ghaemiyeh.com
سرشناسه: بحرینی مجتبی 1328
عنوان و پدید آوران این جا نجف است : کتاب اوّل نجف از آغاز عالم تا سال چهلم هجری
معارف زیارت / نگارش سیدمجتبی بحرینی
مشخصات نشر: مشهد یوسف فاطمه (علیه السلام) 1396.
مشخصات ظاهری: 328 ص.
شابک کتاب دوم: 7- 50- 2803- 964- 978 •
شابک : دوره:978-964-2803-51-4 ؛ 978-964-2803-48-4
شابک (دوره): 4- 51- 2803- 964- 978 •
یادداشت: فهرستنویسی بر اساس اطلاعات فیپا
یادداشت: کتابنامه همچنین به صورت زیر نویس
موضوع: عراق- نجف- تاریخ
موضوع: زیارتگاه های اسلامی- عراق- نجف
موضوع: مزارات اسلامی- عراق
موضوع: علی بن ابیطالب علیه السلام امام اوّل، 23 قبل از هجرت- 40 ق- آرامگاه- زیارت.
رده بندی کنگره: DS 79 / 9
نشانه اثر: 9 الف 3 ب /
رده بندی دیویی: 75 /956
شماره کتابشناسی ملی : 3044811
خیراندیش دیجیتالی: کانون فرهنگی اندیشه اصفهان
ویراستار کتاب: شهناز محققیان
این جا نجف است
کتاب اوّل
نجف از آغاز عالم تا سال چهلم هجری
نگارش
سید مجتبی بحرینی
سرشناسه: بحرینی مجتبی 1328.
عنوان و پدید آوران: این جا نجف است - کتاب اوّل نجف از آغاز عالم تا سال چهلم هجری / نگارش مجتبی بحرینی
مشخصات نشر: مشهد یوسف فاطمه (علیها السلام) 1396.
مشخصات ظاهری: 272 ص
شابک کتاب اوّل: 4 - 48 - 2803 - 964 - 978 •
شابک (دوره): 4 - 51 - 2803 - 964 - 978 •
یادداشت: فهرستنویسی بر اساس اطلاعات فیپا
یادداشت: کتابنامه همچنین به صورت زیر نویس
موضوع: عراق - نجف - تاریخ
موضوع: زیارتگاه های اسلامی - عراق - نجف
موضوع: مزارات اسلامی - عراق
موضوع: علی بن ابیطالب علیه السلام امام اوّل، 23 قبل از هجرت - 40 ق - آرامگاه - زیارت.
رده بندی کنگره: DS 79 / 9
نشانه اثر: 9 الف 3 ب/
رده بندی دیویی: 956/75
این جا نجف است
کتاب اوّل: نجف از آغاز عالم تا سال چهلم هجری
سید مجتبی بحرینی
تیراژ: 1000 / صفحات: 272 / نوبت چاپ: دوّم - 1396
قطع: رقعی / قیمت دوره سه جلدی: 50000 تومان / چاپ: دقت (33810220)
شابک کتاب اوّل: 4 - 48 - 2803 - 964 - 978
مراکز پخش:
مشهد: 37262556 - 38555947 (2 تهران 09369092078
قم: 09155059688
نشر یوسف فاطمه (علیه السلام)، تلفن: 36097719 - همراه: 1333 0939934، واحدیان
خیراندیش دیجیتالی: کانون فرهنگی اندیشه اصفهان
ویراستار کتاب: شهناز محققیان
الْحَمْدُ لِلَّهِ الذى أدْخَلَنى حَرَمَ أَحَى رَسُولِهِ وَ أَرانبِهِ فِي عَافِيَةٍ. الْحَمْدُ لِلَّهِ الذى أَدْخَلَنى هَذِهِ الْبُقْعَةَ الْمُبَارَكَةَ الَّتِي بَارَكَ اللهُ فيها وَ اخْتَارَها لِوَصَى نَبِيِّهِ. مفاتيح الجنان / 341
سرزمینی است که ارباب ولا را هدف است این مکانی است که دردانه حق را صدف است حرم محترم نفس پیمبر این جاست جان من، پاک بیا، پاک که این جا نجف است.
سرودۀ مؤلّف
نَجَفٌ وَمَا أَدْراكَ مَا نَجَفٌ *** لنّاسِ وَ الأَمْلاكِ مُعْتَكِفُ
حَرَمٌ إِذا لاذَ الطَّريدُ بِهِ *** يَرْعاهُ عَنْ صَرْفِ الرِدَّى كَنَفٌ
الْمَجْدُ خَيْم في مَرابه *** عَلى فِنَاهُ طُنَّبُ الشَّرَفُ
ماضي النجف و حاضرها/36
پیشگفتار...15
دُرّ اوّل: (از مشهد تا نجف)...21-36
از مشهد به تهران...23
خاطرات پرواز...24
ابیاتی از قصیدهٔ اُزری...27
شناخت مرحوم اُزرى و قصیده هائیه اش...28
به نجف رسیدیم...32
دُر دوّم: (آشنایی با نام های این سرزمین مقدّس)...37-82
نجف در قرآن...39
ارتباط نجف با نوح پیامبر...43
نجف لنگرگاه کشتی نوح...44
نام های این سرزمین مقدّس...46
1- نجف...47
دو وجه تسمیه دیگر...48
نجف در اشعار...49
2- بانقيا...58
3- الجودی...60
4- ربوه...60
5- الطور...60
6- ظَهر الحيرة...60
7- ظَهْرُ الكوفة...61
8- الغرّى....63
غریّ در اشعار...67
ابیاتی از قصیدهٔ عينيه ابن ابی الحدید...71
9- المشهد...74
10- وادى السلام...79
دُرّ سوم: (سابقه دیرینه این دیار «نجف قبل از اسلام»)...83-116
سابقه دیرینه نجف...85
نجف محل سجده بر حضرت آدم علیه السلام...86
ارتباط حیره با نجف...88
جهت تأسیس حیره...89
عبّاد حيره...90
قصر خورنق...91
پندی حکیمانه...93
بحر النجف...96
خصوصیات دریای نجف...97
دیر هند الصغرى...101
گفتار علی علیه السلام در ایوان مدائن...105
قصیدهٔ خاقانی شروانی...107
ساختمان ایوان مداین...112
کلامی از امیر کلام...113
شعری از نیّر تبریزی...115
دُرّ چهارم: (نجف بعد از اسلام)...117-148
جغرافی نجف...119
فتح منطقه نجف...120
نگاهی به فتوحات خلفا...121
گفتاری از صاحب الغدیر...124
کوفه پایتخت می شود...126
انگیزه ظاهری انتقال مرکز حکومت از مدینه به کوفه...127
ابیاتی از قصیده اوحدی مراغی...131
جنبه های باطنی انتقال پایتخت...133
پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله از دفن علی علیه السلام خبر می دهد...133
خریداری اراضی ظَهر کوفه توسط امیرالمؤمنین علیه السلام...134
علی علیه السلام از دفن خودش در این ناحیه خبر می دهد...136
میثم تمّار و شبی با علی علیه السلام در بیابان...138
علی علیه السلام با چاه سخن می گوید و چاه هم با حضرت صحبت می کند... 139
هشت نکته در این جریان...140
گفتگوی زمین در شب زفاف با امیرالمؤمنین علیه السلام...143
نگاهی به سوره زلزال...144
شعری از سهیلی...147
دُرّ پنجم: (شهادت امیرالمؤمنین علیه السلام)...149-192
مظلومیّت امیرمؤمنان علیه السلام...153
گفتاری از جُرج جرداق مسیحی...154
سپیده ای سیاه...156
حدیثی بس شنیدنی...160
دو روز بی نظیر...163
نسخه منحصر به فرد...163
علی علیه السلام را خدا و رسول خدا صلی الله علیه و آله می شناسد...164
شعری از فؤاد...165
گفتار و رفتار مولا با قاتلش...167
معرفی چهار حجّت...168
اثر زهر در قدم های حضرت...169
سَلُونِي قَبْلَ أَنْ تَفْقِدُونِي...169
مهر در نگاه مهر...170
گفتار آخرین در لحظات واپسین...171
خطابات حکیمانه...171
خبرهای آینده...173
خبر از کشته شدن جناب حُجْر بن عَدی...174
پیام صعصعة بن صوحان...175
وصیّت به نور دیدگان و سفارش به همگان...176
عیادت اصبغ بن نباته...178
لجنه پزشکی کنار امیرالمؤمنین علیه السلام...185
حدیثی بس دل نشین...187
آخرین سخن آیه سوره زلزال...189
سوگواری و مرثیه سرایی...189
دُرّ ششم: (مراسم تجهیز امیرالمؤمنين علیه السلام)...193-221
دُرّی از دُرّ پیشین...195
وصایای امیرالمؤمنین علیه السلام نسبت به مراسم تجهیزش...196
مراسم تجهیز شبانه انجام می شود...199
اثر هزار زخم و جراحت بر پیکر مولا...200
تشییع کنندگان...200
سدر و کافور و کفن بهشتی...201
کج شدن ستون غریّ...202
على علیه السلام مظهر العجايب...203
بینوایان رهت را هم سرانجامی بده...203
ذکر فرشتگان در تشییع جنازه امیرمؤمنان علیه السلام...208
شرکت مولا در مراسم تشییع جنازه اش...209
نماز با هفت تکبیر...211
گفتار رئیس پلیس مسجد کوفه بعد از نماز بر جنازه مولا...212
لوحی از حفّار...213
جایگاه مرقد مطهر مولی الموحدین نسبت به قبر نوح نبی علیه السلام...215
شباهت های مراسم تجهیز امیرمؤمنان با سیّده نساء عالمیان...216
دُرّ هفتم: (رویدادهای بعد از دفن در نجف)...223-271
دل سرا پردۀ محبّت اوست...225
حضور عناصر با شخصیت در مرقد امیرمؤمنان علیه السلام...226
گفتار ابن عبّاس پس از دفن مولی الموحدین علیه السلام...227
كلمات صعصعة بن صوحان كنار قبر اميرالمؤمنين علیه السلام...229
پیرمرد نابینا و فریادرس بیچارگان...233
گفتار جناب خضر در سوگ حضرت مولا...237
خطبه امام مجتبی علیه السلام پس از دفن پدر بزرگوار...240
خطبه امام مجتبی علیه السلام به نقل ابن ابی الدنيا...241
خطبه امام مجتبی علیه السلام به نقل ناسخ التواريخ...242
خطبه امام مجتبی علیه السلام به نقل حياة الحسن علیه السلام...244
کمک خلیفة المسلمین به پیرمرد یهودی...245
تأملّی در این جریان...248
چند سخن از غیر مسلمان ها در مدح مولا...248
توصیف امیرمؤمنان علیه السلام از زبان دختر یتیم پنج ساله...252
ترسیمی از پیراهن خونین امیرالمؤمنین علیه السلام...255
تصویری از لباس مولی الموحدین علیه السلام...257
لباس بهتر بر تن قنبر...258
ذخایر و آثار معصومین پیشین...259
پیراهن رسول خدا صلی الله علیه و آله در احد...260
باقیمانده هیزم در خانه...261
زین زهر آگین حضرت باقر علیه السلام...262
پیراهن حضرت یوسف علیه السلام...262
پایانه کتاب و عرض ادبی به ساحت قدس حجّت آخرین...264
دعای حضرت صادق علیه السلام در صبح بیست و یکم ماه رمضان...267
سپاس علیّ اعلی و صلوات و سلام بر محمّد مصطفی و علیّ مرتضی و انسيّة حوراء و خاندان اطهار.
راستی زبان قاصر و بیان عاجز که بتواند در مقام سپاس این نعمت خدا برآید و شکر این عنایت گزارد که توفیق شرفیابی و عتبه بوسی حرم نصیب گردیده؛ یعنی زیارت مرقد مطهر آن بزرگ شخصیتی که در آداب شرفیابی اش دستور داده اند وقتی بر در صحن و سرای مبارک رسیدی بگو: اللَّهُمَّ هَذَا الْحَرَمُ حَرَمُكَ وَ الْمَقَامُ مَقامُكَ. (1)بارالها، این حرم، حرم تو است و این مقام مقام و جایگاه تو است.
نمی فهمیم این حرم حرم خداست یا حرم حضرت مرتضى؟ مقام حق تعالی است یا مقام خلیفه و جانشین حضرت مصطفی؟ باید گفت: چون عبدی است مرتضای حق و از عبید مصطفای حق، حرمش حرم حق شده و مقامش مقام او گردیده، بگذریم.
باری آن روز که در مدينة الرسول - حدود چهار سال قبل - خامه را
1) مفاتيح الجنان / 341
برای تصویرِ روی آن نگار نگارخانه حق به چرخش آوردم و قلم را در کوی یار به طواف وا داشتم هیچ فکر نمی کردم که این گردونه از چرخش باز نایستد و این آثار هم چونان دیگر آثارم به فضل حق و عنایت ارباب ولایت مطلق ادامه پیدا کند، آن سان که مجموعه «جهان دیگر» و «حدیث ها» در ارتباط با آن ربط خلق و حق ادامه یافت.
ولی این مسیر با همۀ خار و خسک هایش آن قدر زیباست و این طریق با تمامی سختی هایش آن چنان دلرباست که اگر نگارنده هم بخواهد از نگارش دست بردارد و کاتب از کتابت باز ایستد، خود قلم قدم پیش می گذارد و خود خامه بر نامه می دود و به زبان حال می گوید آن روز که این شهد و شیرینی را در کام دل من نریخته بودی و این شکر و انگبین را از راه نوک خامه با آشیانه من آشنا نساخته بودی ممکن بود گندی کنم و یا درجا زنم ولی حالیا که شهدش چشیدم و شیرینی اش را در کام دل دیدم محال است که بایستم تو هم همراهی ام نکنی من خود می روم که از چنین یاران نگارین دوری نشاید و جدایی نیاید.
آن ناز و آن کرشمه و آن چشم و آن نگاه *** خود گو چگونه دارم، دل در میان نگاه
چشم تو یک نگاه به ما کرد از ازل *** ما را بس است تا به قیامت همان نگاه (1)
به خصوص که پیامد آن سه اثر این جا مدینه است، این جا مکّه است، این جا مشاعر است - سه اثر دیگر شد، آن هم آثاری مرتبط با
1) ديوان فيّاض لاهيجي/ 327
زیارت آن سر هستی و راز ،وجود مولانا و مولى الكونين ابي عبدالله الحسين علیه السلام.
ثار اللّهی که سرّ أنا الحق نشان دهد *** دنیا نگر که در دل خونش مکان دهد
و آن سَر که سِرّ نقطهٔ طغرای بسمله است *** کورانه جاش بر سر میم سنان دهد
عیسی که دمی جسم جهان را حیات از اوست *** الله چه سان رواست که لب تشنه جان دهد
نفس اللّهی که هر زمن او را به کوی وصل *** هاتف نداى ارجعی از لامکان دهد
آن طائری که ذروه لاهوت جای اوست *** کی دل بر آشیانه این خاک دان دهد (1)
این جاکر بلاست کتاب اوّل کتاب دوّم کتاب سوّم و هنوز از کتاب کربلا فارغ نشده بودم که به خودم نوید «این جا نجف است» را دادم. همچنین تشنه کامان ماء معین را به سیرابی از جام ساقی کوثر در کتاب «این جا نجف است» بشارت دادم آن گونه که امید است این «این جاها» این جاها به دنبال داشته باشد و همۀ مشاهد مشرفه و بقاع باز هم متبرکّه را درنَوَردد.
لازم به تذکّر است که این اثر «این جایی» چونان دیگر آثار
1) آتشکده نیّر / 116
«این جایی»ام در قالبی سفرگونه فراهم آمده است تا افزون بر جذابیّت بیشتر حاوی نکات ارزنده و آموزنده جنبی دیگر هم باشد.
امید است به زودی همه عزیزان و خوانندگان این آثار به زیارت نفس الرسول، زوج البتول، سيف الله المسلول، مولى الموحدين، يعسوب المسلمين، أميرالمؤمنین علی بن ابی طالب صلوات الله و سلامه علیه با عافیت و معرفت نایل آیند و این نوشتار بتواند جائی در جایگاه الله معرفت پیدا کند که اگر چنین شد زهی سعادت و بسی زیارت آن نقطه زیر بای لطف و عنایت که خوب است همین جا به مناسبت همین جمله، چکامه نغز مرحوم حاج میرزا حبیب الله مجتهد خراساني خودمان را بیاوریم
آینه کبريا على بود *** مِرآت خدانما على بود
میری که به بر نمود تشریف *** از خلعت «هل أتى» على بود
شاهی که به سر نهاد دیهیم *** از افسر «إنّما» على بود
آن نقطه با که پیش یکتا *** پشتش به دعا دو تا علی بود
بر شانه خاتم نبوّت *** آن کس که نهاد یا علی بود
آن پرده فکن که پرده افکند *** از لو كُشِف الغطا على بود
مجموعه ماسویٰ علی بود *** درد همه را دوا علی بود (1)
پیش نویس:
دوشنبه بیست و هفتم شوال المکرم 1429، نجف اشرف - باب الطوسي
شروع بازنویس و تکمیل:
نهم ربيع المولود / 1431، برابر با 1388/12/5
1) دیوان حبيب / 231
مِنْ عَلَيٌّ إِلَى عَلَى
در وصف علی که هر که رایی دارد *** کفر است خدایی که خدایی دارد
لیک از نبأ عظيم بايد دانست *** کاین طُرفه خبر چه مبتدایی دارد
آتشکده نیّر / 139
غیر از اولین سفر که از طریق سوریه به عتبات مشرف شده بودم، همهٔ سفرهایم به آن خطه مقدس از طریق دو مرز زمینی قصر شیرین و مهران بود که بسی شیرین و مهربان می نمود گفتند حالیا که راه هوایی باز و پرواز مستقیم دایر خوب است ما هم هوایی بخوریم و با طیاره برویم، هم راحت تر و هم سریع تر خستگی کمتر و فرصت برای زیارت بیشتر و از این حرف ها.
گفتیم: به عنوان تجربه بد نیست لااقل مسیر رفت را هوایی برویم. بلیت تهیه شد ولی تهران به نجف لذا برای رعایت احتیاط به خاطر وضع هوا یک روز زودتر به تهران آمدیم و توفیق زیارت حضرت معصومه علیها السلام هم نصیب گردید و با چند ساعت معطلی که معمول پروازهاست، از فرودگاه بین المللی با هواپیمای عراقی - الخطوط الجوية العراقية - تهران را به قصد نجف ترک نمودیم.
حدود یک ساعت و نیم زمان پرواز به زودی گذشت و خلبان کم کردن سرعت و پایین آمدن از ارتفاع را به خاطر نزدیک شدن به نجف اشرف اعلام کرد چیزی که نخست مرا به خود مشغول داشت ودر فکر فرو رفتم و بحمد الله مایه حالی شد و موجب قالی، توجه به نخلستان های اطراف نجف بود که شهر را در بر گرفته بود و درختان خرمای منسجم وضعی به آن بخشیده بود به خصوص که قبل از رسیدن به نجف قبه جناب مسلم بن عقیل نمودار شد و شهر کوفه را نشان می داد.
ناگهان به این فکر افتادم این جا کوفه است و این ها نخلستان های اطراف کوفه و نجف به حدود 1390 سال قبل برگشتم، یعنی سال های 36 تا 40 هجری که امیر مؤمنان علیه السلام در این منطقه می زیسته و این شهر دار الإماره و مرکز حکومتش بوده و نجف جز بیابانی نبوده.
نیمه های شب آن آقا پیاده و تنها می آمده تا به آن بیابان می رسیده و در آن جا سر و سرّها داشته و رمزها و رازها
آری، در همین منطقه بوده که مولای ما شب ها نافله شب می خوانده و از خوف خدا از حال می رفته چه جایی؟ چه زمینی؟ چه منطقه ای؟ چه نخلستان هایی؟!
گویا تمام ذرّاتش با انسان حرف می زند و از حدود چهارده قرن قبل خاطره ها دارد، حرف ها ،دارد شکوه ها دارد رازهای مگو و درد دل ها دارد.
شروع کردم به زمزمه این اشعار:
على ويران نشين عرش پیماست *** از این پائین تر از آن نیز بالاست
چه می پرسی؟ که می داند علی کیست؟ *** علی اعجوبه ای در کل هستی است
علی شمعی که عمری بی صدا سوخت *** چراغ عدل را در عالم بر افروخت
گهی بالا نشین بزم دادار *** گهی ویرانه را شمع شب تار
سراپا اشک بود و خنده می کرد *** نشاط کودکی را زنده می کرد
ناجات سحر دلداده اش بود *** بیابان نیمه شب سجاده اش بود
بیابان را چنان از اشک پوشید *** که هر نخلی زچشمش آب نوشید
علی ای سرّ نا معلوم هستی *** علی ای اولین مظلوم هستی
علی ای انبیا را از تو بینش *** علی ای ناشناس آفرینش
چه گویم تا نریزد آبرویم؟ *** توخودگوکیستی تا من بگویم
علی را قدر پیغمبر شناسد *** که هر کس خویش را بهتر شناسد
خواندن این اشعار حالی آورد و از دیده آب شور و شوق بر پهنه صورت جاری کرد. آن چنان از خود بیخود بودم و از می مینای مولا سرکیف و از بادهٔ مهر و ولایش سرمست که به هیچ کس و هیچ چیز توجه نداشتم، گویا فقط در میان این نخل ها، اوّلین مظلوم را می دیدم و ناله او را می شنیدم و به یاد این ابیاتِ سروده خودم افتادم:
از باده ولای تو مستیم یا علی *** وز های و هوی غیر تو رستيم يا على
دل در هوا و مهر تو بستیم یا علی *** از هستی و وجود تو هستیم یا علی
ما بردگان روز الستيم يا على *** میثاق و عهد با تو ببستیم یا علی
دل در هوای غیر نبستیم یا علی *** یک عمر روز و شب همه گفتیم یا علی
همین طور که یا علی می گفتم به گوشم صدای یاعلی های دیگری آمد، سر برداشتم دیدم دو نفری که کنار من نشسته اند حالشان گویا از من خرابتر است - البته خرابی بهتر از هر آبادی - آن قدر گریه کرده اند که لباسشان از اشک چشمشان تر شده و پیوسته یاعلی می گویند که باز حالِ آن خراب آبادان حال مرا خراب آبادتر کرد و نمی دانم چه بود و چه شد و چه گذشت که یادش هم باز حالی می بخشد.
بگذریم، در این حال و هوا بودیم که سرعت هواپیما بسیار کم شد و
فاصله اش با زمین کمتر به طوری که آن چه در زیر بود کاملاً دیده می شد تا آن که چرخ ها به زمین رسید حمد حق آوردم و این اشعار مرحوم ازری را زمزمه داشتم.
أَيُّهَا الرَّاكِبُ الْمُجِدُ رُوَيْداً *** بِقُلُوب تَقَلَّبَتْ في جَواها
إن تَرانَتْ أَرْضُ الْغَرِيَّيْنِ فَاخْضَعْ *** وَاخْلَعَ النَّعْلَ دُونَ وادى طُواها
وَإِذا شِمْتَ قُبَةَ الْعالَم *** الأعْلَى وَ أَنْوارُ رَبِّها تَغْشاها
فَتَواضَعْ فَتَّمَ دارَةُ قُدْسِ *** تَتَمْنَى الأفلاك لَثْمَ ثَراها
ای سوار تند رو، آهسته تر! با دل هایی که در سوز و گدازند - شوق زیارت دارند - مدارا کن.
آن گاه که زمین نجف نمودار شد خضوع کن و در آن وادی طوی و ارض مقدّس كفش از پایت به درآر.
و آن گاه که نگاهت بر بلندای هستی و قبّه عالم اعلا افتاد در حالی که انوار پروردگارش آن را زیر پوشش گرفته است.
تواضع کن و فروتنی نما که خانه قداست و پاکی است که افلاک آرزوی بوسیدن خاکش را دارند.
قصيدة هائیه مرحوم شیخ کاظم ازری که حدود هزار و پانصد بیت است و مقداری از آن از دست رفته است و بیش از نیمی از آن باقی است از شاهکارهای قصائد می باشد. که از مرحوم شيخ الفقهاء و امام المحققين، شیخ محمد حسن نجفی صاحب جواهر الکلام نقل شده آرزو می کرد ای کاش این قصیده در نامه عمل او رقم بخورد و کتاب جواهر الکلام در دیوان اعمال مرحوم ازری آری، همان که بسیار مورد احترام و عنایت مرحوم سید بحرالعلوم بود و در اوّل ماه جمادی الاول سال 1211 در بغداد از دنیا رفت و در کاظمین به خاک سپرده شد. (1)
باری، آقای میرزا مهدی ولایی- مهین کتاب شناس کتابخانه آستان قدس رضوی- برای من نقل کرد:
«وقتی کسی از طرف سلطان عثمانی برای جلوگیری از مراسم و شعائر شیعه به بغداد آمد، پاشای بغداد علما را جمع کرد. مرحوم ازری هم وارد شد در حالی که قرآنی همراه و نعلینش را زیر بغل گرفته بود. قرآن را به پاشا داد پاشا بوسید نعلین را به او داد، او کناری افکند. مرحوم ازری به پاشا گفت: چرا نعلین را نبوسیدی؟ احترام نکردی؟ با جلد قرآن که بوسیدی اش چه فرقی داشت؟ هر دو چرم هستند؟ با این عمل و این بیان مجلس به نفع شیعه خاتمه یافت و از شعائر شیعه جلوگیری به عمل نیامد».
و نیز می گفتند: مرحوم محدّث قمی گفته است: مرحوم اُزری نزد سید
1) اقتباس از الكنى و الألقاب 2 / 23
بحر العلوم رضوان الله تعالى عليه همان مقام و جایگاهی را داشت که جناب دعبل خزاعی در خدمت حضرت رضا علیه السلام را دارا بود». (1)
«روزی مرحوم اُزری در بغداد در قهوه خانه نشسته بود، افندی ها آمدند، او این شعر را خواند:
إِنَّ فِي الْبُنَّةِ وَ فى التَّنْةِ وَ في الشاي غَثَاثَةٌ *** الثَّلاته ضَعَّفُونى لَعَن اللّهُ الثَّلاثَة
همانا در قهوه توتون و چای سستی و پستی و لاغری است. این سه مرا ضعیف کردند، خداوند آن سه را لعنت کند.
گفتند: چه گفتی؟ گفت من این سه را لعنت کردم.
و می گفتند: احفاد و نتیجه های مرحوم اُزری هنوز هم در بغداد هستند، هر چند چه بسا ظاهر شرع پسندی ندارند اما در دو جهت تولی و تبری آن قدر محکم هستند که هیچ کس جرئت نمی کند در حضور آن ها کوچک ترین حرفی بزند. به مجرد این که نام علی علیه اللسام به میان می آید یا نام دشمنان حضرتش برده می شود وضعشان عوض می شود و واقعاً دوستی و دشمنی، حبّ و بغض باطنیشان در سیمایشان ظاهر می گردد و کاملاً محسوس است که خون مرحوم ازری در رگ های آن هاست». (2)
آری، بسیار به جاست که عزیزان در هنگام تشرف به اعتاب مقدسه خود را از فیض زیارت این بزرگان که چونان ستارگانی در اطراف شموس طالعه آسمان ولایت گرد آمده اند محروم ندارند از جمله قبر شیخ
کاظم اُزری که در نزدیکی قبر سیّد مرتضی رضوان الله تعالى عليه در نزدیک صحن کاظمین علیهم السلام قرار دارد.
قصيدة هائیه اُزری در چنین شرائطی خیلی روح افزا و دلنواز است به خصوص این ابیاتش که گویا درون و برون را بر هم می زند و همه را در گردونه مهر و محبت مولا می ریزد:
قُلْ لَهُ وَالدُّمُوعُ سَفْحُ عَقيقٍ *** وَ الْحَشَا تَصْطَلَى بِنَارِ غَضاها
يَابْنَ عَمَّ النَّبِي أَنْتَ يَدُ اللَّهِ *** الَّتِي عَمَّ كُلَّ شَيْءٍ نَداها
خَصَّكَ اللَّهُ فِي مَآثِرَ شَتّ *** هِيَ مِثْلُ الْأَعْدادِ لاتَتَناهى
لَيْتَ عَيْنَا بِغَيْرِ رَوْضِكَ تَرْعَى *** قَذِيَتْ وَ اسْتَمَّرَ فِيها قَذاها
در حالی که اشک دیدگانت را فرا گرفته و درونت به آتشی بس سوزنده می سوزد- از درون در آتش مهر و محبّت می سوزی و در برون از دیده اشک می باری - بگو
ای پسر عمّ پیامبر اکرم، تو دست خدایی؛ همان دست که همه چیز را زیر پوشش بخشش خود قرار داده است.
خداوند نشانه های گوناگون را به تو اختصاص داده است که همانند اعداد، آن نشانه ها نهایتی ندارد.
ای کاش، آن دیده ای که به غیر بارگاه تو توجه کند صدمه بیند و آسیبش پایدار بماند.
باری به هر جهت این جمله يَابْنَ عَمِّ النَّبِي أَنْتَ يَدُالله گویا دل انسان را زیر و رو می کند به خصوص اگر یاد کند که نا اهلانی، از خدا
بی خبرانی، یدالله را بستند که به مناسبت همین ایام گفته ام:
تو مبند دست ولی حق *** که بُوَدْ يَدش يَد ذوالمِنَنْ
آری، می خواندم تا به این ابیات رسیدم:
لَكَ نَفْسٌ مِنْ مَعْدَنِ اللَّطْفِ صِيغَتْ *** جَعَلَ اللهُ كُلَّ نَفْسٍ فِداها
لَكَ كَفِّ مِنْ أَبْحُرِ اللهِ يَجْرى *** اَنْهُرُ الأنبياء من جدواها
يا أَبَا النَّيّريْن أَنْتَ سَماء *** قَدْ مَحَىٰ كُلَّ ظُلْمَةٍ نَيَّراها
كَيْفَ تَخْشَى الْعُصَاةَ بَلْوى الْمَعَاصِى *** وَ بِكَ اللهُ: نقد مُبتلاها
يا أخا الْمُصْطَفَى لَدَيَّ ذُنُوب *** هِيَ عَيْنُ الْقَدَى وَأَنْتَ جَلاها
سرشت جانت از معدن لطف است که همۀ جان ها را خدا فدای آن بدارد. کفّ با کفایت تو از دریای جود خدایی سرچشمه گرفته که نهرهای پیامبران از بخشش اوست - هر پیامبری هر چه دارد از طریق کفّ با کفایت تو دارد آن کفی که پیوند با دریای جود حق دارد -
ای پدر دو خورشید فروزان - حسن و حسين علیهما السلام - تو آن آسمانی که خورشیدهایت همۀ تاریکی ها را محو نموده است.
چگونه گنهکاران از بلای عصیان بترسند و از ابتلای معصیت بیم داشته
باشند - در حالی که خداوند به وسیله تو مبتلایان عصیان را نجات می بخشد.
ای برادر مصطفی من گناهانی دارم که چرک و کثافت است و تو پاک کننده و جلا بخش آن ها هستی.
بعضی از این ابیات دلربایی خاصی دارد به طوری که انسان می خواهد پیوسته به آن مترنّم باشد و چونان ذکری بر زبان داشته باشد؛ از جمله همین بیت آخر: يا اَخَا الْمُصْطَفى لَدَيَّ ذُنُوبٌ هِيَ عَيْنُ الْقَدَى وَ انْتَ جلاها.
گویا زبان دل و گویش قلب همه ماست. آری، ای برادر حضرت مصطفی، ای علی مرتضی آن چه پیش ماست گناه است و معصیت، چرک است و کثافت و شما هستید که مایهٔ زدودن آن هایید.
هواپیما توقف نمود و پس از لحظاتی پلکان به کنار هواپیما آمد و پیاده شدیم. به سالن ورودی رفتیم و تشریفات قانونی انجام شد. با سواری پانزده هزار دیناری به محوطه خارج فرودگاه آمدیم و از آن جا با ماشین دیگری به پنج هزار دینار تا میدان نزدیک حرم مطهر آمدیم و بقیه مسیر را پیاده همراه با عربانه دو هزار دیناری طی نمودیم تا به هتلی در شارع الرسول که از قبل، هماهنگ شده بود رسیدیم.
هر چند خستگی چندانی نداشتیم ولی در هر حال چای می چسبید. چای فراهم شد و نوشیدم و عازم عتبه بوسی مولا شدم که شرح شهدش را
می آورم.
بعضی روزها هم توفیق بهره گیری از کتابخانه آستان مقدس مولی الموحدین امیرالمؤمنین علیه السلام نصیب می شد و از ذخائر آن گنجینه بهره مند می شدم و پیش زمینه این نوشتار را فراهم می آوردم. حاصل آن ها را با کاستی و فزونی که لازمه کار قلم است به عنوان ارمغان سفر دیار یار آشنا تقدیم دوستان حضرتش می دارم امید است مفید افتد و مقبول دربار ولایت مدار مدار وجود و مدیر سرای بود قرار گیرد.
هُوَ الْمَدار بَل هُوَ المُدير *** بِأَمْرِهِ التَقْدِير وَ التدبير (1)
و به قول مرحوم فیاض در قصیدهٔ یکصد و سی و دو بیتی اش در مدح حضرت مولا چنان شود که سروده است:
بس بُوَد از توام این کام که روزی شنوم *** از زبان تو که فیّاض، سگ کوچه ماست
این بیت را که نوشتم دریغم آمد عزیزان را از فیض چند بیت دیگر از این قصیده که به راستی فیاض است محروم بدارم و فیضی نبخشم به خصوص که چه بسا دسترسی به آن برای بسیاری دشوار باشد.
به مشامم نرسد بوی گلی از چپ و راست *** مگر از زلف کجت سلسله بر پای صباست
1) الأنوار القدسية / 112
گر چه ناکام توام شادم از این کز دو جهان *** به ولای شه مردان دل من کام رواست
شه اقلیم ولایت على عالى قدر *** که بر آیات جلالش دو جهان تنگ فضاست
مهر در پیش رُخَش دست نهد بر سر چشم *** ذرّه را تاب نظر بازی خورشید کجاست
قدرش آن جا که زند خیمه به صحرای ظهور *** عرش را جاز ادب در پس دیوار خفاست
نه کنون شد شرفش قافله سالار وجود *** قدرش از روز ازل سلسله جنبان قضاست
چرخ اگر کوی تو با کعبه شود مشتبهش *** بی تمیزی است که نشناخته دست چپ و راست
شعله قهر خدا خصم تو در تیغ تو دید *** به یداللاهیت اقرار اگر کرد به جاست
تا نشد تیغ تو کج دین خدا راست نشد *** ابروی تیغ تو در دین خدا قبله نماست
به کلام تو نسنجند کلام دگری *** که به دریای سخن گوهر لفظت یکتاست
فکر ارباب سخن گر چه بلند است ولی *** نسبت سحر به اعجاز کجا تا به کجاست؟
درک کُنهت نشود دست زد فهم کسی *** این عروسی است که در حجله که علم خداست
قد خمید از غم عشق تو و شادم که مرا *** در همه عمر همین است نمازی که مراست
بسته کام نِیم پیش تو با دعوی عشق *** که به ناکامی ام اینک ز تو صد کام رواست
بس بود از توام این کام که روزی شنوم *** از زبان تو که فیاض سگ کوچه ماست
خود مولا می داند و می بیند که آب دیده سد راه نوشته گردیده و اشک چشم، عنان قلم از کف ربوده؛ راستی می شود ما هم به این کام دل برسیم و کام روا گردیم.
آقای ما، مولای ما، سید و سرور ما، مولا و مقتدای ما امام و رهبر ما، جان ما، روح و روان ما، هستی و وجود ما، تار و پود پیکر ما، شیرازه کتابچه حیات ما دل و دلبر ما مهر و ولای ما عشق و شور ما بود و نبود ما، روح عبادت ما، برادر پیامبر ما، همسر صدیق حضرت صدیقه ما، پدر بزرگوار أئمه اطهار ما بنده خاص پروردگار، مظهر جمال و جلال کردگار آئینه صفات خداوندگار امیرالمؤمنین، مولی الموحدین، پدر مهربانمان، علی که صلوات و سلام خاص خدا بر او و پسر عمّ و همسر و فرزندان معصومش باد - روزی به ما هم بگوید که ما هم سگ کوچۀ او هستیم که به قول سنایی:
ما را سگ خویش خوان که تا ما *** گوییم که شیر چرخ ماییم (1)
بگذریم، چند بیت دیگر از قصیدهٔ فیاض را بیاوریم:
حلقه بندگی توست به گوشم ز ازل *** از سر زلف تو در گردن ما سلسله هاست
دستگیر دو جهانی و من افتاده ز پا *** اگرم دست نگیری نتوانم برخاست (2)
«نجف» و «طور» و «غَری» «بانِقْيا» و «رَبْوَه» *** «مشهد» و «جودی» و هم «ظهر» وِرا باشد نام
سروده مؤلف
تا نجف شد آفتاب دین و دولت را مقام *** خاک او دارد شرف بر زمزم و بیت الحرام
کعبه اصل است بی شک نزد ارباب یقین *** زان که دارد عروة الوثقای دین در وی مقام
آفتاب آسمان دين امير المؤمنين *** والی ملک ولایت، حاکم دارالسلام
زائران روضه ات را بَرْ دَرِ خُلد برین *** می رسد آواز طبْتُمْ فَادْخُلوها خالِدين
برگزیده اشعار مولانا حسن کاشی / 44
خوب است قبل از هر چیز نگاهی به این مکان مقدس از بعد قرآنی آن داشته با شیم و به اشاراتی که در کلام حق تعالی نسبت به این سرزمین شده است نظری افکنیم:
نخستین آیه، آیه 50 سوره مؤمنون است:
وَ آوَيْناهُما إِلَى رَبْوَةٍ ذاتِ قَرَارٍ وَ مَعِين جا دادیم مریم و فرزندش است: را به زمین بلندی که صاحب قرار و آرامش و آب گوارا بود. در بیان این آیه شریفه از حضرت صادق علیه السلام چنین رسیده: «رَبُوه» آن جایگاه بلند - نجف کوفه است و معین فرات است. (1)
مرحوم مجلسی در بیان این حدیث چنین آورده است:
«رَبوه: مكان مرتفع و زمین بلند است. بیضاوی گفته است: مقصود زمین بیت المقدس است که مرتفع است و یا دمشق یا رمله فلسطین یا مصر..
1) كامل الزيارات، باب 13 حدیث 5 * تهذيب الأحكام 6/ 38، باب 10، حدیث 23
و مَعین: آب جاری پاکیزه است یا آبی که منفعت بسیار دارد و یا آبی که در نظر جلوه می کند و موجب تنزّه و پاکی هوا می گردد».
پس از نقل کلام بیضاوی گوید: «بیضاوی کلمه رَبوَه را در آیه شریفه به زمین بیت المقدّس و سایر مناطق تفسیر نموده؛ چون حضرت مریم در آن نواحی بوده ولی هیچ استبعادی ندارد که بعد از ولادت همراه فرزندش از آن منطقه به محدوده کوفه - نجف - آمده باشد و یا برای ولادت به طى الأرض سیر نموده باشد». (1)
اتفاقاً در جلد اول کتاب «این جا کربلاست» توضیحات سودمندی درباره سفر حضرت مریم به آن سو آورده ام که مراجعه به آن ها خالی از فایده نیست. (2)
دوّمین آیه، آیه 43 سورۀ هود است قَالَ سَآوِي إِلَى جَبَلِ يَعْصِمُنِي مِنَ الْماءِ پسر نوح پیامبر - در پاسخ پدرش که او را به آمدن میان کشتی فرا می خواند - گفت: به زودی من به کوهی پناه می برم که مرا از غرق شدن حفظ نماید.
در حدیثی از حضرت صادق علیه السلام چنین رسیده است:
اِنَّ النَّجَفَ كانَ جَبَلاً وَ هُوَ الَّذى قالَ ابنُ نُوحٍ: سَآوِى إِلى جَبَلِ يَعْصِمُنى مِنَ الْمَاء، وَ لَمْ يَكُنْ عَلى وَجْهِ الْأَرْضِ جَبَلٌ أَعْظَمُ مِنْهُ. (3) همانا نجف کوهی بود همان کوهی که پسر حضرت نوح گفت به زودی به کوهی پناه می برم که مرا از غرق شدن در آب محفوظ بدارد و بر
روی زمین کوهی بزرگتر از آن نبود.
و در دیگر روایتی که صفوان جمال آورده همین حقیقت آمده است، گوید:
«در خدمت حضرت صادق علیه السلام از قادسیه می آمدیم. همین که بر نجف مُشرِف شد و آن خطه نمایان گردید، فرمود: این همان کوهی است که فرزند جدم حضرت نوح به آن پناه برد و گفت: به زودی به کوهی پناه می برم که مرا از آب مصون دارد». (1)
سوّمین آیه، آیه 29 سوره قصص است: آنَسَ مِنْ جَانِبِ الطُّورِ ناراً موسای کلیم علیه السلام از طرف طور آتشی دید.
در احادیث متعدّد این «طور» به غری و ظَهر کوفه و نجف تفسیر شده است و بر این اساس آیاتی که در قرآن شریف در این زمینه آمده می تواند اشارتی به نجف داشته باشد؛ از جمله آن ها حدیث مفصلی است که مرحوم شیخ طو سی به سند معتبر از مفضّل بن عمر از حضرت صادق علیه السلام آورده، در بخشی از آن فرمود:
فَاخَذَ نُوح علیه السلام التَّابُوتَ فَدَفَتَهُ فى الغرى وَ هُوَ قِطْعَةٌ مِنَ الْجَبَلِ الَّذى كَلَّمَ اللهُ عَلَيْهِ مُوسى تَكْلِيماً... (2)نوح پیامبر تابوت آدم علیه السلام را برداشت و در کشتی نهاد و آن را در غری - نجف - دفن نمود و آن قطعه ای از کوهی است که خداوند با موسی علیه السلام بر آن تکلّم کرد. و در روایتی که مرحوم سیّد بن طاووس رضوان الله تعالی علیه آورده
اوّل طور سيناء ذكر شده: «حضرت باقر علیه السلام: فرمود: از جمله وصایای امیرالمؤمنین علیه السلام این بود که مرا به پشت کوفه ببرید و چون قدم هایتان فرو رفت و بادی فراروی شما قرار گرفت مرا همان جا دفن کنید که آن جا ابتدای طور سیناء است». (1)
صاحب تفسير مرآة الأنوار در این زمینه سخنی دارد گوید: «صاحب قاموس، برای طور چند معنا آورده کوه کوهی نزدیک ابله که اضافه به سینا و سینین می شود، کوهی در شام کوهی در قدس در طرف راست مسجد و کوهی در طرف قبله مسجد که در آن قبر هارون پیامبر است».
آن گاه بعد از نقل روایات گوید: در بعضی فضائل نجف ذکر شده که قطعه ای از طور سیناء است که در ارشاد القلوب از حضرت صادق علیه السلام آورده نجف قطعه ای از آن کوهی است که خداوند بر آن کوه با حضرت موسی تکلّم نمود...
بنابراین ممکن است طور به نجف کوفه تأویل گردد و در باطن قرآن مقصود از طور، نجف باشد و مناسبت هم با دفن امیرالمؤمنین علیه السلام که به منزلة هارون است در آن جا دارد ». (2)
چهارمین آیه، آیه 44 سوره هود است: وَاسْتَوَتْ عَلَى الْجُودِيِّ. کشتی نوح بر کوه جودی نشست.
مرحوم لاهیجی در بیان این آیه گوید در بعضی احادیث آمده که کوه جودی در موصل است و در بعضی دیگر وارد شده که کوه جودی نجف کوفه است...
و در روضهٔ کافی روایت کرده که: الجودى هُوَ فُراتُ الْكُوفَة. ظاهراً مراد هو قريب من فرات الكوفة باشد؛ زیراکه در اخبار وارد شده که جودی نجف کوفه است و نجف قریب به فرات است نه فرات و بعضی گفته اند که محتمل است که فرات الكوفة در اصل قريب الكوفة بوده که مصحفین قریب الکوفه را فرات الكوفة خوانده باشند». (1)
به همین چهار آیه اکتفا می کنیم در حالی که ممکن است آیات دیگری هم باشد که اشاره به نجف باشد.
خوب است در این جا قسمتی از مطالب مفید و سودمندی را که نویسنده کتاب سرزمین نجف آورده است بیاوریم که پس از بیان مطالبی از جهت زمین شناسی گوید:
«بنابراین در این بررسی به این نتیجه رسیده شد که فرآیند تشکیل فلات نجف جلوه ای از جلوه های اعجاز الهی بوده و خارج از قوانین متداول زمین شناسی که انسان آن ها را می شناسد، به وجود آمده است. این اعجاز نسبت به حضرت نوح علیه اللسام در طوفان سرزمین قومش و نجات یافتن آن هایی که با او ایمان آوردند با پهلو گرفتن کشتی در خشکی که به دستور خدا برای این کار آماده شده بود تا حماسهٔ طوفان و اهداف آن برای یک مدت محدود تکمیل شود - محقق گردید - بدین ترتیب ویژگی و قدسیّت سرزمین نجف با قدرت الهی متبلور می شود تا نمایشی از مشیّت و
1) تفسیر شریف لاهيجى 2 / 445
معجزه او باشد. این فرآیند با اخبار روایت شده از پیامبر اکرم و اهل بیت علیهم السلام درباره قدسیت سرزمین نجف هماهنگ و در ارتباط است؛ سرزمینی که لنگرگاه کشتی نوح علیه السلام و آرامگاه پیامبران خدا آدم، نوح، هود، صالح علیهم السلام و آرامگاهی برای حضرت امیرالمؤمنین علی علیه اللسام بوده است». (1)
آن چه از آیات الهی و داستان پیامبر نوح علیه السلام در رابطه با عذاب قومش نازل شده سه حالت از تدبیر الهی است.
الف: سیلاب ناگهانی زمین که منجر به غرق شدن قوم نوح شد به جز آن هایی که به او ایمان آورده و سوار کشتی شدند.
ب: پهلو گرفتن کشتی در زمین خشکی که در اثر طوفان غرق نشده و مستقر شدن بر آن و نجات یافتن کسانی از طوفان که سوار آن شده بودند؛ سرزمینی که به نام خدا مبارک شد بِسْمِ اللهِ مَجْريها وَ مُرْسَيها
ج: تخلیه آب طوفان پس از اجرای حکم الهی در عذاب دادن قوم نوح برای تداوم یافتن زندگی.
در این بحث جایی که کشتی نوح در آن پهلو گرفت مورد توجه است؛ جایی که خداوند سبحانه و تعالی به استناد آيه شريفه بِسْمِ اللهِ مَجْريها وَ مُرْسِيها إِنَّ رَبِّي لَغَفُورٌ رَحِيمٌ (2)آن را برگزید، جایی که خداوند سبحانه و تعالی آن را مبارک دانست و دعای پیامبرش نوح علیه السلام را استجابت کرد آن هنگام که ایشان دعا می کرد و قُلْ رَبِّ أَنْزَلْنِي مُنْزَلاً مُبارَكاً وَ أَنْتَ خَيْرُ
المُنْزِلِينَ (1) بنابراین، این جای مبارک که خداوند آن را برای پهلو گرفتن کشتی نوح برگزید کجاست؟ دوباره به جایی که کشتی نوح پهلو گرفت بر می گردیم. (2)
«بیشتر کسانی که موضوع سرزمین طوفان را دنبال کرده اند به این نتیجه رسیده اند که سرزمین بین النهرین اقامتگاه قوم نوح بوده که خداوند در آن عذاب غرق شدن را بر آن ها نازل کرد.
در صورتی که بین النهرین اقامتگاه نوح بوده که به وسیلهٔ طوفان غرق شدند، پس کشتی نوح در کجا پهلو گرفت و جای بلندی که در آن قرار گرفت، کجاست؟ و آن کوهی که پسر نوح می خواست از غرق شدن به آن پناه ببرد، کجاست؟
فلات نجف یک سرزمین مرتفع و جداگانه است که مساحت سطح آن به یک هزار و هفتصد و پنجاه کیلومتر مربع می رسد که هیچ گونه همانندی در دشت بین النهرین ندارد. بنابراین هنگامی که سرزمین بین النهرین در اثر طوفان غرق می شود این فلات در اثر طوفان غرق نمی شود؛ فلاتی که ارتفاع آن از سطح دریا در قسمت های لبه پرتگاه به یکصد متر و در بعضی قسمت های جنوب غربی به یکصد و هفتاد و شش متر می رسد». (3)
«در صورتی که جایگاه و خصوصیات فلات نجف، مشرف بر دشت رسوبی مناطق میانی و جنوبی عراق که به احتمال زیاد اقامتگاه قوم نوح
بوده در نظر گرفته شود؛ برگزیده شدن فلات نجف از طرف خداوند متعال به عنوان سرزمین مبارک برای پهلو گرفتن کشتی نوح می تواند یک تشخیص منطقی باشد، جایی که خداوند دعوت حضرت نوح علیه السلام را پذیرفت هنگامی که چنین دعا کرد ربّ انزلني مُنْزَلاً مُبارَكاً وَ أَنْتَ خَيْرُ الْمُنْزلين با توجّه به گستردگی مناطق پهناور دشت رسوبی و وجود تنها یک جزیره شاخص در آن و غرق شدن این دشت پهناور در اثر طوفان. بنابراین به جز فلات نجف نمی توانست جای دیگری برای به زمین نشستن کشتی نوح باشد». (1)
«آن چه طرح ارائه شده در این موضوع را تأیید می کند، اخبار روایت شده از اهل بیت علیهم السلام در خصوص وطن قوم نوح و محلّ به زمین نشستن کشتی او می باشد». (2)
نجف سرزمین مبارکی است که خداوند آن را برای پیامبرش حضرت نوح برگزید هنگامی که از خداوند خواهش کرد در جای مبارکی نازل شود قدسیت این سرزمین هنگامی که به قبر حضرت امیرالمؤمنین على بن ابى طالب علیه السلام مفتخر شد تکمیل گردید». (3)
خوب است نخست، نگاهی به نام های این مکان مقدّس داشته باشیم و قسمتی از روایاتی را که بیانگر فضیلت این سرزمین است در قالب نام های این منطقه پیگیری کنیم.
در کتاب های حدیث و تاریخ و جغرافی و همچنین معاجم با نام های متعددی برای این منطقه رو به رو می شویم که هر کدام از آن ها وجه تسمیه ای دارد و بیانگر نکته ای در فضیلت و اهمیت این سرزمین است (1)که ده اسم را با توضیحی اجمالی می آوریم.
