کلام امیر علیه السلام ترجمه و شرح نهج البلاغه

ghaemiyeh.com

مشخصات کتاب

سرشناسه : شریفانی، محمد، 1340 -

عنوان و نام پديدآور : کلام امیر (علیه‌السلام): ترجمه و شرح نهج‌البلاغه/ محمد شریفانی.

مشخصات نشر : قم: نشر حبیب، 1401.

مشخصات ظاهری : 9 ج.

شابک : دوره:978-622-5710-26-9 ؛ ج.1: 978-622-5710-27-6 ؛ ج. 2‌978-622-5710-28-3: ؛ ج.3‌978-622-5710-29-0 : ؛ ج.4‌978-622-5710-30-6 : ؛ ج.5: 978-622-5710-31-3 ؛ ج.6‌978-622-5710-32-0 : ؛ ج.7‌978-622-5710-33-7 : ؛ ج.8: 978-622-5710-34-4 ؛ ج.9:978-622-5710-35-1

وضعیت فهرست نویسی : فاپا

یادداشت : کتابنامه.

مندرجات : ج.1. خطبه 1تا30.-ج.2. خطبه 31تا83.-ج.3.خطبه 84 تا 108.-ج.4. خطبه 109-145.-ج.5.خطبه 146تا 178.- ج.6.خطبه 179تا193.-ج.7.خطبه 194تا241.-ج.8. نامه 1تا31.-ج.9.نامه 32تا 79.

عنوان دیگر : ترجمه و شرح نهج‌البلاغه.

موضوع : علی‌بن ابی‌طالب (ع)، امام اول، 23 قبل از هجرت - 40ق -- خطبه‌ها

موضوع : Ali ibn Abi-talib, Imam I, 600-661 -- *Public speaking

موضوع : علی‌بن ابی‌طالب (ع)، امام اول، 23 قبل از هجرت - 40ق . نهج‌البلاغه -- نقد و تفسیر

موضوع : Ali ibn Abi-talib, Imam I. Nahjol - Balaghah -- Criticism and interpretation

رده بندی کنگره : BP39/5

رده بندی دیویی : 297/9515

شماره کتابشناسی ملی : 9117569

اطلاعات رکورد کتابشناسی : فاپا

خیراندیش دیجیتالی: کانون فرهنگی اندیشه اصفهان

ویراستار کتاب: شهناز محققیان

اشاره

کلام امیر علیه السلام

ترجمه و شرح نهج البلاغه

جلد 3

دکتر محمد شریفانی

عضو هیئت علمی دانشگاه علامه طباطبایی

سرشناسه: شریفانی، محمد، 1340

عنوان و نام پدیدآور: (علیه السلام) محمد شریفانی

مشخصات نشر: قم نشر حبیب، 1401-

مشخصات ظاهری: 506 صفحه

شابک: دوره 9-26-5710-622-978

978-622-5710-29–0 ج.3

وضعیت فهرست نویسی: فيپا

یادداشت: کتابنامه.

موضوع: علی بن ابیطالب (علیه السلام)، امام اول، 23 قبل از هجرت - 40ق -- خطبه ها علی بن ابی طالب (علیه السلام)، امام اول 23 قبل از هجرت - 40 ق. نهج البلاغه -- نقد و تفسیر

رده بندی دیویی: 297/9515

رده بندی کنگره: BP 39/5

شماره کتابشناسی ملی: 9117569

عنوان کتاب: کلام امیر جلد 3

مؤلف: محمد شریفانی

ویراستار: سمیه بازیار

صفحه آرا و طراح جلد: سمیه بازیار

ناشر: نشر حبیب

چاپ اول: 1401

چاپ عترت

شمارگان: 1000

شابک جلد: 0 - 29 - 5710 - 622 - 978

شابک دوره: 9 - 26 - 5710 – 622 - 978

فهرست

خطبه 84...35

1.

اتهام شوخ طبعی به امام...36

2.

پاسخ امام به تهمت عمروعاص

3.
1. کلام باطل...38
4.
2. سخن گناه آلود...38
5.
3. بدترین سخنان...38
6.

اوصاف رذیله عمروعاص...39

7.
1. دروغگو...39
8.
2. خُلف وعده...39
9.
3. بخيل...39
10.
4. مصر در درخواست های خود...39
11.
5. خائن...39
12.
6. قاطع رحم...40
13.

حیله گری شرم آور...40

14.

یاد مرگ مانعی برای شوخی...41

15.

عمروعاص و فراموشی آخرت!...41

16.

دین فروشی عمروعاص!...41

17.

رشوه گرفتن...42

خطبه 85...43

1.

صفات خداوند...44

2.
1. وحدانیت خدا...44
3.
2. ازلیت خدا...44
4.
3. ابدیت خدا...45
5.
4. دور از دسترس اندیشه ها...45
6.
5. نفی کیفیت از ذات خدا...45
7.
6. نفی کمیت از ذات خداوند...46
1.
7. احاطه ناپذیر بودن...46
2.

حوادث عبرت آمیز زندگی پیشینیان...46

3.

لزوم عبرت گیری از آیات روشن...47

4.

لزوم پندگیری از انذارها...48

5.

لزوم پندگیری از مواعظ...48

6.

توجه به لحظات دردآور و پند آموز مرگ...49

7.
1. چنگ انداختن مرگ...49
8.
2. قطع علایق...49
9.
3. سختی های مرگ...50
10.
4. آغاز حرکت رستاخیز...50
11.

ورود به محشر به همراه شاهد...51

12.

خصوصیات بهشت...51

13.
1. درجات بهشتی...51
14.
2. جاودانگی نعمتهای بهشت!...52
15.
3. ساکنانش کوچ نمی کنند!...53
16.
4. پیر نمی شوند...53
17.
5. بدون گرفتاری...53

خطبه 86...55

1.

صفات خداوند...56

2.
1. عالم به اسرار...56
3.
2. آگاه از اندیشه ها...57
4.
3. احاطه و سلطه الهی...57
5.
4. غالب بودن خداوند...58
6.
5. قادر بودن خداوند...58
7.

لزوم کسب توشه و عمل...58

8.

لزوم تلاش در زمان آسایش...59

9.

لزوم آمادگی برای قیامت...60

10.

لزوم اهتمام به کتاب خدا...60

6.

هدف دار بودن آفرینش...61

7.

وجود برنامه برای زندگی...61

8.

علم خداوند به اعمال بشر...62

9.

قرآن بیانگر همه چیز...63

10.

کامل کردن دین توسط پیامبر...63

11.

اتمام حجت خداوند بر بندگان...64

12.
1. پیامبر، ابلاغ کننده وحی...64
13.
2. پیامبر بیان کننده اوامر و نواهی...64
14.
3. بسته بودن راه عذر...64
15.
4. بیم و انذار...65
16.

غنیمت شمردن فرصت...65

17.

محدود بودن عمر...65

18.

آزادی بیش از حد ممنوع!...66

19.

لزوم پرهیز از تظاهر و فریب...66

20.

لزوم اطاعت از پروردگار...67

21.

ناخالص کیست؟...67

22.

فریب خورده واقعی...68

23.

مغبوط واقع شدن...68

24.

سعادتمند کیست؟...68

25.

شقی کیست؟...69

26.

خصلت های خطرناک...69

27.
1. ریا...69
28.
2. همنشینی با هواپرستان...69
29.
3. دروغ...70
30.
4. هلاکت دروغگو...71
31.
5. حسد...71
32.
6. کینه...72
33.
7. آرزوهای دور و دراز...72

خطبه 87...75

1.

اقسام بندگان خدا...76

2.
1. محبوب ترین بندگان...76
3.
2. محزون حقیقی...77
4.
3. پوشش خوف...78
5.
4. نور هدایت در قلب...78
6.
5. توشه آخرت...79
7.
6. نزدیک دیدن قیامت...79
8.
7. سخت آسان...80
9.

اوصاف بندگان مخلص...80

10.
1. نگاه حق بین...80
11.
2. ذاكر خدا...81
12.
3. انجام اعمال نیک...81
13.
4. حرکت در صراط مستقیم...82
14.

برنامه های خودسازي بندگان مخلص...82

15.
1. وارسته از شهوات...82
16.
2. غم وصال...82
17.
3. وارسته از هوای نفسانی...83
18.
4. بصیرت یافته...83
19.
5. تمسک به بهترین ابزارهای هدایت...84
20.

ویژگی های بندگان خالص خدا... 85

21.
1. خود را وقف خدا کردن...85
22.
2. احاطه بر مبانی و قدرت بر استنباط...85
23.
3. راهنمای گم شدگان...86
24.
4. سکوت و سخن بجا...87
25.
5. خالص برای خدا...87
26.
6. این ها ارکان زمین اند...88
27.
7. ملازم با عدل...89
4.
8. حق گرا...89
5.
9. اهل خیر...90
6.
10. قرآن، محور زندگی...90
7.

عالم نمایان...91

8.
1. شبه عالم...91
9.
2. نادانی را فرا گرفته...91
10.
3. فریب دهنده...92
11.
4. مفسر به رأی...93
12.
5. سبک شمردن گناه...94
13.
6. غوطه ور در شُبهات...94
14.
7. بدعت گذار...94
15.
8. ظاهر انسانی و واقعیت حیوانی...95
16.

عترت پیامبر...96

17.
1. پرچم های حق...96
18.
2. گرفتار سرگردانی...97
19.
3. اهل بیت اعلام هدایت...97
20.

وظيفه ما در برابر اهل بیت...98

21.
1. هم تراز قرار دادن اهل بیت با قرآن...98
22.
2. بهره گیری از سرچشمه علوم اهل بیت...98
23.
3. دریافت حقیقت از پیامبر...99
24.

لزوم سکوت در برابر نادانسته ها...100

25.

اوصاف امام...100

26.
1. صاحب حجت و برهان...100
27.
2. اهل عمل به قرآن...101
28.
3. حراست از عترت...101
29.
4. نصب پرچم ایمان...101
30.
5. آشنایی به حلال و حرام...102
31.
6. قرار دادن لباس عافیت...102
9.
7. گستردن بساط کار نیک...102
10.
8. قرار دادن کرائم اخلاق...103
11.
8.
1. لزوم طهارت قوه خیال...103
12.
9. کوتاهی عمر بنی امیه...103
13.
10. گمان اشتباه دربارهٔ بنی امیه...105
14.
11. ناکامی بنی امیه در حکومت...105

خطبۀ 88...107

1.

مهلت بیداری به ستمگران...108

2.

آزمایش های الهی...109

3.

عبرت آموزی در سختی ها...109

4.

چشم بینا و گوش شنوا کجاست؟...110

5.

اعلام شگفتی از اختلاف امم...110

6.
1. اقتدا نکردن به پیامبر و وصی او...111
7.
2. نداشتن ایمان به غیب...111
8.
3. دوری نکردن از عیوب...111
9.
4. حرکت در مسیر شبهه و شهوت...111
10.
5. نشناختن معروف و منکر...112
11.
6. اتکا به خود و خودرایی...112
12.
7. خود را امام خود دانستن...113

خطبه 89...115

1.

ترسیمی از جهان در آستانه ظهور پیامبر...116

2.
1. عصر فترت...116
3.
2. خواب عمیق مردم...117
4.
3. مردم، درگیر فتنه ها...117
5.
4. رواج اعمال خلاف بین مردم
6.
5. رواج جنگ بین مردم...118
7.
6. جهان بی فروغ...119
8.
7. عصر تاریکی و ناامیدی...119
1.
8. از بین رفتن مظاهر هدایت...121
2.
9. دنیا با چهره زشت...121
3.

فتنه ارمغان آن عصر...122

4.

وجود خوف بین مردم...122

5.

هشدارها و وظایف...123

6.
1. عبرت آموزی و مسئولیت پذیری...123
7.
2. فاصله اندک با عصر جاهلیت...124
8.

توجه به پیام پیام آور...125

9.

شرایط یکسان مردم زمان پیامبر و امام...125

10.

توجه به روشنگری های امام...125

11.

هشدار درباه بلاهای نازله...126

12.

مغرور نشوید...127

خطبه 90...129

1.

بیان اوصاف خداوند...130

2.
1. معروف نادیدنی...130
3.
2. بی نیاز از اندیشه...130
4.
3. ابدی و ازلی...131
5.
4. وارث و پدید آورنده موجودات...133
6.
5. معبود و روزی دهندۀ مخلوقات...133
7.
6. خورشید و ماه در طریق اطاعت از خداوند...134
8.
7. خداوند، تقسیم کننده روزی بندگان...134
9.
8. گسترۀ علم خداوند...135
10.
9. مجازات و رحمت الهی در جای خود...136
11.
10. حاکمیت مطلقه خداوند بر جهان هستی...137
12.
11. کفایت کنندۀ متوکلان...138
13.

وظایف بندگی...138

14.
1. حسابگر خویش...138
15.
2. استفاده از فرصت ها...139
2.
3. تسلیم در برابر مرگ...140
3.
4. واعظ خویشتن باشد...140

خطبه 91...143

1.

صفات خداوند...144

2.
1. حمد خداوند...144
3.
2. جود و بخشش بی انتهای خداوند...144
4.
2.
1. دلیل بخشش خداوند...145
5.
3. بخشش های خدا و تقدیر روزی ها...146
6.
4. خداوند روزی دهنده بندگان...146
7.
5. مقدر کردن روزی بندگان...148
8.
6. راهگشای راه جویان...148
9.
7. سخاوتمندی همیشگی...149
10.
8. ازلی و ابدی...149
11.
9. نادیدنی با چشم سر...149
12.
10. فرازمان بودن خداوند...150
13.
11. لامکان بودن خداوند...151
14.
12. بخشش نامحدود خداوند...151
15.
13. صاحب ذخایر تمام نشدنی...153
16.
13.
1. كيفيت بخشندگی خداوند...153
17.

قرآن، بیان کننده صفات خداوند...154

18.

نور هدایت قرآن...155

19.

وصف خداوند...155

20.
1. واگذاری علم به خداوند...155
21.
2. درک عمیق راسخان از صفات الهی...156
22.
3. ستایش خداوند از راسخان در علم...157
23.
4. بطلان اندازه گیری خداوند به عقل...158
24.

عوامل جست وجوگر در طریق شناخت صفات خداوند...159

25.
1. نیروی اوهام و اندیشه ها...159
4.
2. فکر پیراسته از وسوسه ها...159
5.
3. قلب پر از عشق...160
6.
5. عقل باریک بین...160
7.
6. عزت خداوند، فراتر از اندازه گیری...162
8.
7. خلقت بدون نقشه قبلی...162
9.
8. خلقت بدون الگو...163
10.
9. ملکوت قدرت خداوند...163
11.
10. شگفتی های آثار حکمت خداوند...164
12.
11. نیازمندی دلیلی بر معرفت خداوند...164
13.
12. مخلوقات حجتی بر وجود خدا...164
14.
13. تدبیر موجودات دلیلی بر آفرینندگی خداوند...165
15.

تشبیه خداوند...167

16.
1. تشبیه خداوند به مخلوقات...167
17.
2. تشبیه خداوند نوعی ضلالت...168
18.
3. تشبیه خداوند نوعی کذب...169
19.
4. تشبیه خداوند به زینت مخلوق...169
20.
5. تشبیه خداوند به اجسام...170
21.
6. مقایسه خداوند با مخلوقات...170
22.
7. نظیر قائل شدن برای خداوند...171
23.
7.
1. آن که نظیر قائل شود، کافر است...172
24.
8. فراتر از ادراک عقول...173
25.
9. در اندیشه ها نمی گنجد...173
26.

مراحل خلقت و کیفیت آن...174

27.
1. تقدیر...174
28.
2. تدبیر...175
29.
3. جهت دادن...175
30.
4. هدفمند بودن...175
31.
5. دشوار نبودن مأموریت...176
6.
6. مشیت خداوند...176
7.
7. آفرینش بدون اندیشه...177
8.
8. آفرینش بدون تصوری در باطن...177
9.
9. آفرینش بدون استفاده از تجربه گذشتگان...178
10.
10. آفرینش بدون کمک گرفتن از یاور...178
11.
11. تمامیت آفرینش!...178
12.
12. اطاعت آفرینش از خداوند...179
13.

ویژگی های نظام آفرینش...179

14.
1. آفرینش بدون اعوجاج...179
15.
2. آفرینش و راهی معین...179
16.
3. آفرینش همراه با التیام بین اضداد...180
17.
4. آفرینش همراه با همگونی...180
18.
5. آفرینش همراه با تنوع...180
19.
6. آفرینش همراه با حکمت...181
20.

آفرینش آسمان ها و ویژگی های آن...182

21.
1. آسمان بدون ستون...182
22.
2. ارتباط آسمان ها با دیگر کُرات...183
23.
3. راه صعود و نزول فرشتگان...183
24.
4. مراحل آفرینش آسمان ها...184
25.
4.
1. مرحله دودی...184
26.
4.
2. مرحله پیوند...184
27.
4.
3. مرحله جدایی...185
28.
4.
4. مرحله نگهبانی شهاب های آسمانی...186
29.
4.
5. مرحله حفظ...186
30.
5. آفرینش خورشید و ماه و ستارگان و شهاب ها...187
31.
5.
1. خورشید...187
32.
5.
2. ماه...188
33.
5.
2.
1. ماه و خورشید و فلسفه وجودی آن ها...188
8.
5.
3. ستارگان...189
9.
5.
4. شهاب ها و نقش آن ها در آسمان...190
10.
5.
5. رام کردن ستارگان...190
11.
6. حالات ستارگان...191
12.
6.
1. ثابت و متحرک...191
13.
6.
2. بالا و پایین بودن ستارگان...191
14.
6.
3. سعد و نحس ستارگان...192
15.

آفرینش فرشتگان و ویژگی های آنان...193

16.
1. فرشتگان آبادی آسمان ها...193
17.
2. فرشتگان در فضای آسمان...194
18.
3. طنین تسبیح فرشتگان...194
19.
4. رتبه فرشتگان...194
20.
5. صور مختلف فرشتگان....196
21.
6. بی ادعا در اسرار آفرینش...197
22.
7. بی ادعا در امر آفرینش...197
23.
8. امنای وحی...197
24.
9. امین امر و نهی خداوند...198
25.
10. مصون از هر شبهه...198
26.
11. بهره مند از معنویت...198
27.
12. قلوب خاشعانه فرشتگان...199
28.
13. گشودن درهای مدح به روی فرشتگان ...199
29.
14. موحدان حقیقی...199
30.
15. اهل گناه نبودن فرشتگان...200
31.
16. رها از گذر زمان...200
32.
17. دور از شک و تردید...200
33.
18. دور از ظن و گمان...201
34.
19. دور از حسادت...202
35.
20. دور بودن از تحیر و سرگردانی...202
9.
21. در امان از وسوسه ها...203
10.
22. حضور و تدبیر فرشتگان در جهان...203
11.
23. عظمت داشتن فرشتگان...204
12.
24. اشتغال به عبادت...206
13.
25. حقیقت ایمان فرشتگان...206
14.
26. یقین به پروردگار...207
15.
27. قُرب و توجه تام به پروردگار...207
16.
28. اهل معرفت و محبت الهی...207
17.
29. سخت کوش در عبادت...208
18.
30. در نهایت نشاط و تضرع...209
19.
31. پیراسته از هر نوع عُجب و تکبر...209
20.
32. خضوع و اطاعت فرشتگان...209
21.
33. بدون فتور و سستی...210
22.
34. کثرت عبادت بی رغبتشان نکرده!...211
23.
35. خستگی ناپذیر در مناجات...211
24.
36. تحت سلطه و توجه خداوند...211
25.
37. راست قامتان در اطاعت...212
26.
38. به دور از راحت طلبی...212
27.
39. دوری از غفلت ها...212
28.
40. اهل عزم و دور از شهوت...212
29.
41. صاحب عرش ذخیرهٔ روز نیاز...213
30.
42. توجه تام به خداوند...213
31.
43. عبادتِ پایان ناپذیر...214
32.
44. بیم و امید...214
33.
45. جدا نبودن از خوف خدا...215
34.
46. اسیر طمع نبودن...215
35.
47. دوری از بزرگ بینی...215
36.
48. دور از اختلاف درباره خداوند...216
9.
49. دوری از تفرقه...216
10.
50. دوری از حسد...216
11.
51. دوری از شک و تردید...217
12.
52. متفرق نمی شوند...217
13.
53. پایبندی به ایمان...217
14.
54. آسمان ها مملو از فرشتگان...218
15.
55. طاعت فرشتگان...218
16.
56. فزونی عزت خداوند در قلوبشان...218
17.

اوصاف زمین و آفرینش آن...219

18.
1. پیدایش زمین بر روی امواج...219
19.
2. تشبیه زمین به شتران نر...220
20.
3. مراحل پیدایش زمین...221
21.
3.
1. خضوع آب در برابر زمین...221
22.
3.
2. فرونشست آب در تماس با زمین...222
23.
3.
3. رام شدن آب...222
24.
3.
4. مغلوب شدن آب...223
25.
3.
5. اسیر شدن آب...223
26.
3.
6. ظهور و گسترش زمین...223
27.
3.
7. دوری زمین از نخوت و کبر...224
28.
3.
8. سکوت زمین...224
29.
3.
9. از هیجان افتادن آب...224
30.
3.
10. ظاهر شدن کوه ها...225
31.
3.
11. جاری ساختن آب چشمه ها...226
32.
3.
11. روان کردن آب در بیابان ها...226
33.
3.
13. تعدیل حرکات زمین به وسیله کوه ها...227
34.
3.
14. ایستایی زمین...227
35.
3.
15. آرامش زمین...228
36.
3.
16. فاصله میان زمین و آسمان...229
10.
3.
17. آماده سازی زمین برای زندگی...229
11.
3.
18. فراهم سازی نیازمندی های زندگی...229
12.
3.
19. رها نکردن بلندی های زمین...229
13.
3.
20. ابرهای باران زا و حیات زمین...230
14.
4. ویژگی ابرها...230
15.
4.
1. پیوند دادن ابرها به هم...230
16.
4.
2. جنبش آب درون ابر...231
17.
4.
3. درخشش برق در ابرها...231
18.
4.
4. فرو فرستادن باران...233
19.
5. برکات باران...233
20.
5.
1. رسیدن ابرها به زمین...233
21.
5.
2. فرو فرستادن آب ها...233
22.
5.
3. روییدن گیاهان...234
23.
6. شادی و نشاط زمین...235
24.
7. زیور و زینت زمین...235
25.
8. روزی چهارپایان...236
26.
9. دره ها و راه ها...236
27.
10. آماده شدن زمین برای زندگی...237
28.

آفرینش آدم...238

29.
1. بهشت آدم...238
30.
2. برحذر داشتن از ممنوعات...239
31.
3. آگاه کردن آدم برای دوری از درخت ممنوع...239
32.
4. خوردن میوه ممنوع...240
33.
5. هبوط آدم...240
34.
6. حجت های الهی بعد از آدم...241
35.

بعثت پیامبران...242

36.
1. بعثت پیامبر اسلام...242
37.

مقدر ساختن روزی انسان...243

13.
1. روزی، وسیلهٔ بزرگ آزمایش انسان...244

14.1. درهم تنیدگی فقیر و غنی...244

14.
2. درهم آمیختگی سلامتی و حوادث دردناک...245
15.
3. قرین ساختن شادی و اندوه...245
16.
4. پایان عمر...245
17.
5. مرگ...246
18.

گستره علم الهی...246

19.
1. علم الهی از اسرار پنهان...246
20.
2. آگاهی از نجوای بندگان...247
21.
3. آگاهی از گمان در ذهن ها...247
22.
4. آگاهی از نگاه های پنهانی...248
23.
5. آگاهی از درون دل ها...248
24.
6. آگاهی از غیب...249
25.
7. آگاهی از سخنان مخفیانه...249
26.
8. تجلى علم الهی از عالم حیوانات...250
27.
9. آگاهی از ناله ها...250
28.
10. تجلى علم الهی در عالم میوه ها...251
29.
11. آگاهی خداوند از حیوانات وحشی...251
30.
12. آگاهی از نهانگاه حیوانات...251
31.
13. آگاهی خداوند از پیوستگی برگرها...251
32.
14. آگاهی خداوند از ایجاد فرزند...253
33.
15. تجلی علم الهی در ابرها...253
34.
15.
1. آگاهی خداوند از پیوستگی ابرها...253
35.
15.
2. آگاهی خداوند از ریزش باران...253
36.
15.
3. آگاهی خداوند از گردبادها...254
37.
15.
4. باران ها وسیلهٔ محو گردبادها...254
38.
15.
5. آگاهی از تپه های شنی...254
15.
16. تجلی علم الهی در پرندگان...254
16.
16.
1. آگاهی از جایگاه پرندگان...254
17.
16.
2. آگاهی از مرغان نغمه سرا...255
18.
17. تجلی علم الهی در دریا...255
19.
18. تجلى علم الهی در نور و روشنایی...255
20.
19. تجلی علم الهی در تاریکی...255
21.
20. تجلى علم الهی در حرکات انسان...256
22.
21. تجلى علم خدا در موجودات ریز...256
23.
22. تجلی علم خدا در درختان...257
24.

23 . تجلى علم خدا در پرورش انسان...257

25.
24. علم بدون مشقت...257
26.
25. قادر به حفظ مخلوقات...258
27.
26. تدبیر امور بدون ملالت...258
28.
27. تقوا و علم خدا...258
29.

دعا...260

30.
1. توحید در قالب دعا...260
31.
2. خداوند بهترین امید...260
32.
3. تو تنها سزاوار مدح و ثنایی...261
33.
4. طلب مغفرت از خدا...261
34.
5. توحید خاص خداوند...262
35.
6. نیازمندی به خداوند...262
36.
7. درخواست رضایت الهی...262

خطبه 92...265

1.

بی رغبتی امام به خلافت...265

2.

دلیل وخامت اوضاع...266

3.

تاریکی فضا...267

4.

ناشناخته بودن راه...268

5.

حرکت بر اساس اصول عدالت...268

6.

اتمام حجت با مردم...269

7.

مشاورم نه امیر!...270

خطبه 93...271

1.

جرئت بر از بین بردن فتنه...273

2.

شدت گرفتن فتنه ها...275

3.

علم امام...276

4.

آگاهی امام از غیب...276

5.

بپرسید! پیش از آن که نباشم...278

6.

اشاره به بحران های پیش روی مردم...279

6.1. طولانی شدن جنگ...279

6.
2. طولانی شدن زمان بلا...280
7.
3. پرچم پیروزی...280
8.

فتنه ها هنگام اقبال و ادبار...280

9.

شناختن فتنه ها هنگام پشت کردن...281

10.

فراگیر بودن فتنه ها...281

11.

فتنه بنی امیه...282

12.

مصیبت فتنه...282

13.

فتنه در دولت بنی امیه...282

14.

فتنه شوم بنی امیه...283

15.

رفتار سخت بنی امیه...284

16.

ادامه دار بودن ظلم بنی امیه...284

17.

فتنه ها با آداب جاهلی...285

18.

اهل بیت و فتنه ها...286

19.

ادامه دار نبودن فتنه ها...287

20.

تلخ ترین زندگی برای فتنه گران...287

21.

قریش رهبری مرا آرزو می کند!...288

خطبه 94...291

1. مدح و ثنای پروردگار...292
2.

فراتر از حدس زیرکان...293

3.

نامحدود بودن ذات خدا...293

4.

موقعیت ممتاز پیامبران...294

5.
1. برترین جایگاه...294
6.
2. اصلاب شریف و ارحام پاک...295
7.
3. پیوستگی سلسله انبیا...296
8.

ویژگی های پیامبر اسلام...296

9.
1. بهترین جایگاه برای پیامبر اسلام...296
10.
2. برخاستن پیامبر از بهترین خاندان...297
11.
3. با اصالت بودن پیامبر...297
12.
4. خاندان پیامبر از بهترین خاندان ها...298
13.
5. محل رویش پیامبر...299
14.
6. برکات درخت نبوی...299
15.
7. پیشوایی پیامبر...300
16.
8. روشنگری پیامبر...300
17.
9. راه و روش پیامبر...301
18.
10. موقعیت رسالت پیامبر...302
19.

چند موعظه...303

20.
1. اهل عمل باشید...303
21.
2. عمل، طبق کتاب و سنت...303
22.
3. روشن بودن راه سعادت...303
23.
4. استفاده از فرصت دنیا...304
24.
5. مهلت کافی...304
25.
6. غنیمت شمردن فرصت ها...305
26.
7. آمادگی برای انجام کار خیر در دنیا...307

6.8. امکان توبه از گناهان در دنیا...305

خطبه 95...307

1. سرگردانی مردم در زمان بعثت پیامبر...308
2.

عصر هوا و هواپرستی...308

3.

عصر جاهليت عميق...309

4.

دلسوزی های پیامبر...310

5.

حرکت در مسیر درست...310

خطبه 96...313

1.

وصف خداوند...314

2.
1. اول و آخر...314
3.
2. آشکار و پنهان...314
4.

جایگاه پیامبر...315

5.
1. بهترین مکان پرورش...315
6.
2. بهترین خاندان...315
7.

جاذبه های پیامبر...316

8.
1. محبوب نيكوكاران...316
9.
2. چشم ها به سوی او...317
10.

برنامه های اجتماعی پیامبر...317

11.
1. خاموش شدن آتش فتنه...317
12.
2. تأليف قلوب...317
13.
3. عزت در پرتو وجود پیامبر...318
14.
4. کلام روشنگر...319

خطبه 97...321

1.

مغرور نشدن به مهلت های الهی...323

2.

مجازات ظالم...324

3.

پیش بینی وضع آینده...325

4.

امان از ظلم پیروانم...326

5.

سرپیچی از امام...326

6.
1. نپذیرفتن جهاد...326
7.
2. نپذیرفتن سخن امام...327
8.
3. نپذیرفتن دعوت امام...327
5.
4. نپذیرفتن اندرز امام...327
6.

ملامت های امام...328

7.
1. همچون غایبان...328
8.
2. فرار از حکمت های الهی...329
9.
3. تفرقه...329
10.
4. مانند ایادی سبا...330
11.
5. خنثی کردن آثار سخنان امام...331
12.
6. منافقان، خنثی کننده سخنان امام...332
13.
7. جسم هایتان حاضر...333
14.
8. عقل هایتان پنهان...333
15.
9. پراکندگی خواسته ها...333
16.

سرکشی در برابر رهبر مطیع خدا...333

17.

بی ارزشی کوفیان در مقابل شامیان...334

18.

نقاط ضعف کوفیان...335

19.

دو چیزی که ندارید!...336

20.

نفرین امام...336

21.

متفرق بودن کوفیان...337

22.

به دنبال راه فرار در میدان جنگ...338

23.

قدم در جای یاران واقعی پیامبر...338

24.

با پیروی از اهل بیت، پیوسته در جاده هدایت...340

25.

همراهی با اهل بیت...341

26.

حرکت کردن در طریق اهل بیت...341

27.

اوصاف اصحاب خاص پیامبر...343

28.
1. زهد...343
29.
2. اهل عبادت...343
30.
3. ترس از قیامت...344
31.
4. اهل سجده...344
32.
5. اهل گریه...345
19.
6. ایمان قوی...345

خطبه 98...347

1.

بدعت های بنی امیه...348

2.
1. حلال شمردن حرام...238
3.
2. نقض پیمان...349
4.

گستره ظلم بنی امیه...349

5.

گستردگی فساد بنی امیه...349

6.
1. گریان شدن مردم...350
7.
2. بردگی مردم...350
8.

رنج بیشتر برای خداجویان...351

9.

دلداری به اصحاب...352

خطبه 99...353

1.

حمد و سپاس خدا...354

2.

یاری طلبیدن از خداوند...355

3.

تقاضای سلامت دین و بدن...355

4.

پایان پذیری سریع دنیا...356

5.

اوصاف دنیا...356

6.
1. فرسوده کنندهٔ بدن ها...356
7.
2. زودگذری دنیا...357
8.
3. نزدیکی رسیدن به مقصد...358
9.
4. فانی بودن...358
10.
5. سرعت در پیشروی به سوی مرگ...359
11.

توصیه های امام برای رهایی از دنیا...360

12.
1. برای افتخارات دنیا رقابت نکنید...360
13.
2. فریفته زینت دنیا نشوید...360
14.
3. بی تابی نکنید...360
15.
4. افتخارات دنیا پایان پذیر است...361
16.
5. زینت های دنیا زایل شدنی است...361
6.
6. رنج دنیا تمام می شود...361
7.
7. همه فانی هستند...361
8.

صحنه های عبرت انگیز دنیا...361

9.

فراگیری مرگ...362

10.

احوال اهل دنیا...363

11.
1. مرگ و زندگی...363
12.
2. بیماری و سلامت...363
13.
3. در تعقیب مرگ...363
14.
4. بی خبری...364
15.
5. مرگ درهم کوبنده لذت ها...364
16.
6. مرگ، گلو گیر کننده شهوات...364
17.
7. مرگ، قطع کننده آرزوها...365
18.

لزوم توجه به نعمت های خدا...365

خطبه 100...367

1.

توصیف پروردگار...368

2.
1. ستایش خداوند...368
3.
2. گسترۀ حمد الهی...368
4.

شهادت به توحید...369

5.

رسالت پیامبر...369

6.
1. بیان کننده فرمان حق...369
7.
2. تبیین اوصاف خداوند...370
8.
3. ادای امانت...370
9.
4. برپایی پرچم حق...370
10.

نحوه برخورد مردم با حق...371

11.

اوصاف راهنمای پرچم...372

12.
1. پراکندگی مردم بعد از شهادت امام...372
13.
2. جمع کردن مردم متفرق...373
14.
3. ثابت بودن در هر شرایطی...374
6.

در پرتو آل محمد...375

7.
1. تمامیت نعمت از برکت اهل بیت...376

خطبه 101...377

1.

حمد الهى...378

2.

دلیل ازلی و ابدی بودن خداوند...378

3.

شهادت به وحدانیت...379

4.

مخالفت با امام...379

5.

نافرمانی از امام...380

6.

انکار امام...380

7.

ابلاغ کننده سخن پیامبر...381

8.

پیشگویی امام دربارۀ حاکم شام...382

9.

شاخصه های معاویه...383

10.
1. اوج طغیان...383
11.
2. سرکشی روی زمین...384
12.
3. برانگیختن فتنه...384
13.
4. امواج جنگ...385
14.
5. عبوس شدن چهرۀ روزگار...385
15.
6. نمایان شدن رنج و مشقت...386
16.

ثمره حکومت معاویه...386

17.
1. میوه ظلم...386
18.
2. هیجان...387
19.
3. کشیدن شمشیر...387
20.
4. پرچم فتنه...387
21.
5. روی آوردن دشمنان...387
22.

طوفان های شکننده...388

23.
1. بروز فتنه ها...389
24.
2. بروز آسیب ها به مردم...390

خطبه 102...391

1.

وضع مردم در روز قیامت...392

2.

اوصاف روز قیامت...394

3.

بهترین ها در محشر...395

4.

هشدار دربارهٔ فتنه های آینده...395

5.

فتنه های نزدیک...396

6.

ضربه شدید فتنه ها...397

7.

قیام کنندگان در برابر فتنه...397

8.

پیشگویی امام دربارۀ بصره...398

خطبه 103...401

1.

بی اعتنایی به دنیا...402

2.

دلایل بی اعتنایی امام به دنیا...403

3.
1. ساکنان دنیا می روند!...403
4.
2. به مصیبت کشیده شدن اهل دنیا...404
5.
3. برگشت ناپذیری دنیا...404
6.
4. شادی آمیخته با غم...405
7.
5. گذرا بودن دنیا...405
8.

دنیا، مایه عبرت و اندیشه...406

9.

تفاوت دنیا و آخرت...406

10.

سایه همیشگی مرگ...407

11.

عالمان و عالم نمایان...408

12.
1. عالمان حقیقی...408
13.
2. علامت جاهل...408
14.
3. عالم نمایان...408
15.
4. تنبلی عالم نمایان...409
16.
5. احساس مسئولیت بی معنا...410
17.

ویژگی نجات یافتگان از فتنه آخر الزمان...410

18.
1. بی نام و نشان...410
19.
2. چراغ هدایت دیگران...411
7.
3. به دور از رذایل اخلاقی...411
8.
4. درهای رحمت خدا به رویشان گشوده...412
9.

واژگونی اسلام...413

10.

مشارکت همه در آزمون بزرگ الهی...413

خطبه 104...415

1.

بعثت پیامبر...416

2.

اقسام مردم در عصر نبوی...417

3.
1. عاصیان...417
4.
2. واماندگان...418
5.
3. هالکان...419
6.

تحول بر اثر بعثت...419

7.

نقش امام در پیشروی اسلام...419

8.

مسئولیت پذیری حضرت...421

9.

بیرون کشیدن حق از باطل...421

خطبه 105...423

1.

اوصاف برجسته پیامبر...424

2.
1. گواه اعمال بندگان...424
3.
2. نجیب ترین انسان...425
4.
3. پاک ترین انسان...426
5.
4. سخاوتمند...426

2 مشخصات دنیای شما!

2.
1. افسارگسیخته...427
3.
2. حلال غیر موجود و حرام در دسترس...428
4.
3. زودگذر...428
5.
4. رهبران الهی دست بسته...429
6.
5. خانه نشینی رهبران واقعی...429
7.

هر خون، خونخواهی دارد...430

8.

خداوند، منتقم حقیقی...430

5.

هشدار به بنی امیه...431

6.

بیناترین چشم ها، شنواترین گوش ها...432

7.

امام، سرچشمه زلال وحی...432

8.

تکیه نکردن بر جهل...434

9.

بر لب پرتگاه دوزخ...435

10.

بر دوش کشیدن بار هلاکت...436

11.

پیوند دادن مطالب نامناسب...437

12.

پرهیز از مشورت با نااهلان...438

13.

وظایف امام بر مردم...438

14.
1. ابلاغ فرمان الهی...439
15.
2. خیرخواهی مردم...439
16.
2. احیای سنت پیامبر...439
17.
4. اجرای عدالت...440
18.
5. پرداختن حقوق مردم...440
19.

وظایف مردم...441

20.
1. کوشش در فراگیری علم...441
21.
2. استخراج علم و دانش از اهلش...441
22.
3. توصیه امر به معروف و نهی از منکر...442

خطبه 106...443

1.

حمد خدای تشریع کننده اسلام...444

2.

ویژگی های اسلام...446

3.
1. استواری ارکان اسلام...446
4.
2. حریم امن اسلام...446
5.
3. اسلام دین نور، فهم و عقل...448
6.
4. اسلام دین انسان های تیزبین...449
7.
5. اسلام دین بصیرت و عزت...449
8.
6. اسلام، دین انسان های پندپذیر...450
9.
7. اسلام دین نجات...450
2.
8. اسلام، دین توکل...450
3.
9. اسلام دین تکیه گاه و راحتی...451
4.
10. اسلام، سپری محکم...451
5.
11. اسلام، کامل ترین نقشه هدایت...452
6.
12. اسلام، دین مسابقه...453
7.
13. اسلام دین تصدیق...455
8.
14. لزوم توجه به مسابقه در اسلام...455
9.

صفات و مقامات پیامبر...456

10.
1. پیامبر شعله فروزان تاریخ...456
11.
2. امین بودن پیامبر...457
12.
3. شاهد بودن پیامبر...457
13.
4. نعمت بودن پیامبر...457
14.
5. رحمت بودن پیامبر...457

4 دعا برای پیامبر...458

4.
1. بهره فراوان از عدل...458
5.
2. طلب پاداش مضاعف...458
6.
3. درخواست رفعت درجه...458
7.
4. درخواست کرامت...459
8.
5. درخواست شرافت مقام...459
9.
6. درخواست برای رسیدن به قرب پروردگار...459
10.
7. درخواست برای رسیدن به مقام افضل...459
11.
8. دعای حضرت برای خود و یاران...460
12.

مقام و منزلت مسلمین در سایه اسلام...461

13.
1. رسیدن به مقامی والا...461
14.
2. رسیدن به عظمت و احترام...461
15.
3. از شما حساب می برند...461
16.

ناسپاسی مردم نسبت به اسلام...462

17.
1. ارزش قائل نبودن برای پیمان های الهی...462
6.
2. دادن زمام امور مسلمین به ستمگران...462
7.
3. غوطه ور در شبهات و شهوات...463
8.
4. فرا رسیدن روز انتقام...463

خطبه 107...465

1.

گلایه امام از عقب نشینی یاران...466

2.

برجستگان عرب...467

3.

مرهم بر زخم دل امام...468

4.

شدت فرار لشکر شام از میدان نبرد...469

خطبه 108...471

1.

تجلی خدا بر بندگان...473

2.

ظهور خداوند...473

3.

ابداع خداوند...473

4.

علم خداوند...474

5.

توصیف شایسته ای از پیامبر...475

6.
1. شجره پیامبران...475
7.
2. سرچشمه نور...475
8.
3. جایگاه رفیع...476
9.
4. برانگیختن از سرزمینی با شرافت...476
10.
5. برانگیخته از چراغ های برافروخته...477
11.
6. سرچشمه دانش...477
12.

طبیب دوره گرد...478

13.
1. در جست وجوی بیماران...478
14.
2. آماده بودن ابزار جراحی...479
15.
3. محل زخم ها...479
16.
4. در جست وجوی بیماران سرگردان...480
17.

مواضع غفلت مردم...480

18.

پیکرهای بی روح...482

19.

ظهور نشانه های قیامت...483

10.

وجود بی خاصیت همچون عدم...483

11.

پیش بینی آینده حکومت بنی امیه...485

12.
1. پراکندگی ضلالت در همه جا...485
13.
2. سنجش با معیارهای خود...486
14.
3. گمراهی اساس کار بنی امیه...486
15.
4. پایان دردناک این ماجرا...487
16.
5. تحت فشار قرار دادن...488
17.

تشبیه افراد با ایمان به زراعت درو شده...488

18.

ستم مضاعف نسبت به مؤمنان...489

19.

آینده شوم...490

20.
1. مذاهب گمراه کننده...490
21.
2. سرگردانی در تاریکی...490
22.
3. فریب دروغ پردازی ها...490
23.
4. نفوذ و انحراف...490
24.
5. پایان پذیری عمر...491
25.

راه نجات...493

26.
1. گوش دادن به سخن پیشوا...492
27.
2. سخنان صادقانه پیشوا...492
28.
3. آشکار شدن واقعیت ها به وسیلهٔ پیشوا...493
29.

آثار عمل نکردن به سخن پیشوا...494

30.
1. سلطه گری طاغوت...494
31.
2. به صحنه آمدن گروه های باطل...495
32.
3. عوض شدن جای ارزش ها و ضد ارزش ها...496
33.
4. ایجاد شکاف فرهنگی در خانواده...497
34.
5. تأثیرگذاری اعمال ناروا در طبیعت...497
35.
6. صحنه اجتماع جولانگاه فرومایگان...498
36.

وضعیت گروه های اجتماعی آن زمان...498

37.

پدیده های شوم در چنین جوامعی...499

18.
1. فراوانی دروغ...499
19.
2. رواج یافتن نفاق...499
20.
3. افتخار به گناه...500
21.
4. اسلام همچون پوستینی وارونه...500

کتابنامه...503

خطبه 84

اشاره

شناسنامه خطبه

تاریخ، زمان و مکان وقوع: قبل از حکمیت در صفین، سال 37 هجری

مخاطب: عمروعاص

علت ایراد سخن: طرح شایعات بی اساس عمروعاص

موضوع: سیاسی، اعتقادی، تاریخی

ویژگی: معرفی عمروعاص (1)

پیشگفتار خطبه

در این خطبه امام علیه السلام سخنی درباره «عمروبن عاص» از دستیاران معروف «معاویه»، بیان فرموده است می توان چنین گفت که ادامه خلافت معاویه و پیروزی های ظاهری اش در سایه شیطنت های عمرو بن عاص صورت گرفت با این که عبارات خطبه بسیار فشرده و کوتاه است ولی امام چنان ترسیم گویایی از این مرد خطرناک ارائه فرموده است که تقریباً همه روحیات و تاریخ زندگی او را می توان در آن دید؛ همچنین می توان از راز و رمز همکاری تنگاتنگ او با «معاویه» آگاه شد. امام علیه السلام این سخن را به بهانه گفتاری ایراد فرموده است که «عمرو عاص» دربارۀ آن حضرت بیان کرده و امام را مَزّاح و شوخ طبع نامیده است.


1) شناسنامه نهج البلاغه، ص61.

عَجَباً لِابْنِ النَّابِغَةِ يَزْعُمُ لِأَهْلِ الشَّامِ أَنَّ فِيَّ دُعَابَةً وَ أَنِّي امْرُؤٌ تِلْعَابَةٌ أُعَافِسُ وَ أُمَارِسُ لَقَدْ قَالَ بَاطِلًا وَنَطَقَ أَيْماً أَمَا وَشَرُّ الْقَوْلِ الْكَذِبُ إِنَّهُ لَيَقُولُ فَيَكْذِبُ وَ يَعِدُ فَيُخْلِفُ وَيُسْأَلُ فَيَبْخَلُ وَيَسْأَلُ فَيُلْحِفُ وَيَخُونُ الْعَهْدَ وَيَقْطَعُ الْإِلَّ فَإِذَا كَانَ عِنْدَ الْحَرْبِ فَأَيُّ زَاجِرٍ وَ آمِرٍ هُوَ مَا لَمْ تَأْخُذِ السُّيُوفُ مَآخِذَهَا فَإِذَا كَانَ ذَلِكَ كَانَ أَكْبَرُ [أَكْبَرَا مَكِيدَتِهِ أَنْ يَمْنَحَ الْقَوْمَ سَبَّتَهُ أَمَا وَ اللَّهِ إِنِّي لَيَمْنَعُنِي مِنَ اللَّعِبِ ذِكْرُ الْمَوْتِ وَإِنَّهُ لَيَمْنَعُهُ مِنْ قَوْلِ الْحَقِّ نِسْيَانُ الْآخِرَةِ إِنَّهُ لَمْ يُبَايِعْ مُعَاوِيَةَ حَتَّى شَرَطَ أَنْ يُؤْتِيَهُ أَتِيَّةً وَيَرْضَخَ لَهُ عَلَى تَرْكِ الدِّينِ رَضِيحَةً.

1. اتهام شوخ طبعی به امام

عَجَباً لاِبْنِ النّابِغَةِ ، يَزْعُمُ لأَهْلِ الشَّامِ أَنَّ فِيَّ دُعابَةً، وَ أَنَّى امْرُؤٌ تِلْعابَةٌ، أَعافِسٌ وَ أُمَارِسُ (1)

يَزْعُمُ لأَهْلِ الشَّامِ: در ذهن اهل شام گمان و توهم ایجاد می کند؛ یزعم بمعنی یقول قال الفيومي: و عليه قوله تعالى: أَوْ تُسْقِطَ السَّماءَ كَما زَعَمْتَ أى كما أخبرت قال المرزوقي أكثر ما يستعمل الزّعم فيما كان باطلا أو فيه ارتياب، قال الحطاني: ولهذا قيل زعم مطيّة الكذب و زعم غير مزعم قال غير مقول صالح و ادعى ما لا يمكن، وقال أبو البقاء: الزّعم بالضم اعتقاد الباطل بلا تقوّل وبالفتح اعتقاد الباطل بتقوّل، و قيل: بالفتح قول مع الظن و بالضم ظنّ بلا قول و من عادة العرب أنّ من قال كلاما و كان عندهم كاذبا قالوا زعم فلان قال شريح لكلّ شيء كنية وكنية الكذب زعم، وقد جاء في القرآن في كلّ موضع ذمّا للقائلين.

دُعابَةً: شوخ طبعی؛ بازیگری؛ بسیار مزاح کردن؛ بضم الدال المزاح من دعب يدعب مثل مزح يمزح و زنا و معنی و في لغة من باب تعب.

تِلْعابَةٌ: بسیار بازیگر؛ بسیار بازیگوش؛ از مادۀ «لعب» به معنای شخصی است که بسیار مردم را با سخنان یا حرکات خود سرگرم می سازد؛ بکسر التاء كثير اللعب و المزاح والتّاء للمبالغة والتلعاب بالفتح مصدر لعب.

أعافس: شوخی می کنم؛ بازی می کنم؛ از مادۀ «معافسه» به معنای زیاد شوخی کردن است؛ المعالجة في الصراع من العفس و هو الجذب إلى الأرض في ضغط شديد و الضرب على الأرض بالرّجل.

أمارِسُ: دست و پنجه نرم می کنم؛ تمرین می کنم؛ از مادۀ «ممارسه» به معنای سرگرم چیزی شدن؛ در این جا به معنای سرگرمی به مزاح و شوخی است؛ المعالجة و المزاولة.

از «ابن نابغه» در شگفتم او برای مردم شام چنین وانمود می کند که من بسیار اهل مزاح و

1) عَجَباً: در شگفتم. نابغة: معروفه و مشهوره؛ از مادۀ «نبوغ به معنای ظهور و شهرت است و عرب زنان مشهور به فساد را «نابغه» می گفته همان طور که ما در فارسی زن معروفه» می گوییم؛ ولی از سوی دیگر به افرادی که به خاطر استعداد فوق العاده مشهور و معروف می شوند نابغه اطلاق می شود؛ أم عمرو بن العاص سمّيت بها لظهورها و شهرتها بالبغى، مأخوذة من نبغ الشيء نبوغا أى ظهر.

مردی شوخ طبعم و مردم را با شوخی و هزل، پیوسته سرگرم می کنم.

نکته ها

تعبیر به «ابن النابغه» دربارۀ «عمرو عاص» اشاره به وضع زشت و ننگین خانواده اوست؛ چراکه رسم عرب این بود اگر کسی مادرش مشهور به شرافت یا مشهور به پستی بود او را به مادرش نسبت می دادند به جای این که به پدرش نسبت دهند. تعبیر به «نابغه» از مادۀ «نبوغ» در اصل به معنای ظهور و بروز است ولی هنگامی که درباره زنی به کار برده می شد اشاره به شهرت او به فساد بود و این واژه به خاطر فساد اخلاقی مادر «عمرو» تدریجاً لقب مادر او شد. (1)

امام در عبارت «يَزْعُمُ لاَهْلِ الشَّامِ أَنَّ فِى دُعابَةً» عمرو عاص به مردم شام گفته است که شوخی و مزاح در ذات من است و من همیشه شوخی و مزاح می کنم.

گاهی شوخ طبعی به حدی است که از حد و اندازه می گذرد از این کار در عربی به «معافسه» تعبیر می شود و با «ممارسة» به یک معناست و بیشتر در شوخی و مزاح با زنان استعمال می شود.

مشابه

الْمُؤْمِنُ دَعِبٌ لَعِبٌ وَ الْمُنَافِقُ قَطِبٌ غَضِبٌ (2)مؤمن شوخ و مزاح است و منافق ترش رو و خشمگین است. از امام صادق علیه السلام می خوانیم که فرمود: مَا مِنْ مُؤْمِنٍ إِلَّا وَ فِيهِ دُعَابَةٌ قُلْتُ وَ مَا الدُّعَابَةُ قَالَ الْمِزَاحُ (3)در هر مؤمنی دعابه است؛ راوی می گوید پرسیدم: دعابه چیست؟ فرمود: مزاح است.

در حدیثی از امیر مؤمنان علی علیه السلام می خوانیم: كَثَرَةُ الْمِزَاحَ تَذْهَبُ الْبَهَاءَ وَتُوجِبُ الشَّحْنَاءَ (4)كثرت مزاح وقار انسان را می برد و سبب عداوت و دشمنی می شود.


1) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 3، ص 465

2) تحف العقول، ص 41

3) اصول کافی، ج2، ص 663

4) شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 6، ص330.

2. پاسخ امام به تهمت عمروعاص

2. 1. کلام باطل

لَقَدْ قال باطِلاً او سخنی باطل گفته است.

2. 2. سخن گناه آلود

وَ نَطَقَ آثِماً (1) و کلامی به گناه بیان داشته است.

2. 3. بدترین سخنان

أَمَا وَشَرُّ الْقَوْلِ الْكَذِبُ بدانید و بدترین سخنان گفتار دروغ است

نکته

امام علیه السلام ادعای عمرو عاص را تکذیب کرده است منظور حد افراط و زیاده روی در هزل و لهو و لعب بوده نه اصل مزاح و شوخ طبعی؛ چون این مقدار از خوش رویی را حضرت منکر نبوده است. رسول خدا صلی الله علیه و آله هم گاهی مزاح می کرده اند. (2)

مشابه

كَذلِكَ كَذَّبَ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ حَتَّى ذاقُوا بَأْسَنا (3)کسانی هم که پیش از آنان بودند، همین گونه [پیامبران خود را] تکذیب کردند تا عقوبت ما را چشیدند. قَالَ الْإِمَامُ الْعَسْكَرِيُّ: جُعِلَتِ الْخَبَائِتُ كُلُّهَا فِي بَيْتِ وَجُعِلَ مِفْتَاحُهَا الْكَذِبَ (4)امام عسکری علیه السلام فرمود همۀ پلیدی ها و زشتی ها در یک اتاق جمع شده اند و کلید آن اتاق، دروغ است.

عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ قَالَ: إِنَّ الْكَذِبَ هُوَ خَرَابُ الْإِيمَانِ (5)همانا دروغ ویران کننده ایمان است.


1) آثماً: گناهکار.

2) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج 3، ص 254.

3) انعام، 148.

4) بحار الأنوار، ج69، ص 232

5) کافی، ج 4، ص40.

3. اوصاف رذیله عمروعاص

3. 1. دروغ گو

إِنَّهُ لَيَقُولُ فَيَكْذِبُ او پیوسته دروغ می گوید.

3. 2. خُلف وعده

وَ يَعِدُ فَيُخْلِفُ (1)

وعده می دهد و تخلف می کند.

3. 3. بخیل

وَيُسْأَلُ فَيَبْخَلُ (2) و چون از او درخواست شود بخل می ورزد.

مشابه

الْبُخْلُ جَامِعٌ لِمَسَاوِي الْعُيُوبِ وَ هُوَ زِمَامٌ يُقَادُ بِهِ إِلَى كُلِّ سُوءٍ (3)بخل، جامع تمام بدی هاست و افساری است که آدمی را به سوی هر بدی می کشاند. وَلا يَحْسَبَنَّ الَّذِينَ يَبْخَلُونَ بِمَا آتَاهُمُ اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ هُوَ خَيْراً لَهُمْ (4)و کسانی که خدا به آن چه از فضلش به آنان داده بخل می ورزند گمان نکنند که آن بخل به سود آنان است.

3. 4. مصر در درخواست های خود

وَيَسْأَلُ فَيُلْحِفُ (5)

چون درخواست می کند پافشاری می ورزد.

3. 5. خائن

وَيَخُونُ الْعَهْدَ (6)


1) بَعدُ: وعده می دهد. يُخْلِفُ: تخلف می کند.

2) فَيَبْخَلُ: بخل می ورزد.

3) نهج البلاغه، حکمت 377.

4) حدید، 24.

5) يُسْأَلُ: خواسته می شود. يُلْحِفُ: اصرار و پافشاری می کند از مادۀ «الحاف» به معنای اصرار و پافشاری کردن است و اصل آن از «لحاف» است که به معنای همان پوشش مخصوص و معروف می باشد و از آن جا که اصرارکننده سخت به کسی می پیچد، این واژه در مورد او به کار رفته است؛ السائل الحافاً ألح.

6) يَخُونُ: خیانت می کند.

در پیمانش خیانت می کند.

مشابه

بَلَى مَنْ أَوْفِى بِعَهْدِهِ وَ اتَّقَى فَإِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ الْمُتَّقِينَ (1)آری، هرکه به پیمان خود وفا کند و پرهیزکاری نماید بی تردید خداوند پرهیزکاران را دوست دارد. ما وَجَدْنَا لِأَكْثَرِهِمْ مِنْ عَهْدِ وَ إِنْ وَجَدْنا أَكْثَرَهُمْ لَفَاسِقِين (2)و در بیشتر آنان عهدی [استوار] نیافتیم و بیشترشان را جداً نافرمان یافتیم.

3. 6. قاطع رحم

وَيَقْطَعُ الاِل (3) و [حتی] پیوند خویشاوندی را قطع می کند.

نکته

از خصوصیات عمروعاص این است که به عهد و پیمان های خود خیانت می کند و ارتباط را قطع می کند خواه ارتباط خویشاوندی باشد یا ارتباط عهد و پیمانی، او هیچ گونه عهد و پیمانی را محترم نمی شمارد و فقط منافع خود را در نظر می گیرد.

4. حیله گری شرم آور

فَإِذا كَانَ عِنْدَ الْحَرْبِ فَأَيُّ رَاجِرٍ وَ آمِرٍ هُوَ ما لَمْ تَأْخُذِ السُّيُوفُ مَآخِذَهَا! فَإِذَا كَانَ ذَلكَ كانَ أَكْبَرُ مَكَيدَتِهِ أَنْ يَمْنَحَ الْقَرْمَ سُبَّتَهُ (4)

مَكيدَتِهِ: چاره جویی و کید.

يَمْنَحَ: نشان می دهد.

القرم: حريف نبرد.

سُبَّتَهُ: مقعد؛ از ماده «سب» به معنای بدگویی کردن و دشنام دادن است و به معنای هر چیزی که ذکر آن ناپسند است؛ در این جا اشاره به «عورت» است. اسب السين و الباء حَدّه بعضُ أهل اللغة و أظنُّه ابن دريد. أنّ أصل هذا الباب القطع، ثم اشتق منه الشتم. و هذا الذي قاله و هذا الذي قاله صحيح. وأكثر الباب موضوع عليه من ذلك السبّ: الخمار، لأنّه مقطوع من مِنْسَجه. فأما الأصل فالسَّبِّ العَقْر؛ يقال سببت الناقة، إذا عقرتها.

هنگام نبرد لشکریان را امر و نهی می کند ولی این تا زمانی است که دست ها به قبضه شمشیر نرفته است هنگامی که چنین شود او برای رهایی جانش، بالاترین تدبیرش این است که


1) آل عمران، 76

2) اعراف، 102.

3) اِلّ: پیمان خویشاوندی عهد و پیمان؛ العهد و القرابة.

4) زاجر: نهی کننده منع کننده مَآخِذَها: مأخذهايش.

جامه اش را کنار زند و عورت خود را نمایان سازد.

نکته

عبارت «فَأَيُّ زاجر وَ آمِر» اشاره به این دارد که عمرو عاص پیش از شروع جنگ به شکلی مبالغه آمیز مردم را امر و نهی و آن ها را مهیای کارزار می کرد. (1)

«أَنْ يَمْنَحَ الْقَرْمَ سُبَّتَهُ»: یعنی عورت خود را به مردم بخشیده است، مثل همان موقعی که در جنگ صفین با حضرت امیر علیه السلام روبه رو شد و وقتی که خود را در معرض خطر دید عورت خود را عریان کرد و حضرت او را رها کرد؛ زیرا در عرب مرسوم بوده است که اگر کسی در هنگام تنگنا ماتحت خود را عریان کرد دلیل بر نهایت بیچارگی و ذلت اوست و اگر طرف مقابل در عین حال که او ماتحت خود را عریان کرده، او را می کشت عرب او را ذلیل تر از مقتول می دانست.

5. یاد مرگ مانعی برای شوخی

أَما وَاللَّهِ إِنَّى لَيَمْنَعُنى مِنَ اللَّعِبِ ذِكْرُ الْمَوْتِ (2) آگاه باشید! به خدا سوگند یاد مرگ مرا از سرگرم شدن به بازی و شوخی باز می دارد.

نکته

اندیشه صحیح درباره مرگ مانع شوخی و بازیگری در این دنیاست. (3)

6. عمروعاص و فراموشی آخرت

وَ إِنَّهُ لَيَمْنَعُهُ مِنْ قَوْلِ الْحَقِّ نِسْيانُ الْآخِرَةِ ولی فراموشی مرگ و] آخرت او را از سخن حق بازداشته است.

7. دین فروشی عمرو عاص

إِنَّهُ لَمْ يُبايِعْ مُعاوِيَةَ حَتَّى شَرَطَ لَهُ أَنْ يُؤْتِيَهُ آتِيَّةٌ (4) او حاضر نشد با معاویه بیعت ،کند تا این که عطیه و پاداشی از او بگیرد.


1) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج 3، ص257.

2) لَيَمْنَعُنی: مرا باز می دارد.

3) ترجمه و تفسیر نهج البلاغه (علامه جعفری)، ج 13، ص208.

4) آتية: مال بخشیدنی؛ بر وزن فعیله؛ صفت مشَّبَهٌه به معنای اسم مفعول است، در اصل از «ایتاء» به معنای اعطاء و بخشش است؛ کالعطية لفظا و معنى.

8. رشوه گرفتن

وَ يَرْضَخَ لَهُ عَلَى تَرْكِ الدِّينِ رَضِيخَةٌ (1)

و در مقابل از دست دادن دینش، رشوه اندکی دریافت دارد.

نکته ها

امام علیه السلام در این سخن به داستان معروفی اشاره فرمود که در میان مردم شهرت داشت ماجرا به طور خلاصه چنین بود: «هنگامی که فتنه «جمل» با پیروزی امام علیه السلام و شکست مخالفان فرو نشست امام «جریر بن عبدالله» را برای گرفتن بیعت از «معاویه» به شام فرستاد. «معاویه» که مایل نبود با امام بیعت کند در این باره به مشورت پرداخت و نامه ای برای «عمرو بن عاص» نوشت و از او کمک خواست گفت وگوهای زیادی میان او و «معاویه» در گرفت و «عمرو» به او فهماند که فاقد افتخاراتی است که علی دارد. سرانجام گفت: اگر من با تو بیعت کنم و تمام خطرات آن را بپذیرم، چه پاداشی برای من قرار خواهی داد؟ معاویه گفت: هرچه خودت بگویی عمرو گفت: حکومت مصر را بعد از پیروزی به من واگذار کن معاویه تأملی کرد و گفت: من خوش ندارم که مردم دربارۀ تو بگویند: به خاطر اغراض دنیوی با من بیعت کردی عمر و گفت: این حرف ها را کنار بگذار تو خودت رئیس دنیا پرستانی مطلب همین است که من می گویم، من حکومت مصر را می خواهم سرانجام معاویه تسلیم شد و این قرارداد را با او بست. (2)

این که حضرت در جمله خود تعبیر به «تَرْكِ الدّینِ» فرموده اند بر حسب ظاهر است وگرنه عمرو عاص از اول اسلامش منافقانه و از ترس لشکر اسلام بوده و دینی نداشته تا بخواهد آن را برای معاویه ترک کند.


1) يَرضَح: مال اندکی پرداخت کند؛ از ریشه «رضَخَ» به معنای خُرد کردن و شکستن گوشه چیزی است. رَضِیخَةً: تکه ای یا اندکی از مال که به عنوان رشوه یا شیرینی پرداخت می شود؛ از مادهٔ «رضخ» به معنای چیز کمی را بخشیدن و رضیخه» به معنای عطیه ناچیز است؛ در این جا اشاره به این است که عمرو عاص دین خود را در برابر مقامات دنیا که نسبت به آن متاع ناچیز و کم ارزش است فروخت به خصوص آن که مدت کوتاهی از این مقام بهره گرفت؛ الرّشوة من رضخ له رضخاً من باب نفع و ضيخة أعطاه شيئاً ليس بالكثير.

2) شرح ابن ابی الحدید، ج 2، ص61.

خطبه 85

اشاره

شناسنامه خطبه

تاریخ، زمان و مکان وقوع: نامعلوم

مخاطب: مردم

موضوع: اعتقادی، اخلاقی

ویژگی: عبرت آموزی (1)

پیشگفتار خطبه

در این خطبه امام علیه السلام به سه مسئله مهم اشاره فرموده است:

1.

بخشی از صفات جلال و جمال پروردگار با تعبیراتی کوتاه و پرمعنا؛

2.

توجه دادن مردم به درس های عبرت برخاسته از حوادث مختلف زندگی، مخصوصاً مرگ و میرهایی که در انتظار همه انسان هاست؛

3.

درجات و مقامات بهشتی «اولیاء الله» و نعمت های بی پایان آن که همیشگی و جاودانی است.


1) شناسنامه نهج البلاغه، ص 98.

وَأَشْهَدُ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللهُ وَحْدَهُ لَا شَرِيكَ لَهُ، الْأَوَّلُ لَا شَيْءَ قَبْلَهُ، وَالْآخِرُ لَا غَايَةَ لَهُ، لَا تَقَعُ الأَوْهَامُ لَهُ عَلَى صِفَة، وَلَا تُعْقَدُ الْقُلُوبُ مِنْهُ عَلَى كَيْفِيَّة، وَلَا تَنَالُهُ التَّجْزِئَةُ وَالتَّبْعِيضُ، وَلاتُحِيطُ بِهِ الأبْصَارُ وَالْقُلُوبُ. فَاتَّعِظُوا عِبَادَ اللهِ بِالْعِبَرِ النَّوَافِعِ، وَاعْتَبِرُوا بِالآى السَّوَاطِعِ، وَازْدَجِرُوا بِالنُّذُرِ الْبَوَالِعِ، وَانْتَفِعُوا بِالذِّكْرِ وَالْمَوَاعِطِ، فَكَأَنْ قَدْ عَلِقَتْكُمْ مَخَالِبُ الْمَنِيَّةِ، وَانْقَطَعَتْ مِنْكُمْ عَلَائِقُ الأمْنِيَّةِ، وَ دَهِمَتْكُمْ مُفْظِعَاتُ الأُمُورِ، وَالسَّيَاقَةُ إِلَى الْوِرْدِ الْمَوْرُودِ، فَكُلُّ نَفْسٍ مَعَهَا سَائِقٌ وَ شَهِيدٌ»: سَائِقٌ يَسُوقُهَا إِلَى مَحْشَرِهَا وَشَاهِدٌ يَشْهَدُ عَلَيْهَا بِعَمَلِهَا. دَرَجَاتٌ مُتَفَاضِلَاتٌ، وَ مَنَازِلُ مُتَفَاوِتَاتُ، لَا يَنْقَطِعُ نَعِيمُهَا، وَلَا يَظْعَنُ مُقِيمُهَا، وَلَا يَهْرَمُ خَالِدُهَا، وَلَايَبْأَسُ سَاكِنُهَا.

1. صفات خداوند

1. 1. وحدانیت خدا

وَ أَشْهَدُ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَحْدَهُ لَا شَرِيكَ لَهُ گواهی می دهم که معبودی جز ذات پاک او نیست یگانه است و همتایی ندارد.

نکته

لَا شَرِیکَ لَهُ همان معنای «وحده» است و تأکید معنای آن را می کند؛ به این معنا که خدا نه در ذات و نه در صفات و نه در خلقت و نه در عبارت شریک ندارد و واحد است. مشابه

شَهِدَ اللهُ أَنَّهُ لا إله إلا هُوَ وَالْمَلائِكَةُ وَأُولُوا الْعِلْمِ قَائِماً بِالْقِسْطِ لَا إِلَهَ إِلا هُوَ الْعَزِيزُ الْحَكیم (1)خدا به یکتایی خود گواهی دهد که جز ذات اقدس او که نگهبان عدل و درستی است، خدایی نیست و فرشتگان و دانشمندان نیز به یکتایی او گواهی دهند، نیست خدایی جز او که بر همه چیز توانا و داناست.

1. 2. ازلیت خدا

اَلْأَوَّلُ لَا شَيْءَ قَبْلَهُ همان مبدأ نخستینی که پیش از او، چیزی نبوده است.


1) آل عمران، 18.

1. 3. ابدیت خدا

وَ الْآخِرُ لَا غَايَةَ لَهُ او آخری است که پایانی ندارد.

نکته

خداوند غایتی ندارد، به این معناست که همۀ عالم متوجه «الی الله» است ولی خداوند متوجه چیزی نیست برای این که چیزی بالاتر از خدا نیست.

1. 4. دور از دسترس اندیشه ها

لا تَقَعُ الأَوْهامُ لَهُ عَلَى صِفَةٍ (1) اندیشه ها، كُنه صفاتش را درک نکنند

1. 5. نفی کیفیت از ذات خدا

وَ لا تُعْقَدُ الْقُلُوبُ مِنهُ عَلَى كَيْفِيَّةِ (2) عقل ها به چگونگی ذاتش پی نمی برند.

نکته

«کیفیت» مربوط به اموری است که اوصافش زائد بر ذات آن است، اما کسی که خالی از هرگونه دوگانگی و چندگانگی است «کیفیت» در او راه نمی یابد. (3)مقصود این است که دل ها کیفیتی را برای خدا درک نمی کنند.

مشابه

است.

لَهُمْ قُلُوبٌ لا يَفْقَهُونَ بها (4)دل هایی دارند که با آن [حقایق را] دریافت نمی کنند. إنَّ في ذلِكَ لَذِكْرَى لِمَنْ كانَ لَهُ قَلْب (5)در این سخن برای صاحب دلان اندرزی است.


1) أَوْهامُ: اندیشه ها؛ جمع «وهم» در لغت به معنای خطورات قلبی آمده است و در استعمالات روزمره ما در فارسی به معنای پندارهای باطل یا مشکوک است؛ ولی قراین نشان می دهد که در این جا و مانند آن به معنای اندیشه های دور پرواز است که آن هم به حقیقت ذات و صفات خدا نمی رسد.

2) لاتُعْقَدُ: تصدیق نمی شود؛ حکم نمی شود.

3) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 3، ص 485.

4) اعراف، 179

5) ق، 37.

1. 6. نفی کمیت از ذات خداوند

وَ لا تَنالُهُ التَّجْزِيَّةُ وَ التَّبْعيضُ (1)

و تجزیه و تبعیض در او راه ندارد.

1. 7. احاطه ناپذیر بودن

وَلا تُحيط بِهِ الاَبْصَارُ وَ الْقُلُوبُ چشم ها و اندیشه ها به او احاطه نمی یابد.

نکته

مقصود حضرت از بیان این صفت آن است که خِرد انسان از احاطه یافتن بر حقیقت ذات خداوند ناتوان است. (2)

مشابه

لَا تُدْرِكْهُ الْعُيُونُ بِمُشَاهَدَةِ الْعِيَانِ وَلَكِنْ تُدْرِكُهُ الْقُلُوبُ بِحَقَائِقِ الْإِيمَانِ (3)دیده ها او را آشکار نبینند اما دل ها به حقیقت های ایمان او را درک کنند. از امام جواد علیه السلام می خوانیم که فرمود: أَوْهَامُ الْقُلُوبِ أَدَقُ مِنْ أَبْصَارِ الْعُيُونِ أَنْتَ قَدْ تُدْرِكُ بِوَهْمِكَ السِّنْدَ وَالْهِنْدَ وَ الْبُلْدَانَ الَّتِى لَمْ تَدْخُلْهَا وَ لَا تُدْرِكُهَا بِبَصَرِكَ وَأَوْهَامُ الْقُلُوبِ لَا تَدْرِكَهُ فَكَيْفَ أَبْصَارُ الْعُيُونِ (4)اندیشه های انسانی از دید چشم ها دقیق تر (و عمیق تر) است؛ چراکه انسان گاه شهرهایی را که هرگز با چشم ندیده و در آن وارد نشده است مانند: «سند» و «هند» به قوت اندیشه می تواند در ذهن خود حاضر کند؛ با این حال هنگامی که اندیشه ها قادر به درک کُنه ذات پروردگار نیست چگونه چشم ها توان این کار را دارد؟

2. حوادث عبرت آمیز زندگی پیشینیان

فَاتَّعِظُوا عِبادَ اللَّهِ بِالْعِبَرِ النَّوافِع (5) ای بندگان خدا از درس های سودمند عبرت آمیز، پند بگیرید.


1) التَّجْزِئَةُ: جزء جزء بودن. التبعيضُ: اعضا داشتن.

2) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج 3، ص 264

3) نهج البلاغه، خطبه 179

4) میزان الحکمه، ج 3، ص 1893، حدیث 12316

5) الْعِبَرِ النَّوافِع: عبرت های سودمند؛ جمع عبره و هي ما يعتبر به، اى: يتّعظ.

نکته

عوامل عبرت و آیات و علائم روشن در این دنیا به حدی وفور دارد که جای عذر برای کسی نمی ماند. (1)

لزوم عبرت گیری از آیات روشن

وَاعْتَبِرُوا بِالأَى السَّوَاطِع (2)

از آیات روشن الهی [در تکوین و تشریع] عبرت بیاموزید!

مشابه

سَنُرِيهِمْ آيَاتِنَا فِي الْآفَاقِ وَ فِى أَنْفُسِهِمْ حَتَّى يَتَبَيَّنَ لَهُمْ أَنَّهُ الْحَق (3)به زودی نشانه های خود را در افق ها[ی گوناگون] و در دل هایشان بدیشان خواهیم نمود، تا برایشان روشن گردد که او خود حق است. وَ لا تَتَّخِذُوا آیاتِ اللَّهِ هُزُوا (4)و آیات خدا را به ریشخند مگیرید. فیهِ آيَاتٌ بَيْناتُ مَقامُ إِبْراهیم (5)در آن نشانه هایی روشن [از جمله] مقام ابراهیم است. استعاره

مستعار: سطوع

مستعار له: درخشش سپیده دم

مستعار منه: آیات و نشانه های روشن حق تعالی

جامع: وجه شباهت ظهور و درخشش انوار آیات حق بر آیینه دل بندگان است. چنان که درخشش سپیده دم ظلمت و تاریکی شب را می زداید، آیات الهی نیز ظلمت ها را از بین می برد و هدایت را ایجاد می کند.


1) ترجمه و شرح نهج البلاغه (علامه جعفری)، ج 13، ص223.

2) الآی: آیه ها؛ نشانه ها؛ جمع آیه است؛ جمع آية و هى العلامة و آية القرآن كلّ كلام متصل إلى انقطاعه، وقيل ما يحسن السكوت عليه. السواطع: درخشنده ها؛ جمع «ساطعه» به معنای نور گسترده است این واژه در مورد امور معنوی مانند آیات درخشنده قرآن مجید، یا شخصیت های برجسته جهان اسلام نیز به کار می رود؛ الشيء يسطع من باب منع منع ارتفع.

3) فصلت، 53

4) بقره، 231.

5) آل عمران، 97.

4. لزوم پندگیری از انذارها

وارد جرُوا بِالنَّذر البوالغ (1)

انذارهای رسا و گویای الهی را پذیرا شوید.

مشابه

وَاذْكُرْ أَحَا عادٍ إِذْ أَنْذَرَ قَوْمَه (2)و برادر عادیان را به یاد آور، آن گاه که قوم خویش را بیم داد. وَ أَنْذِرْهُمْ يَوْمَ الْآزِفَةِ إِذِ الْقُلُوبُ لَدَى الْحَناجر (3)و آن ها را از آن روز قریب [الوقوع] بترسان، آن گاه که جان ها به گلوگاه می رسد.

5. لزوم پندگیری از مواعظ

وَ انْتَفِعُوا بِالذِّكْرِ وَ الْمَواعِظِ از تذکرات و مواعظ بهره بگیرید!

نکته

مقصود از «ذکر» قرآن کریم است و مواعظ هم مواعظ قرآن را شامل می شود و هم مواعظ پیامبر صلی الله علیه و آله را؛ یعنی به وسیله قرآن و مواعظ پیامبر صلی الله علیه و آله و ائمه اطهار علیهم السلام و دیگران نفع ببرید و از مواعظ آن ها بهره برداری کنید.

مشابه

يا أَيُّهَا الَّذِى نُزِّلَ عَلَيْهِ الذِّكْرُ إِنَّكَ لَمَجْنُون (4)ای کسی که قرآن بر او نازل شده است، به یقین تو دیوانه ای

إِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّكْرَ وَإِنَّا لَهُ لَحافِظُون (5)ما این قرآن را به تدریج نازل کرده ایم و قطعاً نگهبان آن خواهیم بود.


1) ازْدَجِرُوا: منتهی شوید»؛ خودداری کنید؛ از ریشه تَجرُ که تاء قلب به دال شده است. النُّذُر البوالغ: انذارهای رسا، اخطارها؛ جمع نذير؛ بضمتين جمع نذير و هو المنذ رأى المخوف، قال الشارح المعتزلى و الأحسن أن يكون النذر هى الانذارات نفسها، لأنّه قد وصف ذلك بالبوالغ و بوالغ لا تكون في الأكثر إلّا صفة المؤنث.

2) احقاف، 21.

3) غافر، 18.

4) حجر، 6.

5) حجر، 9.

6. توجه به لحظات دردآور و پندآموز مرگ

6. 1. چنگ انداختن مرگ

فَكَأَنْ قَدْ عَلِقَتْكُمْ مَخَالِبُ الْمَنِيَّةِ (1)

الْمَنِيَّةِ: آرزو

گویا می بینم چنگال مرگ در پیکر شما فرو رفته است.

تشبیه

مشَّبَه: مرگ

مشَّبَهٌ به: درنده ای که حمله می آورد

وجه شَبَه: رو آوردن مرگ به سوی انسان و در کام خود فرو بردن انسان ها را به درنده ای تشبیه کرده است که حمله می آورد و شکار خود را پاره پاره می کند.

6. 2. قطع علایق

وَ انْقَطَعَتْ مِنْكُمْ عَلائِقُ الأَمْنِيَّةِ (2) و علاقه و آرزوها از شما رخت بربسته است.

نکته

اشاره به این است که آرزوهای دنیوی از مال و ثروت و مقام و جاه و دیگر دلبستگی ها، با فرا رسیدن مرگ از میان می رود. (3)


1) عَلِقَتْكُمْ: به شما در آویخته؛ شما را گیر انداخته؛ چنگ زده برای شما؛ از مادۀ «عَلَق» در اصل به معنای رابطه شدید و علاقه به چیزی است این واژه در مورد درنده ای که گلوی صید خود را با دندان می فشارد و خون او را می مکد یا با چنگالش او را می درد به کار می رود در این جا مرگ به چنین حیوان درنده ای تشبیه شده است؛ الشوك بالثوب من باب تعب إذا نشب. مَخالِبُ: چنگال ها؛ جمع مَخلَب؛ اسم آلت از مادۀ خلب به معنای چنگال حیوانات که از ماده «خلب» به معنای دریدن پوست است؛ من الحيوان بمنزله الظفر للانسان.

2) عَلائِقُ: دسته ها؛ دستگیره ها؛ جمع علاقه به معنای دسته.

3) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج 3، ص 267

6. 3. سختی های مرگ

وَ دَهَمَتْكُمْ مُفْتِعاتُ الأُمُورِ (1)

شداید و سختی های مرگ و برزخ به شما روی آورده است.

6. 4. آغاز حرکت رستاخیز

وَ السّياقَةُ إِلَى الْوِرْدِ الْمَوْرُودِ (2)

و حرکت به سوی رستاخیز آغاز شده است.

نکته

«وِرد» به معنای راهی است که در کنار نهرهای بزرگی که ساحل آن با آب فاصله دارد به صورت سراشیبی درست می کنند تا افراد به آسانی بتوانند دسترسی به آب پیدا کنند. چنین محلی را در فارسی «آبشخور» و در عربی «ورد» می گویند و «مورود» به معنای محلی است که تشنگان بر آن وارد می شوند و در حقیقت اشاره به این است که گنهکاران محروم از آب های زلال نهرهای بهشتی به آبشخور دوزخ وارد می شوند، که جز آتش سوزان در آن جا چیزی نیست. (3)

مشابه

يَقْدُمُ قَوْمَهُ يَوْمَ الْقِيامَةِ فَأَوْرَدَهُمُ النَّارَ وَبِئْسَ الْوِرْدُ الْمَوْرُود (4)در روز قیامت پیشاپیش قوم خود بیاید و همه را به آتش درآورد چه بد جایگاهی است که به آن وارد می شوند.


1) دَهَمَتْكُمْ: شما را فراگرفت؛ پوشانید به شما؛ از ماده «دهم» به معنای پوشاندن است. این واژه در جایی که چیزی غلبه بر دیگری کند و به آن احاطه پیدا نماید به کار می رود و در اینجا منظور همین است. این واژه در مورد سیاهی و تاریکی شب که احاطه بر اشیا پیدا می کند به کار می رود و به سبز پررنگ نیز اطلاق شده است. «مدهامتان» در سوره الرحمن آیه 64، به معنای دو باغ سرسبز است که گیاهش از سبزی و سیراب شدن به رنگ تیره در آمده است. مفظعات: ناراحتی ها؛ امور هولناک و مخوف؛ جمع «مفظعه» یعنی حادثه هولناک و دهشت زا؛ از ماده «فظع» به معنای ترساندن و بزرگ شمردن است و مفظعات الامور به حوادث بزرگ و وحشتناکی گفته می شود که انسان را در خوف فرو می برد بالفاء والظاء المعجمة شدايدها الشنيعة.

2) السياقة: سوق دادن؛ راندن. الوِرد: محل ورود؛ منظور صحرای محشر است.

3) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 3، ص498

4) هود، 98.

7. ورود به محشر به همراه شاهد

فَ كُلُّ نَفْس مَعَها سائِقٌ وَ شَهِيدُ سائِقٌ يَسُوقُها إلى مَحْشَرِها وَ شَاهِدٌ يَشْهَدُ عَلَيْهَا بِعَمَلِها (1) و «با هرکسی راننده و گواهی است» راننده به سوی محشرش می راند و گواهی دهنده بر اعمالش گواهی می دهد.

نکته ها

«سائق» آن چیزی است که انسان ها را به سوی محشر می راند و آن عبارت است از حکم خداوندی و عوامل نزدیک به مرگ که بر نفس انسان حاکمیت یافته، آن را به معادش باز می گرداند. (2)

منظور از این که شاهدی برای انسان همراه او خواهد بود این است که خود انسان با نامه اعمال و شهادت اعضایش به آن چه انجام داده است شهادت خواهد داد. (3)

مشابه

أَيْنَما تَكُونُوا يُدْرِكْكُمُ الْمَوْتُ وَ لَوْ كُنْتُمْ فِي بُرُوجٍ مُشَيَّدَة (4)هرکجا باشید، شما را در می یابد هر چند در برج های استوار باشید. إِلَى رَبِّكَ يَوْمَئِذٍ الْمَساق (5)آن روز، روز راندنش به سوی پروردگار توست. وَ جاءَتْ كُلُّ نَفْسٍ مَعَهاسائقٌ و شهیدٌ (6)و هرکسی می آید [در حالی که] با او سوق دهنده و گواهی دهنده ای است.

8. خصوصیات بهشت

8. 1. درجات بهشتی

دَرَجَاتٌ مُتَفاضِلاتٌ، وَ مَنازِلُ مُتَفاوتاتٌ (7) در آن جا درجاتی است که یکی از دیگری برتر و منزلگاه هایی است که با هم متفاوت است.


1) شهیدٌ: گواهی دهنده

2) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج 3، ص 267.

3) ترجمه و تفسیر نهج البلاغه، ج 13، ص230.

4) نساء، 78.

5) قیامت، 30.

6) ق، 21.

7) متفاضلاتٌ: بر یکدیگر فضل و برتری دارند.

نکته

هرکس به اندازه عمل خود در بهشت درجه دارد و درجات بهشت گزاف نیست؛ یعنی این طور نیست که مانند مقام های دنیا بدون دلیل یا از روی قلدری و چاپلوسی باشد. درجات بهشت با اعمال صالح و خلوص انسان در موقع عمل سنجیده می شود؛ هرچند فضیلت انسان بیشتر باشد درجات بهشتی او هم برتر و بالاتر است.

مشابه

وَ لِكُلِّ دَرَجَاتٌ مِمَّا عَمِلُوا (1)و برای هر یک از آن چه انجام داده اند، مراتبی خواهد بود. تَرْفَعُ دَرَجاتٍ مَنْ نَشاءُ (2)درجات هرکس را که بخواهیم فرا می بریم. در حدیثی از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله چنین می خوانیم: الْجَنَّةُ مِائَةً دَرَجَةٍ مَا بَيْنَ كُلِّ دَرَجَتَيْنِ كَمَا بَيْنَ السَّمَاءِ وَالْأَرْضِ الْفِرْدَوْسُ أَعْلَاهَا دَرَجَةً مِنْهَا تُفَجَّرُ أَنْهَارُ الْجَنَّةِ الْأَرْبَعَةُ فَإِذَا سَأَلْتُمُ اللَّهَ فَاسْأَلُوهُ الْفِرْدَوْسَ (3)بهشت صد درجه دارد که مابین هر درجه ای با درجه دیگر، فاصله ای همچون فاصله میان زمین و آسمان است و بالاترین درجات ،آن فردوس است. آن جا نهرهای چهارگانه بهشت سرچشمه می گیرد پس هنگامی که از خداوند تقاضا می کنید، فردوس را تقاضا کنید!

8. 2. جاودانگی نعمت های بهشت

لا يَنْقَطِعُ نَعيمُها نعمت های بهشتی هرگز قطع نمی شود.

مشابه

مَثَلُ الْجَنَّةِ الَّتِي وُعِدَ الْمُتَّقُونَ تَجْرِى مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهَارُ أُكُلُها دَائِمَ وَ ظِلُّها (4)وصف بهشتی که به پرهیزکاران وعده داده شده از زیر آن نهرها روان است. میوه و سایه اش پایدار است. أَدْخُلُوهَا بِسَلَامٍ ذلِكَ يَوْمُ الْخُلُود (5)به سلامت و شادکامی در آن در آیید که این روز جاودانگی است.


1) انعام، 132

2) انعام، 83.

3) بحار الانوار، ج 8، ص89.

4) رعد، 35.

5) ق، 34.

8. 3. ساکنانش کوچ نمی کنند

وَ لا يَظْعَنُ مُقيمُها (1)

ساکنانش از آن کوچ نمی کنند.

مشابه

خالِدِينَ فِيها لا يَبْغُونَ عَنْها حِوَلا (2)جاودانه در آن خواهند بود و از آن جا درخواست انتقال نمی کنند.

8. 4. پیر نمی شوند

وَ لا يَهْرَمُ خَالِدُها (3)

و ساکنانش پیر نمی شوند.

8. 5. بدون گرفتاری

وَ لايَبْأَسُ ساكِنُها (4) و آنان که در آن جای دارند گرفتار، شداید نمی شوند.

نکته

مقصود این است که ساکنان بهشت گرفتاری و فقر و ناتوانی و ضعف ندارند.


1) لا يطْعَنُ: کوچ نمی کند؛ از مادة (ظعن) به معنای کوچ کردن است؛ ظعنا من باب نفع ارتحل. مقیم: سکونت کننده.

2) كهف، 108

3) لایهرَم: پیر نمی شود؛ از ریشه «هَرَمَ، يَهْرَمُ» به معنای بسیار سال خورده و پیر شد، فرتوت شد؛ «هَرْمَ الدهر»: روزگار او را سال خورده و فرتوت کرد. خالد: جاوید؛ ماندگار

4) لایباس: تهی دست و فقیر نمی شود؛ بیچاره نمی شود؛ از مادۀ «بأس» به معنای فقر و شدت نیاز است؛ لا يباسُ: تهی دست و فقیر نمی شود، بیچاره نمی شود؛ بالباء الموحدة مضارع بئس كسمع يقال بئس فلان إذا أصاب بؤسا و هو الضر و الشدة، وفي بعض النسخ لا ييأس بالياء المثناة التحتانية من اليأس بمعنى القنوط يقال يأس ييأس من باب منع، و من باب ضرب شاذ و في لغة كحسب.

خطبه 86

اشاره

شناسنامه خطبه

تاریخ، زمان و مکان وقوع: نامعلوم

مخاطب: مردم

موضوع: اعتقادی، اخلاقی

ویژگی غفلت زدایی (1)

پیشگفتار خطبه

این خطبه در واقع از پنج بخش تشکیل شده است: 1. به بیان اوصاف پروردگار می پردازد. صفاتی که توجه به آن تأثیر عمیق تربیتی در انسان دارد و او را از گناهان باز می دارد و به نیکی ها دعوت می کند؛ 2. مردم را موعظه می کند؛ این که در این دنیای زودگذر به تهیه زاد و توشه برای آخرت بپردازند و هدف آفرینش خویش را فراموش نکنند؛ 3. به اهمیت قرآن می پردازد؛ این که خداوند در آن اتمام حجت کرده و گفتنی ها را در هر زمینه گفته است؛ 4. به مردم هشدار می دهد تا از خواب غفلت برخیزند و در باقی مانده عمر خویش به جبران گذشته بپردازند و مراقب وسوسه های شیاطین باشند؛ 5. به چند صفت رذیله اشاره کرده مردم را از آن برحذر می دارد و بهترین انسان ها را با ذکر اوصافی معرفی می نماید.


1) شناسنامه نهج البلاغه، ص 99

قَدْ عَلِمَ السَّرَائِرَ وَ خَبَرَ الضَّمَائِرَ لَهُ الْإِحَاطَةُ بِكُلِّ شَيْءٍ وَ الْغَلَبَةُ لِكُلِّ شَيْءٍ وَالْقُوَّةُ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ فَلْيَعْمَلِ الْعَامِلُ مِنْكُمْ فِي أَيَّامٍ مَهَلِهِ قَبْلَ إِرْهَاقِ أَجَلِهِ وَ فِي فَرَاغِهِ قَبْلَ أَوَانِ شُغْلِهِ وَ فِي مُتَنَفَّسِهِ قَبْلَ أَنْ يُؤْخَذَ بِكَظَمِهِ وَ لْيُمَهِّدْ لِنَفْسِهِ وَ قَدَمِهِ وَ لْيَتَزَوَّدْ مِنْ دَارِ ظَعْنِهِ لِدَارِ إِقَامَتِهِ فَاللَّهَ اللَّهَ أَيُّهَا النَّاسُ فِيمَا اسْتَحْفَظَكُمْ مِنْ كِتَابِهِ وَ اسْتَوْدَعَكُمْ مِنْ حُقُوقِهِ فَإِنَّ اللَّهَ سُبْحَانَهُ لَمْ يَخْلُقُكُمْ عَبَثًا وَ لَمْ يَتْرُكْكُمْ سُدًى وَ لَمْ يَدَعْكُمْ فِي جَهَالَةٍ وَلَا عَمَّى قَدْ سَمَّى آثَارَكُمْ وَ عَلِمَ أَعْمَالَكُمْ وَكَتَبَ آجَالَكُمْ وَ أَنْزَلَ عَلَيْكُمُ الْكِتَابَ تِبْياناً لِكُلِّ شَيْءٍ وَ عَمَّرَ فِيكُمْ نَبِيَّهُ أَزْمَاناً حَتَّى أَكْمَلَ لَهُ وَ لَكُمْ فِيمَا أَنْزَلَ مِنْ كِتَابِهِ دِينَهُ الَّذِي رَضِيَ لِنَفْسِهِ وَ أَنْهَى إِلَيْكُمْ عَلَى لِسَانِهِ مَحَابَّهُ مِنَ الْأَعْمَالِ وَ مَكَارِهَهُ وَ نَوَاهِيَهُ وَأَوَامِرَهُ و أَلْقَى إِلَيْكُمُ الْمَعْذِرَةَ وَاتَّخَذَ عَلَيْكُمُ الْحُجَّةَ وَ قَدَّمَ إِلَيْكُمْ بِالْوَعِيدِ وَ أَنْذَرَكُمْ بَيْنَ يَدَيْ عَذَابٍ شَدِيدٍ فَاسْتَدْرِكُوا بَقِيَّةَ أَيَّامِكُمْ وَاصْبِرُوا لَهَا أَنْفُسَكُمْ فَإِنَّهَا قَلِيلٌ فِي كَثِيرِ الْأَيَّامِ الَّتِي تَكُونُ مِنْكُمْ فِيهَا الْغَفْلَةُ وَالتَّشَاغُلُ عَنِ الْمَوْعِظَةِ وَ لَا تُرَخِّصُوا لِأَنْفُسِكُمْ فَتَذْهَبَ بِكُمُ الرُّخَصُ مَذَاهِبَ الظَّلَمَةِ وَ لَا تُدَاهِنُوا فَيَهْجُمَ بِكُمُ الْإِدْهَانُ عَلَى الْمَعْصِيَةِ عِبَادَ اللَّهِ إِنَّ أَنْصَحَ النَّاسِ لِنَفْسِهِ أَطْوَعُهُمْ لِرَبِّهِ وَإِنَّ أَغَشَّهُمْ لِنَفْسِهِ أَعْصَاهُمْ لِرَبِّهِ وَالْمَغْبُونُ مَنْ غَبَنَ نَفْسَهُ وَ الْمَغْبُوطُ مَنْ سَلِمَ لَهُ دِينُهُ وَ السَّعِيدُ مَنْ وُعِظَ بِغَيْرِهِ وَ الشَّقِيُّ مَنِ انْخَدَعَ لِهَوَاهُ وَ غُرُورِهِ وَ اعْلَمُوا أَنَّ يَسِيرَ الرِّيَاءِ شِرْكٌ وَ مُجَالَسَةَ أَهْلِ الْهَوَى مَنْسَاةٌ لِلْإِيمَانِ وَ مَحْضَرَةٌ لِلشَّيْطَانِ جَانِبُوا الْكَذِبَ فَإِنَّهُ مُجَانِبٌ لِلْإِيمَانِ الصَّادِقُ عَلَى شَفَا مَنْجَاةٍ وَكَرَامَةٍ وَ الْكَاذِبُ عَلَى شَرَفِ مَهْوَاةٍ وَ مَهَانَةٍ وَلَا تَحَاسَدُوا فَإِنَّ الْحَسَدَ يَأْكُلُ الْإِيمَانَ كَمَا تَأْكُلُ النَّارُ الْحَطَبَ وَ لَا تَبَاغَضُوا فَإِنَّهَا الْحَالِقَةُ وَاعْلَمُوا أَنَّ الْأَمَلَ يُسْهِى الْعَقْلَ وَيُنْسِي الذِّكْرَ فَأَكْذِبُوا الْأَمَلَ فَإِنَّهُ غُرُورٌ وَصَاحِبُهُ مَغْرُورٍ.

1. صفات خداوند

1. 1. عالم به اسرار

قَدْ عَلِمَ السِّرائِرَ (1)


1) سَرائِرَ: رازهای پنهان امور قلبی و درونی؛ از ریشه «سر» به معنای راز پنهانی که آن را مخفی می کنند؛ ما یکتم و جمعه أسرار و السراير.

خداوند به نهان ها آگاه است.

نکته

همه پنهانی های درونی برای خداوند آشکار است و او بر همه چیز احاطه دارد. (1)

1. 2. آگاه از اندیشه ها

وَ خَبَرَ الضَّمَائِرَ (2)

خداوند از اندیشه ها باخبر است.

نکته

به کسی «خبیر» می گویند که اخبار نهفته بر او پوشیده نباشد. هیچ اتفاق یا حادثه ای به وقوع نمی پیوندد جز این که او می داند و خبر آن واقعه نزد اوست. (3)

مشابه

يَعْلَمُ السِّرَّ فِي السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ (4)اسرار آسمان ها و زمین را می داند. وَإِنْ تَجْهَرْ بِالْقَوْلِ فَإِنَّهُ يَعْلَمُ السِّرَّ وَ أَخْفی (5)و اگر سخن به آواز گویی، او نهان و نهان تر را می داند. أَلَمْ يَعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ يَعْلَمُ سِرَّهُمْ وَ نَجْواهُمْ وَ أَنَّ اللَّهَ عَلامُ الْغُيُوبِ (6)آیا ندانسته اند که خدا راز آنان و نجوای ایشان را می داند و خدا دانای رازهای نهانی است؟

1. 3. احاطه و سلطه الهی

لَهُ الإِحَاطَةُ بِكُلِّ شَيْءٍ به هر چیز احاطه دارد.


1) ترجمه و تفسیر نهج البلاغه، ج 13، ص 235.

2) خَبَرَ: خبردار شد؛ الشيء من باب قتل علمته و امتحنته وفي القاموس خبر ككرم وفي بعض النسخ خبر الضّماير بكسر الباء، قال الشارح المعتزلى خبر الضمايرا متحنها و ابتلاها و من رواه بكسر الباء أراد علم انتهى فافهم. الضّمائر: درون ها؛ ضمير الانسان قلبه و باطنه.

3) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج 3، ص 273.

4) فرقان، 6.

5) طه، 7.

6) توبه، 78.

نکته

احاطه داشتن خداوند بر هر چیزی به معنای آگاه بودن بر تمام کلیات و جزئیات اشیاست. (1)

مشابه

أَلا إِنَّهُ بِكُلِّ شَيْءٍ مُحیط (2)آگاه باش که مسلماً او به هرچیزی احاطه دارد. إِنَّ اللَّهَ بِما يَعْمَلُونَ مُحیطٌ (3)خداوند به آن چه آن ها انجام می دهند احاطه دارد.

1. 4. غالب بودن خداوند

وَ الْغَلَبَةُ لِكُلِّ شَيْءٍ و بر همه چیز غالب و پیروز است.

1. 5. قادر بودن خداوند

وَ الْقُوَّةُ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ و به هر کاری تواناست.

نکته

فرق بین قوه و غلبه آن است که قوه وسیلۀ آفرینش و غلبه وسیله چیرگی بر پدیده هایی است که از قبل آفریده شده اند. (4)

مشابه

إنَّ اللَّهَ هُوَ الرَّزَّاقُ ذُو الْقُوَّةِ الْمَتين (5)همانا خداوند روزی دهنده کامل و کافی و صاحب قوت و قدرت است.

2. لزوم کسب توشه و عمل

فَلْيَعْمَلِ الْعامِلُ مِنْكُمْ فى أَيَّامٍ مَهَلِهِ قَبْلَ إِرْهَاقِ أَجَلِهِ (6)

آن کس که اهل عمل است باید در مدتی که مهلت دارد عمل کند پیش از آن که اجلش فرا رسد.


1) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج 3، ص 275.

2) فصلت، 54.

3) آل عمران، 120

4) در سایه سار نهج البلاغه، ج 2، ص 210.

5) ذاریات، 58.

6) مَهَل: مهلت؛ مدارا نمودن و مهلت دادن؛ محركة المهلة: السَّكينة والتَّؤَدة والرفق و أَمْهَلَه أَنظره و رَفَق به و لم يعجل عليه. و مَهَلَه تَمْهِيلًا: أجله. والاستمهال: الاستنظار. اِرهاقِ: فراگرفتن احاطه یافتن تسلط یافتن از مادۀ «رَهق» به معنای پوشانیدن چیزی است؛ الاعجال، رهق: العجله والتأخير.

نکته

یعنی وقتی که مرگ رسید دیگر عمل میسر نیست پس تا پیش از فرا رسیدن اجل عمل صالح انجام دهید که انجام عمل صالح میسر است.

در عبارت «قَبْلَ ارْهاقِ أَجَلِهِ» اشاره به اصل نعمت زندگی و عمر شده است. (1)

3. لزوم تلاش در زمان آسایش

وَ فِي فَراغِهِ قَبْلَ أَوانِ شُغْلِهِ، وَ فِي مُتَنَفْسِهِ قَبْلَ أَنْ يُؤْخَذَ بِكَظَمِهِ (2)

كظَم: محل نفس او؛ گلوی او کظم معنای مصدری دارد یعنی نفس را حبس کردن که گاه کنایه از خویشتن داری به هنگام خشم و مانند آن آمده است؛ محرکة مخرج النفس؛ كظم و هو الامساك و الجمع للشيء.

و در ایام فراغتش پیش از آن که گرفتار شود تلاش کند و در روزگار آسودگی قبل از آن که راه گلو بسته شود [کوشش نماید]

نکته ها

«وَ في فَراغِهِ» اشاره به نعمت فراغت، در برابر گرفتاری کسب وکار و همسر و فرزندان است. (3)

عبارت «وَ فی مُتَنَفَّسِهِ» به نعمت سلامتی و نداشتن شداید و تنگناها و دشواری های گلوگیر، اشاره دارد و مردم را متوجه می سازد که از پروردگارشان بترسند و مخالفت نکنند درباره آن چه در کتاب خدا مأمور به حفظ و نگهداری آن هستند. (4)

مشابه

وَ ما كَانَ لِنَفْسٍ أَنْ تَمُوتَ إِلا بِإِذْنِ اللهِ كِتاباً مُؤَجَلا (5)و هیچ نفسی جز به فرمان خدا نمیرد و این سرنوشتی است که مقرر کرده است. بِمَا اسْتَحْفِظُوا مِنْ كِتابِ اللهِ وَ کانُوا عَلَيْهِ شُهَداءَ (6)(خداشناسان و علمایی) که مأمور نگهبانی (احکام) کتاب خدا هستند و بر (صدق) آن گواهی دادند.


1) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 3، ص511.

2) اَوان: وقت، هنگام. مُتَنَفَّسه: نفس کشیدن او؛ از مادۀ «تنفس» در اصل به معنای نفس کشیدن است ولی چون انسان به هنگام آسودگی، نفس های عمیق و آرام می کشد واژه «متنفس» به معنای روزگار آسودگی به کار رفته است.

3) همان.

4) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج 3، ص279.

5) آل عمران، 145

6) مائده، 44

4. لزوم آمادگی برای قیامت

وَلْيُمَهِّدْ لِنَفْسِهِ وَ قَدَمِهِ وَلْيَتَزَوَّدْ مِنْ دَارِ ظَعْنِهِ لِدارِ اِقامَتِه (1)

وَلْيَتَزَوَّد: و باید توشه اخذ کنند.

دارِ ظَعن: خانه کوچ؛ الارتحال.

دار اقامة: سرای جاوید

و برای خویشتن و آینده اش چیزی آماده کند و زاد و توشه ای از سرایی که باید از آن کوچ کند، برای سرای ابدی برگیرد.

نکته

مقصود از «قَدَمِهِ» قیامت است؛ یعنی این انسان باید برای خود و آن روزی که در آن حاضر می شود، آماده شود و برای خود اعمال صالح و نیکو اندوخته کند.

مشابه

هنالِكَ تَبْلُوا كُلُّ نَفْسٍ مَا أَسْلَفَت (2)در آن هنگام [و در آن جا] هرکس عملی را می آزماید از میزان ارزش و مقدار جزای آن آگاه می شود که قبلاً انجام داده است. وَ ما تَفْعَلُوا مِنْ خَيْرِ يَعْلَمُهُ اللَّهُ وَ تَزَوَّدُوا فَإِنَّ خَيْرَ الزَّادِ التَّقْوى وَاتَّقُونِ يا أُولِي الْأَلْبَابِ (3)و آن چه از کارهای خیر انجام دهید خدا می داند و زاد و توشه تهیه کنید که بهترین زاد و توشه پرهیزکاری است و ای خردمندان از من پروا کنید.

5. لزوم اهتمام به کتاب خدا

فَاللَّهَ اللَّهَ أَيُّهَا النَّاسُ فِيمَا اسْتَحْفَظَكُمْ مِنْ كِتابِهِ وَ اسْتَوْدَعَكُم مِنْ حُقُوقِهِ (4)

اسْتَوْدَعَكُم: نزد شما به ودیعه گذاشته است.

ای مردم خدا را خدا را [در نظر آرید!] در آن چه از شما خواسته است درباره حفظ کتاب خود و حقوقی را که نزد شما به ودیعت گذارده است.


1) وَلِيُمَهد: و باید آماده کند. قدمه: قدوم و وارد شدن او؛ مصدر است.

2) يونس، 30.

3) بقره، 197.

4) ضمیر «کتابه» و «حقوقه» هر دو به «الله» باز می گردد و این که بعضی احتمال داده اند، ضمیر «حقوقه» به «کتابه» برگردد مناسب سیاق کلام نیست. اسْتَحْفَظَكُمْ: شما را به حفظ آن وا داشته است.

نکته

منظور از این کتاب قرآن مجید است که مردم موظف به حفظ آن و احکام آن اند و منظور از حقوقی که به ودیعت نزد بندگانش گذاشته احکام و دستورات و حلال و حرام اوست که هرگونه کوتاهی در حفظ آن کتاب و این حقوق مسئولیت عظیم الهی را در پی دارد. (1)

«أَيُّهَا النَّاسُ»: مناداست و حرف ندای آن محذوف است و این عبارت به صورت قلب آمده است.

مشابه

تِلْكَ آيَاتُ الْكِتابِ وَ قُرْآنٍ مُبین (2)این است آیات کتاب خدا و قرآنی (که راه حق و باطل را روشن و آشکار) می گرداند. وَ قُرْآناً فَرَقْناهُ لِتَقْرَأَهُ عَلَى النَّاسِ عَلَى مُكْثِ (3)و قرآنی را جزء جزء بر تو فرستادیم که تو نیز بر امت به تدریج قرائت کنی.

6. هدفدار بودن آفرینش

فَإِنَّ اللَّهَ سُبْحانَهُ لَمْ يَخْلُقُكُمْ عَبَثاً این به دلیل آن است که خداوند شما را عبث و بیهوده نیافریده است.

نکته

این خطاب به «الناس» است که در جمله قبل قرار دارد؛ یعنی ای مردم خدایی که منزه از هر عیب و نقص است شما را بدون هدف و بیهوده خلق نفرموده است. در خلقت موجودات و جهان آفرینش هدفی در نظر بوده است. هدف از خلقت انسان این بوده که دراثر تکامل موجود مجرد کامل شود هدف این بوده که از این قالب مادی، عقلی بیافریند که جبرئیل هم به گردش نرسد.

وجود برنامه برای زندگی

وَلَمْ يَتْرُكْكُمْ سُدًى وَ لَمْ يَدَعْكُمْ فِي جَهالَةٍ وَلا عَمِّى (4)


1) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 3، ص511.

2) حجر، 1.

3) اسراء، 106.

4) سُدّی: بیهوده رها شده؛ مهمل و بیهوده و بی هدف این واژه در مورد شتری که بدون ساربان رها شده و در هرجا می چرد نیز به کار می رود. لَمْ يَدَعْكُمْ: شما را وانگذاشته است (رها نکرده است).

و مهمل نگذاشته و در جهل و نابینایی رها ننموده است.

مشابه

قَدْ جَاءَكُمْ بَصائِرُ مِنْ رَبِّكُمْ فَمَنْ أَبْصَرَ فَلِنَفْسِهِ وَ مَنْ عَمِی (1)پس هرکه به دیده بصیرت بنگرد به سود خود او و هرکس از سر بصیرت ننگرد به زیان خود اوست. أَفَحَسِبْتُمْ أَنَّما خَلَقْناكُمْ عَبَثاً وَ أَنَّكُمْ إِلَيْنا لا تُرْجَعُونَ (2)آیا پنداشتید که شما را بیهوده آفریده ایم و این که شما به سوی ما بازگردانیده نمی شوید؟ . علم خداوند به اعمال بشر

قَدْ سَمّى آثَارَكُمْ وَ عَلِمَ أَعْمَالَكُمْ وَكَتَبَ أَجالَكُمْ (3)

بلکه وظایف شما را دقیقاً تعیین فرموده است و اعمال شما را می داند و سرآمد عمرتان را مقرر داشته است.

نکته

نام بردن آثار به تعیین کردن کارهایی مانند نماز و روزه... است و تعلیم اعمال هم همین است؛ پس این دو عبارت نزدیک به هم هستند یعنی کارهای شما را نام برده و اعمال شما را تعلیم کرده است.

مشابه

وَ نَكْتُبُ مَا قَدَّمُوا وَ آثارهم (4)و آن چه را از پیش فرستاده اند و تمام آثار آن ها را می نویسیم. وَ يَعْلَمُ مَا تُسِرُّونَ وَ ما تُعْلِنُونَ وَ اللهُ عَليمٌ بِذَاتِ الصُّدُور (5)و از آن چه پنهان یا آشکار می کنید باخبر است و خداوند از آن چه در سینه هاست آگاه است. لِكُلِّ أُمَّةٍ أَجَلٌ إِذا جاءَ أَجَلُهُمْ فَلا يَسْتَأْخِرُونَ سَاعَة وَلا يَسْتَقْدِمُون (6)برای هر قوم و ملتی پایانی است. هنگامی که اجل آن ها فرا رسد نه ساعتی تأخیر می کنند و نه ساعتی پیشی می گیرند.


1) انعام، 104.

2) مؤمنون، 115.

3) سَمّى: معلوم و مشخص کرد. كَتَبَ آجالَكُمْ: مدت عمر شما را معین کرد.

4) یس، 12.

5) تغابن، 4.

6) یونس، 49.

9. قرآن بیانگر همه چیز

وَ أَنْزَلَ عَلَيْكُمُ الْكِتَابَ تِبْياناً لِكُلِّ شَيْءٍ (1) خداوند کتاب (قرآن) را بر شما نازل کرده است که بیانگر همه چیز است.

نکته

مقصود از کتاب قرآن است خداوند قرآن را برای هدایت شما فرستاده در حالی که این کتاب بیانگر همه چیز است؛ البته این جمله با کلام حضرت رسول صلى الله عليه وسلم که در حدیث ثقلین فرموده است: إِنِّی تَارِكٌ فِيكُمُ الثَّقَلَيْنِ كِتَابَ اللَّهِ وَ عِتْرَتِی... منافات ندارد. این جا فقط قرآن را بیان می کند و بیان کنندگان قرآن هم اهل بیت علیهم السلام هستند.

10. کامل کردن دین توسط پیامبر

وَ عَمَّرَ فِيكُمْ نَبِيَّهُ أَزْمَاناً، حَتَّى أَكْمَلَ لَهُ وَ لَكُمْ فيما أَنْزَلَ مِنْ كِتَابِهِ دِينَهُ الَّذِي رَضِيَ لِنَفْسِهِ (2)پیامبر خود را چندان در میان شما عُمر داد تا دین خود را برای او و برای شما به کمال رسانید؛ بدان گونه که در کتاب خود نازل کرده و خود می پسندید. نکته

خداوند با عُمر دادن به پیغمبر و نازل کردن آیات قرآن، دینی را که خود می پسندید برای هدایت افراد بشر تکمیل فرمود از 63 سال عمر ،پیغمبر 23 سال آن مربوط به دوران نبوت آن حضرت بود که در میان مردم بود و با آن ها زندگی می کرد و در این مدت راه و روش دینداری را به مردم یاد داد.

مشابه

وَ نَزَّلْنَا عَلَيْكَ الْكِتَابَ تِبْياناً لِكُلِّ شَيْءٍ وَ هُدى وَرَحْمَةً وَبُشْرَى لِلْمُسْلِمِينَ (3)و این کتاب را بر تو نازل کردیم که روشنگر هر چیزی است و برای مسلمانان رهنمود و رحمت و بشارتگری است. الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتى وَرَضِيتُ لَكُمُ الْإِسْلامَ دينا (4)امروز دین شما را برایتان کامل و نعمت خود را بر شما تمام گردانیدم و اسلام را برای شما آیینی برگزیدم.


1) تبياناً: بیان کننده؛ مصدر «بینَ» در باب تفعیل؛ و مفعول لاجله است.

2) عَمَّرَ: عمر داد.

3) نحل، 89.

4) مائده، 3.

11. اتمام حجت خداوند بر بندگان

11. 1. پیامبر ابلاغ کننده وحی

وَ أَنْهى إِلَيْكُمْ عَلَى لِسانِهِ مَحابَّهُ مِنَ الْأَعْمَالِ (1)

خداوند با زبان پیامبر صلی الله علیه و آله اعمالی را که محبوب داشته به شما رسانیده است.

11. 2. پیامبر بیان کننده اوامر و نواهی

وَ مَکارِهَهُ وَ نَواهِيَهُ وَ أَوامِرَهُ و اعمالی را که ناخوش می دارد و نواهی و اوامرش را بیان کرده است.

نکته

حضرت می فرماید: آن چه خداوند دوست داشته یا از آن ها کراهت داشته است، به وسیلهٔ جاری کردن بر زبان رسول خود حجت را بر بندگان تمام کرده است. با اوامری که فرموده همه چیزهایی را که محبوب خود بوده بیان کرد و چیزی را فروگذار نکرد و با نواهی که فرمود همه چیزهایی را که مغضوب او بوده بیان کرد و چیزی را فروگذار نکرد.

11. 3. بسته بودن راه عذر

فَأَلْقَى إِلَيْكُمُ الْمَعْذِرَةَ وَ اتَّخَذَ عَلَيْكُمُ الْحُجَّةَ (2) و به این ترتیب راه عذر را بر شما بسته و حجت را تمام نموده است.

نکته

خداوند با بیان احکام و نشان دادن مسیر راه عذر آوری بندگان را در روز قیامت بسته است اگر حلال ها و حرام ها را نمی گفت یا بعضی را می گفت و بعضی را نمی گفت و با این حال روز قیامت بندگان را مؤاخذه می کرد جای عذر آوردن برای بنده وجود داشت ولی وقتی که همۀ حلال ها و حرام ها را بیان کرده دیگر جای عذر تراشی نیست.

مشابه

قُلْ فَلِلَّهِ الْحُجَّةُ الْبالِغَة (3)بگو: برهان رسا ویژه خداست.


1) انهی: رساند، ابلاغ کرد؛ از مادۀ «انهاء» به معنای اعلام و ابلاغ چیزی است و در این جا نیز همین مفهوم را می رساند و می گوید: «خداوند بر زبان پیامبر آن چه را لازم بوده به شما اعلام و ابلاغ نموده است؛ الاعلام و الابلاغ. مَحابَّ: دوست داشتن؛ جمع «مَحَب» اسم مكان يا مصدر میمی است و در این جا به معنای موارد محبت الهی یا محبوب های خداوند است و نقطه مقابل «مکاره» می باشد.

2) الْمَعْذِرَةَ: دلیل و حجتی که به استناد آن عذر آورده می شود.

3) انعام، 149.

11. 4. بیم و انذار

وَ قَدَّمَ إِلَيْكُمْ بِالْوَعِيدِ وَ أَنْذَرَكُمْ بَيْنَ يَدَيْ عَذَابٍ شَدِيد (1) و اعلام خطر کرده است و پیش از فرا رسیدن عذاب شدید، شما را انذار نموده و بیم داده است.

مشابه

وَ كَذلِكَ أَنْزَلْنَاهُ قُرْآناً عَرَبِيًّا وَ صَرَّفْنا فيهِ مِنَ الْوَعِيدِ (2)و این گونه آن را قرآنی عربی (صحیح و گویا) نازل کردیم و انواع وعیدها [و انذار] را در آن بیان نمودیم. وَ أَنْذِرِ النَّاسَ يَوْمَ يَأْتِيهِمُ الْعَذاب (3)و مردم را بترسان از روزی که عذاب الهی به سراغشان می آید. وَ أَنْذِرْهُمْ يَوْمَ الْآزِفَةِ إِذِ الْقُلُوبُ لَدَى الْحَناجِر (4)از روز قیامت بترسانشان، آن گاه که دل های لبریز از اندوه نزدیک حنجره ها رسد.

12. غنیمت شمردن فرصت

فَاسْتَدْرِكُوا بَقِيَّةَ أَيَّامِكُمْ وَاصْبِرُوا لَها أَنْفُسَكُم. (5)

حال که چنین است باقی مانده عمر خویش را دریابید و به خاطر آن صبر و استقامت پیشه کنید!

نکته

صابر به کسی گفته می شود که نفس اماره خود را در معصیت حبس می کند و نمی گذارد مرتکب گناهان و اعمال زشت شود.

13. محدود بودن عمر

فَإِنَّها قَليلٌ في كَثِيرِ الأَيَّامِ الَّتى تَكُونُ مِنْكُمْ فِيهَا الْغَفْلَةُ وَالتَشاغُلُ عَنِ الْمَوْعِظَةِ زیرا باقی مانده عمر بسیار کم است در برابر ایام زیادی که شما به غفلت گذرانده اید و به پند و موعظه توجه نکرده اید.


1) الوعيد: تهديد و وعده انتقام و عذاب.

2) طه، 113.

3) ابراهیم، 44

4) غافر، 18.

5) اسْتَدْرِكُوا: دریابید؛ جبران کنید. اصْبِرُوا: صبر کنید؛ خود را نگه دارید.

نکته

عبارت «تَكُونُ مِنْكُمْ فِيهَا الْغَفْلَةُ» اشاره به این است که نه تنها در گذشته چنین غفلت هایی از شما صادر شده در آینده نیز زمینه آن وجود دارد. (1)

14. آزادی بیش از حد ممنوع!

وَلا تُرَ خُصُوا لأَنْفُسِكُمْ فَتَذْهَبَ بِكُمُ الرُّخَصُ مَذاهِبَ الظَّلَمَةِ (2)

مَذاهِبَ: راه ها.

الظُّلَمَةِ: ستمكاران.

به خود بیش از حد آزادی ندهید! که استفاده افراطی از مباح و آزادی، شما را در طریق ظالمان قرار خواهد داد.

نکته ها

منظور از رخصت آن سهل انگاری هایی است که اشخاص در رابطه با انواع خوردنی ها، آشامیدنی ها و ازدواج داشته اند. (3)

مقصود از «مذاهب الظلمة» راه های انحرافی و عدول از طریق حق می باشد. (4)اگر به نفس اماره اجازه و فرصت داده شود این فرصت ها موجب می شود که انسان را در راه ظالمین قرار دهد؛ یعنی اگر فرصت دادی و توبه نکردی گناه می کنی.

15. لزوم پرهیز از تظاهر و فریب

وَلا تُداهِنُوا فَيَهْجُمَ بِكُمُ الْإِنْهانُ عَلَى الْمَعْصِيَةِ (5)

ظاهر سازی و فریب کاری نکنید که شما را به معصیت می کشاند.


1) پیام امام امیرالمؤمنین، ج3، ص522.

2) لاتُرخّصُوا: راه خلاف را باز نکنید؛ اجازه خلاف ندهید. الرُّخَصُ: فرصت ها؛ مواردی که راه خلاف در آن باز شده؛ جمع رخصت؛ التسهيل في الأمر و الجمع رخص كغرفة و غرف

3) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج 3، ص 280.

4) همان، ص282.

5) لاتداهِنُوا: سازش کاری نکنید؛ از مادۀ «مداهنه» گرفته شده و در اصل از مادۀ «دهن» به معنای روغن است و به معنای نرمش و انعطاف مذموم و منافقانه به کار می رود و نیز نرمش و انعطاف به معنای صرف نظر کردن از بخشی از فرمانهای الهی را نیز شامل می شود و از آن جا که از روغن برای نرم کردن پوست استفاده می شود کلمه «ادهان» به معنای مدارا کردن و برخورد جدی نکردن آمده است خواه با دیگران باشد و خواه با هوای نفس؛ المداهنة اظهار خلاف ما تضمر و الغشّ. يَهْجُمَ بِكُمُ: شما را به هجوم وا می دارد؛ یهجم فعل لازم است که با حرف جر متعدی شده؛ هجوم کند.

نکته

منظور از «مداهنه» این است که انسان در رابطه با اهل گناه نرمش و انعطاف نشان دهد و ظاهر سازی نفاق آلود کند که این گونه نرمش و ظاهر سازی، سرانجام انسان را به انواع گناهان آلوده می سازد. (1)

16. لزوم اطاعت از پروردگار

عِبادَ اللَّهِ إِنَّ أَنْصَحَ النّاسِ لِنَفْسِهِ أَطْوَعُهُمْ لِرَبِّهِ (2)

ای بندگان خدا آن ها که خالصانه تر و خیرخواهانه تر با خود برخورد می کنند، از همه در برابر پروردگار مطیع ترند.

نکته

هدف از نصیحت کردن ناصح این است که به شخصی که شنونده نصیحت است، خیر و منفعت برساند و می دانیم که برترین خیر و منفعت سعادت پایدار ابدی و مشاهده رحمت حضرت ربوبی است. (3)

17. ناخالص کیست؟

وَ اِنَّ أَغَشَّهُمْ لِنَفْسِهِ أَعْصَاهُمْ لِرَبِّهِ (4)

کسی که از همه بیشتر خود را می فریبد، از همه بیشتر مرتکب معصیت پروردگار می شود.

نکته

هرکس معصیت خدا را بکند نسبت به جان خود خیانت کارتر است برای این که عواقب معصیت خداوند به عذاب شدن او در قیامت منجر می شود.


1) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 3، ص524

2) انْصَحَ: خیر خواه ترین. توجه داشته باشید که «انصح» از مادۀ «نَصَحَ» در اصل به معنای اخلاص است و از این رو به خیرخواهی های خالصانه اطلاق شده است و نصیحت» نیز همین مفهوم را دارد. أطْوَعُهُمْ: اطاعت کننده ترین آن ها.

3) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج 3، ص 283.

4) أَغَشَّهُمْ: فاسدترین آن ها؛ بی نفع ترین آن ها از ماده «غش» در اصل به معنای ضعف و ناتوانی و کمبود است و به همین مناسبت به اشیای غیر خالص «مغشوش» می گویند سپس به همین مناسبت واژۀ «غش» به خیانت و هرگونه ناخالصی اطلاق شده است. أعصا: معصیت کارترین.

18. فریب خورده واقعی

وَ الْمَغْبُونُ مَنْ غَبَنَ نَفْسَهُ (1)

مغبون واقعی کسی است که خویشتن را مغبون سازد.

نکته

اشاره به این که، گاه شخص دیگری بر سر انسان کلاه می گذارد و او را مغبون می کند و سرمایه اش را از دستش می گیرد و گاه انسان دربارۀ خویشتن دست به چنین کاری می زند و با خودفریبی، سرمایه های وجودی خویش را از کف می دهد. (2)

19. مغبوط واقع شدن

وَ الْمَغْبُوطُ مَنْ سَلِمَ لَهُ دِينُهُ (3) و آن که بر او غبطه خورند کسی است که دینش سالم بماند.

نکته

آرزوی وصول به مقام آن کسی شایسته است که دین او برای او سالم باشد. در این دنیا به علت اختلافی که مردم در داشتن و نداشتن امتیازات مادی و معنوی دارند، گروهی به گروه دیگر غبطه می خورند معنای غبطه خوردن آرزوی شدید به داشتن امتیازی است که نصیب دیگری شده است؛ بنابراین «مغبوط» صاحب نعمتی است که مردم به حال او غبطه می خورند و این معنی غیر از حسد و شرک است که آرزوی سلب شدن امتیاز از دیگران در آن است. (4)

20. سعادتمند کیست؟

وَالسَّعِيدُ مَنْ وُعِظَ بِغَيْرِهِ (5) سعادتمند آن کسی است که از سرنوشت دیگران پند و اندرز گیرد.


1) الْمَغْبُونُ: فریب خورده اسم مفعول از غُبن به معنای گول زدن و ضرر زدن است البته «غبن» به معنای نادان هم آمده است منتها نادان را «غبین» ولی اگر گول خورده باشد «مغبون» است. «من غبن نفسه» کسی است که مسائل را برای خود توجیه می کند و خود را فریب می دهد

2) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 3، ص528.

3) الْمَغْبُوطُ: مورد غبطه؛ غبطه خورده شده؛ کسی که بهره مند است و دیگران آرزوی موقعیت او را دارند.

4) ترجمه و تفسیر نهج البلاغه، ج 13، ص292.

5) وُعِظَ: پند پذیرفت.

نکته

خوشبخت کسی است که از مواعظ و خیرخواهی های دیگران پند می گیرد و به وسیلهٔ راهنمایی دیگران سعادتمند می شود.

مشابه

وَأَمَّا الَّذِينَ سُعِدُوا فَفِى الْجَنَّةِ خالدين فيها (1)اما نیکبختان تا آسمان ها و زمین باقی است در بهشت جاویدان بمانند. يَوْمَ يَأْتِ لا تَكَلَّمُ نَفْسٌ إِلا بِإِذْنِهِ فَمِنْهُمْ شَقِيٌّ وَ سَعيد (2)روزی که چون بیاید هیچ کس جز به فرمان او سخن نگوید و مردمان بعضی بدبخت باشند و بعضی نیکبخت.

21. شقی کیست؟

وَالشَّقِيُّ مَنِ انْخَدَعَ لِهَواهُ وَ غُرُورِهِ (3) شقاوتمند و محروم کسی است که فریب هواوهوس و غرور خویش را بخورد.

22. خصلت های خطرناک

22. 1. ريا

وَاعْلَمُوا أَنَّ يَسيرَ الرِّياءِ شِرْكٌ (4) آگاه باشید! ریاکاری هر چند کم باشد، شرک است.

نکته

آن چه در عبادت شرط است، قصد قربت و خلوص نیت است اگر قصد ریا و خودنمایی در عبادت باشد خداوند آن عمل را قبول نمی کند و این شرک به خداست.

22. 2. هم نشینی با هواپرستان

وَ مُجالَسَةَ أَهْلِ الْهَوى مَنْساةٌ لِلأيمَانِ وَ مَحْضَرَةٌ لِلشَّيْطَان (5)

بدانید که هم نشینی با هواپرستان ایمان را از انسان دور می کند و شیطان را به حضور می کشاند.


1) هود، 108

2) هود، 105.

3) انْخَدَعَ: فریب خورد؛ باب انفعال از خدعه.

4) الرِّياء: عملی را برای تظاهر و خودنمایی انجام دادن.

5) مَنساةٌ: محل فراموشی؛ از مادۀ «نسأ» به معنای ترک کردن و به تأخیر انداختن است؛ محلّ النسيان. مَحْضَرَةٌ: محل حضور؛ اسم مکان از ماده «حضور» است و به معنای جایگاهی است که کسی یا چیزی در آن حضور می یابد؛ الحضور و التاء فيهما للتكثير كما يقال أرض مسبعة أى كثير فيها السّباع.

نکته

مقصود امام علیه السلام از اهل (الهوی) در عبارت فوق بدکارانی است که تسلیم خواسته های شیطانی و شهواتی بیرون از حدود شرعی شده اند. (1)

مجالست با اهل دنیا انسان را از آخرت دور می کند و انسان در چنین حالی دستورات الهی را فراموش می کند. مجلس حضور با دنیا پرستان، حضور در مجلس شیطان است.

مشابه

قال رسول الله صلی الله علیه و آله: الْمَرْءُ عَلَى دِینِ خَلِيلِهِ وَ قَرِینه (2)انسان بر دین دوست و هم نشین خویش است.

22. 3. دروغ

جانِبُوا الْكَذِبَ فَإِنَّهُ مُجانِبٌ لِلإِيمَانِ (3)

از دروغ برکنار باشید؛ چراکه دروغ از ایمان برکنار است.

نکته ها

تعبیر به «مُجَانِبُ لِلأيمَانِ» نشان می دهد که دروغ نه تنها با ایمان سازگار نیست، بلکه بسیار با آن فاصله دارد؛ چراکه دروغگو معمولاً برای جلب منافع یا دفع ضررها یا هوای نفس، دروغ می گوید در حالی که انسان مؤمن می داند همه چیز به دست خداست و نیز می داند هواپرستی نوعی بت پرستی است. (4)


1) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج 3، ص 285.

2) کافی، ج 2، ص375.

3) جانبوا: کناره گیرید؛ دوری کنید. مُجانِبٌ: کنار برنده دورکننده؛ اسم فاعل است.

4) پیام امام امیرالمؤمنین، ج3، ص536.

22. 4. هلاکت دروغگو

الصَّادِقُ عَلَى شَفَا مَنْجَاةٍ وَ كَرَامَةٍ وَ الْكَاذِبُ عَلَى شَرَفِ مَهْوَاةٍ وَ مَهَانَةٍ (1)

شُرَف: بلندی تپه؛ محركة المكان العالي.

مهواة: عامل سقوط؛ محل هلاکت؛ از ماده «هوی» به معنای میل به چیزی است و واژه «مهواه» اسم مکان است و به معنای پرتگاه و فاصله میان دو کوه آمده که گاه انسان را متمایل به سقوط می کند؛ محلّ السقوط.

مهانة: خارى الذلة والحقارة اسم الهوان والمهانه واان الرجل استخف به.

راست گو بر ساحل نجات و کرامت است اما دروغ گو بر لبه پرتگاه هلاکت و پستی قرار دارد.

22. 5. حسد

وَلا تَحاسَدُوا فَإِنَّ الْحَسَدَ يَأْكُلُ الأيمانَ كَمَا تَأْكُلُ النّارُ الْحَطَبَ (2) حسد نورزید که حسد ایمان را نابود می کند آن گونه که آتش هیزم را خورده و خاکستر می کند.

نکته

. علتی که امام علیه السلام برای ترک حسد آورده آن است که حسد، نیکی ها را می خورد، همان طور که آتش هیزم را از میان می برد. (3)

مشابه

فَسَيَقُولُونَ بَلْ تَحْسُدُونَنا (4)سپس خواهند گفت: بلکه بر ما حسد می برید. أَمْ يَحْسُدُونَ النَّاسَ عَلى ما آتَاهُمُ اللَّهُ مِنْ فَضْلِه (5)بلکه به مردم برای آن چه خدا از فضل خویش به آنان عطا کرده، رشک می ورزند. وَ مِنْ شَرِّ حَاسِدٍ إِذا حَسَدَ (6)و از شرّ [هر] حسود، آن گاه که حَسَد ورزد. أَبِي عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام قَالَ: إِنَّ الْمُؤْمِنَ يَغْبِطُ وَلَا يَحْسُدُ وَالْمُنَافِقُ يَحْسُدُ وَ لَا يَغْبِطُ (7)امام صادق علیه السلام فرمود مؤمن غبطه برد و حسد نبرد ولی منافق حسد برد و غبطه نبرد.


1) شَفا: لبه، کناره؛ در اصل به کناره چاه یا خندق و مانند آن گفته می شود و اطلاق «شفه» بر «لب» نیز ممکن است به همین مناسبت باشد؛ طرف كلّ شيء. منجاة: سبب نجات یا راه نجات.

2) الْحَطَبَ: هيزم.

3) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج 3، ص288.

4) فتح، 15.

5) نساء، 54

6) فلق، 5.

7) الکافی، ج2، ص306.

22. 6. کینه

وَلا تَباغَضُوا فَإِنَّهَا الْحَالِقَةُ (1) کینه یکدیگر را در دل نگیرید که خیر و برکت را از میان می برد.

نکته ها

تعبیر به «تَبَاغَضُوا» اشاره به این است که خصومت ها و عدوات ها معمولاً دوجانبه هستند و پاسخ خصومت خصومت است. (2)

تعبیر به «حَالِقَه» که از مادۀ «حَلْق» به معنای تراشیدن است نشان می دهد خصومت ها هرگونه خیر و سعادت را بر می کَنَد؛ چراکه ریشه هر خیر و سعادتی، تعاون و همدلی و همکاری افراد جامعه با یکدیگر است و این کار بدون محبت و دوستی میسر نیست. (3)

تشبه

مَشَبَّه: کینه ورزیدن با یکدیگر

مَشَبَّه به: تیغ سلمانی

وجه شَبَه: همان طور که تیغ سلمانی موها را زائل می کند، کینه ورزیدن با یکدیگر هم موجب زوال خیر و برکت در انسان ها می شود.

22. 7. آرزوهای دور و دراز

وَاعْلَمُوا أَنَّ الأَمَلَ يُسْهِى الْعَقْلَ وَ يُنْسِى الذِّكْرَ فَا كَذِبُوا الاَمَلَ فَإِنَّهُ غَرُورٌ وَ صاحِبُهُ مَغْرُورٌ (4)

مَغْرُورُ: فریب خورده.

بدانید آرزوهای دور و دراز خرد را به غفلت [از واقعیت ها] وامی دارد و یاد خدا را به فراموشی می سپارد؛ بنابراین به آرزوها اعتنا نکنید که فریبنده است و صاحبش فریب خورده!

1) حالقة: تراشنده؛ زوال کننده؛ از مادۀ «حلق» در اصل به معنای تراشیدن موی سر یا بدن است و «حالقه» به سال قحطی و پر مشقت که خیر و برکت را از میان می برد اطلاق شده و به مرگ و مانند آن که همه چیز را از میان می برد نیز گفته شده است؛ الخصلة التي فيها حلق اى شؤم.

2) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 3، ص 537

3) همان.

4) اَمَلَ: معمولاً به آرزوهای دور و دراز گفته می شود و درجه قبل از آن را «رجاء» می گویند. به هر حال آرزوها تمام شدنی نیستند و انسان را به خود مشغول می کنند. یُشهی: به سهو و اشتباه می اندازد.

نکته

وقتی که هدف انسان پیدا کردن خواسته هایش باشد دیگر فکر نمی کند که من باید این خواسته ها را از راه درست و شرعی به دست بیاورم یا از راه باطل و حرام، فکر نمی کند که باید در این راه دین و ایمانم را هم بدهم یا باید تملق بگویم چنین کسی عقلش غافل و خودش گمراه است.

مشابه

وَلا تَكُونُوا كَالَّذِينَ نَسُوا اللَّهَ فَأَنْساهُمْ أَنْفُسَهُمْ أُولئِكَ هُمُ الْفَاسِقُونَ (1)و چون کسانی مباشید که خدا را فراموش کردند و او [نیز] آنان را دچار خود فراموشی کرد؛ آنان همان نافرمانان اند. وَ قَالَ امیرالمؤمنين علیه السلام: مَنْ أَطَالَ الْأَمَلَ أَسَاءَ الْعَمَل (2)آن که آرزو را طولانی کند، کارش را زشت سازد.

أَلَا وَإِنَّكُمْ فِي أَيَّامٍ أَمَلِ مِنْ وَرَائِهِ أَجَل (3)آگاه باشید به درستی که شما در روزهای آرزو و امیدی به سر می برید که در پی آن مرگی است. أَيُّهَا النَّاسُ الزَّهَادَةُ قِصَرُ الْأَمَلِ وَالشُّكْرُ عِنْدَ النَّعَمِ وَالتَّوَرُّعُ عِنْدَ الْمَحَارِمِ (4)ای مردم! زهد، عبارت است از کوتاهی آرزو شکر نزد نعمت و کناره گیری از محرمات


1) حشر، 19.

2) نهج البلاغه، حکمت 36.

3) نهج البلاغه، خطبه 28

4) نهج البلاغه، خطبه 81.

خطبه 87

اشاره

شناسنامه خطبه

تاریخ، زمان و مکان وقوع: روزهای آخر عمر شریف امیرالمؤمنین علیه السلام، سال 40 هجری

مخاطب: کوفیان

علت ایراد سخن: یادی از حبیب و برادر خویش

موضوع: سیاسی، اخلاقی، اعتقادی

ویژگی: خاندان رسالت (1)

پیشگفتار خطبه

امام علیه السلام در این خطبه دربارهٔ صفات پرهیزکاران و فاسقان سخن می گوید؛ به آگاه سازی درباره موقعیت اهل بیت علیهم السلام در میان مردم می پردازد؛ و نیز گمان های نادرستی را که برای بعضی پیدا شده است بیان می کند.


1) شناسنامه نهج البلاغه، ص91.

عِبَادَ اللَّهِ إِنَّ مِنْ أَحَبِّ عِبَادِ اللَّهِ إِلَيْهِ عَبْداً أَعَانَهُ اللَّهُ عَلَى نَفْسِهِ فَاسْتَشْعَرَ الْحُزْنَ وَتَجَلْبَبَ الْخَوْفَ فَزَهَرَ مِصْبَاحُ الْهُدَى فِي قَلْبِهِ وَ أَعَدَّ الْقِرَى لِيَوْمِهِ النَّازِلِ بِهِ فَقَرَبَ عَلَى نَفْسِهِ الْبَعِيدَ وَ هَوَّنَ الشَّدِيدَ نَظَرَ فَأَبْصَرَ وَ ذَكَرَ فَاسْتَكْثَرَ وَ ارْتَوَى مِنْ عَذْبٍ فُرَاتٍ سُهِّلَتْ لَهُ مَوَارِدُهُ فَشَرِبَ نَهَلًا وَ سَلَكَ سَبِيلًا جَدَداً قَدْ خَلَعَ سَرَابِيلَ الشَّهَوَاتِ وَ تَخَلَّى مِنَ الْهُمُومِ إِلَّا هَمَا وَاحِداً انْفَرَدَ بِهِ فَخَرَجَ مِنْ صِفَةِ الْعَمَى وَ مُشَارَكَةِ أَهْلِ الْهَوَى وَ صَارَ مِنْ مَفَاتِيحَ أَبْوَابِ الْهُدَى وَ مَغَالِيقِ أَبْوَابِ الرَّدَى قَدْ أَبْصَرَ طَرِيقَهُ وَ سَلَكَ سَبِيلَهُ وَ عَرَفَ مَنَارَهُ وَ قَطَعَ غِمَارَهُ وَ اسْتَمْسَكَ مِنَ الْعُرَى بِأَوْثَقِهَا وَ مِنَ الْحِبَالِ بِأَمْتَنِهَا فَهُوَ مِنَ الْيَقِينِ عَلَى مِثْلِ ضَوْءِ الشَّمْسِ قَدْ نَصَبَ نَفْسَهُ لِلَّهِ سُبْحَانَهُ فِي أَرْفَعِ الْأُمُورِ مِنْ إِصْدَارِ كُلِّ وَارِدٍ عَلَيْهِ وَتَصْبِيرِ كُلِّ فَرْع إِلَى أَصْلِهِ مِصْبَاحُ ظُلُمَاتٍ كَشَّافُ عَشَوَاتٍ مِفْتَاحُ مُبْهَمَاتٍ دَفَّاعٌ مُعْضِلَاتٍ دَلِيلٌ فَلَوَاتٍ يَقُولُ فَيُفْهِمْ وَيَسْكُتُ فَيَسْلَمُ قَدْ أَخْلَصَ لِلَّهِ فَاسْتَخْلَصَهُ فَهُوَ مِنْ مَعَادِنِ دِينِهِ وَ أَوْتَادِ أَرْضِهِ قَدْ أَلْزَمَ نَفْسَهُ الْعَدْلَ فَكَانَ أَوَّلَ عَدْلِهِ نَفْيُّ الْهَوَى عَنْ نَفْسِهِ يَصِفُ الْحَقَّ وَيَعْمَلُ بِهِ لَا يَدَعُ لِلْخَيْرِ غَايَةً إِلَّا أَمَّهَا وَ لَا مَظِنَّةً إِلَّا قَصَدَهَا قَدْ أَمْكَنَ الْكِتَابَ مِنْ زِمَامِهِ فَهُوَ قَائِدُهُ وَ إِمَامُهُ يَحُلُّ حَيْثُ حَلَّ ثَقَلُهُ وَيَنْزَلُ حَيْثُ كَانَ مَنْزِلُهُ. وَ آخَرُ قَدْ تَسَمَّى عَالِماً وَ لَيْسَ بِهِ فَاقْتَبَسَ جَهَائِلَ مِنْ جُهَّالٍ وَ أَضَالِيلَ مِنْ ضُلَّالٍ وَ نَصَبَ لِلنَّاسِ أَشْرَاكاً مِنْ حَبَائِلِ غُرُورٍ وَ قَوْلِ زُورٍ قَدْ حَمَلَ الْكِتَابَ عَلَى آرَائِهِ وَ عَطَفَ الْحَقَّ عَلَى أَهْوَائِهِ يُؤْمِنُ النَّاسَ مِنَ الْعَظَائِمِ وَيُهَوِّنُ كَبِيرَ الْجَرَائِمِ يَقُولُ أَقِفُ عِنْدَ الشُّبُهَاتِ وَ فِيهَا وَقَعَ وَيَقُولُ أَعْتَزِلُ الْبِدَعَ وَبَيْنَهَا اضْطَجَعَ فَالصُّورَةُ صُورَةُ إِنْسَانِ وَ الْقَلْبُ قَلْبُ حَيَوَانِ لَا يَعْرِفُ بَابَ الْهُدَى فَيَتَّبِعَهُ وَ لَا بَابَ الْعَمَى فَيَصُدَّ عَنْهُ وَ ذَلِكَ مَيِّتُ الْأَحْيَاءِ.

1. اقسام بندگان خدا

1. 1. محبوب ترین بندگان

عِبادَ اللَّهِ إِنَّ مِنْ أَحَبّ عِبادِ اللّهِ إِلَيْهِ عَبْداً أَعانَهُ اللَّهُ عَلَى نَفْسِهِ (1) ای بندگان خدا محبوب ترین بندگان خدا در نزد او بنده ای است که خدایش در مبارزه با نفس یاری دهد.


1) أعان: کمک کرد.

نکته ها

منظور از نفس شهوات و خواسته های هلاکت بار نفسانی است. (1)

خداوند به بعضی از بندگان خود توفیق می دهد که به خودشان برسند و خودشان را در راه حق و راه صحیح قرار بدهند این که انسان بر نفس اماره خود مسلط باشد و بتواند خود را کنترل کند از الطاف خداوند است خداوند با کسی خویشاوندی ندارد و هرکه به او توجه کند او هم به چنین بنده ای توجه می کند و او را کمک می نماید.

مشابه

فِيهِ رِجالٌ يُحِبُّونَ أَنْ يَتَطَهَّرُوا وَ اللَّهُ يُحِبُّ الْمُطَّهرین (2)در آن جا مردانی هستند که دوست دارند پاکیزه باشند؛ زیرا خدا پاکیزگان را دوست دارد.

1. 2. محزون حقیقی

فَاسْتَشْعَرَ الْحُزْنَ (3) [آن کس] که حزن و اندوه را شعار خود قرار داده است.

نکته ها

«اسْتَشْعَر» از مادۀ «شعار» به معنای «لباس زیرین» است و قرار دادن حُزن و اندوه به منزله لباس زیرین به این معناست که این گونه افراد با ایمان در درون خویش از ایام گذشته عمر که تلاش و کوشش کافی در اطاعت معبود نکرده اند، اندوهگین هستند.

این جمله کنایه از این است که حزن سر زبان او نیست و تظاهر به آن نمی کند بلکه واقعاً و از عمق دل محزون است.

مشابه

أَعْيُنُهُمْ تَفيضُ مِنَ الدَّمْع حَزَناً أَلا يَجِدُوا ما يُنْفِقُونَ (4)[برگشتند و در اثر اندوه] از چشمانشان اشک فرو می ریخت که [چرا] چیزی نمی یابند تا [در راه جهاد] خرج کنند.


1) در سایه سار نهج البلاغه، ج 2، ص224.

2) توبه، 108

3) اسْتَشْعَرَ: لباس زیرین قرار داد؛ از مادۀ شعار» به معنای لباس زیرین است کنایه از ملازمت و همیشگی؛ من الثوب مایلی شعر الجسد.

4) توبه، 92.

1. 3. پوشش خوف

وَ تَجَلْبَبَ الْخَوْفَ (1) ترس از خدا را جلباب [لباس رویین] خود قرار داده است.

نکته

«تَجَلْبَبَ» از مادهٔ «جلباب» به معنای «چادر» یا «لباس رویین» است و قرار دادن خوف و ترس به منزله لباس رویین اشاره به این است که این افراد مخلص و مؤمن، پیوسته مراقب خویشاند و از این بیم دارند که لغزش هایی از آن ها سرزند. (2)

استعاره

مستعار: تَجَلْبَبَ

مستعارله: خوف

مستعار به: لباس بلند

جامع: لفظ «جلباب» که به معنی لباس بلند است، برای ترس و خوف از کیفر خداوند استعاره به کار رفته است وجه شباهت این است که هر دو بدن را در بر می گیرند؛ هم لباس بلند بدن را کاملاً می پوشاند و هم خوف الهی سرتاپای مؤمن را در برمی گیرد.

1. 4. نور هدایت در قلب

فَزَهَرَ مِصْبَاحُ الْهُدَى فِي قَلْبِهِ (3)

در نتیجه، چراغ هدایت در قلبش روشن شده است.


1) تَجَلْبَبَ: لباس رویین قرار داد؛ از مادۀ «جلباب» به معنای «چادر» یا «لباس رویین» است؛ القميص أو غيره ممّا مضى في شرح الكلام الخامس والستين

2) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 3، ص544

3) زَهَرَ: روشن و درخشان شد؛ درخشید؛ الشيء يزهر من باب منع صفا لونه و أضاء. مِصْباحُ الْهُدى: چراغ هدایت.

تشبیه

مشَّبَهٌ: هدایت

مشَّبَهٌ به: چراغ

وجه شَبَه: همان طور که چراغ در مسائل مادی راه را نشان می دهد و انسان جلوی خودش را می تواند ببیند هدایت هم راه معنوی را به انسان نشان می دهد تا راه درست را از نادرست تشخیص دهد.

1. 5. توشه آخرت

وَ أَعَدَّ الْقِرَى لِيَوْمِهِ النَّازِلِ بِهِ (1) و وسیله پذیرایی برای روزی را که در پیش دارد (روز مرگ و رستاخیز) برای خود فراهم ساخته است.

نکته ها

لفظ «قِرَی» کنایه از کارهای شایسته و اعمال صالح است که باید برای بعد از مرگ آماده گردد و «یوم نازل» کنایه از روز قیامت است. (2)

« لِيَوْمِهِ النَّازِلِ بِهِ»: به معنای روز قیامتی است که خواه ناخواه بر انسان نازل می شود و انسان را در خود قرار می دهد وقتی که انسان خداترس شود خداوند چراغ دل او را روشن می کند و به او توفیق می دهد که لوازم پذیرایی را برای روز قیامت خود تهیه نماید.

1. 6. نزدیک دیدن قیامت

فَقَرَّبَ عَلَى نَفْسِهِ الْبَعِيد او دور را برای خود نزدیک می پندارد.


1) قری: مهمانی؛ آن چه برای مهمان جهت پذیرایی می آورند؛ لذا «مقرا» به ظرف بزرگی گفته می شود که طعام مهمان را در آن می گذراند؛ من قرى الصيف من باب رمى قرى بالكسر و القصر و الفتح و المدّ أضافه، وفي المصباح قرى بالكسر و القصر و الاسم القراء بالفتح و المد.

2) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج 3، ص 296.

نکته

اشاره به این که بنده محبوب خداوند پایان عمر و قیامت را که بسیاری دور می پندارند نزدیک می بیند و به همین دلیل تحمل شداید و سختی های اطاعت و ترک گناه در این راه برای او آسان می شود. (1)

مشابه

إِنَّهُمْ يَرَوْنَهُ بَعيداً * وَ نَراهُ قَريباً (2)ایشان آن روز را دور می بینند و ما نزدیکش می بینیم.

1. 7. سخت آسان

وَ هَوَّنَ الشَّديد (3) و سختی را آسان نموده است.

نکته

مقصود از سختی، امر آخرت و عذاب دردناک جهنم است و آسان شدن آن به انجام کارهای شایسته و دریافت جلوه حق تعالی ممکن می شود. (4)

2. اوصاف بندگان مخلص

2. 1. نگاه حق بین

نَظَرَ فَأَبْصَرَ (5) او [با دیده حق بین] نگاه کرده پس [حقایق هستی و عظمت پروردگار را] دیده است.

نکته

آن نظری که انسان را به بصیرت می رساند نظر و نگاهی است که از روی دقت و عبرت و گرفتن پند و اندرز باشد و هر نگاهی این خصوصیت را ندارد.


1) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 3، ص 545

2) معارج، 6 و 7.

3) هَوَّنَ: آسان کرد.

4) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج 3، ص 296.

5) أَبْصَرَ: بینا شد.

2. 2. ذاکر خدا

وَ ذَكَرَ فَاسْتَكْثَرَ (1) به یاد خدا بوده و به همین دلیل اعمال نیک فراوان به جا آورده است.

2. 3. انجام اعمال نیک

وَ ارْتَوى مِنْ عَذْبِ فُراتٍ سُهَّلَتْ لَهُ مَوارِدُهُ (2)

موارد: راه ورود به آب رودخانه یا برکه و امثال آن؛ جمع «مورد»؛ اسم مکان است.

از آب گوارایی که به آسانی [با امدادهای الهی] در اختیارش قرار گرفته، سیراب گشته است.

نکته

مقصود این است که رسیدن به راه سعادت برای انسانی که عالم باشد، آسان است و درست مانند کسی است که راه برداشتن آب را برای خود هموار کرده باشد؛ چنین فردی به وسیلۀ علم خود به راحتی راه حق را پیدا کرده است.

استعاره

مستعار: عذوبه

مستعار له: دانش

مستعارٌ منه: آب گوارا

جامع: امام علیه السلام دانشی را که به شخص عارف افاضه می شود، به آب گوارا تشبیه کرده، چون همان طور که آب گوارا عطش جسم انسان را از بین می برد دانش هم عطش روح را از بین برده و روح را سیراب می کند.


1) اسْتَكْثَر: بیشتر کرد.

2) ارتَوی: سیراب شد؛ از مادۀ «ری» به معنای سیراب شدن است. عَذْب فُرات: آب شیرین؛ آب گوارا؛ الفُراتُ: أَشَدُّ الماء عُذوبةً.

2. 4. حرکت در صراط مستقیم

فَشَرِبَ نَهَلاً وَ سَلَكَ سَبيلاً جَدَداً (1)

جَدَداً هموار؛ زمین سخت و صافی که حرکت در آن آسان است؛ از ماده «جد» به معنای قطع کردن و نیز پیمودن زمین های صاف و محکم است و «جدد» و «جاده» به راه صاف و محکمی گفته می شود که پای انسان در آن فرو نمی رود لباس جدید به لباس نوی گفته می شود که تازه آن را بریده اند و دوخته اند و از آن جا که موجودات باعظمت، از دیگر موجودات ممتاز و جدا هستند این واژه به معنای عظمت نیز آمده است و پدر بزرگ را به همین جهت «جد» می گویند؛ بالتحريك المستوى من الأرض.

پس یکباره آن را سرکشیده و راه هموار و مستقیمی را [که خدا به او نشان داده] پیموده است.

3. برنامه های خودسازي بندگان مخلص

3. 1. وارسته از شهوات

قَدْ خَلَعَ سَرَابِيلَ الشَّهَوَاتِ (2)

[این بنده مخلص خدا] جامه شهوات را از تن برون کرده است.

نکته

کنایه از این است که شخص پرهیزکار شهوات را به دور انداخته است و توجّهی که او را از حد اعتدال خارج کند به آن ها ندارد. (3)انسانی که متابعت از شهوات خود می کند، مانند این است که تمایلات نفسانی مثل یک پیراهن او را احاطه کرده باشد. مقصود این است که چنین فردی تمایلات نفسانی را از خود دور کرده است.

3. 2. غم وصال

وَ تَخَلَّى مِنَ الْهُمُومِ إِلا هَمّاً واحِداً انْفَرَدَ بِه (4) و از تمام همّ و غم ها جز یک اندوه خود را تهی ساخته و تنها به آن می اندیشد.


1) نهلاً: نخستین نوشیدن؛ مقداری از آشامیدن که انسان را سیراب کند معمول عرب این بوده که شتر را یک بار به آبگاه می آورد و هنگامی که سیراب می شد به محل خود باز می گرداند؛ بار دیگر آن را به آبگاه می آورد و نوشیدن دوم را «علل» می نامید، سپس آن را به چراگاه می برد. این واژه «نهل» به هنگامی که نوشیدنی را یکباره سر بکشند نیز به کار می رود؛ چون تمام آن به اصطلاح شرب اول است؛ البعير نهلا من باب تعب شرب الشرب الأول حتى روى. سَلَكَ: رفت.

2) خَلَع: از تن بیرون آورد؛ بر خلاف خلع علیه که به معنای پوشاندن خلعت است. سرابيل: لباس ها جمع «سربال» که همان شلوار فارسی است ولی در عربی به معنای مطلق لباس است؛ القميص و الدرع؛ و قيل: كل ما لبس فهو سربال؛ سربل سربالا.

3) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج 3، ص299.

4) تَخَلّی: خود را خالی کرده، کناره گرفته.

3. 3. وارسته از هوای نفسانی

افَخَرَجَ مِنْ صِفَةِ الْعَمَى وَ مُشَارَكَةِ أَهْلِ الْهَوَى وَ صَارَ مِنْ مَفَاتِيحِ أَبْوَابِ الْهُدَى وَ مَغَالِيقِ أبْوَابِ الرَّدَى (1)

پس از صف کوردلان و مشارکت با هواپرستان خارج شد و کلید بازکننده درهای هدایت و قفل درهای گمراهی و خواری گردید.

نکته

مقصود از نابینایی کوری جهل است که چون شخص پرهیزکار، دارای فضیلت دانش و حکمت است در راه معتدل که فضیلت عفت باشد، گام بر می دارد؛ بنابراین در مسیر حق، بینا و از کوری جهل به دور است. (2)

3. 4. بصیرت یافته

قَدْ أَبْصَرَ طَريقَهُ وَ سَلَكَ سَبيلَهُ وَ عَرَفَ مَنارَهُ وَ قَطَعَ غِمَارَهُ (3)

مَنارَه: نشانه اش؛ اسم مکان از ماده «نار» به معنای محل روشن کردن آتش است در زمان های قدیم در بیابان های وسیع که ماسه و خاک راه را می پوشانده سکوهای بلندی برای راهنمایی به شکل مُناره می ساخته اند و گاهی روی آن ها آتش روشن می کرده اند

قطع: قطع کرده.

غماره: دریاهایش را آب های زیادش را از مادۀ «غَمَر» به معنای پوشاندن است و از آن جایی که آب فراوان، زمین های زیادی را می پوشاند به آن «غمر» می گویند که جمع آن غمار» است؛ بالكسر إما جمع الغمر كالغمور و هو الماء الكثير و معظم البحر أو جمع الغمرة كالغمرات و هي الشدة و الزحمة.

