ghaemiyeh.com
سرشناسه:بیستونی، محمد، 1337 -
عنوان قراردادی:تفسیر نمونه .برگزیده
عنوان و نام پدیدآور:تفسیر جوان (برگرفته از تفسیر نمونه)= A new narration of Holy Qur'an for young youth/ به اهتمام محمد بیستونی؛ با نظارت مکارم شیرازی.
مشخصات نشر: تهران: بیان جوان، 1385 -
مشخصات ظاهری:30 ج.؛ 14×5/10 س م.
تفسیرجوان (برگرفته از تفسیرنمونه) A new narration of =
Holy Quran for young youth// به اهتمام محمدبیستونى؛ بانظارت مکارم شیرازى.
تهران: بیان جوان، 1385- 30 ج.؛14×5/10 س م.
شابك دوره اى : ISBN 964-8399-71-9
(ج. 2) : ISBN 964-8399-19-0 فاپا.
ج.2-4،6-8،10،12-11،14،19،21،24-26(چاپ اول:1385).
ج. 1 - 30 (چاپ دوم: 1392) (فیپا).
کتابنامه. تفسیر نمونه. تفاسیر شیعه قرن 14
مکارم شیرازى،ناصر،1305 -. تفسیر نمونه. برگزیده
1385 73ت95ب/98BP 179/297
کتابخانه ملى ایران 35848-83م
وضعیت فهرست نویسی:فاپا
یادداشت:ج. 2-4، 6-8، 12،10- 11، 14، 19، 21، 24 - 26 (چاپ اول: 1385).
یادداشت:ج.1 - 30 (چاپ دوم: 1391) (فیپا).
یادداشت:کتابنامه.
عنوان دیگر:تفسیر نمونه.
موضوع:تفاسیر شیعه -- قرن 14
شناسه افزوده:مکارم شیرازی، ناصر، 1305 - . تفسیر نمونه. برگزیده
رده بندی کنگره:BP98/ب 95ت 73 1385
رده بندی دیویی:297/179
شماره کتابشناسی ملی:م 83-35848
ویراستار دیجیتالی:محمد منصوری
عنوان: تفسیر جوان (برگرفته از تفسیر نمونه)
مؤلف: دکتر محمد بیستونى ویراستارى و تایپ و صفحه آرایى: سهیلا شاکرى، فاطمه سرزهى
گروه تحقیق: صفورا بیستونى، زهرا بیستونى، آسیه بیستونى
امور فنى و رایانه: محمد على بیستونى شمارگان: 3000 نسخه
نوبت و تاریخ چاپ: دوم ، سال 1392 شابك دوره اى: ISBN 964 - 8399 - 71 - 9
ناشر: انتشارات بیان جوان شا بک: (ج. 2):ISBN 964 - 8399 - 19 - 0
هرگونه نسخه بردارى و چاپ از این كتاب، با اخذ مجوز كتبى از مؤسسه قرآنى تفسیر جوان بلامانع است.
نشانى: تهران - خیابان پاسداران - بین گلستان هشتم و نهم - روبروى پمپ بنزین - شماره 451 - طبقه اول - واحد 4
تلفکس: 22589626 E_mail :info@tafsirejavan.com
جدید
با نظارت: حضرت آیة اللّه مکارم شیرازى
تفسیر جوان
(برگرفته از تفسیر نمونه )
YOUTH INTERPRETATION OF QURAN
جلد 30
(جزء سى ام قرآن)
Volum 30
دکترمحمدبیستونى
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ
اَلاِهْداءِ
اِلى سَيِّدِنا وَ نَبِيِّنا مُحَمَّدٍ
رَسُولِ اللّهِ وَ خاتَمِ النَّبِيّينَ وَ اِلى مَوْلانا
وَ مَوْلَى الْمُوَحِّدینَ عَلِىٍّ اَمیرِ الْمُؤْمِنینَ وَ اِلى بِضْعَةِ
الْمُصْطَفى وَ بَهْجَةِ قَلْبِهِ سَيِّدَةِ نِساءِ الْعالَمینَ وَ اِلى سَيِّدَىْ
شَبابِ اَهْلِ الْجَنَّةِ، السِبْطَيْنِ، الْحَسَنِ وَ الْحُسَيْنِ وَ اِلَى الاَئِمَّةِ التِّسْعَةِ
الْمَعْصُومینَ الْمُكَرَّمینَ مِنْ وُلْدِ الْحُسَيْنِ لاسِيَّما بَقِيَّةِ اللّهِ فِى الاَرَضینَ وَ وارِثِ عُلُومِ
الاَنْبِياءِ وَ الْمُرْسَلینَ، الْمُعَدِّ لِقَطْعِ دابِرِالظَّلَمَةِ وَ الْمُدَّخِرِ لاِحْياءِ الْفَرائِضِ وَ مَعالِمِ الدّينِ ،
الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صاحِبِ الْعَصْرِ وَ الزَّمانِ عَجَّلَ اللّهُ تَعالى فَرَجَهُ الشَّریفَ فَيا مُعِزَّ
الاَوْلِياءَوَيامُذِلَ الاَعْداءِاَيُّهَاالسَّبَبُ الْمُتَّصِلُ بَيْنَ الاَرْضِ وَالسَّماءِقَدْمَسَّنا
وَ اَهْلَنَا الضُّرَّ فى غَيْبَتِكَ وَ فِراقِكَ وَ جِئْنا بِبِضاعَةٍ مُزْجاةٍ
مِنْ وِلائِكَ وَ مَحَبَّتِكَ فَاَوْفِ لَنَا الْكَيْلَ مِنْ مَنِّكَ وَ
فَضْلِكَ وَ تَصَدَّقْ عَلَيْنا بِنَظْرَةِ رَحْمَةٍ مِنْكَ
اِنّا نَریكَ مِنَ الْمُحْسِنینَ
متن تأییدیه مرجع عالیقدر حضرت «آیة اللّه العظمى مکارم شیرازى» در
مورد كتاب «تفسیر جوان» (منبع مطالعاتى و
تحقیقاتى اصلى «روش انس با قرآن»)
بسم اللّه الرّحمن الرّحیم
قرآن مجیدبالاترین سند افتخار مامسلمانان است و تاکسى با قرآن آشنا نشود ، پى به عظمت آن نخواهد برد و هر قدر آشنایى ما با ا ين كتاب بزرگ آسمانى افزون گردد ، به درجه اهمیت و عظمت آن بهتر پى مى بریم ، مخصوصاً براى حل مشکلات مسلمین در دنیاى امروز ، بهترین راه گشا قرآن است .
به همین دلیل شایسته است نسل جوان برومندما روزبه روز با این كتاب آسمانى آشناتر گردد ، نه فقط به «خواندن» و «قرائت» و «حفظ» آن ، بلکه به «محتوا و معناى
قرآن» ، به يقین قرآن مجید مى تواند صفا و روشنى ویژه اى به تمام زندگى آنان بدهد و از آنان افرادى باایمان ، شایسته ، قوى ، شجاع و طرفدار حق بسازد .
از آنجا كه تفسیر نمونه بحمداللّه در میان تمام قشرها نفوذ يافته و تحولى در محیط ما ایجاد كرده است ، جناب آقاى «دکتر محمد بیستونى» كه فردى باذوق و علاقمند به مسائل اسلامى و مسائل جوانان است . ابتکارى به خرج داده و تفسیر نمونه را به صورت فشرده و خلاصه با «سبکى تازه» كه به آسانى قابل استفاده براى همه جوانان باشد ، درآورده و به گونه اى كه هم اکنون ملاحظه مى كنید ، در اختیار آنان گذارده است . خداوند این خدمت را از ایشان قبول كند و به همه جوانان عزیز توفیق استفاده از آن را مرحمت فرماید .
ناصر مکارم شیرازى
28/8/79
متن تائیدیه حضرت آیة اللّه مرتضى مقتدایى مدیر حوزه علمیه قم
بِسْمِ اللّه ِ الرَّحْمنِ الرَّحیم
توفیق نصیب گردید از مؤسسه قرآنى تفسیر جوان بازدید داشته باشم و مواجه شدم با يك باغستان گسترده پرگل و متنوع كه به طور يقین از معجزات قرآن است كه این ابتکارات و روش هاى نو و جالب را به ذهن يك نفر كه باید مورد عنایت ویژه قرار گرفته باشد القاء نماید تا بتواند در سطح گسترده كودکان و جوانان و نوجوانان و غیرهم را با قرآن مجید مأنوس به طورى كه مفاهیم بلند و باارزش قرآن در وجود آنها نقش بسته و روش آنها را الهى و
قرآنى نماید و آن برادر بزرگوار جناب آقاى دکتر محمد بیستونى است كه این توفیق نصیب ایشان گردیده و ذخیره عظیم و باقیات الصالحات جارى براى آخرت ایشان هست. به امید این كه همه اقدامات با خلوص قرین و مورد توجه ویژه حضرت بقیت اللّه الاعظم ارواحنا فداه باشد.
مرتضى مقتدایى
به تاریخ يوم شنبه پنجم ماه مبارك رمضان المبارك 1427
قرآن كامل ترین و زیباترین كتاب آسمانى
در حدیثى از پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله آمده است : « قرآن ستارگان درخشانى دارد و بر فراز این ستارگان ، ستارگان دیگرى است ، شگفتى هایش پایان نمى گیرد و عجایبش كهنه نمى شود، چراغ هاى هدایت و منزلگاه هاى حکمت و دانش در آن است » .(1)و در حدیث دیگر به نقل از امام على بن موسى الرضا علیه السلام مى خوانیم : « مردى خدمت ایشان رسید و عرض كرد: چرا هرچه قرآن بیشتر منتشر و مطالعه مى شود، تازه تر مى گردد» ؟! امام علیه السلام در جواب فرمودند : « به جهت آنکه خداوند متعال، قرآن را براى زمان خاص و قوم خاصى قرار نداده و لذا در هر زمانى تازه و نزد هر قومى با طراوت است تا روز قیامت » . (2)
بنابراین نیازى نیست كه ما به سوى شرق و غرب و فرهنگ و قوانین آن ها دست دراز كنیم، به فرموده امیر مؤمنان على علیه السلام : «بدانید هیچ كس با داشتن قرآن فقیر نیست و هیچ كس بدون آن غنى وبى نیاز نمى باشد »(1). بسیارى از مسلمانان به قرآن تنها به عنوان يك كتاب مقدس كه تلاوتش مایه ثواب و برکت است و حفظ آیاتش دلیل بر فضیلت ، نگاه مى كنند . آنها فراموش كرده اند كه قرآن برنامه عمل است و تمام احترام و عظمتى كه دارد ، به خاطر نتیجه هاى تربیتى آن است ، اگر الفاظ و كلمات و حروف قرآن محترم است -- كه حتما هم هست -- همه به خاطر آن هدف عالى است. در تفسیر نمونه این جمله شاید 114 بار ( به تعداد سوره هاى قرآن ) در آغاز سوره ها تکرار شده است كه : « آن چه درباره فضایل قرآن در روایات آمده ، از آنِ كسى است كه آن را تلاوت كند، تلاوتى كه مقدمه اندیشه باشد ، اندیشه اى كه منتهى به عمل گردد ». این « تکرار مکرر » كه شاید از نظر بعضى بى رویه .
1) « نهج البلاغه » ، خطبه 176 .
باشد، تنها از آن جهت است كه این پندار كه - فضیلت قرآن فقط براى خواندن آیات آن است - شکسته شود و قرآن به صورت يك «کتاب عمل» درآید.
« تفسیر » در لغت به معنى «برگرفتن نقاب از چهره» آمده است. با توجه به این معنى آیا مگر قرآن كه نور و كلام مبین است، نقابى بر چهره دارد كه از آن برگیریم؟ مسلماً نه، بلکه این ما هستیم كه باید نقاب از چهره جان برگیریم و پرده از دیده عقل و هوش خود كنار زنیم تا مفاهیم قرآن را دریابیم و روح آن را درك كنیم . از سوى دیگر قرآن تنها يك چهره ندارد ، بلکه علاوه بر چهره عمومى آن كه براى همه گشاده است و نور مبین است و رمز هدایت خلق ! چهره هاى دیگرى نیز دارد كه آن را تنها به اندیشمندان ، آنها كه تشنه حقّند و پوینده راه و خواهان بیشتر ، نشان مى دهد و به هر يك به اندازه پیمانه وجود و كوشش و تلاش آمیخته با اخلاصش سهمى مى بخشد . این چهره ها كه در لسان احادیث « بطون » قرآن نامیده شده ، بر همه كس تجلى نمى كند به عبارت بهتر همه چشم ها توان دیدن آن را
ندارند . تفسیر به چشم ها قدرت بخشیده، حجاب هارا كنار مى زند و به ما شایستگى دید آنها را تا آنجا كه براى ما امکان دارد ، مى دهد .
بى شك تفسیر قرآن به معناى واقعى از زمان خود پیامبر صلى الله علیه و آله و به هنگام نزول نخستین آیات بر قلب پاکش آغاز گشت ولى همه معتقدند به صورت يك «علم مدوّن» از زمان على علیه السلام شروع شد و بزرگان این علم سلسله اسانیدخودرابه اوکه باب مدینه علم پیامبر صلى الله علیه و آله بود، مى رساندند.
تاکنون صدها كتاب به زبان ها و روش هاى گوناگون در زمینه تفسیر قرآن نوشته شده، بعضى ادبى، بعضى فلسفى، بعضى اخلاقى، پاره اى براساس حدیث، برخى براساس تاریخ و پاره اى براساس علوم جدید و هریك قرآن را از زاویه علومى كه در آن تخصص داشته اند، دیده اند ! و ازاین باغ پرگل؛ يکى به مناظر دل انگیز و شاعرانه پرداخته ، دیگرى مانند يك معلم علوم طبیعى به ساختمان برگ ها و گلبرگ ها و ریشه ها ، سومى به موادغذایى قابل استفاده از آن، چهارمى به خواصّ دارویى ، پنجمى به اسرار آفرینش این همه
شکوفه هاو گل هاى رنگارنگ پرداخته ، ششمى دراندیشه است كه ازکدامین گل مى توان عطرى بهترتهیه كرد و هفتمى همچون زنبورعسل تنها درفکرمکیدن شهدگل و فراهم ساختن « انگبین » است . خلاصه پویندگان راه تفسیر هرکدام با آیینه مخصوصى كه به دست داشته اند ، جلوه اى از آن همه زیبایى ها و اسرار قرآن را منعکس ساخته اند . ولى روشن است كه اینها همه در عین حال كه تفسیر قرآنند، تفسیر قرآن نیستند ، زیرا كه هریك پرده اى از چهره هاى قرآن برمى دارد نه از همه چهره هاى آن و اگر همه را نیز يك جا جمع كنیم، باز پرده بردارى از چهره هایى از قرآن است نه از همه چهره هایش. زیرا قرآن كلام حق است و تراوشى از علم بى انتهاى او و كلام او، رنگ علم او و علم او، رنگ ذات او دارد و همه نامتناهى است.
هرعصرى ویژگى ها،ضرورت ها و تقاضاهایى داردکه ازدگرگون شدن وضع زمان و پیدایش مسایل جدید و مفاهیم تازه درعرصه زندگى سرچشمه مى گیرد. از مسایلى كه ما به سهم خود آن را به روشنى دریافته ایم، تشنگى و عطش نسل حاضربراى درك مفاهیم اسلام ومسائل مذهبى
است ، نه تنها درك ، بلکه «چشیدن و لمس كردن» وبالاخره « عمل كردن » است . این مسائل بخش مهمّى از روح و جان آنها را اشغال كرده، اما طبیعى است كه همه به صورت استفهام است و براى پاسخ گویى به این خواسته ها نخستین گام ، برگرداندن میراث علمى و فرهنگى اسلام به زبان روز و پیاده كردن همه آن مفاهیم عالى در روح و جان و عقل نسل كنونى است .
و گام دیگر استنباط نیازها و تقاضاهاى ویژه این زمان از اصول كلّى اسلام مى باشد. این تفسیر براساس همین دو هدف نگارش يافته است. تفسیر نمونه با استفاده يا انتقاد از حدّاقل 16 تفسیر مشهور و معتبر به شرح زیر تدوین شده است :
تفاسیر تشيّع :
1 - تفسیر مجمع البیان ----- مفسر معروف مرحوم طبرسى
2 - تفسیر تبیان ----- دانشمند فقید شیخ طوسى
3 - تفسیر المیزان ----- مفسر معروف علامه طباطبایى
4 - تفسیر صافى ----- ملا محسن فیض كاشانى
5 - تفسیر نورالثقلین ----- مرحوم عبدعلى بن جمعة الحویزى
6 - تفسیر برهان ----- مرحوم سید هاشم بحرانى
7 - تفسیر روح الجنان ----- ابوالفتوح رازى
تفاسیر تسنّن :
8 - تفسیر مفاتیح الغیب ----- فخر رازى
9 - تفسیر روح المعانى ----- علامه شهاب الدین محمود آلوسى
10 - تفسیر المَنار ----- محمد رشید رضا ، تقریرات درس تفسیر شیخ محمد عبده
11 - تفسیر فى ظلال القرآن ----- سید قطب
12 - تفسیر قرطبى ----- محمّد بن احمد الانصارى القرطبى
13 - تفسیر اسباب النزول ----- واحدى (ابوالحسن على بن منویه نیشابورى)
14 - تفسیر مراغى ----- احمد مصطفى مراغى
15 - تفسیر كشاف ----- زمخشرى
16 - تفسیر الدر ----- المنثور سیوطى
از آنجا كه قرآن كتاب زندگى و حیات است ، در این تفسیر ، به جاى پرداختن به مسائل ادبى و عرفانى و مانند آن ، توجه خاصى به مسایل سازنده زندگى مادى و معنوى و به ویژه مسایل اجتماعى خصوصا نیازهاى جوانان عزیز شده است . به تناسب عناوینى كه در آیات مطرح مى شود ، در ذیل هر آیه بحث فشرده و مستقلى درباره موضوعاتى مانند ربا، بردگى ، حقوق زن ، فلسفه حج ، اسرار تحریم قمار ، شراب ، گوشت خوك و ارکان و اهداف جهاد اسلامى و مانند آن آمده است تا خوانندگان در يك مطالعه اجمالى از مراجعه به كتاب هاى دیگر بى نیاز گردند . به جاى پرداختن به بحث هاى كم حاصل ، توجه خاصى به ریشه لغات و شأن نزول آیات كه هر دو در فهم دقیق معانى قرآن مؤثر هستند ، شده است .
اشکالات و ایرادات و سؤالات مختلفى كه گاهى در پیرامون اصول و فروع اسلام مطرح مى گردد، به تناسب هر آیه طرح شده و پاسخ فشرده آن ذکر گردیده است ، مانند شبهه آکل و
مأکول ، معراج ، تعدد زوجات ، علت تفاوت ارث زن و مرد ، تفاوت دیه زن و مرد ، حروف مقطعه قرآن ، نسخ احکام ، جنگ ها و غزوات اسلامى ، آزمایش هاى گوناگون الهى و ده ها مسأله دیگر به طورى كه هنگام مطالعه آیات ، علامت استفهامى در ذهن خواننده عزیز باقى نماند.
از اصطلاحات پیچیده علمى كه نتیجه آن اختصاص كتاب به صنف خاصى است ، در متن كتاب پرهیز شده و به هنگام ضرورت در پاورقى آمده تابراى دانشمندان و صاحب نظران نیز مفیدباشد .
1 - درج ترجمه روان و تفسیر هرآیه به صورت مستقل، به جز درآیاتى كه باهم ارتباط تنگاتنگ دارند.
2 - درج قول برتر و حذف اقوال متعدد در بیان تفسیر آیات .
3 - حفظ اصالت مطالب و مفاهیم ارائه شده در اصل تفسیر .
4 - خلاصه نمودن جملات طولانى در قالب عبارات كوتاه تر و ساده تر .
5 - تیترگذارى و تدوین مطالب كتاب به سبك كتاب هاى آموزشى به منظور
تدریس آسان در جلسات تفسیر قرآن .
6 - استفاده از سه خط تحریرى براى آیات ، ترجمه و تفسیر، به منظور مطالعه روان آنها.
7 - اِعراب گذارى آیات و روایات به منظور سهولت حفظ كردن آنها .
8 - انتشار در قطع جیبى به منظور استفاده از اوقات فراغت روزانه و سهولت قرار گرفتن در جیب.
9 - قیمت ارزان كتاب به منظورخریدهمگان خصوصاجوانان عزیز و اُنس بیشترجامعه باقرآن كریم .
درخاتمه لازم مى دانم از همسر و فرزندان فهیم و متدینم كه اینجانب را درمراحل مختلف تدوین و تحقیق این اثر ارزنده قرآنى يارى كرده اند ، صمیمانه تشکر و قدردانى نمایم .
همچنین از استاد راهنماى خود فقیه اهل بیت جناب آقاى سیدمرتضى خاتمى (زید عزّه) كه در مراحل مختلف تألیف این مجموعه ، راهنمایى ها و ارشادات بسیار
مؤثرى داشته اند ، كمال تشكّر و امتنان را دارم .
محمد بیستونى
تهران - تابستان 1387
اکثریت قریب به اتفاق سوره هاى جزء آخر قرآن در « مکه » نازل شده و بیش از هرچیز روى مسأله مبدأ و معاد و بشارت و انذار، كه طبیعت سوره هاى مکى است ، تکیه مى كند ، غالبا لحنى كوبنده و تکان دهنده و بیدارکننده دارد . آیه ها همگى جز در مواردى معدود، كوتاه و پر از اشارات است و به همین دلیل تأثیر عمیقى روى هر فرد آگاه مى گذارد . ناآگاهان رانیز بیدار كرده و به كالبدهاى بى روح ، جان مى دهد . به افراد بى تفاوت ، احساس مسؤولیت مى بخشد و براى خود عالمى پر از شور و نوا دارد . درباره فضیلت تلاوت این سوره ، امام صادق (علیه السلام) (علیه السلام) درحدیثى فرموده اند : « كسى كه هر روز بر سوره "عمّ يَتَساءَلون" مداومت كند ، سال تمام نمى شودمگر این كه خانه خدا را زیارت مى كند».(1)
1) « مجمع البیان » ، جلد 10 ، صفحه 420 .
بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ بنام خداوند بخشنده بخشایشگر
1 عَمَّ يَتَساءَلُونَ آن هااز چه چیز از يکدیگر سؤال مى كنند ؟
2 عَنِ النَّبَأِ الْعَظیمِ از خبر بزرگ و پراهمیت ( رستاخیز ) .
3 اَلَّذى هُمْ فیهِ مُخْتَلِفُونَ همان خبرى كه پیوسته درآن اختلاف دارند.
«نَبَأ» به گفته «راغب» در «مفردات» به معنى خبرى است كه مهم باشد و داراى فایده و انسان نسبت به آن علم يا ظن غالب پیدا كند و این امور سه گانه در معنى نبأ شرط است. بنابراین توصیف به «عَظیم» تأکید بیشترى را مى رساند و روى هم رفته نشان مى دهد این خبر كه گروهى در آن تردید داشتند، واقعیتى بوده است شناخته شده، پراهمیت و با عظمت كه منظور" خبر روز رستاخیز" مى باشد .
« نَبَأ عَظیم » به چند معنى تفسیر شده است ؛ قیامت ، قرآن ، تمام اصول عقاید دینى اعم از مبدأ و معاد . ولى قرائن موجوددر مجموعه آیات این سوره نشان مى دهدکه تفسیر آن به « معاد » بر
همه برترى دارد . ولى در روایات زیادى از طریق اهل بیت علیهم السلام و بعضى از طرق اهل سنت نقل شده « نبأ عظیم » ( خبر بزرگ ) به مسأله ولایت و امامت امیر مؤمنان علی (علیه السلام) كه مورد اختلاف و گفتگو از سوى جمعى بود ، يا به مسأله ولایت به طور اعم تفسیر شده است . این روایات گاهى ازخود علی (علیه السلام) و گاهى از دیگرائمه علیهم السلام نقل شده كه به عنوان نمونه، سه روایت را در این جا مى آوریم : 1 - روایتى است كه « حافظ محمد بن مؤمن شیرازى » كه از علماى اهل سنت است ، نقل كرده كه : رسول اللّه صلى الله علیه و آله در تفسیر « عَمَّ يَتَساءَلُونَ، عَنِ النَّبَأِالْعَظیم »، فرمود:«منظور "ولایت على (علیه السلام)" است كه از آن ها درباره آن در قبرسؤال مى شود و هیچ كس در شرق و غرب عالم و در برّ و بحر از دنیا نمى رود، مگر این كه فرشتگان از او درباره ولایت امیرمؤمنان (علیه السلام) بعد از مرگ سؤال مى كنند و به او مى گویند : دینت چیست ؟ پیامبرت كیست ؟ و امامت كیست » ؟ (1)2 - در حدیث دیگرى آمده است كه روز جنگ صفین مردى از لشکر شام در حالى كه سلاح بر تن پوشیده و قرآنى حمایل كرده بود ، وارد میدان شد و .
1) « رسالة الاعتقاد » ، ( طبق نقل احقاق الحق ، جلد 3 ، صفحه 484 ) .
سوره «نبأ» را تلاوت مى كرد ، علی (علیه السلام) شخصا به میدان آمد و به او فرمود : « اَ تَعْرِفُ النَّبَأَ الْعَظیمَ الَّذى هُمْ فیهِ مُخْتَلِفُونَ : آیا مى دانى نبأ عظیمى كه در آن اختلاف دارند ، چیست » ؟! ، آن مرد در جواب گفت : « نه نمى دانم » . امام فرمود : « اَنَا وَ اللّهِ النَّبَأُ الْعَظیمُ الَّذى فیهِ اخْتَلَفْتُمْ وَ عَلى وَلايَتِهِ تَنازَعْتُمْ ، وَ عَنْ وَلايَتى رَجَعْتُمْ بَعْدَ ما قَبِلْتُمْ ... وَ يَوْمَ الْقِيامَةِ تَعْلَمُونَ ما عَلِمْتُمْ : منم آن نبأ عظیم كه درباره آن اختلاف دارید و در ولایت او به نزاع برخاسته اید ، شما از ولایت من بازگشتید بعد از آن كه پذیرفتید و در قیامت بار دیگر آن چه را قبلاً در این زمینه دانسته اید ، خواهید دانست » .(1)3 - در روایتى از امام صادق (علیه السلام) (علیه السلام) آمده است كه فرمود : « نبأ عظیم ، همان مسأله ولایت است » .(2)جمع میان محتواى این روایات و آن چه در مورد تفسیر آیه به مسأله معاد ذکر كردیم ، از دو راه ممکن است : نخست این كه « نبأ عظیم » مفهوم وسیع و گسترده اى دارد كه همه این ها را شامل مى شود ، .
هرچند به هنگام نزول این آیات تکیه قرآن بیش از همه در بیان این جمله روى مسأله معاد بود ، ولى این مانع نمى شودکه آیه مصداق هاى دیگرى نیز نداشته باشد . دیگر این كه همان گونه كه مى دانیم و بارها نیز گفته ایم ، قرآن داراى بطون مختلفى است ، يعنى يك آیه ممکن است معانى متعددى داشته باشد ، كه از میان آن ها يك معنى ظاهر است و معانى دیگر بطون قرآن است كه به كمك قرائن مختلفى از آن استفاده مى شود و يا به تعبیر دیگر نوعى دلالت التزامى است كه براى هیچ كس جز خاصان روشن نیست . تنها این آیه نیست كه داراى ظاهر و باطنى است ، آیات زیاد دیگرى در قرآن كریم داریم كه در روایات اسلامى تفسیرهاى گوناگونى براى آن آمده كه بعضى هماهنگ با ظاهر است و بعضى معنى باطن را بیان مى كند . ولى این نکته را مؤکدا يادآور مى شویم كه فهم باطن قرآن بدون وجود قرائن روشن ، يا تفسیرهایى كه از شخص پیغمبر و امامان معصوم علیهم السلام رسیده است ، جایز نیست و وجود بطون براى قرآن نباید دستاویزى براى هوسبازان و منحرفان شود كه آیات قرآن را مطابق سلیقه و میل خود تفسیر كنند .
4 كَلاّ سَيَعْلَمُونَ چنین نیست كه آن ها فکرمى كنند ، به زودى مى فهمند .
5 ثُمَّ كَلاّ سَيَعْلَمُونَ باز هم چنین نیست كه آن ها مى پندارند ، به زودى مى فهمند .
« آن روز باخبر مى شوندکه فریاد واحسرتاى آن ها بلند است و از تفریط و كوتاهى خود سخت پشیمان مى شوند » ( 56 / زمر ) . آن روز كه امواج عذاب گرداگرد آن ها را مى گیرد و تقاضاى بازگشت به دنیا را مى كنند ( 44 / شورى ) . حتى لحظه مرگ كه حجاب ها ازبرابر چشم انسان كنار مى رود و حقایق عالم دیگر در برابر او آشکار مى شود و به برزخ و معاد يقین پیدا مى كند ، در همان لحظه نیز فریادش بلند مى شود كه «رَبِّ ارْجِعُونِ لَعَلّى اَعْمَلُ صالِحا فیما تَرَكْتُ: مرابازگردانید تاعمل صالحى انجام دهم» (99 - 100/مؤمنون ). تعبیر به « سَيَعْلَموُن » ( با « س » كه معمولاً براى آینده نزدیك مى آید ) ، اشاره به این است كه قیامت ، امرى است نزدیك و تمام عمر دنیا در برابر آن ساعتى بیش نیست . علت تکرار دو آیه به منظور تأکید بر يك واقعیت است و آن آگاهى آن ها در آینده نزدیک، از قیامت و رستاخیزاست .
گفتیم از مهم ترین مسایلى كه در جزء سى ام قرآن مجید كه اکثریت قریب به اتفاق سوره هاى آن
مکى است و بر آن تکیه شده ، مسأله "معاد" و شرح احوال انسان در روز رستاخیز است
زیرا نخستین گام در زمینه اصلاح انسان این است كه بداند حساب و كتابى در كار است . نه توصیه و رشوه در آن كارساز است و نه امکان دروغ و انکار و بالاخره هیچ راهى براى فرار از چنگال مجازات در آن جا نیست ، تنها راه ، ترك گناه در این دنیاست . ایمان به وجود چنین محکمه و دادگاهى انسان را تکان مى دهد و ارواح خفته را بیدار مى كند ، روح تقوا و تعهد و احساس مسؤولیت را زنده مى كند و او را به وظیفه شناسى دعوت مى نماید . اصولاً در هر محیطى كه فساد رخنه كند ، عامل آن يکى از دو چیز است : ضعف نیروى مراقبت ، يا ضعف تشکیلات قضایى . اگر مراقبین تیزبین اعمال انسان ها را زیر نظر بگیرند ، دادگاهها دقیقا به جرایم متخلّفان برسند و هیچ « جرمى » بدون « جریمه » نماند ، در چنین محیطى مسلماً فساد و گناه و تجاوز و تعدى و طغیان به حداقل خواهد رسید . جایى كه زندگى مادى در پرتو چنین مراقبین و دادگاه هایى باشد ، تکلیف زندگى معنوى و الهى انسان روشن است . ایمان به وجود مبدئى كه همه جا با او است : « لايَعْزُبُ
عَنْهُ مِثْقالُ ذَرَّة: به اندازه سنگینى ذره اى، چیزى ازعلم او مخفى نمى گردد » (3/سبأ) وایمان به وجودمعادى
که به مصداق « فَمَنْ يَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ خَيْرا يَرَهُ وَ مَنْ يَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ شَرّا يَرَهُ » ( 7 و 8 / زلزال ) ، ذره اى كار خوب و بد به دست فراموشى سپرده نمى شود و در آن جا در برابر او قرار مى گیرد . چنین ایمانى ، چنان تقوایى در انسان ایجاد مى كند كه در تمام زندگى مى تواند راهنماى او در مسیر خیر باشد.
6 اَلَمْ نَجْعَلِ الاَْرْضَ مِهادا آیا ما زمین را محلّ آرامش ( شما ) قرار ندادیم ؟
« مِهاد » به طورى كه « راغب » در « مفردات » مى گوید، به معنى "مکان آماده و صاف و مرتب" است و در اصل از « مهد » به معنى محلى كه براى استراحت كودك آماده مى كنند ( اعم از گاهواره و يا بستر ) گرفته شده و جمعى از ارباب لغت و مفسران ، آن را به « فراش » يعنى « بستر » تفسیر كرده اند كه هم صاف و نرم است و هم راحت . انتخاب این تعبیر براى زمین ، بسیار پرمعنى است ، چراکه از يکسو قسمت هاى زیادى از زمین آن چنان نرم و صاف و مرتب است كه انسان به خوبى مى تواند در آن خانه سازى كند ، زراعت و باغ احداث نماید . از سوى دیگر همه نیازمندى هاى او در سطح زمین يا اعماق آن به صورت مواد اولیه و معادن گرانبها نهفته است . ثالثاً مواد
زاید او را به خود جذب مى كند و اجساد مردگان با دفن در آن به زودى تجزیه و متلاشى مى شوند و انواع میکروب ها به واسطه اثر مرموزى كه دست آفرینش در خاك نهاده است ، نابود مى گردد . رابعا با حرکت نرم و سریع خود به دور خورشید و به دور خود گردش مى كند . شب و روز و فصول چهارگانه را كه نقش عمده اى در حیات انسان دارند، مى آفریند . خامسا قسمت زیادى از آب هایى كه بر سطح آن مى بارد را در درون خود ذخیره مى كند و به صورت چشمه ها و قنات ها بیرون مى فرستد . خلاصه در این بستر آرام ، همه وسایل آسایش و آرامش فرزندان این زمین آماده و مهیا است و هنگامى اهمیت این نعمت آشکارتر مى گردد كه مختصر تزلزل و دگرگونى در آن رخ دهد .
7 وَ الْجِبالَ اَوْتادا و كوه ها را میخ هاى زمین .
قرآن كریم به چهار دلیل زیر كوه ها را میخ هاى زمین مى نامد : 1 - ریشه هاى عظیمى در اعماق زمین دارند ودر آن جا به هم پیوسته اند و همچون زرهى پوسته زمین را در برابر فشار ناشى از مواد مذاب درونى و تأثیر جاذبه جزر و مد آفرین ماه از بیرون حفظ مى كنند . 2 - دیوارهاى بلندى در
برابر طوفان هاى سخت و سنگین محسوب مى شوند و پناهگاه مطمئنى براى مهد آسایش انسان مى سازند كه اگر نبودند ، دایما زندگى انسان زیر ضربات كوبنده طوفان ها دستخوش ناآرامى بود . 3 - كانونى هستند براى ذخیره آب ها و انواع معادن گرانبها. 4 - علاوه بر همه این ها در اطراف كره زمین ، قشرعظیمى ازهوا وجود دارد كه بر اثر وجود كوه ها كه به صورت دنده هاى يك چرخ ، پنجه در این قشر عظیم افکنده اند ، همراه زمین حرکت مى كنند ، دانشمندان مى گویند اگر سطح زمین صاف بود ، قشر هوا به هنگام حرکت زمین روى آن مى لغزید و طوفان هاى عظیم ایجاد مى شد و هم ممکن بود این اصطکاك دایمى سطح زمین را داغ و سوزان و غیرقابل سکونت كند .
8 وَ خَلَقْناكُمْ اَزْواجا و شما را به صورت زوج ها آفریدیم .
« اَزْواج » جمع « زوج » و به معنى "جفت" و جنس مذکر و مؤنث است و آفرینش انسان از این دو جنس علاوه بر این كه ضامن بقاى نسل اوست ، سبب آرامش جسم و جان او مى شود ، چنان كه در آیه 21 سوره روم مى خوانیم : « وَ مِنْ اآیاتِهِ اَنْ خَلَقَ لَكُمْ مِنْ اَنْفُسِكُمْ اَزْواجا لِتَسْكُنُوا اِلَيْها وَ جَعَلَ بَيْنَكُمْ مَوَدَّةً وَ رَحْمَةً : از نشانه هاى ( عظمت ) خداوند این است كه همسرانى از جنس
خودتان براى شما آفرید تا در كنار آن ها آرامش يابید و در میان شما محبت و رحمت قرار داد » .
9 وَ جَعَلْنا نَوْمَكُمْ سُباتا
و خواب شما را مایه آرامشتان قرار دادیم .
« سُبات » از ماده « سَبْت » ( بر وزن وقت ) در اصل به معنى "قطع كردن" است و سپس به معنى "تعطیل كار به منظور استراحت" آمده و این كه «روز شنبه» در لغت عرب « يَوْمُ السَّبْت » نامیده شده ، به خاطر آن است كه این نامگذارى متأثر از برنامه هاى يهود بوده كه روز شنبه را روز تعطیلى مى دانستند . تعبیر به « سُبات » اشاره لطیفى به تعطیلى قسمت هاى قابل توجهى از فعالیت هاى جسمى و روحى انسان در حالت خواب مى باشد و همین تعطیل موقت سبب استراحت و بازسازى اعضاى فرسوده ، تقویت روح و جسم ، تجدید نشاط انسان ، دفع هرگونه خستگى و ناراحتى و بالاخره آمادگى براى تجدید فعالیت مى شود . با این كه يك سوم زندگى انسان را « خواب » فراگرفته و همیشه انسان با این مسأله مواجه بوده ، هنوز اسرار خواب به خوبى شناخته نشده است و حتى این كه چه عاملى سبب مى شود كه در لحظه معینى بخشى از فعالیت هاى مغزى از كار بیفتد و سپس
پلك چشم ها روى هم آمده و تمام اعضاى بدن در سکون و سکوت فرورود ، هنوز به درستى روشن نیست . « خواب » نقش عظیمى در سلامت انسان دارد وبه همین دلیل روانپزشکان تلاش مى كنند كه خواب بیماران خود را به صورت عادى تنظیم كنند ، چراکه بدون آن تعادل روانى آن ممکن نیست .
افرادى كه به صورت طبیعى نمى خوابند ، افرادى پژمرده ، عصبانى ، افسرده ، غمگین و ناراحتند و به عکس كسانى كه از خواب معتدلى بهره مندند ، به هنگامى كه بیدار مى شوند ، نشاط و توان فوق العاده اى در خود مى بینند . مطالعه بعداز يك خواب آرام بخش ، بسیار سریع پیش مى رود و كارهاى فکرى و جسمى بعد از چنین خوابى همیشه قرین موفقیت است و این ها همه بیانگر نقش پراهمیت خواب در زندگى انسان است . البته آن چه درباره اهمیت خواب گفته شد ، منظور يك خواب متعادل و مناسب است وگرنه پرخوابى مانند پرخورى از صفات زشت و موجب بیمارى هاى مختلف است . و عجیب این كه مقدار خواب طبیعى براى انسان ها يکسان نیست و هیچ گونه حد معینى براى آن نمى توان در نظر گرفت. لذا هر كس باید با تجربه ، نیاز خویش را به خواب با توجه به میزان فعاليّت هاى جسمى و روحى خود دریابد . و عجیب تر این كه به هنگام بروز
حوادث سخت كه انسان ناچار است مدت ها بیدار بماند، مقاومت انسان در برابر بى خوابى، موقتا افزایش مى يابد ، خواب از سر انسان مى پرد و گاه به حداقل لازم يعنى يك يا دو ساعت مى رسد ولى بسیار دیده شده كه این كمبود به هنگام عادى شدن اوضاع، جبران مى گردد و جسم و روح انسان طلب خود را از خواب بازمى ستاند .
10 وَ جَعَلْنَا اللَّيْلَ لِباسا و شب را پوششى ( براى شما ) .
پرده شب ، لباس و پوششى است بر اندام زمین و تمام موجودات زنده اى كه روى آن زیست مى كنند ، فعالیت هاى خسته كننده زندگى را به حکم اجبار قطع مى كند و تاریکى را كه مایه سکون و آرامش و استراحت است ، بر همه چیز مسلط مى سازد ، تا اندام هاى فرسوده مرمت گردد و روح خسته تجدید قوا كند ، چراکه خواب آرام جز در تاریکى میسر نیست . از این گذشته با فروافتادن پرده شب ، نور خورشید برچیده مى شود كه اگر به طور مداوم بتابد ، تمام گیاهان و حیوانات را مى سوزاند و زمین جاى زندگى نخواهد بود . قابل توجه این كه در قرآن مجید به بسیارى از موضوعات مهم ، يك بار قسم ياد شده ، در حالى كه به « شب » 7 بار سوگند ياد شده است . و
مى دانیم سوگند به امور مهم يادمى شود و این خود نشانه اهمیت پرده ظلمت شب است .
آن ها كه شب را با نور مصنوعى روشن مى سازند و تمام شب را بیدارند و به جاى آن روز را مى خوابند ، افرادى رنجور و ناسالم و فاقد نشاط مى باشند . مردمى كه در روستاها به عکس شهرها شب زود مى خوابند و صبح زود برمى خیزند ، از سلامت بیشترى برخوردارند. شب ، منافع جانبى دیگرى نیز دارد چراکه سحرگاهانش بهترین وقت براى راز و نیاز به درگاه محبوب و عبادت و خودسازى و تربیت نفوس است ، همان گونه كه قرآن مجید در توصیف پرهیزگاران مى گوید : « وَ بِالاَْسْحارِ هُمْ يَسْتَغْفِروُن : آن ها در سحرگاهان استغفار مى كنند » ( 18 / ذاریات ) .
11 وَ جَعَلْنَا النَّهارَ مَعاشا و روز را وسیله اى براى زندگى و معاش قراردادیم .
روشنایى روز نیز خود نعمتى است بى نظیر ، جنب و جوش و حرکت مى آفریند ، انسان را براى كار و تلاش آماده مى سازد ، گیاهان را با نور مى رویاند و حیوانات در پرتو آن رشد مى كنند و به حق این تعبیر كه مى فرماید : « روز را وسیله معاش و زندگى شما قرار دادیم » ، تعبیرى است از هر نظر رسا كه نیاز به شرح و توصیف ندارد .
12 وَ بَنَيْنا فَوْقَكُمْ سَبْعاً شِداداً و بر فراز شما هفت ( آسمان ) محکم بنا كردیم .
عدد « هفت » در این جا ممکن است براى « تکثیر » و اشاره به كُرات متعدد آسمان و مجموعه هاى منظومه ها و كهکشان ها و عوالم متعدد جهان هستى باشد كه داراى خلقتى محکم و ساختمانى عظیم و قوى هستند و يا براى « تعداد » باشد، به این ترتیب كه آن چه ما از ستارگان مى بینیم ، همه به حکم آیه 6 سوره صافات « اِنّا زَيَّنَّا السَّماءَ الدُّنْيا بِزینَةٍ الْكَواكِب : ما آسمان پایین را با ستارگان زینت بخشیدیم » متعلق به آسمان اول است و ماوراى آن شش عالم و آسمان دیگر وجود دارد كه از دسترس علم بشر بیرون است . این احتمال نیز وجود دارد كه منظور طبقات متعدد هواى اطراف زمین باشد كه در عین رقیق بودن ظاهرى ، از چنان استحکامى برخوردار است كه این كُره خاکى را از هجوم مستمر سنگ هاى آسمانى حفظ مى كند و به محض این كه يکى از آن ها جذب كُره زمین شود ، بر اثر تصادم شدید با قشر هوا چنان داغ مى شود كه آتش مى گیرد و مى سوزد و خاکستر آن به طور ملایم بر زمین مى نشیند و اگر این قشر هوانبود ، شهرها و آبادى هاى ما شب و روز در معرض پرتاب این سنگ ها قرار داشت . بعضى از دانشمندان محاسبه كرده اند كه استقامت
قشر هواى اطراف زمین كه بیش از يکصد كیلومتر ضخامت دارد ، به اندازه يك « سقف پولادین به ضخامت ده متر » است و این يکى از تفسیرهاى «سَبْعا شِدادا» است .
13 وَ جَعَلْنا سِراجا وَهّاجا و چراغى روشن و حرارت بخش آفریدیم .
« وَهّاج » از ماده « وَهَج » ( بر وزن كرج ) به معنى نور و حرارتى است كه از آتش صادر مى شود ، بنابراین ذکر این وصف براى این چراغ پرفروغ آسمانى ، اشاره اى به دو نعمت بزرگ است كه خمیر مایه همه مواهب مادى این جهان است ؛ « نور » و « حرارت » . نور خورشید نه تنها صحنه زندگى انسان و تمام منظومه شمسى را روشنى مى بخشد ، بلکه تأثیر عمیقى در پرورش موجودات زنده دارد . حرارت آن نیز علاوه بر تأثیرى كه در حیات انسان و حیوان و گیاه به طور مستقیم دارد، منبع اصلى وجود ابرها، وزش بادها، نزول باران ها و آبیارى سرزمین هاى خشك است . خورشید به خاطر اشعه مخصوص « ماوراء بنفش » ، تأثیر فراوانى در كشتن میکروب ها دارد ، كه اگر نبود ، كُره زمین به بیمارستان عظیمى تبدیل مى شد و چه بسا در مدت كوتاهى نسل موجودات زنده از بین مى رفت . خورشید، نورى سالم ، مجانى ، دایمى و از فاصله اى مناسب ، نه چندان گرم و سوزان و نه
سرد و بى روح در اختیار همه ما مى گذارد . اگر قیمت انرژى حاصل از خورشید را با قیمت منابع دیگر انرژى محاسبه كنیم ، عدد بسیار عظیمى را تشکیل مى دهد و اگر فرضا بخواهیم درخت سیبى را با نور و انرژى مصنوعى پرورش دهیم ، قیمت هر دانه سیب سرسام آور خواهد بود . آرى این « سِراج وَهّاج » عالم آفرینش همه این ها را به طور رایگان در اختیار ما مى گذارد . در كتاب "دنیاى ستارگان" تألیف « آنترى وایت » محاسبه اى درباره نور و حرارتى كه خورشید به اهل زمین مى دهد ، كرده است و مى گوید : اگر قرار بود براى نور و حرارتى كه رایگان از خورشید دریافت مى داریم ، طبق بهاى معمولى « برق » پول بپردازیم ، مردم روى زمین هر ساعتى مى بایست يك میلیارد و هفتصد میلیون دلار بپردازند كه در يکسال مبلغ سرسام آورى مى شود . این نشان مى دهد كه چه ثروت عظیمى از این رهگذر به طور رایگان به ما مى رسد . و به گفته نویسنده كتاب « از جهان هاى دور » اگر مردم زمین بخواهند نورى راکه ازخورشید مى گیرند، ازلامپ هایى دریافت دارند كه در همان محلى كه خورشید قرار گرفته نصب شود ، باید به تعداد هر يك نفر بیش از « پنج میلیون میلیارد
لامپ 100 شمعى » روشن شود . جرم خورشید حدود 000/300/1 برابر كُره زمین است ، فاصلۀ
آن حدود 000/000/150 كیلومتر مى باشد ، حرارت برونى سطح خورشید بالغ بر 6000 درجه سانتیگراد و حرارت درونى آن در حدود 000/000/20 درجه تخمین زده شده است. تمامى این موارد آن چنان دقیق حساب شده كه اگر كمى كمتر يا بیشتر مى بود ، عرصه زندگى را بر اهل زمین تنگ مى كرد و ادامه حیات را غیرممکن مى ساخت كه شرح آن در حوصله این بیان مختصر نمى گنجد .
14 وَ اَنْزَلْنا مِنَ الْمُعْصِراتِ ماءً ثَجّاجا و از ابرهاى باران زا آبى فراوان نازل كردیم .
« مُعْصِرات » جمع « مُعْصِر » از ماده « عصر » به معنى "فشار" است كه اشاره به ابرهاى باران زا است ، گویى خودش را مى فشارد تا آب از درونش فروریزد . به گفته بعضى از دانشمندان ، هنگام تراکم، سیستمى بر ابرها حاکم مى شود كه خود را مى فشارد و در نتیجه باران از آن فرو مى بارد و این تعبیر در حقیقت از معجزات علمى قرآن مجید محسوب مى شود ( به كتاب باد و باران صفحه 126 مراجعه شود ) . « ثَجّاج » از ماده « ثَج » ( بر وزن حج ) به معنى "فروریختن آب به صورت پى درپى و فراوان" است و باتوجه به این كه « ثَجّاج » ، صیغه مبالغه است ، كثرت و فزونى بیشترى را بیان مى كند و در مجموع معنى آیه چنین مى شود كه ما از ابرهاى باران زا آبى فراوان و پى درپى
فروفرستادیم . نزول باران به خودى خود مایه خیر و برکت است ، هوا را لطیف مى كند ، آلودگى ها را مى شوید، كثافات را با خود مى برد، گرماى هوا را فرومى نشاند و حتى سرما را تعدیل مى كند ، از عوامل بیمارى مى كاهد و به انسان روح و نشاط مى دهد .
15 لِنُخْرِجَ بِهِ حَبّا وَ نَباتا تا به وسیله آن دانه و گیاه بسیاربرویانیم.
16 وَ جَنّاتٍ اَلْفافا و باغ هایى پر درخت .
در حقیقت در این دو آیه به تمام مواد غذایى كه انسان و حیوان از آن استفاده مى كنند و از زمین مى روید ،اشاره شده است ؛ زیرا قسمت مهمى از آن ها را دانه هاى غذایى تشکیل مى دهد ( حَبّا ) و قسمت دیگرى سبزیجات و ریشه هاست ( وَ نَباتا ) و بخش دیگرى نیز میوه ها و باغ ها مى باشند ( وَ جَنّات ) . « اَلْفاف » به گفته « راغب » در « مفردات » اشاره به این است كه درختان این باغ ها به قدرى زیادو انبوه است كه به يکدیگر پیچیده شده اند . درست است كه در این دو آیه تنها همین سه منفعت بزرگ براى نزول باران ذکرشده ، ولى بدون شك منافع باران منحصربه این ها نیست . اصولاً حدود 70% بدن انسان را آب تشکیل مى دهد و سرچشمه پیدایش همه موجودات زنده ، طبق صریح
قرآن ، آب است ؛ «وَ جَعَلْنا مِنَ الْماءِ كُلَّ شَىْ ءٍ حَىٍّ » ( 30 / انبیاء ) . نه تنها بدن انسان كه غالب كارخانه ها نیز بدون آب فلج مى شود و نظام صنایع نیز فرو مى ریزد . زیبایى چهره طبیعت و نشاط آن با آب است و بهترین جاده هاى تجارى و اقتصادى دنیا از طریق راه هاى آبى تشکیل مى شود .
در این آیات كه مطرح شد ، به مهم ترین مواهب الهى و اساسى ترین ارکان زندگى انسان ، يعنى « نور » و « ظلمت » و « حرارت » و « آب » و « خاك » و « گیاهان » اشاره شده است . بیان این نظام دقیق از يك سو دلیل روشنى است بر قدرت خداوند بر همه چیز ، بنابراین جایى براى این سخن باقى نمى ماند كه چگونه ممکن است خداوند بار دیگر مردگان را به زندگى و حیات بازگرداند همان گونه كه در پاسخ منکران معاد در آیات آخر سوره « يس » نیز با كمال وضوح بیان شده است كه مى فرماید : « آیا كسى كه آسمان ها و زمین را آفریده ، قادر نیست همانند آن را بیافریند » ؟ ( 81 / يس ) .
از سوى دیگر این تشکیلات عظیم حتما هدفى دارد و این هدف مسلماً زندگى چند روزه دنیا نمى تواند باشد و به همین خوردنى هاو آشامیدنى ها وخواب وبیدارى ها اکتفاء شود ، بلکه حکمت
خداوند ایجاب مى كندکه هدفى والاتر براى آن باشد يا به تعبیر دیگر « نشئه اولى » تذکرى است براى « نشئه آخرت » و منزلگاهى است براى سیر طولانى بشر ، همان گونه كه در آیه 115 سوره مؤمنون مى فرماید : « اَفَحَسِبْتُمْ اَنَّما خَلَقْناكُمْ عَبَثا وَ اَنَّكُمْ اِلَيْنا لا تُرْجَعُونَ : آیا گمان كردید كه شما را بیهوده آفریدیم و به سوى ما باز نمى گردید » ؟ و از طرفى مسأله خواب و بیدارى كه خود نمونه اى از مرگ و حیات مجدد است و مسأله زنده شدن زمین هاى مرده بر اثر نزول باران كه صحنه معاد را همه سال در برابر چشمان انسان ها جلوه گر مى كند ، اشاراتى است پرمعنى به مسأله رستاخیز و زندگى پس از مرگ ، همان گونه كه در آیه 9 سوره فاطر بعد از ذکر تجدید حیات زمین هاى مرده با نزول باران مى فرماید : « كَذلِكَ النُّشُور : رستاخیز نیز چنین است » .
17 اِنَّ يَوْمَ الْفَصْلِ كانَ میقاتا روز جدایى میعاد همگان است .
تعبیربه « يَوْمَ الْفَصْل » تعبیر بسیارپُرمعنایى است كه بیانگر جدایى ها در آن روز عظیم است .
✓ جدایى حق از باطل . ✓ جدایى صفوف مؤمنان صالح از مجرمان بدکار .
✓ جدایى پدر و مادر از فرزند و برادر از برادر .
« میقات » از ماده « وقت » به معنى "وقت معین و مقرر" است و این كه به مکان هاى معینى كه زائران خانه خدا از آن جا مُحرم مى شوند ، میقات گفته مى شود ، به خاطر آن است كه در وقت معینى در آن جا اجتماع مى كنند .
18 يَوْمَ يُنْفَخُ فِى الصُّورِ فَتَأْتُونَ اَفْواجاً
روزى كه در « صور » دمیده مى شود و شما فوج فوج وارد محشر مى شوید .
از آیات قرآن به خوبى استفاده مى شود كه دو حادثه عظیم به عنوان « نفخ صور » واقع مى شود . در حادثه اول نظام جهان هستى به هم مى ریزد و تمام اهل زمین و همه كسانى كه در آسمان ها هستند ، مى میرند و در حادثه دوم جهان نوسازى مى شود و مردگان به حیات جدید بازمى گردند و رستاخیز بزرگ انجام مى گیرد . « نفخ » به معنى "دمیدن" و « صور » به معنى "شیپور" است كه معمولاً آن را براى توقف قافله و لشکر ، يا براى حرکت آن به صدا درمى آورند و اهل قافله و لشگریان از آهنگ مختلف این دو صدا مى فهمند كه باید توقف كنند ، يا حرکت نمایند . این تعبیر كنایۀ لطیف زیبایى
از آن دو حادثۀ عظیم است و آن چه در این آیه آمده ، اشاره به « نفخ صور دوم » است كه «نفخه حیات و زندگى مجدد و رستاخیز» مى باشد . این آیه مى گوید : در آن روز فوج فوج وارد محشر مى شوید ، در حالى كه آیۀ 95 مریم مى گوید : « هرکس در آن روز تنها است » و آیۀ 71 اسراء مى گوید : « هر گروهى با پیشواى خودشان وارد عرصۀ محشر مى شوند » . جمع میان این آیات چنین است كه فوج فوج بودن مردم ، منافاتى با این ندارد كه هر فوج با رهبرش وارد محشر مى شود و اما فردبودن آن ها به خاطر این است كه قیامت مواقف متعددى دارد ، ممکن است در مواقف نخستین ، مردم گروه گروه با رهبران هدایت يا گمراهى وارد محشر شوند ، اما به هنگام قرار گرفتن در پاى محکمه عدل الهى فرد فرد باشند و به تعبیر قرآن در آیه 21 سوره ق هرکدام با يك نفر مأمور و يك گواه در آن جا حاضر مى گردند « وَ جائَتْ كُلُّ نَفْسٍ مَعَها سائِقٌ وَ شَهیدٌ » .
19 وَ فُتِحَتِ السَّماءُ فَكانَتْ اَبْواباً
و آسمان گشوده مى شود و به صورت درهاى متعددى درمى آید.
منظور از این « درها » چیست ؟ و گشوده شدن چه مفهومى دارد ؟ انسان در شرایط موجود در
دنیا قادر به حرکت در آسمان ها نیست و اگر هم براى او امکان داشته باشد بسیارمحدود است ، گویى شرایط موجود تمام درهاى آسمان رابه روى او بسته ، ولى در قیامت انسان از كُره خاکى آزاد مى شود و درهاى سفر به آسمان ها به روى او گشوده و شرایط آن فراهم مى گردد . به تعبیر دیگر : روز قیامت نخست آسمان ها از هم متلاشى شده و به دنبال آن طبق آیه 48 سوره ابراهیم ، آسمان هایى نوین و زمینى نو جاى آن را مى گیرد : « يَوْمَ تُبَدَّلُ الاَْرْضُ غَيْرَ الاَْرْضِ وَ السَّمواتُ » و در این حال درهاى آسمان ها به روى زمینیان گشوده مى شود و راه آسمان ها به روى انسان بازمى گردد ، بهشتیان به سوى بهشت مى روند و درهاى بهشت به روى آنها گشوده خواهد شد : « حَتّى اِذا جاءوُها وَ فُتِحَتْ اَبْوابُها وَ قالَ لَهُمْ خَزَنَتُها سَلامٌ عَلَيْكُمْ : تازمانى كه بهشتیان به سوى بهشت مى آیند و درهاى آن گشوده مى شود و خازنان بهشت به آن ها مى گویند درود بر شما » ( 73 / زمر ) . و در همین جا است كه فرشتگان از هر درى بر آن ها وارد شده و تبریك و تهنیت مى گویند : « وَ الْمَلائِكَةُ يَدْخُلُونَ عَلَيْهِمْ مِنْ كُلِّ بابٍ » ( 23 / رعد ) . و درهاى دوزخ نیز به روى كافران گشوده مى شود : «وَ سیقَ الَّذینَ كَفَروُا اِلى جَهَنَّمَ زُمَرا حَتّى اِذا جاءوُها فُتِحَتْ اَبْوابُها»(71/زمر). و به این ترتیب انسان در عرصه اى قدم مى گذارد
که پهنایش به پهناى زمین و آسمان كنونى است: « وَ جَنَّةٍ عَرْضُهَا السَّمواتُ وَ الاَْرْضُ » (133/آل عمران).
20 وَ سُيِّرَتِ الْجِبالُ فَكانَتْ سَراباً
و كوه ها به حرکت درمى آید و به صورت سرابى مى شود .
«سَراب» از ماده « سرب » ( بر وزن طرف ) به معنى "راه رفتن در سراشیبى" است و از آن جا كه در بیابان ها در هواى گرم به هنگامى كه انسان در سراشیبى حرکت مى كند، از دور تلألویى به نظرش مى رسد كه گمان مى كند آب وجود دارد ، در حالى كه چیزى جز « شکست نور » نیست ، پس به هر چیزى كه ظاهرى دارد اما حقیقتى در آن نیست ، سراب گفته مى شود . به این ترتیب آیه فوق آغاز این حرکت و پایان آن را بیان مى كند و مراحل دیگر درآیات دیگرآمده است.
به طورى كه از جمع بندى آیات مختلف قرآن درباره« سرنوشت كوه ها در قیامت » به دست مى آید ، كوه ها مراحلى را به شرح زیر طى مى كنند : 1 - كوه ها به « حرکت » درمى آید ( 10 / طور ) . 2 - از جاکنده مى شود و «سخت درهم كوبیده» مى گردد (14/حاقه) .3 - به صورت «توده اى از شبنم هاى
متراکم» درمى آید (14/مزمل) .4 - به شکل «پشم زده شده» درمى آیدکه با تندباد حرکت مى كند(5/قارعه ). 5 - به صورت «گرد و غبار» در فضا پراکنده مى شود ( 5 و 6 / واقعه ). 6 - بالاخره چنان كه در این آیه آمده است ، تنها اثرى از آن باقى مى ماند و همچون «سرابى» از دور نمایان خواهد شد . و به این ترتیب سرانجام كوه ها از صفحه زمین برچیده مى شود و زمین صاف و هموار مى گردد : « وَ يَسْئَلُونَكَ عَنِ الْجِبالِ فَقُلْ يَنْسِفُها رَبّى نَسْفا ، فَيَذَرُها قاعا صَفْصَفا : از تو درباره كوه ها سؤال مى كنند ، بگو : پروردگارم آن ها را بر باد مى دهد و زمین را صاف و هموار مى سازد » ( 105 و 106 / طه ) .
درواقع كوه ها به شکل غبارى درفضا به وضعى سراب مانند درمى آیند . آن جاکه كوه باآن عظمت و صلابت، چنین سرنوشتى پیداکند ، مشخص است كه چه دگرگونى ها در جهان به موازات آن روى مى دهد ؟ همچنین افراد يا قدرت هایى كه در زندگى این جهان ، ظاهرى همچون كوه داشتند ، در آن جا سرابى بیش نخواهند بود . قابل توجه این كه در آیات گذشته ، كوه ها به عنوان میخ ها و زمین به عنوان گهواره معرّفى شده بود و در آیات مورد بحث مى گوید : آن روز كه فرمان فناى جهان صادر مى شود ، آن گهواره به هم مى خورد واین میخ هاى عظیم ازجا كنده خواهد شد، روشن است
هنگامى كه میخ هاى چیزى را بِكِشند ، از هم متلاشى مى شود .
21 اِنَّ جَهَنَّمَ كانَتْ مِرْصادا جهنم ، كمینگاهى است بزرگ .
« مِرْصاد » اسم مکان است به معنى "جایگاهى كه در آن كمین مى كنند" و در این كه چه كسى در دوزخ در كمین طغیانگران است ؟ ، گفته اند : فرشتگان عذاب ، زیرا طبق آیه 71 سوره مریم ، همه انسان ها اعم از نیك و بد از كنار دوزخ يا از بالاى آن عبور مى كنند ( وَ اِنْ مِنْكُمْ اِلاّ وارِدُها كانَ عَلى رَبِّكَ حَتْما مَقْضِيّا ) در این گذرگاه عمومى و همگانى فرشتگان عذاب درکمینند و دوزخیان را مى ربایند. و اگر به معنى صیغه مبالغه تفسیر كنیم ، خود دوزخ در كمین آن ها قرار دارد و هرکدام از طغیانگران به آن نزدیك مى شوند ، آن ها را به سوى خود مى كشاند و در كام خود فرومى برد، به هرحال ازاین گذرگاه عمومى، احدى از سرکشان نمى توانند بگذرند ؛ يا فرشتگان عذاب آن ها را مى ربایند و يا جاذبه شدید جهنم.
22 لِلطّاغینَ مَابا و محلّ بازگشتى براى طغیانگران .
« مَاب » به معنى "مرجع و محل بازگشت" است و گاه به معنى "منزلگاه و قرارگاه" مى آید و در این جا به همین معنى است.
23 لابِثینَ فیها اَحْقابا مدت هاى طولانى در آن مى مانند .
« اَحْقاب » جمع « حُقْب » ( بر وزن قفل ) به معنى "مدت نامعلومى از زمان" است . معروف در میان مفسران این است كه منظور از « اَحْقاب » در این جا این است كه مدت هایى طولانى و سالیان دراز پى درپى مى آید و مى گذرد ، بى آن كه پایان يابد و هر زمانى كه مى گذرد ، زمان دیگرى جانشین آن مى شود . در بعضى روایات نیز آمده است كه این آیه درباره گنهکارانى است كه سرانجام پاك مى شوند و از دوزخ آزاد مى گردند نه كافرانى كه مخلد در آتشند .(1)
24 لا يَذوُقُونَ فیها بَرْدا وَ لا شَراباً
در آن جا نه چیز خنکى مى چشند و نه نوشیدنى گوارایى . .
1) «نور الثقلین» ، جلد 5 ، صفحه 494 ، حدیث 23 و صفحه 495 ، حدیث 26 .
25 اِلاّ حَمیما وَ غَسّاقاً جز آبى سوزان و مایعى از چرك و خون .
« حَمیم » به معنى " آب بسیار داغ" و « غَسّاق » به معنى "چرك و خونى است كه از زخم جارى مى شود" و بعضى آن را به معنى "مایعات بدبو" تفسیر كرده اند . در این دو آیه به گوشه كوچکى از عذاب هاى بزرگ جهنم اشاره كرده و مى افزاید : « آن ها در آن جا نه چیز خنکى مى چشند كه گرماى وحشتناك دوزخ را فرونشاند و نه نوشیدنى گوارایى كه عطش شدیدآن هارا تسکین بخشد و نمى نوشند به جز آب بسیار داغ چرکین بدبو » .
26 جَزاءً وِفاقا این مجازاتى است موافق و مناسب (اعمال آن ها).
از آیات قرآن استفاده مى شود كه حداقل بسیارى از كیفرهاى قیامت ، تجسمى است از اعمال دنیاى انسان ها ، چنان كه در آیه 7 سوره تحریم مى خوانیم : « اى كافران امروز عذر مخواهید ، چراکه جزاى شما تنها اعمالى است كه انجام مى دادید » ( كه اکنون تجسم يافته و در برابر شما حضور پیدا كرده ) .
27 اِنَّهُمْ كانُوا لايَرْجُونَ حِسابا چرا كه امیدى به حساب نداشتند .
در این آیه علت این مجازات را توضیح مى دهد . بى اعتنایى به حساب و روز جزا مایه طغیان و
سرکشى و ظلم و ستم آن ها شد و آن ظلم و فساد چنین سرنوشت دردناکى را براى آنان فراهم ساخت . در حقیقت عدم ایمان به حساب ، عاملى است براى طغیان و آن هم عاملى است براى آن كیفرهاى سخت . آیه بیانگر این واقعیت است كه آنان هیچ گاه انتظار و ترسى از حساب و كتاب نداشتند ، يا به تعبیر دیگر حساب روز قیامت را به دست فراموشى سپرده و از برنامه زندگى خود كاملاً حذف كرده بودند و طبیعى است كه چنین افرادى آلودۀ گناهان عظیمى شوند و سرانجام
گرفتار این عذاب هاى سخت و دردناك .
28 وَ كَذَّبُوا بِایاتِناً كِذّاباً و آیات ما را به كلى تکذیب كردند .
پیدا است كه آیات در این جا معنى گسترده اى دارد كه همه آیات توحید و نبوت و تشریع و تکوین و معجزات انبیاء و احکام و سنن را شامل مى شود و با توجه به تکذیب این همه نشانه ها و آیات الهى كه جهان تکوین و تشریع را پر كرده ، باید تصدیق كنیم كه آن مجازات براى چنین اشخاصى جزاء وفاق و كیفر مناسب است .
29 وَ كُلَّ شَىْ ءٍ اَحْصَيْناهُ كِتاباً و ما همه چیز را احصاء و ثبت كرده ایم .
آیۀ بالا هشدارى به این طغیانگران و تأکیدى بر مسأله وجود موازنه میان « جرم » و « جریمه » و حاکمیت « جزاى وفاق » است . این حقیقت كه تمام كارهاى انسان اعم از كوچك و بزرگ ، صغیره و كبیره ، آشکار و پنهان و حتى نیات و عقاید انسان ثبت و ضبط مى شود ، در بسیارى از آیات قرآن منعکس است . در يك جا مى فرماید: « هرکارى را كه انجام دادند، درنامه هاى اعمالشان ثبت است و هر عمل كوچك و بزرگى نوشته مى شود » ( 52 و 53 / قمر ) . و درجاى دیگر مى فرماید : « اِنَّ رُسُلَنا يَكْتُبُونَ ما تَمْكُروُنَ : رسولان ما آن چه نیرنگ مى كنید ، مى نویسند » ( 21 / يونس ) . و درجاى دیگر آمده : « وَ نَكْتُبُ ما قَدَّمُوا وَ اآثارَهُمْ: ما آن چه راازپیش فرستاده اند و همچنین تمام آثار آن هارامى نویسیم » (12/یس). و لذا هنگامى كه نامه اعمال مجرمان رابه دست آن ها مى دهند ، فریادشان بلند مى شود ، مى گویند : « ياوَيْلَتَنا مالِ هذَا الْكِتابِ لايُغادِرُ صَغیرَةً وَ لاكَبیرَةً اِلاّ اَحْصاها: اى واى بر ما، این چه كتابى است كه هیچ كار كوچك و بزرگى نیست مگر این كه آن را ثبت كرده است » ؟ ( 49 / كهف ) بدون شك كسى كه این واقعیت را با تمام قلبش باور كند ، در انجام كارها بسیار دقیق و حسابگر خواهد بود و همین اعتقاد مانع بزرگى میان انسان و گناه ایجاد مى كند و از عوامل مهم تربیت محسوب مى شود .
30 فَذوُقُوا فَلَنْ نَزیدَكُمْ اِلاّ عَذاباً پس بچشیدکه چیزى جزعذاب برشمانمى افزاییم.
این جزاى كسى است كه وقتى آیات الهى براى او خوانده مى شد، « جز بر نفرتش چیزى نمى افزود » ( وَ مايَزیدُهُمْ اِلاّ نُفُورا ) ( 41 /اسراء ). این است سزاى كسى كه از هیچ گناهى رویگردان نبود و به هیچ كار خیرى علاقه نداشت . در حدیثى از پیغمبر اسلام صلى الله علیه و آله نقل شده است كه فرمود : « این آیه شدیدترین آیه اى است كه در قرآن مجید درباره دوزخیان آمده است » .(1)
31 اِنَّ لِلْمُتَّقینَ مَفازاً براى پرهیزگاران مسلماً پیروزى بزرگى است .
« مَفاز » اسم مکان يا مصدر میمى از ماده « فوز » به معنى "رسیدن به خیر و نیکى توأم با سلامت" است و به معنى "نجات و پیروزى" كه لازمه این معنى است نیز آمده و با توجه به این كه « مَفازاً » به صورت نکره ذکر شده ، اشاره به پیروزى عظیم و رسیدن به خیر و سعادت بزرگى است .
1) تفسیر«کشاف»، جلد 4، صفحه690 .
32 حَدائِقَ وَ اَعْناباً باغ هایى سرسبز و انواعى از انگورها .
« حَدائِق » جمع « حدیقه » به معنى باغ و بستان خرم و سرسبز و پردرخت است كه دیوار گرداگرد آن كشیده شده و از هر نظر محفوظ است . « راغب » در « مفردات » مى گوید : « حدیقه » در اصل به زمینى مى گویند كه داراى آب است ، همچون «حدقه» چشم كه همیشه آب در آن وجود دارد . جالب این كه از میان تمام میوه ها در این جا روى انگور تکیه شده ، به خاطر مزایاى فوق العاده اى كه این میوه در میان میوه ها دارد، زیرا به گفته دانشمندان غذاشناس «انگور» علاوه بر این كه از نظر خواص ، يك غذاى كامل محسوب مى شود و مواد غذایى آن بسیار نزدیك به شیر مادر است ، دو برابر گوشت در بدن ایجاد حرارت مى كند . گذشته از این به قدرى مواد مفید در آن وجود دارد كه مى توان گفت يك داروخانه طبیعى است . « انگور » داراى خاصیت ضد سم ، مفید براى تصفیۀ خون ، دفع رماتیسم ، نقرس و عامل مبارزه با افزایش اوره خون است . علاوه بر این ها انگور اعصاب را تقویت كرده و تولید نشاط كرده و به خاطر داشتن انواع ویتامین ها ، به انسان نیرو و توان مى بخشد. این ها گوشه اى از آثار و خواص انگور است و لذا در حدیثى از پیغمبر اکرم صلى الله علیه و آله
مى خوانیم : « خَيْرُ فَواكِهَكُمُ الْعِنَب : بهترین میوه هاى شما انگور است » .(1)
33 وَ كَواعِبَ اَتْرابا و حوریانى بسیار جوان و هم سن و سال .
« كَواعِب » جمع « كاعب » به معنى "دوشیزه اى است كه تازه برآمدگى سینه او آشکار شده" و اشاره به آغاز جوانى است و « اَتْراب » جمع « تِرب » ( بر وزن حزب ) به معنى " افراد هم سن و سال" است و بیشتر در مورد جنس مؤنث به كار مى رود و به گفته بعضى در اصل از « ترائب » به معنى "دنده هاى قفسه سینه" گرفته شده كه شباهت زیادى با هم دارند . این هم سن و سال بودن در میان خود زنان بهشتى است ، يعنى همگى جوان و همسان در زیبایى و حُسن و جمال و اعتدال قامتند.
34 وَ كَأْساً دِهاقاً و جام هایى لبریز و پیاپى ( از شراب طهور ) .
« كَأْس » ( بر وزن رأس ) به معنى "جام مملو از نوشیدنى" است و گاه به خود جام يا محتواى آن نیز اطلاق مى شود . « دِهاق » به معنى "لبریز" ، "پى درپى" و "صاف و زلال" است . بنابراین اگر مجموع .
1) « بحار الانوار » ، جلد 59 ، صفحه 292 .
این معانى را در نظر بگیریم ، مفهوم آیه چنین مى شود كه براى بهشتیان جام هاى مملو از شراب طهور ، زلال ، لبریز و پى درپى مى آورند .
35 لا يَسْمَعُونَ فیها لَغْوا وَ لا كِذّاباً
در آن جا نه سخن لغو و بیهوده اى مى شنوند و نه دروغى .
یکى از مواهب بزرگ بهشتیان این است كه در آن جا اثرى از دروغ پردازى ها ، بیهودگى ها ، تهمت ها و افتراها ، تکذیب حق ، توجیه باطل و گفتگوهاى ناهنجارى كه قلب پرهیزگاران را در این دنیا آزار مى دهد ، وجود نخواهد داشت و به راستى چه زیبا است آن محیطى كه اثرى از این سخنان ناموزون و رنج آور در آن وجود ندارد و طبق آیه 62 سوره مریم « جز سلام و تحیت و سخنان مسالمت آمیز در آن جا چیزى نمى شنوند » ( لايَسْمَعُونَ فیها لَغْوا اِلاّسَلاماً ).
36 جَزاءً مِنْ رَبِّكَ عَطاءً حِساباً
این جزایى است ازسوى پروردگارت و عطیه اى است كافى .
« رَبّ » ( پروردگار ) همراه با ضمیر مخاطب و توأم با كلمه « عَطاء » بیانگر لطف فوق العاده اى
است كه در این پاداش ها نهفته است . واژه « حِسابا » به عقیده بسیارى از مفسران در این جا به معنى « كافیا » مى باشد ، چنان كه گاه گفته مى شود « اَحْسَبْتُ » يعنى آن قدر به او بخشیدم كه گفت : « حَسْبى » ( كافى است ) .(1)در حدیثى از امیرمؤمنان علی (علیه السلام) آمده است كه در قیامت خداوند حسنات مؤمنان را حساب مى كند و هر حسنه را ده برابر تا هفتصد برابر پاداش مرحمت مى كند ، همان گونه كه در قرآن فرموده : « جَزاآءً مِنْ رَبِّكَ عَطاآءً حِسابا » .(2)
37 رَبِّ السَّمواتِ وَ الاَْرْضِ وَما بَيْنَهُمَا الرَّحْمنِ لا يَمْلِكُونَ مِنْهُ خِطاباً
همان پروردگار آسمان ها و زمین و آن چه در میان آن دو است ، پروردگار رحمان و هیچ كس حق ندارد بى اجازه او سخنى بگوید ( يا شفاعتى كند ) .
آرى آن كس كه مالك این جهان باعظمت و مدبر و مربى آن است و رحمتش همه جا و همه كس .
را فراگرفته ، هم او بخشنده آن همه عطایا در قیامت به نیکان و پاکان است . درحقیقت این آیه اشاره اى به این واقعیت است كه اگر خداوند چنین وعده هایى را به متقین مى فرماید، گوشه اى از آن را در این دنیا به صورت رحمت عامش به اهل آسمان ها و زمین نشان داده است . و در پایان آیه مى فرماید : « و هیچ كس حق ندارد بى اجازه او در پیشگاهش سخنى بگوید ، يا شفاعتى كند » ( لايَمْلِكُونَ مِنْهُ خِطاباً ) . ضمیر در « لايَمْلِكُونَ » ممکن است به همه اهل آسمان ها و زمین برگردد ، يا تمام متقین و طاغیان كه در عرصه محشر براى حساب و جزاء جمع مى شوند و اشاره به این است كه هیچ كس را در آن روز حق اعتراض و چون و چرا نیست ، زیرا آن قدر حساب الهى دقیق و عادلانه است كه جایى براى « چون و چرا » باقى نمى ماند . علاوه براین، هیچ كس حق شفاعت ندارد جز به اذن او «مَنْ ذَا الَّذى يَشْفَعُ عِنْدَهُ اِلاّ بِاِذْنِهِ» (255 / بقره).
38 يَوْمَ يَقُومُ الرُّوحُ وَالْمَلائِكَةُ صَفّا لايَتَكَلَّمُونَ اِلاّ مَنْ اَذِنَ لَهُ الرَّحْمنُ وَقالَ صَواباً
روزى كه آن فرشته بزرگ روح القدس با همه فرشتگان صف زده و به نظم برخیزند و هیچ كس سخن نگوید جزآن كسى كه خداى مهربانش اذن دهد و او سخن به صواب گوید.
بدون شك قیام « روح » و « فرشتگان » در آن روز در يك صف و سخن نگفتن جز به اذن خداوند رحمان ، فقط براى اجراى فرمان او است ، آن ها در این جهان نیز « مدبرات امر » و مُجرى فرمان هاى او هستند و در عالم آخرت این امر واضح تر خواهد بود . منظور از « روح » در این جا يکى از فرشتگان بزرگ الهى است كه طبق بعضى از روایات حتّى از جبرئیل برتر است ، چنان كه در حدیثى از امام صادق (علیه السلام) (علیه السلام) مى خوانیم: « او فرشته اى است بزرگ تر از جبرئیل و میکائیل » .(1)این مخلوق بزرگ الهى خواه از فرشتگان باشد ، يا موجود دیگرى ، در قیامت همراه ملائکه آماده اطاعت فرمان او هستند و چنان هول و اضطراب محشر همه را فراگرفته كه هیچ كس را ياراى سخن گفتن نیست و آن گاه كه ذکرى يا سخنى بگویند ، يا شفاعتى كنند ، تنها به اذن پروردگار است ، حمد و ثناى او مى گویند و يا شفاعت براى آن ها كه شایسته شفاعتند. در حدیثى از امام صادق (علیه السلام) (علیه السلام) آمده است ؛ درباره این آیه سؤال كردند ، فرمود : «به خدا سوگند در روز قیامت به ما اجازه .
1) « مجمع البیان » ، جلد 10 ، صفحه 427 .
داده مى شود و سخن مى گوییم». راوى سؤال مى كند : « در آن روز شما چه مى گویید » ؟ فرمود : « تمجید و ستایش پروردگارمان را مى كنیم و بر پیامبرمان درود مى فرستیم و براى پیروانمان شفاعت مى كنیم و خداوند شفاعت ما را رد نمى كند ».(1)ازاین روایت استفاده مى شود كه انبیاء و امامان معصوم نیز در صف فرشتگان و روح قرار مى گیرند و از كسانى كه به آن ها اجازه سخن گفتن و مدح و ثناى خداوند و شفاعت ، داده مى شود ، آن ها هستند . تعبیر « صَوابا » دلیل بر این است كه اگر ملائکه و روح يا انبیاء و اولیاء براى كسانى شفاعت كنند ، آن هم روى حساب است و بى دلیل نیست .
39 ذلِكَ الْيَوْمُ الْحَقُّ فَمَنْ شاءَ اتَّخَذَ اِلى رَبِّهِ مَاباً
آن روز حق است ، هرکس بخواهد راهى به سوى پروردگارش برمى گزیند .
« حَقّ » به معنى چیزى است كه ثابت است ، واقعیت دارد و تحقق مى يابد و این معنى در مورد قیامت كاملاً صادق است ، به علاوه روزى است كه « حقّ » هرکس به او داده مى شود ، حقوق .
1) « مجمع البیان » ، جلد 10 ، صفحه 427 .
مظلومان ازظالمان گرفته خواهدشد و «حقایق» و اسراردرون به ظهورمى پیوندد، بنابراین روزى است به تمام معنى حق. « مَاب » به معنى "محل بازگشت" است ، به معنى "طریق و راه" نیز آمده است . تمام اسباب این حرکت الهى فراهم است، راه و چاه ارائه شده، انبیاء به قدر كافى ابلاغ فرمان حق كرده اند، عقل انسانى نیز كه پیامبرى از درون اوست ، سرنوشت طاغیان و پرهیزگاران را به خوبى تبیین كرده و « دادگاه » و « دادخواه » و « دادرس » نیز تعیین گردیده ، تنها چیزى كه باقى مانده ، تصمیم قاطع انسان است ، كه با استفاده از اختیارى كه خدا به او داده است ، راه را برگزیند و پیش رود .
40 اِنّا اَنْذَرْناكُمْ عَذاباً قَریباً يَوْمَ يَنْظُرُ الْمَرْءُ ما قَدَّمَتْ يَداهُ وَ يَقُولُ الْكافِرُ يا لَيْتَنى كُنْتُ تُراباً
و ما شما را از عذاب نزدیکى بیم مى دهیم ، این عذاب در روزى خواهد بود كه انسان آن چه را ازقبل با دست هاى خود فرستاده مى بیند و كافرمى گوید:«اى كاش خاك بودم».
عمر دنیا هرقدر باشد، در برابر عمر آخرت ساعتى بیش نیست. از آیات مختلف قرآن و روایات
اسلامى استفاده مى شود كه اعمال انسان در آن روز به صورت هاى مناسبى مجسم شده و در برابر او ظاهرمى شوند، او به راستى اعمال خویش را مى بیند و از مشاهدۀ منظره اعمال بدش در وحشت و ندامت و حسرت فرو مى رود و از دیدن اعمال حسنه اش ، شاد و مسرور مى گردد و اصولاً يکى از بهترین پاداش هاى نیکوکاران و يکى از بدترین كیفرهاى بدکاران ، همین اعمال مجسم آن ها است كه همراهشان خواهد بود . و این از شگفتى هاى عالم قیامت است كه اعمال آدمى در آن جا مجسم مى گردد و انرژى ها تبدیل به ماده شده ، جان مى گیرد . تعبیر به «قَدَّمَتْ يَداه» ( دو دست او آن را از پیش فرستاده ) به خاطر آن است كه انسان غالب كارها را با دست انجام مى دهد ، ولى مسلماً منحصر به اعمال دست نیست ، بلکه آن چه با زبان و چشم و گوش نیز انجام مى دهد ، همه مشمول این قانون است . به هرحال كفار بعد از آنکه اعمال تمام عمر خود را همه در برابر خویش حاضر مى بینند ، آن چنان در اندوه و حسرت فرومى روند كه مى گویند : اى كاش خاك بودیم . و اى كاش بعد از آن كه انسان شدیم و مردیم ، هرگز پس از مردن و خاك شدن ، زندگى تازه اى در رستاخیز نمى يافتیم . البته آن ها مى دانند كه خاك هم از آن ها بهتر است ، چراکه خاك يك دانه مى گیرد و گاه صدها دانه
پس مى دهد ، خاك منبع انواع مواد غذایى و معادن و سایر برکات است ، خاك بستر انسان و گاهواره زندگى او است و بى آن كه كمترین ضررى داشته باشد ، آن همه فایده دارد ، اما آن ها يکى از فواید خاك را ندارند ولى معدن ضررهاى بسیارند. آرى كار انسانى كه اشرف مخلوقات است، گاه براثر كفر و گناه به جایى مى رسدکه آرزو مى كند درصف يکى ازموجودات بى روح و پست باشد.
این مسأله از قدیمى ترین مسایلى است كه در میان دانشمندان مطرح بوده ؛ گروهى طرفدار آزادى اراده انسان و گروهى طرفدار جبر بوده اند و هرکدام دلایلى براى اثبات مقصود خود آورده اند. ولى جالب این است كه هم « جبريّين » و هم « طرفداران اختیار » در عمل اصل اختیار و آزادى اراده را به رسمیت شناخته و پذیرفته اند . این وجدان عمومى و فطرت همگانى كه يکى از روشن ترین دلایل اختیار است ، به صورت هاى گوناگونى در زندگى انسان تجلى مى كند ، زیرا اگر انسان خودرا دراعمالش مجبور مى دانست و اختیارى براى خودقایل نبود، چرا:
✓ 1 - گاه به خاطر اعمالى كه انجام داده و يا به خاطر اعمالى كه انجام نداده ، پشیمان مى شود و
تصمیم مى گیرد در آینده از تجربه گذشته استفاده كند ، این حالت ندامت براى طرفداران عقیده جبر فراوان است ، اگر اختیارى در كار نیست، ندامت چرا؟ ✓ 2 - بدکاران را همه ملامت و سرزنش مى كنند، اگر جبر است، سرزنش چرا ؟ ✓ 3 - نیکوکاران را مدح و تمجید و ستایش مى نمایند . ✓ 4 - در تربیت و تعلیم فرزندان مى كوشند تا آن ها سعادتمند شوند و اگر همه مجبورند ، تعلیم چه مفهومى دارد ؟ ✓ 5 - براى بالابردن سطح اخلاق جامعه ، همه دانشمندان بدون استثناء تلاش دارند . ✓ 6 - انسان از خطاهاى خود توبه مى كند ، با قبول اصل جبر توبه معنى ندارد . ✓ 7 - انسان بر كوتاهى هایى كه كرده حسرت مى خورد ، چرا ؟ ✓ 8 - در تمام دنیا بدکاران و مجرمان را محاکمه مى كنند و آن ها را تحت بازپرسى شدید قرار مى دهند ، كارى كه از اختیار بیرون است ، دیگر بازپرسى و محاکمه ندارد . ✓ 9 - در همه دنیا و میان تمام اقوام اعم از خداپرستان و مادّيین براى مجرمان مجازات قایلند ، مجازات بر كارى كه مجبور بوده ؟ ✓ 10 - حتى طرفداران مکتب جبر هنگامى كه كسى به منافع و حیثیت آن ها تجاوز كند، فریاد مى كشند و اورا مقصر مى شمارند و به دادگاه مى كشانند ، همه این ها نشان مى دهد كه اصل آزادى
اراده ، فطرى همه انسان ها و موافق وجدان عمومى بشر است ، نه تنها عوام كه همه خواص و همه فلاسفه در عمل چنین اند و حتى جبرى ها در عمل اختیارى هستند . و جالب این كه قرآن مجید نیز كرارا بر همین مسأله تکیه كرده نه تنها در آیات مورد بحث مى فرماید: « فَمَنْ شاءَ اتَّخَذَ اِلى رَبِّهِ مَابا : هرکس بخواهد مى تواند راهى را به سوى پروردگارش برگزیند » ، بلکه در آیات دیگر نیز روى مشیت و اراده انسان بسیار تکیه كرده است كه ذکر همه آن ها طولانى مى شود ، تنها به سه آیه زیر اکتفامى كنیم : « اِنّا هَدَيْناهُ السَّبیلَ اِمّا شاكِرا وَ اِمّا كَفُورا : ما راه را به انسان نشان دادیم ، خواه پذیرا شود و شکرگزارگردد يا مخالفت كند و كفران نماید » ( 3/دهر ). و در آیه 29 سوره كهف مى فرماید: «فَمَنْ شاءَ فَلْيُؤْمِنْ وَ مَنْ شاءَ فَلْيَكْفُرْ : هرکس مى خواهد ایمان بیاورد و هرکس نمى خواهد ، راه كفر پیش گیرد» (ولى بدانند ما براى كافران آتش عظیمى فراهم ساخته ایم). و نیز در آیه 29 دهر مى خوانیم: « اِنَّ هذِهِ تَذْكِرَةٌ فَمَنْ شاءَاتَّخَذَ اِلى رَبِّهِ سَبیلاً: این تذکرى است، هرکس بخواهد راهى به سوى پروردگارش انتخاب مى كند».
طرفدارى گروهى از مسأله جبر تنها به خاطر پاره اى از مشکلات فلسفى و استدلالى نبوده بلکه
عوامل مهم روانى و اجتماعى دیگرى بدون شك در پیدایش و ادامه این عقیده دخالت داشته است . بسیارى از افراد عقیده به « جبر » يا « سرنوشت جبرى » يا « قضا و قدر » به معنى جبرى آن را كه همه ریشه هاى مشترکى دارند ، به خاطر فرار از زیربار مسؤولیت ها پذیرفته اند يا این عقیده را پوششى براى شکست ها و ناکامى هاى خود كه بر اثر كوتاهى و سهل انگارى حاصل شده ، قرار داده اند . و يا پوششى براى هوس هاى سرکش خویش كه « مِىْ خوردن ما را حق زِ اَزل
مى دانسته و ما براى این مِىْ مى خوریم كه علم خداوند جهل نشود » .
گاه استعمارگران براى درهم كوبیدن مقاومت مردم و خاموش كردن آتش قهر ملت ها ، با توسل به این عقیده خود را بر همه تحمیل مى كردند كه سرنوشت شما از اول همین بوده و غیر از تسلیم و رضا هیچ چاره اى نیست . با قبول این مکتب اعمال همه جنایتکاران موجّه مى شود و گناه همه گنهکاران توجیه منطقى مى يابد و فرقى میان مطیع و مجرم باقى نخواهد ماند .
خداوندا ! ما را از شرّ عقاید انحرافى و پى آمدهاى آن حفظ فرما.پایان سوره نبأ
در فضیلت تلاوت این سوره ، روایاتى نقل شده از جمله در حدیثى از پیغمبر اکرم صلى الله علیه و آله آمده است : « كسى كه سوره نازعات را بخواند ، توقف و حساب او در روز قیامت تنها به اندازه خواندن يك نماز روزانه است و بعد از آن وارد بهشت مى شود » .(1)امام صادق (علیه السلام) (علیه السلام) نیز فرموده اند : « كسى كه این سوره را بخواند ، سیراب از دنیا مى رود و خداوند او را سیراب محشور مى كند و سیراب وارد بهشت مى سازد » ( سیراب از رحمت بى پایان حق ) .(2)
بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ بنام خداوند بخشنده بخشایشگر
1 وَ النّازِعاتِ غَرْقا
سوگند به فرشتگانى كه ارواح مجرمان را به شدت از بدن هایشان برمى كشند .
2 وَ النّاشِطاتِ نَشْطاً
و فرشتگانى كه ارواح مؤمنان را با مدارا و نشاط جدا مى سازند .
3 وَ السّابِحاتِ سَبْحاً
و سوگند به فرشتگانى كه در اجراى فرمان الهى با سرعت حرکت مى كنند .
4 فَالسّابِقاتِ سَبْقاً و سپس بر يکدیگر سبقت مى گیرند .
5 فَالْمُدَبِّراتِ اَمْراً و آن ها كه امور را تدبیر مى كنند .
« نازِعات » از ماده « نزع » به معنى "چیزى را از جابرکندن و يا كشیدن" است ، مانند كشیدن كمان به هنگام پرتاب تیر و گاه این واژه در امور معنوى نیز به كار مى رود ، مانند نزعِ عداوت يا محبت از قلب به معنى برکندن آن . « غَرْق » ( بر وزن فرق ) به گفته « ابن منظور » در « لسان العرب » اسمى است كه جانشین مصدر شده و به معنى " اغراق" است و اغراق در اصل به معنى "کشیدن كمان تا آخرین نقطه ممکن" است ، سپس به معنى مبالغه در هرکار آمده است . و از این جا به خوبى
روشن مى شود كه آن چه در آیه فوق آمده ، به معنى غرق شدن نیست بلکه به معنى " انجام يك كار تا سر حد امکان" است . « ناشِطات » از ماده « نشط » ( بر وزن هشت ) در اصل به معنى " گشودن گره هایى است كه به آسانى باز مى شود" و به چاه هایى كه عمق كمى دارد و دَلو به آسانى و با يك حرکت از آن بیرون مى آید « انشاط » گفته مى شود وبه شترهایى كه بااندك اشاره اى ، به سرعت حرکت مى كنند، نیز « نشیطة » مى گویند ولذا به طور كلى این واژه در هرنوع حرکتى كه باسهولت انجام مى شود، به كارمى رود. « سابِحات » از ماده « سَبْح » ( بر وزن سطح ) به معنى "حرکت سریع در آب يا در هوا" است ، لذا در مورد شناکردن در آب و يا حرکت سریع اسب و باسرعت به دنبال كارى رفتن گفته مى شود، « تسبیح » كه به معنى پاك شمردن خداوند از هر عیب و نقص است نیز از همین معنى گرفته شده ، گویى كسى كه تسبیح مى گوید ، با سرعت در عبادت پروردگار به پیش مى رود .
« سابِقات » از ماده « سِبقت » به معنى "پیشى گرفتن" است و از آن جا كه پیشى گرفتن معمولاً بدون سرعت ممکن نیست گاه از این ماده مفهوم سرعت نیز استفاده مى شود . « مُدَبِّرات » از ماده « تدبیر » به معنى "عاقبت چیزى را اندیشیدن" است و از آن جا كه عاقبت اندیشى و آینده نگرى ،
سبب سامان يافتن كار به نحو احسن مى گردد ، واژه « تدبیر » در این معنى نیز به كار مى رود .
اکنون باتوجه به آن چه در معنى لغات این آیات گفته شد ، به سراغ تفسیر آن ها مى رویم .
این سوگندهاى پنجگانه كه درابتدا در هاله اى از ابهام فرورفته ، ابهامى كه انگیزه « اندیشه » بیشتر و عمیق تر و سبب جولان ذهن و دقت و بررسى است ، اشاره به چه كسان ، يا چه چیزهایى است ؟ منظوراز این سوگندها "فرشتگانى" است كه مأمور قبض ارواح كفار و مجرمانند كه آن ها را به شدت از بدن هایشان برمى كشند ، ارواحى كه هرگز حاضر به تسلیم در برابر حق نبودند . و فرشتگانى كه مأمور قبض ارواح مؤمنانند كه با مدارا و نرمش و نشاط آن ها را جدا مى سازند . و فرشتگانى كه در اجراى فرمان الهى باسرعت حرکت مى كنند ، سپس بر يکدیگر پیشى مى گیرند و سرانجام امور جهان را به فرمان او تدبیر مى كنند . در روایتى از امیرمؤمنان علی (علیه السلام) مى خوانیم كه در تفسیر آیه اول فرمود : « منظور فرشتگانى است كه ارواح كفار را از بدن هایشان به شدت بیرون مى كشند،
آن چنان كه تیرانداز ، كمان را تا آخرین مرحله مى كشد » .(1)
البته مى توان همین تفسیر را به صورت كلى تر و عمومى ترى بیان كرد كه مسأله قبض ارواح مؤمنان و كفار يکى از مصادیق آن باشد نه تمام محتواى آن ، به این ترتیب كه گفته شود منظور از این سوگندها در مجموع فرشتگان است در رابطه با اجراى كل فرمان هاى الهى كه اجراى این فرمان ها در پنج مرحله به شرح زیر تحقق مى يابد :
✓ 1 - حرکت شدید نخستین به دنبال تصمیم گیرى قاطع .✓ 2 - مرحله راه افتادن آرام .
✓ 3 - مرحله سرعت گرفتن .✓ 4 - مرحله پیشى جستن. ✓ 5 - تدبیر و سامان دادن امور.
ولى به هر حال برنامه فرشتگان در زمینه قبض ارواح كفار و مؤمنان يکى از مصادیق این مفهوم كلى است و زمینه ساز بحث هاى آینده این سوره درباره معاد محسوب مى شود . آخرین سخن كه در
1) « نور الثقلین » ، جلد 5 ، صفحه 497 ، حدیث 4 .
این جا باید گفته شود این است كه همه این سوگندها براى بیان مطلبى است كه صریحا در آیه ذکر نشده، ولى از قرینه مقام و همچنین از آیات بعد به خوبى روشن مى شود، هدف این است كه بگوید: « سوگند به این امور كه همه شما سرانجام مبعوث و محشور مى شوید و قیامت و رستاخیز حق است » .
6 يَوْمَ تَرْجُفُ الرّاجِفَةُ
در آن روز كه زلزله هاى وحشتناکى همه چیز را به لرزه درمى آورند .
7 تَتْبَعُهَا الرّادِفَةُ و به دنبال آن حادثه دومین ( صیحه عظیم ) رخ مى دهد .
« راجِفَة » از ماده « رَجف » ( بر وزن كشف ) به معنى " اضطراب و لرزه شدید" است و از آن جا كه اخبار فتنه انگیز مایه اضطراب جامعه مى شود ، به آن « اراجیف » مى گویند . « رادِفَة » از ماده « ردف » ( بر وزن حرف ) به معنى شخصى يا چیزى است كه به دنبال دیگرى قرار مى گیرد و لذا به شخصى كه دنبال سر دیگرى سوار بر مرکب مى شود « ردیف » مى گویند . منظور از « راجِفَة » همان صیحه نخستین يا "نفخ صوراول" است كه شیپور فناى جهان و زلزله نابودى دنیا است و «رادِفَة» اشاره به صیحه دوم يا "نفخ صورثانى" است كه نفخه حیات و رستاخیز و بازگشت به زندگى جدید
است . بنابراین آیه شبیه چیزى است كه در آیۀ 68 سوره زمر آمده است : « در صور دمیده مى شود و تمام كسانى كه در آسمان ها و زمین هستند ، مدهوش مى شوند و مى میرند ، مگر آن ها كه خدا بخواهد ، سپس بار دیگر در صور دمیده مى شود ناگهان همه به پامى خیزند و در انتظار حسابند » .
8 قُلُوبٌ يَوْمَئِذٍ واجِفَةٌ دل هایى در آن روز سخت مضطرب است.
« واجِفَة » از ماده « وَجْف » ( بر وزن حذف ) و در اصل به معنى "سرعت سیر" است و از آن جا كه حرکت سریع باعث لرزه و اضطراب است ، این واژه در معنى "شدت اضطراب" نیز به كار مى رود .
9 اَبْصارُها خاشِعَةٌ و چشم هاى آنان از شدت ترس فروافتاده .
این اضطراب درونى به قدرى شدید است كه آثار آن در تمام وجود گنهکاران ظاهر مى شود . در آن روز چشم ها به گودى مى نشیند ، از حرکت بازمى ایستد و خیره مى شود و گویى دید خود را از شدت ترس از دست مى دهد.
10 يَقُولُونَ ءَاِنّا لَمَرْدوُدوُنَ فِى الْحافِرَةِ
( ولى امروز ) مى گویند : آیا مابه زندگى مجدد بازمى گردیم ؟
«حافِرَة» از ماده «حفر» در اصل به معنى " كندن زمین" است و اثرى كه از آن باقى مى ماند ، « حفره » نامیده مى شود ، سپس « حافره » به عنوان كنایه در حالت نخستین استعمال شده ، زیرا انسان از راهى كه مى رود زمین را با پاى خود حفر مى كند و جاى پاى او باقى مى ماند و هنگامى كه بازمى گردد، در همان « حفره هاى نخستین » گام مى نهد ولذا این واژه به معنى حالت اول آمده است .
11 ءَاِذا كُنّا عِظاما نَخِرَةً
آیا هنگامى كه استخوان هاى پوسیده اى شدیم ( ممکن است زنده شویم ) ؟
«نَخِرَة» صفت مشبهه است از ماده «نخر» (بر وزن «نخل» و همچنین بر وزن «شجرة») دراصل به معنى "درخت پوسیده وتوخالى" است كه وقتى باد برآن مى وزد صدامى كند و لذا به صدایى كه در بینى مى پیچد « نخیر » مى گویند، سپس این كلمه در مورد هر موجود پوسیده و متلاشى شده به كار رفته است . این همان چیزى است كه همواره منکران معاد روى آن تکیه مى كردند و مى گفتند : باورکردنى نیست كه استخوان پوسیده بار دیگر لباس حیات بر تن بپوشد، چرا كه فاصله میان آن و يك موجود زنده را بسیار زیاد مى دیدند ، در حالى كه فراموش كرده بودند كه در آغاز نیز از همان
خاك آفریده شده اند. این جمله محذوفى دارد و درتقدیر چنین است «ءَاِذاكُنّاعِظاما نَخِرَةً اَئِنّالَمَبْعُوثُونَ».
12 قالُوا تِلْكَ اِذا كَرَّةٌ خاسِرَةٌ
مى گویند : اگر قیامتى در كار باشد ، بازگشتى است زیانبار .
منکران معاد به این هم قناعت نمى كنند ، بلکه به استهزاى « معاد » برخاسته و به عنوان مسخره مى گویند : اگر قیامتى در كار باشد، وضع و حال ما در آن روز سخت و دردناك خواهد بود .
13 فَاِنَّما هِىَ زَجْرَةٌ واحِدَةٌ
ولى این بازگشت تنها با يك صیحه عظیم واقع مى شود .
14 فَاِذا هُمْ بِالسّاهِرَةِ
ناگهان همگى بر عرصه زمین ظاهر مى شوند .
« زَجْرَة » در اصل به معنى فریادى است كه براى راندن گفته مى شود و در این جا به معنى "نفخه دوم" است ، انتخاب این تعبیر ( زَجْرَةً واحِدَةً ) با توجه به محتواى این دو كلمه ، اشاره به سرعت و
ناگهانى بودن رستاخیز و سهولت و آسانى آن در برابر قدرت خداست كه با يك فریاد آمرانه از سوى فرشته رستاخیز، يا صور اسرافیل ، همه مردگان لباس حیات در تن مى كنند و در عرصۀ محشر براى حساب حاضر مى شوند . این كار پیچیده و مشکلى نیست ، همین كه به فرمان خدا نفخه دوم دمیده شود و بانگ حیات و زندگى برخیزد ، تمام این خاك ها و استخوان هاى پوسیده يك مرتبه جمع مى شوند و جان مى گیرند و از قبرها بیرون مى پرند . « ساهِرَة » از ماده « سَهَر » ( بر وزن سحر ) و در اصل به معنى "شب بیدارى" است و از آن جا كه حوادث وحشتناك ، خواب شبانه را از چشم مى برد و زمین قیامت نیز بسیار هول انگیز است، كلمه « ساهره » به عرصه محشر اطلاق شده ، بعضى نیز گفته اند « ساهره » را به هر بیابانى مى گویند ، چون اصولاً همه بیابان ها وحشتناك هستند ، گویى كه بر اثر وحشت ، خواب شبانه را از چشم مى برند .
15 هَلْ اَتیكَ حَدیثُ مُوسى آیا داستان موسى (علیه السلام)به تو رسیده است ؟
بعد از بیانات نسبتاً مشروحى كه در آیات قبل درباره مسأله معاد و انکار و مخالفت مشرکان
آمد ، در آیات مورد بحث به داستان يکى از طغیانگران بزرگ تاریخ يعنى فرعون و سرنوشت دردناك او اشاره مى كند ، تا هم مشرکان عرب بدانند كه افراد نیرومندتر از آن ها نتوانستند در برابر خشم و عذاب الهى مقاومت كنند و هم مؤمنان را دلگرم سازد كه از برترى نیروى ظاهرى دشمن هراسى به دل راه ندهند ، چرا كه درهم كوبیدن آن ها براى خداوند بسیار سهل و آسان است .
16 اِذْ نادیهُ رَبُّهُ بِالْوادِ الْمُقَدَّسِ طُوىً
در آن هنگام كه پروردگارش او را در سرزمین مقدس« طوى » صدا زد ( و گفت : ) .
« طُوى » نام سرزمین مقدسى است كه در شام در میان « مدین » و « مصر » قرار داشت و نخستین جرقه وحى در آن بیابان بر قلب موسى (علیه السلام)وارد شد، این تعبیر در آیه 12 سوره « طه » نیز آمده است .
17 اِذْهَبْ اِلى فِرْعَوْنَ اِنَّهُ طَغى به سوى فرعون برو كه طغیان كرده است .
18 فَقُلْ هَلْ لَكَ اِلى اَنْ تَزَكّى و به او بگو : آیا مى خواهى پاکیزه شوى ؟
19 وَ اَهْدِيَكَ اِلى رَبِّكَ فَتَخْشى
و من تو را به سوى پروردگارت هدایت كنم تا از او بترسى( و خلاف نکنى ) .
20 فَاَریهُ الاْيَةَ الْكُبْرى سپس موسى (علیه السلام)معجزه بزرگ را به او نشان داد .
در این چهار آیه نکات جالبى است كه توجه به آن لازم است : ✓ 1 - علت رفتن به سوى فرعون را طغیان فرعون ذکر مى كند و این نشان مى دهد كه يکى از اهداف بزرگ انبیا ، هدایت طغیانگران يا مبارزه قاطع با آن ها است . ✓ 2 - دعوت فرعون را با ملایم ترین و خیرخواهانه ترین تعبیر دستور مى دهد و مى فرماید : « به او بگو : آیا میل دارى پاك و پاکیزه شوى » ؟ شبیه تعبیرى كه در آیه 44 سوره طه آمده است : « فَقُولا لَهُ قَوْلاً لَيِّناً : با او با ملایمت سخن بگویید » . ✓ 3 - این تعبیر اشاره لطیفى به این حقیقت است كه رسالت انبیا براى پاکسازى انسان ها و بازگرداندن طهارت فطرى نخستین به آن ها است . در ضمن نمى گوید : من تو را پاك كنم ، بلکه مى گوید : «پاکى را پذیرا شوى» و این نشان مى دهد كه "پاك شدن باید به صورت خودجوش باشد نه تحمیل از برون" . ✓ 4 - ذکر «هدایت» بعداز «پاك شدن» دلیل براین است كه باید در آغاز شستشویى كرد سپس به كوى دوست گام نهاد . ✓ 5 - تعبیر به «رَبِّكَ» ( پروردگارت ) در حقیقت تأکید بر این نکته است كه
تو را به سوى كسى مى برم كه مالك و مربى و پرورش دهنده تو است ، چرا از مسیر سعادتت مى گریزى ؟ ✓ 6 - « خَشْيَت » و خداترسى ، نتیجه هدایت به سوى خدا است ، آرى ثمره درخت هدایت و توحید ، همان احساس مسؤولیت در برابر خداوند بزرگ است ، چراکه هرگز خشیت بدون معرفت حاصل نمى شود و لذا در آیه 28 سوره فاطر مى خوانیم : «اِنَّما يَخْشَى اللّهَ مِنْ عِبادِهِ الْعُلَماء : تنها علما و ارباب معرفت از خدا مى ترسند » . ✓ 7 - موسى (علیه السلام)نخست سراغ هدایت عاطفى او مى رود ، بعد هدایت عقلى و منطقى از طریق نشان دادن آیت كبرى و معجزه بزرگ و این مؤثرترین راه تبلیغ است كه "نخست از طریق خیرخواهى و محبت در عواطف طرف نفوذ كنند سپس به طرح استدلال و بیان حجت بپردازند".
21 فَكَذَّبَ وَ عَصى اما او تکذیب كرد و عصیان نمود .
این طاغوت خیره سر، هرگز از مرکب غرور پیاده نشد و به تکذیب و عصیان پروردگار پرداخت . این نشان مى دهدکه تکذیب ها مقدمه عصیان ها است ، همان گونه كه تصدیق ها و ایمان ها مقدمه طاعت ها است.
22 ثُمَّ اَدْبَرَ يَسْعى سپس پشت كرد و پیوسته ( براى محو آیین موسى (علیه السلام)) تلاش نمود.
به این مقدار هم قناعت نکرد و در برابر دعوت موسى (علیه السلام)، بى تفاوت نماند ، بلکه بى وقفه براى مبارزه با او و محو آیینش سعى و تلاش نمود .
23 فَحَشَرَ فَنادى و ساحران را جمع كرد و مردم را دعوت نمود .
و از آن جاکه معجزه موسى (علیه السلام)تمام موجودیت طاغوتى او را به خطر مى انداخت، مأموران را به شهرهاى مختلف اعزام كرد تا ساحران را جمع كنند و در میان مردم نیز دستور داد ندا دهند و آن ها را براى مشاهده مبارزه ساحران با موسى (علیه السلام)دعوت نمایند.
24 فَقالَ اَنَا رَبُّكُمُ الاَْعْلى و گفت : من پروردگار بزرگ شما هستم .
به راستى عجیب است كه این طاغیان خیره سر هنگامى كه بر مرکب غرور و خودخواهى سوارمى شوند ، هیچ حدّ و مرزى رابه رسمیت نمى شناسند ، حتى به ادعاى خدایى نیز قانع نیستند، بلکه مى خواهند « خداى خدایان » شوند . خودش يکى از بت پرستان بود ولى در این جا ادعا مى كند من پروردگار بزرگ شماهستم، يعنى حتى خودش را از معبود خودش نیز بالاتر مى شمرد و این است بیهوده گویى هاى طاغوت ها .
25 فَاَخَذَهُ اللّهُ نَكالَ الاْخِرَةِ وَ الاْوُلى
لذا خداوند او را به عذاب آخرت و دنیا گرفتار ساخت .
« نَكال » ( بر وزن ضلال ) در اصل به معنى "ضعف و ناتوانى و عجز" است . و لذا در مورد كسى كه از اداى حواله اى خوددارى مى كند ، مى گویند نکول كرد . « نِكل » ( بر وزن فِكر ) به معنى "زنجیر سنگین" است كه انسان را ضعیف و ناتوان مى سازد و از حرکت بازمى دارد و از آن جا كه عذاب الهى نیز مایه ناتوانى است و افراد دیگر را از ارتکاب گناه بازمى دارد، به آن نَكال گفته شده . تعبیر به « نَكالَ الاْخِرَة » اشاره به عذاب هاى قیامت است كه دامان فرعون و فرعونیان را مى گیرد و چون در درجه اول اهمیت است ، مقدم شمرده مى شود . منظور از «اوُلى» "عذاب دنیا" است كه دامان فرعون را گرفت و او را با تمام يارانش در رود نیل غرق نمود .
26 اِنَّ فى ذلِكَ لَعِبْرَةً لِمَنْ يَخْشى
در این عبرتى است براى كسانى كه خدا ترسند .
این آیه به خوبى نشان مى دهدکه عبرت گرفتن از این ماجراها، تنها براى كسانى میسر است كه بهره اى از
خوف و خشیت و احساس مسؤولیت به دل راه داده اند و يا به تعبیر دیگر داراى چشمى عبرت بینند :
اى خوشا چشمى كه عبرت بین بود *** عبرت از نیك و بدش آیین بود
آرى این بود سرنوشت فرعون طغیانگر ، تا فراعنه دیگر، رؤساى مشرکان عرب و پویندگان راه فرعون در هر عصر و زمان حساب خویش را برسند و بدانند این فرمان قطعى تاریخ و سنت تغییرناپذیر خدا است .
دقت در آیات 15 تا 26 این سوره ، بیانگر نهایت فصاحت و بلاغت قرآن است ، در این چند خط كوتاه خلاصه اى از تمام ماجراى موسى و فرعون ، انگیزه رسالت ، هدف رسالت ، وسیله پاك سازى ، چگونگى دعوت ، كیفیت واکنش و عکس العمل ، چگونگى توطئه فرعون ، نمونه اى از ادعاهاى پوچ و بى اساس او و سرانجام مجازات هاى دردناك این مست باده غرور و در نهایت درس عبرتى كه از آن عاید همه انسان هاى بیدار مى شود ، منعکس شده است .