نخستین اسمی که ذکر شده و سایر نام ها را تحت الشعاع قرار داده و بسیاری از مردم از میان نام های زیاد این سرزمین جز همین نام را نمی شناسند نجف.است نجف اسمی است عربی به معنای مکان بلندی که آب به آن نمی رسد. (2)
و در روایات از ائمّه علیهم السلام آمده که نجف کوهی بوده که پسر نوح گفت بر آن می روم و از طوفان می رهم و در آن جا دریایی بوده به نام «نی» که خشک شده «نی جف» گفته شده و سپس برای سهولت تبدیل به نجف گردیده است. (3)
آن چه در این عبارت اشاره شده در روایات متعددی که قبلاً قسمت نخست آن ها را به مناسبت بحث نجف در قرآن آوردیم، آمده است و در این جا قسمت پایانی آن را می آوریم. حضرت صادق علیه السلام فرمود:
«حق تعالی به آن کوه خطاب کرد: آیا پسر نوح - برای گریز از عذاب
من - به تو پناه می برد؟ پس قطعه قطعه شو. آن کوه هم تقطیع گردید و به صورت ریگ روانی در منطقه شامات قرار گرفت. سپس در محل آن کوه دریای بزرگی به نام دریای «نی» پدید آمد و پس از مدتی آن دریا خشکید. لذا آن منطقه را «نی جفّ» گفتند - یعنی دریای نی خشکید - و پس از آن مردم برای سهولت تلفّظ نجف نامیدند». (1)
در این زمینه چنین گزارشی هم رسیده است که:
«اسم این مکان «نج» بوده که اهالی حیره از آن آب بر می داشتند. روزی زنی برای برداشتن آب ،آمد دید آن محل خشکیده و آب ندارد گفت: «نَجْ جَفّ» نج خشکید، سپس آن را مخفف نموده نجف گفته شد». (2)
ولی آن چه خود نویسنده کتاب تاریخ النجف الأشرف اختيار كرده این است که: «از جهت جغرافیایی نجف به منزلهٔ عتبه باب صحراست و نجف و نجاف در لغت «اسكنة الباب» يعنى عتبة الباب العلیاست. بنابراین نجف يعنى عتبة الصحراء يا عتبة ارض العراق و به جهت بلندی مکان این نام را گرفته است». (3)
از مجموع آثار استفاده می شود که این منطقه نجف نامیده شده؛ زیرا زمین بلندی بوده شبیه سد که مانع از فراگیر شدن آب بوده و شکل مستطیلی داشته (4)و مکرّر دریاچه نجف پرآب شده و خشکیده است تا به
وضع امروز رسیده است. نویسنده کتاب تاریخ نجف و حیره گوید:
«دریاچه نجف در زمان ساسانی ها موجود بوده و پس از طلوع دولت اسلام آن دریاچه خشک شده است. بعدها سد فرات شکسته و مجدد در نجف دریاچه ای تشکیل شده که تا 80 سال پیش (مقصود زمان تألیف کتاب است که سال 1368 ،قمری، 1328 شمسی بوده یعنی حدود 140 سال قبل) موجود بوده است و حاجیها سابقاً با کشتی از دریاچهٔ نجف به خشکی رفته و به حج مشرف می شده اند. بعدها دولت عثمانی آن را خشکانید و بالجمله دریاچه نجف چندین مرتبه دریاچه شده و بعد خشک شده است». (1)
در اشعار تازی و فارسی نام نجف به عنوان مزار اميرمؤمنان علیه السلام فراوان آمده است که نمونه ای می آوریم.
ابو عبد الله حسین بن احمد معروف به ابن الحجّاج که از شعرای سدهٔ چهارم هجری است، قصیدهٔ فائیه ای دارد که در بیت اولش نام نجف آمده است، گوید:
يا صاحِبَ الْقُبَّةِ الْبَيْضاء في النَّجَفِ *** مَنْ زارَ قَبْرَكَ وَ اسْتَشْفَى لَدَيْكَ شُفي
زُورُوا أَبَا الْحَسَنِ الْهادِي لَعَلَّكُمُ *** تُحْظُونَ بِالْأَجْرِ وَ الاِقبالِ وَالْزِلَفِ
1) تاریخ نجف و حيره 1 / 162
إِذا وَصَلْتَ فَأَحْرِمْ قَبْلَ تَدْخُلَهُ *** مُلبِيّاً وَاسْعَ سَعْياً حَوْلَهُ وَطُفِ
حَتّى إذا طُفْتَ سَبْعاً حَوْلَ قُبَّتِهِ *** تَأمَّل الْبَابَ تِلْقَا وَجْهِهِ فَقِفِ
وَ قُلْ سَلَامٌ مِنَ اللَّهِ السَّلَامُ عَلَى *** أَهْلِ السَّلامِ وَأَهْلِ الْعِلْمِ وَالشَّرَفِ
إِنِّي أَتَيْتُكَ يا مَوْلايَ مِنْ بَلَدى *** مُسْتَمْسِكاً مِنْ حِبَالِ الْحَقِّ بِالطَّرَفِ (1)
ای صاحب قبّه سفید در نجف هر کس قبر تو را زیارت کند شفا جوید شفا یابد.
زیارت کنید حضرت ابی الحسن علی علیه السلام را امید است به اجر و ثواب و اقبال و قرب نایل آیید.
هرگاه به حرم محترمش رسیدی قبل از دخول، احرام ببند، لبّیک بگو و اطرافش سعی کن - آن گاه که هفت نوبت گرد قبه سامیه اش گردیدی توجّهت را به در بدار و بایست.
و بگو: سلام از طرف خدای سلام باد بر اهل سلام و علم و شرف که تو هستی.
همانا من ای مولای من از شهر و دیارم نزد تو آمده ام و به ریسمان حق دست آزیده ام.
این قصیده 64 بیت است و متضمّن بسیاری از فضائل آن حضرت و
1) الغدير 4 / 88
شامل دو اصل اصیل تولّی و تبرّی است و جریانی نسبت به آن نقل شده که می تواند بیانگر قبولی آن باشد، گویند:
«آن گاه که سلطان آل بویه- که سلطان مسعود یا عضدالدوله بوده - برای زیارت به نجف مشرّف شد وقتی به آستانه حرم مطهر رسید عتبه را بوسید و آداب لازم را بجا آورد جناب ابن الحجاج فرا روی او قرار گرفت و شروع به خواندن همین قصیدهٔ فائیه اش نمود تا به جایی رسید که متضمن هجاء بود، مرحوم سید مرتضی مانع از ادامه آن شد و شعر ابن الحجاج را قطع نمود.
ابن الحجّاج، شب در عالم رؤیا علی علیه السلام را زیارت نمود، حضرت فرمود: دل شکسته مباش، ما شريف مرتضى علم الهدی را برای عذر خواهی نزد تو فرستادیم و تو به طرف او مرو تا وارد شود.
از آن سو مرحوم سید مرتضی، پیامبر اکرم و حضرات معصومین علیهم السلام را در عالم رؤیا دیدار نمود و عرض سلام کرد ولی اقبال و عنایتی از حضراتشان ندید بر او گران آمد عرض کرد ای موالیان من، من بنده شما، فرزند شما و دوست شما هستم چه چیز موجب این کم لطفی شده است؟ فرمودند: به خاطر آن که خاطر شاعر ما را منکسر ساختی و دل مادح ما ابن الحجاج را شکستی بر تو لازم است نزد او بروی و از او عذرخواهی کنی و او را نزد سلطان برده عنایت و شفقت ما را نسبت به او به سلطان برسانی.
مرحوم سیّد همان ساعت برخاست و سوی خانه ابن الحجاج رفت، در کوبید، صدای ابن الحجاج بلند شد آقای من آن کسی که تو را نزد من فرستاده به من امر نموده که به طرف تو نیایم و از تو استقبال نکنم و
فرموده است که تو الآن می آیی.
مرحوم سیّد گفت: به دیده قبول پذیرایم و بر ابن الحجاج وارد شد و از او عذرخواست و با او نزد سلطان رفت و جریان را برای او نقل نمود. سلطان هم ابن الحجاج را مورد اکرام و انعام خاص قرار داد و مقرّری ارزشمندی برای او اختصاص داد و دستور داد تمام قصیده اش را در حضورش بخواند». (1)
و از شاعران متأخّر، مرحوم سيّد على نقوی لکنوی هندی چنین سروده است:
نَجَفٌ وَ ما أَدْراكَ مَا نَجَفٌ *** لِلنَّاسِ وَالأَمْلاكِ مُعْتَكِفٌ
حَرَمٌ إِذا لا ذالطَّريدُ بِهِ *** يَرْعاهُ عَنْ صَرْفِ الرِّدى كَنَفٌ (2)
نجف و تو چه می دانی چه جایی است؟ جای اعتکاف مردمان و فرشتگان حرمی است که هر آواره ای و درمانده ای از مشکلاتش به آن جا پناه برد مورد رعایت و عنایت قرار می گیرد.
سیّد رضا هندی صاحب قصیده معروف کوثريه كه إن شاء الله به مناسبتی قسمتی از قصیده اش را در همین مجموعه می آوریم، چنین به نجف خطاب کرده است:
يا أَيُّهَا النَّجَفُ الأَعْلَى لَكَ الشَّرَفُ *** ضَمِنْتَ خَيْرَ الْوَرى يا أَيُّهَا النَّجَفُ
فیک الْإِمَامُ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ ثَوى *** فَالدُّرُّ فيكَ وَ ما فِي غَيْرِكَ الصَّدَفُ (1)
ای نجف برتر و بالاتر که شرافت خاص تو است؛ زیرا که بهترین خلق را در خود جای داده ای ای نجف.
امام امیرالمؤمنین علیه السلام در تو قرار گرفته در و گوهر در تو است و صدف و پوسته در غیر تو.
و از اشعار فارسی که در آن ذکر نجف شده است، قصیده عبد الرحمن جامی است که گویا در موقع تشرّف به زیارت حضرتش سروده و بیست و یک بیت است، ابیاتی از آن را می آوریم:
أَصْبَحْتُ زائِراً لَكَ يا شَحْنَةَ النَّجَفْ *** بهر نثار مقدم تو نقد جان به کف
تو قبله دعایی و اهل نیاز را *** روی امید سوی تو باشد ز هر طرف
می بوسم آستانه قصر جلال تو *** در دیده، اشک عذر ز تقصیر ماسَلَف
گر پرده های چشم مرصع به گوهرم *** فرش حریم قبر تو گردد زهی شرف
رو کرده ام از جمله اکناف سوی تو *** تاگردیم ز حادثه دهر در کنف
1) موسوعة النجف الأشرف 5 / 174
بر روی عارفان تو مفتوح گشته است *** ابواب كُنْتُ كَنْز به مفتاح مَنْ عَرَفْ
جامی ز آستان تو کآنجا پی سجود *** هر صبح و شام اهل صفا می کشند صف
گردی به دیده رفت و به جَيْب صفا نهفت *** أهدى إلى أحِبَّتِهِ أَشْرَفَ التَّحَفْ (1)
صاحب تذكرة الأئمة، مرحوم باقر لاهیجی گوید:
«القاب آن حضرت قریب به پانصد می رسد». و اوّلین آن را شحنة النجف آورده است. (2)
حزین لاهیجی هم این چنین نجف را تضمین نموده است:
گر خاک درش سرمه کند دیده اعمی *** خواند به شب از لوح قضا راز نهان را
مجنون تو روزی که به صحرای نجف بود *** دل سجده بر از ذوق مکین را و مکان را (3)
شمس اصطهباناتی هم در مسمط فائیه معروفش نام نجف را آورده است:
گه هاتفی بر جان ندا از آسمانم می دهد *** شد عيد مولود علی شیر خدا، شاه نجف (1)
مرحوم شهودی - حاج شیخ عبدالله واعظ یزدی - مثنوی مدح مولا را با نام نجف خاتمه بخشیده است:
شهودی از روز جزا لاتخف *** دست تو و دامن شاه نجف
یک سره ارواح رسل بسته صف *** منتظر مقدم شاه نجف (2)
اهلی شیرازی گوید:
شاه نجف که گوهر بحر عنایت است *** چون بحر بیکران کرمش بی نهایت است
با شهسوار عرش به معراج سرّ حق *** آن کس که هم عنان شده شاه ولایت است
باشد به روز حشر شود رهنمای ما *** نور محبتت که چراغ هدایت است (3)
و شباب شوشتری سروده:
شاه نجف اورنگ شرف بحر تبدّل، فهرست تكفّل *** فيّاض بطين، حبل متين، صاحب دلدل، منهاج توكّل
دارای ازل، فخر ملل، ركن تجمّل، عنوان تفضّل *** با خاک درش بسته فلک عقد توسّل، از فرط تذلّل
نادیده پی کسب شرف نقش تمنا در سینه سینا (1)
هلالی گوید:
دُرِ دریای سرمد است علی *** جانشین محمّد است علی
تا نجف بهر گوهرش صدف است *** ریگ صحرای او در نجف است (2)
طالب آملی گوید:
سیل اشکم را به طوفان می زنم *** قطره جوشان و خروشان می زنم
می کنم حاضر نجف را در خیال *** پس طواف کعبه جان می زنم
در ره اخلاص آن درّ نجف *** بوسه بر ریگ بیابان می زنم
خاک صحرای نجف را زافتخار *** بر سر کحل صفاهان می زنم (1)
و در مسمّط جیحون یزدی است:
ای شهی که از دل ها مرتفع غرف داری *** گرچه نزد کوته بین، خیمه در نجف داری
گر به سینه سینا ساز لا تَخَفْ داری *** گر به عرشه منبر کوس مَنْ عَرَفْ داری
وه از آن خدایی دُرّ، کش تو در صدف داری *** ای بس از رسل کوراست غرق بحر حیرانی (2)
و سرانجام وحشی بافقی گوید:
روح در تن می دمد باد بهاری غنچه را *** می رسد گویا زطرف روضه خلد برین
یعنی از خاک حریم روضه شاه نجف *** گلبن باغ حقیقت سرو بستان يقين
حیدر صفدر، شه عنترکش خیبر گشای *** سرور غالب، شه مردان امیرالمؤمنین (3)
و سرانجام خواجه شیراز هم در بیت آخر غزلی از غزلیاتش نام
نجف را آورده است؛ غزلی که مطلعش این است:
طالع اگر مدد دهد دامنش آورم به کف *** گر بکشم زهی طرب ور بکشد زهی شرف
و آخرش این بیت:
حافظ اگر قدم زنی در ره خاندان صدق *** بدرقه رهت کنم همت شحنه نجف (1)
از دیگر نام های این منطقه بانقیا است که در روایات هم این نام آمده است. از امیرالمؤمنین علیه السلام چنین نقل شده:
«همانا حضرت ابراهیم علیه السلام عبورش به بانقیا افتاد که پیوسته در آن جا زلزله می شد. شبی را در آن جا به صبح آورد و زمین لرزه ای اتفاق نیفتاد. گفتند: چه شده که زلزله نشده؟ جواب شنیدند که پیرمردی با غلامش دیشب در این جا آرمیده اند شاید به خاطر آنان زلزله اتفاق نیفتاده، لذا از آنان خواستند شب بعد را هم بمانند. ماندند و زمین لرزه روی نداد.
گفتند: نزد ما بمان و هر چه می خواهی برای تو مقرّری قرار می دهیم. حضرت ابراهیم علیه السلام نپذیرفت ولی گفت: این منطقه را به من بفروشید تا زلزله نشود. گفتند: از آن شما باد فرمود من قبول نمی کنم مگر به صورت
1) دیوان حافظ، از غزل 259
خریدن. گفتند: به هر قیمتی می خواهی خریداری کن. آن حضرت هم آن زمین را به هفت میش و چهار حمار از آنان خريد، لذا آن زمين بانقيا خوانده شد چون به میش به زبان نبطی، نقیا می گویند.
غلام حضرت ابراهیم به آن حضرت عرض کرد:
ای خلیل خدا این زمین بی گیاه و دام را می خواهی چه کنی؟ فرمود: ساکت باش همانا خداوند از این زمین هفتاد هزار نفر را بدون حساب به بهشت می برد که هر کدام در حق جمعی شفاعت می نمایند». (1)
یاقوت حموی همین جریان را با تفاوتی آورده است گوید:
«بانقیا (به کسر نون) از نواحی کوفه است و از اخبار چنین آمده که حضرت ابراهیم علیه السلام با برادر زاده اش جناب لوط از بابل بیرون آمد در حالی که بر الاغی سوار بود و گوسفندانی همراه داشت تا در بانقیا فرود آمد که طولش دوازده فرسخ بود و همه شب زلزله می شد.
وقتی حضرت ابراهیم آن شب را نزد پیرمردی از اهل بانقیا به صبح آورد زلزله نشد. پیر مرد صاحب خانه به اهل بانقیا گفت: دفع زلزله از شما نشده مگر به خاطر پیرمردی که دوشین در خانه من بود؛ زیرا دیدم نماز بسیار می خواند.
از اهل بانقیا به محضر حضرت ابراهیم علیه السلام آمدند و از حضرتش خواستند در آن جا بماند و مال بسیاری در اختیارش بگذارند؛ فرمود من از بابل به عنوان هجرت به سوی پروردگارم بیرون آمده ام، از آن جا آمد تا به نجف رسید. آن زمین را که دید نزد اهل بانقيا مراجعت نمود آنان
1) علل الشرايع / 585 ، باب 385، حدیث 30
خوشحال شدند و گمان کردند حضرت برگشته تا نزد آنان بماند و رغبت در اموال آنان پیدا کرده ولی به آنان فرمود این زمین - نجف - متعلّق به کیست؟ گفتند: از آن ماست فرمود می فروشید؟ گفتند: از آن شما باشد؛ چون زمینی است که رویشی ندارد. فرمود: من دوست ندارم مگر این که آن را بخرم لذا آن را به چند گوسفند خرید و گوسفند را به زبان نبطی نقیا می گویند». (1)
به آن چه در آخرین آیه در بخش «نجف در قرآن» آوردیم مراجعه شود.
به آن چه در اولین آیه در بخش «نجف در قرآن» آوردیم مراجعه شود.
به آن چه در سومین آیه در بخش «نجف در قرآن »آوردیم مراجعه شود.
اَلظَّهْرُ مِنَ الأَرْضِ: ما غَلُظَ وَ ارْتَفَعَ. (2)ظهر به زمینی گفته می شود که
غلظت و بلندی دارد و همچنین به راه بیابانی هم ظَهر می گویند، فیومی می گوید: الظهر الطريق في البّر. (1)
گویا سرزمین نجف زمین بلندی در محدوده حیره قدیم بوده که سلاطین حیره و همچنین خلفای بنی العبّاس به خاطر خوبی آب و هوا برای صید و شکار و تفریح به آن جا می رفته اند. (2)
حیره شهری قدیمی و مشهور در تاریخ عرب بوده و در منطقه نجف قرار داشته و حيرة النجف یا النجف الحاری گفته می شده و در اشعار هر دو عنوان آمده و حموی گفته است حیره شهری بوده در سه میلی (حدود یک فرسخی) کوفه در محلی که به آن نجف گفته می شود». (3)
شاید بیشترین عنوانی که در روایات نسبت به این سرزمین دیده می شود عنوان ظَهْرُ الكوفه است؛ از جمله در نقل مفصلی - که متضمن بیتوته حضرت ابراهیم علیه السلام در آن منطقه است و به مناسبت نام بانقیا آوردیم - چنین آمده است:
«عبور حضرت ابراهیم علیه السلام به نجف افتاد و علاماتی که در کتاب ها خوانده بود، در آن سرزمین یافت که زمین مقدس و جایگاه خاص است - نزد اهل بانقیا برگشت. آنان گمان کردند برای سکونت میان آنان مراجعت نموده و راضی به اقامت شده فرمود این زمینتان یعنی ظهر کوفه را به این
گوسفندها به من بفروشید گفتند بدون ثمن از آن تو باشد - و پس از گفتگویی - حاضر شدند هر چه حضرت ابراهیم حکم کند بپذیرند.
حضرت فرمود: هرگاه پیامبر حکمی کرد باید تصدیق شود، بدانید که اگر من این زمین را از شما به وزن طلا و نقره بخرم در آن خیر و برکت است و حق تعالی هفتاد هزار و هفتاد هزار که تا هفت نوبت شمرد - نفر را از این زمین بدون حساب داخل بهشت می گرداند و من این زمین را از شما خریدم که مقابر فرزندان من باشد و آنان در این زمین دفن گردند و لذا آن زمین را از آنان به گوسفندانش خرید بانقیا نامیده شد.» (1)
و در نقل دیگری چنین آمده است:
«گوسفندانی که حضرت ابراهیم به عنوان بهای زمین ظَهر کوفه قرار داد صد گوسفند بود و کلمهٔ «با» در زبان نبطی به معنای صد است و کلمهٔ نقیا در زبان نبطی به معنای گوسفند است یعنی زمینی که به صد گوسفند خریده شده است.» (2)
از دیگر روایاتی که تصریح به ظَهر الکوفه دارد گفتگوی امیرالمؤمنین با رأس الجالوت است که حضرت به او فرمودند:
ما بالُ مَوتَاكُمْ يُجاءُ بِهِمْ مِنْ أَطْرافِ الْأَرَضِينَ حَتَّى يُدْفَنُوا بِظَهْرِ الْكُوفَة؟
از چه رو مردگانتان را از نقاط مختلف می آورید و در ظهر کوفه دفن می کنید؟
عرض کرد: ما در کتاب پیامبرمان حضرت موسیٰ یافته ایم که از این
جا هفتاد هزار نفر در قیامت مبعوث شده و بی حساب داخل بهشت می شوند.
حضرت فرمودند: ای رأس الجالوت آنان از ما هستند نه از شما. آنان کسانی هستند که دزدی نمی کنند در مقام مدح و تعریف از خود برنمی آیند و فال بد نمی زنند و بر پرور بد نمی زنند و بر پروردگارشان توکّل دارند. آنان از ما هستند نه از شما» (1)
ظاهراً آن چه در این کلام امیرمؤمنان علیه السلام آمده است کنایه به بسیاری از یهود است که این صفات زشت را داشته اند.
و حتّی در حدیثی از خود پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله تعبیر ظهر کوفان نسبت به این سرزمین رسیده است که فرمود:
يُبْعَثُ مِنْ ظَهْرِ كُوفانَ سَبْعُونَ أَلْفَاً لا حِسَابَ عَلَيْهِمْ وَلَا عَذَابَ. (2) از پشت کوفه - بيابان بلند مشرف به کوفه - هفتاد هزار نفر در قیامت محشور می شوند که نه حسابی برای آن هاست و نه عذابی.
در این زمینه به همین چند روایت اکتفا می کنیم و بقیه احادیث را در مباحث آینده به مناسبت دفن در ظهر کوفه می آوریم إن شاءالله تعالى.
اگر کسی ادعا کند قبل از این که نام نجف گوی سبقت را از سایر نام های این سرزمین ببرد اسم غری از شهرت بیشتری برخوردار بوده و در نقلها به این اسم توجه و عنایت بسیار شده، ادعای گزافی نکرده که هنوز
هم عنوان منسوب به آن (غَرَوی) در القاب و فامیل ها دیده می شود.
غَریّ در لغت به معنای حُسن و زیبایی است، ابن منظور گوید: «غَریّ: انسان زیبا و خوش صورت و هر ساختمان قشنگ و زیبایی را غری گویند، و غریان در کوفه مشهور است که دو بنای بلند بودند و در آن قبر مالک و عقیل دو همدم جُذَيْمَةِ الأَبرَشْ قرار داشت.» (1)
تفصیل این اجمال را یاقوت حموی آورده گوید:
«غریّان دو ساختمان بلند چونان دو صومعه و عبادتگاه در پشت کوفه نزدیک قبر علی بن ابی طالب علیه السلام بوده است و این دو بنا همانند دو ساختمانی که در مصر بوده ساخته شده است پادشاه مصر در مصر دو ساختمان بنا نمود و نگهبانانی بر آن نهاد که هر کس از آن بگذرد و کرنش نکند او را بکشند و پیش از کشتن دو خواسته اش را بر آورند به این شرط که سلطنت و نجات از مرگ را نخواهد
سال ها این قانون اجرا می شد تا آن که رختشویی از اهل آفریقا بر الاغی سوار بود و چوب ضخیم رختشویی اش همراهش بود، عبورش از میان غریان افتاد و سجده نکرد مأمورها او را گرفتند و نزد پادشاه بردند.
او اظهار بی اطّلاعی از این قانون نمود ولی پذیرفته نشد. گفت: کار من گازری بود، برای خدمت و رختشویی آمده ام و اگر می دانستم هزار رکعت نماز برای غریان می گزاردم و نهایت کرنش را می آوردم، ولی مقبول نیفتاد.
گفتند: دو خواسته ات را بخواه و آماده مرگ شو. گفت: خواسته اوّل
1) لسان العرب - غرىّ - 10 / 63
من این است که ده هزار درهم با پستچی برای منزل من در افریقیه بفرستید، این کار انجام شد اما خواسته دوّم من این است که با همین چوب رخت شویی سه ضربه به هر کدام از شما بزنم؛ یکی شدید، یکی متوسط و آخری سبک و خفیف.
سلطان به اضطراب افتاد و مدتی طولانی درنگ کرد و رو به اطرافیان نمود که چه می گویید؟ گفتند: سنّت و قانونی که از زمان پدرانت برقرار بوده مشکن گفت: اولین نفر که چوب می خورد که باشد؟ گفتند: خود سلطان ناگریز از تخت به زیر ،آمد رختشوی ضربه ای با چوب به پشت او زدکه روی زمین افتاد و گفت: ای کاش می دانستم این کدام ضربه است؟ اگر ضربه سبک باشد آن دو ضربه دیگر مرا می کشد. به مأموران غریان نگاه کرد و گفت ای آلوده دامنان شماگمان می کنید او سجده نکرد و نماز برای غریان نخوانده به خدا قسم خودم دیدم که نماز خواند و کرنش نمود او را آزاد کنید و غریان را خراب نمایید رخت شوی از شدت خنده پا به زمین می زد.
غريّانِ ظَهر کوفه را منذر فرزند امرىء القيس بنا نموده چونان غریّان مصر؛ چرا که در حال مستی دستور داده بود دو ندیمش را زنده در چاله کنند سپس پشیمان شد و دستور داد در آن محل دو ساختمان بسازند و سالی دو روز معین نمود؛ یکی روز نکبت و یکی روز نعمت که در روز نكبت هر کس ظاهر می شد او را می کشت و خونش را به غریان می مالید تا آن که در روز نکبت کسی آمد، او را نزد منذر بردند و حکم قتلش را داد او یکسال مهلت خواست و در جمع اطرافیان او شریک بن عمرو ضامن محکوم شد. سال بعد روز نکبت که منذر برای ریختن خون نشست
و شریک آماده بود، ناگهان محکوم از گرد راه رسید و منذر تعجب کرد و گفت: چرا آمدی؟ گفت ای پادشاه من دین و آیینی دارم که مرا از فریبکاری منع می کند. گفت: کند. گفت: چه دینی است؟ گفت: نصرانیّت (چون جریان 1 قبل از اسلام بوده) پادشاه هم او را بخشید و قانون غریّان را برداشت.» (1)
لازم به تذکر است که مسعودی جریان غریان را در گفتمان شبانه ای که شرقی بن قطامی با مهدی عباسی در ری داشته با تفاوت و اختلافی آورده است که مراجعه به آن مفید و سودمند است. (2)
از بعضی نقل ها استفاده می شود که یکی از دو بناکه غریّان گفته می شده خراب گردیده و دیگری باقی بوده که در روایات از آن به القائم المائل يا القائم المنحنى یعنی بنای کج شده تعبیر شده است و جهت این که این سرزمین غریّ به صورت مفرد خوانده شد. همین است که فقط یک بنا باقی مانده- که به مناسبت مراسم تشییع امیرالمؤمنین علیه اللسام در این باره توضیح بیشتری می آوریم.
همین انهدام یک بنا و بقای بنای دیگر موجب شده که شعرا در اشعارشان به آن اشاره نمایند و بهرهٔ عبرتی و پندی بگیرند. وقتی معن بن زائده از آن جا گذشت و خرابی یکی از غریان را دید، چنین سرود
لَوْ كَانَ شَيءٌ لَهُ أَن لا يَبيدَ عَلَى *** طُولِ الزَّمانِ لَمَا بَادَ الْغَرِيَّانِ
فَفَرَّقَ الدَّهْرُ وَالآيَامُ بَيْنَهُما *** وَكُلُّ الْفِ إِلى بَيْنِ وَ هِجْرانِ
اگر قرار بود چیزی در طول روزگار باقی بماند و از بین نرود، هر آینه غریّان بود.
ولی روزگار میان آن ها تفرقه افکند و هر الفتی به هجران و جدایی می انجامد.
و بعضی گمان کرده اند که محل غریان در وادی السلام پشت مقام حضرت صاحب الزمان بوده است و ظاهراً باقی مانده از غریان هم به دستور منصور دوانیقی خلیفۀ عباسی ویران شده؛ زیرا فکر می کرد در زیر آن گنجی باشد. (1)
همچنین در اشعار شعرای اهل بیت علیهم السلام ذکر غری به مناسبت مدفن امیرالمؤمنین علیه السلام دیده می شود عبدی کوفی در قصیده بائیه اش گوید:
بلغ سلامي قَبْراً بِالْغَرَى حَوى *** أَوْفَى الْبَرِيَّةِ مِنْ عُجْمٍ وَ مِنْ عَرَبٍ
و اجْعَلْ شَعَارَكَ لِلَّهِ الْخُشُوعَ بِهِ *** وَنادِ خَيْرَ وَصِيٌّ صِنْوَ خَيْرِ نَبِيٍّ (2)
سلام مرابه قبری در غریّ برسان که با وفاترین مردمان از عجم و عرب است. و به خاطر خدا در برابر مرقد امیرمؤمنان اظهار خشوع و کرنش نما و به نام نامی آن بهترین و صی که همتای بهترین پیامبر بود نداده.
جناب دعبل بن علی خزاعی بر قبر مولا در غری سلام می کند:
سَلامٌ بِالْغَدَاةِ وَبِالْعَشِيِّ *** عَلَى جَدَثٍ بِأَكْنَافِ الْغَرِيِّ
لَئِنْ حَجُوا إِلَى الْبَلَدِ الْقَصِيُّ *** فَحَجِّى مَا حَييتُ إِلى عَلِيٍّ (1)
سلام من هر صبحگاه و شامگاه بر آن قبری باد که در اطراف غریّ است. اگر دگران برای حجّ به شهر و دیار دور می روند من تا زنده هستم به سوى على - علیه السلام - حجّ می گزارم.
بی جهت نیست این دسته از شاعران که مدافعان حقوق خاندان رسالت علیهم السلام بوده اند مورد عنایت و لطف خاص حضراتشان قرار می گرفتند؛ زیرا به راستی دو اصل اصیل و دو رکن رکین تولی و تبری در اشعارشان کاملاً نماد و نمود داشته است.
همچنین از آن سو غاصبان حقوق این دودمان، عناد سخت و دشمنی خاص با اینان داشته اند و زبان چنین جمعی را بر علیه خودشان از شمشیرهای آهیخته به پا خاستگان در برابرشان برنده تر معرفی کرده اند. بنگریم در همین قصیده ای که دو بیت آن را به مناسبت تضمین اسم غَریّ آوردیم، چگونه جناب دعبل به این دو جهت عنایت نموده است:
الا يا حَبَّذا تُرْبِ بِنَجْدٍ *** وَ قَبْرِ ضَمَّ أَوْصَالَ الْوَصِيَّ
وَصِيُّ مُحَمَّدٍ بِأَبِي وَأُمِّي *** وَ أَكْرَمُ مَنْ مَشَىٰ بَعْدَ النَّبِيِّ
بَرثْتُ إلى إلهى مِنْ أُناسٍ *** يَرَوْنَ الْفَضْلَ مِنْهُ إِلَى الدَّعِي
وَ إِنْ زارُوا هُمُ الشَّيْخَيْنِ زُرْنَا *** عَلِيّاً وَ ابْنَهُ سِبْطَ الرَّضِى
و مالى لا اَزورُهُما وَأَقْضَى *** حُقوق الطَّهْرِ طَهُ هَاشِمِيٌّ (2)
می بینیم تولّی و محبّتش را با تفدیه پدر و مادرش در برابر
امیرمؤمنان علیه السلام اظهار می دارد و او را بهترین خلق پس از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله معرفی می کند و نسبت به کسانی که آلودگان را بر حضرتش مقدم داشته اند و به زیارت قبورشان می روند تبری و بیزاری می جوید و شوق زیارت قبر امیرالمؤمنين و سيّد الشهداء علیه السلام را ادای حق صاحب رسالت می شمرد.
آری شاعری که عمرش را در مقام هجو و طعن دشمنان خاندان رسالت علیهم السلام و دفاع از مقام شامخ حضراتشان گذرانده و خود را چنین معرفی نموده
مَكَثْتُ نَحْوَ سِتّين سَنَة لَيْسَ مِنْ يَوْمٍ ذَرَّ شَارِقُهِ إِلَّا وَ أَنَا أَقُول فِيه شعراً (1)حدود شصت سال بر من گذشت و خورشید هیچ روزی طلوع نکرد جز این که من در آن روز شعری گفتم - شعری با عنایت به دو اصل تولّی و تبرّى -
و چون اشعار سخت و کوبندهای می گفت و به او می گفتند دربارۀ که گفته ای و مستحق این اشعار کیست؟ چنین پاسخ می داد:
لَمْ يَسْتَحِقَّهَا أَحَدٌ بِعَيْنِهِ بَعْدُ وَ لَسَوفَ يَسَتحِقُها كَثيرون. (2)شخص خاصی در این اشعار هنوز مورد نظر نیست ولی به زودی شامل جمع بسیاری می شود.
و در دیگر سخنی با توجه به اظهار و جانبداری از دو اصل تولی و تبری حال خود را چنین بیان داشته
أَنَا أَحْمَلُ خَشَبَتِي عَلَى كِتفى مُنْذُ خَمسين سَنَةٌ لَسْتُ أَجِدُ أَحَداً
يَصْلِبُني عَلَيْها. (1)پنجاه سال است که چوبه دارم را به دوشم می کشم و نمی یابم کسی را که به دارم آویزد.
و چون به محمد بن عبدالملک زیات وزیر سفّاک آل عباس گفتند: چرا پاسخ هجوهای دعبل را نمی دهی؟ گفت دعبل را که سی سال است بی باکانه چوبه دارش را بر گردنش نهاده و می گردد، چگونه جواب گویم. (2)
و بر این اساس، پیوسته آواره و در به در از خوف جبّاران و جائران بود و از ترس دشمنان خاندان رسالت علیهم السلام که تجاهر به تبری و بیزاری از آنان داشت شبگرد بیابان ها بود حلالش باد آن چه داشته که با حلاوت و شیرینی مهر و ولا و مرارت و تلخی بغض و دشمنی همه چیز رنگ و بوی دگر پیدا می کند و کریمه أُولئِكَ يُبدّل الله سَيّاتِهم حَسَنَاتِ مسلّماً شامل حالشان می گردد که چنین منطقی دارند:
دلم به عشق گرفتار و جان به مهر گرو *** درآمد از درم آن دل فریب جان آرام
سرم هنوز چنان مست بوی آن نفس است *** که بوی عنبر و گل ره نمی برد به مشام
بیار ساقی دریای مشرق و مغرب *** که دیر شود مست هر که می خورد به دوام
من آن نیم که حلال از حرام نشناسم *** شراب با تو حلال است و آب بی تو حرام (3)
باری، سخن در این داشتیم که نام غَریّ به عنوان مرقد امیرالمؤمنین علیه السلام در اشعار تضمین شده و نمونه هایی از اشعار شعرای شیعه آوردیم. طرفه آن که تضمین این اسم در اشعار شعرای غیر شیعه نیز دیده می شود تا آن جا که قصیده ای که در آن کلمه غَریّ آمده است از شاعری غیر شیعی آن چنان شهرت یافته که هنوز هم در حرم شریفش، در زیر گنبد مطهر و همچنین بر ضریح مبارکش دیده می شود و آن قصيدة عينيه ابن ابی الحدید معتزلی است؛ صاحب شرح نهج البلاغه و متوفای سال 656 در بغداد در سن هفتاد سالگی.
آری، ابن ابی الحدید قصائد سبع علویات دارد. هفت قصیده در مدح امیرالمؤمنین علیه السلام و آن چه متعلق به آن حضرت است که در جمع آن ها قصيده بائيه و قصیده عینیه اش جامع تر و کامل تر و به خصوص قصیدهٔ عینیه اش از شهرت خاصی هم برخوردار و ظاهراً این قصیده ها را در دوران جوانی در سال 611 در مدائن سروده است. (1)دریغ دارم ابیاتی از این قصیدهٔ هشتاد بیتی را برای عزیزان در این اثر نیاورم:
يا بَرْقُ إِنْ جئْتَ الْغَرِى فَقُلْ لَهُ *** أَتَراكَ تَعْلَمُ مَنْ بِأَرْضِكَ مُودَعٌ
ای ،برق، اگر به زمین غَریّ - نجف - رفتی به او بگو آیا می دانی در خاک تو - چه گوهری - به ودیعه نهاده شده است؟
فیک ابْنُ عِمْرَانَ الْكَلِيمُ وَ بَعْدَهُ *** عیسى يُقَفِّيهِ وَأَحْمَدُ يَتْبَعُ
1) اقتباس از الروضة المختارة / 167
در زمین تو فرزند ،عمران موسای کلیم و پس از او عیسای مسیح و سرانجام حضرت احمد - خاتم المرسلين - قرار گرفته است.
بَلْ فيكَ جَبْرِيلٌ وَمِيكَالٌ وَ إِس *** رافيلُ وَ الْمَلَأُ الْمُقَدَّسُ أَجْمَعُ
بلکه در زمین تو- ای غَرىّ - جبرئیل و میکائیل و اسرافیل و همه فرشتگان پاک هستند.
بَلْ فِيكَ نُورُ اللهِ جَلَّ جَلالُهُ *** لِذَوِي الْبَصَائِرِ يَسْتَشِفُ وَ يَلْمَعُ
بلکه در تو نور خدای پر عظمت است که برای صاحبان بصيرت مايه بینش و درخشش است.
فيك الإمامُ الْمُرْتَضى، فيكَ الْوَصِيُّ *** الْمُجْتَبى، فيكَ الْبَطِينُ الْأَنْزَعُ
در تو امام پسندیده - حضرت علی مرتضی است و در تو وصی برگزیده امیرالمؤمنین علیه السلام- است و در تو آن آقای و پر شده از علم و جدا شده از شرک است.
يا مَنْ لَهُ رُدَّتْ ذُكَاهُ وَ لَمْ يَفُرُ *** بِنظيرها مِنْ قَبْلُ إِلا يُوشَعٌ
ای کسی که خورشید برای تو برگشت و کسی جز یوشع - وصى حضرت موسی علیه السلام به چنین فضیلتی دست نیافت.
يا قَالِعَ الْبَابِ الَّذِي عَنْ هَزْهَا *** عَجَزَتْ أَكُفُ أَرْبَعَوَنَ وَارْبَعُ
ای کننده آن دری که از دست چهل و چهار مرد از حرکت دادنش عاجز و
ناتوان بود.
لولا حُدوتُكَ قُلْتُ إِنَّكَ جَاعِلُ *** الارواحِ في الْأَشباحِ وَ الْمُتَنَزَّعُ
لولا مماتُكَ قُلْتُ إِنَّكَ باسِطُ *** الأرزاقِ تَقْدِرُ فِي الْعَطاءِ وَ تُوسَعُ
اگر نه این بود که حادث هستی نبودی و بود شدی - می گفتم: هر آینه آن کسی که ارواح را در تنها می نهد و جان ها را از پیکرها باز می ستاند تو هستی.
اگر نه این بود که از دنیا رفتی می گفتم تو همان روزی دهنده ای که در بخشش خود اندازه داری و زیاده هم می دهی.
مَا الْعَالَمُ الْعِلْوِى إِلا تُرْبَةٌ *** فيها لِجُنَّتِكَ الشَّرِيفَةِ مَضْجَعُ
مَا الدَّهْرُ إِلا عَبْدُكَ الْقِنُ الَّذى *** بِنُفُوذِ أَمْرِكَ فِي الْبَرِيَّةِ مُولِعُ
جهان بالا و ملکوت وجود جز خاک و تربتی که مضجع پیکر شریف توست نمی باشد.
روزگار، جز غلام حلقه به گوش تو نیست که تشنه اجرای دستورات تو در هستی است.
لی فِيكَ مُعْتَقَدٌ سَأَكْشِفُ سِرَّهُ *** فَلْيُصْغِ أَرْبَابُ النَّهَى وَلْيَسْمَعُوا
وَ اللَّهِ لَوْ لَا حَيْدَرُ مَا كَانَتِ الدُّ *** نيا ولا جَمْعُ الْبَرِيَّةِ مَجْمَعُ
مرا نسبت به تو- ای مدفون در زمین غَری - اعتقادی است که می خواهم
پرده از آن بردارم پس صاحبان خرد و درایت گوش دهند و دقّت کنند.
به خدا سوگند اگر حیدر نبود دنيا نبود، و خلق يکجا گرد هم جمع نمی شدند.
وَ لَقَدْ عَلِمْتُ بِأَنَّهُ لابُدَّ مِنْ *** مَهْدِيكُمْ وَلِيَوْمِهِ أَتَوَقعُ (1)
من می دانم که مهدی شما آمدنی است و برای روز او انتظار می کشم.
و سرانجام شعرش را با مصائب کربلا و شهادت سيّد الشهداء علیه السلام و اسارت خاندان رسالت علیهم السلام به پایان رسانده است.
و در اشعار متأخّرین هم جابه جا نشان غریّ پیداست:
شَمْسٌ تَشَعْشَعَ بِالْغَرِى وَ تَلْمَعُ *** أَمْ قُبَّةٌ فِيهَا الْبَطِينُ الْأَنْزَعُ
و بوادِي الْغَرِى أَى اِمامٍ *** هُوَ دَونَ الْأَنامِ نَفْسُ الرَّسُول (2)
خورشید در غری درخشیده یا قبّه آن آقای پر شده از علم و بریده از شرک در آن ظاهر گردید؟
در وادی غَریّ چه امامی است؟ امامی که فقط او نه کسی دیگر، نفس رسول است.
این اسم گرچه بر نوع مشاهد مشرّفه و بقاع متبرکه حضرات معصومین علیهم السلام اطلاق شده و می شود و نوعاً با پسوندی می آید چونان
مشهد على علیه السلام، مشهد الحسين علیه السلام، مشهد الامام موسى بن جعفر علیه السلام، مشهد الامام الرضا علیه السلام، ولی در گذشته اطلاقش به مشهد امیرالمؤمنین علیه السلام بیشتر از سایر مشاهد مشرفه بوده که نمونه هایی از آن را می آوریم، هر چند امروز وقتی بدون پسوند به کار می رود مشهد حضرت رضا علیه السلام مورد نظر و توجّه قرار می گیرد.
ظاهراً اطلاق این کلمه به شهر و دیار قبور طیبه حضرات معصومین علیهم السلام به یکی از دو جهت است که یک جهت قرین شهادتشان بوده و جهت دیگر بعد از شهادت حضراتشان اتفاق افتاده است.
امّا جهت اوّل این است که چون شهادت حضراتشان در این محدوده واقع شده است، به این اعتبار مشهد نامیده شده یعنی محل شهادت، که به این اعتبار چه بسا اوّلین مشهدی که اطلاق این نام بر آن حقیقت دارد مشهد رسول خدا صلی الله علیه و آله است؛ همان جاکه حضرتش مدفون گردیده، و پس از آن مشهد دختر گرامی اش حضرت صدّیقه علیها السلام است، اگر در خانه خودش که جایگاه شهادتش بوده دفن شده باشد، و پس از آن مشهد امام حسین علیه السلام کربلای معلّی است که واقعاً مشهد است یعنی محل شهادت آن هم چه شهادتی و چه مشهدی و بعد از آن مشهد حضرت رضا علیه السلام که محل شهادت حضرت با محل دفن پیکر پاکش نزدیک به هم بوده است.
و اطلاق آن بر سایر مشاهد مشرفه بنابراین معنا از روی مسامحه است؛ زیرا میان محل شهادت و مدفن، فاصله بوده است، همچون مشهد امیرمؤمنان علیه السلام که محل شهادت مسجد کوفه است و مدفن، نجف اشرف ولی گویا در مجموع این تعبیرات از کلمۀ مشهد همان مدفن اراده شده است.
اما جهت دوّم که نوع ارباب معاجم و صاحبان آثار به آن عنایت کرده اند این است که:
«مشهد، محل گرد آمدن مردمان است و چون مراقد مقدّسه حضرات معصومین: در هر جا که باشد محلّ رفت و آمد مردمان و جایگاه زیارت زایران می باشد که از دور و نزدیک به آن ناحیه و سامان می آیند؛ به این اعتبار مشهد خوانده شده با این تفاوت که در احادیث و مدارک دینی اطلاق آن بر نجف بیش از سایر اعتاب مقدسه و مشاهد مشرفه بوده تا آن جا که منسوب به آن مکان مقدس را همان گونه که نجفی و غروی می گفتند، مشهدی هم می نامیدند». (1)
و اینک چند نمونه:
توجهت نَحْوَ الْمَشْهَدِ الْعَلَمِ الْفَرْدِ *** عَلَى الْيُمْنِ وَ التَّوْفِيقِ وَالطَّائِرِ السَّعْدِ
تَزُورُ اَميرَ الْمُؤْمِنِينَ فَيالَهُ *** وَ يَا لَكَ مِنْ مَجْدٍ مُنيحٍ عَلَىٰ مَجْدِ (2)
با برکت و توفیق و خوشبختی به طرف آن مشهد یگانه بی مانند توجّه نمودی.
تا امیرالمؤمنین علیه السلام را زیارت نمایی؛ همان امامی که صاحب چه مجد و
عظمتی است تا تحصیل مجدّد عظمت نمایی.
يا صاحَ هذَا الْمَشْهَدِ الْأَقْدَسِ *** قَرَّتْ بِهِ الْأَعْيُنُ وَ الْأَنْفُسُ
وَ النَّجَفُ الْأَشْرَفُ بانَتْ لَنا *** أَعْلامُهُ وَ الْمَعْهَدُ الْأَقْدَسُ
وَالْقُبَّةُ الْبَيْضَاءُ قَدْ أَشْرَقَتْ *** يَنْجابٌ عَنْ لَآلِيُّها الحَنْدَسُ
فَقِفْ بِها وَالْثَمْ ثَرى تُرْبِها *** فَهى الْمَقامُ الْأطْهَرُ الْأَقْدَسُ (1)
فریاد برآور، این مشهد پاک است که چشم ها و دل ها به آن روشن است. نشانه های نجف اشرف و آن مکان مقدّس برای ما نمایان شد.
و آن گنبد سفیدی که از ریگ های این دیار، تاریکی می زداید جلوه گر گشت.
در آن جا بایست و خاک آستانش را بلیس که جایگاهی بس پاک و مقدّس است.
فَلَمَّا أَفاقَ قالَ: هَاهُنَا وَ اللهِ مَشْهَدُ أَميرِ الْمُؤْمِنِينَ علیه السلام. (2)وقتى
حضرت به حال آمدند، فرمودند به خدا قسم مشهد امیرالمؤمنین علیه السلام این جاست.
إِذا أَتَيْتَ مَشْهَدَ اَميرِ الْمُؤْمِنِينَ فَاغْتَسِلْ غُسْلَ الزِّيَارَةِ وَ الْبَسْ أَنْظَفَ ثِیابک. (1)آن گاه که به مشهد امیرالمؤمنین علیه السلام آمدی، غسل زیارت کن و تميزترين جامه ات را بپوش. 5) ابن ابی الحدید در شرح حال علی بن الحسين المغربی آورده است که چون از بیم شرف الدوله گریخت و در بین راه مرگش فرا رسید، چنین وصیّت کرد:
فَأَوْصى أَنْ تُحْمَلَ جُنَّتَهُ إِلَى مَشْهَدِ عَلِيٍّ فَحُمِلَتْ فِي تَابُوتِ وَ مَعَهَا خُفَراءُ الْعَرَبِ حَتَّى دُفِنَ بِالْمَشْهَدِ بِالْقُرْبِ مِنْهُ علیه السلام. (2) وصیّت کرد پیکر او را به مشهد على علیه السلام ببرند، لذا او را در تابوتی نهاده و جمعی از محافظان عرب همراهی نمودند تا در مشهد نزدیک قبر على علیه اللسام به خاک سپرده شد.
«عضدالدوله که از دنیا رفت او را به مشهد امیرالمؤمنين علیه السلام حمل
نموده و در آن جا به خاک سپردند.» (1)
«همچنین شرف الدوله پسر عضدالدوله که از دنیا رفت او را به مشهد امیرالمؤمنين علیه السلام برده و دفن نمودند (2)
«بهاء الدوله فرزند دیگر عضدالدوله را برای دفن به مشهد امیرالمؤمنین علی علیه السلام بردند و کنار پدرش به خاک سپردند.» (3)
«در سال 400 هجری ابو محمد سهلان بیمار شد و مرضش شدّت یافت. نذر کرد اگر خوب شد دیواری برای مشهد امير المؤمنين على علیه السلام بنا کند و چون بهبودی یافت به نذرش وفا نمود.» (4)
که دیگر در این زمینه نمونه فراوان است و شاهد بسیار، و به همین مقدار بسنده کنیم.
بعضی اطلاق این نام را بر آن مکان مقدس در قرن دوّم بعد از آشکار شدن قبر حضرتش دانسته اند که ادامه یافته و سپس بر سایر مشاهد هم اطلاق شده است. (5)
آخرین نامی که برای این مکان محترم ذکر شده وادی السّلام است؛ زیراکه مرقد مطهّر امیرالمؤمنین علیه السلام در آن وادی قرار گرفت و موجبات امنیت و سلامتی آن را فراهم آورده است و به این اعتبار از روزگار پیشین به این نام معروف بوده است که در این زمینه بحثی مفصل به مناسبت
قبرستان وادى السّلام خواهیم آورد و از این جهت که حلوای نقدی به عزیران داده باشیم حدیثی می آوریم:
«حَبّه عُرَنی- که از اصحاب خاص امیرالمؤمنین علیه السلام است- گوید: در خدمت امیرالمؤمنین به ظهر کوفه آمدیم و چون به وادی السلام رسیدیم، حضرت توقف نمود و گویا با جمعی سخن می گفت. من هم خدمت حضرت ایستاده بودم آن قدر ایستادم که خسته شدم، نشستم. آنقدر نشستم که ملول شدم برخاستم. دیگر بار از ایستادن خسته شدم نشستم و باز از نشستن ملول شدم ایستادم و ردایم را جمع کردم و به حضرت عرض کردم آقا، از طول ایستادن شما من بیمناک هستم، ساعتی بنشینید و استراحت کنید و ردایم را روی زمین پهن کردم که حضرت روی آن بنشینند.