این بنده خالص راه هدایت را با بصیرت دریافته و در آن گام نهاده و نشانه های این راه را به خوبی شناخته و از امواج متلاطم شهوات گذشته است.

نکته

«وَ قَطَعَ غِماره»: غمار به معنای گرداب است فرق گرداب دریا با گرداب های کوچک رودخانه ها این است که گرداب دریا شدت زیادی دارد لذا گاهی به شدت های دیگری


1) مَغاليق: قفل ها؛ از ریشه غَلَقَ؛ جمع مِغلاق به معنای قفلها اسم آلت است؛ کلمه معلق اسم مفعول از همین ماده است. ردّی: هلاکت؛ پستی و سقوط در ضلالت و فساد.

2) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج 3، ص299.

3) طريق: راه. سبیل: راه راست.

غیر از گرداب نیز غمرات گفته اند؛ پس معنای کلام حضرت این است که چنین شخصی غمرات و گرداب ها را پیموده و از آن ها گذشته است، خود را به ساحل رسانده و از خطرات غرق شدن نجات یافته است.

امام علیه السلام به با کلمهٔ «غمار» اشاره به مشکلاتی کرده اند که انسان ها در آن گرفتار می شوند؛ مانند سختی ها، غم ها و ناراحتی هایی که طالبان دنیا به دلیل از دست دادن دنیا به آن دچار می شوند یا برای تحصیل آن در تلاش و تکاپو غرق می گردند اما شخص عارف، به دنیا دل بسته نیست و از آن بابت غمی ندارد.

منظور از کلمه «منار» علائمی است که در کنار راه برای هدایت و راهنمایی عابران قرار می دهند. (1)

3. 5. تمسک به بهترین ابزارهای هدایت

وَ اسْتَمْسَكَ مِنَ الْعُرِى بِأَوْثَقِها، وَ مِنَ الْحِبالِ بِاَمْتَنِها ، فَهُوَ مِنَ الْيَقِينِ عَلَى مِثْلِ ضَوْءِ الشَّمْسِ (2)

حبال: طناب ها.

امتن: استوارترین.

و از میان دستگیره های هدایت به مطمئن ترین آن ها چنگ زده و از رشته ها [ی نجات] به محکم ترین آن ها متمسک شده است؛ به همین دلیل در مقام یقین به آن جا رسیده که [حقایق را] همانند نور آفتاب می بیند.


1) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج 3، ص 300.

2) عُری: دستگیره ها؛ جمع «عُروه» به معنای دستگیره است؛ بالقصر مثل العروة من الدلو والكوز ونحوهما مقبضها. أوثق: محکم ترین.

تشبیه

مشَّبَه: شخص متقی

مشَّبَهٌ به: چراغ

وجه شَبَه: شخص متقی جان خود را برای ارشاد و هدایت مردم وقف کرده است تا به آن ها کیفیت سلوک الی الله را بیاموزد بدین سبب همچون چراغی است که دیگران از او کسب نور دانش می کنند؛ زیرا شخص پرهیزکار، منبع دانش و حکمت است و از هر چیزی که سؤال شود بر پاسخ دادن به آن تواناست و مشکلات فکری را برطرف می کند.

4. ویژگی های بندگان خالص خدا

4. 1. خود را وقف خدا کردن

قَدْ نَصَبَ نَفْسَهُ لِلَّهِ سُبْحَانَهُ فِي أَرْفَعِ الْأُمُورِ او خود را برای خداوند سبحان در بالاترین امور برای انجام رسالت ها و وظایف قرار داده است.

4. 2. احاطه بر مبانی و قدرت بر استنباط

مِنْ إِصْدَارِ كُلِّ واردٍ عَلَيْهِ، وَ تَصْيِيرِ كُلِّ فَرْعِ إِلَى أَصْلِهِ (1)

به هر مشکلی پاسخ می گوید و فروع را به اصول باز می گرداند.

نکته

بنده آگاه و مُخلص، از نظر احاطه به مبانی معرفت دینی و احکام آن چنان تواناست که آمادگی برای پاسخ به هر سؤالی و حل هر مشکلی را دارد. (2)


1) اصدار: صادر کردن حل مشکلاتی که بر او وارد می شود؛ مصدر امور بودن. تصییر: برگردانیدن؛ از ریشه صار، مصدر باب تفعیل.

2) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 3، ص553.

4. 3. راهنمای گم شدگان

مِصْباحُ ظُلماتٍ، كَشّافُ عَشَواتِ، مِفْتَاحُ مُبْهَماتٍ، دَفَاعٌ مُعْضِلاتٍ، دَلِيلُ فَلَواتِ (1)

معضلات: مشکلات؛ از ریشه عَضَل به معنای به فشار گذاشتن و منع کردن؛ امور پیچیده و گره خورده؛ اطلاق عَضُله بر ماهیچه به همین مناسبت است؛ زیرا در ماهیچه رگهای باریک فراوانی در هم تنیده و گره خورده است؛ الشدائد و الأمور التي لا تهدى لوجهها من أعضل الأمر إذا اشتد.

فَلَوات: بیابان ها؛ صحراهای وسیع؛ جمع «فلات» به معنای صحرای وسیع و گسترده است که اگر انسان گرفتار آن شود راه را گم می کند و گاه بر اثر گرسنگی یا تشنگی هلاک می.شود. دلیل «فلوات» کسی است که به این بیابان ها آگاهی دارد و سبب نجات گم گشتگان می شود.

او چراغ روشن تاریکی ها برطرف کننده نابینایی ها کلید حل مبهمات، دورکننده مشکلات و راهنمای [گم شدگان] بیابان های زندگی است.

نکته

«دَلیلُ فَلَوات»: دلیل به معنای راهنماست؛ یعنی آن ها راهنمای عقل های سرگردان جامعه هستند و مردم را به هنگام تحیّر راهنمایی و ارشاد می کنند.

مشابه

هَلْ يَسْتَوِي الْأَعْمَى وَالْبَصِيرُ أَمْ هَلْ تَسْتَوِى الظُّلْماتُ وَالنُّور (2)بگو: آيا نابينا و بينا برابرند؟ یا تاریکی و روشنی یکسان است؟


1) كَشّافُ: برطرف کننده. عشوات: تاریکی ها؛ امور مشتبه؛ جمع «عشوه» به معنای کاری است که انسان از روی نادانی به آن اقدام می کند؛ بدیهی است نتیجه چنین کاری معمولاً پشیمانی است و کشاف عشوات کسی است که پرده های جهل را کنار زند و گمراهان را نجات دهد؛ بالتحريك جمع العشوة بالتثليث و هي الأمر الملتبس.

2) رعد، 16.

استعاره

مستعار: فلوات

مستعارله: مراحل سلوک

مُستَعار منه: بیابان ها

جامع: امام علیه السلام لفظ «فلوات» را که به معنی بیابان های وسیع است برای مراحل سلوک استعاره آورده است وجه شباهت این است که در صحراهای پهناور و وسیع مسافر بدون یک راهنما که آشنایی کامل به تمام مراحل و منازل داشته باشد، راه را گم می کند و به هلاکت می رسد این سرگشتگی و هلاکت در امور معنوی و مراحل سلوک نیز متصور است؛ زیرا تنها کسی به راه حق و طریق نجات هدایت می شود که عنایت الهی دستش را گرفته، زمام اختیار و عقلش را به راهنمایی آگاه بسپارد تا او را به راه حق هدایت کند اگر کسی چنین نباشد، از راه حق دور و منحرف می شود.

4. 4. سکوت و سخن بجا

يَقُولُ فَيُفْهِمْ، وَيَسْكُتُ فَيَسْلَمُ [آن جا که لازم است] سخن می گوید و [حق را به مخاطبان به خوبی] تفهیم می کند و [آن جا که لازم نیست] سکوت می کند و سالم می ماند.

نکته

یعنی در عین حالی که مطالب را برای دیگران بیان می کند گاهی اوقات هم سکوت می کند و سکوت او برای این است که در گرفتاری ها سالم بماند.

4. 5. خالص برای خدا

قَدْ أَخْلَصَ لِلَّهِ فَاسْتَخْلَصَهُ (1) خویش را برای خدا خالص کرده و خدا خلوص او را پذیرفته است.


1) اسْتَخْلَصَه: او را خالص نمود.

نکته

مقصود از «استخلاص» حق این است که خداوند از میان همه بندگان چنین بنده ای را به رضایت و خشنودی خود اختصاص می دهد و انواع و اقسام کمالات را به وی افاضه و او را به خود نزدیک می کند. (1)

مشابه

وَ لَنا أَعْمَالُنَا وَ لَكُمْ أَعْمَالُكُمْ وَنَحْنُ لَهُ مُخْلِصُونَ (2)اعمال ما از آن ما و اعمال شما از آن شماست و ما او را به پاکدلی می پرستیم.

4. 6. این ها ارکان زمین اند

فَهُوَ مِنْ مَعادِنِ دينِهِ وَ أَوْتَادِ أَرْضِهِ (3)

از این رو ] او از معادن و گنجینه های دین خداست و از ارکان زمین او!

نکته

مقصود این است که چنین فردی به منزله میخ زمین است؛ یعنی همان گونه که کوه ها میخ های زمین هستند و کره زمین را از متلاشی شدن حفظ می کنند، چنین بنده ای هم در بین اجتماع به منزلهٔ وسیلهٔ ارتباطی است که افراد جامعه را به هم پیوند می دهد و بین آن ها اتحاد برقرار می کند که اگر او نبود جامعه از هم متلاشی می شد.

مشابه

أَلَمْ نَجْعَلِ الْأَرْضَ مِهَاداً * وَ الْجِبالَ أَوْ تاداً (4)آیا زمین را گهواره و استراحتگاه و کوه ها را میخ های زمین قرار ندادیم.


1) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج 3، ص 305

2) بقره، 139

3) مَعادِنِ: معادن و گنجینه ها؛ المواضع التي يستخرج منها جواهر الأرض. اوتاد: میخ ها؛ جمع «وَتَد»؛ در این جا یعنی پایه ها و رکن ها

4) نبأ، 6 و 7.

تشبیه

مشَّبَه: بندگان مخلص

مشَّبَهٌ به: کوه ها

وجه شَبَه: بندگان مخلص مانند کوه هایی هستند که میخ های زمین اند و برکات وجود آن ها در جامعه اسلامی بسیار زیاد است. آن ها هستند که جامعه بشری را از تنش ها و لرزش ها و طوفان های انحراف نگه می دارند.

4. 7. ملازم با عدل

قَدْ اَلْزَمَ نَفْسَهُ الْعَدْلَ، فَكانَ أَوَّلَ عَدْلِهِ نَفْيُّ الْهَوى عَنْ نَفْسِهِ او خود را ملزم به عدالت نموده و نخستین گام عدالتش، بیرون راندن هواوهوس از دل خویش است.

نکته ها

تعبير «أَوَّلَ عَدْلِهِ» به این حقیقت اشاره می کند که او عدالت را از درون جان خود شروع می کند و تا چنین نباشد یقیناً سخنش در دیگران اثر نمی گذارد. (1)

عادل کسی است که در همه صفات و اخلاق و اعمال معتدل و میانه رو باشد نه اهل افراط و نه اهل تفریط و مسامحه است. آن چه می خواهد انجام دهد، طبق مصلحت و مقررات اسلام انجام می دهد چنین فردی اولین علامتی که از عدالت او ظاهر می شود این است که هوای نفس را از خود دور می کند.

4. 8. حق گرا

يَصِفُ الْحَقَّ وَ يَعْمَلُ بِهِ او کسی است که حق می گوید و به حق عمل می کند.

نکته

یعنی اهل عمل است نه اهل علم به تنهایی اهل علم کسی است که حق را می داند ولی اهل عمل کسی است که هم حق را می شناسد و برای دیگران بیان می کند و هم خودش به آن عمل می نماید.


1) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 3، ص 557.

4. 9. اهل خیر

لا يَدَعُ لِلْخَيْرِ غايَةً إِلا أُمَّهَا، وَلَا مَظِنَّةً إِلَّا قَصَدَها (1)

هیچ کار خیری نیست جز آن که آهنگ آن می کند و در هیچ جا گمان خیری نمی رود جز این که به سوی آن گام بر می دارد.

4. 10. قرآن، محور زندگی

قَدْ أَمْکَنَ الْکِتَابَ مِنْ زِمَامِهِ فَهُوَ قَائِدُهُ وَ إِمَامُهُ، یَحُلُّ حَیْثُ حَلَّ ثَقَلُهُ، وَ یَنْزِلُ حَیْثُ کَانَ مَنْزِلُهُ (2)

زمام اختیار خود را به دست قرآن سپرده و قرآن رهبر و پیشوای اوست. هرجا قرآن فرود آید او بار خویش را همان جا افکند و هرجا قرآن منزل کند آن را منزلگاه خویش سازد.

نکته ها

تمكين كتاب بودن، کنایه از فرمان برداری در برابر اوامر و نواهی حق تعالی است. (3)

این که هر جا کتاب فرود آید پرهیزکار فرود می آید کنایه از پیروی و عمل کردن به کتاب است. شخص متقی و عارف در سفری که به سوی خدا انجام می دهد، پیرو کتاب خداست و در هیچ حالت از آن جدا نمی شود. (4)

«وَيَنْزِلُ حَيْثُ كانَ مَنْزِلُهُ»: یعنی این شخص به هر جایی که متاع نفیس قرآن نازل می شود، او هم همان جا نازل می شود. مقصود این است که هر دستوری را که قرآن صادر کند این فرد همان را عمل می کند و به توجیه گری به نفع خود نمی پردازد.


1) امّها: قصد کرد آن را؛ «امّ» فعل ماضی است؛ أما من باب قتل قصده. مَظِنَّةً: جایی که گمان وجود چیزی در آن برود؛ بندگان حقیقی خدا هر موردی را که حتی احتمال خیر و نیکی در آن باشد، ترک نمی کنند و به سوی آن می روند؛ اسم مکان از ریشهٔ «ظَنَّ» به معنای محل ،گمان جایی که وجود چیزی در آن گمان می رود؛ الشيء المكان الذي يظن فيه وجوده

2) قائد: جلودار. ثقل: معانی مختلفی دارد گاه به معنای اثاث مسافر و گاه به معنای شیء گران مایه آمده است؛ و «حل» به معنای منزل گرفتن و بار انداختن است جمله بالا کنایه از این است که مؤمن مخلص در پرتو قرآن حرکت می کند؛ همچون کسی که در سفر دنبال قافله سالاری حرکت می کند؛ هرکجا او بار بیندازد او هم تبعیت می کند و هرکجا منزل گزیند او نیز منزل می گزیند؛ متاع المسافر و حشمه و الجمع أثقال كسبب و أسباب؛ الثقل الاكبر يراد به الكتاب؛ و الثقل الاصغر: العترة الطاهرة.

3) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج 3، ص 307.

4) همان، ص 307.

تشبیه

مشَّبَه: زمام

مشَّبَهٌ به: عقل و خرد

وجه شَبَه: وجه شباهت این است که زمام و عقل هر دو ابزار رام کننده اند و در این جهت مشارکت دارند.

5. عالم نمایان

5. 1. شبه عالم

وَ آخَرُ قَدْ تَسَمَّى عَالِماً وَ لَيْسَ بِهِ (1) و دیگری خویش را عالم خوانده در صورتی که عالم نیست

نکته

تعبیر به «تَسَمَّی» نشان می دهد که مردم آگاه او را عالم نمی دانند و در پیشگاه خدا نیز عالم نیست بلکه او خودش را به زعم خویش عالم می شمرد و گروهی از جاهلان را با ادعاهای دروغین به دنبال خویش می کشاند. (2)

5. 2. نادانی را فرا گرفته

فَاقْتَبَسَ جَهائِلَ مِنْ جُهّال وَ أَضاليلَ مِنْ ضُلال (3)

اضالیل: گمراهی ها؛ مطالبی که برای اغوا کردن استفاده می شود؛ من الضلال جمع لا واحد له من لفظه.

او سلسله ای از نادانی ها را از جمعی نادان فراگرفته و مطالبی گمراه کننده از گمراهانی آموخته است.


1) آخَرُ: دیگری؛ بر وزن اَفعَلَ و غیر منصرف است و لذا تنوین ندارد صفت است برای فعل محذوف یعنی «و يوجد شخص آخر»

2) پیام امام اميرالمؤمنين ، ج 3، ص 2

3) اقْتَبَس: اخذ کرد؛ اكتسب. جهائِلَ: نادانی ها؛ جمع الجهالة كالعلائق و العلاقة الجهل: خلاف العلم وقد جهل فلان جهلا و جهالة.

نکته ها

«إقْتَبَسَ» به معنای فراگیری و آموختن است اشاره به این که این عالم نما، رمزوراز و به اصطلاح فوت و فن گمراه سازی را از کسانی که در این کار سابقه دارند، فرا می گیرد و به جای آن که این زحمت و تلاش را در طریق علم و دانش صرف کند، در مسیر انحرافی به کار می گیرد. (1)

مقصود حضرت این است که این ها با کسانی که با منبع وحی ارتباط دارند ارتباط ندارند بلکه سراغ کسانی رفته اند که با قیاس و استحسانات سروکار دارند و از پیش خود چیزهایی را به اسم علم درست کرده اند.

5. 3. فریب دهنده

وَ نَصَبَ لِلنَّاسِ أَشْراكاً مِنْ حَبائِلِ غُرُورٍ وَ قَوْلِ زُورٍ (2)

حَبائِل: دام ها؛ جمع حبيله.

او دام هایی از طناب های فریب و گفته های باطل بر سر راه مردم نصب کرده است.

مشابه

فَلا يَغْرُرُكَ تَقَلُّبُهُمْ فِی الْبِلادِ (3)پس جولانشان در شهرها تو را نفریبد. وَ إِنَّهُمْ لَيَقُولُونَ مُنْكَراً مِنَ الْقَوْلِ وَ زُوراً (4)و قطعاً آن ها سخنی ناپسند و دروغ می گویند.


1) پیام امام امیرالمؤمنین، ج3، ص563.

2) أشراك: دام ها؛ دام صیادی؛ جمع «شرک»؛ جمع الشّرك محرّكة و هو ما يصطاد به. زُور: باطل؛ دروغ الكذب و مزخرف الكلام قال تعالى: و اجتنبوا قول الزّور.

3) غافر، 4.

4) مجادله، 2.

استعاره

مستعار: لفظ اشراک

مستعار له: گفتار باطل

مستعار منه: دام

جامع: امام علیه السلام لفظ «دام و ریسمان» را برای گفتار باطل دانشمندان غیر متعهد استعاره آورده است که با سخنان باطل و کارهای زشت و بیهوده شان مردم را مغرور ساخته فریب می دهند وجه شباهت این است که دام و گفتار باطل هر دو وسیله صیدند؛ یعنی چنان که دام صید را شکار می کند، حرفهای دروغ و وعده های باطل نیز مردم را می.فریبد قصد صیاد و عالم فریب کار یک چیز است، یکی با دام صید می کند و دیگری با گفتار و کردار نادرست.

5. 4. مفسّر به رأی

قَدْ حَمَلَ الْكِتابَ عَلَى آرائِهِ وَ عَطَفَ الْحَقَّ عَلَى أَهْوَائِهِ (1) [این عالم نمای گمراه] قرآن را بر امیال و خواسته های خود تطبیق داده و حق را مطابق هوس های خویش تفسیر کرده است.

مشابه

در حدیث معروف پیامبر می خوانیم: مَنْ فَسَّرَ فِی الْقُرْآنِ بِغَيْرِ عِلْمٍ فَلْيَتَبَوَّأْ مَقْعَدَهُ مِنَ النَّارِ (2)کسی که قرآن را مطابق میل خود تفسیر کند برای خود جایگاهی از آتش برگزیند.

در حدیث دیگری از امام صادق علیه السلام آمده است: مَنْ فَسَّرَ بِرَأْيِهِ آيَةً مِنْ كِتَابِ اللَّهِ فَقَدْ كَفَر (3)کسی که یک آیه از قرآن را به میل خود تفسیر کند، کافر شده است.


1) عَطَفَ الْحَقَّ: حق را طبق میل خود تفسیر کرد.

2) بحار الانوار، ج 89، ص 107، حدیث 1.

3) التوحيد (صدوق)، ص68.

5. 5. سبک شمردن گناه

يُؤْمِنُ النّاسَ مِنَ الْعَظائِمِ وَيُهَوِّنُ كَبِيرَ الْجَرَائِمِ (1)

يُهَوِّنُ: ناچیز جلوه می دهد.

او مردم را در برابر گناهان بزرگ ایمنی می بخشد و جرائم سنگین را در نظرها سبک جلوه می دهد.

نکته

گناهان بزرگ را پایین می آورند و کوچک می کنند تا مردم به آن اهمیت ندهند و مردم را نسبت به گناهان بزرگ پر جرئت می کنند و گناهان بزرگ را سست جلوه می دهند.

5. 6. غوطه ور در شبهات

يَقُولُ اَقِفُ عِنْدَ الشُّبُهَاتِ وَفِيها وَقَعَ (2) [این عالم نمای گمراه] ادعا می کند که من از شبهات اجتناب می ورزم، در حالی که در آن غوطه ور است.

نکته

وقتی که علم ندارد نمی تواند تشخیص بدهد که فلان کار شبهه ناک است یا نه.

مشابه

در روایت نبوی آمده است حَلَالٌ بَيِّنُ وَ حَرَامٌ بَيِّنُ وَ شُبُهَاتٌ بَيْنَ ذَلِک (3)بعضی از امور آشکارا حلال و بعضی از امور آشکارا حرام است و شبهات، در میان این دو قرار دارد.

5. 7. بدعت گذار

وَ يَقُولُ اَعْتَزِلُ الْبَدَعَ وَبَيْنَهَا اضْطَجَعَ (4)

او ادعا می کند من از بدعت ها دوری می کنم در حالی که در میان آن ها آرمیده است.


1) يُؤْمِنُ النّاسَ: مردم را ایمن می نماید، به مردم اطمینان می دهد. عظائم: خطاهای بزرگ

2) اقفُ: توقف می کنم.

3) کافی، ج1، ص68

4) اَعْتَزِلُ: دوری می کنم. اضْطَجَعَ: خوابیده است؛ از ماده «ضجع» به معنای به پهلو خوابیدن است؛ ضجوعا من باب نفع وضعت جنبی بالأرض و اضطجعت مثله.

نکته

بدعت به معنای افزودن چیزی در دین یا کاستن چیزی از آن است. جاهل منافق ادعا می کند که از بدعت ها و شبهات دوری می کند در حالی که خود در آن غرق است. (1)

5. 8. ظاهر انسانی و واقعیت حیوانی

فَالصُّورَةُ صُورَةُ إِنْسانِ وَالْقَلْبُ قَلْبُ حَيَوان لا يَعْرِفُ بابَ الْهُدَى فَيَتَّبِعَهُ وَ لَا بِابَ الْعَمَى فَيَصُدَّ عَنْهُ وَ ذَلِكَ مَيِّتُ الأَحْيَاءِ بنابراین چهرۀ او چهره انسان است ولی قلبش قلب حیوان؛ راه هدایت را نمی شناسد تا از آن پیروی کند و طریق گمراهی را درک نمی کند تا از آن بپرهیزد پس او [در حقیقت] مرده ای است در میان زندگان.

نکته

کسی که از علم پیغمبر و ائمه دور است نه راه درست را می شناسد تا پیروی کند و نه راه ضلالت را می شناسد تا از آن اعراض نماید.

مشابه

وَلَقَدْ ذَرَأْنا لِجَهَنَّمَ كَثِيراً مِنَ الْجِنَّ وَالْإِنْسِ لَهُمْ قُلُوبٌ لَا يَفْقَهُونَ بِها وَلَهُمْ أَعْيُنٌ لا يُبْصِرُونَ بِها وَ لَهُمْ آذَانٌ لَا يَسْمَعُونَ بِها أُولئِكَ كَالْأَنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ أُولئِكَ هُمُ الْغَافِلُون (2)برای جهنم بسیاری از جن و انس را بیافریدیم ایشان را دل هایی است که بدان نمی فهمند و چشم هایی است که بدان نمی بینند و گوش هایی است که بدان نمی شنوند. اینان همانند چهارپایان اند حتی گمراه تر از آن ها اینان خود غافلان اند. از امام صادق علیه السلام می خوانیم که خداوند به داوود وحی فرستاد: لاَ تَجْعَلْ بَیْنِی وَ بَیْنَکَ عَالِماً مَفْتُوناً بِالدُّنْیَا فَیَصُدَّکَ عَنْ طَرِیقِ مَحَبَّتِی فَإِنَّ أُولَئِکَ قُطَّاعُ طَرِیقِ عِبَادِیَ اَلْمُرِیدِینَ إِنَّ أَدْنَی مَا أَنَا صَانِعٌ بِهِمْ أَنْ أَنْزِعَ حَلاَوَهَ مُنَاجَاتِی مِنْ قُلُوبِهِمْ (3)میان من و خود، عالم فریفته دنیا را واسطه مکن که تو را از راه محبّت من باز می دارد اینان راهزنان بندگان جویای من هستند کمترین کاری که با این ها بکنم این است که حلاوتِ مناجات خود را از دل هایشان بَرکَنَم.


1) در سایه سار نهج البلاغه، ج 2، ص 236.

2) اعراف، 179

3) علل الشرایع، ص394.

فَأَيْنَ تَذْهَبُونَ وَ أَنَّى تُؤْفَكُونَ وَ الْأَعْلَامُ قَائِمَةٌ وَالآيَاتُ وَاضِحَةُ وَ الْمَنَارُ مَنْصُوبَةٌ فَأَيْنَ يُتَاهُ بِكُمْ وَ كَيْفَ تَعْمَهُونَ وَبَيْنَكُمْ عِتْرَةُ نَبِيِّكُمْ وَهُمْ أَزِمَّةُ الْحَقِّ وَ أَعْلَامُ الدِّينِ وَ أَلْسِنَةُ الصِّدْقِ فَأَنْزِلُوهُمْ بِأَحْسَنِ مَنَازِلِ الْقُرْآنِ وَ رِدُوهُمْ وُرُودَ الْهِيمِ الْعِطَاشِ أَيُّهَا النَّاسُ خُذُوهَا عَنْ خَاتَمِ النَّبِيِّينَ (صلى الله عليه وآله يَمُوتُ مَنْ مَاتَ مِنَّا وَ لَيْسَ بِمَيِّتٍ وَيَبْلَى مَنْ بَلِيَ مِنَّا وَ لَيْسَ بِبَالٍ فَلَا تَقُولُوا بِمَا لَا تَعْرِفُونَ فَإِنَّ أَكْثَرَ الْحَقِّ فِيمَا تُنْكِرُونَ وَ اعْذِرُوا مَنْ لَا حُجَّةَ لَكُمْ عَلَيْهِ وَ هُوَ أَنَا أَلَمْ أَعْمَلْ فِيكُمْ بِالثَّقَلِ الْأَكْبَرِ وَ أَتْرُكْ فِيكُمُ الثَّقَلَ الْأَصْغَرَ قَدْ رَكَرْتُ فِيكُمْ رَايَةَ الْإِيمَانِ وَ وَقَفْتُكُمْ عَلَى حُدُودِ الْحَلَالِ وَالْحَرَامِ وَ أَلْبَسْتُكُمُ الْعَافِيَةَ مِنْ عَدْلِي وَ فَرَشْتُكُمُ الْمَعْرُوفَ مِنْ قَوْلِى وَ فِعْلِي وَ أَرَيْتُكُمْ كَرَائِمَ الْأَخْلَاقِ مِنْ نَفْسِى فَلَا تَسْتَعْمِلُوا الرَّأْيَ فِيمَا لَا يُدْرِكُ قَعْرَهُ الْبَصَرُ وَ لَا تَتَغَلْغَلُ إِلَيْهِ الْفِكَرُ. حَتَّى يَظُنَّ الظَّانِّ أَنَّ الدُّنْيَا مَعْقُولَةٌ عَلَى بَنِى أُمَيَّةَ تَمْنَحُهُمْ دَرَّهَا وَ تُورِدُهُمْ صَفْوَهَا وَ لَا يُرْفَعُ عَنْ هَذِهِ الْأُمَّةِ سَوْطُهَا وَ لَا سَيْفُهَا وَ كَذَبَ الظَّانُ لِذَلِكَ بَلْ هِيَ مَجَّةٌ مِنْ لَذِيذِ الْعَيْشِ يَتَطَعَمُونَهَا بُرْهَةً ثُمَّ يَلْفِظُونَهَا جُمْلَةً).

6. عترت پیامبر

6. 1. پرچم های حق

فَأَيْنَ تَذْهَبُونَ وَ أَنَّى تُؤْفَكُونَ وَالْأَعْلَامُ قَائِمَةٌ وَالآيَاتُ وَاضِحَةٌ وَ الْمَنَارُ مَنْصُوبَةٌ (1)

الْمَنارُ: علامت راهنمایی؛ جمع مناره؛ افکا کذب و افكه عنه صرفه و قلبه أو قلب رأيه.

کجا می روید و رو به کدام طرف می کنید؟ در حالی که پرچم های حق برپاست، نشانه های آن آشکار است و چراغ های هدایت نصب شده.

نکته

مقصود از «أعلام» پیشوایان دین است و علم بودن آن ها به دلیل وضوح و ظهوری است که در میان مردم دارند. (2)


1) تُؤْفَكُونَ: روگردان می شوید از ماده «افک» به معنای انحراف و دگرگون شدن است و به همین جهت به دروغ و تهمت «افک» گفته می شود؛ افکا کذب و افکه عنه صرفه و قلبه أو قلب رأيه. الاعلام: پرچم ها، نشانه ها؛ جمع عَلَم.

2) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج 3، ص314.

مشابه

ذلِكُمُ اللَّهُ رَبُّكُمْ خَالِقُ كُلِّ شَيْءٍ لَا إِلَهَ إِلا هُوَ فَأَنَّى تُؤْفَكُون (1)این است خدای یکتا، پروردگار شما، آفریدگار هر چیزی خدایی جز او نیست پس چگونه از حق منحرفتان می کنند؟ وَلَهُ الْجَوارِ الْمُنْشَآتُ فِي الْبَحْرِ كَالْأَعْلامِ (2)و او راست کشتی هایی همانند کوه که در دریا می روند.

6. 2. گرفتار سرگردانی

فَأَيْنَ يُتاهُ بِكُمْ بَلْ كَيْفَ تَعْمَهُونَ وَبَيْنَكُمْ عِتْرَةُ نَبِيِّكُمْ (3)

شما را به کدام وادی گمراهی می برند و چگونه سرگردان می شوید؛ در حالی که عترت پیامبرتان در میان شماست؟

نکته

«یتاه» در اصل به معنای متحیر شدن است ولی چون تحیر و سرگردانی در بیابان به مرگ منجر می شود «یتاه» به بیابان مرگی معنا کرده اند.

6. 3. اهل بیت اعلام هدایت

و هُمْ أَزِمَّةُ الْحَق وَ أَعْلَامُ الدِّين وَ أَلْسِنَةُ الصَّدْق (4) آنان زمامداران حق، پرچم های دین و زبان های گویای صدق و راستی هستند.

نکته

تعبیر به «أَلْسِنَةُ الصِّدْقِ» اشاره به این معناست که وجود آن بزرگواران، زبانی است که بیانگر فرمان های الهی است؛ همان گونه که زبان چیزی از خودش نمی گوید، بلکه ترجمان دل و روح انسان است. (5)


1) غافر، 62.

2) الرحمان، 24.

3) يُتاه بِكُمْ: حیران و گمراه می شوید؛ از مادۀ «تیه» به معنای گم کردن راه و حیرت و سرگردانی است؛ تیها و تیهانا ضل و تحيّروتاه في الأرض ذهب متحيّر. تَعْمَهُونَ: حیران می شوید؛ از مادۀ «عَمَهَ» به معنای تحیر و سرگردانی است. «عمی» در لغت عرب به معنای نابینایی چشم ظاهر است و عمه نابینایی چشم باطن فى طغيانه عمها من باب تعب إذا تردّد متحيّرا.

4) أَزِمَّه: پیشوایان جمع زمام به معنای افسار معمولاً به رهبران زمامدار گفته می شود نه زمام.

5) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 3، ص 577

مشابه

عَلِيٌّ مَعَ الْحَقِّ وَ الْحَقُّ مَعَ عَلِيٌّ يَدُورُ مَعَهُ حَيْثُمَا دَارَ (1)پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله فرمود: علی، با حق است و حق با علی که به هر طرف او بگردد، حق با او می گردد.

7. وظیفه ما در برابر اهل بیت

7. 1. هم تراز قرار دادن اهل بیت با قرآن

فَأَنْزِلُوهُمْ بِأَحْسَنِ مَنازِلِ الْقُرْآنِ حال که چنین است آن ها را در بهترین جایی که قرآن را در آن حفظ می کنید قرار دهید.

تشبیه

مشَّبَه: زبان های راستی و صدق

مشَّبَهٌ به: عترت رسول خدا

وجه شَبَه: امام علیه السلام لفظ «ألسنه» را برای عترت رسول خدا صلی الله علیه و آله به عنوان تشبیه آورده است و وجه مشابهت آن است که آن ها بیان کننده راستین خواسته های الهی ،هستند چنان که ،زبان بیان کنندۀ خواسته های نفسانی است.

تشبیه

مشَّبَه: پیشوایان حق

مشَّبَهٌ به: مهار حیوان

وجه شَبَه: امام علیه السلام لفظ «أزمّة» را برای پیشوایان حق و راستی آورده به عنوان تشبیه آورده است وجه شباهت آن است که خاندان پیامبر صل الله علیه و آله مردم را به راه حق می برند چنان که مهار حیوان را در مسیر درست به حرکت در می آورد.

7. 2. بهره گیری از سرچشمه علوم اهل بیت

وَ رِدُوهُمْ وُرُودَ الْهيمِ الْعِطاشِ (2)

و همچون تشنگان برای سیراب شدن به سرچشمه های [زلال علوم] آنان روی آورید.


1) امالی (طوسی)، ص479

2) ردُو: وارد شوید؛ فعل امر جمع مخاطب از «وَرَدَ»؛ البعير وغيره الماء وردا و ورودا بلغه و وافاه من غير دخول و قد يحصل دخول فيه. الهيم: شتر تشنه؛ جمع «اهیم»؛ به شن های خشکی که آب را به درون خود می بلعد و گویی تشنه است نیز این واژه اطلاق می شود؛ بالکسر الابل العطاش قوم هيم :ای عطاش ناقة هیمی مثل عطشان و عطشی

7. 3. دریافت حقیقت از پیامبر

أَيُّها النّاسُ، خُذُوها عَنْ خاتَمِ النَّبِيِّينَ صلی الله علیه و آله: إِنَّهُ يَمُوتُ مَنْ مَاتَ مِنَّا وَ لَيْسَ بِمَيِّتِ وَيَبْلى مَنْ بَلِيَ مِنَّا وَ لَيْسَ بِبال (1)

ای مردم! این حقیقت را از خاتم پیامبران صلی الله علیه و آله بگیرید که فرمود: «کسانی که از ما می میرند، در حقیقت نمرده اند آن کسی که از ما جسدش کهنه شده در واقع کهنه نشده است.»

نکته ها

جمله «یموت» به معنای مرگ ظاهری است و جمله لیس بمیت» به معنای عدم مرگ واقعی است.

در مورد «وَ لَيْسَ بِمَيِّت» دو احتمال وجود دارد یکی این که امام حیات و موتش یکی است و دیگر این که امام اظهر مصادیق عالم است و علما این چنین هستند.

«وَيَبْلَى مَنْ بَلِيَ مِنّا وَ لَيْسَ ببال» چند احتمال در مورد این عبارت وجود دارد یکی این که ممکن است که بدن ظاهری بپوسد ولی بدن واقعی که همان بدن مثالی است نمی پوسد و با مردن روح به بدن مثالی منتقل می شود. احتمال دیگر این که کلام حضرت رسول صلی الله علیه و آله یعنی چون مردم معتقد بودند که بدن می پوسد حضرت هم مطابق با فهم عرفی مردم سخن گفته اند که این احتمال نسبت به بدن امام و پیغمبر صحیح تر به نظر می آید در هر حال کلام حضرت این است که هر بدنی از ما که بپوسد یا گمان کنید که پوسیده است در واقع نپوسیده است.

مشابه

وَ لا تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُوا فِي سَبيلِ اللَّهِ أَمْواتاً بَلْ أَحْيَاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُون (2)هرگز کسانی را که در راه خدا کشته شده اند مرده مپندار، بلکه آن ها زنده اند و نزد پروردگارشان روزی داده می شوند. وَلا تَقُولُوا لِمَنْ يُقْتَلُ في سَبيلِ اللَّهِ أَمْواتٌ بَلْ أَحْيا وَ لكِنْ لا تَشْعُرُون (3)و کسانی را که در راه خدا کشته می شوند مرده نخوانید بلکه زنده اند ولی شما نمی دانید.


1) یبلی: پوسیده می شود؛ بلی الثوب يبلى من باب رضى بلّى بالكسر والقصر و بلاء بالضم والمد. بِبال: کهنه؛ باء اول حرف جر و زاید است؛ بالی اسم فاعل از ،بلی، یبلی است که یاء آخر آن حذف شده است؛ الثوب يبلى من باب رضى بلى بالكسر و القصر و بلاء بالضم و المد.

2) آل عمران، 169

3) بقره، 153.

8. لزوم سکوت در برابر نادانسته ها

فَلا تَقُولُوا بِما لا تَعْرِفُونَ فَإِنَّ أَكْثَرَ الْحَقِّ فيما تُنْكِرُونَ آن چه درباره آن آگاهی ندارید نگویید؛ چراکه بسیاری از حقایق در اموری است که انکار می کنید.

مشابه

أَمْ تَقُولُونَ عَلَى اللَّهِ ما لا تَعْلَمُونَ (1)یا این که بر خدا نسبت می دهید چیزی که به آن علم ندارید. وَلا تَقُولُوا لِما تَصِفُ أَلْسِنَتُكُمُ الْكَذِبَ هذا حَلالٌ وهذا حَرامٌ لِتَفْتَرُوا عَلَى اللَّهِ الْكَذِبِ (2)و شما نباید از پیش خود به دروغ چیزی را حلال و چیزی را حرام کرده و به خدا نسبت دهید تا بر خدا دروغ بندید. إِذْ تَلَقَّوْنَهُ بِأَلْسِنَتِكُمْ وَتَقُولُونَ بِأَفْوَاهِكُمْ ما لَيْسَ لَكُمْ بِهِ عِلْمٌ (3)به خاطر بیاورید زمانی را که فراگرفتید آن سخن را و این شایعه را از زبان یکدیگر با هم می گفتید که به آن یقین نداشتید.

9. اوصاف امام

9. 1. صاحب حجت و برهان

وَ اعْذِرُوا مَنْ لا حُجَّةَ لَكُمْ عَلَيْهِ وَأَنَا هُوَ کسی را که دلیلی بر ضد او ندارید معذور دارید و آن کس منم!

نکته

مقصود از این جمله حضرت امیر علیه السلام است که به مردم زمان خود می فرماید: عذر کسی را که شما دلیلی بر او ندارید بپذیرید کسی که شما حجت بر او ندارید و او حجت بر شما دارد، آن شخص من هستم.


1) بقره، 80

2) نحل، 116.

3) نور، 15.

9. 2. اهل عمل به قرآن

أَلَمْ أَعْمَلْ فِيكُمْ بِالثَّقَلِ الْأَكْبَر (1) آیا به ثقل اکبر (قرآن مجید) در میان شما عمل نکردم؟!

9. 3. حراست از عترت

وَ أَتْرُكْ فِيكُمُ الثَّقَلَ الأَصْغَرَ (2) آیا من در میان شما ثقل اصغر عترت پیامبر را باقی نگذاردم (و پاسداری ننمودم؟)

نکته

تعبیر امام علیه السلام از قرآن به ثقل اکبر اشاره به این است که قرآن آن حقیقت و اساسی است که باید از آن پیروی شود و مقصود از ثقل اصغر، امامان معصومی هستند که از فرزندان آن حضرت هستند. (3)

9. 4. نصب پرچم ایمان

قَد رَكَزْتُ فِيكُمْ رايَةَ الْأَيْمَانِ (4) من پرچم ایمان را در میان شما نصب کردم و پایه های آن را محکم نمودم.

نکته ها

پرچم ایمان کنایه از سنت و راه روشنی است که در عمل به کتاب خدا و سنت پیامبر صلی الله علیه و آله فراروی ما قرار دارد. (5)

کلمه «رکز» کنایه از این است که امام علیه السلام حقایق را برای مردم توضیح داده و حدود حلال و حرام را برای آن ها بیان کرده است. (6)


1) الثَّقَلِ الْأَكْبَر: بار گران بهای بزرگ؛ منظور قرآن است؛ الثَّقَلُ: كَعِنَبِ: ضِدُّ الخِفَّةِ، ثَقُلَ، كَكَرُمَ، ثِقَلًا و ثَقَالَةً، فهو ثَقيل و ثَقَالُ، كَسحاب و غُراب، ج ثِقال و ثقل، بالضم. الثَّقَلُ، محرّكَةً: متاعُ المُسافِرِ وحَشَمُه، وكلُّ شَيْءٍ نَفْيسٍ مصونِ الثَّقَلانِ: الإنسُ والجِنُّ. والأثقال: كُنوز الأرض، ومؤتاها، والذنوب، والأَحْمَالُ الثَّقِيلَةُ، واحِدَةُ الكُلَّ: ثقل، بالكسر.

2) الثَّقَلَ الأَصْغَرَ: بار گرانبهای کوچک؛ منظور عترت است.

3) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج 3، ص319.

4) رَكَزْتُ: نصب کردم؛ از مادۀ رَگز به معنای نصب کردن تثبیت کردن کلمه مرکز اسم مکان و مشتق از همین ماده است. گنج و معدن را هم رکاز می گویند برای این است که در زیر زمین پوشیده و جا داده شده است؛ نحوه ركزا من باب قتل أثبته بالأرض فارتكز.

5) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج 3، ص319.

6) همان.

9. 5. آشنایی به حلال و حرام

وَ وَقَفْتُكُمْ عَلَى حُدُودِ الْحَلالِ وَالْحَرامِ (1) من شما را به حدود حلال و حرام آگاه ساختم.

9. 6. قرار دادن لباس عافیت

وَ اَلْبَسْتُكُمُ الْعَافِيَةَ مِنْ عَدْلى جامه عافیت را با عدل خود بر شما پوشاندم

استعاره

مستعار: لفظ الْبَسْتُ

مستعارٌ له: سلامتی

مستعارٌ به: پوشش

جامع: لفظ «لباس» را برای سلامتی استعاره آورده اند؛ چنان که پوشش، بدن انسان را از گرما و سرما محفوظ نگاه می دارد سلامتی که از طریق عدالت فراهم شود انسان را از خطر ظلم نگهداری می کند.

نوع استعاره: تبعیه مکنیه

9. 7. گستردن بساط کار نیک

وَفَرَشْتُكُمُ الْمَعْرُوفَ مِنْ قَوْلِى وَ فِعْلَى (2) و بساط کارهای نیک را با سخن و عمل خود در میان شما گستردم.

استعاره

مستعار: لفظ فراش

مستعارٌله: کار نیک

مستعارٌ به: فرش

جامع: همان طور که انسان از گستردن فرش به استراحت و آسایش می رسد، از کارهای نیک و رواج آن ها جامعه به آرامش و آسایش دست می یابد.

نوع استعاره: تبعیه مکنیه


1) وَقَفْتُ: واقف کردم؛ آگاه نمودم.

2) فَرَشْتُ: گستردم؛ از مادۀ فَرَشَ به معنای گستردن؛ البساط و غیره فرشا من باب قتل و ضرب بسطته.

9. 8. قرار دادن کرائم اخلاق

اشاره

وَ أَرَيْتُكُمْ كَرائِمَ الأَخْلاقِ مِنْ نَفْسى (1)

و فضایل اخلاقی را از سوی خود به شما نشان دادم.

نکته

«کرائِمَ الأَخْلاقِ»: از باب اضافه صفت به موصوف است؛ یعنی اخلاق های نیک را از نفس خویش به شما ارائه کردم و شما را با اخلاق های نیکو آشنا ساختم.

مشابه

وَ إِنَّكَ لَعَلى خُلُقٍ عَظیم (2)و تو (ای پیامبر) اخلاق عظیم و برجسته ای داری.

9. 8. 1. لزوم طهارت قوه خیال

فَلَاتَسْتَعْمِلُوا الرَّأْى فيما لا يُدْرِكُ قَعْرَهُ الْبَصَرُ وَ لا تَتَغَلَّغَلُ إِلَيْهِ الْفِكَّرُ (3)

حال که چنین است، و هم و گمان خود را در آن جا که چشم ژرفای آن را نمی بیند و فکر، توانایی جولان در آن را ندارد به کار نبرید!

نکته

حضرت می خواهند بفرمایند: این که شما فقه را با قیاس درست می کنید کار درستی نیست فقه چیزی نیست که چشم به عمق آن برسد و فکر به درون آن فرو برود پس وقتی است رأی و نظر خود را یعنی قیاس و استحسانات را در آن به کار نبرید و فقه صحيح را از عترت پیغمبر که حاملان علم آن حضرت هستند بگیرید.

9. 9. کوتاهی عمر بنی امیه

حَتَّى يَظْنَّ الظَّانُ اَنَّ الدُّنْيا مَعْقُولَةٌ عَلى بَنى أُمَيَّةَ، تَمْنَحُهُمْ دَرَّها وَتُورِدُهُمْ صَفْوَها وَ


1) آرَيْتُ: نشان دادم. کَرائِمَ: پسندیده ها

2) قلم، 4.

3) قَعْرَه: ذات آن. لا تَتَغَلْغَلُ: زير و رو نمی کند؛ تغلغلا أسرع.

﴿لا يُرْفَعُ عَنْ هذِهِ الأُمَّةِ سَوْطُها وَ لا سَيْفُها (1)

دَرّ: ریزش شیر از پستان؛ سپس به ریزش مایعاتی مانند باران و امثال آن اطلاق شده و به عنوان کنایه در مواهب مختلف مادی به کار می رود؛ فی الأصل اللبن ثم استعمل فى كلّ خير و نفع و منه قولهم لله دره.

تُوردُ: وارد می کند.

صَفْوَ خالص؛ صفو، صافی و مصطفی از یک ماده است به معنای برگزیده و ممتاز.

سَوْط: تازیانه

بعضی گمان کردند دنیا به کام بنی امیه می گردد و همه خوبی هایش را به آنان می بخشد و آن ها را از سرچشمه زلال خود، سیراب می سازد و [نیز گمان کردند که] تازیانه و شمشیر آن ها از سر این امت برداشته نخواهد شد.

نکته ها

«دنیا تازیانه و شمشیرش را از مردم برنمی دارد» کنایه از شکنجه و قتلی است که بنی امیه در دوران حکومت خود بر مردم روا می داشتند. (2)

«وَ تُورِدُهُمْ صَفْوَها» این جمله کنایه از همۀ خیر و خوبی های دنیاست. مملکت اسلام در دست بنی امیه بوده و طبیعی است که همۀ اموال و ثروت ها و همه اختیارات در دست بنی امیه باشد و هرکسی هم که می دیده خیال می کرده که این حکومت برای همیشه در دست آن هاست.

مشابه

إِنْ يَتَّبِعُونَ إِلَّا الظَّنَّ وَإِنَّ الظَّنَّ لا يُغْنِى مِنَ الْحَقِّ شَيْئاً (3)تنها از ظن و گمان خود پیروی می کنند و ظن و گمان برای شناخت حقیقت کافی نیست. تشبیه

مشَّبَه: دنیا

مشَّبَهٌ به: ناقه شیرده

وجه شَبَه: دنیا به ناقه شیردهی تشبیه شده است؛ همچنان که منافع شتر را صاحب شتر و شیر آن را شیر دوش استفاده می کند بنی امیه ناقه دنیا را به خود اختصاص داده از منافع آن سود می بردند.


1) مَعْقُولَةٌ: بسته شده؛ تعلق گرفته؛ از ماده «عِقال» به معنای طنابی است که پای شتر را بعد از خم کردن، با آن می بندند تا نتواند برخیزد و همچنان در محل خود بماند و شتر معقوله به چنین حیوانی گفته می شود و سپس به عنوان کنایه در اموری که پایدار است به کار می رود؛ البعير عقلا من باب ضرب حبسته بعقال. تَمْنَحُهُمْ دَرَّها: فایده اش را به آن ها می بخشد.

2) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج 3، ص 323.

3) نجم، 28

9. 10. گمان اشتباه درباره بنی امیه

وَ كَذَبَ الظَّانُ لِذلِكَ کسانی که چنین گمان می کنند دروغ می گویند [و در اشتباه اند].

9. 11. ناکامی بنی امیه در حکومت

بَلْ هِيَ مَجَّةٌ مِنْ لَذِيذِ الْعَيْشِ يَتَطَعَمُونَها بُرْهَةً ثُمَّ يَلْفِظُونَها جُمْلَةً (1)

بُرْهَةً: زمان قليل؛ مدة من الزمان لها طول.

يَلْفِظُونَ: می اندازد؛ از دهان بیرون می کنند یعنی از دست می دهند.

بلکه حکومت بنی امیه و لذت عیش آنان مانند آبی است که اندکی می چشند، سپس تمام آن را از دهان بیرون می ریزند.

نکته

تعبیر به «هِيَ مَجَّةٌ» اشاره به این است که بنی امیه مدت زمان کوتاهی از زندگانی لذت بخش مادی بهره مند می شوند ولی مانند کسی که غذای لذیذی را در دهان می گذارد و طعم آن را می چشد، اما موفق به فرو بردن آن نمی شود این حکومت لذت بخش را به سرعت از دست خواهند داد. (2)

تشبیه

مشَّبَه: کوتاهی دوران فرمانروایی بنی امیه

مشَّبَهٌ به: لقمه ای از غذا

وجه شَبَه: کوتاهی دوران فرمانروایی بنی امیه را به لقمه ای از غذا تشبیه کرده است که هنوز طعم آن را نچشیده اند از دستشان خارج می شود.


1) مَجَّةٌ: آب در دهان مکیدن؛ از ماده «مج» در اصل به معنای بیرون ریختن آب از دهان است و به عصاره انگور و مانند آن «مجاج» می گویند و به عسل نیز «مجاج النحل» گفته می شود و در اینجا اشاره به پیروزی های موقتی است که انسان آن را به دست می آورد و به زودی از دست می دهد؛ الشراب من فيه محبّا قذفه و رماه و انمجت نقطة من القلم ترششت و المجّة في النسخ بفتح الميم و الأنسب أن يكون بالصّم و هو على ما في القاموس نقط العسل على الحجارة. يَتَطَعَمُونَها: طعم آن را می چشند.

2) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 3، ص594.

خطبه 88

اشاره

شناسنامه خطبه

تاریخ زمان و مکان وقوع: پس از قتل عثمان در مدینه سال 35 هجری

مخاطب: مردم

علت ایراد سخن: قتل عثمان

موضوع: سیاسی، اخلاقی

ویژگی: عبرت آموزی از وقایع تاریخی (1)

پیشگفتار خطبه

بخش های سه گانه این خطبه:

1.

امام علیه السلام به سراغ این حقیقت می رود که عذاب های الهی ناگهانی نیست، بلکه خداوند به جبّاران و ستمکاران و امت های فاسد و مفسد مدت ها مهلت می دهد و در مجازات آن ها عجله نمی کند شاید به خود آیند و توبه کنند و به سوی حق بازگردند؛

2.

مجازات الهی هرگز جنبۀ انتقام جویی ندارد بلکه هدف از آن، تعلیم و تربیت و عبرت است؛

3.

اشاره به اقوام منحرفی می فرماید که برای حل اختلافات دینی خود، به جای این که از منبع وحی و کتب آسمانی و سخنان پیامبر صلی الله علیه و آله الهام بگیرند به افکار ناقص خود و آرای باطل و گمان ها و پندارها بسنده کرده اند.


1) شناسنامه نهج البلاغه، ص 20.

أَمَّا بَعْدُ فَإِنَّ اللَّهَ لَمْ يَقْصِمْ جَبَّارِى دَهْرٍ قَطُّ إِلَّا بَعْدَ تَمْهِيلٍ وَ رَخَاءِ وَ لَمْ يَجْبُرْ عَظْمَ أَحَدٍ مِنَ الْأُمَمِ إِلَّا بَعْدَ أَزْلٍ وَ بَلَاءِ وَ فِي دُونِ مَا اسْتَقْبَلْتُمْ مِنْ عَتْبٍ وَ مَا اسْتَدْبَرْتُمْ مِنْ خَطْبٍ مُعْتَبَرُ وَ مَا كُلُّ ذِي قَلْبِ بِلَبِيبٍ وَ لَا كُلُّ ذِي سَمْعِ بِسَمِيعِ وَ لَا كُلَّ نَاظِرِ بِبَصِيرٍ فَيَا عَجَباً وَ مَا لِيَ لَا أَعْجَبُ مِنْ خَطَا هَذِهِ الْفِرَقِ عَلَى اخْتِلَافِ حُجَجِهَا فِي دِينِهَا لَا يَقْتَصُّونَ أَثَرَ نَبِيٌّ وَ لَا يَقْتَدُونَ بِعَمَلِ وَصِيٌّ وَلَا يُؤْمِنُونَ بِغَيْبِ وَلَا يَعِفُّونَ عَنْ عَيْبٍ يَعْمَلُونَ فِي الشُّبُهَاتِ وَيَسِيرُونَ فِي الشَّهَوَاتِ الْمَعْرُوفُ فِيهِمْ مَا عَرَفُوا وَ الْمُنْكَرُ عِنْدَهُمْ مَا أَنْكَرُوا مَفْزَعُهُمْ فِي الْمُعْضِلَاتِ إِلَى أَنْفُسِهِمْ وَتَعْوِيلُهُمْ فِى المُهمَّاتٍ عَلَى آرَائِهِمْ كَأَنَّ كُلَّ امْرِي مِنْهُمْ إِمَامُ نَفْسِهِ قَدْ أَخَذَ مِنْهَا فِيمَا يَرَى بِعُرَى ثِقَاتٍ وَ أَسْبَابٍ مُحْكَمَاتٍ.

1. مهلت بیداری به ستمگران

لَمّا بَعْدُ فَإِنَّ اللَّهَ لَمْ يَقْصِمْ جَبَّارِى دَهْرٍ قَطُّ إِلَّا بَعْدَ تَمْهِيلَ وَ رَخاء (1)

قَطّ: هرگز.

تمهيل: مهلت دادن؛ از ریشه «مَهَلَ»؛ تمهيلا أجّله؛ السَّكينة والتَّؤَدة و الرَّفْق. وأَمْهَلَه: أنظره و رفق به و لم يعجل عليه. و مَهَلَه تَمْهِيلًا: أجله. والاستمهال: الاستنظار.

رخاء: آسایش؛ فراوانی ارزاق و ارزانی آن؛ العیش و رخو بالياء و الواو رخاوة من باب تعب و قرب إذا اتسع فهو رخى على وزن فعيل و الرّخا اسم منه، وفى بعض النسخ الارجاء بالجيم من باب الافعال و هو التأخير فيكون عطفه على التمهيل من باب التوضيح و التفسير.

بعد از حمد و ثنای الهی خداوند هرگز ستمگران دنیا را در هم نشکسته، مگر بعد از آن که به آنان مهلت داده و نعمت فراوان بخشیده است.

نکته

از آن جایی که این دنیا عالم امتحان و آزمایش است خداوند به همه افراد مهلت می دهد تا آزمایش خود را بدهند ثروتمند مهلتی دارد تا آزمایش خود را بدهد. فقیر هم مهلتی دارد تا امتحان خود را در صبر با فقر بدهد پس خداوند به ظالم مهلتی می دهد تا امتحان خود را بدهد


1) لَمْ يَقْصِمُ: هلاک نکرد؛ شکسته ننمود؛ نابود نکرد؛ از مادۀ «قصم» در اصل به معنای شکستن توأم با شدت است؛ حتی گاهی به معنای خرد کردن آمده است و به صورت کنایه در هلاک کردن و نابود کرن به کار می رود؛ یقصمه من باب ضرب کسره و ابانه أو كسره و ان لم يبن. جَبَّارِی دَهْر: ستمگران دوران؛ کلّ عات.

2. آزمایش های الهی

وَلَمْ يَجْبُرْ عَظْمَ اَحَدٍ مِن الأُمَمِ إِلَّا بَعْدَ أَزْلٍ وَ بَلاءِ (1)

و (همچنین) هرگز استخوان شکسته هیچ امتی را ترمیم نکرده مگر بعد از تحمل مشکلات و آزمون ها.

نکته

در این عبارت می فرماید که خداوند شکستگی استخوان قوم و ملتی را جبران نمی کند مگر بعد از آن که آن قوم و ملت را آزمایش کند و این جنگ و ستیزها و خوشی ها در این دنیا همه برای امتحان بشر است.

3. عبرت آموزی در سختی ها

وَ فِي دُونِ مَا اسْتَقْبَلْتُمْ مِنْ عَتْبٍ وَ مَا اسْتَدْبَرْتُمْ مِنْ خَطْبٍ مُعْتَبَرٌ (2)

اسْتَدْبَر: پشت سر گذاشت؛ از مادۀ دَبَرَ.

خَطب: امر عظیم؛ حوادث بزرگ؛ لأمر المعظم كما في قوله فما خطبک یا سامری ویروی من خصب بالصاد المهملة و هو السّعة ورخاء العيش.

مُعْتَبر: عبرت از ریشۀ «عَبَرَ» به معنای عبرت گرفتن؛ «معتبر» اسم مکان در باب افتعال به معنای جای عبرت گرفتن است.

در سختی هایی که شما با آن روبه رو شدید و مشکلاتی که پشت سر گذاشتید، درس عبرت های فراوانی است.


1) لَمْ يَجْبُرْ: جبران نکرده؛ اصلاح نکرده؛ از مادهٔ «جبر» در اصل به معنای اصلاح کردن چیزی است اصلا آمیخته با فشار و قهر؛ لذا بستن استخوان شکسته را «جبر» و آن چه بر آن نهادهاند جبیره» می نامند. گاه در موارد استعمال، به هر نوع قهر و غلبه یا هر نوع جبران اطلاق شده است و از آن جا که قهر و غلبه در بسیاری از موارد با ظلم همراه است واژۀ «جبار گاه به معنای ظالم به کار می رود و هنگامی که در مورد خداوند استعمال شود، به معنای جبران کننده و اصلاح کننده یا قاهر و غالب است. یکی از نام های خداوند جبار العظم الكسیر» است به معنای اصلاح کننده استخوان شکسته»؛ العظم جبرا من باب قتل أصلحته. اَزل: تنگی؛ شدت و سختی؛ مادۀ اصلی آن «أزل» به معنای حبس است و از آن جا که مشکلات انسان را در دایره خود محبوس می کند به آن «أزل» گفته می شود؛ الضيق والشَّدة الْأَزْلُ: شدة الزمان يقال]: هم في أَزْلٍ من العَيْشِ و السِّنَةِ، وأَزْلُ من شَدَائِدِ البَلْوى. وأَزَلْتُ الفَرَسَ أَزْلًا: قصَّرتُ حبله، ثم أرسلته في المرعى.

2) اسْتَقْبَلْتُمْ: روبه رو شدید مواجه شدید؛ از ریشهٔ «قبل» گاهی به معنای روبه رو است. اقبال: رو کردن. عَتب: سختی، سرزنش؛ در اصل به معنای ناراحتی درونی است و از آن جا که سرزنش کردن، از ناراحتی درونی انسانی سرچشمه می گیرد واژۀ عتاب» به معنای سرزنش به کار رفته و در اینجا به همان معنای ناراحتی درونی یا مطلق ناراحتی است؛ بالسكون الموجدة ويروى بفتح التاء و هو الشدّة والأمر الكريه.

نکته

شاید مقصود حضرت امیر علیه السلام از مصیبت هایی که به آن پشت کرده اید، مصیبت هایی باشد که در زمان شیخین و عثمان به مردم رسیده و مردم آن فتنه ها را پشت سر گذاشته اند و مقصود از شداید و سختی هایی که بعد به آن رو می کنند، همان فتنه های معاویه و طایفه بنی امیه باشد؛ چون این ها سختی هایی بود که بعد از شهادت حضرت امیر علیه السلام گریبانگیر مردم شد.

4. چشم بینا و گوش شنوا کجاست؟

وَ مَا كُلُّ ذِي قَلْبٍ بِلَبِيبٍ وَ لَا كُلُّ ذِى سَمْعِ بِسَمِيعِ وَ لَا كُلُّ ذِى نَاظِرِ بِبَصِيرٍ (1) نه هرکس که مغز دارد اندیشمند است و نه هر صاحب گوشی شنواست و نه هر صاحب چشمی بیناست.

مشابه

لَهُمْ قُلُوبٌ لا يَفْقَهُونَ بِها وَ لَهُمْ أَعْيُنٌ لا يُبْصِرُونَ بِها وَ لَهُمْ آذَانٌ لَا يَسْمَعُونَ بِها (2)ايشان را دل هایی است که بدان نمی فهمند و چشم هایی است که بدان نمی بینند و گوش هایی است که بدان نمی شنوند. نکته ها

مقصود امام علیه السلام از ذی قلب انسان می باشد که گاهی عقل خود را از دست می دهد. منظور از «لبّ» عقل و ذکاوت و تیزهوشی است به کار بردن «لبّ» در مفهوم عقل و خرد، در حقیقت آن نتیجه ای است که از عقل و خرد گرفته می شود؛ بنابراین «لبیب» آن کسی است که از عقلش در موردی که نیاز به فکر دارد، استفاده کند. به عبارت روشن تر، به نتیجه عقل و خرد «لبّ» گفته می شود نه خود عقل. (3)

5. اعلام شگفتی از اختلاف امم

اشاره

فَيَا عَجَباً وَ مَا لِي لَا أَعْجَبُ مِنْ خَطَا هَذِهِ الْفِرَقِ عَلَى اخْتِلَافِ حُجَجِهَا فِي دِينِهَا راستی عجیب است چرا تعجب نکنم از خطا و اشتباه این گروه ها [ی پراکنده] با دلائل مختلفی که بر مذهب خود دارند.


1) لَبيب: فکرکننده؛ خردمند.

2) اعراف، 179

3) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج 3، ص 328.

5. 1. اقتدا نکردن به پیامبر و وصی او

لَا يَقْتَصُّونَ أَثَرَ نَبِيّ وَ لَا يَقْتَدُونَ بِعَمَلِ وَصِيٌّ (1)

نه گام در جای گام پیامبری می نهند و نه از عمل وصی پیامبر صلی الله علیه وآله پیروی می کنند.

نکته

مقصود از وصی پیامبر وجود مقدس امام علیه السلام است نرفتن به راه امام و اقتدا نکردن به آن حضرت هرگونه بهانه ای را از دست آن ها می گیرد؛ زیرا گاهی به دلیل این که همه مردم نمی توانند حقیقت را درک کنند و پیامبر هم در میانشان نیست تا اسرار شریعت را بپرسند ناگزیر اختلاف پیش می آید. (2)

5. 2. نداشتن ایمان به غیب

وَ لَا يُؤْمِنُونَ بِغَيْبٍ نه به غیب ایمان می آورند

نکته

این ها بر حسب ظاهر مؤمن هستند وگرنه در حقیقت به روز قیامت و معاد ایمان نیاورده اند اگر قیامت را باور کرده بودند این قدر منحرف نمی شدند.

5. 3. دوری نکردن از عیوب

وَ لَا يَعْفُونَ عَنْ عَيْبٍ (3) و نه خود را از عیب برکنار می دارند.

5. 4. حرکت در مسیر شبهه و شهوت

يَعْمَلُونَ فِى الشُّبُهَاتِ وَ يَسِيرُونَ فِي الشَّهَوَاتِ آن ها پیوسته در درون شبهات عمل می کنند و در مسیر شهوات گام بر می دارند!


1) لايَقْتَصُّونَ: پیروی نمی کنند؛ باب افتعال از «قص» به معنای دنبال کردن است و ما بعده من الأفعال في بعض النسخ بصيغة المذكر باعتبار المعنى وفى بعضها بصيغة التأنيث باعتبار ملاحظة لفظ الفرقة وعود الضمير فيها إليها. لَا يَقْتَدُونَ: اقتدا نمی کنند.

2) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج 3، ص331.

3) لَا يَعْفُونَ: خودداری نمی نمایند؛ از مادۀ «عفاف» در اصل به معنای خودداری کردن از کارهای نارواست و عفیف به کسی می گویند که از چنین کارهایی خودداری کند؛ هر چند در عرف فارسی امروز ما به کسانی گفته می شود که از نظر مسائل جنسی پاکدامن باشند؛ یعفّ من باب ضرب عفا و عفافا و عفافة بفتحهن وعقة بالكسر فهو عفّ و عفيف كفّ عما لا يحلّ و امتنع عنه.

نکته

عبارت «يَسِيرُونَ فِي الشَّهَوَات» اشاره به این نکته است که زندگی آن ها از درون شهوات گذرد نه این که آلودگی به شهوات برای آن ها مقطعی بوده باشد. (1)

مشابه

زُيِّنَ لِلنَّاسِ حُبُّ الشَّهَواتِ مِنَ النِّساءِ وَالْبَنينَ وَ الْقَناطِيرِ الْمُقَنْطَرَةِ مِنَ الذَّهَبِ وَ الْفِضَّة (2)در چشم مردم عشق به امیال نفسانی و دوست داشتن زنان و فرزندان و کیسه های زر و سیم و اسبان داغ بر نهاده، زینت داده شده است.

5. 5. نشناختن معروف و منکر

الْمَعْرُوفُ فِيهِمْ مَا عَرَفُوا وَ الْمُنْكَرُ عِنْدَهُمْ مَا أَنْكَرُوا نیکی از نظرشان همان است که خود نیک می پندارند و منکر و زشتی همان است که خود منکر و زشت بدانند!

مشابه

كُنْتُمْ خَيْرَ أُمَّةٍ أُخْرِجَتْ لِلنَّاسِ تَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَتَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْكَرِ وَ تُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ لَوْ آمَنَ أَهْلُ الْكِتَابِ لَكَانَ خَيْراً (3)شما بهترین امتی هستید که از میان مردم پدید آمده، امر به معروف و نهی از منکر می کنید و به خدا ایمان دارید.

5. 6. اتکا به خود و خودرایی

مَفْزَعُهُمْ فِي الْمُعْضِلَاتِ إِلَى أَنْفُسِهِمْ وَ تَعْوِيلُهُمْ فِي الْمُهِمَّاتِ عَلَى آرَائِهِمْ (4)

معضلات: مشکلات؛ جمع «معضله» از ماده «اعضال» به معنای پیچیده و سخت شدن کاری است. این لغت گاه به صورت اسم فاعل و گاه به صورت اسم مفعول خوانده می شود؛ في النسخ بفتح الضاد و كذلک فی الخطبة السابقة و المضبوط في القاموس والأوقيانوس بصيغة الفاعل و هي الشدائد من أعضل الأمر إذا اشتد.

تعويلُ: اعتماد.

آرائهم: رأی های آن ها.

پناهگاه آن ها در حل مشکلات خودشان اند و در حوادث مهم [و مبهم] تنها به آرای خویش تکیه می کنند.


1) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 3، ص 612.

2) آل عمران، 14

3) آل عمران، 110.

4) مَفْزَعُهُمْ: پناهگاه آن ها از مادۀ فَزَعَ اگر با «منه» بیاید به معنای خوف و اگر با «الی» بیاید به معنای استغاثه است؛ مفزع: پناهگاه محل فریادرسی آن ها

نکته

این بیان حضرت کنایه از این است که در تمام امور دشوار و دستورات و احکام شرعی، پیرو هوای نفس هستند و به قوانین شرعی اعتنایی ندارند؛ در نتیجه به خواسته های نفس اماره که جز به بدی حکم نمی کند عمل می کنند با وجود آن که هوای نفس، سرچشمه مخالفت با شریعت و پیشوایان بر حقی است که در فراگرفتن احکام و دستورات دین باید به آن ها مراجعه کرد. (1)

5. 7. خود را امام خود دانستن

كَأَنَّ كُلَّ امْرِئٍ مِنْهُمْ إِمَامُ نَفْسِهِ قَدْ أَخَذَ مِنْهَا فِيمَا يَرَى بِعُرَى ثِقَاتٍ وَ أَسْبَابٍ مُحْكَمَات (2)گویی هرکدام از آن ها امام خویشاند که به دستگیره های مطمئن و اسباب محکمی به پندار خود چنگ زده اند.

نکته

ضمیر «مِنْهَا» به مهمات یا مبهمات بر می گردد مقصود این است که هر مشکلی که برای او پیش بیاید با دلایلی که برای خودش محکم است دلیل می آورد.


1) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج3، ص331

2) عُرّی: دستگیره ها؛ بندها؛ جمع «عروه» به معنای دستگیره است این واژه در امور معنوی که سبب نجات است نیز به کار می رود؛ جمع العروة كمدية و مدى و هو ما يستمسک به الشيء و منه عروة الكوز لمقبضه و اذنه و استعاره ثِقَاتٍ: محكم ها.

خطبه 89

اشاره

شناسنامه خطبه

تاریخ زمان و مکان وقوع: در کوفه بین سال های 37 تا 40

هجری

مخاطب کوفیان

موضوع: اعتقادی، اخلاقی، سیاسی

ویژگی: گذشته، حال و آینده آدمیان (1)

پیشگفتار خطبه

هدف امام علیه السلام از بیان این خطبه:

1. بیدار کردن مردم از خواب غفلت و غرور؛ تاریخ گذشته را در نظر آن ها مجسم می کند که چگونه بودند و چگونه با قیام پیامبر صلی الله علیه و آله همه چیز دگرگون شد.

2 هشدار می دهد که همان شرایط «عصر جاهلیت» در حال بازگشت است و تأکید می کند که من نیز همچون پیامبر صلی الله علیه و آله برای از میان بردن افکار و رفتار جاهلی قیام کرده ام؛

3. هشدار برای از دست دادن فرصت ها؛ این که بیدار شوید و به صراط مستقیم پروردگار و طریقه نورانی پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله بازگردید.

1) شناسنامه نهج البلاغه، ص99.

أَرْسَلَهُ عَلَى حِينٍ فَتْرَةٍ مِنَ الرُّسُلِ وَ طُولِ هَجْعَةٍ مِنَ الْأُمَمِ وَ اعْتِرَامِ مِنَ الْفِتَنِ وَ انْتِشَارٍ مِنَ الْأُمُورِ وَ تَلَةٌ مِنَ الْحُرُوبِ وَالدُّنْيَا كَاسِفَةُ النُّورِ ظَاهِرَةُ الْغُرُورِ عَلَى حِينِ اصْفِرَارٍ مِنْ وَرَقِهَا وَ إِيَاسٍ مِنْ ثَمَرِهَا وَ اغْوِرَارٍ مِنْ مَائِهَا قَدْ دَرَسَتْ مَنَارُ الْهُدَى وَ ظَهَرَتْ أَعْلَامُ الرَّدَى فَهِيَ مُتَجَهَّمَةٌ لِأَهْلِهَا عَابِسَةٌ فِي وَجْهِ طَالِبِهَا ثَمَرُهَا الْفِتْنَةُ وَطَعَامُهَا الْجِيفَةُ وَشِعَارُهَا الْخَوْفُ وَدِثَارُهَا السَّيْفُ. فَاعْتَبِرُوا عِبَادَ اللَّهِ وَ اذْكُرُوا تِیک الَّتِي آبَاؤُكُمْ وَإِخْوَانُكُمْ بِهَا مُرْتَهَنُونَ وَ عَلَيْهَا مُحَاسَبُونَ وَ لَعَمْرِى مَا تَقَادَمَتْ بِكُمْ وَ لَا بِهِمُ الْعُهُودُ وَ لَا خَلَتْ فِيمَا بَيْنَكُمْ وَ بَيْنَهُمُ الْأَحْقَابُ وَ الْقُرُونُ وَ مَا أَنْتُمُ الْيَوْمَ مِنْ يَوْمَ كُنْتُمْ فِي أَصْلَابِهِمْ بِبَعِيدٍ. وَ اللَّهِ مَا أَسْمَعَكُمُ الرَّسُولُ شَيْئاً إِلَّا وَهَا أَنَا ذَا مُسْمِعُكُمُوهُ وَمَا أَسْمَاعُكُمُ الْيَوْمَ بِدُونِ أَسْمَاعِكُمْ بِالْأَمْسِ وَ لَا شُقَّتْ لَهُمُ الْأَبْصَارُ وَ لَا جُعِلَتْ لَهُمُ الْأَفْئِدَةُ فِي ذَلِكَ الزَّمَانِ إِلَّا وَقَدْ أُعْطِيتُمْ مِثْلَهَا فِى هَذَا الزَّمَانِ وَ وَاللَّهِ مَا بُصِّرْتُمْ بَعْدَهُمْ شَيْئاً جَهِلُوهُ وَ لَا أُصْفِيتُمْ بِهِ وَ حُرِمُوهُ وَ لَقَدْ نَزَلَتْ بِكُمُ الْبَلِيَّةُ جَائِلًا خِطَامُهَا رخُواً بطائهَا فَلَا يَغُرَّنَّكُمْ مَا أَصْبَحَ فِيهِ أَهْلُ الْغُرُورِ فَإِنَّمَا هُوَ ظِلِّ مَمْدُودٌ إِلَى أَجَلٍ مَعْدُودٍ.

1. ترسیمی از جهان در آستانه ظهور پیامبر

1. 1. عصر فترت

أَرْسَلَهُ عَلى حين فَتْرَةٍ مِنَ الرُّسُل (1) خداوند پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله را هنگامی فرستاد که مدت ها از بعثت پیامبران پیشین گذشته بود.

مشابه

يا أَهْلَ الْكِتَابِ قَدْ جَاءَكُمْ رَسُولُنَا يُبَيِّنُ لَكُمْ عَلَى فَتْرَةٍ مِنَ الرُّسُلِ أَنْ تَقُولُوا مَا جَاءَنَا مِنْ


1) فترة: فروکش کردن؛ سستی و توقف موقت یک جریان؛ در اصل به معنای سکون و آرامش و گاه به معنای ضعف و سستی آمده است و به فاصله میان دو حرکت دو حادثه یا دو انقلاب نیز گفته می شود؛ به همین مناسبت به فاصله میان ظهور انبیای بزرگ که در واقع دو حرکت مهم الهی بود، فترت گفته می شود؛ ما بين الرسولين من رسل الله.

﴿بَشِيرٍ وَ لا نَذِيرٍ فَقَدْ جَاءَكُمْ بَشِيرٌ وَ نَذِيرٌ وَ اللَّهُ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ قدیرٌ (1)ای اهل کتاب فرستاده ما در دورانی که پیامبرانی نبودند، مبعوث شد تا حق را بر شما آشکار کند و نگویید که مژده دهنده و بیم دهنده ای بر ما مبعوث نشده است اینک آن مژده دهنده و بیم دهنده آمده است و خدا بر هر چیز تواناست.

1. 2. خواب عمیق مردم

وَطُولِ هَجْعَةٍ مِنَ الأُمَمِ﴾ (2)

و امت ها در خواب عمیقی فرو رفته بودند!

نکته

كلمة «هجعة» در عبارت امام علیه السلام کنایه از غفلت و بی خبری از موضوع معاد و کارهای شایسته ای است که لزوماً باید مردم بدان ها توجه داشته باشند. (3)

1. 3. مردم، درگیر فتنه ها

وَ اعْتِزامِ مِنَ الْفِتَن (4) زمانی بود که فتنه ها مردم را هدف گرفته بود.

نکته

كلمة «اعتزام» کنایه از وقوع فتنه و آشوب است؛ یعنی قصد و اراده مردم این است که مدام فتنه و آشوب به راه اندازند. (5)


1) مائده، 19.

2) هَجْعَة: خواب خواب شبانه که امتداد بیشتری دارد؛ از مادۀ «هجوع» به معنای خواب شبانه است و از آن جا که خواب شب عمیق تر است وضع اقوام جاهلی در برابر هدایت انبیا به آن تشبیه شده است؛ بفتح الها وسكون الجيم النومة ليلا من الهجوع بالضم كالجلسة من الجلوس

3) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج 3، ص 336

4) اعتزام: سرکشی طغیان از مادۀ عزم به معنای تصمیم گرفتن است و در اینجا که در واقع فاعل آن فتنه است، به معنای هدف گیری فتنه ها و توجه شدید آن هاست؛ العزم من اعتزمه وعليه و تعزم أراد فعله و قطع عليه و يروى و اعترام بالراء المهملة من عرام الجيش بالضمّ كغراب حدّتهم و شدّتهم وكثرتهم والعرام من الرّجل الشراسة و الاذى

5) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج 3، ص 336.

تشبیه

مشَّبَه: فتنه ها

مشَّبَهٌ به: انسان شرور یا حیوان خطرناک

وجه شبه: امام علیه السلام فتنه ها را به انسان شرور یا حیوان خطرناکی تشبیه کرده است که از روی قصد به انسان های بی دفاع حمله می کند.

1. 4. رواج اعمال خلاف بین مردم

وَ انْتِشَارٍ مِنَ الْأُمور (1) در زمانی که اعمال خلاف در میان مردم منتشر بود.

نکته

منظور از انتشار امور از هم گسستن کارها و برنامه های جامعه بشری و در واقع ظهور هرج و مرج و آشفتگی است که از آثار مستقیم فتنه ها و آشوب هاست. (2)

1. 5. رواج جنگ بین مردم

وَ تَلَظَّ مِنَ الْحُرُوب (3) در زمانی که آتش جنگ ها زبانه میت می کشید!

تشبیه

مشَّبَه: جنگ

مشَّبَهٌ به: آتش سوزان

وجه شَبَه: جنگ به آتش سوزان تشبیه شده است آتشی که همه چیز را در کام خود فرو می برد و خاکستر می کند و گسترش دامنه جنگ ها را به زبانه کشیدن آتش تشبیه فرموده است؛ یعنی جنگ نیز مانند آتش، باعث از بین رفتن همه چیز می شود.


1) انتشار: پخش و از کنترل خارج شدن.

2) پیام امام امیرالمؤمنین، ج3، ص619

3) تلظّ: شعله و زبانه کشیدن؛ از مادهٔ لظی به معنای شعله آتش است و «تلظی» به معنای شعله ور شدن؛ التلهب؛ لظى اسم من اسماع جهنم.

1. 6. جهان بی فروغ

وَالدُّنْيا كاسِفَةُ النُّورِ، ظَاهِرَةُ الْغُرُورِ (1) [این در زمانی بود که] دنیا بینور و پر از مکر و فریب و غرور شده بود.

نکته

نور جهان بشریت همان نور وحی و وجود انبیاست. هنگامی که فترتی واقع می شود، همه چیز در تاریکی فرو می رود و مذاهب ساختگی و دنیاپرستان به فریب مردم می پردازند. (2)

تشبیه

مشَّبَه: نور دنیا

مشَّبَهٌ به: کسوف خورشید (وقتی که نور خورشید گرفته باشد)

وجه شَبَه: مقصود این است که دنیا بر اثر تفرقه ای که داشت بی رونق شده بود و احتمال دیگری هم هست و این که بر اثر جهالت و ظلم ها و تهدیدهای زیاد، نور حق گرفته شده و از حق خبری نبود.

1. 7. عصر تاریکی و ناامیدی

عَلَى حِينِ اصْفِرَارٍ مِنْ وَرَقِهَا وَ إِيَاسٍ مِنْ ثَمَرِهَا وَ اغْوِرارٍ مِنْ مائِهَا (3)

اغورار: فرو رفتن؛ خنک شدن؛ ته نشین شدن و فرو رفتن؛ از مادۀ «غور» به معنای فرو رفتن در زمین است، که غالباً در مورد آبی که در زمین فرو می رود گفته می شود و در اینجا کنایه از انقطاع اصول هدایت است؛ الماء اغورارا کاحمر و تغوّر ذهب في الأرض و اغورت الشمس.

در زمانی که تمام برگ هایش به زردی گراییده و باغبان از میوه هایش مأیوس گشته و آب ها در زمین فرو بود.


1) کاسفه: پوشیده؛ پنهان شونده؛ از ماده «کسوف» به معنای خورشیدگرفتگی است (و گاه به ماه گرفتگی نیز به جای خسوف کسوف گفته می شود)؛ در خطبه بالا کنایه ای است از خاموش شدن انوار هدایت در عصر جاهلیت؛ الشمس و القمر كسو فاذهب نورهما و احتجبا.

2) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 3، ص 620.

3) اصفرار: زرد شدن اياس: مأیوس شدن؛ قطع امید کردن از چیزی.

نکته ها

لفظ «اصفرار» کنایه از دگرگونی زیبایی و خوشی های مردم عرب در آن روزگار است؛ زیرا زندگی اعراب به هنگام بعثت، بیرونق و خوردنی هایشان زبر و خشن بود، چنان که درخت، زیبایی هایش را با زرد شدن برگ هایش از دست می دهد. (1)

منظور امام علیه السلام از ناامیدی در چیدن میوه قطع شدن آرزوی عرب از رسیدن به حکومت و دولت و دستیابی به زیبایی های آن است. (2)

مشابه

وَقَالَ إِيَّاكُمْ وَ مُحَقَرَاتِ الذُّنُوبِ فَإِنَّ لَهَا مِنَ اللَّهِ طَالِباً وَ إِنَّهَا لَتَجْمَعُ عَلَى الْمَرْءِ حَتَّى تهلکه (3)پیغمبر صل الله علیه و آله فرمود: بپرهیزید از گناهان کوچک زیرا که برای همان گناهان کوچک از طرف خدا پرسش کننده ای است و همانا گناهان کوچک بر مرد جمع می شود تا این که او را هلاک و تباه کند.

تشبیه

مشَّبَه: جهان انسانیت

مشَّبَهٌ به: باغ

وجه شَبَه: باغ پربار جامعه انسانی با گل ها و برگ های پر طراوت اخلاق و فضیلت زینت می یابد و میوه های آن عدالت و مروت و محبت است و آبی که این درخت ها را سرسبز و پربار می سازد ایمان و تقواست. در عصر جاهلیت، خبری از هیچ یک از این امور نبود حتی از جهات مادی، کسب و تجارت و دامداری و زراعت بر اثر ناامنی و جنگ ها ضعیف گشته بود و فقر شدیدی بر تمام مردم جاهلی حاکم بود.


1) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج 3، ص 338.

2) همان

3) إرشاد القلوب إلى الصواب (للديلمي)، ج1، ص31.

1. 8. از بین رفتن مظاهر هدایت

قَدْ دَرَسَتْ مَنارُ الْهُدى وَظَهَرَتْ أَعْلامُ الرَّدى (1)

[این در حالی بود که] مناره های هدایت کهنه و فرسوده و پرچم های ضلالت و هلاکت آشکار گشته بود.

نکته

منار به معنای محل نور است کنایه از کتب آسمانی و دستورالعمل های پیامبران که همچون نور برای هدایت جامعه قرار داده شده است ولی در عصر جاهلیت این ها به فراموشی سپرده شده بود و پرچم های ضلالت و هلاکت جای آن ها را گرفته بود. (2)

مشابه

تشبیه

هُوَ الَّذِي أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدى وَدِينِ الْحَقِّ لِيُظْهِرَهُ عَلَى الدِّينِ كُلَّه (3)اوست که پیامبرش را به هدایت و دین حق فرستاد تا آن دین را بر همه ادیان پیروز گرداند. تشبیه

مشَّبَه: عاملان هدایت

مشَّبَهٌ به: محل نور

وجه شَبَه: در این جمله عاملان هدایت به محل نور تشبیه شده اند؛ یعنی در آن زمان همه عوامل هدایت پوسیده و نابود شده بودند و عوامل گمراهی و ضلالت ظاهر گشته بود.

1. 9. دنیا با چهره زشت

فَهِيَ مُتَجَهَّمَةٌ لاَهْلِها عابِسَةٌ في وَجْهِ طالبها (4)


1) دَرَسَتْ: کهنه و پوسیده شد؛ از ماده «دروس» به معنای کهنگی و فرسودگی و از بین رفتن آثار است. الرَّدى: ضلالت؛ سقوط در ضلالت.

2) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 3، ص621.

3) فتح، 28

4) مُتَجَهمَة: ترش رویی و اخم کردن؛ از ماده «جهم» به معنای خشونت و غلظت است و به اشخاصی که با چهره عبوسی به دیگران نگاه می کنند »متجهّم» گفته می شود؛ هَجم على القوم يَهْجُمُ هُجُوماً: انتهى إليهم بَغْتة، وهَجَمَ عليه الخَيْلَ وهَجَمَ بها. الليث: يقال: هَجَمْنا الخَيْلَ، قال: و لم أسمعهم يقولون أَهْجَمْنا. عابسة: خشمگین؛ چهره در هم کشیده؛ از ماده «عبوس» به معنای در هم کشیدن صورت، به خاطر ناراحتی درون است و در این جا کنایه از ناراحتی های شدید مردم در عصر جاهلیت است.

دنیای آن زمان در برابر اهلش قیافه ای خشن و در مقابل طالبانش چهره ای عبوس داشت.

نکته

این تعبیر کنایه از شدت خشونت و درگیری و سختی زندگی است؛ چراکه آسایش و راحتی در گرو عدالت اجتماعی و برادری و دوستی است و در عصر جاهلیت خبری از آن نبود. (1)

مشابه

يَوْماً عَبُوساً قَمْطَريراً (2)در روزی که آن روز عبوس و سخت و هولناک است.

2. فتنه ارمغان آن عصر

ثَمَرُها الْفِتْنَهُ وَ طَعامُها الجيفَةُ (3) در آن زمان که میوه اش فتنه بود و طعامش مردار.

نکته ها

تعبیر «جیفه» اشاره به وضع زندگی مادی عصر جاهلیت دارد؛ چراکه مردار، گندیده و بدبو و نفرت انگیز است و زندگی در محیطی که درآمدهای آن از طریق غارتگری و دزدی است، نفرت انگیز می شود. در جاهلیت گوشت مردار می خوردند که قرآن از آن نهی می کند. (4)

عبارت ثمره و طعام کنایه آمیز است و اشاره به این دارد که غذای انسان معمولاً یا از میوه ها یا از گوشت هاست و در عصر جاهلیت چیزی جز فتنه و افکار متعفن نصیب مردم نمی شد. (5)

3. وجود خوف بین مردم

وَ شِعارُهَا الْخَوْفُ وَ دِثارُهَا السَّيْفُ (6)

در درون وحشت و اضطراب و در برون شمشیر حکومت می کرد!


1) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 3، ص21.

2) انسان، 10.

3) جيفةُ: لاشه مردار گندیده؛ در اصل از مادۀ «جوف» گرفته شده و از آن جا که مردار معمولاً باد می کند و جوف آن فاسد می شود به آن جیفه می گویند.

4) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 3، ص 622

5) همان، ص 623

6) شعار: لباس متصل به بدن به لحاظ این که به «شعر» یعنی موی بدن اتصال دارد. دِثارُ: لباس رو مانند عبا و امثال آن.

نکته

«شعار» و «دثار» کنایه است از شرایط آن زمان که همه از یکدیگر می ترسیدند. هر قبیله ای احتمال می داد که قبیله دیگر شبانه بر او بتازد و شبیخون زند و اموال او را به غارت برد و ترس و ناامنی و اضطراب و وحشت بر همه جا حاکم شود. (1)

تشییه

مشَّبَه: شمشیر

مشَّبَهٌ به: لباس رویین

وجه شَبَه: همچنان که لباس رویین بعد از لباس زیرین پوشیده می شود، در این جا اول خوف می آید که مثل لباس زیرین است و بعد شمشیر می آید که مثل لباس هم رویین است.

تشبیه

مشَّبَه: ترس

مشَّبَهٌ به: لباس زیرین

وجه شَبَه: همچنان که انسان لباس زیرین را به طور کامل با پوست خود حس می کند ترس را هم با روح و قلب خود به طور کامل حس و درک می کند.

4. هشدارها و وظایف

4. 1. عبرت آموزی و مسئولیت پذیری

فَاعْتَبِرُوا عِبادَ اللهِ وَاذْكُرُوا تیک الَّتى آبَاؤُكُمْ وَإِخْوَانُكُمْ بِها مُرْتَهَنُونَ وَعَلَيْهَا مُحاسَبُونَ (2)

محاسب: مورد حساب واقع شده.

پس ای بندگان خدا عبرت بگیرید و به یاد آورید آن وضعی را که پدران و برادرانتان [که از جهان رخت بربسته اند] در گرو آن هستند و در برابر آن محاسبه می شوند.

1) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 3، ص 623

2) تیکَ: آن اسم اشاره و مؤنث است. مُرْتَهَنُونَ: گروشدگان؛ کسانی که در گرو هستند.

نکته ها

کلام امام علیه السلام اشاره به اعمال زشتی است که جامعه در دوران فترت بدان ها مبتلا بود؛ یعنی رفتارهای ناروایی که پدران و برادرانشان در دورۀ فترت و زمان دعوت رسول گرامی اسلام صلی الله علیه و آله بدان گرفتار بودند و آن را انجام می دادند. (1)

«فَاعْتَبِرُوا عِبادَ اللهِ»: یعنی از این که مردمی در زمانی طولانی در فترت قرار گرفتند و آن همه نگرانی داشتند باید عبرت بگیرید و قدر این نعمت بزرگ الهی را که رسالت حضرت خاتم صلی الله عله و آله است، بدانید.

4. 2. فاصله اندک با عصر جاهلیت

وَ لَعَمْرِى ما تَقادَمَتْ بِكُمْ وَلا بِهِمُ الْعُهُودُ وَلا خَلَتْ فيما بَيْنَكُمْ وَبَيْنَهُمُ الْأَحْقَابُ وَالْقُرُونُ وَ ما أَنْتُمُ الْيَوْمَ مِنْ يَوْمٍ كُنْتُمْ فِى أَصْلابِهِمْ بِبَعيد (2)

الْقُرُونُ: قرن ها؛ جمع القرن.

به جانم سوگند! پیمان خاصی با شما و آن ها بسته نشده است و هنوز روزگار زیادی میان شما و آن ها فاصله نیفتاده است و امروز شما با آن روز که در صلب آن ها بودید، زیاد دور نیست.

نکته

یعنی این طور نیست که شما پدران و برادران خود را بر اثر گذشت زمان فراموش کرده باشید. آن ها با هر وضعیتی که در این دنیا زندگی می کرده اند گرفتار مرگ شده و در گرو اعمال خود هستند پیغمبران آمده اند برای این که بشر را به سعادت ابدی برسانند و آن ها به تذکرات پیامبران توجه نکرده و گرفتار آن همه فتنه شدند و طبیعی است که باید پس از مرگ هم به مکافات اعمال زشت خود گرفتار شوند.

مشابه

وَيا قَوْمِ لَا يَجْرِمَنَّكُمْ شِقاقى أَنْ يُصِيبَكُمْ مِثْلُ ما أَصابَ قَوْمَ نُوحٍ أَوْ قَوْمَ هُودٍ أَوْ قَوْمَ صَالِحٍ وَما قَوْمُ لُوطٍ مِنْكُمْ بِبَعِيدِ (3)ای قوم من مخالفت با من شما را به کاری وا ندارد تا آن چه بر قوم نوح یا قوم هود یا قوم صالح یا در همین نزدیکی به قوم لوط رسید، به شما نیز برسد.


1) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج 3، ص341.

2) ما تَقادَمَتْ بِكُمْ: شما را قدیمی و کهنه نکرده است؛ تقادمت فعل لازم است که به واسطه باء حرف جر متعدی شده است. الأحقاب: دوران ها؛ سال ها؛ جمع «حقب» در اصل به معنای مدت طولانی است و گاه مقدار آن را هشتاد سال تعیین کرده اند؛ جمع حقب بضم الحاء و القاف و بسكون القاف أيضا ثمانون سنة أو أكثر وقيل الدهر وقيل السنة وقيل السنون.

3) هود، 89.

تشبیه

مشَّبَه: مردم زمان امام

مشَّبَهٌ به: مردم زمان فترت

وجه شَبه: امام علیه السلام مردم زمان خود را به مردم زمان فترت تشبیه کرده و اینان را همچون پدران گناهکارشان دانسته و احوال و زمان اینان را در اموری شبیه احوال و زمان گذشتگان ترسیم کرده است.

5. توجه به پیام پیام آور

وَ اللهِ ما أَسْمَعَكُمُ الرَّسُولُ شَيْئاً إِلا وَها أَنَا ذَا الْيَوْمَ مُسْمِعُكُمُوهُ به خدا سوگند! رسول خدا صلی الله علیه و آله چیزی به آن ها گوشزد نکرد مگر آن که من همان را به شما گوشزد می کنم.

6. شرایط یکسان مردم زمان پیامبر و امام

وَ ما اَسْماعُكُمُ الْيَوْمَ بِدُونِ اَسْمَاعِهِمْ بِالأمْسِ، وَ لا شُقَّتْ لَهُمُ الأَبْصَارُ، وَلَا جُعِلَتْ لَهُمُ الأَفْئِدَةُ فى ذلِكَ الزَّمانِ إِلا وَ قَدْ أُعْطيتُمْ مِثْلَها فِي هَذَا الزَّمَانِ (1) و شنوایی امروز شما از شنوایی دیروز آن ها کمتر نیست. چشم ها و قلب هایی در آن زمان به آن ها داده نشده مگر این که مثل آن هم، امروز به شما بخشیده شده است.

نکته

مقصود این است که این طور نیست که برای آن ها معجزه شده باشد و تمام شرایط هدایت فراهم شده باشد بلکه همان اتمام حجتی که با شما شده با آن ها هم شده است و از این جهت تفاوتی در کار نیست.

7. توجه به روشنگری های امام

وَ اللَّهِ مَا بُصِّرْتُمْ بَعْدَهُمْ شَيْئاً جَهِلُوهُ وَ لَا أُصْفِيتُمْ بِهِ وَ حُرِمُوهُ (2)

حُرمُوه: محروم شدند از آن.

به خدا سوگند بعد از آن ها چیزی به شما نشان داده نشده که بر آنان مجهول باشد و شما به


1) لا شُقَّتْ: شکافته نشد؛ از ریشه شق به معنای شکافت؛ اشاره به این که چشم با شکافته شدن استخوان صورت آفریده شده است.

2) يُصَرْتُمْ: به شما نشان داده شد. لا أصفيتُمْ: برگزیده نشده اید، به شما اختصاص داده نشده؛ از ریشه صَفَوَ؛ اصطفاء خالص کردن، صفوه: خالص و برگزیده.

چیزی اختصاص نیافتید که آنان از آن محروم شده باشند.

نکته

زمان رسول خدا صلی الله علیه و آله و زمان حضرت امیر علیه السلام از جهت وسایل و مسائل تبلیغاتی یکی است و حضرت امیر علیه السلام این موضوع را با ادای سوگند بیان کرده است. مقصود حضرت این است که در موضوع بیان احکام و تبلیغات بین اصحاب رسول خدا صلی الله علیه و آله و اصحاب علی علیه السلام تفاوتی نبوده و همه از این مواهب الهی برخوردار بوده اند.

8. هشدار درباه بلاهای نازله

وَ لَقَدْ نَزَلَتْ بِكُمُ الْبَلِيَّةُ جَائِلاً خِطَامُها رِخْواً بِطَانُها (1)

رخواً: سست و شل که بار یا پالان روی آن محکم نیست و ممکن است بیفتد.

بطان: باربند؛ بند زیر شکم حیوان که با آن پالان را محکم می کنند؛ از مادۀ «بطن» به معنای شکم است. این واژه را در مورد شتر به کار می برند و به معنای آن انوار محکمی است که از زیر شکم حیوان عبور کرده و به دو طرف جهاز (پالان) بسته شده تا واژگون نگردد؛ حزام القتب يقال أبطن البعير أى سد بطانه.

به یقین بلا بر شما نازل شد، بلایی که مهارش رها گردیده و تنگ آن سست است.

نکته ها

این کلام حضرت اشاره به حکومت معاویه و یزید و بنی امیه است. انحرافاتی را که توسط معاویه و دیگران در شرف وقوع است و اسلام را از مسیر خود منحرف می کند، حضرت امیر علیه السلام به فتنه تعبیر فرموده است؛ چون واقعاً در این گونه موارد است که انسان آزمایش می شود.

«رخوا بطانُها»: وقتی که تنگ زین اسب شل باشد، سوار شدن بر آن خطرناک است و انسان را به زمین می زند مقصود حضرت این است که این بلاها به هیچ وجه نه از جهت افسار و نه از جهت تنگ زین کنترل شدنی نیستند.


1) جائِلاً: به این طرف و آن طرف در حرکت است یعنی رها و بدون مهار است؛ از مادۀ «جولان» در اصل به معنای زائل شدن چیزی از مکانش است؛ لذا هنگامی که مهار حیوان را رها کنند که به هر سو گردش کند، این تعبیر درباره آن به کار می رود أى مضطر با غیر مستقر من الجولان. خطامُ: مهار و افسار که گاه از چرم یا از پشم و لیف خرما بافته شده است؛ الخطام من الدابة بالخاء المعجمة و الطاء المهملة مقدم أنفها و فمها، ويطلق على الزمام، و هو المراد هنا باعتبار أنه يقع على الفم أو الأنف وما يليه، و منه الحديث كان خطام جمله عليه السّلام ليف.

تشبیه

مشَّبَه: بلای حکومت بنی امیه

مشَّبَهٌ به: شتر چموش

وجه شَبَه: منظور از بلیه حکومت بنی امیه است امام علیه السلام این بلای ویرانگر و سرکش را به شتر چموشی تشبیه می کند که مهارش سست است؛ همچنین بندی که زیر شکم این شتر برای نگهداری جهاز بسته می شود چنان سست شده که قادر به نگهداری آن نیست؛ بنابراین آن کس که بر آن سوار ،است، نمی تواند خود را نگه دارد تا چه رسد به این که شتر سرکش را مهار کند. به یقین چنین شتری به هرجا برود مرگ و ویرانی می آفریند بلای بنی امیه نیز چنین بود.

9. مغرور نشوید

فَلا يَغُرَّنَّكُمْ ما أَصْبَحَ فِيهِ أَهْلُ الْغُرُورِ فَإِنَّما هُوَ ظِلُّ مَمْدُودٌ إِلى أَجَلٍ مَعْدُودٍ نعمت ها و پیروزی های موقت دنیا که مغروران فریب خورده در آن هستند، شما را نفریبد که این سایه ای است گسترده تا سرآمدی معین.

تشبیه

مشَّبَه: مال و مقام

مشَّبَهٌ به: سایه

وجه شَبَه: حضرت مال و مقام را به سایه تشبیه فرموده است. به این دلیل است که سایه در عربستان کوفه و هر سرزمینی با آفتاب سوزان، مطلوب است.

خطبه 90

اشاره

شناسنامه خطبه

تاریخ زمان و مکان وقوع: نامعلوم

مخاطب: مردم

موضوع: اعتقادی، اخلاقی

ویژگی: بیم و امید (1)

پیشگفتار خطبه

این خطبه از سه بخش تشکیل شده است:

1.

سخن از ازلی بودن خداوند با تعبیرات بسیار گویا؛

2.

سخن از احاطهٔ علمی خداوند نسبت به بندگان؛

3.

دشمنان خدا را به مجازات های سخت تهدید و دوستان و مطیعان و شاکران را به پاداش های عالی تشویق می کند.


1) شناسنامه نهج البلاغه، ص 99.

الْحَمْدُ لِلَّهِ الْمَعْرُوفِ مِنْ غَيْرِ رُؤْيَةٍ وَ الْخَالِقِ مِنْ غَيْرِ رَوِيَّةِ الَّذِي لَمْ يَزَلْ قَائِماً دَائِماً إِذْ لَا سَمَاءُ ذَاتُ أَبْرَاجِ وَ لَا حُجُبُ ذَاتُ إِرْتَاجِ وَ لَا لَيْلٌ دَاجِ وَ لَا بَحْرُ سَاجِ وَ لَا جَبَلٌ ذُو فِجَاجِ وَ لَا فَةٌ ذُو اعْوِجَاجِ وَ لَا أَرْضٌ ذَاتُ مِهَادٍ وَلَا خَلْقَ ذُو اعْتِمَادٍ ذَلِكَ مُبْتَدِعُ الْخَلْقِ وَ وَارتُهُ وَ إِلَهُ الْخَلْقِ وَرَازِقُهُ وَالشَّمْسُ وَالْقَمَرُ دَائِبَانِ فِي مَرْضَاتِهِ يُبْلِيَانِ كُلَّ جَدِيدٍ وَ يُقَرِّبَانِ كُلَّ بَعِيدٍ قَسَمَ أَرْزَاقَهُمْ وَ أَحْصَى آثَارَهُمْ وَ أَعْمَالَهُمْ وَ عَدَدَ أَنْفُسِهِمْ وَ خَائِنَةَ أَعْيُنِهِمْ وَ مَا تُخْفِي صُدُورُهُمْ مِنَ الضَّمِيرِ وَ مُسْتَقَرَّهُمْ وَمُسْتَوْدَعَهُمْ مِنَ الْأَرْحَامِ وَ الظُّهُورِ إِلَى أَنْ تَتَنَاهَى بِهِمُ الْغَايَاتُ هُوَ الَّذِي اشْتَدَّتْ نِقْمَتُهُ عَلَى أَعْدَائِهِ فِى سَعَةِ رَحْمَتِهِ وَ اتَّسَعَتْ رَحْمَتُهُ لِأَوْلِيَائِهِ فِي شِدَّةِ نِقْمَتِهِ قَاهِرُ مَنْ عَازَّهُ وَ مُدَمِّرُ مَنْ شَاقَّهُ وَ مُذِلُّ مَنْ نَاوَاهُ وَ غَالِبُ مَنْ عَادَاهُ مَنْ تَوَكَّلَ عَلَيْهِ كَفَاهُ وَ مَنْ سَأَلَهُ أَعْطَاهُ وَ مَنْ أَقْرَضَهُ قَضَاهُ وَ مَنْ شَكَرَهُ جَزَاهُ عِبَادَ اللَّهِ زِنُوا أَنْفُسَكُمْ مِنْ قَبْلِ أَنْ تُوزَنُوا وَ حَاسِبُوهَا مِنْ قَبْلِ أَنْ تُحَاسَبُوا وَ تَنَفَّسُوا قَبْلَ ضِيقِ الْخِنَاقِ وَ انْقَادُوا قَبْلَ عُنْفِ السِّيَاقِ وَاعْلَمُوا أَنَّهُ مَنْ لَمْ يُعَنْ عَلَى نَفْسِهِ حَتَّى يَكُونَ لَهُ مِنْهَا وَاعِظٌ وَ زَاجِرٌ لَمْ يَكُنْ لَهُ مِنْ غَيْرِهَا لَا زَاجِرٌ وَ لَا وَاعِظُ.

1. بیان اوصاف خداوند

1. 1. معروفِ نادیدنی

الْحَمْدُ لِلّهِ الْمَعْرُوفِ مِنْ غَيْرِ رُؤْيَةِ حمد و سپاس ویژه خداوندی است که بی آن که دیده شود، شناخته شده است.

1. 2. بی نیاز از اندیشه

وَ الْخَالِقِ مِنْ غَيْرِ رَويَّةٍ (1) همان کسی که در آفرینش موجودات به اندیشه و فکر نیاز ندارد.


1) رَويَّة: دقت و تفکر؛ به کارگیری نیروی فکر؛ از مادۀ «ری» به معنای سیراب شدن است و هنگامی که به باب تفعیل می رود، به معنای تفکر و اندیشیدن می آید که نوعی سیراب شدن فکر از درک معانی است. از آن جا که انسان به هنگام اندیشیدن سوابق هر کار و هر چیزی را در نظر می گیرد ممکن است به صورت کنایه در امور بی سابقه نیز به کار رود؛ من روات في الأمر أى تفكرت فيه و أصلها رؤيته واستعمالها في لسان العرب بغير همز و مثلها برية.

نکته

«رویّه» به معنای فکر است می فرماید که خداوند این گونه نیست که قبل از اختراع چیزی، اول فکر و اندیشه کند تا بعد آن چیز را اختراع کند بلکه خداوند بدون فکر قبلی هر چه را اراده کند خلق می کند.

مشابه

كَذلِكِ اللَّهُ يَخْلُقُ مَا يَشاء (1)خداوند این گونه می آفریند هر چه را بخواهد.

1. 3. ابدی و ازلی

الَّذِى لَمْ يَزَلْ قَائِماً دَائِماً إِذْ لَا سَمَاءُ ذَاتُ أَبْرَاجِ وَ لَا حُجُبْ ذَاتُ إِرْتَاجِ وَ لَا لَيْلٌ دَاجٍ وَ لَا بَحْرُ سَاجِ وَ لَا جَبَلٌ ذُو فِجَاجِ وَ لَا فَجٌ ذُو اعْوِجَاجِ وَ لَا أَرْضٌ ذَاتُ مِهَادٍ وَ لَا خَلْقٌ ذُو اعْتِمَادِ (2)

اِرتاج: درهای بزرگ؛ مصدر باب افعال از ماده «رَتَج» به معنای بستن است و هنگامی که به باب افعال می رود به معنای محکم بستن می آید. اما مصدر باب الأفعال من ارتج الباب أغلقه أو جمع الرتج محرّكة كالاسباب و السبب و هو الباب العظيم.

لَيْل داج: شب تاریک. «داج» اسم فاعل از ماده «دجو» به معنای تاریک است؛ الليل دجّوا و دجوا أظلم فهو داج و ليلة داجية.

ساج: ساکن و بدون جریان؛ اسم فاعل از ماده «سجو» به معنای ساکن و آرام است؛ البحر سجوا سكن.

ذُو فجاج: دارای راه ها و دره ها؛ راههای گشاد بین دو کوه؛ جمع «فج» به معنای فاصله میان دو کوه؛ و به تعبیر دیگر به معنای دره است؛ سپس به جاده های وسیع اطلاق شده است. معنای اصلی «فج» فاصله ای است که انسان در میان پاهای خود به هنگامی که به صورت باز می ایستد ایجاد می کند؛ جمع الفجّ فهو الطريق الواسع بين جبلين و يجمع فجاجا.

مِهاد: گستردگی الفراش المهد مهد الصبى و قد مهدت الفراش: بسطته و وطأته.

فَج: دره.

ذُو اعتماد: دارای اراده و حرکات ارادی.

همان خداوندی که همیشه بوده و تا ابد خواهد بود ذات مقدسش آن روز بود که نه آسمانی صاحب برج ها بود و نه حجاب های فرو بسته نه شبی تاریک نه دریایی آرام، نه کوهی در کنار دره های وسیع نه راهی پرپیچ وخم نه زمینی آرام و نه مخلوقی صاحب قدرت.


1) آل عمران، 47.

2) لَمْ يَزَلْ: ثابت شده؛ پیوسته. ذات ابراج: ذات به معنای صاحب و مؤنث ذو است و ابراج به معنای رکن؛ برج ها؛ جمع برج؛ ممکن است منظور برج های دوازده گانه معروف .باشد جمع البرج كالأركان والركن لفظا.

نکته ها

«قائم و قيوم» هر دو صفت خدا هستند و به معنای قائم به ذات است؛ یعنی به کسی وابسته نیست. موجودات جهان هستی همه وابسته به او هستند ولی او وابسته به هیچ کس نیست.

عبارت «وَلا لَيْلٌ داج وَ لا بَحْرٌ ساج ...»: الف. ناظر به ازلیت خداوند و وجود مقدس او قبل از آفرینش عالم است و اشارات پر معنایی به نعمت های بزرگ او در پهنه آفرینش دارد؛ (1)ب. مقصود این است که در آن وقتی که هنوز شب تاریک و دریای آرام وجود نداشته، خدای جهان بوده است.

«جَبَلٌ ذُوفجاج»: الف. اشاره به این است که اگر کوه ها مانند دیوارهای بلند به هم پیوسته ای بودند، مناطق روی زمین را از یکدیگر جدا کرده و رفت و آمد در سطح زمین مشکل می شد اما خداوند به حکمتش آن ها را از هم بریده و جاده های وسیعی برای عبور و مرور در میان آن ها قرار داده است؛ (2)ب. این سخن حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام در سخن گفت است که وقتی به سخن می آمد جملات و کلمات زیبا و مسجعی را استعمال می فرمود و این طور سخن گفتن میسّر نیست مگر برای کسانی که به همه کلمات و لغات و معانی آن ها احاطه داشته باشد.

«فَجٌ ذُو اعْوجاج» اشاره دارد که اگر پیچ وخم دره ها نبود و سیلاب ها به صورت مستقیم و سریع حرکت می کردند همه چیز را در مسیر خود ویران می ساختند. ولی پیچ وخم دره ها، سیلاب ها را مهار می کند و تحت کنترل قرار می دهد. (3)

«أَرْضُ ذاتُ مِهاد» اشاره به زمین های گسترده و آرام است. اگر لرزش ها و زلزله ها که عوامل گوناگونی از درون و برون زمین دارند سطح زمین را ناآرام می ساختند، نه خانه و کاشانه ای در آن بنا می شد و نه مهدِ استراحت انسان ها بود. (4)

«وَ لا خَلْقُ ذُو اعْتِماد» اشاره به توانایی روحی و جسمی است که خدا به انسان ها داده و آن ها را برای وصول به مقاصدی که دارند، آماده می سازد. (5)


1) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 3، ص638.

2) همان.

3) همان.

4) همان.

5) همان.

«خلق» به معنای مخلوق است ولی در این جا مقصود از «خلق» انسان است؛ چون انسان مخلوقی است که صاحب تصمیم و اراده است.

مشابه

وَلَقَدْ جَعَلْنَا فِي السَّماءِ بُرُوجاً وَ زَيَّنَّاها لِلنَّاظِرین (1)و ما در آسمان برج هایی قرار دادیم و آن را برای بینندگان تزیین کردیم. الَّذِي جَعَلَ لَكُمُ الْأَرْضَ مَهْداً وَ جَعَلَ لَكُمْ فيها سُبُلا (2)آن که زمین را بستر شما ساخت و برایتان راه ها در آن پدید آورد.

1. 4. وارث و پدیدآورنده موجودات

ذلك مُبْتَدِعُ الْخَلْقِ وَ وارِثُهُ (3)

چنین خداوندی با این صفات پدیدآورنده موجودات و وارث آن هاست.

نکته

وارث به این معناست که روزی همه چیزها به خدا بر می گردد و همه انسان ها می میرند. اختراع کننده این مخلوقات خداست و وارث همۀ مخلوقات هم خداست احدی غیر از او مؤثر نیست.

1. 5. معبود و روزی دهنده مخلوقات

وَ الهُ الْخَلْقِ وَ رازِقُهُ معبود خلایق است و روزی دهنده آن ها

مشابه

هوَ ارْزُقْنا وَ أَنْتَ خَيْرُ الرَّازِقين (4)و ما را روزی ده که تو بهترین روزی دهندگان هستی. وَ الَّذِي جَعَلَ لَكُمُ الْأَرْضَ ذَلُولاً فَامْشُوا فِى مَناكِبِها وَكُلُوا مِنْ رِزْقِه (5)اوست که زمین را رام شما گردانید پس بر روی آن سیر کنید و از رزق خدا بخورید.


1) حجر، 16.

2) زخرف، 10.

3) الْخَلْقِ: مخلوق. وارثهُ: ماندگار بعد از آن؛ وارث آن.

4) مائده، 114.

5) ملک، 15.

1. 6. خورشید و ماه در طریق اطاعت از خداوند

وَالشَّمْسُ وَالْقَمَرُ دائِبانِ فِى مَرْضاتِهِ، يُبْلِيانِ كُلَّ جَدِيد وَ يُقَرِّبانِ كُلَّ بَعِيد (1)

خورشید و ماه در طریق اطاعت، پیوسته در حرکت اند هر تازه ای را کهنه می سازند و هر دوری را نزدیک می کنند.

نکته

«یبلیان» هشداری است به انسان ها که بدانند عالم ماده سرانجام فرسوده و کهنه می شود و همه چیز رو به زوال است؛ به همین دلیل هرگز نباید به چیزی دل بست. (2)

مشابه

وَ سَخَّرَ لَكُمُ الشَّمْسَ وَالْقَمَرَ دائِبَيْنِ وَ سَخَّرَ لَكُمُ اللَّيْلَ وَ النَّهارَ (3)و آفتاب و ماه را که همواره در حرکت اند رام شما کرد و شب و روز را مسخر شما گردانید.

1. 7. خداوند، تقسیم کننده روزی بندگان

قَسَمَ أَرْزاقَهُمْ (4) [خداوند] روزی مخلوقات را در میان آن ها تقسیم کرد.

نکته

ارزاق را نباید به آب و غذا تفسیر کرد، بلکه تمام مواهب زندگی را اعم از مادی و معنوی شامل می شود. (5)

مشابه

وَ ما مِنْ دَابَّةٍ فِي الْأَرْضِ إِلا عَلَى اللهِ رِزْقُها (6)هیچ جنبنده ای در روی زمین نیست، جز آن که روزی او بر عهده خداست. إِنَّ الرِّزْقَ رِزْقَانِ: رِزْقٌ تَطْلُبُهُ وَرِزْقٌ يَطْلُبُک (7)روزی دو گونه است: قسمی از آن، تو باید به دنبال آن بروی و قسمی از آن به دنبال تو می آید.


1) دائیان: حرکت کنندگان؛ در تلاش و کوشش اند؛ تثنیه «دائب» از ماده «دأب» و «دؤوب» به معنای ادامه کار، مطابق یک عادت و سنت ثابت است؛ بنابراین واژۀ «دائب» به معنای شخص یا چیزی است که در انجام یک برنامه به طور مستمر و به صورت یک حالت و سنت پیش می رود. یبلیان: پوسیده می نمایند؛ کهنه کننده ها

2) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 3، ص 640.

3) ابراهیم، 33

4) قَسَمَ: تقسیم کرد.

5) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 3، ص 642.

6) هود، 6.

7) نهج البلاغه، نامه 31.

1. 8. گستره علم خداوند

وَأَحْصَى آثَارَهُمْ وَ أَعْمَالَهُمْ وَ عَدَدَ أَنْفُسِهِمْ وَ خَائِنَةَ أَعْيُنِهِمْ وَ مَا تُخْفِي صُدُورُهُمْ مِنَ الضَّمِيرِ وَ مُسْتَقَرَّهُمْ وَ مُسْتَوْدَعَهُمْ مِنَ الْأَرْحَامِ وَالظُّهُورِ إِلَى أَنْ تَتَنَاهَى بِهِمُ الْغَايَاتُ (1)

الضمير: مخفی و پنهان در دل.

تخفی: مخفی می کند.

مُسْتَقَر: قرارگاه.

مُسْتَوْدَع: گذرگاه

الظهور: صلب های مردان

تتناهی: به پایان می رسد.

خداوند آثار و اعمال انسان ها تعداد نفوس خیانت چشم ها و آن چه در سینه ها پنهان می دارند، همه را احصا کرده حساب آن ها را دارد و به قرارگاهشان در ارحام و گذرگاهشان در است.

اصلاب تا به نهایت حرکت خود برسند، بصیر

نکته ها

هرکس هر چه را در سینه و در ضمیر خود مخفی کرده باشد خداوند بر آن احاطه دارد و داند. برای خدا همه چیز واضح و روشن است و ما مِنْ دَابَّةٍ فِي الْأَرْضِ إِلَّا عَلَى اللَّهِ رِزْقُهَا وَيَعْلَمُ مُسْتَقَرَّها وَ مُسْتَوْدَعَها كُلّ في كِتَابٍ مُبين (2)

«مستقر» اشاره به رحم مادران است که نطفه برای مدتی طولانی در آن استقرار می یابد و «مستودع» اشاره به صلب پدران است که نطفه قبل از انتقال به رحم برای مدت کوتاهی در آن جاست. (3)

عبارت «الى ان تتناهى بهم الغايات» یعنی تمام اوضاع و احوال موجودات را از بدو وجود تا نهایت زمانی که در لوح محفوظ بقای آن ها مقرر شده است، می داند.

مشابه

أَحاطَ بِما لَدَيْهِمْ وَ أَحْصى كُلَّ شَيْءٍ عَدَدا (4)و خدا به آن چه در نزد آن هاست احاطه دارد و همه چیز را به عدد شمار کرده است.


1) احصی: شمارش کرد. خائِنَةَ أَعْيُنِهِمْ: نگاه های گناه آلود؛ خیانت چشم ها.

2) هود، 6.

3) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 3، ص643.

4) جن، 28.

يَعْلَمُ خائِنَةَ الْأَعْيُنِ وَ ما تُخْفِی الصُّدُورُ (1)نظرهای دزدیده را و هر چه دل ها نهان داشته اند می داند. فَمُسْتَقَرٌّ وَ مُسْتَوْدَعٌ قَدْ فَصَّلْنَا الآيَاتِ لِقَوْمٍ يَفْقَهُون (2)برخی استقرار یافته [در زمین] و برخی به ودیعت نهاده در اصلاب و رحم هایند؛ ما آیات خود را برای قومی که می فهمند، بیان کردیم. وَ يَعْلَمُ مُسْتَقَرَّها وَ مُسْتَوْدَعَهَا كُلٌّ فِي كِتَابٍ مُبِينٍ (3)و قرارگاه واقعی و جایگاه موقت آنان را می داند؛ همه در کتابی روشن ثبت است. وَ الَّذِي يُصَوِّرُكُمْ فِي الْأَرْحَامِ (4)اوست که شما را در رحم مادران به هر سان که خواسته باشد، می نگارد. فَالْجَنَّةُ غَايَةُ السَّابِقِينَ وَالنَّارُ غَايَةُ الْمُفَرِّطِينَ (5)بهشت نهایت کار پیشی گیرندگان در خیر و آتش عاقبت کار کوتاهی کنندگان در بندگی است.

1. 9. مجازات و رحمت الهی در جای خود

وَ الَّذِي اِشْتَدَّتْ نِقْمَتُهُ عَلَى أَعْدَائِهِ فِى سَعَةِ رَحْمَتِهِ وَ اتَّسَعَتْ رَحْمَتُهُ لِأَوْلِيَائِهِ فِي شِدَّةِ نقْمَتِهِ (6)

اتَّسَعَ: وسعت یافت.

او کسی است که کیفرش بر دشمنانش در عین گستردگی رحمتش، شدید است و در عین شدتِ کیفرش [نسبت به دشمنان] رحمتش دوستانش را فرا گرفته است.

نکته

خداوند در عین حالی که بندگان خوبی که مستحق رحمت او هستند، مشمول رحمت خود می گرداند دشمان خود را که مستحق عذاب اند عذاب می کند و آن ها را به آتش قهر خود می سوزاند.


1) غافر، 19.

2) انعام، 98.

3) هود، 6.

4) آل عمران، 6

5) نهج البلاغه، خطبه 157.

6) اشْتَدَّتْ: شدت گرفت. نقْمَتُهُ: عذابش؛ غضب

مشابه

فَانْتَقَمْنَا مِنْهُمْ فَأَغْرَقْناهُمْ فِى الْیَم (1)پس از ایشان انتقام گرفتیم و در دریا غرقشان کردیم. فَإِمَّا نَذْهَبَنَّ بِكَ فَإِنَّا مِنْهُمْ مُنْتَقِمُون (2)و اگر تو را ببریم، از آن ها انتقام می گیریم.

1. 10. حاکمیت مطلقه خداوند بر جهان هستی

قَاهِرُ مَنْ عَازَّهِ وَ مُدَمِّرُ مَنْ شاقَّهُ، وَ مُذِلُّ مَنْ ناواهُ وَ عَالِبُ مَنْ عاداه (3)

مَدَمَّر: هلاک کننده؛ نابودکننده؛ از ماده «تدمیر» به معنای هلاک کردن است و ریشه اصلی آن «دمار» به معنای هلاک است؛ تدميرا أهلكه.

شاقَّ: شکاف از مادۀ «مشاقه» به معنای مخالفت و دشمنی است و از ریشه «شقاق» به معنای شکاف گرفته شده است. (ادامه از صفحه قبل): از آن جا که دشمن همیشه در طرف مقابل قرار می گیرد و خود را جدا می سازد به عمل او «شقاق» گفته می شود؛ مشاقّة و شقاقا خالفه و عاداه و السجع.

مُذلُّ: ذلیل کننده.

ناوا: معارضه کرد؛ مفاخره کرد؛ با او مخالفت کرد؛ از ریشه «نوء» به معنای قیام کردن و برخاستن با زحمت است و در این جا اشاره به کسانی است که با زحمت به مقابله با ارادۀ پروردگار بر می خیزند و خداوند آن ها را ذلیل می کند؛ أى عاداه و اللفظة مهموزة و إنما لينها لملاحظة السجع وأصلها من النواء و هو النّهوض لأنّ كلّ المتعاديين ينهض إلى قتال الآخر.

غالب: غلبه کننده

عاداه: با او دشمنی کرد.

هرکس به منازعه با او برخیزد هلاکش می کند و آن کس که از در مخالفت درآید خوارش می کند و هرکس به دشمنی او قیام کند، مغلوبش می سازد.

نکته ها

منظور از «شقاق» پیروی از غیر طریق حق است پس از آن که راه هدایت برای شخص منحرف نمایانده شده به بیراهه رفته است. (4)

مقصود از «مناواة» سرپیچی از دستورات الهی و پیروی از شهوات نفسانی است. (5)


1) اعراف، 136.

2) زخرف، 41.

3) قَاهِرُ: شکننده. عَازَّه: غلبه کرد بر او در عزت و قدرت با او ستیزه نماید؛ از ماده «معازه» و از ریشهٔ «عزت» به معنای غلبه گرفته شده است و «عزیز» به کسی می گویند که بر دشمنان چیره شود؛ معازة غالبه.

4) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج 3، ص 351

5) همان.

1. 11. کفایت کننده متوکلان

مَنْ تَوَكَّلَ عَلَيْهِ كَفَاهُ وَ مَنْ سَأَلَهُ أَعْطاهُ وَ مَنْ أَقْرَضَهُ قَضَاهُ وَ مَنْ شَكَرَهُ جَزاه (1)

آن کس که بر او توکل کند خداوند مشکلاتش را کفایت می کند و هرکس از او چیزی بخواهد به او عطا می نماید آن کس که به او قرض دهد [در راهش انفاق کند]، به او باز می گرداند و آن کس را که شکر نعمتش را به جا آورد پاداش می دهد.

نکته ها

توکل به این معناست که کارهای خود را با این باور انجام دهی که نیرویی پنهان تو را می بیند و همه چیز را در جهان هستی تدبیر می کند. (2)

تعبیر به قرض در مورد انفاق به مستمندان یا به خاطر آن است که خداوند کفیل آن هاست و هرکس چیزی به آن ها بدهد گویی به خدا داده یا به خاطر آن است که نهایت لطف خود را نشان دهد تا مایه تشویق همگان گردد. (3)

مشابه

إِنِّي تَوَكَّلْتُ عَلَى اللَّهِ رَبِّي وَرَبِّكُم (4)من بر خدای یکتا که پروردگار من و پروردگار شماست توکل کردم. إِنْ تُقْرِضُوا اللَّهَ قَرْضاً حَسَناً يُضاعِفَهُ لَكُمْ وَيَغْفِرْ لَكُمْ ﴾ (5)اگر به خدا قرض الحسنه دهید برایتان دو برابرش خواهد کرد.

وَ إِذْ تَأَذَّنَ رَبُّكُمْ لَئِنْ شَكَرْتُمْ لَأَزِيدَنَّكُم (6)و پروردگارتان اعلام کرد که اگر مرا سپاس گویید، بر نعمت شما می افزایم.

2. وظایف بندگی

1. 2. حسابگر خویش

عِبادَ اللَّهِ زِنُوا أَنْفُسَكُمْ مِنْ قَبْلِ أَنْ تُوزَنُوا وَحاسِبُوهَا مِنْ قَبْلِ أَنْ تُحَاسَبُوا (7)


1) مَنْ أَقْرَضَهُ: کسی که او را قرض داد. قضاه: آن را جبران کرد

2) در سایه سار نهج البلاغه، ج 2، ص271.

3) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 3، ص648

4) هود، 56

5) تغابن، 17.

6) ابراهیم، 7.

7) زِنُوا: وزن کنید؛ بسنجید.

ای بندگان خدا! خویشتن را وزن کنید [و ارزش خود را بسنجید] پیش از آن که شما را وزن کنند و به حساب خود برسید پیش از آن که شما را به پای حساب آورند.

نکته

مقصود از وزن کردن نفوس در دنیا رسیدگی به اعمال و تطبیق دادن آن ها بر ترازوی عدالت است؛ یعنی دقیقاً حد وسط امور را که از افراط و تفریط به دور است مراعات کنند؛ زیرا دو طرف افراط و تفریط به منزله دو کفه ترازو هستند که اگر یکی از دو طرف فزونی یابد، در طرف دیگر نقصان پدید می آید و زیان حتمی است. (1)

مشابه

وَنَضَعُ الْمَوازِينَ الْقِسْطَ لِيَوْمِ الْقِيامَة (2)روز قيامت ترازوهای عدل را برپا می کنیم. وَ قَالَ مُوسَى إِنِّي عُذْتُ بِرَبِّي وَرَبِّكُمْ مِنْ كُلِّ مُتَكَبِّر لا يُؤْمِنُ بِيَوْمِ الْحِسَابِ (3)موسی گفت: من به پروردگارم و پروردگار شما پناه می برم از هر متکبری که به روز حساب ایمان نمی آورد.»

2. 2. استفاده از فرصت ها

وَ تَنَفَّسُوا قَبْلَ ضيقِ الْخِناقِ (4)

تا راه نفس گرفته نشده است، تنفس کنید.

نکته ها

مقصود این است که فرصت را غنیمت دانید و قبل از این که نفس به گلو برسد عمل صالح انجام بدهید و به دستور خدا عمل نمایید.

امام تنفس را به عنوان کنایه از مبادرت به اعمال صالح علم و عمل و خودسازی و تقوا ذکر فرموده و ضیق خناق اشاره به مرگ است. (5)


1) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج 3، ص 352.

2) انبیا، 47.

3) غافر، 27.

4) تنفسُوا: نفس بزنید. خِناقِ گلوگیر؛ خفه شدن؛ به طناب و مانند آن که گلو را بفشارد نیز اطلاق می شود.

5) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 3، ص651.

استعاره

مستعار: لفظ تنفس

مستعارله: انجام کار شایسته

مستعار به: نفس کشیدن

جوامع: همچنان که نفس کشیدن باعث نشاط و شادی جسم می شود، انجام کار شایسته باعث نشاط و شادی روح می شود.

نوع استعاره: تبعیه تصریحیه

استعاره

مستعار: لفظ خناق

مستعارله: مرگ

مستعار به: ریسمان گلوگیر

جامع: لفظ «خناق» را که ریسمان است برای مرگ استعاره به کار برده است. وجه شباهت ریسمان گلوگیر با مرگ این است که در هر دو صورت از ریسمان گلوگیر و مرگ برای انسان امکان انجام عمل باقی نمی ماند.

2.
3. تسلیم در برابر مرگ

وَ انْقادُوا قَبْلَ عُنْفِ الرِّياقِ (1)

پیش از آن که شما را وادار به تسلیم کنند [در برابر حق] تسلیم شوید.

نکته

منظور از «سوق العنيف» آن است که فرشته قبض روح با جاذبه ای ناپسند و غیر مطلوب به سراغ انسان گناهکار می آید. (2)

2. 4. واعظ خویشتن باشد

وَاعْلَمُوا أَنَّهُ مَنْ لَمْ يُعَنْ عَلى نَفْسِهِ حَتَّى يَكُونَ لَهُ مِنْهَا وَاعِظُ وَ رَاجِرٌ لَمْ يَكُنْ لَهُ مِنْ


1) انقادُوا: اطاعت کنید. عُنْفِ السّياق: شدت سوق دادن؛ از مادۀ «سوق» به معنای راندن است و در این جا اشاره به حالت مرگ است که گویی انسان را از این جهان به سرای دیگر می راند

2) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج 3، ص 360.

غَيْرِها رَاجِرٌ وَلا واعِظُ (1)

بدانید کسی که بر ضد هوای نفسش کمک نشود تا واعظ و رادعی از درون جانش برای او فراهم گردد، مانع و واعظی از غیر خودش نخواهد یافت.

نکته

اشاره به این که سرچشمه هدایت ها باید از درون جان انسان باشد. نخست باید انسان تصمیم بر احیای وجدانش بگیرد و امدادهای الهی به سر راغش بیاید و در اینجاست که انسان آماده پذیرش سخنان انبیا و اولیا و پیام حق از هر واعظی می شود. (2)


1) لَمْ يُعَنْ: کمک نشد. زاجر: زجر کننده؛ نهی کننده

2) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 3، ص652.

خطبه 91

اشاره

شناسنامه خطبه

تاریخ، زمان و مکان وقوع: در مسجد کوفه بین سال های 37 تا 40 هجری

مخاطب: کوفیان

موضوع: اعتقادی علمی

ویژگی حکمت الهی در دست امام علیه السلام (1)

پیشگفتار خطبه

این خطبه به اشباح معروف است و یکی از خطبه های با عظمت امام علیه السلام محسوب می شود. مسعدة بن صدقه از امام صادق علیه السلام نقل کرده است که امیرالمؤمنین علیه السلام این خطبه را روی منبر کوفه ایراد فرمود به این صورت که مردی آمد و گفت یا امیرالمؤمنین خدا را برای ما آن چنان توصیف فرما که گویی او را با چشم می بینیم تا بر محبت و معرفت خود به خدا بیفزاییم امام علیه السلام بر افروخت و ندا داد که مردم برای نماز جمع شوند پس بالای منبر رفت در حالی که غضبناک بود و رنگش تغییر کرده بود این خطبه را ایراد فرمود. (2)


1) شناسنامه نهج البلاغه، ص 100.

2) ممکن است علت پرخاش امام در برابر آن مرد این باشد که آن مرد گمان می کرد با توصیف خداوند می توان او را دید یا آن مرد که چنین درخواست بزرگی می کرد شایستگی شنیدن این توصیفات عالیه درباره خدا و دیگر مسائل الهی را که در خطبه آمده، نداشته است. (ترجمه و تفسیر نهج البلاغه، علامه جعفری، ج15، ص142)

الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي لَا يَفِرُهُ الْمَنْعُ وَالْجُمُودُ وَ لَا يُكْدِيهِ الْإِعْطَاءُ وَالْجُودُ إِذْ كُلُّ مُعْطٍ مُنْتَقِصُ سِوَاهُ وَكُلُّ مَانِعِ مَذْمُومٌ مَا خَلَاهُ وَ هُوَ الْمَنَّانُ بِفَوَائِدِ النِّعَمِ وَ عَوَائِدِ الْمَزِيدِ وَ الْقِسَمِ عِيَالُهُ الْخَلَائِقُ ضَمِنَ أَرْزَاقَهُمْ وَ قَدَّرَ أَقْوَاتَهُمْ وَ نَهَجَ سَبِيلَ الرَّاغِبِينَ إِلَيْهِ وَالطَّالِبِينَ مَا لَدَيْهِ وَ لَيْسَ بِمَا سُئِلَ بِأَجْوَدَ مِنْهُ بِمَا لَمْ يُسْأَلُ الْأَوَّلُ الَّذِي لَمْ يَكُنْ لَهُ قَبْلُ فَيَكُونَ شَيْءٍ قَبْلَهُ وَالآخِرُ الَّذِي لَيْسَ لَهُ بَعْدُ فَيَكُونَ شَيْءٌ بَعْدَهُ وَالرَّادِعُ أَنَاسِيَّ الْأَبْصَارِ عَنْ أَنْ تَنَالَهُ أَوْ تُدْرِكَهُ مَا اخْتَلَفَ عَلَيْهِ دَهْرٌ فَيَخْتَلِفَ مِنْهُ الْحَالُ وَ لَا كَانَ فِي مَكَانٍ فَيَجُوزَ عَلَيْهِ الانْتِقَالُ وَ لَوْ وَهَبَ مَا تَنَفَّسَتْ عَنْهُ مَعَادِنُ الْجِبَالِ وَ ضَحِكَتْ عَنْهُ أَصْدَافُ الْبِحَارِ مِنْ فِلِنَّ اللُّجَيْنِ وَ الْعِقْيَانِ وَنُثَارَةِ الدُّرِّ وَ حَصِيدِ الْمَرْجَانِ مَا أَثَرَ ذَلِكَ فِي جُودِهِ وَ لَا أَنْفَدَ سَعَةَ مَا عِنْدَهُ وَلَكَانَ عِنْدَهُ مِنْ ذَخَائِرِ الْأَنْعَامِ مَا لَا تُنْفِدُهُ مَطَالِبُ الْأَنَامِ لِأَنَّهُ الْجَوَادُ الَّذِي لَا يَغِيضُهُ سُوَّالُ السَّائِلِينَ وَلَا يُبْخِلُهُ إِلْحَاحُ الْمُلِحِينَ.

1. صفات خداوند

1. 1. حمد خداوند

الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِى لا يَفِرُهُ الْمَنْعُ وَالْجُمُودُ (1)

سپاس خدای را که نبخشیدن و بخل ورزیدن بر ثروتش نمی افزاید.

نکته

ابتدای خطبه با حمد و سپاس الهی شروع شده است خداوند این طور نیست که اگر نعمت های خود را به بندگان بدهد از او کم شود و اگر ندهد زیادتر شود.

1. 2. جود و بخشش بی انتهای خداوند

اشاره

ولا يكديهِ الإِعْطاءُ وَالْجُودُ (2) و عطا و بخشش [خداوند] تهی دستش نمی نماید.


1) لايَفِرُه: بر مال او نمی افزاید از مادۀ وفور به معنی فزونی و فراوانی و کامل کردن است مثال واوی است. مال وافر به معنای مال زیاد است؛ الشيء يفر من باب وعد وفوراً تم و كمل ووفرته وفرا من باب وعد أيضاً أتممته وأكملته يتعدّى و لا يتعدى و المصدر فارق. جُمُود: خشکیدن؛ امساک کردن؛ از مادۀ جَمَدَ به معنای جامد و بی حرکت.

2) لایکدیه: او را تنگ دست و بی مال نمی کند؛ فقیرش نمی کند؛ از مادۀ «کَدی» به معنی بخل ورزیدن؛ محبوس ساختن و تقاضا کردن از دیگری است؛ الرّجل إذا بخل أو قلّ خيره أو قلل عطائه.

نکته

دارایی، غنا و ثروتمندی خداوند با خودداری از بذل و بخشش زیاد نمی شود؛ برخلاف ثروت و دارایی انسان ها که با نبخشیدن فزونی می یابد؛ بنابراین درباره خداوند دلیلی بر منع از بخشش وجود ندارد. (1)

مشابه

وَ الْمَالُ تَنْقُصُهُ النَّفَقَةُ وَالْعِلْمُ يَزْكو عَلَى الْإِنْفَاقِ (2)ثروت با خرج کردن، کم می شود و دانش با در اختیار دیگران گذاشتن زیاد می شود.

1. 2. 1. دلیل بخشش خداوند

إِذْ كلَّ مُعْط مُنْتَقَصَ سِواهُ وَ كُلُّ مَانِعَ مَذْمُومٌ مَا خَلاهُ (3)

زیرا هر بخشنده ای جز او ثروتش کم می شود و هرکس جز او از بخشش دست باز دارد، شایسته نکوهش است.

نکته

هر فردی که صاحب ثروت بوده و حاضر به عطا و بخشش نباشد در نظر مردم مذموم است. منع خداوند از روی بخل نیست بلکه از روی حکمت و مصلحت به افرادی نمی بخشد.

مشابه

در حدیث قدسی می خوانیم یا عِبَادِی لَوْ أَنَّ أَوَّلَكُمْ وَ آخِرَكُمْ وَإِنْسَكُمْ وَ جِنَّكُمْ، قَامُوا فِي صَعِيدٍ وَاحِدٍ، فَسَأَلُونِي فَأَعْطَيْتُ كُلَّ إِنْسَان مَسْأَلَتَهُ ما نَقَصَ ذَلِكَ مِمَّا عِنْدِى شَيْئاً إِلا كَما يَنْقُصُ الْمَخِيطُ إِذَا دَخَلَ الْبَحْر (4)اى بندگان من اگر اوّلین و آخرین شما، انسان ها و پریان، همه در میدان وسیعی بایستند و از من تقاضای زیادی کنند و به هرکس آن چه همه این ها چیزی از خزاین من کم نمی کند مگر به آن مقدار که سوزن بخواهد، بدهم، را وارد دریا کنند و بیرون آورند.


1) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج 3، ص364.

2) خصال، ج1، ص186.

3) مُنْتَقَصٌ: کم می شود؛ نقصان می یابد؛ از ریشه نقص به معنای کم کردن؛ انتُقَصَهُ او را کم کرد. ما خَلا: کلمه ای است برای استثنا مانند الا وغير

4) منهاج البراعه، ج6، ص288.

در حدیث قدسی دیگر می خوانیم که خداوند می فرماید: إِنَّ مِنْ عِبَادِي مَنْ لَا يُصْلِحُهُ إِلَّا الْغِنَى فَلَوْ أَفْقَرْتُهُ لَأَفْسَدَه ذَلِک (1)بعضی از بندگان من هستند که صلاح آن ها در آن است که نیازمند باشند و اگر آنان را غنی سازم، فاسد می شوند.

1. 3. بخشش های خدا و تقدیر روزی ها

وَ هُوَ الْمَنَّانُ بِفَوائِدِ النِّعَمِ وَ عَوائِدِ الْمَزِيدِ وَالْقِسَمِ (2)

قِسَمِ: جمع قسمت به معنای تقسیم شده.

اوست بخشنده انواع نعمت ها و افزون کننده درآمدها و بهره ها.

نکته ها

خداوند نعمت های فراوانی به بندگان بخشیده و به کسانی که از او حاجت می خواهند و کسانی که چنین نمی کنند به هر دو نعمت می دهد. (3)

عبارت «بِفَوائِدِ النَّعَمِ» مفهوم وسیعی دارد و هرگونه نعمت مادی و معنوی را شامل می شود. این نوع اضافه از قبیل اضافهٔ صفت به موصوف است.

مقصود از «عَوائِدِ الْمَزيدِ وَ الْقِسَم» اموری است که مردم بدان ها نیازمندند و برای زندگی آن ها ضرورت دارد. (4)

مشابه

يا بَنِي إِسْرائيلَ اذْكُرُوا نِعْمَتِيَ الَّتى أَنْعَمْتُ عَلَيْكُمْ (5)ای فرزندان اسرائیل، نعمت هایم را که بر شما ارزانی داشتم به یاد آرید.

1. 4. خداوند روزی دهنده بندگان

عِيالُهُ الْخَلائِقُ، ضَمِنَ أَرْزاقَهُمْ همه بندگان، جیره خوار اویند و روزی همۀ آن ها را تضمین کرده است.


1) بحارالانوار، ج68، ص140.

2) مَنّانُ: بسیار بخشنده؛ از ریشه «مَنَّ، مَنْاً و مِنْيْنَى عليه بكذا»: بدون رنج به او انعام و بخشش نمود. صیغه مبالغه به معنای کثیرالانعام است عَوائِدِ: عایدات و منافع؛ جمع عائده یعنی سودی که به انسان باز می گردد.

3) در سایه سار نهج البلاغه، ج 2، ص 278

4) پیام امام امیرالمؤمنین، ج3، ص24.

5) بقره، 40.

نکته ها

تعبیر به «عیال» از یک سو اشاره به محبت و عنایت پروردگار به بندگان است و از سوی دیگر مقدمه ای است برای بیان تضمین روزی آن ها. (1)

واژهٔ «عیال» در رابطه با بشر یعنی آن هایی که مخارجشان بر عهده اوست و در رابطه با خداوند یعنی همه موجودات جاندار که روزی می خورند و خلق یعنی همه مخلوقات نان خور و روزی خوار او و محتاج به او هستند و خداوند روزی آن ها را ضامن شده و رزق آنان را مقدر فرموده است.

مشابه

وَ مَنْ يَتَّقِ اللَّهَ يَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجاً * وَ يَرْزُقْهُ مِنْ حَيْثُ لا يَحْتَسِب (2)و هرکس تقوای الهی پیشه کند، خداوند راه نجاتی برای او فراهم می کند و او را از جایی که گمان ندارد، روزی می دهد. وَ اللَّهُ يَرْزُقُ مَنْ يَشَاءُ بِغَيْرِ حِساب﴾ (3)و خدا به هرکس بخواهد بی شمار روزی می دهد.

فَانْتَشِرُوا فِي الْأَرْضِ وَابْتَغُوا مِنْ فَضْلِ الله (4)در زمین پراکنده شوید و رزق خدا را طلب کنید. استعاره

مشَّبَه: خلائق

مشَّبَهٌ به: عیال خدا

وجه شبه: جهت مشابهت این است که عیال شخص، کسانی هستند که آن ها را در محلی جمع کرده، نیازمندی آن ها را و آن چه به حال آن ها مناسب باشد، تأمین می کند. احوال خلق هم در رابطه با خداوند چنین است. آن ها را آفریده و تحت توجهات خود قرار داده تا سعادتشان را در زندگی این دنیا و آن دنیا تأمین کند.


1) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 3، ص 25.

2) طلاق، 2 و 3.

3) بقره، 212.

4) جمعه، 10.

1. 5. مقدّر کردن روزی بندگان

وَ قَدَّرَ أَقْواتَهُمْ (1) و قوت آن ها را معین ساخته است.

نکته

مقصود از «قوت مقدّر خداوند برای خلق»، بخشش تمام چیزهایی است که از کم و زیاد در لوح محفوظ ثبت و ضبط شده است و تحقق آن ها تخلّف ناپذیر است. (2)

مشابه

وَ مَنْ قُدِرَ عَلَيْهِ رِزْقُهُ فَلْيُنْفِقْ مِمَّا آتاه الله (3)خدا هیچ کسی را مگر به آن اندازه که به او رزق داده است مکلّف نمی سازد. قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه و آله: ﴿الْخَلْقُ عِيَالُ اللَّهِ فَأَحَبُّ الْخَلْقِ إِلَى اللَّهِ مَنْ نَفَعَ عِيَالَ اللَّهِ وَ أَدْخَلَ عَلَى أَهْلِ بَيْتٍ سُرُوراً (4)مخلوق عيال خدا هستند و محبوب ترین آن ها نزد خدا کسی است که به عیال خدا سود دهد و به خانواده شادی رساند.

1. 6. راهگشای راه جویان

وَ نَهَجَ سَبيلَ الرّاغِبينَ إِلَيْهِ والطَّالِبينَ ما لَدَيْهِ (5) راه مشتاقان و جویندگان پاداشش را هموار کرده است.

نکته

مؤمنين، وعده ها و بشارت های خدا را به بهشت و نعمت های آن پذیرفته اند و طالب سعادت ابدی هستند خداوند نیز راه را برای رسیدن آن ها به سعادت ابدی روشن و واضح کرده است.


1) ضَمِنَ: پذیرفت؛ تَضَمَّنَ: در اندرون خود قرار داد.

2) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج 3، ص368.

3) طلاق، 7.

4) الکافی، ج2، ص164.

5) راغبينَ: علاقه مندان؛ «رَغِبَ - رَغْبَةً فِيهِ»: او را خواست و دوست داشت؛ رَغَبَ عنه: از او روی گردان شد و وی را رها کرد.

1. 7. سخاوتمندی همیشگی

وَ لَيْسَ بِما سُئِلَ بِأَجْوَدَ مِنْهُ بِما لَمْ يُسْأَلْ چنان نیست که سخاوتمندی خداوند در آن جا که از وی چیزی بخواهند بیشتر از موقعی باشد که از او نخواهند.

نکته ها

اشاره به این است که جود و بخشش خداوند بر اساس لیاقت ها و شایستگی هاست، نه بر حسب اصرارها و تقاضاها و اگر دعا یکی از اسباب نعمتهای الهی است به خاطر آن است که دعا کننده اگر شرایط دعا را فراهم سازد شایستگی و لیاقتش افزایش می یابد. (1)

این جمله حضرت به این معنا نیست که ترک دعا و نیایش کنیم، بلکه باید دعا کرد ولی این طور هم نیست که خدا خواسته سؤال کنندگان را بدهد و دیگران را محروم کند. او نسبت به همۀ بندگان و مخلوق خود جود و کرم دارد.

1. 8. ازلی و ابدی

الاَوَّلُ الَّذِى لَمْ يَكُنْ لَهُ قَبْلُ فَيَكُونَ شَيْءٍ قَبْلَهُ وَ الْأَخِرُ الَّذِي لَيْسَ لَهُ بَعْدٌ فَيَكُونَ شَيْءٌ بَعْدَهُ او آغازی است که قبل ندارد تا پیش از او چیزی باشد و پایانی است که بعد ندارد تا پس از او وجودی باشد. نکته

مقصود این است که خداوند فوق زمان است و چنین نیست که بگوییم از فلان زمان بوده و تا فلان زمان هم خواهد بود؛ یعنی چنان اولی است که برای او قبلی وجود ندارد و چنان آخری است که برای او بعدی نیست.

مشابه

وَ الْأَوَّلُ وَالآخِرُ وَ الظَّاهِرُ وَ الْباطِنُ وَ هُوَ بِكُلِّ شَيْءٍ عَليم (2)اوست اوّل و آخر و ظاهر و باطن و او به هر چیزی داناست. وُجُودُهُ قَبْلَ الْقَبْلِ فِى أَزَلِ الأَزَالِ وَ بَقَاؤُهُ بَعْدَ الْبَعْدِ مِنْ غَيْرِ انْتِقَالِ وَ لَا زَوَال (3)وجود خداوندی پیش از پیش در ازل ازل ها بوده و بقایش بعد از بعد بدون انتقال از حالی به حالی دیگر و بدون زوال خواهد بود.


1) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 3، ص 26.

2) حدید، 3.

3) زاد المعاد، ص 423

1. 9. نادیدنی با چشم سر

وَالرَّادِعُ أَناسِيَّ الأَبْصَارِ عَنْ أَنْ تَنالَهُ أَوْ تُدْرِكَهُ (1)

مردمک چشم ها را از مشاهده خود باز داشته است.

نکته ها

تعبیر به «رادع» کنایه از این است که ذات خداوند برتر از آن است که با چشم ظاهر یا باطن دیده شود. (2)

خداوند ساختمان وجودی انسان را به گونه ای آفریده است که برای او محال است. خداوند را با چشم سر ببیند یا ذات خداوند را درک کند.

مشابه

لا تُدْرِكَهُ الْأَبْصَارُ وَ هُوَ يُدْرِكَ الْأَبْصَارَ وَ هُوَ اللَّطِيفُ الْخَبير (3)چشم ها او را در نمی یابند و اوست که دیدگان را در می یابد و او لطیف آگاه است.

1. 10. فرازمان بودن خداوند

مَا اخْتَلَفَ عَلَيْهِ دَهْرُ فَيَخْتَلِفَ مِنْهُ الْحالُ زمانی بر او نگذشته تا از گذر زمان حالش دگرگون گردد.

نکته

منظور از دهر در این عبارت «زمان» است؛ یعنی زمان در خدا راه ندارد و در او ایجاد اختلاف نمی کند برای این که زمان مقدار حرکت و حرکت مربوط به اجسام است و خداوند فوق جسم است؛ از این رو خداوند فوق زمان است و اگر زمان در خدا راه داشت پس حالات خداوند هم به وسیلهٔ زمان اختلاف پیدا می کرد و در هر زمان به حالت خاصی بود.


1) رادِعُ: منع کننده؛ از ماده «ردع» به معنای مانع. اَناسیَّ: مردمک چشم؛ جمع «انسان» که معمولاً به افراد بشر گفته می شود ولی گاه این واژه به معنای مردمک چشم به کار می رود؛ جمع الانسان و هو المثال الذي يرى في سواد العين.

2) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 3، ص29.

3) انعام، 103.

1. 11. لامکان بودن خداوند

وَلا كَانَ في مَكان فَيَجُوزَ عَلَيْهِ الإِنْتِقال و در مکانی نبوده که جابه جایی برای او تصور شود.

نکته

لازمه مکان داشتن هر چیزی جواز انتقال آن چیز به جای دیگر است. خداوند در مکان خاصی نیست؛ در غیر این صورت انتقال و جابه جایی بر او ممکن بود و چون مجرد است لازمه آن لامکان بودن است.

1. 12. بخشش نامحدود خداوند

وَ لَوْ وَهَبَ مَا تَنَفَّسَتْ عَنْهُ مَعادِن الْجِبَالِ وَ ضَحِكَتْ عَنْهُ اَصْدَافُ الْبِحارِ، مِنْ فِلِنَّ اللَّجَيْنِ وَالْعِقْيانِ وَ نُثَارَةِ الدُّرِّ وَ حَصِيدِ الْمَرْجَانِ، ما أَثَّرَ ذلِك فى جُودِهِ وَلَا أَنْفَدَ سَعَةَ مَا عِنْدَهُ (1)

أصداف: صدف ها که مروارید درون آن به وجود می آید؛ جمع الصدف بالتحريك و هو غشاء الدّر.

فلزَّ: گوهر گران بها؛ به چیزهای معدنی که قابل استخراج است گفته می شود؛ بکسر الفاء و اللام و تشديد الزاء و كعتلّ قال في القاموس : نحاس أبيض تجعل منه القدور المفرغة أو خبث الحديد أو الحجارة أو جواهر الأرض كلّها أو ما ينفيه الكير من كلّ ما يذاب منها.

لا يُبْخِلُه: او را به بخل وا نمی دارد.

اللجين: نقره خالص.

الْعِقْیانِ: طلای خالص و ناب به طلایی گفته می شود که پس از ذوب شدن سنگ طلا قطره قطره به طور خالص جمع شده باشد؛ الذهب الخالص ويقال هو ما ينبت نباتاً وليس ممّا يحصل من الحجارة.

نُثارة: پراکنده شده؛ از مادة (نثر) به معنای پراکندن است و از آن جا که دهانه صدف ها در دریاها شکافته می گردد و دانه ها به هر سو پراکنده می شود این تعبیر به کار رفته است؛ الدر ما تناثر منه.

حصیدِ: درو شده؛ حَصيدِ الْمَرْجان چیده شده های مرجان یا مرجان های چیده شده؛ یعنی مرجان گیاهی است که چیده و بریده می شود.

لا انْفَدَ: به پایان نمی برد؛ تمام نمی کند؛ از مادۀ نفد به معنای پایان دادن.

اگر آن چه معادن کوه ها نفس زنان بیرون می ریزند و صدف های دریا خنده کنندگان از نقره خالص و طلای ناب ظاهر می سازند و در منثور و خوشۀ مرجان همه و همه را ببخشد، در جود و سخایش اثر نگذارد و وسعت نعمتش را پایان ندهد.

1) تنفْسَ: دهان باز کرده؛ از درون خود بیرون آورده اصل آن به معنای نفس کشیدن است؛ از ماده «نفس» بر وزن عقل؛ نفس کشیدن به همان مناسبت است که ریۀ انسان بزرگ و کوچک می شود. ضَحِكَ: خندید؛ دهان باز کرده که مروارید از داخل آن خارج شود.

نکته ها

تعبیر به «تَنَفَّسَ» دربارۀ معادن کوه ها اشاره دارد به بیرون افکندن معادن از درون آن ها به سبب ریزش ها زلزله ها و شکاف هایی که بر اثر گذشت زمان پیدا می شود. (1)

تعبیر به «ضحک» اشاره به شکاف هایی است که در دهانه کوه ها پیدا می شود و مرواریدهای غلتان از آن بیرون می ریزد؛ همان گونه که انسان های زیبا به هنگام خندیدن دندان های همچون مرواریدشان نمایان می گردد. (2)

«لو» در این عبارت شرطیه و جواب آن جمله «ما اتَّرَ ذلِک فی جُودِهِ» است. حضرت می فرماید خدا هرچه از خزانه غیبی خود به شما بدهد از نعمت های او کم نمی شود.

«من» برای بیان است و بیان ابهام از «ما تَنَفَّسَتْ عَنْهُ...» می کند.

استعاره

مستعار: لفظ ضحک

مستعارله: صدف

مستعار به: دهان

جامع: صدف مانند دهان باز می شود. درهای داخل صدف مثل دندان ها هستند که وقتی نمایان می شوند مانند وقتی است که دهانی می خندد و دندان ها نمایان می شوند.