27 ءَاَنْتُمْ اَشَدُّ خَلْقا اَمِ السَّماءُ بَنیها
آیا آفرینش شما ( بعد از مرگ ) مشکل تر است يا آفرینش آسمانى كه خداوند بنا نهاد ؟
به دنبال نقل سرگذشت موسى و فرعون به عنوان يك درس عبرت براى همه طغیانگران و تکذیب كنندگان باردیگر به مسأله معاد و رستاخیز برمى گردد و نمونه هایى از قدرت بى انتهاى حق را در جهان هستى به عنوان يك دلیل براى امکان معاد بیان مى كند و گوشه هایى از نعمت هاى بى پایانش را بر انسان ها شرح مى دهد تا حسّ شکرگزارى را كه سرچشمه معرفة اللّه است ، در آن ها برانگیزد . نخست منکران معاد را مخاطب ساخته و ضمن يك استفهام توبیخى مى فرماید : « آیا آفرینش شما ( و بازگشت به زندگى پس از مرگ ) مشکل تر است يا آفرینش این آسمان باعظمت كه خداوند بنا نهاده است » ؟ این آیه مى گوید هر انسانى در هر مرحله اى از درك و شعور باشد ، مى داند كه آفرینش این آسمان بلند ، این همه كُرات عظیم و كهکشان هاى بى انتها ، قابل مقایسه با آفرینش انسان نیست. كسى كه این قدرت را داشته، چگونه از بازگرداندن شما به حیات، عاجز است؟
28 رَفَعَ سَمْكَها فَسَوّيها سقف آن را برافراشته و آن را منظم ساخت .
« سَمْك » (بروزن سقف) دراصل به معنى "ارتفاع و بلندى" است و به معنى "سقف" نیز آمده است.
« سَوّاها » از ماده « تسویه » به معنى "تنظیم و موزون ساختن چیزى" است و اشاره به نظم دقیقى است كه بر تمام كُرات آسمانى حکمفرما است . ممکن است كه آیه هم اشاره به ارتفاع آسمان و فاصله بسیار زیاد و سرسام آور كُرات آسمانى از ما بوده باشد و هم اشاره به سقف محفوظ و قشر عظیم هواى اطراف زمین كه آن را از هجوم سنگ هاى پراکنده آسمانى و اشعه هاى مرگبار كیهانى ، حفظ مى كند .
29 وَ اَغْطَشَ لَيْلَها وَ اَخْرَجَ ضُحیها و شبش را تاریك و روزش را آشکار نمود .
« اَغْطَشَ » از ماده « غَطْش » ( بر وزن عرش ) به معنى "تاریکى" مى باشد . «ضُحى» به معنى موقعى است كه نورآفتاب درآسمان و زمین پهن مى شود. هرکدام از دونعمت نور و ظلمت، در زندگى انسان و سایرموجودات زنده اعم از حیوان و گیاه نقش فوق العاده مهمى دارد. نه انسان بدون نور مى تواند زندگى كندکه همه برکات و روزى ها و حس و حرکت او وابسته به آن است و نه بدون ظلمت ، زندگى او ممکن نیست كه رمز آرامش اوست .
30 وَ الاَْرْضَ بَعْدَ ذلِكَ دَحیها و زمین را بعد از آن گسترش داد .
«دَحا» از ماده « دَحو » ( بر وزن محو ) به معنى " گستردن" است . منظور از « دَحْوُ الاَْرْض » این
است كه در آغاز تمام سطح زمین را آب هاى حاصل از باران هاى سیلابى نخستین فراگرفته بود این آب ها تدریجا در گودال هاى زمین جاى گرفتند و خشکى ها از زیر آب سر بر آوردند و روز به روز گسترده تر شدند تا به وضع فعلى درآمد ( واین مسأله بعد از آفرینش زمین و آسمان روى داد ) .
31 اَخْرَجَ مِنْها ماءَها وَ مَرْعیها
آبش را خارج كرد و چراگاهش را آماده ساخت.
«مَرْعى» اسم مکان است به معنى "چراگاه" و دراصل از « رعى » به معنى حفظ و مراقبت حیوان ، خواه از طریق تغذیه يا جهات دیگر گرفته شده و لذا مراعات به معنى محافظت و مراقبت و تدبیر امور آمده است و حدیث معروف « كُلُّكُمْ راعٍ وَكُلُّكُمْ مَسْؤوُلٌ عَنْ رَعِيَّتِهِ »، نیز اشاره به لزوم مراقبت مردم از يکدیگر ، دارد .(1)این تعبیر نشان مى دهد كه آب در لابلاى قشر نفوذپذیر زمین پنهان بود، سپس به صورت چشمه ها و نهرها جارى شد و حتى دریا و دریاچه ها را تشکیل داد . .
1) « مفردات » راغب ، ماده « رعى » .
32 وَ الْجِبالَ اَرْسیها و كوه ها را ثابت و محکم نمود .
از آن جا كه عوامل مختلفى از جمله طوفان هاى عظیم و دایمى و دیگر جزر و مدهایى كه در پوسته زمین بر اثر جاذبه ماه و خورشید و همچنین لرزه هایى كه بر اثر فشار مواد مذاب درونى مى توانست آرامش زمین را بر هم زند، آن را به وسیله شبکه نیرومندى از كوه ها كه سرتاسر روى زمین را فراگرفته ، آرام كرد.
33 مَتاعا لَكُمْ وَ لاَِنْعامِكُمْ همه این ها براى بهره گیرى شما و چهارپایان شما است.
در پایان مى فرماید همه این ها وسیله تمتع و حیات شما و چهارپایانتان مى باشد . آرى ؛ آسمان باعظمت را برافراشت ؛ و نظام نور و ظلمت را برقرار ساخت ؛ زمین را گسترش داد و پهن كرد ؛ و آب و گیاهان ، را از آن خارج نمود ؛ كوه ها را مراقب حفاظت زمین نمود ؛ و همه وسایل زندگى انسان رافراهم ساخت؛ و همه را از بهر او سرگشته و فرمانبردارکرد ؛ تا از مواهب حیات بهره گیرد و به غفلت نخورد و به پاس این همه فرمانبرداران كه براى انسان آفریده است ، او نیز در مسیر اطاعت از خدا گام بردارد . این ها از يکسو نشانه هاى قدرت او بر مسأله معاد است و از
سوى دیگر دلایل عظمت و نشانه هاى وجود او در مسیر توحید و معرفت است .
34 فَاِذا جاءَتِ الطّامَّةُ الْكُبْرى هنگامى كه آن حادثه بزرگ رخ دهد .
« طامَّة » از ماده « طَمّ » ( بر وزن فنّ ) در اصل به معنى "پرکردن" است و به هر چیزى كه در حدّ اعلا قرار گیرد ، طامّه مى گویند و لذا به حوادث سخت و مصائب بزرگ كه مملو از مشکلات است ، نیز طامّه اطلاق مى شود و در این جا اشاره به قیامت است كه مملو از حوادث هولناك مى باشد و توصیف آن به « كُبرى » تأکید بیشترى درباره اهمیت و عظمت این حادثه بى نظیر است .
35 يَوْمَ يَتَذَكَّرُ الاِْنْسانُ ما سَعى در آن روز انسان به ياد كوشش هایش مى افتد .
حادثه عظیم قیامت هنگامى كه به وقوع پیوندد ، همگان از خواب غفلت بیدار مى شوند و انسان به ياد سعى و كوشش و اعمال خویش اعم از نیك و بد مى افتد .
36 وَ بُرِّزَتِ الْجَحیمُ لِمَنْ يَرى و جهنم براى هر بیننده اى آشکار مى گردد .
جهنم هم اکنون نیز وجوددارد، بلکه طبق آیه 54 سوره عنکبوت: « وَ اِنَّ جَهَنَّمَ لَمُحیطَةٌ بِالْكافِرینَ » ، جهنم ، كافران را از هر سو احاطه كرده اما حجاب هاى عالم دنیا ، مانع رؤیت آن
است ولى آن روز كه روز ظهور و بروز همه چیز است ، جهنم از همه آشکارتر ظهور مى كند .
37 فَاَمّا مَنْ طَغى اما آن كسى كه طغیان كرده ،
38 وَ اثَرَ الْحَيوةَ الدُّنْيا و زندگى دنیا را مقدم داشته ،
39 فَاِنَّ الْجَحیمَ هِىَ الْمَأْوى مسلماً دوزخ جایگاه اوست .
در جمله اول اشاره به فساد عقیدتى آن ها مى كند زیرا طغیان ناشى از خودبزرگ بینى است و خودبزرگ بینى ناشى از عدم معرفة اللّه است. كسى كه خدا را به عظمت بشناسد ، خود را بسیار كوچك و ضعیف مى بیند و هرگز پاى خود را از جاده عبودیت بیرون نمى گذارد . و جمله دوم اشاره به فساد عملى آن هاست ، چراکه طغیان سبب مى شود كه انسان لذات زودگذر دنیا و زرق و برق آن را بالاترین ارزش حساب كند و آن را بر همه چیز مقدم بشمرد . این دو در حقیقت علت و معلول يکدیگرند ، طغیان و فساد عقیده سرچشمه فساد عمل و ترجیح زندگى ناپایدار دنیا بر همه چیز است و سرانجام این دو آتش سوزان دوزخ است . علی (علیه السلام) در حدیثى مى فرماید : « وَ مَنْ طَغى ضَلَّ عَلى عَمَلٍ بِلا حُجَّةٍ : كسى كه طغیان كند ، گمراه مى شود و دست به اعمالى مى زند كه هیچ دلیلى براى
آن ندارد » (1)و این ناشى از همان خودبزرگ بینى است كه انسان تمایلات خویش را بدون هیچ دلیل منطقى مى پذیرد و براى آن ارج قائل است .
در حقیقت آیات فشرده بالا اصول سعادت و شقاوت انسان را به نحو زیبا و شایسته اى ترسیم كرده است ، شقاوت انسان را در « طغیان » و « دنیاپرستى » مى شمرد و سعادت او را در « خوف از خدا » و « ترك هوى » و عصاره تمام تعلیمات انبیاء و اولیاء نیز همین است و بس . امام باقر مى فرماید: « اَلْجَنَّةُ مَحْفُوفَةٌ بِالْمَكارِهِ وَ الصَّبْرِ ، فَمَنْ صَبَرَ عَلَى الْمَكارِهِ فِى الدُّنْيا دَخَلَ الْجَنَّةَ ، وَ جَهَنَّمُ مَحْفوُفَةٌ بِاللَّذّاتِ وَ الشَّهَواتِ ، فَمَنْ اَعْطى نَفْسَها لَذَّتَها وَ شَهْوَتَها دَخَلَ النّار : بهشت در لابلاى ناراحتى ها و صبر و شکیبایى و استقامت پوشیده شده است ، هرکس در برابر ناراحتى ها ( و ترك شهوات ) در دنیا شکیبایى كند ، داخل بهشت مى شود و دوزخ در لابلاى لذات نامشروع و شهوات سرکش
1) « نور الثقلین » ، جلد 5 ، صفحه 506 ، حدیث 43 .
پیچیده شده و هرکس نفس خویش را در برابر این لذات و شهوات آزاد بگذارد ، داخل آتش مى شود » .(1)نه تنها جهنم آخرت زاییده هواپرستى است ، كه جهنم هاى سوزان دنیا همچون ناامنى ها ،بى نظمى ها، جنگ ها ، خونریزى ها، جدال ها و كینه توزى ها همه ناشى از آن است .
40 وَ اَمّا مَنْ خافَ مَقامَ رَبِّهِ وَنَهَى النَّفْسَ عَنِ الْهَوى
و آن كس كه از مقام پروردگارش خائف بوده و نفس را ازهوى بازداشته .
41 فَاِنَّ الْجَنَّةَ هِىَ الْمَأْوى بهشت جایگاه او است .
شرط اول بهشتى شدن ، « خوف » ناشى از « معرفت » است ، شناختن مقام پروردگار و ترسیدن از مخالفت فرمان او . شرط دوم كه درحقیقت نتیجه شرط اول و میوه درخت"معرفت و خوف" است ، تسلط بر هواى نفس و بازداشتن آن از سرکشى مى باشد . حتى ابزار نفوذ شیطان در وجود
1) « نور الثقلین » ، جلد 5 ، صفحه 507 ، حدیث 46 .
آدمى ، « هواى نفس » است كه اگر این « شیطان درون » با « شیطان برون » هماهنگ نشود و در را به روى او نگشاید ، وارد شدن او غیرممکن است، همان گونه كه قرآن مى گوید : « اِنَّ عِبادى لَيْسَ لَكَ عَلَيْهِمْ سُلْطانٌ اِلاّ مَنِ اتَّبَعَكَ مِنَ الْغاوینَ : تو هرگز بر بندگان من تسلط نخواهى يافت مگر بر گمراهانى كه از تو پیروى مى كنند » (42/حجر).
قابل توجه این كه در آیات مورد بحث مى فرماید : « كسى كه از "مقام" پروردگارش بترسد » ، نمى فرماید : « كسى كه از پروردگارش بترسد » . منظور از « مقام » چیست ؟ منظور ، "مواقف قیامت" و "مقام عدالت" و "علم خداوند و مقام مراقبت او" نسبت به همه انسان ها است . در این رابطه حدیثى است از امام صادق (علیه السلام) (علیه السلام) كه فرمود : « كسى كه مى داند خدا او را مى بیند و آن چه را مى گوید ، مى شنود و از آن چه از خیر و شر انجام مى دهد ، آگاه است و این توجه او را از اعمال قبیح بازمى دارد ، او كسى
است كه از مقام پروردگارش خائف است و خود را از هواى نفس بازداشته است » .(1)
42 يَسْئَلُونَكَ عَنِ السّاعَةِ اَيّانَ مُرْسیها
از تو درباره قیامت سؤال مى كنند كه در چه زمانى واقع مى شود ؟
43 فیمَ اَنْتَ مِنْ ذِكْریها تو را با يادآورى این سخن چه كار ؟
در این آیات به سراغ سؤال همیشگى مشرکان و منکران معاد رفته مى فرماید : از تو درباره قیامت سؤال مى كنند ، قرآن در پاسخ این سؤال براى این كه به آن ها بفهماند كه هیچ كس از لحظه وقوع قیامت باخبر نبوده و نخواهد بود ، روى سخن را به پیامبر صلى الله علیه و آله كرده ، مى گوید : « تو را با يادآورى این سخن چه كار » ؟ يعنى تاریخ وقوع قیامت حتى از تو پنهان است ، تا چه رسد به دیگران، این از آن علم غیبى است كه از مختصات ذات پروردگار مى باشد و احدى را به آن راهى نیست . از
1) « نور الثقلین » ، جلد 5 ، صفحه 197 .
مطالبى كه بر همگان مکتوم است ، زمان قیام قیامت است، چراکه اثر تربیتى آن بدون كتمان ممکن نیست ، زیرا اگر آشکار شود و زمانش دور باشد ، غفلت ، همگان را فرامى گیرد و اگر نزدیك باشد ، پرهیزازبدى هابه شکل اضطرار ودور ازآزادى و اختیار، درمى آید و این هر دوفاقدارزش تربیتى است .
44 اِلى رَبِّكَ مُنْتَهیها انتهاى آن به سوى پروردگار تو است .
تنها اوست كه مى داند قیامت چه هنگام برپا مى شود ، هیچ شخص دیگرى از آن آگاه نیست و هرگونه تلاش و كوشش براى آگاهى از زمان قیام قیامت بى فایده است .
45 اِنَّما اَنْتَ مُنْذِرُ مَنْ يَخْشیها
کار تو فقط انذار كردن كسانى است كه از آن مى ترسند .
وظیفه تو همین انذار و هشدار و بیم دادن است و بس و اما تعیین وقت از قلمرو وظیفه و آگاهى تو بیرون است . قابل توجه این كه انذار را مخصوص كسانى مى شمرد كه ترس و خوف از آن روز بزرگ دارند و این شبیه همان مطلبى است كه در آیه دوم سوره «بقره» آمده است: «ذلِكَ الْكِتابُ
لارَيْبَ فیهِ هُدىً لِلْمُتَّقینَ : در این كتاب آسمانى تردیدى نیست و مایه هدایت پرهیزگاران است» این گونه تعبیرات اشاره به این حقیقت است كه تاروح حق جویى و حق طلبى و احساس مسؤولیت در برابر پروردگار در انسان نباشد، به سراغ تحقیق از كتب آسمانى نمى رود، و به انذارهاى انبیاء و اولیاء اهمیت قائل نمى شود .
46 كَاَنَّهُمْ يَوْمَ يَرَوْنَها لَمْ يَلْبَثُوا اِلاّ عَشِيَّةً اَوْ ضُحیها
آن ها درآن روز كه قیام قیامت را مى بینند ، چنین احساس مى كنند كه گویى توقف آن ها ( در دنیا و برزخ ) جز عصرگاهى يا صبحگاهى بیشتر نبوده است .
«عَشِيَّة» به معنى "عصر" و «ضُحى» به موقعى گفته مى شود كه آفتاب بالا آمده و شعاع آن گسترده شده است . به قدرى عمر كوتاه دنیا به سرعت مى گذرد و دوران برزخ نیز سریع طى مى شود كه به هنگام قیام قیامت آن ها فکر مى كنند تمام این دوران چند ساعتى بیش نبود . این امر هم ذاتا صحیح است كه عمر دنیا بسیارکوتاه و زودگذر است و هم در مقایسه با قیامت كه تمام عمر جهان در مقایسه با آن لحظه اى بیش نیست. در بعضى از آیات قرآن آمده است كه در قیامت
هنگامى كه مجرمان درباره مقدار توقفشان در عالم برزخ يا دنیا به گفتگو مى پردازند : « يَتَخافَتُونَ بَيْنَهُمْ اِنْ لَبِثْتُمْ اِلاّعَشْرا : بعضى به بعضى دیگر مى گویند شماتنها ده شبانه روز در جهان برزخ توقف كرده اید » ( 103 / طه ) . ولى آن ها كه بهتر فکر مى كنند ، مى گویند : « يَقُولُ اَمْثَلُهُمْ طَریقَةً اِنْ لَبِثْتُمْ اِلاّ يَوْما : شما تنها به اندازه يك روز در برزخ درنگ كردید » ( 104 / طه ) . و در جاى دیگر از مجرمان نقل مى كند كه وقتى قیامت برپا مى شود ، مجرمان سوگند ياد مى كنند كه جز يك ساعت توقف نداشتند . ( وَ يَوْمَ تَقُومُ السّاعَةُ يُقْسِمُ الْمُجْرِمُونَ ما لَبِثُوا غَيْرَ ساعَةٍ ) ( 55 / روم ) . تفاوت این تعبیرات به خاطر آن است كه آن ها مى خواهند كوتاهى این مدت را با يك بیان تقریبى منعکس كنند و هر كدام احساس خود را با تعبیرى بیان مى كنند كه همه در يك امر مشترك است و آن كوتاهى عمر این جهان در برابر عمر قیامت است و این مطلبى است كه انسان را تکامل مى دهد و از خواب غفلت بیدار مى سازد .
پایان سورۀ نازعات
در فضیلت تلاوت این سوره ، در حدیثى از پیغمبر گرامى اسلام صلى الله علیه و آله آمده است : « كسى كه سوره عبس را بخواند ، روز قیامت در حالى وارد محشر مى شود كه صورتش خندان و بشاش است » .(1)
بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ بنام خداوند بخشنده بخشایشگر
1 عَبَسَ وَ تَوَلّى چهره در هم كشید و روى برتافت .
2 اَنْ جاءَهُ الاَْعْمى از این كه نابینایى به سراغ او آمده بود .
3 وَ ما يُدْریكَ لَعَلَّهُ يَزَّكّى تو چه مى دانى ، شاید او پاکى و تقوا پیشه كند .
4 اَوْ يَذَّكَّرُ فَتَنْفَعَهُ الذِّكْرى يا متذکرگردد و این تذکر به حال او مفید باشد .
این آیات اجمالاً نشان مى دهد كه خداوند كسى را در آن ها مورد عتاب قرار داده به خاطر این كه
1) « مجمع البیان » ، جلد 10 ، صفحه 435 .
فرد يا افراد غنى و ثروتمندى را بر نابیناى حق طلبى مقدم داشته است ، اما این شخص مورد عتاب كیست ؟ این آیات درباره مردى از بنى اميّه نازل شده كه نزد رسول گرامى صلى الله علیه و آله نشسته بود ، در همان حال « عبداللّه بن امّ مکتوم » كه مرد نابینا و ظاهراً فقیرى بود ، وارد مجلس شد . هنگامى كه چشمش به « عبداللّه » افتاد ، خود را جمع كرد مثل این كه مى ترسید آلوده شود و قیافه درهم كشیده و صورت خود را برگردانید . خداوند در آیات فوق عمل اورا نقل كرده و موردملامت و سرزنش قرارداده است، این شأن نزول درحدیثى از امام صادق (علیه السلام) نقل شده است .(1)این آیات مى تواند بیانگر فرهنگ اسلام در مورد برخورد با مستضعفان و مستکبران باشد ، كه چگونه مرد فقیر نابیناى مؤمنى را بر آن همه اغنیا و سران قدرتمند مشرك عرب مقدم مى شمرد ، این به خوبى نشان مى دهد كه اسلام حامى مستضعفان و دشمن مستکبران است .
5 اَمّا مَنِ اسْتَغْنى اما آن كس كه مستغنى است . .
1) « مجمع البیان » ، جلد 10 ، صفحه 437 .
6 فَأَنْتَ لَهُ تَصَدّى تو به او روى مى آورى .
در دو آیه بالا عتاب را ادامه داده و مى گوید : « اى پیامبر تو اصرار به هدایت كسى دارى كه گرفتار غرور ثروت و خودخواهى است ، غرورى كه منشأ طغیان و گردن كشى است همان گونه كه در آیه 6 و 7 سوره علق آمده است : « اِنَّ الاِْنْسانَ لَيَطْغى اَنْ رَاآهُ اسْتَغْنى: انسان طغیان مى كند از این كه خود را غنى مى بیند ».
7 وَ ما عَلَيْكَ اَلاّ يَزَّكّى درحالى كه اگراو خودرا پاك نسازد، چیزى بر تو نیست .
وظیفه تو تنها ابلاغ رسالت است ، خواه از آن پند گیرند يا ملال بنابراین به خاطر این گونه افراد نمى توانى نابیناى حق طلب را نادیده بگیرى ، يا آزرده خاطر سازى ، هرچند هدف تو هدایت این گردنکشان باشد .
8 وَ اَمّا مَنْ جاءَكَ يَسْعى اما كسى كه به سراغ تو مى آید و كوشش مى كند ،
9 وَ هُوَ يَخْشى و از خدا ترسان است ،
10 فَأَنْتَ عَنْهُ تَلَهّى تو از او غافل مى شوى .
در سه آیه بالا بار دیگر تأکید و عتاب را از سر مى گیرد و به صورت خطاب مى فرماید : « آیا تو
از كسى كه انگیزه ترس از خداوند او را به دنبال تو فرستاده تا حقایق بیشترى را درك كند و خود را پاکیزه سازد ، غافل مى شوى و به دیگرى مى پردازى ؟ هرچند هدفت از پرداختن به دیگران نیز هدایت آن ها باشد ، چراکه در محاسبه اولویت ها ، اولویت از آنِ این گروه مستضعف پاکدل است » .
این عتاب و خطاب ، بیانگر این واقعیت مهم است كه اسلام و قرآن اهمیت و احترام خاصى براى پویندگان راه حق مخصوصاً از طبقات مستضعف قائل است . و به عکس موضع گیرى تند و خشنى دربرابر آن هاکه براثر وفور نعمت الهى ، مست و مغرور شده اند ، دارد تا آن جاکه خدا راضى نمى شود به خاطر پرداختن به آنان كمترین رنجشى در این قشر مستضعف حق طلب پیدا شود . دلیل آن نیز روشن است ، زیرا همیشه این گروه ، پشتیبان مخلص اسلام و فریادرس پیشوایان بزرگ دین در مشکلات و ایثارگر میدان هاى نبرد و شهادت بوده اند ، همان گونه كه امیرمؤمنان علی (علیه السلام) در فرمان معروف مالك اشتر مى فرماید: « ستون دین و سرمایه اجتماع مسلمین و نیروى ذخیره در برابر دشمنان ،
تنها همین توده مردمند ، لذا باید به سخنان آن ها گوش فرادهى و علاقه خود را به آن ها معطوف دارى » .(1)
11 كَلاّ اِنَّها تَذْكِرَةٌ هرگز چنین مکن ، این ( قرآن ) يك تذکر و يادآورى است .
در ادامه آیات گذشته كه در آن سخن از سرزنش كسى آمده بود كه نسبت به نابیناى حق طلبى كم توجهى نموده بود، در این آیات به مسأله اهمیت قرآن مجید و مبدأ پاك آن و تأثیرش در نفوس پرداخته ، مى فرماید : « هرگز این كار را تکرار مکن و آن را براى همیشه فراموش نما » ( كَلاّ ) ، « چراکه این آیات وسیله اى است براى تذکر و يادآورى خلق خدا » ( اِنَّها تَذْكِرَةٌ ) . نیازى به این نیست كه از مستضعفان پاکدل غافل شوى و به افراد متنفذ و مغرور روى آورى .
12 فَمَنْ شاءَ ذَكَرَهُ و هرکس بخواهد از آن پند مى گیرد .
این تعبیر هم اشاره اى است به این كه اکراه و اجبارى در كار نیست و هم دلیلى است بر آزادى
1) « نهج البلاغه » ، بخش نامه ها ، نامه 53 .
ارادۀ انسان كه تا نخواهد و تصمیم بر قبول هدایت نگیرد، نمى توانداز آیات قرآن بهره گیرد.
13 فى صُحُفٍ مُكَرَّمَةٍ در الواح پرارزشى ثبت است .
«صُحُف» جمع « صحیفه » به معنى "لوح" يا "ورقه" و يا چیز دیگرى است كه در آن مطلبى را مى نویسند و این تعبیر نشان مى دهد كه آیات قرآنى قبل از نزول بر پیغمبر اکرم صلى الله علیه و آله در الواحى نوشته شده بود و فرشتگان وحى آن را با خود مى آوردند ، الواحى بسیار گران قدر و پرارزش .
14 مَرْفُوعَةٍ مُطَهَّرَةٍ الواحى والاقدر و پاکیزه .
بالاتر از آن است كه دست نااهلان به سوى آن دراز شود و يا قادر بر تحریف آن باشند و پاك تر از آن است كه دست ناپاکان آن را آلوده كند و از هرگونه تناقض و تضاد و شك و شبهه منزه است .
15 بِاَيْدى سَفَرَةٍ به دست سفیرانى است ،
«سَفَرَة» ( بر وزن طلبة ) جمع « سافر » از ماده « سَفَر » ( بر وزن قمر ) در اصل به معنى "پرده بردارى از چیزى" است و لذا به كسانى كه میان اقوام رفت و آمد دارند تا مشکلات آن ها را حل كنند و از مبهمات پرده بردارند ، « سفیر » گفته مى شود . منظور از « سَفَره » در این جا "فرشتگان
الهى" است كه سفیران وحى يا كاتبان آیات او هستند . در حدیثى از امام صادق (علیه السلام) مى خوانیم كه فرمود : « اَلْحافِظُ لِلْقُرْاآنِ الْعامِلُ بِهِ مَعَ السَّفَرَةِ الْكِرامَ الْبَرَرَة : كسى كه حافظ قرآن باشد و به آن عمل كند ، با سفیرانِ بزرگوارِ فرمانبردارِ الهى خواهد بود ».(1)
16 كِرامٍ بَرَرَةٍ والامقام و فرمانبردار و نیکوکار .
« كِرام » جمع « كریم » به معنى "عزیز و بزرگوار" است و اشاره به عظمت فرشتگان وحى در پیشگاه خداوند و بلندى مقام آن هاست . « بَرَرَة » جمع « بار » ( مثل طالب و طلبه ) از ماده « بَر » در اصل به معنى "وسعت و گستردگى" است و لذا به صحراهاى وسیع « بَر » گفته مى شود و از آن جا كه افراد نیکوکار وجودى گسترده دارند و برکات آن ها به دیگران مى رسد، به آن ها «بار» گفته شده. منظور از نیکوکارى در آیه مورد بحث ، اطاعت فرمان الهى و پاکى از گناه مى باشد . و به این ترتیب خداوند فرشتگان را به سه وصف توصیف كرده است : نخست این كه آن ها سفیران و حاملان وحى او هستند و .
1) « مجمع البیان » ، جلد 10 ، صفحه 438 .
دیگر این كه ذاتاً عزیز و گرانمایه اند و سومین وصف پاکى اعمال آن ها ، اطاعت و تسلیم و نیکوکارى است .
17 قُتِلَ الاِْنْسانُ ما اَكْفَرَهُ مرگ بر این انسان ، چقدر كافر و ناسپاس است ؟
« كُفْر » به معنى هرگونه "سِتر و پوشش حق" مى باشد و مناسب همین معنى جامع است ، چراکه در آیات قبل سخن از اسباب هدایت و ایمان بود و در آیات بعد سخن از انواع نعمت هاى پروردگار است . تعبیر « قُتِلَ الاِْنْسانُ » نوعى نفرین و به گفته « زمخشرى » در « كشاف » از بدترین انواع نفرین است و « ما » در جمله « مااَكْفَرَهُ » به عنوان تعجب است ، تعجب از كسى كه از يك سو این همه اسباب هدایت در اختیار دارد و از سوى دیگر این همه نعمت هاى الهى شامل حال اوست ، باز راه كفر و كفران را در پیش مى گیرد . با وجود این همه اسباب هدایت الهى كه در صُحُف مُكرّمه به وسیله فرشتگان مقرب خداوند ، با انواع تذكّرات ، نازل شده ، باز هم این انسان سرکش و ناسپاس تسلیم حق نمى شود . به هر حال منظور از تعبیر « مرگ بر این افراد » معنى اشاره اى آن يعنى " اظهار شدت غضب و تنفر" نسبت به این گونه افراد كافر و ناسپاس است .
18 مِنْ اَىِّ شَىْ ءٍ خَلَقَهُ ( خداوند ) او را از چه چیز آفرید ؟
19 مِنْ نُطْفَةٍ خَلَقَهُ فَقَدَّرَهُ
از نطفه ناچیزى او را آفرید، سپس اندازه گیرى كرد و موزون ساخت .
جمله « قَدَّرَه » از ماده « تقدیر » به معنى " اندازه گیرى و موزون ساختن" است ، زیرا مى دانیم در ساختمان وجود انسان بیش از بیست نوع فلز و شبه فلز به كار رفته كه هرکدام از نظر كمیت و كیفیت اندازۀ معینى دارد ، كه اگر كم و بیشى در آن رخ دهد ، نظام وجود انسان به هم مى ریزد ، از این گذشته كیفیت ساختمان اعضاء بدن و تناسب و ارتباط هاى آن ها با يکدیگر ، اندازه هاى دقیقى دارد و نیز استعدادها و غرایز و امیالى كه در فرد انسان و در مجموعه جهان بشریت نهفته است ، باید طبق حساب خاصى باشد تا سعادت بشر را تأمین كند . خداوند كسى است كه تمام این اندازه گیرى ها را در آن نطفه بى ارزش انجام داد، نطفه اى كه به قدرى كوچك است كه اگر به تعداد تمام افراد انسان ها از سلول اصلى حیات كه شناور در آب نطفه است ، دریك جا جمع شود بیش از يك انگشتانه را پرنمى كند. آرى در چنین موجود كوچکى این همه بدایع و نقوش را ترسیم كرد و به ودیعت نهاد . سرچشمه سرکشى ها و ناسپاسى ها غالباً غرور است ، براى درهم شکستن این غرور در
بالا اشاره مى كند كه چرا این انسان به اصل خلقت خود نمى اندیشد ؟ و ناچیز بودن مبدأ اصلى خود را فراموش مى كند ، وانگهى چرا قدرت خداوند در آفرینش این موجود بدیع از آن نطفه ناچیز را نمى نگرد ؟ كه دقت در همین آفرینش انسان از نطفه و اندازه گیرى تمام ابعاد وجودى او، اعضاء پیکرش ، استعدادهایش و نیازهایش خود بهترین دلیل براى خداشناسى و معرفة اللّه است .
20 ثُمَّ السَّبیلَ يَسَّرَهُ سپس راه را براى او آسان ساخت .
راه تکامل پرورش جنین در شکم مادر و سپس راه انتقال او را به این دنیا سهل و آسان نمود .
از عجایب تولد انسان این است كه قبل از لحظات تولد آن چنان در شکم مادر قرار دارد كه سر او به طرف بالا و صورتش به پشت مادر و پاى او در قسمت پایین رحم است ولى هنگامى كه فرمان تولد صادر مى شود ، ناگهان واژگونه مى گردد ، سر او به طرف پایین مى آید و همین موضوع امر تولد را براى او و مادرش آسان مى كند ، البته گاهى بچه هایى هستند كه از طرف پا متولد مى شوند و مشکلات زیادى براى مادر ایجاد مى كنند . بعد از تولد نیز در مسیر نمو و رشد جسمى در دوران
کودکى و سپس نمو و رشد غرایز و بعد از آن رشد در مسیر هدایت معنوى و ایمان ، همه را ازطریق عقل و دعوت انبیاء براى او سهل و آسان ساخته است . چه جمله جامع و جالبى است كه در عین فشردگى به همه این مسایل اشاره مى كند و این يکى از نشانه هاى فصاحت و بلاغت قرآن كریم است « ثُمَّ السَّبیلَ يَسَّرَهُ » . این نکته نیز قابل توجه است كه مى فرماید : « راه را براى انسان آسان ساخت » و نمى فرماید : « او را مجبور بر پیمودن این راه كرد » و این خود تأکید دیگرى بر مسأله " آزادى اراده انسان و اختیار" است .
21 ثُمَّ اَماتَهُ فَأَقْبَرَهُ بعد او را میراند و در قبر پنهان نمود .
مسلماً « اَماتَه » ( میراندن ) كار خداست ، همچنان كه « فَاَقْبَرَه » يعنى "پنهان ساختن انسان در قبر بعد از مرگ" نیز كار اوست . يکى از احترامات خداوند نسبت به نوع بشر، همین برنامه دفن اجساد آن هاست ، چراکه اگر راهى براى دفن وجود نداشت و يا دستورى در این زمینه صادر نشده بود و جسد آدمى روى زمین مى ماند و متعفن مى گشت و سپس طعمه حیوانات درنده و پرندگان مى شد ، ذلت و خوارى عجیبى بود ، بنابراین الطاف الهى نه تنها شامل حال انسان در حیات دنیا است ، كه
بعد از مرگ نیز مشمول الطاف اوست . از این گذشته دستور به دفن كردن بدن مردگان ( بعد از غسل و كفن و نماز ) دستورى است الهام بخش كه مرده انسان ها باید از هر نظر پاك و محترم باشد تا چه رسد به زنده آن ها . این نکته نیز قابل توجه است كه مسأله مرگ دراین آیه نیز در عِداد نعمت هاى الهى ذکر شده و اگر دقت شود، مطلب همین گونه است، چراکه اولاً مرگ مقدمه اى است براى آسودگى از رنج هاى این جهان و انتقال به سراى دیگر كه عالمى است بسیار گسترده تر و ثانیا مرگ نسل هاى موجود سبب مى شود كه جا براى نسل هاى آینده گشوده شود و نوع انسان طى نسل ها ، تداوم و تکامل يابد و در غیر این صورت چنان عرصه بر انسان ها تنگ مى شد كه زندگى كردن بر روى زمین غیرممکن بود . جالب این كه همین معنى ضمن اشاره لطیفى در سوره الرّحمن آیات 26 تا 28 نیز آمده است آن جا كه مى فرماید : « كُلُّ مَنْ عَلَيْها فانٍ ، وَ يَبْقى وَجْهُ رَبِّكَ ذوُ الْجَلالِ وَ الاِْكْرامِ ، فَبِاَىِّ اآلاءِ رَبِّكُما تُكَذِّبانِ : تمام كسانى كه روى زمین زندگى مى كنند مى میرند، تنها ذات ذوالجلال و گرامى پروردگارت باقى مى ماند، پس كدامین نعمت ازنعمت هاى پروردگارتان را انکار مى كنید» ؟
مطابق این آیات مرگ يکى از نعمت هاى بزرگ خداست . آرى دنیا باتمام نعمت هایش
زندانى است براى مؤمن و خروج از این دنیا آزادشدن از این زندان است و از این گذشته نعمت هاى فراوان الهى گاه براى گروهى مایه غفلت و بى خبرى مى شود و ياد مرگ پرده هاى غفلت را مى دَرَد و از این نظر نعمتى است و هشدارى ، از همه گذشته زندگى دنیا اگر ادامه يابد ، مسلماً ملال آور و خسته كننده است ، نه همچون زندگى آخرت كه سرتاسر نشاط و خوشدلى است .
22 ثُمَّ اِذا شاءَ اَنْشَرَهُ سپس هر زمان بخواهد او را زنده مى كند .
« اَنْشَرَه » از ماده « اِنشار » و در اصل به معنى " گستردن بعد از جمع كردن" است و این تعبیر جالبى است كه نشان مى دهد با مرگ ، زندگى انسان به كلى جمع مى شود و در رستاخیز در محیطى بزرگ تر و عالى تر گسترش مى يابد .
23 كَلاّ لَمّا يَقْضِ ما اَمَرَهُ
چنین نیست كه او مى پندارد ، او هنوز فرمان الهى را اطاعت نکرده است .
تعبیر « لَمّا » به معناى "هنوز نه" كه معمولاً براى نفى توأم با انتظار مى باشد ، اشاره به این است كه با این همه مواهب الهى و این همه وسایل بیدارى كه در اختیار بشر قرارداده، انتظار مى رود كه او
در راه امتثال اوامر الهى جدى و كوشا باشد ولى تعجب است كه هنوز این وظیفه را انجام نداده است . « اِنْسان » در آیات مورد بحث "همه انسان ها" را شامل مى شود ، چراکه هیچ كس ( اعم از مؤمن و كافر ) حق عبودیت و بندگى و اطاعت خدا را آن چنان كه شایسته مقام باعظمت اوست ، انجام نداده است .
24 فَلْيَنْظُرِ الاِْنْسانُ اِلى طَعامِهِ انسان باید به غذاى خویش بنگرد .
از آن جاکه آیات قبل سخن از مسأله معاد مى گفت و آیات آینده نیز باصراحت بیشترى از این مسأله سخن مى گوید ، به نظر مى رسد كه این آیات به منزله دلیلى است براى مسأله معاد كه از طریق بیان قدرت خداوند بر همه چیز و همچنین احیاى زمین هاى مرده به وسیله نزول باران كه خود نوعى معاد در عالم گیاهان است ، امکان رستاخیز را اثبات مى كند . نزدیك ترین اشیاء خارجى به انسان غذاى او است كه با يك دگرگونى جزء بافت وجود او مى شود و اگر به او نرسد ، به زودى راه فنا را پیش مى گیرد و به همین دلیل قرآن از میان تمام موجودات ، روى مواد غذایى آن هم موادى كه از طریق گیاهان و درختان ، عاید انسان مى شود ، تکیه كرده است . روشن است كه
منظوراز « نگاه كردن » تماشاى ظاهرى نیست، بلکه نگاه به معنى "دقت و اندیشه" در ساختمان این مواد غذایى و اجزاء حیاتبخش آن و تأثیرات شگرفى كه در وجود انسان دارد و سپس اندیشه در خالق آن هاست . بعضى نیز معتقدند كه منظوراز نگاه كردن به موادغذایى ، این است كه انسان هنگامى كه بر سر سفره مى نشیند ، دقیقا بنگرد كه آن ها را از چه راهى تهیه كرده ؟ حلال يا حرام ؟ مشروع يا نامشروع ؟ و به این ترتیب جنبه هاى اخلاقى و تشریعى را مورد توجه قرار دهد . در بعضى از روایات كه از معصومین علیهم السلام نقل شده نیز آمده است كه منظور از طعام دراین جا "علم و دانشى" است كه غذاى روح انسان است، بایدبنگرد كه آن را ازچه كسى گرفته؟ ازجمله ازامام باقر (علیه السلام) نقل شده كه در تفسیر این آیه فرمود : « عِلْمُهُ الَّذى يَأْخُذُهُ عَمَّنْ يَأْخُذُهُ » ؟(1)بدون شك معنى ظاهرى آیه همان غذاهاى جسمانى است كه در آیات بعد مشروحا ذکر شده، ولى غذاى روح را نیز از طریق قیاس اولویت مى توان استفاده كرد ، چراکه انسان ترکیبى است از روح و جسم ، همان گونه .
1) تفسیر « برهان » ، جلد 4 ، صفحه 429 .
که جسم او نیاز به غذاى مادى دارد، روح او نیز محتاج به غذاى روحانى است . از آنجا كه انسان باید در غذاى جسمانیش دقیق شود و سرچشمه آن راکه باران حیاتبخش است ، طبق آیات بعد بشناسد ، باید در غذاى روحانى خود نیز دقیق شود كه از طریق باران وحى بر سرزمین قلب پاك پیامبر صلى الله علیه و آله نازل مى گردد و از آن جا در سینه هاى معصومین علیهم السلام ذخیره مى شود و مانند چشمه هاى جوشانى در صفحه قلوب جارى مى گردد و انواع میوه هاى لذتبخش ایمان و تقوا و فضایل اخلاقى را پرورش مى دهد . آرى انسان باید درست بنگرد كه سرچشمه اصلى علم و دانش او كه غذاى روحانى اوست كجاست ، مبادا از سرچشمه آلوده اى تغذیه شود و روح و جان او را بیمار كند يا به هلاکت افکند . خلاصه آن كه هم « طعام » در آیه شریفه معنى وسیع و گسترده دارد و هم « نگاه كردن » و بنابراین تفسیرهاى سه گانه فوق در آن جمع مى گردد .
25 اَنّا صَبَبْنَاالْماءَ صَبّاً ما آب فراوانى را از آسمان فروریختیم .
« صَبَّ » به معنى "فروریختن آب است از طرف بالا" و در این جا منظور "نزول باران" است و تعبیر
به « صَبّا » در آخر آیه براى بیان تأکید و فراوانى این آب مى باشد . آرى آب كه مهم ترین مایه حیات است ، همواره به مقدار فراوان به لطف پروردگار از آسمان نازل مى شود و مى دانیم تمام نهرها ، چشمه ها ، قنات ها و چاه هاى آب ذخایر آبى خود را از باران مى گیرند و مایه اصلى همه آن ها باران است كه :
اگر باران به كوهستان نبارد *** به سالى دجله گردد خشك رودى
بنابراین به هنگام مطالعه مواد غذایى قبل از هر چیز انسان به نظام بارش باران متوجه مى شود ، كه چگونه دائماً آفتاب بر سطح دریاها مى تابد ، ابرها از آن برمى خیزند، بادها آن ها را به حرکتدرمى آورند، سپس به خاطر دور شدن از سطح زمین و قرار گرفتن در منطقه سرد جوى بار دیگر تبدیل به آب شده و فرومى ریزند ، آبى زلال و پاك و خالى از هر گونه املاح مضر و آلودگى ، آن هم به صورت قطرات كوچك يا دانه هاى نرم برف كه به آرامى بر زمین نشسته يا جذب زمین و گیاهان و درختان مى شود.
26 ثُمَّ شَقَقْنَا الاَْرْضَ شَقّاً سپس زمین را از هم شکافتیم .
در آغاز سطح زمین را قشر عظیمى از سنگ ها پوشانده بود ، باران هاى سیلابى پى درپى
فروباریدند و سنگ ها را شکافتند ، ذرات آن را جدا كردند و در قسمت هاى گود زمین گستردند و به این ترتیب توده خاك قابل زراعت تشکیل شد و هم اکنون نیز سیلاب ها قسمتى از آن ها را در خود حل كرده و به دریا مى ریزند، اما خاك هاى جدیدى كه به وسیله برف و باران مجددا تشکیل مى شود ، جاى آن را مى گیرد وگرنه انسان گرفتار كمبود خاك زراعتى مى شد . به این ترتیب آیه اشاره به يکى از معجزات علمى قرآن است كه نشان مى دهد اول باران ها فرومى بارند و سپس زمین ها شکافته مى شوند و آماده زراعت مى گردند ، نه تنها در روزهاى نخست این عمل صورت گرفته كه امروز نیز ادامه دارد . تفسیر «ابنات» و رویاندن گیاه كه در آیۀ بعد ذکر مى شود، از دیگر تفاسیر كه منظور را «شکافتن زمین» به وسیله جوانه هاى گیاهى يا شخم زدن انسان ها يا حشرات ذکر مى كنند، مناسب تر به نظر مى رسد .
بعد از ذکر این دو رکن اساسى يعنى «آب» و «خاک» به هشت قسمت از روییدنى ها كه از ارکان اساسى غذاى انسان يا حیوانات است ، اشاره مى كند .
27 فَأَنْبَتْنا فیها حَبّا و در آن دانه هاى فراوانى رویانیدیم .
تعبیر به «حَبّا» به صورت نکره در این جا دلیل بر بیان عظمت و يا تنوع انواع دانه هاى خوراکى ، دارویى و صنعتى است . دانه هاى غذایى مایه اصلى تغذیه انسان و انواع حیوانات است و اگر يك سال بر اثر خشکسالى قطع شود ، قحطى و گرسنگى تمام جهان را فرامى گیرد و انسان ها همه در زحمت فرومى روند .
28 وَ عِنَبا وَ قَضْبا و انگور و سبزى بسیار ،
ذکر « عِنَب » ( انگور ) از میان تمام میوه ها به خاطر مواد غذایى و حیاتى فراوانى است كه در این میوه نهفته شده و آن را به صورت يك غذاى كامل درآورده است . « قَضْب » ( بر وزن جذب ) در اصل به معنى سبزى هایى است كه آن را در نوبت هاى مختلف مى چینند و در این جا به معنى " انواع سبزى هاى خوردنى" است كه در علم غذاشناسى امروز فوق العاده روى آن تکیه مى شود . ولى بعید نیست كه « قَضْب » در این جا معنى گسترده اى داشته باشد كه هم سبزى هاى خوردنى را شامل شود و هم میوه هاى بوته اى و هم ریشه هاى غذایى را .
29 وَ زَيْتُونا وَ نَخْلاً و زیتون و نخل فراوان ،
تکیه روى این دو میوه نیز دلیلش روشن است چراکه امروزه ثابت شده كه هم «زیتون» و هم «خرما»ازمهم ترین موادغذایى نیروبخش و مفید و سلامت آفرین است.
ممکن است چنین به نظرآید كه اگر قرآن از میان انواع میوه ها، روى زیتون و خرما ( نخل ) و انگور تکیه كرده ، به خاطر وجود آن ها در محیط نزول قرآن بوده است ، ولى با توجه به جهانى و جاودانى بودن قرآن و عمق تعبیراتش ، روشن مى شود كه مطلب از این فراتر است . غذاشناسان و دانشمندان بزرگى كه سالیان دراز از عمر خود را در راه مطالعه خواص گوناگون میوه ها صرف كرده اند ، به ما مى گویند كمتر میوه اى است كه براى بدن انسان از نظر غذایى به اندازه این سه میوه ، مفید و مؤثر باشد . آن ها مى گویند « روغن زیتون » براى تولید سوخت بدن ، ارزش بسیار فراوان دارد ، كالرى حرارتى آن بسیار بالاست و از این جهت يك نیروبخش است و آن ها كه مى خواهند همواره سلامت خود را حفظ كنند ، باید به این اکسیر علاقمند شوند . روغن زیتون دوست صمیمى كبد آدمى است و براى رفع عوارض كلیه ها و سنگ هاى صفراوى و قولنج هاى كلیوى و كبدى و رفع
یبوست بسیار مؤثر است . به همین دلیل در روایات اسلامى نیز از آن مدح و تمجید فراوان شده ، در حدیثى از امام علىّ بن موسى الرّضا (علیه السلام)درباره زیتون چنین مى خوانیم : « غذاى خوبى است ، دهان را خوشبو و بلغم را برطرف مى سازد ، صورت را صفاو طراوت مى بخشد ، اعصاب را تقویت نموده و بیمارى و درد را از میان مى برد و آتش خشم و غضب را فرومى نشاند » . و از آن مهم تر این كه در خود قرآن از درخت زیتون به عنوان "شجره مبارکه" ( درخت پُربرکت ) ياد شده است . با پیشرفت دانش پزشکى و غذاشناسى ، اهمیت دارویى « خرما » نیز به ثبوت رسیده است . در خرما كلسیم وجود دارد كه عامل اصلى استحکام استخوان ها است و نیز فسفر وجود دارد كه از عناصر اصلى تشکیل دهنده مغز و مانع ضعف اعصاب و خستگى است و قوه بینایى را مى افزاید . و همچنین پتاسیم دارد كه فقدان آن را در بدن علت حقیقى زخم معده مى دانند و وجود آن براى ماهیچه ها و بافت هاى بدن بسیار پرارزش است . این سخن امروزه در میان غذاشناسان معروف است كه خرما از سرطان جلوگیرى مى كند ، زیرا آمارهایى كه در این زمینه تهیه شده ، نشان مى دهد در مناطقى كه خرما بیشتر مى خورند ، ابتلاى به سرطان كمتر است و اعراب و صحرانشینانى كه در فقر غذایى به
سر مى برند ، به واسطه خوردن خرما ، هرگز مبتلا به سرطان نمى شوند ، عامل این موضوع را وجود « منیزیم » مى دانند . قند فراوانى كه در خرما وجوددارد ، از سالم ترین قندها است كه حتى در بسیارى از موارد مبتلایان به بیمارى قند نیز مى توانند به راحتى از آن استفاده كنند . دانشمندان در خرما سیزده ماده حیاتى و پنج نوع ویتامین كشف كرده اند كه آن را به صورت يك منبع غذایى غنى و بسیار پرارزش درآورده است . به همین دلیل در روایات اسلامى نیز روى این ماده غذایى تأکید فراوان دیده مى شود ، از امام علی (علیه السلام) نقل شده كه فرمودند : « كُلُوا التَّمْرَ فَاِنَّ فیهِ شِفاءٌ مِنَ الاَْدْواء : خرما بخورید كه شفاى بیمارى ها است » .(1)و نیز روایت شده كه در بسیارى از اوقات غذاى علی (علیه السلام) را نان و خرما تشکیل مى داد . و در روایت دیگرى مى خوانیم : « خانه اى كه در آن خرما نیست ، اهل آن خانه در واقع گرسنه اند » . درآیات سوره مریم نیز آمده كه خداوند مریم را در آن بیابان كه فاقد وسیله بود ، هنگامى كه عیسى "عَلى نَبِيِّنا وَ آلِهِ وَ عَلَيْهِ السَّلام" را به دنیا آورده بود ، از رطب .
1) « بحار الانوار » ، جلد 66 ، صفحه 141 .
تازه روزى داد و این اشاره اى است به این كه يکى از بهترین غذاها براى مادرى كه فرزند به دنیا آورده ، رطب تازه است و حتى در روایاتى كه ذیل آیه آمده مى خوانیم ، بهترین دارو براى چنین زنان همین میوه است . و اما در مورد « انگور » به گفته دانشمندان غذاشناس به قدرى عوامل مؤثر دارد كه مى توان گفت ، يك داروخانه طبیعى است . علاوه براین انگور از نظر خواص ، بسیار نزدیك به شیر مادر است ، يعنى يك غذاى كامل محسوب مى شود. انگور دوبرابر گوشت ، در بدن حرارت ایجاد مى كند و علاوه براین ضد سم است ، براى تصفیه خون ، دفع رماتیسم ، نقرس و زیادى اوره خون ، اثر درمانى مسلمى دارد . انگور معده و روده را لایروبى مى كند ، نشاط آفرین و برطرف كننده اندوه است ، اعصاب را تقویت كرده و ویتامین هاى مختلف موجود در آن به انسان نیرو و توان مى بخشد و علاوه بر این كه غذاى بسیار پُرارزشى است ، قدرت میکروب كشى قابل ملاحظه اى دارد و عامل مؤثرى است براى مبارزه بابیمارى سرطان ، به همین دلیل در حدیثى از پیامبر صلى الله علیه و آله مى خوانیم كه : « خَيْرُ طَعامِكُمُ الْخُبُزَ وَ خَيْرُ فاكِهَتِكُمُ الْعِنَبَ : بهترین طعام شما نان و بهترین میوۀ شما
انگور است » .(1)اگر ما بخواهیم آن چه را غذاشناسان در زمینه این میوه ها گفته اند و روایات فراوانى كه در منابع اسلامى در این رابطه نقل شده ، در این جا بیاوریم ، مسلماً از روش تفسیر خارج خواهیم شد ، مقصود این بود روشن سازیم كه تکیه كردن قرآن بر این سه نوع میوه بى دلیل نیست و شاید در آن روز قسمت مهمى از آن بر مردم پوشیده بوده است .
30 وَ حَدائِقَ غُلْباً و باغ هایى پُردرخت ،
« حَدائِق » جمع « حَدیقَة » به معنى "باغى است كه اطراف آن دیوار و محفوظ باشد" و در اصل به معنى قطعه زمینى است كه داراى آب است، این واژه از «حدقه» چشم گرفته شده كه دائماً آب در آن جارى است . و از آن جا كه این گونه باغ ها معمولاً باغ هاى میوه است ، مى تواند اشاره اى به انواع میوه هاى بهشتى بوده باشد . « غُلْب » ( بر وزن قفل ) جمع « اغلب » و «غَلباء» به معنى " گردن كلفت" است و دراصل از ماده «غلبه» گرفته شده و دراین جابه معنى "درختان بلند و تنومند"است . .
1) « بحار الانوار » ، جلد 62 ، صفحه 292 .
31 وَ فاكِهَةً وَ اَبّا و میوه و چراگاه ،
« اَبّ » ( با تشدید باء ) به معنى گیاهان خودرو و چراگاهى است كه آماده چریدن حیوانات و يا چیدن گیاهان باشد و در اصل معنى " آمادگى" رامى بخشد و از آن جاکه این گونه چراگاه ها آماده بهره بردارى است ، به آن « اَبّ » گفته شده است . در این جا این سؤال پیش مى آید كه در آیات گذشته بعضى از میوه ها بالخصوص مطرح شده بود و در این جا میوه به طور كلى مطرح شده و از این گذشته در آیه قبل كه سخن از باغ ها مى گفت، ظاهراً نظر به میوه هاى باغ ها داشت ، چگونه بار دیگر میوه در این جا مطرح شده است ؟ در پاسخ مى گوییم : اما این كه بعضى از میوه ها بالخصوص ذکر شده مانند انگور و زیتون و خرما (به قرینه درخت نخل) به خاطر اهمیت فوق العاده اى است كه از میان میوه ها دارند و اما این كه چرا « فاكِهَة » ( میوه ) جداگانه از « حَدائِق » ( باغ ها ) ذکر شده ، ممکن است به خاطر این باشد كه باغ ها منافع دیگرى غیر از میوه نیز دارند ، منظره زیبا ، طراوت و هواى سالم و مانند آن . از این گذشته برگ بعضى از درختان و ریشه و پوست بعضى دیگر ، جزء مواد خوراکى هستند ( مانند چاى و دارچین و زنجبیل و امثال آن ) به علاوه برگ هاى بسیارى از
درختان، خوراك مناسبى براى حیوانات است و مى دانیم آن چه در آیات فوق آمده ، هم خوراك انسان را شامل مى شود ، هم خوراك حیوان را.
32 مَتاعا لَكُمْ وَ لاَِنْعامِكُمْ تا وسیله اى براى بهره گیرى شما و چهارپایانتان باشد .
« مَتاع » هر چیزى است كه انسان از آن متمتع و بهره مند مى شود . در این آیه به نعمتى كه خداوند ازطریق گیاهان و حبوبات و میوه ها براى خوراك انسان و حیوان فراهم آورده است ، اشاره مى كند .
آن چه در این آیات آمده بود ، هشت نوع از مواد غذایى براى انسان و چهارپایان بود و جالب این كه همه آن ها ، غذاهاى گیاهى و نباتى است ، این به خاطر اهمیتى است كه « گیاهان » و « حبوبات » و « میوه ها » در تغذیه انسان دارد ، بلکه غذاى حقیقى انسان همین هاست و غذاهاى حیوانى به مقدار كمتر و در درجه بعد قرار دارد . آن چه در این جا قابل توجه است ، این كه : علم غذاشناسى امروز كه يکى از علوم گسترده و مهم است و براى خود دنیاى وسیعى با چشم اندازهاى
وسیع ترى را مجسم مى كند ، در حقیقت شرحى است بر آن چه در این آیات آمده ، زیرا توصیه
مى كند خوردن مواد حیوانى نظیر گوشت و چربى به حداقل ممکن تقلیل يابد ، این موضوع عظمت قرآن را منعکس مى كند ، مخصوصاً موادى كه در آیات بالا روى آن تکیه شده هریك از دیدگاه علم غذاشناسى ، بسیار مهم و باارزش است . به هرحال دقت در این امور ، انسان را به عظمت خالق آن ها و الطاف و محبت هاى او نسبت به نوع بشر آشناتر مى سازد . آرى دقت در غذاى جسم و سپس در غذاى روح ، هم از نظر محتوا و ساختمان و هم از نظر طرق اکتساب ، مى تواند آدمى را در مسیر معرفة اللّه و تهذیب نفس و خودسازى پیش برد ، آرى « آدمى باید در غذایش به دقت بنگرد » و چه پرمعنى است همین يك جمله كوتاه .
33 فَأِذا جاءَتِ الصّاخَّةُ
هنگامى كه آن صداى مهیب ( صیحه رستاخیز ) بیاید ، ( كافران در اندوه عمیقى فرومى روند ) .
« صاخَّة » از ماده « صَخَّ » در اصل به معنى "صوت شدیدى است كه نزدیك است گوش انسان را كر كند" و يا به راستى گوش را كر مى كند و در این جا اشاره به "نفخۀ دوم صور" است ، همان
صیحۀ عظیمى كه صیحه بیدارى و حیات مى باشد و همگان را زنده كرده ، به عرصه محشر دعوت مى كند . آرى این صیحه چنان عظیم و تکان دهنده است كه انسان را از همه چیز جز خودش و اعمالش و سرنوشتش غافل مى كند .
34 يَوْمَ يَفِرُّ الْمَرْءُ مِنْ اَخیهِ در آن روز كه انسان از برادر خود فرار مى كند ،
35 وَ اُمِّهِ وَ اَبیهِ و از مادر و پدرش ،
36 وَ صاحِبَتِهِ وَ بَنیهِ و زن و فرزندانش ،
انسان نزدیك ترین نزدیکانش را كه برادر و پدر و مادر و زن و فرزند هستند ، نه فقط فراموش مى نماید ، بلکه از آن ها فرار مى كند و این نشان مى دهد هول و وحشت محشر آن قدر زیاد است كه انسان را از تمام پیوندها و علائقش جدا مى كند .
✓ برادرى كه با جان او برابر بود . ✓ مادرى كه به او عشق مى ورزید . ✓ پدرى كه سخت مورد احترام او بود . ✓ همسرى كه شدیدابه او محبت داشت . ✓ و فرزندانى كه میوه قلب و نور چشمان او شدند . بعضى گفته اند منظور فرار از برادران و پدران و مادران و همسر و
فرزندانى است كه راه ایمان و تقوا و اطاعت خدا را نپیمودند ، او از آن ها فرار مى كند ، مبادا به سرنوشتشان گرفتار شود . ترتیب فوق روى حساب ترتیب در اهمیت و اولویت نیست ، زیرا همه مردم در مورد علاقه و رابطه با این پنج گروه يکسان نیستند، گاه برادر نقش مهم ترى در زندگى انسان دارد، بنابراین بیشتر مورد علاقه او است و گاه همسر و گاه فرزند و لذا نمى توان يك قاعده كلى در این جا به دست داد. البته براى اهمیت پیوند انسان با هر يك از این گروه پنجگانه مطالب
بسیارى مى توان گفت ولى چنان نیست كه به طور مطلق بتوان يکى را بر دیگرى از تمام جهات - مخصوصاً به شکلى كه در آیه آمده است - ترجیح داد .
37 لِكُلِّ امْرِى ءٍ مِنْهُمْ يَوْمَئِذٍ شَأْنٌ يُغْنیهِ
در آن روز هر كدام از آن ها وضعى دارد كه او را كاملاً به خود مشغول مى سازد .
تعبیر به « يُغْنیه » ( او را بى نیاز مى سازد ) كنایه ظریفى است از این حقیقت كه در آن روز آن قدر انسان به خود مشغول است ، كه به دیگرى نمى پردازد و حوادث به قدرى شدید و هولناك است ، كه براى اشغال تمامى فکر و قلب او كافى است . در حدیثى آمده كه بعضى از خاندان پیامبر صلى الله علیه و آله از آن
حضرت صلى الله علیه و آله پرسیدند : « آیا در روز قیامت انسان به ياد دوست صمیمیش مى افتد »؟ حضرت صلى الله علیه و آله در پاسخ فرمودند: «سه موقف است كه هیچ كس درآن ها به ياد هیچ كس نمى افتد؛ اول پاى میزان سنجش اعمال است تا ببیند آیا میزانش سنگین است يا سبك ؟ سپس بر صراط است تا ببیند آیا از آن مى گذرد يانه ؟ و سپس به هنگامى است كه نامه هاى اعمال را به دست انسان هامى دهند تا ببینند آن را به دست راستشان مى دهند يا دست چپ ؟ این سه موقف است كه در آن ها كسى به فکر كسى نیست ، نه دوست صمیمى ، نه يار مهربان ، نه افراد نزدیك ، نه دوستان مخلص ، نه فرزندان و نه پدر و مادر و این همان است كه خداوند متعال مى فرماید : در آن روزهرکسى به قدرکافى به خود مشغول است ».(1)
38 وُجُوهٌ يَوْمَئِذٍ مُسْفِرَةٌ صورت هایى در آن روز گشاده و نورانى است ،
39 ضاحِكَةٌ مُسْتَبْشِرَةٌ خندان و مسرور است .
40 وَ وُجُوهٌ يَوْمَئِذٍ عَلَيْها غَبَرَةٌ و صورت هایى در آن روز غبارآلود است ، .
1) تفسیر « برهان » ، جلد 4 ، صفحه 429 .
41 تَرْهَقُها قَتَرَةٌ و دود تاریکى آن ها را پوشانده .
42 اُولئِكَ هُمُ الْكَفَرَةُ الْفَجَرَةُ آن ها همان كافران فاجرند .
« مُسْفِرَة » از ماده « سَفْر » به معنى " آشکار شدن و درخشیدن" است ، مانند طلوع سپیده صبح در پایان شب تاریك . « غَبَرَة » ( بر وزن غلبه ) از « غبار » به معنى "باقى مانده خاکى است كه از زمین برخاسته و برچیزى نشسته" ، مى باشد . « قَتَرَة » ( بر وزن غلبه ) در اصل از ماده « قُتار » ( بر وزن غبار ) به معنى "دودى است كه از چوب يا چیز دیگرى برمى خیزد" ، بعضى از ارباب لغت آن را نیز به معنى غبار تفسیر كرده اند ، اما جمع میان این دو تعبیر در آیات فوق نشان مى دهد كه این دو واژه داراى دو معنى متفاوت است . « كَفَرَة » و « فَجَرَة » ( بر وزن غَلبه ) جمع « كافر » و « فاجر » است كه اولى اشاره به " افراد فاسدالعقیده" و دومى اشاره به " افراد فاسدالعمل" است . از این آیات به خوبى استفاده مى شود كه در صحنه قیامت آثار عقاید و اعمال سوء انسان ها در چهره هایشان نمایان مى گردد . ضمناً تعبیر به « وُجُوه » به خاطر این است كه رنگ صورت بیش از هر چیزى مى تواند
بیانگر حالات درونى باشد ، هم ناراحتى هاى فکرى و روحى و هم ناراحتى هاى جسمانى. به هرحال گروهى در آن جا خندان و مسرورند ، چهره هایشان گشاده و نورانى است ، روشنایى ایمان وپاکى عمل درصورت آن هاموج مى زند، «و رنگ رخساره آن هاخبر از سِرّ درون مى دهد » . بر عکس گروهى كه تاریکى كفر وزشتى اعمالشان در چهره هایشان نمایان است، گویى گرد و غبار سیاهى بر صورتشان نشسته و هاله اى از دود آن را در خود فروبرده، آثارغم و اندوه و رنج و درد از صورت هایشان مى بارد و اصولاً همان گونه كه در آیۀ 41 سوره الرّحمن آمده : « يُعْرَفُ الْمُجْرِمُونَ بِسیماهُمْ: گنهکاران با سیمایشان شناخته مى شوند » ، در آن روز رنگ چهره ها براى شناخت انسان ها كافى است .
تعبیراتى كه در آیات كوتاه و پرطنین این سوره آمده ، برنامه جامعى براى خودسازى است :
1 - از يك سو به انسان دستور مى دهد كه براى درهم شکستن كِبر و غرور به آغاز آفرینش خود بازگردد و ببیند چگونه از نطفه بى ارزشى آفریده شده ؟ و مى دانیم يکى از بزرگ ترین موانع راه خودسازى همین كِبر و غرور است .
2 - از سوى دیگر هدایت هاى الهى را به عنوان بهترین توشه این راه معرفى مى كند ، اعم از هدایت هایى كه از طریق وحى و رهنمودهاى انبیاء و اولیاء سرچشمه مى گیرد و هدایت هایى كه از طریق عقل و بررسى قوانین و نظامات عالم تکوین حاصل مى شود .
3 - سپس به انسان دستور مى دهد كه به غذاى جسمانیش خوب بنگرد ، چشمانش را بگشاید و ببیند این خالق رحیم و مهربان چگونه انواع مواد غذایى دانه ها و میوه ها را از این خاك تیره براى او آفریده و در برابر ربوبیتش سر تعظیم فرود آورد ، نه تنها به ساختمان تکوینى این مواد غذایى بنگرد، بلکه چگونگى تحصیل آن را نیز مورد توجه قرار دهد ، چراکه غذاى پاك و حلال يکى از پایه هاى مهم خودسازى است .
4 - به طریق اولى باید به غذاى روحش بنگرد كه از كدامین سرچشمه تراوش كرده سرچشمه اى پاك يا آلوده ؟ چراکه تعلیمات ناسالم و تبلیغات گمراه كننده همچون غذاى مسمومى است كه حیات معنوى انسان را به خطر مى افکند . عجیب این كه بعضى از مردم در مورد غذاى جسم بسیار سخت گیر و موشکافند ، ولى در غذاى روحشان بى اعتنا، هر كتاب فاسد و مفسدى را مى خوانند ،
به هرگونه تعلیمات گمراه كننده گوش فرامى دهند و براى غذاى روحشان هیچ قید و شرطى قائل نیستند . در حدیثى از امیر مؤمنان علی (علیه السلام) مى خوانیم : « براى چیست كه مى بینم مردم را هنگامى كه در شب طعامى نزدشان حاضر كنند حتما چراغ مى افروزند تا ببینند چه غذایى در شکم خود وارد مى سازند ؟ ولى به غذاى روحشان اهمیت نمى دهند و چراغ عقل را به وسیله علم روشن نمى سازند ، تا از عوارض جهالت وگناهان دراعتقادات و اعمال سالم بمانند»(1). نظیرهمین معنى را فرزندش امام مجتبى (علیه السلام) فرموده اند : « عَجِبْتُ لِمَنْ يَتَفَكَّرَ فى مَأْكُولِهِ ، كَيْفَ لا يَتَفَكَّرُ فى مَعْقُولِهِ ، فَيُجْنِبُ بَطْنَهُ ما يُؤْذیهِ ، وَ يُودِعُ صَدْرَهُ ما يُرْدیهِ : عجب دارم از آن ها كه به غذاى جسم خود مى اندیشند ، اما در غذاى روح دقت نمى كنند ، خوراك زیانبار را از شکم خود دور مى دارند ، اما قلب را با مطالب مهلك آکنده مى كنند » .(2).
5 - بعد به خاطر بیاورد كه صیحه گوش خراش محشر همه را از خواب مرگ بیدار مى كند و انسان را در برابر اعمالش قرار مى دهد و آن چنان اوضاع محشر هولناك است ، كه انسان عزیزترین عزیزانش را فراموش مى كند ، باید بیندیشد آیا امروز كارى مى كند كه در آن روز چهره اى خندان و مسرور و نورانى داشته باشد ، يا چهره اى زشت و عبوس و تاریك ؟ و از هم اکنون خود را براى آن روز آماده كند .
خداوندا ! به ما توفیق خودسازى مرحمت كن.
پروردگارا ! ما را از غذاى جان پرور روحى محروم مفرما.
بارالها ! پیش از صیحه محشر ما را از خواب گران بیدار نما.
پایان سورۀ عبس
احادیث متعددى در اهمیت این سوره و تلاوت آن نقل شده است ، از جمله در حدیثى از پیغمبر اکرم صلى الله علیه و آله مى خوانیم: «کسى كه سوره اِذَا الشَّمْسُ كُوِّرَت را بخواند ، خداوند او را از رسوایى در آن هنگام كه نامه هاى عمل گشوده مى شود، حفظ مى كند» .(1)
بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ بنام خداوند بخشندۀ بخشایشگر
در آغاز سوره با اشارات كوتاه و هیجان انگیز و تکان دهنده اى از حوادث هولناك پایان این جهان و آغاز رستاخیز برخورد مى كنیم كه انسان را در عوالم عجیبى سیر مى دهد و مجموعا هشت نشانه از این نشانه ها را بازگو مى كند كه عبارتند از :
1) « مجمع البیان » ، جلد 10 ، صفحه 441 .
✓ 1 - پیچیده شدن خورشید . ✓ 2 - بى فروغ شدن ستارگان .
✓ 3 - به حرکت درآمدن كوه ها . ✓ 4 - فراموش شدن اموال باارزش .
✓ 5 - رستاخیز و جمع شدن حیوانات . ✓ 6 - برافروخته شدن دریاها .
✓ 7 - قرین شدن نفوس همسان . ✓ 8 - سؤال از زنده به گورکردن وکشتن دختران .
1 اِذَا الشَّمْسُ كُوِّرَتْ درآن هنگام كه خورشید درهم پیچیده شود.
« كُوِّرَت » از ماده « تکویر » به معنى "پیچیدن و جمع و جورکردن چیزى" است . ( همچون پیچیدن عمامه بر سر ) منظور در این جا پیچیده شدن نورخورشید و تاریك شدن و جمع شدن حجم آن است . مى دانیم خورشید در حال حاضر كره اى است فوق العاده داغ و سوزان به اندازه اى كه تمام مواد آن به صورت گاز فشرده اى درآمده و در گرداگردش شعله هاى سوزانى زبانه مى كشد كه صدها هزار كیلومتر ارتفاع آن ها است و اگر كره زمین در وسط يکى از این شعله هاى عظیم گرفتار شود، در دم خاکستر و تبدیل به مشتى گاز مى شود . ولى در پایان این جهان و در آستانه قیامت ، این حرارت فرومى نشیند و آن شعله ها جمع مى شود ، روشنایى آن به خاموشى مى گراید و از حجم
آن كاسته مى شود و این است معنى «تکویر». این حقیقتى است كه در دانش امروز نیز منعکس است و كُره خورشید تدریجاً رو به تاریکى و خاموشى مى رود.
2 وَ اِذَا النُّجُومُ انْكَدَرَتْ و در آن هنگام كه ستارگان بى فروغ شوند .
« اِنْكَدَرَت » از ماده « اِنکدار » به معنى "سقوط كردن و پراکنده شدن" است و از ریشه « كدورت » به معنى تیرگى و تاریکى است و جمع میان هر دو معنى در آیه مورد بحث امکان پذیر است ، چراکه در آستانه قیامت ستارگان هم فروغ و روشنایى خود را از دست مى دهند و هم پراکنده مى شوند و سقوط مى كنند و نظام جهان بالا درهم مى ریزد ، همان گونه كه در آیه 2 سوره انفطار آمده : « وَ اِذَا الْكَواكِبُ انْتَثَرَتْ : هنگامى كه ستارگان فروریزند و پراکنده شوند » و همان گونه كه در آیه 8 سوره مرسلات آمده : « وَ اِذَا النُّجُومُ طُمِسَتْ : و هنگامى كه ستارگان محو و تاریك شوند » .
3 وَ اِذَا الْجِبالُ سُيِّرَتْ و در آن هنگام كه كوه ها به حرکت درآیند .
از آیات مختلف قرآن استفاده مى شود كه در آستانه قیامت كوه ها مراحل مختلفى را طى مى كنند، نخست به حرکت درمى آیند و در آخرین مرحله به غبار پراکنده اى تبدیل مى شوند (شرح
بیشتر در این باره را در تفسیر آیه 20 سوره نبأ مطالعه فرمایید ) .
4 وَ اِذَا الْعِشارُ عُطِّلَتْ
و در آن هنگام كه باارزش ترین اموال به دست فراموشى سپرده شود.
« عِشار » جمع « عشراء » در اصل به معنى "شتر ماده باردارى است كه ده ماه بر حمل او گذشته" و در آستانه آوردن بچه است يعنى چیزى نمى گذرد كه شتر دیگرى از او متولد مى شودو شیر فراوان در پستان او ظاهر مى گردد . در آن روز كه این آیات نازل گشت ، چنین شترى باارزش ترین اموال عرب محسوب مى شد . « عُطِّلَت » از ماده « تعطیل » به معنى "رها كردن بدون سرپرست و چوپان" است . منظور این است كه شدت هول و وحشت آن روز به قدرى است كه هر انسانى نفیس ترین اموال خویش را فراموش مى كند .
5 وَ اِذَا الْوُحُوشُ حُشِرَتْ و در آن هنگام كه وحوش جمع شوند .
همان حیواناتى كه در حال عادى از هم دور بودند و از يکدیگر مى ترسیدند و فرار مى كردند، ولى شدت وحشت حوادث هولناك آستانه قیامت آن چنان است كه این ها را گردهم جمع مى كند و
همه چیز را فراموش مى كنند، گویى مى خواهند بااین اجتماعشان از شدت ترس و وحشت خود بکاهند . و به تعبیر دیگر : وقتى آن صحنه هاى هولناك خصایص ویژه حیوانات وحشى
را از آن ها مى گیرد ، با انسان ها چه مى كند ؟
بسیارى از مفسران معتقدند كه آیه فوق اشاره به « حشر حیوانات وحشى » در دادگاه قیامت است كه آن ها نیز در عالم خود و در حدود آگاهى خویش مسؤولیت هایى دارندو اگر ظلم و ستمى به يکدیگر كرده باشند ، در آن جا از آن ها قصاص مى شود و این آیه را شبیه آیه 38 سوره انعام مى دانند كه مى گوید: « وَ ما مِنْ دابَّةٍ فِى الاَْرْضِ وَ لا طائِرٍ يَطیرُ بِجَناحَيْهِ اِلاّ اُمَمٌ اَمْثالُكُمْ ما فَرَّطْنا فِى الْكِتابِ مِنْ شَىْ ءٍ ثُمَّ ِالى رَبِّهِمْ يُحْشَروُنَ : هیچ جنبنده اى در زمین و هیچ پرنده اى كه بادو بال خود پرواز مى كند ، وجود ندارد مگر این كه امت هایى همانند شما هستند ، ما چیزى را در این كتاب فروگذار نکردیم ، سپس همگى به سوى پروردگارشان جمع و محشور مى شوند » . شك نیست كه نخستین شرط حساب و جزا ، مسأله "عقل و شعور" و به دنبال آن "تکلیف و مسؤولیت" است ، طرفداران
این عقیده مى گویند : مدارکى در دست است كه نشان مى دهد حیوانات نیز به اندازه خود داراى درك و فهمند ، از جمله : زندگى بسیارى از حیوانات آمیخته با نظام جالب و شگفت انگیزى است كه روشنگر سطح عالى فهم و شعور آن ها است . كیست كه درباره مورچگان و زنبور عسل و تمدن عجیب آن ها و نظام شگفت انگیز لانه و كندو ، سخنانى نشنیده باشدو بر درك و شعور تحسین آمیز آن ها آفرین نگفته باشد ؟ گرچه بعضى میل دارند همه این ها را يك نوع الهام غریزى بدانند ، اما هیچ دلیلى بر این موضوع در دست نیست كه اعمال آن ها به صورت ناآگاه ( غریزه بدون عقل ) انجام مى شود . علاقه اى كه بسیارى از حیوانات تدریجا به صاحب خود پیدا مى كنند ، شاهد دیگرى براى این موضوع است ، بسیارى از سگ هاى درنده و خطرناك نسبت به صاحبان خود و حتى فرزندان كوچك آنان مانند يك خدمتگزار مهربان رفتار مى كنند . داستان هاى زیادى از وفاى حیوانات و این كه آن ها چگونه خدمات انسانى را جبران مى كنند ، در كتاب ها و در میان مردم شایع است كه همه آن ها را نمى توان افسانه دانست . و مسلم است آن ها را به آسانى نمى توان ناشى از غریزه دانست ، زیرا غریزه معمولاً سرچشمه كارهاى يکنواخت و مستمر است ، اما اعمالى كه در
شرایط خاصى كه قابل پیش بینى نبوده به عنوان عکس العمل انجام مى گیرد ، به فهم و شعور شبیه تر است تا به غریزه . امروزه بسیارى از حیوانات را براى مقاصد قابل توجهى تربیت مى كنند ، سگ هاى پلیس براى گرفتن جنایتکاران ، كبوترها براى رساندن نامه ها و بعضى از حیوانات براى خرید جنس از مغازه ها و حیوانات شکارى براى شکار كردن ، آموزش مى بینند و وظایف سنگین خود را با دقت عجیبى انجام مى دهند ، امروزه حتى براى بعضى از حیوانات رسما مدرسه افتتاح كرده اند . از همه این ها گذشته ، در آیات متعددى از قرآن ، مطالبى دیده مى شود كه دلیل قابل ملاحظه اى براى فهم و شعور بعضى از حیوانات محسوب مى شود ، داستان فرار كردن مورچگان از برابر لشکر سلیمان و داستان آمدن هُدهُد به منطقه «سبا و يمن» و آوردن خبرهاى هیجان انگیز براى سلیمان شاهد این مدعاست. احادیث متعددى نیز در زمینه رستاخیز حیوانات دیده مى شود ، از جمله ؛ از ابوذر نقل شده كه مى گوید : ما خدمت پیامبر صلى الله علیه و آله بودیم كه در پیش روى ما دو بُز به يکدیگر شاخ زدند ، پیغمبر صلى الله علیه و آله فرمود : « مى دانید چرا این ها به يکدیگر شاخ زدند » ؟ حاضران عرض
کردند: «نه»، پیامبر صلى الله علیه و آله فرمود : «ولى خدامى داند چرا و به زودى در میان آن ها داورى خواهد كرد».(1)و در روایتى از طرق اهل تسنن از پیامبر نقل شده كه در تفسیر این آیه فرمود : « اِنَّ اللّهَ يَحْشُرُ هذِهِ الاُْمَمَ يَوْمَ الْقِيامَةِ وَ يَقْتَصُّ مِنْ بَعْضِها لِبَعْضِ حَتّى يَقْتَصُّ لِلْجَماءِ مِنَ الْقَرْناءِ : خداوند تمام این جنبندگان را روز قیامت برمى انگیزاند و قصاص بعضى را از بعضى مى گیرد، حتى قصاص حیوانى كه شاخ نداشته و دیگرى بى جهت به او شاخ زده است ، از او خواهد گرفت » .(2)
سؤال مهمى كه در این جا پیش مى آید و تا آن حل نشود ، تفسیر آیه فوق روشن نخواهد شد این است كه « آیا مى توانیم قبول كنیم كه حیوانات تکالیفى دارند با این كه يکى از شرایط مسلم تکلیف عقل است و به همین جهت كودك و يا شخص دیوانه از دایره تکلیف بیرون است ؟ آیا حیوانات داراى چنان عقلى هستند كه مورد تکلیف واقع شوند ؟ و آیا مى توان باور كرد كه يك حیوان بیش از
یك كودك نابالغ و حتى بیش از دیوانگان درك داشته باشد ؟ و اگر قبول كنیم كه آن ها چنان عقل و درکى ندارند ، چگونه ممکن است تکلیف متوجه آن ها شود » ؟ در پاسخ این سؤال باید گفت كه : تکلیف مراحلى دارد و هر مرحله ادراك و عقلى متناسب خود مى خواهد ، تکالیف فراوانى كه در قوانین اسلامى براى يك انسان وجود دارد ، به قدرى است كه بدون داشتن يك سطح عالى از عقل و درك ، انجام آن ها ممکن نیست و ما هرگز نمى توانیم چنان تکالیفى را براى حیوانات بپذیریم ، زیرا شرط آن ، در آن ها حاصل نیست ، اما مرحله ساده و پایین ترى از تکلیف تصور مى شود كه مختصر فهم و شعور براى آن كافى است ، ما نمى توانیم چنان فهم و شعور و چنان تکالیفى را به طور كلى درباره حیوانات انکار كنیم . حتى درباره كودکان و دیوانگانى كه پاره اى از مسائل را مى فهمند ، انکار همه تکالیف مشکل است مثلاً اگر نوجوانان 14 ساله كه به حد بلوغ نرسیده ولى كاملاً مطالب را خوانده و فهمیده اند در نظر بگیریم ، اگر آن ها عمدا مرتکب قتل نفس شوند ، در حالى كه تمام زیان هاى این عمل را مى دانند ، آیا مى توان گفت هیچ گناهى از آن ها سرنزده است ؟ قوانین كیفرى دنیا نیز افراد غیربالغ را در برابر پاره اى از گناهان مجازات مى كند ، اگرچه
مجازات هاى آن ها مسلماً خفیف تر است . بنابراین بلوغ و عقل كامل ، شرط تکلیف در مرحله عالى و كامل است، در مراحل پایین تر يعنى در مورد پاره اى از گناهانى كه قُبح و زشتى آن براى افراد پایین تر نیز كاملاً قابل درك است ، بلوغ و عقل كامل را نمى توان شرط دانست . باتوجه به تفاوت مراتب تکلیف و تفاوت مراتب عقل ، اشکال بالا در مورد حیوانات نیز حل مى شود .
6 وَ اِذَا الْبِحارُ سُجِّرَتْ و در آن هنگام كه دریاها برافروخته شوند .
« سُجِّرَت » از ماده «تسجیر» در اصل به معنى "برافروختن و به هیجان آوردن آتش" است .
و اگر این تعبیر قرآن در گذشته براى مفسران عجیب بود ، امروز براى ما جاى تعجب نیست ، زیرا مى دانیم آب از دو ماده « اکسیژن » و « هیدروژن » ترکیب يافته كه هر دو سخت قابل اشتعال است ، بعید نیست كه در آستانه قیامت آب دریاها چنان تحت فشار قرار گیرد كه تجزیه شوند و تبدیل به يکپارچه آتش گردند .
7 وَ اِذَا النُّفُوسُ زُوِّجَتْ و درآن هنگام كه هرکس با همسان خود قرین گردد.
صالحان با صالحان و بدکاران با بدکاران ، اصحاب الیمین با اصحاب الیمین و اصحاب الشمال
با اصحاب الشمال ، برخلاف این دنیا كه همه با هم آمیخته اند ، گاه همسایه مؤمن ، مشرك است و گاه همسر صالح، ناصالح ولى درقیامت كه يوم الفصل و روز جدایى هاست ، این صفوف كاملاً از هم جدا مى شوند. گواه و دلیل این تفسیر ، آیه 7 تا 11 سورۀ واقعۀ مى باشد : « وَ كُنْتُمْ اَزْواجا ثَلاثَةً ، فَاَصْحابُ الْمَيْمَنَةِ ما اَصْحابُ الْمَيْمَنَةِ ، وَ اَصْحابُ الْمَشْئَمَةِ ما اَصْحابُ الْمَشْئَمَةِ ، وَ السّابِقُونَ السّابِقُونَ ، اوُلئِكَ الْمُقَرَّبُونَ : در آن روز شما به سه گروه تقسیم خواهید شد : نخست اصحاب میمنه هستند چه اصحاب میمنه اى ؟ گروه دیگر اصحاب شمال كه قوم شومى هستند و سومین گروه پیشگامان پیشگامانند و آن ها مقربانند » . درحقیقت این آیه بعداز ذکر شش تحول عظیم كه از مقدمات رستاخیز است، به نخستین طلیعۀ آن روز بزرگ يعنى روزى كه هرکس با قرین خود همراه مى گردد ، اشاره مى كند .
8 وَ اِذَا الْمَوْءوُدَةُ سُئِلَتْ
و در آن هنگام كه از دختران زنده به گور شده سؤال شود ،
9 بِاَىِّ ذَنْبٍ قُتِلَتْ كه به كدامین گناه كشته شدند ؟
« مَوْءوُدَة » از ماده « وَأد » ( بر وزن وعد ) به معنى "دخترى است كه زنده در زیر خاك دفن شده
است" . در حدیثى از امام باقر (علیه السلام) مى خوانیم : هنگامى كه از تفسیر این آیه سؤال شد ، فرمود : « مَنْ قُتِلَ فى مَوَدَّتِنا : منظور كسانى هستند كه در طریق محبت و دوستى ما كشته مى شوند » .(1)البته ظاهر آیه همان تفسیر اول است ، ولى ملاك و مفهوم آن قابل چنین توسعه اى مى باشد .
یکى از دردناك ترین و وحشیانه ترین پدیده هاى عصر جاهلیت عرب ، پدیده « وأد » است كه در قرآن مجید مکرر به آن اشاره شده است . گرچه بعضى معتقدند كه این جنایت در همه قبایل عرب عمومیت نداشته و تنها در قبیله « كنده » ( يا بعضى از قبایل دیگر ) بوده است ، ولى مسلماً مسأله نادرى نیز محسوب نمى شده وگرنه قرآن با این تأکید و به طور مکرر ، روى آن صحبت نمى كرد . ولى به هرحال این كار به قدرى وحشتناك است كه حتى موارد نادر آن ، قابل دقت و بررسى است. مفسران گفته اند درجاهلیت عرب ، هنگامى كه وقت وضع حمل زن فرامى رسید ، پدر حفره اى در
1) تفسیر « برهان » ، جلد 4 ، صفحه 432 ، حدیث 11 و 7 .
زمین حفر مى كرد و بالاى آن مى نشست ، اگر نوزاد دختر بود، آن را در میان حفره پرتاب مى كرد و اگر پسر بود، آن را نگه مى داشت ، لذا يکى از شعراى آن ها در همین زمینه با لحن افتخارآمیزى مى گوید : « نام آن نوزاد دختر را به هنگام تولد « تموت » ( يعنى مى میرد در مقابل يحیى كه مفهومش این است كه زنده مى ماند ) گذاشتم. و قبر ، داماد من است كه او را دربرگرفته و خاموش ساخته است » .(1)عامل پیدایش این جنایت، امور مختلفى بوده است ازجمله: عدم ارزش زن به عنوان يك انسان در جامعه جاهلى . مسأله فقر شدید كه بر آن جامعه حاکم بوده ، مخصوصاً با توجه به این كه دختران همانند پسران قادر بر تولید اقتصادى نبودند و در غارتگرى ها شرکت نداشتند . همچنین این فکر كه در جنگ هاى فراوان قبیله اى آن روز ، ممکن بود دختران به اسارت درآیند و به اصطلاح نوامیس آن ها به دست بیگانگان بیفتد و از این راه لكّه ننگى بر دامنشان بنشیند ، در این كار بى اثر نبود . این عوامل چندگانه دست به دست هم داد و پدیده وحشتناك « وأد يا وئاد » ، ( زنده به گور كردن دختران ) را به وجود .
1) « مجمع البیان » ، جلد 10 ، صفحه 444 .
آورده بود . با نهایت تأسف این مسأله به اَشکال دیگرى در جاهلیت قرون اخیر نیز خودنمایى مى كند ، در شکل آزادى سقط جنین كه به صورت قانونى در بسیارى از كشورهاى به اصطلاح متمدن رواج يافته ، اگر عرب جاهلى بعد از تولد نوزادان را مى كشت انسان هاى متمدن عصر ما آن را در شکم مادر مى كشند . قابل توجه این كه قرآن مجید به قدرى این مسأله را زشت و منفور شمرده و با آن برخورد قاطع كرده است كه حتى رسیدگى به این موضوع را مقدم بر مسأله نشر نامه هاى اعمال در قیامت و دادخواهى در مسائل دیگر مى شمردو این نهایت اهتمام اسلام را به خون انسان ها و مخصوصاً انسان هاى بى گناه و همچنین ارزش جنس زن را از دیدگاه اسلام نشان مى دهد . نکته دیگرى كه توجه به آن در این جا لازم است این است كه ، قرآن نمى گوید از قاتلین سؤال مى كنند ، بلکه مى گوید : از این كودکان معصوم سؤال مى شود كه گناهشان چه بوده است كه چنین بى رحمانه كشته شدند ؟ گویى قاتلین ارزش بازپرسى را هم ندارند ، به علاوه شهادت و گواهى این مقتولین ، به تنهایى كافى است .
تحقیر و درهم شکستن شخصیت زن ، تنها در میان عرب جاهلى نبود ، بلکه در میان اقوام دیگر
وحتى شاید متمدّن ترین ملل آن زمان نیز ، زن شخصیتى ناچیز داشت و غالبا با او به صورت يك كالا و نه يك انسان رفتار مى شد ولى مسلماً عرب جاهلى این تحقیر را در اَشکال زننده تر و وحشتناك ترى انجام مى داد، تا آن جاکه اصلاً نَسَب را مربوط به مرد مى دانست و مادر را تنها ظرفى براى نگهدارى و پرورش جنین محسوب مى كرد . این را نیز مى دانیم كه آن ها براى زن حقى در ارث قائل نبودند و براى تعدد زوجات ، حد و مرزى قائل نمى شدند . به سادگى خوردن آب ازدواج مى كردند وبه آسانى آن هارا طلاق مى دادند. ولى اسلام ظهور كرد و با این خرافه در ابعاد مختلفش سرسختانه جنگید ، مخصوصاً تولد دخترراکه ننگ مى دانستند، در احادیث اسلامى به عنوان گشوده شدن ناودانى از رحمت خدا به خانواده معرفى كرد . و خود پیامبر صلى الله علیه و آله آن قدر به دخترش بانوى اسلام فاطمه زهرا علیهاالسلام احترام مى گذاشت ، كه مردم تعجب مى كردند . با تمامى مقامى كه داشت ، دست دخترش را مى بوسید و به هنگام مراجعت از سفر نخستین كسى را كه دیدار مى كرد ، دخترش فاطمه بود و به عکس هنگامى كه مى خواست به سفر برود ، آخرین خانه اى را كه خداحافظى مى كرد ، باز خانه دخترش فاطمه علیهاالسلام بود. در حدیثى مى خوانیم كه به پیامبر صلى الله علیه و آله
خبر دادند كه خدا به او دخترى داده است ، ناگهان نگاه به صورت يارانش كرد، آثار ناخشنودى در آن ها نمایان گشت ( گویى هنوز رسوبات افکار جاهلى از مغز آن ها برچیده نشده ) پیامبر صلى الله علیه و آله فورا فرمود: « ما لَكُمْ ؟ رَيْحانَةٌ اَشُمُّها ، وَ رِزْقُها عَلَى اللّهِ عَزَّ وَ جَلَّ : و این چه حالتى است در شما مى بینم ؟ خداوند گلى به من داده آن را مى بویم و اگر غم روزى او را مى خورید ، روزیش با خداست » .(1)
درحدیث دیگرى از پیامبر صلى الله علیه و آله مى خوانیم كه فرمود : «نِعْمَ الْوَلَدُ الْبَناتُ ، مُلْطِفاتٌ ، مُجْهِزاتٌ ، مُونِساتٌ ، مُفْلِياتٌ : چه فرزند خوبى است دختر ، هم پُرمحبت است ، هم كمك كار ، هم مونس است و هم پاك و پاك كننده » .(2)در حدیث دیگرى از پیامبر صلى الله علیه و آله مى خوانیم كه فرمود : « كسى كه بازار مى رود و تحفه اى براى خانواده خود مى خرد ، همچون كسى است كه مى خواهد به نیازمندانى كمك كند ( همان پاداش را دارد ) و هنگامى كه مى خواهد تحفه را تقسیم كند ، نخست باید به دختر و سپس به پسران بدهد ، چراکه .
هرکس دخترش را شاد و مسرورکند، چنان است كه گویى كسى از فرزندان اسماعیل (علیه السلام) را آزادکرده باشد» .(1)در واقع این احترام به شخصیت زن سبب آزادى او در جامعه و پایان دادن به دوران بردگى زنان است . گرچه در این زمینه سخن بسیار است و ذیل آیات مناسب بحث شده است ، ولى از این واقعیت نمى توان به آسانى گذشت كه با نهایت تأسف هنوز در جوامع اسلامى ، آثارى از همان افکار جاهلى وجود دارد و هنوز كم نیستند خانواده هایى كه از تولد پسر خوشحال و از نوزاد دختر ناراحت مى شوند و يا لااقل تولد پسر را بر دختر ترجیح مى دهند . البته ممکن است شرایط خاص اقتصادى و اجتماعى در رابطه با وضع زنان در جوامع كنونى يکى از علل این گونه عادات و رسوم باشد ، ولى هرچه هست باید عموم مسلمین راستین با این طرز فکر مبارزه كنند و ریشه هاى اجتماعى و اقتصادى آن را بسوزانند ، چون اسلام نمى پسندد كه بعد از گذشت چهارده قرن پیروانش به افکار جاهلى بازگردند و این يك نوع جاهلیت ثانوى است . حتى در جوامع غربى كه .
1) « مکارم الاخلاق » ، صفحه 54 .
تصور مى كنند براى زن شخصیت والایى قائلند ، عملاً مى بینیم او را آن چنان تحقیر كرده اند كه به صورت يك عروسك بى ارزش يا وسیله اى براى خاموش كردن آتش شهوت و يا كالایى براى تبلیغ كالاهایشان درآورده اند .
10 وَ اِذَا الصُّحُفُ نُشِرَتْ و در آن هنگام كه نامه هاى اعمال گشوده شود .
«صُحُف» جمع «صحیفه» در اصل به معنى "چیز گسترده" است ، مانند صحیفه صورت و سپس به الواح و كاغذهایى كه روى آن مطالبى مى نویسند، اطلاق شده است. گشوده شدن نامه هاى اعمال در قیامت هم دربرابرچشم صاحبان آن هاست، تابخوانند و خودشان به حساب خود برسند، همان گونه كه در سوره اسراء آیه 14 آمده است: «اِقْرَأْكِتابَكَ كَفى بِنَفْسِكَ الْيَوْمَ عَلَيْكَ حَسیبا». و هم در برابر چشم دیگران است كه خود تشویقى است براى نیکوکاران و مجازات و رنجى است براى بدکاران.
11 وَ اِذَا السَّماءُ كُشِطَتْ و درآن هنگام كه پرده از روى آسمان برگرفته شود.
« كُشِطَت » از ماده « كَشْط » ( بر وزن كشف ) در اصل چنان كه « راغب » در « مفردات » مى گوید، به معنى " كندن پوست حیوان" است و بنا به گفته « ابن منظور » در « لسان العرب » به معنى "برداشتن پرده از روى چیزى" نیز آمده است و لذا هنگامى كه ابرها پاره شوند و متفرق گردند ، این تعبیر به
کار مى رود . منظور از آن در آیه مورد بحث این است كه پرده هایى كه در این دنیا بر جهان ماده و عالم بالا افکنده شده و مانع از آن است كه مردم فرشتگان يا بهشت و دوزخ را كه درون این جهان است ببینند ، كنار مى رود و انسان ها حقایق عالم هستى را مى بینند و همان طور كه در آیات بعد مى آید ، دوزخ شعله ور و بهشت به انسان ها نزدیك مى گردد . آرى روز قیامت ، « يَوْمُ الْبُروُز »
است و حقایق اشیاء در آن روز ظاهر و آشکار مى گردد و پرده از آسمان برداشته مى شود . مطابق این تفسیر ، آیه فوق ، ناظر بر حوادث مرحله دوم رستاخیز ، يعنى مرحله بازگشت انسان ها به زندگى و حیات نوین است ، آیات قبل و بعد نیز ناظر به همین معنى است .
12 وَ اِذَا الْجَحیمُ سُعِّرَتْ و در آن هنگام كه دوزخ شعله ور گردد .
مطابق آیه « اِنَّ جَهَنَّمَ لَمُحیطَةٌ بِالْكافِرینَ : دوزخ به كافران احاطه دارد » ( 49 / توبه ) جهنم هم امروز موجود است ولى پرده ها و حجاب هاى عالم دنیا مانع از مشاهده آن است ، همان گونه كه
مطابق بسیارى از آیات قرآن ، بهشت نیز هم اکنون آماده براى پرهیزگاران است . (1)
13 وَ اِذَا الْجَنَّةُ اُزْلِفَتْ و در آن هنگام كه بهشت نزدیك شود .
« اُزْلِفَت » از ماده « زَلْف » ( بر وزن حرف ) و « زُلفى » ( بر وزن كُبرى ) به معنى "قرب و نزدیکى" است . چه منظور نزدیکى مکانى باشد و چه زمانى ویا ازنظر اسباب و مقدمات و يا همه این ها، يعنى بهشت هم ازنظر مکان به مؤمنان نزدیك مى شود و هم ازنظر زمان ورود و هم اسباب و وسایلش در آن جا سهل و آسان است . قابل توجه این كه نمى گوید : نیکوکاران به بهشت نزدیك مى شوند ، بلکه مى گوید: بهشت را به آن ها نزدیك مى سازند و این محترمانه ترین تعبیرى است كه در این زمینه ممکن است . همان گونه كه گفتیم بهشت و جهنم هم اکنون وجود دارند ، اما در آن روز بهشت نزدیك تر و دوزخ از هر زمان شعله ورتر مى گردد .
14 عَلِمَتْ نَفْسٌ مااَحْضَرَتْ آرى درآن موقع هرکس مى داند چه چیزى را آماده كرده است. .
1) 133 / آل عمران - 21 / حدید .
این تعبیر به خوبى نشان مى دهد كه همه اعمال انسان ها در آن جا حاضر مى شود و علم و آگاهى آدمى نسبت به آن ها علمى توأم با شهود و مشاهده خواهد بود . این آیه نیز بیانگر تجسم اعمال است و این كه اعمال انسان ها كه ظاهراً در این جهان نابود مى شود، هرگز نابودنشده و درآن روز به صورت هاى مناسبى مجسم مى گردد و درعرصه محشرحاضرمى شود.
در آیات موردبحث و آیات گذشته به دوازده حادثه در رابطه با مسأله رستاخیز اشاره شده كه شش حادثه نخست مربوط به مرحله اول يعنى فناى این جهان است و شش حادثه دوم مربوط به مرحله دوم يعنى زندگانى مجدد و حیات پس از مرگ است . در قسمت اول سخن از تاریکى خورشید ، بى فروغى ستارگان ، تزلزل و حرکت كوه ها ، آتش گرفتن دریاها ، فراموش شدن اموال و ثروت ها و متوحش شدن حیوانات است . و در مرحله دوم سخن از محشور شدن انسان ها در
صفوف جداگانه ، سؤال از دختران بى گناهى كه زنده به گور شدند ، گشوده شدن نامه اعمال ، كنار رفتن حجاب ها از صفحه آسمان ، برافروخته شدن آتش دوزخ ، نزدیك شدن بهشت و بالاخره آگاهى كامل انسان از اعمال خویش است . این آیات در عین كوتاهى، به قدرى پُرمعنى، پُرطنین و بیدارگر است كه هر انسانى را تکان مى دهد و در عالمى از اندیشه و فکر فرو مى برد ، به گونه اى كه سرانجام این جهان و چگونگى رستاخیز را در عباراتى كوتاه در برابر چشمان خود مجسم مى بیند و چه زیبا و رساست آیات قرآن و تعبیراتش و چه پُرمعنى و الهام بخش است اشارات و نکاتش .
قبل از هرچه باید بدانیم خورشید این كانون حیاتبخش منظومه ما گرچه نسبت به ستارگان آسمان ستاره متوسطى است ، ولى در حد ذات خود و نسبت به كُره زمین فوق العاده عظیم است ، طبق بررسى دانشمندان ، حجم آن يك میلیون و سیصد هزار مرتبه از زمین بزرگ تر است ، منتها چون فاصله اى در حدود يکصد و پنجاه میلیون كیلومتر با ما دارد ، به اندازه فعلى دیده مى شود .
براى تجسم عظمت و وسعت خورشید همین اندازه كافى است كه اگر كُره ماه و زمین را با همین
فاصله اى كه الآن بین آن ها وجود دارد به داخل خورشید منتقل كنیم ، ماه به آسانى مى تواند دور زمین بگردد بى آن كه از سطح خورشید خارج شود . حرارت سطح خورشید را بالغ بر شش هزار درجه سانتیگراد و حرارت عمق آن را بالغ بر چند میلیون درجه مى دانند . هرگاه بخواهیم وزن خورشید را بر حسب تن بیان كنیم ، باید عدد «2» را بنویسیم و بیست و هفت صفر پهلوى آن بگذاریم ( يعنى دو میلیارد میلیارد میلیارد تن ) . از سطح خورشید شعله هایى زبانه مى كشد كه ارتفاع آن گاه بالغ بر يکصد و شصت هزار كیلومتر است و كُره زمین به آسانى در وسط آن گم مى شود ، چراکه قطر كُره زمین بیش از دوازده هزار كیلومتر نیست . و اما منبع انرژى حرارتى و نورانى خورشید ، برخلاف آن چه بعضى تصور مى كنند ، ناشى از سوختن نیست ، چراکه به گفته « جورج گاموف » در كتاب « پیدایش و مرگ خورشید » ، اگر جرم خورشید از زغال سنگ خالص ساخته شده بود و در زمان نخستین فرعون مصر آن را آتش زده بودند ، باید تا امروز تمام آن سوخته و چیزى جز خاکستر بر جاى نمانده باشد ، هر نوع ماده سوختنى دیگرى به جاى زغال سنگ فرض كنیم ، همین اشکال را دارد . حقیقت این است كه مفهوم سوختن در مورد
خورشید صادق نیست ، آن چه صدق مى كند انرژى حاصل از تجزیه هاى اتمى است و مى دانیم این انرژى فوق العاده عظیم است بنابراین اتم هاى خورشید دائماً در حال تجزیه و تشعشع و تبدیل به انرژى است ، كه طبق محاسبه دانشمندان هر ثانیه اى كه بر او مى گذرد ، چهار میلیون تن از او كاسته مى شود . اما حجم خورشید به قدرى عظیم است كه با گذشت هزاران سال كمترین تغییرى ظاهراً در وضع آن حاصل نمى شود . ولى باید دانست كه همین امر در دراز مدت به فنا و نابودى خورشید كمك مى كند و سرانجام این جرم عظیم لاغر و لاغرتر و كم فروغ و عاقبت بى نور مى شود ، این امر درباره سایر ستارگان نیز صادق است . بنابراین آن چه در آیات فوق پیرامون تاریك شدن خورشید و متلاشى شدن ستارگان آمده است ، حقیقتى است كه با علم امروز كاملاً هماهنگ مى باشد و قرآن زمانى این حقایق را بیان كرده كه نه تنها در محیط جزیره عربستان ، كه در محافل جهان علمى آن روز نیز از این مسایل خبرى نبود .
15 فَلا اُقْسِمُ بِالْخُنَّسِ سوگند به ستارگانى كه بازمى گردند .
16 الْجَوارِ الْكُنَّسِ حرکت مى كنند و از دیده ها پنهان مى شوند ،
« خُنَّس » جمع « خانس » از ماده « خَنْس » ( بر وزن شمس ) در اصل به معنى " انقباض و بازگشت و پنهان شدن" است و شیطان را از این جهت « خَنّاس » مى گویند كه خود را مخفى مى كند و هنگامى كه نام خدا برده مى شود ، منقبض مى شود همان گونه كه در حدیث آمده است : « اَلشَّيْطانُ يُوَسْوِسُ اِلَى الْعَبْدِ فَاِذا ذُكِرَ اللّهُ خُنَّس : شیطان پیوسته بندگان خدا را وسوسه مى كند و هنگامى كه خدا را ياد كنند ، برمى گردد » . « جَوار » جمع « جارِيَة » به معنى "رونده سریع" است . « كُنَّس » جمع « كانِس » از ماده « كنس » ( بر وزن شمس ) به معنى "مخفى شدن" است و « كناس » ( بر وزن پلاس ) ، به لانه پرندگان و مخفیگاه آهوان و حیوانات وحشى گفته مى شود . در این كه منظور از این سوگندها چیست ، بسیارى از مفسران معتقدند كه اشاره به پنج ستاره سیار منظومه شمسى است كه با چشم غیر مسلح دیده مى شود ( عطارد ، زهره ، مریخ ، مشترى و زحل ) . توضیح این كه اگر درچند شب متوالى چشم به آسمان بدوزیم ، به این معنى پى مى بریم كه ستارگان آسمان دست جمعى تدریجا طلوع مى كنند و باهم غروب مى نمایند ، بى آن كه تغییرى در فواصل آن ها به وجود آید ، گویى مرواریدهایى هستند كه روى يك پارچه سیاه در فواصل معینى دوخته شده اند و این پارچه را از
یك طرف بالا مى آورند و از طرف دیگر پایین مى كشند ، تنها پنج ستاره است كه از این قانون كلى مستثنى است ، يعنى در لابلاى ستارگان دیگر حرکت مى كنند ، گویى پنج مروارید ندوخته روى يك پارچه آزاد قرار گرفته اند و در لابلاى آن ها مى غلطند . این ها همان پنج ستاره بالاست كه عضو خانواده منظومه شمسى مى باشند و حرکات آن ها به خاطر نزدیکیشان با ما است وگرنه سایر ستارگان آسمان نیز داراى چنین حرکاتى هستند اما چون از ما بسیار دورند ، ما نمى توانیم حرکات آن هارا احساس كنیم، این از يکسو. از سوى دیگر توجه به این نکته نیز لازم است كه علماى هیأت ، این ستارگان را « نجوم متحيّره » نامیده اند ، زیرا حرکات آن ها روى خط مستقیم نیست و به نظر مى رسد كه مدتى سیر مى كنند ، بعد كمى برمى گردند ، دومرتبه به سیر خود ادامه مى دهند كه درباره علل آن در علم « هیأت » بحث هاى فراوانى شده است . آیات فوق ممکن است اشاره به همین باشد كه این ستارگان داراى حرکتند ( اَلْجَوار ) و در سیر خود رجوع و بازگشت دارند ( اَلْخُنَّس ) و سرانجام به هنگام طلوع سپیده صبح و آفتاب ، مخفى و پنهان مى شوند، شبیه آهوانى كه شب هادر بیابان ها براى به دست آوردن طعمه مى گردند و به هنگام روز از ترس صیاد و حیوانات وحشى در
« كناس » خود مخفى مى شوند ( اَلْكُنَّس ) . ضمناً تعبیربه « جَوارى » جمع « جاریه » كه يکى از معانى آن " كشتى هاى در حال حرکت" است ، تعبیر لطیفى است كه شباهت حرکت این ستارگان را در اقیانوس آسمان به حرکت كشتى ها بر صفحه دریاها نشان مى دهد . به هر حال گویا قرآن مجید مى خواهد با این سوگندهاى پُرمعنى و آمیخته با نوعى ابهام اندیشه ها را به حرکت درآورد و متوجه وضع خاص و استثنایى این سیارات در میان خیل عظیم ستارگان آسمان كند تا بیشتر در آن فکر كنند و به عظمت پدیدآورنده این دستگاه عظیم آشناتر شوند . در حدیثى از امیرمؤمنان علی (علیه السلام) نیز آمده است كه در تفسیر این آیات فرمود : « هِىَ خَمْسَةُ اَنْجُمٍ : زُحَلٌ وَ الْمُشْتَرِىُّ وَ الْمِرّيخُ وَ الزُّهْرَةُ وَ عَطارُد : آن ها پنج ستاره اند : زحل و مشترى و مریخ و زهره و عطارد » .(1)
17 وَ اللَّيْلِ اِذا عَسْعَسَ و قسم به شب هنگامى كه پشت كند و به آخر رسد ،« عَسْعَس » از ماده « عَسْعَسَة » در اصل به معنى "تاریکى رقیق" است ولى در این جا به قرینۀ آیۀ .
1) « مجمع البیان » ، جلد 10 ، صفحه 446 .
بعد كه سخن از صبح مى گوید ، منظور همان پایان گرفتن شب است و در حقیقت شبیه سوگندى است كه در آیه 33 سوره مُدَّثِّر آمده : « وَ اللَّيْلِ اِذا اَدْبَرَ » . اصولاً شب همان گونه كه قبلاً اشاره كرده ایم ، يکى از مواهب بزرگ الهى است ، هم مایه آرامش روح و جسم است و هم سبب تعدیل حرارت آفتاب و ادامه حیات موجودات ولى تکیه روى پایان شب ممکن است به خاطر این باشد كه رو به سوى روشنایى و نور مى رود و از این گذشته بهترین زمان براى نیایش و عبادت پروردگار است و آغاز حرکت و جنبش در عالم حیات .
18 وَ الصُّبْحِ اِذا تَنَفَّسَ و صبح هنگامى كه تنفس كند ،
چه تعبیر جالبى ، صبح را به موجود زنده اى تشبیه كرده كه نخستین تنفسش با طلوع سپیده آغاز مى شود و روح حیات در همه موجودات مى دمد ، گویى در زیر دست و پاى لشگر زنگى شب نفسش بریده بود و با درخشیدن اولین شعاع نور از زیر چنگال او آزاد مى شود و نفس تازه مى كند .
19 اِنَّهُ لَقَوْلُ رَسُولٍ كَریمٍ
که ( این ) قرآن كلام فرستاده بزرگوارى است ( جبرئیل امین ) .
و این پاسخى است به آن هاکه پیامبر صلى الله علیه و آله را متهم مى كردند كه قرآن را خود ساخته و پرداخته و به خدا نسبت داده است. دراین آیه و آیات بعدپنج وصف براى «جبرئیل» پیك وحى خدا بیان شده كه در حقیقت اوصافى است كه براى هر فرستاده جامع الشرایط لازم است. نخست توصیف او به " كریم بودن" كه اشاره به ارزش وجودى او است ، آرى او نزد خداوند بزرگ وجودى است باارزش و بااهمیت .
20 ذى قُوَّةٍ عِنْدَ ذِى الْعَرْشِ مَكینٍ
که صاحب قدرت است و نزد ( خداوند ) صاحب عرش مقام والا دارد .