حضرت فرمود: ای حَبّه، در این جا چیزی جز گفتگوی اهل ایمان و انس و الفت مؤمنان با یکدیگر یافت نمی شود. گفتم: ای امیرالمؤمنین، آیا اهل ایمان این جا این چنین هستند؟ فرمود: آری، اگر - پرده از جلو چشمت برداشته شود - حقیقت برای تو آشکار شود. هر آینه آن ها را می بینی که گرد هم حلقه حلقه نشسته اند و زانو به برگرفته اند و با یکدیگر گفتگو دارند. گفتم با جسم و پیکرهاشان یا فقط ارواحشان؟ فرمود: ارواحشان، و هیچ مؤمنی در هیچ نقطه ای از نقاط زمین از دنیا نمی رود جز این که به روح او گفته می شود: الْحَقی بوادِی السَّلَامِ وَ إِنَّهَا لَبُقْعَةٌ مِنْ جَنَّةِ عَدْنٍ. (1)
به وادی السلام ملحق شو و همانا این وادی هر آینه بقعه ای از بهشت
1) الكافي، الفروع، كتاب الجنائز، باب في ارواح المؤمنين، حدیث 1
عدن است».
می بینیم در این حدیث اطلاق وادى السّلام به این زمین مقدس در زمان حیات حضرت شده است هم حبّه عرنی آن را وادی السلام خوانده و هم خود حضرت آن را به این نام نامیده اند.
خوب است بیش از این در دهلیز نام ها نمانیم و عنان شبدیز قلم را به دیگر جهات بگردانیم تا هر چه زودتر به مقصد رسيم إن شاء الله و با غزل خواجه از این دُرّ درگذریم:
من که باشم که بر آن خاطر عاطر گذرم *** لطف ها می کنی ای خاک رهت تاج سرم
دلبرا، بنده نوازیت که آموخت بگو *** که من این ظنّ به رقیبان تو هرگز نبرم
همّتم بدرقه راه کن ای طایر قدس *** که دراز است ره مقصد و من بر سفرم
ای نسیم سحری بندگی من برسان *** که فراموش مکن وقت دعای سحرم
خرم آن روز کزین مرحله بربندم رخت *** وز سر کوی تو پرسند رفیقان خبرم
آری، خرّم آن روز که با مهر و ولای مولا از دنیا برویم و دوستان در سرکوی دوست وادی السلام جویای ما باشند و روح ما در جنت برزخی وادی کوی یار در جمع دل دادگان به یار متنعم باشد.
حافظا، شاید اگر در طلب دولت وصل *** دیده دریا کنم از اشک و در او غوطه خورم (1)
1) دیوان حافظ غزل 280
اوَلُ بَقْعَةٍ عُبدَ اللهُ عَلَيْها
ظَهْرُ الكوفة
ای ز بَدوِ آفرینش پیشوای اهل دين *** وی ز عزّت مادح بازوی تو روح الأمين
آفتاب عصمتت تابان زبرج طا و ها *** اختر ذاتت منوّر ز آسمان یا و سین
نعل سمّ دُلدُل (1)تو قُرطة (2)كرّوبيان *** خاک درگاه رفیعت توتیای (3)حور عين
از همه اولاد آدم نیست همتای تو کس *** در کمال و فضل الّا رحمة للعالمين
عزّتت در وصف چون آید که در قرآن خدا *** خواند ذاتت را ز عزّت نفس خیرالمرسلین
برگزیده اشعار مولانا حسن کاشی / 104
نجف، تاریخی کهن و بسیار قدیم دارد و با قبل از اسلام مرتبط است و آثار باستانی فراوانی که در اطراف آن یافت شده گویای این حقیقت است؛ قصرها، بناها، برج ها، باروها، معبدها و دیرها و سایر آثار همگی گویای این امر است و پیوند آن را با مملکت حیره اثبات می نماید که سابقاً از آن به ظهر حیره تعبیر می شده است. (1)
ولی نجف را قرین حیره دانستن و تاریخش را از جهت سابقه وقدمت با تاریخ حیره برابر شمردن اشتباه است؛ زیرا از آثار رسیده پیشینه ای بس کهن و سابقه ای بسیار ممتد برای نجف استفاده می شود تا آن جا که حیره در محل نجف احداث شده است، (2)یعقوبی به این حقیقت تصریح نموده گوید:
«حیره در سه میلی کوفه و بر نجف واقع است و نجف ساحل دریای
شور بوده که در روزگار قدیم تا حیره می رسیده است و حیره منازل خاندان بقیله و غیر آن هاست و منزل پادشاهان بنی نصر از لخم یعنی خاندان نعمان بن منذر همین جا بوده است.... و خَوَرْنَقْ نزدیک حیره در طرف مشرق واقع است و میان آن و حیره سه میل راه است و سدیر نیز در بیابانی است نزدیک حیره» (1)
بلکه از آثار رسیده استفاده می شود که نجف با زمان خلقت پدر بزرگمان حضرت آدم علیه السلام مرتبط بوده که در این راستا حدیثی پراهمیت رسیده که مرحوم عیاشی سمرقندی در بیان آیه شريفة وَإِذْ قُلْنَا ملائِكَةِ اسْجُدُوا لِآدَمَ (2)آن را نقل نموده:
قالَ أَميرُ الْمُؤْمِنِينَ علیه السلام: اَوَّلُ بُقْعَةٍ عُبِدَ اللَّهُ عَلَيْهَا ظَهْرُ الْكُوفَة لَمَا أَمَرَ اللهُ الْمَلائِكَةَ أَنْ تَسْجُدُوا لِآدَمَ سَجَدُوا عَلَى ظَهْرِ الْكُوفَة. (3)
اميرالمؤمنين - كه صلوات خدا بر او باد - فرمود: نخستین بقعه و مکانی که خداوند بر آن عبادت و بندگی شد ظهر کوفه - نجف - بود آن گاه که خداوند امر کرد که فرشتگان بر آدم سجده نمایند جایگاه این سجده و محل این عبادت، ظهر کوفه - نجف - بود.
طُرفه حدیث و شگفت روایتی است و بیانی از بزرگان نسبت به آن ندیده ام، لذا به صورت احتمال می گویم فرشتگان مأمور شدند بر آدم سجده کنند، جایگاه این سجود جایی قرار گرفت که در آینده مرقد آن کسی
می شود که به اعتبار این که جناب آدم حامل اوست، مورد سجده قرار گرفت که چه زیبا خواجه شیراز این معنا را تضمین نموده است:
مَلَک در سجده آدم زمین بوس تو نیّت کرد *** که در حسن تو چیزی یافت بیش از طور انسانی (1)
همچنین ابن ابی الحدید در چکامه عینیه اش که ابیاتی از آن را قبلاً آوردیم چنین آورده:
هذا هُوَ النُّورُ الَّذِى عَذَباتُهُ *** كانَتْ بِجَبْهَةِ آدَمَ تَتَطَلَّعُ (2)
این است آن نوری که اطرافش بر جبهه حضرت آدم ظاهر گشته بود. آری شما فرشتگان را که دستور دادم بر آدم سجده کنید به این جهت است که این جناب آدم مسجود شما ظرف اشباح وانواری است که در پیشگاه من بس عزیز و محترم هستند (3)و چون این عالی جناب این امر را دانسته و پیش از این سجده شکر نسبت به انوار آنان داشته لذا او را مسجود شما قرار دادم (4)و چون در جمع آن انوار مدفون در این دیار در خیز و خاک مشک بیز به صورت دری میان دیدگان جناب آدم قرار داشته (5)لذا مسجد و محل سجدهٔ شما را بر آن جایگاهی که بعداً مدفن آن در صدف وجود می شود مقرّر نمودم.
آری، همان گونه که ولایت آن وجود مقدّس چونان رسالت و نبوت پیامبر اکرم صلى الله عليه وسلم سابقه ای ممتد و پیشینه ای بس پیشین دارد - تا آن جاکه
كُنتُ نَبِيَّاً وَ آدَمُ بَيْنَ الْمَاءِ وَ الطِّينِ وَ كُنْتُ وَلِيّاً وَ آدَمُ بَيْنَ الْمَاءِ وَ الطِّينِ؛ (1)همچنین شهر و دیار و مزار آن هم پیشینه ای کهن دارد. نجف، امروزی نیست، دیروزی نیست، آدم میان آب و گل بود که نجف جایگاه سجدهٔ فرشتگان بود. زمین پر از آب بود که نجف لنگرگاه کشتی حضرت نوح بود خلیل هنوز به دیار یار نرفته بود و ساختمان خانه کعبه را شروع نکرده بود که دو شب در این ناحیه بیتوته نمود و سرزمین نجف را از دامداران این محدوده خریداری کرد.
کلیم هنوز کلیم نگشته بود و تاج إنى اصْطَفْيَتُكَ لِكَلامي بر سر إنِّي ننهاده بود که این افسر را در نجف بر تارک او نهادند و به افتخار تکلّم با او در این دیار او را مفتخر نمودند و پسر مریم هنوز از رحم مادر نزاده بود که نجف زادگاه او شد و در این مکان مقدس ولادت یافت. (2)
ولی با همه آن چه گفتیم پیشینه نجف پیوندی ناگسستی با حیره داشته و جهت نامیده شدن آن را به حیره چنین آورده اند که:
«تُبع، پادشاه یمن به طرف انبار که از شهرهای عراق است - می رفت، شب هنگام به محلّی رسید؛ دچار تحیر شد و در آن جا اقامت نمود، آن مکان را حیره نامیدند... آن مکان ظهر کوفه بود و جمعی از مردمان ضعیف که همراه تبع بودند و توان ادامه مسیر را نداشتند در آن جا ماندند تبع به سیر و سفرش ادامه داد و در بازگشت دید آنان در آن مکان
ساختمان نموده و اقامت گزیده اند. تبع به یمن برگشت و آنان در آن مکان- ظهر كوفه - اقامت نمودند». (1)
خوب است بدانیم برای نامیده شدن حیره به این نام وجوه دیگری نیز گفته شده است؛ از جمله این که وقتی مالک در آن جا فرود آمد آن مکان را به صورت قطعه های کوچکی تقسیم نموده و به خویشانش بخشید، آن را حیره گفتند و یا از حوار به معنای سفیدی است، به خاطر سفیدی ساختمان هایش آن را حیره گفته اند و یا لفظی است سریانی که به معنای برج و پناهگاهی است که اطرافش خندق باشد.» (2)
«ولی پس از مدتی ساکنان حیره به انبار هجرت نموده و حیره خراب گشت و ویرانی اش طول کشید و کسی در آن جا رفت و آمدی نداشت.» (3)
«اصل بنا و ساختمان انبار و حیره در زمان بُخْتُ نُصر بوده و مدتی بر حیره به واسطه مهاجرت اهلش خرابی عارض شده و دیگر بار در زمان عمرو بن عدی که آن جا را مسکن خودش قرار داده آباد گردیده و آبادی آن تا زمان بنای کوفه ادامه داشته است.» (4)
خوب است بدانیم جهت تأسیس و پیدایش حیره این بود که وقتی حکومت ساسانیان در سال 226 میلادی تشکیل شد در مقام دفع عرب جزیرة العرب که برای رفع احتیاجاتشان به مرکز ایران می آمدند برآمد ولی نتوانست کاری صورت دهد لذا حسن سیاست اقتضا کرد شهری بنا
کنند که مبادلات تجاری و داد و ستد در آن جا صورت گیرد؛ هم آنان به مقصود برسند و هم به مرکز ایران نیایند.
لذا بدین منظور شهر حيره را در سال 240 میلادی - یعنی 14 سال پس از تشکیل دولت ساسانیان - بنا کردند و این شهر تا سال 628 میلادی که فتح شد - یعنی 388 سال نزدیک به چهار قرن - معمور و آباد و مرکزی تجاری مهم بود و از هندوستان و عمّان و سایر نقاط حمل کالا به آن جا و تأسيس كوفه تدريجاً از اهمیت آن کاسته شد و رو به ویرانی نهاد». (1)
بعضی اصل بنای شهر حیره را قدیم تر از این تاریخی که آوردیم آورده اند و آن را پایتخت دولت مناذرة اللخمیین دانسته اند که 274 سال قبل از میلاد بنا شده. (2)
و شاید جمع دو مطلب چنین باشد که حیره، نخست حدود سه قرن قبل از میلاد به عنوان مرکز حکومت سلاطين لخمی ساخته شده و سپس چونان بسیاری از مراکز عمران و آباد دچار آسیب خرابی و ویرانی گردیده و سپس حدود دو قرن و نیم بعد از میلاد به وسیلهٔ سلاطین ساسانی عمران و آبادی تازه ای به عنوان مرکز تجاری به خود گرفته است.
یعقوبی گوید:
نصارای حیره بدان جهت عباد نامیده شدند که پنج نفر از ایشان بر کسری وارد شدند، پس به یکی از ایشان گفت: نام تو چیست؟ گفت:
عبدالمسیح. به دوّمی گفت: نامت چیست؟ گفت: عبد ياليل. به سوّمی گفت: نام تو چیست؟ گفت: عبد یاسوع به چهار می گفت: نام تو چیست؟ گفت: عبد الله. به پنجمی گفت نام تو چیست؟ گفت: عبد عمرو، پس کسری گفت: آنْتُم عِبادُ كُلكُم، یعنی شما همه تان بندگانید و بدین جهت عباد نامیده شدند». (1)
از رویدادهای قابل ذکر در تاریخ حیره، قصر خَوَرْنقَ و بنای سنمار است که در روزگار حکومت نعمان بن امرىء القیس که از نسل عمرو بن عدی بود اتفاق افتاد و جهتش این بود که:
«برای یزدجرد کسرای ساسانی ایران فرزندی باقی نمی ماند تا آن که پسرش بهرام به دنیا آمد برای حفظ و حراست و سلامت او جویای منطقه ای شد. ظهر حیره - نجف - را به او معرفی کردند. او هم پسرش بهرام گور را نزد نعمان فرستاد نعمان هم برای سکونت او قصری به نام خورنق بنا نمود و سازنده آن مردی به نام سنمار بود. قصر که تمام شد از استحکام و زیبایی آن همگان تعجب کردند. سنمار گفت: اگر می دانستم اجر و مزد مرا کامل می پردازید و شأن و احترام مرا ملحوظ می دارید، ساختمانی می ساختم و قصری بنا می کردم که با چرخش خورشید بچرخد. نعمان گفت: تو توان ساختن چنین قصری را داشتی؟ گفت: آری، امر کرد او را از
1) البلدان - ترجمه - / 153
بالای قصر خورنق به زمین افکندند و از بین رفت.» (1)
در توضیح این جریان آورده اند:
«نعمان دو قصر برای بهرام گور ساخت؛ یکی به نام سه دیر و یکی به نام خورنق اوّلی بنیاد آن بر سه گنبد بود که داخل یکدیگر بودند و فارسیان آن را سه دیر نامیدند؛ زیرا گنبد را دیر خوانند و عرب آن را معرب کرده سدیر خوانند.
و مقابل آن قصر دیگری از بهر خوردن و آشامیدن بود و فارسیان آن را خور نگاه نامیدند مخفّف خوردنگاه یعنی جای خوردن، و عرب آن را معرب کرد خورنق گفتند.
و این بنا به دستیاری معماری که نامش سنمار و رومی الاصل و ساکن شام بود به پایان رسید و گویند که این بنا در شبانه روز در اثر اختلاف تابش آفتاب به چند رنگ در می آمد؛ سپیده دم سفید و چاشتگاه سرخ و هنگام زوال سبز و وقت غروب آفتاب زرد و شب به رنگ ماه می گشت.» (2)
و دربارهٔ کشتن سنمار سازنده قصر خورنق به دستور نعمان جهت دیگری هم نقل شده است و آن این که است که:
«سنمّار به نعمان گفت: من در این قصر سنگی را می شناسم که اگر از جایش بردارند ساختمان ویران گردد. نعمان ترسید که اگر در اداء اجرت و دادن پاداش انصاف به خرج ندهد سنمار این عمل را انجام دهد لذا او را از بین برد». (3)
نویسندگان عرب در معنای قصر خورنق در حیره وجوهی گفته اند؛ از جمله این که کلمه ای است عربی و از خرنق گرفته شده که به معنی خرگوش کوچک است و بعضی آن را عبری دانسته و به مزرعه معنی کرده اند و جمعی آن را فارسی شمرده که کوورنه بوده و به معنی صاحب سقف زیبا است و آخرین احتمال همان معنایی است که آوردیم؛ خورنگاه محل خوردن و آشامیدن و گفته اند ساختمان آن شصت سال طول کشیده است. (1)
جریانی را طبری نسبت به نعمان و قصر خورنق نقل نموده که اگر راست باشد بسیار مایهٔ تنبه و توجه است گوید:
«روزی نعمان در قصر خورنق نشسته بود و بر صحرای نجف اشراف داشت؛ باغ ها و بوستان ها درختان خرما و نهرهای جاری از فرات را مشاهده می کرد. فصل بهار بود و صحرا جلوه خاصی داشت، از آن همه سبزه ها و زیبایی ها، روشنیها و نهرها بسیار شگفت زده شد، رو کرد به وزیرش و چنین گفت تا به حال منظره ای به این زیبایی دیده ای؟ وزیر در جواب نعمان گفت: ندیده ام، ولی اگر باقی می ماند و دوام و بقا داشت بسیار زیبا بود.
نعمان گفت: آن چه باقی می ماند چیست؟ وزیر گفت: آن چه نزد خدا در آخرت است دائم و باقی است. نعمان گفت: به چه وسیله می توان به آن
1) اقتباس از: موسوعة النجف الأشرف 1/ 211
رسید؟ وزیر گفت: به ترک دنیا و عبادت و بندگی حق تعالی و جد و جهد نمودن برای رسیدن به آن.
این سخنان حکیمانه وزیر بر دل پادشاه حیره نشست، همان شب ترک سلطنت نمود؛ لباس های خشن پوشید و مخفیانه گریخت و کسی باخبر نشد صبح که مردم به دیدارش آمدند، اجازه ورود خواستند؛ پاسخی نشیدند. چون در مقام پرسش برآمدند فهمیدند دوشین پادشاه رفته است.» (1)
قدری در این گفتگو بیندیشیم آن چه میان این وزیر و سلطان رخ داده اختصاص به آن ها نداشته هر کدام از ما می توانیم در طول زندگی این گفتار وزیر نعمان را نصب العین خود بداریم. در آن لحظاتی که مظاهر زیبایی زندگی و آثار گول زن این سرای فانی ما را به خود مشغول می دارد و چه بسا به ظلم و فساد و تباهی و بیداد می کشاند توجّه کنیم که هر چه هست فانی است و آن چه آن سوی پردۀ عالم ماده است باقی است و به این آیات شریفه توجه داشته باشیم
مَا عِنْدَكُمْ يَنْفَدُ وَ ما عِنْدَ اللَّهِ باقٍ (2)هر چه در نزد شما است تمام شدنی است و آن چه نزد حق تعالی باقی است. وَمَا عِنْدَ اللَّهِ خَيْرٌ وَأَبْقَى (3)آن چه نزد خداست خوب است و باقی. وَالآخِرَةُ خَيْرٌ وَأَبْقى (4)سرای دیگر سرای خوب و جاوید است.
خوب است چند بیت از قصیدهٔ واعظ قزوینی را هم که در آن نام و یادی از نعمان و قصر خورنق است برای موعظه و پند بیاوریم:
جمشید کو؟ سکندر گیتی ستان کجاست؟ *** آن حشمت و جلال ملوک کیان کجاست؟
گردد ز گنبد هرمان این صدا بلند *** آن کو بنا نهاد مرا در جهان کجاست؟
واکرده است طاق مدائن دهن مدام *** فریاد می کند که انوشیروان کجاست؟
بر فرد فرد طاق خورنق نوشته است *** نعمان و آن دو ریه صف چاکران کجاست؟
فرداست بلبلان چمن هم به صد فغان *** خواهند گفت: واعظ شیرین زبان کجاست؟ (1)
این جریان را هم از قصر خورنق حیره به عنوان تحفه و ارمغان برداریم که مرتبط با صاحب قبر ،نجف مولی الموحدین امیرالمؤمنين علیه السلام است:
«هارون بن عنتره از پدرش نقل نموده گفت: در قصر خورنق بر علیّ بن ابی طالب علیه السلام وارد شدم در حالی که قطیفه ای به عنوان پوشش به خود گرفته بود و از سرما می لرزید.
گفتم ای امیرالمؤمنین، همانا خداوند برای شما و خاندان شما سهم و
1) ديوان واعظ قزوینی / 66
نصیبی در این اموال قرار داده و شما با خودتان چنین می کنید؟
فرمود: به خدا سوگند، من چیزی از اموال شما کم نمی گذارم و این قطیفه ای را هم که می نگری پوششی است که از خانه خودم یا از مدینه همراه آورده ام. (1)
آری، قصر خورنق چنین مردانی را هم که دنیا را سه طلاقه کرده اند به خود دیده است.
در زمینه حیره و قصرها و دیرهای آن مطالب بسیاری در متون تاریخی و ادبی آمده است که از تفصیل آن ها می گذریم و از این جهت که خوانندگان محترم دست مایه ای از آن چه متعلق به نجف قبل از اسلام است داشته باشند به جمع بندی اجمالی بسنده می ی کنیم
در آثار رسیده سخن از بحر النجف و دریای آن دیار فراوان به گوش می رسد تا آن جا که ارتباط نجف را از طریق آن دریا با همه عراق بلکه با سایر ممالک و کشورها دانسته اند و جریان کشتی های چین و هند را در بحر النجف برای آوردن کالا و تحفه ها برای ملوک حیره بازگو نموده اند و ارتباط و پیوند آن را به دریای فارس نیز آورده اند که در این زمینه با توجه به فاصله زیادی که نجف امروز با خلیج فارس دارد با چنین تحلیلی روبه رو هستیم که گفته اند این ارتباط قبل از اسلام شاید از طریق خندقی بوده که شاپور ذوالاکتاف در قرن چهارم میلادی برای حفظ و
1) موسوعة النجف الأشرف 1 / 170 - نقل از «المجالسه» نسخه دار الكتب الوطنيه پاریس، شماره 3481 ، ورق 5
حراست مملکت ایران از اعراب آن ناحیه و سامان حفر کرده بوده و همچنین بحر النجف را دریای حقیقی و واقعی ندانسته اند بلکه آن را پدیدهٔ نیمی از آب فرات دانسته اند که در بحر النجف می ریخته و در بعضی زمان ها به خاطر زیادی آب صورت دریا پیدا می کرده و امکان تردد کشتی در آن بوده است. (1)
در گفتمانی که خالد بن ولید با عبدالمسیح نصرانی به هنگام فتح حیره داشته تصریح به این امر شده است:
«خالد از او پرسید چند سال داری؟ گفت سیصد و شصت سال. پرسید در این مدت چه دیده ای و چه به یاد داری؟ گفت: زمانی را درک نمودم که کشتی ها در کنارۀ این زمین لنگر می افکندند و می دیدم زنی زنبیلش را بر سرش می گذارد و جز یک قرص نان در آن چیزی نبود، از حیره به شام می رفت - آن قدر میان راه آباد و آبادی بود که نیازی به برداشتن خوراکی نداشت - ولی حالیا ویران شده است». (2)
آن چه در مورد خوبی هوای نجف و گل و گیاه آن گفته شده مربوط به قبل از 1239 هجری 1876 میلادی است (حدود 140 سال قبل) که بحرالنجف خشک نشده بود و به خاطر اشراف بر دریا هوای خوبی داشت. (3)
خوب است بدانیم «دریای نجف در بخش غربی شهر نجف قرار دارد
و دشت نجف مشرف بر آن است. مساحت حوضهٔ دریای نجف حدود هفتصد و پنجاه و چهار کیلومتر مربع است و عمیق ترین نقطه آن در تراز یازده متر بالای سطح دریای آزاد قرار دارد.
دریای نجف در برگ های تاریخ تمدن گذشته و نوین بین النهرین (وادي الرافدين) جاودانه است به خاطر این که در کرانه های آن شهر حیره پایتخت دولت لخمی ها که در دویست و هفتاد و چهار سال قبل از میلاد بنا شده قرار داشت. در طرف دیگر آن، شهر کوفه، مرکز علم و پایتخت حکومت اسلامی واقع شده تا این که دریا در دورنمای شهر نجف از زمان تأسیس در دوازده قرن پیش قرار گرفت». (1)
جهانگرد پرتغالی به نام تکسیرا که در سال 1604 میلادی از بصره به نجف آمده، دریاچهٔ بزرگی را مشاهده کرده که در میان صحرا قرار گرفته است. آب رودخانه فرات تغذیه کننده آب دریاچه است و در فصل سیلاب سبب بالا آمدن سطح آب دریاچه می شود. شکل دریاچه نامشخص ولی طول آن به سی و پنج یا چهل فرسخ می رسد و شوری بسیار بالایی دارد.
جهانگرد دیگری به نام بارلو در سال 1889 چنین توصیفی از دریای نجف آورده است:
«آب دریای نجف شور و برای استفاده مناسب نیست ولی این دریا بهترین راه ارتباطی بین نجف و سایر مناطق عراق و حتی بین نجف و خارج از عراق بوده است. همچنین یادآور می شود کشتی های بزرگی با توان
1) سرزمین نجف / 66
باربری پنجاه تن در مسیر رودخانه منتهی به نجف تردّد داشته اند» (1)
«نام گذاری دریای نجف و نه دریاچه و باتلاق که از طرف گذشتگان صورت گرفت یک نام گذاری منطقی ارزیابی می شود. این نام گذاری براساس چند عامل مستند بوده است؛ از جمله گسترش ابعاد آن که توسط بیننده، انتهای آن قابل رؤیت نبوده است رفت و آمد کشتی ها و قایق ها در آن، به معنی باز بودن آن است که ویژگی های دریاهاست و شوری آب آن که در منابع بسیاری ذکر شده نیز از خصوصیات دریاها می باشد». (2)
مطالب بسیاری در فعل و انفعالاتی که موجب فراهم آمدن دریای نجف شده در کتاب ارزشمند سرزمین نجف آمده است که اهل تحقیق می توانند مراجعه نمایند. (3)
ارتباط حیره با نجف در آثار مستشرقین نیز یافت می شود. جرجی زیدان در معرفی حیره و ملوک آن چنین توضیحی آورده است:
«حیره در سه میلی - یک فرسخی - کوفه در محلی که آن را نجف می گویند در طرف غربی فرات واقع بوده... و حالیا در جنوب شرقی مشهد علی علیه السلام قرار دارد... حیره به جهت نزدیک بودنش به بادیه به صحت و سلامتی هوا شهرت دارد تا آن جا که گفته اند يَوْمٌ وَ لَيْلَةٌ في الحيرةِ خَيْرٌ مِنْ دَواءِ سَنَةٍ. یک شبانه روز در حیره بودن بهتر از سالی دارو و درمان نمودن است». (4)
از مجموع شواهد تاریخی استفاده می شود که منطقه نجف در روزگار گذشته به خاطر کثرت درخت ها و نهرها و بیشه ها و گل ها و گیاه ها و
شقایق ها و اعصار قدیم، خدّالعذراء (گونه دختر) نامیده می شده تا آن جا که پاکی و پاکیزگی آب و خاک و هوای آن ضرب المثل و زبانزد خاص و عام بوده و در اشعار بسیاری وصفش آمده است.
اسحاق بن ابراهیم موصلی در گذشته به سال 235 در قصیدهٔ فائیه اش گفته است:
ما إِنْ رَأَى النَّاسُ في سَهْلِ وَلا جَبَلٍ *** أَصْفى هَوَاء وَ لا أَعْدَى مِنَ النَّجَفِ
كَأَنَّ تُرْبَتَهُ مِسْكٌ يَفُوحُ بِهِ *** أَوْ عَنْبَرٌ دَافَهُ الْعَطَارُ فِي صَدَفٍ
تَلْقاكَ مِنْهُ قُبَيْلَ الصُّبْحِ رائِحَةٌ *** تشفى السِّقيمَ إِذا أَشْفَىٰ عَلَى التَّلَفِ
مردمان در کوه و دشت جایی خوش آب و هواتر از نجف ندیده اند.
گویا از خاکش بوی مشک به مشام می رسد یا رایحه عنبری که عطّار آن را عمل آورده باشد.
نزدیک صبح نسیمی از آن برجان می نشیند که موجبات شفای بیمار مشرف بر مرگ را فراهم می آورد.
و همین سلامت آب و هوا و زیبایی منظر و چشم انداز آن موجب شده که در جاهلیت و اسلام پیوسته مورد نظر و توجه ملوک و سلاطین و حکام و خلفا قرار گیرد و همچنین کسانی که به نام، عابدان و تارکان دنیا بوده اند آن منطقه را مورد توجه و عنایت قرار دهند و کثرت قصرها و تعدد دیرها بیانگر همین حقیقت است. نمونه هایی از قبل از اسلام
آوردیم و بعد از اسلام هم قصر أبو الخصيب - از حاجبان منصور دوانیقی - از موقعیت ویژه ای برخوردار بوده که به امر منصور در پشت کوفه در محدوده نجف ساخته شده بود و بر همۀ نجف مشرف بوده و در اشعار توصیفش آمده است.
از این جهت که نوشتارمان از دیرهای اطراف نجف خالی نباشد نمونه ای از آن ها را که نکات آموزنده ای هم دارد می آوریم:
این دیر را هند، دختر نعمان بن منذر پادشاه حیره به عنوان وفا به نذرش بنا کرد و خودش در آن سکونت گزید تا از دنیا رفت و همان جا دفن شد. خالد بن ولید در آن دیر به دیدارش آمد و اسلام بر او عرضه نمود اما هند نپذیرفت، هدایایی به او داد ولی برگرداند و گفت: دو غلام دارم که زراعتی می کنند و زندگی ام از آن می گذرد. عمری طولانی کرد و در سال 74 هجری از دنیا رفت.
حجّاج در سفری به دیدارش رفت و به او گفت: ای هند، شگفت ترین امری که در عمرت دیده ای چیست؟ گفت دیدار کسی چون من با کسی همچون تو حجاج به این دنیا مغرور مباش که خود می دانی ما در چه شرائطی بودیم؛ روزی و روزگاری عزیزترین مردمان و هنگامی پست ترین.
حجّاج غضبناک بیرون رفت و مأمورانی برای گرفتن خراج از او و سپس بیرون کردن او از دیر فرستاد. او هم ناگریز با سه کنیزی که داشت بیرون رفت.
یکی از آن کنیزان شعری خواند که بیانگر از بین رفتن غیرت از جوان مردان بود که ناگهان جوانی از کوفیان حمله کرد و آنان را از دست مأموران حجاج نجات دادو گریخت. حجّاج گفت: اگر خود را معرفی کند در امان است وگرنه هر وقت به او دسترسی پیدا کردم او را می کشم. جوان خود را معرفی کرد. حجاج به او گفت: چرا چنین کردی؟ گفت: غیرتم موجب شد. او را صله داد و رها کرد.
سعد بن ابی وقّاص هم وقتی به دیدار او رفت و خواست حاجاتش را برآورد، هند به او گفت: تحیّت و دعایی که بزرگان ما می گفتند با تو دستت به دستی برسد که پس از ثروت گرفتار فقر شده است و می گویم: نیازمند به دستی نشوی که پس از فقر به ثروت رسیده است و خداوند تو را محتاج لئیمان نسازد و اگر از کریمی نعمتی گرفته شد توفیق برگرداندن آن نعمت به او را به تو ارزانی دارد.
و در پاسخ مغيرة بن شعبه که به خواستگاری او آمده بود، چنین گفت: اگر به خاطر جمال یا مال و حال من آمده بودی پاسخ مثبت به خواسته ات می دادم ولی تو می خواهی با خواستگاری من در میان عرب برای خودت کسب شخصیت کنی و فخر بفروشی که من دختر نعمان بن منذر را گرفته ام وگرنه چه نیازی به پیرزن نابینایی داری؟
مغیره نزد او فرستاد که جریان خودت را برای من بازگو، گفت: پاسخ کوتاهی به تو می دهم، شبی بر ما گذشت که در زمین عربی نبود جز این که رغبت به ما داشت و از ما بیم و واهمه داشت و روزی صبح کردیم که ما به همه رغبت داشتیم و از همگان بیمناک بودیم.
و چون خالد از او خواست حاجتی بگو تا برآورده سازم، گفت: این
مسیحیان که در کنار شما هستند حرمتشان را پاس دارید. خالد گفت: این امر بر ما فرض و لازم است و پیامبرمان ما را به آن سفارش نموده است. هند گفت: حاجت دیگری ندارم. در این دیر در کنار استخوان های پوسیدهٔ اهل و کسانم ساکن هستم تا به آنان ملحق شوم - چون قبر پدرش نعمان هم در این دیر بود.
و چون از او سخنی خواست چنین پاسخ شنید: خورشید در این منطقه طلوع نمی کرد جز این که همگان زیر پوشش حکومتی ما بودند و شامی بر ما گذشت که ما زیر دست دگران قرار گرفتیم، و این شعر را خواند:
فَبَيْنا نَسُوسُ النَّاسَ وَ الْأَمْرُ أَمْرُنَا *** إِذا نَحْنُ فِيهِمْ سُوقَةٌ نَتَنَصَّفُ
فَتَباً لِدُنْيا لا يَدُومُ نَعِيمُها *** تَقَلُّبُ تاراتٍ بِنا وَ تَصَرُّفُ
در این میان که ما حاکم و سیاستمدار مردمان بودیم و فرمان، فرمان ما بود ناگهان در میان آنان زیر دست شدیم که مورد ترحم قرار گرفتیم.
هلاکت و نیستی پستی و خواری بر دنیایی باد که نعمتش دوام ندارد و پیوسته در حال زیر و روشدن و نشیب و فراز است. (1)
خوب است در آن چه آوردیم با دیدهٔ تأمل و عبرت بنگریم و هیچ گاه به هیچ امری از امور دنیا مغرور نشویم و از زیر و بم و تحولات این سرای ناپایدار، خود را در امان نبینیم و گاهی که درگاهی داریم بی درگاهان را از درگاهمان نرانیم که چه بسا روزی خود بی درگاه شویم.
1) اقتباس از موسوعة النجف الأشرف 1 / 286 - 289
جهان را چنین است ساز و نهاد *** ز یک دست بِستُد، به دیگر بداد
به خوبی بیارای و بیشی ببخش *** مکن روز را بر دل خویش پخش (1)
مکن ایمنی در سرای فسوس *** که گه سندروس است و گه آبنوس (2)
به دستان گری ماند این چرخ پیر *** گهی چون پلاس است و گه چون حریر
زمانی دهد تخت و تاج و کلاه *** زمانی غم و خواری و بند و چاه (3)
چنین است آیین این روزگار *** گهی شاد دارد گهی دل فکار (4)
چنین است کردار گردان سپهر *** گهی جنگ و زهر است و گه نوش و مهر (5)
شواهدی در این زمینه بیاوریم و بهرهٔ بیشتری از این دُرّ سوّمین ببریم: «چون عمروليث صفّاری اسیر اسماعیل بن احمد سامانی شد فراش عمر ولیث که در لشگرگاه می گردید چشمش بر امیر عمرولیث افتاد؛ دلش به حال او بسوخت - ساعتی قبل امیری که هفتاد هزار لشکر زیر دستش
بود و حالیا اسیری تنها - نزدش رفت، عمرولیث به او گفت: امشب را نزد من بمان که بس تنها مانده ام فراش پذیرفت عمرولیث که سخت گرسنه بود غذایی از او خواست فرّاش گوشتی تهیّه کرد و تا بهای آهنین از لشگریان اسماعیل عاریه گرفت تا برای عمرولیت غذایی فراهم کند. مقداری سرگین خشکیده از دشت برچید و چند سنگ و کلوخ بر هم نهاد تا تابه را بر آن بگذارد. مقداری گوشت در ظرف ریخت و برای تهیه نمک بیرون رفت. در این میان سگی بیامد و سر در تابه کرد، حلقه تابه به گردنش افتاد و سوزش آتش او را به شتاب واداشت و گریخت.
عمرو لیث که چنان دید رو به لشکریان و نگهبانان کرد و گفت: عبرت گیرید، من آن کسی هستم که بامداد امروز مطبخ مرا چهار صد شتر حمل می کردند، شبانگاه سگی برداشته و می رود؛ امیر صبحگاه و اسیر چاشت هنگام». (1)
آری در این جهان مایه عبرت و پند و موجب تنبه و توجّه فراوان بوده و هست و به تعبیر صاحب این قبّه بيضاء سيّد الأوصياء: مَا اَكْثَرَ الْعِبَرَ وَ أَقَلَّ الْاِعتبار چه بسیار است مایۀ عبرت و چه کم است عبرت گیری.
از جمله آن موارد که خود صاحب این گفتار همراهانش را به عبرت گیری از آن توجه داده است کاخ کسری و ایوان مدائن و آثار سلاطین ساسانی و وارثان تخت و تاج کیانی است.
1) اقتباس از: سیر الملوک / 25
«جریر بن سهم تمیمی در خدمت امیرالمؤمنین علیه السلام حرکت می کرد و اشعاری حماسی بر علیه طاغیان آل امیّه می خواند تا به مدائن کسری رسیدند. امیرالمؤمنین علیه السلام توقف نمود، آنان آنان هم که در خدمت حضرت بودند ایستادند. جریر شروع کرد به خواندن این بیت از قصیده اسود بن يعفر:
جَرَتِ الرِّياحُ عَلَى مَكَانِ دِيارِهِمْ *** فَكَأَنَّما كانُوا على ميعادٍ
بادها بر شهر و دیار آنان وزیدن گرفت، گویا همۀ آنان قراری برای هلاک شدن داشتند.
خطیب بغدادی بیت دیگری آورده است:
وَإِذَا النعيمُ وَكُلُّ ما يُلْهَى بِهِ *** يَوْمَاً يَصِيرُ إِلَى بِلَى وَ نَفَادِ (1)
به یاد آور نعمت ها و همۀ آن چه موجب سرگرمی و لهو است روزی به کهنگی و زوال می گراید.
امیرالمؤمنین علیه السلام به او فرمود چرا آن چه خدای عزّوجلّ در قرآن فرموده است نمی خوانی؟ كَمْ تَرَكُوا مِنْ جَنَّاتٍ وَ عُيُونٍ وَ زُرُوعٍ وَ مَقَامٍ كَرِيمٍ وَ نَعْمَةٍ كَانُوا فيها فاكِهِينَ كَذلِكَ وَأَوْرَثْنَاهَا قَوْمًا آخَرِينَ (2)
چه بسیار از باغ ها و چشمه ها و زراعت ها و منزل های عالی و ناز و نعمت فراوانی که در آن ها غرق عیش و عشرت بودند باقی گذارند و آن ها
را در اختیار قومی دیگر نهادیم.
سپس فرمود: يَابْنَ أَحْى، إِنَّ هؤلاءِ كَفَرُوا النِّعْمَةَ فَحَلَّتْ بِهِمُ النَّقِمَةُ فَإِيَّاكُمْ وَ كُفْرَ النّعْمَةِ فَتَحِلَّ بِكُمُ النَّقِمَةُ.
برادر زاده ام - تعبیری است که به عنوان اظهار محبت اظهار شده - همانا اینان کفران نعمت نمودند، نعمت و عذاب آنان را فرا گرفت زنهار شما از کفران نعمت بر حذر باشید تا نقمت و نکبت شما را فرا نگیرد. (1)
و در نقلی کلام امیرالمؤمنین علیه السلام چنین آمده:
إِنَّ هؤلاءِ كانُوا وارثينَ فَاصْبَحُوا مَوْرُوثِين. إِنَّ هؤلاءِ لَمْ يَشْكُرُوا النَّعْمَةَ فَسُلِبُوا دُنْيَاهُمْ بِالْمَعْصِيَةِ. اِيَاكُمْ وَكُفْرَ النَّعَمِ لَا تَحِلُّ بِكُمُ النَّقَمُ (2) همانا اینان روزی وارث - تاج و تخت و ناز و نعمت پیشینیان - بودند ولی به روزی افتادند که این نعمت ها از آنان سلب شد و در اختیار دیگران قرار گرفت. همانا اینان شکر نعمت نگذاشتند دنیای آنان هم بر اثر گناه و معصیت از دستشان رفت زنهار شما را از کفران نعمت - و مصرف کردن داده های خداوند در راه معصیت - بر حذر می دارم تا نقمت و هلاکت به سراغتان نیاید.
این جریان را خاقانی شروانی در قالب نظم آورده گوید:
هان ای دل عبرت بین، از دیده عبر کن هان *** ایوان مدائن را آئینه عبرت دان
یک ره ز لب دجله منزل به مدائن کن *** وز دیده دوم دجله بر خاک مدائن ران
گه گه به زبان اشک آواز ده ایوان را *** تابو که به گوش دل پاسخ شنوی زایوان
دندانه هر قصری پندی دهدت نو نو *** پند سر دندانه بشنو ز بن دندان
این هست همان ایوان کز نقش رخ مردم *** ناک در او بودی دیوار نگارستان
از اسب پیاده شو بر نطع زمین نه رخ *** زیر پی پیلش بین شه مات شده نعمان (1)
مست است زمین زیرا خورده است به جای می *** در کاس سر هرمز خون دل نوشروان
سری و ترنج زر، پرویز و به زرّین *** بر باد شده یک سر با خاک شده یک سان
پرویز به هر بومی زرین تره آوردی *** کردی زبساط زرّ زرّین تره را بستان
1) اسب پیاده، رخ، پیل، شه، مات، از اصطلاحات بازی شطرنج است که با برد و باخت و بدون برد و باخت هر دو صورتش حرام است و شعر اشاره به جریان قتل نعمان، پادشاه حیره به فرمان کسرای ایران در زیر پای پیلان دارد.
پرویز کنون گم شد زان گم شده کم تر گوی *** زرّین تره کو بر خوان؟ رو «كَمْ تَرَكُوا» بر خوان
گفتی که کجا رفتند آن تاجوران اینک *** زایشان شکم خاک است آبستن جاویدان
خاقانی از این درگه در یوزه عبرت کن *** تا از در تو زان پس در یوزه کند سلطان (1)
ممکن است بعضی از عزیزان آن چه در این جریان آمده و یا در این اشعار بازگو شده را به دیدهٔ اعجاب بنگرند. مگر اکاسرۀ ایران و پرویز و سایر شاهان چه وضعی داشته اند که از زوال حکومت و سرآمدن پس دوران ریاست آنان باید به دیدهٔ عبرت به آثارشان نگریست؟ بدین منظور متنی را می آوریم امید که مفید افتد و همه مان دیده عبرت بین و اعتبار آیین پیدا کنیم.
نسبت به همین پرویز - خسرو پرویز پسر هرمز نواده انوشیروان و پاره کننده نامه پیامبر آخرالزّمان (2)- چنین نقل شده است:
«پرویز برای جنگ با بهرام چوبین هدیه بی مانندی به پادشاه روم داد، سفیری فرستاد و تقاضای کمک کرد و صد نفر غلام ترک که از حیث صفات ظاهری و باطنی برگزیده بودند گسیل داشت.
در گوش های آنان گوشواره های زرّین بود که دانه های زمرد به آن آویزان بود. غلامان سوار چارپایانی بودند که زین آن ها از زر و بایاقوت و زمرد مرصع شده بود و با آن سفیر میزی از عنبر به بزرگی سه ذراع که
حاشیه ای مرواریدنشان داشت فرستاد آن میز سه پایه زرین داشت؛ یکی از آن پایه ها پنجه شیر بود و دیگری شم گوزن و سومی چنگال عقاب را مجسم می کرد. در پنجه شیر یاقوت سبز رنگ و زیر سم گوزن، یاقوت قرمز و در چنگال عقاب کبکی از سنگ لاجورد قرار گرفته بود. چشم های کبک از یاقوت قرمزی بود که به رنگ سرخ خیره کننده می درخشید.
در وسط میز جامی از عقیق زیبای یمنی به بزرگی یک وجب درازا و پهنا پر از یاقوت های قرمز و سبدی زرّین پر از صدها دانه مروارید هر دانه به وزن یک مثقال... و صدها حلقه زرّین که با سنگ های بهادار زینت یافته و روی آن حلقه هایی نصب شده و در آن حلقه ها مشک و عنبر گذاشته شده بود.
سفیران پرویز این هدیه ها را به پادشاه روم تسلیم نمودند و او به نام برده کمک کرد و برای او موارد ذیل را فرستاد:
بیست هزار سوار سر تا پا مسلّح و دو میلیون دینار برای جیرهٔ لشگریان و هزار دست لباس بافته و بیست دختر که فرزندان رؤسای قوم اسلاو بودند و لباس آن ها از اطلس مصوّر به نقش پرندگان بود و در گوش آنان گوشواره های زرّین مزین به لؤلؤ و یاقوت و بر سر هر یک تاجی از سنگ های گران بها بود. به علاوه بیست مرکب سواری که روی هر یک از آن ها چلیپایی نصب شده بود و با هر چلیپایی یک هزار سواره نظام و یک هزار اسب بارکش و یک هزار اسب مخصوص و یک هزار استر و یک هزار اسب اصیل با زین های طلایی و یک هزار الاغ با دهانه هایی از زر خالص و زین مطلاً و روکش هایی از اطلس که سر و بدن آن ها را پوشانده و
با مروارید و زر قلّاب دوزی شده بود و استرهایی که بارشان سندس و استبرق و زر و مروارید بود و نیز مقداری زر به اندازه یک جریب و در آن درخت نخل زرینی که برگ های آن از زمرد و میوه های آن از مروارید و شاخه ها از یاقوت قرمز و ریشه شاخه ها از عقیق ساخته شده بود و یک میلیون لؤلؤ که بهای هر دانه آن هزار دینار بود و یک میلیون درهم به وزن یک میلیون دینار خسروانی.
تمام این هدایا را آوردند و از ناچیز بودن آن پوزش طلبیدند. سال بعد در روز نوروز پادشاه روم یک سواره نظام از زرکه بر پشت اسبی از سیم قرار گرفته بود به پرویز بخشید. چشم های اسب از عقیق سفید و مردمک چشم سیاه رنگ و کاکل و دم او از موهای سیاه و در دست هر سوار چوگانی زرین و پهلوی او میدانی از سیم، در وسط میدان گویی از استخوان شاخ و میدان بر پشت دو گاو نر سیمین قرار گرفته بود. آبی به صورت ادرار از اسب خارج می شد و در موقع ریزش آب چوگان به گوی می خورد و آن را به کنار میدان پرت می کرد و با حرکت چوگان و گوی گاوها و میدان نیز به حرکت درآمده و سوار به سرعت می تاخت». (1)
این مطالب را از نوشته یکی از خاورشناسان شهیر روسی نقل نمودیم که رشته تخصصی او تاریخ ایران در زمان ساسانیان است. هر چند مبالغه آمیز به نظر می رسد ولی در هر حال می تواند تا حدودی ما را با وضع ساکنان ایوان مدائن و طاق کسرایی آشنا سازد که امیرالمؤمنین علیه السلام از ویرانه هایش دیدار نموده و آن جملات عبرت آمیز را فرموده و بگذریم از
1) تحقیقاتی درباره ساسانیان / 83
آن چه در دیگر آثار خودی ها در این زمینه آمده است که به راستی حیرت انگیز است. عزیزان برای اطلاع بیشتر می توانند به خصوصیات تخت طاقدیس و تاج زرین خسرو پرویز در لغت نامه دهخدا مراجعه نمایند. (1)
در کتاب هایی که عجایب دنیا را آورده اند ایوان مدائن را هم بر شمرده اند. در کتاب نخبة الدهر فى عجائب البر و البحر چنین آمده:
«دیگر از بناهای شگفت انگیز ایوان کسری است که شاپور ذوالاکتاف آن را بنا نهاد ولیکن به پایان نیاورد و پرویز پسر هرمز آن را به پایان رسانید که بنای آن بیست و چند سال به طول انجامید. طول آن صد ذراع و عرضش پنجاه ذراع و ارتفاعش صد ذراع است.... خرابه های این ایوان تاکنون بر جای است.» (2)
یاقوت حموی که در سدهٔ ششم هجری می زیسته در توصیفی از آن ایوان گوید:
«جمعی از ملوک و شاهان در ساختمان آن شرکت داشته اند و از عظیم ترین بناهاست که فقط ایوانش به جا مانده.... و نقل شده که ابوجعفر منصور برای ساختمان بغداد با خالد برمکی مشورت کرد که ایوان مدائن را خراب کند و مصالح آن را در ساختمان بغداد مصرف نماید. خالد مصلحت ندید و از آن نهی نمود منصور گفت: تعصب فارسی ات موجب
این نظر گردیده خالد گفت: چنین نیست که می پنداری بلکه چون ساختمان عظیمی است دلالت بر این جهت دارد که آن دین و آئین و قوم و ملتی که سلطنتِ بنیان گذاران چنین بنایی را از بین بردند هر آینه آئینی استوار و دینی عظیم بوده است. ولی منصور نپذیرفت و فرمان خرابی داد ولى فوراً متوجه شد که مخارج خرابی آن بیش از منافعی است که عاید می گردد لذا از خرابی آن منصرف شد.
دیگر بار خالد به او گفت حالیا دست از خرابی آن بر مدار تا نگویند عاجز و ناتوان بودی از خرابی ساختمانی که دیگری بناکرده بود در حالی که معلوم است تفاوت میان ساختن و خراب کردن چه قدراست.