نوع استعاره: تبعیه مکنیه

استعاره

مستعار: حصاد

مستعارله: صدف

مستعار منه: خوشه گیاه

جامع: صدف هر چند حیوان دارای حسّ و حرکت است ولی او از نظر اتصال به زمین برای تغذیه و ریشه دار بودنش، شبیه گیاهان است و همچنان که گیاهان مثل گندم درو می شوند و دانه های گندم درخشندگی دارد مرواریدهای کوچک هم که از صدف چیده می شوند مثل چیده شدن گندم هستند و از طرفی این مرواریدها درخشندگی و تلألو دارند مثل دانه های گندم.


1) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 4، ص30.

2) همان.

1. 13. صاحب ذخایر تمام نشدنی

اشاره

وَ لَكَانَ عِنْدَهُ مِنْ ذَخائِرِ الإِنْعامِ ما لا تُنْفِدُهُ مَطالِبُ الأَنامِ (1) و از ذخایر نعمت ها آن قدر نزد او هست که با خواسته های بندگان تمام نشود.

نکته

این جمله معنای جمله قبل را بیان می کند. این که خداوند نعمت های خود را به دیگران می بخشد و سرمایه های او پایان نمی پذیرد برای این است که ذخایر بخشیدنی نزد خداوند به قدری است که خواسته های مردم آن ها را نابود نمی کند.

مشابه

ما عِنْدَكُمْ يَنْفَدُ وَ ما عِنْدَ اللَّهِ باقٍ وَلَنَجْزِيَنَّ الَّذِينَ صَبَرُوا أَجْرَهُمْ بِأَحْسَنِ مَا كَانُوا يَعْمَلُون (2)آن چه پیش شماست تمام می شود و آن چه پیش خداست پایدار است و قطعاً کسانی را که شکیبایی کردند به بهتر از آن چه عمل می کردند پاداش خواهیم داد.

1. 13. 1. کیفیت بخشندگی خداوند

لأَنَّهُ الْجَوادُ الَّذى لا يغيضُهُ سُؤالُ السّائِلِينَ وَلا يُبْخِلُهُ الْحاحُ الْمُلِحين (3)

زیرا او بخشنده ای است که تقاضای درخواست کنندگان از او نمی کاهد و اصرار و دعای اصرار کنندگان او را بخیل ننماید.

نکته ها

«لا تغیضُه»: این فعل هم به صورت لازم استعمال می شود، یعنی آب فرو رفت و هم متعدی یعنی درخواست درخواست کنندگان، جود او را کم نمی کند.

اصرار و دفعات زیاد درخواست کردن از خداوند باعث نمی شود که خداوند سخاوتش را کم کند و بخیل شود.


1) مَطالِبُ الأنامِ: خواست های مردمان مطالب جمع مطلب به معنای خواسته است؛ انام به معنای مردم.

2) نحل، 96.

3) لا یغیضُهُ: مالش را ته نشین نمی کند و نمی کاهد؛ از مادۀ «غیض» به معنای نقصان یافتن و فرو رفتن آب در زمین است و در جمله بالا اشاره به این است که چشمه جوشان فیض پروردگار با بخشش ها هرگز نقصان نمی یابد؛ الماء نقص و غاضه الله كأغاضه أنقصه يتعدى بنفسه و بالهمز. ملحِّین: اصرار کنندگان

فَانْظُرْ أَيُّهَا السَّائِلُ فَمَا دَلَّكَ الْقُرْآنُ عَلَيْهِ مِنْ صِفَتِهِ فَاثْتَمَّ بِهِ وَاسْتَضِى بِنُورِ هِدَايَتِهِ وَ مَا كَلَّفَ الشَّيْطَانُ عِلْمَهُ مِمَّا لَيْسَ فِي الْكِتَابِ عَلَيْكَ فَرْضُهُ وَ لَا فِي سُنَّةِ النَّبِيِّ (صلى الله عليه وآله وَ أَئِمَّةِ الْهُدَى أَثَرَهُ فَكُلْ عِلْمَهُ إِلَى اللَّهِ سُبْحَانَهُ فَإِنَّ ذَلِكَ مُنْتَهَى حَقَّ اللَّهِ عَلَيْكَ وَ اعْلَمْ أَنَّ الرَّاسِخِينَ فِي الْعِلْمِ هُمُ الَّذِينَ أَغْنَاهُمْ عَنِ اقْتِحَامِ السُّدَدِ الْمَضْرُوبَةِ دُونَ الْغُيُوبِ الْإِقْرَارُ بِجُمْلَةِ مَا جَهِلُوا تَفْسِيرَهُ مِنَ الْغَيْبِ الْمَحْجُوبِ فَمَدَحَ اللَّهُ تَعَالَى اعْتِرَافَهُمْ بِالْعَجْزِ عَنْ تَنَاوُلِ مَا لَمْ يُحِيطُوا بِهِ عِلْماً وَ سَمَّى تَرْكَهُمُ التَّعَمُّقَ فِيمَا لَمْ يُكَلِّفُهُمُ الْبَحْثَ عَنْ كُنْهِهِ رُسُوخاً فَاقْتَصِرْ عَلَى ذَلِكَ وَ لَا تُقَدِّرْ عَظَمَةَ اللَّهِ سُبْحَانَهُ عَلَى قَدْرِ عَقْلِكَ فَتَكُونَ مِنَ الْهَالِكِينَ هُوَ الْقَادِرُ الَّذِي إِذَا ارْتَمَتِ الْأَوْهَامُ لِتُدْرِكَ مُنْقَطَعَ قُدْرَتِهِ وَ حَاوَلَ الْفِكْرُ الْمُبَرَّأُ مِنْ خَطَرَاتِ الْوَسَاوِسِ أَنْ يَقَعَ عَلَيْهِ فِي عَمِيقَاتِ غُيُوبِ مَلَكُوتِهِ وَ تَوَلَّهَتِ الْقُلُوبُ إِلَيْهِ لِتَجْرِيَ فِي كَيْفِيَّةِ صِفَاتِهِ وَ غَمَضَتْ مَدَاخِلُ الْعُقُولِ فِي حَيْثُ لَا تَبْلُغُهُ الصِّفَاتُ لِتَنَاوُلِ عِلْمٍ ذَاتِهِ رَدَعَهَا وَ هِيَ تَجُوبُ مَهَاوِيَ سُدَفِ الْغُيُوبِ مُتَخَلِّصَةٌ إِلَيْهِ سُبْحَانَهُ فَرَجَعَتْ إِذْ جُبِهَتْ مُعْتَرِفَةً بِأَنَّهُ لَا يُنَالُ بِجَوْرِ الِاعْتِسَافِ كُنْهُ مَعْرِفَتِهِ وَلَا تَخْطُرُ بِبَالِ أُولِى الرَّوِيَّاتِ خَاطِرَةٌ مِنْ تَقْدِيرِ جَلَالِ عِزَّتِهِ الَّذِي ابْتَدَعَ الْخَلْقِ عَلَى غَيْرِ مِثَالٍ امْتَثَلَهُ وَلَا مِقْدَارِ احْتَذَى عَلَيْهِ مِنْ خَالِقٍ مَعْبُودِ كَانَ قَبْلَهُ وَ أَرَانَا مِنْ مَلَكُوتِ قُدْرَتِهِ وَ عَجَائِبِ مَا نَطَقَتْ بِهِ آثَارُ حِكْمَتِهِ وَ اعْتِرَافِ الْحَاجَةِ مِنَ الْخَلْقِ إِلَى أَنْ يُقِيمَهَا بِمِسَاكِ قُوَّتِهِ مَا دَلَّنَا بِاضْطِرَارِ قِيَامِ الْحُجَّةِ لَهُ عَلَى مَعْرِفَتِهِ فَظَهَرَتِ الْبَدَائِعُ الَّتِي أَحْدَثَتْهَا آثَارُ صَنْعَتِهِ وَ أَعْلَامُ حِكْمَتِهِ فَصَارَ كُلُّ مَا خَلَقَ خَجَّةً لَهُ وَ دَلِيلًا عَلَيْهِ وَإِنْ كَانَ خَلْقاً صَامِتاً فَحُجَّتُهُ بِالتَّدْبِيرِ نَاطِقَةٌ وَدَلَالَتُهُ عَلَى الْمُبْدِعِ قَائِمَةٌ).

2. قرآن بیان کننده صفات خداوند

فَانْظُرْ أَيُّهَا السّائِلُ فَما دَلَّك الْقُرْآنُ عَلَيْهِ مِنْ صِفَتِهِ فَانْتَمَّ بِهِ (1)

ای پرسش کننده، به دقت بنگر! آن چه قرآن از صفات خدا تو را به آن راهنمایی می کند، پیروی کن.

نکته

قصد سؤال کننده این گونه بود که حضرت طوری خدا را تعریف کند که به ذات خدا احاطه پیدا کند و مقصود حضرت هم این است که احاطه پیدا کردن به ذات و صفات


1) دَلّک: دلالت بیان کردن از ریشه دلل به معنای نشان دادن. انتمَّ به: از آن پیروی کرد؛ به آن اقتدا کرد؛ از ماده «امَّ، يَومُّ»؛ فعل امر از باب افتعال است به معنای اقتدا و پیروی کن.

خداوند برای بنده از محالات است و حتی انبیا و اولیای الهی نیز که از مقربان درگاه خداوند هستند نمی توانند به ذات و صفات خداوند احاطه پیدا کنند.

در این عبارت فرموده است «فَما دَلَّك الْقُرْآنُ عَلَيْهِ مِنْ صِفَتِهِ» و نفرمود «من ذاته» برای این که در اصل ذات خداوند شک و تردیدی نیست فِی اللَّهِ شَک فاطِرِ السَّماواتِ وَالْأَرْضِ (1)این آیه در مورد اصل وجود ذات است که در آن شک و تردید نیست اما این که ذات خداوند به چه کیفیتی است هیچ آیه ای بر آن دلالت ندارد ولی در مورد صفات خداوند در قرآن و احادیث بحث شده است.

3. نور هدایت قرآن

وَ اسْتَضِيُّ بِنُورِ هِدايَتِهِ و از نور هدایتش (قرآن) روشنایی بگیر.

نکته

این عبارت بیان می کند که نور هدایت قرآن را برای خود سرمایه قرار بده و هرجا که خداوند تو را به صفاتی هدایت کرده است همان نور هدایت را بپذیر

مشابه

يا أَيُّهَا النَّاسُ قَدْ جَاءَكُمْ بُرْهَانُ مِنْ رَبِّكُمْ وَ أَنْزَلْنَا إِلَيْكُمْ نُوراً مبيناً (2)ای مردم، از جانب پروردگارتان بر شما حجتی آمد و برای شما نوری آشکار نازل کرده ایم.

3. وصف خداوند

3. 1. واگذاری علم به خداوند

و ما كلَّفَك الشَّيْطانُ عِلْمَهُ مِمَّا لَيْسَ فِى الْكتاب عَلَيْك فَرْضُهُ وَ لَا فِي سُنَّةِ النَّبِيِّ (صلی الله علیه و آله وَ أَئِمَّةِ الْهُدَى أَثَرُهُ فَكِلْ عِلْمَهُ إِلَى اللَّهِ سُبْحَانَهُ؛ فَإِنَّ ذَلِكَ مُنْتَهَى حَقٌّ اللَّهِ عَلَيْک) (3) و آن چه شیطان تو را به یاد گرفتن آن واداشته از آن چه در قرآن بر تو لازم نگشته و در سنت پیامبر صلی الله علیه و آله اثری نیامده، علمش را به خدای سبحان واگذار که نهایت حق خداوند بر تو همین است.


1) ابراهیم، 10.

2) نساء، 174.

3) كلَّفَ: تکلیف کرد بر وی نهاد؛ «كلَّفَ الأَمْرَ»: کار سختی بر خویش نهاد.

نکته ها

منظور از عبارت «فَما دَلَّك الْقُرْآنُ نهی» از به کار بردن صفاتی برای خداست که سزاوار بزرگی و مقام وی نیست. (1)

این عبارت به انسان می گوید که اگر کسی به تو گفت که باید ذات خداوند را به دست بیاوری این شیطان است که وسوسه می کند و می خواهد از راه خداشناسی غیر مشروع تو را فریب دهد و اغوا کند حضرت برای علم خداشناسی معیار و ملاک می دهد «ما کلفک الشَّيْطانُ عِلْمَهُ» آن چیزی که شیطان یاد گرفتنش را تکلیف کرده «مِمَّا لَيْسَ في الكتاب عَلَيْكَ فَرِضُهُ» از چیزهایی که قرآن بر تو واجب ندانسته «وَلَا فِي سُنَّةِ النَّبِيِّ (صلی الله علیه و آله ) وَ أَئِمَّةِ الْهُدَى أَثَرُهُ» پس تو یاد گرفتن آن را موکول به خدای متعال کن «فَإِنَّ ذَلِكَ مُنْتَهَى حَقٌّ اللَّهِ عَلَيْک» برای این که حق خدا این است که حریم او را حفظ کنیم و بیش از آن اندازه که به ما یاد داده تعمّق نکنیم.

مشابه

هوَ خَلَقَ كُلَّ شَيْءٍ وَ هُوَ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِیمٌ (2)هر چیزی را او آفریده است و به هر چیزی داناست.

3. 2. درک عمیق راسخان از صفات الهی

وَ اعْلَمْ أَنَّ الرَّاسِخينَ فِى الْعِلْمِ هُمُ الَّذِينَ أَغْناهُمْ عَنِ اقْتِحَامِ السُّدَدِ الْمَضْرُوبَةِ دُونَ الْغُيُوبِ الإِقْرَارُ بِجُمْلَةِ ما جَهِلُوا تَفْسِيرَهُ مِنَ الْغَيْبِ الْمَحْجُوبِ (3)

و بدان که استواران در دانش کسانی هستند که خداوند آنان را با اقرار به کل آن چه از آن ها پنهان است و تفسیرش برای آنان روشن نیست از ورود در ابواب و سراپرده های اسرار پنهانی بی نیاز فرموده است.


1) در سایه سار نهج البلاغه، ج 2، ص 280.

2) انعام 101.

3) اقتحام: داخل شدن در چیزی بدون دقت و عاقبت اندیشی؛ از مادۀ قَحَم به معنای وارد شدن و وارد کردن است ولی نه به طور معمولی بلکه با رنج و سختی و گاهی بدون فکر و تدبر ؛ الدخول في الشّيء مغالبة و بشدّة من غير روية. شدد: درهای بزرگ؛ درهای خانه؛ جمع سُدّه یعنی در بزرگ و محکم مانند در قلعه و مانند آن؛ جمع السدة كغرف و غرفة و هي كالسّقيفة فوق باب الدار ليقيها من المطر. مَحْجُوبِ پنهان کردن و منع از دخول است؛ از مادۀ حُجب، «حجب و حجاب» هر دو مصدر و به معنی حجاب و پرده است.

نکته ها

راسخان در علم کسانی هستند که خداوند آن ها را بی نیاز کرده از دست اندازی به اموری که غیب است و اجازه تحقیق در آن ها نیست و آن ها اقرار دارند به تمام آن چه غیب و نهفته است. (1)

راسخان در علم بدون دلیل ادعای علم نمی کنند تفسیر هر چیزی را که نمی فهمند به خدا واگذار کرده و در مورد صفات خداوند به قرآن و سنت مراجعه می کنند.

اقرار در این جمله مرفوع است و رفع آن هم بنابر فاعلیت برای «اغناهم» است.

مشابه

وَ ما يَعْلَمُ تَأْوِيلَهُ إِلا اللَّهُ وَ الرَّاسِخُونَ فِي الْعِلْمِ (2)تفسير آن ها را، جز خدا و راسخان در علم نمی دانند. قُلْ لا أَقُولُ لَكُمْ عِنْدى خَزائِنُ اللَّهِ وَ لا أَعْلَمُ الْغَيْبَ (3)بگو: «به شما نمی گویم گنجینه های خدا نزد من است و غیب نیز». ولكن الرَّاسِخُونَ فِي الْعِلْمِ مِنْهُمْ وَالْمُؤْمِنُونَ يُؤْمِنُونَ بِمَا أُنْزِلَ إِلَيْک (4)لیکن راسخان در دانش و مؤمنان به آن چه بر تو نازل شده ایمان دارند.

3. 3. ستایش خداوند از راسخان در علم

فَمَدَحَ اللَّهُ تَعَالَى اعْتِرَافَهُمْ بِالْعَجْزِ عَنْ تَناوُلِ مَا لَمْ يُحِيطُوا بِهِ عِلْماً، وَسَمّى تَرْكَهُمُ التَّعَمُّقَ فيما لَمْ يُكلّفْهُمُ الْبَحْثَ عَنْ كُنْهِهِ رُسُوخاً (5)

كلّف: مشقت و سختی؛ تکلف اسمی است برای کاری که با مشقت و حرص و ظاهرسازی انجام می شود.

كُنْهِهِ: حقیقت آن چیز؛ «أَكْنَة - إِكْنَاها الشيء»: حقیقت آن چیز را دریافت.

رسُوخ: ریشه داری و ثبات راسخون در علم کسانی اند که در دانش ریشه دارند و علم در وجودشان رسوخ کرده و استقرار یافته است؛ في العلم يرسخ من باب منع رسوخا إذا ثبت فيه.

و خدا این اعتراف آنان را به ناتوانی در رسیدن بدان چه نمی دانند ستوده است و ژرف ننگریستن


1) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج 3، ص381.

2) آل عمران، 7

3) انعام، 50

4) نساء، 162.

5) مَدَحَ: ثنا گفت. تَعَمُّق: وارد شدن به عمق؛ «أَعْمَقَ - َاعْمَاقاً»: گود کرد؛ «تَعَمُّقاً فى الأمر»: در آن کار بسیار دوراندیشی و پیگیری کرد. از مادۀ عُمق از باب تفعل برای فرو رفتن در تحقیق و بررسی است؛ یعنی دقیق اندیشه کردن و بسیار اندیشه کردن؛ فی الأمر المبالغة لطلب أقصى غايته

آنان را در فهم آن چه بدان تکلیف ندارند، راسخ بودن در علم فرموده است.

نکته ها

این که راسخان در علم سخن بدون دلیل نمی گویند و به جهل خود در مواردی که علم ندارند اعتراف می کنند مورد رضایت خداست و به همین دلیل هم خداوند آنان را مدح و ستایش کرده است وَ الرَّاسِخُونَ فِي الْعِلْمِ يَقُولُونَ آمَنَّا بِهِ كُلٌّ مِنْ عِنْدِ رَبِّنَا (1)

خداوند ترک تعمق راسخان را ستوده چون خارج از تکلیف آن ها بوده است و نام آن را رسوخ و استواری نهاده است.

3. 4. بطلان اندازه گیری خداوند به عقل

فَاقْتَصِرْ عَلى ذلِكَ، وَلا تُقَدِّرْ عَظَمَةَ اللهِ سُبْحانَهُ عَلَى قَدْرِ عَقْلِكَ فَتَكُونَ مِنَ الهالكين (2)

به همین مقدار اکتفا کن و عظمت خداوند سبحان را با مقیاس عقل خود اندازه مگیر که از هالکان خواهی بود.

نکته

باید در شناخت عظمت خدا به کتاب و سنت مراجعه کرد و بر همان مقداری که از کتاب و سنت درک می شود اکتفا نمود؛ چون خدا از هر عیب و نقص منزه است و این که بخواهد با عقل ناقص بشر درک شود خود نقصی است که خداوند از همین عیب هم پاک است پس انسان نیز نباید با عقل قاصر خود عظمت خداوند را اندازه گیری کند.


1) آل عمران، 7.

2) اقْتَصِرْ: اکتفا کن؛ از ریشه قصر به معنای او را کوتاه شمرد، او را گناهکار دانست. «اقْتَصَرَ - اقْتِصَاراً»: به آن چیز بسنده کرد. هالكين: هالکان؛ هلاک در اصل به معنی ضایع شدن و تباه گشتن است؛ مَهْلِک مصدر میمی است به معنی هلاکت.

4. عوامل جست وجوگر در طریق شناخت صفات خداوند

4. 1. نیروی اوهام و اندیشه ها

هُوَ الْقادِرُ الَّذى إِذَا ارْتَمَتِ الأَوْهامُ لِتُدْرِكَ مُنْقَطَعَ قُدْرَتِهِ (1)

مُنْقَطَعَ: نهایت؛ منتها؛ آخر؛ جایی است که چیزی قطع می شود.

اوست توانایی که اگر نیروی اوهام و اندیشه ها برای درک گستره قدرتش به کار افتد.

نکته ها

عبارت «هُوَ الْقادِرُ الَّذى إِذَا ارْتَمَتِ» اشاره دارد که انسان ها در نهایت بررسی در مورد کمال خداوند سرانجام در تحقیق سرافکنده شده و با اندوه و حسرت از پیشروی فکری باز می ایستند و اعتراف به عجز و درماندگی خود می کنند. (2)

مقصود از «ارتماء وهم» آزاد شدن اندیشه است تا در مطالعه و بررسی، نهایت قدرت و توان خود را به کار گیرد ولی در شناخت ذات خداوند به جایی نرسد. (3)

4. 2. فکر پیراسته از وسوسه ها

و حاوَلَ الْفِكرُ الْمُبَرَّأَ مِنْ خَطَراتِ الْوَسَاوِسِ أَنْ يَقَعَ عَلَيْهِ فِى عَمِيقَاتِ غُيُوبِ مَلَكُوتِه؟ (4)

مَلَكُوتِهِ: مالكيت وسلطنت مخصوص به خداوند؛ كرهبوت العزّ و السلطان.

و اندیشه های به دور از وسوسه های شیطانی بخواهند اعماق غیوب ملکوتش را دریابند.

نکته

تعبير «حاوَلَ الْفِكرُ الْمُبَرَّأُ...» اشاره به اندیشه هایی دارد که روح خود را از وسوسه های شیاطین پاک کرده و قلب آن ها آن قدر درخشان شده که حقایق را به خوبی منعکس می کند. (5)


1) ارْتَمَتِ: خود را بیندازد؛ از مادۀ «رَمی» به معنای تیر انداختن است و از آن جایی که تیرها با سرعت حرکت می کنند جمله «ارتمت» در این جا اشاره به سرعت حرکت اندیشه است؛ القوم بالنبل اى تراموا. اوهام: افکار و اندیشه ها؛ از مادۀ وَهَم در وهم و گمان افتاد؛ او را به و هم و پندار انداخت؛ «وَهَمَ- وَهُما في الشيء»: گمان او به چیزی رفت که غیر از خواسته او بود.

2) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج 3، ص391.

3) همان.

4) حاول: قصد کرد. مُبَراً: پاک؛ منزه؛ از ماده برء: خلاص شدن؛ کنار شدن؛ در مفردات آمده برء و براء و تبری کنار شدن از چیزی است که مجاورت آن ناپسند است لذا گویند از مرض بری شدم در قرآن کریم به هر دو معنی کنار شدن و آفریدن آمده است.

5) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج 3، ص391

4. 3. قلب پر از عشق

وَ تَوَلَّهَتِ الْقُلُوبُ إِلَيْهِ لِتَجْرِيَ فِي كَيْفِيَّةِ صِفاتِهِ (1) و قلبهای مملو از عشق به او برای پی بردن به کیفیات صفاتش به کوشش پردازد.

نکته ها

تعبیر به «تَوَلَّهَتِ الْقُلُوبُ اِلَيْهِ...» اشاره به تلاش و کوشش هایی است که در طریق معرفت الله و شناخت ذات و صفات پروردگار از سوی مشتاقان از طریق دل انجام می شود. (2)

ممکن است کسی بگوید خدا را نمی شود از راه عقل و و هم درک کرد و قوه خیال و و هم در راه شناخت خداوند کاربردی ندارد ولی می توان از راه عشق و مکاشفه به حقیقت ذات خدا پی برد که حضرت امیر علیه السلام با این جمله به جنگ آن ها آمده و می گوید از این راه هم شناخت حقیقت ذات و صفات خداوند میسر نیست.

4. 5. عقل باریک بین

وَ غَمَضَتْ مَداخِلُ الْعُقُول فى حَيْثُ لا تَبْلُغُهُ الصِّفاتُ لِتَناولَ عِلْمَ دَاتِهِ، رَدَعَهَا وَهِيَ تَجُوبُ مَهاوِيَ سُدَفِ الْغُيُوبِ مُتَخَلِّصَةً إِلَيْهِ سُبْحانَهُ فَرَجَعَتْ إِذْ جُبِهَتْ مُعْتَرِفَةً بِأَنَّهُ لاينالُ بِجَوْرِ الْاِعْتِسَافِ كُنْهُ مَعْرِفَتِهِ (3)

رَدَعَها: برگرداند آن را؛ آن را رد کرد.

تَجُوبُ می پیماید؛ از مادۀ «جوب» به معنای بریدن قطع کردن و سوراخ نمودن است. قرآن درباره قوم ثمود» می گوید: وَ ثَمُودَ الَّذینَ جابُوا الصَّخْرَ بِالْواد (فجر: 9) اشاره به خانه هایی است که در دل کوه ها، با بریدن سنگ ها و صخره ها برای خود درست می کردند؛ الأرض يجوبها جوبا قطعها.

مهاوی مهالک، جمع «مهواه» و «مهوی» در اصل به معنای دره ای است که در میان دو کوه یا گودالی است که در میان دو دیوار قرار می گیرد و از آن جا که چنین مکانی پرتگاه می باشد این واژه به معنای هلاکت نیز آمده است . جمع المهواة و هي ما بين الجبلين.

سُدف: تاریکی ها؛ جمع سُدفه به معنای تاریکی است شب را به دلیل تاریکی و ظلمتی که دارد «سدفه» می گویند؛ جمع السدفة و هي الظلمة.

مُتَخَلَّصَةً: که راه یابند و برسند؛ حال یا مفعول لاجله است یعنی ليكون متخلّصه.

جُبِهَتْ: پیشانی به زمین زده شد؛ از مادۀ «جبهه» که به معنای پیشانی است، گرفته شده و هنگامی که به صورت فعل در می آید به معنای بر پیشانی زدن و باز گرداندن است و در جایی گفته می شود که برای بازگرداندن از کاری به پیشانی طرف می زنند و او را بر می گردانند؛ کمنعه ضرب جبهته و ردّها.

جَور: از راه منحرف شدن

الاعْتِسافِ: كجروى؛ تكلف؛ در اصل به معنای پیمودن مسافت از بیراهه است؛ سپس به معنای هرگونه انحراف آمده است؛ کمنعه ضرب جبهته و ردّها.


1) تَوَلَّهَتِ: از روی عشق شیدا و سرگشته شود؛ از مادۀ «وَلَه» به معنای شدت علاقه و عشق به چیزی است که انسان را حیران و از خود بیخود می کند؛ القلوب إليه أصابها الوله و هو بالتحريك التحيّر أو ذهاب العقل.

2) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج 3، ص391.

3) غَمَضَتْ: فرو رود، دقیق و باریک شود چشم پوشی؛ تساهل؛ «غَمَضَ عَيْنَهُ وَ اغْمَضَها» چشم روی هم گذاشتن است و به طور استعاره به تساهل و تغافل گفته شود. از مادۀ غمض است راه غامض به معنای راه مخفی و باریک است؛ الحق غموضاً من باب قعد خفى مأخذه و غمض بالضم لغة. مَداخِلُ الْعُقُولِ: راه های اندیشه ها؛ راه های داخل شدن عقل ها؛ جمع مدخل به معنای محل داخل شدن است.

و عقل ها در نهایت دقت در آن جا که به درک صفاتش نمی رسند به شناخت ذاتش برخیزند و همه و همه را پس زده در حالی که آن ها همه راه ها و تاریکی های عوالم غیب را سیر کرده، برای خلاصی خود روی به درگاه او آورده اند عاقبت از این راه برگشته در حالی که اعتراف دارند به این که با بیراهه رفتن نمی توان به عمق معرفتش رسید.

نکته ها

تعبير «وَ غَمَضَتْ مَداخِلُ الْعُقُولِ ...» اشاره به عقل های توانایی است که دقیق ترین و باریک ترین طرق استدلال های نظری را دریافته اند. (1)

مقصود از «ردعها» سرافکنده و اندوهناک بازگشتن است. علت سرافکندگی در نشناختن ذات خداوند این است که خلقت انسان از درک این مطالب ناتوان است. (2)

رَدَعها» جواب «اذا» است که برای شرط بود و در حقیقت جواب آن اگرهایی است که در جمله های گذشته بود؛ یعنی اگر اوهام برای رسیدن به نهایت قدرت خداوند تلاش می کنند و اگر فکرهای پاک از وسوسه های شیطان بخواهد به اعماق ملکوت خداوند دست بیابد و اگر دل ها شیفته و حیران شوند خداوند آن چنان قدرتمند است که همه این ها را از رسیدن به مقصودشان باز می دارد و ناکام می مانند.

جمله «فَرَجَعَتْ إِذْ جُبهَتْ» کنایه است؛ زیرا خداوند به پیشانی کسی نمی زند پس مقصود این است که عملا به نتیجه ای نمی رسند.

مقصود از «جوء الاعتساف» شدت تاخت و تاز در راه های جست وجو و تحقیق است. (3)

مقصود از «جور»، انحراف از راه درست است. (4)


1) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج 3، ص391.

2) همان، ص392.

3) همان، ص393.

4) در سایه سار نهج البلاغه، ج 2، ص 287.

استعاره

مستعار: لفظ سُدف

مستعارله: جهالت ها

مستعار به: تاریکی ها

جامع: لفظ «سُدف» را امام علیه السلام برای تاریکی های جهل استعاره آورده است؛ یعنی خداوند متعال اوهام و عقول جست و جوگر را باز می گرداند، در حالی که راه های هلاکت و تاریکی های عالم غیب را طی کرده و راه به جایی نبرده باشند. جهت استعاره مشارکت جهالت و تاریکی در نیافتن راه هدایت است. در تاریکی راه پیدا نمی شود چنان که با جهل و نادانی هم هدایت میسر نمی گردد.

4. 6. عزت خداوند فراتر از اندازه گیری

وَ لا تَخْطُرُ بِبالِ أُولِى الرَّوِيَاتِ خاطِرَةٌ مِنْ تَقْدِيرِ جَلالِ عِزَّتِهِ (1) و حتی تصوری از اندازه گیری جلال عزت خداوند بر دل اندیشمندان نمی گذرد

نکته

عبارت «ولا تخطر...» به این معناست که هر چه خردها از بزرگی خداوند درک کنند کمتر از عزت و جایگاه حقیقی اوست. (2)

مشابه

هوَ ما قَدَرُوا اللَّهَ حَقَّ قَدْرِه (3)خدا را آن چنان که درخور اوست نشناخته اند.

4. 7. خلقت بدون نقشه قبلی

الَّذِي ابْتَدَعَ الْخَلْقَ عَلَى غَيْرِ مِثالَ امْتَثَلَهُ (4) او خدایی است که آفریده ها را به وجود آورد بدون این که از نمونه دیگری اقتباس نماید.


1) أولى الرَّوِيّاتِ: صاحبان فکر و اندیشه رویات جمع رویه به معنای فکر و اندیشه است.

2) در سایه سار نهج البلاغه، ج 2، ص 287.

3) انعام، 91

4) امْتَثَلَهُ: آن را الگو و نمونه قرار داده باشد؛ و تمثل به أی اقتداه و اتبعه يقال امتثل طريقته إذا تبعها فلم يعدها.

نکته

مقصود این است که خداوند مخلوق خود را بدون الگوبرداری خلق فرموده است و جهان خلقت را بدون الگوی قبلی ابداع کرده است.

4. 8. خلقت بدون الگو

وَلا مِقدار احْتَذِى عَلَيْهِ مِنْ خالِقَ مَعْبُودِ كَانَ قَبْلَهُ (1) [او خدایی است که] در به وجود آوردن بندگان از به وجود آورنده ای پیش از خود الگو نمی گیرد.

نکته ها

خداوند آفریده ها را بدون الگو و از هیچ و بدون نقشه آفریده و فقط به آن ها گفته است باشید و آن ها هم پدید هم پدید آمده اند. (2)

مخلوقات با مشیت خداوندی ابداع شده و خداوند همۀ آن ها را برای خداشناسی و خدایابی راهنمایی فرموده است. (3)

4. 9. ملکوت قدرت خداوند

و آرانا مِنْ مَلَكُوتِ قُدْرَتِهِ (4) و به ما از ملکوت قدرتش نشان داده است.

نکته ها

مقصود از ملکوت قدرت خداوند، ملک و پادشاهی اوست. امام علیه السلام ملکوت را به قدرت نسبت داده به این لحاظ که قدرت وی مبدأ تمام هستی است و به این دلیل منشأ مالکیت نیز هست. (5)

«آرنا»: دو مفعولی است که یک مفعول آن «نا» و مفعول دوم آن «ما» در «ما دلّنا... » است.


1) احتذی: اقتباس کند؛ پیروی کرده باشد از ماده «حَذی، يَحذُو» است که به باب افتعال رفته؛ النعل بالنعل أى قطعها و قدرها عليها و حذا حذو زيد إذا فعل فعله.

2) در سایه سار نهج البلاغه، ج 2، ص 288

3) ترجمه و تفسیر نهج البلاغه (علامه جعفری)، ج16، ص8.

4) مَلَكُوتِ: مبالغه مَلَک به معنای سلطنت مطلقه خداوند و قدرت او.

5) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج 3، ص395

مشابه

و کذلِک نُرى إِبْراهيمَ مَلَكوتَ السَّماواتِ وَالْأَرْضِ (1)بدین سان به ابراهیم ملکوت آسمان ها و زمین را نشان دادیم تا از اهل یقین گردد.

4. 10. شگفتی های آثار حکمت خداوند

وَ عَجائِبِ ما نَطَقَتْ بِهِ آثارُ حِکمَتِهِ و از شگفتی هایی که آثار حکمتش گویای آن است. [ نشان داده است]

نکته

خداوند از عجایب آن چه آثار حکمت خداوندی به آن گویاست به ما نشان داده است البته لازم نیست که آن عجایب زبان داشته باشند و مانند انسان سخن بگویند بلکه مقصود ظاهر حال است و همه موجودات جهان هستی با ما سخن می گویند.

4. 11. نیازمندی دلیلی بر معرفت خداوند

وَ اعْتِرَافِ الْحَاجَةِ مِنَ الْخَلْقِ إِلى أَنْ يُقِيمَها بِمَساك قُوَّتِهِ، مَا دَلَّنَا بِاضْطِرارِ قِيامِ الْحُجَّةِ لَهُ عَلَى مَعْرِفَتِهِ (2)

و از طرفی اعتراف نیازمندی مخلوقات به این که خداوند با قدرتش آن ها را بر پای داشته است در مقابل چشمان ما نهاده است که بی اختیار ما را به شناخت خدای تعالی می خوانند.

نکته

جمله «ما دَلَّنا باضْطِرارِ قِيامِ الْحُجَّةِ» به این معناست که آن قدر دلیل وجود او آشکار و هویداست که جایی برای انکار باقی نمی ماند و ما بخواهیم یا نخواهیم برای ما حجت و دلیل بر معرفت خداوند شده است و به هر چه نگاه کنیم دلیل بر شناسایی خداوند است. (3)

4. 12. مخلوقات حجتی بر وجود خدا

فَظَهَرَتْ فِي الْبَدائِعِ الَّتى أَحْدَثَهَا آثَارُ صَنْعَتِهِ وَ أَعْلامُ حِكمَتِهِ، فَصَارَ كُلُّ مَا خَلَقَ حُجَّةً


1) انعام، 75

2) مَساک: وسیلهٔ مسک یعنی گرفتن به دسته چاقو و امثال آن نیز گفته می شود؛ ما یمسک ما دَلَّنا: آن که ما را راهنما شده

3) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 3، ص 52.

لَهُ وَ دَليلاً عَلَيْهِ (1)

در ساخته های بدیعش آثار صُنع و نشانه های حکمتش آشکار است؛ از این رو آن چه آفریده حجت و دلیلی بر وجود اوست.

نکته

منظور از آثار حکمت خداوند افعال و احکامی است که از جانب خداوند صدور یافته و هر ناقصی در برابر کمال او منقاد و تسلیم است. (2)

4. 13. تدبیر موجودات دلیلی بر آفرینندگی خداوند

وَ إِنْ كانَ خَلْقاً صامِتاً فَحُجَّتُهُ بِالتَّدبير ناطِقَةٌ، وَدَلَالَتُهُ عَلَى الْمُبْدِعِ قائِمَةٌ (3)

و اگر موجودی بی زبان باشد، تدبیر او در وجود آن موجود برهان گویایی بر وجود او و دلیلی محکم بر آفرینندگی ذات پاک اوست.

نکته

عبارت بالا اشاره به این دارد که تدبیر جهان دلیلی بر علم و قدرت بی پایان خداست و تنوع موجودات این جهان که پر از ابداعات شگفت انگیز است، گواهی است بر آن علم و قدرت بی پایان. (4)

مشابه

بَديعُ السَّماواتِ وَالْأَرْضِ أَنَّى يَكونُ لَهُ وَلَد (5)پدیدآورنده آسمان ها و زمین است. چگونه او را فرزندی باشد.


1) الْبَدائِع: آفریده ها؛ از ریشه بدء به معنای آغاز کردن؛ إِبْدَاء: مقدم داشتن چیزی بر غیر آن که خود نوعی پیش داشتن و تقدیم است. أحدث: آشکار است؛ از مادۀ حَدَث به معنای به وجود آمدن که قهراً توأم با تازه بودن است؛ حدیث هر چیز تازه ای است خواه فعل باشد یا قول.

2) پیام امام اميرالمؤمنين ، ج 3، ص 2

3) ضمیر «حجته» و «دلالته به خلق خدا بر می گردد نه به خالق صامت: ساکت و بدون نطق.

4) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 3، ص 52

5) انعام، 101.

استعاره

مستعار: لفظ نُطق

مستعارله: وجود مخلوقات الهی

مستعار منه: صحبت کردن

جامع: وجه شباهت میان صحبت کردن و وجود مخلوقات الهی، روشنگری و توضیح و بیان است؛ یعنی چنان که صحبت کردن مطلبی را روشن می سازد، وجود مخلوقات الهی با زبان ،حال روشن کننده و معرفی کنندهٔ سازنده خود هستند.

نوع استعاره: تبعیه تصریحیه

فَأَشْهَدُ أَنَّ مَنْ شَبَّهَكَ بِتَبَائِنِ أَعْضَاءِ خَلْقِكَ وَتَلَاحُمِ حِقَاقِ مَفَاصِلِهِمُ الْمُحْتَجِبَةِ لِتَدْبِيرِ حِكْمَتِكَ لَمْ يَعْقِدْ غَيْبَ ضَمِيرِهِ عَلَى مَعْرِفَتِكَ وَ لَمْ يُبَاشِرْ قَلْبَهُ الْيَقِينُ بِأَنَّهُ لَا نِدَّ لَكَ وَ كَأَنَّهُ لَمْ يَسْمَعْ تَبَرُّةَ التَّابِعِينَ مِنَ الْمَتْبُوعِينَ إِذْ يَقُولُونَ تَاللَّهِ إِنْ كُنَّا لَفِي ضَلالٍ مُبِينٍ إِذْ نُسَوِّيكُمْ بِرَبِّ الْعَالَمِينَ كَذَبَ الْعَادِلُونَ بِكَ إِذْ شَبَّهُوكَ بِأَصْنَامِهِمْ وَنَحَلُوكَ حِلْيَةَ الْمَخْلُوقِينَ بِأَوْهَامِهِمْ وَ جَزَّءُ وكَ تَجْزِئَةَ الْمُجَسَّمَاتِ بِخَوَاطِرِهِمْ وَ قَدَّرُوكَ عَلَى الْخِلْقَةِ الْمُخْتَلِفَةِ الْقُوَى بِقَرَائِح عُقُولِهِمْ وَ أَشْهَدُ أَنَّ مَنْ سَاوَاكَ بِشَيْءٍ مِنْ خَلْقِكَ فَقَدْ عَدَلَ بِكَ وَ الْعَادِلُ بِكَ كَافِرُ بِمَا تَنَزَّلَتْ بِهِ مُحْكَمَاتٌ آيَاتِكَ وَ نَطَقَتْ عَنْهُ شَوَاهِدُ حُجَجٍ بَيِّنَاتِكَ وَ إِنَّكَ أَنْتَ اللَّهُ الَّذِى لَمْ تَتَنَاهَ فِي الْعُقُولِ فَتَكُونَ فِي مَهَبٌ فِكْرِهَا مُكَيَّفاً وَ لَا فِي رَوِيَّاتِ خَوَاطِرِهَا فَتَكُونَ مَحْدُوداً مُصَرَّفاً.

5. تشبیه خداوند

5. 1. تشبیه خداوند به مخلوقات

فَأَشْهَدُ أَنَّ مَنْ شَبَّهَكَ بِتَبَائِنِ أَعْضاءِ خَلْقِكَ وَ تَلاحُمِ حِقاقِ مفاصِلِهِمُ الْمُحْتَجِبَةِ لِتَدْبِيرِ حِکمَتِكَ لَمْ يَعْقِدْ غَيْبَ ضَمِيرِهِ عَلَى مَعْرِفَتِک (1)

تلاحم: به هم پیوسته شدن؛ از مادۀ «لحم» به معنای پیوستگی؛ کالالتحام التلائم و الالتئام لفظا و معنى يقال: تلاحم الجرح و التحم للبرء إذا التأم.

حقاق: سر استخوان که با سر استخوان دیگر وصل می شود؛ جمع «حقه» به معنای استخوانی است (گوی مانند) که در سر و بازو یا بالای ران قرار دارد؛ جمع حقه يقال: إنه لنزع الحقاق أى منازع في صغار الأشياء مأخوذ من حقاق العرفط و هي صغاره.

الْمُحْتَجِبَةِ: پوشانده شده؛ یعنی با گوشت و پوست روی آن پوشیده شده است.

تدبیر: طراحی موجودات و اداره آن ها؛ از باب تفعیل است.

لَمْ يَعْقِد: معاهده نکرده؛ گره نزده اعتقاد پیدا نکرده؛ بصيغة المفعول المستترة أى المستورة و في أكثر النسخ بصيغة الفاعل أى المتخذة لأنفسها حجابا ففائدة الافتعال الاتحاد

شهادت می دهم که هرکه تو را به آفریدگانت تشبیه کند و چنان پندارد که تو را اعضایی است جدا از یکدیگر و مفصل هایی است به هم پیوسته پوشیده به پوست و گوشت که بیانگر تدبیر تو در آفرینش پیکرهاست ضمیرش به حقیقت تو را نشناخته است.


1) شَبَّه: مثل و نظیر؛ همچنین است شبیه شبهه آن است که دو چیز در اثر مماثلت از همدیگر تشخیص داده نشوند. تباين: جدا جدا و قطعه قطعه بودن

نکته ها

جمله «مَنْ شَبَّهَكَ بِتَبايُنِ أَعْضاءِ خَلْقِک» اشاره به این دارد آن کس که جسم دارد، جسم او ترکیبی از اعضای مختلف است که هر کدام ابزار کاری محسوب می شود.

«و تَلاحُمِ حقاقِ مفاصِلِهِم» اشاره به پیوندهایی است که میان اعضا وجود دارد؛ بنابراین اعضای یک پیکر هم از یکدیگر جدا هستند و هم به هم پیوسته اند. (1)

مقصود از عبارت «لَمْ يَعْقِدْ غَيْبَ ضَمِيرِهِ عَلی مَعْرِفَتِک» این است که چنین افرادی معرفت خداوند را به دل نبسته و آن گونه که باید خدا را نشناخته اند.

5. 2. تشبیه خداوند نوعی ضلالت

وَ لَمْ يُباشِرْ قَلْبَهُ الْيَقِينُ بِأَنَّهُ لا نِدَّ لَكَ وَ كَأَنَّهُ لَمْ يَسْمَعْ تَبَرُّأَ التَّابِعِينَ مِنَ الْمَتْبُوعِينَ إِذْ يَقُولُون: تَاللهِ اِنْ كُنَّا لَفِي ضَلالٍ مُبين إِذْ نُسَوّيكُمْ بِرَبِّ الْعالَمين (2)

متبوعین: پیروان؛ از ماده تبع به معنی تابع تبع و اتباع به معنی پیروی است. خواه به طور معنوی و اطاعت باشد؛ تبیع را ناصر و کمک گفته اند و این از آن جهت است که کمک در پی یاری و کار آدمی است.

نُسَوّیكُمْ: برابر می شمردیم؛ از مادۀ سوی؛ مساوات به معنی برابری است؛ تسویه برابر کردن؛ مراد از سواک سلامت اعضا و گذاشتن هر عضو در موضع خود است.

و قلبش به این معنا که برای تو هرگز شبیهی نیست یقین پیدا نکرده و گویا متن بیزاری جستن پیروان را از رهبران باطل خود در قیامت نشنیده که می گویند: «به خدا قسم ما در گمراهی آشکاری بودیم که شما را با پروردگار عالمیان برابر می کردیم».

نکته ها

مقصود از تابعین مشرکان هستند که از بت ها پیروی می کردند و متبوعین بت هایی هستند که مشرکان از آن پیروی می کنند. (3)

افراد نادان، در واقع گرفتار سه انحراف اند: 1. خدا را به درستی نشناختند؛ 2. به توحید او قائل نیستند؛ 3. به آیات صریح قرآن گوش فرا نداده و از تعلیمات این کتاب آسمانی بیگانه اند و به همین دلیل در ضلال مبین گرفتارند. (4)


1) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 3، ص 57.

2) اشاره به آیه 97 و 98 سوره شعر است. ندَّ: نظیر، شبیه

3) در سایه سار نهج البلاغه، ج 2، ص289.

4) همان.

حضرت می گوید افرادی که راه ضلالت را پیش گرفته اند در عین حال که شنیده اند در روز قیامت هر تابعی اعلام بیزاری از متبوع خود می کند ولی مثل این که نشنیده اند، حالا از بت ها پیروی می کنند و در روز قیامت اظهار ندامت می کنند.

مشابه

وَ جَعَلَ لِلَّهِ أَنْداداً لِيُضِلَّ عَنْ سَبیله (1)و برای خدا همتایانی قرار می دهد تا مردم را از طریق او گمراه کنند.

5. 3. تشبیه خداوند نوعی کذب

كذَبَ الْعادِلُونَ بِكَ إِذْ شَبَّهُوكَ بِأَصْنَامِهِمْ (2) دروغ گفتند! آنان که برای تو همتایی قائل شدند و تو را به بت های خود تشبیه نمودند.

5. 4. شبیه خداوند به زینت مخلوق

وَ نَحَلُوكَ حِلْيَةَ الْمَخْلُوقِينَ بِأَوْهَامِهِمْ (3)

و لباس و زینت مخلوقین را با اوهام و خیالات خود بر تو پوشانیدند.

نکته

این جمله عطف بر جملهٔ «شَبَّهُوک» است؛ یعنی این ها در قوای خیال خود آن چه برای خلایق زیبا بود، برای خدا هم همان زیبایی را متصور شدند؛ مثلاً زیور آلات زیبا بر قامت خدای خیالی آویختند.


1) زمر، 8.

2) الْعادِلُونَ: بِک کسانی که عدل و همتا برای تو قرار می دهند؛ از مادۀ «عدل» به معنای معادل و شبیه و نظیر است؛ بنابراین «عادل»، مطابق این مفهوم به معنای کسی است که برای خداوند شبیه و شریک و مانندی قائل می شود. اَصْنامِ بتها؛ از مادۀ صَنَم به معنای بت؛ راغب :گوید صنم جثه ای است که از نقره یا مس یا چوب ساخته شود، آن را برای تقرب به خدا پرستش می کردند.

3) نَحَلُو: موصوف نمودند؛ نسبت دادند؛ از ماده «نحله در اصل به معنای بخشش و عطیه است و در کتاب «مفردات»، این واژه از ریشه «نحل» به معنای زنبور عسل گرفته شده است؛ چراکه بخشش و عطیه شباهتی به کار زنبوران عسل در دادن عسل دارد؛ در عبارت بالا منظور این است که بت پرستان با اوهام خود زیور مخلوقین را بر ذات پاک خالق پوشانده اند و او را از مقام خالقیت به مقام مخلوق بودن تنزل داده اند. حِلْيَةَ: زيور؛ زینت از ریشهٔ «حلی» به معنای زیور؛ جمع آن «حُلِی» است.

5. 5. تشبیه خداوند به اجسام

وَ جَزَّءُ وكَ تَجْزِئَةَ الْمُجَسَّماتِ بخَواطِرِهِمْ (1)

و تو را همچون اجسام با پندارهای خود تجزیه کردند.

نکته

منحرفان برای خدا قائل به اجزا شدند؛ یعنی خدا را تجزیه کردند و برایش دست و پا و اعضا و جوارح قرار دادند.

5. 6. مقایسه خداوند با مخلوقات

وَ قَدَّرُوكَ عَلَى الْخِلْقَةِ الْمُخْتَلِفَةِ الْقُوى بِقَرائِح عُقُولِهِمْ (2)

و با سلیقه های منحط خود تو را با مخلوقی که قوای گوناگون دارد، مقایسه کردند.

نکته

مجسمه چه کسانی هستند؟

این اعتقاد از دیر ایام در میان افراد بشر بوده و انسان هایی که بر اثر کوتاهی فکر، نمی توانستند چیزی از ماورای طبیعت مادی تصور کنند و تمام انسشان با مادیات و اجسام بوده است، خدا را همچون اجسام مادی یا همچون خودشان می پنداشتند.

تاریخ یهود نشان می دهد که آن ها سخت به مسئله جسمیت خدا معتقد بودند تا آن جا که حضرت موسی علیه السلام را سخت در فشار قرار دادند که خدا را به آن ها نشان دهد و داستان کوه «طور» و صاعقه و از میان رفتن جمعی از بنی اسرائیل در این زمینه معروف است.

هنگامی که قرآن مجید بر قلب پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله نازل شد خط بطلان بر عقاید باطل از جمله اعتقاد به تجسم و تشبیه کشید و آیاتی همچون لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْ (3)هیچ چیز مانند خدا نیست و آیه ولا تُدْرِكه الأبصار (4)چشم ها او را نمی بیند و آیه لَنْ تَرانی (5)


1) جَزَاو: پاره؛ تکه؛ از ماده جزء. خواطر: پندارها؛ «خاطَرَ، مُخَاطَرَةً بنفسهِ»: خود را به خطر افکند؛ الخَاطِر: ج خَوَاطِر آن چه در دل گذرد، اندیشه گاهی بر قلب و نفس نیز اطلاق می شود.

2) قدروک: تو را سنجیدند و مقایسه کردند. قرائح: طبیعت و ذوق و خلاقیت؛ جمع قریحه» در اصل به معنای نخستین آبی است که از چاه کشیده می شود؛ سپس به آثار فکری و ذوقی انسان اطلاق شده است؛ «بقرائِح»: جار و مجرور و متعلق به « قَدَّرُوک» است.

3) شوری، 11.

4) انعام، 103

5) اعراف، 143.

تعبیرات کنایی که در بعضی از آیات قرآن آمده مانند: يَدُ اللَّهِ فَوْقَ أَيْدِيهِم (1)دست خدا بالای دست های آن هاست و الرَّحْمنُ عَلَى الْعَرْشِ اسْتَوى (2)خداوند بر عرش ایستاده است (سلطه دارد)، بهانه ای به افراد منحرف و کوته فکر داد که به سوی این مذهب شرک آلود گام بردارند دلایل عقلی و منطقی نیز به روشنی هرگونه جسمیت را از خداوند نفی می کند. (3)

حضرت امیر علیه السلام به دلیل این که آن ها خدا را به بت ها تشبیه کرده اند و با اوهام خود برای او زینت های مخلوقین را قرار داده و با فکر خود او را تجزیه کرده و برای او جزء قرار داده اند و او را مانند خلایق صاحب قوای ظاهری تصور کرده اند دروغ گو و عدول کنندگان از حق دانسته اند.

مشابه

وَ إِذْ قالَ إِبْرَاهِيمُ لِأَبِيهِ آزَرَ أَ تَتَّخِذُ أَصْناماً آلِهَةً (4)و ابراهیم پدرش آزر را گفت: آیا بتان را به خدایی می گیری؟

5. 7. نظیر قائل شدن برای خداوند

اشاره

وَأَشْهَدُ أَنَّ مَنْ سَاواكَ بِشَيْءٍ مِنْ خَلْقِكَ فَقَدْ عَدَلَ بِكَ (5)

و شهادت می دهم که کسی که تو را با چیزی از آفریده هایت مساوی دانست، برایت نظیر قائل شده است.

نکته

عدول کردن در حقیقت برگشتن از حق است و کسی که خدا را به چیزی تشبیه کند به این دلیل که برای خدا مثل و مانندی قرار داده است از راه حق منحرف شده و قبول نموده است آن چه را در عالم واقع وجود ندارد.


1) فتح، 10.

2) طه، 5.

3) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 3، صص6160.

4) انعام، 74.

5) ساوا: مساوی قرار داد. عَدَلَ یک: از تو عدول کرد.

5. 7. 1. آن که نظیر قائل شود، کافر است

وَ الْعادِلُ بِكَ كَافِرُ بِما تَنَزَّلَتْ بِهِ مُحْکماتُ ،آیاتِكَ، وَ نَطَقَتْ عَنْهُ شَواهِدُ حُجَجٍ بَيِّنَاتِكَ (1)و آن که برایت نظیر قائل شود کافر است به آن چه آیات محکم به بیان آن ها نازل شده و دلایل آشکارت بدان گویاست.

نکته ها

این جمله امام علیه السلام شهادت است بر کافر بودن کسی که خدا را به چیزی تشبیه کند و یا برای او مثل و مانندی تصور کند. (2)

مقصود از «بیّنات» در کلام امام علیه السلام انبیا و «شواهد» حجج انبیا آیات نازله از جانب خداوند است. (3)

کسی که کافر شده در حقیقت به آیات محکمات کافر شده است و آن را قبول ندارد. آیات متشابهات را می گیرد و از آن صفات متضادی را برای خدا ثابت می کند ولی آیات محکمات را که حاکی از منزّه بودن خداوند از نقائص است رد می کند و قبول ندارد.

مشابه

فَلا تَجْعَلُوا لِلَّهِ أَنْدَاداً وَ أَنْتُمْ تَعْلَمُونَ (4)و خود می دانید که نباید برای خدا همتایانی قرار دهید. قُلْ أَ إِنَّكُمْ لَتَكْفُرُونَ بِالَّذِي خَلَقَ الْأَرْضَ فِي يَوْمَيْنِ وَ تَجْعَلُونَ لَهُ أَنْدادا (5)بگو: «آیا این شمایید که واقعاً به آن کسی که زمین را در دو هنگام ،آفرید، کفر می ورزید و برای او همتایانی قرار می دهید؟ إِذْ تَأْمُرُونَنا أَنْ نَكَفْرَ بِاللَّهِ وَ نَجْعَلَ لَهُ أَنْدَاداً (6)آن گاه که ما را وادار می کردید که به خدا کافر شویم و برای او همتایانی قرار دهیم.


1) شَواهِدُ: جمع. شاهد به معنای دلیل. حجج: جمع حجت به معنای چیزهایی که به وسیله آن ها دلیل می آورند.

2) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج 3، ص 402.

3) همان.

4) بقره، 22.

5) فصلت، 9.

6) سبأ، 33.

5. 8. فراتر از ادراک عقول

وَ أَنَّكَ أَنْتَ اللهُ الَّذى لَمْ تَتَناهَ فِى الْعُقُولِ فَتَكونَ في مَهَبٌ فِكرِها مُكَيَّفاً (1)

مكيّفاً: دارای کیفیت مخصوص.

تو همان خدایی هستی که عقل ها به تو احاطه نمی یابد تا در مسیر وزش افکار در کیفیت خاصی قرار گیری!

نکته ها

اشاره به عدم درک عقل ها نسبت به حقیقت ذات و صفات خدا می کند. (2)

وقتی عقل های انسان ها محدود است اگر بخواهند به چیزی احاطه پیدا کنند ناگزیر باید آن چیز هم دارای ابعاد معینی باشد بنابراین اگر بخواهند بر فرض محال به ذات بی نهایت خداوند احاطه پیدا کنند ناچار ذات خداوند دارای حالت و کیفیت خاصی خواهد شد و از این جهت که ذات خداوند غیر متناهی است عقول به ذات خداوند نمی رسند.

5. 9. در اندیشه ها نمی گنجد

وَلا فِي رَوِيَّاتِ خَواطِرِها فَتَكونَ مَحْدُوداً مُصَرَّفاً (3)

مصرفا: تصرف شده؛ تغییر پذیر؛ تحت تصرف؛ از ماده صرف به معنای برگرداندن؛ خواه برگرداندن مطلق باشد یا برگرداندن از حالی به حالی

و در خاطره ها و اندیشه ها جای نمی گیری تا محدود و تغییر پذیر باشی!

نکته

اشاره به احاطه نداشتن اندیشه ها به ذات پاک خداوند است؛ چراکه اگر اندیشه به او احاطه یابد، حتماً باید محدود باشد و هر چیز که محدود باشد در معرض تغییرات زمانی و مکانی و جهات دیگر قرار می گیرد. (4)


1) لَمْ تَتناه: متناهی نشده ای؛ از ماده «نَهَی» به باب تفاعل رفته و با لم مجزوم شده به معنای متناهی نشده ای. مَهَبٌ: محل وزش؛ اسم مکان از مادۀ هبوب به معنای محل وزش باد است و در عبارت بالا فکر به نسیمی تشبیه شده که از گذرگاهی می گذرد؛ ولی حقیقت ذات و صفات خدا از این گذرگاه بیرون است.

2) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 3، ص 65

3) رویاتِ: اندیشه ها. خواطر: جمع خاطره است و ضمیر «ها» به «العقول» بر می گردد.

4) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج 3، ص402.

قَدَّرَ مَا خَلَقَ فَأَحْكَمَ تَقْدِيرَهُ وَ دَبَّرَهُ فَأَلْطَفَ تَدْبِيرَهُ وَ وَجَّهَهُ لِوِجْهَتِهِ فَلَمْ يَتَعَدَّ حُدُودَ مَنْزِلَتِهِ وَ لَمْ يَقْصُرْ دُونَ الِانْتِهَاءِ إِلَى غَايَتِهِ وَ لَمْ يَسْتَصْعِبْ إِذْ أَمِرَ بِالْمُضِيَّ عَلَى إِرَادَتِهِ فَكَيْفَ وَإِنَّمَا صَدَرَتِ الْأُمُورُ عَنْ مَشِيئَتِهِ الْمُنْشِئُ أَصْنَافَ الْأَشْيَاءِ بِلَا رَوِيَّةِ فِكْرِ آلَ إِلَيْهَا وَ لَا قَرِيحَةِ غَرِيزَةٍ أَضْمَرَ عَلَيْهَا وَلَا تَجْرِبَةٍ أَفَادَهَا مِنْ حَوَادِثِ الدُّهُورِ وَ لَا شَرِيبٍ أَعَانَهُ عَلَى ابْتِدَاعِ عَجَائِبِ الْأُمُورِ فَتَمَّ خَلْقُهُ بِأَمْرِهِ وَ أَذْعَنَ لِطَاعَتِهِ وَ أَجَابَ إِلَى دَعْوَتِهِ لَمْ يَعْتَرِضُ دُونَهُ رَيْثُ الْمُبْطِئِ وَلَا أَنَاةُ الْمُتَلَكِّئِ فَأَقَامَ مِنَ الْأَشْيَاءِ أَوَدَهَا وَ نَهَجَ حُدُودَهَا وَ لَاءَ مَ بِقُدْرَتِهِ بَيْنَ مُتَضَادِّهَا وَ وَصَلَ أَسْبَابَ قَرَائِنِهَا وَ فَرَّقَهَا أَجْنَاساً مُخْتَلِفَاتٍ فِي الْحُدُودِ وَالْأَقْدَارِ وَ الْغَرَائِزِ وَ الْهَيْئَاتِ بَدَايَا خَلَائِقَ أَحْكَمَ صُنْعَهَا وَ فَطَرَهَا عَلَى مَا أَرَادَ وَ ابْتَدَعَهَا.

6. مراحل خلقت و کیفیت آن

6. 1. تقدیر

قَدَّرَ ما خَلَقَ فَأَحْكَمَ تَقْدِيرَهُ (1) آن چه آفریده به درستی اندازه گیری نموده است.

نکته ها

این جمله امام علیه السلام اشاره به این است که هر مخلوقی با توجه به حکمت الهی اندازه گیری دقیق شده است که اگر از مقدار معین فزونی گیرد یا نقصان پیدا کند در مصلحت آن شیء خللی پدید می آید. (2)

منظور از «تقدیر» مقام اندازه گیری خلقت موجودات است. می خواهد بفرماید که کارهای خداوند از روی حساب است پس آن چه خلق کرده با تقدیر و اندازه گیری بوده و ماندن اشیا در این دنیا حد معینی دارد با این فرق که اندازه گیری خدا غیر از اندازه گیری من و شماست. (3)

مشابه

وَبارَك فيها وَ قَدَّرَ فيها أَقْواتها فى أَرْبَعَةِ أَيَّام (4)و آن را پر برکت ساخت و رزق همه را معین کرد در چهار روز یکسان برای همه سائلان


1) قَدَّرَ: اندازه گیری کرد؛ قدر: توانایی؛ اندازه.

2) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج 3، ص 405.

3) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 3، ص68

4) فصلت، 10.

6. 2. تدبیر

وَ دَبَّرَهُ فَأَلْطَفَ تَدْبِيرَهُ (1)

و [آن چه آفریده] به خوبی تدبیر کرده است.

نکته ها

خداوند هر شیء را برابر ارزش و مصلحت وجودی اش آفرید و با ظرافت و باریک بینی خاصی در آن تصرف کرد و بدون آن که کسی جز خداوند بر آن آگاهی و اطلاعی داشته باشد تمام تغییرات لازم کلی و جزئی را دربارهٔ آن موجود به انجام رساند. (2)

منظور از «تدبیر به راه انداختن مخلوقات در مسیر تعیین شده است؛ یعنی خداوند چیزی را که خلق کرده حساب بعد از آن را هم کرده و در مسیر خودش قرار داده است. (3)

6. 3. جهت دادن

وَ وَجْهَهُ لِوِجْهَتِهِ (4) و [آن چه آفریده] در مسیر خودش قرار داده است.

نکته

توجیه فراهم ساختن اسباب حرکت برای رسیدن به مقصد نهایی است. (5)

در این فراز حضرت فرموده است خداوند هر موجودی را در راه خودش قرار داده است. جمادات و نباتات و حیوانات هر یک در راه خودشان قرار گرفته اند. هر چیزی و هرکسی برای هدف خاصی خلق شده و در راه همان هدف هم قرار گرفته است.

6. 4. هدفمند بودن

فَلَمْ يَتَعَدَّ حُدُودَ مَنْزِلَتِهِ وَ لَمْ يَقْصُرْ دُونَ الاِنْتِهَاءِ إِلَى غايَتِهِ (6) و آن مخلوق هم از حدودی که برایش مقرر نمود، تجاوز نکرد و به کمتر از رسیدن به هدف معینش اکتفا ننمود.


1) دَبَّرَ: تدبیر امر، افتادن به دنبال آن است؛ یعنی در پیکار خود و آن را دنبال می کند؛ مدبّرات تدبیرکنندگان. تدبیره: تدبیر کرده است؛ فی الامور النّظر إلى ما يؤل إليه عاقبتها.

2) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج 3، ص 405.

3) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 3، ص68.

4) وَجْهَهُ: الشيء بالكسر جهة الشّيء يتوجه اليها.

5) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 3، ص 68.

6) يَقْصُرْ: کوتاهی می کند؛ السهم عن الهدف إذا لم يبلغه و قصرت عن الشيء أي عجزت عنه.

نکته ها

این عبارت می رساند که موجودات جهان هستی از مسیر اصلی خود تجاوز نمی کنند و حرکت آن ها در آن هدف و مسیری است که برای آن خلق شده اند. هیچ چیزی برخلاف نظم جهان هستی حرکت ندارد و خلقت هر چیزی هم برای یک مسیر معین است که در همان مسیر سیر می کند.

«وَ لَمْ يَقْصُرْ دُونَ الاِنْتِهاءِ ... »: مقصود این است که آن چیزی را که خدا خلق کرده و در مسیر مخصوص به خود قرار داده پیش از آن که به پایان خود منتهی شود، کوتاه نمی آید. این طور نیست که پیش از رسیدن به هدف از حرکت منصرف شود و در ادامه دادن راه کوتاه بیاید.

6. 5. دشوار نبودن مأموریت

وَ لَمْ يَسْتَصْعِبْ إِذْ أُمِرَ بِالْمُضِيَّ عَلَى إِرَادَتِهِ (1) و مأموریتش را برای انجام اراده خداوند، سخت و دشوار نیافت.

نکته ها

مقصود حضرت این است که موجودات جهان در مقابل اراده خداوند چموش نیستند. موجودات جهان در برابر اراده او رام بوده و طبق خواست خدا حرکت می کنند بدون این که از خود سرسختی نشان دهند حتی این انسان هم که فاعل مختار خلق شده تا ابد طبق اراده خداوند فاعل مختار است و در مسیر خود حرکت می کند.

در این عبارت مقصود حضرت فقط انسان نیست بلکه همه موجودات منظور است و می خواهد بفرماید که همۀ موجودات در خط خودشان هستند و یکی از این موجودات انسان است که در محدوده خود حرکت می کند و این طور نیست که خدا می خواسته انسان غیر مختار باشد ولی او از روی سرکشی فاعل مختار شده است و فاعل مختار بودن انسان اراده خداست.

6. 6. مشیت خداوند

فَكَيْفَ وَإِنَّما صَدَرَتِ الْأُمُورُ عَنْ مَشِيئَتِهِ (2) و چگونه چنین باشد حال آن که امور از مصدر مشیت او می آید.


1) لَمْ يَسْتَصْعِبْ: سرپیچی نکرد؛ دشوار نشمرد؛ از مادۀ صعب به معنای سختی؛ « اسْتَصْعَبَ، اسْتِصْعَاباً»: آن چیز سخت و مشکل شد؛ أَصْعَبَ، إصْعَاباً الامرُ: آن كار سخت شد شتر صعب در مقابل شتر ذلول است. شتر صعب یعنی شتری که چموش است و از خود سرسختی نشان می دهد و در مقابل شتر رام و ذلول است که به هر طرفی که آن را می کشند حرکت می کند.

2) صَدَرَ: صادر شد.

نکته

امر کردن خداوند به پدیده اشاره به این است که اسباب کمال یافتن آن را مطابق قضای الهی تا رسیدن به مطلوب آماده می سازد. (1)

6. 7. آفرینش بدون اندیشه

الْمُنْشِيءُ أَصْنافَ الأَشْياءِ بِلا رَوِيَّةِ فِكر آلَ إِلَيْهَا (2)

آل: رجوع کرد.

خدایی که انواع چیزها را پدید آورد بی آن که اندیشه ای به کار برده باشد.

6. 8. آفرینش بدون تصوری در باطن

«وَ لا قَرِيحَةِ غَرِيزَة أَضْمَرَ عَلَيْهَا﴾ (3)

غريزة: طبيعت؛ الطبيعة.

اَضْمَرَ عَلَيْها: آن را در برگرفته باشد؛ در درون خود نگه داشته باشد؛ أي بلغ الغاية و استقصى عليها من الاضمار به معنى الاستقصاء.

و بدون این که تصوری در باطن علمش پنهان داشته باشد.

نکته ها

غریزه به معنای آن طبیعتی است که در انسان وجود دارد و بر اثر همین طبیعت هم اقتضائاتی در وجود انسان قرار داده شده است إِنَّا خَلَقْنَا الْإِنْسانَ مِنْ نُطْفَةٍ أَمْشاج (4)و به هر حال این غرایز مختلفی که در انسان است به جنگ و ستیز می افتند تا این که یکی از آن ها پیروز شده و انسان طبق خواسته همان غریزه عمل می.کند. اگر غرایز شهوانی بر غرایز عقلانی پیروز شد انسان مطابق هوای نفسانی و شهوانی عمل می کند ولی اگر غرایز عقلانی پیروز شوند انسان هم مطابق با خواسته های عقلانی عمل می کند اما خداوند چنین نیست و خدا غرایز متضاد ندارد بلکه ارادهٔ او عین ذاتش است.


1) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج 3، ص 406.

2) مُنْشِیءُ: ایجاد کننده. رَوِيَّةِ فِكْر: جریان فکری.

3) قريحة: غریزه؛ در اصل به معنای اولین آبی است که از چاه کشیده می شود؛ سپس به آن چه انسان از اعماق فکر و ذوق خویش در می یابد اطلاق شده و انضمام آن به غریزه که به معنای طبیعت است چیزی است که انسان به کمک ذوق و طبیعت خود دریابد در مورد غیرانسان نیز این معنا ثابت است؛ مثلاً غالب پرندگان ساختن لانه ها و تربیت فرزندان و مهاجرت های طولانی دسته جمعی و امثال آن را با الهام از قریحه و غریزه انجام می دهند.

4) انسان: 2.

قریحه به اول برخورد شیء می گویند. انسان خوش قریحه به کسی گفته می شود که به مجرد طرح مسئله موضوع را درک می کند. اولین فکری هم که به ذهن انسان می رسد قریحه نامیده می شود. این معنا دربارۀ انسان صحیح است ولی در رابطه با خداوند صحیح نیست؛ یعنی کار خداوند از روی قریحه و اولین فکری که از روی غریزه های مخفی در درون باشد نیست.

6. 9. آفرینش بدون استفاده از تجربه گذشتگان

وَ لا تَجْرِبَة أَفادَها مِنْ حَوادِثِ الدُّهُورِ (1) و بدون این که از تجربه ای از حوادث روزگاران گذشته استفاده نماید.

نکته

انسان به دلیل جهالتی که دارد در اثر تجربه علم پیدا می کند و خداوند به این لحاظ که علمش عین ذاتش است نیازی به تجربه و آزمایش ندارد و بدون تجربه آموزی ابداع و ایجاد است.

6. 10. آفرینش بدون کمک گرفتن از یاور

وَلا شَرِيبٍ أَعانَهُ عَلَى ابْتِدَاعَ عَجَائِبِ الْأُمُورِ (2) و بدون این که شریکی او را در آفرینش موجودات شگفت انگیز، یاری رساند.

نکته

خداوند در خلقت اشیا نه به تفکر نیازمند است و نه به غریزه و نه به سابقه و تجربه و نه به شریکی که او را در ابداع یاری کند. (3)

6. 11. تمامیت آفرینش!

فَتَمَّ خَلْقُهُ بِأَمْرِهِ وَ اَذْعَنَ لِطاعَتِهِ (4)

پس آفرینش آن مخلوق به امر او کامل گشت.


1) آفادَها: آن را به دست آورد؛ الاستفادة.

2) اَعان: یاری کرد؛ از مادۀ عون یعنی کمک؛ «اسْتَعَانَ- اسْتِعَانَةً»: مساعدت خواست.

3) ترجمه و تفسیر نهج البلاغه (علامه جعفری)، ج16، ص21.

4) تمََّ: کامل کرد؛ تمام کرد؛ الإتمام تمام و کمال کردن به پایان رسانیدن؛ «اسْتَتَم؛ اسْتِثْمَاماً الشيء»: پاره های آن چیز را تکمیل کرد از او خواست که آن کار را تمام کند؛ التام: تمام، کامل. اَذْعَنَ: ذعن طاعت؛ انقیاد یعنی همه موجودات تکویناً به اطاعت خداوند اقرار می کنند.

6. 12. اطاعت آفرینش از خداوند

وَ أَجَابَ إِلى دَعْوتِهِ لَمْ يَعْتَرِضُ دُونَهُ رَيْتُ الْمُبْطِيءِ وَ لَا أَنَاةُ الْمُتَلَكِّي (1)

آناه: تأني؛ وقار آمیخته با تفکر به هنگام انجام کاری؛ الحلم والوقار مأخوذ من تأني في الأمر أي تثبت.

الْمُتَلَكِّئ: کسی که در انجام کار تعلل می ورزد؛ از مادۀ «لگا» به معنای توقف کردن در مکانی است؛ سپس «متلکی» بر کسانی که در کار یا مسئله ای توقف می کنند و روی آن می اندیشند اطلاق شده است؛ عليه اعتل و عنه أبطأ.

و به فرمانبرداری از او گردن نهاد و دعوتش را اجابت نمود. آفریده ای نبود که در امرش سستی ورزد و یا در اجرای دستورش درنگ روا دارد.

نکته

این جمله امام علیه السلام برای منزّه دانستن فعل و امر خداوند از تخلّف آورده شده است، بدین معنی که اشیا در اطاعت فرمان و دستور خداوند ،سستی کندی و درنگی ندارند. (2)

7. ویژگی های نظام آفرینش

7. 1. آفرینش بدون اعوجاج

فَأَقَامَ مِنَ الْأَشْياءِ أَوَدَها (3) کجی های اشیا را راست نمود.

نکته

خداوند کجی های اشیا را بر طرف کرده و آن ها را مستقیم و کامل آفریده است و در نظم جهان هستی هیچ اعوجاجی وجود ندارد و هر چیزی به قدر استعداد خود از هستی بهره برده و در جای خویش نیکوست

7. 2. آفرینش و راهی معین

وَ نَهَجَ حُدُودَها (4) و حدود اشیا را روشن و هموار ساخت.


1) رَيْتُ: درنگ و توقف کوتاه؛ در کاری اهمال کردن؛ الابطاء. مُبْطِیء: کسی که به کُندی حرکت می کند؛ کُندی کردن و سستی و کوتاهی نمودن در انجام کاری است.

2) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج 3، ص 407.

3) اَوَدَ: کجی؛ انحراف؛ محركة الاعوجاج.

4) نَهَجَ: روشن کرد؛ معین کرد؛ رسم نمود.

نکته

مقصود این است که هر موجود مکان و زمان و برنامه خاصی دارد و با نظم مخصوص به خود خلق شده است در مجموع جهان هستی براساس برنامهٔ خاصی آفریده شده است.

7. 3. آفرینش همراه با التیام بین اضداد

وَ لاءَ مَ بِقُدْرَتِهِ بَيْنَ مُتَضادّها (1) [خداوند] با قدرتش در میان اشیای متضاد الفت ایجاد کرد.

7. 4. آفرینش همراه با همگونی

وَ وَصَلَ أَسْبَابَ قَرائِنِها (2) و آن ها را که با یکدیگر همگون بودند، پیوند داد.

نکته

مقصود از قرائن نفوس است؛ یعنی موجوداتی که صاحب نفس هستند مانند انسان و حیوان، خداوند بین جسم و روح آن ها را مقرون می.کند وسیله ارتباط نفوس با اجسام به دست خداست و خداوند این وسایل را فراهم می.کند روح تا زمانی که از این بدن بهره می برد در این بدن است و اگر آن را از بدن جدا نکنند خودش بدن را رها می کند

7. 5. آفرینش همراه با تنوع

وَ فَرَّقَها أَجْناساً مُخْتَلِفاتٍ فِى الْحُدُودِ وَ الأَقْدارِ وَ الْغَرَائِزِ وَالْهَيْئَاتِ (3) و موجودات جهان را به انواع مختلف از نظر حدود، اندازه ها غرایز و اشکال و هیئت های گوناگون تقسیم نمود.

نکته

مقصود این است که خداوند موجودات جهان را در طبیعت های مختلف و اندازه ها و شکل های متفاوت آفریده است عده ای ملایم و عده ای تند طبع هستند و خلاصه این که خداوند موجودات جهان را متفاوت آفریده و ما آن ها را از همین جهت می شناسیم.


1) لاءم: ملایم کرده؛ التیام داده.

2) قرائنها: روح ها و جان هایی که همنشین جسم هستند؛ جمع قرینه؛ جمع القرينة و هي الأنفس ويحتمل أن يراد بها مقارنات الأشياء كما تطلع عليه.

3) غرائز: طبایع؛ جمع غريزه.

7. 6. آفرینش همراه با حکمت

بَدايا خَلائِقَ أَحْكَمَ صُنْعَها وَ فَطَرَها عَلى ما أَرادَ وَ ابْتَدَعَها (1)

مخلوقاتی هستند که خداوند آفرینش آن ها را محکم نمود و آن ها را آن سان که اراده کرده بود آفرید و ابداع فرمود.

نکته

روشن ترین راه خداشناسی:

امام این نکته را بیان می کند که در حقیقتِ ذاتِ خدا نیندیشید؛ چراکه موجب می شود انسان به سوی شرک و تشبیه برود بلکه تأکید می کند که در جهان آفرینش و خلقت او تفکر کنید؛ چراکه موجب ایمان و توحید می گردد؛ توحیدی آمیخته با عشق و محبت و اخلاص. (2)


1) بَدایا: شگفت ها؛ جمع بدىء، صفت مشَّبَهٌه از بَدَءَ؛ ههنا جمع بدية و هي الحالة العجيبة بدأ الرجل إذا جاء بالأمر البدىء أى المعجب و البدية أيضا الحالة المبتكرة المبتدئة و منه قولهم فعله بادی بدىء على وزن فعل أى أوّل كلّ شيء. صُنْعَ: آفرینش؛ «اصْطَنَعَ اصْطِنَاعاً» ساخته شود؛ «تَصَنَّعَ - تَصَنُّعاً»: آن مرد تظاهر به چیزی کرد که در آن نبود. جمله بالا از نظر ترکیب نحوی چنین است بدایا خبر است برای مبتدای محذوفی که «هذه» باشد و اضافه «بدايا» به خلائق» از قبیل اضافه صفت به موصوف است که در اصل به معنای «خلائق بدایا» است، «بدايا» جمع «بدینه» به معنای موجود بدیع و شگفت انگیز است.

2) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 3، ص 76.

وَ نَظَمَ بِلَا تَعْلِيقٍ رَهَوَاتِ فُرَجِهَا وَ لَاحَمَ صُدُوعَ انْفِرَاجِهَا وَوَشَّ-جَ بَيْنَهَا وَ بَيْنَ أَزْوَاجِهَا وَ ذَلَّلَ لِلْهَابِطِينَ بِأَمْرِهِ وَ الصَّاعِدِينَ بِأَعْمَالِ خَلْقِهِ حُزُونَةَ مِعْرَاجِهَا وَ نَادَاهَا بَعْدَ إِذْ هِيَ دُخَانٌ فَالْتَحَمَتْ عُرَى أَشْرَاجِهَا وَفَتَقَ بَعْدَ الِارْتِتَاقِ صَوَامِتَ أَبْوَابِهَا وَ أَقَامَ رَصَداً مِنَ الشُّهُبِ الثَّوَاقِبِ عَلَى نِقَابِهَا وَ أَمْسَكَهَا مِنْ أَنْ تُمُورَ فِي خَرْقِ الْهَوَاءِ بِأَيْدِهِ وَ أَمَرَهَا أَنْ تَقِفَ مُسْتَسْلِمَةٌ لِأَمْرِهِ وَ جَعَلَ شَمْسَهَا آيَةً مُبْصِرَةٌ لِنَهَارِهَا وَ قَمَرَهَا آيَةً مَمْحُوَّةٌ مِنْ لَيْلِهَا وَ أَجْرَاهُمَا فِي مَنَاقِل مَجْرَاهُمَا وَ قَدَّرَ سَيْرَهُمَا فِي مَدَارِجِ دَرَجِهِمَا لِيُمَيِّزَ بَيْنَ اللَّيْلِ وَالنَّهَارِ بِهِمَا وَلِيُعْلَمَ عَدَدُ السِّنِينَ وَالْحِسَابُ بِمَقَادِيرِهِمَا ثُمَّ عَلَّقَ فِي جَوْهَا فَلَكَهَا وَنَاطَ بِهَا زِينَتَهَا مِنْ خَفِيَّاتِ دَرَارِيهَا وَ مَصَابِيحِ كَوَاكِبِهَا وَ رَمَى مُسْتَرِقِي السَّمْعِ بِثَوَاقِبٍ شُهُبِهَا وَ أَجْرَاهَا عَلَى أَذْلَالِ تَسْخِيرِهَا مِنْ ثَبَاتِ ثَابِتِهَا وَ مَسِيرِ سَائِرِهَا وَ هُبُوطِهَا وَ صُعُودِهَا وَ نُحُوسِهَا وَ سُعُودِهَا.

8. آفرینش آسمان ها و ویژگی های آن

8. 1. آسمان بدون ستون

وَ نَظَمَ بِلا تَعْليقِ رَهَواتِ فُرَجِهَا، وَ لاحَمَ صُدُوعَ انْفِراجِها (1)

فُرَج: شکاف ها؛ مکانهای خالی و تهی؛ جمع فرجه.

لاحم: پیوند زد؛ به هم وصل کرد؛ از ماده «لحم به معنای مکان پر کردن شکاف چیزی و به اصطلاح لحیم کردن است؛ الصق.

صُدُوعَ: شکاف ها؛ جاهای خالی؛ جمع «صدع» به معنای شکاف یا شکافتن است؛ الشق.

انفراج: پاره و شکاف شده آن؛ از ماده فرج: شکاف، جمع آن فروج است؛ «انْفَرَجَ- انْفِرَاجاً»: باز شد؛ جمع الفرجة وهي المكان الخالي.

او پستی و بلندی های آسمان را و فاصله های وسیع آن را بی آن که بر چیزی تکیه داشته باشد نظم داد و شکاف های آن را به هم آورد.


1) تعلیق: آویزان. رَهَواتِ: ستاره و سیارات مکان های مرتفع و بلند؛ جمع «رهوه» به معنای برآمدگی بالای کوه هاست؛ ولی بسیاری دیگر آن را از مادۀ «رهو» به معنای گشاده و باز بودن یا آرام بودن تفسیر کرده اند و در خطبه بالا تفسیر «رهوات» به نقاط گشاده مناسب تر است و بعضی هم آن را از لغات اضداد دانسته اند که به معنای مکان مرتفع می آید؛ جمع رهوة و هي المكان المرتفع والمنخفض أيضا يجتمع فيه ماء المطر ، وهو من الأضداد، وعن النهاية تفسيرها بالمواضع المنفتحة، و هو مأخوذ من قولهم رها رجليه رهوا أى فتح.

نکته

مقصود این است که کرات آسمانی که در فضا رها شده اند بدون آویزان شدن به چیزی و بدون گذاشته شدن روی ستونی که دیده شود، آفریده شده و پایه و ستون آن ها نادیدنی است.

8. 2. ارتباط آسمان ها با دیگر کُرات

وَ وَشَّحَ بَيْنَها وَبَيْنَ أَزْواجِهَا (1)

خداوند میان آن و مانندش پیوند برقرار کرد

نکته

مقصود امام علیه السلام از «ازواج» نفوس فرشتگان آسمانی است که نزدیک و قرین یکدیگرند و به هر قرینی زوج گفته می شود؛ یعنی میان نفوس آسمانی ارتباط برقرار کرد. (2)

8. 3. راه صعود و نزول فرشتگان

وَ ذَلَّلَ لِلْهابِطينَ بِأَمْرِهِ وَالصَّاعِدِينَ بِأَعْمَالِ خَلْقِهِ حُزُونَةَ مِعْرَاجِهَا (3)

صَّاعِدِينَ: بالاروندگان؛ از مادۀ صعد و صعود به معنای بالا رفتن.

حُزُونَة: سختی؛ ناهمواری در اینجا اشاره به مشکلات و سختی هاست.

معراج: نردبان اسم آلت است به معنای وسیله بالا رفتن.

مشکل فرود آمدن فرشتگان را برای ابلاغ فرمان او و بالا بردن اعمال مخلوقات به آسمان آسان نمود.

نکته ها

مقصود از فرشتگان بالارونده فرشتگانی هستند که اعمال خلایق را نزد خداوند می برند. (4)


1) وَشَجَ: به هم به هم دوخت؛ بین آن ها رابطه برقرار کرد؛ از مادهٔ «وشج» در اصل به معنای درهم فرو رفتن و مشبک شدن و در هم پیچیدن است؛ بتشديد الشين فالجيم المعجمة شبك ازواج: همنوعان؛ مانندهایش.

2) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج 3، ص 413.

3) ذَلَّلَ: رام کرد از مادۀ ذلول به معنای رام است؛ البعير جعله ذلولا و هو ضدّ الصعب الذي لا ينقاد من الذلّ بالكسر و هو اللين. لِلْهابِطینَ: هبوط کنندگان؛ فرودآیندگان؛ از مادۀ هبط هبوط به معنی پایین آمدن است. طبرسی فرموده: هبوط و نزول و وقوع نظیر هم اند و آن حرکت از بالا به پایین است؛ مقصود از آن جبرئیل و سایر ملائکه هستند.

4) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج 3، ص 413.

مقصود این است که خداوند آشفتگی های بین زمین و آسمان را برداشته و فضا را به گونه ای منظم فرموده تا جبرئیل که مأمور نزول اوامر الهی است، بتواند اوامر او را بر رسول خدا نازل کند و ملائکه ای که موکل بالا بردن اعمال بندگان هستند، بتوانند اعمال بندگان را بالا ببرند پس خدا آسمان را طوری آفریده که ملائکه بتوانند رفت و آمد کنند.

مشابه

لَهُ مُعَقِّباتٌ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَ مِنْ خَلْفِهِ يَحْفَظُونَهُ مِنْ أَمْرِ الله (1)آدمی را فرشتگانی است که پیاپی به امر خدا از روبه رو و پشت سرش می آیند و او را نگهبانی کنند.

8. 4. مراحل آفرینش آسمان ها

8. 4. 1. مرحله دودی

و ناداها بَعْدَ إِذْ هِيَ دُخانٌ (2) آسمان را در حالی که به صورت دود بود فرمان داد.

مشابه

ثُمَّ اسْتَوِى إِلَى السَّمَاءِ وَ هِيَ دُخانُ (3)سپس آهنگ [آفرینش] آسمان کرد و آن بخاری بود.

فَارْتَقِبْ يَوْمَ تَأْتِي السَّماءُ بِدُخان (4)مبین پس در انتظار روزی باش که آسمان دودی نمایان بر می آورد.

8. 4. 2. مرحله پیوند

فَالْتَحَمَتْ عُرِى أَشْراجِها (5)

اَشْراج: قطعات فاصله دار؛ دستگیره؛ جمع «شرج» به معنای شکاف است؛ جمع الشرج محرّكة كالأسباب و السبب، و هي العروة للعيبة وقيل وقد تطلق الاشراج على حروف العيبة التي تخاط و هو الأنسب في المقام.

تا اجزایش حلقه وار به هم بپیوندد.


1) رعد، 11.

2) دُخان: دود؛ بخار؛ ذرات موجود در فضا

3) فصلت، 11. توجه داشته باشید که «ثم» در آیه بالا به معنای تأخیر در بیان است نه تأخیر در زمان بنابراین، دلیل بر این نیست که آفرینش آسمان ها بعد از خلقت زمین است.

4) دخان، 10.

5) الْتَحَمَتْ: به هم جوش خورد؛ به هم پیوست. عُری: دستگیره؛ ج جمع «عروه» به معنای دستگیره؛ من الدّلو و الكوز المقبض و من الثوب اخت زره کالعری و یکسر و تشبیه.

نکته ها

مقصود از «التحام» آسمان ضمیمه شدن اجزای دارای صورت، با اجزای صورت پذیر است؛ چنان که دو طرف زنبیل یا اشیایی از این قبیل با روابطی به یکدیگر متصل می شود. (1)

مفهوم جمله بالا این است که خداوند آن توده عظیم دود مانند را فشرده ساخت. شکاف ها را برطرف ساخت و اطراف آن را به هم پیوند داد گویی این شکاف ها همچون جعبه هایی است که دستگیره های آن را برای محفوظ ماندن به هم می بندند و مرتبط می سازند. (2)

8. 4. 3. مرحله جدایی

وَ فَتَقَ بَعْدَ الاِرْتِتاقِ صَوامِتَ أبوابها (3)

صوامت: خاموش ها ساکت ها؛ جمع صامت به معنای ساکت و بدون صداست؛ الأبواب مغلقاتها.

[سپس آسمان ها را] از هم جدا ساخت و درهای بسته آن ها را باز گشود.

نکته

«صوامت أبوابها» از باب اضافه صفت به موصوف است و در اصل «ابوابها الصوامت» بوده؛ یعنی و بعد از آن که شکاف های آسمان به هم چسبیده بود و به یکدیگر متصل بودند، خداوند درهای بی صدا را گشود و آن ها را از یکدیگر جدا نمود و ممکن است که مقصود از این جمله باز شدن آسمان به باریدن و باز شدن زمین به رویاندن گیاهان باشد.

مشابه

أَوَ لَمْ يَرَ الَّذِينَ كَفَرُوا أَنَّ السَّماواتِ وَالْأَرْضَ كَانَتا رَتْقاً فَفَتَقْناهُما (4)آیا کسانی که کفر ورزیدند ندانستند که آسمان ها و زمین هر دو به هم پیوسته بودند و ما آن دو را از هم جدا ساختیم.


1) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج 3، ص 415.

2) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 3، ص 85.

3) فتق: باز کرد گشود؛ الثوب فتقاشقه و نقض خياطته حتى انفصل بعضه عن بعض. اِرتتاق: بسته شدن قفل شدن

4) انبیا، 30.

8. 4. 4. مرحلهٔ نگهبانی شهاب های آسمانی

وَ أَقامَ رَصَداً مِنَ الشُّهُبِ التَّواقِبِ عَلَى نِقَابِها (1)

ثواقب درخشنده ها جمع ثاقب؛ نور آن ها فضا را می شکافد و از آن می گذرد.

نقاب: سوراخ و چاله در دیوار؛ جمع «نقب» به معنای راه یا فاصله میان دو چیز است؛ بالكسر جمع نقب كسهام و سهم و هو الثقب و الخرق و الطريق في الجبل.

و نگهبانانی از شهاب های پرنور بر هر راهی گماشت.

نکته

«مِنَ الشُّهُبِ الثَّواقِبِ»: «مِن» برای بیان رصد است، یعنی آن رصدهایی را که خداوند برپا داشته عبارت از تیرهای شهابی هستند که فضا را سوراخ کرده و شیاطین را دور می کنند.

مشابه

لا يَسَّمَّعُونَ إِلَى الْمَلَا الْأَعْلَى وَ يُقْذَفُونَ مِنْ كُلِّ جَانِبِ دُحُوراً وَ لَهُمْ عَذَابٌ واصِبٌ * إلا مَنْ خَطِفَ الْخَطْفَةَ فَأَتْبَعَهُ شِهَابٌ ثاقب (2)آن ها (شیاطین) نمی توانند به سخنان عالم بالا گوش فرا دهند و از هر سو هدف تیرها قرار می گیرند آن ها به شدت عقب رانده می شوند و برای آنان عذابی دائم است مگر آن کس که برای لحظه ای کوتاه جهت استراق سمع، به آسمان نزدیک شود که شهاب ثاقب او را دنبال می کند.

8. 4. 5. مرحلهٔ حفظ

وَ أَمْسَكَها مِنْ أَنْ تَمُورَ في خَرْقِ الْهَواءِ بِأَيْدِهِ وَ آمَرَها اَنْ تَقِفَ مُسْتَسْلِمَةً لَاَمْرِهِ (3)

خَرْقِ الْهَواءِ: جاهای خالی فضا؛ يكون بمعنى الثقب في الحائط و الشق فى الثوب و غيره، و هو في الأصل مصدر خرقته إذا قطعته و مزقته، يكون بمعنى القفر و الأرض الواسعة تتخرّق فيها الرياح أى تهب و تشتدّ.

بایده: با قدرتش؛ در قرآن «ذا الأيد» به معنای صاحب قدرت آمده است و در خطبه بالا به همین معناست.

و به دست قدرت خود در عرصه ،فضا آسمان ها را از اضطراب حفظ کرد و فرمان داد که تسلیم دستورات او باشند.


1) رَصَد: نگهبان در اصل به معنای مصدری دارد و به معنای آمادگی برای مراقبت از چیزی است و بر فاعل نیز اطلاق می شود و در مفرد و جمع هر دو به کار می رود جمع آن راصد است؛ جمع راصد کخدم و خادم او اسم جمع و يكون مصدرا كالرّصد بالفتح، والراصد هو القاعد على الطريق منتظرا لغيره للاستلاب أو المنع والمرصاد الطريق و المكان يرصد فيه العدوّ و ارصدت له اعددت. شُهُب: ستارگان؛ الشَّهَاب: شعله و روشنایی از آتشی افروخته از همان شعله ای که در جوّ و هوا رخ می دهد.

2) صافات، 8 تا 10

3) امسک: حفظ کرد؛ مسک و امساک به معنی گرفتن و نگاه داشتن است؛ تمسیک گرفتن و چنگ زدن است. بخل را از آن رو موجب امساک گویند که منع کردن و نگاه داشتن مال از دیگران است. تمورَ: مضطرب و سرگردان شود؛ از مادۀ «مور» در لغت به معانی مختلفی آمده؛ از جمله به معنای سریع و همچنین گرد و غباری که آن را باد به هر سو می برد. «مور» همان حرکت سریع و دورانی و توأم با اضطراب است؛ الموج و الاضطراب و الحركة.

نکته ها

این تعبیر هماهنگی روشنی با علم روز دارد که می گوید ستارگان آسمان و منظومه ها و مجموعه های آن تحت تأثیر نیروی جاذبه که متناسب با جرم آن هاست و نیروی دافعه که بر اثر حرکت و نیروی گریز از مرکز در آن ها پیدا می شود در مدارهای خود در حرکت اند؛ بی آن که تکیه بر جایی داشته باشند و کمترین انحرافی از مدار خود پیدا کنند. (1)

کنایه از کمال قدرت خداوند و تحقق خواسته هایش است. (2)

مقصود از «توقف» این نیست که میخ کوب شوند و هیچ حرکتی نداشته باشند؛ زیرا در این صورت در نظم جهان اختلال پیش می آید و شب و روز و هفته و ماه و... از بین می روند، پس مقصود از این که به آن ها دستور توقف ،داده این است که برای هرکدام مدار حرکتی را تعیین کرده و هر یک را در همان مدار قرار داده است و حرکت آن را در مدار خود تنظیم فرموده است.

مشابه

يَوْمَ تَمُورُ السَّماءُ مَوْراً (3)روزی که آسمان سخت در تب و تاب افتد. وَيُمْسِكَ السَّماءَ أَنْ تَقَعَ عَلَى الْأَرْضِ (4)و آسمان را نگاه می دارد تا [مبادا] بر زمین فرو افتد.

8. 5. آفرینش خورشید و ماه و ستارگان و شهاب ها

8. 5. 1. خورشید

وَ جَعَلَ شَمْسَها آيَةً مُبْصِرَةٌ لِنَهارِها (5) خداوند، خورشید را نشانه روشنی بخش روز قرار داد.

نکته

روشنگر بودن روز به این دلیل است که خورشید در تمام سال به حال خود ثابت است و نور می دهد و محو آیت شب به لحاظ حالات مختلفی است که برای ماه پیش می آید، گاهی ماه پیداست و نور می دهد و گاه مخفی است. تغییر و دگرگونی ماه آن قدر زیاد است که دو شب بر یک حال نبوده و هر شبی در منزلگاه خاصی است و زیادی و نقصان می پذیرد. (6)


1) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 3، ص 86.

2) در سایه سار نهج البلاغه، ج 2، ص301

3) طور، 9.

4) حج، 65

5) مُبْصِرَةً: روشنی بخش

6) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج 3، ص 417.

مشابه

هُوَ الَّذى جَعَلَ الشَّمْسَ ضِياءً وَ الْقَمَرَ نُورا (1)اوست کسی که خورشید را روشنایی بخشید و ماه را تابان کرد. وَ سَخَّرَ لَكُمُ اللَّيْلَ وَالنَّهارَ وَالشَّمْسَ وَالْقَمَرَ وَالنُّجُومُ مُسَخَّراتٌ بِأَمْرِه (2)و شب و روز و خورشید و ماه را برای شما رام گردانید و ستارگان به فرمان او مسخّر شده اند. وَالشَّمْسُ تَجْرِى لِمُسْتَقَرَّ لَها ذلِک تَقْدِيرُ الْعَزيزِ الْعَليم (3)و آفتاب به سوی قرارگاه خویش روان است این فرمان خدای پیروزمند و داناست.

8. 5. 2. ماه
اشاره

وَ قَمَرَها آيَةً مَمْحُوَّةً مِنْ لَيْلِها (4) و ماه را با نوری ملایم و کم رنگ نشانه شب قرار داد.

نکته

منظور از «ممحوه» (محو شده) همان کمرنگ بودن نور ماه، نسبت به نور خورشید است که خداوند این نور کمرنگ را برای کاستن مختصری از ظلمت شب قرار داده است. (5)

8. 5. 2. 1. ماه و خورشید و فلسفه وجودی آن ها

وَ أَجْراهُما فِي مَناقِلِ مَجْراهُما وَ قَدَّرَ سَيْرَهُما في مَدارِج دَرَجِهِما، لِيُمَيِّزَ بَيْنَ اللَّيْلِ وَالنَّهارِ بِهِما، وَلِيُعْلَمَ عَدَدُ السِّنينَ وَ الْحِسابُ بِمَقاديرِهِما (6)

سیر: راه رفتن

مدارج: جمع المدرج و هو المسلک.

يُمَيَّزَ: متمايز سازد؛ میز و تمییزه به معنی فصل و جدا کردن است؛ تمیز جدا شدن.

و آن دو را در مجرای معین خودشان به جریان انداخت و حرکتشان را در راهی که باید بپیمایند مقرر فرمود تا به واسطه رفت و آمدشان شب را از روز متمایز سازد و با گردش آن ها عدد سال ها


1) یونس، 5.

2) نحل، 12.

3) يس، 38

4) مَمْحُوَّة: محوشدنی؛ از ریشه محو به معنای محوشدنی چون در اکثر شب ها در قسمتی از شب در فضا دیده نمی شود.

5) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 3، ص 90.

6) مناقل: مسیر حرکت و انتقال آن ها؛ وسیله های نقل و انتقال؛ جمع «منقل» از مادهٔ «نقل» به معنای راه است؛ فی الأصل الطريق في الجبل مَجْراهما: مجرای آن مصدر میمی هست؛ از مادۀ جری به معنی روان شدن.

و حساب دانسته شود.

نکته ها

«مناقل» اسم مکان به معنای محل های انتقال است. خداوند خورشید و ماه را در جریانشان به حرکت درآورده است از این جمله استفاده می شود که خورشید هم حرکت دارد.

منظور از «مدارج» خورشید و ماه مدار دایره ای است که زمین به گرد خورشید می گردد و در 365 روز کامل می شود. در نظر ما زمینیان چنان به نظر می رسد که این دایره مربوط به حرکت خورشید به دور زمین است؛ در حالی که در واقع خورشید در مرکز قرار گرفته و زمین به دور آن می چرخد همان گونه که حرکت زمین به دور خود، که سبب پیدایش شب و روز است و در 24 ساعت کامل می شود در نظر ما به صورت حرکت خورشید به دور زمین احساس می شود. علت این گونه احساس این است که ما زمین را ثابت می پنداریم و تمام کواکب آسمان را به دور خود در حرکت می بینیم. ماه نیز حرکت انتقالی به دور زمین دارد که در 29 روز و چند ساعت کامل می شود و تغییر شکل ظاهر ماه در نظر ما به جهت همین حرکت دورانی به دور زمین است. (1)

مشابه

هُوَ الَّذِي جَعَلَ الشَّمْسَ ضِياءً وَالْقَمَرَ نُوراً وَ قَدَّرَهُ مَنازِلَ لِتَعْلَمُوا عَدَدَ السِّنينَ وَ الْحِساب (2)اوست کسی که خورشید را روشنایی بخشید و ماه را تابان کرد و برای آن منزل هایی معین کرد تا شماره سال ها و حساب را بدانید.

8. 5. 3. ستارگان

ثُمَّ عَلَّقَ فِي جَوْها فَلَكَهَا، وَ ناط بِها زِينَتَها مِنْ خَفِيّاتِ دَرارِيُّها، وَ مَصابيح كَواكِبِها (3)

ناطَ: آویخت به آن ربط داد؛ از مادۀ نوط» به معنای وابسته کردن چیزی به دیگری است.

دَراریَّ: درهای آن؛ جمع «دری» به معنای مروارید درشت است و «دری» به معنای ستاره نیز آمده است؛ به خاطر صفا و درخشندگی آن؛ الكواكب المضيئة جمع الدّرى بتثليث الدال نسبت إلى الدّر لبياضها، وعن الفراء الكوكب الدرى عند العرب عظيم المقدار.

سپس در فضای آسمان مدار و فلک آن را آفرید و با ستارگان دور از چشم و ستارگان درخشنده آن را بیاراست.

1) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 4، ص 99

2) يونس، 5.

3) عَلَّق: معلق و آویزان نگه داشت. فلک: مدار؛ مقصود آن مدارهایی است که خورشید و ماه و زمین و سایر ستارگان در آن حرکت می کنند.

نکته

تقسیم بندی ستارگان به کوچک و بزرگ یا ریز و درشت از دیدگاه ماست و گرنه بسیاری از این ستارگان کوچک، از نظر حجم فوق العاده بزرگ و حتی از خورشید که یکی از کواکب متوسط آسمان محسوب می شود بزرگترند اما به جهت بعد مسافت به چشم ما کوچک می آیند و به عکس ستارگان درشتی هستند مانند ستاره زهره که جزء سیارات منظومه شمسی هستند و به جهت نزدیک بودنشان درخشندگی فوق العاده ای دارند، در حالی که سیاره کوچکی است. (1)

مشابه

إِنَّا زَيَّنَّا السَّماءَ الدُّنْيا بِزِينَة الكواكب (2)ما آسمان این دنیا را به زیور اختران آراستیم. وَ زَيَّنَّا السَّماءَ الدُّنْيا بِمَصابیح (3)و آسمانِ [این] دنیا را به چراغ ها آذین کردیم.

8. 5. 4. شهاب ها و نقش آن ها در آسمان

وَ رَمى مُسْتَرِقِى السَّمْع بِثَواقِبِ شُهُبِها (4)

و آنان را که خواستند اسرار آسمان ها را دزدانه دریابند با شهاب های نافذ هدف قرار داد.

8. 5. 5. رام کردن ستارگان

وَ أَجْراها عَلَى أَذْلَالِ تَسْخيرها (5) و ستارگان را در حالات گوناگون رام و مسخّر خویش به جریان انداخت.

نکته ها

خداوند اجرام آسمانی را به نحو آرامی به حرکت درآورده است و همه آن ها در مسیر حق اند و از فرمان او تخلف و نافرمانی نمی کنند.

منظو از «اذلال» راه است و منظور از سائر» در عبارت بعد) هر جرم آسمانی است که دور سیاره ای می چرخد. (6)


1) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 3، ص92.

2) صافات، 6.

3) فصلت، 12.

4) مُسْتَرقی: دزدانه؛ «مسترق» به معنای دزد و رباینده است و استراق سمع» به معنای استماع سخن دیگری، به طور مخفیانه و دزدکی است؛ المستمع مختفيا، وفي النسخ مسترقى السمع بصيغة الجمع. شُهب: ستاره ها.

5) اِذْلالِ: رام شدن؛ جمع ذل» به معنای مجرا و مسیر است؛ بفتح الالف و الذال المعجمة جمع الذلّ بالكسر.

6) در سایه سار نهج البلاغه، ج 2، ص303.

8. 6. حالات ستارگان

8. 6. 1. ثابت و متحرک

مِنْ ثَباتِ ثابِتِها وَ مَسيرِ سَائِرِها برخی ثابت و برخی در حرکت اند.

نکته ها

«من» بیانیه است برای جملهٔ قبل یعنی مسخر کردن به این است که ستارگان ثابت و بدون حرکت همه تحت اختیار و قدرت حق اند و همه تحت قدرت خداوند اداره می شوند. ستارگان ثابت و سیار ستارگان ثابت مجموعه هایی هستند که وضع خود را در آسمان تغییر نمی دهند؛ از یک طرف طلوع می کنند و در طرف دیگر غروب، بی آن که تغییری در فواصل آن ها دیده شود ستارگان سیار چند ستاره هستند که در مجموعه منظومه شمسی گرد آفتاب می گردند و چون فاصله آن ها با گره زمین نسبت به اجرام آسمانی، بسیار کم است، حرکات آن ها در آسمان کاملاً معلوم است و دائماً محل خود را نسبت به ما تغییر می دهند.

8. 6. 2. بالا و پایین بودن ستارگان

وَ هُبُوطِها وَ صُعُودِها برخی بالا و برخی پایین می روند.

نکته ها

مقصود حضرت بلندی و پستی ستارگان است؛ یعنی همان گونه که زمین پستی و بلندی دارد، آسمان و سایر ستارگان متحرک هم پستی و بلندی دارند وقتی ستاره ای در مسیر خود به گودی برسد فاصله اش با ستاره ثابت دیگری که نزدیک آن است بیشتر می شود و وقتی که به اوج برسد فاصله اش با همان ستاره کمتر می شود. در واقع حرکت زمین به دور خورسید در مداری که برای آن تعیین شده به این نحو است که وقتی زمین به گردش انتقالی خود به نقطه حضیض و به تعبیر حضرت «هبوط» می رسد، فاصله اش با خورشید زیاد می شود و وقتی به نقطه اوج و به تعبیر حضرت صعود می رسد، فاصله اش با خورشید کم می شود؛ بنابراین هر یک از ستارگان سیار و متحرک مداری دارند که دارای پستی و بلندی هستند و این ستارگان در هر حال تحت قدرت خداوند هستند.

حالات ستارگان: برای ستارگان و كواكب حالات «هبوط» و «صعود» وجود دارد. یعنی چنان به نظر می رسد که یک ستاره یا یک مجموعه به طرف بالا حرکت می کند که نامش صعود است و گاه به پایین حرکت می کند که نامش هبوط است. روشن ترین مثال آن خورشید است که از اول زمستان شروع به اوج گیری در مدار خود می کند و هر روز

در محل بالاتری در آسمان دیده می شود تا اول تابستان که به نهایت اوج خود می رسد و کاملاً در آسمان بالا دیده می شود و گاه درست بالای سر و سپس از آغاز تابستان هبوط آن شروع می شود و در اول زمستان به پایینترین نقطه در افق می رسد. (1)

8. 6. 3. سعد و نحس ستارگان

وَ نُحُوسِها وَ سُعُودِها برخی نحس و برخی سعد هستند.


1) وسائل الشيعه، ج 12، ص 104.

ثُمَّ خَلَقَ سُبْحَانَهُ لِإِسْكَانِ سَمَاوَاتِهِ وَ عِمَارَةِ الصَّفِيحَ الْأَعْلَى مِنْ مَلَكُوتِهِ خَلْقاً بَدِيعاً مِنْ مَلَائِكَتِهِ وَ مَلَأَ بِهِمْ فُرُوجَ فِجَاجِهَا وَ حَشَا بِهِمْ فُتُوقَ أَجْوَائِهَا وَبَيْنَ فَجَوَاتِ تِلْكَ الْفُرُوجِ زَجَلُ الْمُسَبِّحِينَ مِنْهُمْ فِى حَظَائِرِ الْقُدْسِ وَسُتْرَاتِ الْحُجُبِ وَسُرَادِقَاتِ الْمَجْدِ وَ وَرَاءَ ذَلِكَ الرَّجِيج الَّذِى تَسْتَكَ مِنْهُ الْأَسْمَاعُ سُبْحَاثَ نُورٍ تَرْدَعُ الْأَبْصَارَ عَنْ بُلُوغِهَا فَتَقِفُ خَاسَئَةً عَلَى حُدُودِهَا. وَ أَنْشَأَهُمْ عَلَى صُوَرٍ مُخْتَلِفَاتٍ وَ أَقْدَارٍ مُتَفَاوِتَاتٍ أُولِى أَجْنِحَةٍ تُسَبِّحُ جَلَالَ عِزَّتِهِ لَا يَنْتَحِلُونَ مَا ظَهَرَ فِي الْخَلْقِ مِنْ صُنْعِهِ وَ لَا يَدَّعُونَ أَنَّهُمْ يَخْلُقُونَ شَيْئاً مَعَهُ مِمَّا انْفَرَدَ بِهِ بَلْ عِبَادٌ مُكْرَمُونَ لا يَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ وَ هُمْ بِأَمْرِهِ يَعْمَلُونَ جَعَلَهُمُ اللَّهُ فِيمَا هُنَالِكَ أَهْلَ الْأَمَانَةِ عَلَى وَحْيِهِ وَ حَمَّلَهُمْ إِلَى الْمُرْسَلِينَ وَدَائِعَ أَمْرِهِ وَ نَهْيِهِ وَ عَصَمَهُمْ مِنْ رَيْبِ الشُّبُهَاتِ فَمَا مِنْهُمْ زَائِغٌ عَنْ سَبِيلِ مَرْضَاتِهِ وَ أَمَدَّهُمْ بِفَوَائِدِ الْمَعُونَةِ وَ أَشْعَرَ قُلُوبَهُمْ تَوَاضُعَ إِخْبَاتِ السَّكِينَةِ وَفَتَحَ لَهُمْ أَبْوَاباً ذُلُلًا إِلَى تَمَاجِيدِهِ وَ نَصَبَ لَهُمْ مَنَاراً وَاضِحَةً عَلَى أَعْلَامِ تَوْحِيدِهِ لَمْ تُثْقِلْهُمْ مُؤْصِرَاتُ الْآثَامِ وَ لَمْ تَرْتَحِلْهُمْ عُقَبُ اللَّيَالِي وَالْأَيَّامِ وَ لَمْ تَرْمِ الشُّكُوكُ بِنَوَازِعِهَا عَزِيمَةَ إِيمَانِهِمْ وَ لَمْ تَعْتَرِكِ الظُّنُونُ عَلَى مَعَاقِدِ يَقِينِهِمْ وَلَا قَدَحَتْ قَادِحَةُ الْإِحَنِ فِيمَا بَيْنَهُمْ وَ لَا سَلَبَتْهُمُ الْحَيْرَةُ مَا لَاقَ مِنْ مَعْرِفَتِهِ بِضَمَائِرِهِمْ وَ مَا سَكَنَ مِنْ عَظَمَتِهِ وَ هَيْبَةِ جَلَالَتِهِ فِي أَثْنَاءِ صُدُورِهِمْ وَ لَمْ تَطْمَعْ فِيهِمُ الْوَسَاوِسُ فَتَقْتَرِعَ بِرَيْنِهَا عَلَى فِكْرِهِمْ وَ مِنْهُمْ مَنْ هُوَ فِي خَلْقِ الْغَمَامِ الدُّلْحِ وَ فِى عِظَمِ الْجِبَالِ الشَّمَّحَ وَ فِي قَتْرَةِ الظَّلَامِ الْأَيْهَمِ.

9. آفرینش فرشتگان و ویژگی های آنان

9. 1. فرشتگان آبادی آسمان ها

ثُمَّ خَلَقَ سُبْحانَهُ لِإِسْكَانِ سَماواتِهِ وَ عِمارَةِ الصَّفيحَ الأَعْلَى مِنْ مَلَكُوتِهِ خَلْقاً بَدِيعاً مِنْ مَلائِكته (1)


1) عِمارَةِ آبادی؛ المنزل جعله أهلا ضدّ الخراب الذى لا أهل له يقال عمره الله منزلك عمارة و أعمره جعله أهلا. صفيح: لوح؛ صفحه آسمان؛ از مادۀ «صفح» در اصل به معنای انبساط و گسترش و عریض بودن چیزی است؛ بنابراین «صفیح» به معنای صحنه های گسترده و وسیع می آید و الصفيح الاعلی» به معنای آسمان های گسترده بالاست. این ماده گاه به معنای گذشت کردن نیز به کار می رود؛ زیرا از سخت گیری نکردن و شرح صدر نسبت به شخص یا چیزی حکایت می کند؛ السماء و وجه كلّ شيء عريض قاله في القاموس، ووصفه بالأعلى بالنسبة إلى الأرض لأنه الصفيح الأسفل، فما في شرح المعتزلى من تفسيره بسطح الفلك الأعظم ليس بشيء بل مخالف لكلام الامام عليه السّلام مضافا إلى مخالفته لتفسير أهل اللغة إذ كلامه هنا و في الخطبة الأولى صريح في عدم اختصاص مسكن الملائكة بالفلك الأعظم، حيث قال ثمة: ثم فتق ما بين السماوات العلى فملأهنّ أطوارا من ملائكته وذكر هنا أنه تعالى ملأ بهم فروج فجاجها و حشابهم فتوق أجوائها.

خداوند سبحان برای سکونت در آسمان ها و آباد ساختن آن (با عبادت و نیایش) در سپس بالاترین صفحه ملکوت خود مخلوقاتی بدیع از فرشتگان آفرید.

نکته

«سُبْحانَهُ»: مفعول مطلق تأکیدی است که فعل آن محذوف و در اصل «سبّحت سبحانه» بوده است؛ یعنی تسبیح کردم خداوند را تسبیح کردنی که مناسب با شأن و مقام اوست.

9. 2. فرشتگان در فضای آسمان

وَ مَلاَ بِهِمْ فُرُوجَ فِجاجِها وَ حَشَا بِهِمْ فُتُوقَ أَجْوائِها (1)

حشا: پر کرد؛ الوسادة بالقطن جعلتها مملوّة منه.

فتوق: جاهای خالی آسمان؛ جمع فتق» به معنای شکاف در چیزی یا فاصله میان دو چیز است و فرق آن با «فروج» که جمع فرج و به معنای شکاف است، شاید از این نظر است که فتق گستردگی بیشتری دارد و همچنین ممکن است «فتق» اشاره به جایی باشد که دو بخش چیزی از هم جدا شود در حالی که «فرج» تنها به معنای شکاف در چیزی است بی آن که از هم جدا گردد.

أجوائها: جوها؛ جمع «جو» به معنای هوا یا به معنای فاصله میان زمین و آسمان است؛ الهواء.

تمام فواصل آسمان را با آن ها پر کرد و فضای میان آن را از وجود فرشتگان مالامال ساخت

نکته ها

کلمات «فجاج» و «فروج» اشاره به تباین و اختلافی است که میان اجزای فلک وجود داشته و در عین حال به دلیل وجود فرشتگان که نظم بخشنده به آن هستند منظم شده است. (2)

پر شدن شکاف های فلک به وسیلهٔ فرشتگان کنایه از نظامی است که از برکت وجود آن ها حاصل شده و خداوند تدبیر کار فلک را به عهده فرشتگان قرار داده است. (3)

9. 3. طنين تسبیح فرشتگان

وَ بَيْنَ فَجَواتِ تِلْكَ الْفُرُوجِ زَجَلُ الْمُسَبِّحِينَ مِنْهُمْ فى حَظَائِرِ القُدُسِ، وَسُتُراتِ الْحُجْبِ


1) فُرُوجَ: گشادگی ها. فجاجها: راه ها؛ اقلیم ها جمع فَجَّ به معنای راه وسیع بین دو کوه؛ بكسر الفاء جمع فج بفتحها.

2) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج 3، ص428.

3) همان.

وَ سُرادِقَاتِ الْمَجْدِ (1)

الْمُسَبِّحین: تسبیح کنندگان؛ از مادۀ سَبَّحَ؛ سبیح تنزیه خدا از هر بدی؛ تسبیحاً: دعا کرد، نماز خواند. حظائر محیط ؛ جمع حظیره» به معنای منطقه ممنوعه است؛ در اصل به معنای جایی است که برای شب حیوانات ساخته می شود؛ بالحاء المهملة والظاء المعجمة الموضع الذى يحاط عليه لتأوى إليه الابل والغنم وغيرهما ليقيها من الحر والبرد. القُدُسِ: پاک؛ پاکی.

سُتُراتِ: پوشش ها پرده ها؛ جمع شتره. سُتُراتِ الحُجُب به جایی گفته می شود که محجو و پوشیده است؛ بضمتين جمع سترة بالضم و هو ما يستتر به كالستارة. سُرادِقات سراپرده ها؛ جمع «سرادق» به معنای سراپرده و خیمه عظیم و باشکوه است؛ اصل آن به معنای چادری است که روی حیاط منزل کشیده می شود؛ الذي يمدّ فوق صحن البيت و البيت من الكرسف.

هم اکنون صدای تسبیح آن ها فضای آسمان ها را پر کرده؛ در بارگاه قدس، درون پرده های حجاب و صحنه های مجد و عظمت پروردگار طنین انداز است.

9. 4. رتبه فرشتگان

وَ وَراءَ ذلِكَ الرَّجيج الَّذِى تَسْتَكُ مِنْهُ الْأَسْمَاعُ سُبُحاتُ نُورٍ تَرْدَعُ الْأَبْصَارَ عَنْ بُلُوغِها، فَتَقِفُ حَاسِئَةً عَلَى خَدُودِها (2)

سُبُحاتُ: پرده ها؛ تشعشعات جمع «سبحه» به معنای نور و عظمت است و اضافه آن به «نور» در جمله بالا اضافه بیانیه است؛ بضمتين النور والبهاء و الجلال و العظمة وقيل: سبحات الوجه محاسنه لأنك إذا رأيت الوجه الحسن قلت سبحان الله تعجبا.

تَرْدَعُ: باز می دارد؛ کمنعه کفه ورده.

خاسِئَةً: محروم و رانده شده؛ از مادۀ «خسا» به معنای طرد کردن توأم با تحقیر است؛ البصر كلّ من باب منع و الخاسئ من الكلاب و نحوها المبعد الذى لا يترك أن يدنو من الناس.

و در پس آن فریادها که گوش ها را کر می کند طبقاتی از نور است که دیدگان از رؤیت آن بازداشته شوند و به ناچار در محدودۀ آن نور متحیر و ناتوان بایستند.


1) فَجَواتِ: فاصله ها و فضاهای خالی؛ جمع «فجوه» به معنای محل وسیع و گشاده است و به معنای فراخی و گشادگی میان دو چیز نیز آمده است و در داستان اصحاب کهف در قرآن کریم اشاره است به محل وسیع غار اصحاب كهف «وَهُمْ فِى فَجْوَةٍ مِنْه»؛ جمع فجوة و هى الفرجة و الموضع المتسع بين الشيئين. فروج: شکاف ها؛ الفَرْج و الفُرْجَه شکافتگی میان دو چیز مثل شکاف دیوار و فاصله میان دو پا. رجل: سر و صدا آواز و فریاد؛ از مادۀ زجل در اصل به معنای برداشتن و پرتاب کردن چیزی است؛ محرکة رفع الصوت مصدر زجل كفرح.

2) الرجيج: اضطراب؛ از مادۀ «رَجَج» به معنای حرکت دادن شدید یا زلزله است. «رجيج البحر» به معنای اضطراب و طوفان دریاست الزلزلة والاضطراب و منه رجيج البحر. تَسْتَک: کر می شود؛ از مادۀ «سک» در اصل به معنای حفر کردن است و در جمله بالا اشاره به صداهای شدیدی است که گویی گوش را سوراخ می کند؛ این واژه به معنای کر شدن نیز آمده است؛ المسامع ضاقت و صمت.

نکته ها

کنایه از آن است که آدمیان نمی توانند فرشتگان را ببینند و هرکس به جز پیامبران ادعای دیدن آن ها را می کند دروغ می گوید. (1)

مفهوم این عبارت «فَتَقِفُ خاسِئَةً عَلی حُدُودِها» آن نیست که خداوند متعال، محلی در آسمان ها دارد که با انوار فوق العاده شدید، از هر سو احاطه شده است، بلکه منظور این است که مراکز مقدسی در جهان هستی وجود دارد که حتی فرشتگان از مشاهده آن عاجزند. (2)

لفظ «رجیج» کنایه از نهایت عبادت فرشتگان است. (3)

9. 5. صور مختلف فرشتگان

وَ أَنْشَأَهُمْ عَلَى صُوَرٍ مُخْتَلِفاتٍ، وَ اَقْدارٍ مُتَفَاوِتَاتٍ أولى أَجْنِحَةٍ تُسَبِّحُ جَلالَ عِزَّتِهِ (4)ملائکه را به صورت های گوناگون و اندازه های مختلف دارای بال و پر آفرید که جلال عزت حق را تسبیح می گویند.

نکته ها

تعدد بال فرشتگان کنایه از تفاوت ادراک آن ها از جلال خدا و دانش متفاوتی است که لزوماً هر یک از آن ها از خداوند دارند؛ به همین دلیل امام علیه السلام داشتن بال را موجب تسبیح و تنزیه خداوند دانسته است. (5)

«أولى أَجْنِحَة»: بال وسیله حرکت است ملائکه موجوداتی صاحب جسم هستند که برای حرکت احتیاج به وسیلهٔ حرکت دارند و چون حرکت آن ها در فضاست، بنابراین باید وسیلهٔ حرکت آن ها بال باشد که به فراخور حال آن ها دو یا چند بال دارند.


1) در سایه سار نهج البلاغه، ج 2، ص311.

2) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 3، ص101.

3) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج 3، ص 429.

4) تعبیر «تسبح جلال عزته» ممکن است اشاره به تسبیح فرشتگان در برابر جلال و عزت خداوند باشد و انتخاب صیغه مؤنث به خاطر مفهوم جمعی آن هاست. تُسَبِّحُ: تسبیح می گویند؛ من التسبيح و في بعض النسخ تسبح من السباحة و في هذه النسخة.

5) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج3، ص429.

مشابه

الْحَمْدُ لِلَّهِ فَاطِرِ السَّماواتِ وَالْأَرْضِ جَاعِلِ الْمَلائِكَةِ رُسُلاً أُولِى أَجْنِحَةٍ مَثْنى وَثُلاثَ وَرُبَاعَ يَزِيدُ فِي الْخَلْقِ مَا يَشَاءُ إِنَّ اللَّهَ عَلى كُلِّ شَيْءٍ قَدیر (1)سپاس خدای را که پدیدآورنده آسمان و زمین است [و] فرشتگان را که دارای بالهای دوگانه و سه گانه و چهارگانه اند، پیام آورنده قرار داده است در ،آفرینش هر چه بخواهد می افزاید زیرا خدا بر هر چیزی تواناست. وَ إِنْ مِنْ شَيْءٍ إِلا يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ وَ لَكنْ لا تَفْقَهُونَ تَسْبيحَهُمْ إِنَّهُ كَانَ حَلِيماً غَفُوراً (2)و هیچ چیز نیست مگر این که در حال ستایش تسبیح او می گوید ولی شما تسبیح آن ها را در نمی یابید به راستی که او همواره بردبار [و] آمرزنده است.

9. 6. بی ادعا در اسرار آفرینش

لا يَنْتَحِلُونَ ما ظَهَرَ فِي الْخَلْقِ مِنْ صُنْعِهِ (3) آن ها هرگز اسرار شگفت انگیز آفرینش مخلوقات را به خود نسبت نمی دهند.

9. 7. بی ادعا در امر آفرینش

وَلا يَدَّعُونَ أَنَّهُمْ يَخْلُقُونَ شَيْئاً مِمَّا انْفَرَدَ بِهِ بَلْ عِبادُ مُكْرَمُونَ لا يَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ وَ بِأَمْرِهِ يَعْمَلُونَ (4) و هیچ گاه ادعا نمی کنند که در آفرینش چیزی با او شرکت هستند بلکه آنان بنده هایی گرامی اند که در گفتار بر خداوند پیشی نمی گیرند و به فرمان خدا عمل می کنند.

نکته

فرشتگان بنده خدا هستند و خود را خالق و مبدع نمی دانند و آن چه انجام می دهند در مسیر بندگی خداوند است.

9. 8. امنای وحی

جَعَلَهُمْ اللَّهُ فيما هُنالِكَ أَهْلَ الْأَمَانَةِ عَلَى وَحْيِهِ خداوند ملائکه را در آن عالم امین وحی قرار داد.


1) فاطر، 1.

2) اسراء، 44.

3) لاينتَحِلُونَ: به خود نسبت نمی دهند؛ ادعا نمی کنند؛ از ماده «انتحال» به معنای ادعا کردن چیزی به نفع خویش است در حالی که تعلق به دیگری دارد؛ الشيء إذا ادّعاه لنفسه و هو لغيره.

4) انبیا، 26.

9. 9. امین امر و نهی خداوند

وَحَمَّلَهُمْ إِلَى الْمُرْسَلِينَ وَدائِعَ أَمْرِهِ وَ نَهْيِهِ و به وسیله آنان امانات امر و نهیش را به جانب پیامبران روانه کرد.

مشابه

اللهُ يَصْطَفى مِنَ الْمَلائِكَةِ رُسُلاً (1)خدا از میان فرشتگان رسولانی بر می گزیند. وَ مِنْهُمْ أُمَنَاءُ عَلَى وَحْيِهِ وَ أَلْسِنَةُ إِلَى رُسُلِهِ (2)و برخی امین وحی خداوند و زبان گویا به سوی پیامبران هستند.

9. 10 مصون از هر شبهه

وَ عَصَمَهُمْ مِنْ رَيْبِ الشَّبُهَاتِ، فَما مِنْهُمْ رَائِعٌ عَنْ سَبِيلِ مَرْضاتِهِ (3)

و آنان را از تردید در شبهات مصونیت داد؛ بنابراین از ایشان کسی نیست که از راه رضای خدا منحرف شود.

نکته

منشأ تمام شک و شبهه ها و انحراف از راه خدا درگیری نفس امّاره با عقل است؛ چون فرشتگان از نفس فرمان دهنده به بدی، پاک و مبرا هستند. بنابراین معصوم اند و از پیروی نفس و فرمانبرداری آن و انحراف از راه حق به راه باطل ممنوع می باشند. (4)

9. 11. بهره مند از معنویت

وَ أَمَدَّهُمْ بِفَوائِدِ الْمَعُونَةِ (5)

آنان را از یاری خویش بهره مند ساخته است.

نکته

خداوند ملائکه را با کمک هایی که خیلی مفید است کمک فرموده و مقصود حضرت این است که ملائکه برای خود مستقل نیستند و اگر بخواهند عبادت خدا را انجام دهند


1) حج، 75

2) نهج البلاغه، خطبه 1.

3) عَصَمَ: مصونیت داد؛ از ریشه عصم به معنای امساک و حفظ؛ عصمت به معنی منع است «عَصَمَهُ الطَّعامُ» یعنی طعام او را از گرسنگی مانع شد؛ استعصام امتناع یعنی طلب آن چه خویش را با آن حفظ کند. زائغ: منحرف؛ از ماده «زیغ» به معنای عدول از حق و انحراف و تمایل به سوی دیگر است؛ العدول عن الحق.

4) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج3، ص431.

5) اَمَدَّ: کمک کرد. الْمَعُونَةِ: او را یاری کرد؛ از مادۀ عَون به معنای یاری؛ «عاوَنَ مُعَاوَنَةً و عِوَاناً »: او را یاری و مساعدت کرد. «اسْتَعَانَ اسْتِعَانَةً»: از فلانی یاری و مساعدت خواست؛ فأعانني وقد يتعدّى بنفسه فيقال استعنته فأعانني والاسم منه العون و المعانة و المعونة بفتح الميم وضم الواو على وزن مكرمة و بضم العين أيضا و اتباع الواو على وزن مقولة.

یا در کارهایی که به آن ها محوّل شده موفق باشند باید از پشتیبانی و کمک خداوند برخوردار باشند.

9. 12. قلوب خاشعانه فرشتگان

وَ أَشْعَرَ قُلُوبَهُمْ تَواضُعَ إِخْبَاتِ السَّكِينَةِ (1)

السَّكينة: آرامش؛ الوقار و الطمأنينة و المهابة.

قلب آنان را با تواضع و خشوع و سکینه و آرامش قرین ساخته است.

9. 13. گشودن درهای مدح به روی فرشتگان

وَ فَتَحَ لَهُمْ أَبْواباً ذُلُلاً إِلَى تَمَاجِيدِهِ (2)

و درهای سهل و آسانی را برای مدح و تمجید (و نیایش) خویش به روی آن ها گشوده است.

نکته ها

مقصود از «ابواب ذلل» معارفی است که به وسیله آن ها خداوند چنان که شایسته است تمجید و ستایش می شود. این معارف الهیه برای فرشتگان وسیله هایی در جهت تنزیه و تعظیم پروردگار می باشند. (3)

مقصود از این عبارت این است که ملائکه به راحتی به عبادت خدا مشغول اند و این بر خلاف طبع بشر است؛ یعنی بشر دوست دارد که آزاد باشد و به این سادگی حاضر نیست که به عبادت خدا بپردازد و درهای ستایش به راحتی بر روی بشر باز نیست و به همین جهت هم در قیامت مقام مؤمنین بالاتر از ملائکه است.

9. 14. موحدان حقیقی

وَ نَصَبَ لَهُمْ مَناراً واضِحَةً عَلَى أَعْلَامِ تَوْحِيدِهِ (4)

و برای آن ها نشانه های روشن قرار داد تا به توحید او بال گشایند.


1) اَشْعَرَ: پوشش داد؛ قلوبهم من شعرت بالشيء شعورا من باب قعد علمت وقيل مأخوذ من الشعار و هو ما يلبس تحت الدثار أى الزم قلوبهم تشبيها بلزوم الشعار للبدن. احباتِ: خضوع و خشوع و تواضع الرجل خضع لله و خشع قلبه.

2) ذُلُلاً: هموار شده ها؛ جمع «ذلول» به معنای رام و تسلیم و سهل و آسان است؛ بضمتين جمع الذلول و هو ضد الصعب. تماجيد: تمجیدها؛ ستایش ها؛ جمع «تمجید» به معنای بیان مجد و شرافت و جلالت شخصی است؛ تمجیدا عظمه و أثنا عليه و الجمع للدلالة على الأنواع.

3) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج 3، ص 432

4) مناراً: مناره ها؛ علامت؛ راهنمایی پرچم که در مرز کشور برافراشته است و برای نشانه دو مرز است؛ المَنَارَة: جای روشنایی و نور از این جمله است مناره کشتی و فانوس دریایی؛ المُنَاوَرَه وسیله ای برای رسیدن به هدف معینی. اعلام: نشانه های راه؛ جمع علم.

نکته

خداوند دلیل های واضح و روشنی بر نشانه های توحید خود برای ملائکه قرار داده است. اگر بشر بخواهد به توحید و یگانگی خداوند برسد مطالعه زیادی لازم دارد ولی یگانگی خداوند برای ملائکه خیلی روشن است؛ زیرا با مشاهده، علم به توحید و یگانگی خداوند دارند.

9. 15. اهل گناه نبودن فرشتگان

لَمْ تُثْقِلْهُمْ مُوصِراتُ الأَثامِ (1)

سنگینی گناهان هرگز آنان را ناتوان و درمانده نساخته است.

نکته

اشاره به این که معمولاً گناه انسان را در مسیر اطاعت خدا سنگین بار و ناتوان می سازد و از آن جا که فرشتگان هرگز مرتکب اشتباه نمی شوند سبک بارند و برای اطاعت آماده اند. (2)

9. 16. رها از گذر زمان

وَلَمْ تَرْتَحِلْهُمْ عُقَبُ اللَّيالي وَ الأَيَّامِ (3)

رفت و آمد شب و روز، آن ها را به سوی مرگ کوچ نداده است.

نکته

مقصود این است که رفت و آمد شب و روز بر ملائکه اثر نمی گذارد. ملائکه با بشر فرق دارند. طبع بشر این گونه است که گذشت زمان بر او اثر می گذارد و او را پیر کند در حالی که ملائکه این طور نیستند.

9. 17. دور از شک و تردید

وَلَمْ تَرْمِ الشكوك بِنَوازِعِها عَزِيمَةَ إِيمَانِهِمْ (4)


1) ثُقل: سنگینی؛ ثقیل سنگین؛ أثقال جمع ثقل است و آن چیزی است که حملش سنگین است؛ مثقال: چیزی است که با آن وزن می کنند مُوصِراتُ: سنگین کننده ها؛ از مادۀ «إصر» به معنای نگهداری و محبوس ساختن است؛ سپس به هر کار سنگینی که انسان را از فعالیت باز می دارد گفته شده است؛ الثقل

2) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 3، ص112.

3) لَمْ تَرْتَحِلْهُمْ: باز ننهاده به آن ها؛ از ریشه رحل به معنای ظرف (مثل خورجین و انبان) و بار سفر و کوچ؛ اصل آن چیزی است که برای کوچ آماده شود؛ رحلة به معنی کوچ و مسافرت است. عُقب: نوبت؛ جمع «عُقبه» اشاره به این که شب و روز به نوبت پشت سر یکدیگر رفت و آمد دارند؛ جمع العقبة كغرف و غرفة و هى النوبة و الليل والنهار يتعاقبان أى يتناوبان ويجيء كلّ منهما بعد الآخر.

4) نوازع: کمان های تیراندازی؛ جمع «نازعه» از مادۀ «نزع» به معنای از جا بر کندن یا کشیدن است و در عبارت بالا اشاره به تیرهاست که وقتی می خواهند آن را از کمان رها کنند باید بند کمان را با قوت به عقب بکشند؛ فی بعض النسخ بالعين المهملة من نزع في القوس إذا مدها و في بعضها بالغين المعجمة من نزغ الشيطان بين القوم أى أفسد.

تیرهای شک و تردید استواری ایمانشان را هدف نگرفته است.

نکته ها

منظور از «نوازع الشکوک» انگیزه پیدایش شک و تردید است و منظور از «عزیمه الایمان» پایداری بر ایمان با هر پیامدی که داشته باشد. (1)

منظور از کلمه «رمی» متحول شدن نفس فرمان دهنده به بدی و به دور انداختن وسوسه های فاسد نفسانی، به آرامش قلبی است. (2)

در این جمله حضرت «شکوک را به انسانی مسلح و کمان به دست تشبیه کرده که یقین انسان ها را هدف قرار داده است آنان معمولاً در معرض تهاجم قوه شهوت و غضب قرار می گیرند و تهاجم آن ها به یقین انسان ضربه می زند در حالی که ملائکه از این تهاجم در امان هستند.

9. 18. دور از ظن و گمان

وَلَمْ تَعْتَرِ الظُّنُونُ عَلَى مَعاقِدِ يَقِينِهِمْ﴾ (3)

مَعاقِدِ: محل گره و انعقاد يقين؛ جمع معقد.

و گمان ها بر پایگاه یقین آنان هجوم نیاورده است.

نکته

در این جمله «ظنون» به انسان هجوم برنده تشبیه شده است؛ یعنی گمان ها بر محل یقین ملائکه هجوم نمی برند ملائکه از هجوم شک و تردید و از ازدحام ظن و گمان و هر نیروی شیطانی دیگر محفوظ هستند.


1) در سایه سار نهج البلاغه، ج 2، ص312

2) همان.

3) لَم تَعْتَرکِ: هجوم نبرده و با هم درگیر نشده اند؛ از ماده «عرک» به معنای ازدحام است؛ الازدحام.

9. 19. دور از حسادت

هیچ

وَ لا قَدَحَتْ قادِحَةُ الإِحَنِ فيما بَيْنَهُمْ (1)

هیچ عاملی آتش کینه و حسد را در میان آن ها بر نیفروخته است.

نکته

عیب جویی و فتنه گری که بین افراد بشر است در میان ملائکه وجود ندارد.

9. 20. دور بودن از تحیر و سرگردانی

وَلا سَلَبَتْهُمُ الْحَيْرَةُ ما لاقَ مِنْ مَعْرِفَتِهِ بِضَمَائِرِهِمْ، وَ ما سَكَنَ مِنْ عَظَمَتِهِ وَ هَيْبَةِ جَلَالَتِهِ في أَثْنَاءِ صُدُورِهِمْ (2)

و حیرت ایمانی را که با باطن آنان پیوند خورده و هیبت و جلالی را که از حق در دل هایشان جای گرفته از آنان سلب ننموده است.

نکته ها

انسان این طور است که بر اثر دلایلی به چیزی یقین پیدا می کند و این یقین به دلش می چسبد اما بعد بر اثر شک و شبهه آن معرفت و یقینی را که در دل داشته از دست می دهد ولی ملائکه چنین نیستند که بر اثر شبهه یقین خود را از دست بدهند، بلکه اصلاً شیطان بر آن ها مسلط نمی شود تا بخواهد حیرت و شبهه را بر آنان مسلط کند و یقین را از آن ها بگیرد

«هیبت» کنایه از توجه داشتن به عظمت خداوند است و لفظ «صدر» کنایه از ذات فرشتگان است. (3)

«ما» در عبارت «ماسکن» موصوله است و «من» در عبارت «من عظمته» بیانیه است و ابهام «ما» را بر طرف می کند؛ عظمته بیان و تفیسر ماست؛ «هيبة جلالته عطف بر «عظمته» است؛ یعنی آن چیزی که در اعماق قلب های آنان از عظمت خدا و جلالت او ساکن شده با تحیّر از دلهای آن ها کنده نمی شود.


1) لا قَدَحَتْ: نیفروخته؛ تحریک و تشدید نکرده؛ قدح به معنی زدن است مثل زدن آهن به سنگ برای بیرون آمدن آتش؛ بالزند من باب منع أى رام الايراء به و هو استخراج النار. قادِحَةُ الإِحَنِ: شعله ورکننده کینه ها؛ الاحن جمع «احنه» به معنای حسد و کینه است؛ الرجل من باب تعب حقد و أضمر العداوة و الاحنة اسم منه والجمع احن كسدرة و سدر.

2) لاق: وصل شده؛ چسبیده و جا افتاده؛ الشّيء بغيره أى لزق و منه الليقة للصوق المداد بها. اثناء: در خلال در میان لابه لای جمع ثنی

3) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج3، ص434.

9. 21. در امان از وسوسه ها

وَلَمْ تَطْمَعْ فِيهِمُ الْوَساوِسُ فَتَقْتَرِعَ بِرَيْنِهَا عَلَى فِكَرِهِمْ (1)

وسوسه ها در وجود آن ها راه پیدا نکرده تا شک و تردید ناشی از آن بر فکرشان چیره شود.

نکته

منظور از «رین» غلبه یافتن شک هایی است که لازمه وسوسه هاست تا خرد فرشتگان را بپوشاند و چشم باطنشان را از کار بیندازد. (2)

9. 22. حضور و تدبیر فرشتگان در جهان

مِنْهُمْ مَنْ هُوَ فِي خَلْقِ الْغَمَامِ الدُّلَّحِ، وَفي عِظَمِ الْجِبالِ الشُّمَّخِ، وَ فِي قُتْرَةِ الظَّلامِ الأَيْهَمِ (3)

قترة: سیاهی؛ تاریکی؛ به معنای تنگی و ضیق و انضمام چیزی به چیزی است و از آن جا که تاریکی شدید چنین است که گویی بخش های تاریکی روی هم متراکم شده است این واژه درباره آن در جمله بالا به کار رفته است؛ بالضم بیت الصايد الذي يستتر به عند تصيده من خصّ و نحوه والجمع قتر مثل غرفة و غرف.

الايهم: شدید و گمراه کننده؛ در اصل به معنای شخص دیوانه و ناقص العقل است و به بیابانی که آب و آبادانی ندارد و به شبی که ستاره در آن دیده نمی شود نیز اطلاق می گردد و منظور از «الظلام الایهم» در جمله بالا تاریکی شدید است؛ الذى لا يهتدى فيه و منه فلاة يهماء.

گروهی از آن ها در درون ابرهای پر آب و بر فراز کوه های عظیم و مرتفع و در پوشش تاریکی های شدید قرار دارند.

نکته

این جمله به توصیف سه دسته از ملائکه می پردازد جمعی در میان ابرها و موکل باران هستند؛ برخی در میان کوه ها برای حفظ آن ها و نگهبانی از آن ها؛ گروه سوم در تاریکی ها برای راهنمایی مردمی که راه را گم کرده جا گرفته اند.


1) تَقْتَرعَ: بکوبد؛ قرعه بزند؛ از مادۀ «قرع» به معنای کوبیدن است؛ الضرب بالقرعة و الاختيار. رَین: چرک و زنگار؛ گاه در مورد حجاب هایی که بر فکر و قلب انسان می افتد اطلاق می شود و در جمله بالا به همین معناست؛ بالنون كما في بعض النسخ و هو الدنس و الطبع و الغطاء و ران ذنبه على قلبه رينا غلب، وفي بعضها بالباء الموحدة بمعنى الشك.

2) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج 3، ص 435

3) الْغَمامِ الدُّلَّح: ابرهای پرباران؛ جمع «دالح» از مادۀ «دلوح» به معنای ابرهای پرباران است؛ گویی به خاطر سنگینی آهسته حرکت می کنند؛ زیرا ریشه اصلی این لغت به معنای آهسته حرکت کردن و گام های کوتاه برداشتن است؛ جمع الغمامة؛ الدُّلَّح بالحاء المهملة جمع دالح كراكع و ركع يقاب سحاب دالح أى ثقيل بكثرة مائه. الشَّمَّخ: بلند و مرتفع؛ از مادۀ «شموخ» به معنای بلند و مرتفع شدن است؛ جمع «شامخ» و به همین مناسبت کوه های مرتفع را شامخ می گویند؛ بالخاء المعجمة جمع الشامخ و هو المرتفع العالى.

وَ مِنْهُمْ مَنْ قَدْ خَرَقَتْ أَقْدَامُهُمْ تُخُومَ الْأَرْضِ السُّفْلَى فَهِيَ كَرَايَاتٍ بِيضِ قَدْ نَفَذَتْ فِي مَخَارِقِ الْهَوَاءِ وَ تَحْتَهَا رِيحٌ هَفَافَةٌ تَحْبِسُهَا عَلَى حَيْثُ انْتَهَتْ مِنَ الْحُدُودِ الْمُتَنَاهِيَةِ قَدِ اسْتَفْرَغَتْهُمْ أَشْغَالُ عِبَادَتِهِ وَ وَصَلَتْ حَقَائِقُ الْإِيمَانِ بَيْنَهُمْ وَبَيْنَ مَعْرِفَتِهِ وَ قَطَعَهُمُ الْإِيقَانُ بِهِ إِلَى الْوَلَهِ إِلَيْهِ وَ لَمْ تُجَاوِزُ رَغَبَاتُهُمْ مَا عِنْدَهُ إِلَى مَا عِنْدَ غَيْرِهِ قَدْ ذَاقُوا حَلَاوَةَ مَعْرِفَتِهِ وَ شَرِبُوا بِالْكَأْسِ الرَّوِيَّةِ مِنْ مَحَبَّتِهِ وَتَمَكَّنَتْ مِنْ سُوَيْدَاءِ قُلُوبِهِمْ وَ شِيجَةُ خِيفَتِهِ فَحَنَوْا بِطُولِ الطَّاعَةِ اعْتِدَالَ ظُهُورِهِمْ وَ لَمْ يُنْفِدْ طُولُ الرَّغْبَةِ إِلَيْهِ مَادَّةَ تَضَرُّعِهِمْ وَ لَا أَطْلَقَ عَنْهُمْ عَظِيمُ الزُّلْفَةِ رِبَقَ خُشُوعِهِمْ وَ لَمْ يَتَوَلَّهُمُ الْإِعْجَابُ فَيَسْتَكْثِرُوا مَا سَلَفَ مِنْهُمْ وَ لَا تَرَكَتْ لَهُمُ اسْتِكَانَةُ الْإِجْلَالِ نَصِيباً فِي تَعْظِيمِ حَسَنَاتِهِمْ وَ لَمْ تَجْرِ الْفَتَرَاتُ فِيهِمْ عَلَى طُولِ دُءُ وبِهِمْ وَ لَمْ تَغِضْ رَغَبَاتُهُمْ فَيُخَالِفُوا عَنْ رَجَاءِ رَبِّهِمْ وَ لَمْ تَجِفَّ لِطُولِ الْمُنَاجَاةِ أَسَلَاتُ أَلْسِنَتِهِمْ وَلَا مَلَكَتْهُمُ الْأَشْغَالُ فَتَنْقَطِعَ بِهَمْسِ الْجُؤَارِ إِلَيْهِ أَصْوَاتُهُمْ وَ لَمْ تَخْتَلِفْ فِى مَقَاوِمِ الطَّاعَةِ مَنَاكِبُهُمْ وَ لَمْ يَثْنُوا إِلَى رَاحَةِ التَّقَصِيرِ أَمْرِهِ رِقَابَهُمْ. وَلَا تَعْدُو عَلَى عَزِيمَةِ جِدِّهِمْ بَلَادَةُ الْغَفَلَاتِ وَلَا تَنْتَضِلُّ فِي هِمَمِهِمْ خَدَائِعُ الشَّهَوَاتِ قَدِ اتَّخَذُوا ذَا الْعَرْشِ ذَخِيرَةً لِيَوْمٍ فَاقَتِهِمْ وَيَمَّمُوهُ عِنْدَ انْقِطَاعِ الْخَلْقِ إِلَى الْمَخْلُوقِينَ بِرَغْبَتِهِمْ لَا يَقْطَعُونَ أَمَدَ غَايَةِ عِبَادَتِهِ وَ لَا يَرْجِعُ بِهِمُ الاسْتِهْتَارُ بِلُزُومِ طَاعَتِهِ إِلَّا إِلَى مَوَادَّ مِنْ قُلُوبِهِمْ غَيْرِ مُنْقَطِعَةٍ مِنْ رَجَائِهِ وَ مَخَافَتِهِ لَمْ تَنْقَطِعْ أَسْبَابُ الشَّفَقَةِ مِنْهُمْ فَيَنُوا فِي جِدِّهِمْ وَلَمْ تَأْسِرْهُمُ الْأَطْمَاعُ فَيُؤْثِرُوا وَشِيكَ السَّعْيِ عَلَى اجْتِهَادِهِمْ لَمْ يَسْتَعْظِمُوا مَا مَضَى مِنْ أَعْمَالِهِمْ وَ لَوِ اسْتَعْظَمُوا ذَلِكَ لَنَسَخَ الرَّجَاءُ مِنْهُمْ شَفَقَاتِ وَجَلِهِمْ وَ لَمْ يَخْتَلِفُوا فِي رَبِّهِمْ بِاسْتِحْوَاذِ الشَّيْطَانِ عَلَيْهِمْ وَ لَمْ يُفَرِّقْهُمْ سُوءُ التَّقَاطِعِ وَ لَا تَوَلَّاهُمْ غِلَّ التَّحَاسُدِ وَلَا تَشَعْبَتْهُمْ مَصَارِفُ الرِّيَبِ وَ لَا اقْتَسَمَتْهُمْ أَخْيَافُ الْهِمَمِ فَهُمْ أَسَرَاءُ إِيمَانٍ لَمْ يَفُكَّهُمْ مِنْ رِبْقَتِهِ زَيْغٌ وَلَا عُدُولٌ وَ لَا وَنِّي وَ لَا فُتُورُ وَ لَيْسَ فِي أَطْبَاقِ السَّمَاءِ مَوْضِعُ إِهَابٍ إِلَّا وَ عَلَيْهِ مَلَكٌ سَاجِدٌ أَوْ سَاعِ حَافِدٌ يَزْدَادُونَ عَلَى طُولِ الطَّاعَةِ بِرَبِّهِمْ عِلْماً وَ تَزْدَادُ عِزَّةُ رَبِّهِمْ فِي قُلُوبِهِمْ عِظَماً.

9. 23. عظمت داشتن فرشتگان

وَ مِنْهُمْ مَنْ قَدْ خَرَقَتْ أَقْدَامُهُمْ تُخُومَ الأَرْضِ السُّفْلى، فَهِيَ كراياتٍ بيضٍ قَدْ نَفَذَتْ فِي

مَخارِقِ الْهَواءِ ، وَ تَحْتَها رِيحٌ هَفَافَةٌ تَحْبِسُها عَلى حَيْثُ انْتَهَتْ مِنَ الْحُدُودِ الْمُتَناهِيَةِ (1)

رايات بيض: پرچم های سفید

مَخارِقِ: محل پارگی؛ از مادۀ «خرق» به معنای پاره کردن و شکاف دادن و سوراخ نمودن است و مخارق هوا به معنای شکاف هایی است که در میان طبقات هوا به وجود می آید

هَفَّافَةٌ: نسيم؛ باد ملایم؛ از ماده «هف» به معنای سرعت در سیر است و «ریح «هفافه» به بادهایی گفته می شود که با سرعت در حرکت است و گاه گفته اند «هفافه» به معنای پاکیزه و ساکن ،است ولی این معنا چندان تناسبی با عبارت بالا ندارد و بعید نیست هر دو معنا را در یک مفهوم بتوان ادغام کرد و گفت منظور بادهای سریعی است که به صورت منظم در جریان است؛ طيبة ساكنة.

گروهی دیگر از آن ها قدم هایشان تا قعر زمین پایین رفته و قامت آن ها همچون پرچم های سفیدی دل هوا را شکافته و در زیر آن بادهایی است که با سرعت و نظم حرکت می کند و آن ها را در مرزهای معینی نگه می دارد.

نکته ها

مقصود از بادهایی که گام ها را در محدوده معینی نگاه می دارند، حکمت الهی است که به هر چیز آن چه سزاوار بوده، عطا فرموده و هر موجودی را در حد وجودی اش محدود کرده است. (2)

«فهی کرایات بیض... » . مقصود از این عبارت آن است که این ها لطافتی دارند و این طور نیست که از جایشان تکان بخورند بلکه پایشان محکم است؛ پس این ملائکه مانند پرچم های سفید و نورانی هستند که در پارگی های هوا فرو رفته باشند و در زیر آن باد وزنده و ثابتی وجود دارد که این ملائکه را نگه می دارد و هرکدام را در هرجایی که هستند، همان جا نگه می دارد.

مشابه

وَ مِنْهُمُ الثَّابِتَةُ فِي الْأَرَضِينَ السُّفْلَى أَقْدَامُهُمْ وَ الْمَارِقَةُ مِنَ السَّمَاءِ الْعُلْيَا أَعْنَاقُهُم (3)بعضی قدم هایی ثابت در قعر زمین ها و گردن هایی بالاتر از برترین آسمان و هیکل هایی از پهن دشت هستی گسترده تر و دوش هایی مناسب پایه های عرش هستند.


1) خَرَقَتْ: پاره کرده و فرو رفته است. تُخُومَ: حدود و انتهای هر چیز؛ جمع «تخم»، در اصل به معنای حد است و در اینجا «تخوم الارض» به معنای اعماق زمین است؛ الأرض بالضم حدودها و معالمها.

2) شرح نهج البلاغه ابن میثم ج 3 ص 436.

3) نهج البلاغه، خطبه 1.

تشبیه

مشَّبَه: فرشتگان

مشَّبَهٌ به: پرچم های سفید

وجه شَبَه: سفید بودن فرشتگان به این دلیل است که رنگ سفید از کدر بودن و سیاهی به دور است؛ چنان که دانش فرشتگان از آلودگی و تیرگی باطل و تاریکی های شبهه به دور است.

استعاره

مستعار: لفظ اقدام

مستعارله: دانش فرشتگان

مستعار منه: اقدام

جامع: لفظ «اقدام» استعاره از دانش فرشتگان است که بر تمام زمین پایین واطراف آن احاطه دارد وجه شباهت علوم با اقدام این است که علوم مورد علم یعنی معلوم را در می نوردد و در آن جاری می شود و به نهایت آن می رسد؛ چنان که اقدام طی طریق می کنند و به نهایت و مقصد حرکت می رسند.

9. 24. اشتغال به عبادت

قَدِ اسْتَفْرَغَتْهُمْ أَشْعَالُ عِبادَتِهِ (1) اشتغال به عبادت پروردگار تمام وجود آن ها را پر کرده است.

9. 25. حقیقت ایمان فرشتگان

وَ وَصَلَتْ حَقائِقُ الأيمان بَيْنَهُمْ وَبَيْنَ مَعْرِفَتِهِ﴾ (2)

و حقیقت ایمان، میان آنان و معرفت او پیوند داده است.

نکته

ملائکه همیشه به عبادت خداوند مشغول اند و ایمان واقعی آن ها موجب شده تا به معرفت واقعی خداوند برسند و به عبارت دیگر آن ها به وسیله ایمان واقعی به خداوند رسیده اند.


1) اسْتَفْرَغَتْهُمْ: ذهن آن ها را از چیزهای دیگر فارغ و خالی نمود.

2) وَصَلَتْ: رسيد؛ في بعض النسخ بالسين المهملة المشدّدة يقال وسل إلى الله توسيلا و توسّل أي عمل عملا يقرب به إليه.

9. 26. یقین به پروردگار

وَ قَطَعَهُمُ الْأَيْقَانُ بِهِ إِلَى الْوَلَهِ إِلَيْهِ (1)

و یقین به پروردگار آن ها را تا سر حد عشق به او پیش برده است.

نکته

کسی که به چیزی ایمان قوی و محکم داشته باشد در نتیجه به آن چیز عشق می ورزد و چون عشق برای درک کمال است، هر چیزی را که انسان کمال بداند به همان چیز عشق می ورزد و در این جا حضرت می فرمایند که چون شناخت ملائکه نسبت به خداوند خیلی زیاد است مثل این است که آن ها عاشق خدا باشند.

