ghaemiyeh.com
سرشناسه:بیستونی، محمد، 1337 -
عنوان قراردادی:تفسیر نمونه .برگزیده
عنوان و نام پدیدآور:تفسیر جوان (برگرفته از تفسیر نمونه)= A new narration of Holy Qur'an for young youth/ به اهتمام محمد بیستونی؛ با نظارت مکارم شیرازی.
مشخصات نشر: تهران: بیان جوان، 1385 -
مشخصات ظاهری:30 ج.؛ 14×5/10 س م.
تفسیرجوان (برگرفته از تفسیرنمونه) A new narration of =
Holy Quran for young youth// به اهتمام محمدبیستونى؛ بانظارت مکارم شیرازى.
تهران: بیان جوان، 1385- 30 ج.؛14×5/10 س م.
شابك دوره اى : ISBN 964-8399-71-9
(ج. 2) : ISBN 964-8399-19-0 فاپا.
ج.2-4،6-8،10،12-11،14،19،21،24-26(چاپ اول:1385).
ج. 1 - 30 (چاپ دوم: 1392) (فیپا).
کتابنامه. تفسیر نمونه. تفاسیر شیعه قرن 14
مکارم شیرازى،ناصر،1305 -. تفسیر نمونه. برگزیده
1385 73ت95ب/98BP 179/297
کتابخانه ملى ایران 35848-83م
وضعیت فهرست نویسی:فاپا
یادداشت:ج. 2-4، 6-8، 12،10- 11، 14، 19، 21، 24 - 26 (چاپ اول: 1385).
یادداشت:ج.1 - 30 (چاپ دوم: 1391) (فیپا).
یادداشت:کتابنامه.
عنوان دیگر:تفسیر نمونه.
موضوع:تفاسیر شیعه -- قرن 14
شناسه افزوده:مکارم شیرازی، ناصر، 1305 - . تفسیر نمونه. برگزیده
رده بندی کنگره:BP98/ب 95ت 73 1385
رده بندی دیویی:297/179
شماره کتابشناسی ملی:م 83-35848
ویراستار دیجیتالی:محمد منصوری
عنوان: تفسیر جوان (برگرفته از تفسیر نمونه)
مؤلف: دکتر محمد بیستونى ویراستارى و تایپ و صفحه آرایى: سهیلا شاکرى، فاطمه سرزهى
گروه تحقیق: صفورا بیستونى، زهرا بیستونى، آسیه بیستونى
امور فنى و رایانه: محمد على بیستونى شمارگان: 3000 نسخه
نوبت و تاریخ چاپ: دوم ، سال 1392 شابك دوره اى: ISBN 964 - 8399 - 71 - 9
ناشر: انتشارات بیان جوان شا بک: (ج. 2):ISBN 964 - 8399 - 19 - 0
هرگونه نسخه بردارى و چاپ از این كتاب، با اخذ مجوز كتبى از مؤسسه قرآنى تفسیر جوان بلامانع است.
نشانى: تهران - خیابان پاسداران - بین گلستان هشتم و نهم - روبروى پمپ بنزین - شماره 451 - طبقه اول - واحد 4
تلفکس: 22589626 E_mail :info@tafsirejavan.com
جدید
با نظارت: حضرت آیة اللّه مکارم شیرازى
تفسیر جوان
(برگرفته از تفسیر نمونه )
YOUTH INTERPRETATION OF QURAN
جلد 29
(جزء بیست و نهم قرآن)
Volum 29
دکترمحمدبیستونى
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ
اَلاِهْداءِ
اِلى سَيِّدِنا وَ نَبِيِّنا مُحَمَّدٍ
رَسُولِ اللّهِ وَ خاتَمِ النَّبِيّينَ وَ اِلى مَوْلانا
وَ مَوْلَى الْمُوَحِّدینَ عَلِىٍّ اَمیرِ الْمُؤْمِنینَ وَ اِلى بِضْعَةِ
الْمُصْطَفى وَ بَهْجَةِ قَلْبِهِ سَيِّدَةِ نِساءِ الْعالَمینَ وَ اِلى سَيِّدَىْ
شَبابِ اَهْلِ الْجَنَّةِ، السِبْطَيْنِ، الْحَسَنِ وَ الْحُسَيْنِ وَ اِلَى الاَئِمَّةِ التِّسْعَةِ
الْمَعْصُومینَ الْمُكَرَّمینَ مِنْ وُلْدِ الْحُسَيْنِ لاسِيَّما بَقِيَّةِ اللّهِ فِى الاَرَضینَ وَ وارِثِ عُلُومِ
الاَنْبِياءِ وَ الْمُرْسَلینَ، الْمُعَدِّ لِقَطْعِ دابِرِالظَّلَمَةِ وَ الْمُدَّخِرِ لاِحْياءِ الْفَرائِضِ وَ مَعالِمِ الدّينِ ،
الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صاحِبِ الْعَصْرِ وَ الزَّمانِ عَجَّلَ اللّهُ تَعالى فَرَجَهُ الشَّریفَ فَيا مُعِزَّ
الاَوْلِياءَوَيامُذِلَ الاَعْداءِاَيُّهَاالسَّبَبُ الْمُتَّصِلُ بَيْنَ الاَرْضِ وَالسَّماءِقَدْمَسَّنا
وَ اَهْلَنَا الضُّرَّ فى غَيْبَتِكَ وَ فِراقِكَ وَ جِئْنا بِبِضاعَةٍ مُزْجاةٍ
مِنْ وِلائِكَ وَ مَحَبَّتِكَ فَاَوْفِ لَنَا الْكَيْلَ مِنْ مَنِّكَ وَ
فَضْلِكَ وَ تَصَدَّقْ عَلَيْنا بِنَظْرَةِ رَحْمَةٍ مِنْكَ
اِنّا نَریكَ مِنَ الْمُحْسِنینَ
متن تأییدیه مرجع عالیقدر حضرت «آیة اللّه العظمى مکارم شیرازى» در
مورد كتاب «تفسیر جوان» (منبع مطالعاتى و
تحقیقاتى اصلى «روش انس با قرآن»)
بسم اللّه الرّحمن الرّحیم
قرآن مجیدبالاترین سند افتخار مامسلمانان است و تاکسى با قرآن آشنا نشود ، پى به عظمت آن نخواهد برد و هر قدر آشنایى ما با ا ين كتاب بزرگ آسمانى افزون گردد ، به درجه اهمیت و عظمت آن بهتر پى مى بریم ، مخصوصاً براى حل مشکلات مسلمین در دنیاى امروز ، بهترین راه گشا قرآن است .
به همین دلیل شایسته است نسل جوان برومندما روزبه روز با این كتاب آسمانى آشناتر گردد ، نه فقط به «خواندن» و «قرائت» و «حفظ» آن ، بلکه به «محتوا و معناى
قرآن» ، به يقین قرآن مجید مى تواند صفا و روشنى ویژه اى به تمام زندگى آنان بدهد و از آنان افرادى باایمان ، شایسته ، قوى ، شجاع و طرفدار حق بسازد .
از آنجا كه تفسیر نمونه بحمداللّه در میان تمام قشرها نفوذ يافته و تحولى در محیط ما ایجاد كرده است ، جناب آقاى «دکتر محمد بیستونى» كه فردى باذوق و علاقمند به مسائل اسلامى و مسائل جوانان است . ابتکارى به خرج داده و تفسیر نمونه را به صورت فشرده و خلاصه با «سبکى تازه» كه به آسانى قابل استفاده براى همه جوانان باشد ، درآورده و به گونه اى كه هم اکنون ملاحظه مى كنید ، در اختیار آنان گذارده است . خداوند این خدمت را از ایشان قبول كند و به همه جوانان عزیز توفیق استفاده از آن را مرحمت فرماید .
ناصر مکارم شیرازى
28/8/79
متن تائیدیه حضرت آیة اللّه مرتضى مقتدایى مدیر حوزه علمیه قم
بِسْمِ اللّه ِ الرَّحْمنِ الرَّحیم
توفیق نصیب گردید از مؤسسه قرآنى تفسیر جوان بازدید داشته باشم و مواجه شدم با يك باغستان گسترده پرگل و متنوع كه به طور يقین از معجزات قرآن است كه این ابتکارات و روش هاى نو و جالب را به ذهن يك نفر كه باید مورد عنایت ویژه قرار گرفته باشد القاء نماید تا بتواند در سطح گسترده كودکان و جوانان و نوجوانان و غیرهم را با قرآن مجید مأنوس به طورى كه مفاهیم بلند و باارزش قرآن در وجود آنها نقش بسته و روش آنها را الهى و
قرآنى نماید و آن برادر بزرگوار جناب آقاى دکتر محمد بیستونى است كه این توفیق نصیب ایشان گردیده و ذخیره عظیم و باقیات الصالحات جارى براى آخرت ایشان هست. به امید این كه همه اقدامات با خلوص قرین و مورد توجه ویژه حضرت بقیت اللّه الاعظم ارواحنا فداه باشد.
مرتضى مقتدایى
به تاریخ يوم شنبه پنجم ماه مبارك رمضان المبارك 1427
1 - درج قول برتر و حذف اقوال متعدد در بیان تفسیر آیات.
2 - حفظ اصالت مطالب و مفاهیم ارائه شده در اصل تفسیر .
3 - خلاصه نمودن جملات طولانى در قالب عبارات كوتاه تر و ساده تر .
4 - اِعراب گذارى آیات و روایات به منظور سهولت حفظ كردن آنها .
5 - استفاده از سه خط تحریرى براى آیات ، ترجمه و تفسیر ، به منظور مطالعه روان آنها.
6 - درج ترجمه روان و تفسیر هر آیه به صورت مستقل، به جز در آیاتى كه با هم ارتباط تنگاتنگ دارند.
7 - تیترگذارى و تدوین مطالب كتاب به سبك كتاب هاى آموزشى به منظور تدریس آسان در جلسات تفسیر قرآن .
8 - انتشار در قطع كوچك به منظور استفاده از اوقات فراغت روزانه و سهولت قرار گرفتن در جیب.
9 - قیمت ارزان كتاب به منظور خرید همگان خصوصا جوانان عزیز و اُنس بیشتر جامعه با قرآن كریم .
محمد بیستونى
تهران - تابستان 1387
درفضیلت تلاوت این سوره،درحدیثى ازپیغمبرگرامى اسلام صلى الله علیه و آله آمده:«کسى كه سوره"تبارک" رابخواند، چنان است كه گویى شب قدر را احیا داشته است».(1)
در حدیث دیگرى از همان حضرت صلى الله علیه و آله مى خوانیم : « دوست مى داشتم كه سوره "تبارک" در قلب همه مؤمنان ثبت بود » .(2)
امام باقر (علیه السلام) نیز در این زمینه فرموده اند : « سوره "ملک" ، مانعه است ، يعنى از عذاب قبر ممانعت مى كند و در تورات به همین نام ، ثبت است ، كسى كه آن را در شبى بخواند ، بسیار خوانده و خوب خوانده و از غافلان محسوب نمى شود » .(3)
و در این زمینه احادیث بسیارى وجود دارد .
بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ
بنام خداوند بخشنده بخشایشگر
1 تَبارَكَ الَّذى بِيَدِهِ الْمُلْكُ وَ هُوَ عَلى كُلِّ شَىْ ءٍ قَدیرٌ
پُربرکت و زوال ناپذیر است كسى كه حکومت جهان هستى به دست اوست و بر همه چیز قادر است .
« تَبارَك » از مادّه « برکت » در اصل از « بَرْك » ( بر وزن برگ ) به معنى "سینه شتر" است ، سپس این كلمه به معنى "دوام و بقاء و زوال ناپذیرى" آمده و در مورد هر نعمتى كه پایدار و بادوام باشد ، گفته شده است . مخزن آب را از این رو « بِرکه » مى گویند كه آب مدتى طولانى در آن باقى مى ماند .
در آیه فوق در حقیقت دلیل مبارك بودن ذات پاك خدا ذکر شده و آن مالکیت و حاکمیت او بر جهان و قدرت او بر همه چیز است و به همین دلیل وجودى است زوال ناپذیر و پُربرکت .
2 اَلَّذى خَلَقَ الْمَوْتَ وَ الْحَيوةَ لِيَبْلُوَكُمْ اَيُّكُمْ اَحْسَنُ عَمَلاً وَ هُوَ الْعَزیزُ الْغَفُورُ
همان كسى كه مرگ و حیات را آفرید تاشما را بیازماید كه كدامیك بهتر عمل مى كنید و او شکست ناپذیر و بخشنده است.
« مرگ » اگر به معناى فنا و نیستى باشد ، مخلوق نیست ، چراکه خلقت به امور وجودى تعلق مى گیرد، ولى مى دانیم كه حقیقت مرگ انتقال از جهانى به جهان دیگراست و این قطعا يك امر وجودى است كه مى تواند مخلوق باشد .
قابل توجه این كه هدف از آفرینش را " آزمایش حُسن عمل" معرفى كرده نه " كثرت عمل" و این دلیل آن است كه اسلام به « كیفیت » اهمیت مى دهد نه به « كمیت » . مهم آن است كه عمل خالصانه و براى خدا مفید و جامع باشد ، هر چند از نظر كمیت ، كم باشد .
لذا در این كه منظور از « اَحْسَنُ عَمَلاً » چیست ؟ در بعضى از روایات اسلامى از پیغمبر گرامى اسلام صلى الله علیه و آله نقل شده است كه فرمود : « منظور این است كه كدام يك از شما عقل و خرد كامل تر و
خدا ترسى بیشتر و آگاهى فزون تر بر اوامر و نواهى الهى دارید، هرچندکه اعمال مستحبتان كمتر بوده باشد» .(1)
بدیهى است عقل كامل ، عمل را پاك تر و نيّت را خالص تر و پاداش را بیشتر مى كند .