و چون عبور سلطان جلال الدین دیلمی به ایوان مدائن افتاد، این شعرش را به خط خودش بر آن نوشت:
يا أَيُّهَا الْمَغْرُورُ بِالدُّنْيَا اعْتِبَرْ *** بِدیارِ كَسْرِىٰ فَهْيَ مُعْتَبَرُ الْوَرى
غَنِيَتْ زَمَانَا بِالْمُلُوكِ وَ أَصْبَحَتْ *** مِنْ بَعْدِ حَادِثَةِ الزَّمَانِ كَما تَرى
ای مغرور به دنیا از دیار کسری عبرت بگیر که مایه عبرت خلق است. روزگاری با آن ملوک و سلاطین از همه چیز بی نیاز بودند و امروز پس از حوادث روزگار این گونه است که می بینی». (1)
این دُرّ سومین را با درّی شاهوار از گفتار امیر گفتار خاتمه بخشیم همان که خود و خاندانش را پادشاهان کلام معرفی نموده و ریشه های
1) معجم البلدان 1 / 294
شجره بلاغت را در دودمان خویش باز شناسانده و شاخه های درخت فصاحت بر سرشان سایه افکن دانسته: وَ إِنَّا لَأُمَرَاءُ الْكَلَامِ وَفِينَا تَنَشِّبَتْ عُرُوقُهُ وَ عَلَيْنَا تَهَدَّلَتْ غُصُونُهُ. (1)
آری، امیر کلام در کوفه در حالی که روی سنگی ایستاده و پوششی پشمین به تن داشته و پاپوشش از لیف خرما بوده و - آثار سجود - بر پیشانی اش چون زانوی شتر نمایان بوده این خطبه را خوانده و این درها را سفته است:
وَ إِنَّ لَكُمْ فِى الْقُرُونِ السَالفَةِ لَعِبْرَةً، اَيْنَ الْعَمَالِقَةُ وَ ابْنَاءُ الْعَمَالِقَةَ؟ أَيْنَ الْفَرَاعِنَةِ وَ أَبْناءِ الْفَراعِنَةِ؟ أَيْنَ اَصْحَابُ مَدائِنِ الرِّسَ الَّذِينَ قَتَلُوا النَّبِيِّنَ وَ اَطْفَأَوُا سُنَنَ الْمُرْسَلِينَ وَ اَحْيَوْا سُنَنَ الْجَبَّارِينَ؟ أَيْنَ الَّذِينَ ساروا بالْجُبُوش و هَزَمُوا بالألُوفِ وَ عَسْكَرَوُا الْعَسَاكِرَ وَ مَدَنُوا الْمَدائن. (2) در زمان های قبل و زندگی پیشینیان هر آینه مایه عبرت برای شماست. کجایند عمالقه (پادشاها يمن و حجاز) و فرزندان عمالقه؟ کجا هستند فرعونان (سلاطين (مصر) و فرزندانشان؟
کجا رفتند مردمان شهرهای رس - که درخت صنوبر را پرستش می کردند - همانان که پیامبران را کشتند و احکام و دستورات فرستادگان خدا را خاموش نموده و از بین بردند و راه و رسم گردن کشان را زنده نمودند؟
چه شدند آنان که لشکرها به اطراف می فرستادند و هزاران جنگ جو و تکاور را شکست می دادند و منهزم می ساختند؛ همانان که سپاه جمع
می کردند و شهرها بنیان می نهادند.
امید است که یدالله دست گیرد و عین الله عنایت کند دیده عبرت بینی بیابیم.
همتی کز پا نشستم یا علی *** مانده ام برگیر دستم یا علی
تا به دیدار تو چشمم باز شد *** از جهان دل در تو بستم یا علی
مردم از مستِ مي خمخانه اند *** من ز مینای تو مستم یا علی
من ندانم چیستم یا کیستم *** از تو هستم هر چه هستم یا علی
خواجگی کن عهد خود مشکن من ار *** عهد خود با تو شکستم یا علی
پایه از چرخ بلندم برتر است *** بر درت تا خاک پستم یا علی
خلق اگر دل بر گدایان بسته اند *** من گدای شه پرستم یا علی
ای عصای رهروان دستی که من *** پای خویش از تیشه خستم یا علی
زاهدان در ان تظار کوثرند *** من خوش از جام الستم یا علی
پایمردی کن ز لطفم دست گیر *** نیر بی پا و دستم یا علی (1)
1) آتشکده نیّر / 157
نَجَف
وَ ما أدراك ما نَجَف؟
آمد سحر ز کوی تو دامن کشان صبا *** أهدَى السَّلام مِنْكَ عَلى تابع الهدى
مطرب ترانه دگر از پرده ساز کن *** زیرا که حرف عشق نمی دارد انتها
دیشب صبا نهفته به گوش دلم دمید *** کای خانه ات زنافهٔ مشکین گره گشا
سرکن ره ستایش شاهنشهی که هست *** نعلین پای زائر او تاج عرش سا
نفس نبّي، على ولى حجت جلىّ *** صاحب لوای هر دو سرا شاه اولیا
خیاط قدرت ملک العرش دوخته است *** بر قد کبریای تو تشريف إنّما
دریا گدای دست گهربارت از کرم *** پیش کف تو ابر عرق ریزد از حیا
ای نور دیده را به غبار تو التجا *** خاک درت به کعبه دل ها دهد صفا
چشم من است و دست تو یا معدن الکرم *** دست من است و دامنت ای مظهر السخا
کامی که هست از تو طلب می کند دلم *** چون ذات توست واسطه رحمت خدا
خواهم که بطلبی من آواره را ز لطف *** ای من سگ درت به کجا آرم التجا
دیوان حزین لاهیجی / 130
در دُرّهای پیشین مطالبی مربوط به پیشینه نجف و اسماء سامی آن دیار و سامان آوردیم و تا حدودی با تاریخ قدیم دیار یار آشنا، آشنا شدیم. آن چه آوردیم هر چند مطالب ارزنده و آموزنده بسیار داشت و اطلاعات مفید و سودمندی به دست می داد ولی مقدمه بود برای مباحثی که فرا رو داریم که کم کم به آن مباحث وارد می شویم.
نجف از طرف مشرق به شهر کوفه و از سمت مغرب به بحر النجف پشته غربی و از جهت جنوب به قصبه حیره و از سوی شمال به هضبة النجف (پشته نجف) متّصل است. (1)
و آن محدوده از جهت استراتژیکی موقعیت خاصی داشته؛ زیرا از
طرف غرب پیوند با شبه جزیره عربستان داشته و از طرف شرق قبل از احداث شهر کوفه مرتبط با مدائن پایتخت ایران زمان ساسانیان بوده
1) تاريخ النجف حتى العصر العباسي / 29
است. (1)
از مجموع آثار رسیده استفاده می شود که فتح عراق عموماً و فتح حیره و منطقه نجف خصوصاً در اواخر خلافت غاصبانه خلیفه اوّل و اوایل خلافت دوّمی به سرداری خالدبن ولید پس از ماجرای مالک بن نویره و جنگ یمامه صورت گرفته است و مثنی بن حارثه و سعد بن ابی وقاص هم به عنوان سردار نامشان در کتب تاریخ آمده است و مجموعاً از سال 12 تا 16 هجری ادامه داشته خالد در فاصلهٔ خورنق و نجف فرود آمد و کار با اهل حیره به صلح خاتمه یافت و صلح نامه نوشته شد، همچنین اهل بانقیا (نجف) و بسما پذیرای صلح گردیدند. (2)
ابن کثیر گوید:
«خالد درخورنق و سدیر و نجف فرود آمد و سرایا و لشگریان خود را به اطراف فرستاد تا مناطق مختلف را محاصره نموده از روی قهر و غلبه یا صلح و سازش آن ها را فتح نمایند... و چون حیره را فتح نمود، هشت رکعت نماز به یک سلام خواند». (3)
در این میان خالد را از عراق به منطقه شامات فرستادند و در آغاز سال 14 هجری، سعد بن ابی وقاص را با لشکری برای تمشیت و اصلاح
امور عراق روانه نمودند؛ زیرا بسیاری از عراقیان پیمان هایی را که خالد با آنان بسته بود زیر پا نهاده، اهل ذمه نقض قرار داد کرده و در مقام اذیت مسلمان ها برآمده و عاملان و کارگزاران حکومتی را از میان خود بیرون کرده بودند.
سعد با لشگری به عراق آمد ولی فرمانده قبلی یعنی مثنی بن حارثه، پیش از ملاقات با سعد به خاطر جراحتی که در جنگ های عراق دیده بود از دنیا رفت و سعد بن ابی وقاص همسرش را به کابین خود درآورد. گفته اند این ایرانیان بودند که عراقیان را به شکستن پیمان ها مجبور کردند و غیر از اهل بانقيا - نجف - و بسما بقيّة مناطق نقض عهد نمودند و در سال پانزدهم یا شانزدهم هجری واقعهٔ قادسیه رخ داد که مقدمه فتح ایران بود. (1)
بلاذری مواردی از قتل و غارت ها، حریق ها و شبیخون هایی را ذکر نموده که از طرف خالد و کارگزاران خلفای غاصب در فتح عراق روی داده که از نقلش صرف نظر می کنیم. (2)
درباره فتح منطقه نجف به همین اجمال بسنده می کنیم و نکته ای را خاطر نشان می سازیم و آن این که در کتاب های تاریخ از فتوحات روزگار خلفای غاصب آل عباس و آل مروان و آل امیّه و به خصوص خلفای غاصب پیشین با آب و تاب فراوان و روغن داغ بسیار یاد شده و به عنوان
سند افتخاری برای آنان در پاره ای از گفته ها و نوشته ها دیده می شود و در سایه عدم توجه کار به جایی رسیده که گاهی از خودی ها هم این بی خودی ها دیده و شنیده می شود و چون در این زمینه بحث تفصیلی نداریم، به ذکر یک نکته اکتفا می کنیم و آن این است که اگر کسی با جبر و اکراه وارد خانه شما شد و شما را از آشیانه و کاشانه تان بیرون کرد و تصرف عدوانی در آن نمود هر چند همه روزه در مقام اصلاح و بازسازی و پیرایه و زیور آرایی و نقش و نگار بندی نسبت به خانه شما برآید و به خیال خود هر روز خدمتی داشته باشد؛ عقل و شرع چنین کسی را تخطئه می کنند و کارهای خوب او را هم غیر پسندیده می شمرند و حق و صواب او را باطل و خطا می بینند.
لازم نیست تو در مقام اصلاح خانه من برآیی، تو برخیز از خانه من بیرون برو، من خودم - وقتی در خانه ام مستقر شدم - می دانم چه کنم. هر لحظه بودن تو در این جا به حکم عقل و نقل گناه است و معصیت.
خلفای غاصب پیوسته در طول تاریخ چنین وضعی داشته اند؛ مسند خلافت، مقام وصایت جایگاه حکومت الهی، مخصوص کسانی است که حق تعالی آنان را برای این مقام تعیین نموده و در سایه علم و آگاهی و مصلحت و حکمت متعالیه اش این جامه را به قامت زیبای آنان بریده و كريمة اللهُ أَعْلَمُ حَيْثُ يَجْعَلُ رِسالَتَهُ را نماد و نمود این حقیقت قرار داده حکومت آنان بر فرض که پیوسته کارهای خوب هم داشته باشند هر لحظه اش جرم است و عصیان، گناه است و خذلان.
خدا پس از پیغمبر کسی را که شایسته مقام رهبری و اداره شئون دینی و دنیوی مسلمانان بوده تعیین نموده تا همه کارها به وسیله او و فرمان او
انجام پذیرد که چون مصون است و معصوم بصیر است و آگاه همه امور را براساس خیر و صلاح انجام می دهد. اگر او را از این مقام و مسند دور داشتند و غاصبانه به جای او نشستند هر لحظه نشست آن ها عفونت است و لجن. کار خوب در چنین شرائطی مفهوم و معنا ندارد؛ لذا می بینیم با آن همه خوبی ها که از عمر بن عبدالعزیز نقل شده امام چهارم علیه السلام از او این گونه خبر داده:
فَإِذا ماتَ لَعَنَهُ اَهْلُ السَّماءِ وَاسْتَغْفَرَ لَهُ أَهْلُ الْأَرْضِ. (1)آن گاه که از دنیا رفت افلاكيان لعنتش کنند در حالی که خاکیان برای او طلب مغفرت نمایند. آری، بر فرض همه کارهایش خوب باشد اما چون در مسندی نشسته که جای او نیست، خوبی ندارد تا چه رسد به این که کار خوبی هم نداشته باشد و آن چه هم که خوب می نماید ظاهری خوب نما ندارد که با یک نظر اجمالی در سیره و زندگی آنان این حقیقت کاملاً آشکار می گردد که از جمله آن ها همین فتوحات آن هاست. بر فرض که همه آن چه در ضمن فتوحات آورده اند، مطابقت کامل با احکام عقل و فرامین شرع داشته باشد؛ باز هم باطل است و نابجا؛ چون که جای آنان نبوده. مضاف بر این که آن قدر جرم و جنایت، عمد و عناد، خطا و اشتباه شهوت و هوس، جهالت و نادانی از آنان دیده و شنیده شده که صفحات تاریخ را تاریک و جز خجلت و سرافکندگی و فضاحت و رسوایی چیزی فراهم نیاورده.
ممکن است شما خواننده محترم با خود بگویید که تند رفته ام و عنان
1) تنقيح المقال 2 / 345
قلم را در این میدان رها کرده ام؛ این قدر هم نباید بدبین بود. لذا برای این که بعضی چنین توهّمی نکنند قسمتی از بیانات شخصیت فرزانه، عالم وارسته که جرعه ای از سبوی مهر و ولای صاحب مقام ولایت مطلقه الهيه، مولی الموحدین امیرالمؤمنین علیه السلام ما نوشیده بود و عمرش را در دفاع و حمایت از حقوق آن اوّلین مظلوم عالم گذرانده بود و با بیان و بنان و گفتار و نوشتار این مسئولیت سنگین را به بهترین وجهی ایفا نموده بود، صاحب اثر نفيس الغدير عبدالحسین امینی می آورم که حدود پنجاه سال قبل با همان جوش و خروش که خاص خودش بود در همدان فریاد می زد:
«می گویید: فتوحات کرده از سیئات عمر است، از جمیع سئیّات او بدتر، فتوحات اوست که آب در دهان شما جمع کرده. (1)عمرو عاص وقتی عمروعاص مصر را فتح کرد، نامه نوشت به عمر این جا کتابخانه است، مکتبه می گویند با این کتاب ها چه کنیم؟ حکم کرد قسمت کنید به حمام های مصر، حمام ها را گرم کنند مسلمان مکتبه (کتابخانه) لازم ندارد، قرآن است و بس، آن هم فقط لفظ قرآن اگر کسی از قرآن - از معنی و مفهوم و حقایق قرآن بپرسد می رود زندان. این آقا فتوحات کرده.
دیشب گفتم: جميع سيّئات عمر یک طرف، فتوحاتش یک طرف. مبانی و مبادی - غلطش - را به مردم یاد داده و در کله مسلمان ها مانده. مسلمان ها از کتاب و کتابخانه دور شدند فرنگی ها رفتند فهمیدند چکار
1) از سخنرانی شب هشتم همدان - دست نوشته مؤلف
کنند. با آبروی شما، با علوم شما برای خودشان آبرو درست کردند، حالا هم آن چه از شما غارت کرده اند و برده اند، به خود شما می فروشند.
نیویورک کتابخانه ای دارد یک خانم مسیحی از مال پسرش که در دریا غرق شده درست کرده با این که حدیث العهد است و تازه تأسیس شش ملیون کتاب دارد و این زن پانزده میلیون دلار خرج کرده.
قسم به علی علیه السلام وقتی خواندم چند روز متصل گریه می کردم. ما ناموس پرست نیستیم عزّت مدار نیستیم، نسبت به المكتبات الامريكيه نوشته اند در آنجا دوازده هزار کتاب عربی اسلامی به خط مؤلفین آن یافت می شود که شش هزارش را در این تازگی از دست یک یهودی خریده اند که از ایران و عراق آورده شش هزار ناموس شما را یک یهودی غارت کرده هیچ کس در فکر نیست همش شِرّ و ور است، داد و فریاد است...
خلافت را گرفته، کتابخانه را آتش می زند مسئله نمی داند، چه می شود کرد؟! هر چه به دهانش می آید می گوید. در صحیح بخاری و مسلم و مسند احمد موجود است. از عمر پرسید: اگر مردی جنب باشد آب نیابد چکار کند؟ گفت نماز نخواند إِنْ أكُنْ أنَا لَمْ أُصَلِّ، اگر من باشم نماز نمی خوانم. یا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ وَ إِنْ لَمْ يَجِدْ شَهْراً أَوْ شَهْرَيْنِ؟ هر چند یک ماه، دو ماه آب پیدا نکند؟ گفت بله بعد گفتند: مجتهد است: آقا، قرآن می فرماید: وَ إِنْ لَمْ تَجِدُوا مَاءً فَتَيَمَّمُوا، اگر آب نیافتید تیمم کنید: می گویند مجتهد است اجتهاد کرده نظرش این شده، خودش می داند». (1)
1) از سخنرانی شب نهم همدان - دست نوشته مؤلف
بگذریم:
از درد سخن گفتن و از درد شنیدن *** با مردم بی درد ندانی که چه دردی است
به هر جهت اسلام ظاهراً گسترش یافت و عراق و ايران و سایر کشورها به ظاهر اسلام را پذیرفتند و شهر کوفه را سعد وقاص در سال 14 یا سال 17 هجری بناکرد و شاید در سال 14 شروع شده و سال 17 خاتمه یافته است.
یعقوبی که در قرن سوم می زیسته نسبت به کوفه چنین آورده است:
«کوفه شهر بزرگ عراق و مصر اعظم وقبة الإسلام و محلّ هجرت مسلمین است و نخستین شهری در عراق است که مسلمین در سال چهارده برای ساختمان خط کشی کردند و خطه ها را برای خود نشان دار ساختند و زمین های نشان دار عرب آن جاست... کوفه از پاکیزه ترین و با گشایش ترین و حاصل خیزترین و وسیع ترین شهرهاست....
عمر بن خطاب به سعد بن ابی وقّاص پس از آن که عراق را فتح نمود نوشت و او را دستور داد تا در کوفه منزل کند و مردم را نیز دستور دهد تا آن را برای ساختمان خط برکشند و نشاندار سازند. پس هر قبیله ای با رئیس خود خطّه ای برگرفتند و سپس جمعی از اصحاب و قبایل را که به كوفه منتقل شده اند نام برده است. (1)
1) البلدان - ترجمه - / 87
ولی از نجف به عنوان شهر و دیار و مسکن و سامان خبری نبود و آثاری هم که در آن محدوده از روزگار سلاطین حیره باقی بود آرام آرام روبه ویرانی می رفت ظهر کوفه بود و وادی السلام که با هجرت امیرالمؤمنین علیه السلام به کوفه به دنبال جریان جنگ جمل و پایتخت قرار دادن ،کوفه ظهر کوفه هم نام و نشانی یافت و نجف هم مقدّمات نحف شدنش فراهم آمد.
در زمینه هجرت امیرالمؤمنین علی علیه السلام به کوفه و پایتخت قرار دادن آن مطالب مختلفی نقل شده است. طه حسین گوید
«مردم در مدّت امامت علی - علیه السلام - در بصره پس از پایان جنگ اختلاف کرده اند؛ بعضی یک ماه و کمتر از یک ماه گفته اند و برخی دو ماه یا بیشتر بر شمرده اند و ما معتقدیم که توقف آن حضرت در بصره طولانی نبوده؛ زیرا امور مهمی را فرارو داشته و با عجله و بدون تأخیر از بصره به کوفه رفته است تا مقدّمات جنگ با معاویه را که به خاطر واقعهٔ جمل و جریان ناکثین به تأخیر افتاده بود تدارک بیند». (1)
خوب است در این جهت دقت بیشتری داشته باشیم و جهات ملکی و ملکوتی و ظاهری و باطنی آن را بیشتر پیگیری کنیم.
عامل ظاهری جابه جایی پایتخت این بود که مسلمان ها پس از فتح عراق در سال هفدهم هجری بنیان شهر کوفه را نهادند. بنای شهر و
1) الفتنة الكبرى 2/ 53
خانه های آن در آغاز از نی و چوب بود که به واسطه آتش سوزی به خشت و آجر تبدیل شد. عرض خیابان هایش بیست ذراع حدود ده متر - بود و کوچه های فرعی آن هفت ذراع - حدود سه مترو نیم -
قبل از هر چیز اقدام به ساختمان مسجد آن نمودند و محدوده آن را با پرتاب تیر از چهار سو تعیین کردند و رواق آن را با ستون های سنگی رخام که باقی مانده خرابی حیره بود برافراشتند و فرا روی صحن مسجد خندقی حفر نمودند تا حریم مسجد باشد و کسی در آن محدوده اقدام به ساختمان ننماید.
کوفه پس از احداثش حدود بیست سال وضع عادی و معمولی داشت ولی عمران و آبادی و توسعه ناگهانی آن از هنگامی شروع شد که امیرالمؤمنين علیه السلام بعد از واقعه جمل در دوازدهم ماه رجب سال سی و شش هجری به آن جا هجرت نمود و کوفه را پایتخت حکومت خود قرار داد.
از عوامل این هجرت ضعف حجاز از جواب گویی نیازهای پایتخت و احتیاج روز افزونش به سایر مناطق بود که این امر برای هر دولت بسیار زیان بار است ولی کوفه و سواد عراق حالت خودکفایی بلکه بالاتر از آن عنوان دیگر رسانی هم داشت. مضاف بر این که از جهت سوق الجیشی و مسائل نظامی هم منطقه مناسبی به نظر می رسید.
و این هجرت و تأسیس دارالخلافه و پایتخت در کوفه موجب توسعهٔ روز افزون آن و هجرت بزرگان مسلمین از اطراف و اکناف، و اقبال قبایل عرب از یمن و حجاز و سایر نقاط و توجّه مداین و ایران به آن شهر گردید بازارهای تجاری بر پا گفتمان های علمی برقرار، و آبادی و عمران
و کشاورزی و سایر امور در آن پیوسته ایجاد میشد و توسعه پیدا می کرد. (1)
در مجموع نسبت به جهت اوّل یعنی عوامل ظاهری این انتقال و هجرت می توان چنین گفت:
مرکز حکومت اسلامی از روزگار پیامبر اکرم دار الهجرة مدينة منوره بود و خلافت ظاهری امیرالمؤمنین هم در آن جا شکل گرفت ولی پس از این که حضرت برای سرکوبی شورشیان جمل ناگزیر از آمدن به عراق شد و پس از خاتمه جنگ با توجه به توسعه روزافزون مملکت اسلام و عنایت به این امر که پایتخت با حفظ همه جهات مناسب است که در وسط نسبی مملکت قرار داشته باشد تا همگان بتوانند در مواقع لازم برای رفع مشکلات به مرکز مراجعه نمایند و مدینه در آن زمان نمی توانست چنین خصوصیتی را دارا باشد لذا انتقال پایتخت از مدینه ضرور می نمود و در این میان موقعیت کوفه از جهات مختلف برای این مهم مناسب تر به نظر می رسید.
جایی بود که مضاف بر جنبه های اجتماعی و تاریخی و جغرافیایی هم در قلب عراق تازه مسلمان قرار داشت و هم به ایران تازه فتح شده نزدیک بود که نیاز به مرکز حکومت بسیار داشت و هم از منطقه شامات و روم و سایر بلاد مفتوح چندان فاصله ای نداشت لذا گزینش آن برای عاصمة الملک و انتقال مرکز حکومت به آن از هر جهت مناسب به نظر می رسد. در همین کوفه بوده که رویدادها رخ داده و گفت و شنودها و پرسش و پاسخ ها صورت گرفته و حکم ها و قضاوت ها صادر گشته
1) اقتباس از: صلح الحسن / 64
خطبه ها خوانده شده و فرامین و دستورها صادر شده و مکتوبات و نامه ها نگاشته شده و معارف و حکمت ها القا شده و احکام و سنت ها آموزش داده شده و خرافه ها و بدعت ها زدوده گشته و باورها و اعتقادها اصلاح شده و خط صحیح فکری اسلام و مسلمان ها ترسیم گشته و تفاسیر و احادیث عرضه شده که همه و همه گویا این حقیقت است که چگونه در مدت بسیار کوتاه، یعنی زمانی کمتر از پنج سال با این که بخش اعظم همان مدت کوتاه در مسیر جنگ با آتش افروزان جمل و صفین و نهروان، ناکثین و قاسطین و مارقین گذشته است چه آثار گرانقدری از امیرالمؤمنین على بن ابى طالب علیه السلام به جا مانده است.
طرفه جریانی پس از ورود امیرالمؤمنین علیه السلام به کوفه نقل شده که می آوریم. بشیر بن شیربن علقمه از پدرش که شاهد جریان بوده چنین نقل نموده:
«وقتی علی علیه السلام به کوفه آمدند وارد بیت المال شدند که پر از طلا و نقره بود سپس شعری خواندند و فرمودند: یا صَفْراءُ، يا بَيْضاءُ، غرّى غیری، ای طلاهای زرد ای نقره های سفید غیر مرا فریب دهید - علی گول شما را نمی خورد و فریفته شما نمی گردد - سپس هفت محله کوفه را فراخواند و بیت المال را میان آنان قسمت نمود تا آن جا که ریسمان ها را هفت قسمت نمود سپس بیت المال را جارو زد و آب پاشید و در آن جا به نماز ایستاد و این دعا را خواند: یا منان يا نُورَ السَّماواتِ والأَرْضِ، يا أوَّلَ الأولين، و یا آخِرَ الآخرین، یا الله یا رحمانُ، إِغْفِرْ لِيَ الذُّنوبَ الَّتِي تُغَيِّرُ النِّعَمَ واغْفِرْ لِيَ الذُّنوبَ الَّتى تَحِلُّ النَّقَمَ، وَ اغْفِرْ لِيَ الذُّنوبَ الَّتِي تورِثُ النَّدَمَ و تَهْتِكُ العِصَمَ واغْفِرْ لِيَ الذُّنوبَ الَّتِي تَحْبِسُ القِسَمَ، و
اغْفِرْ لِيَ الذُّنوبَ الَّتى تَمْنَعُ العَطَاءَ، وَ اغْفِرْ لِيَ الذُّنوبَ الَّتِي تَحِلُّ البَلاءَ، و اغْفِرْ لِيَ الذُّنوبَ الَّتي تَحْبِسُ قَطْرَ السَّمَاءِ، وَ اغْفِرْ لِيَ الذُّنوبَ الَّتِي تَزيدُ الأعْداءَ، و اغْفِرْ لِيَ الذُّنوبَ الَّتى تَحِلُّ الفَناءَ، وَ اغْفِرْ لِيَ الذُّنوبَ الَّتي تَقْطَعُ الرَّجاءَ، وَاغْفِرْ لِيَ الذُّنوبَ الَّتى تُسْمِتُ الأعداءَ، وَ اغْفِرْ لِيَ الذُّنوبَ الَّتي تَظْلِمُ الْهَواءَ، واغْفِرْ لِيَ الذُّنُوبَ الَّتِي تَرُدُّ الدُّعاءَ. (1) آری مادر روزگار عقیم است که دیگر چنین حاکمی زاید و چشم دهر کور است از این که دیگر چنین مقسم بیت المال بیند، مگر زادگان معصوم همین حاکم.
به این جا که رسیدم به یاد قصیده سی و سه بیتی اوحدی مراغی افتادم که در آن، هم از کوفه آورده و هم از نجف یاد نموده. دریغ آمدم که عزیزانم را از آن محروم دارم، امید که حظّ و بهره ای ببرید.
بر کوفه و خاک علی، ای باد صبح ار بگذری *** آن جا به حقّ دوستی کز دوستان یادآوری
با او بگویی کای ولی وی سر احسان و یلی *** زان کیمیای مقبلی در ده که جان می پروری
ای قبله روح و جسد، وی بیشه دین را اسد *** ذات تو خالی از حسد، نفس تو از تهمت بری
1) فضل الكوفة و فضل اهلها / 80
کافی کف کوفی ،وطن صافی دل صوفی بدن *** هم بوالوفا هم بوالحسن هم مرتضى هم حیدری
هستی نبی را ابن عم از روی معنی لحم و دم *** زان گونه بودی لاجرم زین گونه داری سروری
علم از تو گشت اندوخته شرع از تو گشت افروخته از ذوالفقارت سوخته آئین کفر و کافری
هم تیغ داری هم عَلَم هم علم داری هم حكم *** هم زهد داری هم ،کرم دیگر چه باشد مهتری
عصمت شعار آل تو، ایمان و تقوا مال تو *** کشف حقیقت حال تو سرّ طریقت بر سری
ای مکّیان را پیش صف، وی شحنه نجد و نجف *** هستی خلافت را خَلف، از مایه نیک اختری
من بسته بند توأم، خاک دو فرزند توأم *** در عهد و پیوند توأم با داغ و طوق قنبری
پر شد دل از بوی گلت زان اوحدی شد بلبلت *** ای خاک نعل دلدلت، بر فرق چرخ چنبری
اندر بیابانش مهل غلتان میان خون و گل *** جامی فرو ریزش به دل زان باده های کوثری (1)
آری، امید است آن کافی کف کوفی وطن و آن شحنه نجد و نجف،
1) دیوان اوحدی مراغی / 36
ساقی حوض کوثر جامی از آن باده های کوثری که شکر خالی از مستی و بی قراری در مسیر حق و حق پرستی می آورد در کام دل همه ما بریزد که اگر ریخت، ریخت دگری پیدا می کنیم و علی نما و علی مرام می شویم.
آن چه آوردیم اشارتی گذرا به جهت اوّل بود یعنی جنبه های صوری و ظاهری هجرت امیرالمؤمنین علیه السلام به کوفه و انتقال مرکز خلافت به آن دیار ولی به قول مرحوم میرفندرسکی:
چرخ با این اختران، نغز و خوش و زیباستی *** صورتی در زیر دارد هر چه بر بالاستی (1)
مضاف بر آن جهات ظاهری برای این هجرت مسلّماً جنبه های باطنی و ملکوتی هم بوده که علت این جهات ظاهری به حساب آید، و آن، تعلّق قضای حق تعالی به شهادت آن وجود مقدس در این سرزمین بوده که رسول گرامی صلی الله علیه و آله هم از آن خبر داده است و مدفون شدن آن حضرت در ظهر كوفه.
مرحوم سید عبدالکریم بن طاووس حدیثی از پیامبر اکرم صلى الله عليه و سلم در این زمینه نقل نموده که آن حضرت به امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود:
«يا علی، همانا خداى عزّوجلّ مودّت و دوستی ما خاندان را بر
1) تاریخ ادبیات ایران 5 / 312
آسمان ها عرضه داشت و نخستین آسمانی که پذیرا شد آسمان هفتم بود که آن را به عرش و کرسی زینت بخشید و پس از آن آسمان چهارم بود که آن را به بیت المعمور زیور داد سپس آسمان دنیا بود که پیرایهٔ نجوم و زینت ستارگان را پیدا کرد و پس از آن زمین حجاز بود که به بیت الحرام شرافت یافت و بعد از آن دیار شام بود که به بیت المقدس مقدس گردید و سپس زمین طیّبه و مدینه بود که به قبر من مشرّف شد و بعد از آن زمین کوفان بود که به قبر تو شرافت یافت.
پس از شنیدن این حقایق، علی علیه السلام عرض کرد:
ای رسول خدا آیا مقصودتان از کوفان، عراق است؟ - چون کوفه به معنای تودهٔ ریگ سرخ رنگ هم هست. (1)لذا حضرت در مقام سؤال برآمده است - حضرت فرمود: آری علی جان همانا در پشت کوفه پس از کشته شدن به خاک سپرده می شوی و شقی این امت عبدالرحمن پسر ملجم تو را می کشد. سوگند به آن خدایی که مرا به حق مبعوث نموده کشنده شتری که معجزه حضرت صالح بود در نزد خداوند عذاب و عقابش بالاتر از قاتل تو نیست». (2)
و بر همین اساس است که امیرالمؤمنین علیه السلام اراضى ظَهر كوفه - نجف، وادی السّلام - را خریداری نمود تا هم خودش در ملک خودش دفن شود و هم جمعی که وعده حشر بی حساب به آنان داده شده از زمین ملکی و
متعلق به آن حضرت محشور گردند که در حدیثی چنین آمده است:
«امیرالمؤمنین علیه السلام زمین های میان خورنق تا حیره و کوفه را از دهقان های آن منطقه به چهل هزار در هم خریداری نمود و بر این معامله شاهد گرفت.
به حضرت عرض کردند چنین زمین غیر قابل کشتی را به این قیمت زیاد خریداری می نمایید؟ فرمود از رسول خدا صلی الله علیه و آله شنیدم که می فرمود: يُحْشَرُ مِنْ ظَهْرِهَا سَبْعُونَ أَلْفاً يَدْخُلُونَ الْجَنَّةَ بِغَيْرِ حِسَابٍ وَ اشْتَهَيْتُ أَنْ يَحْشُرُوا فِي مِلْكي.
از پشت کوفه - نجف، وادى السّلام - هفتاد هزار نفر محشور می شوند که بدون حساب داخل بهشت می شوند می خواهم آنان در ملک من محشور گردند». (1)
لازم به تذکّر است که متن حدیث را مرحوم مجلسی به دو صورت نقل نموده خورنق، نجف.
و بر همین اساس است که امیرالمؤمنین علیه السلام اظهار اشتیاق به دفن در
1) فرحة الغرّى / 29 در ابتدای این سخن پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله چنین کلامی وجود دارد که يُرَدُّ أَوَّلُها عَلَى آخِرِها یعنی کوفه اولش بر آخرش برگردانده می شود. علامه مجلسی در توضیح این جمله فرموده این جمله کنایه از انتظام و عمران و آبادی کوفه است یا این که اشاره به روزگار رجعت است؛ زیرا پیشینیان این امت که در این وادی دفن شده اند در دوران رجعت به سوی بازماندگان این امّت که حضرت قائم علیه السلام و اصحاب او هستند برگردانده می شوند و ممکن است «يَرِدُ» بدون تشدید و به صورت فعل معلوم خوانده شود که به معنای وارد شدن مدفونین در وادی نجف بر امام عصر علیه السلام و اصحاب حضرت در روزگار رجعت باشد و بر هر دو تقدیر - با تشدید و بدون تشدید و به صورت مجهول و معلوم - ممکن است کنایه از خراب شدن کوفه و حدوث فتنه ها و آشوب ها در آن باشد. بحار الأنوار 100 / 231
آن زمین می نمود که در روایتی چنین می خوانیم:
إِنَّ أَميرَ الْمُؤْمِنِينَ علیه السلام نَظَرَ إِلى ظَهْرِ الْكُوفَة فَقَالَ: مَا أَحْسَنَ مَنْظَرَكَ وَ أطْيَبَ فَعرَكَ اللهُمَّ اجْعَلْ قَبْرى بها. (1) همانا امیرالمؤمنین علیه السلام به ظهر کوفه نگاه کرد - به صحرای نجف و وادى السّلام توجّه نمود و فرمود: چه زیبا منظری و چقدر خاک و درون تو خوشبو و معطّر است. بارالها قبر مرا در این جا قرار ده.
و همچنین از دفن خودش در آن زمین خبر می داد که روایت شده:
«هرگاه امیرالمؤمنین علیه السلام می خواست با خود خلوت کند به اطراف غری می آمد. در این میان روزی دید مردی شتر سوار که جنازه ای فرا رو دارد از طرف بیابان نمودار شد حضرت را که دید به طرف آن وجود مقدس آمد و عرض سلام نمود حضرت پاسخش را داد و فرمود: از کجا می آیی؟ عرض کرد: از یمن فرمود این جنازه ای که همراه داری جنازه کیست؟ گفت: جنازه پدر من است او را آورده ام در این زمین دفن کنم.
حضرت به او فرمود: چرا در زمین خودتان در- یمن - دفن نکردید؟ عرض کرد: خود پدرم وصیّت کرده بود او را این جا به خاک بسپریم و می گفت: همانا در این مکان مردی به خاک سپرده می شود که چونان قبیلهٔ ربیعه و مضر به شفاعت او می رسند.
حضرت به او فرمود: آیا آن مرد را می شناسی؟ عرض کرد: نه.
1) ارشاد القلوب 2 / 318 * بحار الأنوار 100 / 232
حضرت سه بار فرمود: به خدا قسم آن مرد منم. پدرت را به خاک بسپار. او هم برخاست و پدرش را دفن نمود ». (1)
نمی دانم چرا جابه جای این نوشتار بی اختیار آب دیده با آه سینه همراهی می کند یاد مظلومیت مولاست؟ شور و شوق زیارت آقاست؟ اشتیاق رسیدن به شفاعت اوست؟ یا آرزوی دیدار جمال آن جمال الله در لحظه واپسین؟ هر چه هست شیرین است و لذت بخش، خدا باقی بدارد.
من تهی دستم ولی دستم به تار موی توست *** من ز پا افتاده ام دل در هوای کوی توست
در حریم دل کسی جز اهل دل محرم نبود *** ره به جنّت می برد هر کس که چشمش سوی توست
نقش صد آئینه گر آید به چشمم آشنا *** نقش یک سیما بود آن هم فروغ روی توست
تابه مژگان تو می گردد فلک ای مهر حق *** قصّه خیبر کمی از قدرت بازوی توست
در طواف کعبه با یاد علی علیه السلام آشفته گفت *** ای که بر دیوار کعبه نقشی از ابروی توست (2)
آری، همه تهی دستیم ولی تا دست دلمان بر تار موی مولاست، امید نجات داریم چه کنم گویا اختیار قلم در دست دل است نه در دست من، به
هر کجا که می خواهد او را می برد و خوب جایی می برد.
رشته ای در گردنم افکنده دوست *** می برد هر جا که خاطر خواه اوست
باری، سخن در این بود که خلوتگه راز مولا، شب ها، صحرای نجف بوده و خدا می داند که آن خداوندگار محراب عبودیت و آن واله و شیدای بندگی و طاعت در آن دل شب ها در آن بیابان و صحرا با دلدار چه رازها و نیازها داشته و میان آن عبد و معبود چه سازها و نازها رد و بدل می گردیده؛ گاهی ساز بندگی و عبودیت و گاهی ناز الوهیت و ربوبیت که گاه و بیگاه نمی از آن یم نمودار گردیده.
«میثم تمّار - یار سر به دار مولا گوید: شبی مولایم امیرالمؤمنین علیه السلام مرا با خود به صحرای بیرون کوفه برد، آمدیم تا به محلّ مسجد جعفی رسیدیم، رو به قبله نمود و چهار رکعت نماز خواند. پس از سلام تسبیح گفت و دو دستش را برای دعا گشود و گفت:
إلهي كَيْفَ اَدْعُوكَ وَ قَدْ عَصَيْتُكَ وَ كَيْفَ لَا أَدْعُوكَ وَ قَدْ عَرَفْتُكَ وَ حُبُّكَ فِي قَلْبِي مَكِينٌ. مَدَدْتُ إِلَيْكَ يَدَاً بالذُّنُوبِ مَمْلُوَّةً وَ عَيْناً بِالرَّجاءِ مَمْدُودَةً.... بارالها، چگونه بخوانمت در حالی که نافرمانیات کردم و چگونه نخوانمت در حالی که تو را شناخته ام؟! محبتت در دلم جا گرفته و دست پر گناهم به سوی تو بازگشته و دیده پرامیدم به طرف تو گشوده شده...
دعای مفصّلی خواند و که کم کم صدایش کوتاه شد و به سجده افتاد و چهره بر خاک سایید و صد مرتبه «العفو» گفت. برخاست و به طرف صحرا بیرون رفت من هم به دنبال حضرت روان شدم تا میان صحرا رسید، خطی کشید و فرمود: زنهار از این خط تجاوز نکنی و بیرون نیایی مرا گذارد و رفت شبی بود بس تاریک و ظلمانی
با خود گفتم: آقا و مولای خودت را در حالی که دشمنان بسیار دارد در این دل شب تاریک تنها، گذاردی چه عذری نزد حق تعالی و پیامبر اکرم داری؟ تصمیم گرفتم به دنبال حضرت بروم و از حالش باخبر شوم هر چند با فرمانش مخالفت کرده باشم، لذا به دنبال حضرت آمدم.
او را در حالی یافتم که تا نیمی از بدن مبارکش میان چاه بود، سر را تا نیمۀ پیکر میان چاه کرده بود؛ يُخاطِبُ البِثْرَ وَ الْبِثْرُ يُخاطِبُهُ. با چاه صحبت می کرد و چاه هم با حضرت سخن می گفت.
احساس نمود که من آمده ام رو به من کرد فرمود: کیستی؟ گفتم: میثم هستم. فرمود: میثما مگر امر نکردم از آن جا بیرون نیایی. گفتم: مولای من، بر شما از دشمنانتان ترسیدم دلم قرار نگرفت شما را تنها بگذارم. فرمود: آیا از آن چه می گفتم چیزی شنیدی؟ عرض کردم: چیزی نشنیدم آقای من فرمود: میثما،
وَفي الصَّدْرِ لُبانَاتٌ *** إِذا ضاقَ لَها صَدْرِي
نَكَتُ الْأَرْضَ بِالْكَفْ *** وَ أَبْدَيْتُ لَها سِرّى
فَمَهُمَا تَنْبُتُ الْأَرْضُ *** فَذَاكَ النَّبْتُ مِنْ بَذْرِى
لبانه را در لغت به حاجتی که قضایش برای انسان اهمیت دارد معنی کرده اند؛ حاجتی که منشأش همت بلند آدمی است نه حاجتی که موجبش فقر و فاقه باشد. (1)
آری، در سینه من حاجت ها و نیازها و خواست هایی است که از بلندای همت من سرچشمه می گیرد هرگاه سینه ام در کنار آن لُبانات و خواسته های بس با اهمیت تنگ می شود با کف دستم زمین را می کوبم - و حفره ای فراهم می آورم و اسرارم را در آن آشکار می سازم.
پس هرگاه از زمین گیاهی بروید - گل معرفتی سبز شود و گیاه حکمتی سر برآورد - در سایه این بذری است که من کشته ام». (2)
قدری در این حدیث که از ذخایر احادیث و دُرّهای شفاف صحرای نجف است، با دقت و تأمل بنگریم و به این نکات، عنایت و توجه داشته باشیم.
الهى كَبُرَ سِنِّى وَ دَقَّ عَظْمى وَ نالَ الدَّهْرُ مِنِّي وَ اقْتَرَبَ أَجَلِي وَ نَفَدَتْ اَیّامی. بارالها، سنّ و عمرم بالا رفته استخوانم سست شده، روزگار هر چه خواست از من ربود اجلم نزدیک شده و روزهایم تمام.
پیوسته در ایام حضورمان در آن مشهد شریف و مکان مقدس به یاد شب و روزهایی باشیم که حضرت در آن خطه و سامان می زیسته، به خصوص آن شب هایی که چنین سر و سرها داشته و قدم به قدم، وجب به وجب این دیار شاهد حضور او بوده است.
به این جهت توجه کنیم که چه چیزها در آن سینه است که حتی چون میثم ها نسبت به آن بیگانه است و باید در آن خط و مرز بماندو بیرون نیاید و میثم آشنا هم نباید شنوای آن رمز و رازها گردد.
پس از واقعهٔ نهروان دوستان حضرت، بر جان آن حضرت بیمناک بودند و این امر از موارد بسیاری استفاده می شود و شواهد فراوان دارد و گواهی دیگری بر مظلومیت آن حضرت است.
از جمله شواهد آن ماجرایی است که حضرت صادق علیه السلام نقل نموده است:
«على علیه السلام غلامی داشت قنبر نام که علاقه و محبّت شدیدی به حضرت داشت، هر وقت آن وجود مقدّس بیرون می رفت با شمشیر دنبال آن حضرت برای حفظ و حراست روان می شد. شبی از شب ها امیرالمؤمنین علیه السلام او را دید فرمود: قنبر تو را چه می شود، کجا می آیی؟ عرض کرد: دنبال سر شما برای حفاظتتان - می آیم؛ زیرا مردم این گونه اند
که می بینی و از آنان بر شما بیمناکم فرمود وای بر تو، می خواهی مرا از آسمانیان محافظت نمایی یا از زمینیان؟ عرض کرد از خاکیان فرمود همانا اهل زمین توان انجام هیچ کاری نسبت به من ندارند مگر آن که خدای عزّوجل از آسمان رخصت دهد - پس بنابراین و جهی برای آمدن تو نیست - برگرد او هم مراجعت نمود». (1)
دیدم به لاله شبنم سرخ نگاه تو *** عالم به خون نشسته ز فریاد و آه تو
دیدم به لاله زار فلک جور روزگار *** خون می چکد از غنچه از سوز نگاه تو
وقتی که ماه شاهد سر نهان بود *** باشد ستاره هم سفر روی ماه تو
هفت آسمان گریست به تنهایی ات علی *** کو میثمی که راز تو پرسد ز چاه تو
آشفته ذکر نام تو دارد به لب که جان *** گردد فدای خاک در بارگاه تو (2)
این چه جمله ای است؟ با چاه سخن می گوید و چاه هم با آن حضرت سخن دارد. سخن گفتن با چاه را ممکن است تا حدودی متوجه شویم ولی خطاب چاه با علی علیه السلام یعنی چه؟ مگر چاه حرف می زند؟ مگر چاه زبان دارد؟ یعنی چاه هم علی علیه السلام را می شناسد؟ چاه از مظلومیت این آقا خبر دارد؟ چاه تنهایی و بی کسی مولا را می داند؟ چاه می فهمد این آقا از غربت و تنهایی سر درون او برده است؟ چاه با خبر است که امیرمؤمنان از ناچاری در دل شب به پناه چاه آمده است؟ چاه می فهمد و نوع آن مردم نمی فهمیدند؟ عجیب داستانی و شگفت ماجرایی است.
خوب است بدانیم که سخنگویی حضرت ابوتراب با تراب و گفتگوی زمین با رزّ الأرض (1)اختصاص به چاه صحرای نجف نداشته که در شب زفاف هم نظیر آن نقل شده:
«اسماء بنت عمیس گوید: از سیده و بانویم حضرت فاطمه علیه السلام شنیدم که از فزعش در شب زفاف خبر می داد عرض کردم: چرا؟ فرمود:
سَمِعْتُ الْأَرْضَ تُحَدِّثُهُ وَ يُحَدِّثُها. شنیدم که زمین با علی علیه السلام سخن
1) اشاره به حدیثی از پیامبر صلی الله علیه و آله که فرمود: إِنِّی وَ َاحَدَ عَشَرَ مِنْ وُلْدِى وَ أَنْتَ يَا عَلَى رزّ الأَرْضِ - أعْنى أَوْتَادَها وَ جِبالها - همانا من و یازده فرزندم و تو ای على مایه قرار و ثبات زمین هستیم. (غیبت شیخ طوسی / 92 * بحارالأنوار 36 / 259) لازم به تذکر است که در غیبت زرّ الأرض است ولی در بحارالأنوار به نقل از کتاب غیبت رزّالارض آمده است.
می گفت و علی علیه السلام هم با زمین حرف می زد.
صبحگاه که به پدر بزرگوارم گفتم سجده طولانی نمود و چون سر از سجده برداشت فرمود:
يا فاطِمَةُ، أَبْشِرى بِطيبِ النَّسْلِ، فَإِنَّ اللَّهَ، فَضَّلَ بَعْلَكَ عَلَىٰ سَائِرِ خَلْقِهِ وَ أَمَرَ الْأَرضَ أَنْ تُحَدِّثَهُ بِاَخْبارِها ، وَ مَا يَجْرِى عَلَى وَجْهِهَا مِنْ مَشْرِقِ الْأَرْضِ إِلَى غَرْبِهَا. ای فاطمه، تو را نوید باد به نسل پاک؛ زیرا که همانا خداوند برتری داده همسر تو را بر جميع خلقش و امر کرده زمین را که اخبار خود را با او در میان بگذارد و آن چه از شرق تا غرب بر روی زمین اتفاق می افتد به او خبر دهد.» (1)
این حدیث تا حدودی می تواند بیانگر کم و کیف سخن گویی زمین با امام زمین باشد و پرده از راز مخاطبه چاه با سخن گوی با چاه بردارد. ،آری، زمین علی شناس است و به امر آفریدگارش با او در مقام مخاطبه و سخن گویی بر می آید و آن چه در درون و برون آن می گذرد برای امامش بازگو نماید که باید سوره زلزال را خواند و از آن چه در بیان آن سوره رسیده باز برای این احادیث بهره گرفت.
قرآن به صراحت در سوره زلزال از حدیث گویی و سخن آوری زمین با انسانی خبر می دهد:
1) بحارالأنوار 43 / 118
إِذَا زُلْزِلَتِ الْأَرْضُ زِلْزَالَهَا وَأَخْرَجَتِ الْأَرْضُ أَثْقَالَهَا وَ قَالَ الْإِنْسَانُ ما لَها يَوْمَئِذٍ تُحَدِّثُ أَخْبارَها بِأَنَّ رَبَّكَ أَوْحَى لَها.. از هنگامه ای که هنگامه ای به پا می شود و انسانی زمین را مخاطب قرار می دهد و گفتاری که زمین به وحی و فرمان پروردگارش اظهار می دارد.
که در این زمینه بیان صاحب تفسیر گران سنگ انوار القرآن و اسرار الفرقان بس قابل توجه است، گوید:
«ظاهر دو جمله: وَ قالَ الْإِنْسانُ مَا لَهَا يَوْمَئِذٍ تُحَدِّثُ أَخْبَارَها، این است که انسانی در مقام سؤال و پرسش از زمین برمی آید و می گوید: زمین را چه شده که می لرزد؟ و زمین در مقام جواب و پاسخ برمی آید و اخباری که دارد و آن چه در او از خیر و شر صورت می گیرد خبر می دهد و این امر جز برای پیامبر و یا وصی او لایق و شایسته نیست و لذا از حضرت باقر لا نقل شده که این سوره وقتی در حضور علی علیه السلام قرائت شد فرمود:
آن انسان من هستم و زمین خبرهایش را برای من بازگو می کند و ظاهر این است که این سخنگویی به زبان قال است که حق تعالی در آن ایجاد می نماید.» (1)
نسخه عکسی کتابخانۀ مؤلّف از نسخه خطی کتابخانه مرکزی آستان قدس رضوی که متأسفانه فقط از سوره مبارک فاطر تا آخر قرآن که جلد چهارم تفسیر است موجود است و تا کنون از سایر مجلّدات آن در جایی نشانی نیافته ایم. ارباب تحقیق را به پی جویی آن فرا می خوانیم زیرا که از بهترین تفاسیر امامیّه است.
بگذریم، گفتار به درازا کشید و نوشتار به طول انجامید به همین مقدار بسنده کنیم که همین مقدار هم در این زمینه ندیده ایم سخنی آورده
1) أنوار القرآن و أسرار الفرقان / 406
باشند.
دقّت کنیم آن لُبانات، آن نیازهای مهم آن احتیاجات مرتبط با روح بلند و همت عالی علی ان چه بوده که صدر منیف و سینه شریفش را تنگ می کرده و ناگریز می شده از شدّت فورانش با ریزش میان چاه بکاهد.
و سرانجام آن بذرها که آن کاوشگر سینه خاک در خاک نهاده و و روزی سبز می شود و سر بر می آورد چه بوده است؟ چه می دانیم هر چه هست امری است غریب و حدیثی عجیب و به همین هشت امر به عدد ابواب ثمانیه بهشت در توضیح نکات ژرف و حقایق شگرف آن کنیم.
صحبت در این بود که هجرت آن مهاجر واقعی به این سامان و انتقال عاصمة الملک و پایتخت از مدینة الرّسول به کوفه مضاف بر آن جهات صوری و ظاهری جنبه و ملکوتی و باطنی داشته و آن رقم خوردن قلم قضاء حق تعالی به دفن آن وجود مقدس در این خطه و ناحیه است که جا به جا در احادیث و روایاتمان آمده و نمونه هایی از آن را آوردیم.