تعبیر به « ذى قُوَّة » ( صاحب قدرت ) درباره جبرئیل به خاطر آن است كه براى دریافت چنین پیام بزرگ و ابلاغ دقیق آن قدرت و نیروى عظیمى لازم است و اصولاً هر رسول و فرستاده اى باید در حدود رسالت خود "صاحب قدرت" باشد ، مخصوصاً باید از هر گونه فراموشکارى در زمینه پیامى كه مسؤول ابلاغ آن است ، برکنار باشد . « ذِى الْعَرْش » اشاره به ذات پاك خداوند است گرچه او صاحب تمام عالم هستى است ، ولى از آن جا كه عرش خواه به معنى عالم ماوراء طبیعت باشد و يا
مقام علم مکنون خداوند ، اهمیت بیشترى دارد ، اورا به صاحب عرش بودن توصیف مى كند. « مَكین » به معنى " كسى است كه صاحب منزلت و مکانت" است . اساسا باید رسول "شخص بزرگ و فرد برجسته اى" باشد كه بتواند نمایندگى و رسالت او را به عهده گیرد و كاملاً مقرب و نزدیك به او باشد و مسلماً تعبیر به « عِنْدَ » ( نزد ) به معنى حضور مکانى نیست ، چراکه خداوند مکان ندارد بلکه حضور مقامى و قُرب معنوى است .
21 مُطاعٍ ثَمَّ اَمینٍ فرمانروا و امین است .
تعبیربه « ثَمَّ » كه براى اشاره به بعید به كار مى رود ، ناظر به این حقیقت است كه پیك وحى خدا در عالم فرشتگان نافذالکلمه و مورد اطاعت است و از همه این ها گذشته در ابلاغ رسالت خویش نهایت امانت را دارد . از روایات استفاده مى شود كه گاه جبرئیل " امین" براى ابلاغ آیات قرآن از سوى گروه عظیمى از فرشتگان همراهى مى شد و مسلماً در میان آن ها "مُطاع" بود و يك رسول باید در میان همراهانش مُطاع باشد .
22 وَ ما صاحِبُكُمْ بِمَجْنُونٍ و مصاحب شما ( پیامبر ) دیوانه نیست .
تعبیربه « صاحِب » كه به معنى "ملازم و رفیق و همنشین" است ، علاوه بر این كه از مقام تواضع پیامبر نسبت به همه مردم حکایت مى كند ، اشاره به این است كه او سالیان دراز در میان شما زندگى كرده و همنشین با افراد شما بوده است و او را به عقل و درایت و امانت شناخته اید ، چگونه نسبت جنون به او مى دهید ؟ جز این كه او بعد از بعثت ، تعلیماتى با خود آورده كه با تعصب ها و تقلیدهاى كورکورانه و هوا و هوس هاى شما سازگار نیست . نسبت « جنون » ، از جمله نسبت هایى است كه طبق آیات قرآن از جمله آیه 52 سوره ذاریات ، به همه پیامبران الهى از سوى دشمنان لجوج و معاند داده شده ، عاقل در منطق آن ها كسى بود كه همرنگ با محیط فاسد باشد و دنباله روى شهوات آن ها ، نان را به نرخ روز خورد و از هر حرکت اصلاحى و انقلابى دورى كند و با این معیار و ضابطه ، همه پیامبران از دیدگاه تاریك دنیاپرستان ، دیوانه بوده اند .
23 وَ لَقَدْ رَاآهُ بِالاُْفُقِ الْمُبینِ
او رسول الهى ( جبرئیل ) را در افق روشن مشاهده كرد .
منظور از افق مبین ، همان « افق اعلى » و افق آشکار كننده فرشتگان است كه پیامبر ،
جبرئیل را در آن مشاهده كرد .
24 وَ ما هُوَ عَلَى الْغَيْبِ بِضَنینٍ
او نسبت به آن چه از طریق وحى دریافت داشته ، بُخل ندارد .
« ضَنین » از ماده « ضِنَّه » ( بر وزن مِنَّة ) به معنى "بُخل" در مورد اشیاء نفیس و گرانبها است .
پیامبر صلى الله علیه و آله همه آن چه را از طریق وحى دریافت داشته را ، بى كم و كاست در اختیار بندگان خدا و همه نیازمندان مى گذارد، او مانند بسیارى از مردم نیست كه وقتى به حقیقت مهمى دست مى يابند ، اِصرار در كتمان آن دارند و غالبا ازبیان آن بُخل مى ورزند و چه بسا آن معلومات رابا خود به گور مى برند.
25 وَ ما هُوَ بِقَوْلِ شَيْطانٍ رَجیمٍ این ( قرآن ) گفته شیطان رجیم نیست .
واژۀ « رَجیم » در اصل از مادۀ « رَجْم » و « رِجام » ( بر وزن لِجام ) به معنى "سنگ" گرفته شده و سپس به پرتاب سنگ براى راندن شخص يا حیوانى اطلاق گردیده و بعد از آن به معنى هرگونه طرد كردن و دور كردن آمده و منظور از « شَيْطانٍ رَجیم » در این جا همین معناست ، يعنى شیطانى كه از درگاه خداوند مطرود است . این آیات قرآن هرگز مانند سخنان كاهنان كه تاریك و گمراه كننده است
و ازطریق ارتباط باشیاطین دریافت مى داشتند، نمى باشد و نشانه هاى این حقیقت در آن ظاهر است، چراکه سخنان كاهنان آمیخته با دروغ و اشتباهات فراوان بوده و بر محور امیال و مطامعشان دورمى زد و این هیچ نسبتى با قرآن مجید ندارد ، زیرا آیات قرآنى همان گونه كه در اولین برخورد براى هرکس روشن مى شود، سراسر نور و هدایت و روشنایى است .
صفات پنجگانه اى كه در آیات فوق براى «جبرئیل امین» به عنوان فرستاده خداوند به سوى پیغمبر گرامى اسلام صلى الله علیه و آله آمده ، صفاتى است كه با در نظر گرفتن سلسله مراتب در هر رسول و فرستاده اى ضرورت دارد : 1 - كرامت و داشتن صفات برجسته نفسانى است كه او را لایق رسالت مهمى كند . 2 - دارابودن قدرت ( ذى قُوَّة ) تا در امر رسالت خویش با قاطعیت و توانایى پیش رود و از هر ضعف و فتور و سستى برکنار باشد . 3 - داشتن مقام و منزلت در نزد كسى كه از طرف او رسالتى را پذیرفته ( مَكین ) تا بتواند پیام ها را به خوبى دریافت دارد و چنان چه جوابى لازم بود ، بدون هیچ گونه ترس و واهمه اى ابلاغ كند . 4 - چنان چه امر رسالت مهم باشد ، باید معاونانى
داشته باشد كه او را در این كار يارى كنند ، معاونانى گوش به فرمان و هماهنگ و فرمانبردار ( مُطاع ) . 5 - دارا بودن «امانت» تا كسانى كه مى خواهند پیام را از آن رسول بگیرند ، بر او اعتماد كنند و گفتار او بى كم و كاست گفتار كسى محسوب شود كه از ناحیه او آمده است . هنگامى كه این اصول پنجگانه تأمین گردد، حق رسالت ادا خواهد شد و لذا در حالات پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله و تاریخ زندگى او مى بینیم كه رسولان خود را با دقت زیاد از میان كسانى كه واجد این صفات بودند، انتخاب مى كرد كه يك نمونه زنده آن رسالت امیرمؤمنان علی (علیه السلام) از سوى پیغمبر صلى الله علیه و آله در ابلاغ آیات آغاز سوره برائت به مشرکان مکه در آن شرایط خاص است كه شرح آن در تفسیر سورۀ برائت آمده است. علی (علیه السلام) مى فرماید: « رَسُولُكَ تَرْجُمانُ عَقْلِكَ وَ كِتابُكَ اَبْلَغُ ما يَنْطِقُ عَنْكَ : فرستاده تو نمایانگر عقل تو است و نامه تو گویاترین سخنگویت » .(1)
26 فَأَيْنَ تَذْهَبُونَ پس به كجا مى روید ؟ .
1) « نهج البلاغه » ، كلمات قصار ، كلمه 301 .
در آیه موردبحث مخالفان را به خاطر عدم پیروى از این كلام بزرگ مورد توبیخ قرار مى دهد و با يك استفهام توبیخى مى گوید : چرا راه راست را رها كرده ، به بیراهه گام مى نهید ؟ و چرا پشت به این چراغ فروزان نموده رو به سوى تاریکى مى روید ؟ مگر دشمن سعادت و سلامت هستید ؟
27 اِنْ هُوَ اِلاّ ذِكْرٌ لِلْعالَمینَ
این قرآن چیزى جز تذکرى براى جهانیان نیست .
همه را اندرز و هشدار مى دهد تا از خواب غفلت بیدار شوند .
28 لِمَنْ شاءَ مِنْكُمْ اَنْ يَسْتَقیمَ
براى آن ها كه مى خواهند راه مستقیم در پیش بگیرند .
قابل توجه این كه در آیه قبل مى گوید : « قرآن مایه ذکر و بیدارى براى جهانیان است » و در این آیه تنها گروه خاصى را ذکر مى كند ، همان هاکه تصمیمى برقبول هدایت و پیمودن راه راست گرفته اند، این تفاوت به خاطر آن است كه آیه قبل عمومیت این فیض الهى را بیان مى كند و این آیه شرط
بهره گیرى از این فیض را و تمام مواهب عالم چنین است كه اصل فیض ، عام است ولى استفاده ازآن مشروط به اراده و تصمیم است، زیرا براى هدایت وتربیت ، تنها « فاعلیت فاعل » كافى نیست ، بلکه « قابلیت قابل » نیز شرط است . این آیه از آیاتى است كه نشان مى دهد خداوند انسان را آزاد و مختار آفریده و تصمیم نهایى براى پیمودن راه حق و باطل با خود اوست .
تعبیر به « يَسْتَقیم » تعبیر جالبى است كه نشان مى دهد راه اصلى كه در پیش روى انسان قرار دارد ، راه مستقیم هدایت و سعادت است و بقیه راهها همه انحرافى است . تمامى نیروهاى درون و برون انسان همه بسیج شده اند كه اورا در این راه مستقیم به حرکت درآورند و اگر افراط و تفریط ها، وسوسه هاى شیطانى و تبلیغات گمراه كننده در كار نباشد ، انسان با نداى فطرت در همین مسیر مستقیم گام مى نهد، مى دانیم "خط مستقیم همیشه نزدیك ترین راه به مقصد است".
29 وَ ما تَشاؤُنَ اِلاّ اَنْ يَشاءَ اللّهُ رَبُّ الْعالَمینَ
و شمااراده نمى كنید مگراین كه خداوند پروردگارجهانیان بخواهد.
اما چون تعبیر به مشیت و اراده انسان ، ممکن است این توهم را ایجاد كند كه انسان چنان آزاد است كه در پیمودن این راه هیچ نیازى به خداوند و توفیق الهى ندارد ، در این آیه كه آخرین آیه از این سوره است ، به بیان نفوذ مشیت پروردگار مى پردازد . در حقیقت مجموع این دو آیه همان مسأله دقیق و ظریف « اَمْرٌ بَيْنَ الاَْمْرَيْن » را بیان مى كند ، از يکسو مى گوید : تصمیم گیرى به دست شماست و از سوى دیگر مى گوید : تا خدا نخواهد ، شما نمى توانید تصمیم بگیرید ، يعنى اگر شما مختار و آزاد آفریده شده اید ، این اختیار و آزادى نیز از ناحیه خداست ، او خواسته است كه شما چنین باشید . انسان در اعمال خود نه مجبور است ونه صددرصد آزاد ، نه طریقه جبر ، صحیح است ونه طریقه تفویض ، بلکه هرچه او دارد ، از عقل و هوش و توانایى جسمى و قدرت تصمیم گیرى همه از ناحیه خداست و همین واقعیت است كه او را ازیکسو دایما نیازمند به خالق مى سازد و از سوى دیگر به مقتضاى آزادى و اختیارش به او تعهد و مسؤولیت مى دهد . تعبیر به « رَبُّ الْعالَمین » به خوبى نشان مى دهد كه مشیت الهى نیز در مسیر تربیت و تکامل انسان و همۀ
جهانیان است ، او هرگز نمى خواهد كسى گمراه شود ، يا گناه كند و از جوار قُرب خدا دور افتد ، او به مقتضاى ربوبیتش همه كسانى را كه بخواهند در مسیر تکامل گام بردارند ، يارى مى دهد .
عجیب این كه طرفداران مسلك جبر تنها به آیه دوم چسبیده اند ، درحالى كه طرفداران تفویض نیز ممکن است به آیه اول متوسل شوند . این جداسازى آیات از يکدیگر كه غالبا معلول پیشداورى هاى نادرست است ، مایه گمراهى است . آیات قرآن را باید در كنار هم گذاشت و از مجموع استفاده كرد . جالب این كه بعضى از مفسران نقل كرده اند كه : وقتى آیه اول ( لِمَنْ شاءَ مِنْكُمْ اَنْ يَسْتَقیم ) نازل شد، ابوجهل كه عملاً ازطرفداران عقیده تفویض بود، گفت: «خوب شد همه اختیارات با ما است» و این جا بود كه آیه دوم نازل گردید ( وَ ما تَشاؤُنَ اِلاّ اَنْ يَشاءَ اللّهُ رَبُّ الْعالَمین ) .(1)
پایان سورۀ تکویر .
1) « روح المعانى » ، جلد 30 ، صفحه 62 .
درباره اهمیت تلاوت این سوره ، در حدیثى از امام صادق (علیه السلام) مى خوانیم : « هر كس این دو سوره ؛ سوره انفطار و سوره انشقاق را تلاوت كند و آن دو را در نماز فریضه و نافله برابر چشم خود قرار دهد ، هیچ حجابى او را از خدا محجوب نمى دارد و چیزى میان او و خداوند حایل نمى شود ، پیوسته ( با چشم دل ) به خدا مى نگرد و خدا ( با لطفش ) به او نگاه مى كند ، تا از حساب مردم فارغ شود » .(1)
بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ بنام خداوند بخشنده بخشایشگر
1 اِذَا السَّماءُ انْفَطَرَتْ آن زمان كه آسمان (کرات آسمانى) ازهم شکافته شود.
2 وَ اِذَا الْكَواكِبُ انْتَثَرَتْ و آن زمان كه ستارگان پراکنده شود و فروریزد .
1) « مجمع البیان » ، جلد 10 ، صفحه 447 .
« اِنْفَطَرَت » از ماده « انفطار » به معنى " انشقاق و شکافته شدن" است . « كَواكِب » جمع « كوکب » در لغت عرب معانى زیادى دارد از جمله : ستاره به طور اعم و ستاره زهره به طور اَخص ، سفیدى كه در چشم ظاهر مى شود ، گیاهان بلند ، شکوفه درختان ، نوجوان زیبا ، شمشیر ، آب ، رییس يك جمعیت و غیره . ولى ظاهراً معنى حقیقى آن همان ستاره درخشنده و فروزان است و بقیه معانى مجازى محسوب مى شوند ، كه به مناسبت شباهت با معنى اصل ، در آن ها استعمال شده است . « اِنْتَثَرَت » در اصل از ماده « نَثْر » ( بر وزن نصر ) به معنى "پراکنده ساختن" و « اِنْتِثار » به معنى "پراکنده شدن" و ازآن جا كه پراکنده شدن ستارگان (همانند گردن بندى كه رشته آن گسیخته باشد) ،
سبب مى شود كه هر كدام در گوشه اى بیفتد ، بسیارى از مفسران آن را به معنى سقوط ستارگان نیز تفسیر كرده اند و این لازمه معنى پراکندگى است . در این كه پراکنده شدن ستارگان و انفجار كواکب آسمان و به هم ریختن نظام آن ها تحت تأثیر چه عواملى رخ مى دهد ؟ آیا تعادل جاذبه و دافعه به هم مى خورد ؟ يا يك نیروى عظیم مرموزى آن را تحت الشعاع خویش قرار مى دهد ؟ ياانبساط
تدریجى عالم كه امروز ازنظر دانشمندان به اثبات رسیده است ، به جایى مى رسد كه این نتیجه را به دنبال دارد ؟ هیچ كس به درستى نمى داند ، ولى همین اندازه مى دانیم كه هدف ، اعلام این مطلب است ؛ جایى كه این كُرات عظیم آسمانى به چنین سرنوشتى دچار شوند ، تکلیف انسان ضعیف در این میان كاملاً معلوم است . این ها همه هشدارى است به انسان درزمینه فناى این جهان ، تا آن را سراى جاویدان خود نداند ، به آن دل نبندد و به خاطر آن آلوده هزاران گناه نشود .
3 وَ اِذَا الْبِحارُ فُجِّرَتْ و آن زمان كه دریاها به هم پیوسته شود .
گرچه امروز نیز تمام دریاهاى روى زمین ، ( غیر از دریاچه ها ) به هم ارتباط دارند ، ولى به نظر مى رسد كه در آستانه قیامت بر اثر زلزله هاى شدید يا متلاشى شدن كوه ها و ریختن آن ها در دریاها چنان دریاها پُر مى شوند ، كه آب سراسر خشکى ها را فرامى گیرد و دریاها به صورت يك اقیانوس گسترده فراگیر درآیند . احتمال دیگرى كه در تفسیر این آیه مطرح است ، این است كه منظور از « فُجِّرَت » همان انفجار و برافروختگى است كه اقیانوس هارا مبدل به يکپارچه از آتش مى كند، زیرا همان گونه كه اشاره كردیم ، آب از دو عنصر تشکیل يافته كه هر دو شدیداً قابل احتراق است و اگر
بر اثر عواملى آب دریاها تجزیه و تبدیل به « اکسیژن » و « ئیدروژن » شود ، بر اثر يك جرقه همگى تبدیل به آتش خواهد شد .
4 وَ اِذَا الْقُبُورُ بُعْثِرَتْ وآن زمان كه قبرهازیروروشود (و مردگان خارج شوند).
« بُعْثِرَت » به معنى "زیرو رو شدن و پراکنده گشتن" است. این آیه اشاره به مرحله دوم رستاخیز يعنى "مرحله تجدید حیات جهان و تجدید حیات مردگان" است كه سریع و ناگهانى صورت مى گیرد .
5 عَلِمَتْ نَفْسٌ ماقَدَّمَتْ وَاَخَّرَتْ
درآن زمان هرکس مى داند آن چه را از قبل فرستاده و آن چه را براى بعد گذاشته است.
آرى آن روز حجاب ها كنار مى رود ، پرده هاى غرور و غفلت دریده مى شود و حقایق جهان عریان و آشکار مى گردد و از آن جا كه آن روز « يَوْمُ الْبُروُز » است ، همه چیز بارز و ظاهر مى شود و در آن جاست كه انسان تمامى اعمال خود را مى بیند و از نیك و بد آن آگاه مى شود ، چه اعمالى را كه از قبل فرستاده و چه كارهایى را كه آثارش بعد از او در دنیا باقى مانده و نتایجش به او رسیده است ، مانند خیرات و صدقات جاریه و بناها و آثارى كه براى مقاصد رحمانى يا شیطانى ساخته و
از خود به جا نهاده است و يا كتاب ها و آثار علمى و غیرعلمى كه براى مقاصد نیك و بد تحریر يافته و بعداز او موردبهره بردارى دیگران قرارگرفته است، همچنین سنت هاى نیك و بد كه اقوامى را به دنبال خود كشانیده است . این ها نمونه هایى از كارهایى است كه نتایجش بعداز انسان به او مى رسد و مصداق « اَخَّرَت » در آیه فوق است . درست است كه انسان در این دنیا نیز اجمالاً از اعمال خود باخبر است ، ولى فراموشکارى ها و خودخواهى ها و حُبّ ذات غالبا مانع مى شود كه همه را به خاطر بسپارد و به عمق آثار اعمال خویش واقف گردد ، ولى در آن روز كه انقلاب و تحولى در همه چیز پیدا مى شود ، روح و جان آدمى نیز دستخوش چنین انقلابى مى گردد ، آن جاست كه به تمام اعمال خود علم تفصیلى و دقیق پیدا مى كند ، بلکه طبق آیه 30 سوره آل عمران « يَوْمَ تَجِدُ كُلُّ نَفْسٍ ما عَمِلَتْ مِنْ خَيْرٍ مُحْضَرا وَ ما عَمِلَتْ مِنْ سُوءٍ » همه را در مقابل خود حاضر مى بیند . ضمناً منظور از « نَفْس » دراین جا هرنفسى ازنفوس انسانى است و تمامى افراد بشر را شامل مى شود .
علاوه بر آن چه در آیات فوق آمده ، از روایات اسلامى نیز به خوبى استفاده مى شود كه ممکن
است آثارى از انسان باقى بماند كه برکات يا عواقب سوئش تا سال هاى متمادى و حتى تا دامنه قیامت به او برسد . چنان كه در حدیثى از امام صادق (علیه السلام) مى خوانیم: «لَيْسَ يَتْبَعُ الرَّجُلَ بَعْدَ مَوْتِهِ مِنَ الاَْجْرِ اِلاّ ثَلاثُ خِصالٍ : صَدَقَةٌ اَجْراها فى حَياتِهِ فَهِىَ تَجْرى بَعْدَ مَوْتِهِ ، وَ سُنَّةُ هُدىً سَنَّها فَهِىَ تُعْمَلُ بِها بَعْدَ مَوْتِهِ ، وَ وَلَدٌ صالِحٌ يَسْتَغْفِرُ لَهُ : بعد از مرگ انسان پرونده اعمال او بسته مى شود و اجر و پاداشى به او نمى رسد مگر از سه طریق : بناها و اشیاء مفیدى كه براى استفاده مردم از خود به يادگار گذارده و بعد از او جریان خود را طى مى كند و سنت هدایتگرى كه آن را به وجود آورده و بعداز مرگ او به آن عمل مى شود و فرزند صالحى كه براى او استغفار مى كند » .(1)در روایت دیگرى این امور شش چیز شمرده شده كه به حال مؤمنان بعد از موتشان مفید است : « فرزند صالح ، قرآنى كه آن را تلاوت مى كند ، چاهى كه حفر كرده ، درختى كه غرس نموده ، تهیه آب و سنت حسنه اى كه بعد از او باقى مى ماند و .
1) « بحار الانوار » ، جلد 71 ، صفحۀ 257 .
مورد توجه قرار مى گیرد » .(1)در بعضى از روایات روى علم و دانشى كه از انسان در میان مردم نیز مى ماند ، تکیه شده است .(2)براى انجام يك عمل، قطعا مقدمات زیادى لازم است و در این میان نقش رهبران و ارشادکنندگان و يا وسوسه گران ، نقش مهمى است . همچنین نقش سنت هاى خوب يا زشت و ننگین كه زمینه فکرى و اجتماعى را براى این گونه اعمال فراهم مى كند ، نمى توان از نظر دور داشت ، بلکه گاه مى شود كه نقش رهبران و يا سنت گذاران بر همه عوامل دیگر پیشى مى گیرد . از این رو هیچ دلیلى ندارد كه آن ها شریك جرم و يا شریك در نیکى ها نباشند . روى همین منطق در آیات قرآن و روایات اسلامى ، به مسأله « دلالت بر نیکى و بدى » و يا « سنت گذاردن اعم از نیك و بد »، تکیه فراوان شده است . این موضوع تا آن جا مورد اهمیت است كه به گفته پیامبر اسلام صلى الله علیه و آله : « اَلدّالُّ عَلَى الْخَيْرِ كَفاعِلِه : آن كس كه دعوت به نیکى مى كند ، همانند فاعل آن است » .(3)در صحیح .
مسلم نیز حدیثى از پیامبر اسلام صلى الله علیه و آله به این مضمون آمده است : پیامبر صلى الله علیه و آله در میان ياران نشسته بود ، جمعى پابرهنه و فاقد لباس خدمتش رسیدند ، درحالى كه شمشیرها را بر كمر بسته بودند ( و آماده جهاد بودند ) . از مشاهده فقر آن ها چهره پیامبر صلى الله علیه و آله دگرگون شد ، به خانه رفت و سپس برگشت و به بلال دستور داد مردم را دعوت به اجتماع و نماز كند ، بعد از برگزارى نماز پیامبر صلى الله علیه و آله خطبه اى خواند و فرمود : « اى مردم ! از خدا بترسید ، همان خدایى كه همگى شما را از يك نفْس آفرید و بدانیدخدا مراقب شماست. مردم ! تقوا پیشه كنید و به فکر فرداى قیامت باشید ، هر كدام بتوانید از دینار ، درهم، لباس ، گندم ، خرما ، حتى بخشى از يك دانه خرما به نیازمندان كمك كنید » . در این هنگام مردى از انصار كیسه پولى آورد كه در دستش جا نمى گرفت این امر ، سبب تشویق مردم شد و پشت سرهم كمك هاى مختلف فراهم كردند. به حدى كه دو كوپه از مواد غذایى و لباس جمع شد ، آثار سرور در چهره پیامبر صلى الله علیه و آله نمایان گشت . در این هنگام فرمود: «مَنْ سَنَّ فِى الاِْسْلامِ سُنَّةً حَسَنَةً فَلَهُ اَجْرُها وَاَجْرُ مَنْ عَمِلَ بِها بَعْدَهُ مِنْ غَيْرِ اَنْ يَنْقُصَ مِنْ اُجُورِهِمْ شَىْ ءٌ وَ مَنْ سَنَّ فِى الاِْسْلامِ سُنَّةً سَيِّئَةً كانَ عَلَيْهِ وِزْرُها وَ وِزْرُ مَنْ عَمِلَ بِها بَعْدَهُ مِنْ غَيْرِ اَنْ يَنْقُصَ مِنْ اَوْزارِهِمْ شَىْ ءٌ » كسى كه روش
خوبى را در اسلام روش سازى كند پس همیشه براى او است پاداش آن عمل خوب و پاداش كسانى كه به آن كار خوب عمل مى كنند بدون اینکه از پاداش عمل كننده ها چیزى كم شود و كسى كه روش بدى را پایه گذارى كند عذاب و عقوبت مترتب بر آن سنت ناپسند همواره گریبان او را مى گیرد و عواقب مربوط به كسانى كه به آن كار ناپسند عمل كنند نیز همیشه متوجه اوست بدون آنکه چیزى از عذاب عمل كننده ها كم شود.(1)در این جا سؤالى پیش مى آید كه این احادیث و مانند آن از آیات قرآن ، با آیه 164 سوره انعام : « وَ لا تَزِرُ وازِرَةٌ وِزْرَ اُخْرى : كسى گناه دیگرى را بر دوش نمى كشد » ، چگونه سازگار است ؟ پاسخ این سؤال با توجه به يك نکته كاملاً روشن است و آن این كه این ها مسؤول گناهان دیگرى نیستند ، بلکه مسؤول گناهان خویشند ، زیرا در «تحقّق» گناه دیگران شرکت داشتند و از يك نظر گناه خودشان محسوب مى شود . این آیات و روایات ، ابعاد مسؤولیت انسان در برابر اعمالش از دیدگاه اسلام را منعکس مى كند و نشان مى دهد كه تا چه حد هر انسانى در مقابل اعمال خویش مسؤول است ، تا آن جا كه .
1) « صحیح مسلم » ، جلد 2 ، صفحۀ 704 .
ممکن است بعد از گذشتن هزاران سال آثارش براى او پاداشى نیك بیافریند ، يا وِزر و لعن و گناه به بار آورد .
6 يا اَيُّهَا الاِْنْسانُ ما غَرَّكَ بِرَبِّكَ الْكَریمِ
اى انسان! چه چیز تو را دربرابر پروردگارکریمت مغرورساخته؟
« غَرَّك » از ماده « غرور » در اصل به معنى "غفلت به هنگام بیدارى" است و به تعبیر دیگر غفلت در جایى كه انسان باید غافل نباشد و از آنجا كه غفلت گاه سرچشمه « جسارت » و يا « خودبرتربینى » مى شود ، واژه « غُرور » به این معانى نیز تفسیر شده است . در تفسیر « كَریم » تعبیرات گوناگونى گفته اند . بعضى گفته اند كه : كریم ، بخشنده اى است كه تمام افعالش احسان است و هرگز بابخشش خود درپى كسب سود يا دفع زیان نیست . بعضى گفته اند كه : كریم ، كسى است كه هم آن چه را بر اوست و هم آن چه را بر او لازم نیست ، مى بخشد . و بعضى گفته اند : كریم، كسى است كه متاع كم را مى پذیرد و بهاى زیاد در برابر آن مى دهد . ولى در حقیقت همه این ها در مفهوم كریم ، درصورتى كه در حد اعلى همچون كرم خداوند درنظر گرفته شود، جمع است و در
كَرَم خداوند همین بس كه تنها به عفو گنهکار راضى نمى شود، بلکه گناهان را ( در مورد كسانى كه شایستگى دارند ) ، به حسنات تبدیل مى كند . امیر مؤمنان علی (علیه السلام) در تفسیر این آیه جمله هاى عجیبى دارد ، مى فرماید : « اى انسان ! چه چیز تو را بر گناهت جرأت داده ؟ و چه چیز تو را در برابر پروردگارت مغرور ساخته؟ و چه چیز تورا به هلاکت خویش علاقمند نموده ؟ آیا این بیمارى تو بهبودى ندارد؟ يا این خوابت به بیدارى نمى انجامد ؟ چرا (لااقل) آن مقدار كه به دیگران رحم مى كنى به خودت رحم نمى كنى ؟ تو هرگاه كسى را در میان آفتاب سوزان ببینى، بر او سایه مى افکنى ، هرگاه بیمارى را ببینى كه درد ، او را سخت ناتوان ساخته ، از روى ترحم بر او گریه مى كنى ، پس چه چیز تو را بر بیماریت صبور ساخته وبر مصیبتت شکیبا نموده؟ و از گریه بر خویشتن تسلیت داده ؟ درحالى كه عزیزترین افراد نزد تو خودت مى باشى ، چگونه ترس از نزول بلا در شب تو را بیدار نکرده ، با این كه در گناه و معصیت او غوطه ورى و درحالى كه زیر سلطه او قرار دارى . بیا و این بیمارى (غفلت از خدا) را با داروى تصمیم و عزم راسخ مداوا كن و این خواب غفلتى را كه چشمانت را فرو گرفته با بیدارى برطرف ساز ، بیا مطیع خداوند شو و به ياد او اُنس گیر ، خوب تصور كن كه به هنگام غفلت از خدا ، او با دادن نعمت ها به تو عنایت مى كند ، تو را به سوى عفو و بخشش
خویش مى خواند و زیر پوشش فضل و برکات خود قرار مى دهد ، درحالى كه تو همچنان به او پشت كرده اى و به دیگرى رومى آورى ، بزرگ است خداوندى كه با این قدرت عظیم ، " كریم" است ، اما تو با این ضعف و حقارت چه قدر بر معصیت جسورى ... » .(1)
7 اَلَّذى خَلَقَكَ فَسَوّيكَ فَعَدَلَكَ همان خدایى كه تو را آفرید و منظم ساخت .
8 فىاَىِّ صُورَةٍ ماشاءَ رَكَّبَكَ و در هر صورتى مى خواست ، تو را ترکیب نمود .
در آیۀ مورد بحث ، مراحل چهارگانه عظیم خلقت را يعنى اصل آفرینش و سپس تنظیم و بعد از آن تعدیل و سرانجام ترکیب بندى را در عباراتى كوتاه و پُرمعنى بیان مى كند . ✓ 1 - مرحله اول اصل آفرینش انسان قرار دارد كه او را از نطفه اى ناچیز در ظلمتکده رَحِم آفرید . ✓ 2 - در مرحلۀ بعد كه مرحلۀ «تسویه و تنظیم» است ، هر عضوى از اعضاء پیکر او رابا نظم بندى عجیبى موزون
1) « نهج البلاغه » ، خطبه 223 .
ساخت ، چشم و گوش و قلب و عروق و سایر اعضا را كه اگر انسان در ساختمان و نظام هر يك به تنهایى بیندیشد و الطاف و مواهب الهى را در هر يك از آن ها بنگرد ، دنیایى از علم و قدرت و لطف و كَرَم را در برابر چشمان خود مجسم مى بیند . ✓ 3 - سپس نوبت به موهبت دیگرى مى رسد كه « تعدیل میان قوا و اعضاى پیکر و هماهنگى و رابطه آن ها با يکدیگر است » . بدن انسان عمدتا از دو بخش آفریده شده كه قرینه يکدیگر هستند : دست ها و پاها و چشم ها و گوش ها و استخوان بندى ها و عروق و اعصاب و عضلات در دو بخش بدن هماهنگ و مکمل يکدیگرند . به علاوه اعضاى مختلف نیز كار يکدیگر را تکمیل مى كنند ، مثلاً دستگاه تنفس به گردش خون كمك مى كند و دستگاه گردش خون به تنفس . براى بلعیدن يك لقمه غذا دندان ها و زبان ، غده هاى بزاقى عضلات اطراف دهان و گلو همه دست به دست هم مى دهند تالقمه اى وارد دستگاه هاضمه شود و از آن پس نیز هماهنگى هاى زیادى صورت مى گیرد تا غذا هضم و جذب بدن گردد و نیروى لازم را براى تلاش و حرکت ایجاد كند ، این ها همه در جمله « فَعَدَلَك » جمع است . 4 - و سرانجام مرحله « ترکیب و صورت بندى » او در مقایسه با موجودات دیگر فرامى رسد . آرى خداوند نوع انسان را در مقایسه با
انواع حیوانات و جانوران ، صورتى موزون و زیبا و بدیع داده است ، همچنین سیرتى زیبا توأم با فطرتى بیدار و ترکیبى كه آماده پذیرش هرگونه علم و آگاهى و تعلیم و تربیت است و از این گذشته صورت هاى افراد انسان با يکدیگر متفاوت است و همان گونه كه در آیه 22 سوره روم آمده است : « اختلاف رنگ ها و زبان هاى شما از آیات خداست » ( وَ مِنْ اآیاتِهِ خَلْقُ السَّمواتِ وَ الاَْرْضِ وَ اخْتِلافُ اَلْسِنَتِكُمْ وَ اَلْوانِكُمْ ) كه اگراین تفاوت نبود ، نظام زندگى اجتماعى بشر مختل مى شد . علاوه بر این اختلاف ظاهرى ، اختلاف هایى در استعدادها و ذوق ها و سلیقه ها قرار داده و آن ها را به صورت هایى كه حِكمتش اقتضا مى كرده ، ترکیب و تنظیم نموده ، تا از مجموع آن ها جامعه اى سالم به وجود آید كه همه نیازمندى هاى خود را تأمین كند و قواى ظاهر و باطن انسان ها مکمل يکدیگر شوند . در مجموع همان گونه كه در آیه 4 سوره تین آمده است : « لَقَدْ خَلَقْنَا الاِْنْسانَ فى اَحْسَنِ تَقْویم : خداوند این انسان را به بهترین صورت آفریده است » . خلاصه این كه در این آیات و بسیارى دیگر از آیات قرآن ، خداوند این انسان فراموشکار و مغرور را وادار به عرفان خویشتن مى كند . از آغاز آفرینش در رَحِم مادر تا لحظه تولد و از آن گاه تا نمو و رشد كامل ، وجود خویش را مورد
بررسى دقیق قرار دهد و ببیند در هر گام و در هر لحظه نعمت تازه اى از سوى آن منعم بزرگ به سراغش آمده تا خود را سراپا غرق احسان او بیند و از مَرکب غرور و غفلت پایین آید و طوق بندگى حق را بر گردن نهد .
9 كَلاّ بَلْ تُكَذِّبُونَ بِالدّينِ
آن چنان كه شما مى پندارید، نیست، بلکه شما روز جزا رامنکرید.
آرى هنگامى كه در حال افراد مغرور و غافل دقت كنیم ، مى بینیم مسأله اصلى این است كه در اعماق روح بسیارى از آن ها شك و تردید يا انکارقیامت نهفته است و امور دیگر همگى بهانه است ، به همین دلیل اگر پایه هاى ایمان به معاد در دل ها تقویت گردد ، این غرور و غفلت ها برچیده خواهد شد .
10 وَ اِنَّ عَلَيْكُمْ لَحافِظینَ و بدون شك نگاهبانانى بر شما گمارده شده .
11 كِراما كاتِبینَ والامقام و نویسنده (اعمال نیك و بد شما) .
12 يَعْلَمُونَ ما تَفْعَلُونَ آن ها مى دانند شما چه مى كنید .
منظور از « حافِظین » در این جا ، فرشتگانى هستند كه مأمور حفظ و نگهدارى اعمال انسان ها
اعم از نیك و بد هستند كه در آیه 18 سوره ق از آن ها تعبیر به « رقیب و عتید » شده است : « ما يَلْفِظُ مِنْ قَوْلٍ اِلاّ لَدَيْهِ رَقیبٌ عَتیدٌ : انسان هیچ سخنى را تلفظ نمى كند مگر این كه نزد آن فرشته اى است مراقب و آماده براى انجام مأموریت » و در همان سوره ق در آیه قبل مى فرماید : « اِذْ يَتَلَقَّى الْمُتَلَقِّيانِ عَنِ الْيَمینِ وَ عَنِ الشِّمالِ قَعیدٌ : به خاطر بیاورید هنگامى را كه دو فرشته راست و چپ كه ملازم شما هستند ، اعمال شما را تلقى و ثبت مى كنند » .
علاوه بر این ها مراقبان دیگرى انسان را از هر طرف احاطه كرده اند كه مجموع آن ها را تحت عنوان گواهان در دادگاه قیامت در هفت قسمت و فهرست وار اشاره مى كنیم : ✓ 1 - ذات پاك خداوند كه مى فرماید : «هر عملى را كه انجام مى دهید ، ما شاهد و ناظریم» (61 / يونس) .
✓ 2 - پیامبران و اوصیاء هستند (41 / نساء) . ✓ 3 - زبان ودست و پا و به طورکلى اعضاى پیکرانسان (24 / نور). ✓ 4 - پوست تن انسان (21 / فصلت) . ✓ 5 - فرشتگان (21 / ق) و آیه مورد بحث . ✓ 6 - زمینى كه انسان روى آن زندگى مى كند و اطاعت و گناه از او سرمى زند
(4 / زلزال) . ✓ 7 - زمانى كه اعمال در آن انجام مى شود (سفینة البحار ، جلد 2 ، ماده يوم) .
در « احتجاج طبرسى » آمده كه شخصى از امام صادق (علیه السلام) پرسید: « علت وجود فرشتگان مأمور ثبت اعمال نیك وبد انسان ها چیست، درحالى كه مى دانیم خداوند « عالِمُ السِّرِ وَ اَخْفى » است ، يعنى هر چیزى را كه از آن مخفى تر نیست مى داند » ؟ امام در پاسخ فرمود: « خداوند این فرشتگان را به عبادت خود دعوت كرد و آن ها را شهود بر بندگانش قرار داد تا بندگان به خاطر مراقبت آنان بیشتر مراقب اطاعت الهى باشند واز عصیان او بیشتر ناراحت شوند و چه بسیار بنده اى كه تصمیم به گناه مى گیرد ، سپس به ياد این فرشته مى افتد و خوددارى مى كند ، مى گوید : پروردگارم مرا مى بیند و فرشتگان حافظ اعمال نیز گواهى مى دهند . علاوه بر این خداوند به رحمت و لطفش این ها را مأمور بر بندگان كرده تا به فرمان خدا شیاطین سرکش را از آن ها دور كند و همچنین جانوران زمین و آفات بسیار را كه آن ها نمى بینند ، تا آن زمان كه فرمان خدا و مرگ آن ها فرارسد » . از این حدیث به خوبى استفاده مى شود كه آن ها علاوه بر مأموریت
ثبت اعمال ، مأمور حفظ انسان از حوادث ناگوار و آفات و وسوسه هاى شیاطین نیز هستند .
قابل توجه این كه در این آیه در توصیف این فرشتگان مى گوید : « آن ها بزرگوار و در نزد پروردگار والامقامند » تا انسان ها بیشتر مراقب اعمال خویش باشند ، زیرا هر قدر ناظر بر اعمال انسان شخصیت والاترى داشته باشد ، انسان بیشتر از او ملاحظه مى كند و از انجام گناه شرمنده تر مى شود. تعبیر به « كاتِبین » در حقیقت تأکیدى است بر این معنى كه آن ها به حافظه قناعت نمى كنند، بلکه دقیقا مى نویسند و ثبت مى كنند و به این ترتیب هرگز چیزى از آن ها فوت نمى شود و صغیر و كبیر را ثبت مى كنند . تعبیر مذکور تأکید مجددى است بر این حقیقت كه آن ها از همه اعمال شما بدون استثناء آگاهند و نوشتن آن ها بر اساس همین آگاهى است . ضمناً تمام این تعبیرات بیانگر اختیار و آزادى اراده انسان است ، چراکه اگر آدمى اختیارى از خود نداشت ، گماردن این همه مأمورین ثبت و ضبط اعمال و این همه هشدار و اخطارها هدف و مفهوم صحیحى نخواهد داشت .
از سوى دیگر همه این ها بیانگر این واقعیت است كه مسألۀ حساب و جزاى الهى بسیار سخت و جدى است ، چراکه خداوند اهمیت فوق العاده اى به آن داده است. و توجه و ایمان به این .
واقعیت كافى است كه انسان را تربیت كند و به مسؤولیت هایش آشنا سازد و اثر بازدارنده فوق العاده روى اعمال خلاف بگذارد .
نه تنها در آیات فوق كه در بسیارى از آیات قرآن و روایات اسلامى ، به این معنى اشاره شده است كه خداوند مأمورانى مراقب هر انسانى كرده كه اعمال او را اعم از نیك و بد مى نویسند و نامۀ اعمال را براى روز جزا آماده مى كنند .
1 - كسى از امام موسى بن جعفر (علیه السلام)سؤال كرد : « دو فرشته اى كه مأمور ثبت اعمال انسان هستند ، آیا از اراده و تصمیم باطنى او به هنگام گناه يا كار نیك نیز باخبر مى شوند » ؟ امام در پاسخ فرمود : « آیا بوى چاه فاضلاب و عطر يکى است » ؟ راوى عرض كرد : « نه » . امام فرمود : « هنگامى كه انسان نیت كار خوبى كند ، نَفَسش خوشبو مى شود . فرشته اى كه در سمت راست است (و مأمور ثبت حسنات مى باشد) به فرشته سمت چپ مى گوید : برخیز كه او اراده كار نیك كرده است و هنگامى كه آن را انجام داد ، زبان آن انسان قلم آن فرشته و آب دهانش مرکب او مى شود و آن را ثبت مى كند ، اما هنگامى كه اراده گناهى
مى كند ، نَفَسش بدبو مى شود . فرشته طرف چپ به فرشته طرف راست مى گوید : برخیزکه او اراده معصیت كرده و هنگامى كه آن را انجام مى دهد ، زبانش قلم آن فرشته و آب دهانش مرکب اوست و آن را مى نویسد » .(1)
طبق این حدیث ، نیت انسان در تمام وجود او اثر مى گذارد . 2 - آن ها مأمورند به هنگامى كه انسان نیت كار نیك مى كند ، آن را به عنوان يك « حَسنه » ثبت كنند و هنگامى كه آن را انجام مى دهد ، ده حسنه بنویسند اما هنگامى كه تصمیم بر گناه مى گیرد ، تا عمل نکرده چیزى بر او نمى نویسند و بعد از عمل تنها يك گناه ثبت كنند .(2)این تعبیر بیانگر نهایت لطف و فضل الهى بر انسان است كه نیت گناه را بر او مى بخشد و فعل گناه را بر طبق موازین عدالت جزا مى دهد ، ولى در مسیر اطاعت هر نیتى حسنه اى است و هر كار نیکى را بر اساس تفضل پاداش مى دهد ، نه بر میزان عدل و این تشویقى است براى انجام اعمال نیك . 3 - در روایت دیگرى آمده است كه رسول خدا صلى الله علیه و آله بعد از .
اشاره به وجود این دو فرشته ونوشتن حسنات باپاداش ده برابر، فرمود : « هنگامى كه انسان كار بدى انجام مى دهد ، فرشته راست به فرشته چپ مى گوید : در نوشتن این گناه عجله مکن ، شاید كار نیکى بعد از آن انجام دهد كه گناه او را بپوشاند ، همان گونه كه خداوند بزرگ مى فرماید : « اِنَّ الْحَسَناتَ يُذْهِبْنَ السَّيِّئاتِ» يا این كه توبه و استغفار كند (و اثر گناه از بین برود) ... و او هفت ساعت از نوشتن كار بد خوددارى مى كند و اگر كار نیك يا استغفارى به دنبال آن نیاید ، فرشته حسنات به فرشته سيّئات مى گوید : بنویس بر این بدبخت محروم » .(1)4 - امام صادق (علیه السلام) در حدیث دیگرى فرموده : « وقتى مؤمنان در يك مجلس خصوصى باهم سخن مى گویند، حافظان اعمال به هم مى گویند : ما از آن ها دور مى شویم شاید سرّى دارند كه خدا آن را مستور داشته » .(2)5 - علی (علیه السلام) در يکى از خطبه هایش كه مردم را در آن به تقوا دعوت كرده ، .
مى فرماید: «بدانید اى بندگان خداکه مراقبانى از خودتان بر شما گماشته شده و دیدبان هایى از اعضاى پیکرتان و نیزبدانید حسابگران راستگو اعمال شما را ثبت مى كنند و حتى شماره نفس هایتان را نگه مى دارند ، نه ظلمت شب تاریك شما را ازآن ها پنهان مى دارد و نه درهاى محکم و فروبسته و چه فردا به امروز نزدیك است » .(1)
13 اِنَّ الاَْبْرارَ لَفى نَعیمٍ مسلماً نیکان در نعمت فراوانى هستند .
14 وَ اِنَّ الْفُجّارَ لَفى جَحیمٍ و بدکاران در دوزخند .
« اَبْرار » جمع « بار » و « بَر » به معنى "شخص نیکوکار" است و « بِر » به معنى "هر نوع نیکوکارى" مى باشد و در این جا هم عقاید نیك را شامل مى شود و هم نیات خیر و اعمال صالح را . « نَعیم » مفرد است و به معنى "نعمت" مى باشد و در این جا به معنى بهشت جاویدان است و این كه به صورت نکره ذکر شده براى بیان اهمیت و گستردگى و عظمت این نعمت است كه هیچ كس جُز خدا وسعت و عظمت آن را به درستى نمى داند و انتخاب « نَعیم » كه صفت مشبهه است ، در این جا تأکیدى است .
1) « نهج البلاغه » ، خطبه 157 .
بر "بقاء و استمرار" این نعمت ، زیرا این مفهوم معمولاً در صفت مشبهه نهفته شده است . « فُجّار » جمع « فاجِر » در اصل از « فَجْر » به معنى "شکافتن وسیع" است و طلوع صبح را به این جهت طلوع فجر مى گویند ، كه گویى پرده سیاهى شب با سپیده دم به كلى شکافته مى شود و از همین رو واژه « فُجور » در مورد اعمال كسانى كه پرده عفاف و تقوا را مى درند و در راه گناه قدم مى گذارند ، به كار مى رود . « جَحیم » از ماده « جَحْم » به معنى "برافروختن آتش" است ، بنابراین « جَحیم » همان آتش فروزان و شعله ور است و معمولاً در تعبیر قرآن به معنى "دوزخ" آمده است . و این كه مى فرماید : «نیکوکاران در بهشت و بدکاران در دوزخند» ، اشاره به آینده حتمى است ، زیرا در ادبیات عرب آینده حتمى و « مضارع متحقق الوقوع » را به صورت حال يا ماضى بیان مى كنند .
15 يَصْلَوْنَها يَوْمَ الدّينِ روز جزا وارد آن مى شوند و مى سوزند .
16 وَ ما هُمْ عَنْها بِغائِبینَ و هیچ گاه از آن غایب و دور نیستند .
« يَصْلَوْنَ » از ماده « صَلْى » ( بر وزن سعى ) به معنى "دخول در آتش و سوختن و برشته شدن و تحمل درد و رنج آن" آمده است و به حکم این كه فعل مضارع است ، دلالت بر استمرار و ملازمت
دارد . بسیارى از مفسران این جمله را دلیلى بر خلود و جاودانگى عذاب « فُجّار » گرفته اند و چنین نتیجه گیرى كرده اند كه منظور از « فُجّار » در این آیات كفارند ، چراکه خلود و جاودانگى جز در مورد آنها وجود ندارد ، بنابراین « فجّار » كسانى هستند كه پرده هاى تقوا و عفاف را به خاطر عدم ایمان و تکذیب روز جزا دریده اند ، نه به خاطر غلبه بر هواى نفْس در عین داشتن ایمان . تعبیر این آیه به صورت « زمان حال » باز تأکیدى است بر آن چه قبلاً اشاره شد كه این گونه افراد در این دنیا نیز به كلى از جهنم غایب و دور نیستند ، زندگى آن ها خود دوزخى است و قبرشان نیز طبق حدیث معروف حفره اى از حفره هاى آتش است و به این ترتیب دوزخ دنیا و دوزخ برزخ و دوزخ قیامت ، هر سه براى آن ها فراهم است . ضمناً آیه فوق این حقیقت را نیز بازگو مى كند كه عذاب دوزخیان هیچ گونه فترتى ندارد و حتى براى ساعت و يا لحظه اى از آن دور نمى شوند .
17 وَ ما اَدْریكَ ما يَوْمُ الدّينِ تو چه مى دانى روز قیامت چیست ؟
18 ثُمَّ ما اَدْریكَ ما يَوْمُ الدّينِ باز چه مى دانى روز قیامت چیست ؟
وقتى پیامبر صلى الله علیه و آله باآن آگاهى وسیع از قیامت و علم فوق العاده او نسبت به مبدأ و معاد ،
حوادث آن روز بزرگ و اضطراب و وحشت عظیمى را كه بر آن حاکم است ، به خوبى نداند ، تکلیف بقیه روشن است . این سخن بیانگر این واقعیت است كه ابعاد حوادث هولناك قیامت آن قدر گسترده و عظیم است ، كه با هیچ بیانى قابل توصیف نیست و همان گونه كه ما زندانیان عالم خاك از نعمت هاى بى پایان بهشت به درستى آگاه نیستیم ، از عذاب جهنم و به طور كلى حوادث آن روز بزرگ نیز نمى توانیم آگاه شویم .
19 يَوْمَ لا تَمْلِكُ نَفْسٌ لِنَفْسٍ شَيْئا وَ الاَْمْرُ يَوْمَئِذٍ لِلّهِ
روزى است كه هیچ كس قادر بر انجام كارى در حق دیگرى نیست و همه امور در آن روز از آن خداست .
البته در این جهان نیز همه كارها به دست قدرت او است و همگان به او نیازمندند ، ولى در این جا به هر حال مالکان و حاکمان و فرمانروایان صورى وجود دارند ، كه گاهى افراد سطحى و ناآگاه آن ها را مبدأ قدرت مستقلى مى پندارند ، ولى در آن روز این مالکیت و حاکمیت صورى و مجازى نیز برچیده مى شود و حاکمیت مطلقه خداوند و مالکیت او بر هر چیز از هر زمان آشکارتر
است . این همان است كه در آیات دیگر قرآن نیز آمده : « لِمَنِ الْمُلْكُ الْيَوْمَ لِلّهِ الْواحِدِ الْقَهّارِ : حکومت امروز براى كیست ؟ براى خداوند يکتاى غالب » ( 16 / مؤمن ) . اصولاً درآن روز هرکس به قدرى گرفتار خویش است كه اگر به فرض قدرتى هم مى داشت ، به دیگرى نمى پرداخت . « لِكُلِّ امْرِى ءٍ مِنْهُمْ يَوْمَئِذٍ شَأْنٌ يُغْنیهِ : هرکدام از آن هادر آن روز گرفتارى هایى دارد كه براى او كافى است » (37/عبس). در حدیثى ازامام باقر (علیه السلام) مى خوانیم : « همه كارها امروز و آن روز به دست خداست ... ولى هنگامى كه روزقیامت مى شود،تمام حاکمان ازمیان مى روند و هیچ حکومتى جزحکومت خداباقى نمى ماند».(1)
در این جا سؤالى مطرح است كه آیا این تعبیر با مسأله «شفاعت» انبیاء و اولیاء و فرشتگان منافات دارد ؟ پاسخ این است كه قرآن در آیات متعددى تصریح مى كند كه شفاعت نیز به اذن و اجازه خداست و شفیعان روز جزا جز به رضاى او براى كسى شفاعت نمى كنند (وَ لا يَشْفَعُونَ اِلاّ لِمَنِ ارْتَضى) (28 / انبیاء) .
پایان سورۀ انفطار .
1) « مجمع البیان » ، جلد 10 ، صفحه 450 .
در حدیثى از پیغمبر اکرم صلى الله علیه و آله مى خوانیم : « هرکس سوره مطففین را بخواند ، خدا او را از شراب طهور زلال و خالص كه دست احدى به آن نرسیده است ، در آن روز سیراب مى كند » .(1)
بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ بنام خداوند بخشنده بخشایشگر
1 وَيْلٌ لِلْمُطَفِّفینَ واى بر كم فروشان .
« وَيْل » در این جا به معنى "شر" يا "غم و اندوه" يا "هلاکت" يا "عذاب دردناک" و يا "وادى سخت و سوزانى در دوزخ" است و معمولاً این واژه به هنگام نفرین و بیان زشتى چیزى به كار مى رود و يا این كه تعبیرى است كوتاه اما مفاهیم زیادى را تداعى مى كند . قابل توجه این كه در
1) « مجمع البیان » ، جلد 10 ، صفحه 451 .
روایتى از امام صادق (علیه السلام) آمده است : « خداوند « وَيْل » رادرباره هیچ كس درقرآن قرار نداده مگر این كه اورا كافر نام نهاده ، همان گونه كه مى فرماید ؛ « فَوَيْلٌ لِلَّذینَ كَفَروُا مِنْ مَشْهَدِ يَوْمٍ عَظیمٍ : واى بر كافران از مشاهده روز بزرگ » ،(1)از این روایت استفاده مى شود كه " كم فروشى بوى كفر مى دهد". « مُطَفِّفین » از ماده « تطفیف » در اصل از « طف » گرفته شده كه به معنى " كناره هاى چیزى" است و این كه سرزمین كربلا را "وادى طف" مى گویند ، به خاطر این است كه در ساحل فرات واقع شده ، سپس به هر چیز كمى واژه « طَفیف » اطلاق شده است ، همچنین به پیمانه اى كه پُر نباشد ، يعنى محتوایش به كناره هاى آن رسیده اما مملو نشده است ، نیز همین معنى اطلاق مى شود و بعد این واژه در كم فروشى به هر شکل و به هر صورت استعمال شده است . در حدیث آمده كه بسیارى از اهل مدینه تاجر بودند و در كار خود كم فروشى مى كردند و بسیارى از معاملات آن ها معاملات حرام بود ، این آیات نازل شد و پیامبر صلى الله علیه و آله آن ها را براى اهل مدینه تلاوت فرمود، سپس افزود: « پنج چیز در برابر .
1) « اصول كافى » ، طبق نقل « نور الثقلین » ، جلد 5 ، صفحه 527 .
پنج چیز است » . عرض كردند: « يارسول اللّه كدام پنج در مقابل كدام پنج است » ؟ فرمود: « هیچ قومى عهدشکنى نکردند ، مگر این كه خداوند دشمنانشان را بر آن ها مسلط ساخت . و هیچ جمعیتى به غیر حکم الهى حکم نکردند ، مگر این كه فقر در میان آن ها زیاد شد . و در میان هیچ ملتى فحشا ظاهر نشد ، مگر این كه مرگ و میر در میان آن ها فراوان گشت . هیچ گروهى كم فروشى نکردند ، مگر این كه زراعت آن ها از بین رفت و قحطى آن ها را فروگرفت . و هیچ قومى زکات را منع نکردند ، مگر این كه باران از آن ها قطع شد » .(1)
2 اَلَّذینَ اِذَا اكْتالُوا عَلَى النّاسِ يَسْتَوْفُونَ
آن ها كه وقتى براى خود كیل مى كنند ، حقّ خود را به طورکامل مى گیرند .
3 وَ اِذا كالُوهُمْ اَوْ وَزَنُوهُمْ يُخْسِروُنَ
اما هنگامى كه مى خواهند براى دیگران كیل و وزن كنند ،کم مى گذارند .
تعبیر « يَسْتَوْفُونَ » مفهومش این است كه "حقّ خود را به طور كامل مى گیرند" و این كه مى بینیم .
1) تفسیر « فخر رازى » ، جلد 31 ، صفحه 88 .
خداوند آن ها را مذمت كرده ، در مقایسه این دو حالت با يکدیگر است كه به هنگام خرید ، حق را به طور كامل مى گیرند و به هنگام فروش ناقص مى دهند ، درست مثل این است كه در مقام مذمت كسى مى گوییم : « هرگاه "طلبى" از كسى داشته باشد ، "سر موعد" آن را مى گیرد ، اما اگر "بدهکار" باشد ، ماه ها "تأخیر" مى اندازد » ، با این كه گرفتن طلب رأس موعد كار بدى نیست ، كار بد در مقایسه این دو با يکدیگر است . قابل توجه این كه : در مورد گرفتن حق ، تنها سخن از « كیل » است ولى درمورد پرداختن، سخن از « كیل » و « وزن » هر دو به میان آمده ، این تفاوت تعبیر ممکن است به این دلیل باشد كه : براى گرفتن حقّ ، استفاده از پیمانه مناسب تر است ، چراکه تقلّب در آن مشکل تر مى باشد ولى براى كم فروشى استفاده از « وزن » معمول تر است ، چراکه امکان تقلب در آن بیشتر مى باشد . بلکه بعیدنیست با استفاده از الغاى خصوصیت، (1)كم گذاردن در خدمات را نیز .
1) یعنى مسألۀ حجم در كیل و وزن در اوزان را نادیده گرفته و هر سنجشى ولو معنوى داخل عموم آیه شود .
فراگیرد ، مثلاً اگر كارگر و كارمندى چیزى از وقت خود بدزدد ، در ردیف « مطفّفین » و كم فروشانى است كه آیات این سوره سخت آن هارا نکوهش كرده است.
قرآن كریم در آیات 181 و 183 سوره شعراء ، كم فروشى و ترك عدالت به هنگام پیمانه و وزن را در ردیف فساد در زمین شمرده است و این خود دلیلى به ابعاد مفاسد اجتماعى این كار است . و نیز در آیه 7 و 8 سوره اَلرَّحْمن ، رعایت عدالت در وزن را همردیف عدالت در نظام آفرینش گذارده است و به عبارت دیگر آن را جزیى از اصل عدالت و نظم كلّى حاکم بر سراسر عالم هستى مى داند . به همین دلیل پیشوایان بزرگ اسلام به این مسأله ، اهمیت فراوانى مى دادند، تا جایى كه در روایت معروف « اصبغ بن نباته » آمده است كه مى گوید : از علی (علیه السلام) شنیدم كه بر فراز منبر فرمود : « يا مَعْشَرَ التُّجّارِ ! اَلْفِقْهُ ثُمَّ المَتْجَرُ : اى گروه تجّار ! اول فقه بیاموزید و سپس تجارت كنید » و این سخن را امام (علیه السلام) سه بار تکرار فرمود ... و در پایان این كلام فرمود : « اَلتّاجِرُ فاجِرٌ ، وَ الْفاجِرُ فِى النّارِ ، اِلاّ مَنْ اَخَذَ الْحَقَّ وَ اَعْطَى الْحَقَّ : تاجر ، فاجر است و فاجر در دوزخ است مگر آن ها كه به مقدار حقّ خویش از
مردم بگیرند و حقّ مردم را بپردازند ».(1)در حدیث دیگرى از امام باقر (علیه السلام) نقل شده است : « هنگامى كه امیر مؤمنان علی (علیه السلام) در كوفه بود ، همه روز صبح در بازارهاى كوفه مى آمد و بازار به بازار مى گشت و تازیانه اى ( براى مجازات متخلفان ) بر دوش داشت، در وسط هر بازار مى ایستاد و صدا مى زد : اى گروه تجّار ! از خدا بترسید » . هنگامى كه بانگ علی (علیه السلام) را مى شنیدند ، هر چه در دست داشتند ، بر زمین گذاشته و با تمام دل به سخنانش گوش فرامى دادند ، سپس مى فرمود : « از خداوند خیر بخواهید و با آسان گرفتن كار بر مردم برکت بجویید و به خریداران نزدیك شوید ، حلم را زینت خود قرار دهید ، از سوگند بپرهیزید ، از دروغ اجتناب كنید ، از ظلم خوددارى نمایید و حقّ مظلومان را بگیرید ، به ربا نزدیك نشوید ، پیمانه و وزن را به طور كامل وفا كنید و از اشیاء مردم كم نگذارید و در زمین فساد نکنید » .(2).
و نیز پیغمبر اکرم صلى الله علیه و آله مى فرماید : « هر گروهى كم فروشى كنند ، خداوند زراعت آن ها را از آن ها مى گیرد و گرفتار قحطى مى شوند » .(1)از مجموع آن چه مطرح شد ، استفاده مى شود كه يکى از عوامل مهم نابودى و عذاب بعضى از اقوام گذشته مسأله كم فروشى بوده است كه موجب به هم خوردن نظام اقتصادى آن ها و نزول عذاب الهى شده . حتى در روایات اسلامى در آداب تجارت آمده است كه مؤمنان بهتر است هنگام پیمانه و وزن كمى بیشتر بدهند و به هنگام گرفتن حقّ خود كمى كمتر بگیرند ( درست برعکس كار كسانى كه در این آیات به آن ها اشاره شده است كه حقّ خود را به طور كامل مى گیرند و حقّ دیگران را به طور ناقص مى پردازند ) .(2)
4 اَلا يَظُنُّ اُولآئِكَ اَنَّهُمْ مَبْعُوثُونَ آیا آن ها باور ندارند كه برانگیخته مى شوند ؟
5 لِيَوْمٍ عَظیمٍ در روزى بزرگ . .
6 يَوْمَ يَقُومُ النّاسُ لِرَبِّ الْعالَمینَروزى كه مردم در پیشگاه رب العالمین مى ایستند .
واژه « ظَنّ » به گفته « راغب » در « مفردات » در اصل اسم براى آن حالتى است كه از وجود قرائنى در فکرانسان حاصل مى شود، اگر نشانه ها قوى باشد ، علم و يقین مى آورد و اگر نشانه ها ضعیف باشد ، از حدّ گمان بالاتر نمى رود . بنابراین واژه مزبور برخلاف آن چه امروز در میان ما معروف است، مفهوم گسترده اى دارد كه هم «علم» و هم «گمان» را شامل مى شود و گاه در این و گاه در آن به كار مى رود. بسیارى از مفسران «يَظُنُّ» را كه از ماده « ظَنّ » است در این جا به معنى "یقین" مى دانند و نظیر این تعبیر در قرآن مجید وجود دارد، مانند آیه 249 سوره بقره كه مى فرماید: « قالَ الَّذینَ يَظُنُّونَ اَنَّهُمْ مُلاقُوا اللّهِ كَمْ مِنْ فِئَةٍ قَلیلَةٍ غَلَبَتْ فِئَةً كَثیرَةً بِاِذْنِ اللّهِ : آن ها كه مى دانستند خدا را ملاقات خواهندکرد ( و به روز قیامت ایمان داشتند ) گفتند چه بسیار گروه كوچکى كه به فرمان خدا بر گروه عظیمى پیروز شدند » ( توجه داشته باشید این آیه در باره گروهى از بنى اسرائیل است كه ایمان و استقامت خود را در مراحل مختلف نشان داده بودند ) . شاهد گویاى این سخن حدیثى از امیر مؤمنان علی (علیه السلام) است كه در تفسیر آیه4 فرمود: « مفهومش این است : اَلَيْسَ يُوقِنُونَ اَنَّهُمْ مَبْعُوثُونَ :
آیا يقین ندارند كه آن ها برانگیخته مى شوند » ؟(1)و نیز از همان حضرت (علیه السلام) نقل شده است كه فرمود : « ظنّ بر دو گونه است ؛ ظنّ تردید و ظنّ يقین ، آن چه در قرآن درباره معاد آمده است ظنّ يقین است و آن چه درباره دنیا آمده است ظنّ شك » .(2)این احتمال نیز ازسوى جمعى داده شده است كه ظنّ در این جا به همان معنى معروف امروز يعنى گمان بوده باشد ، اشاره به این كه توجه به قیامت آن چنان در روح و جان انسان اثر مى گذارد كه حتى اگر كسى گمان به آن داشته باشد و احتمال وجود چنین روزى را بدهد باید از انجام كارهاى خلاف خوددارى كند ، تا چه رسد به این كه يقین داشته باشد و این همان چیزى است كه در میان دانشمندان به عنوان « دفع ضرر مظنون » يا « دفع ضرر محتمل » معروف شده است و مفهوم این سخن آن خواهد بود كه این گنهکاران بى پروا و بى باك نه تنها يقین به قیامت ندارند بلکه گمان آن را نیز ندارند ( ولى تفسیر اول با دلایلى كه گفته شد مقدم است ) . اگر آن ها قیامت را باور مى داشتند و مى دانستند حساب و كتابى در كار است و تمام اعمالشان براى .
محاکمه در آن دادگاه بزرگ ثبت مى شود و هر كس به اندازه سر سوزنى كار نیك و بد كرده نتیجه آن را در آن روز عظیم مى بیند ، هرگز چنین ظلم و ستم نمى كردند و حقوق افراد را پایمال نمى ساختند .
7 كَلاّ اِنَ كِتابَ الْفُجّارِ لَفىسِجّينٍ
چنین نیست كه آن ها (درباره قیامت خیال مى كنند) مسلمانامه اعمال فاجران در سجّين است.
8 وَ ما اَدْریكَ ما سِجّينٌ تو چه مى دانى سجّين چیست ؟
9 كِتابٌ مَرْقُومٌ نامه اى است رقم زده شده و سرنوشتى است حتمى.
در تفسیر این آیات عمدتا دو نظریه وجود دارد : 1 - منظور از « كِتاب » همان نامه اعمال انسان ها است كه هیچ كار كوچك و بزرگ و صغیره و كبیره اى نیست مگر این كه آن را احصا كرده و همه چیز بى كم و كاست در آن ثبت است . « سِجّين » ازماده « سجن » به معنى "زندان و حبس" گرفته شده و معانى مختلفى دارد : زندان سخت و شدید ، هر موجود صلب و محکم وادى بسیار هولناکى در قعر جهنم ، محلى كه نامه هاى اعمال بدکاران در آن جا گذارده مى شود و آتش دوزخ .
« طُرَيحى » در « مجمع البحرین » در ماده « سجن » مى گوید : « در تفسیر آمده است كه سجّين كتابى است جامع دفتر بدى ها كه خداوند اعمال كافران و فاسقان جن و انس را در آن تدوین كرده است » ( طریحى روشن نساخته كه منظور از این تفسیر كدام تفسیر است ، از معصوم است يا از غیر او ) . منظور از « سجّين » كتاب جامعى است كه نامه اعمال همه انسان ها به طور مجموعى در آن گرد آورى شده و به تعبیر ساده مانند دفتر كلى است كه حساب هر يك از بستانکاران و بدهکاران را در صفحه مستقلى در آن ثبت مى كنند ، منتها از این آیات و آیات بعد استفاده مى شود كه اعمال همه بدکاران در يك كتاب به نام « سجّين » و اعمال همه نیکوکاران و ابرار در يك كتاب دیگر بنام « علّيّين » جمع آورى مى شود . از آیات دیگر قرآن استفاده مى شود كه اعمال انسان در چند كتاب ثبت و ضبط مى شود، تا به هنگام حساب هیچ گونه عذر و بهانه اى براى هیچ كس باقى نماند . نخست نامه اعمال شخصى است كه در قیامت به دست صاحبان آن ها داده مى شود ، نیکوکاران به دست راستشان و بدکاران به دست چپشان و در آیات قرآن بسیار به آن اشاره شده است . دوم كتابى است كه مى توان آن را نامه اعمال امّت ها نام گذارد كه در آیه 28 سوره « جاثیه » به آن اشاره شده : « كُلَّ اُمَّةٍ تُدْعى اِلى
كِتابِها : روزقیامت هر امتى به نامه اعمالش فراخوانده مى شود ». سوم نامه اعمال عمومى همه بدکاران و نیکوکاران است كه در آیات مورد بحث و آیات آینده به عنوان « سجّين » و « علّيّين » از آن نام برده شده . خلاصه طبق این تفسیر « سجّين » همان دیوان كل است كه نامه اعمال همه بدان در آن جمع مى باشد و تعبیر از آن به عنوان « سجّين » شاید به خاطر این باشد كه محتویات این دیوان سبب زندانى شدن آن ها در جهنم است ، يا خود این دیوان در قعر جهنم جاى دارد ، به عکس كتاب ابرار و نیکان كه در اعلى علّيّين بهشت است . 2 - تفسیر دوم این است كه « سجّين » به همان معنى مشهور و معروف يعنى « دوزخ » است كه زندان عظیمى است براى همه بدکاران و يا محل سختى از دوزخ مى باشد و منظور از « كتاب فجّار » همان سرنوشتى است كه براى آن ها رقم زده شده . بنابراین معنى
آیه چنین است : « سرنوشت مقرر و مسلم بدکاران در جهنم است » و استعمال كلمه « كتاب » در این معنى در قرآن كم نیست ، مانند آیه 24 سوره نساء و آیه 75 سوره انفال . در حدیثى از امام باقر (علیه السلام) نیز مى خوانیم : « "سجّين" زمین هفتم و "علّيّين" آسمان هفتم است » ( اشاره به پایین ترین و برترین مکان
است ) .(1)از روایات متعددى نیز استفاده مى شود كه اعمالى كه لایق قرب خدا نیست سقوط مى كنند و در سجّين قرار مى گیرند ، چنان كه در حدیثى از پیغمبر اکرم صلى الله علیه و آله آمده است : « گاه مى شود كه فرشته عمل بنده اى را با خوشحالى و سرور به آسمان بالا مى برد هنگامى كه حسنات او را بالا برد خداوند عزّ و جلّ مى فرماید : آن را در سجّين قرار دهید كه او هدفش جلب رضاى من نبوده است » .(2)از مجموع این روایات برمى آید كه « سجّين » مکانى است بسیار پست در دوزخ كه اعمال يا نامه اعمال بدکاران را در آن مى نهند يا سرنوشت آن ها گرفتار شدن در آن زندان است . مطابق این تفسیر جمله « كِتابٌ مَرْقُوم » تأکیدى است بر جمله اِنَّ كِتابَ الْفُجّارِ لَفى سِجّين ( نه این كه تفسیرى براى سجّين باشد ) يعنى این مجازاتى است براى آن ها رقم زده شده و قطعى و حتمى . « مَرْقُوم » از ماده « رَقْم » ( بر وزن زخم ) به معنى "خط درشت" است و از آن جا كه خطوط درشت و روشن خالى از ابهام .
است ، ممکن است این تعبیر اشاره به قطعى بودن و خالى از ابهام بودن، باشد. چیزى كه نه هرگز محو مى شود و نه فراموش مى گردد. جمع میان دوتفسیر نیز مانعى ندارد ، چراکه سجّين در تفسیر اول به معنى "دیوان كلّ اعمال بدکاران" است و در تفسیر دوم به معنى "دوزخ يا قعر زمین" است و معلوم است كه این ها علت و معلول يکدیگرند ، يعنى هنگامى كه نامه عمل انسان در دیوان كل اعمال بدکاران قرار گرفت ، همان سبب مى شود كه او را به پست ترین مقام و قعر دوزخ بکشاند .
10 وَيْلٌ يَوْمَئِذٍ لِلْمُكَذِّبینَ واى در آن روز بر تکذیب كنندگان .
در این آیه با يك جمله تکان دهنده به عاقبت شوم منکران و تکذیب كنندگان معاد اشاره مى كند . تکذیبى كه سرچشمه انواع گناهان و از جمله كم فروشى و ظلم است ، با توجه به آیه اول و آیه دهم، تعبیرى كه در عین فشرده بودن ، اشاره به انواع عذاب هاى دردناك و مصائب هولناك مى كند ، را به كار برده است. قابل توجه این كه درآیه نخست سخن از « مُطَفِّفین » ( كم فروشان ) است و بعدا سخن از «فُجّار» (بدکاران) و در آیه اخیر از « مُكَذِّبین » ( منکران قیامت ) و این به خوبى نشان مى دهد كه در میان این اعتقاد و آن اعمال رابطه نزدیکى برقرار مى باشد كه در آیات آینده به طور روشن ترى منعکس شده است .
11 اَلَّذینَ يُكَذِّبُونَ بِيَوْمِ الدّينِ همان ها كه روز قیامت را انکار مى كنند .
12 وَ ما يُكَذِّبُ بِهِ اِلاّ كُلُّ مُعْتَدٍ اَثیمٍ
و تنها كسانى آن را انکار مى كنند كه متجاوز و گنهکارند .
ریشه انکار قیامت ، منطق و تفکر و استدلال نیست ، بلکه افرادى كه مى خواهند پیوسته به تجاوزها ادامه دهند و در گناه غوطه ور باشند ، منکر قیامت مى شوند ( توجه داشته باشید كه « اَثیم » صفت مشبهه است و دلالت براستمرار و ادامه گناه دارد ) . آن ها مى خواهند بدون هیچ گونه احساس مسؤولیت وبه گمان خود با نهایت آزادى و دورى از هر گونه فشار و ناراحتى وجدان به زشتکارى ها ادامه دهند و هیچ قانونى را به رسمیت نشناسند.
13 اِذا تُتْلى عَلَيْهِ ایاتُنا قالَ اَساطیرُ الاَْوَّلینَ
همان كس كه وقتى آیات ما براو خوانده مى شود، مى گوید: این افسانه هاى پیشینیان است .
«اَساطیر» جمع « اُسْطورة » از ماده « سطر » است و بیشتر در مورد افسانه هاى موهوم و سخنان دروغ به كار مى رود . آن ها علاوه بر این كه تجاوزگر ( مُعْتَد ) و گنهکار ( اَثیم ) هستند ، آیات الهى را
نیز به باد سخریه و استهزاء گرفته آن را مجموعه اى از اسطوره ها و افسانه هاى موهوم وسخنان بى ارزش ، نظیر آن چه از دوران هاى نخستین ( دوران نادانى بشر ) به يادگار مانده است معرفى مى كنند و به این بهانه مى خواهند خودرا از مسؤولیت در برابر این آیات برکنار دارند . نه تنها دراین مورد، بلکه درآیات دیگرى از قرآن مجید نیزمى خوانیم كه مجرمان جسور براى فرار از اجابت دعوت الهى به همین بهانه متوسل مى شدند ، به طورى كه در 9 آیه از قرآن مجید درست همین مطلب منعکس شده است كه مشرکان در مقابل آیات قرآن مجید به همین سخن زشت متوسل مى شدند . از جمله در سوره احقاف آیه 17 از زبان جوان طغیانگرى كه در مقابل پدر و مادر مهربان و مؤمنش مى ایستد چنین مى خوانیم كه او تمام نصایح آن ها را با این جمله به باد استهزاء مى گیرد و مى گوید: « ما هذا اِلاّ اَساطیرُ الاَْوَّلینَ : این ها كه شما مى گویید ، چیزى جز اسطوره ها و سخنان بى اساس پیشینیان و انسان هاى اولیه نیست » .
14 كَلاّ بَلْ رانَ عَلى قُلُوبِهِمْ ما كانُوا يَكْسِبُونَ
چنین نیست كه آن ها خیال مى كنند، بلکه اعمالشان چون زنگارى بر دل هایشان نشسته .
« رانَ » از ماده « رَيْن » ( بر وزن عَيْن ) به طورى كه « راغب » در « مفردات » مى گوید : همان
زنگارى است كه روى اشیاء قیمتى مى نشیند و به گفته بعضى دیگر از ارباب لغت قشر قرمز رنگى است كه بر اثر رطوبت هوا روى آهن و مانند آن ظاهر مى شود كه در فارسى ما آن را « زنگ » يا « زنگار » مى نامیم و معمولاً نشانه پوسیدن و ضایع شدن آن فلز و طبعا از بین رفتن شفافیت و درخشندگى آن است.
نه تنها در آیات این سوره از تأثیر گناه در تاریك ساختن دل سخن گفته شده، كه در بسیارى دیگر از آیات قرآن مجید نیز این معنى به طور مکرر و با صراحت مورد توجه قرار گرفته است . از جمله در آیه 7 سوره بقره درباره گروهى از گنهکاران لجوج و عنود مى فرماید : « خَتَمَ اللّهُ عَلى قُلُوبِهِمْ وَ عَلى سَمْعِهِمْ وَ عَلى اَبْصارِهِمْ غِشاوَةٌ وَ لَهُمْ عَذابٌ عَظیمٌ : خداوند بر دل هاى آن ها مهر نهاده و همچنین بر گوش هاى آن ها و بر چشم هایشان "پرده اى" فروافتاده و براى آن ها عذاب بزرگى است » . بدترین اثر گناه و ادامه آن ، تاریك ساختن قلب و از میان بردن نور علم و حس تشخیص است ، گناهان از اعضاء و جوارح سرازیر قلب مى شود و قلب را به يك باتلاق متعفن و گندیده مبدل
مى سازد ، این جا است كه انسان راه و چاه را تشخیص نمى دهد و مرتکب اشتباهات عجیبى مى شود كه همه را حیران مى كند . در حدیث دیگرى از همان حضرت مى خوانیم : « هنگامى كه بنده گناه كند نکته سیاهى در قلب او پیدا مى شود ، اگر توبه كند و از گناه دست بردارد و استغفار نماید قلب او صیقل مى يابد و اگر باز هم به گناه برگردد ، سیاهى افزون مى شود ، تا تمام قلبش را فرامى گیرد ، این همان زنگارى است كه در این آیه به آن اشاره شده است » .(1)در كتاب اصول كافى از رسول خدا صلى الله علیه و آله چنین نقل شده كه فرمود : « تَذاكَرُوا وَ تَلاقُوا و تَحَدَّثُوا فَاِنَّ الْحَدیثَ جَلاءٌ لِلْقُلُوبِ اِنَّ الْقُلُوبَ لَتَرینُ كَما يَرینُ السَّيْفُ ، وَ جَلائُهُ الحَدیثُ : مذاکره كنید و يکدیگر را ملاقات نماییدو احادیث (پیشوایان دین) را نقل نماییدکه حدیث مایه جلاى دل هاست ، دل ها زنگار مى گیرد همان گونه كه شمشیر زنگار مى گیرد و صیقل آن حدیث است » . از نظر اصول روانشناسى نیز این معنى ثابت شده كه اعمال آدمى همواره بازتابى .
1) « در المنثور » ، جلد 6 ، صفحه 325 .
در روح او دارد و تدریجاً روح را به شکل خود درمى آورد ، حتى در تفکر و اندیشه و قضاوت او مؤثر است . این نکته نیز قابل توجه است كه انسان با ادامه گناه، لحظه به لحظه در تاریکى روحى بیشترى فرومى رود و به جایى مى رسد كه گناهانش در نظرش حسنات جلوه مى كند و گاه به گناهش افتخار مى نماید و در این مرحله راه هاى بازگشت به روى او بسته مى شود و تمام پل هاى پشت سرش ویران مى گردد و این خطرناك ترین حالتى است كه ممکن است براى يك انسان پیش آید .
15 كَلاّ اِنَّهُمْ عَنْ رَبِّهِمْ يَوْمَئِذٍ لَمَحْجُوبُونَ
چنین نیست كه آن ها مى پندارند، بلکه آن ها در آن روز ازپروردگارشان محجوبند .
این دردناك ترین مجازات آن ها است ، همان گونه كه لقاى معنوى پروردگار و حضور در بارگاه قُرب او براى ابرار و نیکان بالاترین موهبت و لذتبخش ترین نعمت است . آخرت بازتاب و تجسم عظیمى از اعمال انسان در این دنیا است ، آن ها كه چشم خود را در این جا از مشاهده حق فرومى بندند و اعمالشان همچون زنگارى بر قلبشان نشسته ، در آن جانیز از پروردگار محجوبند و هرگز ياراى مشاهده جمال حق را در آن عالم ندارند و از فیض لقاى آن محبوب حقیقى محرومند . .
16 ثُمَّ اِنَّهُمْ لَصالُوا الْجَحیمِ سپس آن ها مسلماً وارد دوزخ مى شوند .
این ورود در آتش نتیجه محجوب بودن از پروردگار است و اثرى است كه از آن جدا نیست و به طور مسلم آتش محرومیت از دیدار حق ، از آتش دوزخ هم سوزان تر است .
17 ثُمَّ يُقالُ هذَا الَّذى كُنْتُمْ بِهِ تُكَذِّبُونَ
بعد به آن ها گفته مى شود این همان چیزى است كه آن راتکذیب مى كردید .
این سخن به عنوان توبیخ و ملامت و سرزنش به آن ها گفته مى شود و عذابى است روحانى و شکنجه اى است معنوى براى این گروه خیره سر و لجوج .
18 كَلاّ اِنَ كِتابَ الاَْبْرارِ لَفى عِلّيّينَ
چنان نیست كه آن ها ( درباره معاد ) خیال مى كنند، بلکه نامه اعمال نیکان در « علّيّين » است .
« عِلّيّين » جمع « عِلّى » ( بر وزن ملّى ) در اصل به معنى "مکان بالا " يا اشخاصى است كه در محل بالا مى نشینند و به ساکنان قسمت هاى مرتفع كوه ها نیز اطلاق شده است و در این جا جمعى
آن را به معنى "برترین مکان آسمان" يا "برترین مکان بهشت" تفسیر كرده اند . منظور از « كِتابُ الاَْبْرار » نامه اعمال نیکان و پاکان و مؤمنان است و هدف بیان این نکته است كه نامه اعمال آن ها در يك دیوان كل كه بیانگر تمام اعمال مؤمنان است قرار دارد ، دیوانى كه بسیار بلندمرتبه و والامقام است .
از مجموع تفاسیر مختلف استفاده مى شود كه هم نامه اعمال آن ها در يك دیوان كل قرار دارد و هم مجموعه آن دیوان برفراز آسمان هاست و هم فرمان الهى بر آن قرار گرفته كه خودشان در بالاترین درجات بهشت باشند .
19 وَ ما اَدْریكَ ما عِلِّيُّونَ و تو چه مى دانى علّيّين چیست ؟
اشاره به این كه مقام و مکانى است برتر از « خیال و قیاس و گمان و وهم » كه هیچ كس حتى پیغمبر اکرم صلى الله علیه و آله نیز نمى تواند ابعاد عظمت آن را دریابد .
20 كِتابٌ مَرْقُومٌ نامه اى است رقم زده شده و سرنوشتى است قطعى.
ترجمه بالا تفسیرى است كه « عِلّيّين » را به معنى دیوان كل نامه اعمال ابرار معرفى مى كند و اما
بنابر تفسیر دیگر معنى آیه چنین است : « این سرنوشت حتمى است كه خداوند درباره آن ها رقم زده كه جایگاهشان برترین درجات بهشت باشد » .
21 يَشْهَدُهُ الْمُقَرَّبُونَ كه مقربان شاهد آنند .
« مُقَرَّبُون » گروهى از خاصان و برگزیدگان مؤمنانند كه مقامى بس والا دارند و شاهد و ناظر نامه اعمال ابرار و نیکان دیگرند ، همان گونه كه در آیه 10 و 11 سوره واقعه بعد از ذکر دو گروه « اصحاب المیمنه » و « اصحاب المشئمه » مى فرماید : « وَ السّابِقُونَ السّابِقُونَ ، اوُلئِكَ المُقَرَّبُونَ : و پیشگامان مقربان درگاه اویند » .
22 اِنَّ الاَْبْرارَ لَفى نَعیمٍ مسلماً نیکان در انواع نعمت متنعمند .
مفهوم اصلى « نَعیم » كه به گفته « راغب » به معنى "نعمت بسیار" است ، به اضافه ذکر آن به صورت نکره كه دراین جادلیل برعظمت و اهمیت است، نشان مى دهد كه آن ها داراى آن چنان نعمت ها و برکاتى هستند كه نمى توان آن را توصیف كرد و این تعبیرى است جامع و سربسته براى اشاره به همه مواهب مادى و معنوى بهشت .
23 عَلَى الاَْرائِكِ يَنْظُروُنَ
بر تخت هاى زیباى بهشتى تکیه كرده و به زیبایى هاى بهشت مى نگرند .
« اَرائِك » جمع « اریکة » به معنى "تخت هاى زیباى سلطنتى" است و يا تخت هاى پرزینتى كه در « حجله گاه » مى نهند و در این جا اشاره به تخت هاى بسیار زیباى بهشتى است كه نیکان بر آن تکیه مى كنند . در تعبیر « يَنْظُروُن » ( نگاه مى كنند ) كه به صورت سربسته بیان شده نمى فرماید به چه مى نگرند ؟ تا مفهوم وسیع و گسترده اى داشته باشد ، آرى آن ها به لطف خدا مى نگرند ، به جمال بى مثال او ، به انواع نعمت هاى بهشتى و به زیبایى هاى خیره كننده اى كه در بهشت برین است مى نگرند ، چرا كه يکى از مهم ترین لذات انسانى « لذت دید و نگاه » است .
24 تَعْرِفُ فى وُجُوهِهِمْ نَضْرَةَ النَّعیمِ
در چهره هاى آن ها طراوت و نشاط نعمت را مى بینى و مى شناسى .
« نَضْرَة » به معنى طراوت و نشاطى است كه در صورت صاحبان زندگى مرفه نمایان است . اشاره به این كه نشاط و سرور و شادى در چهره هایشان موج مى زند و نیازى به سؤال نیست ، به
عکس دوزخیان كه اگر در چهره هایشان بنگرى ، غم و رنج و اندوه و بدبختى و بیچارگى از چهره هایشان نمایان است .
25 يُسْقَوْنَ مِنْ رَحیقٍ مَخْتُومٍ
آن ها از شراب زلال دست نخورده سربسته اى سیراب مى شوند .
غالب مفسران « رَحیق » را به معنى شراب خالص گرفته اند ، شرابى كه هیچ گونه غش و ناخالصى و آلودگى در آن وجود ندارد ، بلکه هوش و عقل و نشاط و عشق و صفا مى آفریند و تعبیر به « مَخْتُوم » كه در فارسى امروز به جاى آن « دربسته » و « پلمپ شده » به كار مى رود ، نیز تأکیدى برخلوص و پاکى و دست نخوردگى آن است . علاوه بر این استفاده از چنین ظرف ها، نشانه احترام خاص به میهمان مى باشد ، ظرفى كه آن را بسته اند و مهر كرده اند و مهرش تنها به دست میهمان شکسته مى شود .
26 خِتامُهُ مِسْكٌ وَ فى ذلِكَ فَلْيَتَنافَسِ الْمُتَنافِسُونَ
مهرى كه بر آن نهاده شده است ، از مشك است و در این نعمت هاى بهشتى باید راغبان بر يکدیگر پیشى گیرند .
نه مانند ظرف هاى دربسته دنیا كه مُهر آن را با « گِل » مى نهند و هنگامى كه انسان مى خواهد شى ء سربسته اى را با شکستن مُهرش باز كند ، دستش آلوده مى شود ، شراب طهور بهشتى چنین نیست ، هنگامى كه دست بر مهرش مى نهند ، بوى عطر مشك در فضا پراکنده مى شود . در پایان آیه بعد از ذکر اوصاف شراب طهور بهشتى ، مى فرماید : « در این نعمت هاى بهشتى و به خصوص در این شراب طهور بى نظیر ، باید راغبان بر يکدیگر پیشى گیرند » . مفسر بزرگ « طبرسى » در « مجمع البیان » مى گوید: « تَنافُس » به معنى تمنى ( و تلاش ) دو انسان است كه هرکدام مى خواهند شى ء نفیسى كه براى دیگرى است ، در اختیار او نیز باشد . و در « مجمع البحرین » آمده است « تَنافُس » به معنى سبقت و پیشى گرفتن بزرگوارانه بر دیگرى است ( رقابت و مسابقه سالم ). « راغب » در « مفردات » نیز مى گوید : «مُنافَسَة» به معنى تلاش انسان است براى شباهت به افراد برجسته و ملحق شدن به آن ها ، بى آن كه ضررى به دیگرى وارد شود . به هر حال تعبیرى كه در آیه آمده است ، زیباترین تعبیرى است كه براى تشویق انسان ها براى وصول به این نعمت هاى بى مانند از طریق ایمان و عمل صالح تصور مى شود و فصاحت قرآن مجید را به عالى ترین وجه منعکس مى كند .
27 وَ مِزاجُهُ مِنْ تَسْنیمٍ این شراب ( طهور ) ممزوج با تسنیم است .
« تَسْنیم » از نظر لغت به معنى چشمه اى است كه از بالا و پایین فرومى ریزد . از این آیات استفاده مى شود كه «تسنیم» برترین شراب طهور بهشتى است كه مقربان آن را به طور خالص مى نوشند ولى براى ابرار مقدارى از آن را با « رَحیق مَخْتُوم » كه نوع دیگرى از شراب طهور بهشتى است ، مى آمیزند .
شراب هاى بهشتى انواعى به شرح زیر دارد : 1 - بعضى در نهرها جارى است كه در آیات متعددى از قرآن به آن اشاره شده است .(1)2 - بعضى در ظرف هاى دربسته مُهر شده است ، چنان كه در آیات بالا آمد . 3 - از همه مهم تر شرابى است كه از آسمان بهشت و يا طبقات بالاى آن فرومى ریزد و این همان شراب « تسنیم » است كه هیچ يك از نوشیدنى هاى بهشتى به پاى آن نمى رسد و طبعا تأثیرى كه در روح و جان بهشتیان مى گذارد ، از همه عالى تر و پرجاذبه تر و
1) 15 / محمد .
عمیق تر است و نشئه روحانى حاصل از آن غیر قابل توصیف است . در روایات متعددى این شراب بهشتى پاداش كسانى ذکرشده كه از شراب آلوده دنیا چشم بپوشند و تشنه كامان را سیراب كنند و آتش اندوه را در دل مؤمنان خاموش سازند. پیغمبر اکرم صلى الله علیه و آله به علی (علیه السلام) فرمود : « اى على كسى كه خمر و شراب را به خاطر خدا ترك گوید ، خداوند او را از شراب زلال دربسته مهر شده بهشتى سیراب مى كند » .(1)و جالب تر این كه در حدیث دیگرى از همان حضرت صلى الله علیه و آله آمده كه: « حتى اگر شراب دنیارا براى غیرخدا نیزترك گوید، خداوند اورا ازاین شراب طهورمى نوشاند »، على مى گوید: «عرض كردم براى غیرخدا»؟
فرمود: «آرى، كسى كه براى حفظ جان خود نیز از شراب دنیا چشم بپوشد، خدا او را از رحیق مختوم سیراب مى كند».(2)ودرحدیثى ازعلىّ بن الحسین آمده است:«مَنْ سَقىمُؤْمِنامِنْ ظَمَاءٍسَقاهُ اللّهُ مِنَ الرَّحیقِ .
الْمَخْتُومِ: كسى كه شخص مؤمن تشنه اى را سیراب كند، خداوند اورا از رحیق مختوم سیراب خواهد كرد» .(1)
در آیات قرآن مجید كرارا سخن از « ابرار » و « مقربان » و مقامات و پاداش هاى عظیم آن ها به میان آمده ، تا آن جا كه طبق آیه 193 سوره « آل عمران » اوُلُوالاَْلْباب ( صاحبان اندیشه هاى قوى ) تقاضا مى كنند كه پایان زندگیشان با ابرار باشد (وَتَوَفَّنا مَعَ الاَْبْرار) . و در آیات سوره « دهر » نیز پاداش هاى بسیار مهمى براى آن ها ذکر شده است (آیه 5 تا 22 / دهر). و در آیه 13 سوره « انفطار » و آیات مورد بحث ( سوره مطففین ) نیز مکرر از الطاف الهى نسبت به آن ها ياد شده است .
28 عَيْنا يَشْرَبُ بِهَا الْمُقَرَّبُونَ همان چشمه اى كه مقربان از آن مى نوشند .
« اَبْرار » جمع « بِرّ » و « بارّ » به معنى آن هایى كه روحى وسیع و همّتى بلند و اعتقاد و عملى نیك دارند ، مى باشد و « مُقَرَّبان » داراى قرب مقامى در درگاه خدا مى باشند و ظاهراً نسبت میان این دو
1) « نور الثقلین » ، جلد 5 ، صفحه 534 ، حدیث 35 .
« عموم و خصوص مطلق » است ، يعنى همه مقربان از ابرارند ، ولى همه ابرار در سلك مقربان نیستند . در حدیثى از امام مجتبى (علیه السلام) مى خوانیم : « كُلُّما فى كِتابِ اللّهِ عَزَّ وَ جَلَّ مِنْ قَوْلِهِ اِنَّ الاَْبْرارَ ، فَوَ اللّهِ ما اَرادَ بِهِ اِلاّ عَلِىَّ بْنَ اَبیطالِبٍ وَ فاطِمَةَ وَ اَنَا وَ الْحُسَيْنَ ( ع ) : هرجا در قرآن مجید « اِنَّ الاَْبْرار » آمده ، به خدا سوگند منظور پروردگار از آن ، علىّ بن ابیطالب و فاطمه و من و حسین است » .(1)بدون شك خمسه طيّبه آن پنج نور مقدس از روشن ترین مصادیق روشن ابرار و مقربانند و چنان كه درتفسیر سوره دهر گفتیم، این سوره عمدتا به امیرمؤمنان على (علیه السلام) و فاطمه علیهاالسلام و حسن و حسین علیهماالسلام اشاره مى كند و هیجده آیه از آن بحث از فضایل آن هاست هر چند نزول آیات درباره آن ها مانع از عمومیت و گسترش مفهوم آیات نیست .
29 اِنَّ الَّذینَ اَجْرَمُوا كانُوا مِنَ الَّذینَ امَنُوا يَضْحَكُونَ
بدکاران ( در دنیا ) پیوسته به مؤمنان مى خندیدند . .
1) « نور الثقلین » ، جلد 5 ، صفحه 533 ، حدیث 33 .
30 وَ اِذا مَرُّوا بِهِمْ يَتَغامَزوُنَ
و هنگامى كه از كنار آن ها (جمع مؤمنان) مى گذشتند، آن هارابا اشارات ، مورد سخریه قرار مى دادند .
31 وَ اِذَا انْقَلَبُوا اِلى اَهْلِهِمُ انْقَلَبُوا فَكِهینَ
و هنگامى كه به سوى خانواده خود باز مى گشتند ، مسرور و خندان بودند .
32 وَ اِذا رَأَوْهُمْ قالُوا اِنَّ هؤُلاءِ لَضالُّونَ
و هنگامى كه آن ها ( مؤمنان ) را مى دیدند ، مى گفتند : این ها گمراهانند .
مفسران براى این آیات دو شأن نزول نقل كرده اند : نخست این كه روزى علی (علیه السلام) و جمعى از مؤمنان از كنار جمعى از كفار مکه گذشتند ، آن ها به علی (علیه السلام) و مؤمنان خندیدند و استهزا كردند ، آیات فوق نازل شد و سرنوشت این گروه كافر استهزا كننده را در قیامت روشن ساخت . « حاکم ابوالقاسم حسکانى » در « شواهد التنزیل » از « ابن عباس » چنین نقل مى كند : « منظور از « اِنَّ
الَّذینَ اَجْرَمُوا » ، منافقان قریش و منظور از « اَلَّذینَ اآمَنُوا » ، علىّ بن ابى طالب و ياران او است » .(1)دیگر این كه آیات فوق درباره افرادى همچون عمار، صهیب ، خباب ، بلال و سایر فقراى مؤمنین كه مورد استهزاى مشرکان قریش همچون ابوجهل و ولیدبن مغیره و عاص بن وائل ، واقع مى شدند ، نازل شده است .(2)جمع میان این دو شأن نزول نیز كاملاً ممکن است . در تعقیب آیات گذشته كه سخن از نعمت ها و پاداش هاى عظیم ابرار و نیکان بود ، در آیات مورد بحث به گوشه اى از مصائب و زحمات آن ها كه دراین جهان به خاطر ایمان و تقوا با آن روبرو مى شوند اشاره مى كند ، تا روشن شود كه آن پاداش هاى بزرگ بى حساب نیست .
موضع گیرى چهارگانه كفار نسبت به ابرار و نیکان
در این آیات از موضع گیرى و برخورد زشت و زننده كفار با آن ها سخن مى گوید و چهار نوع .
عکس العمل كفار در برابر آنان را به شرح زیر بازگو مى كند : 1 - نخست مى فرماید : « بدکاران و كفار ، پیوسته به مؤمنان مى خندیدند » . خنده اى تمسخرآمیز و تحقیرکننده ، خنده اى كه از روى طغیان و كبر و غرور و غفلت ناشى مى شود و همیشه افراد سبك سر مغرور در برابر مؤمنان باتقوا چنین خنده هاى مستانه داشته اند . ضمناً تعبیر به « اَجْرَمُوا » به جاى « كَفَروُا » نشان مى دهد كه افراد كافر و بى ایمان را ازاعمال گناه آلودشان مى توان شناخت چراکه همیشه كفر سرچشمه جرم و عصیان است . 2 - « و هنگامى كه مشرکان از كنار جمع مؤمنان مى گذرند ، آن ها را با اشارات چشم و ابرو مسخره مى كنند » . « يَتَغامَزوُن » از ماده « غمز » ( بر وزن طنز ) به معنى اشاره با چشم و دست است به چیزى كه مورد عیبجویى است و گاه این واژه به معنى هرگونه عیبجویى به كار مى رود ، هر چند با زبان باشد و تعبیر به « تغامز » ( از باب تفاعل ) دلیل بر این است كه همه آن ها در مقابل يکدیگر در این كار شرکت داشتند ، هر يك با اشاره به دیگرى چیزى مى گفت كه همه استهزاآمیز بود . و با این علامات و اشارات مى گویند : این بى سرو پاها را ببینید كه مقربان درگاه خدا شده اند . این آستین پاره ها و پابرهنه ها را تماشا كنید كه مدعى نزول وحى الهى بر آن ها هستند و این گروه نادان را بنگرید كه مى گویند استخوان پوسیده و
خاك شده بار دیگر به حیات و زندگى برمى گردد و امثال این سخنان زشت و بى محتوا . 3 - این ها همه در برخوردشان با مؤمنان بود ، در جلسات خصوصى نیز همین برنامه را بازگویى كرده و سخریه ها را غیابا ادامه مى دادند ، همان گونه كه آیه بعد مى گوید : « هنگامى كه به خانواده خود باز مى گشتند ، مسرور و خندان بودند و از آن چه انجام داده بودند ، خوشحالى مى كردند » . « فَكِهین » جمع « فَكِه » صفت مشبهه ( بر وزن خَشِن ) از « فَكاهَة » ( بر وزن قَبالَة ) به معنى مزاح كردن و خندیدن است و در اصل از « فاکهه » به معنى میوه گرفته شده است گویى این گفتگوها و شوخى ها همچون میوه هایى است كه از آن لذت مى برند و به گفتگوى شیرین و دوستانه فُكاهه گفته مى شود . گویى فتح و پیروزى نصیب آن ها شده كه به آن مباهات مى كنند و باز هم در غیاب ، همان سخریه ها و همان استهزاءها ادامه دارد . گرچه كلمه « اهل » معمولاً به معنى خانواده و خویشاوندان نزدیك است ولى ممکن است در این جا معنى وسیع ترى داشته باشد و دوستان نزدیك را نیز دربرگیرد . 4 - « وقتى آن ها را مى دیدند ، مى گفتند این ها گمراهانند » . چراکه راه و رسم بت پرستى و خرافاتى را كه در میان آن ها رایج بود و هدایتش مى پنداشتند ، رها كرده و به سوى ایمان به خدا و توحید خالص
بازگشته و به گمان آن ها لذت نقد دنیا را به نعمت هاى نسیه آخرت فروخته بودند . ممکن است این تعبیر در مراحلى باشد كه مطلب از مرحله استهزا گذشته بود و خود را ناچار مى دیدند كه شدت عمل بیشترى نشان دهند ، زیرا همیشه هنگام ظهور پیامبران بزرگ و آیین هاى تازه عکس العمل دشمنان و مخالفان درآغاز از طریق استهزا و به شوخى گرفتن ظاهر مى شد ، گویى آیین تازه را كمتر از آن مى دیدند كه به طور جدى با آن برخورد كنند ، ولى هنگامى كه آیین الهى در قلوب افراد آماده ، نفوذ مى كرد و پیروان بیشترى براى آن پیدا مى شد ، آن ها احساس خطر كرده ، آن را جدى گرفته و مبارزه را شدت مى بخشیدند ، سپس مرحله به مرحله آن را تشدید مى كردند و آیه فوق نخستین مرحله برخورد جدى آن ها است، كه در مراحل بعد حتى منجر به جنگ هاى خونین و نبرد مسلحانه شد .
33 وَ ما أُرْسِلُوا عَلَيْهِمْ حافِظینَ
در حالى كه آن ها هرگز مأمور مراقبت و متکفل آنان ( مؤمنان ) نبودند .
مؤمنان غالبا از افرادى بودند كه موقعیت اجتماعى و ثروت قابل توجهى در اختیار نداشتند و به همین دلیل كفار به آن ها با چشم حقارت مى نگریستند و ایمانشان را بى ارزش شمرده و آیینشان
را به باد مسخره مى گرفتند . پس به چه حقى و مطابق كدام منطقى بر آن ها خرده مى گیرند؟
34 فَالْيَوْمَ الَّذینَ امَنُوا مِنَ الْكُفّارِ يَضْحَكُونَ
ولى امروز مؤمنان به كفار مى خندند .
قیامت بازتابى است از اعمال انسان در دنیا و در آن جا باید عدالت الهى اجرا شود و عدالت ایجاب مى كند كه در آن جا مؤمنان پاکدل بر كفار لجوج و معاند و استهزاگر بخندند و این خود نوعى عذاب دردناك براى این مغروران مستکبر است .
35 عَلَى الاَْرائِكِ يَنْظُروُنَ درحالى كه بر تخت هاى مزيّن بهشتى نشسته اند و نگاه مى كنند .
به چه چیزى نگاه مى كنند ؟ به آن همه نعمت هاى بى پایان الهى ، به آن مواهب عظیم و الطاف بیکران ، به آن آرامش و عظمت و احترام و به آن عذاب هاى دردناکى كه كفار مغرور و خودخواه در نهایت ذلت و زبونى به آن گرفتارند .
36 هَلْ ثُوِّبَ الْكُفّارُ ما كانُوا يَفْعَلُونَ آیاکفار پاداش اعمال خودرا گرفتند؟
« ثُوِّب » از ماده « ثَوْب » ( بر وزن جَوْف ) در اصل به معنى بازگشتن چیزى به حالت نخستین
است و « ثواب » به پاداشى گفته مى شود كه به انسان در مقابل اعمالش مى دهند چراکه نتیجه اعمالش به او برمى گردد ، این واژه هم در جزاى نیك و هم بد به كار مى رود ، هر چند غالبا در مورد خیر استعمال مى شود و لذا آیه فوق دلالت بر نوعى طعن نسبت به كفار دارد و باید چنین باشد زیرا آن ها همواره مؤمنان و آیات خدارا مسخره مى كردند و باید در آن روز نتیجه استهزاهایشان را ببینند .
پایان سورۀ مطففین
در فضیلت تلاوت این سوره ، در حدیثى از پیغمبر اکرم صلى الله علیه و آله مى خوانیم : « كسى كه سوره انشقاق را بخواند ، خداوند او را از این كه در قیامت نامه اعمالش به پشت سرش داده شود ، در امان مى دارد » .(1)
بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ بنام خداوند بخشنده بخشایشگر
1 اِذَا السَّماءُ انْشَقَّتْ درآن هنگام كه آسمان (كُرات آسمانى) شکافته شود .
در آغاز این سوره به حوادث عظیم و عجیب پایان جهان و متلاشى شدن اجرام و كرات آسمانى و نظام كواکب اشاره مى كند و این اعلام پایان دنیا و خرابى و فناى آن است .
2 وَ اَذِنَتْ لِرَبِّها وَحُقَّتْ وتسلیم فرمان پروردگارش شودوسزاواراست چنین باشد.
« اَذِنَت » دراصل از « اُذُن » ( بر وزن اُفُق ) به معنى « گوش » گرفته شده و مفهوم آن استماع كردن و
1) « مجمع البیان » ، جلد 10 ، صفحۀ 458 .
شنوا بودن و در این جا كنایه از اطاعت فرمان و تسلیم است . « حُقَّت » از ماده « حقّ » به معنى شایسته و سزاوار است . مبادا تصور شود كه آسمان با آن عظمت كم ترین مقاومتى در مقابل این فرمان الهى مى كند؛ اوهمچون بنده مطیع و فرمانبردارى است كه دربرابر این دستورکاملاًتسلیم است .
3 وَ اِذَا الاَْرْضُ مُدَّتْ و در آن هنگام كه زمین گسترده شود .
کوه ها - به شهادت آیات فراوانى از قرآن - به كلى متلاشى و برچیده مى شوند و تمام بلندى ها و پستى ها از میان مى رود ، زمین صاف و گسترده و آماده حضور همه بندگان در صحنه مى شود و چنان دادگاه بزرگى كه خلق اولین و آخرین در آن جمعند ، چنین صحنه اى نیز لازم دارد .
4 وَ اَلْقَتْ ما فیها وَ تَخَلَّتْ و آن چه در درون دارد ، بیرون افکنده و خالى شود.
میان مفسّران معروف است كه آیه، در مورد تمامِ مردگانى كه در درون خاك و داخل قبرها آرمیده اند ، يکباره همه به بیرون پرتاب شده و لباس حیات و زندگى بر تن مى كنند ، شبیه آن چه در سوره « زلزال » آمده : « وَ اَخْرَجَتِ الاَْرْضُ اَثْقالَها : زمین بارهاى سنگین خود را خارج مى كند » . بعضى از مفسّران گفته اند: علاوه بر انسان ها، معادن و گنج هاى نهفته درون زمین نیز همگى
بیرون مى ریزد . این احتمال نیز در تفسیر آیه وجود دارد كه مواد مذاب درون زمین با زلزله هاى هولناك و وحشتناك به كلى بیرون مى ریزد و همه پستى ها را پرمى كنند و سپس درون زمین خالى و آرام مى گردد .
5 وَ اَذِنَتْ لِرَبِّها وَ حُقَّتْ
و تسلیم فرمان پروردگارش گردد و شایسته است كه چنین باشد .
این حوادث عظیم كه با تسلیم كامل همه موجودات توأم است ، نشانه سه مطلب به شرح زیر است :
1 - بیانگر فناى این دنیا است ، فناى زمین و آسمان و انسان ها و گنج ها و گنجینه ها .
2 - دلیل بر ایجاد نقطه عطفى است در جهان آفرینش و مرحله نوین و تازه هستى .
3 - نشانه قدرت خداوند بزرگ است ، بر همه چیز مخصوصاً بر مسأله معاد و رستاخیز .
آرى هنگامى كه این حوادث واقع شود ، انسان نتیجه اعمال نیك و بد خود را مى بیند ( و این جمله اى است كه در تقدیراست ) .
6 يا اَيُّهَا الاِْنْسانُ اِنَّكَ كادِحٌ اِلى رَبِّكَ كَدْحا فَمُلاقیهِ
اى انسان ! تو با تلاش و رنج به سوى پروردگارت مى روى واو را ملاقات خواهى كرد .
« كَدْح » ( بر وزن مدح ) به معنى تلاش و كوششى است كه با رنج و تعب همراه باشد و در جسم و جان اثر بگذارد و لذا به گاو سخت كوشى كه آثار كارکردن در جسم او ظاهر شده ، « ثَوْرٌ فیهِ كُدوُحٌ » مى گویند . در تفسیر « كشّاف » و « فخر رازى » و « روح المعانى » آمده است كه : این كلمه در اصل به معنى خراشى است كه بر پوست تن وارد مى شود و به همین مناسبت به تلاش هایى كه در روح انسان اثر مى گذارد ، اطلاق شده است . این آیه اشاره به يك اصل اساسى در حیات همه انسان ها است ، كه زندگى همواره آمیخته با زحمت و رنج و تعب است ، حتى اگر هدف رسیدن به متاع دنیا باشد ، تا چه رسد به این كه هدف آخرت و سعادت جاویدان و قرب پروردگار باشد ، این طبیعت زندگى دنیا است ، حتى افرادى كه در نهایت رفاه زندگى مى كنند ، آن ها نیز از رنج و زحمت و درد بر كنار نیستند. آرى ما همه مسافرانى هستیم كه از سرحدّ عدم بار سفر بسته و به اقلیم وجود گام نهاده ایم ، ما همه رهرو منزل عشق او هستیم و به طلب رخ معشوق آمده ایم .
تعبیربه « كادِح » در آیه فوق كه اشاره به تلاش و كوشش آمیخته با رنج و زحمت است ، باتوجه به این كه مخاطب در آن همه انسان ها مى باشند ، بیانگر این واقعیت است كه طبیعت زندگى این جهان در هیچ مرحله خالى از مشکلات ، ناراحتى ها و رنج و مشقت نیست ، خواه این مشکلات جنبۀ جسمانى و بدنى داشته باشد و يا جنبه روحى و فکرى و يا هر دو و هیچ كس را خالى از آن نمى بینیم . درحدیثى از امام علىّ بن الحسین (علیه السلام)آمده است : « راحتى و آسایش در دنیا و براى اهل دنیا وجود ندارد ، راحتى و آسایش تنها در بهشت است و براى اهل بهشت ، رنج وتعب در دنیا آفریده شده و براى اهل دنیا و ( به همین دلیل ) هرکسى پیمانه اى از آن به دست مى آورد ، دو برابر آن حرص نصیب او مى شود و كسانى كه از دنیا بیشتر دارند ، فقیرترند، زیرا محتاج دیگران در حفظ اموال خویشند و به وسایل و ادوات زیادى براى حفظ آن نیازمندند ، بنابراین در ثروت دنیا راحتى نیز وجود ندارد » . سپس امام (علیه السلام) در ذیل این حدیث فرمود: « كَلاّ ما تَعِبَ اَوْلِياءُ اللّهِ فِى الدُّنْيا لِلدُّنْيا ، بَلْ تَعَبُوا فِى الدُّنْيا لِلاْآخِرَة : هرگز
دوستان خدا در دنیا به خاطر دنیا رنج و تعب نمى كشند ، بلکه رنج و تعب آن ها در دنیا براى آخرت است » .(1)
7 فَاَمّا مَنْ اُوتِىَ كِتابَهُ بِيَمینِهِ اماکسى كه نامه اعمالش به دست راستش داده شده.
8 فَسَوْفَ يُحاسَبُ حِساباً يَسیراً به زودى حساب آسانى براى او مى شود .