و در حدیثى از امام صادق (علیه السلام) مى خوانیم : « منظور این نیست كدامیك بیشتر عمل مى كنید ، بلکه منظور این است كدامیك صحیح تر عمل مى كنید و عمل صحیح آن است كه توأم با خداپرستى و نیت پاك باشد ، سپس فرمود : نگهدارى عمل از آلودگى ، سخت تر است از خود عمل و عمل خالص صالح ، عملى است كه نمى خواهى احدى جز خدا تو را به خاطر آن بستاید » .(2)
در مورد هدف آفرینش انسان در تفسیر سورۀ « ذاریات » ذیل آیۀ 56 « وَ ما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الاِْنْسَ اِلاّ لِيَعْبُدوُنِ » ، بحث مشروحى داشتیم . در آن جا هدف « عبودیت خدا » ذکر شده و در این جا « آزمایش حُسن عمل » . روشن است كه "مسأله آزمون و امتحان از مسألۀ عبودیت جدا نیست " ، همان گونه كه كمال عقل و خداترسى و نيّت خالص كه در روایات .
بالا به آن اشاره شده ، روح عبودیت را تشکیل مى دهد .
به این ترتیب عالم ، میدان آزمایش بزرگى است براى همه انسان ها ، وسیله آزمایش ، مرگ و حیات و هدف این آزمون بزرگ رسیدن به حُسن عمل كه مفهومش "تکامل معرفت و اخلاص نيّت و انجام هر كار خیر" است ، مى باشد .
و از آن جا كه در این میدان آزمایش بزرگ ، انسان گرفتار لغزش هاى فراوانى مى شود ، نباید این لغزش ها او را مأیوس كند و از تلاش و كوشش براى اصلاح خویش بازدارد . در پایان آیه به بندگان وعده يارى و آمرزش داده و مى گوید: « و او شکست ناپذیر و بخشنده است » . آرى او قادر بر هر چیز و آمرزنده هر انسان توبه كارى است .
3 اَلَّذى خَلَقَ سَبْعَ سَمواتٍ طِباقا ما تَرى فیخَلْقِ الرَّحْمنِ مِنْ تَفاوُتٍ فَارْجِعِ الْبَصَرَ هَلْ تَرى مِنْ فُطُورٍ
همان كسى كه هفت آسمان را بر روى يکدیگر آفرید ، در آفرینش خداوند رحمان هیچ تضاد و عیبى نمى بینى ، بار دیگر نگاه كن آیا هیچ شکاف و خللى مشاهده مى كنى؟
تعبیر « طِباقاً » نشان مى دهد كه آسمان هاى هفتگانه هر كدام فوق دیگرى قرار دارد ، زیرا معنى « مطابقه » در اصل آن است كه چیزى را فوق چیز دیگرى قرار دهند .
حال اگر آسمان هاى هفتگانه را اشاره به كُرات هفتگانه منظومه شمسى بدانیم كه با چشم غیرمسلح قابل رؤیتند، هر كدام فاصله معینى از خورشید دارند و هریك فوق دیگرى است.
و اگر آن چه را از ستارگان ثوابت و سیار مى بینیم ، همه را جزء آسمان اول بشمریم ، معلوم مى شود كه در مراحل بالاتر عوالم دیگرى است كه يکى برتر از دیگرى قرار دارد .
و به دنبال آن عدم وجود نقص و عیب در خلقت خداوند رحمان را متذکر مى شود . با تمام عظمتى كه عالم هستى دارد ، هرچه هست ، نظم است و استحکام و انسجام و ترکیبات حساب شده و قوانین دقیق و اگر بى نظمى در گوشه اى از جهان راه مى يافت ، آن را به نابودى مى كشید .
از نظام عجیب و شگفت انگیزى كه بر يك دانه اتم و ذرات الکترون و پروتون حاکم است ، گرفته تا نظامات حاکم بر كلّ منظومه شمسى و منظومه هاى دیگر و كهکشان ها ، همه
در سیطرۀ قوانین دقیقى قرار دارند كه آن ها را در مسیر خاصى پیش مى برند ، خلاصه همه جا قانون است و حساب و نظم و برنامه .
« فُطُور » از مادّه « فَطر » به معنى "شکافتن از طول" است و به معنى "شکستن" ( مانند افطار روزه ) و " اختلال" و "فساد" نیز مى آید .
منظور این است كه هر چه انسان در جهان آفرینش دقّت كند ، كمترین خلل و ناموزونى در آن نمى بیند .
4 ثُمَّ ارْجِعِ الْبَصَرَ كَرَّتَيْنِ يَنْقَلِبْ اِلَيْكَ الْبَصَرُ خاسِئا وَ هُوَ حَسیرٌ
بار دیگر ( به عالم هستى ) نگاه كن سرانجام چشمانت ( در جستجوى خلل و نقصان ناکام مانده ) به سوى تو بازمى گردد ، در حالى كه خسته و ناتوان است .
« كَرَّتَيْن » از مادّه « كر » ( بر وزن شرّ ) به معنى "توجه و بازگشت به چیزى" است و « كَرَّة » به معناى تکرار و « كَرَّتَيْن » تثنیه آن است ولى بعضى از مفسّران گفته اند كه : منظور از
« كَرَّتَيْن » در این جامعنى تثنیه نیست ، بلکه منظور توجّهات مکرر و پى درپى و متعدد است .
بنابراین حداقل قرآن دراین آیات دستور به مردم مى دهدکه سه بار در عالم هستى بنگرند و اسرارآفرینش رامطالعه كنند و به يك معنى بارهاوبارهادقیق شوندو وقتى كه نتوانستند كمترین خلل و نقصانى دراین نظام عجیب بیابند، به آفریننده این دستگاه و خالق این جهان و علم و قدرت بى پایان آشناتر شوند .
« خاسِى ء » از مادّه «خَسْأ» و «خُسُوء» ( بر وزن مدح و خشوع ) هرگاه در مورد چشم به كار رود ، به معنى "خسته و ناتوان شدن" است و هرگاه در مورد سگ به كار رود ، به معنى "دورکردن آن" است .
« حَسیر » از مادّه « حسر » ( بر وزن قصر ) به معنى "برهنه كردن" است و از آن جا كه انسان به هنگام خستگى تاب و توان خود را از دست مى دهد و گویى برهنه از نیروهاى خود مى شود ، به معنى "خستگى و ناتوانى" آمده است . بنابراین « خاسِى ء » و « حَسیر » در آیه فوق هر دو به يك معنى و براى تأکید در موضوع درماندگى و ناتوانى چشم از دیدن نقصانى
در نظام عالم هستى است .
به هر حال از این آیات دو نتیجۀ مهم مى توان گرفت : نخست این كه قرآن به همه رهروان راه حق ، دستور مؤکد مى دهد كه هرچه مى توانند در اسرار عالم هستى و شگفتى هاى جهان آفرینش بیشتر مطالعه و دقّت كنند و به يك بار و دو بار قناعت ننمایند ، چه بسیار اَسرارى كه در نگاه اول و دوم خود را نشان نمى دهد ، دیده هاى تیزبین لازم است كه بعد از چندین نگاه آن ها را بیابد .
دیگر این كه هرقدر انسان در این نظام دقیق تر و باریك تر شود ، انسجام آن را بهتر درك مى كند ، انسجامى خالى از هرگونه نقص و خلل و كژى و اعوجاج .
و اگر در نظر سطحى و ابتدایى بعضى از پدیده هاى این جهان به عنوان شرور و آفات و فساد دیده مى شود (همچون زمین لرزه ها ، سیلاب ها ، بیمارى ها و حوادث ناگوارى كه گهگاه در زندگى انسان ها رخ مى دهد) درمطالعات دقیق تر روشن مى شود كه آن ها نیز اسرار و فلسفه هاى دقیق و مهمى دارد.
این آیات اشارۀ روشنى به برهان نظم دارد كه مى گوید : وجود نظم در هر دستگاه نشانه وجود علم و قدرتى در پشت آن دستگاه است ، وگرنه حوادث اتفاقى حساب نشده و تصادف هاى كور و كر ، هرگز نمى تواند مبدأ نظام و حساب گردد ، همان گونه كه در حدیث معروف مفضل از امام صادق (علیه السلام) آمده است : « مهمل كارى هرگز نتیجه درست نمى دهد و تضاد مبدأ نظام نمى گردد » .(1)
5 وَ لَقَدْ زَيَّنَّا السَّمآءَ الدُّنْيا بِمَصابیحَ وَ جَعَلْناها رُجُوما لِلشَّياطینِ وَ اَعْتَدْنا لَهُمْ عَذابَ السَّعیرِ
ما آسمان پایین را با چراغ هاى پرفروغى زینت بخشیدیم و آن ها ( شُهُب ) را تیرهایى براى شیاطین قرار دادیم و براى آنان عذاب دوزخ فراهم ساختیم .
این آیه بار دیگر این حقیقت را تأکید مى كند كه تمام ستارگانى كه ما مى بینیم ، همه .
1) « بحار الانوار » ، جلد 3 ، صفحه 63 .
بخشى از آسمان اول است ، آسمانى كه از میان آسمان هاى هفتگانه به ما نزدیك تر مى باشد و به همین دلیل به عنوان « اَلسَّماآءَ الدُّنْيا » ( آسمان نزدیك و پایین ) از آن تعبیر شده است .
تعبیر به « رُجُوم » ( تیرها ) اشاره به شهاب هاست كه همچون تیرى از يك سوى آسمان به سوى دیگر پرتاب مى شوند، مى دانیم « شُهُب » باقى مانده ستارگانى است كه طى حوادثى از هم متلاشى شده ، بنابراین اگر مى گوید : ما كواکب را تیرهایى براى شیاطین قرار دادیم، اشاره به همین سنگریزه هاى مخصوص است .
اما درباره این كه چگونه شیاطین باتیرهاى شهاب كه سنگ هاى كوچك سرگردانى در آسمان ها هستند ، نشانه گیرى مى شوند ، باید گفت : این احتمال وجود دارد كه « سَماء » در این جا كنایه از " آسمان" ایمان و معنویت باشد كه همواره شیاطین تلاش مى كنند به این محدوده راه بیابند و از راه وسوسه در دل مؤمنان راستین نفوذ كنند ، اما پیامبران الهى و امامان معصوم علیهم السلام و پیروان خط فکرى و عملى آن ها با نور نافذ علم و تقوا ( شِهابٌ ثاقِبٌ ) بر آن ها هجوم مى برند و آن ها را به عقب مى رانند و از نزدیك شدن به این آسمان طرد و منع مى كنند.
با این كه قرآن مجید از محیط عقب افتاده عصر جاهلیت عرب برخاست ، ولى غالبا تأکید مى كند كه مسلمانان در اسرار باعظمت عالم هستى بیندیشند ، مطلبى كه در عصر جاهلیت مفهوم نداشت و این خود دلیل روشنى است بر این كه قرآن از مبدأ دیگرى صادر شده و هر قدر علم و دانش پیش مى رود ، عظمت تأکیدات قرآن در این زمینه آشکارتر مى گردد.
مى دانیم كره زمین كه ما در آن زندگى مى كنیم ، با تمام بزرگى كه دارد ، در مقابل مرکز منظومه شمسى يعنى قرص « خورشید » به اندازه اى كوچك است كه اگر يك میلیون و دویست هزار كره زمین را روى هم بگذارند تازه به اندازه قرص آفتاب مى شود .
از سوى دیگر منظومه شمسى ما جزئى از يك كهکشان عظیم است كه كهکشان « راه شیرى » نام دارد .
طبق محاسبات دانشمندان فلکى تنها در كهکشان ما بالغ بر يکصد میلیارد ( 000/000/000/100 ) ستاره وجود دارد كه خورشید ما با تمام
عظمتش يکى از ستاره هاى متوسط آن محسوب مى شود .
از سوى سوّم در این جهان بزرگ آن قدر كهکشان وجود دارد كه از حساب و شماره بیرون است و هرقدر تلسکوپ هاى نجومى عظیم تر و مجهزتر مى شوند ، كهکشان هاى تازه اى كشف مى شود .
و چه بزرگ است خدایى كه این طرح عظیم را با آن نظام دقیق ریخته است « اَلْعَظَمَةُ لِلّهِ الْواحِدِ الْقَهّارِ » .
6 وَ لِلَّذینَ كَفَروُا بِرَبِّهِمْ عَذابُ جَهَنَّمَ وَ بِئْسَ الْمَصیرُ
و براى كسانى كه به پروردگارشان كافر شدند ، عذاب جهنم است و بد جایگاهى است.
از آن جا كه در آیات گذشته سخن از نشانه هاى عظمت و قدرت خدا و دلایل آن در عالم آفرینش بود ، در آیات مورد بحث سخن از كسانى مى گوید كه این دلایل را نادیده گرفته و راه كفر و شرك را پیش مى گیرند و همچون شیاطین ، عذاب الهى را به جان مى خرند .
7 اِذا اُلْقُوا فیها سَمِعُوا لَها شَهیقا وَ هِىَ تَفُورُ
هنگامى كه در آن افکنده مى شوند ، صداى وحشتناکى از آن مى شنوند و این در حالى است كه پیوسته مى جوشد .
« شَهیق » به معنى "صداى زشت ، وحشت انگیز ، ناراحت كننده و منکرى مانند صداى الاغ" است و گاه گفته اند : از ماده « شُهوُق » به معنى طولانى بودن ، گرفته شده است ( لذا كوه بلند را جَبَل شاهِق مى گویند ) بنابراین « شَهیق » به معنى "ناله طولانى" است .