به هر جهت، علی علیه السلام به کوفه آمد و حدود چهار سال و اندی در آن شهر مظلومانه زندگی کرد که بیش از یک سال آن در میدان های جنگ سپری شد و سرانجام در شب بیست و یکم ماه مبارک سال چهلم هجرت با فرق شکافته و پیکر مسموم شهید از دنیا رفت و مظلومانه در نجف به خاک سپرده شده و نجف رسماً نجف گردید که شرحش در در بعد خواهد آمد.
با این شعر سهیلی که اشارتی دارد به آن چه آوردیم این دُرّ را پایان بخشیم:
ز شهر کوفه به گوشم رسد صدای على *** غریو گریه و آوای ناله های علی
سکوت غربت دلتنگ کوفه می داند *** که چاه بود و شب و بانگ های های علی
رسول گفت: پس از من بسوز و لب مگشا *** بدین نشانه گلوگیر شد صدای على
به نام دین خدا بس که حیله ورزیدند *** زمانه همچو قفس تنگ شد برای علی
ز پیروان دروغین بسا به ناله نشست *** ولای مردم صد رنگ شد بلای علی
گروه مردم تقوا فروش نفس پرست *** گره زدند به دست گره گشای علی
همان کسان که علی را به خانه بنشاندند *** به گریه ها بنشستند در عزای علی
برو به کوفه و با گوش دل به ظلمت شب *** ز چاه ها بشنو بانگ ربّنای علی
ز خطبه های علی دل به لرزه می افتد *** بلیغ تر از علی کیست جز خدای علی
گل مدینه و فرزند مکّه را کشتند *** مگر چه بود به جز عدل، مدّعای على
اگر که حال مناجات نیمه شب داری *** به ناله لب بگشا همره دعای علی
به جان فدایی او زنده شد شریعت حق *** ز فقر خود خجلم جان من فداى على
به ادّعا نتوان شیعه بود شیعه کسی است *** که پای خود بگذارد به جای پای علی (1)
1) یک قطره از دریا / 209
قَدْ قُتِلَ بِالْكُوفَةِ غيلَةً
و إِنَّما جُنِيَ ذَلِكَ عَلَى نَفْسِهِ بِشِدَّةِ عَدْلِهِ
الا يا عَيْنُ جُودى وَ اسْعِدينا *** أَلا فَابْكَي أَميرَ الْمُؤْمِنِينَا
إمامٌ صادِقٌ بَر تَقِىٌ *** فقيهٌ قَدْ حَوَى عِلْماً وَ دينا
إِذَا اسْتَقْبَلْتَ وَجْهَ أَبِي حُسَيْنٍ *** رَأَيْتَ الْبَدْرَ فَاقَ النَّاظِرينا
آفي شَهْرِ الصِّيَامِ فَجَعْتُمُونَا *** بِخَيْرِ الْخَلْقِ طُرّاً أَجْمَعِينَا
فَلا وَاللهِ لا أَنْسى عَلِيّاً *** وَ حُسْنَ صَلاتِهِ في الرّاكِعينا
بحار الأنوار 42 / 299
بیت ولایت بسته شد مولا ز دنیا رفت *** تنها به دنیا آمد و تنها ز دنیا رفت
کوفه سیه پوش است، خاموش خاموش است
مهمان مظلوم خدا امشب کفن پوشید *** شیری که بر او داده شد با قاتلش نوشید
کوفه سیه پوش است خاموش خاموش است
گنجینه نور / 194
این شب قدر است یاران یا شب قتل علی؟ *** یا شب محنت فزای روز عاشوراستی؟
این بود افغان زینب از غم مرگ پدر *** یا خروش قدسیان از عالم بالاستی؟
صور اسرافیل یا جبریل گوید قَدْ قُتِلْ *** آن که امشب از جفا بی مرشد و مولاستی؟
گلشن دین شد خزان کز خون فرق مرتضی *** دامن محراب همچون لاله حمراستی
شد دو تا فرق همایون امامی کز شرف *** مظهر ذات خدای خالق یکتاستی
صغیر اصفهانی مصیبت نامه / 143
شصت و سه سال زندگی مظلومانه اوّلین مظلوم عالم سرانجام پایان پذیرفت. آری علی علیه السلام مظلوم زیست و مظلوم از دنیا رفت و خار چشم ظالمان و حامی و یاور مظلومان بود.
«هیچ گاه بر منبر نمی نشست جز این که پیش از فرود آمدنش می گفت: مازِلْتُ مَظْلُوماً مُنْذُ قُبِضَ رَسُولُ اللهِ. از هنگام رحلت رسول خدا صلى الله عليه وسلم پیوسته مظلوم بودم. (1)
و چون صدای عربی به مظلومیت بلند می شد، می فرمود: پیش آی و چون نزدیک می شد می فرمود سوگند هر آینه به عدد ریگ های بیابان و کرک های شتران و بزان به من ظلم شده است. (2)
و چون اعرابی برای تظلّم و دادخواهی به محضرش شرفیاب شد به او فرمود: أَنَا أَعْظَمُ ظُلامَةً مِنْكَ ظُلِمْتُ الْمَدَرَ وَ الْوَبَرَ وَ لَمْ يَبْقَ بَيْتٌ مِنَ الْعَرَبِ إِلا وَ قَدْ دَخَلَتْ مَظْلَمَتى عَلَيْهِمْ وَ مَا زِلْتُ مَظْلُوماً حَتَّىٰ فَعَدْتُ
مَقْعَدى هذا.من از تو مظلوم ترم و دادخواهی ام اعظم از توست که چون ریگ و گرک به من ظلم شده است و هیچ خانه و خاندانی از عرب نیست جز این که مظلمه من در آن درآمده و پیوسته من مظلوم بوده ام و حتی حالیا هم که بر مسند خلافت نشسته ام مظلوم هستم». (1)مظلومی که حتّی در روزگار حکومت ظاهری اش هم مظلوم بود بلکه چه بسا مظلوم تر که در روزگار خلافتش از ظلم مردمان خبر می دهد: ﴿كُنْتُ أَحْسِبُ اَنَّ الْأَمَراءَ يَظْلِمُونَ النَّاسَ فَإِذَا النَّاسُ يَظْلِمُونَ الْأَمَراءَ. (2) آری، مظلومی که تا لحظه واپسین زندگی اش یار مظلومان و خصم و دشمن ظالمان بود و همین حقیقت را هم در وصیتش به نور دیدگانش خاطر نشان ساخت: وَكُونَا لِلظَّالِم خَصْماً وَلِلْمَظْلُومِ عَوْناً. (3)
جرج جرداق مسیحی هم این حقیقت را در زندگی آن حضرت بس زیبا ترسیم نموده است، گوید:
«در زمین غریبی است که صدای نفس آهسته مظلومی بلند نمی شود جز این که صدای رعدآسای او خانه های ظالمان را می لرزاند و هیچ درمانده ای او را نمی خواند جز این که برق شمشیرش ارباب مکر و خیانت را زیر تیغ می گیرد... در زمین غریبی است که برای آسایش و راحتی مردم خود را به زحمت و و مشقت وامی دارد.
مَنْ يَكُونُ هَذَا الْعَبْقَرِئُ الغَريبُ سِوَى ابْنِ أَبِي طَالِبٍ عَلَيَّ أمير الْمُؤْمِنِينَ؟ این شخصیت غریب جز پسر ابی طالب على اميرالمؤمنين علیه السلام کسی می تواند باشد؟...
همان که در شب نوزدهم ماه مبارک خواب به چشمش نمی رفت که در گوشه و کنار زمین جمعی تحت شکنجه و عذابند و مقهور دست ظالمان و جائران در گوشه و کنار زمین ضعیفانی هستند که ارباب قدرت و صاحبان مكنت حقوق آنان را پامال نموده و خون و گوشت آنان را می خورند...
آری، امام علی علیه السلام به خواب نمی رفت زیرا که از آغاز زندگی یار عدل و پناه درماندگان و برادر و دوست بیکسان و صاعقه و عذاب بر سر طاغیان و ظالمان بوده... » (1)
مظلومی که خودش مظلوم، همسرش مظلوم، فرزندانش مظلوم، پیروانش مظلوم، دوستانش مظلوم، نامش مظلوم، یادش مظلوم، غدیرش مظلوم، فضائلش مظلوم، گفتار و رفتارش مظلوم، نهج البلاغه اش مظلوم، حتی در جمع دوستانش مظلوم، آن محور مظلومیت برابر قبر شریفش به تعلیم نور دیده مظلومش حضرت هادی علیه السلام عرض می کنیم: اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يَا وَلِيَّ اللَّهِ، أَنْتَ أَوَّلُ مَظْلُومٍ وَ أَوَّلُ مَنْ غُصِبَ حَقُّهُ صَبَرْتَ وَ احْتَسَبْتَ حَتَّى أَتَاكَ الْيَقينُ... (2)
مظلومی که فدایی مظلومیت خدا و مظلومیت رسول خدا صلی الله علیه السلام
گردید، مظلومی که در مظلومیت هم علی است، علی مظلوم، مظلوم على.
چون علی در عالم خلقت کسی مظلوم نیست *** هیچ کس مانند او از حق خود محروم نیست
از جنایاتی که دشمن کرد در حق علی *** در تواریخ مدوّن صد یکش مرقوم نیست
غصّه های او عیان از گفته های وی که گفت *** زندگی جز استخوانی مانده در حلقوم نیست (1)
مظلوم زیست و مظلوم از دنیا رفت و مظلوم دفن گردید و سالیان سال هم گواهی دیگر مظلومیتش قبر مخفی و مزار پنهانش بود چونان تربت پاک همسر مظلومه اش تا امروز
صبحدم نوزدهم ماه مبارک سال چهلم هجرت در محراب مسجد کوفه بر فرق این مظلوم ضربتی ظالمانه نشست که کارلایل انگلیسی چنین آورده است:
قَدْ قُتِلَ بِالْكُوفَةِ غِيلَةً و إِنَّما جُنِيَ ذَلِكَ عَلَى نَفْسِهِ بِشَدِّةِ عَدْلِهِ... حضرتش در کوفه ناجوانمردانه ترور شد و این به خاطر شدّت
عدلش بر او وارد آمد - علی علیه السلام کشته عدالت خود شد. (2)
و جبران خلیل جبران مسیحی چنین ترسیم نموده است:
مَاتَ عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ شَهِيدَ عَظَمَتِهِ، مَاتَ وَ الصَّلَاةُ بَيْنَ شَفَتَيْهِ، مَاتَ وَ فِي قَلْبِهِ الشَّوْقُ إِلى رَبِّهِ... مَاتَ قَبْلَ أَنْ يُبَلِّغَ الْعَالَمَ رِسَالَتَهُ كَامِلَةً وافِيَةً.... (1) علی بن ابی طالب در حالی از دنیا رفت که شهید عظمت و بزرگی خود شد. در حالی از دنیا رفت که نماز میان دو لبش بود از دنیا رفت در حالی که در قلب و دلش شوق و اشتیاق به لقای پروردگارش بود... از دنیا رفت قبل از آن که پیام و رسالتش را به طور کامل و تام برساند و ابلاغ نماید...
آری، صبحدم نوزدهم ماه مبارک رمضان در حالی که در مسجد جامع کوفه مشغول نماز نافله صبح بود آن ضربت شوم بر فرق مبارکش نشست در شرایطی که یازده آیه از سوره مبارکه انبیاء را خوانده بود. (2)(آیات 97 تا 107)
وَاقْتَرَبَ الْوَعْدُ الْحَقِّ - الى قوله - وَ ما أَرْسَلْنَاكَ إِلَّا رَحْمَةً للعالَمينَ (3) آن ضربت بر جای ضربت عمرو بن عبدود نشست و تا سجده گاه آن سجاد را شکافت، فَلَمّا أَحَسَّ الإِمَامُ بِالضَّرْبِ لَمْ يَتَاوَّهُ وَ صَبَرَ وَ احْتَسَبَ وَ وَقَعَ عَلَى وَجْهِهِ وَ لَيْسَ عِنْدَهُ أَحَدٌ قائِلاً بِسْمِ اللَّهِ وَ بِاللَّهِ وَ عَلَىٰ مِلَّةِ رَسُولِ الله...
همین که آن امام غریب مظلوم ضربت را احساس نمود آه نگفت و صبر نمود و به حساب حق گذارد و به رو روی زمین افتاد در حالی که
هیچ کس در کنارش نبود و می گفت به نام خدا و به عنایت حق تعالی و بر دین و ملّت رسول خدا.
سر مبارک را با پارچه بست و خون بر چهرهٔ شریفش جاری بود و محاسنش به خون سرش خضاب شده بود می فرمود: هذا ما وَعَدَنَا اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ صَدَقَ اللهُ وَ رَسُولُهُ. این است آن چه خدا و رسولش وعده داده اند و وعده آنان به صدق و راستی قرین است.
امر فرمود او را به محل نمازش در منزلش منتقل نمودند. (1)
اگر به مسجد کوفه رفتیم لحظاتی را در نزدیکی محراب شهادت به تأمل بنشینیم و گوش و چشم دلمان را باز بگذاریم که
ز خون، محراب و مسجد لاله گون است *** امير المؤمنين غرقاب خون است
گوش فرا دهیم: بِسْمِ اللهِ و بِاللهِ وَ عَلَىٰ مِلَّةِ رَسُولِ اللَّهِ، فُزْتُ وَ رَبِّ الْكَعْبَةِ. سوگند به خداوند کعبه رستگار شدم و اگر توانستیم گوشه چشم را به طرف محراب بداریم می بینیم که ابوتراب بر جراحت سر مبارکش تراب می ریزد که خاک بر سر هستی ریخته شده چون:
سری از صرصر بیداد بشکافت *** که خاک غم جهانی را به سر شد (2)
و در این حال بشنویم که آیه 55 سوره طه را آن وصی طه می خواند: مِنْهَا خَلَقْناكُمْ وَفِيها نُعِيدُكُمْ وَمِنْهَا نُخْرِجُكُمْ تَارَةً أُخْرى از
خاکتان آفریدیم و به خاکتان بر می گردانیم * و از خاکتان دیگر بار بیرونتان می آوریم.
و بشنویم که می گوید امر خدا فرا رسید و راست شد گفته رسول خدا صلی الله علیه و آله و باز اگر توان داشتیم دیده باز کنیم شاهد ریزش خون فرق مبارکش بر محاسن شریفش خواهیم بود و بشنویم که می گوید: هذا ما وَعَدَنَا اللَّهُ وَ رَسُولُهُ.
در این حال لرزش زمین و پدید آمدن آثاری در خاک را به چشم دل ببینیم که هر کدام از ذرّات عالم سفلی عرض ادب وارادت خودشان را در این مصیبت عُظمى و حادثه کبری به هر نحوی که میسور و ممکن است اظهار می دارند. آخر این ضربت برفرق صاحب مقام ولایت مطلقه كليه الهیه که ما سوى الله زیر پوشش امر ولایی اوست وارد آمده و بر این اساس آن چه نسبت به خروش افلاک و افلاکیان رسیده است کاملاً با برهان همراه است که مرحوم محدّث قمی آورده است:
«هنگام ضربت ابن ملجم بر فرق آن حضرت، زمین بلرزید و دریاها به موج آمد و آسمان ها متزلزل گشت و درهای مسجد به هم خورد و خروش از ملائکه آسمان ها بلند شد و باد سیاهی سخت بوزید که جهان را تاریک ساخت و جبرئیل درمیان آسمان و زمین ندا در داد چنانکه مردمان بشنیدند و گفت: تَهَدَّمَتْ وَ اللهِ أَرْكَانُ الْهُدَى وَ انْطَمَسَتْ أَعْلَامُ التقى وَ انْفَصَمَتِ الْعُرْوَةُ الْوُثْقَى قُتِلَ ابْنُ عَمِّ الْمُصْطَفى، قُتِلَ الْوَصِيُّ الْمُجْتَبى قُتِلَ عَلِيُّ الْمُرْتَضى، قَتَلَهُ أَشْقَى الْأَشْقِيَاءِ. (1)
1) منتهى الآمال 1/ 174
عجب شوری در این ظلمت سرا شد *** ز شور ساکنان عالم نور
به گوش اهل دل فریاد جبريل *** حکایت می کند از نفخه صور
چرا از هم نریزد سقف مرفوع؟ *** چرا ویران نگردد بیت معمور؟ (1)
جفا می دانم این حدیث را برای عزیزان نیاورم که از ذخایر روایات و مكنون علم خاندان رسالت علیهم السلام است و با آن چه آوردیم ارتباطی کامل دارد. مرحوم حسن بن سلیمان حلّی حدیث را از حضرت صادق علیه السلام از آباء گرامی اش از رسول خدا صلی الله علیه و آله نقل نموده که فرمود:
«شبی که مرا معراج بردند در آسمان پنجم چشمم به صورت علی بن ابی طالب افتاد به جبرئیل گفتم: حبیب من، این صورت کیست؟ گفت ای ،محمد فرشتگان خواستار دیدار علی علیه السلام بودند و می گفتند: پروردگارا، بنی آدم در دنیا صبح و شام از دیدار علی بن ابی طالب حبيب حبیب تو محمّد صلی الله علیه و آله و خلیفه و جانشین و وصی و امین او بهره مند می شوند - و ما محروم هستیم- ما را هم از دیدار او چون خاکیان بهره مند بدار خداوند از نور قدس خودش آن چه را که می بینی آفرید تا پیوسته روز و شب در برابرشان باشد و صبح و شام از دیدارش بهره مند گردند.
1) دیوان مفتقر / 182
اعمش - راوی حدیث گوید: حضرت صادق علیه السلام از پدر بزرگوارش برای من نقل کرد که وقتی ابن ملجم لعین بر فرق مبارک امیرالمؤمنین علیه السلام ضربت وارد آورد بر این صورت آسمانی آن حضرت هم ضربه وارد شد. ملائکه صبح و شام به این صورت ضربت خورده علی علیه السلام می نگرند و پسر ملجم قاتل حضرت را لعنت می کنند.
سپس حضرت سخنی نسبت به سیّدالشهداء علیه السلام فرمود: و در آخر اعمش گوید: حضرت صادق علیه السلام به من فرمود: آن چه برای تو گفتم از پنهانی ها و ذخیره های علم و آگاهی است و جز برای آنان که اهلیت دارند نقل نکن.» (1)
مرحوم آخوند ملّا محمّد باقر فشارکی هم با تفصیل بیشتری آورده گوید:
«رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: شبی که مرا معراج بردند در ملکوت اعلیٰ کسی رادیدم در دست راست عرش بر منبری از نور نشسته بود و قبه ای از یک دانه مروارید سفید بر بالای سر او نصب شده بود... و فرشتگان بسیار در نهایت عجز و انکسار در دو طرف او صف زده بودند و نگاه آنان پیوسته به او بود. از جبرئیل پرسیدم، گفت: نزدیکش برو. پیش رفتم، دیدم برادرم على علیه السلام است. گفتم: مگر علی علیه السلام در معراج از زمین بر من سبقت گرفته؟ گفت: نه، ولی قدسیان چون شوق و شور دیدار علی علیه السلام را داشتند از خداوند مسئلت نمودند؛ حق تعالی از بقیهٔ نور او در طرف راست عرش یا بیت المعمور این صورت را آفرید و فرشتگان در شب و روز جمعه هفتاد
1) المحتضر 146 * بحار الأنوار 45 / 228
مرتبه او را زیارت می کنند و تسبیح حق می آورند و صلوات بر علی علیه السلام می فرستند و ثواب آن راهدیه روح دوستان آن حضرت می نمایند...
تا شب نوزدهم ماه مبارک رمضان که ابن ملجم ضربت بر سر آن بزرگوار زد اثر آن ضربت بر سر آن فرشته ظاهر شد و خون بر سر و روی و محاسنش جاری گردید و ملائکه چون این حالت رادیدند با آه و ناله به درگاه پروردگار عرض کردند: این چه حالت است که مشاهده می کنیم؟ حق تعالی از آن چه در زمین واقع شده بود به آنان خبر داد، همه گریستند و لعنت بر قاتلان آن حضرت نمودند پس در آن حالت جبرئیل میان آسمان و زمین آمد و ندا آمد و ندا در داد که جميع اهل کوفه شنيدند: اَلا قَدْ قُتِلَ أميرُ المُؤمِنينَ آگاه باشید امیرالمؤمنین علی علیه السلام کشته شد». (1)
و اگر به تصویری که جرج جرداق مسیحی از لحظات پایانی شب نوزدهم ماه مبارک و هنگامهٔ مسجد آمدن آن جبل حکمت آورده است توجه کنیم، شگفت و تعجب ما بیشتر می شود:
«آیا چنین حقی را این بزرگ مرد هستی - اميرالمؤمنين على علیه السلام- ندارد که مرثیه خودش را از نوحه گری طیور و مرغان و ناله بادها بشنود؟ آیا آن مرغ ها چونان بادها درک می کردند که چه حادثه دردناکی و چه واقعهٔ ناگواری در انتظار این امام بزرگ است که چنین ناله و فغان داشتند؟ و پر و بال می زدند و وزش داشتند؟» (2)
آری، اگر بیشتر بنشینیم می شنویم که می فرماید:
«مرا بردارید و به خانه برید. گلیمی آوردند آن سرور را بر روی آن
خوابانیدند و یک طرف را امام حسن و یک طرف را امام حسین علیهما السلام گرفتند. چون از مسجد بیرون آمدند صبح دمیده بود و هوا روشن شده بود، فرمود روی به مشرق کنید، چنان کردند پس فرمود: ای صبح تو شاهد و گواهی که از آغاز که با رسول خدا صلى الله عليه و سلم نماز خواندم تا امروز مرا خفته نیافتی» (1)
امیرالمؤمنین علیه السلام را به خانه بردند و این دو روز پایانی عمر آن حضرت از روزهای بی نظیر زندگی آن وجود مقدس بلکه از ایام بیمانند تاریخ انسانیت است.
«روز نوزدهم و شب بیستم و روز بیستم و تا حدود ثلث اوّل شب بیست و یکم آن حضرت در قید حیات بود، از دنیا رفت» (2)که البته سیس بعضی تا ثلث دوّم نقل کرده اند (3)و شاید آخر ثلث اوّل و اوّل ثلث دوّم بوده است.
امیرالمؤمنین علیه السلام نسخهٔ بیمانند هستی است که به این حقیقت نه تنها دوستان و شیعیان و مسلمانان بلکه غیر مسلمان ها بلکه غیر خدا پرستان هم چون شبلی شُمیل مادی هم اقرار و اعتراف دارند:
الإمامُ عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ عَظِيمُ الْعُظَمَاءِ نُسْخَةٌ مُفْرَدَةٌ لَمْ يَرَلَهَا الشَّرْقُ وَلَا الْغَرْبُ صُورَةً طِبْقَ الْأَصْل لا قديماً وَ لا حَديثاً. (1) امام - پیشوا و رهبر - علی بن ابی طالب بزرگ بزرگان نسخه منحصر به فردی که نه شرق و نه غرب صورتی برابر با اصل آن به خود ندیده است، نه در گذشته و نه در حال.
آری، امیرالمؤمنین علیه السلام تنها امام و پیشوای شیعیان بل مسلمانان نیست که پیشوا و امام انسان و انسانیت است و هر کس بوئی از انسانیت به مشام جانش رسیده خود را مدیون شهید مسجد کوفه، غریب و مظلوم هستی، علی علیه السلام می شناسد که این حرف حرف من و شما نیست. روکس عزیزی مسیحی گوید:
أنَا لَسْتُ شيعيا بَل لَسْتُ مُسْلِماً لكِن عَلِيّاً لَيْسَ إماماً لِلمُسلمين فَحَسْبُ وَإِنّما هُوَ اِمامُ لِلانسانِيَّةِ جَمْعاء. من شیعه نیستم بلکه مسلمان هم نیستم ولى على علیه السلام تنها امام مسلمانان نیست همانا او امام و پیشوای انسانیت و همه انسان ها است. (2)
ما را کجا رسد که این نگار نگارین سراپرده جمال را بشناسیم که او را - آن گونه که باید - جز خدا و پیامبرش نشناخت، آن گونه که پیامبر را - آن سان که شاید - جز او و خدا نشناخت همان سان که خدا را - آن چنان که شاید و باید - جز او و پیامبر نشناخت حقیقتی که صریحاً در حدیثی از
پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله آمده است:
یَا عَلِیُّ ! مَا عَرَفَ اَللَّهَ تَعَالَی إِلاَّ أَنَا وَ أَنْتَ، وَ مَا عَرَفَنِی إِلاَّ اَللَّهُ وَ أَنْتَ، وَ مَا عَرَفَکَ إِلاَّ اَللَّهُ وَ أَنَا. (1) در این جا بس به جا است چند بندی از چکامه نغز و چامه پر مغز فؤادشان که همین حقایق را به رشته کشیده بیاوریم تا فؤاد ارباب فؤاد و دل های صاحب دلان را طراوتی بخشیم.
نه مراست قدرت آن که دم زنم از جلال تو یا علی *** نه مرا زبان که بیان کنم صفت کمال تو یا علی
شده مات عقل موحّدین همه در جمال تو یا علی *** چو نیافت غیر تو آگهی ز بیان حال تو يا على
نبرد به وصف تو ره کسی مگر از مثال تو یا علی
هله اى مجلّی عارفان تو چه مطلعی تو چه منظری *** هله اى مُوَلّه عاشقان تو چه شاهدی تو چه دلبری
که ندیده ام به دو دیده ام چو تو گوهری چو تو جوهری *** چه در انبیا چه در اولیا نه تو راست عدلی و همسری
به کدام کس مثلت زنم که بود مثال تو یا علی
1) المحتضر / 165
تو زوصف خلق منزّهی که رسیده ای به کمال رَبِّ *** ملکوتیان جبروتیان همه از کمال تو در عجب
که کند چو عقل تو نفس را به سیاط علم و عمل ادب *** احدی ز خلق ندیده ام که به جای خشم کشد غضب
متحیّرم متفکّرم همه در خصال تو یا علی
تو چه بنده ای که خدایی ات ز خداست منصب و مرتبت *** رسدت ز مایه بندگی که رسی به پایه سلطنت
احدی نیافت ز اولیا چو تو این شرافت و منزلت *** همه خاندان تو در صفت چو تواند مُشرق معرفت
شده ختم دورۀ علم و دین به کمال آل تو یاعلی
به مِي خُم تو سرشته شد گل کاس جان سبوکشان *** زِ رَحیق جام تو سرگران سر سرخوشان دلِ هُشان
به پیاله دل عارفان شده ترک چشم تو می فشان *** نه منم ز بادۀ عشق توهله مست و بی دل و بی نشان
همه کس چشیده به قدر خود ز می زلال تو یاعلی
تو همان تجلّی ایزدی که فراز عرشی و لا مکان *** دهد آن فؤاد و لسان تو ز فروغ لوح و قلم نشان
خبری زگردش چشم تو حرکات گردش آسمان *** تو که رد شمس کنی عیان به یکی اشاره ابروان
دو مسخّر آمده مهر و مه همه بر هلال تو یا علی
منم آن مجرّد زنده دل که دم از ولای تو می زنم *** ره کوه و دشت گرفته ام قدم از برای تو می زنم
به همین نفس که تو دادی ام نفس از ثنای تو می زنم *** شب و روز حلقه التجا به در سرای تو می زنم
نروم اگر بکشی مرا ز صف نعال تو یا علی (1)
نه ما را توان و نه این نوشتار در مقام بیان شرح حال آن وجود مقدس است ولی چون در این کتاب به آن جا رسیده ایم که نجف می خواهد نجف شود و این ارتباط کاملی با این دو روز پایانی زندگی امیرالمؤمنین علیه السلام دارد لذا بسیار به جاست که درنگ بیشتر و تأمل فزون تری در این دو روز داشته باشیم و رویدادهای آن را با دیدهٔ بصیرت بنگریم تا بهتر متوجه شویم که به راستی از ایام بی نظیر تاریخ انسانیت است
در کجای عالم دیده اید یا شنیده اید اوّلین شخصیت مملکتی را ترور کنند، قاتل را دستگیر نمایند و به فرمان او با قاتلش این گونه رفتار نمایند:
1) شمع جمع - ديوان فؤاد کرمانی - / 86 - 90
«از برای امیرالمؤمنین علیه السلام شربتی بیاوردند گفت: به آن ملعون بدهید که ترسیده است. (1)پیوسته از حال می رفت و به حال می آمد و چون به حال آمد به نور دیده اش حضرت حسن علیه السلام فرمود: به حق من بر تو ای پسرجان، آب و غذای او را خوب و پاکیزه قرار ده و تا من هستم با او با رفق و مدارا رفتار نما و از آن چه خودت می خوری و می آشامی به او برسان شیر را نزد او بردند و آن چه حضرت در حق او فرموده بود به او گفتند، آن لعین هم شیر را گرفت و نوشید». (2)
می زند پس لب او کاسه شیر *** می کند چشم اشارت به اسیر
چه اسیری که همان قاتل اوست *** تو خدایی مگر ای دشمن دوست (3)
به جز از علی که گوید به پسر که قاتل من *** چو اسیر توست اکنون به اسیر کن مدارا (4)
این امام به خون غلتیده با فرق شکافته و محاسن پرخون و پیکر مسموم چهار نفر از جانشینان خود را با نام و نشان معرفی می نماید:
امامت را به امام حسن علیه السلام تفویض نمود و با او خطاب فرمود که پیغمبر مرا همچنین وصیت فرموده است و به من امر نموده که تو را امر کنم که به هنگام وفات امامت را به برادرت حسین دهی و روی به امام حسین کرده گفت که رسول خدا صلی الله علیه و آله فرموده که امامت را به این پسر خود دهی و اشارت به علی بن الحسین کرد و دست علی بن الحسین را گرفته فرمود که پیغمبر فرمانت داده که امامت را به پسر خود باقر دهی». (1)
در کجای عالم دیده یا شنیده اید پدری که زهر به قدم هایش هم سرایت کرده و توان ایستادن ندارد و ناگزیر است حتی نمازش را نشسته بخواند و از شدت درد و سَرَیان سَمّ خواب به دیدگانش نرفته، تا صبح پیوسته عزیزانش را به حقایقی بس بلند و دقایقی بسیار حایز اهمیّت رهنمون شود.
بتْنَا لَيْلَةَ عِشْرِينَ مِنْ شَهْرِ رَمَضانَ مَعَ أبي وَ قَدْ نَزَلَ السَّمُ إِلى قَدَمَيْهِ وَ كانَ يُصَلّى تِلْكَ اللَّيْلَةَ مِنْ جُلُوسِ وَ لَمْ يَزَل يوصينا بِوَصاياهُ.... (2)
در کجای عالم دیده یا شنیده اید که معلم معرفت و آموزگار حکمت در حالی که سر تا قدمش زیر پوشش زهر قرار گرفته و قراری ندارد باز برای تزکیه و تربیت و تعلیم آن چنان بیقرار است که برای آخرین بار این جمله همیشگی اش را به گوش عیادت کنندگانش برساند: سَلُونی قَبْلَ أَنْ
تفقدونی، (1)بپرسید، سؤال کنید، جویا شوید، هان خموش منشینید، به فرق شکافته من ننگرید، پیش از این که مرا نیابید از من هر چه می خواهید بپرسید بیایید از آن که آگاهی اش به راه های آسمانی بیش از راه های زمینی است سؤال کنید.
أَيُّهَا النَّاسُ، سَلُونِي قَبْلَ أَنْ تَفْقِدُونِى فَلَانَا بِطُرُقِ السَّمَاءِ أَعْلَمُ مِنِّي بِطْرُقِ الْأَرْضِ. (2)
در یکی دو روزی که این بیمار در بستر قرار داشت، رنگ چهره اش چنان زرد گشته بود که تشخیص این که سربندش زردتر است یا چهره اش؟ مشکل می نمود. با این حال پیوسته دیدگان پرمهرش یکایک عزیزانش را زیر نظر داشت و دست نوازش گرش کوچک و بزرگ آنان را زیر پوشش لطف و مرحمتش داشت و هر کدامشان را آن گونه که باید و شاید مورد تفقد و عنایت قرار می داد و مایه تسلیت و تعزیت آنان می شد؛ از پسر بزرگ و نور دیده اش حضرت مجتبی علیه السلام تا دخترانش زینب و کلثوم و لبابه و همچنین کنیزان.
«زمانی از سریان زهر در خون از حال رفت و کمی بعد عرق کرد و به خویش آمد و به جانب فرزندان نگریست، فَقالَ: الرَّفِيقُ الْأَعْلَى خَيْرُ مُسْتَقَرّاً وَ أَحْسَنُ مَقِيلاً. (3)
«حسین علیه السلام را نزدیک طلبید و اشک از دیدگان مجروح او پاک
نمود و دست بر قلب و دلش گذاشت و گفت: يَا بُنَيَّ رَبِّطَ اللَّهُ قَلْبَكَ بالصبر. پسر جانم خداوند دلت را با دل بند صبر استوار دارد. (1)
و از طرفی پیوسته زبانش به ذکر خدا مشغول و لب های مبارکش به تلاوت آیات قرآن در حرکت و مکرر از او شنیده می شد:
لا حَوْلَ وَلا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ الْعَلِيُّ الْعَظِيمِ. أَسْتَغْفِرُ اللَّهَ رَبِّي وَ أَتُوبُ إِلَيْهِ. اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَدٍ. إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ اللَّهُمَّ بَارِكْ لِى في الْمَوْتِ ﴿لِمِثْلِ هذا فَلْيَعْمَلِ الْعامِلُونَ (2)إِنَّ اللهَ مَعَ الَّذِينَ اتَّقَوْا وَالَّذِينَ هُمْ مُحْسِنُونَ (3)يَس وَالْقُرْآنِ الْحَكِيمِ الْهَى أَسْتَلُكَ مُرافَقَةَ الْأَنْبِيَاءِ وَ الْاَوْصِيَاءِ وَ أَعْلَى دَرَجَاتِ جَنَّةِ الْمَأوى﴾ (4)
در همان حال، نور دیده اش حضرت حسن علیه السلام را مورد خطاب حکیمانه اش قرار می دهد و می گوید:
اَلا أَعَلِّمُكَ خِصالاً اَرْبَعَ إِنْ أَنْتَ حَفِظْتَهُنَّ نِلْتَ بِهِنَّ النَّجَاةَ وَ إِنْ أَنْتَ ضَيَّعْتَهُنَّ فاتكَ الدّاران؟ يا بُنَيَّ لا غِنى أَكبَرُ مِنَ الْعَقْلِ وَلَا فَقْرَ مِثْلُ الْجَهْلِ وَلا وَحْشَةَ اَشَدُّ مِنَ الْعُجْب وَ لَا عَيْشَ اَلَةٌ مِنْ حُسْنِ الْخُلْقِ. آیا به تو چهار خصلت نیاموزم که اگر آن ها را حفظ نمودی به نجات برسی و اگر ضایع نمودی هر دو سرا از دستت برود؟ پسر جانم - بدان.
هیچ ثروتی برتر از عقل نیست و هیچ فقری چونان جهل و بی عقلی نیست و هیچ وحشتی شدیدتر از خود پسندی نیست و هیچ عیش و زیستی لذيذتر از حسن خلق نیست. (1)
و گاهی حاضران گرد بسترش را به این حقایق توجه می داد:
وَصِيَّتى لَكُمْ أَنْ لَا تُشْرِكُوا بِاللَّهِ شَيْئاً وَ مُحَمَّدٌ صلی الله علیه و آله فلا تُضَيَّعُوا سُنَّتَهُ. قيمُوا هَذَيْنِ الْعَمُودَيْنِ وَ اَوْقِدُوا هَذَيْنِ الْمِصْبَاحَيْنِ، أَنَا بِالْأَمْسِ صاحِبُكُمْ وَ الْيَوْمَ عِبْرَةً لَكُمْ وَ غَداً مُفَارِقُكُمْ. سفارش من به شما این است که هیچ چیز را شریک و انباز خداوند قرار ندهید و سنت پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله را ضایع مدارید. پیوسته این دو رکن را به پا دارید و این دو چراغ را روشن بدارید. من دیروز با شما بودم، امروز مایه عبرت شمایم و فردا جدای از شما هستم. اگر ماندم خودم صاحب اختیار خونم هستم و اگر رفتم میعاد رفتن است. اگر گذشتم و بخشیدم برای من مایۀ تقرّب است و عفو برای شما موجب حسنه و ثواب، پس بگذرید، آیا دوست ندارید خداوند بر شما ببخشاید؟ به خدا سوگند، مرگ واردی نیست که او را خوش نداشته باشم و رو آورده ای نیست که او را نشناسم و من نسبت به مرگ چونان تشنه ای هستم که به آب رسد یا جوینده ای که گمشده اش را بیاید و آن چه نزد خداست برای نیکان بهتر است. (2)
و گاهی سخن از آنانی به میان می آورد که بعد از او می آیند. منصور پسر عمرو بن حمق خزاعی گوید:
پس از آن که پسر ملجم ملعون امیرالمؤمنین علیه السلام را ضربت زد حالت اغمائی بر آن حضرت عارض شد و چون به حال آمد فرمود:
طُوبَاكُمْ وَ طُوبَاكُمْ وَ طُوبَاهُمْ اَفْضَلُ - مِنْ طُوبَاكُمْ - فَقِيلَ: صَدَقْتَ يا أَميرَ الْمُؤْمِنينَ، طُوبَانَا بِرؤْيَتِكَ وَ طُوبَانَا بِالْجَهَادِ مَعَكَ وَ طُوبَانًا بِطَاعَتِكَ، وَ مَنْ هُؤلاءِ الَّذِينَ طُوبَاهُمْ اَفْضَلُ مِنْ طُوبَانَا ؟ قَالَ: أُولئِكَ شيعَتِي الَّذِينَ يَأْتُونَ مِنْ بَعْدِكُمْ، يُطيقُونَ مالا تُطِيقُونَ وَ يَحْمِلُونَ ما لا تَحْمِلُونَ. خوشا به حال شما و خوشا به حال شما ولی خوش به حالی آنان بیش از خوش به حالی شماست به حضرت عرض شد: ای امیرالمؤمنین خوش حالی ما به واسطه دیدار شما و جهاد شما و اطاعت و پیروی از شماست ولی آنان که بیش از ما خوش به حال آنان است کیانند؟ فرمود: آن دسته از شیعیان من هستند که بعد از شما می آیند و - در دو بعد اعتقادی و عملی - طاقت و تحمّلشان از شما بیشتر است؛ طاقت دارند بر آن چه شما طاقت ندارید و برخود بار می کنند آن چه شما توان حملش را ندارید. (1)
1) سلوة الحزين وتحفة العليل - دعوات الراوندى - / 279، حدیث 710
و گاه خبر از کشته شدن بعضی اصحابش می دهد. حُجر بن عدی در میان عیادت کنندگان امیرالمؤمنین علیه السلام به پا خاست و این اشعار را که بیانگر شدّت تأثّر او در مصیبت حضرت بود انشاء نمود:
فَيا أَسَفَىٰ عَلَى الْمَوْلَى التَّقِيُّ *** أبى الْأَطْهَارِ حَيْدَرَةِ الزَّكِيُّ
قَتَلَهُ كَافِرٌ حِنْتُ زَنِيمٌ *** لَعِينٌ فَاسِقٌ نَغْلٌ شَقّيٍّ
فَيَلْعَنُ رَبُّنَا مَنْ حَادَ عَنْكُمْ *** وَيَبْرَهُ مِنْكُمْ لَعْناً وَلِيٍّ
لأَنَّكُمْ بِيَوْمِ الْحَشْرِ ذُخْرَى *** وَأَنْتُمْ عِتْرَةُ الْهَادِي النَّبِيّ
ای وای، بس اسفناکم بر مولای پرهیزکار و آقای با تقوایم، پدر پاکان و نیکان همان حیدر پاکیزه و رشید که او را کافری آلوده و پست ملعون بدکار، مفسدی شقی به قتل رساند.
پروردگار ما لعنت کند و از رحمتش دور دارد هر کس را که از شما خاندان دوری می کند و تبری و بیزاری می جوید لعنی کشنده و دردناک.
زیرا شما روز محشر ذخيره من هستید و شما عترت و خاندان پیامبر هدایت کننده هستید.
چشم امیرالمؤمنین علیه السلام که به حجر بن عدی افتاد و اشعارش به گوش مبارکش رسید، فرمود: ای حُجر، بر تو چه می گذرد و حالت چون است آن هنگام که تو را به برائت و بیزاری از من بخوانند، در آن حال چه می گویی و چه می کنی؟
عرض کرد: به خدا سوگند ای ،امیرالمؤمنین اگر مرا با شمشیر ریز ریز کنند و آتشی شعله ور سازند و مرا در آن بیفکنند، هر آینه آن شکنجه ها و
آزارها را بر برائت و بیزاری جستن از شما ترجیح می دهم - تن به همهٔ صدمات و سختی ها می دهم و تحمل همه گونه شکنجه و عذاب و بلا می نمایم ولی از تو بیزاری نمی جویم مگر می شود کسی از علی علیه السلام تبرّی و بیزاری بجوید؟ حاشا وکلّا -
فرمود: ای حُجر، در همۀ خیر و خوبی ها موفق باشی و خداوند از طرف اهل بیت پیامبرت به تو جزای خیر مرحمت فرماید. سپس برای حضرت ظرف شیری آوردند و تمام آن را نوشید و فرمود: تمام این ظرف شیر را نوشیدم چون آخرین روزی من از دنیا بود و نور دیده اش را قسم داد که چونان ظرف شیری برای قاتلش ببرند. آنان هم چنین کردند. (1)
و گاهی پاسخ پیام بعضی اصحابش را می دهد چونان صعصعة بن صوحان. از جمله کسانی که در این دو روز به عیادت حضرت آمده ولی توفیق شرفیابی نیافته و با پیام، محبتش را اعلام داشته و به افتخار پاسخ از ناحیه حضرت نایل آمده جناب صعصعة بن صوحان است که چون حال حضرت مقتضی دیدار نبود به دربان گفت: به آقا پیامم را برسانید و بگویید:
يَرْحَمُك الله أمير المؤمِنينَ حَيّاً وَ مَيْتاً، فَوَاللَّهِ لَقَدْ كان اللهُ في صَدْرِک عَظيماً وَ لَقَدْ كُنْتَ بِذَاتِ اللَّهِ عَلِيماً. حق تعالی تو را در حال حیات و ممات مشمول رحمت و عنایت
1) بحارالأنوار 42 / 290
خاصش قرار دهد به خدا سوگند همانا خدا در دل تو بس بزرگ می نمود و سوگند که همانا تو علیم به ذات الله بودی - خداشناس و عالم بالله بودی. پیام صعصعه را که به امیرمؤمنان علیه السلام رساندند، حضرت در همان حال پاسخ صعصعه را چنین فرمود، به او بگویید:
وَ أَنْتَ يَرْحَمُكَ الله فَلَقَدْ كُنْتَ خَفيفَ المَؤونَةِ كَثِيرَ المَعُونَةِ. خداوند تو را هم مشمول رحمتش بدارد سوگند، همانا تو کم زحمت و پر کمک بودی - زحمتت برای دگران کم بود و کمکت نسبت به آنان بسيار. (1)
و گاهی نور دیدگان و همه عزیزان و همهٔ آنان که تا هر وقت سخن و سفارش او به گوششان برسد همه و همه را به حقایقی بس ارزنده سفارش و توصیه می نماید که در قسمت نامه ها و وصایای نهج البلاغه آمده است.
وَ مِنْ وَصِيَّتِهِ لَهُ علیه السلام لِلْحَسَنِ وَ الْحُسَيْنَ علیه السلام لَمَّا ضَرَبَهُ ابْنُ مُلْجَمْ لَعَنَهُ الله:أوصيكُما بِتَقْوَى اللهِ... أوصيكُما وَ جَمِيعَ وُلْدِى وَ أَهْلِي وَ مَنْ بَلَغَهُ كِتابي بِتَقْوَى اللَّهِ وَ نَظْم أَمْرِكُمْ وَصَلاحٍ ذَاتِ بَيْنِكُمْ...الله الله في الأيام... الله الله في جيرانِكُمْ... الله الله في الْقُرآنِ... اللَّهَ اللَّهَ فِى الصَّلَاةِ... اللَّهَ اللَّهَ فِي الْجَهَادِ... از وصایای امیرالمؤمنین علیه السلام است نسبت به دو نور دیده اش حسن و
1) مقاتل الطالبيين / 23
حسین علیهما السلام آن گاه که ضربت پسر ملجم بر فرق شریفش وارد آمده بود:
شما دو پسرم را به تقوای خداسفارش می کنم و توصیه می نمایم که در جستجوی دنیا بر نیایید هر چند او در مقام جستجوی شما برآید و بر چیزی از دنیا که از شما فوت شده غم و اندوهی به دل راه ندهید پیوسته حق بگویید و برای اجر و پاداش کار کنید و دشمن ظالم و یار مظلوم باشید.
شما دو پسرم را و همۀ فرزندانم را و تمامی آنان که نوشته وصیّت من به آنان برسد، همه را به تقوای حق و نظم در امر و اصلاح آن چه در میانتان می گذرد سفارش می نمایم که از جد شما رسول خدا صلى الله عليه وسلم شنیدم که می فرمود: اصلاح میان دو نفر از بسیاری نماز و روزه - مستحبّى - برتر است.
خدا را به یاد آورید در مورد یتیمان، دهان های آنان باز نماند و فراروی شما حقوقشان ضایع نگردد خدا را خدا را نسبت به همسایگانتان که پیامبر شما آن قدر سفارش آنان را نمود که گمان کردیم به زودی قانون ارث میان آنان برقرار می گردد.
خدا را خدا را در مورد قرآن نکند دیگران بر عمل به آن بر شما پیشی گیرند.
خدا را خدا را در مورد نماز که همانا عمود و پایه دین خدا شماست.
را خدا را در مورد خانه پروردگارتان تا هستید آن را خالی نگذارید که اگر خالی گذارید مهلت داده نمی شوید و عذاب بر شما فرود آید.
خدا را خدا را در مورد جهاد در راه او به اموالتان و به جان هایتان و زبان هایتان.
و بر شما باد به پیوند با یکدیگر و بذل و بخشش به همدیگر و بر حذر باشید از پشت کردن و بریدن امر به معروف و نهی از منکر را ترک نکنید که بدان شما بر شما مسلّط می شوند آن گاه خدا را می خوانید واثر اجابت نمی بینید.
سپس فرمود: ای فرزندان عبدالمطلب، شما را نبینم که خون های مسلمانان را می ریزید و می گویید امیرالمؤمنین کشته شد. آگاه باشید در برابر کشته شدن من جز قاتلم کسی را نکشید. بنگرید هرگاه من بر اثر این ضربت از دنیا رفتم او را یک ضربت بزنید و او را مثله نکنید - اعضای پیکرش را جدا نکنید - زیرا که من از رسول خدا شنیدم می فرمود: زنهار از مُثله کردن بر حذر باشید هرچند نسبت به کلب عقور (سگ گیرنده و گزنده). (1)
از جمله کسانی که در این دو روز توفیق شرفیابی به محضر امیرالمؤمنین علیه السلام یافته و سعادت عیادت آن بیمار شفابخش دل ها نصیبش گردیده جناب اصبغ بن نباته است که از خواص اميرالمؤمنین علیه السلام و از شُرطة الخمیس بوده. شمشیرش پیوسته بر دوشش بود و منتظر فرمان حضرت که به هر جا اشاره کند فرود آورد (2)و چون از او پرسیدند که چگونه حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام تو را و همانندان تو را شُرطة الخميس نام نهاد؟ گفت: به این جهت که با ما حضرت شرط کرده بودیم که در راه
او مجاهده کنیم تا ظفر یابیم و پیروز شویم یا کشته شویم و به فیض شهادت نایل آییم و آن حضرت هم در سایهٔ این مجاهدت برای ما ضامن شده بود و شرط کرده بود که ما را به بهشت برساند.
لازم به تذکّر است که در زمان سابق لشگر را خمیس می گفتند؛ زیرا که از پنج قسمت تشکیل می شد مقدّمه (جلو داران) قلب (آنان که در میانه قرار گرفته اند) میمنه (طرف راست) میسره (جانب چپ) ساقه (قسمت آخر لشگر) و چون گفته می شود کسی از شُرطة الخمیس است یعنی از جمله کسانی است که میان او و امیرالمؤمنین علیه السلام این قرار و شرط منعقد شده است. (1)
به هر جهت هر چند در این روزهای پایانی عمر امیرمؤمنان علیه السلام جمع بسیاری به فیض زیارت و سعادت عیادت حضرت نایل آمده اند ولی عیادت جناب اصبغ با پیام هایی بس نویدبخش همراه است گوید:
«وقتی امیرالمؤمنین علیه السلام مورد ضربت پسر ملجم ملعون قرار گرفت، مردم گرد دارالاماره جمع بودند و انتظار قتل ابن ملجم را داشتند که حضرت حسن علیه السلام بیرون آمد و اعلام کرد مردمان، پدرم سفارش نموده که امر قاتلش را تا وفاتش به تأخیر افکنیم. اگر پدرم از دنیا رفت او را به سزای عملش برسانیم و اگر در قید حیات باقی ماند خودش هر تصمیمی بخواهد نسبت به او می گیرد. خدا شما را رحمت کند، بروید و این جا نمانید.
اصبغ گوید: مردم متفرق شدند ولی من نرفتم. دیگر بار امام مجتبی علیه السلام
1) اقتباس از: منتهى الآمال 1 / 194
بیرون آمد - و چون دید من نرفته ام و ایستاده ام - فرمود: ای اصبغ، مگر پیام پدرم امیرالمؤمنین علیه السلام را نشنیدی؟ گفتم چرا، ولی دوست دارم شرفیاب شوم و آقایم را از نزدیک ببینم خدا تو را رحمت کند - اگر ممکن است - برای من اجازه تشرّف بگیر.
امام مجتبی علیه السلام داخل منزل رفتند و طولی نکشید بیرون آمده و فرمودند: وارد شو و من هم وارد خانه شدم. ناگهان چشمم به امیرالمؤمنین علیه السلام افتاد در حالی که دستمالی به سر مبارک بسته بود ولی زردی چهرهٔ شریفش بیشتر از زردی سربند بود و پیوسته از شدت ضربت و کثرت سَمّ، یک ران پا را بلند می کرد و یک ران دیگر را به زمین می گذارد، به من فرمود:
ای اصبغ، مگر پیامی که پسرم از طرف من ابلاغ نمود نشنیدی؟ عرض کردم چرا ولی با توجه به آن چه از حال شما می دانستم دوست داشتم شرفیاب شوم و شما را زیارت کنم و حدیثی از شما بشنوم. این سخنان در حالی رد و بدل شد که جناب اصبغ ایستاده بود و چون معلوم شد که غیر از دیدار، جویای گفتار نیز می باشد و می خواهد از این فرصت حداکثر استفاده را بنماید حضرت فرمود بنشین و بشنو که بعد از امروز سخنی از من نخواهی شنید».
