ghaemiyeh.com
سرشناسه: ملایی، زهرا (کریمی) 1341 -
عنوان و نام پدیدآور: امام زمان شناسی / تالیف -ز- ملایی (کریمی)
مشخصات نشر: مشهد: اعتقاد ما ، 1400.
مشخصات ظاهری: 8 ج.
فروست مجموعه تخصصی امام حسین و عاشورا (دوره): 3-50-6062-622-978 ISBN
(جلد دوم): 7 - 52-6062 - 622 - 978 ISBN
وضعیت فهرست نویسی: فیپا
یادداشت: کتابنامه
یادداشت مندرجات: ج.1. شناخت حضرت مهدی عجل الله تعالى فرجه الشريف ق.1.- ج.2. شناخت حضرت مهدى عجل الله تعالى فرجه الشريف ق.2.- ج.3. علائم ظهور. - ج.4. علائم عمومی ظهور حضرت مهدی عجل الله تعالى فرجه الشريف- ج.5. علائم آستانه ظهور عصر مهدی عجل الله تعالى فرجه الشريف- ج.6. رجعت .ج.7. - ج.8. سیستم حکومتی امام زمان.
موضوع: محمدبن حسن علیه السلام، امام دوازدهم، 255 ق.
موضوع: محمدبن حسن علیه السلام، امام دوازدهم، 255 ق- غیبت.
موضوع: محمدبن حسن علیه السلام، امام دوازدهم، 255 ق- فضائل.
موضوع: مهدویت - انتظار
رده بندی کنگره: 1400، 8 الف 7 م / 224 BP
رده بندی دیویی: 462/ 792
شماره مدرک: 8754957
خیر اندیش دیجیتالی: موسسه مددکاری و خیریه ایتام امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشريف) شهرستان بروجن.
ویراستار دیجیتالی: سمانه جاوید.
شناخت حضرت مهدی عجل الله تعالى فرجه الشريف جلد 2
اهداء این اثر ناچیز به عصاره ی هستی بضعة الرسول صلی الله علیه واله وسلم.
همسر بی همتای حضرت علی علیه السلام الائمة النجباء علیها السلام.
بزرگ منتظر ظهور و قیام مهدی آل محمد حضرت زهرای مرضیه علیها السلام.
سرشناسه: ملایی، زهرا (کریمی) 1341 -
عنوان و نام پدیدآور: امام زمان شناسی / تالیف -ز- ملایی (کریمی)
مشخصات نشر: مشهد: اعتقاد ما ، 1400.
مشخصات ظاهری: 8 ج.
فروست مجموعه تخصصی امام حسین و عاشورا (دوره): 3-50-6062-622-978 ISBN
(جلد دوم): 7 - 52-6062 - 622 - 978 ISBN
وضعیت فهرست نویسی: فیپا
یادداشت: کتابنامه
یادداشت مندرجات: ج.1. شناخت حضرت مهدی عجل الله تعالى فرجه الشريف ق.1.- ج.2. شناخت حضرت مهدى عجل الله تعالى فرجه الشريف ق.2.- ج.3. علائم ظهور. - ج.4. علائم عمومی ظهور حضرت مهدی عجل الله تعالى فرجه الشريف- ج.5. علائم آستانه ظهور عصر مهدی عجل الله تعالى فرجه الشريف- ج.6. رجعت .ج.7. - ج.8. سیستم حکومتی امام زمان.
موضوع: محمدبن حسن علیه السلام، امام دوازدهم، 255 ق.
موضوع: محمدبن حسن علیه السلام، امام دوازدهم، 255 ق- غیبت.
موضوع: محمدبن حسن علیه السلام، امام دوازدهم، 255 ق- فضائل.
موضوع: مهدویت - انتظار
رده بندی کنگره: 1400، 8 الف 7 م / 224 BP
رده بندی دیویی: 462/ 792
شماره مدرک: 8754957
عنوان کتاب: شناخت حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف ج 2
تألیف: ز-ملایی (کریمی).
انتشارات: اعتقاد ما.
مدیر هنری: محمد عباس زاده.
تعداد صفحات: 148
نوبت چاپ اول.
سال چاپ: تابستان - 1400
شمارگان: 1000 نسخه.
شابک :دوره 3-50-6062-622-978
شابک: 7-52-6062-622-978
مشهد تقاطع شهدا، خیابان بهجت بین کوچه 4 و 6 نشر اعتقاد ما
09352224629 - 05132225610
nashre-eteghadema@yahoo.com
قم خیابان کلهری بعد از کوچه 43 خیابان حیدریان بین ک 3 و 5
09369894472 - 09388154652
مرکز پخش: 09139648055
ketabashura@hotmail.com
فصل یازدهم: غیبت حضرت مهدی عجل الله تعالى فرجه الشریف ... 11
گفتاری درباره غیبت ... 13
زمین هرگز از حجت خالی نمی باشد ... 14
مراحل غیبت حضرت مهدی عجل الله تعالى فرجه الشریف ... 16
غیبت صغری ... 17
نواب چهارگانه ... 19
غیبت کبری ... 21
فرقه بابيه ... 23
فرقه بهائيه ... 26
علل و فلسفه غیبت ... 35
حفظ جان حضرت مهدی عجل الله تعالى فرجه الشریف ... 36
طلب کردن حضرت مهدی عجل الله تعالى فرجه الشریف توسط مردم و عدم شناخت مردم به گناهانشان ... 38
غضب خداوند و تأدیب مردم ... 40
آزمایش مردمی ... 42
استقلال و نداشتن بیعت زمامداران سرکش ... 44
ودایع خداوند ضایع نشود ... 46
چگونگی بهره مندی از امام غائب ... 46
امام غائب محور عالم هستی است ... 48
امام غائب علیه السلام عامل امیدواری به آینده و حرکت مردم می باشد ... 51
امام قائم علیه السلام باعث بقای مکتب است ... 51
امام غائب علیه السلام سبب خودسازی و ترک گناهان پیروانش می گردد ... 54
امام قائم علیه السلام پناه علمی و فکری شیعیان است ... 57
غیبت امام سبب طولانی شدن فساد و در نتیجه تشنگی مردم بر عدالت و طلب ظهور آن حضرت می گردد ... 58
امام غائب سبب ایمنی از بلاها در زمین می باشند ... 59
امام غائب نفوذ بر قلوب مردم دارند و سبب هدایت بندگان می شوند ... 63
امام غائب گره گشای مشکلات و سختی ها ... 64
فصل دوازدهم: راز طول عمر حضرت مهدی عجل الله تعالى فرجه الشریف ... 65
طبقه اول) کسانی که بین صد تا دویست سال عمر کرده اند ... 69
طبقه دوم) کسانی که دویست تا سیصد سال زندگی کرده اند ... 69
طبقه سوم) کسانی که بین سیصد تا چهارصد سال عمر نموده اند ... 70
طبقه چهارم) کسانی که بین چهارصد تا پانصد سال عمر داشتند ... 70
طبقه پنجم) کسانی که بین پانصد تا ششصد سال عمر کرده اند ... 71
طبقه ششم) کسانی که بین ششصد تا هفتصد سال عمر کرده اند ... 71
طبقه هفتم) کسانی که بین هفتصد تا هشتصد سال عمر کرده اند ... 72
طبقه هشتم) کسانی که بین هشتصد تا نهصد سال عمر کرده اند ... 72
طبقه نهم) کسانی که بین نهصد تا هزار سال عمر کرده اند ... 72
طبقه دهم) کسانی که بیش از هزار سال عمر کرده اند ... 73
فصل سیزدهم: تشرف به محضر امام زمان عجل الله تعالى فرجه الشریف ... 75
بیان تشرفاتی که در آن حضرت ولی عصر عجل الله تعالى فرجه الشریف را شناخته اند ... 80
تشرف محمدبن عیسی بحرینی ... 80
تشرف سيد بحرالعلوم در مسجد سهله ... 85
تشرف اسماعیل هرقلی ... 87
بیان تشرفاتی که حضرت را بعد از آن شناخته اند ... 93
تشرف علامه حلّی و کتاب عالم سنّی ... 93
قضیه تکان دهنده آقا شیخ حسن کاظمینی ... 95
تشرف حاج ملاهاشم صلواتی کنار کشتی ... 104
سرگذشت حاج شیخ اسماعیل نمازی ... 106
بیان تشرفاتی که به صورت مکاشفه و مشاهده بوده است ... 110
مشاهده حاج سید احمد رشتی ... 110
مکاشفه ملا محمدتقی مجلسی رحمه الله ... 113
مشاهده شیخ محمد طاهر نجفی ... 116
مکاشفه علوی مصری و نجات از حاکم مصر ... 119
بیان تشرفاتی که به صورت خواب های صادقه بوده است ... 121
رؤیای سجاده بردار آقا محمد باقر بهبهانی ... 121
رؤیای ملا محمود عراقی ... 123
رؤیای ابوالوفاء شیرازی و راه توسل به معصومین علیهم السلام ... 125
رؤیای صادقه شیخ عبدالحسین حویزاوی ... 127
رؤیای زنی از اهل سنت و شفای چشمان او ... 129
رؤیای صادقه حاج ملا سلطان علی روضه خوان ... 131
رؤیای صادقه شیخ علی مکی ... 132
بیان تشرفاتی که به صورت شنیدن صدای حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف و یا دیدن نور حضرت بوده است ... 133
شنیدن دعای حضرت برای شیعیان ... 133
حكايت عطار بصراوى ... 134
مشاهده نور حضرت توسط زنی صالحه ... 136
شنیدن صدای حضرت توسط رجاء مصری ... 137
دیدن نور حضرت توسط اهل سامراء ... 137
تشرف دختر حاج شیخ محمد علی اراکی ... 139
بیان تشرفاتی که به واسطه توسل صورت گرفته است ... 140
توسل شیخ ابراهیم روضه خوان ... 140
توسل سیّد محمد باقر شفتی و جزیره خضراء ... 143
تشرف سید محمد قطیفی ... 145
توسل حاج ملا باقر بهبهانی و شفای فرزندش ... 147
توسل آقا نجفی اصفهانی ... 148
فصل یازدهم
غیبت حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشريف.
بشر از لحاظ عقلی و علمی نمی تواند به همه اسرار عالم خلقت پی ببرد در خلقت عالم اسراری نهفته است که تنها در علم الهی می باشد و هیچ یک از آدمیان را به آن راهی نیست مگر انبیاء الهی و ائمه ی معصومین که مشعل داران هدایت بشریت هستند. آنان به اذن خداوند از این اسرار و علوم غیبی آگاه و بهره مند می شوند غیبت حضرت ولی عصر عجل الله تعالى فرجه الشریف از اسرار پنهان عالم نبوت و امامت به شمار می رود و حکمت غیبت آن حضرت آشکار نمی شود مگر بعداز ظهور حضرت مهدی عجل الله تعالى فرجه الشریف. امر غیبت مبتنی بر حکمت و اسراری است که بر بندگان مخفی می باشد. غیبت آن حضرت با توجه به این که امام در تمام جهان هستی به طور مطلق تصرف دارند غیبت جزئی می باشد، یعنی آن حضرت حضور مطلق دارند ولی ظاهر و آشکار نمی باشند.
در این باره روایات زیادی از ائمه معصومین علیهم السلام نقل شده است:
عبدالله فضل هاشمی گوید از امام صادق علیه السلام شنیدم که می فرمودند:
«برای صاحب الامر غیبتی ناگزیری است که هر باطل جوئی در آن به شک می افتد.
گفتم: فدای شما شوم! برای چه؟
فرمودند: به خاطر امری که ما اجازه نداریم آن را هویدا کنیم.
گفتم: در آن غیبت چه حکمتی وجود دارد؟
فرمودند: حکمت غیبت او همان حکمتی است که در غیبت حجت های الهی پیش از او بوده است و وجه حکمت غیبت او پس از ظهور آشکار می گردد، هم چنان که وجه حکمت کارهای حضرت خضر علیه السلام از شکستن کشتی و کشتن پسر و به پا داشتن دیوار بر حضرت موسی علیه السلام روشن نبود تا آن که وقت جدایی آن ها فرا رسید. ای پسر فضل! این امر امری از امور الهی و سری از اسرار خدا و غیبی از حضور پروردگار است و چون دانستیم که خدای تعالی حکیم است، تصدیق می کنیم که همه ی افعال او حکیمانه است اگرچه وجه آن آشکار نباشد». (1)
طبق روایات معصومین علیهم السلام هرگز زمین بدون حجت نبوده و نخواهد بود. روایات بسیاری از معصومین علیهم السلام در این زمینه آمده است که به برخی از آن ها اشاره می کنیم.
امام صادق علیه السلام فرمودند:
«الحجة قبل الخلق وَمَعَ الخَلْق وَبَعْدَ الخَلْقِ». (2)
«حجّت خدا پیش از خلق بوده و با خلق می باشد و بعد از خلق هم می باشد».
امام باقر علیه السلام فرمودند:
«به خدا سوگند از زمانی که خداوند آدم را قبض روح نمود زمین را بدون امامی که به وسیله او به سوی خدا رهبری شود وانگذارد و او حجت خداست بر بندگانش و زمینی بدون امامی که حجّت خدا باشد بر بندگانش وجود ندارد». (1)
ابو حمزه گوید: به امام صادق علیه السلام عرض کردم:
«زمین بدون امام می ماند؟
فرمودند: اگر زمین بدون امام باشد فرو رود، (و نظمش از هم بپاشد)». (2)
امیرالمؤمنین علیه السلام فرمودند:
«... و اگر زمین یک ساعت از حجّت خدایی خالی باشد اهلش را فرو می برد». (3)
امام باقر علیه السلام فرمودند:
«چنان چه امام از زمین برگرفته شود زمین همراه با اهلش مضطرب می گردد چنان چه دریا، اهلش را زیرو رو می کند». (4)
امام صادق علیه السلام فرمودند:
«اگر مردم زمین، تنها دو کس باشند یکی از آن دو، امام است و فرمود: آخرین کسی که بمیرد امام است تا کسی بر خدای عزوجل احتجاج نکند که او را بدون حجّت واگذاشته است». (5)
حسین بن ابی العلاء گوید به امام صادق علیه السلام عرض کردم: -
«ممکن است زمین باشد ولی امامی در آن نباشد؟
فرمودند: نه!
گفتم: دو امام در یک زمان می شود؟
فرمود: نه مگر این که یکی از آن ها خاموش باشد (و به وظایف امامت قیام نکند مانند حضرت حسین علیه السلام در زمان امام حسن علیه السلام)». (1)
در میان ائمه معصومین علیهم السلام حضرت ولی عصر عجل الله تعالی فرجه الشریف صاحب غیبت می باشند که سنن پیامبران الهی در آن جاری شده است. یعنی همان گونه که پیغمبران ماقبل دارای غیبت از قوم خود بوده اند ایشان صاحب غیبت می باشند، چنان که در حدیث سُدیر از امام صادق علیه السلام آمده است که فرمودند:
«قائم ما علیه السلام را غیبتی است که مدت آن به طول می انجامد.
عرضه داشتم: چرا یابن رسول الله؟
فرمودند: زیرا که خداوند می خواهد سنت های پیغمبران را در غیبت هایشان بر او جاری سازد.
و ای سُدیر! چاره ای از آن نیست که مدت غیبت های آنان به سرآید.
خداوند تعالی فرمود:
«لَتَرْكَبُنَّ طَبَقاً عَنْ طَبَقٍ». (2)
«سنت های پیشینیان در شما جاری است». (3)
ابوبصیر گوید از امام صادق علیه السلام شنیدم که می فرمود: -
«سنت های انبیاء با غیبت هایی که بر آنان واقع شده است همه در قائم عجل الله تعالی فرجه الشریف ما اهل بيت مو به مو و طابق النعل بالنعل پدیدار می گردد». (1)
غیبت حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف شامل دو بخش می باشد که بخش نخستین آن غیبت صغری و بخش دیگر غیبت کبری نامیده می شود.
غیبت صغری آن حضرت مدت کوتاهی بوده است.
چنان چه روایات بسیاری از معصومین علیهم السلام در این باره آمده است.
از امام باقر علیه السلام آمده است که فرمودند:
«البته صاحب این امر را دو غیبت است». (2)
امام باقر علیه السلام روایت شده است که:
«قائم علیه السلام را دو غیبت است که در یکی از آن ها درباره اش گفته می شود هلاک شده است و معلوم نشود که در کدام بیابان رفته است». (3)
در حدیثی از امام صادق علیه السلام آمده است که فرمودند:
«برای قائم عجل الله تعالی فرجه الشریف دو غیبت است: یکی کوتاه و دیگری طولانی، در نخستین آن ها کسی جایگاهش را نمی داند جز پیروان مخصوص او در دين». (4)
مدت غیبت صغری آن حضرت کوتاه بوده است که برای آن نظرات مختلفی وجود دارد.
گروهی از علماء مانند شیخ مفید قدس سره آغاز غیبت صغری را از زمان ولادت حضرت مهدى عجل الله تعالی فرجه الشریف به حساب -
آورده اند و دلیل آنان این است که از همان سال های ابتدای ولادت آن حضرت غیبت نسبی داشته اند و افراد کمی از یاران ایشان را مشاهده نموده اند. طبق این نظریه دوران غیبت آن حضرت حدود 74 سال می شود که با پایان سفارت آخرین نایب حضرت خاتمه یافته است.
عده ای از علماء و دانشمندان بر این عقیده هستند که غیبت صغری حضرت از سال درگذشت امام حسن عسگری علیه السلام یعنی سال 260 ه.ق آغاز شده است و تا درگذشت آخرین نائب حضرت ادامه داشته است که حدوداً طول غیبت صغری 68 سال می شود.
عده ای دیگر غیبت صغری امام را از زمانی دانند که مأموران خلیفه عباسی به منزل آن حضرت در سامراء هجوم آوردند تا ایشان را دستگیر کنند و آن حضرت در سرداب رفته و آن جا از دیده ها پنهان شدند.
در هر صورت غیبت صغری حضرت مهدی عجل الله تعالى فرجه الشریف مدت کوتاهی بوده است که در این دوران ایشان توسط نائبان خاص با مردم در ارتباط بوده اند.
در عصر غیبت صغری متأسفانه افرادی پیدا شدند که به دروغ مدعی سفارت و نیابت خاص آن حضرت بودند و در اموال متعلق به امام تصرفات بی مورد کرده و در مسائل فقهی و اعتقادی سخنان گمراه کننده ای اظهار نمودند و از این جهت نواب خاص با رهنمود امام علیه السلام به مقابله با آنان برخاستند و گاه در طرد و لعن آنان از ناحیه حضرت توقیع صادر می شد و این مدعیان دروغین از زمان نیابت نایب دوم یعنی محمد بن عثمان شروع شد که همه ی آنان به منظور حرص و طمع به منافع نامشروع شخصی و طمع برای رسیدن به اموال دوستداران امام و یا جاه طلبی و پیروی از هوای -
نفس اقدام به این ادعای کذب نموده اند که همه ی آنان با نفرین و لعنت حضرت مهدى عجل الله تعالی فرجه الشريف سرنگون شده اند.
در طول مدت غیبت صغری حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف که حدود 70 سال به طول انجامیده است مردم از زیارت آن حضرت محروم بودند و خواص به خدمت آن حضرت مشرف می شدند که چهار نفر از بزرگان شیعه به عنوان وکیل و نایب خاص حضرت بوده اند و طبق تعلیمات امام، احکام و نامه های مردم را به خدمت آن حضرت می بردند و جواب گرفته و به دست مردم می رساندند. علاوه بر این چهار نفر، بسیاری از مردان صالح روزگار به محضر آن حضرت شرفیاب می شدند ولی وکلای چهارگانه ایشان کسانی بودند که واسطه ی فیض بین امام و مردم می شدند و فعالیت آن ها شامل چهار امر بوده است:
1- مخفی داشتن نام و جایگاه امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف.
2- گرفتن و توزیع اموال متعلق به امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف.
3- پاسخگویی به سؤالات فقهی و عقیدتی مردم.
4- مبارزه با مدعیان دروغین نیابت.
چهار نایب خاص حضرت عبارتند از:
1- جناب عثمان بن سعید عمروی اسدی که ملقب به ابوعمرو بوده است.
حضرت امام حسن عسکری علیه السلام او را به مقام وکالت و نیابت مقرر فرمودند و حضرت قائم عجل الله تعالی فرجه الشریف نیز تأیید فرمودند، از شاگردان امام دهم و یازدهم بوده و از آن دو حجّت خداوند وکالت داشته است و برای آن که در زمان وکالت شناخته نشود و پوششی بر فعالیت های خود بگذارد شغل روغن فروشی را پیشه خود کرد و وجوهات و حقوق الهی را که از -
طرف مردم به عنوان سهم امام دریافت می کرد در داخل مشک روغن گذاشته و جابجا می نمود تا از مصادره و تجاوز امرای عباسی محافظت نماید. او چند سال نائب امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف بود و سپس در بغداد وفات نمود و همان جا دفن گردید. سال وفات ایشان دقیقاً مشخص نیست و آن را حدود سال 260 ه.ق نقل کرده اند.
2- محمدبن عثمان که پسر بزرگ عثمان بن سعید عمروی بوده است.
مردی راستگو و جلیل القدر بود که حضرت قائم عجل الله تعالی فرجه الشریف او را بعداز پدرش به وکالت خود منصوب فرمود او نیز از یاران امام یازدهم و دوازدهم بوده است و مورد تمجید هردو امام بوده و حدود 40 سال مقام نیابت را به عهده داشت. حضرت حجت عجل الله تعالی فرجه الشریف در چند توقیع نائب دوم و پدرش را مورد تأیید قرار داده است و این توقیع ها نشانه مرتبه عالی این دو نائب نزد امام عصر عجل الله تعالی فرجه الشریف بوده است. وفات ایشان در سال 305 ه.ق در بغداد بوده است.
3- حسین بن روح نوبختی که ملقب به ابوالقاسم بوده است.
او از خاندان بنی نوبخت بوده و این نائب حضرت، ایرانی تبار می باشد که در دو سال آخر عمر محمدبن عثمان، او را یاری می نموده است. او را قبل از فوت محمدبن عثمان عمروی، حضرت حجت عجل الله تعالی فرجه الشریف به مقام عظمای نیابت و وکالت منصوب فرمودند. مدت نیابت ایشان 21 سال بوده و در سال 326 ه.ق در بغداد فوت کرده است.
4- علی بن محمد سمری که ملقب به ابوالحسن بوده است.
او از بزرگان و معتمدین و علما و فقهای طراز اول اسلام بوده است که به امر حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف به وکالت و نیابت خاص منصوب گردید. ایشان در نیمه شعبان سال 329 ه.ق رحلت کرد. هنگامی که در بستر -
بیماری افتاد شیعیان از وی خواستند جانشین خود را معرفی کند ولی او در جواب گفت: حضرت ولی عصر عجل الله تعالى فرجه الشریف فرموده اند:
«غیبت کبری فرا رسیده است و به امر خداوند نائب خاص از این پس نخواهد بود و مردم می توانند به نایبان عام و علماء زمان خود رجوع کنند.البته این عالمان باید کسانی باشند که به علم خود عمل کرده، حافظ دین خدا و اسلام و پیروی مکتب واقعی قرآن و رسالت پیامبر صلی الله علیه واله وسلم و ائمه اطهار علیهم السلام بوده و هم چنین مبارز و مخالف با اعمال شیطانی و هواهای نفسانی باشند».
چنان چه از امام صادق علیه السلام در این باره آمده است که فرمودند:
«از میان فقها و عالمان دین آن کس که [درباره هر گناه کوچک و بزرگ] خود نگه دار بوده و نگهبان دین و آئین [اعتقاد خود و مردم] باشد و با خواسته ها و تمایلات شخصی خود مخالفت کرده و از دستورات مولا امام عصر عجل الله تعالى فرجه الشریف خود اطاعت کند بر مردم است که از او پیروی کنند و بعضی از فقهای شیعه چنین هستند نه همه آنان». (1)
دوران نیابت این نائب سه سال طول کشید و در نیمه شعبان سال 329 ه.ق رحلت نمود که با وفات ایشان دوران غیبت صغری حضرت مهدی عجل الله تعالى فرجه الشریف پایان یافت.
بعداز پایان یافتن غیبت صغری که حدوداً 70 سال به طول انجامید. در توقیع (نامه ای) که چهارمین نائب حضرت عجل الله تعالى فرجه الشریف یعنی علی بن محمد سمری دریافت نمود، غیبت کبری آغاز گشت. در آن نامه که علی بن محمد سمری از سوی حضرت دریافت کرد آمده بود: -
1) احتجاج: ج 2 ص 511.
«... غیبت کبری آغاز گشته و دیگر نیابتی نخواهد بود. کسی را به نیابت منصوب نکن که تو تا شش روز دیگر وفات خواهی کرد. متن آن توقیع (نامه) چنین است».
الله الرّحمن الرّحيم
«ای علی بن محمد سمری خداوند اجر برادرانت را در عزای تو عظیم گرداند که تو ظرف شش روز آینده خواهی مرد، پس خود را برای مرگ مهیا کن و به احدی وصیت نکن که پس از وفات تو قائم مقام تو شود که دومین غیبت واقع گردیده است و ظهوری نیست مگر پس از اذن خدای عزوجل و آن بعد از مدتی طولانی و قساوت دلها و پر شدن زمین از ستم واقع خواهد شد و به زودی کسانی نزد شیعیان من می آیند و ادعای مشاهده کنند قبل از خروج سفیانی و ندای آسمانی پس دروغگو و افترا زننده اند و لَا حَوْلَ وَلَاقُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ الْعَلِيِّ الْعَظِيمِ». (1)
با توجه به توقیع مبارک حضرت مهدی عجل الله تعالى فرجه الشریف تا قبل از خروج سفیانی هرکس هر ادعایی در رابطه با مشاهده و باب آن حضرت بودن، داشته باشد دروغگو و کذاب می باشد. متأسفانه در اعصار گذشته تا حال عده زیادی مدعی بابیت و حتی مهدویت شده اند و سبب تفرقه و هرج و مرج و گمراهی بندگان خدا از مسیر اصلی امامت و ولایت معصوم علیهم السلام گردیده اند از جمله آن فرق، فرقه بابیه و بهائیه می باشند. تمام مدعیان بابيت و مهدویت در همه زمانها، انگیزه های خاصی داشته اند که می توان علل آن را چنین دسته بندی کرد:
1- کسانی که دیگران با مقاصد خاص آن ها را مهدی موعود خواندند (مانند: محمد حنفیه، زید، محمدبن عبد الله محض).
1) كمال الدين و تمام النعمة: ج 2 باب 45 ح 45.
2- کسانی که با انگیزه جاه طلبی و قدرت طلبی چنین ادعایی را نمودند (مانند: مهدی عباسی).
3- کسانی که طبق نقشه استعمار به این عمل فریبنده دست زدند و خود را مهدی موعود معرفی کردند (مانند: علی محمد باب).
در میان این سه دسته کسانی که طبق نقشه استعمار خود را مهدی موعود معرفی کردند و به یاری استعمار بیشتر از دیگران توانستند در میان مردم شیوع پیدا کنند از این جهت لازم است که این فرق را معرفی نموده و تاریخچه آنان را به طور مختصر بیان کنیم.
بنیانگذار فرقه بابته سیّد علی محمد شیرازی است. از آن جا که او در ابتدای دعوتش مدعی بابیت امام دوازدهم شیعه بود و خود را طریق ارتباط با امام زمان می دانست، ملقب به «باب» گردید و پیروانش «بابیه» نامیده شدند. سیّدعلی محمد در سال 1235 ه.ق در شیراز به دنیا آمد. در کودکی به مکتب شیخ عابد رفت و خواندن و نوشتن آموخت. شیخ عابد از شاگردان شیخ احمد احسائی (بنیانگذار شیخیه) و شاگرد سیدکاظم رشتی بود ولذا سیّد علی محمد از همان دوران با شیخیه آشنا شد به طوری که چون سیّدعلی محمد در سن حدود نوزده سالگی به کربلا رفت در درس سیدکاظم رشتی حاضر شد. در همین درس بود که با مسائل عرفانی و تفسیر و تأویل آیات و احادیث و مسائل فقهی به روش شیخیه آشنا گردید. قبل از رفتن به کربلا، مدتی در بوشهر اقامت کرد و در آنجا به ریاضت کشی پرداخت. نقل شده است که در هوای گرم بوشهر بر بام خانه رو به خورشید اورادی میخواند. پس از درگذشت سیدکاظم رشتی تا مریدان و شاگردان وی جانشینی برای او -
می جستند که مصداق «شیعه کامل» یا «رکن رابع» شیخیه باشد؛ میان چند تن از شاگردان رقابت افتاد و سیّد علی محمد نیز در این رقابت شرکت کرد بلکه پای از جانشینی سیّد رشتی فراتر نهاد و خود را باب امام دوازدهم شیعیان یا «ذکر» او یعنی واسطه میان امام و مردم شمرد. هجده تن از شاگردان سیدکاظم رشتی که همگی شیخی مذهب بودند از او پیروی کردند.
علی محمد در آغاز امر بخش هایی از قرآن را با روشی که از مکتب شیخیه آموخته بود تأویل و تصریح کرد که از سوی امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف، مأمور به ارشاد مردم است. سپس مسافرت هایی به مکه و بوشهر کرد و دعوت خود را آشکارا تبلیغ نمود یارانش نیز در نقاط دیگر به تبلیغ ادعاهای علی محمد پرداختند. پس از مدتی که گروه هایی به او گرویدند، ادعای خود را تغییر داد و از مهدویت سخن گفت و خود را مهدی موعود معرفی کرد و پس از آن ادعای نبوت و رسالت خویش را مطرح کرد و مدعی شد که دین اسلام فسخ شده و خداوند دین جدیدی همراه با کتاب آسمانی تازه بنام«بیان» بر او نازل کرده است. علی محمد در کتاب «بیان»، خود را برتر از همه ی پیامبران دانسته و خود را مظهر نفس پرودگار پنداشته است. در زمانی که علی محمد هنوز از ادعای بابیت امام زمان علیه السلام فراتر نرفته بود به دستور والی فارس در سال 1261 ه.ق، دستگیر و به شیراز فرستاده شد و پس از آن که در مناظره با علمای شیعه شکست خورد، اظهار ندامت کرد و در حضور مردم گفت:
«لعنت خدا بر کسی که مرا وکیل امام غائب بداند. لعنت خدا بر کسی که مرا باب امام بداند».
پس از این واقعه شش ماه در خانه پدری خود تحت نظر بود و از آن جا به اصفهان و سپس به قلعه ماکو تبعید شد. در همین قلعه با -
مریدانش مکاتبه داشت و از این که می شنید آنان در کار تبلیغ دعاوی او می کوشند به شوق افتاد و کتاب «بیان» را در همان قلعه نوشت. دولت محمدشاه قاجار برای آن که پیوند او را با مریدانش قطع کند در سال 1264 ه.ق، وی را از قلعه ماکو به قلعه چهریق در نزدیکی ارومیه منتقل کرد پس از چندی او را به تبریز بردند و حضور چند تن از علما محاکمه شد. علی محمد در آن مجلس آشکارا از مهدویت خود سخن گفت و «بابیت امام زمان» را که پیش از آن ادعا کرده بود «به بابیت علم خداوند» تأویل کرد. علی محمد در مجالس علما نتوانست ادعای خود را اثبات کند و چون از او درباره برخی مسائل دینی پرسیدند، از پاسخ فروماند و جملات ساده عربی را غلط خواند در نتیجه وی را چوب زده تنبیه نمودند و او از دعاوی خویش تبری جست و توبه نامه نوشت. اما این توبه نیز مانند توبه قبلی او واقعی نبود، از این رو پس از مدتی ادعای پیامبری کرد. پس از مرگ محمد شاه قاجار در سال 1264 ه.ق، مریدان علی محمد آشوب هایی در کشور پدید آوردند و در مناطقی به قتل و غارت مردم پرداختند. در این زمان میرزا تقی خان امیرکبیر صدراعظم ناصرالدین شاه تصمیم به قتل علی محمد و فرو نشاندن فتنه ی بابیه گرفت. برای این کار از علما فتوا خواست برخی علما به دلیل دعاوی مختلف و متضاد او و رفتار جنون آمیزش شبهه ی خبط دماغ (1)را مطرح و از صدور حکم اعدام او خودداری کردند. اما برخی دیگر علی محمد را مردی دروغگو و ریاست طلب می شمردند و از این جهت حکم به قتل او دادند. علی محمد همراه یکی از پیروانش در 27 شعبان 1266 ه.ق، در تبریز تیر باران شد. همان طور که گذشت سید علی محمد آراء و عقاید متناقضی ابراز داشته است از کتاب «بیان» که آن را کتاب آسمانی -
1) سرگشتگی و جنون.