9. 27. قُرب و توجه تام به پروردگار

وَلَمْ تُجاوِزْ رَغَباتُهُمْ ما عِنْدَهُ إِلَى مَا عِنْدَ غَيْرِهِ و رغبتشان از آن چه نزد خداست به آن چه نزد غیر خداست تجاوز نکرده است.

9. 28. اهل معرفت و محبت الهی

قَدْ ذاقُوا حَلاوَةَ مَعْرِفَتِهِ وَ الرَّوِيَّةِ مِنْ مَحَبَّتِهِ، وَ تَمَكَّنَتْ مِنْ سُوَيْدَاءِ قُلُوبِهِمْ وَ شِيجَةُ خيفَتِهِ (2)

وشيجَةُ: ریشه؛ از ماده وشج» به معنای به هم پیچیدن و مشبک شدن آمده است و طنابی را که به هم می پیچند و به صورت تور در می آورند «وشیج» می گویند و به ریشه های درختان و مانند آن که در هم پیچیده است «وشیجه» گفته می شود. در جمله بالا اشاره به خوف خداست که به دل های فرشتگان می پیچد و آن را احاطه می کند؛ فی الأصل عرق الشجرة يقال: وشجت العروق و الأغصان أى اشتبكت.

آن ها شیرینی معرفتش را چشیده و از جام محبتش سیراب شده اند و در سویدای دلشان ریشه های خوف خدا جای گرفته است.


1) قطعَهُم: آن ها را بریده و جدا کرده است. وَلَه: عشق و محبت شدید؛ متحیر شدن از شدت اندوه است تا آن جا که گاه بیقرار شود و عقل را از دست بدهد؛ سپس به عشق های سوزانی که آرامش و قرار را از انسان می گیرند نیز اطلاق شده است؛ محركة شدّة الوجد أو ذهاب العقل.

2) الرّويَّة: سیراب کننده؛ از مادۀ «ری» به معنای سیراب شدن است و کأس رویه کنایه از ظرف پری است که شخص را کاملاً سیراب می کند؛ المروية التي تزيل العطش. سُوَيْداء: نقطه قلب تصغیر «سوداء» به معنای سیاهی است و «سویداء» اشاره به نقطه کوچکی در قلب است که به اعتقاد گذشتگان، مرکز قلب را تشکیل می دهد؛ القلب وسوداؤه حبّته.

نکته ها

تعبیر به چشیدن شرینی معرفت و سیراب شدن از جام محبت، نشان می دهد که فرشتگان، معرفت و عشق پروردگار را با تمام وجود خود درک کرده اند و تعبیر به «تَمكَّنت» نشان می دهد که خوف پروردگار نیز در اعماق دل های آن ها ریشه دوانده و این خوف و رجا تمام نیروهایشان را در مسیر اطاعت پروردگار به کار انداخته است. (1)

«وَشيجَةُ خیفَتِهِ» اشاره به علاقه ای است که به دلیل ترس از خداوند، با ذات فرشتگان در آمیخته و در آن جای گرفته است. (2)

استعاره

مستعار: لفظ ذوق

مستعارله: تعقل فرشتگان

مستعار منه: چشیدن شیرینی

جامع: همچنان که انسان از چشیدن شیرینی لذت می برد فرشتگان هم از درک معارف الهی لذت می برند.

نوع استعاره: تبعیه تصریحیه

9. 29. سخت کوش در عبادت

فَحَنَوْا بِطُولِ الطَّاعَةِ اعْتِدالَ ظُهُورِهِمْ (3) پس قامت راستشان از طول عبادت خمیده است.

نکته

خم شدن کمر از عوارض جسم مادی است و معلوم نیست که ملائکه از عبادت کمرشان خم شود و ظاهراً منظور از این جمله کثرت عبادت آن هاست.


1) پیام امام امیرالمؤمنين، ج 3، ص121

2) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج 3، ص 437.

3) حَنَوْا: خم کرده اند؛ از مادۀ حنو» به معنای پیچیدن و منحنی کردن است؛ العود ثنيته و حنّيت ضلعی عوّجته و يقال للرّجل إذا انحنى من الكبر: حناه الدهر.

9. 30. در نهایت نشاط و تضرع

وَلَمْ يُنْفِدْ طُولُ الرَّغْبَةِ إِلَيْهِ مَادَّةَ تَضَرُّعِهِمْ (1)

و میل و رغبت طولانی به او سرچشمه تضرّع و زاری آنان را تمام ننموده است.

نکته

علت تضرّع ملائکه آن است که آن ها خداوند را خوب می شناسند، عظمت خداوند را می شناسند و همین معرفت کاملشان باعث تضرع آن ها می شود و این تضرع همیشگی است و از آن کاسته نمی شود.

9. 31. پیراسته از هر نوع عُجب و تکبر

وَلا أَطْلَقَ عَنْهُمْ عَظِيمُ الزِّلْفَة رِبَقَ خُشُوعِهِمْ، وَلَمْ يَتَوَلَّهُمُ الإِعْجَابُ فَيَسْتَكثِرُوا مَا سَلَفَ مِنْهُمَ (2)

لَمْ يَتَوَلَّهُمْ: بر آن ها مسلط و مستولی نشده.

مقام والای آنان رشته خشوع را از گردن وجودشان باز نکرده و خودپسندی بر آنان غالب نگشته تا عبادات گذشته خود را زیاد بشمارند.

نکته

مقصود این است که آن قرب و نزدیکی زیادی که ملائکه با خدا دارند و آن ارتباط بیش از حد و اندازه ای که آن ها دارند سبب نمی شود تا آن طناب خشوع و اسارتی که به گردن دارند درآورند و آزاد شوند آن ها همیشه نسبت به خداوند خاضع و خاشع اند.

9. 32. خضوع و اطاعت فرشتگان

وَلا تَرَكَتْ لَهُمُ اسْتِكانَةُ الإِجْلالِ نَصيباً في تَعْظيمِ حَسَناتِهِمْ (3) خضوع در برابر عظمت حق نصیبی برای بزرگ دیدن حسناتشان بر جای نگذاشته است.


1) لَمْ يُنْفِذ: به پایان نبرده، تمام نکرده؛ از ریشه نقد. مادَّةَ تَضَرُّعِهِمْ: سرچشمه و منبع تضرع آن ها یعنی از عبادت اشباع نمی شوند.

2) الزُلْفَة: قُرب ؛ از مادۀ «زَلف» به معنای نزدیک شدن است و «زلفه» و «زلفی به معنای مقام و منزلت و قرب است. رِبَقَ: طنابی که به گردن حیوان انداخته می شود؛ جمع «ربقه» به معنای طنابی است که در آن حلقه هایی وجود دارد که حیوانات را با آن می بندند سپس به رابطهٔ محکم چیزی با چیز دیگر اطلاق شده و در جمله بالا به همین معنا آمده است.

3) اسْتِكانَةُ: خضوع؛ از مادۀ «سکون» است و در این گونه موارد به معنای خضوع و تواضع می آید. بعضی آن را از باب افتعال و از ماده «سکون» می دانند و بعضی از باب استفعال از مادۀ کون که آن هم به معنای قرار گرفتن در مکانی توام با خضوع و خشوع است.

نکته

کسانی که به پادشاهان و سلاطین نزدیک می شوند به زودی می فهمند که آن ها قدرتشان محدود و پایان پذیر است و این موجب می شود که از خضوع و طاعت آن ها کاسته شود ولی فرشتگان هر قدر در مسیر قُرب پروردگار به پیش می روند جلوه های تازه ای از عظمت او را می بینند و بر اطاعت آن ها افزوده می شود. (1)

مشابه

عَظُمَ الْخَالِقُ فِي أَنْفُسِهِمْ وَ صَغُرَ مَا دُونَهُ فِي أَعْيُنِهِم (2)بزرگی پروردگار در جان هایشان موجب کوچکی دیگران در چشمانشان شده است.

9. 33. بدون فتور و سستی

وَ لَمْ تَجْرِ الْفَتَراتُ فيهِمْ عَلَى طُولِ دُءُ وبِهِمْ (3)

با آن که پیوسته مشغول عبادت اند فتور و سستی به آن ها دست نمی دهد.

نکته

در انسان ها این خصلت وجود دارد که وقتی کاری را زیاد انجام دهند، خسته می شوند و در انجام آن سستی می کنند ولی ملائکه چنین نیستند؛ یعنی این که ملائکه در عبادت خدا جدیت و کوشش می کنند و آن را ادامه می دهند و این امر موجب خستگی آن ها نمی شود.

مشابه

يُسَبِّحُونَ اللَّيْلَ وَ النَّهارَ لا يَفْتُرُونَ (4)شبانه روز بی آن که سستی ورزند، نیایش می کنند.


1) پیام امام امیرالمؤمنين، ج3، ص123.

2) نهج البلاغه، خطبه 193.

3) الْفَتَراتُ: سستی یا فاصله بین یک عمل مستمر؛ جمع فتره؛ جمع الفترة مصدر بنيت للمرّة من فتر الشيء فتورا سكن بعد حدّة ولان بعد شدّة. دءوب: استمرار و ادامه عمل؛ مصدر است و به معنای مداومت و استمرار و تلاش و کوشش تا سرحد خستگی آمده است؛ في عمله من باب منع دأبا و دابا بالتحریک و دوبا بالضمّ جد و تعب.

4) انبیا، 20.

9. 34. کثرت عبادت بی رغبتشان نکرده

وَلَمْ تَغِضْ رَغَباتُهُمْ فَيُخالِفُوا عَنْ رَجاءِ رَبِّهِمْ (1) و از رغبتشان به حق کاسته نشده تا از امید به او روی گردان شوند.

9. 35. خستگی ناپذیر در مناجات

وَلَمْ تَجِفَّ لِطُولِ الْمُناجاةِ اَسلاتُ الْسِنَتِهِمْ (2)

مناجات های طولانی زبان آنان را خشک و ناتوان نساخته است.

نکته

خشک نشدن زبانشان بر اثر مناجات کنایه از عدم سستی و ناتوانی و رنجوری آن ها در عبادت است؛ زیرا روشن است که فرشتگان زبانی از گوشت ندارند تا خشکی بر آن عارض شود. (3)

9. 36. تحت سلطه و توجه خداوند

وَلا مَلَكَتْهُمُ الْأَشْغَالُ فَتَنْقَطِعَ بِهَمْسِ الْجُوَارِ إِلَيْهِ أَصْواتُهُمْ (4)

به غیر حق، آنان را مملوک خود نکرده تا صدای مناجات های سری و راز و نیازی که با خداوند دارند، قطع شود.

نکته

اگر ملائکه به کارهای گوناگون اشتغال داشتند طبعاً صدای آن ها به تضرع و نیاز کوتاه می شد و از نداهای آشکار باز می ماندند. در واقع منظور این است که ذکر و عبادت ملائکه همیشگی است و آن ها مثل انسان ها نیستند که کار زیاد آن ها را از ناله های آشکار بازدارد.


1) لَمْ تَغِضُ: فروكش نکرده؛ ته نشین نشده؛ از ماده «غیض» به معنای کم شدن و فروکش کردن چیزی است و در این جا اشاره لم تغض به فروکش نکردن علاقه فرشتگان در امر اطاعت و عبادت پروردگار است؛ الماء غيضا من باب سار قل و نقص.

2) لَمْ تَجِفَّ: خشک نشده. اَسلاتُ: اطراف؛ سر زبان یا اطراف زبان؛ جمع «أسله» به معنای نوک زبان است و در جمله بالا در مورد کسی گفته می شود که از ادامه ذکر یا بیان چیزی خسته نمی شود و زبانش خشک نمی گردد؛ اللسان طرفه و مستدقه.

3) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج 3، ص441.

4) هَمْس: آرامی؛ صدای آهسته و پنهان؛ محرّكة الصوت الخفي. الجوار: صدا را به تضرع بلند کردن به معنای صدای بلند است و در اینجا اشاره به این است که صدای فرشتگان بر اثر ادامه مناجات پروردگار هرگز به خاموشی نمی گراید؛ و زان غراب رفع الصوت بالدعاء والتضرّع.

9. 37. راست قامتان در اطاعت

وَلَمْ تَخْتَلِفْ فِي مَقاوِمِ الطَّاعَةِ مَناكِبُهُمْ (1)

در مقام عبادت و بندگی همچنان دوش به دوش ایستاده اند.

نکته ها

کنایه از پایداری و استواری آن ها در اطاعت و فرمانبرداری است. (2)

حضرت در این فراز می فرماید که فرشتگان در محل عبادت آن چنان منظم می ایستند که شانه هایشان هیچ اختلافی با هم ندارد و در پیشگاه خداوند منظم و خبردار می ایستند.

9. 38. به دور از راحت طلبی

وَلَمْ يَثْنُوا إِلى راحَةِ التَّقْصيرِ فِى أَمْرِهِ رِقابَهُمْ (3) راحت طلبی آنان را به کوتاهی در انجام فرمانش را نداشته.

نکته ها

مفهوم عبارت این است که از رنج عبادت توجهی به استراحت و آسایش ندارند تا در انجام اوامر خداوند کوتاهی داشته باشند. (4)

مقصود از «راحَةِ التَّقْصیرِ» نافرمانی است؛ چون کسی که نافرمانی خدا می کند بر حسب ظاهر طالب راحتی است.

9. 39. دوری از غفلت ها

وَلا تَعْدُو عَلى عَزِيمَةِ جِدِّهِمْ بَلادَةُ الْغَفَلَاتِ (5)

بَلادَةُ: نفهمی؛ كورى؛ الرّجل بالضم بلادة فهو بليد أي غير فطن و لا ذكى.

کودنی غفلت ها بر تلاش و عزم راسخ آن ها چیره نمی شود.

9. 40. اهل عزم و دور از شهوت


1) مَقاوِم: صفوف؛ جمع مقام؛ مقاوم جمع «مقام» که در این جا به معنای صفوف است؛ جمع مقام. مناكب: دوش ها.

2) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج 3، ص 442

3) لَمْ يَثْنوا: كج نکرده اند؛ برنگردانده اند؛ از مادۀ «ثنی» به معنای تا کردن و دولا کردن است و اگر به مدح کردن، ثناخوانی گفته می شود به خاطر آن است که صفات برجسته کسی را یکی بعد از دیگری می شمرند؛ الشيء يثني ويثنو من باب رمی و دعا ردّ بعضه على بعض و ثنيته أيضا أى صرفته إلى حاجته.

4) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج 3، ص 442.

5) لا تعدو: تجاوز نمی کند و غالب نمی شود. از مادۀ عدوان به معنای تجاوز و تسلط است. جدهم: جدیت آن ها.

وَلا تَنْتَضِلُّ في هِمَمِهِمْ خَائِعُ الشَّهَوَاتِ (1)

و تیرهای فریب شهوات، همت های آن ها را هدف قرار نمی دهد.

9. 41. صاحب عرش، ذخیرۂ روز نیاز

قَدِ اتَّخَذُوا ذَا الْعَرْشِ ذَخِيرَةً لِيَوْمِ فَاقَتِهِمْ (2) صاحب عرش را برای روز نیازمندی خود ذخیره گرفته اند.

نکته ها

«ذا العرش» دلالت بر نهایت عظمت ذات خداوند دارد؛ چراکه عرش برترین موجود جهان خلقت است. (3)

عبارت «لِيَوْمِ فَاقَتِهِمْ» اشاره به حالت نیازمندی ملائکه در کمال بخشیدن به خود و بخشش خداوند کرده است هر چند این نیازمندی حالت دائمی ملائکه است و پروردگار ذخیره و پناهگاهی است که همواره به وی رجوع می کنند. (4)

مشابه

ذُو الْعَرْشِ يُلْقِي الرُّوحَ مِنْ أَمْرِهِ عَلَى مَنْ يَشَاءُ مِنْ عِبادِهِ لِيُنْذِرَ يَوْمَ التَّلاقِ (5)خداوند عرش، به هرکس از بندگانش که خواهد آن روح (فرشته) را به فرمان خویش می فرستد تا مردم را از روز ملاقات [با خدا] بترساند.

9. 42. توجه تام به خداوند

وَيَمَّمُوهُ عِنْدَ انْقِطاعِ الْخَلْقِ إِلَى الْمَخْلُوقِينَ بِرَغْبَتِهِمْ (6) هنگامی که دیگران روی به درگاه بندگان نهند شوق و رغبت ایشان به درگاه خداست.


1) لا تَنْتَضِلُ: تیر نمی اندازد؛ از مادۀ «نضال» به معنای تیر انداختن است؛ مناضلة راميته فنضلته نضلا من باب قتل غلبته في الرّمى و انتضل القوم رموا للسبق. خدائِعُ: حيله ها؛ جمع خُدعه؛ خَدائِعُ الشَّهَوَاتِ: از باب اضافه صفت به موصوف است؛ یعنی هواهای نفسانی فریب دهنده.

2) فاقَتِهِمْ: حاجتشان.

3) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 3، ص129.

4) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج 3، ص443

5) غافر، 15

6) يَمَّمُوه: قصد او کرده و به سوی او رفته اند؛ از مادۀ «یم» به معنای قصد کردن چیزی است و «تیمم» را از این رو «تیمم» می گویند که انسان قصد می کند دست خود را بر خاک زند و بر پیشانی و پشت دستها بمالد؛ قصدته.

نکته

وقتی که مخلوقات به یکدیگر رو می آورند ملائکه از همه مخلوقات می برند و خداوند را با میل و رغبت خود قصد می کنند.

9. 43. عبادتِ پایان ناپذیر

لا يَقْطَعُونَ أَمَدَ عَايَةِ عِبادَتِهِ (1) هیچ گاه عبادت خدا را پایان نمی دهند.

نکته

ملائکه در عبادت به آخرین نقطه هدف نمی رسند و عبادت آنان پایان ندارد؛ چراکه آن ها می خواهند به خدا برسند و فاصله بین خالق و مخلوق بینهایت است و از معلول نمی توان به علت رسید پس به نهایت عبادت او نخواهند رسید.

9. 44. بیم و امید

وَ لا يَرْجِعُ بِهِمُ الاسْتِهْتارُ بِلُزُومِ طَاعَتِهِ، إِلا إِلى مَوادَّ مِنْ قُلُوبِهِمْ غَيْرِ مُنْقَطِعَة مِنْ رَجَائِهِ وَ مَخافَتِه (2)

و شوق و علاقه خود را از انجام اوامر الهی و اطاعت پروردگار سست نمی کنند، آن چه آنان را شیفته اطاعت خدا کرده بذر محبت است که در دل می پرورانند و هیچ گاه دل از بیم و امید او بر نمی دارند.

نکته ها

«الاستهتارُ» به معنای عشق مفرطی است که انسان به چیزی پیدا می کند و ملائکه هر چه بیشتر به خدا نزدیک می شوند عظمت خدا را بیشتر درک می کنند و هر چه بیشتر عظمت خدا را درک می کنند ترسشان از خدا بیشتر می شود و در نتیجه عبادتشان بیشتر می شود.

مقصود از «موادّ» آن انگیزه هایی است که در دل های فرشتگان است و آن ها را به عبادت و اطاعت از خداوند می کشاند.


1) اَمَدَ: مدت المنتهى وقد يكون بمعنى امتداد المسافة.

2) الاِسْتِهْتارُ: حرص و ولع؛ بی پروایی؛ مصدر است و به معنای بی مبالاتی و حرص بر انجام کار خلاف است و ریشه اصلی آن «هتر» به معنای حماقت و جهل است؛ فلان بكذا و استهتر بالبناء للمفعول فهو مهتر و مستهتر بالفتح أولع به لا يتحدّث بغيره ولا يفعل غيره، والاستهتار الولع بالشيء لا يبالي بما فعل فيه وشتم له. مَوادَّ: مدد و آن چه از آن کمک می شود؛ جمع (ماده) در اصل از «مد» به معنای گسترش و افزایش گرفته شده؛ بنابراین مواد به معنای فزونی ها و افزایش هاست.

«مِنْ رَجَائِهِ وَ مَخافَتِه» به این معناست که همیشه دل آن ها مملو از امید و ترس است و روی این حساب هم همیشه به عبادت و اطاعت خداوند مشغول اند.

9. 45. جدا نبودن از خوف خدا

لَمْ تَنْقَطِعْ أَسْبَابُ الشَّفَقَةِ مِنْهُمْ فَيَنُوا فِي جِدِّهِمْ (1)

هرگز اسباب خوف پروردگار از آن ها قطع نشده تا در تلاش و کوشش خود سستی کنند.

نکته

اسباب عشق و دلباختگی به خداوند که همان امید و ترس است در فرشتگان قطع نمی شود تا بر اثر انقطاع، سستی در عبادت برای آن ها ایجاد شود.

9. 46. اسیر طمع نبودن

وَ لَمْ تَأْسِرْهُمُ الأَطْماعُ فَيُؤْثِرُوا وَشیک السَّعْيِ عَلَى اجْتِهَادِهِمْ (2)

طمع آنان را به اسارت در نیاورده تا سعی در امور ظاهر را بر کوشش در امر آخرت مقدم شمارند.

نکته

وضعیت انسان ها اینگونه است که طمع های دنیایی آن ها را اسیر می کند که در نتیجه «سعی وشیک» را که همان تلاش و کوشش برای رسیدن به دنیاست مقدم بر سعی آخرت می دارند و حاضر نیستند که متاع نقد را رها کرده و نسیه را بگیرند اما ملائکه این چنین نیستند که طمع در چیزهای نزدیک آن ها را از عبادت و اطاعتشان نسبت به خداوند دور کند.

9. 47. دوری از بزرگ بینی

وَلَمْ يَسْتَعْظِمُوا ما مَضى مِنْ أَعْمَالِهِمْ وَ لَوِ اسْتَعْظَمُوا ذَلِک لَنَسَخَ الرَّجَاءُ مِنْهُمْ


1) الشَّفَقَةِ: ترس. فينوا: سست شوند؛ سهل انگاری نمایند؛ از مادۀ «ونی» به معنای ضعف و فتور و سستی است؛ الضعف و الفتور من وني في الأمر من باب تعب و وعدو.

2) متأسِرْهُمُ: آن ها را اسیر نکرده؛ از ماده آشر به معنای بستن؛ حبس؛ گرفتار کردن؛ اسیر را از آن جهت اسیر گویند که گرفتار و بسته شده است؛ اساری جمع اسیر است یعنی گرفتارشدگان. وشیک السَّعی: سعی نزدیک که مقصود سعی دنیایی است؛ از ماده «وشک» به معنای سرعت گرفتن است؛ القریب و السريع.

شَفَقَاتِ وَجَلِهِمْ (1)

وَجَل: ترس؛ أَوْجَلَ هُ: او را ترسانید؛ الأَوجَل: ترسو.

آن ها اعمال گذشته خود را بزرگ نشمرده اند که اگر بزرگ می شمردند امیدواری [بیش از حد] آن ها خوفشان را از بین می برد.

نکته

ملائکه اعمال گذشته خود را بزرگ نمی بینند بر خلاف انسان که غالباً اعمال گذشته خود را بزرگ دانسته و به همین خاطر گرفتار عجب شده است ولی ملائکه عبادت و اطاعت خداوند را برای خود وظیفه می دانند و به همین خاطر هم منتی بر خدا ندارند.

9. 48. دور از اختلاف درباره خداوند

وَلَمْ يَخْتَلِفُوا فِي رَبِّهِمْ بِاسْتِحْواذِ الشَّيْطَانِ عَلَيْهِمْ (2) وسوسه های شیطانی نتوانست آن ها را دربارۀ خداوند به اختلاف اندازد.

9. 49. دوری از تفرقه

وَلَمْ يُفَرَّقْهُمْ سُوءُ التَّقاطع (3) برخوردهای بد آنان را از هم جدا نساخته است.

9. 50. دوری از حسد

وَ لَا تَوَلَّاهُمْ غِلَّ التَّحَاسُدِ (4)

و حسادت های درونی آنان را از هم دور ننموده است.

نکته

در ملائکه کینه های حسد وجود ندارد. افراد بشر بر اثر حسد بر یکدیگر کینه توزی می کنند ولی ملائکه نسبت به یکدیگر حسد نمی ورزند.


1) نَسَخَ: از بین می برد؛ الشيء إزالته وإبطاله. شَفَقاتِ: ترس مداوم و مستمر؛ جمع شفقه.

2) استحواذ: تسلط و غلبه عليه الشيطان استولى

3) التَّقاطع: جدایی ها. سُوءُ التَّقاطع اضافه صفت به موصوف و به معنای جدایی از راه بد است؛ التعادی و ترک البرّ و الاحسان.

4) غلُّ: خيانت؛ الحقد. تولاً: چیره شد؛ الأمر قمت به

9. 51. دوری از شک و تردید

وَلا تَشَعَبَتْهُمْ مَصارِفُ الرَّيْب (1)

و عوامل شک و تردید آن ها را پراکنده نکرده است.

نکته

وجود شک و تردید در افراد موجب اختلاف آرا و تشکیل گروه ها می شود. این که هر عده و جمعیتی با عقیده خاص دور هم جمع می شوند و مسلمانان را به دسته ها و گروه ها تقسیم کرده نشانه وجود شک و تردید در افراد است این اختلاف و تشعب از خصوصیات انسان هاست و ملائکه این چنین نیستند شک و تردید در آن ها راه ندارد؛ از این رو همگی در راه عبادت خداوند در یک جهت حرکت می کنند.

9. 52. متفرق نمی شوند

وَلاَ اقْتَسَمَتْهُمْ أَخْيافُ الْهِمَمِ (2) و افکار متفرقه جمع آن ها را تقسیم ننموده است.

9. 53. پایبندی به ایمان

فَهُمْ أُسَراءُ ايمانٍ، لَمْ يَفْكَّهُمْ مِنْ رِبْقَتِهِ زَيْغٌ وَلا عُدُولٌ وَ لا وَنِّى وَلا فُتُورٌ (3)

زَيْغٌ: شک و شبهه؛ از مادۀ «زیغ» به معنای اعوجاج و کجی.

الونی: سستی و خستگی؛ از ماده «وَنی» است.

فتور: فاصله؛ کاهلی.

فرشتگان اسیران ایمان اند و هیچ انحراف یا سستی یا تنبلی آنان را از رشته استوار ایمان جدا نساخته است.


1) لا تَشَعَبَتْهُمْ: و آن ها را شعبه شعبه و دسته دسته نکرده؛ من كلّ شيء الطائفة منه وشعبهم أي فرقهم و في بعض النسخ تشعبتهم على التفعّل والأول أظهر. مَصارِفُ الرَّيْبِ: تحولات و تغییرات ناشی از بدبینی؛ جمع الريبة و هو الشك.

2) اخیاف: چیز مختلف با چیز دیگر؛ از مادۀ «خیف» به معنای کسی است که رنگ چشم های او با هم متفاوت باشد یکی آبی و دیگری مشکی؛ سپس به هرگونه اختلاف و تفاوت اطلاق شده است؛ الهمم اختلافها و أصله من الخيف بالتحریک مصدر من باب تعب و هو أن يكون إحدى العينين من الفرس زرقاء و الاخرى كحلاء، فالفرس أخيف و الناس أخياف أى مختلفون، ومنه قيل لاخوة الام أخياف لاختلافهم من حيث الأب.

3) لَمْ يَفُكهُمْ: آن ها را رها نکرده؛ آزاد نکرده. ربقَتِهِ: ریسمان خودش طنابی است که به پا و گردن حیوان به گونه ای می بندند که حیوان فرار نکند و وقتی آن را باز می کنند حیوان آزاد می شود.

نکته

تعبیر به «اُسَراء» و تعبیر به «رَبِقَه» اشاره به التزام و پایبندی محکم آن ها به ایمان است. (1)

9. 54. آسمان ها مملو از فرشتگان

وَ لَيْسَ فِي أَطْبَاقِ السَّمَاءِ مَوْضِعُ إِهَابٍ إِلَّا وَ عَلَيْهِ مَلَكَ سَاجِدٌ أَوْ سَاعِ حَافِدٌ (2)

در تمام آسمان ها جای پوستینی خالی نمی توان یافت مگر آن که فرشته ای به سجده افتاده یا در کار و تلاش است.

نکته

مقصود حضرت این است که در تمام فضای آسمان ها با این وسعتی که دارند، جای خالی وجود ندارد و همۀ این فضایی که به نظر ما خالی است در حقیقت مملو از ملائکه ای

است که در سجود یا در تلاش اند.

9. 55. طاعت فرشتگان

يَزْدادُونَ عَلى طُولِ الطَّاعَةِ بِرَبِّهِمْ عِلْماً فرشتگانی که طاعت فراوان آن ها بر یقین و معرفتشان نسبت به پروردگار می افزاید.

9. 56. فزونی عزت خداوند در قلوبشان

وَ تَزْدادُ عِزَّةُ رَبِّهِمْ فِي قُلُوبِهِمْ عِظَماً (3) و عزت خداوند را در قلوبشان فزونی می بخشد.

مشابه

شخصی از امام صادق علیه السلام پرسید آیا فرشتگان بیشترند یا انسان ها؟ امام در جواب فرمود: وَ الَّذِي نَفْسِي بِيَدِهِ لَعَدَدُ مَلَائِكَةِ اللَّهِ فِى السَّمَاوَاتِ أَكثَرُ مِنْ عَدَدِ التُّرَابِ فِي الْأَرْضِ وَ مَا فِى السَّمَاءِ مَوْضِعُ قَدَمٍ إِلَّا وَفِيهَا مَلَك يُسَبِّحُهُ وَ يُقَدِّسُه (4)به خدایی که جانم در دست اوست ملائکه خدا در آسمان ها بیشتر از تعداد خاک زمین ها هستند. در آسمان محل قدمی نیست مگر این که ملکی تسبیح و تقدیس می کند.


1) پیام امام امیرالمؤمنين، ج 3، ص133.

2) اهاب: پوست دباغی شده که به عنوان فرش استفاده می شود؛ ککتاب الجلد حافدٌ: سریع شتابان؛ از ماده «حفد» به معنای سرعت در عمل است؛ المسرع و الخفيف في العمل و يجمع علی حفد بالتحريك و يطلق على الخدم لاسراعه في الخدمة.

3) عِظَماً: عظمت؛ وزان عنب خلاف الصغر مصدر عظم وفي بعض النسخ بالضم و زان قفل و هو اسم من تعظم أى تكبّر.

4) تفسیر قمی، ج2، ص 255.

كَبَسَ الْأَرْضَ عَلَى مَوْرِ أَمْوَاجِ مُسْتَفْحِلَةٍ وَلُجَجِ بِحَارٍ زَاخِرَةٍ تَلْتَطِمُ أَوَاذِيُّ أَمْوَاجِهَا وَ تَصْطَفِقُ مُتَقَاذِفَاتُ أَثْبَاجِهَا وَ تَرْغُو زَبَداً كَالْفُحُولِ عِنْدَ هِيَاجِهَا فَخَضَعَ جِمَاحُ الْمَاءِ الْمُتَلَاطِمِ لِثِقَلِ حَمْلِهَا وَ سَكَنَ هَيْجُ ارْتِمَائِهِ إِذْ وَطِئَتْهُ بِكَلْكَلِهَا وَذَلَّ مسْتَخْذِياً إِذْ تَمَعَكَتْ عَلَيْهِ بِكَوَاهِلِهَا فَأَصْبَحَ بَعْدَ اصْطِخَابِ أَمْوَاجِهِ سَاجِياً مَقْهُوراً وَ فِي حَكَمَةِ الذُّلِّ مُنْقَاداً أَسِيراً وَ سَكَنَتِ الْأَرْضُ مَدْحُوَّةً فِي لُجَّةِ تَيَّارِهِ وَ رَدَّتْ مِنْ نَخْوَةِ بَأْوِهِ وَ اعْتِلَائِهِ وَ شُمُوحٍ أَنْفِهِ وَ سُمُو غُلَوَائِهِ وَ كَعَمَتْهُ عَلَى كِفَّةِ جَرْيَتِهِ فَهَمَدَ بَعْدَ نَزَقَاتِهِ وَ لَبَدَ بَعْدَ زَيَفَانِ وَثَّبَاتِهِ فَلَمَّا سَكَنَ هَيْجُ الْمَاءِ مِنْ تَحْتِ أَكْنَافِهَا وَ حَمْلِ شَوَاهِقِ الْجِبَالِ الشُّمَّحَ الْبُذْحَ عَلَى أَكْتَافِهَا فَجَّرَيَنَابِيعَ الْعُيُونِ مِنْ عَرَانِينِ أُنُوفِهَا وَ فَرَّقَهَا فِي سُهُوبِ بِيدِهَا وَ أَخَادِيدِهَا وَ عَدَّلَ حَرَكَاتِهَا بِالرَّاسِيَاتِ مِنْ جَلَامِيدِهَا وَذَوَاتِ الشَّنَاخِيبِ الشَّمَّ مِنْ صَيَاخِيدِهَا فَسَكَنَتْ مِنَ الْمَيَدَانِ لِرَّسُوبِ الْجِبَالِ فِي قِطَعِ أَدِيمِهَا وَ تَغَلْغُلِهَا مُتَسَرَّبَةً فِي جَوْبَاتِ خَيَاشِيمِهَا وَ رُكُوبِهَا أَعْنَاقَ سُهُولِ الْأَرْضِينَ وَ جَرَاثِيمِهَا وَ فَسَحَ بَيْنَ الْجَوِّ وَبَيْنَهَا وَ أَعَدَّ الْهَوَاءَ مُتَنَسَّمَةً لِسَاكِنِهَا وَ أَخْرَجَ إِلَيْهَا أَهْلَهَا عَلَى تَمَامِ مَرَافِقِهَا ثُمَّ لَمْ يَدَعْ جُرُزَ الْأَرْضِ الَّتِى تَقْصُرُ مِيَاهُ الْعُيُونِ عَنْ رَوَابِيهَا وَلَا تَجِدُ جَدَاوِلُ الْأَنْهَارِ ذَرِيعَةً إِلَى بُلُوغِهَا حَتَّى أَنْشَأَ لَهَا نَاشِئَةَ سَحَابٍ تُحْيِي مَوَاتَهَا وَ تَسْتَخْرِجُ نَبَاتَهَا أَلَّفَ غَمَامَهَا بَعْدَ افْتِرَاقِ لُمَعِهِ وَ تَبَايُنِ قَزَعِهِ حَتَّى إِذَا تَمَخَّضَتْ لُجَّةُ الْمُزْنِ فِيهِ وَ الْتَمَعَ بَرْقُهُ فِي كُفَفِهِ وَ لَمْ يَنَمْ وَمِيضُهُ فِى كَنَهْوَرِ رَبَابِهِ وَ مُتَرَاكِم سَحَابِهِ أَرْسَلَهُ سَحْاً مُتَدَارِكاً قَدْ أَسَفَ هَيْدَبُهُ تَمْرِيهِ الْجَنُوبُ دِرَرَ أَهَا ضِيبِهِ وَدُفَعَ شَابِيبِهِ.

10. اوصاف زمین و آفرینش آن

10. 1. پیدایش زمین بر روی امواج

كبَسَ الْأَرْضَ عَلَى مَوْرِ أَمْواجِ مُسْتَفْحِلَةٍ وَلُجَحِ بحار زاخِرَةِ تَلْتَطِمْ أَواذِيُّ أَمْواجِهَا (1)

مُسْتَفْحِلَة: مست شده؛ خروشان و پرهیجان؛ از ریشه «فَحل» گرفته شده به معنای حالت مردی صفت جنس نر برخلاف ماده؛ فُحولة: جانور نر، درخت خرمای نر؛ الأمر تفاقم و اشتد.

لجَج: متراكم؛ جمع اللجة و هي معظم الماء.

زاخِرَة: پر لبریز از مادۀ «خر» به معنای مملو و پر شدن است.

تَلْتَطِمُ: لطمه می زند؛ سیلی می زند؛ متلاطم می شود.

آواذِی: با عظمت؛ بزرگ؛ جمع «اذى»؛ جمع الآذى بالمد و التشديد و هو الموج الشديد.


1) كبَسَ: فرو برد؛ سوار نمود؛ مسلط نمود؛ از مادۀ «کَبس» به معنای بستن و فشار آوردن است؛ الرّجل رأسه في قميصه اذا أدخله فيه وكبس البئر و النهر اذا طنّها بالتراب و فى شرح المعتزلى كبس الأرض أى أدخلها الماء بقوة و اعتماد شديد. مور: تردد؛ حرکت شدید و اضطراب جای بلند هر چیزی بر وزن غور به معنای هیجان و اضطراب است.

زمین را در موج های پرخروش و دریاهای پر آب فرو برد، در حالی که امواج بزرگ آن دریاها به هم می خورد.

نکته ها

عبارت «آمواج مُسْتَفْحِلَة» به معنای موج های نر و مقصود موج های شدید دریاست و می فرماید که زمین را بر حرکت موج های بسیار شدید دریا قرار داده است.

وقتی دریا طوفانی شود موجهای دریا مانند کوه های روی زمین ارتفاع پیدا می کنند و به قله موج ها «اواذی» می گویند. «تَلْتَطِمُ آواذِيٌّ أَمْواجِها» بلندای موج های دریا متلاطم می شدند و به همدیگر می خوردند و این موج آن دیگری را دفع می کرد؛ مثل این که امواج دریا به هم حمله می کنند و یکدیگر را از خود دور می کنند.

10. 2. تشبیه زمین به شتران نر

وَ تَصْطَفِقُ مُتَقاذِفاتُ اَتْباجِها، وَ تَرْغُو زَبَداً كَالْفُحُولِ عِنْدَ هِياجِها (1)

اثباج: چیز بلند یا کوهان؛ جمع «ثبج» به وسط و میان هر چیزی اطلاق می شود و به همین مناسبت، گاه به بخش های عظیم دریا که در وسط دریا قرار دارد اطلاق شده است؛ بتقديم الثاء المثلثة على الباء الموحدة معظم البحر و الجمع أثباج كسبب و أسباب.

ترغو: کف می ریزد؛ از مادۀ «رغو» به معنای پیدا شدن رویه بر شیر و مانند آن است و واژهٔ «رغوه» به چربی روی شیر و مانند آن گفته می شود و در اینجا به معنای مواد تشکیل دهنده زمین است که بر روی آن ماده مذاب نخستین پیدا شد.

فُحول: شترهای نر.

عِنْدَ هِياجها: موقع هیجان آن ها.

و موج های بلندقامتش برهم می خورد و مانند شتران نر در حال هیجان و مستی، کف پدید می آورد.

نکته ها

در این عبارت «متقاذفات» چون صفت امواج واقع شده مؤنث آمده و کنایه از به هم خوردن امواج دریاست و از برخورد امواج دریا سر و صدای عجیبی درست می شود.


1) تَصْطَفِقُ: مانند کف زدن با دست صدا می کند؛ از ماده «صفق» به معنای زدن چیزی بر چیز دیگر است به گونه ای که صدایی از آن برخیزد؛ لذا به کف زدن «تصفيق» می گویند؛ الضرب يسمع له صوت و الصرف و الرّد. متقاذفات: دفع کننده یکدیگر؛ از ماده «قذف» به معنای درگیری و پرتاب شدن بر روی یکدیگر است. «قاذف»: دشنام دهنده و «تقاذف» به هم دشنام دادن است؛ متقاذفات جمع مؤنث از اسم فاعل همین مصدر و به معنای به هم دشنام دهندگان است.

وَ تَرْغُو زَبَداً كالْفُحُولِ»: موج های دریا بر اثر به هم خوردن، کف می کردند و حالتی همچون صدای شتر نر در وقت هیجان های جنسی ایجاد می کردند؛ مقصود حضرت امیر علیه السلام از این که دریا و کف های آن و صدای به هم خوردن آب ها و موج ها را به صدا و کف های دهان شتر در وقت تحریک جنسی تشبیه فرموده این است که تلاطم های دریا همچون وضعیت شتر در آن حالت، خیلی عجیب و ترسناک است.تشبیهمشَّبَه: موج دریامشَّبَهٌ به: حیوان نروجه شَبَه: موج دریا را به حیوان نر تشبیه کرده است. وجه شباهت جوش و خروش و گفی است که بر روی موج پدید می آید؛ چنان که بر دهان حیوان نر به هنگام هیجان کف ظاهر می شود.#### 10. 3. مراحل پیدایش زمین##### 10. 3. 1. خضوع آب در برابر زمین﴿فَخَضَعَ جِماحُ الْمَاءِ الْمُتَلاطِمِ لِثِقَلِ حَمْلِها (1)

قسمت های سرکش آب پرتلاطم براثر سنگینی، خضوع نموده است.

نکته

تلاطم و سرکشی آب دریا به خاطر وزن زمین کم می شود گویا این دریاها که در آن وقت همگی یک دریا بوده است و همیشه در تلاطم و طوفان بوده، با قرار گرفتن زمین در جوف آن تا حدودی ساکت و آرام گشته و همۀ آن سر و صداها تمام شده است. سنگینی زمین باعث رام شدن و آرام گرفتن آب ها و طوفان های آن شده است.


1) خَضَعَ: خضوع کرده است. جماح: سرکشی؛ سرکشی کردن اسب و مانند آن و به هر چیزی که شبیه آن است اطلاق شده است؛ الماء غليانه من جمح الفرس اذا غلب فارسه و لم يملكه.

استعاره

مستعار: جماح

مستعارله: آب

مستعار منه: اسب

جامع: همچنان که وقتی اسب سرکشی و چموشی می کند و حرکات نامنظم انجام می دهد، کنترل شدنی نیست وقتی هم که آب سرکشی می کند از کنترل خارج می شود و حرکات نامنظم دارد.

10. 3. 2 فرونشست آب در تماس با زمین

وَ سَكَنَ هَيْجُ ارْتِمائِهِ إِذْ وَطِئَتْهُ بِكَلْكَلِهَا (1)

وَطِئَتْهُ: آن را زیر پا گذاشت. مؤنث «وطی» به معنای توافق و وفق است؛ به قدم گذاشتن بر روی زمین هم «وطئه» گفته می شود از باب این که قدم با زمین موافق می شود؛ الدوس بالقدم.

کلکل: سینه شتر؛ شتر وقتی می خواهد شتر یا انسان را بکشد با سینه خود به روی آن می کوبد؛ بالتخفيف الصدر.

و هیجان آن براثر تماس با سینه زمین فرو نشست.

نکته

در عبارت «وَطِئَتْهُ کلکلها» زمین به شتر که سینه خود را روی زمین می گذارد یا مرغابی که سینه خود را روی آب می گذارد تشبیه شده و کنایه از این است که زمین روی آب آرام گرفت و مستقر شد؛ یعنی وقتی زمین سینۀ خود را روی آب گذاشت و آرام گرفت همه هیجان های آب ها آرام و ساکت شد.

10. 3. 3. رام شدن آب

وَ ذَلَّ مُسْتَخْذِياً إِذْ تَمَعَكَتْ عَلَيْهِ بِكَواهِلِهَا (2)

تَمَعَكتْ: غلتید؛ از مادهٔ «معک» به معنای مالیدن و در غلتیدن و مانند آن است؛ این واژه به حالتی اطلاق می شود که حیوانات خود را به پشت روی زمین می غلتانند؛ الدابة تمرّغت في التراب.

كواهل: دوش ها؛ جمع «کاهل» به معنای قسمت های بالای پشت و نزدیک به گردن است؛ ما بین الکتفین.


1) هیجُ: تحرک شدید از مادۀ هیجان؛ الماء ثورانه و فورته. ارتماء: خود را انداختن از ماده «رمی» از باب افتعال و به معنای تیراندازی به یکدیگر است و در این جمله کنایه از به هم خوردن امواج است؛ الترامى و التقاذف و أصل.

2) ذَلَّ: رام شد؛ أي صار ذليلا أو ذلو لا ضدّ الصعب و في بعض النسخ كلّ أى عرض له الكلال من كلّ السيف اذا لم يقطع. مُسْتَخْذِیاً متواضع و تسلیم شده؛ از ریشه خَذَىَ به معنای سست و فروهشته شدن است؛ بغیر همز كما في النسخ الخاضع و المنقاد وقد يهمز على الأصل.

و کاملاً تسلیم و رام شد؛ چراکه زمین با پشت بر آن می غلتید.

نکته

فرو رفتن زمین به زیر دریاها به آسانی و سادگی صورت گرفت و سپس خروش دریاها آرام گردید. (1)

10. 3. 4. مغلوب شدن آب

فَأَصْبَحَ بَعْدَ اصْطِحَابِ أَمْواجِهِ ساجِياً مَقْهُوراً (2)

مقهوراً: مغلوب.

و به این ترتیب آب ها بعد از آن همه سر و صدا که براثر امواج خروشان پیدا شده بود، ساکن و آرام شد.

10. 3. 5. اسیر شدن آب

وَ في حَكمَةِ الذُّلِّ مُنْقاداً أسيراً (3)

و همچون اسب افسار شده ای اسیر و رام گشت!

نکته

کنایه از این است که آن همه طوفان ها و سروصداهای آب ها از بین رفت و کنترل شد.

10. 3. 6. ظهور و گسترش زمین

وَسَكنَتِ الأَرْضُ مَدْحُوَّةً فِي لُجَّةِ تَيَارِهِ (4)

زمین گسترده شده در میان آن آب پرموج، ساکن شد.


1) در سایه سار نهج البلاغه، ج 2، ص328.

2) اصطخاب: سر و صدا؛ جنجال از مادۀ «صخب» به معنای صدا کردن شدید است و هنگامی که صدای پرنده ها و قورباغه ها با هم مخلوط می شود واژۀ اصطخاب را به کار می برند و در جمله بالا اشاره به مخلوط شدن فریاد موج ها در یکدیگر است؛ افتعال من الصخب و هو كثرة الصياح و اضطراب الأصوات. ساجی: ساکن و بی حرکت؛ از ماده «سجو» آمده است.

3) حكمة: آهنی که در وقت لجام گذاشتن به دهان حیوان در دو طرف دهان حیوان قرار می گیرد؛ از ماده «حکم» در اصل به معنای باز گرداندن و منع کردن است؛ به همین جهت به آن قسمتی از لجام که بر دهان حیوان قرار دارد «حکمه» گفته می شود چراکه انسان را از بدی ها و انحراف ها باز می دارد؛ محرّكة وزان قصبة حديدة في اللجام تكون على حنك الفرس تذلّلها لراكبها حتّى تمنعها الجماح و نحوه مأخوذة من الحكم و هو المنع يقال: حكمت عليه بكذا اذا منعته من خلافه فلم يقدر على الخروج منه. منقاد: مطيع.

4) مَدْحُوَّةً: پهن و گسترده؛ از ماده «دحو» به معنای گسترش دادن است؛ بنابراین «مدحو» به معنای گسترش داده شده است. لُجَّةِ تَياره: موج عميق؛ الموج وقيل أعظم الموج، ولجته أعمقه.

10. 3. 7. دوری زمین از نخوت و کبر

وَ رَدَّتْ مِنْ نَخْوَةِ بَأْوِهِ وَ اعْتِلائِهِ وَ شُمُوحٍ أَنْفِهِ وَ سُمُو غُلَوائِهِ (1)

اعتلائه: بلند شدن آن

شُموخ: بلندی؛ کبر و غرور؛ الجبل شموخا علا و طال و الرّجل بأنفه تكبّر.

غُلَوائِهِ: غرور و سرمستی؛ از ماده «غلو» به معنای فزونی و بلندپروازی و تجاوز از حد است؛ بضم الغين المعجمة و فتح اللام وقد تسكن الغلو و أوّل الشباب و سرعته و مثله الغلوان بالضم.

و آب را از نخوت و کبر و سرکشی و تجاوز باز داشت.

نکته

«شُمُوحْ أَنْفِهِ»: کنایه از تکبّر است؛ یعنی وقتی زمین بر آب قرار گرفت، طوفان ها و حرکت ها و موج های عجیب آب را از میان برداشت و آن را رام کرد.

10. 3. 8. سکوت زمین

وَ كَعَمَتْهُ عَلَى كِفَّةِ جَرْيَتِهِ (2)

و دهان پر از موجش را بست.

10. 3. 9. از هیجان افتادن آب

فَهَمَدَ بَعْدَ نَزَقاتِهِ وَ لَبَدَ بَعْدَ زَيَفَانِ وَ ثَبَاتِهِ فَلَمَّا سَكَنَ هَيْجُ الْمَاءِ مِنْ تَحْتِ أَكنافِها (3)

لَبَدَ: به زمین چسبید و قرار گرفت؛ از مادهٔ «لبود» به معنای توقف در مکان است؛ بالأرض من باب نصر لبودا لزمها و أقام بها و منها اللبد وزان صرد و كتف لمن لا يبرح منزله و لا يطلب معاشا.

زیفان: خرامیدن؛ تبختر؛ راه رفتن متکبرانه؛ البعير يزيف زيفا و زيفانا تبختر في مشيته و في بعض النسخ بعد زفيان و ثباته بتقديم الفاء على الياء و هو شدّة هبوب الريح يقال: زفت الريح السحاب اذا طردته.

وَثَباتِ: جست و خیز و پرش؛ جمع «وثبه» به معنای جست و خیز است و در جمله های بالا به معنای حرکت شدید زمین در روزهای نخستین است؛ الطفرة.


1) نَخْوَة: نخوت؛ الافتخار و التعظم والانفة و الحمية. بأو: تکبر؛ فخرفروشی؛ در اینجا اشاره به شدت تلاطم امواج است؛ الكبر و الفخر يقال بأي كسعى و كدعا قليل بأوا و بأواء فخر و تكبّر و نفسه رفعها و فخربها.

2) كعَمَتْهُ: دهان آن را بست؛ از ماده «گعم) به معنای بستن دهان مشک و مانند آن است؛ لذا به محدود کردن هر چیزی اطلاق می شود؛ البعير من باب منع شددت فاه بالكعام وهو على وزن كتاب شيء يجعل في فيه اذا هاج لئلا يعض أويأ كل. كظَّة: زیاده روی و شدت؛ پُری و امتلاء به معنای پر شدن شکم از طعام است به حدی که تنفس مشکل شود و به هر چیزی که از حد بگذرد اطلاق می شود؛ شيء يعترى الممتلى من الطعام يقول: كظه الطعام ملأه حتى لا يطيق التنفس و اكتظ المسيل بالماء ضاق به لكثرته أو هو من الكظاظ وزان كتاب وهو الشدّة و التعب و طول الملازمة.

3) هَمَدَ آرام گرفت؛ فروکش کرد؛ از مادۀ «همود» به معنای فروکش کردن حرارت آتش است؛ الريح سكنت و همود النار خمودها. نزقاته: سر مستی و سبک سری؛ از ماده «نزق» به معنای جست و خیز است؛ الفرس من باب نصر و ضرب و سمع نزقا و نزوقا نزی و وثب و النزقات دفعاته.

و آب پس از آن همه جست و خیز متکبرانه به جای خود ایستاد و آن گاه هیجان آب از زیر اطراف زمین فرو نشست.

نکته ها

از تعبیرات بالا چنین استفاده شده که آفرینش آب در فضا پیش از پیدایش کره زمین بوده است.

وقتی که زمین در میان آب ها قرار گرفت در حقیقت آب ها در اطراف زمین قرار گرفتند و دامنه وسعتی که آب داشت کوچک شد و آب از حرکت ایستاد وقتی که زمین در میان آن میدان پهناور قرار گرفت آبها را به دور خود قرار داد و آن ها را از حرکت بازداشت.

10. 3. 10. ظاهر شدن کوه ها

وَ حَمْلِ شَواهِقِ الْجِبالِ الشَّمَّحَ الْبُذَّحْ عَلَى أَكتافِها (1)

البذخ: بلند و ضخیم؛ جمع باذخ جمع الباذخ و هو العالى.

اكتاف: دوش ها.

و کوه های سر به فلک کشیده را که بر دوش زمین بود بر روی خود حمل نمود.

استعاره

مستعار: لفظ اكتاف

مستعارله: زمین

مستعار منه: انسان

جامع: همچنان که شانه انسان محل حمل بارهای سنگین است، سطح زمین هم محل حمل بار سنگین کوه هاست.

نوع استعاره: اصلیه مکنیه


1) شَواهِقِ: بلندی ها؛ جمع «شاهق» به معنای بلند و مرتفع؛ الجبال عواليها. الشُّمَّخ: بلند؛ جمع «شامخ».

10. 3. 11. جاری ساختن آب چشمه ها

فَجَّرَ يَنابيعَ الْعُيُونِ مِنْ عَرَانِين أَنُوفِها (1)

أنوفها: بینی های آن ها.

خداوند آب های چشمه ها را از بالای قله کوه ها جاری ساخت

نکته ها

«عرانين أنوفها» به معنای استخوان های بینی زمین است مثل این که کوه ها را به منزله بینی های زمین فرض کرده است.

اختصاص دادن جوشش چشمه ها به کوه به این دلیل است که بیشتر چشمه ها از کوه و نقاط برجسته زمین می جوشند و به لحاظ شدت تراکم بخارها در مناطق کوهستانی، آب از قسمت های مختلف کوه ها جاری می شود در صورتی که نقاط دیگر زمین به محکمی و استواری اراضی کوه ها نیستند و هرگاه زمین سست و کم صلابت باشد، بخارها به خارج زمین راه یافته و در دل زمین به اندازه لازم تجمع و تراکم پیدا نمی کنند. (2)

تشبیه

مُشُبّه: برآمدگی کوه ها

مشَّبَهٌ به: بینی

وجه شَبَه: تشبیه برآمدگی کوه ها به بینی نشان می دهد، چنان نیست که درون کوه ها پر باشد بلکه قسمت های خالی در آن فراوان است که گاه به صورت غارهایی نمایان در می آید و گاه غارهای بزرگ و مخفی که منابع ذخیره آبها است.

10. 3. 12. روان کردن آب در بیابان ها

وَ فَرَّقَها في سُهُوب بیدِها وَ آخادیدِها (3)

آخادید کانال ها؛ جمع «اخدود» به معنای گودال بزرگ است؛ جمع الأخدود و هو الشق في الأرض.


1) ینابیع: راه چشمه ها؛ ما انفجر من الأرض من الماء وقيل الجدول الكثير الماء. عرانین: استخوان بینی؛ جمع «عرنین» به معنای قسمت استخوانی بالای بینی است؛ اوله تحت مجتمع الحاجبين

2) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج 3، ص 463.

3) سُهُوبِ: بیابان ها؛ جمع «شهب» به معنای دشت است؛ الفلاة البعيدة الأكناف و الأطراف. بید: بیابان ها؛ جمع «بیداء» به معنای دشت های گسترده زمین لم یزع است که به زمینی گفته می شود که تا کنون در آن کشت نشده؛ احتمال دیگر این است که این لغت از مادۀ «باد - یبید» به معنای هلاکت باشد و در این حالت «فی سُهُوبِ بيدِها» یعنی در دشتها و بیابانهای طویل و عریضی که انسان در آن گم و هلاک می شود؛ بالكسر جمع بیداء و هي الفلاة التي تبيد سالكها أي ينقطع و يهلك.

و آب ها را در شکاف بیابان ها و رودخانه ها روان کرد.

نکته

ضمیر «ها» در کلمه «فَرَّقَها» به چشمه بر می گردد.

10. 3. 13. تعدیل حرکات زمین به وسیلهٔ کوه ها

وَ عَدَّلَ حَرَكاتِهَا بِالرَّاسِيَاتِ مِنْ جَلَامِيدِهَا وَ ذَوَاتِ الشَّنَاخِيبِ الشَّمِّ مِنْ صَيَاخِيدِهَا (1)

جَلَامِید: سنگ های سخت؛ جمع «جُلمود» به معنای تخته سنگ است؛ جمع جلمدوزان جعفر و هو الصخر كالجلمود بضم.

شَنَاخِیبِ: قله های کوه ها؛ جمع «شنخوب» به معنای قله کوه است؛ جمع شنخوب بالضم أيضا و هو أعلى الجبل.

الشُّمّ: بلندها؛ جمع «آشم» به معنای بلند و مرتفع است و به معنای بلند مقام و بلند مرتبه نیز آمده است؛ جمع الشميم أى المرتفع.

صَيَاخِیدِ: سنگ سخت؛ جمع «صيخود»؛ جمع الصيخود و هي الصخرة الصلبة.

حرکات زمین را با صخره های عظیم و قله های بلند و محکم کوه ها تعدیل نمود.

نکته

این جمله می رساند که یکی از فواید کوه ها این است که زمین را از حرکت های ویرانگر کنترل می کند و اگر کوه در زمین نبود حرکت های زمین منظم نبود و در نتیجه سکونت بشر در آن غیر ممکن بود.

10. 3. 14. ایستایی زمین

فَسَكَنَتْ مِنَ الْمَيَدَانِ لِرَسُوبِ الْجِبَالِ فِي قِطَع أَدِيمِهَا (2)

زمین به علت نفوذ کوه ها در پهنۀ آن و به خاطر فرو رفتن ریشهٔ کوه ها در اعماق آن، استقرار یافت.

نکته

زمین پس از خلقت اضطراب و چموشی بسیار داشت که به وسیله کوه ها رام شده است. «فِي قِطع أديمها» یعنی چون کوه ها در دل زمین ریشه دوانده بود، زمین از حرکتهای ویرانگر بازایستاد.


1) عَدَّلَ: برقرار کرد. راسیات: کوه های سنگین؛ جمع راسیه به معنای سنگین و استوار است؛ جمع الراسية من رسى السفينة وقفت على البحر و ارسيته.

2) الْمَيَدَانِ: اضطراب و تحرک شدید. ادیم: پوسته زمین؛ در اصل به معنای پوست دباغی شده است؛ سپس به سطح زمین نیز اطلاق شده است.

10. 3. 15. آرامش زمین

وَتَغَلْغُلِهَا مُتَسَرَّبَةً فِي جَوْبَاتِ خَيَاشِيمِهَا وَ رُكوبهَا أَعْنَاقَ سُهُولِ الْأَرْضِينَ وَ جَرَاثِيمِهَا (1)

جَوْبَاتِ: زمین سنگلاخ حفره؛ جمع «جوبه» به معنای حفره است؛ الحفرة و الفرجة.

خَيَاشِیمِ: سوراخ انتهای بینی که متصل به سر است؛ جمع «خيشوم» به معنای قسمت بالای سوراخ بینی است که متصل به سر است؛ أقصى الانف.

أعناق: سطح و قسمت های بلند زمین.

سُهول: زمین های صاف و نرم.

جَرَاثِيم: قسمت پایینی زمین که خاک دارد و نبات در آن می روید؛ جمع «جرثومه» به معنای اصل و ریشه و طبقات پایین زمین است و امروزه این واژه بر میکرب نیز اطلاق می شود که اصل و اساس بیماری است؛ الشيء أصله و وقيل التراب المجتمع في اصول الشجرة و هو الأنسب.

و سوار شدن صخره های بزرگ بر پشت دشت ها و صحراها از لرزش و اضطراب بازایستاد و آرامش یافت.

نکته

عبارت «تغلغل» و «تسرّب» کنایه است از تصوّر فرورفتن کوه ها در عمق زمین. (2)

مشابه

وَ الْجِبالَ أَوتادا (3)و کوه ها را [چون] میخ هایی [نگذاشتیم]؟ وَ أَلْقَى فِي الْأَرْضِ رَواسِيَ أَنْ تَمید بکم (4)و در زمین کوه هایی استوار افکند تا شما را نجنباند. وَ هُوَ الَّذِى مَدَّ الْأَرْضَ وَجَعَلَ فيها رَواسِيَ وَأَنْهَاراً وَ مِنْ كُلِّ الثَّمَرَاتِ جَعَلَ فِيهَا زَوْجَيْنِ اثْنَيْن (5)و اوست کسی که زمین را گسترانید و در آن کوه ها و رودها نهاد و از هرگونه میوه ای در آن جفت جفت قرار داد.


1) تَغَلْغُل: ریشه دوانیدن؛ بسیار فرو رفتن است؛ یعنی ریشه های کوه ها در سوراخ های زمین فرو رفته است؛ الدخول. مُتَسَرَّبَة داخل شونده؛ نفوذ کننده؛ از مادۀ «تسرب» به معنای داخل شدن مخفیانه است؛ محركة بيت في الأرض لا منفذ له يقال: تسرب الوحش و انسرب في جحره أى دخل.

2) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج 3، ص459

3) نبأ، 7.

4) نحل، 15

5) رعد، 3.

10. 3. 16. فاصلهٔ میان زمین و آسمان

وَ فَسَحَ بَيْنَ الْجَوِّ وَ بَيْنَهَا (1)

خداوند میان زمین و جو فاصله افکند.

10. 3. 17. آماده سازی زمین برای زندگی

وَ أَعَدَّ الْهَوَاءَ مُتَنَسَّماً لِسَاكِنِهَا (2) و نسیم هوا را برای ساکنان زمین آماده ساخت.

نکته

«مُتَنَسَّماً» اسم مکان است؛ یعنی هوا را محل استنشاق و برای استنشاق کردن مناسب قرار داد تا ساکنان زمین از هوای آن استنشاق کنند.

10. 3. 18. فراهم سازی نیازمندی های زندگی

وَ أَخْرَجَ إِلَيْهَا أَهْلَهَا عَلَى تَمَامِ مَرَافِقِهَا (3) و تمام نیازمندی ها و وسایل زندگی را برای اهل آن فراهم نمود.

نکته

«اخرج منها» یعنی مردم را از زمین بیرون آورد ولی «اخرج اليها» برعکس آن اس یعنی مردم را روی زمین آورد مقصود جمله این است که وقتی خداوند زمین را به وسیلهٔ کوه ها رام کرد و هوای آن را قابل استنشاق قرار داد مردم را با آن چه به آن نیازمند هستند روی زمین آورد و زمین را محل سکونت انسان ها قرار داد.

10. 3. 19. رها نکردن بلندی های زمین

ثُمَّ لَمْ يَدَعْ جُرُزَ الْأَرْضِ الَّتِي تَقْصُرُ مِيَاهُ الْعُيُونِ عَنْ رَوَابِيهَا وَ لَا تَجِدُ جَدَاوِلُ الْأَنْهَارِ


1) فَسَحَ: وسعت داد؛ باز نمود؛ له من باب منع أى وسع. بَيْنَهَا: بین زمین و جو.

2) مُتَنَسَّماً: محل نفس کشیدن از ریشهٔ «نسیم» گرفته شده که به معنای وزش ملایم باد است؛ بنابراین «متنسم» به صیغه اسم مفعول به معنای هوایی است که شایسته تنفس است؛ موضع التنسّم والتنفس من تنسّم اذ اطلب النسيم و استنشقه.

3) مَرَافِقِ: نیازمندی ها؛ اشیا و وسایل مورد نیاز جمع «مرفق» به معنای تمام چیزهایی است که مورد نیاز است و انسان از آن ها استفاده می کند؛ «مرافق» جمع «مرفق» نیز آمده است که به معنای آرنج است و در خطبه بالا به همان معنای اول است؛ الدار ما يستعين به أهلها ويحتاج اليه فى التعيش وفي القاموس مرافق الدار مصاب الماء ونحوها.

ذَرِيعَةً إِلَى بُلُوغِهَا (1)

مياه: آب ها.

رَوَابِیهَا: مرتفعات زمین؛ جمع «رابیه» از مادۀ «ربو» به معنای افزایش و نمو است و در اینجا به معنای بلندی های زمین (تپه ها) است؛ ما ارتفع من الأرض و كذلك الربوة بالضم.

ذريعةً: وسيله و راه.

سپس خداوند هیچ یک از بلندی های زمین را که آب چشمه ها به نقاط مرتفع آن نمی رسد و جدول های نهرها به آن راه ندارد به حال خود وانگذاشت.

10. 3. 20. ابرهای باران زا و حیات زمین

حَتَّى أَنْشَأَ لَهَا نَاشِئَةَ سَحَابٍ تُحْيِي مَوَاتَهَا وَ تَسْتَخْرِجُ نَبَاتَهَا (2)

بلکه [برای آبیاری آن ها] ابرهایی آفرید تا قسمت های مرده آن را زنده کند و گیاهان آن را برویاند.

نکته

اشاره می کند که آب چشمه ها و رودخانه ها بدون استفاده از ابزارها و وسایل پمپاژ کردن به زمین های بلند نمی رسد و مردم در دوران های گذشته نمی توانستند این آب را به زمین برسانند. (3)

10. 4. ویژگی ابرها

10. 4. 1. پیوند دادن ابرها به هم

أَلَّفَ غَمَامَهَا بَعْدَ افْتِرَاقِ لُمَعِهِ وَ تَبَايُن قَزَعِهِ (4)

قَزَعِه: تکه های ابر؛ جمع «قزعه» به معنای قطعه ابر نازک است؛ جمع قزعة بالتحريک فيهما و هي القطعة من الغيم و في الحديث كأنهم قزع الخريف.

ابرها را پس از پراکندگی قطعاتش و جدایی پاره هایش به هم الفت و التیام داد.


1) لَمْ يَدَعْ: ترک نکرده است. جرز: زمین بی گیاه؛ به زمینی گفته می شود که گیاه از آن قطع شده و در اصل از «جَرَز» به معنای قطع کردن و بریدن گرفته شده است؛ بضمتين الأرض التي لانبات بها و لا ماء.

2) نَاشِئَةَ سَحَابِ: ابر برآمده و بالا آمده؛ السحاب أول ما ينشأ منه أى يبتدء ظهوره و يقال: نشأت السحاب اذا ارتفعت. مَوَاتَها: زمین های مرده و خشک

3) در سایه سار نهج البلاغه، ج 2، ص 334

4) غَمَامَهَا: ابر آن جمع غمامه به معنای ابرهای سفید است؛ جمع غمامة بالفتح فيهما و هي السحابة البيضاء. لُمَع: لكه ها؛ جمع «لمعه» به معنای قطعه است؛ خواه قطعات ابر باشد یا چیز دیگر؛ علی وزن صرد جمع لمعة وهي في الأصل قطعة من النبت اذا اخذت في اليبس كأنها تلمع وتضيء من بين ساير البقاع.

10. 4. 2. جنبش آب درون ابر

حَتَّى إِذَا تَمَخْضَتْ لُجَّة الْمُزْنِ فِيهِ وَ الْتَمَعَ بَرْقُهُ فِي كَفَفِهِ (1)

الْتَمَعَ: شعله ور شد.

كُفَفِ: اطراف؛ گرداگرد؛ جمع «کفه» به معنای حاشیه و اطراف و جوانب هر چیزی است. «کَفّه»: برای چیزهای دراز و دنباله دار است در اینجا حضرت امیر علیه السلام برای ابرهای دنباله دار و دراز کلمۀ «کُفف» را که جمع «کُفّه» است به کار برده اند و منظور این است که رعد و برق در دنباله ها و کرانه های ابرها روشن شد؛ حواشیه و جوانبه و طرف كل شيء كفه بالضم وعن الاصمعي كلّ ما استطال كحاشية الثوب والرّمل فهو كفة بالضم وكلّ ما استدار ككفة الميزان فهو كفة بالكسر ويجوز فيه الفتح و (و ميض) البرق لمعانه.

تا چون آب درون ابر به جنبشی سخت برآمد و در حواشی آن برق بدرخشید.

نکته

عبارت «الْتَمَعَ بَرْقُهُ» کنایه از همان رعدو برقی است که ابرها به هنگام باریدن دارند.

10. 4. 3. درخشش برق در ابرها

وَ لَمْ يَنَمْ وَمِيضُهُ فِى كنَهْوَرِ رَبَابِهِ وَ مُتَرَاكُم سَحَابِهِ (2)

كنَهْوَر: قطعه عظیم یا متراکم از ابرهاست؛ وزان سفر جل قطع من السحاب كالجبال أو المتراكم منه.

رَبَابِ: ابر سفید؛ جمع «ربابه» به معنای ابرهای سفید و به هم پیوسته است؛ السحاب الأبيض جمع ربابة.

و درخشش برق در میان قطعات ابر سپید و انبوه خاموش نشد.

10. 4. 4. فرو فرستادن باران

أَرْسَلَه سَحْاً مُتَدَارِكاً قَدْ أَسَفَّ هَيْدَبُهُ - [يَمْرِى] تَمْرِيهِ الْجَنُوبُ دِرَرَ أَهَاضِيبِهِ وَ دُفَعَ


1) تَمَخَّضَتْ: آماده باریدن شد؛ از مادۀ «مخض» به معنای حرکت شدید است مانند حرکتی که به هنگام گرفتن گره از ماست به مشک وارد می کنند و «مخاض» به حرکت شدید بچه در شکم مادر به هنگام زایمان گفته می شود؛ ای تحركت بقوّة من المخض و هو تحريك السقاء الذي فيه اللبن ليخرج زبده. لُجَّة الْمُزْنِ: قسمت متمركز ابر؛ به معنای ابرهای روشن است و گاه آن را به ابرهای باران زا تفسیر کرده اند؛ بضم الميم جمع مزنة و هي السحابة.

2) لَمْ يَنَمْ: خاموش نشد. وَ مِيضُه: روشنی آن؛ درخشش و نور آن؛ از مادۀ «ومض» به معنای درخشش مختصر است و «ومیض» به معنای درخشندگی است.

شآبيبه (1)

هَيْدَبُهُ: قسمت آویزان آن ها که به زمین نزدیک شده؛ به معنای ابر پرآب و سنگینی است که به زمین نزدیک می شود؛ السحاب المتدلى أو ذيله من هدبت العين طال هدبها و تدلّى أشفارها.

تَمْرِيهِ الْجَنُوبُ: باد جنوب آن را نوازش می دهد که بدوشد؛ از مادۀ «مری» به معنای دست کشیدن به پستان حیوان برای دوشیدن است؛ الجنوب من مرى الناقة يمريها اى مسح ضرعها فامرت هى أى در لبنها وعدى ههنا إلى مفعولين.

دِرَرَ: شیرها؛ جمع «دره» به معنای فراوانی و جریان شیر است؛ کعنب جمع درّة بالکسر و هو الصبّ و الاندقاق.

أهَاضِيبه: بارش ها یا باران های آن؛ جمع «اهضوبه» به معنای دوشیدن پی در پی است. این واژه جمع الجمع است به معنای باران هایی پیاپی؛ جمع هضاب و هو جمع هضب و هو المطر.

دُفَعَ: یک باران؛ جمع دفعة بضم الدال فيهما و هي المرة من المطر.

شَابِیبه: باران شدید؛ جمع «شؤبوب» به معنای رگبار باران است؛ جمع شؤبوب و هو ما ينزل من المطر دفعة بشدّة وقوّة.

ابرها را پی در پی فرستاد تا زمین را احاطه کردند و بادها شیر باران را از ابرها دوشیدند و به شدت به زمین فرو ریختند.

نکته ها

بادها قطعات پراکنده ابر را که از دریاها برخاسته اند به هم پیوند می دهند تا بارانی گسترده و سیراب کننده به وجود آید.

1.

تراکم و فشار ابرها بر یکدیگر آن ها را آماده نزول باران می کند؛

2.

جرقه های برق در یاری ابرها و کمک کردن برای ریزش باران ادامه دارد؛

3.

بادها همچون انگشتانی که شیر را از پستان می دوشد، باران را از ابر جدا می سازد و در همه جا پخش می کند. (2)

«قَدْ أَسَفَّ هَيْدَبُهُ» یعنی ابرها منبسط شده است به طرف پایین و دمش نزدیک زمین است مثل این که نزدیک است که به زمین برسد.


1) سَحْاً مُتَدَارِکا: به صورت ریزش و پی در پی؛ فربه شدن و نیز به معنای فرو ریختن آب فراوان است و در خطبه بالا به همین معنا به کار رفته است؛ السخ الصب و السيلان من فوق؛ مُتَدَارِكاً: القوم اذا لحق آخرهم أولهم. أَسَفَّ: نزدیک به زمین آمد؛ از ماده «اسفاف» به معنای نزدیک شدن به زمین است؛ الطائر دنا من الأرض.

2) پیام امام امیرالمؤمنین، ج3، ص156.

فَلَمَّا أَلْقَتِ السَّحَابُ بَرْكَ بِوَانَيْهَا وَ بَعَاعَ مَا اسْتَقَلَّتْ بِهِ مِنَ الْعِبْءِ الْمَحْمُولِ عَلَيْهَا أَخْرَجَ بِهِ مِنْ هَوَامِدِ الْأَرْضِ النَّبَاتَ وَ مِنْ زُعْرِ الْجِبَالِ الْأَعْشَابَ فَهِيَ تَبْهَجُ بِزِينَةِ رِيَاضِهَا وَ تَزْدَهِي بِمَا أَلْبِسَتْهُ مِنْ رَيْطِ أَزَاهِيرِهَا وَ حِلْيَةِ مَا سُمِطَتْ بِهِ مِنْ نَاضِرِ أَنْوَارِهَا وَ جَعَلَ ذَلِكَ بَلَاغاً لِلْأَنَامِ وَرِزْقاً لِلْأَنْعَامِ وَ خَرَقَ الْفِجَاجَ فِي آفَاقِهَا وَأَقَامَ الْمَنَارَ لِلسَّالِكِينَ عَلَى جَوَادٌ طُرْقِهَا فَلَمَّا مَهَدَ أَرْضَهُ وَ أَنْفَذَ أَمْرَهُ اخْتَارَ آدَمَ (عليه السلام خِيرَةً مِنْ خَلْقِهِ وَ جَعَلَهُ أَوَّلَ جِبلَّتِهِ وَ أَسْكَنَهُ جَنَّتَهُ وَ أَرْغَدَ فِيهَا أُكُلَهُ وَ أَوْعَرَ إِلَيْهِ فِيمَا نَهَاهُ عَنْهُ وَ أَعْلَمَهُ أَنَّ فِي الْإِقْدَامِ عَلَيْهِ التَّعَرُّضَ لِمَعْصِيَتِهِ وَ الْمُخَاطَرَةَ بِمَنْزِلَتِهِ فَأَقْدَمَ عَلَى مَا نَهَاهُ عَنْهُ مُوَافَاةٌ لِسَابِقِ عِلْمِهِ فَأَهْبَطَهُ بَعْدَ التَّوْبَةِ لِيَعْمُرَ أَرْضَهُ بِنَسْلِهِ وَلِيُقِيمَ الْحُجَّةَ بِهِ عَلَى عِبَادِهِ وَ لَمْ يُخْلِهِمْ بَعْدَ أَنْ قَبَضَهُ مِمَّا يُؤَكِّدُ عَلَيْهِمْ حُجَّةَ رُبُوبِيَّتِهِ وَيَصِلُ بَيْنَهُمْ وَبَيْنَ مَعْرِفَتِهِ بَلْ تَعَاهَدَهُمْ بِالْحُجَجِ عَلَى أَلْسُنِ الْخِيَرَةِ مِنْ أَنْبِيَائِهِ وَ مُتَحَمِّلِي وَدَائِعِ رِسَالَاتِهِ قَرْنا فَقَرْنَا حَتَّى تَمَّتْ بِنَبِيِّنَا مُحَمَّدٍ (صلى الله عليه وآله ) حُجَّتُهُ وَ بَلَغَ الْمَقْطَعَ عُذْرُهُ وَ نُذُرُهُ).

10. 5. برکات باران

10. 5. 1. رسیدن ابرها به زمین

فَلَمَّا أَلْقَتِ السَّحَابُ بَرْكَ بِوَانَيْهَا (1)

هنگامی که ابرها سینه بر زمین نهادند.

10. 5. 2. فرو فرستادن آب ها

وَ بَعَاعَ مَا اسْتَقَلَّتْ بِهِ مِنَ الْعِبْءِ الْمَحْمُولِ عَلَيْهَا (2)

العبء: بار؛ بالكسر وزان حبر الحمل و الثقل.

و آب های فراوان [سنگینی] را که بر دوش داشتند فروگذاردند.


1) برک: سینۀ شتر که به هنگام خوابیدن بر زمین می گذارد؛ الصدر. بوانی: ستون خیمه اشاره به پاهای شتر؛ تثنیه «بوان» به معنای ستون خیمه و همچنین استخوانی است که در دو طرف سینه قرار می گیرد و در خطبه بالا منظور معنای دوم است.

2) بَعاعَ: آب موجود در ابر؛ آب فراوانی است که در ابر وجود دارد؛ كالسحاب ثقلة من المطر. اسْتَقَلَّتْ بِهِ: آن را بلند کرده است؛ از ماده «استقلال» و از ریشهٔ «قل» به معنای بلند شدن و برداشتن و حمل کردن است؛ أي نهضت و ارتفعت و استقلت به حملته و رفعته.

10. 5. 3. روییدن گیاهان

أَخْرَجَ بِهِ مِنْ هَوَامِدِ الْأَرْضِ النَّبَاتَ وَ مِنْ زُعْرِ الْجِبَالِ الْأَعْشَابَ (1)

أَعْشَابَ: گیاهان تازه؛ جمع عُشب؛ جمع عشب كقفل و هو الرطب من الكلاء.

خداوند به وسیله آن از زمین های خشک و بی گیاه نباتات فراوانی رویانید و از دامنه کوه های کم گیاه، سبزه بسیار خارج ساخت.

نکته ها

تعبیر «دوشیدن ابرها به وسیله بادها» نشان می دهد که بادها نقش مهمی در ریزش باران دارند؛ زیرا از یکسو فضا را خنک می کنند و از سوی دیگر از فشار جو می کاهند که هر دو عاملی است برای فروریختن باران از ابرها. (2)

وقتی ابرها باران های خود را روی زمین و کوه ها ریختند در زمین گیاه رویید و در کوه ها هم که مانند سرهای کچل بدون مو بودند، علف رویید.

مشابه

وَ تَرَى الْأَرْضَ ها مِدَةً فَإِذا أَنْزَلْنَا عَلَيْهَا الْمَاءَ اهْتَزَّتْ وَرَبَتْ وَ أَنْبَتَتْ مِنْ كُلِّ زَوْجٍ بَهِيجٍ (3)و زمین را خشکیده می بینی و چون آب بر آن فرود آوریم به جنبش در می آید و نمو می کند و از هر نوع رستنی های نیکو می رویاند. وَ أَنْزَلَ لَكُمْ مِنَ السَّمَاءِ مَاءً فَأَنْبَتْنَا بِهِ حَدَائِقَ ذاتَ بَهْجَة (4)برای شما آبی از آسمان فرود آورد پس به وسیلۀ آن باغ های بهجت انگیز رویانیدیم. أَ لَمْ تَرَ أَنَّ اللَّهَ أَنْزَلَ مِنَ السَّمَاءِ مَاءً فَتُصْبِحُ الْأَرْضُ مُخْضَرَّةً إِنَّ اللَّهَ لَطيفٌ خَبير (5)آيا ندیده ای که خدا از آسمان آبی فرو فرستاد و زمین سرسبز گردید؟ آری، خداست که دقیق و آگاه است.


1) هَوَامِدِ: زمین بدون گیاه؛ از مادۀ «همود» جمع «هامد» به معنای خاموش شدن آتش است و به زمینی که گیاهانش خشک شده «هامده» می گویند؛ من الأرض التي لانبات بها. زُعْرِ الْجِبَالِ: کوه های لخت؛ جمع «ازعر» به معنای جایی است که گیاهان کمی در آن جا روییده و به موهای پشت نیز اطلاق می شود؛ الجبال بالضم جمع أزعر كحمر وأحمر وهى القليلة النبات و أصله من الزعر بالتحريك و هو قلة الشعر في الرأس يقال رجل أزعر.

2) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 3، ص157.

3) حج، 5

4) نمل، 60

5) حج، 63

10. 6. شادی و نشاط زمین

فَهِيَ تَبْهَجُ بِزِينَةِ رِيَاضِهَا وَ تَزْدَهِي بِمَا أُلْبِسَتْهُ مِنْ رَيْطِ أَزَاهِيرِهَا (1)

تَزْدَهی: به خود می بالد از ماده «ازدها» به معنای تکبر و ناز است؛ افتعال من الزهو و هو الكبر و الفخر.

رَيْطِ لباس های نازک و ظریف جمع ریطه» به معنای پوشش نازک است؛ جمع ريطة بالفتح فيها وهي كلّ ملأة غير ذات لفقین ای قطعتين كلها نسج واحد و قطعة واحدة، أو كلّ ثوب رقيق لين.

أزاهیر: گل ها؛ جمع «زهره» به معنای شکوفه های رنگارنگ است؛ جمع أزهار جمع زهرة بالفتح و هي النبات أو نورها و قيل الأصفر منه و أصل الزهرة الحسن و البهجة.

پس زمین به زیور باغ هایش غرق نشاط و شادی شد و با لباس نازک گلبرگ ها که بر خود پوشیده به ناز آمد.

10. 7. زیور و زینت زمین

وَ حِلْيَةِ مَا سُمِطَتْ بِهِ مِنْ نَاضِرِ أَنْوَارِهَا (2)

نَاضِر: خرم؛ شاداب؛ از مادهٔ «نضارت» به معنای طراوت و خرمی و شادابی است؛ مخصوصاً شادابی که براثر وفور نعمت حاصل می شود.

أَنْوَارِ گل ها؛ شکوفه ها؛ جمع «نور» به معنای شکوفه است.

و از زینت و زیوری که از گردنبند گل های گوناگون یافته بود در وجد و شادی فرو رفت!

نکته

در این عبارت گل های گیاهان زمین را به گردن بندی که زنان به عنوان زیورآلات با نخ به هم می بافند تشبیه فرموده است.


1) تبهج: شاد می شود؛ از مادۀ «بهجت» به معنای سرور و شادی است؛ يبهج من باب منع سرّ و فرح و في بعض النسخ بضم الهاء من باب شرف أى حسن. رِيَاضِ: چمن ها جمع (روضه به معنای قطعه ای از زمین سرسبز و خرم است.

2) حِلْيَةِ: زيور؛ ما يتزيّن به من مصوغ الذهب و الفضة و المعدنيات. سُمِطَتْ بِهِ: به آن آویخته شد؛ از مادۀ «سمط» به معنای آویزان کردن است؛ بالسين المهملة على البناء للمفعول من باب التفعيل أى علّقت وفي بعض النسخ الصحيحة بالشين المعجمة من الشمط محرّكة و هو بياض الرأس يخالط سواده فمن النبات ما يخالط سواده النور الأبيض وفي القاموس شمطه يشمطه خلطه و الاناء ملأه والنخلة انتشر بسرها و الشجر انتشر ورقه و الشميط من النبات ما بعضه هائج و بعضه أخضر

10. 8. روزی چهارپایان

وَ جَعَلَ ذَلِک بَلَاغاً لِلْأَنَامِ وَ رِزْقاً لِلْأَنْعَامِ (1)

همه این ها را غذا و توشه انسان ها و روزی برای چهارپایان قرار داد.

نکته

خداوند آن زروزیورها و آن چه به وسیله باران از زمین روییده است، برای مردم سرمایه قرار داده و همان را برای حیوانات و چهارپایان رزق و روزی قرار داده است.

مشابه

انَّا صَبَيْنَا الْمَاءَ صَبَّا ثُمَّ شَقَقْنَا الْأَرْضَ شَقًّا فَأَنْبَتْنا فيها حَبًّا وَعِنَبا وَقَضْباً * وَزَيْتُونَاً وَنَخْلاً وَ حَدَائِقَ غُلْباً وفاكهَةً وَ أَبَّا * متاعاً لَكُمْ وَلِأَنْعَامِكُمْ (2)ما آب فراوان از آسمان فرو ریختیم سپس زمین را از هم شکافتیم و در آن دانه های فراوانی رویاندیم و انگور و سبزی بسیار و زیتون و نخل فراوان و باغ های پردرخت و میوه و چراگاه، تا وسیله ای برای بهره گیری شما و چهار پایانتان باشد!

10. 9. دره ها و راه ها

وَ خَرَقَ الْفِجَاجَ فِي آفَاقِهَا وَ أَقَامَ الْمَنَارَ لِلسَّالِكِينَ عَلَى جَوَادٌ طُرُقِهَا (3)

الْمَنَارَ: علامت ها.

لِلسَّالِحِينَ روندگان

جَوَادٌ: جاده ها؛ جمع «جاده» به معنای راه وسیع و روشن است؛ وسط الطريق و معظمه.

در اطراف زمین (و در میان کوه ها) دره ها و راه های وسیعی شکافت و نشانه هایی برای آنان که بخواهند از شاه راه های وسیعش بگذرند برپا نمود.


1) بلاغاً: قوت و غذا؛ از مادۀ «بلوغ» به معنای رسیدن به چیزی است؛ خواه رسیدن به سن تکلیف باشد یا رسیدن میوه ها به مرحلهٔ قابلیت استفاده یا رسیدن به مقصد و در خطبه بالا به معنای قوت و غذا آمده چراکه انسان را در سفر و حضر به مقصدش مي رساند؛ ما يبتلغ به و يتوسل إلى الشيء المطلوب. لِلْأَنَام: مردم؛ جماعت.

2) عبس، 32-25

3) خَرَقَ: بشكافت. فِجَاجَ: مسیرها و راه های وسیع بین دو کوه؛ جمع «فَج» به معنای دره و فاصله میان دو کوه است؛ الطريق الواسع بين الجبلين و الفجاج جمعه.

نکته

در گذشته های دور که وسایل رفت و آمد حیوان بوده برای عبور و مرور در شب بین شهرها مناره هایی می ساخته اند و چراغی در آن قرار می داده اند تا قافله ها راه خود را گم نکنند؛ پس «منار» به معنای محل نور و هدایت است و در اینجا حضرت می فرماید که خداوند برای مسافران و راه روندگان علامت هدایت قرار داده است.

مشابه

وَ جَعَلْنَا فِي الْأَرْضِ رَواسِيَ أَنْ تَمِيدَ بِهِمْ وَ جَعَلْنا فيها فِجَاجاً سُبُلاً لَعَلَّهُمْ يَهْتَدُونَ (1)و در زمین کوه های ثابت و پابرجایی قرار دادیم مبادا آن ها را بلرزاند! و در آن، دره ها و راه هایی قرار دادیم تا هدایت شوند. وَ مِنَ الْجِبالِ جُدَدٌ بيضُ وَ حُمْرٌ مُخْتَلِفٌ أَلْوانُها وَغَرابيب سود (2)آیا ندیدی خداوند از آسمان آبی فرو فرستاد که به وسیله آن میوه هایی رنگارنگ (از زمین) خارج ساختیم و از کوه ها نیز (به لطف پروردگار) جاده هایی آفریده شده، سفید و سرخ و به رنگ های مختلف و گاه به رنگ کاملاً سیاه.

10. 10. آماده شدن زمین برای زندگی

فَلَمَّا مَهَدَ أَرْضَهُ وَ أَنْفَذَ أَمْرَهُ هنگامی که خداوند زمین خود را آماده ساخت و فرمان خویش را (در تمام جهات) نافذ کرد.

نکته

وقتی که خداوند زمین را آماده و مهیا ساخت آن حرکت های وحشیانه را از زمین گرفت و زمین را مانند گهواره رام ساخت. در آن درخت و گیاهان رویاند و آن را به نحوی که مناسب زندگی بشر است مهیا کرد و امر خود را این گونه نافذ کرد که کوه ها باشند و زمین را از حرکتهای شدید حفظ کنند و لوازم زندگی بشر را فراهم کنند و وقتی این کارها را کرد به خلقت آدم پرداخت.


1) انبیا، 31

2) فاطر، 27

مشابه

أَلَمْ نَجْعَلِ الْأَرْضَ مِهاداً (1)آیا زمین را گهواره ای نگردانیدیم؟ الَّذِي جَعَلَ لَكُمُ الْأَرْضَ مَهْداً (2)همان کسی که زمین را برایتان گهواره ای ساخت.

11. آفرینش آدم

اشاره

اخْتَارَ آدَمَ علیه السلام خِيرَةً مِنْ خَلْقِهِ وَ جَعَلَهُ أَوَّلَ جِبِلَّتِهِ (3) آدم را از میان تمام آفریده ها برگزید و او را نخستین و برترین خلق خویش قرار داد.

نکته ها

خداوند از بین مخلوقات خود بهترین را که آدم بود انتخاب کرد. انسان به این دلیل که همه مراحل وجودی طبیعت را دارد موجود کاملی است بهترین و از نظر درجه و مقام بالاترین موجودات این عالم است.

«أَوَّلَ جِبلَّتِهِ» انسان در بین موجودات مادی جاندار اول است خداوند او را اولین مخلوقات جاندار عالم ماده قرار داد و این جمله به خوبی معلوم می کند این که بعضی می گویند انسان مستقل نیست و مرحلهٔ تکامل یافته سایر حیوانات است حرف درستی نیست این طور نیست که انسان از ابتدا تک سلولی بوده و براثر تکامل بیشتر به صورت انسان درآمده باشد بلکه از ابتدای خلقت به صورت انسان بوده و همه انسان ها از نسل او به وجود آمده اند.

11. 1. بهشت آدم

وَ أَسْكَنَهُ جَنَّتَهُ وَ أَرْغَدَ فِيهَا أُكَلَهُ (4)

خداوند او را در بهشت خود جای داد و غذاهای فراوان و گوارا در اختیارش نهاد


1) نبأ، 6.

2) طه، 53.

3) جبلّته: مخلوق آفریده طبیعت و فطرت انسان است این واژه از مادۀ «جبل» به معنای کوه گرفته شده است و از آن جا که فطرت انسان تغییر ناپذیر است مانند کوه که نمی شود آن را جابه جا کرد به آن جبله گفته می شود؛ بكسر الجيم و الباء وتشديد اللام الخلقة و الطبيعة.

4) أَرْغَدَ: توسعه داد، فراوان کرد. أُكُلَهُ: بضمتين الرزق والحظ.

نکته

آدم را پس از خلقت در باغی جا دادند و خداوند خوراکی های آدم را در آن باغ به قدری وسیع و فراوان قرار داد که هر چه می خواست در آن جا وجود داشت.

تشبیه

مشَّبَه: زمین

مشَّبَهٌ به: مهد

وجه شَبَه: همان گونه که گهواره برای کودکان جای آسایش و آرامش است، زمین نیز جایگاه راحت آدمیان است.

11. 2. برحذر داشتن از ممنوعات

وَ أَوْعَزَ إِلَيْهِ فِيمَا نَهَاهُ عَنْهُ (1) و (در عین حال) پیشاپیش از آن چه ممنوعش کرده بود وی را برحذر داشت.

نکته

خداوند به حضرت آدم علیه السلام دربارۀ چیزهایی که منع کرده بود، سفارش اکید کرد. اگر او را از خوردن میوه ای نهی کرده بود به او توصیه زیادی کرد که سراغ آن چیز نرود.

11. 3. آگاه کردن آدم برای دوری از درخت ممنوع

وَ أَعْلَمَهُ أَنَّ فِى الْإِقْدَامِ عَلَيْهِ التَّعَرُّضَ لِمَعْصِيَتِهِ وَ الْمُخَاطَرَةَ بِمَنْزِلَتِهِ (2) و آگاهش ساخت که اقدام بر آن (تناول از درخت ممنوع) سبب نافرمانی او خواهد بود و مقام و منزلتش را به خطر می افکند!

نکته

خداوند به حضرت آدم علیه السلام فهماند که نباید به سراغ کاری برود که از آن نهی شده است؛ زیرا اگر چنین کند مرتکب معصیت خداوند شده و موقعیت و منزلت خود را به مخاطره انداخته است. مقام و موقعیت حضرت آدم علیه السلام همان قرب الی الله بود که در ابتدا از آن برخوردار بود و آن را از دست داد و از آن باغ اخراج شد.


1) أَوْعَزَ: مقدم کرد؛ اشاره کرد؛ از ماده «وعز» به معنای پیشنهاد کردن کاری به دیگری است؛ الى فلان في فعل أو ترك أى تقدمت و امرت

2) الْمُخَاطَرَةَ: خطر؛ بنفسه وماله أشفاهما على خطر و ألقاهما في المهلكة.

مشابه

وَ لَقَدْ عَهِدْنَا إِلَى آدَمَ مِنْ قَبْلُ فَنَسِيَ وَ لَمْ نَجِدْ لَهُ عَزْما (1)و به یقین پیش از این با آدم پیمان بستیم و الی آن را فراموش کرد و برای او عزمی [ استوار] نیافتیم. وَ قُلْنا يا آدَمُ اسْكُنْ أَنْتَ وَزَوْجُكَ الْجَنَّةَ وَ كلا مِنْها رَغَداً حَيْثُ شِئْتُمَا وَلَا تَقْرَبَا هَذِهِ الشَّجَرَةَ فَتَكونا مِنَ الظَّالِمِينَ (2)و گفتیم ای آدم خود و همسرت در این باغ سکونت گیرید و از هر کجای آن خواهید فراوان بخورید و [لی] به این درخت نزدیک نشوید که از ستمکاران خواهید بود.

11. 4. خوردن میوه ممنوع

فَأَقْدَمَ عَلَى مَا نَهَاهُ عَنْهُ مُوَافَاةٌ لِسَابِقِ عِلْمِهِ (3) آدم اقدام بر آن چیزی که از آن نهی شده بود کرد و علم خداوند درباره او به وقوع پیوست.

نکته

خداوند می دانست که حضرت آدم علیه السلام خویشتن داری نمی کند. این جمله نمی خواهد بگوید که علم خداوند سبب معصیت حضرت آدم علیه السلام شد بلکه می خواهد بگوید که خدا بنده ای را خلق کرد که همۀ رموز او را می داند خدا از ازل می دانست که آدم با اختیار خود از فرمان او سرپیچی کرده و مرتکب نهی او خواهد شد. پس چنین نیست که علم خداوند علت نافرمانی حضرت آدم علیه السلام باشد بلکه او با اختیار خود خدا را نافرمانی نمود.

مشابه

أَلَمْ أَنْهَكما عَنْ تِلْكمَا الشَّجَرَةِ وَ أَقُلْ لَكما إِنَّ الشَّيْطَانَ لَكما عَدُوٌّ مُبِينٌ (4)مگر شما را از این درخت منع نکردم و به شما نگفتم که در حقیقت شیطان برای شما دشمنی آشکار است.

11. 5. هبوط آدم

فَأَهْبَطَهُ بَعْدَ التَّوْبَةِ لِيَعْمُرَ أَرْضَهُ بِنَسْلِهِ وَلِيُقِيمَ الْحُجَّةَ بِهِ عَلَى عِبَادِهِ (5) خداوند او را بعد از تو به از بهشت فرو فرستاد تا با کمک نسل خود، زمین را آباد سازد و حجت را بر بندگانش اقامه کند.


1) طه، 115.

2) بقره، 35.

3) مُوَافَاةً: موافق؛ که جور درآید، در حکم مفعول لاجله هست.

4) اعراف، 22

5) أَهْبَطَه: او را پایین آورد؛ از مادۀ «هبوط» به معنای نزول و پایین آمدن است.

نکته ها

«فَأَهْبَطَهُ بَعْدَ التَّوْبَةِ»: این جمله با صراحت بیان می کند که اول حضرت آدم علیه السلام تو به کرد و بعد خداوند او را از مقامش پایین آورد و از بهشتی که در آن بود بیرون کرد.

«لِيَعْمُرَ أَرْضَهُ بِنَسْلِهِ»: اصل قضیه این است که خداوند می خواست آدم را بر روی زمین بیاورد و زمین را با نسل او آباد کند ولی وقتی او را آفرید و او مقام شامخی داشت، نخواست بدون تخلف او را بر روی زمین بیاورد و گرفتار عالم طبیعت کند اما چون خودش به موقعیت خود آگاهی نداشت و به امر خداوند توجه نکرد، موجب شد تا گرفتار شود پس او را به این عالم آورد تا زمین به وسیله او و نسلش آباد شود.

وَلِيُقِيمَ الْحُجَّةَ»: خدا می خواست به وسیله حضرت آدم علیه السلام حجت خود را برای مردم به پا دارد. حضرت آدم علیه السلام اولین پیغمبر روی زمین بود. او حجت خدا بر روی زمین بود و بعد از او پیغمبرانی آمدند.

مشابه

وَ أَنْشَأَكُمْ مِنَ الْأَرْضِ وَاسْتَعْمَرَكُمْ فِيهَا فَاسْتَغْفِرُوهُ ثُمَّ تُوبُوا إِلَيْه (1)او شما را از زمین پدید آورد و در آن شما را استقرار داد پس، از او آمرزش بخواهید، آن گاه به درگاه او توبه کنید که پروردگارم نزدیک [و] اجابت کننده است.

11. 6. حجت های الهی بعد از آدم

وَ لَمْ يُخْلِهِمْ بَعْدَ أنْ قَبَضَهُ مِمَّا يُؤَكدُ عَلَيْهِمْ حُجَّةَ رُبُوبِيَّتِهِ (2) بعد از مرگ آدم بندگان را از حجت بر ربوبیتش خالی نگذاشت.

نکته

عباررت «وَ لَمْ يُخْلِهِمْ بَعْدَ أَنْ قَبَضَهُ» نشان می دهد که آدم یکی از پیامبران الهی و از حجت های او بوده است و بعد از رحلت او خدا پیامبران دیگری در هر زمان فرستاد و همچنان ادامه یافت تا به خاتم انبیا رسید. (3)


1) هود، 61.

2) لَمْ يُخْلِ: خالی نمی گذارد.

3) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 3، ص168.

12. بعثت پیامبران

اشاره

وَ يَصِلُ بَيْنَهُمْ وَبَيْنَ مَعْرِفَتِهِ بَلْ تَعَاهَدَهُمْ بِالْحُجَجِ عَلَى أَلْسُنِ الْخِيَرَةِ مِنْ أَنْبِيَائِهِ (1) و میان فرزندان آدم و معرفت خویش پیوندی برقرار ساخت و قرن به قرن، حجتها و دلیل ها را بر زبان پیامبران برگزید.

12. 1. بعثت پیامبر اسلام

وَ مُتَحَمِّلِى وَدَائِعِ رِسَالَاتِهِ قَرْنا فَقَرْنا حَتَّى تَمَّتْ بِنَبِيِّنَا مُحَمَّدٍ حُجَّتُهُ وَبَلَغَ الْمَقْطَعَ عُذْرُهُ وَ نُذُرُهُ (2)

عُذْرُه وَ نُذُرُه: تعبیر «عذر» در این جا به معنای اتمام حجت بر بندگان است به گونه ای که عذری برای آن ها در مخالفت باقی نمی ماند و «نذر» جمع «نذیر» در اینجا به معنای انذار است؛ یعنی ذکر عواقب سوئی که بر چیزی مترتب می شود؛ اما مصدران بمعنى الاعذار والانذار أو ما بيّن للمكلفين من الأعذار في عقوبته لهم إن عصوه، و ما أنذرهم به من الحوادث.

بلکه به وسیله حجت هایی که بر زبان برگزیدگان از پیامبرانش ارسال کرد و همه آنان به دنبال هم در هر دوره ای ابلاغ کننده پیام های او بودند با مردم رابطه برقرار نمود تا به وسیله پیامبر ما محمّد حجتش تمام شد و جای عذری باقی نماند.


1) تَعَاهَدَهُمْ: عهد خد را به آن ها یادآوری کرد؛ الصيغة و تعاهدها أتاها و أصلحها و حقيقته جدد العهد بها.

2) قرن: زمانی طولانی است که گاه به صد سال اطلاق می شود و گاه به معنای جماعتی است که در یک عصر با هم زندگی می کنند؛ أهل کلّ زمان مأخوذ من الاقتران فكأنّه المقدار الذى يقترن فيه أهل ذلك الزمان في أعمارهم و أحوالهم. مَقْطَعَ: نهایت و جایی که باید به آن جا برسد؛ الشيء منتهاه كأنه قطع من هناك.

وَ قَدَّرَ الْأَرْزَاقَ فَكَثَّرَهَا وَقَلَّلَهَا وَقَسَّمَهَا عَلَى الضّيقِ وَالسَّعَةِ فَعَدَلَ فِيهَا لِيَبْتَلِيَ مَنْ أَرَادَ بِمَيْسُورِهَا وَ مَعْسُورِهَا وَلِيَخْتَبرَ بِذَلِكَ الشِّكْرَ وَالصَّبْرَ مِنْ غَنِيّهَا وَ فَقِيرِهَا ثُمَّ قَرَنَ بِسَعَتِهَا عَقَابِيلَ فَاقَتِهَا وَبِسَلَامَتِهَا طَوَارِقَ آفَاتِهَا وَ بِفُرَج أَفْرَاحِهَا غُصَصَ أَتْرَاحِهَا وَ خَلَقَ الأَجَالَ فَأَطَالَهَا وَقَصَّرَهَا وَقَدَّمَهَا وَأَخَّرَهَا وَوَصَلَّ بِالْمَوْتِ أَسْبَابَهَا وَ جَعَلَهُ خَالِجاً لِأَشْطَائِهَا وَ قَاطِعاً لِمَرَائِرٍ أَقْرَانِهَا عَالِمُ السِّرِّ مِنْ ضَمَائِرِ الْمُضْمِرِينَ وَنَجْوَى الْمُتَخَافِتِينَ وَ خَوَاطِرِ رَجْمِ الظُّنُونِ وَ عُقَدِ عَزِيمَاتِ الْيَقِينِ وَ مَسَارِقِ إِيمَانِ الْجُفُونِ وَ مَا ضَمِنَتْهُ أَكْنَانُ الْقُلُوبِ وَ غَيَابَاتُ الْغُيُوبِ وَ مَا أَصْغَتْ لِاسْتِرَاقِهِ مَصَائِحُ الْأَسْمَاعِ وَ مَصَايِفُ الذَّرِّ وَ مَشَاتِي الْهَوَامِّ وَرَجْعِ الْحَنِينِ مِنَ الْمُولَهَاتِ وَ هَمْسِ الْأَقْدَامِ وَ مُنْفَسَحِ الثَّمَرَةِ مِنْ وَلَائِحِ غُلْفِ الْأَكْمَامِ وَ مُنْقَمَعِ الْوُحُوشِ مِنْ غِيرَانِ الْجِبَالِ وَ أَوْدِيَتِهَا وَ مَخْتَبَا الْبَعُوضِ بَيْنَ سُوقِ الْأَشْجَارِ وَأَلْحِيَتِهَا وَ مَغْرِزِ الْأَوْرَاقِ مِنَ الْأَفْنَانِ وَ مَحَطَّ الْأَمْشَاجِ مِنْ مَسَارِبِ الْأَصْلَابِ وَ نَاشِئَةِ الْغُيُومِ وَ مُتَلَاحِمِهَا وَ دُرُورِ قَطْرِ السَّحَابِ فِي مُتَرَاكَمِهَا وَ مَا تَسْفِي الْأَعَاصِيرُ بِذْيُولِهَا وَ تَعْفُو الْأَمْطَارُ بِسُيُولِهَا وَعَوْمِ بَنَاتِ الْأَرْضِ فِي كُثْبَانِ الرَّمَالِ وَ مُسْتَقَرَّ ذَوَاتِ الْأَجْنِحَةِ بِذُرَا شَنَاخِيبِ الْجِبَالِ وَ تَغْرِيدِ ذَوَاتِ الْمَنْطِقِ فِي دَيَا جِيرِ الْأَوْ كَارِ وَمَا أَوْعَبَتْهُ الْأَصْدَافُ وَ حَضَنَتْ عَلَيْهِ أَمْوَاجُ الْبِحَارِ وَ مَا غَشِيَتْهُ سُدْفَةً لَيْلِ أَوْ ذَرَّ عَلَيْهِ شَارِقُ نَهَارٍ وَ مَا اعْتَقَبَتْ عَلَيْهِ أَطْبَاقُ الدَّيَاجِيرِ وَ سُبْحَاتُ النُّورِ وَ أَثَرَ كُلِّ خَطْوَةٍ وَ حِسٌ كُلِّ حَرَكَةٍ وَرَجْعِ كُلِّ كَلِمَةٍ وَتَحْرِيكِ كُلَّ شَفَةٍ وَ مُسْتَقَرٌ كُلُّ نَسَمَةٍ وَ مِثْقَالِ كُلِّ ذَرَّةٍ وَ هَمَاهِم كُلِّ نَفْسٍ هَامَّةٍ وَ مَا عَلَيْهَا مِنْ ثَمَرِ شَجَرَةٍ أَوْ سَاقِطِ وَرَقَةٍ أَوْ قَرَارَةِ نُطْفَةٍ أَوْ نُقَاعَةِ دَمٍ وَ مُضْغَةٍ أَوْ نَاشِئَةِ خَلْقٍ وَسُلَالَةٍ لَمْ يَلْحَقْهُ فِي ذَلِكَ كُلْفَةٌ وَ لَا اعْتَرَضَتْهُ فِي حِفْظِ مَا ابْتَدَعَ مِنْ خَلْقِهِ عَارِضَةٌ وَلَا اعْتَوَرَتْهُ فِي تَنْفِيذِ الْأُمُورِ وَ تَدَابِيرِ الْمَخْلُوقِينَ مَلَالَةٌ وَلَا فَتْرَةٌ بَلْ نَفَذَهُمْ عِلْمُهُ وَ أَحْصَاهُمْ عَدَدُهُ وَوَسِعَهُمْ عَدْلُهُ وَ غَمَرَهُمْ فَضْلُهُ مَعَ تَقْصِيرِهِمْ عَنْ كُنْهِ مَا هُوَ أَهْلُهُ.

13. مقدر ساختن روزی انسان

اشاره

وَ قَدَّرَ الْأَرْزَاقَ فَكَثَّرَهَا وَ قَلَّلَهَا وَ قَسَّمَهَا عَلَى الضّيقِ وَالسَّعَةِ فَعَدَلَ فِيهَا خداوند روزی ها را مقدر کرد و اندازه گیری فرمود. گاه آن را زیاد و گاه کم نمود؛ گاه با تنگی و گاه با وسعت به گونه ای عادلانه تقسیم کرد.

نکته

خداوند روزی بندگان را اندازه گیری کرده پس عده ای را در وسعت قرار داده و روزی عده ای را نیز کم و اندک مقرر کرده است.

13. 1. روزی، وسیلهٔ بزرگ آزمایش انسان

لِيَبْتَلِيَ مَنْ أَرَادَ بِمَيْسُورِهَا وَ مَعْسُورِهَا وَ لِيَخْتَبِرَ بِذَلِكَ الشُّكَرَ وَ الصَّبْرَ مِنْ غَنِيَّهَا وَ فَقِيرها (1) تا هرکس را بخواهد با فراوانی رزق و کمی آن آزمایش کند و بدین وسیله ثروتمندان و فقرا را از جهت شکر نعمت و تحمل سختی در مجرای امتحان قرار دهد.

نکته

خداوند روزی بندگان را اندازه گیری کرده و به بعضی زیاد داده و آن ها را در یسر و وسعت قرار داده و به بعضی کم داده و آن ها در مضیقه قرار داده است. برای هر دو دسته آزمایش است. بعضی از افراد را در حال ثروتمندی و برخی را در حال فقر و نیازمندی آزمایش می کند؛ یعنی وقتی انسان ثروتمند است باید شکر نعمت های الهی را انجام دهد و وقتی نیازمند است باید صبر کند تا از خدا فرجی برسد.

14. مظاهر آزمایش

14. 1. در هم تنیدگی فقیر و غنی

ثُمَّ قَرَنَ بِسَعَتِهَا عَقَابِيلَ فَاقَتِهَا (2)

آن گاه روزی فراخ را با سختی و پریشانی درهم آمیخت.

نکته

در این عبارت ورشکستگی که نشانه فقر و تنگدستی است به تبخال که نشانه بیماری درونی است تشبیه شده است همان گونه که تبخال علامت وجود یک میکرب درونی است و بر لب انسان ظاهر می شود ورشکستگی هم علامتی است که در شخص ظاهر می شود و دیگران هم متوجه می.شوند این ورشکستگی نشانهٔ زیاده روی های اقتصادی


1) بِمَيْسُورِهَا وَ مَعْسُورِهَا: مصدران بمعنى اليسر والعسر كالمفتون بمعنى الفتنة، ويمتنع عند سيبويه مجيء المصدر على وزن مفعول قال: الميسور الزمان الذي يوسر فيه.

2) عَقَابِيلَ: مشکلات و معضلات؛ جمع عقبول به معنای تبخال است و آن وقتی است که انسان از درون بدن تب می کند؛ یعنی اشکالات و میکرب های درونی پیدا شده که این تبخال نشانگر آن است؛ جمع عقبول و عقبولة و هي قروح صغار تخرج غب الحمى بالشفة. فاقته: فقر .

است و به همین خاطر به این فقر و تنگدستی رسیده است؛ بنابراین منظور حضرت این است که آن وسعت های مالی اعتبار چندانی ندارند و ممکن است به بدبختی منجر شود.

14. 2. در هم آمیختگی سلامتی و حوادث دردناک

وَ بِسَلَامَتِهَا طَوَارِقَ آفَاتِهَا (1) و تندرستی را با حوادث دردناک توأم ساخت.

14. 3. قرین ساختن شادی و اندوه

وَ بِفْرَجِ أَفْرَاحِهَا غُصَصَ أَتْرَاحِهَا (2)

أتراح: حزن ها و غم ها؛ جمع «ترح» به معنای غم و غصه است و غالباً آن را به معنای ضد فرح تفسیر کرده اند ولی گاه به معنای هلاکت و قطع خیر و خوبی نیز اطلاق شده است؛ جمع الترح محركة كأسباب و سبب الهم و الهلاک والانقطاع.

و شادی و سرور را با غصه و اندوه قرین کرد.

نکته

اشاره به این دارد که مشکلات و گرفتاری ها و آثار و بقایای آن همواره در کنار خوشی ها و راحتی ها قرار دارد و هرگز از آن جدا نمی شود. (3)

14. 4. پایان عمر

وَ خَلَقَ الرِّجَالَ فَأَطَالَهَا وَقَصَّرَهَا وَ قَدَّمَهَا وَ أَخَّرَهَا سر آمد زندگی و پایان عمر را آفرید، آن را گاه طولانی و گاه کوتاه قرار داد و گاه مقدم و گاه مؤخّر داشت.


1) طَوَارِقَ: ناگهانی ها؛ جمع طارق به معنای وارد شونده در شب و کوبنده در شب است به این اعتبار که عرب ها روز درب منازل خود را باز می گذاشته و شب آن را می بسته اند؛ وقتی در شب به آن ها مهمان می رسید و در می زد از آن تعبیر به طارق می کرده اند.

2) فُرَجِ: رهایی از غم ها؛ جمع فُرجه؛ جمع فرجة و هي التفصى من الهم. غُصَصَ: غصه ها؛ جمع غصّة و هي ما اعترض في الحلق.

3) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 3، ص174.

14. 5. مرگ

وَ وَصَلَ بِالْمَوْتِ أَسْبَابَهَا وَ جَعَلَهُ خَالِجاً لِأَشْطَانِهَا وَقَاطِعاً لِمَرَائِرِ أَقْرَانِهَا (1)

أَشْطَانِ: طناب های بلند؛ جمع «شطن» به معنای طناب یا طناب طویل است این واژه گاهی به معنای دوری نیز آمده است و «شیطان» را به این مناسبت شیطان می گویند که دور از هدایت و رحمت خداست؛ جمع الشطن بالتحریک و هو الحبل أو الطويل منه.

قاطعاً: قطع کننده.

مَرَائِرِ: طنابی که از چند طناب روی هم تابیده تشکیل شده است؛ جمع «مریر» به معنای طناب محکم است؛ جمع مرير و مريرة و هى الحبال المفتولة على اكثر من طاق.

اقرانِ: ریسمان های بلند؛ طنابی که دو شتر را به هم می بندد؛ جمع قرن؛ جمع قرن بالتحریک و هو حبل يجمع به البعيران.

و رشته همه عمرها را به مرگ متصل ساخت و مرگ را در هم پیچنده رشته های زندگی و عامل گسیختن پیوندهای محکم قرار داد.

نکته

طناب وسیله مرگ است. خداوند اسباب مرگ را به آن وصل کرده است؛ یعنی طناب و علت مرگ به مرگ متصل است و مرگ را پدید می آورد.

15. گستره علم الهی

15. 1. علم الهی از اسرار پنهان

عَالِمُ السِّرِّ مِنْ ضَمَائِرِ الْمُضْمِرِينَ (2) خداوند از اسرار پنهانی رازداران آگاه است.

مشابه

وَ لا يَعْلَمُونَ أَنَّ اللَّهَ يَعْلَمُ ما يُسِرُّونَ وَ ما يُعْلِنُونَ (3)آیا نمی دانند که خداوند می داند آن چه پوشیده می دارند و آن چه آشکار می کنند؟


1) أسْبَابَهَا: موجباتش. خَالِجاً: جذب کننده و کشنده طناب و امثال آن؛ از مادة (خلج) به معنای جذب کردن است و خلجان چیزی در ذهن انسان به معنای مجذوب شدن ذهن در برابر چیزی است؛ «خلیج» را از آن جهت «خلیج» گفته اند که بخش عظیمی از آب دریا را به خود جذب می کند؛ یخلجه من باب نصر جذبه.

2) ضَمَائِرِ: پنهانی ها؛ الانسان قلبه و باطنه والجمع ضمائر على التشبيه بسريرة وسرائر لأن باب فعيل إذا كان اسما لمذكر يجمع كجمع رغيف و أرغفة و رغفان.

3) بقره، 77.

15. 2. آگاهی از نجوای بندگان

وَ نَجْوَى الْمُتَخَافِتِينَ (1)

و از نجوای آنان که آهسته سخن می گویند باخبر است.

15. 3. آگاهی از گمان در ذهن ها

وَ خَوَاطِرِ رَجْمِ الظُّنُونِ وَ عُقَدِ عَزِيمَاتِ الْيَقِين (2)

عَزِیمَاتِ: آن چه دربارۀ آن یقین وجود دارد؛ عزم و تصمیم؛ گره های تصمیم های یقین همان چیزهایی است که در قلب انسان است و چه بسا به آن ترتیب اثر هم بدهد؛ جمع عزیمه

به آن چه به اذهان به واسطۀ گمان خطور می کند و از تصمیماتی که به یقین می پیوندد، آگاهی دارد.

تشبیه

مشَّبَه: مرگ

مشَّبَهٌ به: کشنده طناب

وجه شَبَه: همچنان که وقتی یک نفر طناب چاه را می کشد، دلو به او نزدیک می شود مرگ هم طناب عمر را می کشد و انسان به مرگ نزدیک می شود.

تشبیه

مشَّبَه: مرگ

مشَّبَهٌ به: ریسمان های محکم

وجه شَبَه: همچنان که یک نفر انسان قوی ریسمان های محکم را قطع می کند مرگ هم بسیار قوی است و ریسمان های محکم ارتباط با زندگی را قطع می کند.


1) نَجْوَی: رازگویی؛ درگوشی سخن گفتن؛ اسم مصدر به معنى المسارة من انتجي القوم و تناجوا تسارّوا. مُتَخَافِتِینَ: کسانی که با هم آهسته صحبت می کنند؛ از ریشه خَفَتَ، «خَفَتَ الصوت» یعنی صدا پایین آمد؛ به باب تفاعل رفته به معنای کسانی که با هم آهسته صحبت می کنند؛ کالاخفات خلاف الجهر.

2) رَجْمِ الظُّنُونِ: حدس ها و گمان هایی که در دل ها نفوذ می کنند. عُقَدِ: گره خورده ها اعتقاداتی که در دل محکم شده عقدة الیقین به معنای گره های یقین است؛ مثلاً شما در قلب خود به چیزهایی یقین پیدا می کنید و به آن دل می بندید به چنین چیزهایی عقد یقین می گویند؛ جمع عقده بالضم و عقدة كلّ شيء الموضع الذي عقد منه و احكم.

نکته

اشاره به گمان هایی دارد که بی پایه و اساس هستند و خداوند می داند همه آن گمان های بدی که انسان دربارۀ دیگران داشته است. (1)

مشابه

مِنَ النَّاسِ مَنْ يُعْجِبُكَ قَوْلُهُ فِى الْحَياةِ الدُّنْيا وَ يُشْهِدُ اللَّهَ عَلَى مَا فِي قَلْبِهِ وَهُوَ الد الْخِصام (2)و از میان مردم کسی است که در زندگی این دنیا سخنش تو را به متعجب یکند و خدا را بر آن چه در دل دارد گواه می گیرد و حال آن که او سخت ترین دشمنان است. فَعَلِمَ ما فی قُلُوبِهِم (3)و آن چه در دل هایشان بود بازشناخت.

15. 4. آگاهی از نگاه های پنهانی

وَ مَسَارِقِ إِيمَاضِ الْجُفُونِ (4)

الْجُفُونِ: چشمان؛ پلک چشم؛ جمع «جفن».

و به نگاه های پنهانی و خائنانه چشم [آگاه است].

نکته

یعنی این که شما مخفیانه و زیر چشمی به نوامیس مردم خیانت کرده و آن ها را نگاه کرده ای، خداوند از آن آگاه است.

15. 5. آگاهی از درون دل ها

وَ مَا ضَمِنَتْهُ أَكنَانُ الْقُلُوبِ (5)

و به آن چه در نهانخانه دل هاست [آگاه است].


1) در سایه سار نهج البلاغه، 3، ص 347

2) بقره، 204.

3) فتح، 18.

4) مَسَارِقِ: سرقت ها؛ از مادۀ «سرقت»؛ جمع «مسرق» در این جا به معنای نگاه های مخفیانه خیانت آمیز است. إِيمَاضِ: روشن شدن؛ درخشیدن برق از مادۀ «ومض» به معنای درخشش کوتاه و مخفیانه است؛ المرأة إذا سارقت النظر و أومض البرق إذا لمع لمعا خفيفا و أومض فلان أشار اشارة خفية.

5) مَا ضَمِنَتْه: آن چه در بر دارد. أَكْنَانُ: مخفی گاه؛ گوشه ها؛ پرده ها؛ و الاكنة جمع الكن و هو اسم لكلّ ما يستتر فيه الانسان لدفع الحر و البرد من الأبنية ونحوها وستركلّ شيء.

نکته

«أَكنَانُ الْقُلُوب» از باب اضافهٔ صفت به موصوف است به معنای قلب های غلاف شده؛ زیرا خود قلب غلاف است برای مطالبی که در آن جا گرفته است.

مشابه

َعْلَمُ خَائِنَةَ الْأَعْيُنِ وَ ما تُخْفِی الصُّدُور (1)نگاه های دزدانه و آن چه در دل ها نهان می دارند، می داند.

15. 6. آگاهی از غیب

وَ غَيَابَاتُ الْغُيُوبِ (2) از آن چه در پشت پرده های ظلمانی غیب پوشیده و پنهان است [آگاه است].

مشابه

قُلْ إِنَّ رَبِّي يَقْذِفُ بِالْحَقِّ عَلامُ الْغُيُوب (3)بگو: بی گمان، پروردگارم حقیقت را القا می کند [اوست] دانای نهان ها».

15. 7. آگاهی از سخنان مخفیانه

وَ مَا أَصْغَتْ لِاسْتِرَاقِهِ مَصَائِحُ الْأَسْمَاع (4)

مصائخ: شکاف ها؛ از ماده «صوخ»؛ جمع «مصیخه» به معنای شکاف است و در این جا منظور شکاف گوش ها یا سوراخ گوش است که انسان از طریق آن، صداها را می شنود.

و از آن چه پرده گوش ها مخفیانه می شنوند، آگاه است.


1) غافر، 19.

2) غَيَابَاتُ: اعماق؛ جمع غیابه به معنای عمق چاه

3) سبأ، 48

4) أَصْغَتْ: به سخن گوش داده از مادۀ «اصغاء» در اصل به معنای تمایل و مایل شدن است؛ کسی که گوشش سنگین است هنگام استماع سخن دیگری مقداری خود را به طرف سخنگو متمایل و خم می کند و گوش خود را به طرف او می برد که به این کار اصغاء می گویند. اسْتِرَاقِ: به چیزی مخفیانه گوش دادن از مادۀ «سَرَقَ» به معنای دزدیدن سخن دیگری است؛ کسی که مخفیانه به سخن دیگری گوش می دهد این را استراق سمع می گویند.

15. 8. تجلی علم الهی از عالم حیوانات

وَ مَصَايِفُ الذَّرِّ وَ مَشَاتِي الْهَوَام (1)

مَشَای: محلی که برای زمستان در نظر گرفته می شود؛ از ماده «شتاء» به معنای زمستان؛ جمع «مشتی» به معنای اقامتگاه زمستانی است.

الْهَوَام: حشرات؛ حيوانات؛ جمع «هامه» به معنای حشرات گزنده و خطرناک است و گاه به مطلق حشرات اطلاق الهامة و هو كلّ ذات سمّ يقتل كبعض الحيّات وما لا يقتل فهو السّامة كالزنبور و قد يطلق الهوام على می شود؛ جمع ما يدب من الحيوان كالحشرات.

خداوند از درون لانه های تابستانی مورچگان و خانه های زمستانی حشرات آگاه است.

نکته

تکیه بر خانه های تابستانی مورچگان، از این نظر است که در تابستان کانون پرجوش و خروشی است که انسان را به یاد یک جامعۀ فعال و پرتلاش می اندازد و تکیه بر خانه های زمستانی حشرات از این نظر است که آن ها در زمستان در خواب عمیقی فرو می روند و گاه چندین ماه طول می کشد که به خواب زمستانی معروف است. خانه های آن ها در این فصل شبیه گورستانی است خاموش.

15. 9. آگاهی از ناله ها

وَ رَجْعِ الْحَنِينِ مِنَ الْمُولَهَاتِ وَ هَمْسِ الْأَقْدَامِ (2)

هَمْسِ الْأَقْدَامِ: صدای آهسته پاها وقت آهسته راه رفتن.

و از آهنگ اندوه بار زنان غم دیده و صدای آهسته گام ها آگاه است.


1) مَصَايِفُ: محلی که برای تابستان انتخاب می شود؛ از مادۀ «صیف» به معنای تابستان؛ جمع «مصیف» به معنای اقامتگاه تابستانی است. ذَّررَّ: مورچه های کوچک؛ جمع ذره. «مصائف الذرّ »: به معنای گذراندن مورچه ها در تابستان است. مورچه ها در تابستان برای این که آفتاب نخورند زیر زمین جایی را برای گذراندن تابستان تهیه می کنند و در این جا حضرت امیر علیه السلام می فرمایند خداوند آن جایگاه مورچگان را که برای تابستان خود مهیا کرده اند می داند و به همه پیچ وخم های آن آگاه است؛ جمع ذرّة و هي صغار النمل.

2) رَجْعِ الْحَنِينِ: رفت و برگشت آه و ناله در سینه؛ از ماده «حنان» به معنای نازک دلی گرفته شده است. الْمُولَهَاتِ: شوریدگان؛ سراسیمه ها؛ شیفتگان؛ به معنای زنان غمگین است؛ از ماده «وله» به معنای خوشحالی یا اندوه شدیدی است که عقل انسان را می رباید.

نکته ها

منظور از «رَجْعِ الْحَنِينِ مِنَ الْمُولَهَاتِ» آهنگ حزین گریه مادر فرزند مرده است که در فقدان از دست دادن عزیزش ناله بر می آورد. (1)

تکیه بر ناله های اندوه بار زنان غم دیده و صدای آهسته قدم ها از این نظر است که هر کدام را صدای خاصی و بیانگر واقعیت جداگانه ای است یکی از سوز و درد درونی حکایت می کند و دیگری از مخفی کاری و احتیاط یعنی خداوند هم از مراکز پر ازدحام باخبر است و هم از مکان های خاموش. (2)

15. 10. تجلى علم الهی در عالم میوه ها

وَ مُنْفَسَحِ الثَّمَرَةِ مِنْ وَلَائِج غُلْفِ الْأَكمَامِ (3)

الْأَكْمَامِ: پوست خوشه درخت خرما؛ جمع «کم» به معنای برگ هایی است که شکوفه ها را می پوشاند؛ جمع الکم بالكسر و هو وعاء الطلع و غطاء النور ويجمع أيضا على الأكمة وكمام.

خداوند از جایگاه پرورش میوه ها در درون غلاف شکوفه ها [آگاه است].

15. 11. آگاهی خداوند از حیوانات وحشی

وَ مُنْقَمَع الْوُحُوشِ مِنْ غِيرَانِ الْجِبَالِ (4)

و از مخفی گاه های وحوش در درون غارهای کوه ها [آگاه است].


1) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج 3، ص481

2) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 3، ص 182.

3) مُنْفَسحِ: محل باز شده؛ فضایی از پوست گل درخت که میوه در آن رشد می کند و بزرگ می شود؛ از ماده «فسح» به معنای وسعت دادن گرفته شده است؛ الثمرة بالنون والحاء المهملة من باب الانفعال موضع انفساحها، ويروى متفسخ الثمرة بالتاء والسّين المشدّدة والخاء المعجمة من باب التفعل. وَلَائِج: امر درونی و باطنی؛ از ماده «ولوج» به معنای داخل شدن پنهانی است؛ جمع «ولیجه» به معنای لباس زیرین و محرم اسرار و امر پنهانی است؛ المواضع الساترة جمع وليجة و هى كالكهف يستتر فيه المارة من مطر أو غيره. غُلُف: پوست ها؛ گل درخت خرما؛ جمع غلاف» که معنای آن مشهور است؛ بضمة أو ضمتين جمع غلاف ككتاب و يوجد في النسخ على الوجهين.

4) مُنْقَمَع: محل اختفا و خوابیدن؛ از ماده «انقماع» به معنای اختفا گرفته شده است؛ الوحوش من باب الانفعال محلّ الانتماع والاختفاء، وفى بعض النسخ من باب التفعّل بمعناه. غِیرَانِ: غارها؛ جمع غار که معنای آن معروف است. البته عرب به غارهای وسیع کهف می گوید؛ جمع غار و هو ما ينحت في الجبل شبه المغارة فاذا اتسع قيل كهف، وقيل: الغار الجحر يأوى إليه الوحش أو كل مطمئن في الأرض أو المنخفض من الجبل.

نکته

تعبیر به «مُنْقَمَع الوحوش» نشان می دهد که حیوانات بیابان، برای محفوظ ماندن از حمله حیوانات دیگر به غارها و دره ها پناه می برند و به هنگام لزوم برای شکار کردن یا سایر حوایج بیرون می آیند.

15. 12. آگاهی از نهانگاه حیوانات

وَ أَوْدِيَتِهَا وَ مُخْتَبَا الْبَعُوضِ بَيْنَ سُوقِ الْأَشْجَارِ (1)

سوق: تنه درخت؛ جمع «ساقه» مانند ساقه درختان و گیاهان است.

الْأَشْجَار: درخت ها.

و از اعماق دره ها و از نهانگاه پشه ها در میان ساقه ها و پوسته های درختان [آگاه است].

نکته

تعبیر به «مُخْتَباءِ البَعوُضِ» اشاره به زندگی بسیاری حشرات در درون ساقه و پوست درختان است که هم آن ها را از حوادث مختلف حفظ می کند و هم محلی برای تغذیه آنان است.

15. 12. آگاهی خداوند از پیوستگی برگ ها

وَ أَلْحِيَتِهَا وَ مَغْرِزِ الْأَوْرَاقِ مِنَ الْأَفْنَانِ (2)

الْأَفْنَانِ: شاخه ها؛ جمع «فن» به معنای شاخه تازه و پر برگ درختان است.

و از محل پیوستگی برگ ها به شاخه ها [آگاه است].

نکته

تعبیر به «مَغْرِزِ الأَوْرَاقِ... » اشاره به محل خاصی است که برگ به شاخه می چسبد و ریشه های آن در درون شاخه فرو می رود و آن را در برابر وزش بادها و طوفان ها حفظ می کند و مسیر آب و غذا برای برگ محسوب می شود.


1) أَوْدِيَتِهَا: دره های آن ها. مُخْتَبَا: مخفیگاه؛ محل پنهان شده؛ اسم مکان در باب افتعال از خباً.

2) أَلْحِيَتِهَا: پوست و لیف درخت؛ جمع «لحاء» به معنای پوست درختان است؛ جمع اللحاء ككساء و هي قشر الشجر. مَغْرِز: محل اتصال و فرو رفتن؛ از مادۀ «غرز» به معنای فرو کردن است مانند فرو کردن سوزن در پارچه.

15.
14. آگاهی خداوند از ایجاد فرزند

وَ مَحَطَّ الْأَمْشَاجِ مِنْ مَسَارِبِ الْأَصْلَابِ (1)

أصْلَابِ: استخوان ستون فقرات؛ جمع صلب؛ مقصود از آن در این جمله جایی است که نطفه تولید می شود و منشأ اصلی نطفه مرد صلب و پشت اوست به این معنا که خداوند به محل نطفه ها که از صلب ها حرکت می کند و به رحم ها می ریزد و در آن جا مخلوط می شود، آگاه است.

و از جای حرکت نطفه ها از صُلب (پدران) و آمیزش با نطفه (مادران) در رحم ها مطلع است.

نکته

تعبير به «مَحَطّ الأَمْشَاج...» اشاره به این است که نطفه مرد از غده هایی که در درون وجود اوست به حرکت در می آید و هنگامی که به رحم می ریزد با نطفه زن ترکیب می شود و در قرارگاه خود جهت پرورش و تبدیل به یک انسان کامل قرار می گیرد. (2)

15. 15. تجلی علم الهی در ابرها

15. 15. 1. آگاهی خداوند از پیوستگی ابرها

وَ نَاشِئَةِ الْغُيُومِ وَ مُتَلَاحِمِهَا (3)

خداوند از ابرهای رقیقی که پیدا می شود سپس به هم پیوسته متراکم می گردد [آگاهی دارد].

15. 15. 2. آگاهی خداوند از ریزش باران

وَ دُرُورِ قَطْرِ السَّحَابِ فِي مُتَرَاكِمِهَا (4)

و نیز از ریزش قطرات باران از ابرهای متراکم [آگاهی دارد].


1) الأمشاج: نطفه های مخلوط شده جمع مشیج به معنای چیز به هم آمیخته شده؛ مفرد وقيل جمع مشج بالفتح أو بالتحريك أو مشيج وزان يتيم و أيتام أى المختلط. مَسَارِب: مسیرها؛ محل جاری شدن؛ از مادۀ «سرب» به معنای راه سراشیبی است؛ جمع «مسرب» به معنای محل راه رفتن در سراشیبی یا ریزش آب و مانند آن است؛ المواضع الذى يتسرّب فيها المنى أى يسيل أو يختفى من قولهم تسرب الوحش إذا دخل في سربه أى جحره و اختفى او مجارى المنى من السرب بمعنى الطريق.

2) پیام امام امیرالمؤمنين، ج 3، ص 184

3) نَاشِئَةِ الْغُيُوم: ابرهای تازه به وجود آمده؛ از ریشه غَیم؛ بخارهایی که در شرف تبدیل به ابرند. متلاحم: به هم پیوسته و متصل شده.

4) درُورِ: جریان پیدا کردن و سرریز شدن. قطر السَّحَابِ: قطره های ابر؛ مقصود جریان پیدا کردن قطره های باران از ابرهای متراکم و انباشته شده است که آن هم از علم خداوند مخفی نیست و غیر از جریان اصل باران تعداد قطرات آن را هم می داند.

15. 15. 3. آگاهی خداوند از گردبادها

وَ مَا تَسْفِي الْأَعَاصِيرُ بِذُيُولِهَا (1)

ذیول: اطراف. جمع ذیل به معنای دامنه و اطراف گردباد است؛ وقتی گردباد شروع می شود اطراف و دامنه های گردباد زباله ها را جمع می کند و به وسط گردباد می آورد بعد خود گردباد آن ها را بالا می برد و حضرت در این جا می فرماید که خداوند به آن چه دامنه گردبادها بالا می برند آگاه است.

و آن چه گردبادها با دامان خویش از روی زمین بر می گیرند.

15. 15. 4. باران ها وسیلهٔ محو گردبادها

وَتَعْفُو الْأَمْطَارُ بِسُيُولِهَا (2) و باران ها با سیلاب خود آن را فرو می نشانند و محو می کنند.

15. 15. 5. آگاهی از تپه های شنی

وَ عَوْمِ بَنَاتِ الْأَرْضِ فِي كَثْبَانِ الرِّمَالِ (3)

الرَّمَالِ: شن؛ ماسه.

و از فرورفتن جانوران زمین در میان تپه های شن به خوبی آگاه است!

15. 16. تجلی علم الهی در پرندگان

15. 16. 1. آگاهی از جایگاه پرندگان

وَ مُسْتَقَرَّ ذَوَاتِ الْأَجْنِحَةِ بِذْرَا شَنَاخِيبِ الْجِبَالِ (4)

خداوند از جایگاه بالداران در قله بلند کوه ها [آگاهی دارد].


1) تسفی می پراکند؛ از مادۀ «سفی» به معنای بادی است که خاک و غبار زیادی بر می انگیزد. الأَعاصِیرُ: گردبادها؛ طوفان ها؛ جمع «اعصار» به معنای گردباد است؛ جمع الأعصار و هو بالكسر الريح التي تهب صاعدا من الأرض نحو السماء كالعمود.

2) تَعْفُو: می پوشاند؛ از ماده «عفو» به معنای محو کردن است و هنگامی که این واژه در مورد گناهان به کار می رود به معنای محو گناهان است و تندرستی را از این نظر عافیت می گویند که بیماری را محو می کند.

3) عَوْم: حرکت و جابه جایی؛ شنا کردن و فرورفتن است؛ السباحة وسير السفينة. كُتبَانِ: تپه های ماسه؛ از ماده «کثب» به معنای جمع کردن است؛ جمع «کثیب» به معنای تل و تپه است.

4) ذُرا: بالاترین قله کوه و امثال آن؛ جمع «ذروة» به معنای مکان مرتفع و بالای هر چیزی است و به کوهان شتر نیز «ذروة» گفته می شود؛ جمع ذروة بالكسر و الضم. شَنَاخِیبِ: قله ها؛ بلندی ها؛ جمع «شنخوب» به معنای قله کوه یا بلندی هر چیزی است.

15. 16. 2. آگاهی از مرغان نغمه سرا

وَ تَغْرِيدِ ذَوَاتِ الْمَنْطِقِ فِي دَيَاجِيرِ الْأَوْكَارِ (1)

دیا جیر: جاهای تاریک؛ جمع دیجور» به معنای تاریکی است.

الأوكار: لانه های پرندگان؛ جمع «وکر» به معنای لانه و آشیانه است.

و از نغمه مرغان خواننده در آشیانه های تاریک باخبر است.

15. 17. تجلی علم الهی در دریا

وَ مَا أَوْعَبَتْهُ الْأَصْدَافُ وَ حَضَنَتْ عَلَيْهِ أَمْوَاجُ الْبِحَارِ (2)

الْبِحَارِ: درياها.

خداوند از لؤلؤهایی که در دل صدف ها پنهان است و امواج دریا آن ها را در دامن خویش پرورش داده آگاهی دارد.

15. 18. تجلى علم الهی در نور و روشنایی

وَ مَا غَشِيَتْهُ سُدْفَةُ لَيْلٍ أَوْ ذَرَّ عَلَيْهِ شَارِقُ نَهَارٍ (3)

ذرَّ: طلوع کرد؛ تابید؛ به معنای نورافشانی طلوع آفتاب نیز می آید؛ الشمس تذر و ذرواً أى طلعت و شرقت.

شَارِقُ نَهَارِ: روشن شدن روز؛ الشمس و أشرقت أى أضاءت.

خداوند از آن چه تاریکی شب آن را فراگرفته یا خورشید به آن نور افشانده [آگاهی دارد].

15. 19. تجلى علم الهی در تاریکی

وَ مَا اعْتَقَبَتْ عَلَيْهِ أَطْبَاقُ الدَّيَاجِيرِ وَ سُبْحَاتُ النُّورِ (4)

سُبُحَاتُ النُّورِ: تشعشعات و پرتوهای نور؛ جمع «سبحه» به معنای شعاع نور است و «سُبْحَاتُ النُّورِ» در جمله بالا به معنای اشعه نور آمده است.

و از آن چه ظلمت ها و امواج نور یکی بعد از دیگری آن را در بر می گیرد باخبر است.


1) تَغْرِید: آواز خواندن پرندگان؛ نغمه سرایی پرندگانی از قبیل بلبل و قناری است که صدای خود را می چرخانند و نغمه سرایی می کنند؛ الطائر کفرح و غرد تغريداً رفع صوته و طرب به. ذَوَاتِ الْمَنْطِقِ: صاحبان منطق.

2) أَوْعَبَتْهُ: در بر گرفته و در خود جای داده؛ از مادۀ «وعب» به معنای گردآوری کردن است. حَضَنَتْ: پرورش داده.

3) غَشِيَتْه: در بر گرفته؛ فراگرفته. سُدْفَةُ: تاریکی؛ در اینجا به معنای ظلمت است.

4) اعْتَقَبَتْ: یکی بعد از دیگری وارد شدند؛ پی در پی و پشت سرهم. أَطْبَاقُ الدَّيَاجِيرِ: طبقات متعدد تاریکیها و ظلمت ها.

15. 20. تجلی علم الهی در حرکات انسان

وَ أَثَرِ كلَّ خَطْوَةٍ وَ حِسٌ كُلَّ حَرَكَةٍ وَرَجْعِ كُلَّ كَلِمَةٍ وَ تَحْرِيكِ كُلَّ شَفَةٍ وَ مُسْتَقَرٌّ كُلِّ نَسَمَةٍ (1)

رجع: برگشتن.

نَسَمَةٍ: مخلوق از مادۀ نسیم به معنای هوای صاف و زلال است. انسان و هر حیوان دیگر را از این باب که نفس می کشند و از هوای صاف و زلال استفاده می کنند و حیاتشان به وسیلهٔ هواست از آن به نسمه تعبیر کرده اند. مقصود این است که خدا مکان و جایگاه هر انسان و حیوانی را می داند.

او از اثر هر گام و احساس هرگونه حرکت و آهنگ هر سخن و جنبش هر لب و جایگاه هر انسانی آگاه است.

نکته

چند احتمال در معنای جمله «رجع كلِّ كَلِمَةٍ» وجود دارد:

الف. برگشتن کلام به خود انسان است؛ یعنی خدا می داند این کلمه ای را که می گویید به خودتان باز می گردد یا نه؛

ب. مقصود برگشت صدای انسان هنگام تلفظ کلمه است؛ چون وقتی انسان صدایی را از دهان بیرون می دهد تا حدی به جلو می رود و بعد در اثر برخورد با عایق بر می گردد به طرف گوینده؛

ج. مقصود تصمیم به گفتن کلام و برگرداندن آن کلام است؛ مثل این که مدام می خواهد بگوید و حرفش را فرو می برد و در دل خود نگه می دارد.

15. 21. تجلی علم خدا در موجودات ریز

وَ مِثْقَالِ كُلِّ ذَرَّةٍ وَ هَمَاهِم كُلِّ نَفْسٍ هَامَّةٍ (2)

از وزن هر مورچه و ناله هر صاحب اندوه و غمی اطلاع دارد.

مشابه

يَعْلَمُ عَجِيجَ الْوُحُوشِ فِى الْفَلَوَاتِ وَ مَعَاصِيَ الْعِبَادِ فِي الْخَلَوَاتِ وَاخْتِلَافَ النِّينَانِ فِي الْبِحَارِ الْغَامِرَاتِ وَتَلَاطُمَ الْمَاءِ بِالرِّيَاحِ الْعَاصِفَات (3)خداوند ناله و فریاد حیوانات وحشی را


1) خَطْوَة: قدم. شَفَةٍ: لب.

2) هَمَاهِم: همهمه ها؛ حرکت صداها در سینه؛ جمع «همهمه» به معنای رفت و آمد صدا در گلو و سینه است و به معنای نالهٔ آهسته برخاسته از اندوه نیز آمده است. هَامَّةٍ: قصد کننده؛ متحرک به اراده کسی که همت بلند دارد و گاه به معنای اشخاص غمگین آمده است؛ از ماده «همّ» به معنای غم

3) نهج البلاغه، خطبه 198.

در بیابان ها و گناه و معاصی بندگان را در خلوتگاه ها و آمدوشد ماهیان را در اقیانوس های ژرف و تلاطم امواج آب براثر وزش تندبادها را می داند.

15. 22. تجلی علم خدا در درختان

وَ مَا عَلَيْهَا مِنْ ثَمَرِ شَجَرَةٍ أَوْ سَاقِطِ وَرَقَةٍ آن چه از میوه ها بر شاخه های درختان فرا گرفته و برگ هایی که روی زمین ریخته می شود، از آن آگاه است.

مشابه

وَ ما تَسْقُطُ مِنْ وَرَقَةٍ إِلا يَعْلَمُها وَ لا حَبَّةٍ فِي ظُلُماتِ الْأَرْضِ وَلَا رَطْبٍ وَ لَا يَابِسٍ إِلا فی کتاب مبین (1)و هیچ برگی فرو نمی افتد مگر [این که] آن را می داند و هیچ دانه ای در تاریکی های زمین و هیچ تر و خشکی نیست مگر این که در کتابی روشن [ثبت] است.

15. 23. تجلی علم خدا در پرورش انسان

أَوْ قَرَارَةِ نُطْفَةٍ أَوْ نُقَاعَةِ دَمٍ وَ مُضْغَةٍ أَوْ نَاشِئَةِ خَلْقٍ وَسُلَالَةٍ (2)

مُضْغَةٍ: باره گوشت گوشت مانندی که از انعقاد نطفه به وجود می آید و بعد به بچه تبدیل می شود.

نَاشِئَةِ: پیدا شده از مادۀ «نشأة» به معنای پدید آمدن و موجود شدن است.

سُلَالَةٍ: جوهره؛ آن چه از موجود دیگر چکیده می شود.

و از قرارگاه نطفه یا جمع شدن خون و مضغه ها یا پرورش یافتن انسان و سایر مخلوقات و مبدأ آفرینش آن ها آگاه است.

15. 24. علم بدون مشقت

لَمْ يَلْحَقْهُ فِي ذَلِكَ كُلْفَةٌ (3)در این آگاهی هیچ مشقتی به او نرسد.


1) انعام، 59.

2) قَرَارَةِ نُطْفَةٍ: قرارگاه نطفه. علت این که به نطفه انسان و حیوانات نطفه می گویند این است که صاف و زلال و اندک است. نُقَاعَةِ دَم: نقطه ای که خون در آن جمع و منعقد می شود؛ از ماده «نقع» به معنای جمع شدن آب و مانند آن در جایی است و «نقاعة دم» به معنای حفره ای است که خون در آن جمع می شود و در اینجا اشاره به رحم مادر است و بعضی گفته اند در این جا به معنای «علقه» است.

3) كُلفة: مشقت.

نکته

این که خداوند به همۀ موجودات جهان آگاهی دارد برای او مشقتی به بار نیاورده است؛ یعنی دانایی خداوند و احاطه او به خلایق موجب زحمت برای خدا نیست.

15. 25. قادر به حفظ مخلوقات

وَ لَا اعْتَرَضَتْهُ فِي حِفْظِ مَا ابْتَدَعَ مِنْ خَلْقِهِ عَارِضَةٌ (1) و در حفظ آن چه آفریده است، هیچ مانعی بر سر راه او قرار نگیرد.

نکته

خداوند به خوبی قدرت حفظ مخلوقات خود را دارد و به حفاظت از آن ها برخاسته است. خداوند همان گونه که قدرت ابداع و ایجاد موجودات را دارد، قدرتِ حفظ و نگهداری از آن ها را نیز خواهد داشت.

15. 26. تدبیر امور بدون ملالت

وَ لَا اعْتَوَرَتْهُ فِي تَنْفِيذِ الْأَمُورِ وَ تَدَابِيرِ الْمَخْلُوقِينَ مَلَالَةٌ وَ لَا فَتْرَةٌ (2)

و در اجرای امور و تدبیر وضع مخلوقات هیچ ملالت و سستی به او دست ندهد.

15. 27. تقوا و علم خدا

بَلْ نَفَذَهُمْ عِلْمُهُ وَأَحْصَاهُمْ عَدَدُهُ وَوَسِعَهُمْ عَدْلُهُ وَغَمَرَهُمْ فَضْلُهُ مَعَ تَقْصِيرِهِمْ عَنْ كُنْهِ مَا هُوَ أَهْلُهُ (3)

كُنْه: حق؛ جوهر؛ ذات.

بلکه علمش در آن ها نفوذ یافته و شمارش او همه را شامل شده و عدالتش همه را در بر گرفته است و با این که آن ها در آن چه شایسته مقام اوست تقصیر و کوتاهی دارند فضل و رحمتش شامل حال همه آن هاست.


1) عَارِضَة: مانع.

2) اعْتَوَرَتْهُ: عارض شده؛ از ماده «اعتوار» به معنای دست به دست کردن و عارض شدن است و در این جا معنای دوم مناسب است. فترة: سستى.

3) أَحْصَاء: شماره کردن. غَمَرَهُمْ: آن ها را در برگرفته.

نکته ها

تنفيذ امور مخلوقات او را خسته نمی کند بلکه علم خداوند به همه مخلوقات احاطه دارد و در آن ها نفوذ کرده است و شمارۀ آن ها را نیز دارد.

این که ما نمی توانیم معنای عدالت را در خداوند درک کنیم دلیل بر این نیست که او به عدالت عمل نکرده باشد عدالت خداوند به این معناست که هر چیزی در جای مناسب خود قرار داده شود و به اندازهٔ استعدادش از نعمت هستی بهره مند باشد.

این که مردم در عبادت و اطاعت از خدا کوتاهی می کنند علتش کوتاهی در اصل توحید و شناخت خداست. اگر در شناخت خدا کوتاهی نکنند و آن طور که باید او را بشناسند طبعاً در عبادت او هم کوتاهی نمی کنند و حق عبادت او را به جا می آورند.

اللَّهُمَّ أَنْتَ أَهْلُ الْوَصْفِ الْجَمِيلِ وَ التَّعْدَادِ الْكَثِيرِ إِنْ تُؤَمَّلْ فَخَيْرُ مَأْمُولٍ وَ إِنْ تُرْجَ فَخَيْرُ مَرْجُو اللَّهُمَّ وَقَدْ بَسَطْتَ لِي فِيمَا لَا أَمْدَحُ بِهِ غَيْرَكَ وَ لَا أُثْنِي بِهِ عَلَى أَحَدٍ سِوَاكَ وَ لَا أُوَجِّهُهُ إِلَى مَعَادِنِ الْخَيْبَةِ وَ مَوَاضِعِ الرِّيبَةِ وَ عَدَلْتَ بِلِسَانِي عَنْ مَدَائِحِ الْآدَمِيِّينَ وَ الثَّنَاءِ عَلَى الْمَرْبُوبِينَ الْمَخْلُوقِينَ اللَّهُمَّ وَلِكُلِّ مُثْنٍ عَلَى مَنْ أَثْنَى عَلَيْهِ مَثُوبَةٌ مِنْ جَزَاءٍ أَوْ عَارِفَةٌ مِنْ عَطَاءٍ وَقَدْ رَجَوْتُكَ دَلِيلًا عَلَى ذَخَائِرِ الرَّحْمَةِ وَ كُنُوزِ الْمَغْفِرَةِ اللَّهُمَّ وَهَذَا مَقَامُ مَنْ أَفْرَدَكَ بِالتَّوْحِيدِ الَّذِي هُوَ لَكَ وَ لَمْ يَرَ مُسْتَحِقَّا لِهَذِهِ الْمَحَامِدِ وَ الْمَمَادِحِ غَيْرَكَ وَبِي فَاقَةٌ إِلَيْكَ لَا يَجْبُرُ مَسْكَنَتَهَا إِلَّا فَضْلُكَ وَلَا يَنْعَشُ مِنْ خَلَّتِهَا إِلَّا مَنْكَ وَ جُودُكَ فَهَبْ لَنَا فِي هَذَا الْمَقَامِ رِضَاكَ وَ أَغْنِنَا عَنْ مَدَّ الْأَيْدِي إِلَى سِوَاكَ إِنَّكَ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ.

16. دعا

16. 1. توحید در قالب دعا

اللَّهُمَّ أَنْتَ أَهْلُ الْوَصْفِ الْجَمِيلِ وَ التَّعْدَادِ الْكَثِيرِ (1) خداوندا! تو صاحب اوصاف جمال و صفات کمال فراوان هستی

نکته

اگر امر دایر شود که آرزوی انسان رسیدن به مال و مقام دنیا باشد یا رسیدن به خدا، طبیعی است که آرزوی رسیدن به خدا سزاوارتر است. برای این که مال و مقام دنیا زایل شدنی و از بین رفتنی است.

16. 2. خداوند بهترین امید

إِنْ تُؤمَّلْ فَخَيْرُ مَأْمُولٍ وَإِنْ تُرْجَ فَخَيْرُ مَرْجُو (2)

اگر به تو آرزومندیم به خاطر آن است که تو بهترین آروزی مایی و اگر به تو امیدواریم تو بهترین مایه امید و رجایی.


1) التَّعْدَادِ: شمارش؛ معنای مصدری دارد و به معنای شمارش چیزی است بعضی آن را مصدر ثلاثی مجرد می دانند و بعضی مصدر باب تفعیل که نخست تعدید بوده و پای آن تبدیل به الف شده است.

2) تُؤَمَّلْ: آرزو می شوی از ماده «امل» به معنای آرزو؛ یعنی اگر تو آرزو شوی و محقق شوی بهترین آرزوشده ها هستی. تُرجَ: مورد امید واقع می شوی.

16. 3. تو تنها سزاوار مدح و ثنایی

اللَّهُمَّ فَقَدْ وَقَدْ بَسَطْتَ لِي فِيمَا لَا أَمْدَحُ بِهِ غَيْرَكَ وَ لَا أُثْنِي بِهِ عَلَى أَحَدٍ سِوَاكَ وَ لَا أَوَجِّهُهُ إِلَى مَعَادِنِ الْخَيْبَةِ وَ مَوَاضِعِ الرِّيبَةِ وَ عَدَلْتَ بِلِسَانِي عَنْ مَدَائِحِ الْآدَمِيِّينَ وَ الثَّنَاءِ عَلَى الْمَرْبُوبِينَ الْمَخْلُوقِينَ (1)

الْخَيْبَةِ: زيان؛ هلاكت.

الْمَرْبُوبِینَ: پرورش یافته ها.

بارالها! تو به من توان دادی که به مدحی بپردازم که غیر تو را با آن، مدح نمی گویم و به ثنایی روی آورم که بر غیر تو نمی خوانم و روی سخنم را به کسانی که کانون نومیدی و محل تردید هستند، متوجه نمی سازم [آری] تو زبانم را از مدح و ستایش انسان ها و ثناخوانی مخلوقات بازداشته ای.

نکته

اشاره به این است که خداوند به او اجازه داده است برای شکرگزاری و ثناگویی اوصاف نیکی که در حقیقت جز حق تعالی کسی دارندۀ آن اوصاف نیست و هیچ کس سزاوار نیست که این اوصاف بر او اطلاق شود (2)

حضرت می فرماید خدایا تو زبانم را از مدح و ثنای انسان هایی که مخلوق و تربیت یافته تو هستند، بازگرداندی در واقع حیف از زبان حضرت امیر علیه السلام با آن فصاحت و بلاغت که بخواهد در حمد و ثنای غیر خداوند عالم به کار گرفته شود.

16. 4. طلب مغفرت از خدا

اللَّهُمَّ وَلِكُلِّ مُثْنٍ عَلَى مَنْ أَثْنَى عَلَيْهِ مَثْوبَةٌ مِنْ جَزَاءٍ أَوْ عَارِفَةٌ مِنْ عَطَاءٍ وَ قَدْ رَجَوْتُكَ دَلِيلًا عَلَى ذَخَائِرِ الرَّحْمَةِ وَ كُنُوزِ الْمَغْفِرَةِ (3)

عَارِفَةٌ: معروف؛ احسان و نیکی فاعل در این جا به معنای مفعول است.

خداوندا! هر ثناخوانی از سوی کسی که ثنایش را می گوید پاداش و عطایی دارد و من امیدوارم که مرا به سوی ذخایر رحمت و گنج های مغفرت، رهنمون کنی.


1) بسطت لی: باز کردید برای من. لَا أَثْنِي: ثنا نگویم.

2) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج 3، ص484.

3) مُثْنِ: ثناگو. اسم فاعل از باب افعال از مادۀ «ثناء» به معنای سپاسگزارنده است. مَثُوبَةٌ پاداش ثواب از ماده «ثاب» به معنای برگشت داده شده است؛ فاعل در این جا به معنای مفعول است.

نکته ها

منظور از دلیل، راه رسیدن به مقصود است. (1)

توقع

حضرت می فرماید: خدایا هرکسی در مقابل ستایشی که از دیگران می کند، بازگشت آن را دارد ولی من در مقابل ثنایی که از تو می کنم امیدوارم که راهنمای من به رحمت های ذخیره شده خود باشی.

16. 5. توحید خاص خداوند

اللَّهُمَّ وَهَذَا مَقَامُ مَنْ أَفْرَدَكَ بِالتَّوْحِيدِ الَّذِي هُوَ لَكَ وَ لَمْ يَرَ مُسْتَحِقَّا لِهَذِهِ الْمَحَامِدِ وَ الْمَمَادِحَ غَيْرَک خداوندا! این وضع کسی است که تو را در توحید خاص خودت، یکتا شمرده و غیر تو را مستحق این ستایش ها و مدح ها نمی داند.