خواننده عزیز، خود را در بیستم ماه مبارک حدود 1390 سال قبل همراه جناب اصبغ تصوّر کن که رخصت ورود یافته ای و فیض حضور نصیبت گردیده، در محضر آن هیکل توحید و نماد قداست و نمود تقوا، آن مخلوق خالق نما.
هستی در حالی که از پا افتاده و با پیکر مسموم میان بستر قرار گرفته و رنگ
چهره سفیدش به زردی گراییده که گاهی از شدت درد و تأثیر زهر آن چنان از حال می رود که می پنداری از دنیا رفته است و گاهی به حال می آید و چشم مرحمتی به سویت باز می کند و از صدف لبان لبالب از حکمتش دری می ریزد و نوید و بشارتی می دهد. من که در این لحظات گریه امانم نمی دهد و در درون و برونم به یاد آن هنگام هنگامه ای به پا است و چنین زمزمه دارم:
بأبي أنت وأمى يا أمير المؤمنينا *** بأبي أنت وأمى يا إمام المُتَّقينا
بأبي أنت و أمى و بنائى و بنينا *** بأبي أنت وأمى و بأهلي أجمعينا
بأبي أنت وأمى يا أمير المؤمنينا
و پدر و مادر و فرزندان و عزیزان و همه کسانم را فدای او می نمایم. می نگرم؛ وه چه جُثمانی چه پیکری چه چهره ای، چه دیده ای، چه آیتی، چه آیت عظمایی، چه نبای، چه نبأ عظیمی، چه عبد خدا نمایی، چه رب النوع همۀ کمالاتی چه کدخدای وجودی چه همراز با سجودی، چه صاحب جودی، چه غوثی چه غیاثی چه معینی، چه مظلوم ظالم کشی، چه قسیم جنّت و ناری چه راز ناشناخته عالم بودی، چه اباترابی، چه اباالحسنین، چه ابا زینبی، چه امیرالمؤمنینی، چه علی، چه علی، چه علی؟ اصبغ ادامه می دهد:
«سپس فرمود: ای اصبغ، بدان همان گونه که تو در این ساعت به
عیادت من آمدی من هم وقتی به عیادت پیامبر اکرم رفتم، به من فرمود:
ای ابا الحسن، بیرون برو و ندا در ده اعلام کن تا مردم در مسجد جمع شوند. آن گاه به منبر برو و یک پله پائین تر از من بایست و به مردم بگو:
اَلا مَنْ عَقَّ والدَيْهِ فَلَعْنَةُ اللَّهُ عَلَيهِ، اَلا مَنْ أَبِقَ مِنْ مَوالِيهِ فَلَعْنَةُ اللَّهِ عَلَيْهِ، اَلا مَنْ ظَلَمَ أجيراً أَجْرَتَهُ فَلَعْنَةُ اللَّهِ عَلَيْهِ. آگاه باشید هر کس موجبات عقوق و ناسپاسی والدینش را فراهم آورد پس لعنت خدا بر او باد آگاه باشید هر کس از مولاهای خود بگریزد پس لعنت خدا بر او باد. هر کس در اداء اجرت اجیری به او ستم روا دارد پس لعنت خدا بر او باد.
ای اصبغ، من آن چه حبیبم رسول خدا صلى الله عليه و سلم فرموده بود، امتثال نمودم که ناگهان کسی از آخر مسجد برخاست و گفت: یا اباالحسن، سه جمله کوتاه و موجز گفتی شرح و توضیح آن ها را هم برای ما بیان دار. من چیزی در جواب او نگفتم تا خدمت حضرت شرفیاب شدم و آن چه آن شخص گفته بود به عرض حضرت رساندم.
اصبغ گوید: آن گاه امیرالمؤمنین علیه السلام دست مرا گرفت و فرمود: دستت را باز کن، باز کردم یکی از انگشتان مرا حضرت گرفت و فرمود: ای اصبغ، همین گونه پیامبر اکرم هم یکی از انگشتان مرا گرفت آن گونه که من انگشت تو را گرفتم. سپس فرمود: هان، ای اباالحسن،
ألا وَ إِنِّى وَ أَنْتَ اَبُوا هَذِهِ الْأُمَّةِ فَمَنْ عَقَّنَا فَلَعْنَةُ اللَّهِ عَلَيْهِ.ألا وَ إِنِّى وَ أَنْتَ مَوْلَيَا هَذِهِ الْأُمَّةِ فَعَلَى مَنْ أَبَقَ عَنَّا لَعْنَةُ اللَّهِ.ألا وَ إِنِّي وَ أَنْتَ اَجيرا هذِهِ الْأُمَّةِ فَمَنْ ظَلَمَنا أَجْرَتَنا فَلَعْنَةُ الله عليه. آگاه باش همانا من و تو دو پدر این امّت هستیم پس هر کس موجبات
عقوق و ناسپاسی ما را فراهم آورد لعنت خدا بر او باد.
آگاه باش همانا من و تو دو مولای این امّت هستیم هر کس از ما بگریزد لعنت خدا بر او باد.
آگاه باش همانا من و تو دو اجیر این امت هستیم پس هر کس در ادای اجر مابه ما ستم نمايد لعنت خدا بر او باد.
سپس آمین گفت، من هم آمین گفتم.
اصبغ ادامه می دهد، گوید سپس حضرت از حال رفتند، دیری نپائید افاقه یافته به حال آمدند. آن گاه به من فرمودند: اصبغا، هنوز نشسته ای؟ - مرا دیدی، حدیث هم که شنیدی چرا نرفتی و هنوز هم هستی؟ گفتم: آری ای مولای من. فرمود: حدیث دیگری برای تو نگویم؟ گفتم: بفرمائید، حق تعالی خیرات مضاعف به شما ارزانی دارد.
فرمود: ای اصبغ رسول خدا علیه السلام در بعضی راه های مدینه مرا دید در حالی که من غمین بودم و آثار اندوه در چهره ام ظاهر بود. فرمود: ای اباالحسن، تو را مغموم و اندوهگین مشاهده می کنم، برای تو حدیثی نگویم که پس از آن هیچگاه غمگین نشوی؟ گفتم: بفرمائید. فرمود: آن گاه که روز قیامت شود خداوند منبری که بلندتر از همه منبرهای پیامبران و شهیدان است بگذارد سپس امر کند که من بر فراز آن منبر و جایگاه بلند قرار گیرم. آن گاه فرمان دهد که تو یک پله پایین تر از من بر فراز منبر جا بگیری. سپس امر کند دو فرشته، یک پله پایین تر از تو بنشینند.
وقتی بر آن منبر و جایگاه بلند جا گرفتیم، همۀ اوّلین و آخرین گرد آیند، آن گاه یکی از آن دو فرشته که پایین تر از تو نشسته اند، ندا در دهد: ای مردمان، هر کس مرا می شناسد که می شناسد هر کس نمی شناسد بداند من
رضوان خازن جنّت و کلید دار بهشت هستم آگاه باشید همانا حق تعالی به لطف و کرم و فضل و جلالش مرا امر نموده که کلیدهای بهشت را تقدیم حضرت محمد له نمایم و همانا آن وجود مقدس به من امر کرده که آن ها را به علی بن ابی طالب بسپارم بر این امر نسبت به من شاهد باشید و گواهی دهید.
سپس فرشته دیگری که یک پله پائین تر از او نشسته برخیزد و ندائی در دهد که همه اهل حشر بشنوند و بگوید ای مردمان، هر کس مرا می شناسد که می شناسد و هر می شناسد و هر کس نمی شناسد من خودم را معرفی می کنم تا بشناسد؛ من کلید دار دوزخ هستم. آگاه باشید خداوند به لطف و فضل و کرم و جلالتش به من امر نموده که کلیدهای آتش را به حضرت محمد صلی الله علیه و آله تسلیم نمایم و آن حضرت مرا امر نموده که آن ها را به علی بن ابی طالب علیه السلام تحویل دهم. بر من شاهد و گواه باشید بر این امر.
آن گاه علی علیه السلام فرمود: پس من مفاتیح جنت و کلیدهای دوزخ را می گیرم. سپس فرمود: یا علی، تو دست به دامن من می زنی و اهل بيتت دامن تو را می گیرند و شیعیان تو دست به دامان اهل بیتت می زنند. پس من دست های خود را به هم زدم و گفتم به سوی بهشت می رویم ای رسول خدا فرمود: آری، سوگند به پروردگار کعبه.
اصبغ گوید: غیر از این دو حدیث از مولای خودم امیرالمؤمنین علیه السلام نشنیدم تا از دنیا رحلت فرمود». (1)
گفتیم: این دو روز از روزهای استثنائی دوران حیات امیرالمؤمنین علیه السلام
1) الأنوار البهية / 31
بلکه از روزهای بی نظیر تاریخ بوده که توجه به آن چه آوردیم می تواند گواه این حقیقت باشد که به راستی چنین ایامی با این خصوصیات نه تنها در زندگانی سایر مردم در طول تاریخ ندیده و نشنیده ایم بلکه در زندگی فرزانگان عالم خلقت هم شاهد نیستیم.
آن چه آوردیم عنایت به سه جهت بود ارتباط این عبد مطلق با حق، و عنایت این پدر مهربان با فرزندان و عزیزان، و گفتار و پیام ها.
در این دو روز جهت دیگری هم مورد لحاظ و عنایت است که آن مرتبط با خود آن وجود مقدس است؛ بخشی مربوط به معالجه اش و قسمتی راجع به مراسم کفن و دفن و تجهیزش قسمت نخست را در این درّ و بخش دوم را در در بعدی می آوریم.
اما در جهت اوّل ابوالفرج اصفهانی گوید: پسر ملجم لعنة الله علیه گفت: من این شمشیر را به هزار - درهم یا دینار - خریده ام و به هزار مسمومش ساخته ام و ضربتی زده ام که اگر میان زمینیان قسمت شود، بهرهٔ تمامی آنان هلاکت خواهد بود در چنین شرایطی، لجنه پزشکی تشکیل شد؛ طبیبان کوفه برای معالجه آن طبیب خدایی گرد هم آمدند و در آن روز برترین آنان اثیر بن عمروبن هانی سکونی بود که صاحب کرسی جراحی بود و از آن چهل نفری بود که در فتح عين التمر به اسارت مسلمین در آمد. (1)
خالد بن ولید پس از فتح عین التمر معبدی در آن جا یافت که چهل نفر مشغول تعلیم انجیل بودند و در را بسته بودند. خالد در را شکست و آنان را اسیر نموده، میان امرای لشگر قسمت کرد و ظاهراً اثیر بن عمرو از آنان بوده (البداية و النهايه 6/ 1742)
1) عين التمر شهری بوده نزدیک انبار در طرف غرب کوفه که خرما و نی فراوان داشته و به جاهای دیگر صادر می شده و در سال 12 هجری فتح شده است. (معجم البلدان 4 /176)
اثیر بن عمر و طبیب وقتی جراحت سر امیرالمؤمنین علیه السلام را دید، دستور دادگوسفندی را ذبح کنند و ریه او را با همان حرارتی که دارد نزد او ببرند. آن چه گفته بود انجام دادند و او رگی از میان ریه داغ گوسفند بیرون آورد و آن را در جراحت سر مولا داخل نمود سپس بیرون آورد و مشاهده کرد که سفیدی مغز بر آن نشسته است لذا به حضرت عرض کرد: «ای امیرمؤمنان، عهد و وصیت را بگذار؛ زیرا که ضربت این دشمن خدا به مغز سرت رسیده است و کار از کار گذشته و چاره از دست شده است».
این جا بود که آن حضرت کاغذ و قلم طلب نمود و وصیتش را مرقوم داشت (1)که همان وصیتی است که از نهج البلاغه آوردیم با چند جمله اضافه در آغاز و پایان که در گزینش مرحوم سید رضی نیامده است.
به هر جهت، با آن چه طبیب گفت برای همگان روشن شد که امیرالمؤمنین علیه السلام به زودی از دنیا می رود و رعیت به فقدان امام و مولای خود، مظلومان به فقدان یار و یاور خود یتیمان به فقدان پدر مهربان خود، درماندگان به فقدان فریاد رس خود، مبتلایان، افتادگان، فقیران، بیماران، متعلّمان، محرومان و همگان و همگان به مصیبت از دست دادن آن که همه چیز برای همه بود مبتلا می گردند در این جا حدیثی جالب به یاد آمد که دریغ دارم عزیزان را از آن بی نصیب بگذارم.
1) مقاتل الطالبيين / 22- 25
«عربی از بادیه به محضر امیرالمؤمنین علیه السلام آمد و عرض کرد: من سه مشکل دارم و به سه بلا مبتلا هستم؛ بیمارم فقیرم جاهلم.
حضرت در پاسخش فرمود: ای برادر عرب بیماری را بر طبیب عرض می دارند، نادانی را پیش دانا می برند و ناداری را به کریم می گویند. اعرابی عرض کرد: یا اَميرَ الْمُؤمِنینَ، أَنْتَ الْكَريمُ وَ أَنْتَ الْعَالِمُ وَ أَنْتَ الطَّبيبُ. اى امیرمؤمنان، همانا تو کریمی، هر آینه تو عالم و دانایی و همچنین تو طبیب هستی.
حضرت امر فرمود سه هزار در هم از بیت المال به او دادند و فرمود: هزارش از آن بیماریات هزار دیگرش خرج رفع جهالت و نادانیات و هزار آخرینش از آن فقر و ناداریات» (1)
آری، عرض همه ما به محضر شریف آن وجود مقدّس همین عرض اعرابی و عرب بدوی است عرض می کنیم آقا همه ما بیمار و ناتوان، همهٔ ما جاهل و نادان همۀ ما فقیر و نادار و متقابلاً شما کریم هستید آن هم چه کریمی، عالم هستید آن هم چه عالمی، طبیب هستید آن هم چه طبیبی، که باید همهٔ کریمان، تمامی عالمان و جمع پزشکان در پیشگاه مقدّست زانوی ادب به زمین بسایند
نسبت به این اعرابی مصلحت دیدید با اعطای دراهم مشکلات او را بر طرف کنید ولی برای ما یک نظره ولوی و یک نگاه علوی کافی است.
1) بحارالأنوار 41/ 43
به ذرّه گر نظر از لطف بوتراب کند *** به آسمان رود و کار آفتاب کند
دختران فاطمه علیها السلام و سایر اولاد که محاسن و عمامه حضرت را غرقه خون دیدند گریبان چاک نمودند و مقنعه از سر برداشتند و به یک دفعه بر پای پدر افتادند و زار زار بگریستند حضرت یک یک را در برگرفت و بوسید. (1)
و آخرین جملاتی که با عزیزانش فرمود این بود:
اَسْتَوْدِعُكُمُ اللهُ جَميعاً، سَدَّدَكُمُ اللهُ جَمِيعاً، حَفَظَكُمُ اللهُ جَميعاً، خَليفَتى عَلَيْكُمْ اللَّهُ وَ كَفَىٰ بِاللَّهِ خَلِيفَةً. همه شما را به خدا می سپارم خداوند شما را در مسیر حق و صواب بدارد، حق تعالی همۀ شما را حفظ کند خلیفه و جانشين من بر شما فقط خداست که کافی است برای جانشینی و حفظ و حراست. (2)
و هر چه می گذشت زهر بیشتر در پیکر شریفش کارگر می افتاد تا آن جا که قدم های مبارکش سرخ شد و عزیزانش از او قطع امید نمودند و از خوردن و آشامیدن امساک نمود ولی پیوسته زبانش به ذکر خداوند متعال مشغول بود و بر پیشانی نورانیاش عرق می نشست و بادست مبارک پاک می کرد و فراوان ذکر می گفت و شهادت به وحدانیت حق تعالی و رسالت پیامبر اکرم می داد. آن گاه رو به قبله نمود، دیده فرو هشت و دست و پایش را کشید و گفت:
اَشْهَدُ أَنْ لا إِلهَ إِلَّا اللهُ وَ اَشْهَدُ اَنَّ مُحَمَّداً عَبْدُهُ وَ رَسُولُهُ، و از دنیا
رفت. (1)
و گفته شده آخرین جمله ای که علی فرمود و از دنیا رفت، این آیه سوره زلزال بود: فَمَنْ يَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ خَيْرًا يَرَهُ هر کس به مقدار وزن و سنگینی ذرّهای کار خوب انجام دهد اثرش را ببیند. (2)
آری، همگان همۀ آن چه داشتند از دست دادند و بیش از همه، فرزندان امیرالمؤمنین علیه السلام به غم و اندوه مبتلا گشتند تا آن جا که حال محترمات را چنین گزارش کرده اند
فَعِنْدَ ذَلِكَ صَرَخَتْ زَيْنَبُ بِنْتُ عَلَى لَا وَ أُمُّ كُلْثُومَ وَ جَمِيعُ نِسَائِهِ وَ قَدْ شَقُوا الْجُيُوبَ وَ لَطَمُوا الْخُدُودَ وَ ارْتَفَعَتِ الصَّيْحَةُ فِي الْقَصْرِ. در این هنگام فغان و شيون زينب و أمّ كلثوم و ساير محترمات برخاست در حالی که گریبان می دریدند و لطمه به صورت می زدند و صیحه و فریاد در قصر بلند بود.
اهل کوفه دانستند امیرالمؤمنین علیه السلام از دنیا رفت، دسته دسته، گروه گروه با عجله و شتاب به طرف دار الإمارة آمدند و شهر کوفه از کثرت گریه و فغان و شیون و زاری به لرزه درآمد همچون روزی که رسول خدا صلی الله علیه و آله از دنیا رفته بود و شب هنگام صدای فرشتگان در فضا طنین انداز بود و صدای هاتفی را شنیدند که این چنین مرثیه امیرالمؤمنین علیه السلام را
می سرود:
بِنَفْسي وَ مالي ثُمَّ أَهْلي وَأُسْرَتي *** فِدَاءٌ لِمَنْ أَضْحَى قَتِيلَ بْنِ مُلْجَمٍ
عَلِيٌّ رَقِىٰ فَوْقَ الْخَلَائِقِ فِي الْوَعَىٰ *** فَهَدَّتْ بِهِ أَرْكَانُ بَيْتِ الْمُحَرَّمِ
عَلِيٌّ أميرُ الْمُؤْمِنِينَ وَ مَنْ بَكَتْ *** لِمَقْتَلِهِ الْبَطْحَا وَ أَكْنَافُ زَمْزَمٍ
وَ أَصْبَحَتِ الشَّمْسُ الْمُنيرُ ضِيَاؤُها *** لِقَتْلِ عَلِيٌّ لَوْنُها لَوْنُ دَلْهَمٍ
يَكادُ الصَّفَا وَ الْمَشْعَرَانِ كِلاهُمَا *** يَهِدًا وَ بِانَ النَّقْصُ فِي مَاءِ زَمْزَمٍ
لِفَقْدِ عَلِيٌّ خَيْرِ مَنْ وَطَىءَ الْحَصَى *** أخى الْعَالِمِ الْهَادِى النَّبِيِّ الْمُعَظَّمِ (1)
جان و مالم همچنین اهل و خاندانم فدای کشته پسر ملجم باد.
فدای علی علیه السلام باد همان که در جنگ ها سرآمد همهٔ خلق بود و در فقدانش ارکان کعبه به لرزه درآمد.
فدای علی - علیه السلام- باد همان که بطحا و مکه و اطراف زمزم در شهادتش گریست.
همان که رنگ خورشید و فروغ مهر در قتل او تیره و تار گردید.
1) بحارالأنوار 42/ 293
نزدیک است صفا و مشعران به لرزه در آیند و کسری و کاستی در در آب زمزم پدید آید.
به خاطر فقدان على علیه السلام همان که بهترین قدم گذاران بر روی خاک بود، همان برادر عالم هادی، پیامبر عظیم الشأن.
ناله کن ای دل به عزای علی *** گریه کن ای دیده برای علی
کعبه ز کف داده چو مولود خویش *** گشته سیه پوش عزای علی
دیده زمزم که پر از اشک شد *** یاد کند زمزمه های علی
تیغ شهادت سر او را شکافت *** کوفه بود کوي منای على
عالم امکان شده پر غلغله *** چون شده خاموش صدای على
منبر و محراب کشد انتظار *** تا که زند بوسه به پای علی
مانده تهی سفره بیچارگان *** منتظر نان و غذاى على
وای امیر دوسرا کشته شد *** خانه غم گشته سرای على
پیش حسین و حسن و زینبین *** خون چکد از فرق همای علی
خواهی اگر ملک دو عالم (حسان) *** از دل و جان باش گدای علی (1)
1) ای اشک ها بریزید / 66
فَقَدِ اشْتاقَ الحَبيبُ إلى الحبيب
خاک ار جمال شاه جهان پوشید *** خورشید را به گل نتوان پوشید
گیرم صدف به سینه گهر بنهفت *** آخر نه چشم صیرفیان پوشید
آن دم که شير بيشه مَن والاه *** چشم ولا ز کون و مکان پوشید
قلب زمانه از جریان افتاد *** کان مهر، چشم از لمعان پوشید
رویی که شرم کردی از او خورشید *** در حیرتم که خاک چسان پوشید
وین تیره خاکدان غبار اندود *** چون شد که روی عالم جان پوشید
پوشیده ام ز منّت عالم چشم *** لیکن نمی توانم از آن پوشید
سروده شهر آشوب
یک قطره از دریا / 207.
از دُرّ قبل درّی به جا مانده که وعده دادیم آن را در صدف دُرّ ششم بیاوریم و و آن وصایا و سفارشاتی است که امیرالمؤمنين علیه السلام نسبت به مراسم تجهیزش داشته و همان گونه که خودش نسخه بی نظیر و صحیفهٔ بی مانند صحنه هستی است آن چه هم که متعلق به مراسم که متعلق به مراسم تجهیز اوست چون دیگر متعلقات او بی نظیر و بی مانند است.
گوش دل را به وصایای بزرگ مظلوم هستی فرا دهیم که به قول سنایی غزنوی جهان با همۀ سترگی و فراخی اش برای اوکوچک بود که خوش دارم چند بیتی از حدیقه او را در طلیعه این در به همین مناسبت بیاورم.
آل يس بدو شرف دیده *** ایزد او را به علم بگزیده
سرّ قرآن بخوانده بود به دل *** علم هر دو جهان ورا حاصل
کدخدای زمانه چاکر او *** خواجه روزگار قنبر او
هر که تن دشمن است و یزدان دوست *** داند الراسخون في العلم اوست
رازدار خدای پیغمبر *** رازدار پیمبرش حیدر
نایب کردگار حیدر بود *** صاحب ذوالفقار حیدر بود
مهر و کینش دلیل منبر و دار *** حلم و خشمش قسیم جنّت و نار
دل او عالم معاني بود *** لفظ او آب زندگانی بود
عقد او با بتول در سلویٰ *** بود در زیر سایه طوبی
تنگ از آن شد برو جهان سترگ *** که جهان تنگ بود و مرد بزرگ (1)
مرحوم مفید چنین آورده است:
«آن گاه که وفات امیرالمؤمنین علیه السلام فرا رسید به نور دیدگانش- حسن
1) حديقة الحقيقة / 247 - 255.
و حسین علیهما السلام- فرمود: وقتی من از دنیا رفتم مرا بر تابوتم بگذارید و بیرون برید در حالی که عقب تابوت را گرفته اید و گرفتن جلوی آن لازم نیست. مرا به غریان ،ببرید در آن جا سنگ سفیدی که نور از آن می درخشد می بینید همان جا را حفر کنید چوب ساجی مشاهده می نمایید، مرا آن جا به خاک بسپارید». (1)
از مجموع گزارش ها استفاده می شود که سفارشاتی که امیرالمؤمنین علیه السلام نسبت به مراسم تجهیزش به نور دیده اش حضرت حسن فرمود چنین بوده من که از دنیا رفتم مرا غسل ده و کفن کن و به بازمانده حنوط جدّت رسول خدا صلی الله علیه و آله که جبرئیل از بهشت آورده مرا حنوط نما و چون مرا بر تخت نهادید، جلوی آن را رها کنید و عقب آن را داشته باشید؛ هر جا که تابوت می رود شما هم بروید و هر جا ایستاد توقف کنید که آن جا قبر من است مرا بر زمین بگذارید و بر جنازه من نماز بگذار و بر من هفت تکبیر بگو و بدان که گفتن هفت تکبیر بر پیکر دیگری روا نیست مگر بر نهمین فرزند برادرت حسین علیه السلام که مهدی این امت است و کجی ها و نارسایی های خلق را به راستی و درستی می رساند.
و چون از نماز بر جنازه من فارغ شدی جنازه را از آن محل بردار و خاک را عقب زن، در آن جا قبری آماده و لحدی ساخته و پرداخته خواهی دید و در آن لحد چوبی منقوش خواهی یافت که پدرم نوح پیامبر برای من فراهم آورده و در آنجا نهاده است. پس مرا روی آن تخته دفن نما و هفت خشت بزرگ خواهی ،دید آن ها را روی من بچین
1) الإرشاد / 19
پس اندکی صبر کن خشتی بردار و بنگر مرا نخواهی دید؛ زیرا به جدت رسول خدا صلی الله علیه و آله ملحق شده ام و این امری است کلی که هر وصی پیامبری از دنیا برود هر چند در مغرب عالم مدفون شود و پیامبر در مشرق دفن شده باشد، حق تعالی میان روح و جسد آنان با یکدیگر جمع خواهد نمود، سپس جدا شده و هر کدام به قبر خود بر می گردند. آن گاه قبر من را از خاک پرکن و محلش را مخفی بدار و پنهان نما و پگاه آن شب تابوتی بر شتری ببند و مهار آن را به کسی ده که به طرف مدینه ببرد تا مردم ندانند من در کجا دفن شده ام. (1)
و در حدیثی چنین آمده که آن حضرت امر فرمود برای او چهار قبر در چهار محل حفر کنند؛ یکی در مسجد کوفه، دیگری در رحبه کوفه (2)
رَحَبَه و رَحْبَه فضای وسیع میان خانه ها را گویند و محله ای هم در کوفه به این نام است و نیز صحن خانه و مسجد را نامند و صاحب الرحبه لقب امير المؤمنين علیه السلام بوده؛ زیرا در رحبه مسجد کوفه قضاوت می نموده و ارباب حدیث و ناقلان روایت در زمان زیاد بن ابیه که از آن حضرت حدیث نقل می کردند به خاطر تقیه اسم حضرت را نمی بردند و از او به صاحب الرحبه تعبیر می کردند. (الطراز الاوّل - رحب - 2 / 61).
سومی در نجف و آخری در خانه جعدة بن هبيرة (3)و مقصودش این بود که محل دفنش از دشمنانش مخفی بماند و کسی از آن مطلع نشود. (4)1) اقتباس از جلاء العيون / 205
2) رحبه به اماکن متعدّدی اطلاق شده از جمله قریه ای بوده روبه روی قادسیه که یک مرحله - هشت فرسخ - با کوفه فاصله داشته و در طرف چپ حاجیان که به مکه می رفتند واقع بوده و به خاطر کثرت تردد اعراب خراب شده - (معجم البلدان 3 / 33)
3) جعدة بن هبيرة مخزومي خواهرزاده امیرالمؤمنین علیه السلام بوده، مادرش اُمّ هانی دختر حضرت ابوطالب و در زمان پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله به دنیا آمده و در کوفه زیسته. سواری شجاع و فقیهی شریف بوده که از طرف آن حضرت والی خراسان بوده است. (مستدركات علم الرجال (2 / 130)
4) اقتباس از فرحة الغرىّ/ 32.
پس از شهادت امیرالمؤمنین علیه السلام بنا به وصیّت آن حضرت که باید قبر شریفش مخفی باشد، مراسم تجهیزش شبانه انجام شد که این هم یکی دیگر از مظاهر مظلومیت آن وجود مقدس است که چون همسر مظلومه اش مراسمش شبانه و مخفیانه صورت می گیرد. گویا قلم قضا بر لوح قدر بر آن ليلة القدر و این منزل فرشتگان در لیلة القدر چون لیلة القدر خفا و نهانی و اختفاء و پنهانی را رقم زده است که مراسم تجهیز و قبرشان چونان قدرشان و تشییع و تغسیل و تدفینشان چونان مقام و منزلتشان مکتوم و مستور باشد که یکی مستورۀ هستی است و دیگری سرّ وجود.
گویا در هنگام غسل و کفن که به دست امام مجتبی علیه السلام و کمک سيّدالشهداء علیه السلام صورت گرفته جز فرزندان و عزیزان، کسی حضور نداشته و خدا می داند در آن دل شب وقتی امام مجتبی علیه السلام سربند را از سر شکافته پدر بزرگوارش باز کرد؛ فرزندان مولی الموحدین به خصوص محترمات بيت شريف و بالأخص عقیله هاشمیات زینب کبری علیها السلام چه حالی داشتند.
امام مجتبی علیه السلام پدر بزرگوارش را غسل می داد و امام حسین علیه السلام بر پیکر پدر و الاتبار آب می ریخت و خود بدن از این سو به آن سو می شد و چون غسل پایان یافت امام حسن علیه السلام از خواهر گرامی اش زینب علیها السلام باقیمانده حنوط بهشتی که سهم پدر بزرگوارش بود طلب نمود. بیبی آن را حاضر ساخت و چون باز کردند بوی خوشش شهر کوفه را معطّر ساخت. (1)
1) اقتباس از ناسخ التواریخ زندگی علی علیه السلام 303/4
آن گاه پدر بزرگوارش را در یک قمیص و پیراهن و دو لفّافه کفن نمود. (1)
و محمّد حنفیّه کفن را پنج قطعه ذکر نموده (2)و ابن قتیبه، حسن و حسین علیهما السلام و محمد حنفیّه و عبدالله بن جعفر را مباشران و دستیاران در غسل بر شمرده (3)و یعقوبی زمان شهادت حضرت را در شب جمعه بیست و یکم ماه مبارک چهلم هجرت که از ماه های عجم کانون الآخر - ماه یازدهم سال، بهمن ماه- (4)بوده خبر داده و تصریح به هفت تکبیر در نماز بر حضرت و دفن در غَریّ - نجف - نموده است. (5)
مراسم تغسیل و تکفین آن پیکر پاک در نیمه شب انجام شد. ابن دأب گفته که جای هزار ضربت و جراحت بر بدن آن حضرت باقی بود:
فَعُدَّ ما بِهِ مِنْ أَثَرِ الْجَراحاتِ عِنْدَ خُرُوجِهِ مِنَ الدُّنْيا فَكَانَتْ أَلْفَ جراحَةٍ مِنْ قَرَنِهِ إِلَى قَدَمِهِ. آن هنگام که امیر مؤمنان را از دنیا رفت، آثار به جا مانده از جراحات را از سر تا قدمش برشمردند هزار اثر بود. (6)
چنین بدنی را بر تابوت نهادند و نور دیدگانش با تنی چند از خواصّ اصحابش همان گونه که دستور فرموده بود در مقام تشییع برآمدند که از
حدیثی استفاده می شود حسن و حسین علیهما السلام با دو نفر دیگر، تشییع کنندگان ملکی جنازه امیرالمؤمنین علیه السلام بودند.
عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام: لَمَّا قُبِضَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ علیه السلام أَخْرَجَهُ الْحَسَنُ وَ الْحُسَيْنِ وَ رَجُلانِ آخرانِ حَتَّى إِذَا خَرَجُوا مِنَ الْكُوفَةِ وَ تَرَكُوهَا عَنْ أَيْمَانِهِمْ ثُمَّ أَخَذُوا فِى الْجُبَّانَةِ مَرُوا بِهِ إِلَى الْغَرِى وَ دَفَنُوهُ وَ سَرُّوا قَبْرَهُ وَ انْصَرَفُوا.
حضرت صادق علیه السلام فرمود آن گاه که امیرالمؤمنین علیه السلام از دنیا رفت حسن و حسین علیه السلام و دو مرد دیگر بدن شریفش را بیرون بردند و وقتی از کوفه خارج شدند و آن را در سمت راست خودشان پشت سر نهادند، مقداری در بیابان رفتند تا به غریّ - نجف - رسیدند و حضرت را در آن جا به خاک سپردند و قبرش را با زمین هموار نمودند - بدون این که نشانی بر آن باقی بدارند - و سپس مراجعت نمودند. (1)
در هر حال، آن چه مسلم است آنان که در آن دل شب توفیق حضور در تشییع جنازه امیرالمؤمنین ها را داشتند جمع کم و افراد معدود و انگشت شماری بودند که اگر یک تشییع واقعی و حقیقی در عالم صورت گرفته باشد همین تشییع است که تشییع کنندگان دنبال جنازه می روند و عقب سریر را بر دوش دارند که به راستی در عالم خلقت چنین تشییع جنازه ای دیده و شنیده نشده است.
ابن شهر آشوب چنین آورده است که آن حضرت هنگام رحلتش به
1) فرحة الغرىّ / 90
نور دیدگانش چنین فرمود آن گاه که من از دنیا رفتم شما در قسمت بالای سر من حنوط بهشتی و سه قطعه کفن از استبرق جنّت خواهید دید مرا با آن ها غسل داده کفن نمائید. حضرت مجتبی علیه السلام فرمود: پس از این که پدر بزرگوارم از دنیا رفت بالا سر او طبقی از طلا یافتم که در آن پنج قطعه کافور بهشتی و مقداری سدر بود.
با آن چه از بهشت آمده بود حضرت را غسل داده، کفن نموده و به همان صورتی که امر نموده بود تشییع کردند و بر سر جمعی که در تشییع جنازه حضور داشتند، ابری سفید و پرندگانی سفید پیوسته در طیران بودند و چون حضرت دفن شد آن ابر زایل و آن پرندگان رفتند.
سيّد الشهداء علیه السلام در هنگام غسل به برادرش حضرت مجتبی علیه السلام گفت: برادر جان، می بینی چقدر بدن پدر بزرگوارمان خفیف و سبک است. حضرت حسن علیه السلام فرمود: همانا جمعی از فرشتگان - با ما هستند که ما را کمک می نمایند.
در طول مسیر تشییع صدای به هم خوردن بال های بسیار و ضجه و شيون - از جمعی که دیده نمی شدند - به گوش می رسید.
ابن مسکان از حضرت صادق علیه السلام سبب کج بودن ستون غری را پرسید - چرا ستون و پایه ای که در غریّ و مسیر نجف قرار دارد و بازمانده روزگار پیشین است مایل و کج است؟ - حضرت فرمود:
إِنَّهُمْ لَمّا جاؤوا بِسَرِيرِ أَميرِ الْمُؤْمِنِينَ علیه السلام إِنْحَنَى أَسَفاً وَ حُزْناً عَلَى أَميرَ الْمُؤْمِنینَ علیه السلام. آن گاه که در آن شب تابوت امیرالمؤمنین علیه السلام را از
این مسیر عبور دادند، این پایۀ صاف و استوار برای اظهار اندوه و غم و حزن و اسف در فقدان امیرالمؤمنین علیه السلام خم و منحنی شد و به همین صورت باقی ماند. (1)
همه آن چه متعلق به امیرالمؤمنین علیه السلام است خاص خود اوست و مخصوص به اوست که او خاص حق تعالی و مخصوص رسول خدا و صدّیقه کبری علیها السلام است و به خصوص آن چه در مراسم تجهیز و تشییع و تدفینش نقل شده خصوصیاتی همراه با شگفتی و اعجاب دارد و قرین عجایب و غرایبی است.
ناتوانم، خسته ام، زارم، دخیلم يا على *** مستمندم، بی کسم، خوارم، دخیلم یا علی
شرمسارم، چون گنه کارم، دخیلم یا علی *** از جنابت خواهشی دارم، دخیلم يا على
وعده ای، قولی، قراری، یا که دشنامی بده *** ما خمار آلودگان را یا علی جامی بده
بینوایان رهت را هم سرانجامی بده
1) اقتباس از: مناقب آل ابی طالب 2/ 348
روز تا شب با غم عشقت هم آغوشم على *** گشته جز مهر تو از خاطر فراموشم على
بر سر کویت غلام حلقه بر گوشم علی *** جان قنبر، رحمت آور، مفت مفروشم على
بر غلام خویشتن اسمی بنه نامی بده *** ما خمار آلودگان را یا علی جامی بده
بینوایان رهت را هم سرانجامی بده
بر سر کویت دل ما را مقامی داده ای *** بر کف من از شراب وصل جامی داده ای
جام گهگاهی نه، بل جام مدامی داده ای *** ای خُمت نازم که بر مستی دوامی داده ای
باز هم ما را ز خُم، صهبای اکرامی بده *** ما خمار آلودگان را یا علی جامی بده
بینوایان رهت را هم سرانجامی بده
مستی ما در حقیقت از دو چشم مست توست *** هستی دنیا و مافيها طفیل هست توست
ور که از دستی به حق کاری برآید دست توست *** در مقام قرب او ادنی دو عالم پست توست
عاشقان خویش را از غيب الهامی بده *** ما خمار آلودگان را یا على جامی بده
بینوایان رهت را هم سرانجامی بده
ای که بر دنیا و مافیها شهنشاهی کنی *** چون یداللهی به عالم هر چه می خواهی کنی
دوستان را سر خوش از صهبای آگاهی کنی *** هم مطیع امرشان از ماه تا ماهی کنی
ماه و ماهی پیش کش مولا مرا کامی بده *** ما خمار آلودگان را یا علی جامی بده
بینوایان رهت را هم سرانجامی بده
این چند بند از مسمط نغز سی و چهار بندی پروانه را به خاطر این بندش آوردیم که علی را مظهر کلّ عجایب و مظهر کلّ غرایب معرفی نموده و گوید:
مَظْهَر كلّ عجايب كيست مولا؟ أَنْتَ أَنْتَ *** مُظهر كلّ غرايب كیست؟ مولا أَنْتَ أَنْتَ
روح جاری در قوالب كيست مولا؟ أَنْتَ أَنْتَ *** کعبه مقصود طالب کیست مولا؟ أَنْتَ أَنْتَ
محرمان خاص خود را مژده عامی بده *** ما خمار آلودگان را یا علی جامی بده
بینوایان رهت را هم سرانجامی بده (1)
چرا چنین نباشد در حالی که از القاب آن وجود مقدّس که مرحوم خواجه نصیرالدین طوسی در صلوات بر آن حضرت تضمین نموده مَظْهَر العجايب و مُظْهِرُ الغرايب است که بر سر زبان ها هم افتاده است يا مظهر العجايب يا مرتضى على.
چو این جهان فنا شود علی فناش می کند *** قیامت ار به پا شود علی به پاش می کند
که دست دست او بود ولی خداش می کند *** و مارَمَيْتَ إِذْ رَمَيْتَ بر تو فاش می کند
که اوست دست کردگار و اوست عین داورا (2)
ای سرّ نهان سرّ نهان از تو چه پنهان *** عالم همه اندر صفت ذات تو حیران
در شکّ و گمانند چه دانا و چه نادان *** از چهره برافکن دمی این پرده امکان
تا رفع کنی شک و گمان از همه اوهام
ای آن که قضا بندهٔ حکمت ز ازل شد *** وی آن که قَدَر امر تو را ضَرْب مثل شد
تعبير ز حق حبّ تو بر خَيْرِ عمل شد *** من بی عمل و عمر همه صرف امل شد
ناکامم و خواهم دهی ای دوست مرا کام (1)
فیض مطلق جلوۀ حق اصل عنوان وجود *** عین ایمان، محض دین، یعنی امیرمؤمنان
مصدر ایجاد و اَصل واح-د و سرّ وجود *** مشرق صبح ازل، شام ابد را پاسبان
شاه اقلیم ولایت آنکه در عهد الست *** با ربوبیت گه ميثاق آمد هم عنان
كافِ «كُن» با «نون» نگشتی تا ابد هرگز قرین *** گر وجودش را نمی بودی به هستی اقتران
ای فدای ذات آن ممکن که آمد از نخست *** غیب محض و ذات واجب را وجودش ترجمان
او یدالله است و جنب الله و سرّ کردگار *** اوست وجه الله و عین الله و هم سمع و لسان
از عبودیّت که باشد سر به سر عجز و نیاز *** گشت آثار ربوبیّت از او ظاهر چنان
1) دیوان وفایی شوشتری/ 35
کش یکی خواند خدا و دیگری مرد خدا *** شد وجود واجبش پیرایه شکّ و گمان
مقصد اصلی اگر شخص شریف او نبود *** روح آدم خود نمی گردید در قالب روان (1)
بگذریم، چه کنیم که هر چه نظم آوریم و نثر آفرینیم راه به جایی نمی بریم. آری این ذات ممکن واجب نما که وجودش ترجمان واجب است مظهر عجایب و مظهر غرایب بوده و در مراسم تجهیز و تشییع اش عجایب و غرایبی ظهور نموده است.
مضاف بر آن چه آوردیم مرحوم ابن جبر که از بزرگان امامیه در سده هفتم هجری است نیز چنین آورده است:
إِنَّهُ كانَ في مُقَدَّم سَرير عَلِيٍّ علیه السلام جَبْرَئِيل و ميكائيل وإسرائيل و زُمْرَةٌ مِنَ الْمَلائِكَةِ نَسْمَعُ مِنْهُمْ: قُدُّوسٌ قُدُّوسٌ أَنْتَ عَزِيزُ الْسُلْطَانِ نَافِذ أَمْرُكَ لا إِلهَ إِلَّا أَنْتَ وَ بِحَمْدِكَ، لَا إِلَهَ إِلَّا أَنْتَ رَبُّ الْعَالَمِينَ. همانا در پیشاپیش سریر و تابوت على علیه السلام جبرئیل و میکائیل و اسرافیل و جمعی از فرشتگان بودند و از آنان جملاتی که بیانگر تقدیس و تنزیه و عزّت و سلطنت و وحدانیت حق تعالی بود شنیده می شد. (2)
چرا چنین نباشد و فرشتگان به افتخار تقدیس و تهلیل گویی در مراسم تشییع جنازه آن وجود مقدس نایل نیایند در حالی که همو این
حدیث را هم از پیامبر اکرم آورده است:
إِنَّ اللَّهَ تَعَالَى يُباهِي بِعَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ كُلَّ يَوْمِ الْمَلَائِكَةَ الْمُقَرَّبِينَ حَتَّى يَقُولُوا بَحْ بَحْ هَنَيْئاً لَكَ يا عَلَى. همانا خداوند تعالی همه روزه به علی بن ابی طالب علیه السلام در برابر فرشتگان مقرّبش فخر و مباهات می کند تا آن جا که ملائکه مقرّب حق می گویند خوشا به حال تو خوشا به حال تو گوارای تو بادای علی این مقام و منزلت و این جایگاه و مرتبت که حق تعالی به تو مباهات می کند- (1)
از دیگر عجایب مراسم تشییع آن مَظهَر العجایب جریانی است که مرحوم مجلسی از حافظ برسی آورده و مرحوم سپهر از دُرّ المطالب نقل نموده است حضرت مجتبى و سيّدالشهداء علیه السلام که عقب سریر پدر بزرگوارشان را حمل می نمودند و به طرف نجف کوفه می رفتند، با اسب سواری روبه رو شدند که بوی مشک از او ساطع بود بر آنان سلام کرد و به حضرت حسن علیه السلام چنین گفت: أَنْتَ الْحَسَنُ بْنُ عَلَى رَضِيعُ الْوَحْى وَ التَّنْزيلِ وَ فَطِيمُ الْعِلْمِ وَ الشَّرَفِ الْجَلِيل خَلِيفَةُ أَميرِ الْمُؤْمِنِينَ وَ سَيِّدِ الْوَصِيِّينَ. تو حسن بن علی هستی که از سینه وحی و تنزیل شیر نوشیده ای و از علم در کودکی پر شده و جدا شده ای و صاحب شرافت و جلالتي، خليفه و جانشين اميرالمؤمنين و سيد الوصيين هستی؟
گفت: آری - آن گاه چنین گفت: وَ هَذَا الْحُسَيْنُ بْنُ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ وَ سَيِّدِ
1) نهج الايمان 665.
الْوَصِيِّينَ سِبْطُ الرَّحْمَةِ وَ رَضِيعُ الْعِصْمَةِ وَ رَبِيبُ الْحِكْمَةِ وَ وَالِدُ الْأَئِمَّةِ. این آقا حسین پسر امیرالمؤمنين فرزند سيّد الوصيين، نواده رحمت و شیر نوشیده از سینه حکمت و پرورش یافته در دامن حکمت و پدر أئمّه علیهم الاسلام است؟
گفت: آری - پس از معرّفی و شناخت دو نور دیده امیرالمؤمنین علیه السلام گفت: این جنازه را به من بدهید و بروید به امان خدا حضرت حسن علیه السلام به او گفت: پدرم به من سفارش نموده که جنازه اش جز به یکی از دو نفر نسپاریم جبرئیل یا ،خضر تو کدام یک از آن دو نفر هستی؟ که ناگهان سوار نقابدار، برقع از صورت برداشت حضرت حسن علیه السلام دید پدرش امیرالمؤمنین علیه السلام است.
پادشاهی که به شب بُرقع پوش *** می کشد کشد بار گدایان بر دوش
تا نشد پردگی آن سرّ جلیّ *** نشد افشا که علی بود علی (1)
امیرالمؤمنین علیه السلام به نور دیده اش فرمود: ای ابا محمد، هیچ کسی از دنیا نمی رود جز این که پدرت حضور دارد چگونه حاضر و شاهد بر پیکر خود نباشد؟ (2)
مرحوم مجلسی بعد از نقل این خبر و خبری که بعداً می آوریم پس از این که می گوید اعتمادی به متفردات برسی ندارم ولی رد هم نمی کنم؛ زیرا روایات بسیاری داریم که دلالت می کند بر ظهور و بروز حضرات
معصومين علیهم السلام پس از انتقالشان از عالم ماده در اجساد مثالی شان. (1)
باری به هر جهت جنازه امیرالمؤمنین علیه السلام در نیمه شب بیست و یکم ماه مبارک رمضان با چنین وضع ساده مُلکی و تشریفات مخصوص ملکوتی تشییع شد تا سرانجام پیشاپیش جنازه را پیش قراولان تشییع فرشتگان مقرب حق به زمین گذاردند و امام مجتبی علیه السلام با همان جمع معدود ملکی در همین محلی که قبر شریفش قرار دارد، بر پیکر پدر بزرگوارش نماز خواند آن هم نمازی که با هفت تکبیر همراه بود که خود آن وجود مقدس وصیت کرده بود و این امر را از خصایص خودش که خاتم أوصياء الأنبياء است و خصائص آخرین فرزند معصومش که خاتم الأوصياء است معرفی نموده بود و این امری است بس حایز اهمیت و قابل توجه که ندیده ایم عنایت و توجهی به آن شده باشد. با توجه به این که می دانیم نماز میت در مکتب امامیه بیش از پنج تکبیر ندارد و نسبت به هیچ کدام از حضرات معصومین علیهم السلام نقل نشده که بر پیکرشان به گونه ای دگر نماز خوانده شده باشد یا وصیت کرده باشند با تکبیرات بیشتری بر آنان نماز بگذارند. (2)این چه خصوصیتی است که اختصاص به اوّلین و
1) بحارالأنوار 42 / 301
2) خوب است بدانیم آن چه نسبت به تکبیرات نماز بر پیکر امیرمؤمنان علیه السلام در روایات ما نقل شده، هفت تکبیر است و جمعی از مورّخین هم چونان یعقوبی (تاریخ یعقوبی 2 / 202) و مسعودی (مروج الذهب 2 / 414) همین عدد را آوردند و بعضی چونان طبری (تاریخ الطبرى 3/ 937) و ابن كثير (البداية والنهاية 7 / 2015) نُه تکبیر نقل نموده اند و بعضی چون ابن جوزی چهار تکبیر هم آورده اند (تذکرة الخواص/ 233) که عدم صحت آن معلوم است و خوب است عزیزان به آن چه راجع به عدد تکبیرات نماز میت که رسول خدا صلی الله علیه و آله بر جنازه منافقان چهار تکبیر و بر جنازه اهل ایمان پنج تکبیر می گفت و مروان حکم از ترس قتل بر جنازه معاویه چهار تکبیر گفت و همچنین نسبت به جنازه هایی که به عنوان بزرگداشت بیش از پنج تکبیر بر آن ها گفته شده به نوشتهٔ دیگر مؤلّف - لباس نادوخته و نماز بی حمد و سوره - صفحات 172 - 181 - مراجعه نمایند.
آخرین وصی دارد و آیا بعد از آن دو تکبیر اضافه دعایی خوانده شده یا نه؟ چیزی در این زمینه به نظر نرسیده است در هر حال چنین نمازی در آن شرایط بر چنان پیکر پاکی خوانده شد.
ابن ابی الدنیا این گفتار را از رئیس پلیس مسجد کوفه بعد از آن که بر پیکر پاک امیرمؤمنان علیه السلام نماز خوانده شد نقل نموده که چه بسا نخستین گفتار توصیفی پس از شهادت مولا باشد:
آن گاه که علی بن ابی طالب علیه السلام را از دنیا رفت، مردی از قبیله بنی تمیم که سرپرست نگهبانان مسجد کوفه بود، بعد از این که بر بدن شریف حضرت نماز خواندند به پا خاست و چنین گفت:
رَحِمَكَ اللهُ يا اَميرَ الْمُؤمِنينَ، فَلَئِنْ كانَتْ حَيَاتُكَ مِفْتَاحَ خَيْرِ وَ مِغْلاقَ شَرٌّ وَكُنْتَ لِلنَّاسِ عَلَماً مُنيراً يُعْرَفُ بِهِ الْهُدَىٰ مِنَ الضَّلَالَةِ وَ الْخَيْرُ مِنَ الشَّرِّ، فَإِنَّ وَفاتَكَ لَمِفْتَاحُ شَرٍّ وَ مِغْلاقُ خَيْرِ وَ أَنَّ فِقْدِانَكَ لَحَسْرَةٌ وَ نَدامَةٌ. وَ لَوْ أَنَّ النَّاسَ قَبِلُوكَ بِقَبُولِكَ لَاَكَلُوا مِنْ فَوْقِهِمْ وَ مِنْ تَحْتِ أَرْجُلِهِمْ وَلكِنَّهُمُ اخْتاروا الدُّنْيا عَلَى الْآخِرَةِ فَأَصْبَحُوا بَعْدَكَ حَياري في سُبُلِ الْمَطالِبِ قَدْ غَلِبَ عَلَيْهِمُ الشَّقاءُ وَ الدّاءُ الْعَياءُ فَهُمْ يَنْتَقِضُونَهَا كَمَا يَنْتَقِضُ
الْحَبْلُ مِنْ بَرْمِهِ فَتَبَا لَهُمْ خَلَفاً تَقَبَّلُوا سُخْفاً وَ بَاعُوا كَثِيراً بِقَليلٍ وَ جَزِيلاً بِيَسِيرِ فَكَرَّمَ اللَّهُ مَابَكَ وَضَعَفَ ثَوابَكَ وَ عَلَيْكَ السَّلامُ وَ رَحْمَةُ اللهِ وَ بَرَكاتُهُ﴾
رحمت خدا بر تو باد ای امیرالمؤمنین، سوگند هر آینه اگر زندگیات کلید همه خوبی ها و بسته شدن تمامی بدی ها بود و تو برای مردم آن بلندای نور بودی که هدایت را از ضلالت و خیر و خوبی را از شر و بدی به وسیله تو باز می شناختند هر آینه فقدانت کلید بدی ها و بسته شدن خوبی ها بود و فقدان تو حسرت و ندامتی غیر قابل توصیف به جای گذارد.