خویش می دانست، بر می آید که خود را برتر از همه انبیاء الهی و مظهر نفس پرودگار می دانسته و عقیده داشت که با ظهورش آئین اسلام منسوخ و قیامت موعود در قرآن به پا شده است. علی محمد خود را مُبَشِّر ظهور بعدی شمرده و او را «من يظهره الله» (کسی که خدا او را آشکار می کند). خوانده است و در ایمان پیروانش بدو تأکید فراوان کرد. او نسبت به کسانی که آئین او را نپذیرفتند خشونت بسیاری را سفارش کرده است. وی از جمله وظایف فرمانروای بابی را این می داند که نباید جز بابی ها کسی را بر روی زمین باقی بگذارد. باز دستور می دهد غیر از کتاب های بابیان همه کتاب های دیگر باید محو و نابود شوند و پیروانش نباید جز کتاب «بیان» کتاب دیگری را بیاموزند.
فرقه بهائیه فرقه ای منشعب از فرقه بابیه است. بینانگذار آئین بهائیت میرزای حسین علی نوری معروف به «بهاء الله» است و این آئین نیز نام خود را از همین لقب برگرفته است. پدرش از منشیان عهد محمدشاه قاجار و مورد توجه قائم مقام فراهانی بود و بعد از قتل قائم مقام فراهانی از مناصب خود برکنار شد و به شهر نور رفت. میرزا حسین علی در سال 1233 ه.ق، در تهران بدنیا آمد و آموزش های مقدماتی ادب فارسی و عربی را زیر نظر پدر و معلمان و مربیان گذراند. پس از ادعای بابیت توسط سید محمد علی شیرازی در شمار نخستین گروندگان به باب درآمد و از فعال ترین افراد بابی شد و به ترویج بابی گری، به ویژه در نور و مازندران پرداخت برخی از برادارنش از جمله برادر کوچک ترش «میرزا یحیی» معروف به «صبح ازل» نیز بر اثر تبلیغ او به این مرام پیوستند. پس از اعدام علی محمد باب به دستور امیرکبیر، -
میرزا یحیی ادعای جانشینی باب را کرد ظاهراً یحیی، نامه هایی برای علی محمد باب نوشت و فعالیت های پیروان باب را توضیح داد.
علی محمد باب در پاسخ به این نامه ها وصیت نامه ای برای یحیی فرستاد و او را وصی و جانشین خود اعلام کرد. برخی گفته اند این نامه ها توسط میرزا حسین علی و به امضای میرزا یحیی بوده است و حسین علی این کار و نیز معرفی یحیی به عنوان جانشینی باب را برای محفوظ ماندن خود از تعرض مردم انجام داده است و علی محمد در پاسخ به نامه ها میرزا یحیی را وصی خود ندانسته بلکه به او توصیه کرده که در سایه برادر بزرگ تر خویش حسن علی قرار گیرد. در هر حال پس از باب، عموم بابیه به جانشینی میرزا یحیی معروف به «صبح ازل» معتقد شدند و چون در آن زمان یحیی بیش از نوزده سال نداشت، میرزاحسین علی زمام کارها را در دست گرفت امیرکبیر برای فرو نشاندن فتنه بابیان از میرزا حسین علی خواست تا ایران را به قصد کربلا ترک کند و او در شعبان 1267 ه.ق، به کربلا رفت اما چند ماه بعد، پس از برکناری و قتل امیرکبیر در ربیع الاول 1268 ه. ق، و صدارت یافتن میرزا آقاخان نوری، به دعوت و توصیه شخص اخیر به تهران بازگشت. در همین سال تیراندازی بابیان به ناصرالدین شاه پیش آمد و بار دیگر به دستگیری و اعدام بابی ها انجامید و چون شواهدی برای نقش حسین علی در طراحی این سوء قصد وجود داشت، او را دستگیر کردند. اما حسین علی به سفارت روس پناه برد و شخص سفیر از او حمایت کرد. سرانجام با توافق دولت ایران و سفیر روس میرزا حسین علی به بغداد منتقل شد و بدین ترتیب بهاء الله با حمایت دولت روس از مرگ نجات یافت. و پس از رسیدن به بغداد نامه ای به سفیر روس نگاشت و از وی و دولت روس برای این حمایت قدردانی کرد. در بغداد کنسول دولت انگلستان و نیز -
نماینده دولت فرانسه با بهاء الله ملاقات و حمایت دولت های خویش را به او ابلاغ کردند و حتی تابعیت انگلستان و فرانسه را نیز پیشنهاد نمودند. والی بغداد نیز با حسین علی و بابیان با احترام رفتار کرد و حتی برای ایشان مقرری نیز تعیین شد.
میرزا یحیی که عموم بابیان او را جانشین بلامنازع باب می دانستند با لباس درویشی مخفیانه به بغداد رفت و چهار ماه زودتر از بهاء الله به بغداد رسید. در این هنگام بغداد و نجف و کربلا مرکز اصلی فعالیت های بابیان شد و روز به روز بر جمعیت ایشان افزوده می شد، در این زمان برخی از بابیان ادعای مقام «من يظهره الله» را ساز کردند. می دانیم که علی محمد باب به ظهور فرد دیگری پس از خود بشارت داده بود و او را «من يظهره الله» نامیده بود و از بابیان خواسته بود به او ایمان بیاورند. البته از تعبیرات وی بر می آید که زمان تقریبی ظهور فرد بعدی را دو هزار سال بعد می دانسته است به ویژه آن که ظهور آن موعود را به منزله فسخ کتاب «بیان» خویش می دانسته است. اما شماری از سران بابیه به این موضوع اهمیت ندادند و خود را«من يظهره الله» یا «موعودیان» دانستند. گفته شده که فقط در بغداد 25 نفر این مقام را ادعا کردند که بیشتر این مدعیان با طراحی حسین علی و همکاری یحیی یا کشته شدند یا از ادعای خود دست برداشتند. آدم کشی هایی که در میان بابیان رواج داشت و هم چنین دزدیدن اموال زائران اماکن مقدسه در عراق و نیز منازعات میان بابیان و مسلمانان باعث شکایت مردم عراق و به ویژه زائران ایرانی گردید و دولت ایران از دولت عثمانی خواست بابی ها را از بغداد و عراق اخراج کند. بدین ترتیب در اوایل سال 1287 ه.ق، فرقه بابیه از بغداد به استانبول و بعد از چهار ماه به ادرنه منتقل شدند. در این زمان میرزاحسین علی مقام «من -
یظهره اللهی» را برای خود ادعا کرد و از همین جا نزاع و جدایی و اختلاف و افتراق در میان بابیان آغاز شد بابی هایی که ادعای او را نپذیرفتند و بر جانشینی میرزا یحیی «صبح ازل» باقی ماندند، «ازلی» نام گرفتند و پذیرندگان ادعای میرزاحسین علی (بهاءالله)، «بھائی» خوانده شدند. میرزا حسین علی با ارسال نوشته های خود به اطراف و اکناف، رسماً بابیان را به پذیرش آئین جدید فراخواند و دیری نگذشت که بیش تر آنان به آئین جدید ایمان آوردند منازعات ازلیه و بهائیه در ادرنه شدت گرفت و اهانت و تهمت و افتراء و کشتار رواج یافت و هریک از دو طرف بسیاری از اسرار یکدیگر را باز گفتند بهاء الله در کتابی بنام «بديع» وصایت و جانشینی «صبح ازل» را انکار کرد و به افشاگری اعمال و رفتار او و ناسزا گویی به او و پیروانش پرداخت. در برابر عزیه خواهر آن دو در کتاب «تنبیه النائمین» کارهای بهاءالله را افشا کرد و یک بار نیز او را به مباهله فراخواند. نقل شده است که در این میان «صبح ازل» برادرش بهاء الله را مسموم کرد و بر اثر همین مسمومیت بهاءالله تا پایان عمر به رعشه ی دست مبتلا بود. سرانجام حکومت عثمانی برای پایان دادن به این درگیری ها، بهاء الله و پیروانش را به عکا در فلسطین و صبح ازل را به قبرس تبعید کرد، اما دشمنی میان دو گروه ادامه یافت. بهاء الله مدت 9 سال در قلعه ای در عکا تحت نظر بود و 15 سال بقیه عمر خویش را نیز در همان شهر گذراند و در75 سالگی در سال 1308 ه.ق، در شهر حیفا از دنیا رفت.
میرزا حسین علی پس از اعلام «من يظهره اللهی» خویش، به فرستادن نامه (الواح) برای سلاطین و رهبران دینی و سیاسی جهان اقدام کرد و ادعاهای گوناگون خود را مطرح ساخت. بارزترین مقام ادعایی او ربوبیت و الوهیت بود. او خود را خدای خدایان آفریدگار جهان، کسی که «لم یلد -
ولَم يُولَد» است، خدای تنهای زندانی، معبود حقیقی، «ربّ ما يرى وما لایری» نامید. پیروانش نیز پس از مرگ او همین ادعاها را درباره اش ترویج کردند و در نتیجه پیروانش نیز خدایی او را باور کردند و قبر او را قبله خویش گرفتند. گذشته از ادعای ربوبیت او شریعت جدید آورد و کتاب «اقدس» را نگاشت که بهائیان آن را «ناسخ جميع صحائف» و «مرجع تمام احکام و اوامر و نواهی» می شمارند. بابی هایی که از قبول ادعای او امتناع کردند یکی از انتقادهای شان همین شریعت آوری او بود، از این رو که به اعتقاد آنان نسخ کتاب «بیان» نمی توانست در فاصله بسیار کوتاهی روی دهد. به ویژه آن که احکام «بیان و اقدس» هیچ مشابهتی با یکدیگر ندارند؛ اساس بابیت، از بین بردن همه کتاب های غیر بابی و قتل عام مخالفان بود، در حالی که اساس بهائیت، «رأفت كبرى و رحمت عظمی و الفت با جمیع ملل» بود. با این حال میرزاحسین علی در برخی جاها منکر «نسخ بیان» شد.
مهم ترین برهان او بر حقانیت ادعایش، مانند: سید باب، سرعت نگارش و زیبایی خط بود نقل شده که در هر شبانه روز یک جلد کتاب می نوشت. بسیاری از این نوشته ها بعدها به دستور میرزا حسین علی نابود شد نوشته های باقیمانده او نیز مملو از اغلاط املایی، انشایی، نحوی و غیر آن بود. مهم ترین کتاب بهاء الله «ایقان» بود که در اثبات قائمیت سیّد علی محمد باب در آخرین سال های اقامت در بغداد نگاشت. اغلاط فراوان و نیز اظهار خضوع بهاء الله نسبت به برادرش «صبح ازل» در این کتاب سبب شد که از همان سال های پایانی زندگی میرزا حسین علی پیوسته در معرض تصحیح و تجدید نظر قرار گیرد.
و اما بهائيه پس از بهاء الله؛ پس از مرگ میرزا حسین علی، پسر ارشد او عباس افندی (1340-1260 ه.ق) ملقب به «عبدالبهاء» جانشین -
وی گردید. البته میان او و برادرش سید علی محمد بر سر جانشینی پدر مناقشاتی رخ داد که منشأ آن صدور «لوح عهدی» از سوی میرزا حسین علی بود که در آن جانشین خود را عباس افندی و بعد از محمّدعلی افندی معین کرده بود در ابتدای کار اکثر بهائیان از محمد علی پیروی کردند اما در نهایت عباس افندی غالب شد. عبدالبهاء ادعایی جز پیروی از پدر و نشر تعالیم او نداشت و به منظور جلب مقامات عثمانی، رسماً و با التزام تمام در مراسم دینی از جمله نماز جمعه شرکت می کرد و به بهائیان نیز سفارش کرده بود که در آن دیار به کلی از سخن گفتن درباره آئین جدید بپرهیزید. در اواخر جنگ جهانی اول در شرایطی که عثمانی ها درگیر جنگ با انگلیسی ها بودند و آرتور جیمز بالفور و وزیر خارجه انگلیس در 1336م نوامبر 1917م اعلامیه مشهور خود مبنی بر تشکیل وطن ملی یهود در فلسطین را صادر کرده بود، مسائلی روی داد که جمال پاشا، فرمانده کل قوای عثمانی، عزم قطعی بر اعدام عبدالبهاء، وهدم مراکز بهائی در عکا و حیفا گرفت. برخی از مورخان علت تصمیم را روابط پنهان عبدالبهاء با قشون انگلیس که تازه در فلسطین مستقر شده بود، می دانند.
لرد بالفور به سالار سپاه انگلیس در فلسطین دستور داد تا با تمام قوا در حفظ عبدالبهاء، و بهائیان بکوشد پس از تسلط سپاه انگلیس بر حيفا، عبدالبهاء برای امپراتور انگلیس ژرژ پنجم دعا کرد و از اینکه سراپرده عدل در سراسر سرزمین فلسطین گسترده شده به درگاه خدا شکر گزارد. پس از استقرار انگلیس در فلسطین، عبدالبهاء از دولت انگلیس نشان شهسواری (نایت هود) دریافت کرد و به عنوان «سر» ملقب گردید. عبدالبهاء در سال 1340 ه.ق، درگذشت و در حیفا به خاک سپرده شد. در مراسم خاکسپاری او نمایندگانی از دولت انگلیس -
حضور داشتند و چرچیل، وزیر مستعمرات بریتانیا با ارسال پیامی مراتب تسلیت پادشاه انگلیس را به جامعه بهایی ابلاغ کرد.
از مهم ترین رویدادهای زندگی عبدالبهاء سفر او به اروپا و آمریکا بود. این سفر نقطه عطفی در ماهیت آئین بهائی محسوب می گردد. پیش از این مرحله آئین بهائی بیش تر به عنوان یک انشعاب از اسلام یا تشیّع و یا شاخه ای از متصوفه شناخته می شد و رهبران بهائیه برای اثبات حقانیت خود از قرآن و حدیث به جستجوی دلیل می پرداختند و این دلایل را برای حقانیت خویش به مسلمانان و به ویژه شیعیان ایران ارائه می کردند. مهم ترین متن احکام آنان نیز از حيث صورت با متن فقه اسلامی تشابه داشت اما فاصله گرفتن رهبران بهائی از ایران و مهاجرت به استانبول و بغداد و فلسطین و در نهایت ارتباط با غرب، عملاً سمت و سوی این آئین را تغییر داد و آن را از صورت آشنای دین های شناخته شده به ویژه اسلام، دور کرد. عبدالبهاء در سفرهای خود تعالیم باب و بهاء را با آن چه در قرن نوزدهم در غرب، خصوصاً تحت عناوین روشنگری و مدرنیسم و اومانیسم متداول بود، آشتی داد. البته باید توجه داشت که خود بهاء الله نیز در مدت اقامتش در بغداد با برخی از غربزده های عصر قاجار مثل میرزا ملکم خان که به بغداد رفته بودند آشنا شد. هم چنین در مدت اقامتش در استانبول با میرزا فتح علی آخوند زاده که سفری به آن دیار کرده بود آشنا گردید. افکار این روشنفکران غربزده در تحولات فکری میرزاحسین علی بی تأثیر نبود. نمونه ی از متأثر شدن عبدالبهاء از فرهنگ غربی، مسئله وحدت زبان و خط بود که یکی از تعالیم دوازده گانه او بود. این تعلیم برگرفته از پیشنهاد زبان اختراعی «اسپرانتو» است که در اوایل قرن بیستم طرفدارانی یافته بود ولی به زودی غیر عملی بودن آن آشکار-
شد و در بوته فراموشی افتاد موارد دیگر دوازده گانه عبارت است از:
1- ترک تقلید (تحری حقیقت)، 2- تطابق دین با علم و عقل، 3۔ وحدت اساس ادیان، 4- بيت العدل، 5- وحدت عالم انسانی، 6- ترک تعصبات، 7- الفت و محبت میان افراد بشر، 8- تعدیل معیشت عمومی 9- تساوی حقوق زنان و مردان، 10- تعلیم و تربیت اجباری، 11- صلح عمومی، 12- تحریم جنگ.
عبدالبهاء این تعالیم را از ابتکارات پدرش قلمداد می کرد و معتقد بود پیش از او چنین تعالیمی وجود نداشت این اصول دوازده گانه متأثر از تفکر ماسونی و نظریه پردازان مشرب فراماسونرهای انگلیسی است. ماسونیت با نشر این تعالیم سعی در استحاله ی تمامی فرهنگ های مذهبی در تفکر و فرهنگ غربی داشت چنان که پیامد نشر این تفکر «امانیسم» و «لیبرالیسم» مذهب همه روشنفکران گردید و مبشر جهانی شد که با تبلیغ فرهنگ جهانی سعی در مستولی ساختن فرهنگ و تمدن مغرب زمین بر تمامی سرزمین های غیرغربی داشت. پس از عبدالبهاء، شوقی افندی ملقب به شوقی ربانی فرزند ارشد دختر عبدالبهاء بنا به وصیت عبدالبهاء، جانشین وی گردید. این جانشینی نیز با منازعات همراه بود زیرا بر طبق وصیت عبدالبهاء الله پس از عبدالبهاء باید برادرش محمد علی افندی به ریاست بهائیه می رسید، اما عبدالبهاء او را کنار زد و شوقی افندی را به جانشین او نصب کرد و مقرر نمود که ریاست بهائیان پس از شوقی در فرزندان ذکور او ادامه یابد برخی از بهائیان ریاست شوقی را نپذیرفتند و شوقی به رسم معهود اسلاف (1)خود به بدگویی و ناسزا نسبت به مخالفان پرداخت شوقی بر خلاف نیای خود تحصیلات رسمی داشت و در دانشگاه آمریکایی -
1) عهدی که از پیشینیان بوده است.
بیروت و سپس در آکسفورد تحصیل کرده بود. نقش اساسی او در تاریخ بهائیه، توسعه تشکیلات اداری و جهانی این آئین بود و این فرایند به ویژه در دهه 60 میلادی در اروپا و آمریکا سرعت بیش تری گرفت و ساختمان معبدهای قاره ای بهائی موسوم به «مشرق الاذکار» به اتمام رسید. تشکیلات بهائیان که شوقی افندی به آن «نظم اداری امرالله» نام داد، زیر نظر مرکز اداری و روحانی بهائیان واقع در شهر حیفا (در کشور اسرائیل) که به «بیت العدل اعظم الهی»، موسوم است، اداره می گردد. در زمان حیات شوقی افندی حکومت اسرائیل در فلسطین اشغالی تأسیس شد و شوقی از تأسیس این دولت حمایت کرد و مراتب دوستی بهائیان را نسبت به کشور اسرائیل به رئیس جمهور اسرائیل ابلاغ کرد. بنابر تصریح عبدالبهاء پس از وی بیست و چهار تن از فرزندان ذکورش نسل بعداز نسل با لقب «ولی امرالله» باید رهبری بهائیان را برعهده می گرفتند و هریک باید جانشین خود را تعیین می کرد. اما شوقی افندی عقیم بود و طبعاً پس از وفاتش دوران دیگری از دو دستگی و انشعاب و سرگشتگی در میان بهائیان ظاهر شد ولی سرانجام همسر شوقی افندی، روحیه ماکسول و تعدادی از گروه 27 نفری منتخب شوقی ملقب به «ایادیان امرالله» اکثریت بهائیان را به خود جلب و مخالفان خویش را طرد و بیت العدل را در 1963 م، تأسیس کردند. از گروه ایادیان امرالله در زمان حاضر سه نفری یعنی روحیه ماکسول و دو تن دیگر در قید حیات اند و با کمک افراد منتخب بیت العدل که به «مشاورین قاره ای» معروف اند رهبری اکثر بهائیان را برعهده دارند به موازات رهبری روحیه ماکسول، چارلز میس ریمی نیز مدعی جانشینی شوقی افندی را کرد و گروه «بهائیان ارتدکس» را پدید آورد که امروزه در آمریکا، هندوستان و استرالیا و چند کشور دیگر پراکنده اند عده ای دیگر از بهائیان به رهبری جوانی از -
بهائیان خراسان بنام جمشید معانی که خود را «سماء الله» می خواند. گروه دیگری از بهائیان را تشکیل دادند که در اندونزی، هند، پاکستان و آمریکا پراکنده اند.
غیبت حضرت ولی عصر حجت بن حسن عسکری عجل الله تعالی فرجه الشریف طبق تقدیری است که از جانب خداوند متعال مقرر شده است و حکمت هایی برای آن وجود دارد زیرا ما ایمان داریم که خداوند عالم هیچ کار کوچک و بزرگی را جز بر اساس حکمت و مصلحت انجام نمی دهد. خواه آن مصلحت و حکمت ها را بشناسیم خواه نشناسیم. حادثه ی غیبت حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف از مهم ترین وقایعی است که مطابق حکمت و مصلحت الهی صورت گرفته است. اگرچه ما فلسفه آن را به طور کامل ندانیم درباره این موضوع سخنان فراوانی گفته شده و روایات بسیاری نیز در دست است که با توجه به آنان به بخشی از فلسفه غیبت آن حضرت اشاره می کنیم:
چنان چه امام صادق علیه السلام در این باره فرمود:
«بی تردید برای صاحب الامر علیه السلام غیبتی است که هر اهل باطلی در آن به شک می افتد.
راوی از علت غیبت سؤال کرد؟
حضرت فرمودند: غیبت به سبب امری است که اجازه نداریم آن را برای شما بیان کنیم... غیبت سرّی از اسرار الهی است ولی چون می دانیم که خداوند بزرگ حکیم است می پذیریم که همه کارهای او بر اساس حکمت است و اگرچه علت آن کارها برای ما معلوم نباشد». (1)
1) كمال الدين و تمام النعمة: ج 2 باب 44 ح 11 ص 204.
یکی از عوامل کناره گیری موقت پیامبران از قوم خود، حفظ جان خویش بوده است که در شرایطی که مورد تهدید واقع می شدند مخفی می گشتند. همان گونه که پیامبر اسلام صلی الله علیه واله وسلم از مکه بیرون رفتند و در غار پنهان شدند که البته به دستور خداوند این امر صورت گرفته است. درباره حضرت مهدی عجل الله تعالى فرجه الشريف نیز به امر خداوند این غیبت برای حفظ جان ایشان مقرر گشته است.
در این باره امام صادق علیه السلام فرموده اند:
«امام مُنتَظَر، پیش از قیام خود، مدتی از چشم ها غائب خواهد شد.
از علت آن سؤال شد؛ فرمودند: برجان خویش بیمناک است». (1)
زراره گفت: شنیدم امام صادق ابوعبدالله علیه السلام فرمودند:
«به راستی برای قائم علیه السلام پیش از قیام، غیبتی است.
عرضه داشتم چرا؟ فرمودند: او می ترسد و اشاره به شکم خود کردند، یعنی از کشته شدن می ترسد». (2)
در روایت دیگری از امام صادق علیه السلام آمده است که فرمودند:
«رسول خدا صلی الله علیه واله وسلم فرمود: این جوان (یعنی امام زمان علیه السلام) چاره ای جز غیبت ندارد.
به ایشان عرض کردند: ای رسول خدا! چرا؟
فرمودند: بیم آن دارد که او را به قتل برسانند». (3)
امام موسی بن جعفر علیه السلام فرمودند: -
او پنجمین فرزند من است او را غیبتی است طولانی به خاطر ترس بر خودش». (1)
از امام باقر علیه السلام منقول است که فرمودند:
«در صاحب این امر چهار سنّت از چهار پیغمبر است. سنتی از موسی علیه السلام و سنتی از عیسی علیه السلام و سنتی از یوسف علیه السلام و سنتی از محمد صلی الله علیه واله وسلم، اما از موسی ترسان بودن و از یوسف زندان [ غیبت] و از عیسی این که گفته می شود مرده - درحالی که نمرده باشد - و اما از محمد صلی الله علیه واله وسلم خروج و قیام با شمشیر». (2)
از امام صادق علیه السلام نیز روایت شده که فرمودند:
«هرگاه قائم علیه السلام به پا خیزد خواهد گفت:
پس آن هنگام از شما فرار کردم که از شما ترسیدم [از جان خودم] پس خداوند به من حکمت آموخت و مرا از فرستادگان قرار داد». (3)
از امام صادق علیه السلام آمده است که در جواب سؤال کننده فرمودند:
«سرّ غیبت آن است که حضرت را مانند اجدادش شهید ننمایند».
چنان چه در زمان خلفای عباسی و معاصرین آن حضرت نهایت تلاش را برای کشتن آن حضرات و محو آثار خاندان نبوت کردند ولی اراده خداوند در نگهداری و غیبت حضرت ولی عصر عجل الله تعالی فرجه الشریف بود.
چنان چه در قرآن می فرماید:
«يُريدُونَ لِيُطْفِئُوا نُورَ اللهِ بِأَفْوَاهِهِمْ وَاللهُ مُتِمُّ نُورِهِ وَلَوْ كَرَة الْكَافِرُونَ». (4)
«کفار و دشمنان می خواهند نور تابنده ی خدا را به دهان های خود خاموش کنند و خداوند-
نمی گذارد مگر آن که نور خود را تمام نماید تا آدمیان سعادتمند شوند و کفار و منافقین از حسد بمیرند».
در این باره لازم به تذکر است که بدانیم هرچند شهادت در راه خدا آرزوی مردان الهی است ولی شهادتی مطلوب است که در میدان انجام وظیفه الهی و به صلاح دین خدا و جامعه باشد ولی آن گاه که کشته شدن فرد به معنای هدر رفتن و از دست رفتن اهداف باشد ترس از قتل و حفظ جان امری عقلی و پسندیده است. کشته شدن حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف که آخرین خلیفه (ذخیره) الهی می باشد به معنای از بین رفتن همه آمال و آرزوهای انبیاء و اولیای الهی است و هم چنین به تحقق نیافتن وعده پروردگار در تشکیل حکومت عدل جهانی است لذا ترس بر جان آن حضرت و حفظ جان ایشان امری عقلی و شایسته است.
دلیل دیگری که می توان برای غیبت آن حضرت قائل شد کثرت گناهان مردم و عدم اتحاد و انسجام میان مسلمانان جهان است و هم چنین عدم شناخت و نداشتن آگاهی نسبت به آن حضرت سبب تأخیر در ظهور می شود. زیرا هنگامی که مردم شناخت لازم در مورد حضرت مهدی عجل الله تعالى فرجه الشریف را نداشته باشند از گناه و معصیت توبه نکرده و آن جناب را طلب نمی نمایند. در واقع هر حرکتی که در مسیر گناه، فراموشی و عدم طلب آن حضرت شود سبب تأخیر در ظهور می گردد و این تأخیر مصیبت و گرفتاری مردم جهان را بیش تر خواهد کرد.
چنان چه در توقیع مبارک حضرت بقیة الله عجل الله تعالى فرجه الشریف به شیخ مفید که -
از بزرگ ترین فقهای تاریخ شیعه به شمار می رود آن حضرت نوشته اند:
«... اگر شیعیان ما که خداوند متعال ایشان را به اطاعت خویش موفق بدارد با دل های متحد و یک پارچه بروفای به عهد و پیمان خویش اجتماع می کردند ملاقات ما از آن ها به تأخیر نمی افتاد و سعادت دیدار و مشاهده ی با معرفت برای آن ها به زودی حاصل می شد و زودتر از این به دیدار ما نائل می شدند و آن چیزی که ما را از آنان دور کرده و باعث طولانی شدن غیبت گناهان و خطاهایی است که مرتکب می شوند ما چنین توقع و انتظاری از آنان نداشتیم ...». (1)
عدم آگاهی مردم برای قبول حکومت الهی و غفلت و معصیت زیاد آنان سبب شده که غیبت آن حضرت طولانی تر گردد.
چنان چه شیخ طوسی می گوید:
«اما سبب غیبت امام دوازدهم علیه السلام ممکن نیست که از جانب خدای سبحان و یا از جانب خود حضرت باشد... و علت آن (غیبت) غلبه خوف از نابودی حق و مطیع نبودن مردم نسبت به اوست و هر موقع که این سبب زائل شود و مردم در اطاعت او بکوشند و تسلیم او باشند، ظهور واجب می شود». (2)
چنان که از امیرالمؤمنین علی علیه السلام آمده است که فرمودند:
«و بدانید که زمین از حجّت خالی نمی ماند ولی خداوند به خاطر ظلم و ستم و اسراف مردم بر خودشان آنان را از دیدار او (حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف) نابینا خواهد ساخت». (3)
در مقام امام حضرت فاطمة الزهرا علیها السلام از رسول اکرم صلى الله عليه واله وسلم نقل فرمودند: -
«مَثَلُ الإِمامِ مَثَلُ الكَعْبَةِ؛ إذ تُؤتى ولا تَأتى».
«امام چون کعبه است که به سوی او می روند و او به سوی مردم نمی رود». (1)
بنابراین وظیفه مردم در مقابل امام زمان عجل الله تعالى فرجه الشریف این است که آن حضرت را بشناسند و چون کعبه به گرد وجودش جمع شوند و او را اطاعت نمایند و تا زمانی که چنین شایستگی در آنان ایجاد نشود غیبت آن حضرت به طول می انجامد.
چنان چه امام صادق علیه السلام در این زمینه می فرمایند:
«شما شیعیان نیز اگر چنین تضرع و زاری کنید (فرج ما را بخواهید) خداوند فرج ما را می رساند ولی اگر دست روی دست بگذارید (و بی تفاوت بمانید) وقتی کار به نهایت رسید، گشایش فرا می رسد». (2)
حضرت امام حسن مجتبی علیه السلام در عالم خواب یا مکاشفه به مرحوم آیت الله میرزا محمد باقر فقیه ایمانی قدس سره فرمودند:
«در منبرها به مردم بگویید و به آنان دستور دهید توبه نموده و درباره تعجیل ظهور (حضرت) حجت علیه السلام دعا کنید، دعا برای آمدن آن حضرت مانند نماز میت نیست که واجب کفایی باشد و با انجام دادن عده ای از دیگران ساقط شود، بلکه مانند نمازهای پنج گانه است که بر هر فرد بالغ واجب است برای ظهور امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف دعا کند». (3)
یکی از سنت های الهی که در قرآن و روایات معصومین علیهم السلام وارد شده است آن است که خداوند زمانی که مردم ناشکری و قدر ناشناسی کنند -
نعمت های خویش را از آنان سلب می نماید باید توجه داشت که اگر خداوند نعمتی را بدون آن که شخص استحقاق آن را داشته باشد، به او ارزانی کند این قانون فضل و لطف او می باشد و اگر بعداز مدتی آن نعمت را سلب کرد ظلمی از طرف خداوند به او صورت نگرفته و گرفتن آن نعمت عین «عدل» است. خداوند هرگاه با فضلش یا عدلش با مردم رفتار کند هر دوی آن ها بر اساس حکمت است اگرچه ما مخلوقات سرآن حکمت را ندانیم.