نکته

حضرت فرموده است خدایا این جایی که من در آن مشغول توحید و تعظیم تو هستم. جای کسی است که تو را مخصوص به توحید می.کند این مکان آن قدر مقدس است که فقط باید انسان موحد در آن بایستد و جای کافر و منافق نیست و حتماً در این مقام هم باید سخن از توحید خدا باشد نه تعریف و تمجید دیگران.

16. 6. نیازمندی به خداوند

وَبِي فَاقَةٌ إِلَيْكَ لَا يَجْبُرُ مَسْكَنَتَهَا إِلَّا فَضْلُكَ وَلَا يَنْعَشُ مِنْ خَلَّتِهَا إِلَّا مَنُّكَ وَ جُودُكَ (2)[خداوندا!] من به تو نیاز دارم؛ نیازی که جز فضل تو نمی تواند آن را برطرف سازد و پریشانم، پریشانی و فقری که جز بخشش و جود تو نمی تواند آن را برطرف سازد.

16. 7. درخواست رضایت الهی

فَهَبْ لَنَا فِي هَذَا الْمَقَامِ رِضَاكَ وَ أَغْنِنَا عَنْ مَدَّ الْأَيْدِى إِلَى سِوَاكَ إِنَّكَ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ قدير خشنودی خود را به ما ارزانی دار و بی نیازمان گردان از این که دست سؤال جز به درگاه تو دراز کنیم که تو بر هر کاری توانایی.


1) در سایه سار نهج البلاغه، ج2، ص 353.

2) لَا يَنْعَشُ: برنمی دارد؛ بلند نمی کند؛ از مادۀ «نعش» در اصل به معنای بلند کردن و رهایی بخشیدن است و جسد بی جان آدمی را از این جهت نعش می گویند که بلند می کنند و به محل مناسبی منتقل می سازند. خَلَّة: فقر احتیاج به معنای لاغری هم آمده است.

نکته

به حکم آیه شریفه وَرِضْوَانٌ مِنَ اللهِ أَكْبَرُ (1)در میان مقامات معنوی و درجات ایمان بالاترین مقام کسب رضوان الهی است؛ لذا تنها صاحبان نفس مطمئنه» به مقام رضایت نائل می آیند يَا أَيَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ ارْجِعِي إِلَى رَبِّكِ رَاضِيَةً مَرْضِيّةً (2)


1) توبه، 72.

2) فجر، 27و28.

خطبه 92

اشاره

شناسنامه خطبه

زمان و مکان وقوع: پس از قتل عثمان مردم برای بیعت با امام هجوم آوردند در روز جمعه 25 ذی الحجه سال 35 هجری در مدینه

مخاطب: مردم

علت ایراد سخن: هجوم جمعیت برای بیعت با امام علیه السلام

موضوع: سیاسی، اعتقادی

ویژگی: بیان شروط ضمنی امام در امر حکومت (1)

پیشگفتار خطبه

این خطبه را امام علیه السلام زمانی ایراد کردند که مردم بعد از قتل عثمان می خواستند با او بیعت کنند و او می خواست با این سخن هم بی علاقگی خود را به مسئله خلافت روشن سازد و نهایت تواضع خویش را در این امر نشان دهد و هم به مردمی که اصرار در بیعت با او داشتند، بگوید که اگر من قدرت را به دست گیرم برنامه ام دنباله روی از روش های نادرست پیشین نیست؛ بلکه چاره ای جز این ندارم که شما را به راه حق بازگردانم.


1) شناسنامه نهج البلاغه، ص21.

دَعُونِي وَ الْتَمِسُوا غَيْرِى فَإِنَّا مُسْتَقْبِلُونَ أَمْراً لَهُ وُجُوهٌ وَ أَلْوَانُ لَا تَقُومُ لَهُ الْقُلُوبُ وَلَا تَنْبُتُ عَلَيْهِ الْعُقُولُ وَإِنَّ الْآفَاقَ قَدْ أَغَامَتْ وَالْمَحَجَّةَ قَدْ تَنَكَّرَتْ. وَاعْلَمُوا أَنَّى إِنْ أَجَبْتُكُمْ رَكِبْتُ بِكُمْ مَا أَعْلَمُ وَ لَمْ أُضْعَ إِلَى قَوْلِ الْقَائِلِ وَ عَتْبِ الْعَاتِبِ وَ إِنْ تَرَكْتُمُونِي فَأَنَا كَأَحَدِكُمْ وَلَعَلَّى أَسْمَعُكُمْ وَأَطْوَعُكُمْ لِمَنْ وَلَّيْتُمُوهُ أَمْرَكُمْ وَ أَنَا لَكُمْ وَزِيراً خَيْرٌ لَكُمْ مِنِّى أَمِيراً. بی رغبتي امام به خلافت

دَعُونِي وَ الْتَمِسُوا غَيْرِى (1)

مرا رها کنید و دیگری را بطلبید.

نکته ها

امام علیه السلام این جمله را در برابر کسانی که از هر طرف برای بیعت با امام هجوم آورده بودند، ایراد کرد؛ زیرا آن ها گمانشان این بود که امام مانند خلفای پیشین در تقسیم بیت المال و تفویض پست و مقام، تبعیض قائل می شود. (2)

علت نپذیرفتن خلافت حوادث ناگوار آینده و پیمان شکنی بعضی از عناصر نامطلوب بود که در آغاز خلافت اصرار فراوانی بر قبول حکومت امام علیه السلام داشتند، مانند طلحه و زبیر. (3)

2. دلیل وخامت اوضاع

فَإِنَّا مُسْتَقْبِلُونَ أَمْراً لَهُ وُجُوهٌ وَ أَلْوَانُ لَا تَقُومُ لَهُ الْقُلُوبُ وَلَا تَثْبُتُ عَلَيْهِ الْعُقُولُ (4)

أَلْوَانُ: رنگ ها؛ جمع لون به معنای رنگ؛ تَلَوَّنَ - تَلَوُّناً: رنگارنگ شد؛ التلوین تقدیم غذاهای رنگارنگ برای تغییر ذائقه و خوشمزگی؛لَوَّنَ تَلْوینا: رنگ کرد.

تنبت: ثابت می کند؛ از مادۀ ثَبَتَ به معنای قرار گرفت؛ ثَبَّته استوار کرد.


1) دَعُونِي: مرا رها کنید؛ فعل امر و جمع است که مفرد آن دَع از فعل وَدَعَ که واو آن در مضارع و امر حذف می شود. الْتَمِسُوا: جست وجو کنید؛ از ریشه لَمَسَ به معنای جست وجو کنید که به باب افتعال رفته است؛ کلمه التماس که در فارسی معاصر به معنای طلب عاجزانه با اصرار به کار می رود از همین ماده است.

2) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 4، ص204.

3) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج 3، ص 489

4) مُسْتَقْبِلُونَ: روآورنده ها؛ رونده ها؛ با آن چیز روبه رو شد، رویاروی او ایستاد. وجوه: جنبه ها چهره ها جمع وجه به معنای چهره روی صورت راغب می گوید وجه در اصل صورت و چهره است و چون صورت اولین چیزی است که با تو روبه رو می شود و نیز از همه اعضای بدن اشرف است لذا به معنی روی هر چیز اشرف هر چیز اول هر چیزی به کار رفته است.

زیرا ما به استقبال چیزی می رویم که چهره ها و رنگ های گوناگونی دارد. رویدادی است که دل ها بر آن نمی ایستد و عقل ها بر آن ثابت نمی ماند!

نکته ها

اشاره به این که مردم بر اثر کارهای ناروای خلفای پیشین، مخصوصاً عثمان، اتحاد نخستین را از دست داده اند و هرکس برای خود نظری دارد و آن را دنبال می کند و بسیاری از آن ها همچون شکارچیان در هر جا دنبال شکاری از اموال و مقامات دنیا هستند و با این اختلاف و تشتت بازگرداندن مردم به وحدت عصر رسول الله صلی الله علیه و آله کار بسیار مشکل و پیچیده ای است و انتظارات آن ها حد و مرزی ندارد. (1)

امام علیه السلام می فرماید: با طوفان هایی که در پیش داریم و با عشقی که من به عدالت دارم شما تحمل زمامداری مرا نخواهید داشت بروید برای خود زمامداری غیر از من پیدا کنید. (2)

3. تاریکی فضا

وَ إِنَّ الْآفَاقِ قَدْ أَغَامَتْ (3) ابرهای تیره و تار افق ها را پوشانیده است.

نکته

کنایه از این است که تاریکی های ستمگری و نادانی دل ها را در جهت فساد و تباهی دگرگون کرده است. (4)


1) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 4، ص204.

2) ترجمه و تفسیر نهج البلاغه (علامه جعفری)، ج16، ص91.

3) أَغَامَتْ: با ابر پوشیده شد؛ ابر سیاه شده؛ از مادۀ «غیم» گرفته شده که به معنای ابر است؛ بنابراین جمله «إِنَّ الآفاق قَدْ أَغَامَتْ» یعنی افق ها را ابر پوشانده است؛ در این جا کنایه از تاریک بودن اوضاع سیاسی و اجتماعی مسلمانان در آن زمان است.

4) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج 3، ص 490 .

4. ناشناخته بودن راه

وَ الْمَحَجَّةَ قَدْ تَنَكَّرَتْ (1)

و راه مستقیم حق ناشناخته است.

نکته

عبارت «محجّة» اشاره به آشکار بودن راه شریعت و انکار آن به دلیل نادانی مردم و عمل نکردن به احکام آن است. (2)

5. حرکت بر اساس اصول عدالت

وَاعْلَمُوا أَنَّى إِنْ أَجَبْتُكُمْ رَكِبْتُ بِكُمْ مَا أَعْلَمُ وَ لَمْ أُصْعْ إِلَى قَوْلِ الْقَائِلِ وَ عَتْبِ الْعَاتِبِ (3)

عتبِ: عتاب و سرزنش کردن؛ مصدر است و به معنای سرزنش کردن آمده است؛ الْعَاتِبِ: عتاب کننده؛ كالعتاب الملامة.

بدانید اگر من دعوت شما را بپذیرم مطابق آن چه خود می دانم از اصول حق و عدالت با شما رفتار خواهم کرد و هرگز به سخن این و آن و سرزنش سرزنش کنندگان گوش نخواهم داد!

نکته ها

امام علیه السلام در این عبارت بر این موضوع تأکید می کند که اگر من زمام امور را به دست بگیرم، روش های نادرست پیشین را ادامه نخواهم داد؛ بلکه همچون زمان پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله به سراغ حق و عدالت خواهم رفت. (4)

امام بیان می کند که من می دانم مصلحت اندیشان دنیاطلب در آینده به من خواهند گفت که اجرای حق و عدالت امر حکومت را مشکل می کند و مخالفت ها را بر می انگیزد و اصول سیاست مداری ایجاب می کند که همان ناهنجاری های سابق را ادامه دهم؛ بیت المال را به زورمندان ببخشم و مناصب و پست ها را در اختیار گردنکشان قرار دهم هر چند به قیمت پایمال شدن حقوق توده مردم باشد. (5)


1) الْمَحَجَّةَ: راه راست؛ مقصد ؛ اسم مکان از مادۀ حَجّ به معنای قصد و سفر؛ در لغت به معنای طریقه واضح و راه روشن و مستقیم است خواه ظاهری باشد یا معنوی و در اصل از مادۀ «حج» به معنای قصد گرفته شده؛ زیرا همیشه انسان قصد دارد از راه روشن و مستقیم برود تا به مقصود برسد؛ الطريق الواضح الطريق المستقيم. تنكَّرتَ: تغییر کرد؛ ناشناخته؛ غریب شده؛ از ریشه نگر به معنای نشناختن و ندانستن انکار، عیب گرفتن و نهی کردن و نوعی رد کردن است؛ منگر به صیغه مفعول به معنای ناشناخته که در مقابل معروف است؛ التغير عن حال تسرك إلى حال تكرهها و الاسم النكير.

2) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج 3، ص 490.

3) رَكِبْتُ بِكُمْ: شما را سوار می کنم؛ رکبت فعل لازم است که با حرف جر متعدی شده است به معنای شما را سوار می کنم یعنی رهبری می کنم. لَمْ أَصْغ: گوش نمی دهم؛ از باب افعال که اصغی بوده و یاء آخر آن به سبب مجزوم شدن حذف شده است.

4) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 4، ص205.

5) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 4، ص205.

مشابه

لَقَدْ أَرْسَلْنَا رُسُلَنَا بِالْبَيِّنَاتِ وَ أَنْزَلْنَا مَعَهُمُ الْكِتَابَ وَالْمِيزَانَ لِيَقومَ النَّاسُ بِالْقِسْطِ (1)ما رسولان خود را با دلایل روشن فرستادیم و به آن ها کتاب [آسمانی] و میزان [شناسایی حق از باطل و قوانینی عادلانه نازل کردیم تا مردم قیام به عدالت کنند.

6. اتمام حجت با مردم

وَ إِنْ تَرَكْتُمُونِي فَأَنَا كَأَحَدِكُمْ وَ لَعَلَّى أَسْمَعُكُمْ وَأَطْوَعُكُمْ لِمَنْ وَلَّيْتُمُوهُ أَمْرَكُمْ. (2)

أطوع: مطیع تر؛ فرمان بردارتر؛ از ریشه طَوع به معنای انقیاد است طاعت هم به همین معنی است ولی بیشتر در فرمان برداری و اطاعت به کار می رود؛ طائع اطاعت کننده و آن که کار را با رغبت انجام دهد؛

أَطْوَعُكُمْ: مطيع تر.

وَلَّيْتُمُوه: او را والی خود قرار دادید؛ از ریشه وَلَيَ.

اگر مرا رها کنید همچون یکی از شما خواهم بود بلکه شاید از شما شنواتر و مطیع تر نسبت به رئیس حکومت و والیان امر بوده باشم.

نکته ها

این تعبیر نشان می دهد که امام علیه السلام در عالمی غیر از عالم مصلحت گرایان دنیا پرست و سیاست پیشه سیر می کرد و هرگز حکومت را به عنوان یک طعمه شیرین و لذیذ نمی دانست؛ بلکه وظیفه ای سنگین و مقدمه ای برای احیای ارزش های اسلامی می شمرد. (3)

امام علیه السلام لحظه ای تردید نداشت که خلافت تنها حق او و نه دیگری است ولی او تنها زمانی برای دستیابی به خلافت می جنگید که حقوق مسلمانان در حال از بین رفتن باشد و یار و یاور در اختیار داشته باشد که در این مورد فرموده اند: وَ اللَّهِ لَأَسْلِمَنَّ مَا سَلِمَتْ أُمُورُ الْمُسْلِمِينَ وَ لَمْ يَكُنْ فِيهَا جَوْرٌ إِلَّا عَلَى خَاصَّةً، الْتِمَاساً لِأَجْرِ ذَلِكَ وَفَضْلِهِ، وَ زُهْداً فِيمَا تَنَافَسْتُمُوهُ مِنْ زُخْرُفِهِ وَ زِبْرِجِهِ (4)و به خدا قسم آن را رها می کنم تا وقتی که امور مسلمین سالم بماند و ستمی در برنامه امت جز بر من روی ندهد؛ رها می کنم به امید پاداش و فضل آن و روی گردانی از زر و زیور دنیا که شما نسبت به آن دچار رقابت شده اید.

در این که امام علیه السلام فرمود: شاید فرمان بردارتر باشم بدین لحاظ است که اگر به فرض آن ها امیری برای خود انتخاب می کردند و آن امیر برخلاف فر ان خدا عمل می کرد امام


1) حدید، 25

2) تَرَكْتُمُونِی: مرا ترک کردید. أَسْمَعُ: شنواتر

3) پیام امام امیرالمؤمنین ج 4، ص204.

4) نهج البلاغه، خطبه 74.

علیه السلام در برابر چنین امیری فرمان بردارتر از آن ها نبود بلکه مخالفت هم می کرد، پس چون احتمال این بوده است که آن ها امیری انتخاب کنند و او موافق یا مخالف فرامین الهی عمل کند به کار بردن کلمۀ «شاید» بجا و مناسب است. (1)

7. مشاورم نه امیر!

وَ أَنَا لَكُمْ وَزِيراً خَيْرٌ لَكُمْ مِنِّى أَمِيراً (2) من برای شما وزیر و مشاور باشم بهتر از آن است که امیر و رهبر باشم.

نکته ها

در این جمله امام بیان می کند که اگر امیر باشم شما هرگز نمی توانید به خودکامگی ها و غصب حقوق محرومان ادامه دهید ولی در مشاورت با من بهره هایی از حق خواهید برد بی آن که مسئول اعمال شما باشم. (3)

مقصود امام علیه السلام از وزیر، معنای لغوی یعنی کمک کار و پشتیبان است که بار سنگین مشورت را به دوش دارد. روشن است که امام علیه السلام همواره وزیر مسلمین و پشتیبان آن ها بود. (4)

علاوه بر این که می توان این جمله را بر نوعی تواضع و اتمام حجت حمل کرد، توجیه دیگری هم می تواند داشته باشد که اگر علی علیه السلام امیر می شد، مخالفت و قیام بر ضد او کفر می گردید؛ چراکه پیامبر صلی الله علیه و آله در حدیث معروف دربارهٔ او فرموده بود: «حَرْبَكَ حزبی» جنگ با تو همچون جنگ با من است در حالی که اگر آن حضرت مشاور بود مخالفت با حکومت وقت، سبب کفر نمی گردید. (5)


1) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج 3، ص491.

2) وَزِيراً: معي: معین و کسی است که مقداری از بار دیگری را به دوش می گیرد؛ از ریشهٔ «وَزَرَ» به معنای بار؛ حباء الملک أى جليسه الذي يحمل ثقله ويعينه برأيه.

3) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 4، ص 207.

4) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج 3، ص 492.

5) همان، ص208.

خطبه 93

اشاره

شناسنامه خطبه

تاریخ، زمان و مکان وقوع: پس از جنگ نهروان در کوفه سال 38 هجری

مخاطب: کوفیان

علت ایراد سخن: قدرناشناسی و ناسپاسی نسبت به امام علیه السلام

موضوع: سیاسی اعتقادی، تاریخی

ویژگی: ارزش تاریخی وجود امام علیه السلام (1)

پیشگفتار خطبه

امام علیه السلام در این خطبه بیش از هر چیز به فتنه هایی توجه می کند که مسلمانان در پیش داشتند و راه خلاصی از آن ها را شرح می دهد و هشدارهای لازم را می دهد و سپس از آگاهی های خویش و ارتباط و پیوند با عالم غیب و سیراب شدن از سرچشمه وحی سخن می گوید از جمله فتنه هایی که امام علیه السلام آن ها را سرکوب کرد:

1.

پس از رحلت پیامبر صلی الله علیه و آله مهاجران و انصار دربارۀ جانشینی پیامبر به رقابت و درگیری پرداختند. ابوسفیان به امام فرمود که با تو بیعت می کنم امام بر او شورید و فرمود تو همچنان علیه اسلام و مسلمانان توطئه می چینی.

2.

فدک را از دختر پیامبر صلی الله علیه و آلهغصب کردند و تلاش کردند خانه اش را بر سر او و همسر و فرزندانش بسوزانند و امام برای حفظ وحدت کلمه مردم بردباری پیشه کرد.


1) شناسنامه نهج البلاغه، ص 76.

ابوبکر پس از خود عُمَر را خلیفه ساخت و امام برای پرهیز از فتنه انگیزی سکوت کرد.

4.

عُمَر خلافت را در قالب شورا به عثمان واگذاشت و باز امام برای پرهیز از فتنه انگیزی سکوت کرد.

5.

طلحه و زبیر پیمان شکستند و عایشه را از خانه اش بیرون آورده فتنه بر پا کردند و امام بر آن ها چیره شد.

6.

خوارج از دین خارج شدند و در راه مسلمانان به راهزنی و کشتار و ویرانی دست زدند که امام با آنان جنگید و آن ها را زنده نگذاشت. (1)


1) در سایه سار نهج البلاغه، ج2، ص368.

أَمَّا بَعْدَ حَمْدِ اللَّهِ وَ الثَّنَاءِ عَلَيْهِ أَيُّهَا النَّاسُ فَإِنِّى فَقَأْتُ عَيْنَ الْفِتْنَةِ وَ لَمْ يَكُنْ لِيَجْتَرِئَ عَلَيْهَا أَحَدٌ غَيْرِى بَعْدَ أَنْ مَاجَ غَيْهَبُهَا وَ اشْتَدَّ كَلَبُهَا فَاسْأَلُونِي قَبْلَ أَنْ تَفْقِدُونِى فَوَ الَّذِي نَفْسِي بِيَدِهِ لَا تَسْأَلُونِي عَنْ شَيْءٍ فِيمَا بَيْنَكُمْ وَبَيْنَ السَّاعَةِ وَلَا عَنْ فِئَةٍ تَهْدِى مِائَةَ وَتُضِلُّ مِائَةً إِلَّا أَنْبَأْتُكُمْ بِنَاعِقِهَا وَ قَائِدِهَا وَ سَائِقِهَا وَ مُنَاخ رِكَابِهَا وَ مَحَطَّ رِحَالِهَا وَ مَنْ يُقْتَلُ مِنْ أَهْلِهَا قَتْلًا وَ مَنْ يَمُوتُ مِنْهُمْ مَوْتاً وَ لَوْ قَدْ فَقَدْتُمُونِي وَ نَزَلَتْ بِكُمْ كَرَائِهُ الْأُمُورِ وَ حَوَازِبُ الْخُطُوبِ لَأَطْرَقَ كَثِيرٌ مِنَ السَّائِلِينَ وَ فَشِلَ كَثِيرٌ مِنَ الْمَسْئُولِينَ وَذَلِكَ إِذَا قَلَّصَتْ حَرْبُكُمْ وَ شَمَّرَتْ عَنْ سَاقٍ وَضَاقَتِ الدُّنْيَا عَلَيْكُمْ ضِيقاً تَسْتَطِيلُونَ مَعَهُ أَيَّامَ الْبَلَاءِ عَلَيْكُمْ حَتَّى يَفْتَحَ اللَّهُ لِبَقِيَّةِ الْأَبْرَارِ مِنْكُمْ إِنَّ الْفِتَنَ إِذَا أَقْبَلَتْ شَبَّهَتْ وَ إِذَا أَدْبَرَتْ نَبَّهَتْ يُنْكَرْنَ مُقْبِلَاتٍ وَيُعْرَفْنَ مُدْبِرَاتٍ يَحُمْنَ حَوْمَ الرِّيَاحِ يُصِبْنَ بَلَداً وَ يُخْطِئْنَ بَلَداً أَلَا وَإِنَّ أَخْوَفَ الْفِتَنِ عِنْدِي عَلَيْكُمْ فِتْنَةٌ بَنِي أُمَيَّةَ فَإِنَّهَا فِتْنَةٌ عَمْيَاءُ مُظْلِمَةٌ عَمَّتْ خُطَّتُهَا وَ خَصَّتْ بَلِيَّتُهَا وَ أَصَابَ الْبَلَاءُ مَنْ أَبْصَرَ فِيهَا وَ أَخْطَأَ الْبَلَاءُ مَنْ عَمِيَ عَنْهَا وَايْمُ اللَّهِ لَتَجِدُنَّ بَنِي أُمَيَّةَ لَكُمْ أَرْبَابَ سُوءٍ بَعْدِي كَالنَّابِ الضَّرُوسِ تَعْدِمُ بِفِيهَا وَ تَخْبِطُ بِيَدِهَا وَ تَرْبِنُ بِرِجْلِهَا وَ تَمْنَعُ دَرَّهَا لَا يَزَالُونَ بِكُمْ حَتَّى لَا يَتْرُكُوا مِنْكُمْ إِلَّا نَافِعاً لَهُمْ أَوْ غَيْرَ ضَائِرِ بِهِمْ وَلَا يَزَالُ بَلَاؤُهُمْ عَنْكُمْ حَتَّى لَا يَكُونَ انْتِصَارُ أَحَدِكُمْ مِنْهُمْ إِلَّا كَانْتِصَارِ الْعَبْدِ مِنْ رَبِّهِ وَ الصَّاحِبِ مِنْ مُسْتَصْحِبِهِ تَرِدُ عَلَيْكُمْ فِتْنَتُهُمْ شَوْهَاءَ مَخْشِيَّةً وَ قِطَعاً جَاهِلِيَّةً لَيْسَ فِيهَا مَنَارُ هُدًى وَ لَا عَلَمٌ يُرَى نَحْنُ أَهْلَ الْبَيْتِ مِنْهَا بِمَنْجَاةٍ وَلَسْنَا فِيهَا بِدُعَاةٍ ثُمَّ يُفَرِّجُهَا اللَّهُ عَنْكُمْ كَتَفْرِيج الْأَدِيمِ بِمَنْ يَسُومُهُمْ خَسْفاً وَ يَسُوقُهُمْ عُنْفاً وَيَسْقِيهِمْ بِكَأْسٍ مُصَبَّرَةٍ لَا يُعْطِيهِمْ إِلَّا السَّيْفَ وَ لَا يُحْلِسُهُمْ إِلَّا الْخَوْفَ فَعِنْدَ ذَلِكَ تَوَدُّ قُرَيْشُ بِالدُّنْيَا وَ مَا فِيهَا لَوْ يَرَوْنَنِي مَقَاماً وَاحِداً وَ لَوْ قَدْرَ جَزْرِ جَزُورٍ لأَقْبَلَ مِنْهُمْ مَا أَطْلُبُ الْيَوْمَ بَعْضَهُ فَلَا يُعْطُونِيهِ.

1. جرئت بر از بین بردن فتنه

أَمَّا بَعْدَ حَمْدِ اللَّهِ وَالثَّنَاءِ عَلَيْهِ أَيُّهَا النَّاسُ فَإِنِّى فَقَأْتُ عَيْنَ الْفِتْنَةِ وَ لَمْ يَكُنْ لِيَجْتَرِئَ

عَلَيْهَا أَحَدٌ غَيْرِي (1)

مَاجَ: به حالت موج درآمد، فراگیر شد.

غَيْهَب: ظلمت؛ از مادۀ «غَهَبَ» به معنای ظلمت و سیاهی شدید است که دربارۀ شبهای کاملاً ظلمانی و گاه در خصوص حیواناتی کاملاً سیاه به کار می رود؛ ریشه این لغت به معنای غفلت و نسیان آمده است که تناسب زیادی با تاریکی دارد؛ الظلمة و الجمع: غياهب من الليل؛ ای: شديد الظلمه.

کلب: شدت و بیماری هاری سگ که به انسان نیز سرایت می کند؛ مادۀ «کلب» در اصل به معنای زدن اسب با مهمیز است. «مهمیز» شیء نوک تیزی که در کنار چکمه قرار داشته و سوارکاران برای دواندن اسب ها از آن استفاده می کردند و آن را به شکم اسب می زدند به همین تناسب در حوادث سخت و جنگ های طاقت فرسا و بیماری هاری سگ و حمله ور شدن حیوانات درنده به کار رفته است؛ الكلب كلبا فهو كلب من باب تعب و هو داء يشبه الجنون يأخذه فيعقر الناس وفي القاموس الکلب بالتحریک صياح من عضة الكلب الكلب و جنون الكلاب المعترى من أكل لحوم الانسان وشبه جنونها المعتري للانسان من عضها.

پس از حمد و ستایش خداوند ای مردم من چشم فتنه را کور کردم و کسی جز من بر این کار جرئت نداشت.

نکته ها

انا» مبتداست ولی چون از نظر معنا فاعل «فَقَاتُ» است و مقدم بر آن شده، نشانهٔ است و حضرت می فرماید هیچ کس به جز من جرئت و شجاعت این را ندارد که باطل را بشناسد و در مقابل آن بایستد.

حضرت در این جا از خودشان تعریف می کنند که فقط من چشم فتنه را کور کردم و کسی جز من جرئت چنین کاری را نداشت و این کار حضرت از این باب است که دیگران آن گونه که باید تسلیم امیرالمؤمنین علیه السلام نبودند و خیلی ها کناره گیری می کردند و کمتر کسی حاضر بود در آن شرایط از امیرالمؤمنین علیه السلام دفاع کند و حق را بگوید. حضرت وقتی می بیند همه ساکت هستند راهی ندارد و خود به دفاع از خود اقدام می کند و حق را در رابطه با خود باز می گوید.

عين الفتنه: اشاره به این دارد که امام برای مبارزه با فتنه ها سراغ مرکز اصلی فتنه ها می رفت نه شاخ و برگ آن ها؛ چون وقتی ریشه اصلی فتنه زده شد خود به خود متلاشی خواهد شد. (2)


1) فَقَاتُ: شکافتم و درآوردم؛ کور کردم؛ از ماده «فقأ» به معنای شکافتن دمل برای بیرون آوردن چرک و خون آن است. هر گاه دربارۀ چشم به کار رود، به معنای در آوردن یا شکافتن آن می آید که نتیجه آن کوری است؛ عين الفتنة من باب منع قلعتها و شققتها. لِيَجْتَرِئَ: تا جرئت كند؛ «جَرَّا، يُجریی» به معنای به او جرئت و جسارت داد؛ استَجَراً: جسور و دلیر و پرجرنت شد و حمله کرد؛ جرى جمع أن أجراء به معنای جسور و پرجرئت.

2) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 4، ص220.

«من چشم فتنه را کور کردم» این جمله امام علیه السلام اشاره به آشوب مردم بصره و ناکثین است و «فقأ» کنایه از خوابیدن فتنه با شمشیر آن حضرت است. (1)

منظور از «لَمْ يَكُنْ لِيَجْتَرِئَ عَلَيْهَا» این است که مردم جرئت جنگ با اهل قبله و مسلمین را ندارند، چون می ترسند که مرتکب خطا و گناهی شوند و چگونگی جنگ با آن ها را نمی دانند.

تشبیه

مُشَّبَه: فتنه

مشَّبَهٌ به: هیولا

وجه شَبَه: امام فتنه را به هیولای وحشتناکی تشبیه کرده که وقتی چشم او را کور کنند قدرت فعالیت از او گرفته می شود.

2. شدت گرفتن فتنه ها

بَعْدَ أَنْ مَاجَ غَيْهَبُهَا وَ اشْتَدَّ كَلَبُهَا بعد از آن که ظلمت فتنه ها در همه جا گسترده شد و به آخرین درجه شدت رسید!

نکته ها

بنا به روایتی احنف بن قیس و گروهی از شرکت در جنگ خودداری کردند نه همراه ناکثین بودند و نه امام را یاری کردند منظور امام علیه السلام از «تموج غيهبها» کنایه از این امر است که به دلیل پراکنده شدن تاریکی شبهه ای که از فتنه در ذهن مردم قرار گرفته بود تاریکی و ظلمت شدت یافت و امر بر آن ها مشتبه شد؛ به گونه ای که ندانستند مخالفت طلحه با امام و خروج عایشه برای جنگ آیا حق است یا باطل همین جهل و نادانی علت تردید و دودلی آن ها شد و موجب آن گردید که از رفتن به جنگ ناکثین و کشتن آن ها خودداری کنند. (2)

امام علیه السلام اشتداد کلب را کنایه از بالا گرفتن موج شر و بدی فتنه و شرارت اهل فتنه و اصرار آن ها بر جنگ و کشتار آورده است. (3)


1) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج 4، ص 5.

2) همان.

3) همان، ص 6

3. علم امام

فَاسْأَلُونِي قَبْلَ أَنْ تَفْقِدُونِي (1) از من سؤال کنید پیش از آن که مرا از دست بدهید.

نکته

آگاهی امام علیه السلام بر مسائل گذشته و حال و آینده به قدری گسترده بود که پاسخ هر سؤالی را از معارف و احکام و حوادث گوناگون آماده داشت و این علم و دانشی بود که از پیامبر آموخته بود و پیامبر از سرچشمه وحی فرا گرفته و الهامات الهيه و تأييدات روح القدس بر قلب پاک امیرمؤمنان علی علیه السلام نیز آن را گسترش می داد. (2)

4. آگاهی امام از غیب

فَوَ الَّذِي نَفْسِي بِيَدِهِ لَا تَسْأَلُونَنِي تَسْأَلُونِي عَنْ شَيْءٍ فِيمَا بَيْنَكُمْ وَبَيْنَ السَّاعَةِ وَ لَا عَنْ فِئَةٍ تَهْدِى مِائَةً وَ تُضِلُّ مِائَةً إِلَّا أَنْبَأْتُكُمْ بِنَاعِقِهَا وَ قَائِدِهَا وَ سَائِقِهَا وَ مُنَاحْ رِكَابِهَا وَ مَحَطَّ رِحَالِهَا وَ مَنْ يُقْتَلُ مِنْ أَهْلِهَا قَتْلًا وَ مَنْ يَمُوتُ مِنْهُمْ مَوْتاً (3)

ناعق: فریاد کننده؛ دعوت کننده؛ از مادۀ «نَعق» به معنای فریاد زدن بر حیوانات به منظور حرکت دادن آن هاست به کار بردن این تعبیر در مورد انسان ها در جایی است که افرادی ناآگاه با تحریک افراد فاسد و مفسد به حرکت در می آیند؛ بغنمه من باب منع و ضرب صاح بها لتعود إليه وزجرها و نعق الغراب صاح.

قائِد: پیشرو ساربان؛ از ماده قود به معنای قیادت و رهبری است به کسی که افسار شتر یا هر حیوانی را بگیرد و آن را به سویی بکشد قائد می گویند؛ رهبر را قائد می گویند به این جهت که جامعه به دست او سپرده شده تا به طرفی ببرد و جلودار جامعه باشد.

سَائِق: راننده سوق دهنده؛ از مادۀ سوق به معنای راندن؛ به کسی که گله گوسفند یا قافله شتر را از پشت سر می راند سائق گویند.

مناخ: نشیمنگاه شتران؛ محل استراحت؛ از ماده «نوخه» به معنای اقامت گرفته شده و مناخ» به جایی گفته می شود که شتر را در آن جا می خوابانند و سپس به عنوان کنایه به معنای وسیع تری یعنی محل اقامت به کار رفته است؛ الابل بضم الميم موضع اناختها أي مبركها و في شرح المعتزلي يجوز جعله مصدا كالمقام بالضّم بمعنى الاقامه.

رکاب: کاروان شتر؛ از مادۀ رَكَبَ به معنای کاروان شتر؛ رکوب سوار شدن؛ راکب فقط به شتر سوار اطلاق می شود و به اسب سوار و خرسوار فارس گفته می شود؛ كُوب مبالغه و شترسواری و به معنی مرکوب است؛ بالكسر المطى اى الابل التي يسار عليها و احدتها راحلة من غير لفظها و الجمع الركب ككتب.

محط: محل فرود آمدن؛ اسم مکان از حط است به معنای فرود آمد. عرب به پایین آوردن بار شترها می گوید «حط الاحمال»؛ بفتح الميم قال الشارح المعتزلى يجوز كونه مصدرا كالمرد في قوله تعالى: وإن مردّنا إلى الله، وكونه موضعا كالمقتل.

رِحَالِ: بارها جمع رحل به معنای بار و اثاثیه مسافر؛ کارحل جمع الرّحل و هو مركب للبعير ويقال له را حول أيضا.


1) تَفْقِدُونی: مرا از دست می دهید.

2) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 4، ص221.

3) لَا تَسْأَلُونَنِی: از من نمی پرسید. فِئَةٍ: گروه؛ دسته؛ از مادۀ فاء -یفیء به معنای رجع.

به خدایی که جانم در قبضه قدرت اوست از آن چه از امروز تا قیامت رخ خواهد داد و نیز دربارهٔ گروهی که صد نفر را هدایت کند و صد نفر را به گمراهی برد از من نخواهید پرسید مگر این که شما را از دعوت کننده و جلودار و راننده شان و جای فرود آمدن مرکب ها و باراندازشان و آن که از اهل آن ها کشته می شود و آن که به مرگ طبیعی می میرد، خبر خواهم داد.

نکته ها

امام علیه السلام از یک سو تأکید بر این دارد که من تمام حوادث آینده را تا دامنه قیامت می توانم برای شما پیشگویی کنم و از سوی دیگر اشاره به تمام جزئیات آن ها می کند. چیزی که برای غیر پیغمبر و کسانی که از علوم خاص او بهره دارند، امکان پذیر نیست. (1)

«لَا عَنْ فِئَةٍ تَهْدِى مِائَةً» اشاره به این است که نه تنها از گروه ها و لشکرهای انبوه که در آینده حادثه می آفرینند با خبرم بلکه حتی از گروهک های کوچک که هیچ کس نمی تواند درباره آن ها پیشگویی کند، باخبرم. (2)

«... وَ قَائِدِهَا وَ سَائِقِهَا ... » حضرت با ملاحظه فرهنگ حاکم بر آن زمان، ملت ها و کسانی را که بر آن ها حکومت می کنند به یک قطار شتر تشبیه کرده که قائد دارد، یعنی کسی که جلودارشان است و سائق دارد و از پشت سر آن ها را می راند و ناعق دارد که آن ها را صدا می زند.

مشابه

الَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِالْغَيْبِ وَيُقِيمُونَ الصَّلاةَ وَمِمَّا رَزَقْنَاهُمْ يُنْفِقُونَ وَالَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِمَا أُنْزِلَ إِلَيْكَ وَ ما أُنْزِلَ مِنْ قَبْلِكَ وَ بِالآخِرَةِ هُمْ يُوقِنُونَ أُولئِكَ عَلَى هُدَى مِنْ رَبِّهِمْ وَ أُولئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُون (3)آنان که به غیب ایمان می آورند و نماز می گزارند و از آن چه روزی شان داده ایم انفاق می کنند و آنان که به آن چه بر تو و بر پیامبران پیش از تو نازل شده است ایمان می آورند و به آخرت یقین دارند ایشان از سوی پروردگارشان قرین هدایتاند و خود رستگاران اند. عَالِمُ الْغَيْبِ فَلا يُظْهِرُ عَلَى غَيْبِهِ أَحَداً إِلَّا مَنِ ارْتَضى مِنْ رَسُولٍ فَإِنَّهُ يَسْلُكُ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَ مِنْ خَلْفِهِ رَصَداً (4)او دانای غیب است و غیب خود را بر هیچ کس آشکار نمی سازد مگر بر آن پیامبری که از او خشنود باشد که برای نگهبانی از او پیش روی و پشت سرش نگهبانی می گمارد.


1) پیام امام امیرالمؤمنين، ج 4، ص 223.

2) همان.

3) بقره، 5-3

4) جن، 26 و 27.

5. بپرسید! پیش از آن که نباشم

وَلَوْ قَدْ فَقَدْتُمُونِي وَ نَزَلَتْ بِكُمْ كَرَائِهُ الْأُمُورِ وَ حَوَازِبُ الْخُطُوبِ لَأَطْرَقَ كَثِيرٌ مِنَ السَّائِلِينَ وَ فَشِلَ كَثِيرٌ مِنَ الْمَسْئُولِينَ (1)

خُطُوب: حوادث بزرگ از ریشه خَطَبَ به معنای سخنرانی کرد؛ خَطبَ، يَخطُبُ گوینده و خطیب و سخنران شد؛

خطیب: جمع آن خطباء به معنای سخنران؛ جمع الخطب و هو معظم الأمر.

أَطْرَقَ: سر به زیر افکند؛ السکوت و الاقبال بالبصر إلى الصدر.

سائلین: پرسش کنندگان؛ از مادۀ سئل به معنای طلب، خواستن؛ السُّؤَال خواستن پرسش طلب کردن

فشل: سستی کند؛ عاجز می شود؛ «انْفَشَل - انْفِشَالا از چیزی که ناگهان برایش رخ داد ترسید؛ فَشِلَ - فَشَلًا: در جنگ و پیشامدها شکست خورد و ناتوان شد؛ فشلا فهو فشل من باب تعب و هو الجبان الضعيف القلب.

و اگر مرا از دست بدهید و آنگاه حوادث تلخ و مصیبت های سخت بر شما فرود آید، بسیاری از پرسش کنندگان سر به زیر افکنند و بسیاری از سؤال شوندگان از جواب در مانند.

نکته ها

اشاره به این که تا من در میان شما هستم از مسائل سرنوشت ساز خود سؤال کنید؛ چراکه بعد از من دیگران نمی توانند پاسخ درستی به شما بدهند؛ لذا در کار خود فرو می مانید و پشیمان می شوید. (2)

مقصود از «کرائه الأمور» در عبارت امام علیه السلام اموری است که مردم از آن ها کراهت دارند و آن ها را نمی پسندند. (3)

«حواز الخطوب» کنایه از مصیبت های مهمی بود که در آینده بر مردم وارد می شد و سرافکندگی سؤال کنندگان به دلیل حیرت و سرگردانی بود که نسبت به عواقب مصیبت های آینده و چگونگی رهایی یافتن از آن ها داشتند. (4)

«وَ فَشِلَ كَثِیر...» حضرت می فرماید در شرایطی که بعد از من حوادث سهمگین برایتان پیش بیاید بسیاری از کسانی که باید از آن ها بپرسید و مورد سؤال واقع می شوند مانند عالمان بزرگ ضعیف و ناتوان هستند و از حل مشکلات درمانده خواهند شد.


1) كَرَائِهُ الْأُمُور: رویدادهای ناگوار؛ شیء ناپسند؛ جمع «کریهه» به معنای امر ناگوار و ناپسند است؛ چیزی که انسان از آن کراهت دارد و مطابق میلش نیست. حَوَازِبُ الْخُطُوبِ: سختی ها؛ امر شدید؛ از مادۀ «حزب» به معنای شدت است؛ جمع «حازب» به معنای کار مشکل و پیچیده؛ جمع الحازب من حزبه الأمر إذا اشتد عليه أو ضغطه.

2) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 4، ص 224

3) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج 4، ص8.

4) همان.

6. اشاره به بحران های پیش روی مردم

6. 1. طولانی شدن جنگ

وَ ذَلِكَ إِذَا قَلَّصَتْ حَرْبُكُمْ وَ شَمَّرَتْ عَنْ سَاقٍ (1)

و این زمانی است که پیکار و نبرد در میان شما ادامه یابد و جنگ دامن برکشد.

نکته

تعبیر «شَمَّرَتْ عَنْ سَاقٍ» کنایه از شدت و سختی جنگ است به معنای دامن بالا زد از ساق پا. وقتی کسی تصمیمش برای انجام کاری سخت دشوار و جدی شود، دامن بالا می زند. (2)

تشبیه

مشَّبَه: جنگ

مشَّبَهٌ به: انسانی که دامنش را بالا زده

وجه شَبَه: در این جا حضرت جنگ را به انسانی تشبیه کرده که دامن از ساق پا بالا زده و شدت و سختی آن آشکار شده است؛ زیرا همان گونه که در جنگ سختی وجود دارد انسانی هم که در حالت سختی قرار می گیرد، دامنش را بالا زده و ساق پایش معلوم می شود.

استعاره

مستعار: لفظ تقليص

مستعارٌ له: جنگ

مستعارٌ منه: انسان

جامع: همچنان که اگر انسانی در انجام کاری بسیار جدی و پیگیر باشد دامن لباس بلند خود را به کمر می بندد، جنگ هم که در مثل همان انسان دامن به کمر زده است تا با جدیت در بین مردم جریان پیدا کند و مردم درگیر جنگ زیاد شوند.


1) قَلَّصَتْ: مستمر شود؛ از مادۀ «قلوص به معنای پریدن و جستن؛ «قلص» با تشدید به معنای استمرار و ادامه یافتن است؛ بتخفيف اللّام من باب ضرب أى كثرت وتزايدت، وفي المصباح قلصت شفته انزوت و قلص الثوب انزوى بعد غسله، وفي بعض النسخ عن حربكم، وفى بعض النسخ بالتشديد أي انضمت و اجتمعت. شَمَّرَتْ: بالا رفت؛ از مادۀ «تشمیر در جایی گفته می شود که انسان دامن را به کمر می زند و برای انجام کاری مهیا و آماده می شود و «شمر) به معنای افراد جدی و مجرب و نیز به معنای افراد شرور آمده است.

2) در سایه سار نهج البلاغه، ج 2، ص371.

6. 2. طولانی شدن زمان بلا

وَ كَانَتِ ضَاقَتِ الدُّنْيَا عَلَيْكُمْ ضِيقاً تَسْتَطِيلُونَ مَعَهُ أَيَّامَ الْبَلَاءِ عَلَيْكُمْ (1)

و دنیا آن چنان بر شما تنگ گردد که ایام بلا را بسیار طولانی بشمرید

نکته

وقتی عده ای بیایند و به اسم اسلام بیت المال را ببرند و حاضر نباشند اعتراضی را بشنوند هرکس هم در مقابل ظلمشان بایستد او را از بین می برند و مردم را به اسلام بدبین می کنند، در چنین شرایطی به آنان که درد دین دارند سخت خواهد گذشت و روزگار را با اندوه طی خواهند کرد.

3. پرچم پیروزی

حَتَّى يَفْتَحَ اللَّهُ لِبَقِيَّةِ الْأَبْرَارِ مِنْكُمْ تا زمانی که خداوند پرچم فتح و پیروزی را برای باقیمانده نیکان شما به اهتراز در آورد.

نکته ها

امام در واقع پیش بینی روشنی از سیطره حکام جنایتکار بنی امیه بر اموال و نفوس و سرزمین های اسلامی می کند که هرکس با آن ها اندک مخالفتی ،داشت، با شدیدترین ضربات سرکوب می شد و آمار جنایت ها و اعمال غیرانسانی آن ها از حد و حصر بیرون است. (2)

به نظر می رسد که منظور حضرت از فتح و گشایشی که ایجاد می شود، دوران فترتی است که در اواخر حکومت امویان و آغاز دورۀ عباسیان برای مسلمانان به دست آمد.

7. فتنه ها هنگام اقبال و ادبار

إِنَّ الْفِتَنَ إِذَا أَقْبَلَتْ شَبَّهَتْ وَ إِذَا أَدْبَرَتْ نَبَّهَتْ (3)

نبهت: آگاهی داد؛ آگاه کند؛ من النوم أيقظته.

هنگامی که فتنه ها روی آورند خود را به لباس حق در می آورند و هنگامی که پشت می کنند آگاه می سازند.


1) ضَاقَتِ: تنگ شد؛ ضَيَّقَ آن را تنگ کرد؛ ضیق تنگ شدن تَسْتَطِيلُونَ: دراز می شمارید؛ از مادۀ طَوَلَ به معنای طولانی می شمارید.

2) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 4، ص225.

3) شَبَّهَتْ: حق و باطل را به هم مشتبه می کند؛ بالبناء علی المعلوم اى جعلت أنفسها شبيهة بالحق أو على المجهول أى أشكل أمرها و التبس على الناس. أدْبَرَت: پشت کرد؛ کنایه از به پایان رسیدن است.

نکته

فتنه در آغاز امر و در ذهنیت مردم شبیه حق است اما پس از آن که کار خود را به انجام رساند و بازگشت مردم می فهمند که فتنه بوده است. پس از بازگشت فتنه، بیشترین اثر نامطلوب فساد آن در دولت ها پدید می آید و تمام مردم در می یابند که آن چه دولت ها انجام می دهند، فتنه و فساد و گمراهی از راه خداست و همین فهم عمومی از فساد دولتها نشانه از بین رفتن فتنه و بشارتی بر پایان یافتن ظلم در آن مقطع زمانی است. (1)

8. شناختن فتنه ها هنگام پشت کردن

يُنْكَرْنَ مُقْبِلَاتٍ وَيُعْرَفْنَ مُدْبِرَاتٍ » (2)آن ها در حال روی آوردن ناشناخته اند و به هنگام پشت کردن شناخته میشوند.### 9. فراگیر بودن فتنه ها﴿يَحُمْنَ حَوْمَ الرِّيَاحِ يُصِبْنَ بَلَداً وَ يُخْطِئْنَ بَلَداً (3)

مانند گردبادها می چرخند و شهری را ویران می سازند و شهری را وا می گذارند

نکته

فتنه این گونه نیست که همه جا باشد. فتنه مثل باد است همان طور که همیشه در همه جا طوفان نیست، فتنه نیز گاهی در جایی هست و ویرانی به بار می آورد و گاه در مکانی دیگر است.

تشبیه

مشَّبَه: فتنه

مشَّبَهٌ به: گردباد

وجه شَبَه: فتنه همچون بادی است که در نقطه ای می وزد و در نقطه ای دیگر نمی وزد و دوران فتنه را به پرنده ای که در پرواز دور می زند به گردباد تشبیه کرده است.


1) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج 4، ص 9.

2) يُنْكَرْنَ: ناشناخته می شود؛ از ماده نکر به معنای نشناختن؛ انکار نیز بدان معنی است؛ در مصباح آمده: «انکرته انکارا» یعنی او را نشناختم؛ منکر: ناشناخته.

3) يَحُمْنَ: دور می زنند؛ از مادۀ «حُوم» به معنای چرخیدن است وقتی پرنده ها بر دور چیزی بچرخند عرب می گوید «حام الطائر عليه»؛ الطائر حول الماء إذا دار و طاف لينزل عليه. يُصِبْنَ: اصابت می کند؛ از ریشۀ صَبَ به معنای اصابت کردن. يُخْطِنَ: خطا می کنند؛ من الخطو و هو المشي.

10. فتنه بنی امیه

أَلَا وَإِنَّ أَخْوَفَ الْفِتَنِ عِنْدِى عَلَيْكُمْ فِتْنَةٌ بَنِي أُمَيَّةَ فَإِنَّهَا فِتْنَةٌ عَمْيَاءُ مُظْلِمَةٌ (1) آگاه باشید! وحشتناک ترین فتنه ها از نظر من برای شما فتنهٔ بنی امیه است؛ چراکه فتنه ای است کور و تاریک.

نکته

فتنه های کور و تاریک فتنه هایی است که هیچ کس و هیچ چیز را به رسمیت نمی شناسد و همه ارزش ها را پایمال می کند و نیکان را بدون توجه به سوابق و شخصیت آن ها درهم می کوبد. (2)

11. مصیبت فتنه

عَمَّتْ خُطَّتُهَا وَ خَصَّتْ بَلِيَّتُهَا (3)

خَصَّت: مخصوص گردانید؛ خصَّ يَخُصُّ آن چیز را ویژهٔ فلانی گردانید؛ تَخَصِصَ آن چیز ویژۀ او شد؛ اختصاص: مختص یک کار شدن ویژه شدن.

[فتنه] همگان را در بر می گیرد و مصیبتش خاص مؤمنان است.

نکته

فتنه بنی امیه فراگیر است و عمومیت دارد تمام مسلمانان تحت سلطه بنی امیه قرار می گیرند و بلا و گرفتاری آن مخصوص قشر خاصی نیست؛ چون انسان های حق گو و اهل استقامت مانند اهل بیت علیهم السلام از این حکومت ضربه می بینند اما انسان های بی تفاوت به دنبال زندگی خودشان هستند و ضربه ای نمی بینند و آن ها که اهل حق اند بیشترین ضربه را می بینند.

12. فتنه در دولت بنی امیه

وَ أَصَابَ الْبَلَاءُ مَنْ أَبْصَرَ فِيهَا وَ أَخْطَأَ الْبَلَاءُ مَنْ عَمِيَ عَنْهَا آن که در آن فتنه ها بصیر و داناست بلا دامنگیرش می گردد و هرکه کوردل و نابیناست، بلا از او دور می ماند.


1) عَمْيَاءُ: کور؛ مؤنث اعمى؛ فتنه کور فتنه ای است که حقیقت آن ناشناخته باشد.

2) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 4، ص 233.

3) عَمَّتْ: عمومی و فراگیر شده است. خُطَّتُها: امر عظیم آن؛ سلطنت آن؛ از مادۀ «خط» به معنای علامت گذاردن است و واژه «خطه» به معنای حالت و موضوع می آید؛ بالصّم الأمر و الجهل و الخصلة و الحالة وشبه القصة.

نکته

بلا در دولت سرکش بنی امیه بر دانشمندان سنگین تر است و تیر دشمنی آنان سخت تر بر دانشمندان وارد می شود؛ زیرا آنان در برخورد با منکرات امویان واکنشی سخت تر نشان می دهند. (1)

13. فتنه شوم بنی امیه

وَايْمُ اللَّهِ لَتَجِدُنَّ بَنِي أُمَيَّةَ لَكُمْ أَرْبَابَ سُوءٍ بَعْدِى كَالنَّابِ الضَّرُوسِ تَعْذِمُ بِفِيهَا وَتَخْبِطُ بِيَدِهَا وَ تَزْيِنُ بِرِجْلِهَا وَ تَمْنَعُ دَرَّهَا (2)

نّاب: شتر ماده پیر؛ دندان نیش که جمعش انیاب است؛ به ماده شتر وقتی که سنش بالا برود و دندان های نیشش قطور بشود. از باب تسمیه کل به جزء ناب می گویند؛ الانثى المسنة من النوق و جمعها نيب و أنياب.

الضّرُوسِ: آزار ده؛ به معنای حیوان کج خلقی است که گاز می گیرد و در اصل از ماده ضرس» به معنای دندان آسیا است؛ الناقة السيئة الخلق تعض حالبها.

تَعْدِمُ: گاز می گیرد؛ از ماده «عدم» به معنای خوردن چیزی با فشار حریصانه است که لازمه آن گاز گرفتن است؛ عذم الفرس يعذم من باب ضرب: عَضَ أو أكلبجفاه.

تَزْيِنُ: لگد می اندازد؛ از مادۀ «زبن» به معنای دور کردن و لگد زدن است. عرب وقتی شتری بچه اش یا دیگران را از دوشیدن شیرش دفع کند می گوید بنَ الناقه»؛ به آتشبانان جهنم هم که زبانیه گفته می شود از این جهت است که مأموران جهنم افرادی را که جهنمی هستند در آتش دفع می کنند؛ الناقة حالبها زبنا من باب ضرب دفعته برجلها فهى زبون بالفتح فعول به معنى فاعل.

رجل: پا؛ جمع آن ارجل است؛ «ارْجَلَ - إِرْجَالًا»: او را پیاده کرد؛ رَجَلَ - رَجُلًا ه: به پای او زد و آن را دردمند کرد؛ رجلَ - رَجَلا پیاده راه رفت بر پای او ضربه سختی زد.

دَرهَا: شیرش؛ به معنای ریزش شیر فراوان است؛ سپس به هر خیر و برکتی اطلاق شده است؛ اللبن.

به خدا سوگند! بعد از من بنی امیه را برای خود زمامداران بدی خواهید یافت؛ آن ها همچون شتر شرور و بدخویی هستند که صاحب خود را گاز می گیرند با دست بر زمین می کوبند و با پای لگد می زنند و نمی گذارد شیرش را بدوشند.

نکته

«وَ تَمْنَعُ دَرَّهَا»: منظور این است که شیرش را از صاحبش باز می دارد و خیری از آن به صاحبش نمی رسد شتر چموش گاز می گیرد؛ با دست و پا مانع می شود کسی نزدیکش شود شیرش را هم حبس می کند. حکام بنی امیه هم این گونه اند؛ مردم را اذیت


1) در سایه سار نهج البلاغه، ج 2، ص 376

2) ايْمُ اللَّهِ: قسم؟ قسم به خدا؛ در اصل «ایمن» جمع «یمین» بوده که نون آن ساقط شده و هنگامی که گفته شود «و ایم الله» یعنی «من به خدا سوگند می خورم». لَتَجِدُنَّ: حتماً خواهید یافت؛ به آن چیز دست یافت و آن را درک نمود پس از آن که از دست رفته بود؛ از ماده وَجَدَ به معنی پیدا کردن رسیدن، دست یافتن و... است.

و آزار می رسانند زندان می کنند و هیچ خیری از آن ها به مردم نمی رسد، از آن ها فقط شر می رسد و به هیچ صورت و از هیچ طرف نمی شود نزدیکشان شد.

تشبیه

مشَّبَه: بنی امیه

مشَّبَهٌ به: شتر شرور

وجه شَبَه: انسان انتظار دارد از شیر شتر استفاده کند و بر او سوار شود و همین طور انتظار دارد که حکومت به او کمک کند و مشکلاتش را حل نماید ولی حکام ظالم بنی امیه مانند شتر شروری بودند که نه تنها مشکلی را حل نمی کردند بلکه مردم را گرفتار سخت ترین مشکلات ساخته و ضربه وارد می کردند.

14. رفتار سخت بنی امیه

لَا يَزَالُونَ بِكُمْ حَتَّى لَا يَتْرُكُوا مِنْكُمْ إِلَّا نَافِعًا لَهُمْ أَوْ غَيْرَ ضَائِرِ بِهِمْ (1) و همواره با شما می کنند به سختی رفتار می کنند تاکسی باقی نماند مگر این که در مسیر منافع آن ها قرار گیرد یا لااقل ضرری به آن ها نرساند.

نکته

در این فراز حضرت می فرماید که بنی امیه پیوسته با مردم این گونه برخورد می کنند و به قدری به مردم زور می گویند و این کار را تا جایی دنبال می کنند که کسی را رها نمی کنند مگر آن که برایشان نفع داشته باشد یا حداقل ضرری از سوی او متوجه حکومت آن ها نباشد.

15. ادامه دار بودن ظلم بنی امیه

وَ لَا يَزَالُ بَلَاؤُهُمْ عَنْكُمْ حَتَّى لَا يَكُونَ انْتِصَارُ أَحَدِكُمْ مِنْهُمْ إِلَّا مِثْلَ انْتِصَارًا كَانْتِصَارِ الْعَبْدِ مِنْ رَبِّهِ وَ الصَّاحِبِ مِنْ مُسْتَصْحِبِهِ (2)

مُسْتَصْحِبِ: امرکننده؛ کسی که دیگری را به مصاحبت خود گرفته است؛ قال في المصباح: صحبته أصحبه صحبة فأنا صاحب و الأصل في هذا الاطلاق لمن حصل له رؤية و مجالسة و كلّ شيء لازم شيئا فقد استصحبه قاله ابن الفارس و غيره.

بلاها وستم های آن ها نسبت به شما همچنان ادامه خواهد یافت تا آن جا که پیروزی آن ها به پیروزی برده بر ارباب یا فرمانبر بر فرمانده اش می ماند.


1) ضَائِرٍ: ضرر زننده؛ ضار بوده که راء اول آن قلب به همزه شده است.

2) انْتِصَارُ: طلب کردن؛ یاری خواستن. الصَّاحِبِ: مأمور.

نکته

حضرت امیر علیه السلام می فرماید که بلا و سختی که از ناحیه بنی امیه می رسد استمرار خواهد داشت و به قدری فشار و تسلط آن ها بر مردم زیاد می شود که اگر به کسی ظلم کنند و اموالش را مصادره کنند او جرئت بر انتقام نخواهد داشت وقتی مولا بر بنده اش ظلم کند زیردست نمی تواند علنی انتقام بگیرد بلکه انتقامشان مخفیانه خواهد بود و در واقع در این جمله شدت استبداد حکومت بنی امیه بیان می شود.

مشابه

وَ حَتَّى تَكُونَ نُصْرَةُ أَحَدِكُمْ مِنْ أَحَدِهِمْ كَنُصْرَةِ الْعَبْدِ مِنْ سَيِّدِهِ إِذَا شَهِدَ أَطَاعَهُ وَ وَإِذَا غَابَ اغْتَابَه (1)کار به جایی رسد که دادخواهی یکی از شما از یکی از آن ها همچون دادخواهی برده از ارباب شود که در حضور ارباب اطاعتش نماید و در غیاب او بدگویی کند.

16. فتنه ها با آداب جاهلی

تَرِدُ عَلَيْكُمْ فِتْنَتُهُمْ شَوْها شَوْهَاءَ مَخْشِيَّةً وَقِطَعاً جَاهِلِيَّةً لَيْسَ فِيهَا مَنَارُ هُدًى وَلَا عَلَمْ يُرَى (2)

قطعا: پاره و بخش؛ جمع قطعه؛ منظور قطعه هایی از تاریکی است؛ الطائفة من الشيء و القطع جمعها مثل سدرة وسدر منار: محل نور؛ اسم مکان از مادۀ نور است و اصلش منور بوده که فتحه و او به نون داده شده است؛ در زمان های گذشته در راه ها جاهایی چراغ می گذاشتند تا علامتی باشد و افراد راه را گم نکنند بعدها منار به مطلق علامت و راهنما هم اطلاق شده است.

فتنه های آن ها پشت سر یکدیگر بر شما وارد می شود با قیافه ای زشت و ترسناک و همراه پاره هایی از آداب و رسوم جاهلیت؛ نه راهنمایی در آن میان خواهد بود و نه پرچم نجاتی.

نکته ها

ویژگی های فتنه:

الف. فتنه به حوادث پیچیده ای می گویند که ماهیت آن روشن نیست؛

ب. غالباً در ابتدا چهره حق به جانبی دارد و ساده اندیشان را به دنبال خود می کشاند و تا مردم از ماهیت آن آگاه شوند ضربات خود را بر همه چیز وارد ساخته است؛

پ. فتنه ها هیچ قانونی را به رسمیت نمی شناسند؛

ت. فتنه ها بیشتر از اختلافات بر می خیزند. (3)


1) نهج البلاغه، خطبه 98

2) شَوْهَاءَ: بدمنظر؛ از مادۀ «شوه» به معنای زشتی است و «شوهاء» به معنای زشت و قبیح است؛ قبح الخلقة و هو مصدر شوء من باب تعب و رجل أشوه قبيح المنظر و امرأة شوها، والجمع شوه مثل أحمر و حمراء و حمر و شاهت الوجوه تشوه قبحت. مَخْشِيَّةً: ترسناک مخوف؛ از مادۀ «خشیت» به معنای خوف گرفته شده است.

3) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 4، ص 236

جاهلیت بنی امیه در کلام امام علیه السلام اشاره به عدم مطابقت رفتار آن ها با قوانین عدل الهی است؛ چنان که حرکات مردم دوران جاهلیت چنین بود. در زمان حکومت آن ها پرچم هدایتی نیست؛ یعنی برای رهبری امام عدل و قانون حقی که از آن تبعیت شود وجود ندارد. (1)

«وَ قِطَعاً جَاهِلِيَّةً» فتنهٔ بنی امیه قطعات مختلف و صحنه های گوناگونی دارد اما همه آن جاهلیت است در برهه ای معاویه و در برهه ای یزید .است صحنه ها عوض می شود اما همه مصداق جاهلیت اند و حق در آن ها راه ندارد.

«وَلَا عَلَمٌ يُرَى»: «عَلَم» پرچم و نشانه ای است که آن را بالا می برند تا مردم به واسطه آن راه را پیدا کنند. حضرت می فرماید در فتنه بنی امیه پرچم و علامت حقی دیده نمی شود تا آن که افراد حق جو به سراغش بروند؛ البته ائمه علیهم السلام بودند ولی آن ها را خانه نشین کرده بودند و کسی جرئت نداشت به سراغ آن ها برود بنی امیه از اسلام دم می زد اما ائمه علیهم السلام را که تجلی اسلام واقعی بودند، منزوی کردند.

نشیبه

مشَّبَه: فتنه های بنی امیه

مشَّبَهٌ به: زن زشت روی

وجه شَبَه: همچنان که زن زشت روی محور نفرت مردم است، بنی امیه و فتنه آن ها هم منفور مردم است.

17. اهل بیت و فتنه ها

نَحْنُ أَهْلَ الْبَيْتِ مِنْهَا بِنَجَاةٍ بِمَنْجَاةٍ وَ لَسْنَا فِيهَا بِدُعَاةٍ (2)

ما اهل بیت علیهم السلام از آن فتنه بر طریق نجاتیم و در آن وقت قدرت دعوت در ما نیست.

نکته

اهل بیت علیهم السلام از گناهان دولت اموی مصون هستند؛ یعنی هیچ وقت انحراف آن ها به اهل بیت علیهم السلام سرایت نمی کند و اهل بیت علیهم السلام در این فتنه پاک و طاهرند و وظیفه خود را انجام می دهند اما از ظلم و ستم آنان بیشترین بهره را خواهند برد. (3)


1) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج 4، ص 10.

2) مَنْجَاةٍ: محل نجات از مادۀ «نجات» به معنای زمین مرتفعی است که سیل آن را فرا نمی گیرد و سپس به هر مکانی که سبب نجات بشود «منجاه» اطلاق شده است؛ ولی گاه به معنای محل برکنار بودن از دخالت در امری نیز آمده است و در خطبه فوق به همین معناست؛ یعنی اهل بیت علیهم السلام هیچ نقشی در حکومت در عصر بنی امیه نداشتند؛ مصدر به معنى النجاة و اسم مكان. دعاة: دعوت کنندگان به قیام جمع داعی به معنی رهبران.

3) در سایه سار نهج البلاغه، ج 2، ص378.

18. ادامه دار نبودن فتنه ها

ثُمَّ يُفَرِّجُهَا اللَّهُ عَنْكُمْ كَتَفْرِيحِ الْأَدِيمِ (1)

آن گاه خداوند مانند جدا شدن پوست از گوشت آن فتنه ها را از شما جدا می کند.

تشبیه

مشَّبَه: جدا شدن فتنه ها

مشَّبَهٌ به: جدا کردن پوست از گوشت

وجه شَبَه: این تشبیه اشاره به این است که فتنه بنی امیه در آن زمان به طور کامل خاموش می شود و پایان می گیرد؛ زیرا هنگامی که پوست را از گوشت جدا می کنند ذره ای از پوست را بر گوشت رها نمی سازند و شکل و قیافه حیوان ذبح شده به طور کامل دگرگون می شود.

19. تلخ ترین زندگی برای فتنه گران

بِمَنْ يَسُومُهُمْ خَسْفاً وَيَسُوقُهُمْ عُنْفاً وَيَسْقِيهِمْ بِكَأْسٍ مُصَبَّرَةٍ لَا يُعْطِيهِمْ إِلَّا السَّيْفَ وَ لَا يُحْلِسُهُمْ إِلَّا الْخَوْفَ (2)

عُنْف: زور و خشونت که در مقابل رفق و مدارا می باشد.

مُصَبَّرَة: عصاره گیاهی با برگ هایی ضخیم و دراز که در مناطق گرمسیر می روید؛ عصاره این گیاه بسیار تلخ و تهوع آور است. الممزوجة بالصبر و هو وزان كتف عصارة شجر مرّ ويجوز أن يكون المصبرة بمعنى المملوة إلى اصبارها، قال في القاموس ملاء الكاس إلى اصبارها أى رأسه و أخذه باصباره بجميعه

لَا يُحْلِسُهُمْ: آن ها را نمی پوشد؛ از مادۀ «حلس» به معنای پوشاندن است و به پارچه و نمدی که زیر جهاز و پالان شتر قرار می دهند تا بدنش را زخمی نکند حلس اطلاق می شود که جمعش احلاس و حلوس است؛ البعير يحلسه غشاه بحلس و هو كساء يجعل على ظهر البعير تحت رحله و الجمع أحلاس كحمل و أحمال.

این کار را به وسیله کسی می کند که آنان را خوار و ذلیل سازد و به سختی از میدان براند و جام تلخ مصیبت بر کامشان بریزد و عطایی جز شمشیر به آنان ندهد.


1) یُفَرَّجُ: بر طرف می کند؛ از مادۀ «فرج» به معنای گشایش است خواه گشایش در مکان باشد یا در مسائل معنوی و مشکلات و در خطبه بالا به معنای جدا شدن چیزی از چیزی است. تَفْرِيحِ الْأَديم: برطرف کردن پوست از گوشت.

2) يَسُومهم: بر آن ها تحمیل می کند؛ فلانا الأمر كلّفه إيَّاه أو أولاه إيَّاه كسوّمه وأكثر ما يستعمل في العذاب و الشر. خَسْفاً: ذلت پنهان گشتن مخفی شدن و فرو بردن آمده است و به تناسب به معنای ذلت نیز آمده است و در خطبه بالا به همین معناست ؛ الذهاب فى الأرض و الغيبة فيها وفي القاموس سامه خسفا إذا أولاه ذلّا.

نکته ها

تعبیر به «مصبّرة» اشاره به این است که «بنی امیه» در حکومت «بنی عباس» تلخ ترین و ناگوارترین زندگی ها را خواهند داشت و جمله « لَا يُعْطِيهِمْ... » تأکیدی است بر این معنا که هرکدام از «بنی امیه» در چنگال «بنی عباس» گرفتار شوند، با شمشیر کشته خواهند شد و آن ها که موفق به فرار شوند در ترس و وحشت فرو می روند. (1)

حرف (باء) در بمَنْ يَسُومُهُمْ خَسْفاً سببیت است و بمَن» متعلق به «یفرجها» است.

20. قریش رهبری مرا آرزو می کند!

فَعِنْدَ ذَلِكَ تَوَدُّ قُرَيْسٌ بِالدُّنْيَا وَ مَا فِيهَا لَوْ يَرَوْنَنِي مَقَاماً وَاحِداً وَ لَوْ قَدْرَ جَزْرِ جَزُورٍ لِأَقْبَلَ مِنْهُمْ مَا أَطْلُبُ الْيَوْمَ بَعْضَهُ فَلَا يُعْطُونَنِيهِ يُعْطُونِيه (2)

جَزُور: ذبح حیوانی که ذبح می شود؛ از ماده «جزر» به معنای سر بریدن و نحر کردن حیوان است و «جزور» به شتری گفته می شود که آن را نحر کرده باشند عرب به هر حیوانی که ذبحش مباح باشد «جزر» می گوید و به گوسفند چون همیشه برای ذبح است و برای سوار شدن یا بار بردن از آن استفاده نمی کنند «جزره» اطلاق می شود. این واژه به معنای فروکش کردن آب دریا و مانند آن نیز آمده است؛ الناقة التي تجزر أى تنحر.

در آن وقت قریش دوست دارد دنیا و آن چه در آن است را از دست بدهد و عوض آن یک بار دیگر رهبری مرا اگرچه زمانش به اندازهٔ قربانی کردن شتر کم باشد ببیند تا از آنان بپذیرم چیزی را که امروز مقداری از آن را می طلبم و به من نمی دهند.

نکته ها

این جمله امام علیه السلام اشاره به نهایت و نتیجه این دگرگونی ها و تفسیر اوضاعی است که برای قریش در امر خلافت پیش می آید بر اثر جنگ و خونریزی چنان خواری و ضعفی قریش را فرا گیرد، حتی با توجه به این که امام عیلام در نظر آن ها دشمن ترین خلق نسبت به قریش باشد، خلافت او را آرزو کنند برای زمانی هر چند کوتاه او را بر مصدر خلافت و صدارت خود ببیند؛ همان خلافتی که امروز آن بزرگوار برای منطقه خاصی آن را طالب است و آن ها مضایقه می کنند بدین توضیح که آن حضرت را در امر خلافت یاری کنند،


1) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 4، ص243.

2) تَوَدُّ: آرزو می کند؛ از مادۀ وده به معنای دوست داشت او را؛ مودة به معنی دوست داشتن است؛ مُوادَدَة: دوست داشتن همدیگر. يَرَوْنَنِي: مرا ببیند؛ از ریشه رأی به معنای دیدن دانستن نگاه کردن؛ «ترائی» دیدن یکدیگر.

دستوراتش را تبعیت کرده و منقاد فرمان او باشند و از او هدایت و راهنمایی بگیرند و از آرمان هایش دفاع کنند. (1)

در این عبارت امام علیه السلام زمان نحر شتر را کوتاهی زمان خلافتی که قریش پس از شداید زیاد برای حضرت آرزو کنند، کنایه آورده است. (2)


1) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج 4، ص 15.

2) همان

خطبه 94

اشاره

شناسنامه خطبه

تاریخ، زمان و مکان وقوع: در کوفه بین سال های 37 تا 40 هجری

مخاطب: کوفیان

موضوع: اعتقادی، اخلاقی

ویژگی: خاندان رسالت (1)

پیشگفتار خطبه

امام علیه السلام در این خطبه صفات خداوند سپس فضیلت پیامبر اکرم صلى الله عليه وسلم و اهل بیت علیهم السلام گرامی آن حضرت را بیان کرده آنگاه مردم را موعظه می کند.


1) شناسنامه نهج البلاغه، ص 107.

فَتَبَارَكَ اللَّهُ الَّذِي لَا يَبْلُغُهُ بُعْدُ الْهِمَمِ وَ لَا يَنَالُهُ حَدْسُ الْفِطَنِ الْأَوَّلُ الَّذِي لَا غَايَةَ لَهُ فَيَنْتَهِيَ وَ لَا آخِرَ لَهُ فَيَنْقَضِيَ . فَاسْتَوْدَعَهُمْ فِي أَفْضَلِ مُسْتَوْدَع وَ أَقَرَهُمْ فِي خَيْرِ مُسْتَقَرٌّ تَنَاسَخَتْهُمْ كَرَائِمُ الْأَصْلَابِ إِلَى مُطَهَّرَاتِ الْأَرْحَامِ كَلَّمَا مَضَى مِنْهُمْ سَلَفٌ قَامَ مِنْهُمْ بِدِينِ اللَّهِ خَلَفٌ. حَتَّى أَفْضَتْ كَرَامَةُ اللَّهِ سُبْحَانَهُ وَ تَعَالَى إِلَى مُحَمَّدٍ (صلى الله عليه وآله فَأَخْرَجَهُ مِنْ أَفْضَلِ الْمَعَادِنِ مَنْبِتاً وَأَعَزَّ الْأَرُومَاتِ مَغْرِساً مِنَ الشَّجَرَةِ الَّتِى صَدَعَ مِنْهَا أَنْبِيَاءَهُ وَانْتَجَبَ مِنْهَا مَنَاءَهُ عِتْرَتُهُ خَيْرُ الْعِتَر وَ أَسْرَتْهُ خَيْرُ الْأَسَرِ وَ شَجَرَتْهُ خَيْرُ الشَّجَرِ نَبَتَتْ فِي حَرَمٍ وَبَسَقَتْ فِي كَرَمِ لَهَا فُرُوعٌ طِوَالٌ وَ ثَمَرُ لَا يُنَالُ فَهُوَ إِمَامُ مَنِ اتَّقَى وَبَصِيرَةُ مَنِ اهْتَدَى سِرَاجٌ لَمَعَ ضَوْؤُهُ وَ شِهَابٌ سَطَعَ نُورُهُ وَ زَنْدٌ بَرَقَ لَمْعُهُ سِيرَتُهُ الْقَصْدُ وَ سُنَّتُهُ الرَّشْدُ وَ كَلَامُهُ الْفَصْلُ وَ حُكْمُهُ الْعَدْلُ أَرْسَلَهُ عَلَى حِينٍ فَتْرَةٍ مِنَ الرُّسُلِ وَ هَفْوَةٍ عَنِ الْعَمَلِ وَ غَبَاوَةٍ مِنَ الْأُمَمِ).

1. مدح و ثنای پروردگار

فَتَبَارَكَ اللَّهُ الَّذِى لَا يَبْلُغُهُ بُعْدُ الْهِمَمِ (1)

پربرکت است خداوندی که افکار بلند، به اوج معرفت او راه نمی یابد.

نکته ها

افکار بلند انسانی و اراده های قوی و نیرومند هر اندازه تلاش و کوشش کند و مقدمه چینی نماید به اوج معرفت خداوند نمی رسد! (2)

کلمه «تبارک» به دو معنی آمده است بنا بر قولی «تبارک» از ریشه «بروک» گرفته شده است که به مفهوم در جایگاه واحدی مستقر شدن و در آن ثبوت و استواری یافتن به کار رفته است و بنا به روایت دیگر از «برکت» که به معنی زیادی است مشتق شده است. با توجه به معنای اول کلام امام علیه السلام به عظمت خداوند متعال به لحاظ دوام بقای حق و استحقاق قدم وجود ذاتی و استمرار آن اشاره دارد که ذات مقدس پروردگار نه


1) فَتَبَارَكَ اللهُ: خداوند پربرکت است؛ من البركة و هو كثرة الخير و زيادته. الْهِمَمِ: کاری که در انجام دادن آن تصمیم گرفته شود؛ از مادۀ هم؛ کاری که آهنگ انجام دادن آن کنند. «همم» جمع همة است و اضافه «بعد به آن اضافه صفت به موصوف است؛ یعنی در اصل بوده الهمم البعيدة» سپس «بعيدة» مقدم گشته و تبدیل به مصدر شده است و الف و لامش حذف شده و به «الهمم» اضافه شده است.

2) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 4، ص 252.

آغازی دارد و نه انجامی و در معنی دوم به جود و فضل و احسان، لطف و هدایت و اقسام ستایش پروردگار اشاره دارد. (1)

مشابه

فَتَبارَكَ اللَّهُ رَبُّ الْعالَمينَ (2)برتر و بزرگوار است خدا پروردگار جهانیان است. لَفَتَحْنا عَلَيْهِمْ بَرَكَاتٍ مِنَ السَّماءِ وَ الْأَرْضِ (3)بركات آسمان و زمین را به رویشان می گشودیم.

2. فراتر از حدس زیرکان

وَلَا يَنَالُهُ حَدْسُ الْفِطَن (4) و گمان زیرکان به مقام والایش نمی رسد.

نکته

«حدس» در لغت به معنای گمان و پندار آمده است ولی در اصطلاح علما و دانشمندان اگر فکر و اندیشه عبارت از حرکت ذهن از مقصود به مبدأ و بازگشت از مبدأ به مطلوب باشد حدس همان حرکت زیبا برای به دست آوردن حد وسط است، بی آن که خود را در به دست آوردن حد وسط دچار زحمت و مشقتی کند و در حقیقت گمان یا حدس ایجاد شک می کند و یقین آور نیست. (5)

3. نامحدود بودن ذات خدا

الْأَوَّلُ الَّذِي لَا غَايَةَ لَهُ فَيَنْتَهِيَ وَ لَا آخِرَ لَهُ فَيَنْقَضِيَ (6) او اولی است که نهایتی ندارد تا به پایان رسد و آخری برای او نیست تا سپری گردد.


1) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج 4، ص 17.

2) فرقان، 10.

3) اعراف، 96

4) حَدْسُ الفطن: حدس زيركان.

5) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج 4، ص 17.

6) يَنْتَهی: پایان می یابد.

نکته ها

خداوند نه اول زمانی یا مکانی دارد و نه آخر اول و آخر به این لحاظ در مورد امور مکانی و زمانی است که مخصوص عالم ماده است و خداوند فوق مادیات است پس در مورد خدا اصلاً زمان و مکان مطرح نیست.

اصطلاحاً به موجودی که اول نداشته باشد «ازلی» می گویند و به موجودی که پایان نداشته باشد «ابدی» می گویند؛ یعنی موجودی که پایان ناپذیر است و تا ابد باقی است و به موجودی که هم ازلی باشد و هم ابدی سرمدی» اطلاق می شود؛ بنابراین خداوند سرمدی است.

4. موقعیت ممتاز پیامبران

4. 1. برترین جایگاه

فَاسْتَوْدَعَهُمْ فِي أَفْضَلِ مُسْتَوْدَعِ وَ أَقَرَّهُمْ فِي خَيْرِ مُسْتَقَرٌّ (1)

خداوند آن ها را در برترین جایگاه قرار داد و در بهترین مکان مستقر ساخت.

نکته ها

«أَفْضَلِ مُسْتَوْدَع» همان صلب پدران بافضیلت است و «خَيْرِ مُسْتَقَر» همان ارحام مادرانِ پاک دامن است. (2)

اشاره به انبیایی است که برای اقامه دین خدا بر پای خاستند و به منظور رواج یافتن احکام الهی کوشش کردند. (3)

اساس دین خدا یکی است و تمام انبیا برای ارشاد خلق به راه حق و پیمودن طریق دیانت تلاش کردند اختلافی که در شرایع واقع است اموری جزئی است و به حسب مصالحی است که متعلق به زمان معین و رسولی خاص و مردمی مشخص بوده که برای پیروان آن شریعت اصل به حساب می آمده است. (4)


1) اسْتَوْدَع: ودیعتگاه؛ مستودع: اسم مکان است یعنی محل ودیعه و جایی که امانت را آن جا قرار می دهند؛ در این جا مقصود از مستودع اصلاب پدران است؛ استودع ماضی باب استفعال است و این باب برای طلب است گویا وقتی فردی چیزی را در مکانی به ودیعه می گذارد در واقع طلب می کند که این چیز آن جا به امانت باشد. أَقَرَّ:َ در محلی جای داد و تثبیت نمود؛ «مستقر»: محل استقرار و جای گرفتن.

2) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج 4، ص256.

3) همان، ص 21

4) همان.

مشابه

وَ هُوَ الَّذِي أَنْشَأَكُمْ مِنْ نَفْسٍ وَاحِدَةٍ فَمُسْتَقَرٌّ وَ مُسْتَوْدَعٌ قَدْ فَصَّلْنَا الْآيَاتِ لِقَوْمٍ يَفْقَهُونَ (1)او [خدایی] است که شما را از یک نفس آفرید، در حالی که بعضی از انسان ها پایدارند و بعضی ناپایدار ما آیات خود را برای کسانی که می فهمند بیان نمودیم. وَ يَعْلَمُ مُسْتَقَرَّها وَ مُسْتَوْدَعَها (2)و موضع و مکانش را می داند.

4. 2. اصلاب شریف و ارحام پاک

تَنَاسَخَتْهُمْ كَرَائِمُ الْأَصْلَابِ إِلَى مُطَهَّرَاتِ الْأَرْحَامِ (3)

مُطَهَّرَاتِ الْأَرْحَامِ: پاک ترین رحم ها؛ اضافه صفت به موصوف است به معنای رحم های مطهر.

اصلاب کریمانه آنان را به رحم های پاک منتقل کردند.

نکته

منظور از «کرائم الأصلاب» صلب های با ارزشی است که حق این است که آن ها به بزرگواری توصیف شوند. «مطهّرات الأرحام» رحم های پاکیزه ای که شان پذیرفتن نطفه های پاک و رشد دادن آن ها را در خود داشته و از تیرگی فساد به دور است. (4)

مشابه

أَشْهَدُ أَنَّكَ كُنْتَ نُوراً فِي الْأَصْلَابِ الشَّامِخَةِ وَ الْأَرْحَامِ الْمُطَهَّرَة (5)شهادت می دهم به این که تو نوری در اصلاب با عظمت و ارحام پاکیزه بودی


1) انعام، 98.

2) هود، 6.

3) تَنَاسَخَتْهُمْ: آن ها را جابه جا و منتقل کردند؛ از مادهٔ «نسخ» در اصل به معنای زایل کردن و جابه جا کردن و جابه جا نمودن چیزی است؛ نُسخه محلی که نوشته به آن جا منتقل شده است؛ دربارۀ ارواح برخی قائل به تناسخ هستند و می گویند ارواح از جسمی به جسم دیگر منتقل می شوند که به این افراد تناسخیه» گفته می شود؛ النسخ الازالة و النقل يقال: نسخت الشمس الظل أى أزالته و نسخت الكتاب و انتسخته و استنسخته أى نقلت ما فيه و المنقول منه النسخة بالضم. كَرَائِمُ الْأَصْلَابِ: صلب های شریف؛ «کرانم» جمع «کریمه» به معنای بزرگوار است. این عبارت اضافه صفت به موصوف است؛ یعنی در اصل «الاصلاب الكريمة» بوده است.

4) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج 4، ص 20.

5) بحار الأنوار، ج97، ص 181.

4. 3. پیوستگی سلسله انبیا

كُلَّمَا مَضَى مِنْهُمْ سَلَفٌ قَامَ مِنْهُمْ بِدِينِ اللَّهِ خَلَفٌ (1) هر زمان یکی از آن ها از دنیا رفت جانشینی از آنان برای اقامه دین خدا برخاست.

نکته

این جمله امام علیه السلام به ضرورت وجودی و بعثت انبیا به صورت پیاپی به هنگام حاجت اشاره دارد؛ یعنی هرگاه پیامبری از دنیا می رفت فرد دیگری جانشین او می شد و سلسله پیامبران منقطع نمی گشت. (2)

5. ویژگی های پیامبر اسلام

5. 1. بهترین جایگاه برای پیامبر اسلام

حَتَّى أَفْضَتْ كَرَامَةُ اللَّهِ سُبْحَانَهُ وَتَعَالَى إِلَى مُحَمَّدِ صلی الله علیه و آله (3) تا آن که عنایات خداوند متعال در جهت ارسال رسل ادامه یافت تا نوبت به محمد صلی الله علیه و آله رسید.

نکته ها

کرامت خدا کنایه از نبوّت است.

خداوند از باب لطف و کرامت پیامبران را می فرستاد تا بشر را دستگیری کنند و راه رسیدن به سعادت را نشانش دهند. لطف و کرامت خدا به برانگیختن پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله منتهی شد و نوبت به پیامبر اسلام رسید.

مشابه

ثُمَّ أَرْسَلْنَا رُسُلَنا تَثرا كُلَّ ما جاءَ أُمَّةً رَسُولُها كَذَّبُوهُ فَأَتْبَعْنَا بَعْضَهُمْ بَعْضاً وَ جَعَلْنَاهُمْ أحاديث فَبُعْداً لِقَوْمٍ لا يُؤْمِنُون (4)فرستادگان خود را پیاپی روانه کردیم. هر بار برای امتی پیامبرش آمد او را تکذیب کردند؛ پس یکی پس از دیگری آوردیم و آن ها را مایه عبرت گردانیدیم. دور باد مردمی که ایمان نمی آورند.


1) سَلَف: گذشته؛ هرکسی را که بر دیگری پیشی بگیرد سلف می گویند که جمعش اسلاف است؛ مثلاً جد هرکسی سلف اوست و پدران و اجدادش اسلاف او هستند؛ كلّ من تقدمک من آبائک او قرابتک و الجمع سلاف و أسلاف. خَلَف جانشین؛ بالتحريك الولد الصالح ويقال: على من حضر من الحى وإذا كان الولد فاسدا يقال خلف بسكون اللام و ربما استعمل كلّ منهما مكان الآخر.

2) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج 4، ص 21

3) أَفْضَتْ: منتهی شد؛ رسید؛ وارد شد؛ إلى الشيء الوصول و الانتهاء إليه.

4) مؤمنون، 44.

5. 2. برخاستن پیامبر از بهترین خاندان

فَأَخْرَجَهُ مِنْ أَفْضَلِ الْمَعَادِنِ مَنْبِتاً (1)

در این هنگام او را از بهترین معادن استخراج کرد.

استعاره

مستعار: معادن

مستعارله: پیغمبران قبل

مستعار منه: معادن

جامع: همچنان که در معادن گوهرهای گران بها وجود دارد که در درون آن پنهان است، نسل های پیغمبران قبل که از اجداد پیامبر بودند دارای گوهرهای گران بهای وجود مقدس پیامبر صلی الله علیه و آله بودند که در درون آن ها پنهان بود.

5. 3. با اصالت بودن پیامبر

وَ أَعَزّ الْأَرومَاتِ مَغْرِساً مِنَ الشَّجَرَةِ الَّتِي صَدَعَ مِنْهَا أَنْبِيَاءَهُ وَالْتَجَبَ مِنْهَا أُمَنَاءَهُ (2)

صَدَعَ: جدا کرد، شقه کرد؛ وقتی گیاه زمین را بشکافد و سر از خاک بیرون بیاورد می گویند «صدع النبات الارض»؛ الشق في شيء صلب ونبات الأرض.

إِنتَجَبَ: انتخاب کرد، برگزید.

أمَنَاءَ: جمع امین است؛ به پیامبران از باب این که وحی الهی به امانت در اختیارشان قرار می گیرد و بی هیچ کم وکاستی آن را به مردم منتقل می کنند «امناء الله» می گویند.

و در عزیزترین سرزمین ها کاشت، از همان درختی که پیامبرانش را از آن آشکار کرد و امنای خود را از آن انتخاب نمود.

1) مَعَدن: جایی که چیز ارزشمندی در آن قرار دارد؛ حضرت علیه السلام صلب پدران را به معدنی تشبیه کرده که نطفه ها در آن قرار دارد. مَنْبِت: محل رویش از ریشۀ نَبَتَ به معنای محل رویش؛ اسم مکان است که در اینجا در نقش تمیز قرار گرفته.

2) الْأَرومَاتِ: اصل ها؛ ریشه ها؛ جمع «ارومه» به معنای اصل و اساس چیزی است و به ریشه درخت نیز اطلاق مي شود؛ جمع الأرومة بفتح الهمزة وضمها أصل الشيء والجمع أيضا على الاروم. مغرس: محل غرس و کاشتن نهال از ریشهٔ غَرَسَ به معنای کاشتن است؛ الشجر يغرسه من باب ضرب اثبته في الأرض كأغرسه.

نکته ها

مسئله وراثت یکی از ابعاد شخصیت انسان را تشکیل می دهد و پدران پاک و بافضیلت و مادران با تقوا و صاحب شخصیت، زمینه های قداست فرزندان را به وجود می آورند و پیامبر گرامی اسلام از این نظر کاملا برجسته بود. منظور از امین خدا بودن انبیا، امین رسالت و پیامبری آن ها از جانب حق تعالی است. (1)

5. 4. خاندان پیامبر از بهترین خاندان ها

عِتْرَتُهُ خَيْرُ الْعِتَرِ وَ أُسْرَتُهُ خَيْرُ الْأُسَرِ وَ شَجَرَتُهُ خَيْرُ الشَّجَرِ (2)

عترت او بهترین عترت ها، خاندانش بهترین خاندان ها و درخت پربار وجودش بهترین درختان بود.

مشابه

إِنَّمَا يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرَّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهيراً (3)ای اهل بیت! خدا خواهد پلیدی را از شما دور کند و شما را پاکیزه گرداند. تشبیه

مشَّبَه: پیامبر

مشَّبَهٌ به: درخت

وجه شبه: پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله به درختی تشبیه شده که ثمره خوبی مانند ائمه داده است پیامبر به واسطه حضرت زهرا علیها السلام اولاد زیادی داشته و از درخت پیامبر علم و دانش و وحی بین امت منتشر شده است.


1) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 4، ص 261

2) عِتْرَتُ: عترت ها؛ از مادۀ «عَتِرَ» به معنای فرزندان و نوه ها و عشیره است و معنای اصلی آن همان اصل و ریشه است به اهل بیت خاص شخص عترت او می گویند و منظور از عترت پیامبر ائمه اطهار است که در میان وابستگان پیامبر از ارزش بیشتری برخوردارند؛ نسل الرجل ورهطه وعشيرته الأدنون من مضى و غير كذا في القاموس وسيأتي تحقيق الكلام فيه. أسْرَتُه: خاندانش؛ در اصل به معنای زره محکم است که انسان را از ضربات شمشیر و تیر حفظ می کند؛ به اسیر هم از این باب اسیر می گویند که وقتی اسیر می گرفتند معمولاً دستش را محکم با طناب و ریسمان می بستند و به عشیره هرکس اسره او گفته می شود؛ «آسرة الرجل» یعنی عشیره و خاندانش به این جهت که خاندان هرکس مثل زرهی محکم است که او را در مقابل ضربه ها و تهاجم دیگران حفظ می کند؛ الرجل وزان غرفة رهطه وعشيرته الأدنون و أهل بيته و الجمع اسر كغرب.

3) احزاب، 33.

5. 5. محل رویش پیامبر

نَبَتَتْ فِي حَرَمٍ وَ بَسَقَتْ فِي كَرَمٍ (1)

درختی که در حرم [امن خداوند] رویید و در آسمان کرامت و فضیلت سر برکشید.

نکته ها

نَبَتَتْ فِى حَرَمِ اشاره به حرم مکه است که شجره وجودی پیامبر از آن رویید. (2)

«بَسَقَتْ فِی كَرَمِ» اشاره به این است که پیامبر نه تنها در سرزمین و خانواده آبرومندی متولد شد بلکه پرورش و رشد او نیز در محیطی مملو از کرامت و بزرگواری تحقق یافت. (3)

5. 6. برکات درخت نبوی

فُرُوعٌ طِوَالٌ وَ ثَمَرُ لَا يُنَالُ (4)

درختی که شاخه هایش بلند و میوه هایش دور از دسترس است.

نکته ها

لفظ «فروع» کنایه از خانواده ذریّه و دیگر نیاکان از قبیله بنی هاشم است و توصیف کردن آل پیامبر صلی الله علیه و آله به «طوال» کنایه از فضیلت نهایی و مقام بلند آن ها در شرافت است. (5)

لفظ «ثمر» کنایه از علوم و اخلاقی است که متفرّع از اصالت نژادی پیامبر و پیشوایان مسلمین باشد و بیان این مطلب که هیچ کس دسترسی به این مقام بلند ندارد کنایه از علوّ مقام و رموزی است که پیامبر و اولادش از آن ها برخوردارند. (6)

حضرت امیر علیه السلام پیامبر را به درخت تنومندی مانند کرده اند که که شاخه های بزرگ و طویل دارد و بر شاخه های آن هم میوه است؛ میوه هایی که دست به آن ها نمی رسد. فروع و شاخه ها همان ائمه اطهار علیهم هستند و میوه های آن علوم و برکات ایشان است که دیگران از آن محروم هستند و به مقام و منزلت ائمه دست نمی یابند.


1) حَرَم: محلی که حقوقی برای آن تعیین شده و تعدّی به آن حرام و ممنوع است؛ منظور حرم مکه است. بَسَقَتْ: رشد و نمو کرده؛ بالا رفته؛ بسوق در اصل به معنای بلند شدن و طولانی شدن شاخه های درخت نخل است؛ النخل بسوقا من باب قعد.

2) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 4، ص263

3) همان.

4) فُرُوعٌ طِوَالٌ: شاخه های بلند؛ بالکسر جمع الطويل و الطوال بالضم. لا يُنَالُ: خارج از دسترس است.

5) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج4، ص22.

6) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج4، ص23.

5. 7. پیشوایی پیامبر

فَهُوَ إِمَامُ مَن اتَّقَى وَ بَصِيرَةُ مَنِ اهْتَدَى (1)

به همین دلیل او پیشوای پرهیزکاران و سبب بینایی هدایت جویان است.

نکته ها

منظور از «إِمَامُ مَنِ اتَّقَی» این است که تنها کسانی می توانند از این چراغ پرفروغ هدایت و پیشوای بزرگ و بی نظیر بهره بگیرند که چشمی بینا و روحی حق طلب و حقیقت جو داشته باشند.

مقام امامت غیر از مقام نبوت است و این گونه نیست که هرکس مقام نبوت دارد، مقام امامت هم به او عطا شود. خداوند دربارۀ حضرت ابراهیم می فرماید: وَ إِذِ ابْتَلَى إِبْرَاهِيمَ رَبُّهُ ببِكَلِمَاتٍ فَأَتَمَّهُنَّ قَالَ إِنِّي جَاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِمَاماً قَالَ وَ مِنْ ذُرِّيَّتى قالَ لا يَنالُ عَهْدِى الظَّالِمِين (2)از این آیه استفاده می شود که امامت عهد خداست و به هرکسی عطا نمی شود و بعد از ابتلائات زیاد به ابراهیم داده شد.

5. 8. روشنگری پیامبر

سِرَاجٌ لَمَعَ ضَوْؤُهُ وَ شِهَابٌ سَطَعَ نُورُهُ وَ زَنْدٌ بَرَقَ لَمْعُهُ (3)

سَطعَ: آشکار شد؛ منتشر شد؛ نور ساطع یعنی نوری که بلند و مرتفع است.

زندٌ: سنگ چخماغ؛ آتش زنه؛ وسیله روشن کردن آتش؛ به معنای چیزی است که با آن آتش می افروزند؛ مانند کبریت و سنگ چخماق یا وسایل دیگری که در قدیم با آن آتش می افروختند؛ بالفتح فالسكون العود الذي يقدح به النار و هو الأعلى و السفلى الزندة.

بَرَقَ: برق تولید کرد؛ السماء بروقا و برقانا لمعت أو جاء ببرق و برق الشيء برقا و بريقا و برقانا لمع.

لَمْع: پرتوافشانی.

چراغی است که نورش درخشان و شهابی است پرفروغ و آتش زنه ای است که برقش آشکار است.


1) اتقّی: پارسایی نمود. بَصِيرَةُ: هوشیاری بینایی؛ جمع آن «بصائر» است مقصود این است که پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله مایه بصیرت و بینایی هدایت خواهان است و همه در سایه پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله هدایت یافته اند و بصیرت آن ها از پیغمبر است.

2) بقره، 124.

3) سِراج: چراغ. لَمَعَ: درخشید. شِهَابٌ: ستاره؛ در اصل به معنای شعله آتش است؛ كلّ شيء مضيء.

مشابه

وَداعِياً إِلَى اللَّهِ بِإِذْنِهِ وَ سِراجاً منيراً (1)و مردم را به فرمان خدا به سوی او بخوانی و چراغی تابناک باشی. تشبیه

مشَّبَه: پیامبر

مشَّبَهٌ به: ستاره

وجه شَبَه: پیامبر تشبیه به ستاره ای شده که نورش خیلی بلند است و محدوده زیادی را نورافشانی می کند

5. 9. راه و روش پیامبر

سِيرَتُهُ الْقَصْدُ وَ سُنَّتُهُ الرَّشْدُ وَ كَلَامُهُ الْفَصْلُ وَ حُكْمُهُ الْعَدْلُ (2)

سُنَّة: روش؛ از مادۀ سنن به معنای جریان داشتن در سهولت و شیوع است جریان و حرکتی که هم شایع است و عمومیت دارد و هم آسان و روان است به سیره و روش از این جهت که جریان دارد سنت می گویند. مراد از سنت های الهی نیز ضوابط و روش هایی است که خداوند امور هستی را بر اساس آن ها اداره می کند؛ بنابراین سنت و سیره از نظر معنای لغوی به هم نزدیک هستند سنت در علم اصول فقه به عنوان یکی از منابع استنباط احکام است و عبارت است از قول و فعل و تقریر معصوم یعنی اگر معصوم سخنی بگوید یا کاری انجام بدهد یا دیگری پیش معصوم کاری انجام بدهد و ایشان سکوت کنند همۀ این سه حجت هستند و می توان از آن حکم استنباط کرد.

الرُّشْدُ: هدايت

الْفَصْلُ: جدایی؛ مصدر است و به جای صفت یعنی فاصل قرار گرفته است تا بر مبالغه در فاصل بین حق و باطل بودن دلالت کند

راه و رسم او معتدل، سنت و روش او صحیح و متین، سخنش روشنگر حق از باطل و کمتش عادلانه است!

نکته ها

«سِيرَتُهُ الْقَصْدُ» اشاره به اعتدال سیره پیامبر صلی الله علیه و آله و دوری او از هرگونه افراط و تفریط در تمام زمینه های عبادی و اخلاقی و سیاسی و اقتصادی بود. (3)


1) احزاب، 46

2) سیره: روش به کتاب هایی که روش زندگی پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله را نوشته اند کتاب های سیره می گویند. قَصْدُ: اعتدال و میانه روی؛ به علم اقتصاد هم از این باب اقتصاد می گویند که در خرج و تجارت میانه روی مطلوب است و این علم به انسان یاد می دهد چگونه بین دخل و خرجش تعادل ایجاد کند.

3) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 4، ص264.

«حُكْمُهُ الْعَدْلُ»: از باب مبالغه به جای این که گفته شود حکمش مطابق با عدل یا عادلانه است، گفته شده حکمش عدل است؛ یعنی به قدری حکم های او مطابق با عدالت است که گویا عین عدل است.

5. 10. موقعیت رسالت پیامبر

أَرْسَلَهُ عَلَى حِينِ فَتْرَةٍ مِنَ الرُّسُلِ وَ هَفْوَةٍ عَنِ الْعَمَلِ وَ غَبَاوَةِ مِنَ الْأُمَمِ (1)

غَبَاوَة: جهالت کودنی غفلت به معنای گندذهنی و کودنی است؛ الجهل وقلة الفطنة.

خداوند او را در فاصله ای که بین آمدن پیامبران رخ داده بود بر انگیخت؛ زمانی که مردم از عمل نیک روی بر تافته و ملت ها غرق جهالت بودند.

نکته ها

وقتی که خداوند پیامبری را بفرستد و او از دنیا برود، فاصله ای را که وحی منقطع می شود تا پیامبر دیگری برانگیخته شود اصطلاحاً فترت می گویند. حضرت می فرماید خداوند پیامبر را زمانی به پیامبری برانگیخت که مدتی بود وحی منقطع شده بود و پیغمبری نیامده بود که با بعثت پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله آن خلا پر شد.

«هَفْوَةٍ عَنِ الْعَمَلِ»: خداوند پیامبر را زمانی فرستاد که مردم به دنبال کارهای خوب و مفید برای دنیا و آخرت خود نبودند، انحرافات و لغزش های عملی زیاد شده بود، دین و کتب آسمانی تحریف شده بود، کارهای خرافه و اساطیری انجام می دادند و بدعت ها به اسم دین در اعتقادات مردم وارد شده بود.


1) فترة: فاصله خالی بین یک جریان مستمر؛ معنای اصلی آن انقطاع و گسستگی است؛ به ضعف گراییدن و سست شدن را از این جهت که انسان از حالت جدیت در عمل منقطع می شود فترت می گویند؛ ما بين كل نبيين و رسولين. هَفْوَة: لغزش؛ انحراف از مادۀ «هفو»؛ جمعش هفوات است «هفوات لسان» یعنی لغزش های زبان.

عظة الناس:

اعْمَلُوا رَحِمَكُمُ اللَّهُ عَلَى أَعْلَامٍ بَيِّنَةٍ فَالطَّرِيقُ نَهْجُ يَدْعُوا إِلَى دَارِ السَّلَامِ وَأَنْتُمْ فِي دَارِ مُسْتَعْتَبِ عَلَى مَهَلٍ وَفَرَاغِ وَ الصُّحُفُ مَنْشُورَةٌ وَالْأَقْلَامُ جَارِيَةٌ وَ الْأَبْدَانُ صَحِيحَةُ وَ الْأَلْسُنُ مُطْلَقَةٌ وَالتَّوْبَةُ مَسْمُوعَةٌ وَالْأَعْمَالُ مَقْبُولَةٌ.

6. چند موعظه

6. 1. اهل عمل باشید

اعْمَلُوا رَحِمَكُمُ اللَّهُ به عمل بپردازید خدا شما را رحمت کند!

6. 2. عمل، طبق کتاب و سنت

عَلَى أَعْلَامٍ بَيِّنَةٍ (1) و باید اعمال شما بر طبق نشانه های روشن بوده باشد

نکته ها

این جمله معترضه است و می فرماید که بر اساس دلیل و برهان و طبق نشانه ها و علامت های روشن، یعنی سنت پیامبر عمل کنید و از عالمانی که آگاه به مسائل اسلامی و بیانگر سنت ایشان هستند بپرسید و به حرف های خرافه و بی پایه عمل نکنید و عملتان بر اساس سخنان پیامبر صلی الله علیه و آله و اهل بیت علیهم السلام و عقل باشد و از عالمان حق گو پیروی کنید.

منظور از «اعلام بینه» امامان هدایتگر یا احکام آشکار خداوند در کتاب و سنت است منظور امام این است که پیش از اتمام حجت و از دست رفتن فرصت به انجام کارهای نیک مبادرت ورزید. (2)

6. 3. روشن بودن راه سعادت

فَالطَّرِيقُ نَهْجُ يَدْعُوا إِلَى دَارِ السَّلامِ (3)

راه روشن است و شما را به خانه امن و امان دعوت می کند


1) أعْلَامِ بَيِّنَة: نشانه های روشن. جار و مجرور و به «اعملوا» که فعل امر است متعلق است.

2) در سایه سار نهج البلاغه، ج 2، ص 387

3) نهجٌ: واضح و روشن؛ الطريق الواضح منه. دار السلام: خانه امن و سلامتی؛ ظاهراً منظور بهشت است؛ معنای اصلی «سلام» پیراسته بودن از آفات ظاهری و باطنی است.

نکته ها

هیچ عذری در پیمودن راه حق نیست و خداوند در هر زمان برای نوع انسان ها راه حق را از باطل آشکار می کند و کسانی که راه باطل را در پیش می گیرند در روز قیامت در برابر خدا حجتی ندارند. إِنَّا هَدَيْناهُ السَّبيلَ إِمَّا شاكِراً وَ إِمَّا كَفُوراً (1)

ضمير «يَدْعُوا» به «الطریق» بر می گردد؛ یعنی راه حق شما را به بهشت فرا می خواند و این اسناد مجازی است زیرا راه کسی را نمی خواند و آن که افراد را می خواند تا در مسیری حرکت کنند، وضع کننده آن راه است.

6. 4. استفاده از فرصت دنیا

وَ أَنْتُمْ فِي دَارِ مُسْتَعْتَبٍ (2) شما در خانه هایی هستید که مهلت و فراغت دارید.

نکته

مراد از «دَارِ مُسْتَعْتَبِ» دنیاست؛ زیرا انسان در دنیا اختیار و آگاهی دارد و می تواند رضایت خدا را تحصیل کند. این از باب اضافه است نه صفت و موصوف.

6. 5. مهلت کافی

عَلَى مَهَلٍ وَ فَرَاعْ (3)

مهلت کافی و فراغت دارید.

نکته

«علی» برای استعلاست؛ یعنی الان که در دنیا مهلت و فراغت برای عمل داری گویا بر زمانی تسلط داری می توانی از عمرت استفاده کنی و سعادت ابدی را برای خود بخری حتی اگر در گذشته اشتباهاتی داشته ای جبران کنی و از گناهان توبه نمایی.


1) انسان، 3.

2) مُسْتَعْتَبِ: محل رضایت؛ از ماده «عتب» در اصل به معنای ناراحتی درونی است و هنگامی که به باب استفعال برده شود به معنای زائل کردن ناراحتی است؛ به همین دلیل استعتاب» به معنای رضایت طلبیدن است؛ يجوز كونه مصدرا و مكانا من استعتبه أى استرضاء وطلب إليه العتبى أى الرّضا.

3) مهل: مهلت، فرصت. فَرَاغ: فراغت.

6. 6. غنیمت شمردن فرصت ها

وَ الصُّحُفُ مَنْشُورَةٌ وَالْأَقْلَامُ جَارِيَةٌ (1)

جَارِيَة: آماده نوشتن؛ روان.

پرونده های اعمال گشوده و قلم ها آماده نوشتن است.

نکته

نامه اعمال برای نوشتن کارهایتان همیشه آماده است و هر کوچک و بزرگی در آن ثبت می شود. (2)

6. 7. آمادگی برای انجام کار خیر در دنیا

وَ الْأَبْدَانُ صَحِيحَةٌ وَ الْأَلْسُنُ مُطْلَقَةٌ (3) بدن های شما سالم و زبان ها آزاد است.

مشابه

لَا يَسْتَقِيمُ إِيمَانُ عَبْدٍ حَتَّى يَسْتَقِيمَ قَلْبُهُ وَ لَا يَسْتَقِيمُ قَلْبُهُ حَتَّى يَسْتَقِيمَ لِسَانُه (4)ايمان بنده ای استوار نمی شود مگر دلش استوار شود و دلش استوار نمی شود مگر زبانش استوار شود.

6. 8. امکان توبه از گناهان در دنیا

وَ التَّوْبَةُ مَسْمُوعَةٌ وَالْأَعْمَالُ مَقْبُولَةٌ (5) توبه پذیرفته می شود و اعمال قبول می گردد.

نکته

اگر انسان گناه کند و از در خانه خدا دور شود، خدا راه بازگشت برایش گذاشته است و اگر کسی واقعاً توبه کند و به سوی خدا بازگردد، خدا او را می پذیرد: قُلْ يَا عِبادِيَ


1) الصُّحُفُ: نامه های اعمال جمع صحيفه. مَنْشُورَة: باز شده؛ گشوده.

2) در سایه سار نهج البلاغه، ج 2، ص388.

3) مُطلقة: آزاد

4) نهج البلاغه، خطبه 176

5) مَسْمُوعَة: آماده شنیدن.

﴿الَّذِينَ أَسْرَفُوا عَلَى أَنْفُسِهِمْ لا تَقْنَطُوا مِنْ رَحْمَةِ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ يَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمِيعاً إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحيم (1) مشابه

وَوُضِعَ الْكِتابُ فَتَرَى الْمُجْرِمِينَ مُشْفِقِينَ مِمَّا فِيهِ وَيَقُولُونَ يَا وَيْلَتَنا مَا لِهَذَا الْكِتَابِ لا يُغَادِرُ صَغِيرَةً وَ لا كَبِيرَةً إِلَّا أَحْصَاهَا وَوَجَدُوا مَا عَمِلُوا حاضِراً وَ لَا يَظْلِمُ رَبُّكَ أَحَدا (2)دفتر اعمال گشوده شود مجرمان را بینی که از آن چه در آن آمده است بیمناک اند و می گویند: وای بر ما! این چه دفتری است که هیچ گناه کوچک و بزرگی را حساب ناشده رها نکرده است. آنگاه اعمال خود را در مقابل خود بیابند و پروردگار تو به کسی ستم نمی کند.


1) زمر، 53.

2) كهف، 49.

خطبه 95

اشاره

شناسنامه خطبه

تاریخ زمان و مکان وقوع: پس از به خاک سپردن پیکر مطهر پیامبر در مدینه در سال 11 هجری

مخاطب: جمعی از اصحاب

علت ایراد سخن: رحلت پیامبر

موضوع: اعتقادی، تاریخی

ویژگی: قدرشناسی از نعمت بعثت (1)

پیشگفتار خطبه

هدف از بیان این خطبه عظمت اسلام از یک سو و عظمت آورندۀ آن و نگاهی به عصر جاهلیت از سوی دیگر است؛ چون وضع مردم قبل و بعد از ظهور اسلام با هم مقایسه شده است.


1) شناسنامه نهج البلاغه، ص12.

بَعَثَهُ وَ النَّاسُ ضُلَّالٌ فِي حَيْرَةٍ وَ حَاطِبُونَ فِي فِتْنَةٍ قَدِ اسْتَهْوَتْهُمُ الْأَهْوَاءُ وَاسْتَزَلَّتْهُمُ الْكِبْرِيَاءُ وَاسْتَخَفَّتْهُمُ الْجَاهِلِيَّةُ الْجَهْلَاءُ حَيَارَى فِي زَلْزَالٍ مِنَ الْأَمْرِ وَ بَلَاءِ مِنَ الْجَهْلِ فَبَالَغَ (صلى الله عليه وآله فِي النَّصِيحَةِ وَ مَضَى عَلَى الطَّرِيقَةِ وَ دَعَا إِلَى الْحِكْمَةِ وَالْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ).

1. سرگردانی مردم در زمان بعثت پیامبر

بَعَثَهُ وَ النَّاسُ ضُلَّالٌ فِى حَيْرَةِ وَ حَاطِبُونَ فِي فِتْنَةٍ (1)

خداوند او را زمانی مبعوث کرد که مردم در حیرت و گمراهی سرگردان بودند و در فتنه ها غوطه ور.

نکته ها

ضلالت و گمراهی اگر توأم با سرگردانی نباشد ممکن است انسان خود را از آن نجات دهد؛ مانند کسی که راه را گم کرده و از قراین طریق نجات را به دست می آورد. مردم در دوران جاهلیت گمراهی همراه با حیرت و سرگردانی داشتند. (2)

«حَاطِب» به کسی گفته می شود که هیزم جمع آوری کند مردم عصر جاهلیت، در عین گرفتاری در میان شعله های فتنه همواره هیزم بر آتش آن می افزودند و مشکل عظیم آن ها همین بود که هیزم آور فتنه ها بودند. (3)

2. عصر هوا و هواپرستی

قَدِ اسْتَهْوَتْهُمُ الْأَهْوَاءُ وَاسْتَزَلَّتْهُمُ الْكِبْرِيَاءُ (4)

الْكِبْرِيَاء: كبر و نخوت.

و هواهای نفسانی آنان را سرگشته کرده و نخوت و خودپسندی آنان را به لغزش انداخته است.


1) ضُلال: گمراهان. حَاطِبُونَ فِى فِتْنَةٍ: هيزم كشان کورکورانه؛ در تاریکی و نادانی هیزم جمع می کردند که نمی دیدند، یعنی نمی دانستند چه چیزی جمع آوری می کنند فتنه در اینجا به معنای جهالت است؛ حاطبون ضربه زننده و در این جا منظور بدعت گذار است؛ بالخاء المعجمة و الباء الموحدة بعدها الطاء من الخبط وهو السير على غير هدى، وفي بعض النسخ حاطبون بالحاء المهملة بعدها الطاء جمع حاطب و هو الذي يجمع الحطب.

2) پیام امام امیرالمؤمنین، ج4، ص278.

3) همان.

4) اسْتَهْوَتْهُم: آن ها را به هواوهوس کشاند؛ از ریشه هوی به معنای آن ها را به هواوهوس کشاند؛ به باب استفعال رفته است. اسْتَزَلَّتْهُمُ: آن ها را به لغزش وا داشت؛ از ریشه زگه به معنای لغزش؛ به باب استفعال رفته به معنای آن ها را به لغزش واداشت.

نکته ها

اندیشه های باطل آن ها را جذب خود کرده و یا به هلاکت رسانده بود و تکبر و غرور آن ها را از طریق عدالت منحرف و به وادی لغزش و سقوط کشانده بود. از تواضع و فروتنی که سنت انبیای الهی است پیروی نمی کردند و جهالت جاهلان آن ها را سبک سر کرده بود. (1)

خیلی از افراد بر اثر تکبر و خودخواهی حق برایشان مشتبه می شود و خیال می کنند همان حرفی که آن ها می گویند و کاری که انجام می دهند درست است. در حالی که خودخواهی رذیله بزرگی است که انسان را در فهم حق دچار انحراف می کند.

مشابه

لا أَتَّبِعُ أَهْوَاءَ كُمْ قَدْ ضَلَلْتُ إِذا وَ ما أَنَا مِنَ الْمُهْتَدين (2)از هوس های شما متابعت نمی کنم تا مبادا گمراه شوم و از هدایت یافتگان نباشم. كَالَّذِي اسْتَهْوَتْهُ الشَّياطينُ فِي الْأَرْضِ حَيْران (3)آن کس که شیطان گمراهش ساخته و حیران بر روی زمین رهایش کرده است. ادْخُلُوا أَبْوابَ جَهَنَّمَ خَالِدِينَ فِيها فَبِئْسَ مَثْوَى الْمُتَكَبِّرین (4)از درهای جهنم داخل شوید. همواره در آن جا بمانید و جایگاه سرکشان چه بد جایگاهی است عصر جاهلیت عمیق

وَ اسْتَخَفَّتْهُمُ الْجَاهِلِيَّةُ الْجَهْلَاءُ حَيَارَى فِى زَلْزَالٍ مِنَ الْأَمْرِ وَ بَلَاءِ مِنَ الْجَهْلِ (5)

حَيَارَی حیرانی ها؛ جمع حیران به معنای متحیر و سرگردان؛ در این جا حال برای ضمیر اسخفتهم است؛ بفتح الحاء وضمها جمع حاير من حار يحار حيرا و حيرة و حيرانا نظر إلى الشيء فغشى عليه و لم يهتد لسبيله فهو حيران و حایر و هم حیاری.

زَلْزَالٍ: اضطراب؛ تزلزل.

جاهلیت شدید، آن ها را سبک مغز ساخته و در ناپایداری امور و بلای جهل حیران و سرگردان بودند.

1) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج 4، ص 27.

2) انعام 56

3) انعام، 71

4) غافر، 76.

5) اسْتَخَفَّتْ: سبُک مغز؛ از ریشهٔ خفت استخفاف سبک مغز و بی هویت کردن. جهلاء: بسیار نادان؛ مؤنث اجهل به معنی بسیار نادان؛ صفت تأکیدی برای جاهلیت است.

نکته ها

ریشه اصلی بدبختی مردم دوران جاهلیت جهل و گمراهی و هواپرستی و فتنه گری و تکبر بود. (1)

مردم عصر جاهلیت به دلیل جهل و نادانیشان به مصلحت زندگیشان پی نمی بردند دلیل اضطراب و نگرانی در امورشان نیز همین بود. گرفتار بلا شدنشان، بدین لحاظ که بر یکدیگر حمله برده، گروهی، گروهی دیگر را کشته و بعضی، بعضی را اسیر می گرفتند. (2)

مستکبران همیشه در پی سوء استفاده از مردماند و برای رسیدن به این هدف ابتدا مردم را بی هدف و توخالی کرده و قدرت فکر و اندیشه را از آن ها می گیرند؛ به گونه ای که مردم خودشان هم می پذیرند که هویتی ندارند.

مشابه

أَ فَحُكْمَ الْجَاهِلِيَّةِ يَبْغُونَ وَ مَنْ أَحْسَنُ مِنَ اللَّهِ حُكْماً لِقَوْمٍ يُوقِنُون (3)آيا حكم جاهليت را می جویند؟ برای آن مردمی که اهل یقین هستند چه حکمی از حکم خدا بهتر است؟ 4. دلسوزی های پیامبر

فَبَالَغَ فِي النَّصِيحَةِ [ پیامبر] در نصیحت آن ها نهایت کوشش را به خرج داد.

5. حرکت در مسیر درست

وَ مَضَى عَلَى الطَّرِيقَةِ وَدَعَا إِلَى الْحِكْمَةِ وَالْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ (4) و در راه راست حرکت می نمود و به سوی حکمت و دانش و موعظه نیکو دعوت می کرد.

نکته ها

در واقع، ابزار پیشرفت پیامبر اکرم صلی الله عله و آله در چهار چیز خلاصه شده: 1. نصیحت و خیر خواهی به طوری که مردم باور کرده بودند او برای نجات آن ها تلاش می کند؛ 2. اهل عمل بودن که خود بر طریقه ای گام بر می داشت که به آن دعوت کرده بود؛ 3. مردمی را که گرفتار جاهلیت سخت و بلای نادانی و حیرت و سرگردانی بودند به علم


1) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 4، ص279.

2) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج4، ص27.

3) مائده، 50.

4) مَوْعِظَة: پند و اندرز و به کارگیری امور ظنّی.

و دانش فراخواند؛ 4. به مواعظ حسنه و خطابه های عاطفی که در اعماق قلب نفوذ می کرد، دعوت نمود. (1)

مراد از نیکو بودن موعظه این است که خود موعظه کننده عامل به آن باشد؛ چراکه موعظه برای نرم کردن قلب ها در مقابل حق است و اگر کسی موعظه بکند ولی خودش به موعظه هایش عمل نکند حرف هایش آن چنان که باید مؤثر نخواهد بود.

«وَ دَعَا إِلَى الْحِكْمَةِ...» این عبارت حضرت اشاره به آیه شریفه است که خداوند خطاب به پیامبر فرمود ادْعُ إِلَى سَبِيلِ رَبِّكَ بِالْحِكْمَةِ وَ الْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ وَجَادِلْهُمْ بِالَّتِي هِيَ أَحْسَن (2)

مقصود از «مضيّه على الطریق» پیمودن راه خدا بدون انحراف است. (3)

مشابه

ادْعُ إِلَى سَبيلِ رَبِّكَ بِالْحِكْمَةِ وَالْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ (4)مردم را با حکمت و اندرز نیکو به راه پروردگارت بخوان وَ كَذلِكَ جَعَلْنَاكُمْ أُمَّةً وَسَطاً لِتَكُونُوا شُهَداءَ عَلَى النَّاس (5)چنین است که شما را بهترین امت ها گردانیدیم تا بر مردمان گواه باشید.


1) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 4، ص 279.

2) نحل، 125.

3) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج 4، ص 28.

4) نحل، 125

5) بقره، 143.

خطبه 96

اشاره

شناسنامه خطبه

تاریخ، زمان و مکان وقوع: پس از رحلت پیامبر در مدینه در سال 11 هجری

مخاطب: جمعی از اصحاب

علت ایراد سخن: رحلت پیامبر

موضوع: اعتقادی

ویژگی: بیان توحید و نبوت (1)

پیشگفتار خطبه

امام علیه السلام در این خطبه از دو چیز بحث می نماید: نخست به قسمتی از اسمای حسنای الهی اشاره می نماید و او را به این اوصاف مدح می کند؛ سپس به بیان بخشی از فضائل پیامبر گرامی اسلام می پردازد و از اصل و نسب شریف آن حضرت و قیام شجاعانه او سخن می گوید که سبب خاموش شدن آتش فتنه گردید.


1) شناسنامه نهج البلاغه، ص12.

الْحَمْدُ لِلَّهِ الْأَوَّلِ فَلَا شَيْءٍ قَبْلَهُ وَ الْآخِرِ فَلَا شَيْءَ بَعْدَهُ وَالظَّاهِرِ فَلَا شَيْءَ فَوْقَهُ وَ الْبَاطِنِ فَلَا شَيْءَ دُونَهُ مُسْتَقَرُّهُ خَيْرُ مُسْتَقَرٌّ وَ مَنْبِتُهُ أَشْرَفُ مَنْبِتٍ فِي مَعَادِنِ الْكَرَامَةِ وَ مَمَاهِدِ السَّلَامَةِ قَدْ صُرِفَتْ نَحْوَهُ أَفْئِدَةُ الْأَبْرَارِ وَتُنِيَتْ إِلَيْهِ أَزِمَّةُ الْأَبْصَارِ دَفَنَ اللَّهُ بِهِ الصَّغَائِنَ وَأَطْفَأَ بِهِ التَّوَائِرَ أَلَّفَ بِهِ إِخْوَانًا وَفَرَّقَ بِهِ أَقْرَانًاً أَعَزَّ بِهِ الذَّلَّةَ وَ أَذَلَّ بِهِ الْعِزَّةَ كَلَامُهُ بَيَانُ وَ صَمْتُهُ لِسَانُ.

1. وصف خداوند

1. 1. اول و آخر

الْحَمْدُ لِلَّهِ الْأَوَّلِ فَلَا شَيْءَ قَبْلَهُ وَ الْآخِرِ فَلَا شَيْءَ بَعْدَهُ ستایش مخصوص خداوندی است که اول است پس چیزی بعد از او نیست و آخر است پس چیزی فوق او نیست.

نکته

در معنای «الحمدلله» سه احتمال وجود دارد الف. جمله انشایی باشد. در این صورت به این معناست که همۀ ستایش ها باید برای خدا باشد بنابراین اختصاص دادن حمد و ستایش به خدا واجب است؛ ب. جمله خبری است و مقصود این است که حقیقت و طبیعت ستایش مخصوص خداوند است و بر غیر خدا واقع نمی شود؛ ج. این که همه ستایش ها برای خدا واقع می شود به این معنا که آن چه ستایش در این جهان صورت می گیرد برای خداست پس بت پرست هم اگر بت را ستایش می کند به خاطر کمالی است که برای آن متصور است.

مشابه

كُلُّ مَنْ عَلَيْهَا فَانٍ وَيَبْقَى وَجْهُ رَبِّكَ ذُو الْجَلالِ وَ الْإِكْرامِ (1)هرچه بر روی زمین است دستخوش فناست و ذات پروردگار صاحب جلالت و اکرام توست که باقی می ماند.

1. 2. آشکار و پنهان

وَ الظَّاهِرِ فَلَا شَيْءَ فَوْقَهُ وَ الْبَاطِنِ فَلَا شَيْءَ دُونَهُ او آشکار است آن گونه که آشکارتر از او چیزی نیست و باطن و مخفی است که چیزی از او مخفی تر نتوان یافت.


1) الرحمن، 26 و 27.

نکته ها

منظور از «ظاهر» بودن خداوند بلندی مقام و مرتبه است و لذا فرموده است که هیچ چیز مافوق او نیست و مقصود از (باطن) بودن حق تعالی آگاهی داشتن بر امور باطنی و مخفی است. (1)

منظور «فلا شيء فوقه» این خواهد بود که هیچ چیز با وجود خداوند مقابله و برابری نمی کند تا مانع شناخت خلق نسبت به خالق گردد و باطن به معنای پوشیده باشد. (2)

«فلا شیء دونه» هیچ چیز به اندازه ذات حق تعالی در استتار و پوشیدگی نیست. (3)

2. جایگاه پیامبر

2. 1. بهترین مکان پرورش

مُسْتَقَرُّهُ خَيْرُ مُسْتَقَرٌّ وَ مَنْبِتُهُ أَشْرَفُ مَنْبِتٍ (4)

جایگاه او (پیامبر) بهترین جایگاه و محل رویش او شریف ترین محل ها بود.

نکته

منظور از «مستقرّ» و «مَنبت رحم مادران پاک و صلب پدران موحد و با ایمان است. (5)

2. 2. بهترین خاندان

فِي مَعَادِنِ الْكَرَامَةِ وَ مَمَاهِدِ السَّلَامَةِ (6)


1) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج 4، ص 30.

2) همان

3) همان

4) مُسْتَقَره: قرارگاه؛ از ماده قرّ إِقْرَار ثبات و محل استقرار؛ اسْتِقْرَار ثابت شدن؛ مُستَقَرّ: محل قرار گرفتن. مَنْبِت: منشأ روییدن؛ از مادۀ نَبَتَ به معنای رویید؛ التنبیت ج تنابیت: اسم است برای آن چه از درخت می روید؛ المنبات: زمین پر از گیاه. أَنبتَه: گیاه و هر روییدنی از زمین اعم از درخت و گل و گیاه و سبزیجات.

5) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 4، ص288

6) معدن: محل قرار گرفتن چیزهای نفیس و با ارزش؛ جمع معدن و اسم مکان است. مَمَاهِدِ: خوابگاه ها؛ جمع «ممهد» در اصل از «مهد» به معنای گهواره گرفته شده سپس به هر جایی که انسان در آن استراحت کند یا آرامش روح در آن داشته باشد اطلاق شده است. به گهواره کودک «مهاد» و «مهد» می گویند چون کودک در آن قرار می گیرد و برای استراحت او هموار شده است؛ به مقدمات بحث هم از این جهت که هموار کننده اصل بحث و بسترساز آن است «تمهید» می گویند؛ به زمین هم «مهاد» گفته می شود چون بستری است هموار برای حیات و زندگی؛ بنابراین «ممهد» اسم مکان است و به معنای محل انداختن فراش و رختخواب؛ المهد: و المهاد الفراش و موضع تهيأ للصبى، وجمع الأول مهود كفلس و فلوس و جمع الثاني مهد ككتاب و كتب. قال الشارح البحراني: جمع ممهد و الميم زايدة، وقال الشارح المعتزلى المهاد الفراش و لما قال عليه السّلام: في معادن و هي جمع معدن قال بحكم القرينة والازدواج و مماهد و إن لم يكن الواحد منها ممهدا كما قالوا: الغدايا و العشايا و مأجورات و مأزورات و نحو ذلك (و ثنيت الشيء ثنيا من باب رمى إذا عطفته و رددته.

در معادن بزرگواری و شرف و گهواره سلامت، پرورش یافت.

نکته

«معادن کرامت» و مماهد «سلامت» اشاره به این است که پدران و اجداد و مادران پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله علاوه بر پاکدامنی و ایمان دارای فضایل انسانی و از عیوب اخلاقی پاک بودند. (1)

مشابه

أَشْهَدُ أَنَّكَ كُنْتَ نُوراً فِي الْأَصْلَابِ الشَّامِخَةِ وَ الْأَرْحَامِ الطَّاهِرَةِ (2)گواهی می دهم که تو در صلب های بلند مرتبه و رحم های پاک، نوری بودی. وَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه و آله: لَمْ يَمَسَّنِي سِفَاحُ أَهْلِ الْجَاهِلِيَّةِ، وَ لَمْ أَزَلْ أَنْقَلِبُ مِنْ أَصْلَابِ الطَّاهِرِينَ إِلَى أَرْحَامِ الطَّاهِرَاتِ (3)رسول خدا صلى الله عليه وسلم فرمود: خونریزی جاهلیت مرا لمس نکرده (دستم به خونریزی های عصر جاهلیت آلوده نشده است) و همواره از صلب مردان پاک رحم زنان پاک منتقل می شدم.

3. جاذبه های پیامبر

3. 1. محبوب نیکوکاران

قدْ صُرِفَتُ نَحْوَهُ أَفْئِدَةُ الْأَبْرَارِ (4) دل های نیکوکاران شیفته او گشت.

نکته

پیامبر در جامعه ای زندگی می کرد که آشوب و فساد و گمراهی و فروپاشی فراگیر بود و با این همه او از کودکی محبوب و معتمد بود و بر اثر اخلاق و طینت پاک خود همه متوجه پیامبر شدند. (5)


1) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 4، ص288.

2) تهذيب الحكام، ج 12، ص114.

3) المسترشد في إمامة على بن أبي طالب (علیه السلام)، ص 559

4) أَفْئِدَةُ الْأَبْرَارِ: دل های نیکوکاران.

5) در سایه سار نهج البلاغه، ج 2، ص394.

3. 2. چشم ها به سوی او

وَتُنِيَتْ إِلَيْهِ أَزِمُهُ الْأَبْصَارِ (1)

و چشم های حق جویان به سوی او متوجه شد.

نکته

کنایه از توجه و التفات اهل بصیرت به پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله به دلیل دریافت رحمت الهی از پیشگاه حق و این که شعاع هدایت و نور ایشان درخشان است. (2)

4. برنامه های اجتماعی پیامبر

4. 1. خاموش شدن آتش فتنه

دَفَنَ اللَّهُ بِهِ الصَّغَائِنَ وَ أَطْفَأَ بِهِ [النَّوَائِرَا] الثَّوَائِرَ (3)

ثَّوَائِرَ: دشمنی ها؛ جمع «ثائره» به معنای فتنه و عداوت است؛ جمع الثائرة؛ وهي العداوة و المخاصمة.

خداوند به برکت وجود او کینه ها را مدفون ساخت و آتش دشمنی ها را خاموش نمود.

نکته

با وجودی که در آغاز بعثت آشکارا دشمنی و خصومت داشتند و دشمنی و کینه توزی پیش از بعثت در میان عرب رواج داشت. با آمدن پیامبر صلی الله علیه و آله از میان رفت و خداوند به وسیلهٔ پیامبر کینه های شدیدی را که در بین مردم بود از بین برد. (4)

4. 2. تألیف قلوب

أَلْفَ بِهِ إِخْوَاناً وَ فَرَّقَ بِهِ أَقْرَاناً (5)


1) تُنِيَتْ: منعطف شد؛ از مادۀ «ثَنَی» به معنای بازگرداندن است و در این جا به معنای توجه آمده است؛ از آن جا که در هنگام توجه انسان به کسی یا چیزی به سوی آن منعطف می شود و معمولاً سرش را به سوی آن بر می گرداند به معنای متوجه ساختن هم به کار می رود؛ این واژه مجهول است و ازمة الابصار نایب فاعل آن که در اصل مفعولش بوده است؛ الشيء ثنيا من باب رمى إذا عطفته و رددته. أَزِمَّةً: افسارها لگام ها جمع زمام به مهاری که به گردن شتر می بندند و آن را به هر سو بخواهند می کشند «زمام» گفته می شود.

2) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج4، ص32.

3) ضغَائِن: کینه ها؛ جمع «ضغینه» به معنای کینه و عداوت است؛ جمع الضغينة و هي الحقد. أَطْفَاً: خاموش کرد.

4) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج4، ص32.

5) فَرَّقَ: جدا نمود. أقراناً: همدستان؛ همتایان و هر دو چیزی که با هم باشند؛ جمع قرین به معنای نزدیکان است.

مردم را به دست او با هم (به خاطر ایمان) برادر ساخت و نزدیکان را (به خاطر کفر) از هم دور کرد.

نکته

وقتی پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله ظهور کرد دیگر ملاک الفت داشتن با یکدیگر یا جدا بودن از هم، خویشاوندی نبود ملاک حق و دین بود و خداوند به وسیله پیامبر بین کسانی که هیچ ارتباط سببی و نسبی نداشتند الفت و برادری ایجاد کرد.

مشابه

إِذْ كُنْتُمْ أَعْداءَ فَأَلَّفَ بَيْنَ قُلُوبِكُمْ فَأَصْبَحْتُمْ بِنِعْمَتِهِ إِخْوانا (1)او دل هایتان را به هم مهربان ساخت و به لطف او برادر شدید. وَ الَّذِي أَيَّدَكَ بِنَصْرِهِ وَ بِالْمُؤْمِنِينَ * وَأَلَّفَ بَيْنَ قُلُوبِهِمْ (2)اوست که تو را به یاری خویش و یاری مؤمنان تأیید کرده است و دل هایشان را به یکدیگر مهربان ساخت. وَ اعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللهِ جَمِيعاً وَ لَا تَفَرَّقُوا وَاذْكُرُوا نِعْمَتَ اللهِ عَلَيْكُمْ إِذْ كُنْتُمْ أَعْدَاءً فَأَلَّفَ بَيْنَ قُلُوبِكُمْ فَأَصْبَحْتُمْ بِنِعْمَتِهِ إِخْوَاناً (3)و همگی به ریسمان خدا (قرآن و اسلام) چنگ زنید و پراکنده نشوید و نعمت (بزرگ) خدا را بر خود به یاد آرید که چگونه دشمن یکدیگر بودید و او میان دل های شما الفت ایجاد کرد و به برکت نعمت او برادر شدید.

4. 3. عزت در پرتو وجود پیامبر

أَعَزَّ بِهِ الذُّلَّةَ وَ أَذَلُّ بِهِ الْعِزَّةَ خداوند ذلیلان پاکدل را به وسیلۀ او عزت بخشید و عزیزان (خودخواه) را ذلیل ساخت.

نکته ها

خداوند با بعثت پیامبر صلی الله علیه و آله اسلام و اهل آن را که ذلیل و خوار بودند، عزیز و مشرکین طرفداران شرک را که عزیز بودند ذلیل ساخت. (4)

«وَ أَذَلَّ بِهِ الْعِزَّةَ»: این دو واژه، مصدر هستند و صفت مشَّبَهه آن عزیز و ذلیل است. برای مبالغه به جای اسم فاعل و صفت مشَّبَهه مصدر به کار می رود و چیزی که باید به


1) آل عمران، 103.

2) انفال، 62 و 63.

3) آل عمران، 103

4) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج4، ص33.

اسم فاعل نسبت داده شود به مصدر نسبت داده می شود؛ گویا با آمدن پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله ذلت که در افرادی مانند بلال تجلی داشت به عزت تبدیل شد.

4. 4. کلام روشنگر

كَلَامُهُ بَيَانٌ وَ صَمْتُهُ لِسَان (1)

سخن او روشنگر و سکوتش زبان گویا بود.

نکته

هر زمان زبان به سخن می گشود اسرار حکمت از زبانش فرو می ریخت و حقایق وحی را تبیین می کرد. راه نجات را نشان می داد و پرتگاه ها را مشخص می نمود و اگر گاهی سکوت می کرد، سکوتش پر معنا و پر مفهوم بود ناراحتی ها و نگرانی ها و نارضایتی خود را از پاره ای کارها با سکوت نشان می داد و نادرست بودن سؤالات بی جا را از همین طریق پاسخ می گفت و در برابر جاهلان بدزبان از همین سلاح یاری می جست و گاه با سکوت کارهایی را تقریر و امضا می کرد. (2)

مشابه

وَمَا يَنْطِقُ عَنِ الْهَوى * إِنْ هُوَ إِلَّا وَحْيٌ يُوحى (3)و سخن از روی هوا نمی گوید. نیست این سخن جز آن چه بدو وحی می شود.

استعاره

مستعار: لسان

مستعارله: بیان

مستعار منه: سکوت پیامبر

جامع: وجه تشبیه این است که سکوت پیامبر صلی الله علیه و آله از دو جهت به معنای بیان و توضیح است.

1. پیامبر از بیان آن چه شایسته گفتن نبود خودداری می کرد از سکوت رسول خدا صلی الله علیه و آله مردم در می یافتند که نباید پیرامون موضوعی که پیغمبر سکوت کرده است سخنی گفت؛

1) صَمْت: سكوت؛ «صَمْتاً و صُمُوتا » : ساکت یا خاموش شد؛ أَصْمَتَ - إصْماتاً: ساکت شد یا خاموش ماند؛ الصموت: آن که بسیار ساکت است.

2) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 4، ص290.

3) نجم، 3و4.

2. صحابه پیامبر طبق عادت های گذشته خود اگر کاری را انجام می دادند و پیامبر در زمینه کار آن ها سکوت اختیار می کرد و آن ها را از ارتکاب نهی نمی فرمود، می فهمیدند که انجام چنان کاری جایز است؛ پس سکوت رسول خدا صلی الله علیه و آله برای آن ها در حکم بیان عمل مجاز بود. در حقیقت سکوت پیامبر صلی الله علیه و آله به زبانی که روشنگر احکام الهی باشد شباهت داشت.

خطبه 97

اشاره

شناسنامه خطبه

تاریخ زمان و مکان وقوع: پس از جنگ نهروان در کوفه سال 38 هجری

مخاطب: کوفیان به ویژه معاویه

علت ایراد سخن: لزوم افشای جنایات و فساد بنی امیه

موضوع: سیاسی تاریخی

ویژگی: آینده شناسی (1)

پیشگفتار خطبه

این خطبه دربارۀ سرپیچی مردم کوفه از فرمان امام علیه السلام جهت مقابله با لشکریان غارتگر معاویه بعد از واقعهٔ جنگ نهروان بوده است.

در بخش اول این خطبه، مردم متمرد کوفه را با شدیدترین عتاب و سرزنش روبه رو می سازد؛ به این امید که غیرت آن ها به جوش آید و آماده نبرد با ظالمان شوند، آن ها را توبیخ می کند و از تعبیرات مختلف برای بیدار کردن آن ها از خواب بهره می گیرد و مقصود از همه این توبیخ ها و سرزنش ها آن است که پیش از سیطره ظالمان بی رحم بر جان و مال و ناموس آن ها و بر حکومت اسلامی، به خود آیند و به پا خیزند و آتش فتنه را خاموش و دست ظالمان را از قلمرو حکومت اسلامی قطع کنند!


1) شناسنامه نهج البلاغه، ص77.

سپس در بخش دیگری از این خطبه آن ها را به پیروی اهل بیت علیهم السلام که سبب هدایت و نجات آن هاست دعوت می کند و در واقع همان مضمون و محتوای حدیث «ثقلین» را به آن ها یادآور می شود و در آخرین بخش خطبه مردم کوفه را با یاران پیامبر اسلام مقایسه می کند و با این مقایسه روشن می سازد که چقدر میان آن ها و یاران پیامبر از نظر ایمان و تقوا و عبادت و جهاد و استقامت و شجاعت تفاوت وجود داشت.

وَلَئِنْ أَمْهَلَ الظَّالِمَ فَلَنْ يَفُوتَ أَخْذُهُ وَ هُوَ لَهُ بِالْمِرْصَادِ عَلَى مَجَازِ طَرِيقِهِ وَ بِمَوْضِعِ الشَّجَا مِنْ مَسَاغِ رِيقِهِ أَمَا وَ الَّذِي نَفْسِي بِيَدِهِ لَيَظْهَرَنَّ هَؤُلَاءِ الْقَوْمُ عَلَيْكُمْ لَيْسَ لِأَنَّهُمْ أَوْلَى بِالْحَقِّ مِنْكُمْ وَ لَكِنْ لِإِسْرَاعِهِمْ إِلَى بَاطِلِ صَاحِبِهِمْ وَ إِبْطَائِكُمْ عَنْ حَتَّى وَ لَقَدْ أَصْبَحَتِ الْأُمَمُ تَخَافُ ظُلْمَ رُعَاتِهَا وَ أَصْبَحْتُ أَخَافُ ظُلْمَ رَعِيَّتِي اسْتَنْفَرْتُكُمْ لِلْجِهَادِ فَلَمْ تَنْفِرُوا وَ أَسْمَعْتُكُمْ فَلَمْ تَسْمَعُوا وَ دَعَوْتُكُمْ سِرّاً وَ جَهْراً فَلَمْ تَسْتَجِيبُوا وَ نَصَحْتُ لَكُمْ فَلَمْ تَقْبَلُوا أَشُهُودٌ كَغُيَّابٍ وَ عَبِيدٌ كَأَرْبَابٍ أَتْلُو عَلَيْكُمْ الْحِكَمَ فَتَنْفِرُونَ مِنْهَا وَ أَعِظُكُمْ بِالْمَوْعِظَةِ الْبَالِغَةِ فَتَتَفَرَّقُونَ عَنْهَا وَأَحْتُكُمْ عَلَى جِهَادِ أَهْلِ الْبَغْيِ فَمَا آتِي عَلَى آخِرِ قَوْلِى حَتَّى أَرَاكُمْ مُتَفَرِّقِينَ أَيَادِيَ سَبَا تَرْجِعُونَ إِلَى مَجَالِسِكُمْ وَ تَتَخَادَعُونَ عَنْ مَوَاعِظِكُمْ أَقَوِّمُكُمْ غُدْوَةً وَتَرْجِعُونَ إِلَيَّ عَشِيَّةً كَظَهْرِ الْحَنِيَّةِ عَجَزَ الْمُقَوَّمُ وَ أَعْضَلَ الْمُقَوَّمُ أَيُّهَا الْقَوْمُ الشَّاهِدَةُ أَبْدَانُهُمْ الْغَائِبَةُ عَنْهُمْ عُقُولُهُمْ الْمُخْتَلِفَةُ أَهْوَاؤُهُمْ الْمُبْتَلَى بِهِمْ أَمَرَاؤُهُمْ صَاحِبُكُمْ يُطِيعُ اللَّهَ وَ أَنْتُمْ تَعْصُونَهُ وَ صَاحِبُ أَهْلِ الشَّامِ يَعْصِى اللَّهَ وَهُمْ يُطِيعُونَهُ لَوَدِدْتُ وَاللَّهِ أَنَّ مُعَاوِيَةَ صَارَفَنِي بِكُمْ صَرْفَ الدِّينَارِ بِالدِّرْهَمِ فَأَخَذَ مِنّى عَشَرَةَ مِنْكُمْ وَ أَعْطَانِي رَجُلًا مِنْهُمْ يَا أَهْلَ الْكُوفَةِ مُنِيتُ مِنْكُمْ بِثَلَاثٍ وَاثْنَتَيْنِ صُمٌّ ذَوُو أَسْمَاعِ وَبُكْمٌ ذَوُو كَلَامٍ وَ عُمْيٌّ ذَوُو أَبْصَارٍ لَا أَحْرَارُ صِدْقٍ عِنْدَ اللَّقَاءِ وَ لَا إِخْوَانُ ثِقَةٍ عِنْدَ الْبَلَاءِ تَرِبَتْ أَيْدِيكُمْ يَا أَشْبَاءَ الْإِبِلِ غَابَ عَنْهَا رُعَاتُهَا كُلَّمَا جُمِعَتْ مِنْ جَانِبِ تَفَرَّقَتْ مِنْ آخَرَ وَ اللَّهِ لَكَأَنِّي بِكُمْ فِيمَا إِخَالُكُمْ أَنْ لَوْ حَمِسَ الْوَغَى وَحَمِيَ الضَّرَابُ قَدِ انْفَرَجْتُمْ عَنِ ابْنِ أَبِي طَالِبٍ انْفِرَاجَ الْمَرْأَةِ عَنْ قُبُلِهَا وَإِنِّى لَعَلَى بَيِّنَةٍ مِنْ رَبِّي وَ مِنْهَاجٍ مِنْ نَبِيِّي وَإِنِّي لَعَلَى الطَّرِيقِ الْوَاضِحِ أَلْقُطْهُ لَقَطَاً.

1. مغرور نشدن به مهلت های الهی

وَ لَئِنْ أَمْهَلَ الظَّالِمَ فَلَنْ يَفُوتَ أَخْذُهُ (1)

يَفُوتَ: فوت می شود؛ فاتَ يَفوتُ سپری شد گذشت آفات، يُفیت: باعث فوت کار او شد.

اگر خداوند ستمگر را مهلت دهد هرگز از مؤاخذه و بازپرسی از او نمی گذرد.


1) أَمْهَلَ: مهلت داد؛ از مادۀ مَهَلَ به معنای به او مهلت داد؛ مَهَلَ يَمهَلُ آن کار را از روی فرصت و با نرمی و مدارا انجام داد؛ مهل: از روی فرصت و مهلت عمل کردن

نکته

خداوند از همه کارهای خوب و بد و آشکار و پنهان آفریدگانش آگاه است و از ستمگر و مجرم انتقام می گیرد و هیچ چیز در آسمان و زمین مانع او نمی شود. (1)

مشابه

خير

وَ لَا يَحْسَبَنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا أَنَّمَا نُمْلِي لَهُمْ خَيْرٌ لِأَنْفُسِهِمْ إِنَّمَا نُمْلِي لَهُمْ لِيَزْدادُوا إِثْماً وَ لَهُمْ عَذابٌ مُهين (2)کافران مپندارند در مهلتی که به آن ها می دهیم. آن هاست به آن ها مهلت می دهیم تا بیشتر به گناهانشان بیفزایند و برای آن هاست عذابی خوارکننده.

2. مجازات ظالم

وَ هُوَ لَهُ بِالْمِرْصَادِ عَلَى مَجَازِ طَرِيقِهِ وَ بِمَوْضِعِ الشَّجَا مِنْ مَسَاعْ رِيقِهِ (3)

الشَّجَا: هر چیزی که گلوگیر شود؛ به معنای استخوان یا چیز دیگری است که در گلو گیر کند و چه بسا که سبب مرگ انسان شود؛ «موضع الشجا» یعنی محل گیر کردن چیز گلوگیر؛ ما ينشب في الحلق من عظم او غيره؛ و موضع الشجي هو الحلق نفسه.

مَسَاغ: فرو بردن؛ از ماده «سوق» به معنای گوارا گرفته شده است اسم مکان به معنای محل احساس گوارایی است؛ عرب وقتی غذا و نوشیدنی به راحتی از گلو پایین برود می گوید «ساغ الطعام»؛ سانغ گوارا؛ اسم مکان؛ من ساغ الشَّراب سوغا؛ سهل مدخله.

ریقه: آب دهان

او در کمینگاه بر سر راه ستمگر است و با دست قدرتش حلقومش را فشرده است.

نکته

«وَ بِمَوْضِع الشَّجَا... » کنایه از قدرت و احاطه کامل خداوند است و منظور این است که خداوند در کمین ظالم است که هر زمان اراده کرد نگذارد آب خوش از گلوی ظالم پایین برود و با استخوانی گلویش را بفشارد و راه گلوی او را ببندد.


1) در سایه سار نهج البلاغه، ج 2، ص404.

2) آل عمران، 178

3) مِرْصَادِ: کمینگاه؛ از مادۀ رَصَدَ به معنای انتظار و مراقبت مرصاد اسم مکان به معنای محل انتظار و کمین؛ به رصد ستارگان از این باب رصد می گویند که ستاره شناس با دقت حرکات و جایگاه زمان ظهور و افول ستاره ها را مراقبت می کند و تحت نظر می گیرد؛ مرصد به معنای کمینگاه است؛ یعنی جایی که فرد انتظار دشمنش را می کشد و مراقب است تا وقتی که دشمنش خواست از آن جا عبور کند به او حمله کند؛ رصد فلانا من باب نصر رقبه کترصده؛ و المرصاد الطريق؛ و المكان يرصد فيه العدو. مَجَازِ طریق: گذرگاه؛ محل جواز یعنی عبور و گذر.

مشابه

وَاحْصُرُوهُمْ وَاقْعُدُوا لَهُمْ كُلَّ مَرْصَدِ (1)آن ها را اسیر سازید و محاصره کنید و در هر کمینگاه بر سر راه آن ها بنشینید. إِنَّ رَبَّكَ لَبِالْمِرْصاد (2)زیرا پروردگارت به کمینگاه است. پیش بینی وضع آینده

أَمَا وَ الَّذِي نَفْسِي بِيَدِهِ لَيَظْهَرَنَّ هَؤُلَاءِ الْقَوْمُ عَلَيْكُمْ لَيْسَ لِأَنَّهُمْ أَوْلَى بِالْحَقِّ مِنْكُمْ وَ لَكِنْ لِإِسْرَاعِهِمْ إِلَى بَاطِلِهِمْ بَاطِلِ صَاحِبِهِمْ وَإِبْطَائِكُمْ عَنْ حَقَّى (3)

إبْطَاء: کُندی کردن؛ تأخیر انداختن و دیر اقدام کردن

آگاه باشید! سوگند به آن کس که جانم در دست قدرت اوست این قوم سرانجام بر شما پیروز می شوند؛ اما نه به خاطر این که آن ها در حقانیت از شما سزاوارترند بلکه به این جهت که آن ها در راه باطل زمامدارانشان سریع و کوشا هستند در حالی که شما در ادای حق من كُند و سست هستید!

نکته ها

امام علیه السلام اشاره می کند که مبادا کسی گمان کند که عامل پیروزی آن ها تکیه بر حق است و این امر سبب گمراهی شما شود. آن ها قطعاً بر باطل ،اند، ولی در باطل خود کوشا و مصمم اند و گوش به فرمان معاویه دارند ولی شما با این که در مسیر حق گام بر می دارید، افرادی سست و بی اراده و در برابر فرمانده خود سرکش و عصیانگرید و این صفات در هرکس و هر قوم و ملتی باشد سرنوشتی جز شکست نخواهد داشت. (4)

«أما» استفتاحیه است که مثل «الا» دلالت بر تنبیه می کند، یعنی «آگاه باشید».

«بِيَدِهِ» کنایه از قدرت خداست.

«وَ الَّذِي نَفْسِی... »: جایگاه سیاسی و اجتماعی امام علیه السلام به جایی رسیده که مجبور است با این گونه قسم ها واقعیت را برای مردم بیان کند؛ چراکه معمولاً قسم در برابر کسانی


1) توبه، 5.

2) فجر، 14.

3) يَظْهَرَنَّ: پیروز می شوند؛ ظهر علیه غلب. إسراع: سرعت گرفتن؛ از مادۀ سَرَعَ به معنای تند رفت و سرعت گرفت؛ اَسرع تند راه رفت؛ تسارع: به سوی آن کار شتافت و عجله کرد.

4) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 4، ص 297.

است که منکر هستند؛ از این رو با این قسم می فرماید باور کنید این یک واقعیت است.

وَ لَكِنْ لِإِسْرَاعِهِمْ إِلَى [بَاطِلِهِمْ] بَاطِل عامل پیروزی یاران معاویه این بود که به باطل زمامدارشان یعنی معاویه شتاب داشتند و از دستورات معاویه گرچه باطل بود با سرعت پیروی می کردند ولی یاران امام با این که امام حق است، گندی کرده و دستوراتش را اطاعت نمی کردند

4. امان از ظلم پیروانم

وَ لَقَدْ أَصْبَحَتِ الْأُمَمُ تَخَافُ ظُلْمَ رُعَاتِهَا وَ أَصْبَحْتُ أَخَافُ ظُلْمَ رَعِيَّتِى (1)

رُعَاتِ: امیران و رئیسان جمع راعی به معنای چوپان است؛ به امرا و حاکمان از آن جا که همچون چوپان که گوسفندها را اداره می کند، امور مردم را اداره می کنند راعی» گفته می شود؛ به مردمی که تحت تدبیر کارگزار و مسئولی هستند هم از باب این که امورشان را حاکم و کارگزار تدبیر می کند رعیت» می گویند؛ جمع الراعي؛ و هو كل من ولى امر قوم؛ و القوم رعيته.

امت ها همواره از ظلم زمامدارانشان در وحشت اند، ولی من از ظلم پیروانم بیمناکم!

نکته

معمول حکومت ها و ریاست ها این است که مردم از حاکمان و ظلم کارگزاران حکومت می ترسند امام می فرماید دربارۀ حکومت من قضیه برعکس است و من از ظلم رعیت ترس دارم؛ چراکه آنان با حضرت امیر علیه السلام هماهنگ کار نمی کردند و از فرامین آن حضرت تخلف می کردند و متأسفانه آن ها امام علیه السلام را تنها گذاشتند و از دستوراتش اطاعت نکردند و این ظلم بزرگی در حق امام بود.

5. سرپیچی از امام

5. 1. نپذیرفتن جهاد

اسْتَنْفَرْتُكُمْ لِلْجِهَادِ فَلَمْ تَنْفِرُوا (2) من شما را برای جهاد با دشمن برانگیختم اما حرکت نکردید.


1) الْأُمَمُ: گروهی همکیش؛ جمع «امة». تَخَافُ: می ترسد.

2) اسْتَنْفَرْتُ: فرستادم؛ تحریک کردم بسیج کردم به کوچیدن را داشتم؛ استنفار باب استفعال است که برای طلب است؛ یعنی طلب خروج و کوچ کردن؛ الاستنفار الاستنصار او طلب النفور و اللاسراع الى الجهاد.

5. 2. نپذیرفتن سخن امام

وَ أَسْمَعْتُكُمْ فَلَمْ تَسْمَعُوا (1) به گوش شما خواندم اما نشنیدید.

نکته

حضرت می فرماید: من حرف های حق را به شما گفتم و به گوشتان رساندم ولی شما گوش نکردید؛ یعنی طبق آن چه گفته بودم عمل نکردید و حرفهای مرا زمین زدید به گونه ای که گویا اصلاً آن را نشنیده اید و در واقع حضرت با این تعبیرات نهایت بی توجهی آن ها به سخنانش را بیان می فرماید.