آرى هنگامى كه آن ها با نهایت ذلت و حقارت در آن پرتاب مى شوند ، فریاد وحشتناك و طولانى جهنم برمى خیزد و تمام وجود آن ها را در وحشت فرو مى برد .
8 تَكادُ تَمَيَّزُ مِنَ الْغَيْظِ كُلَّما اُلْقِىَ فیها فَوْجٌ سَأَلَهُمْ خَزَنَتُها اَلَمْ يَأْتِكُمْ نَذیرٌ
نزدیك است از شدت غضب پاره پاره شود، هر زمان گروهى در آن افکنده مى شوند ، نگهبانان دوزخ از آن ها سؤال مى كنند : مگر انذارکننده الهى به سراغ شما نیامد ؟
« تَمَيَّزُ » به معنى "متلاشى شدن و پراکنده گشتن" است و در اصل « تَتَمَيَّزَ » بوده است .
درست مانند ظرف عظیمى كه روى آتش فوق العاده پرحرارتى گذارده اند و چنان
مى جوشد و زیر و رو مى شود كه در هر لحظه بیم متلاشى شدن آن مى رود و يا همچون انسان خشمگینى كه مى خروشد و فریاد مى كشد و نزدیك است منفجر گردد ، آرى چنین است منظره دوزخ این كانون خشم خدا .
سپس در ادامه متذکر مى شود كه هر زمان گروهى از كافران در آن افکنده مى شوند ، نگهبانان دوزخ از روى تعجب و توبیخ از آن ها مى پرسند : « مگر شما رهبر و راهنما نداشتید ؟ مگر انذارکننده الهى به سراغ شما نیامد ؟ پس چرا به این روز سیاه درافتاده اید » ؟
آن ها باورنمى كنندکه انسانى آگاهانه و باداشتن رهبرآسمانى به چنین سرنوشتى گرفتار شود و چنین جایگاهى را براى خود انتخاب كند .
9 قالُوا بَلى قَدْ جاءَنا نَذیرٌ فَكَذَّبْنا وَ قُلْنا ما نَزَّلَ اللّهُ مِنْ شَىْ ءٍ اِنْ اَنْتُمْ اِلاّ فى ضَلالٍ كَبیرٍ
مى گویند : آرى ، انذارکننده به سراغ ما آمد ، ولى ما او را تکذیب كردیم و گفتیم : خداوند هرگز چیزى نازل نکرده و شما در گمراهى بزرگى هستید .
نه تنها آن ها را تصدیق نکردیم و به پیام حیاتبخششان گوش فراندادیم ، بلکه به مخالفت برخاسته و این طبیبان روحانى را گمراه خوانده و از خود راندیم .
10 وَ قالُوا لَوْ كُنّا نَسْمَعُ اَوْ نَعْقِلُ ما كُنّا فى اَصْحابِ السَّعیرِ
و مى گویند : اگر ما گوش شنوا داشتیم ، يا تعقل مى كردیم ، جزء دوزخیان نبودیم .
11 فَاعْتَرَفُوا بِذَنْبِهِمْ فَسُحْقا لاَِصْحابِ السَّعیرِ
این جا است كه به گناه خود اعتراف مى كنند ، دور باشند دوزخیان از رحمت خدا .
در این آیات ضمن بیان سرنوشت وحشتناك دوزخیان ، انگشت روى علت اصلى بدبختى آن ها گذارده شده است ، مى گوید : از يك سو خداوند گوش شنوا و عقل و هوش داده و از سوى دیگر پیامبرانش را با دلایل روشن فرستاده ، اگر این دو با هم ضمیمه شوند ، سعادت انسان تأمین است .
ولى هنگامى كه انسان گوش دارد اما با آن نمى شنود ، چشم دارد و نمى بیند و عقل دارد و
نمى اندیشد ، اگر تمام پیامبران الهى و كتب آسمانى به سراغ او آیند ، اثرى ندارد .
در روایتى آمده است كه جمعى در محضر پیغمبر اکرم صلى الله علیه و آله مدح و ستایش از مسلمانانى كردند ، رسول خدا صلى الله علیه و آله فرمود : « كَيْفَ عَقْلُ الرَّجُلِ ؟ عقل او چگونه است » ؟ سپس در ادامه فرمود : « مصیبتى كه از ناحیه حماقت احمق حاصل مى شود ، بدتر است از فجور فاجران و گناه بدکاران ، خداوند فرداى قیامت مقام بندگان را به مقدار عقل و خرد آن ها بالا مى برد و بر این اساس به قُرب خداوند نایل مى گردند » .(1)
« سُحْق » ( بر وزن قفل ) به معنى "ساییدن و نرم كردن" است و به لباس كهنه نیز گفته مى شود ولى در این جا به معنى "دورى از رحمت خدا" است ، بنابراین « فَسُحْقا لاَِصْحابِ السَّعیر » مفهومش این است كه دوزخیان از رحمت خدا دور باشند و از آن جا كه نفرین خداوند توأم با تحقق خارجى است، این جمله دلیل بر این است كه این گروه به .
1) « مجمع البیان » ، جلد 10 ، صفحه 324 .
کلى از رحمت خدا دورند .
این نخستین بار نیست كه قرآن مجید به ارزش فوق العاده عقل و خرد اشاره مى كند و گناه عمده دوزخیان و عامل اصلى بدبختى آن ها را ، از كار انداختن این نیروى الهى مى شمرد ، بلکه هرکس با قرآن آشنا باشد ، مى داند كه در مناسبت هاى مختلف اهمیت این موضوع را آشکار ساخته است و على رغم دروغ پردازى هاى كسانى كه مذهب را وسیله تخدیر مغزها و نادیده گرفتن فرمان عقل و خرد مى شمرند ، اسلام اساس خداشناسى و سعادت و نجات را بر عقل و خرد مى نهد و روى سخنش در همه جا با « اولوا الالباب » و « اولوا الابصار » و اندیشمندان و دانشمندان است .
در منابع اسلامى روایات بسیار زیادى در این زمینه وارد شده است . در كتاب «کافى» كه از معتبرترین منابع حدیث ماست ، نیز روایات زیادى مطرح شده است كه به ذکر دو مورد از آن ها اکتفا مى نماییم :
در حدیثى از على (علیه السلام) آمده است : جبرئیل بر آدم نازل شد و گفت : « من مأمورم كه تو را میان يکى از این سه موهبت مخيّر كنم تا يکى را برگزینى و بقیه را رها كنى » . آدم گفت : « آن ها چیست » ؟ جبرئیل در پاسخ گفت : « "عقل" ، "حیا " و "دین" » . آدم گفت : « من "عقل" را برگزیدم » ، جبرئیل به "حیا " و "دین" گفت : « او را رها كنید و به دنبال كار خود بروید » . گفتند : « ما مأموریم همه جا با عقل باشیم و از آن جدا نشویم » . جبرئیل گفت : « حال كه چنین است به مأموریت خود عمل كنید » ، سپس به آسمان صعود كرد .(1)
این لطیف ترین تعبیرى است كه ممکن است درباره عقل و خرد و نسبت آن با حیا و دین گفته شود . چراکه اگر عقل از دین جدا گردد ، با اندك چیزى بر باد مى رود ، يا به انحراف كشیده مى شود و اما حیا كه مانع انسان از ارتکاب زشتى ها و گناهان است ، آن نیز ثمره شجره معرفت و عقل و خرد است. این نشان مى دهدکه آدم، سهم قابل ملاحظه اى از .
1) « نور الثقلین » ، جلد 5 ، صفحه 382 .
عقل داشت كه به هنگام مخيّر شدن در میان این سه چیز ، مرحله بالاتر عقل را برگزید و در سایه آن هم دین را تصاحب كرد و هم حیا را .
در حدیث دیگرى از امام صادق (علیه السلام) مى خوانیم: « مَنْ كانَ عاقِلاً كانَ لَهُ دینٌ ، وَ مَنْ كانَ لَهُ دینٌ دَخَلَ الْجَنَّةَ : كسى كه عاقل باشد ، دین دارد و كسى كه دین داشته باشد ، داخل بهشت مى شود » ( بنابراین بهشت جاى عاقلان است ) .(1)
البتّه عقل در این جا به معنى "معرفت راستین" است ، نه شیطنت هاى شیاطین كه در سیاستمداران جبّار و ظالم جهان دیده مى شود كه به گفته امام صادق (علیه السلام): « شَبیهَةٌ بِالْعَقْلِ ، وَ لَيْسَتْ بِالْعَقْلِ : شبیه عقل است ، ولى عقل نیست » .(2)
12 اِنَّ الَّذینَ يَخْشَوْنَ رَبَّهُمْ بِالْغَيْبِ لَهُمْ مَغْفِرَةٌ وَ اَجْرٌ كَبیرٌ
کسانى كه از پروردگارشان در نهان مى ترسند ، آمرزش و اجر بزرگى دارند . .
تعبیر به « غَيْب » در این جا ممکن است اشاره به معرفت خداى نادیده و يا معاد نادیده و يا همۀ این ها بوده باشد .
این احتمال نیز در تفسیر آیه داده شده است كه اشاره به ترس از خداوند در مورد معاصى پنهانى باشد ، چراکه اگر انسان معصیت پنهان نکند ، به طریق اولى معصیت آشکار نخواهد كرد و يا این تعبیر اشاره به مقام خلوص نيّت در پرهیز از گناهان و انجام اوامر الهى مى باشد ، زیرا عمل پنهانى از ریا دورتر است . جمع میان این تفسیرها نیز مانعى ندارد .
تعبیر به « مَغْفِرَة » به صورت «نکره» و همچنین « اَجْرٌ كَبیرٌ » اشاره به عظمت و اهمیت آن است ، يعنى آن چنان این مغفرت و پاداش عظیم است كه براى همه ناشناخته خواهد بود .
به دنبال بحث هایى كه در آیات گذشته پیرامون كفّار و سرنوشت آن ها در قیامت بیان شد، قرآن در آیات مورد بحث به سراغ مؤمنان و پاداش هاى عظیم آن ها مى رود .
13 وَ اَسِرُّوا قَوْلَكُمْ اَوِ اجْهَروُا بِهِ اِنَّهُ عَلیمٌ بِذاتِ الصُّدوُرِ
گفتارخودرا پنهان كنید يا آشکار (تفاوتى نمى كند) او به آن چه در دل ها است ، آگاه است .
14 اَلا يَعْلَمُ مَنْ خَلَقَ وَ هُوَ اللَّطیفُ الْخَبیرُ
آیا آن كسى كه موجودات را آفریده از حال آن ها آگاه نیست ؟ درحالى كه او از اسرار دقیق باخبر و نسبت به همه چیز عالِم است .
بعضى از مفسّران شأن نزولى براى این آیه از « ابن عبّاس » نقل كرده اند كه جمعى از كفّاریا منافقان پشت سر پیامبرخدا صلى الله علیه و آله سخنان ناروایى مى گفتند و جبرئیل به پیامبر صلى الله علیه و آله خبر مى داد . بعضى از آن ها به يکدیگر گفتند : «اَسِرُّواقَوْلَكُمْ: سخنان خودرا پنهانى بگویید تا خداى محمّدنشنود». آیه فوق نازل شد و گفت: چه آشکاربگویید و چه پنهان، خدا از آن آگاه است .(1)
در تفسیر « اَلا يَعْلَمُ مَنْ خَلَق » باید به این نکته توجه داشته باشیم كه خلقت خداوند دائمى است ، يعنى لحظه به لحظه فیض و رحمت از ناحیۀ او
1) « فخر رازى » ، جلد 3 ، صفحه 66 .
به مخلوقات مى رسد و چنان نیست كه آن ها را بیافریند و به حال خود واگذارد .
اصولاً ممکنات وابسته به وجود او هستند و اگر لحظه اى پیوند آن ها از ذات پاکش قطع شود ، راه فنا پیش مى گیرند . توجه به این پیوند دائمى و خلقت مستمر بهترین دلیل بر علم خداوند نسبت به اسرار همه موجودات در هر زمان و هر مکان است .
توصیف خداوند به « لَطیف » از این نظر است كه لطیف از مادّه «لُطف» به معنى هر موضوع دقیق ، ظریف و هرگونه حرکت سریع و جسم لطیف است . بنابراین لطیف بودن خداوند اشاره به علم او نسبت به اسرار دقیق و ظریف آفرینش است و گاه به معنى خلقت اجسام لطیف و كوچك و ذره بینى و مافوق ذره بینى آمده است .
اشاره به این كه هرقدر نیات قلبى شما پنهان و مخفى باشد و يا سخنان خود را در مجالس محرمانه بگویید و يا اعمال خلاف را در خلوتگاه ها انجام دهید ، خداوند لطیف از همه آن ها باخبر و مطّلع است .
15 هُوَ الَّذى جَعَلَ لَكُمُ الاَْرْضَ ذَلُولاً فَامْشُوا في مَناكِبِها وَ كُلُوا مِنْ
رِزْقِهِ وَ اِلَيْهِ النُّشُورُ
او كسى است كه زمین را براى شما رام كرد ، بر شانه هاى آن راه بروید و از روزى هاى خداوند بخورید و بازگشت همه به سوى اوست .