این ها كسانى هستند كه در مدار اصلى آفرینش ، در همان مدارى كه خداوند براى این انسان و سرمایه ها و نیروهاى او تعیین كرده، حرکت مى كنند و تلاش و كوشش آن ها همواره براى خدا و سعى و حرکتشان به سوى خداست، درآن جا نامه اعمالشان را به دست راستشان مى دهندکه این نشانه پاکى عمل و صحت ایمان و نجات در قیامت است و مایه سرافرازى و سربلندى در برابر اهل محشر . در این كه منظور از « حِسابٌ يَسیرٌ » چیست ، بعضى گفته اند: منظور حساب سهل و آسان است كه سخت گیرى و دقت درآن نباشد، از سيّئات بگذرد و حسنات را پاداش دهد . در حدیثى از پیغمبر اکرم صلى الله علیه و آله مى خوانیم : « ثَلاثَةٌ مَنْ كُنَّ فیهِ حاسَبَهُ اللّهُ حِساباً يَسیراً ، وَ اَدْخَلَهُ الْجَنَّةَ بِرَحْمَتِهِ ، قالُوا : وَ ما هِىَ يا رَسُولَ .
1) «خصال صدوق»، جلد 1 ، باب اَلدنیا و الآخرة كکفتى المیزان ، حدیث 95 .
اللّهِ ؟ قالَ : تُعْطى مَنْ حَرَمَكَ ، وَ تَصِلُ مَنْ قَطَعَكَ وَ تَعْفُوا عَمَّنْ ظَلَمَكَ : سه چیز در هر كس باشد خداوند حساب او را آسان مى كند و او را به رحتمش در بهشت وارد مى سازد ، عرض كردند : آن ها چه چیز است اى رسول خدا؟ فرمود: عطا كنى به كسى كه تو را محروم كرده و پیوند برقرارسازى با كسى كه از تو بریده و عفو كنى كسى را كه به تو ستم كرده است ».(1)این مطلب نیز از روایات استفاده مى شود كه دقت و سخت گیرى در حساب در قیامت به میزان عقل و دانش انسان ها بستگى دارد، چنان كه امام باقر (علیه السلام) مى فرماید: « اِنَّما يُداقُّ اللّهُ الْعِبادَ فِى الْحِسابِ يَوْمَ الْقِيامَةِ عَلى ما اآتاهُمْ مِنَ الْعُقُولِ فِى الدُّنْيا: خداوند در قیامت در حساب بندگان به اندازه عقلى كه در دنیا به آن ها داده است ، دقت و سخت گیرى مى كند».(2)
9 وَ يَنْقَلِبُ اِلى اَهْلِهِ مَسْروُراً و خوشحال به اهل و خانواده اش بازمى گردد .
براى «اَهْل» درآیات فوق تفسیرهاى مختلفى ذکر كرده اند، بعضى گفته اند: منظور همسر و فرزندان با ایمان اوست كه مؤمنان در بهشت به آن ها مى رسند و این خود نعمت بزرگى است كه .
انسان افراد مورد علاقه اش را در بهشت ببیند و در كنارآن ها باشد. بعضى دیگر «اَهْل» را به معنى حوریان بهشتى گرفته اند كه براى مؤمنان تعیین شده اند و بعضى آن را به افراد باایمانى كه در دنیا مورد علاقه او بودند و در خط او قرار داشتند، تفسیرکرده اند. جمع میان این معانى نیز ممکن است.
در حدیثى از امیرمؤمنان علی (علیه السلام) در تفسیرآیه اول این سوره آمده است كه فرمود: « اِنَّها تَنْشَقُّ مِنَ الْمَجَرَّةِ : آسمان ها از كهکشان جدا مى شود » .(1)این حدیث پرمعنى و قابل دقت است و از معجزات علمى محسوب مى شود ، از حقیقتى پرده برمى دارد كه در آن زمان هیچ يك از دانشمندان به آن نرسیده بودند و آن این كه دانشمندان فلکى امروز با مشاهدات نجومى خود به وسیله تلسکوپ هاى عظیم و نیرومند ثابت كرده اند كه عالم مجموعه اى است از كهکشان ها و هر كهکشان مجموعه اى از منظومه ها و ستارگان و به همین دلیل آن ها را شهرهاى ستارگان مى نامند ، كهکشان
1) « روح المعانى » ، جلد 30 ، صفحه 87 .
راه شیرى معروف كه با چشم قابل مشاهده است ، مجموعه عظیم و دایره مانندى از همین منظومه ها و ستارگان است ، يك طرف از آن به قدرى از ما دور است كه ستارگانش را به صورت ابرى سفید مى بینیم ولى در واقع مجموعه نقاط نورانى نزدیك به هم است. اما آن طرفش كه به ما نزدیك است ، ستارگانش قابل رؤیت مى باشد و همین ستارگانى است كه ما در آسمان شب مى بینیم و به این ترتیب منظومه شمسى ما جزء این « مجرّة » (کهکشان) مى باشد . مطابق روایت فوق ، علی (علیه السلام) مى گوید :
«درآستانه قیامت این كواکب را كه ما مشاهده مى كنیم، ازکهکشان جدا مى شود و نظام همگى به هم مى خورد » . چه كسى آن زمان مى دانست كه ستارگانى كه ما مى بینیم ، در واقع جزء این كهکشان راه شیرى ( مَجَرَّة ) است ، جز كسى كه قلبش به عالم غیب مربوط باشد و از سرچشمه علم خدا سیراب گردد ؟
10 وَ اَمّا مَنْ اُوتِىَ كِتابَهُ وَراءَ ظَهْرِهِ
و اما كسى كه نامه اعمالش پشت سرش داده شده .
11 فَسَوْفَ يَدْعُوا ثُبُوراً
به زودى فریادش بلند مى شود كه ؛ اى واى بر من كه هلاك شدم .
12 وَ يَصْلى سَعیراً و درشعله هاى سوزان آتش دوزخ مى سوزد.
در این كه چگونه نامه اعمالشان را به پشت سرشان مى دهند و چگونه این آیه با آیاتى كه مى گوید نامه اعمالشان را به دست چپشان مى دهند ، جمع مى شود ، باید گفته شود : اصحاب الیمین با سرافرازى و افتخار و مباهات نامه اعمالشان را به دست راست گرفته و صدا مى زنند: « هاؤُمُ اقْرَءوُا كِتابِيَهْ : اى اهل محشر! بیایید و نامه اعمال ما را بگیرید و بخوانید » ( 19 / حاقه )، اما وقتى مجرمان تبهکار نامه اعمالشان را به دست چپشان مى دهند ، آن ها از شرمسارى و ذلت دست را پشت سر مى گیرند تا این سند جرم و فضاحت كمتر دیده شود ولى چه فایده كه در آن جا چیزى پنهان شدنى نیست . جمله « يَدْعُوا ثُبُوراً » اشاره به تعبیرى است كه عرب هنگام بروز يك حادثه خطرناك دارد و فریاد مى زند : « وا ثُبُورا » ، يعنى " اى واى كه هلاك شدم" ( توجه داشته باشید كه « ثُبُور » به معنى "هلاکت" است ) . ولى این آه و ناله و داد و فریاد به جایى نمى رسد و به دنبال آن « وَ يَصْلى سَعیراً » است يعنى « وارد آتش سوزان جهنم مى شود » .
13 اِنَّهُ كانَ فى اَهْلِهِ مَسْروُراً
او در میان خانواده اش پیوسته ( از كفر و گناه خود ) مسرور بود.
در این آیه به بیان علت این سرنوشت شوم پرداخته است و مى فرماید : « این به علت آن است كه او در میان اهل و خانواده خود پیوسته ( از كفر و گناه خویش ) مسرور بود » ، سرورى آمیخته با غرور و غرورى آمیخته با غفلت و بى خبرى از خدا ، سرورى كه نشانه دلبستگى سخت به دنیا و بى اعتنایى به جهان پس از مرگ بود . بدیهى است سرور و خوشحالى ذاتا مذموم و نکوهیده نیست ، بلکه مؤمن باید به لطف خدا مسرور و در معاشرت گشاده رو و بشاش باشد ، سرورى مذموم است كه انسان را از ياد خدا غافل كند و در شهوات غوطه ور سازد .
14 اِنَّهُ ظَنَّ اَنْ لَنْ يَحُورَ او گمان مى كرد هرگز بازگشت نمى كند .
« لَنْ يَحُور » ( هرگز بازگشت نمى كند ) ، از ماده « حور » ( بر وزن غور ) در اصل به معنى تردد و رفت و آمد است ، خواه این رفت و آمد در عمل بوده باشد ، يا تفکر و اندیشه . « تَحَيّر » نیز نتیجۀ رفت و آمد فکر در يك مسأله است كه لازمه آن سرگردانى در عمل است . تعبیربه « حَوارى »
درمورد نزدیکان حضرت مسیح (علیه السلام) يا نزدیکان هرکس شاید نیز به همین مناسبت باشد كه آن ها نزد او رفت و آمد دارند . بعضى نیز آن را از ماده « حَوْر » به معنى شستن و سفید كردن دانسته اند ، چرا كه آن ها قلوب مردم را از زنگار شرك و گناه پاك مى كردند و « حوریان » بهشتى را از این رو به این نام نامیده اند كه سفیدپوستند و يا سفیدى چشمانشان بسیار شفاف است . بعضى نیز گفته اند اطلاق این كلمه به حوریان بهشتى به خاطر این است كه آن ها به قدرى زیبا هستند كه چشم از دیدنشان حیران مى شود . ولى به هرحال این واژه در آیه مورد بحث به معنى بازگشت و معاد است . ضمناً این آیه نشان مى دهد كه عدم ایمان به رستاخیز سرچشمه غفلت و غرور و آلودگى به انواع گناهان مى شود . در حقیقت منشأ اصلى بدبختى او اعتقاد فاسد و گمان باطلش دایر بر نفى معاد بود و همین اعتقاد باعث غرور و سرور او شد ، او را از خدا دور ساخت و در شهوات غوطه ور نمود ، تا آن جا كه دعوت انبیا رابه باد استهزا گرفت و وقتى به سراغ خانواده خود مى آمد ، از این استهزا و سخریه شاد و خوشحال بود .
15 بَلى اِنَّ رَبَّهُ كانَ بِهِ بَصیراً
آرى پروردگارش نسبت به او بینا بود (و اعمالش را براى حساب ثبت كرد) .
همۀ اعمال او را ثبت و ضبط نمود و براى روز حساب در نامۀ اعمالش منعکس ساخت . و همچنین بصیر بودن خداوند نسبت به اعمال آدمى و ثبت و ضبط آن ها حتما باید مقدمه اى براى حساب و جزا باشد وگرنه بیهوده است .
16 فَلا اُقْسِمُ بِالشَّفَقِ سوگند به شفق .
17 وَ اللَّيْلِ وَ ما وَسَقَ و سوگند به شب و آن چه را جمع آورى مى كند .
18 وَ الْقَمَرِ اِذَا اتَّسَقَ و سوگند به ماه آن گاه كه بدر كامل مى شود .
« لا » در جمله « فَلا اُقْسِمُ » « زائده » و براى تأکید است . « شَفَق » به گفته « راغب » در « مفردات » آمیخته شدن روشنایى روز با تاریکى شب است و لذا واژه « اشفاق » به معنى توجه و عنایت آمیخته با ترس به كار مى رود ، مثلاً هرگاه انسان نسبت به كسى علاقه داشته باشد و در عین حال از حوادثى درباره او بیمناك گردد ، به این حالت « اشفاق » گویند و آن شخص را « مشفق » . از آن جاکه ظهور « شفق » خبر از يك حالت تحول و دگرگونى عمیق در جهان مى دهد و اعلام پایان روز و آغاز شب است ، به علاوه جلوه و زیبایى خاصى دارد و از همه گذشته وقت نماز مغرب است ، خداوند به آن
سوگند ياد فرموده تا همگان را وادار به اندیشه در این پدیده زیباى آسمانى كند . و اما سوگند به شب به خاطر آثار و اسرار زیادى است كه در آن نهفته شده است . تعبیر به « ما وَسَق » باتوجه به این كه « وَسَق » به معنى جمع كردن پراکنده هاست، اشاره به بازگشت انواع حیوانات و پرندگان و حتى انسان ها به خانه ها و لانه هاى خود به هنگام شب است ، كه نتیجه آن آرامش و آسایش عمومى جانداران مى باشد و يکى از اسرار و آثار پراهمیت شب محسوب مى شود ، چنان كه در آیه 61 سورۀ « غافر » مى خوانیم : « اَللّهُ الَّذى جَعَلَ لَكُمُ اللَّيْلَ لِتَسْكُنُوا فیهِ : خداوند كسى است كه شب را براى شما آفرید تا در آن آرامش و سکون پیدا كنید » . و از این جا روشن مى شود كه تعبیر به « اِذَا اتَّسَق » كه از همان ماده است ، نیز به معنى جمع و جور شدن و در این جا به معنى كمال نور ماه در شب چهاردهم است و مى دانیم كه ماه در این حالت جلوه فوق العاده اى دارد كه تمام چشم ها را به سوى خود جلب مى كند ، نور و فروغ آن صفحه زمین را روشن مى كند ، روشنایى كمرنگى كه مزاحم آرامش شب نیست و در عین حال راه را براى رهروان شب مى گشاید ، لذا آیتى از آیات بزرگ خداوند است و به همین دلیل به آن سوگند ياد فرموده . قابل توجه این كه هر چهار موضوعى كه در این آیات به آن
سوگند ياد شده است ( شفق - شب - موجوداتى كه شب آن ها را گردآورى مى كند - ماه در حالت بدر كامل ) ، همه موضوعاتى است مربوط به هم و مکمل يکدیگر و مجموعه اى زیبا و منسجم را تشکیل مى دهد كه اندیشه انسان را تحریك مى كند ، تا در قدرت عظیم آفرینش بیندیشد و از این دگرگونى هاى سریع با مسأله معاد و قدرت خداوند بر آن آشناتر شود .
19 لَتَرْكَبُنَّ طَبَقا عَنْ طَبَقٍ كه همه شما دایما از حالى به حال دیگر منتقل مى شوید.
« طَبَق » از ماده « مُطابَقَه » به معنى قراردادن چیزى فوق چیز دیگر است و به معنى منازلى كه انسان در سیر صعودى خود طى مى كند ، نیز آمده است . سوگندهاى بالا را مقدمه اى قرار مى دهد براى آیه 19 كه بیانگر حالات مختلفى است كه انسان در مسیر زندگى خود يکى پس از دیگرى پیدا مى كند . حدوث این حالات و عدم استقرار آدمى بر يك حالت ، از يك سو دلیل مخلوق بودن او و نیاز به خالق داشتن است ، چرا كه هر متغیرى ، حادث و هر حادثى نیازمند خالق است و از سوى دیگر دلیلى است بر عدم پایدارى این جهان و از سوى سوم نشانه اى است بر حرکت مستمر انسان
به سوى ذات پروردگار و مسأله معاد .
20 فَمالَهُمْ لا يُؤْمِنُونَ پس چرا آن ها ایمان نمى آورند ؟
با این كه دلایل حق روشن و آشکار است ، هم دلایل توحید و خداشناسى و هم دلایل معاد ، هم آیات آفاقى كه در آفرینش شب و روز و ماه و خورشید و نور و ظلمت و طلوع و غروب آفتاب و شفق و تاریکى شب و تکامل روشنى ماه نهفته است و هم آیات انفسى از لحظه اى كه نطفه در قرارگاه رَحِم جاى مى گیرد و مراحل گوناگونى را يکى بعد از دیگرى طى كرده تا به اوج كمال خود در عالم جنین مى رسد ، سپس از لحظه تولد تا مرگ مراحل دیگرى را مى پیماید ، با این نشانه هاى روشن چرا آن ها ایمان نمى آورند ؟
21 وَ اِذا قُرِى ءَ عَلَيْهِمُ الْقُرْاآنُ لا يَسْجُدوُنَ
و هنگامى كه قرآن بر آن ها خوانده شود سجده نمى كنند ؟
منظوراز «سجده» در این جا خضوع و تسلیم و اطاعت است و سجده معروف كه پیشانى را در آن بر زمین مى گذارند ، يکى از مصداق هاى این مفهوم كلى است و شاید به همین دلیل در بعضى از
روایات آمده است كه وقتى پیامبر صلى الله علیه و آله این آیات را تلاوت فرمود ، سجده كرد .(1)در آیه موردبحث از كتاب « تکوین » ، به سراغ كتاب « تدوین » مى رود و مى افزاید : « چرا هنگامى كه قرآن بر آن ها خوانده مى شود ، در برابر آن خضوع نمى كنند » ؟ قرآنى كه همچون آفتاب ، خود دلیل خویشتن است ، نور اعجاز از جوانب مختلف آن مى درخشد و محتواى آن دلیل روشنى است بر این كه از سرچشمه وحى گرفته شده است. قرآنى كه هرناظربى طرف مى داند ممکن نیست زاییده مغزبشرى باشد، آن هم بشرى كه هرگز درس نخوانده بود و در يك محیط تاریك و ظلمانى و مملو از خرافات پرورش يافته بود .
22 بَلِ الَّذینَ كَفَروُا يُكَذِّبُونَ بلکه كافران پیوسته « آیات الهى » را تکذیب مى كنند .
به كار بردن « فعل مضارع » در این جا كه معمولاً براى "استمرار" مى آید ، گواه بر این معنى است كه آن ها در تکذیب هاى خود اصرار داشتند ، اصرارى كه از روح لجاج و عناد سرچشمه مى گرفت ، تکذیبى كه از نارسایى دلایل حق نبود بلکه به خاطر تعصب و تقلید كورکورانه از نیاکان و حفظ .
1) « روح البیان » ، جلد 1 ، صفحه 1382 .
منافع مادى و كسب آزادى براى اشباع هوس هاى شیطانى بود .
23 وَاللّهُ اَعْلَمُ بِما يُوعُونَ و خداوند آن چه را در دل پنهان مى دارند ، به خوبى مى داند.
« يُوعُون » از ماده « وِعاء » به معنى ظرف است همان گونه كه در عبارت معروف نهج البلاغه از علی (علیه السلام) نقل شده كه فرمود: « اِنَّ هذِهِ الْقُلُوبُ اَوْعِيَةٌ فَخَيْرُها اَوْعاها: این دل ها ظرف هایى است و بهترین آن ها دلى است كه حفظ و نگه دارى و ظرفیتش بیشتر باشد » .(1)خداوند از نیات و اهداف آن ها و انگیزه هایى كه سبب این تکذیب هاى مستمر مى گردد ، باخبر است ، هرقدر آن ها بر آن پرده پوشى كنند و سرانجام كیفر همه آن را به آن ها خواهد داد .
24 فَبَشِّرْهُمْ بِعَذابٍ اَلیمٍ پس آن ها را به عذاب دردناك بشارت ده .
تعبیر به « بشارت » كه معمولاً در خبرهاى خوش به كارمى رود، در این جا نوعى طعن و سرزنش است . این در حالى است كه مؤمنان را حقیقتا بشارت به نعمت هاى گسترده بهشتى مى دهد ، تا .
1) « نهج البلاغه » ، حکمت 147 .
تکذیب كنندگان دوزخى در حسرت و اندوه فروروند .
25 اِلاَّ الَّذینَ امَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ لَهُمْ اَجْرٌ غَيْرُ مَمْنُونٍ
مگر آن هاکه ایمان آورده اند و اعمال صالح انجام داده اندکه براى آن ها پاداشى است قطع نشدنى.
« مَمْنُون » از ماده « من » هم به معنى "قطع" و "نقصان" آمده است و هم "منت" و ممکن است همه این معانى در این جا جمع باشد ، زیرا نعمت هاى آخرت برعکس نعمت هاى دنیا كه ناپایدار و همه نقصان پذیر و غالبا آمیخته با عوارض نامطلوب ، يا منت این و آن است ، هیچ گونه منت و نقصان و فناء و عوارض نامطلوب در آن راه ندارد ، جاودانى است ، نقصان ناپذیر است ، خالى از هرگونه ناملایمات و هرگونه منت است .
پایان سورۀ انشقاق
در فضیلت تلاوت این سوره پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله فرمود : « هرکس این سوره را بخواند ، خداوند به تعداد تمام كسانى كه در نماز جمعه اجتماع مى كنند و تمام كسانى كه روز عرفه ( در عرفات ) جمع مى شوند ، ده حسنه به او مى دهد و تلاوت آن انسان را از ترس ها و شدائد ، رهایى مى بخشد » .(1)
بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ بنام خداوند بخشنده بخشایشگر
1 وَ السَّماءِ ذاتِ الْبُروُجِ سوگند به آسمان كه داراى برج هاى بسیاراست.
« بُروُج » جمع « بُرْج » به معنى "قصر" است و بعضى آن را به معنى "شى ء ظاهر و آشکار" مى دانند و نام گذارى قصرها و عمارت هاى بلند و مرتفع به این نام ، را به خاطر وضوح و ظهورشان دانسته اند ، لذا قسمت مخصوصى از دیوار اطراف شهر يا محل اجتماع لشکر كه بروز و ظهور
1) « تفسیر برهان » ، جلد 4 ، صفحه 445 .
خاصى دارد ، « برج » نامیده مى شود و هنگامى كه زن زینت خود را آشکارسازد ، « تَبَرَّجَتِ الْمَرْأَةُ » مى گویند . در حدیثى آمده است كه از پیغمبر اکرم صلى الله علیه و آله تفسیر این آیه را خواستند ، فرمود : « منظور كواکب و ستارگان است » .(1)سوگند به ستارگان حکایت از عظمت آن مى كند ، عظمتى كه شاید در آن زمان در نظر عرب روشن نبود ولى امروز براى ما كاملاً شناخته شده است .
2 وَ الْيَوْمِ الْمَوْعُودِ و سوگند به آن روز موعود .
همان روزى كه تمام انبیا و پیامبران الهى آن را وعده داده اند و صدها آیه قرآن مجید از آن خبر مى دهد ، همان روزى كه میعاد و وعده گاه همه اولین و آخرین است و روزى است كه باید حساب همگان تصفیه شود .
3 وَ شاهِدٍ وَ مَشْهُودٍ
و « شاهد » و « مشهود » ( "شاهد" پیامبر و گواهان اعمال و"مشهود" اعمال امت است ) .
« شاهِد » هرگونه گواه را شامل مى شود و « مَشْهُود » هر چیزى را كه بر آن گواهى مى دهند و این كه .
1) « در المنثور » ، جلد 6 ، صفحه 331 .
هر دو به صورت « نکره » ذکر شده است ، اشاره به عظمت این شاهد و مشهود است . تناسب این آیه با آیات قبل ایجاب مى كند كه اشاره به شهود روز قیامت باشد ، اعم از پیامبر اسلام صلى الله علیه و آله يا سایر پیامبران نسبت به امت هاى خود و ملائکه و فرشتگان و اعضاء پیکر آدمى و شب و روز و مانند آن ها و «مشهود» انسان ها يا اعمال آن هاست. همه این سوگندها به این خاطر است كه به شکنجه گران ظالم هشدار دهد اعمال آن هادر برابر مؤمنان راستین همگى ثبت و براى روز موعود نگهدارى مى شود و شهودى كه گرداگرد وجود شما را فراگرفته اند، اعم از فرشتگان و اعضاى پیکر انسان و شب ها و روزها و مانند آن ، همه این كارها را زیر نظر دارند و در آن روز گواهى مى دهند.
4 قُتِلَ اَصْحابُ الاُْخْدوُدِ
مرگ و عذاب بر شکنجه گران صاحب گودال ( آتش ) باد .
«اُخْدوُد» به گفته «راغب» در «مفردات» به معنى شکاف وسیع و عمیق و گسترده در زمین است ، يا به تعبیر دیگر گودال ها و خندق هاى بزرگ را گویند و جمع آن « اخادید » و در اصل از « خد » انسان گرفته شده كه به معنى دو فرورفتگى است كه در دو طرف بینى انسان در سمت راست و چپ
قرار دارد ( و به هنگام گریه اشك بر آن جارى مى شود ) و سپس به صورت كنایه برگودالى كه بر صورت زمین ظاهر مى شود، اطلاق شده (و بعدا به صورت يك معنى حقیقى درآمده است ) .
5 اَلنّارِ ذاتِ الْوَقُودِ گودال هایى پر از آتش شعله ور .
« وَقُود » در اصل به معنى ماده اى است كه آتش با آن مى افروزند ، ( مانند هیزم ) و تعبیر به « ذاتِ الْوَقُود » با این كه همه آتش ها احتیاج به هیزم و مانند آن دارد ، اشاره به كثرت مواد آتش زایى است
که آن ها به كار مى گرفتند و طبعاً آتش بسیار دامنه دار و پرشعله اى به وجود مى آمد و اگر بعضى « ذاتِ الْوَقُود » را در این جا به معنى آتش شعله ور تفسیر كرده اند ، ظاهراً به همین دلیل است ، نه آن چه بعضى پنداشته اند كه « وقود » داراى دو معنى است يکى "هیزم" و دیگرى "شعله" و تأسف خورده اند كه چرا مفسران و مترجمان به این نکته توجه نکرده اند .
6 اِذْ هُمْ عَلَيْها قُعُودٌ هنگامى كه در كنار آن نشسته بودند .
7 وَ هُمْ عَلى ما يَفْعَلُونَ بِالْمُؤْمِنینَ شُهُودٌ
و آن چه را نسبت به مؤمنان انجام مى دادند ( با خونسردى )تماشا مى كردند .
منظور از این دو آیه این است كه گروهى با كمال خونسردى نشسته بودند و صحنه هاى شکنجه را تماشا مى كردند و لذت مى بردند كه این خود نشانه نهایت قساوت آن ها بود . بعضى نیز آن ها را
دو گروه دانسته اند گروهى « شکنجه گر » و گروهى « تماشاچى » و از آن جا كه تماشاچیان راضى به اعمال شکنجه گران بودند، این فعل به همه آن هانسبت داده شده است و این طبیعى است كه در يك چنین برنامه هایى همیشه گروهى عاملند و گروهى تماشاگر ، به علاوه سران آن ها معمولاً دستور مى دهند و مجریان از قشرهاى پایین ترند . جمله « يَفْعَلُون » به صورت فعل مضارع دلیل بر این است كه این عمل مدتى استمرار داشت و يك حادثه زودگذر نبود .
8 وَ ما نَقَمُوا مِنْهُمْ اِلاّ اَنْ يُؤْمِنُوابِاللّهِ الْعَزیزِالْحَمیدِ
هیچ ایرادى برآن ها(مؤمنان)نداشتند جزاین كه به خداوندعزیز وحمیدایمان آورده بودند.
« نَقَمُوا » از ماده « نَقَم » ( بر وزن قَلَم ) به معنى انکار و عیب گرفتن چیزى است يا به زبان و يا عملاً از طریق مجازات و « انتقام » نیز از همین ماده است . مسلماً چنین كارى در مقابل يك جرم
بزرگ و گناه آشکار انجام مى گیرد ، نه در مقابل ایمان به خداوند توانا و شایسته هرگونه حمد و ستایش و این نشان مى دهد كه تا چه حد فرهنگ آن قوم منحط و تحریف يافته بود كه بزرگ ترین افتخارات نزد آن ها بزرگ ترین جرم و گناه بود . تعبیر به « عَزیز » ( قدرتمند شکست ناپذیر ) و « حَمید » ( شایسته هرگونه ستایش و داراى هرگونه كمال ) در حقیقت پاسخى است به جنایت هاى آن ها و دلیلى است بر ضد آنان ، يعنى مگر ایمان به چنین خدایى جرم و گناه است ؟ و ضمناً تهدید و هشدارى نیز به این شکنجه گران در طول تاریخ محسوب مى شود كه خداوند عزیز و حمید در كمین آن هاست .
9 اَلَّذى لَهُ مُلْكُ السَّمواتِ وَ الاَْرْضِ وَ اللّهُ عَلى كُلِّ شَىْ ءٍ شَهیدٌ
همان خدایى كه حکومت آسمان ها و زمین از آن اوست وبر همه چیز گواه است .
در حقیقت این چهار وصف ، از اوصافى است كه شایستگى براى عبودیت را مسلم مى كند ، قدرت و توانایى ، واجد هر گونه كمال بودن ، مالکیت آسمان ها و زمین و آگاهى از همه چیز . در ضمن بشارتى است به مؤمنان كه خدا حاضر و ناظر است و صبر و شکیبایى و استقامتشان را در راه حفظ ایمان مى بیند و ناظر ایثارگرى و فداکارى هاى آن هاست و البته توجه به این حقیقت به آن ها
نیرو و نشاط مى دهد . از سوى دیگر تهدیدى است براى دشمنان آن ها و هشدارى است كه اگر خدا مانع كار آن ها نمى شود ، نه به خاطر ناتوانى است ، بلکه به خاطر آزمون و امتحان است و سرانجام طعم تلخ عذاب دردناك خدا را خواهند چشید .
گفتیم « اُخْدود » به معنى گودال بزرگ يا « خندق » است و منظور در این جا خندق هاى عظیمى است كه مملو از آتش بود تا شکنجه گران ، مؤمنان را در آن ها بیفکنند و بسوزانند . در این كه این ماجرا مربوط به چه زمان و چه قومى است ؟ و آیا این يك ماجراى خاص و معین بوده و يا اشاره به ماجراهاى متعددى از این قبیل در مناطق مختلف جهان است ؟، در میان مفسران و مورخان گفتگوست . معروف تر از همه آن است كه مربوط به « ذونواس » آخرین پادشاه « حِمْيَر » (1)در سرزمین « يمن » است . توضیح این كه : « ذونواس » كه آخرین نفر از سلسله گروه « حِمْيَر » بود، به
1) « حِمْيَر » قبیله اى بود از قبایل معروف « يمن » .
آیین يهود درآمد و گروه « حِمْيَر » نیز از او پیروى كردند ، او نام خود را « يوسف » نهاد و مدتى بر این منوال گذشت ، سپس به او خبر دادند كه در سرزمین « نجران » ( در شمال يمن ) هنوز گروهى بر آیین نصرانى هستند ، هم مسلکان « ذونواس » او را وادار كردند كه اهل « نجران » را مجبور به پذیرش آیین يهود كند ، او به سوى نجران حرکت كرد و ساکنان آن جا را جمع نمود و آیین يهود را بر آن ها عرضه داشت و اصرار كرد آن را پذیرا شوند ولى آن ها ابا كردند حاضر به قبول شهادت شدند اما حاضر به صرف نظر كردن از آیین خود نبودند. « ذونواس » دستور داد خندق عظیمى كندند و هیزم درآن ریختند و آتش زدند ، گروهى را زنده زنده به آتش سوزاند و گروهى را با شمشیر كشت و قطعه قطعه كرد، به طورى كه عدد مقتولین و سوختگان با آتش به بیست هزار نفر رسید .(1)
یك نفر از باقى ماندگان مردم نجران فرار كرد و به « قیصر » پادشاه روم كه مسیحى بود ، شکایت نمود . « قیصر » گفت : سرزمین شمااز من دور است ، اما نامه اى به پادشاه حبشه مى نویسم .
1) « تفسیر علىّ بن ابراهیم قمى » ، جلد 2 ، صفحه 414 .
که او مسیحى است و همسایه شماست و از او مى خواهم شما را يارى دهد ، سپس نامه اى نوشت و از پادشاه حبشه انتقام خون مسیحیان نجران را خواست . مرد نجرانى نزد « نجاشى » سلطان حبشه آمد . او از شنیدن این داستان ، سخت متأثر گشت و از خاموشى شعله آیین مسیح (علیه السلام) در سرزمین نجران افسوس خورد و تصمیم بر انتقام شهیدان از او را گرفت . لشکریان حبشه به جانب يمن تاختند و در يك پیکار سخت سپاه « ذونواس » را شکست دادند و گروه زیادى از آنان كشته شد و طولى نکشید كه مملکت يمن به دست نجاشى افتاد و به صورت ایالتى از ایالات حبشه درآمد .(1)
بعضى از مفسران نقل كرده اند كه طول آن خندق چهل ذراع و عرض آن دوازده ذراع بوده است ( هر ذراع تقریبا نیم متر است و گاه به معنى « گز » كه حدود يك متر است به كار مى رود ) و بعضى نقل كرده اند هفت گودال بوده كه هرکدام وسعتش به مقدارى كه در بالا ذکر شده ، بوده است .(2)از .
آن چه در بالا گفتیم ، روشن مى شود كه این شکنجه گران بى رحم ، سرانجام به عذاب الهى گرفتار شدند و انتقام خون هایى كه ریخته بودند ، در همین دنیا از آن ها گرفته شد و عذاب حریق و سوزنده قیامت نیز در انتظارشان است . این كوره هاى آدم سوزى كه به دست يهود به وجود آمد ، احتمالاً نخستین كوره هاى آدم سوزى در طول تاریخ بود ، ولى عجیب این كه این بدعت قساوت بار ضد انسانى سرانجام دامان خود يهود را گرفت و چنان كه مى دانیم گروهى از آن ها در ماجراى آلمان هیتلرى در كوره هاى آدم سوزى به آتش كشیده شدند و مصداق « عذاب الحریق » این جهان نیز درباره آن ها تحقق يافت. علاوه بر این « ذونواس » يهودى بنیان گذار اصلى این بناى شوم ، نیز از شرّ اعمال خود برکنار نماند . در عصر ما نیز نمونه هاى بسیار زیادى از این موضوع را با چشم خود دیده يا شنیده ایم كه پیر و جوان در طریق حفظ دین و ایمان جان برکف نهاده و آگاهانه و عاشقانه به سوى شهادت گام برداشتند و باید گفت: بقاء آیین هاى الهى درگذشته و امروزبدون چنین ایثارگرى هایى امکان پذیرنبوده و نیست.
10 اِنَّ الَّذینَ فَتَنُوا الْمُؤْمِنینَ وَ الْمُؤْمِناتِ ثُمَّ لَمْ يَتُوبُوا فَلَهُمْ عَذابُ جَهَنَّمَ وَ لَهُمْ
عَذابُ الْحَریقِ
کسانى كه مردان و زنان باایمان را موردشکنجه قراردادند، عذاب دوزخ براى آن هاست و عذاب آتش سوزان .
« فَتَنُوا » از ماده « فتن » ( بر وزن متن ) و « فتنه » در اصل به معنى قراردادن طلا در آتش است تا میزان خلوص آن روشن شود ، سپس این ماده ( فتنه ) هم به معنى " آزمایش" و هم به معنى "عذاب و مجازات" و هم به معنى " گمراهى و شرک" به كار رفته است و در آیه مورد بحث به معنى عذاب و آزار و شکنجه آمده است . جمله « ثُمَّ لَمْ يَتُوبُوا » نشان مى دهد كه راه توبه حتى براى چنین شکنجه گران ستمگرى باز است و این نهایت لطف پروردگار را نسبت به گنهکاران نشان مى دهد و ضمناً هشدارى است به مردم مکه كه تا دیر نشده است ، دست از آزار و شکنجه مؤمنان بردارند و به سوى خدا بازگردند . قابل توجه این كه در این آیه دو گونه عذاب براى آن ها ذکر كرده ؛ يکى « عذاب جهنم » و دیگرى « عذاب حریق » ( عذاب آتش سوزان ) ذکر این دو ممکن است به خاطر این باشد كه
عذاب جهنم در برابر كفر آن ها بوده و عذاب حریق به خاطر این است كه شکنجه گران مزبور مؤمنان را با آتش مى سوزاندند .
11 اِنَّ الَّذینَ امَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ لَهُمْ جَنّاتٌ تَجْرى مِنْ تَحْتِهَا الاَْنْهارُ ذلِكَ الْفَوْزُ الْكَبیرُ
کسانى كه ایمان آوردند و اعمال صالح انجام دادند ، براى آن ها باغهایى از بهشت است كه نهرها زیر درختانش جارى است و این پیروزى بزرگى است .
تعبیر به « عَمِلُوا الصّالِحات » ( باتوجه به این كه صالحات جمع صالح است ) نشان مى دهد تنها يك و يا چند عمل صالح كافى نیست ، باید برنامه در همه جا بر محور عمل صالح دور زند . تعبیر به « ذلِك » كه در لغت عرب براى اشاره به دور است ، در این گونه مقامات بیانگر اهمیت و علوّ مقام است ، يعنى پیروزى و نجات و افتخارات آن ها به قدرى است كه از دسترس فکر ما بیرون است . چه فوز و پیروزى از این برتر كه در جوار قُرب پروردگار و در میان انواع نعمت هاى پایدار ، با سربلندى و افتخار جاى گیرند ولى نباید فراموش كرد كه كلید اصلى این پیروزى و فوز كبیر ،
«ایمان و عمل صالح» است، این است سرمایه اصلى این راه و بقیه هرچه هست ، شاخ و برگ است.
12 اِنَّ بَطْشَ رَبِّكَ لَشَدیدٌ گرفتن قهرآمیز و مجازات پروردگارت بسیار شدید است ، « بَطْش » به معنى گرفتن توأم با قهر و قدرت است و از آن جا كه این كار غالبا مقدمه مجازات مى باشد ، این واژه به معنى مجازات و كیفر نیز آمده است . تعبیر به « رَبِّكَ » ( پروردگار تو ) براى تسلى خاطر پیامبر صلى الله علیه و آله و تأکید بر حمایت خداوند از اوست . قرآن مجید مى خواهد كفار و شکنجه گران را بانهایت قاطعیت تهدید به مجازات كند .
13 اِنَّهُ هُوَ يُبْدِى ءُ وَ يُعیدُ اوست كه آفرینش را آغاز مى كند و اوست كه بازمى گرداند.
این آیه تأکید دیگرى بر مجازات كفار و شکنجه گران است. در این آیه دلیل اجمالى معاد كه همان آیه 79 سوره « يس » است ، نیز نهفته است : « قُلْ يُحْيیهَا الَّذى اَنْشَأَها اَوَّلَ مَرَّةٍ وَ هُوَ بِكُلِّ خَلْقٍ عَلیمٌ : بگو همان كس كه او رادر آغاز آفرید، باردیگر زنده مى كند و او از تمام مخلوقات خود آگاه است » ، مى گویند : « فارابى » آرزو مى كرد كه اى كاش « ارسطو » فیلسوف معروف يونانى زنده بود تا این دلیل محکم و زیبا را درباره معاد از قرآن مجید بشنود .
14 وَ هُوَ الْغَفُورُ الْوَدوُدُ و او آمرزنده و دوستدار ( مؤمنان ) است .
15 ذوُالْعَرْشِ الْمَجیدُ و صاحب عرش مجید است .
16 فَعّالٌ لِما يُریدُ و آن چه را مى خواهد ، انجام مى دهد .
« غَفُور » و « وَدوُد » كه هر دو صیغه مبالغه هستند ، اشاره به نهایت بخشندگى و محبت اوست ، بخشنده و آمرزنده نسبت به گنهکاران و توبه پذیر و پُرمحبت نسبت به بندگان صالح . در حقیقت ذکر این اوصاف دربرابر تهدیدى كه در آیات قبل آمده براى بیان این حقیقت است كه راه بازگشت به روى گنهکاران باز است و خداوند درعین شدیدالعقاب بودن ، غفور و ودود و رحیم و مهربان است. وصف سوم يعنى « ذُو الْعَرْش » باتوجه به این كه عرش كه به معنى تخت بلند سلطنتى است در این گونه موارد كنایه از قدرت و حاکمیت مى باشد و بیانگر این واقعیت است كه حکومت جهان هستى ازآن اوست و هر چه اراده كند، انجام مى گیرد، بنابراین در حقیقت جمله «فَعّالٌ لِما يُرید» از لوازم این حاکمیت مطلقه است و در مجموع قدرت او را بر مسأله معاد و زنده كردن مردگان بعد از مرگ و كیفر و مجازات جباران و شکنجه گران نشان مى دهد. « مَجید » از ماده « مجد »
به معنى گستردگى كَرَم و شرافت و جلال است و این از صفاتى است كه مخصوص خداوند مى باشد و در مورد دیگران كمتر به كار مى رود . (1)این پنج وصف انسجام روشنى دارد ، زیرا « غفور » و « ودود » بودن آن گاه مفید است كه شخص داراى « قدرت » باشد و كَرمَش وسیع و نعمتش بى پایان ، تا هرچه را اراده كند ، انجام دهد ، نه چیزى مانع كار او گردد و نه كسى قدرت بر مقابله داشته باشد و نه در اراده اش ضعف و فتور و تردید و فسخ حاصل گردد .
17 هَلْ اَتیكَ حَدیثُ الْجُنُودِ آیا داستان لشکرها به تو رسیده است ؟
آیات قبل بیان قدرت مطلقه خداوند و حاکمیت بلامنازع او و تهدید كفار و شکنجه گران بود ، براى این كه معلوم شود این تهدیدها عملى است و تنها سخن و شعار نمى باشد ، در آیات موردبحث روى سخن را به پیامبر صلى الله علیه و آله كرده وبه داستان لشکریان عظیمى كه در برابر پیامبران الهى صف آرایى .
1) باید توجه داشت كه « مجید » در آیه فوق طبق قرائت مشهور مرفوع است و از اوصاف خدا است نه مجرور و از اوصاف عرش .
کردندو به مبارزه برخاستندبه گمان این كه مى تواننددرمقابل قدرت خداعرض اندام كنند، اشاره مى كند.
18 فِرْعَوْنَ وَ ثَمُودَ لشکریان فرعون و ثمود .
بعضى شرق و غرب جهان را زیر سلطه خود قرار دادند و بعضى دل كوه ها را شکافتند و سنگ هاى عظیم آن را برکندند و از آن خانه ها و قصرهاى عظیم ساختند و كسى را ياراى مقابله با آن ها نبود . اما خداوند گروه اول را با « آب » و گروه دوم را با « باد » كه هر دو وسیله هاى حیات آدمى هستند و از لطیف ترین و ظریف ترین موجودات محسوب مى شوند ، درهم كوبید . امواج نیل ، فرعون و لشکرش را در كام خود فروبلعید و باد سرد و كوبنده ، قوم ثمود را همچون پر كاه از مقابل خود برمى داشت و بعدازمدتى جسم بى جانشان را برصفحه زمین مى افکند. انتخاب قوم « فرعون » و « ثمود » از میان همه اقوام پیشین به عنوان دونمونه از اقوام سرکش به خاطر این است كه هردو درنهایت قدرت بودند، يکى مربوط به گذشته هاى دور است ( قوم ثمود ) و دیگرى به گذشته نزدیك تر ( قوم فرعون ) به علاوه اقوام عرب با نام آن ها آشنا بودند و از تاریخشان اجمالاً باخبر .
19 بَلِ الَّذینَ كَفَروُا فى تَكْذیبٍ بلکه كافران پیوسته مشغول تکذیب حقّند .
چنان نیست كه نشانه هاى حق برکسى مخفى و پنهان باشد ، لجاجت و عناد اجازه نمى دهد كه بعضى راه را پیدا كنند و در طریق حق گام بگذارند .
20 وَ اللّهُ مِنْ وَرائِهِمْ مُحیطٌ و خداوند به همه آن ها احاطه دارد .
تعبیر به « وَرائِهِم » ( پشت سرآن ها ) اشاره به این است كه آن ها از هر جهت در قبضه قدرت الهى هستند و خداوند از تمام جهات به آن ها احاطه دارد ، بنابراین ممکن نیست از چنگال عدالت و كیفر او فرار كنند .
21 بَلْ هُوَ قُرْاآنٌ مَجیدٌ (این سخن سِحرودروغ نیست)،بلکه قرآن باعظمت است.
« مَجید » چنان كه گفتیم از ماده « مَجد » به معنى گستردگى شرافت و جلالت است و این معنى درباره قرآن كاملاً صادق مى باشد ، چرا كه محتوایش عظیم و گسترده و معانیش بلند و پرمایه است، هم در زمینه معارف و اعتقادات و هم اخلاق و مواعظ و هم احکام و سنن. بنابراین اصرار آن هادر تکذیب قرآن و نسبت آن به سحر و كهانت و شعر بیهوده است.
22 فى لَوْحٍ مَحْفُوظٍ كه در لوح محفوظ جاى دارد .
« لَوْح » به معنى صفحۀ عریضى است كه چیزى بر آن مى نویسند و در این جا منظور صفحه اى است كه قرآن مجید بر آن ثبت و ضبط شده است ولى نه صفحه اى همچون الواح متداول در میان ما ، بلکه در تفسیرى از « ابن عباس » آمده است : « " لوح محفوظ" طولش به اندازه فاصله زمین و آسمان و عرضش به اندازه فاصله مغرب و مشرق است » . و این جاست كه به نظر مى رسد كه لوح محفوظ همان صفحه علم خداوند است كه شرق و غرب عالم را فراگرفته و از هرگونه دگرگونى و تحریف مصون و محفوظ است . آرى قرآن از علم بى پایان حق سرچشمه گرفته ، نه زاییده فکر بشر است و نه القاء شیاطین و محتوایش شاهد بر این مدعى است . این احتمالاً همان چیزى است كه در قرآن مجید گاه ازآن به «كِتاب مُبین» و گاه به «اُمُ الْكِتاب» (کتاب اصلى و مادر) تعبیرشده است (1)و در آیه 59انعام آمده است: «وَ لارَطْبٍ وَ لایابِسٍ اِلاّفىكِتابٍ مُبینٍ:و هیچ تر و خشکى نیست مگراین كه درکتاب آشکارثبت است ». ضمناباید توجه داشت كه تعبیربه «لوح محفوظ» در قرآن مجید تنهادر همین جاآمده است.پایان سورۀ بروج .
1) 39 / رعد .
در حدیثى از پیغمبر اکرم صلى الله علیه و آله مى خوانیم: « هرکس آن را تلاوت كند ، خداوند به تعداد هر ستاره اى كه در آسمان وجود دارد ، ده حسنه به او مى بخشد » .(1)
بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ بنام خداوند بخشنده بخشایشگر
1 وَ السَّماءِ وَ الطّارِقِ سوگند به آسمان و كوبنده شب .
2 وَ ما اَدْریكَ مَا الطّارِقُ و تو نمى دانى كوبنده شب چیست ؟
3 اَلنَّجْمُ الثّاقِبُ همان ستاره درخشان وشکافنده تاریکى ها.
« طارِق » از ماده « طَرْق » ( بر وزن برق ) به معنى كوبیدن است و راه را از این جهت « طریق » گویند كه با پاى رهروان كوبیده مى شود و از آن جا كه درهاى خانه ها را به هنگام شب مى بندند و
1) « مجمع البیان » ، جلد 10، صفحه 469 .
کسى كه شب وارد مى شود ناچار است در را بکوبد ، به اشخاصى كه در شب وارد مى شوند ، « طارق » گویند . امیرمؤمنان علی (علیه السلام) درباره « اشعث بن قیس » همان منافقى كه شب هنگام به در خانه آن حضرت آمد و حلواى شیرینى با خود آورده بود كه به پندارخام خویش قلب علی (علیه السلام) را به خود متوجه سازد تا در ماجرایى به نفع او حکم كند، مى فرماید: « وَ اَعْجَبُ مِنْ ذلِكَ طارِقٌ طَرَقَنا بِمَلْفُوفَةٍ فى وِعائِها : و از این شگفت انگیزتر داستان كسى است كه شب هنگام ، در خانه را كوبید و بر ما وارد شد و در حالى كه ظرف سرپوشیده پر از حلواى لذیذ با خود آورده بود » .(1)اما قرآن خودش در این جا « طارق » را تفسیر كرده ، مى گوید: « این مسافر شبانه، همان ستاره درخشانى است كه بر آسمان ظاهر مى شود و به قدرى بلند است كه گویى مى خواهد سقف آسمان را سوراخ كند و نورش به قدرى خیره كننده است كه تاریکى ها را مى شکافد و به درون چشم آدمى نفوذ مى كند » . منجمى از امام صادق (علیه السلام) سؤال كرد كه : « منظور از « ثاقِب » در كلام خدا « اَلنَّجْمُ الثّاقِب » چیست » ؟ فرمود : « ستاره "زحل" است .
1) « نهج البلاغه » ، خطبه 224 .
که طلوعش در آسمان هفتمین است و نورش آسمان ها را مى شکافد و به آسمان پایین مى رسد ، به همین جهت خداوند آن را « نَجْمٌ ثاقِبٌ » نامیده است » .(1)قابل توجه این كه زحل آخرین و دورترین ستاره منظومه شمسى است كه با چشم غیرمسلح دیده مى شود و از آن جا كه ازنظر ترتیب بندى كواکب منظومه شمسى نسبت به خورشید در هفتمین مدار قرار گرفته (با محاسبه مدار ماه) امام (علیه السلام) در این حدیث مدار آن را آسمان هفتم شمرده است . این ستاره ویژگى هایى دارد كه آن را شایسته سوگند مى كند ، از يك سو دورترین ستارگان قابل مشاهده منظومه شمسى است و به همین جهت در ادبیات عرب هر چیز بلند را بدان مثال مى زنند و گاه آن را « شیخ النّجوم » گفته اند . ستاره زحل كه نام فارسى اش « كیوان » است ، داراى حلقه هاى نورانى متعددى است كه آن را احاطه كرده و هشت « قمر » دارد ، حلقه هاى نورانى زحل كه گرداگرد آن را گرفته ، از عجیب ترین پدیده هاى آسمانى است كه دانشمندان فلکى درباره آن نظرات گوناگونى دارند و هنوز هم پدیده اسرارآمیزى .
1) « نور الثقلین » ، جلد 5 ، صفحه 550 ، حدیث 4 .
است . البته این اسرار در آن روز كه قرآن نازل شد ، برکسى روشن نبود ، بعدها با گذشت قرن ها آشکار گشت . اما به هرحال تفسیر نجم ثاقب به خصوص ستاره « زحل » ممکن است از قبیل بیان يك مصداق روشن باشد و منافاتى با تفسیر آن به دیگر ستارگان بلند و درخشان آسمان ندارد ، ولى مى دانیم تفسیر مصداقى (1)در روایات ما بسیار است .
4 اِنْ كُلُّ نَفْسٍ لَمّا عَلَيْها حافِظٌ
(به این آیت بزرگ الهى سوگند) كه هرکس مراقب و صاحبى دارد.
شما هرگز تنها نیستید و هرکه باشید و هرکجا باشید ، تحت مراقبت فرشتگان الهى و مأموران پروردگار خواهید بود ، كه آن ها اعمال فرد را ثبت و ضبط مى كنند و براى حساب و جزا نگهدارى مى نمایند . قابل توجه این كه : در آیه تبیین نشده است كه این « حافِظ » چه كسى است ؟ و چه امورى را حفظ مى كند ؟ ولى آیات دیگر قرآن به خوبى گواهى مى دهد كه حافظان ملائکه اند و .
1) تفسیر مصداقى يعنى: يك نوع بارز آن بیان مى شود كه مصداق آن كلّى است .
آن چه را حفظ مى كنند ، اعمال آدمى اعم از طاعات و معاصى است . جالب این كه میان سوگندهایى كه قبلاً ياد شده ، با مسأله مراقبت فرشتگان از اعمال آدمى ، كه جواب قسم محسوب مى شود، رابطه زنده اى است ، چراکه آسمان بلند و ستارگانى كه مسیرهاى منظم خود را همواره مى پیمایند ، دلیلى بر وجود نظم و حساب در این عالم بزرگ هستند ، پس چگونه ممکن است اعمال انسان ها بدون حساب بوده و مراقبین الهى بر آن نظارت نکنند ؟
5 فَلْيَنْظُرِ الاِْنْسانُ مِمَّ خُلِقَ انسان بایدنگاه كندکه ازچه چیزآفریده شده است؟
و به این ترتیب قرآن دست همه انسان ها را گرفته و به خلقت نخستین باز مى گرداندو با يك جمله استفهامیه از آن ها مى پرسد « آفرینش شما از چه بوده است » ؟
6 خُلِقَ مِنْ ماءٍ دافِقٍ از يك آب جهنده آفریده شده است .
این توصیفى است براى نطفه مرد كه درآب منى شناوراست و به هنگام بیرون آمدن جهش دارد.
7 يَخْرُجُ مِنْ بَيْنِ الصُّلْبِ وَالتَّرائِبِ آبى كه خارج مى شودازمیان«پشت» و «سینه ها».
« صُلْب » به معنى "پشت" است و « تَرائِب » جمع « تَریبَة » بنابر مشهور میان علماى لغت ،
" استخوان هاى بالاى سینه" است ، همان جاکه گردن بند روى آن قرار مى گیرد ، چنان كه « ابن منظور » در « لسان العرب » مى گوید : « قالَ اَهْلُ اللُّغَةِ اَجْمَعُونَ مَوْضِعَ الْقَلاّدَةِ مِنَ الصَّدْرِ » .
8 اِنَّهُ عَلى رَجْعِهِ لَقادِرٌ
( كسى كه او را از چنین موجود ناچیزى آفرید ) ، مى تواند او را بازگرداند .
در آغاز خاك بودو سپس بعد از طى مراحلى به صورت نطفه درآمد و نطفه نیز بعد از طى مراحل پیچیده و شگفت انگیزى ، تبدیل به انسان كاملى شد ، بنابراین بازگشت او به حیات و زندگى مجدد هیچ مشکلى ایجاد نمى كند .
9 يَوْمَ تُبْلَى السَّرائِرُ درآن روز كه اسرار پنهان آشکار مى شود .
« تُبْلى » از ماده « بَلْوى » به معنى آزمایش و امتحان است و از آن جاکه هنگام آزمایش ، حقیقت اشیاء ظاهر و آشکار مى شود ، این ماده در این جا به معنى ظهور و بروز آمده است . « سَرائِر » جمع « سریرة » به معنى حالات و صفات و نیات درونى و پنهانى است . آرى در آن روز كه « يَوْمُ
البُرُوز » و « يَوْمُ الظُّهُور » است ، اسرار درون آشکار مى شود ، اعم از ایمان و كفر و نفاق ، يا نیت خیر و شر ، يا ریا و اخلاص و این ظهور روز بروز براى مؤمنان ، مایه افتخار و مزید بر نعمت است و براى مجرمان مایه سرافکندگى و منشأ خوارى و خفت و چه دردناك است كه انسان عمرى زشتى هاى درونى خود را از خلق خدا مخفى كرده باشد و با آبرو در میان مردم زندگى كند ولى در آن روز كه همه اسرار نهانى آشکار مى گردد در برابر همه خلایق شرمسار و سرافکنده شود كه گاه درد و رنج این عذاب از آتش دوزخ دردناك تر است . در روایتى از « معاذ بن جبل » نقل شده است كه مى گوید : « از رسول خدا صلى الله علیه و آله تفسیر « سَرائِر » در این آیه شریفه را سؤال كردم و گفتم: چه اسرار نهانى است كه خداوند بندگان را در آخرت با آن مى آزماید »؟ فرمود: «سرائر شما همان اعمال شما است ، همچون نماز و روزه و زکات و وضو و غسل جنابت و هر عمل واجبى، زیرا همه اعمال در حقیقت پنهان است، اگر انسان بخواهد ، مى گوید : نماز خوانده ام، در حالى كه نخوانده و مى گوید: وضو گرفته ام، در حالى كه وضو نگرفته و
این است تفسیر كلام خداوند يوم تبلى السّرائر ».(1)
10 فَمالَهُ مِنْ قُوَّةٍ وَ لا ناصِرٍ و براى او هیچ نیرو و ياورى نیست .
این معنى در بسیارى از آیات قرآن آمده است كه در آن روز نه يار و ياورى وجود دارد، نه فدیه و فدایى پذیرفته مى شود، نه راه فرار و بازگشتى در برابر انسان قرار دارد و نه طریقى براى فرار از چنگال عدالت پروردگار ، تنها و تنها وسیله نجات ، ایمان و عمل صالح است .
11 وَ السَّماءِ ذاتِ الرَّجْعِ سوگند به آسمان پرباران .
12 وَ الاَْرْضِ ذاتِ الصَّدْعِ و سوگند به زمین پرشکاف(که گیاهان از آن سربرمى آورند).
« رَجْع » از ماده « رجوع » به معنى "بازگشت" است و عرب به باران ، « رجع » مى گوید ، به خاطر این كه آبى كه از زمین و دریاها برخاسته ، ازطریق ابرها و باران به سوى زمین برمى گردد ، يا این كه در فواصل مختلف بارش باران تکرار مى شود . « صَدْع » به معنى شکاف در اجسام صلب و .
1) « مجمع البیان » ، جلد 10 ، صفحه 472 .
سخت است و با توجه به آن چه در معنى « رَجْع » گفته شد ، آن را اشاره به شکافتن زمین هاى خشك و سخت ، بعد از نزول باران و رشد و نمو گیاهان دانسته اند . در حقیقت این دو سوگند اشاره اى است به احیاى زمین هاى مرده به وسیله باران كه قرآن بارها آن را به عنوان دلیلى بر مسأله رستاخیز ذکر كرده است ، مانند آیه 11 سوره « ق » : « وَ اَحْيَيْنا بِهِ بَلْدَةً مَيْتا ، كَذلِكَ الْخُروُجُ : ما به وسیله باران سرزمین مرده اى را زنده كردیم ، خروج و قیام شما در قیامت نیز همین گونه است » . يا به تعبیر دیگر : همان گونه كه در آیه 5 سوره حج ، به هنگام استدلال بر مسأله معاد ، هم استدلال به مسأله آفرینش انسان از نطفه و تطورات جنین مى كند و هم استدلال به زنده شدن زمین هاى مرده بر اثر نزول باران ، در این سوره نیز روى هر دو مسأله تکیه شده است .
13 اِنَّهُ لَقَوْلٌ فَصْلٌ كه این يك سخن حق است .
14 وَ ما هُوَ بِالْهَزْلِ و شوخى نیست .
« قَوْلٌ فَصْلٌ » به معنى سخنى است كه میان حق و باطل جدایى مى افکند و در این جا به قرینه آیات گذشته جمعى آن را اشاره به معاد دانسته اند، درحالى كه جمع دیگرى آن را اشاره به قرآن
مى دانند و در بعضى از روایات معصومین علیهم السلام نیز به آن اشاره شده است . البته تعبیر از قیامت به « يَوْمُ الْفَصْل » در آیات زیادى از قرآن به چشم مى خورد . این احتمال نیز وجود دارد كه این تعبیر را اشاره به آیات قرآن بدانیم كه در ضمن از معاد خبر مى دهد و به این ترتیب جمع میان هر دو تفسیر مى شود . در حدیثى از امیرمؤمنان علی (علیه السلام) از پیغمبر گرامى اسلام نقل شده كه فرمود : « به زودى فتنه اى درمیان شما ظاهر مى شود » ، عرض كردم: « اى رسول خدا ! راه نجات ازآن چیست » ؟
فرمود: « قرآن است كه اخبار پیشینیان و آیندگان و داورى میان شما در آن است ، آن كلامى است كه حق را از باطل جدا مى كند، جدى است و شوخى نیست ، هرجبّارى آن را ترك كند، خداوند اورا درهم مى شکند و هرکس هدایت را در غیر آن جستجو كند ، خداوند گمراهش مى سازد » .(1)
15 اِنَّهُمْ يَكیدوُنَ كَيْدا آن ها پیوسته حیله مى كنند .
16 وَ اَكیدُ كَيْدا و من در مقابل آن ها چاره مى كنم . .
1) « تفسیر مراغى » ، جلد 30 ، صفحه 118 .
17 فَمَهِّلِ الْكافِرینَ اَمْهِلْهُمْ رُوَيْدا
حال كه چنین است ، كافران را اندکى مهلت ده ( تا سزاى اعمالشان را ببینند ) .
« كَيْد » به گفته « راغب » در « مفردات » نوعى چاره جویى است ( كه جنبه پنهانى و از طریق آماده ساختن مقدمات بوده باشد ) و آن دو گونه است ؛ « نکوهیده » و « پسندیده » هر چند استعمال آن در مذموم بیشتر است ، ولى در عین حال در ممدوح نیز به كار مى رود ، مانند «كَذلِكَ كِدْنا لِيُوسُفَ: ما این گونه براى يوسف چاره جویى كردیم» (76/یوسف). دراین آیات مخصوصاً به پیامبر صلى الله علیه و آله دستور مى دهد: با آن ها مدارا كن و به آن ها مهلت ده و براى نابودیشان عجله مکن ، بگذار به قدر كافى اتمام حجت شود ، بگذار آن ها كه مختصر آمادگى دارند ، سرانجام به اسلام بپیوندند ، اصولاً عجله كار كسى است كه از فوت فرصت ها و ازدست رفتن امکانات مى ترسد و این درباره خداوند قاهر و قادر مفهوم ندارد . « رُوَيْدا » از ماده « رود » ( بر وزن عود ) به معنى رفت وآمد و تلاش براى انجام چیزى توأم با ملایمت است و در این جا معنى مصدرى دارد و توأم با « تصغیر » است يعنى
مختصر مهلتى به آن ها ده . به این ترتیب خداوند در این جمله كوتاه سه بار به پیامبرش دستور مدارا و مهلت به آن ها مى دهد و این سرمشقى است براى همه مسلمانان كه در كارهاى خود مخصوصاً هنگامى كه در مقابل دشمنانى نیرومند و خطرناك قرار مى گیرند ، با حوصله و صبر و شکیبایى و دقت رفتار كنند و از هر گونه شتابزدگى و كارهاى بى نقشه يا بى موقع بپرهیزند . به علاوه در راه تبلیغ آیین حق همواره باید از عجله پرهیز كرد ، تا تمام كسانى كه احتمال هدایتشان مى رود ، ایمان بیاورند و نسبت به همه اتمام حجت شود . آرى آن ها پیوسته نقشه هاى شومى براى مبارزه با تو طرح مى كنند : ✓ گاه از طریق استهزا وارد مى شوند . ✓ گاه به محاصره اقتصادى دست مى زنند . ✓ گاه مؤمنان را شکنجه و آزار مى كنند . ✓ گاه مى گویند : به این قرآن گوش فراندهید و به هنگام تلاوت آن قال و غوغا مى كنند تا پیروز شوند . ✓ گاه ساحرت مى خوانند ، گاه كاهنت مى گویند ، گاه دیوانه ات مى شمرند . ✓ گاه در آغاز صبح ایمان مى آورند و عصرگاهان كافر مى شوند ، تا گروهى را به دنبال خود بکشند .
✓ گاه مى گویند : كسانى كه دور تو را گرفته اند ، فقرا و بینوایانند آن ها را دور كن تا ما با تو
باشیم . ✓ گاه مى گویند : لااقل بعضى از خدایان ما را به رسمیت بشناس تا با تو همراه شویم . ✓ و گاه نقشه تبعید يا قتل تو را مى كشند . خلاصه هر لحظه به شکلى و هر دم به لباسى درمى آیند، تا جمع تو را متفرق سازند و يارانت را در فشار بگذارند ، يا تو را از میان بردارند و نور خدا را خاموش كنند . ولى این ها باید بدانند خدا اراده كرده است این نور عالمگیر شود ، این نور الهى است كه با پف كردن این و آن خاموش نمى شود.
به هرحال این سوره از سوگند به آسمان و ستارگان آغاز مى شود و با تهدید كافران توطئه گر و دشمنان حقّ و حقیقت پایان مى يابدو در لابلاى آن دلایلى بر معاد به روشى زیبا و مؤثر و بیانى لطیف پیرامون نظارت مراقبین الهى بر انسان ها و تسلّى و دلدارى مؤمنان آمده كه همگى باعباراتى بسیار كوتاه كه درعین لطافت ، قاطعیت مخصوصى دارد ، منعکس شده است .
پایان سورۀ طارق
درباره فضیلت تلاوت این سوره ، در حدیثى از پیامبر صلى الله علیه و آله مى خوانیم: « هرکس سوره اعلى را بخواند ، خداوند به عدد هر حرفى كه بر ابراهیم (علیه السلام)و موسى (علیه السلام)و محمد صلى الله علیه و آله نازل كرده ، ده حسنه به او عطا مى فرماید » .(1)
بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ بنام خداوند بخشنده بخشایشگر
1 سَبِّحِ اسْمَ رَبِّكَ الاَْعْلى نام پروردگار بلندمرتبه ات را منزّه دار .
منظور این است كه نام خداوند در ردیف نام بت ها قرار داده نشود و ذات پاك او را از هرگونه عیب و نقص و صفات مخلوق ها و عوارض جسم و جسمانیت و هرگونه محدودیت و نقصان منزّه
1) « نور الثقلین » ، جلد 5 ، صفحه 533 .
بشمریم ، نه همچون بت پرستان كه نام او را در كنار نام بت هاى خود قرار مى دهند ، يا كسانى كه او را جسم و جسمانى مى شمرند . تعبیر به « اَعْلى » بیانگر این حقیقت است كه او از هرکس و هرچیز و هرچه تصور كنیم و هر خیال و قیاس و گمان و وهم و هرگونه شرك جلى و خفى برتر و بالاتر است . تعبیر به « رَبِّك » (پروردگارت) اشاره به این است كه پروردگارى كه تو مردم را به سوى او مى خوانى ، از پروردگار بت پرستان جداست .
2 اَلَّذى خَلَقَ فَسَوّى همان خداوندى كه آفرید و منظم كرد .
« سَوّى » از ماده « تسویة » به معنى نظام بخشیدن و مرتب نمودن است و مفهوم گسترده اى دارد كه تمام نظامات جهان را شامل مى شود ، اعم از نظاماتى كه بر منظومه ها وکواکب آسمان حاکم است و يا آن چه بر مخلوقات زمینى ، مخصوصاً انسان از نظر جسم و جان .
3 وَ الَّذى قَدَّرَ فَهَدى و همان كس كه تقدیر كرد و هدایت فرمود .
منظور از « تَقْدیر » همان اندازه گیرى و تعیین برنامه هاى حرکت به سوى اهدافى است كه موجودات به خاطر آن آفریده شده اند . و منظور از « هدایت » همان هدایت تکوینى است كه به
صورت انگیزه هاى درونى و بیرونى و قوانینى كه بر هر موجودى حاکم ساخته ، مى باشد . مثلاً از يك سو پستان مادر و شیر آن را براى تغذیه طفل آفریده و به مادر عاطفه شدید مادرى داده و از سوى دیگر در طفل انگیزه اى آفریده كه او را به سوى پستان مادر مى كشاند و این آمادگى و جاذبه دوجانبه در مسیر هدف ، در همه موجودات دیده مى شود . خلاصه این كه : دقت در ساختمان هر موجود و مسیرى كه در طول عمر خود طى مى كند ، به وضوح این حقیقت را نشان مى دهد كه
برنامه ریزى دقیقى دارد و دست هدایت نیرومندى پشت سر آن است ، كه براى اجراى این برنامه ها به او كمك مى كند و این نشانه دیگرى از ربوبیت پروردگار است . البته در مورد انسان غیر از برنامه هدایت تکوینى ، نوع هدایت دیگرى وجود دارد كه از طریق وحى وارسال انبیاء صورت مى گیرد و هدایت تشریعى نام دارد و جالب این كه هدایت تشریعى انسان نیز در تمام زمینه ها مکمّل هدایت تکوینى اوست.
مسأله تقدیر ( اندازه گیرى ) و هدایت عمومى موجودات كه در آیات فوق از مظاهر ربوبیت پروردگار شمرده شده، ازمسائلى است كه هرقدر زمان بر آن بگذرد و علم و دانش بشر پیشرفت كند ،
حقایق بیشترى از آن بروز مى كند. اکتشافات علمى به ما امکان مى دهد كه چهره هاى تازه و شگفت انگیز و شوق انگیزترى از این تقدیر و هدایت را در تمام ذرات جهان بنگریم ، بعضى از مفسّران در این جا با استناد به نوشته هاى دانشمند معروف « كمریسى موریسن » در كتاب « راز آفرینش انسان » نمونه هایى از این راز بزرگ را درمورد هدایت حیوانات و انواع مختلف جانداران آورده است كه ذیلاً به قسمتى از آن با مختصر تغییر و تکمیل اشاره مى شود. 1 - پرندگان مهاجر كه گاهى در سال هزاران كیلومتر راه بر فراز اقیانوس ها و جنگل ها و بیابان ها مى پیمایند ، هرگز آشیانه خود را گم نمى كنند و بعد از بازگشت درست به وطن اصلى بازمى گردند و همچنین زنبوران عسل هرقدر از كندوى خود دور شوند و باد آن ها را این طرف و آن طرف ببرد ، باز دقیقا به آشیانه خود برمى گردند ، در حالى كه انسان براى بازگشت به وطن احتیاج به نشانه ها و آدرس هاى دقیق و راهنما دارد . 2 - حشرات چشم هاى میکروسکوپى ( ذره بین ) دارند كه ساختمان و قدرت دید آن ، انسان را به حیرت وامى دارد ، درحالى كه بازهاى شکارى داراى چشم هاى تلسکوپى ( دوربین ) هستند . 3 - انسان براى پیدا كردن راه خویش در شب باید از منبع نور استفاده كند ولى بسیارى از پرندگان
در نهایت ظلمت و تاریکى شب اهداف خود را مى بینند و این از طریق چشمانى است كه در برابر اشعه مادون قرمز حساسیت دارد و نیز دستگاه رادار مانندى است كه در وجود بعضى از آن ها تعبیه شده است . 4 - سگ ها به خاطر داشتن شامّه اضافى ، مى توانند هر حیوانى را در مسیر آن ها باشد ، از طریق بو بشناسند، درحالى كه انسان حتى باوسایلى كه در دست دارد، قادر به چنین مطلبى نیست.
5 - تمام حیوانات صداهایى را كه شدّت ارتعاش آن بیرون از قدرت سامعه ما است ، درك مى كنند و شنوایى آن ها به مراتب از شنوایى ما دقیق تر است ، هرچند انسان توانسته است این مطلب را با وسایل و ابزارعلمى جبران كند و صداى بال مگسى را كه چندین كیلومتر از او دور است ، آن چنان بشنود كه گویى روى لاله گوش او قرار گرفته و شاید این تفاوت قدرتى را كه خداوند میان انسان و حیوان قائل شده به خاطر همین است كه انسان از طریق علم و عقل ، قادر بر جبران ضعف هایش مى باشد ، ولى حیوانات چنین نیستند . 6 - نوعى ماهى كوچك است كه سال هادر دریا زندگى مى كند ، سپس براى تخم ریزى به همان نهرى كه در آن متولد شده است ، بازمى گردد و بر ضدّ امواج پیش مى رود و موطن اصلى را كه مناسب پرورش اوست ، بعد از سال ها دورى از آن ، در
فاصله دوردستى پیدا مى كند . 7 - و از این عجیب تر داستان بعضى از حیوانات آبى است كه آن ها عکس این مسیر را طى مى كنند .
4 وَ الَّذى اَخْرَجَ الْمَرْعى و آن كس كه چراگاه را به وجود آورد .
تعبیر به « اَخْرَج » از ماده « اخراج » اشاره به این است كه گویى همه گیاهان و مخصوصاً مواد غذایى چهارپایان در دل زمین وجود داشته و خداوند آن ها را بیرون فرستاده ، بدیهى است تغذیه حیوانات مقدمه اى است براى تغذیه انسان و فایده آن سرانجام به انسان ها باز مى گردد .
5 فَجَعَلَهُ غُثاءً اَحْوى سپس آن را خشك و سیاه قرار داد .
« غُثاء » در اصل به معنى گیاهان خشکى است كه روى سیلاب قرار مى گیرد و همچنین به كف هایى كه روى دیگ در حال جوشیدن پیدا مى شود ، « غثاء » مى گویند و این تعبیر به عنوان كنایه از هر چیزى كه ضایع مى شود و از دست مى رود ، استعمال مى شود و در آیه مورد بحث به معنى گیاهان خشکیده و درهم ریخته است . « اَحْوى » از ماده « حُوَّة » ( بر وزن قُوَّة ) به معنى رنگ سبز سیر و گاه به معنى رنگ سیاه آمده است . « غُثاءً اَحْوى » ( گیاهان خشکیده تیره رنگ ) منافع زیادى
دربردارد هم غذاى مناسبى است براى زمستان حیوانات و هم وسیله اى است براى سوخت و سوز انسان و هم كود مناسبى است براى زمین ها .
در حقیقت مسأله ربوبیت عالى پروردگار با پنج وصف اخیر يعنى "خلقت" ، "تسویه" ،"تقدیر"، "هدایت" و "رویاندن گیاهان" به نحو احسن تشریح شده است كه مطالعه آن ها انسان را به خوبى با مقام ربوبیت والاى خداوند آشنا مى سازد و نور ایمان را در دل او مى افکند و مهم ترین نعمت هاى الهى را به طور اجمال بازگو مى كند و حسّ شکرگزارى را در آدمى برمى انگیزد .
6 سَنُقْرِئُكَ فَلا تَنْسى
ما به زودى ( قرآن را ) بر تو قرائت مى كنیم و هرگز فراموش نخواهى كرد .
بنابراین هنگام نزول وحى عجله مکن و هرگز نگران فراموش كردن آیات الهى مباش ، آن كس كه این آیات بزرگ را براى هدایت انسان ها بر تو فرستاده، هم او حافظ و نگاهبان آن هاست ، آرى او نقش این آیات رادرسینه پاك تو ثابت مى دارد، به طورى كه هرگزگرد وغبارنسیان برآن نخواهدنشست.
7 اِلاّ ما شاءَ اللّهُ اِنَّهُ يَعْلَمُ الْجَهْرَ وَ ما يَخْفى
مگر آن چه را خدا بخواهد ، كه او آشکار و پنهان را مى داند .
مفهوم این تعبیر آن نیست كه پیامبر صلى الله علیه و آله چیزى از آیات الهى را فراموش مى كند وگرنه از گفتار او سلب اطمینان خواهد شد ، بلکه هدف بیان این حقیقت است كه موهبت حفظ آیات الهى از سوى خداست و لذا هر لحظه بخواهد مى تواند آن را از پیامبرش بگیرد و يا به تعبیر دیگر هدف بیان تفاوت علم ذاتى خداوند و علم موهبتى پیامبرش صلى الله علیه و آله است. این يکى ازمعجزات پیغمبراسلام صلى الله علیه و آله است كه آیات و سوره هاى طولانى را با يك بار تلاوت جبرئیل به خاطر مى سپرد و همیشه به خاطر داشت و چیزى را فراموش نمى كرد .
8 وَ نُيَسِّرُكَ لِلْيُسْرى و ماتورا براى انجام هرکارخیرآماده مى كنیم.
در این آیه پیامبر صلى الله علیه و آله را دلدارى داده ، مى افزاید : « ما تو را به انجام هر كار خیرى توفیق مى دهیم و كارها را بر تو آسان مى سازیم » . و به تعبیر دیگر هدف بیان این حقیقت است كه در راهى كه تو در پیش
دارى ، مشکلات و سختى ها فراوان است، هم در راه گرفتن وحى و حفظ آن و هم در تبلیغ رسالت و اداى آن و هم در انجام كارهاى خیر و عمل به آن ، ما در تمام این امور به تو يارى مى دهیم و مشکلات را بر تو آسان مى سازیم. این جمله ممکن است اشاره به محتواى دعوت پیامبر صلى الله علیه و آله و تکالیف و برنامه هاى الهى نیز باشد يعنى محتواى آن آسان و شریعت او شریعت سمحه سهله است و تکالیف شاقّ و كمرشکن در آیین الهى وجود ندارد. زندگى خود پیامبر صلى الله علیه و آله هم نمونه كامل تعلیم این حقیقت بود . او در هیچ چیز ، اعم از لباس و خوراك و مرکب و وسایل زندگى سخت گیر نبود، هر غذاى مناسبى را تناول مى فرمود، هرگونه لباسى را كه زنندگى نداشت، مى پوشید، گاه در بستر مى آرمید و گاه روى فرش و گاه حتى روى شن هاى بیابان و از هرگونه تعلق و تقيّدى آزاد بود .
9 فَذَكِّرْ اِنْ نَفَعَتِ الذِّكْرى پس تذکر ده اگر تذکر مفید باشد .
منظور این است كه تذکر به هر حال سودمند است و افرادى كه به هیچ وجه از آن منتفع نشوند ، كم هستند ، به علاوه حداقل موجب اتمام حجت بر منکران مى شوند كه این خود منفعت بزرگى است . و این كه قرآن مى گوید : « سَواءٌ عَلَيْهِمْ ءَأَنْذَرْتَهُمْ اَمْ لَمْ تُنْذِرْهُمْ لا يُؤْمِنُونَ : براى آن ها يکسان
است چه انذارشان كنى يا نکنى » ( 6 / بقره ) ، تنها در مورد اقلیتى از مردم است وگرنه اکثریت خواه ناخواه تحت تأثیر سخنان بلیغ و رسا واقع مى شوند، منتها بعضى زیادتر، بعضى كمتر و بعضى بسیار كمتر ، ولى به هرحال سخنان سنجیده غالبا اثر دارد . برنامه عملى پیغمبر اکرم صلى الله علیه و آله نیز گواه بر این است كه او براى تبلیغات و تذکرات خود هیچ قید و شرطى قائل نبود و همگان را وعظ مى كرد و انذار مى نمود .
10 سَيَذَّكَّرُ مَنْ يَخْشى و به زودى آن ها كه از خدا مى ترسند ، متذکر مى شوند .
آرى تا روح « خشیت » و ترس و يا به تعبیرى روح « حق طلبى » و « حق جویى » كه مرتبه اى از تقواست ، در انسان وجود نداشته باشد ، از مواعظ الهى و تذکرات پیامبران نفعى نمى برد .
11 وَ يَتَجَنَّبُهَا الاَْشْقى اما بدبخت ترین افراد از آن دورى مى گزیند .
منظور از « اَشْقى » در این جا معاندین و دشمنان حق است ، چراکه مردم سه گروهند : گروهى عارف و آگاه ، گروهى متوقّف و شکاك و گروهى معاند ، طبیعى است كه گروه اول و دوم از تذکرات منتفع مى شوند ، تنها گروه سومند كه بهره مثبتى نمى گیرند و تنها تأثیر تذکردرمورد آن ها، همان
اتمام حجت است . ضمناً از این آیه استفاده مى شود كه پیامبر صلى الله علیه و آله گروه سوم را نیز مشمول تذکرات خود قرار مى داد، ولى آن ها دورى مى كردند و چهره برمى تافتند . قابل توجه این كه در این دو آیه « شقاوت » نقطه مقابل « خشیت » قرار داده شده ، در حالى كه قاعدتا باید در مقابل « سعادت » قرار گیرد و این به خاطر آن است كه ریشه اصلى سعادت و خوشبختى انسان ، همان احساس مسؤولیت و خشیت است .
12 اَلَّذى يَصْلَى النّارَ الْكُبْرى همان كسى كه در آتش بزرگ وارد مى شود .
13 ثُمَّ لا يَمُوتُ فیها وَ لا يَحْيى سپس در آن آتش نه مى میرد و نه زنده مى شود.
در این كه منظور از « اَلنّارَ الْكُبْرى » ( آتش بزرگ ) چیست ، جمعى گفته اند منظور پایین ترین طبقه جهنم و اسفل السّافلین است ، چرا چنین نباشد كه آن ها شقى ترین و معاندترین مردم بودند و عذاب آن ها نیز باید سخت ترین و هولناك ترین عذاب باشد . ولى بعضى گفته اندکه توصیف این آتش به « كبرى » درمقابل آتش « صغرى » يعنى آتش هاى این دنیا مى باشد ، همان گونه كه در حدیثى آمده كه امام صادق (علیه السلام) فرمود : « این آتش دنیاى شما جزئى از هفتاد جزء از آتش دوزخ است ، كه هفتاد
مرتبه با آب خاموش شده ، باز شعله ور گردیده واگر چنین نبود، هیچ انسانى قدرت تحمّل آن را نداشت و نمى توانست در كنار آن قرار گیرد » .(1)
14 قَدْ اَفْلَحَ مَنْ تَزَكّى مسلماً رستگار مى شود كسى كه خود را تزکیه كند .
15 وَ ذَكَرَ اسْمَ رَبِّهِ فَصَلّى و نام پروردگارش را به ياد آورد و نماز بخواند .
« تزکیة » معنى وسیعى دارد ، هم پاکسازى روح از آلودگى شرك و هم پاکسازى از اخلاق رذیله و هم پاکسازى عمل از محرمات و هرگونه ریا و هم پاکسازى مال و جان به وسیله دادن زکات در راه خدا . قابل توجه این كه در آیات فوق نخست سخن از تزکیه و بعد ذکر پروردگار و سپس نماز است . به نظر برخى مفسران ، مراحل عملى مُكلّف سه مرحله است : ابتدا « ازاله عقاید فاسده از قلب » سپس « حضور معرفة اللّه و صفات و اسماء او در دل » و سوم « اشتغال به خدمت » . آیات فوق .
1) « بحار الانوار » ، جلد 8 ، صفحه 288 ، حدیث 21 .
در سه جملۀ كوتاه اشاره به این سه مرحله كرده است .(1)این نکته نیز قابل توجه است كه « نماز » را فرع بر « ذکر پروردگار » مى شمرد، این به خاطر آن است كه تا به ياد او نیفتد و نور ایمان در دل او پرتوافکن نشود ، به نماز نمى ایستد .
16 بَلْ تُؤْثِروُنَ الْحَيوةَ الدُّنْيا بلکه شما حیات دنیا را مقدم مى دارید .
17 وَ الاْخِرَةُ خَيْرٌ وَ اَبْقى در حالى كه آخرت بهتر و پایدارتر است .
هیچ عقلى اجازه نمى دهد كه انسان « سراى باقى » رابه « متاع فانى » بفروشد و این لذات مختصر و آمیخته با انواع درد و رنج را برآن همه نعمت هاى جاویدان و خالى ازهرگونه ناملایمات، مقدم بشمرد . این در واقع همان مطلبى است كه دراحادیث نیزآمده: « حُبُّ الدُّنیا رَأْسُ كُلُّ خَطیئَةٍ: محبت دنیاسرچشمه هرگناهى است » .(2)).
امابا این حال چگونه انسان مؤمن در بسیارى از اوقات این علم و آگاهى خود را زیرپا گذاشته و آلوده گناهان و جرایمى مى شود ؟ پاسخ این سؤال يك جمله است و آن غلبه شهوات بر وجود انسان و سرچشمه غلبه شهوات نیز حبّ دنیا است . حبّ دنیا اعم از حبّ مال ، مقام ، شهوت جنسى ، تفوّق طلبى ، برترى جویى ، تن پرورى ، انتقام جویى و مانند این ها ، گاه چنان طوفانى در روح انسان ایجاد مى كند كه تمام معلومات او را بر باد مى دهد و حتى گاه حس تشخیص او را از میان مى برد و در نتیجه حیات دنیا را بر آخرت مقدم مى دارد . این كه در روایات اسلامى كرارا حبّ دنیا، به عنوان سرچشمه تمام گناهان شمرده شده است ، يك واقعیت عینى و محسوس است كه در زندگى خود و دیگران بارها آن را آزموده ایم . لذا براى قطع ریشه هاى گناه ، راهى جز این نیست كه حبّ و عشق دنیا را از دل بیرون كنیم . باید به دنیا همچون وسیله اى ، گذرگاهى ، پلى و يا همچون مزرعه اى بنگریم . ممکن نیست عاشقان دنیا بر سر دوراهى « وصول به متاع این جهان ونیل به رضاى خدا » دومى را مقدم شمرند . اگر پرونده هاى جنایى را بنگریم ، واقعیت حدیث فوق را در
آن ها به خوبى مشاهده مى كنیم. هنگامى كه علل جنگ ها ، خونریزى ها ، كشت و كشتارها ( حتى در میان برادران و دوستان ) را مورد توجه قرار مى دهیم ، جاى پاى حبّ دنیا در همه آن ها مشهود و نمایان است . اما چگونه مى توان حبّ دنیا را از دل بیرون كرد با این كه ما همه فرزند دنیاییم و علاقه فرزند به مادر يك امر طبیعى است ؟ این امر ، نیاز به آموزش فکرى و فرهنگى و عقیدتى و سپس تهذیب نفس دارد . و از جمله امورى كه مى تواند بالاترین كمك را به سالکان راه در این مسیر كند ، "ملاحظه عاقبت كار دنیاپرستان" است . فراعنه با آن همه قدرت و امکانات مالى سرانجام چه كردند؟ قارون از این همه گنج هایى كه كلید آن هارا چندین انسان نیرومند به زحمت مى كشیدند چه اندازه با خود برد ؟ قدرت هاى عظیمى را كه درعصر و زمان خود مى نگریم و با نسیمى ، دفتر زندگانیشان برهم مى خورد و بایك گردش لیل و نهار از تخت قدرت فرومى افتند و كاخ ها و ثروت هایشان را مى گذارند و مى گریزند و يا به زیر خاك پنهان مى شوند ، خود بهترین واعظ و معلم ماست . این سخن دامنه دار رابا حدیثى از امام علىّ بن الحسین (علیه السلام) كه بسیار رسا و گویاست پایان مى دهیم . از حضرتش پرسیدند كه : « افضل اعمال نزد خدا چیست » ؟ فرمود : « ما مِنْ عَمَلٍ بَعْدَ
مَعْرِفَةِ اللّهِ عَزَّوَجَلَّ وَ مَعْرِفَةِ رَسُولِهِ صلى الله علیه و آله اَفْضَلُ مِنْ بُغْضِ الدُّنْيا : هیچ عملى بعداز معرفت خداوند و رسولش ، افضل از دشمنى با دنیا نیست » . سپس افزود : « زیرا براى حبّ دنیا شعب بسیارى است و معاصى نیز شعب بسیارى دارد ، اولین چیزى كه با آن معصیت خدا شد ، معصیت ابلیس بود در آن زمان كه ابا كرد و "تکبّر" ورزید و از كافرین شد ، سپس "حرص" بود كه سرچشمه معصیت (و ترك اولاى) آدم و حوا گشت ، در آن زمان كه خداوند متعال به آن ها فرمود : « از هر جاى بهشت مى خواهید بخورید، ولى نزدیك این درخت ( ممنوع ) نشوید كه از ستمکاران خواهید بود » ولى آن ها به سراغ چیزى رفتند كه به آن نیاز نداشتند و همین براى فرزندان آن ها تا روز قیامت باقى ماند ، چراکه غالبا چیزهایى را كه انسان مى طلبد ، به آن نیازى ندارد ( نیازها غالبا منشأ گناه نیستند ، آن چه منشأ گناه است ، هوس ها و امور زاید بر نیاز است ) ، سپس "حسد" بود كه سرچشمه گناه فرزند آدم شد ، نسبت به برادرش حسد ورزید و او را به قتل رساند و از
شعب آن حبّ زنان ، حبّ دنیا ، حبّ ریاست ، حبّ راحتى ، حبّ سخن ، حبّ برترى و حبّ ثروت است ، این ها هفت خصلتند كه همگى در حبّ دنیا جمعند و لذا پیامبران و دانشمندان بعداز آگاهى بر این حقیقت
گفته اند : « حُبُّ الدُّنیا رَأْسُ كُلُّ خَطیئَة » » .(1)
18 اِنَّ هذا لَفِى الصُّحُفِ الاْوُلى این دستورات درکتب آسمانى پیشین آمده است.
19 صُحُفِ اِبْراهیمَ وَ مُوسى كتب ابراهیم و موسى .
این تعبیر نشان مى دهد كه محتواى پراهمیت این سوره، يا خصوص آیات اخیر، از اصول اساسى عالم ادیان و از تعلیمات بنیادى همه انبیا و پیامبران است و این خود نشانه اى است از عظمت سوره و از اهمیت این تعلیمات. « صُحُف » جمع «صحیفة» و در این جا به معنى لوح و يا صفحه اى است كه چیزى بر آن مى نویسند . آیات فوق نشان مى دهد كه حضرت ابراهیم (علیه السلام) و حضرت موسى (علیه السلام)نیز داراى كتاب هاى آسمانى بوده اند. در روایتى از ابوذر مى خوانیم كه مى گوید : به پیغمبر صلى الله علیه و آله عرض كردم : « انبیا چند نفر بودند » ؟ فرمود : « يکصد و بیست و چهار هزار
1) «اصول كافى» ، جلد 2 ، بابُ حُبِّ الدُّنْيا وَ الْحِرْصُ عَلَيْها ، حدیث 8 .
نفر ». گفتم : « رسولان آن ها چند نفر بودند »؟ فرمود: «سیصدوسیزده نفر و بقیه فقط "نبى" بودند». عرض كردم: «آدم، نبى بود»؟ فرمود: « بله ، خداوند بااوسخن گفت واو را بادست خود آفرید »، سپس پیامبر صلى الله علیه و آله افزود : « اى ابوذر ! چهارنفر از انبیاء عرب بودند ؛ هود و صالح و شعیب و پیامبر تو». گفتم: «اى رسول خدا ! خداوند چندکتاب نازل فرمود»؟ فرمود: «صد و چهار كتاب، ده كتاب بر «آدم»، پنجاه كتاب بر « شیث » و بر « اخنوخ » كه ادریس است سى كتاب و او نخستین كسى است كه با قلم نوشت و بر «ابراهیم» ده كتاب و نیزتورات و انجیل و زبور و فرقان را (برموسى و مسیح و داوود و پیامبر اسلام نازل كرد) » .(1)تعبیر به « اَلصُّحُفِ الاْوُلى » در مورد كتاب هاى ابراهیم و موسى در برابر صحف اخیر است كه بر حضرت مسیح و پیغمبر اکرم صلى الله علیه و آله نازل شده است . پایان سورۀ اعلى .
1) « مجمع البیان » ، جلد 10 ، صفحه 476 .
درباره فضیلت تلاوت این سوره ، در حدیثى از پیامبر صلى الله علیه و آله مى خوانیم : « هرکس آن را تلاوت كند ، خداوند حساب او را در قیامت آسان مى گیرد » .(1)
بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ بنام خداوند بخشنده بخشایشگر
1 هَلْ اَتیكَ حَدیثُ الْغاشِيَةِ
آیا داستان « غاشیه » ( روز قیامت كه حوادث وحشتناکش همه رامى پوشاند ) به تو رسیده است ؟
« غاشِيَه » از ماده « غِشاوَة » به معنى "پوشاندن" است ، انتخاب این نام براى قیامت به خاطر آن است كه حوادث وحشتناك آن ناگهان همه را زیر پوشش خود قرار مى دهد .
مخاطب دراین آیه شخص پیامبر صلى الله علیه و آله است و ذکر این جمله به صورت استفهام از شخص
1) « مجمع البیان » ، جلد 10 ، صفحه 477 .
پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله براى بیان عظمت و اهمیت آن روز بزرگ است .
2 وُجُوهٌ يَوْمَئِذٍ خاشِعَةٌ چهره هایى در آن روز خاشع و ذلّت بار است .
ذلّت و ترس از عذاب و كیفرهاى عظیم آن روز تمام وجود آن ها را فراگرفته و از آن جا كه حالات روحى انسان بیش از همه جا در چهره او منعکس مى شود ، اشاره به خوف و ذلت و وحشتى مى كند كه سراسر چهره آن ها را مى پوشاند .
3 عامِلَةٌ ناصِبَةٌ
آن هاکه پیوسته عمل كرده و خسته شده اند (و نتیجه اى عایدشان نشده است) .
آن ها تلاش و كوشش زیادى در زندگى دنیا به خرج مى دهند ولى هیچ فایده اى جز خستگى در حقیقت نصیبشان نمى شود ، نه عمل مقبولى در درگاه خدا دارند و نه چیزى از آن همه ثروت كه اندوخته اند ، مى توانند با خود ببرند و نه نام نیکى از خود به يادگار مى گذارند و نه فرزند صالحى ، آن ها زحمتکشان خسته و بینوایند .
4 تَصْلى نارا حامِيَةً و در آتش سوزان وارد مى گردند .
« تَصْلى » از ماده « صَلْى » ( بر وزن نَفْى ) به معنى ورود در آتش و ماندن و سوختن با آن است . سرانجام این زحمتکشان خسته و بیهوده گر وارد آتش داغ و سوزان مى شوند و با آن مى سوزند .
5 تُسْقى مِنْ عَيْنٍ انِيَةٍ از چشمه اى فوق العاده داغ به آن ها مى نوشانند.
« اآنِيَة » مؤنث « آنى » از ماده « اَنْى » ( بر وزن حَلْى ) به معنى "تأخیر افکندن" است و براى بیان فرارسیدن وقت چیزى گفته مى شود و در این جا به معنى آب سوزانى است كه حرارتش به منتها درجه رسیده است . در آیۀ 29 سورۀ كهف مى خوانیم : « و اگر تقاضاى آب كنند ، آبى براى آن ها مى آورند مانند فلزگداخته كه صورت هایشان را بریان مى كند ، چه بد نوشیدنى است و چه بد محلّ اجتماعى » .
6 لَيْسَ لَهُمْ طَعامٌ اِلاّمِنْ ضَریعٍ طعامى جزاز ضریع (خارخشك تلخ وبدبو)ندارند.
« ضَریع » از « ضَرْع » به معنى ضعف و ذلت و خضوع است و در این جا منظور طعامى است
ذلت آفرین و بدبو كه دوزخیان براى رهایى از آن به درگاه خدا تضرّع مى كنند .(1)در حدیثى از پیغمبر اکرم صلى الله علیه و آله مى خوانیم : « ضریع چیزى است در آتش دوزخ ، شبیه خار ، تلخ تر از صبر و متعفن تر از مردار و سوزنده تر از آتش » .
7 لا يُسْمِنُ وَ لا يُغْنى مِنْ جُوعٍ
غذایى كه نه آن ها را فربه مى كند و نه گرسنگى را فرومى نشاند.
مسلماً چنین غذایى براى تقویت جسم و فرونشاندن گرسنگى نیست، غذایى است گلوگیر كه خود نوعى عذاب است ، چنان كه در آیه 13 سوره «مزّمِّل» مى خوانیم: «وَ طَعاماً ذا غُصَّةٍ وَ عَذاباً اَلیماً : نزد ما غذاهایى است گلوگیر و عذابى است دردناك ». آن هاکه دراین دنیا انواع غذاهاى لذیذ و چرب و شیرین را از طریق ظلم و تجاوز به حقوق دیگران فراهم كردند و آن هاکه اجازه ندادند محرومان جزاز غذاهاى گلوگیر وناگواراستفاده كنند، بایددرآن جا غذایى داشته باشندکه « عذاب الیم » .
1) «تفسیرقرطبى»، جلد 10، صفحۀ 7120 .
آن ها گردد . البته همان گونه كه بارها گفته ایم ، نه نعمت هاى بهشتى و نه عذاب هاى دوزخى هیچ كدام را نمى توان براى ما محبوسان در زندان دنیا توصیف كرد ، این ها همه اشارات و تنها شَبح هایى است كه براى ما ترسیم شده است .
8 وُجُوهٌ يَوْمَئِذٍ ناعِمَةٌ چهره هایى درآن روزشاداب وباطراوت است.
« ناعِمَة » از ماده « نعمة » در این جا اشاره به چهره هایى است كه غرق نعمت شده و تر و تازه و شاداب و مسرور و نورانى است، همان گونه كه در آیه 24 سوره مطفّفین آمده است كه در توصیف بهشتیان مى فرماید : « تَعْرِفُ فى وُجُوهِهِمْ نَضْرَةَ النَّعیمِ : در چهره هاى آن ها طراوت و خرمى نعمپت را مشاهده مى كنى » .
9 لِسَعْيِها راضِيَةٌ چراکه از سعى و تلاش خود خشنود است .
به عکس دوزخیان كه از تلاش و كوشش خود جز خستگى و رنج بهره اى نبردند و « عامِلَةٌ ناصِبَة » بودند ، بهشتیان نتایج تلاش و كوشش خود رابه احسن وجه مى بینند و كاملاً راضى و
خشنودند . تلاش هایى كه در پرتو لطف خدا به اضعاف مضاعف ، گاه ده برابر و گاه هفتصد برابر و گاه بیشتر ، رشد ونمو يافته و گاهى با آن جزاى بى حساب را خریدارى كرده اند : «اِنَّما يُوَفَّى الصّابِروُنَ اَجْرَهُمْ بِغَيْرِحِسابٍ» كه صابران اجر و پاداش خود را بى حساب دریافت مى دارند. (10/ زمر).
10 فى جَنَّةٍ عالِيَةٍ در بهشتى است عالى .
واژه « عالِيَة » ممکن است اشاره به « علوّ مکانى » باشد، يعنى آن ها در طبقات عالى بهشتند و يا « علوّ مقامى » و هر دو احتمال را مفسران گفته اند ولى تفسیر دوم مناسب تر به نظر مى رسد ، هرچند جمع میان دو معنى نیز ممکن است .
11 لا تَسْمَعُ فیها لاغِيَةً كه در آن هیچ سخن لغو و بیهوده اى نمى شنوى .
نه سخنى كه حاکى از نفاق باشد ، يا عداوت و جنگ و جدال و يا كینه توزى و حسد ، نه سخنان دروغ ، نه تهمت و افترا، نه غیبت و ایذاء و نه حتى لغو و امور بى فایده . و چه آرام بخش است محیطى كه از همه این سخنان پاك باشد و اگر درست بیندیشیم ، قسمت عمده ناراحتى هاى زندگى دنیا از شنیدن این گونه سخنان است كه آرامش روح و جان و نظامات
اجتماعى را بر هم مى زند و آتش فتنه ها را شعله ور مى سازد .
12 فیها عَيْنٌ جارِيَةٌ در آن چشمه هاى جارى است .
گرچه « عَيْن » در این جا « نکره » است و معمولاً نکره براى بیان يك فرد مى آید ، ولى به قرینه سایر آیات قرآن معنى جنس دارد و شامل چشمه هاى مختلف مى شود ، همان گونه كه در آیه 15 ذاریات مى خوانیم : « اِنَّ الْمُتَّقینَ فى جَنّاتٍ وَ عُيُونٍ : پرهیزگاران در میان باغ هاى بهشت و چشمه ها قرار دارند » .
13 فیها سُرُرٌ مَرْفُوعَةٌ در آن تخت هاى زیباى بلند است .
« سُرُر » جمع « سریر » از ماده « سرور » به معنى تخت هایى است كه در مجالس انس و سرور بر آن مى نشینند . بلند بودن این تخت ها به خاطر آن است كه بهشتیان بر تمام مناظر و صحنه هاى اطراف خود مسلط باشند و از مشاهده آن لذت برند. « ابن عباس » مى گوید : « این تخت هاى بلند چنان هستند كه وقتى صاحبان آن ها اراده جلوس بر آن كنند ، تواضع مى كند و فرومى نشیند و بعد از جلوس به حال اول بازمى گردد » .
14 وَ اَكْوابٌ مَوْضُوعَةٌ و قدح هایى كه در كنار این چشمه ها نهاده .
« اَكْواب » جمع « كوُب » ( بر وزن خوُب ) به معنى قدح يا ظرفى است كه دسته دار باشد . چون استفاده از آن چشمه هاى گوارا و شراب هاى طهور بهشتى، نیاز به ظرف هایى دارد، در این آیه به آن ظرف ها اشاره مى كند . هر زمان اراده كنند قدح ها از چشمه ها پر مى شود و در برابر آنان قرارمى گیرد ، تازه به تازه مى نوشند و سیراب مى شوند و لذت مى برند، لذتى كه توصیفش براى ساکنان دنیا غیرممکن است. توجه به این نکته لازم است كه در قرآن تعبیرات مختلفى درباره ظرف هاى شراب طهور بهشتیان آمده، در این جا و بعضى از آیات دیگر تعبیر به « اَكْواب » شده ، در حالى كه در بعضى از آیات دیگر تعبیر به « اَباریق » جمع « ابریق » به معنى ظرفى كه داراى دسته و لوله براى ریختن مایعات است يا « كَأس » ( به معنى جام پر از شراب ) آمده است . مانند : « يَطُوفُ عَلَيْهِمْ وِلْدانٌ مُخَلَّدوُنَ ، بِاَكْوابٍ وَ اَباریقَ وَ كَأْسٍ مِنْ مَعینٍ : گرداگرد آن ها نوجوانانى مى گردند كه همیشه طراوت جوانى را دارا هستند، درحالى كه قدح ها و كوزه ها و جام هایى پر از شراب طهور در دست دارند و به آن ها
عرضه مى كنند » ( 17 و 18 / واقعه ) .
15 وَ نَمارِقُ مَصْفُوفَةٌ و بالش ها و پشتى هاى صف داده شده .
« نَمارِق » جمع « نمرقه » ( بر وزن غلغله ) به معنى پشتى كوچك است كه بر آن تکیه مى كنند و معمولاً به هنگام استراحت كامل از آن ها استفاده مى شود و تعبیر به « مَصْفُوفَة » اشاره به تعدد و نظم خاصى است كه بر آن ها حاکم است ، این تعبیر نشان مى دهد كه آن ها جلسات انس دسته جمعى تشکیل مى دهند و این اجتماع كه خالى از هرگونه لغو و بیهودگى است و تنها از الطاف الهى و نعمت هاى بى پایان او و نجات از درد و رنج هاى دنیا و عذاب آخرت در آن سخن گفته مى شود ، چنان لطف و لذتى دارد كه چیزى با آن برابرى نمى كند .
16 وَ زَرابِىُّ مَبْثُوثَةٌ و فرش هاى فاخر گسترده .
« زَرابىّ » جمع « زریبة » به معنى فرش هاى عالى خواب دار است كه هم نرم و راحت است و هم گرانبها و پرقیمت .
در آیات مورد بحث هفت نعمت مهم بهشتى ذکر شده كه هر يك از دیگرى جالب تر و زیباتراست. كوتاه سخن این كه بهشت جایگاهى است بى نظیرازهرجهت و خالى ازهرگونه ناراحتى و
جنگ و جدال با انواع میوه هاى رنگارنگ و نغمه هاى دلپذیر و چشمه هاى آب جارى و شراب هاى طهور و خدمتگزارانى شایسته و همسرانى بى مانند و تخت هایى مرصع و فرش هایى فاخر و دوستانى باصفا و ظروف و قدح هایى جالب در كنار چشمه ها و خلاصه نعمت هایى كه نه با الفاظ محدود این جهان قابل شرح است و نه در عالم خیال قابل درك و همه این ها در انتظار مقدم مؤمنانى است كه با اعمال صالح خود، اجازه ورود در این كانون نعمت الهى را كسب كرده اند . فراتر از این لذات مادى ، لذات معنوى و برتر از همه « لقاءُاللّه » و جلوه هاى محبوب و الطاف آن معبود است كه اگریك لحظه آن به دست آید ، بر تمام نعمت هاى مادى بهشت برترى دارد .
17 اَفَلا يَنْظُروُنَ اِلَى الاِْبِلِ كَيْفَ خُلِقَتْ
آیا آن ها به شتر نمى نگرند چگونه آفریده شده؟
در این كه چرا در این جا قبل از هرچیز بر مسأله آفرینش « شتر » تکیه شده است ، مفسران سخنان بسیار دارند ولى پیدا است كه روى سخن در مرحله اول به اعراب مکه بود كه « شتر » همه
چیز زندگى آن ها را تشکیل مى داد و شب و روز با آن سر و كار داشتند . از این گذشته این حیوان ویژگى هاى عجیبى دارد كه او را از حیوانات دیگر ممتاز مى كند و به حق آیتى است از آیات خدا، از جمله این كه : ✓ 1 - بعضى از چهارپایان تنها از گوشتشان استفاده مى شود و بعضى دیگر غالبا از شیرشان ، بعضى دیگر تنها به درد سوارى مى خورند و بعضى براى باربرى ، اما شتر حیوانى است كه تمام این جهات در آن جمع است ، هم گوشتش قابل استفاده است ، هم شیرش ، هم از آن براى سوارى و هم باربرى استفاده مى شود. ✓ 2 - شتر نیرومندترین و از مقاوم ترین حیوانات اهلى است ، بار زیادى با خود مى برد و عجیب این كه به هنگامى كه خوابیده است ، بار سنگینى را بر او مى گذارند و او با يك حرکت برمى خیزد و روى پا مى ایستد ، در حالى كه چهارپایان دیگر قدرت بر چنین كارى ندارند . ✓ 3 - شتر مى تواند روزهاى متوالى ( حدود يك هفته الى ده روز ) تشنه بماند و در مقابل گرسنگى نیز تحمّل بسیار دارد . ✓ 4 - شتر مى تواند هر روز مسافتى طولانى راه را طى كند و از زمین هاى صعب العبور و شنزارهایى كه هیچ حیوانى قادر به عبور از آن نیست ، بگذرد و به همین دلیل عرب ها آن را « كشتى بیابان ها » مى نامند . ✓ 5 - او از نظر تغذیه بسیار كم
خرج است و هرگونه خار و خاشاکى را مى خورد . ✓ 6 - او در شرایط نامناسب جوّى در میان طوفان هاى بیابان كه چشم و گوش را كور و كر مى كند ، باوسایل خاصى كه خداوند در پلك ها و گوش ها و بینى او آفریده ، مقاومت مى كند و به راه خود ادامه مى دهد . ✓ 7 - شتر باتمام قدرتى كه دارد، از رام ترین حیوانات است به طورى كه يك كودك خردسال مى تواند مهار يك قطار شتر را در دست گرفته و هرجا كه بخواهد ، ببرد . خلاصه این كه ویژگى هاى این حیوان چنان است كه دقت در آفرینش او انسان را متوجه خالق بزرگى مى كند كه آفریننده چنین موجودى است ، آرى قرآن مى گوید : آیا این گمشدگان وادى غفلت ، به اسرار شگفت انگیز این موجود اندیشه نمى كنند ، تا راهى به حق يافته و از بیراهه بازگردند . ناگفته پیداست منظور از « نظر » در جمله « اَفَلا يَنْظُروُنَ »نگاه كردن عادى نیست ، بلکه نگاهى است توأم با اندیشه و دقت .
18 وَ اِلَى السَّماءِ كَيْفَ رُفِعَتْ و به آسمان نگاه نمى كنند كه چگونه برپا شده ؟
چگونه این كُرات عظیم هریك در مدار خود میخکوب شده اند ؟ و بدون ستونى درجاى خود قرار گرفته اند ؟ میلیون ها سال بر كُرات منظومه شمسى مى گذرد و محورهاى اصلى حرکت این
کرات تغییر نمى يابد . آفرینش آسمان اگرچه همیشه عجیب بوده ، ولى در پرتو اکتشافات علمى امروز شگفتى هایش به مراتب بیشتر و عظمتش جلوه گرتر شده است . آیا نباید درباره خالق و مدبّر این جهان بزرگ اندیشید و به اهداف بزرگ و والاى او نزدیك شد ؟
19 وَ اِلَى الْجِبالِ كَيْفَ نُصِبَتْ و به كوه ها كه چگونه در جاى خود نصب گردیده ؟
« نُصِبَت » از ماده « نصب » به معنى ثابت قرار دادن است و ممکن است این تعبیر ضمناً اشاره اى به كیفیت خلقت كوه ها در آغاز آفرینش نیز بوده باشد، همان چیزى كه علم امروز پرده از آن برداشته و پیدایش كوه ها را به عوامل متعددى نسبت مى دهد و انواع و اقسامى براى آن قائل است : ✓کوه هایى كه بر اثر چین خوردگى زمین پیدا شده . ✓کوه هایى كه از آتشفشان ها به وجود آمده . ✓کوه هایى كه نتیجه آبرفت هاى ناشى از باران است . ✓کوه هایى كه در دل دریاها تکوین مى يابد و مجموعه اى از رسوبات دریا و باقى مانده حیوانات آن است ( مانند كوه ها و جزایر مرجانى ) . ✓کوه هایى كه ریشه هاى آن به يکدیگر متصل است و مانند حلقه هاى زره گرداگرد زمین را فراگرفته و لرزش هاى ناشى از مواد مذاب درونى و جزرومد ناشى از جاذبه هاى ماه
و خورشید را به حداقل مى رساند . ✓کوه هایى كه پناهگاه مطمئن است و سپرى است در مقابل طوفان هاکه اگر نبودند، كره زمین به بیابانى غیرقابل زندگى تبدیل مى شد. ✓و بالاخره كوه هایى كه آب ها را در خود حفظ مى كند و تدریجا به سوى سرزمین هاى تشنه روان مى سازد و در دامنه هاى خود نشاط حیات و سرسبزى و خرمى و طراوت مى آفریند و شاید به خاطر همین جهات است كه در آیات دیگر قرآن ، كوه ها به عنوان میخ ها و اوتاد زمین معرفى شده است . اصولاً كوه ها مظهر عظمت و صلابت و همه جا مایه خیر و برکت است و شاید به همین دلیل انسان در دل كوه ها اندیشه بیدارترى مى يابد و بى جهت نیست كه پیغمبر اکرم صلى الله علیه و آله قبل از بعثتش مدت ها به عبادت در « جبل النور » و « غار حرا » مشغول بود . آرى هرکدام از این كوه ها، تکوین آن هاو آثار و برکات آن ها درخور دقت و اهمیت است و براى انسان هاى بیدار نشانه هاى زنده اى است ازقدرت پروردگار.
20 وَ اِلَى الاَْرْضِ كَيْفَ سُطِحَتْ و به زمین كه چگونه مسطح گشته ؟
چگونه باران هاى مداوم كوه ها را شسته و ذرات خاك را به وجود آورده ، سپس در گودال ها پهن كرده و زمین هاى صافى كه هم آماده كشاورزى است و هم قابل هرگونه ساختمان در اختیار
انسان قرار داده است ؟ اگر به راستى كُره زمین تماما كوه و درّه بود ، زندگى كردن بر آن چه قدر مشکل و طاقت فرسا بود ، چه كسى آن را پیش از تولد مامسطح و قابل استفاده ساخت ؟ این ها همه امورى است كه قرآن ما را به اندیشه كردن در آن دعوت مى كند .
در این جا این سؤال مطرح است كه چه ارتباط و پیوندى میان این امور چهارگانه وجود دارد ؛ شتر ، آسمان ، كوه ها و زمین ؟ « فخر رازى » در تفسیر خود مى گوید : « این به خاطر آن است كه قرآن به لغت عرب نازل شده و آن ها غالبا اقدام به مسافرت مى كردند چون بلادشان خالى از زراعت و فرآورده هاى كشاورزى بود ، از طرفى بیشتر سفرهاى آن ها با شتر صورت مى گرفت و هنگامى كه در این بیابان هاى هولناك و دور از اجتماع سفر مى كردند، اندیشه و فکر در آنان زنده مى شد ، كسى نبود كه باآن ها سخن گوید و چیزى نبود كه چشم و گوش آن ها رابه خود مشغول دارد ، در این حال هنگامى كه فکر مى كردند قبل از هر چیز چشمشان به شترى مى افتاد كه بر آن سوار بودند ، منظرۀ عجیب آن را مى دیدند و در فکر فرومى رفتند و هنگامى كه بالاى سرشان را نگاه مى كردند ، چیزى
جز آسمان مشاهده نمى نمودند و هنگامى كه به چپ و راست خود نظر مى افکندند ، جز كوه ها چیزى مشاهده نمى شد و هنگامى كه به زیرپاى خود نظر مى افکندند ، چیزى جز زمین وجود نداشت ، گویى خداوند مى خواهد به آن ها دستور اندیشه كردن دهد ، اندیشه اى به هنگام تنهایى كه طبعا بر محور این چهار چیز دور مى زند » .(1)ولى اگر بخواهیم نظر را از محیط زندگى محدود عرب برداریم و در فضایى وسیع تر به اندیشه پردازیم ، مى توان گفت : امور چهارگانه اى كه در آیات فوق آمده ، زیربناى زندگى انسان را تشکیل مى دهد : آسمان كانون نور است و باران و هواو زمین مرکز پرورش انواع مواد غذایى ، كوه ها رمز آرامش و ذخیره آب و موادمعدنى و شتر نمونه روشنى از چهارپایان اهلى كه در اختیار بشر قرار دارد . به این ترتیب هم مسایل كشاورزى ، هم دامدارى و هم صنعتى در این امور چهارگانه نهفته شده است و اندیشه در این نعمت هاى گوناگون ، خواه ناخواه انسان را به شکر منعم وامى دارد و شکر منعم اورا به معرفة اللّه و شناخت خالق نعمت دعوت مى كند . .