چنان چه در قرآن کریم آمده است:
«ذلِكَ بِأَنَّ اللَّهَ لَمْ يَكُ مُغَيْراً نِعْمَةً أَنْعَمَها عَلَى قَوْمٍ حَتَّى يُغَيِّرُوا مَا بِأَنْفُسِهِمْ ...». (1)
«این به دلیل آن است که خداوند نعمتی را که به یک گروه عطا فرموده، تغییر نمی دهد مگر آن که آن ها وضع خود را دگرگون کنند».
امام باقر علیه السلام در این زمینه می فرمایند:
«قضای حتمی خدا این است که اگر به بنده اش نعمتی عنایت فرماید، آن نعمت را از او نمی گیرد مگر آن که گناهی مرتکب شود که استحقاق سلب آن نعمت را پیدا کند و این مطلب همان قول خداوند است که فرمود: خداوند وضعیت یک گروه را تغییر نمی دهد مگر آن که آن ها خودشان وضع خود را دگرگون کنند». (2)
هرچند حکمت اصلی غیبت امام عصر عجل الله تعالى فرجه الشریف برای ما به طور کامل روشن نیست ولی طبق احادیثی که در این باره وارد شده است، یکی از علل غیبت آن حضرت غضب خداوند نسبت به آنان به خاطر معاصی و گناهان ایشان می باشد.
امام باقر علیه السلام در این باره می فرماید: -
«إِذَا غَضِبَ اللهُ تَبَارَكَ وَتَعَالَى عَلَى خَلْقِهِ نَحَانَا عَنْ جِوَارِهِمْ».
«وقتی خدای متعال بر آفریده های خود (مردم) غضب نماید، ما (اهل بیت علیهم السلام) را از مجاورت با آن ها دور می کند». (1)
یکی از قوانین و سنن الهی که در آیات قرآن بسیار به آن اشاره شده است قانون امتحان خداوند از بندگان می باشد. از جمله آیاتی که در قرآن کریم آمده است عبارت است از:
«أَحَسِبَ النَّاسُ أَنْ يُتْرَكُوا أَنْ يَقُولُوا آمَنَّا وَهُمْ لا يُفْتَنُونَ». (2)
«آیا مردم گمان کردند که خداوند آن ها را به حال خود وا می گذارد همین قدر که بگویند ایمان آوردیم و امتحانی هم ندهند».
«... وَلِيَبْتَلِيَ اللهُ ما فِي صُدُورِكُمْ وَلِيُمَحِّصَ مَا فِي قُلُوبِكُمْ...». (3)
«... و خدا آن چه در سینه های شماست امتحان می کند و آن چه در دل هایتان است می آزماید..».
«وَلَقَدْ فَتَنَّا الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ فَلَيَعْلَمَنَّ اللَّهُ الَّذِينَ صَدَقُوا وَلَيَعْلَمَنَّ الْكَاذِبِينَ». (4)
«به تحقیق پیشینیان را آزمایش کردیم آنان را نیز می آزماییم تا در این رهگذر، راستگویان از دروغگویان مجزا و مشخص گردند».
طبق این آیات هرگز خداوند قومی را بدون امتحان بر ایمانشان رها نخواهد ساخت. در این زمان نیز مردم به غیبت حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف مورد ابتلا و امتحان واقع می شوند تا اهل ایمان از اهل ضلالت و گمراهی جدا گردند. در این زمینه روایات متعددی از ائمه معصومین علیهم السلام -
شده است که به بخشی از آن ها اشاره می کنیم.
پیامبر اکرم صلى الله علیه واله وسلم فرمودند:
«البته خدواند مردی را از نسل من بر می انگیزد که خون ما را مطالبه کند و انتقام ما را بگیرد او از دیده ها پنهان خواهد شد تا گمراهان شناخته شوند». (1)
امام صادق علیه السلام فرمودند:
«قائم عجل الله تعالى فرجه الشریف نیز چنین است زیرا ایام غیبت او طولانی می شود تا حق محض و ایمان، صافی از کدر آن مشخص شود و هرکس که از شیعیان طینت نا پاکی دارد بیرون رود...». (2)
امام رضا علیه السلام درباره آزمایش در دروان غیبت می فرماید:
«آن چه گردن های خود را به جانبش دراز کرده اید (یعنی برپایی حکومت آل محمد علیهم السلام) اتفاق نمی افتد تا این که مشخص شوید و امتحان گردید و باقی نمی ماند از شما مگر اندکی». (3)
امام صادق علیه السلام فرمودند:
«إِنَّ لِصاحِب هذا الأمر غيبة لابُدَ مِنها يَرتابَ فيها كُلُّ مُبطل...». (4)
«برای صاحب این امر (امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف) غیبتی خواهد بود که هر اهل باطلی در آن زمان دچار تردید خواهد شد...».
امام محمد باقر علیه السلام فرمودند:
«سوگند به خدا آزمون می شوید، امتحان می شوید، غربال می شوید-
مانند آن زمان که گندم غربال می شود و از شلمک (1)اجد می گردد». (2)
امام محمد باقر علیه السلام در حدیث طولانی درباره نشانه های ظهور حضرت مهدی عجل الله تعالى فرجه الشريف فرمودند:
«... و آن پس از غیبتی طولانی است تا خدا بداند چه کسی در دروان غیبت از او اطاعت کرده و به او ایمان می آورد...». (3)
منصور می گوید امام صادق علیه السلام فرمودند:
«ای منصور! این امر بر شما در نیاید مگر پس از یأس و نه به بخدا قسم تا آن که از یکدیگر متمایز شوید، نه به خدا سوگند! این امر بر شما در نیاید تا آن که امتحان شوید نه بخدا سوگند این امر بر شما در نیاید تا آن که شقی بدبخت و سعید نیکبخت گردد». (4)
یکی دیگر از علل غیبت حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف که در روایات فراوانی از آن یاد شده است این است که حضرت مهدى عجل الله تعالی فرجه الشریف تحت بیعت هیچ حکومتی نباشد بلکه، هنگام ظهور بتواند حکم خداوند و حکومت عدل الهی را بر تمام جهان سیطره دهد و همه ی حکومت ها را تحت فرمان الهی درآوردند و با قدرت هیچ ستمگری سازش ننمایند.
در روایت امام رضا علیه السلام علت غیبت را چنین بیان نموده اند:
«گویا شیعیان را می بینم که در فقدان سومین ذریه از فرزندانم مانند چهارپایان در طلب چراگاه برآیند اما آن را نیابند.
گفتم: ای فرزند رسول خدا! برای چه؟ -
فرمودند: برای آن که امامشان از آن ها غایب می شود.
گفتم: برای چه؟
فرمودند: برای آن که چون با شمشیر قیام کند، بیعت هیچ کس بر گردنش نباشد». (1)
امیرالمؤمنین علیه السلام فرموند:
«صاحب الامر مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف ظاهر می شود در حالی که هیچ بیعت و عهد و عقد و ذمه ای برگردن او نیست، نهان می شود از خلق تا وقت ظهورش ...». (2)
و هم چنین در حدیث دیگر امیرالمؤمنین علی علیه السلام فرمودند:
«همانا! قائم ما عجل الله تعالی فرجه الشریف از اهل بیت هنگامی که قیام می کند، بیعت احدی بر گردن او نیست و به همین علت است که ولادتش مخفی نگه داشته می شود و شخص او غائب است». (3)
و هم چنین در توقیعی از حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف آمده است که فرمودند:
«... و اما در علت وقوع غیبت، خدای تعالی می فرماید:
«يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَسْتَلُوا عَنْ أَشْيَاءَ إِنْ تُبْدَ لَكُمْ تَسُؤْكُمْ ...». (4)
«ای کسانی که ایمان آورده اید! از چیزهایی که اگر بر شما آشکار گردد، شما را اندوهناک می کند، نپرسید ...».
بر گردن همه پدرانم بیعت سرکشان زمانه بود، اما من وقتی خروج نمایم بیعت هیچ سرکشی بر گردنم نیست». (5)
در صلب کافران گاهی نطفه ی مؤمنانی وجود دارد که باید خارج شوند، لذا خداوند برای تحقق این امر فرصت هایی را مقرر می سازد تا این مؤمنان از پشت کافران متولد شوند.
چنان چه از امام صادق علیه السلام روایت شده از ابن ابی عمیر از کسی که او یاد کرد که گفت:
«به امام ششم عرضه داشتم چرا امیرالمؤمنین علی علیه السلام با مخالفین خودش در ابتدای امر جنگ نکرد؟
فرمودند: به خاطر آیه ای که در کتاب خدای عزوجل آمده است:
«... لَوْ تَزَيَّلُوا لَعَذَّبْنَا الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْهُمْ عَذَاباً أَلِيماً». (1)
«کافران از مؤمنان جدا می شوند به راستی که کافران از ایشان را عذابی دردناک می نمودیم، عرضه داشتم منظور از تزیل (پاک و جدا شدن) چیست؟
فرمودند: مؤمنانی که به امانت در اصلاب و پشت های کافران بودند و همین طور است قائم عجل الله تعالى فرجه الشریف ظهور نمی کند تا این که این ودایع و امانات خداوند عزوجل از پشت کافران بیرون آیند، آن هنگام که خارج گردند بر دشمنان خداوند عزوجل، چیره خواهد شد و آن ها را می کشد». (2)
غیبت و زندگانی پنهانی حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف و دور از دسترس بودن ایشان آثاری برای جهان و جهانیان دارد در حالی که صدها سال است جامعه بشری از فیض ظهور حجّت خدا محروم گردیده اند.
ولی امت اسلامی از رهبری و پیشوایی آن حضرت بی بهره نمانده اند.
از دیدگاه شیعه بر اساس تعالیم دینی امام، واسطه ی فیض رسانی خداوند به همه پدیده های جهان آفرینش است، لذا امام غائب چون امام حاضر برای همه نظام هستی لازم و ضروری است و فیض رسان جهانیان می باشد.
غیبت با امامت در تعارض نمی باشد، زیرا هدف خداوند از انتصاب امام، آن است که مردم را به وسیله ی او هدایت نماید و او را حجت خود بر مردم قرار دهد. عامل غیبت امام، نه خداوند است و نه خود امام، بلکه وجود ایشان لطف خداوند است و تصرفات و رفتار ایشان لطفی دیگر از خداوند است و این قاعده لطف الهی در مورد امامت از چند طریق تحقق می یابد.
1- بر خداوند عزوجل واجب است که امام علیه السلام را بیافریند و به واسطه اعطای قدرت و علم او را توانا گرداند و خداوند این امر مهم را به انجام رسانیده است.
2- بر امام علیه السلام نیز واجب است که بار امامت را بر دوش بگیرد و آن را بپذیرد و امام نیز این امر را پذیرفته است.
3- بر مردم واجب است که به یاری امام علیه السلام بشتابند و او را اطاعت کنند. اما مردم از انجام این تکلیف و وظیفه ی الهی سرباز زدند بنابراین:
نه خداوند و نه امام، بلکه خود مردم عامل غیبت هستند و خود را از لطف کامل محروم ساخته اند، در نتیجه وجود امام هرچند که غایب باشد برای بشریت و خاصه شیعیان، آثار و فواید بسیاری دارد که به مواردی از آن اشاره می کنیم:-
از دیدگاه شیعه و تعالیم دینی امام واسطه ی فیض الهی به همه ذرات جهان آفرینش است. وجود امام در نظام هستی، محور و مدار اصلی می باشد و بدون وجود او عالم و تمامی موجوداتش باقی نمی ماند.
چنان چه از امام صادق علیه السلام سؤال شد:
«آیا زمین بدون امام باقی می ماند؟
فرمودند: اگر زمین بدون امام باقی بماند هر آینه اهل خود را فرو می برد». (1)
بنابراین آثار وجودی امام تنها به ظهور و آشکار بودن ایشان خلاصه نمی شود، بلکه وجود امام در عالم حتی در زمان غیبت، سرچشمه حیات همه موجودات و مخلوقات الهی اعم از آدم، جن، ملک، حیوان و جمادی می باشد.
چنان چه خود حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف در پاسخ به این سؤال که چگونه از امام غائب بهره مند گردیم؟ فرمودند:
«.. وَأَمَّا وَجْهُ الْاِنْتِفَاعِ بي فِي غَيْبَتِي فَكَالاِنْتِفَاعِ بِالشَّمْسِ إِذَا غَيَّبَهَا عَنِ الْأَبْصَارِ اَلسَّحَابُ وَإِنِّي لَأَمَانُ لِأَهْلَ الْأَرْضِ ...».
«بهره مندی از من در روزگار غیبتم مانند سود بردن از خورشید است، آن گاه که به وسیله ابرها از چشم ها پوشیده شده است». (2)
جابر از رسول خدا صلى الله عليه واله وسلم نقل کرده که آن جناب اسامی یک یک ائمه را ذکر کردند، تا آن که فرمودند:
«پسر حسن بن علی کسی است که خداوند تعالی به دست او مشارق و مغارب زمین را فتح می کند. این کسی است که غیبت می کند از شیعیان و اولیاء خود غیبتی که در آن بر امر امامت او باقی نمی ماند، -
مگر کسی که خداوند او را از برای ایمان امتحان کرده باشد.
جابر گفت: یا رسول الله! پس آیا شیعه به وجود او در غیبت او بهره مند می شوند؟
فرمودند: آری، قسم به آن که مرا به پیامبری مبعوث کرده که ایشان هر آینه فایده می برند به او و به نور ولایت او در غیبت او، بهره مند می گردند، مثل بهره مندی و انتفاع مردم از آن حضرت به مانند آفتاب است هرچند که او را ابر بپوشاند». (1)
تشبیه امام به آفتاب و تشبیه غیبت او به قرار گرفتن خورشید در پشت ابر نکته های بسیاری وجود دارد که به برخی از آن ها اشاره می کنیم:
الف) خورشید مرکز منظومه شمسی است و همه ی کرات و سیارات به دور آن حرکت می کنند. چنان چه امام عصر عجل الله تعالى فرجه الشریف نیز مرکز نظام هستی می باشند و همه موجودات به سبب وجود او بقاء دارند.
چنان چه در دعای عدیله آمده است که:
«.. المُرْجَى الَّذِي بِبَقَائِهِ بَقِيَتِ الدُّنْيَا، وَبِيُمْنِهِ رُزِقَ الْوَرَى، وَبِوُجُودِهِ ثَبَتَتِ الْأَرْضُ وَ السَّمَاءُ ...».
«به سبب بودن او دنیا باقی است و به برکت وجود او عالم روزی می خورند و به خاطر وجود او زمین و آسمان استوار مانده است».
ب) خورشید پشت ابر گرچه ظاهر نمی باشد آثار وجودیش به جهانیان می رسد و قابل انکار از ناحیه هیچ کس نمی باشد. وجود امام نیز آن چنان آثار و برکاتش شامل حال عالم می شود که هیچ کس قدرت انکار وجود مبارکش را ندارد و انکار حضرت چیزی غیر قابل قبول می باشد چنان چه انکار خورشید پشت ابر -
1) كمال الدين و تمام النعمة: ص 254.
غیر قابل پذیرش همه ی افراد است.
ج) خورشید پشت ابر به طور دائم پنهان در پس ابرها باقی نمی ماند و بعداز مدتی آشکار می گردد. چنان چه غیبت امام عصر عجل الله تعالى فرجه الشریف به طور دائم باقی نمی ماند و بالاخره خورشید وجودش به طور آشکار عالم تاب می گردد.
د) خورشید در مدتی که در پس ابر پنهان است نور روشنی بخش خود را از جهانیان دریغ نمی کند و هرچند پشت ابر است زمین و آسمان را از نور خود روشن می نماید.
امام علیه السلام نیز هرچند که در پس پرده غیبت قرار دارند اما نور ولایتش بر همه ی عالمیان پرتو افکن است و همه از آن بهره می برند.
ه) زمانی که خورشید در پس ابر است مردم انتظار بیرون آوردن آن را می کشند تا بیش تر از آن بهره مند گردند و در این انتظار هرگز امید خود را از دست نمی دهند و یقین دارند که این پنهان بودن موقت است و بالاخره خورشید آشکار می گردد، در زمان غیبت امام علیه السلام نیز شیعیان و محبّانش انتظار وجود مبارک آن حضرت را دارند و هرگز ناامید نمی شوند و یقین دارند که این غیبت سرانجام به پایان می رسد و امام علیه السلام ظهور پیدا خواهند کرد.
و) اگر آفتاب پشت ابر نباشد سرما و تاریکی زمین را غیرقابل سکونت خواهد کرد و هم چنین است اگر عالم از وجود امام محروم بماند. سختی ها و نابسامانی ها و بلاهای گوناگون ادامه زندگی را برای مردم غیر ممکن می سازد.
چنان چه امام عصر عجل الله تعالى فرجه الشریف در نامه ای به شیخ مفید خطاب به شیعیان خود می فرمایند: -
«اِنّا غَيْرُ مُهْمِلِينَ لِمُراعاتِكُمْ، وَلا ناسينَ لِذَكْرِكُمْ، وَ لَوْلا ذلِكَ لَنَزَلَ بِكُمُ اللأواءُ وَاصْطَلَمَكُمُ الأَعْداءُ». (1)
«ما هرگز شما را به حال خود رها نکرده ایم و هرگز شما را از یاد نبرده ایم و اگر نبود (عنایات پیوسته ما) حتماً سختی ها و بلاهای فراوانی به شما می رسید و دشمنان شما را نابود می کرد».
یکی از عوامل حیات و نشاط و پویایی در زندگی داشتن امید می باشد، امید به یک مبدأ نورانی عامل حرکت و پویایی بشر می گردد. وجود امام در عالم امید به آینده روشن و درخشنده را به بشریت عطا می کند. شیعه در طول حدود 1400 سال با امید به ظهور و برپایی حکومت عدل الهی به دست امام عصر عجل الله تعالی فرجه الشریف ایستادگی نموده و تمام بلاها و گرفتاری ها را تحمل نموده است. وجود امام و امید به ظهورش سبب گردیده که مؤمنین آینده را عبس و پوچ نبینند و تمام بلاها و سختی های دوران غیبت را تحمل نمایند.
بقا و پایداری هر جامعه برای رسیدن به مقاصد خود نیازمند به وجود رهبری آگاه است، تا تحت نظر و فرماندهی در مسیر صحیح حرکت کند. رهبر زنده و فعال اگرچه در میان افراد خود نباشد از ارائه راهکارهای کلی و سازماندهی منظم جامعه کوتاهی نمی کند و به واسطه های مختلف نسبت به راه های انحرافی به آنان هشدار می دهد. امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف اگرچه در غیبت است ولی وجودش عامل اساسی برای حفظ مکتب شیعه می باشد و آنان را به روش های مختلف هدایت و ارشاد می نماید.
1) احتجاج: ج 2 ش 359 ص 598.
از جمله آن که عنایت آن حضرت به علما و صالحان در موارد بسیاری رسیده است، برای نمونه علامه مجلسی در بحارالانوار چنین نقل می کند:
«در روزگار گذشته، فرمانروایی ناصبی بر بحرین حکومت می کرد، که وزیرش در دشمنی با شیعیان آن جا گوی سبقت را از او ربوده بود. روزی وزیر بر فرمانروا وارد شد و اناری را به دست او داد که به صورت طبیعی این واژه ها بر پوست آن نقش بسته بود:
«لا اله الا الله محمد رسول الله و ابوبكر و عمر و عثمان وعلى خلفاء رسول الله ».
فرمانروا از دیدن آن بسیار در شگفت شد و به وزیر گفت: این، نشانه ای آشکار و دلیلی نیرومند بر بطلان مذهب تشیع است. نظر تو درباره شیعیان بحرین چیست؟
وزیر پاسخ داد: به باور من باید آنان را حاضر کنیم و این نشانه را به ایشان ارائه دهیم. اگر آن را پذیرفتند که از مذهب خود دست کشند وگرنه آنان را میان گزینش سه چیز مخیر می کنیم؛ پاسخی قانع کننده بیاورند یا جزیه (1)بدهند و یا این که مردانشان را می کشیم، زنان و فرزندانشان را از اسیر می کنیم و اموالشان را به غنیمت می بریم.
فرمانروا، رأی او را پذیرفت و دانشمندان شیعه را نزد خود فراخواند. آن گاه انار را به ایشان نشان داد و گفت اگر در این باره دلیلی روشن نیاورید، شما را می کشم و زنان و فرزندانتان را اسیر می کنم یا این که باید جزیه بدهید. دانشمندان شیعه، سه روز از او مهلت خواستند. آنان پس از گفت و گوی فراوان به این نتیجه رسیدند که از میان خود،10 نفر از صالحان و پرهیزگاران بحرین را برگزینند آن گاه از میان این ده نفر نیز -
1) پولی که غیر مسلمانانی که در پناه حکومت اسلامی زندگی می کنند در برابر تأمین امنیت و برخورداری از امکانات به دولت اسلامی می پردازند.
سه نفر را برگزیدند و به یکی از آن سه نفر گفتند: تو امشب به سوی صحرا برو و به امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف استغاثه کن و از او، راه رهایی از این مصیبت را بپرس؛ زیرا او امام و صاحب ماست. آن مرد چنین کرد، ولی موفق به زیارت حضرت نشد شب دوم نفر دوم را فرستادند، او نیز پاسخی دریافت نکرد. شب آخر، نفر سوم را که محمدبن عیسی نام داشت فرستادند. او به صحرا رفت و با گریه و زاری از حضرت درخواست کمک کرد. چون آخر شب شد شنید مردی خطاب به او می گوید:
«ای محمدبن عیسی! چرا تو را به این حال می بینم و چرا به سوی بیابان بیرون آمده ای؟
محمد بن عیسی از آن مرد خواست تا او را به حال خود واگذارد.
و او فرمود: ای محمدبن عیسی! منم صاحب الزمان عجل الله تعالی فرجه الشریف، حاجت خود را باز بگو!
محمدبن عیسی گفت: اگر تو صاحب الزمانی! داستان مرا می دانی و به گفتن من نیاز نیست.
فرمود: راست می گویی تو به دلیل آن مصیبتی که بر شما وارد شده است، به این جا آمده ای.
عرض کرد: آری. شما می دانید که چه بر ما رسیده است و شما امام و پناه ما هستید.
پس آن حضرت فرمود: ای محمّدبن عیسی در خانه ی آن وزیر - لعنت الله علیه - درخت اناری است هنگامی که درخت تازه انار آورده بود او از گل قالبی به شکل انار ساخت آن را نصف کرد و میان آن این جملات را نوشت. سپس قالب را بر روی انار که کوچک بود گذاشت و آن را بست. چون انار در میان آن قالب بزرگ شد، آن واژه ها بر روی آن نقش بست فردا نزد حاکم می روی و به او می گویی: جواب -
تو را آورده ام، ولی حتماً باید در خانه وزیر باشد. وقتی به خانه وزیر رفتید به سمت راست خود نگاه کن که اتاقی می بینی. به حاکم بگو: جواب تو در همین اتاق است وزیر نمی خواهد اجازه بدهد که داخل این اتاق شوید ولی تو اصرار کن و سعی کن که از آن بالا بروی، وقتی دیدی وزیر خودش بالا رفت تو هم با او بالا برو و او را تنها مگذار مبادا از تو جلو بیافتد هنگامی که وارد اتاق شدی در دیوار آن کیسه ای سفید هست؛ آن را بردار که خواهی دید قالب گلی انار که برای این نقشه ساخته است در آن کیسه است. سپس آن را جلو حاکم نهاده و انار مورد نظر را داخل آن بگذار تا حقیقت مطلب برای او روشن گردد! و به حاکم بگو: ما معجزه دیگری هم داریم و آن این که داخل این انار جز خاکستر و دود چیزی نیست اگر می خواهی صحت آن را بدانی به وزیر بگو آن را بشکند وقتی وزیر آن را شکست دود و خاکستر آن به صورت و ریش او می پاشد. محمد بن عیسی از این سخنان بسیار شادمان شد و به نزد شیعیان بازگشت روز دیگر آنان پیش فرمانروا رفتند و هر آن چه امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف فرموده بود، آشکار گشت.
فرمانروای بحرین با دیدن این معجزه به تشیع گروید و دستور داد وزیر حیله گر را به قتل رساندند».
امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف هرچند در پس پرده غیبت می باشند. ایشان شاهد و ناظر اعمال ما هستند. این حقیقت شیعیان را به اصلاح کارهای خود وا میدارد و از آن جهت که امام و حجّت خدا را بر اعمال خود شاهد و ناظر می بیند. درصدد خودسازی و اصلاح کارهای خود و ترک گناهان بر می آیند.
چنان چه در این باره در قرآن کریم، خداوند عزوجل می فرماید:
«وَقُلِ اعْمَلُوا فَسَيَرَى اللَّهُ عَمَلَكُمْ وَرَسُولُهُ وَالْمُؤْمِنُونَ وَسَتُرَدُّونَ إِلَى عَالِمِ الْغَيْبِ وَ الشَّهَادَةِ فَيُنَبِّئُكُمْ بِمَا كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ». (1)
«[ای پیامبر به مردم] بگو عمل کنید ولی بدانید که خداوند و پیامبر او صلی الله علیه واله وسلم و مؤمنان کارهای شما را می بینند».
در تفسیر این آیه در روایات آمده است که منظور از «مؤمنون» که یکی از شاهدان بر اعمال ما هستند. (علاوه بر خدا و رسول خدا صلی الله علیه واله وسلم) و امامان معصوم علیهم السلام می باشند. (2)
بنابراین آیه، اعمال مردم به نظر امام زمان عجل الله تعالى فرجه الشریف می رسد.
چنان چه در تفسیر این آیه روایت شده است:
«اعمال امت عرضه می شود بر پیغمبر صلی الله علیه واله وسلم در هر دوشنبه و پنج شنبه، پس می شناسند آن ها را و هم چنین عرض می شود برای ائمه هدی علیهم السلام پس می شناسد آن ها را و مقصود از قول خداوند در کلمه «و المؤمنون» ائمه علیهم السلام می باشند». (3)
در روایات دیگری آمده است که اعمال ما برای امام علیه السلام در هر زمان عرضه می شود از جمله:
از داوود رقی روایت شده است که گفت:
«نشسته بودم در نزد حضرت صادق علیه السلام که ناگاه ابتدا از پیش خود به من فرمود: ای داوود! به تحقیق که اعمال شما، عرض شد بر من روز پنج شنبه، پس دیدم در آن چه عرض شد بر من از اعمال تو صله فلان پسر عمویت را. پس این امر مرا مسرور کرد. به درستی که می دانم صله تو -
زودتر عمر او را فانی می کند و اجل او را قطع می کند». (1)
امام صادق علیه السلام فرمودند:
«اعمال شما عرضه می شود روز پنج شنبه بررسول خدا صلی الله علیه واله وسلم و ائمه علیهم السلام». (2)
امام صادق علیه السلام در روایت دیگر فرمودند:
«اعمال بندگان عرض می شود بر پیغمبر شما، هر شامگاه روز پنج شنبه. پس حیا کند یکی از شماها از این که عمل قبیح او بر پیغمبر عرض شود». (3)
روزی امام صادق علیه السلام خطاب به مردی که در مجلس آن حضرت حضور داشتند فرمود:
«چرا رسول خدا صلى الله عليه واله وسلم را از خود می رنجانید؟
شخصی از حضرت سؤال کرد یابن رسول الله! ما چگونه رسول خدا صلى الله عليه واله وسلم را ناراحت می کنیم؟
حضرت فرمودند: مگر نمی دانی اعمال شما بر رسول خدا صلى الله عليه واله وسلم عرضه می شود، پس اگر معصیتی در اعمال شما مشاهده نماید، باعث ناراحتی خاطر او خواهد شد. پس با اعمال بدتان پیامبر اکرم صلى الله عليه واله وسلم را ناراحت نکنید، بلکه سعی کنید با اعمال خوبتان او را مسرور سازید». (4)
با توجه به شاهد و ناظر بودن امام عصر عجل الله تعالی فرجه الشریف و عرضه اعمال ایشان در حالی که صاحبان اعمال را می شناسند خود سبب می گردد شیعیان در صدد ترک گناهان و خودسازی خویشتن برآیند و این یکی از بزرگ ترین منافع وجود آن حضرت امام غائب علیه السلام می باشد.
ائمه معصومین علیهم السلام همواره وجودشان سرچشمه معارف الهی و هدایت مردم به سوی راه حق و حقیقت بوده است در زمان غیبت نیز اگرچه مردم دسترسی مستقیم به محضر امام زمان عجل الله تعالى فرجه الشريف را ندارند، ولی باز از معدن علوم بی کران الهی که در نزد ایشان است، در غیبت صغری توسط نائبان و نامه های آن حضرت بهره مند گشته اند و در غیبت کبری نیز توسط تشرف علما به نزد آن حضرت بهره برده اند.
بارها علما شیعه بعد از غیبت صغری آن حضرت، مشکلات علمی و فکری خود را با امام غائبا مطرح کرده اند و پاسخ آن حضرت را دریافت نموده اند از آن جمله علامه مجلسی در بحارالانوار آورده است که: میر علام یکی از شاگردان مقدس اردبیلی چنین می گوید:
«نیمه شبی در نجف اشرف در صحن مطهر حضرت علی علیه السلام بودم ناگاه شخصی را دیدم که به سمت حرم می رود، به سوی او رفتم چون نزدیک شدم دیدم که شیخ و استاد ملا احمد مقدس اردبیلی قدس سره است. خود را از او پنهان کردم نزدیک حرم شد در حالی که در بسته بود؛ ناگاه دیدم در گشوده شده و داخل حرم گردید! و پس از مدت کوتاهی از حرم خارج شد و به سمت کوفه متوجه گردید. به دنبال او روانه شدم به طوری که مرا نمی دید تا آن که داخل مسجد کوفه گردید و نزد محرابی که امیرالمؤمنین علیه السلام را در آن ضربت زدن قرار گرفت و مدتی در آن جا درنگ کرد. سپس برگشت بیرون رفت و به سمت نجف متوجه گردید. من هم چنان دنبال او بودم تا آن که مسجد حنانه رسید؛ ناگاه بدون اختیار سرفه ام گرفت، چون صدای مرا شنید برگشت نگاهی به من کرد و مرا شناخت.
فرمود: میر علام هستی؟
گفتم: آری.
گفت: این جا چه می کنی؟
گفتم: از آن زمان که داخل حرم حضرت علی علیه السلام شدی تا حال با شما هستم. شما را به حق این قبر قسم می دهم که سر این واقعه را که امشب از شما مشاهده کردم به من خبر دهید! فرمود: به شرط آن که تا من زنده هستم آن را به کسی نگویی! چون به او اطمینان دادم، فرمود: گاهی که برخی از مسائل بر من مشکل می شود برای حل آن به امیرالمؤمنین علی علیه السلام متوسل می شوم. امشب نیز مسئله ای برای بر من مشکل شد و در آن فکر می کردم؛ ناگاه به دلم افتاد که باز به خدمت آن حضرت روم و سؤال کنم چون به حرم رسیدم چنان که دیدی در بسته بر روی من گشوده شد. پس داخل شده به خدا نالیدم که جواب آن را از آن حضرت دریابم، ناگاه از قبر ندایی شنیدم که فرمود: به مسجد کوفه برو و از قائم عجل الله تعالی فرجه الشریف سوال کن زیرا که او امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف توست. پس به نزد محراب مسجد کوفه آمدم و از آن بزرگوار سؤال کرده جواب شنیدم و اکنون به منزل خود می روم». (1)
در روایات بسیاری آمده است که از علائم حتمی ظهور آن حضرت پر شدن زمین از ظلم و جور و فساد می باشد و همین باعث امر باعث ناامیدی کامل مردم از برپایی صلح و عدالت می گردد. چنان چه در روایات این حقایق بیان شده است.