« ذَلُول » ، به معنى "رام" جامع ترین تعبیرى است كه در مورد زمین ممکن است بشود . چراکه این مرکب راهوار با حرکات متعدد و بسیار سریعى كه دارد ، آن چنان آرام به نظر مى رسد كه گویى مطلقا ساکن است ، بعضى از دانشمندان مى گویند : زمین چهارده نوع حرکت مختلف دارد كه سه قسمت آن حرکت به دور خود و حرکت به دور خورشید و حرکت همراه مجموعه منظومه شمسى در دل كهکشان است ، این حرکات كه سرعت زیادى دارد ، چنان نرم و ملایم است كه تا براهین قطعى بر حرکت زمین اقامه نشده بود ، كسى باور نمى كرد حرکتى در كار باشد .
از سوى دیگر پوسته زمین نه چنان سفت و خشن است كه قابل زندگى نباشد و نه چنان سست و نرم است كه قرار و آرام نگیرد ، بلکه كاملاً براى زندگى بشر رام است ، اگر مثلاً
غالب سطح زمین باتلاق هایى بود كه همه چیز در آن فرومى رفت ، يا ماسه هاى نرمى كه پاى انسان تا زانو در آن فرومى نشست ، يا سنگ هاى تیز و خشنى كه با مختصر راه رفتن بدن انسان را كوفته و مجروح مى كرد ، آن وقت معنى ناآرامى زمین روشن مى شد .
از سوى سوّم ، فاصله آن از خورشید نه چندان كم است كه همه چیز از شدت گرما بسوزد و نه چندان زیاد است كه همه چیز از سرما بخشکد ، فشار هوا بر كُره زمین آن چنان است كه آرامش انسان را تأمین كند ، نه آن قدر كم است كه با يك حرکت انسان از جا كنده شود و در فضا پرتاب شود .
خلاصه از هر نظر « ذَلوُل » و رام و مسخر فرمان انسان است ، جالب این كه بعد از توصیف زمین به ذلول بودن دستور مى دهد كه بر «مَناكِب» آن راه بروید .
« مَناكِبْ » جمع « مَنْكِبْ » ( بر وزن مغرب ) به معنى " شانه" است ، گویى انسان پا بر شانه زمین مى گذارد و چنان زمین آرام است كه مى تواند تعادل خود را حفظ كند .
در عین حال اشاره اى است به این كه تا گامى برندارید و تلاشى نکنید ، بهره اى از
روزى هاى زمین نخواهید داشت .
تعبیر به « رِزْق » نیز تعبیر بسیار جامعى است كه تمام موادّ غذایى زمین اعم از حیوانى و گیاهى و معدنى را شامل مى شود .
ولى این ها هدف نهایى آفرینش شما نیست ، بلکه وسایلى است در مسیر « نُشُور » و رستاخیز و حیات ابدى شما .
16 ءَاَمِنْتُمْ مَنْ فِى السَّماآءِ اَنْ يَخْسِفَ بِكُمُ الاَْرْضَ فَأِذا هِىَ تَمُورُ
آیا خود را از عذاب كسى كه حاکم بر آسمان است ، در امان مى دانید كه دستور دهد زمین بشکافد و شما را فرو برد و دائماً به لرزش خود ادامه دهد ؟
آرى اگر او دستور دهد این زمین ذلول و آرام طغیان مى كند و به صورت حیوان چموشى درمى آید ، زلزله ها شروع مى شود ، شکاف ها در زمین ظاهر مى گردد و شما و خانه ها و شهرهایتان را در كام خود فرومى بلعد و باز هم به لرزه و اضطراب خود ادامه مى دهد .
درك این معنى براى كسانى كه در مناطق زلزله خیز زندگى كرده اند و دیده اند گاه زمین
در چند شبانه روز مطلقاً آرامشى ندارد و خواب و خوراك و راحت را از همگان سلب مى كند، بسیار آسان است ، اما براى غالب ما مردم كه به آرامش زمین عادت كرده ایم ، مشکل است .
17 اَمْ اَمِنْتُمْ مَنْ فِى السَّماآءِ اَنْ يُرْسِلَ عَلَيْكُمْ حاصِبا فَسَتَعْلَمُونَ كَيْفَ نَذیرِ
یا خود را از عذاب خداوند آسمان در امان مى دانید كه تندبادى مملو از سنگریزه بر شما فرستد و به زودى خواهید دانست تهدیدهاى من چگونه است ؟
سپس مى افزاید : « لازم نیست حتماً زلزله به سراغ شما آید ، بلکه مى توان این فرمان را به تندبادها داد » .
درك این معنى نیز براى كسانى كه شن هاى روان و بادهاى «حاصب» (بادهایى كه توده هاى ریگ را با خود حرکت داده ، از جایى به جاى دیگر منتقل مى كند) دیده اند ، بسیار ساده است . آن ها مى دانند كه ممکن است در چند لحظه خانه ها يا آبادى هایى زیر توده اى از ریگ ها و شن هاى روان مدفون گردد و يا كاروان هایى كه در وسط بیابان در حرکتند ، در زیر آن دفن شوند .
18 وَ لَقَدْ كَذَّبَ الَّذینَ مِنْ قَبْلِهِمْ فَكَيْفَ كانَ نَكیرِ
کسانى كه پیش از آن ها بودند ( آیات الهى را ) تکذیب كردند اما ( ببین ) مجازات من چگونه بود ؟
درحقیقت آیات فوق به این معنى اشاره مى كندکه عذاب آن هامنحصربه عذاب قیامت نیست، در این دنیا نیز خداوند با مختصر تکان زمین ، يا حرکت بادها ، مى تواند به زندگى آن ها پایان دهد و بهترین دلیل این امکان، وقوع آن درامّت هاى پیشین است. لذادر آخرین آیه مورد بحث به سرنوشت كسانى كه آیات الهى و رسولان اورا تکذیب كردند، اشاره مى كندکه چگونه گروهى را با زلزله هاى ویرانگر و اقوامى را با صاعقه ها و جمعى را با طوفان يا تندباد مجازات كردیم و شهرهاى ویران شده و خاموش آن ها را به عنوان درس عبرتى باقى گذاردیم.
19 اَوَ لَمْ يَرَوْا اِلَى الطَّيْرِ فَوْقَهُمْ صافّاتٍ وَ يَقْبِضْنَ ما يُمْسِكُهُنَّ اِلاَّ الرَّحْمنُ اِنَّهُ بِكُلِّ شَىْ ءٍ بَصیرٌ
آیا پرندگانى راکه بالاى سرشان گاه بال هاى خودرا گسترده و گاه جمع مى كنند ، نگاه
نکردند ؟ جز خداوند رحمان كسى آن ها را بر فراز آسمان نگه نمى دارد ، چراکه او به هر چیز بیناست .
پرندگان برخلاف قانون جاذبه از زمین برمى خیزند و به راحتى تمام بر فراز آسمان ، ساعت ها و گاه هفته ها و ماه ها پشت سر هم به حرکت سریع و نرم خود ادامه
مى دهند، بى آن كه هیچ مشکلى داشته باشند .
بعضى به هنگام پرواز غالبا بال هاى خود را گسترانده اند ( صافّات ) وگویى نیروى مرموزى آن هارابه حرکت درمى آورد .
در حالى كه بعضى دیگر دائماً بال مى زنند و گاهى نیز بالشان را مى گسترانند .
گروه چهارمى مدتى بال مى زنند ، هنگامى كه سرعت گرفتند بال ها را به كلى جمع كرده و در اقیانوس هوا شیرجه مى روند ( مانند گنجشك ها ) خلاصه در
عین این كه همه پرواز مى كنند ، هرکدام براى خود برنامه مخصوصى دارند .
چه كسى بدن آن ها را به گونه اى آفریده كه به راحتى در هوا سیر مى كنند ؟ و چه كسى این قدرت را به بال هاى آن ها بخشیده و دانش پرواز را به آن ها آموخته ؟ مخصوصاً در پروازهاى پیچیده دست جمعى پرندگان مهاجر كه گاه چندین ماه به طول مى انجامد و هزاران كیلومتر راه را پیموده و از فراز كشورهاى زیادى ، از كوه ها و دره ها و جنگل ها و دریاها مى گذرند و به مقصد خود مى رسند، راستى چه كسى جز خداوند رحمان این همه نیرو و آگاهى به آن ها داده است؟
20 اَمَّنْ هذَا الَّذى هُوَ جُنْدٌ لَكُمْ يَنْصُرُكُمْ مِنْ دوُنِ الرَّحْمنِ اِنِ الْكافِروُنَ اِلاّ في غُروُرٍ
آیا كسى كه لشکر شماست ، مى تواند شما را در برابر خداوند يارى دهد ، ولى كافران تنها گرفتار غرورند .
« جُنْد » در اصل به معنى زمین ناهموار و سفتى است كه سنگ هاى فراوانى در آن جمع است و به همین مناسبت به انبوه لشکر نیز «جُنْد» گفته شده است .
به گفته برخى از مفسّران ، « جُنْد » در این جا اشاره به بت ها دارد كه نه تنها در قیامت قادر
به يارى مشرکان نیستند ، بلکه اگر خداوند بخواهد ، همان ها را مأمور عذاب و نابودى ایشان قرار مى دهد ، مگر آب و باد و خاك و آتش خدمتگزار و ارکان حیات انسان ها نیستند ؟ ولى خداوند همین ها را مأمور نابودى اقوام سرکش ساخت و نیز تاریخ بسیار به خاطر دارد كه نزدیك ترین افراد به پادشاهان و فراعنه و گردنکشان عامل مرگ آن ها شدند و در تاریخ معاصر هم بسیار دیده شده كه وفادارترین نیروهاى دولت ها بر ضدّ آنان قیام كرده و فرمان مرگشان را صادر كردند .
پرده هاى غرور و جهل به عقل هاى آن ها افتاده و به آنان اجازه نمى دهد این همه درس عبرت را بر صفحات تاریخ يا در گوشه و كنار زندگى خود ببینند .
21 اَمَّنْ هذَا الَّذى يَرْزُقُكُمْ اِنْ اَمْسَكَ رِزْقَهُ بَلْ لَجُّوا في عُتُوٍّ وَ نُفُورٍ
یا آن كسى كه شما را روزى مى دهد ، اگر روزیش را بازدارد (چه كسى مى تواند نیاز شما را تأمین كند) ولى آن ها در سرکشى و فرار از حقیقت لجاجت مى ورزند .
هرگاه به آسمان دستور دهد نبارد ، زمین گیاهى نرویاند و يا آفات مختلف نباتى
محصولات را نابود كنند ، چه كسى توانایى دارد غذایى در اختیار شما بگذارد ؟ و يا اگر روزى هاى معنوى و وحى آسمانى را از شما قطع كند، چه كسى توانایى راهنمایى شما را دارد؟
این ها همگى حقایقى است آشکار ، ولى لجاجت و خیره سرى حجابى است در برابر درك و شعور آدمى .
با بررسى آیات گذشته و آیات مورد بحث مشخص مى شود كه شش عامل به شرح زیر علت اصلى ناکامى ، بدبختى و گمراهى انسان ها و به دوزخ كشیده شدن دوزخیان است :
1 - نداشتن گوش شنوا 2 - نداشتن عقل بیدار 3 - غرور داشتن 4 - لجاجت ورزیدن 5 - سرکشى كردن ( عُتُو ) 6 - فاصله گرفتن از حق ( نُفوُر )
22 اَفَمَنْ يَمْشى مُكِبّا عَلى وَجْهِهِ اَهْدى اَمَّنْ يَمْشى سَوِيّا عَلى صِراطٍ مُسْتَقیمٍ
آیا كسى كه به رو افتاده حرکت مى كند ، به هدایت نزدیك تر است يا كسى كه راست
قامت در صراط مستقیم گام برمى دارد ؟
در این جا افراد بى ایمان و ظالمان لجوج مغرور ، به كسى تشبیه شده اند كه از جاده اى ناهموار و پُرپیچ و خم مى گذرد ، درحالى كه به رو افتاده و با دست و پا يا سینه حرکت مى كند ، نه راه را به درستى مى بیند و نه قادر بر كنترل خویش است ، نه از موانع آگاه است و نه سرعتى دارد ، كمى راه مى رود و درمانده مى شود .
ولى مؤمنان را به افراد راست قامتى تشبیه مى كند كه از جاده اى هموار و صاف و مستقیم با سرعت و قدرت و آگاهى تمام، به راحتى پیش مى رود .
آرى افراد بى ایمان چون خودخواه و خودپرست و لجوجند و جز منافع مادى و زودگذر خویش را نمى بینند و از آن جا كه مسیر آن ها مسیر هواپرستى است ، به كسى مى مانند كه از سنگلاخى عبور مى كند ، درحالى كه بر سینه و دست و پا مى خزد ، اما كسانى كه در پرتو ایمان از قید هواى نفس رسته اند ، بینشى عمیق و مسیرى صاف و روشن دارند .
23 قُلْ هُوَالَّذى اَنْشَأَكُمْ وَ جَعَلَ لَكُمُ السَّمْعَ وَ الاَْبْصارَ وَ الاَْفْئِدَةَ قَلیلاً ما تَشْكُروُنَ
بگو : او كسى است كه شما را آفرید و براى شما چشم و گوش و قلب قرار داد ، اما كمتر سپاسگزارى مى كنید .
خداوند هم وسیله مشاهده و تجربه را در اختیار شما قرار داد ( چشم ) و هم وسیله آگاهى بر نتیجه افکار دیگران ( گوش ) و هم وسیله اندیشیدن در علوم عقلى ( قلب ) را ، خلاصه تمام ابزار لازم براى آگاهى به علوم عقلى و نقلى را در اختیار شما گذارده است ، اما كمتر كسى سپاس این همه نعمت هاى بزرگ را بجا مى آورد ، زیرا شکر نعمت آن است كه هر نعمتى در مسیر هدفى كه به خاطر آن آفریده شده است ، به كار گرفته شود ؛ آیا همه از چشم و گوش و عقل به درستى در این راه استفاده مى كنند ؟
24 قُلْ هُوَ الَّذى ذَرَأَكُمْ فِى الاَْرْضِ وَ اِلَيْهِ تُحْشَروُنَ
بگو : او كسى است كه شما را در زمین خلق كرد و به سوى او بازمى گردید .