1) « تفسیر فخر رازى » ، جلد 31 ، صفحه 158 .
21 فَذَكِّرْ اِنَّما اَنْتَ مُذَكِّرٌ پس تذكّر ده ، تو فقط تذكّر دهنده اى .
22 لَسْتَ عَلَيْهِمْ بِمُصَيْطِرٍ تو مسلط برآن ها نیستى كه مجبورشان (بر ایمان) كنى.
« مُصَيْطِر » از ماده « سطر » به معنى همان سطور كتاب است و « مسیطر » كسى است كه سطربندى مى كند و سطور كتاب را تنظیم مى نماید ، سپس به عنوان هر شخصى كه بر چیزى مسلط باشد و خطوط آن را تنظیم كند يا او را به اجبار وادار بر انجام كارى نماید ، اطلاق شده است . آرى آفرینش آسمان و زمین و كوه ها و حیوانات نشان مى دهد كه این عالم بى حساب نیست و آفرینش انسان نیز هدفى داشته ، اکنون كه چنین است ، آن هارا باتذکرات خویش به اهداف خلقت و آفرینش آشنا ساز و راه قرب خدا را به آن ها نشان ده و در مسیر تکامل رهبر و راهنمایشان باش . البته راه كمال درصورتى پیموده مى شود كه با میل و اراده و اختیار همراه باشد وگرنه تکامل اجبارى سخنى بى مفهوم است ، تو هرگز نمى توانى آن ها را مجبور سازى و اگر هم مى توانستى ، فایده اى نداشت .
23 اِلاّ مَنْ تَوَلّى وَ كَفَرَ مگر كسى كه پشت كند و كافر شود .
24 فَيُعَذِّبُهُ اللّهُ الْعَذابَ الاَْكْبَرَ كه خداوند او را به عذاب بزرگ مجازات مى كند .
در این كه این استثناء از كدام جمله است ، تفسیرهاى مختلفى وجود دارد . از میان این تفاسیر، دو تفسیر مناسب تر است ؛ نخست این كه استثناء متصل باشد و به آیه 22 بازگردد و اشاره به زور در مقابل زورگویان باشد و يا منفصل و به معنى مشمول عذاب الهى نسبت به كافران لجوج باشد .
منظوراز « عَذاب اَكْبَر »، "عذاب آخرت" است در برابر "عذاب دنیا " كه عذاب كوچك و كم اهمیت نسبت به آن است . این احتمال نیز وجود دارد كه مراد از « عَذاب اَكْبَر » قسمت شدیدترى از عذاب قیامت و دوزخ باشد ، زیرا عذاب همه مجرمان در دوزخ يکسان نیست .
25 اِنَّ اِلَيْنا اِيابَهُمْ مسلماً بازگشت آن ها به سوى ماست .
26 ثُمَّ اِنَّ عَلَيْنا حِسابَهُمْ و مسلماً حساب آن ها با ماست .
و این در حقیقت نوعى دلدارى و تسلّى خاطر به پیامبر صلى الله علیه و آله است كه در مقابل لجاجت آن ها ناراحت و دلسرد نشود و به كار خود ادامه دهد و ضمناً تهدیدى است نسبت به همه این كافران لجوج كه بدانند حسابشان با كیست.
به این ترتیب سوره غاشیه كه از مسألۀ قیامت آغاز شد ، با مسألۀ قیامت نیز پایان مى يابد و در اثناء آن به توحید و نبوّت كه پایه هاى معاد را تشکیل مى دهد ، اشاره شده است و در ضمن آیات آغاز این سوره بخشى از مجازات هاى سنگین مجرمان و سپس قسمت مهمى از پاداش هاى روح پرور مؤمنان آمده است ، ضمناً اختیار انتخاب طریق به مردم واگذار شده در عین حال هشدار داده است كه بازگشت همگى به سوى خدا و حسابشان با اوست . در ضمن روشن مى سازد كه پیامبر صلى الله علیه و آله مأمور ابلاغ رسالت است و در برابر كفر و خطا و گناه مردم مسؤول نیست و این گونه است وظیفۀ همه مبلغان راه حق .
پایان سورۀ غاشیه
در فضیلت تلاوت این سوره در حدیثى از امام صادق (علیه السلام) مى خوانیم : « سوره فجر را در هر نماز واجب و مستحب بخوانید كه سوره حسین بن علی (علیه السلام) است ، هر كس آن را بخواند ، در قیامت با آن حضرت و دردرجه اواز بهشت خواهدبود ».(1)
بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ بنام خداوند بخشنده بخشایشگر
1 وَ الْفَجْرِ به سپیده دم سوگند .
« فَجْر » دراصل به معنى شکافتن وسیع است و از آن جاکه نور و سپیده صبح تاریکى شب را مى شکافد ، از آن تعبیر به « فجر » شده و مى دانیم فجر بر دو گونه است ؛ « كاذب » و « صادق » .
1) « مجمع البیان » ، جلد 10 ، صفحه 481 .
فجر كاذب ، همان سپیدى طولانى است كه در آسمان ظاهر مى شود و آن را تشبیه به دم روباه مى كنند كه نقطه باریك آن در طرف افق است و قاعده مخروط آن در وسط آسمان ( در واقع عمود بر زمین است ) . فجر صادق ، از همان ابتدا در افق گسترش پیدا مى كند، صفا و نورانیت و شفافیت خاصى دارد ، مانند يك نهر آب زلال افق مشرق را فرامى گیرد و بعد در تمام آسمان گسترده مى شود ( در واقع موازى زمین است ) . فجر صادق اعلام پایان شب و آغاز روز است ، در این موقع روزه داران باید اِمساك كنند و وقت نماز صبح وارد مى شود . بعضى معنى آیه را گسترده تر دانسته اند و گفته اند منظور از فجر ، هر روشنایى است كه در دل تاریکى مى درخشد نظیر فجر آغاز محرّم ، فجر روز عیدقربان ، درخشیدن اسلام و نور پاك محمدى صلى الله علیه و آله در تاریکى عصر جاهلیت ، سپیدۀ صبح قیام مهدى "عج" ، قیام عاشوراى حسینى ، شکافتن پرده هاى تاریك ظلم بنى امیه و همچنین قیام انقلاب هاى راستین بر ضدّ كفر و جهل و ظلم و ستم و نیز جرقه هاى بیدارى كه در دل هاى تاریك گنهکاران ظاهر مى شود و آن ها را به توبه دعوت مى كند . البته موارد مذکور توسعه در مفهوم آیه است درحالى كه ظاهر آیه همان فجر به معنى طلوع سپیدۀ صبح است .
2 وَ لَيالٍ عَشْرٍ و به شب هاى دهگانه .
« لَيالٍ عَشر » ( شب هاى دهگانه ) مشهور همان شب هاى دهگانه ذى الحجّه است كه شاهد بزرگ ترین و تکان دهنده ترین اجتماعات عبادى سیاسى مسلمین جهان است . این معنى در حدیثى از پیغمبر اکرم صلى الله علیه و آله نقل شده است .(1)در بعضى احادیث و روایاتى كه به بطون قرآن اشاره مى كنند ، « فَجْر » به وجود حضرت « مهدى » (عجل الله تعالی فرجه الشریف) و « لَيالٍ عَشْرٍ » به ده امام قبل از او و « شَفْع » كه در آیه بعد مى آید ، به حضرت « على » و « فاطمه زهرا » علیهماالسلام تفسیر شده است . برخى نیز آن را به ده شب آخرماه رمضان كه شب هاى قدر در آن است ، تفسیر كرده اند و بعضى آن را به شب هاى آغاز ماه محرم .
3 وَ الشَّفْعِ وَ الْوَتْرِ و به زوج و فرد .
دراین كه منظوراز « شَفْع » و « وَتْر » (زوج و فرد) در این آیه چیست ، مفسران اقوال و احتمالات .
1) « تفسیر ابوالفتوح رازى » ، جلد 12 ، صفحه 74 .
فراوانى ذکر كرده اند: بعضى بالغ بر بیست قول (1)و بعضى بالغ بر سى و شش قول نقل كرده اند (2)و مهم ترین آن ها اقوال زیر است : ✓ 1 - منظور اعداد زوج و فرد است ، مطابق این تفسیر خداوند به كل اعداد كه از زوج و فرد تشکیل شده است ، سوگند ياد كرده ، اعدادى كه همه محاسبات و نظام ها بر محور آن مى چرخد و سراسر عالم هستى را فرامى گیرد ، گویى فرموده است قسم به نظم و حساب و در حقیقت مهم ترین مطلب در جهان هستى همین مسأله نظم و حساب و عدد است و در زندگى انسان ها نیز پایه اصلى را تشکیل مى دهد . ✓ 2 - منظور از « شَفْع » مخلوقات است چراکه همه آن ها داراى زوج و قرینى هستند ومنظوراز « وَتْر » خداست كه هیچ شبیه و نظیر و مانند ندارد ، به علاوه ممکنات همگى مرکب از « ماهیت » و « وجود » هستند كه در فلسفه از آن تعبیر به « زوج ترکیبى » مى شود ، تنها هستى بى انتها و بدون ماهیت ذات پاك خدا است ( این تفسیر در بعضى از روایات معصومین علیهم السلام به آن اشاره شده است ) .(3)✓ 3 - منظور از زوج و .
فرد ، كلّ مخلوقات جهان است كه از يك نظر بعضى زوجند و بعضى فرد . ✓ 4 - منظور نمازهاست كه بعضى از نظر تعداد رکعات ، زوج است و بعضى فرد ( این معنى نیز در روایتى از معصومین علیهم السلام نقل شده است ) (1)يا این كه منظور همان نماز شفع و وتراست كه در آخر نافله شب خوانده مى شود . ✓ 5 - منظور از « شفع » روز « ترویه » ( هشتم ماه ذى الحجة كه حاجیان آماده كوچ به عرفات مى شوند ) و منظوراز «وتر» روز «عرفه» است كه زائران خانه خدا در عرفاتند ، يا این كه منظور از شفع ، روز عید قربان ( دهم ماه ذى الحجه ) و منظور از « وتر » روز « عرفه » است ( این تفسیر نیز در روایت معصومین آمده است ) .(2)عمده آن است " اگر الف و لام در این .
دو كلمه براى عموم باشد" (1)، همه این معانى در آن جمع مى گردد ، چراکه هرکدام از این تفسیرها و غیر این ها بیان مصداقى است از مصداق هاى « شفع » و « وتر » و ذکر هریك به خصوص به معنى انحصار در آن مفهوم نیست ، بلکه از قبیل تطبیق بریك مصداق روشن است . ولى " اگر الف و لام در آن ها براى عهد باشد" (2)، اشاره به زوج و فرد خاصى است ودر این جا به تناسب سوگندهاى گذشته در معنى از همه مناسب تر است نخست این كه منظور روز عید و روز عرفه باشد كه با شب هاى دهگانه آغاز ذى الحجّه مناسبت كامل دارد و مهم ترین قسمت هاى مناسك حج در آن ها انجام مى شود و يااین كه نمازهاست به تناسب سوگند به فجر كه وقت سحرگاهان و وقت راز و نیاز به درگاه پروردگار است به خصوص این كه هر دو تفسیر در روایاتى كه از معصومین علیهم السلام نقل شده نیز وارد است . .
4 وَ اللَّيْلِ اِذا يَسْرِ
و به شب هنگامى كه ( به سوى روشنایى روز ) حرکت مى كندسوگند ( كه پروردگارت در كمین ظالمان است ) .
« يَسْر » از ماده « سُرى » ( بر وزن شما ) به گفته « راغب » در « مفردات » به معنى راه رفتن در شب است . چه تعبیر جالبى كه راه رفتن را به خود شب نسبت داده است ، آن هم راه رفتن در شب .
گویى شب موجود زنده اى است و داراى حس و حرکت كه در تاریکى خود گام برمى دارد و به سوى صبحى روشن حرکت مى كند . آرى قسم به آن تاریکى يادشده كه رو به سوى روشنایى است ، تاریکى متحرك نه ایستا و ثابت ، تاریکى آن گاه وحشتناك است كه به صورت ثابت درآید ، اما اگر در آن حرکتى باشد به سوى نور ، پرارزش است . در این كه منظور از شب در این جا چیست ، آیا همه شب ها است يا شب خاصى ، باز در میان مفسران گفتگو است ، اگر الف و لام آن به معنى عموم باشد ، تمام شب ها را شامل مى شود كه خود آیتى است از آیات خدا و پدیده اى است از پدیده هاى مهم آفرینش . و اگر الف و لام آن عهد باشد ، اشاره به شب معینى است و به تناسب سوگندهاى
گذشته منظور شب عیدقربان است كه حاجیان از عرفات به « مزدلفه » ( مشعرالحرام ) و بعد از گذراندن شب را در آن وادى مقدس به هنگام طلوع آفتاب به سوى سرزمین منا روان مى شوند (این تفسیر در روایاتى كه از معصومین نقل شده نیز آمده است) .(1)كسانى كه از نزدیك منظره آن شب را در عرفات و مشعر دیده اند ، مى دانند كه چگونه از هر گوشه و كنار هزاران هزار نفر در حال حرکتند ، گویى احساس مى كند كه شب با تمام وجودش در آن جا حرکت مى كند ، درست است كه حجّاج در حرکتند اما این حرکت عمومى به قدرى گسترده است كه گویى تمام زمین و زمان در حرکت است و این تنها وقتى احساس مى شود كه انسان شب عید را در آن سرزمین باشد و معنى این آیه را با چشمان خود ببیند . به هرحال شب به هرمعنى بوده باشد (عام يا خاص) ازآیات عظمت الهى است و از موضوعات پراهمیت عالم هستى ، شب حرارت هوا را تعدیل مى كند و به همه موجودات آرامش مى بخشد و جوّ آرامى براى راز و نیاز به درگاه خدا فراهم مى سازد و اما شب .
1) « نور الثقلین » ، جلد 5 ، صفحه 571 .
عیدقربان كه آن را « لیله جمع » مى نامند، آن نیزاز عجیب ترین شب هاى سال درآن وادى مقدس مشعرالحرام است . به هر حال پیوند این قسم هاى پنجگانه ( سوگند به فجر ، شب هاى دهگانه ، زوج ، فرد و شب به هنگامى كه حرکت مى كند ) در صورتى كه همه را ناظر به ایام ذى الحجّه و مراسم بزرگ حج بدانیم ، روشن است . در غیراین صورت اشاره به مجموعه اى از حوادث مهم عالم تکوین و تشریع شده كه نشانه هایى هستند از عظمت خداوند و پدیده هایى هستند شگفت انگیز در عالم هستى .
5 هَلْ فى ذلِكَ قَسَمٌ لِذى حِجْرٍ
آیا در آن چه گفته شد ، سوگند مهمى براى صاحبان خرد نیست ؟
« حِجْر » در این جا به معنى عقل است و در اصل به معنى "منع" مى باشد ، مثلاً گفته مى شود قاضى فلان كس را « حجر » ( بر وزن زجر ) كرد ، يعنى او را از تصرف در اموالش ممنوع ساخت و يا این كه به اطاق ، « حجره » گفته مى شود چون محلى است محفوظ و ممنوع از این كه دیگران وارد آن شوند و به دامان نیز « حجر » ( بر وزن فکر ) گفته مى شود ، به خاطر حفظ و منع دیگران و از آن جا
که « عقل » نیز انسان را از كارهاى نادرست منع مى كند ، از آن تعبیر به « حجر » شده ، همان گونه كه خود واژه عقل نیز به معنى "منع" است ، لذابه طنابى كه بر زانوى شتر مى بندند تا مانع حرکت او شود ، « عقال » مى گویند . در این كه « مقسّم به » ( چیزى كه این سوگندها به خاطر آن ياد شده است ) چیست ، دو احتمال وجود دارد ؛ نخست این كه جمله « اِنَّ رَبَّكَ لَبِالْمِرْصاد » ( پروردگار تو در كمینگاه است ) جواب این قسم ها است . دیگر این كه جواب قسم محذوف است و آیات آینده كه سخن از مجازات طغیانگران مى گوید ، گواه بر آن است و در معنى چنین است : « قسم به آن چه گفته شد كه ما كفار و طغیانگران را عذاب مى كنیم » . به این ترتیب قسم و مقسم به روشن مى گردد .
6 اَلَمْ تَرَ كَيْفَ فَعَلَ رَبُّكَ بِعادٍ آیا ندیدى پروردگارت با قوم عاد چه كرد ؟
« تَرَ » از « رؤیت » ( دیدن ) و در این جا منظور "علم و آگاهى" است ، منتها از آن جا كه داستان این اقوام به قدرى مشهور و معروف بوده كه گویى مردم زمان هاى بعد نیز آن را با چشم خود مى دیدند ، تعبیر به « رؤیت » شده است . « عاد » همان قوم پیامبر بزرگ خدا « هود » است . بعضى از
مورخان معتقدند عاد بر دو قبیله اطلاق مى شود : قبیله اى كه در گذشته بسیار دور زندگى داشتند و قرآن از آن ها تعبیر به « عاد الاولى » كرده است ( 50 / نجم ) . قبیله دوم كه در دوران تاریخ بشر و احتمالاً حدود هفتصد سال قبل از میلاد مسیح (علیه السلام) وجود داشتند و به نام « عاد » مشهورند در سرزمین « احقاف » يا « يمن » زندگى مى كردند . قامت هایى بلند و اندامى نیرومند داشتند و به همین دلیل جنگجویانى زبده محسوب مى شدند . به علاوه از نظر تمدن ظاهرى نیز پیشرفته بودند ، شهرهایى آباد و زمین هایى خرّم و سرسبز و كاخ هایى عظیم و باغ هایى پرطراوت داشتند .
بعضى مى گویند «عاد» نام جدّ این قبیله است و قبیله را معمولاً به نام جدّ آن قبیله مى خواندند .
7 اِرَمَ ذاتِ الْعِمادِ و با آن شهر « ارم » باعظمت .
دراین كه «اِرَم» نام شخص يا قبیله است، يا محل و شهرى است ، در میان مفسران گفتگو است.
ولى مناسب با آیه بعد این است كه « اِرَم » نام شهر بى نظیر قوم عاد باشد . « عِماد » به معنى ستون و جمع آن « عمد » ( بر وزن شتر ) و اشاره به ساختمان هاى باعظمت و كاخ هاى رفیع و ستون هاى عظیمى است كه در این كاخ ها به كار رفته بود و اشاره اى است به قدرت و قوّت قوم عاد .
8 اَلَّتى لَمْ يُخْلَقْ مِثْلُها فِى الْبِلادِ
همان شهرى كه نظیرش در بلاد آفریده نشده بود .
بعضى از مفسران داستان مفصلى از كشف شدن شهر زیبا و پرشکوه « اِرَم » در بیابان هاى جزیرة العرب و صحارى عَدْن نقل كرده اند كه از ساختمان باعظمت و زینت آلات فوق العاده عجیب و بى نظیر آن سخن مى گوید ولى داستان مزبور به افسانه يا خواب شبیه تر است تا به يك واقعیت . اما به هرحال جاى تردید نیست كه قوم « عاد » و شهرهاى آنان از نیرومندترین قبایل و پیشرفته ترین بلاد بود و همان گونه كه قرآن اشاره مى كند ، همانند آن در بلاد پیدا نمى شد . داستان هاى زیادى نیز از « بهشت شدّاد » كه فرزند « عاد » بوده ، در افواه و تواریخ وجوددارد تا آن جاکه « بهشت شدّاد » و باغ هاى « ارم » به صورت ضرب المثل درآمده ، ولى این داستان ها به « اساطیر » شبیه تر است ، اساطیرى كه ریشه اى از واقعیت دارد ، اما پیرامون آن شاخ و برگ هاى زیادى درست كرده اند .
9 وَ ثَمُودَ الَّذینَ جابُوا الصَّخْرَ بِالْوادِ
و قوم ثمود كه صخره هاى عظیم را از درّه مى بُریدند ( و از آن خانه و كاخ مى ساختند ) .
قوم « ثمود » از قدیمى ترین اقوام هستند و پیامبرشان « صالح » (علیه السلام) بود و در سرزمینى به نام « وادى القرى » میان « مدینه » و « شام » زندگى داشتند ، تمدنى پیشرفته و زندگانى مرفه و صاحب ساختمان هاى عظیم و پیشرفته بودند . « جابُوا » در اصل از « جوبة » ( بر وزن توبه ) به معنى زمین پست گرفته شده ، سپس به معنى قطع و بریدن هر قطعه زمینى آمده است و پاسخ كلام را از این رو « جواب » نامیده اند كه گویى هوا را قطع مى كند و از دهان گوینده به گوش شنونده مى رسد ( يا به این جهت كه سؤال را قطع كرده و به آن پایان مى دهد ) . به هرحال منظور در این جا بریدن قطعات كوه ها و ایجاد خانه هاى مطمئن است ، همان گونه كه در آیه 82 سوره « حجر » درباره همین قوم ثمود مى خوانیم: « وَ كانُوا يَنْحِتُونَ مِنَ الجِبالِ بُيُوتا امِنینَ : آن ها در دل كوه ها خانه هاى امن مى تراشیدند » ، نظیر همین معنى در آیه 149 سوره « شعراء » نیز آمده و در آن جا تعبیر به « بُيُوتا فارِهینَ » شده كه دلیل بر آن است كه آن ها در این خانه ها به عیش و نوش و هوسرانى مى پرداختند . بعضى گفته اند قوم ثمود اولین قومى بودند كه به بریدن سنگ ها از كوه و ایجاد خانه هاى محکم در دل كوه ها اقدام كردند . « واد » كه در اصل « وادى » بوده و به معنى بستر رودخانه يا محل عبور
سیلاب ها و گاه به معنى "درّه" نیز آمده، چراکه سیلاب هااز دره هایى كه در كنار كوه هاست ، مى گذرد . در حدیثى آمده است كه پیغمبر اکرم صلى الله علیه و آله در غزوه تبوك در مسیر خود به شمال عربستان به وادى ثمود رسید ، در حالى كه سوار بر اسب بود ، فرمود : « سرعت كنید كه شما در سرزمین ملعون و نفرین شده اى هستید » .(1)بى شك قوم ثمود نیز در عصر خود تمدنى پیشرفته و شهرهایى آباد داشتند ولى باز در این جا به اعداد و ارقامى برخورد مى كنیم كه مبالغه آمیز يا افسانه به نظر مى رسد ، مثل این كه جمعى از مفسران نوشته اند كه آن ها يك هزار و هفتصد شهر ساخته بودند كه همۀ آن ها از سنگ بود .
10 وَ فِرْعَوْنَ ذِى الاَْوْتادِ و فرعونى كه قدرتمند و شکنجه گر بود .
« اَوْتاد » جمع « وَتَدْ » ( بر وزن صمد ) به معنى "میخ" است . در این كه چرا فرعون را « ذِى الاَْوْتاد » گفته اند ، تفسیرهاى مختلفى است ؛ نخست این كه او داراى لشکر فراوانى بود كه بسیارى از آن ها در خیمه ها زندگى مى كردند و چادرهاى نظامى را كه براى آن ها برپا مى شد ، با میخ ها محکم .
1) « روح البیان » ، جلد 10 ، صفحه 425 .
مى كردند . دیگر این كه بیشترین شکنجه فرعون نسبت به كسانى كه مورد خشم او قرار مى گرفتند این بود كه آن ها را به چهار میخ مى كشید ، دست ها و پاهاى او را با میخ به زمین مى بست ، يا با میخ به زمین مى كوبید و يا او را بر روى قطعه چوبى مى خواباندند و دست و پاى او را با میخ به آن مى كوبیدند ، يا مى بستند و به همان حال رها مى كردند تا بمیرد . این تفسیر در حدیثى از امام صادق (علیه السلام) نقل شده (1)چنان كه در تواریخ آمده هنگامى كه همسرش « آسیه » به « موسى (علیه السلام)» ایمان آورد ، او را به همین صورت شکنجه كرد و كشت . دیگر این كه « ذِى الاَْوْتاد » اصولاً كنایه از قدرت و استقرار حکومت است.البته این سه تفسیر با هم منافاتى ندارد و ممکن است در معنى آیه جمع باشد .
11 اَلَّذینَ طَغَوْا فِى الْبِلادِ همان اقوامى كه در شهرها طغیان كردند .
12 فَاَكْثَروُا فیهَا الْفَسادَ و فساد فراوان در آن ها به بار آوردند . .
1) « نور الثقلین » ، جلد 5 ، صفحه 571 ، حدیث 6 .
13 فَصَبَ عَلَيْهِمْ رَبُّكَ سَوْطَ عَذابٍ لذا خداوند تازیانه عذاب را بر آن ها فروریخت .
تعبیر به « صَبّ » كه در اصل به معنى فروریختن آب است ، در این جا اشاره به شدت و استمرار عذاب الهى است و ممکن است اشاره به تطهیر صفحه زمین از وجود این طاغیان باشد . « سَوْط » به معنى "تازیانه" و در اصل به معنى مخلوط كردن چیزى با چیزى است سپس به تازیانه كه از رشته هاى مختلف چرم و مانند آن بافته شده ، اطلاق گردیده است . این آیه كوتاه اشاره به مجازات هاى شدید و مختلفى است كه دامنگیر این اقوام شد ، اما « عاد » به گفته قرآن مجید به وسیله تندبادسرد و سوزناك هلاك شدند « وَ اَمّا عادٌ فَاُهْلِكُوا بِریحٍ صَرْصَرٍ عاتِيَةٍ » ( 6 / حاقه ).
واماقوم ثمودبه وسیله صیحه عظیم آسمانى نابودشدند «فَاَمّاثَمُودُفَاُهْلِكُوابِالطّاغِيَةِ» (5/حاقه). و اما قوم فرعون در میان امواج نیل غرق و مدفون گشتند « فَاَغْرَقْناهُمْ اَجْمَعینَ » ( 55 / زخرف ) .
14 اِنَّ رَبَّكَ لَبِالْمِرْصادِ مسلماً پروردگار تو در كمینگاه است .
« مِرْصاد » از ماده « رَصَد » به معنى آمادگى براى مراقبت از چیزى است و معادل آن در فارسى « كمینگاه » است ، این واژه معمولاً در جایى به كار مى رود كه افراد ناچارند از گذرگاهى بگذرند و
شخصى در آن گذرگاه آماده ضربه زدن به آن هاست و در مجموع اشاره به این است گمان نکنید كسى مى تواند از چنگال عذاب الهى بگریزد ، همه در قبضه قدرت او هستند و هر وقت اراده كند ، آن ها را مجازات مى نماید . بدیهى است خداوند مکان ندارد و در گذرگاهى نمى نشیند ، این تعبیر كنایه از احاطه قدرت پروردگار به همه جباران و طغیانگران و مجرمان است و لذا در حدیثى از علی (علیه السلام) آمده است كه معناى این آیه این است : « اِنَّ رَبَّكَ قادِرٌ عَلى اَنْ يَجْزِىَ اَهْلَ الْمَعاصى جَزائَهُمْ : پروردگارت توانایى دارد كه كیفر گنهکاران را به آن ها بدهد » .(1)در حدیثى از امام صادق (علیه السلام) مى خوانیم كه فرمود: « اَلْمِرْصادُ قَنْطَرَةٌ عَلَى الصِّراطِ لا يَجُوزُها عَبْدٌ بِمَظْلَمَةِ عَبْدٍ : مرصاد پلى است بر طریقى كه از روى جهنم مى گذرد كسى كه حقّ مظلومى بر گردن او باشد از آن جا نخواهد گذشت » .(2)و این در حقیقت از قبیل بیان يك مصداق روشن است چراکه كمینگاه الهى منحصر به قیامت و پل معروف صراط نیست ، خداوند در همین دنیا نیز در كمین ظالم است و عذاب اقوام سه گانۀ پیشین .
مصداق بارز آن است . تعبیر به « رَبَّك » ( پروردگار تو ) اشاره به این است كه سنت الهى در مورد اقوام سرکش و ظالم و ستمگر در امت تو نیز جارى مى شود ، هم تسلّى خاطرى است براى پیامبر صلى الله علیه و آله و مؤمنان كه بدانند این دشمنان لجوج كینه توز ازچنگال قدرت خدا هرگز فرارنخواهند كرد و هم اعلام خطرى است به آن هاکه هرگونه ظلم و ستمى را به پیغمبراکرم صلى الله علیه و آله و مؤمنان روا مى داشتند ، آن ها باید بدانند كسانى كه از آنان قدرتمندتر و نیرومندتر بودند ، در مقابل يك تندباد ، يك طوفان و يا يك جرقه و صیحه آسمانى تاب مقاومت نیاوردند ، این ها چگونه فکر مى كنند مى توانند با این اعمال خلافشان از عذاب الهى نجات يابند ؟ در حدیثى از پیامبر صلى الله علیه و آله آمده: « روح الامین به من خبر داد در آن هنگام كه خداوند يکتا خلایق را از اولین و آخرین در صحنه قیامت متوقف مى سازد ، جهنم را مى آورد و صراط راکه باریك تر از مو و تیزتر از شمشیر است ، بر آن مى نهد و بر صراط سه پل قرار دارد ، روى پل اول امانت و درستکارى و رحمت ومحبت است و بر پل دوم نماز و بر پل سوم عدل پروردگار جهان و به مردم دستور داده مى شود كه از آن بگذرند ، آن ها كه در امانت و رحم كوتاهى كرده اند، در پل اول مى مانند و اگر از آن بگذرند، چنان چه در نماز كوتاهى كرده باشند، در پل دوم مى مانند واگر ازآن بگذرند ، در پایان مسیر در
برابر عدل الهى قرار مى گیرند و این است معنى آیۀ مذکور » .(1)
15 فَاَمَّا الاِْنْسانُ اِذا مَا ابْتَلیهُ رَبُّهُ فَأَكْرَمَهُ وَ نَعَّمَهُ فَيَقُولُ رَبّى اَكْرَمَنِ
اما انسان هنگامى كه خداوند اورا براى آزمایش اکرام مى كند و نعمت مى بخشد ( مغرور مى شود و ) مى گوید : پروردگارم مرا گرامى داشته .
او نمى داند كه آزمایش الهى گاه با نعمت است و گاه با انواع بلا ، نه روى آوردن نعمت باید مایه غرور گردد و نه بلاها مایه يأس و نومیدى ولى این انسان كم ظرفیت در هر دو حال هدف آزمایش را فراموش مى كند ، به هنگام روى آوردن نعمت چنان مى پندارد كه مقرب درگاه خدا شده و این نعمت دلیل آن قرب است .
1) « نور الثقلین » ، جلد 5 ، صفحه 573 .
16 وَ اَمّا اِذا مَا ابْتَلیهُ فَقَدَرَ عَلَيْهِ رِزْقَهُ فَيَقُولُ رَبّى اَهانَنِ
و اما هنگامى كه براى امتحان روزى را بر او تنگ بگیرد ،مأیوس مى شود و مى گوید : پروردگارم مرا خوار كرده .
یأس سر تا پاى او را فرامى گیرد و از پروردگارش مى رنجد و ناخشنود مى شود ، غافل از این كه این ها همه وسایل آزمایش و امتحان او است ، امتحانى كه رمز پرورش و تکامل انسان و به دنبال آن سبب استحقاق ثواب و در صورت مخالفت مایه استحقاق عذاب است .
این دو آیه هشدار مى دهد كه نه اقبال نعمت دلیل بر تقرّب به خداست و نه ادبار نعمت دلیل بر دورى از حق ، این ها مواد مختلف امتحانى است كه خداوند طبق حکمتش هر گروهى را به چیزى آزمایش مى كند ، این انسان هاى كم ظرفیتند كه گاه مغرور و گاه مأیوس مى شوند . در آیه 51 « فُصِّلَت » نیز آمده است : « وَ اِذا اَنْعَمْنا عَلَى الاِْنْسانِ اَعْرَضَ وَنَا بِجانِبِهِ وَ اِذا مَسَّهُ الشَّرُّ فَذوُ دُعاآءٍ عَریضٍ : هنگامى كه نعمتى به انسان مى دهیم ، روى مى گرداند و با تکبر از حق دور مى شود، اما
هنگامى كه مختصر ناراحتى به او برسد ، پیوسته دعا مى كند و بى تابى مى نماید » . و در آیه 9 سوره « هود » آمده است : « وَ لَئِنْ اَذَقْنَا الاِْنْسانَ مِنّا رَحْمَةً ثُمَّ نَزَعْناها مِنْهُ اِنَّهُ لَيَؤُسٌ كَفُورٌ : هرگاه ما به انسان رحمتى بچشانیم ، سپس از او بگیریم ، نومید و ناسپاس مى شود » . این دو آیه علاوه بر این كه مسأله آزمایش الهى را از طرق مختلف گوشزد مى كند ، این نتیجه را نیز مى بخشد كه هرگز نباید برخوردار شدن از نعمت ها و يا محرومیت از آن را دلیل بر شخصیت و مقام در پیشگاه خداوند و يا دورى از ساحت مقدس او بدانیم ، بلکه معیار همیشه و همه جا ایمان و تقواست . چه بسا پیامبرانى كه به انواع مصائب در این دنیا گرفتار شدند و در مقابل چه بسیار كفار ستمگرى كه از انواع نعمت ها برخوردار بودند و این است طبیعت زندگى دنیا . در ضمن ، این آیه اشاره سربسته اى به فلسفه بلاها و حوادث دردناك نیز مى كند و همه آن ها را آزمایش الهى مى داند .
17 كَلاّ بَلْ لا تُكْرِمُونَ الْيَتیمَ
چنان نیست كه شما خیال مى كنید ، بلکه شما يتیمان راگرامى نمى دارید .
18 وَ لاتَحاضُّونَ عَلى طَعامِ الْمِسْكینِ و يکدیگر را بر اطعام مستمندان تشویق نمى كنید.
قابل توجه این كه درمورد يتیمان ، از « اطعام » سخن نمى گوید ، بلکه از « اکرام » سخن مى گوید ، چراکه در مورد يتیم مسأله گرسنگى مطرح نیست ، بلکه از آن مهم تر جبران كمبودهاى عاطفى اوست ، يتیم نباید احساس كند كه چون پدرش را از دست داده ، خوار و ذلیل و بى مقدار شده ، باید آن چنان مورد اکرام قرار گیرد كه جاى خالى پدر را احساس نکند و لذا در روایات اسلامى به مسأله محبت و نوازش يتیمان اهمیت خاصى داده شده است : در حدیثى از امام صادق (علیه السلام) مى خوانیم : « ما مِن عَبْدٍ يَمْسَحُ يَدَهُ عَلى رَأْسِ يَتیمٍ رَحْمَةً اِلاّ اَعْطاهُ اللّهُ بِكُلِّ شَعْرَةٍ نُورا يَوْمَ الْقِيامَةِ : هیچ بنده اى دست مرحمت بر سر يتیمى نمى كشد مگر این كه خداوند به تعداد موهایى كه از زیر دست او مى گذرد ، نورى در قیامت به او مى بخشد » .(1)در آیه 9 سوره « ضحى » نیز آمده است : « فَاَمَّا الْيَتیمَ فَلا تَقْهَر : اما يتیم را مورد قهر و تحقیر قرار مده » . و این درست درمقابل چیزى است كه در جوامع دور از ایمان و اخلاق همچون جامعه عصر جاهلیت دیروز و امروز رواج داشته و دارد ، كه نه تنها به .
1) « بحار الانوار » ، جلد 15 ، صفحه 120 .
انواع حیله ها براى تملك اموال يتیمان متوسل مى شوند بلکه خود او را در جامعه چنان تنها مى گذارند كه درد يتیمى و فقدان پدر را به تلخ ترین صورتى احساس مى كند . از آن چه گفتیم ، روشن مى شود كه اکرام يتیمان منحصر به حفظ اموال آن ها نیست ، آن چنان كه برخى مفسران پنداشته اند ، بلکه معنى وسیع و گسترده اى دارد كه هم آن و هم امور دیگر را شامل مى شود . جمله « تَحاضُّون » از ماده « حض » به معنى "تحریص" و "ترغیب" است اشاره به این كه تنها اطعام مسکین كافى نیست ، بلکه مردم باید يکدیگر را بر این كار خیر تشویق كنند ، تا این سنت در فضاى جامعه گسترش يابد . عجیب این كه در آیات 33 و 34 سوره « حاقّه » این موضوع را همردیف عدم ایمان به خداوند بزرگ ذکر كرده مى فرماید : « اِنَّهُ كانَ لا يُؤْمِنُ بِاللّهِ الْعَظیمِ ، وَ لا يَحُضُّ عَلى طَعامِ الْمِسْكینِ : او به خداوند بزرگ ایمان نمى آورد و دیگران را به اطعام مستمندان تشویق نمى كند » .
19 وَ تَأْكُلُونَ التُّراثَ اَكْلاً لَمّا
و میراث را (ازطریق مشروع و نامشروع) جمع كرده مى خورید.
« تُراث » در اصل « وراث » ( بر همان وزن ) بوده سپس « واو » آن تبدیل به « تا » شده است .
بى شك خوردن اموالى كه از طریق میراث مشروع به انسان رسیده ، كار مذمومى نیست ، بنابراین نکوهش این كار در آیه فوق ممکن است اشاره به يکى از امور زیر باشد : نخست این كه منظور جمع میان حقّ خود و دیگران است ، زیرا كلمه « لَمْ » در اصل به معنى جمع است و بعضى از مفسران مانند « زمخشرى » ، در « كشاف » مخصوصاً آن را به جمع میان « حلال » و « حرام » تفسیر كرده است به خصوص این كه عادت عرب جاهلى این بود كه زنان و كودکان را از ارث محروم مى كردند و حقّ آن هارا براى خود برمى داشتند و معتقد بودند ارث را باید كسانى ببرند كه جنگجو هستند ( زیرا بسیارى از اموالشان از طریق غارت به دست مى آمد ، تنها كسانى را سهیم مى دانستند كه قدرت بر غارتگرى داشته باشند ) . دیگر این كه وقتى ارثى به شما مى رسد ، به بستگان فقیر و محرومان جامعه هیچ انفاق نمى كنید ، جایى كه با اموال ارث كه بدون زحمت به دست مى آید ، چنین مى كنید ، مسلماً در مورد درآمد دسترنج خود بخیل تر و سخت گیرتر خواهید بود و این عیب بزرگى است . سوم این كه منظور خوردن ارث يتیمان و حقوق صغیران است زیرا بسیار دیده شده است كه افراد بى ایمان، يا بى بند و بار هنگامى كه دستشان به اموال ارث مى رسد به هیچ وجه
ملاحظه يتیم و صغیر را نمى كنند و از این كه آن ها قدرت بر دفاع از حقوق خویش ندارند ، حداکثر سوء استفاده را مى كنند، این از زشت ترین و شرم آورترین گناهان است. جمع میان هرسه تفسیر نیز امکان پذیر است.
20 وَ تُحِبُّونَ الْمالَ حُبّا جَمّا و مال و ثروت را بسیار دوست مى دارید .
« جَم » چنان كه در « مصباح اللغه » و « مقاییس » آمده است به معنى كثیر و فراوان است و « جمّة » ( بروزن جبّه ) به معنى موهاى جمع شده پیش سر است . شما افرادى دنیاپرست ، ثروت اندوز ، عاشق و دلباخته مال و متاع دنیا هستید و مسلماً كسى كه چنین علاقه فوق العاده اى به مال و ثروت دارد ، به هنگام جمع آورى آن ملاحظه مشروع و نامشروع و حلال و حرام را نمى كند و نیز چنین شخصى حقوق الهى آن را اصلاً نمى پردازد و يا كم مى گذارد و نیز چنین كسى كه حبّ مال تمام قلبش را فراگرفته ، جایى براى ياد خدا در دل او نیست .
در آیات مورد بحث آزمایش هاى شش گانه انسان را به شرح زیر بیان مى كند كه گروه هاى مجرم در همه آن ها ناکام بودند :
1 ) نعمت ، 2 ) بلا ، 3 ) آزمایش در مورد يتیمان ، 4 ) اطعام مستمندان ، 5 ) آزمایش جمع آورى سهام ارث از طریق مشروع و نامشروع، 6 ) آزمایش جمع اموال بدون هیچ قید و شرط . و عجیب این كه تمام این آزمون ها جنبه مالى دارد و درواقع اگر كسى از عهده آزمایش هاى مالى برآید ، آزمایش هاى دیگر براى او آسان تر است . این مال و ثروت دنیاست كه به قول معروف « ایمان فلك داده به باد » چراکه بزرگ ترین لغزش هاى فرزندان آدم در همین قسمت است . كسانى هستند در حدّى از « مال » امینند ، اما هنگامى كه پیمانه آن ها پر شود و از آن حد بگذرد وسوسه هاى شیطان آن ها را به خیانت مى كشاند ، مؤمنان راستین كسانى هستند كه امانت و درستکارى و رعایت حقوق واجب و مستحبّ دیگران را در هر حدّى از مال و بدون هیچ قید و شرط رعایت كنند ، چنین كسانى مى توانند دم از ایمان و تقوا زنند . كوتاه سخن این كه كسانى كه از عهده امتحانات مالى در هر اندازه و كمیت و در هر شرایط برآیند ، افرادى قابل اعتماد ، متّقى و پرهیزکار و با شخصیتند و بهترین دوستان و ياران محسوب مى شوند ، آن ها در زمینه هاى دیگر نیز (غالبا) افرادپاك و درستى هستند ، تکیه آیات فوق بر آزمون هاى مالى نیز از همین جهت است .
21 كَلاّ اِذا دُكَّتِ الاَْرْضُ دَكّا دَكّا
چنان نیست كه آن ها خیال مى كنند، در آن هنگام كه زمین سخت درهم كوبیده شود .
« دَكّ » در واقع به معنى زمین نرم و صاف است و سپس به در هم كوبیدن در ارتفاعات و ساختمان ها و صاف كردن آن اطلاق شده ، « دُكّان » به محلى گفته مى شود كه صاف و بدون پستى و بلندى است و « دَكّه » به سکویى مى گویند كه آن را صاف و آماده نشستن كرده اند. تکرار « دك » درآیه فوق براى تأکید است . چنان نیست كه آن ها خیال مى كنند ( كه حساب و كتابى در كار نیست و اگر خدا مال وثروتى به آن ها داده به خاطر احترام آن هابوده نه براى آزمایش و امتحان ).
روى هم رفته این تعبیر اشاره به زلزله ها و حوادث تکان دهنده پایان دنیا و آغاز رستاخیز است ، چنان تزلزلى در ارکان موجودات رخ مى دهد كه كوه ها همه از هم متلاشى شده و زمین ها صاف و مستوى مى شوند ، چنان كه در آیۀ 106 - 108 سورۀ طه آمده است .
22 وَ جاءَ رَبُّكَ وَ الْمَلَكُ صَفّاً صَفّاً
و فرمان پروردگارت فرارسد و فرشتگان صف در صف حاضر شوند .
تعبیر به « جاءَ رَبُّكَ » ( پروردگار تو مى آید ) ، كنایه از فرارسیدن فرمان خدا براى رسیدگى به حساب خلایق است . يا این كه منظور ظهور آیات عظمت و نشانه هاى خداوند است . و يامنظور از ظهور پروردگار، ظهور معرفت او در آن روز است به گونه اى كه جاى انکار براى هیچ كس باقى
نمى ماند، گویى همه با چشم ، ذات بى مثالش را مشاهده مى كنند و به هرحال مسلم است كه آمدن خداوند به معنى حقیقى كلمه كه لازمه آن جسم بودن و انتقال در مکان است ، معنى ندارد چراکه اواز جسم و خواص جسم مبرّا است. همین معنى درحدیثى از امام علىّ بن موسى الرّضا نقل شده است .(1)شاهد این تفسیر آیه 33 سوره نحل است كه مى فرماید : « هَلْ يَنْظُروُنَ اِلاّ اَنْ تَأْتِيَهُمُ الْمَلائِكَةُ اَوْ يَأْتِىَ اَمْرُ رَبِّكَ : آیا آن ها جز این انتظارى دارند كه فرشتگان به سراغشان بیایند و يا امر پروردگارت فرارسد » ؟ تعبیر به « صَفّا صَفّا » اشاره به این است كه ملائکه در صفوف مختلفى وارد محشر مى شوند و احتمالاً فرشتگان هر آسمان دریك صف حضور يافته و گرداگرد اهل محشررا .
1) « المیزان » ، جلد 20 ، صفحه 416 .
مى گیرند. بعد از پایان يافتن مرحله نخستین رستاخیز يعنى ویرانى جهان ، مرحله دوم آغاز مى شود و انسان ها همگى به زندگى بازمى گردند و در دادگاه عدل الهى حاضر مى شوند . و فرشتگان گرداگرد حاضرانِ در محشر را مى گیرندو آماده اجراى فرمان حقند. این ترسیمى است ازعظمت آن روزبزرگ و عدم توانایى انسان بر فرار از چنگال عدالت.
23 وَ جىآءَ يَوْمَئِذٍ بِجَهَنَّمَ يَوْمَئِذٍ يَتَذَكَّرُ الاِْنْسانُ وَ اَنّى لَهُ الذِّكْرى
و در آن روز جهنم را حاضر كنند (آرى) در آن روز انسان متذکر مى شود ، اما چه فایده كه این تذکر براى او سودى ندارد.
از این تعبیر استفاده مى شود كه جهنم قابل حرکت دادن است و آن را به مجرمان نزدیك مى كنند . همان گونه كه در مورد بهشت نیز در آیه 90 سوره « شعرا » مى خوانیم : « وَ اُزْلِفَتِ الْجَنَّةُ لِلْمُتَّقینَ : بهشت را به پرهیزکاران نزدیك مى سازند » . گرچه بعضى میل دارند این ها را بر معنى مجازى حمل كنند و كنایه از ظهور بهشت و جهنم در برابر دیدگان نیکوکاران و بدکاران بگیرند ، ولى دلیلى بر این خلاف ظاهر در دست نیست، بلکه بهتر است آن را به ظاهر خود رها سازیم ، چراکه حقایق
عالم قیامت دقیقاً بر ما روشن نیست و شرایط حاکم بر آن جا با این جا تفاوت بسیار دارد و هیچ مانعى ندارد كه در آن روز بهشت و دوزخ تغییر مکان دهند . در حدیثى از پیغمبر اکرم صلى الله علیه و آله مى خوانیم كه وقتى آیه 23 این سوره نازل شد ، رنگ چهره مبارکش دگرگون گشت ، این حالت بر اصحاب گران آمد ، بعضى به سراغ علی (علیه السلام) رفتند و ماجرا را بیان كردند، علی (علیه السلام) آمد میان دو شانه پیامبر صلى الله علیه و آله را بوسید و گفت : « اى رسول خدا ! پدرم و مادرم به فدایت باد ، چه حادثه اى روى داده » ؟ فرمود : « جبرئیل آمد و این آیه را بر من تلاوت كرد » . علی (علیه السلام) مى گوید: عرض كردم « چگونه جهنم را مى آورند » ؟ فرمود : « هفتاد هزار فرشته آن را با هفتاد هزار مهار مى كشند و مى آورند و آن درحال سرکشى است كه اگر اورا رهاکنند، همه را آتش مى زند، سپس من در برابر جهنم قرارمى گیرم و او مى گوید: اى محمد! مرا باتو كارى نیست ، خداوند گوشت تو را بر من حرام كرده ، در آن روز هرکس در فکر خویش است ولى محمد صلى الله علیه و آله مى گوید : « رَبِّ اُمَّتى، اُمَّتى : پروردگارا ! امّتم، امّتم » .(1)آرى هنگامى كه انسان مجرم .
1) « مجمع البیان » ، جلد 10 ، صفحه 483 .
این صحنه ها را مى بیند تکان مى خورد و بیدار مى شود ، هاله اى از غم و اندوه وجودش را مى پوشاند ، نگاهى به گذشته خویش مى كند و از اعمال خود سخت پشیمان مى شود اما این پشیمانى هیچ سودى ندارد . انسان آرزو مى كند بازگردد و گذشته تاریك را جبران كند، اما درهاى بازگشت به كلّى بسته است . مى خواهد توبه كند اما زمان توبه سپرى شده است. مى خواهد اعمال صالحى به جا آورد تا اعمال سوئش را تلافى كند ، اما پرونده اعمال در هم پیچیده شده است .
24 يَقُولُ يا لَيْتَنى قَدَّمْتُ لِحَياتى
مى گوید : اى كاش براى این زندگى چیزى فرستاده بودم .
جالب توجه این كه نمى گوید براى « زندگى آخرتم » بلکه مى گوید براى « زندگیم » گویى واژه « حیات » شایسته غیرزندگى آخرت نیست و زندگى زودگذر آمیخته با انواع مصائب در دنیا زندگى محسوب نمى شود . همان گونه كه در آیه 64 عنکبوت مى خوانیم : « وَ ما هذِهِ الْحَيوةُ الدُّنْيا اِلاّ لَهْوٌ وَ لَعِبٌ وَ اِنَّ الدّارَ الاْخِرَةَ لَهِىَ الْحَيَوانُ لَوْ كانُوا يَعْلَمُونَ : این حیات دنیا چیزى جز سرگرمى و بازى نیست و حیات حقیقى حیات آخرت است اگر مى دانستند ». آرى آن ها كه اموال يتیمان را به غارت بردند،
لقمه اى در دهان گرسنگان نگذاشتند، اموال ارث را از این و آن به يغما گرفتند و محبت اموال دنیا تمام قلوبشان را تسخیرکرده بود ، در آن روز آرزو مى كنند كه اى كاش چیزى براى حیات آخرت كه حیات حقیقى و جاویدان است ، از پیش فرستاده بودند ولى این آرزویى است بى نتیجه كه هرگز به جایى نمى رسد .
25 فَيَوْمَئِذٍ لا يُعَذِّبُ عَذابَهُ اَحَدٌ
در آن روز هیچ كس عذابى همانند عذاب او نمى كند .
26 وَ لا يُوثِقُ وَثاقَهُ اَحَدٌ و هیچ كس همچون او كسى را به بند نمى كشد .
آرى این طغیانگرانى كه به هنگام قدرت بدترین جرایم و گناهان را مرتکب شدند ، در آن روز چنان مجازات مى شوند كه سابقه نداشته ، همان گونه كه نیکوکاران چنان پاداش هایى مى بینند كه حتى از خیال كسى نگذشته است ، چراکه او درجاى خود « ارحم الرّاحمین » است و در جاى دیگر « اشدّ المعاقبین » . نه بند و زنجیر او مانندى دارد و نه مجازات و عذابش ، چرا چنین نباشد در حالى كه آن ها نیز در این دنیا بندگان مظلوم خدا را تا آن جا كه قدرت داشتند ، در بند كشیدند و سخت ترین شکنجه ها را به آن ها دادند.
27 يا اَيَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ تو اى روح آرام يافته .
28 اِرْجِعى اِلى رَبِّكِ راضِيَةً مَرْضِيَّةً
به سوى پروردگارت بازگرد، درحالى كه هم تواز اوخشنودى و هم او ازتو خشنود است.
29 فَادْخُلى فى عِبادى و در سلك بندگانم داخل شو .
30 وَ ادْخُلى جَنَّتى و در بهشتم ورود كن .
بعداز ذکر عذاب وحشتناکى كه دامان طغیانگران و دنیاپرستان را در قیامت مى گیرد ، در آیات مورد بحث به نقطه مقابل آن پرداخته و از « نفوس مطمئنّه » و مؤمنانى كه در میان این طوفان عظیم از آرامش كامل برخوردارند ، پرداخته و آن ها را با يك دنیا لطف و محبت مخاطب ساخته است . چه تعبیرات جالب و دل انگیز و روح پرورى كه لطف و صفا و آرامش و اطمینان از آن مى بارد ، دعوت مستقیم پروردگار براى بازگشت به سوى مالك و مربى و مصلحشان . دعوتى كه آمیخته با رضایت طرفینى است ، رضایت عاشق و دلداده از معشوق و رضایت محبوب و معبود حقیقى . و
به دنبال آن تاج افتخار عبودیت را بر سراو نهادن و به لباس بندگى مفتخرش كردن و در سلك خاصان درگاه او را جاى دادن . و سپس دعوت از او براى ورود به بهشت كه نشان مى دهد میزبان این میهمانى تنها و تنها ذات مقدس اوست ، عجب دعوتى ، عجب میزبانى و عجب میهمانى . منظور از « نَفْس » در این جا همان "روح آدمى" است و تعبیر به « مُطْمَئِنَّه » اشاره به آرامشى است كه در پرتو ایمان پیدا و حاصل شده ، چنان كه قرآن مى گوید : « اَلا بِذِكْرِ اللّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوب : بدانید تنها با ذکر خدا دل ها آرام مى گیرد » ( 28 / رعد ) . چنین نفسى هم اطمینان به نعمت هاى الهى دارد و هم به راه و روشى كه برگزیده مطمئن است ، هم در اِقبال و هم در اِدبار دنیا، هم درطوفان ها و هم درحوادث و بلاهاواز همه بالاتر در آن هول و وحشت واضطراب عظیم قیامت نیز آرام است . منظور از بازگشت به سوى پروردگار، به عقیده جمعى از مفسران "بازگشت به ثواب و رحمت الهى" است ، ولى بهتر آن است كه گفته شود بازگشت به سوى خود اوست ، يعنى در جوار قُرب او جاى گرفتن ، بازگشتى معنوى و روحانى نه مکانى و جسمانى . آیا این دعوت به بازگشت به سوى پروردگار تنها در قیامت است و يا از لحظه جان دادن و پایان گرفتن عمر ؟ سیاق آیات البته مربوط به قیامت است ، هرچند
تعبیر خود این آیه مطلق و گسترده است . تعبیر به « راضِيَة » به خاطر آن است كه تمام وعده هاى پاداش الهى را بیش از آن چه تصور مى كرد ، قرین واقعیت مى بیند و آن چنان فضل و رحمت الهى شامل حال او مى گردد كه يکپارچه رضا و خشنودى مى شود و اما تعبیر به « مَرْضِيَّة » به خاطر این است كه مورد قبول و رضایت دوست واقع شده است . چنین بنده اى باچنان اوصاف و بارسیدن به مقام رضا و تسلیم كامل ، حقیقت عبودیت را كه گذشتن از همه چیز در طریق معبود است ، دریافته و در سلك بندگان خاص خدا گام نهاده و مسلماً جایى جز بهشت براى او نیست . در بعضى از تفاسیر آمده است كه این آیات در مورد « حمزه سيّدالشّهداء » نازل شده ، ولى باتوجه به این كه این سوره مکى است ، این در حقیقت نوعى تطبیق است نه شأن نزول . جالب این كه در روایتى كه در « كافى » از امام صادق (علیه السلام) نقل شده مى خوانیم كه : يکى از يارانش پرسید : « آیا ممکن است مؤمن از قبض روحش ناراضى باشد » ؟ فرمود : « نه به خدا سوگند ، هنگامى كه فرشتۀ مرگ براى قبض روحش مى آید، اظهار ناراحتى مى كند، فرشته مرگ مى گوید: اى ولىّ خدا ناراحت نباش! سوگند به آن كس كه محمد صلى الله علیه و آله را مبعوث كرده، من بر تو مهربان ترم از پدر مهربان، درست چشم هایت را بگشا و ببین. او نگاه
مى كند، رسول خدا صلى الله علیه و آله و امیرمؤمنان و فاطمه زهرا علیهاالسلام و حسن و حسین و امامان علیهم السلام از ذریه او را مى بیند . فرشته به او مى گوید : نگاه كن این رسول خدا و امیرمؤمنان و فاطمه و حسن و حسین و امامان علیهم السلام دوستان تو هستند . او چشمانش را باز مى كند و نگاه مى كند ، ناگهان گوینده اى ازسوى پروردگار بزرگ ندامى دهد و مى گوید : « يا اَيَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّة : اى كسى كه به محمد و خاندانش اطمینان داشتى ، بازگرد به سوى پروردگارت ، در حالى كه تو به ولایت آن ها راضى هستى و او با ثوابش ازتو خشنود است ، داخل شو درمیان بندگانم يعنى محمد و اهل بیتش علیهم السلام و داخل شو در بهشتم ، در این هنگام چیزى براى انسان محبوب تر از آن نیست كه هرچه زودتر روحش از تن جدا شود و به این منادى بپیوندد » .(1)
خداوندا! ما را به چنان آرامشى مفتخر فرما كه شایسته این خطاب بزرگ شویم .
پایان سورۀ فجر .
1) «کافى» ، جلد 3 ، بابُ اَنَّ الْمُؤْمِنَ لا يُكْرَهُ عَلى قَبْضِ رُوحِه ،حدیث 2 .
در فضیلت تلاوت این سوره ، در حدیثى از پیغمبر اکرم صلى الله علیه و آله مى خوانیم : « كسى كه سوره بلد را بخواند ، خداوند اورا ازخشم خود درقیامت درامان مى دارد ».(1)و درحدیث دیگرى از امام صادق (علیه السلام) آمده است : « كسى كه در نماز واجب ، سوره بلد را بخواند ، در دنیا از صالحان شناخته خواهد شد و در آخرت از كسانى شناخته مى شود كه در درگاه خداوند مقام و منزلتى دارد و از دوستان پیامبران و شهدا و صالحین خواهد بود » .(2)
بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ بنام خداوند بخشنده بخشایشگر
1 لا اُقْسِمُ بِهذَا الْبَلَدِ قسم به این شهر مقدس (مکه) .
سنت قرآن در بسیارى از موارد بر این است كه بیان حقایق بسیار مهم را با سوگندشروع مى كند، سوگندهایى كه خود نیز سبب حرکت اندیشه و فکر و عقل انسان است ، سوگندهایى كه ارتباط خاصى با همان مطلب موردنظر دارد ، در اینجا نیز براى بیان این واقعیت كه زندگى انسان در دنیا توأم با درد و رنج است ، از سوگند تازه اى شروع مى كند .
2 وَ اَنْتَ حِلٌّ بِهذَا الْبَلَدِ شهرى كه تو ساکن آن هستى .
گرچه در این آیات نام « مکه » صریحا نیامده است ، ولى با توجه به مكّى بودن سوره از يکسو و اهمیت فوق العاده این شهر مقدس از سوى دیگر ، پیداست كه منظور همان مکه است و اجماع مفسران نیز بر همین است . البته شرافت و عظمت سرزمین مکه ایجاب مى كند خداوند به آن سوگند ياد نماید ، چراکه نخستین مرکز توحید و عبادت پروردگار در اینجا ساخته شده و انبیاى بزرگ گِرد این خانه طواف كرده اند ، ولى این آیه ، مطلب تازه اى دربردارد ، مى گوید این شهر به خاطر وجود پُر فیض و پُر برکت تو چنان عظمتى به خود گرفته كه شایسته این سوگند شده است .
حقیقت این است كه ارزش سرزمین ها به ارزش انسان هاى مقیم در آن است ، مبادا كفار مکه تصورکنند اگر قرآن به این سرزمین قسم ياد مى كند ، براى وطن آنها و يا كانون بت هایشان اهمیت قائل شده است ، نه چنین نیست ، تنها ارزش این شهر ( گذشته از سوابق تاریخى خاص آن ) به خاطر وجود ذیجود بنده خاص خدا محمد صلى الله علیه و آله است .
3 وَ والِدٍ وَ ما وَلَدَ و قسم به پدر و فرزندش (ابراهیم خلیل و اسماعیل ذبیح) .
منظور از «والِد» ابراهیم خلیل و منظور از «وَلَد» اسماعیل ذبیح است و با توجه به اینکه در آیه قبل به شهر «مکه» سوگند يادشده ومى دانیم ابراهیم وفرزندش بنیانگذار كعبه و شهرمکه بودند ، این تفسیر بسیار مناسب به نظر مى رسد، خصوصا این كه عرب جاهلى نیزبراى حضرت ابراهیم (علیه السلام) و فرزندش اهمیت فوق العاده اى قائل بود و به آنها افتخار مى كرد و بسیارى از آنها نَسَب خود را به آن دو مى رساندند .
4 لَقَدْ خَلَقْنَاً الاِْنْسانَ فى كَبَدٍ
که ماانسان را در رنج آفریدیم (و زندگى او مملو از رنجهاست).
ریشه لغت «كَبَد» هرچه باشد ، مفهوم فعلى آن همان رنج و ناراحتى است . آرى انسان از آغاز زندگى حتّى از آن لحظه اى كه نطفه او در قرارگاه رَحِم واقع مى شود ، مراحل زیادى از مشکلات و درد و رنج ها را طى مى كند تا متولد شود و بعد از تولد در دوران طفولیت و سپس جوانى و از همه
مشکل تر دوران پیرى ، مواجه با انواع مشقت ها و رنج ها است و این است طبیعت زندگى دنیا و انتظار غیر آن داشتن اشتباه است . نگاهى به زندگى انبیاء و اولیاء اللّه نیز نشان مى دهد كه زندگى این گلهاى سرسبدآفرینش نیز با انواع ناملایمات و درد و رنج ها قرین بود ، هنگامى كه دنیا براى آنها چنین باشد ، وضع براى دیگران روشن است . و اگر افراد يا جوامعى را مى بینیم كه به ظاهر درد و رنجى ندارند، بر اثر مطالعات سطحى ما است و لذا وقتى نزدیکتر مى شویم ، به عمق درد و رنج هاى همین صاحبان زندگى مرفه آشنا مى گردیم و يا اینکه براى مدتى محدود و زمانى استثنائى است كه قانون كلى جهان را بر هم نمى زند .
5 اَيَحْسَبُ اَنْ لَنْ يَقْدِرَ عَلَيْهِ اَحَدٌ
آیا او گمان مى كند كه هیچ كس قادر نیست بر او دست يابد ؟
اشاره به اینکه آمیختگى زندگى انسان با آن همه درد و رنج ، دلیل بر این است كه او قدرتى ندارد ، ولى او بر مرکب غرور سوار است و هرکار خلاف وگناه و جرم وتجاوزى را مرتکب مى شود ، گویى خود را در اَمن و اَمان مى بیند و از قلمرو مجازات الهى برکنار تصور مى كند ، هنگامى كه به قدرت و ثروت مى رسد ، تمام احکام الهى را زیر پا مى گذارد و مطلقا خدا را بنده نیست ، آیا به راستى چنین مى پندارد كه از چنگال مجازات پروردگار رهایى مى يابد ؟
6 يَقُولُ اَهْلَكْتُ مالاً لُبَداً مى گوید: مال زیادى را(درکارهاى خیر)تلف كرده ام.
تعبیر به « اَهْلَكْتُ » اشاره به این است كه اموال او در حقیقت نابود شده و بهره اى عایدش نمى شود . « لُبَد » ( بر وزن لغت ) به معنى "شى ء متراکم و انبوه" است و در اینجا به معنى "مال فراوان" است . اشاره به كسانى است كه وقتى به آنها پیشنهاد صرف مال در كار خیرى مى كردند ، از روى غرور و نخوت مى گفتند : ما بسیار در این راهها صرف كرده ایم ، درحالى كه چیزى براى خدا انفاق نکرده بودند و اگر اموالى به این و آن داده بودند ، براى تظاهر و ریاکارى و اغراض شخصى بوده است .
7 اَيَحْسَبُ اَنْ لَمْ يَرَهُ اَحَدٌ آیا گمان مى كند هیچ كس او را ندیده (و نمى بیند) ؟
او از این حقیقت غافل است كه خداوند نه فقط ظواهر اعمال اورا درخلوت و جمع مى بیند ، بلکه از اعماق قلب و روح اونیز آگاه است و ازنيّات او باخبر ، مگر ممکن است خدایى كه وجود بى انتهایش به همه چیز احاطه دارد ، چیزى را نبیند و نداند؟ این غافلان بى خبرندکه براثر جهل و ناآگاهى خودرا ازمراقبت دایمى پروردگار برکنارمى پندارند. آرى خدا مى دانداین اموال را از كجا بدست آورده ؟ و در چه راهى مصرف كرده است ؟ در حدیثى از «ابن عباس» نقل شده است كه پیغمبر صلى الله علیه و آله فرمود: «لا تَزوُلُ قَدَمَا الْعَبْدِ حَتّى يُسْأَلُ عَنْ اَرْبَعَةٍ: عَنْ عُمْرِهِ فیما اَفْناهُ ؟ وَ عَنْ مالِهِ مِنْ اَيْنَ جَمَعَهُ، وَ فیماذا اَنْفَقَهُ؟ وَ عَنْ عَمَلِهِ ماذا عَمِلَ بِهِ ؟ وَ عَنْ حُبِّنا اَهْلَ الْبَيْتِ : در قیامت هیچ بنده اى قدم از قدم برنمى دارد تا از چهار چیز سؤال شود: ازعمرش كه در چه راهى آن را فانى كرده؟ و ازمالش كه از كجا جمع آورى نموده و در چه راهى مصرف كرده است ؟ و از عملش كه چه كارى انجام داده ؟ و از محبت ما اهل بیت » . (1)كوتاه سخن اینکه چگونه انسان مغرور مى شود و ادعاى قدرت مى كند ، .
1) « مجمع البیان » ، جلد 10 ، صفحه 494 .
درحالى كه زندگى او با درد و رنج عجین است ، « اگر مالى دارد ، به شبى است و اگر جانى دارد ، به تبى است » . وانگهى چگونه ادعا مى كند كه من اموال فراوانى در راه خدا انفاق كرده ام ، درحالى كه او از نیتش آگاه است ، هم كیفیت تحصیل آن اموال نامشروع را مى داند و هم چگونگى صرف كردن ریاکارانه و مغرضانۀ آن را .
8 اَلَمْ نَجْعَلْ لَهُ عَيْنَيْنِ آیا براى او (انسان) دو چشم قرار ندادیم ؟
« چشم » مهمترین وسیله ارتباط انسان با جهان خارج است ، شگفتى هاى چشم به اندازه اى است كه به راستى انسان را به خضوع در مقابل خالق آن وامى دارد ، طبقات هفتگانه چشم كه به نامهاى صلبیه (قرنیه) ، مشیمیه ، عنبیه ، جلدیه ، زلالیه ، زجاجیه و شبکیه نامیده شده ، هرکدام ساختمان عجیب و ظریف و شگفت انگیزى دارد كه قوانین فیزیکى و شیمیایى مربوط به نور و آیینه ها به دقیقترین وجهى در آنها رعایت شده ، به طورى كه پیشرفته ترین دوربین هاى دقیق عکاسى در برابر آن موجود بى ارزشى است و به راستى اگر در تمام دنیا جز انسان و در تمام وجود
انسان جز چشم چیز دیگرى نبود ، مطالعه شگفتى هایش براى شناخت علم و قدرت عظیم پروردگار يکتا كافى بود .
چشم را معمولاً به يك دستگاه دوربین عکاسى تشبیه مى كنند كه با عدسى بسیار ظریف خود از صحنه هاى مختلف عکسبردارى مى كند ، عکسهایى كه به جاى فیلم روى «شبکیه چشم» منعکس مى شود و از آنجا به وسیله اعصاب بینایى به مغز منتقل مى گردد . این دستگاه عکسبردارى فوق العاده ظریف و دقیق ، در شبانه روز ممکن است هزاران هزار عکس از صحنه هاى مختلف بردارد ولى از جهات زیادى قابل مقایسه حتى با پیشرفته ترین دستگاه هاى عکسبردارى و فیلمبردارى نیست ، زیرا : 1 - دریچه تنظیم نور ( دیافراگم ) در این عضو كه همان «مردمك چشم» است، به طور خودکار در برابر نور تغییرشکل داده ، در مقابل نور قوى تنگ تر و در مقابل نور ضعیف گشادتر مى شود ، درحالى كه دستگاه هاى عکاسى را باید به وسیله اشخاص تنظیم كرد. 2 - عدسى چشم برخلاف تمام عدسى هایى كه در دوربین هاى عکاسى دنیا به كار رفته ، دایماً تغییر
شکل مى دهد ، به طورى كه گاه قطر آن 5/1 میلیمتر است و گاه قطر آن تا 8 میلیمتر مى رسد تا آماده عکسبردارى از صحنه هاى دور و نزدیك شود و این كار به وسیله عضلاتى كه اطراف عدسى را گرفته اند و آن را مى كشند يا رها مى كنند ، انجام مى شود ؛ به طورى كه يك عدسى چشم به تنهایى كار صدها عدسى را انجام مى دهد . 3 - این دستگاه عکاسى در چهار جهت مختلف حرکت مى كند و مى تواند به كمك عضلات چشم به هر طرف حرکت كرده و فیلمبردارى كند . 4 - نکته مهم دیگر اینجاست كه در دوربین هاى عکاسى باید فیلمها را عوض كنند و يك حلقه فیلم كه تمام شد ، باید حلقه دیگرى جاى آن بگذارند، اما چشم هاى انسان در تمام طول عمر فیلمبردارى مى كند بى آنکه چیزى از آن عوض شود ، این به خاطر آن است كه در قسمت شبکيّه چشم كه تصویرها روى آن منعکس مى شود ، دو رقم سلول وجود دارد ؛ سلولهاى «مخروطى» و «استوانه اى» كه داراى ماده بسیار حسّاسى در برابر نور است و با كمترین تابش نور تجزیه مى شود و امواجى به وجود مى آورد كه به مغز منتقل مى شود و بعد اثر آن زایل مى شود و شبکیه مجددا آماده فیلمبردارى جدید خواهد شد . 5 - دوربین هاى عکاسى از موادى بسیار محکم ساخته شده است ولى دستگاه عکاسى چشم
به قدرى ظریف و لطیف است كه با مختصر چیزى خراش مى يابد و به همین جهت در محفظه محکم استخوانى قرار گرفته اما در عین ظرافت بسیار از آهن و فولاد پُر دوامتر است . 6 - مسأله « تنظیم نور » براى فیلمبرداران و عکاسان مسأله بسیار مهمى است و براى اینکه تصویرها روشن باشد ، گاهى لازم است چندین ساعت مشغول تنظیم نور و مقدمات آن باشند، درحالى كه چشم در هر شرایطى از نور قوى و متوسط و ضعیف حتى در تاریکى به شرط آن كه نور بسیار كمى در آنجا باشد ، عکسبردارى مى كند و این از عجایب چشم است . 7 - گاهى ما از روشنایى به تاریکى مى رویم و يا لامپهاى برق دفعتا خاموش مى شود ، در آن لحظه مطلقاً چیزى را نمى بینیم ولى با گذشتن چند لحظه چشم ما به طور خودکار وضع خود را با آن نور ضعیف تطبیق مى دهد ، به طورى كه وقتى به اطراف خود نگاه مى كنیم ، تدریجا اشیاء زیادى را مى بینیم و مى گوییم : چشم ما به تاریکى عادت كرد و این تعبیر "عادت" كه با زبان ساده اداء مى شود ، نتیجه مکانیسم بسیار پیچیده اى است كه در چشم قرار دارد و مى تواند خود را در زمان بسیار كوتاهى با شرایط جدید تطبیق دهد . عکس این معنى به هنگامى كه از تاریکى به روشنایى منتقل مى شویم ، نیز صادق
است ، كه در آغاز چشم ما تحمل نور قوى را ندارد ولى بعد از چند لحظه خود را با آن تطبیق مى دهد و به اصطلاح عادت مى كند ، این امور هرگز در دستگاه هاى فیلمبردارى وجود ندارد . 8 - دستگاههاى فیلمبردارى از فضاى محدودى مى توانند فیلم تهیه كنند ، در حالى كه چشم انسان تمام نیم دایره افق را كه در مقابل او قرار دارد ، مى بیند و به تعبیر دیگر ما تقریبا 180 درجه دایره اطراف خود را مى بینیم در حالى كه هیچ دستگاه عکاسى چنین نیست . 9 - از مطالب عجیب و جالب اینکه دو چشم انسان كه هرکدام دستگاه مستقلّى است ، چنان تنظیم شده كه عکسهاى حاصل از آنها درست روى يك نقطه مى افتد ، به طورى كه اگر كمى این تنظیم به هم بخورد ، انسان با دو چشمش جسم واحد را دوجسم مى بیند. همان گونه كه در اشخاص «احول» (دوبین) این معنى مشاهده مى شود . 10 - نکته جالب دیگر اینکه تمام صحنه هایى كه چشم از آن عکسبردارى مى كند ، به طور وارونه روى شبکیه چشم مى افتد ، درحالى كه ما هیچ چیز را وارونه نمى بینیم ، این به خاطر عادت كردن چشم و حفظ نسبت اشیاء با يکدیگر مى باشد . 11 - سطح چشم باید دایما مرطوب باشد به طورى كه اگر چند ساعتى خشك شود ، ضربه شدیدى بر آن وارد مى گردد . این رطوبت
دایمى از غده هاى اشك تأمین مى شود كه از يك سو وارد چشم شده و از رگهاى بسیار باریك و ظریفى كه در گوشه چشمان قرار دارد ، بیرون مى رود و به بینى ها منتقل مى شود و بینى را نیز مرطوب مى كند . اگر غده هاى اشك بخشکد ، چشم به خطر مى افتد و حرکت پلکها غیر ممکن مى شود و اگر بیش از حد فعالیت كند ، دایما اشك بر صورت جارى مى شود ، يا اگر راه باریك فاضلاب چشم بسته شود ، باید دایما دستمالى به دست داشته باشیم و آبهاى زیادى را از صورت خشك كنیم و چه فاجعه بزرگى است . 12 - ترکیب اشك (آب چشم) ترکیب پیچیده اى است و از بیش از ده عنصر تشکیل مى يابد كه درمجموع بهترین و مناسب ترین مایع براى نگهدارى چشم است . خلاصه اینکه عجایب چشم به قدرى زیاد است كه باید روزها نشست و درباره آن سخن گفت و كتاب ها نوشت و با تمام این ها ماده اصلى آن را كه مى نگریم، تقریبا "یك تکه پیه" بیشتر نیست. امیر مؤمنان علی (علیه السلام) در آن سخن پُرمایه اش مى فرماید : « شگفتا از این انسان كه با يك قطعه پیه مى بیند و با قطعه گوشتى سخن مى گوید و با استخوانى مى شنود و ازشکافى نفس مى كشد ». (و این
کارهاى بزرگ حیاتى را با وسایل كوچك انجام مى دهد).(1)
9 وَ لِسانا وَ شَفَتَيْنِ و يك زبان و دو لب .
«زبان» مهمترین وسیله ارتباط انسان با انسان هاى دیگر و نقل و مبادله اطلاعات و معلومات از قومى به قوم دیگر و از نسلى به نسل دیگر است و اگر این وسیله ارتباطى نبود ، هرگز انسان نمى توانست تا این حد در علم و دانش و تمدن مادى و مسایل معنوى ترقى كند . در حدیثى از پیغمبر اکرم صلى الله علیه و آله مى خوانیم : خداوند متعال به فرزندان آدم مى گوید : « يَابْنَ اآدَمَ اِنْ نازِعَكَ لِسانُكَ فیما حَرَّمْتُ عَلَيْكَ فَقَدْ اَعَنْتُكَ عَلَيْهِ بِطِبْقَتَيْنِ فَاطْبِقْ وَ اِنْ نازِعَكَ بَصَرُكَ اِلى بَعْضِ ما حَرَّمْتُ عَلَيْكَ فَقَدْ اَعَنْتُكَ عَلَيْهِ بِطِبْقَتَيْنِ فَاطْبِقْ...: اى فرزند آدم اگر زبانت خواست تو را وادار به حرام كند ، من دو لب را براى جلوگیرى از آن در اختیار تو قرار داده ام، لب را فروبند و اگر چشمت بخواهد تو را به سوى حرام ببرد ، من .
1) « نهج البلاغه » ، كلمات قصار ، حدیث 8 .
پلك ها را در اختیارتو قرارداده ام، آنها را فروبند ...». (1)
«زبان» نیز به نوبه خوداز اعضاء بسیار شگفت انگیز بدن است و وظایف سنگینى بر عهده دارد ، علاوه بر اینکه كمك مؤثرى در بلع غذا مى كند ، در جویدن نیز نقش مهمى دارد ، مرتبا لقمه غذا را به زیر چکش دندان ها سوق مى دهد ، اما این كار را به قدرى ماهرانه انجام مى دهد كه خود را از ضربات دندان دور نگه مى دارد ، در حالى كه دایما كنار آن و چسبیده به آن است . گاه ندرتاً هنگام جویدن غذا زبان خود را جویده ایم و فریاد ما بلند شده و فهمیده ایم كه اگر آن مهارت در زبان نبود ، چه بر سر ما مى آمد ؟ درضمن بعد از خوردن غذا ، فضاى دهان و دندانها را جاروب و تمیز مى كند . و ازاین كارها مهمتر مسألۀ سخن گفتن است كه با حرکات سریع و منظم و پى درپى در جهات ششگانه انجام مى گیرد . جالب اینکه خداوند براى حرف زدن وسیله اى در اختیار انسانها
1) « نورالثقلین » ، جلد 5 ، صفحه 581 .
قرار داده كه بسیار آسان و در دسترس همه است ، نه خستگى مى آورد و نه ملالى حاصل مى شود و نه هزینه اى دارد . و از آن عجیبتر مسأله استعداد تکلّم در انسان است كه در روح آدمى به ودیعت گذارده و انسان مى تواند جمله بندى هاى زیادى را در بى نهایت شکل مختلف براى تعبیر از مقاصد فوق العاده متنوع خود انجام دهد . و باز از آن مهمتر استعداد وضع لغات مختلفى است كه با مطالعه هزاران زبان كه در دنیا موجود است ، اهمیت آن آشکار مى شود ، راستى « اَلْعَظَمَةُ لِلّهِ الْواحِدِ الْقَهّار » . «لبها» ؛ اولاً نقش مؤثرى در تکلّم دارند ، چراکه بسیارى از مقاطع حروف به وسیله لبها ادا مى شود و از این گذشته لبها كمك زیادى به جویدن غذا و حفظ رطوبت دهان و نوشیدن آب مى كند و اگر نبودند ، مسأله خوردن و آشامیدن انسان و حتى چهره او بر اثر جریان آب دهان به بیرون و عدم قدرت بر اداء بسیارى از حروف ، وضع اسف انگیزى داشت .
10 وَ هَدَيْناهُ النَّجْدَيْنِ و او را به خیر و شرّش هدایت نمودیم .
جمله « وَ هَدَيْناهُ النَّجْدَيْنِ » (ما او را از خیر و شر آگاه كردیم) ، علاوه براینکه مسأله اختیار و آزادى اراده انسان را بیان مى كند ، باتوجه به اینکه « نَجْد » مکان مرتفع است ( در مقابل « تهامه » كه
به سرزمین هاى پَست گفته مى شود ، يابه تعبیر دیگر « بلند بوم » و « پَست بوم » است و در اینجا كنایه از خیر و شر و مسیر سعادت و شقاوت است ) اشاره به این است كه پیمودن راه خیر ، خالى از مشکلات و زحمت و رنج نیست، همان گونه كه بالارفتن از زمین هاى مرتفع مشکلاتى دارد ، حتى پیمودن راه شر نیز مشکلاتى دارد ، چه بهتر كه انسان با سعى و تلاشش راه خیر را برگزیند . آرى او هم « دیده بینا » و « آفتاب » را در اختیار انسان گذارده و هم « راه و چاه » را نشان داده ، « تا آدمى بنگرد پیش پاى خویش ». در این چند جمله كوتاه به سه نعمت مهم مادى و يك نعمت بزرگ معنوى كه همه از عظیم ترین نعمت هاى الهى است ، اشاره نموده است ؛ نعمت چشم ها و زبان و لب ها از يکسو و نعمت هدایت و معرفت خیر و شرّ از سوى دیگر .
« نَجد » چنانکه گفتیم، به معنى بلندى يا سرزمین بلند است و در اینجا منظور راه « خیر » و راه « شر » است ، در حدیثى از پیغمبر اکرم صلى الله علیه و آله مى خوانیم كه فرمود : « يا اَيُّهَا النّاسُ هُما نَجدان ؛
نَجْدُ الْخَيْرِ وَ نَجْدُ الشَّرِّ ، فَما جَعَلَ نَجْدَ الشَّرِّ اَحَبُّ اِلَيْكُمْ مِنْ نَجْدِ الْخَيْرِ: اى مردم دو سرزمین مرتفع
وجود دارد؛ سرزمین خیر و سرزمین شر و هرگزسرزمین شرنزد شمامحبوبتراز سرزمین خیر قرار داده نشده است».(1)بدون شك «تکلیف» و مسؤولیت، بدون شناخت و آگاهى ممکن نیست و خداوند طبق آیه فوق این آگاهى را در اختیار انسان ها قرار داده است. این آگاهى از سه طریق انجام مى گیرد : از طریق ادراکات عقلى و استدلال، از طریق فطرت و وجدان بدون نیاز به استدلال و از طریق وحى و تعلیمات انبیاء و اوصیاء و آنچه را مورد نیاز بشر در پیمودن مسیر تکامل است، خداوند به يکى از این سه طریق يا در بسیارى از موارد با هر سه طریق به او آموخته است. قابل توجه اینکه در حدیث تصریح شده كه پیمودن يکى از این دو راه بر طبع آدمى آسانتر از دیگرى نیست و این در حقیقت تصور عمومى را كه انسان تمایل بیشترى به شرور دارد و پیمودن راه شر براى او آسانتر است، نفى مى كند . و به راستى اگر تربیت هاى غلط و محیط هاى فاسد نباشد، عشق و علاقه انسان به نیکى ها بسیار زیاد است و شاید تعبیر به «نَجْد» (سرزمین مرتفع) در مورد نیکى ها به خاطر همین است ، زیرا زمین هاى .
1) « مجمع البیان » ، جلد 10 ، صفحه 494 .
مرتفع هواى بهتر و جالب ترى دارند و در مورد شرور، از باب تغلیب است. بعضى نیز گفته اند این تعبیر اشاره به ظهور و بروز و آشکار بودن راه خیر و شر است، همانگونه كه يك سرزمین مرتفع كاملاً نمایان است .
11 فَلاَ اقْتَحَمَ الْعَقَبَةَ ولى او (انسان ناسپاس) ازآن گردنه مهم بالانرفت.
12 وَ ما اَدْریكَ مَا الْعَقَبَةُ و تو نمى دانى آن گردنه چیست ؟
13 فَكُّ رَقَبَةٍ آزاد كردن برده است .
14 اَوْ اِطْعامٌ فى يَوْمٍ ذى مَسْغَبَةٍ يا غذا دادن در روز گرسنگى .
15 يَتیما ذا مَقْرَبَةٍ يتیمى از خویشاوندان را .
16 اَوْ مِسْكیناذا مَتْرَبَةٍ يا مستمندى خاك نشین را .
بعضى « عَقَبَة » را دراینجا به معنى هواى نفس تفسیر كرده اند كه جهاد با آن را پیغمبر اکرم صلى الله علیه و آله طبق حدیث معروف "جهاد اکبر" نامید . البته با توجه به این كه خود آیات ، « عقبه » را در اینجا تفسیر كرده ، باید مراد از این تفسیر چنین باشد كه گردنه اصلى ، « گردنه هواى نفس » است و اما آزاد كردن بردگان و اطعام مسکینان ، مصداق هاى روشنى از مبارزه با آن محسوب مى شود. « این
انسان ناسپاس از آن گردنه بزرگ بالا نرفت » ( فَلاَ اقْتَحَمَ الْعَقَبَةَ ) ، در اینکه منظور از «عقبه» در اینجا چیست ، آیات بعد آن را تفسیر مى كند . اسلام و ایمان با ادعا و گفتار حاصل نمى شود ، بلکه در برابر هر فرد مسلمان و مؤمن گردنه هاى صعب العبورى است كه باید از آنها يکى پس از دیگرى به حول و قوه الهى و با استمداد از روح ایمان و اخلاص بگذرد . باتوجه به واژه « اقتحام » كه به معنى ورود در كار سخت با شدت و زحمت است ، چنین نتیجه مى گیریم كه گذشتن از این گردنه كار آسانى نیست ، چنانکه در سخنى از امیر مؤمنان علی (علیه السلام) مى خوانیم : « اِنَّ الْجَنَّةَ حُفَّتْ بِالْمَكارِهِ وَ اِنَّ النّارَ حُفَّتْ بِالشَّهَواتِ : بهشت در میان ناملایمات پیچیده شده و دوزخ در لابلاى شهوات » . (1)منظور از « فَكُّ رَقَبَة » ظاهراً آزاد كردن بردگان و بندگان است . « مَسْغَبَة » از ماده « سَغَب » ( بر وزن غضب ) و به معنى " گرسنگى" است . بنابراین « يَوْمٍ ذى مَسْغَبَة » به معنى "روز گرسنگى" است ، گرچه همیشه گرسنگان در جوامع بشرى بوده اند ، ولى این تعبیر تأکیدى است بر اطعام گرسنگان در .
1) « نهج البلاغه » ، خطبه 176 .
ایام قحطى و خشکسالى و مانند آن . « مَقْرَبَة » به معناى قرابت و خویشاوندى است و تأکید روى يتیمان خویشاوند نیز به خاطر ملاحظه اولویت ها است وگرنه همه يتیمان را باید اطعام و نوازش نمود ، این نشان مى دهد كه خویشاوندان در مورد يتیمان فامیل و بستگان خود مسؤولیت سنگین ترى به عهده دارند. « مَتْرَبَة » مصدر میمى از ماده تَرَب ( بر وزن طرب ) در اصل از « تُراب » به معنى "خاک" گرفته شده و به كسى مى گویند كه بر اثر شدت فقر ، خاك نشین شده است . باز در اینجا تأکید روى این گونه مسکین ها به خاطر اولویت آنهاست و الاّ اطعام همه مسکینان ، از اعمال حسنه است. در حدیثى آمده: امام علىّ بن موسى الرضا (علیه السلام)هنگامى كه مى خواست غذابخورد، دستور مى فرمود سینى بزرگى كنار سفره بگذارند و ازهر غذایى كه در سفره بود، از بهترین آن ها برمى داشت و در آن سینى مى گذاشت ، سپس دستور مى داد آنها را براى نیازمندان ببرند ، بعد این آیه را تلاوت مى فرمود : « فَلاَ اقْتَحَمَ الْعَقَبَةَ ... » سپس مى افزود : « خداوند متعال مى دانست كه همه قادر
بر آزاد كردن بردگان نیستند، راه دیگرى نیز به سوى بهشتش قرار داد » .(1)در حدیثى از پیغمبر اکرم صلى الله علیه و آله مى خوانیم : «مَن اَشْبَعَ جائِعا في يَوْمِ سَغْبٍ اَدْخَلَهُ اللّهُ يَوْمَ الْقِيامَةِ مِنْ بابٍ مِنْ اَبْوابِ الْجَنَّةِ لا يُدْخِلُها اِلاّ مَنْ فَعَلَ مِثْلَ ما فَعَل: كسى كه گرسنه اى را در ایام قحطى سیر كند، خدا اورا درقیامت از درى از درهاى بهشت وارد مى سازد كه هیچ شخص دیگرى از آن وارد نمى شود، جُز كسى كه عملى همانند عمل او انجام داده باشد». (2)
17 ثُمَّ كانَ مِنَ الَّذینَ امَنُوا وَ تَواصَوْا بِالصَّبْرِ وَ تَواصَوْا بِالْمَرْحَمَةِ
سپس از كسانى بوده باشد كه ایمان آورده و يکدیگر را به شکیبایى و رحمت توصیه مى كنند .
تعبیر به « تَواصَوْا » كه مفهومش " سفارش كردن به يکدیگر" است ، نکته مهمى در بر دارد و .
آن اینکه مسایلى همچون صبر و استقامت در طریق اطاعت پروردگار و مبارزه با هواى نفس و همچنین تقویت اصل محبت و رحمت ، نباید به صورت فردى در جامعه باشد ، بلکه باید به صورت يك جریان عمومى در كل جامعه درآید و همه افراد يکدیگر را به رعایت و حفظ این " اصول" توصیه كنند ، تا از این طریق پیوندهاى اجتماعى نیز محکم تر شود . در این آیه در ادامه تفسیرى كه براى این گردنه صعب العبور بیان فرموده ، مى افزاید : كسانى از این گردنه سخت عبور مى كنند كه هم داراى ایمان هستند و هم اخلاق والایى همچون دعوت به صبر وعواطف انسانى دارندو هم اعمال صالحى چون آزادکردن بردگان و اطعام يتیمان و مسکینان انجام داده اند . يا به تعبیر دیگر در سه میدان ایمان و اخلاق و عمل صالح گام بردارند و سربلند و سرافراز بیرون آیند . اینها هستند كه مى توانند از آن گردنه صعب العبور بگذرند .
18 اُولئِكَ اَصْحابُ الْمَيْمَنَةِ
آن ها اصحاب الیمین هستند ( كه نامه اعمالشان را به دست راستشان مى دهند ) .
و در پایان این اوصاف مقام صاحبان آن را چنین بیان مى كند كه ؛ نامه اعمال آنها به نشانۀ
مقبول بودن در درگاه پروردگار به دست راستشان داده مى شود .
19 وَ الَّذینَ كَفَروُا بِایاتِنا هُمْ اَصْحابُ الْمَشْئَمَةِ
و كسانى كه آیات ما را انکار كرده اند، افرادى شومند (که نامه اعمالشان به دست چپشان داده مى شود).
« مَشْئَمَة » از ماده « شؤم » و در حقیقت نقطه مقابل كلمه « مَيْمَنَة » ازماده « يُمن » است . يعنى این گروه كافر، افرادى شوم و نامیمونند كه هم سبب بدبختى خودشانندو هم بدبختى جامعه ولى از آنجاکه شوم بودن و خجسته بودن در قیامت به آن شناخته مى شود كه نامه اعمال افراد در دست چپ يا در دست راست آنها باشد، بعضى این تفسیر را براى آن پذیرفته اند خصوصاً اینکه ماده « شُؤْم » درلغت به معنى " گرایش به چپ" نیز آمده است .(1)سپس به نقطه مقابل این گروه يعنى آنهاکه نتوانستند از این گردنه صعب العبور بگذرند، پرداخته و مى فرماید : نامه اعمال چنین افرادى به دست چپشان داده مى شود و این نشانه آن است كه دستشان از حسنات تهى و نامۀ .
1) « تفسیر ابوالفتوح رازى » ، جلد 12 ، صفحه 97 و « المنجد » ماده «شأم» .
اعمالشان از سيّئات ، سیاه است .
20 عَلَيْهِمْ نارٌ مُؤْصَدَةٌ بر آنها آتشى است فروبسته ( كه راه فرارى از آن نیست ) .
« مُؤْصَدَة » ازماده « ایصاد » به معنى "بستن در و محکم كردن آن" است . ناگفته پیداست انسان در اتاقى كه هواى آن كمى گرم است، مى خواهددرها را باز كند، نسیمى بوزد و گرمى هوا را تعدیل كند. حال باید فکر كرد در كوره سوزان دوزخ هنگامى كه تمام درها بسته شود ، چه حالى پیدا خواهد كرد ؟ و در آخرین آیه این سوره اشاره كوتاه و پرمعنایى به مجازات گروه اخیر نموده است .
پایان سورۀ بلد
در فضیلت تلاوت این سوره ، همین بس كه در حدیثى از پیغمبر اکرم صلى الله علیه و آله آمده است : « هرکس آن را بخواند، گویى به تعداد تمام اشیائى كه خورشید و ماه برآن ها مى تابد، در راه خدا صدقه داده است » .(1)و مسلماً این فضیلت بزرگ از آنِ كسى است كه محتواى بزرگ این سوره كوچك را در جان پیاده كند و تهذیب نفس را وظیفه قطعى خود بداند .
بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ بنام خداوند بخشنده بخشایشگر
1 وَ الشَّمْسِ وَ ضُحیها به خورشید و گسترش نور آن سوگند .
« ضُحى » در اصل به معنى " گسترش نور آفتاب" است و این در هنگامى است كه خورشید از افق بالا بیاید و نور آن همه جا را فراگیرد، سپس به آن موقع از روز نیز « ضُحى » اطلاق شده است .
1) « مجمع البیان » ، جلد 10 ، صفحه 496 .
تکیه بر خصوص « ضُحى » به خاطر اهمیت آن است ، چراکه درواقع موجب سلطه نور آفتاب بر زمین است . سوگندهاى پى درپى و مهمى كه در آغاز این سوره آمده ، به يك حساب « يازده » سوگند و به حساب دیگر « هفت » سوگند است و بیشترین تعداد سوگندهاى قرآن را در خود جاى داده و به خوبى نشان مى دهد كه مطلب مهمى در اینجا مطرح است ، مطلبى به عظمت آسمانها و زمین و خورشید و ماه ، مطلبى سرنوشت ساز و حیات بخش . « خورشید » مهمترین و سازنده ترین نقش را در زندگى انسان و تمام موجودات زنده زمینى دارد ، زیرا علاوه بر اینکه منبع « نور » و « حرارت » است و این دو از عوامل اصلى زندگى انسان به شمار مى رود ، منابع دیگر حیاتى نیز از آن مایه مى گیرند ؛ وزش بادها ، نزول بارانها ، پرورش گیاهان ، حرکت رودخانه ها و آبشارها و حتى پدید آمدن
منابع انرژى زا همچون نفت و زغال سنگ هرکدام اگردرست دقت كنیم ، به صورتى با نور آفتاب ارتباط دارد، به طورى كه اگر روزى این چراغ حیاتبخش خاموش گردد ، تاریکى و سکوت و مرگ همه جا را فرا خواهد گرفت .
خورشیدکه مرکزمنظومه شمسى و رهبر و سالارکواکب آن است، برکات و آثارفراوانى به شرح
زیر دارد : 1 - زندگى بشر و تمام موجودات زنده دیگر در درجه اول نیاز به حرارت و نور دارد و این دو ماده حیاتى به وسیله این كره عظیم آتشین به طور كاملاً متعادلى تأمین مى شود . 2 - تمام مواد غذایى به وسیله نور آفتاب تأمین مى شود ، حتى موجوداتى كه در اعماق دریاها زندگى مى كنند ، از گیاهانى استفاده مى كنند كه در سطح اقیانوس ها در پرتو نور آفتاب و در لابلاى امواج آب پرورش مى يابد و ته نشین مى شود و يا اگر موجودات زنده از يکدیگر تغذیه مى كنند ، باز غذاى گروهى از آنان از گیاهان و نباتات است كه بدون نور خورشید پرورش نمى يابند . 3 - تمام رنگ ها ، زیبایى ها و جلوه هایى كه در جهان طبیعت مى بینیم ، به نوعى با تابش آفتاب ارتباط دارد و این معنى در علوم مختلف مخصوصاً فیزیك ثابت شده است . 4 - باران هاى حیاتبخش از ابرها فرو مى ریزند و ابرها همان بخاراتى هستند كه از تابش خورشید برصفحه اقیانوس ها به وجود مى آیند ، بنابراین تمام منابع آب كه از باران تغذیه مى شوند ، اعم از نهرها ، چشمه ها ، قنات ها و چاه هاى عمیق از برکات نور آفتاب است . 5 - بادها كه وظیفه تعدیل هوا و جابجا كردن ابرها و تلقیح نباتات و منتقل ساختن گرما و سرما از مناطق گرم به سرد و از مناطق سرد به گرم را بر عهده دارند ، بر اثر تابش نور آفتاب و
تغییر درجه حرارت مناطق مختلف روى زمین به وجود مى آیند و به این ترتیب آنها نیز از آفتاب مایه مى گیرند . 6 - مواد و منابع انرژى زا اعم از آبشارها ، سدهاى عظیمى كه در مناطق كوهستانى ایجاد مى كنند ، منابع نفت و معادن زغال سنگ ، همه آنها به نوعى با آفتاب ارتباط دارند كه اگر او نبود ، هیچ يك از این منابع وجود نداشت و تمام حرکت ها در صفحه زمین مبدل به سکون مى شد .
7 - بقاء نظام منظومۀ شمسى به خاطر تعادل جاذبه و دافعه اى است كه میان كره آفتاب از يکسو و سیاراتى كه دور آن مى گردند ، از سوى دیگر وجود دارد و به این ترتیب خورشید نقش بسیارمهمى در نگهدارى این سیارات در مدارات خود دارد . از مجموع این سخنان استفاده مى كنیم كه اگر خداوند نخستین سوگند را از خورشید شروع كرده ، چه دلیلى داشته است ؟
2 وَ الْقَمَرِ اِذا تَلیها و به ماه در آن هنگام كه بعد از آن درآید .
این تعبیر اشاره به ماه در موقع بدر كامل يعنى شب چهارده است و چون از هر زمان جالب تر و پرشکوه تر است ، به آن سوگند ياد شده است .
3 وَ النَّهارِ اِذا جَلّيها و به روز هنگامى كه صفحه زمین را روشن سازد .
« جَلاّها » از ماده « تجلیة » به معنى " اظهار و ابراز" است . سوگند به این پدیده مهم آسمانى به خاطر تأثیر فوق العاده آن در زندگى بشر و تمام موجودات زنده است ، چراکه روز رمز حرکت و جنبش و حیات است و تمام تلاش ها و كوشش هاى زندگى معمولاً در روشنایى روز صورت مى گیرد .
4 وَ اللَّيْلِ اِذا يَغْشیها و قسم به شب آن هنگام كه صفحه زمین را بپوشاند .
شب با تمام برکات و آثارش ، كه از يکسو حرارت آفتاب روز را تعدیل مى كند و از سوى دیگر مایه آرامش و استراحت همه موجودات زنده است ، كه اگر تاریکى شب نبود و آفتاب پیوسته مى تابید ، آرامشى وجود نداشت ، زیرا حرارت سوزان آفتاب همه چیز را نابود مى كرد حتى اگر نظام شب و روز برخلاف وضع كنونى بود ، همین مشکل پیش مى آمد ، چنانکه در كره ماه كه شبهایش معادل دو هفته كره زمین است و روزهایش نیز معادل دو هفته ، در وسط روز حرارت به حدود سیصد درجه سانتیگراد مى رسد كه هیچ موجود زنده اى كه ما مى شناسیم ، در آن شرایط باقى نمى ماند و در وسط شب مقدار زیادى زیر صفر مى رود كه اگر در آنجا موجود زنده اى باشد ، حتما يخ مى زند و نابود مى شود .
5 وَ السَّماءِ وَ ما بَنیها و قسم به آسمان و كسى كه آسمان را بنا كرده است .
اصل خلقت آسمان با آن عظمت خیره كننده از شگفتى هاى بزرگ خلقت است و بناء و پیدایش این همه كواکب و اجرام آسمانى و نظامات حاکم بر آنها شگفتى دیگر و از آن مهمتر خالق این آسمان است .
6 وَ الاَْرْضِ وَ ما طَحیها و قسم به زمین و كسى كه آن را گسترانیده است .
« طَحاها » از ماده « طحو » ( بر وزن سهو ) هم به معنى " انبساط و گستردگى" آمده است و هم به معنى "راندن و دورکردن و از میان بردن" و در اینجا به معنى " گستردن" است ، چراکه اولاً زمین در آغاز در زیر آب غرق بود ، تدریجا آبها در گودالهاى زمین قرارگرفت و خشکى ها سربرآورد و گسترده شد و از آن تعبیر به « دَحْوُ الاَْرْض » نیز مى شود . زمین با تمام شگفتى ها ؛ كوه ها ، دریاها ، دره ها ، جنگل ها ، چشمه ها ، رودخانه ها ، معادن و منابع گرانبهایش ، كه هر كدام به تنهایى آیتى است از آیات حق و نشانه اى است از نشانه هاى او . و از آن برتر و بالاتر خالق این زمین و كسى كه آن را گسترانیده است ، مى باشد . زمین درآغاز به صورت پستى ها و بلندى ها با شیب هاى تند و غیرقابل سکونتى بود، باران هاى سیلابى مداوم باریدند ، ارتفاعات زمین را شستند و در دره ها
گستردند و تدریجا زمین هاى مسطح و قابل استفاده براى زندگى انسان و كشت و زرع به وجود آمد .
7 وَ نَفْسٍ وَ ما سَوّيها و سوگند به نفْس آدمى و آنکس كه آنرا منظم ساخته است .
در این كه منظور از « نَفْس » در اینجا روح انسان است يا جسم و روح هردو، مفسران احتمالات گوناگونى داده اند . اگر منظور « روح » باشد، مراد از « سَوّاها » (از ماده تسویة ) همان "تنظیم و تعدیل قواى روحى انسان" است، ازحواس ظاهرگرفته تا نیروى ادراك ، حافظه ، انتقال ، تخیل ، ابتکار ، عشق ، اراده ، تصمیم و مانند آن در مباحث « علم النفس » مطرح شده است . و اگر منظور «روح و جسم» هر دو باشد، تمام شگفتى هاى نظامات بدن و دستگاه هاى مختلف آن را كه در علم «تشریح» و «فیزیولوژى» ( وظایف الاعضاء ) به طور گسترده مورد بحث قرار گرفته ، شامل مى شود . البته نفس به هر دو معنى در قرآن مجید اطلاق شده است : در مورد «روح» در آیه 42 سوره زمر مى خوانیم: « اَللّهُ يَتَوَفَّى الاَْنْفُسَ حینَ مَوْتِها : خداوند ارواح را به هنگام مرگ مى گیرد» . و در مورد «جسم» در آیه 33 سوره قصص آمده است كه موسى مى گوید: « قالَ رَبِّ اِنّى قَتَلْتُ مِنْهُمْ نَفْسا فَاَخافُ اَنْ يَقْتُلُونِ : موسى (علیه السلام)گفت : پروردگارا من يکى از آنها (از فرعونیان ظالم) را كشته ام ، مى ترسم
مرا به قتل برسانند » . ولى در اینجا مناسب این است كه هر دو را شامل شود ، چراکه شگفتى هاى قدرت خداوند هم در جسم است و هم در جان و اختصاص به يکى از این دو ندارد . جالب اینکه « نَفْس » در اینجا به صورت نکره ذکر شده است كه مى تواند اشاره به عظمت و اهمیت نفس آدمى باشد ، عظمتى مافوق تصور و آمیخته با ابهام كه آن را به صورت يك موجود ناشناخته معرفى مى كند ، همان گونه كه بعضى از بزرگترین دانشمندان امروز از انسان به همین عنوان تعبیر كرده و انسان را ، « موجود ناشناخته » نامیده اند . همان انسانى كه عصاره عالم خلقت و چکیده جهان مُلك و ملکوت و گل سرسبد عالم آفرینش است . این خلقت بدیع كه مملو از شگفتى ها و اسرار است ، آن قدر اهمیت دارد كه خداوند به خودش و خالق آن يکجا قسم ياد كرده است .
8 فَاَلْهَمَها فُجُورَها وَ تَقْویها
سپس فجور و تقوا (شر و خیر) را به او الهام كرده است .
« اَلْهَمَها » از ماده « الهام » در اصل به معنى "بلعیدن يا نوشیدن چیزى" است و سپس به معنى القاء مطلبى از سوى پروردگار در روح و جان آدمى آمده است ، گویى روح انسان آن مطلب را با
تمام وجودش مى نوشد و مى بلعد و گاه به معنى "وحى" نیز آمده است ، ولى بعضى از مفسرین معتقدند كه تفاوت « الهام » با « وحى » در این است كه شخصى كه به او الهام مى شود ، نمى فهمد مطلب را از كجا به دست آورده ، درحالى كه هنگام وحى ، مى داندکه ازکجا و به چه وسیله به او رسیده است . « فُجُور » از ماده « فجر » به معنى "شکافتن وسیع" است و از آنجا كه سپیده صبح پرده شب را مى شکافد ، به آن « فجر » گفته شده است و نیز از آنجا كه ارتکاب گناهان پرده دیانت را مى شکافد ، به آن « فجور » اطلاق شده است . و منظور از « تَقْوى » كه از ماده « وقایة » به معنى "نگهدارى" است ، این است كه انسان خود را از زشتى ها و بدى ها و آلودگى ها و گناهان نگهدارد و برکنار كند . آرى هنگامى كه خلقت انسان تکمیل شد و «هستى» او تحقق يافت ، خداوند « بایدها و نبایدها » را به او تعلیم داد و به این ترتیب موجودى شد از نظر آفرینش مجموعه اى از « گِل بدبو » و « روح الهى » و از نظر تعلیمات « آگاه بر فجور و تقوا » و در نتیجه وجودى است كه مى تواند در قوس صعودى "برتر از فرشتگان" گردد و در قوس نزولى از "حیوانات درنده نیز منحط تر" گردد و به مرحله « بَلْ هُمْ اَضَلّ » برسد و این منوط به آن است كه با اراده و گزینش خویش كدام مسیر را
برگزیند . و به تعبیر دیگر خداوند آنچنان قدرت تشخیص و عقل و وجدان بیدار، به انسان داده كه « فُجُور » و « تَقْوى » را از طریق « عقل » و « فطرت » درمى يابد .
9 قَدْ اَفْلَحَ مَنْ زَكّيها كه هرکس نفْس خود را تزکیه كرده ، رستگار شده است.
« زَكّيها » از ماده « تزکیة » در اصل - چنانکه «راغب» در «مفردات» آورده - به معنى "رشد و نمو دادن" است و زکات نیز در اصل به معنى "نمو و رشد" است و لذا در روایتى از علی (علیه السلام) مى خوانیم: «اَلْمالُ تَنْقُصُهُ النَّفَقَةَ وَالْعِلْمُ يَزْكُوا عَلَى الاِْنْفاقِ : مال با انفاق نقصان مى يابد ، ولى علم با انفاق نمو مى كند».(1)سپس این واژه به معنى "تطهیر و پاك كردن" نیز آمده است ، شاید به این مناسبت كه پاکسازى از آلودگیها سبب رشد و نمو است و در آیه مورد بحث هر دو معنى امکان دارد . آرى رستگارى از آنِ كسى است كه نفْس خویش را تربیت كند و رشد و نمو دهد و از آلودگى به خُلق و خوى شیطانى و گناه و عصیان و كفر پاك سازد و در حقیقت مسأله اصلى زندگى انسان نیز همین .
1) « نهج البلاغه » ، كلمات قصار ، كلمه 147 .
« تزکیه » است ، كه اگر باشد، سعادتمند است و الاّ بدبخت و بینوا. در حدیثى آمده است كه رسول خدا صلى الله علیه و آله هنگامى كه این آیه را تلاوت مى فرمودند ، توقف مى كردند و چنین دعا مى نمودند : « اَللّهُمَّ اآتِ نَفْسى تَقْواها ، اَنْتَ وَلِيُّها وَ مَولاها وَ زَكِّها اَنْتَ خَيْرُ مَنْ زَكّاها : پروردگارا به نفس من تقوایش رامرحمت كن، تو ولى و مولاى آن هستى و آن را تزکیه فرما كه تو بهترین تزکیه كنندگانى » . (1)این سخن نشان مى دهد كه پیمودن این راه پر پیچ و خم و گذشتن از این گردنه صعب العبور حتى براى پیامبر صلى الله علیه و آله جُز به توفیق الهى ممکن نیست، يعنى با گامهایى از سوى بندگان و تأییداتى از سوى خداوند و لذا درحدیث دیگرى از همان حضرت صلى الله علیه و آله مى خوانیم كه در تفسیر این دو آیه فرمود : « رستگار شد نفسى كه خدا او را تزکیه كرده و نومید و محروم گشت نفسى كه خدا او را از هر خیر محروم نموده است » . (2).
10 وَ قَدْ خابَ مَنْ دَسّها
و آن كس كه نفْس خویش رابا معصیت وگناه آلوده ساخته ،نومید و محروم گشته است .
« خابَ » از ماده « خیبة » به معنى "نرسیدن به مطلوب و محروم شدن و زیانکار گشتن" است . « دَسّها » از ماده « دَسَّ » در اصل به معنى "داخل كردن چیزى توأم با كراهت" است ، چنانکه قرآن مجید درباره عرب جاهلى و زنده به گور كردن دختران مى فرماید : « اَمْ يَدُسُّهُ فِى التُّراب : آن را با كراهت و نفرت در خاك پنهان مى كند ( 59 / نحل )» و « دسیسه » به كارهاى مخفیانه زیانبار گفته مى شود .
این تعبیر كنایه از فسق و گناه است چراکه اهل تقوى و صلاح ، خود را آشکار مى سازند درحالى كه افراد آلوده و گنهکار خود را پنهان مى دارند ، چنانکه نقل شده است سخاوتمندان عرب خیمه هاى خود را در نقاط مرتفع مى زدند و شبها آتش روشن مى كردند تا نیازمندان در طول شب و روز به سراغشان بروند و مورد محبت آنها واقع شوند ، ولى افراد بخیل و لئیم در زمین هاى پست خیمه برپا مى كردند تا كسى به سراغ آنان نیاید .
چه رابطه اى میان این سوگندهاى يازده گانه و بسیار مهم با حقیقتى كه به خاطر آن سوگند يادشده، وجود دارد؟ به نظر مى رسد كه هدف بیان این حقیقت از سوى خداوند بزرگ كه من تمام وسایل مادى و معنوى را براى سعادت و خوشبختى شما انسانها فراهم ساخته ام ، از يکسو با نور آفتاب و ماه صحنه زندگى شما را روشن و پربار نموده و نظام روز و شب و حرکت و سکون شما را تنظیم كرده و زمین را براى زندگى شما از هر جهت آماده ساخته ام .
از سوى دیگر روح شما را با تمام استعدادهاى لازم آفریده ام، وجدان بیدار به شما داده و حُسن و قبح امور را به شما الهام كرده ام ، بنابراین هیچ كمبودى براى پیمودن راه سعادت ندارید ، با این حال چگونه نفس خویش را تزکیه نمى كنید و تسلیم دسیسه هاى شیطانى مى شوید ؟
11 كَذَّبَتْ ثَمُودُ بِطَغْویها قوم ثمود براثرطغیان (پیامبرشان را)تکذیب كردند.