رسول خدا صلی الله علیه واله وسلم در این باره فرمودند: -
1) بحارالانوار: ج 52 ص 174.
«اگر از دنیا بیش از یک روز باقی نماند خداوند آن روز را از آن چنان طولانی خواهد کرد تا این که مردی از اهل بیت من برانگیخته شود و زمین را آکنده از عدل و قسط کند، آن گونه که پر از ظلم و جور شده باشد». بنابراین تا زمانی که مردم در جستجوی سعادت و برپایی عدالت به امرا و سلاطین زمان امیدوار باشند و چشم داشت نجات به دست آنان داشته باشند ظهور آن حضرت را طلب نخواهند کرد زمانی این امر تحقق می یابد که تمام جوامع بشری به این حقیقت دست یابند که هرگز زمینیان قدرت برپایی عدالت و صلح و صفا را نخواهند داشت و از ظلم و ستم حاکمان ظالم به ستوه آیند. در آن زمان دست های بشر خالصانه به سوی آسمان دراز خواهد شد و از خداوند رهبر و نجات بخشی معصوم و آسمانی را طلب خواهند کرد و این چیزی است که تا بشر به آن نرسد خواهان برپایی حکومت آن حضرت نخواهد شد. چنان چه در زمان ائمه ماقبل، چون مردم معرفت کامل به امام نداشتند و امیدوار به رهبران غیرالهی و غیر معصوم شدند، سبب شهادت ائمه معصومین علیهم السلام و در انتها به غیبت خاتم الائمه حضرت ولی عصر عجل الله تعالی فرجه الشریف گردید.
یکی از برکات وجود امام اگرچه در پرده غیب نهان باشند آن است که از زمین و اهل آن و خاصه شیعیانش بلاها و عذاب ها را دور می گرداند و اگر ساعتی امام و حجّت خدا بر زمین نباشد خشم الهی آنها را فرا خواهد گرفت و زمین و ساکنانش است عذاب خواهند شد؛ ولی خداوند به برکت وجود امام معصوم علیه السلام بر روی زمین، از زمین و ساکنانش عذاب را بر می گرداند.
چنان چه در روایات معصومین وجود امام عامل آرامش زمین و اهلش معرفی شده است.
در این زمینه محمدبن فضل گوید به امام رضا علیه السلام گفتم:
«آیا زمین بدون امام باقی خواهد ماند؟
فرمودند: خیر.
گفتم: از امام صادق علیه السلام به ما روایتی رسیده که زمین بدون امام باقی نخواهد ماند جز آن که خداوند بر اهل زمین یا بر بندگانش خشم کند.
فرمودند: اگر زمین بدون امام باقی بماند فرو خواهد رفت». (1)
در روایت دیگر از امام باقر علیه السلام آمده است که فرمودند:
«اگر امام را ساعتی از زمین بردارند زمین و ساکنانش مضطرب می شود آن چنان که دریا و اهلش شوند». (2)
در این باره زرارة بن اعین از امام صادق علیه السلام در پایان حدیثی که درباره امام حسین علیه السلام است چنین روایت می کند:
«اگر حجّت های خداوند در زمین نباشند (ائمه معصومین علیهم السلام) زمین ساکنانش را بلرزاند آن چه بر آن است بیفکند (فروریزد)، پس زمین ساعتی، خالی از حجت نخواهد ماند». (3)
بنابر روایات فوق زمین هرگز از وجود امام معصوم علیه السلام خالی نبوده و نخواهد بود یکی از برکات وجود امام معصوم علیه السلام بر روی زمین دفع بلا از اهل آن و خاصه شیعیان آن حضرت است.
چنان چه در این باره روایت متعددی وارد شده که بخشی از آن ها -
اشاره می کنیم:
رسول خدا صلى الله علیه واله وسلم فرمودند:
«ستارگان آسمان امان اهل آسمان قرار داده شده است و آن گاه که ستارگان آسمان بروند بر اهل آسمان ها آن چه وعده داده شده است، برسد. و اهل بیت من امان امتم می باشند و آن گاه که اهل بیتم بروند، بر امتم آن چه وعده داده شده است برسد». (1)
علان از ظریف از نصر خادم نقل کرده است که گفت:
«بر صاحب الزمان وارد شدم در حالی که در گهواره بود پس به من فرمود: صندل سرخ برایم بیاور، برایش بردم.
آن گاه به من فرمود: آیا مرا می شناسی؟
عرضه داشتم: آری، تو آقای من و فرزند سرورم هستی.
فرمود: از این نپرسیدم.
گفتم: برایم تفسیر فرمای.
فرمود: من خاتم الاوصیاء هستم و تنها به وسیله من، بلا از خانواده شیعیانم دفع می شود». (2)
جابر جعفی نقل کرده که گفت: بر حضرت محمدبن باقر علیه السلام عرضه داشتم: برای چیست که به پیغمبر و امام احتیاج است؟
«فرمودند: برای باقی ماندن جهان بر صلاح خودش، و آن که خداوند عزوجل در صورتی که پیامبر یا امام بین اهل زمین باشد، عذاب از آنان برمی دارد.
خداوند عزوجل می فرماید:
«تا وقتی که تو (ای پیامبر)! در میان آن ها هستی خداوند آنها را عذاب نمی کند».
پیغمبراکرم صلى الله عليه واله وسلم فرمودند:
«ستارگان مایه ایمنی اهل آسمانند و اهل بیت من علیهم السلام ایمنی اهل زمین اند، پس اگر ستارگان از بین بروند برای اهل آسمان ناگواری ها پیش می آید و اگر اهل بیت من علیهم السلام از بین بروند برای اهل زمین ناگواری ها (عذاب ها) پیش خواهد آمد».
احمدبن اسحاق گوید:
«بر امام حسن عسکری علیه السلام وارد شدم و می خواستم از جانشین پس از وی سؤال کنم، حضرت آغاز به سخن کرد و فرمود:
احمد ابن اسحاق خداوند - تعالی - از زمان آدم علیه السلام زمین را خالی از حجّت نگذاشته است و تا روز قیامت خالی از حجت نخواهد گذاشت، به واسطه اوست که بلا را از اهل زمین دفع کند و به خاطر اوست که باران می فرستد و برکات زمین را بیرون می آورد ...». (1)
شیعیان از آثار و برکات وجود حضرت ولی عصر عجل الله تعالی فرجه الشریف بهره مند می گردند و خداوند عذاب و ناگواری ها را از آنان بر می گرداند. این آثار و برکات به قدری گسترده است که خداوند به واسطه وجود شیعیان و ثابت قدمان به امر ولایت آن حضرت، عذاب و بلا را نیز از سایر مردم دور می سازد.
چنان چه در روایتی از امام باقر علیه السلام آمده است که فرمودند:
«زمانی بر مردم فرا می رسد که امام آن ها، از نظرشان غائب می شود، خوشا به حال آن کسانی که در آن زمان بر امر ما ثابت بمانند، کم ترین چیزی که از ثواب با آن ها می رسد این که خداوند عزوجل آنان را ندا می کند و می فرماید: -
1) كمال الدين و تمام النعمة: ج 2 باب 38 ص 80.
«ای بندگان و کنیزان من به سر من ایمان آورید و غیبت مرا باور داشتید پس بشارت باد شما را به نیکی و ثواب از من که شما به حق، بندگان و کنیزان من هستید از شما می پذیرم و شما را عفو می کنم، و گناهانتان را می آمرزم به سبب شما باران به بندگانم می رسانم، و بلا را از ایشان دفع می کنم، اگر شما نبودید عذاب خود را بر آنان نازل می کردم». (1)
وجود امام چه ظاهر و آشکار باشد و چه در پرده غیبت مستور و پنهان، عامل اصلی هدایت مردم به سوی پرستش خداوند می باشد. امام با استفاده از قدرت ولایت خود که نیروی غیبی و الهی است در درون قلب ها اثر می گذارد و دلها را به سوی خوبی ها و رشد و کمال هدایت می نماید. در این زمینه یک هدایت باطنی از ناحیه امام در قلوب مردم ایجاد می شود نیازی به حضور ظاهری آن حضرت و ارتباط مستقیم با ایشان نمی باشد، بلکه این گونه هدایت ها به صورت درونی و قلبی صورت می گیرد.
چنان چه در روایت از امیرالمؤمنین علی علیه السلام آمده است که فرمودند:
«خداوندا! جز این نیست که باید حجّتی از سوی تو در زمین باشد تا خلق را به سوی آیین تو رهنمون گردد... و اگر وجود ظاهری از مردم پنهان باشد ولی بی شک تعالیم و آداب او در دلهای مؤمنین پراکنده است و آن ها بر اساس آن عمل می کنند». (2)
در روایتی از امام سجاد علیه السلام آمده است که فرمودند:
«... از روزی که خداوند آدم را آفریده زمین از حجت الهی خالی نبود -
که یا ظاهر و آشکار است و یا غائب است و پنهان، و تا روز قیامت نیز از حجّت خالی نخواهد ماند وگرنه خداوند پرستش نمی شود». (1)
بهره مندی از امام غائب برحسب عقيده ما شیعیان همانند استفاده از زمان حضور ظاهری ایشان می باشد زیرا تصرف امام و ولایت او در جامعه بشری غیرقابل بحث و چون و چرا و غیرقابل انکار می باشد و در طول غیبت هزار و صد و چند ساله حضرت حوادث و وقایع مهمی که در جهان خلقت برای فقه شیعه پیش آمده است همه به دست توانمند و گره گشای امام عصر علیه السلام حل شده و به برکت وجودش، شیعه از سقوط و نابودی در امان مانده است.
چنان چه در توسل و تشرّف شیخ اسماعیل نمازی شاهرودی قدس سره به خدمت امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف، آن حضرت وقتی که سخن از ایران به میان آمد فرمودند:
«اكُل مِن بَرَكاتِنا».
«همه جای ایران نعمت فراوان است و همه از برکات ما اهل بیت علیهم السلام است». (2)
و هم چنین در تشرفی که مرحوم آیة الله نائینی (در دوران جنگ جهانی اول و اشغال ایران توسط قوای انگلیس و روس صورت گرفته بود) به محضر امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف پیدا کردند آن حضرت انگشت مبارکشان را به طرف دیواری که خم شده و در حال افتادن بود گرفتند و فرمودند:
«این جا شیعه خانه ی ماست، می شکند، خم می شود، خطر هست، ولی ما نمی گذاریم سقوط کند، ما نگهش می داریم». (3)
فصل دوازدهم
راز طول عمر حضرت مهدى عجل الله تعالی فرجه الشريف.
یکی از مباحثی که درباره حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف همیشه مطرح بوده است، مسأله طول عمر آن بزرگوار می باشد در این زمینه برای بعضی سؤال هایی مطرح شده است که چگونه ممکن است انسانی دارای عمری چنین طولانی باشد. این سؤال را می توان از جنبه های مختلف پاسخ داد.
الف) علت اصلی طرح این سؤال آن است که در این جهان امروز، عمر متداول انسان ها بسیار محدود می باشد که حداکثر آن هشتاد تا صد سال طول می کشد با توجه به این که در این زمان میانگین عمرها از این حد نیز کاهش یافته است. بعضی افراد نمی توانند یک عمر طولانی را باور کنند و آن را بعید می دانند وگرنه عمر طولانی از جهت عقل و علم بشری امری غیر ممکن و محال نمی باشد. بسیاری از دانشمندان با مطالعه و تحقیقات علمی بر بدن انسان به این مسأله دست یافته اند که می توان بر پیری زودرس غلبه پیدا کرد و عمر طولانی تری را بدست آورد و عواملی چون آب و هوا تغذیه و فعالیت بدنی و آسایش فکری -
برای انسان مهیا باشد تأثیر بسیار به سزائی در طول عمر بشر خواهد داشت و در این زمینه دانشمندان تحقیقات بسیار نموده اند و کتب و مقالات بسیاری را نوشته اند، از جمله: یکی از دانشمندان در علم پزشکی ثابت کرده است که عمر انسان محدود به هشتاد تا صد سال نمی باشد، بلکه اعضاء بدن انسان، جداگانه برای یک عمر طولانی ساخته شده است. او در مقایسه طول عمر انسان با سایر موجودات مطالعات فراوانی نموده و ثابت کرده است که بدن آدمی برای آن ساخته شده که هزاران سال عمر کند.
چیزی که تاکنون ثابت شده این است که علت اصلی مرگ امراض و عوارضی است که به یکی از اعضاء عارض شده در نتیجه آن عضو را از کار باز می دارد و به واسطه ارتباط و اتصالی که میان اعضا برقرار است از مرگ آن عضو، مرگ سایر اعضاء فرامی رسد. امروزه بشر در این فکر است که به کرات دور دست آسمانی که احتمالاً صدها و یا هزاران سال وقت می خواهد سفر کند و چون عمر کوتاه انسان با این نوع مسافرت های طولانی وفق نمی دهد درصدد بیامدند که برای رسیدن به کرات آسمانی اول باید عمر انسان را زیاد کرد. لذا امروزه در دانشگاه های مهم دنیا کرسی دو علم جدید «ژریاتری» و «جرونتولوری» به همین منظور مشغول فعالیت است و دانشمندان پیش بینی می کنند روزی فرا خواهد رسید که بشر هم عمر خود را به هزاران سال برساند و هم به کرات آسمانی سفر کند بنابراین عمر انسان از نظر علمی حد ثابت و معینی ندارد، بلکه انسان قابلیت آن را دارد که هزاران سال عمر کند. با توجه به این تحقیقات طولانی بودن عمر آن حضرت امری قابل پذیرش می باشد و جای تعجب باقی نمی ماند.
ب) پاسخ دیگری در این زمینه می توان داد آن است که وجود طولانی در تاریخ بشری امری غیرممکن نبوده است و چنان چه در اخبار و روایات بسیار آمده است که انبیاء و اولیاء الهی و هم چنین افراد معمولی از بشر نیز صاحب عمرهای طولانی بوده اند که به چند نمونه از آن ها اشاره می کنیم.
ابراهيم خليل الرحمن علیه السلام (200 سال و به قولی 175 سال).
اسماعیل ذبیح الله علیه السلام (137 سال).
ساره همسر ابراهیم علیه السلام (127 سال).
اسحاق علیه السلام (160 سال).
یعقوب علیه السلام (147 سال).
يوسف علیه السلام (120 سال).
منوچهر ( 120 سال پادشاهی کرد).
عمران (137 سال).
کیقباد (120 سال پادشاهی کرد).
کیکاووس (150 سال پادشاهی کرد).
صفی بن ریاح (270 سال).
صبيرة بن سعیدبن سهم (220 سال).
حرب بن كعب مذحجی (260 سال).
خثعم بن عوف بن خذیمه (250 سال).
صالح پیامبر علیه السلام (280 سال).
سنان مصری (234 سال).
معدی کرب حمیری (250 سال).
عضوان از پادشاهی چین (250 سال).
سبق بن وهب طایی (250 سال).
شعیب پیامبر علیه السلام (242) سال).
ربیع بن ضیع قراری (380 سال).
عامربن شالح (340 سال).
اکثم بن سیفی اسدی تمیمی (360 سال).
امیربن ولید (360 سال)، ذوالاصبح عدوانی (300 سال).
عبدالمسیح بن بقیله (350 سال).
عمرو بن تمیم (380 سال).
عمربن ربیعی لحی (340 سال).
سوی بن کاهی (330 سال).
عمرو ربيعة بن كعب (330 سال).
عمربن جمه دوسی (400 سال).
بنیادس از پادشاهان کلدانی (400 سال).
قبطیم از فراعنه مصر (480 سال).
قنطریم از فراعنه (400 سال).
کشن از پادشاهان هند (400 سال).
عبد شمس بن يشخت بن يعرب بن قحطان ملقب به سبا (400 سال).
شالح (493 سال).
دوید بن زیدبن لند قضاعی (456 سال) تبع فزاری (420 سال).
سلمان فارسی علیه السلام (400 سال).
لقمان بن عاد بزرگ (500 سال).
جلهمة بن عدد (500 سال).
هوشنگ پسر کیومرث (500 سال).
فیروزرای از پادشاهان هند (537 سال).
*حام بن نوح علیه السلام (560 سال).
مریم مادر حضرت مسیح علیه السلام (500 سال).
حمیدبن سبا از مردم تبع (500 سال).
یحابن مالک بن عدد (500 سال).
فریدون بن اثغیان (500 سال).
قیس بن ساعده ایادی (750 سال).
سالم بن نوح علیه السلام (600 سال).
رستم پسر زال (600 سال).
هبل بن عبدالله کنانه (600 سال).
فرعون معاصر حضرت موسی علیه السلام (600 سال).
مازیان بن اوس (660 سال).
هود پیغمبر علیه السلام (مدت دعوت او 670 سال و مدت عمر افراد قوم 400 سال بوده و آورده اند هود 962 سال عمر کرد).
سیلمان پیغمبر علیه السلام (712 سال).
جمشید (716 سال).
گرشاسب از پادشاهان کیان ایران (705 سال).
لودین مهلائيل (732 سال).
عزیز مصر (700 سال).
لمک بن متوشلخ بن ادریس پیغمبر علیه السلام (700 سال).
ریان بن دومخ (700 سال).
مصيرام بن بصربن حام بن نوح (700 سال).
سطیح (700 سال).
عمرو بن از فرمانروایان سرزمین (800 سال).
طهورت (800 سال).
ادریس پیغمبر علیه السلام (962 سال).
آدم صفی الله علیه السلام (930 سال).
حوا علیها السلام (931 سال).
شدادبن عاد معاصره هود (900 سال).
شيث بن آدم علیه السلام (912 سال)
انوش (965 سال).
متوشلخ بن ادریس (917 سال).
عدیم از پادشاهان مصر (962 سال).
قینان (920 سال).
بمرد بن مهلائیل (976 سال).
سربانک پادشاه هند (935 سال).
کیومرث نخستین پادشاه ایران (1000 سال).
يوشالفرس بن کالب (1000 سال).
ضحاک (1200 سال).
صاحب مهرگان (1500 سال).
بخت النصر (1507 سال).
بیوراسف بن اروند است (1000 سال).
حضرت نوح علیه السلام بنابر مشهور (2500 سال).
عناق دختر حضرت آدم (3000 سال).
عوج بن عناق (3600 سال).
لقمان حکیم (4000 سال).
طولانی ترین افراد فرزندان آدم از جهت عمر حضرت خضر می باشد و شاید سن او از 9000 سال تجاوز کرده باشد در کتاب کنزالفوائد آمده است که از کنهسالان «خضر» است که عمر و زندگی او تا آخر زمان متصل می باشد. (1)
ج) دلیل دیگری که بر طول عمر آن حضرت می توان بیان کرد، قدرت الهی می باشد چنان چه در کتب آسمانی به ویژه در -
1) آخرین امید: داوود الهامی، ص 346 موعود نامه: ص 677 - 675.
قرآن کریم کارهای خارق العاده و معجزات بسیاری در عالم واقع شده است که همگی بیانگر قدرت لایزال الهی است از جمله:
سرد شدن آتش بر حضرت ابراهیم علیه السلام، و تبدیل شدن گل به پرنده ی جاندار برای حضرت عیسی علیه السلام، تبدیل عصای موسی علیه السلام به اژدها بدون پدر متولد شدن حضرت عیسی علیه السلام و ... و امثال این معجزات در قرآن و دیگر کتب آسمانی بسیار وجود دارد و این ها بیانگر آن است که خداوند بر هر امری هرچند غیر متداول باشد، قادر و تواناست و از آن جمله آثار قدرت الهی طولانی کردن عمر آن حضرت است. خداوند حضرت ولی عصر عجل الله تعالی فرجه الشریف را با قدرت الهی در میان مردان، صدها سال زنده نگه می دارد.
چنان چه روایتی از امام حسن مجتبی علیه السلام در این زمینه آمده است که فرمودند:
«او او نهمین از فرزندان برادرم حسین علیه السلام و سرور کنیزان است. خداوند عمر او را در دوران غیبتش طولانی می گرداند. سپس با قدرت الهی خود او را در سیمای جوانی که کمتر از چهل سال ظاهر می سازد تا (مردم) بدانند که خداوند بر هرکاری تواناست». (1)
در حدیثی امام سجاد علیه السلام فرمودند:
«در قائم علیه السلام سنتی از نوح است که آن طول عمر می باشد».
درباره حضرت نوح علیه السلام آمده است که قبل از طوفان 950 سال در میان قوم خود بوده و بعد از طوفان نیز زنده بود و در تاریخ، تا 2500 سال درباره طول عمر آن حضرت نوشته اند.
1) كمال الدين و تمام النعمة: ج 1 ص 315 باب 29 ح 2.
فصل سیزدهم
تشرف به محضر امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف.
در زمان غیبت کبری حضرت ولی عصر ف عجل الله تعالی فرجه الشریف افراد زیادی بوده اند که از عنایت و موهبت الهی بهره مند شده اند و به محضر آن حضرت تشرف یافته اند و این موضوع به کرّات در زمان های مختلف اتفاق افتاده است و نیاز به اثبات و بحث و بررسی ندارد تنها موضوعی که جای بحث و بررسی در این زمینه دارد؛ آن است که این افراد چه کسانی بوده اند که توانسته اند به این فیض نائل شوند؟
آیا تقوا و ورع و داشتن اعمال صالح سبب آن بوده است؟ یا درجات عالی علمی و معنوی داشته اند که به زیارت آن حضرت مشرف شده اند. یا این که آنان مداومت بر تشرف در شب های چهارشنبه در مسجد سهله و کوفه و جمکران و یا امثال آن داشته اند که سبب شده به این افتخار بزرگ سرافراز گردند؟ و یا این که فقط لطف و عنایت حضرت علیه السلام موجب آن گشته که به محضر مبارک حضرت ولی عصر عجل الله تعالی فرجه الشریف مشرف شوند؟
این موارد قابل بحث و بررسی می باشد.
آیا برای تشرف به محضر حضرت ولی عصر عجل الله تعالى فرجه الشریف نیاز به عملی معین و یا راهی مشخص و معین وجود دارد که هرکس آن کار را انجام دهد و یا آن راه را برود به زیارت حضرت مشرف گردد؟
در پاسخ این سؤال باید گفت که به هیچ وجه راه و عمل مشخصی برای تشرف به آن حضرت وجود نداشته و ندارد در نتیجه هیچ کس نمی تواند به هیچ وجه ادعا کند و به طور قطعی بگوید که فلان کار نتیجه اش تشرف و مشاهده حضرت بقیة الله الاعظم عجل الله تعالى فرجه الشریف می باشد زیرا اگر چنین باشد هرکس که آن کار را انجام دهد در نتیجه باید آن حضرت را زیارت کند و این خود انحراف و ضلالت است و خود نوعی بابیت می باشد که هرکس بتواند بر آن ادعا کند که من باب آن حضرت می باشم. لذا برای تشرف به محضر آن حضرت هیچ کس چنین ادعایی را نکرده است. از طرف دیگر در قضایا و تشرّفات مختلفی که از طریق افراد مطمئن نقل شده و به ما رسیده است می بینیم که صاحبان آن تشرفات افراد گوناگونی هستند. گاه عده ای از آن ها از علماء بزرگ و معروف بوده اند و گاه افراد صالح و با تقوا بوده اند و گاه برخی از آنان افراد معمولی بوده اند و گاهی افرادی از اهل سنّت و گاهی برخی از کفار نیز در این گروه بوده اند. بنابراین تشرف به محضر حضرت نه اختصاص به گروه خاصی دارد و نه راه و روش معینی دارد، در نتیجه تشرف به محضر ایشان هیچ گونه فضیلتی را برای انسان ثابت نمی کند، یعنی نمی توان ادعا کرد هرکس که به محضر حضرت تشرف پیدا کرده است انسان صالح؛ باتقوا و یا کاملی بوده است. هرچند که این موضوع از افتخارات او به حساب خواهد آمد، زیرا همین که کسی چشمش به جمال نورانی حضرت بقية الله عجل الله تعالى فرجه الشریف بيفتد افتخار عظیمی نصیب او گردیده است. البته -
نباید فراموش کرد که این افراد کسانی هستند که اکثریت ایشان شوق زیارت حضرت علیه السلام را داشته اند و در این راه توسلات و توجهات به آن حضرت بسیار نموده اند آن چه که در رابطه با توسل و توجهات به آن حضرت حائز اهمیت است آن است که انسان بتواند به مقام جلب رضایت ایشان برسد و بداند ارزش ملاقات و حضور دائمی از ملاقات موقت ایشان بسیار بیش تر می باشد زیرا شیعه واقعی کسی است که دائماً به یاد امام زمانش باشد و لحظه ای از آن حضرت غافل نگردد و اگر فرد به این حالت برسد به بهترین و بالاترین عبادت نائل گشته است چنان چه در قرآن خداوند فرموده است:
«أَلَا بِذِكْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنَّ الْقُلُوبُ». (1)
«گاه باشید که با یاد خدا دل ها آرام گیرد».
و چنان چه در تفسیر این آیه آمده است:
«ذکر و یاد اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام بالاترین ذکر و یاد خداست؛ پس با تلاش در مسیر جلب رضایت امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف به یاد خدا نائل می شویم و موجب آرامش دل ها می گردد».
محبت ائمه اطهار کیمیایی است که خداوند آن را به هرکس عطا نمی کند و باید برای به دست آوردن آن مشقات و زحمات فراوانی را تحمل نمود و هرکس طالب این محبت و رابطه است تنها به وسیله تقوا و پرهیز از گناهان به این هدف خواهد رسید.
نقل و بیان تشرفات چه فایده ای دارد؟
علما و بزرگان تشیع در بیان قضایا و حکایات افرادی که به زیارت آن حضرت نائل شده اند جدیت نموده اند و به آن اهمیت داده اند و در این زمینه کتاب های بسیاری را نوشته اند.
1) سوره مبارکه رعد: آیه 28.
هم چنین در کتاب «بحارالانوار» علامه مجلسی بخشی را به این موضوع اختصاص داده است و از جمله بخشی از کتاب ارزشمند محدث قمی به بیان قضایا و حکایاتی در این زمینه پرداخته است هم چنین در کتاب های «دارالسلام» و «نجم الثاقب» و «جنة المأوى». زيرا بيان این حکایات آثار و خواص زیادی از نظر اعتقادی و علمی و اخلاقی می باشد از این جهت نقل این قضایا دارای اهمیت بسزایی است زیرا نقل این حکایات موجب تقویت اعتقاد شیعیان و حتی غیر شیعیان و غیر مسلمانان به آن حضرت می شود.
1- بیان تشرفاتی که در آن حضرت ولی عصر عجل الله تعالی فرجه الشریف را شناخته اند.
2- بیان تشرفاتی که حضرت عجل الله تعالی فرجه الشریف را بعد از آن شناخته اند.
3- بیان تشرفاتی که به صورت مکاشفه و مشاهده بوده است.
4- بیان تشرفاتی که به صورت خواب های صادقه بوده است.
5- بیان تشرفاتی که به صورت شنیدن صدای حضرت عجل الله تعالی فرجه الشریفو یا دیدن نور حضرت عجل الله تعالی فرجه الشریف بوده است.
6- بیان تشرّفاتی که به واسطه توسل صورت گرفته است.
جمعی از موثقین نقل کردند:
مدتی بحرین تحت نفوذ خارجیان بود. آن ها مردی از مسلمانان را حاکم بحرین کردند تا شاید به علت حکومت کردن شخصی مسلمان، آن جا آبادتر شود و به حالشان مفیدتر واقع گردد. آن حاکم از ناصبیان (کسانی که با اهل بیت پیامبر اکرم علیهم السلام دشمنی می ورزن) بود، او وزیری داشت که در عداوت و دشمنی از خودش شدید تر بود و پیوسته نسبت به اهل بحرین -
به خاطر محبّت شان به اهل بیت رسالت علیهم السلام دشمنی می نمود و همیشه به فکر حیله و مکر برای کشتن و ضرر رساندن به آن ها بود. روزی وزیر بر حاکم وارد شد و اناری که در دست داشت به حاکم داد. حاکم وقتی دقت کرد دید بر آن انار این جملات نوشته شده است:
«لا اله الا الله محمّد رسول الله و ابوبكر و عمر و عثمان و على خلفاء رسول الله».
این نوشته بر پوست انار بود نه آن که کسی با دست نوشته باشد.
حاکم از این امر تعجب کرد و به وزیر گفت: این انار نشانه ای روشن و دلیلی قوی بر ابطال مذهب رافضه (نام شیعیان در نزد اهل سنت) است.
حال نظر تو درباره اهل بحرین چیست؟
وزیر گفت: این ها جمعی متعصب هستند که دلیل و براهین را انکار می کنند، سزاوار است ایشان را حاضر کنی و انار را به آن ها نشان دهی، اگر قبول کردند و از مذهب خود دست کشیدند، برای تو ثواب و اجر اخروی عظیمی خواهد داشت و اگر از برگشتن سرباز زدند و بر گمراهی خود باقی ماندند، یکی از سه کار را با آن ها انجام بده یا با ذلّت جزیه بدهند یا جوابی بیاورند - اگرچه جوابی ندارند - یا آن که مردان ایشان را بکش و زنان و اولادشان را اسیر کن و اموال آن ها را به غنیمت بردار
حاکم نظر وزیر را تحسین نمود و به دنبال علماء و دانشمندان و نیکان شیعه فرستاد و ایشان را حاضر کرد انار را به آن ها نشان داد و گفت: اگر جواب کافی در این زمینه نیاوردید، مردان شما را می کشم و زنان و فرزندانتان را اسیر می کنم و اموال شما را مصادره می کنم و یا آن که باید جزیه بدهید وقتی شیعیان این مطالب را شنیدند متحیر گشته و جوابی نداشتند، لذا رنگ چهره هایشان تغییر کرد و بدنشان به لرزه درآمد با این حال گفتند: ای امیر سه روز به ما مهلت -
بده، شاید جوابی بیاوریم که تو به آن راضی شوی. اگر نیاوردیم، آن چه را می خواهی انجام بده حاکم هم تا سه روز ایشان را مهلت داد. آن ها با ترس و تحیر از نزد او خارج شدند و در مجلسی جمع شدند تا شاید راه حلی پیدا کنند. در آن مجلس براین موضوع نظر دادند که از صلحاء بحرین ده نفر را انتخاب کنند. این کار را انجام دادند. آن گاه از بین ده نفر، سه نفر را انتخاب نمودند بعد به یکی از آن سه نفر گفتند: تو امشب به طرف صحرا برو و خدا را عبادت کن و به امام زمان حضرت صاحب الامر عجل الله تعالی فرجه الشریف استغاثه نما، که او حجت خداوند عالم و امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف ماست. شاید آن حضرت راه چاره را به تو نشان دهند. آن مرد از شهر خارج شد و تمام شب خدا را عبادت کرد و گریه و تضرع نمود و او را خواند و به حضرت صاحب الامر عجل الله تعالی فرجه الشریف استغاثه نمود تا صبح شد، ولی چیزی ندید به نزد شیعیان آمد و ایشان را خبر داد. شب دوم دیگری را فرستادند. او هم مثل نفر اول، تمام شب را دعا و تضرع نمود اما چیزی ندید؛ و برگشت؛ لذا ترس و اضطراب شان زیادتر شد. سومی را احضار کردند. او مردی پرهیزگار بنام «محمدبن عیسی» بود. شب سوم با سرو پای برهنه به صحرا رفت. آن شب، شبی بسیار تاریک بود. ایشان به دعا و گریه مشغول و به حق تعالی متوسل گردید و درخواست کرد که آن بلا و مصیبت را از سر مؤمنین رفع کند و به حضرت صاحب الامر عجل الله تعالی فرجه الشریف استغاثه نمود. وقتی آخر شب شد، شنید که مردی با او صحبت می کند و می گوی: ای محمدبن عیسی! چرا تو را به این حال می بینم؟ و چرا به این بیابان آمده ای؟
گفت: ای مرد! مرا رها کن که برای امر عظیمی بیرون آمده ام و آن را جز به امام خود، نمی گویم و جز نزد کسی که قدرت بر رفع آن داشته باشد، شکایت نمی کنم.