در حقیقت آیۀ 22 ، « مسیر » را مشخص مى كند و آیه 23 ، « ابزار و وسایل كار » را و این
آیه « هدف و مقصد » را ، يعنى در راه راست و صراط مستقیم گام بردارید و از تمام ابزار شناخت بهره گیرید و به سوى زندگى جاویدان حرکت كنید .
25 وَ يَقُولُونَ مَتى هذَا الْوَعْدُ اِنْ كُنْتُمْ صادِقینَ
آن ها مى گویند : اگر راست مى گویید این وعده قیامت چه زمانى است ؟
دراین كه منظوراز «هذَا الْوَعْد» چیست، دو احتمال ذکر كرده اند : نخست "وعده قیامت" ، دیگر "وعده مجازات هاى گوناگون دنیا" مانند زلزله ها ، صاعقه ها و طوفان ها ، ولى باتوجه به آیه گذشته معنى اول مناسب تر به نظر مى رسد ، هرچند جمع میان هردومعنى نیز ممکن است.
26 قُلْ اِنَّمَا الْعِلْمُ عِنْدَ اللّهِ وَ اِنَّما اَنَا نَذیرٌ مُبینٌ
بگو : علم آن مخصوص خداست و من فقط بیم دهندۀ آشکار هستم .
و باید چنین باشد چراکه اگر تاریخ قیامت معلوم بود ، هرگاه فاصله زیادى داشت ، مردم در غفلت فرومى رفتند و اگر فاصله كم بود ، حالتى شبیه به اضطرار پیدا مى كردند و در هر حال هدف هاى تربیتى ناتمام مى ماند .
27 فَلَمّا رَاَوْهُ زُلْفَةً سیآئَتْ وُجُوهُ الَّذینَ كَفَروُا وَ قیلَ هذَا الَّذى كُنْتُمْ بِهِ تَدَّعُونَ
هنگامى كه آن وعده الهى را از نزدیك مى بینند ، صورت كافران زشت و سیاه مى گردد و به آن ها گفته مى شود این همان چیزى است كه تقاضاى آن را داشتید .
« تَدَّعُون » از مادّه « دُعاء » است به معنى "تقاضا " ، يعنى پیوسته دعا و تقاضا مى كردید قیامت واقع شود ، اکنون واقع شده است و راه فرارى از آن نیست .
این مضمون در حقیقت شبیه همان است كه در آیه 14 سوره « ذاریات » خطاب به كفّار آمده است كه روز قیامت به آن ها گفته مى شود : ( هذَا الَّذى كُنْتُمْ بِهِ تَسْتَعْجِلُون ) « این همان چیزى است كه براى آن عجله داشتید » و به هر حال ناظر به عذاب قیامت است ، همان گونه كه اکثر مفسّران گفته اند و دلیلى مى شود براین كه جمله «مَتى هذَا الْوَعْد» نیزاشاره به وعده قیامت است.
28 قُلْ اَرَأَيْتُمْ اِنْ اَهْلَكَنِىَ اللّهُ وَ مَنْ مَعِىَ اَوْ رَحِمَنا فَمَنْ يُجیرُالْكافِرینَ مِنْ عَذابٍ اَلیمٍ
بگو : اگر خداوند من و تمام كسانى را كه با من هستند، هلاك كند يا مورد ترحّم قرار دهد ، چه كسى كافران را از عذاب دردناك پناه مى دهد ؟
در بعضى از روایات آمده است كه كافران مکه به پیامبر صلى الله علیه و آله و مسلمانان نفرین مى كردند و تقاضاى مرگ او را داشتند ، به گمان این كه اگر آن حضرت از دنیا برود ، دعوتش نیز برچیده مى شود ، آیه فوق نازل شد و به آن ها پاسخ داد. غافل از این كه مصطفى را الطاف حق وعده داده كه گر بمیرد ، نمیرد نام حقّ ، آرى وعده پیروزى این آیین و سیطره آن را بر تمام جهان به او داده است و حیات و مرگ پیغمبر اکرم صلى الله علیه و آله چیزى را تغییر نمى دهد .
29 قُلْ هُوَ الرَّحْمنُ امَنّا بِهِ وَ عَلَيْهِ تَوَكَّلْنا فَسَتَعْلَمُونَ مَنْ هُوَ فى ضَلالٍ مُبینٍ
بگو : او خداوند رحمان است ، ما به او ایمان آورده ایم و بر او توکل كرده ایم و به زودى مى دانید چه كسى در گمراهى آشکاراست .
یعنى ما اگر به خدا ایمان آورده ایم و او را ولى و وکیل و سرپرست خود برگزیده ایم ، دلیلش روشن است ، او خداى رحمان است ، رحمت عامش همه جا
رسیده و فیض انعامش دوست و دشمن را فراگرفته و نگاهى كوتاه به جهان هستى و صفحه زندگى شاهد این مدعاست ، اما معبودهاى شما چه كارى كرده اند ؟
گرچه ضلال و گمراهى شما همین جا آشکار است ، ولى در آخرت براى شما روشن تر خواهد شد و يا درهمین دنیا هنگامى كه اسلام با امدادهاى الهى بر لشکرکفر پیروز مى گردد ، پیروزى معجزه آسا ، حقیقت روشن تر خواهد گشت. این آیه در حقیقت نوعى دلدارى به پیغمبر اسلام صلى الله علیه و آله و مؤمنان است كه تصور نکنند در این مبارزه گسترده حق و باطل تنها هستند ، بلکه خداوند بخشنده مهربان يار و ياور آن هاست .
30 قُلْ اَرَأَيْتُمْ اِنْ اَصْبَحَ ماآؤُكُمْ غَوْرا فَمَنْ يَأْتیكُمْ بِماآءٍ مَعینٍ
بگو : به من خبر دهید اگر آب هاى (سرزمین) شما در زمین فرورود ، چه كسى مى تواند آب جارى در دسترس شما قرار دهد ؟
« مَعین » از مادّه « معن » ( بر وزن طعن ) به معنى "جریان آب" است .
مى دانیم زمین از دو قشر تشکیل شده : « قشر نفوذ پذیر » كه آب را در خود فرو مى برد
و در زیر آن « قشر نفوذ ناپذیر » است كه آب را در آن جا نگاه مى دارد . تمام چشمه ها، چاه ها و قنات ها از برکت این ترکیب خاص به وجود آمده ، زیرا اگر تمام روى زمین تااعماق زیاد قشر نفوذپذیربود، آب ها چنان درزمین فرومى رفتند كه هرگز دست كسى به دامانشان نمى رسید و اگر همه نفوذناپذیر بودند، آب هاروى زمین مى ایستادند و تبدیل به يك باتلاق مى شدند ، يا به زودى به دریاها مى ریختند و به این ترتیب تمام ذخایر زیرزمینى آب از دست مى رفت .
این نمونۀ كوچکى از رحمت عام خداست كه مرگ و حیات انسان سخت با آن گره خورده است .
پایان سورۀ ملک
پیرامون فضیلت تلاوت این سوره ، از پیغمبر اکرم صلى الله علیه و آله نقل شده كه فرمودند : « كسى كه سوره "ن و القلم" را تلاوت كند ، خداوند ثواب كسانى را كه داراى حُسن اخلاقند ، به او مى دهد » .(1)
در حدیث دیگرى از امام صادق (علیه السلام) مى خوانیم : « كسى كه سوره "ن و القلم" را در نماز واجب يا نافله بخواند ، خداوند او را براى همیشه از فقر در اَمان مى دارد و هنگامى كه بمیرد ، او را از فشار قبر پناه مى دهد ».(2)
تلاوتى مهم است كه توأم با آگاهى و عمل باشد .
بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ
بنام خداوند بخشنده بخشایشگر
1 نآ وَ الْقَلَمِ وَ ما يَسْطُروُنَ
ن ، سوگند به قلم و آن چه را با قلم مى نویسند .
چه سوگند عجیبى ؟ درواقع آن چه كه در این جا به آن سوگند ياد شده است ، ظاهراً موضوع كوچکى است : يك قطعه نى و يا چیزى شبیه به آن و كمى مادّه سیاه رنگ و سپس سطورى كه بر صفحه كاغذ ناچیز رقم زده مى شود .
اما در واقع این چیزى است كه منشأ پیدایش تمام تمدن هاى انسانى ، پیشرفت و تکامل علوم ، بیدارى اندیشه ها و افکار ، شکل گیرى مذهب ها و سرچشمه هدایت و آگاهى بشر است ، تا آن جاکه دوران زندگى بشر را به دو دوران تقسیم مى كنند ؛ « دوران تاریخ » و « دوران قبل از تاریخ ».دوران تاریخ از زمانى شروع مى شودکه خط اختراع شد و انسان توانست ماجراى زندگى خودرا برصفحات نقش كند و يا به تعبیردیگر دورانى است كه انسان دست به قلم گردید
و از او « ما يَسْطُروُن » به يادگار ماند .
عظمت این سوگند هنگامى آشکارتر مى گردد ، كه توجه داشته باشیم آن روزى كه این آیات نازل گشت ، نویسنده و ارباب قلمى در آن محیط وجود نداشت و اگر كسانى مختصر سواد خواندن و نوشتن را داشتند ، تعداد آن ها در كلّ سرزمین مكّه كه مرکز عبادى و سیاسى و اقتصادى حجاز بود ، به بیست نفر نمى رسید ، آرى سوگند به قلم ياد كردن در چنین محیطى عظمت خاصى دارد .
پیشوایان ما در احادیث بسیارى به ياران خود تأکید مى كردند كه به حافظه خود قناعت نکنند و احادیث اسلامى و علوم الهى را به رشته تحریردرآورده و براى آیندگان به يادگارگذارند .(1)
برخى دانشمندان گفته اند: « اَلْبَيانُ بَيانانِ : بَيانُ اللِّسانِ وَ بَيانُ الْبَنانِ ، بَيانُ اللِّسانِ
1) « وسائل الشیعه » ، جلد 18 ، صفحه 56 .
تَدْرُسُهُ الاَْعْوامِ وَ بَيانُ الاَْقْلامِ باقٍ عَلى مَرِّ الاَْيّامِ: بیان ، دو گونه است : بیان زبان و بیان قلم، بیان زبان با گذشت زمان كهنه مى شود و از بین مى رود ولى بیان قلم ها تا ابد باقى است » .(1)
و نیز گفته اند : « اِنَّ قِوامَ اُمُورِ الدّينِ وَ الدُّنْيا بِشَيْئَيْنِ الْقَلَمُ وَ السَّيْفُ وَ السَّيْفُ تَحْتَ الْقَلَمِ : پایه امور دین و دنیا بر دو چیز است : " قلم" و " شمشیر" و شمشیر زیر پوشش قلم قرار دارد » .(2)
براى قلم نویسندگان این افتخار در تمام دوران جهان بس كه خداوند سوگند به قلم ياد کرده است (و نه به شمشیر) (3)
و راستى چنین است چراکه پیروزى هاى نظامى اگر از ناحیه فرهنگ نیرومندى تضمین نگردد ، هرگز پایدار نخواهد بود ، مغول ها در تاریخ ایران بزرگ ترین پیروزى را كسب كردند ، ولى چون ملّت بى فرهنگى بودند ، به زودى در فرهنگ اسلام و ایران حل شدند و .
کرده است ( و نه به شمشیر ) .(1)
مسیر خود را تغییر دادند .
گرچه این بحث بسیار دامنه دار است ، ولى براى این كه از روش تفسیرى خارج نشویم ، سخن را با حدیث بسیار پُرمعنایى از پیغمبر اسلام صلى الله علیه و آله در این زمینه پایان مى دهیم: « ثَلاثٌ تَخْرُقُ الْحُجُبَ وَ تَنْتَهى اِلى ما بَيْنَ يَدَىِ اللّه : صَریرُ اَقْلامِ الْعُلَماءِ ، وَ وَطْىُ اَقْدامِ الْمُجاهِدینَ وَ صَوْتُ مَغازِلِ الْمُحْصَناتِ : سه صدا است كه حجاب ها را پاره مى كند و به پیشگاه باعظمت خدا مى رسد : صداى گردش قلم هاى دانشمندان به هنگام نوشتن و صداى قدم هاى مجاهدان در میدان جهاد و صداى چرخ نخ ریسى زنان پاکدامن » .(1)
البته تمام آن چه گفته شد ، درباره قلم هایى است كه در مسیر حق و عدالت و در صراط مستقیم گردش مى كند. اما قلم هاى مسموم و گمراه كننده بزرگ ترین بلا و عظیم ترین خطر براى جوامع انسانى محسوب مى شود .2.
1) «الشهاب فى الحکم والآداب»،صفحه22.
2 ما اَنْتَ بِنِعْمَةِ رَبِّكَ بِمَجْنُونٍ
به برکت نعمت پروردگارت تو مجنون نیستى .
آن ها كه این نسبت ناروا را به تو مى زنند ، كوردلانى هستند كه این همه نعمت الهى را درباره تو نمى نگرند ، نعمت عقل و درایت سرشار ، نعمت امانت و صدق و راستى ، نعمت علم و دانش آشکار و نبوّت و مقام عصمت .