« طَغْوى » و « طغیان » هر دو به يك معنى است و آن "تجاوز از حد و مرز" است و در اینجا منظور تجاوز از حدود الهى و سرکشى در مقابل فرمانهاى او است . قوم ثمود كه نام پیغمبرشان
صالح بود ، از قدیمى ترین اقوامى هستند كه در يك منطقه كوهستانى میان «حجاز» و «شام» زندگى مى كردند ، زندگى مرفه ، سرزمین آباد ، دشتهاى مسطح با خاك هاى مساعد و آماده براى كشت و زرع و قصرهاى مجلل و خانه هاى مستحکم داشتند ولى نه تنها شکر این همه نعمت را به جا نیاوردند ، بلکه سر به طغیان برداشته و به تکذیب پیامبرشان صالح برخاستند و آیات الهى را به باد سخره گرفتند و سرانجام خداوند آنها را با يك صاعقه آسمانى نابود كرد .
12 اِذِ انْبَعَثَ اَشْقیها آن گاه كه شقى ترین آنها بپاخاست .
«اَشْقى» به معنى "شقى ترین و سنگدل ترین افراد آن قوم" اشاره به همان كسى است كه ناقه ثمود را به هلاکت رساند ، همان شتر ماده اى كه به عنوان يك معجزه در میان آن قوم ظاهر شده بود و هلاك كردن آن اعلان جنگ با پیامبر الهى بود .
13 فَقالَ لَهُمْ رَسُولُ اللّهِ ناقَةَ اللّهِ وَ سُقْيها
و فرستاده الهى (صالح) به آنها گفت : ناقه خدا را باآبشخورش واگذارید (و مزاحم آن نشوید) .
منظور از « رَسُولُ اللّه » دراینجا حضرت صالح (علیه السلام) پیغمبر قوم ثمود است و تعبیر به « ناقَةَ
اللّه » ( شتر ماده متعلق به خداوند ) اشاره به این است كه این شتر ، يك شتر معمولى نبود ، بلکه به عنوان معجزه و سندگویاى صدق دعوى صالح فرستاده شده بود . يکى از ویژگى هاى آن طبق روایت مشهور این بود كه شتر مزبور از دل صخره اى از كوه برآمد تا معجزه گویایى در برابر منکران لجوج باشد . از آیات دیگر قرآن به خوبى استفاده مى شود كه حضرت صالح (علیه السلام) به آنها خبر داد كه آب آشامیدنى قریه باید میان آنها و ناقه تقسیم شود ؛ يك روز براى ناقه و روز دیگر براى اهل قریه باشد و هر كدام در نوبت خود از آب استفاده كنند و مزاحم دیگرى نشوند . (1)
14 فَكَذَّبُوهُ فَعَقَروُها فَدَمْدَمَ عَلَيْهِمْ رَبُّهُمْ بِذَنْبِهِمْ فَسَوّيها
ولى آنهااورا تکذیب نمودند و ناقه را پى كردند و به هلاکت رساندند، لذا پروردگارشان آنها را به خاطر گناهى كه مرتکب شده بودند ، در هم كوبید و سرزمینشان را صاف و مسطح نمود . .
1) 28 / قمر و 156 / شعراء .
« عَقَروُها » از ماده « عقر » ( بر وزن ظلم ) به معنى اصل و اساس و ریشه چیزى است و عقر ناقه به معنى ریشه كن كردن و هلاك نمودن آن است . بعضى نیز گفته اند كه : منظور پى كردن این حیوان است ، يعنى پایین پاى او را قطع كردن و به زمین افکندن كه نتیجه آن نیز مرگ این حیوان است . « دَمْدَمَ » از ماده « دمدمة » گاه به معنى هلاك كردن آمده و گاه به معنى عذاب و مجازات كامل و گاه به معنى كوبیدن و نرم كردن و گاه به معنى ریشه كن ساختن و گاه به معنى خشم و غضب نمودن و يا احاطه كردن و فراگیر شدن و همه این معانى در آیه مورد بحث صادق است ، چراکه این عذاب گسترده از خشم الهى سرچشمه مى گرفت و همه آنها را درهم كوبید و نرم كرد و ریشه كن ساخت . « سَوّاها » از ماده « تسویة » ممکن است به معنى صاف كردن خانه ها و زمینهاى آنها بر اثر صیحه عظیم و صاعقه و زلزله باشد و يا به معنى يکسره كردن كار این گروه و يا مساوات همه آنها در مجازات و عذاب به گونه اى كه اَحدى از آنان از این ماجرا سالم درنرفت . در این آیه مى گوید : این قوم سرکش اعتنایى به كلمات این پیامبر بزرگ و هشدارهاى او نکردند ، او را تکذیب كرده و ناقه را
به هلاکت رساندند . نکته جالب توجه اینکه كسى كه ناقه را به هلاکت رساند ، يك نفر بیشتر نبود كه قرآن از او تعبیر به « اَشْقى » كرده است ولى در آیه فوق مى بینیم كه این عمل به تمام طغیانگران قوم ثمود نسبت داده شده و « عَقَروُها » به صورت صیغه جمع آمده ، این به خاطر آن است كه دیگران هم به نحوى در این كار سهیم بودند ، چراکه اولاً این گونه توطئه ها معمولاً توسط گروه و جمعیتى طراحى مى شود ، سپس به دست فرد معین يا افراد معدودى به اجرا در مى آید و ثانیا چون با رضایت و خشنودى دیگران انجام مى گیرد ، سبب شرکت آنها در این امر مى شود كه رضایت سبب شرکت در نتیجه آن امر است . به دنبال این تکذیب و مخالفت شدید ، خداوند چنان آنها را مجازات كرد كه اثرى از آنان باقى نماند . صاعقه همان صیحه آسمانى در چند لحظه كوتاه چنان زلزله و لرزه اى در سرزمین آنها ایجاد كرد كه تمام بناها روى هم خوابید و صاف شد و خانه هایشان را به گورهاى آنها مبدل ساخت .
15 وَ لا يَخافُ عُقْبیها و او هرگز از فرجام این كار بیم ندارد .
« عُقْبى » به معنى "پایان و نهایت و فرجام كار" است و ضمیر در « عُقْبیها » به « دمدمة » و
هلاکت آنها بازمى گردد . بسیارند حاکمانى كه قدرت بر مجازات دارند ولى پیوسته از پى آمدهاى آن بیمناکند و از واکنش ها و عکس العمل ها ترسان و به همین دلیل از قدرت خود استفاده نمى كنند و يا به تعبیر صحیح تر قدرت آنان آمیخته با ضعف و ناتوانى و علمشان آمیخته با جهل است ، چراکه مى ترسند توانایى بر مقابله با پى آمدهاى آن را نداشته باشند . ولى خداوند قادر متعال كه علمش احاطه به همه این امور و عواقب و آثار آنها داردو قدرتش براى مقابله با پیامدهاى حوادث با هیچ ضعفى آمیخته نیست ، بیمى از عواقب این امور ندارد و به همین دلیل با نهایت قدرت و قاطعيّت آنچه را كه اراده كرده است ، انجام مى دهد .
هر قدر سوگندهاى قرآن در يك زمینه بیشتر و محکم تر باشد ، دلیل بر اهمیت موضوع است و مى دانیم كه طولانى ترین و مؤکدترین سوگندها در این سوره است ، بخصوص اینکه سوگند به ذات پاك خداوند سه بار در آن تکرار شده و سرانجام روى این مسأله تکیه شده است كه فلاح و رستگارى در تزکیه نفس است و محرومیت و شکست و بدبختى در تزکیه است . در واقع مهمترین
مسأله زندگى انسان نیز همین مسأله است و در حقیقت قرآن با تعبیر فوق مطلب را بازگو مى كند كه رستگارى انسان نه در گرو پندارها و خیالها است ، نه در سایه مال و ثروت و مقام ، نه وابسته به اعمال اشخاص دیگر ( آنگونه كه مسیحیان تصور مى كنند كه فلاح هر انسانى در گرو فداکارى عیساى مسیح است ) مى باشد و نه مانند اینها ، بلکه در گرو پاکسازى و تعالى روح و جان در پرتو ایمان و عمل صالح است . بدبختى و شکست انسان نیز نه در قضا و قدر اجبارى است و نه در سرنوشت هاى الزامى ، نه معلول فعالیت هاى این و آن ، بلکه تنها و تنها به خاطر آلودگى به گناه و انحراف از مسیر تقوا است . در تواریخ آمده است كه همسر عزیز مصر ( زلیخا ) هنگامى كه يوسف مالك خزائن ارض شد و حاکم بر سرزمین مصر گشت ، او را ملاقات كرد و گفت : « حرص و شهوت ، پادشاهان را برده ساخت و صبر و تقوا ، بردگان را پادشاه » ، يوسف ، سخن او را تصدیق كرد و این كلام الهى را به او خاطرنشان ساخت : « هرکس كه تقوا و شکیبایى پیشه كند ، خداوند اجر نیکوکاران را ضایع
نمى سازد » . (1)همین معنى به عبارت دیگرى نقل شده كه همسر عزیز مصر در رهگذرى نشسته بود كه موکب يوسف از آنجا عبور كرد ، زلیخا گفت : « شکر خدایى را كه پادشاهان را به سبب معصیت ، برده كرد و بردگان را به خاطر اطاعت ، پادشاه » . آرى بندگى نفس ، سبب بردگى انسان و تقوا و تهذیب نفس سبب حکومت بر جهان هستى است . بسیارند كسانى كه بر اثر بندگى خدا به مقامى رسیده اند كه صاحب ولایت تکوینى شده و مى توانند به اذن خدا در حوادث این جهان اثر بگذارند و دست به كرامات و خوارق عادات بزنند .
پایان سورۀ شمس .
1) « محجة البیضاء » ، جلد 5 ، صفحه 116 .
در فضیلت تلاوت این سوره ، از پیغمبر اکرم صلى الله علیه و آله نقل شده است كه فرمود : « هرکس این سوره را تلاوت كند ، خداوند آن قدر به او مى بخشد كه راضى شود و او را از سختى ها نجات مى دهد و مسیر زندگى را براى او آسان مى سازد » .(1)
بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ بنام خداوند بخشنده بخشایشگر
1 وَ اللَّيْلِ اِذا يَغْشى قسم به شب درآن هنگام كه جهان را بپوشاند.
تعبیر به « يَغْشى » ممکن است به خاطر آن باشد كه تاریکى شب همچون پرده اى بر نیمى از كره زمین مى افتد و آن را زیر پوشش خود قرار مى دهد و يا به خاطر اینکه چهره روز يا چهره آفتاب عالمتاب با فرا رسیدن آن پوشانده مى شود و به هر حال اشاره اى است به اهمیت شب و نقش مؤثر
1) « مجمع البیان » ، جلد 10 ، صفحه 499 .
آن در زندگى انسانها ، از تعدیل حرارت آفتاب گرفته تا مسأله آرامش و سکون همه موجودات زنده در پرتو آن و نیز عبادت شب زنده داران بیداردل و آگاه .
2 وَ النَّهارِ اِذاتَجَلّى و قسم به روز هنگامى كه تجلى كند .
و این از آن لحظه اى است كه سپیده صبح پرده ظلمانى شب را مى شکافد و تاریکى ها را به عقب مى راند و بر تمام پهنه آسمان حاکم مى شود و همه چیز را غرق نور و روشنایى مى كند ، همان نورى كه رمز حرکت و حیات و مایه پرورش تمام موجودات زنده است . در قرآن مجید زیاد بر مسأله نظام « نور » و « ظلمت » و تأثیر آنها در زندگى بشر توجه داده شده ، چراکه دو نعمت بزرگ دایمى و دو آیت از آیات مهم پروردگار است .
3 وَ ما خَلَقَ الذَّكَرَ وَ الاُْنْثى و قسم به آن كس كه جنس مذکر و مؤنث را آفرید .
وجود این دو جنس در عالم « انسان » و « حیوان » و « نبات » و دگرگونى هایى كه از لحظه انعقاد نطفه تا هنگام تولد ، رخ مى دهد و ویژگى هایى كه هر يك از دو جنس به تناسب فعالیت ها و برنامه هایشان دارند و اسرار فراوانى كه در مفهوم جنسیت نهفته است ، همه نشانه ها و آیاتى است
از جهان بزرگ آفرینش كه از طریق آن مى توان به عظمت آفریننده آن واقف شد .
4 اِنَّ سَعْيَكُمْ لَشَتّى كه سعى و تلاش شما مختلف است :
« شَتّى » جمع « شَتیت » ازماده « شَت » ( بر وزن شَط ) به معنى "پراکنده كردن جمعیت" است ودراینجا اشاره به تفاوت كوششهاى مردم ازنظر كیفیت و هدف گیرى و نتیجه آنهاست . این آیه هدف نهایى سوگندهاى آیات قبل است و اشاره به این دارد كه شما به هر حال در زندگى آرام نخواهید گرفت و حتما به سعى و تلاش دست مى زنید و نیروهاى خداداد كه سرمایه هاى وجودتان است ، در مسیرى خرج مى شود . ببینید سعى و تلاش شما در كدام مسیر ، به كدام سمت و داراى كدام نتیجه است؟ نکند تمام سرمایه ها و استعدادهاى خود را به بهاى اندکى بفروشید و يا بیهوده به هدر دهید .
5 فَاَمّا مَنْ اَعْطى وَ اتَّقى اما آن كس كه(در راه خدا)انفاق كند وپرهیزگارى پیش گیرد.
منظور از « اَعْطى » همان انفاق در راه خدا و كمك به نیازمندان است و تأکید بر « تقوى » به دنبال آن ممکن است اشاره به لزوم داشتن نيّت پاك و خالص به هنگام انفاق و تهیه اموال از راه مشروع و خالى بودن از هرگونه منّت و اذیت و آزار باشد ، زیرا مجموعه این اوصاف در عنوان تقوا جمع شده است .
6 وَ صَدَّقَ بِالْحُسْنى و جزاى نیك (الهى) را تصدیق كند .
تصدیق كردن «حُسْنى» («حُسْنى» مؤنث «اَحْسَنْ» به معنى نیکوتراست) اشاره به ایمان داشتن به پاداش هاى نیکوى الهى است.
7 فَسَنُيَسِّرُهُ لِلْيُسْرى ما او را در مسیر آسانى قرار مى دهیم .
« يُسْرى » از ماده « يسر » در اصل به معنى زین كردن اسب و لجام نمودن و آماده ساختن آن براى سوارى است و سپس به هر كار سهل و آسانى اطلاق شده است . (1)این آیه ممکن است اشاره به توفیق الهى و آسان كردن امر طاعت بر چنین اشخاص بوده باشد و يا گشودن راه بهشت به روى آنها و استقبال ملائکه و فرشتگان با تحيّت و سلام از آنان و يا همه اینها . مسلم است آنها كه راه انفاق و تقوا پیش مى گیرند و به پاداشهاى بزرگ الهى مؤمن و دلگرمند ، مشکلات براى آنها آسان مى شود و در دنیا و آخرت از آرامش خاصى برخوردارند . .
1) « تفسیر كشاف » ، جلد 4 ، صفحه 762 .
8 وَ اَمّا مَنْ بَخِلَ وَ اسْتَغْنى اما كسى كه بُخل ورزد و از این طریق بى نیازى طلبد.
« بُخْل » دراینجا نقطه مقابل « اِعْطاء » است كه در گروه اول ( گروه سخاوتمندان سعادتمند ) بیان شد ، «وَ اسْتَغْنى» ( بى نیازى بطلبد ) يا بهانه اى است براى بُخل ورزیدن و وسیله اى است براى ثروت اندوختن و يا اشاره به این است كه او خود را از پاداش هاى الهى بى نیاز مى شمرد، برعکس گروه اول كه چشمشان دایماً به لطف خدا است و يا خود را از لطف پروردگار مستغنى مى بینند و دایما به گناه آلوده هستند .
9 وَ كَذَّبَ بِالْحُسْنى و پاداش نیك (الهى) را تکذیب كند .
منظورازتکذیب «حُسْنى» همان انکار پاداش هاى قیامت است و ياانکاردین وآیین و روش نیکوى پیغمبران.
10 فَسَنُيَسِّرُهُ لِلْعُسْرى ما به زودى او را در مسیر دشوارى قرار مى دهیم .
این آیه كه درواقع دو تعبیر ظاهراً متضاد دارد ( و ما راه آنها رابه سوى مشکلات ، آسان مى سازیم ) ، نقطه مقابل « فَسَنُيَسِّرُهُ لِلْيُسْرى» است . به این ترتیب كه خداوند گروه اول را مشمول توفیقات خود قرارمى دهد و پیمودن راه اطاعت و انفاق رابر آن ها آسان مى سازد تا از
مشکلات در زندگى رهایى يابند ولى گروه دوم توفیقاتشان سلب شده و پیمودن راه براى آن ها مشکل مى شود و در دنیا و آخرت مواجه با سختى ها خواهند بود و اصولاً براى این بخیلان بى ایمان انجام اعمال نیك و مخصوصاً انفاق در راه خدا كار سخت و دشوارى است ، درحالى كه براى گروه اول نشاط آور و روح افزا است .
11 وَ ما يُغْنى عَنْهُ مالُهُ اِذا تَرَدّى
و در آن هنگام كه (در جهنم يا قبر) سقوط مى كند، اموالش به حال او سودى نخواهد داشت .
« تَرَدّى » به معنى "هلاکت" يا سقوط از بلندى است كه مایه هلاکت شود . بعضى اصل آن را به معنى سقوط مى دانند و از آنجا كه سقوط از نقطه مرتفع موجب هلاکت مى شود ، به معنى هلاکت نیز آمده است و در آیه مورد بحث ممکن است به معنى سقوط در قبر يا دوزخ و يا هلاکت به معنى مجازات بوده باشد . قرآن در این آیات از دو گروه سخن مى گوید ؛ گروهى مؤمن و باتقوى و سخاوتمند و گروهى بى ایمان و بى تقوى و بخیل . گروه اول با استفاده از توفیقات الهى ، مسیر خود را با سهولت پیموده و به سوى بهشت و نعمت هاى آن روان مى شوند درحالى كه گروه دوم در زندگى
با انبوه مشکلات روبرو هستند ، اموال سرشارى را جمع مى كنند و مى گذارند و مى روند و جز حسرت و اندوه و وبال و مجازات الهى بهره اى عایدشان نمى شود و متاعى نمى خرند .
12 اِنَّ عَلَيْنا لَلْهُدى مسلماً هدایت كردن بر ما است .
هدایت چه از طریق تکوین (فطرت و عقل) باشد و چه از طریق تشریع (کتاب و سنت)، در اینجا منظور "ارائه طریق" است.
13 وَ اِنَّ لَنالَلاْخِرَةَ وَ الاْوُلى و دنیا و آخرت از آنِ ماست .
هیچ نیازى به ایمان و طاعت شما نداریم ، نه اطاعت شما به ما سودى مى رساند و نه معصیت شما زیانى و تمام این برنامه ها به سود شما و براى خود شما است .
14 فَأَنْذَرْتُكُمْ نارا تَلَظّى و من شمارا از آتشى كه زبانه مى كشد ، بیم مى دهم .
«تَلَظّى» به معنى "شعله خالص" است و مى دانیم شعله هاى خالص و خالى از هرگونه دود ، گرما و حرارت بیشترى دارد .
و از آنجا كه يکى از شعب هدایت ، هشدار و انذار است ، در این آیه به آن اشاره مى كند .
15 لا يَصْلیها اِلاَّ الاَْشْقى كسى جز بدبخت ترین مردم وارد آن نمى شود .
سپس به گروهى كه وارد این آتش برافروخته و سوزان مى شوند ، اشاره مى كند .
16 اَلَّذى كَذَّبَ وَ تَوَلّى همان كس كه (آیات خدا)را تکذیب كرد و به آن پشت نمود.
این آیه در واقع توصیف « اَشْقى » است ، بنابراین معیار خوشبختى و بدبختى همان كفر و ایمان است با پیامدهاى عملى كه این دو دارد و به راستى كسى كه آن همه نشانه هاى هدایت و امکانات براى ایمان و تقوا را نادیده بگیرد، مصداق روشن « اَشْقى » و بدبخت ترین مردم است . برخلاف آیات دیگر قرآن و مجموعه روایات اسلامى كه دلالت براین دارند كه مؤمنان گنهکار نیز وارد دوزخ مى شوند ، از این آیه این طور فهمیده مى شود كه آتش دوزخ مخصوص كفار است ، اما نکته مهمى كه باید در نظر گرفته شود ، آن است كه منظور از ورود در آتش ، در اینجا همان «خلود» است و مى دانیم « خلود » مخصوص كفار مى باشد ، قرینه این مطلب آیاتى است كه نشان مى دهد غیرکفار نیز وارد دوزخ مى شوند . و در مجموع مى خواهد فقط حال دو گروه را بیان كند ؛ گروه بى ایمان بخیل و گروه مؤمنان سخاوتمند و بسیار باتقوى ، از این دو گروه فقط دسته اول وارد
جهنم مى شوند و دسته دوم وارد بهشت و به این ترتیب طبق ظاهر این آیات اصلاً از گروه سوم يعنى مؤمنان گنهکار سخنى به میان نیامده است . سپس سخن از گروهى مى گوید كه از این آتش شعله ور دور نگه داشته مى شوند كه آن ها باتقواترین مردم هستند .
17 وَ سَيُجَنَّبُهَا الاَْتْقى و به زودى باتقواترین مردم ازآن دور داشته مى شود .
18 اَلَّذى يُؤْتى مالَهُ يَتَزَكّى
همان كس كه مال خود را (در راه خدا) مى بخشد تا تزکیه نفس كند .
تعبیر به « يَتَزَكّى » در حقیقت اشاره به قصد قربت و نیت خالص است ، خواه این جمله به معنى كسب نموّ معنوى و روحانى باشد ، يا به دست آوردن پاکى اموال ، چون « تزکیه » هم به معنى "نمو دادن" آمده و هم "پاك كردن" .
19 وَ ما لاَِحَدٍ عِنْدَهُ مِنْ نِعْمَةٍ تُجْزى
و هیچ كس را نزد او حقّ نعمتى نیست تا بخواهد (به وسیله این انفاق) او را جزا دهد .
20 اِلاَّ ابْتِغاءَ وَجْهِ رَبِّهِ الاَْعْلىبلکه تنها هدفش جلب رضاى پروردگار بزرگ اوست .
تعبیر به « وَجْه » در اینجا به معنى "ذات" است و منظور "رضایت و خشنودى ذات پاك او" است . بسیارى از انفاق ها در میان مردم پاسخى است به انفاق مشابهى كه از ناحیه طرف مقابل قبلاً شده است ، البته حق شناسى و پاسخ احسان به احسان ، كار خوبى است ولى حسابش از انفاق هاى خالصانه پرهیزگاران جداست . این آیات مى گوید : انفاق مؤمنان پرهیزگار به دیگران نه از روى ریا است و نه به خاطر جوابگویى خدمات سابق آنهاست ، بلکه انگیزه آن تنها و تنها جلب رضاى خداوند است و همین است كه به آن انفاق ها ارزش فوق العاده اى مى دهد .
21 وَ لَسَوْفَ يَرْضى و به زودى راضى و خشنود مى شود .
آرى همان گونه كه او براى رضاى خدا كار مى كرد ، خدا نیز او را راضى مى سازد ، رضایتى مطلق و بى قید و شرط، رضایتى گسترده ونامحدود، رضایتى پُرمعنى كه تمام نعمت ها درآن جمع است .
انفاق و بخشش در راه خدا و كمك مالى به افراد محروم و مخصوصاً آبرومند توأم با خلوص نیت از امورى است كه در آیات قرآن مجید مکررا روى آن تکیه شده و از نشانه هاى ایمان ذکر شده است .
روایات اسلامى نیز مملو از تأکید در این باره است تا آنجا كه نشان مى دهد در فرهنگ اسلام انفاق مالى به شرط اینکه انگیزه اى جُز رضاى پروردگار نداشته باشد و از هر گونه ریاکارى و منت و آزار خالى باشد، از بهترین اعمال است . این بحث را با ذکر چند حدیث پرمعنى تکمیل مى كنیم: 1 - در روایتى از امام باقر (علیه السلام) مى خوانیم: «اِنَ اَحْسَبَ الاَْعْمالِ اِلَى اللّهِ اِدْخالُ السُّروُرِعَلَى الْمُؤْمِنِ ، شِبْعَةُ مُسْلِمٍ اَوْ قَضاءُ دَيْنِهِ: محبوب ترین اعمال نزدخدا این است كه قلب مؤمن نیازمندى را مسرور كند، به اینکه او را سیرکرده يا بدهى اورا اداءکند».(1)2 - درحدیثى ازرسول گرامى اسلام صلى الله علیه و آله آمده است: «مِنَ الاْيمانِ حُسْنُ الْخُلْقِ وَ اِطْعامُ الطَّعامِ وَ اِراقَةِ الدِّماءِ: ازایمان، حسن خلق و اطعام طعام و ریختن خون (قربانى كردن درراه خدا)است».(2)3 - در حدیث دیگرى از امام صادق (علیه السلام) آمده است كه فرمود : « ما اَرى شَيْئا يَعْدِلُ زِيارَةَ الْمُؤْمِنِ اِلاّ اِطْعامَهُ وَ حَقٌّ عَلَى اللّهِ اَنْ يُطْعِمَ مَنْ اَطْعَمَ مُؤْمِناً مِنْ طَعامِ الْجَنَّةِ : من چیزى رامعادل دیدار مؤمن .
نمى بینم، جُز اطعام كردن او و هرکس مؤمنى را اطعام كند، برخدااست كه اورا ازطعام جنت، اطعام نماید ». (1)4 - درحدیث دیگرى از پیغمبرگرامى اسلام صلى الله علیه و آله آمده است كه مردى مهار مرکب حضرت را گرفت و عرض كرد : « اَىُّ الاَْعْمالِ اَفْضَلُ ؟ : ( اى رسول خدا ) چه عملى از همه اعمال برتر است » ؟ فرمود: « اِطْعامُ الطَّعامِ وَ اِطْيابُ الْكَلامِ : غذا دادن به مردم و خوش زبان بودن » . (2)5 - و سرانجام در حدیثى از رسول خدا صلى الله علیه و آله مى خوانیم : «مَنْ عالَ اَهْلَ بَيْتٍ مِنَ الْمُسْلِمینَ يَوْمَهُمْ وَ لَيْلَتَهُمْ غَفَرَاللّهُ ذُنُوبَهُ: كسى كه خانواده اى از مسلمین را يك شبانه روز پذیرایى كند، خداوند گناهانش را مى بخشد». (3)
پایان سورۀ لیل .
در فضیلت تلاوت این سوره ، همین بس كه در حدیثى از پیغمبر اکرم صلى الله علیه و آله نقل شده است : «هرکس آن را تلاوت كند، ازکسانى خواهدبودکه خداوند ازآن ها راضى مى شود و شایسته است كه محمد صلى الله علیه و آله براى او شفاعت كند و به عدد هر يتیم و مسکین سؤال كننده ، ده حسنه براى او خواهد بود » .(1)
و این همه فضیلت از آنِ كسى است كه آن را بخواند و در عمل پیاده كند .
بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ بنام خداوند بخشنده بخشایشگر
1 وَ الضُّحى قسم به روز درآن هنگام كه آفتاب برآید (وهمه جارافراگیرد).
« ضُحى » به معناى " اوایل روز" است ، آن موقعى كه خورشید در آسمان بالا بیاید و نور آن بر همه جا مسلط شود و این در حقیقت بهترین موقع روز است و به تعبیر بعضى در حکم فصل جوانى
1) « مجمع البیان » ، جلد 10 ، صفحه 503 .
است ؛ در تابستان هوا هنوز گرم نشده و در زمستان سرماى هوا شکسته شده است و روح و جان انسان دراین موقع آماده هرگونه فعالیت است.
2 وَ اللَّيْلِ اِذا سَجى و سوگند به شب در آن هنگام كه آرام گیرد .
« سَجى » به معنى "سکون و آرامش" است . آنچه در شب مهم است ، همان آرامشى است كه بر آن حکمفرما است و طبعا اعصاب و روح انسان را در آرامش فرو مى برد و براى تلاش و كوشش فردا و فرداها آماده مى سازد و ازاین نظر نعمت بسیار مهمى است كه شایسته است سوگند به آن ياد شود .
3 ما وَدَّعَكَ رَبُّكَ وَ ما قَلى
که خداوند هرگز تو را وانگذاشته و مورد خشم قرار نداده است .
« وَدَّعَ » از ماده « تودیع » به معنى "ترك گفتن و وداع كردن" است . « قَلى » از ماده « قلا » ( بر وزن صدا ) به معنى "شدت بغض و عداوت" است و از ماده « قلو » ( بر وزن سرو ) به معنى "پرتاب كردن" نیز آمده است . این تعبیر ، دلدارى و تسلى خاطرى است براى شخص پیامبر صلى الله علیه و آله كه بداند اگر گاهى در نزول وحى تأخیر افتد ، روى مصالحى است كه خدا مى داند و هرگز دلیل بر آن نیست كه
طبق گفتۀ دشمنان ، خداوند نسبت به او خشمگین شده باشد يا بخواهد او را ترك گوید ، او همیشه مشمول لطف و عنایات خاصه خدا است و همواره در كنف حمایت ویژه او است .
4 وَ لَلاْخِرَةُ خَيْرٌ لَكَ مِنَ الاْوُلى و مسلماً آخرت براى تو از دنیا بهتر است .
تو در این جهان مشمول الطاف او هستى و در آخرت بیشتر و بهتر ، نه در كوتاه مدت مورد غضب پروردگار خواهى بود و نه در درازمدت . كوتاه سخن این كه تو در دنیا و آخرت عزیزى و در دنیا عزیز و در آخرت عزیزتر .
5 وَ لَسَوْفَ يُعْطیكَ رَبُّكَ فَتَرْضى
و به زودى پروردگارت آنقدر به تو عطا مى كند كه خشنود شوى .
این بالاترین اکرام و احترام پروردگار نسبت به بنده خاصش محمد صلى الله علیه و آله است كه مى فرماید : آنقدر به تو مى بخشیم كه راضى شوى ، در دنیا بر دشمنان پیروز خواهى شد و آیین تو جهان گیر خواهد گشت و در آخرت نیز مشمول بزرگترین مواهب خواهى بود . بدون شك پیغمبر اکرم صلى الله علیه و آله به
عنوان خاتم انبیاء و رهبر عالم بشریت خشنودیش تنها در نجات خویش نیست ، بلکه آن زمان راضى و خشنود مى شود كه شفاعتش درباره امتش نیز پذیرفته شود ، به همین دلیل در روایات آمده است كه این آیه ، امیدبخش ترین آیات قرآن مجید و دلیل بر پذیرش شفاعت آن حضرت است . ناگفته پیدا است كه شفاعت پیامبر صلى الله علیه و آله شرایطى دارد ، نه او براى هر كس شفاعت مى كند و نه هر گنهکارى مى تواند از چنین شفاعتى بهره مند گردد .
آیاتى كه در قرآن پیرامون این مطلب بحث مى كند ، به چند دسته تقسیم مى شوند : گروه اول - آیاتى كه به طور مطلق شفاعت را نفى مى كند، مانند: «اَنْفِقوُامِمّا رَزَقْناكُمْ مِنْ قَبْلِ اَنْ يَأْتِىَ يَوْمٌ لابَيْعٌ فیهِ وَ لا خُلَّةٌ وَ لا شَفاعَةٌ » ( 254/بقره ) و مانند : « وَ لا يُقْبَلُ مِنْها شَفاعَة » ( 48 / بقره ) . در این آیات راههاى متصوّر براى نجات مجرمان غیر از ایمان و عمل صالح چه از طریق پرداختن عوض مادى يا پیوند و سابقه دوستى و يا مسأله شفاعت نفى شده است . گروه دوم - آیاتى است كه « شفیع » را منحصرا خدا معرفى مى كند ، مانند : « ما لَكُمْ مِنْ دونِهِ مِنْ وَلِىٍّ وَ لا شَفیعٍ : غیر از خدا
ولى و شفیعى نداریم » ( 4 / سجده ) و «قُل لِلّهِ الشَّفاعَةُ جَمیعاً : بگو همه شفاعت ها از آنِ خدا است » ( 44 / زمر ) . گروه سوم - آیاتى است كه شفاعت را مشروط به اذن و فرمان خدا مى كند . مانند :
« مَنْ ذَا الَّذى يَشْفَعُ عِنْدَهُ اِلاّ بِاِذْنِهِ : چه كسى مى تواندجزبه اذن خدا شفاعت نماید » ؟ (255/بقره) وهمین طور « وَ لا تَنْفَعُ الشَّفاعَةُ عِندَهُ اِلاّ لِمَنْ اَذِنَ لَهُ : شفاعت جز براى كسانى كه خداوند اجازه دهد ، سودى ندارد » ( 23 / سبأ ) . گروه چهارم - آیاتى است كه شرایطى براى شفاعت شونده بیان كرده ، گاهى این شرط را رضایت و خشنودى خدا معرفى مى كند . مانند : « وَ لا يَشْفَعوُنَ اِلاّ لِمَنْ ارْتَضى » ( 28 / انبیاء ) . طبق این آیه شفاعت شفیعان منحصرا شامل حال كسانى است كه به مقام « ارتضاء » يعنى "پذیرفته شدن در پیشگاه خداوند" ، رسیده اند . و گاهى شرط آن را گرفتن عهد و پیمان نزد خدا معرفى مى كند . مانند : « لا يَمْلِكوُنَ الشَّفاعَةَ اِلاّ مَنِ اتَّخَذَ عِنْدَ الرَّحْمنِ عَهْدا » ( 87 / مریم ) ( منظور از این عهد و پیمان ، ایمان به خدا و پیامبران الهى است ) . و زمانى صلاحیت مورد شفاعت قرار گرفتن را ازبعضى از مجرمان سلب مى كند . مانند سلب شفاعت از ظالمان در این آیه : « ما لِلظّالِمینَ مِنْ حَمیمٍ وَ لا شَفیعٍ يُطاع » (18 / غافر) . و به این ترتیب داشتن عهد و پیمان
الهى يعنى ایمان و رسیدن به مقام خشنودى پروردگار و پرهیز از گناهانى چون ظلم و ستم ، جزء شرایط حتمى شفاعت است . مثلاً گناهانى همانند ظلم و ستم به طور كلى از دایره شفاعت بیرون شمرده شده و قرآن مى گوید : « ظالمان "شفیع مُطاعى" ندارند » . و اگر ظلم را به معنى وسیع كلمه تفسیر كنیم ، شفاعت منحصر به مجرمانى خواهد بود كه از كار خود نادمند و پشیمان ودر مسیر جبران و اصلاحند ودر این صورت شفاعت پشتوانه اى خواهد بود براى توبه و ندامت از گناه ( و اینکه بعضى تصور مى كنند با وجود ندامت و توبه نیازى به شفاعت نیست ، اشتباه است ) . از طرف دیگر بر طبق آیه 28 سورۀ «انبیاء» ، تنها كسانى مشمول بخشودگى از طریق شفاعت مى شوند كه به مقام « ارتضاء » رسیده اند و بر طبق آیه 87 سوره «مریم» داراى « عهد الهى » هستند . این دو عنوان همان گونه كه از مفهوم لغوى آنها و از روایاتى كه در تفسیر این آیات وارد شده ، استفاده مى شود ، به معنى ایمان به خدا و حساب و میزان و پاداش و كیفر و اعتراف به حسنات و سیئات « نیکى اعمال نیك و بدى اعمال بد » و گواهى به درستى تمام مقرّراتى است كه از سوى خدا نازل شده ، ایمانى كه در فکر و سپس در زندگى آدمى انعکاس يابد و نشانه اش این است كه خود را از صفت
ظالمان طغیانگر كه هیچ اصل مقدسى را به رسمیت نمى شناسند ، بیرون آورد و به تجدید نظر در برنامه هاى خود وادارد .
از مجموع آیات فوق به خوبى روشن مى شود كه پیامبر صلى الله علیه و آله هر چه دارد ، از ناحیه خدا است ، حتى در نزول وحى از خود اختیارى ندارد ، هر زمان خدا بخواهد ، وحى قطع مى شود و هر زمان بخواهد ، برقرار مى گردد و شاید انقطاع وحى نیز به همین منظور بود تا پاسخى باشد به آنها كه از پیغمبر اکرم صلى الله علیه و آله تقاضاى معجزات اقتراحى و بر طبق میل خود داشتند ، يا به او پیشنهاد مى كردند كه فلان حکم يا فلان آیه را تغییر ده و او مى فرمود : « من در این امور اختیارى از خود ندارم »
( همان گونه كه در آیه 15 سوره يونس آمد).
6 اَلَمْ يَجِدْكَ يَتیما فَاوى آیا تو را يتیم نیافت و سپس پناه داد ؟
در شکم مادر بودى كه پدرت عبداللّه از دنیا رفت ، تو را در آغوش جدت « عبدالمطلب » ( سید مکه ) پرورش دادم . شش ساله بودى كه مادرت از دنیا رفت و از این نظر نیز تنها شدى ، اما عشق و
محبت تو را در قلب « عبدالمطلب » افزون ساختم . هشت ساله بودى كه جدت « عبدالمطلب » از دنیا رفت ، عمویت « ابوطالب » را به خدمت و حمایتت گماشتم ، تا تو را همچون جان شیرین در برگیرد و محافظت كند . آرى تو يتیم بودى و من به تو پناه دادم .
7 وَ وَجَدَكَ ضالاًّ فَهَدى و تو را گمشده يافت و هدایت كرد .
دراین آیه «ضلالت» فقط به معنى "فراموشى" آمده است . قابل توجه اینکه «ضالّ» ازنظر لغت به دو معنى آمده : " گمشده" و " گمراه"، مثلاً گفته مى شود: « اَلْحِكْمَةُ ضالَّةُ الْمُؤْمِن: دانش، گمشده انسان باایمان است » .اگر « ضالّ » در این آیه به معنى " گمشده" باشد، مشکلى پیش نمى آید و اگربه معنى " گمراه" باشد ، منظور نداشتن دسترسى به راه نبوت و رسالت قبل از بعثت است و يا به تعبیر دیگر پیامبر صلى الله علیه و آله در ذات خود چیزى نداشت، هرچه داشت ، ازسوى خدا بود ، بنابراین در هر دو صورت مشکلى پیش نمى آید . روشن است كه پیامبر صلى الله علیه و آله قبل از رسیدن به مقام نبوت و رسالت فاقد این فیض الهى بود ، خداوند دست او را گرفت و هدایت فرمود و به این مقام نشاند . بنابراین منظور از « ضلالت » در اینجا نفى ایمان و توحید و پاکى و تقوى نیست ، بلکه به قرینه آیات
دیگرى از قرآن (1)نفى آگاهى از اسرار نبوت و قوانین اسلام و عدم آشنایى با این حقایق بود ولى بعد از بعثت به كمك پروردگار بر همه این امور واقف شد و هدایت يافت .
8 وَ وَجَدَكَ عائِلاً فَاَغْنى و تو را فقیر يافت و بى نیاز نمود .
« عائِل » در اصل به معنى "شخص عیالمند" است ، هرچند غنى باشد ، ولى این واژه به معنى "فقیر" نیز به كار رفته است و در این آیه اشاره به همین معنى است . توجه « خدیجه » آن زن مخلص باوفا را به سوى تو جلب نمود تا ثروت سرشارش را در اختیار تو و اهداف بزرگت قرار دهد و بعد از ظهوراسلام غنایم فراوانى درجنگها نصیب تو كرد آن گونه كه براى رسیدن به اهداف بزرگت بى نیازشدى.
9 فَاَمَّا الْيَتیمَ فَلا تَقْهَرْ حال كه چنین است يتیم را تحقیر مکن .
این نشان مى دهد كه در مورد يتیمان مسأله اطعام و انفاق گرچه مهم است ، ولى از آن مهمتر
1) 52 / شورى و 3 / يوسف .
دلجویى و نوازش و رفع كمبودهاى عاطفى است و لذادرحدیث معروفى آمده است كه رسول اللّه صلى الله علیه و آله فرمود: «مَنْ مَسَحَ عَلى رَأْسِ يَتیمٍ كانَ لَهُ بِكُلِّ شَعْرَةٍ تَمُرُّ عَلى يَدِهِ نُورٌ يَوْمَ الْقِيامَةِ : هر كس به عنوان نوازش دست بر سریتیمى كشد، به تعداد هر مویى كه دست اوازآن مى گذرددرروز قیامت نورى خواهدداشت».(1)
10 وَ اَمَّا السّائِلَ فَلا تَنْهَرْ و سؤال كننده را از خود مران .
« لا تَنْهَرْ » ازماده « نهر » به معنى "راندن توأم با خشونت" است و بعید نیست ریشه آن با « نهر » به معنى نهر آب جارى يکى باشد، چراکه آن هم آب را با شدت مى راند. دراین آیه خداوند به پیامبر صلى الله علیه و آله دستور مى دهد كه به تقاضاى سائلان در هر قسمت پاسخ مثبت ده ، خواه این سائلان كسانى باشند كه داراى فقر مادى هستند و يا سؤالاتى در مسایل علمى ، اعتقادى و دینى داشته باشند .
11 وَ اَمّا بِنِعْمَةِ رَبِّكَ فَحَدِّثْ و نعمت هاى پروردگارت را بازگو كن .
بازگو كردن نعمت ، گاه با زبان و تعبیراتى است كه حاکى از نهایت شکر و سپاس باشد ، نه .
1) « مجمع البیان » ، جلد 10 ، صفحه 506 .
غرور و برترى جویى و گاه با عمل است . به این ترتیب كه از آن انفاق و بخشش در راه خدا كند ، بخششى كه نشان دهد خداوند نعمت فراوانى به اوعطاکرده است . در حدیثى از پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله به عنوان يك دستور كلى مى خوانیم : « مَنْ اَعْطى خَيْرا فَلَمْ يُرَ عَلَيْهِ ، سُمِّىَ بَغیضُ اللّهِ ، مُعادِيا لِنِعَمِ اللّهِ : هر كس خیرى به او رسد و آثارش بر او دیده نشود ، دشمن خدا شمرده مى شود و مخالف نعمت هاى او » .(1)در حدیث دیگرى از امیرمؤمنان علی (علیه السلام) نقل شده است كه فرمود : « اِنَّ اللّهَ جَمیلٌ وَ يُحِبُّ الْجَمال ، وَ يُحِبُّ اَنْ يَرى اَثَرَ النِّعْمَةِ عَلى عَبْدِهِ : خداوند زیبا است و زیبایى را دوست دارد و همچنین دوست دارد آثار نعمت را بر بنده خود ببیند».(2)
آیات بالا ضمن اینکه نعمت خداوند به پیغمبر اکرم صلى الله علیه و آله را شرح مى دهد ، این نکته را نیز
منعکس مى كند كه او در آغاز كودکى يتیم بود و در شرایط سخت مادى زندگى مى كرد ، با درد و رنج قرین بود و از میان رنجها برخاست و باید چنین باشد . يك رهبر الهى و انسانى باید مرارتهاى زندگى را بچشد ، ناراحتیها را شخصا لمس كند و با تمام وجودش تلخیها را احساس كند، تابتواند ارزیابى صحیحى از قشرهاى محروم جامعه كند و از حال مردمى كه در درد و رنج غوطه ورند ، باخبر باشد . باید در خردسالى پدر را از دست دهد تا از درد طفلان يتیمش باخبر باشد ، باید روزها گرسنه بماند و شب ها گرسنه بخوابد ، تا درد گرسنگان را با تمام وجودش درك كند . لذا گاه كه يتیمى را مى دید ، اشك از چشمان مبارکش سرازیر مى شد ، او را بر دامان مى نشاند و نوازش مى داد و همچون جان شیرین دربرمى گرفت . او باید فقر فرهنگى جامعه را به خوبى درك كرده باشد ، تا كسانى را كه براى كسب دانشى خدمتش مى رسیدند ، گرامى دارد و با آغوش باز آنها را پذیرا گردد .
نه تنها پیغمبر اکرم صلى الله علیه و آله بلکه شایدهمه انبیاء پرورش يافتگان رنج ها و محرومیت ها بودند و نه تنها انبیاء ، بلکه همه رهبران راستین و موفق چنین بودند و باید چنین باشند . آن كس كه در میان ناز و نعمت پرورش يافته، در كاخهاى مجلل زندگى كرده و هر زمان هرچه مى خواسته در اختیارش بوده ،
چگونه مى تواند درد محرومان را درك كند و منظره خانه فقرا و كاشانه يتیمان را در نظر مجسم سازد و به كمك آنها بشتابد ؟ در حدیثى از امام صادق (علیه السلام) مى خوانیم : « ما بَعَثَ اللّهُ نَبِيّا قَطُّ حَتّى يَسْتَرْعیهِ الْغَنَمَ يُعَلِّمُهُ بِذلِكَ رَعِيَّةَ النّاسِ : خدا هرگز پیامبرى را مبعوث نکرد ، مگر اینکه او را به چوپانى گوسفندانى گماشت تا از این طریق چوپانى انسانهارا به او بیاموزد » . (1)يعنى هم رنج كشیدند و هم صبر و تحمل دربرابرموجودى كم شعور را تجربه كردند و هم در میان كوه و صحرا و درآغوش طبیعت درس هاى بزرگ توحید و عرفان را آموختند . در حدیث دیگرى آمده است كه « موسى بن عمران (علیه السلام)» از خداى خود پرسید : «من به چه دلیل به این مقام رسیدم»؟ خطاب آمد: «آیا به خاطرمى آورى آن روز كه بچه گوسفندى ازمیان گله تو فرارکرد، به دنبال آن رفتى و آن راگرفتى و به اوگفتى: حیوان ! چرا خود راخسته نمودى؟ سپس او را بر دوش گرفتى و به گله گوسفندان بازگرداندى ، به این دلیل من تورا سرپرست خلق كردم » ( این تحمل و حوصله عجیب تو درمقابل يك حیوان نشانه قدرت عظیم روحى .
1) « بحارالانوار » ، جلد 11 ، صفحه 64 .
تو است پس شایسته آن مقام بزرگى).
وجود كودکان يتیم كه پدر خود را در طفولیت از دست داده اند ، در هر اجتماعى اجتناب ناپذیر است ، این كودکان از جهات مختلفى باید مورد حمایت و پشتیبانى قرار گیرند . ازنظر عاطفى داراى كمبودهایى هستند كه اگر خلأوجود آنها از این نظر پر نشود، كودکانى ناسالم و در بسیارى مواقع سنگدل و جانى و خطرناك بارمى آیند ، به علاوه عواطف انسانى ایجاب مى كند كه آنها همچون سایر فرزندان جامعه مرد حمایت و توجه عموم باشند و از همه اینها گذشته مردم از آینده كودکان خود كه ممکن است در چنین شرایطى قرار گیرند ، مطمئن شوند . « يتیمان » در بسیارى از موارد داراى اموالى هستند كه باید با دقت و امانت براى آینده آنها حفظ شود و در بسیارى ازموارد، فاقد امکانات مالى هستند كه باید از این نظر نیز مورد توجه قرار گیرند ، باید دیگران همچون پدران و مادرانى دلسوز، رنج يتیمى را از روح آنها بیرون كنند و گرد و غبار تنهایى را از چهره آنها بزدایند . لذا در آیات قرآن مجید و بسیارى از روایات اسلامى بسیار روى این مسأله تکیه شده است كه هم
بعد اخلاقى دارد و هم بعد اجتماعى و انسانى . این حدیث از پیغمبر اکرم صلى الله علیه و آله معروف است كه فرمود : « اِنَّ الْيَتیمَ اِذا بَكَى اهْتَزَّ لِبُكائِهِ عَرْشُ الرَّحْمنِ : هنگامى كه يتیم گریه مى كند ، عرش خدا به لرزه درمى آید » . خداوند به فرشتگانش مى فرماید : « اى ملائکه من ! چه كسى این يتیم را كه پدرش در خاك پنهان شده است ، به گریه درآورده » ؟ ملائکه مى گویند : « تو آگاهترى » خداوند مى فرماید : « اى ملائکه من ! شما را گواه مى گیرم كه هرکس گریه او را خاموش و قلب او را خشنود سازد ، من روز قیامت او را خشنود خواهم كرد » . (1)از این بالاتر حدیث دیگرى از پیغمبر اکرم صلى الله علیه و آله است كه مى فرماید : « اِذا بَكَى الْيَتیمُ وَقَعَتْ دُمُوعُهُ فى كَفِّ الرَّحْمنِ : هرگاه يتیم گریه كند، اشکهاى او در دست خداوند رحمان مى ریزد». (2)باز در حدیث دیگرى از همان حضرت آمده است كه فرمود : « اَنَا وَ كافِلُ الْيَتیمِ .
كَهاتَيْنِ فِى الْجَنَّةِ اِذَا اتَّقَى اللّهَ عَزَّ وَ جَلَّ وَ اَشارَ بِالسَّبّابَةِ وَ الْوُسْطى : من و سرپرست يتیم مانند این دو در بهشت خواهیم بود به شرط اینکه تقواى الهى را پیشه كند سپس به " انگشت سبابه" و " انگشت وسط" اشاره نمود » . (1)اهمیت این موضوع به حدى زیاداست كه امیرمؤمنان (علیه السلام) در وصیت نامه معروفش توجه به يتیمان را در كنار توجه به نماز و قرآن قرار داده است، مى فرماید : « اَللّهَ اَللّهَ فِى الاَْيْتامِ فَلا تُغِبُّوا اَفْواهَهُمْ وَ لا يَضیعُوا بِحَضْرَتِكُمْ : خدا را خدا را درباره يتیمان ، آن هارا گاهى سیر و گاهى گرسنه نگذارید و نکند با حضور شما ضایع شوند » . (2)در حدیثى از يکى از ياران پیامبر صلى الله علیه و آله آمده است كه مى گوید : ما خدمت رسول خدا صلى الله علیه و آله نشسته بودیم ، پسربچه اى آمد ، عرض كرد : « كودکى يتیم هستم و خواهرى يتیم دارم و مادرى بیوه زن . از آنچه خدا به تو اطعام كرده ، به ما اطعام كن تا خداوند از آنچه نزد او است ، آنقدر به تو ببخشد كه خشنود شوى » . پیامبر صلى الله علیه و آله .
فرمود : « چه زیبا گفتى اى پسر » .
سپس رو به بلال كرده و فرمود : « برو از آنچه نزد ما است ، بیاور » ، بلال بیست ویك خرما با خود آورد، پیغمبر صلى الله علیه و آله فرمود: « هفت دانه براى تو ، هفت دانه براى خواهرت و هفت دانه براى مادرت » . « معاذ بن جبل » برخاست دستى بر سر كودك يتیم كشید و گفت : « خداوند يتیمى تو را جبران كند و تو را جانشین صالحى براى پدرت سازد » ( كودك يتیم از فرزندان مهاجران بود ) . پیغمبر صلى الله علیه و آله رو به « معاذ » كرد و فرمود : « انگیزه تو براى این كار چه بود » ؟ عرض كرد : « محبت و رحمت بود » . فرمود : «هرکس از شما سرپرستى يتیمى را بر عهده گیرد و حق آن را ادا كند و دست بر سر يتیم كشد ، خداوند به عدد هر مویى حسنه اى براى اومى نویسد وبه هرمویى سیئه اى ازاو محومى كند و به هرمویى درجه اى به اومى بخشد». (1)
البته در جوامع گسترده اى مانند جوامع امروز ، مسلمانان نباید به كارهاى فردى در این زمینه قناعت كنند ، بلکه باید نیروهاى خود را متمرکز كرده ، يتیمان را زیر پوشش برنامه هاى حساب شده .
1) « مجمع البیان » ، جلد 10 ، صفحه 506 .
اقتصادى و فرهنگى و آموزشى قرار دهند و از آنها افرادى لایق براى جامعه اسلامى بسازند و این امر مهم نیاز به همکارى عمومى دارد.
یادآورى نعمت هاى خدا سبب مى شود كه انسان كمبودها را كمتر احساس كند و از بیمارى ها شکوه نکند ، چراکه بر سلامت دیگر اعضاء خود شکرگزار است ، به خاطر از دست دادن چیزى جزع و فزع ننماید ، چراکه بقیه امکانات خود را بازگو مى كند . این گونه افراد در سختى ها و طوفان هاى زندگى گرفتار يأس و ناامیدى و اضطراب و ناراحتى نمى شوند ، روحى آرام و قلبى مطمئن دارند و توان آنها در مبارزه با مشکلات زیاد است .
پایان سوره ضحى
در فضیلت تلاوت این سوره ، پیغمبر اکرم صلى الله علیه و آله فرموده اند : « هرکس این سوره را بخواند ، پاداش كسى را دارد كه محمد صلى الله علیه و آله را غمگین دیده و اندوه را از قلب او زدوده است » .(1)
بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ بنام خداوند بخشندۀ بخشایشگر
1 اَلَمْ نَشْرَحْ لَكَ صَدْرَكَ آیا ما سینۀ تو را گشاده نساختیم ؟
« نَشْرَح » از ماده « شرح » در اصل به معنى " گسترش دادن قطعات گوشت و تولید ورقه هاى نازکتر" است . سپس مى افزاید منظور از « شرح صدر »، توسعه دادن به روح و فکر پیامبر صلى الله علیه و آله است و این توسعه مى تواند مفهوم وسیعى داشته باشد كه هم وسعت علمى پیامبر را از طریق وحى
1) « مجمع البیان » ، جلد 10 ، صفحه 507 .
و رسالت شامل گردد و هم بسط و گسترش تحمل و استقامت او در برابر لجاجت ها و كارشکنى هاى دشمنان و مخالفان . اصولاً هیچ رهبر بزرگى نمى تواند بدون شرح صدر به مبارزه با مشکلات رود و آن كس كه رسالتش از همه عظیم تر است ( مانند پیامبر اکرم ) شرح صدر او باید از همه بیشتر باشد ، طوفان ها آرامش اقیانوس روح اورا بر هم نزند، مشکلات اورا به زانو درنیاورد، كارشکنى هاى دشمنان مأیوسش نسازد ، سؤالات از مسایل پیچیده او را در تنگنا قرار ندهد واین عظیم ترین هدیۀ الهى به رسول اللّه بود .
در حدیثى آمده كه پیامبر صلى الله علیه و آله مى فرماید : من از پروردگارم تقاضایى كردم و دوست مى داشتم این تقاضا را نمى كردم ، عرض كردم: « خداوندا پیامبران قبل از من بعضى را جریان باد در اختیارشان قراردادى و بعضى مردگان را زنده مى كردند » ، خداوندبه من فرمود : « آیا تو يتیم نبودى پناهت دادم » ؟
گفتم : « آرى » ، فرمود : « آیا گمشده نبودى هدایتت كردم»؟ عرض كردم: «آرى». فرمود: «آیا سینۀ تورا
گشاده و پشتت را سبکبار نکردم » ؟ عرض كردم : « آرى اى پروردگار » . (1)این نشان مى دهدکه "نعمت « شرح صدر » مافوق معجزات انبیاء است" و به راستى كه اگر كسى حالت پیامبر صلى الله علیه و آله را دقیقا مطالعه كند و میزان شرح صدر او را در حوادث سخت و پیچیده دوران عمرش بنگرد ، يقین مى كند كه این از طریق عادى امکان پذیر نیست ، این يك تأیید الهى و ربانى است .
2 وَ وَضَعْنا عَنْكَ وِزْرَكَ و بار سنگین را از تو برنداشتیم ؟
« وِزْر » در لغت به معنى "سنگینى" است ، واژه « وزیر » نیز از همین معنى مشتق شده است ، چون بارهاى سنگین حکومت را بردوش مى كشد و گناهان را نیز به همین جهت « وزر » گویند ، چراکه بار سنگینى است بر دوش گنهکار .
3 اَلَّذى اَنْقَضَ ظَهْرَكَ همان بارى كه سخت بر پشت تو سنگینى مى كرد .
این كدامین بار بود كه خداوند آن را از پشت پیامبرش برداشت ؟ قرائن آیات به خوبى نشان .
1) « مجمع البیان » ، جلد 10 ، صفحه 508 .
مى دهد كه منظور همان مشکلات رسالت و نبوت و دعوت به سوى توحید و يکتاپرستى و برچیدن آثار فساد از آن محیط بسیار آلوده بوده است ، نه تنها پیغمبر اسلام صلى الله علیه و آله كه همه پیغمبران در آغاز دعوت با چنین مشکلات عظیمى روبرو بودند و تنها با امدادهاى الهى بر آنها پیروز مى شدند ، منتها شرایط محیط و زمان پیغمبر اسلام صلى الله علیه و آله از جهاتى سخت تر و سنگین تر بود .
4 وَ رَفَعْنا لَكَ ذِكْرَكَ و آوازه تو را بلند كردیم .
نام تو همراه اسلام و نام قرآن همه جا پیچید و از آن بهتر این كه نام تو در كنار نام اللّه هر صبح و شام بر فراز مأذنه ها و هنگام اذان برده مى شود و شهادت به رسالت تو در كنار شهادت به توحید و يگانگى خداوند، نشان اسلام و دلیل پذیرش این آیین پاك است. چه افتخارى ازاین برتر و رفعت مقامى از این بالاتر تصور مى شود ؟ در حدیثى از پیغمبر اکرم صلى الله علیه و آله در تفسیر این آیه مى خوانیم كه فرمود : « جبرئیل به من گفت : خداوند متعال به من مى گوید : هنگامى كه نام من برده مى شود ، نام تو نیز همراه
من ذکر مى شود» (1)( و در عظمت مقام تو همین بس ) .
5 فَاِنَّ مَعَ الْعُسْرِ يُسْراً بنابراین مسلماً با سختى آسانى است .
6 اِنَّ مَعَ الْعُسْرِ يُسْراً و مسلماً با سختى آسانى است .
غم مخور مشکلات و سختى ها به این صورت باقى نمى ماند ، كارشکنى هاى دشمنان براى همیشه ادامه نخواهد يافت و محرومیت هاى مادى و مشکلات اقتصادى وفقر مسلمین به همین صورت ادامه نمى يابد . آن كس كه مشکلات را تحمل كند و دربرابر طوفان هاى زندگى ایستادگى به خرج دهد، روزى میوه شیرین آن را مى چشد، روزى كه فریاد دشمنان خاموش ، كارشکنى ها بى رنگ ، جاده هاى پیشرفت و تکامل صاف و پیمودن مسیر حق آسان خواهد شد . این دو آیه به صورتى مطرح شده كه اختصاص به شخص پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله و زمان آن حضرت نیز ندارد و بلکه به صورت يك قاعده كلى به همه انسان هاى مؤمن مخلص و تلاشگر نوید مى دهد كه همیشه در كنار سختى ها آسانى ها است ، حتى تعبیر به .
1) « مجمع البیان » ، جلد 10 ، صفحه 508 .
«بعد» نمى كند بلکه تعبیربه «مع» كه نشانه همراهى است ، مى كند. آرى چنین است كه با هر مشکلى آسانى آمیخته و با هر صعوبتى، سهولتى همراه است و این دو همیشه باهم بوده و باهم خواهند بود .
صبر و ظفر هر دو دوستان قدیمند بر اثر صبر نوبت ظفر آید
7 فَأِذا فَرَغْتَ فَانْصَبْ پس هنگامى كه از كار مهمى فارغ مى شوى ، به مهم دیگرى پرداز.
8 وَ اِلى رَبِّكَ فَارْغَبْ و به سوى پروردگارت توجه كن .
هرگز بیکار نمان ، تلاش و كوشش را كنار مگذار ، پیوسته مشغول مجاهده باش و پایان مهمى را آغاز مهم دیگرى قرار ده . آیه مفهوم گسترده اى دارد كه فراغت از مهمى و پرداختن به مهم دیگر را شامل مى شود و جهت گیرى تمام تلاشها را به سوى پروردگار توصیه مى كند . و چه برنامه سازنده و مؤثّرى كه رمز پیروزى و تکامل در آن نهفته است ، اصولاً بیکار بودن و فراغت كامل مایه خستگى ، كم شدن نشاط ، تنبلى و فرسودگى و در بسیارى از موارد مایه فساد و تباهى و انواع گناهان است . قابل توجه اینکه آمارها نشان مى دهد كه به هنگام تعطیلات مؤسسات آموزشى ، میزان فسادگاهى تاهفت برابربالا مى رود .
پایان سوره انشراح
پیغمبر اکرم صلى الله علیه و آله در فضیلت این سوره فرموده اند : « هرکس این سوره را بخواند ، خداوند دو نعمت را مادامى كه در دنیا است ، به او مى بخشد ؛ سلامت و يقین و هنگامى كه از دنیا برود ، به تعداد تمام كسانى كه این سوره را خوانده اند ، ثواب يك روز روزه به عنوان پاداش به او مى بخشد » .(1)
بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ بنام خداوند بخشندۀ بخشایشگر
1 وَ التّينِ وَ الزَّيْتُونِ قسم به انجیرو زیتون (یاقسم به سرزمین شام و بیت المقدس).
« تین » در لغت به معنى " انجیر " و « زَيْتُون » همان زیتون معروف است كه ماده روغنى مفیدى از آن مى گیرند . در معناى « تین » و « زَيْتُون » ، مطالب مختلفى گفته شده است از جمله اینکه « تین » و « زَيْتُون » اشاره به "شام و بیت المقدس" است . « انجیر » داراى ارزش غذایى
1) « مجمع البیان » ، جلد 10 ، صفحه 510 .
فراوانى است و لقمه اى است مغذى و مقوى براى هر سن وسال وخالى از پوست و هسته و زواید . از « انجیر » مى توان به عنوان قند طبیعى جهت كودکان استفاده نمود، ورزشکاران و آنهاکه گرفتار ضعف و پیرى اند ، مى توانند از « انجیر » براى تغذیه خود استفاده كنند . « جالینوس » رژیم مخصوصى از انجیر براى پهلوانان تنظیم كرده بود، به پهلوانان روم و يونان قدیم نیز انجیر داده مى شد . دانشمندان غذاشناس مى گویند : انجیر ، سرشار است از ویتامین هاى مختلف و قند و در بسیارى از بیمارى ها از آن به عنوان يك دارو مى توان استفاده كرد ، مخصوصاً هرگاه انجیر و عسل را به طور مساوى مخلوط كنند، براى زخم معده بسیار مفید است ، خوردن انجیر خشك فکر را تقویت مى كند ، خلاصه به علت وجود عناصر معدنى در انجیر كه سبب تعادل قواى بدن و خون مى گردد، انجیررا غذاى هر سن و شرایطى معرفى كرده اند.درحدیثى ازامام علىّ بن موسى الرّضا (علیه السلام) آمده است : «" انجیر" بوى دهان را مى برد ، لثه ها و استخوانها را محکم مى كند ، مو را مى رویاند ، درد را
برطرف مى سازد و با وجود آن نیاز به دارو نیست » و نیز فرمود: «انجیر شبیه ترین اشیاء به میوه بهشتى است». (1)و اما دربارۀ « زیتون » غذاشناسان و دانشمندان بزرگى كه سالیان دراز از عمر خود را در مطالعه خواص گوناگون میوه ها صرف كرده اند ، براى زیتون و روغن آن اهمیت فوق العاده اى قائلند و معتقدند كسانى كه مى خواهند همواره سالم باشند ، باید از این اکسیر حیاتى استفاده كنند .
روغن زیتون دوست صمیمى كبد آدمى و براى رفع عوارض كلیه ها و سنگ هاى صفراوى و قولنج هاى كلیوى و كبدى و رفع يبوست بسیار مؤثر است . به همین دلیل از درخت زیتون به عنوان « شجرۀ مبارکه » در قرآن مجید ياد شده است . روغن زیتون نیز سرشار از انواع ویتامین ها و داراى فسفر ، گوگرد ، كلسیم ، آهن ، پتاسیم و منگنز است . مرهم هایى را كه از روغن زیتون و سیر تهیه مى شود ، براى انواع دردهاى رماتیسمى مفید دانسته اند ، سنگ هاى كیسه صفراء به وسیله خوردن روغن زیتون از بین مى روند . .
1) « كافى » ، جلد 6 ، صفحه 358 .
در خبرى از امیر مؤمنان علی (علیه السلام) مى خوانیم : « خانه اى كه درآن از سرکه و روغن زیتون به عنوان نان خورش استفاده مى كنند ، هرگز خالى از طعام نمى شود و این غذاى پیامبران است » . (1)و در حدیثى از امام علىّ بن موسى الرّضا (علیه السلام)آمده است : « روغن زیتون غذاى خوبى است ، دهان را خوشبو و بلغم را برطرف مى سازد، رنگ صورت را صفاو طراوت مى بخشد، اعصاب را تقویت كرده ، بیمارى و درد و ضعف را از میان مى برد و آتش خشم را فرو مى نشاند».(2)این بحث را با حدیثى از پیامبر صلى الله علیه و آله پایان مى دهیم كه فرمودند : « كُلُوا الزَّيْتَ وَ ادْهِنوُا بِهِ فَاِنَّهُ مِنْ شَجَرَةٍ مُبارَكَةٍ : روغن زیتون را بخورید و بدن را با آن چرب كنید كه از درخت مبارکى است » . (3)
2 وَ طُورِ سینینَ و سوگند به « طور سینین » .
3 وَ هذَا الْبَلَدِ الاَْمینِ و قسم به این « شهر امن » (مکه) . .
4 لَقَدْ خَلَقْنَا الاِْنْسانَ فى اَحْسَنِ تَقْویمٍ
که ما انسان را در بهترین صورت و نظام آفریده ایم .
« سینین » را بعضى جمع « سینة » به معنى "درخت" دانسته اند و باتوجه به این كه « طُور » به معنى " كوه" است ، مفهوم آن " كوه پردرخت" مى شود ، بعضى نیز گفته اند « سینین » اسم زمینى است كه آن كوه بر آن قرار دارد و برخى دیگر نیز آن را به معنى "پربرکت و زیبا" دانسته اند . « تَقْویم » به معنى "درآوردن چیزى به صورت مناسب و نظام معتدل و كیفیت شایسته" است و گستردگى مفهوم آن اشاره به این است كه خداوند، انسان را از هرنظر موزون و شایسته آفرید ، هم از نظر جسمى و هم از نظر روحى و عقلى ، چراکه هرگونه استعدادى را در وجود او قرار داده و او را براى پیمودن قوس صعودى بسیار عظیمى آماده ساخته و با اینکه انسان «جرم صغیرى» است، «عالم كبیر» را در او جا داده است .
5 ثُمَّ رَدَدْناهُ اَسْفَلَ سافِلینَ سپس او را به پائین ترین مرحله بازگرداندیم .
مى گویند: همیشه در كنار كوههاى بلند، دره هاى بسیار عمیق وجود دارد و در برابر آن قوس
صعودى تکامل انسان، قوس نزولى وحشتناکى دیده مى شود، چرا چنین نباشد، در حالى كه انسان موجودى است مملو از استعدادهاى سرشار كه اگر در طریق صلاح از آن استفاده كند ، بر بالاترین قله افتخار قرار مى گیرد و اگر این همه هوش و استعداد را در طریق فساد به كار اندازد ، بزرگترین مفسده را مى آفریند و طبیعى است كه به « اسفل السّافلین » كشیده شود .
6 اِلاَّ الَّذینَ امَنُوا وَ عَمِلوُا الصّالِحاتِ فَلَهُمْ اَجْرٌ غَيْرُ مَمْنُونٍ
مگر كسانى كه ایمان آورده اند و اعمال صالح انجام داده اند كه براى آنها پاداشى است قطع ناشدنى .
« مَمْنُون » از ماده « من » در اینجا به معنى "قطع" يا "نقص" است ، بنابراین « غَيْرُ مَمْنُون » اشاره به پاداشى دایمى و خالى از هرگونه نقص است .
7 فَما يُكَذِّبُكَ بَعْدُ بِالدّينِ
پس چه چیز سبب مى شود كه تو بعد از این همه ، روز جزا را تکذیب كنى ؟
ساختمان وجود تو از يکسو و ساختمان این جهان پهناور از سوى دیگر نشان مى دهد كه
زندگى چند روزه دنیا نمى تواند هدف نهایى آفرینش تو و این عالم بزرگ باشد . عالم گیاهان پیوسته و در هر سال منظره مرگ و حیات مجدد را در برابر چشم انسان مجسم مى سازند و آفرینش هاى پى درپى دوران جنینى هرکدام معاد وحیات مجددى محسوب مى شوند ، با این همه چگونه این انسان روز جزا را انکار مى كند ؟
8 اَلَيْسَ اللّهُ بِاَحْكَمِ الْحاكِمینَ آیا خداوند بهترین حکم كنندگان نیست ؟
درحدیثى آمده است وقتى كه پیغمبر اکرم صلى الله علیه و آله سوره « تین » را تلاوت مى فرمود ، وقتى به این آیه مى رسید ، مى فرمود : « بلى وَ اَنَا عَلى ذلِكَ مِنَ الشّاهِدینَ : آرى خداوند اَحکم الحاکمین است و من بر این امر گواهم » . (1)
پایان سورۀ تین .
1) « مجمع البیان » ، جلد 10 ، صفحه 512 .
در فضیلت تلاوت این سوره ، امام صادق (علیه السلام) فرموده اند : « هرکس در روز يا شب سوره علق را بخواند و در همان شب يا روز بمیرد ، شهید از دنیا رفته است و خداوند اورا شهید مبعوث مى كند و در صف شهیدان جاى مى دهد و درقیامت همچون كسى است كه باشمشیر در راه خدا باپیامبر خدا جهاد كرده است » .(1)
بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ بنام خداوند بخشندۀ بخشایشگر
1 اِقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّكَ الَّذى خَلَقَ بخوان به نام پروردگارت كه جهان را آفرید.
به اعتقاد اکثر مفسران ، این سوره نخستین سوره اى است كه بر پیغمبر اکرم صلى الله علیه و آله نازل شده است، بلکه به گفته بعضى پنج آیه اول این سوره به اتفاق همه مفسران درآغاز وحى بررسول اکرم صلى الله علیه و آله نازل شده ، مضمون آن نیز مؤید این معنى است . درروایات آمده كه پیغمبراکرم صلى الله علیه و آله به كوه «حرا»
1) « تفسیر برهان » ، جلد 4 ، صفحه 478 .
رفته بود، جبرئیل آمد و گفت : « اى محمد بخوان » . پیامبر صلى الله علیه و آله فرمود : « من قرائت كننده نیستم » . جبرئیل او را در آغوش گرفت و فشرد و بار دیگر گفت : « بخوان » . پیامبر صلى الله علیه و آله همان جواب را تکرارکرد ، در سومین بار این پنج آیه را تلاوت نمود . این سخن را گفت و از دیده پیامبر صلى الله علیه و آله پنهان شد . رسول خدا صلى الله علیه و آله كه با دریافت نخستین اشعه وحى سخت خسته شده بود ، به سراغ « خدیجه » آمد و فرمود : « زَمِّلوُنى وَ دَثِّروُنى: مرابپوشانید و جامه اى بر من بیفکنیدتا استراحت كنم» . (1)
« طبرسى » در « مجمع البیان » نیز نقل مى كند كه پیامبر صلى الله علیه و آله به « خدیجه » فرمود: « هنگامى كه تنها مى شوم ، ندایى مى شنوم ( و نگرانم )» . « خدیجه » عرض كرد : « خداوند جز خیر درباره تو كارى نخواهد كرد چراکه به خدا سوگند تو امانت را ادا مى كنى ، صله رَحِم بجا مى آورى و در سخن گفتن راستگو هستى » . « خدیجه » مى گوید : « بعد از این ماجرا ما به سراغ « وَرَقَةِ بْنِ نُوفِل » رفتیم ( او از آگاهان عرب و عموزاده خدیجه بود ) ، رسول اللّه صلى الله علیه و آله آنچه را دیده بود، براى « ورقة » بیان كرد، « ورقة » .
1) « تفسیر ابوالفتوح رازى » ، جلد 12 ، صفحه 96 .
گفت : « هنگامى كه آن منادى به سراغ تو مى آید ، دقت كن ببین چه مى شنوى ؟ سپس براى من نقل كن » .
پیامبر صلى الله علیه و آله در خلوتگاه خود این را شنید كه مى گوید : « اى محمد بگو : « بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ اَلْحَمْدُ لِلّهِ رَبِّ الْعالَمینَ ، تا وَ لاَ الضّالّينَ » و بگو : « لا اِلهَ اِلاَّ اللّه » » ، سپس حضرت به سراغ « ورقة » آمد و مطلب را براى او بازگو كرد . « ورقة » گفت : « بشارت بر تو و باز هم بشارت بر تو ، من گواهى مى دهم تو همان هستى كه « عیسى بن مریم » بشارت داده است . و تو شریعتى همچون « موسى (علیه السلام)» دارى ، تو پیامبر مرسلى و به زودى بعد از این روز مأمور به جهاد مى شوى و اگر من آن روز را درك كنم ، در كنار تو جهاد خواهم كرد » .(1)بعضى گفته اند : مفعول در این آیه محذوف است و در اصل چنین بوده كه : « اِقْرَأِ الْقُرْاآنَ بِاسْمِ رَبِّكَ : قرآن را با نام پروردگارت بخوان » و به همین جهت بعضى این آیه را دلیل بر آن گرفته اند كه "بسم اللّه" جزء سوره هاى قرآن است . قابل توجه اینکه در اینجا قبل از هر چیز تکیه روى مسأله « ربوبیت » پروردگار شده است و مى دانیم كه « ربّ » به معناى "مالك مصلح" .
1) « مجمع البیان » ، جلد 10 ، صفحه 514 .
است ، كسى كه هم صاحب چیزى است و هم به اصلاح و تربیت آن مى پردازد . سپس براى اثبات ربوبیت پروردگار ، بر روى مسأله خلقت و آفرینش جهان هستى تکیه شده است ، چراکه بهترین دلیل بر ربوبیت او خالقیت او است ، كسى عالم را تدبیر مى كند كه آفریننده آن است .
2 خَلَقَ الاِْنْسانَ مِنْ عَلَقٍ همان كس كه انسان را از خون بسته اى خلق كرد .
« مِنْ عَلَق » در اصل به معنى " چسبیدن به چیزى " است و لذا به خون بسته و همچنین به زالو كه براى مکیدن خون به بدن مى چسبد ، علق گفته اند و از آنجا كه نطفه بعد از گذراندن دوران نخستین را در عالم جنین ، به شکل قطعه خون بسته چسبنده اى درمى آید كه در ظاهر بسیار كم ارزش است ، مبدأ آفرینش انسان را در این آیه همین موجود ناچیز مى شمرد ، تا قدرت نمایى عظیم پروردگار روشن شود كه از موجودى چنان بى ارزش مخلوقى چنین پرارزش آفریده است .
درست است كه در آن زمان این گونه مسائل هنوز شناخته نشده بود ، ولى قرآن مجید از طریق اعجاز علمى پرده از روى آن برداشته است .
3 اِقْرَأْ وَ رَبُّكَ الاَْكْرَمُ بخوان كه پروردگارت از همه بزرگوارتر است .
این آیه در حقیقت پاسخى است به گفتار پیامبر صلى الله علیه و آله در جواب جبرئیل كه گفت : من قرائت كننده نیستم ، يعنى « از برکت پروردگار فوق العاده كریم و بزرگوار تو توانایى بر قرائت و تلاوت دارى » .
4 اَلَّذى عَلَّمَ بِالْقَلَمِ همان كسى كه به وسیله قلم تعلیم نمود .
5 عَلَّمَ الاِْنْسانَ ما لَمْ يَعْلَمْ و به انسان آنچه را نمى دانست ، ياد داد .
آیه چهارم در واقع دو معنى دارد ؛ نخست اینکه خداوند نوشتن و كتابت را به انسان آموخت و قدرت و توانایى این كار عظیم را كه مبدأ تاریخ بشر و سرچشمه تمام علوم و فنون و تمدن ها است، دراو ایجاد كرد. دیگر این كه منظور این است كه علوم و دانش ها را از این طریق و با این وسیله به انسان آموخت.
این آیات چنان كه گفتیم به اعتقاد غالب مفسران يا تمام آنها نخستین آیاتى است كه بر قلب پاك پیامبر صلى الله علیه و آله نازل شده است و با تابش نخستین اشعه وحى ، فصل تازه اى در تاریخ بشریت آغاز شد ونوع بشر مشمول يکى از بزرگترین الطاف الهى گشت ، كاملترین آیین هاى الهى كه نقطه پایان و ختم ادیان بود ، نازل گردیده و پس از نزول تمام احکام و تعلیمات اسلامى به مصداق
« اَلْيَوْمَ اَكْمَلْتُ لَكُمْ دینَكُمْ وَ اَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتى وَ رَضیتُ لَكُمُ الاِْسْلامَ دینا » ( 3 / مائده ) ، دین الهى تکمیل و نعمتش به حد تمام و كمال رسید و اسلام دین مرضىّ الهى گشت . موضوع بسیار جالب اینجا است در عین این كه پیامبر صلى الله علیه و آله « اُمّى » و « درس نخوانده » بود و محیط حجاز را يکپارچه جهل و نادانى فراگرفته بود ، در نخستین آیات وحى تکیه بر مسأله « علم » و « قلم » است كه بلافاصله بعد از نعمت بزرگ خلقت و آفرینش در این آیات ذکر شده است . در حقیقت این آیات نخست از تکامل « جسم » انسان ، از يك موجود بى ارزش مانند « علقه » خبر مى دهد و از سوى دیگر از تکامل « روح » به وسیله تعلیم و تعلّم مخصوصاً از طریق قلم سخن مى گوید . آن روز كه این آیات نازل مى شد، نه تنها در حجاز كه مملو از جهل و نادانى بود ، كسى براى قلم ارزشى قائل نبود، بلکه در دنیاى متمدن آن زمان نیز قلم از اهمیت كمى برخوردار بود . اما امروز مى دانیم كه تمام تمدنها و علوم و دانشها و پیشرفتهایى كه در هر زمینه نصیب بشر شده ، بر محور قلم دور مى زند و به راستى « مداد علماء » بر « دماء شهدا » پیشى گرفته ، چراکه هم زیربناى خون شهید و هم پشتوانه آن مرکب و قلم دانشمندان است و اصولاً سرنوشت اجتماعات انسانى در درجه اول به نیش قلم ها
بسته است . اصلاحات جوامع انسانى از قلمهاى مؤمن و متعهد شروع مى شود و فساد و تباهى اجتماعات نیز از قلمهاى مسموم و فاسد مایه مى گیرد . بى جهت نیست كه قرآن مجید سوگند به قلم و آنچه با قلم مى نویسند ، ياد كرده يعنى هم به « ابزار » و هم به « محصول » آن ابزار ، آنجا كه مى فرماید : «ن وَ الْقَلَمِ وَ ما يَسْطُروُنَ» (1 / قلم) ن، سوگند به قلم و آن چه را با قلم مى نویسند . مى دانیم دوران زندگى بشر را به دو دوران تقسیم مى كنند : دوران تاریخ و دوران قبل از تاریخ . دوران تاریخ زمانى است كه قلم و خواندن و نوشتن ابداع شده بود و انسان توانسته است چیزى از زندگى خود را با قلم بنگارد و براى آیندگان به يادگار بگذارد و به این ترتیب تاریخ بشر مساوى است با تاریخ پیدایش قلم و خط . بنابراین پایه اسلام از همان آغاز بر علم و قلم گذارده شده است و بى جهت نیست كه قومى چنان عقب مانده به قدرى در علوم و دانشها پیش رفتند كه علم و دانش را - به اعتراف دوست و دشمن - به همه جهان صادر كردند و به اعتراف مورخان معروف اروپا این نور علم و دانش مسلمین بود كه بر صفحه اروپاى تاریك قرون وسطى تابید و آنها را وارد عصر تمدن ساخت . در این زمینه كتابهاى فراوانى از سوى خود آنها تحت عنوان « تاریخ تمدن اسلام » يا
« میراث اسلام » نوشته شده است . چقدر نازیباست ملتى این چنین و آیینى آن چنان در میدان علم و دانش عقب بمانند و نیازمند دیگران و حتى وابسته به آن ها شوند .
آغاز دعوت پیغمبر اکرم صلى الله علیه و آله از ذکر نام خدا شروع شد ، « اِقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّكَ » . و جالب اینکه تمام زندگانى پربار او آمیخته با ذکر و ياد خداوند بود . ذکرخداوند باهرنفسش توأم بود، برمى خاست، مى نشست، مى خوابید، راه مى رفت، سوارمى شد، پیاده مى شد، توقف مى كرد، همه با يادخدا بود و بانام « اللّه ». هنگامى كه از خواب بیدارمى شد ، مى فرمود : « اَلْحَمْدُ لِلّهِ الَّذى اَحْيانا بَعْدَ مااَماتَنا وَ اِلَيْهِ النُّشُورُ ». «ابن عباس» مى گوید : شبى خدمتش خوابیده بودم ، هنگامى كه از خواب بیدار شد ، سر به سوى آسمان بلندکرد و ده آیه آخر سوره آل عمران راتلاوت فرمود: « اِنَّ فىخَلْقِ السَّمواتِ وَالاَْرْضِ وَ اخْتِلافِ اللَّيْلِ وَ النَّهارِ ... » سپس عرضه داشت : « اَللّهُمَّ لَكَ الْحَمْدُ اَنْتَ نُورُ السَّمواتِ وَ الاَْرْضِ وَ مَنْ فیهِنَّ ... اَللّهُمَّ لَكَ اَسْلَمْتُ وَ بِكَ اآمَنْتُ وَ عَلَيْكَ تَوَكَّلْتُ وَ اِلَيْكَ اَنَبْتُ ... : پروردگارا حمد و ستایش مخصوص توست ، نور آسمان ها و زمین و آنچه در آن است تویى ... خدایا تسلیم تو مى باشم و به تو
ایمان آوردم و بر تو توکل مى كنم و به سوى تو بازگشت و توبه مى نمایم» . هنگامى كه از خانه بیرون مى آمد، مى فرمود : « بِسْمِ اللّه ، تَوَكَّلْتُ عَلَى اللّه ، اَللّهُمَّ اِنّى اَعُوذُ بِكَ اَنْ اَضِلَّ ، اَوْ اُضَلُّ ، اَوْ اَزِلَّ، اَوْ اُزَلَّ اَوْ اَظْلِمَ ، اَوْ اُظْلَمَ ، اَوْ اَجْهَلَ اَوْ يُجْهَلُ عَلَىَّ : بنام خدا ، بر خدا توكّل مى كنم ، پروردگارا به تو پناه مى برم از اینکه گمراه كنم ، يا گمراه شوم ، يا بلغزانم يا لغزیده شوم ، ظلم كنم يا به ظلم گرفتار شوم ، يا به نادانى بکشانم يا خودم به نادانى سوق داده شوم» . هنگامى كه وارد مسجد مى شد، مى فرمود : « اَعُوذُ بِاللّهِ الْعَظیمِ وَ بِوَجْهِهِ الْكَریمِ وَ سُلْطانِهِ الْقَدیمِ مِنَ الشَّيْطانِ الرَّجیمِ » . و هنگامى كه لباس نویى در تن مى كرد ، مى فرمود : « اَللّهُمَّ لَكَ الْحَمْدُ اَنْتَ كَسَوْتَنیهِ اَسْئَلُكَ خَيْرَهُ وَ خَيْرَ ما صُنِعَ لَهُ وَ اَعُوذُ بِكَ مِنْ شَرِّهِ وَ شَرِّ ما صُنِعَ لَهُ : خدایا حمد مخصوص توست ، تو مرا پوشاندى، از تو خیر را در پوشاکم مى طلبم و نیز خیر آنچه كه لباس براى آن ساخته شده است و به تو پناه مى برم از شرّ پوشاك (مصرف شرّ) و نیز شرّ آنچه كه لباس براى آن ساخته شده است» . و هنگامى كه به خانه بازمى گشت ، مى فرمود : « اَلْحَمْدُ لِلّهِ الَّذى كَفانى وَ اوانى وَ الْحَمْدُ لِلّهِ الَّذى اَطْعَمَنى وَ سَقانى : حمد خداى را كه مرا كفایت كرد و پناه داد و طعام عنایت فرمود و سیرابم كرد؟» . و به همین ترتیب تمام زندگى او با ياد خدا و نام خدا و تقاضاى الطاف
خداوند عجین و آمیخته بود . (1)
6 كَلاّ اِنَّ الاِْنْسانَ لَيَطْغى هرگزچنین نیست(که انسان حق شناس باشد)قطعاطغیان مى كند.
7 اَنْ رَاهُ اسْتَغْنى به خاطر این كه خود را بى نیاز مى بیند .
این طبیعت غالب انسان ها است ، طبیعت كسانى است كه در مکتب عقل و وحى پرورش نیافته اند كه وقتى خود را مستغنى مى پندارند ، شروع به سرکشى و طغیان مى كنند . نه خدارا بنده اند، نه احکام او را به رسمیت مى شناسند، نه به نداى وجدان گوش مى دهند و نه حق و عدالت را رعایت مى كنند . انسان و هیچ مخلوق دیگر هرگز بى نیاز و مستغنى نخواهد شد ، بلکه موجودات ممکنه همیشه نیازمند به لطف و نعمتهاى خدا هستند و اگر لحظه اى فیض او قطع شود ، درست در همان لحظه همه نابود مى گردند ، منتها انسان گاهى به غلط خود را بى نیاز مى پندارد و تعبیر لطیف آیه نیز اشاره به همین معنا است كه مى گوید : « خود را بى نیاز مى بیند » نمى گوید : « بى نیاز مى شود » . .
1) « فى ظلال القرآن » ، جلد 8 ، صفحه 619 .
8 اِنَّ اِلى رَبِّكَ الرُّجْعى مسلماً بازگشت همه به سوى پروردگار تو است .
در این آیه طاغیان مستکبر را مورد تهدید قرار داده است و او طغیانگران را به كیفر اعمالشان مى رساند .
9 اَرَأَيْتَ الَّذى يَنْهى به من خبر ده آیا كسى كه نهى مى كند ...
10 عَبْدا اِذا صَلّى بنده اى رابه هنگامى كه نمازمى خواند(آیامستحق عذاب الهى نیست)؟
در احادیث آمده كه : " ابوجهل" از اطرافیان خود سؤال كرد : « آیا محمد در میان شما نیز ( براى سجده ) صورت به خاك مى گذارد » ؟ گفتند : « آرى » ، گفت : « سوگند به آنچه ما به آن سوگندیادمى كنیم، اگر او را در چنین حالى ببینم ، با پاى خود گردن اورا لِه مى كنم ». به او گفتند: « ببین، او درآنجا مشغول نماز خواندن است ». ابوجهل حرکت كرد تا گردن پیامبر صلى الله علیه و آله را زیر پاى خود بفشارد ولى هنگامى كه نزدیك آمد ، عقب نشینى كرده و با دستش گویى چیزى را از خود دور مى كرد . به او گفتند : « این چه وضعى است كه در تو مى بینیم » ؟ گفت : « ناگهان میان خودم و او خندقى از آتش دیدم و منظره وحشتناك و همچنین بال و پرهایى مشاهده كردم » . در اینجا پیامبر صلى الله علیه و آله فرمود: « قسم به كسى كه جانم در دست اوست اگر به من نزدیك مى شد ، فرشتگان خدا بدن او را قطعه قطعه مى كردند و عضو عضو او را مى ربودند » ، اینجا
بود كه این آیات نازل شد .(1)ولى این شأن نزول هرگز مانع گستردگى مفهوم آیه نیست .
11 اَرَأَيْتَ اِنْ كانَ عَلَى الْهُدى به من خبر ده اگر این بنده بر طریق هدایت باشد ،
12 اَوْ اَمَرَ بِالتَّقْوى يا مردم را به تقوا دستور دهد (آیا نهى كردن او سزاواراست ؟)
در دو آیه فوق براى تأکید بیشتر مى افزاید : آیا نهى كردن این بنده نمازگزار هدایت شده و راهنمایى كننده مردم ، سزاوار است ؟ و آیا مجازات كسى كه مزاحم چنین بنده اى مى شود ، جز آتش دوزخ مى تواند باشد ؟
13 اَرَأَيْتَ اِنْ كَذَّبَ وَ تَوَلّى
به من خبرده اگر (این طغیانگر) تکذیب حق كند وبه آن پشت نماید ، ( چه سرنوشت دردناکى خواهد داشت ؟ )
14 اَلَمْ يَعْلَمْ بِاَنَّ اللّهَ يَرى آیا او نمى داند كه خداوند همه اعمالش را مى بیند ؟ .
1) تفسیر « مجمع البیان » ، جلد 10 ، صفحه 515 .
توجه به این واقعیت كه هر كارى را انسان انجام مى دهد در پیشگاه خدا است و اصولاً « تمام عالم هستى محضر خداست » و چیزى از اعمال و حتى نیات آدمى از او پنهان نیست ، مى تواند روى برنامه زندگى انسان اثر زیاد بگذارد و او را از خلافکارى ها بازدارد ، مشروط بر اینکه ایمان به این مطلب واقعا در دل او جاى گیرد و به صورت يك باور قطعى درآید . در حدیثى مى خوانیم : « اُعْبُدُ اللّهَ كَأَنَّكَ تَراهُ فَاِنْ لَمْ تَكُنْ تَراهُ فَاِنَّهُ يَراكَ : خدا را آنچنان عبادت كن كه گویى او را مى بینى و اگر تو او را نمى بینى ، او تو را به خوبى مى بیند » . نقل مى كنند بیداردلى بعد از گناهى توبه كرده بود و پیوسته مى گریست، گفتند: چرا این قدر گریه مى كنى ؟ مگر نمى دانى خداوند متعال غفور است ؟ گفت : آرى، ممکن است او عفو كند ولى این خجلت و شرمسارى را كه او مرا دیده است ، چگونه از خود دور سازم ؟
گیرم كه تو از سر گنه درگذرى *** زان شرم كه دیدى كه چه كردم چه كنم ؟
15 كَلاّ لَئِنْ لَمْ يَنْتَهِ لَنَسْفَعا بِالنّاصِيَةِ
چنان نیست كه او خیال مى كند اگر دست از كار خودبرندارد ناصیه اش ( موى پیش
سرش ) را گرفته ( و به سوى عذاب مى كشانیم ) .
16 ناصِيَةٍ كاذِبَةٍ خاطِئَةٍ موى پیشانى دروغگوى خطاکار را .
« لَنَسْفَعا » از ماده « سفع » ( بر وزن عفو ) به معنى " گرفتن و به شدت كشیدن" مى باشد .
« ناصِيَة » موى پیش سر است و گرفتن ناصیة در جایى گفته مى شود كه بخواهند كسى را با ذلت و خوارى به سوى كارى برند ، زیرا هنگامى كه موى پیش سر كسى را مى گیرند ، قدرت هرگونه حرکت از او سلب مى شود و چاره اى جز تسلیم ندارد . البته كلمه « ناصِيَة » هم در مورد افراد و هم اشیاء نفیس به كار مى رود ، همان گونه كه ما در فارسى تعبیر به « پیشانى جمعیت » يا « پیشانى ساختمان » مى كنیم . بنابراین تعبیر به « ناصِيَةٍ كاذِبَةٍ خاطِئَةٍ » ، اشاره به شخصى است كه صاحب این ناصیة است كه هم دروغگو بود و هم خطاکار ، همچون ابوجهل . آیا منظور این است كه این ماجرا در قیامت واقع مى شودکه موى پیش سر امثال ابوجهل را مى گیرند و به سوى آتش دوزخ مى كشانند ، يا در دنیا تحقق مى يابد و يا هر دو ؟ بعیدنیست هردو باشد و شاهدش روایت زیر است : هنگامى كه سوره اَلرَّحْمن نازل شد، پیغمبر صلى الله علیه و آله به يارانش فرمود : « چه كسى از شما این سوره را بر
رؤساى قریش مى خواند » ؟ حاضران در پاسخ كمى سکوت كردند ، چراکه از آزار سران قریش بیمناك بودند . « عبداللّه بن مسعود » برخاست و گفت : « اى رسول خدا ! من این كار را مى كنم ... » « ابن مسعود » كه جثه اى كوچك داشت و از نظر جسمانى ضعیف بود، برخاست و نزد سران قریش آمد ، آنها را در گِرد كعبه جمع دید، تلاوت سوره اَلرَّحْمن را آغاز كرد . ابوجهل برخاست و چنان سیلى به صورت او زد كه گوش او پاره شد و خون جارى گشت . « ابن مسعود » گریان به خدمت پیغمبر صلى الله علیه و آله آمد ، هنگامى كه چشم پیغمبر صلى الله علیه و آله بر او افتاد ، ناراحت شد سر را به زیر انداخت و در غم و اندوه عمیقى فرورفت . ناگهان جبرئیل نازل شد درحالى كه خندان و مسرور بود ، فرمود : « اى جبرئیل چرامى خندى درحالى كه « ابن مسعود » گریان است » ؟ عرض كرد : « به زودى دلیل آن را خواهى دانست » . این ماجرا گذشت ، هنگامى كه مسلمانان روز جنگ بدر پیروز شدند ، « ابن مسعود » در میان كشته هاى مشرکان گردش مى كرد، چشمش به ابوجهل افتاد ، درحالى كه آخرین نفس هاى خود را مى كشید ، « ابن مسعود » روى سینه او قرار گرفت ، هنگامى كه چشمش به او افتاد ، گفت : « اى چوپان ناچیز ! بر جایگاه بلندى قرار گرفته اى » ، « ابن مسعود » گفت : «اَلاِْسْلامُ يَعْلوُا وَ لا يُعْلى عَلَيْهِ :
اسلام برترى مى گیرد و چیزى بر اسلام برترى نخواهد گرفت ». ابوجهل به او گفت : « به دوستت محمد بگو : اَحَدى در زندگى در نظر من از او مبغوض تر نبود و حتى در حال مرگم » . هنگامى كه این سخن به گوش پیغمبر صلى الله علیه و آله رسید، فرمود: «فرعون زمان من، ازفرعون موسى بدتر بود ، چراکه او در واپسین لحظات عمر گفت: من ایمان آوردم ولى این طغیانش بیشتر شد » . سپس ابوجهل رو به « ابن مسعود » كرد و گفت : « سر مرا با این شمشیر قطع كن كه تیزتراست » ، هنگامى كه «ابن مسعود» سرش را جدا كرد ، نمى توانست آن را بردارد و به خدمت رسول خدا آورد (موى پیش سراو را گرفت و روى زمین كشید و خدمت پیامبر آورد و مضمون آیه در این دنیا نیز تحقق يافت) . (1)
17 فَلْيَدْعُ نادِيَهُ سپس هر كه را مى خواهد صدا بزند (تا ياریش كند) .
18 سَنَدْعُ الزَّبانِيَةَ ما هم به زودى مأموران دوزخ را صدا مى زنیم .
« نادى » از ماده « نِداء » ( صدا زدن ) به معنى مجلس عمومى است و گاه به مرکز تفریح نیز گفته .
1) تفسیر « فخر رازى » ، جلد 32 ، صفحه 23 .
مى شود ، چون در آنجا افراد يکدیگر را صدا مى زنند و ندا مى كنند . بعضى گفته اند : از « نداء » به معنى بخشش گرفته شده چون در آنجا از يکدیگر پذیرایى مى كنند . « دارُ النُّدْوَة » كه به مجلس مشورتى معروف قریش گفته مى شد ، نیز از همین معنى گرفته شده است . ولى در اینجا منظور از « نادى » ، جماعتى است كه در آن مجلس جمع مى شوند يا به تعبیر دیگر قوم و شیره و دوستانى است كه امثال ابوجهل در كارهاى خود بر آنها تکیه مى كردند . « زَبانِيَة » جمع « زِبنیة » در اصل به معنى مأمورین انتظامى ، از ماده « زبن » ( بر وزن متن ) به معنى دفع كردن و صدمه زدن و دور ساختن است و در اینجا به معنى فرشتگان عذاب و مأموران دوزخ است . در روایتى از « ابن عباس » آمده است كه روزى ابوجهل نزد رسول خدا صلى الله علیه و آله آمد درحالى كه حضرت نزدیك مقام ابراهیم مشغول نماز بود، صدا زد: « مگر من تورا ازاین كار نهى نکردم » ؟ حضرت صلى الله علیه و آله بر او بانگ زد و او را از خود راند . ابوجهل گفت : « اى محمد ! بر من بانگ مى زنى و مرا مى رانى ؟ تو نمى دانى قوم و عشیره من در
این سرزمین از همه بیشتر است » . در این جا آیه « فَلْيَدْعُ نادِيَهُ » نازل شد .(1)
19 كَلاّ لاتُطِعْهُ وَ اسْجُدْ وَ اقْتَرِبْ
چنان نیست كه او مى پندارد ، هرگز او را اطاعت مکن وسجده نما و تقرب جوى .
ابوجهل ها كوچکتر از آنند كه بتوانند مانع سجده تو شوند و يا در راه پیشرفت آیینت سنگ بیندازند و مانع ایجاد كنند ، تو با توکل بر پروردگار و نیایش و عبادت و سجده ، در این مسیر گام بردار و هر روز به خداى خود نزدیك و نزدیکتر شو . ضمناً از این آیه به خوبى استفاده مى شود كه « سجده » باعث قرب انسان در درگاه خداست و لذا در حدیثى از پیامبر صلى الله علیه و آله مى خوانیم : «اَقْرَبُ ما يَكُونُ الْعَبْدُ مِنَ اللّهِ اِذا كانَ ساجِدا : نزدیك ترین حالت بنده به خدا، زمانى است كه در سجده باشد» .(2)
البته مى دانیم طبق روایات اهل بیت عصمت علیهم السلام چهار سجده واجب در قرآن داریم « الآمآ سَجْدَة » و « فُصِّلَت » و « اَلنَّجْم » و در این جا سوره « عَلَق » و بقیه سجده هاى قرآن مستحب است .
غالب مفاسد دنیا از قشرهاى مرفه و مستکبر سرچشمه مى گیرد و همیشه در صف اول مبارزه در مقابل انبیاء آنها بودند ، همانها كه گاه قرآن از آنان به « مَلاَء » ( 60 / اعراف ) و گاه به « مُتْرَفین » ( 34 / سبأ ) و گاه به « مُسْتَكْبِرین » ( 67 / مؤمنون ) كه اولى اشاره به جمعیت اشرافى است كه ظاهرشان چشمها را پر مى كند و درونشان تهى و خالى است و دومى اشاره به كسانى است كه در ناز و نعمت به سر مى برند و مست و مغرورند و از درد و رنج دیگران بى خبر و سومى به آنها كه بر مرکب كبر و غرور سوار و از خدا و خلق دورند . و سرچشمه همه این ها، احساس بى نیازى و غناست و این از ویژگى هاى افراد كم ظرفیت است كه وقتى به نعمت و مال و مقامى مى رسند ، چنان مست مى شوند و احساس بى نیازى مى كنند كه خدا را هم به دست فراموشى مى سپارند ، درحالى كه مى دانیم از نسیمى دفتر ایام برهم مى خورد و تمام اموال انسان در كمتر از يك ساعت ممکن است
نابود شود ، يا سیل و صاعقه و زلزله اى همه را بر باد دهد و سلامت او نیز با گلوگیر شدن يك جرعه آب چنان به خطر بیفتد كه مرگ را با چشم خود ببیند . این چه غفلتى است كه دامن گروهى را مى گیرد و خود را بى نیاز مى پندارند و بر مرکب سرکش غرور سوار شده و صحنه اجتماع را جولانگاه خود قرار مى دهند . پناه بر خدا از این جهل و نادانى و از این بى خبرى و خیره سرى .
براى از میان رفتن چنین حالتى كافى است كه انسان كمى به ضعف بى حساب خود و قدرت عظیم پروردگار بیندیشد و كمى تاریخ گذشتگان را ورق بزند و سرگذشت اقوامى را كه از او قوى تر و نیرومندتر بودند ، ببیند تا از مرکب غرور پیاده شود .
پایان سورۀ علق
در فضیلت تلاوت این سوره ، از پیغمبر اکرم صلى الله علیه و آله نقل شده است كه فرمود : « هرکس این سوره را تلاوت كند، مانند كسى است كه ماه رمضان را روزه گرفته و شب قدر را احیاء داشته است ».(1)امام باقر (علیه السلام) نیز در این مورد فرموده اند : «کسى كه سوره قدررا بلند و آشکاربخواند، مانند كسى است كه در راه خدا شمشیر كشیده و جهادمى كند و كسى كه به طور پنهان بخواند، مانند كسى است كه در راه خدا به خون آغشته شده است » .(2)
بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ بنام خداوند بخشنده بخشایشگر
1 اِنّا اَنْزَلْناهُ فى لَيْلَةِ الْقَدْرِ ما آن(قرآن)را درشب قدر نازل كردیم.
ابهام در ضمیر براى بیان عظمت مرجع ضمیر است . در اینجا سؤالى مطرح است و آن اینکه
هم از نظر تاریخى و هم از نظر ارتباط ، محتواى قرآن با حوادث زندگى پیامبر صلى الله علیه و آله مسلم است كه این كتاب آسمانى به طور تدریجى و در طى 23 سال نازل گردید ، این امر چگونه با آیات فوق كه مى گوید : در ماه رمضان و شب قدر نازل شده است ، سازگار مى باشد ؟ پاسخ این سؤال به گونه اى كه بسیارى از محققان گفته اند ، این است كه قرآن داراى دو نزول بوده است . نزول دفعى كه در يك شب تمام آن بر قلب پاك پیامبر صلى الله علیه و آله يا ازبیت المعمور يا از لوح محفوظ به آسمان دنیا نازل گردید . و نزول تدریجى كه درطول 23 سال دوران نبوت انجام گرفت . قابل توجه این كه درباره نزول قرآن در بعضى آیات تعبیر به « اِنزال » و در بعضى دیگر تعبیر به « تَنزیل » شده و از پاره اى از متون لغت استفاده مى شود كه « تنزیل » معمولاً در جایى گفته مى شود كه چیزى تدریجا نازل گردد ولى « اِنْزال » مفهوم وسیع ترى دارد كه نزول دفعى را نیز شامل مى گردد.(1)این تفاوت تعبیر كه در آیات قرآن آمده ، مى تواند اشاره به دو نزول فوق باشد . .
1) « مفردات » راغب ، ماده « نزل » .
2 وَ ما اَدْریكَ ما لَيْلَةُ الْقَدْرِ و توچه مى دانى شب قدر چیست ؟
3 لَيْلَةُ الْقَدْرِ خَيْرٌ مِنْ اَلْفِ شَهْرٍ شب قدر بهتر از هزار ماه است .
هزار ماه معادل هشتاد و سه سال و چهار ماه است، واقعا چه شب باعظمتى است كه به اندازه يك عمر طولانى پربرکت ارزش دارد. در بعضى از تفاسیر آمده است كه پیغمبر اکرم صلى الله علیه و آله فرمود : يکى از بنى اسرائیل لباس جنگ در تن كرده بود و هزار ماه از تن بیرون نیاورد و پیوسته مشغول ( يا آماده ) جهاد فى سبیل اللّه بود ، اصحاب و ياران تعجب كردند و آرزو داشتند چنان فضیلت و افتخارى براى آنها نیز میسرمى شد، این آیه نازل گشت و بیان كرد كه «شب قدر ازهزارماه برتراست».(1)در حدیث دیگرى نیز آمده است كه پیغمبر اکرم صلى الله علیه و آله از چهار نفر از بنى اسرائیل كه هشتاد سال عبادت خدا را بدون عصیان انجام داده بودند ، سخن به میان آورد ، اصحاب آرزو كردند كه اى كاش آنها هم چنین توفیقى پیدا مى كردند ، آیه فوق در این زمینه نازل شد .(2)دراین كه عدد هزار .
در اینجا براى « تعداد » است يا « تکثیر » ، باید گفت كه : اصولاً عدد همیشه براى « تعداد » است مگر این كه قرینه روشنى بر « تکثیر » باشد .
4 تَنَزَّلُ الْمَلائِكَةُ وَ الرُّوحُ فیها بِأِذْنِ رَبِّهِمْ مِنْ كُلِّ اَمْرٍ
2- « دُرُّ الْمَنْثور » ، جلد 6 ، صفحه 371 .
فرشتگان و « روح » در آن شب به اذن پروردگارشان براى(تقدیر) هر كار نازل مى شوند .
با توجه به این كه « تَنَزُّل » فعل مضارع است و دلالت بر استمرار دارد ( در اصل « تَتَنَزَّلَ » بوده ) روشن مى شود كه شب قدر مخصوص به زمان پیغمبر اکرم صلى الله علیه و آله و نزول قرآن مجید نبوده ، بلکه امرى است مستمر و شبى است مداوم كه درهمه سال تکرارمى شود . «روح» مخلوق عظیمى است مافوق فرشتگان ، چنان كه در حدیثى از امام صادق (علیه السلام) نقل شده است كه شخصى از ایشان سؤال كرد : « آیا روح همان جبرئیل است » ؟ امام در پاسخ فرمود : « جَبْرَئیلُ مِنَ الْمَلائِكَةِ ، وَ الرُّوحُ اَعْظَمُ مِنَ الْمَلائِكَةِ ، اَلَيْسَ اَنَّ اللّهَ عَزَّوَجَلَّ يَقُولُ : تَنَزَّلُ الْمَلائِكَةُ وَ الرُّوح : جبرئیل از ملائکه
است و روح ، اعظم از ملائکه است ، مگر خداوند متعال نمى فرماید : ملائکه و روح نازل مى شوند » ؟ (1)
منظور از « مِنْ كُلِّ اَمْر » این است كه فرشتگان براى تقدیر و تعیین سرنوشت ها و آوردن هر خیر و برکتى در آن شب نازل مى شوند و هدف از نزول آنها انجام این امور است يا این كه هر امر خیر و سرنوشت و تقدیرى را با خود مى آورند .
5 سَلامٌ هِىَ حَتّى مَطْلَعِ الْفَجْرِ
شبى است مملو از سلامت (و برکت و رحمت) تا طلوع صبح .
« سَلام » كه به معنى "سلامت" است ، بر آن شب ( به جاى اطلاق سالم ) در حقیقت نوعى از تأکید است همان گونه كه گاه مى گوییم : فلان كس عین عدالت است . در داستان ابراهیم (علیه السلام) آمده است كه چند نفر از فرشتگان الهى نزد او آمدند و بشارت تولد فرزند براى او آوردند و بر او سلام كردند ( 69 / هود ) مى گویند : لذتى كه ابراهیم (علیه السلام) از سلام این فرشتگان برد با تمام دنیا برابرى .
1) تفسیر « برهان » ، جلد 4 ، صفحه 481 .
نداشت ، اکنون باید فکر كرد كه وقتى گروه گروه فرشتگان در شب قدر نازل مى شوند و بر مؤمنان سلام مى كنند ، چه لذت و لطف و برکتى دارد ؟ وقتى ابراهیم (علیه السلام) را در آتش نمرودى افکندند ، فرشتگان آمدند و براو سلام كردند و آتش براو گلستان شد، آیا آتش دوزخ به برکت سلام فرشتگان بر مؤمنان درشب قدر «بَرد»و«سلام» نمى شود؟این امر در واقع نشانگر عظمت امت محمد صلى الله علیه و آله است.(1)
شب قدر به این جهت « قدر » نامیده شده كه جمیع مقدرات بندگان در تمام سال در آن شب تعیین مى شود . این بیان هماهنگ با روایات متعددى است كه مى گوید : در آن شب ، مقدرات يك سال انسان ها تعیین مى گردد و ارزاق و سرآمد عمرها و امور دیگر در آن لیله مبارکه تفریق و تبیین مى شود . البته این امر هیچ گونه تضادى با آزادى اراده انسان و مسأله اختیار ندارد ، چراکه تقدیر
1) تفسیر « فخر رازى » ، جلد 32 ، صفحه 36 .
الهى به وسیلۀ فرشتگان بر طبق شایستگى ها و لیاقت هاى افراد و میزان ایمان و تقوا و پاکى نیت و اعمال آنهاست . يعنى براى هر كس آن مقدر مى كنند كه لایق آن است يا به تعبیر دیگر زمینه هایش از ناحیه خود او فراهم شده و این نه تنها منافاتى با اختیار ندارد ، بلکه تأکیدى بر آن است .
مشهور و معروف در روایات این است كه در دهه آخر ماه رمضان و شب بیست و يکم يا بیست و سوم است ، لذا در روایتى مى خوانیم كه در دهه آخر ماه مبارك پیغمبر اکرم صلى الله علیه و آله تمام شبها را احیاء مى داشت و مشغول عبادت بود . در روایتى از امام صادق (علیه السلام) نیز نقل شده كه فرمود : «اَلتَّقْدیرُ فى لَيْلَةِ الْقَدْرِ تِسْعَةَ عَشَرَ ، وَ الاِْبْرامُ فى لَيْلَةِ اِحْدى وَ عِشْرینَ ، وَ الاِْمْضاءُ فى لَيْلَةِ ثَلاثٍ وَ عِشْرینَ : تقدیر مقدرات در شب نوزدهم و تحکیم آن در شب بیست و يکم و امضاء در شب بیست و سوم است » (1)و به این ترتیب بین روایات جمع مى شود .
1) « نور الثقلین » ، جلد 5 ، صفحه 626 ، حدیث 62 .
بسیارى معتقدند مخفى بودن شب قدر در میان شبهاى سال ، يا در میان شبهاى ماه مبارك رمضان ، براى این است كه مردم به همه این شبها اهمیت دهند ، همانگونه كه خداوند رضاى خود را در میان انواع طاعات پنهان كرده تا مردم به همه طاعات روى آورند و غضبش را در میان معاصى پنهان كرده تا از همه بپرهیزند ، دوستانش رادر میان مردم مخفى كرده تا همه را احترام كنند ، اجابت را در میان دعاها پنهان كرده تا به همه دعاها رو آورند، اسم اعظم را در میان اسمائش مخفى ساخته تا همه را بزرگ دارند و وقت مرگ را مخفى ساخته تا در همه حال آماده باشند. و این دلیل مناسبى به نظر مى رسد.
ظاهرآیات این سوره نشان مى دهد كه شب قدر مخصوص زمان نزول قرآن و عصرپیامبراکرم صلى الله علیه و آله نبوده ، بلکه همه سال تا پایان جهان تکرار مى شود ولى آیا در امتهاى پیشین نیز بوده است يا نه ؟ صریح روایات متعددى این است كه این از مواهب الهى بر این امت مى باشد ، چنانکه در حدیثى از
پیغمبر اکرم صلى الله علیه و آله آمده است كه فرمود : « اِنَّ اللّهَ وَهَبَ لاُِمَّتى لَيْلَةَ الْقَدْرِ لَمْ يُعْطِها مَنْ كانَ قَبْلَهُمْ: خداوند به امت من شب قدر را بخشیده و احدى از امتهاى پیشین از این موهبت برخوردار نبودند». (1)
ظاهر این است كه بهتر بودن این شب از هزار ماه، به خاطر ارزش عبادت احیاى آن شب است و روایات فضیلت لیلة القدر و فضیلت عبادت آن كه در كتب شیعه و اهل سنت فراوان است، این معنى را كاملاً تأیید مى كند . علاوه بر این نزول قرآن در این شب و نزول برکات و رحمت الهى در آن سبب مى شود كه از هزار ماه برتر و بالاتر باشد.