5. 3. نپذیرفتن دعوت امام

وَ دَعَوْتُكُمْ سِرّاً وَ جَهْراً فَلَمْ تَسْتَجِيبُوا (2)

در آشکار و نهان شما را برای جهاد دعوت کردم اجابت نکردید.

نکته

حضرت علیه السلام هم به صورت علنی و با سخنرانی های عمومی مردم را به جهاد دعوت می کرد و هم افراد صاحب نفوذ مانند سران قبایل و عشایر را به صورت خصوصی دعوت می نمود و خطر را به آن ها گوشزد می کرد تا از طریق آن ها افراد را برای مبارزه با معاویه دعوت کند ولی آن ها دعوت های آن حضرت را اجابت نکردند.

5. 4. نپذیرفتن اندرز امام

وَ نَصَحْتُ لَكُمْ فَلَمْ تَقْبَلُوا (3) اندرزتان دادم ولی نپذیرفتید!


1) أَسْمَعْتُكُمْ: شما را شنواندم؛ «سمع»: گوش کرد؛ «اسمع»: شنواند و به گوش رساند.

2) جهر: آشکار شدن و آشکار کردن اعم از آن که به وسیلهٔ دیدن باشد یا شنیدن؛ «جهرة» اسم است به معنی آشکار شده؛ أَجْهَرَ - إِجْهَاراً الأمر و به: آن امر را آشکار ساخت؛ جِهار: آشکار. لَمْ تَسْتَجِيبُوا: اجابت ننموديد ؛ أجَابَ - إجَابَة وإِجاباً: پاسخ او را داد؛ اسْتَجوبَ له: به او پاسخ داد؛ تَجَاوَبَ- تَجَاوُباً القومُ: آن قوم به هم پاسخ دادند و با هم گفت وگو کردند.

3) نَصَحْتُ: پند دادم؛ از مادۀ نَصَحَ به معنای پند و نصیحت اسْتَنْصَحَ - اسْتِنْصَاحاً: او را پنددهنده شمرد؛ انْتَصَحَ - انتِصَاحاً: پند را پذیرفت؛ تَنَصَّحَ - تنصحاً: بسیار نصیحت کرد، خود را همانند پنددهندگان درآورد.

نکته

اگر امام علیه السلام مردم را به مبارزه فرا می خواند برای این نبود که ایشان انسان جنگ طلبی بودند و از خونریزی خوششان می آمد. علی علیه السلام چون می دید با تسلط معاویه بر امور، مردم به چه بلاهایی گرفتار میشوند و حکومت اسلامی از مسیرش منحرف می شود و در نهایت هم مردم زیان می بینند آن ها را به جهاد و تلاش در راه خدا دعوت می کرد.

6. ملامت های امام

6. 1. همچون غایبان

أَ شُهُودٌ كَغَيَّابٍ وَ عَبِيدٌ كَأَرْبَابٍ (1)

عبيد: بندگان؛ از مادۀ عبد به معنای ،بنده اسْتَعْبَدَ - اسْتِعْبَاداً: او را بنده خود گرفت؛ اعْتَبَدَ - اعْتِبَاداً هُ: او را بنده خود گرفت.

ارباب: مالک؛ جمع «ربّ» به معنای صاحب اختیار و مدبّر است؛ به حاکم هم از آن جهت که اداره امور جامعه به او واگذار شده است «ربّ» اطلاق می شود.

آیا شما حاضرانی همچون غایبان هستید یا بردگان در قیافه مالکان؟

نکته ها

کسی که غایب باشد حرف آدمی را نمی شنود ولی کسی که حاضر است حرف را می شنود و باید از حرف حق اطاعت کند. علی علیه السلام می خواهد نهایت بی توجهی مردم به دستورات خود را بیان کند؛ لذا می گوید شما به ظاهر حاضر هستید و سخنان مرا می شنوید ولی گویا بین من و شما فاصله است و اصلاً سخن مرا نمی شنوید.

استفهام در آیه انکاری است و حضرت اصحابش را به خاطر این که در عین عبید بودن همچون اربابان عمل می کنند، توبیخ می کند.


1) شهود: شاهدان؛ جمع شاهد به معنای حاضران. غُيَّاب: غایبان.

تشبیه

مشَّبَه: مردم کوفه

مشَّبَهٌ به: 1. غایبان 2. اربابان متمرد

وجه شبه: امام علیه السلام مردمان کوفه را به غایبان تشبیه کرده با وجودی که حاضر بودند؛ همچنین به اربابان متمرد از فرمان تشبیه کرده در صورتی که ادعای بندگی خدا داشتند. وجه شبه این است که 1 اشخاص حاضر از موعظه و نصیحت پندی می گیرند اما افراد غایب چون قادر به شنیدن نیستند از پند و اندرز سودی نمی برند وقتی که افراد حاضر پندگیرنده نباشند با افراد غایب تفاوتی ندارند.

2. وظيفه بندگان نیز اطاعت و فرمان برداری از دستورات فرماندهان است ولی وقتی که از روی غرور و تکبر فرمان بردار نباشند همچون اربابانی خواهند بود که همواره فرمان می دهند و فرمان نمی برند.

6. 2. فرار از حکمت های الهی

أَتْلُو عَلَيْكُمْ الْحِكَمَ فَتَنْفِرُونَ مِنْهَا (1) پیوسته حکمت های الهی را بر شما می خوانم، از آن می گریزید.

مشابه

قالَ رَبِّ إِنِّي دَعَوْتُ قَوْمى لَيْلاً وَ نَهاراً * فَلَمْ يَزِدْهُمْ دُعائى إِلا فِراراً (2)گفت: اى پروردگار من من قوم خود را شب و روز دعوت کردم و دعوت من جز به فرارشان نیفزود.

6. 3. تفرقه

وَ أَعِظُكُمْ بِالْمَوْعِظَةِ الْبَالِغَةِ فَتَتَفَرَّقُونَ عَنْهَا و با مواعظ بالغه و اندرزهای رسا شما را موعظه می کنم، پراکنده می شوید.

نکته

حضرت در دعوتشان از حکمت استفاده می کردند تا عقل اصحابشان قانع شود و در عین حال موعظه و پند هم به کار می گرفته اند تا دل هایشان در برابر حق نرم شود.


1) تَنْفِرُونَ: می گریزید؛ از مادۀ نَفَر به معنای گریخت و فرار کرد؛ نافر جمع نَفَر به معنای گریزنده، فراری؛ تنفرون: منها من نفرت الدّابة نفورا من بابی نصر و ضرب شرد.

2) نوح، 5 و 6.

مشابه

فَقَالُوا رَبَّنا باعِدْ بَيْنَ أَسْفارِنا وَ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ فَجَعَلْناهُمْ أَحَادِيثَ وَ مَزَّقْناهُمْ كُلَّ مُمَزَّقٍ إِنَّ فى ذلِكَ لَآيَاتٍ لِكُلِّ صَبَّارٍ شَکور (1)گفتند: ای پروردگار ما، منزلگاه های ما را از هم دور گردان ما نیز افسانه روزگارشان گردانیدیم و سخت پراکنده شان ساختیم و در این عبرت هاست برای شکیبایان سپاسگزار

6. 4. مانند ایادی سبا

وَ أَحُنُّكُمْ عَلَى جِهَادِ أَهْلِ الْبَغْيِ فَمَا آتِي عَلَى آخِرِ قَوْلِى حَتَّى أَرَاكُمْ مُتَفَرِّقِينَ أَيَّادِيَ سَبَا (2)

متفرقین: پراکنده شوندگان

أَيَادِيَ سَبَا: فرزندان سبا؛ جمع «ایدی» و آن نیز به نوبه خود جمع «ید» به معنای دست است؛ هرچند «ایادی» غالباً در غیر این معنا استعمال می شود؛ مثل يضرب للمتفرّقين و أصله قوله تعالى عن أهل سبا و مزقناهم كل ممزق، و سبأ بالهمزة وزان جبل يصرف و لا يصرف و هو بلدة بلقيس و لقب ابن يشحب بن يعرب بن قحطان اسمه عبد شمس

الأيادي: جمع الأيدى و هو جمع اليد، قال الرّضي: و هو كناية عن الابناء و الاسرة لأنهم في التقوى والبطش بهم بمنزلة الأيدى، ويقال ذهبوا أيدى سبا و أيادى سبا الياء ساكنة و كذلك الألف.

هكذا نقل المثل أى ذهبوا متفرّقين و هما اسمان جعلا اسما واحدا مثل معدى كرب ضرب المثل بهم لأنهم لما غرق مكانهم وذهبت جنّاتهم تبدّدوا في البلاد. روى الطبرسي في تفسير سورة سبا في قصة تفرّق أولاد سبا عن الكلبي عن أبي صالح قال: ألقت طريفة الكاهنة إلى عمرو بن عامر الذى يقال له مزيقيا بن ماء السما و كانت قد رأت في كهانتها أن سد مارب سيخرب و أنّه سيأتى سيل العرم فيخرب الجنّتين، فباع عمرو بن عامر أمواله وسار هو و قومه حتى انتهوا إلى مكة فأقاموا بها و ما حولها فأصابتهم الحمى، وكانوا ببلد لا يدرون فيه ما الحمى، فدعوا طريقة فشكوا إليها الذي أصابهم فقالت لهم: قد أصابني الذي تشكون و هو مفرّق بيننا ، قالوا فما ذا تأمرين؟ قالت: من كان منكم ذاهم بعيد و جمل شدید و مزاد جدید فليلحق بقصر عمان المشيد وكانت از دعمان ثمّ قالت من كان منكم ذا جلد و قسر و صبر على ازمات الدهر فعليه بالاراك من بطن مرّ نمرخ (ل) وكانت خزاعة، ثمّ قالت من كان منكم يريد الراسيات في الوحل المطعمات في المحل فليلحق بيثرب ذات النخل وكانت الأوس والخزرج، ثمّ قالت: من كان منكم يزيد الخمر الخمير و الملک و التأمير و ملابس التاج و الحرير فليلحق ببصری و عوير، و هما من أرض الشام و كان الذين سكنوها آل خفية بن غسان ثمّ قالت من كان منكم يريد الثياب الرقاق و الخيل العتاق و كنوز الأرزاق و الدم المهراق فليلحق بأرض العراق وكان الذين سكنوها آل جذيمة الابرش و من كان بالحيرة وآل محرق.

به مبارزه با ظالمان شما را ترغیب می کنم اما هنوز سخنانم به آخر نرسیده می بینم همچون «ایادی سبا» متفرق می شوید!

1) سبا، 19.

2) أَحُثُ: بر می انگیزم؛ تحریک و تهییج می کنم. بَغْيِ: ظلم و فساد.

نکته ها

»ایادی سبا» اشاره به ضرب المثلی معروف در میان عرب است، برای گروهی که به شدت پراکنده می شوند و اصل آن چنین است که «سبا» مردی بود که قبایل عرب «یمن» از او نشأت گرفتند وی ده فرزند داشت که شش نفر از آن ها را به منزله دست راست خود قرار داده بود و چهار نفر را به منزله دست چپ ولی بعداً فرزندان او به شدت از هم دور و پراکنده شدند و هرکدام در گوشه ای زندگی کردند و قبیله ای از او به وجود آمد؛ سپس پراکندگی آن ها به عنوان یک ضرب المثل معروف شد. (1)

منظور از «أَهْلِ الْبَغْى» معاویه و همراهانش در جنگ با علی علیه السلام هستند که پیامبر آنان را قوم ستمگر نامید. (2)

6. 5. خنثی کردن آثار سخنان امام

تَرْجِعُونَ إِلَى مَجَالِسِكُمْ وَ تَتَخَادَعُونَ عَنْ مَوَاعِظِكُمْ (3)

به مجلس های خود باز می گردید و با مغالطه کاری یکدیگر را از موعظه هایی که کرده ام فریب می دهید.

نکته ها

با توجه به این که خدعه و فریب، بی توجهی به مصلحت اجتماعی است، امام علیه السلام درباره اصحاب خود می فرماید: «تتخادعون» یعنی یاران من دارای این خصیصه زشت اخلاقی هستند که هرگاه از مجلس وعظ و پند باز می گردند هر یک دیگری را از موضوع وعظ و نصیحت غافل می گرداند و به موضوعات دیگری توجهش می دهد؛ هر چند انجام این امر به قصد فریب نباشد، نتیجه آن خدعه یعنی غافل ساختن از مصلحت امر است. (4)


1) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 4، ص299.

2) در سایه سار نهج البلاغه، ج 2، ص 407

3) تَرْجِعُونَ: باز می گردید؛ از مادۀ رَجَعَ؛ رجوع و رجعی به معنی برگشتن و برگرداندن؛ ارْتَجَعَ- ارْتِجَاعاً الى الشيء: آن چیز را به من برگردانید؛ أَرْجَعَ - ارجاعاً آن چیز را بازگردانید یا پس داد. تَتَخَادَعُونَ: یکدیگر را فریب می دهید؛ از ماده خَدَع به معنای عذر و بهانه؛ مضارع باب تفاعل برای این است که انسان چیزی را که ندارد به خود ببندد؛ تخادع فلان أرى أنّه مخدوع و ليس به انتهى و لا يجوز ارادة هذا المعنى في المقام بل الأظهر أنّه من قولهم سوق خادعة مختلفة متلونة و خلق خادع متلوّن أى تختلفون و تتلوّنون في قبول الوعظ و لكنه يبعده لفظة عن اللّهم إلّا أن يضمن معنى الاعراض فافهم.

4) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج4، ص42.

واژۀ «تخادع» بدون حرف جر به کار می رود اما در این جمله حضرت با حرف جر (عن) آورده است و شاید علت آن این باشد که در «تتخادع» معنای اعراض لحاظ شده و اعراض با «عن » به کار می رود.

6. 6. منافقان خنثی کننده سخنان امام

أَقَوَّمُكُمْ غُدْوَةً وَ تَرْجِعُونَ إِلَيَّ عَشِيَّةً كَظَهْرِ الْحَنِيَّةِ عَجَزَ الْمُقَوَّمُ وَأَعْضَلَ الْمُقَوَّمُ (1)

عَشِيَّة: شامگاهان.

الْحَنِيَّة: کمان، به سبب این که منحنی است؛ وزان غنية القوس و الجمع حنى و حنايا.

عَجَزَ: ناتوان شد.

مُقَوَّم: اصلاح کننده؛ آن که باید راست و هدایت شود؛ الأول على زنة الفاعل و الثاني على زنة المفعول.

أَعْضَل: انعطاف ناپذیر شد؛ از ماده «اعضال» به معنای شدت و پیچیدگی است.

بامدادان شما را مستقیم می نمایم، شامگاهان مانند کمان کژ به سویم باز می گردید. اصلاح کننده عاجز شده و شنونده انعطاف ناپذیر

نکته ها

منافقان زیادی در میان اهل عراق بودند که برای خنثی کردن تأثیر کلام امام کوشش می کردند هنگامی که نزد امام می آمدند تحت تأثیر جاذبۀ اخلاقی و سخنان حکمت آمیزش قرار می گرفتند و باور می کردند که باید آماده پیکار با دشمن شوند اما هنگامی که به جلسات خصوصی و عمومی خود باز می گشتند گروهی شیطان صفت به سم پاشی می پرداختند، افکار آن ها را مشوش ارادۀ آن ها را ضعیف و رشته اتحاد آن ها را پاره می کردند. صبح در محضر امام علیه السلام دلها را با آب تو به می شستند و عصر که به خدمتش باز می گشتند با قلبی سیاه و تاریک و افکاری منحرف و کج و معوج می آمدند و این نبود مگر به خاطر فقدان شخصیت درونی و نداشتن اراده قوی و رنگ پذیری از هرکس و هر چیز. (2)

جمله «عَجَزَ الْمُقَوَّمُ» اشاره به خود حضرت دارد و اعترافی است که آن بزرگوار بر ناتوانی خود در قوام بخشیدن به یارانش می کند. (3)

«أَعْضَلَ الْمُقَوَّمُ» اشاره دارد که انحراف اخلاقی ،پیروان موجب گردیده بود که توجهی به نصایح دلسوزانه حضرت نداشته باشند و دل آن بزرگوار را به درد آورند که با اندوه و تأسف


1) أقوم: اصلاح می کنم؛ قوَّمَ: راست شد کجی اش برطرف شد؛ أقوم: مستقیم می سازم. عُدْوَة: بامداد؛ صبح قبل از ظهر

2) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 4، ص 300.

3) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج4، ص43.

بگوید: «پنددهنده از نصیحت عاجز و پند شنونده از پندپذیری درمانده است». (1)

6. 7. جسم هایتان حاضر

أَيُّهَا الْقَوْمُ الشَّاهِدَةُ أَبْدَانُهُمْ ای قومی که بدن هایتان حاضر است

6. 8. عقل هایتان پنهان

الْغَائِبَةُ عَنْهُمْ عُقُولُهُمْ و عقل هایتان پنهان است.

نکته

اصحاب حضرت علی علیه السلام در نمازهای جمعه و جماعت شرکت می کردند و پای منبر حضرت می نشستند ولی عقل هایشان غایب بود حضرت می فرماید که عقل داشتند ولی به اقتضای حکم عقل عمل نمی کردند اسیر هوای نفسانی یا احساسات بودند و به این فکر نبودند که عقل و منطق چه حکم می کند.

6. 9. پراکندگی خواسته ها

الْمُخْتَلِفَةُ أَهْوَاؤُهُمُ الْمُبْتَلَى بِهِمْ أُمَرَاؤُهُمْ (2) و خواسته هایتان مختلف و پراکنده و زمامدارانتان به شما مبتلا هستند.

نکته

یک گروه وقتی با هم متحد می شوند که خواسته واحدی داشته باشند. حضرت می فرماید که هر کدام از شما خواسته ای دارد یکی به دنبال مقام است دیگری به دنبال پول است و آن دیگری به دنبال شهرت است و با دیگری دشمن بوده و به دنبال انتقام است و انگیزه اطاعت از امام در میان نیست.

7. سرکشی در برابر رهبر مطیع خدا

صَاحِبُكُمْ يُطِيعُ اللَّهَ وَ أَنْتُمْ تَعْصُونَهُ وَ صَاحِبُ أَهْلِ الشَّامِ يَعْصِى اللَّهَ وَ هُمْ يُطِيعُونَهُ (3)


1) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج4، ص43.

2) أَمَرَاؤُهُمْ: امیران؛ حاکمان و فرماندهان؛ از مادۀ أَمِرَ، أَمْراً: امیر یا حاکم یا فرمانده شد؛ آمر: امردهنده، فرمانده، کارفرما.

3) تَعْصُونَ: نافرمانی می کنید؛ از مادۀ عَصَی به معنای نافرمانی، عَصاه نافرمانی کرد او را؛ عِصْيَانًا و مَعْصِيَةً: نافرمان بردار؛ اسْتَعْصَی: عاصی شد. يُطِيعُون: اطاعت می کنند؛ از ماده طوع به معنی انقیاد است، طاعت نیز بدان معنی است لیکن بیشتر در فرمانبری و اطاعت به کار می رود استطاعت قدرت و طلب طاعت.

رهبر شما خدای را اطاعت می کند و شما او را عصیان می کنید اما زمامدار اهل شام خدا را معصیت می کند ولی آن ها اطاعتش می کنند!

نکته ها

امام علیه السلام با داشتن خدا از آنان و هر چیز دیگری بی نیاز بود و اگر می خواست از خدا نافرمانی کند آن گاه خواسته هایشان را اجابت کرده و آنان را مطیع خویش می ساخت. (1)

حضرت در مقام شکایت از اصحابش و این که آن ها فرامینش را پشت سر می اندازند اظهار ناراحتی می کند ولی می فرماید «صاحبکم» و نمی فرماید «امامکم» یعنی ما رفیق شماییم و در حقیقت احترام آن ها را حفظ می کند.

8. بی ارزشی کوفیان در مقابل شامیان

لَوَدِدْتُ وَ اللَّهِ أَنَّ مُعَاوِيَةَ صَارَفَنِي بِكُمْ صَرْفَ الدِّينَارِ بِالدِّرْهَمِ فَأَخَذَ مِنِّى عَشَرَةَ مِنْكُمْ وَ أَعْطَانِي رَجُلًا مِنْهُمْ (2)

أَعْطَانی: به من بخشید.

به خدا سوگند! بسیار دوست داشتم معاویه شما را با نفرات خود مبادله می کرد؛ همچون مبادله کردن دینار به درهم ده نفر از شما را از من می گرفت و یک نفر از آن ها را به من می داد.

نکته ها

حضرت می فرماید: اگر مردم عراق و شام را جابه جا می کردیم در آن صورت مردم عراق در فرمان برداری معاویه مانند مردم شام می شدند و مردم شام نیز برای امام مانند مردم عراق و شاید نافرمان تر و سرکش تر می شدند و راز این ماجرا در این است که سیاست معاویه بر رشوه و خریدن افراد استوار بود و سیاست امام بر مبنای حق و عدل قرار داشت و انسان های فرصت طلب با گرفتن مال به فرمان برداری و اطاعت می گراییدند. (3)


1) در سایه سار نهج البلاغه، ج 2، ص 409.

2) ودِدْتُ: دوست داشتم؛ از ماده ود؛ مودّة: دوست داشتن؛ وده به معنای دوست داشت او را؛ مُوادَدَة: دوست داشتن یا دوست داشتن همدیگر؛ وَدُود: از اسماء حسنی است به معنی دوست دارنده. صَارَفَنِی: با من معامله کرد؛ صرف به معنای خریدوفروش پول است؛ به کسی که شغلش خریدوفروش دینار و درهم و تبدیل آن به یکدیگر است «صراف» می گویند.

3) در سایه سار نهج البلاغه، ج 2، ص 409

امام علیه السلام یاران معاویه را از حیث ارزش آن ها برای معاویه مثل دینار و یاران خودشان را مثل در هم دانستند و در حقیقت می خواهند استواری یاران معاویه را در مقابل سستی و کاهلی یاران خود یادآور شوند تا شاید غیرتشان تحریک شود و به وظایفشان عمل کنند.

9. نقاط ضعف کوفیان

يَا أَهْلَ الْكُوفَةِ مُنِيتُ مِنْكُمْ بِثَلَاثٍ وَ اثْنَتَيْنِ صُمٌّ ذَوُو أَسْمَاعٍ وَبُكُمْ ذَوُو كَلَامٍ وَ عُمْيٌّ ذَوُو أَبْصَارٍ (1)

صُمٌّ: ناشنوایی؛ جمع اصم به معنای کر.

بُكمّ: لالی؛ جمع ابکم به معنای لال.

عُمیٌ: نابینایی؛ جمع اعمی به معنای کور.

ای اهل کوفه من به سه چیز [که در شما هست] و دو چیز که در شما نیست] مبتلا شده ام گوش دارید اما نمی شنوید؛ زبان دارید اما سخن نمی گویید؛ حقایق را نمی بینید در حالی که چشم دارید

نکته

اشاره به ناتوانی آن ها از مشاهده حوادث و تحلیل صحیح پیرامون آن و تلاش برای پیدا کردن راه حل ها می کند که در عین توانایی بر این امور همه چیز را نادیده گرفته و در لاک خود فرو رفته بودند صیاد بی رحم را می دیدند اما عکس العملی نشان نمی دادند. پیام تهدید آمیز دشمن را می شنیدند اما تکان نمی خوردند. (2)

مشابه

صُمٌّ بُكْمٌ عُمْيٌ فَهُمْ لا يَرْجِعُون (3)این منافقان کرولال و کورند؛ از این رو از کفر و نفاق برنمی گردند.


1) مُنِيتُ: مبتلا شدم؛ مورد آزمایش قرار گرفته ام؛ از مادۀ مَنی یمنی به معنای امتحان و آزمایش است. ذَوُو: صاحب و دارنده.

2) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 4، ص306.

3) بقره، 18.

10. دو چیزی که ندارید

لَا أَحْرَارُ صِدْقٍ عِنْدَ اللَّقَاءِ وَ لَا إِخْوَانُ ثِقَةٍ عِنْدَ الْبَلَاءِ (1)

إِخْوَانُ ثِقَة: برادران معتمد.

عِنْدَ الْبَلاء: وقت گرفتاری و مشکل.

نه در هنگام نبرد، آزاد مردان صادقید و نه در آزمایش های سخت برادران معتمد!

نکته

حضرت در مجموع از جانب اهل کوفه به پنج چیز مبتلا شده اند: الف. آن ها به حسب ظاهر گوش داشتند ولی از شنیدن حق کر بودند و حرف حق در روحشان اثر نمی کرد؛ ب. آن ها حرف می زنند ولی از گفتن حرف حق و منطقی لال هستند و بیهوده گویی می کنند با این که صاحب سخن هستند اما هنگام بیان حرف حق همچون انسان های لال از سخن باز می ایستند؛ ج آن ها حق را به طور آشکار می دیدند ولی این دیدن هیچ اثری در عمل و رفتارشان نداشت و گویا از دیدن حق کورند؛ د. هنگامی که با دشمن برخورد می کردند آدم های استواری نبودند و شجاعت از خود نشان نمی دادند و بیم آن بود که به دشمن بپیوندند؛ هنگام ابتلائات و سختی ها برادران معتمدی نبودند.

11. نفرین امام

تَرِبَتْ أَيْدِيكُمْ (2) دست هایتان خاک آلود باد!


1) أَحْرَارُ صِدق: آزادمردان راستین. عنْدَ اللّقاء: وقت برخورد با دشمن

2) تربت: خاک آلوده باد؛ از ماده «تراب» به معنای خاک گرفته شده و «تَرِبَتْ أَيْدِيكُم» در اصل به این معناست که دستانتان خاک آلود باد ولی این واژه به معنای خسارت و فقر نیز به کار می رود زیرا افراد زیانکار و فقیر گویی به زمین خورده اند و دستانشان خاک آلود شده است ایدیکم كلمة يدعابها على الانسان قال في القاموس: ترب كثرت را به و صار في يده التراب و لزق بالتراب و خسر و افتقر تربا و متربا ويداه لا أصاب خيرا، و عن النّهاية هذه الكلمة جارية على ألسن العرب لا يريدون بها الدّعاء على المخاطب و لا وقوع الأمر بها كما يقولون: قاتل الله وقيل : معناه لله درك، قال: وكثيرا يرد للعرب ألفاظ ظاهرها الذم و إنما يريدون بها المدح كقولهم لا أب لك و لا أم لک و لا أرض لک و نحو ذلک.

نکته

امام علیه السلام با اظهار دلتنگی بر علیه آن ها در شکل نعمت خواهی دعا می کند و می فرماید: «دست هایتان خاک آلود باد» کنایه از این است که هیچ خیری به آن ها نرسد. (1)

12. متفرق بودن کوفیان

يَا أَشْبَاةَ الْإِبِلِ غَابَ عَنْهَا رُعَاتُهَا كُلَّمَا جُمِعَتْ مِنْ جَانِبِ تَفَرَّقَتْ مِنْ آخَرَ (2)

ای کسانی که به شتران بیساربانی می مانید که هرگاه از یک سو جمعشان کنند، از سوی دیگر پراکنده می شوند!

نکته

از این سخن حضرت این نکته برداشت می شود که یکی از وظایف حاکم و مجموعه حاکمیتی، ایجاد وحدت و هماهنگی بین مردم است حاکمی که به بهانه های مختلف مردم را دسته بندی کند و بین مردم اختلاف ایجاد کند و مردم را علیه یکدیگر تحریک کند به وظیفه اش عمل نکرده است حاکم باید در ایجاد همدلی و هماهنگی بین مردم برای رسیدن به اهداف ملت تلاش کند و مردم هم باید این نظم و انضباط اجتماعی را بپذیرند و حکومت را در ایجاد همدلی و وحدت کمک کنند.

تشبیه

مشَّبَه: مردم کوفه

مشَّبَهٌ به: شتران بی ساربان

وجه شبه: امام علیه السلام پراکندگی یاران خود را به شتران بی ساربان تشبیه می کند که چون ساربان ندارند هر چقدر هم آن ها را جمع آن ها را جمع کنند باز هم متفرق می شوند. یاران امام نیز به دلیل جهل و نادانی و نداشتن انضباط پراکنده می شدند.


1) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج 4، ص 50.

2) إبل: مطلق شتر است اعم از نر و ماده و از هر جنس که باشد و لفظ آن مفرد است؛ الآبل: ج ابال: آن که در امر شتران مهارت داشته باشد. رُعَاتُ: ساربانان؛ جمع راعی به معنای چوپان است.

13. به دنبال راه فرار در میدان جنگ

وَ اللَّهِ لَكَأَنِّى بِكُمْ فِيمَا إِخَالُكُمْ أَنْ لَوْ حَمِسَ الْوَغَى وَ حَمِيَ الضَّرَابُ قَدِ انْفَرَجْتُمْ عَنِ ابْنِ أَبِي طَالِبٍ انْفِرَاجَ الْمَرْأَةِ عَنْ قُبْلِهَا (1)

حَمِيَ: گرم شود؛ از مادۀ «حمی» به معنای شدت و حرارت است؛ کرضی اشتدّ حرّه. ضراب زدوخورد؛ از ریشهٔ ضَرَبَ مصدر باب مفاعله به معنای زدوخورد.

انْفَرَجْتُمْ: جدا گشتید؛ جدا شوید پس بزنید؛ از ماده «فرج» به معنای باز شدن است انفراج یعنی از هم گشوده شدن

به خدا سوگند من درباره شما چنین گمان چنین گمان می کنم که اگر جنگ سختی روی دهد و آتش آن زبانه کشد، از گرد فرزند ابوطالب جدا می شوید همانند جدا شدن زن [هنگام وضع حمل] از نوزاد خویش!

نکته

امام علیه السلام به بسیاری از یارانش اطمینان و اعتماد نداشت تا آن جا که پیش بینی می کرد او را در میدان جنگ با معاویه تنها بگذارند یا وی را به دشمنش تسلیم کنند. (2)

مشابه

وَايْمُ اللَّهِ إِنِّي لَأَظُنُّ بِكُمْ أَنْ لَوْ حَمِسَ الْوَغَى وَاسْتَحَرَّ الْمَوْتُ قَدِ انْفَرَجْتُمْ عَنِ ابْنِ أَبِي طَالِبِ انْفِرَاجَ الرَّأْسِ (3)به خدا قسم! من گمان می کنم اگر جنگ سختی درگیرد و حرارت مرگ به شما نزدیک گردد از فرزند ابو طالب جدا می شوید؛ همچون جدا شدن سر از تن [كه التیامی در آن نیست].


1) إِخَالُكُمْ: گمانم به شما؛ متکلم وحده از خال یخال به معنای گمان می کنم شما را؛ خال: الشيء يخاله أي ظنه و تقول خلت اخال بكسر الهمزة و بالفتح لغة بني أسد كما في أكثر النسخ. حَمِسَ الْوَغَى: آتش جنگ برافروخته شود؛ از مادۀ حمس» به معنای شدت است و «حماسه» و «تمحس» به معنای تشدید مخصوصاً در جنگها آمده است؛ در اصل به معنای سروصدای جنگاوران در میدان نبرد است و گاه به خود جنگ هم گفته می شود و در این جا به همین معناست؛ حمس: کفرح اشتد.

2) در سایه سار نهج البلاغه، ج 2، ص414

3) نهج البلاغه، خطبه 34

تشبیه

مشَّبَه: مردم کوفه

مشَّبَهٌ به: زن به هنگام وضع حمل

وجه شبه: زن به هنگام وضع حمل به خاطر درد زیادی که می کشد هر لحظه می خواهد که فرزند از او جدا شود تا نفس راحتی بکشد. امام مردم کوفه را چنین تشبیه می کند که برای جدا شدن از فرزند لحظه شماری می کنند آن ها نیز در میدان نبرد پیچ و تاب می خورند و در انتظار لحظه ای هستند که راه فرار را پیدا کنند و از محضر امام بگریزند.

14. پیشروی امام در راه روشن

وَ إِنِّي لَعَلَى بَيِّنَةٍ مِنْ رَبِّي وَ مِنْهَاجٍ مِنْ نَبِيِّي وَ إِنِّي لَعَلَى الطَّرِيقِ الْوَاضِحِ أَلْقُطْهُ لَقْطا (1)من نشانه روشنی (بر حقانیت خویش) از پروردگارم دارم ولی بر طریق آشکار پیامبرم گام بر می دارم و من در راهی واضح با هوشیاری و دقت به پیش می روم! نکته ها

مقصود از «منهاج مِنْ نَبِيّى» طريقه و سنت پیغمبر صلی الله علیه و آله است و راه روشن الهی که امام، سالک آن بوده است شریعت و دیانت رسول گرامی اسلام است. (2)

جمله «أَلْقُطْهُ لَقْطا» به معنای جمع آوری کردن چیزی از نقاط مختلف است که نیاز به هوشیاری و دقت دارد و منظور امام از این تعبیر این است که من در مسیر حق پیوسته گزینش می کنم و با هوشیاری بهترین را بر می گزینم. (3)

مشابه

وَ قَالَ علیه السلام مَا شَكَكْتُ فِی الْحَقِ مُنْذُ أُرِيتُهُ (4)شک و دودلی در حق ننمودم از آن هنگام که به آن رهنمون شدم (آن را دانستم).


1) القط: بر می گزینم؛ انتخاب می کنم؛ به معنای برداشتن چیزی از زمین است و همچنین برداشتن چیزهای مختلفی از نقاط مختلف و اشیای گم شده را «لقطه» می گویند؛ زیرا معمولاً از زمین برداشته می شود؛ القطه لقطا: في أكثر النسخ بالقاف المثناة و الطاء المهملة من الالتقاط و في بعضها الفظه لفظا بالفاء و الظاء المعجمة أي ابينه بيانا.

2) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج4، ص46.

3) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 4، ص 97.

4) نهج البلاغه، خطبه 4

انْظُرُوا أَهْلَ بَيْتِ نَبِيِّكُمْ فَالْزَمُوا سَمْتَهُمْ وَاتَّبِعُوا أَثَرَهُمْ فَلَنْ يُخْرِجُوكُمْ مِنْ هُدًى وَ لَنْ يُعِيدُوكُمْ فِى رَدَّى فَإِنْ لَبَدُوا فَالْبُدُوا وَ إِنْ نَهَضُوا فَانْهَضُوا وَ لَا تَسْبِقُوهُمْ فَتَضِلُّوا وَلَا تَتَأَخَرُوا عَنْهُمْ فَتَهْلِكُوا لَقَدْ رَأَيْتُ أَصْحَابَ مُحَمَّدٍ (صلى الله عليه وآله فَمَا أَرَى أَحَداً يُشْبِهُهُمْ مِنْكُمْ لَقَدْ كَانُوا يُصْبِحُونَ شُعْثاً غُبْراً وَ قَدْ بَاتُوا سُجَّداً وَ قِيَاماً يُرَاوِحُونَ بَيْنَ جِبَاهِهِمْ وَ خُدُودِهِمْ وَيَقِفُونَ عَلَى مِثْلِ الْجَمْرِ مِنْ ذِكْرِ مَعَادِهِمْ كَأَنَّ بَيْنَ أَعْيُنِهِمْ رُكَبَ الْمِعْزَى مِنْ طُولِ سُجُودِهِمْ إِذَا ذُكِرَ اللَّهُ هَمَلَثَ أَعْيُنُهُمْ حَتَّى تَبُلَّ جُيُوبَهُمْ وَمَادُوا كَمَا يَمِيدُ الشَّجَرُ يَوْمَ الرِّيحِ الْعَاصِفِ خَوْفاً مِنَ الْعِقَابِ وَ رَجَاءَ لِلثَّوَابِ).

15. قدم در جای یاران واقعی پیامبر

انْظُرُوا أَهْلَ بَيْتِ نَبِيِّكُمْ فَالْزَمُوا سَمْتَهُمْ وَاتَّبِعُوا أَثَرَهُمْ (1) به اهل بیت پیامبرتان نگاه کنید از همان سو که آن ها گام بر می دارند، گام بردارید و قدم در جای قدم های آن ها بگذارید!

نکته

حضرت در این عبارت مردم را به دقت و تأمل در رفتار و کردار اهل بیت علیهم السلام فرامی خوانند؛ همان گونه که سخن و عمل معصوم برای ما محور و حجت است اگر در حضور آنان کاری انجام شد و آنان نهی نکردند دلیل بر مشروعیت آن کار است.

16. با پیروی از اهل بیت پیوسته در جاده هدایت

فَلَنْ يُخْرِجُوكُمْ مِنْ هُدًى وَ لَنْ يُعِيدُوكُمْ فِي رَدَّى (2) (و بدانید) آن ها هرگز شما را از جاده هدایت بیرون نمی برند و به پستی و هلاکت نمی کشانند!

نکته ها

امام علیه السلام فضیلت خود را با دستور به تبعیت از اهل بیت و سمت گیری در جهت آن رسول و پیروی از آن بزرگواران تکمیل می.کند دلیل وجوب اطاعت از اهل بیت را سالک بودن آن ها بر راه خدا و عدم انحراف از طریق حق دانسته است؛ بدین توضیح که اهل بیت مردم را دوباره به جاهلیت و گمراهی باز نمی گردانند. در این کلام اشاره ضمنی به این حقیقت است که اگر مردم از غیر اهل پیامبر تبعیت کنند به دوران جاهلیت و ضلالت باز خواهند گشت. (3)


1) فَالْزَمُوا سَمْتَهُمْ: سمت وسوی آن ها را در پیش گیرید.

2) رَدَّی: سقوط در ضلالت

3) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج4، ص46.

این جملات حضرت در حقیقت تعلیل لزوم اطاعت و پیروی از ائمه علیهم السلام است و در واقع به مسلمانان می فرماید شما به اسلام هدایت شده اید و در پی پیمودن این راه هستید که متضمن سعادت است؛ بنابراین از اهل بیت پیروی کنید که در این صورت به جاهلیت باز نخواهید گشت.

17. همراهی با اهل بیت

فَإِنْ لَبَدُوا فَالْبُدُوا وَ إِنْ نَهَضُوا فَانْهَضُوا (1)

اگر آن ها توقف کردند توقف کنید و اگر آن ها قیام کردند قیام کنید!

نکته ها

«لَبَد» کنایه از قیام نکردن است یعنی اگر اهل بیت برای مبارزه شمشیر نکشیدند و قیام نکردند شما از آن ها پیروی کنید و همانند آن ها سکوت کنید.

برای قیام و حرکت شرایطی فراهم است هر حرکتی مطلوب نیست و قیامی مطلوب است که زمینه سازی شده باشد و مقدماتش فراهم و امید به پیروزی باشد در غیر این صورت نتیجه مطلوب به دست نخواهد آمد به این دلیل ائمه در شرایطی صلاح نمی دیدند که حرکتی انجام دهند و یکی از کارهای مهم قبل از هر حرکت و قیام تربیت نیروهای فداکار و آگاه است و قیام بدون نیروهای تربیت یافته راه به جایی نمی برد از این رو امام وقتی بخواهد حرکتی انجام دهد همه این شرایط را می سنجد و اگر قیام را به مصلحت ندانست دست به شمشیر نمی برد.

18. حرکت کردن در طریق اهل بیت

وَ لَا تَسْبِقُوهُمْ فَتَضِلُّوا وَ لَا تَتَأَخَّرُوا عَنْهُمْ فَتَهْلِكُوا (2)

لا تتأخروا: عقب نمانید؛ از مادۀ «اخّرَ» به معنای عقب افتادن و ضد پیشی گرفتن است.

تَهْلِكُوا: هلاک خواهید شد؛ از مادۀ «هَلَکَ» به معنای هلاک شد؛ أَهْلَكَهُ هلاک کرد او را؛ استهلکه هلاک کرد او را؛ مَهْلِک مصدر میمی است به معنی هلاکت

از آن ها سبقت نگیرید که گمراه می شوید و از آنان عقب نمانید که هلاک خواهید شد.


1) لَبَدُوا: باز ایستادند؛ از مادۀ «لبود» به معنای اقامت در مکانی است و در این جا به معنای توقف کردن است؛ لبد: الشيء بالأرض من باب نصر التصق بها. نهضوا: قیام کردند؛ از مادۀ نَهَضَ به معنای برخاست؛ نَاهَضَه: برخاست با وی؛ تَنَاهَضَ - تناهضاً القومُ في الحرب: آن قوم برای جنگ برخاستند ناهَضَ، مُنَاهَضَةً قِرْنَهُ: در برابر رقیب خود ایستادگی و مقاومت کرد.

2) تَسْبِقُوهُمْ: سبقت نگیرید؛ از ماده «سَبَقَ» به معنای تقدم. پیش افتادن. راغب می گوید: اصل سبق، پیش افتادن در راه رفتن است؛ استباق به معنی مسابقه و پیشی گرفتن بر یکدیگر است؛ مسبوق: پیشی گرفته شده. تَضِلُّوا: گمراه می شوید؛ از مادۀ «ضَلّ» به معنای گمراه شد؛ ضَلَّلَه گمراه کرد او را؛ اسْتَضَلَ، اسْتِضْلَالًا: از او خواست تا گمراه شود؛ أَضَلَ اضْلَالًا الشيء: آن چیز را گم کرد نابود کرد؛ الأَضْلُولَة: ج أضاليل؛ گمراهی.

نکته

در هر جامعه ای افراد افراطی و تفریطی یافت می شود افراط گرایان روش پیشوایان راستین را کُند می شمرند و بر آن ها سبقت می گیرند و جامعه را به تباهی می کشند و به عکس تفریط گرایان حرکت پیشوایان را تند می پندارند و به بهانه حزم و دوراندیشی و احتیاط، از آن ها عقب می افتند؛ هم خود را هلاک می کنند و هم جامعه را گرفتار نابسامانی می کنند. (1)

مشابه

حدیثی از امام موسی کاظم علیه السلام: مَثَلُ أَهْلِ بَيْتِى مَثَلُ سَفِينَةِ نُوحٍ مَنْ رَكِبَهَا نَجَا وَ مَنْ تَخَلَّفَ عَنْهَا زُخَ فِى النَّار (2)اهل بيت من مانند کشتی نوح هستند. هرکس بر کشتی نشیند نجات یافته و هرکس از این کشتی روی بر گرداند در آتش جهنم افتد.

حدیثی است که از خود پیامبر صلى الله عليه وسلم نقل شده: إِنِّي وَ أَهْلَ بَيْتِي مُطَهَّرُونَ فَلَا تَسْبِقُوهُمْ فَتَضِلُّوا وَلَا تَخَلَّفُوا عَنْهُمْ فَتَزِلُّوا وَلَا تُخَالِفُوهُمْ فَتَجْهَلُوا وَ لَا تُعَلِّمُوهُمْ فَإِنَّهُمْ أَعْلَمُ مِنْكُمْ هُمْ أَعْلَمُ النَّاسِ صِغَاراً وَ أَعْلَمُ النَّاسِ كِبَاراً فَاتَّبِعُوا الْحَقَّ وَ أَهْلَهُ حَيْثُمَا كَانَ وَ زَايِلُوا الْبَاطِلَ وَ أَهْلَهُ حَيْثُمَا كَانَ (3)من و اهل بیتم از هر نظر پاک و پاکیزه ایم؛ بنابراین بر آن ها پیشی نگیرید، که گمراه می شوید و از فرمان آن ها تخلف نکنید که لغزش خواهید داشت و با آن ها مخالفت نکنید که گرفتار نادانی می شوید و به آن ها چیزی نیاموزید که آن ها از شما داناترند! آن ها در بزرگی از همهٔ مردم عالم ترند و در کوچکی از همه عاقل تر! بنابراین از حق و اهل حق پیروی کنید هر جا که باشید.

فَهُوَ قَائِدُهُ وَإِمَامُهُ، يَحُلُّ حَيْثُ حَلَّ ثَقَلُهُ، وَيَنْزِلُ حَيْثُ كَانَ مَنْزِلُه (4)بندۀ خالص خدا، قرآن را پیشوا و امام خود قرار داده هر جا قرآن فرود آید او بار خویش را همانجا فرود می آورد و هر جا قرآن منزل کند او آن جا را منزلگاه خویش می گر اند.


1) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 4، ص 315.

2) بحارالانوار، ج 75، ص326.

3) بحارالانوار، ج 23، ص 130.

4) نهج البلاغه، خطبه 87.

19. اوصاف اصحاب خاص پیامبر

19. 1. زهد

لَقَدْ رَأَيْتُ أَصْحَابَ مُحَمَّدٍ له صلى الله عليه وسلم فَمَا أَرَى أَحَداً يُشْبِهُهُمْ مِنْكُمْ لَقَدْ كَانُوا يُصْبِحُونَ شُعْتَاً غُبْراً (1)

غبر: غبار آلودها؛ جمع «اغبر» صفت مشَّبَهه به: معنای غبارآلود است.

من اصحاب محمد صلی الله علیه و آله را دیده ام اما هیچ یک از شما را مانند آنان نمی بینم! آن ها موهایی ژولیده و چهره هایی غبار آلود داشتند.

نکته

موی سرشان پریشان و صورتشان خاک آلود است این کلام حضرت اشاره به لاغری پوست بدن اصحاب و ترک زینت و لذت های دنیوی آن هاست. (2)

19. 2. اهل عبادت

وَ قَدْ بَاتُوا سُجَّداً وَ قِيَاماً يُرَاوِحُونَ بَيْنَ جِبَاهِهِمْ وَ خُدُودِهِمْ (3)

قياماً: مصدر و به قرینه «سجداً» به معنای اسم فاعل و جمع است.

يُرَاوِحُونَ: متناوب انجام می دهد؛ از ماده «تراوح» به معنای انجام کاری یکی بعد از دیگری است. به این معنا که مقداری به این کار مشغول باشد و مقداری به کار دوم و دوباره به کار اول بپردازد. عرب در این گونه موارد می گوید «راوح بین عملین»

جباه: پیشانی است.

خُدُودِ: گونه ها؛ جمع «خد» به معنای دو طرف صورت است.

شب را در سجده و قیام می گذراندند؛ گاهی پیشانی بر زمین می گذاردند و گاهی چهره بر خاک می نهادند.

نکته

اصحاب پیامبر شب را مشغول عبادت بودند و گاه پیشانی بر خاک می نهادند و گاه گونه هایشان را به خاک می ساییدند؛ یعنی هرگاه یکی از آن ها بر اثر سجده طولانی پیشانی اش خسته شود برای رفع خستگی آن صورت بر خاک می نهد. (4)


1) كَانُوا يُصْبِحُونَ: صبح می کردند. شُعثاً: ژولیده ها؛ جمع «اشعث» در اصل به معنای ژولیده و کسی که موهایش پریشان است و در عبارت بالا کنایه از فقر یا زهد است.

2) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج 4، ص 47.

3) باتُوا: بیتوته در شب کردند؛ البیات یورش شبانه بر دشمن؛ بَيَّتَ - تبييتاً الشي ءَ: آن کار را شبانه ساخت یا تدبیر کرد؛ اسْتَبَاتَ اسْتِبَاتَةً: توشه و آذوقه شب خود را آماده کرد؛ البائِت غذا یا شیر یا آب که یک شب بر آن گذشته باشد. سُجَّداً: جمع ساجد.

4) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج 4، ص 47.

19. 3. ترس از قیامت

وَ يَقِفُونَ عَلَى مِثْلِ الْجَمْرِ مِنْ ذِكْرِ مَعَادِهِمْ (1)

از یاد معاد چنان ناآرام می شدند که گویی بر پاره آتش ایستاده بودند.

نکته

اصحاب پیامبر به قدری به یاد معاد و زندگی پس از مرگشان بودند و سختی و شداید را در راه انجام وظیفه متحمل می شدند که گویا بر روی آتش ایستاده اند. این که انسان بر روی آتش بایستد خیلی مشکل است اما کسی که دینش را می خواهد حفظ کند و استقامت دارد به قدری برای آن زحمت می کشد تا در قیامت پایش گیر نباشد و اگر انسان می خواهد در قیامت راحت باشد باید سختی های زیادی را تحمل کند.

تشبیه

مشَّبَه: یاد معاد

مشَّبَهٌ به: کسی که پا بر آتش سوزان گذاشته باشد

وجه شبه: بی تابی و اضطرابی که از یاد معاد و ترس قیامت به آن ها دست می دهد چنان که شخص پا بر آتش نهاده از حرارت آن تاب نمی آورد اینان نیز ناراحت اند و بی تابی می کنند.

19. 4. اهل سجده

كَأَنَّ بَيْنَ أَعْيُنِهِمْ رُكَبَ الْمِعْزَى مِنْ طُولِ سُجُودِهِمْ (2)

و در اثر سجده های طولانی پیشانیشان مانند زانوی بز پینه بسته بود.

نکته

از آن جا که بز موقعی که می خواهد بخوابد زانوهایش را روی زمین می گذارد، موهایش ریخته و پینه می بندد. ظاهراً در شتر هم همین طور است و زانوهای شتر هم پینه بسته است. حضرت برآمدگی حاصل از کثرت سجده یاران پیامبر را به پینه زانوی بز تشبیه کرده است.


1) الْجَمْرِ: آتشدان؛ جمع جمره» است که به معنای قطعه آتش شعله ور است. این واژه گاهی به سنگریزه نیز اطلاق می شود که جمع آن جمرات است؛ جمع جمرة و هي النار الموقدة. يَقِفُونَ: ایستادند؛ از مادۀ وَقَفَ به معنای ایستاد؛ اسْتَوْقَفَ استيقافاً: از او خواست تا بایستد و متوقف شود؛ أَوْقَفَ، إيقافاً: او را ایستاند متوقف کرد؛ وَقَفَ؛ تَوَقُفاً فى المكان در آن مکان درنگ کرد و ایستاد؛ المَوْقِفَة: جای ایستادن، ایستگاه.

2) رُكَبَ: زانوها؛ جمع «رکبه» به معنای زانو است. الْمِعْزَى: زانوهای بزها ركب المعزی: جمع الركبة بالضم فيهما.

19. 5. اهل گریه

إِذَا ذُكِرَ اللَّهُ هَمَلَتْ أَعْيُنُهُمْ حَتَّى تَبُلَّ جُيُوبَهُمْ (1)

جُيُوبَهُمْ: گریبان ها؛ جمع جیب به معنای گریبان، یقه پیراهن.

هنگامی که نام خدا برده می شد اشک از چشمانشان فرو می ریخت آن قدر که گریبانشان تر می گشت!

نکته ها

در این عبارت امام علیه السلام «همل» یعنی جاری شدن را به چشم ها نسبت داده اند و اسناد مجازی است و ارتباط چشم با جریان این است که چشم محل جاری شدن اشک است.

امیرالمؤمنین علیه السلام خشیت و خداترسی اصحاب پیامبر را این گونه بیان می کند که وقتی خدا یاد می شد اشک هایشان از خوف الهی جاری می گشت و به قدری گریه می کردند که یقه یا دامنشان خیس می شد.

19. 6. ایمان قوی

وَ مَادُوا كَمَا يَمِيدُ الشَّجَرُ يَوْمَ الرِّيحِ الْعَاصِفِ خَوْفاً مِنَ الْعِقَابِ وَ رَجَاءَ لِلثَّوَابِ (2)

آن ها همچون درختی که در روز طوفانی از شدت تندباد به خود می لرزد، از ترس عقاب و عشق به ثواب می لرزیدند.

نکته

اصحاب پیامبر این گونه بودند که وقتی ذکر خدا می شد از چشمانشان اشک می ریخت و از شدت گریه و خوف الهی بدنشان همچون درختی که باد سختی بر آن بوزد، می لرزید. سپس توضیح می دهند که این اضطراب و لرزش به خاطر ترس از عقاب الهی و برای امید به ثواب بود.


1) هَمَلَتْ: اشک می ریخت؛ از مادۀ «همول» به معنای سیلان و جریان است؛ عینه هملا من باب نصر و ضرب فاضت. تبل: تر می شود؛ خیس و تر کنند.

2) مَادُوا: مضطرب شدند؛ از مادۀ «میدان» به معنای حرکت دادن و لرزیدن است. الريح الْعَاصِفِ: تندباد.

تشبیه

مشَّبَه: یاران خالص پیامبر

مشَّبَهٌ به: درختی که در برابر تندباد لرزان می شود

وجه شَبَه: تشبیه یاران خالص و مخلص به درختی که لرزان است؛ از این جهت که همان طور که درخت در برابر تندباد لرزان است یاران پیامبر نیز گاه از ترس عقاب و گاه به امید ثواب است که از یک چشم اشک شوق دیدار پروردگار می ریزند و از چشم دیگر اشک خوف و عقاب بندگان خالص مدام در میان خوف و رجا هستند.

خطبه 98

اشاره

شناسنامه خطبه

تاریخ زمان و مکان وقوع: پس از جنگ نهروان در کوفه در سال 38 هجری

مخاطب: کوفیان

علت ایراد سخن: لزوم افشای جنایات و فساد بنیامیه

موضوع: سیاسی تاریخی

ویژگی آینده شناسی (1)

پیشگفتار خطبه

امام در این خطبه از فاجعه حکومت بنی امیه و ظلم و انحراف آن ها سخن می گوید و به قدری رسا و گویاست که تمام ظلم ها و رسوایی های این قوم بیدادگر در همین عبارات بیان شده است.


1) شناسنامه نهج البلاغه، ص77.

وَاللَّهِ لَا يَزَالُونَ حَتَّى لَا يَدَعُوا لِلَّهِ مُحَرَّماً إِلَّا اسْتَحَلُّوهُ وَ لَا عَقْداً إِلَّا حَلُّوهُ وَ حَتَّى لَا يَبْقَى بَيْتُ مَدَرٍ وَ لَا وَبَرٍ إِلَّا دَخَلَهُ ظُلْمُهُمْ وَ نَبَا بِهِ سُوءُ رَعْيِهِمْ وَ حَتَّى يَقُومَ الْبَاكِيَانِ يَنْكِيَانِ بَابِ يَبْكِي لِدِينِهِ وَ بَابٍ يَبْكِي لِدُنْيَاهُ وَ حَتَّى تَكُونَ نُصْرَةُ أَحَدِكُمْ مِنْ أَحَدِهِمْ كَنُصْرَةِ الْعَبْدِ مِنْ سَيِّدِهِ إِذَا شَهِدَ أَطَاعَهُ وَإِذَا غَابَ اغْتَابَهُ وَ حَتَّى يَكُونَ أَعْظَمَكُمْ فِيهَا عَنَاءً أَحْسَنَكُمْ بِاللَّهِ ظَنّاً فَإِنْ أَتَاكُمُ اللَّهُ بِعَافِيَةٍ فَاقْبَلُوا وَ إِنِ ابْتُلِيتُمْ فَاصْبِرُوا فَإِنَّ الْعَاقِبَةَ لِلْمُتَّقِينَ.

1. بدعت های بنی امیه

1. 1. حلال شمردن حرام

وَ اللَّهِ لَا يَزَالُونَ حَتَّى لَا يَدَعُوا لِلَّهِ مُحَرَّماً إِلَّا اسْتَحَلُّوهُ (1)

مُحَرَّماً: حرامي؛ في أكثر النسخ و زان مقعد بفتح الميم و تخفيف الراء و هو ما حرّمه الله سبحانه والجمع محارم، و عن بعضها محرّما بضم الميم و تشديد الراء و جمعه محارم و محرمات.

اسْتَحَلُّوه: آن را حلال بشمرند؛ از مادۀ حلّ به معنی حلال؛ اسْتَحَلَ، اسْتِحْلَالًا الشيء: آن چیز را حلال دانست.

به خدا سوگند آن ها همچنان به حکومت خود ادامه می دهند تا آن جا که حرامی را باقی نگذارند، مگر این که حلال بشمارند.

نکته ها

در این کلام امام علیه السلام به ستمکاری بنی امیه اشاره و سوگند یاد می کند که ظلم بنی امیه استمرار تمرار می یابد و آن ها پیوسته ظلم می کنند تا این که هیچ حرامی را رها و ترک نمی کنند مگر آن که حلالش می کنند بنی امیه وقتی قدرت را به دست گرفتند چه ظلم هایی که نکردند و چه فسق و فجورهایی که انجام ندادند. (2)

«استحلّوه» در کلام امام علیه السلام یعنی حرام را به کار می بستند و انجام می دادند درست مانند یک وظیفه مشروع و حلال در انجام کار حرام گناه و حرجی برای خود قبول نداشتند. (3)


1) لَا يَزَالُونَ: از افعال ناقصه است و همیشه به صورت منفی یعنی «ما زال» و «لا یزال» به کار می رود؛ در این عبارت اسم «لا يزالون» ضمیر «واو» است و خبر آن محذوف است؛ جمله «لا يزالون» محذوفی دارد و در تقدیر «لا يزالون ظالمین» است ولی ظاهر این است که لایزالون حاکمین باشد تا تناسب با جمله های بعد داشته باشد. لَا يَدَعُوا: رها نمی کنند؛ چون بعد از «حتی واقع شده نون اعرابی آن حذف شده است.

2) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج 4، ص 50.

3) همان.

1. 2. نقض پیمان

و لَا عَقْداً إِلَّا حَلوة (1)

و پیمانی نمی ماند مگر این که آن را می شکنند.

نکته

«حلوه» کنایه از منتفی دانستن قواعد شرعی است که صریحاً با آن ها مخالفت کرده و در عمل نیز به آن ها پایبندی نداشتند. (2)

2. گستره ظلم بنی امیه

وَ حَتَّى لا يَبْقَى بَيْتُ مَدَرٍ وَ لَا وَبَرٍ إِلَّا دَخَلَهُ ظُلْمُهُمْ (3) خانه و خیمه ای باقی نمی ماند مگر این که ظلم و ستمشان در آن راه می یابد.

نکته

«مدر» در لغت گاه به معنای گل های به هم فشرده و گاه به معنای خشت و گاه به معنای آجر و سنگ تشکیل شده؛ بنابراین بَيْتُ مَدَر اشاره به خانه هایی است که در شهرها ساخته می شود و «وَبَر» به معنای پشم شتر اشاره به خانه های روستایی و بادیه نشینان است که در آن زمان و در میان اعراب به صورت خیمه هایی بنا می شد این بهترین تعبیر برای فراگیر بودن ظلم آن هاست که هیچ کس از ظلم آن ها در امان نبود این ظلم و ستم در بسیاری از اوقات سبب می شد آن ها از خانه های خود فرار کنند و در به در شوند. (4)

3. گستردگی فساد بنی امیه

اشاره

وَ نَبَابِهِ سُوءُ رِعَتِهِمْ رَعْيِهِمْ (5)


1) عقد: پیمان؛ منظور اصول و ارزش های انسانی است که زندگی بر پایه آن انجام می شود. حَلُّوه: آن را نقض کردند.

2) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج4، ص51.

3) بَيْتُ مَدَرِ: خانه ای که با خشت و آجر ساخته شده؛ مَمْدَرَة: جایی که از آن گل بردارند و خانه و کاشانه را گل کاری کنند؛ در لغت به معنای گلهای به هم فشرده؛ بیت «مدر» اشاره به خانه هایی است که در شهرها ساخته می شود. وَبَر خانه ای که از پشم شتر تهیه شده چادر؛ اشاره به خانه های روستایی و بادیه نشینان است که در آن زمان و در میان اعراب به صورت خیمه هایی بنا می شد

4) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 4، ص 327.

5) نَبَا بِهِ: از آن جا کوچ کردند؛ آن را ناسازگار ساخت؛ نبأ فعل ماضی است؛ منزله به بتقديم النون على الباء اذا لم يوافقه. رَعيِهِم: مدیریت و رهبری آن ها؛ از مادۀ رَعَی به معنای مراعات محافظت و مراقبت نظیر هم اند و هرکه بر قومی ولایت داشته باشد راعی آن قوم است و راعی و تدبیر کننده است؛ في أكثر النسخ بالياء المثناة التحتانية مصدر رعا يرعى بمعنى الحكومة و الامارة، وفي بعض النسخ بالتاء الفوقانية مصدر ورع يقال ورع يرع بالكسر فيهما ورعا ورعة و هو التقوى.

و با فساد و سوء تدبیرشان مردم را از خانه های خویش فراری می دهند.

نکته

یکی از چیزهایی که از ناحیهٔ حکومت به مردم صدمه وارد می کند سوء مدیریت است و هرکس هر کاری بخواهد انجام می دهد و ظلم و تعدی می.کند. سوء مدیریت بنی امیه زندگی را برای مردم ناگوار کرده بود.

3. 1. گریان شدن مردم

وَ حَتَّى يَقُومَ الْبَاكِيَانِ يَبْكِيَانِ بَابِ يَبْكِي لِدِينِهِ وَ بَابٍ يَبْكِي لِدُنْيَاهُ (1) کار حکومت آن ها بدان جا می رسد که دو گروه گریان اند: گروهی برای دینشان و گروهی برای دنیایشان!

نکته

وقتی در کشوری امنیت نباشد و حکومت به جای جلوگیری از ظلم، خودش ظالم باشد، هرکس مال دیگری را می گیرد و اگر مظلوم شکایت هم بکند کسی به حرفش گوش نمی دهد پس آن ها که اهل دنیا هستند وقتی که می بینند زندگی مادی شان فلج شده، گریه خواهند کرد و آنان هم که اهل دین هستند وقتی می بینند کارهای خلاف دین صورت می گیرد اذیت می شوند و نمی توانند شعائر دینی را انجام دهند و این گروه هم به خاطر دینشان گریان خواهند بود؛ در واقع در حکومت های جائرانه هیچ کس آرامش نخواهد داشت.

3. 2. بردگی مردم

وَ حَتَّى تَكُونَ نُصْرَةُ أَحَدِكُم مِنْ أَحَدِهِمْ كَنْصْرَةِ الْعَبْدِ مِنْ سَيِّدِهِ إِذَا شَهِدَ أَطَاعَهُ وَ إِذَا غَابَ اغْتَابَهُ (2)

اغْتَابَ: غیبت کرد.

کار به جایی رسد که دادخواهی یکی از شما از یکی از آن ها همچون دادخواهی برده از ارباب شود که در حضور ارباب اطاعتش نماید و در غیاب او بدگویی کند.


1) بَاکٍ: گریه کنند؛ در اصل باکی بوده و یاء آن حذف شده است به معنای گریان؛ بکی: بُکَاء اگر به قصر خوانده شود به معنی گریه و اشک ریختن است و اگر به مد باشد به معنی صدایی است که توأم با گریه است.

2) شَهِدَ: حاضر شد. غَابَ: غایب شد.

نکته

مقصود حضرت از این سخن آن است که عافیت داشتن و دور ماندن از شرور بنی امیه برای بعضی از مردم ممکن می شود و آن را که به بلای بنی امیه مبتلا شود، دستور صبر و شکیبایی بر ابتلائات آن ها را توصیه می کند. در زمینهٔ صبر و شکیبایی حسن عافیت را که لازمه تقوا و صبر است، بدانها وعده می دهد. (1)

تشبیه

مشَّبَه: یاری دادن هر یک از حکام بنی امیه

مشَّبَهٌ به: یاری کردن برده از اربابش

وجه شبه: مردم را به برده و بنی امیه را به ارباب تشبیه می کند. جهت شباهت را چنین بیان کرده است، که هر گاه ارباب حاضر باشد فرمانش را ببرند و هرگاه غایب باشد از او بدگویی کنند.

4. رنج بیشتر برای خداجویان

وَ حَتَّى يَكُونَ أَعْظَمَكُمْ فِيهَا عَنَاءً أَحْسَنُكُمْ بِاللَّهِ ظَنّاً (2) و تا جایی که بزرگ ترین شما در آن حکومت در تحمل سختی و رنج، کسی است که بیشترین حُسن ظن را به خدا دارد.

نکته

در حکومت های جائر مثل حکومت معاویه هرکس به خدا بیشتر اطمینان دارد و اعتماد و تکیه اش به خدا باشد نه به حکومت ها بیشتر تحت فشار قرار می گیرد. افراد متعهد که به دنبال عمل به وظایف دینی و تعهدات خداییشان هستند بیشترین سختی ها را از طرف حکومت متحمل می شوند ولی آدم های دین فروش و انسان های غیر متعهد در مقابل هر انحرافی سکوت می کنند و حتی انحرافات را توجیه می کنند و حکومت با چنین افرادی مشکل نخواهد داشت.


1) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج4، ص51.

2) عَنَاءً: از لحاظ مشقت و سختی؛ رنج و تعب؛ خستگی

5. دلداری به اصحاب

فَإِنْ أَتَاكُمُ اللَّهُ بِعَافِيَةٍ فَاقْبَلُوا وَ إِنِ ابْتُلِيتُمْ فَاصْبِرُوا فَإِنَّ الْعَاقِبَةَ لِلْمُتَّقِين (1)

متقین: پرهیزکاران؛ از مادۀ «وقایه» به معنای حفظ کردن و نگهداری است؛ متقین اسم فاعل از باب افتعال است و در اصل «موتقين» بوده، و او آن به تاء تبدیل شده و در تای دوم ادغام شده است.

پس اگر خدا به شما عافیت بخشید، بپذیرید و اگر به گرفتاری مبتلا شدید، شکیبایی ورزید که عاقبت از آن پرهیزکاران است.


1) أتا: بخشید از مادة أتى إتيان به معنی آمدن و آوردن هر دو آمده است؛ «آتَی يُؤتى إِيتاء» از باب افعال به معنی دادن و عطا کردن است. ابْتُلِیتُم: مبتلا گشتید؛ بالبناء على المفعول.

خطبه 99

اشاره

شناسنامه خطبه

تاریخ، زمان و مکان وقوع: در کوفه روز جمعه بین سال های 37 تا 40 هجری

مخاطب: کوفیان

موضوع: اخلاقی

ویژگی: دنیاشناسی (1)

پیشگفتار خطبه

امام این خطبه را به عنوان خطبه نماز جمعه ایراد فرموده است. سعی می کند که در آن مردم را به زهد در دنیا ترغیب کند و چنان از بی وفایی دنیا و ناپایداری آن سخن بگوید که طالبان و عاشقان دنیا از آن دلسرد شوند و فریب زرق و برق آن را نخورند.


1) شناسنامه نهج البلاغه، ص 121

نَحْمَدُهُ عَلَى مَا كَانَ وَنَسْتَعِينُهُ مِنْ أَمْرِنَا عَلَى مَا يَكُونُ وَنَسْأَلُهُ الْمُعَافَاةَ فِي الْأَدْيَانِ كَمَا نَسْأَلُهُ الْمُعَافَاةَ فِى الْأَبْدَانِ عِبَادَ اللَّهِ أُوصِيكُمْ بِالرَّفْضِ لِهَذِهِ الدُّنْيَا التَّارِكَةِ لَكُمْ وَ إِنْ لَمْ تُحِبُّوا تَرْكَهَا وَ الْمُبْلِيَةِ لِأَجْسَامِكُمْ وَإِنْ كُنْتُمْ تُحِبُّونَ تَجْدِيدَهَا فَإِنَّمَا مَثَلُكُمْ وَ مَثَلُهَا كَسَفْرٍ سَلَكُوا سَبِيلًا فَكَأَنَّهُمْ قَدْ قَطَعُوهُ وَ أَمُّوا عَلَماً فَكَأَنَّهُمْ قَدْ بَلَغُوهُ وَ كَمْ عَسَى الْمُجْرِى إِلَى الْغَايَةِ أَنْ يَجْرِيَ إِلَيْهَا حَتَّى يَبْلُغَهَا وَ مَا عَسَى أَنْ يَكُونَ بَقَاءُ مَنْ لَهُ يَوْمٌ لَا يَعْدُوهُ وَطَالِبٌ حَثِيثُ مِنَ الْمَوْتِ يَحْدُوهُ وَ مُزْعِجٌ فِي الدُّنْيَا حَتَّى يُفَارِقَهَا رَغْماً فَلَا تَنَافَسُوا فِي عِزَّ الدُّنْيَا وَفَخْرِهَا وَ لَا تَعْجَبُوا بِزِينَتِهَا وَ نَعِيمِهَا وَ لَا تَجْزَعُوا مِنْ ضَرَّائِهَا وَبُؤْسِهَا فَإِنَّ عِزَّهَا وَ فَخْرَهَا إِلَى انْقِطَاعِ وَ إِنَّ زِينَتَهَا وَ نَعِيمَهَا إِلَى زَوَالٍ وَ ضَرَّاءَ هَا وَبُؤْسَهَا إِلَى نَفَادٍ وَ كُلُّ مُدَّةٍ فِيهَا إِلَى انْتِهَاءٍ وَكُلُّ حَيٌّ فِيهَا إِلَى فَنَاءٍ أَوَ لَيْسَ لَكُمْ فِي آثَارِ الْأَوَّلِينَ مُزْدَجَرٌ وَ فِي آبَائِكُمُ الْمَاضِينَ تَبْصِرَةٌ وَ مُعْتَبَرُ إِنْ كُنْتُمْ تَعْقِلُونَ أَ وَ لَمْ تَرَوْا إِلَى الْمَاضِينَ مِنْكُمْ لَا يَرْجِعُونَ وَ إِلَى الْخَلَفِ الْبَاقِينَ لَا يَبْقَوْنَ أَوَلَسْتُمْ تَرَوْنَ أَهْلَ الدُّنْيَا يُصْبِحُونَ وَيُمْسُونَ عَلَى أَحْوَالٍ شَتَّى فَمَيِّتُ يُبْكَى وَ آخَرُ يُعَزَّى وَ صَرِيعٌ مُبْتَلًى وَ عَائِدٌ يَعُودُ وَ آخَرُ بِنَفْسِهِ يَجُودُ وَ طَالِبٌ لِلدُّنْيَا وَالْمَوْتُ يَطْلُبُهُ وَغَافِلٌ وَ لَيْسَ بِمَغْفُولٍ عَنْهُ وَ عَلَى أَثَرِ الْمَاضِي مَا يَمْضِي الْبَاقِي أَلَا فَاذْكُرُوا هَاذِمَ اللَّذَّاتِ وَ مُنَغْصَ الشَّهَوَاتِ وَ قَاطِعَ الْأُمْنِيَاتِ عِنْدَ الْمُسَاوَرَةِ لِلْأَعْمَالِ الْقَبِيحَةِ وَاسْتَعِينُوا اللَّهَ عَلَى أَدَاءِ وَاجِبِ حَقِّهِ وَ مَا لَا يُحْصَى مِنْ أَعْدَادِ نِعَمِهِ وَ إِحْسَانِهِ.

1. حمد و سپاس خدا

نَحْمَدُهُ عَلَى مَا كَانَ (1) ما خدا را بر آن چه رخ داده است، حمد و سپاس می گوییم.

نکته

حمد و سپاس را به آن چه در گذشته واقع شده تخصیص داده است؛ زیرا سپاس بر نعمت پس از حصول آن انجام می گردد. (2)


1) مَا كَانَ: آن چه به وقوع پیوسته

2) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج4، ص55.

2. یاری طلبیدن از خداوند

وَنَسْتَعِينُهُ مِنْ أَمْرِنَا عَلَى مَا يَكُونُ (1)

از او یاری می طلبیم در همه کارهای آینده خود.

نکته

استعانت را به آن چه پس از این روی می دهد اختصاص داده است؛ بدین سبب که یاری خواستن دربارۀ کاری است که در آینده انجام می شود. (2)

تقاضای سلامت دین و بدن

وَ نَسْأَلُهُ الْمُعَافَاةَ فِي الْأَدْيَانِ كَمَا نَسْأَلُهُ الْمُعَافَاةَ فِي الْأَبْدَانِ (3)

ما از او سلامت در دین می طلبیم آن گونه که سلامت در بدن ها را تقاضا می کنیم!

نکته ها

این عبارات اشاره به این دارد که اگر مردم به همان اندازه که به سلامت جسمانی اهمیت می دهند به سلامت دینشان اهمیت می دادند وضع خوبی داشتند؛ زیرا در حقیقت بیماری هایی که دین به آن دچار می شود بسیار سخت تر از بیماری هایی است که بدن بدان گرفتار می گردد. (4)

ذکر ادیان به صورت جمع اشاره به دین باوری نفرات انسان هاست نه ادیان مختلف؛ همان گونه که جمع آوردن ابدان نیز به همین منظور است. (5)


1) نَسْتَعِين: یاری می طلبیم از مادهٔ عَوْن به معنای یاری؛ استعانت یاری خواستن؛ مستعان: اسم مفعول است، یاری جسته شده. مَا يَكُونُ: آن چه خواهد شد.

2) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج 4، ص 56.

3) نَسْأَلُ: می طلبیم؛ از مادۀ سال به معنای طلب خواستن؛ سؤال به معنی خواسته است. مُعَافَاةَ: عافیت عافيه: بهبود بخشیدن و برطرف کردن بلا، عافیت پیدا کردن عافاه الله من المكروه معافاة وعافية وهب الله له العافية من العلل والبلاء كأعفاه و العافية دفاع الله عن العبد.

4) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 4، ص338

5) همان.

4. پایان پذیری سریع دنیا

عِبَادَ اللَّهِ أُوصِيكُمْ بِالرَّفْضِ لِهَذِهِ الدُّنْيَا التَّارِكَةِ لَكُمْ وَ إِنْ لَمْ تُحِبُّوا تَرْكَهَا (1)

ای بندگان خدا شما را به ترک این دنیایی که سرانجام رهایتان می سازد توصیه می کنم؛ هر چند شما ترک آن را دوست نداشته باشید!

نکته

این که دنیا را در همه احوال ترک کنند هر چند رهایی و دوری جستن از آن را دوست نداشته باشند، این بی شک از بزرگ ترین مصلحت هاست که انسان، محبوبی را که ناگزیر از او جدا خواهد شد به تدریج رها کند و نفس خویش را بدین امر رام سازد؛ زیرا اگر این کار را نکند و یکباره از او جدا شود با ریشه دواندن مهر آن در ژرفای جانش، همچون کسی خواهد بود که از معشوقش به دور افتاده و در جایی تاریک و ظلمانی در آمده باشد. (2)

مشابه

وَعَسَى أَنْ تُحِبُّوا شَيْئاً وَ هُوَ شَرٌّ لَكُم (3)و چه بسا از چیزی اکراه داشته باشید که خیر شما در آن است.

5. اوصاف دنیا

5. 1. فرسوده کننده بدن ها

وَ الْمُبْلِيَةِ لِأَجْسَامِكُمْ وَإِنْ كُنْتُمْ تُحِبُّونَ تَجْدِيدَهَا (4)

دنیایی که جسم های شما را کهنه و فرسوده کند با این که شما دوست دارید همواره تازه و نو گردد!


1) أُوصِيكُمْ: توصیه می کنم شما را؛ از ماده وصی به معنای توصیه، سفارش و دستور است. وصیت اسم است از ايصاء؛ مُوَاصَاة: وصيت کردن به همدیگر. رفض: ترک و طرد کردن؛ در اصل به معنای ترک کردن چیزی است و «شیعه» را از آن جهت «رافضه» نامیدند که خلفای سه گانه را ترک کرده اند اولین بار در زمان زیدبن علی این عنوان برای شیعه مطرح شد؛ چراکه «زید» آن ها را از بدگویی به «شیخین» نهی کرده بود و همین سبب شد که «زید» را رها کنند؛ الدنيا رفضا من باب نصر و ضرب تركتها.

2) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج 4، ص 57.

3) بقره، 216.

4) الْمُبْلِيَةِ: پوساننده؛ کهنه کننده؛ از مادۀ «بلا» به معنای کهنگی و پوسیدن است. اسم فاعل مؤنث از «ابلی، یبلی» است و صفت برای دنیاست؛ یعنی دنیایی که بدنتان را فرسوده می کند و آن جوانی و شادابی از بین می رود. تَجدیدَ: نو کردن.

نکته

دنیا بدن ها را می پوساند اگر چه مردم دوست دارند بدن هایشان تازه و شاداب باشد. این پوسیدگی بدن در دنیا به سبب بیماری و پیری است و سزاوار است از هر چه آزار می رساند دوری شود، نه این که دوستدار اصلاح آن باشد. (1)

5. 2. زود گذری دنیا

فَإِنَّمَا مَثَلُكُمْ وَ مَثَلُهَا كَسَفْرٍ سَلَكُوا سَبِيلًا فَكَأَنَّهُمْ قَدْ قَطَعُوهُ وَ أَمُّوا عَلَماً فَكَأَنَّهُمْ قَدْ بَلَغُوهُ (2)

قطَعُوه: پیمودند آن را.

أموا: قصد کرده و به سوی آن حرکت کرده اند؛ از ماده «آم» به معنای قصد کردن است؛ «امه»: او را قصد کرد و به او روی آورد.

علم: نشانه؛ به نشانه هایی می گفتند که در راه ها نصب می کردند تا افراد به وسیله آن ها راه را پیدا کنند؛ به کوه و مناره هم چون از دور پیداست و افراد می توانند با آن ها راهنمایی شوند عَلَم می گویند؛ به بیرق و پرچم هم از این جهت که علامت و نشانه است و چیز بلندی است که همه به آن توجه دارند «علم» می گویند.

شما نسبت به دنیا همچون مسافرانی هستید که راه را طی کرده و آن را به پایان برده اند و نشانه ای را قصد کرده گویا به آن رسیده اند.

تشبیه

مشَّبَه: مردم از نظر سرعت حرکت و نزدیکی آن ها به دیار آخرت و گذراندن دوران عمر

مشَّبَهٌ به: آن که راه را طی کرده

وجه شبه: مردم در سرعت سیر خود شبیه کسی هستند که آن راه را به آخر رسانده باشد؛ سپس چون هر راهی ناگزیر غایت و نهایتی دارد که مقصود سالک است لذا کسی که در پی مقصدی در راهی روان است به سبب نزدیک شدن او به مقصد همانند کسی است که به آن رسیده است و این هشداری است درباره مرگ و مراحل پس از آن و ناچیز شمردن ایام زندگی در دنیا.


1) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج 4، ص 57.

2) سَفْرِ: گروه مسافران جمع سافر به معنای مسافر است؛ بسكون العین جمع سافر كركب و راکب و صحب و صاحب. سَلَكُوا: طی کرده اند؛ از مادۀ سلک به معنای داخل شدن و داخل کردن؛ اسلاک نیز به معنی داخل کردن؛ السلوک: مصدر سلک به معنای راه و طریق.

5. 3. نزدیکی رسیدن به مقصد

وَ كَمْ عَسَى الْمُجْرِى إِلَى الْغَايَةِ أَنْ يَجْرِيَ إِلَيْهَا حَتَّى يَبْلُغَهَا (1)

چه نزدیک است کسی که در این دنیا به سوی مقصد پیش می رود به محض حرکت به آن برسد!

نکته

«کَم» از ادات استفهام و برای استفهام از مقدار است. در این جا استفهام حقیقی نیست بلکه برای تحقیق و کم نشان دادن است. امام با این عبارت می خواهد بیان کند که فکر نکنید این سیر و حرکت در دنیا خیلی طول می کشد و خیلی زمان لازم است تا به مقصد برسیم بلکه فاصله زمانی رسیدن به مقصد خیلی کم است.

تشبیه

مشَّبَه: مردم

مشَّبَهٌ به: مسافرانی که احساس می کنند به آخر رسیده اند

وجه شبه: هر چه در آینده نزدیک و دور رخ می دهد همانند رخدادهای کنونی است و ما هر لحظه به سوی مرگ در حرکت هستیم؛ از این رو امام ما را به کسانی توصیف می کند که سفرشان به پایان رسیده و به مقصد رسیده اند.

5. 4. فانی بودن

وَ مَا عَسَى أَنْ يَكُونَ بَقَاءُ مَنْ لَهُ يَوْمٌ لَا يَعْدُوهُ (2) چگونه می توانید امید به بقا داشته باشد آن کس که روز معینی در پیش دارد که از آن نمی تواند فراتر برود.


1) عَسَی: از افعال مقاربه است و بر امیدواری دلالت می کند؛ به این معنا که نشان دهندهٔ امید تحقق خبر است. مُجری: راننده اسب و امثال آن؛ از مادۀ «اجراء» در اینجا کنایه از مسافر است؛ جری الفرس جريا و أجريته أنا أرسلته و حملته على السير.

2) لَا يَعْدُو: تجاوز نمی کند؛ «عَداه» از او تجاوز کرد و گذشت؛ به متجاوز و ظالم هم از این جهت که از محدوده و حیطه خود گذشته و حق دیگران را پایمال می کند «متعدی» می گویند.

5. 5. سرعت در پیشروی به سوی مرگ

وَ طَالِبٌ حَثِيثُ مِنَ الْمَوْتِ يَحْدُوهُ وَ مُزْعِجٌ فِي الدُّنْيَا حَتَّى يُفَارِقَهَا رَغْماً (1)

مُزْعِجٌ: به زجر آورنده؛ تحریک کننده برای راه رفتن؛ از ماده «ازعاج» به معنای بیرون راندن و مضطرب ساختن و ریشه کردن است.

يُفَارِقَ: جدا می کند؛ از ماده فَرَقَ جدا کردن؛ تفریق پراکنده کردن. جدایی افکندن.

رَغْماً: اکراه برخلاف میل به معنای مجبور ساختن است.

و مرگ به سرعت او را دنبال می کند و به پیش می راند و اجل او را به زور و بر خلاف میلش به جدایی از دنیا وادار می سازد!

نکته ها

امام علیه السلام مرگ را به طلب کننده شتابانی تشبیه کرده که به سرعت در پی انسان است و انسان را مثل آن شتربان در دنیا به پیش می راند تا آن که انسان از این دنیا مفارقت کند بنابراین نباید از مرگ غافل بود؛ زیرا مرگ از ما غافل نیست و به سرعت به دنبالمان است و ما را در دنیا به پیش می راند

امام با به کار بردن واژۀ «يحدو» خواسته اند به غفلت ما انسان ها از مرگ اشاره کنند؛ زیرا ما انسان ها از مرگ غافلیم و همان چیزی که از آن غافلیم ما را به جلو می برد و به پایان خط زندگی این دنیا نزدیک می کند

تشبیه

مشَّبَه: مرگ

مشَّبَهٌ به: حرکت شتابان

وجه شَبَه: حرکت بر خلاف میل که انسان را به مفارقت از دنیا فرا می خواند.


1) حَثِیث: پرشتاب؛ سریع از مادۀ «حتَّ» به معنای تحریک کردن و به سرعت دنبال کاری رفتن است؛ «حَتَّه» یعنی با اصرار زیاد او را به سوی چیزی یا کاری شتابانید؛ الانسان على الشيء حقا من باب قتل حرضته عليه و ذهب حثيثا أى مسرعا. يَحْدُو: می راند تحریک به راه رفتن می کند؛ از ماده «حدی» به معنای راندن شتر همراه با آوازی است که ساربان ها می خوانند؛ سپس به معنای هرگونه راندن و سوق دادن به کار رفته است؛ بالابل حثثتها على السير بالحداء و زان غراب و هو الغناء لها و حدوثه على كذا بعثته عليه و (الصريع) من الأغصان ما تهدل و سقط إلى الأرض ومنه قيل للقتيل ريع، وفى بعض النسخ ضريع بالضاد المعجمة من ضرع ضرعا وزان شرف ضعف و أضرعته الحمى أوهنته.

6. توصیه های امام برای رهایی از دنیا

6. 1. برای افتخارات دنیا رقابت نکنید

فَلَا تَنَافَسُوا فِي عِزّ الدُّنْيَا وَ فَخْرِهَا (1) حال که چنین است برای به دست آوردن عزت و افتخارات (موهوم) دنیا، سر و سر و دست نشکنید.

نکته

امام می فرماید برای مقامات دنیا با هم دعوا و کشمکش نکنید. دنیا ارزش ندارد که انسان برای رسیدن به مال و مقام آن بخواهد با دیگران رقابت و ستیز کند.

6. 2. فریفته زینت دنیا نشوید

وَ لَا تَعْجَبُوا بِزِينَتِهَا وَ نَعِيمِهَا (2)

و به زینت و نعمت های دنیا فریفته نشوید.

6. 3. بی تابی نکنید

وَ لَا تَجْزَعُوا مِنْ ضَرَّائِهَا وَبُؤْسِهَا (3)

بُؤس: سختی؛ بیچارگی؛ ناپسند؛ بأساء: سختی.

از رنج و ناراحتی های دنیا جزع و بی تابی نکنید!

نکته

اشاره دارد به زیان ها و سختی های دنیا که از بی تابی و ناشکیبایی در برابر آن ها نهی شده است و این که هر چه زایل شدنی و از میان رفتنی است شایسته دل بستگی و رغبت نیست؛ هر چند هم سودمند افتد در برابر سختی ها و رنج هایی که زوال پذیر است، جزع و بی تابی روا نیست اگر چه زیان آور به شمار آید. (4)


1) لَا تَنافَسُوا: رقابت نکنید؛ حسادت نورزید؛ از مادۀ تنافس به معنای تلاش دو انسان است که هرکدام می خواهند چیز نفیسی را که در میان آن دو است، به چنگ آورند. وقتی دو یا چند نفر درباره چیزی رقابت می کنند در واقع هرکدام می خواهد آن را به طرف خود بکشد و توانایی خود را آشکار کند.

2) لَا تَعْجَبُوا: شاد و خوشحال نشوید. نَعِيمِ: رفاه و خوشی زندگانی؛ به نعمت هم از این جهت که موجب آسایش انسان است نعمت می گویند؛ به مال و دارایی هم از آن جا که آسایش آور است نعیم می گویند.

3) لا تَجْزَعُوا: جزع و بی تابی نکنید؛ جَزِعَ ، يَجْزَعُ جَزَعاً به معنای بی تابی ناله؛ جزوع: بسیار بی تابی کننده. ضَرَّاء: دشواری؛ خسارت مالی یا مشکل زیان بار؛ از ریشه ضرع؛ تضرع به معنی تذلل است.

4) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج4، ص57.

6. 4. افتخارات دنیا پایان پذیر است

فَإِنَّ عِزَّهَا وَفَخْرَهَا إِلَى انْقِطَاعِ» (1) چراکه عزت و افتخاراتش به زودی پایان می گیرد

6. 5. زینت های دنیا زایل شدنی است

وَ إِنَّ زِينَتَهَا وَ نَعِيمَهَا إِلَى زَوَالٍ زینت و نعمت هایش زایل می گردد.

6. 6. رنج دنیا تمام می شود

وَضَرَّاءَهَا وَ بُؤْسَهَا إِلَى نَفَادِ﴾ (2)

و رنج و ناراحتی هایش تمام می شود.

6. 7. همه فانی هستند

وَكُلُّ مُدَّةٍ فِيهَا إِلَى انْتِهَاءِ وَكُلُّ حَيَّ فِيهَا إِلَى فَنَاءِ (3) و در یک کلمه دوران هر چیز سپری می شود و هر موجود زنده ای به سوی فنا پیش می رود!

7. صحنه های عبرت انگیز دنیا

أَوَ لَيْسَ لَكُمْ فِي آثَارِ الْأَوَّلِينَ مُزْدَجَرٌ وَ فِي آبَائِكُمُ الْمَاضِينَ تَبْصِرَةٌ وَ مُعْتَبَرُ إِنْ كُنْتُمْ تَعْقِلُونَ (4)

آیا برای شما در آثار گذشتگان مایه خودداری از گناه نیست؟ آیا برای شما در سرگذشت پدرانتان بینش و عبرتی نیست، اگر اهل تعقل باشید؟


1) انْقِطَاع: بریدن؛ از ماده قطع به معنای قطع کردن.

2) نفاد: پایان یافتنی؛ تمام شدنی؛ به معنای فنا و نابودی و پایان یافتن است.

3) فَناء: از بین رفتن؛ فنا، معدوم شدن نیست؛ زیرا موجود معدوم نمی شود بلکه مقصود از بین رفتن صورت و ترکیب ظاهری است. همین که انسانی مرد و خاک شد فانی شده است؛ الفناء: ضد بقاء.

4) مُزْدَجَر: بازداشته شده وسیله ای برای منع و طرد؛ از مادۀ «زجر» به معنای عامل بازدارنده است و «زجر» در اصل به معنای دور ساختن و طرد کردن با صدای بلند است و «مزدجر» در جمله فوق مصدر میمی به معنای اسم فاعل است. تبصرة: مايه بصیرت؛ بَصَرُ: قوه بینایی بصر از باب افعال به معنی دیدن به کار رفته است؛ تبصرة: یعنی بینایی دادن، واضح نمودن.

مشابه

وَ لَقَدْ جَاءَهُمْ مِنَ الْأَنْبَاءِ ما فيهِ مُزْدَجَر (1)و قطعاً از اخبار، آن چه در آن مایه انزجار [از کفر] است به ایشان رسید. كَمْ تَرَكُوا مِنْ جَنَّاتٍ وَ عُيُونٍ * وَزُرُوعٍ وَ مَقامِ كَريم وَنَعْمَةٍ كانُوا فيها فاكهينَ * كَذلِكَ وَ أَوْرَثْنَاهَا قَوْماً آخَرِين فَما بَكَتْ عَلَيْهِمُ السَّماءُ وَالْأَرْضُ وَ مَا كَانُوا مُنْظَرِين (2)چه باغ ها و چشمه سارانی برجای نهادند و کشتزارها و جایگاه های نیکو و نعمتی که از آن برخوردار بودند. این چنین [بود] و آن ها را به مردمی دیگر میراث دادیم و آسمان و زمین بر آنان زاری نکردند و مهلت نیافتند.

8. فراگیری مرگ

أَوَ لَمْ تَرَوْا إِلَى الْمَاضِينَ مِنْكُمْ لَا يَرْجِعُونَ وَ إِلَى الْخَلَفِ الْبَاقِينَ لَا يَبْقَوْنَ (3) آیا نمی دانید که گذشتگانتان باز نمی گردند و بازماندگان باقی نمی مانند؟!

نکته

اشاره به این که قانون مرگ و فنا قانونی است فراگیر و شامل که هیچ گونه استثنایی نمی پذیرد. آن ها که رفتند باز نمی آیند و آن ها که هستند به دنبال آن ها در حرکت اند و همه در این قافله شرکت دارند، با این تفاوت که بعضی در صفوف مقدم اند و بعضی در صفوف مؤخّر. (4)

مشابه

أَنْتُمْ لَنَا فَرَطٌ سَابِقٌ وَ نَحْنُ لَكُمْ تَبَعٌ لَاحِقٌ (5)شما پیش از ما رفتید و ما در پی شما روانیم و به شما خواهیم رسید.


1) قمر، 4

2) دخان، 29-25.

3) خلَفِ: پس پشت سر، جانشین خالف: به معنی مانده؛ مخلّف کسی است که ترک شده و باز گذاشته شود؛ خلیفه: نایب و جانشین

4) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 4، ص 346

5) نهج البلاغه، حکمت 130.

9. احوال اهل دنیا

9. 1. مرگ و زندگی

أَوَ لَسْتُمْ تَرَوْنَ أَهْلَ الدُّنْيَا يُمْسُونَ وَ يُصْبِحُونَ يُصْبِحُونَ وَيُمْسُونَ عَلَى أَحْوَالٍ شَتَّى فَمَيِّتٌ [فَمَيْتُ يُبْكَى وَ آخَرُ يُعَنِّي (1)

شَتّی: گوناگون؛ شتت: شَتّ و شتات و شتیت پراکنده کردن و پراکنده شدن است.

یبکی بر او گریه می شود.

يُعَزَّی: به او تسلی داده می شود؛ تَعَانَی تَعَازياً القومُ : آن قوم یکدیگر را تسلیت گفتند.

اهل دنیا را مشاهده نمی کنید؟ که صبح و شام حالات گوناگونی دارند: یکی می میرد و بر او می گریند دیگری می ماند و به او تسلیت می گویند.

9. 2. بیماری و سلامت

وَ صَرِيعٌ مُبْتَلًى وَ عَائِدٌ يَعُودُ وَ آخَرُ بِنَفْسِهِ يَجُودُ (2)

عَائِدٌ: عیادت کننده مریض؛ در اینجا به معنای عیادت کننده است.

يَعُودُ: عیادت می کند؛ از مادۀ عاد به معنای رجوع دوباره و بازگشت است؛ از آن جا که در عیادت از مریض هم مراجعه و بازگشتی به سوی اوست و گویا عیادت بازگشت به سوی مریض بعد از فقدان سلامتی ،اوست برای عیادت مریض هم گفته می شود؛ عائد اسم فاعل است و به معنای بازگشت کننده است.

يَجُودُ: به خود می پیچد از مادۀ «جود» به معنای سخاوت است ولی این واژه در مورد جان کندن نیز به کار می رود که گویی انسان نفیس ترین امور یعنی جان خود را می بخشد و می رود.

یکی بیمار شده و بر زمین افتاده و آن دیگری به عیادت او می رود یکی در حال جان دادن است.

9. 3. در تعقیب مرگ

وَ طَالِبٌ لِلدُّنْيَا وَالْمَوْتُ يَطْلُبُهُ و دیگری به دنبال دنیاست در حالی که مرگ او را دنبال می کند.


1) يُصْبِحُون: داخل صبح می شوند؛ صبح؛ به عقیده راغب صبح و صباح هر دو اول روز و وقت پیدا شدن سرخی آفتاب در افق است. يُمْسُونَ: داخل شب می شوند؛ از ریشه مسی و مساء اول شب و آمدن تاریکی و صباح، اول روز و آمدن روشنی است؛ امساء داخل شدن به شب است.

2) صَرِيع: افتاده؛ «رَجُلٌ صَرِيعٌ» یعنی مرد به خاک انداخته شده؛ «قَوْم صَرْعَی» یعنی گروه به خاک انداخته شده؛ به مسابقه کشتی از این جهت که هرکدام از کشتی گیران می خواهد پشت دیگری را به خاک برساند و او را بر زمین ساقط کند، «مصارعه» می گویند؛ من الأغصان ما تهدل و سقط إلى الأرض ومنه قيل للقتيل صريع، وفي بعض النسخ ضريع بالضاد المعجمة من ضرع ضرعا وزان شرف ،ضعف ، و أضرعته الحمى أوهنته. مُبْتَلی: مبتلا شده.

9. 4. بی خبری

وَ غَافِلٌ وَ لَيْسَ بِمَغْفُولٍ عَنْهُ وَ عَلَى أَثَرِ الْمَاضِي مَا يَمْضِي الْبَاقِي و یکی در بی خبری است و خدا از او غافل نیست و به دنبال گذشته، باقی مانده هم می گذرد.

نکته

انسان غافل به مرگ توجه ندارد و غافل است از این که تمام اعمال و رفتار و سخنانش ثبت و ضبط شده و باید حساب آن ها را پس بدهد.

9. 5. مرگ، درهم کوبنده لذت ها

أَلَا فَاذْكُرُوا هَاذِمَ اللَّذَّاتِ (1) آگاه باشید از نابودکننده لذت ها یاد کنید.

نکته

بسیاری از مردم یک عمر زحمت می کشند تا وسایل زندگی و عیش و نوش و لذت را از هر جهت فراهم سازند و درست این در زمانی است که نشانه های مرگ به صورت انواع بیماری ها ظاهر شده است اضافه بر این بسیار دیده شده که مجالس عیش و نوش در یک لحظه با یک حادثه به مجلس عزا مبدل گشته است و عجب این که هیچ تضمینی دربارهٔ هیچ کس دربارۀ این خطرها وجود ندارد. (2)

9. 6. مرگ گلوگیرکننده شهوات

وَ مُنَغْصَ الشَّهَوَاتِ (3) و بر هم زننده خواسته هاست.

نکته

مرگی که تاریخ و زمان معینی ندارد و به هیچ وجه قابل پیش بینی نیست، در آن لحظه که انسان جرعه شهوات و کامیابی ها را سر می کشد گلویش را می فشارد و به همه چیز پایان می دهد. (4)


1) هَاذِمَ: خردکننده؛ از بین برنده؛ از مادۀ هزم؛ يَهْزِمُه هَزْماً به معنای شکست دادن؛ «هاذم»: اسم فاعل به معنای به سرعت بریدن و قطع کردن است «هاذم اللذات»: قطع کننده لذت ها که همان مرگ است.

2) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 4، ص 350.

3) مُنَغْصَ: تلخ کننده خوشی؛ أَنْغَصَ، إنْغَاصاً: تیره و ناپسند شد؛ النُّغْصَة: ج نُغَص: آن چه باعث جلوگیری از خواسته شود.

4) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 4، ص 350.

9. 7. مرگ قطع کننده آرزوها

وَ قَاطِعَ الْأُمْنِيَاتِ عِنْدَ الْمُسَاوَرَةِ لِلْأَعْمَالِ الْقَبِيحَةِ (1)

الْقَبِيحَ: ناپسند؛ از مادۀ قبح به معنای ناپسندی؛ قبیح در اعیان آن است که چشم دیدن آن را ناپسند دارد و قبیح از احوال و اعمال آن است که نفس آن را ناپسند داند

و قطع کننده آرزوهاست آن زمان که شتابان به سوی گناهان می روید.

نکته ها

آروزهای انسان به قدری دامنه دار است که هرگز پایان نمی پذیرد بلکه گاه با گذشت . همانند سایه هایی که نزدیکی غروب آفتاب گسترده تر می شود دامنه دارتر می گردد و تنها چیزی که آروزها را قطع می کند مرگ است. (2)

«مساوره» از مادۀ سور به معنای پریدن و حمله کردن است. اشاره به این که بسیار می شود که زشتی ها آن چنان زرق و برق دارد و هوای نفس آن را تزیین می کند که انسان مانند جانور درنده ای که به صید خود حمله می کند و بر آن می پرد به سراغ آن می رود و در این لحظه یاد مرگ می تواند عامل بازدارنده ای باشد. (3)

10. لزوم توجه به نعمت های خدا

وَ اسْتَعِينُوا اللَّهَ عَلَى أَدَاءِ وَاجِبٍ حَقِّهِ وَ مَا لَا يُحْصَى مِنْ أَعْدَادِ نِعَمِهِ وَ إِحْسَانِهِ (4) برای ادای حق واجب خداوند و نعمت های بیشمار و احسانهای بی پایانش، از او یاری بطلبید.


1) الأمنيات: آرزوها؛ جمع امنيه. الْمُسَاوَرَة: پریدن و هجوم بردن از مادۀ «سور» به معنای پریدن بر چیزی و حمله کردن است. این واژه در مورد کسی که خشمگین می شود نیز به کار می رود و به کار رفتن آن در جمله بالا به خاطر آن است که افراد هواپرست، هنگامی که به سراغ کارهای زشت می روند سر از پا نمی شناسند و همچون حیوان درنده ای که بر شکار خود می پرند، به آن حمله می کنند؛ المواثبة.

2) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 4، ص 350.

3) همان.

4) لا يُحْصَى: بی شمار؛ احصاء شمارش؛ مراد از «لا تُحْصُوها» تمام شمردن است؛ یعنی شمارش آن را نمی توانید به آخر رسانید.

خطبه 100

اشاره

شناسنامه خطبه

تاریخ زمان و مکان وقوع: جمعۀ سوم از خلافت امیرالمؤمنین علیه السلام در مدینه در سال 53 هجری

مخاطب: مردم

علت ایراد سخن: تبیین شرایط و تفسیر اصول

موضوع: اعتقادی

ویژگی: تبیین رسالت و امامت (1)

پیشگفتار خطبه

این خطبه را امام علیه السلام در آغاز خلافت خود بیان فرمود نخست به حمد و ثنای الهی می پردازد و از رسالت پیامبر صلی الله علیه و آله رسالت پیامبر و خدمات برجسته آن حضرت سخن می گوید و به پیشگویی وضع خود و مردم عراق می پردازد.


1) شناسنامه نهج البلاغه، ص 30.

الْحَمْدُ لِلَّهِ النَّاشِرِ فِي الْخَلْقِ فَضْلَهُ وَ الْبَاسِطِ فِيهِمْ بِالْجُودِ يَدَهُ نَحْمَدُهُ فِي جَمِيع أُمُورِهِ وَ نَسْتَعِينُهُ عَلَى رِعَايَةِ حُقُوقِهِ وَ نَشْهَدُ أَنْ لَا إِلَهَ غَيْرُهُ وَ أَنَّ مُحَمَّداً عَبْدُهُ وَرَسُولُهُ أَرْسَلَهُ بِأَمْرِهِ صَادِعاً وَ بِذِكْرِهِ نَاطِقَا فَأَدَّى أَمِيناً وَ مَضَى رَشِيداً وَ خَلَّفَ فِينَا رَايَةَ الْحَقِّ مَنْ تَقَدَّمَهَا مَرَقَ وَ مَنْ تَخَلَّفَ عَنْهَا زَهَقَ وَ مَنْ لَزِمَهَا لَحِقَ دَلِيلُهَا مَكِيثُ الْكَلَامِ بَطِئَ الْقِيَامِ سَرِيعُ إِذَا قَامَ فَإِذَا أَنْتُمْ أَلَنْتُمْ لَهُ رِقَابَكُمْ وَ أَشَرْتُمْ إِلَيْهِ بِأَصَابِعِكُمْ جَاءَهُ الْمَوْتُ فَذَهَبَ بِهِ فَلَبِثْتُمْ بَعْدَهُ مَا شَاءَ اللَّهُ حَتَّى يُطْلِعَ اللَّهُ لَكُمْ مَنْ يَجْمَعُكُمْ وَ يَضُمُّ نَشْرَكُمْ فَلَا تَطْمَعُوا فِي غَيْرِ مُقْبِل وَ لَا تَيْأَسُوا مِنْ مُدْبِرٍ فَإِنَّ الْمُدْبِرَ عَسَى أَنْ تَزِلُّ بِهِ إِحْدَى قَائِمَتَيْهِ وَ تَثْبُتَ الْأُخْرَى فَتَرْجِعَا حَتَّى تَنْبُتَا جَمِيعاً أَلَا إِنَّ مَثَلَ آلِ مُحَمَّدٍ (صلى الله عليه وآله كَمَثَلِ نُجُومِ السَّمَاء إِذَا خَوَى نَجْمٌ طَلَعَ نَجْمٌ فَكَأَنَّكُمْ قَدْ تَكَامَلَتْ مِنَ اللَّهِ فِيكُمُ الصَّنَائِعُ وَأَرَاكُمْ مَا كُنْتُمْ تَأْمُلُونَ).

1. توصیف پروردگار

1. 1. ستایش خداوند

الْحَمْدُ لِلَّهِ النَّاشِرِ فِى الْخَلْقِ فَضْلَهُ وَ الْبَاسِطِ فِيهِمْ بِالْجُودِ يَدَهُ (1)

ستایش مخصوص خداوندی است که فضل و بخشش خود را در تمامی مخلوقات منتشر ساخته و دست جود و سخاوتش را به سوی آنان گشوده است.

نکته

«بسط ید» به صورت کنایه در قدرت داشتن یا بخشندگی به کار رفته است؛ چون نعمت و بخشندگی با دست انجام می شود گویا بخشندگی در دست است. مقصود از نعمت فقط نعمت های مادی نیست و نعمت های معنوی مانند علم و شناخت را هم شامل می شود.

1. 2. گستره حمد الهی

نَحْمَدُهُ فِى جَمِيع أمُورِهِ وَ نَسْتَعِينُهُ عَلَى رِعَايَةِ حُقُوقِهِ (2)

ما او را در تمام کارهایش ستایش می کنیم و برای رعایت حقوقش از او یاری می طلبیم!


1) ناشر: گسترش دهنده؛ از مادۀ نَشَر در اصل به معنی گستردن و گسترده شدن است. البَاسِطِ: بسط دهنده؛ بازکننده؛ از مادۀ بسط گشودن وسعت دادن؛ گستردن.

2) نَحْمَدُ: ستایش می کنیم نَسْتَعِينُ: یاری می جوییم.

نکته ها

تعبیر به «جَمِيع أُمُورِه» اشاره به آن است که نه تنها در نعمت و کامیابی و سلامت و رفاه او را حمد و سپاس می گوییم بلکه در بلا و شدت و مصیبت و در هنگام هجوم حوادث شاکر و سپاسگزاریم. (1)

«وَنَسْتَعِينُهُ ... » اشاره به این حقیقت است که برای اطاعت فرمان او و رعایت حقوقش نیز باید از او یاری بجوییم که بدون یاری او کاری از ما ساخته نیست. (2)

مشابه

إِيَّاكَ نَعْبُدُ وَ إِيَّاكَ نَسْتَعین (3)تنها تو را می پرستیم و تنها از تو یاری می جوییم.

2. شهادت به توحید

وَنَشْهَدُ أَنْ لَا إِلَهَ غَيْرُهُ (4) گواهی می دهیم جز او معبودی نیست.

3. رسالت پیامبر

3. 1. بیان کننده فرمان حق

وَ أَنَّ مُحَمَّداً عَبْدهُ وَرَسُولُهُ أَرْسَلَهُ بِأَمْرِهِ صَادِعاً (5)

و محمد (صلی الله علیه و آله ) بنده و فرستاده اوست تا فرمان حق را آشکارا بیان کن.

نکته

امیرالمؤمنين علیه السلام ابتدا مقام عبودیت و بندگی پیامبر را ذکر کرده اند و بعد مقام رسالت ایشان را این تقدم و تأخر به این جهت است که مقام عبودیت تقدم دارد بر مقام رسالت و تا کسی به مقام عبودیت نایل نشده باشد به مقام رسالت نمی رسد.

مشابه

فَاصْدَعْ بِما تُؤْمَر (6)پس آن چه بدان مأموری را آشکار کن


1) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 4، ص 359

2) همان.

3) فاتحه، 5.

4) نَشْهَدُ: شهادت می دهیم.

5) صدع: شکافتن در شیء است؛ به روییدن گیاه از آن جا که زمین را می شکافد و بیرون می آید «صدع» می گویند. صَادِع: شکافنده؛ اعلام کننده؛ آشکارکننده؛ از مادۀ «صدع» به معنای شکافتن است و از آن جا که با شکافتن چیزی درونش آشکار می شود این واژه به معنای اظهار و افشا نیز آمده است و در اینجا به همین معناست و این که به دردسرهای شدید «صداع» گفته می شود به این دلیل است که گویی می خواهد سر را بشکافد.

6) حجر، 94

تشبیه

مشَّبَه: رسول اکرم (صلی الله علیه و آله )

مشَّبَهٌ به: صادع

وجه شبه: همچنان که یک نفر شکافنده یک جسم را می شکافد و تقسیم می کند رسول اکرم صلی الله علیه و آله به فرمان الهی کیان شرک را شکست و دلهای مشرکان را شکافت و کفر و نادانی را از درون دلهای آن ها بیرون آورد و سخن از خداوند گفت و یاد او را در دلهای آن ها جای داد؛ پس از آن رسالت خود را با درستی و امانت به پایان برد.

3. 2. تبیین اوصاف خداوند

وَ بِذِكْرِهِ نَاطِقاً و [برای] متذکر شدن وجود مقدسش را بین مردم فرستاد.

3. 3. ادای امانت

فَأَدَّى أَمِيناً (1) او با امانت رسالت خویش را ادا کرد

نکته

پیامبر رسالت الهی را به انجام رساند و آن چه مأمور بود به مردم ابلاغ کند بدون کم و کاست به مردم ابلاغ کرد در حالی که نسبت به آن امین بود رسالت را همان طور که به او القا شده بود به مردم رساند و هیچ اشتباه و کمبودی در آن صورت نگرفت.

3. 4. برپایی پرچم حق

وَ مَضَى رَشِيداً وَ خَلَّفَ فِينَا رَايَةَ الْحَقِّ (2)

خَلَّفَ: جانشین ساخت.

و با راستی و درستی به راه خود ادامه داد و پرچم حق را در میان ما به یادگار گذاشت.

نکته

منظور از پرچم حقی که پیامبر خدا صلی الله علیه و آله پس از خود به جای گذاشته کتاب خدا و سنت اوست. (3)


1) أدى: ادا كرد؛ أداء یعنی دادن حق تمام در یک دفعه؛ إصابة الصواب وقيل الاستقامة على طريق الحق مع تصلب فيه.

2) مَضَی رفت؛ گذشت؛ در اینجا مراد رحلت کردن است. رشيداً: مرشد و هادى؛ إصابة الصواب وقيل الاستقامة على طريق الحق مع تصلب فيه، و بهما فسّر قوله سبحانه: وَ لَقَدْ آتَيْنَا إِبْرَاهِيمَ رُشْدَهُ مِنْ قَبْلُ.

3) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج 3، ص63.

استعاره

مستعار: رایت

مستعار منه: کتاب و سنت

مستعارله: پرچم

جامع: همان گونه که پرچم برای پیروان آن نشانه و راهنماست، کتاب و سنت نیز برای رهروان راه خدا مقصدِ حرکت و وسیله هدایت است.

4. نحوه برخورد مردم با حق

مَنْ تَقَدَّمَهَا مَرَقَ وَ مَنْ تَخَلَّفَ عَنْهَا زَهَقَ وَ مَنْ لَزِمَهَا لَحِقَ (1)

تَخَلَّفَ: تخلف کرد.

زَهَقَ هلاک و نابود شد؛ از مادۀ «زهوق» به معنای اضمحلال و هلاکت و نابودی است؛ الشيء من باب منع بطل و هلک.

لزم: آن را گرفت و به آن ملتزم شد؛ لزم لزوم و لزام به معنی: ثبوت و دوام است.

لحق: لاحق شد؛ لحق و لحاق به معنی ادراک و رسیدن است؛ لحوق به معنی ملازمت و لحاق به معنی ادراک مناسب است.

پرچمی که هرکس از آن پیشی گیرد از دین خارج شود و هرکس از آن عقب بماند، هلاک گردد و آن کس که با آن همراه باشد به حق می پیوندد.

نکته

نحوه برخورد گروه های سه گانه مردم با حق و واقعیت:

1.

گروهی اهل افراط اند؛ مانند خوارج که به گمان خود می خواستند در عمل کردن به قرآن، از امام زمان خود پیشی بگیرند و با کارهای احمقانه، گرفتار تضاد شدند.

2.

گروه دیگر تفریط کاران هستند؛ که چند قدمی به دنبال حق می روند و سپس تنبلی و سستی و هواپرستی آن ها را از ادامه پیروی از حق باز می دارد.

3.

گروه سوم ملازمان حق اند؛ که نه بر آن پیشی می گیرند و نه از آن عقب می مانند، همیشه در ظلّ و سایه حق گام بر می دارند و به سر منزل مقصود می رسند. (2)


1) تَقَدَّم: پیشی گرفت. مَرَقَ: خارج شد؛ از مادۀ «مُروق» به معنای خارج شدن تیر از کمان است و بر همین اساس به خوارج که از ایمان خارج شدند، «مارقین» گفته می شود؛ السهم من الرمية خرج عن المرمى.

2) مفعول «لحق» می تواند کتاب «الله» یا رسول الله» یا «حق» یا همه این ها بوده باشد.

5. اوصاف راهنمای پرچم

اشاره

دَلِيلُهَا مَكِيثُ الْكَلَامِ بَطِيءُ الْقِيَامِ سَرِيعُ إِذَا قَامَ (1)

راهنمای پرچم با تأنی سخن می گوید و دیر به پا می خیزد اما هنگامی که به پا خاست با سرعت و قاطعیت پیش می رود.

نکته ها

«مَكِيثُ الْكَلامِ» به این معنا نیست که او کم سخن می گوید بلکه مفهومش این است که با تأنی و دقت و تفکر سخن می گوید و به تعبیری دیگر همیشه سنجیده سخن می گوید. (2)

2 «بَطِيءُ الْقِيَامِ سَرِيعُ إِذَا قَامَ» تأکید بر این معناست که اعمال او نیز، همچون گفتارش سنجیده است؛ شتاب زده برای انجام کاری قیام نمی کند.

دلیل و راهنمای حق که مصداق اعلای آن امیرالمؤمنین علیه السلام است با سرعت و بدون حساب دست به قیام و حرکت نمی زند؛ هر چند که مردم عادی تند باشند و انتظار قیام و حرکت تند را داشته باشند. امام تا نیرو و امکانات فراهم نشود قیام نمی کند.

5. 1. پراکندگی مردم بعد از شهادت امام

فَإِذَا أَنْتُمْ أَلَنْتُمْ لَهُ رِقَابَكُمْ وَأَشَرْتُمْ إِلَيْهِ بِأَصَابِعِكُمْ جَاءَهُ الْمَوْتُ فَذَهَبَ بِهِ (3)

أَشَرْتُمْ: اشاره کردید.

أصابع: انگشتان؛ از مادۀ صبع به معنای انگشت جمع آن اصابع است؛ صَبَعَ صَبْعاً بهِ و علیه: با انگشت به او اشاره کرد و او را نشان داد.

زمانی که شما تحت فرمان او در آیید و با انگشت به سوی او اشاره کنید (و همه تسلیم فرمان او گردید) مرگ او فرا می رسد و دورانش سپری می شود.


1) مَكِيثُ الْكَلَام: سنجیده گو؛ از ماده «مکث» به معنای ماندن و توقف توأم با انتظار است و «مکیث» به کسی گفته می شود که عاقل و هوشیار است و حساب شده سخن می گوید و حرکت می کند؛ البطىء. بَطِيءُ الْقِيَامِ: با تحمل و بردباری قیام کننده.

2) پیام امام امیرالمؤمنین، ج4، ص363.

3) ألنتم: نرم کردید؛ فرو آوردید؛ باب افعال از مادۀ لان، یلین به معنای نرم کردن النتم نرم کردید که کنایه از انقیاد است. رقاب: گردن ها.

نکته ها

جمله بالا اشاره به این دارد که امام با زحمات زیاد مردم را زیر یک پرچم گرد آورد و مقدمات پیروزی و اتحاد آن ها آماده شد ولی تقدیر این بود که امام به شهادت رسید و آن ها دوباره پراکنده شدند و دشمن مسلط شد. (1)

عبارت «أَلَنْتُمْ لَهُ رِقَابَكُمْ» کنایه از اطاعت و فرمانبری است. ضمیر در «له» به خود حضرت امیر علیه السلام بر می گردد که راهنمای پرچم حق بود و مردم با وی بیعت کردند.

«أَشَرْتُمْ إِلَيْهِ بِأَصَابِعكُمْ» کنایه از بزرگ شمردن و تجلیل است. شخصیت آن راهنما در نظرتان به قدری جلوه کرد که دیگر همه با انگشت نشانش می دهند؛ یعنی شخصیت فوق العاده ای پیدا کرد.

5. 2. جمع کردن مردم متفرق

فَلَبِثْتُمْ بَعْدَهُ مَا شَاءَ اللهُ حَتَّى يُطْلِعَ اللَّهُ لَكُمْ مَنْ يَجْمَعُكُمْ وَ يَضُمُّ نَشْرَكُمْ (2)

يَجْمَعُ: جمع می کند.

يَضُمُّ نَشْرَكُمْ: پراکندگی شما را به هم پیوند می دهد؛ شما را بعد از پراکندگی جمع و منسجم کند.

پس از او تا وقتی که خدا بخواهد در دنیا درنگ می کنید سپس خداوند کسی را آشکار می کند که شما را جمع کرده و پراکندگی شما را به هم پیوند دهد.

نکته

امام می فرماید پس از آن که نخستین دلیل و راهنمای پرچم حق به شهادت رسید، زمانی طولانی و به مقداری که بخواهد درنگ خواهید کرد. پس از پنج سال خلافت على علیه السلام حکومت از دست صاحبان واقعی آن خارج شد و دیگر جبهه حق نتوانست به صورت فراگیر حاکم شود این وضعیت ادامه می یابد تا آن که خداوند کسی را آشکار می سازد که نیروهای حق را دوباره جمع آوری می کند و آن ها را از پراکندگی نجات می دهد و در واقع ظهور حضرت حجت عجل الله تعالى فرجه الشریف را نوید می دهد که خداوند به دست ایشان حق را بر باطل پیروز می کند.


1) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 4، ص364.

2) لَبِثْتُم: درنگ کردید؛ می مانید؛ لبث به معنای درنگ و مکث کردن است که در اینجا معنای انتظار نیز به آن تزریق شده است. يُطْلِعَ: ظاهر می نماید؛ بیرون آورد؛ برانگیزد؛ یعنی در فضایی تاریک و پس از ناامیدی فردی را برای نجات شما مبعوث کند.

5. 3. ثابت بودن در هر شرایطی

فَلَا تَطْمَعُوا فِي غَيْر مُقْبل وَ لَا تَيْأَسُوا مِنْ مُدْبِر فَإِنَّ الْمُدْبَرَ عَسَى أَنْ تَزِلُّ بِهِ إِحْدَى قَائِمَتَيْهِ وَ تَثْبُتَ الْأُخْرَى فَتَرْجِعَا حَتَّى تَثْبُتَا جَمِيعاً (1)

تزل: می لغزد؛ از ماده زلل به معنای لغزیدن لیز خوردن ازلال لغزانیدن و به خطا افکندن است؛ استزلال: طلب لغزش و خطاست أَزَلَ إِزْلَالًا لغزانید، به گناه واداشت.

تَثْبُتَ: ثابت می ماند.

ترجِعَا: آن دو بر می گردند؛ از مادهٔ رجع به معنای رجوع و رجعی به معنی برگشتن و برگرداندن است.

تَثْبُتَا: آن دو ثابت می شوند.

پس به چیزی که نیامده طمع نکنید و از آن که درگذشت مأیوس نباشید، که آن پشت کرده اگر یکی از پاهایش بلغزد و دیگری برقرار باشد شاید هر دو پا به جای خود برگشته و استوار ماند.

نکته ها

امام علیه السلام به بیان دو قاعده کلی می پردازد که در پیشامدها و حوادث سخت باید به آن توجه داشت: نخست این که نباید در این گونه مواقع گرفتار خوش بینی افراطی شد؛ دیگر این که شکست ها و مشکلات نیز نباید مایه یأس گردد. (2)

منظور از غیر مقبل کسی است که با ارتکاب منکرات، از دین منحرف شده است و البته امید به رهبری چنین کسی روا نیست. (3)

حضرت می فرماید: کسی که صلاحیت برای حکومت دارد ولی پشت می کند به خلافت و سراغ حاکمیت نمی آید از او مأیوس نشوید؛ چراکه او اگر به سراغ حاکمیت نیامده به این خاطر است که شرایط فراهم نیست و اگر شرایط فراهم شود، حاکمیت را به دست خواهد گرفت.


1) لا تَطْمَعُوا: طمع نکنید؛ از مادۀ طمع به معنای امید؛ أطْمَعَ اطْمَاعاً به طمع انداخت؛ تَطَمَّعَ، تَطَمعاً: آن چیز را طمع کرد و خواست بر آن چیز آزمند شد؛ الطَّماع آن که بسیار طمع کند طمع کار؛ الطَّمَاعَة: آزمندی، طمع کردن. مقبل اقبال کننده؛ کسی که برای این امر قیام کرده. لا تيأسوا: ناامید نباشید. مُدبّر: پشت کننده؛ کسی که پشت کرده؛ یعنی برای به دست گرفتن رهبری اقدام نکرده یا این که در این کار شکست خورده است.

2) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 4، ص 366

3) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج 3، ص64.

6. در پرتو آل محمد

اشاره

أَلَا إِنَّ مَثَلَ آلِ مُحَمَّدٍ (صلی الله علیه و آله كَمَثَلِ نُجُومِ السَّمَاءِ إِذَا خَوَى نَجْمٌ طَلَعَ نَجْمٌ) (1)

خَوَی: فرو غلتید؛ غروب کرد؛ از مادۀ «خوی» به معنای غروب کردن و سقوط نمودن است؛ النجم مال للمغيب.

طَلَعَ: طلوع و مطلع به معنی آشکار شدن است؛ مطلع در آیه 5 سوره قدر مصدر میمی و به معنی طلوع است.

آگاه باشید! آل محمد (صلی الله علیه و آله) و همانند ستارگان آسمان اند که هرگاه یکی از آن ها غروب کند دیگری طلوع می کند.

نکته

آل پیغمبر (صلی الله علیه و آله) ستارگان هدایت انسان ها در تاریکی جهل و خرافه هستند و بدون آن ها انسان نمی تواند راه سعادت را بشناسد تشبیه اهل بیت علیهم السلام به ستارگان آسمان مضمون حدیث ثقلین است؛ یعنی آن ها که قرین و همراه قرآن هستند همواره هدایتگرند و از هم جدا نمی شوند.

مشابه

وَ هُوَ الَّذِي جَعَلَ لَكُمُ النُّجُومَ لِتَهْتَدُوا بِها في ظُلُماتِ الْبَرِّ وَ الْبَحْر (2)و اوست کسی که ستارگان را برای شما قرار داده تا به وسیله آن ها در تاریکی های خشکی و دریا راه یابید. وَ بِالنَّجْمِ هُمْ يَهْتَدُونَ (3)و نشانه هایی دیگر نیز قرار داد و آنان به وسیله ستاره راهیابی می کنند. قال رسول الله (صلی الله علیه و آله): النُّجُومُ امان لاهل الارض مِنَ الْغَرَقِ، وَ اهل بیتی امان لامتی مِنَ الاخْتِلَاف (4)رسول خدا فرمود ستارگان مایه امنیت از غرق شدن برای اهل زمین هستند و اهل بیت من سبب امان و نجات امتم از اختلافات هستند.


1) ألا: آگاه باشید. نجوم: ستارگان؛ جمع نجم به معنای ستاره؛ اصل نجم به معنی طلوع و بروز است؛ گویند: ستاره را از آن نجم گویند که طلوع می کند.

2) انعام، 97

3) نحل، 16.

4) الطرائف، ص 294.

تشبیه

مشَّبَه: خاندان پیامبر

مشَّبَهٌ به: ستارگان آسمان

وجه شَبَه: طبیعت ستارگان آسمان چنان است که هر زمان یکی از آن ها غروب کند دیگری طلوع می کند و در مورد اهل بیت علیهم السلام هم به این صورت است که تمام امت در طول زمان می توانند از هدایت های اهل بیت علیهم السلام بهره مند شوند یعنی همیشه امامی از ایشان در میان امت خواهد بود.

6. 1. تمامیت نعمت از برکت اهل بیت

فَكَأَنَّكُمْ قَدْ تَكَامَلَتْ مِنَ اللَّهِ فِيكُمُ الصَّنَائِعُ وَأَرَاكُمْ مَا كُنْتُمْ تَأْمُلُونَ (1)

أرا: نشان داد.

تَأْمُلُون: آرزو می کنید؛ از ریشه آمل به معنای آرزو، امید.

گویا می بینم در پرتو خاندان پیامبر صلی الله علیه و آله نعمت های الهی بر شما کامل شده و آن چه آرزو داشته اید خداوند به شما ارزانی داشته است.

نکته

در این عبارت حضرت نفرمود «ويريكم ما كنتم تاملون» بلکه فرمود «أَرَاكُمْ» به خاطر این است که حضرت می خواهند بفرمایند هیچ شکی در آن نیست و به قدری وقوعش قطعی است که گویا الان محقق شده است.


1) تکامَلَتْ: تکمیل گشت؛ از مادۀ کمل کمال و کمول به معنی تمام است؛ اسْتَكْمَلَ، اسْتِكْمَالا: کامل و تمام کرد؛ اكْتَمَلَ اكْتِمَالًا: به طور کامل پایان یافت؛ الأَكْمَل کامل تر تمام تر؛ تَكَامَلَ تكاملا: آن کار انجام و تکمیل شد. الصَّنَائِعُ: خلقت ها؛ احسان ها؛ نیکی ها؛ جمع «صنیعه» در این گونه موارد به معنای نعمت و احسان است؛ جمع الصنيعة وهي الاحسان.

خطبه 101

اشاره

شناسنامه خطبه

تاریخ، زمان و مکان وقوع: در کوفه سال 40 هجری مخاطب کوفیان

علت ایراد سخن: یادآوری فضایل و زحمات خویش

موضوع: سیاسی اعتقادی

ویژگی: امام شناسی (1)

پیشگفتار خطبه

این خطبه درباره حوادث آینده سخن می گوید و خطراتی را پیشگویی می نماید که مسلمانان، مخصوصاً مردم عراق را تهدید می کند


1) شناسنامه نهج البلاغه، ص 86

الْحَمْدُ لِلَّهِ الْأَوَّلِ قَبْلَ كُلِّ أَوَّلِ وَ الْآخِرِ بَعْدَ كُلِّ آخِرِ وَ بِأَوَّلِيَّتِهِ وَجَبَ أَنْ لَا أَوَّلَ لَهُ وَ بِآخِرِيَّتِهِ وَجَبَ أَنْ لَا آخِرَ لَهُ وَ أَشْهَدُ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ شَهَادَةً يُوَافِقُ فِيهَا السِّرُّ الْإِعْلَانَ وَالْقَلْبُ اللّسَانَ أَيُّهَا النَّاسُ لا يَجْرِمَنَّكُمْ شِقَاقِي وَ لَا يَسْتَهْوِيَنَّكُمْ عِصْيَانِي وَ لَا تَتَرَامَوْا بِالْأَبْصَارِ عِنْدَ مَا تَسْمَعُونَهُ مِنِّي فَوَالَّذِي فَلَقَ الْحَبَّةَ وَبَرَأْ النَّسَمَةَ إِنَّ الَّذِى أُنَبِّئُكُمْ بِهِ عَنِ النَّبِيِّ الْأُمِّى (صلى الله عليه وآله مَا كَذَبَ الْمُبَلِّغُ وَ لَا جَهِلَ السَّامِعُ لَكَأَنِّى أَنْظُرُ إِلَى ضِلَّيلِ قَدْ نَعَقَ بِالشَّامِ وَ فَحَصَ بِرَايَاتِهِ فِي ضَوَاحِي كُوفَانَ فَإِذَا فَغَرَتْ فَاغِرَتُهُ وَ اشْتَدَّتْ شَكِيمَتُهُ وَ ثَقُلَتْ فِي الْأَرْضِ وَطَأَتُهُ عَضَتِ الْفِتْنَةَ أَبْنَاءَهَا بِأَنْيَابِهَا وَ مَاجَتِ الْحَرْبُ بِأَمْوَاجِهَا وَبَدَا مِنَ الْأَيَّامِ كُلُوحُهَا وَ مِنَ اللَّيَالِي كُدُوحُهَا فَإِذَا أَيْنَعَ زَرْعُهُ وَ قَامَ عَلَىٰ يَنْعِهِ وَ هَدَرَتْ شَقَاشِقُهُ وَ بَرَقَتْ بَوَارِقُهُ عُقِدَتْ رَايَاتُ الْفِتَنِ الْمُعْضِلَةِ وَ أَقْبَلْنَ كَاللَّيْلِ الْمُظْلِم وَ الْبَحْر الْمُلْتَطِمِ هَذَا وَ كَمْ يَخْرِقُ الْكُوفَةَ مِنْ قَاصِفٍ وَيَمُرُّ عَلَيْهَا مِنْ عَاصِفٍ وَ عَنْ قَلِيلِ تَلْتَفُ الْقُرُونُ بِالْقُرُونِ وَيُحْصَدُ الْقَائِمُ وَيُحْطَمُ الْمَحْصُودُ).

1. حمد الهی

الْحَمْدُ لِلَّهِ الْأَول قَبْلَ كُلِّ أَوَّلِ وَالآخِرِ بَعْدَ كُلِّ آخِرِ ستایش مخصوص خداوندی است که نخستین هستی است قبل از همۀ نخستین ها و آخرین هستی است بعد از همه آخرها.

نکته

منظور امام علیه السلام از اول بودن خداوند این است که او مبدأ همه چیز است و مراد آن حضرت از آخر بودن او این است که او غایت و نهایتی است که همه اشیا در هر حال به او منتهی می شود؛ بنابراین لازم است که برای او اولی که مبدأ هستی او باشد و آخری که به آن منتهی و متوقف شود، وجود نداشته باشد. (1)

2. دلیل ازلی و ابدی بودن خداوند

وَ بِأَوَّلِيَّتِهِ وَجَبَ أَنْ لَا أَوَّلَ لَهُ وَ بِآخِرِيَّتِهِ وَجَبَ أَنْ لَا آخِرَ لَهُ (2) به دلیل نخستین بودنش لازم است آغازی نداشته باشد و به دلیل آخر بودنش، واجب است پایانی برایش نباشد.


1) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج4، ص69.

2) وَجَبَ: ایجاب کرد؛ وجوب به معنی ثبوت است؛ واجبات را به واسطه ثابت العمل بودن واجبات گفته اند؛ همچنین وجوب به معنی سقوط است؛ در اینجا وَجَبَ به معنای لازم و واجب است.

نکته

اول بودن خداوند اول بودن زمانی نیست بلکه اولیت ذاتی و به معنای ازلیت است و ذاتی که ازلی است آغاز و آخری از نظر زمان ندارد. (1)

3. شهادت به وحدانیت

وَ أَشْهَدُ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ شَهَادَةً يُوَافِقُ فِيهَا السِّرُّ الْإِعْلَانَ وَالْقَلْبُ اللَّسَانَ (2)

الْإِعْلَانَ: ظاهر؛ از مادۀ عَلَنَ و علانیه آشکار شدن؛ اعلان آشکار کردن.

و شهادت می دهم که معبودی جز (ذات پاک) الله نیست، شهادتی که درون و برون در آن هماهنگ و دل با زبان هم صداست.

نکته ها

این تعبیر نشان می دهد شهادتی ارزش دارد که تمام وجود انسان را در برگیرد و ظاهر و باطن و قلب و زبان در آن هماهنگ باشد؛ زیرا بسیارند که شهادت به توحید را بر زبان جاری می کنند اما دل آن ها کانونی است از بت پرستی. (3)

شهادت دادن دو گونه است الف. تنها اقرار به زبان است؛ ب شهادت حاکی از اعتقاد درونی بوده و زبان حکایتگر قلب و نهان انسان است این شهادت واقعی است و اهمیت و ارزش دارد؛ زیرا در آن قلب و زبان و ظاهر و نهان هماهنگ هستند.

از نظر ادبی «شَهَادَةً» مفعول مطلق نوعی است و «يُوَافِقُ فِيهَا السِّرُّ الْإِعْلَانَ...» صفت برای آن است.

4. مخالفت با امام

أَيُّهَا النَّاسُ لا يَجْرِمَنَّكُمْ شِقاقِى (4)

ای مردم! دشمنی و مخالفت با من شما را وادار به گناه نسازد.


1) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 4، ص378.

2) يُوَافِقُ: مطابقت میان دو چیز است راغب آن را به کسر و او گفته است؛ «جزاءً وفاقاً وفاق» مصدر به معنای فاعل است؛ یعنی «جزاء» موافقا » موافق و برابر اعمالشان توفیق ایجاد موافقت میان دو چیز یا چیزهاست. السِّرُّ: باطن.

3) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 4، ص378.

4) لا يَجْرِمَنَّ: وادار نکند؛ از ماده جرم در اصل به معنای قطع کردن و بریدن است و از آن جا که افراد گنهکار پیوند خود را با خدا قطع می کنند این کلمه به گناه نیز اطلاق شده است؛ بنابراین «لایجر منکم» به معنای شما را وادار به گناه نکند است. شقاقی: مخالفت با من در اصل به معنای شکاف است و به جنگ و منازعه و اختلاف نیز اطلاق می شود؛ چراکه طرفين صفوف خود را از یکدیگر جدا می سازند و در این جا به معنای مخالفت و منازعه است.

نکته ها

اشاره به این که کینه توزی ها و لجاجت ها و حسادت ها در بسیاری از موارد انسان را به گناه می کشاند و پرده ای در مقابل چشم او می افکند و چهره حقیقت را نمی بیند. (1)

«لا يَجْرِمَنَّكُمْ شِقاقی» یعنی مخالفت با من شما را به گناه و ارتکاب جرم وادار نسازد؛ چراکه مخالفت با امام معصومی که خدا او را توسط پیامبرش منصوب کرده، جایز نیست و گناه است.

5. نافرمانی از امام

وَ لَا يَسْتَهْوِيَنَّكُمْ عِصْيَانِي مِنِّى (2)

و نافرمانی از من شما را به پیروی از هوای نفس نکشاند.

نکته

«استهواء» به معنای سقوط است. امام علیه السلام می فرماید: نافرمانی من موجب سقوط شما نشود که البته این جا سقوط معنوی منظور است؛ یعنی اگر نافرمانی علی علیه السلام را کردید از راه حق و صراط مستقیم الهی منحرف گشته اید و انحراف از صراط حق، یعنی سقوط از مرتبه انسانی

6. انکار امام

وَ لَا تَتَرَامَوْا بِالْأَبْصَارِ عِنْدَ مَا تَسْمَعُونَهُ (3)

و به هنگام شنیدن سخنانم با دیدۀ انکار به یکدیگر نگاه نکنید!

نکته

گروهی از منافقان در بین یاران امام علیه السلام بودند که از هر فرصتی برای برانگیختن فتنه استفاده می کردند و هر گاه امام از غیب برای یارانش می گفت منافقان در بین خود چشمک زده و درگوشی سخن می گفتند تا این که امام به رویشان فریاد کشید و آن ها را نکوهش کرد. (4)


1) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 4، ص 382

2) لايسْتَهْوِيَنَّ: حیران و سرگردان نسازد؛ از مادۀ «هوی» گرفته شده و مفهومش این است که شما را به پیروی هوای نفس وادار نکند. عصْيَان: نافرمانی کردن؛ تَعَصَّی تَعَصياً علیه از او نافرمانی کرد؛ العاصی: ج عُصَاة و عاصون: معصیت کار گناهکار، آن که دستور فرمانده خود را اطاعت نکند؛ العِصیان نافرمانی مخالفت اسْتَعْصَى اسْتِعْصَاء: از مالک خود نافرمانی کرد.

3) لَا تَتَرَامَوْا بِالْأَبْصَارِ: با اشاره و کنایه به یکدیگر نگاه نکنید؛ از ریشه رمی که به باب تفاعل رفته و در این جا به معنای این است که به هم چشمک نزنید. تَسْمَعُونَ: می شنوید.

4) در سایه سار نهج البلاغه، ج 2، ص101.

7. ابلاغ کننده سخن پیامبر

فَوَالَّذِي فَلَقَ الْحَبَّةَ وَبَرَأَ النَّسَمَةَ إِنَّ الَّذِى أُنَبِّئُكُمْ بِهِ عَنِ النَّبِيَّ الْأُمِّيِّ صلى الله عليه وسلم مَا كَذَبَ الْمُبَلِّغُ وَ لَا جَهلَ السَّامِعُ (1)

النَّسَمَةَ: جان؛ در اصل به معنای وزش ملایم باد است و گاه به معنای نفس کشیدن آمده و به همین مناسبت، به خود انسان هم که تنفس دارد اطلاق شده است؛ محرّكة الرّيح كالنِّسيم ثم سميت بها النّفس و الجمع نسم مثل قصبة وقصب.

أنَبِّئُكُمْ: خبری به شما می دهم؛ از ماده «نبأ» به معنای خبری که فایده بزرگ دارد و مفید علم يا ظنّ است؛ جمع آن أنباء است؛ نبی این لفظ که بر وزن فعیل است اگر به معنی فاعل باشد، معنایش خبردهنده است.

الأُمّى: درس نخوانده یا کسی که منسوب به ام» یعنی مادر است و جز در دامان مادر مطلبی فرا نگرفته. اشاره لطیفی به این نکته است که پیامبر اکرم با این که اصلاً درس نخوانده بود هم از گذشته خبر می داد و هم از آینده و این یکی از نشانه های ارتباط او با خداوند است.

مَا كَذَبَ: دروغ نگفت.

مبلغ: تبلیغ کننده؛ بلوغ و بلاغ، یعنی رسیدن به انتهای مقصد، اعم از آن که مکان باشد یا زمان یا امری معیّن و گاهی نزدیک شدن به مقصد مراد باشد هر چند به آخر آن نرسد.

به خدایی که دانه را شکافت و انسان را آفرید آن چه به شما خبر می دهم از پیامبر امی است؛ آن که این سخن را ابلاغ نموده دروغ نگفته و آن که آن را شنیده نادان نبوده است.

نکته ها

مهمترین مسئله در نظام عالم مسئله حیات و زندگی است و با تمام تلاش هایی که انسان ها انجام داده اند هنوز نتوانسته اند اسرار مسئله حیات را کشف کنند و مطالعه دربارهٔ آن انسان را به خداوند می رساند. هدف امام این است که با پیشگویی هایی که عین حقیقت است و پیامبر صلی الله علیه و اله بیان کرده اند مردم را آماده سازند تا بتوانند خطرات حوادث سخت آینده را به حداقل برسانند. (2)

هدف امام علیه السلام این است که به مخاطبان خود اطمینان دهند که آن چه درباره حوادث آینده می گویم نه بر پایۀ حدس و تخمین است و نه از قبیل پیشگویی کاهنان، بلکه واقعیت هایی است که از رسول خدا شنیده ام و من کسی نیستم که در درک سخنان آن حضرت، خطا کرده باشم؛ بنابراین آن چه می گویم عین حقیقت است. (3)


1) فَلَقَ: شکافت؛ اسم مصدر است به معنی شکافته شده؛ طبرسی آن را شکاف وسیع گفته. در این جا به معنای شکافتن است؛ به صبح فلق می گویند؛ زیرا ظلمت شب را می شکافد و آشکار می گردد. برأ: آفرید؛ از مادۀ «برء» گاه به معنای آفریدن و ایجاد کردن آمده و گاه به معنای دوری جستن و برائت از چیزی و در اینجا به معنای اول است و اطلاق برأ معنای بهبودی و سلامتی به جهت آن است که شخص از حالت اول که بیمار است، جدا می شود.

2) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 4، ص 383

3) همان.

احتمالاً مراد از «مبلّغ» پیامبر اکرم و مراد از «سامع» خود حضرت امیر علیه السلام است.

مشابه

وَ ما يَنْطِقُ عَنِ الْهَوَى إِنْ هُوَ إِلَّا وَحْيٌ يُوحَى عَلَّمَهُ شَدِيدُ الْقُوی (1)و سخن از روی هوا نمی گوید. این سخن نیست جز آن چه بدو وحی می شود او را آن فرشته بس نیرومند تعلیم داده است. پیشگویی امام درباره حاکم شام

لَكَأَنِّي أَنْظُرُ إِلَى ضِلَّيلٍ قَدْ نَعَقَ بِالشَّامِ وَ فَحَصَ بِرَايَاتِهِ فِي ضَوَاحِي كُوفَانَ (2)

فَحَصَ: بحث و جست وجو؛ القطا التراب اتخذ فيه مفحصا بفتح الميم و الحاء و هو يجثمه و الموضع الذي تبيض فيه.

ضَوَاحِی: اطراف ناحیه ها جمع ضاحیه به معنای ناحیه است؛ البلد ناحيته القريبة منه.

كُوفَانَ: کوفه و در اصل به معنای تپه شن های دایره مانند و سرخ رنگ است؛ الکوفة قال الفيومي: و هي مدينة مشهورة بالعراق قيل : سميت كوفة لاستدارة بنائها، لأنّه يقال تكوّف القوم إذا اجتمعوا و استداروا، وفي القاموس الكوفة بالضمّ الرملة الحمراء المستديرة أو كلّ رملة يخالطها حصباء و مدينة العراق الكبرى وقبة الاسلام و دار هجرة المسلمين، مصرّها سعد بن أبي وقاص وكان منزل نوح علیه السّلام و بنى مسجدها، سميت بها لاستدارتها و اجتماع الناس بها، ويقال لها: كوفان ويفتح وكوفة الجند لأنه اختطت فيها خطط العرب أيام عثمان خططها السائب بن الاقرع الثقفي، أو سمیت بكوفان و هو جبل صغير فسهلوه و اختطوا عليه، أو من الكيف القطع لأنّ ابرويزا قطعه لبهرام، أو لأنها قطعة من البلاد و الأصل كيفة فلما سكنت الياء و انضمّ ما قبلها جعلت ،واوا، أو من قولهم هم فى كوفان بالضم ويفتح و كوفان محرّكة مشدّدة الواو أى فى عزّ و منعة، أو لأنّ جبل ساتيد ما محيط بها، أو لأنّ سعد الما ارتاد هذه المنزلة للمسلمين قال لهم تكوّفوا، أو لأنه قال كوّفوا هذه الرملة أي نحوها.

گویا می بینم شخصی بسیار گمراه و گمراه کننده بر مردم شام مسلط شده و همچون حیوانات بر آن ها بانگ می زند (و آن قدر پیشروی می کند که) پرچم های خویش را در اطراف کوفه نصب می کند!

نکته ها

منظور از فرد ضلِّیل (گمراه و گمراه کننده) اشاره به حاکمان بیدادگر بنی امیه است. (3)


1) نجم، 5-3.

2) ضلیل: بسیار گمراه؛ از مادۀ «ضلال» به معنای گمراهی گرفته شده و به معنای کسی است که بسیار گمراه است و طبعاً هم گمراه است و هم گمراه کننده؛ وزان سكيت الكثير الضلا. نعق: بانگ زد؛ از مادۀ نعق در اصل به معنای صدای کلاغ است؛ سپس به صداهایی که برای حرکت حیوانات و امر و نهی آن ها گفته می شود اطلاق شده و تعبیر بالا اشاره به آن است که بنی امیه گروهی از مردم شام را تحمیق کرده بودند و همچون حیوانات به هرجا می خواستند می بردند؛ الراعى لغنمه من باب ضرب صاح بها و زجرها.

3) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 4، ص 387.

«فَحَصَ بِرَايَاتِهِ» کنایه است از دست اندازی معاویه به شهر کوفه و پیرامون آن. (1)

«لام» در «لکأنِّی» برای جواب قسم است و علامت این است که قسمی در این جا حذف شده است و در واقع «والله کانّب انظر» بوده است؛ یعنی به خدا قسم من می نگرم.

9. شاخصه های معاویه

9. 1. اوج طغیان

فَإِذَا فَغَرَتْ فَاغِرَتُهُ وَ اشْتَدَّتْ شَكِيمَتُهُ (2)

شَكِيمَتُهُ: دهنه؛ در اصل به معنای دهان بند حیوان است؛ قطعه فلزی که متصل به افسار است و در دهن حیوان قرار می گیرد؛ سپس به هرگونه فشار اطلاق شده است و در جمله بالا به همین معناست؛ فی اللجام الحديدة المعترضة في فم الفرس فيها الفاس و الجمع شكائم، يقال: فلان شديد الشكيمة أنف أبى لا ينقاد، لأن شدة الشكيمة وقوّتها تدلّ على قوة الفرس.

هنگامی که او دهن باز می کند و طغیانش به اوج می رسد.

نکته ها

جمله «فَغَرَتْ فَاغِرَتُهُ» کنایه است از یورش بردن و شبیخون زدن به مردم و این به مناسبت شباهتی است که با یورش شیر به شکار خود دارد. (3)

به طور کلی کسی که می خواهد قدرت خود را نشان دهد ابتدا دهان خود را باز کرده و شعار می دهد یا تهدید می کند پس از آن که حرف های خود را زد معمولاً کار خود را شروع می کند و بعد که در جایی پیروز شد و تسلط یافت به شدت با مردم برخورد می کند.

عبارت «اشْتَدَّتْ شَكِيمَتُهُ» اشاره است به سرکشی و شدت یورش او و این اصطلاح است برای اسب سرکش که به لجام قوی و سخت نیاز دارد. (4)


1) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج 4، ص 70 ص70.

2) فَغَرَتْ فَاغِرَتُهُ: دهانش را باز کرد؛ از ماده «فغر» به معنای گشودن دهان است فاغره به معنای دهان است؛ فعل «فَغَرَ» هم به صورت لازم استعمال می شود و هم متعدی؛ الفم فغرا من باب نصر و نفع انفتح، و فغرته فتحته يتعدّى و لا يتعدّى؛ (الفاغرة) اصول النّيلوفر ويستعار للفم باعتبار انفتاحها يقال و فغرت فاغرته أي انفتح فوه. اشْتَدَّتْ: سخت گرفت.

3) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج4، ص70.

4) همان.

9. 2. سرکشی روی زمین

وَ ثَقُلَتْ فِي الْأَرْضِ وَطْأَتُه (1)

و جای پایش در زمین محکم می گردد.

نکته

«ثقلت وطأته» کنایه است بر بسیاری قدرت او در زمین و فشار او بر مردم و مناسب تر این است که این بیان اشاره به عبدالملک بن مروان باشد که از چگونگی احوال و طغیان و سرکشی او در روی زمین پیش از این سخن رفته است. (2)

9. 3. برانگیختن فتنه

عَضَّتِ الْفِتْنَةُ أَبْنَاءَهَا بِأَنْيَابِهَا (3)

فتنه فرزندان خود را با دندان های خویش می گزد.

نکته

اشاره به این نکته می کند که این آشوب ها و فتنه ها دامن فتنه گران را نیز رها نمی کند و فضای جامعه چنان تاریک می شود که همه در امواج فتنه غرق می شوند؛ زیرا وقتی قدرت متمرکز شد قدرت به فرزندان خود نیز رحم نمی کند و نیش های خود را در بدن قدرت طلبان فرو می کند و جایی که جنگ و فتنه ،باشد چنگ و دندان فتنه آشکار می گردد. (4)


1) ثقُلت: سنگینی کرد؛ از ریشه ثِقَل: سنگینی؛ ثقیل یعنی سنگین؛ اثقال: جمع ثقل است و آن چیزی است که حملش سنگین است؛ ثقلت: محکم و سنگین. وطأته: گام هایش؛ از ریشه وطو به معنای زیر پا گذاشتن و قدم نهادن است؛ موطئا زمین را گویند که زیر پا می ماند؛ الدوس بالقدم والوطأة الأخذة الشديدة و الضغطة.

2) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج 4، ص 70

3) عَضَتِ گزید؛ با دهان گاز گرفت. أَنْيَاب: دندان ها؛ الأَنْيَب، نَيْبَاء ج نیب آن که دندان درشت دارد درشت دندان ناب نیباً: به دندان او آسیب رسانید

4) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 4، ص 387.

استعاره

مستعار: عضر

مستعار منه: گزیدن

مستعارله: فتنه

جامع: برای فتنه لفظ عزّ (گزیدن) را استعاره آورده است؛ زیرا فتنه و گزیدن، هر دو با سختی و درد توأم است و با ذکر انیاب (دندان ها) برای فتنه و أبناء (فرزندان) برای مردم این استعاره را تکمیل فرموده است.

9. 4. امواج جنگ

و مَاجَتِ الْحَرْبُ بأَمْوَاجهَا (1) و امواج جنگ به حرکت در می آید.

استعاره

مستعار: موج

مستعار منه: درهم ریختگی

مستعارله: جنگ

جامع: موج را برای جنگ استعاره آورده و این کنایه است از درهم ریختگی ناشی از کشتارها و بیم و هراس هایی که جنگ به همراه دارد و مانند موج است.

9. 5. عبوس شدن چهره روزگار

وَ بَدَا مِنَ الْأَيَّامِ كُلُوحُهَا (2)

چهره عبوس روزگار ظاهر می شود.

نکته ها

کنایه از شدت گرفتاری مردم به ستم و هراس و ترس و خرابی و ویرانی است. (3)


1) مَاجَتِ: موج ایجاد کرد؛ از ریشه ماجَ يَموجُ یعنی طوفانی شد و به موج درآمد؛ مواج: بسیار موج زننده؛ موجه: جمع آن موجات به معنای یک موج؛ ماجت به هیجان درآمد.

2) بدا: بروز کرد. كُلُوح: روزهای عبوس و سخت؛ از ریشه کَلحَ به معنای عبوس بودن است؛ کلوح آشکار شدن دندان ها در عبوسی است؛ يكلح من باب منع كلوحا و كلاحا بضمهما تكشر في عبوس.

3) در سایه سار نهج البلاغه، ج2، ص 442

واژۀ «کلوح» کنایه است از مصیبت هایی که در آن روزگار روی می دهد و مانند شب، تیره و تار است. (1)

9. 6. نمایان شدن رنج و مشقت

وَ مِنَ اللَّيَالِي كُدُوحُهَا (2) و درد و رنج و مشقت شب ها نمایان می گردد.

نکته

کنایه از شدت گرفتاری مردم به ستم و هراس و ترس و خرابی و ویرانی است. (3)

10. ثمره حکومت معاویه

10. 1. میوه ظلم

فَإِذَا أَيْنَعَ زَرْعُهُ وَ قَامَ عَلَى يَنْعِهِ (4)

هنگامی که کشت او آن ظالم گمراه) به مرحلۀ درو می رسد برای چیدنش به پا می خیزد.

نکته ها

اشاره به این که دوران حکومت آن ها دیری نمی پاید و این گمراهان ستمگر از کار خود بهره چندانی نمی گیرند و به زودی پرچم های مخالفان برافراشته می شود و از هر سو آن ها را احاطه می کند ممکن است این جمله ها اشاره به قیام بنی عباس علیه بنی امیه باشد. (5)

حضرت در وصف حکومت آن فرد گمراه یا به طور کلی حکومت های قدرتمند باطل می فرماید: هنگامی که کشت و زراعت آن خوب برسد به این معنا که افراد گمراه و قدرت طلب در ابتدا مقدماتی فراهم می سازند و تشکیلاتی درست می کنند که حکومت خود را تثبیت کنند به هر حال هنگامی که مقدمات تسلط او بر مردم درست شود یا نتیجه بدهد، در این هنگام پرچم های فتنه بسته و گره زده می شود.


1) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج4، ص71.

2) كُدُوح: زخم ها و جراحات؛ به معنای شدت تلاش و کوشش است، آن چنان که در وجود انسان اثر کند و در اصل به معنای خراش نهادن بر چیزی است؛ بالضمّ جمع کدح و هو الخدش و اثر الجراحة.

3) در سایه سار نهج البلاغه، ج2، ص442.

4) أَيْنَعَ به کمال رسید؛ «أَيْنَعَ زَرْعُهُ» رسیدن و نتیجه دادن زراعت که مقصود در اینجا به نتیجه رسیدن مقدمات حکومت و تسلط بر مردم است؛ الزّرع وزان أكرم و كذلك ينع من باب منع وضرب ينعا إذا نضج و حان قطافه و قام على ينعه أى على نضجه فيكون مصدرا ويحتمل أن يكون جمع يانع مثل صحب و صاحب و اليانع الثمر الناضج. زَرْعُ: رویاندن. کاشتن.

5) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 4، ص388.

10. 2. هیجان

وَ هَدَرَتْ شَقَاشِقُهُ (1)

به هیجان در می آید.

10. 3. کشیدن شمشیر

وَ بَرَقَتْ بَوَارِقُهُ (2)

برق شمشیرش می درخشد.

10. 4. پرچم فتنه

عُقِدَتْ رَايَاتُ الْفِتَنِ الْمُعْضِلَةِ (3)

مُعْضِلَةِ: سخت و ناتوان کننده؛ از ریشه عَضَلَ به معنای سختی و دشواری؛ غَضَلَ بر او سخت گرفت و نگذاشت کارش را بکند؛ اعضَلَ: آن کار سخت و دشوار و پیچیده شد؛ کالمشكلة لفظا ومعنى يقال: أعضل الأمر أى أشكل و أعضلني الأمر أى أعياني يتعدّى ولا يتعدّى، وداء عضال لا يهتدى بعلاجه.

در آن هنگام پرچم های فتنه های سخت (بر ضد او) به اهتراز در می آید.

10. 5. روی آوردن دشمنان

وَ أَقْبَلْنَ كَاللَّيْلِ الْمُظْلِم وَ الْبَحْرِ الْمُلْتَطِمِ (4)

اللَّيْلِ الْمُظْلِمِ: شب تاریک؛ کمحسن الکثیر الظلام.

الْبَحْرِ الْمُلْتَطِمِ: دریای متلاطم التطم البحر ضرب أمواجه بعضها بعضا فهو يلتطم.

و دشمنانش همچون شب تار و دریای متلاطم، روی می آورند!


1) هَدَرَتْ: به صدا درآمد؛ از ریشهٔ هَدَرَ يَهدِرُ به معنای ،جوشید به جوش آمد؛ تند غرید نعره کشید؛ البعير هدرا من باب ضرب صوّت. شَقَاشِقُ: چیزی شبیه ریه در گلوی شتر؛ جمع «شقشقه» به معنای پوسته ای است مانند بادکنک که شتر به هنگام هیجان از دهان خود بیرون می آورد؛ به هر گونه هیجان اطلاق شده است؛ الشقشقة بالكسر و هو شيء يشبه الرّية جمع يخرج من فم البعير عند الهياج ويقال للخطيب ذو شقشقة تشبيها له بالفحل و منه الخطبة الشقشقية وقد مرّ.

2) بَرَقَتْ: درخشیدن گرفت؛ برق، نور. بَوَارِق: شمشیرها و نیزه ها؛ جمع «بارقه» به معنای شمشیر.

3) عُقدَتْ: بسته شد. رَايَاتُ الْفِتَنِ: پرچم های فتنه.

4) أَقْبَلْنَ: روی آوردند. الْمُلْتَطِمِ: موج های دریا متلاطم شدند و به هم خوردند؛ از ریشۀ لَطَمَ الْتَطَمَ الْحِطَاماً: آن قوم بر یکدیگر سیلی زدند؛ البحر ضرب أمواجه بعضها بعضا فهو يلتطم.