و اگر مردم تو را آن گونه که باید می پذیرفتند - رحمت حق - آنان را از بالا و پست زیر پوشش قرار می داد ولی آنان دنیا را بر آخرت برگزیدند و پس از تو دچار حیرت و سر گردانی در راه رسیدن به مقاصدشان گردیدند، شقاوت و بدبختی و درد بی درمان بر آنان غلبه کرد. آنان چونان ریسمان تابیده ای که بافتش باز می شود و قوّت و توانش را از دست می دهد، گردیدند. هلاکت و خسران برای آنان باد که سبک مغزی را پذیرفتند و بسیار را به کم و فراوان را به اندک مبادله نمودند. خداوند جایگاه رجوع تو را گرامی بدارد و ثواب و پاداشت را مضاعف سازد. سلام بر تو باد و رحمت و برکات خداوند از آن تو. (1)
جنازه امیرمؤمنان علیه السلام پس از تشییع به همان جایی رسید که امروزه
1) کتاب مقتل الامام اميرالمؤمنین علی بن ابی طالب علیه السلام/ 109
قبر شریفش قرار دارد و با قبری حفر شده و لَحَدی آماده روبه رو شدند همان گونه که خود حضرت خبر داده بود و در آن لوح و تخته ای یافتند که نام و نشان حفّار و بنای این قبر بر آن رقم خورده بود. نوح پیامبر بود و بر آن، چنین نوشته بود: بِسْمِ اللهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ، هَذَا قَبْرٌ إِدَّخَرَهُ نُوحُ النَّبِيُّ لِعَلِيَّ وَصِيَّ مُحَمَّدٍ قَبْلَ الطُّوفانِ بِسَبْعَمِأَةِ عام. (1)یعنی: این قبری است که نوح پیامبر صلی الله علیه و آله برای علی بن ابی طالب علیه السلام وصیّ حضرت محمّد صلی الله علیه و آله هفتصد سال پیش از طوفان آماده نموده است.
و در نقل دیگر آمده حفر نموده است و در نقلی چنین آمده: هذا ما ادَّخَرَهُ جَدُّهُ نُوحُ النَّبِيِّ لِلْعَبْدِ الصّالِحِ الطَّاهِرِ الْمُطَهَّرِ. (2)
و همه گویای یک حقیقت است که در جمع انبیاء عظام الهی و رسولان سبحانی و خمسۀ اولی العزم ربّانی این افتخار و سعادت نصیب نوح نجی الله شده که حافر قبر و بانی مرقد مولی الموحدين اميرالمؤمنين على علیه السلام باشد که در حدیثی از حضرت باقر علیه السلام به این حقیقت عنایت شده است که عبدالرحیم قصیر گوید از محل دفن امیرالمؤمنین علیه السلام از حضرتش سؤال نمودم، فرمود:
«در مقبرۀ نوح مدفون است. پرسیدم کدام نوح؟ فرمود: نوح پیامبر. پرسیدم: این چگونه می شود؟ فرمود همانا امیرالمؤمنین علیه السلام صدّیق بود، خداوند محل دفن او را در آرامگاه صدیقی قرار داد و رسول خدا صلى الله عليه وسلم از فقدان آن حضرت و محل دفنش و نزول حنوط برای او با حنوط خودش و حضور و کمک فرشتگان در مراسم دفنش به ما خبر داده است ». (3)
و در حدیثی از حضرت صادق علیه السلامخصوصیت مکانی قبر امیر مؤمنان با پیکر حضرت نوح بازگو شده است فرمود: قَبْرُ عَلِيٌّ فِي الْغَرِى مَا بَيْنَ صَدْرِ نُوحٍ وَ مَفْرَقِ رَأْسِهِ مِمَّا يَلَى الْقِبْلَةَ. قبر علی علیه السلام در نجف در فاصلهٔ سینه حضرت نوح و فرق سر او طرف قبله قرار دارد. (1)
این حدیث بیانگر نهایت ادب و احترام آن پیامبر اولوالعزم نسبت به امیرالمؤمنین علیه السلام که از دو جهت قبر حضرت را مقدم بر مرقد خودش قرار داده؛ هم طرف قبله و پیش رو و هم طرف بالا سر و قسمت بالای پیکر و چه بسا در سایه دو عمل بزرگ و کار حایز اهمیتی که این پیامبر بزرگ انجام داده سعادت همجواری آن حضرت نصیبش گردیده؛ یکی حمل جثمان آدم علیه السلام و انتقالش به نجف و دیگری آماده نمودن قبر و لحد برای مولی الموحّدین علیه السلام که در حدیثی به هر دو جهت عنایت شده است.
مرحوم مجلسی گوید:
«در احادیث معتبره از حضرت صادق علیه السلام منقول است که چون حضرت نوح علیه السلام به کشتی نشست به طرف کعبه رفت و هفت شوط گرد آن طواف نمود پس حق تعالی به او وحی نمود که از کشتی بیرون رو و جسد حضرت آدم علیه السلام را بیرون آر و داخل کشتی قرار ده. حضرت نوح امتثال فرمان کرد و تابوتی که در میان آن پیکر حضرت آدم علیه السلام بود بیرون آورده میان کشتی برد و چون کشتی در مسجد کوفه قرار گرفت به امر پروردگار پیکر حضرت آدم را به نجف آورد و به خاک سپرد و در پیش
1) فرحة الغرىّ / 70
روی او قبری برای خود آماده کرد و صندوقی برای امیرالمؤمنین علیه السلام تراشید و آن را در مقابل سینه خود قرار داد». (1)
قبر آماده است، تشییع کنندگان معدود و انگشت شمار، آرام آرام گریه می کنند که ناگهان صدای هاتفی به گوششان رسید:
إِنْزِلُوهُ إِلَى التُّرْبَةِ الطَّاهِرَةِ فَقَدِ اشْتاقَ الْحَبِيبُ إِلَى الْحَبِيبِ. این پیکر پاک را میان این تربت پاک بدارید که همانا حبیب اشتیاق دیدار حبیب دارد. حاضران را دهشت و حیرتی فرا گرفت و وجود مقدسش را قبل از طلوع فجر به خاک سپردند. (2)
از دیگر مطالبی که تذکّرش در این دُرّ مناسب به نظر می رسد و امید است برای همه عزیزان مفید و سودمند افتد به خصوص وقتی توفیق شرفیابی و زیارت مرقد منوّر مولى الموحدين نصیبشان می شود از آن بهره برند و حال و هوای بهتری پیدا کنند، توجّه به شباهت کاملی است که میان مراسم تجهیز امیرالمؤمنین علیه السلام و همسر گرامی اش حضرت صدّیقه علیها السلام یافت می شود که چه بسا در عالم خلقت نمونه دگری برای آن پیدا نکنیم که این قدر میان زن و شوهری میان همسر و همسری، میان مظلوم و مظلومه ای میان صدیق و صدیقه ای مشابهت در همه امور و تمامی شئون به خصوص در مراسم تجهیز و تشییع و تدفین باشد.
اگر فاطمه علیها السلام در مقام دعا و مناجات عرض می کرد:
يا الهى عَجِّلْ وَفاتي سريعاً *** فَلَقَدْ تَنَغَصَتِ الْحَيَاةُ يا مولائی
بارالها، مرگ مرا زود برسان که سوگند همانا زندگی گلوگیرم گردیدهای مولای من. (1)
امیرالمؤمنین علیه السلام هم مکرر از اشتیاقش به مرگ و شوقش به رفتن از این عالم سخن به میان می آورد بگذریم از آن چه در مطاوی خطباتش در نهج البلاغه آمده به آن چه سبط ابن جوزی آورده بسنده کنیم گوید:
كانَ عَلِي لا يَسْتَبْطِيءُ الْقَاتِلَ فَيَقُولُ مَتى يُبْعَثُ أَشْقاها. (2) پیوسته علی علیه السلام از کُندی و دیر کردن قاتلش شکوه داشت می فرمود چه زمان شقی ترین این امّت برای کشتن من بر می خیزد؟
و می فرمود:
مَا يَحْبِسُ أَشْقاكُمْ أَنْ يَجِيء فَيَقْتُلَنِي؟ أَللهُمَّ قَدْ سَئِمْتُهُمْ وَ سَئِمُونِي فَارِحْهُمْ مِنَى وَ أَرَحْنِى مِنْهُمْ. چه چیز شقی ترین شما را نگه داشته که بیاید و مرا بکشد بارالها، اینان از من خسته شده اند - تاب تحمّل عدل مرا ندارند - و من هم از اینان خسته شده ام. خدایا آنان را از من و مرا از آنان راحت نما. (3)
«امیرالمؤمنین علیه السلام کنیزی داشت به نام اُمّ جعفر می گوید: من آب روی دست حضرت می ریختم که ناگهان سر مبارکش را بلند کرد و محاسنش را گرفت و به طرف بینی اش بالا آورد و فرمود: واها لك
لَتَخْضِبُنَّ بدَمی آه بر تو هر آینه به خون من رنگین می شوی». (1)
اگر حضرت زهرا علیها السلام وصیت نمود مراسم تجهیزش شبانه و مخفیانه انجام شود، امیرالمؤمنین علیه السلام هم چنین سفارشی به نور دیدگانش داشت.
اگر صدّیقه کبری با حنوط بهشتی حنوط شد، حنوط صدیق اکبر هم از بازمانده همان حنوط بهشتی بود. اگر بر پیکر پاک انسیه حوراء افراد انگشت شماری نماز خواندند و تشییع نمودند، بر جثمان انسان کامل امیرمؤمنان علیه السلام هم جمع معدودی نماز خواندند و شرکت داشتند که خود حضرت فرمود:
خُلِقَتِ الْأَرْضُ لِسَبْعَةِ ؛ بِهِمْ يُرْزَقُونَ وَ بِهِمْ يُمْطَرُونَ وَ بِهِمْ يُنْصَرُونَ: أَبُو ذَةٌ وَ سَلْمَانَ وَ الْمِقْدَادِ وَ عَمّارِ وَ حُذَيْفَةَ وَ عَبْدِ اللَّهِ بْن مَسْعُودٍ. قَالَ على علیه السلام: وَ أَنَا اِمَامُهُمْ وَ هُمُ الَّذينَ شَهِدُوا الصَّلاةَ عَلَى فَاطِمَةَ. آفرینش زمین برای هفت نفر بود و روزی دگران و ریزش باران و نصرت و یاری به خاطر آنان بود ابوذر و سلمان و مقداد و عمّار و حذیفه و ابن مسعود على علیه السلام فرمود: من امام آنان بودم و آنان جمعی بودند که بر جنازه حضرت فاطمه علیها السلام یا نماز گزاردند. (2)
اگر برای زهره زهرا علیها السلام قبری محفور بود و روشنی و فروغ از آن ظاهر شد و صدایی به گوش رسید که در حدیثی چنین آمده است:
«امیرالمؤمنین علیه السلام پس از نماز بر پیکر پاک حضرت فاطمه علیها السلام دو دستش را به طرف آسمان بالا برد و گفت: بارالها، این فاطمه دختر پیامبر توست که او را از تاریکی های - این سرا - به نور دیگر سرا بردی. دراین
هنگام ناگهان یک میل در یک میل - دو کیلومتر در دو کیلومتر - زمین روشن شد و چون خواستند حضرتش را دفن کنند از بقعه ای از بقیع صدایی بلند شد او را نزد من آورید پیش من آرید که تربتش را از من گرفته اند. ناگهان دیدند قبری حفر شده ظاهر شد تابوت را آن جا بردند و به خاک سپردند». (1)
جنازہ امیرالمؤمنین علیه السلام هم چنین وضعی داشت به شرحی که آوردیم با این تفاوت که قبر امیرالمؤمنین علیه السلام پس از مدتی آشکار شد ولی قبر همسر مظلومه اش مخفی باقی ماند که در آخر همین حدیثی که آوردیم تصریح شده است.
اگر آن مظلومهٔ شهیده با پیکری که نشان مظلومیّت و شهادت داشت از دنیا رفت همسرش امیرالمؤمنین علیه السلام آن مظلوم شهید هم با فرق شکافته ای که بیانگر این حقیقت بود از دنیا رفت.
اگر تصمیم به نبش قبر حضرت صدّیقه علیها السلام گرفتند و خواستند متعرّض آن چهل صورت قبر بشوند تا عار و ننگ نماز نخواندن بر جنازه دختر پیامبرشان را از خود بردارند (2)نسبت به امیرمؤمنان علیه السلام هم چنین تصمیمی داشتند ولی اختفاء مرقد واقعی و تعدّد قبور احتمالی مانع این امر گردید.
بلادی بحرانی جریان را چنین آورده است:
«اوّلی گفت: از افراد مورد اعتماد کسی را بیاورید که این قبرها را بشکافد تا قبر دختر پیغمبر را بیابیم و بر او نماز بخوانیم و به زیارتش
برویم این خبر که به گوش امیرالمؤمنین علیه السلام رسید، غضبناک با چهره سرخ و دیدگان خشم آگین و رگ های پر در حالی بیرون آمد که قبای زرد رنگی پوشیده بود که جز در روزهای سخت نمی پوشید و بر شمشیر ذوالفقارش تکیه داد بود. به بقیع آمد و سوگند یاد کرد اگر سنگی از قبری جنبش دهند با شمشیر پاسخشان را می گوید وقتی - آن منافقان و غاصبان - چنین دیدند و شنیدند، گریختند و رفتند و متعرّض آن صورت های قبر نشدند». (1)
در هر حال در هستی و وجود و در صحن و سرای بود زوجی را سراغ نداریم که مراسم تجهیزشان این چنین با یکدگر همسو و شبیه باشد، آن سان که این زوج بی قرین آفرینش، امیرمؤمنان و صدّیقه کبری علیها السلام قرین و شبیه بوده اند که چه زیبا عبدی کوفی که رحمت خدا بر او باد در چکامه ای غرّاء این حقیقت را تضمین نموده است.
صِدِّيقَةٌ خُلِقَتْ لِصِدّ *** يقٍ شَرِيفٍ فِي الْمَناسِب
إِخْتارَهُ و اختارها *** طُهْرَيْنِ مِنْ دَنَسِ الْمَعَايِبِ
إِسْمَاهُما قُرِنا عَلى سَطْرٍ *** بظل الْعَرْشِ راتب (2)
صدّیقه ای که برای صدیق شریفی آفریده شده بود.
خداوند آن صديق وصديقه را از هر آلودگی پاک و پاکیزه قرار داد و برگزید.
و نام آن دو در یک سطر کنار هم در سایه عرش رقم خورده بود. با نقل ابیاتی در سوگ این صدّیق و صدّیقه مُهر ختم بر دَرِ این درّ
بگذاریم و بگذریم.
دو نخل دین گشته بی شکوفه *** یکی مدینه یکی به کوفه
على على جان، على على جان
یکی مدینه ز تازیانه *** یکی به کوفه چه ظالمانه
على على جان، على على جان
یکی مدینه به کوچه افتاد *** یکی به کوفه به سجده جان داد
على على جان، علی علی جان (1)
امشب به زهرا همسرش پیوسته مولا *** چون پهلوی زهرا سرش بشکسته مولا
رنگش پریده، فرقش شکسته *** پیوند جانش از هم گسسته (2)
اشْهَدُ أَنَّكَ عَالِمُ هَذِهِ الْأُمَّة
و خَلِيفَةُ اللَّهِ عَلَى الجِنِّ وَالْإِنسِ
امیرالمؤمنین علیه السلام آن دلداده به خدا که دلهای خدا شناسان سرا پردهٔ مهر و محبّت اوست، و به قول خواجه شیراز:
دل سرا پرده محبّت اوست *** دیده آئینه دار طلعت اوست
من که سر در نیاورم به دو کون *** گردنم زیر بار منت اوست
تو و طوبی و ما و قامت یار *** فکر هر کس به قدر همت اوست
گر من آلوده دامنم چه عجب *** همه عالم گواه عصمت اوست
من که باشم در آن حرم که صبا *** خاک بوس حریم حرمت اوست
فقر ظاهر مبین که حافظ را *** سینه گنجینه محبت اوست (1)
1) دیوان حافظ، از غزل 18
در دل شب در صحرای نجف به شرحی که در در پیشین آوردیم به خاک سپرده شد و آن هفت خشت ساخته و پرداخته را بر لحد تربت پاکش نهادند. بگذریم که در آن لحظه سبط اکبر، امام ممتحن، حضرت ابي محمد الحسن بن على علیه السلام چه حالی داشته و چگونه این وجه الله آن وجه الله را روی خاک نهاده است.
نخستین جریانی که پس از دفن امیرمؤمنان علیه السلام صورت گرفت هر چند هنوز دفن کامل نشده بود، آن است که مرحوم مجلسی از «مشارق» حافظ برسی نقل نموده؛ همان که صاحب الغدیر در مقام حمایت از او برآمده و اتهام غلو را از او نفی نموده (1)و آن جریان این است:
«از امام مجتبی علیه السلام روایت شده که امیرالمؤمنین علیه السلام به دو نور دیده اش فرمود: آن گاه که مرا در لحد نهادید، قبل از این که خاک بر من بریزید و دفن کامل گردد؛ دو رکعت نماز بخوانید و بنگرید چه مشاهده می کنید. وقتی سفارش پدر بزرگوارشان را انجام دادند نگاه کردند دیدند لحد با پارچه سندس و ابریشمی پوشیده شده امام مجتبی علیه السلام پارچه را از پیش روی پدر بزرگوار کنار زد مشاهده کرد رسول خدا صلی الله علیه و آله و آدم و ابراهیم- علیهما السلام با امیرالمؤمنین علیه السلام سخن می گویند. حضرت حسین علیه السلام که پوشش را از طرف پا کنار زد دید حضرت زهرا علیها السلام و حوّا و مریم و آسیه علیهم السلام نوحه گری و ندبه بر امیرالمؤمنین علیه السلام دارند» (2)
کلام مرحوم مجلسی را در دُرّ قبل به مناسبت روایت دیگری از حافظ بُرسی آوردیم و خوب است عزیزان برای آشنایی بیشتر و رفع ابهامات و ایهامات در این گونه روایات به آن چه در دیگر آثارمان به خصوص «با پسرم در سکرات مرگ» (1)و «خواب نوعروس» آورده ایم، (2)مراجعه نمایند. (3)
در هر حال امیرالمؤمنین علیه السلام به خاک سپرده شد و گویا با دفن او عدالت هم به معنی واقعی دفن شد؛ زیرا که فرزندان معصومش هم آن گونه که باید موقعیت اجرای عدالت را به خصوص در صحنه های اجتماعی پیدا نکردند و أريكه عدالت و چاربالش حکومت قسط در انتظار آخرین بازمانده از فرزندان معصوم امیرالمؤمنین علیه السلام باز ماند.
آری، اسدالله حیدر شاه مردان امیرمؤمنان علیه السلام به خاک سپرده شد تا روبهان سر از کُنام درآورند و هر جا می خواهند بچرند که دشمنش معاوية عليه الهاويه وقتى خبر شهادتش را شنید به این حقیقت اعتراف نمود و گفت:
قُلْ لِلْأَرَانِبِ تَرْعَى أَينْمَا سَرَحَتْ *** وَلِلطَّبَاءِ بِلا خَوْفٍ وَلاوَجَلٍ (4)
1) با پسرم در سکرات مرگ / 170 - 237
2) خواب نوعروس/ 40 - 108 و 140- 160
3) لازم به تذکر است که مؤلّف آثاری به عنوان «مجموعهٔ جهان دیگر» در دوازده کتاب دارد و آن چه از لحظه سکرات تا پایان عالم برزخ آگاهی اش مفید و سودمند است در آن ها آمده است و مرجع جامعی در این گونه امور برای ارباب تحقیق و معرفت می باشد و در مجموعه آن ها مطالب بسیاری در زمینهٔ شگفتی های عالم برزخ و قالب مثالی آمده است.
4) ناسخ التواریخ، زندگی حضرت علی علیه السلام/ 315
آری مولی الموحدین در صحرای نجف دفن شد و آن چه پیامبر عظيم الشأن خبر داده بود محقّق شد که سلیمان بن یسار گوید: ابن عباس را پس از شهادت امیرالمؤمنین علیه السلام در مسجد کوفه دیدم در حالی که ساق پایش را با عمامه اش به پشتش بسته بود و سر بر زانوی غم نهاده بود و دست بر صورت گذارده و با این هیئت و حالت نهایت اندوه و غمش را در فقدان مولا اظهار می نمود، چنین می گفت:
أَيُّهَا النَّاسُ إِنِّي قَائِلٌ فَاسْمَعُوا هان ای مردمان، من می گویم شما بشنوید؛ هر که می خواهد بپذیرد و هر که می خواهد پذیرا نگردد. شنیدم رسول خدا صلى الله عليه وسلم می فرمود:
إذا مَاتَ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ وَ أُخْرِجَ مِنَ الدُّنيا ظَهَرَتْ فى الدُّنيا خِصال لاخَيْرَ فيها. آنگاه که امیرمؤمنان علی بن ابی طالب علیه السلام از دنیا برود امور ناپسندی در دنیا ظاهر گردد.
گفتم: یا رسول الله چه اموری؟ فرمود:
امانت کم شود خیانت بسیار شود تا آن جا که کسی کار زشت در حضور دیگران مرتکب شود و آنان به او بنگرند- و چیزی نگویند- به خدا سوگند، پس از او دنیا را نکبت فرا گیرد.
آگاه باشید تا علی علیه السلام در دنیا زندگی می کند زمین از من خالی نیست؛ زیرا او بقیه و بازماندهٔ من است و به جای من پس از من می باشد علی علیه السلام
چونان جلد و پوست من، گوشت و استخوان من، خون و رگ های من است. او برادر و وصیّ من در خاندانم و خلیفه و جانشین من در قوم و کسانم، وفاکننده وعده هایم و ادا کنندهٔ قرض هایم می باشد.
علی علیه السلام در همه سختی های زندگی با من بوده و همراه من با کفّار جنگیده و در هنگام نزول وحی بر من شاهد و حاضر بوده و با من از غذاهای بهشتی که خوراک ابرار و خوبان است بهره برده و مکرّر جبرئیل علیه السلام آشکار با او در مقام مصافحه برآمده و جبرئیل مرا بر پاکی و خوبی علی علیه السلام گواه گرفته و من هم شما را بر این حقیقت گواه می گیرم که تا علی علیه السلام در میان شماست امری بر شما پوشیده نماند و مشتبه نگردد و چون از میان شما برود این آیه مبارکه محقق شود: لِيَهْلِكَ مَنْ هَلَكَ عَنْ بَيِّنَةٍ وَ يَحْيِي مَنْ حَيَّ عَنْ بَيِّنَة. (1)
خوب است در مدت اقامت در نجف اشرف به خصوص اگر نیمه شبی توفيق تشرف یافتیم، لحظاتی به حدود 1390 سال قبل برگردیم و خود را در نیمه شب بیست و یکم ماه مبارک رمضان سال چهلم هجری در آن مكان مقدس ببینیم و نور دیدگان مولی الموحدین و خواص اصحابش را اشک ریزان در کنار تربت پاک و مزار تابناکش مشاهده کنیم.
اگر چشم دلمان باز باشد جناب صعصعة بن صوحان عبدی را می بینیم همان که اگر در عظمت مقام و بلندای جایگاهش چیزی نباشد جز همان
1) اقتباس از تفسیر فرات کوفی / 51 * بحار الأنوار 42 / 310 * جلاء العيون / 216 * ناسخ التواریخ، زندگی حضرت علی علیه السلام / 310
جمله کوتاهی که امیرالمؤمنین علیه السلام در آخرین روز زندگی اش در حق او فرمود کافی است که فرمود: وَ انْتَ يَرْحَمُكَ اللهُ فَلَقَدْ كُنْتَ خَفِيفَ الْمَؤُونَةِ كَثِيرَ الْمَعُونَةِ، (1)همان پرکار کم زحمت و همان که شگفت سخنی از حضرت صادق علیه السلام نسبت به او رسیده است که فرمود: ما كانَ مَعَ أمير الْمُؤْمِنِينَ مَنْ يَعْرِفُ حَقَّهُ إِلا صَعْصَة وَ اَصْحابُهُ، (2)با امیرالمؤمنین علیه السلام کسی نبود که حق او را بشناسد جز جناب صعصعه و اصحاب او.
و همان که چون بیمار شد مولی الموحّدین علیه السلام به عیادتش رفت و فرمود: لا تَجْعَلَنَّ عِيادَتِى إِيَّاكَ فَخْراً عَلَى قَوْمِكَ، زنهار عیادت و دیدن مرا نسبت به خودت مایه فخر بر خویشانت قرار ندهی، و سفارشاتی در حق آنان نمود. (3)
آری، در آن شب می بینیم این جناب صعصعه عارف به حق امیرالمؤمنین و عاشق و شیدای مولی الموحدین که تا پایان عمر حامی و مدافع آن وجود مقدس بود و با آن فصاحت بیان و بلاغت گفتارش معاویه و اطرافیانش را به عجز وامی داشت چنین صعصعه ای در آن دل شب این جا کنار قبر آقا و مولایش ایستاده دستی به دل نهاده و با دستی خاک قبر را برداشته و بر سر و سینه ریخته و در مقام مدح و منقبت امام دفین و كنز خفی مولایش علی علیه السلام می گرید و می گوید می نالد و داد سخن نسبت به آن حقیقت عدل و داد در می دهد. آری نیمه شبی در حرم مطهر بنشینیم و گوش دل فرا دهیم و بشنویم:
بِأَبي أَنْتَ وَ أُمّى يا أميرَ الْمُؤْمِنِينَ هَنئِياً لَكَ يا أَبَا الحَسَنِ فَلَقَدْ طَابَ
مَوْلِدُكَ وَقَوِيَ صَبْرُكَ وَ عَظُمَ جَهادُكَ وَ ظَفَرْتَ بِرَأْيِكَ وَ رَبِحَتْ تِجَارَتُكَ وَ قَدِمْتَ عَلى خَالِقِكَ فَتَلَقَّاكَ اللهُ بِبِشارَتِهِ وَ حَفَّتْكَ مَلائِكَتُهُ وَ اسْتَقْرَرْتَ في جِوارِ الْمُصْطَفى وَ شَربْتَ بِكَأْسِهِ الْأَوْفَى فَأَسْثَلُ اللَّهَ أَنْ يَمُنَّ عَلَيْنا بِاقْتِفاء أثَرِكَ وَ الْعَمَلِ بِسِيرَتِكَ وَ الْمُوالاةِ لَأَوْلِيَائِكَ وَ الْمُعَادَاةِ لَأَعْدَائِكَ وَ أَنْ يَحْشُرَنا فِي زُمْرَةِ اَولِيَائِكَ... پدر و مادرم فدای تو ای امیرالمؤمنین، گوارای تو باد ای اباالحسن - کرامت های پروردگار - سوگند که همانا پاک به دنیا آمدی، صبری قوی و شکیبی پر توان داشتی جهادت در راه حق بس عظیم بود به رأی و خواسته ات رسیدی و تجارتی پر سود نمودی.
خدایت با نوید و بشارت پذیرای تو گردید و فرشتگان تو را در میان گرفتند و در جوار و همسایگی حضرت مصطفى - در عالم برزخ - مأوا گرفتی و از جام لبریز او نوشیدی.
و از خدا می خواهم بر ما منت گذارد که بتوانیم قدم جای قدم تو بگذاریم و از تو متابعت و پیروی داشته باشیم، دوست تو را دوست بداریم و دشمنت را دشمن خوانیم و حشر ما با دوستان تو باشد.
سوگند، همانا تو به آن مقام و منزلت و مکان و مرتبت رسیدی که دیگر کسی نرسید و در راه خدا فرا روی حضرت مصطفی آن گونه که سزاوار بود جهاد نمودی و دین خدا را آن سان که باید به پا داشتی و سنت ها را محکم نموده و فتنه ها را برانداختی.
اسلام به وسیله تو قوت یافت و ایمان با تو انتظام پذیرفت. بر تو برترین تحیّت ها و بهترین درودها باد
پشت مؤمنین به تو محکم بود و پرچم های هدایت به وسیله تو
آشکار و سنّت ها پا برجا و برای هیچ کس فضائل و مناقب تو گرد نیامد. در قبول اسلام و پذیرش دعوت پیامبر خدا بر همگان پیشی گرفتی و در مقام ایثار و یاری او برآمدی و با جان خودت او را حفظ نمودی و با شمشیر ذوالفقار در میدان های جنگ پشت جباران و معاندان را شکستی و به وسیلهٔ تو برج و با روی های شرک و کفر فرو ریخت و اهل گمراهی و ضلالت کشته شدند. فَهَنيئاً لَكَ يا اَميرَ الْمُؤمِنینَ، پس گواراری تو باد ای امیرالمؤمنین - این فضائل و مناقبی که حق تعالی به تو ارزانی داشته -
از همگان به رسول خدا صلی الله علیه و آله نزدیک تر بودی و در پذیرش اسلام سبقت داشتی. علم و آگاهی و فهم درایتت از همگان بیشتر بود - فهنيئاً لَكَ يا أَبَا الْحَسَنِ، پس گوارای تو باد ای اباالحسن - این کمالات و عنایات -
حق تعالی مقام تو را شرافت بخشید که قرب منزلتت به پیامبر خدا از همه بیشتر بود. اولین مسلمان بودی و در یقین به کمال و تمام رسیده بودی. ثبات قلبت از همه بیشتر و بذل جانت از همه فزونتر و بهره ات در همهٔ خیرات و خوبی ها از همه زیادتر بود.
خداوند ما را از اجر تو محروم ندارد و پس از تو ما را خوار و ذلیل نگرداند به خدا سوگند حیات و زندگی تو مفتاح و کلید همه خوبی ها و مانع و دافع تمامی شرور و بدی ها بود ولی حالیا با فقدان تو درهای شرور باز و ابواب خیر بسته گردیده واگر مردم سخن تو را می شنیدند و گوش به فرمان تو می دادند، نعمت های حق تعالی آنان را فرا می گرفت و مستغرق در رحمت حق می گردیدند ولی آنان دنیا را بر آخرت برگزیدند.».
این سخنان را که گفت بسیار گریست و همه آنان هم که در آن دل شب در کنار تربت پاک آن خداوندگار دل بودند، گریستند و در مقام
تسلیت و تعزیت فرزندان امیرالمؤمنین علیه السلام برآمدند و همگان به کوفه برگشتند و کسی از ماجرای شب با خبر نشد و چون صبح طالع شد و خورشید از خاوران برآمد - برای تقیه و رد گم کردن - تابوتی را از خانهٔ امیرالمؤمنین علیه السلام به مصلّا آوردند و حضرت حسن علیه السلام بر آن نماز خواند و بر شتری نهادند و با بعضی از غلامان برای دفن بردند.» (1)
نخستین مجلس عزای اوّلین مظلوم عالم پس از شهادتش در کنار قبرش منعقد شد که سخنگو و مرثیه سرای آن عزا. جناب صعصعة بن صوحان عبدی بود با حضور صاحبان عزا در چنین شرائطی از کنار قبر امیرالمؤمنین علیه السلام برگشتند.
مرحوم عمادالدین طبری - از بزرگان امامیه در سده هفتم هجری - ماجرایی را در بازگشت این جمع از مراسم دفن آورده که می آوریم:
وقتی امام مجتبی و سیدالشهداء علیه السلام در آن دل شب از دفن پدر بزرگوارشان بر می گشتند صدای ناله ای شنیدند به دنبال ناله رفتند صاحب ناله را بیابند با پیرمردی نابینا روبه رو شدند گفتند: چرا می نالی؟ گفت: پیرمردی کور و عاجزم مردی در این شهر بود که همه روزه نزد من می آمد و برای من طعام می آمدد و کارهای مرا تعهد می نمود و حالیا سه روز است که نیامده است.
حضرت مجتبی علیه السلام فرمود: نام او را نپرسیدی؟ گفت: هر وقت جویا
1) بحارالأنوار 42 / 295
می شدم، می گفت: از بندگان خدایم و چون نزد من می آمد در درون احساس نور و روشنی می نمودم و این فضا از بوی دل انگیز او معطّر می شد.
حسنین علیهما السلام با جمعی که در خدمتشان بودند به گریه افتادند گفتند این نشان ها که تو می دهی علائم پدر ما امیرالمؤمنین علیه السلام است. پیرمرد گفت: پدر شما چه شد؟ گفتند: از دنیا رفت و حالیا از دفن او برمی گردیم.
مرد نابینا دست به دامن عزیزان امیرالمؤمنین علیه السلام شد و آنان را به حقّ مولا قسم داد که او را کنار قبر حضرت ببرند. او را آوردند صورت بر خاک آقا نهاد و چهره بر تراب تربت حضرت ابی تراب سائید و بسیار گریست و عرض کرد: بارالها به طهارت و عصمت و پاکی و قداست امیرمؤمنان جان مرا بگیر و مرا قبض روح نماکه پس از علی علیه السلام زندگانی نمی خواهم به مجرّد این که دعایش تمام شد قالب تهی کرد و جان داد. عزیزان مولا او را تجهیز نمودند و در کنار قبر آن حضرت او را به خاک سپردند. (1)
آری، نخستین کسی که پس از دفن مولی الموحدین به افتخار دفن در جوار آن حضرت نایل آمده این پیرمرد نابینا و روشن ضمیر است که به جاست در تشرّفاتمان هدیه تلاوت و صلوات برای او داشته باشیم.
خوب است نظم این جریان را هم برای دوستان بیاوریم:
شنیدستم دو نور چشم حیدر *** حسین و مجتبی با دیده ت
پس از دفن علی آن ماه افلاک *** سوی خانه روان با سینه چاک
1) اقتباس از کامل بهایی 2 / 125 * محرق القلوب / 54
ز مرگ باب گریان آن دل شب *** پریشان همچنان گیسوی زینب
به ناگه ناله زاری شنیدند *** در آن جا غیر ویرانی ندیدند
یکی می گفت با حال پریشان: *** کجا رفتی تو ای یار غریبان
چه شد از کلبه من پا کشیدی؟ *** که از من رشته الفت بریدی؟
نمودندی به ویرانه تماشا *** بدیدند پیرمردی هست اعمی
به روی خاک خود را می کشانَد *** ز دیده اشک حسرت می فشاند
بدو گفتند کای محزون دل ریش *** بیان کن حال خود منْمای تشویش
برای که پریشان روزگاری؟ *** چرا این گونه بی صبر و قراری؟
بگفتا: من ندارم یار و غمخوار *** یکی بودی مرا شب پرستار
بیاوردی برایم نان و خرما *** بدادي قلب محزونم تسلّى
بگفتندی که باب ما علی بود *** به هر قلب پریشانی جلی بود
ولی از کینه، بی دین ابن ملجم *** به فرق ما نمودی خاک ماتم
شهید از آن شوم دغا شد *** ز مرگش مصطفی صاحب عزا شد
گرفتی دامن شه زادگان را *** شما رحمی کنید آوارگان را
شما را حقّ ذات پاک یکتا *** رسانیدم مرا بر قبر مولا
بیامد با همه آشفته حالی *** کنار مدفن مولى الموالي
کشیدی قبر حیدر را در آغوش *** ز دل افغان کشید و رفت از هوش (1)
پس از شهادت امیرمؤمنان و دفن آن وجود مقدّس در صحرای نجف، مردم در مقام تعزیت و تسلیت بازماندگان برآمدند و در این میان گفتار جناب خضر حایز اهمیت بیشتری است که مرحوم کلینی و مرحوم صدوق هر دو آورده اند.
«روزی که امیرالمؤمنین علیه السلام از دنیا رفت از شدت گریه مردم و شیون و فغانشان کوفه به لرزه افتاد و مردمان را چونان روز فقدان پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله دهشت فرا گرفت در این میان مردی با شتاب در حالی که کلمهٔ
1) گنجینه نور / 151
استرجاع می گفت و إنا لله وإنا إليه راجعون از او شنیده می شد، پیش آمد و چنین گفت: «امروز جانشینی پیامبری پایان پذیرفت. می گفت تا به در خانه امیرالمؤمنین رسید و صدایش بلند شد: يَرْحَمُكَ اللهُ يا أبَا الْحَسَن. ابا الحسن، خدای تو را مشمول رحمت - خاصش - بدارد ؛ همانا تو نخستین مسلمان بودی ایمانت از همگان خالص تر و صاف تر، یقینت از تمامی مردم بیشتر خوف و بیمت از حق تعالی فزونتر، تحمل مشقات و سختی هایت از همه ،زیادتر و حفظ و حراستت نسبت به رسول خدا و یارانش از همه بیش بود و در منقبتها و کمالات و کرامات و سابقه ها و درجات و رتبه ها گوی سبقت را از همگان ربوده بودی و شباهت در روش و منش و نطق و گویش و افکار و رفتارت به رسول خدا از تمام اصحاب بیشتر بود.
خداوند از اسلام و مسلمین و از رسول خدا اجر و پاداش به تو ارزانی دارد. در آن هنگام که اصحاب او سستی نشان دادند تو توانمندی آوردی و چون شانه خالی کردند و نشستند تو برخاستی و بر راه و رسم او همراهی و ملازمت داشتی خلیفهٔ به حق رسول خدا بودی و در مقام ستیز و منازعه پس از آن حضرت چون مصلحت نبود - با منافقان و کافران و حاسدان و فاسقان برنیامدی به هنگام ضعف جبهۀ حق، کمر همت بربستی و آن را به پاداشتی و زمان درماندگیشان سخن به حق گفتی و زمانی که مانده بودند به نور حق قدم برداشتی که اگر از تو پیروی می کردند هدایت می شدند. گلبانگت - به خاطر فروتنی - غنچه می نمود و عبادت و بندگی ات به رسم خضوع برتر می نمود. کم سخن و بهین گفتار بودی. در جمع اصحاب صواب رأی و نظرت و قوّت قلب و شدّت يقين و حسن عمل و
معرفت و شناختت نسبت به امور از همه برتر و بهتر می نمود.
به خدا سوگند که برای اسلام و مسلمین پادشاه و بزرگ بودی و نسبت به اهل ایمان پدر مهربان می نمودی و همۀ آنان خود را عیال و تحت کفالت تو می دیدند که بار آنان را به دوش می کشیدی و سنگینی بارها بر دوش تو بود. حفظ آن چه ضایع می شد به عهده تو بود. رعایت آن چه مهمل نهاده بودند با تو بود. برای انجام اموری که دیگران عاجز بودند آستین همت بالا زدی و خویشتن داری پیشه ساختی و به آن چه آنان نرسیدند رسیدی و به وسیله تو به آن چه گمان نمی کردند نایل آمدند.
همانا تو بر کافران عذابی ریزان بودی و بر اهل ایمان ریزش باران می نمودی. به دیگر سرا پرواز کردی و به شکنی در بهشت رستگار گردیدی و در طول زندگی زیغ و انحرافی جُبن و ترسی، سستی و خیانتی از تو دیده نشد. چون کوهی استوار بودی که از تند بادها نلرزیدی و چونان بودی که پیامبر اکرم صلى الله عليه وسلم توصیفت نمود از تن بکاستی و در اجرای امر و فرمان برخاستی. پیش خود فروتنی داشتی و نزد حق تعالی عظیم و بزرگ بودی، بزرگ بودی در زمین و جلیل نزد مؤمنین.
هیچ کس را نشاید که عیبی از تو جوید یا سخنی در نقص و شکست تو گوید. در راه حق - حساب خاص - برای هیچ کس باز نمی کردی. ضعیف ذلیل در نزد تو قوی عزیز بود تا حقش را بگیری و قوی عزیز پیش تو کوچک و پست بود تا حق را از او بگیری دور و نزدیک - بیگانه و خویش - نزد تو یکسان و برابر بودند.
شأن تو حق آوری و رفق و نرمش مداری و صدق و راستی بود. گفتارت حکیمانه و ثابت فرمانت همراز با خرد، رأی و نظرت صائب و
درست بود. راه راهموار نمودی مشکلات را آسان ساختی، آتش ها را فرونشاندی. دین به تو اعتدال یافت و ایمان از تو توان گرفت و اسلام و مسلمین به وسیلهٔ تو ثبات یافتند به رفتن سبقت گرفتی و ماندگان را پس از خود به تعب و زحمت افکندی کار برای بازماندگان پس از تو بسیار سخت و دشوار گردید -
با گریه و اشک نتوان اداء حق مصیبتت را نمود زیرا مصیبتت در آسمان بس بزرگ نمود و موجبات درهم شکستن مردمان را فراهم آورد. فَإِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ، همانا همه از خداییم و به سوی او برمی گردیم. به قضاء حق تعالی راضی هستیم و تسلیم امر و فرمان اوییم.
سوگند به خدا، مسلمانان هیچ گاه به مصیبتی همانند مصیبت تو مبتلا نگردند؛ زیرا که تو پشت و پناه اهل ایمان و غیظ و غلظت درشتی و خشونت بر کافران بودی. خداوند تو را به پیامبرش ملحق نماید و ما را از جر و پاداش - صبر بر مصیبت - تو محروم ندارد و پس از تو ما را گمراه نگرداند.»
مردمان ساکت بودند و گوش به گفتار این گوینده می دادند تا کلامش پایان یافت، آن گاه او گریست و اصحاب رسول خدا صلی الله علیه و آله هم گریستند، سپس هر چه جستجو کردند آن گوینده را نیافتند». (1)
مرحوم مجلسی بعد از نقل این روایت گوید:
وَالظَّاهِرُ أنَّ الْقائِلَ كانَ هُوَ الْخِضْر علیه السلام. ظاهر این است که گوینده این گفتار، جناب خضر علیه السلام بوده. (2)
از دفن امیرالمؤمنین علیه السلام نور دیده اش حضرت حسن علیه السلام به پس مسجد آمد و برای مردم خطبه خواند. مسعودی این جریان را چنین گزارش نموده:
رُوِيَ أَنَّ الْحَسَنَ - علیه السلام - قامَ خَطيباً بَعْدَ دَفْنِهِ فَعَلَا مِنْبَرَ الْكُوفَةِ وَ عَلَيْهِ عَمَامَةٌ سَوْداءٌ مَسْدُولَةٌ وَ طَيْلَسانٌ أَسْوَدُ فَحَمَدَ اللَّهَ وَ أَثْنى عَلَيْهِ. روایت شده که حضرت حسن علیه السلام بعد از دفن پدر بزرگوارش برای ایراد خطبه بر منبر مسجد كوفه بالا رفت در حالی که عمامه مشکی که یک طرف آن آویخته بود - گویا حنک آن بر سینه مبارکش آویز بود - و ردای سیاهی بر دوش افکنده بود (1)، سپس حمد و ثنای حق آورد و چنین فرمود:
إِنَّهُ وَ اللهِ قَدْ قُبِضَ فى هذِهِ اللَّيْلَةِ رَجُلٌ مَا سَبَقَهُ الْأَوَّلُونَ وَ لا يُدْرِكُهُ الْآخِرُونَ. إِنْ كَان لَصَاحِبُ رَايَةِ رَسُولِ اللهِ صلى الله عليه وسلم جَبْرِيلُ عَنْ يَمِينِهِ، ميكائيلُ عَنْ يَسَارِهِ، لا يَنْثَنى حَتَّى يَفْتَحَ اللَّهُ عَلَى يَدَيْهِ. وَ اللَّهِ مَا تَرَكَ بَيْضاءَ وَ لَاحَمْراءَ إِلَّا سَبْعَمِأَةِ دِرْهَم مِنْ فَضْلِ عَطَائِهِ وَ لَقَدْ قُبِضَ فِي اللَّيْلَةِ التي يَنْزِلُ فِيهَا الْقُرآنُ وَ فى الليْلَةِ التي قُبِضَ فِيهَا يُوشَعُ بْنُ نُونَ وَ فِي الَّيلَةِ التي رُفِعَ فيها عيسى بْنُ مَرْيَمَ. همانا سوگند به خدا، دوشین مردی از دنیا رفت که کسی از پیشینیان بر او - در کمالات - پیشی نگرفته و کسی از آیندگان به او نرسد. همانا او
1) لباس ارباب عزا و صاحبان مصیبت به تن داشت و این حدیث هم می تواند از ادّله جواز، بلکه رجحان سیاه پوشیدن در سوگ اولیاء باشد.
صاحب پرچم رسول خدا صلی الله علیه و آله بود جبرئیل در طرف راست و میکائیل در جانب چپش بود بر نمی گشت تا حق تعالی به دست او فتح و پیروزی می بخشید.
به خدا سوگند از سفید و سرخ - نقره و طلا - چیزی باقی نگذارد مگر هفتصد در هم که بازماندهٔ عطایش بود و در شبی دنیا رفت که قرآن فرود آمد و جناب یوشع از دنیا رفت و حضرت عیسی علیه السلام عروج نمود. (1)
ابن ابی الدنیا متوفای 281 در کتاب مقتلش که از کهن ترین مدارک در این راستاست در زمینه خطبه حضرت مجتبی علیه السلام چنین آورده است:
«امام مجتبی علیه السلام روزی که پدر بزرگوارش امیرمؤمنان علیه السلام از دنیا رفت، نماز صبح را خواند و پس از نماز چنین خطبه ایراد نمود:
الْحَمْدُ لِلَّهِ كَثيراً عَلى ما أَحْبَبْنا وَ كَرِهْنَا إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ وَ الْحَمْدُ لِلّهِ رَبِّ الْعالَمينَ وَ إِنِّى أَحْتَسِبُ عِندَ اللَّهِ عَزَّوَجَلَّ مُصابى بِأَفْضَلِ الآباءِ بَعْدَ رَسُولِ اللهِ صلی الله علیه و آله وَ اعْلَمَنَّ يا مَعْشَرَ مَنْ حَضَرَ إِنَّهُ قَدْ قُبِضَ فِي هَذِهِ الليلَةِ رَجُلٌ لَمْ يَسْبِقْهُ أَحَدٌ كَانَ قَبْلَهُ وَ لَمْ يَخْلُفُ بَعْدَهُ مِثْلُهُ وَ هُوَ عَلِيَّ حَبيبُ رَسُولِ اللهِ صلی الله علیه و آله... حمد و سپاس فراوان نسبت به حق تعالی داریم در هر دو حال خوشی و ناخوشی همگان از خداییم و به او هم بر می گردیم و تمام حمد خاص ربّ العالمين و مخصوص پروردگار جهانیان است و هر آینه من
1) اثبات الوصية/ 119
این مصیبت را به حساب خدا می گذارم مصیبت فقدان بهترین پدران پس از پیامبر خدا صلی الله علیه و آله.
همه شما حاضران هر آینه بدانید که دوشین کسی از دنیا رفت که هیچ کس از پیشینیان - در کمالات - بر او پیشی نگرفته بود و در آیندگان چونان او کسی نباشد و او علی بود که حبیب رسول خدا علیه السلام بود.
بقیّه خطبه شبیه همان است که از مسعودی آوردیم». (1)
صاحب ناسخ قسمت نخست خطبه حضرت مجتبی علیه السلام را هم که مشتمل بر حمد و ثنای حق تعالی است آورده، گوید:
«چون امام حسن علیه السلام جسد مبارک امیرالمؤمنین علیه السلام را در ارض نجف به خاک سپرده و به کوفه مراجعت کرد در میان شیعیان علی علیه السلام ابر منبر صعود داد و خواست که خطبه قرائت فرماید، اشک چشم و طغیان بکاء گلوی مبارکش را فشار کرد و نگذاشت آغاز سخن کند، پس ساعتی بر فراز منبر نشست تا لختی آسایش گرفت پس برخاست و چنین فرمود:
الْحَمْدُ لله الذى كانَ فى أَوَّلِيَّتِهِ وَحْدانِيّاً وَفِي أَزَلِيَّتِهِ مُتَعَظَّماً بِالْهَيْبَةِ، مُتَكِبْراً بِكْبْرِيَائِهِ وَ جَبَرُوتِهِ، إِبْتَدَءَ مَا ابْتَدَعَ وَ أَنْشَأَ مَا خَلَقَ عَلَى غَيْرِ مِثالٍ كانَ سَبَقَ مِمَّا خَلَقَ رَبُّنَا اللَّطيفُ بِلُطْفِ رُبوَبِيَّتِهِ وَ بِعِلْمٍ خَبَرِهِ فَتَقَ وَ بِأَحْكامِ قُدْرَتِهِ خَلَقَ جَميعَ ما خَلَقَ فَلا مُبَدِّلَ لِخَلْقِهِ وَلَا مُغَيْرِ لِصُنْعِهِ وَ لا مُعَقِّبَ لِحُكْمِهِ وَ لا رادَّ لِأَمْرِهِ وَ لا مُسْتَراحَ عَنْ دَعْوَتِهِ. خَلَقَ جَميعَ ما
1) کتاب مقتل الإمام اميرالمؤمنين، علی بن ابی طالب علیه السلام / 95
خَلَقَ وَ لا زَوالَ لِمُلْكِهِ وَلا انْقِطاعَ لِمُدَّتِهِ، فَوْقَ كُلِّ شَيْ عَلَا وَ مِنْ كُلِّ شَيْ دَنا فَتَجَلَّى لِخَلْقِهِ مِنْ غَيْرِ أَنْ يَكُونَ يُرى وَ هُوَ بِالْمَنْظَرِ الْأَعْلَى، إحْتَجَبَ بِنُورِهِ وَ سَما فِي عُلُوِّهِ فَاسْتَتَرَ عَنْ خَلْقِهِ وَ بَعَثَ إِلَيْهِمْ شَهِيداً عَلَيْهِمْ وَ بَعَثَ فيهم النَّبِيِّينَ مُبَشِّرِينَ وَ مُنْذِرِيَن لِيَهْلِكَ مَنْ هَلَكَ عَنْ بَيِّنَةٍ وَ يَحْيِي مَنْ حَيَّ عَنْ بَيِّنَةٍ وَ لِيَعْقِلَ الْعِبَادُ عَنْ رَبِّهِمْ ما جَهِلُوهُ فَيَعْرِفُوهُ بِرُبُوبِيَّتِهِ بَعْدَ مَا أنكروه.وَ الْحَمْدُ لِلَّه الذى أحْسَنَ الْخِلافَةَ عَلَيْنا أَهْلَ الْبَيْتِ وَ عِنْدَهُ نَحْتَسِبُ عَزانَا في خَيْرِ الْآباءِ رَسُولِ اللَّهِ وَ عِنْدَ اللهِ نَحْتَسِبُ عَزَانَا فِي أَمِيرِ الْمُؤْمِنِين وَ لَقَدْ أُصيبَ بِهِ الشَّرِقُ وَ الْغَرْبُ. وَ اللهِ ما خَلَّفَ دِرْهَماً وَ لا ديناراً إلا أَرْبَعَمِأَةِ دِرْهَم أَرادَ أَنْ يَبْتَاعَ لِأَهْلِهِ خادِماً وَ لَقَدْ حَدَّثَنِي حَبيبي جَدَى رَسُولُ اللهِ أنَّ الْأَمْرَ يَمْلِكُهُ إِثْنى عَشَرَ إماماً مِنْ أَهْلِ بَيْتِهِ وَ صَفْوَتِهِ، مَا مِنًا إِلَّا مَقْتُولٌ أو مَسْمُومٌ. (1) در این گفتار حضرت مجتبی علیه السلام حمد و ثناء حق تعالی را بر صفات جمال و کمال و بر نعمت ارسال رسولان و خلافت خاندان رسالت علیهم السلام اظهار نموده و مصیبت پدر بزرگوارش را به حساب حق نهاده و خبر از امامت ائمه اثنی عشر علیهم السلام و شهادت و کشته شدن همه آنان داده است.