از آنجا كه در شب قدر سرنوشت انسانها براى يك سال ، بر طبق لیاقت ها و شایستگى هاى آنها تعیین مى شود ، باید آن شب را بیدار بود و توبه كرد و خودسازى نمود و به درگاه خدا رفت و لیاقتى
1) « دُرُّالْمَنْثور » ، جلد 6 ، صفحه 371 .
بیشتر و بهتر براى رحمت او پیدا كرد . آرى در لحظاتى كه سرنوشت ما تعیین مى شود ، نباید انسان در خواب باشد و از همه چیز غافل و بى خبر كه در این صورت سرنوشت غم انگیزى خواهد داشت .
قرآن چون يك كتاب سرنوشت ساز است و راه سعادت و خوشبختى و هدایت انسان ها در آن مشخص شده ، باید در شب قدر ، شب تعیین سرنوشت ها، نازل گردد و چه زیباست رابطه میان « قرآن » و « شب قدر » و چه پرمعنى است پیوند این دو با يکدیگر . به عبارتى پیام این پیوند آن است كه اى انسانها اگر مى خواهید سرنوشت شما به خوبى رقم زده شود، به دستورات قرآن عمل كنید.
مى دانیم آغاز ماه هاى قمرى در همه سرزمین ها يکسان نیست و ممکن است در منطقه اى امروز اول ماه باشد و در منطقه دیگرى دوم ماه ، بنابراین شب قدر نمى تواند يك شب معین در سال بوده باشد ، چراکه مثلاً شب بیست و سوم در مکه ممکن است شب بیست و دوم در ایران و عراق باشد و به این ترتیب قاعدتا هر كدام باید براى خود شب قدرى داشته باشند ، آیا این با آن چه كه از آیات و روایات استفاده مى شود ، سازگار است ؟ پاسخ این سؤال با توجه به يك نکته روشن
مى شود و آن این كه : شب همان سایه نیم كره زمین است كه بر نیم كره دیگر مى افتد و مى دانیم این سایه همراه گردش زمین در حرکت است و يك دوره كامل آن در بیست و چهار ساعت انجام مى شود ، بنابراین ممکن است شب قدر يك دوره كامل شب به دور زمین باشد ، يعنى مدت بیست و چهار ساعت تاریکى كه تمام نقاط زمین را زیر پوشش خود قرار مى دهد ، شب قدراست كه آغاز آن از يك نقطه شروع مى شود و در نقطه دیگر پایان مى گیرد .
پایان سوره قدر
در حدیثى از پیامبر صلى الله علیه و آله در فضیلت تلاوت این سوره آمده : « اگر مردم مى دانستند این سوره چه برکاتى دارد، خانواده و اموال را رها كرده ، به فراگرفتن آن مى پرداختند » .
مردى از قبیله « خزاعه » عرض كرد : « اى رسول خدا ! تلاوت آن چه اجر و پاداشى دارد » ؟ فرمود : « هیچ منافقى آن را قرائت نمى كند و نه كسانى كه شك و تردید در دلشان است ، به خدا سوگند فرشتگان مقرّب از آن روز كه آسمان ها و زمین آفریده شده است ، آن را مى خوانند و لحظه اى در تلاوت آن سستى نمى كنند . هر كس آن را در شب بخواند ، خداوند فرشتگانى را مأمور مى كند كه دین و دنیاى او را حفظ كنند و آمرزش و رحمت براى او بطلبند و اگر در روز بخواند، به اندازه آن چه روز آن را روشن مى كند و شب آن را تاریك مى سازد، به او ثواب مى دهند » .(1)
1) « مجمع البیان » ، جلد 10 ، صفحه 521 .
بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ بنام خداوند بخشندۀ بخشایشگر
1 لَمْ يَكُنِ الَّذینَ كَفَروُا مِنْ اَهْلِ الْكِتابِ وَ الْمُشْرِكینَ مُنْفَكّينَ حَتّى تَأْتِيَهُمُ الْبَيِّنَةُ
کافران از اهل كتاب و مشرکان (مى گفتند:) ما دست از آیین خود بر نمى داریم تا دلیل روشنى براى مابیاید .
منظور از « بَيِّنَة » در اینجا "دلیل روشن" است كه مصداق آن طبق آیه دوم شخص « پیامبر » است ، درحالى كه قرآن را بر زبان داشت . در آغاز سوره به وضع اهل كتاب ( يهود و نصارى ) و مشرکان عرب قبل از ظهور اسلام پرداخته و مى گوید: « آنها مدعى بودند ما دست از آیین خود برنمى داریم تا دلیل روشنى و پیامبر مسلمى براى ما بیاید » .
2 رَسُولٌ مِنَ اللّهِ يَتْلُوا صُحُفاً مُطَهَّرَةً
پیامبرى از سوى خدا كه صحیفه هاى پاکى را بر ما بخواند .
3 فیها كُتُبٌ قَيِّمَةٌ و در آن نوشته هاى صحیح و پرارزش باشد .
آرى آنها قبل از ظهور پیامبر اسلام صلى الله علیه و آله چنین ادعایى را داشتند ولى بعد از ظهور او و نزول كتاب آسمانیش صحنه عوض شد و آنها در دین خدا اختلاف كردند . مى دانیم اهل كتاب انتظار چنین ظهورى را داشتند و قاعدتا مشرکان عرب كه اهل كتاب را از خود عالمتر و آگاهتر مى دانستند نیز در این برنامه با آنها همصدا بودند ولى بعد از تحقق آرزوهایشان مسیر خود را تغییر دادند و به صف مخالفان پیوستند . « صُحُف » جمع « صحیفه » به معنى " اوراقى است كه چیزى بر روى آن مى نویسند " و منظور از آن در اینجا محتواى اوراق است ، زیرا مى دانیم پیغمبر اکرم صلى الله علیه و آله هرگز چیزى را از روى اوراق نمى خواند . و منظور از « مُطَهَّرَة » ، "پاك بودن آن از هرگونه شرك و كذب و دروغ و باطل" است و مطهّر از اینکه شیاطین جنّ و انس در آن دخالت نکنند . همان گونه كه در آیه 42 سوره فُصِّلَت آمده است : « لا يَأْتیهِ الْباطِلَ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَ لا مِنْ خَلْفِهِ : هیچ گونه باطلى نه از پیش رو و نه از پشت سر به سراغ آن نمى آید » . جمله « فیها كُتُبٌ قَيِّمَة » اشاره به این است كه در این صحف آسمانى مطالبى نوشته شده كه از هر گونه انحراف و اعوجاج و كجى برکنار است . بنابراین « كُتُب » به معنى "مکتوبات" است و يا به معنى احکام و مقرراتى است كه از ناحیۀ خداوند تعیین
شده است ، زیرا «کتابت» به معنى "تعیین حکم" نیز آمده ، چنانکه در آیه 183 سوره بقره مى فرماید : «كُتِبَ عَلَيْكُمُ الصِّيامُ كَما كُتِبَ عَلَى الَّذینَ مِنْ قَبْلِكُمْ : روزه بر شما مقرر شد، همانگونه كه بر پیشینیان مقرر گردید » .
و به این ترتیب « قَيِّمَة » به معنى صاف و مستقیم ، يا محکم و پابرجا ، يا ارزشمند و پربها و يا همه این مفاهیم در آن جمع است . این احتمال نیز داده شده كه چون قرآن تمام محتواى كتب پیشین را با اضافات فراوانى در بر دارد ، به همین جهت گفته شده كه در آن كُتُب قَيّمه گذشته است . قابل توجه این كه در آیه اول « اهل كتاب » مقدم بر « مشرکان » ذکر شده اند و در آیه چهارم تنها سخن از « اهل كتاب » است و سخنى از « مشرکان » به میان نیامده ، درحالى كه آیه ناظر به هر دو است . این تعبیرات ظاهراً به خاطر آن است كه اهل كتاب در این برنامه ها اصل و اساس بودند و مشرکان تابع آنها و يا به خاطر آن است كه اهل كتاب درخور مذمّت بیشترى بودند ، چراکه آنها علما و دانشمندان فراوانى داشتند و از این نظر در سطحى بالاتر از مشرکان قرار گرفته بودند ، بنابراین مخالفت آن ها زشت تر و ناپسندتر بود و درخور سرزنش فراوان .
4 وَ ما تَفَرَّقَ الَّذینَ اُوتُوا الْكِتابَ اِلاّ مِنْ بَعْدِ ما جاءَتْهُمُ الْبَيِّنَةُ
ولى اهل كتاب (در دین خدا) اختلاف نکردند مگربعداز آنکه دلیل روشن براى آن آمد.
5 وَ ما اُمِروُا اِلاّ لِيَعْبُدوُا اللّهَ مُخْلِصینَ لَهُ الدّينَ حُنَفاءَ وَ يُقیمُوا الصَّلوةَ وَ يُؤْتُوا الزَّكوةَ وَ ذلِكَ دینُ الْقَيِّمَةِ
در حالى كه به آنها دستورى داده نشده بود جز اینکه خدا را پرستش كنند با كمال اخلاص واز شرك به توحید بازگردند ،نماز را برپادارند و زکات را ادا كنند و این است آیین مستقیم و صحیح و پایدار .
در این آیات « اهل كتاب » و به تبع آنان « مشرکان » را مورد ملامت قرار داده ، مى گوید : چرا در این آیین جدید اختلاف كردند ، بعضى مؤمن و بعضى كافر شدند ؟ منظور از « وَ ما اُمِروُا ... » در اینجا چیست ؟ در آیین اسلام دستورى جز توحید خالص و نماز و زکات و مانند آن نیامده و اینها امورى هستند شناخته شده ، چرا از قبول آن سر باز مى زنند و در پذیرش آن اختلاف مى كنند ؟
معنى دوم نزدیکتر به ذهن مى رسد ، زیرا به دنبال آیه قبل كه سخن از اختلاف آنها در پذیرش
آیین جدید مى گفت ، مناسب همین است كه « اُمِروُا » ناظر به آیین جدید باشد . از این گذشته معنى اول تنها درباره اهل كتاب ، صادق است و مشرکان را شامل نمى شود ، درحالى كه معناى دوم همگان را شامل مى شود . منظور از « دین » كه باید آن را براى خدا خالص كنند ، "مجموعه دین و شریعت" مى باشد ، يعنى آنها مأمور شده بودند كه خدا را پرستش كنند و دین و آیین خود را در تمام جهات خالص گردانند . این معنى با گستردگى مفهوم « دین » سازگارتر است و جمله بعد « وَ ذلِكَ دینُ الْقَيِّمَةِ » كه دین را به معنى وسیع مطرح كرده همین معنى را تأیید مى كند . « حُنَفاء » جمع « حنیف » از ماده « حَنَفْ » ( بر وزن كنف ) به گفته « راغب » در « مفردات » به معنى "تمایل يافتن از گمراهى به سوى راه مستقیم" است و عرب تمام كسانى را كه « حج » بجا مى آوردند يا « ختنه » مى كردند ، "حنیف" مى نامیدند . اشاره به این كه آنها بر آیین ابراهیم بوده اند . به طور كلى از كتب مختلف لغت چنین به دست مى آید كه این واژه در اصل به معنى " انحراف و كجى" بوده ، منتها در قرآن و اخبار اسلامى به معنى " انحراف از شرك به سوى توحید و هدایت " به كار رفته است .
جمله « وَ ذلِكَ دینُ الْقَيِّمَة » اشاره به آن است كه این اصول يعنى توحید خالص و نماز ( توجه به
خالق ) از اصول ثابت و پابرجاى همه ادیان است ، بلکه مى توان گفت : اینها در متن فطرت آدمى قرار دارد .
6 اِنَّ الَّذینَ كَفَروُا مِنْ اَهْلِ الْكِتابِ وَ الْمُشْرِكینَ فى نارِ جَهَنَّمَ خالِدینَ فیها اُولئِكَ هُمْ شَرُّ الْبَرِيَّةِ
قطعاکافران ازاهل كتاب و مشرکان در دوزخند، جاودانه درآن مى باشند ، آنها بدترین مخلوقاتند .
تعبیر به « كَفَروُا » اشاره به كفرشان در مقابل آیین اسلام است و گرنه كفر و شرك قبلى آنها مطلب تازه اى نیست . تعبیر « اوُلئِكَ هُمْ شَرُّ الْبَرِيَّة » ( آنها بدترین مخلوقاتند ) ، تعبیر تکان دهنده اى است كه نشان مى دهد در میان تمام جنبندگان موجودى مطرودتر از كسانى كه بعد از وضوح حق و اتمام حجت ، راه راست را رها كرده و در ضلالت و گمراهى گام مى نهند ، يافت نمى شود . مقدم داشتن « اهل كتاب » بر « مشرکان » در این آیه نیز ممکن است به این خاطر باشد كه آن ها داراى كتاب آسمانى و علماء و دانشمندان بودند و نشانه هاى پیغمبر اسلام در كتب آن ها صریحا آمده بود ، بنابراین مخالفت آن ها زشت تر و بدتر بود .
7 اِنَّ الَّذینَ امَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ اُولئِكَ هُمْ خَيْرُ الْبَرِيَّةِ
کسانى كه ایمان آوردند و اعمال صالح انجام دادند ،بهترین مخلوقات ( خدا ) هستند .
در مورد مؤمنان سخن از انجام اعمال صالح نیز به میان آمده كه در حقیقت میوه درخت ایمان است . اشاره به اینکه ادعاى ایمان به تنهایى كافى نیست ، بلکه اعمال انسان باید گواه بر ایمان او باشد ولى كفر به تنهایى هرچند توأم با عمل ناصالحى نیز باشد ، مایه سقوط و بدبختى است . گذشته از این كفر معمولاً مبدأ انواع گناهان و جنایات و اعمال خلاف نیز مى شود . تعبیر « اوُلئِكَ هُمْ خَيْرُ الْبَرِيَّة » ، به خوبى نشان مى دهد كه انسان هاى مؤمن و صالح العمل حتى از فرشتگان برتر و بالاترند، چرا كه آیه مطلق است و هیچ استثنایى در آن نیست .
در روایات فراوانى كه از طرق اهل سنت و منابع معروف آنها و همچنین در منابع معروف شیعه نقل شده ، آیه « اوُلئِكَ هُمْ خَيْرُ الْبَرِيَّة » ( آن ها بهترین مخلوقات خدا هستند ) به علی (علیه السلام) و پیروان او تفسیر شده است .
8 جَزاؤُهُمْ عِنْدَ رَبِّهِمْ جَنّاتُ عَدْنٍ تَجْرى مِنْ تَحْتِهَا الاَْنْهارُ خالِدینَ فیها اَبَدا رَضِىَ اللّهُ عَنْهُمْ وَرَضُوا عَنْهُ ذلِكَ لِمَنْ خَشِىَ رَبَّهُ
پاداش آنها نزد پروردگارشان باغهاى بهشت جاویدان است كه نهرها از زیر درختانش جارى است ، همیشه در آن مى مانند ،هم خدا از آنها خشنود است و هم آنها از خدا خشنود و این ( مقام والا ) براى كسى است كه از پروردگارش بترسد .
در این آیه نخست از پاداش مادى و جسمانى آنها كه باغهاى پرنعمت بهشتى است ، سخن به میان آمده و بعدا از پاداش معنوى و روحانى آنان ، كه هم خدا از آنان راضى است و هم آنان از خدا راضى . آن ها از خدا راضیند چراکه هرچه خواسته اند به آنها داده و خدا از آن ها راضى است چراکه هرچه او خواسته ، انجام داده اند و اگر هم لغزشى بوده ، به لطفش صرف نظر كرده . چه لذتى از این برتر و بالاتر كه احساس كند مورد قبول و رضاى معبود و محبوبش واقع شده وبه لقاى او واصل گردیده است . جمله « ذلِكَ لِمَنْ خَشِىَ رَبَّه » نشان مى دهد كه تمام این برکات از « خوف و خشیت و ترس از خدا » سرچشمه مى گیرد ، چراکه همین ترس انگیزه حرکت به سوى هرگونه
اطاعت و تقوا و اعمال صالح است .
بعضى از علماى اصول فقه به آیه « وَ ما اُمِروُا اِلاّ لِيَعْبُدوُا اللّهَ مُخْلِصینَ لَهُ الدّينَ » براى لزوم « قصد قربت » در عبادت و اینکه اصل در اوامر تعبدى بودن است نه توصلى ، استدلال كرده اند و این منوط به آن است كه « دین » در اینجا به معنى "عبادت" بوده باشد ، تا دلیل بر لزوم اخلاص در عبادات گردد و « امر » را در این آیه به طور مطلق قرار دهیم تا مفهومش لزوم قصدقربت در همه اوامر باشد ( مگر مواردى كه به دلیلى خارج شده است ) درحالى كه مفهوم آیه ظاهراً هیچیك از این ها نیست ، بلکه مقصود اثبات توحید در مقابل شرك است ، يعنى آنها جُز به توحید دعوت نشده اند و با این حال ارتباطى با احکام فرعى ندارد.
از آیات این سوره به خوبى استفاده مى شود كه هیچ مخلوقى در عالَم فاصله قوس صعودى و نزولیش به اندازه انسان نیست ، اگر داراى ایمان و اعمال صالح باشد ، ( قابل توجه اینکه « عَمِلُوا
الصّالِحات » همه اعمال صالح را شامل مى شود نه بعضى را ) برترین خلق خدا است و اگر راه كفر و ضلالت و لجاجت و عناد را بپوید ، چنان سقوط مى كند كه بدترین خلق خدا مى شود . این فاصله عظیم میان قوس « صعودى » و « نزولى » انسان ، گرچه مسأله حساس و خطرناکى است ، ولى دلالت بر عظمت مقام نوع بشر و قابلیت تکامل او دارد و طبیعى است كه در كنار چنین قابلیت و استعداد فوق العاده اى ، امکان تنزل و سقوط فوق العاده نیز باشد .
پایان سورۀ بيّنه
درباره فضیلت تلاوت این سوره، تعبیرات مهمى در روایات اسلامى آمده ، ازجمله در حدیثى از پیغمبر اکرم صلى الله علیه و آله مى خوانیم : « هر كس آن را تلاوت كند ، گویى سوره بقره را قرائت كرده و پاداش او به اندازه كسى است كه يك چهارم قرآن را تلاوت كرده باشد » .(1)امام صادق (علیه السلام) نیز فرموده اند: «هرگز از تلاوت سوره « اِذا زُلْزِلَتِ الاَْرْضُ زِلْزالَها » خسته نشوید ، چراکه هرکس آن را در نمازهاى نافله بخواند ، هرگزبه زلزله گرفتارنمى شود و باآن نمى میرد و به صاعقه و آفتى ازآفات دنیا تاهنگام مرگ گرفتارنخواهدشد».(2)
بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ بنام خداوند بخشنده بخشایشگر
1 اِذا زُلْزِلَتِ الاَْرْضُ زِلْزالَها هنگامى كه زمین شدیدا به لرزه درآید.
تعبیر به « زِلْزالَها » ( زلزله اش ) يا اشاره به این است كه در آن روز تمام كره زمین به لرزه درمى آید ( برخلاف زلزله هاى معمولى كه همه آنها موضعى و مقطعى است ) و يا اشاره به زلزله معهود يعنى زلزله رستاخیز است .
2 وَ اَخْرَجَتِ الاَْرْضُ اَثْقالَها و زمین بارهاى سنگینش را خارج سازد .
در این كه منظور از « اَثْقال » ( بارهاى سنگین ) چیست ، مفسران تفسیرهاى متعددى ذکر كرده اند . مناسبترین تفسیر این است ؛ منظور انسان ها هستند كه با زلزله رستاخیز از درون قبرها به خارج پرتاب مى شوند ، نظیر آنچه در سورۀ انشقاق آیه 4 آمده است : « وَ اَلْقَتْ ما فیها وَ تَخَلَّتْ » . بعضى گفته اند : گنجهاى درون خود را بیرون مى ریزد و مایه حسرت دنیاپرستان بى خبر مى گردد ، البته مى تواند منظور از آن بیرون فرستادن مواد سنگین و مذاب درون زمین باشد .
3 وَ قالَ الاِْنْسانُ مالَها و انسان مى گوید: زمین را چه مى شود(که این گونه مى لرزد).
در آن روز انسان از دیدن این صحنه بى سابقه ، سخت متوحش مى شود . « اِنْسان » در اینجا معنى گسترده اى دارد كه همگان را شامل مى شود ، زیرا تعجب از اوضاع و احوال زمین در آن روز
مخصوص به كافران نیست .
4 يَوْمَئِذٍ تُحَدِّثُ اَخْبارَها درآن روز زمین تمام خبرهاى خود را بازگو مى كند .
در حدیثى از پیغمبر اکرم صلى الله علیه و آله مى خوانیم كه فرمود : « آیا مى دانید كه منظور از اخبار زمین در اینجا چیست » ؟ گفتند : « خدا و پیامبرش آگاهتر است » . فرمود : « منظور از خبردادن زمین این است كه اعمال هر مرد و زنى را كه بر روى زمین انجام داده اند، خبر مى دهد. مى گوید : فلان شخص در فلان روز فلان كار را انجام داد ، این است خبر دادن زمین » . (1)از « ابوسعید خُدرىّ » نقل شده كه مى گفت : « هرگاه در بیابان هستى ، صدایت را به اذان بلند كن ، چراکه از رسول خدا صلى الله علیه و آله شنیدم كه مى فرمود : « لا يَسْمَعُهُ جِنٌّ وَ لا اِنْسٌ وَ لا حَجَرٌ اِلاّ يَشْهَدُ لَهُ : هیچ جنّ و انس و قطعه سنگى آن را نمى شنود مگر اینکه براى او ( در قیامت ) گواهى مى دهد » . (2)درحدیثى از علی (علیه السلام) مى خوانیم كه فرمود : « صَلّوُا الْمَساجِدَ فى بُقاعٍ مُخْتَلِفَةٍ ، فَاِنَّ كُلَّ بُقْعَةٍ تَشْهَدُ لِلْمُصَلّى عَلَيْها يَوْمَ الْقِيامَةِ : در قسمتهاى مختلف .
مساجد نماز بخوانید، زیرا هر قطعه زمینى در قیامت براى كسى كه روى آن نماز خوانده گواهى مى دهد » . (1)
5 بِاَنَّ رَبَّكَ اَوْحى لَها چراکه پروردگارت به او وحى كرده است .
و زمین در اجراى این فرمان كوتاهى نمى كند ، تعبیر « اَوْحى » در اینجا به خاطر آن است كه چنین سخن گفتن اسرارآمیز برخلاف طبیعت زمین است و این جزازطریق يك وحى الهى ممکن نیست.
6 يَوْمَئِذٍ يَصْدُرُ النّاسُ اَشْتاتاً لِيُرَوْا اَعْمالَهُمْ
در آن روز مردم به صورت گروه هاى مختلف از قبرهاخارج مى شوند تا اعمالشان به آن ها نشان داده شود .
« يَصْدُر » ازماده « صدر » ( بر وزن صبر ) به معنى خارج شدن شتران از آبگاه است كه به صورت انبوه و هیجان زده بیرون مى آیند و در اینجا كنایه از خروج اقوام مختلف از قبرها و آمدنشان در محشر براى حسابرسى است . «اَشْتات» جمع « شت » (بر وزن شط) به معنى "متفرق و .
1) « لئالى الاخبار » ، جلد 5 ، صفحه 79 ( چاپ جدید ) .
پراکنده" است . این اختلاف و پراکندگى ممکن است به خاطر این باشد كه اهل هرمذهبى جداگانه وارد عرصه محشر مى شوند، يا اهل هر نقطه اى از مناطق زمین جدا وارد مى شوند و يا این كه گروهى با صورت هاى زیبا و شاد و خندان و گروهى با چهره هاى عبوس و تیره و تاریك در محشر گام
مى نهند . ياهر امتى همراه امام و رهبر و پیشوایشان هستند ، همان گونه كه در آیه 71 سوره اسراء آمده است : « يَوْمَ نَدْعُوا كُلَّ اُناسٍ بِاِمامِهِمْ : روزى كه هر گروهى را با پیشوایشان فرامى خوانیم » . منظور از جمله « لِيُرَوْا اَعْمالَهُمْ » ، "تجسم اعمال" و "مشاهده خود اعمال" است . این آیه يکى از روشن ترین آیات بر مسأله تجسم اعمال محسوب مى شود كه در آن روز اعمال آدمى به صورتهاى مناسبى تجسم مى يابد و در برابر او حضور پیدا مى كند و همنشینى با آن مایه نشاط يا رنج وبلااست.
7 فَمَنْ يَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ خَيْراً يَرَهُ
پس هرکس به اندازه سنگینى ذره اى كار خیر انجام داده آن را مى بیند .
8 وَ مَنْ يَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ شَرّاً يَرَهُ
و هرکس به اندازه ذره اى كار بد كرده ، آنرا مى بیند .
« مِثْقال » در لغت به معناى " ثقل و سنگینى" آمده است . «ذَرَّة» به معنى ذرات بسیار كوچك غبار كه درفضا معلق است و به هنگامى كه آفتاب از روزنه اى به اتاق تاریك مى تابد آشکارمى گردد، تفسیرشده است. امروزکلمۀ «ذره» را به معنى " اتم" نیزاطلاق مى كنند و بمب اتمى را «اَلْقُنْبُلَةُ الذَّرِّيَّة» مى گویند. اتم به قدرى كوچك است كه نه با چشم عادى و نه با دقیق ترین میکروسکوپ ها قابل مشاهده نیست و تنها آثار آن را مشاهده مى كنند و حجم و وزن آن با محاسبات علمى قابل سنجش است و به قدرى كوچك است كه چند میلیون آن روى نوك سوزنى جاى مى گیرد. مفهوم ذره هرچه باشد ، در اینجا به معناى " كوچکترین وزن ها " است . این تعبیرات همه نشان مى دهدکه درآن حسابرسى بزرگ، كوچك ترین كارها محاسبه مى شود، ضمناً این آیات هشدار مى دهد كه نه گناهان كوچك راکم اهمیت بشمرند و نه اعمال خیرکوچك را، چیزى كه موردمحاسبه الهى قرار مى گیرد ، هرچه باشد ، كم اهمیت نیست . لذابعضى از مفسران گفته اند: این آیات زمانى نازل شدکه بعضى از ياران پیغمبراکرم صلى الله علیه و آله نسبت به انفاق اموال كم بى اعتنا بودندو مى گفتند: اجر وپاداش برچیزهایى
داده مى شود كه ما آن را دوست داریم و اشیاء كوچك چیزى نیست كه مورد علاقه ما باشد و همچنین نسبت به گناهان كوچك بى اعتنا بودند، آیات نازل شد و آنها را به خیرات كوچك ترغیب كرد و از گناهان كوچك برحذر داشت. در حدیثى آمده است: مردى خدمت پیغمبر اکرم صلى الله علیه و آله آمد و عرض كرد : « عَلِّمْنى مِمّا عَلَّمَكَ اللّهُ: ازآنچه خداوند به تو تعلیم داده به من بیاموز ». پیغمبراکرم صلى الله علیه و آله او را به مردى از يارانش سپرد تا قرآن به او تعلیم كند و اوسوره « اِذا زُلْزِلَتِ الاَْرْضُ زِلْزالَها » را تا به آخر به او تعلیم داد ، آن مرد از جا برخاست و گفت : « همین يك آیه مرا كفایت مى كند ». پیغمبراکرم صلى الله علیه و آله فرمود: «او را به حال خود بگذار كه مرد فقیهى شد» . ( و طبق روایتى فرمود : « رَجَعَ فَقیها: او فقیه شد و بازگشت ») دلیل آن هم روشن است زیرا كسى كه مى داند كه اعمال ما حتى به اندازه يك « ذره » يا يك دانه «خردل» موردمحاسبه قرار مى گیرد ، امروز به حساب خود مشغول مى شود و این بزرگترین اثر تربیتى روى او دارد . (1)بااین حال در روایت دیگرى از « ابوسعید خُدرىّ » آمده است كه : .
1) تفسیر « روح البیان » ، جلد 10 ، صفحه 495 .
وقتى این آیه نازل شد ، عرض كردم : « اى رسول خدا آیا من همه اعمالم را مى بینم » ؟ فرمود: « آرى » . گفتم: « آن كارهاى بزرگ را » ؟ فرمود : « بله » ، گفتم : « كارهاى كوچكِ كوچك را » ؟ فرمود : « بله » ، عرض كردم : « اى واى بر من ، مادرم بنشیند و براى من عزادارى كند » . فرمود : «بشارت باد برتو اى ابوسعید ! چراکه حسنات به ده برابر حساب مى شود تا هفتصد برابر و خدا براى هر كس بخواهد آن را هم مضاعف مى كند و اما هرگناه به اندازه يك گناه مجازات دارد، يا خداوند عفومى كند و بدان احدى باعملش نجات نخواهدیافت. (جز اینکه كَرَم خدا شامل او گردد) ». عرض كردم: «حتى تو هم اى رسول خدا»؟ فرمود: «حتى من ، مگر این كه خداوند مرا مشمول رحمتش سازد».(1)
در اینجا سؤالى مطرح است و آن اینکه مطابق این آیات انسان همه اعمال خود را در قیامت اعم از نیك و بد و كوچك و بزرگ مى بیند.این معنى چگونه باآیات «اِحباط» (2)و «تکفیر» و
«عفو» و «توبه» سازگاراست؟درپاسخ این سؤال باید به يك نکته توجه كرد و آن اینکه دواصلى كه در این آیات آمده است كه مى گوید : انسان هرذره اى ازکارنیك و بد رامى بیند به صورت يك قانون كلى است و مى دانیم هر قانون ممکن است استثنائاتى داشته باشد ، آیات « عفو » و « توبه » و «احباط» و «تکفیر» در حقیقت به منزله استثناء است در این قانون كلى. پاسخ دیگر اینکه: در مورد «اِحباط» و «تکفیر» در حقیقت موازنه و كسر و انکسارى رخ مى دهد و درست مانند «مطالبات» و «بدهى ها» است كه از يکدیگر كسر مى شود، هنگامى كه انسان نتیجه این موازنه را مى بیند، در حقیقت تمام اعمال نیك و بد خود را دیده است. همین سخن در مورد « عفو » و « توبه » نیز جارى است،چراکه عفو بدون لیاقت و شایستگى صورت نمیگیرد و توبه نیز يکى از اعمال نیك است. ظاهر این است كه آیات مورد بحث مربوط به قیامت است نه دنیا، به علاوه این كلیت ندارد كه هر مؤمن و كافرى نتیجه اعمالش را در دنیا هم ببیند.
پایان سورۀ زلزله
در فضیلت تلاوت این سوره ، از پیغمبر اکرم صلى الله علیه و آله نقل شده است : « هر كس آن را تلاوت كند ، به عدد هریك از حاجیانى كه ( شب عید قربان ) در "مزدلفه" توقف مى كنند و در آن جا حضور دارند ، ده حسنه به او داده مى شود » .(1)در روایتى از امام صادق (علیه السلام) آمده : « هرکس سوره عادیات را بخواند و بر آن مداومت كند ، خداوند در روز قیامت او را با امیرمؤمنان (علیه السلام) مبعوث مى كند و در جمع میان او و دوستان او خواهدبود».(2)ازبعضى روایات نیزاستفاده مى شودکه سوره عادیات ، معادل نصف قرآن است .(3)
بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ بنام خداوند بخشنده بخشایشگر
1 وَ الْعادِياتِ ضَبْحا سوگند به اسبان دونده اى كه نفس زنان ( به
سوى میدان جهاد ) پیش رفتند .
« عادِيات » جمع « عادیة » از ماده « عدو » ( بر وزن صبر ) در اصل به معناى " گذشتن و جدا شدن " است و در اینجا منظور همان "دویدن با سرعت" است . « ضَبْح » ( بر وزن مدح ) به معنى "صداى نفسهاى تند و سریع اسب" است كه هنگام دویدن ازاو به گوش مى رسد. درمورد تفسیر این آیه دونظر وجوددارد: نخست اینکه: منظورسوگند به اسبهایى است كه باسرعت به سوى میدان جنگ پیش مى روند و از آنجا كه جهاد امر مقدسى است ، این حیوانات نیز در این مسیر مقدس
آنچنان ارزش پیدا مى كنند كه شایسته است سوگند به آنها ياد شود. تفسیر دیگر اینکه : سوگند به شترانى است كه در فریضه بزرگ حج درمیان مواقف و اماکن مقدس به سرعت حرکت مى كنند و به همین دلیل داراى قداستى هستند شایسته سوگند .
2 فَالْمُورِياتِ قَدْحاً
و سوگند به آنها ( كه بر اثر برخورد سمشان به سنگ هاى بیابان )جرقه هاى آتش افروختند .
« مُورِيات » ، جمع « موریة » از ماده « ایراء » و به معنى " آتش افروختن" و « قَدْح » به معنى
"زدن سنگ يا چوب و يا آهن و چخماق به يکدیگر براى تولید جرقه" است . منظور اسبان مجاهدانى است كه چنان با سرعت به سوى میدان نبرد حرکت مى كنند كه از اثر برخورد سم آنها به سنگهاى بیابان ، جرقه ها مى پرد ، يا شترانى كه به سرعت به مواقف حج مى روند و سنگها و ریگها از زیر پاى آنها پریده و بر اثر برخورد به سنگهایى دیگر تولید جرقه مى كند .
3 فَالْمُغیراتِ صُبْحاً و با دمیدن صبح بر دشمن يورش بردند .
« مُغیرات » جمع « مغیرة » از ماده « اغارة » به معنى هجوم و حمله به دشمن است و از آنجا كه گاهى این هجوم و حمله به منظور گرفتن اموال صورت مى گیرد ، گاه این واژه به معنى معمول در فارسى، يعنى غارت كردن و گرفتن اموال دیگران به كارمى رود. لشگریان اسلام به فرماندهى علی (علیه السلام) از تاریکى استفاده كرده و به سوى میدان نبرد پیش رفته اند و در نزدیکى قبیله دشمن كمین كرده ، صبحگاهان همچون صاعقه بر آنها يورش بردند و پیش از آنکه دشمن بتواند عکس العملى از خود نشان دهد ، قدرت آنها را در هم شکستند . و اگر سوگندها را اشاره به شتران حاجیان بدانیم ، منظور از این آیه هجوم قافله هاى شتران در صبحگاهان عید از « مشعر » به « مِنى » است .
4 فَأَثَرْنَ بِهِ نَقْعاً و گرد و غبار به هر سو پراکنده كردند .
« اَثَرْنَ » از ماده « اثاره » به معنى "پراکنده كردن غبار يا دود" مى باشد . « نَقْع » ( بر وزن نفع ) و به معنى "غبار" است. این آیه به يکى دیگراز ویژگى هاى این مجاهدان و مرکب هاى آنها اشاره مى كند .
5 فَوَسَطْنَ بِهِ جَمْعاً و ( ناگهان ) در میان دشمن ظاهر شدند .
چنان هجوم آنها غافلگیرانه و برق آسا بود كه در چند لحظه صفوف دشمن را از هم شکافته و به قلب آنها هجوم بردند و جمعیت آنها را از هم متلاشى كردند و این نتیجه همان سرعت عمل و بیدارى و آمادگى و شهامت و شجاعت است و يا اشاره به ورود حاجیان از « مشعر » به « مِنى » است. روى هم رفته در يك جمع بندى نهایى به اینجا مى رسیم كه سوگند به اسبهایى ياد شده كه نخست با سرعت ، نفس زنان به سوى میدان جهاد پیش مى روند و سپس سرعت آنها بیشتر مى شود ، آن چنان كه از ضربات سُم آنها بر سنگها جرقه هایى برمى خیزد و تاریکى شب را مى شکافد و در مرحله بعد كه به نزدیکى منطقه دشمن مى رسند ، آنها را غافلگیر ساخته و هنگام روشن شدن هوا بر آنها هجوم مى برند، آنچنان هجومى كه گرد و غبار را در فضا پراکنده مى كند و سرانجام به قلب
جمعیت دشمن وارد شده ، صفوف آنها را از هم متلاشى مى كنند . و از اینجا روشن مى شود كه جهاد آنچنان عظمتى دارد كه حتى نفسهاى اسب هاى مجاهدین شایسته سوگند است و همچنین جرقه هاى ناشى از برخورد سمشان به سنگ ها و همچنین گرد و غبارى كه در فضا پخش مى كنند ، آرى گرد و غبار صحنه جهاد هم پرارزش و باعظمت است .
در قرآن مجید سخن از مسأله جهاد و عظمت مجاهدان راه خدا بسیار به میان آمده ولى شاید در هیچ جا مسأله با این عظمت ترسیم نشده است كه حتى نفس زدن اسبهاى آنها و جرقه هاى سُم این ستوران و گرد و غبار ناشى از حرکت سریع آنان ، آن قدر باعظمت شناخته شده كه موردقسم واقع شده است . مخصوصاً روى سرعت عمل آنها كه يکى از مهمترین عوامل پیروزى در جنگ هاست ، تکیه شده و نیز روى اصل غافلگیرى كه يکى دیگراز عوامل موفقیت در جنگ است ،
تکیه گردیده است . و این ها همه آموزشى است در زمینه برنامه « جهاد » . قابل توجه این كه در شأن نزول این سوره آمده است كه علی (علیه السلام) دستور داد در تاریکى شب مرکبها را آماده كنند ،
خوراك لازم به آنها بدهند و زین بر آنها نهند و به حالت آماده باش كامل درآیند ، هنگامى كه پرده تاریکى شب شکافته شد، فورا نمازصبح را با ياران خود به جا آورد و بلافاصله به دشمن حمله كرد . دشمن وقتى بیدار شد كه زیر دست اسبهاى مجاهدین اسلام قرار گرفته بود . این حمله سریع و غافلگیرانه هم تعداد تلفات را به حداقل رساند و هم در ساعاتى كوتاه به جنگ خاتمه داد و جالب اینکه همه این مسائل در آیات سوره به طرز ظریفى منعکس شده است . بدیهى است نه اسب خصوصيّت دارد و نه مسأله جرقه ناشى از برخورد سُم آنها به سنگهاى بیابان و نه گرد و غبار پاى آنها . آن چه موضوعیت دارد ، مسأله جهاد و سپس ابزار آن است كه تمام وسایل جنگى امروز را شامل مى شود ، همان گونه كه در آیۀ 60 سوره انفال در كنار « رِباطِ الْخَيْل » ( اسبهاى ویژه ) سخن از « قُوّه » و « نیرو » به صورت كلى به میان آمده است .
6 اِنَّ الاِْنْسانَ لِرَبِّهِ لَكَنُودٌ
که انسان در برابر نعمت هاى پروردگارش ناسپاس و بخیل است .
بعد از این سوگندهاى عظیم به پاسخ قسم ، يعنى چیزى كه سوگندها به خاطر آن ياد شده ،
پرداخته است . تعبیر به « اِنْسان » در این گونه موارد به معنى " انسان هاى شرور و هواپرست و سرکش و طغیانگر" است و بعضى آن را به انسان كافر تفسیر كرده اند وگرنه مسلماً هر انسانى چنین نیست ، بسیارند كسانى كه سپاسگزارى و عطا و بخشش با روحشان عجین شده و از كفران و بُخل بیزارند ، همچنین انسانهایى كه در پرتو ایمان به خدا از وادى خودخواهى و خودپرستى گام بیرون نهاده و در آسمان معرفت اسماء و صفات پروردگار و تخلّق به اخلاق الهى به پرواز درآمده اند .
مفسران براى « كَنُود » معانى زیادى گفته اند ، « ابوالفتوح رازى » حدود پانزده معنى در این زمینه نقل كرده ولى غالبا شاخ و برگ همان معنى اصلى است كه مطرح شد ، از جمله این كه : ✓ 1 - كنود ، كسى است كه مصائبش را با آب و تاب مى شمرد ولى نعمتها را فراموش مى كند . ✓ 2 - كنود ، كسى است كه نعمتهاى خدا را تنها مى خورد و از دیگران منع مى كند ، چنانکه در حدیثى از پیغمبر اکرم صلى الله علیه و آله مى خوانیم كه حضرت از يکى از اصحابشان پرسیدند : « مى دانید كنود كیست » ؟ عرض كرد : « خدا و رسولش آگاه تر است » . فرمود : « كنود كسى است كه تنها غذا مى خورد و از
عطا و بخشش به دیگران خوددارى مى كند و بنده زیردستش را مى زند ».(1)✓ 3 - كنودکسى است كه در مشکلات و مصائب با دوستان خود همدردى نمى كند. ✓ 4 - كسى كه خیرش بسیار كم است.
✓ 5 - كسى كه وقتى نعمتى به او برسد ، از دیگران دریغ مى دارد و اگر گرفتار مشکلى گردد، ناشکیبایى و جزع مى كند. ✓ 6 - كسى كه نعمت هاى الهى رادرمعصیت صرف مى كند. ✓ 7 - كسى كه نعمت هاى خدا را انکار مى كند . ممکن است كسانى از جمله « اِنَّ الاِْنْسانَ لِرَبِّهِ لَكَنوُد » ، چنین استفاده كنند كه حالت « كَنود » بودن يعنى ناسپاسى و بخل ، جزء طبیعت همه انسان هاست . سپس این سؤال پیش مى آید كه این امر با وجدان بیدار و شعور فطرى كه انسان را دعوت به شکر مُنْعِم و ایثار مى كند ، چگونه مى تواند سازگار باشد ؟ نظیر این سؤال در آیات زیادى از قرآن مجید كه انسان را با نقاط ضعف واضحى توصیف مى كند ، مطرح مى شود. دریك جا انسان «ظَلوم و جَهول» شمرده شده (72/احزاب). درجاى دیگر «هَلُوع» (کم ظرفیت) ( 19 / معارج ). در جاى دیگر « يَؤُس .
1) « مجمع البیان » ، جلد 10 ، صفحه 530 .
وكَفُور »( مأیوس وناسپاس ) ( 9/هود ) . و در جاى دیگر ( طغیانگر ) ( 6 / علق ) توصیف شده است . آیا به راستى همه این نقاط ضعف در طبیعت انسان نهفته است ؟ با اینکه قرآن تصریح مى كند كه خدا بنى آدم را گرامى داشته و بر همه خلایق برترى بخشیده ؟ (1)پاسخ این سؤال با توجه به يك نکته روشن مى شود و آن این است كه : انسان داراى دو بُعد وجودى است و به همین دلیل مى تواند در قوس صعودیش به « اَعْلى عِلّيین » رسد و در قوس نزولیش به « اَسْفَلَ السّافِلین » كشیده شود . اگر تحت تربیت مربّيان الهى قرار گیرد و از پیام عقل الهام پذیرد و خودسازى كند ، مصداق « وَ فَضَّلْناهُمْ عَلى كَثیرٍ مِمَّنْ خَلَقْنا تَفْضیلاً » ( ما انسان را بر بسیارى از مخلوقات دیگرى كه خلق كرده ایم ، برترى داده ایم ) ، مى شود . و اگر به ایمان و تقوى پشت كند و از خطّ اولیاى خدا خارج گردد ، به صورت موجودى « ظَلوم » و « كَفّار » و « يؤس » و « كفور » و « هلوع » و « كنود » درمى آید . و به این ترتیب هیچ گونه تضادى در میان این آیات وجود ندارد ، منتها هرکدام به يکى از ابعاد وجود انسان .
1) 70 / اسراء .
نگاه مى كند .
7 وَ اِنَّهُ عَلى ذلِكَ لَشَهیدٌ و او خود نیز بر این معنى گواه است .
چراکه انسان نسبت به نفْس خویش بصیرت دارد و اگر صفات درونى خود را از هر كس بتواند پنهان كند ، از خدا و وجدان خویش نمى تواند مخفى دارد ، خواه به این حقیقت اعتراف كند يا نه .
8 وَ اِنَّهُ لِحُبِّ الْخَيْرِ لَشَدیدٌ او علاقه شدیدى به مال دارد .
البته « خَيْر » معنى وسیعى دارد كه هرگونه نیکى را شامل مى شود و مسلماً علاقه به بسیارى از نیکى ها همچون علم و دانش و تقوا و بهشت و سعادت مطلب مذمومى نیست كه قرآن با تعبیر فوق از آن نکوهش كند و لذا مفسران آن را در اینجا به معنى « مال » تفسیر كرده اند كه هم قرینه مقام و آیه گذشته گواه بر آن است و هم بعضى آیات دیگر قرآن ، مانند آیه 180 سوره بقره . و همین علاقه شدید و افراطى به مال و ثروت سبب بخل و ناسپاسى و كفران او مى شود . مسلماً اطلاق « خَيْر » بر « مال » ، به خاطر آن است كه در حدّ ذات خود چیز خوبى است و مى تواند وسیله انواع خیرات گردد ولى انسان ناسپاس و بخیل آن را از هدف اصلیش بازداشته ودر مسیر خودخواهى و
خودکامگى به كار مى گیرد .
9 اَفَلا يَعْلَمُ اِذا بُعْثِرَ ما فِى الْقُبُورِ
آیانمى داند روزى كه تمام آن چه در قبرهاست ، زنده مى شود.
« بُعْثِرَ » در اصل به معناى "زیر و رو كردن و بیرون آوردن و استخراج نمودن" است و از آنجا كه به هنگام احیاى مردگان قبرها زیر و رو مى شود و آنچه در درون آنها است ، ظاهر مى گردد، این تعبیر در آیات فوق درمورد رستاخیز به كار رفته است . تعبیر به « قُبُور » ( قبرها ) منافاتى با این ندارد كه گروهى از مردم اصولاً قبر ندارند . مثلاً در دریا غرق مى شوند يا قبرشان بعد از مدتى از میان مى رود و خاکهایشان متفرق مى شود ، زیرا نظر به غالب مردم است كه داراى قبر هستند ، به علاوه قبر در اینجا مى تواند معنى وسیعى داشته باشد يعنى محلى كه خاك هاى انسان ها در آنجا قرار دارد ، هر چند به صورت قبر معمولى نباشد .
10 وَ حُصِّلَ ما فِى الصُّدوُرِ و آن چه در درون سینه ها است ، آشکار مى گردد .
« حُصِّلَ » از ماده « تحصیل » در اصل به معنى "بیرون آوردن مغز از پوست" است و در آیۀ
مورد بحث منظور "جداسازى خیر و شرّى است كه در دلها نهفته شده" ، اعم از ایمان وکفر ، يا صفات حسنه يا رذیله و يا نیات خوب و بد كه در آن روز آنها از يکدیگر جدا و ظاهر و آشکار مى شود و هرکس بر طبق آن به پاداش و كیفر خود مى رسد .
11 اِنَّ رَبَّهُمْ بِهِمْ يَوْمَئِذٍ لَخَبیرٌ
در آن روز پروردگارشان از آنها كاملاً باخبر است .
تعبیر به « يَوْمَئِذٍ » و تکیه بر این معنى كه خداوند « در آن روز » از اعمال و اسرار مکنون دلهاى آنها باخبر است ، با اینکه مى دانیم خداوند همیشه از این مسائل آگاه مى باشد ، به خاطر آن است كه آن روز ، روز جزا است و آنها را بر اعمال و عقایدشان جزا مى دهد . آرى خداوند در همه حال از اسرار درون و برون به طور كامل آگاه است ولى اثر این آگاهى در قیامت و به هنگام پاداش و كیفر ، ظاهرتر و آشکارتر مى گردد و این هشدارى است به همه انسان ها كه اگر به راستى به آن ایمان داشته باشند ، سد نیرومندى در میان آنان و گناهان ایجاد مى كند ، اعم از گناهان آشکار و پنهان و گناهان برون و درون و اثر تربیتى این اعتقاد بر كسى پنهان نیست .
از سؤالاتى كه پیرامون این سوره مطرح مى شود ، این است كه چه ارتباطى میان سوگند به اسبهاى مجاهدان و جمله « اِنَّ الاِْنْسانَ لِرَبِّهِ لَكَنُودٌ » وجود دارد ؟ زیرا بررسى آیات قرآن به ما نشان مى دهد كه همواره نوعى ارتباط میان قسمها و مقسم به ( آنچه به آن قسم ياد مى شود ) موجود است و اصولاً فصاحت و بلاغت قرآن نیز چنین مطلبى را اقتضاء مى كند . درباره آیات مورد بحث ممکن است رابطه چنین باشد كه قرآن مى گوید انسان هایى يافت مى شوند ایثارگر كه در مسیر جهاد بى پروا پیش مى روند و از هیچ گونه فداکارى مضایقه ندارند ، جان و مال خود را در راه خدا مى دهند ، با این حال چگونه بعضى آن همه بخیل و ناسپاسند و در برابر نعمتهاى حق نه حمد خدا مى گویندو نه در راه او ایثار مى كنند . درست است كه قسم به اسبها خورده شده است ، ولى مى دانیم كه اهمیت آنها از این نظر است كه ابزارى براى مجاهدان هستند ، درواقع سوگند به جهاد مجاهدان است (همچنین اگر سوگند به شتران حاجیان و زوارخانه خدا باشد).
پایان سورۀ عادیات
درفضیلت تلاوت این سوره ، همین بس كه در حدیثى از امام باقر (علیه السلام) مى خوانیم : « كسى كه سورۀ قارعه را بخواند ، خداوندمتعال اورا از فتنه "دجال" و ایمان آوردن به او حفظ مى كند و اورا درقیامت ازچرك جهنم دور مى دارد ، ان شاء اللّه » .(1)
بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ بنام خداوند بخشنده بخشایشگر
1 اَلْقارِعَةُ آن حادثه كوبنده ،
2 مَا الْقارِعَةُ و چه حادثه كوبنده اى ؟
3 وَ ما اَدْریكَ مَا الْقارِعَةُ و تو چه مى دانى كه حادثه كوبنده چیست ؟
« قارِعَة » از مادۀ « قرع » ( بر وزن فرع ) به معنى " كوبیدن چیزى بر چیزى" است ، به گونه اى كه
1) « مجمع البیان » ، جلد 10 ، صفحه 530 .
صداى شدید از آن برخیزد. «قارِعَة» كه يکى از نام هاى قیامت است، اشاره به مقدمات قیامت مى باشد كه عالم دنیا درهم كوبیده مى شود، خورشید و ماه تاریك مى گردد و دریاها برافروخته مى شود، اگر چنین باشد، انتخاب نام «قارِعَة» براى این حادثه دلیلش روشن است .
4 يَوْمَ يَكوُنُ النّاسُ كَالْفَراشِ الْمَبْثوُثِ
روزى كه مردم مانند پروانه هاى پراکنده به هر سو مى دوند .
« فَراش » ، جمع « فَراشَة » به معنى "پروانه" مى باشد . تشبیه به « پروانه » به خاطر آن است كه پروانه ها معمولاً خود را دیوانه وار به آتش مى افکنند و مى سوزانند ، بدکاران نیز خود را در آتش جهنم مى افکنند . این احتمال نیز وجود دارد كه تشبیه به پروانه ، اشاره به حیرت و سرگردانى خاصى است كه در آن روز بر همه انسان ها مستولى مى شود .
5 وَ تَكوُنُ الْجِبالُ كَالْعِهْنِ الْمَنْفوُشِ و كوهها مانند پشم رنگین حلاّجى شده مى گردد.
« عِهْن » ( بر وزن ذهن ) به معنى "پشم رنگ شده" است . « مَنْفوُش » از ماده « نَفش » ( بر وزن نقش ) به معنى " گستردن پشم" است كه معمولاً به وسیله ابزار مخصوص حلاّجى و زدن پشم انجام
مى گیرد . طبق آیات مختلف قرآن ، كوه ها در آستانه قیامت نخست به حرکت درمى آیند ، بعد درهم كوبیده و متلاشى مى گردند و سرانجام به صورت غبارى در آسمان درمى آیند ، كه در آیه مورد بحث آن را تشبیه به پشمهاى رنگین حلاجى شده كرده است ، پشمهایى كه همراه تندباد حرکت كنند و تنها رنگى از آنها نمایان باشد و این آخرین مرحله متلاشى شدن كوه ها است . این تعبیر ممکن است اشاره به رنگهاى مختلف كوه ها نیز باشد ، چراکه كوه هاى روى زمین هرکدام رنگ خاصى دارند . به هر حال این جمله گواه بر آن است كه آیات فوق از مراحل نخستین قیامت يعنى مرحله ویرانى و پایانى جهان سخن مى گوید .
6 فَاَمّا مَنْ ثَقُلَتْ مَوازینُهُ ( در آن روز ) كسى كه ترازوهاى اعمالش سنگین است .
« مَوازین » جمع كلمه « میزان » و به معنى "وسیله سنجش" است ، این واژه نخست در وزن هاى مادى به كار رفته است ، سپس در موازین و مقیاس هاى معنوى نیز استعمال شده است .
بعضى معتقدند: اعمال انسان در آن روز به صورت موجودات جسمانى و قابل وزن درمى آید و راستى آن ها را با ترازوهاى سنجش اعمال مى سنجند . این احتمال نیز داده شده كه خود نامه اعمال
را وزن مى كنند ، اگر اعمال صالحى در آن نوشته شده است، سنگین است وگرنه سبك وزن ، يا بى وزن است. «میزان» حتما به معنى ترازوى ظاهرى كه داراى كفه هاى مخصوص است ، نمى باشد، بلکه به هرگونه وسیله سنجش اطلاق مى شود ، چنان كه در حدیثى آمده است: «اِنَّ اَمیرَالْمُؤْمِنینَ وَ الاَْئِمَّةَ مِنْ ذُرِّيَّتِهِ ( ع ) هُمُ المَوازینُ : امیر مؤمنان و امامان از دودمانش علیهم السلام ترازوهاى سنجشند » .(1)تعبیربه « مَوازین » به صورت صیغه جمع به خاطر آن است كه اولیاى حق و قوانین الهى هرکدام يکى از میزان هاى سنجشند و ضمناً تنوع صفات و اعمال آدمى ایجاب مى كند كه هر كدام را با میزانى بسنجند و الگوها و ترازوهاى سنجش متفاوت باشد . در حدیثى از امام صادق (علیه السلام) آمده است كه وقتى از معنى « میزان » سؤال كردند ، ایشان در پاسخ فرمودند : « اَلْمیزانُ الْعَدْلُ : ترازوى سنجش همان عدل است » .(2)به این ترتیب وجود اولیاءاللّه يا قوانین عدل الهى مقیاس هایى هستند كه انسانها و اعمالشان را بر آنها عرضه مى كنند و به همان اندازه كه با آنها شباهت و مطابقت دارند ، .
وزنشان است . روشن است كه منظور از « سبکى » و « سنگینى » میزان به سبکى و سنگینى خود ترازوهاى سنجش نیست ، بلکه وزن چیزهایى است كه با آن مى سنجند .
7 فَهُوَ فى عیشَةٍ راضِيَةٍ در يك زندگى خشنود خواهد بود .
تعبیر « عیشَةٍ راضِيَةٍ » ( زندگى خشنود ) تعبیر بسیار جالب و رسایى است از زندگى پرنعمت و سراسر آرامش بهشتیان در قیامت . این امتیاز بزرگ مخصوص زندگى آخرت است ، چراکه زندگى دنیا هر قدر مرفه و پرنعمت و توأم با امن و امان و رضایت و خشنودى باشد ، باز از عوامل ناخشنودى خالى نیست ، تنها زندگى آخرت است كه سراسر رضایت و خشنودى و امنیت و مایه آرامش خاطر مى باشد .
8 وَ اَمّا مَنْ خَفَّتْ مَوازینُهُ و اما كسى كه ترازوهایش سبك است .
بدون شك ارزش همه اعمال نیك و صالحات يکسان نیست و باهم تفاوت زیادى دارند و به همین جهت در روایات مختلف اسلامى ، روى پاره اى از اعمال خیر تکیه بیشترى شده است و آنها
را اسباب سنگینى میزان و ترازوى عمل در قیامت شمرده اند . در حدیثى از پیامبر صلى الله علیه و آله آمده كه در تفسیر « لا اِلهَ اِلاَّ اللّه » فرمود : « يَعْنى بِوَحْدانِيَّتِهِ لا يَقْبَلُ اللّهُ الاَْعْمالَ اِلاّ بِها وَ هِىَ كَلِمَةُ التَّقْوى يُثْقِلُ اللّهُ بِهَا الْمیزانَ يَوْمَ الْقِيامَةِ : " لا اِلهَ اِلاَّ اللّه" اشاره به وحدانیت خداوند است وهیچ عملى بدون آن پذیرفته نمى شود و این كلمه تقواست كه ترازوى سنجش اعمال را در قیامت سنگین مى كند » . (1)در حدیث دیگرى از امیر مؤمنان علی (علیه السلام) درباره شهادت به وحدانیت خداوند و پیغمبر اکرم صلى الله علیه و آله آمده است : « خَفَّ میزانٌ تُرْفَعانِ مِنْهُ وَ ثَقُلَ میزانٌ تُوضَعانِ فیهِ : ترازوى سنجشى كه شهادتین از آن برداشته شود ، سبك است و میزانى كه شهادتین در آن گذاشته شود ، سنگین است » . (2)در حدیث دیگرى از امام باقر (علیه السلام) يا امام صادق (علیه السلام) مى خوانیم : « ما فِى الْمیزانِ شَىْ ءٌ اَثْقَلُ مِنَ الصَّلوةِ عَلى مُحَمَّدٍ وَ اآلِ مُحَمَّدٍ : در میزان چیزى سنگین تر از درود بر محمد و آل محمد نیست » و در ذیل روایت .
مى فرماید : « افرادى در قیامت در پاى میزان عمل قرار مى گیرند و كفه اعمالشان سبك است ، سپس درود بر محمد و آل محمد را در آن مى نهند و آن سنگین مى شود » . (1)در حدیثى از امام باقر (علیه السلام) مى خوانیم : «مَنْ كانَ ظاهِرُهُ اَرْجَحُ مِنْ باطِنِهِ، خَفَّ میزانُهُ : هر كس ظاهرش از باطنش بهتر باشد ،میزان عملش در قیامت سبك خواهدبود».(2)
9 فَاُمُّهُ هاوِيَةٌ پناهگاهش « هاویه » ( دوزخ ) است .
تعبیر به « اُمّ » در این آیه به خاطر این است كه « اُمّ » به معنى "مادر" است و مى دانیم كه مادر پناهگاهى است براى فرزندان كه در مشکلات به او پناه مى برند و نزد او مى مانند و در اینجا اشاره به این است كه این گنهکاران خفیف المیزان محلى براى پناه گرفتن جز دوزخ نمى يابند ، واى به حال كسى كه پناهگاهش ، « جهنم » باشد . « هاوِيَة » از ماده « هوى » به معناى " افتادن و سقوط كردن" .
است و آن يکى از نام هاى « دوزخ » مى باشد ، چراکه گنهکاران در آن سقوط مى كنند و نیز اشاره به عمق آتش دوزخ است . و اگر « اُمّ » را در اینجا به معنى "مغز" بگیریم ، « هاویه » به معنى "سقوط كننده" مى باشد ، ولى تفسیر اول صحیح تر و مناسب تر به نظر مى رسد .
10 وَ ما اَدْریكَ ماهِيَهْ و تو چه مى دانى هاویه چیست ؟
11 نارٌ حامِيَةٌ آتشى است سوزان .
«حامِيَة» ازماده « حمى » ( بر وزن نفى ) و به معنى شدت حرارت است و در اینجا اشاره به سوزندگى فوق العاده آتش دوزخ است . به هرحال این جمله كه مى فرماید : « تو چه مى دانى هاویه چیست ؟ هاویه آتش سوزان است » ، تأکیدى است بر این معنا كه "عذاب قیامت و آتش دوزخ فوق تصور همه انسان ها است" .
پایان سورۀ قارعه
در فضیلت تلاوت این سوره ، در حدیثى از پیغمبر اکرم صلى الله علیه و آله نقل شده مى خوانیم: « كسى كه آن را بخواند ، خداوند در برابر نعمت هایى كه در دنیا به او داده است ، او را مورد حساب قرار نمى دهد و پاداشى به او مى دهد كه گویى هزار آیه قرآن را تلاوت كرده است » .(1)و در حدیثى از امام صادق (علیه السلام) آمده است كه : « خواندن این سوره در نمازهاى فریضه و نافله ، ثواب شهادت شهیدان را دارد » .(2)بدیهى است كه این همه ثواب از آنِ كسى است كه آن را بخواند و در برنامه زندگى به كارگیرد و روح و جان خود را با آن هماهنگ سازد .
بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ بنام خداوند بخشنده بخشایشگر
1 اَلْهیكُمُ التَّكاثُرُ تفاخر و تکاثر شما را به خود مشغول
داشته ( و از خداوندغافل كرده است ) .
2 حَتّى زُرْتُمُ الْمَقابِرَ
تا آن جا كه زیارت قبرها رفتید (و قبور مردگان خود را برشمردید).
« اَلْهیكُم » از مادۀ « لهو » به معناى "سرگرم شدن به كارهاى كوچك و غافل ماندن از اهداف و كارهاى مهم" است ، «راغب» در «مفردات» مى گوید : « لَهْو » چیزى است كه انسان را به خود مشغول داشته و از مقاصد و اهدافش بازمى دارد . « تَكاثُر » از ماده « كثرت » به معنى "تفاخر و مباهات و فخرفروشى بر يکدیگر" است . البته گاهى نیز به معنى "فزون طلبى و جمع مال" آمده ، چنان كه در حدیثى از پیغمبر اکرم صلى الله علیه و آله مى خوانیم : « تکاثر ، جمع آورى اموال از طرق نامشروع و خوددارى از اداى حقّ آن و بستن آنها در خزینه ها و صندوق ها است » .(1)این بحث دامنه دار را با حدیث پرمعنایى از پیغمبر اکرم صلى الله علیه و آله پایان مى دهیم ، ایشان در تفسیر « اَلْهیكُمُ التَّكاثُرُ » .
1) « نور الثقلین » ، جلد 5 ، صفحه 662 ، حدیث 8 .
فرمودند : « يَقُولُ ابْنُ اآدَمَ مالى مالى وَ مالَكَ مِنْ مالِكَ اِلاّ ما اَكَلْتَ فَاَفْنَيْتَ اَوْ لَبِسْتَ فَاَبْلَيْتَ اَوْ تَصَدَّقْتَ فَاَمْضَيْتَ : انسان مى گوید : مال من ، مال من ، در حالى كه مال تو تنها همان غذایى است كه مى خورى و لباسى كه مى پوشى و صدقاتى كه در راه خدا انفاق مى كنى » . (1)« زُرْتُم » از ماده « زیارة » و « زور » ( بر وزن قول ) در اصل به معنى "قسمت بالاى سینه" است ، سپس به معنى "ملاقات كردن و روبرو شدن" به كار رفته است . « مَقابِر » جمع « مقبرة » به معنى "محل قبر ميّت" است و زیارت كردن مقابر در اینجا يا كنایه از مرگ است ( طبق بعضى تفاسیر ) و يا به معنى "رفتن به سراغ قبرها براى شماره كردن و تفاخر نمودن" ( طبق تفسیر مشهور ) . معنى دوم صحیح تر به نظر مى رسد و يکى از شواهد آن سخنى است كه از امیر مؤمنان علی (علیه السلام) در نهج البلاغه آمده است كه بعد از تلاوت این آیات فرمود : « . . . این اجساد پوسیده اگر مایه عبرت باشند ، سزاوارتر است تاموجب ).
1) « صحیح مسلم » ( طبق نقل مجمع البیان ، جلد 10 ، صفحه 534 ).
افتخار گردند » . (1)این سوره درباره قبایلى نازل شد كه بر يکدیگر تفاخر مى كردند و با كثرت نفرات و جمعیت يا اموال و ثروت خود بر آنها مباهات مى نمودند ، تا آنجا كه براى بالا بردن آمار نفرات قبیله به گورستان مى رفتند و قبرهاى مردگان هرقبیله را مى شمردند.
از آیات فوق استفاده مى شود كه يکى از عوامل اصلى تفاخر و تکاثر و فخرفروشى ، همان جهل و نادانى نسبت به پاداش و كیفر الهى و عدم ایمان به معاد است . عامل دیگر براى این امر ، احساس ضعف و حقارت ناشى از شکست ها است كه افراد براى پوشاندن شکست هاى خود پناه به تفاخر و فخرفروشى مى برند و لذا در حدیثى از امام صادق (علیه السلام) مى خوانیم كه : « ما مِنْ رَجُلٍ تَكَبَّرَ اَوْ تَجَبَّرَ اِلاّ لِذِلَّةٍ وَجَدَها فى نَفْسِهِ : هیچ كس تکبر و فخرفروشى نمى كند مگر به خاطر ذلتى كه در نفس خود
1) « نهج البلاغه » ، خطبه 221 .
مى يابد » (1)و لذا هنگامى كه احساس كند به حد كمال رسیده است ، نیازى در این تفاخر نمى بیند .
درحدیث دیگرى ازامیرمؤمنان (علیه السلام) مى خوانیم:«اَهْلَكَ النّاسَ اثْنان؛ خَوْفُ الْفَقْرِ وَ طَلَبُ الْفَخْرِ: دوچیز مردم را هلاك كرده است؛ ترس ازفقر (که انسان را وادار به جمع مال ازهرطریق و باهروسیله مى كند) و تفاخر».(2)
3 كَلاّ سَوْفَ تَعْلَمُونَ چنین نیست كه شما خیال مى كنیدبه زودى خواهیددانست.
4 ثُمَّ كَلاّ سَوْفَ تَعْلَمُونَ بازچنان نیست كه شمامى پندارید به زودى خواهید دانست.
در حدیثى از امیر مؤمنان (علیه السلام) آمده است كه فرمود : « گروهى از ما پیوسته درباره عذاب قبر در شك بودند تا این كه این سوره نازل شد تا آن جا كه فرمود : « كَلاّ سَوْفَ تَعْلَمُون » ، منظور از آن عذاب قبر .
است ، سپس فرمود : « ثُمَّ كَلاّ سَوْفَ تَعْلَمُون » ، منظور عذاب قیامت است » . (1)
5 كَلاّ لَوْ تَعْلَمُونَ عِلْمَ الْيَقینِ
چنان نیست كه شما خیال مى كنید اگر شما علم الیقین (به آخرت) داشتید (به سراغ این موهومات و تفاخرات نمى رفتید ).
« يقین » نقطه مقابل « شك » است ، همان گونه كه « علم » نقطه مقابل « جهل » است و به معنى "وضوح و ثبوت چیزى" آمده است و طبق آن چه از روایات استفاده مى شود ، به مرحله عالى ایمان، « يقین » گفته مى شود. امام باقر (علیه السلام) فرمود : « ایمان ، يك درجه از اسلام بالاتر است و تقوا، يك درجه از ایمان بالاتر و يقین، يك درجه برتر از تقواست » ، سپس افزود : « وَ لَمْ يُقَسَّمْ بَيْنَ النّاسِ شَىْ ءٌ اَقَلُّ مِنَ الْيَقینِ: در میان مردم چیزى كمتراز يقین تقسیم نشده است». راوى سؤال مى كند : « يقین چیست » ؟ ،
1) « مجمع البیان »، جلد 10، صفحه 534 .
مى فرماید : « اَلتَّوَكُّلُ عَلَى اللّهِ ، وَ التَّسْلیمُ لِلّهِ ، وَ الرِّضا بِقَضاءِ اللّهِ ، وَ التَّفْویضُ اِلَى اللّهِ : حقیقت يقین ؛ توکل بر خدا و تسلیم در برابر ذات پاك او و رضا به قضاى الهى و واگذارى تمام كارهاى خویش به خداوند است » .(1)در حدیث دیگرى از امام صادق (علیه السلام) مى خوانیم : « مِنْ صِحَّةِ يَقینِ الْمَرْءِ الْمُسْلِمِ اَنْ لا يُرْضِى النّاسَ بِسَخَطِ اللّهِ ، وَ لا يَلوُمُهُمْ عَلى ما لَمْ يُؤْتِهِ اللّهُ ... اِنَّ اللّهَ بِعَدْلِهِ وَ قِسْطِهِ جَعَلَ الرَّوْحَ وَ الرّاحَةَ فِى الْيَقینِ وَ الرِّضا وَ جَعَلَ الْهَمَّ وَ الْحُزْنَ فِى الشَّكِّ وَ السَّخَطِ : از نشانه هاى صحت يقین مردم مسلمان این است كه مردم را با خشم الهى از خود خشنود نکنند و آنها را بر چیزى كه خداوند به او نداده است ، ملامت ننمایند (آنها را مسؤول محرومیت خود نشمارند) ... خداوند به خاطر عدل و دادش ، آرامش و راحت را در يقین و رضا قرار داده واندوه و حزن را در شك و ناخشنودى » .(2).
از این تعبیر و تعبیرات دیگر به خوبى استفاده مى شود وقتى انسان به مقام يقین مى رسد ، آرامش خاصّى سراسر قلب و جان او را فرا مى گیرد . ولى با این حال براى يقین مراتبى است كه در آیات فوق به آن اشاره شده است و آن سه مرحله است . 1 - علم الیقین : و آن این است كه انسان از دلایل مختلف به چیزى ایمان آورد مانند كسى كه با مشاهده دود ، ایمان به وجود آتش پیدا مى كند . 2 - عین الیقین : و آن در جایى است كه انسان به مرحله مشاهده مى رسد وبا « چشم » خود مثلاً آتش را مشاهده مى كند . 3 - حقُّ الیقین : و آن همانند كسى است كه وارد در آتش شود و سوزش آن را لمس كند و به صفات آتش متّصف گردد و این بالاترین مرحله يقین است . « محقق طوسى » در يکى از سخنان خود مى گوید : "یقین" همان اعتقاد جازم مطابق و ثابت است كه زوال آن ممکن نیست و درحقیقت از دو علم ترکیب يافته است ؛ علم به معلوم و علم به این كه خلاف آن محال است و داراى چند مرتبه است: « علم الیقین » و « عین الیقین » و « حقّ الیقین » .(1).
1) مطابق نقل « بحار الانوار » ، جلد 70 ، صفحه 143 .
در حقیقت مرحلۀ اول جنبه عمومى دارد ، مرحله دوم براى پرهیزگاران است و مرحله سوم مخصوص خاصان و مقربان . و لذا در حدیثى آمده است كه خدمت پیغمبر اکرم صلى الله علیه و آله عرض كردند : « شنیده ایم بعضى از ياران عیسى روى آب راه مى رفتند » . فرمود : « لَوْ كانَ يَقینُهُ اَشَدَّ مِنْ ذلِكَ لَمَشى عَلَى الْهَواءِ : اگر يقینش از آن محکمتر بود ، بر هوا راه مى رفت » . مرحوم « علامه طباطبایى » بعد از ذکر این حدیث مى افزاید : « همه چیز بر محور يقین به خداوند سبحان و محو كردن اسباب جهان تکوین از استقلال در تأثیر دور مى زند ، بنابراین هر قدر اعتقاد و ایمان انسان به قدرت مطلقۀ الهیه بیشتر گردد ، اشیاء جهان به همان نسبت در برابر او مطیع و منقاد خواهد شد » . (1)
این است رمز رابطۀ يقین و تصرف خارق العاده در عالم آفرینش .
6 لَتَرَوُنَّ الْجَحیمَ
شما قطعاً جهنم را خواهید دید. .
1) « المیزان » ، جلد 6 ، صفحه 200 ( ذیل 105/ مائده ) .
منظور از این آیه ، مشاهده دوزخ در آخرت است ، كه مخصوص كفار و يا براى عموم جنّ و انس است ، چرا كه طبق بعضى آیات قرآن همگى از كنار جهنم باید بگذرند .
7 ثُمَّ لَتَرَوُنَّها عَيْنَ الْيَقینِ
سپس ( با ورود در آن ) آن را به يقین مشاهده خواهید كرد .
تفسیر این آیه ذیل آیه 5 ذکر شد .
8 ثُمَّ لَتُسْئَلُنَّ يَوْمَئِذٍ عَنِ النَّعیمِ
سپس در آن روز همه شما از نعمتهایى كه داشته اید ، سؤال خواهید شد .
« نَعیم » يك معنى بسیار گسترده دارد كه همه مواهب الهى را اعم از « معنوى » مانند دین و ایمان و اسلام و قرآن و ولایت و انواع نعمت هاى « مادى » را اعم از فردى و اجتماعى شامل مى شود ، منتها نعمت هایى كه اهمیت بیشترى دارند مانند نعمت « ایمان و ولایت » ، بیشتر از آنها
سؤال مى شود كه آیا حقّ آنها ادا شده يا نه ؟ و ظاهراً روایاتى كه نعمت هاى مادى را از شمول این آیه نفى مى كند، ناظربه این معنى است كه شما نباید مصداق هاى مهمتر را رها كرده و به مصداق هاى كوچکتر روى آورید و در حقیقت هشدارى است به مردم در زمینه سلسله مراتب مواهب و نعمت هاى الهى و اینکه در برابر آنها مسؤولیت سنگین دارند . و چگونه ممکن است از این نعمت ها سؤال نشود درحالى كه سرمایه هاى بزرگى هستند كه در اختیار بشر قرار داده شده و باید از هرکدام دقیقا قدردانى كنند و شکر آن را بجا آورند و در موارد خود صرف كنند .
پایان سورۀ تکاثر
در فضیلت تلاوت این سوره ، در حدیثى از امام صادق (علیه السلام) مى خوانیم : « هرکس سوره عصر را در نمازهاى نافله بخواند ، خداوند او را در قیامت برمى انگیزد ، درحالى كه صورتش نورانى ، چهره اش خندان و چشمش ( به نعمت هاى الهى ) روشن است تا داخل بهشت شود » .(1)و كاملاً مشخص است كه این همه افتخار و سرور و شادمانى از آنِ كسى است كه این اصول چهارگانه را در زندگى خود پیاده كند ، نه فقط به خواندن قناعت نماید .
بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ بنام خداوند بخشندۀ بخشایشگر
1 وَ الْعَصْرِ
به عصر سوگند ،
1) « مجمع البیان » ، جلد 10 ، صفحه 545 .
واژه « عَصْر » در اصل به معنى "فشردن" است و سپس به "وقت عصر" اطلاق شده ، به خاطر اینکه برنامه ها و كارهاى روزانه در آن پیچیده و فشرده مى شود . سپس این واژه به معنى مطلق زمان و دوران تاریخ بشر و يا بخشى از زمان ، مانند عصر ظهور اسلام و قیام پیغمبر اکرم صلى الله علیه و آله و امثال آن استعمال شده است . « عَصْر » به معنى زمان و تاریخ بشر است ، چراکه بارها گفته ایم : سوگندهاى قرآن همواره متناسب با مطلبى است كه سوگند به خاطر آن ياد شده و مسلم است كه خسران انسانها در زندگى نتیجه گذشتن زمان عمرآنها است.
2 اِنَّ الاِْنْسانَ لَفى خُسْرٍ كه انسان ها همه در زیانند .
« خُسْر » ( بر وزن عسر ) و « خسران » چنان كه « راغب » در « مفردات » مى گوید ، به معنى " كم شدن سرمایه" است ، گاه به انسان نسبت داده مى شود و مى گویند : فلان كس زیان كرد و گاه به خود عمل نسبت داده مى شود و مى گویند : تجارتش زیان كرد. این واژه غالباً در سرمایه هاى برونى مانند مال و مقام به كار مى رود و گاه در سرمایه هاى درونى مانند صحت و سلامت و عقل و ایمان و ثواب و این همان است كه خداوند متعال به عنوان «خُسْران مُبین» (زیان آشکار) از آن ياد فرموده، آنجا
که مى گوید: « اِنَّ الْخاسِرینَ الَّذینَ خَسِروُا اَنْفُسَهُمْ وَ اَهْلیهِمْ يَوْمَ الْقِيامَةِ اَلا ذلِكَ هُوَ الْخُسْرانُ الْمُبینُ: زیان كاران واقعى كسانى هستند كه سرمایه وجود خود و خانواده خویش را در قیامت از دست مى دهند، بدانید خسران مبین همین است » . (1)
3 اِلاَّ الَّذینَ امَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ وَ تَواصَوْا بِالْحَقِّ وَ تَواصَوْا بِالصَّبْرِ
مگر كسانى كه ایمان آورده و اعمال صالح انجام داده اند و يکدیگر را به حق سفارش كرده و يکدیگر را به شکیبایى و استقامت توصیه نموده اند .
چیزى كه مى تواند جلوى زیان بزرگ ذکر شده در آیه قبل را بگیرد و آن را به منفعت و سودى عظیم مبدل كند ، آن است كه در برابر از دست دادن این سرمایه ، سرمایه گرانبهاتر و ارزشمندتر به دست آورد كه نه تنها جاى خالى آن سرمایه پر شود ، بلکه دهها و صدها و هزاران بار از آن بیشتر و بهتر باشد . گروهى سرمایه هاى نفیس عمر و زندگى را از دست مى دهند و در برابر آن مالى مختصر يا .
1) 15 / زمر .
بسیار ، خانه محقّر يا كاخى زیبا ، فراهم مى سازند . گروهى تمام این سرمایه را براى رسیدن به مقامى از دست مى دهند . و گروه هایى آن را در مسیر عیش و نوش و لذات زودگذر مادى . مسلماً هیچ يك از اینها نمى تواند بهاى آن سرمایه عظیم باشد . بهاى آن فقط و فقط رضاى خدا و مقام قرب اوست . يا همان طور كه امیرمؤمنان (علیه السلام) فرموده : « اِنَّهُ لَيْسَ لاَِنْفُسِكُمْ ثَمَنٌ اِلاَّ الْجَنَّةَ فَلا تَبیعُوها اِلاّ بِها: براى وجود شما، بها و قیمتى جز بهشت نیست ، مبادا آن را به كمتر از آن بفروشید » .(1)
اصل اول : مسأله « ایمان » است كه زیربناى همه فعالیتهاى انسان را تشکیل مى دهد . اصل دوم : میوه درخت بارور و پرثمره ایمان يعنى « اعمال صالح » مى باشد . « صالحات » همان « اعمال شایسته » است ، نه فقط عبادات ، نه تنها انفاق فى سبیل اللّه ، نه فقط جهاد در راه خدا، نه تنها كسب علم ودانش ، بلکه هرکار شایسته اى است كه وسیله تکامل نفوس و پرورش اخلاق و
1) « نهج البلاغه » ، كلمات قصار ، جمله 456 .
قرب الى اللّه و پیشرفت جامعه انسانى در تمام زمینه ها شود . این تعبیر حتى كارهاى كوچکى همچون برداشتن يك سنگ مزاحم را از سر راه مردم شامل مى شود ، تانجات میلیونها میلیون انسان از گمراهى و ضلالت و نشر آیین حقّ و عدالت در تمام جهان . وقتى چراغ ایمان در سراى قلب انسان روشن مى شود ، نور آن از « زبان » و « چشم » و « گوش » و « دست و پاى انسان » منعکس مى شود ، حرکات هر كدام از آنها نشان مى دهد نورى در قلب است كه اشعه اش بیرون تافته . اصل سوم : دعوت همگانى و عمومى به سوى حق مى باشد ، تا همگان حق را از باطل به خوبى بشناسند و هرگز آن را فراموش نکنند در مسیر زندگى از آن منحرف نگردند . « حَق » به معنى "واقعیت" يا "مطابقت با واقعیت" است . در كتاب « وجوه قرآن » دوازده معنى و مورد استعمال براى این كلمه در قرآن مجید ذکر شده است ، مانند خدا ، قرآن ، اسلام ، توحید ، عدل ، صدق ، آشکار بودن واجب بودن و مانند اینها . اصل چهارم : شکیبایى و « صبر » و استقامت و سفارش كردن به يکدیگر به آن مطرح مى باشد ، چراکه بعد از مسأله شناخت و آگاهى ، هرکس درمسیر عمل در هر گام با موانعى روبرو است ، اگر استقامت و صبر نداشته باشد ، هرگز نمى تواند ایمان خود را حفظ
کند و عمل صالحى انجام دهد يا احقاق حق نماید . با توجه به آن چه در بالا در مورد این اصول چهارگانه كه به حق جامع ترین برنامه حیات و سعادت انسان ها است گفته شد ، روشن مى شود كه چرا در روایات آمده است كه « وقتى اصحاب و ياران پیغمبر اکرم صلى الله علیه و آله به يکدیگر مى رسیدند ، پیش از آن كه از هم جدا شوند ، این سوره را مى خواندند و محتواى بزرگ این سوره كوچك را يادآور مى شدند ، سپس با يکدیگر خداحافظى كرده و به سراغ كار خود مى رفتند . (1)
پایان سورۀ عصر .
1) « دُرُّ الْمَنْثور » ، جلد 6 ، صفحه 392 .
در فضیلت تلاوت این سوره ، از پیغمبر اکرم صلى الله علیه و آله نقل شده كه فرمود : « هرکس این سوره را تلاوت كند ، به عدد هریك از كسانى كه محمد و يارانش را استهزاء كردند ، ده حسنه به او داده مى شود » .(1)و در حدیثى از امام صادق (علیه السلام) مى خوانیم : « هر كس آن را در نماز فریضه اى بخواند ، فقر از او دور مى شود ، روزى به او روى مى آورد و مرگ هاى زشت و بد از او دفع مى گردد » .(2)
بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ بنام خداوند بخشنده بخشایشگر
1 وَيْلٌ لِكُلِّ هُمَزَةٍ لُمَزَةٍ واى بر هر عیبجوى مسخره كننده اى .
آنها كه با نیش زبان و حرکات دست و چشم و ابرو : در پشت سر و پیش رو ، دیگران را
استهزاء كرده يا عیبجویى و غیبت مى كنند ، يا آنها را هدف تیرهاى طعن و تهمت قرار مى دهند . « هُمَزَة » و « لُمَزَة » هر دو صیغه مبالغه است ، اولى از ماده « همز » در اصل به معنى "شکستن" است و از آنجا كه افراد عیبجو و غیبت كننده شخصیت دیگران را درهم مى شکنند ، به آنها « همزة » اطلاق شده است و دومى از ماده « لمز » ( بر وزن رمز ) در اصل به معنى "غیبت كردن و عیبجویى نمودن" مى باشد. از مجموع كلمات ارباب لغت این طور استفاده مى شود كه دو واژه « هُمَزَة » و « لُمَزَة » به يك معنى است و مفهوم وسیعى دارد كه هرگونه عیبجویى و غیبت و طعن و استهزاء ، به وسیله زبان و علایم و اشارات و سخن چینى و بدگویى را شامل مى شود . « وَيْل » تهدید شدیدى است نسبت به این گروه و اصولاً آیات قرآن موضعگیرى سختى در برابر این گونه افراد نموده و تعبیراتى دارد كه درباره هیچ گناهى مانند آن دیده نمى شود . اصولاً آبرو وحیثیت اشخاص ازنظر اسلام بسیار محترم است و هر كارى كه موجب تحقیر مردم گردد ، گناه بزرگى است . در حدیثى از پیغمبر اکرم صلى الله علیه و آله آمده است : « اَلا اُنَبِّئُكُمْ بِشِرارِكُمْ ؟ قالوُا : بَلى يا رَسوُلَ اللّهِ (ص) قالَ : اَلْمَشّاؤوُنَ بِالنَّمیمَةِ ، اَلْمُفَرِّقوُنَ بَيْنَ الاَْحِبَّةِ ، اَلْباغوُنَ لِلْبُرَاآءِ الْمَعايِبَ : آیا شما را از شریرترین افراد خبر دهم ؟ گفتند : آرى
اى رسول خدا. فرمود: آنهاکه بسیار سخن چینى مى كنند، در میان دوستان جدایى مى افکنند و براى افراد پاك و بى گناه در جستجوى عیوبند » .
2 اَلَّذى جَمَعَ مالاً وَ عَدَّدَهُ
همان كس كه مال را جمع آورى و شماره كرده ( بى آن كه حساب مشروع و نامشروع كند ) .
« عَدَّدَه » در اصل از ماده « عد » به معنى "شمارش" است . آن قدر به مال و ثروت علاقه دارد كه پیوسته آنها را مى شمرد و از برق درهم و دینار و پولهاى دیگر ، لذت مى برد و شادى مى كند . آیه ناظر به ثروت اندوزانى است كه مال را نه به عنوان يك وسیله بلکه به عنوان يك هدف مى نگرند و در جمع آورى آن هیچ قید و شرطى قائل نیستند ، از حلال و حرام و تجاوز بر حقوق دیگران از طریق شرافتمندانه و يا طرق پست و رذیلانه آن را جمع آورى مى كنند و آن را تنها نشانه عظمت و شخصیت مى دانند. آنها مال را براى رفع نیازهاى زندگى نمى خواهند و به همین دلیل هر قدر به اموالشان افزوده شود ، حرصشان بیشتر مى گردد وگرنه مال در حدود معقول و از طرق مشروع نه تنها مذموم نیست ، بلکه در قرآن مجید گاهى از آن به عنوان « فضل اللّه » تعبیر شده ، آنجاکه
مى فرماید: « وَ ابْتَغُوا مِنْ فَضْلِ اللّهِ » ( 10 / جمعه ) و در جاى دیگر از آن تعبیر به خیر مى كند : « كُتِبَ عَلَيْكُمْ اِذا حَضَرَ اَحَدَكُمُ الْمَوْتُ اِنْ تَرَكَ خَيْرا الوَصِيَّةُ : بر شما مقرر شده كه وقتى مرگ يکى از شما فرارسد ، اگر خیرى ( مالى ) از خود به يادگار گذارده ، وصیت كند » ( 180 / بقره ) . چنین مالى مسلماً نه مایه طغیان است ، نه وسیله تفاخر ، نه بهانه استهزاى دیگران . اما مالى كه معبود و هدف نهایى است ، ننگ است و ذلت ، مصیبت است و نکبت و مایه دورى از خدا و ماندن ابدى در آتش دوزخ است . و غالبا جمع آورى مقدار زیادى از این مال جز با آلودگى هاى فراوان ممکن نمى شود . لذا در حدیثى از امام علىّ بن موسى الرّضا (علیه السلام)مى خوانیم كه فرمود : « لايَجْتَمِعُ الْمالُ اِلاّ بِخَمْسِ خِصالٍ ؛ بُخْلٌ شَدیدٌ وَ اَمَلٌ طَویلٌ ، وَ حِرْصٌ غالِبٌ ، وَ قَطیعَةُ رَحِمٍ ، وَ ایثارُ الدُّنْيا عَلَى الاْآخِرَةِ : مال زیاد جز با پنج خصلت در يك جا جمع نمى شود ؛ بخل شدید ، آرزوهاى دور و دراز ، حرص زیاد ، قطع ارتباط با خویشاوندان و مقدم داشتن دنیا بر آخرت » . (1)زیرا كسانى كه سخاوتمند هستند و گرفتار آرزوهاى .
1) « نور الثقلین » ، جلد 5 ، صفحه 668 ، حدیث 7 .
دور و دراز نیستند ، مراقب حلال و حرامند ، به ارحام خود كمك مى كنند و غالبا اموال نزد آنها جمع نمى شود، هرچنددرآمدشان زیادباشد.
3 يَحْسَبُ اَنَّ مالَهُ اَخْلَدَهُ گمان مى كند كه اموالش سبب جاودانگى اوست .
جالب اینکه « اَخْلَد » دراینجا به صورت « فعل ماضى » آمده ، انسان مال پرست گمان مى كند اموالش او را به صورت يك موجود جاودانه درآورده است ، نه مرگ مى تواند به سراغ او آید ، نه بیماریها و حوادث جهان مشکلى براى او ایجاد مى كند ، چراکه مشکل گشا در نظرش تنها مال و ثروت است و این مشکل گشا را در دست دارد . چه پندار غلط و خیال خامى . اموالى كه آنقدر در اختیار قارون بود كه كلید گنجهایش را چندین مرد زورمند به زحمت برمى داشت ولى به هنگام حمله عذاب الهى نتوانستند مرگ او را ساعتى به تأخیر اندازند و خداوند او و گنجهایش را در يك لحظه با يك زمین لرزه مختصر در زمین فرو برد : « فَخَسَفْنا بِهِ وَ بِدارِهِ الاَْرْضَ ( 81 / قصص ) » . اموالى كه نمونه كاملش در دست فراعنه مصر بود ولى به مصداق « كَمْ تَرَكوُا مِنْ جَنّاتٍ وَ عُيوُنٍ وَ زُروُعٍ وَ مَقامٍ كَریمٍ وَ نَعْمَةٍ كانوُا فیها فاكِهینَ : چه بسیار باغها و چشمه ها از خود به جاى گذاشتند و
زراعتها و قصرهاى جالب و گرانقیمت و نعمتهاى فراوان دیگر كه در آن متنعم بودند » ( 25 تا 27 / دخان )، ولى همه اینها به آسانى در عرض ساعتى به دیگران رسید : « كَذلِكَ وَ اَوْرَثْناها قَوْما اخَرین » ( 28 / دخان ) . ولذا در قیامت كه پرده ها كنار مى رود، آنها به اشتباه بزرگشان پى مى برند و فریادشان بلند مى شود: « ما اَغْنى عَنّى مالِيَهْ ، هَلَكَ عَنّى سُلْطانِيَهْ : مال و ثروتم هرگز مرا بى نیاز نکرد، قدرت من نیز از دست رفت » ( 28 و 29 / حاقه ) .
اصولاً انسان از فنا و نیستى متنفر است و طرفدار جاودانگى است و همین علاقه درونى به ما در بحث معادشناسى كمك مى كند كه بدانیم انسان براى جاودانگى آفریده شده است والاّ غریزه عشق به جاودانگى در او نبود . ولى این انسان مغرور و خودخواه و دنیاپرست، گاه جاودانگى خودرا در امورى مى بیند كه درست مایه فنا و نیستى اوست ، مثلاً مال و مقام را كه غالبا دشمنان بقاى او هستند ، وسیله جاودانگى مى شمرد . از این بیان روشن شد كه تصور جاودانگى به وسیله مال دلیلى براى جمع مال و جمع مال نیز عاملى براى استهزاء و سخریه دیگران در نظر این كوردلان محسوب مى شود .
4 كَلاّ لَيُنْبَذَنَّ فِى الْحُطَمَةِ
چنین نیست كه او مى پندارد ، به زودى در حطمه ( آتشى خرد كننده ) پرتاب مى شود .
5 وَ ما اَدْریكَ مَا الْحُطَمَةُ و تو چه مى دانى حطمه چیست ؟
« حُطَمَة » صیغه مبالغه ازمادۀ « حطم » به معنى "درهم شکستن چیزى" است و این نشان مى دهد كه آتش سوزان دوزخ به شدت اعضاى آنها را درهم مى شکند ، ولى طبق بعضى از روایات « حُطَمَة » نام تمام جهنم نیست ، بلکه نام بخش فوق العاده سوزانى ازآن است . (1)فهم این معنى كه آتش به جاى سوزاندن ، اعضا را درهم بشکند ، شاید در گذشته مشکل بود، ولى امروز كه مسأله شدت تأثیر امواج انفجار بر همه ما واضح شده است كه چگونه ممکن است امواج ناشى از يك انفجار مهیب نه تنها انسان ها بلکه میله هاى محکم آهن و ستون هاى عظیم ساختمان ها را درهم بشکند ، مطلب عجیبى نیست . .
1) « نور الثقلین » ، جلد 3 ، صفحه 17 و 19 ، حدیث 60 و 64 .
6 نارُ اللّهِ الْمُوقَدَةُ آتش برافروخته الهى است .
7 اَلَّتى تَطَّلِعُ عَلَى الاَْفْئِدَةِ آتشى كه از دلها سرمى زند .
تعبیر به « نارُ اللّه » ( آتش الهى ) ، دلیل بر عظمت آن است . تعبیر به « مُوقَدَة » ، دلیل بر فروزان بودن همیشگى آن است . عجیب اینکه این آتش برخلاف تمام آتشهاى دنیاکه نخست پوست را مى سوزاند و سپس به داخل نفوذ مى كند ، اول بردلها شراره مى زند و درون را مى سوزاند ، نخست قلب را و بعد مغز و استخوان را و سپس به خارج سرایت مى كند . این چه آتشى است كه اولین جرقه هایش بر دل آدمى ظاهر مى شود ؟ این چه آتشى است كه درون را قبل از برون مى سوزاند ؟ همه چیز قیامت عجیب است و با این جهان تفاوت بسیار دارد ، حتى آتش سوزانش . چرا چنین نباشد در حالى كه قلبهاى آنها كانون كفر و كبر و غرور بود و مرکز حبّ دنیا و ثروت و مال ؟ چرا آتش قهر و غضب الهى قبل از هرچیز بر قلوب آنها مسلط نشود ، درحالى كه آنها دل مؤمنان را در این دنیا با سخریه ها و عیبجویى و غیبت و تحقیر سوزاندند ، عدالت الهى ایجاب مى كند كه آنها كیفرى همانند اعمالشان را ببینند .
8 اِنَّها عَلَيْهِمْ مُؤْصَدَةٌ این آتش بر آنها به صورت دربسته است .
« مُؤْصَدَة » از ماده « ایصاد » به معنى "بستن در و محکم كردن آن" است . در حقیقت همان گونه كه آنها اموال خود را در گاوصندوقها و مخازن دربسته نگاه مى داشتند ، خداوند هم آنها را در عذاب دربسته دوزخ كه راه خلاص و نجات از آن نیست ، زندانى مى كند .
9 فى عَمَدٍ مُمَدَّدَةٍ در ستون هاى كشیده و طولانى .
«عَمَد» جمع «عمود» به معنى "ستون يا هر شى ء طولانى" مانند قطعات چوب و آهن است و «مُمَدَّدَة» نیز به معنى " كشیده و طویل" است . جمعى از مفسران این تعبیر را اشاره به میخ هاى عظیم آهنى دانسته اند كه درهاى جهنم محکم با آنها بسته مى شود ، به گونه اى كه راه خروج مطلقا از آن وجود ندارد و بنابراین تأکیدى است بر آیه قبل كه مى گوید : درهاى جهنم را بر آنها مى بندند و از هر طرف محصورند . بعضى نیز تفسیر دیگرى به كمك اکتشافات اخیر براى آن ذکر كرده اند و آن این است كه شعله هاى سوزان جهنم به صورت ستون هاى كشیده و طولانى بر آن ها مسلط مى شود . آن ها مى گویند: در اکتشافات اخیر ثابت شده است كه اشعه مخصوص ایکس ( رونتگن ) بر خلاف اشعه هاى دیگر كه به صورت مخروطى پخش مى شود، به صورت استوانه اى درست مانند
ستون منتشر مى گردد و عجیب اینکه این اشعه در تمام وجود انسان نفوذ مى كند و حتى بر قلب مسلط مى شود و به همین دلیل براى عکسبردارى از اعضاى داخلى از آن استفاده مى كنند ، معلوم مى شود كه اشعه اى از آتش سوزان جهنم برمى خیزد كه چندان بى شباهت به اشعه فوق نیست .(1)
"خودبرتربینى" بلاى بزرگى است كه خمیرمایۀ بسیارى از معاصى محسوب مى شود . غفلت از خدا ، كفران نعمت ها ، غرق شدن در عیاشى و هوسبازى، تحقیر دیگران و استهزاى مؤمنان همه از آثار شوم این صفت رذیله است ، افراد كم ظرفیت همین كه به نوایى مى رسند ، چنان گرفتار كبر و غرور مى شوند كه مطلقاً ارزشى براى دیگران قائل نیستند و همان سبب جدایى آنها از جامعه و جدایى جامعه از آنها مى شود . در عالمى از پندار فرومى روند ، خود را تافته اى جدابافته و حتى از مقربان خدا مى شمارند و همین باعث مى شود كه عِرض و آبرو و حتى جان دیگران در نظر آنها بى ارزش و بى مقدار باشد ، به « همز » و « لمز » مشغول مى شوند و با عیبجویى و مذمت دیگران ، به
1) « طنطاوى » ، ذیل آیات مورد بحث .
گمان خود بر عظمت خویش مى افزایند . جالب اینکه در بعضى از روایات ، این گونه افراد به "عقرب" تشبیه شده اند كه كارشان نیش زدن است ( و اگر نیش عقرب نه از ره كین است، نیش آنها از راه كینه توزیها است ).در حدیثى آمده است كه پیغمبر اکرم صلى الله علیه و آله فرمود : « من در شب معراج گروهى از دوزخیان را دیدم كه گوشت از پهلویشان جدامى كردند و به آنهامى خوراندند، ازجبرئیل پرسیدم اینهاچه كسانى هستند؟ گفت: هؤُلاءِ الْهَمّازوُنَ مِنْ اُمَّتِكَ، اللَّمّازوُنَ:این ها عیبجویان واستهزا كنندگان ازامت تو هستند» .(1)
درباره مال و ثروت، نظرات متفاوتى در جهت افراط و تفریط وجود دارد، بعضى چنان اهمیتى براى آن قائلند كه حلاّل تمام مشکلاتش مى دانند و لذا جاى تعجب نیست كه این گروه دایما به جمع اموال پردازند و آنى راحت ننشینند و هیچ قید و شرطى براى آن قائل نباشند و حلال و حرام در نظرشان يکسان باشد. در نقطه مقابل این گروه جمعیتى هستند كه براى مال و ثروت كمترین ارزشى قائل نیستند، فقر را مى ستایند و براى آن ارج قائلند، حتى مال را مزاحم تقوا و قرب خدا .
1) « نور الثقلین » ، جلد 5 ، صفحه 667 ، حدیث 5 .
مى دانند. ولى در برابر این دو عقیده كه در طرف «افراط» و «تفریط» قرار دارد، آن چه از قرآن مجید و روایات اسلامى استفاده مى شود ، این است كه مال، خوب است اما به چند شرط؛ نخست اینکه «وسیله» باشد نه «هدف». دیگراینکه انسان را «اسیر» خود نسازد ، بلکه انسان «امیر» برآن باشد. سوم اینکه از طرق مشروع به دست آید و در راه رضاى خدا مصرف گردد . علاقه به چنین مالى نه تنها دنیاپرستى نیست، بلکه دلیلى بر علاقه به آخرت است و لذا در حدیثى از امام صادق (علیه السلام) مى خوانیم كه وقتى حضرت ذهب و فضه (طلا و نقره) را لعن و نفرین فرمود، يکى از ياران تعجب كرد و علت را از امام (علیه السلام)سؤال نمود، ایشان فرمودند: «لَيْسَ حَيْثُ تَذْهَبُ اِلَيْهِ اِنَّمَا الذَّهَبُ الَّذى ذَهَبَ بِالدّينِ وَ الْفِضَّةُ الَّتى اَفاضَتِ الْكُفْرَ: منظور از ذهب، چیزى است كه دین را از بین ببرد و منظور از فضه، چیزى است كه سرچشمه كفر و بى ایمانى مى شود ».(1)و در حدیثى از امام علی (علیه السلام) آمده : « اَلسُّكْرُ اَرْبَعُ سَكَراتٍ؛ سُكْرُ الشَّرابِ وَ سُكْرُ الْمالِ وَ سُكْرُ النَّوْمِ وَ سُكْرُ الْمُلْكِ: مستى چهار نوع است؛ .
1) « بحار الانوار » ، جلد 73 ، صفحه 141 ، حدیث 17 .
مستى شراب، مستى مال، مستى خواب و مستى قدرت ».(1)در حدیث دیگرى از امام صادق (علیه السلام) آمده است كه: مردى خدمت ایشان آمد و عرض كرد: «پدر و مادرم به فدایت باد، مرا موعظه اى كن»، فرمود: «اِنْ كانَ الْحَسَناتُ حَقّا فَالْجَمْعُ لِماذا؟ وَ اِنْ كانَ خَلْفٌ مِنَ اللّهِ عَزَّوَجَلَّ حَقّا فَالْبُخْلُ لِماذا؟: اگر حسنات حق است و به آن ایمان داریم ، جمع مال براى چیست ؟ ( چرا در راه خدا انفاق نکنیم ؟ ) و اگر پاداش و جبران الهى حق است، بخل براى چیست»؟(2)بسیارى از افراد هستند كه تا پایان عمر به جمع آورى مال مشغولند و سرانجام براى دیگران وامى گذارند، حسابش را آنها باید بدهند و بهره اش نصیب دیگران است، لذا در حدیثى مى خوانیم كه از امیرمؤمنان علی (علیه السلام) سؤال كردند: «مَنْ اَعْظَمُ النّاسِ حَسْرَةً؟ چه كسى حسرتش از همه بیشتر است»؟ فرمود: «مَنْ رَأى مالَهُ فى میزانِ غَيْرِهِ وَ اَدْخَلَهُ اللّهُ بِهِ النّارَ وَ اَدْخَلَ وارِثَهُ بِهِ الْجَنَّةَ: كسى كه اموالش را در ترازوى سنجش اعمال دیگران .
ببیند ، خدا او را به خاطر اموالش وارد دوزخ كند و وارثش را به خاطر آن وارد بهشت سازد».(1)و در حدیث دیگرى از امام صادق (علیه السلام) در تفسیر آیه « كَذلِكَ يُریهِمُ اللّهُ اَعْمالَهُمْ حَسَراتٍ عَلَيْهِمْ (این گونه خداوند اعمال آنها را مایه حسرتشان قرار مى دهد)، فرمود: « هُوَ الرَّجُلُ يَدَعُ الْمالَ لا يُنْفِقُهُ فى طاعَةِ اللّهِ بُخْلاًثُمَّ يَمُوتُ فَيَدَعَهُ لِمَنْ يَعْمَلُ بِهِ فى طاعَةِ اللّهِ اَوْ فى مَعْصِيَتِهِ: این درباره كسى است كه مالى را وامى گذارد و بخاطر بخل در راه طاعت الهى انفاق نمى كند، سپس مى میرد و آن را براى كسى مى نهد كه در طاعت الهى يا در معصیتش مصرف مى كند».سپس امام (علیه السلام) افزود: « اگر در طریق اطاعت خدا صرف كند، آن را در میزان عمل دیگرى مى بیند و حسرت مى خورد، چرا كه مال او بوده و اگر در معصیت الهى صرف كند، سبب تقویت اوشده تاگناه كند (و بازعقوبت و حسرتش متوجه اواست)»(2).آرى موضع گیرى انسان ها در برابر اموال، مختلف است، گاه از آن بت خطرناکى مى سازند و گاه وسیله سعادت بزرگى.
پایان سورۀ همزه .
در فضیلت تلاوت این سوره ، در حدیثى از امام صادق (علیه السلام) آمده است: « هرکس سوره فیل را بخواند، درقیامت هرکوه و زمین هموار و كلوخى براى اوشهادت مى دهدکه اوازنمازگزاران است ومنادى صدامى زنددرباره بنده من راست گفتید ، شهادت شما را به سود يا زیان او مى پذیرم ، بنده ام را بدون حساب داخل بهشت كنید ، او كسى است كه من وى را دوست دارم و عملش را نیز دوست دارم » .(1)این همه فضیلت و پاداش از آنِ كسى است كه با خواندن این آیات ، از مرکب غرور پیاده شده و در طریق رضاى حق گام بردارد .
بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ بنام خداوند بخشندۀ بخشایشگر
1 اَلَمْ تَرَكَيْفَ فَعَلَ رَبُّكَ بِاَصْحابِ الْفیلِ
آیاندیدى پروردگارت بااصحاب فیل (لشگر ابرهه كه به قصد نابودى كعبه آمده بودند)چه كرد؟
1) « مجمع البیان » ، جلد 10 ، صفحه 539 .
تعبیر به « اَلَمْ تَرَ » ( آیا ندیدى ؟ ) با اینکه این حادثه زمانى رخ داد كه پیامبر صلى الله علیه و آله دیده به جهان نگشوده بود و يا مقارن تولد آن حضرت صلى الله علیه و آله بود ، به خاطر آن است كه حادثه مزبور بسیار نزدیك به عصر پیغمبر اکرم صلى الله علیه و آله بود و به علاوه به قدرى مشهور و معروف و متواتر بود كه گویى پیغمبر با چشم مبارکش آن را مشاهده كرده بود و جمعى از معاصران پیامبر صلى الله علیه و آله مسلماً آن را با چشم خود دیده بودند. تعبیربه « اَصْحابُ الْفیل » به خاطر همان چند فیلى است كه آنها با خود ازیمن آورده بودند ، تا مخالفان را مرعوب ساخته و شترها و اسب ها از مشاهده آن رم كنند و در میدان جنگ نمانند .
« ذونواس » پادشاه يمن ، مسیحیان نجران را كه در نزدیکى آن سرزمین مى زیستند ، تحت شکنجه شدید قرار داد ، تا از آیین مسیحیت بازگردند . بعد از این جنایت بزرگ مردى به نام « دوس » از میان آنها جان سالم به دربرد و خود را به « قیصر روم » كه بر آیین مسیح بود رسانید و ماجرا را براى او شرح داد . از آنجا كه فاصله میان « روم » و « يمن » زیاد بود ، « قیصر » نامه اى به « نجاشى » سلطان حبشه نوشت ، تا انتقام نصاراى نجران را از « ذونواس » بگیرد و نامه را با همان
شخص براى نجاشى فرستاد . نجاشى سپاهى عظیم بالغ بر هفتادهزار نفر به فرماندهى شخصى به نام « اریاط » روانه يمن كرد . ( ابرهه نیز از فرماندهان این سپاه بود ) . « ذونواس » شکست خورد و « اریاط » حکمران يمن شد، بعد از مدتى ابرهه بر ضد او قیام كرد و او را از بین برد وبرجاى او نشست . خبر این ماجرا به نجاشى رسید . او تصمیم گرفت ابرهه را سرکوب كند . ابرهه براى نجات خود موهاى سر را تراشید و با مقدارى از خاك يمن به نشانه تسلیم كامل نزد نجاشى فرستاد و اعلام وفادارى كرد . نجاشى وقتى چنین دید، او را بخشید و در پُست خود ابقاء نمود . در این هنگام ابرهه براى اثبات خوش خدمتى كلیساى بسیارزیبا ومهمى برپاکرد كه مانند آن درآن زمان در كره زمین وجود نداشت و به دنبال آن تصمیم گرفت مردم شبه جزیره عربستان را به جاى كعبه به سوى آن فراخواند و تصمیم گرفت آنجا را كانون حج عرب سازد و مرکزیت مهم مکه را به آنجا منتقل كند . به همین منظور مبلغان بسیارى به اطراف و در میان قبایل عرب و سرزمین هاى حجاز فرستاد . اعراب كه سخت به مکه و كعبه علاقه داشتند و آن را از آثار بزرگ ابراهیم خلیل (علیه السلام) مى دانستند ، احساس خطر كردند . طبق بعضى روایات گروهى آمدند و مخفیانه كلیسا را آتش زدند
و طبق نقل دیگرى بعضى آن را مخفیانه آلوده و ملوَّث ساختند و به این ترتیب دربرابر این دعوت بزرگ ، عکس العمل شدید نشان دادند و معبد ابرهه را بى اعتبار كردند . ابرهه سخت خشمگین شد و تصمیم گرفت خانه كعبه را به كلى ویران سازد تا هم انتقام گرفته باشد و هم عرب را متوجه معبد جدید كند . با لشگر عظیمى كه بعضى از سوارانش از فیل استفاده مى كردند ، عازم مکه شد.
هنگامى كه نزدیك مکه رسید ، كسانى را فرستاد تا شتران و اموال اهل مکه را به غارت برند و در این میان دویست شتر از عبدالمطلب غارت شد . ابرهه كسى را به داخل مکه فرستاد و به او گفت بزرگ مکه را پیدا كند و به او بگوید : ابرهه پادشاه يمن مى گوید : من براى جنگ نیامده ام ، تنها براى این آمده ام كه این خانه كعبه را ویران كنم ، اگر شما دست به جنگ نبرید ، نیازى به ریختن خونتان ندارم . فرستاده ابرهه وارد مکه شد واز رییس و شریف مکه جستجو كرد ، همه عبدالمطلب را به او نشان دادند، ماجرا را نزد عبدالمطلب بازگو كرد، عبدالمطلب نیز گفت : ما توانایى جنگ با شمارا نداریم و اما خانه كعبه را خداوند خودش حفظ مى كند . فرستاده ابرهه به عبدالمطلب گفت : باید با من نزد او بیایى ، هنگامى كه عبدالمطلب وارد بر ابرهه شد ، او سخت تحت تأثیر قامت بلند
و قیافه جذاب و ابهت فوق العاده عبدالمطلب قرارگرفت ، تا آنجا كه ابرهه براى احترام او از جا برخاست و روى زمین نشست و عبدالمطلب را درکنار دست خود جاى داد ، زیرا نمى خواست او را روى تخت در كنار خود بنشاند ، سپس به مترجمش گفت : از او بپرس حاجت تو چیست ؟ مترجم گفت : او مى گوید : دویست شتر از من را به غارت برده اند ، دستور دهید اموالم را بازگردانند . ابرهه سخت از این تقاضا متعجب شد و به مترجمش گفت : به او بگو هنگامى كه تو را دیدم ، عظمتى از تو در دلم جاى گرفت، اما این سخن را كه گفتى، درنظرم كوچك شدى . تو درباره دویست شترت سخن مى گویى ، اما درباره كعبه كه دین تو و اجداد تو است و من براى ویرانیش آمده ام ، مطلقا سخن نمى گویى ؟ عبدالمطلب گفت : « اَنَا رَبُّ الاِْبِلِ وَ اَنَّ لِلْبَيْتِ رَبّا سَيَمْنَعُهُ : من صاحب شترانم و این خانه صاحبى دارد كه از آن دفاع مى كند ». ( این سخن ابرهه را تکان داد و در فکر فرو رفت ) . عبدالمطلب به مکه آمد و به مردم اطلاع داد كه به كوه هاى اطراف پناهنده شوند و خودش با جمعى كنار خانه كعبه آمد تا دعا كند و يارى طلبد ، دست در حلقه در خانه كعبه كرد و اشعار معروفش را خواند : « خداوندا ! هر كس از خانواده خویش دفاع مى كند ، تو نیز از ساکنان حرم امنت دفاع كن و امروز ساکنان این
حرم را بر آل صلیب و عبادت كنندگانش يارى فرما » . سپس عبدالمطلب به يکى از دره هاى اطراف مکه آمد و در آنجا با جمعى از قریش پناه گرفت و به يکى از فرزندانش دستور داد بالاى كوه ابوقبیس برود و ببیند چه خبر مى شود . فرزندش به سرعت نزد پدر آمد و گفت : پدر ! ابرى سیاه از ناحیه دریا ( دریاى احمر ) به چشم مى خورد كه به سوى سرزمین ما مى آید ، عبدالمطلب خرسند شد ، صدا زد : « اى جمعیت قریش ! به منزل هاى خود بازگردید كه نصرت الهى به سراغ شما آمد » این از يکسو . از سوى دیگر ابرهه سوار بر فیل معروفش كه « محمود » نام داشت ، با لشگر انبوهش براى درهم كوبیدن كعبه از كوه هاى اطراف سرازیر مکه شد ، ولى هرچه بر فیل خود فشار مى آورد ، پیش نمى رفت ، اما وقتى كه سر او را به سوى يمن بازمى گرداندند ، به سرعت حرکت مى كرد ، ابرهه از این ماجرا سخت متعجب شد و در حیرت فرو رفت . در این هنگام پرندگانى از سوى دریا فرارسیدند ، همانند پرستوها و هریك از آنها سه عدد سنگریزه با خود همراه داشت ؛ يکى به منقار و دو تا در پنجه ها ، تقریبا به اندازه نخود . این سنگریزه ها رابر سر لشگریان ابرهه فروریختند و به هرکدام از آنها كه اصابت مى كرد ، هلاك مى شد و بعضى گفته اند : سنگریزه ها به هر جاى بدن آنها
مى افتاد ، سوراخ مى كرد و از طرف مقابل خارج مى شد . دراین هنگام وحشت عجیبى برتمام لشگر ابرهه سایه افکند، آنها كه زنده مانده بودند ، پا به فرار گذاشتند و راه يمن را سؤال مى كردند كه بازگردند ، ولى پیوسته در وسط جاده مانند برگ خزان روى زمین مى ریختند . خود ابرهه نیز مورد اصابت سنگى واقع شد و مجروح گشت و او را به « صنعا » ( پایتخت يمن ) بازگرداندند و در آنجا چشم از دنیا پوشید . بعضى گفته اند اولین بار كه بیمارى حصبه و آبله در سرزمین عرب دیده شد ، آن سال بود . تعداد فیل هایى را كه ابرهه با خود آورده بود ، بعضى همان فیل « محمود » و بعضى هشت فیل و بعضى ده و بعضى دوازده نوشته اند . و در همین سال مطابق مشهور پیغمبر اکرم صلى الله علیه و آله تولد يافت و جهان به نور وجودش روشن شد و لذا جمعى معتقدند كه : میان این دو ، رابطه اى
وجود داشته است . به هرحال اهمیت این حادثه بزرگ به حدى بود كه آن سال را « عام الفیل » ( سال فیل ) نامیدند و مبدأ تاریخ عرب شد .