فرمود: ای محمدبن عيسى! من صاحب الامر هستم، حاجت خود را ذكر كن.
محمد بن عیسی گفت: اگر تو صاحب الامری، قصه ام را می دانی و احتیاج به گفتن من نیست.
فرمود: بلی! راست می گویی. تو به خاطر بلایی که در خصوص آن انار بر شما وارد شده است و آن تهدیداتی که حاکم نسبت به شما انجام داده، به این جا آمده ای.
محمدبن عیسی می گوید: وقتی این سخنان را شنیدم، متوجه آن طرفی شدم که صدا می آمد.
عرض کردم: بلی ای مولای من! تو می دانی که چه بلایی به ما وارد شده است. تویی امام و پناهگاه ما و تو قدرت برطرف کردن آن بلا را داری.
حضرت عجل الله تعالی فرجه الشریف فرمودند: ای محمدبن عیسی! در خانه وزیر - لعنة الله - درخت اناری هست. وقتی که آن درخت بار گرفت، او از گل، قالب اناری ساخت و آن را دو نیم کرد. در میان هریک از آن دو نیمه، بعضی از آن مطالبی که الان روی انار هست نوشت. در آن وقت انار هنوز کوچک بود، لذا همان طوری که بر درخت بود، آن را در میان قالب گل گذاشت و بست انار در میان قالب بزرگ شد و اثر نوشته در آن ماند و به این صورت که الان هست درآمد. حال صبح که به نزد حاکم می روید، به او بگو من جواب را با خود آورده ام، ولی نمی گویم مگر در خانه وزیر وقتی که وارد خانه وزیر شدی، در طرف راست خود، اتاقی خواهی دید. به حاکم بگو، جواب را جز در آن اتاق نمی گویم، در این جا وزیر می خواهد از وارد شدن تو به آن اتاق ممانعت کند، ولی تو اصرار کن که به اتاق بروی و نگذار که وزیر تنها و زودتر داخل شود، یعنی -
تو اول داخل شو در آن جا طاقچه ای خواهی دید که کیسه سفیدی روی آن هست کیسه را باز کن، در آن کیسه قالبی گلی هست که آن ملعون (وزیر) نیرنگش را با آن انجام داده است. آن انار را در حضور حاکم در قالب بگذار تا حیله وزیر معلوم شود. ای محمد بن عیسی! علامت دیگر این که به حاکم بگو معجزه دیگر ما آن است که وقتی انار را بشکنید غیر از دود و خاکستر چیزی در آن مشاهده نخواهید کرد و بگو اگر می خواهید صدق این گفته معلوم شود، به وزیر امر کنید که در حضور مردم انار را بشکند. وقتی این کار را کرد آن خاکستر و دود بر صورت و ریش وزیر خواهد نشست. محمد بن عیسی وقتی این سخنان را از امام مهربان و فریادرس درماندگان شنید بسیار شاد شد و در مقابل حضرت زمین را بوسید و با شادی و سرور به سوی شیعیان بازگشت. صبح به نزد حاکم رفتند و محمدبن عیسی آن چه را که امام علیه السلام به او امر فرموده بودند، انجام داد و آن معجزاتی که حضرت به آن ها خبر داده بودند، ظاهر شد.
حاکم رو به محمدبن عیسی کرد و گفت: این مطالب را چه کسی به تو خبر داده است؟
گفت: امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف و حجت خدا بر ما.
گفت: امام شما کیست؟ او هم ائمه علیهم السلام را یکی پس از دیگری نام برد تا آن که به حضرت صاحب الامر عجل الله تعالی فرجه الشریف رسید.
حاکم گفت: دست دراز کن تا با تو بر این مذهب بیعت کنم گواهی می دهم که نیست خدایی جز خداوند یگانه و گواهی می دهم که محمد صلى الله عليه واله وسلم بنده و رسول اوست و گواهی می دهم که خلیفه بلافصل آن حضرت امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب علیه السلام است. بعد هم به هریک از امامان دوازده گانه اقرار نمود و ایمان آورد سپس دستور قتل وزیر را صادر -
کرد و از اهل بحرین عذرخواهی نمود. این قضیه و قبر محمدبن عیسی نزد اهل بحرین مشهور است و مردم او را زیارت می کنند. (1)
عالم جلیل آخوند ملازین العابدین سلماسی رحمه الله فرمود: روزی در مجلس درس فخرالشیعه، آية الله علامه بحر العلوم قدس سره در نجف اشرف نشسته بودیم که عالم محقق جناب میرزا ابوالقاسم قمی - صاحب کتاب قوانین - برای زیارت علامه وارد شدند. آن سال، سالی بود که میرزا از ایران برای زیارت ائمه عراق علیهم السلام و حج بیت الله الحرام آمده بودند. کسانی که در مجلس درس حضور داشتند که بیش تر از صد نفر بودند متفرق شدند. فقط من با سه نفر از خواص اصحاب علامه که در درجات عالی صلاح و ورع و اجتهاد بودند، ماندیم.
محقق قمی رو به سیّد کرد و گفت: شما به مقامات جسمانی (به خاطر سیادت و روحانی و قرب ظاهری مجاورت حرم مطهر امیرالمؤمنین علیه السلام) و باطنی رسیده اید. پس از آن نعمت های نامتناهی، چیزی به ما تصدق فرمایید. سید بدون تأمل فرمود: شب گذشته یا دو شب قبل [تردید از ناقل قضیه است] برای خواندن نماز شب به مسجد کوفه رفته بودم. با این قصد که صبح اول وقت به نجف اشرف برگردم، تا درس تعطیل نشود. [سال های زیادی عادت علامه همین بود]. وقتی از مسجد بیرون آمدم در دلم برای رفتن به مسجد سهله شوقی افتاد، اما خود را از آن منصرف کردم از ترس این که به نجف اشرف نرسم، ولی لحظه به لحظه شوقم زیادتر می شد و قلبم به آن جا تمایل پیدا می کرد. در همان حالت تردید بودم که ناگاه بادی وزید و غباری برخاست و مرا -
1) كمال الدين و تمام النعمة: ج 2 ص 193 س 31.
به طرف مسجد سهله حرکت داد. خیلی نگذشت که خود را کنار در مسجد سهله دیدم. داخل مسجد شدم دیدم خالی از زوّار و مترددین است جز آن که شخصی جلیل القدر مشغول مناجات با خدای قاضی الحاجات است آن هم با جملاتی که قلب را منقلب و چشم را گریان می کرد. حالم دگرگون و دلم از جا کنده شد و زانوهایم مرتعش و اشکم از شنیدن آن جملات جاری شد جملاتی بود، که هرگز به گوشم نخورده و چشمم ندیده بود، لذا فهمیدم که مناجات کننده، آن کلمات را نه آن که از محفوظات خود بخواند بلکه آن ها را انشاء می کند. در مکان خود ایستادم و گوش می دادم و از آن ها لذت می بردم، تا از مناجات فارغ شد. آن گاه رو به من کرد و به زبان فارسی فرمود: مهدی بیا! پیش رفتم و ایستادم.
دوباره فرمود: که پیش روم، باز اندکی رفتم و توقف نمودم.
برای بار سوم دستور به جلو رفتن داد و فرمود: ادب در امتثال است.
[یعنی تا هرجا که گفتم بیا نه آن که به خاطر رعایت ادب توقف کنی]. من هم پیش رفتم تا جایی رسیدم که دست ایشان به من و دست من به آن جناب می رسید. ایشان مطلبی را فرمود. آخوند ملا زین العابدین سلماسی می گوید: وقتی صحبت علامه رحمه الله به این جا رسید یکباره از سخن گفتن دست کشید و ادامه نداد و شروع به جواب دادن محقق قمی راجع به سؤالی که قبلاً ایشان پرسیده بود کرد. آن سؤال این بود، که چرا علامه با آن همه علم و استعداد زیادی که دارند، تألیفاتشان کم است. ایشان هم برای این مسأله دلایلی را بیان کردند، اما میرزای قمی دوباره آن صحبت حضرت با علامه را سؤال نمود.
سید بحر العلوم رحمه الله با دست خود اشاره کرد که از اسرار مکتومه است. (1)
1) كمال الدين و تمام النعمة: ج 2 ص 99 س 21.
در حله، شخصی بنام اسماعیل بن حسن هرقُلی بود [هرقُل نام روستایی است].
پسر او شمس الدین فرمود پدرم نقل کرد:
در زمان جوانی در ران چپم دملی که آن را توثه می گویند، به اندازه دست یک انسان ظاهر شد. در هر فصل بهار می ترکید و از آن خون و چرک خارج می شد این ناراحتی مرا از هر کاری باز می داشت.
به حله آمدم و به خدمت رضی الدین علی سید بن طاووس رسیده و از این ناراحتی شکایت نمودم. سید جراحان حله را حاضر نمود. ایشان مرا معاینه کردند و همگی گفتند: این دمل روی رگ حساسی است و علاج آن جز بریدن نیست اگر این را ببریم شاید رگ بریده شود و در این صورت اسماعیل زنده نخواهد ماند، لذا به جهت وجود این خطر عظیم دست به چنین کاری نمی زنیم.
سیّدبن طاووس فرمود: من به بغداد می روم، در حله باش تا تو را همراه خود ببرم و به اطباء و جراحان بغداد نشان دهم، شاید ایشان علاجی بنمایند. با هم به بغداد رفتیم سیّد اطباء را خواست و آن ها همان تشخیص را دادند و از معالجه من ناامید شدند.
آن گاه سیدبن طاووس به من فرمود: در شریعت اسلام امثال تو می توانند با این لباس ها نماز بخوانند ولی سعی کن خودت را از خون پاک کنی.
بعداز آن عرض کردم: حال که تا بغداد آمده ام، بهتر است به زیارت عسکریین علیهما السلام در سامراء مشرف شوم و از آن جا به حله برگردم.
وقتی سیدبن طاووس این سخن را شنید پسندید. من هم لباس ها و پولی که همراه داشتم به او سپردم و روانه شدم. چون به سامراء رسیدم داخل حرم عسکریین علیهما السلام شده، زیارت کردم و بعد به سرداب -
مقدس مشرف گردیدم به خداوند عالم استغاثه نمودم و حضرت صاحب الامر عجل الله تعالی فرجه الشریف را شفیع خود قرار دادم. مقداری از شب را در آن جا به سر بردم و تا روز پنج شنبه در سامراء ماندم. آن روز به دجله رفته، غسل کردم و لباس پاکیزه ای برای زیارت پوشیدم و آفتابه ای که همراهم بود، پر از آب کرده برگشتم تا به در حصار شهر سامراء رسیدم. ناگاه، چهار نفر سواره مشاهده کردم که از حصار بیرون آمدند. گمان من آن بود که ایشان از شرفاء و بزرگان اعرابند که صاحبان گوسفند هستند و گله ی ایشان در آن حوالی می باشد.
وقتی به نزدیک آن ها رسیدم دیدم دو نفر از ایشان جوان و یکی پیرمرد است که نقاب انداخته و دیگری بسیار با هیبت و فرجیه به تن داشت (لباس مخصوصی است که در آن زمان ها روی لباس ها می پوشیدند) و در آن شمشیری حمایل کرده بود آن سوارها نیز شمشیر به همراه داشتند. پیرمرد نقاب دار، نیزه ای در دست داشت و در سمت راست راه ایستاده بود و آن دو جوان در سمت چپ ایستاده بودند.
صاحب فرجيّه، وسط راه ایستاد سوارها سلام کردند و من جواب سلام ایشان را دادم.
آن گاه صاحب فرجیه به من فرمود: فردا به نزد اهل و عیال خود خواهی رفت؟
عرض کردم: بلی.
فرمود: پیش بیا تا آن چیزی که تو را به درد و الم وا می دارد، ببینم.
من از این که به بدنم دست بزند کراهت داشتم، زیرا تازه از آب بیرون آمده بودم و پیراهنم هنوز تر بود با این احوال اطاعت کرده، نزد او رفتم. چون به نزد او رسیدم آن سوار (صاحب فرجيّه) خم شد و دوش مرا گرفت و دست خود را روی زخم گذاشت و فشار داد به طوری که به درد آمد و -
بعد روی اسب نشست.
آن پیرمرد گفت: رستگار شدی ای اسماعیل.
گفتم: ما و شما ان شاء الله همه رستگاریم. و از این که پیرمرد اسم مرا می داند تعجب کردم!
بعداز آن پیرمرد گفت: این بزرگوار امام عصر علیه السلام تو است.
من پیش او رفتم و پاهای مبارکش را بوسیدم. حضرت اسب خود را راند و من نیز در رکابش می رفتم.
فرمود: برگرد.
عرض کردم: هرگز از حضورتان جدا نمی شوم.
فرمود: مصلحت در آن است که برگردی.
باز عرض کردم: از شما جدا نمی شوم.
در این جا آن پیرمرد گفت: ای اسماعیل! آیا شرم نداری که امام زمانت دو مرتبه فرمود برگرد و تو فرمان او را مخالفت می کنی؟
پس از این سخن ایستادم و آن حضرت چند گامی دور شدند و به من التفاتی کردند و فرمودند: زمانی که به بغداد رسیدی، ابوجعفر خلیفه که اسم او مستنصر است تو را می طلبد وقتی که نزد او حاضر شدی و به تو چیزی داد، قبول نکن و به پسر ما که علی بن طاووس است، بگو نامه ای در خصوص تو به علی بن عوض بنویسد. من هم به او می سپارم که هرچه می خواهی به تو بدهد.
بعد هم با اصحاب خود تشریف بردند تا از نظرم غایب شدند. من در آن حال از جدایی ایشان تأسف خوردم و ساعتی متحیّر ماندم و بر زمین نشستم. بعد از آن به حرم عسکریین علیهما السلام مراجعت نمودم. خدام اطراف من جمع شدند و مرا دگرگون دیدند.
گفتند: چه اتفاقی افتاده است؟ آیا کسی با تو جنگ و نزاعی کرده است؟
گفتم: نه آیا آن سوارهایی که بر حصار بودند شناختید؟ گفتند: آن ها شرفاء و صاحبان گوسفندانند.
گفتم: نه! بلکه یکی از آن ها امام عصر علیه السلام بود.
گفتند: آن پیرمرد یا کسی که فرجیه به تن داشت امام عصر عجل الله تعالی فرجه الشریف بود؟
گفتم: آن که فرجیه به تن داشت.
گفتند: جراحت خود را به او نشان داده ای؟
گفتم: آن بزرگوار به دست مبارکش آن را گرفت و فشار داد، به طوری که به درد آمد و پای خود را بیرون آوردم که آن محل را به ایشان نشان دهم، دیدم از دمل و جراحت اثری نیست. از کثرت تعجب و حیرت، شک کردم که دمل در کدام پای من بود پای دیگرم را نیز بیرون آوردم، باز هم اثری نبود.
چون مردم این مطلب را مشاهده کردند به من هجوم آوردند و لباسم را قطعه قطعه کردند و جهت تبرک بردند و به طوری ازدحام کردند که نزدیک بود پایمال شوم. در آن حال خدام مرا به خزانه بردند.
ناظر حرم مطهر عسکریین علیهما السلام داخل خزانه شد و مرا دید.
سؤال کرد: چند وقت است از بغداد خارج شده ای؟
گفتم: یک هفته.
او رفت و من آن شب را در سامراء به سر بردم. بعداز ادای نماز صبح وداع نموده و بیرون آمدم و اهل آن جا مرا مشایعت کردند. به راه افتادم و شب را بین راه در منزلی خوابیدم. صبح عازم بغداد شدم وقتی که به پل قدیم رسیدم دیدم مردم جمع شده و هرکه می گذرد از نام و نسب او سؤال می نمایند وقتی رسیدم از من نیز سؤال کردند. تا نام و نسب خود را گفتم، ناگاه بر من هجوم آوردند و لباس های مرا پاره پاره نمودند و خیلی خسته ام کردند. پاسبان -
محل در این باره نامه ای به بغداد نوشت. مرا از آن جا حرکت داده به بغداد بردند. مردم آن جا نیز به سرم هجوم آورده، لباس های مرا بردند و نزدیک بود که از کثرت ازدحام هلاک شوم. وزیر خلیفه که اهل قم و از شیعیان بود، سیّدبن طاووس را طلبید تا این حکایت را از او بپرسد. وقتی ابن طاووس در بین راه مرا دید همراهیان او مردم را از اطراف من متفرق کردند.
ایشان به من فرمود: آیا این حکایت مربوط به تو است؟
گفتم: آری! از مرکبش فرود آمد و ران مرا برهنه نمود و اثری از آن جراحت ندید و در این هنگام از حال رفت و بیهوش شد. وقتی به هوش آمد دست مرا گرفت و گریه کنان نزد وزیر برد و گفت: این شخص برادر و عزیزترین مردم نزد من است وزیر از قصه ام پرسید. من هم حکایت را نقل کردم. سپس او اطبایی که جراحت مرا دیده بودند، احضار نمود و گفت جراحت این مرد را معالجه و مداوا نمایید. گفتند: جز بریدن معالجه دیگری ندارد و اگر بریده شود می میرد.
وزیر گفت: اگر بریده شود و نمیرد چه مدت لازم است که گوشت در جایش بروید؟
گفتند: دو ماه طول خواهد کشید اما جای بریدگی گود می ماند و مو، نمی روید.
وزیر گفت: جراحت او را کی دیده اید؟
گفتند: ده روز قبل. وزیر پای مرا به اطباء نشان داد.
آن ها دیدند که مانند پای دیگرم صحیح و سالم است و هیچ اثری از جراحت در آن نیست.
یکی از آن ها فریاد زد: این کار، کار عیسی بن مریم علیه السلام است.
وزیر گفت: وقتی که کار شما نباشد ما خود می دانیم کار کیست.
بعداز آن وزیر مرا به نزد خلیفه که مستنصر بود، برد. خلیفه کیفیت را پرسید.
من هم قضیه را نقل کردم بعد دستور داد تا هزار دینار برای من بیاورند و گفت: این مبلغ را هزینه سفر خویش قرار ده.
گفتم: جرأت ندارم که ذره ای از آن را بردارم.
گفت: از که می ترسی؟
گفتم: از کسی که این معامله را با من نمود و مرا شفا داد، زیرا به من فرمود: از ابوجعفر چیزی قبول نکن.
خلیفه از این گفته ام گریست و ناراحت شد و من هم از او چیزی قبول نکرده خارج شدم. (1)
نظیر قضیه اسماعیل هرقلی، توسلی است که به حضرت على بن موسى الرضاء علیه السلام شده است، لذا ما این توسل را هم ذکر می کنیم.
آقا میرزا احمد علی هندی فرمود: مدتی بالای زانوی من دملی ایجاد شده بود که مرا بسیار اذیت می کرد، هرچه به اطباء مراجعه نمودم فایده ای نداشت. بالاخره آن ها اقرار کردند که آن دمل علاج ناپذیر است. پدرم با آن که از اطباء هند فهمیده تر بود، جمعی از آنان را از اطراف و اکناف هند احضار کرد.
هر کدام از آن ها که دمل را دید به عجز از درمان آن اعتراف نمود، تا آن که طبیبی فرنگی آورد.
او دمل را دید و میله ای در آن فرو برد و بیرون آورد و گفت: این دمل را غیر از عیسی بن مریم علیه السلام کسی نمی تواند علاج کند و زخم آن به فلان پرده سرایت می کند وقتی که به آن جا رسید تو را هلاک خواهد کرد و امروز یا فردا است که به آن پرده برسد چون این مطلب را از طبیب -
1) كمال الدين و تمام النعمة: ج 2 ص 57 س 36.
شنیدم، بسیار مضطرب شدم و تا شب به این حال بودم. شب که خوابیدم در عالم رؤیا ،دیدم حضرت علی بن موسی الرضا علیه السلام از روبروی من تشریف می آورند درحالی که نور از صورت مبارکشان به آسمان بالا می رود.
حضرت مرا صدا زدند و فرمودند: ای احمد علی! به طرف من بیا.
عرض کردم: مولای من می دانید که مریضم و قادر برآمدن نیستم.
آن بزرگوار اعتنایی به من ننمودند و دوباره فرمودند: به سوی من بیا.
من امتثال امر آن حضرت را نموده و خود را به حضور مبارکش رساندم. آن بزرگوار دست مبارکشان را به زانوی من که دمل داشت، مالیدند.
عرضه داشتم: مولای من! بسیار مشتاق زیارت قبر شما می باشم.
حضرت فرمودند: ان شاء الله.
از خواب بیدار شدم چون به زانوی خود نگاه کردم، اثری از آن زخم و دمل ندیدم.
جرأت هم نداشتم که این جریان را برای افرادی که حال مرا می دانستند اظهار نمایم زیرا که آن ها قبول نمی کردند تا آن که قضیه شفا یافتن من منتشر شد و به سلطان هند رسید. سلطان مرا احضار نموده و بعد از مطلع شدن از کیفیت خواب مرا اکرام و احترام نمود و یک مقرری برایم تعیین کرد که هر ساله به من می رسید. ناقل قضیه می گوید: آن مقرری در زمان مجاورتش در کربلای معلی هم به او می رسید. (1)
شهید ثالث قاضی نورالله شوشتری رحمه الله می فرماید: بین اهل ایمان -
1) كمال الدين و تمام النعمة: ج 2 ص 57 س 36.
معروف است که یکی از علمای اهل سنّت که در بعضی از فنون علمی، استاد علامه حلی رحمه الله است کتابی در رد مذهب شیعه امامیه نوشت و در مجالس و محافل آن را برای مردم می خواند و آنان را گمراه می نمود و از ترس آن که مبادا کسی از علمای شیعه کتاب او را رد نماید، آن را به کسی نمی داد که نسخه ای بردارد. علامه حلّی همیشه به دنبال راهی بود که کتاب را به دست آورد و رد کند. ناگزیر رابطه استاد و شاگردی را وسیله قرار داد و از عالم سنی درخواست نمود که کتاب را به او امانت دهد آن شخص چون نمی خواست که دست رد به سینه علامه حلی بزند، گفت: سوگند یاد کرده ام که این کتاب را بیش تر از یک شب پیش کسی نگذارم.
مرحوم علامه همان مدت را نیز غنیمت شمرد. کتاب را از او گرفت و خانه برد که در آن شب تا جایی که می تواند از آن نسخه بردارد. وقتی به نوشتن مشغول شد و شب به نیمه آن رسید، خواب بر ایشان غلبه نمود همان لحظه حضرت صاحب الامر عجل الله تعالی فرجه الشریف حاضر شدند و به او فرمودند: کتاب را به من واگذار و تو بخواب.
علامه حلّی خوابید. وقتی از خواب بیدار شد، نسخه کتاب از کرامت و لطف حضرت صاحب الامر علیه السلام تمام شده بود. البته این قضیه را به صورت های دیگری هم بیان کرده اند. از جمله در کتاب قصص العلماء این طور آمده است که علامه حلّی رحمه الله کتاب را توسط یکی از شاگردان خود که نزد آن عالم مخالف درس می خواند برای یک شب به عنوان عاریه به دست آورد و مشغول نسخه برداری از آن شد.
همین که نصف شب گذشت، علامه بی اختیار به خواب رفت و قلم از دستش افتاد. وقتی صبح شد و وضع را چنین دید اندوهناک گردید، ولی وقتی کتاب را ملاحظه کرد دید تمامش نوشته و نسخه برداری -
شده است و در آخر آن نسخه این جمله نوشته شده: کتبه «م ح م د بن الحسن العسكرى صاحب الزمان» (این نسخه را حجة بن الحسن العسکری صاحب الزمان علیه السلام نوشته است) علامه فهمید که آن حضرت تشریف آورده و نسخه را به خط مبارک خود تمام نموده اند. (1)
جناب آقا شیخ حسن کاظمینی فرمود: سال 1224ه.ق، در کاظمین، زیاد طالب تشرّف خدمت حضرت ولی عصر عجل الله تعالى فرجه الشریف بودم و به اندازه ای این عشق و علاقه شدید شد که از تحصیل باز ماندم و ناچار یک دکان عطاری و سمساری باز کردم روزهای جمعه بعداز غسل جمعه، لباس احرام می پوشیدم و شمشیر حمایل می کردم و مشغول ذکر می شدم. (این شمشیر همیشه بالای دکان ایشان معلق بود) در این روز خرید و فروش نمی کردم و منتظر ظهور امام زمان عجل الله تعالى فرجه الشریف بودم یکی از جمعه ها مشغول به ذکر بودم که سه نفر سیّد جلوی صورتم ظاهر و به در دکان تشریف فرما شدند. دو نفر از آن ها کامل مرد بودند و یکی جوانی در حدود بیست و چهار ساله که در وسط آن دو آقا قرار داشت و فوق العاده صورت مبارکشان نورانی بود به حدی جلب توجه مرا نمودند که از ذکر باز ماندم و محو جمال ایشان شدم و آرزو می کردم که داخل دکان من بیایند. آرام آرام با نهایت وقار آمدند تا به در دکان من رسیدند. سلام کردم.
جواب دادند و فرمودند: آقا شیخ حسن! گل گاوزبان داری؟ و اسم دارویی را بردند که ته دکان بود و الان اسمش در نظرم نیست.
فوراً عرض کردم: بلی دارم.
1) كمال الدين و تمام النعمة: ج 2 ص 98 س 41.
حال آن که روز جمعه من خرید و فروش نمی کردم و به کسی هم جواب نمی دادم.
فرمودند: بیاور.
عرض کردم چشم و به ته دکان برای آوردن آن دارویی که ایشان فرمودند، رفتم و آن را آوردم.
وقتی که برگشتم دیدم کسی در دکان نیست، ولی عصایی روی میز جلوی دکان قرار دارد آن عصا، عصایی بود که در دست آن آقای وسطی دیده بودم. عصا را بوسیدم و عقب دکان گذاشتم و بیرون آمدم و هرچه از اشخاصی که آن اطراف بودند سؤال کردم این سه نفر سیدی که در دکان من بودند کجا رفتند؟
گفتند: ما کسی را ندیدیم.
دیوانه شدم به دکان برگشتم و خیلی متفکر و مهموم بودم که بعداز این همه اشتیاق، به زیارت مولایم شرفیاب شدم ولی ایشان را نشناختم. در این اثناء مریض مجروحی را دیدم که او را میان پنبه گذاشته اند و به حرم مطهر حضرت موسی بن جعفر علیه السلام می برند. آن ها را برگردانیدم و گفتم بیایید من مریض شما را خوب می کنم. مریض را برگردانیدند و به دکان آوردند او را رو به قبله روی تختی، که عقب دکان بود و روزها روی آن می خوابیدم، خواباندم. دو رکعت نماز حاجت خواندم و با این که یقین داشتم که مولای من حضرت ولی عصر عجل الله تعالی فرجه الشریف است که به دکان من تشریف آورده خواستم اطمینان خاطر پیدا کنم. در قلبم خطور دادم که اگر آن آقا، ولی عصر علیه السلام بوده است این عصا را بر روی این مریض می کشم وقتی از روی او رد شد، بلافاصله شفا برای او حاصل و جراحات بدنش به کلی رفع شود، لذا عصا را از سر تا پایش کشیدم. فی الفور شفا یافت و به کلی جراحات بدن او برطرف شد و زیر -
عصا گوشت تازه رویید آن مریض از شوق یک لیره جلوی دکان من گذاشت، ولی من قبول نکردم. او گمان کرد آن وجه کم است که قبول نمی کنم از دکان به پایین جست و از شوق بنای رفتن گذاشت.
به دنبال او دویدم و گفتم: من پول نمی خواهم و او گمان می کرد که می گویم کم است. تا به او رسیدم و پول را رد کرده و به دکان برگشتم و اشک می ریختم که آن حضرت را زیارت کردم و نشناختم. وقتی به دکان برگشتم دیدم عصا نیست از کثرت هموم و عمومی که از نشناختن آن حضرت و نبودن عصا به من رو داد فریاد زدم: ای مردم! هرکس مولایم حضرت ولی عصر علیه السلام را دوست دارد بیاید و تصدق سر آن حضرت هرچه میخواهد از دکان من ببرد.
مردم می گفتند: باز دیوانه شده ای ؟
گفتم: اگر نیایید ببرید هرچه هست در بازار می ریزم.
فقط بیست و چهار اشرفی را که قبلاً جمع کرده بودم، برداشتم و دکان را رها کردم و به خانه آمدم عیال و اولاد را جمع کرده و گفتم: من عازم مشهد مقدس هستم هرکه از شما میل دارد، با من بیاید. همه همراه من آمدند مگر پسر بزرگم محمد امین که نیامد.
به عتبه بوسی (آستان بوسی) حضرت رضا علیه السلام مشرف شدم و قدری از آن اشرفی ها که مانده بود سرمایه کردم و روی سکویی در صحن مقدس به تسبیح و مهر فروشی مشغول شدم هر سیدی که می گذشت و از چهره او خوشم می آمد، می نشاندم به او سیگار می دادم و برایش چای می آوردم.
وقتی چای می آوردم در ضمن دامنم را به دامن او گره می زدم و او را به حضرت رضا علیه السلام قسم می دادم که آیا شما امام زمان علیه السلام نیستی؟
خجالت می کشید و می گفت: من خاک قدم ایشان هم نیستم.
تا این که روزی به حرم مشرّف شدم و دیدم که سیدی به ضریح مقدس چسبیده و بسیار می گرید.
دست به شانه اش زدم و گفتم: آقا جان، برای چه گریه می کنید؟
گفت: چطور گریه نکنم و حال آن که حتی یک درهم برای خرجی در جیبم نیست.
گفتم: فعلاً این پنج قران را بگیر و اموراتت را اداره کن، بعد برگرد این جا، چون قصد معامله ای با تو دارم.
سید اصرار کرد چه معامله ای می خواهی با من انجام دهی؟ من که چیزی ندارم؟
گفتم: عقیده من این است که هر سیدی یک خانه در بهشت دارد. آیا آن خانه ای که در بهشت داری به من می فروشی؟
گفت: بلی، می فروشم ولی من که خانه ای برای خود در بهشت نمی شناسم اما چون می خواهید بخرید، می فروشم.
ضمناً من چهل و یک اشرفی جمع کرده بودم که برای اهل بیتم یک خانه بخرم. همین وجه را آوردم و از سیّد خانه را برای آخرتم خریدم.
سید رفت و برگشت و کاغذ و دوات و قلم آورد و نوشت که فروختم در حضور شاهد عادل حضرت رضا علیه السلام خانه ای را که این شخص عقیده دارد من در بهشت دارم به مبلغ چهل و یک اشرفی که از پول های دنیا است و پول را تحویل گرفتم.
به سید گفتم: بگو بعت (فروختم).
گفت: بعت.
گفتم: اشتریت (خریدم) و وجه را تسلیم کردم.
سید وجه را گرفت و پیکار خود رفت و من هم ورقه را گرفتم و به خانه صبیه ام مراجعت کردم.
دخترم گفت: پدرجان چه کردی؟
گفتم: خانه ای برای شما خریداری کردم که آب های جاری و درخت های سبز و خرم دارد و همه نوع میوه جات در آن باغ موجود است.
خیال کردند که چنین خانه ای در دنیا برایشان خریده ام. خیلی مسرور شدند.
دخترم گفت: شما که این خانه را خریدید، می بایست ما را ببرید که اول آن را ببینیم و بدانیم که همسایه های این خانه چه کسانی هستند.