نکته

منظور از «فتنه های مشکل» فتنه هایی است که حل ناشدنی است. حضرت در این عبارت ادامه می دهد که وقتی کشت و زرع قدرت و حکومت به نتیجه رسید، پرچم های گمراهی و فتنه بسته می شود و فتنه ها یکی پس از دیگری و مانند شب تاریک و دریای متلاطم رو می آورند؛ به عبارت دیگر وقتی حکومتی با رضایت مردم همراه نبود و قرار شد که با زور و شمشیر برقرار بماند در این صورت فردی که حکومت را به دست گرفته باید با همه زدوبند کند و ممکن است با او مخالفت کنند در نتیجه فتنه ها پیاپی از راه می رسند.

تشبیه

مشَّبَه: پدید آمدن فتنه ها

مشَّبَهٌ به: رو آوردن شب تار

وجه شَبَه: پدید آمدن این فتنه ها را به رو آوردن شب تار تشبیه فرموده است. وجه مشابهت این دو این است که همان گونه که در شب تاریک نمی توان راه به جایی برد، در این فتنه و آشوب نیز نمی توان به حق راه یافت.

تشبیه

مشَّبَه: پدید آمدن فتنه ها

مشَّبَهٌ به: دریای متلاطم

وجه شبه: به سبب بزرگی فتنه و درهم ریختگی طبقات مردم است که گروهی گروه دیگر را واژگون و نابود می سازند؛ همان گونه که امواج دریا بر یکدیگر فرود می آیند و بر چهره هم سیلی می زنند.

11. طوفان های شکننده

اشاره

هَذَا وَ كَمْ يَخْرِقُ الْكُوفَةَ مِنْ قَاصِفٍ (1)

اضافه بر این ها چه طوفان های سخت و پرصدایی شهر کوفه را می شکافد!


1) يَخْرِقُ: می شکافد؛ خرق: شکافتن؛ پاره کردن؛ «إِنَّكَ لَنْ تَخْرِقَ الْأَرْضِ»: هرگز زمین را نتوانی شکافت. قَاصِف: صدای شدید رعد و طوفان؛ از ریشه قَصَفَ شکستن؛ راغب گوید باد قاصف آن است که هر چه از درخت و بنا در مسیرش باشد، می شکند.

نکته

علت فشارهایی که بر کوفه وارد می آمد این بود که در بین شهرهای آن زمان کوفه تنها شهر نظامی بوده است و در حقیقت مانند یک پادگان نظامی بسیار بزرگ بود؛ بنابراین کوفه به لحاظ این که یک شهر ارتشی بود و جنگجویان بزرگی در آن زندگی می کردند همیشه مورد هجوم واقع می شد و می خواستند مرکزیت کوفه و قدرت آن را نابود سازند.

11. 1. بروز فتنه ها

وَ يَمُرُّ عَلَيْهَا مِنْ عَاصِفٍ وَ عَنْ قَلِيلٍ تَلْتَفُّ الْقُرُونُ بِالْقُرُونِ (1)

تَلْتَفُّ: می پیچد؛ از ریشهٔ لَفَّ به معنای چیزی را به دور هم پیچیدن لفه عمامه را به دور هم می پیچند؛ لَفَفَ: گرفتگی یا به هم پیچیده شدن رگی در ساعد انسان.

الْقُرُونُ: شاخ ها؛ جمع قرن است و دو معنا دارد: الف. شاخ ها ب. به جمعیتی گفته می شود که در یک زمان زندگی می کنند که از آن تعبیر به نسل می شود. از آن جا که مردم یک دوره در سن و سال و احوالات زندگی نزدیک به هم هستند آن ها را قرن می گویند

و چه تندبادهایی که بر آن می گذرد و به زودی دسته های مختلف به جان هم می افتند.

نکته ها

دو احتمال دربارۀ معنای عبارت «تَلْتَفُّ الْقُرُونُ بِالْقُرُونِ» داده اند: الف. قرون را به معنای نسل ها و مردمان یک دوره بگیریم که در این صورت معنا این می شود و به زودی نسل ها با یکدیگر درگیر می شوند؛ ب شاخ ها به شاخ ها در هم پیچیده می شوند و به تعبیر دیگر قدرتمندان شاخ به شاخ می شوند. این معنا نسبتاً مناسب است برای این که قوچ ها و بعضی حيوانات دیگر که می خواهند ضربه بزنند به وسیلهٔ شاخهای خود ضربه می زنند.

تعبیر «تَلْتَفُّ الْقُرُونُ بِالْقُرُونِ» با توجه به این که «تلتف» به معنای به هم پیچیدن و «قرون» جمع «قرن» به معنای گروهی از مردم است اشاره به جنگ های سختی است که اقوام مختلف در سرزمین عراق و کوفه با یکدیگر داشتند؛ مخصوصاً درگیری های بنی امیه و بنی عباس. (2)


1) يَمُرُّ: می گذرد؛ از مادۀ مرّ و مرور به معنی رفتن و گذشتن است. عَاصِف: باد شدید؛ اعمال کافران همچون خاکستری است که باد بر آن در روز طوفانی به شدت وزیده؛ الرِّيحَ عاصِفَةٌ یعنی باد طوفانی.

2) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 4، ص388.

11. 2. بروز آسیب ها به مردم

وَ يُحْصَدُ الْقَائِمُ وَ يُحْطَمُ الْمَحْصُود (1)

آنان که سر پا هستند درو می شوند و آن ها که از پا افتاده اند لگدمال می گردند!

نکته

جمله «يُحْصَدُ الْقَائِمُ وَيُحْطَمُ الْمَحْصُود» کنایه لطیفی است از آسیب هایی که در طول این حوادث به همۀ مردم می رسد آن ها که سر پا هستند به زمین می خورند و آن ها که به زمین افتاده اند پایمال می شوند. (2)

استعاره

مستعار: واژه های حصد (درو کردن) و حطم پایمال کردن

مستعار منه: متلاشی و نابود شدن

مستعارله: حالت مردم

جامع: واژه های حصد «درو» کردن و حطم پایمال کردن را برای حالت مردم استعاره آورده است؛ چون حالت آن ها با زرع و کشت مناسبت دارد؛ به این معنا که زراعت هنگامی که سر پاست درو و پس از آن کوبیده می شود. در این جا حصد کنایه از مرگ و کشتار مردم است و حطم نابودی و متلاشی شدن اعضای آن ها در خاک است.


1) يُحْصَدُ الْقَائِمُ: آن چه از خیر و نیکی باقی مانده درو می شود؛ از ریشۀ حَصَدَ درو کردن؛ حصید: دروشده. در زرع و غیره به کار رفته است؛ الزرع قطعه بالمنجل. يُحْطَمُ پایمال و خرد می شود؛ از ریشه حطم به معنی شکستن؛ حطام آن است که از خشکی شکسته شود؛ جهنم از آن جهت «حُطَمَه» نامیده شده که هر چیز را می شکند و خورد می کند؛ الکسر.

2) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 4، ص388.

خطبه 102

اشاره

شناسنامه خطبه

تاریخ، زمان و مکان وقوع: پس از جمل در بصره سال 36 هجری

مخاطب: مردم

علت ایراد سخن: فتح بصره و پرده برداری امام علیه السلام از آینده

موضوع: سیاسی اعتقادی

ویژگی: موقعیت شناسی (1)

پیشگفتار خطبه

این خطبه اشاره به حوادث سخت روز رستاخیز دارد که خداوند اولین و آخرین را برای رسیدگی به حساب دقیق و دادن پاداش و کیفر اعمالشان جمع می کند و همچنین اشاره به فتنه های وحشتناکی دارد که همچون پاره های شب تاریک روی می آورند و مردم را در فشار شدید قرار می دهند.


1) شناسنامه نهج البلاغه، ص48.

وَ ذَلِكَ يَوْمٌ يَجْمَعُ اللَّهُ فِيهِ الْأَوَّلِينَ وَالْآخِرِينَ لِنقَاشِ الْحِسَابِ وَ جَزَاءِ الْأَعْمَالِ خُضُوعاً قِيَاماً قَدْ أَلْجَمَهُمُ الْعَرَقُ وَرَجَفَتْ بِهِمُ الْأَرْضُ فَأَحْسَنُهُمْ حَالًا مَنْ وَجَدَ لِقَدَمَيْهِ مَوْضِعاً وَ لِنَفْسِهِ مُتَسَعاً. فِتَنْ كَقِطَع اللَّيْلِ الْمُظْلِمِ لَا تَقُومُ لَهَا قَائِمَةٌ وَلَا تُرَدُّ لَهَا رَايَةٌ تَأْتِيكُمْ مَرْمُومَةً مَرْحُولَةً يَحْفِزُهَا قَائِدُهَا وَيَجْهَدُهَا رَاكِبُهَا أَهْلُهَا قَوْمٌ شَدِيدٌ كَلَبُهُمْ قَلِيلٌ سَلَبُهُمْ يُجَاهِدُهُمْ فِي سَبِيلِ اللَّهِ قَوْمٌ أَذِلَّةٌ عِنْدَ الْمُتَكَبِّرِينَ فِي الْأَرْضِ مَجْهُولُونَ وَ فِي السَّمَاءِ مَعْرُوفُونَ فَوَيْلٌ لَكِ يَا بَصْرَةُ عِنْدَ ذَلِكِ مِنْ جَيْشِ مِنْ نِقَمِ اللَّهِ لَا رَهَجَ لَهُ وَ لَا حَسَّ وَ سَيُبْتَلَى أَهْلُكِ بِالْمَوْتِ الْأَحْمَرِ وَ الْجُوعِ الْأَغْبَرِ.

1. وضع مردم در روز قیامت

وَ ذَلِكَ يَوْمٌ يَجْمَعُ اللَّهُ فِيهِ الْأَوَّلِينَ وَالْآخِرِينَ لِنِقَاشِ الْحِسَابِ وَ جَزَاءِ الْأَعْمَالِ خُضُوعاً قِيَاماً (1) آن روز روزی است که خداوند اولین و آخرین را برای رسیدگی به حساب دقیق و دادن جزای اعمال جمع می کند؛ در حالی که همه با خضوع به پا خاسته اند!

نکته ها

تعبیر به «اولین» و «آخرین»، اشاره به این حقیقت است که قیامت و حساب اعمال، برای همه انسان ها در یک روز و یک زمان خواهد بود؛ همان گونه که قرآن مجید می فرماید: وَكُلُّهُمْ آتِيهِ يَوْمَ الْقِيَامَةِ فَرْداً (2)(3)

تعبیر به «نقاش» که به معنای دقت در محاسبه است، نشان می دهد در آن روز کمترین و کوچک ترین اعمال حسابرسی می شود و به آن پاداش یا کیفر داده می شود. (4)


1) نِقَاشِ الْحِسَابِ: حسابرسی دقیق؛ از ریشه نقش ناقَشَ مُناقشةً و نِقاشاً الحساب و في الحساب: در حسابرسی دقت کرد؛ حسابرسی ها معمولاً به دو صورت انجام می شود گاهی به صورت سطحی و بدون دقت است و گاهی به طور کامل و بادقت بررسی می شود به این بررسی کامل و همراه با دقت مناقشه می گویند؛ البته در تعبیرات ما مناقشه به مجادله کردن هم گفته می شود که این معنا در این جا منظور نیست برای این که حسابرسی مردم در قیامت طوری است که کار به مجادله نمی رسد؛ ناقشته مناقشة استقصيته في الحساب.

2) پیام امام امیرالمؤمنین، ج4، ص394.

3) مریم، 95

4) پیام امام امیرالمؤمنین، ج4، ص394.

تعبیر به خضوع و قیام اشاره به این است که مردم در روز قیامت همچون کسانی هستند که در دادگاه ها در برابر قضات عادل حاضر می شوند و در حالی که ایستاده اند آثار وحشت در آن ها نمایان است که در قرآن نیز به این موضوع اشاره شده است: (1)«خُشْعاً أَبصارُهُمْ» (2)

مشابه

وَ كُلُّهُمْ آتِيهِ يَوْمَ الْقِيامَةِ فَرْدا (3)و روز قیامت همۀ آن ها تنها، به سوی او خواهند آمد. قُلْ إِنَّ الْأَوَّلِينَ وَ الْآخِرِينَ * لَمَجْمُوعُونَ إِلى مِيقَاتِ يَوْمٍ مَعْلُوم (4)بگو: در حقیقت اولین و آخرین قطعاً همه در موعد روزی معلوم، گردآورده شوند. قُلْ يَجْمَعُ بَيْنَنَا رَبُّنَا ثُمَّ يَفْتَحُ بَيْنَنَا بِالْحَقِّ وَ هُوَ الْفَتَّاحُ الْعَلیم (5)بگو: پروردگارمان ما و شما را جمع خواهد کرد؛ سپس میان ما به حق داوری می کند و اوست داور دانا. ذلِكَ يَوْمٌ مَجْمُوعٌ لَهُ النَّاسُ وَ ذلِكَ يَوْمٌ مَشْهُود (6)آن روزی است که مردم را برای آن گرد می آورند و آن روزی است که جملگی در آن حاضر می شوند. أُولئِكَ لَهُمْ نَصيبٌ مِمَّا كَسَبُوا وَ اللَّهُ سَرِيعُ الْحِساب (7)آنان هستند که از دستاوردشان بهره ای خواهند داشت و خدا زودشمار است. وَ قالُوا أَ إِذا كُنَّا عِظاماً وَرُفاتاً أَ إِنَّا لَمَبْعُوثُونَ خَلْقاً جَدِيداً (8)گفتند: آیا اگر از ما استخوانی بماند و خاکی باز هم با آفرینشی نو از قبر بر می خیزیم؟ وَضَرَبَ لَنا مَثَلاً وَ نَسِيَ خَلْقَهُ قالَ مَنْ يُحْيِ الْعِظامَ وَهِيَ رَمِيمٌ قُلْ يُحْيِيهَا الَّذِي أَنْشَأَهَا أَوَّلَ مَرَّةٍ وَ هُوَ بِكُلِّ خَلْقٍ عَلیم (9)در حالی که آفرینش خود را از یاد برده است، برای


1) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 4، ص394.

2) قمر، 7.

3) مريم، 95

4) واقعه 49 و 50

5) سبا، 26.

6) هود، 103

7) بقره، 202.

8) اسراء، 49

9) پس، 78 و 79

ما مثل می زند که چه کسی این استخوان های پوسیده را زنده می کند؟ بگو: کسی آن ها را زنده می کند که در آغاز بیافریده است و او به هر آفرینشی داناست.

وَعَجِبْتُ لِمَنْ أَنْكَرَ النَّشْأَةَ الْأُخْرَى وَ هُوَ يَرَى النَّشْأَةَ الْأُولَى (1)و در تعجبم از کسی که سرای فانی را آباد می کند و خانه باقی را وا می گذارد.

2. اوصاف روز قیامت

قَدْ أَلْجَمَهُمُ الْعَرَقُ وَرَجَفَتْ بِهِمُ الْأَرْضُ (2)

عرق تا دهانشان را احاطه کرده و زلزله زمین آنان را می لرزاند.

مشابه

يَوْمَ تَرْجُفُ الْأَرْضُ وَالْجِبالُ وَ كانَتِ الْجِبالُ كثيباً مهيلا (3)روزی که زمین و کوه ها به لرزه درآیند و کوه ها به سان ریگ روان گردند. إِذَا زُلْزِلَتِ الْأَرْضُ زِلْزَالَها (4)آن گاه که زمین به لرزش [شدید] خود لرزانیده شود. إِذا وَقَعَتِ الْواقِعَةُ لَيْسَ لِوَقْعَتِها كاذِبَةٌ خافِضَةٌ رافِعَةٌ إِذَا رُجَتِ الْأَرْضُ رَجًا * وَ بسَتِ الْجِبالُ بَسًّا فَكانَتْ هَباءً مُنْبَا (5)چون قیامت واقع شود که در واقع شدنش هیچ دروغ نیست گروهی را خوارکننده است و گروهی را برافرازنده. آن گاه که زمین به سختی بلرزد و کوه ها به تمامی متلاشی شوند و چون غباری پراکنده گردند. يَوْمَ تَرْجُفُ الرَّاجِفَةُ * تَتْبَعُهَا الرَّادِفَة (6)که آن روز که نخستین نفخه قیامت، زمین را بلرزاند و نفخه دوم از پس آن بیاید.


1) نهج البلاغه، حکمت 125.

2) رَجَفَ: لرزید؛ از مادهٔ «رجف به معنای اضطراب و لرزه شدید است و از آن جا که اخبار فتنه انگیز، مایۀ اضطراب جامعه می شود به آن اراجیف» می گویند الْجَمَهُمُ الْعَرَقُ: عرق مانند لجام دهانشان را فرا گرفت؛ اللَّجَمة: جای لگام در چهره اسب یا دهان آن؛ المُلَجَّم: جای لكام بر روى ستور؛ أَلْجَمَ الْجَاماً: ستور را لگام بست.

3) مزمل، 14.

4) زلزله، 1.

5) واقعه، 6-1.

6) نازعات، 6و7

3. بهترین ها در محشر

فَأَحْسَنُهُمْ حَالًا مَنْ وَجَدَ لِقَدَمَيْهِ مَوْضِعاً وَ لِنَفْسِهِ مُتَسَعاً (1)

قَدَمَيْهِ پاهایش؛ از ریشهٔ قَدَمَ: پا؛ جمع آن اقدام است.

موضع: محل.

مُتَسَع: جایگاه گشایش؛ اسم مکان از ماده «وسع» و در اصل «موتسع» بوده است؛ مثال واوی هنگامی که به باب افتعال می رود «واو» آن تبدیل به «تاء» می شود.

نیکو حال ترین انسان در آن روز کسی است که برای ایستادن جای پایی پیدا کند و برای خود محل وسیعی بیابد.

نکته

این تعبیر اشاره به یکی از مشکلات عظیم صحنۀ محشر است که بر اثر کثرت جمعیت و تنگنای مکان حاصل می شود و از تعبیرات روایات بر می آید که هول محشر و وحشت حسابرسی اعمال مسئله عامی است که همۀ حاضران در محشر را فرا می گیرد؛ چراکه حتی نیکوکاران از حسابرسی دقیق پروردگار بیمناک اند هول محشر عوامل فراوانی دارد که یکی از آن ها همان ضیق مکان است که در جمله بالا آمده است. (2)

4. هشدار درباره فتنه های آینده

فتَنُ كَقِطَعِ اللَّيْلِ الْمُظْلِمِ لَا تَقُومُ لَهَا قَائِمَةٌ وَ لَا تُرَدُّ لَهَا رَايَةٌ (3)

رايَة: پرچم

قَائِمَةٌ: قیام کننده.

لَا تَقُومُ: قیام نمی کند.

فتنه هایی است همچون پاره های شب تاریک که هیچ کس نمی تواند در برابر آن بایستد و هیچ


1) احسَنَ: بهتر؛ از ریشهٔ «حَسَن»، وصف است به معنی زیبا و نیکو؛ حسنه نعمت خوشایند و شادکننده است که به انسان می رسد و سینه ضد آن است؛ «احسن» اسم تفضیل است؛ احسان مصدر باب افعال به معنی نیکی کردن است؛ مُحْسِنٌ: نيكوكار؛ مُحْسِنِينَ: نيكوكاران. وَجَدَ: یافت.

2) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 4، ص 396

3) قطع: پاره ها؛ جمع «قطعه» است و این تعبیر در مورد شب های تاریک شاید به این معناست که بعضی از بخش های شب مانند نیمه شب یا زمانی که ماه در آسمان نیست فضا تاریکتر است و بعضی آن را به معنای قسمت عمده شب تفسیر کرده اند؛ قطعة كسدر وسدرة و هى الطائفة من الشيء قال الشارح المعتزلى قطع الليل جمع قطع و هو ا الظلمة قال تعالى: فَأَسْرِ بِأَهْلِكَ بِقِطْعَ مِنَ اللَّيْلِ و لعله سهو. لا تُرَدُّ: برنمی گردد؛ از مادهٔ رد به معنی برگرداندن است تردد یعنی رفت و آمد پی در پی ارتداد یعنی برگشتن؛ مرد مصدر میمی است به معنی برگرداندن؛ مردود اسم مفعول است یعنی بازگشت شده

پرچمی از پرچم های آن به عقب رانده نمی شود.

نکته ها

اشاره به این دارد که گردانندگان این فتنه ها بسیار قوی هستند و حساب شده وارد میدان می شوند و فضای جامعه را تاریک می سازند. (1)

در این که منظور از این فتنه ها کدام یک از فتنه هاست اختلاف نظر وجود دارد. برخی آن را مربوط به آخر الزمان و نزدیکی های قیامت دانسته اند و برخی آن را به شورش صاحب الزنج تطبیق کرده اند که به بنی عباس حمله کردند و حدود 15 سال حکومتی به مرکزیت بصره داشتند که زیاد گسترده نبود «صاحب الزنج» که ادعا می کرد سید علوی است در ابتدا گروه زیادی از بردگان و فقرا را گرد هم آورد و علیه حکومت قیام کرد.

مشابه

وَ قاتِلُوهُمْ حَتَّى لا تَكُونَ فِتْنَةٌ وَيَكُونَ الدِّينُ لِلَّهِ فَإِنِ انْتَهَوْا فَلَا عُدْوانَ إِلَّا عَلَى الظالمین (2)با آن ها بجنگید تا دیگر فتنه ای نباشد و دین تنها دین خدا شود ولی اگر از آیین خویش دست برداشتند تجاوز جز بر ستمکاران روا نیست.

5. فتنه های نزدیک

تَأْتِيكُمْ مَزْمُومَةً مَرْحُولَةً يَحْفِرُهَا قَائِدُهَا وَيَجْهَدُهَا رَاكِبُهَا (3)

يَحْفِرُ: تحریک می کند؛ از مادۀ «حفز» به معنای تحریک کردن و برانگیختن و هل دادن است.

يَجْهَدُهَا: به زحمتش می اندازد؛ بیش از طاقتش بر او تحمیل می کند جهدت الدّابة و أجهدتها حملت عليها في السير فوق طاقتها.

این فتنه ها به سوی شما می آید؛ همچون شتری مهار شده و جهاز بر پشت نهاده که زمامدارش آن را می کشاند و سوارش به سرعت آن را می راند.


1) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 4، ص398.

2) بقره، 193

3) مَزْمُومَةً: مهار شده؛ از ماده «زمام» به معنای حیوانی است که به آن مهار زده باشند و تحت کنترل باشد؛ زممت: البعير زما شددت عليه زمامه فهو مزموم. مَرْحُولَةً: پالان گذاشته شده؛ از مادۀ «رحل» به معنای جهاز شتر یا وسایل سفر است و در این جا «مرحوله» به معنای شتر آماده و مهیاست و کنایه از این است که فتنه گران با تمام امکانات به پا می خیزند؛ کلّ شیء يعد للرحيل من وعاء المتاع ومركب البعير و الحلس و الرّسن و جمعه رحال و أرحل مثل سهام و أفلس.

تشبیه

مشَّبَه: فتنه

مشَّبَهٌ به: شتری که افسار بر دهان دارد

وجه شَبَه: امام برای نشان دادن آمادگی فتنه گران از هر نظر، فتنه آنان را به شتری تشبیه می کند که افسار بر دهان و جهاز بر پشت دارد و کاملاً تسلیم کسی است که سوار بر آن است و به تعبیر دیگر و به تعبیر دیگر همه چیز برای پیشرفت فتنه گریهای آن ها آماده است.

ضربه شدید فتنه ها

أَهْلُهَا قَوْمٌ شَدِيدٌ كَلَبُهُمْ قَلِيلٌ سَلَبُهُمْ (1)

این فتنه گران جمعیتی هستند که ضربه آن ها بسیار شدید و تلفات آنان کم است.

نکته

اهل آن فتنه گروهی هستند که حمل هشان شدید است ولی چندان به دنبال گردآوری مال نیستند بلکه می خواهند حکومت را بگیرند و در نتیجه کمتر به فکر اموال و غارت کردن آن هستند.

7. قیام کنندگان در برابر فتنه

يُجَاهِدُهُمْ فِي سَبِيلِ اللَّهِ قَوْمٌ أَذِلَّةٌ عِنْدَ الْمُتَكَبِّرِينَ فِي الْأَرْضِ مَجْهُولُونَ وَ فِي السَّمَاءِ مَعْرُوفُونَ (2)

مَجْهُولُونَ: نادانان؛ از ریشهٔ جَهَلَ به معنای نادانی جاهل: نادان؛ سفیه؛ بی اعتنا.

گروهی با آنان در راه خدا می جنگند که نزد گردنکشان خوار و پست می نمایند و در زمین غیر معروف و در آسمان معروف اند.


1) کَلب: شر و اذیت؛ به معنای اذیت و آزار است؛ چون سگ هار مدام حمله کرده و گاز می گیرد؛ مطلق یورش و حمله را «کَلب» می گویند؛ محرّكة الشر و الاذى. سَلَب: ربوده شده؛ در این گونه موارد به معنای لباسی است که در میدان جنگ قاتل از مقتول بر می دارد و در عبارت بالا کنایه از این است که تلفات فتنه گران بسیار کم است؛ محركة أيضا ما يأخذه أحد القرنين في القتال من قرنه مما يكون عليه من ثوب أو سلاح أو درع أو غيرها.

2) يُجَاهِدُ: می جنگد. أذِلَّةٌ: خوار و پست؛ از ریشه ذلل ذل (بضم اول) و ذلّة (بكسر (اول) به معنی خواری و ضد عزّت است؛ «اذلة» ذلیل است به معنی خواران

نکته ها

اشاره به این که گروهی از اولیاء الله که مقام والایی در پیشگاه خدا دارند و در زمینه جهاد في سبيل الله قوی و پیشتازند آتش این فتنه را خاموش می کنند. آن ها کسانی هستند که به خاطر دوری از ریا و بی اعتنایی به دنیا نزد گردن کشان، مقام و منزلتی ندارند و در میان مردم، گمنام اند. (1)

اشاره می کند که پرچم ستم و فساد در زمین ماندگار نبوده و به کار خویش در فاسد کردن زندگی انسان ها و نابودی کرامتشان ادامه نمی دهد بلکه انسان هایی شریف در دفاع از حق و آزادی بر آن خواهند شورید. (2)

در آسمان معروف اند، اشاره است به این که آنان اهل یقین و ایمان اند و پروردگار، آن ها را بندگانی فرمان بردار می داند و فرشتگان آنان را اهل عبادت و بندگی خدا می شناسند. (3)

مشابه

وَ مَنْ سَلَ سَيْفَ الْبَغْيِ قُتِلَ به (4)هر که تیغ ستم کشد به همان شمشیر کشته شود. فَالْمَوْتُ فِي حَيَاتِكُمْ مَقْهُورِينَ وَ الْحَيَاةُ فِي مَوْتِكُمْ قَاهِرِين (5)زیرا نابودی شما در آن زندگی است که محصولش شکست از دشمن است و زندگی شما در آن مرگی است که نتیجه اش پیروزی بر دشمن است. إِنَّ أَكْرَمَ الْمَوْتِ الْقَتْل (6)گرامی ترین مرگ ها شهادت است. پیشگویی امام درباره بصره

فَوَيْلٌ لَكِ يَا بَصْرَةُ عِنْدَ ذَلِكِ مِنْ جَيْشِ مِنْ نِقَمِ اللهِ لَا رَهَجَ لَهُ وَ لَا حَسَّ وَ سَيُبْتَلَى


1) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 4، ص399.

2) در سایه سار نهج البلاغه، ج 2، ص 449

3) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج 4، ص 77.

4) نهج البلاغه، حکمت 348

5) نهج البلاغه، خطبه 51.

6) نهج البلاغه، خطبه 123.

﴿أَهْلُكِ بِالْمَوْتِ الْأَحْمَرِ وَالْجُوعِ الْأَغْبَر (1)

نقم: به معنی انکار چیزی؛ طبرسی فرماید: «نَقَم الامر نقماً» یعنی آن را انکار کرد عقوبت را «نقمه» گویند؛ زیرا که آن در مقابل شیء انکار شده واجب است؛ جمع نقمة وهي العقوبة

رَهَجَ: غبار؛ در این جا کنایه از این است که لشکر مهاجم، بی سروصدا و به طور غافلگیرانه وارد شهر می شود؛ محرکة الغبار.

حسَّ: داد و فریاد صداهای در هم آمیخته.

يُبْتَلَى: مبتلا می شود؛ از ریشه بُلِی، يُبلی به معنای آزمایش؛ جمع آن بلایا به معنای آزمایش، آزمودن با نعمت یا مصیبت؛ استبلی او را آزمود؛ سیبتلی مبتلا خواهند شد.

أهْل: كسان و نزدیکان اهل جمع آن اهلون و آهال به معنای فامیل، قبیله

الموتُ أَحْمَر: مرگ سرخ؛ از ریشه حَمَرَ به معنای سرخ؛ جمع آن «احامر» به معنای سرخ، قرمز؛ حمراء مونث احمر به معنای سرخ

الْجُوعِ أَغْبَر: گرسنگی شدید؛ به معنای غبار آلود است و «الجوع الاغبر» کنایه از قحطی شدید است؛ چراکه در زمان قحطی مردم چنان گرسنه می شوند که رنگ از صورت آن ها می پرد که گویی چهره آن ها غبار گرفته است.

در آن زمان وای بر تو ای بصره از لشکری از عذاب خدا که بدون گرد و غبار و بی سروصدا به طرف تو حمله ور می شوند و به زودی اهل تو، به مرگ سرخ و گرسنگی شدید دچار می شوند!

نکته ها

تعبير «عند ذلک» نشان می دهد که بصره یکی از کانون های فتنه عظیم است که مردمش زیر ضربات آن فتنه به شدیدترین وجه مجازات می شوند. (2)

امام با تعبیر «جيش قحطی و طاعون شدید را در بصره پیش بینی می کند و تعبیر «مرگ سرخ» کنایه از وباست و تعبیر «الْجُوعِ الْأَغْبَر» به قحطی اشاره می کند. (3)

تعبیر به نقم الله نشان می دهد که این فتنه وحشتناک کیفر اعمال آن هاست. (4)

«الْمَوْتِ الْأَحْمَرِ» اشاره به کشتار وسیعی است که در بصره واقع می شود. (5)


1) وَيْلٌ لَكِ: وای بر تو؛ لفظی است که هرکه در مهلکه واقع شود آن را به کار برد و آن در اصل عذاب و هلاک است. جيْش: سپاه جمع جیوش ارتش گروه سربازان؛ جيَّشَ تجييشاً الجيوش: لشکریان را جمع آوری کرد.

2) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 4، ص401.

3) همان.

4) همان.

5) همان.

«لَا رَهَجَ لَهُ وَ لَا حَسَّ» اشاره به آمادگی کامل لشکر مهاجم است که با شیوه حساب شده بی سروصدا و به طور ناگهانی به شهر حمله ور می شوند تا کسی مجال مقاومت در برابر آن ها را نداشته باشد. (1)

حضرت علی علیه السلام به ساکنان بصره نسبت به دو گرفتاری هشدار می دهند که در آینده برای آن ها پیش خواهد آمد یکی مرگ سرخ و دیگری گرسنگی غبارآلود. هنگامی که قحطی بسیار شدید باشد کسانی که دچار آن می شوند بر اثر گرسنگی زیاد چشم هایشان سیاهی می رود و تار می شود یا این که به خاطر شدت گرسنگی رنگ آن ها به رنگ خاک و غبار آلود در می آید.


1) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 4، ص401.

خطبه 103

اشاره

شناسنامه خطبه

تاریخ زمان و مکان وقوع: نامعلوم

مخاطب: مردم

موضوع: اخلاقی، سیاسی، اعتقادی

ویژگی: دنیاشناسی (1)

پیشگفتار خطبه

امام این خطبه را دربارۀ زهد در دنیا ایراد فرموده است و در مجموع به انسان در جهات مختلف معنوی و مادی کمک می کند تا بر مشکلات چیره شود.


1) شناسنامه نهج البلاغه، ص121.

أَيُّهَا النَّاسُ انْظُرُوا إِلَى الدُّنْيَا نَظَرَ الزَّاهِدِينَ فِيهَا الصَّادِفِينَ عَنْهَا فَإِنَّهَا وَ اللَّهِ عَمَّا قَلِيلٍ تُزِيلُ الثَّاوِىَ السَّاكِنَ وَ تَفْجَعُ الْمُشْرَفَ الْآمِنَ لَا يَرْجِعُ مَا تَوَلَّى مِنْهَا فَأَدْبَرَ وَلا يُدْرَى مَا هُوَ آتٍ مِنْهَا فَيُنْتَظَرَ سُرُورُهَا مَشُوبٌ بِالْحُزْنِ وَ جَلَدُ الرَّجَالِ فِيهَا إِلَى الضَّعْفِ وَالْوَهْنِ فَلَا يَغُرَّنَّكُمْ كَثْرَةُ مَا يُعْجِبُكُمْ فِيهَا لِقِلَّةِ مَا يَصْحَبُكُمْ مِنْهَا رَحِمَ اللَّهُ امْرَأَ تَفَكَّرَ فَاعْتَبَرَ وَ اعْتَبَرَ فَأَبْصَرَ فَكَأَنَّ مَا هُوَ كَائِنٌ مِنَ الدُّنْيَا عَنْ قَلِيلٍ لَمْ يَكُنْ وَ كَأَنَّ مَا هُوَ كَائِنْ مِنَ الْآخِرَةِ عَمَّا قَلِيلٍ لَمْ يَزَلْ وَكُلُّ مَعْدُودٍ مُنْقَضِ وَ كُلُّ مُتَوَفَّعِ آتٍ وَ كُلُّ آتٍ قَرِيبٌ دَانِ الْعَالِمُ مَنْ عَرَفَ قَدْرَهُ وَ كَفَى بِالْمَرْءِ جَهْلًا أَلَّا يَعْرِفَ قَدْرَهُ وَ إِنَّ مِنْ أَبْغَضِ الرِّجَالِ إِلَى اللَّهِ تَعَالَى لَعَبْداً وَكَلَهُ اللَّهُ إِلَى نَفْسِهِ جَائِراً عَنْ قَصْدِ السَّبِيلِ سَائِراً بِغَيْرِ دَلِيلٍ إِنْ دُعِيَ إِلَى حَرْثِ الدُّنْيَا عَمِلَ وَإِنْ دُعِيَ إِلَى حَرْثِ الْآخِرَةِ كَسِلَ كَأَنَّ مَا عَمِلَ لَهُ وَاجِبٌ عَلَيْهِ وَ كَأَنَّ مَا وَنَى فِيهِ سَاقِطْ عَنْهُ وَذَلِكَ زَمَانٌ لَا يَنْجُو فِيهِ إِلَّا كُلِّ مُؤْمِنٍ نُوَمَةٍ إِنْ شَهِدَ لَمْ يُعْرَفْ وَ إِنْ غَابَ لَمْ يُفْتَقَدْ أُولَئِكَ مَصَابِيحُ الْهُدَى وَ أَعْلَامُ السُّرَى لَيْسُوا بِالْمَسَابِيح وَ لَا الْمَذَايِيعِ الْبُدْرِ أُولَئِكَ يَفْتَحُ اللَّهُ لَهُمْ أَبْوَابَ رَحْمَتِهِ وَيَكْشِفُ عَنْهُمْ ضَرَّاءَ نِقْمَتِهِ. أَيُّهَا النَّاسُ سَيَأْتِي عَلَيْكُمْ زَمَانٌ يُكْفَأُ فِيهِ الْإِسْلَامُ كَمَا يُكْفَأُ الْإِنَاءُ بِمَا فِيهِ أَيُّهَا النَّاسُ إِنَّ اللَّهَ قَدْ أَعَاذَكُمْ مِنْ أَنْ يَجُورَ عَلَيْكُمْ وَلَمْ يُعِذْكُمْ مِنْ أَنْ يَبْتَلِيَكُمْ وَقَدْ قَالَ جَلَّ مِنْ قَائِلِ إِنَّ فِي ذَلِكَ لَآيَاتٍ وَ إِنْ كُنَّا لَمُبْتَلِينَ.

1. بی اعتنایی به دنیا

أَيُّهَا النَّاسُ انْظُرُوا إِلَى الدُّنْيَا نَظَرَ الزَّاهِدِينَ فِيهَا الصَّادِفِينَ عَنْهَا (1)

ای مردم به دنیا چنان بنگرید که زاهدان و روی برتافتگان از آن به آن نگریستند

نکته

دنیایی که مذمت شده است نعمت ها و مال و ثروت آن مقصود نیست بلکه دل بستگی و علاقه مفرط به آن ملامت و مذمت شده است وقتی کسی به دنیا علاقه مفرط پیدا کرد، وظایف و دستوارت شرع را هم زیر پا می گذارد و شخصیت خود را برای متاع دنیا


1) الزَّاهِدِین پارسایان؛ از مادۀ «زَهَدَ» به معنای بی اعتنایی؛ زاهد کسی است که با آمدن و رفتن دنیا بی اعتنا باشد. الصَّادِفِين: اعراض کنندگان؛ از ماده «صدف» به معنای اعراض و روی گردانی از چیزی است؛ صدفت عنه أصدف من باب ضرب اعرضت و صدفت المرأة فهى صدوف و هي التي تعرض وجهها عليک ثمّ تصدق عنک.

می فروشد؛ بنابراین کسب مال و صرف آن در راه حلال نه تنها مذمت نشده بلکه مدح نیز شده است و انسان نباید سربار دیگران باشد و برای ادامه زندگی خود تحصیل مال کند.

مشابه

قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلى الله عليه وسلم: ﴿حُبُّ الدُّنْيَا رَأْسُ كُلّ خَطِيئَة (1)پیامبر صلی الله علیه و آله فرموده اند: دوستی دنیا ریشهٔ همه گناهان است. قَالَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ علیه السلام: وَ لَا زُهْدَ كَالزُّهْدِ فِی الْحَرَامِ (2)امیرالمؤمنین علیه السلام فرموده اند: هیچ زهدی مانند دوری از حرام نیست.

نکته

منظور از زهد و بی اعتنایی در دنیا این نیست که انسان ترک دنیا کند و به رهبانیت روی آورد بلکه هدف دل باخته دنیا نشدن و ترک دنیا پرستی است؛ چراکه دل باختگی در برابر مال و مقام و لذات دنیا چشم و گوش انسان را کر و کور می کند و به گناهان آلوده می سازد. (3)

2. دلایل بی اعتنایی امام به دنیا

2. 1. ساکنان دنیا می روند

فَإِنَّهَا وَ اللَّهِ عَمَّا قَلِيلٍ تُزِيلُ الثَّاوِىَ السَّاكِنَ (4)

زیرا به خدا سوگند! دنیا به زودی مقیمان و ساکنان خود را از میان بر می دارد

نکته

فرق میان «ثاوی» و «ساکن این است که «ثاوی» به کسی می گویند که اقامت مستمر توأم با استقرار در جایی داشته باشد در حالی که «ساکن» ممکن است که چنین باشد و ممکن است نباشد. (5)


1) مصباح الشریعه، ص 138 این حدیث با تعبیرات مختلف از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله امیر مؤمنان علیه السلام، امام صادق علیه السلام و حتی انبیای پیشین نقل شده است میزان الحکمه، ج 2، حدیث 5813 - 5823) در حدیثی که مرحوم کلینی در کافی از امام سجاد علیه السلام نقل کرده بعد از شرح سرچشمه های گناه می فرماید: فَاجْتَمَعْنَ كُلُّهُنَّ فِي حُبِّ الدُّنْيَا فَقَالَ الْأَنْبِيَاءُ وَ الْعُلَمَاء بَعْدَ مَعْرِفَةِ ذَلِكَ حُبُ الدُّنْيَا رَأْسُ كُلِّ خَطِيئَة تمام ریشه های گناه در حبّ دنیا جمع است و به همین دلیل انبیا و دانشمندان بعد از آگاهی بر این موضوع گفته اند دنیا پرستی سرچشمه هر گناهی است (اصول کافی، ج 2، ص131)

2) روضة الواعظين وبصيرة المتعظين، ج 2، ص 430

3) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 4، ص 406.

4) تُزيلُ: زایل می کند؛ از مادۀ زول به معنای از بین رفتن؛ زایل شدن. الثَّاوِی: مقیم؛ از مادۀ «ثواء» به معنای اقامت توأم با استقرار است. «مثوی»: محل قرار گرفتن.

5) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 4، ص 407.

2. 2. به مصیبت کشیده شدن اهل دنیا

وَ تَفْجَعُ الْمُتْرَفَ الْآمِنَ (1)

الامن: ایمنی یا بنده.

و عیاشان بی خیال را دچار حادثه و بلا می نماید

نکته

اشاره دارد که هر آن چه از مقام و مال و سلامتی که به آن افتخار می کردی همه را از ما باز پس می گیرند و دنیا چه فراوان از این نیرنگ ها و فاجعه ها دارد. (2)

2. 3. برگشت ناپذیری دنیا

لَا يَرْجِعُ مَا تَوَلَّى مِنْهَا فَأَدْبَرَ وَ لَا يُدْرَى مَا هُوَ آتٍ مِنْهَا فَيُنْتَظَرَ (3)

أدْبَرَ: پشت کرد؛ از مادۀ دبر عقب، مقابل جلو؛ جمع دبر ، ادبار است؛ تدبیر امر افتادن به دنبال آن است؛ یعنی در پی کار خود است و آن را دنبال می کند

لا يُدْرَی: دانسته نمی شود.

آت: شخص یا چیزی که می آید.

يُنتَظَرُ: مورد انتظار قرار می گیرد.

آن چه از دنیا از دست رفته و پشت کرده باز نمی گردد و آیندۀ آن هم روشن نیست چه می شود تا به انتظارش باشند.

نکته

هنگامی که دوران جوانی انسان به پایان رسید، انسان دیگر جوان نمی شود بلکه به تدریج پیر می شود و بعد هم از دنیا می رود و کسی که از دنیا رفته است دیگر به دنیا باز نمی گردد از طرف دیگر آینده برای انسان نامعلوم است و انسان نمی تواند آینده را پیش بینی کند و بگوید در گذشته اگر وضعم خوب نبود حتماً در آینده بهتر خواهد شد؛ زیرا نمی دانیم که در آینده چه اتفاقی خواهد افتاد.


1) تَفْجَعُ: فرو می برد؛ از مادۀ فَجَعَ، أَفْجَعَ، إفْجَاعاً المصيبة: مصیبت وارده بر او وی را سخت دردمند کرد؛ الفاجع: چیزی که باعث اندوه شدید می شود؛ جمع فَوَاجِع اندوه و مصیبت؛ فجعه يفجعه من باب منع وجعه كفجّعه أو الفجع أن يوجع الانسان بشيء يكرم عليه فيعدمه. الْمُتْرَفَ: فرد عیاش و رها شده از مادۀ «تَرَف» به معنای تنعم است و «مترف» به کسی می گویند که فزونی نعمت او را غافل و مغرور ساخته و به طغیان واداشته است اترفته النعمة أطغته والمترف وزان مكرم المتروك يصنع ما يشاء و لا يمنع.

2) در سایه سار نهج البلاغه، ج 2، ص 455

3) يَرْجِعُ: بر می گرداند؛ از ماده رجع رجوع و رجعی به معنی برگشتن و برگرداندن. تولی: روی گردان شد؛ از مادۀ وَلَی از باب تفعل به معنی اعراض.

2. 4. شادی آمیخته با غم

سُرُورُهَا مَشُوبٌ بِالْحُزْنِ وَ جَلَدُ الرِّجَالِ فِيهَا إِلَى الضَّعْفِ وَ الْوَهْنِ (1)

الْوَهْنِ: ضعف، ناتواني.

شادی آن آمیخته با اندوه است و توانایی و استقامت مردان نیرومند در آن به ضعف و سستی می گراید.

نکته

خوشحالی دنیا همراه و مخلوط با غم و غصه است؛ به این معنا که در همان حال و شرایطی که انسان خوشحال است و گمان می کند که ناراحتی برایش پیش نخواهد آمد ناگهان غصه ای پیش خواهد آمد و دنیا به گونه ای است که نیرو و قوت به تدریج ضعیف می شود و جوانها پیر و فرتوت میشوند.

2. 5. گذرا بودن دنیا

فَلَا يَغُرَّنَّكُمْ كَثْرَةُ مَا يُعْجِبُكُمْ فِيهَا لِقِلَّةِ مَا يَصْحَبُكُمْ مِنْهَا (2)

حال که چنین است، زرق و برق ها و زیبایی های فراوان دنیا شما را نفریبد! چراکه مدت کمی با شما خواهد بود.

مشابه

فَلا تَغُرَّنَّكُمُ الْحَياةُ الدُّنْيا وَ لا يَغُرَّنَّكُمْ بِاللَّهِ الْغَرُورُ (3)مبادا زندگی دنیا شما را مغرور کند و مبادا شیطان شما را فریب دهد و به (کرم) خدا مغرور سازد. وَ لا تُعْجِبْكَ أَمْوالُهُمْ وَ أَوْلادُهُم (4)مبادا اموال و اولادشان مایه اعجاب تو گردد! وَلَا يَحْسَبَنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا أَنَّمَا نُمْلِى لَهُمْ خَيْرٌ لِأَنْفُسِهِمْ إِنَّما نُمْلِي لَهُمْ لِيَزْدادُوا إِثْماً وَ لَهُمْ عَذَابٌ مهین (5)آن ها که کافر شدند تصوّر نکنند که اگر به آنان مهلت می دهیم به سود آن هاست! ما به آنان مهلت می دهیم که بر گناهان خود بیفزایند و عذابی خفت آور برای آن هاست.


1) مَشُوبٌ: مخلوط؛ از ریشه شَوَبَ به معنای آمیختن. جلد: صلابت و قوت به معنی قوت و قدرت و صلابت است؛ محركة الشّدة والقوّة فهو جلد و جلیدای شدید قوی.

2) لا يَغُرَّنَّكُمْ: هرگز فریبتان ندهد؛ از مادۀ غرر، غَرَّ وَ غُرُور و غِرَّة: فریب دادن؛ تطمیع بباطل؛ غرور: فریب دهنده. یَصْحَبُ: همراهی می کند؛ از ریشه صَحَبَ به معنای رفاقت ملازمت؛ اصحاب جمع صاحب است به معنی رفیقان ملازم راغب گوید آن در عرف به کسی اطلاق می شود که ملازمتش زیاد باشد.

3) فاطر، 5

4) توبه، 58.

5) آل عمران، 178

3. دنیا، مایه عبرت و اندیشه

رَحِمَ اللَّهُ امْرَأَ تَفَكَّرَ فَاعْتَبَرَ وَ اعْتَبَرَ فَأَبْصَرَ (1)

أَبْصَرَ: بینایی یافت.

رحمت خدا بر آن کس باد که اندیشه کند و عبرت گیرد و بینا شود!

نکته

انسان اگر در زندگی خود فکر و اندیشه نکند بدون توجه کارهایی انجام می دهد و از نتایج و آثار آن غفلت دارد در صورتی که اگر در مورد کارهایی که انجام می دهد، مقداری فکر و اندیشه کند، دقت بیشتری در مورد کارهای خود می کند و تلاش می کند که کمتر مرتکب گناه و معصیت شود.

مشابه

وَ تِلْكَ الْأَمْثالُ نَضْرِبُها لِلنَّاسِ لَعَلَّهُمْ يَتَفَكَّرُون (2)و از خوف خدا می شکافد و این ها مثال هایی است که برای مردم می زنیم تا در آن بیندیشند. فَاعْتَبِرُوا یا أُولى الْأَبْصار (3)پس عبرت بگیرید ای صاحبان چشم. كَمْ تَرَكُوا مِنْ جَنَّاتٍ وَعُيُونٍ وَ زُرُوعٍ وَ مَقامٍ كَرِيمٍ وَنَعْمَةٍ كَانُوا فيها فاكِهِينَ كَذَلِكَ وَأَوْرَثْناهَا قَوْماً آخَرِينَ فَما بَكَتْ عَلَيْهِمُ السَّماءُ وَالْأَرْضُ وَ ما کانُوا مُنظرین﴾ (4)چه بسیار از باغ ها و چشمه ها که از خود به جا گذاشتند و نیز ترک کردند زراعت ها و قصرهای جالب و گران قیمت را این چنین بود ماجرای آن ها (قوم فرعون) و ما این ها را میراث برای اقوام دیگر قرار دادیم هیچ کدام از آسمان و زمین بر همۀ آن ها نگریست و نه به آن ها مهلتی داده شد.

4. تفاوت دنیا و آخرت

فَكَأَنَّ مَا هُوَ كَائِنٌ مِنَ الدُّنْيَا عَنْ قَلِيلِ لَمْ يَكُنْ وَ كَأَنَّ مَا هُوَ كَائِنُ مِنَ الْآخِرَةِ عَمَّا قَلِيلٍ لَمْ يَزَلْ آن چه از دنیا موجود بوده پس از اندک زمانی که بر آن بگذرد گویی وجود نداشته و آن چه از آخرت وجود خواهد یافت گویی پس از اندک زمانی ابدی و همیشگی خواهد بود.


1) تَفَكَّرَ: اندیشید. اعتبر: عبرت گرفت.

2) حشر، 21.

3) حشر، 2.

4) دخان، 25 تا 29.

نکته ها

اشاره به این که دنیا به قدری سریع می گذرد و آخرت به قدری سریع می آید که انسان این چنین تصوّر می کند که هرگز دنیایی وجود نداشته و همیشه آخرت بوده است. (1)

هنگامی که انسان در اندیشه سرنوشت خود باشد و درباره آینده عمیقاً فکر کند، می فهمد که همه این نعمت ها و ثروت هایی که اکنون در دنیا وجود دارد گویا وجود ندارد؛ زیرا به روشنی مشاهده شده است که بسیاری از کسانی که ثروت و مقام و امکانات بیشتری نسبت به ما داشته اند ناگهان از دنیا رفتند و باید در قیامت پاسخ گو باشند.

مشابه

وَ إِذاً لا تُمَتَّعُونَ إِلا قليلا (2)و آن گاه از زندگی جز اندکی بهره مند نخواهید شد. فَما مَتَاعُ الْحَيَاةِ الدُّنْيا فِي الآخِرَةِ إِلا قليل (3)متاع این دنیا در برابر متاع آخرت جز اندکی هیچ نیست.

5. سایه همیشگی مرگ

وَ كُلُّ مَعْدُودٍ مُنْقَضِ وَكُلُّ مُتَوَقَّع آتٍ وَ كُلٌّ آتٍ قَرِيبٌ دَانِ (4)

متوقع: مورد انتظار.

قريبٌ دَان: نزدیکی که در حال رسیدن است؛ «دانی» بوده از ریشهٔ «دنا، یدنو» به معنای نزدیک شدن.

هر چیز به شمارش آید (مانند ساعات عمر) سرانجام پایان می گیرد و هر چیز انتظارش را دارید، خواهد آمد و هر آینده ای قریب و نزدیک است!

نکته

هر چیزی را که انتظارش را بکشیم و به ویژه مرگ روزی فرا می رسد و گویی که مرگ همچون سایه در پی توست. (5)

مشابه

لَا يَسْتَقْبِلُ يَوْماً مِنْ عُمُرِهِ إِلَّا بِفِرَاقِ آخَرَ مِنْ أَجَلِهِ (6)به پیشواز روزی از عمرش نمی رود مگر به جدایی روزی دیگر از مدت عمرش.


1) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 4، ص413.

2) احزاب، 16.

3) توبه، 38.

4) مَعْدُودٍ: قابل شمارش. مُنْقَضِ: پایان پذیر؛ کالانتقاض ضد الابرام و فى بعض النسخ منتقض بدل منقض.

5) در سایه سار نهج البلاغه، ج 2، ص 456

6) نهج البلاغه، حکمت 188.

6. عالمان و عالم نمایان

6. 1. عالمان حقیقی

الْعَالِمُ مَنْ عَرَفَ قَدْرَهُ (1)

عالم کسی است که قدر و منزلت خویش را بشناسد!

6. 2. علامت جاهل

وَ كَفَى بِالْمَرْءِ جَهْلًا أَلَّا يَعْرِفَ قَدْرَهُ و برای نادانی انسان همین بس که قدر و منزلت خود را نشناسد!

نکته

انسان باید استقلال فکری خود را حفظ کند و به اندک ثروت و مقام دنیا آن را نفروشد یا شخصیت و استقلال خود را برای به قدرت و مقام رسیدن دیگران معامله نکند.

مشابه

رَحِمَ اللَّهُ مَنْ عَرَفَ قَدْرَهُ، وَ لَمْ يَتَجَاوَزْ حَدَّهُ (2)رحمت خدا بر آن کس که قدر و منزلت خویش را بشناسد و از حدّ خود تجاوز نکند.

6. 3. عالم نمایان

وَ إِنَّ مِنْ أَبْغَضِ الرِّجَالِ إِلَى اللَّهِ تَعَالَى لَعَبْداً وَكَلَهُ اللَّهُ إِلَى نَفْسِهِ جَائِراً عَنْ قَصْدِ السَّبِيلِ سَائِراً بِغَيْرِ دَلِيلِ (3)

قَصْدِ السَّبِيل: راه حق.

سَائِراً حرکت کننده؛ از مادهٔ سیر به معنای راه رفتن.

بِغَيْرِ دَلِيل: بدون راهبر.

از مغبوض ترین افراد نزد خدا بنده ای است که خدا او را به خودش واگذاشته از راه راست منحرف گشته و بدون راهنما گام بر می دارد.

نکته ها

هنگامی که انسان اهل تقوا ،باشد خداوند او را هدایت می کند و دل او را به جانب حق گرایش می دهد اما اگر کسی نسبت به حق و دستورات خداوند بی اعتنا باشد، خداوند او


1) عَرَفَ: شناخت. قَدْرَ: ارزش.

2) این جمله معروفی است که در افواه دانشمندان، با استفاده از احادیث شهرت یافته است.

3) وكَلَ: واگذاشت؛ از مادۀ وکل به معنای واگذار کردن جَائِرا: منحرف.

را به خودش واگذار می کند و دیگر توفیق نمی دهد و در این صورت شیطان او را به طرف گمراهی و فساد سوق می دهد.

ذکر دلیل در این جا اشاره است به ائمه هدا علیهم السلام و راهنمایان به خدا، و کتاب و سنت نیز از جمله راهنمایان اند، برای این که اگر انسان در طریق خدا و در نحوۀ سلوک و رفتار خود با بندگان ،او دلیل و راهنمایی نداشته باشد در زمرۀ هلاکت یافتگان است. (1)

6. 4. تنبلی عالم نمایان

إِنْ دُعِيَ إِلَى حَرْثِ الدُّنْيَا عَمِلَ وَ إِنْ دُعِيَ إِلَى حَرْثِ الْآخِرَةِ كَسِلَ (2)

کَسِلَ: به معنی سستی در آن چه نباید در آن سستی کرد، لذا مذموم است؛ کسلان به معنی سست و بی حال است. جمع آن کسالی

اگر به زراعت دنیایی بخوانندش در عمل می کوشد و اگر به کشت و کار آخرت دعوتش کنند، تنبلی می کند.

نکته

امام کسانی را نکوهش می کند که فقط برای دنیا کار می کنند و از آخرت روی گردان هستند. آنان برای دستیابی به دنیا جنگ به پا می کنند و مردم را گروه گروه می سازند و انسانیت و ارزش های آن را به فراموشی می سپارند اما کسی که برای دنیا تلاش می کند و در عین حال حلال و حرام خداوند را پاس می دارد او از مجاهدان است. (3)

استعاره

مستعار: حرث

مستعار منه: کشت کردن

مستعارله: کارهایی که انسان جهت دنیا و آخرت خود انجام می دهد

جامع: امام علیه السلام واژۀ «حرث» را که به معنای کشت کردن است برای کارهایی که انسان جهت دنیا یا آخرت خود انجام می دهد استعاره آورده است. وجه مشابهت میان زرع و اعمالی که انسان برای دنیا یا آخرت خود انجام می دهد این است که هر دو برای تحصیل ثواب و پاداش صورت می گیرد.


1) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج4، ص85.

2) دُعِيَ: خوانده شد. حَرْثِ : کشت؛ از مادۀ حَرَثَ به معنای کاشتن است.

3) در سایه سار نهج البلاغه ، ج 2، ص 458

6. 5. احساس مسئولیت بی معنا

كَأَنَّ مَا عَمِلَ لَهُ وَاجِبٌ عَلَيْهِ وَكَأَنَّ مَا وَنَى فِيهِ سَاقِطٌ عَنْهُ (1) گویی آن چه برای آن کار می کند و امور دنیا و لذات زودگذرش بر او واجب است و آن چه در آن سستی نشان می دهد از او ساقط است.

نکته

کسانی که دنبال دنیا و دوستدار آن باشند تصور می کنند که رفتن به سوی دنیا و جمع آوری ثروت، کاری است لازم و ضروری ولی وظایف آخرتی کارهایی هستند غیر ضروری کارهای دنیایی خود را لازم و کارهای آخرتی را زائد می دانند.

مشابه

مَنْ كانَ يُريدُ حَرْثَ الْآخِرَةِ نَزِدْ لَهُ فِى حَرْثِهِ وَ مَنْ كَانَ يُرِيدُ حَرْثَ الدُّنْيا نُؤْتِهِ مِنْهَا وَ ما لَهُ فِي الآخِرَةِ مِنْ نَصیب (2)کسی که زراعت آخرت را بخواهد به او برکت می دهیم و بر محصولش می افزاییم و آن ها که فقط کشت دنیا را می طلبند کمی از آن به آن ها می دهید اما در آخرت هیچ نصیبی ندارند.

7. ویژگی نجات یافتگان از فتنه آخرالزمان

7. 1. بی نام و نشان

وَ ذَلِكَ زَمَانٌ لَا يَنْجُو فِيهِ إِلَّا كُلُّ مُؤْمِنٍ نُوَمَةٍ إِنْ شَهِدَ لَمْ يُعْرَفْ وَ إِنْ غَابَ لَمْ يُفْتَقَدْ (3)

شهد: حاضر شد

لَمْ يُعْرَفْ: شناخته نمی شود

لَمْ يُفْتَقَدْ: جستجويش نکنند؛ از مادۀ فقد به معنای مورد تفقد و جستجو قرار نمی گیرد

آن زمان، زمانی است که هیچ کس از فتنه نجات نمی یابد، مگر مؤمنی که بی نام و نشان است! اگر در حضور است شناخته نمی شود و اگر غایب شود، کسی سراغ او را نمی گیرد.

نکته ها

«نُوَمَة» از ماده «نوم» به معنای شخص پرخواب است ولی روشن است که در این جا کنایه از افراد گمنام و ناشناخته است؛ به خصوص این که امام علیه السلام در جمله های بعد همین توضیح را درباره آن ها بیان فرموده است. (4)


1) وَنَی: سستی کرد؛ في الأمرينى و نيا من باب وعد ضعف و فتر فهو.

2) شوری، 20.

3) لا يَنْجُو: نجات پیدا نمی کند؛ از مادۀ نجو نَجو و نَجاة به معنی خلاص شدن است نُومَةٍ: پر خواب و کسی که زیاد می خوابد و بر وزن «فعلة» است؛ از کسی هم که مردم نسبت به او بی توجه و غافل باشند باز هم تعبیر به «نومة» می کنند.

4) پیام امام امیرالمؤمنین، ج4، ص424

امام درباره زمانی سخن می گوید که مردم از دین روی گردان شده و به اظهار شعائر بسنده می کنند و شرایط بدی حکم فرماست منافقانه عمل می کنند و فقط به فکر منافع دنیایی خود هستند و امام می فرماید در این شرایط کسی نجات پیدا نمی کند مگر مؤمنی که خواب باشد. (1)

7. 2. چراغ هدایت دیگران

أُولَئِكَ مَصَابِيحُ الْهُدَى وَ أَعْلَامُ السُّرَى (2) آنان چراغ هدایت و نشانه های روشن برای روندگان در عرصه ظلمت اند.

نکته

حضرت امیر علیه السلام کسانی را که اهل علم و تقوا هستند ولی به خاطر شرایط اجتماعی منزوی اند به چراغ های هدایت و نشانه های سیر و حرکت در شب تشبیه می کنند و می فرمایند که درست است که مردم نسبت به این شخصیت ها شناخت ندارند و در نتیجه در بعضی از زمان ها مجبور به گوشه گیری شده اند ولی کسانی که به دنبال حق و حقیقت هستند به طور مخفی و پنهانی به سراغ همین افراد می روند و حق را از آنان یاد می گیرند.

7. 3. به دور از رذایل اخلاقی

لَيْسُوا بِالْمَسَاييح وَ لَا الْمَذَايِيعِ الْبُذُرِ (3)

بذُر: کسانی که بسیار سفیه و بیهوده گو هستند؛ جمع بذور است و آن کسی است که سفاهتش بسیار و سخنش لغو است؛ بذیر کسی است که می خواهد بدی ها را در جامعه منتشر کند؛ جمع بذور کزبر و زبور و صبر و صبور؛ قال الشارح المعتزلى و هو الذي يذيع الأسرار وليس كما قال الرضى (رحمه الله علیه) فقد يكون الانسان بذورا و إن لم يكثر سفهه و لم يلغ منطقه، بأن يكون علنة مذياعا من غير سفه ولا لغو أقول: ويؤيّده ما فى القاموس قال البذور و البذير النمام و من لا يستطيع كتم سرّه و رجل بذر ككتف و بیذار و بیذارة و تبذار کتبیان و بیذراتی کثیر الكلام.

سخن چین و فتنه گر و فاش کننده زشتی ها و لغوگو نیستند.


1) در سایه سار نهج البلاغه، ج 2، ص458

2) أَعْلَامُ السُّرَى: علامات راهنما؛ شب روی، یعنی تحمل زحمت و خطر بیشتر؛ کالهدی سیر عامة الليل و قوله تعالى: أَسْرَى بِعَبْدِهِ لَيْلًا، تأكيد.

3) مَسَاییح: کسانی که بین مردم فساد و نمامی می کنند؛ جمع «مسیاح» و آن کسی است که برای فساد و سخن چینی بین مردم تردد می کند. مذابیع: کسی که وقتی چیز زشتی برای دیگری بشنود آن را پخش کند و آن شخص را بدنام کند؛ من لا يكتم السربل يذيعه ويفشيه و يظهره أو ينادى به في النّاس.

نکته

واژۀ «مساییح» جمع مسیاح است و به معنای کسی است که میان مردم برای ایجاد مفسده و سخن چینی رفت و آمد می کند و «مذاییع» جمع «مذياع» است و این دربارهٔ کسی به کار برده می شود که هنگامی که می شنود دیگری کار بدی انجام داده، زبان به گفتن آن باز و به پخش و نشر آن اقدام می کند. «بُذُر» جمع بذور است و این واژه بر کسی اطلاق می شود که نادان و یاوه گو باشد. (1)

مشابه

وَ لا تُطِعْ كُلَّ حَلافٍ مَهِينٍ هَمَّازٍ مَشَّاءٍ بِنَمِيمٍ مَنَّاعٍ لِلْخَيْرِ مُعْتَدٍ أَثِيمٍ عُتُلٌ بَعْدَ ذلِک (2)زنیم و اطاعت از کسی که بسیار سوگند یاد می کند و پست است مکن و همچنین از کسی که بسیار عیب جو و سخن چین است (ای پیامبرم اطاعت مکن) از کسی که بسیار مانع خیر است و تجاوزگر و گناهکار است علاوه بر این ها کینه توز و پرخور و بدنام است. وَيْلٌ لِكُلِّ هُمَزَةٍ لُمَزَةٍ (3)وای بر هر غیبت کننده عیب جویی!

7. 4. درهای رحمت خدا به رویشان گشوده

أُولَئِكَ يَفْتَحُ اللَّهُ لَهُمْ أَبْوَابَ رَحْمَتِهِ وَيَكْشِفُ عَنْهُمْ ضَرَّاءَ نِقْمَتِهِ (4)

نِقْمَتِهِ: عذاب؛ از مادۀ نقم به معنی انکار شیء است؛ طبرسی فرماید: «نَقَمَ الامر نَقْماً» یعنی آن را انکار کرد. عقوبت را نقمه گویند؛ زیرا که آن در مقابل شیء انکار شده واجب است.

آن ها کسانی هستند که خداوند درهای رحمتش را به رویشان می گشاید و سختی ها و مشکلات را از آنان برطرف می سازد.

نکته

این تعبیر نشان می دهد که در آن زمان سخت و طوفانی خداوند عنایتش را از مؤمنان راستین که هدایتگر دیگران اند بر نمی گیرد و آنان را از شر ظالمان، حوادث دوران و مشکلات زمان حفظ می کند. (5)


1) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج 4، ص 87.

2) قلم، 10 تا 13.

3) همزه، 1.

4) يَكْشِفُ: مرتفع می نماید. ضَرَّاءَ: شدت و سختی؛ گرفتاری، خسارت.

5) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 4، ص426.

8. واژگونی اسلام

أَيُّهَا النَّاسُ سَيَأْتِي عَلَيْكُمْ زَمَانٌ يُكْفَأُ فِيهِ الْإِسْلَامُ كَمَا يُكْفَأُ الْإِنَاءُ بِمَا فِيهِ (1)

ای مردم! به زودی زمانی بر شما فرا می رسد که اسلام واژگون می شود؛ همچون ظرفی که واژگون شود و آن چه در آن است بریزد.

نکته ها

امام علیه السلام در این گفتار از آینده آگاهی می دهد و از تباهی های اهل زمان و فتنه های دوران و رها کردن دین، سخن می گوید. (2)

تعبیر به «يُكْفَأ فِيهِ الإِسْلَامُ» كنايه لطیفی است از دگرگون شدن همه مفاهیم اسلام و از دست رفتن حقیقت آن؛ زیرا اسلام تشبیه به ظرفی شده که معارف و قوانین و احکام و اخلاق اسلامی در آن جای گرفته است و همان گونه که ظرف آب را اگر وارونه کنند، هر چه در آن است می ریزد اسلام هم در آن زمان وارونه می شود و محتوای خود را از دست می دهد و تنها نامی از آن باقی می ماند. (3)

مشابه

در حدیثی از پیامبر اکرم صلى الله عليه وسلم خطاب به امیر مؤمنان علی علیه السلام می خوانیم: يَسْتَحِلُّونَ حَرَامَهُ بِالشَّبُهَاتِ الْكَاذِبَةِ وَ الْأَهْوَاءِ السَّاهِيَة (4)و با شبهات دروغ و هوس های غفلت زا حرام او را حلال شمارند.

9. مشارکت همه در آزمون بزرگ الهی

أَيُّهَا النَّاسُ إِنَّ اللَّهَ قَدْ أَعَادَكُمْ مِنْ أَنْ يَجُورَ عَلَيْكُمْ وَ لَمْ يُعِذْكُمْ مِنْ أَنْ يَبْتَلِيَكُمْ وَ قَدْ قَالَ جَلَّ مِنْ قَائِلِ إِنَّ فِي ذَلِكَ لَآيَاتٍ وَ إِنْ كُنَّا لَمُبْتَلِين (5)

لَمْ يُعِذْكُمْ: شما را دور نساخته است.

يَبْتَلِيَكُمْ: شما را امتحان می کند.

جَلَّ مِنْ قَائِل: بزرگترین گوینده.


1) يُكْفَاً: برگردانده می شود؛ از مادۀ «کفأ» به معنای واژگون کردن است؛ بالبناء علی المفعول من كفاه كمنعه و صرفه و کلبه قلبه و «نوه» بها أى رفعها. الْإِناءُ: ظرف.

2) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج4، ص87.

3) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 4، ص426

4) نهج البلاغه، خطبه 156.

5) أَعاذ: پناه برد. يَجُور: ظلم می کند.

ای مردم خدا شما را پناه داده از این که بر شما ستم روا دارد ولی به شما این تأمین را نداده که در معرض آزمایش قرارتان ندهد آن بزرگترین گوینده در قرآن فرموده: «در این برنامه نشانه هایی است و ما آزمایش کننده ایم».

نکته

اشاره به این که این گونه زمان ها، دوران آزمایش و امتحان مردم است و همه بدون استثنا از انبیای بزرگ الهی گرفته تا افراد عادی باید در آزمون بزرگ الهی شرکت کنند؛ آزمون هایی که گاهی جنبۀ فردی و گاه جنبۀ جمعی دارد خداوند همگان را در یک آزمون سراسری شرکت می دهد تا صادقان از کاذبان و مؤمنان از منافقان شناخته شوند. (1)

مشابه

الم أَحَسِبَ النَّاسُ أَنْ يُتْرَكُوا أَنْ يَقُولُوا آمَنَّا وَهُمْ لا يُفْتَنُون (2)آیا مردم پنداشته اند که چون بگویند: ایمان آوردیم رها شوند و دیگر آزمایش نشوند؟


1) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 4، ص 427

2) عنکبوت، 1و2.

خطبه 104

اشاره

شناسنامه خطبه

تاریخ، زمان و مکان وقوع: قبل از واقعه جمل در مسیر بصره سال 36 هجری

مخاطب: سپاهیان و حجاج بیت الله الحرام

علت ایراد سخن: لزوم بیان فضایل و مرتبه یقین خویش

موضوع: اعتقادی

ویژگی: شناخت نبوت و رسالت (1)

پیشگفتار خطبه

امام علیه السلام در این خطبه به مسئلۀ قیام پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله در محیط جاهلی عرب و زحمات طاقت فرسای آن حضرت برای هدایت مردم اشاره می فرماید و در ضمن به احیای ارزش های جاهلی از سوی منحرفان می پردازد و بیان می دارد که من همان راه پیامبر را دنبال می کنم.


1) شناسنامه نهج البلاغه ص 38

أَمَّا بَعْدُ فَإِنَّ اللَّهَ سُبْحَانَهُ بَعَثَ مُحَمَّداً (صلى الله عليه وآله وَ لَيْسَ أَحَدٌ مِنَ الْعَرَبِ يَقْرَأُ كِتَاباً وَ لَا يَدَّعِي نُبُوَّةً وَ لَا وَحْياً فَقَاتَلَ بِمَنْ أَطَاعَهُ مَنْ عَصَاهُ يَسُوقُهُمْ إِلَى مَنْجَاتِهِمْ وَ يُبَادِرُ بِهِمُ السَّاعَةَ أَنْ تَنْزِلَ بِهِمْ يَحْسِرُ الْحَسِيرُ وَ يَقِفُ الْكَسِيرُ فَيُقِيمُ عَلَيْهِ حَتَّى يُلْحِقَهُ غَايَتَهُ إِلَّا هَالِكاً لَا خَيْرَ فِيهِ حَتَّى أَرَاهُمْ مَنْجَاتَهُمْ وَبَوَّأَهُمْ مَحَلَّتَهُمْ فَاسْتَدَارَتْ رَحَاهُمْ وَ اسْتَقَامَتْ قَنَاتُهُمْ وَ ايْمُ اللَّهِ لَقَدْ كُنْتُ مِنْ سَاقَتِهَا حَتَّى تَوَلَّتْ بِعَذَافِيرِهَا وَ اسْتَوْسَقَتْ فِي قِيَادِهَا مَا ضَعُفْتُ وَ لَا جَبُنْتُ وَ لَا خُنْتُ وَ لَا وَهَنْتُ وَايْمُ اللَّهِ لَأَبْقُرَنَّ الْبَاطِلَ حَتَّى أُخْرِجَ الْحَقَّ مِنْ خَاصِرَتِهِ).

1. بعثت پیامبر

أَمَّا بَعْدُ فَإِنَّ اللَّهَ سُبْحَانَهُ وَ تَعَالَى بَعَثَ مُحَمَّداً (صلی الله علیه و آله وَ لَيْسَ أَحَدٌ مِنَ الْعَرَبِ يَقْرَأُ كِتَابَاً وَ لَا يَدَّعِي نُبُوَّةً وَ لَا وَحْياً» (1)اما بعد، خداوند سبحان محمد (صلی الله علیه و آله را مبعوث کرد در حالی که هیچ کس از عرب، کتاب آسمانی نداشت و ادعای نبوت و وحی نمی کرد.)مشابه﴿لَقَدْ مَنَّ اللَّهُ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ إِذْ بَعَثَ فِيهِمْ رَسُولاً مِنْ أَنْفُسِهِمْ (2)خدا بر مؤمنان انعام فرمود، آن گاه که از خودشان به میان خودشان پیامبری مبعوث کرد. وَ الَّذِي بَعَثَ فِي الْأُمِّيِّينَ رَسُولاً مِنْهُمْ يَتْلُوا عَلَيْهِمْ آياته (3)اوست خدایی که در میان مردمی بی کتاب پیامبری از خودشان مبعوث داشت تا آیاتش را بر آن ها بخواند.


1) سُبْحَانَ: مصدر باب تفعیل است و این جا مفعول مطلق نوعی است و در اصل «سبحته سبحانه» بوده است؛ یعنی خداوند را تنزیه کردم آن طور تنزیهی که لایق خداوند است.)يَقْرَأُ: می خواند.يَدَّعِی: ادعا می کند.وحياً: الهام و اشاره؛ اشاره سریع و رسالت و کتابت؛ هر آن چه به دیگری القا کنی تا بفهمد وحی است؛ مراد از «أوحى» القا و قرار دادن آن آثار و خصوصیات در هر یک از طبقات جو است.

2) آل عمران، 164

3) جمعه، 2.

نکته

منظور در این جا این است که انذار کننده آشکار و پیامبر بزرگی که آوازه اش همه جا بپیچد وجود نداشت وگرنه در هر زمانی حجت الهی برای طالبان حق وجود داشته است و این که در زمان بعثت پیامبر اکرم صلى الله عليه وسلم احدی از عرب ادعای نبوت و وحی و کتاب آسمانی نداشت. (1)

2. اقسام مردم در عصر نبوی

2. 1. عاصیان

فَقَاتَلَ بِمَنْ أَطَاعَهُ مَنْ عَصَاهُ يَسُوقُهُمْ إِلَى مَنْجَاتِهِمْ وَ يُبَادِرُ بِهِمُ السَّاعَةَ أَنْ تَنْزِلَ بِهِمْ (2)

عَصاه: نافرمانی کرد؛ العاصی: ج عُصَاة و عاصون: معصیت کار گناهکار، آن که دستور فرمانده خود را اطاعت نکند؛ العصيان نافرمانی مخالفت، اسْتَعْصَى اسْتِعْصَاءً سَيَّدَهُ از مالک خود نافرمانی کرد.

يَسُوقُ: می راند از ریشه سَوقَ به معنای راندن؛ مساق مصدر میمی است؛ يسوقهم سوق می داد.

منجاة: رستگاری؛ از ریشه «نَجَوَ» به معنی خلاص شدن است؛ نَجَاء در اصل به معنی انفصال از شیء است؛ محلّ النّجاة ويحتمل المصدر.

پس با آنان که نافرمان بودند به همراهی مطیعانش جنگید عاصیان را به سوی نجات سوق می داد و برای رهانیدن مردم از گمراهی پیش از آن که مرگشان فرا رسد پیش دستی می نمود.

نکته ها

پیامبر صلی الله علیه و آله به سوی حق دعوت کرد ولی زمامداران شرک و گمراهی به مخالفت با وی پرداختند و این مخالفت ناشی از شک و تردید در درستی دعوت پیامبر نبود بلکه از گمراهی و اصرار بر حفظ مصالح و منافع مادی اش سرچشمه می گرفت. (3)

تعبیر به «الساعه» اشاره به قیامت صغری یعنی مرگ است نه قیامت کبری که بعد از پایان جهان فرا می رسد. (4)

هدف پیامبر این بود که مردم را از شرک و بت پرستی و اخلاق جاهلیت نجات ببخشد و توجه داشتند که پیش از این که اجل افراد فرا برسد و مشرک بمیرند پس پیامبر در نجات آن ها عجله و شتاب می کرد پیش از آن که ساعت مرگ آن ها فرا برسد.


1) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 4، ص434.

2) قاتل: پیکار کرد. أطاع: فرمان برداری کرد؛ از ریشه طَوع به معنای رغبت. میل؛ طوع به معنی انقیاد است، طاعت نیز بدان معنی است لیکن بیشتر در فرمانبری و اطاعت به کار می رود.

3) در سایه سار نهج البلاغه، ج 2، ص 462

4) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 4، ص 435.

مشابه

لكِنِ الرَّسُولُ وَ الَّذِينَ آمَنُوا مَعَهُ جَاهَدُوا بِأَمْوَالِهِمْ وَأَنْفُسِهِمْ وَ أُولئِكَ لَهُمُ الْخَيْرَاتُ وَ أُولئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ (1)ولی پیامبر و کسانی که با او ایمان آورده اند با مال و جان خود در راه خدا جهاد کردند نیکی ها از آن آن هاست و آنان رستگارند.

2. 2. واماندگان

يَحْسِرُ الْحَسِيرُ وَ يَقِفُ الْكَسِيرُ فَيُقِيمُ عَلَيْهِ حَتَّى يُلْحِقَهُ غَايَتَهُ (2)

کَسیر: شکسته؛ مقصود کسی است که پایه های ایمانش ضعیف است؛ از ریشهٔ كَسَرَ شکست؛ انْكَسَرَ الْكِسَاراً: شکسته شد؛ العَسْكَرُ: لشکریان شکست خوردند و پراکنده شدند؛ الگسار صیغهٔ مبالغه است به معنای بسیار شکننده؛ المَكْسِر : جمع مَكَاسِر جای شکستن چیزی؛ مكسورة.

یقیم: می نشاند.

يُلْحِقَهُ: می رساند؛ از مادۀ لَحَقَ و لحاق به معنی ادراک و رسیدن است؛ لحوق به معنی ملازمت و لحاق به معنی ادراک مناسب است.

گروهی ناتوان و خسته در این میان بازماندند و شکسته حالان واماندند ولی او در کنار آنان می ایستاد تا آن ها را به مقصد برساند!

نکته ها

این بیان اشاره است به عطوفت و مهربانی پیامبر اکرم صلى الله عليه وسلم نسبت به مردم در هنگامی که برای غزوات یا امثال آن سفر می کرد بدین گونه که آن حضرت در دنباله همراهان و در آخر آنان حرکت می کرد و به احوال کسانی که به سبب خستگی و ناتوانی یا ازکارافتادگی از دیگران جدا می ماندند رسیدگی می فرمود و آنان را با مهربانی و لطف به یاران و همراهان ملحق می ساخت جز آن کسانی که پیوستن آن ها به دیگران امکان نداشت یا امیدی برای آنان باقی نبود. (3)

واژه های حسیر و کسیر، کنایه است از کسی که پای خرد او به سبب کمی بینش و کڑی ادراک از سیر در طریق الی الله بازمانده و پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله به دستگیری و فریادرسی او پرداخته و با چاره جویی ها و انگیزه های مختلف او را به سوی دین کشانیده و به اندازه


1) توبه، 88.

2) حَسِیر: خسته و درمانده؛ از مادۀ «حسر» به معنای برهنه کردن و برداشتن پوشش از چیزی است؛ سپس به معنای خستگی و واماندگی به کار رفته؛ گویی انسان توان خود را از دست می دهد و برهنه می شود؛ البصر يحسر حسورا من باب قعد كلّ وانقطع من طول مدى و نحوه و هو حسير، و حسر البعير ساقه حتى أعياه كأحسره، و حسر البعير أيضا من باب ضرب و فرح أعيا كاستحسر فهو حسير يتعدّى ولا يتعدّى وناقة. يَقفُ: از کار می افتد.

3) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج 4، ص 90 .

ممکن او را از عقاید صحیح و اعمال پسندیده برخوردار فرموده است و غرض از پیمودن راه شریعت نیز همین است. (1)

2. 3. هالکان

إِلَّا هَالِكاً لَا خَيْرَ فِيهِ (2) جز گمراهانی که هیچ امیدی به هدایتشان نبود.

3. تحول بر اثر بعثت

حَتَّى أَرَاهُمْ مَنْجَاتَهُمْ وَبَوَّأَهُمْ مَحَلَّتَهُمْ فَاسْتَدَارَتْ رَحَاهُمْ وَ اسْتَقَامَتْ قَنَاتُهُمْ (3)

اسْتَدَارَتْ: به گردش افتاد.

رَحَاه: آسیاب به معنای سنگ آسیاب است و به گردش درآمدن سنگ آسیاب کنایه از جریان امور بر وفق مراد است.

قنات: نیزه؛ از مادۀ «قنو» در اصل به معنای شاخه درخت است. این واژه به نیزه اطلاق شده است به خاطر شباهتش به شاخه درخت و استقامت قنات به معنای برافراشته بودن پرچم و آن هم کنایه از قدرت و قوت حکومت است.

و در جایگاه انسانیشان جای داد تا آسیای حیاتشان به کار افتاد و امورشان استوار شد.

4. نقش امام در پیشروی اسلام

وَ ايْمُ اللَّهِ لَقَدْ كُنْتُ مِنْ سَاقَتِهَا حَتَّى تَوَلَّتْ بِعَذَافِيرِهَا وَ اسْتَوْسَقَتْ فِي قِيَادِهَا (4)

تَوَلَّتْ: پشت کرد.

حَذَافِیر: جوانب؛ در اینجا به معنای همگی؛ جمع حذفور» به معنای گروه زیاد است و به معنای جانب نیز آمده است؛ اشاره به این که همه گروههای باطل پشت کردند و متلاشی شدند.

اسْتَوْسَقَتْ: مجتمع شدند؛ باب استفعال از ماده «وَسَقَ» به معنای جمع شدن؛ الابل اجتمعت.

في قِيَادِها: زیر سلطه و ذلت؛ قادَ قِيَادَةً الجيش فرمانده ارتش شد؛ القِيَادَة: رهبری و فرماندهی، ستاد فرماندهی؛ القيادة العامة: ستاد كُلّ فرماندهی؛ و زان کتاب حبل يقاد و مضى تفسير ساير الألفاظ في شرح الخطبة المشار إليها المتقدمة.

به خدا سوگند! من دنبال این لشکر بودم و آن ها را به پیشروی وا می داشتم تا گروه طرفداران باطل به طور کامل پشت کردند (و متلاشی شدند) و تحت رهبری اسلام در آمدند.


1) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج 4، ص 90.

2) هَالِک: تباه شده؛ از مادۀ هَلَک به معنای هلاک در اصل به معنی ضایع شدن و تباه گشتن است؛ مهلک: مصدر میمی است به معنی هلاکت؛ تَهْلُكَة هلاک و به قولی هر چیزی است که عاقبتش هلاکت است.

3) مَنْجَات: محل نجات؛ از ریشۀ نَجَوَ و نَجَاة به معنی خلاص شدن است. بَوَّأْهُمْ: جای داد؛ باب تفعیل از باء، یبوء.

4) ايْمُ الله: سوگند به خدا. سَاقَتِهَا: کسی که گروهی را می راند؛ جمع سائق؛ از ریشۀ سَوقَ به معنای راندن سائق راننده؛ مساق: مصدر میمی است؛ إِلى رَبِّكَ يَوْمَئِذٍ الْمَساقُ: آن روز سوق شدن به سوی پروردگار توست؛ ساقتها: پیشروی کردن.

نکته ها

چند احتمال دربارۀ «سَاقَتِهَا» وجود دارد: الف. ضمیر (ها) به لشکر بر می گردد؛ در حالی که در عبارت های قبل، کلمه لشکر نداشتیم تا ضمیر به آن برگردد و ابن ابی الحدید می گوید ضمیر به جاهلیت بر می گردد زیرا هنگامی که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله به رسالت مبعوث شد با جاهلیت به مبارزه برخاست و آن را شکست داد و اسلام پیروز شد؛ ب. حضرت علی علیه السلام می خواهد بفرماید هنگامی که پیامبر اکرم با جاهلیت در مبارزه و جنگ و ستیز بود، من در ساقه لشکر بودم و در واقع حضرت خود را از ارکان لشکر پیامبر معرفی می کند و بر اساس این احتمال ضمیر در «ساقتها» به جاهلیت برنمی گردد بلکه به قدرت یا لشکری باز می گردد که در اختیار پیامبر بود و آن حضرت به وسیله آن قدرت با جاهلیت مبارزه و جنگ و ستیز می کرد.

«اسْتَو سَقَتْ فِي قِيَادِهَا»: ممكن است ضمیر فاعل «استوسقت» و «قیادها» مانند ضمیر «بحذافيرها» به جاهلیت برگردد؛ یعنی همه اطراف و جوانب آن با رهبری خود زیر پرچم اسلام درآمد ممکن است به ملت یا دعوت اسلام برگردد؛ یعنی دعوت و ملت اسلام منظم و منسجم شد. (1)

استعاره

مستعار: اتّساق و قیاد

مستعارٌ منه:

مستعارله: اعرابی که فرمانبرداری کردند

جامع: واژه های اتساق و قیاد را از آن جهت استعاره فرموده که آنان را به شترانی که به دور ساربان گرد آمده و برای جلودار آن ها منظم شده اند تشبیه فرموده است.


1) نهج البلاغه موضوعی، ص336.

5. مسئولیت پذیری حضرت

مَا ضَعُفْتُ وَلَا جَبْنْتُ وَ لَا خُنْتُ وَ لَا وَهَنْتُ (1)

لَا خُنْتُ: خیانت نکردم.

لا وَهَنْتُ: سست نشدم؛ ضعف. ناتوانی؛ راغب می گوید: «فَما وَهَنُوا لِما أَصابَهُمْ فِي سَبِيلِ اللَّهِ»؛ وهن ضعف است در خلقت یا در اخلاق

من (در انجام این مهم) هرگز ناتوان نشدم و نترسیدم خیانت ننمودم و سست نگردیدم.

نکته

تفاوت ضعف و وهن این است که ضعف به معنای ناتوانی است ولی در وهن توانایی وجود دارد اما در به کار گرفتن آن سستی می شود. (2)

6. بیرون کشیدن حق از باطل

وَ ايْمُ اللَّهِ لَأَبْقُرَنَ الْبَاطِلَ حَتَّى أَخْرِجَ الْحَقَ مِنْ خَاصِرَتِهِ (3)

به خدا سوگند شکم باطل را می شکافم تا حق را از پهلوی آن خارج سازم.

نکته ها

امام علیه السلام اشاره می کند به این که من همان علی بن ابیطالب هستم که با کمال تجاهلی که درباره من می ورزید به خوبی می توانید مرا بشناسید؛ بدانید که تا جان در بدن دارم با قدرتی که از خدا در اختیار دارم باطل را شکافته و حق را از پهلوی باطل بیرون خواهم آورد. (4)

این تعبیر نشان می دهد که حق همواره در دنیا وجود دارد؛ هرچند باطل روی آن پرده بیفکند، بنابراین با شکافتن پرده باطل، حق که در پشت آن پنهان شده، آشکار می گردد. (5)


1) مَا ضَعُفْتُ: ناتوان نشدم. لا جَبُنْتُ نترسیدم؛ از مادۀ جبن أَجْبَنَ، إِجْبَاناً الرجل او را جبان شمرد، او را ترسو یافت؛ اجْتَبَنَ، اجْتِبَاناً الرجلَ: آن مرد را به ترس نسبت داد او را ترسو یافت؛ الجَبَان ترسو

2) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 4، ص440.

3) أَبْقُرَنَ: خواهم شکافت؛ از ماده «بقر» به معنای شکافتن. خَاصِرَة: پهلو؛ درون خاصَرَ مُخَاصَرَةً: از مادۀ خَصَرَ به هنگام راه رفتن دست او را گرفت، در کنار او راه رفت، دست بر کمر او نهاد و راه رفت؛ الخَاصِرَة، جمع خَوَاصِر من الإنسان لگن خاصره در انسان پهلو، جایی که شکم مادر را می شکافند تا بچه بیرون آورده شود.

4) ترجمه و تفسیر نهج البلاغه (علامه جعفری)، ج18، ص 200.

5) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 4، ص241.

خطبه 105

اشاره

شناسنامه خطبه

تاریخ، زمان و مکان وقوع: پس از صفین در کوفه، سال 38 هجری

مخاطب: مردم

علت ایراد سخن: تبیین شرایط و هشدار

موضوع: سیاسی، اعتقادی، اخلاقی

ویژگی: اهمیت علم و عمل (1)

پیشگفتار خطبه

در این خطبه امام علیه السلام به ذکر صفات پیامبر صلی الله علیه و آله می پردازد که آن حضرت شایسته ترین مخلوق الهی است و امام مردم را به اهمیت میراث پیامبر و پاسداری از قرآن و اسلام دعوت می ک کند؛ سپس به سرزنش بنی امیه پرداخته و آن ها را به ناپایدار بودن دنیایی که به آن روی آورده اند توجه می دهد و در آخر همۀ مردم را موعظه می کند که در برابر هواوهوس تسلیم نشوند و در فراگرفتن دانش بکوشند و امر به معروف و نهی از منکر را فراموش نکنند.


1) شناسنامه نهج البلاغه، ص30.

حَتَّى بَعَثَ اللَّهُ مُحَمَّداً (صلى الله عليه وآله شَهيداً وَ بَشِيرًا وَنَذِيراً خَيْرَ الْبَرِيَّةِ طِفْلًا وَأَنْجَبَهَا كَهْلًا وَ أَطْهَرَ الْمُطَهَّرِينَ شِيمَةٌ وَ أَجْوَدَ الْمُسْتَمْطَرِينَ دِيمَةً. فَمَا احْلَوْلَتْ لَكُمُ الدُّنْيَا فِي لَذَّتِهَا وَ لَا تَمَكَّنْتُمْ مِنْ رَضَاعِ أَخْلَافِهَا إِلَّا مِنْ بَعْدِ مَا صَادَفْتُمُوهَا جَائِلًا خِطَامُهَا قَلِقاً وَضِينُهَا قَدْ صَارَ حَرَامُهَا عِنْدَ أَقْوَامٍ بِمَنْزِلَةِ السِّدْرِ الْمَخْضُودِ وَحَلَالُهَا بَعِيداً غَيْرَ مَوْجُودٍ وَ صَادَفْتُمُوهَا وَاللَّهِ ظِلَّا مَمْدُوداً إِلَى أَجْلِ مَعْدُودٍ فَالْأَرْضُ لَكُمْ شَاعِرَةٌ وَأَيْدِيكُمْ فِيهَا مَبْسُوطَةٌ وَأَيْدِي الْقَادَةِ عَنْكُمْ مَكْفُوفَةٌ وَ سُيُوفُكُمْ عَلَيْهِمْ مُسَلَّطَةٌ وَسُيُوفُهُمْ عَنْكُمْ مَقْبُوضَةٌ أَلَا وَإِنَّ لِكُلِّ دَمٍ ثَائِراً وَ لِكُلِّ حَقٌّ طَالِباً وَ إِنَّ الثَّائِرَ فِى دِمَائِنَا كَالْحَاكِمِ فِي حَقِّ نَفْسِهِ وَ هُوَ اللَّهُ الَّذِي لَا يُعْجِرُهُ مَنْ طَلَبَ وَ لَا يَفُوتُهُ مَنْ هَرَبَ فَأُقْسِمُ بِاللَّهِ يَا بَنِي أُمَيَّةَ عَمَّا قَلِيلٍ لَتَعْرِفُنَّهَا فِي أَيْدِى غَيْرِكُمْ وَ فِي دَارِ عَدُوِّكُمْ أَلَا إِنَّ أَبْصَرَ الْأَبْصَارِ مَا نَفَذَ فِي الْخَيْرِ طَرْفُهُ أَلَا إِنَّ أَسْمَعَ الْأَسْمَاعِ مَا وَعَى التَّذْكِيرَ وَ قَبِلَهُ. أَيُّهَا النَّاسُ اسْتَصْبِحُوا مِنْ شُعْلَةِ مِصْبَاحٍ وَاعِظ مُتَّعِظُ، وَ امْتَاحُوا مِنْ صَفْوِ عَيْنٍ قَدْ رُوِّقَتْ مِنَ الْكَدَرِ، عِبَادَ اللَّهِ لَا تَرْكَنُوا إِلَى جَهَالَتِكُمْ، وَ لَا تَنْقَادُوا لِأَهْوَائِكُمْ، فَإِنَّ النَّازِلَ بهَذَا الْمَنْزِلِ نَازِلٌ بِشَفَا حُرْفٍ هَارٍ، يَنْقُلُ الرَّدَى عَلَى ظَهْرِهِ مِنْ مَوْضِعِ إِلَى مَوْضِعِ لِرَأْي يُحْدِثُهُ بَعْدَ رَأْيِ، يُرِيدُ أَنْ يُلْصِقَ مَا لَا يَلْتَصِقُ، وَيُقَرَّبَ مَا لَا يَتَقَارَبُ، فَاللَّهُ اللَّهَ أَنْ تَشْكُوا إِلَى مَنْ لَا يُشْكِي شَجْوَكُمْ، وَلَا يَنْقُضُ بِرَأْيِهِ مَا قَدْ أَبْرَمَ لَكُمْ، إِنَّهُ لَيْسَ عَلَى الْإِمَامِ إِلَّا مَا حُمِّلَ مِنْ أَمْرِ رَبِّهِ : الْإِبْلَاغُ فِي الْمَوْعِظَةِ، وَالِاجْتِهَادُ فِي النَّصِيحَةِ، وَالْإِحْيَاءُ لِلسُّنَّةِ، وَإِقَامَةُ الْحُدُودِ عَلَى مُسْتَحِقِّيهَا، وَإِصْدَارُ السُّهْمَانِ عَلَى أَهْلِهَا، فَبَادِرُوا الْعِلْمَ مِنْ قَبْلِ تَصْوِيحٍ نَبْتِهِ، وَ مِنْ قَبْلِ أَنْ تُشْغَلُوا بِأَنْفُسِكُمْ عَنْ مُسْتَثَارِ الْعِلْمِ مِنْ عِنْدِ أَهْلِهِ، وَ انْهَوْا عَنِ الْمُنْكَرِ وَتَنَاهَوْا عَنْهُ، فَإِنَّمَا أُمِرْتُمْ بِالنَّهْي بَعْدَ التَّنَاهِي).

1. اوصاف برجسته پیامبر

1. 1. گواه اعمال بندگان

حَتَّى بَعَثَ اللَّهُ مُحَمَّداً شَهيداً وَ بَشِيراً وَ نَذِيراً (1)

نذيراً: انذارکننده؛ نُذُر مصدر است به معنی انذار؛ مُنْذِر: انذارکننده.


1) شَهِيداً: شاهد؛ از مادۀ شَهَدَ؛ شهود و شهادت به معنی حضور و معاینه است؛ مشهد: اسم مکان است به معنای محل حضور بَشِيراً: مژده دهنده؛ از ریشهٔ «بَشَرَ» به معنای مژده ده.

تا این که خداوند محمد صلى الله عليه وسلم را برانگیخت که گواه بر اعمال آن ها و بشارت دهنده و بیم دهنده بود.

نکته

در این عبارت صفت پیامبر اکرم صلى الله عليه وسلم بیان شده است که آن حضرت بر امت خود و دیگر امت ها گواه است در قرآن این مطلب آمده است که هر پیامبری گواه امت خود است و پیامبر اکرم علاوه بر این که گواه امت خود است نسبت به پیامبران دیگر نیز گواه است وَ يَوْمَ نَبْعَثُ فِي كُلِّ أُمَّةٍ شَهيداً عَلَيْهِمْ مِنْ أَنْفُسِهِمْ وَ جِئْنَا بِكَ شَهيداً عَلَى هؤلاء (1)

مشابه

وَيَوْمَ تَبْعَثُ فِي كُلِّ أُمَّةٍ شَهيداً عَلَيْهِمْ مِنْ أَنْفُسِهِمْ وَ جِئْنَا بِكَ شَهِيداً عَلى هؤلاء (2)و روزی را که در هر امتی گواهی از خودشان برایشان برانگیزیم و تو را [هم] بر این [امت] گواه آوریم. إِنَّا أَرْسَلْنَاكَ بِالْحَقِّ بَشيراً وَ نَذیرا (3)ما تو را به حق فرستادیم تا بشارتگر و بیم دهنده باشی. وَ كَذلِكَ جَعَلْنَاكُمْ أُمَّةً وَسَطاً لِتَكُونُوا شُهَداءَ عَلَى النَّاسِ وَيَكُونَ الرَّسُولُ عَلَيْكُمْ شَهيداً (4)و بدین گونه شما را امتی میانه قرار دادیم تا بر مردم گواه باشید و پیامبر بر شما گواه باشد.

1. 2. نجیب ترین انسان

خَيْرَ الْبَرِيَّةِ طِفْلًا وَأَنْجَبَهَا كَهْلًا (5)

کَهل: دوران بزرگ سالی؛ به معنای فرد میانسال است این واژه به کسی که سن بیشتر از سی سال داشته باشد، اطلاق می شود و به معنای پیر نیست؛ بفتح الأول من جاوز الثلاثين، وقيل من بلغ الأربعين، وقيل من جاوز أربعا وثلاثين إلى إحدى و خمسين.

او در خردسالی بهترین مردم بود و در بزرگسالی نجیب ترین انسان


1) نحل، 89

2) نحل، 89

3) بقره، 119

4) بقره، 143.

5) خَيْرَ الْبَرِيَّة: بهترین مردم؛ صفت مشَّبَهه به معنای اسم مفعول از بَرَءَ یعنی خَلَقَ، باری اسم فاعل از همین ماده است؛ در اصل بريئة بوده است؛ همزه با یاء که جمع می شود تبدیل به «ی» می گردد؛ «بری» بر وزن فعیل و به معنای مفعول است. أَنْجَبَهَا: نجیب ترین آن ها؛ از مادۀ نَجبَ به معنای نجیب و نیک نژاد و با فضیلت اسْتَنْجَبَ، اسْتِنْجَاباً: چیزهای نفیس و بسیار خوب خواست؛ انْتَجَبَ انْتِجَاباً الشيء: آن چیز را برگزید.

نکته

صفت «أنجبها کهلا» یعنی در بزرگسالی از همه بزرگوارتر و برگزیده تر بود؛ زیرا بزرگواری و برگزیدگی مستلزم داشتن صفات بزرگوارانه و برگزیدن و به کار بستن فضیلت های عالی انسانی است و آن حضرت در جوانی و بزرگسالی معدن هر فضیلت و در پیری برگزیده ترین آنان بوده است. (1)

1. 3. پاک ترین انسان

وَ أَظْهَرَ الْمُطَهَّرِينَ شِيمَةٌ (2) و اخلاقش از همه پاکان پاک تر بود.

نکته

اشاره دارد به این که یعنی خوی و سرشت او از همه پاکان، پاکیزه تر بود؛ زیرا آن حضرت متمم مکارم اخلاق و کامل کننده آن ها بود و هر صفت خوب و خوی نیکویی از آن حضرت کسب شده است لذا سرشت او از همه پاکیزه تر و خلق وخوی او از همه فاضل تر و کریمانه تر بود. (3)

1. 4. سخاوتمند

وَ أَجْوَدَ الْمُسْتَمْطَرِينَ دِيمَةً (4)

دِيمَة: باران ملایم و بدون رعد و برق به معنای بارانی است که به صورت طولانی و نرم نرم و بدون رعد و برق می بارد؛ المطر الدايم في سكون.

و در بخشش از همه سخاوتمندتر بود

نکته

«دیمه» به بارانی گویند که رعد و برق در آن نباشد کنایه است از منتهای جود و احسان پیامبر است؛ چنان که آن بزرگوار وقتی شب فرا می رسید به خانه باز می گشت و هرچه زر و سیم در خانه یافت می شد، صدقه می داد. (5)


1) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج4، ص96.

2) شِيمَةً: خلق وخوى؛ طبیعت و ساختمان وجودی.

3) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج4، ص96.

4) أَجْوَدَ: بخشنده تر؛ افعل تفضیل از جود؛ جادت السماء جودا بالفتح أمطرت وقيل الجود المطر الغزير. الْمُسْتَمْطَرينَ: خواستاران باران؛ از مادۀ مَطَرَ به معنای باران فعل مطر در خیر و رحمت و فعل «امطر» در عذاب و شر گفته می شود؛ ناگفته نماند در قرآن کریم فقط در یک محلّ «مطر» به معنی باران معمولی آمده؛ مُمْطِرُ: باران دهنده؛ في أكثر النسخ بصيغة المفعول و هو الأظهر و في بعض النسخ بصيغة الفاعل.

5) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج 4، ص 96

2. مشخصات دنیای شما

2. 1. افسارگسیخته

فَمَا احْلَوْلَتْ لَكُمُ الدُّنْيَا فِي لَذَّتِهَا وَ لَا تَمَكَّنْتُمْ مِنْ رَضَاعِ أَخْلَافِهَا إِلَّا مِنْ بَعْدِهِ بَعْدِ مَا صَادَفْتُمُوهَا جَائِلًا خِطَامُهَا قَلِقاً وَضِينُهَا (1)

رَضَاع: شیر دادن؛ از ریشه رَضَعَ رضع و رضاعة به معنی شیر خوردن است؛ مُرضعه شیرده؛ جمع آن مراضع است؛ بالفتح مصدر رضع الصبى أمه بالكسر اى امتص ثديها.

أَخْلَاف: سر پستان شتر؛ جمع «خلف» به معنای نوک پستان شتر است؛ جمع خلف بالكسر و هو حلمة ضرع الناقة أو نفس الضرع لكلّ ذات خف و ظلف.

صَادَفْتُم: رسیدید؛ آن را یافتید. صادفتم باب مفاعله که و او آن به سبب اتصال ضمیر «ها» اضافه شده است.

جَائِل: جولان کننده؛ از مادۀ «جولان» در اصل به معنای زائل شدن چیزی از مکانش است این تعبیر در مورد حیوانی که مهارش را رها کنند و به هر سو می رود، اطلاق می شود.

خطام: طنابی است مانند افسار که در بینی شتر می کنند؛ به معنای مهار و افسار است؛ بالكسر ما يقاد به البعير.

قلق: اضطراب و حرکت دادن چیزی؛ ککتف المضطرب المتحرّك الذي لا يستقر في مكانه.

وضین: میان بند؛ بندی که با آن پالان را می بندند؛ نوار پهنی است که دو طرف آن را از زیر شکم حیوان به جهاز شتر می بندند تا سقوط نکند و در فارسی به آن تنگ می گویند؛ بطان منسوج بعضه ببعض يشدّ به الرّحل على البعير كالخرام للشرج.

شما (ای مسلمانان ضعیف الایمان) زمانی که از لذت و زرق و برق دنیا بهره بردید و از پستان آن شیر نوشیدید که افسارش رها و تنگ جهازش گشوده بود.

نکته ها

اشاره به این که در زمان حکومت عثمان و بعد از فتوحات اسلامی و ریخت و پاش در بیت المال است که حاکمان مشغول ثروت اندوزی و مردم مشغول عیش و نوش بودند. (2)

حضرت در این فرمایش خود خطاب به باقی ماندۀ اصحاب پیامبر می خواهند بفرمایند با این که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله برای پیروزی دین اسلام و مسلمانان رنج ها و زحمت های زیادی را تحمل فرمودند ولی متأسفانه پس از آن حضرت جامعه مسلمین و در واقع حکومت اسلامی به دست اهل آن نیفتاد و به تدریج دنیا طلبی جای ارزش های اسلامی را گرفت به گونه ای که بر بیت المال مسلمانان تسلط یافته اید و از آن بهره می گیرید.


1) اخلولت: شیرین شد؛ از مادۀ «حلو» به معنای شیرینی گرفته شده است؛ مؤنث آن احلولی بر وزن افعوعل و مصدر آن افعیعال احلولی: الشيء صار حلوا لَا تَمَكَّنْتُمْ: توانایی نداشتید؛ از ریشه مکَن به معنی قدرت و اقتدار و قدرت دادن به کار می رود؛ مکین: دارای مکانت و منزلت

2) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 4، ص451.

2. 2. حلال غیر موجود و حرام در دسترس

قَدْ صَارَ حَرَامُهَا عِنْدَ أَقْوَامٍ بِمَنْزِلَةِ السِّدْرِ الْمَخْضُودِ وَ حَلَالُهَا بَعِيداً غَيْرَ مَوْجُودٍ (1)

کار به جایی رسید که حرام دنیا در نظر گروهی همچون درخت سدر بی خار بود و حلالش دور دست و غیر موجود.

نکته

حضرت در این عبارت می خواهند روشی را که پس از پیامبر اکرم صلى الله عليه وسلم در تقسیم بیت المال و حکومت بر مردم اعمال و اجرا می شد تخطئه کنند خلیفه دوم در حکومت خود امتیاز بندی در تقسیم بیت المال را شروع کرد و زمینه حکومت بنی امیه نیز در همین زمان پایه گذاری شد. در زمان عثمان نیز این امر شدت یافت و همه چیز در غیر مسیر خود افتاد.

تشبیه

مشَّبَه: حرام

مشَّبَهٌ به: سدر بی خار

وجه شَبَه: «السِّدْرِ الْمَخْضُودِ» اشاره به این است که نهی پروردگار و تحریم او همچون خارهایی است در برابر لذات نامشروع دنیا ولی افراد بی تقوا و لاابالی، نواهی الهی را نادیده می گیرند و حرام نزد آن ها همچون سدر بی خار است.

2. 3. زودگذر

وَ صَادَفْتُمُوهَا وَاللَّهِ ظِلَّا مَمْدُوداً إِلَى أَجْلِ مَعْدُودٍ به خدا سوگند! دنیایی که شما با آن روبه رو هستید همچون سایه ای است گسترده تا سرآمدی معین.

نکته ها

به کنایه بنی امیه را تهدید فرموده است که سایه پس از مدتی از میان می رود (2)

امیرالمؤمنین علیه السلام دنیا را برای مردم پس از پیامبر به سایه ای تشبیه نمودند که از آفتاب گرم به آن پناه می برند اما این سایه ادامه ندارد و بالاخره تمام خواهد شد.


1) السِّدر: درخت کنار که میوه دارد و به دلیل داشتن تیغ های فراوان چیدن میوه اش مشکل است. مَخْضُود: درخت بدون تیغ که چیدن میوه اش آسان است؛ عطف العود اللّين يقال خضدت العود فانخضد أى ثنيته فانثنى من غير كسر و خضدت الشجر أى قطعت شوكه و السدر المخضود الذى انثنى أغصانه من كثرة الحمل أو الذي قطع شوكه فصار ناعما أملس.

2) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج 4، ص98.

مشابه

في سِدْرٍ مَخْضُودٍ وَ طَلْحٍ مَنْضُودٍ وَ ظِلَّ مَمْدُودٍ (1)در زیر درخت سدر بی خار و درخت موزی که میوه اش بر یکدیگر چیده شده و سایه ای دائم دارد. أَلَمْ تَرَ إِلَى رَبِّكَ كَيْفَ مَدَّ الظَّلَّ وَلَوْ شَاءَ لَجَعَلَهُ سَاكِنا (2)ندیده ای که پروردگار تو چگونه سایه را می کشد؟ اگر می خواست در یک جا ساکنش می گرداند.

2. 4. رهبران الهی دست بسته

فَالْأَرْضُ لَكُمْ شَاغِرَةٌ وَأَيْدِيكُمْ فِيهَا مَبْسُوطَةٌ وَأَيْدِي الْقَادَةِ عَنْكُمْ مَكْفُوفَةٌ (3)

الْقَادَةِ: رهبران؛ جمع قائد؛ در این عبارت رهبران الهی و رهبران حق منظور است.

مَكْفُوفَة: بازداشته شده؛ از ریشهٔ گف به معنای دست باز داشتن. راغب می گوید: کف به معنی دست است؛ «کففته» یعنی از دست او زدم و نیز او را با دست خود منع کردم.

امروز زمین برای شما آزاد و بی مانع و دست هایتان باز است، در حالی که دست رهبران (واقعی و الهی) نسبت به شما بسته است.

2. 5. خانه نشینی رهبران واقعی

وَ سُيُوفُكُمْ عَلَيْهِمْ مُسَلَّطَةٌ وَسُيُوفُهُمْ عَنْكُمْ مَقْبُوضَةٌ﴾ (4)

مُسَلَّطَة: قدرت داشتن؛ از ماده سلط؛ سلاطه را تمکن و قدرت از روی قهر گفته است؛ «سَلَّطَهُ عَلیه» یعنی او را بر آن دیگری غالب کرد؛ سلطان دلیل و غلبه که عبارت اخرای تسلّط است.

مقبوضَة: باز گرفته شده از مادۀ قَبَضَ به معنای گرفتن؛ قبض گرفتن شیء است با تمام دست؛ مقبوض چیزی است که در دست گرفته شود.

شمشیرهای شما بر آنان مسلط و شمشیرهای آنان از شما باز گرفته شده است.


1) واقعه، 28 تا 30

2) فرقان، 45.

3) شَاغِرَةٌ: خالی از مادۀ «شغور به معنای خالی شدن و آزاد و بی مانع گشتن است؛ شغرت الأرض كمنعت أي لم يبق بها أحد يجمعها و يضبطها وبلدة شاغرة برجها اذا لم تمنع من غارة أحد، وعن النهاية قيل الشغر الاتساع ومنه حديث على عليه السّلام فالأرض لكم شاغرة أى واسعة. مَبْسُوطَة: باز؛ از ریشه بسط به معنای گشودن وسعت ،دادن گستردن؛ بساط به معنی زمین گسترده و وسعت یافته است.

4) سُيُوف: شمشیرها از ریشهٔ سَيَفَ اسْتَافَ القومُ: آن قوم با یکدیگر مسابقه دادند و دست به شمشیر بردند؛ تسایف، تَسَائِفاً القومُ: آن قوم با شمشیرها بر یکدیگر تاختند؛ تَسَيَّفَ تَسَيْفاً: با شمشیر او را زد؛ السَّيَّاف : ج سَيَّافَة به معنای شمشیردار، شمشیرزن، جنگجو؛ «سَيَّافُ الأمير»: آن که گردن بزهکاران را بزند.

نکته ها

منظور از سلطه شمشیرها بر خلفا جرئت و حاکمیت بنی امیه بر آنان است. (1)

چه در زمان خانه نشینی امیرالمؤمنین علیه السلام و چه در زمان امام حسن و امام حسین علیهما السلام که بنی امیه حاکم بودند و نیز سایر امامان آنان در برابر حاکمان زمان خود قدرت نداشتند و در تمام این مدت دشمنان اهل بیت علیهم السلام و غاصبان حکومت با شمشیر و قدرت خود ائمه را خانه نشین کردند و این عبارت اشاره است به ظلم هایی که در این مدت نسبت به امامان که رهبران حقیقی جامعه بودند روا داشته شد.

3. هر خون خون خواهی دارد

أَلَا وَإِنَّ لِكُلِّ دَمٍ ثَائِراً وَ لِكُلِّ حَقٌّ طَالِباً (2) آگاه باشید هر خونی خون خواهی دارد و هر حقی صاحب و طالبی.

نکته

امام می فرماید نسبت به این خون هایی که به ناحق ریخته شده است انتقام گرفته می شود و در مورد زمان این انتقام دو احتمال وجود دارد .الف. این که بگوییم وقتی حضرت حجت ظهور می فرمایند انتقام این خون ها را خواهند گرفت؛ ب. هنگامی که بنی عباس روی کار می آیند انتقام می گیرند درست است که بنی عباس حق نبودند ولی روش آن ها این بود که می خواهیم انتقام خون به ناحق ریخته شده عترت پیامبر را بگیریم.

4. خداوند منتقم حقیقی

وَ إِنَّ الثَّائِرَ فِي دِمَائِنَا كَالْحَاكِمِ فِي حَقِّ نَفْسِهِ وَ هُوَ اللَّهُ الَّذِي لَا يُعْجِرُهُ مَنْ طَلَبَ وَلَا يَفُوتُهُ مَنْ هَرَبَ (3)

هَرَبَ: فرار کرد؛ هرب (بفتح ه، ر) فرار کردن گویند هَرَبَ هَرَبَاً: فرّ»؛ المَهْرَبُ: اسم مکان به معنای جایگاه فرار.


1) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج 4، ص98.

2) ثَائِر: خون خواه؛ از مادۀ «ثار» و «ثار» خوانده می شود. در اصل به معنای خون خواهی و خون بهاست و گاهی به معنای خون گفته شده که آن هم کنایه از همین است و تعبیر به «ثار الله» که درباره امام حسین علیه السلام و امیر مؤمنان علیه السلام آمده است (یا ثار الله وابن ثاره) اشاره به این است که خون بها و خون خواهی آن دو بزرگوار، تعلق به خانواده یا قبیله ای ندارد؛ بلکه تعلق به خدا دارد و مربوط به تمام جهان انسانیت است؛ الثار الدم و الطلب به و ثار به کمنع طلب دمه كثاره و قتل قاتله والثائر الذى لا يبقى على شيء حتى يدرك ثاره.

3) لا يُعْجِزُه: ناتوان نمی کند؛ از ریشه عجز به معنای ناتوانی؛ معاجزه: عاجز کردن. يَفُوتُه: از دست می رود؛ از ریشهٔ فوت از دست رفتن راغب گفته فوت دور شدن چیزی است که درک آن ناممکن باشد.

و انتقام گیرنده خون های ما مانند کسی است که داور خویش است (که چیزی را فروگذار نخواهد کرد) و او خداوندی است که از گرفتن کسی ناتوان نگردد و هیچ کس از پنجه عدالتش نگریزد!

نکته

«إِنَّ الثَّائِرَ فِی دِمَائِنَا» اشاره به این دارد که خون هایی که به ناحق از خاندان پیامبر ریخته می شود خون خواهش خداست؛ چون در راه او ریخته شده و جنبه قبیله ای ندارد و یقیناً چنین خونخواهی در کار خود عاجز نیست. (1)

مشابه

وَ مَا كَانَ اللَّهُ لِيُعْجِزَهُ مِنْ شَيْءٍ فِي السَّماواتِ وَ لا فِي الْأَرْضِ إِنَّهُ كَانَ عَلِيماً قَدِيرًا (2)هیچ چیز در آسمان ها و زمین نیست که خدا را ناتوان سازد؛ زیرا او دانا و تواناست. وَ مَنْ قُتِلَ مَظْلُوماً فَقَدْ جَعَلْنا لِوَليّهِ سُلْطانا (3)و هرکس که به ستم کشته شود، به طلب کننده خون او قدرتی داده ایم.

5. هشدار به بنی امیه

فَأُقْسِمُ بِاللَّهِ يَا بَنِي أُمَيَّةَ عَمَّا قَلِيلِ لَتَعْرِفُنَّهَا فِي أَيْدِي غَيْرِكُمْ وَ فِي دَارِ عَدُوَّكُمْ (4)

لَتَعْرِفُنَّ: خواهید شناخت؛ از ریشه عَرَفَ معرفت و عرفان به معنی درک و شناختن است، تعریف: شناساندن.

ای بنی امیه! به خدا سوگند می خورم که پس از اندک زمانی این حکومت را در دست غیر خود و در خانه دشمنانتان خواهید دید.


1) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 4، ص453

2) فاطر، 44.

3) اسراء، 33.

4) اقسم: سوگند می خورم؛ از مادۀ قسم به معنای سوگند؛ اقسم بالله یعنی سوگند یاد کرد به خدا. اصل آن چنان که راغب گفته از قسامه است و قسامه بنا بر قول اقرب الموارد جماعتی است که بر چیزی سوگند می خورند و آن را می گیرند یا به چیزی گواهی می دهند؛ قسامه سوگندهایی است که بر اولیای مقتول تقسیم می شود؛ اسْتَقْسَمَ اسْتِقْسَاماً: خواستار تقسیم آن چیز شد بین دو کار اندیشید و فکر کرد. عَمَّا قَلیل: پس از مدت کوتاهی، ظاهراً «ما» زاید است.

6. بیناترین چشم ها شنواترین گوش ها

أَلَا إِنَّ أَبْصَرَ الْأَبْصَارِ مَا نَقَذَ فِي الْخَيْرِ طَرْفَهُ أَلَا إِنَّ أَسْمَعَ الْأَسْمَاع مَا وَعَى التَّذْكِيرَ وَ قَبلَه (1)

أَسْمَعَ الْأَسْمَاع: شنواترین گوش ها.

وعی: شنید؛ حفظ ؛ اعم از آن که حدیث باشد یا غیر آن؛ إيعاء حفظ و جمع کردن است؛ وعاء: ظرف. این تسمیه از آن جهت است که مال در ظرف جمع و حفظ می شود به سینۀ انسان گویند: «وعاء علمه و عقیدته» یعنی سینه اش ظرف دانش و عقیده اوست، جمع آن اوعیه است.

التذکیر: پند دادن و چیزی را یاد کسی انداختن؛ از مادۀ ذکر به معنای یاد کردن خواه با زبان باشد یا با قلب و هر دو.

آگاه باشید! بیناترین چشم ها آن است که شعایش در دل نیکی ها نفوذ کند و شنواترین گوش ها آن است که یادآوری ها را در خود جای دهد و پذیرا گردد.

نکته

اشاره به این که اگر شما و سایر مردم چشم و گوش باز داشته باشید، پیدا کردن راه خیر و سعادت، مخفی و پیچیده نیست ولی افسوس که هوای نفس و هوس های سرکش، چنان پرده ظلمانی بر چشم و گوش انسان می اندازد که حقایق واضح را نمی بیند و دوستانه ترین اندرز را نمی شنود. (2)

مشابه

الَّذِينَ يَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَيَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ أُولئِكَ الَّذِينَ هَدَاهُمُ اللَّهُ وَ أُولئِكَ هُمْ أُولُوا الألباب (3)آن کسانی که به سخن گوش می دهند و از بهترین آن پیروی می کنند، ایشان اند کسانی که خدا هدایتشان کرده و اینان خردمندان اند.

7. امام سرچشمه زلال وحی

أَيُّهَا النَّاسُ اسْتَصْبِحُوا مِنْ شُعْلَةِ مِصْبَاحٍ وَاعِظ مُتَّعِظٍ وَ امْتَاحُوا مِنْ صَفْوِ عَيْنٍ قَدْ


1) نَفَذَ: نفوذ کرد؛ نفوذ و نفاذ به معنی سوراخ کردن و خارج شدن به آن طرف است؛ انفاذ و تنفیذ امر، اجرا کردن آن است. طرف: نگاه؛ راغب گوید آن پلک چشم و تحریک پلک است و از آن به نگاه کردن تعبیر می کنند که لازمه تحریک، نگاه کردن است؛ الطرف بالفتح نظر العين.

2) پیام امام امیرالمؤمنین، ج4، ص454.

3) زمر، 18.

رُوقَتُ مِنَ الْكَدَر (1)

مِصْبَاح: چراغ

مُتَّعِظ: پنددهنده؛ از مادۀ وَعَظَ : اندرز دادن؛ عظة و موعظة اسم از آن است «اتَّعَظَ، اتعاظاً»: پند و موعظه را پذیرفت و به آن عمل کرد.

امتاحوا: آب بردارید؛ از مادۀ «متح» به معنای بالا کشیدن دلو از چاه آب است؛ نزول البئر و ملؤ الدلاء منها.

صَفْو: زلال؛ اصل صفو خلوص شیء است از آمیختگی و از آن است که به سنگ صاف و خالص، صفا گویند؛ اسْتَصْفَي اسْتِصْفاء الرجُلَ : آن مرد را خالص و پاک شمرد.

عَيْنِ: چشمه.

کدر: تیرگی؛ کدر و کدارت به معنی تیرگی است؛ «اكْدَر، اكْدِرَاراً الشيءُ : آن چیز تیره شد، «عیش أَكْدَر»: زندگی تیره.

روقت: تصفیه شده؛ پاک و صاف شد؛ از مادۀ «روق» به معنای صاف بودن است و هنگامی که به باب تفعیل برده می شود، به معنای تصفیه کردن می آید؛ الترويق التصنفية و منه الرواق بالكسر و هو الصافي من الماء و غيره

ای مردم دل از نور چراغ پند دهنده ای که خود پندپذیر است روشن کنید و آب را از چشمه زلالی که از تیرگی صاف مانده بکشید.

نکته ها

مفهوم جمله این است که پیرامون واعظانی که به دانسته های خود عمل نمی کنند نگردید. درون تاریک آنان، درون شما را که نیاز به فروغ الهی دارد تاریک می سازد ولی سخنانشان مانند دانسته هایشان وبال گردن آنان در روز قیامت است. (2)

منظور از این چراغ هدایت و چشمه آب حیات وجود خود امام علیه السلام است که مردم حق شناس می بایست تا زمانی که دسترسی دارند نهایت استفاده را از آن حضرت بکنند. افسوس و صد افسوس که نکردند و ما امروز بر سر سفرۀ هدایت او نشسته ایم و از گوشه ای از کلمات آن حضرت که به ما رسیده است چراغ دل را روشن می سازیم و از چشمه زلالش سیراب می شویم. (3)


1) اسْتَصْبِحُوا: نور بگیرید؛ از ماده صبح به عقیدۀ راغب، صبح و صباح هر دو اول روز و وقتِ پیدا شدن سرخی آفتاب در افق است؛ مصبح اسم فاعل است یعنی آن که وارد وقت صبح می شود؛ مصباح: اسم آلت است به معنی چراغ اسْتَصْبَحَ اسْتِصْبَاحاً الرجُلُ : آن مرد چراغ را روشن کرد؛ بالمصباح استسرج به. شُعْلَة: شعله افروخته شدن آتش؛ اشْتَعَلَ اشْتِعَالًا النارُ : آتش شعله ور شد.

2) ترجمه و تفسیر نهج البلاغه (علامه جعفری)، ج 18، ص 217.

3) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 4، ص 458

امام یارانش را به سود گرفتن از دانش هایش ترغیب می کند و به اصلاح خویش به وسیله اندرزها و ارشاداتش فرا می خواند؛ چراکه او آنان را به راه حق و رهایی می برد. (1)

مشابه

أَتَأْمُرُونَ النَّاسَ بِالْبِرِّ وَ تَنْسَوْنَ أَنْفُسَكُم (2)مردم را به نیکی فرمان می دهید و خود را فراموش می کنید؟ استعاره

مستعار: عين

مستعار منه: چشمه

مستعارله: وجود امام

جامع: مایه های زندگی جاوید در پرتو وجود او به دست می آید؛ همچنان که آب چشمه سارها مایۀ زندگی مردم در این دنیاست.

8. تکیه نکردن بر جهل

عِبَادَ اللَّهِ لَا تَرْكَنُوا إِلَى جَهَالَتِكُمْ وَ لَا تَنْقَادُوا لِأَهْوَائِكُمْ (3)

ای بندگان خدا بر نادانی های خود تکیه نکنید و تسلیم هوس های خویش نباشید.

نکته ها

یکی از مقدس ترین حالات روحی انسان این است که در هنگامی که سؤالی را نمی داند سکوت کند و بگوید که نمی دانم و سپس به دنبال یافتن پاسخ سؤال برود و دربارهٔ واقعیتی که نمی داند جست وجو کند. (4)

حضرت می فرماید در کارهای خود به جهالت و نادانی خود اعتماد نکنید و هنگامی که چیزی را نمی دانید آن را از اهلش بپرسیدفَسْئَلُوا أَهْلَ الذِّكْرِ إِنْ كُنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ. (5)


1) در سایه سار نهج البلاغه، ج 2، ص 105.

2) بقره، 44.

3) لَا تَرْكَنُوا: تکیه نکنید. لَا تَنْقَادُوا: اطاعت نکنید؛ انقیاد به معنای رام بودن است.

4) ترجمه و تفسیر نهج البلاغه (علامه جعفری)، ج18، ص245.

5) انبیا، 7.

مشابه

إِنْ يَتَّبِعُونَ إِلا الظَّنَّ وَ ما تَهْوَى الْأَنْفُس (1)تنها از پیگمان و هوای نفس خویش می روند. أَ فَمَنْ كانَ عَلَى بَيِّنَةٍ مِنْ رَبِّهِ كَمَنْ زُيِّنَ لَهُ سُوءُ عَمَلِهِ وَ اتَّبَعُوا أَهْوَاءَهُمْ (2)آیا کسی که از جانب پروردگارش دلیل روشنی دارد همانند کسانی هستند که کردار بدشان آراسته شده و از پی هواهای خود می روند؟

9. بر لب پرتگاه دوزخ

فَإِنَّ النَّازِلَ بِهَذَا الْمَنْزِلِ نَازِلٌ بِشَفَا جُرْفٍ هَارٍ (3)

جُرفٍ: کنار رود که آب آن را برده و در معرض سقوط است؛ الجرف بالضم وبضمتين ما تجرّفته السيول و أكلته من الأرض.

هَارٍ: فروریختن و ویران شدن؛ از ماده «هور» به معنای برداشتن است؛ بنابراین مجموع سه کلمه چنین معنا می دهد: حاشیه پرتگاهی که در حال فروریختن است؛ الهار: الضعيف الساقط المنهدم يقال هار الجرف يهور هورا فهو هائر و هار كقاض.

زیرا آن کس که در این مقام برآید (و تکیه بر جهالت و هواوهوس ها کند) همچون کسی است که بر لب پرتگاهی قرار گرفته که در شرف فروریختن است.

نکته

مراد کسی است که دیگران را راهنمایی می کند و با نادانی و ناآگاهی به مصالح عمومی ادعای نصیحت و خیرخواهی آن ها را دارد. (4)

مشابه

أَ فَمَنْ أَسَّسَ بُنْيانَهُ عَلى تَقُوى مِنَ اللَّهِ وَرِضْوانِ خَيْرٌ أَمْ مَنْ أَسَّسَ بُنْيَانَهُ عَلَى شَفَا جُرْفٍ هارٍ فَانْهارَ بِهِ فی نارِ جَهَنَّمَ (5)آیا کسی که بنیان مسجد را بر ترس از خدا و خشنودی او نهاده بهتر است یا آن کسی که بنیان مسجد را بر کناره سیلگاهی که آب زیر آن را شسته باشد، نهاده است تا با او در آتش جهنم سرنگون کرد.


1) نجم، 23.

2) محمد، 14.

3) النَّازِلَ: سقوط کننده. شَفَا: به معنای لبه چیزی است و در اصل به معنای لبه چاه و رودخانه است و واژۀ «شفه» به معنای لب نیز از همین ریشه است جرف» به معنای حاشیه رودخانه یا چاه است؛ شفير الشيء و جانبه.

4) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج 4، ص 100.

5) توبه، 109.

َ مِنَ النَّاسِ مَنْ يُجادِلُ فِى اللَّهِ بِغَيْرِ عِلْمٍ وَلا هُدى وَلا كِتاب (1)منیر و پاره ای از مردم بی هیچ دانشی یا راهنمایی و کتاب ،روشنی درباره خدا جدال می کنند. أَلَمْ يُؤْخَذْ عَلَيْهِمْ ميثاقُ الْكِتَابِ أَنْ لا يَقُولُوا عَلَى اللَّهِ إِلَّا الْحَقَّ (2)آیا از ایشان پیمان نگرفته اند که دربارۀ خدا جز به راستی سخن نگویند. وَ ما هُوَ مِنَ الْكِتابِ وَيَقُولُونَ هُوَ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ وَ ما هُوَ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ وَيَقُولُونَ عَلَى اللَّهِ الْكَذِبَ وَ هُمْ يَعْلَمُونَ (3)در حالی که از کتاب خدا نیست و می گویند که از جانب خدا آمده و حال آن که از جانب خدا نیامده است و خود می دانند که بر خدا دروغ می بندند. استعاره

مستعار: حُرف

مستعار به: کناره رودخانه که آب زیر آن را خالی کرده باشد

مستعارله: آرا و عقاید فاسد

جامع: امام علیه السلام واژۀ جرف را برای آرا و عقاید فاسدی که ابراز می شود، استعاره آورده است؛ زیرا این گونه عقاید بر نظام عقل استوار نیست و شرع هم آن ها را اجازه نداده است و به منزله ویرانه سست بنیادی است که هر چه بر آن بنا شود، محکوم به خرابی و ویرانی است و مانند این است که دعوت کننده به این گونه عقاید فاسد بر لب پرتگاه ایستاده است که ناگهان محل او فرو می ریزد و او را سرازیر جهنم می کند یا در سراشیب نابودی این دنیا سرنگون می سازد.

10. بر دوش کشیدن بار هلاکت

يَنْقُلُ الرَّدَى عَلَى ظَهْرِهِ مِنْ مَوْضِعِ إِلَى مَوْضِعِ (4)

موضع: محل؛ مصدر میمی و اسم مکان است به معنای جایی

او بار هلاکت و فساد را بر دوش می کشید و از جایی به جای دیگر می برد!


1) لقمان، 20.

2) اعراف، 169

3) آل عمران، 78.

4) الرَّدَى: هلاکت تردی قرار گرفتن در معرض هلاکت ظهره: پشت؛ ظهریّ (به کسر ظ) چیزی است که به پشت انداخته و فراموشش کنند؛ ظهیر: هم پشت. کمک.

نکته

«ردی» به معنای نابودی است و چون رأی فاسد هم برای کسی که آن را تبلیغ می کند و هم برای کسی که آن را می پذیرد، موجب هلاکت ،است آن کس که از روی هواوهوس، اندیشه باطل را بر مردم عرضه می کند مانند این است که هلاکت را بر پشت گرفته از پیش یکی به نزد دیگری می برد و آن را میان کسانی که اندیشه نادرست خود را به آن ها عرضه می دارد پخش می کند؛ در حالی که او مدعی است که هلاکت را از آنان دور می سازد. (1)

11. پیوند دادن مطالب نامناسب

لِرَأْي يُحْدِثُهُ بَعْدَ رَأْي يُرِيدُ أَنْ يُلْصِقَ مَا لَا يَلْتَصِقُ وَ يُقَرِّبَ مَا لَا يَتَقَارَبُ (2)

لا يَلْتَصِق: نمی چسبد.

يُقَرِّب: نزدیک می کند

يَتَقَارَب: قریب و نزدیک بودن خدا معنوی است نه زمانی و مکانی اسْتَقْرَبَ اسْتِقْرَابا الشیء: آن چیز را نزدیک یافت. این کلمه ضد «اسْتَبْعَدَهُ» است.

و برای توجیه آرای ناپخته و ضد و نقیض خویش مطالب نامتناسب را به هم پیوند می دهد.

نکته

امام بیان می کند که یکی از سرچشمه های گمراهی تکیه کردن بر پندارهای بی اساس و گمان های باطل و آرای فاسد و غیر مستدل است. این ها ظاهری فریبنده دارند مانند لب رودخانه ها یا پرتگاه هایی که ظاهرش محکم است اما زیر آن خالی شده است. افراد بی خبر پای بر آن می نهند که ناگهان در درون رودخانه یا قعر دره سقوط می کنند. (3)

استعاره

مستعار: لَصَق

مستعار به: چسباندن

مستعارله: صلح

جامع: امام علیه السلام در این جا واژهٔ «الصق» را برای «صلح» استعاره آورده و مراد این است که او می خواهد میان شما و دشمنانتان صلح و سازش برقرار کند، در حالی که این امر


1) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج 4، ص101.

2) يُحدِث: به وجود می آورد؛ از مادۀ حَدَثَ به معنای به وجود آمدن که قهراً توأم با تازه بودن است؛ حدیث هر چیز تازه ای است خواه فعل باشد یا قول. يُلْصِق: می چسباند؛ از ریشهٔ لَصَقَ بالشیء به آن چیز چسبید و پیوست شد؛ الْصَقَ الْصَاقاً الشيء بالشيء: آن چیز را به چیزی چسبانید؛ لاصَقَ مُلَاصَقَةً: مترادف (لَازَفَه ،است، به او چسبید، پیوست شد.

3) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 4، ص459.

سازش پذیر نیست و جهت مشابهت میان این دو این است که همان گونه که چسب دو چیز را به یکدیگر می چسباند و متحد می سازد صلح دهنده نیز دو طرف مخاصمه را که رو در روی هم قرار گرفته اند گرد هم می آورد و موجبات وحدت آنان را فراهم می سازد.

12. پرهیز از مشورت با نااهلان

فَاللَّهَ اللَّهَ أَنْ تَشْكُوا إِلَى مَنْ لَا يُشْكِى شَجْوَكُمْ وَ لَا يَنْقُضُ بِرَأْيِهِ مَا قَدْ أَبْرَمَ لَكُمْ (1)

شَجْوَ: حاجت اندوه؛ به معنای غم و اندوه است این واژه هم معنای مصدری دارد هم اسم مصدرى؛ الهم والحزن.

يَنْقُضُ: زایل می کند؛ از مادۀ نَقَضَ به معنای نقض کند، رشته رشته و از هم باز کند.

أبْرَمَ: محکم گشت؛ بافته شده، محکم شده، پیونده داده شده؛ الأمر أى أحكمه، و الحبل أي جعله طاقين ثم فتله.

از این که نزد کسی شکایت برید که اندوه شما را برطرف نمی سازد و توانایی باز کردن گره از کار شما را ندارد بپرهیزید

نکته ها

سه احتمال در معنای این عبارت وجود دارد: الف. به کسی که نمی تواند حاجت شما را برآورده کند عرض حاجت نکنید؛ زیرا گاهی علاوه بر این که کاری انجام نمی دهند شماتت نیز می کنند؛ ب سؤالات و مشکلات علمی خود را به هرکس نگویید که نمی تواند پاسخگوی شما باشد بلکه از فردی سؤال خود را بپرسید که اهل علم و دانش است و می تواند در یافتن پاسخ مناسب باشد؛ ج از امام چیزی را نخواهید که مربوط به او نیست؛ مثلاً گاهی با مراجعه مکرر بعضی افراد به مجتهد می خواهند که او چیز حرامی را حلال اعلام کند در حالی که این مربوط به مجتهد نیست.

13. وظایف امام بر مردم

اشاره

إِنَّهُ لَيْسَ عَلَى الْإِمَامِ إِلَّا مَا حُمِّلَ مِنْ أَمْرِ رَبِّهِ امام و پیشوا غیر از آن چه به فرمان خدا بر عهده او نهاده شده است وظیفه ای ندارد.

مشابه

فَاعْلَمُوا أَنَّما عَلَى رَسُولِنَا الْبَلاغُ الْمُبِينُ (2)بدانید که وظیفه پیامبر ما رسانیدن پیام روشن خداوند است.


1) تَشْكُوا: شکایت کنید؛ از ریشهٔ شکو: شکایت و شکوی اظهار اندوه است؛ اشکیت زیدا بهمزة الأفعال أزلت شكايته. لا يُشْکی: زایل نمی کند.

2) مائده، 92

وَ جَعَلْنَاهُمْ أَئِمَّةً يَهْدُونَ بِأَمْرِنا وَ أَوْحَيْنَا إِلَيْهِمْ فِعْلَ الْخَيْرات (1)و همه را پیشوایانی ساختیم که به امر ما هدایت می کردند و به انجام دادن کارهای نیک می پرداختند.

13. 1. ابلاغ فرمان الهی

الْإِبْلَاغُ فِي الْمَوْعِظَةِ (2) مواعظ الهی را به همه ابلاغ کنا

مشابه

يا أَيُّهَا النَّاسُ قَدْ جَاءَتْكُمْ مَوْعِظَةٌ مِنْ رَبِّكُمْ وَ شِفاءٌ لِما فِي الصُّدور (3)ای مردم، برای شما از جانب پروردگارتان موعظه ای آمد و شفایی برای آن بیماری که در دل دارید.

13. 2. خیرخواهی مردم

وَ الِاجْتِهَادُ فِي النَّصِيحَةِ (4)

تلاش و کوشش در خیرخواهی در تمام زمینه ها نماید.

نکته

امام مسلمین در خیرخواهی مسلمانان کوشش کند و تا می تواند و به اندازه قدرت خود نسبت به مردم دوستی و محبت داشته باشد و اخلاص و دوستی را کامل نماید.

مشابه

أُبَلِّغُكُمْ رِسالاتِ رَبِّي وَ أَنَا لَكُمْ ناصِحُ (5)أَمین پیام های پروردگارم را به شما می رسانم و برای شما را اندرزگویی امین هستم.

13. 3. احیای سنت پیامبر

وَ الْإِحْيَاءُ لِلسُّنَّةِ (6)


1) انبیا، 73

2) الْإِبْلَاغُ: رسیدن به انتهای مقصد اعم از آن که مکان باشد یا زمان یا امری معین و گاهی نزدیک شدن به مقصد مراد باشد.

3) یونس، 57.

4) الاجْتِهَادُ: کوشش؛ از ریشهٔ جَهَدَ؛ صعوبت و مشقت تلاش توأم با رنج؛ اجْتِهَاد: خود را با صرف نیرو و تحمل سختی و مشقت واداشتن نَّصِيحَةِ: خیر خواهی؛ از ریشه نَصَح به معنی خالص شدن و خالص کردن است؛ پند دادن را از آن نصح و نصیحت گویند که از روی خلوص نیت و خیرخواهی محض است؛ نصوح به فتح اول به معنی فاعل و نصیحت کننده است.

5) اعراف، 68

6) أَحْيَا: آن را زنده کرد او را زنده رها کرد؛ از ریشه حیی.

و به احیای سنت پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله بپردازد.

نکته

امام باید سنت پیامبر را زنده کند و سنت پیامبر در تقسیم بیت المال هیچ گاه این نبود که به بعضی ها زیادتر و به دیگران کمتر بدهد از این عبارت حضرت استفاده می شود که آن چه در زمان خلفا انجام می شده مخالف با سنت پیامبر بوده است و سنت پیامبر را که عدالت و مساوات بوده زیر پا گذاشته بودند و حضرت باید آن را دوباره زنده کند.

13. 4. اجرای عدالت

وَ إِقَامَةُ الْحُدُودِ عَلَى مُسْتَحِقِّيهَا (1) حدود الهی را نسبت به تمام مستحقان اجرا کند.

نکته

متهم تنها پس از ثابت شدن جرمش مجرم شناخته می شود و در این صورت فقط خودش کیفر می شود و به خانواده و دوستانش تعرض نمی شود. (2)

مشابه

أَ تَأْمُرُونَى أَنْ أَطْلُبَ النَّصْرَ بِالْجَوْرِ فِيمَنْ وُلِّيتُ عَلَيْهِ مِنْ أَهْلِ الْإِسْلَامِ وَ اللَّهِ لَا أَطُورُ بِهِ مَا سَمَرَ بِهِ سَمِيرٌ وَ مَا أَمَّ نَجْمُ فِى السَّمَاءِ نَجْماً وَ لَوْ كَانَ مَالُهُمْ مَالِى لَسَوَّيْتُ بَيْنَهُمْ فَكَيْفَ وَ إِنَّمَا هِيَ أَمْوَالُهُم (3)آیا به من امر می کنید تا با ستم کردن در حق کسانی که بر آنان حکومت دارم پیروزی بجویم؟! به خدا سوگند تا شب و روز می آید و می رود و ستاره به دنبال ستاره حرکت می کند دست به چنین کاری نمی زنم اگر مال از خود من بود همه را در پرداخت کردن برابر می داشتم تا چه رسد به این که مال مال خداست!

13. 5. پرداختن حقوق مردم

وَ إِصْدَارُ السُّهْمَانِ عَلَى أَهْلِهَا (4)

أهل: صاحب.


1) إِقَامَةُ الحُدُود: برپا داشتن حدود.

2) در سایه سار نهج البلاغه، ج2، ص 476.

3) نهج البلاغه، خطبه 126.

4) إِصْدَارُ: بازگردانیدن؛ از ریشه صدر به معنای برقراری قانون و عمل به موجب آن از طرف دولت؛ الارجاع من الصدر و هو الرجوع. السُّهْمَانِ: نصيب ها؛ بهره ها؛ جمع «سهم» به معنای بهره و نصیب است. اصل آن به معنای تیر است، در آن زمان برای قرعه کشی و تعیین بهره از تیر استفاده می شده؛ در این جا به معنای مستمری مردم از بیت المال است؛ كالسهمة بالضم فيهما جمع السهم و هو الحظ و النصيب.

و رساندن سهم بیت المال به کسی که مستحق آن است.

14. وظایف مردم

14. 1. کوشش در فراگیری علم

فَبَادِرُوا الْعِلْمَ مِنْ قَبْلِ تَصْوِيحَ نَبْتِهِ (1)

نبت: نهال؛ ثبت و ثبات مصدر هستند و نیز هر چه از زمین روید اعم از درخت و علف نبات و نبت خوانده می شود؛ بمعنى الاستثارة و هو الانهاض و التهييج.

در فرا گرفتن علم بکوشید پیش از آن که درخت آن بخشکد.

نکته ها

منظور از خشکیدن درخت علم، ممکن است شهادت آن حضرت باشد و منظور از مرکز جوشش علم نیز وجود مبارک خود او باشد به این ترتیب به آن ها هشدار می دهد پیش از آن که از میان شما بروم آن چه می خواهید بپرسید و فرا گیرید. (2)

حضرت علی علیه السلام به لحاظ این که محور و دریای علم بوده اند و با پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله محشور و همۀ علوم الهی نزد آن حضرت بوده است علم خود را تشبیه به گیاه یا درختی می کند که ممکن است پس از مدتی خشک شده و دیگر نتوان از میوه آن استفاده کرد؛ زیرا اگر درخت و گیاهی بخشکد و از بین برود دیگر میوه و خاصیت ندارد. درخت علم و دانش نیز که امام است اگر از بین برود دیگر نمی توان از ایشان بهره برد بنابراین امام می فرماید به جای این که به دنبال زیاده طلبی از بیت المال باشید به فکر استفاده از میوه درخت دانش باشید و منتظر نمانید تا درخت تنومند علم و دانش از بین برود و بدون استفاده شود.

مشابه

سَلُونِي قَبْلَ أَنْ تَفْقِدُونِی (3)از من بپرسید پیش از آن که مرا از دست بدهید.

14. 2. استخراج علم و دانش از اهلش

وَ مِنْ قَبْلِ أَنْ تُشْغَلُوا بِأَنْفُسِكُمْ عَنْ مُسْتَثَارِ الْعِلْمِ مِنْ عِنْدِ أَهْلِهِ (4)


1) بادروا: پیش دستی کنید؛ ار ریشۀ بَدَرَ مُبادَرَةً و بِدَاراً الى الشيء: به سوی آن چیز شتاب کرد؛ «بادَرَ الى انْجَازِ وَعْدِهِ»: به وعده خود وفا کرد؛ الشّيء: بر آن چیز پیشی گرفت. تصویح: خشک شدن؛ به معنای خشک شدن گیاه و چوب و مانند آن است به حدی که شکاف بر دارد؛ صوّح النبت أى يبس و تشقق أو جفّ أعلاه

2) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 4، ص464

3) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 4، ص464.

4) مُسْتَثَار: محل فوران؛ از مادۀ «استیثار» گرفته شده و در این جا به معنای به هیجان درآوردن و منتشر ساختن است؛ مصدر.

و قبل از آن که به خود مشغول گردید علم و دانش را از نزد اهلش استخراج کنید.

14. 3. توصیه امر به معروف و نهی از منکر

وَ انْهَوْا عَنِ الْمُنْكَرِ وَ تَنَاهَوْا عَنْهُ فَإِنَّمَا أُمِرْتُمْ بِالنَّهْي بَعْدَ التَّنَاهِي (1)

مردم را از منکرات بازدارید و خودتان نیز مرتکب آن نشوید؛ چراکه شما موظف هستید اول خودتان ترک گناه کنید و آنگاه مردم را از آن نهی نمایید.

نکته ها

امام نهی از منکر را مشروط کرده به این که شخص نهی کننده خود از منکرات خودداری کند؛ به این معنا که خویشتنداری از گناه شرط کمال نهی از منکر است نه شرط وجوب؛ زیرا وقتی انسان خود مرتکب گناهی شود و بخواهد دیگران را نهی کند، سخن او تأثیر چندانی ندارد.

حضرت نمی خواهند که این دو واجب را با هم مشروط کنند و بگویند ترک «نهی از منکر» و انجام منکر یک گناه است بلکه می خواهند بفرمایند: وجوب نهی از منکر شرعاً مشروط به تناهی نیست و انجام منکر یک گناه و نهی نکردن از آن گناهی دیگر است.

مشابه

وَلْتَكُن مِنْكُمْ أُمَّةً يَدْعُونَ إِلَى الْخَيْرِ وَيَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَيَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْكَر (2)باید که از میان شما گروهی باشند که به خیر دعوت کنند و امر به معروف و نهی از منکر کنند. كانُوا لَا يَتَناهَوْنَ عَنْ مُنكَرِ فَعَلُوهُ لَبِئْسَ ما كَانُوا يَفْعَلُون (3)از کار زشتی که می کردند یکدیگر را نهی نمی کردند و هر آینه بدکاری می کردند.


1) انْهَوا: نهی کنید؛ از مادۀ نَهَىَ یعنی متناهی شوید نهی را بپذیرید و از نهی شده خودداری کنید. تناهوا: دور شوید.

2) آل عمران، 104.

3) مائده، 79

خطبه 106

اشاره

شناسنامه خطبه

تاریخ زمان و مکان وقوع: پس از صفین در کوفه، اواخر سال 37 هجری

مخاطب: کوفیان

علت ایراد سخن: سستی ها و جهالت ها

موضوع: سیاسی اعتقادی

ویژگی: خاندان رسالت (1)

پیشگفتار خطبه

امام در این خطبه مزایای اسلام را بیان کرده و به فضایل پیامبر صلی الله علیه و آله اشاره می کند؛ سپس یارانش را به خاطر خلاف هایی که مرتکب شده اند سرزنش می کند.


1) شناسنامه نهج البلاغه، ص 66

الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي شَرَعَ الْإِسْلَامَ فَسَهَّلَ شَرَائِعَهُ لِمَنْ وَرَدَهُ وَ أَعَزَّ أَرْكَانَهُ عَلَى مَنْ غَالَبَهُ فَجَعَلَهُ أَمْناً لِمَنْ عَلِقَهُ وَ سِلْماً لِمَنْ دَخَلَهُ وَ بُرْهَاناً لِمَنْ تَكَلَّمَ بِهِ وَ شَاهِداً لِمَنْ خَاصَمَ عَنْهُ وَ نُوراً لِمَنِ اسْتَضَاءَ بِهِ وَ فَهْماً لِمَنْ عَقَلَ وَ لُبّاً لِمَنْ تَدَبَّرَ وَ آيَةً لِمَنْ تَوَسَّمَ وَ تَبْصِرَةً لِمَنْ عَزَمَ وَ عِبْرَةً لِمَنِ اتَّعَظَ وَ نَجَاةً لِمَنْ صَدَّقَ وَثِقَةً لِمَنْ تَوَكَّلَ وَ رَاحَةً لِمَنْ فَوَّضَ وَ جُنَّةً لِمَنْ صَبَرَ فَهُوَ أَبْلَجُ الْمَنَاهِجِ وَ أَوْضَحُ الْوَلَائِجِ مُشْرَفُ الْمَنَارِ مُشْرِقُ الْجَوَادٌ مُضِيءُ الْمَصَابِيحَ كَرِيمُ الْمَضْمَارِ رَفِيعُ الْغَايَةِ جَامِعُ الْحَلْبَةِ مُتَنَافِسُ السُّبْقَةِ شَرِيفُ الْفُرْسَانِ التَّصْدِيقُ مِنْهَاجُهُ وَ الصَّالِحَاتُ مَنَارُهُ وَالْمَوْتُ غَايَتُهُ وَالدُّنْيَا مِضْمَارُهُ وَالْقِيَامَةُ حَلْبَتُهُ وَالْجَنَّةُ سُبْقَتُهُ. حَتَّى أَوْرَى قَبَساً لِقَابِسِ وَ أَنَارَ عَلَماً لِحَابِسِ فَهُوَ أَمِينُكَ الْمَأْمُونُ وَ شَهِيدُكَ يَوْمَ الدِّينِ وَبَعِيتُكَ نِعْمَةً وَ رَسُولُكَ بِالْحَقِّ رَحْمَةَ اللَّهُمَّ اقْسِمْ لَهُ مَقْسَماً مِنْ عَدْلِكَ وَ اجْزِهِ مُضَعَّفَاتِ الْخَيْرِ مِنْ فَضْلِكَ اللَّهُمَّ أَعْلِ عَلَى بِنَاءِ الْبَانِينَ بِنَاءَهُ وَ أَكْرِمْ لَدَيْكَ نُزِّلَهُ وَ شَرَّفْ عِنْدَكَ مَنْزلَهُ وَ آتِهِ الْوَسِيلَةَ وَ أَعْطِهِ السَّنَاءَ وَالْفَضِيلَةَ وَ احْشُرْنَا فِي زُمْرَتِهِ غَيْرَ خَزَايَا وَ لَا نَادِمِينَ وَ لَا نَاكِبِينَ وَ لَا نَاكِثِينَ وَ لَا ضَالِّينَ وَلَا مُضِلِّينَ وَ لَا مَفْتُونِينَ. وَقَدْ بَلَغْتُمْ مِنْ كَرَامَةِ اللَّهِ تَعَالَى لَكُمْ مَنْزِلَةً تُكْرَمُ بِهَا إِمَاؤُكُمْ وَ تُوصَلُ بِهَا جِيرَانُكُمْ وَيُعَذِّمُكُمْ مَنْ لَا فَضْلَ لَكُمْ عَلَيْهِ وَ لَا يَدَ لَكُمْ عِنْدَهُ وَ يَهَابُكُمْ مَنْ لَا يَخَافُ لَكُمْ سَطْوَةً وَ لَا لَكُمْ عَلَيْهِ إِمْرَةٌ وَ قَدْ تَرَوْنَ عُهُودَ اللَّهِ مَنْقُوضَةً فَلَا تَغْضَبُونَ وَ أَنْتُمْ لِنَقْضِ ذِمَمِ آبَائِكُمْ تَأْنْفُونَ وَكَانَتْ أُمُورُ اللَّهِ عَلَيْكُمْ تَرِدُ وَ عَنْكُمْ تَصْدُرُ وَإِلَيْكُمْ تَرْجِعُ فَمَكَّنْتُمُ الظَّلَمَةَ مِنْ مَنْزِلَتِكُمْ وَأَلْقَيْتُمْ إِلَيْهِمْ أَزِمَّتَكُمْ وَ أَسْلَمْتُمْ أُمُورَ اللَّهِ فِي أَيْدِيهِمْ يَعْمَلُونَ بِالشُّبُهَاتِ وَ يَسِيرُونَ فِي الشَّهَوَاتِ وَ ايْمُ اللَّهِ لَوْ فَرَّقُوكُمْ تَحْتَ كُلَّ كَوْكَبٍ لَجَمَعَكُمُ اللَّهُ لِشَرِّ يَوْمٍ لَهُمْ.

1. حمد خدای تشریع کننده اسلام

الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِى شَرَعَ الْإِسْلَامَ فَسَهَّلَ شَرَائِعَهُ لِمَنْ وَرَدَهُ (1)

وَرَدَه: ورود در اصل مشرف شدن به دخول است؛ راغب می گوید ورود در اصل قصد آب است سپس در غیر آن به کار رود؛ «وَرَدَ البعير و غيره الماء وُرُوداً» یعنی به آب رسید بی آن که داخل شود و گاهی دخول نیز در آن هست.


1) شَرَعَ: راه آشکارا؛ شَرَعْتُ لَهُ طَرِیقاً» یعنی راهی به او نمودم و آشکار کردم شرعه و شریعت هر دو یکی است و آن طريقه واضحه است و اصل آن به معنی ظهور است؛ در گذشته هنگامی که مردم می خواستند از رودخانه و شط آب بردارند به لحاظ این که آب برداشتن از همه جای آن امکان پذیر نبود یا خطراتی را در برداشت جایی را برای برداشتن آب آماده و مهیا می کردند که همۀ مردم برای ورود به رودخانه از آن استفاده کنند به این مکان مخصوص «شريعة» می گفتند؛ الله لنا كذا من باب منع أى أوضحه و أظهره وسنه والشّريعة كالمشرعة مورد الناس للاستسقا سميت بذلك لوضوحها و ظهورها، قال الأزهرى و لا تسميّها العرب مشرعة حتى يكون الماء عد الا انقطاع له كماء الأنهار، ويكون ظاهرا معيّنا و لا يستقى منه برشاء فان كان من ماء الأمطار فهو الكرع بفتحتين. سَهَّلَ: آسانی؛ از ریشهٔ سَهَلَ همواری و آسانی مثل زمین هموار و کار آسان.

ستایش مخصوص خداوندی است که اسلام را تشریع فرمود و راه های ورود به آن را آسان ساخت.

نکته ها

منظور از شرایع اصول و مبانی شریعت است مانند قاعده لا ضرر» و «لا حرج» که به این معنی است که هیچ یک از قوانین نباید به زیان فرد یا جامعه باشد. (1)

حضرت در این فرمایش خود اسلام را از دو جهت تشبیه به آب کرده اند: الف. از جهت این که آب و اسلام سبب حیات هستند. آب سبب حیات بدن هاست و اسلام و حقایق دینی سبب حیات دل ها و روح هاست؛ ب. هر دو سبب پاکی و پاکیزگی هستند، به این معنا که اسلام انسان را از کفر و خباثت پاک می کند؛ همان طور که برای استفاده از آب رودخانه یا قنات و چشمه باید از راه ورودی آن آب برداشت که به آن «شریعة» گفته می شود، برای ورود به اسلام نیز باید از راههای آن وارد شد که از آن به شرایع تعبیر می شود.