دیوانه آن ها هستند كه مظهر عقل كل را متّهم به جنون مى كنند و رهبر و راهنماى انسان ها را با این نسبت ناروا از خود دور مى سازند .
3 وَ اِنَّ لَكَ لاََجْرا غَيْرَ مَمْنُونٍ
و براى تو اجر و پاداشى عظیم و همیشگى است .
« مَمْنُون » از مادّه « مَنّ » به معنى "قطع" آمده است ، يعنى اجر و پاداشى كه هرگز قطع نمى شود و دائماً باقى است .
چرا چنین پاداشى نداشته باشى ؟ درحالى كه در برابر این تهمت هاى زشت
استقامت مى كنى و براى آن ها آرزوى هدایت و نجات دارى و هرگز از تلاش و كوشش در این راه خسته نمى شوى .
4 وَ اِنَّكَ لَعَلى خُلُقٍ عَظیمٍ
و تو اخلاق عظیم و برجسته اى دارى .
« خُلُق » از مادّه « خلقت » و به معنى صفاتى است كه از انسان جدا نمى شود و همچون خلقت و آفرینش انسان مى گردد .
اگر مردم را به بندگى خدا دعوت مى كنى ، تو خود بیش از همه عبادت مى نمایى و اگر از كار بد بازمى دارى ، تو خود قبل از همه خوددارى مى كنى ، آزارت مى كنند و تو اندرز مى دهى ، ناسزایت مى گویند و براى آن ها دعا مى كنى ، بر بدنت سنگ مى زنند و خاکستر داغ بر سرت مى ریزند و تو براى هدایت آن ها دست به درگاه خدا برمى دارى .
آرى تو كانون مهر و محبّت و عواطف و سرچشمۀ رحمتى .
پیروزى پیامبر اسلام صلى الله علیه و آله هرچند با تأیید و امداد الهى بود، ولى عوامل زیادى از نظر ظاهر داشت كه يکى از مهم ترین آن ها جاذبه اخلاقى پیامبر صلى الله علیه و آله بود . آن چنان صفات عالى انسانى ومکارم اخلاق دراو جمع بود،که دشمنان سرسخت را تحت تأثیرقرارمى داد و به تسلیم وادار مى كرد و دوستان را سخت مجذوب مى ساخت.
بلکه اگر این را معجزه اخلاقى پیامبر صلى الله علیه و آله بنامیم ، اِغراق نکرده ایم ، چنان كه نمونه اى از این معجزه اخلاقى در فتح مکه نمایان گشت ؛ هنگامى كه مشرکان خونخوار و جنایت پیشه كه سالیان دراز هر چه در توان داشتند ، بر ضدّ اسلام و شخص پیامبر صلى الله علیه و آله به كار گرفتند ، در چنگال مسلمین گرفتارشدند، پیغمبر اکرم صلى الله علیه و آله بر خلاف تمام محاسبات دوستان و دشمنان فرمان عفو عمومى آن ها را صادر كرد و تمام جنایات آن ها را به دست فراموشى سپرد و همین سبب شد كه به مصداق « يَدْخُلُونَ في دینِ اللّهِ اَفْواجا » فوج فوج مسلمان شوند .
در حدیثى از حسین بن على آمده است كه مى گوید : از پدرم على دربارۀ
ویژگى هاى زندگى پیامبر صلى الله علیه و آله و اخلاق او سؤال كردم و پدرم مشروحا به من پاسخ فرمود ، در بخشى از این حدیث آمده است : « رفتار پیامبر صلى الله علیه و آله با همنشینانش چنین بود كه دائماً خوشرو و خندان و سهل الخلق و ملایم بود ، هرگز خشن و سنگدل و پرخاشگر و بدزبان و عیبجو و مدیحه گر نبود ، هیچ كس از او مأیوس نمى شد و هرکس به درِ خانه او مى آمد ، نومید بازنمى گشت ، سه چیز را از خود رها كرده بود : مجادله در سخن ، پُرگویى و دخالت در كارى كه به او مربوط نبود و سه چیز را در مورد مردم رها كرده بود : كسى را مذمّت نمى كرد ، سرزنش نمى فرمود و از لغزش ها و عیوب پنهانى مردم جستجو نمى كرد . هرگز سخن نمى گفت مگر در مورد امورى كه ثواب الهى را امید داشت ، در موقع سخن گفتن به قدرى نافذ الکلمه بود ، كه همه سکوت اختیارمى كردند و تکان نمى خوردند و به هنگامى كه ساکت مى شد ، آن ها به سخن درمى آمدند ، اما نزد او هرگز نزاع و مجادله نمى كردند... هرگاه فردغریب و ناآگاهى باخشونت سخن مى گفت و درخواستى مى كرد ، تحمل مى نمود و به يارانش مى فرمود: هرگاه كسى را دیدید كه حاجتى دارد ، به او اعطاء كنید و هرگز كلام كسى
را قطع نمى كرد تا سخنش پایان گیرد » .(1)
آرى اگر این اخلاق كریمه و این ملکات فاضله نبود ، آن ملّت عقب مانده جاهلى و آن جمع خَشن انعطاف ناپذیر در آغوش اسلام قرار نمى گرفتند و به مصداق « لاَ انْفَضُّوا مِنْ حَوْلِك » همه پراکنده مى شدند .
و چه خوب است كه این اخلاق اسلامى امروز زنده شود و در هر مسلمانى پرتوى از خُلق و خوى پیامبر صلى الله علیه و آله باشد .
روایات اسلامى نیز در این زمینه چه درباره شخص پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله و چه درباره وظیفه همه مسلمین فراوان است كه به ذکر چند روایت اکتفا مى كنیم :
✓ 1 - در حدیثى آمده است كه پیامبر صلى الله علیه و آله فرمود : « من براى این مبعوث شده ام كه فضایل .
1) « معانى الاخبار » ، صفحه 83 .
اخلاقى را تکمیل كنم » . (1)به این ترتیب يکى از اهداف اصلى بعثت پیامبر صلى الله علیه و آله همین تکمیل اخلاق فضیله است .
✓ 2 - درحدیث دیگرى ازآن حضرت آمده است: «مؤمن باحُسن خُلق خود به درجه كسى مى رسد كه شب ها به عبادت مى ایستد و روزها روزه دار است».(2)
✓ 3 - و باز از همان حضرت آمده است كه فرمود : « ما مِنْ شَىْ ءٍ اَثْقَلُ فِى الْمیزانِ مِنْ خُلْقٍ حَسَنٍ : چیزى در میزان عمل در روز قیامت سنگین تر از خُلق خوب نیست » .(3)
✓ 4 - در حدیثى از امام على بن موسى الرّضا (علیه السلام) آمده است كه پیامبر صلى الله علیه و آله فرمود : « بر شما لازم است به سراغ حُسن خُلق بروید ، زیرا حُسن خُلق سرانجام در بهشت است و از سوء خُلق بپرهیزید كه سوء خُلق سرانجام در آتش است » .(4).
از مجموع اخبار فوق استفاده مى كنیم كه حُسن خُلق كلید بهشت ، وسیله جلب رضاى خدا، نشانه قدرت ایمان و همطراز عبادات شبانه و روزانه است و حدیث در این زمینه فراوان است .
5 فَسَتُبْصِرُ وَ يُبْصِروُنَ
و به زودى تو مى بینى و آن ها نیز مى بینند .
6 بِاَيِّكُمُ الْمَفْتُونُ
که كدامیك از شما مجنون هستید .
«مَفْتُون» اسم مفعول از «فتنه» به معنى "ابتلاء" و در این جا به معنى "ابتلاء به جنون" است.
آرى آن ها امروز این نسبت ناروا را به تو مى دهند تا بندگان خدا را از تو دور كنند ، ولى مردم عقل و شعور دارند و تدریجا به تعلیمات و سخنان تو آگاهى مى يابند ، آنگاه این مسأله روشن مى شود كه این تعلیمات برجسته از سوى خداوند بزرگ بر قلب پاك و نورانى تو نازل شده و خداوند سهم عظیمى از عقل و علم به تو بخشیده است .
حرکت ها و موضع گیرى هاى تو در آینده و پیشرفت و نفوذ سریع اسلام در سایه آن نیز ، نشان خواهد داد كه تو منبع بزرگ عقل و درایتى ، دیوانه خفاشانى هستند كه با نور این آفتاب به ستیزه برخاستند و در قیامت این حقایق باز هم روشن تر مى گردد .
7 اِنَّ رَبَّكَ هُوَ اَعْلَمُ بِمَنْ ضَلَّ عَنْ سَبیلِهِ وَ هُوَ اَعْلَمُ بِالْمُهْتَدینَ
پروردگار تو بهتر از هرکس مى داند چه كسى از راه او گمراه شده و هدایت يافتگان را نیز بهتر مى شناسد .
در حدیث مستندى آمده است : هنگامى كه قریش دیدند پیامبر صلى الله علیه و آله ، علی (علیه السلام)را بر دیگران مقدّم مى شمارد و بزرگ مى دارد ، به مذمت علی (علیه السلام)پرداختند و گفتند : « محمد مفتون او شده است » ، این جا بود كه خداوند « ن وَ الْقَلَم » را نازل كرد و به آن سوگند ياد نمود كه «اى محمد صلى الله علیه و آله ! تو مفتون و مجنون نیستى -- تا آن جا كه فرمود : -- خداوند مى داند كسانى را كه گمراه شده اند ، ( اشاره به جماعت قریش كه این سخنان را مى گفتند ) و خداوند
هدایت يافتگان را بهتر مى شناسد ( اشاره به على (علیه السلام)) » .(1)
8 فَلا تُطِعِ الْمُكَذِّبینَ
حال كه چنین است از تکذیب كنندگان اطاعت مکن .
آن ها مردمى گمراه و اغواگرند و تمام اصول حق را زیر پا نهاده اند و اطاعت از چنین كسانى حتّى در يك كلام نتیجه اى جزگمراهى و بدبختى ندارد .
9 وَدّوُا لَوْ تُدْهِنُ فَيُدْهِنُونَ
آن ها دوست دارند نرمش نشان دهى تا آن ها نرمش نشان دهند ( نرمشى توأم با انحراف از مسیر حق ) .
« يُدْهِنُون » از مادّه « مُداهنه » در اصل از « دُهْن » به معنى "روغن" گرفته شده و در
1) « مجمع البیان » ، جلد 10 ، صفحه 334 .
این گونه موارد به معنى نرمش و انعطاف به خرج دادن است و معمولاً این تعبیر در مورد انعطاف هاى مذموم و منافقانه به كار مى رود .
وقتى منافقان كوردل سرعت پیشرفت آیین اسلام را مشاهده كردند ، به فکر افتادند كه از طریق دادن امتیازاتى به پیامبر صلى الله علیه و آله امتیازاتى از او گرفته و او را به نوعى سازش بکشانند - همان گونه كه روش همه طرفداران باطل در طول تاریخ است - لذا گاه اموال عظیم و گاه زنان زیبا و گاه پُست و مقام برجسته پیشنهاد مى كردند و در حقیقت روح پیامبر صلى الله علیه و آله را با مقیاس وجود خود اندازه گیرى و مقایسه مى نمودند .
ولى قرآن بارها به پیامبر صلى الله علیه و آله هشدار داده كه هرگز كمترین انعطافى در برابر این پیشنهادهاى انحرافى از خود نشان ندهد و با اهل باطل هرگز مداهنه نکند .
از تفاوت هاى روشنى كه میان رهروان راه حق و بازیگران سیاسى وجود دارد این است كه گروه دوم روى اصول خاصى ثابت نیستند ، بلکه همیشه حاضرند در مقابل امتیازاتى كه
مى گیرند ، امتیازاتى بدهند و از اصولى كه دارند ، به خاطر منافعى صرف نظر كنند ، مرام و عقاید آن ها چیز مقدسى براى آن ها نیست و دائماً روى آن ها معامله مى كنند و این درست مضمون آیه فوق است كه مى گوید: « آن ها دوست دارند تو را هم به جرگه خود بکشند ، همان گونه كه مداهنه و معامله مى كنند ، تو هم معامله مى كنى » .
ولى گروه اول هرگز معامله گر نیستند ، آن ها هرگز اهداف مقدس خودرا به هیچ بهایى ازدست نمى دهند و بر سر آن معامله نمى كنند ، مداهنه و سازشکارى و این گونه داد و ستدهاى سیاسى در كار آن ها نیست و يکى از بهترین نشانه هایى است كه مى توان سیاست بازان حرفه اى را به وسیله آن شناخت و از مردان خدا جدا نمود .
10 وَ لا تُطِعْ كُلَّ حَلاّفٍ مَهینٍ
و اطاعت از كسى كه بسیار سوگند ياد مى كند و پَست است ، نکن !
بار دیگر از اطاعت آن ها نهى كرده و صفات نه گانه مذمومى را كه هریك به
تنهایى مى تواند مانع اطاعت و تبعیت گردد، برمى شمرد.
« حَلاّف » به كسى مى گویند كه بسیار قَسم مى خورد و براى هر كار كوچك و بزرگى سوگند ياد مى كند و معمولاً این گونه افراد در سوگندهاى خویش صادق نیستند .
« مَهین » از « مهانت » به معنى "حقارت و پَستى" است و برخى آن را به معنى افراد كم فکر يا دروغگو يا شرور مى دانند .
11 هَمّازٍ مَشّاآءٍ بِنَمیمٍ
کسى كه بسیار عیبجو و سخن چین است .
« هَمّاز » از مادّه « هَمْز » ( بر وزن طَنْز ) به معنى "غیبت كردن و عیبجویى نمودن" است .