گفتم: خواهید آمد و خواهید دید.
بعد گفتم: یک طرف این خانه به خانه حضرت خاتم النبيين صلی الله علیه واله وسلم و یک طرف به خانه امیرالمؤمنین علیه السلام و یک طرف به خانه حضرت امام حسن علیه السلام و یک طرف به خانه حضرت سیدالشهداء علیه السلام محدود است. این است حدود چهارگانه این خانه آن وقت فهمیدند که من چه کرده ام.
گفتند: شیخ چه کرده ای ؟
گفتم: خانه ای خریده ام که هرگز خراب نمی شود. از این قضیه مدتی گذشت. روزی با خانواده ام نشسته بودم دیدم که در روبرویمان آقای موقری تشریف آوردند من سلام کردم ایشان جواب دادند. بعد مرا به اسم خطاب نمودند و فرمودند: شیخ حسن! مولای تو امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف می فرمایند چرا این قدر فرزند پیغمبر را اذیت می کنی و ایشان را خجالت می دهی؟ به امام زمان علیه السلام چه حاجتی داری و از آن حضرت چه می خواهی؟
به دامن ایشان چسبیدم و عرض کردم: قربانتان شوم آیا شما خودتان امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف هستید؟
فرمودند: من امام زمان نیستم، بلکه فرستاده ایشان می باشم. می خواهم ببینم چه حاجتی داری؟ و دستم را گرفته و به گوشه صحن -
مطهر بردند و برای اطمینان قلب من چند علامت و نشانی که کسی اطلاع نداشت، برای من بیان نمودند. از جمله فرمودند: شیخ حسن! تو آن کس نیستی در دجله روی قفه (جای نسبتاً بلند) نشسته بودی. همان وقت کشتی رسید و آب را حرکت داد و غرق شدی. در آن موقع متوسل به چه کسی شدی؟ و کی تو را نجات داد؟
من متمسک به ایشان شدم و عرض کردم: آقاجان شما خودتان هستید. فرمودند نه من نیستم این ها علامت هایی است که مولای تو برای من بیان نموده است.
بعد فرمودند: تو آن کس نیستی که در کاظمین دکان عطاری داشتی؟ و قضیه عصا (که گذشت) را نقل فرمودند و گفتند: آورنده عصا و برنده آن را شناختی؟ ایشان مولای تو امام عصر علیه السلام بود حال چه حاجتی داری؟ حوائجت را بگو.
من عرض کردم: حوائجم بیش از سه حاجت نیست، اول این که خواهم بدانم با ایمان از دنیا خواهم رفت یا نه؟ دوم این که می خواهم بدانم از یاوران امام عصر علیه السلام هستم و معامله ای که با سید کرده ام درست است یا نه؟ سوم این که می خواهم بدانم چه وقت از دنیا می روم؟
آن آقای موقر خداحافظی کردند و تشریف بردند و به قدر یک قدم که برداشتند از نظرم غایب شدند و دیگر ایشان را ندیدم. چند روزی از این قضیه گذشت پیوسته منتظر خبر بودم. روزی در موقع عصر مجددأچشمم به جمال ایشان روشن شد دست مرا گرفتند و باز در گوشه صحن مطهر به جای خلوتی برده و فرمودند: سلام تو را به مولایت ابلاغ کردم ایشان هم به تو سلام رسانده و فرمودند: خاطرت جمع باشد که با ایمان از دنیا خواهی رفت و از یاوران ما هم هستی و اسم تو در زمره یاوران ما ثبت شده است و معامله ای که با سید کرده ای صحیح -
است. اما هر وقت زمان فوت تو برسد علامتش این است که بین هفته در عالم خواب خواهی دید که دو ورقه از عالم بالا به سوی تو نازل می شود در یکی از آن ها نوشته شده است «لااله الا الله محمداً رسول الله» و در ورقه دیگر نوشته شده: «علی ولی الله حقاً حقاً» و طلوع فجر جمعه آن هفته به رحمت خدا واصل خواهی شد.
به مجرد گفتن این کلمه یعنی به رحمت خدا واصل خواهی شد از نظرم غایب گشت.
من هم منتظر وعده شدم.
سیدتقی که ناقل جریان است می گوید: یک روز دیدم شیخ حسن در نهایت مسرت و خوشحالی از حرم حضرت رضا علیه السلام به طرف منزل بر می گشت.
سؤال کردم: آقا شیخ حسن! امروز شما را خیلی مسرور می بینم؟
گفت:من همین یک هفته بیش تر میهمان شما نیستم هرطور که می توانید مهمان نوازی کنید.
شب های این هفته به کلی خواب نداشت مگر روزها که خواب قیلوله می رفت و مضطرب بیدار می شد پیوسته در حرم مطهر حضرت رضا علیه السلام و در منزل مشغول دعا خواندن بود تا روز پنج شنبه همان هفته که حنا گرفت و پاکیزه ترین لباس های خود را برداشته و به حمام رفت خود را کاملاً شستشو داده و محاسن و دست و پا را خضاب نمود و خیلی دیر از حمام بیرون آمد آن روز و شب را غذا نخورد چون در این هفته کلاً روزه بود. بعد از خارج شدن از حمام به حرم حضرت رضا علیه السلام مشرف شد و نزدیک دو ساعت و نیم از شب جمعه گذشته بود که از حرم بیرون آمد و به طرف منزل روانه گردید و به من فرمود: تمام اهل بیت و بچه ها را جمع کن همه را حاضر نمودم قدری با آن ها صحبت -
کرده و مزاح نمود و فرمود: مرا حلال کنید صحبت من با شما همین است دیگر مرا نخواهید دید و اینک با شما خداحافظی می کنم.
بچه ها و اهل بیت را مرخص نمود و فرمود: همگی را به خدا می سپارم. تمامی بچه ها از اتاق بیرون رفتند بعد به من فرمود: سیدتقی شما امشب مرا تنها نگذارید ساعتی استراحت کنید، اما به شرط این که زودتر برخیزید. بنده (سیدتقی) که خوابم نبرد و ایشان دائماً مشغول دعا خواندن بودند. چون خوابم نبرد برخاستم و گفتم شما چرا استراحت نمی کنید؟ این قدر خیالات نداشته باشید شما که حالی ندارید، اقلاً قدری استراحت کنید به صورت من تبسمی کرد و فرمود: نزدیک است که استراحت کنم و اگر چه من وصیت کرده ام باز هم وصیت می کنم «اشهد ان لا اله الا الله واشهد ان محمداً رسول الله و اشهد ان علياً واولاده المعصومين حجج الله».
بدان که مرگ حق است و سؤال نکیرین حق!
«... وأنَّ اللهَ يَبْعَثُ مَن فِي الْقُبُور». (1)
«خدای تعالی هر آن که را در قبرها باشد زنده می کند و برمی انگیزاند».
و عقیده دارم که معاد حق است و صراط و میزان حق است. و اما بعد قرض ندارم حتی یک درهم و یک رکعت از نمازهای واجب من در هیچ حالی قضا نشده و یک روز روزه ام را قضا نکرده ام و یک درهم از مظالم بندگان خدا به گردن من نیست و چیزی برای شما باقی نگذاشته ام مگر دو لیره که در جیب جلیقه من است آن هم برای غسال و حق دفن من است و برای مختصر مجلس ترحیم که برای من تشکیل می دهید و همه شما را به خدا می سپارم. والسلام و دیگر از حالا به بعد با من صحبت نکنید و آن چه در کفنم هست با من دفن کنید و ورقه ای را -
1) سوره مبارکه حج: آیه 7.
که از سید گرفته ام در کفن من بگذارید والسلام على من اتبع الهدى.
پس به اذکاری که داشت مشغول شد و به عادت هر شب نماز شب را خواند بعداز نماز شب روی سجاده ای که داشت نشست و گویا منتظر مرگ بود یک مرتبه دیدم از جا بلند شد و در نهایت خضوع و خشوع کسی را تعارف کرد و شمردم سیزده مرتبه بلند شد و در نهایت ادب تعارف کرد و یک مرتبه دیدم مثل مرغی که بال بزند خود را به سمت در اتاق پرتاب کرد و از دل نعره زد که «یا مولای یا صاحب الزمان» و صورت خود را چند دقیقه بر عتبه در گذاشت. من بلند شدم و زیر بغل او را گرفتم، درحالی که او گریه می کرد بعد گفتم شما را چه می شود این چه حالی است که دارید؟
گفت: اُسکت! (ساکت باش) و به عربی فرمود: چهارده نور مبارک همگی این جا تشریف دارند.
من با خود گفتم از بس عاشق چهارده معصوم علیهم السلام است این طور به نظرش می آید فکر نمی کردم که این حال سکرات باشد و آن ها تشریف داشته باشند چون حالش خوب بود و هیچ گونه درد و مرضی نداشت و هرچه می گفت صحیح و حالش هم پریشان نبود. فاصله ای نشد که دیدم تبسمی نمود و از جا حرکت کرد و سه مرتبه گفت: خوش آمدید ای قابض الارواح و آن وقت صورت را اطراف حجره برگردانید درحالتی که دست هایش را بر سینه گذاشته بود و عرض کرد: السلام علیک یا رسول الله! اجازه می فرمایید و بعد عرض کرد: السلام علیک یا امیرالمؤمنین! اجازه می فرمایید و همین طور تمام چهارده نور مطهر را سلام عرض نمود و اجازه طلبید و عرض کرد: دستم به دامن تان. آن وقت رو به قبله خوابید و سه مرتبه عرض کرد: یا الله! به این چهارده نور مقدس.
بعد ملافه را روی صورت خود کشید و دست ها را پهلویش گذاشت چون ملافه را کنار زدم دیدم از دنیا رفته است.
بچه ها را برای نماز صبح بیدار کرده و گریه می کردم که از گریه من مطلب را فهمیدند. صبح جنازه ایشان را با تشییع کنندگان زیادی برداشته و در غسال خانه قتلگاه غسل دادیم و بدن مطهرش را شب در دارالسعاده حضرت رضا علیه السلام دفن کردیم. (1)
حاج ملا هاشم صلواتی سدهی رحمه الله فرمود: سفر دیگری که به حج مشرف می شدم، در بوشهر برای گرفتن جواز به دفتر صاحب کشتی رفتم. وقت تنگ و مسافر زیاد بود در آن موقع همین یک کشتی برای حمل حجاج حاضر بود و عده مسافرین تکمیل و بلکه اضافه بر ظرفیت آن بود، لذا جوازها تمام شد و به ما ندادند اصرار هم اثری نبخشید. با رفقا به حالت ناامیدی در قایق نشسته و به طرف کشتی حرکت کردیم. نردبان های کشتی نصب شد و حجاج به نوبت بالا رفتند. من هم بالا رفتم تا در کشتی بنشینم، ولی چون گذرنامه نداشتم نگهبان و بازرس، به زور مرا از سر نردبان پایین فرستاد. با دل شکسته و حال پریشان گفتم: اگر نگذارید سوار کشتی شوم، خود را در آب می اندازم بازرس ها اعتنایی نکردند. عده ای از همراهان که در راه رفیق بودیم و سابقه حالم را می دانستند، ناظر جریانات بودند، ولی کاری از آنان بر نمی آمد.
من دیوانه وار گفتم: خدایا به امید تو می آیم و خود را در آب انداختم و دیگر نفهمیدم چه مقدار آب از سرم گذشت و از خود بی خود شدم.
1) كمال الدين و تمام النعمة: ج 1 ص 124 س 22.
یک وقت بهوش آمدم دیدم لباس هایم تر است و بر روی شن های ساحل افتاده ام.
سیدی جوان در شمایل اعراب فصیح و ملیح و معطر و خوشبو، با کمال ملاطفت بازو هایم را ماساژ می داد ایشان جریان افتادن در آب را سؤال فرمود همه قضایا را خدمت ایشان عرض کردم.
فرمود: ناامید نباش که ما تو را به کشتی می نشانیم و به مقصد می رسانیم و برایت مهمان دار معین می کنیم، چون ما در این کشتی سهمی داریم برخیز این طناب را بگیر و بالا برو.
دیدم پهلوی دیوار کشتی هستم و طنابی از آن آویزان است. طناب را گرفتم و آن سید هم زیر بازویم را گرفت و کمکم کرد تا بالا رفتم و دیدم هنوز کسی از مسافرین در کشتی ننشسته است. مقداری در آن جا گشتم و عرشه را پسندیدم. بعد هم نشستم و خوابم برد. وقتی بیدار شدم دیدم به قدری جمعیت در کشتی نشسته که نمی شود حرکت کرد.
شاهزاده ای از اهل شیراز کنارم بود پرسید از کجا به کشتی آمدید؟ شما همان کسی نیستید که در آب افتادید و هرچه ملاحان گشتند شما را نیافتند؟ گفتم بلی و قضیه نجات خود را برای او گفتم.
خیلی گریه کرد و بر حالم غبطه خورد بعد هم گفت: تا وقتی با هم هستیم شما مهمان من می باشید.
در همین وقت پاسبانی که معروف به عبدالله کافر بود، برای بازرسی گذرنامه ها آمد و یک یک آن ها را بررسی می کرد.
شاهزاده گفت: برخیزید و در صندوق من، که خالی است، مخفی شوید تا بگذرد، چون جواز ندارید.
گفتم: یقیناً جواز من از شما قوی تر است و هرگز مخفی نمی شوم. در این حال مأمورین به ما رسیدند و گذرنامه خواستند. دست -
خالی ام را باز کردم یعنی صاحب کشتی به من چیزی نداد. خواستند به اجبار مرا از عرشه جدا کنند که به آن ها پرخاش کردم و گفتم: شما اول جلوی مرا گرفتید اما شریک کشتی از بیراهه مرا به این جا رسانید. هیاهو زیاد شد. مردم از اطراف به صدا آمدند که این همان بیچاره ای است که او را از نردبان رد کردید و خودش را در آب انداخت و ملاحان او را نیافتند. وقتی عبدالله از قضیه آگاه شد چون قسمتی از جریان را خودش دیده بود از ما گذشت اما طولی نکشید که صاحب کشتی و کاپیتان ها نزد ما آمدند و عذرخواهی کردند خواستند از من پذیرایی کنند، مخصوصاً یکی از صاحبان کشتی که مسلمان بود به عنوان این که حضرت بقیة الله عجل الله تعالی فرجه الشریف در این کشتی سهمی دارند و این حکایت شاهد صدق دارد ولی آن شاهزاده مانع شد و می گفت: هادی نجات دهنده، دستور ضیافت را قبلاً به من فرموده است. انصافاً شرط پذیرایی را کاملاً بجا آورد و در هیچ جا کوتاهی نکرد، تا به شیراز برگشتیم، یعنی محبّت را از حد گذرانید خدا به او جزای خیر دهد. (1)
از آقای حاج شیخ اسماعیل نمازی که در مشهد ساکنند قصه ای معروف است که جمعی از اهالی مشهد آن را نقل می کردند و من خودم در مدینه طیبه از معظم له شنیدم که می فرمود: در یکی از سال ها که من جمعی از اهالی مشهد را به عنوان حمله دار و رئیس کاروان به زیارت بیت الله الحرام می بردم و در آن زمان از راه نجف اشرف که از بیابان های بی آب و علف و پر از شن عبور می کرد می رفتیم، جاده آسفالته و یا حتی جاده ای که شن ریزی شده باشد نبود و فقط عده -
1) کمال الدین و تمام النعمة: ج 2 ص 102 س 30.
ای راه بلد می توانستند از علائم مخصوص راه را پیدا کنند و حتماً باید آب و بنزین کافی همراه داشته باشند تا در راه نمانند. ما از نظر آب و بنزین و ماشین وضع مان مرتب و خوب بود حتی دو نفر راننده داشتیم. مسافرین نان و غذای کافی برداشته بودند و ما راه خود را در پیش گرفته بودیم و می رفتیم یکی از دو راننده آدم با تقوائی نبود. اتفاقاً آن روز نزدیک غروب وسط بیابان او پشت فرمان نشسته بود. ما به او گفتیم: شب نزدیک است همین جا می مانیم صبح با خیال راحت حرکت می کنیم او به ما اعتنائی نکرد و به راه خود ادامه داد تا آن که شب شد، پس از مدتی که به راه خود ادامه داد ناگهان ایستاد و گفت: دیگر راه معلوم نیست ما همه پیاده شدیم و شب را در همان جا ماندیم صبح که از خواب برخاستیم دیدیم به کلی راه کور شده و حتی باد شن هائی را که در جای طایر ماشین ما ریخته که معلوم نیست ما از کجا آمده ایم. من به مسافرین گفتم: سوار شوید و به راننده گفتم: حدود ده فرسخ به طرف مشرق و ده فرسخ به طرف مغرب و ده فرسخ به طرف جنوب و ده فرسخ به طرف شمال می رویم تا راه را پیدا کنیم. راننده قبول کرد و در آن بیابان بی آب و علف تا شب کارمان همین بود ولی راه را پیدا نکردیم باز شب در همان جا بیتوته کردیم ولی من خیلی پریشان بودم روز دوم به همین ترتیب تا شب هرچه کردیم اثری از راه دیده نشد و ضمناً بنزين ما هم تمام شد و حدود غروب آفتاب بود که دیگر ماشین ما ایستاد و بنزین نداشتیم آب هم جیره بندی شده بود و دیگر نزدیک بود تمام شود آن شب در خانه خدا زیاد عجز و ناله کردیم. صبح همه ی ما تن به مرگ داده بودیم زیرا دیگر نه آب داشتیم و نه بنزین و نه راه را می دانستیم. من به مسافرین گفتم: بیایید نذر کنیم که اگر خدا ما را از این بیابان نجات بدهد وقتی به وطن رسیدیم هرچه داریم در راه -
خدا بدهیم همه قبول کردند و خود را به دست تقدیر سپردیم. حدود ساعت نه صبح بود دیدم هوا نزدیک است گرم شود و قطعاً با نداشتن آب جمعی از ما می میرند، لذا من فوق العاده مضطرب شده بودم از جا حرکت کردم و قدری از مسافرین فاصله گرفتم اتفاقاً در محلی شن ها انباشته شده بود و مانند تپه ای به وجود آمده بود من پشت آن تپه رفتم و با اشک و آه فریاد می زدم: «یا اباصالح المهدی ادرکنی- یا صاحب الزمان ادركني - يا حجة بن الحسن العسكرى ادرکنی».
سرم پایین بود قطرات اشکم به روی زمین می ریخت. ناگهان احساس کردم صدای پایی به من نزدیک می شود سرم را بالا کردم مرد عربی را دیدم که مهار قطار شترهایی را گرفته و می خواهد عبور کند. صدا زدم که آقا ما در این جا گم شده ایم ما را به راه برسان. آن عرب شترها را خواباند نزد من آمد سلام کرد من جواب گفتم: اسم مرا برد و گفت: شیخ اسماعیل! نگران نباش بیا تا من راه را به شما نشان بدهم مرا به آن طرف تپه برد و گفت: ببین از این طرف می روید به دو کوه می رسید وقتی از میان آن دو کوه عبور کردید به طرف دست راست مستقیم می روید حدود غروب آفتاب به راه خواهید رسید.
گفتم باز ما راه را گم می کنیم و ضمناً قرآن را از جیبم در آوردم و گفتم: شما را به این قرآن قسم می دهم ما را خودتان به راه برسانید. (حالا توجه ندارم که او شترهایش را خوابانده و این طوری که می گوید: حدود ده ساعت راه تا جاده است!) زیاد اصرار کردم و او را مرتب قسم می دادم.
او گفت: بسیار خوب همه سوار شوند و به آن راننده ای که تقوای بیش تری داشت گفت: تو پشت فرمان بنشین خودش هم پهلوی راننده نشست و من هم پهلوی او نشستم یعنی جلو ماشین سه صندلی داشت یکی مال راننده بود و دو صندلی دیگر را هم ما نشستیم. حالا یا از بس که -
ما خوشحال شده بودیم و یا تصرفی در فکر ما شده بود که هیچ کدام از ما حتی راننده و مسافرین توجه نداشتند که بنزین ماشین ما در شب قبل تمام شده بود. یکی دو ساعت راه را پیمودیم. ناگهان به راننده دستور داد که نگهدار ظهر است نماز بخوانیم و بعد حرکت کنیم.
همه پیاده شدیم در همان نزدیکی چشمه ی آبی بود خودش وضو گرفت ما هم وضو گرفتیم و از آن آب خوردیم. او رفت در کناری مشغول نماز شد و به من گفت: تو هم با مسافرین نماز بخوان وقتی نمازمان تمام شد و سر و صورتی شستیم، فرمود: سوار شوید که راه زیادی در پیش داریم. همه سوار شدیم همان طور که قبلاً گفته بود به دو کوه رسیدیم از میان آن ها عبور کردیم بعد به راننده فرمود: به طرف دست راست حرکت کن تا آن که حدود غروب آفتابی بود که به جاده اصلی رسیدیم در بین راه فارسی با ما حرف می زد احوال علماء مشهد را از من می پرسید، بعضی از آن ها را تعریف می کرد و می فرمود: فلانی آینده خوبی دارد.
در بین راه به ایشان گفتم: ما نذر کرده ایم که اگر نجات پیدا کنیم همه ی اموالمان را در راه خدا انفاق کنیم.
فرمود: عمل به این نذر لازم نیست.
بالاخره وقتی به جاده رسیدیم همه خوشحال از ماشین پیاده شدیم و من مسافرین را جمع کردم و گفتم هرچه پول دارید بدهید تا به این مرد عرب بدهیم چون خیلی زحمت کشیده است شترهایش را در بیابان رها کرد و با ما آمده است.
ناگهان مسافرین و خود من از خواب غفلت بیدار شدیم و مسافرین گفتند: راستی این مرد کیست و چگونه بر می گردد؟
دیگری گفت: شترهایش را در بیابان به که سپرد؟
سوم گفت: ماشین ما که بنزین نداشت این همه راه یک صبح تا غروب چگونه بدون بنزین آمده ایم؟
خلاصه همه سراسیمه به طرف آن مرد عرب دویدیم ولی اثری از او نبود. او دیگر رفته بود ما را به فراق خود مبتلا کرده بود دانستیم که یک روز در خدمت امام زمان علیه السلام بوده ایم ولی او را نشناخته ایم.
حاج سید احمد رشتی می فرماید: در سال 1280 ه.ق، به قصد بیت الله الحرام از رشت به تبریز آمدم و در خانه حاج صفر علی تاجر تبریزی منزل کردم اما چون قافله ای نبود، متحیر ماندم تا آن که حاج جبّار جلودار سدهی اصفهانی برای طرابوزن از شهرهای ترکیه بار برداشت. من هم به تنهایی از او حیوانی کرایه کرده و رفتم. وقتی به منزل اول رسیدیم، سه نفر دیگر به تشویق حاج صفرعلی به من ملحق شدند یکی حاج ملاباقر تبریزی، دیگری حاج سید حسین تاجر تبریزی و سومی حاجی علی نام داشت، که خدمت می کرد که به اتفاق روانه شدیم به ارزنة الروم (شهری تجاری و صنعتی در شرق ترکیه) رسیدیم و از آن جا عازم طرابوزن شدیم در یکی از منازل بین این دو شهر، حاج جبار جلو دار آمد و گفت: منزلی که فردا در پیش داریم مخوف است امشب زودتر حرکت کنید که به همراه قافله باشید.
این مطلب را به خاطر آن می گفت که ما در سایر منازل غالباً با فاصله ای پشت سر قافله راه می رفتیم. لذا حدود سه ساعت پیش از اذان صبح حرکت کردیم حدود نیم فرسخ از منزل خود دور شده بودیم که ناگاه هوا دگرگون شد و برف باریدن گرفت به طوری که هرکدام از رفقا سر -
خود را پوشاندند و به سرعت رفتند اما من هر قدر تلاش کردم نتوانستم به آن ها برسم و در آن جا تنها ماندم.
از اسب پیاده شدم و در کنار راه نشستم خیلی مضطرب بودم، چون حدود ششصد تومان برای مخارج سفر همراه داشتم و ممکن بود راهزن یا دزدی پیدا شود و مرا به خاطر آن ها از بین ببرد.
بعد از تأمل و تفکر با خودم گفتم: تا صبح همین جا می مانم بعد به منزل قبلی برگشته چند محافظ همراه خود می آورم و به قافله ملحق می شوم در همان حال ناگاه باغی مقابل خود دیدم و در آن باغ باغبانی که در دست بیلی داشت، مشاهده می شد. او بر درخت ها می زد که برف آن ها بریزد پیش آمد و نزدیک من ایستاد و فرمود: تو کیستی؟ عرض کردم: رفقایم رفته و من مانده و راه را گم کرده ام.
فرمود: نافله شب بخوان تا راه را پیدا کنی.
مشغول نافله شب شدم.
بعداز تهجد (نماز شب)، دوباره آمد و فرمود: نرفتی؟
گفتم: والله، راه را بلد نیستم.
فرمود: جامعه بخوان تا راه را پیدا کنی.
من جامعه را از حفظ نداشتم و الان هم از حفظ نیستم با آن که مکرر به زیارت عتبات مشرف شده ام از جای برخاستم و زیارت جامعه را از حفظ خواندم.
باز آن شخص آمد و فرمود: نرفتی؟ بی اختیار گریه ام گرفت و گفتم: همین جا هستم چون راه را بلد نیستم.
فرمود: عاشورا بخوان.
من زیارت عاشورا را از حفظ نداشتم و الان هم حفظ نیستم در عین -
حال برخاستم و مشغول زیارت عاشورا از حفظ شدم، و تمام لعن و سلام ها و دعای علقمه را خواندم.
دیدم باز آمد و فرمود: نرفتی؟
گفتم: نه، تا صبح همین جا هستم.
فرمود: الان تو را به قافله می رسانم.
ایشان رفت و بر الاغی سوار شد و بیل خود را به دوش گرفت و آمد.
فرمود: پشت سر من بر الاغم سوار شو. سوار شدم و اسب خود را کشیدم اما حیوان حرکت نکرد. فرمود دهنه اسب را به من بده.
ایشان بیل را به دوش چپ گذاشت و عنان اسب را با دست راست گرفت و براه افتاد. اسب کاملاً آرام می آمد و ایشان را اطاعت می نمود بعد آن بزرگوار دست خود را بر زانوی من گذاشت و فرمود: شما چرا نافله نمی خوانید؟ نافله، نافله، نافله.
باز فرمود: شما چرا عاشورا نمی خوانید؟ عاشورا، عاشورا، عاشورا.
بعد فرمود: شما چرا جامعه نمی خوانید؟ جامعه، جامعه، جامعه.
در زمان طی مسافت، مسیری دایره ای را پیمودیم ناگاه برگشت و فرمود این ها رفقای شما هستند.
دیدم رفقا کنار نهر آبی پیاده شده مشغول وضو برای نماز صبح بودند. از الاغ پیاده شدم تا سوار اسب خود شوم، نتوانستم. آن جناب پیاده شد و بیل را در برف فرو کرد و مرا سوار نمود و سر اسب را به سمت رفقا برگرداند. من در آن حال به فکر افتادم این شخص که بود که به زبان فارسی صحبت می کرد درحالی که این طرف ها زبانی جز ترکی و مذهبی جز مذهب عیسوی وجود ندارد تازه چطور به این سرعت مرا به رفقای خود رسانید.
به خاطر همین فکرها پشت سرم را نگاه کردم، اما کسی را ندیدم و -
از ایشان اثری نیافتم و بعداز این جریان به رفقای خود ملحق شدم. (1)
ملا محمدتقی مجلسی رحمه الله می فرماید: در اوایل بلوغ در پی کسب رضایت الهی بودم و همیشه به خاطر یاد او نا آرام بودم، تا آن که بین خواب و بیداری حضرت صاحب الزمان عجل الله تعالی فرجه الشریف را دیدم که در مسجد جامع قدیم اصفهان تشریف دارند. به آن حضرت سلام کردم و خواستم پای مبارکشان را ببوسم ولی نگذاشتند و رفتند. پس دست مبارک حضرت را بوسیدم و مشکلاتی که داشتم، از ایشان پرسیدم.
یکی از آن ها این بود که من در نماز وسوسه داشتم و همیشه با خود می گفتم این ها آن نمازی که از من خواسته اند نیست. لذا دائماً مشغول قضا کردن آن ها بودم و به همین دلیل نماز شب خواندن برایم میسر نمی شد.
در این باره حکم را از استاد خود شیخ بهایی رحمه الله پرسیدم.
ایشان فرمود: یک نماز ظهر و عصر و مغرب را به قصد نماز شب بجا آور. من هم همین کار را می کردم.
در این جا از حضرت حجت علیه السلام این موضوع را پرسیدم:
فرمودند: نماز شب بخوان و کار قبلی را ترک کن.
مسائل دیگری هم پرسیدم که یادم نیست. آن گاه عرض کردم: مولا جان برای من امکان ندارد که همیشه به حضورتان مشرف شوم، لذا تقاضا دارم کتابی که همیشه به آن عمل کنم، عطا بفرمایید.
فرمودند: کتابی به تو عطا کردم و آن را به ملامحمد تاج داده ام، برو و آن را از او بگیر.
1) كمال الدين و تمام النعمة: ج 2 ص 117 س 4.
من در همان عالم مکاشفه آن شخص را می شناختم. از در مسجد، خارج شدم و به سمت دار بطیخ (محله ای است در اصفهان) رفتم وقتی به آن جا رسیدم ملامحمد تاج مرا دید.
و گفت: حضرت صاحب الامر عجل الله تعالی فرجه الشریف تو را فرستاده اند؟
گفتم: آری.
او از بغل خود کتاب کهنه ای بیرون آورد آن را باز کردم و بوسیدم و بر چشم خود گذاشتم و برگشتم و متوجه حضرت ولی عصر عجل الله تعالی فرجه الشریف شدم. در همین وقت به حال طبیعی برگشتم و دیدم کتاب در دست من نیست. به خاطر از دست دادن کتاب تا طلوع فجر مشغول تضرع و گریه و ناله بودم بعداز نماز و تعقیب به دلم افتاده بود که ملامحمد تاج همان شیخ بهایی است و این که حضرت او را تاج نامیدند به خاطر معروفیت او در میان علما است، لذا به سراغ ایشان رفتم. وقتی به محل تدریس او رسیدم دیدم مشغول مقابله صحیفه کامله [سجادیه] هستند. ساعتی نشستم تا از کار مقابله فارغ شد.
ظاهراً مشغول بحث و صحبت راجع به سند صحیفه سجادیه بودند، اما من متوجه این مطلب نبوده و گریه می کردم. نزد شیخ رفتم و خواب خود را به او گفتم و به خاطر از دست دادن کتاب گریه می کردم.
شیخ فرمود: به تو بشارت می دهم زیرا به علوم الهی و معارف يقيني خواهی رسید. گرچه شیخ این مطلب را فرمود: اما قلب من آرام نشد. با حالت گریه و تفکر خارج شدم تا آن که به دلم افتاد به آن سمتی که در خواب دیده بودم بروم به آن جا رفتم وقتی به محله دارالبطیخ که آن را در خواب دیده بودم رسیدم مرد صالحی را که اسمش آقاحسن تاج بود دیدم همین که او را دیدم سلام کردم.
گفت: فلانی کتاب هایی وقفی نزد من هست هرکس از طلاب که آن ها را می گیرد به شروط وقف عمل نمی کند، ولی تو عمل می کنی. بیا و به این کتاب ها نگاهی بینداز و هرکدام را احتیاج داری، بردار.
با او به کتابخانه اش رفتم و اولین کتابی که ایشان به من داد، کتابی بود که در خواب دیده بودم یعنی کتاب صحیفه سجادیه.
شروع به گریه و ناله کردم و گفتم همین برای من کافی است و نمی دانم خواب را برای او گفتم یا نه.