مشابه

أَمْ لَهُمْ شُرَكَاءُ شَرَعُوا لَهُمْ مِنَ الدِّينِ مَا لَمْ يَأْذَنْ بِهِ اللَّهُ (2)آیا مشرکان را بت هایی است که آیینی برایشان آورده اند که خدا رخصت آن را نداده است؟ تشبیه

مشَّبَه: اسلام

مشَّبَهٌ به: نهری پربرکت

وجه شبه: امام علیه السلام را به نهر عظیم و پر برکتی تشبیه نموده و طرق وصول به آن را آسان معرفی کرده است خالی از هرگونه تشریفات؛ زیرا کافی است انسان شهادتین را از صمیم قلب بر زبان جاری کند تا از صف کفر و نفاق خارج گردد و در صفوف مؤمنین و مسلمین قرار گیرد و برنامه های اسلام را آسان قرار داده و تکلیف طاقت فرسا را نفی کرده است.


1) در سایه سار نهج البلاغه، ج 2، ص 482

2) شوری، 21.

2. ویژگی های اسلام

2. 1. استواری ارکان اسلام

وَ أَعَزَّ أَرْكَانَهُ عَلَى مَنْ غَالَبَهُ (1)

[ارکان اسلام] را در برابر کسانی که به ستیز بر می خیزند، استوار نموده است.

نکته

خداوند می فهماند که غلبه و قدرت او همراه با حکمت و رحمت است نه مانند غلبه قدرتمندان و زورگویان دنیا که همراه کشتار و جنایت باشد.

مشابه

إِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّكْرَ وَ إِنَّا لَهُ لَحافِظون (2)ما قرآن را خود نازل کرده ایم و خود نگهبانش هستیم. لَنْ يَجْعَلَ اللَّهُ لِلْكَافِرِينَ عَلَى الْمُؤْمِنینَ سَبيلاً (3)و او هرگز برای کافران به زیان مسلمانان راهی نگشوده است.

2. 2. حریم امن اسلام

فَجَعَلَهُ أَمْناً لِمَنْ عَلِقَهُ وَ سِلْماً لِمَنْ دَخَلَهُ وَ بُرْهَاناً لِمَنْ تَكَلَّمَ بِهِ وَشَاهِداً لِمَنْ خَاصَمَ عَنْهُ (4)

علق: به آن چنگ زد به آن دل بست؛ از مادۀ «علوق» به معنای چنگ زدن و چسبیدن به چیزی است و به خون بسته شده، بدین جهت علقه گویند که به یکدیگر چسبیده است.

خَاصَمَ: خصومت کرد با وی منازعت کرد با او اخْتَصَمُوا خُصومت کردند.

اسلام را برای کسانی که دست به دامنش زنند پناهگاه امنی قرار داده و برای آن ها که به

1) أعَزَّ: استوار و محكم؛ عزت به معنی توانایی است مقابل ذلت؛ راغب گفته: عزت حالتی است که مانع از مغلوب بودن انسان می شود؛ شیء کمیاب را از آن جهت عزیز و عزیز الوجود گویند که آن در حالت توانایی قرار گرفته و رسیدن به آن سخت است تعزیز: به معنی تقویت است. غَالَبَ: مقهور کردن حریف از ریشه غَلَبَ به معنای پیروزی

2) حجر، 9.

3) نساء، 141.

4) أمنا: ایمنی. آرامش قلب آمن خاطر جمع کسی که در او ایمنی است یا شهری که ایمن است؛ امانت را از آن جهت امانت گویند که شخص امانت گذار از خیانت آن که امانت پیش اوست مطمئن و ایمن است؛ مُؤْمِن فعل امن اگر متعدی بنفسه باشد به معنی ایمنی دادن است؛ ایمان تسلیم توأم با اطمینان خاطر. سلماً: صلح و صفا؛ از ریشه سَلِمَ؛ سلامت و سلام یعنی کنار بودن از آفات ظاهری و باطنی. سلم: مسالمت و صلح و سازش؛ بكسر السين وسكون اللام الصّلح يقال خذوا بالسّلم أى بالصلح ويطلق على المسالم أى المصالح كما يطلق الحرب على المحارب وعليه ما في الزيارة: أنا سلم لمن سالمكم و حرب لمن حاربكم.

حریمش گام نهند، وسیله سلامت و صلح و برای آنان که از منطقش پیروی کنند، دلیل و برهان روشن و برای آن ها که از آن دفاع کنند، گواه قرار داد.

نکته ها

اگر مردم بر پایۀ اسلام عمل کنند از عذاب خدا در آخرت ایمن شده، در دنیا با امنیت و آرامش زندگی می کنند و جنگ و نزاع و درگیری برای ثروتها پیش نمی آید. (1)

اسلام عامل صلح و صفا برای کسی است که به آن داخل شود. اسلام نه تنها جنگ و رزم آوری را محکوم می کند بلکه وارد ساختن ناچیزترین مزاحمت را بر جان های آدمیان ممنوع می نماید. (2)

مشابه

وَإِنْ جَنَحُوا لِلسَّلْمِ فَاجْنَحْ لَها وَ تَوَكَّلْ عَلَى الله (3)و اگر به صلح گرایند، تو نیز به صلح گرای و بر خدا توکل کن. فَإِنِ اعْتَزَلُوكُمْ فَلَمْ يُقاتِلُوكُمْ وَ أَلْقَوْا إِلَيْكُمُ السَّلَمَ فَما جَعَلَ اللَّهُ لَكُمْ عَلَيْهِمْ سَبيلاً (4)پس هر گاه کناره گرفتند و با شما نجنگیدند و به شما پیشنهاد صلح کردند، خدا هیچ راهی برای شما بر ضد آنان نگشوده است. وَالْعِصْمَةُ لِلْمُتَمَسِّكِ وَالنَّجَاةُ لِلْمُتَعَلَّق (5)نگاهدار کسی است که به آن چنگ زند و نجات بخش کسی که به آن در آویزد. إِنَّ شَرَّ الدَّوَابِّ عِنْدَ اللَّهِ الصُّمُّ الْبُكْمُ الَّذِينَ لا يَعْقِلُون (6)بدترین جانوران در نزد خدا این کران و لالان هستند که در نمی یابند.


1) در سایه سار نهج البلاغه، ج 2، ص 106

2) ترجمه و تفسیر نهج البلاغه (علامه جعفری)، ج18، ص 286.

3) انفال، 61

4) نساء، 90.

5) نهج البلاغه، خطبه 156

6) انفال، 22.

2. 3. اسلام دین نور، فهم و عقل

وَ نُوراً لِمَنِ اسْتَضَاءَ بهِ وَ فَهْماً لِمَنْ عَقَلَ وَ لُبّاً لِمَنْ تَدَبَّرَ (1)

لبَّا: اصل و ریشه؛ یکی از معانی «لبّ» چنان که در مصباح و صحاح و غیره آمده مغز است؛ مانند مغز بادام و گردو و آن در قرآن پیوسته جمع آمده و مقصود عقل است؛ در مجمع می گوید الباب به معنی عقول و مفرد آن «لب» است.

تَدَبَّرَ: به عواقب آن نظر کرد و در آن فکر نمود و تأمل کرد؛ از مادۀ «دُبُر» به معنای عاقبت اندیشی است هر چیزی یا هر کاری که انسان نتایج و پیامدهای آن را ملاحظه کند درباره آن تدبّر و عاقبت اندیشی کرده است؛ انسان مدبّر به کسی گفته می شود که به عاقبت کار خود بیندیشد و بداند که پیامدهای آن چیست و چه نتیجه ای بر آن مترتب می شود.

اسلام برای کسانی که از آن روشنایی بطلبند نور و هدایت است و برای آن ها که آن را درک کنند، مایه فهم است و برای آن ها که تدبر کنند، سرچشمه عقل است.

نکته

اگر بخواهید از جهل و نادانی بیرون بیایید اسلام که مقصود از آن همان معارف و دستورات اسلام است برای شما نور است؛ زیرا اسلام و دستورات آن مطابق عقل است. البته ممكن است ما در ابتدا علت حکمی را ندانیم یا به ظاهر آن را مطابق عقل برخی از افراد نبینیم ولی با دقت معلوم می شود که آن چه اسلام فرموده است مطابق عقل است.

مشابه

قَدْ جَاءَكُمْ مِنَ اللَّهِ نُورٌ وَ كِتابٌ مُبينٌ * يَهْدِى بِهِ اللَّهُ مَنِ اتَّبَعَ رِضْوانَهُ سُبُلَ السَّلامِ وَيُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُمَاتِ إِلَى النُّورِ بِإِذْنِهِ وَيَهْدِيهِمْ إِلَى صِرَاطٍ مُسْتَقیم (2)قطعاً برای شما از جانب خدا روشنایی و کتابی روشنگر آمده است خدا هرکه را از خشنودی او پیروی کند، به وسیله آن [کتاب] به راههای سلامت رهنمون می شود و به توفیق خویش، آنان را از تاریکی ها به سوی روشنایی بیرون می برد و به راهی راست هدایتشان می کند. وَتَزَوَّدُوا فَإِنَّ خَيْرَ الزَّادِ التَّقْوى وَاتَّقُونِ يا أُولِي الْأَلْبابِ (3)و توشه بردارید که بهترین توشه ها پرهیزکاری است ای خردمندان از من بترسید.


1) اسْتَضَاءَ: طلب روشنایی کرد؛ از ریشه ضوء به معنای نور؛ اسْتِضَاءَ از آن روشنایی گرفت. فهماً: فهم و درک؛ مصدر در این جا مبالغه را می رساند؛ با این تعبیر می فرماید که گویی خود اسلام فهم است برای هرکسی که اهل تعقل و اندیشه باشد.

2) مائده، 15و16.

3) بقره، 197.

استعاره

مستعار: نور

مستعار منه: روشنی خواستن

مستعارله: اسلام

جامع: نور را برای اسلام استعاره آورده و با ذکر «استضاء» که به معنای روشنی خواستن است، آن را کامل فرموده است. جهت مشابهت میان اسلام و نور این است که انسان در راه خود به سوی خدا و به دست آوردن بهشت از اسلام پیروی می کند و از آن دستور می گیرد.

2. 4. اسلام دین انسان های تیزبین

وَ آيَةً لِمَنْ تَوَسَّمَ (1) اسلام، نشانه ای است برای آن کس که جست وجوگر و تیزبین باشد.

مشابه

إِنَّ فِي ذلِكَ لآيَاتٍ لِلْمُتَوَسِّمین (2)به یقین در این برای هوشیاران عبرت هاست.

2. 5. اسلام دین بصیرت و عزت

وَ تَبْصِرَةً لِمَنْ عَزَمَ (3) و [اسلام] مایه بصیرت است برای آن کس که عزم (بر درک حقیقت) دارد.

نکته

«تَبْصِرَةً لِمَنْ عَزَمَ» مراد کسی است که تصمیم بر انجام دادن مقصود خود گرفته است و اسلام برای او مایۀ بینش است که بتواند مقصود خود را به گونه ای شایسته انجام دهد. (4)


1) تَوَسَّمَ: فراست و فهم لطیف به کار برد؛ از ماده «وسم» به معنای اثر گذاشتن و علامت نهادن است؛ متوسم به کسی گفته می شود که از کمترین اثر پی به واقعیت ها می برد و معادل آن در فارسی هوشیار و بافراست است؛ الشيء تفرسه و تخیّله.

2) حجر، 75.

3) تَبْصِرَةً: بینایی؛ از ریشهٔ بَصَر به معنای قوه بینایی؛ چشم؛ علم

4) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج 4، ص 107.

2. 6. اسلام دین انسان های پندپذیر

وَ عِبْرَةً لِمَن اتَّعَظَ (1) و [اسلام] درس عبرتی است برای آن کس که اندرز پذیرد.

مشابه

هذا بَيانُ لِلنَّاسِ وَ هُدىً وَ مَوْعِظَةٌ لِلْمُتَّقین (2)این برای مردم دلیلی روشن و برای پرهیزکاران راهنما و اندرزی است. لَوْ أَنْزَلْنَا هَذَا الْقُرْآنَ عَلى جَبَلٍ لَرَأَيْتَهُ خَاشِعاً مُتَصَدِّعاً مِنْ خَشْيَةِ اللَّهِ وَتِلْكَ الْأَمْثَالُ نَضْرِبُها لِلنَّاسِ لَعَلَّهُمْ يَتَفَكَّرُونَ (3)اگر این قرآن را بر کوهی نازل می کردیم و می دیدیم که در برابر آن خشوع می کند و از خوف خدا می شکافد و این ها مثال هایی است که برای مردم می زنیم تا در آن بیندیشند.

2. 7. اسلام، دین نجات

وَ نَجَاةً لِمَنْ صَدَّقَ اسلام مایه نجات کسی است که تصدیقش کند.

مشابه

وَ صَدَّقَتْ بِكَلِمَاتِ رَبِّهَا وَكُتُبِهِ وَ كانَتْ مِنَ الْقانِتين (4)و او کلمات پروردگار خود و کتاب هایش را تصدیق کرد و او از فرمان برداران بود.

2. 8. اسلام دین توکل

وَ ثِقَةً لِمَنْ تَوَكَّلَ (5) و وسیله اطمینان آن ها که بر آن توکل و تکیه کنند.


1) اتعظ: پند پذیرفت؛ باب افتعال و از مادۀ «وعظ» است به معنای موعظه کرد؛ در اصل «اوتعظ» بوده که واو قلب به تاء و در آن ادغام شده است.

2) آل عمران، 138

3) حشر، 21.

4) تحریم، 12

5) ثقة: اطمينان.

نکته

منظور از جمله «ثِقَةً لِمَنْ تَوَكَّل» این است که اسلام مایه وثوق و اعتماد کسانی است که بر خداوند توکل کنند؛ زیرا مشتمل بر وعده های گرانقدر اوست و به سبب اطمینان بر آن است که توان توکل بر خدا را می یابند. (1)

مشابه

وَ مَنْ يُسْلِمْ وَجْهَهُ إِلَى اللَّهِ وَ هُوَ مُحْسِنٌ فَقَدِ اسْتَمْسَكَ بِالْعُرْوَةِ الْوُثْقَى (2)هرکه روی خویش به خدا کند و نیکوکار باشد هر آینه به دستگیره استواری چنگ زده است. وَ مَنْ يَتَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ فَهُوَ حَسْبُه (3)و هرکه بر خدا توکل کند، خدا او را کافی است.

2. 9. اسلام دین تکیه گاه و راحتی

وَ رَاحَةً لِمَنْ فَوَّضَ (4) و موجب راحت و آسایش کسانی که کار خود را به آن واگذارند.

نکته

مقصود از تفویض و واگذاشتن کارها، تفویض آن ها به خداوند است؛ بنابراین هرکس امور خود را به خداوند واگذار نماید اسلام سبب راحتی و آسایش او خواهد شد که در راه خود گم نمی شود و به هدف می رسد و مشکلات راهش برطرف می گردد.

2. 10. اسلام سپری محکم

وَ جُنَّةً لِمَنْ صَبَرَ (5) و سپری است محکم برای آن ها که در راه آن صبر و استقامت به خرج دهند.

نکته

کسانی که با مشکلات زیاد و سختی ها روبه رو می شوند و می خواهند در برابر این مشکلات شکیبایی کنند نیاز به یک محافظ و سپر دارند که بر اساس سخن امام علیه السلام سپر چنین افرادی است؛ یعنی باید در مشکلات صابر باشی و در آن هنگام است که اسلام تو را حفظ می کند تا به پرتگاه سقوط نکنی.


1) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج 4، ص 107.

2) لقمان، 22.

3) طلاق، 3.

4) فَوَّضَ: واگذار کرد؛ تفویض به معنی واگذار کردن است.

5) جُنَّةً: سپر و هرچیز حفاظت کننده.

2. 11. اسلام کامل ترین نقشه هدایت

فَهُوَ أَبْلَجُ الْمَنَاهِج وَأَوْضَحُ الْوَلَائِج مُشْرِفُ الْمَنَارِ مُشْرِقُ الْجَوَادُ مُضِيءُ الْمَصَابِيح (1)

أوضَحُ: واضح تر؛ از ریشۀ وَضَحَ آشکار و نمایان شد اتَّضَحَ اتضاحاً: آشکار و ظاهر شد؛ الواضح: آشکار و روشن.

الوَلَائِج: مذاهب؛ جمع «ولیجه از مادۀ «ولوج» به معنای داخل شدن است؛ بنابراین «ولائج» به معنای درهای ورودی می آید؛ بطانة الرّجل وخاصته.

مُشْرِفُ: جای بلند؛ از ماده «اشراف» در این جا به معنای مرتفع است؛ المرتفع.

الْمَنَار: مناره ها و علامات راهنمایی.

مُشْرِقُ: روشن؛ از مادۀ شرق و شروق؛ طلوع آفتاب؛ اشراق: روشن شدن.

الْجَوَاد: جاده ها؛ جمع «جاده» به معنای راه وسیعی است که دو طرف آن درخت کاری شده باشد و گاه به جاده وسیع گفته می شود.

مُضِيءُ الْمَصَابِيح: چراغ های روشن کننده.

بنابراین راه های اسلام واضح ترین راه ها و ورودی های آن آشکارترین ورودی هاست نشانه هایش، مرتفع جاده های آن روشن و چراغ های آن پرنور است.

نکته ها

امام در این جا جادۀ اسلام را ترسیم می کند که تمام امتیازات یک جاده خوب را دارد. این جاده آن چنان واضح است که پیدا کردن آن برای همه ممکن است. ورودی های متعددی دارد که آن ها نیز در برابر دیدگان حق طلبان قرار گرفته است این جاده نیاز به نشانه هایی دارد که از دور نمایان باشد و مسیر را برای رهگذران کاملاً آشکار کند. (2)

مقصود از «مناهج اسلام» راه های وصول بدان و اصولی است که با پیمودن آن راه ها انسان مسلمان می شود و این ها عبارت است از اقرار به یگانگی خداوند و ایمان به رسالت پیامبر و تصدیق به آن چه در شرع وارد شده است و امام علیه السلام آن ها را به مناهج تفسیر فرموده است و بدیهی است این ها راه های روشن هدایت و رستگاری است. (3)

مضىء المصابيح: کنایه از دانشمندان اسلام و پیشوایان آن است. (4)


1) أبْلَجُ: روشن ترین؛ از ماده «بلوج» به معنای نورانی و روشن است؛ المتضح من بلج الصبح أضاء و أشرق. الْمَنَاهِج: راه ها؛ جمع «منهج» به معنای جاده واضح و مستقیم است؛ الطريق الواضح المستقيم.

2) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 4، ص474

3) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج 4، ص108.

4) همان.

مشابه

أَنَ إِمَارَةَ بَنِي أُمَيَّةَ كَانَتْ بِالسَّيْفِ وَالْعَسْفِ وَالْجَوْرِ وَ أَنَّ إِمَامَتَنَا بِالرِّفْقِ وَالتَّأَلْفِ وَ الْوَقَارِ وَالتَّقِيَّةِ وَحُسْنِ الْخِلْطَةِ وَالْوَرَعِ وَالِاجْتِهَادِ فَرَغَبُوا النَّاسَ فِي دِينِكُمْ وَ فِيمَا أَنْتُمْ فِيهِ (1)حکومت بنی امیه بر پایه شمشیر و سختگیری و تبعیض بود ولی حکومت ما بر رفق و مدارا و تقیه و حسن معاشرت و پارسایی و تلاش و کوشش است؛ بنابراین تا می توانید مردم را به دین خود و آیین اهل بیت علیهم السلام که در آن هستید تشویق کنید.

2. 12. اسلام، دین مسابقه

كَرِيمُ الْمِضْمَارِ رَفِيعُ الْغَايَةِ جَامِعُ الْحَلْبَةِ مُتَنَافِسُ السُّبْقَةِ شَرِيفُ الْفُرْسَانِ (2)

مُتَنَافِسُ: تلاش دو انسان در برابر یکدیگر برای به دست آوردن چیز نفیسی است.

السُّبْقَةِ: جايزه مسابقه محرّكة ما يتراهن عليه المتسابقان.

الْفُرْسَانِ: اسب سوار؛ الفَرَس: اسب نر؛ الفُرُوسِيَّة: مهارت در اسب سواری و اسب دوانی؛ الفُرَيْس: تصغير (فَرَس) است برای اسب نر.

میدان تمرین اسلام، پاک و پاکیزه نقطه پایانی مسابقه بلند و رفیع اسب های این میدان اصیل و آماده جایزۀ مسابقه دهندگان بسیار عالی و سوارکاران آن مردمی شریف اند!

نکته ها

اسلام کسانی که در این دنیا برای میدان مسابقه ریاضت می کشند با ارزش است. به این معنا که صددرصد نتیجه دارد برای این که هرکسی در این دنیا ایمان و عمل صالح داشته باشد به طور قطع در آخرت پاداش می گیرد. با ارزش بودن این مسابقه به پاداشی است که به افراد می دهند.


1) خصال شیخ صدوق، ج 2، باب السبعه، حدیث 35.

2) الْمِضْمَارِ: میدان مسابقه در اصل به معنای مکان یا زمان لاغر شدن است و از آن جا که اسب ها در موقع تمرین برای مسابقه لاغر و قوی میشوند این واژه به زمان یا مکان مسابقه اطلاق می شود؛ موضع يضمر فيه الخيل للسباق أو زمان التضمير. الْحَلْبَةِ: موقع اجتماع؛ از ماده «حلب» در اصل به معنای جمع شدن است و از آن جا که به هنگام دوشیدن پستان حیوان شیرها را در ظرفی جمع می کنند این واژه به دوشیدن پستان حیوان هم اطلاق شده است و سپس به اسبهایی که برای مسابقه گردآوری میشوند اطلاق شده است؛ در گذشته مسابقات اسب دوانی بسیار رایج بوده و مردم به آن اهمیت می دادند و برای برگزار کردن یک مسابقه اسب دوانی ابتدا اسب های چابک و خوب را که به کار مسابقه می آمد از شهرها و جاهای گوناگون جمع آوری می کردند به مجموعه این اسب های مسابقه می گفتند «حلبه»؛ بالحاء المهملة و الباء الموحدة وزان سجدة خيل تجمع للسباق من كلّ أوب و لا تخرج من وجه واحد يقال جاءت الفرس في آخر الحلبة أي في آخر الخيل.

دو احتمال در مورد مرگ که غایت مسابقه است وجود دارد: الف. پایان مسابقه همین مردن و مرگ طبیعی باشد به لحاظ این که وقتی انسان می میرد مسابقه تمام می شود؛ بنابراین غایت و پایان مسابقه مرگ است؛ ب. مقصود از مرگ در این جا مرگ طبیعی نیست بلکه این است که انسان کاری کند تا حیوانیت و شهوات و صفات مذموم او بمیرد و یک حیات انسانی کامل پیدا کند پس مقصود مرگ شهوات و زنده شدن به حیات انسانی است و هدف مسابقه همین است.

«جَامِعُ الْحَلْبَةِ»: اسبانی که برای مسابقه گردآوری می شود گاهی اسبان خوب و بد با یکدیگر مخلوط می شود و در بین آن ها اسبان غیراصیل هم وجود دارد. حضرت در اینجا می فرماید اسب هایی که در اسلام جمع شدند، همه جامع کمالات هستند. این معنا کنایه از این است که اصحاب پیامبر و کسانی که اطراف آن حضرت در صدر اسلام گرد آمدند، افراد ممتاز و برجسته ای بودند و تعبیر حضرت یعنی اسب سواران خوبی در اسلام برای مسابقه و رسیدن به بهشت گرد آمدند به همین معناست.

استعاره

مستعار: الْحَلْبَةِ

مستعار به: گردآوری و پیشی گرفتن

مستعارله: روز رستاخیز

جامع: وجه استعاره این است که مردم در آن روز همه گرد می آیند تا کدام یک از آنان برای وصول به آستان حضرت حق که همان بهشت جاویدان است، بر دیگری پیشی گیرد؛ مانند گرد آمدن اسب ها برای مسابقه و شتافتن آن ها برای گرفتن جایزه.

استعاره

مستعار: فرسان

مستعار به: سوارکاران

مستعارله: دانشمندان اسلام

جامع: واژۀ فرسان را که به معنای سوارکاران است برای دانشمندان اسلام استعاره آورده است آن دانشمندانی که در میدان دانش یکه تازان و قهرمانان اند و شباهت دارند به اسبان لایقی که در میدان مسابقه موجب پیروزی صاحبان خود می شوند.

2. 13. اسلام دین تصدیق

التَّصْدِيقُ مِنْهَاجُهُ وَ الصَّالِحَاتُ مَنَارُهُ (1) تصدیق و یقین راه رسیدن به اهداف اسلام است و نشانه آن اعمال صالح است.

2. 14. لزوم توجه به مسابقه در اسلام

وَ الْمَوْتُ غَايَتُهُ وَ الدُّنْيَا مِضْمَارُهُ وَ الْقِيَامَةُ حَلْبَتُهُ وَ الْجَنَّةُ سُبْقَتُهُ (2)

پایان این مسابقه مرگ است و دنیا میدان تمرین و قیامت میدان مسابقه و بهشت جایزهٔ آن است.

نکته

دنیا جایی است که به افراد تربیت داده شده و تربیت می شوند؛ زیرا دنیا مزرعه آخرت است. در دنیا ریاضت کشیده می شود ولی نتیجه آن در قیامت مشخص می گردد.

مشابه

أَلَا وَإِنَّ الْيَوْمَ الْمِضْمَارَ وَ غَداً السَّبَاقَ وَالسَّبَقَةُ الْجَنَّةُ وَالْغَايَةُ النَّارِ (3)بدانید امروز روز تمرین و آمادگی است و فردا روز مسابقه جایزۀ برندگان بهشت و سرانجام عقب ماندگان آتش دوزخ است. فإذا جاءَ أَجَلُهُمْ لا يَسْتَأْخِرُونَ سَاعَةً وَ لا يَسْتَقْدِمُونَ (4)و چون اجلشان فرارسد، یک ساعت پس و پیش نشوند. لَيَجْمَعَنَّكُمْ إِلَى يَوْمِ الْقِيَامَةِ لَا رَيْبَ فِيهِ وَ مَنْ أَصْدَقُ مِنَ اللَّهِ حَديثاً (5)به یقین همه شما را در روز رستاخیز که شکی در آن نیست جمع می کند و راستگوتر از خداوند کیست؟


1) مِنْهَاج: راه مستقیم؛ از مادۀ نَهَجَ و منهاج به معنى طريق واضح راه آشکار است آن را طریق مستقیم نیز گفته اند.

2) مِضْمَار: محل اسبدوانی و جای تمرین دادن اسب ها به میدانی گفته می شود که در آن اسبان، ریاضت داده شده و تربیت می شوند؛ موضع يضمر فيه الخيل للسباق أو زمان التضمير. حَلْبَتُهُ: هدفی که برای آن مسابقه برگزار می شود؛ بالحاء المهملة و الباء الموحدة وزان سجدة خيل تجمع للسباق من كلّ أوب و لا تخرج من وجه واحد يقال جاءت الفرس في آخر الحلبة أي في آخر الخيل.

3) نهج البلاغه، خطبه 28.

4) نحل، 61

5) نساء، 87

تشبیه

مُشَبَه: قیامت

مُشَبَه به: میدان مسابقه

وجه شَبَه: قیامت به میدان مسابقه تشبیه شده است این نکات در این تشبیه بیان شده است: 1. سعادت و نجات در آخرت را بی حساب به کسی نمی دهند؛ 2. با پایان دنیا، پرونده اعمال بسته می شود 3. جایزۀ این مسابقه برترین جوایز است؛ 4. تفاوت درجات و مراتب انسان ها با اعمال و اخلاق آن ها ارتباط دارد؛ 5. هیچ چیز از اعمال و رفتار ما در دنیا از میان نمی رود و آثار همه باقی می ماند.

3. صفات و مقامات پیامبر

3. 1. پیامبر شعله فروزان تاریخ

حَتَّى أَوْرَى قَبَساً لِقَابِسِ وَ أَنَارَ عَلَماً لِحَابِسٍ (1)

قابسٍ: گیرنده آتش.

أنَارَ عَلَماً: آتش در نقطه بلندی برافروخت؛ محرّكة المنار والجبل ونحوهما مما يرشد به إلى الطريق.

حابس: کسی که به جهت حیرت و ندانستن راه مرکب خود را متوقف می سازد؛ به معنای حبس کننده است و در اینجا به معنای انسان سرگردان آمده زیرا کسی که در بیابان راه را گم می کند و سرگردان می شود شتر خود را نگه می دارد تا ببیند از کدام راه باید برود؛ الواقف بالمكان.

تا آن گاه که پیامبر شعله ای برای خواهان روشنایی برافروخت و نشانه ای برای واماندگان در گمراهی روشن ساخت.

نکته

مراد از اعلام ائمه و پیشوایان دین است و منظور از تابش انوار او بر آن ها، روشن گردانیدن دل های آنان است به کمالات و علومی که از آن حضرت ظاهر شده است. (2)

3. 2. امین بودن پیامبر

فَهُوَ أَمِينُكَ الْمَأْمُونُ (3)


1) أوری: برافروخت؛ از مادۀ «وری» به معنای مستور ساختن است و هنگامی که به باب افعال می رود، به معنای آتش افروختن استعمال می شود؛ گویی آتشی که در دل مواد آتش زا نهفته شده از آن بیرون می آید و در خطبه بالا اشاره به انوار هدایت است که پیامبر اکرم در اختیار حق طلبان گذاشت؛ اشعل. قبساً: شعله ای از آتش؛ به معنای بخشی از آتش است که آن را از مجموعه ای جدا می کنند و «قابس» کسی است که آن بخش از آتش را در اختیار می گیرد و در اینجا اشاره به نور و هدایت است؛ الشعلة.

2) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج 4، ص 111.

3) مَأْمُونُ: کسی که انسان به او اطمینان دارد.

پیامبر امینی مطمئن است.

3. 3. شاهد بودن پیامبر

وَ شَهِيدُكَ يَوْمَ الدِّينِ [پیامبر] شاهد و گواهتان در روز رستاخیز است.

نکته

پیامبر اکرم صلی لله علیه و آله هم نسبت به امت خود و هم نسبت به امت های دیگر گواه است؛ حتی بر انبیای گذشته نیز گواه و شاهد است.

3. 4. نعمت بودن پیامبر

وَ بَعِينُكَ نِعْمَةً (1) و [پیامبر] برانگیخته شما به عنوان نعمت است.

نکته

تعبیر به «بَعيِتُكَ نِعْمَةً» اشاره به آن است که بعثت پیامبر هم نعمت بزرگی از سوی خداوند بود و هم نمونه بارزی از رحمت واسعه حق؛ چراکه میلیون ها میلیون مردم جهان در پرتو تعلیماتش راه حق را پیدا کردند و به آن پیوستند. (2)

مشابه

لَقَدْ مَنَّ اللَّهُ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ إِذْ بَعَثَ فِيهِمْ رَسُولاً مِنْ أَنْفُسِهِم (3)به یقین، خدا بر مؤمنان منت نهاد [که] پیامبری از خودشان در میان آنان برانگیخت. وَيَوْمَ نَبْعَثُ فِي كُلِّ أُمَّةٍ شَهيداً عَلَيْهِمْ مِنْ أَنْفُسِهِمْ وَ جِئْنَا بِكَ شَهِيداً عَلى هؤلاء (4)[و به یاد آور] روزی را که در هر امتی گواهی از خودشان برایشان برانگیزیم و تو را بر این [امت] گواه آوریم.

3. 5. رحمت بودن پیامبر

وَ رَسُولُكَ بِالْحَقِّ رَحْمَةً و [پیامبر] فرستاده بحق شما برای رحمت است.


1) بَعِیثُكَ: فرستاده شده؛ از مادۀ بَعَثَ به معنای برانگیختن

2) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 4، ص483.

3) آل عمران، 164

4) نحل، 89

مشابه

وَ ما أَرْسَلْنَاكَ إِلَّا رَحْمَةً لِلْعالَمین (1)و نفرستادیم تو را، جز آن که می خواستیم به مردم جهان رحمتی ارزانی داریم.

4. دعا برای پیامبر

4. 1. بهره فراوان از عدل

اللَّهُمَّ اقْسِمْ لَهُ مَقْسَماً مِنْ عَدْلِكَ (2) بار خدایا! او را از عدل خود بهره ای فراوان بده.

نکته

در این عبارت حضرت علی علیه السلام برای پیامبر دعا کرده و می فرماید: خدایا به اقتضای عدالت خود که پاداش افراد را می دهی سهم پیامبر را نیز عطا فرما و علاوه بر پاداشی که بر اساس عدالت به او می دهی از تفضل خود، خوبی های چند برابر به او عطا کن. البته هیچ کس بر اساس عدالت از خداوند طلبکار نیست و همۀ آن چه خدا به عنوان نعمت یا پاداش به افراد می دهد بر اساس فضل و عنایت است؛ چون اگر کسی هم کار خوبی انجام دهد آن را با قدرت خداوند انجام داده است و اساساً وجود و هستی ما از خداست.

مشابه

فَمَنْ يَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ خَيْراً يَرَه (3)پس هرکس به اندازه سنگینی ذره ای خوبی کند در آن روز آن را می بیند.

4. 2. طلب پاداش مضاعف

وَ اجْزِهِ مُضَعَّفَاتِ الْخَيْرِ مِنْ فَضْلِكَ (4)

و پاداش مضاعفی از خیرات از فضل خود نصیب او بگردان!

4. 3. درخواست رفعت درجه

اللَّهُمَّ أَعْلِ عَلَى بِنَاءِ الْبَانِينَ بِنَاءَهُ (5)


1) انبیا، 107

2) مَقْسَماً: نصیب؛ از مادۀ قسم استقسام طلب قسمت است و در تقسیم نیز به کار رفته؛ اسْتَقْسَمَ اسْتِقْسَاماً: خواستار تقسیم آن چیز شد.

3) زلزله، 7.

4) اجزه: عنایت فرما. مُضَعَّفَاتِ الْخَيْرِ: پاداش های فراوان.

5) أَعْل: بالاتر قرار بده؛ از مادۀ عَلَى، عَلیاً بالایی و برتری و بلندی دارد؛ العلی: هرجای بلند و مرتفع.

خداوندا! بنای رفیع او را برترین بناها قرار ده.

نکته

امام از خداوند می خواهد که بنای اسلام از بنای همه ادیان دیگر مرتفع تر شود. پیامبران گذشته پایه گذار شرایع الهی و امور خیری بوده اند ولی بنایی که پیامبر اکرم صلى الله عليه وسلم پایه گذاری کرد برای بشر تا روز قیامت باقی می ماند. پیامبر با روشی که در تبلیغ و گسترش اسلام داشتند باعث شدند که بنای اسلام مرتفع شود.

4. 4. درخواست کرامت

وَ أَكْرِمُ لَدَيْكَ نُزَلَهُ (1) و او را بر سر خوان (رحمت) خویش گرامی دار

4. 5. درخواست شرافت مقام

وَ شَرِّفْ عِنْدَكَ مَنْزِلَهُ بر شرافت مقام او نزد خود بیفزای.

4. 6. درخواست برای رسیدن به قرب پروردگار

وَ آتِهِ الْوَسِيلَةَ (2)

وسیله قرب خود را به وی عنایت کن.

نکته

وسیله معمولاً چیزی است که در پیشرفت کارها مؤثر است و پیامبر هم به لحاظ این که بشر است و می خواهد کارهایی برای دنیا و آخرت خود انجام دهد نیاز به وسیله دارد.

4. 7. درخواست برای رسیدن به مقام افضل

وَ أَعْطِهِ السَّنَاءَ وَ الْفَضِيلَةَ (3) و مقام بلند و افضل را به او عطا فرما!


1) نُزُلَ: آن چه جهت پذیرایی از مهمان آماده می شود هم به معنای منزلگاه آمده و هم به معنای چیزی که برای پذیرایی مهمان تازه وارد آماده می کنند و در این جا معنای دوم مناسبت تر است؛ بضمتین ما يهيّأ للنزيل من الطعام.

2) آتِهِ: آورد؛ آمد؛ از مادۀ أتى إتيان به معنی آمدن و آوردن هر دو آمده است آتَی يُؤتِى إِيتاء از باب افعال به معنی دادن و عطا کردن است. الْوَسِيلَةَ: گفته شده است که در اینجا و در دعای بعد از اذان اهل سنت به معنای درجه بلند در بهشت است.

3) السَّنَاءَ: رفعت و بلندی مقام به معنای درخشندگی و بلندی مقام است و گاه به معنای سیراب کردن نیز آمده است؛ الرفعة.

مشابه

در حدیثی می خوانیم که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله خطاب به اصحاب خود فرمود: سَلُوا اللَّهَ لِيَ الْوَسِيلَة (1)و در ادامه این حدیث آمده است: هِيَ دَرَجَتِي فِي الْجَنَّةِ وَهِيَ أَلْفُ مِرْقَاةٍ ... فَلَا يَبْقَى يَوْمَئِذٍ نَبِيٌّ وَ لَا صِدِّيقُ وَ لَا شَهِيدٌ إِلَّا قَالَ طُوبَى لِمَنْ كَانَتْ هَذِهِ الدَّرَجَةُ دَرَجَتَه (2)سپس فاصله عظیم بین این مراتب را شرح می دهد تا به این جا می رسد: در آن روز هیچ پیامبر و صدیق و شهیدی نیست مگر این که می گوید خوشا به حال آن کس که این مقام، مقام اوست.

هُوَ الَّذى أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدى وَ ِدينِ الْحَقِّ لِيُظْهِرَهُ عَلَى الدِّينِ كُلِّه (3)او کسی است که پیامبر خود را برای هدایت مردم فرستاد با دینی درست و برحق تا او را بر همه دین ها پیروز گرداند.

4. 8. دعای حضرت برای خود و یاران

وَ احْشُرْنَا فِي زُمْرَتِهِ غَيْرَ خَزَايَا وَ لَا نَادِمِينَ وَ لَا نَاكِبِينَ وَ لَا نَاكِثِينَ وَ لَا ضَالِّينَ وَلَا مُضِلِّينَ وَ لَا مَفْتُونِين (4)

خَزَايَا: رسوا و شرمنده؛ جمع «خزیان»؛ خزيا من باب علم ذل و هان و خزايا جمع خزیان مثل حیران و حیاری و غیر ان و غیاری

نادم: پشیمان؛ از ریشۀ نَدَم و نَدَامَةً به معنی پشیمانی و تأسف است بر چیز فوت شده و فرصتی از دست رفته.

ناكبین منحرفان از مسیر حق؛ از مادۀ نگب به معنای عدول انحراف؛ ناکب اسم فاعل به معنای منحرف.

ناکثین: پیمان شکنان از ماده نگت به معنای شکستن.

صالین: گمراهان؛ از مادۀ ضلل ضلال و ضلالت به معنی انحراف از حق است؛ اضلال: منحرف کردن. گمراه نمودن؛ ضال: منحرف از حق گمراه؛ تضلیل منحرف کردن و گمراه و ضایع نمودن.

مُضِلِّینَ: گمراه کنندگان.

مَفْتُونین: فریب خوردگان؛ از ماده فتنه به معنای فریب دادن و گمراه کردن

خداوندا! ما را در زمره دوستان و پیروان او محشور بگردان در حالی که به خاطر اعمال خویش نه رسوا باشیم نه پشیمان نه منحرف نه پیمان شکن نه گمراه، نه گمراه کننده و نه فریب خورده.


1) مجمع البحرین، ج 5، ص 491.

2) الامالى، النص، ص 116

3) توبه، 33.

4) وَ احْشُرْنَا: جمع کردیم؛ از ماده حَشَر جمع کردن؛ حَاشِرِینَ: گردآورندگان. زمرته: گروه؛ از ریشۀ زمر: جمع زمره است به معنی دسته، جماعت، فوج؛ الجماعة من الناس.

5. مقام و منزلت مسلمین در سایه اسلام

5. 1. رسیدن به مقامی والا

وَ قَدْ بَلَغْتُمْ مِنْ كَرَامَةِ اللَّهِ تَعَالَى لَكُمْ مَنْزِلَةً تُكْرَمُ بِهَا إِمَاؤُكُمْ وَتُوصَلُ بِهَا جِيرَانُكُمْ (1)

تُوصَلُ: می رسد؛

وصَلُ: ضدّ القطع.

جیران: همسایگان؛ می تواند به دو معنا باشد: الف جمع جار و به معنای همسایگان امکان دارد به معنای معاهد یا کسانی باشد که در پناه اسلام هستند.

شما از لطف خداوند بزرگ به مقامی رسیدید که حتی کنیزانتان را گرامی می دارند و به همسایگانتان محبت می کنند.

نکته

خداوند خطاب به اصحاب با لحنی محترمانه می فرماید شما به خاطر کرامت خدا و این که اسلام را پذیرفتید و مسلمان شدید به مقام و منزلتی رسیدید که مردم حتی نسبت به کنیزهای شما به دید احترام نگاه می کنند. بردگان و کنیزان در نظر مردم اهمیتی نداشتند ولی چون بعضی از این کنیزان مربوط به مسلمانان بودند به احترام اسلام آن ها نیز احترام پیدا کردند.

5. 2. رسیدن به عظمت و احترام

وَيُعَذِّمُكُمْ مَنْ لَا فَضْلَ لَكُمْ عَلَيْهِ وَ لَا يَدَ لَكُمْ عِنْدَهُ (2) و کسانی که شما از آن ها برتر نیستید و حقی بر آنان ندارید برای شما عظمت و احترام قائل اند.

نکته

زمانی که اسلام هنوز به سرزمین حجاز نیامده بود و شرک و بت پرستی در آن جا رواج داشت مردم دنیا آن ها را به حساب نمی آوردند اما با آمدن اسلام، عظمت و بزرگی یافتند و تعظیم شدند.

5. 3. از شما حساب می برند

وَ يَهَابُكُمْ مَنْ لَا يَخَافُ لَكُمْ سَطْوَةً وَ لَا لَكُمْ عَلَيْهِ إِمْرَةٌ (3)

إمْرَةٌ: حاکمیت از مادۀ آمر به معنای فرمان فرمانروایی


1) بَلَغْتُمْ: رسیدن به انتهای مقصد اعم از آن که مکان باشد یا زمان یا امری معین و گاهی نزدیک شدن به مقصد مراد باشد هر چند به آخر آن نرسد؛ از ماده بلغ: بلوغ و بلاغ. إِمَاؤُكُم: كنيزان؛ جمع «أمة».

2) يُعَظَّمُ: تعظیم می کند.

3) يهاب: احترام آمیخته با ترس؛ از ماده «هیبت». سَطوَةً: قدرت در اصل به معنای بلند شدن اسب بر سر پاها و بلند کردن دست هاست سپس به معنای قهر و غلبه و سلطه بر چیزی آمده است.

و کسانی که ترسی از قدرت شما ندارند و بر آن ها حکومتی ندارید از شما حساب می برند.

6. ناسپاسی مردم نسبت به اسلام

6. 1. ارزش قائل نبودن برای پیمان های الهی

وَ قَدْ تَرَوْنَ عُهُودَ اللَّهِ مَنْقُوضَةً فَلَا تَغْضَبُونَ وَأَنْتُمْ لِنَقْضِ ذِمَمِ آبَائِكُمْ تَأْنَفُونَ (1)

فَلَا تَغْضَبُونَ: غضب نمی کنید.

ذمم: پیمان ها، قراردادها؛ الذمة: العهد والامان و الضمان و الحرمة و الحق.

تأنفون: امتناع می ورزید؛ از ماده «انف» به معنای ناخوش داشتن چیزی است؛ انفا من باب فرح استنكف.

اینک می بینید عهد خدا شکسته می شود و غضب نمی کنید در حالی که از شکستن عهد پدرانتان بر سر غیرت آمده آن را ننگ می دانید.

نکته

اشاره به این که اگر یک سنّت قبیلگی و طایفه ای در میان آن ها شکسته می شد، فریادشان بلند می گشت اما بنی امیه در مقابل چشم آن ها، تمام سنن الهی را درهم شکستند، ولی آن ها فریاد بر نکشیدند و این ناسپاسی بسیار بزرگی در برابر آن همه نعمت های الهی بود. (2)

6. 2. دادن زمام امور مسلمین به ستمگران

كَانَتْ أُمُورُ اللَّهِ عَلَيْكُمْ تَرِدُ وَ عَنْكُمْ تَصْدُرُ وَ إِلَيْكُمْ تَرْجِعُ فَمَكَنْتُمُ الظَّلَمَةَ مِنْ مَنْزِلَتِكُمْ وَأَلْقَيْتُمْ إِلَيْهِمْ أَزِمَّتَكُمْ وَ أَسْلَمْتُمْ أُمُورَ اللَّهِ فِي أَيْدِيهِمْ (3) در گذشته امور حکومت به دست شما بود و از ناحیه شما به دیگران می رسید و نتیجه و داوری نهایی به سوی شما باز می گشت ولی شما مقام خویش را به ستمگران واگذار کردید و زمام امور خود را به دست آن ها سپردید و مأموریت های الهی را به آن ها دادید.

نکته ها

منظور از امور خدا، شریعت و حلال و حرام است که آن را در آغاز از پیامبر و سپس از امام فرا می گرفتند. (4)

پیامبر خطاب به اصحاب می فرماید شما اصحاب و یاران پیامبر موقعیت ممتازی به برکت اسلام پیدا کردید ولی متأسفانه به جای این که از آن حُسن استفاده کنید و به اسلام و


1) تَرَوْنَ: دیدن؛ دانستن؛ نگاه کردن از ماده رأی. مَنْقُوضَةً: شکسته شده؛ از ماده نقض به معنای شکستن.

2) پیام امام امیرالمؤمنین، ج4، ص493.

3) أزمت: اختیارات امور خود؛ العهد والامان و الضمان و الحرمة و الحق.

4) در سایه سار نهج البلاغه، ج 2، ص493.

مسلمانان خدمت نمایید ستمگران را در مقام و موقعیت والا قرار دادید و افسار خود را به دست ستمگران سپردید و شما اجرای فرمان های الهی را به آنان واگذار کرده اید.

این عبارت دلیل بر این است که اگر ظالمان و ستمگران بخواهند بر مردم حکومت کنند و زمام امور را به دست گیرند مردم حق ندارند بی توجه باشند و بگویند ما کاری نمی توانیم انجام بدهیم بلکه باید در برابر حکومت ستمگران ایستادگی کرد و حق مظلوم را گرفت.

6. 3. غوطه ور در شبهات و شهوات

يَعْمَلُونَ بِالشُّبُهَاتِ وَيَسِيرُونَ فِي الشَّهَوَاتِ (1) آن ها به شبهات عمل می کنند و در شهوات غوطه ورند.

نکته

«يَعْمَلُونَ بِالشُّبُهَاتِ» منظور این است که بنی امیه برای توجیه کارهای خلاف خود به متشابهات و تعبیراتی از قرآن متمسک می شدند تا بر مقصود خود تطبیق دهند. (2)

مشابه

فَأَمَّا الَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ زَيْغٌ فَيَتَّبِعُونَ مَا تَشابَهَ مِنْهُ ابْتِغاءَ الْفِتْنَةِ (3)اما آن ها که در دلشان میل به باطل است به سبب فتنه جویی و میل به تأویل از متشابهات پیروی می کنند.

6. 4. فرا رسیدن روز انتقام

وَ ايْمُ اللَّهِ لَوْ فَرَّقُوكُمْ تَحْتَ كُلِّ كَوْكَبٍ لَجَمَعَكُمُ اللَّهُ لِشَرِّ يَوْمٍ لَهُم (4)

به خدا سوگند! اگر دشمنان شما را در زیر هر ستاره ای از آسمان پراکنده کنند، باز خداوند (نسل هایی از) شما را برای بدترین روز آن ها (روز انتقام) گردآوری می کند.


1) يَسِيرُونَ: حرکت می کنند

2) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 4، ص494.

3) آل عمران، 7

4) ايْمُ اللَّهِ: از ماده ایم و یمیم به معنای قسم به خدا. فَرَّقُو: پراکنده کردند؛ از مادۀ فَرَقَ؛ تفریق پراکنده کردن؛ جدایی افکندن در قرآن مجید در اختلاف دینی و غیره به کار رفته است؛ تَفَرُّق پراکنده شدن

نکته ها

امام به قیام مردم عراق بر ضد بنی امیه اشاره می کند که به بدترین وجهی از آنان انتقام گرفتند و ریشه آن ها را به کلی قطع کردند. (1)

« لَوْ فَرَّقُوكُمْ تَحْتَ كُلِّ كَوکَب» کنایه از نهایت پراکندگی و ازهم گسیختگی است وگرنه نمی توان هر انسانی را در زیر ستاره ای در روی زمین جای داد. (2)

مشابه

فَانْتَقَمْنَا مِنْهُمْ فَانْظُرْ كَيْفَ کانَ عَاقِبَةُ الْمُكَذِّبِينَ (3)پس، از آن ها انتقام گرفتیم و بنگر که عاقبت تکذیب کنندگان چگونه بوده است؟ فَذاقَتْ وَبِالَ أَمْرِهَا وَ كَانَ عَاقِبَةُ أَمْرِها خُسْرا (4)پس عقوبت عمل خود را چشیدند. عاقبت کارشان زیانکاری بود


1) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 4، ص 495

2) همان.

3) زخرف، 25.

4) طلاق، 9.

خطبه 107

اشاره

شناسنامه خطبه

تاریخ، زمان و مکان وقوع: در روزهای نبرد صفین، سال 37 هجری

مخاطب: سپاهیان

علت ایراد سخن: پیروزی در مقطعی از جنگ

موضوع: سیاسی نظامی

ویژگی: رشادت سپاهیان (1)

پیشگفتار خطبه

خطبه ناظر به حادثه ای است که در آغاز ،آن اصحاب امام علیه السلام عقب نشینی کردند و سپس بازگشتند و بر دشمن پیروز شدند به یقین گذاشتن انگشت روی نقطه ضعف پرداختن به نقاط قوت و تشویق آنان از نظر روانی تأثیر خاصی دارد.


1) شناسنامه نهج البلاغه، ص 60

وَقَدْ رَأَيْتُ جَوْلَتَكُمْ وَ انْحِيَازَكُمْ عَنْ صُفُوفِكُمْ تَحُوزُكُمُ الْجُفَاةُ الطَّعَامُ وَ أَعْرَابُ أَهْلِ الشَّامِ وَأَنْتُمْ لَهَامِيمُ الْعَرَبِ وَيَآفِيخُ الشَّرَفِ وَالْأَنْفُ الْمُقَدَّمُ وَالسَّنَامُ الْأَعْظَمُ وَ لَقَدْ شَفَى وَحَاوِحَ صَدْرِى أَنْ رَأَيْتُكُمْ بِأَخَرَةٍ تَحُوزُونَهُمْ كَمَا حَازُوكُمْ وَ تُزِيلُونَهُمْ عَنْ مَوَاقِفِهِمْ كَمَا أَزَالُوكُمْ حَسَاً بِالنَّصَالِ وَ شَجْراً بِالرِّمَاحَ تَرْكَبُ أَوْلَاهُمْ أَخْرَاهُمْ كَالْإِبِلِ الْهِيمِ الْمَطْرُودَةِ تُرْمَى عَنْ حِيَاضِهَا وَ تُذَادُ عَنْ مَوَارِدِهَا.

1. گلایه امام از عقب نشینی یاران

وَ قَدْ رَأَيْتُ جَوْلَتَكُمْ وَ انْحِيَازَكُمْ عَنْ صُفُوفِكُمْ تَحُوزُكُمُ الْجُفَاةُ الطَّعَامُ وَ أَعْرَابُ أَهْلِ الشَّامِ (1)

تحوز: شکم ست می دهد؛ از ماده حوز به معنای جمع کردن، انحیاز اگر با «عن» باشد به معنی عدول و اگر با «الی» باشد به معنی میل است به معنی ترک موضع و هزیمت نیز گفته اند؛ در اینجا با تقدیر «عن» به معنی کناز زدن و کنار شدن است؛ الشيء جمعته و ضممته و حزته أيضا غلبته.

الْجُفَاةُ: افراد فرومایه و خشن؛ جمع «جافی»؛ جمع جاف و هو الغليظ من الناس.

الطَّعَامُ: فرومایگان؛ جمع «طغامه» به معنای اوباش و افراد رذل و پست است؛ بالطاء المهملة والغين المعجمة وزان سحاب الأوغاد من النّاس، وهي جمع وغد و هو الأحمق الضعيف الرّذل الدني.

من فرار و هزیمت و کناره گیری و عقب نشینی شما را از صفوف خودتان مشاهده کردم و با چشم خود دیدم که فرومایگان خشن و اعراب بادیه نشین شام، شما را به عقب نشینی وادار کردند.

نکته ها

امام در این فرمایش خود از اصحاب گله و شکایت می کنند که در جنگ صفین عقب نشینی بی دلیل کرده اند البته حضرت به طور صریح به اصحاب خود نمی فرماید که چرا فرار یا آبروریزی کرده اید بلکه همین مطلب را به صورتی محترمانه بیان می کند؛ به همین جهت به جای آن که بفرماید چرا فرار کردید و آبرویمان را بردید، به صورت محترمانه فرارشان را منعکس می کند.

اعراب معمولاً به آن عرب های بیابانی و بادیه نشین می گفتند که اهل عقل و منطق و اعتقادات صحیح و ثابتی نبودند و برای به دست آوردن پول و غنائم تن به هر جنگی می دادند.


1) جَوْل: تاخت و تاز از مادۀ «جولان» در اصل به معنای دور زدن در میدان و مانند آن است و گاه به معنای عقب نشینی سپس بازگشت به میدان و حمله به دشمن که یک حرکت دورانی است آمده و در کلام بالا به همین معناست؛ جال: الفرس في الميدان يجول جولة و جولانا قطع جوانبه، وجال القوم جولة انكشفوا ثمّ كرّوا. انْحِيَازَ: کنار کشیدن به معنای ترک مواضع و عقب نشینی است؛ انحاز الرجل إلى القوم بمعنى تحيّز إليهم.

2. برجستگان عرب

وَأَنتُمْ لَهَامِيمُ الْعَرَبِ وَيَآفِيخُ الشَّرَفِ وَالْأَنْفُ الْمُقَدَّمُ وَالسَّنَامُ الْأَعْظَمُ (1)

يَآفِيخُ: سران؛ جمع «یافوخ» به معنای محل اتصال استخوان های پیش سر است. بعضی گفته اند: این واژه نام همان موضعی در پیش سر است که در آغاز تولد نرم است و با گذشت زمان سفت و محکم می شود و در کلام بالا کنایه از سرکردگان است؛ جمع يافوخ و هو ملتقى عظم مقدم الرأس و مؤخره ويقال لمعظم الشيء أيضا. الأنْفُ: چهره ها معنای واضحی دارد و آن بینی است ولی از آن جا که برجسته ترین نقطه صورت، نوک بینی است، عرب این واژه را به افراد پیشرو اطلاق می کند.

مُقَدِّمُ: پیشرو؛ از مادۀ قَدَمَ به معنی پیش افتادن؛ تَقدِیم: جلو انداختن. مقدم کردن.

این در حالی است که شما از بزرگان و شجاعان پیشگامان عرب و از سران شرف و پیشروان و برجستگان آن ها هستید.

استعاره

مستعار: أنف و سنام

مستعار به: بینی

مستعارله: یاران امام

جامع: واژه أنف و سنام استعاره است. وجه مشابهت این است که همان گونه که بینی بر دیگر اعضای بدن تقدّم و برتری دارد و زیبایی رخسار بیش از اعضای دیگر صورت بدان وابسته است آنان نیز بر دیگر اعراب شرف و تقدّم دارند، همچنین بلندی مقام آن ها به کوهان شتر تشبیه شده که بر دیگر اعضای آن بلندی و برتری دارد.


1) الْعَرَبِ: عرب؛ محركة خلاف العجم مؤنث و هم سكان الأمصار أو عام و الأعراب منهم سكان البادية لا واحد لها و يقال للواحد أعرابي. لَهَامِيمُ: جوانمردان؛ جمع «لهمیم» و «لهموم» به معنای اسب های چابک و پیشرو است؛ سپس به انسان های پیشرو نیز اطلاق شده است؛ مانند چیزی که در کلام بالا آمده است این واژه گاه به معنای افراد باسخاوت آمده که تناسبی با محل بحث ندارد؛ جمع اللهموم بالكسر كالقنديل و القناديل و هو السابق الجواد من النّاس والخيل أو جمع اللهموم بالفتح كاليعسوب و اليعاسيب و هي النّاقة الغزيرة و السحابة الغزيزة القطر.

استعاره

مستعار: یافیخ

مستعار به: مغز

مستعارله: یاران امام

جامع: امام واژۀ «یافیخ» را برای یارانش استعاره آورده است؛ زیرا آن ها در شرافت و بلندی رتبه نسبت به دیگر عرب ها مانند نسبت مهمترین قسمت مغز به دیگر اعضای بدن بودند.

3. مرهم بر زخم دل امام

وَلَقَدْ شَفَي وَحَاوِعَ صَدْرِى أَنْ رَأَيْتُكُمْ بِأَخَرَةِ تَحُوزُونَهُمْ كَمَا حَازُوكُمْ وَتُزِيلُونَهُمْ عَنْ مَوَاقِفِهِمْ كَمَا أَزَالُوكُمْ (1)

آخرة: نهايت؛ سرانجام.

تَحُوزُونَ: متفرق می کنید.

تُزِیلُونَهُمْ: می رانید؛ زیل: کنار شدن؛ تزییل به معنی تفریق و جدا کردن و تزیل به معنی جدا شدن است.

ناراحتی درون سینه مرا شما شفا بخشیدید و بر زخم دلم مرهم نهادید چون دیدم همان گونه که آن ها شما را به عقب نشینی واداشتند شما صفوفشان را در هم شکستید و آنان را از لشکرگاه خود به عقب راندید.

نکته

با واژۀ «وحاوح» به اندوه و دلتنگی خود به سبب شکست یاران خویش و پیروزی دشمنان اشاره فرموده است. (2)


1) شَفَی: شفا داد؛ اسْتَشَفَي اسْتِشْفَاء: خواستار تندرستی شد؛ درمان بیماری استَقَی اشْتِفَافاً: به مراد خود رسید و به آن بسنده نمود. وَحَاوحَ: ناله های دردآلود؛ جمع «وَحوَح» به معنای صدایی است که از سینه دردمند بر می خیزد؛ جمع الوحوحة و هو صوت معه بحح.

2) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج 4، ص 119.

4. شدت فرار لشکر شام از میدان نبرد

حَسّاً بِالنَّصَالِ وَ شَجْراً بِالرَّمَاحَ تَرَكَبُ أُولَاهُمْ أُخْرَاهُمْ كَالْإِبِلِ الْهِيمِ الْمَطْرُودَةِ تُرَمَى عَنْ حِيَاضِهَا وَ تُذَادُ عَنْ مَوَارِدِهَا (1)

شَجراً: ضربه زدن با نیزه؛ الطعن.

رماح: نیزه ها؛ از مادۀ رَمَحَ به معنای نیزه؛ جمع آن رِماح و أَرْمَاحَ است.

ترکَب: سوار می شود.

ابل: شتر؛ به معنی مطلق شتر است اعم از نر و ماده و از هر جنس که باشد و لفظ آن مفرد است و دلالت بر جنس دارد.

الهيم: تشنه؛ جمع «اهیم» یا «هانم» به معنای انسان یا حیوانی است که شدیداً تشنه باشد؛ من الابل العطاش.

مَطْرُودَة: راندن از روی بی اعتنایی؛ از ماده طَرد.

تُرْمی دور می شود؛ از ماده رمی به معنای انداختن اعم از آن که شیء باشد مثل تیر و سنگ یا نسبت دادن چیزی به کسی باشد.

حِيَاضِهَا: آبشخورها؛ از مادۀ حَوضَ به معنای محل جمع شدن آب در اصل به معنی جمع کردن است.

تُذَادُ: بازداشته می شود؛ از مادۀ ذود به معنای طرد کردن و عقب راندن است.

با ضرب شمشیر و نیزه آنان را درمانده و بیچاره کردید؛ به طوری که اولشان روی آخرشان می افتاد؛ مانند شتران تشنه ای که از سر حوضشان رانند و از ورود به آبگاهشان منع کنند.

نکته

در این عبارت حضرت می خواهد بفرماید که شما ابتدا از صحنه و از جبهه جنگ کنار کشیدید و من ناراحت شدم ولی سرانجام به دشمن حمله کردید و آن ها را مجبور به فرار کردید و راحتی و آسایش را از آن ها گرفتید این قضیه مربوط به جنگ صفین بود که در یکی از روزهای جنگ معاویه به جناح راست لشکر امیرالمؤمنین علیه السلام حمله کردند و آن ها را به عقب راندند سپس در یک ضد حمله که به رهبری مالک اشتر انجام شد، لشکر شام را به عقب نشینی وادار نمودند.

مشابه

إِذْ تَحْشُونَهُمْ بِإِذْنِهِ حَتَّى إِذَا فَشِلْتُمْ وَ تَنَازَعْتُمْ فِي الْأَمْرِ وَ عَصَيْتُمْ مِنْ بَعْدِ مَا أَرَاكُمْ مَا تُحِبُّونَ مِنْكُمْ مَنْ يُرِيدُ الدُّنْيا وَ مِنْكُمْ مَنْ يُرِيدُ الآخِرَةَ ثُمَّ صَرَفَكُمْ عَنْهُمْ لِيَبْتَلِيَكُمْ وَ لَقَدْ عَفا


1) حَسّا: کشتن؛ به فتح حاء به چند معنا آمده است گاه به معنای ریشه کن کردن و قتل و کشتن، مانند کلام بالا و گاه به معنای جست وجو کردن یا دیدن و دریافتن آمده است؛ القتل قال تعالى: إِذْ تَحُسُّونَهُمْ بِإِذْنِهِ. النِّصَال: تيرها؛ جمع «نصل» به معنای قطعه آن تیزی است که در نوک تیرهای چوبین قرار می دهند تا کارگر شود و در فارسی آن را «پیکان» می گویند.

﴿عَنْكُمْ وَاللَّهُ ذُو فَضْل عَلَى الْمُؤْمِنینَ (1)آن گاه که به اذن او دشمن را می کشتید و چون غنیمتی را که هوای آن را در سر داشتید به شما نشان داد سستی کردید و در آن امر به منازعه پرداختید و عصیان ورزیدید بعضی خواستار دنیا شدید و بعضی خواستار آخرت؛ سپس تا شما را به بلایی مبتلا کند به هزیمت واداشت اینک شما را ببخشود که او را به مؤمنان بخشایشی است. تشبیه

مشَّبَه: فراریان

مشَّبَهٌ به: شتران تشنه برای ورود به آب

وجه شَبَه: امام شدت فرار لشکر شام از تیر و نیزهٔ کوفیان در میدان جنگ را به فرار کردن شتران تشنه هنگام ورود به آبشخور تشبیه کرده است که همان گونه که شتران در این شرایط چنان فرار می کنند که همدیگر را لگد مال می کنند لشکر معاویه نیز از ترس به گونه ای از میدان جنگ فرار می کردند که از شدت بر روی هم می ریختند.


1) آل عمران، 152.

خطبه 108

اشاره

شناسنامه خطبه

تاریخ، زمان و مکان وقوع: در کوفه سال 40 هجری

مخاطب: کوفیان

علت ایراد سخن: بیان حوادث سخت آینده

موضوع: سیاسی اعتقادی

ویژگی: آینده شناسی (1)

پیشگفتار خطبه

امام در این خطبه ابتدا به حمد و ستایش خداوند و بیان صفاتش می پردازد و سپس از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و فضایل و کمالات او سخن می گوید به سرزنش یاران سست و بی تحرک خود می پردازد و به آن ها گوشزد می کند که این سستی و پراکندگی عاقبت دردناکی دارد و حوادث سخت آینده را پیشگویی می کند


1) شناسنامه نهج البلاغه، ص 87.

الْحَمْدُ لِلَّهِ الْمُتَجَلَّى لِخَلْقِهِ بِخَلْقِهِ وَالظَّاهِرِ لِقُلُوبِهِمْ بِحُجَّتِهِ خَلَقَ الْخَلْقَ مِنْ غَيْرِ رَوِيَّةٍ إِذْ كَانَتِ الرَّوِيَّاتُ لَا تَلِيقُ إِلَّا بِذَوِي الضَّمَائِرِ وَ لَيْسَ بِذِي ضَمِيرٍ فِي نَفْسِهِ خَرَقَ عِلْمُهُ بَاطِنَ غَيْبِ السُّتْرَاتِ وَ أَحَاطَ بِغُمُوضِ عَقَائِدِ السَّرِيرَاتِ. اخْتَارَهُ مِنْ شَجَرَةِ الْأَنْبِيَاءِ وَ مِشْكَاةِ النِّيَاءِ وَ ذُوَابَةِ الْعَلْيَاءِ وَ سُرَّةِ الْبَطْحَاءِ وَمَصَابِيح الظُّلْمَةِ وَ وَيَنَابِيعِ الْحِكْمَةِ. طَبِيبٌ دَوَارٌ بِطِبّهِ قَدْ أَحْكَمَ مَرَاهِمَهُ وَ أَحْمَى مَوَاسِمَهُ يَضَعُ ذَلِكَ حَيْثُ الْحَاجَةُ إِلَيْهِ مِنْ قُلُوبِ عُمْيِ وَ آذَانِ صُمَّ وَ أَلْسِنَةٍ بُكْمٍ مُتَتَبَّعٌ بِدَوَائِهِ مَوَاضِعَ الْغَفْلَةِ وَ مَوَاطِنَ الْحَيْرَةِ لَمْ يَسْتَضِيئُوا بِأَضْوَاءِ الْحِكْمَةِ وَ لَمْ يَقْدَحُوا بِزِنَادِ الْعُلُومِ الثَّاقِبَةِ فَهُمْ فِي ذَلِكَ كَالْأَنْعَامِ السَّائِمَةِ وَ الصُّحُورِ الْقَاسِيَةِ قَدِ انْجَابَتِ السَّرَائِرُ لِأَهْلِ الْبَصَائِرِ وَوَضَحَتْ مَحَجَّةُ الْحَقِّ لِخَابِطِهَا وَ أَسْفَرَتِ السَّاعَةُ عَنْ وَجْهِهَا وَ ظَهَرَتِ الْعَلَامَةُ لِمُتَوَسمِهَا مَا لِي أَرَاكُمْ أَشْبَاحاً بِلَا أَرْوَاحٍ وَ أَرْوَاحاً بِلَا أَشْبَاحَ وَنُشَاكاً بِلَا صَلَاح وَ تُجَاراً بِلَا أَرْبَاحٍ وَأَيْقَاطاً نُوْماً وَشُهُوداً غُيَّباً وَ نَاظِرَةً عَمْيَاءَ وَسَامِعَةً صَمَّاءَ وَ نَاطِقَةً بَكْمَاءَ رَايَةٌ ضَلَالٍ قَدْ قَامَتْ عَلَى قُطْبِهَا وَ تَفَرَّقَتْ بِشُعَبِهَا تَكِيلُكُمْ بِصَاعِهَا وَ تَخْبِطُكُمْ بِبَاعِهَا قَائِدُهَا خَارِجٌ مِنَ الْمِلَّةِ قَائِمٌ عَلَى الضَّلَّةِ فَلَا يَبْقَى يَوْمَئِذٍ مِنْكُمْ إِلَّا ثْقَالَةٌ كَثْفَالَةِ الْقِدْرِ أَوْ نُفَاضَةٌ كَنْفَاضَةِ الْعِكْمِ تَعْرُكُكُمْ عَرْكَ الْأَدِيمِ وَ تَدُوسُكُمْ دَوْسَ الْحَصِيدِ وَتَسْتَخْلِصُ الْمُؤْمِنَ مِنْ بَيْنِكُمُ اسْتِخْلَاصَ الطَّيْرِ الْحَبَّةَ الْبَطِينَةَ مِنْ بَيْنِ هَزِيلٍ الْحَبِّ أَيْنَ تَذْهَبُ بِكُمُ الْمَذَاهِبُ وَ تَتِيهُ بِكُمُ الْغَيَاهِبُ وَتَخْدَعُكُمُ الْكَوَاذِبُ وَ مِنْ أَيْنَ تُؤْتَوْنَ وَ أَنَّى تُؤْفَكُونَ فَ لِكُلِّ أَجَلٍ كِتَابٌ وَلِكُلِّ غَيْبَةٍ إِيَابٌ فَاسْتَمِعُوا مِنْ رَبَّانِيَّكُمْ وَ أَحْضِرُوهُ قُلُوبَكُمْ وَاسْتَيْقِظُوا إِنْ هَتَفَ بِكُمْ وَ لْيَصْدُقُ رَائِدٌ أَهْلَهُ وَ لْيَجْمَعُ شَمْلَهُ وَلْيُحْضِرْ ذِهْنَهُ فَلَقَدْ فَلَقَ لَكُمُ الْأَمْرَ فَلْقَ الْخَرَزَةِ وَ قَرَفَهُ قَرْفَ الصَّمْغَةِ فَعِنْدَ ذَلِكَ أَخَذَ الْبَاطِلُ مَآخِذَهُ وَ رَكِبَ الْجَهْلُ مَرَاكِبَهُ وَ عَظُمَتِ الطَّاغِيَةُ وَقَلَّتِ الدَّاعِيَةُ وَ صَالَ الدَّهْرُ صِيَالَ السَّبْعِ الْعَفُورِ وَ هَدَرَ فَنِيقُ الْبَاطِلِ بَعْدَ كُظُومٍ وَتَوَاخَى النَّاسُ عَلَى الْفُجُورِ وَ تَهَاجَرُوا عَلَى الدِّينِ وَ تَحَابُّوا عَلَى الْكَذِبِ وَ تَبَاغَضُوا عَلَى الصِّدْقِ فَإِذَا كَانَ ذَلِكَ كَانَ الْوَلَدُ غَيْظاً وَ الْمَطَرُ قَيْظاً وَ تَفِيضُ اللَّنَامُ فَيْضاً وَ تَغِيضُ الْكِرَامُ غَيْضاً وَ كَانَ أَهْلُ ذَلِكَ الزَّمَانِ ذِتَاباً وَ سَلَاطِينُهُ سِبَاعاً وَ أَوْسَاطُهُ أُكَالًا وَ فُقَرَاؤُهُ أَمْوَاتاً وَ غَارَ الصِّدْقُ وَفَاضَ الْكَذِبُ وَ اسْتُعْمِلَتِ الْمَوَدَّةُ بِاللِّسَانِ وَ تَشَاجَرَ النَّاسُ بِالْقُلُوبِ وَ صَارَ الْفُسُوقُ نَسَباً وَ الْعَفَافُ عَجَباً وَ لبِسَ الْإِسْلَامُ لُبْسَ الْفَرْوِ مَقْلُوباً.

1. تجلی خدا بر بندگان

الْحَمْدُ لِلَّهِ الْمُتَجَلَّى لِخَلْقِهِ بِخَلْقِهِ (1) ستایش مخصوص خداوندی است که با آفرینش خود بر انسان ها تجلی کرده است.

نکته

در این عبارت دو تا خَلقِه وجود دارد که ممکن است مقصود از خلق اول «ذوی العقول» باشند که آن ها اعم از انسان ها و موجودات دیگری هستند که صاحب عقل هستند اما مقصود از خلق دوم مطلق مخلوقات هستند؛ یعنی مخلوقات خداوند اعم از ذوى العقول و غیر ذول العقول سبب میشوند که انسان ها خدا را بشناسند و خدا در دل آن ها جلوه کند.

مشابه

فَلَمَّا تَجَلَّى رَبُّهُ لِلْجَبَلِ (2)هنگامی که پروردگارش جلوه بر کوه کرد. وَتَرَى الْجِبَالَ تَحْسَبُها جامِدَةً وَهِيَ تَمُرُّ مَرَّ السَّحابِ صُنْعَ اللَّهِ الَّذِي أَتْقَنَ كُلَّ شَيْءٍ إِنَّهُ خَبِيرٌ بِما تَفْعَلُون (3)و کوه ها را می بینی و آن ها را ساکن و جامد می پنداری، در حالی که مانند ابر در حرکت اند این صنع و آفرینش خداوندی است که همه چیز را متقن آفریده. او از کارهایی که شما انجام می دهید مسلماً آگاه است.

2. ظهور خداوند

وَ الظَّاهِرِ لِقُلُوبِهِمْ بِحُجَّتِهِ خداوندی که با حجت و دلیل خود بر قلب بندگان آشکار شده است.

نکته

این که او با حجّت و برهان خویش در دل های آدمیان نمایان است، یعنی هستی او در دل کسانی که به سبب اندیشه های باطل و گفتار نادرست او را انکار می کنند روشن است؛ زیرا دلایل هستی خویش را علیه این ها ظاهر و برهان وجود خود را بر آن ها ثابت فرموده است. (4)


1) الْمُتَجَلی: جلوه کننده.

2) اعراف، 143.

3) نمل، 88

4) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج4، ص121.

3. ابداع خداوند

خَلَقَ الْخَلْقَ مِنْ غَيْرِ رَوِيَّةٍ إِذْ كَانَتِ الرَّوِيَّاتُ لَا تَلِيقُ إِلَّا بِذَوِي الضَّمَائِرِ وَ لَيْسَ بِذِي ضَمِيرِ فِي نَفْسِهِ (1)

ذَوِى صاحبان؛ جمع ذُو به معنای صاحب.

الضَّمَائِرِ: قلب ها؛ جمع «ضمیر» از مادۀ «ضمور» گرفته شده که در اصل به معنای لاغر و باریک شدن است و از آن جا که اسرار درون انسان نیز باریک و دقیق است واژه ضمیر به باطن انسان اطلاق شده است؛ الانسان قلبه و باطنه و ما يضمره من الصور، وجمع على الضمائر تشبيها بالسريرة و السرائر لأنّ باب فعيل إذا كان اسما لمذكر يجمع على أفعلة و فعلان كرغيف و أرغفة و رغفان.

آفریده ها را بدون نیاز به فکر و اندیشه آفرید؛ چراکه اندیشه، مخصوص کسانی است که دارای روح و ضمیر باطن هستند و او چنین نیست.

نکته

منظور از رویه به کار گرفتن فکر از راه استخراج مجهولات از معلومات است. (2)

4. علم خداوند

خَرَقَ عِلْمُهُ بَاطِنَ غَيْبِ السُّتْرَاتِ وَ أَحَاطَ بِغُمُوضِ عَقَائِدِ السَّرِيرَاتِ (3)

غموض: پوشیده ها؛ از مادۀ غَمَضَ به معنای پیچیده؛ مصدر به معنای اسم فاعل و در این جا صفت عقاید است که به آن اضافه شده است.

السَّرِيرَاتِ: مخفی ها؛ جمع «سریره» به معنای چیزی که انسان آن را مکتوم و مخفی می کند. باید توجه داشت که جمع «سریره» گاهی «سرائر» آمده که جمع مکسر است و گاه به صورت جمع صحیح با «ات» می آید؛ كالسر هو ما يكتم.

علم و دانش او اعماق پرده های غیب را شکافته و به عقاید پیچیده و پنهان احاطه دارد.

نکته

این که علم خداوند اعماق پرده های غیب را می شکافد این بیان اشاره است به این که دانش او هر پنهان و نادیده را فرا می گیرد؛ به گونه ای که هیچ چیز از او پوشیده نیست و هیچ چیز مانع نفوذ علم او نیست. (4)


1) الرَّوِيَّة: تفكر و اندیشه از مادۀ ،روی مؤنث (الرَّویّ) است اندیشیدن و نگریستن در کارها؛ «عَن رويَّة»: با تدبير و بصیرت، تَرَوَّى تَرَوِّياً: اندیشید لا تليق: شایسته نیست.

2) در سایه سار نهج البلاغه، ج 2، ص108.

3) خَرَقَ: شکافت پاره کرد؛ وقتی چیزی می خواهد نفوذ کند گویا آن را سوراخ می کند و پیش می رود. السُّتُرَاتِ: پوشش ها؛ جمع «ستره» به معنای پرده یا چیزهایی است که اشیای مختلف را با آن می پوشند؛ بالضم ما استترت به كاننا ما كان.

4) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج4، ص122.

مشابه

وَ لَوْ أَنَّ ما فِي الْأَرْضِ مِنْ شَجَرَةٍ أَقْلَامَ وَ الْبَحْرُ يَمُدُّهُ مِنْ بَعْدِهِ سَبْعَةُ أَبْحُرٍ مَا نَفِدَتْ كَلِمَاتُ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ عَزِيزٌ حَکیم (1)و اگر آن چه روی زمین از درختان است قلم شوند و دریا برای آن مرکب گردد و هفت دریا به آن افزوده شود این ها همه تمام می شود اما کلمات خدا پایان نمی گیرد. خداوند عزیز و حکیم است.

5. توصیف شایسته ای از پیامبر

5. 1. شجره پیامبران

اخْتَارَهُ مِنْ شَجَرَةِ الْأَنْبِيَاءِ (2) او را از شجره پیامبران برگزید.

نکته

اشاره به دودمان ابراهیم علیه السلام است که پیامبران بزرگی از آن برخاستند و نسب والای پیامبر اکرم نیز از طریق اسماعیل به آن پیغمبر بزرگ، یعنی ابراهیم می رسد.

5. 2. سرچشمه نور

وَ مِشْكَاةِ الضّيَاءِ (3) و [پیامبر را از محل روشنایی و سرچشمه نور برگزید.

مشَّبَه: پیامبر

مشَّبَهٌ به: سرچشمه نور

وجه شبه: اشاره به این است که انوار معارف الهی در وجود انبیا قرار دارد و پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله حامل این انوار است مشکاة یا چراغدان همان محفظه ای است که در گذشته چراغ را در آن می گذاشتند تا وزش باد آن را خاموش نکند؛ بنابراین انبیا، حافظان انوار معارف الهیه اند.


1) لقمان، 27.

2) اختار: برگزید.

3) مِشْكَاةِ: چراغدان ظرفی از شیشه که چراغ درون آن گذاشته می شده تا باد آن را خاموش نکند. در گذشته که برق نبود و روشنایی ها به وسیلۀ چراغ و چوب بود چون در معرض باد قرار می گرفت خاموش می شد به همین جهت جایی را در دیوار درست می کردند و چراغ را در آن می گذاشتند که هم نورش بیرون را روشن کند و هم در معرض باد نباشد و خاموش نشود؛ كوّة غير نافذة يجعل فيها المصباح أو عمود القنديل الذي فيه الفتيلة أو القنديل.

5. 3. جایگاه رفیع

وَ ذُوَّابَةِ الْعَلْيَاء (1)

و [پیامبر را] از محل بلند و رفیع برگزید.

تشبیه

مشَّبَه: پیامبر

مشَّبَهٌ به: محل رفیع

وجه شَبَه: با توجه به این که «ذُؤَابَةِ» موهای قسمت جلو سر است و «عَلْيَاءِ» نیز به معنای بلندی است اشاره به این است که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله نسبتش به برترین خاندان های بشر می رسد که شرف وراثت را در حد اعلا از آن ها کسب کرده بود.

5. 4. برانگیختن از سرزمینی باشرافت

وَ سُرَّةِ الْبَطْحَاءِ (2) و [پیامبر را] از کانون (سرزمین شریف) بطحاء برگزید.

تشبیه

مشَّبَه: پیامبر

مشَّبَهٌ به: برترین قبایل

وجه شَبَه: با توجه به این که «بَطْحَاءِ» اشاره به بخش خاصی از مکه است که قبیله قریش ساکن آن بودند و «سُرَّةِ» به معنای ناف و کانون است و قریش برترین قبایل عرب محسوب می شدند اشاره به این است که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله از مرکز قبیله ای برخاسته که اشرف قبایل آن جا محسوب می شده است.


1) ذَوَّابَةِ: موهای قسمت جلوی سر مویی که روی پیشانی می افتد؛ بالضم مهموزا الناصية أو منتهاها من الرأس أو الطائفة من شعر الرأس. عَلْيَاءِ: بلندى؛ بالفتح والمد كلّ مكان مشرف و السماء ورأس الجبل.

2) سُرَّة: مركز و کانون؛ بهترین جای محل اصل آن به معنای ناف است؛ ما تقطعه القابلة وسرّة الوادى أفضل مواضعه الْبَطْحَاءِ به بستر پهناور سیل که شن و ماسه دارد گفته می شود و مقصود قسمتی از مکه است که در میان کوه ها محصور است و قبیله قریش در آن ساکن بودند؛ الابطح مسیل واسع فيه زقاق الحصا.

5. 5. برانگیخته از چراغ های برافروخته

وَ مَصَابِيحَ الظُّلْمَةِ و [پیامبر را] از چراغ های برافروخته در تاریکی برانگیخت.

نکته

مقصود از چراغ هایی که در دل تاریکی می درخشند و روشنی می بخشند و مراد از چشمه های علم و حکمت انبیا و اولیای الهی و دانشمندان هستند که پیامبر از آنان انتخاب شده است.

تشبیه

مشَّبَه: پیامبر

مشَّبَهٌ به: چراغ های برافروخته

وجه شبه: پیامبران و انبیای الهی چراغ های پرنوری هستند که سینه ظلمت، کفر و جهل را می شکافند و پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله یکی از پرفروغ ترین چراغ های هدایت بود.

5. 6. سرچشمه دانش

وَيَنَابِيعِ الْحِكْمَةِ (1) و [پیامبر را] از چشمه های دانش و حکمت برانگیخت.

تشبیه

مشَّبَه: پیامبر (صلی الله علیه و آله)

مشَّبَهٌ به: چشمه های دانش

وجه شبه: پیامبران را به چشمه هایی تشبیه می کند که علم و دانش از آن می جوشد و پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله) یکی از پرجوشش ترین چشمه های علم و دانش بود.


1) ينابيع: سرچشمه ها؛ از مادۀ نَبَعَ جوشیدن آب از چشمه يَنبوع را چشمه هم گفته اند؛ منظور هر منبع آ آب است اعم از رودخانه ها و قنات ها.

6. طبیب دوره گرد

6. 1. در جست وجوی بیماران

طَبِيبٌ دَوَّارٌ بِطِبِّهِ قَدْ أَحْكَمَ مَرَاهِمَهُ (1)

مَرَاهِمَ: مرهم ها؛ جمع «مرهم» به معنای داروهای نرمی است که بر زخم ها می نهند؛ جمع المرهم و هو دواء مركب و طلاء لين يطلى به القروح و الجروح قيل إنّه مأخوذ من الراهمة بالكسر و هو المطر الضعيف.

او طبیبی است سیار که با طب خویش، همواره به گردش می پردازد.

نکته ها

این که او با طبّ خویش در سیر و گردش است کنایه است از این که وی برای درمان جاهلان و گمراهان خود را عرضه می کند و خویشتن را بر این امر منصوب و موظف کرده است. (2)

پیامبران و اوصیا نه تنها برای پیشگیری از بیماری های روح انسان ها رسالت دارند بلکه رسالت معالجه آن بیماری ها را به عهده دارند.

تشبیه

مشَّبَه: پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله)

مشَّبَهٌ به: طبیبی دوّار

وجه شَبَه: پیامبر را به عنوان طبیب دوّار معرفی می کند؛ چراکه اطبا به درمان بیماری های جسمی می پردازند و او به درمان بیماری های روحی و اخلاقی می پردازد که به مراتب سخت تر از بیماری های جسمی است و مانند طبیبی که خود به دنبال بیمار می رود پیامبر نیز به دنبال بیماران روحی می روند و این سیره همه پیامبران بوده است.


1) دَوَّار: دوره گرد؛ سیار؛ از مادۀ «دور» به معنای گردش دائره به معنی گردنده است و مراد از آن اغلب حادثه و بلایی است که در دنیا می گردد و به انسان می رسد؛ جمع آن در قرآن دوایر است. أَحْكَم: محکم کرد.

2) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج4، ص126.

6. 2. آماده بودن ابزار جراحی

وَ أَحْمَى مَوَاسِمَهُ يَضَعُ ذَلِكَ حَيْثُ الْحَاجَةُ إِلَيْهِ (1)

يَضَعُ: از مادۀ وضع به معنای گذاشتن؛ مثل گذاشتن بار به زمین مراد از «وضع» چنان که گفته اند ایجاد است؛ مَوْضِع: مصدر میمی و اسم مکان است.

و ابزارهایش را برای سوزاندن زخم ها داغ نموده تا هرجا لازم باشد به کار گیرد.

نکته

اشاره به جامعیت درمان می کند که برای درمان انواع زخم ها از انواع مرهم های شفابخش استفاده می کند و اگر هیچ دارویی اثر نگذاشت محل زخم را داغ می کند. (2)

6. 3. محل زخم ها

مِنْ قُلُوبِ عُمي و آذَانِ صُمَّ وَ أَلْسِنَةٍ بكم (3)

صمٌّ: كر؛ جمع صمّا به معنای کر؛ صَمَّ هم جمع اصم است ولی در این جا ولی در این جا جمع صماء است.

بكم: لال؛ جمع ابكم.

برای قلب های نابینا، گوش های ناشنوا و زبان های لال آماده است.

نکته

حضرت امیر می فرماید: این طبیب که با وسایل طبابت خود در گردش است، مرهم ها یا ابزار داغ را هرکجا که نیاز باشد می گذارد؛ به این معنا که برای پول کار نمی کند بلکه داروی خود را به جا و بر اساس نیاز بیمار مصرف می کند. این است که حضرت جاهای نیاز به مرهم ها و داروهای روحی را عبارت می داند از دل های کور و گوش های کر و زبان های لال و اگر این ها سالم باشند دل انسان هم زنده و سالم می ماند ولی اگر انسان با گوش خود حق را نشنود و با زبان خود از حق دفاع نکند و با چشم خود حقایق را مشاهده نکند، دل او نیز می میرد.


1) أحْمَی: داغ کرد؛ از مادۀ حمی به معنای حرارت شدید؛ مَحْمِی آن حرارتی است که از فلزات سرخ کرده و از بدن برخیزد؛ حامية: گرم و سوزنده. مَوَاسِم: آهن هایی که با آن ها بدن را داغ می گذارند؛ جمع «میسم» به معنای ابزاری است که با آن بدن انسان یا حیوانی را داغ می نهند و «وسم» به آن اثری گفته می شود که از داغ کردن بر بدن انسان می ماند؛ کالمياسم جمع الميسم و هو المكواة والحديد الذى يوسم به الخيل و غيرها.

2) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 4، ص108.

3) عُمْي: کوری؛ به فقدان بصیرت و جهل و ضلالت نیز اطلاق می شود؛ جمع «عم» و «عمون» است. آذَانِ: گوش ها؛ جمع أُذن: گوش؛ از این ماده فعل أَذِنَ، يَأْذَنُ از باب عَلِم يَعلَم به معنی گوش دادن و اطاعت کردن آمده است؛ تَأَذَّنَ اعلام و اخبار است با قید کثرت و تکرار.

مشابه

صُمٌّ بُكْمٌ عُمْيٌ فَهُمْ لا يَعْقِلُون (1)آن ها کر و لال و نابینا هستند چیزی نمی فهمند. لَهُمْ قُلُوبٌ لا يَفْقَهُونَ بِها وَ لَهُمْ أَعْيُنٌ لا يُبْصِرُونَ بِها وَ لَهُمْ آذَانٌ لَا يَسْمَعُونَ بِها أُولئِكَ كَالْأَنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلَّ (2)آن ها یعنی آن گروه کثیر کسانی هستند که دل ها یعنی [عقل هایی] دارند که با آن [اندیشه نمی کنند و] نمی فهمند و چشمانی دارند که با آن نمی بینند و گوش هایی دارند که با آن نمی شنوند آن ها همچون چهار پایان اند بلکه گمراه تر از اینان.

6. 4. در جست وجوی بیماران سرگردان

مُتَتَبَّعْ بِدَوَائِهِ مَوَاضِعَ الْغَفْلَةِ وَمَوَاطِنَ الْحَيْرَةِ (3)

وطناً: أقام وطن محل اقامت انسان و مقرّ انسان و هر مکانی که انسان برای کاری در آن مانده است؛ جمع آن مواطن است.

حَيْرَة : سرگردان

با داروی خود در جست وجوی بیماران غافل و سرگردان است.

7. مواضع غفلت مردم

لَمْ يَسْتَضِيئُوا بِأَضْوَاءِ الْحِكْمَةِ وَ لَمْ يَقْدَحُوا بِزِنَادِ الْعُلُومِ الثَّاقِبَةِ فَهُمْ فِي ذَلِكَ كَالْأَنْعَامِ السَّائِمَةِ وَ الصُّحُورِ الْقَاسِيَةِ (4)

لَم يَقْدَحُوا: نیفروختند؛ از مادۀ «قدح» به معنای افروختن آتش است به وسیله زند «سنگ چخماق» یا آتش زنه که در قدیم مانند کبریت جهت برافروختن آتش از آن استفاده می شد؛ بالزندرام الايراء به و استخرج النار منه، و الزند الذى يقدح به النار و هو الأعلى و السفلى الزندة بالهاء و الجمع زناد كسهم و سهام.

زنَادِ: آتش زنه ها؛ جمع «زند» به معنای ابزار فوقانی است که برای آتش افروزی استفاده می کنند؛ زیرا معمول عرب این بوده که از دو چوب مخصوص برای جرقه زدن جهت آتش افروزی استفاده می کردند؛ چوب زیرین را «زنده» و چوب رویین را «زند» می نامیدند و آن موادی را که به وسیلهٔ آن ها آتش در آن شعله ور می شد، وقود می نامیدند.

الثَّاقِب: تابناک؛ از مادۀ ثَقْب به معنای نفوذ پاره کردن نجم ثاقب یعنی ستارۀ نورانی؛ در این جا ثاقبه به معنای تابناک است و علوم ثاقبه به علوم و دانش هایی گفته می شود که دل و روح و جان را روشن می کند؛ النّار اتقدت و الكواكب أضاءت.

الْأَنْعَامِ السَّائِمَةِ: چهارپایان چرنده؛ از ماده «سوم» به معنای حرکت حیوان در بیابان و همچنین وزش بادهای مستمر است و «حیوان سائمه به حیوانی گفته می شود که او را برای چرا کردن در بیابان رها می کنند؛ من الأنعام خلاف المعلوفة.

صخور: صخره ها؛ از ریشه صَخَرَ به معنای سنگ سخت؛ واحد آن صخره است و صخور جمع آمده به معنای سنگ های سخت.

قَاسِيَةِ: سخت؛ از مادۀ قَسَوَ به معنی سنگ دلی است؛ طبرسی فرموده «قسوة» رفتن نرمی و رحمت است از دل؛ صلابت هر چیز را قسوة گویند؛ الشديدة الغليظة.


1) بقره، 171

2) اعراف، 179.

3) متتبع: جست و جو کننده؛ از مادۀ تبَعَ و اتباع به معنی پیروی است خواه به طور معنوی و اطاعت باشد؛ باب افعال به معنی پیروی و دنبال کردن و هم پیر و قرار دادن است؛ تبیع را ناصر و کمک گفته اند و این از آن جهت است که کمک کننده در پی یاری و کار آدمی است؛ متتابع: پی در پی. مَوَاطِنَ: جایگاه ها؛ از مادۀ وطن به معنای اقامت؛ «وَطَنَ بالمكان»

4) لَمْ يَسْتَضِيئُوا: نور نگرفته است. أَضْوَاءِ الْحِكْمَةِ: انوار حکمت.

این غافلان سرگردان با فروغ حکمت روشن نشده و با جرقه آتش افروز دانش های تابناک، فکر خود را شعله ور نساخته بودند و آن ها از این نظر همچون چهارپایان صحراگرد و سنگ های سخت نفوذناپذیر بودند.

نکته ها

«لَمْ يَسْتَضِيئُوا ولَمْ يَقْدَحُوا» نشان می دهد که آن ها قبل از قیام انبیا نیز می توانستند بخشی از غفلت و سرگردانی خویش را با نور حکمت و علم و دلیل عقل برطرف سازند ولی هرگز به پیام های علم و عقل نیز اعتنا نکردند. (1)

«أَنْعَامِ السَّائِمَةِ وَ صُحُورِ الْقَاسِيَةِ» اشاره به دو گروه است: گروهی گمراه اند در حد چهارپایان که قابلیت تعلیم و تربیت را در حد پایینی دارند و گروهی که در بدو نظر همچون سنگ نفوذ ناپذیر هستند. (2)

مردم در مواضع غفلت و جایگاه های حیرت و سرگردانی به وسیله روشنی های حکمت، طلب روشنایی نکردند؛ بنابراین باید به یاری آن ها شتافت و آن ها را هدایت کرد.

حضرت درباره کسانی که در زمینۀ علم و حکمت تلاش نکردند و دل های خود را روشن نساختند می فرماید این افراد به ظاهر حرکت دارند و از جمله موجودات زنده به شمار می آیند ولی دل های آنان مانند سنگ های بزرگ سخت است؛ یعنی از علم و فرهنگ هیچ نمی دانند.

مشابه

ثُمَّ قَسَتْ قُلُوبُكُمْ مِنْ بَعْدِ ذلِكَ فَهِيَ كَالْحِجَارَةِ أَوْ أَشَدُّ قَسْوَة (3)سپس دل های شما بعد از زنده نمودن شخص مقتول و معرفی قاتل یا قاتلان سخت شد، همانند سنگ یا سخت تر از آن.


1) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 4، ص 522.

2) همان.

3) بقره، 74.

لِيَجْعَلَ ما يُلْقِي الشَّيْطَانُ فِتْنَةً لِلَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ وَالْقاسِيَةِ قُلُوبُهُمْ (1)خداوند القاى شیطان را آزمونی قرار دهد برای آن ها که در قلبشان بیماری است و آن ها که سنگ دل اند. تشبیه

مشَّبَه: غافلان سرگردان

مشَّبَهٌ به: چهار پایان صحراگرد و سنگ های سخت

وجه شَبَه: امام گروهی از انسان های غافل را به چهارپایان صحراگرد تشبیه کرده است که علم و عقل در آن ها رشد نکرده و از این رو شبیه چهارپایان صحراگرد هستند که تعلیم و تربیت در آن ها تأثیری ندارد و گروهی دیگر از انسان های غافل را تشبیه به سنگ نفوذناپذیر می کند که دل آن ها چنان سخت شده است که نمی توان در آن نفوذ کرد.

8. پیکرهای بی روح

قَدِ انْجَابَتِ السَّرَائِرُ لِأَهْلِ الْبَصَائِرِ وَ وَضَحَتْ مَحَجَّةُ الْحَقِّ لِخَابِطِهَا (2)

مَحَجَّةُ: جاده ها؛ از مادۀ حَجّ به معنای قصد راه واضح اسم مكان؛ بالفتح جادة الطريق.

وَضَحَ: آشکار کرد؛ از مادۀ وَضَحَ اتَّضَحَ، اتضاحاً الأمر او الكلام: آن كار يا سخن آشکار و ظاهر شد؛ تَوَضَّحَ، تَوَضّحاً: روشن و آشکار شد؛ المُتَوَضّح: کسی که دیده و ظاهر می شود؛ الواضح: آشکار و روشن.

خَابِطِ: اشتباه کننده؛ از مادۀ «خَبط» گاه به معنای ضرب شدید آمده و گاه به معنای راه سپردن بدون هدایت، همچون کسی که در شب بدون چراغ طی طریق می کند و در خطبه بالا معنای دوم منظور است؛ السائر على غير هدى.

سرائر و باطن آن ها برای اهل بصیرت آشکار شده و راه حق برای پویندگان آن هویدا شده است.

نکته

کسانی که اهل بصیرت و آگاهی هستند مسائل سرّی و پنهانی را می دانند و مطالب حق آشکار شده است و متوجه شده اند که شیوۀ عثمان اشتباه و باطل بوده و علی بر حق است؛ هر چقدر هم تبلیغات سوء وجود داشته باشد و دیگران قدرت را در دست داشته


1) حج، 53.

2) انْجَابَتِ ظاهر شد؛ از مادۀ جوب» و «جوبه» به معنای قطع کردن و بریدن است و پاسخ کلام را از این رو «جواب» می گویند که سؤال را قطع می کند و به آن پایان می دهد و هنگامی که این کلمه به باب انفعال می رود، به معنای انکشاف و آشکار شدن است و در خطبه بالا به همین معنا آمده است؛ السحابة انكشفت. سرَائِر: رازهای مخفی از مادۀ سر به معنای نهان امر پوشیده اسرار نهان کردن سریره به معنی امر پوشیده است جمع آن سرائر است.

باشند حقیقت برای آنان که اهل بصیرت و دانایی اند روشن است و راه حق نیز برای کسی که به انحراف می رود واضح است.

9. ظهور نشانه های قیامت

وَ أَسْفَرَتِ السَّاعَةُ عَنْ وَجْهَهَا وَ ظَهَرَتِ الْعَلَامَةُ لِمُتَوَسِّمِهَا (1)

مُتَوَسم: کسی که صاحب فراستی نافذ است؛ از مادۀ وَسَمَ به معنای علامت گذاشتن؛ «وَسَمَ الشَّيء وَسْماً» یعنی او را علامت گذاری کرد و علامت را «سمة» گویند؛ مُتَوَسِّمْ آن است که به علامت نگاه کند و از آن به چیز دیگری پی ببرد.

رستاخیز نقاب از چهره برداشته و نشانه های آن برای جست و جوگران هوشیار آشکار شده است.

نکته

حضرت می فرماید که قیامت نزدیک است و نشانه آن برای کسانی که به دنبال نشانه قیامت هستند آشکار شده است؛ به این معنا که اگر عده ای در آمدن قیامت شک و تردید داشتند و حق و باطل یا حلال و حرام را به هم مخلوط می کردند، حالا دیگر روشن شده است که قیامت می آید و حساب و کتابی در کار است.

10. وجود بی خاصیت، همچون عدم

مَالِي أَرَاكُمْ أَشْبَاحاً بِلَا أَرْوَاحٍ وَ أَرْوَاحاً بِلَا أَشْبَاحِ وَنُشَاكاً بِلَا صَلَاحٍ وَ تُجَاراً بِلَا أَرْبَاحٍ وَ أَيْقَاظاً نُوْماً وَ شُهُوداً غَيَّباً وَ نَاظِرَةً عَمْيَاءَ وَسَامِعَةً صَمَّاءَ وَنَاطِقَةً بَكْمَاءَ (2)

أرباح: سودها؛ از مادۀ ربح به معنای سود؛ جمع آن أَرباح: آن چه سود دهد.

غيباً: جمع غايب.

أَيْقَاظاً: بیدار نمایان؛ جمع «یقظان» به معنای بیدار است.

نوماً: درخواب رفته ها؛ جمع «نائم» به معنای شخص خواب است.

شُهُوداً غُيَّباً: حاضرانى غايب.

نَاظِرَةً عَمْيَاءَ: نگاه کنندگانی نابینا.

سَامِعَةً صَمَّاءَ: شنوندگانی کر.

نَاطِقَةً بَكْمَاءَ: گویندگانی لال.


1) أسْفَرَتِ: پرده برداشت؛ از ماده «سفور» به معنای باز کردن پوشش و کشف حجاب است و لذا به زنان بی حجاب «سافرات» گفته می شود و مسافر» را از این جهت مسافر گویند که در حال عادی در لابه لای خانه ها و دیوارهای شهر ناپیداست اما به هنگامی که گام به بیابان می گذارد آشکار می شود؛ الصبح و أسفر أضاء ، وأسفرت المرأة عن وجهها كشفت النقاب عنه. السَّاعَةُ: قيامت

2) أَشْبَاحاً: قالبها؛ بدن ها؛ جمع شبح به معنای هیکل جسم چیزی که به چشم دیده شود؛ محركة سواد الانسان و غیره تراه من بعيد. نشاکا: عبادت کنندگان؛ جمع «ناسک» به معنای عبادت کننده است.

چرا شما را پیکرهای بی روح و روح های بی پیکر می بینم؟! عبادت کنندگانی ناصالح، تاجرانی بی سود بیدارانی در خواب حاضرانی غایب، ناظرانی نابینا، شنوندگانی کر و سخنگویانی گنگ مشاهده می کنم!

نکته ها

اگر انسان روح و عقل و فهم و درک داشته باشد ولی بدن نداشته باشد در این جهان طبیعت نمی تواند کاری انجام بدهد؛ برای این که روح در این عالم کارهای خود را با ابزار انجام می دهد و بدن ابزار روح است که اگر نباشد روح نمی تواند کاری انجام بدهد.

انسان کامل و کارآمد کسی است که هم فکر و تعقل داشته باشد و مسائل را خوب بفهمد و هم اهل تحرک و فعالیت باشد و مطابق فهم و درک خود عمل کند و حق را یاری نماید.

مشابه

إِنَّكَ لا تُسْمِعُ الْمَوْتَى وَ لا تُسْمِعُ الصُّمَّ الدُّعاءَ إِذا وَلَّوْا مُدْبِرِین (1)مسلّماً تو نمی توانی سخنت را به گوش مردگان برسانی و نمی توانی کران را هنگامی که روی بر می گردانند و پشت می کنند فراخوانی. امیر مؤمنان علی علیه السلام به کمیل بن زیاد فرمود: هَلَكَ خُزَانُ الْأَمْوَالِ وَ هُمْ أَحْيَاءٌ وَ الْعُلَمَاءُ بَاقُونَ مَا بَقِيَ الدَّهْرُ أَعْيَانُهُمْ مَفْقُودَةٌ وَأَمْثَالُهُمْ فِى الْقُلُوبِ مَوْجُودَةٌ (2)ثروت اندوزان در حالی که زنده اند مرده اند و دانشمندان تا جایی که روزگار باقی است باقی اند، شخصشان با از دنیا رفتن گم شده و شخصیتشان در دل ها موجود است.

وَتَحْسَبُهُمْ أَيْقاظاً وَ هُمْ رُقُود (3)و آن ها را یعنی اصحاب کهف را بیدار پنداشتی و حال آن که در خواب بودند. نکته ها

«و تجارا بلا أرباح» اشاره به کسانی از آن هاست که با اعمال فاسد و نادرست خود به سوداگری پرداخته و معتقدند که این کارها را برای تقرب به خداوند انجام می دهند و مستلزم ثواب و پاداش برای آن هاست در صورتی که چنین نیست. (4)


1) نمل، 80.

2) نهج البلاغه، حکمت 147.

3) كهف، 18.

4) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج 4، ص 130.

منظور از أَشبَاحاً بِلَا أَرْوَاحِ وَ أَرْوَاحاً بِلَا أَشْبَاح گروه هایی هستند که یا قدرت ظاهری دارند اما تفکر و تدبیر ندارند یا صاحب تفکر و تدبیرند اما قدرت به کارگیری آن را ندارند. (1)

«نُسَاكاً بِلَا صَلَاحٍ» اشاره به عبادت های بی محتوای عابدان آن زمان است؛ زیرا نخستین اثر عبادت تربیت و اصلاح انسان است. (2)

«و ناظرة عمياء» مراد چشم های بینایی است که کورند؛ یعنی از دقت در آثار صنع الهی و پند گرفتن و سود بردن از آن ها برای امر آخرت همچون کوران اند و از چشم هایی که دارند فایده ای عاید آن ها نیست. (3)

11. پیش بینی آینده حکومت بنی امیه

11. 1. پراکندگی ضلالت در همه جا

رَايَةُ ضَلَالٍ قَدْ قَامَتْ عَلَى قُطْبِهَا وَ تَفَرَّقَتْ بِشُعَبِهَا (4)

[گویا می بینیم] پرچم گمراهی بر جایگاه خود نصب و محکم شده و طرفداران آن، همه جا پراکنده شده اند.

نکته

قَدْ قَامَتْ عَلَى قُطبهَا» اشاره به این است که این پرچم ضلالت که از سوی خاندان فاسد بنی امیه برافراشته شده چنان محکم می شود که به آسانی از جا کنده نمی شود. (5)

مشابه

أُولئِكَ الَّذِينَ اشْتَرَوُا الضَّلالَةَ بِالْهُدى فَما رَبحَتْ تِجارَتُهُمْ وَ مَا كَانُوا مُهْتَدِین (6)اینان گمراهی را به هدایت خریدند پس تجارتشان سود نکرد و در شمار هدایت یافتگان در نیامدند.


1) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 4، ص 527.

2) همان.

3) شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج4، ص131.

4) قطبِ: مدار؛ حديدة تدور عليها الرّحى و ملاك الأمر و مداره، وسيد القوم. شعب: شاخه ها؛ قبیله ای است که از طایفه واحد منشعب باشد؛ جمع شُعُوب به معنای نسل یا نژادی از مردم، ایل بزرگ؛ بضم الأول و فتح الثانى جمع شعبة كغرفة و غرف وهى الطائفة من الشيء، و من الشجرة الغصن المتفرع منها، و في بعض النسخ لشعبها بفتح الأول وسكون الثانى وزان فلس و هي القبيلة العظيمة.

5) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 4، ص 533

6) بقره، 16.

رِجالٌ لا تُلْهِيهِمْ تِجارَةٌ وَ لا بَيْعٌ عَنْ ذِكْرِ اللَّه (1)مردانی که نه تجارت و نه معامله آن ها را از یاد خدا غافل نمی کند.

11. 2. سنجش با معیارهای خود

تَكِيلُكُمْ بِصَاعِهَا وَ تَخْبِطُكُمْ بِبَاعِهَا (2)

تخبط: فروریختن برگ درخت با ضربات چوب؛ به شدت می زند و می کوبد و له می کند؛ بالفتح ضرب الشجر بالعصا ليتناثر ورقها و خبط البعير الأرض بيده ضربها.

باع: در اصل به معنای فاصله میان سرانگشتان دو دست است، هنگامی که انسان کاملاً دست ها را به طرف راست و چپ باز کند ولی در بسیاری از مواقع در معنای مجازی قدرت کامل یک انسان به کار می رود و طول «باع» اشاره به توانایی زیاد است؛ قدر مد اليدين

شما را با پیمانۀ خود می پیماید و با دست های گشاده خویش شاخ و برگ شما را فرو می ریزد.

نکته

«کیل» و «خبط» کنایه از شدت و سختی فتنه است. (3)

احتمالات مختلفی در معنای «تکیلُكُمْ» وجود دارد:

الف «لام» محذوف باشد و اصل آن «تکیل لکم» بوده است. بر اساس این احتمال که ضمیر «تکیل» به پرچم بر می گردد معنا این می شود که پرچم، شما را کیل می کند ولی مقصود صاحب پرچم است؛ ب. لام را در تقدیر نگیریم و معنا این می شود که صاحب این پرچم و حکومت قدرتمندی که در آینده می آید شما مردم را در پیمانه خود و به اختیار خود هر طور که بخواهد زیرورو می کند؛ ج هر حکومت و قدرتی مردم را موافق با خود حساب می کند و آن ها را منطبق با فرهنگ و ارزش های خود می داند.

11. 3. گمراهی اساس کار بنی امیه

قَائِدُهَا خَارِجٌ مِنَ الْمِلَّةِ قَائِمُ عَلَى الضَّلَّةِ الضَّلَّة (4) پرچم دار این حکومت از دین خارج است و بر سکوی گمراهی ایستاده است.


1) نور، 37

2) تکیلُ: می سنجد؛ از ماده «کیل» به معنای پیمانه است و غالباً در مورد مواد غذایی مانند گندم و جو به کار می رود؛ ولی گاه به صورت مجازی در مورد هرگونه سنجش نیز استعمال می شود. صاع: پیمانه ای برای کیل جو و گندم و امثال آن

3) پیام امام امیرالمؤمنین، ج4، ص533.

4) صلة: انحراف از مادۀ ضَلَلَ به معنای ضلال و ضلالت به معنی انحراف از حق است؛ اضلال: منحرف کردن، گمراه نمودن؛ ضال منحرف از حق؛ گمراه؛ تضلیل منحرف کرد و گمراه و ضایع نمود.

نکته

این جمله که اشاره به معاویه یا سایر حکّام بنی امیه است، ناظر به این معناست که رهبران این گروه نه تنها مطابق قوانین اسلام عمل نمی کنند و ضروریات دین را زیر پا می نهند بلکه پایه و اساس کارشان گمراهی و اصرار بر ضلالت است؛ همان گونه که تاریخ بر اعمال و برنامه های آن ها گواهی می دهد. (1)

11. 4. پایان دردناک این ماجرا

فَلَا يَبْقَى يَوْمَئِذٍ مِنْكُمْ إِلَّا تُفَالَةٌ كَثْفَالَةِ الْقِدْرِ أَوْ نُفَاضَةٌ كَنْفَاضَةِ الْعِكْمِ (2)

نُفَاضَةٌ: آن چه با تکاندن چیزی به اطراف می ریزد؛ از ماده «نفض» به معنای حرکت دادن چیزی به منظور این که آن چه به آن چسبیده است بریزد و «نفاضه» به آن اشیایی که ریزش می کند گفته می شود؛ بالضم ما سقط من المنفوض من نفض الثوب حركه لينتفض.

الْعِكْمِ: بغچه کوچک؛ به معنای کیسه یا جوال است که در آن چیزی نگهداری می کنند؛ بالکسر العدل و نمط تجعل فيه المرأة ذخيرتها.

کار به جایی می رسد که در آن روز جز تعداد کمی از شما باقی نمی ماند همانند ته ماندهٔ دیگ، خرده نان هایی که در ته کیسه باقی مانده و به هنگام تکان دادن، فرو می ریزد.

نکته

معمولاً هر حکومتی که می آید گرچه باطل و ستمگر باشد، نوع مردم عملاً به دنبال آن می روند و با آن می سازند و کار خود را توجیه می کنند و معمولاً خود را با حکومت و حاکمان تطبیق می دهند.


1) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 4، ص534

2) تُفَالَة: افراد پست و فرومایه؛ از مادۀ «ثفل» به معنای رسوب کردن تفاله هاست و گاه به معنای باقی مانده های بی مصرف هر چیزی به کار می رود هنگامی که در ،دیگ روغن درست می کنند و بعد روغن هایش را بر می دارند ته مانده یا آشغال هایی می ماند که به آن ثفاله» گفته می شود؛ القدر بالضمّ ما سفل فيه من الطبيخ و الثقل ما استقر تحت الشيء من الكدر تُفَالَةِ الْقِدْرِ: ته ماندۀ دیگ.

تشبیه

مشَّبَه: کسانی که از فتنه جان سالم به در می برند

مشَّبَهٌ به: ته مانده دیگ

وجه شبه: کسانی که از فتنه جان سالم به در می برند بسیار اندک اند و قابل توجه نیستند؛ زیرا ظالمان احدی از مؤمنان باشخصیت را سالم نمی گذارند و امام اندک بودن این تعداد را به ته مانده دیگ تشبیه می کند که بسیار کم است.

11. 5 تحت فشار قرار دادن

تَعْرُكُكُمْ عَرْكَ الْأَدِيمِ (1)

شما را همچون پوست هایی که به هنگام دباغی به هم می پیچند تحت فشار قرار می دهند.

تشبیه

مشَّبَه: افراد با ایمان

مشَّبَهٌ به: پوست دباغی شده

وجه شَبَه: فتنه گران افراد با ایمان را مانند پوست دباغی شده که در فشار قرار می گیرد آزاد و اذیت می کردند.

12. تشبیه افراد با ایمان به زراعت دروشده

وَ تَدُوسُكُمْ دَوْسَ الْحَصِيدِ (2)

و همچون زراعت درو شده می کوبند و پایمال می کنند.

نکته

حضرت علی علیه السلام برای نشان دادن فشاری که بر مردم مؤمن در حکومت های باطل و ستمگر می آید می فرمایند حکومت باطل هنگامی که قدرتمند شد، شما را زیر شکنجه


1) تَعْرُکُ: می مالد؛ از ماده «عرک» به معنای مالش محکم است و میدان جنگ را از این جهت «معرکه» می گویند که طرفین یکدیگر را در هم می کوبند. الأدیم: پوست دباغی شده؛ در اصل به معنای پوسته چیزی است؛ ولی بیشتر به چرم و پوست حیوانات اطلاق می شود.

2) تدوس: آرد می کند؛ از مادۀ «دوس» به معنای پایمال کردن شدید است؛ داس الرّجل الحنطة دقها ليخرج الحبّ من السنبل. الْحَصِيدِ: دروشده؛ از مادۀ حَصَدَ به معنای درو کردن؛ حصید: دروشده.

و فشار قرار می دهد؛ مانند فشاری که روی پوست آورده می شود وقتی که بخواهند چرم درست کنند این ها نیز مردم خوب و با ایمان را له می کنند و می کوبند تا آنان را با خود هماهنگ سازند یا ساکت کنند و نمی گذارند که کسی حرف منطقی خود را بیان کند.

13. ستم مضاعف نسبت به مؤمنان

وَ تَسْتَخْلِصُ الْمُؤْمِنَ مِنْ بَيْنِكُمُ اسْتِخْلَاصَ الطَّيْرِ الْحَبَّةَ الْبَطِينَةَ مِنْ بَيْنِ هَزِيلِ الْحَبِّ (1)

الْحَبِّ: دانه.

الْبَطِينَةَ: شکم بزرگ؛ از مادۀ «بطن» به معنای شکم فرا گرفته شده و به افراد یا دانه های چاق و فربه اطلاق می شود؛ السمينة

هزيل: لاغر و کم گوشت و سبک وزن؛ نقطه مقابل «بطین» و به سخنان بی محتوا و شوخی واژهٔ «هزل» اطلاق می شود که آن هم به معنای سبک وزن بودن است؛ ضد البطين.

و افراد با ایمان و ممتاز را از میان شما جدا می سازند و نابود می کنند؛ همان گونه که پرندگان دانه های درشت را از دانه های لاغر جدا می کنند و می بلعند.

نکته

اشاره به این که آن ها به همه ستم می کنند ولی نسبت به مؤمنان باشخصیت و ممتاز، ستم مضاعفی دارند. (2)

تشبیه

مشَّبَه: فتنه گران

مشَّبَهٌ به: پرندگانی که دانه های درشت را جدا می کنند

وجه شَبَه: فتنه گران به همه ستم می کنند ولی نسبت به افراد با ایمان و ممتاز ستم مضاعفی دارند؛ ازاین رو امام آن ها را به پرندگانی تشبیه می کند که دانه های درشت را جدا می کنند و در واقع مؤمنان ممتاز همان دانه درشت ها هستند که مورد ستم بیشتری قرار می گیرند.


1) تَسْتَخْلِصُ: بر می گزیند؛ از مادۀ خَلَصَ به معنای خُلُوص صاف شدن و بی خلط شدن است؛ اصل خلوص آن است که شیء از هر آلودگی صاف باشد. اسْتِخْلَاصَ: برگزیدن.

2) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 4، ص534.

14. آینده شوم

14. 1. مذاهب گمراه کننده

أَيْنَ تَذْهَبُ بِكُمُ الْمَذَاهِبُ مذاهب و روش های گمراه کننده شما را به کجا می برد؟

نکته

حضرت می خواهد به مخاطبان و مردم زمان خود هشدار بدهد که علت تسلط آن حکومت ستمگر در آینده این است که شما مذاهب و روش های گوناگون دارید و هنگامی که مذاهب گوناگون شد و اختلافات افزایش یافت ستمگران هرچند اندک باشند تسلط می یابند؛ به عبارت دیگر وقتی مردم از حق دفاع نمی کنند و قدر امیرالمؤمنین علیه السلام را نمی دانند نتیجه اش سوء استفاده ستمگران می شود.

14. 2. سرگردانی در تاریکی

وَ تَتِيهُ بِكُمُ الْغَيَاهِبُ (1)

تاریکی ها و ظلمت ها تا کی شما را سرگردان می سازد؟

نکته

ظلمت های گوناگونی که ریشه اش بعد از رحلت پیامبر و در زمان خلفا شروع شد و در زمان عثمان اوج گرفت و گسترش یافت به گونه ای بود که عده ای جاه طلب قدرت پیدا کردند و تاریکی ها را در جامعه گسترش دادند و زمینه فساد گسترش یافت.

14. 3. فریب دروغ پردازی ها

وَ تَخْدَعُكُمُ الْكَوَاذِبُ (2)

و دروغ پردازی ها تا کی شما را می فریبد؟

14. 4. نفوذ و انحراف

وَ مِنْ أَيْنَ تُؤْتَوْنَ وَ أَنَّى تُؤْفَكُونَ (3) از کجا در شما نفوذ می کنند و چگونه شما را از راه منحرف می سازند؟


1) تتيه: سرگردان می سازد؛ از مادهٔ «تیه» به معنای گمراه و سرگردان شدن است؛ تاه یتیه تيها بالفتح والكسر تحيّر. الْغَيَاهِبُ: تاریکی ها؛ جمع «غیهب» به معنای شدت تاریکی شب است؛ الغيهب الظلمة و الشديد السواد من الليل.

2) تَخْدَع: می فریبد؛ از مادۀ خَدَعَ به معنای حیله کردن؛ فریب دادن؛ خدیعه نیز به معنی حیله است. الْكَوَاذِبُ: دروغها؛ كَوَاذِبُ: از مادۀ کذب به معنای دروغ گفتن؛ کذب اسم مصدر است به معنی دروغ؛ تکذیب آن است که دیگری را به دروغ نسبت دهی و بگویی: دروغ می گویی؛ کاذب دروغ گو؛ کذاب مبالغه است، یعنی بسیار دروغ گو.

3) تُؤْفَكُونَ: منحرف می شوید.

مشابه

ذلِكُمُ اللَّهُ رَبُّكُمْ خَالِقُ كُلِّ شَيْءٍ لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ فَأَنَّى تُؤْفَكُون (1)این است خدای یکتا پروردگار شما، آفریدگار هر چیزی خدایی جز او نیست پس چگونه از حق منحرفتان می کنند؟

14. 5. پایان پذیری عمر

فَلِكُلِّ أَجَلٍ كِتابٌ وَ لِكُلِّ غَيْبَةٍ إِيَابٌ (2) برای هر اجل و سرآمدی نوشته ای مقرر شده و برای هر غیبتی، بازگشتی است.

نکته

اشاره به این که: تصوّر نکنید عمر شما بی پایان است و همیشه فرصت برای جبران خطاها وجود دارد و تصوّر نکنید که اعمال شما غایب و پنهان می شود و هرگز به سوی شما باز نمی گردد. مرگ حق است و پیمانه های عمر، محدود و اعمال انسان ها نزد خداوند محفوظ است. (3)

مشابه

وَ ما كَانَ لِرَسُولِ أَنْ يَأْتِيَ بِآيَةٍ إِلا بِإِذْنِ اللَّهِ لِكُلِّ أَجَلٍ كِتاب (4)و هیچ پیامبری را حق آن نبود که جز به فرمان خدا آیتی بیاورد و هر امری را زمانی مکتوب است. وَ ما مِنْ غَائِبَةٍ فِي السَّمَاءِ وَالْأَرْضِ إِلا في كِتَابٍ مُبين (5)و در آسمان ها و زمین هیچ رازی نیست مگر آن که در کتاب مبین آمده است.


1) غافر، 62.

2) إِيَابٌ: بازگشت؛ از مادۀ «أوب» به معنای بازگشت مآب مصدر میمی به معنی بازگشت و اسم زمان، أَوَّابٌ: صیغه مبالغه است یعنی بسیار رجوع کننده

3) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 4، ص 539

4) رعد، 38.

5) نمل، 75

15. راه نجات

15. 1. گوش دادن به سخن پیشوا

فَاسْتَمِعُوا مِنْ رَبَّانِيَّكُمْ وَ أَحْضِرُوهُ قُلُوبَكُمْ وَاسْتَيْقِظُوا إِنْ هَتَفَ بِكُمْ (1)

اسْتَيْقِظُوا: بیدار شوید.

هَتَفَ: فریاد زد؛ از مادۀ «هتاف» به معنای فریاد زدن است.

حال که چنین است به سخنان پیشوای الهی خود گوش فرا دهید. دل های خود را نزد او حاضر سازید و هنگامی که به خاطر احساس خطر به شما فریاد می زند، بیدار شوید.

نکته

منظور امام از «ربانی» خود ایشان است؛ کسی که فهم خود را از خدا برگرفته و به آن عمل کرده و از روی راستی و اخلاص به مردم ابلاغ کرده است. (2)

15. 2. سخنان صادقانه پیشوا

وَ لْيَصْدُقُ رَائِدٌ أَهْلَهُ وَ لْيَجْمَعْ شَمْلَهُ وَلْيُحْضِرْ ذِهْنَهُ (3) و باید پیشرو و جلودار هر قومی به پیروان خود راست گوید و آن ها را متمرکز ساخته و محتوای ذهن خویش را برای نجات آن ها حاضر کند.

نکته

دو احتمال در معنای «وَ لْيَجْمَعْ شَمْلَهُ» وجود دارد الف. رائد و جلودار باید تمام افکار و امکاناتی را که زیر نظر اوست جمع کند تا بتواند وظیفه جلوداری خود را به خوبی انجام دهد؛ ب باید افراد مطیع خود را جمع کند و نگذارد پراکنده باشند.


1) رَبَّانِی: خداشناس؛ منسوب إلى الربّ وفسّر بالمتألّه العارف بالله، أو الذي يطلب بعلمه وجه الله، أو العالم العامل المعلّم. أحْضِرُوه: حاضر کنید؛ از مادۀ حَضَرَ به معنای حضور؛ ضدّ غایب شدن؛ محتضر حاضر شده.

2) در سایه سار نهج البلاغه، ج 2، ص512

3) رَائِدٌ: طالب؛ اسم فاعل است؛ ارادة باب افعال از راد، یرود است. در گذشته در سفرها و جنگ ها کسانی را مشخص می کردند که قبل از کاروان یا سپاه حرکت کنند و جایی که برای استراحت مناسب است و آب و گیاهی افت می شود پیدا کنند و هنگامی که کاروان یا لشکر می آیند بدانند کجا منزل بکنند به این افراد اصطلاحاً «رائد» می گفتند؛ یعنی طالب آب و گیاه به طور کلی به جلودار «رائد» گفته می شود.

مشابه

وَ جَعَلْنَاهُمْ أَئِمَّةً يَهْدُونَ بِأَمْرِنا وَ أَوْحَيْنَا إِلَيْهِمْ فِعْلَ الْخَيْراتِ وَإِقَامَ الصَّلَاةِ وَإِيتَاءَ الزَّكَاةِ وَ كانوا لنا عابدین (1)و همه را پیشوایانی ساختیم که به امر ما هدایت می کردند و انجام دادن کارهای نیک و برپا داشتن نماز و دادن زکات را به آن ها وحی کردیم و همه پرستنده ما بودند. استعاره

مستعار: رائد

مستعار به: نفس انسان مستعارله فکر

جامع: واژۀ رائد را برای فکر استعاره آورده است؛ زیرا رائد کسی است که کاروانیان او را برای یافتن آب و گیاه جلوتر از کاروان روانه می کنند و فکر هم که برای پیدا کردن سرچشمه زندگی بخش علوم و مرغزارهای کمالات از جانب نفس برانگیخته می شود بدان شباهت دارد پس رائد کنایه از فکر و اهل کاروان طبق این بیان عبارت از نفس است و مانند این است که فرموده باشد باید اندیشه ها و خیالات شما در برابر نفوس شما راستگو باشند.

15. 3. آشکار شدن واقعیت ها به وسیلهٔ پیشوا

فَلَقَدْ فَلَقَ لَكُمُ الْأَمْرَ فَلْقَ الْخَرَزَةِ وَ قَرَفَهُ قَرْفَ الصَّمْغَةِ (2)

قَرَفَ: کندن پوست درخت؛ از ماده «قرف» به معنای تراشیدن پوست کندن یا جدا کردن است؛ الشيء قرفا من باب ضرب قشرته.

الصَّمْعَة: شیرهای است که از درختان جدا می شود؛ ما ينحلب من شجر العضا ونحوها و في القاموس و لكلّ شجر صمغ و الصمغ العربى غراء القرظ و الواحدة صمغة و الجمع ضموغ مثل تمر وتمرة و تمور في المثل، و تركته على مثل مقرف الصمغة، ويروى مقلع لأنّ الصمغة إذا قرفت لم يبق لها أثر.

پیشوای شما حقیقت را برای شما به خوبی شکافته؛ همانند مهره ای که آن را برای شناسایی درونش می شکافند یا همچون صمغ و شیره درختی که از بدنه آن جدا می سازند.


1) انبیا، 73

2) فَلَقَ: شكافت؛ الشق. الْخَرَزَة: مهره؛ به جواهرات و دانه های زینتی گران قیمت یا کم قیمت اطلاق می شود؛ محركة الجوهر و ما ينظم.

نکته ها

«خَرْزَه» به معنای مهرۀ گران قیمت یا ارزان قیمت است و هنگامی که مهره هایی مشکوک شوند که از چه نوع هستند یکی از آن ها را می شکافند تا باطن آن آشکار شود. (1)

«قَرَفَهُ قَرْفَ الصَّمْغَةِ» اشاره به این دارد که من عصاره و جوهرۀ مطالب را بیرون کشیده ام همانند جدا کردن شیره های سودمند از درختان. (2)

کلمهٔ «امر» در اصطلاح قرآن و روایات به امور اجتماعی کلی گفته می شود که از جمله مصادیق آن حکومت است؛ پس امر در آیات و روایات به معنای امر حکومت یا امور اجتماعی و سیاسی است نه به معنای امور جزئی.

تشبیه

مشَّبَه: حقیقت

مشَّبَهٌ به: مهره شکافته شده

وجه شَبَه: امام بیان حقیقت از طرف پیشوا را به مهره شکافته شده تشبیه می کند؛ همان گونه که وقتی مهره ای را می شکافند کل حقیقتش آشکار می شود، پیشوا نیز حقیقت را کاملاً بیان و آشکار کرده است.

16. آثار عمل نکردن به سخن پیشوا

16. 1. سلطه گری طاغوت

فَعِنْدَ ذَلِكَ أَخَذَ الْبَاطِلُ مَآخِذَهُ وَ رَكِبَ الْجَهْلُ مَرَاكِبَهُ وَ عَظُمَتِ الطَّاغِيَةُ وَقَلَّتِ الدَّاعِيَةُ (3)

الطَّاغِيَة: گستاخی و گردنکشی از مادۀ طغی؛ الطَّاغُوت عبارت از هر تجاوزگر و سخت ستم پیشه.

داعی: دعوت کننده.

در آن هنگام باطل جایگاه خود را می گیرد و جهل بر مرکب های خویش سوار می شود؛ طاغوت عظمت یافته و داعیان حق کاستی می گیرند.

1) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 4، ص 540.

2) همان، ص541.

3) مَآخِذَه: آن را گرفت، آن چیز را به دست گرفت؛ الأَخذ: گرفتن. رَكِبَ: سوار شدن ركب جمع راكب است به شتر سواران گفته می شود؛ راکب به شترسوار اطلاق می شود و به اسب سوار و خرسوار فارس گفته می شود

نکته ها

«طاغيه» ممکن است معنای مصدری داشته باشد یعنی طغیان در سطح جامعه بزرگ و گسترده می شود و می تواند معنای اسم فاعلی داشته باشد، یعنی گروه طغیانگر عظمت می یابند. (1)

اسم اشاره «ذلک» به کاهلی یاران امام در برابر اوامر و اندرزهایش بر می گردد. (2)

در معنای عبارت «أَخَذَ الْبَاطِلُ مَآخِذَهُ» دو احتمال وجود دارد:

الف. باطل آن جاهایی را که باید فرا بگیرد فرا بگیرد، یعنی هر جایی که محل فرا گرفتن باطل است آن جاها را فرا بگیرد و بر جاهایی که قدرت دارد مسلط می شود، در حقیقت حضرت می فرماید باطل جاگیر می شود در جایی که جای آن است؛ ب. هر باطلی برای خود فرهنگ و مستنداتی دارد و عللی برای باطل بودن خودش ذکر می کند، بر اساس این احتمال معنا این می شود که حکومت باطل آن مأخذهای خودش را می گیرد و برای آن که قدرت خود را گسترش دهد فرهنگ خود را گرفته و به مردم القا می کند.

16. 2. به صحنه آمدن گروه های باطل

وَ صَالَ الدَّهْرُ صِيَالَ السَّبُعِ الْعَقُورِ وَ هَدَرَ فَنِيقُ الْبَاطِلِ بَعْدَ كُظُومٍ (3)

السَّبُعِ الْعَقُورِ: حیوان درنده؛ از ماده «عُقر» در اصل به معنای اساس و ریشه چیزی است و به معنای پی کردن شتر و گاز گرفتن و دریدن نیز آمده است.

هَدَرَ: فریاد برآورد؛ از مادۀ «هدیر» به معنای صدا را در گلو گرداندن و فریاد کشیدن است ترديد الصوت في الحنجرة من غير شقشقة.

فنيقُ: حیوان نر یا شتر نری است که محترم است و کمتر بر آن سوار می شوند؛ بتقديم النون على الياء وزان أمير الفحل المكرّم لا يوذى لكرامته على أهله و لا يركب.

كُظوم: خودداری؛ خاموشی؛ در اصل به معنای بستن سر مشک است و به سکوت کردن و فرو بردن خشم و غضب نیز اطلاق می شود؛ الامساك و السكوت.

روزگار به سان درنده خطرناکی حمله ور می شود و باطل بعد از مدت ها سکوت، همچون شتر نر نعره بر می آورد.


1) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 4، ص541.

2) در سایه سار نهج البلاغه، ج 2، ص 513

3) صَالَ: حمله نمود؛ از مادۀ «صول به معنای پریدن روی چیزی است. الدَّهر: زمان؛ ابن اثیر و اقرب الموارد آن را زمان طویل گفته اند و مجمع، گذشتن شب و روز گفته که همان زمان باشد. راغب می گوید دهر در اصل نام مدت عالم است از اول تا آخر سپس هر مدت کثیر را دهر گفته اند و آن بر خلاف زمان است که زمان بر قلیل و کثیر گفته می شود.

نکته

در این عبارت حضرت امیر علیه السلام ابتدا حمله را به روزگار نسبت می دهد، در صورتی که روزگار حمله نمی کند ولی چون اموری که در روزگار واقع می شود اسناد به زمان هم داده می شود و از سوی دیگر باطل را به شتر نری تشبیه می کند که از فرط خشم و ناراحتی صیحه می کشد.

تشبیه

مشَّبَه: گروه های منافق و باطل

مشَّبَهٌ به: شتر نر

وجه شبه: گروه های منافق و پسمانده های دوران جاهلیت که از صحنه جامعه اسلامی عقب رانده شده بودند بار دیگر بر اثر ضعف طرفداران حق به صحنه می آیند و مانند شتر نر آزادانه فریاد می کشند.

16. 3. عوض شدن جای ارزشها و ضدارزش ها

وَتَوَاخَى النَّاسُ عَلَى الْفُجُورِ وَ تَهَاجَرُوا عَلَى الدِّينِ وَ تَحَابُّوا عَلَى الْكَذِبِ وَتَبَاغَضُوا عَلَى الصِّدْقِ (1)

تَهَاجَرُوا: قهر کردند؛ هجرت نمودند.

تَحَابُّوا: محبت ورزیدند؛ از مادۀ حبّ به معنای او را دوست داشت اسْتَحَبَ اسْتِحْبَاباً: او را دوست داشت، او را ین کرد؛ تَحَابَ تَحَابًاً القومُ: آن قوم یکدیگر را دوست داشتند؛ تَحَبَّبَ تَحَبُّباً الیه: با او مهربانی و محبت نمود، دوست او شد.

تَبَاغَضُوا: عداوت نمودند؛ از مادۀ بَغَضَ او را دشمن داشت از او کینه به دل داشت؛ بَغَضَ، بَغَاضَةً: مورد بغض و کینه قرار گرفت؛ البغض : كراهت و انزجار ؛ البَغْضَاء: بغض و كينه شديد.

مردم در شکستن قوانین الهی هم دست می شوند و در فاصله گرفتن از دین متحد می گردند برای دروغ گفتن پیمان دوستی می بندند و در برابر صدق و راستی، دشمنی می ورزند.


1) تَوَاخَي: دست به هم دادند؛ از ماده «اخ» به معنای برادر که در این جا به باب تفاعل رفته است به معنای برادری کردند. الْفُجُورِ: گناه.

نکته ها

تعبیر به «تَوَاخَی، تَهَاجَرُوا، تَحَابُّوا تَبَاغَضُوا» اشاره به این نکته است که در این گونه جوامع، توده مردم به صورت گروهی و دسته جمعی و متحد و متفق به سوی بی دینی پیش می روند و مسئله جنبۀ جمعی دارد و توأم با برنامه ریزی است. (1)

می

در شرایطی که برادری و دوستی مردم بر اساس فحشاست و افراد دیندار را منزوی کنند و بر سر دروغ با یکدیگر رفیق می شوند به این معنا که دروغی را جعل می کنند و بر سر همان دروغ می ایستند و کار خود را پیش می برند و اگر حرف راستی در مورد آنان گفته شد به عنوان این که آبرویشان رفته است با کسی که حرف راست زده دشمن می شوند و کینه او را به دل می گیرند حکومت آنان نیز بر پایه دروغ نهاده شده و اگر کسی حرف راست بزند، آبرویشان با آن حرف راست می رود.

16. 4. ایجاد شکاف فرهنگی در خانواده

فَإِذَا كَانَ ذَلِكَ كَانَ الْوَلَدُ غَيْظاً (2) در آن هنگام، فرزندان سبب خشم (پدران و مادران) می شوند.

نکته

هنگامی که فسق و فجور و دروغ در جامعه حاکم شد از جمله اتفاقاتی که خواهد افتاد این است که فرهنگ پدر و پسر از همدیگر جدا می شود و بچه ها با فرهنگ دیگری رشد می کنند و پدر و مادر خود را عقب مانده می دانند و آن ها را اذیت و آزار می رسانند.

16. 5. تأثیرگذاری اعمال ناروا در طبیعت

وَ الْمَطَرُ قَيْظاً (3) و باران، گرمی می افزاید.

نکته

اشاره به این دارد که بارانی که باید در زمستان ببارد و مایۀ برودت و لطافت هوا شود در تابستان می بارد و سبب گرمی و ناراحتی و ضایع شدن محصولات کشاورزی می گردد.


1) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 4، ص 543

2) غَيْضاً: خشم و ناراحتی به معنای غضب و حالتی است شدیدتر از غضب.

3) قيْظاً: گرمای شدید؛ به معنای وسط تابستان و به اصطلاح «قلب الاسد» است و هنگامی که این واژه به معنای مصدری به کار رود به معنای حرارت شدید یافتن است؛ بالظاء صميم الصيف و في بعض النسخ فيضا بالضاد أى كثيرا.

16. 6. صحنه اجتماع جولانگاه فرومایگان

وَ تَفِيضُ اللّنَامُ فَيْضاً وَ تَغِيضُ الْكِرَامُ غَيْضاً (1)

تَغِيضُ: فرو می رود.

الْكِرَامُ: افراد باکرامت.

فرومایگان همه جا را پر می کنند و نیکان بزرگوار، کمیاب می شوند.

17. وضعیت گروه های اجتماعی آن زمان

وَ كَانَ أَهْلُ ذَلِكَ الزَّمَانِ ذِئَاباً وَ سَلَاطِينُهُ سِبَاعاً وَ أَوْسَاطُهُ أُكَالًا وَ فُقَرَاؤُهُ أَمْوَاتاً (2)

سباعاً: درندگان.

أوْساط: معتدل و میانه از ریشه وسط به معنای در میان واقع شدن.

أَكَالًا: طعمه؛ جمع «آکل» به معنای خورنده است؛ بنابراین معنای جمله «أَوْسَاطُهُ أُكَالًا» این است که طبقۀ متوسط در آن زمان دائماً مشغول خورد و خوراک و چپاول و غارت اموال اند و اگر اسم فاعل را در این جا به معنای اسم مفعول بدانیم که متناسب با جمله های قبل است مفهوم همان می شود که در متن آوردیم؛ بالضم والتشديد جمع آكل مثل طلاب وقال الشارح المعتزلى بعد روايته أكالا بفتح الهمزة و تخفيف الكاف يقال ما ذقت أكالا أى طعاما، ثمّ قال: و في هذا الموضع اشكال لأنه لم ينقل هذا الحرف إلا في الجحد خاصة كقولهم ما بها صافر فالأجود الرواية الاخرى و آكالا بمد الهمزة على افعال جمع أكل و هو ما اكل كقفل و أقفال، وقد روى أكالا أكل و هو ما اكل كقفل و أقفال وقد روى أكالا بضم الهمزة على فعال وقالوا إنه جمع أكل كعرق و عراق و ظئر وظؤار إلّا أنّه شاذ عن القياس و وزن واحدهما مخالف لوزن اكال لو كان جمعا و (غار) الماء في الأرض ذهب.

مردم آن زمان همچون گرگان و سلاطین آن ها همچون درندگان و طبقه متوسط، طعمه آن ها و مستمندان همچون مردگان خواهند بود.

نکته

مقصود از «سباع» در این جا درندگانی هستند که قدرتشان از گرگ بیشتر است مثل شیر از باب این که پادشاهان نسبت به طبقه بالا قدرت بیشتری دارند و آنان تابع و پیرو سلاطین هستند.


1) تَفِيضُ: افزوده می شود؛ فیضاً: سیلان آب یا باران یا اشک و مانند آن است. اللَّئامُ: افراد پست.

2) ذِئَاب: گرگ ها؛ الذيب حیوانی است معروف و اصلش با همزه است؛ أرض مَذاَبَةٌ: سرزمینی که در آن جا گرگ فراوان است؛ ذُئبَ فلان: گرگ به گلّه اش زد؛ تَذَاءَبَتِ الريحُ: باد همچون گرگ از هر جانب می وزد و می آید؛ الذِّنبة: نمد زیرین و قسمت زیرین کوهان شتر که شبیه گرگ است. سَلَاطِينُ: سلطه گران؛ از مادۀ سَلَط به معنای سلطه و قدرت است سلاطه را تمكّن و قدرت از روی قهر گفته اند؛ سلطان: دلیل و غلبه که عبارت اخرای تسلّط است؛ دلیل و حجّت را از آن رو سلطان گویند که سبب غلبه و تسلّط است.

در این عبارت مردم به چهار گروه تقسیم می شوند حاکمان و پادشاهان؛ افراد ثروتمند و و شخصیت های برجسته طبقۀ متوسط؛ فقرا و بیچارگانی که چیزی در بساط ندارند.

تشبیه

مشَّبَه: مردم سلاطین مستمندان

مشَّبَهٌ به: گرگان درندگان مردگان

وجه شبه: منظور از اهل آن زمان، کارگزان و حکام ظالم است که هنگامی که سلطان آن ها درنده خو باشد همکاران و همدستان آن ها نیز گرگ صفت خواهند بود و در این میان قشرهای متوسط جامعه طعمه گرگان درنده می شوند و فقرا به فراموشی سپرده می شوند گویی مرده اند.

18. پدیده های شوم در چنین جوامعی

18. 1. فراوانی دروغ

وَ غَارَ الصِّدْقُ وَفَاضَ الْكَذِبُ (1)

در آن زمان، راستگویی از میان می رود و دروغ فراوان می شود.

نکته

اشاره به این است که در آن زمان جهان انسانیت به خشکی می گراید و دروغ غلبه می یابد و در این شوره زار جز خس نمی روید. (2)

18. 2. رواج یافتن نفاق

وَ اسْتُعْمِلَتِ الْمَوَدَّةُ بِاللِّسَانِ وَ تَشَاجَرَ النَّاسُ بِالْقُلُوبِ (3)

تَشَاجَرَ: آن قوم با هم مشاجره و پیکار کردند؛ تَشَاجَرَ، تَشَاجُراً الشيءُ: آن چیز درهم برهم شد؛ شاجَرَ، شِجَاراً و مُشَاجَرَةً: با او مشاجره کرد.

مردم با زبان اظهار دوستی می کنند و با دل دشمنی


1) غَاَر: محو شد؛ از مادۀ «غور» به معنای داخل شدن در چیزی است و هنگامی که در مورد آب به کار می رود به معنای فرو رفتن در زمین است و به همین جهت به معنای نابود شدن نیز می آید؛ الماء في الأرض ذهب. فَاضَ: به جریان افتاد؛ از مادۀ فیض به معنای سیلان و فزونی آب یا باران و امثال اين ها؛ أي كثر حتى سال.

2) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 4، ص548.

3) اسْتُعْمِلَت: به کار برده شد. موَدَّة: دوست داشتن؛ از مادۀ وَدَّه به معنای دوست داشت او را؛ مودة به معنی دوست داشتن است؛ مُوادَدَة: دوست داشتن یا دوست داشتن یکدیگر؛ وَدُود از اسماء حسنی است به معنی دوست دارنده

18. 3. افتخار به گناه

وَ صَارَ الْفُسُوقُ نَسَباً وَ الْعَفَافُ عَجَباً به گناه و آلودگی افتخار می کنند و از عفت و پاکدامنی در شگفتی فرو می روند.

نکته

اشاره به این دارد که افراد فاسق چنان به هم نزدیک می شوند که گویی برادر یکدیگرند. (1)

استعاره

مستعار: نَسَب

مستعار به: خویشاوند

مستعارله: فسوق

جامع: واژه نسب نیز برای فسوق استعاره است و وجه مشابهت این است که فسق و فجور در آن زمان موجب همبستگی و همیاری و دوستی بوده، چنان که خویشاوندی چنین است و عفاف و پاکدامنی موجب شگفتی می شود؛ زیرا در میان آنان کمیاب و نادر است.

18. 4. اسلام همچون پوستینی وارونه

وَ لبِسَ الْإِسْلَامُ لُبْسَ الْفَرْوِ مَقْلُوباً (2)

مَقْلُوباً: وارونه؛ از ماده قلب به معنای روی برگردانید؛ تَقَلَّبَ، تَقَلُّباً از روی به پشت شد؛ قَلَبَ، قَلْباً الشيء: چیزی را به گونه دیگری در آورد، آن چیز را زیرورو کرد؛ قلب تقلیباً آن چیز را بسیار پشت و رو کرد؛ مقلوب: وارونه.

و اسلام همچون پوستینی وارونه پوشیده می شود.

مشابه

يَأْتِي عَلَى النَّاسِ زَمَانٌ وُجُوهُهُمْ وُجُوهُ الآدَمِيِّينَ وَ قُلُوبُهُمْ قُلُوبُ الشَّيَاطِينِ كَأَمْثَالِ الذُّبَابِ الضَّرَارِ سَفَّاكُونَ لِلدِّمَاءِ لا يَتَناهَوْنَ عَنْ مُنكَرِ فَعَلُوهُ إِنْ تَابَعْتَهُمُ ارْتَابُوكَ وَ إِنْ حَدَّثْتَهُمْ كَذَّبُوكَ وَ إِنْ تَوَارَيْتَ عَنْهُمُ اغْتَابُوكَ السُّنَّةُ فِيهِمْ بِذَعَةٌ وَالْبِدْعَةُ فِيهِمْ سُنَّةٌ وَالْحَلِيمُ بَيْنَهُمْ غَادِرُ وَ الْغَادِرُ بَيْنَهُمْ حَلِيمٌ وَالْمُؤْمِنُ فِيمَا بَيْنَهُمْ مُسْتَضْعَفُ وَ الْفَاسِقُ فِيمَا بَيْنَهُمْ مُشَرَفٌ...


1) پیام امام امیرالمؤمنین، ج 4، ص548.

2) لبِسَ: او را پوشانید و پنهان کرد؛ لَبِسَ لُبْساً الثوبَ: جامه را پوشید. الْفَرْو: پوستین؛ به معنای پوستین است که از پوست حیوانات تهیه می شود و پشم های بلندی دارد و در هنگام شدت سرما از آن استفاده می گردد.

﴿فَعِنْدَ ذَلِكَ يَحْرِمُهُمُ اللَّهُ قَطْرَ السَّمَاءِ فِى أَوَانِهِ وَ يُنْزِلُهُ فِى غَيْرِ أَوَانِهِ يُسَلِّطُ عَلَيْهِمْ شِرَارَهُم (1)زمانی بر مردم می رسد که صورت های آن ها، صورت های انسانی است و دل های آن ها دل های شیطانی مانند گرگان درنده اند و پیوسته خونریزی می کنند و هیچ گاه (با تذکر و ارشاد) از منکراتی که انجام می دهند باز نمی گردند اگر با آن ها همراهی کنی تو را متهم می کنند و اگر سخن بگویی تکذیبت می کنند و اگر از آن ها پنهان شوی غیبت می کنند. سنت (معصومین) در میان آن ها بدعت است و بدعت در میان آن ها سنت! عاقل در نظر آن ها کسی است که فریب کار و پیمان شکن باشد و فریب کار و پیمان شکن در میان آن ها عاقل و هوشیار محسوب می شود مؤمن در میان آن ها مستضعف و فاسق در میان آن ها مشرف و گرامی است. در این هنگام خداوند آن ها را از باران به موقع، محروم می سازد و باران های بی موقع (که مایه فساد و تباهی است) بر آن ها نازل می کند و اشرار بر آن ها مسلط می شوند. تشبیه

مشَّبَه: اسلام

مشَّبَهٌ به: پوستینی وارونه

وجه شبه: اسلام را به پوستین وارونه تشبیه می کند؛ یعنی حکام ظالم و فاسد اسلام را تحریف کرده و وارونه نشان می دهند مانند پوستین وارونه پوستین وارونه نه گرمای چندانی دارد و نه شکل و شباهتی به لباس انسان ها و زمانی که اسلام وارونه شود، فسق به جای عفاف می نشیند و جای ارزشها و ضدارزش ها عوض می شود.


1) جامع الاخبار، ص 129.

کتابنامه

1.

قرآن کریم.

2.

نهج البلاغه.

3.

انصاری، محمدعلی، فروغ حکمت، ج1-3، مشهد: بیان هدایت نور، 1397.

4.

امین، سیدمحسن، اعیان الشیعه، ج 1، بیروت: دارالتعارف، 1403ق.

5.

اربلی، علی بن عیسی، کشف الغمة في معرفة الأئمة (طالقديمة)، ج1، تبريز: بنی هاشمی، 1381ق.

6.

ابن طاووس، على بن موسى، إقبال الأعمال (ط - القديمة)، ج 3، تهران: دارالکتب الإسلاميه 1409ق.

7.

ابن شهر آشوب، مناقب آل أبیطالب علیهم السلام، ج 4، بیجا جمع احياء الثقاه الاسلاميه، 1412ق.

8.

ابن شعبه حرانی حسن بن على تحف العقول، ج1، قم: جامعه مدرسین، 1404ق.

9.

ابن بابویه، محمد بن علی، معانى الأخبار، ج1، قم: انتشارات اسلامی وابسته به جامعه مدرسین حوزه علمیه قم، 1403ق.

10.

ابن بابویه محمد بن علی علل الشرائع، ج 2، قم کتاب فروشی داوری، 1385.

11.

ابن بابویه، محمد بن علی الخصال، ج 1، قم: جامعه مدرسین، 1362.

12.

ابن بابویه، محمد بن على التوحيد (للصدوق)، ج 1، قم جامعه مدرسین، 1398ق.

13.

ابن بابویه، محمدبن على الأمالي (للصدوق)، تهران: کتابچی، 1376.

14.

ابن اثیر جزری، مبارک بن محمد، النهاية في غريب الحديث و الأثر، قم: مؤسسه مطبوعاتی اسماعیلیان، 1367.

15.

ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج1، ترجمه محمودرضا افتخار زاده، تهران: انتشارات مدبر، 1393

16.

ابن ابی یعقوب ،احمد تاریخ یعقوبی، ج 2، قم: معارف، 1396

17.

برقی احمد بن محمد بن خالد المحاسن، ج1، قم: دار الكتب الإسلامية، 1371ق.

18.

بحرانی، ابن میثم شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج1، مترجم محمدصادق عارف، مشهد: بنیاد پژوهشهای اسلامی، 1375

19. تمیمی آمدی، عبدالواحد بن محمد، غرر الحکم و درر الكلم، ج1، قم: دارالکتاب الاسلامی، 1410ق.

20 ،جواهری، محمدرضا، شناسنامه نهج البلاغه، ج1، بی جا: میکائیل، 1393.

21.

جعفری، محمدتقی، ترجمه و تفسیر نهج البلاغه (علامه جعفری)، ج 6، تهران: دفتر نشر فرهنگ اسلامی، 1376.

22.

حر عاملی، محمد بن حسن، وسائل الشيعة، ج 19، قم: مؤسسه آل البيت عليهم السلام 1409ق.

23.

شریف الرضی، محمد بن حسین، تنبيه الغافلين و تذكره العارفين، ج1، ترجمه فتح الله کاشانی، تهران: پیام حق، 1378.

24.

شریف الرضی، محمد بن حسین، ترجمه و شرح نهج البلاغة (فيض الإسلام)، ج1، فیض الاسلام اصفهانی، علی نقی، تهران: فيض الإسلام.

25.

صفار، محمد بن حسن، بصائر الدرجات في فضائل آل محمّد صلّى الله عليهم، ج1، قم: مكتبة آية الله المرعشي النجفي، 1404ق.

26.

طوسی، محمد بن الحسن مصباح المتهجد و سلاح المتعبّد، ج1، بیروت: مؤسسة فقه الشيعة، 1411ق.

27.

طبری، محمدبن جریر، تاریخ طبری، ج3، تهران: اساطیر، 1362.

28.

طبری آملی، عمادالدین أبي جعفر محمد بن أبي القاسم، بشاره المصطفى لشيعه المرتضى، ج 2، نجف المكتبة الحيدرية، 1383ق.

29.

طبرسی، احمد بن على، لإحتجاج على أهل اللجاج (للطبرسی)، ج2، مشهد: نشر مرتضی، 1403ق.

30.

علی بن موسی امام هشتم علیه السلام، صحيفة الإمام الرضا عليه السلام، ج1، مشهد: کنگره جهانی امام رضا علیه السلام، 1406ق.

31.

عسکری، حسن بن عبدالله الفروق في اللغة، ج 1، بیروت: دار الآفاق الجديدة، 1400ق.

32.

عریضی، علی بن جعفر، مسائل علی بن جعفر و مستدركاتها ، ج1، قم: مؤسسة آل البيت عليهم السلام، 1409ق.

33.

عروسی الحویزی، عبد علی بن جمعة، تفسير نور الثقلين، ج 3، قم: اسماعیلیان، 1415ق.

34.

قمی، علی بن ابراهیم تفسیر القمی، ج 2، قم: دارالکتاب، 1404ق.

35.

کلینی، محمد بن يعقوب، الكافى (ط - الإسلامية)، ج 2، تهران: دار الكتب الإسلامية 1407ق.

36.

ليثي واسطی، علی بن محمد، عيون الحكم والمواعظ (لليثى)، ج1، قم: دارالحدیث .1376

37.

مجلسی، محمدباقر بن محمد تقى، بحار الأنوار (ط - بيروت)، ج 56، بیروت: دارالإحياء التراث العربي، 1403ق.

38.

محمد يوسف كاندهلوى حياة الصحابه، ج 3، مترجم: صلاح الدین شهنوازی، بیجا احسان، 1397.

39.

محمدیان، محمد، علی از زبان ،علی، ج1، قم: نشر معارف، 1396.

40.

محمدی ری شهری، محمد میزان الحکمه، ج8، قم: دارالحدیث، 1384.

41.

منسوب به جعفر بن محمد مصباح الشريعة الباب الثانى بيروت: اعلمی، 1400ق.

42.

مکارم شیرازی، ناصر، پیام امام امیرالمؤمنین، ج1-6، تهران: گوهر اندیشه، 1393.

43.

مفيد محمد بن محمد، الجمل و النصرة لسيد العترة فى حرب البصرة، ج1، قم: کنگره شیخ مفید، 1413ق.

44.

مفید، محمد بن محمد، الإرشاد في معرفة حجج الله على العباد، ج1، قم: کنگره شیخ مفید، 1413ق.

45.

مغنیه، محمد جواد در سایه سار نهج البلاغه ، ج 1، مترجم محمدباقر معموری، بی جا: مؤسسه دارالکتاب الاسلامی، 1387.

46.

مصطفوی، حسن، التحقيق في كلمات القرآن الكريم، ج4، تهران: وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، 1368.

47.

نصر بن مزاحم، وقعة صفین، ج 1، قم: مكتبة آية الله المرعشي النجفي، 1404ق.

48.

هلالی سلیم بن قیس کتاب سلیم بن قيس الهلالی، ج 2، قم: الهادی، 1405ق.

49.

هاشمی ،خویی میرزا حبیب الله منهاج البراعة فى شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، مترجم حسن زاده آملی و محمد باقر کمره ای تهران مكتبة الإسلامية، 134