« مَشّاآءٍ بِنَمیم » كسى است كه براى برهم زدن و افساد در میان مردم و ایجاد خصومت و دشمنى رفت و آمد مى كند .
12 مَنّاعٍ لِلْخَيْرِ مُعْتَدٍ اَثیمٍ
و بسیار مانع كار خیر و تجاوزگر و گناهکار است .
نه تنها خود كار خیرى نمى كند و راه خیرى ارائه نمى دهد ، بلکه سدى است در مقابل خیر و برکت دیگران ، به علاوه انسانى است متجاوز از حدود الهى و حقوقى كه خدا براى هر انسانى تعیین كرده و اضافه بر این صفات ، آلوده هرگونه گناهى نیز هست ، به طورى كه گناه جزء طبیعت او شده است .
13 عُتُلٍّ بَعْدَ ذلِكَ زَنیمٍ
علاوه بر این ها كینه توز و پُرخور و خَشِن و بدنام است .
و سرانجام به هشتمین ونهمین صفات این افراد اشاره مى كند :
« عُتُلّ » به طورى كه « راغب » در « مفردات » مى گوید ، به كسى مى گویند كه بسیار غذا مى خورد و همه چیز را به سوى خود مى كشد و دیگران را از آن بازمى دارد . بعضى دیگر آن را به معنى انسان بدخوى كینه توز خَشِن ، يا انسان بى حیاى بدخُلق تفسیر كرده اند .
« زَنیم » كسى است كه اصل و نَسَب روشنى ندارد و او را به قومى نسبت مى دهند درحالى كه از آن ها نیست و در اصل از « زَنَمَة » ( بر وزن قَلَمَة ) به قسمتى از گوش
گوسفند مى گویند كه آویزان است ، گویى جُزء گوش نیست و به آن وابسته است .
خلاصه این كه خداوند در این جا چنان ترسیمى از مکذّبان و صفات زشت و اخلاق رذیله آن ها فرموده كه شاید در سراسر قرآن شبیه و نظیر نداشته باشد و به این ترتیب روشن مى سازد كه مخالفان اسلام و قرآن و مخالفان شخص پیامبر صلى الله علیه و آله چگونه افرادى بوده اند ، افرادى:
1 - دروغگو 2 - حقیر و پَست 3 - غیبت كننده عیبجو 4 - اختلاف افکن بین مردم 5 - مانع خیر 6 - متجاوز 7 - گنهکار 8 - كینه اى و خشن 9 - بى اصل و نَسَب
14 اَنْ كانَ ذا مالٍ وَ بَنینَ
مبادا به خاطر این كه صاحب مال و فرزندان فراوان است ، از او پیروى كنى .
بدون شك پیامبر صلى الله علیه و آله هرگز تسلیم نمى شد و این آیات در حقیقت تأکیدى است بر این معنى ، تا خطّ مکتبى و روش عملى او بر همه آشکار گردد و هیچ كس از دوست و دشمن چنین انتظارى نداشته باشد.
15 اِذا تُتْلى عَلَيْهِ ایاتُنا قالَ اَساطیرُ الاَْوَّلینَ
هنگامى كه آیات ما بر او خوانده مى شود ، مى گوید : این ها افسانه هاى خُرافى پیشینیان است.
در این آیه عکس العمل این گونه افراد را كه داراى چنین صفات پَست هستند ، در برابر آیات الهى نشان مى دهد ، با این بهانه و برچسب زشت از آیات خداوند فاصله مى گیرد و آن ها را به دست فراموشى مى سپرد و دیگران را نیز اغواء مى كند و به همین دلیل نباید از چنین افرادى اطاعت و پیروى كرد و این تکمیلى است بر نهى از اطاعت این گونه افراد .
16 سَنَسِمُهُ عَلَى الْخُرْطُومِ
به زودى ما بر بینى او علامت و داغ ننگ مى نهیم .
این تعبیرى است گویا و رسا بر نهایت ذلیل ساختن آن ها ، زیرا اولاً تعبیر « خُرْطُوم » به معناى "بینى" ، كه تنها در مورد خوك و فیل گفته مى شود ، تحقیر روشنى براى آن هاست و ثانیا بینى در لغت عرب معمولاً كنایه از بزرگى و عزّت است ، همان گونه كه در فارسى نیز وقتى مى گوییم بینى او را به خاك بمالید ، دلیل بر این است كه عزت او را بر باد دهید ، ثالثاً
علامت گذاردن مخصوص حیوانات است ، حتى در حیوانات در صورت آن ها مخصوصاً بر بینى آن ها علامت گذارى نمى شود و در اسلام نیز این كار نهى شده است ، همه این ها با بیانى رسا مى گوید : خداوند این چنین افراد طغیانگر خودخواه متجاوز سرکش را چنان ذلیل مى كند و كوس رسوایى آن ها را در همه جا به صدا درمى آورد كه عبرت همگان گردند .
و تاریخ اسلام نیز گواه بر این معنى است كه این دسته از مخالفان لجوج با پیشرفت اسلام چنان خواروذلیل شدند، كه نظیر و مانند نداشت و رسوایى در آخرت از آن هم بیشتر است .
17 اِنّا بَلَوْناهُمْ كَما بَلَوْنا اَصْحابَ الْجَنَّةِ اِذْ اَقْسَمُوا لَيَصْرِمُنَّها مُصْبِحینَ
ما آن ها را آزمودیم همان گونه كه صاحبان باغ را آزمایش كردیم ، هنگامى كه سوگند ياد كردند كه میوه هاى باغ را صبحگاهان ( دور از انظار مستمندان ) بچینند .
18 وَ لا يَسْتَثْنُونَ
و هیچ از آن استثناء نکنند .
ماجرا چنین بود كه این باغ در شهر يمن و در اختیار پیرمردى مؤمن قرار داشت ، او به قدر نیاز از آن برمى گرفت و بقیه را به مستحقان و نیازمندان مى داد ، اما هنگامى كه چشم از دنیا پوشید ، فرزندانش گفتند : ما خود به محصول این باغ سزاوارتریم ، چراکه عیال و فرزندان ما بسیارند و ما نمى توانیم مانند پدرمان عمل كنیم و به این ترتیب تصمیم گرفتند تمام مستمندان را كه هر ساله از آن بهره مى گرفتند ، محروم سازند و سرنوشت آن ها همان شد كه در این آیات مى خوانیم .
عبارت « وَ لا يَسْتَثْنُون » ( بدون استثناء به مستمندان چیزى از محصول را ندهند ) نشان مى دهدکه این كار ناشى از نیاز نبود ، بلکه ناشى از بُخل و ضعف ایمان آن ها بود ، زیرا انسان هرقدر هم نیازمند باشد ، مى تواند كمى از محصول يك باغ پُردرآمد را به نیازمندان اختصاص دهد .
19 فَطافَ عَلَيْها طاآئِفٌ مِنْ رَبِّكَ وَ هُمْ ناآئِمُونَ
اما عذابى فراگیر ( شبانه ) بر تمام باغ آن ها فرود آمد، درحالى كه همه در خواب بودند .
20 فَاَصْبَحَتْ كَالصَّریمِ
و آن باغ سرسبز همچون شب سیاه و ظلمانى شد .
« طائِف » از ماده « طواف » در اصل به معنى " كسى است كه بر گِرد چیزى مى گردد" ، ولى گاه كنایه از "بلا و مصیبتى است كه در شب روى مى دهد" و منظور دراین جا همین است .
« صَریم » از ماده « صَرْم » به معنى "قطع" است و در این جا به معنى " شب ظلمانى يا درخت بدون میوه يا خاکستر سیاه" است ، زیرا شب با فرارسیدن روز قطع مى شود ، همان گونه كه روز با فرارسیدن شب و لذا گاهى به شب و روز «صَریمان» مى گویند . به هر حال منظور این است كه آن چنان این بلاى آسمانى كه ظاهراً صاعقه عظیمى بوده است ، در این باغستان فرود آمد كه تمام آن را يکجا آتش زد و چیزى جُز مُشتى زغال و خاکستر سیاه از آن باقى نماند و صاعقه ها هرگاه به چیزى بزنند ، همین گونه خواهد بود .
21 فَتَنادَوْا مُصْبِحینَ
صبحگاهان يکدیگر را صدا زدند .
22 اَنِ اغْدوُا عَلى حَرْثِكُمْ اِنْ كُنْتُمْ صارِمینَ
که به سوى كشتزار و باغ خود حرکت كنید اگر قصد چیدن میوه ها را دارید .
« اغْدوُا » از ماده « غُدْوَة » به معنى " اول روز" است لذا به غذایى كه در آغاز روز خورده مى شود، «غَداء» (صبحانه) مى گویند ( هر چند در تعبیرات عربى روزمرّه كنونى «غَداء» به ناهار گفته مى شود ) .
صاحبان باغ به گمان این كه درخت هاى پُربارشان آماده براى چیدن میوه است ، « در آغاز صبح يکدیگر را صدا زدند » و گفتند : « به سوى كشتزار و باغستان خود حرکت كنید ، اگر مى خواهید میوه هاى خود را بچینید » .
23 فَانْطَلَقُوا وَ هُمْ يَتَخافَتُونَ
آن ها حرکت كردند ، درحالى كه آهسته با هم مى گفتند :
24 اَنْ لا يَدْخُلَنَّهَا الْيَوْمَ عَلَيْكُمْ مِسْكینٌ
مواظب باشید امروز حتّى يك فقیر وارد بر شما نشود .
چنان آهسته سخن مى گفتند كه صداى آن ها به گوش كسى نرسد ، مبادا مسکینى خبردار شود و براى خوشه چینى يا گرفتن مختصرى میوه براى سیرکردن شکم خود به سراغ آن ها برود .
چنین به نظر مى رسد كه به خاطر سابقه اعمال نیك پدر ، جمعى از فقرا همه سال در انتظار چنین ايّامى بودند كه میوه چینى باغ شروع شود و بهره اى عاید آن ها گردد و لذا این فرزندان بخیل و ناخلف چنان مخفیانه حرکت كردند كه هیچ كس احتمال ندهد چنان روزى فرارسیده و هنگامى فقرا باخبر شوند كه كار از كار گذشته باشد .
25 وَ غَدَوْا عَلى حَرْدٍ قادِرینَ
آن ها صبحگاهان تصمیم داشتند كه با قدرت از مستمندان جلوگیرى كنند .
« حَرْد » ( بر وزن سرد ) به معنى "ممانعت توأم با شدّت و غضب" است ، آرى آن ها از تمنّا و انتظار مستمندان عصبانى بودند و تصمیم داشتند با كمال قدرت از آن ها جلوگیرى كنند .
26 فَلَمّا رَاَوْها قالُوا اِنّا لَضالُّونَ
هنگامى كه ( وارد باغ شدند و ) آن را دیدند ، گفتند : ما راه را گم كرده ایم .
منظوراز « ضالُّون »، " گم كردن راه باغ " است. صاحبان باغ به این امید كه محصول فراوان خود را بچینند و دور از نظر مستمندان جمع آورى كنند و همه را در انحصار خویش بگیرند و حتى يك فقیر بر سر این خوان نعمت گسترده الهى ننشیند، صبحگاهان به راه افتادند اما بى خبراز این كه صاعقه اى مرگبار شب هنگام درست درموقعى كه آن ها در خواب بوده اند، باغ را تبدیل به يك مشت خاکستر كرده است .
قرآن مى گوید : « هنگامى كه آن ها باغ خود را دیدند ، چنان اوضاع به هم ریخته بود ، كه گفتند : این باغ ما نیست ، ما راه را گم كرده ایم » .
27 بَلْ نَحْنُ مَحْروُمُونَ
( آرى همه چیز به طور كامل از دست ما رفته ) بلکه ما محرومیم .
مى خواستیم نیازمندان را محروم كنیم اما خودمان از همه بیشتر محروم شدیم ، هم محروم از درآمد مادّى و هم برکات معنوى كه از راه انفاق در راه خدا و به نیازمندان به دست مى آید.
28 قالَ اَوْسَطُهُمْ اَلَمْ اَقُلْ لَكُمْ لَوْ لا تُسَبِّحُونَ
یکى ازآن ها كه از همه عاقل تر بود، گفت: آیابه شما نگفتم چرا تسبیح خدا نمى گویید؟
تعبیر به « اَوْسَط » در آیه قبل به معنى كسى است كه در سر حدّ اعتدال از نظر عقل و خِرد و دانش باشد ، بعضى آن را حدّ وسط در سنّ و سال معنى كرده اند ، ولى این معنى بسیار بعید به نظر مى رسد، چراکه ارتباطى میان سنّ و گفتن چنین سخن پُرمحتوایى نیست ، ارتباط میان عقل و خِرد و چنین سخنانى است .
نگفتم خدا را به عظمت ياد كنید و از مخالفت او بپرهیزید ، شکر نعمت او را بجا آورید و نیازمندان را از اموال خود بهره مند سازید؟ ولى شما گوش نکردید و به روزگار سیاه افتادید .
از این آیه استفاده مى شود كه در میان آن ها فرد مؤمنى بود كه آن ها را از بُخل و حرص نهى مى كرد و چون در اقليّت بود ، كسى گوش به حرفش نمى داد ، اما پس از این حادثه دردناك ، زبان او گشوده شد و منطقش تیزتر و برنده تر گشت و آن ها را زیر رگبار ملامت و سرزنش گرفت .
29 قالُوا سُبْحانَ رَبِّنا اِنّا كُنّا ظالِمینَ
گفتند : منزّه است پروردگار ما ، مسلّما ما ظالم بودیم .