بعداز آن به نزد شیخ بهایی آمده و نسخه خودم را با نسخه ایشان تطبیق و مقابله کردم. نسخه جناب شیخ مربوط به جد پدر او بود که ایشان از نسخه شهید اول و او هم از نسخه عميد الرؤسا و ابن سكون برداشته بود این دو بزرگوار صحیفه خود را با نسخه ابن ادریس بدون واسطه یا با یک واسطه اخذ کرده بودند و نسخه ای که حضرت صاحب الامر به من عطا فرمودند از خط شهید اول نوشته شده بود و حتی در مطالب حاشیه، کاملاً با هم موافقت داشتند.
بعداز مقابله و تطبیق نسخه خودم مردم نزد من آمده و شروع به مقابله نمودند و به برکت حضرت حجّت صحيفه كامله [سجادیه] در شهرها مخصوصاً اصفهان مثل آفتاب ظاهر شد و در هر خانه ای از آن استفاده می شد و خیلی از مردم صالح و اهل دعا و حتی بسیاری از ایشان، مستجاب الدعوة شدند.
و این ها همه آثار معجزاتی از حضرت صاحب الامر عجل الله تعالی فرجه الشریف است و آن چه خدای متعال از برکات صحیفه سجادیه به من عنایت فرمود نمی توانم به شمار آورم. (1)
1) كمال الدين و تمام النعمة: ج 2 ص 163 س 2.
صالح متقی، شیخ محمدطاهر نجفی سال ها است که خادم مسجد کوفه می باشد و با خانواده خود در همان جا منزل دارد و اکثر اهل علم نجف که به آن جا مشرف می شوند، او را می شناسند و تاکنون چیزی جز حسن و صلاح از او نقل نکرده اند و ایشان الان از هردو چشم نابینا است.
او می گفت: هفت یا هشت سال قبل به علت نیامدن زوّار و جنگ بین دو طایفه در نجف اشرف که باعث قطع تردد اهل علم به آن جا شد، زندگانی بر من تلخ گشت چون راه درآمد من منحصر به این دو دسته زوّار و اهل علم بود به طوری که اگر آن ها نمی آمدند، زندگی ام نمی چرخید با این حال و با کثرت عیال خود و بعضی از ایتام، که سرپرستی آن ها با من بود شب جمعه ای هیچ غذایی نداشتیم و بچه ها از گرسنگی ناله می کردند. بسیار دلتنگ شدم. من غالباً به بعضی از اوراد و ختوم مشغول بودم در آن شب که بدی حال به نهایت خود رسیده بود رو به قبله میان محل سفینه (معروف به جای تنور) و دكة القضاء (جایی که امیرالمؤمنین علیه السلام برای قضاوت می نشسته اند). نشسته بودم و شکایت حال خود را به خدای متعال می نمودم و اظهار می کردم که خدایا به همین حالت فقر و پریشانی راضی هستم و باز عرض کردم: چیزی بهتر از آن نیست که چهره مبارک سید و مولای عزیزم را به من نشان دهی و دیگر هیچ نمی خواهم.
ناگهان خود را سرپا دیدم که در یک دستم سجاده ای سفید و دست دیگرم در دست جوان جلیل القدری که آثار هیبت و جلال از او ظاهر است، قرار داشت. ایشان لباس نفیسی مایل به سیاه در برداشت من ظاهربین خیال کردم که یکی از سلاطین است، اما عمامه به سر مبارک -
داشت و نزدیک او شخص دیگری بود که لباس سفیدی به تن کرده بود.
با این حالت به سمت دکه ای که نزدیک محراب است براه افتادیم وقتی به آن جا رسیدیم آن شخص جلیل که دست من در دست او بود فرمود: «يا طاهر افرش السجاده» (ای طاهر سجاده را فرش کن). آن را پهن نمودم دیدم سفید است و می درخشد و با خط درخشان چیزی بر آن نوشته شده بود، ولی جنس آن را تشخیص ندادم.
من با ملاحظه انحرافی که در قبله مسجد بود، سجاده را رو به قبله فرش کردم.
فرمود: چطور سجاده را پهن کردی؟ من از هیبت آن جناب از خود بیخود شدم و از شدت حواس پرتی گفتم: «فرشتها بالطول و العرض» (سجاده را به طول و عرض پهن نمودم).
فرمود: این عبارت را از کجا گرفته ای؟
گفتم: این کلام از زیارتی است که با آن، حضرت بقیة الله عجل الله تعالى فرجه الشريف را زیارت می کنند.
به روی من تبسم کرد و فرمود: اندکی فهم داری.
بعد هم بر آن سجاده ایستاد و برای نماز تکبیر گفت و پیوسته نور عظمت او زیاد می شد به طوری که نظر بر روی مبارک ایشان ممکن نبود. آن شخص دیگر به فاصله چهار وجب پشت سرایشان ایستاد. هردو نماز خواندند و من روبروی ایشان ایستاده بودم.
ناگهان در دلم راجع به او چیزی افتاد و فهمیدم ایشان از آن اشخاصی که من خیال کرده ام نیست وقتی از نماز فارغ شدند، حضرتش را دیگر در آن جا ندیدم اما مشاهده کردم که آن بزرگوار روی یک کرسی حدود دو متری که سقف هم داشت نشسته اند و آن قدر نورانی بودند که چشم را خیره می کرد.
از همان جا فرمودند: ای طاهر! احتمال می دهی من کدام سلطان از این سلاطین باشم؟
عرض کردم: مولای من! شما سلطان سلاطينید و سید عالمید و از این سلاطین معمولی نیستید.
فرمود: ای طاهر! به مقصد خود رسیدی دیگر چه می خواهی؟ آیا ما شما را هر روز رعایت نمی کنیم؟ آیا اعمال شما بر ما عرضه نمی شود؟
بعد هم وعده گشایش از تنگدستی را به من دادند. در همین شخصی که او را می شناختم و کردار زشتی داشت از طرف صحن مسلم وارد مسجد شد.
آثار غضب بر آن جناب ظاهر و روی مبارک را به طرف او کرد و رگ هاشمی در پیشانیش پدیدار شد و فرمود: ای فلان، کجا فرار می کنی؟ آیا زمین و آسمان از آن ما نیست و در آن ها احکام و دستورات ما جاری نمی شود؟ تو چاره ای جز آن که زیر دست ما باشی، نداری؟
آن گاه به من توجه کرد و تبسم نمود و فرمود: ای طاهر! به مراد خود رسیدی، دیگر چه می خواهی؟
به خاطر هیبت آن جناب و حیرتی که از جلال و عظمت او به من دست داد، نتوانستم سخنی بگویم باز ایشان سخن خود را تکرار فرمودند، اما شدت حال من به وصف نمی آمد. لذا نتوانستم جوابی بدهم و سؤالی از حضرتش بنمایم.
و در این جا به فاصله چشم بر هم زدنی نگذشت که ناگهان خود را در میان مسجد، تنها دیدم به طرف مشرق نگاه کردم، دیدم فجر طلوع کرده است.
شیخ طاهر گفت: با آن که چند سال است که کور شده ام و بسیاری از راه های کسب درآمد بر من بسته شده که یکی از آن ها خدمت علماء -
و طلابی بود که به کوفه مشرف می شدند اما طبق وعده حضرت، از آن تاریخ تا به حال الحمدلله در امر زندگی گشایش شده و هرگز به سختی و تنگی نیفتاده ام. (1)
احمدبن محمدبن علی علوی حسینی مصری می گوید: حاکم مصر نزد احمدبن طولون از من سعایت کرده بود، لذا هم و غم شدیدی مرا در خود گرفت، به طوری که برجان خود می ترسیدم به همین جهت به قصد بیت الله الحرام از مصر خارج شدم و از آن جا به عراق رفته وارد کربلا شدم و به قبر مطهر حضرت سیدالشهداء علیه السلام پناه آوردم و از حضرتش امان طلبیدم و تا پانزده روز در آن مکان شریف بودم و دعا و زاری می نمودم.
تا آن که یک وقت در میان خواب و بیداری ناگاه مولای خود حضرت صاحب الزمان عجل الله تعالی فرجه الشریف را زیارت کردم.
فرمودند: امام حسین علیه السلام به تو می فرمایند: فرزند من! آیا از فلان کس ترسیده ای؟
عرض کردم: آری چون قصد کشتن مرا دارد و به همین جهت به مولای خود پناه آورده ام تا از او شکایت کنم.
حضرت فرمودند: چرا خدا را به دعایی که پیامبران در شداید و فشارها خوانده و نجات یافته اند. نخوانده ای؟
عرض کردم: آن دعا کدام است؟
فرمودند: شب جمعه غسل کن و نماز شب بخوان و سجده شکر انجام بده بعد این دعا را درحالی که بر سر زانو و سرانگشتان پاها نشسته ای، بخوان.
1) کمال الدین و تمام النعمة: ج 2 ص 113 س 27.
و خود حضرت آن دعا را برایم خواندند و پنج شب متوالی این کار را انجام می دادند تا از حفظ شدم.
شب ششم، شب جمعه بود و دیگر تشریف نیاوردند. من برخاستم و غسل نمودم و تغییر لباس دادم بعد نماز شب را به جای آورده و سجده شکر کردم. سپس بر سر زانو و انگشتان پا نشسته دعا را خواندم. شب شنبه آن حضرت را در خواب دیدم فرمودند: دعایت مستجاب شد و دشمنت بعداز آن که دعا را خواندی پیش روی کسی که نزد او سعایت کرده بود (احمدبن طولون) به هلاکت رسید.
احمدبن علوی مصری می گوید: صبح امام حسین علیه السلام را وداع گفته به سوی مصر روانه شدم وقتی به اردن رسیدم مردی از همسایگان مصری خود را دیدم که از اهل ایمان و شیعه بود. او به من خبر داد که احمدبن طولون دشمن تو را دستگیر کرد و دستور داد سرش را از پشت گردن بریدند و بدن او را به نیل انداختند و این جریان در شب جمعه اتفاق افتاد.
بعد از تحقیق، معلوم شد این کار مقارن تمام شدن دعای من بوده است همان گونه که مولایم به من خبرش را داده بودند.
سیدبن طاووس این قضیه را با سند دیگر و اندک. اختلافی نقل کرده است که احمدبن علوی مصری می گوید: در بازگشت به مصر وقتی به یکی از منازل رسیدم ناگاه قاصدی از طرف اولاد خودم را دیدم. آن قاصد به همراه خود نامه ای به این مضمون داشت: آن مردی که از او فرار کردی عده ای را به میهمانی دعوت کرد و برایشان سفره ای مهیا نمود میهمانان بعد از صرف غذا متفرق شدند و او هم شب خوابید درحالی که غلامانش در همان مکان حضور داشتند. صبحگاهان از وی هیچ صدا و اثری احساس نشد. لحاف را از -
صورتش برداشتند اما با کمال تعجب مشاهده کردند که سرش از قفا بریده و خونش جاری است. (1)
آقا محمدباقر بهبهانی فرمودند اوایلی که به کربلای معلی وارد شدم روی منبر مردم را موعظه می کردم روزی حدیث شریفی که در کتاب خرائج راوندی نقل شده است لابلای صحبت ها بر زبانم جاری شد مضمون حدیث این است که زیاد نگویید: چرا حضرت ولی عصر عجل الله تعالی فرجه الشریف ظهور نمی کنند چون شما طاقت معاشرت با ایشان را ندارید زیرا لباس حضرت خشن و درشت و خوراک ایشان نان جواست.
بعد هم گفتم از الطاف الهی نسبت به ما، غیبت حضرت صاحب الزمان عجل الله تعالی فرجه الشریف است، زیرا ما طاقت اطاعت ایشان را نداریم. اهل مجلس به یکدیگر نگاهی کرده و شروع به نجوا کردند و می گفتند: این مرد راضی نیست که آن حضرت ظهور کند، تا مبادا ریاست از دستش برود. و به حدی زمزمه در بین مردم افتاد که من ترسیدم، لذا با سرعت از منبر فرود آمده به خانه رفتم و در را بستم. بعد از ساعتی درب خانه را زدند. پشت در آمدم و گفتم: کیستی؟
گفت: فلانی که سجاده بردار تو هستم.
در را گشودم او سجاده را از همان جا به حیاط خانه پرت کرد و گفت: ای مرتد، سجاده ات را بردار، در این مدت بیخود به تو اقتدا کردیم و عبادات خود را باطل انجام دادیم.
1) كمال الدين و تمام النعمة: ج 2 ص 171 س 18.
من سجاده را برداشتم او هم رفت و از ترسی که داشتم در را محکم بستم و متحیر نشستم پاسی از شب گذشت ناگاه صدای در منزل بلند شد. من با وحشت هرچه تمام تر پشت در رفتم و گفتم: کیستی؟
دیدم همان سجاده بردار است که با معذرت خواهی و اظهار عجز و بیچارگی آمده است و مرا قسم های غلیظ می دهد که در را باز کنم، اما من از ترس در را باز نمی کردم.
آن قدر قسم خورد و اظهار عجز نمود که به راستی و صداقتش یقین کردم و در را گشودم ناگاه خود را بر پاهای من انداخت و آن ها را می بوسید.
به او گفتم: ای مسلمان! آن سجاده آوردن و مرتد گفتن تو به من چه
بود و این پا بوسیدنت چه؟ :گفت: مرا سرزنش نکن وقتی از نزد شما رفتم و نماز مغرب و عشا را بجا آوردم و خوابیدم در عالم رؤیا دیدم که حضرت صاحب الزمان عجل الله تعالی فرجه الشریف ظهور فرموده اند. خدمت ایشان مشرف شدم.
حضرت به من فرمودند: فلانی عبای تو از اموال فلان شخص است و تو ندانسته آن را از دیگری گرفته ای حال باید آن را به صاحبش بدهی. من هم عبا را به صاحب اصلی اش دادم.
سپس فرمودند: قبایت نیز مربوط به فلان شخص است و تو آن را از دیگری خریده ای باید این را هم به صاحب اولش برگردانی، هم چنین تا تمام لباس هایم را دستور دادند که به مردم بدهم. بعد نوبت به خانه و ظروف و فرش ها و چهارپایان و زمین ها و سایر چیزها رسید و برای هریک مالکی معین کرده به او رد نمودند.
سپس فرمودند: همسری که داری خواهر رضاعی تواست و تو ندانسته با او ازدواج کرده ای باید او را هم به خانواده اش رد کنی. این کار را هم -
کردم. من پسری بنام قاسم علی دارم ناگاه در آن اثنا همان جا پیدا شد و همین که نظر حضرت بر او افتاد فرمودند: این پسر هم از این زن متولد شده است، لذا فرزند حرام است. این شمشیر را بردار و گردنش را بزن. در این جا من غضبناک شدم و گفتم: به خدا قسم که تو سیّد نیستی و از ذریه پیغمبر نمی باشی چه رسد به این که صاحب الزمان باشی.
همین که این سخن را گفتم از خواب بیدار شدم و فهمیدم که ما طاقت اطاعت و فرمان برداری از آن حضرت را نداریم و صدق فرمایش جناب عالی بر من معلوم شد و از عمل خود نادم و از گفته خود پشیمانم مرا عفو بفرمایید. (1)
مرحوم ملا محمود عراقی می فرماید: سال 1273ه.ق، که سال سوم مجاورتم در نجف اشرف بود، شبی در خواب دیدم که از در قبله صحن مطهر وارد شدم و ازدحام زیادی در آن جا بود.
از شخصی پرسیدم علت این اجتماع چیست؟
گفت: مگر نمی دانید که حضرت صاحب الامر عجل الله تعالی فرجه الشریف ظهور فرموده اند و الان در صحن تشریف دارند و مردم با ایشان بیعت می کنند؟ با شنیدن این مطلب متحیر شدم که اگر بروم و بیعت کنم شاید آن حضرت نباشند و بیعت باطل کرده باشم و اگر این کار را نکنم شاید ایشان خود حضرت باشند که در آن صورت بیعت با حق ترک شده است. با خود گفتم می روم و با او اظهار بیعت کرده، دست خود را به سویش دراز می کنم اگر امام است که می داند من در امامت او شک دارم، لذا دست خود را کشیده و بیعت مرا قبول نخواهد کرد. آن -
1) كمال الدين و تمام النعمة: ج 2 ص 163 س 29.
وقت خواهم فهمید که ایشان امام هستند و بیعت خواهم کرد. اگر امام نباشند از قلب من خبر نداشته و دست خود را برای پذیرفتن بیعت به طرف من دراز می کنند و معلوم می شود که امام نیستند و با ایشان بیعت نمی کنم و دست خود را می کشم.
این علامت را پیش خود قرار دادم و وارد صحن شدم و جمال بی مثال آن حضرت را زیارت کردم و یقین نمودم که این شخص خود حضرت می باشند و از قلب خود غفلت کرده، دست خود را برای بیعت دراز نمودم.
آن بزرگوار وقتی این کار مرا دیدند، دست مبارک خود را کشیدند. من از ملاحظه این عمل امام علیه السلام خجل و پریشان شدم و چون حضرت این حالت را دیدند تبسم نموده و فرمودند: دانسته شد که من امامم و سپس دست مبارک را دراز کردند و به بیعت اشاره نمودند.
در این لحظه من به یاد مطلب قلبی خود افتاده، خوشحال شدم و بیعت نمودم و از شدت شوق، مشغول دور زدن به گرد وجود منور و مطهر ایشان شدم ناگاه یکی از آشنایان متدین، از دور ظاهر شد. صدایش کردم که حضرت ولی عصر عجل الله تعالى فرجه الشریف ظهور فرموده اند. تا این جمله را شنید آمد و بدون تأمل با آن بزرگوار بیعت کرد و دور حضرتش می گشت در این اثنا بود که از خواب بیدار شدم.
خواب دومی که دیدم به فاصله چند سال پس از آن واقعه و در همان مكان مقدس نجف اشرف بود. این خواب را بعداز آن که مدتی در عاقبت کار خود زیاد به فکر فرو می رفتم مشاهده کردم، چون می دیدم بسیاری از گذشتگان و جوان ترها و معاصرین اوایل عمر خود، در زمره اخیار بوده اند ولی بعدها اعتقاداتشان فاسد و با همان عقاید فاسد از دنیا رفته اند.
این اندیشه و خیال به طوری قوت گرفت که باعث تشویش و اضطراب خاطرم گردید تا آن که شبی در عالم رؤیا، دیدم حضرت ولی عصر عجل الله تعالى فرجه الشریف را در مسجد هندی (از مساجد معتبر نجف اشرف) تشریف دارند و در انتهای مسجد ایستاده اند جمعیت حضرت علیه السلام را احاطه کرده و من نزدیک در ایستاده بودم و منتظر بودم که هنگام خروج، به محضرشان شرفیاب شوم.
ناگاه آن بزرگوار به قصد بیرون رفتن تشریف آوردند، وقتی به من نزدیک شدند خودم را بر پاهای مبارک آن بزرگوار انداختم و گریان شدم و عرضه داشتم فدایت شوم عاقبت کار من چه طور خواهد شد؟ آن حضرت دست مبارک را دراز کرده و با عطوفت و مرحمت دست مرا گرفتند و از خاک برداشتند و بعد با تبسم و ملاطفت فرمودند: بی تو نمی روم. من در همان عالم رؤیا فهمیدم که منظور حضرت آن است که بدون تو وارد بهشت نمی شوم. تا این بشارت را شنیدم از نهایت شادی بیدار شدم و دیگر از افکار سابق آسوده خاطر گردیدم. (1)
شیرازی می گوید: در زندان ابوعلی الیاس، با وضع سختی اسیر بودم و برایم معلوم شد که او قصد کشتن مرا دارد لذا شکایت را نزد خداوند تبارک تعالی بردم و مولای خود ابی محمد علی بن الحسین، زين العابدين علیه السلام را شفیع قرار دادم.
در این بین به خواب رفتم در عالم رؤیا رسول خدا صلی الله علیه واله وسلم را زیارت کردم. حضرت فرمودند: نه به من و نه به دخترم و نه به دو پسرم (امام حسن و -
1) کمال الدین و تمام النعمة: ج 2 ص 167 س 2.
امام حسین علیهما السلام) برای مادیات متوسل نشو، بلکه برای آخرت و آن چه از فضل خدای تعالی امیدواری به ما متوسل شو.
و اما ابوالحسن (امیرالمؤمنین علیه السلام)، برادرم، او انتقام تو را از کسی که به تو ظلم نموده می گیرد.
عرض کردم: یا رسول الله! آیا مگر به فاطمه علیها السلام ظلم نکردند، ولی ایشان صبر کرد؟ و میراث شما را غصب کردند، اما صبر نمود؟ پس چه طور انتقام مرا از کسی که ظلم نموده، می گیرد؟
حضرت از روی تعجب نظری به من کردند و فرمودند: این موضوع عهدی بود که من با او بسته بودم و فرمانی بود که من به او داده بودم و برای او کاری جز بپا داشتن آن پیمان جایز نبود. او هم حق را ادا کرد و وای بر کسی که متعرض دوستان و شیعیان ما شود. [زیرا امیرالمؤمنين علیه السلام انتقام او را می گیرد] اما علی بن الحسین، برای نجات از سلاطین و شر شیاطین و محمّدبن علی و جعفربن محمد برای آخرت به روایتی آن چه از طاعت خداوند و رضوان او بخواهی اما موسی بن جعفر، عافیت را به وسیله او بخواه. و اما علی بن موسی، برای نجات. [به روایتی نازل شدن رزق] اما علی بن محمد، برای قضای نوافل و نیکی برادران دینی و آن چه از طاعت خداوند عزوجل بخواهی. و حسن بن علی برای آخرت و اما الحجة هرگاه شمشیر به محل ذبح تو رسید - حضرت با دست به سوی گلوی خود اشاره فرمودند - به او استغاثه کن، به درستی که او در می یابد و فریادرس و پناه است برای هرکس که استغاثه کند و بگوید:
«یا مَوْلای یا صاحِبَ الزَّمانِ أَنَا مُغَيثُ بِكَ.»
ابوالوفاء می گوید: همان جا در عالم خواب فریاد زدم: «يا صاحِبَ الزَّمانِ أنا مُغَيثُ بِكَ».
همان لحظه دیدم شخصی از آسمان فرود آمد که سوار بر اسب است و در دست خنجری از نور داشت عرض کردم: مولای من شر آن که مرا اذیت می کند، رفع کن.
فرمود: کار تو را انجام دادم.
صبح شد، الیاس مرا خواست و گفت: به چه کسی استغاثه کردی؟ گفتم: به آن کسی که فریادرس درماندگان است. (1)
شیخ عبدالحسین حویزاوی فرمود: بیست و پنج سال قبل، رئیس شهرداری نجف اشرف مردی بنام میرزا احمد که کاروانسرای مصلی، متعلق به اوست، بود. او مرد متدین خوبی بود و به اجبار شهردارش کرده بودند.
شبی در عالم رؤیا دیدم در محلی دو تخت گذاشته اند و در وسط، سجاده ای پهن کرده اند و ناموس دهر حضرت بقیة الله عجل الله تعالی فرجه الشریف، روی سجاده تشریف دارند و همان مرد متدین (رئیس شهرداری) نزد آن سرور حاضر است.
حضرت با تندی به او فرمودند: چرا داخل شغل حکومتی شدی و اسم خود را در زمره آن ها محسوب داشتی؟ در آن بین حضرت فرمایشی فرمودند، ولی آن مرد فرمایش حضرت را نفهمید من خواستم گفته ایشان را به او بفهمانم، لذا گفتم: حضرت حجت عجل الله تعالی فرجه الشریف می فرمایند: «وَلَا تَرْكَنُوا إِلَى الَّذِينَ ظَلَمُوا فَتَمَسِّكُمُ النَّارُو مالَكُمْ مِنْ دُونِ اللَّهِ مِنْ أَوْلِياءَ ثُمَّ لا تُنْصَرُونَ». (2)
«به ستمگران تکیه نکنید که آتش دوزخ شما را فراگیرد، درحالی که به جز خدا یاوری ندارید و کسی شما را یاری ندهد».
حضرت روی مبارک به من نمود و فرمود: پس تو چرا آن ها را مدح می کنی؟
عرض کردم: تقیّه میکنم.
حضرت دست مبارک را بر دهان خویش گرفته و تبسم کنان سه مرتبه فرمودند: تقیّه، تقیّه، تقیّه.
به عنوان رد و انکار بر من یعنی چنین نیست و از روی خوف و تقیه نیست که آن ها را مدح می کنی.
دوباره متوجه رئیس شهرداری شدند و فرمودند: هفت روز بیش تر از عمر تو باقی نمانده است. فردا برو و مهر حکومتی را رد کن.
روز بعد اول صبح از خانه بیرون آمدم و در فکر خواب خود بودم.
دیدم بعضی به یکدیگر می گویند خبر داری چه شد؟ رئیس شهرداری نزد حکومت رفته و استعفاء داده و کلیدها را به آنان تسلیم نموده است.
من تعجب کردم! روز بعد میرزا احمد مریض شد و حالش دگرگون گردید.
با خود گفتم بروم و او را عیادت کنم وقتی وارد خانه اش شدم دیدم حالش خوب نیست و از هوش رفته است. نزد او نشستم، چون به هوش آمد چشم باز کرد و هنگامی که نظرش به من افتاد گفت: ها یا شیخ! انت چنت حاضر یعنی ای شیخ! تو هم در آن جا حاضر بودی.
و دست مرا گرفته با کمال ضعف و زاری گفت تو در آن مجلس بودی و آن چه آن جا بود دیدی و شنیدی.
من خواستم به او آرامش و دلداری بدهم گفتم: بلی و ان شاء الله تعالی تو خوب می شوی.
گفت: چه می گویی؟ مطلب از همان قرار است و من رفتنی هستم.
اهل مجلس و حضار هیچ کس متوجه نشد که ما چه می گوییم، بلکه خیال کردند سابقه ای با هم داریم که چندی قبل جایی بوده ایم و مطلبی واقع شده است.
به هر حال مرض میرزا احمد کم کم شدیدتر شد تا سر وعده بعد از هفت روز رحلت کرد و از دنیا رفت. (1)
سيد محمد سعید افندی خطیب می گوید: زنی از اهل سنّت بنام ملکه، که همسرش شخصی بنام ملا امین بود و این شخص در مکتب خانه حمیدی واقع در نجف اشرف معاون بود، شب سه شنبه دوم ربیع الاول سال 1317 به سردرد شدیدی مبتلا شد و صبح هم نور از دو چشمش رفت و نابینا گردید به طوری که هیچ چیز را نمی دید.
مرا از این جریان مطلع کردند به شوهرش ملآ امین گفتم: شبانه او را به حرم حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام ببر و آن حضرت را نزد خداوند شفیع قرار بده شاید به برکت ایشان به این زن شفا کرامت فرمایند.
آن شب که شب چهارشنبه بود، به خاطر شدت دردی که زن در سر خود احساس می کرد تعلل نمودند و به حرم مطهر نرفتند، ولی درد چشم قدری تخفیف پیدا کرده و آن زن به هر صورتی بود خواب رفته بود.
در عالم رؤیا دید که خود و شوهرش - ملا امین - با زنی دیگر بنام زینب در حال تشرف به حرم حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام هستند. در بین راه گویا مسجد بزرگی را دیده بود که مملو از جمعیت است. برای تماشا کردن داخل آن مسجد شدند یک نفر از آن جمعیت صدا زد: یا ملکه -
1) كمال الدين و تمام النعمة: ج 1 ص 97 س 7.
نترس، ان شاء الله هردو چشم تو شفا می یابد.
ملکه می گوید: گفتم تو کیستی؟ آن بزرگوار فرمود: منم مهدی!
زن درحالی که خوشحال و مسرور بود از خواب بیدار شد و صبح (روز چهارشنبه سوم ماه) با زن های زیادی از نجف اشرف خارج و وارد مقام حضرت مهدی علیه السلام در وادی السلام شدند. ملکه به تنهایی داخل محراب آن مقام شریف شد و شروع به تضرع و زاری نمود. پس از گریه زیاد، حالت غشوه ای به او دست داد.
در آن حال مشاهده کرد دو مرد جلیل که یکی از آن ها بزرگ تر از دیگری و جلو بود و یکی کوچک تر و در پشت سر قرار داشت، حضور دارند.
آن مرد بزرگ تر به ملکه فرمود: نترس و به خود وحشت راه مده.
ملکه گفت: تو کیستی؟
فرمود: منم علی بن ابیطالب علیه السلام و این مردی که پشت سر من است فرزندم مهدی علیه السلام است. بعد آن مرد بزرگ تر به زنی که آن جا ایستاده بود، دستور داد و فرمود: ای خدیجه برخیز و دست خود را بر چشم های این ضعیفه بکش آن زن برخواست و بر چشم های ملکه دست کشید و او هم در این هنگام از حالت غشوه به خود آمد و دید که چشم هایش از اول نورانی و بیناتر شده اند.
زن هایی که با او بودند بالای سر او جمع شدند و صدای خود را به صلوات بلند نمودند به طوری که اکثر اهل نجف اشرف صدای آن ها را از وادی السلام می شنیدند. از جمله افرادی که صدای آن ها را می شنید ناقل قضیه است.
ایشان می گوید: الان حدود چهارده سال است که از آن قضیه می گذرد ولی صدای آن ها هنوز گوش هایم را پر کرده است. با همین کیفیت ملکه را وارد نجف نمودند و به حرم حضرت -
امیرالمؤمنین علیه السلام بردند و چشم های آن زن بهتر از اول شد. (1)
شیخ جلیل حاج ملا سلطان علی روضه خوان تبریزی که از جمله عبّاد و زهاد بود، نقل کرد در عالم رؤیا به حضور حضرت بقیة الله عجل الله تعالی فرجه الشریف مشرف شدم و خدمت ایشان عرض کردم: مولای من! آن چه در زیارت ناحیه مقدسه ذکر شده است که می فرمایید:
«فَلَأَنْدُ بَنَّكَ صَبَاحاً وَمَسَاءً، وَلَأَبْكِيَنَّ عَلَيْكَ بَدَلَ الدُّمُوعِ دَماً»، صحیح است؟
فرمودند: بلی صحیح است.
عرض کردم: آن مصیبتی که در آن به جای اشک خون گریه می کنید، کدام است؟ آیا مصیبت حضرت علی اکبر است؟
فرمودند: نه! اگر علی اکبر زنده بود در این مصیبت او هم خون گریه می کرد.
گفتم: آیا مصیبت حضرت عباس است؟
فرمود: نه! بلکه اگر حضرت عباس علیه السلام در حیات بود، او هم در این مصیبت خون گریه می کرد.
عرض کردم: لابد مصیبت حضرت سیدالشهداء علیه السلام است.
فرمود: نه! حضرت سیدالشهداء علیه السلام هم اگر در حیات بود، در این مصیبت، خون گریه می کرد.
عرض کردم: پس این کدام مصیبت است که من نمی دانم؟
فرمودند: آن مصیبت مصیبت اسیری حضرت زینب علیها السلام است. (2)
صالح متقى، حاجی شیخ علی مکی فرمود: من به تنگی معیشت و بدهی های زیاد مبتلا شدم به حدی که ترسیدم طلبکارها مرا بکشند، یا آن که از تنگدستی و غصه بمیرم. ناگاه دست به جیب خود کرده دعایی در آن دیدم، بدون آن که خود گذاشته باشم یا کسی که او را دیده باشم، در جیبم گذاشته باشد.
از مشاهده آن دعا خیلی تعجب کردم و متحیر گردیدم! در خواب مردی را به هیئت صلحا و زهاد دیدم که به من می گوید: فلانی، دعای مربوط به خودت را به تو دادیم آن را بخوان تا از تنگی و شدت رها شوی.
من او را نشناختم و تعجبم زیاد شد!