جریان روز بیست و یکم ماه مبارک سال چهلم هجرت و خطبه حضرت حسن علیه السلام پس از دفن پدر بزرگوارش با این خصوصیات هم نقل شده است:
1) ناسخ التواریخ، زندگی حضرت علی علیه السلام 4 / 306
«مردم صبح روز بیست و یکم ماه رمضان در مسجد کوفه جمع شده بودند که امام مجتبی علیه السلام در حالی که جمعی از صالحان مهاجر و انصار اطرافش را گرفته بودند به مسجد آمد و بر منبر برای ایراد خطبه قرار گرفت - و پس از خواندن خطبه ای که از مسعودی آوردیم - صورت پدر بزرگوارش در نظرش مجسّم گردید عقده راه گلویش را گرفت و اشک از دیدگان شریفش جاری شد و حاضران در مسجد هم گریستند و حزن واندوه و غم و ماتم مسجد و مسجدیان را فرا گرفت - پس از آرامش - حضرت شروع به سخن نمود و جایگاه بلند و مقام و موقعیت خودش را با این جملات خاطر نشان ساخت:
أَيُّهَا النَّاسُ مَنْ عَرَفَنِى فَقَدْ عَرَفَنى وَ مَنْ لَمْ يَعْرِفْنِي فَأَنَا الْحَسَنُ بْنُ عَلي وَ أَنَا ابْنُ النَّبِي وَ أَنَا ابْنُ الْوَصِيَ وَ أَنَا ابْنُ الْبَشِيرِ الْنَّذِيرِ وَ أَنَا ابْنُ الداعى إِلَى اللهِ بِإِذْنِهِ وَ أَنَا ابْنُ السِّراج الْمُنِيرِ وَ أَنَا مِنْ أَهْلِ الْبَيْتِ الذِينَ أَذْهَبَ اللهُ عَنْهُمُ الرِّجْسَ وَ طَهَّرَهُمْ تَطْهِيراً وَ أَنَا مِنْ أَهْلِ بَيْتٍ إِفْتَرَضَ اللَّهُ مَوَدَّتَهُمْ عَلَى كُلِّ مُسْلِمٍ فَقالَ تَبَارَكَ وَتَعَالَى لِنَبِيِّهِ صلی الله علیه و آله : قُلْ لَا أَسْأَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبَى وَ مَنْ يَقْتَرِفْ حَسَنَةً نَزِدْ لَهُ فِيهَا حُسْناً فَاقْتِرافُ الْحَسَنَةِ مَوَدَّتُنا أَهْلَ الْبَيْتِ.در این جملات حضرت خودش را و جد بزرگوار و پدر والاتبار خود را معرفی نمود و آیه تطهیر و آیه مودت را برای قداست و عصمت و لزوم مودتش گواه آورد.و چون خطبه حضرت به پایان رسید عبید الله بن عبّاس با این جملات مسلمان ها را به بیعت با حضرت فرا خواند:﴿ مَعَاشِرَ النَّاسِ، هَذَا ابْنُ نَبِيِّكُمْ وَوَصِى إمامِكُمْ فَبَايِعُوهُ.
مردمان، این آقا - حضرت مجتبی علیه السلام- زاده پیامبر شما و وصی امام شماست، با او بیعت کنید
مردم هم با گفتن این جملات در مقام بیعت با حضرت برآمدند:
ما أحَبَّهُ إِلَيْنا وَ أَوْجَبَ حَقَّهُ عَلَيْنا وَ أَحَقَّهُ بِالْخِلاقَة. چقدر حضرت حسن علیه السلام نزد ما محبوب است و چقدر حقش بر ما لازم است و چقدر شایسته خلافت است. (1)
از دیگر رویدادهای پس از دفن امیرالمؤمنین علیه السلام جریانی است که مسعودی مهین مورّخ، در اثر نفیس پربارش اثبات الوصیه از جناب ابواسحاق سبیعی آورده است. خوب است بدانیم ابواسحاق سبیعی نامش عمرو بن عبدالله است و همان شخصیت مورد اعتمادی است که عمر طولانی یافته و از امیرالمؤمنین تا حضرت صادق علیه السلام را درک نموده و علی علیه السلام را با موی سفید سر و صورت در حال ایراد خطبه دیدار نموده (2)و چهل سال نماز صبحش را با وضوی نماز عشایش خوانده و شبها ختم قرآن داشته. (3)
جریان را مسعودی از ابی اسحاق نقل نموده گوید: «داخل مسجد کوفه شدم، چشمم به پیر مرد ناشناسی افتاد که آب دیده اش بر دو گونه اش جاری بود. پیش رفتم گفتم پیر مرد چرا چنین می گریی؟ گفت: بیش از پیرمرد، صد سال از عمر من گذشته است ولی عدالت را جز ساعتی در شبی و ساعتی
در روزی ندیدم.
همانا من مردی یهودی بودم و آب و ملکی در ناحیه سورا - نزدیکی بغداد (1)- داشتم طعام و حبوباتی را از منطقهٔ زراعتی ام بر چند حمار بار کردم و برای فروش به کوفه آوردم در این میان که حیوانات بار بر را می راندم، ناگهان آن ها مفقود شدند گویا زمین آن ها را بلعید. به منزل حارث همدانی آمدم که با من آشنا بود و آن چه اتفاق افتاده بود برای او گفتم. او هم دست مرا گرفت و مرا به خدمت امیرالمؤمنین علیه السلام آورد و جریان را به عرض حضرت رساند.
علی علیه السلام به حارث فرمود: حارثا تو به خانه ات برگرد من ضامن متاع و حیوانات این مرد یهودی هستم حارث به منزلش برگشت، امیرالمؤمنین علیه السلام دست مرا گرفت و با من به محلی که حیوانات و متاعم مفقود شده بود آمد، رو به قبله نمود و دست به آسمان بالا برد - لب هایش حرکت می کرد و دعایی می خواند که من نمی فهمیدم - سپس سجده کرد و شنیدم در سجودش می گفت: وَاللهِ ما عَلى هذا عَاهَدْ تُمُونِي وَ بِايَعْتُمُونِي يا مَعْشَرَ الْجِنِّ. ای جنیان، به خدا سوگند این چنین با من پیمان نبستید و بیعت ننمودید. به خدا سوگند اگر حیوانات و طعام و متاع این مرد یهودی را بر نگردانید هر آینه عهد و پیمانتان را می شکنم و برای خدا با شما در مقام جنگ و جهاد بر می آیم.
ابواسحاق گوید که پیرمرد یهودی گفت: به خدا قسم، کلام علی علیه السلام تمام نشده بود که ناگهان حمارهایم را با بار طعامشان در حالی که اطراف
1) معجم البلدان 3 / 278
من می چرخیدند مشاهده نمودم. در خدمت حضرت حیواناتم را با بار طعامشان راندم و آمدیم تا به رحبه و میدان کوفه رسیدیم. آن گاه به من فرمود: ای یهودی مقداری از شب باقیمانده، بار از پشت حیواناتت بردار - تا هم آن ها راحت باشند و هم خودت استراحت کنی - تا صبح شود من هم چنان کردم. فرمود: باکی بر تو نیست استراحت کن، مشکلی برایت پیش نخواهد آمد. آن گاه داخل مسجد شد وقتی از نماز فارغ شد و خورشید طلوع نمود از مسجد بیرون آمد و مرا کمک نمود تا متاع و طعامم را فروختم و پولش را گرفتم و حوائجم را برآوردم و چون کارهایم تمام شد به ملاقاتش شتافتم و به محضر شریفش شرفیاب شدم و عرض کردم
أَشْهَدُ أَنْ لا إلهَ إِلَّا الله وَ أَشْهَدُ أَنَّ مُحَمَّداً رَسُولُ اللَّهِ وَ أَشْهَدُ أَنَّكَ عالِمُ هَذِهِ الْأُمَّةِ وَ خَلِيفَةُ اللَّهِ عَلَى الْجِنَّ وَالْإِنْسِ فَجَزَاكَ اللَّهُ عَنِ الْإِسْلَامِ وَ أَهْلِهِ وَ الدِّمَةِ وَ أَهْلِها خَيْراً. شهادت به یگانگی حق تعالی و گواهی به رسالت رسول اسلام دادم و گفتم شهادت می دهم که همانا عالم این امت و خلیفه و جانشین خداوند بر جن و انس تو هستی خداوند از طرف اسلام و مسلمین و از ناحیه اهل ذمه و غیر مسلمین پاداش و جزای خیر به تو ارزانی دارد.
سپس به محلّ زندگی ام برگشتم و مدتی ماندم، شوق دیدار او و اشتیاق لقایش مرا از شهر و دیارم به کوفه کشاند. حالیا که آمده ام می بینم آن آقا کشته شده و از دنیا رفته است لذا این جا نشسته ام و این گونه که می بینی می گریم.» (1)
1) اثبات الوصيّه / 115
خوب است در کنار این گونه جریانات و چنین رویدادهایی قدری تأمل کنیم و ساده از کنارش نگذریم از همه کمالات و تمامی مقامات اميرالمؤمنين علیه السلام صرف نظر کنیم و هیچ کدام آن ها را در نظر نگیریم، فقط به همین یک جهت ظاهری بسنده کنیم که در آن هنگامی که این مرد یهودی کوفه آمده است علی علیه السلام رئیس مسلمان هاست و اوّلین شخصیت مملکت اسلامی است و این شخص هم یک شخص عادی یهودی است، در کجای عالم دیده اید در کدام تاریخ خوانده اید، از چه کسی شنیده اید که اوّلین شخصیت مملکتی نسبت به کسی که با او توافق دینی و همسویی اعتقادی ندارد چنین رفتاری داشته باشد؟
آری، چنین نمادها و نمودهای فوق انسانی، خاص آن شخصیّتی است که آنان هم که نه شیعه بودند و نه مسلمان؛ چونان جورج جرداق مسیحی نسبت به او بگویند:
وَلَيْسَ فِى سِيَرِ الْعُظَمَاءِ وَاحِدَةً كسيرَةِ ابْنِ أَبِي طَالِبٍ تُحَرِّكُ الْمَشاعِرَ وَالأحاسيسَ الْحَيَّةَ فِي كِيانِ مَنْ يَتَعَرَّضُ لَها بِدَرْسٍ أَوْ بَحْثِ. (1) در زندگی هیچ کدام از بزرگان عالم آن چه در سیره و زندگی پسر ابی طالب یافت می شود به چشم نمی خورد؛ روش و سیره ای که درک ها و
1) الإمام على بن أبى طالب صوت العدالة الإنسانية 5 / 1229
احساس های زندۀ همۀ کسانی که در مقام درس و بحث روش و زندگی او برآمده اند به تحرک واداشته.
و چونان کارلایل انگلیسی به تعبیر معروف چون کم آورده اند و نتوانسته اند حق مطلب را آن گونه که باید ادا کنند، بگویند:
«امام علی - علیه السلام - جز این که او را دوست بداریم و عاشق دلباخته او باشیم کاری در حق او از دستمان برنمی آید، زیرا که او جوانمردی گرانقدر و دارای روحی بس بزرگ و عظیم بود، از وجدانش پیوسته لطف و رحمت و نیکی و شفقت ریزش داشت و سینه اش لبریز از شور شجاعت و شعلهٔ حماسه و دلاوری بود از شیر، شجاعتش بیشتر ولی شجاعتی که آمیخته به رقت و نرمی و لطف و مهربانی و رأفت و محبّت بود.» (1)
نه تنها کارلایل انگلیسی کم آورده که در این وادی همگان کم آورده اند توماس کارلایل مستشرق انگلیسی که در سال 1805 (2)از دنیا رفته است و حدود دوازده قرن پس از شهادت امیرمؤمنان علیه السلام می زیسته، این چنین با شور و شوق و وجد و شعف مهر و محبّتش را به آن وجود مقدّس اظهار دارد. علی علیه السلام - را می گویید؟ از علی علیه السلام از من می پرسید؟ علی کسی است که نمی توان او را دوست نداشت و عاشق او نبود. مگر می شود کسی علی را دوست نداشته باشد؟ مگر ممکن است کسی عاشق علی علیه السلام نباشد؟!
نمی دانم چه بنویسم راستی کم آورده ام، راستی این بیست و هشت حرف تازی بلکه سی و دو حرف فارسی نمی تواند جملاتی بسازد که
شایسته معرفی آن وجود مقدس باشد. همه کس و همه چیز از زیر ذره ریز تا بالای ذروه شگفت انگیز و از تحت الثری تا فوق الثريا همه و همه کم آورده اند؛ ماتند و مبهوت واله اند و حیران، این دیگر کیست؟ خداست؟ نه نه واجب است؟ نه نه انسان است؟ چگونه؟ ممکن است؟ چه سان؟ مانده ام چه بگویم؟ به قول صبوری:
من نگویم ممکنش حاشا ز ممکن برتر است *** هم نخوانم واجبش استغفر الله کاین خطاست
واجب ممكن لباس و ممكن واجب اساس *** هیکل لاهوت را در کسوت ناسوت جاست (1)
و یا به قول وفایی شوشتری:
اگر که پرده افکند ز چهره یار نازنین *** تجلّی ارکند چنان که هست آن نگار چین
جمال ایزدی کند به خلق ظاهر و مبین *** گمان کنند خالقش تمامی از ره یقین
برند سجده پیش او جهانیان سرسرا
علی است آن که مدح او همی بود شعار من *** ربوده عشق او ز کف عنان اختيار من
1) دیوان صبوری / 53
منزّه است از این که من بگویمش نگار من *** روا بود که گویمش خدا و کردگار من
نمی شدم چو غالیان اگر ز عشق کافرا
حدوث ذات پاک او مقارن است با قدم *** مساوق است با ازل مسابق است با عدم
نظام ممکنات از او هماره هست منتظم *** خدا نباشد او ولی به این شده است متهم
از آن که در وجود او جلال اوست مضمرا
وجود ماسوی بود طفیلی از وجود او *** به قالب است روح ما روان زفيض جود او
از آن که بَود و هست ما بَود ز هست بَود او *** نمودِ ایزدی عیان شده است از نمود او
اگر که نیست واجب او، ز ممکن است برترا (1)
بگذاریم و بگذریم گویا عنان مرکب قلم از اختیار صاحب قلم بیرون رفت و خواست در مسابقه نرد مهر و محبت و میدان سباق عشق و معرفت لااقل از بیگانگان عقب نماند که گفتند:
1) دیوان وفایی شوشتری / 22
أمَّا عَلِى فَلا يَسَعُنا إلا أن نُحِبَّهُ وَ نَعْشِقَهُ. آری، با دفن امیرالمؤمنین علیه السلام در صحرای نجف نه تنها آن پیرمرد نابینا و نه تنها آن پیر مرد یهودی اهل سورا زانوی غم به بغل گرفتند و فغان دادند و آب از دیده باریدند که چه بسا از این گونه حوادث و شیون سر بسیار بوده و فراوان و در تاریخ نیامده یا به دست ما نرسیده و بعضی از آن ها به مناسبت های مختلف در دیگر جاها آمده است چونان جریانی که ابن شهر آشوب و طبری امامی از عبد الواحد بن زید آورده است.
گوید: «گرد کعبه طواف می کردم، چشمم به دختر بچّه پنج ساله ای افتاد که پرده کعبه را گرفته بود و با دختر بچه ای هم سن و سال خود چنین می گفت:
لا وَحَقَّ الْمُنْتَجَبِ بِالْوَصِيَّةِ، الحاكم بِالسَّوِيَّةِ، الْعادِلِ فِي الْقَضِيَّةِ الْعالِي الْبَيِّنَةِ زَوْجٍ فَاطِمَةِ الْمَرْضِيَّةِ مَا كَانَ كَذَا. من از گفتار آن دختر خردسال در شگفت و تعجب شدم که چگونه با این کودکی و کم سن و سالی این چنین امیرالمؤمنین علیه السلام را مدح و توصیف می نماید. پیش رفتم به او گفتم دخترم صاحب این اوصاف کیست - به که سوگند یاد می کنی و چه کسی را به این صفات کمال می ستایی؟ - گفت:
ذلِک وَ الله عَلَمُ الْأعْلامِ وَ َبابُ الْأحْكامِ وَ قَسِيمُ الْجَنَّةِ وَ النَّارِ وَ رَبَّانِى هَذِهِ الْاُمَّةِ وَ رَأسُ الْأَئِمَّةِ أَخُو النَّبى وَ وَصِيُّهُ وَ خَلِيفَتُهُ فِي أُمَّتِهِ، ذلِكَ مَولاىَ أميرُ الْمُؤْمِنِينَ عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِب علیه السلام. به خدا سوگند - آن که من به او قسم خوردم و صفات کمالش را
برشمردم او- برترین برتران باب و طريق احکام حق تعالی، قسمت کننده و بخشنده بهشت و دوزخ ربّانی و مظهر صفات ربوبی در این امّت، نخستین امام برادر پیامبر اکرم و وصی و جانشین او در امتش، او آقا و مولاى من اميرالمؤمنين على بن ابی طالب علیه السلام است.
به او گفتم: دخترم، چه موجب شده که این چنین علی - علیه السلام- را می ستایی؟ گفت: به خدا سوگند پدرم از موالیان مولایم علی علیه السلام بود و فراروی او در جنگ صفین به فیض شهادت نایل آمد. روزی امیرالمؤمنین علیه السلام به خانه ما آمد و من و برادرم را بیماری آبله فراگرفته بود و دیدگان ما را برده بود. چشم علی علیه السلام که به ما افتاد، آهی سرد از سینه گرم و دل پر دردش کشید و فرمود:
ما إن تَأَوَّهْتُ مِنْ شنى، رُزِنْتُ بِهِ *** كَمَا تَأَوَّهْتُ لِلأَطْفَالِ في الصِّغَرِ
قد ماتَ والِدُهُمْ مَنْ كَانَ يَكْفُلُهُمْ *** في النائباتِ وَفِي الْأَسْفَارِ وَالْحَضَرِ
در هیچ حادثه و مصیبتی که مبتلا شوم آه نمی کشم آن سان که در برابر اطفال خردسال و کودکان یتیم آه می کشم.
همانان که پدر و کفیل و سرپرست خود را از دست داده اند؛ کسی که در حوادث و مشکلات و در سفر و حضر پناه آنان بود.
دستش را بلند کرد و حالیا این من هستم که شتر را از فاصله چند فرسخ می بینم (1)و همه این عنایات و الطاف به برکت آن وجود مقدّس- که صلوات خدا بر او باد- بوده است
شیرینی گفتار و مهر و محبت او به مولا موجب شد که کیسه ام را باز کردم و دو دینار که باقیمانده خرج سفرم بود به او دادم. به صورت من تبسمی کرد و گفت:
مَهُ، خَلَّفَنا أَكْرَمُ سَلَفٍ عَلَىٰ خَيْرِ خَلَفٍ فَنَحْنُ الْيَوْمَ فِي كِفَالَةِ أَبِي مُحَمَّدٍ الْحَسَنِ بْن عَلَي علیه السلام. آرام باش، از این احسانت دست بدار که آن کریم ترین پیشینیان ما را به بهترین بازماندگان سپرده است و ما امروز تحت کفالت و سرپرستی حضرت ابی محمد حسن بن علی علیه السلام هستیم.
آن گاه رو به من کرد و گفت: آیا علی را دوست می داری؟ گفتم: آری گفت:
أَبْشِرْ فَقَدِ اسْتَمْسِكْتَ بِالْعُرْوَةِ الْوُثْقَى لَا انفِصَامَ لَها. تو را نوید و بشارت می دهم که همانا به دستاویز بس محکمی که هیچ گسستی ندارد، دست زده ای. سپس پشت کرد و رفت در حالی که اشعاری در محبّت على علیه السلام می خواند». (2)
خاطرات از امیر مؤمنان علیه السلام فراوان است و بسیار، که پس از شهادت و دفنش در صحرای نجف بازگو شده به همین چند نمونه بسنده کنیم.
این دُرّ راکه آخرین دُرّ نخستین کتاب نجف می باشد با صدف قمیص و در پیراهن خون آگین آن وجود مقدس خاتمه بخشیم و خاطره ای که دو نفر از اصحاب حضرت باقر و حضرت صادق علیهما السلام در این جهت داشته اند بیاوریم.
مرحوم کلینی به سند صحیح از جناب زرارة بن اعین که از بزرگان اصحاب حضرت باقر علیه السلام است نقل نموده که گفت:
رَأَيْتُ قَميصَ عَلى علیه السلام الذى قُتِلَ فيه عِنْدَ أَبي جَعْفَر علیه السلام فَإِذا أَسْفَلُهُ إِثْنَا عَشَرَ شِبْراً وَ بَدَنُهُ ثَلَاثَةُ أَشْبَارِ وَ رَأَيْتُ فِيهِ نَضْحَ دَمٍ. پیراهن علی علیه السلام همان پیراهنی را که در آن پیراهن، حضرت ضربت خورده بود و شهید شده بود؛ نزد حضرت باقر علیه السلام دیدم، قسمت پائین و دامن آن دوازده وجب بود و بالای آن فاصله میان دو آستین آن سه وجب بود و در آن پیراهن اثر خون و رطوبت دم مشاهده نمودم. (1)
همین مطلب را با تفصیل بیشتری جناب حسن صیقل از حضرت صادق علیه السلام آورده است.
«گوید: حضرت صادق به من فرمود: می خواهی پیراهن علی علیه السلام همان پیراهنی که در آن ضربت بر فرق مبارکش رسیده بود به تو نشان دهم و اثر خون پاکش را به تو بنمایانم؟ گفتم: آری - زهی سعادت -
حضرت فرمود آن پیراهن را که در سبدی بود بیاورند. سبدی آوردند،
1) الكافي - الفروع، كتاب الزى و التجمل، باب تشمير الثياب، حدیث 9
حضرت صادق علیه السلام از میان آن سبد آن پیراهن را بیرون آورده و باز کرد. چشمم به پیراهنی کرباسی افتاد که شبیه پیراهن های سُنبلانی بود (1)
قمیص سنبلانی: پیراهن دراز و فراخ - لغت نامه دهخدا
و از طرف گردن تا پایین آن پنبه دوزی شده بود و یا این که شکافته شده بود و خونی سفید رنگ چون شیر پراکنده و خط خط و راه راه بر آن نمایان بود.حضرت صادق علیه السلام فرمود: هذا قميص عَلي لا الذي ضُرِبَ فِيهِ وَ هذا أَثرُ دَمِهِ.
این پیراهن علی علیه السلام است، همان پیراهنی که در موقع ضربت خوردن بر بدن مبارکش بوده و آن چه - در جلو سینه اش - مشاهده می کنی اثر خون فرق سر - مبارکش می باشد.
حسن صقیل گوید: وجب کردم قسمت بالای پیراهن - جلو سینه از این آستین تا آن آستین را سه وجب بود و قسمت پایین آن را وجب نمودم دوازده وجب بود. (2)
در این حدیث دو جهت قابل توجه است: یکی آن چه متعلق به پیراهن امیرالمؤمنین علیه السلام است و دیگر آن چه مرتبط با مواریث و ذخایر خاندان رسالت علیهم السلام می باشد.
امّا در جهت اوّل توجه کنیم این آقایی که صحبت پیراهن اوست اوّلین شخصیت مملکت اسلامی در همه ابعاد و جهات است و آن وقت بنگریم احادیث و روایات چه ترسیمی از لباس و پوشش و پیراهن آن وجود مقدس دارد و نخست به آن چه از خود آن صاحب جامه در نهج البلاغه رسیده بنگریم:
وَ اللهِ لَقَدْ رَقَعْتُ مِدْرَعَتى (1هذه حَتَّى اسْتَحْيَيْتُ مِنْ رَاقِعِهَا وَ لَقَدْ قَالَ لى قائِلٌ أَلا تَنْبِذُها عَنْكَ؟ فَقُلْتُ: اغْرُبْ عَنِّى فَعِنْدَ الصَّباح يَحْمَدُ الْقَوْمُ السُّرى). (2) به خدا سوگند آن قدر در مقام پینه و اصلاح این جامه پشمینه جلو بازم و یا این لباس روئین کتانیام برآمده ام که دیگر از پینه گرش حیا می کنم و خجالت می کشم و سوگند همانا در چنین شرایطی کسی به من گفت دیگر بس نیست؟ این جامه را دور نمی افکنی؟ پس به او گفتم صبح که می شود شب روان مورد نکو داشت و تمجید قرار می گیرند - و خفتگان مورد نکوهش و ملامت.
آری:
کفن از گریه غسّال خجل *** پیرهن از رخ وصّال خجل (3)
و در دیگر آثار چنین ترسیمی از جامه و پیراهن مولا آمده است.
زمخشری گوید:
على علیه السلام، إشْتَرى قَميصاً فَقَطَعَ ما فَضُلَ عَنْ أَصَابِعِهِ ثُمَّ قَالَ لِرَجُلٍ حُصْهُ، أَيْ خِطْ كِفَافَهُ (1) علی علیه السلام پیراهنی خرید سپس آن چه از سر انگشتانش بیشتر بود برید و به مردی فرمود سر آستین را بدوز.
اشعث عبدی گوید: روز جمعه ای دیدم علی- علیه السلام- در فرات غسل کرد و پیراهن کرباسی به سه در هم خرید و با همان پیراهن که دور گردنش دوخته نشده بود با مردم اقامه نماز جمعه نمود. (2)
و چون پیراهن غلیظ و زبری که به پنج در هم خریده بود و یا جامه پینه دار بر پیکرش می دیدند و می پرسیدند می فرمود: مؤمنان به آن اقتدا می کنند و دل با آن به خشوع و نرمش می آید و نفس احساس پستی می کند و گزافه گرایان به اعتدال می گرایند. (3)
به بازار بزّازها آمد، به فروشنده ای گفت: دو جامه به من بفروش. صاحب دکّان گفت: ای امیرمؤمنان آن چه می خواهید نزد من موجود است چون فروشنده حضرت را شناخت از او لباس نخرید و رد شد - علی بن ابی طالب آمده لباس بخرد نه مقام و موقعیت امیرالمؤمنین - به جوانی رسید، دو پیراهن از او خرید؛ یکی به سه درهم و دیگری به دو.در هم به قنبر - غلامش که همراهش بود فرمود: لباس سه درهمی را تو بردار قنبر عرض کرد شما به آن سزاوارتر هستید؛
منبر می روید و برای مردم خطبه می خوانید - مشاغل مهمّ ديني و اجتماعی دارید - فرمود: آری، ولی تو جوان هستی و تمایلات جوانی داری و من از پروردگارم شرم دارم که خود را بر تو برتری دهم - لباس بهتر از لباس تو بپوشم- که شنیدم از رسول خدا صلی الله علیه و آله می فرمود: از آن چه خود می پوشید به غلامان و خدمت گزارانتان بپوشانید و از آن چه خود می خورید طعام آنان را بدارید.
پیراهن دو در همی را که حضرت پوشید مقداری آستینش بلند بود، امر فرمود اضافه اش را بریدند که برای نیازمندان کلاه فراهم آوردند. جوان فروشنده عرض کرد صبر کنید تا سر آستینتان را بدوزم. حضرت فرمود: دَعْهُ كما هُوَ، فَإِنَّ الْأَمْرَ أَسْرَعُ مِنْ ذلِك. آن را به حال خود بگذار که امر سریع تر از آن است.
که بعضی خواسته اند از این جمله استفاده کنند که چه بسا این جریان در روزهای پایانی عمر و ایام واپسین زندگی حضرت بوده است - در این میان پدر آن جوان که پیراهن ها را به حضرت فروخته بود آمد و از معامله باخبر شد، عرض کرد: پسر من شما را نشناخته و این دو درهم هم سود این دو پیراهن است بگیرید. حضرت فرمود: نمی گیرم، با یکدیگر صحبت کردیم و به این قیمت راضی شدیم. (1)
امّا جهت دوّم بودن پیراهن کرباسی خونین امیرالمؤمنین علیه السلام در نزد حضرت باقر و حضرت صادق علیهما السلام که از مجموعه آثار رسیده استفاده
1) بحار الأنوار 40 / 324
می شود بسیاری از آن چه متعلق به انبیاء سلف و اوصیای پیشین و همچنین پیامبر اکرم صلى الله عليه و سلم بوده در اختیار حضرات معصومین علیهم السلام قرار دارد و بیانگر مقام وصایت و جانشینی آن هاست که فعلاً در این زمینه سخنی نداریم و خوب است عزیزان برای آشنایی بیشتر با این حقیقت به آن چه جابه جا دراثر نفیس - جامعه در حرم - شرح زیارت جامعه کبیره آورده ایم مراجعه نمایند. (1)
آن چه در این جا به مناسبت این دو حدیث می آوریم این است که بسیاری از متعلقات شخصی حضرات معصومین علیهم السلام گاه به عنوان یاد و یادمان و گاهی به عنوان تذکار و سند مظلومیت و گواه جرم و جنایات دشمنان، پیوسته نزد حضرات معصومین علیهم السلام بوده است و از هر معصومی به معصوم دیگر می رسیده و عنایت و تحفظ خاصی بر آن ها داشته اند و گاه و بیگاه آن ها را به بعضی که مصلحت می دیدند ارائه می نمودند که از جمله آن ها همین پیراهن کرباسی آغشته به خون فرق مقدس جدّ امجدشان امیرالمؤمنین علیه السلام که حضرت باقر و امام صادق علیهما السلام آن را به جناب زراره و حسن صیقل نشان داده اند و چه بسا معصومین قبل هم آن را به بعضی از اصحابشان نشان داده باشند.
و از جمله آن ها پیراهن کرباسی است که پیامبر اکرم در جنگ احد بر تن مبارکش بوده که یعقوب بن شعیب گوید:
حضرت صادق علیه السلام به من فرمود: ألا أُريك قَميصَ الْقائِمِ الَّذِي يَقوم
1) جامعه در حرم/ 141 - 144 و 708 - 710
عَلَيْه؟ آیا به تو نشان ندهم آن پیراهنی را که قائم آل محمد علیه السلام - هنگام قیامش بر تن دارد؟ عرض کردم: نشان دهید. حضرت فرمودند صندوقچه ای را آوردند آن را گشودند و از میان آن یک پیراهن کرباسی بیرون آورده و آن را باز کردند. در این میان در آستین چپش اثر خون دیدم، فرمودند: این پیراهنی است که رسول خدا صلی الله علیه و آله هر روزی که دندان رباعیه مبارکش را - در جنگ احد - شکستند بر تن داشت و در همین پیراهن قائم آل محمد - علیه السلام- قیام می کند - وقتی پیراهن را دیدم و این سخن را از حضرت شنیدم - بوسه بر آن خون پیراهن نهادم و صورتم را به آن قمیص مقدس متبرک ساختم. پس از آن، حضرت صادق علیه السلام آن پیراهن را پیچید - تا کرد - و در آن صندوقچه نهاد و به جای قبلش برگرداندند. (1)
این دسته از آثار و این قسمت از ذخایر نوعاً چیزهایی است بیانگر مظلومیت حضراتشان بوده است که از بعضی روایات استفاده می شود از جمله چیزهایی که در نزد این خاندان موجود است بازمانده آن هیزمی است که آتش افروزان در خانه امیرالمؤمنین و حضرت صدیقه علیها السلام آورده بودند که حضرت باقر علیه السلام فرمود:
وَ ذلِك الْحَطَبُ عِنْدَنا نَتَوارَتُهُ. و آن هیزم نزد ما موجود است و از یکدیگر ارث می بریم. (2)
بر این اساس هر چه به روزگار معصومین آخر نزدیک تر می شویم. این قسمت از آثار در حضورشان بیشتر یافت می شود.
لذا می بینیم در حدیثی، جزء این ذخایر و مواریث، آن زین زهر آگینی که امام پنجم علیه السلام را بر آن سوار نمودند و مقدمات قتل و شهادتش را فراهم آوردند معرفی شده است که حضرت صادق فرمود: وَ ذلِك السَّرْجُ عِنْدَ آلِ مُحَمَّدٍ مُعَلَّقٌ. (1)
و سرانجام مجموعه آن ها در اختیار آخرین آنان بازمانده این دودمان حضرت اباصالح المهدى عجّل الله تعالى فرجه الشریف قرار گرفته است.
آری، آن وجود مقدس است که پیراهن و پرچم و شمشیر جدش رسول خدا صلی الله علیه و آله نزد اوست و در هنگام ظهورش آن ها را ظاهر می سازد. (2)
بلکه حتی پیراهن مخصوص حضرت یوسف علیه السلام را که قرآن شریف در آیه 93 سورة يوسف إذْهَبُوا بِقَميصى هذا به آن اشاره دارد، در بردارد (3)که در حدیثی از حضرت صادق علیه السلام ماجرای این پیراهن و تاریخچه این قمیص آمده است:
مفضّل بن عمر گوید: حضرت صادق علیه السلام فرمودند: آیا می دانی
پیراهن یوسف چه بوده؟ عرض کردم نمی دانم. فرمود: آنگاه که حضرت ابراهیم علیه السلام را خواستند در آن آتش شعله ور بیفکنند، جبرئیل علیه السلام جامه ای از لباس های بهشتی برای او آورد و بر او پوشاند و لذا گرما و سرما در او اثر نمی گذاشت.
و چون رحلت حضرت ابراهیم فرا رسید او را به صورت حرزی درآورد و بر پسرش جناب اسحاق آویخت و چون یوسف متولد شد، جناب یعقوب آن را بر یوسف آویخت و بر بازوی او قرار داد تا آن که واقع شد آن چه واقع شد و چون جناب یوسف آن پیراهن را در مصر از آن حرز بیرون آورد حضرت یعقوب علیه السلام بوی آن را استشمام نمود که حق تعالی فرموده است: إنّى لَأجِدُ ريحَ يُوسُفَ لَوْ لا أَنْ تُفَنِّدونِ همانا من بوى یوسف را استشمام می کنم اگر نسبت ناروا به من ندهید. این همان پیراهنی است که از بهشت آمده بود.
مفضّل گوید: به حضرت صادق علیه السلام گفتم: فدای شما شوم، این پیراهن به دست که رسید و در اختیار چه کسی قرار دارد؟ حضرت در جواب من فرمود: إلى أَهْلِهِ وَ هُوَ مَعَ قائِمِنا إذا خَرَجَو این پیراهن به اهلش رسید- که مقصود پیامبر اکرم و حضرات معصومین علیهم السلام هستند و در السلام و در آن زمان که جناب مفضّل سؤال نموده در اختیار حضرت صادق علیه السلام بوده - و این پیراهن در آن هنگام که قائم ما خروج کند با او خواهد بود.
سپس فرمود: به هر پیامبری هر چه از علوم و غیر علوم به ارث رسیده است همانا به رسول اکرم حضرت محمّد صلی الله علیه و آله منتهی شده است و آن چه به آن حضرت رسیده به اوصیای گرامی اش منتقل شده است و امروز مجموع آن ها در اختیار مهدی آل محمّد عجل الله تعالى فرجه
الشريف است. (1)
همچنین همین پیراهن جدّش امیرالمؤمنین علیه السلام و پیراهن آغشته به خون نیای والاتبارش حضرت سيّدالشهداء علیه السلام و بسیاری از ذخایر و موارث دیگر در اختیار آن وجود مقدّس است.
باری، این تقارن و تقارب را به فال نیک می گیرم که در آخرین کتاب نخستین - این جا نجف است - با نام و یاد آخرین درّ یتیم و گوهر عدیم النظیر صدف هستی، حضرت خاتم الأوصياء أباصالح المهدى عجل الله تعالی فرجه الشریف صورت اختتام به خود می گیرد. امید که این حسن تصادف، نوید و بشارتی از ناحیه خاتم أوصياء الأنبياء، امام الألباء و الأتقياء، يعسوب الدين أمير المؤمنين صلوات الله و سلامه عليه بوده باشد و همچنین لطف و مرحمتی از سوی فراسوی پرده ها، حضرت خاتم الأوصياء، صاحب الدعوة النبوية والصولة الحيدريه، بقية الله الأعظم أرواحنا فداه باشد.
باشد که این نخستین نگار نامۀ آن نگار نگارین به مُهر مهر و ختم قبول و پذیرش مهمور و مختوم گردد؛ زیراکه به قول فؤادشان:
گر بَدَم وگر رَدَم از آن شمایم *** چون سگ سلطان که هست بسته سلطان (2)
چه کنیم آخر ما هم دلی داریم که در گرو مهر آن یار دیرین و محبوب نگارین است.
دل بُوَد شيفته طُّره مویت ای دوست *** چشم ما هست شب و روز به سویت ای دوست
جان به لب آمده از دوری رویت ای دوست *** کس نیاورد خبر از سر کویت ای دوست
ره نبردیم به کوی تو و خون شد دل ما *** رفت بر باد فنا از غم تو حاصل ما
روی زیبای تو ای دوست ندیدیم آخر *** گلی از گلشن وصل تو نچیدیم آخر
نغمة روح فزايت نشنیدیم آخر *** چون هلال از غمت ای ماه خمیدیم آخر
روز ما تیره تر از شب بود از دوری تو *** زده آتش به دل ما غم مستوری تو
شب تار همه را ماه دل افروز تویی *** عارفان را به خدا معرفت آموز تویی
داور و دادرس و دادگر امروز تویی *** مصلح کل تویی و بر همه پیروز تویی
هر که آزاده و دانشور و صاحب نظر است *** بهر اصلاح جهان منتظر منتظر است
ما همه عاشق دل داده و جانانه تویی *** رهبر مردم آزاده و فرزانه تویی
صدف دین خدا را در یک دانه تویی *** قدمی رنجه نما صاحب این خانه تویی
خانه صبر ز هجران تو گردید خراب *** از ره لطف و کرم منتظران را دریاب (1)
آری، صدف دین خدا را دُرّ یک دانه آن وجود مقدس است که امروز جامه های جامعان کمالات عالم هستی در اختیار اوست. خدا را به وجاهت صاحبان آن جامه ها و پیراهن های خونین سيّدالأنبياء رسول الله و سيّد الأوصياء امیر مؤمنان و سیّدالشهداء ابی عبدالله الحسین صلوات الله عليهم أجمعین می خوانیم که هر چه زودتر با عافیت، امر فرج آن آقائی را که فرج همهٔ اولیاء در فرج اوست، اصلاح فرماید. سر به سجده بگذاریم و همان دعایی را بخوانیم که جد امجدش حضرت صادق علیه السلام بعد از نماز
1) دیوان قدسی - نغمه های قدسی / 111
صبح روز بیست و یکم ماه مبارک رمضان روز شهادت نیای والاتبارش امیرمؤمنان علیه السلام داشته و چه خوب است که در حرم محترم حضرتش هم بیاوریم.
و از این جهت که ممکن است بعضی بخواهند همه آن دعا را بدانند و بخوانند و در اختیار نداشته باشند اصل حدیث را با مجموع دعا می آوریم و نوشته را خاتمه می بخشیم.
«حمّاد بن عثمان- که از اصحاب مورد اعتماد حضرت صادق و حضرت کاظم و حضرت رضا علیهم السلام بوده و در عرزم که محله ای است در کوفه (1)می زیسته و در سال 190 هجری از دنیا رفته است (2)گوید:
شب بیست و یکم ماه مبارک رمضان شرفیاب محضر حضرت صادق شدم. به من فرمود حماد، غسل کرده ای؟ گفتم: آری، فدای شما شوم. دستور دادند حصیری آوردند، سپس به من فرمود: نزدیک من بیا. باقیمانده شب را پیوسته حضرت نماز می خواندند و من هم نزدیک حضرت به نماز مشغول بودم تا از نمازهایمان فارغ شدیم. سپس حضرت شروع کردند به دعا نمودن و من پیوسته به دعای حضرت آمین می گفتم تا عمود فجر سینه افق را شکافت و صبح صادق - در حالی که من در خدمت حضرت صادق علیه السلام بودم - طالع شد. آن گاه حضرت اذان و اقامه گفتند و بعضی از غلامان خود را فرا خواندند، جلو ایستادند و با حضرتش نماز
صبح را خواندیم در رکعت اول پس از حمد، سورۂ إنا أنزلناه را تلاوت نمودند و در رکعت دوم سوره قل هو الله أحد را و پس از نماز وقتی از تسبیح و تحمید و تقدیس و ثنای بر حق تعالی و صلوات بر رسول خدا صلی الله علیه و آله و دعا برای همه مردان و زنان مؤمن و مسلمان از پیشینیان و معاصران فارغ شدیم، حضرت سر به سجده گزاردند و ساعتی طولانی جز نفس از حضرتش نمی شنیدم، سپس به گوشم رسید که در حال سجده این جملات را می گفتند:
لا إله إلا أَنْتَ مُقَلَبَ الْقُلُوبِ وَ الابصار.لا إله إلا أَنْتَ خَالِقَ الْخَلْقِ بِلا حَاجَةٍ فِيكَ إِلَيْهِمْ.لا إله إلا أَنْتَ مُبدِى الْخَلْقِ لَا يَنْقُصُ مِنْ مُلْكِكَ شَيْءٌ.لا إله إِلا أَنْتَ بَاعِثَ مَنْ فِي القُبُورِ.لا إله إِلا أَنْتَ انت مُدَبِّرُ الْأُمُورِ.لا إله إلا أَنْتَ انت دَيَانَ الدِّينِ وَ جَبَّارَ الْجَبَابِرَةِ.لا إله إلا أَنْتَ مُجريَ الْمَاءِ فِي الصَّخْرَةِ الصَّمَاءِ.لا إله إلا أَنْتَ مُجرِيَ الْمَاءِ فِي النَّبَاتِ.لا إله إِلا أَنْتَ مُكَوِّنَ طَعْمِ النِّمَارِ.لا إله إلا أَنْتَ مُحْصِيَ عَدَدِ القطر وَ ما تَحْمِلُهُ السَّحابُ.لا إله إلا أَنْتَ مُحْصِيَ عَدَدَ مَا تَجْرِي بِهِ الرِّياحُ فِي الْهَواءِ.لا إله إلا أَنْتَ مُحْصِيَ مَا فِي الْبِحَارِ مِنْ رَطْبٍ وَ يَابِسٍ.لا إله إِلا أَنْتَ مُحْصِيَ ما يَدُبُّ في ظُلُمَاتِ الْبِحارِ وَ فِي أَطْبَاقِ الثَّرَى.أَسْأَلُكَ بِاسْمِكِ الذي سَمَّيْتَ بِهِ نَفْسَكَ أَوِ اسْتَأْثَرْتَ بِهِ فِي عِلْمٍ
الْغَيْبِ عِنْدَكَ.وَ أَسْتَلُكَ بِكُلِّ اسْم سَمَاكَ بِهِ أَحَدٌ مِنْ خَلْقِكَ مِنْ نَبِيٍّ أَوْ صِدِّيقٍ أَوْ شَهِيدٍ أَو أَحَدٍ مِنْ مَلائِكَتِكَ.وَ أَسْأَلُكَ بِاسْمِكَ الَّذِي إِذا دُعيتَ بِهِ أَجَبْتَ وَإِذَا سُئِلْتَ بِهِ أَعطَيْتَ. وَ أَسْتَلُك بِحَقِّكَ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ أَهْلِ بَيْتِهِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِمْ وَ بَرَكَاتُكَ بِحَقِّهِمُ الذى أوْجَبْتَهُ عَلى نَفْسِكَ وَ أَنَلْتَهُمْ بِهِ فَضْلَكَ، أَنْ تُصَلِّيَ عَلَى مُحَمَّدٍ عَبْدِكَ وَ رَسُولِكَ الدّاعِى إِلَيْكَ بِاِذْنِكَ وَ سِراجِكَ السَّاطِع بَيْنَ عِبادِكَ في أَرْضِكَ وَ سَمائِكَ وَ جَعَلْتَهُ رَحْمَةً لِلْعَالَمِينَ وَ نُوراً إِسْتَضاءَ بِهِ الْمُؤْمِنُونَ، فَبَشَّرنا بَجَزِيل ثَوابِكَ وَ أَنْذَرَنَا أَلْأَلِيمَ مِنْ عِقابِكَ.أَشْهَدُ أَنَّهُ جَاءَ بِالْحَقِّ وَصَدقَ الْمُرْسَلِينَ وَ أَشْهَدُ أَنَّ الَّذِينَ كَذَّبُوهُ ذائِقَوُا الْعَذَابِ الأليم.أَسْأَلُكَ یا الله یا الله یا الله يا رباه يا رباه يا رباه، یا سیدی یا سَیّدی یا سیدی یا مَوْلايَ يَا مَوْلايَ يَا مَوْلايَ.أسْئَلُكَ فى هَذِهِ الْغَدَاةِ أنْ تُصَلِّيَ عَلى مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ وَ أَنْ تَجْعَلَني مِنْ أَوْفَرِ عِبادِكَ وَ سائِليكَ نَصيباً و أَنْ تَمُنَّ عَلَيَّ بِفَكَاكَ رَقَبَتِي مِنْ النَّارِ يَا أَرْحَمَ الرّاحِمِينَ. آن چه شاهد عرض ما در این دعای شریف است این جملات است: وَ أَسْتَلْكَ بِجَميع ما سَئَلْتُكَ وَ ما لَم أَسْتَلْكَ مِنْ عَظِيمٍ جَلالِكَ مَا لَوْ عَلِمْتُهُ لَسَئَلُكَ بِهِ أَنْ تُصَلَّى عَلى مُحَمَّدٍ وَ أَهْلِ بَيْتِهِ وَ أَنْ تَأْذَنَ لِفَرِجِ مَنْ بِفَرَجِهِ فَرَجُ أَوْلِيَائِكَ وَ أَصْفِيائِكَ مِنْ خَلْقِكَ وَ بِهِ تُبِيْدُ الظَّالِمِينَ وَ تُهْلِكُهُم. عَجِّل ذلِكَ يا رَبَّ الْعَالَمينَ وَ أَعْطِنى سُؤْلى يا ذَالْجَلالِ وَ الإكرام في جميع ما سَنَلْتُكَ لِعَاجِلِ الدُّنْيا وَآجِلِ الآخِرَةِ، يا مَنْ هُوَ أَقْرَبُ
إِلَيَّ مِنْ حَبْلِ الْوَريدِ أَقِلْنِي عَشْرَتي وَ اقْلِبْنِي بِقَضاءِ حَوائِجِی یا خالِقِي وَ یا رازقی و یا باعِثى وَ يا مُحْيى عِظامي وَ هِيَ رَمِيمٌ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آل محمّدٍ وَ اسْتَجِبْ لى دُعائى يا أَرْحَمَ الرّاحِمِينَ. حمّاد بن عثمان گوید:
«وقتی که حضرت صادق علیه السلام - پس از خواندن این دعا - سر از سجده برداشتند، عرض کردم فدای شما شوم شنیدم شما دعا می کردید برای فرج کسی که فرج اصفیای الهی و اولیای خدا به وسیله اوست، مگر شما آن شخصیت نیستید؟ فرمود: نه، ذاكَ قائِمُ آلِ مُحَمّد.
آن شخصیت، قائم آل محمد است.
گفتم: آیا برای خروج او علامت و نشانه ای هست؟ فرمود: آری، گرفتن خورشید در هنگام طلوعش به مقدار دو سوم ساعت و گرفتگی ماه در شب بیست و سوم - ماه مبارک رمضان - و فتنه ای که اهل مصر را زیر پوشش می گیرد و آب نیل قطع می شود.
به آن چه برای تو گفتم بسنده کن، وَ تَوَقَّعْ أَمْرَ صاحِبِكَ لَيْلَک و نَهارَكَ. و پیوسته هر شب و روز در انتظار آمدن صاحب و آقایت باش؛ زیراکه حق تعالی هر روزی در شأنی است - و ممکن است امر ظهور موفور السرورش مقدّم گردد و از طول غیبتش کاسته شود - و او را شأنی از شأنی باز ندارد این چنین خدایی پروردگار جهانیان است. حق تعالی اولیاء و دوستانش را به وسیلهٔ او مصون و محفوظ می دارد و آنان بر او خائف و بیمناکند.» (1)
1) إقبال الأعمال 1 / 366
در خلوات و همچنین در اعتاب مقدسه و مشاهد مشرفه سر به سجده بگذاریم و فرجش را از حق تعالی مسئلت داریم و پیوسته این جملهٔ پایانی حدیث را که به راستی بس نوید بخش و سرور آفرین است، نصب العین قلب و آویزه گوش دل بداریم.
تَوَقَعْ أَمْرَ صَاحِبِكَ لَيْلَكَ وَ نَهَارَكَ. ای سَرو چمان بازآ به چمن *** تا سَرو رَوَد در سجده چو من
با قد و رخت مانند خجل *** هم سرو سهی هم تازه سمن
مشتاق تواند با عجز و نیاز *** هر تازه جوان هر پیر کهن
در مصر جمال دارد مه من *** بس يوسف مصر در چاه ذقن
آزادی گل از طینت تواست *** ای ماه زمین وی شاه زمن (1)
شب سه شنبه دوازدهم جمادى الأول
1431 برابر 7 / 2 / 1389
مشهد مقدّس - سیّد مجتبی بحرینی
1) دیوان حاجب شیرازی / 134