در نخستین آیه این سوره ، پیغمبر اکرم صلى الله علیه و آله را مخاطب ساخته و مى فرماید : « آیا ندیدى
پروردگارت با اصحاب فیل چه كرد » ؟ آنها با آن همه لشگر و قدرت آمده بودند تا خانه خدا را ویران سازند و خداوند با لشگرى به ظاهر بسیارکوچك و ناچیز ، آنها را درهم كوبید ، فیل ها را با پرنده هاى كوچك و سلاح هاى پیشرفته آن روز را با سنگریزه « سجیل » از كار انداخت تا ضعف و ناتوانى این انسان مغرور و خیره سر در برابر قدرت الهى را ظاهر و آشکار سازد .
2 اَلَمْ يَجْعَلْ كَيْدَهُمْ فى تَضْلیلٍ آیا نقشه آنها را در ضلالت و تباهى قرار نداد ؟
آنها قصد داشتند خانه كعبه را خراب كنند ، به این امید كه به كلیساى يمن مرکزیت بخشند و تمام قبایل عرب را متوجه آنجا سازند ، اما آنها نه تنها به مقصد خود نرسیدند ، بلکه این ماجرا كه آوازه اش در تمام جزیره عربستان پیچید ، بر عظمت مکه و خانه كعبه افزود و دلهاى مشتاقان را بیش از پیش متوجه آن ساخت و به آن دیار امنیت بیشترى بخشید .
3 وَ اَرْسَلَ عَلَيْهِمْ طَيْراً اَبابیلَ و بر سر آنها پرندگانى را گروه گروه فرستاد .
« طَيْر » معنى جمعى دارد يعنى "پرندگان" و « اَبابیل » ، برخلاف آن چه در زبان ها مشهور است ، نام آن پرنده نبود ، بلکه معناى وصفى دارد . به این معنى كه پرندگان مزبور ، گروه گروه از هر طرف
به سوى لشگر فیل آمدند و این دو واژه مجموعاً به معنى "پرندگان گروه گروه" است ( نه اینکه ابابیل نام آن پرندگان باشد ) . این پرندگان شبیه پرستو و چلچله بودند كه از طریق دریاى احمر برخاستند و به سراغ لشگر فیل آمدند .
4 تَرْمیهِمْ بِحِجارَةٍ مِنْ سِجّيلٍ كه باسنگهاى كوچکى آنهاراهدف قرارمى دهند.
« سِجّيل » كلمه اى فارسى است كه از « سنگ » و « گل » گرفته شده است ، بنابراین چیزى است كه نه همچون سنگ ، سخت است و نه همچون گِل ، سست . هر يك از این پرندگان كوچك ، سه سنگریزه به اندازه نخود يا كوچکتر با خود داشتند كه يکى را با منقار و دو تا را با پاهاى خویش حمل مى كردند و این سنگ هاى كوچك بر هرکس فرود مى آمد ، او را از هم متلاشى مى ساخت .
5 فَجَعَلَهُمْ كَعَصْفٍ مَأْكُولٍ در نتیجه آنها را همچون كاه خورده شده قرار داد.
« عَصْف » ، ( بر وزن حذف ) به معنى برگهایى است كه بر ساقۀ زراعت است و سپس خشکیده و كوبیده شده است و به تعبیرى دیگر به معنى " كاه" است . تعبیر به « مَأْكُول » ، اشاره به آن است كه این كاه در زیر دندان هاى حیوان بار دیگر كوبیده شده و كاملاً از هم متلاشى گشته ، سپس معدۀ
حیوان نیز آن را براى سومین بار خرد كرده است و این نشان مى دهد كه سنگریزه ها بر هر كس فرو مى افتاد ، او را كاملاً از هم متلاشى مى كرد . این تعبیر علاوه بر اینکه دلیل بر شدت متلاشى شدن آنها است ، اشاره اى به معنى "بى ارزش بودن و ضعف و ناتوانى" این گروه و جمعیت طغیانگر و مستکبر و ظاهراً نیرومند است .
جالب اینکه قرآن مجید این داستان مفصل و طولانى را در چند جمله كوتاه و كوبنده در نهایت فصاحت و بلاغت آورده است و در واقع روى نقطه هایى انگشت گذارده كه به اهداف قرآن ، يعنى بیدار ساختن گردنکشان مغرور و نشان دادن ضعف انسان در برابر قدرت عظیم خداوند كمك مى كند . این ماجرا نشان مى دهدکه معجزات و خوارق عادات -- برخلاف آن چه بعضى پنداشته اند -- لزومى ندارد كه بر دست پیامبر و امام ظاهر شود ، بلکه در هر شرایطى كه خدا بخواهد و لازم بداند، انجام مى گیرد ، هدف آن است كه مردم به عظمت خداوند و حقانیت آیین او آشنا شوند . این مجازات عجیب و اعجازآمیز با مجازات اقوام گردنکش دیگر يك فرق روشن دارد ، زیرا مجازاتى
همچون طوفان نوح ، زلزله و سنگباران قوم لوط ، تندباد قوم عاد و صاعقه قوم ثمود ، يك سلسله حوادث طبیعى بودند كه فقط وقوع آنها در آن شرایط خاص ، معجزه بود . ولى داستان نابودى لشگر ابرهه به وسیله سنگریزه هایى كه از منقار و پاهاى آن پرندگان كوچك فرومى افتاد ، چیزى نیست كه شبیه حوادث طبیعى باشد . برخاستن آن پرندگان كوچك و آمدن به سوى آن لشگر مخصوص و همراه آوردن سنگریزه ها و نشانه گیرى خاص آنها و متلاشى شدن بدنهاى افراد يك لشگر عظیم با آن سنگهاى كوچك همه امورى هستند خارق عادت ، ولى مى دانیم اینها دربرابر قدرت خداوند بسیار ناچیز است . خدایى كه در درون همین سنگریزه ها ، قدرت اتمى آفریده كه اگر آزاد شود ، انفجار عظیمى تولید مى كند ، براى او آسان است كه در آنها خاصیتى بیافریند كه اندام لشگر ابرهه را همانند « عَصْف مَأْكُول » ( كاه درهم پیچیده و خورده شده ) قرار دهد . هیچ نیازى نیست كه مانند بعضى از مفسران مصرى براى توجیه این حادثه بگوییم آن سنگها حامل
میکروبهاى وبا يا حصبه و آبله بوده اند . (1)و اگر در بعضى از روایات آمده كه از بدنهاى مصدومین مانند مبتلایان به آبله ، چرك و خون مى آمد ، دلیل بر این نیست كه آنها حتما به آبله مبتلا شده بودند . همچنین نیازى به آن نیست كه بگوییم این سنگریزه ها ، اتمهاى فشرده اى بودند كه خلأ موجود درمیان آن ها از میان رفته و فوق العاده سنگین بودند به طورى كه هرجا فرودمى آمدند ، را سوراخ مى كردند . اینها همه توجیهاتى است كه براى طبیعى جلوه دادن حادثه ذکر شده و ما نیازى به اینها نمى بینیم ، همین اندازه مى دانیم كه این سنگها داراى چنان خاصیت عجیبى بودند كه بدنها را متلاشى مى كردند و بیش از این هم اطلاعى در دست نداریم و به هر حال در برابر قدرت خداوند هیچ كارى مشکل نمى باشد .
قابل توجه اینکه خداوند قدرت خود را در برابر مستکبران و گردنکشان در این ماجرا به
1) « تفسیر عبده » ، جزء عم ، صفحه 158 .
عالى ترین وجهى نشان داده است ، شاید مجازاتى سخت تر از مجازات لشگر ابرهه در دنیا يافت نشود كه جمعى چنان درهم كوبیده شوند كه به صورت كاه خرد شده و خورده شده ( عَصْف مأکول ) درآیند . اینکه براى نابود كردن جمعیتى با آن همه قدرت و شوکت از سنگریزه هایى سست و از پرنده هایى ضعیف و كوچك همانند پرستو استفاده مى شود ، هشدارى است به همه گردنکشان و مستکبران جهان ، تا بدانند در برابر قدرت او تا چه حد ناتوان و ضعیف هستند . حتى گاه مى شود خداوند این مأموریت هاى بزرگ را به دست موجودات كوچك ترى مى سپرد ، مثلاً میکروبى را كه هرگز با چشم دیده نمى شود ، مأموریت مى دهد در يك مدت كوتاه به سرعت توالد و تناسل كند و اقوام نیرومندى را به يك بیمارى خطرناك مسرى مانند وبا و طاعون ، مبتلا سازد و در مدتى كوتاه همه را مانند برگ خزان بر زمین ریزد . سد عظیم « مأرب » در « يمن » ، وسیله پیدایش عمران و آبادى فراوان و تمدن عظیم و نیرومندى شد و به دنبال آن طغیان این قوم فزون گشت ، ولى فرمان نابودى آن به طورى كه در بعضى از روایات آمده ، به يك يا چند موش صحرایى سپرده شد تا در آن سد عظیم نفوذ كنند و سوراخى را در آن به وجود آورند . بر اثر نفوذ آب تدریجاً این سوراخ بزرگ و
بزرگتر شد و سرانجام سد عظیم درهم شکست و آبى كه پشت آن متراکم بود ، تمام آن آبادى ها و خانه ها و كاخ ها را ویران ساخت و آن جمعیت عظیم نابود يا در مناطق دیگر پراکنده و سرگردان شدند و این است قدرت نمایى خداوندبزرگ.
از سوره قریش ، به خوبى استفاده مى شود كه يکى از اهداف سوره فیل ، يادآورى خاطره بزرگ نعمت هاى عظیم خداوند به قریش است تا به آنها نشان دهد كه اگر لطف پروردگار نبود ، نه آثارى از این كانون مقدس يعنى مکه و كعبه وجود داشت و نه از قریش ، شاید از مرکب كبر و غرور فرودآیند و به دعوت پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله گردن نهند . از سوى دیگر این ماجرا كه مقارن میلاد مسعود پیامبر صلى الله علیه و آله واقع شد ، در حقیقت زمینه ساز آن ظهور بزرگ بود و پیام آور عظمت این قیام و این همان چیزى است كه مفسران از آن به « ارهاص » تعبیر كرده اند . « ارهاص » به معنى معجزاتى است كه قبل از قیام پیغمبر صلى الله علیه و آله واقع مى شود و زمینه ساز دعوت او است . این واژه در اصل به معنى "پایه گذارى" و اولین ردیف سنگ و آجرى است كه در زیر دیوار مى نهند و به معنى آماده شدن و
ایستادن نیز آمده است . و از سوى سوم تهدیدى است به همه گردنکشان جهان اعم از قریش و غیر آنها كه بدانند هرگز نمى توانند در برابر قدرت پروردگار بایستند ، چه بهتر كه پندار خام را از سر به در كنند و سر بر فرمان او نهند و تسلیم حق و عدالت گردند . و از سوى چهارم اهمیت این خانه بزرگ را نشان مى دهد كه وقتى دشمنان « كعبه » توطئه نابودى آن را در سر مى پروراندند و مى خواستند مرکزیت این سرزمین ابراهیمى را به جاى دیگرى منتقل كنند ، خداوند چنان گوشمالى به آنها داد كه براى همگان مایه عبرت شد و بر اهمیت این كانون مقدس افزود .
و از سوى پنجم خداوندى كه دعاى ابراهیم خلیل (علیه السلام) درباره امنیت این سرزمین مقدس را اجابت فرمود و آن را تضمین نمود ، در این ماجرا نشان داد كه مشیتش بر این قرار گرفته كه این كانون توحید و عبادت همیشه مرکز امن باشد .
پایان سورۀ فیل
در فضیلت تلاوت این سوره ، همین بس كه در حدیثى از پیغمبر اکرم صلى الله علیه و آله نقل شده كه فرمود : « كسى كه آن را بخواند، به تعداد هریك از كسانى كه درگِرد خانه كعبه طواف كرده، يا در آن جا معتکف شده ، ده حسنه به او مى دهد » .(1)مسلماً چنین فضیلتى از آنِ كسانى است كه در پیشگاه خداوندى كه پروردگار كعبه است ، سر تعظیم فرود آورده ، او را عبادت كنند و احترام این خانه را پاسدارى كرده و پیامش را با گوش جان بشنوند و به كار بندند .
بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ بنام خداوند بخشنده بخشایشگر
1 لاِيلافِ قُرَيْشٍ ( مجازات اصحاب فیل ) به خاطر این بود كه قریش ( به این سرزمین مقدس ) الفت گیرند ( و مقدمات ظهور پیامبر فراهم شود ).
1) « مجمع البیان » ، جلد 10 ، صفحه 543 .
در اولین آیۀ این سوره كه در واقع مکمّل سوره « فیل » است ، مى فرماید : ما لشگر فیل را نابود كردیم و آنها را همچون كاه درهم كوبیده شده متلاشى ساختیم «تا قریش به این سرزمین مقدس الفت گیرند» و مقدمات ظهور پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله فراهم گردد . « ایلاف » مصدر است و به معنى " الفت بخشیدن" و « الفت » به معنى اجتماع توأم با انسجام و انس و التیام است و منظور ایجاد الفت میان قریش و سرزمین مکه و خانه كعبه است ، زیرا آنها و تمام اهل مکه به خاطر مرکزیت و امنیت این سرزمین در آن جا سکنى گزیده بودند ، بسیارى از مردم حجاز هر سال به آن جا آمده ، مراسم حج را به جا مى آوردند و مبادلات اقتصادى و ادبى داشتند و از برکات مختلف این سرزمین بهره مى بردند . همه اینها در سایه امنیت ویژه آن بود . اگر با لشگرکشى ابرهه و امثال او این امنیت خدشه دار مى شد يا خانه كعبه ویران مى گشت ، دیگر كسى با این سرزمین الفتى پیدا نمى كرد . « قُرَيْش » در لغت به معناى "اجتماع" نیز آمده است و چون این قبیله از اجتماع و انسجام خاصى برخوردار بودند ، این نام براى آنها انتخاب شده است .
2 ایلافِهِمْ رِحْلَةَ الشِّتاءِ وَالصَّيْفِ الفت آنها در سفرهاى زمستانه و تابستانه است.
« رِحْلَة » دراصل از « رحل » ( بر وزن شهر ) به معنى پوششى است كه براى سوار شدن مى نهند ، سپس به همین مناسبت آن را به خود شتر و يا مسافرت هایى كه با آن يا وسیله دیگرى انجام داده مى شود ، اطلاق كرده اند . زمین مکه باغ و زراعتى نداشت ، دامدارى آن نیز محدود بود ، بیشترین درآمد از طریق همین كاروان هاى تجارى تأمین مى شد، در فصل زمستان به سوى جنوب يعنى سرزمین يمن كه هواى آن نسبتاً گرم بود، روى مى آوردند و در فصل تابستان به سوى شمال و سرزمین شام كه هواى ملایم و مطلوبى داشت و اتفاقاً هم سرزمین يمن و هم سرزمین شام از كانون هاى مهم تجارت در آن روز بودند و مکه و مدینه حلقه اتصالى در میان آن دو محسوب مى شد .
منظور از آیه ، ایجاد الفت بین قریش و سایر مردم در طول سفرهاى زمستانه و تابستانه و حفظ عشق و علاقه به "مکه" به خاطر امنیت آن مى باشد . البته قریش با كارهاى خلافى كه انجام مى دادند، مستحق این همه لطف و محبت الهى نبودند ، اما چون مقدر بود از میان این قبیله و از آن سرزمین مقدس ، اسلام و پیغمبر اکرم صلى الله علیه و آله طلوع كند ، خداوند این لطف را در حق آنها انجام داد .
3 فَلْيَعْبُدوُا رَبَّ هذَا الْبَيْتِ
پس ( به شکرانه این نعمت بزرگ ) باید پروردگار این خانه راعبادت كنند .
در این آیه چنین نتیجه مى گیرد كه : قریش با این همه نعمت الهى كه به برکت كعبه پیدا كرده اند ، باید خداى كعبه رابپرستند ، نه بتها را .
4 اَلَّذى اَطْعَمَهُمْ مِنْ جُوعٍ وَ امَنَهُمْ مِنْ خَوْفٍ
همان كس كه آنها را از گرسنگى نجات داد و از ناامنى رهایى بخشید .
از يکسو به آنها رونق تجارت عطا فرمود و جلب منفعت نمود و از سوى دیگر ناامنى را از آنها دور كرد و دفع ضرر فرمود و اینها همه با شکست سپاه ابرهه فراهم گشت .
پایان سورۀ قریش
درباره فضیلت تلاوت این سوره ، از امام باقر (علیه السلام) روایت شده : « هر كس این سوره را در نمازهاى فریضه و نافله اش بخواند ، خداوند نماز و روزه او را قبول مى كند و او را در برابر كارهایى كه در زندگى دنیا از او سر زده است ، مورد محاسبه قرار نمى دهد » .(1)
بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ بنام خداوند بخشندۀ بخشایشگر
1 اَرَأَيْتَ الَّذى يُكَذِّبُ بِالدّينِ
آیا كسى كه روز جزا را پیوسته انکار مى كند ، مشاهده كردى ؟
منظور از « دین » ، در اینجا جزا يا روز جزا است و انکار روز جزا و دادگاه بزرگ آن ، بازتاب وسیعى در اعمال انسان دارد كه در این سوره به پنج قسمت از آن اشاره شده است . از جمله :
1) «مجمع البیان»،جلد10،صفحه546 .
« راندن يتیمان با خشونت » و « عدم تشویق دیگران به اطعام افراد مسکین » است ، يعنى نه خود انفاق مى كنند و نه دیگران را دعوت به این كار مى نمایند . بعضى نیز احتمال داده اند كه منظور از « دین » در اینجا قرآن يا تمام آیین اسلام است ، ولى معنى اول مناسبتر به نظر مى رسد و نظیر آن را در سوره « انفطار » آیه 9 ( كَلاّ بَلْ تُكَذِّبوُنَ بِالدّينِ ) و سوره تین آیه 7 ( فَما يُكَذِّبُكَ بَعْدُ بِالدّينِ ) نیز آمده است كه به قرینه آیات دیگر آن سوره ها منظور از دین ، "روز جزا " است .
2 فَذلِكَ الَّذى يَدُعُّ الْيَتیمَ او همان كسى است كه يتیم را باخشونت مى راند.
« يَدُعُّ » ، از ماده « دَعَّ » ( بر وزن حَدَّ ) به معنى "دفع شدید و راندن توأم با خشونت و عنف" است . در اینجا این نکته جلب توجه مى كند كه در مورد يتیمان ، مسأله عواطف انسانى بیشتر مطرح است تا اطعام و سیر كردن، چراکه بیشترین رنج يتیم ، از دست دادن كانون عاطفه و غذاى روح است و تغذیه جسمى در مرحله بعد قرار دارد .
3 وَلايَحُضُّ عَلىطَعامِ الْمِسْكینِ و دیگران را به اطعام مسکین تشویق نمى كند.
« يَحُضُّ » از مادۀ « حض » به معنى "ترغیب دیگران بر چیزى" مى باشد . و باز در این آیات به
مسأله « مستمندان » كه از مهمترین كارهاى خیر است ، برخورد مى كنیم ، تا آنجا كه مى فرماید: « اگر خود قادر به اطعام مستمندى نیست ، دیگران را به آن تشویق كند » .
4 فَوَيْلٌ لِلْمُصَلّينَ پس واى بر نمازگزارانى كه ...
5 اَلَّذینَ هُمْ عَنْ صَلاتِهِمْ ساهُونَ نماز خود را به دست فراموشى مى سپارند .
« ساهُون » ، از ماده « سهو » در اصل به معنى "خطایى كه از روى غفلت سرزند" ، خواه در فراهم كردن مقدماتش مضر باشد يا نه ، البته در صورت اول معذور نیست و در صورت دوم معذور است ، ولى در اینجا منظور سهو توأم با تقصیر است . باید توجه داشت كه نمى فرماید : « در نمازشان سهو مى كنند » ، چون سهو در نماز به هر حال براى هر كسى واقع مى شود ، بلکه مى فرماید : « از اصل نماز سهو مى كنند » و كل آن را به دست فراموشى مى سپرند .
6 اَلَّذینَ هُمْ يُراؤُنَ آنها كه ریا مى كنند .
مسلماً يکى از سرچشمه هاى تظاهر و ریاکارى ، عدم ایمان به روز قیامت و عدم توجه به پاداش هاى الهى است وگرنه چگونه ممکن است انسان ، پاداش هاى الهى را رها كند و رو
به سوى خَلق و خوش آیند آنها آورد ؟
ارزش هر عمل بستگى به انگیزه آن دارد و يا به تعبیر دیگر از دیدگاه اسلام ، اساس هر عمل را « نیت » تشکیل مى دهد ، آن هم « نیت خالص » . در حدیث معروفى از پیغمبر اکرم صلى الله علیه و آله آمده است كه : « اِنَّمَا الاَعْمالُ بِالنِّيّاتِ وَ لِكُلِّ امْرِءٍ ما نَوى : هر عملى بستگى به نیت او دارد و بهره هرکس مطابق نیتى
است كه در عمل دارد » . در ذیل این حدیث آمده است : « آن كس كه براى خدا جهاد كند ، اجرش بر خداوند بزرگ است و كسى كه براى متاع دنیا پیکار كند ، يا حتى نیت به دست آوردن « عِقال » ( طناب كوچکى كه پاى شتر را با آن مى بندند ) را كرده باشد ، بهره اش فقط همان است » . (1)این ها به خاطر آن است كه « نیت » ، همیشه به « عمل » شکل مى دهد ، آن كس كه براى خدا كارى را انجام مى دهد ، شالودۀ آن را محکم مى كند و تمام تلاش او این است كه مردم از آن بهره بیشتر بگیرند ، ولى كسى كه
1) « وسائل الشیعه » ، جلد 1 ، صفحه 35 .
براى تظاهر و ریاکارى ، عملى را انجام مى دهد ، تنها به ظاهر و زرق و برق آن مى پردازد ، بى آنکه به عمق و باطن و شالوده و بهره گیرى نیازمندان اهمیت دهد . در حدیثى از پیغمبر اکرم صلى الله علیه و آله آمده است : « زمانى بر مردم فرامى رسد كه باطن هاى آنها زشت و آلوده مى شود و ظاهرشان زیبا ، به خاطر طمع در دنیا ، این درحالى است كه علاقه اى به پاداش هاى پروردگارشان ندارند ، دین آنها ریا مى شود و خوف خدا در دل آنها وجود ندارد ، خداوند همه آنها را به عذاب سختى گرفتار مى كند و هرقدر خدا را مانند شخص غریق بخوانند ، هرگز دعایشان مستجاب نمى شود » . (1)در روایتى از امام صادق (علیه السلام) مى خوانیم كه به يکى از ياران خود به نام « زراره » فرمود : « مَنْ عَمِلَ لِلنّاسِ ، كانَ ثَوابُهُ عَلَى النّاسِ يا زُرارَةُ كُلُّ رِياءٍ شِرْكٌ : كسى كه براى مردم عمل كند ، ثوابش بر مردم است ، اى زراره ! هر ریائى شرك است » . (2).
در حدیثى دیگر از پیامبر صلى الله علیه و آله آمده است : « شخص ریاکار در روز قیامت با چهار نام صدا زده مى شود ؛ اى كافر ! ، اى فاجر ! ، اى حیله گر ! و اى زیانکار ! عملت نابود شد و اجرت باطل گشت . امروز هیچ راه نجاتى ندارى ، پاداش خود را از كسى بخواه كه از براى او عمل كردى » . (1)
7 وَ يَمْنَعُونَ الْماعُونَ و دیگران را از ضروریات زندگى منع مى كنند .
« ماعُون » از ماده « مَعْن » ( بر وزن شأن ) به معنى "چیز كم" است و بسیارى از مفسران معتقدند كه منظور از آن در اینجا ، اشیاء جزیى است كه مردم مخصوصاً همسایه ها از يکدیگر به عنوان عاریه يا تملك مى گیرند . مانند : مقدارى نمك ، آب ، آتش ( كبریت ) ، ظروف و غیره .
بدیهى است كسى كه از دادن چنین اشیایى به دیگران خوددارى مى كند ، آدم بسیار پست و بى ایمانى است ، يعنى آنها به قدرى بخیلند كه حتى از دادن این اشیاء كوچك ، مضایقه دارند ، درحالى كه تأمین همین اشیاء كوچك گاه نیازهاى بزرگى را در زندگى مردم برطرف مى نماید . در .
1) « وسائل الشیعه » ، جلد 1 ، صفحه 51 ، ذیل حدیث 16 .
روایتى از امام صادق (علیه السلام) آمده است كه در تفسیر « ماعون » فرمود : « هُوَ الْقَرْضُ يُقْرِضُهُ ، وَ الْمَتاعُ يُعیرُهُ ، وَ الْمَعْروُفُ يَصْنَعُهُ : ماعون ، وامى است كه انسان به دیگرى مى دهد و وسایل زندگى است كه به عنوان عاریه در اختیار دیگران مى گذارد و كمك ها و كارهاى خیرى كه انسان انجام مى دهد » . (1)
این سخن را با حدیثى از پیغمبر اکرم صلى الله علیه و آله پایان مى دهیم ، فرمود : « كسى كه وسایل ضرورى و كوچك را از همسایه اش دریغ دارد ، خداوند در قیامت او را از خیر خود منع مى كند و او را به حال خود وامى گذارد و هرکس خدا او را به خود واگذارد ، چه بد حالى دارد » . (2)
پایان سورۀ ماعون .
در فضیلت تلاوت این سوره ، پیغمبر اکرم صلى الله علیه و آله فرموده اند : « هر كس آن را تلاوت كند ، خداوند او را از نهرهاى بهشتى سیراب خواهد كرد و به عدد هر قربانى كه بندگان خدا در روز عید ( قربان ) قربانى مى كنندو همچنین قربانى هایى كه اهل كتاب و مشرکان دارند، به عدد هر يك از آنان اجرى به او مى دهد » .(1)
بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ بنام خداوند بخشنده بخشایشگر
1 اِنّا اَعْطَيْناكَ الْكَوْثَرَ مابه توکوثر(خیروبرکت فراوان)عطاکردیم.
« كَوْثَر » ، وصف است كه از « كثرت » گرفته شده و به معنى "خیر و برکت فراوان" است .
تمام مواهب الهى بر شخص پیامبر صلى الله علیه و آله در تمام زمینه ها حتى پیروزى هایش در غزوات بر
1) «مجمع البیان»،جلد10،صفحه548 .
دشمنان و حتى علماى امتش كه در هر عصر و زمان مشعل فروزان قرآن و اسلام را پاسدارى مى كنند و به هر گوشه اى از جهان مى برند ، همه در این خیر كثیر وارد هستند .
مصادیق این « خیر كثیر » زیاد است ، ولى بسیارى از بزرگان علماى شیعه يکى از روشن ترین مصداق هاى آن را وجود مبارك « فاطمه زهرا » علیهاالسلام دانسته اند ، چراکه شأن نزول آیه مى گوید : آنها پیغمبر اکرم صلى الله علیه و آله را متهم مى كردند كه بلاعقب است . قرآن ضمن نفى سخن آنها مى گوید : « ما به تو كوثر دادیم » . از این تعبیر استنباط مى شود كه این « خیر كثیر » همان فاطمه زهرا علیهاالسلام است ، زیرا نسل و ذریه پیامبر صلى الله علیه و آله به وسیله همین دختر گرامى در جهان انتشار يافت . نسلى كه نه تنها فرزندان جسمانى پیغمبر بودند ، بلکه آیین او و تمام ارزشهاى اسلام را حفظ كردند و به آیندگان ابلاغ نمودند ، نه تنها امامان معصوم اهل بیت علیهم السلام كه آنها حساب مخصوص به خود دارند ، بلکه هزاران هزار از فرزندان فاطمه علیهاالسلام در سراسر جهان پخش شدند كه در میان آنها علماى بزرگ و نویسندگان و فقهاء و محدثان و مفسران والامقام و فرماندهان عظیم بودند كه با ایثار و فداکارى در
حفظ آیین اسلام كوشیدند .
2 فَصَلِّ لِرَبِّكَ وَ انْحَرْ
اکنون كه چنین است ، براى پروردگارت نماز بخوان و قربانى كن .
آرى بخشنده نعمت او است، بنابراین نماز و عبادت و قربانى كه آن هم نوعى عبادت است، براى غیر او معنى ندارد، مخصوصاً با توجه به مفهوم « رَبّ » كه حکایت از تداوم نعمت ها و تدبیر و ربوبیت پروردگار مى كند . خلاصه اینکه « عبادت » خواه به صورت نماز باشد، يا قربانى كردن ،
مخصوص «رَبّ» و ولىّ نعمت است و او منحصرا ذات پاك خدا است . منظور از جمله « وَ انْحَرْ » ، رو به قبله ایستادن به هنگام نماز و بلند كردن دستها به هنگام تکبیر و آوردن آن در مقابل گلوگاه و صورت است ، چراکه ماده « نحر » به معنى گلوگاه مى باشد ، سپس عرب آن را درمعنى "مقابله با هرچیز" استعمال كرده است.
3 اِنَّ شانِئَكَ هُوَ الاَْبْتَرُ مسلماً دشمن تو ابتر و بلاعقب است .
« شانِى ء » از ماده « شَنَئاآن » ( بر وزن ضَرَبان ) به معنى "عداوت و كینه ورزى و بدخلقى كردن"
است و « شانِى ء » كسى است كه داراى این وصف باشد . « اَبْتَر » در اصل به معنى "حیوان دم بریده" است و انتخاب این تعبیر از سوى دشمنان اسلام ، به منظور هتك و توهین بود .
این سوره در حقیقت سه پیشگویى بزرگ در بر دارد ؛ از يکسو اعطاء خیر كثیر را به پیامبر صلى الله علیه و آله نوید مى دهد ( اگرچه « اَعْطَيْنا » فعل ماضى است ، ولى ممکن است از قبیل مضارع مسلم باشد كه در شکل ماضى بیان شده است ) و این خیر كثیر تمام پیروزى ها و موفقیت هایى را كه بعدا نصیب پیامبر صلى الله علیه و آله شد و به هنگام نزول این سوره در مکه قابل پیش بینى نبود ، شامل مى شود . از سوى دیگر خبر مى دهد كه پیغمبر صلى الله علیه و آله بلاعقب نخواهد بود ، بلکه نسل و دودمان او به طور فراوان در جهان وجود خواهند داشت . از سوى سوم خبر مى دهد كه دشمنان او اَبتر و بلاعقب خواهند بود ، این پیشگویى نیز تحقق يافت و چنان دشمنانش تار و مار شدند كه امروز اثرى از آنها باقى نمانده است ، درحالى كه طوایفى همچون « بنى امیه » و « بنى عباس » كه به مقابله با پیغمبر صلى الله علیه و آله و فرزندان او برخاستند ، روزى آن قدر جمعیت داشتندکه فامیل و فرزندان آنها قابل شمارش نبود، ولى امروز
اگر هم چیزى از آن ها باقى مانده باشد، هرگز شناخته نیست .
قابل توجه این كه دراینجا و درآیات فراوان دیگرى ازقرآن مجید،خداوندباصیغه «متکلم مع الغیر» از خود ياد مى كند، مى فرماید : « ما » كوثر را به تو عطا كردیم . این تعبیر و مانند آن براى بیان عظمت و قدرت است ، زیرا بزرگان هنگامى كه از خود سخن مى گویند ، نه فقط از خود ، بلکه از مأمورانشان نیز خبر مى دهند و این كنایه از قدرت و عظمت و وجود فرمانبردارانى در مقابل اوامر است . در آیه اول این سوره ، كلمه « اِنَّ » نیز تأکید دیگرى بر این معنى است و تعبیر به « اَعْطَيْناكَ » به جاى « آتَيْناكَ » دلیل بر این است كه خداوند « كوثر » را به پیامبر صلى الله علیه و آله بخشیده و اعطاء فرموده است و این بشارتى است بزرگ به پیغمبر اکرم صلى الله علیه و آله تا در برابر ياوه گویى هاى دشمنان ، قلب مبارکش آزرده نشود و در عزم آهنینش فتور و سستى راه نیابد و بداند تکیه گاه او خدایى است كه منبع همه خیرات است و خیر كثیر را در اختیار او نهاده است .
پایان سورۀ كوثر
درفضیلت تلاوت اینسوره، پیغمبراکرم صلى الله علیه و آله فرموده اند : « كسى كه سوره كافرون را بخواند ، گویى ربع قرآن را خوانده وشیاطین طغیانگراز او دورمى شوند و از شرك پاك مى گردد و از فزع (روز قیامت) در امان خواهد بود .(1)در حدیث دیگرى از پیغمبراکرم صلى الله علیه و آله آمده است : مردى خدمتش آمد و عرض كرد : «اى رسول خدا ! براى این آمده ام كه چیزى به من ياد دهى كه به هنگام خواب بخوانم» ، حضرت صلى الله علیه و آله فرمود: «هنگامى كه به بستر رفتى، سوره كافرون را بخوان، بعدازآن بخواب كه این بیزارى از شرك است» .(2)درباره فضیلت این سوره ، روایات بسیارى نقل شده كه حاکى از اهمیت فوق العاده آن است .
بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ بنام خداوند بخشندۀ بخشایشگر
1 قُلْ يا اَيُّهَا الْكافِروُنَ بگو اى كافران .
2 لا اَعْبُدُ ما تَعْبُدوُنَ آنچه را شما مى پرستید ، من نمى پرستم .
3 وَ لا اَنْتُمْ عابِدوُنَ ما اَعْبُدُ و نه شماآنچه راکه من مى پرستم، عبادت مى كنید.
4 وَ لا اَنَا عابِدٌ ما عَبَدْتُمْ و نه من هرگز آنچه راشما پرستش كرده اید، مى پرستم.
5 وَ لا اَنْتُمْ عابِدوُنَ ما اَعْبُدُ و نه شما آنچه راکه من مى پرستم،عبادت مى كنید.
6 لَكُمْ دینُكُمْ وَ لِىَ دینِ
(حال كه چنین است) آیین شما براى خودتان و آیین من براى خودم .
در روایات آمده كه این سوره دربارۀ گروهى از سران مشرکان قریش نازل شده، مانند «ولیدبن مغیره» و « عاص بن وائل » و «حارث بن قیس» و «اُمَيَّة بن خَلْف» و ... گفتند: « اى محمد! تو بیا از آیین ما پیروى كن ، ما نیز از آیین تو پیروى مى كنیم و تو را در تمام امتیازات خود شریك مى سازیم، يك سال تو خدایان ما را عبادت كن و سال دیگر ما خداى تو را عبادت مى كنیم. اگر آیین تو بهتر باشد، ما با تو در آن شریك شده ایم و بهره خود را گرفته ایم و اگر آیین ما بهتر باشد، تو در آیین ما شریك شده و بهره ات را از آن
گرفته اى » . پیامبر صلى الله علیه و آله فرمود:«پناه بر خدا كه من چیزى را همتاى او قرار دهم». گفتند: «لااقل بعضى از خدایان مارا لمس كن و ازآنها تبرك بجوى، ما هم تو را تصدیق مى كنیم و خداى تو را مى پرستیم». پیامبر صلى الله علیه و آله فرمود: «من منتظر فرمان پروردگارم هستم»، در این هنگام این سوره نازل شد و پیامبر صلى الله علیه و آله به مسجدالحرام آمد ، در حالى كه جمعى از سران قریش در آن جا جمع بودند، بالاى سر آن ها ایستاد و این سوره را تا آخر بر آن ها خواند. آنها وقتى پیام این سوره را شنیدند، كاملاً مأیوس شده و حضرت و يارانش را آزار دادند .(1)
مى دانیم بت پرستان هرگز خدا را انکار نمى كردند و طبق صریح آیات قرآن اگر از خالق آسمان و زمین از آنها سؤال مى شد ، مى گفتند : « خدا است » .(2)پس چگونه در این سوره مى گوید : « نه من
معبود شما را مى پرستم و نه شما معبود مرا » ؟ پاسخ این سؤال نیز با توجه به اینکه بحث از مسأله خلقت نیست ، بلکه از مسأله عبادت است ، روشن مى شود ، بت پرستان خالق جهان را « خدا » مى دانستند ، ولى معتقد بودند باید بتها را عبادت كرد ، تا آنها واسطه در درگاه خدا شوند، يا اینکه اصلاً ما لایق نیستیم كه خدا را پرستش كنیم ، بلکه باید بتهاى جسمانى را پرستش كنیم ، اینجا است كه قرآن قلم سرخ بر اوهام و پندارهاى آنها مى كشد و مى گوید : عبادت باید فقط براى خدا باشد ، نه بتها و نه هر دو .
این تکرار براى "تأکید" است ، همان گونه كه در حدیث امام صادق (علیه السلام) نیز اشاره به آن شده است آنجا كه در پاسخ يکى از يارانش كه از دلیل تکرار این آیات سؤال كرد ، فرمود : « سبب نزول این آیات و تکرار آن ، این بود كه قریش به رسول خدا پیشنهاد كردند كه يك سال تو خدایان ما را بپرست ، سال دیگر ما خداى تو را مى پرستیم و همچنین سال بعد تو خدایان ما را بپرست و سال دیگر ( سال چهارم ) ما
خداى تورا مى پرستیم، آیات فوق نازل شد و تمام این پیشنهادهارا نفى كرد ».(1)
گاهى چنین تصور شده كه آخرین آیه این سوره كه مى گوید : « آیین شما را براى خودتان و آیین من براى خودم » همان مفهوم « صلح كل » را دارد و به آنها اجازه مى دهد كه بر آیینشان بمانند ، چراکه اصرار بر پذیرش آیین اسلام نمى كند . ولى این پندار بسیار سست و بى اساس است ، زیرا لحن آیات به خوبى نشان مى دهد كه این تعبیر نوعى تحقیر و تهدید است ، يعنى آیین شما ارزانى خودتان باد و به زودى عواقب نکبت بار آن را خواهید دید . شاهد گویاى این مطلب صدها آیه قرآن مجید است كه شرك را در تمام اشکالش مى كوبد و از هر كارى منفورتر مى شمرد و گناهى نابخشودنى مى داند . به همین دلیل پیغمبر اکرم صلى الله علیه و آله و تمام انبیاء عظام نه تنها يك لحظه با شرك سازش نکردند ، بلکه نخستین و مهمترین برنامه آنها مبارزه با آن بود .
1) تفسیر « على بن ابراهیم » ، جلد 2 ، صفحه 445 ( با تلخیص ) .
آنچه در این سوره آمده ، بیانگر این واقعیت است كه توحید و شرك ، دو برنامه متضاد و دو مسیر كاملاً جدا مى باشد و هیچ شباهتى با يکدیگرندارند ؛ توحید ، انسان را به خدا مربوط مى كند ، درحالى كه شرك ، او را از خدا بیگانه مى سازد . توحید ، رمز وحدت و يگانگى در تمام زمینه ها است ، درحالى كه شرك ، مایه تفرقه و پراکندگى درهمه شؤون مى باشد. توحید ، انسان را از عالَم ماده و جهان طبیعت بالا مى بَرَد و در ماوراى طبیعت به وجود بى انتهاى الهى پیوند مى دهد ، درحالى كه شرك ، انسان را در چاه طبیعت ، سرنگون مى سازد و به موجودات محدود و ضعیف و فانى پیوند مى دهد . نه تنها تمام انبیاء الهى با شرك مخالف بوده و با آن مبارزه مى كردند ، بلکه امروزه نیز همه پویندگان راه حق و علماء و مبلغان این آیین، باید همین خط راادامه دهند و درهمه جا برائت و بیزارى خویش را از هرگونه شرك و سازش با مشرکان اعلام دارند.
پایان سورۀ كافرون
در فضیلت تلاوت این سوره ، از پیغمبر اکرم صلى الله علیه و آله نقل شده كه فرمود : « كسى كه این سوره را تلاوت كند ، همانند این است كه همراه پیغمبر صلى الله علیه و آله در فتح مکه بوده باشد » .(1)امام صادق (علیه السلام) نیز فرموده اند: « هرکس سوره نصر را در نماز نافله يا فریضه بخواند ، خداوند او را بر تمام دشمنانش پیروز مى گرداند و در قیامت در حالى وارد محشر مى شود كه نامه اى با او است كه سخن مى گوید ، خداوند او را از درون قبرش همراه او بیرون فرستاده و آن امان نامه اى است از آتش جهنم ... » .(2)و این همه افتخار و فضیلت از آنِ كسى است كه با خواندن این سوره در خط رسول اللّه قرار گرفته و به سنّت و آیین او عمل كند .
بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ بنام خداوند بخشنده بخشایشگر
1 اِذا جاءَ نَصْرُ اللّهِ وَ الْفَتْحُ هنگامى كه يارى خدا وپیروزى فرارسد.
2 وَ رَأَيْتَ النّاسَ يَدْخُلُونَ فى دینِ اللّهِ اَفْواجا
و مردم را ببینى گروه گروه وارد دین خدا مى شوند .
«فَتْح» در اینجا به صورت مطلق گفته شده و بدون شك منظور از آن، "فتح مکه" است كه چنین بازتاب گسترده اى داشت، فتح مکه را باید مرحله تثبیت اسلام و استقرار آن در جزیرة العرب و سپس در جهان دانست و لذا بعد از فتح مکه دیگر هیچ مقاومتى ازناحیه مشرکان ( جز در يك مورد كه آن هم به سرعت سرکوب شد ) دیده نشد و مردم از تمام نقاط جزیره براى پذیرش اسلام خدمت پیامبر صلى الله علیه و آله مى آمدند. در این آیه «نصرت» اضافه به «خداوند» شده است (نَصْرُاللّه) تنها در اینجا نیست كه این اضافه دیده مى شود، در بسیارى از آیات قرآن این معنى منعکس است .(1)اشاره به اینکه به هرحال يارى و پیروزى به اراده حق است. درست است كه براى غلبه بر دشمن باید تأمین
1) از جملۀ 214 / بقره و 126 / آل عمران و 10 / انفال .
قوا و تهیۀ نیرو كرد ، ولى يك انسان موحد ، نصرت را تنها از ناحیه خدا مى داند و به همین دلیل به هنگام پیروزى مغرور نمى شود ، بلکه در مقام شکر و سپاس الهى برمى آید.
3 فَسَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّكَ وَ اسْتَغْفِرْهُ اِنَّهُ كانَ تَوّاباً
پروردگارت را تسبیح و حمد كن و از او آمرزش بخواه كه اوبسیار توبه پذیر است .
« تَسْبیح » به معنى منزه شمردن خداوند از هرگونه عیب و نقص است و «حَمْد» براى توصیف او به صفات كمالیه است و «استغفار» در برابر نقصانها و تقصیرهاى بندگان است. این پیروزى بزرگ سبب شد كه افکار شرك آلود زدوده شود ، كمال و جمال خداوند ظاهرتر گردد و گم كرده راهان به سوى حق بازگردند . این فتح عظیم سبب شد كه افراد گمان نکنند خداوند يارانش را تنها مى گذارد (پاکى از این نقص) و نیز بدانند كه خداوند بر انجام وعده هایش توانا است (موصوف بودن به این كمال) و نیز بندگان به نقص خود در برابر عظمت او اعتراف كنند. ممکن است به هنگام پیروزى واکنش هاى نامطلوبى در انسان پیدا شود و گرفتار «غرور و خودبرتربینى» گردد و يا در برابر دشمن دست به « انتقامجویى و تسویه حساب شخصى » زند ، این سه دستور به او تعلیم مى دهدکه در لحظه حسّاس پیروزى به ياد صفات جلال و جمال خدا بیفتد ، همه چیز را از او بداند ، درمقام استغفار برآید تاهم غرور و غفلت او زایل گردد و هم از انتقامجویى برکنار ماند .
پایان سورۀ نصر
در فضیلت تلاوت این سوره ، پیغمبر اکرم صلى الله علیه و آله فرموده اند : « كسى كه آن را تلاوت كند ، من امیدوارم خداوند او و ابولهب را درخانه واحدى جمع نکند » (یعنى او اهل بهشت خواهد بود ، در حالى كه ابولهب اهل دوزخ است) .(1)مسلماً چنین فضیلتى از آنِ كسى است كه خط خود را از خط ابولهب جدا كند ، نه كسانى كه با زبان مى خوانند ولى ابولهب وار عمل مى كنند .
بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ بنام خداوند بخشنده بخشایشگر
1 تَبَّتْ يَدا اَبى لَهَبٍ وَ تَبَّ بریده باد هردودست ابولهب ( و مرگ بر او باد ) .
«تَب» و « تباب » ( بر وزن خراب ) به معنى زیان مستمر و مداوم است ، ولى « طَبْرَسى » در
1) «مجمع البیان»،جلد10،صفحه558 .
« مجمع البیان » مى گوید : به معنى زیانى است كه منتهى به هلاکت مى شود . این سوره درحقیقت پاسخى است به سخنان زشت « ابولهب » عموى پیغمبر اکرم صلى الله علیه و آله و فرزند عبدالمطلب كه از دشمنان سرسخت اسلام بود و به هنگام شنیدن دعوت آشکار و عمومى پیغمبراکرم صلى الله علیه و آله و انذار او نسبت به عذاب الهى گفت : « زیان و هلاکت بر تو باد ، آیا براى همین حرف ها ما را فراخواندى » ؟
قرآن مجید در پاسخ این مرد بد زبان مى فرماید : « بریده باد هر دو دست ابولهب ، يا مرگ و خسران بر او باد » .
2 ما اَغْنى عَنْهُ مالُهُ وَ ما كَسَبَ
هرگز مال و ثروت او و آن چه را به دست آورد ، به حالش سودى نبخشید .
از این تعبیر استفاده مى شود كه او مردى ثروتمند و مغرور بود كه بر ثروت خود در كوشش هاى ضدّ اسلامیش تکیه مى كرد.
3 سَيَصْلى نارا ذاتَ لَهَبٍ و به زودى وارد آتشى مى شود كه داراى شعله فروزان است .
نه تنها « ابولهب » كه هیچ يك از كافران و بدکاران ، اموال و ثروت و موقعیت اجتماعیشان آنها
را ازآتش دوزخ و عذاب الهى رهایى نمى بخشد ، چنان كه در آیه 88 و 89 سوره شعراء مى خوانیم : « يَوْمَ لايَنْفَعُ مالٌ وَ لا بَنُونَ اِلاّ مَنْ اَتَى اللّهَ بِقَلْبٍ سَلیمٍ : قیامت روزى است كه نه اموال و نه فرزندان ، هیچ كدام سودى به حال انسان ندارد ، مگر آن كس كه با قلب سالم ( روحى باایمان و باتقوا ) در محضر پروردگار حاضر شود » .
4 وَامْرَأَتُهُ حَمّالَةَ الْحَطَبِ و همچنین همسرش درحالى كه هیزم به دوش مى كشد.
5 فى جیدِها حَبْلٌ مِنْ مَسَدٍ و در گردنش طنابى از لیف خرما است .
در این كه همسر ابولهب كه خواهر «ابوسفیان» و عمه «معاویه» بود، در عداوت ها و كارشکنى هاى شوهرش بر ضد اسلام شرکت داشت، حرفى نیست، اما در این كه قرآن چرا او را «حَمّالَةَ الْحَطَب» (زنى كه هیزم بردوش مى كشد) لقب داده ، به خاطر آن است كه بوته هاى خار را بردوش مى كشید و بر سر راه پیغمبر اسلام صلى الله علیه و آله مى ریخت تا پاهاى مبارکش آزرده شود .
مى دانیم این آیات درمکه نازل شد و قرآن با قاطعیت خبر داد كه ابولهب و همسرش در آتش
دوزخ خواهند بود ، يعنى هرگز ایمان نمى آورند و سرانجام چنین شد . بسیارى از مشرکان مکه واقعا ایمان آوردند و بعضى ظاهراً ، اما از كسانى كه نه در واقع و نه در ظاهر ایمان نیاوردند ، این دو نفر بودند و این يکى از اخبار غیبى قرآن مجید است و قرآن از این گونه اخبار در آیات دیگر نیز دارد كه فصلى را در اعجاز قرآن تحت عنوان خبرهاى غیبى قرآن به خود اختصاص داده است .
دراینجا سؤالى مطرح است وآن این كه با این پیشگویى قرآن مجید دیگر ممکن نبوده است ابولهب و همسرش ایمان بیاورند وگرنه این خبر كذب و دروغ مى شد . این سؤال مانند سؤال معروفى است كه درباره مسأله « علم خدا » در بحث جبر مطرح شده و آن اینکه مى دانیم خداوندى كه از ازل عالم به همه چیز بوده ، معصیت گنهکاران و اطاعت مطیعان را نیز مى دانسته است ، بنابراین اگر گنهکار گناه نکند علم خدا جهل شود . پاسخ این سؤال را دانشمندان و فلاسفه اسلامى از قدیم داده اند و آن این كه خداوند مى داند كه هرکس با استفاده از اختیار و آزادیش چه كارى را انجام مى دهد ، مثلاً در آیات مورد بحث خداوند از آغاز مى دانسته است كه ابولهب و همسرش با
میل و اراده خود هرگز ایمان نمى آورند و نه از طریق اجبار و الزام .
این سوره بار دیگر این حقیقت را تأکید مى كند كه خویشاوندى در صورتى كه با پیوند مکتبى همراه نباشد ، كمترین ارزشى ندارد و مردان خدا در برابر منحرفان و جباران و گردنکشان هیچ گونه انعطافى نشان نمى دادند هرچند نزدیك ترین بستگان آنها بودند . با این كه ابولهب عموى پیامبر صلى الله علیه و آله بود و از نزدیك ترین نزدیکانش محسوب مى شد، وقتى خط مکتبى و اعتقادى وعملى خود را از او جدا كرد ، همچون سایر منحرفان و گمراهان ، زیر شدیدترین رگبارهاى توبیخ و سرزنش قرار گرفت و به عکس افراد دورافتاده اى بودند كه نه تنها از بستگان پیغمبر صلى الله علیه و آله محسوب نمى شدند ، بلکه از نژاد او و اهل زبان او هم نبودند ، ولى براثر پیوند فکرى و اعتقادى و عملى ، آن قدر نزدیك شدند كه طبق حدیث معروف « سَلْمانُ مِنّا اَهْلَ الْبَيْت : سلمان از خانواده ما است » گویى جزء خاندان پیغمبر شدند . درست است كه آیات این سوره تنها از ابولهب و همسرش سخن مى گوید ، ولى پیدا است كه آنها را به خاطر صفاتشان این چنین مورد نکوهش قرار مى دهد ، بنابراین هر فرد يا گروهى داراى همان اوصاف باشند ، سرنوشتى شبیه آنها دارند .
پایان سورۀ تبّت
در فضیلت تلاوت این سوره ، پیغمبر اکرم صلى الله علیه و آله فرموده اند : « آیا كسى از شما عاجز است از این كه يك سوم قرآن رادر يك شب بخواند »؟ يکى از حاضران عرض كرد : « اى رسول خدا ! چه كسى توانایى بر این كار دارد »؟ حضرت صلى الله علیه و آله فرمود: «سوره اخلاص را بخوانید». درحدیث دیگرى از امام صادق (علیه السلام) مى خوانیم : « كسى كه يك روز و شب بر او بگذرد و نمازهاى پنجگانه را بخواند و در آن سوره اخلاص را نخواند ، به او گفته مى شود : " اى بنده خدا ! تو از نمازگزاران نیستى" » .(1)
بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ بنام خداوند بخشندۀ بخشایشگر
1 قُلْ هُوَ اللّهُ اَحَدٌ بگو خداوند يکتا و يگانه است .
معنى « قُلْ » (بگو) دراینجااین است كه این حقیقت را اظهارکن.درحدیثى ازامیرمؤمنان على (علیه السلام)
1) «مجمع البیان»،جلد10،صفحه561 .
مى خوانیم كه فرمود: « در شب جنگ بدر، "خضر" را در خواب دیدم ، از او خواستم چیزى به من ياد دهدکه به كمك آن بر دشمنان پیروز شوم ، گفت : بگو : « يا هُوَ ، يا مَنْ لا هُوَ اِلاّ هُوَ » . هنگامى كه صبح شد، جریان را خدمت رسول اللّه صلى الله علیه و آله عرض كردم ، فرمود : « يا عَلِىُّ ! عُلِّمْتَ الاِْسْمَ الاَْعْظَمَ : اى على ! اسم اعظم به تو تعلیم شده سپس این جمله ورد زبان من در جنگ بدر بود ... ». (1)« اَللّه » اسم خاص براى خداوند است و مفهوم سخن امام (علیه السلام) این است كه در همین يك كلمه به تمام صفات جمال و جلال او اشاره شده و به همین جهت اسم اعظم الهى نامیده شده است . این نام جز بر خدا اطلاق نمى شود ، درحالى كه نام هاى دیگر خداوند معمولاً اشاره به يکى از صفات جمال و جلال اوست مانند عالم و خالق و رازق و غالبا به غیر او نیز اطلاق مى شود ( مانند رحیم و كریم و عالم و قادر و ... ) . این نام مقدس قریب « هزاربار » در قرآن مجید تکرار شده و هیچ اسمى از اسماء مقدس او این اندازه در قرآن نیامده است ، نامى است كه قلب را روشن مى كند ، به انسان نیرو و آرامش مى بخشد و او را در .
1) « بحار الانوار » ، جلد 3 ، صفحه 222 .
جهانى از نور و صفا مستغرق مى سازد . واژه « اَحَد » از همان ماده « وحدت » است و لذا بعضى « اَحد » و « واحد » را به يك معنى تفسیر كرده اند و ذاتى است كه از هر نظر بى نظیر است . خداوند ، احد و واحد است و يگانه و يکتاست نه به معنى واحد عددى ، يا نوعى و جنسى ، بلکه به معنى وحدت ذاتى و به عبارت روشن تر وحدانیت او به معنى عدم وجود مثل و مانند و شبیه و نظیر براى او است . دلیل این سخن نیز روشن است ؛ او ذاتى است بى نهایت از هرجهت و مسلم است كه دو ذات بى نهایت از هر جهت ، غیر قابل تصور است ، چون اگر دو ذات شد ، هر دو محدود مى شود ، این كمالات آن را ندارد و آن كمالات این را ( دقت كنید ) .
2 اَللّهُ الصَّمَدُ خداوندى است كه همه نیازمندان قصد او مى كنند .
« صَمَد » دراصل به معنى شخص بزرگى است كه همه نیازمندان به سوى او مى روند و از هرنظر پر و كامل است و ظاهرابقیه معانى و تفاسیر دیگرى كه براى آن ذکر شده، به همین ریشه بازمى گردد . امام حسین (علیه السلام) براى « صَمَد » ، پنج معنى را ذکر كرده اند؛ « صَمَد »، كسى است كه در منتهاى سیادت و آقایى است. « صَمَد »، ذاتى است دائم، ازلى و جاودانى . «صَمَد»، وجودى است كه
همتاندارد. «صَمَد»، كسى است كه نمى خورد و نمى آشامد . «صَمَد»، كسى است كه نمى خوابد. (1)از امام على بن الحسین (علیه السلام)نقل شده كه فرمودند : « صَمَد كسى است كه شریك ندارد و حفظ چیزى براى او مشکل نیست و چیزى از او مخفى نمى ماند » . (2)در حدیثى آمده است كه اهل«بصره» نامه اى به محضر امام حسین (علیه السلام) نوشتند و ازمعنى «صمد» سؤال كردند، امام (علیه السلام) در پاسخ آنها فرمود: «بِسْمِ اللّه ِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ ، اما بعد درقرآن مجادله وگفتگو بدون آگاهى نکنید چراکه من از جدّم رسول اللّه شنیدم مى فرمود : هر كس بدون علم سخن بگوید ، باید در محلى از آتش كه براى او تعیین شده ، جاى گیرد، خداوند خودش "صمد" را تفسیر نموده است : لَمْ يَلِدْ وَ لَمْ يُولَدْ وَ لَمْ يَكُنْ لَهُ كُفُوا اَحَدٌ ... : نزاده و زاده هم نشده و است و اَحدى هم مانند او نیست ، ... آرى خداوند "صمد" ، كسى است كه از چیزى بوجود نیامده و در چیزى وجود ندارد و بر چیزى قرار نگرفته ، آفریننده اشیاء و خالق آنها است ، همه چیز را به قدرتش بوجود آورده ، آنچه را براى فنا آفریده، به اراده اش ازهم متلاشى مى شود و آنچه را براى بقا خلق كرده ، به علمش .
باقى مى ماند ، این است خداوند صمد ...» .(1)
3 لَمْ يَلِدْ وَ لَمْ يُولَدْ نزاده و زاده نشده است .
از بعضى روایات استفاده مى شود كه « يُولَد » در آیه « لَمْ يَلِدْ وَ لَمْ يُولَدْ » معنى وسیع ترى دارد و هرگونه خروج اشیاء مادى و لطیف را از او و يا خروج آن ذات مقدس از اشیاء مادى و لطیف دیگر را نفى مى كند . چنان كه در همان نامه اى كه امام حسین (علیه السلام)در پاسخ اهل بصره در تفسیر « صمد » مرقوم فرمود ، این آیه چنین تفسیر شده : « " لَمْ يَلِدْ " يعنى چیزى از او خارج نشد ، نه اشیاء مادى مانند فرزند و سایر اشیایى كه از مخلوقین خارج مى شوند ( مانند شیر از پستان مادر ) و نه چیز لطیف مانند نفس و نه عوارض گوناگون مانند خواب و خیال و اندوه و حزن و خوشحالى و خنده و گریه و خوف و رجاء و شوق و ملامت و گرسنگى و سیرى ، خداوند برتر از این است كه چیزى از او خارج شود و نیز خداوند برتر از آن است كه او متولد از شى ء مادى و لطیف گردد ... مانند خارج شدن موجود زنده اى از موجود دیگر و گیاه از .
1) « مجمع البیان » ، جلد 10 ، صفحه 565 .
زمین و آب از چشمه و میوه از درختان و خارج شدن اشیاء لطیف ازمنابعش، مانند دیدن از چشم و شنیدن از گوش و استشمام از بینى و چشیدن از دهان و سخن از زبان و معرفت و تشخیص از دل و جرقه آتش از سنگ » . (1)
4 وَ لَمْ يَكُنْ لَهُ كُفُوا اَحَدٌ و براى او هرگز شبیه و مانندى نبوده است .
« كُفْوْ » در اصل به معنى همطراز در مقام و منزلت و قدر است و سپس به هرگونه شبیه و مانند اطلاق مى شده است . مطابق این آیه تمام عوارض مخلوقین و صفات موجودات و هرگونه نقص و محدودیت از ذات پاك او منتفى است ، این همان توحید ذاتى و صفاتى است ، در مقابل توحید عددى و نوعى كه در آغاز تفسیر این سوره به آن اشاره شد . او نه شبیهى در ذات دارد ، نه مانندى در صفات و نه مثلى در افعال و از هر نظر بى نظیر و بى مانند است . امام علی (علیه السلام) در يکى از خطبه هاى نهج البلاغه مى فرماید : « او كسى را نزاده است كه خود نیز مولود باشد و از كسى زاده نشد تا .
1) « بحار الانوار » ، جلد 3 ، صفحه 224 .
محدود گردد، ... مانندى ندارد تا با او همتا گردد و شبیهى براى او تصور نمى شود تا با او مساوى باشد » . و این تفسیر جالبى است كه عالى ترین دقایق توحید را بازگو مى كند ( سَلامُ اللّهِ عَلَيْكَ يا اَمیرَ الْمُؤْمِنینَ ) .
توحید ، يعنى يگانگى ذات خداوند و عدم وجود هرگونه همتا و شبیه براى او . گذشته از دلایل نقلى و آیات قرآن مجید ، با دلایل عقلى فراوان نیز قابل اثبات است كه در اینجا قسمتى از آن را به صورت فشرده مى آوریم ؛ 1 - برهان صرف الوجود : خلاصه اش این است كه خداوند وجود مطلق است و هیچ قید و شرط و حدى براى او نیست ، چنین وجودى مسلماً نامحدود خواهد بود ، چراکه اگر محدودیتى پیدا كند ، باید آلوده به عدم گردد و ذات مقدسى كه هستى از آن مى جوشد ، هرگز مقتضى عدم و نیستى نخواهد بود و چیزى در خارج نیست كه عدم را بر او تحمیل كند ، بنابراین محدود به هیچ حدى نمى باشد . از سوى دیگر دو هستى نامحدود در عالَم تصور نمى شود ،
زیرا اگر دوموجود پیدا شود، حتما هریك از آنها فاقد كمالات دیگرى است و بنابراین هر دو محدود
مى شوند و این خود دلیل روشنى بریگانگى ذات واجب الوجود است . 2 - برهان علمى : هنگامى كه به این جهان پهناور نگاه مى كنیم ، در ابتدا عالَم را به صورت موجوداتى پراکنده مى بینیم، زمین و آسمان و خورشید و ماه و ستارگان و انواع گیاهان و حیوانات ، اما هرچه بیشتر دقت كنیم ، مى بینیم اجزاء و ذرات این عالَم چنان به هم مربوط و پیوسته است ، كه مجموعا يك واحد منسجم را تشکیل مى دهد و يك سلسله قوانین معین بر سراسر این جهان حکومت مى كند . هرقدر پیشرفت علم و دانش بشرى بیشتر مى شود ، وحدت و انسجام اجزاى این جهان آشکارتر مى گردد ، تا آنجا كه گاهى آزمایش روى يك نمونه كوچك ( مانند افتادن يك سیب از روى درخت ) سبب مى شود قانون بزرگى كه بر تمام عالَم هستى حکومت مى كند ، كشف گردد ( همان طور كه درباره نیوتن و قانون جاذبه اتفاق افتاد ). این وحدت نظام هستى و قوانین حاکم برآن و انسجام و يکپارچگى در میان اجزاى آن نشان مى دهد كه خالق آن يکتا و يگانه است . 3 - برهان تمانع : ( دلیل علمى - فلسفى ) دلیل علمى دیگرى كه براى اثبات يگانگى ذات خداوند ذکر كرده اند و قرآن در آیه 22 سوره انبیاء، الهام بخش آن است، برهان تمانع است، مى فرماید: « لَوْ كانَ فیها الِهَةٌ اِلاَّ اللّه لَفَسَدَتا فَسُبْحانَ اللّهِ
رَبِ الْعَرْشِ عَمّا يَصِفُونَ : اگر در زمین و آسمان ، خدایانى جُز خداوند يگانه بود ، زمین و آسمان به فساد كشیده مى شد و نظام جهان به هم مى خورد ، پس منزه است خداوندى كه پروردگار عرش است ، از آن چه آنها توصیف مى كنند » . توضیح این دلیل در جلد 13 تفسیر نمونه صفحه 381 تحت عنوان « برهان تمانع » مشروحا ذکر شده است . 4 - دعوت عمومى انبیاء به خداوند يگانه : این دلیل دیگرى براى اثبات توحید است ، چراکه اگر دو واجب الوجود در عالَم بود ، هر دو باید منبع فیض باشند ، چراکه يك وجود بى نهایت كامل ممکن نیست در نورافشانى بخل ورزد ، زیرا عدم فیض براى وجود كامل ، نقص است و حکیم بودن او ایجاب مى كند كه همگان را مشمول فیض خود قرار دهد . این فیض دو شاخه دارد ؛ فیض تکوینى ( در عالَم خلقت ) و فیض تشریعى ( در عالَم هدایت ) . بنابراین اگر خدایان متعددى وجود داشت ، باید فرستادگانى از نزد آنها بیایند و فیض تشریعى آنها را براى همگان برسانند . حضرت علی (علیه السلام) در وصیت نامه اش براى فرزند گرامیش امام مجتبى (علیه السلام) مى فرماید : « وَ اعْلَمْ يا بُنَىَّ اِنَّهُ لَوْ كانَ لِرَبِّكَ شَریكٌ لاََتَتْكَ رُسُلُهُ وَ لَرَأَيْتَ اآثارَ مُلْكِهِ وَ سُلْطانِهِ وَ لَعَرَفْتَ اَفْعالَهُ وَ صِفاتَهُ وَلكِنَّهُ اِلهٌ واحِدٌ كَما وَصَفَ نَفْسَهُ : بدان فرزندم ! اگر پروردگارت همتایى
داشت ، فرستادگان او به سراغ تو مى آمدند و آثار ملك و سلطان او را مشاهده مى كردى و به افعال و صفاتش آشنا مى شدى ، ولى او معبود يکتا است ، همان گونه كه خودش توصیف كرده است » . (1)این ها همه دلیل بر يگانگى ذات او است ، اما دلیل بر عدم وجود هرگونه ترکیب و اجزاء در ذات پاك او روشن است ، زیرا اگر براى او اجزاء خارجیه باشد ، طبعا نیازمند به آنها است و نیاز براى واجب الوجود غیر معقول است و اگر اجزاء عقلیه ( ترکیب از ماهیت و وجود يا از جنس و فصل ) منظور باشد ، آن نیز محال است ، زیرا ترکیب از « ماهیت » و « وجود » ، فرع بر محدود بودن است ، درحالى كه مى دانیم وجود او نامحدود است و ترکیب از « جنس » و « فصل » ، فرع بر داشتن ماهیت است ، چیزى كه ماهیت ندارد ، جنس و فصل هم ندارد .
معمولاً براى توحید ، چهار شاخه ذکر مى كنند؛
1) «نهج البلاغه»، وصیت به امام مجتبى(بخش نامه ها:نامه31).
1 - توحید ذات : (که در قسمت قبلى شرح داده شد).
2 - توحید صفات : يعنى صفات او از ذاتش جدا نیست و نیز از يکدیگر جدا نمى باشد، مثلاً «علم» و «قدرت» ما دو وصف است كه عارض بر ذات ما است، ذات ما چیزى است و علم و قدرت ما چیز دیگر، همان گونه كه «علم» و « قدرت » نیز در ما از هم جدا است ، مرکز علم، روح مااست و مرکز قدرت جسمانى، بازو و عضلات ما، ولى در خداوند نه صفاتش زاید بر ذات او است و نه جدا از يکدیگرند، بلکه وجودى است تمامش علم، تمامش قدرت، تمامش ازلیت و ابدیت. اگر غیر از این باشد، لازمه اش ترکیب است و اگر مرکب باشد، محتاج به اجزاء مى شود و شى ء محتاج هرگز واجب الوجود نخواهد بود.
3 - توحید افعالى : يعنى هر وجودى، هر حرکتى، هر فعلى در عالَم است ، به ذات پاك خدا برمى گردد ، مسبّب الاسباب ، او است و علت العلل ، ذات پاك او مى باشد . حتى افعالى كه ازما سرمى زند، به يك معنى از او است ، او به ما قدرت و اختیار و آزادى اراده داده ، بنابراین در عین حال كه ما فاعل افعال خود هستیم و در مقابل آن مسؤولیم ، از يك نظر فاعل ،
خداوند است، زیرا همه آن چه داریم ، به او باز مى گردد ( لا مُؤَثِّرَ فِى الْوُجُودِ اِلاَّ اللّه ) .
4 - توحید در عبادت : يعنى تنها باید او را پرستش كرد و غیر او شایسته عبودیت نیست ، چراکه عبادت باید براى كسى باشد ، كه كمال مطلق و مطلق كمال است ، كسى كه از همگان بى نیاز است و بخشنده تمام نعمت ها و آفریننده همه موجودات و این صفات جُز در ذات پاك او جمع نمى شود . هدف اصلى از عبادت ، راه يافتن به جوار قرب آن كمال مطلق و هستى بى پایان و انعکاس پرتوى از صفات كمال و جمال او در درون جان است كه نتیجه اش فاصله گرفتن از هوا و هوس ها و روى آوردن به خودسازى و تهذیب نفس است. این هدف، جُز با عبادت «اللّه» كه همان كمال مطلق است، امکان پذیر نیست.
پایان سورۀ اخلاص
درباره فضیلت تلاوت این سوره ، از پیغمبر اکرم صلى الله علیه و آله نقل شده كه فرمود : « آیاتى بر من نازل شده كه همانند آنها نازل نشده است و آن دوسوره "فلق" و "ناس" است ».(1)و در حدیثى ازامام باقر (علیه السلام) مى خوانیم : « كسى كه در نماز وتر ، سوره "فلق" و "ناس" و " اخلاص" را بخواند ، به او گفته مى شود : اى بنده خدا ! بشارت باد بر تو ، خدا نماز وتر تو را قبول كرد » .(2)
بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ بنام خداوند بخشنده بخشایشگر
1 قُلْ اَعُوذُ بِرَبِّ الْفَلَقِ بگو پناه مى برم به پروردگارسپیده صبح.
« فَلَق » ( بر وزن شفق ) از ماده « فَلْق » ( بر وزن خلق ) در اصل به معنى شکافتن چیزى و
جداکردن بعضى از بعضى دیگراست و از آنجا كه به هنگام دمیدن سپیده صبح پرده سیاه شب مى شکافد ، این واژه به معنى "طلوع صبح"به كار رفته ، همان گونه كه « فجر » نیز به همین مناسبت بر "طلوع صبح" اطلاق مى شود . بعضى آن را به معنى همه موالید و تمام موجودات زنده اعم از انسان و حیوان و گیاه مى دانند ، چراکه تولد این موجودات كه باشکافتن دانه و تخم ومانند آن صورت مى گیرد، از عجیب ترین مراحل وجود آنها است و در حقیقت هنگام تولد جهش عظیمى در آن موجود رخ مى دهد و از جهانى به جهان دیگرى گام مى نهد . در آیه 95 سوره انعام مى خوانیم : « اِنَّ اللّهَ فالِقُ الْحَبِّ وَ النَّوى يُخْرِجُ الْحَىَّ مِنَ الْمَيِّتِ وَ مُخْرِجُ الْمَيِّتِ مِنَ الحَىِّ : خداوند شکافنده دانه و هسته است، زنده را ازمرده خارج مى سازد و مرده را از زنده ». بعضى نیز مفهوم « فلق » رااز این گسترده تر گرفته اندو آن را به هرگونه آفرینش و خلقت اطلاق كرده اند ، چراکه با آفرینش هر موجود پرده عدم شکافته مى شود و نور وجود آشکار مى گردد . هریك از این معانى سه گانه ( طلوع صبح - تولد موجودات زنده - آفرینش هر موجود ) پدیده اى است عجیب كه دلیل بر عظمت پروردگار و خالق و مدبر آن است و توصیف خداوند به این وصف داراى مفهوم و محتواى عمیقى است .
2 مِنْ شَرِّ ما خَلَقَ از شرّ تمام آن چه آفریده است .
مفهوم این آیه ، این نیست كه آفرینش الهى در ذات خود شرّى دارد ، چراکه آفرینش همان ایجاد است و ایجاد و وجود ، خیر محض است ، قرآن مى گوید : « اَلَّذى اَحْسَنَ كُلَّ شَىْ ءٍ خَلَقَهُ : همان خدایى كه هرچه را آفرید ، نیکو آفرید » ( 7 / الم سجده ) . بلکه شر ، هنگامى پیدامى شود كه مخلوقات از قوانین آفرینش منحرف شوند و از مسیر تعیین شده جدا گردند، مثلاً نیش و دندان برنده حیوانات يك حربه دفاعى براى آنها است كه در برابر دشمنانشان به كار مى برند همانند سلاحى كه ما در مقابل دشمن از آن استفاده مى كنیم ، اگر این سلاح به جا به كار رود ، خیر است ولى اگر نابه جا و در برابر دوست مصرف گردد ، شر است . ازطرفى بسیارى از امور است كه ما در ظاهر آنهارا شر حساب مى كنیم ولى در باطن خیر است مانند حوادث و بلاهاى بیدارگر و هشداردهنده كه انسان را از خواب غفلت بیدار ساخته و متوجه خدا مى كند كه این ها مسلماً شر نیست .
3 وَ مِنْ شَرِّ غاسِقٍ اِذا وَقَبَ
و از شرّ هر موجود مزاحمى هنگامى كه وارد مى شود .
« غاسِق » از ماده « غسق » ( بر وزن شفق ) به گفته « راغب » در « مفردات » به معنى شدت ظلمت شب است كه در همان نیمه شب حاصل مى شود و لذا قرآن مجید به هنگام اشاره به پایان وقت نماز مغرب مى فرماید : « اِلى غَسَقِ اللَّيْلِ » .
بنابراین معنى « غاسق » در آیه مورد بحث يا "فرد مهاجم" است ، يا "هر موجود شرور" كه از تاریکى شب براى حمله كردن استفاده مى كند ، زیرا نه فقط حیوانات درنده و گزنده شب هنگام از لانه ها بیرون مى آیند و زیان مى رسانند ، بلکه افراد شرور و ناپاك و پلید نیز غالبا از تاریکى شب براى مقاصد سوء خود استفاده مى كنند . « وَقَب » ( بر وزن شفق ) از ماده « وقب » ( بر وزن نقب ) به معنى حفره و گودال است ، سپس فعل آن به معنى ورود در گودال به كار رفته ، گویى موجودات شرور و زیان آور از تاریکى شب استفاده كرده و با ایجاد حفره هاى زیانبار براى تحقق بخشیدن به مقاصد پلید خود اقدام مى كنند ، يا اینکه این تعبیر اشاره به « نفوذ كردن » است .
4 وَ مِنْ شَرِّ النَّفّاثاتِ فِى الْعُقَدِ
و از شرّ آن ها كه در گره ها مى دمند ( و هر تصمیمى را سست مى كنند ) .
« نَفّاثات » از ماده « نَفْث » ( بر وزن حبس ) دراصل به معنى ریختن مقدار كمى از آب دهان است و از آنجا كه این كار با دمیدن انجام مى گیرد ، « نفث » به معنى "نفخ" ( دمیدن ) نیز آمده است . ولى بسیارى از مفسران « نَفّاثات » را به معنى "زنان ساحره" تفسیر كرده اند ( نفاثات جمع مؤنث است و مفرد آن « نفاثة » صیغه مبالغه از « نفث » مى باشد ) آنها اورادى را مى خواندند و در گره هایى مى دمیدند و به این وسیله سحر مى كردند ولى جمعى از مفسران آن را اشاره به "زنان وسوسه گر" مى دانند كه پى درپى در گوش مردان ، مخصوصاً همسران خود ، مطالبى را فرومى خوانند تا عزم آهنین آنها را در انجام كارهاى مثبت سست كنند و وسوسه هاى این گونه زنان در طول تاریخ چه حوادث مرگبارى كه به بارنیاورده و چه آتشها كه برنیفروخته و چه عزمهاى استوارى را كه سست نساخته است . بعضى نیز « نفّاثات » را به "نفوس شریره" و يا "جماعت هاى وسوسه گر" كه با تبلیغات مستمر خود گره هاى تصمیم ها را سست مى سازند ، تفسیر نموده اند .
بعید نیست كه آیه مفهوم عام و جامعى داشته باشد كه همه این ها را شامل شود حتى سخنان سخن چین ها و نمّامان كه كانون هاى محبت را سست و ویران مى سازند .
در جلد اول تفسیر نمونه ذیل آیه 102 و 103 سوره « بقره » بحث هاى مفصلى درباره حقیقت سحر در زمان هاى گذشته و امروز و حکم سحر از نظر اسلام و چگونگى تأثیر آن بحث هاى مشروحى به شرح زیر آمده است. در این مورد فقهاى اسلام همه مى گویند يادگرفتن و انجام اعمال سحر و جادوگرى حرام است . در این قسمت احادیثى از پیشوایان بزرگ اسلام رسیده است كه در كتاب هاى معتبر ما نقل گردیده ، از جمله این كه : علی (علیه السلام) مى فرماید : « مَنْ تَعَلَّمَ شَيْئا مِنَ السِّحْرِ قَلیلاً اَوْ كَثیرا فَقَدْ كَفَرَ وَ كانَ اآخِرُ عَهْدِهِ بِرَبِّهِ ... : كسى كه سحر بیاموزد ، كم يا زیاد ، كافر شده است و رابطه او با خداوند به كلى قطع مى شود ... » . (1)اما اگر ياد گرفتن آن به منظور ابطال سحر ساحران باشد ، اشکالى ندارد ، بلکه گاهى به عنوان واجب كفایى باید عده اى سحر بیاموزند تا اگر مدعى دروغگویى خواست از این طریق مردم را اغفال يا گمراه كند ، سحر و جادوى او را ابطال نمایند و
1) « وسائل الشیعه » ، بابُ 25 مِنْ اَبْوابِ مايُكْتَسَبُ بِهِ ، حدیث 7 .
دروغ مدعى را فاش سازند . شاهد این سخن كه اگر سحر براى ابطال سحر و حل و گشودن آن باشد، بى مانع است ، حدیثى است كه از امام صادق (علیه السلام) نقل شده ، در این حدیث مى خوانیم : يکى از ساحران و جادوگران كه در برابر انجام عمل سحر مزد مى گرفت ، خدمت امام صادق (علیه السلام) رسید و عرض كرد: « حرفه من سحر بوده است و در برابر آن مزد مى گرفتم، خرج زندگى من نیز از همین راه تأمین مى شدو با همان درآمد، حج خانه خدا را انجام داده ام ولى اکنون آن را ترك و توبه كرده ام ، آیا براى من راه نجاتى وجوددارد»؟ امام صادق (علیه السلام) در پاسخ فرمود: «عقده سحر را بگشا، ولى گره جادوگرى مزن». (1)
از این حدیث استفاده مى شود كه براى گشودن گره سحر، آموختن و عمل آن بى اشکال است .
امروز يك سلسله علوم وجود دارد كه در گذشته ساحران با استفاده از آنها برنامه هاى خود را عملى مى ساختند : 1 - استفاده از خواص ناشناخته فیزیکى و شیمیایى اجسام ، چنان كه قبلاً نیز
1) « وسائل الشیعه » ، بابُ 25 مِنْ اَبْوابِ مايُكْتَسَبُ بِهِ ، حدیث 1 .
اشاره كردیم ، همان طور كه در داستان ساحران زمان موسى (علیه السلام)آمده كه آنها با استفاده از خواص فیزیکى و شیمیایى مانند جیوه و ترکیبات آن توانستند چیزهایى به شکل مار بسازند و به حرکت درآوردند . البته استفاده از خواص فیزیکى و شیمیایى اجسام هرگز ممنوع نیست ، بلکه باید هرچه بیشتر از آنها آگاه شد و در زندگى از آن استفاده كرد ، ولى اگر از خواصّ مرموز آنها براى اغفال و فریب مردم ناآگاه استفاده شود و به راههاى غلطى سوق داده شوند، يکى از مصادیق سحر محسوب مى شود ( دقت كنید ). 2 - استفاده از خواب مغناطیسى ، هیپنوتیزم و مانیه تیزم و تله پاتى، ( انتقال افکار از فاصله دور ) . البته این علوم نیز از علوم مثبتى است كه مى تواند در بسیارى از شؤون زندگى مورد بهره بردارى صحیح قرارگیرد، ولى ساحران از آن سوء استفاده مى كردند و براى اغفال و فریب مردم آنها را به كار مى گرفتند . اگر امروز هم كسى از آنها چنین استفاده اى را در برابر مردم بى خبر كند ، سحر محسوب خواهد شد. كوتاه سخن این كه سحر معنى وسیعى دارد كه همه آن چه در اینجا گفتیم و در سابق اشاره شد نیز دربرمى گیرد. این نکته نیز به ثبوت رسیده است كه نیروى اراده انسان ، قدرت فراوانى دارد و هنگامى كه در پرتو ریاضت هاى نفسانى قوى تر شود ،
کارش به جایى مى رسد كه در موجودات محیط خود تأثیر مى گذارد ، همان گونه كه مرتاضان بر اثر ریاضت اقدام به كارهاى خارق العاده مى كنند. این نیز قابل توجه است كه ریاضت ها گاهى مشروع است و گاهى نامشروع، ریاضت هاى مشروع ، در نفوس پاك نیروى سازنده ایجاد مى كند و ریاضت هاى نامشروع ، نیروى شیطانى و هر دو ممکن است منشأ خارق عادات گردد كه در اولى مثبت و سازنده و در دومى مخرب است .
5 وَ مِنْ شَرِّ حاسِدٍ اِذا حَسَدَ و از شر هر حسودى هنگامى كه حسد مى ورزد .
این آیه نشان مى دهد كه حسد از بدترین و زشت ترین صفات رذیله است ، چراکه قرآن آن را در ردیف كارهاى حیوانات درنده و مارهاى گزنده و شیاطین وسوسه گر قرار داده است .
در آغاز این سوره به پیغمبر اکرم صلى الله علیه و آله دستور مى دهد كه از شرّ تمام مخلوقات شرور به خدا پناه برد ، سپس در توضیح آن اشاره به سه گونه شر مى كند ؛ شرّ مهاجمین تاریك دل كه از تاریکى ها استفاده مى كنند و حمله ور مى شوند . شرّ وسوسه گرانى كه باسخنان و تبلیغات سوء خود ، اراده ها ،
ایمان ها ، عقیده ها ، محبت ها و پیوندها را سست مى كنند . و شرّ حسودان . از این مطالب ، چنین استفاده مى شود كه عمده شرور و آفات از همین جا سرچشمه مى گیرد و مهمترین منابع شرّ و فساد ، این سه منبع است و این بسیار پرمعنى و قابل تأمل مى باشد .
حسد ، يك خوى زشت شیطانى است كه براثر عوامل مختلف مانند ضعف ایمان و تنگ نظرى و بخل در وجود انسان پیدامى شود و به معنى درخواست و آرزوى زوال نعمت ازدیگرى است . حسد ، سرچشمه بسیارى از گناهان كبیره است. حسد ، همان گونه كه در روایات وارد شده است ، ایمان انسان را مى خورد و ازبین مى برد همان گونه كه آتش، هیزم را. چنان كه امام باقر (علیه السلام)مى فرماید : « اِنَّ الْحَسَدَ لَيَأْكُلُ الاْيمانَ كَما تَأْكُلُ النّارُ الْحَطَبَ » . (1)در حدیث دیگرى ازامام صادق (علیه السلام) آمده
1) « بحار الانوار » ، جلد 73 ، صفحه 237 .
است: «آفَةُ الدّينِ الْحَسَدُ وَ العُجْبُ وَ الْفَخْرُ: آفت دین "حسد" و "خودبزرگ بینى" و "تفاخر" است » . (1)این به خاطر آن است كه حسود در واقع معترض به حکمت خدا است كه چرا به افرادى نعمت بخشیده و مشمول عنایت خود قرار داده است ؟ همان گونه كه در آیه 54 نساء مى خوانیم : « اَمْ يَحْسُدوُنَ النّاسَ عَلى ما اآتاهُمُ اللّهُ مِنْ فَضْلِهِ » . كار حسود ممکن است به جایى رسدکه حتى براى زوال نعمت از شخص محسود خودرا به آب و آتش زند و نابود كند ، چنان كه نمونه اش در داستان ها و تواریخ زیاد است . در نکوهش حسد همین بس كه نخستین قتلى كه در جهان واقع شد ، از ناحیه « قابیل » نسبت به برادرش « هابیل » بر اثر انگیزه « حسد » بود . « حسودان » همیشه يکى از موانع راه انبیا و اولیا بوده اند و لذا قرآن مجید به پیامبر صلى الله علیه و آله دستور مى دهد كه از شرّ حاسدان به خدا و ربّ فلق پناه بَرَد .
پایان سورۀ فلق .
1) « بحار الانوار » ، جلد 73 ، صفحه 248 .
در فضیلت تلاوت این سوره، روایات متعددى وارد شده است از جمله این كه : پیغمبر اکرم صلى الله علیه و آله شدیدا بیمار شدند، جبرئیل و میکائیل (دو فرشته بزرگ خدا) نزد او آمدند، جبرئیل نزد سر پیامبر صلى الله علیه و آله نشست و میکائیل نزد پاى او، جبرئیل سوره " فلق" را تلاوت كرد و پیغمبر صلى الله علیه و آله را با آن در پناه خدا قرار داد و میکائیل هم سوره " ناس" را تلاوت نمود .(1)
بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ بنام خداوند بخشنده بخشایشگر
1 قُلْ اَعُوذُ بِرَبِ النّاسِ بگو پناه مى برم به پروردگار مردم.
2 مَلِكِ النّاسِ به مالك و حاکم مردم.
1) «مجمع البیان»،جلد10،صفحه569 .
3 اِلهِ النّاسِ به خدا و معبود مردم.
در این سوره روى سه وصف از اوصاف بزرگ خداوند ( ربوبیت و مالکیت و الوهیت ) تکیه شده است كه همه آنها ارتباط مستقیمى با تربیت انسان و نجات او از چنگال وسوسه گران دارد . البته منظوراز پناه بردن به خدا این نیست كه انسان تنها با زبان این جمله را بگوید ، بلکه باید با فکر و عقیده و عمل نیز خود را در پناه خدا قرار دهد ، از راههاى شیطانى ، برنامه هاى شیطانى ، افکار و تبلیغات شیطانى ، مجالس و محافل شیطانى ، خود را كنار كشد و در مسیر افکار و تبلیغات رحمانى جاى دهد وگرنه انسانى كه خود را در معرض طوفان آن وسوسه ها عملاً قرارداده ، تنها با خواندن این سوره و گفتن این الفاظ به جایى نمى رسد . با گفتن « ربِّ النّاسِ » ، اعتراف به ربوبیت پروردگار مى كند و خود را تحت تربیت او قرار مى دهد . با گفتن « مَلِكِ النّاسِ » ، خود را ملك او مى داند و بنده سریر فرمانش مى شود . و با گفتن « اِلهِ النّاسِ » در طریق عبودیت او گام مى نهد و از عبادت غیر او پرهیز مى كند، بدون شك كسى كه به این صفات سه گانه مؤمن باشدو خود را با هر سه هماهنگ
سازد ، از شرّ وسوسه گران در امان خواهد بود .
در حقیقت این اوصاف سه گانه درس مهم تربیتى، سه برنامه پیشگیرى و سه وسیله نجات از شرّ وسوسه گران است و انسان را در مقابل آنها بیمه مى كند .
4 مِنْ شَرِّ الْوَسْواسِ الْخَنّاسِ از شرّ وسواس خنّاس .
5 اَلَّذى يُوَسْوِسُ فىصُدوُرِالنّاسِ كه درسینه هاى انسانها وسوسه مى كند .
6 مِنَ الْجِنَّةِ وَ النّاسِ خواه از جن باشد يا از انسان .
واژه « وَسْواس » به گفته « راغب » در « مفردات » در اصل صداى آهسته اى است كه از به هم خوردن زینت آلات برمى خیزد . سپس به هر صداى آهسته گفته شده و بعداز آن به خطورات و افکار بد و نامطلوبى كه در دل و جان انسان پیدا مى شود و شبیه صداى آهسته اى است كه در گوش فرومى خوانند ، اطلاق گردیده است .
« وسواس » معنى مصدرى دارد ولى گاهى به معنى « فاعل » ( وسوسه گر ) نیز مى آید و در آیه مورد بحث به همین معنى است . « خَنّاس » صیغه مبالغه ازماده « خُنوس » ( بر وزن خسوف ) به معنى
"جمع شدن و عقب رفتن" است، این به خاطر آن است كه شیاطین هنگامى كه نام خدا برده مى شود ، عقب نشینى مى كنند و از آنجا كه این امر غالبا با پنهان شدن توأم است ، این واژه به معنى " اختفاء" نیز آمده است . لذا مفهوم آیات چنین است : « بگو من از شرّ وسوسه گر شیطان صفتى كه از نام خدا مى گریزد و پنهان مى گردد ، به خدا پناه مى برم » .
اصولاً « شیاطین » برنامه هاى خودرا با مخفى كارى مى آمیزند و گاه چنان در گوش جان انسان مى دمند كه انسان باور مى كند فکر ، فکر خود او است و از درون جانش جوشیده و همین باعث اغوا و گمراهى او مى شود . كار شیطان ، تزیین است و مخفى كردن باطل در لعابى از حق و دروغ در پوسته اى از راست و گناه در لباس عبادت و گمراهى در پوشش هدایت . خلاصه هم خودشان مخفى هستندو هم برنامه هایشان پنهان است و این هشدارى است به همه رهروان راه حق كه منتظر نباشند شیاطین را در چهره و قیافه اصلى ببینند ، يا برنامه هایشان را در شکل انحرافى مشاهده كنند ، هرگز چنین نیست ، آنها وسواس خنّاسند و كارشان حقه و دروغ و نیرنگ و ریاکارى و ظاهرسازى و مخفى كردن حق . اگر آنها در « چهره اصلى » ظاهر شوند ، اگر آنها « باطل » را با « حق » نیامیزند و
اگر آنها « صریح و صاف » سخن بگویند ، به گفته علی (علیه السلام) : « لَمْ يَخَفْ عَلَى الْمُرْتادینَ : مطلب بر پویندگان راه خدا مخفى نمى شود » . آنها همیشه قسمتى از « این » مى گیرندو قسمتى از « آن » و به هم آمیزند تا بر مردم مسلط شوند چنان كه امیر مؤمنان (علیه السلام)در ادامه همین سخن مى فرماید : « فَهُنالِكَ يَسْتَوْلَى الشَّيْطانُ عَلى اَوْلِيائِهِ » .
تعبیر « اَلَّذى يُوَسْوِسُ فى صُدوُرِ النّاس » و انتخاب لفظ «وسوسه» و لفظ « صُدور » ( سینه ها )، نیز تأکیدى بر این معنى مى باشد . این ها همه از يکسو ، ازسوى دیگر جمله « مِنَ الْجِنَّةِ وَ النّاس » هشدار مى دهد كه « وسواسان خنّاس » تنها در میان يك گروه و يك جماعت و در يك قشر و يك لباس نیستند ، در میان جن و انس پراکنده اند و در هر لباس و هر جماعتى يافت مى شوند ، باید مراقب همه آنها بود و باید از شر همه آنها به خدا پناه برد . دوستان ناباب ، همنشین هاى منحرف ،
پیشوایان گمراه و ظالم ، كارگزاران جبّاران و طاغوتیان ، نویسندگان و گویندگان فاسد ، مکتب هاى الحادى و التقاطى ظاهرفریب ، وسایل ارتباط جمعى وسوسه گر ، همه این ها و غیر این ها در مفهوم گسترده « وسواس خنّاس » واردند كه انسان باید از شرّ آنها به خدا پناه برد .
هر لحظه امکان انحراف براى انسان وجود دارد و اصولاً وقتى خداوند به پیامبرش صلى الله علیه و آله دستور مى دهد كه از شرّ « وسواس خنّاس » به خدا پناه ببرد ، دلیل بر امکان گرفتار شدن دیگران در دام خنّاسان و وسوسه گران است . با اینکه پیغمبر اکرم صلى الله علیه و آله به لطف الهى و با امدادهاى غیبى و سپردن خویشتن به خدا از هرگونه انحراف بیمه شده بود ، ولى با این حال آیات را مى خواند و از شرّ وسواسان خنّاس به او پناه مى برد ، با این حال تکلیف دیگران روشن است . اما نباید مأیوس شد ، چراکه در مقابل این وسوسه گران مخرّب ، فرشتگان آسمان به يارى بندگان مؤمن و رهروان راه حق مى آیند ، آرى مؤمنان تنها نیستند ، فرشتگان بر آنها نازل مى شوند و آنها را كمك مى كنند : « اِنَّ الَّذینَ قالُوا رَبُّنَا اللّهُ ثُمَّ اسْتَقامُوا تَتَنَزَّلُ عَلَيْهِمُ الْمَلائِكَةُ » ( 30 / فُصِّلَت ) .
ولى به هرحال هرگز نباید مغرور شد و خود را بى نیاز از موعظه و پند و تذکر و امدادهاى الهى دانست، باید همیشه به او پناه برد ، همیشه بیدار بود و همیشه هشیار . در روایتى از پیغمبر اکرم صلى الله علیه و آله مى خوانیم: « هر مؤمنى ، قلبش دو گوش دارد ؛ گوشى كه فرشته در آن مى دمد و گوشى كه وسواس خنّاس در آن مى دمد، خداوندمؤمن را به وسیلۀ فرشته تأییدمى كند و این معنى آیه است». (1)
در حدیثى پرمعنا و تکان دهنده از امام صادق (علیه السلام) آمده : هنگامى كه آیه « وَ الَّذینَ اِذا فَعَلُوا فاحِشَةً اَوْ ظَلَمُوا اَنْفُسَهُمْ ذَكَروُا اللّهَ فَاسْتَغْفِروُا لِذُنُوبِهِمْ : كسانى كه وقتى كار بدى انجام دهند يا به خویشتن ستم كنند، خدا را ياد مى آورند و براى گناهانشان استغفار مى كنند » ، نازل شد ، ابلیس بالاى كوهى در مکه رفت و باصداى بلند فریادکشید و سران لشکرش را جمع كرد. گفتند : « اى آقاى ما ! چه شده است كه ما را فراخواندى » ؟ گفت : « این آیه نازل شده ( آیه اى كه پشت مرا مى لرزاند و مایۀ نجات بشر .
1) « مجمع البیان » ، جلد 10 ، صفحه 571 .
است ) چه كسى مى تواند با آن مقابله كند » ؟ يکى از شیاطین بزرگ گفت : « من مى توانم ، نقشه ام چنین است و چنان » . ابلیس طرح او را نپسندید . دیگرى برخاست و طرح خود را ارائه داد ، باز هم مقبول نیفتاد . در اینجا « وسواس خناس » برخاست و گفت : « من از عهده آن برمى آیم » . ابلیس گفت : « از چه راه » ؟ گفت : « آنها را با وعده ها و آرزوها سرگرم مى كنم ، تا آلوده گناه شوند و هنگامى كه گناه كردند ، توبه را از يادشان مى برم » . ابلیس گفت : « تو مى توانى از عهده این كار برآیى ( نقشه ات بسیار ماهرانه و عالى است ) » و این مأموریت را تا دامنه قیامت به او سپرد . (1)
خداوندا ! ما را از شرّ تمامى وسوسه گران در امان بدار .
پایان سورۀ ناس
پایان جزء سى ام .
1) « المیزان » ، جلد 20 ، صفحه 557 .
موضوع صفحه
متن تأییدیه مرجع عالیقدر حضرت آیة اللّه العظمى مکارم شیرازى··· 5
متن تأییدیه حضرت آیة اللّه مرتضى مقتدایى مدیر حوزه علمیه قم ··· 7
قرآن كامل ترین و زیباترین كتاب آسمانى··· 9
تفسیر چیست ؟··· 11
تفسیر قرآن از چه زمانى شروع شد؟··· 12
نیازها و ضرورت هاى ویژه هر عصر··· 13
ویژگى ها و مزایاى كتاب"تفسیرجوان"··· 17
محتوا و فضیلت تلاوت سوره « نبأ »··· 19
خبر مهم··· 20
فهرست مطالب
موضوع صفحه
مسأله «ولایت» و «نبأعظیم»··· 20
این همه تکیه بر معاد براى چیست ؟··· 24
همه از بهر تو سرگشته و فرمانبردار ...··· 26
چرا قرآن كوه ها را میخ هاى زمین مى نامد ؟··· 27
پیوند این آیات با مسأله « معاد »··· 38
سرانجام روز موعود فرا مى رسد··· 39
سرنوشت شش مرحله اى كوه ها در قیامت··· 43
جهنّم ، كمینگاه بزرگ··· 45
بخشى از پاداش عظیم پرهیزگاران··· 50
فهرست مطالب
موضوع صفحه
کافران مى گویند : اى كاش خاك بودیم··· 58
راه حل روشن ده گانه براى مسأله « جبر و اختیار »··· 60
چرا برخى افراد به سرنوشت جبرى معتقدند ؟··· 62
فضیلت تلاوت سوره « نازعات »··· 64
سوگند به این فرشتگان پرتلاش··· 65
مراحل پنجگانه اجراى فرمان هاى الهى توسط فرشتگان··· 68
معاد تنها با يك صیحه عظیم رخ مى دهد··· 72
فرعون مى گفت من خداى بزرگ شما هستم··· 73
فهرست مطالب
موضوع صفحه
روش تربیتى انبیاء الهى··· 75
گوشه اى از فصاحت قرآن··· 79
آفرینش شمامشکل تراست ياآسمان ها؟(دلیل دیگرى برمعاد)··· 80
رابطه « طغیان » و « دنیاپرستى »··· 86
آن ها كه نفس را از هوا و هوس بازدارند··· 87
« مقام ربّ » چیست ؟··· 88
تاریخ قیامت را فقط خدا مى داند··· 89
احساس «مسؤولیت» عامل«هدایت» است··· 90
فهرست مطالب
موضوع صفحه
فضیلت تلاوت سوره « عبس »··· 93
اسلام و قرآن احترام خاصى براى حق جویان مستضعف قائل است··· 96
تنها دست پاکان به دامن قرآن مى رسد··· 97
راه رشد و سعادت انسان سهل و آسان است··· 102
انسان باید به غذاى جسمى و روحى خود بنگرد··· 106
آب باران مهم ترین مایه حیات است··· 108
روییدنى هاى هشتگانه ، ارکان اساسى غذاى انسان يا حیوان··· 110
اهمیت موادغذایى زیتون و خرما و انگور··· 112
فهرست مطالب
موضوع صفحه
عمده موادغذایى سالم گیاهان، حبوبات و میوه ها مى باشد··· 118
صیحه رستاخیز··· 119
رنگ رخساره خبر از سرّ درون مى دهد··· 123
اصول پنجگانه برنامه خودسازى··· 124
فضیلت تلاوت سوره « تکویر »··· 128
نشانه هاى هشتگانه پیچیده شدن طومار كائنات در قیامت··· 128
آیا رستاخیز براى حیوانات هم وجود دارد؟··· 132
اگر حیوانات رستاخیز دارند ، تکلیف هم دارند؟··· 135
فهرست مطالب
موضوع صفحه
زنده به گور كردن دختران··· 139
نقش اسلام در احیاى ارزش مقام زن··· 141
آن روز معلوم مى شود كه در چه كاریم همه ؟··· 148
نظم آیات در قالب بیان حوادث دوازده گانه رستاخیز در
دو مرحله فناى این جهان و حیات پس از مرگ··· 148
آیا منظومه شمسى و ستارگان خاموش مى شوند ؟··· 149
پیك وحى الهى بر او نازل شده··· 156
ویژگى هاى پنجگانه رسول و فرستادگان از دیدگاه قرآن··· 160
فهرست مطالب
موضوع صفحه
اى غافلان به كجا مى روید ؟··· 162
فقط راهى كه قرآن و پیامبرخدا معرفى كنند، راه مستقیم هدایت و بقیه راه ها انحرافى است··· 163
بحثى پیرامون جبر و اختیار··· 164
فضیلت تلاوت سوره « انفطار »··· 166
آن زمان كه نظام جهان درهم ریزد··· 167
آثار كارهاى انسان تا قیامت باقى است··· 170
اى انسان چه چیز تو را مغرور ساخته ؟··· 175
مراحل چهارگانه خلقت انسان··· 177
فهرست مطالب
موضوع صفحه
گواهان هفتگانه در دادگاه قیامت··· 181
روش كار فرشتگان مأمور ثبت اعمال··· 184
آن روز كه هیچ كس براى دیگرى كارى انجام نمى دهد··· 190
فضیلت تلاوت سوره «مطففین»··· 192
واى بر كم فروشان··· 192
کم فروشى از عوامل فساد در ارض··· 196
منظور از « سجّين » چیست ؟··· 201
چرا گناه ، زنگار دل است ؟··· 208
فهرست مطالب
موضوع صفحه
« علیین » در انتظار ابرار است··· 211
انواع شراب هاى بهشتى··· 217
"ابرار" و "مقرّبان" چه كسانى هستند ؟··· 219
شأن نزول ··· 221
موضع گیرى چهارگانه كفار نسبت به ابرار و نیکان··· 222
فضیلت تلاوت سوره « انشقاق »··· 228
تلاشى پررنج به سوى كمال مطلق··· 231
دنیا ، دار رنج ها و دردهاست··· 232
فهرست مطالب
موضوع صفحه
فرمایش امیرمؤمنان درباره كهکشان ، معجزه علمى است··· 235
آنهایى كه از شرم ، نامه اعمال را پشت سر مى گیرند··· 237
دایما دگرگون مى شوید··· 242
فضیلت تلاوت سوره « بروج »··· 247
مؤمنان در برابر كوره هاى آدم سوزى··· 251
اصحاب اخدود چه كسانى بودند ؟··· 253
شکنجه گران در برابر مجازات الهى··· 257
دیدى خدا با لشکر فرعون و ثمود چه كرد ؟··· 262
فهرست مطالب
موضوع صفحه
فضیلت تلاوت سوره « طارق »··· 265
اى انسان بنگر از چه آفریده شده اى ؟··· 269
نقشه هاى دشمنان را نقش بر آب مى كنم··· 275
جمع بندى سوره طارق··· 277
فضیلت تلاوت سوره « اعلى »··· 278
خداوند بزرگ را تسبیح گوى··· 278
نمونه هایى از تقدیر و هدایت عمومى موجودات··· 280
دلایل پنجگانه ربوبیت عالى پروردگار··· 284
فهرست مطالب
موضوع صفحه
ما تو را براى هر كار خیر آماده مى كنیم··· 285
تحلیلى برحدیث«حُبُ الدُّنیا رَأْسُ كُلُّ خَطیئَة»··· 291
برنامه اى كه در همه كتب آسمانى آمده است··· 294
فضیلت تلاوت سوره « غاشیه »··· 296
خستگان بى نصیب··· 297
دورنمایى از نعمت هاى روحپرور بهشتى··· 300
انواع نعمت هاى بهشتى··· 304
به شتر نگاه كن كه خود آیتى است··· 305
فهرست مطالب
موضوع صفحه
وجه اشتراك نعمت هاى چهارگانه حیوانات،آسمان،کوه هاوزمین··· 310
جمع بندى محتواى سوره غاشیه··· 314
فضیلت تلاوت سوره « فجر »··· 315
به سپیده صبح شما سوگند··· 315
پروردگارت در كمین ظالمان است··· 324
نه از نعمتش مغرور باش و نه از سلب نعمت مأیوس··· 333
اقبال و ادبار نعمت ها ، امتحان الهى است··· 334
تمام آزمایش هاى ششگانه الهى جنبه مالى دارد··· 339
فهرست مطالب
موضوع صفحه
روزى بیدار مى شوند كه كار از كار گذشته··· 341
اى صاحب نفس مطمئنه··· 347
فضیلت تلاوت سوره « بلد »··· 351
سوگند به این شهر مقدس··· 352
ارزش سرزمین هابه ارزش انسان هاى مقیم درآن است··· 353
نعمت چشم و زبان و هدایت··· 357
شگفتى هاى چشم··· 358
شگفتى هاى زبان··· 364
فهرست مطالب
موضوع صفحه
هدایت به « نجدین »··· 366
فضیلت تلاوت سوره « شمس »··· 375
نقش خورشید در عالم حیات··· 376
ارتباط سوگندهاى قرآن با نتیجه آن··· 387
عاقبت مرگبار طغیانگران··· 390
تهذیب نفس ، وظیفه بزرگ الهى··· 392
فضیلت تلاوت سوره «لیل»··· 395
فضیلت انفاق فى سبیل اللّه ··· 404
فهرست مطالب
موضوع صفحه
فضیلت تلاوت سوره « ضحى »··· 407
آن قدر به تو مى بخشد كه خشنود شوى··· 409
بحثى پیرامون شفاعت در قرآن··· 410
فلسفه انقطاع وحى··· 413
به شکرانه اینهمه نعمت كه خدا به توداده...··· 415
رهبرى برخاسته از میان درد و رنج ها··· 417
نوازش يتیمان··· 420
بازگوکردن نعمت ها··· 424
فهرست مطالب
موضوع صفحه
فضیلت تلاوت سوره « انشراح »··· 425
ما تو را مشمول انواع نعمت ها ساختیم··· 425
" شرح صدر" مافوق معجزات انبیاء است··· 426
فضیلت تلاوت سوره « تین »··· 431
فضیلت تلاوت سوره « علق »··· 438
آغاز وحى همراه باآغازیك حرکت علمى بود··· 442
ذکر خدا در هر حال··· 445
عالم هستى محضر خداست··· 450
فهرست مطالب
موضوع صفحه
سجده كن و تقرب جوى··· 455
طغیان و احساس بى نیازى··· 456
فضیلت تلاوت سوره « قدر »··· 458
شب قدر ، شب نزول قرآن··· 458
1 - چه امورى در شب قدر مقدر مى شود ؟··· 463
2 - شب قدر كدام شب است ؟··· 464
3 - چرا شب قدر مخفى است ؟··· 465
4 - آیا شب قدر در امتهاى پیشین هم بوده است؟··· 465
فهرست مطالب
موضوع صفحه
5 - چگونه شب قدر برتر از هزار ماه است ؟··· 466
6 - چرا قرآن در شب قدرنازل شد؟··· 466
7 - آیا شب قدر در مناطق مختلف ، يکى است ؟··· 467
فضیلت تلاوت سوره « بيّنه »··· 469
این است آیین جاویدان··· 470
بهترین و بدترین مخلوقات··· 475
علی (علیه السلام) و شیعیانش خَيْرُالبَرِيَّه اند··· 476
لزوم اخلاص نیت در عبادت··· 478
فهرست مطالب
موضوع صفحه
قوس عجیب صعودى و نزولى انسان··· 478
فضیلت تلاوت سوره « زلزله »··· 480
دقت و سختگیرى در حسابرسى قیامت··· 485
پاسخ به يك سؤال··· 487
فضیلت تلاوت سوره « عادیات »··· 489
عظمت جهاد··· 493
آیا طبیعت انسان ، ناسپاسى و بُخل است ؟··· 495
رابطه سوگندهاى این سوره و هدف آن··· 501
فهرست مطالب
موضوع صفحه
فضیلت تلاوت سوره « قارعه »··· 502
اسباب سنگینى میزان اعمال··· 506
فضیلت تلاوت سوره « تکاثر »··· 510
سرچشمه تفاخر و فخر فروشى··· 513
یقین و مراحل آن··· 515
همگى دوزخ را مشاهده مى كنند··· 519
در قیامت از چه نعمت هایى سؤال مى شود ؟··· 519
فضیلت تلاوت سوره « عصر »··· 521
فهرست مطالب
موضوع صفحه
برنامه چهارماده اى خوشبختى··· 524
فضیلت تلاوت سوره « همزه »··· 527
واى بر عیبجویان و غیبت كنندگان··· 527
کبر و غرور سرچشمه گناهان بزرگ··· 536
فضیلت تلاوت سوره « فیل »··· 541
داستان اصحاب فیل··· 542
با ابرهه گو كز پى تعجیل نیاید··· 547
معجزه بى نظیر ( این خانه صاحبى دارد )··· 550
فهرست مطالب
موضوع صفحه
سخت ترین مجازات با كمترین وسیله··· 552
اهداف داستان « فیل »··· 554
فضیلت تلاوت سوره « قریش »··· 556
فضیلت تلاوت سوره « ماعون »··· 560
تظاهر و ریاکارى يك بلاى بزرگ اجتماعى··· 563
فضیلت تلاوت سوره «کوثر»··· 567
ما به تو خیر فراوان دادیم··· 567
«فاطمه» علیهاالسلام و «کوثر»··· 568
فهرست مطالب
موضوع صفحه
اعجاز سوره كوثر··· 570
ضمیر جمع درباره خدا براى چیست ؟··· 571
فضیلت تلاوت سوره « كافرون »··· 572
مگر بت پرستان منکر خدا بودند ؟··· 574
این تکرار براى چیست ؟··· 575
آیا مفهوم آیه « لَكُمْ دینُكُمْ ... » ، جواز بت پرستى است ؟··· 576
او هرگز يك لحظه با شرك سازش نکرد··· 577
فضیلت تلاوت سوره « نصر »··· 578
فهرست مطالب
موضوع صفحه
هنگامى كه پیروزى نهایى فرا رسد ...··· 579
فضیلت تلاوت سوره « تبّت »··· 581
بریده باد دو دست ابولهب··· 581
باز هم نشانه دیگرى از اعجاز قرآن··· 583
پاسخ به يك سؤال··· 584
همیشه نزدیکان بى بصر دورند··· 585
فضیلت تلاوت سوره « اخلاص »··· 586
دلایل توحید··· 592
شاخه هاى پربار توحید··· 595
فهرست مطالب
موضوع صفحه
فضیلت تلاوت سوره « فلق »··· 598
پناه مى برم به پروردگار سپیده دم··· 598
سِحْر از دیدگاه اسلام··· 603
سِحْر در عصر ما··· 604
مهمترین منابع شرّ و فساد··· 606
شرّ حسودان··· 607
فضیلت تلاوت سوره «ناس»··· 609
پناه مى برم به پروردگار مردم··· 610
چرا به خدا پناه مى بریم ؟··· 614