مرتبه دوم، حضرت حجت عجل الله تعالی فرجه الشریف را در خواب دیدم فرمودند: آن دعایی را که به تو عطا کردیم بخوان و به هرکس که می خواهی تعلیم بده.
شیخ علی مکی می گوید: آن دعا را چند بار تجربه کردم و فرج و گشایش را به زودی مشاهده نمودم ولی پس از مدتی گم شد و چندی هم مفقود بود در این مدت به خاطر از دست دادن آن، تأسف می خوردم و از بدی عمل خود استغفار می کردم. اما بعدها شخصی نزد من آمد و گفت: این دعا در فلان مکان از تو مفقود شده بود و آن را به من داد، ولی به خاطرم نیامد که به آن جا رفته باشم. دعا را گرفتم و سجده شکر بجای آوردم.
دعا این است: «بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ رَبِّ إِنِّي أَسْأَلُكَ مَدَداً رُوحَانِيَاً تُقَوِى بِهِ قوَى الْكَلِيَّةِ وَالْجُزْئِيَّةِ حَتَّى أَقْهِرَ عبادى نَفْسِى كُلَّ نَفْسٍ قاهرة فَتَنْقَبِضَ لِي إِشَارَةُ رَقَائِقِهَا انْقِبَاضاً تَسْقُطُ بِهِ قُوَاهَا حَتَّى لَا يَبْقَى فِي الْكَوْنِ ذُورُوحٍ إِلَّا وَنَارُ قَهْرِى قَدْ أَحْرَقَتْ ظُهُورَهُ يَا شَدِيدُ يَا شَدِيدُ يَا ذَا الْبَطْشِ الشَّدِيدِ يَا قَهَّارُ أَسْأَلُكَ بِمَا أَوْدَعْتَهُ عِزْرَائِيلَ مِنْ أَسْمَائِكَ الْقَهْرِيَّةِ فَانْفَعَلَتْ لَهُ النّفُوسُ بِالْقَهْرِ أَنْ تُودِعَنِي هَذَا السِّرِّ فِي هَذِهِ السَّاعَةِ -
حَتَّى أُلَيْنَ بِهِ كُلَّ صَعْبٍ وَأُذَلِلَ بِهِ كُلِّ مَنِيعٍ بِقُوَّتِكَ يَا ذَا الْقُوَّةِ الْمَتِينَ».
و کیفیت آن این است که در سحرسه مرتبه [در صورت امکان]، صبح سه مرتبه و در شب هم سه مرتبه خوانده شود و هرگاه کار سخت شود، بعد از خواندن آن سی بار بگوید:
«يَا رَحْمَانُ يَا رَحِيمُ يَا أَرْحَمَ الرَّاحِمِينَ أَسْأَلُكَ اللَّطْفَ بِمَا جَرَتْ بِهِ الْمَقَادِيرُ». (1)
سیدبن طاووس رحمه الله می فرماید: سحرگاهی در سرداب مقدس بودم. ناگاه صدای مولایم را شنیدم که برای شیعیان خود دعا می کردند و عرضه می داشتند:
«اللَّهُمَّ إِنَّ شِيعَتَنَا خُلِقَتْ مِنْ شُعَاعٍ أَنْوَارِنَا وَبَقِيَّةِ طِيئَتِنَا وَقَدْ فَعَلُوا ذُنُوبَاً كَثِيرَةً اتِكَالاً عَلَى حُبّنَا وَ وَلَايَتِنَا فَإِنْ كَانَتْ ذُنُوبُهُمْ بَيْنَكَ وَبَيْنَهُمْ فَاصْفَحْ عَنْهُمْ فَقَدْ رَضِينَا وَمَا كَانَ مِنْهَا فِيمَا بَيْنَهُمْ فَأَصْلِحْ بَيْنَهُمْ وَقَاصَّ بِهَا عَنْ خُمُسِنَا وَأَدْخِلْهُمُ الْجَنَّةَ وَزَحْزِحْهُمْ عَنِ النَّارِ وَلَا تَجْمَعْ بَيْنَهُمْ وَبَيْنَ أَعْدَائِنَا فِي سَخَطِك».
ترجمه دعا این است: «خدایا شیعیان ما را از شعاع نور ما و بقیه طینت ما خلق کرده ای آن ها گناهان زیادی با اتکاء بر محبت به ما و ولایت ما کرده اند. اگر گناهان آن ها گناهی است که در ارتباط با تو است از آن ها بگذر که ما را راضی کرده ای و آن چه از گناهان آن ها در ارتباط با خودشان هست خودت بین آن ها را اصلاح کن و از خمسی که حق ما است، به آن ها بده تا راضی شوند و آن ها را از آتش جهنم نجات بده. و آن ها را با دشمنان ما در سخط خود جمع نفرما». (2)
شخص عطاری از اهل بصره می گوید: روزی در مغازه عطاریم نشسته بودم که دو نفر برای خریدن سدر و کافور به دکان من وارد شدند. وقتی به طرز صحبت کردن و چهره هایشان دقت کردم، متوجه شدم که اهل بصره و بلکه از مردم معمولی نیستند به همین جهت از شهر و دیارشان پرسیدم، اما جوابی ندادند. من اصرار می کردم، ولی جوابی نمی دادند. به هر حال من التماس نمودم، تا آن که آن ها را به رسول مختار صلی الله علیه واله وسلم و آل اطهار علیهم السلام آن حضرت قسم دادم.
مطلب که به این جا رسید اظهار کردند ما از ملازمان درگاه حضرت حجت عجل الله تعالی فرجه الشریف هستیم. یکی از جمع ما که در خدمت مولایمان بود، وفات کرده است، لذا حضرت ما را مأمور فرموده اند که سدر و کافورش را از تو بخریم.
همین که این مطلب را شنیدم دامان ایشان را رها نکردم و تضرع و اصرار زیادی نمودم که مرا هم با خود ببرید.
گفتند: این کار بسته به اجازه آن بزرگوار است و چون اجازه نفرموده اند. جرأت این جسارت را نداریم.
گفتم: مرا به محضر حضرتش برسانید، بعد همان جا، طلب رخصت کنید اگر اجازه فرمودند شرفیاب می شوم والا از همان جا بر می گردم و در این صورت همین که درخواست مرا اجابت کرده اید خدای تعالی به شما اجر و پاداش خواهد داد، اما باز هم امتناع کردند.
بالاخره وقتی تضرّع و اصرار را از حد گذراندم، به حال من ترحم نموده و منت گذاشتند و قبول کردند.
من هم با عجله تمام سدر و کافور را تحویل دادم و دکان را بستم و با ایشان راه افتادم تا آن که به ساحل دریا رسیدیم. آن ها بدون این که -
لازم باشد به کشتی سوار شوند بر روی آب راه افتادند، اما من ایستادم. متوجه من شدند و گفتند: نترس خدا را به حق حضرت حجت عجل الله تعالی فرجه الشریف قسم بده که تو را حفظ کند، بسم الله بگو و روانه شو.
این جمله را که شنیدم خدای متعال را به حق حضرت حجت عجل الله تعالی فرجه الشریف قسم دادم و بر روی آب مانند زمین خشک به دنبالشان راه افتادم تا آن که به وسط دریا رسیدیم. ناگاه ابرها به هم پیوستند و باران شروع به باریدن کرد. اتفاقاً من در وقت خروج از بصره، صابونی پخته و آن را برای خشک شدن در آفتاب بر پشت بام گذاشته بودم. وقتی باران را دیدم به یاد صابون ها افتادم و خاطرم پریشان شد. به محض این خطور ذهنی، پاهایم در آب فرو رفت، لذا مجبور به شنا کردن شدم تا خود را از غرق شدن حفظ کنم اما با همه این احوال از همراهان دور می ماندم.
آن ها وقتی متوجه من شدند و مرا به آن حالت دیدند، برگشتند و دست مرا گرفتند و از آب بیرون کشیدند و گفتند: از آن خطور ذهنی که به فکرت رسید توبه کن و مجدداً خدای تعالی را به حضرت حجت عجل الله تعالی فرجه الشریف قسم بده من هم توبه کردم و دوباره خدا را به حق حضرت حجت قسم دادم و بر روی آب راهی شدم. بالاخره به ساحل دریا رسیدیم و از آن جا هم به طرف مقصد، مسیر را ادامه دادیم. مقداری که رفتیم در دامنه بیابان چادری به چشم می خورد که نور آن فضا را روشن نموده بود.
همراهان گفتند: تمام مقصود در این خیمه است و با آن ها تا نزدیک چادر رفتم و همان جا توقف کردیم یک نفر از ایشان برای اجازه گرفتن وارد شد و درباره آوردن من با حضرت صحبت کرد، به طوری که سخن مولایم را شنیدم ولی ایشان را چون داخل چادر بودند، نمی دیدم.
حضرت فرمودند: «رُدُّوهُ فَإِنَّهُ رَجُلٌ صابوني»، یعنی او را به جای خود برگردانید و دست رد به سینه اش بگذارید تقاضای او را اجابت نکنید و در شمار ملازمان ما ندانید زیرا او مردی است صابونی. این جمله حضرت اشاره به خطور ذهنی من در مورد صابون بود، یعنی هنوز دل را از وابستگی های دنیوی خالی نکرده است تا محبت محبوب واقعی را در آن جای دهد و شایستگی همنشینی با دوستان خدا را ندارد این سخن را که شنیدم و آن را بر طبق برهان عقلی و شرعی دیدم، دندان این طمع را کنده و چشم از این آرزو پوشیدم و دانستم تا زمانی که آیینه دل، به تیرگی های دنیوی آلوده است چهره محبوب در آن منعکس نمی شود و صورتی مطلوب، در آن دیده نخواهد شد چه رسد به این که در خدمت و ملازمت آن حضرت باشد. (1)
شیخ صالح شمس الدین محمدبن قارون، فرمود: مردی بنام نجم اسود در روستای قوسا که یکی از آبادی های کنار رود فرات است، ساکن بود. او از اهل خیر و صلاح بود و زن صالحه ای بنام فاطمه داشت که او هم اهل تقوی بود. این دو، یک پسر و یک دختر بنام های علی و زینب داشتند اما هم مرد و هم همسرش هر دو نابینا شدند و مدتی بر این حال بودند.
شبی آن زن متوجه شد که دستی به روی او کشیده شد و گوینده ای فرمود: حق تعالی کوری را از تو برداشت برخیز و شوهر خود، ابوعلی را خدمت کن و در خدمت او کوتاهی نداشته باش.
1) كمال الدين و تمام النعمة: ج 2 ص 134 س 20.
زن گفت: چشم هایم را باز کردم و خانه را پر از نور دیدم. (دانستم که این معجزه از طرف مولایمان حضرت قائم عجل الله تعالى فرجه الشریف بوده است). (1)
رجاء ،مصری که نامش عبد ربه بوده می گوید: سه سال بعد از وفات حضرت امام حسن عسکری علیه السلام وارد مدینه شدم و به صاریا رفتم. در آن جا زیر سایه بانی که مربوط به آن حضرت بود، نشستم و با خود فکر می کردم که اگر چیزی بود (فرزندی برای امام حسن عسکری علیه السلام بود) لابد بعد از سه سال ظاهر می شد.
ناگاه بدون آن که کسی را ببینم صدای هاتفی را شنیدم که مرا صدا زد و فرمود: ای عبد ربه پسر نصیر! به اهل مصر بگو آیا رسول خدا صلی الله علیه واله وسلم را دیده اید که به او ایمان آورده اید؟
رجاء مصری می گوید: من اسم پدر خود را نمی دانستم، چون وقتی از مصر خارج شده بودم طفلی بیش نبودم و از این که نام پدرم را از او شنیدم فهمیدم که صاحب صدا حضرت صاحب الزمان عجل الله تعالی فرجه الشریف است، لذا عرض کردم: شما بعد از امام حسن عسکری علیه السلام صاحب الزمانی. (و دانستم که ایشان امام بر حق است و این که غیبت او حق است و شکام از بین رفت و یقینم ثابت شد). (2)
این معجزه حضرت ولی عصر عجل الله تعالی فرجه الشریف، چیزی است که در بین اهل سامراء، با وجود تعصبی که بر مذهب خود دارند معروف و مورد -
تأیید تمامی آن ها است و حتی از بس زیاد اتفاق افتاده است آن را می شناسند، یعنی به مجرد دیدن آثار این معجزه، شروع به هلهله و کارهای دیگری از این قبیل می کنند.
در این باره یکی از علماء مورد وثوق و بلکه چند نفر دیگر نقل کرده اند: شبی در سامراء بودیم. شب از نیمه گذشته بود. ما همگی که شش هفت نفر می شدیم به حرم عسکریین علیهما السلام مشرف شده و هریک شمعی در دست داشتیم اضافه بر این که شمع های حرم و ضریح نیز روشن بودند در مقابل ضریح مقدس، مشغول زیارت که ناگاه لرزه و ترسی در دلمان افتاد به طوری که صدای دندان های یکدیگر را که به هم می خورد می شنیدیم. شمع ها یک باره و بدون دلیل خاموش شدند اما فضای حرم مطهر مثل روز روشن بود و صدای زن ها را که در خانه های خود هلهله می زدند، شنیدیم.
از طرفی فهمیده بودیم که وقتی حضرت ولي عصر عجل الله تعالی فرجه الشریف تشريف می آورند، این علامات ظاهر می شود، لذا یقین کردیم که آن حضرت به زیارت پدران بزرگوار خود آمده اند خواستیم خود را به گوشه ای بکشیم و بایستیم، ولی حتی زبانمان بند آمده، به طوری که قادر بر تکلم نبودیم و بهت و حیرت و وحشتی عظیم سراسر وجود ما را فرا گرفته بود و از شدت لرزیدن و ارتعاش و هول نزدیک بود هلاک شویم. تاب نیاوردیم و از حرم خارج شدیم.
ناقل جریان، قسم خورد که کلیدی از آهن در جیب من بود آن را درآوردم و به جای شمع در دست گرفتم دیدم سر آن کلید مثل چراغ مشتعل بود. باز انگشت خود را به همین شکل گرفتم، دیدم همان اتفاق افتاد خلاصه این که معجزاتی که در این زمان ظاهر شده زیاد است و بیان آن ها ممکن نیست.
آن چه برای راوی اتفاق افتاده این است که حاجتی داشتم، لذا در آن مکان مقدس مشغول دعا و تضرع شدم. شب آن حضرت را در خواب دیدم که مرا نوازش فرمودند و وعده استجابت دادند.
(بعد هم به زودی آن چه را خواسته بودم و در خواب وعده داده بودند، به من مرحمت فرمودند). (1)
آیة الله آقای حاج شیخ محمد علی اراکی یکی از علماء بزرگ حوزه قم است که در تقوی و عظمت مقام علمی اش تردید ندارند فرمودند: این دخترم به احکام شرعی و دستورات مذهبی کاملاً وارد بوده و نسبت به اعمال شرعی پایبند می باشد.
بنده از دوران کودکی تا به حال مواظب حال او بودم، تا این که چندی پیش می خواست عازم مکه شود ولی شوهرش نمی توانست همراه او برود و پسرش هم راضی نشد که همراه او به مکه مشرف شود.
سرانجام بنابراین شد که در معیت آیت الله آقای حاج آقاموسی زنجانی و خانواده ایشان به حج مشرف شود. موقع خداحافظی او از تنهایی اظهار نگرانی می کرد و می گفت: با این وضع چگونه اعمال حج را به جا آورم؟
من به او گفتم: اگر به ذکر «یا حفیظ یا علیم» مداومت کنی خدا به تو کمک خواهد کرد. ایشان خداحافظی کرده و به حج مشرف شد.
روزی که از سفر حج بازگشت خاطره ای برای من نقل کرد که من به آن ذکر مداومت می کردم و بحمدالله اعمالم را راحت انجام می دادم تا آن که یک روز در موقع طواف خانه خدا من معطل ماندم، و با خود فکر -
1) كمال الدين و تمام النعمة: ج 2 ص 150 س 30.
می کردم که من امروز چگونه در میان این همه جمعیت طواف کنم حیف که من در این جا محرمی ندارم تا مواظب من باشد مردها به من تنه نزنند، دیدم که با این ازدحام و جمعیت نمی توانم طواف کنم، لذا در کناری به انتظار ایستادم ناگهان صدایی شنیدم که می گفت: متوسل به امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف بشو تا بتوانی راحت طواف کنی.
گفتم: امام زمان کجاست؟
گفت: ایشان که جلوتر می روند، امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف است متصل شو به امام زمان خود و پشت سر او طواف کن.
دیدم آقایی در میان جمعیت جلو است و دور او حلقه ای زده شده که هیچ کس وارد آن حلقه نمی توانست بشود. من وارد آن حلقه شدم دستم را به عبای ایشان گرفتم و مکرر می گفتم: قربان شما بروم و هفت بار دور خانه خدا را بدون هیچ ناراحتی طواف کردم، بقدری مسرور بودم که فراموش کردم به آقا سلام کنم.
آقای اراکی فرمودند: که من از دخترم پرسیدم در مرتبه بعد چگونه طواف کردی؟
گفت: به دنبال آقا، طواف کردم. (1)
جناب آقا شیخ ابراهیم ترک روضه خوان از اتقیاء و ابرار بود و سال ها پناهنده ناحیه مقدسه در سامراء بود و علاقه خاصی به حضرت ولی عصر عجل الله تعالی فرجه الشریف داشت و دائم در ذکر آن بزرگوار بود و به همین جهت، معروف به شیخ ابراهیم صاحب الزمانی شده بود.
1) گنجینه دانشمندان: ج 2 ص 64.
ایشان می گفت: من هر روز برای حضرت گریه می کنم.
او در یکی از سفرهای زیارت حضرت ثامن الائمه علیه السلام، معجزاتی از توسل به حضرت ولی عصر عجل الله تعالى فرجه الشریف دیده بود از جمله جناب آقا میرزا هادی بجستانی ایده الله تعالی از ایشان نقل نمود که در مراجعت از مشهد مقدس یکی از سادات که به همراهی من از رشت به سمت ترکستان حرکت می کرد یک لنگه جوال ابریشم حمل نموده بود و با هم از کنار رود ارس می رفتیم. مسیر راه در آن چند فرسخ، در خاک روسیه است. آن سید، بسته ابریشم را به من واگذاشت و خود پیاده از طرف خاک ایران رفت.
شیخ گفت: من از ممنوعیت ورود ابریشم به خاک روسیه غافل بودم و آن که ابریشم به گمرک و مجوز احتیاج دارد.
در بین راه ناگهان چهار نفر از مأموران روسیه با اسلحه از میان درختان بیرون آمدند و صدا زدند که نگه دارید. مکاری ما که مرد ترک مؤمنی بود به آن ها گفت: این آقا آخوند است و چیز گمرکی ندارد بگذارید برویم. یکی از آن سربازان کافر با شنیدن این حرف با چوب به پای آن بیچاره زد، او هم نعره ای کشید و بر زمین خورد و پایش شکست. بعد به سراغ من آمدند من با عیال جوان خود و طفل کوچکی که به همراه داشتیم در بیابان تنها بودیم بچه از مشاهده سربازان می ترسید و گریه می کرد.
به مأمورین گفتم: چه می گویید و چه می خواهید؟
گفتند: بارها و اثاثیه را باز کن، ببینیم چه دارید.
بقچه ها را باز کردم همه لباس ها و خرده ریزه ها را، نگاه کردند و می پرسیدند: آیا ابریشم دارید؟ من چون دیدم تمام بازرسی این ها برای ابریشم است فهمیدم که کار مشکل شد. به کناری رفتم و یقین -
کردم الان به سربسته ابریشم سید می آیند و مرا خواهند برد. برای خودم نترسیدم، بلکه برای عیال و بچه که در این بیابان در چنگ این کافران چه خواهند شد. اشک از چشمم سرازیر و امیدم از همه جا قطع گردید، لذا قرآن مجید را به دست گرفتم و متوسل به حضرت ولي عصر علیه السلام شدم عرضه داشتم: این جا محلی است که جز شما پناهگاهی نیست. بعد به کناری ایستادم و تسلیم شدم.
آن چهار نفر خودشان همه اثاثیه را زیرورو کردند تا به بسته ابریشم رسیدند آن را باز کردند دیدم هرچه ابریشم خوب و خوشرنگ بوده سید با خود برداشته است.
مأموران، کلاف های ابریشم را یکی یکی بیرون می کشیدند و نگاه می کردند و به یکدیگر نشان می دادند و می گفتند: این چیست؟ و آن را می انداختند تا به آخر رسیدند، اما هیچ کدام از کلاف ها را نگفتند که ابریشم است، یعنی متوجه آن نمی شدند تا آن که از همه گذشته و به کناری رفتند.
بعد گفتند: آخوند بار کن و برو چیزی نبود. اثاثیه را که بستم دیدم نمی توانم آن ها را بار کنم سراغ مکاری آمدم، دیدم پایش آن قدر باد کرده که بیچاره نزدیک به مرگ رسیده است صدایش زدم و گفتم: برخیز.
گفت: پایم شکسته و الان می میرم.
فریاد زدم: بگو یا صاحب الزمان عجل الله تعالی فرجه الشریف و برخیز و هم چنان اشکم جاری و سرازیر می شد.
گفت: محال است نمی توانم برخیزم.
دست او را گرفته و گفتم بگو :یا صاحب الزمان عجل الله تعالی فرجه الشریف.
مکاری برخاست. مأمورین به ما نظر می کردند که چه می کنیم.
آن مکاری بیچاره کم کم پا بر زمین گذاشت و راه افتاد و همان طور که پایش باد کرده بود بارها را سوار نمودیم و راه افتادیم. چند قدمی که راه رفتیم پای او گویا مشکی بود که سرش را باز کرده اند. زیرا ورم پایش به سرعت خوابید.
پرسیدم: پایت چطور است؟ آن را نشان داد که اصلا نه دردی داشت و نه نشانی از درد و در کمال آرامش و راحتی بقیه مسیر را طی نمودیم.
آن مکاری بعداز آن اعتقاد عجیبی به من پیدا نمود.
پس از دو ساعت که از خاک روسیه خارج شدیم، وقتی ایرانیان ما را دیدند خیلی تعجب کردند که چطور ابریشم را از آن راه آوردید، زیرا اگر شما را به این جرم می گرفتند ده سال زندان و فلان مقدار جریمه نقدی می نمودند. (1)
حضرت حجّة الاسلام حاج سید محمد باقر شفتی رشتی رحمه الله در پشت كتاب تحفة الابرار (رساله عملیه خودشان) و به خط خود این جریان را نوشته بودند: من همیشه از حضرت بقیة الله عجل الله تعالی فرجه الشریف می خواستم که مرا به مشاهده جزیره خضراء و بحر ابیض و شهرهایی که اولاد آن حضرت در آن جا بر خلق زیادی که در نهایت عظمت هستند، حکومت دارند، موفق گرداند و خدا را به حق ولی خود عجل الله تعالی فرجه الشریف قسم دادم که صحت این امر بر من معلوم شود تا این که شب عید غدیر که شب جمعه بود، ثلث آخر شب کنار باغچه ای که در خانه ما در بید آباد اصفهان است، راه می رفتم.
ناگاه سید مجللی را دیدم که به سیمای علماء بود.
ایشان مرا به تمام آن چه که در دل داشتم، خبر داد و هم چنین به -
1) كمال الدين و تمام النعمة: ج 1 ص 98 س 34.
صحت آن شهرها و بلادی که در جزیره خضراء است آگاه نمود و گفت: آیا می خواهی به چشم خود ببینی تا برای تو و سایر اولی الابصار (صاحبان بصیرت) عبرتی باشد؟
گفتم: بلی آقای من! و در این صورت منّت بزرگی بر من می گذارید.
فرمود: بیا دو چشمت را بر هم بگذار و هفت مرتبه بر جدّت محمد و آل او صلوات بفرست.
آن چه دستور داد، انجام دادم.
بعد فرمود: دو چشمت را باز کن و نظر کن ببین از آیات و نشانه های الهی چه می بینی؟ چشم ها را گشودم شهری را دیدم که خانه هایش دور و طرف راست و چپ آن از درخت و گل سبز و خرم بود.
«كأَنَّها جَنَّاتٍ تَجْرِى مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهَارُ».
«مانند بهشتی که نهرهایی در آن جاری است».
بعد فرمود: به آخر آن درخت ها نظر کن و به آن جا برو، مسجد و امامی را می بینی که نماز صبح را بجا می آورد، پشت سر او جماعت و صفوفی است که نهایت ندارد نماز خود را به آن امام اقتداء کن، که او از طبقه هفتم اولاد صاحب الزمان عجل الله تعالى فرجه الشریف و نامش عبدالرحمان است. بعداز نماز مرا آن جا می بینی.
حسب الامر راه افتادم و دیدم زمین خود به خود زیر پای من طی می شود تا به آن مسجد و به همان کیفیتی که گفته بود، رسیدم. آن امام مثل ماه شب چهارده نورانی و در محراب ایستاده بود. ایشان مرا دید و من او را زیارت کردم فرمود:
مرحبا یک (خوش آمدی) به درستی که خدا بر تو منت گذارد.
مسائلی که در رابطه با احکام مشکل بود، از ایشان سؤال کردم و جواب گرفتم. بعد هم مرا اکرام و انعام نمود. آن گاه نماز فجر را بجا آورد.
به او اقتداء نمودم و مشغول به تعقیباتی که داشتم شدم تا آن که نزدیک طلوع آفتاب شد.
این جا از ذهنم گذشت که در چنین وقتی من با مردم نماز می خوانده ام و آنها لابد به عادت هر روز منتظرم می باشند، اما امروز گذشت و به آن ها نمی رسم.
در این وقت شنیدم آن سید و امامی که در محراب نشسته بود، می گوید: مترس و محزون مباش که به زودی تو را به جای خود می رسانیم و با آن ها نماز می خوانی.
ناگاه دیدم آن سید اولی نزد من است دست مرا گرفت و گفت: به برکت امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف خود برویم. فوراً خود را در مسجد بیدآباد دیدم. با جماعت نماز خواندم و آن سید را هم دیگر ندیدم. (1)
حاجی ملامحسن اصفهانی مجاور مشهد ابی عبدالله علیه السلام که در امانت و دیانت و تثبت و انسانیت معروف و از اوثق ائمه جماعت آن بلد شریف بود گفت خبر داد مرا سیّد سند و عالم عامل مؤيد، سیّد محمد قطیفی که: در شبی از شب های جمعه قصد مسجد کوفه کردم در آن زمان که راه به آن جا مخوف و تردّد به آن جا بسیار کم و در مسیر، راهزنان بسیار بود.
چون داخل مسجد شدیم کسی را در آن جا نیافتیم، غیر از یک نفراز طلبه مشتغلين. پس شروع کردیم در به جا آوردن آداب مسجد، تا آن که نزدیک شد، آفتاب غروب کند. رفتیم و در مسجد را بستیم و در پشت آن، آن قدر سنگ و کلوخ و آجر ریختیم که مطمئن شدیم که نمی شود -
1) كمال الدين و تمام النعمة: ج 1 ص 127 س 31.
آن را از بیرون باز کرد. آن گاه داخل مسجد شدیم و مشغول شدیم به نماز و دعا. چون فارغ شدیم من و رفیقم نشستیم در دکة القضا، مقابل قبله و آن مرد صالح، مشغول خواندن دعای کمیل بود در دهلیز، نزدیک باب الفیل به صوت حزین و شب صاف و نورانی بود از ماهتاب. من متوجه بودم به طرف آسمان که ناگاه دیدم بوی خوشی در هوا پیچید و فضا را بهتر از بوی مشک و عبیر پُر نمود و دیدم شعاع نوری را که در خلال شعاع نور ماه ظاهر شده مانند شعله آتش و غالب شد بر نور ماه و در این حال آواز آن مؤمن که بلند بود به خواندن دعا، خاموش شد.
ناگاه دیدم شخص جلیلی را که داخل مسجد شد از طرف آن در بسته در لباس اهل حجاز. بركتف شريفش سجاده ای بود چنان چه عادت اهل حرمین است تا حال و راه می رفت در نهایت سکینه و وقار و هیبت و جلال و متوجه در مسجد بود که که به سمت مقبره جناب مسلم باز می شود و باقی نماند برای ما از حواس، جز دیده که خیره شده بود و دل که از جا کنده بود. پس چون در مسیر خود رسید مقابل ما سلام کرد بر ما اما رفيق من بهت زده بود و توانایی جواب سلامی در او نمانده بود. ولی من سعی کردم تا به زحمت جواب سلام دادم. چون داخل شد در حیاط جناب مسلم علیه السلام، حالت ما به جا آمد و به خود برگشتیم و گفتیم: این شخص کی بود؟ و از کجا داخل شد؟
پس رفتیم به جانب آن شخص پس دیدیم که او جامه خود را دریده و مانند مصیبت زدگان گریه می کند. از او سؤال کردیم از حقیقت حال.
گفت: مواظبت کردم آمدن به این مسجد را در چهل شب جمعه به جهت لقای امام عصر علیه السلام و امشب شب جمعه چهلم و نتیجه کارم -
به دست نیامد جز این که در این جا چنان چه دیدید، مشغول بودم به خواندن دعا. پس ناگاه دیدم که آن جناب در بالای سر من ایستاده. پس ملتفت شدم به جانب او.
پس فرمود: به من «چه می کنی؟ یا چه می خوانی؟».
من از هیبت و عظمت او زبانم بند آمد نتوانستم چیزی بگویم تا از من عبور کردند و رفتند.
پس رفتیم به طرف در مسجد دیدیم به همان نحو که بسته بودیم، بسته است. پس با حسرت و شکر مراجعت نمودیم. (1)
مرحوم حاج ملاباقر بهبهانی در کتاب دمعة الساكبه نوشته است: فرزندم، علی محمد که تنها پسرم بود مریض شد و روز به روز هم مرضش شدت پیدا می کرد و بر حزن و اندوه من می افزود، تا آن که مردم از او ناامید شدند و یقین به مردنش نمودند، لذا علماء و سادات در دعاهایشان برای او طلب شفا می کردند.
تا آن که شب یازدهم مرضش، حال او سخت شد و مرضش سنگین و اضطراب و التهابش شدید گردید راه چاره ای نداشتم به همین جهت ملتجی و متوسل به حضرت قائم عجل الله تعالى فرجه الشریف شدم و با ناراحتی و اضطراب از نزد پسرم خارج شدم و بر بام خانه بالا رفتم بی قرارانه به حضرتش متوسل گشته و با ذلت و مسکنت عرض می کردم: «یا صاحب الزمان ادرکنی! يا صاحب الزمان أغثنى!».
و خود را به خاک عجز و مذلت مالیدم. بعد هم از بام پایین آمدم و نزد پسرم رفتم و پیش رویش نشستم با کمال تعجب دیدم نفسش -
1) نجم الثاقب.
آرام، حواسش به جا و عرق او را گرفته بود، خدا را بر این نعمت بزرگ شکرگزاری کردم. (1)
مرحوم آقا نجفی اصفهانی فرمودند: در سفر حج و مکه معظمه، روزی به خارج شهر رفته و مشغول عبادت بودم در بین نماز، که آن را با کمال شرایط و آداب به جا می آوردم، یکی از اعراب و اشقیاء از بالای کوه مرا دید و آتش بغض در سینه پر کینه اش سرشار گردید. دست به خنجر برد و به سویم دوید، چون فضا خلوت از مردم و فارغ از ازدحام بود، یقین نمودم الان است که آن نابکار کار را تمام خواهد ساخت.
در همان حال نماز و توجه به مناجات حضرت کارساز بی نیاز دست توسل به ملجأ كل، حضرت ولی عصر علیه السلام زدم. فوراً پای آن خبیث به سنگی گرفت و واژگون گردید.
گویا کسی دستی بر قفایش زده و او را از بالای کوه به زمین افکند و همان دم به جهنم فرستاد. (2)