تسبیح آن ها قبل از اعتراف به گناه ممکن است از این جهت باشد كه مى خواهند « خدا » را در مورد این بلاى عظیمى كه بر باغشان فرود آمد و نابودش كرد ، از هرگونه ظلم و ستمى منزّه شمرند و بگویند : خداوندا ! این ما بودیم كه بر خود و دیگران ستم كردیم و مستحقّ چنین عذاب دردناکى شدیم ، اما كار تو عین عدالت و حکمت بود .
30 فَاَقْبَلَ بَعْضُهُمْ عَلى بَعْضٍ يَتَلاوَمُونَ
سپس آن ها روبه هم كردند و به ملامت يکدیگر پرداختند .
هر كدام در عین اعتراف به خطاى خویش گناه اصلى را به دوش دیگرى مى انداخت و او را شدیدا سرزنش مى كرد كه تو عامل اصلى بدبختى ما شدى
وگرنه ما این قدر هم با خدا و عدالت بیگانه نبودیم .
آرى این چنین است سرنوشت همه ظالمانى كه در چنگال عذاب الهى گرفتار مى شوند
که در عین اعتراف به گناه ، هرکدام سعى دارد عامل بدبختى خود را دیگرى بشمرد ، شاید به این دلیل كه در این گونه موارد معمولاً يکى پیشنهاد مى كند و دیگرى تأیید مى نماید و يکى اجراى آن را بر عهده مى گیرد و دیگرى با سکوت خود ابراز رضایت مى كند، ولى روشن است كه همه آن ها شریك جرم و دخیل در گناهند .
31 قالُوا يا وَيْلَنا اِنّا كُنّا طاغینَ
( و فریادشان بلند شد ) گفتند : واى بر ما كه طغیانگر بودیم .
آن ها در مرحله قبل اعتراف به « ظلم و ستم » كردند و در این جا اعتراف به « طغیان » و در حقیقت طغیان مرحله اى است بالاتر از ظلم ، زیرا ظالم ممکن است اصل قانون را بپذیرد ولى بر اثر غلبه هواى نفس ستم كند ، اما طغیانگر اصلاً زیر بار قانون نمى رود و آن را به رسميّت نمى شناسد .
32 عَسى رَبُّنا اَنْ يُبْدِلَنا خَيْرا مِنْها اِنّا اِلى رَبِّنا راغِبُونَ
امیدواریم پروردگارمان ( ما را ببخشد و ) بهتر از آن را به جاى آن به ما بدهد ، چرا كه ما به او دل بسته ایم .
« راغِبُون » از مادۀ « رغبت » است ، این ماده هرگاه با « اِلى » يا « في » متعدّى شود ، به معنى "تمایل به چیزى" است و هرگاه با « عَن » متعدّى شود ، به معنى " انصراف و بى اعتنایى نسبت به چیزى" است .
آیا به راستى این گروه از كار خود پشیمان شدند و در برنامه خویش تجدید نظر كردند و تصمیم قاطع گرفتند كه اگر در آینده مشمول نعمت الهى شوند ، حقّ شکر آن را اداء كنند ؟ و يا مانند بسیارى از ظالمان كه وقتى گرفتار طوفان عذاب مى شوند ، موقّتا بیدار مى گردند اما همین كه طوفان فرونشست ، باز همان برنامه ها تکرار مى گردد؟
در این زمینه در میان مفسّران گفتگوست ، آن چه از لحن آیه بعد احتمالاً استفاده مى شود ، این است كه توبه آن ها به خاطر این كه شرایطش جمع نبود ، پذیرفته نشد ، ولى در بعضى از روایات مى خوانیم كه آن ها از روى خلوص نيّت توبه كردند و خداوند توبه آن هارا قبول كرد و باغى بهتر به آن ها عنایت فرمود كه خصوصا درختان انگور پُربار باخوشه هاى بسیار بزرگ داشت .
33 كَذلِكَ الْعَذابُ وَ لَعَذابُ الاْخِرَةِ اَكْبَرُ لَوْ كانُوا يَعْلَمُونَ
این گونه است عذاب خداوند (دردنیا) و عذاب آخرت ازآن هم بزرگ تر است، اگر مى دانستند.
شما نیز اگر به خاطر مال و ثروت و امکانات مادى مست و مغرور شوید و روح انحصارطلبى بر شما چیره گردد ، همه چیز را براى خود بخواهید و نیازمندان را محروم
کنید ، سرنوشتى بهتر از این نخواهید داشت ، منتها يك روز « صاعقه » آمد و آن باغ را آتش زد ، امروز ممکن است آفت هاى دیگر و حتى جنگ هاى خانمان سوز جهانى و منطقه اى این نعمت ها را بر باد دهد.
انسان خواه ناخواه علاقه به مال دنیا دارد ، چراکه گذران زندگى او به وسیله آن مى باشد و این علاقه در حدّ اعتدال مذموم نیست ، مهم آن است كه نیازمندان را هم در اموال خود سهیم كند ، نه تنها حقوق واجب الهى را بپردازد، بلکه از انفاق هاى مستحب نیز خوددارى نکند .
مخصوصاً در مورد باغ و زراعت در روایات اسلامى دستور داده شده كه به نیازمندان
حاضر سهمى بدهند كه با اقتباس از آیه شریفه ( وَ اتُوا حَقَّهُ يَوْمَ حَصادِهِ : حق آن را به هنگام درو بپردازید ) ( 141 / انعام ) به عنوان « حَقُّ الْحَصاد » معروف شده است و آن حقى
است غیراز زکات معروف و منظور چیزى است كه هنگام حضور مستمندان در موقع چیدن میوه ، يا دروکردن زراعت به آن ها پرداخته مى شود و حد معینى ندارد .(1)
ولى هنگامى كه علاقه به مال و ثروت در شکل افراطى و انحرافى ظاهر مى شود ، صورت انحصارطلبى به خود مى گیرد و حتّى گاهى بى آن كه خود نیاز به چیزى داشته باشد ، دوست دارد دیگران از آن محروم باشند و به تعبیر دیگر از منحصر بودن مواهب الهى به خودش لذّت مى برد و این بلاى بزرگى است كه مخصوصاً امروز هم در جوامع انسانى نمونه هاى بسیار دارد و مى توان آن را يك نوع بیمارى خطرناك شمرد .
داستان « اصحاب الجنّة » و صاحبان باغستان كه در آیات فوق آمده ، ترسیم روشنى .
1) « وسائل الشیعه » ، جلد 6 ، ابواب زکاة الغلاة ، باب 13 .
از روحیۀ انحصارطلبى گروهى از ثروتمندان است كه چگونه دست به دست هم مى دهند و براى محروم ساختن نیازمندان نقشه مى كشند و دور از چشم آن ها به برداشتن محصول و استفاده هاى كلان مى پردازند ، ولى بسیار مى شود كه آه این محرومان به صاعقه هاى سوزانى تبدیل مى گردد و خرمن زندگى این ثروتمندان انحصارطلب را به آتش مى كشد و بسیار دیده شده است كه این صاعقه ها در شکل انقلاب ها ظاهر مى شود وآن چه را آن ها باور نمى كردند ، باچشم خود مى بینند ، آه و فریادشان به آسمان بلند مى شود و دم از توبه و جبران خطاهاى گذشته مى زنند ، اما دیگر كار از كار گذشته است .
از داستان فوق ضمناً استفاده مى شود كه بین « گناه » و « قطع روزى » رابطه نزدیکى است ، لذا در حدیثى از امام باقر (علیه السلام) مى خوانیم: « اِنَّ الرَّجُلَ لَيُذْنِبُ الذَّنْبَ
فَيُدْرَأُ عَنْهُ الرِّزْقَ وَ تَلا هذِهِ الاْيَةَ : اِذْ اَقْسَمُوا لَيَصْرِمُنَّها مُصْبِحینَ وَ لا يَسْتَثْنُونَ فَطافَ عَلَيْها طائِفٌ مِنْ رَبِّكَ وَ هُمْ نائِمُونَ : گاه انسان گناهى مى كند و روزى او قطع مى شود ، سپس امام (علیه السلام)
این آیات را تلاوت فرمود ؛ هنگامى كه صاحبان باغ سوگند ياد كردند كه صبحگاهان میوه ها را بچینند و اجازه ندهند حتّى يك نفر غیر از آن ها استفاده كند ، امّا بلایى از سوى پروردگارت درحالى كه آن ها در خواب بودند، بر آن باغ مسلط شد و آن را نابود كرد » .(1)
از « ابن عباس » نقل شده: « رابطه بین « گناه » و « قطع روزى » از آفتاب هم روشن تراست ، چنان كه خداوند آن را در این سوره بیان فرموده » .(2)
34 اِنَّ لِلْمُتَّقینَ عِنْدَ رَبِّهِمْ جَنّاتِ النَّعیمِ
براى پرهیزکاران نزد پروردگارشان باغ هاى پُرنعمت بهشت است .
مى دانیم روش قرآن این است كه شرح حال زندگى بدان و خوبان را درمقابل هم قرار مى دهد
تا در مقایسه با يکدیگر بهتر شناخته شوند و این روش از نظر تربیتى بسیار مؤثر است .
بر طبق همین روش بعد از ذکر سرنوشت دردناك « اصحاب الجنّة » ( صاحبان باغ خرّم و سرسبز ) در آیات گذشته ، به ذکر حال پرهیزکاران پرداخته و مى گوید : « براى پرهیزکاران باغ هایى از بهشت است كه هرنعمتى تصورشود ، كامل ترین نوع آن در آن جا است ، علاوه بر نعمت هایى كه به فکر هیچ انسانى نرسیده است ».
35 اَفَنَجْعَلُ الْمُسْلِمینَ كَالْمُجْرِمینَ
آیا مؤمنان را همچون مجرمان قرار دهیم ؟
از آن جا كه جمعى از مشرکان و ثروتمندان خودخواه بودند كه ادّعا مى كردند همان طور كه در دنیا وضع ما عالى است ، در قیامت نیز بسیار خوب است ، خداوند در این آیه شدیدا آن ها را مورد مؤاخذه قرار داده بلکه محاکمه مى كند ، مى فرماید : « آیا ما مؤمنانى را كه در برابر حق و عدالت تسلیمند ، همچون مشرکان و مجرمان قرار دهیم » ؟
36 ما لَكُمْ كَيْفَ تَحْكُمُونَ
شما را چه مى شود ؟ چگونه داورى مى كنید ؟
هیچ انسان عاقلى باور نمى كند كه سرنوشت عادل و ظالم ، مطیع و مجرم ، ایثارگر و انحصارطلب ، يکسان باشد ، آن هم در پیشگاه خدایى كه كارهایش روى حساب و برنامه حکیمانه است. آرى این گروه مغرور و از خود راضى دنیا و آخرت را متعلّق به خودشان مى دانند.
37 اَمْ لَكُمْ كِتابٌ فیهِ تَدْرُسُونَ
آیا كتابى دارید كه از آن درس مى خوانید ؟
اگر عقل و خرد شما را به چنین حکمى رهنمون نشده ، آیا دلیلى از « نقل » بر آن دارید ؟
38 اِنَّ لَكُمْ فیهِ لَما تَخَيَّروُنَ
که آن چه راشماانتخاب مى كنید،ازآنِ شماست؟
شما انتظار دارید مجرمانى همچون خودتان همطراز مسلمین باشند ؟ این سخنى است كه نه عقل به آن حکم مى كند و نه در هیچ كتاب معتبرى آمده است .
39 اَمْ لَكُمْ اَيْمانٌ عَلَيْنا بالِغَةٌ اِلى يَوْمِ الْقِيامَةِ اِنَّ لَكُمْ لَما تَحْكُمُونَ
یا این كه عهد و پیمان مؤکد و مستمرى تا روز قیامت بر ما دارید كه هر چه را به نفع خود اختیار مى كنید ، براى شما قرار مى دهد ؟
واژه « بالِغَةٌ » را بعضى در این جا به معنى "مؤکد" و بعضى به معنى "مستمر" تفسیر كرده اند ، چه كسى مى تواند ادعا كند كه از خدا عهد و پیمان گرفته است كه تسلیم تمایلات او گردد و هر امتیاز و مقامى مى خواهد بى چون و چرا به او بدهد ، تا آن جا كه مجرمان همردیف مؤمنان شوند .
40 سَلْهُمْ اَيُّهُمْ بِذلِكَ زَعیمٌ
از آن ها بپرس كدام يك از آنان چنین چیزى را تضمین مى كند ؟
باز در ادامه این پرسش ها كه راه ها را از هر سو به روى آنان مى بندد ، مى افزاید : « از آن ها بپرس كدام يك از آنان تضمین مى كنند كه مجرمان و مؤمنان يکسان باشند يا هرچه آن ها مى خواهند خدا دراختیارشان بگذارد ».
41 اَمْ لَهُمْ شُرَكاءُ فَلْيَأْتُوا بِشُرَكائِهِمْ اِنْ كانُوا صادِقینَ
یا این كه معبودانى دارند ( كه آن ها را شریك خدا قرار داده اند و براى آنان شفاعت مى كنند ) اگر راست مى گویند ، معبودان خود را ارائه دهند .
و در آخرین مرحله از این بازپرسى عجیب مى فرماید : « آیا آن ها كمترین دلیلى دارند بر این كه بت ها این جمادات كم ارزش و بى شعور شریك خدا و شفیع درگاه اویند » ؟
به این ترتیب بعد از يك جمع بندى از مجموع آیات فوق ، مى توان چنین نتیجه گرفت كه آن ها براى اثبات مدعاى خود كه همردیف مؤمنان ، بلکه از آن ها برترند ، باید به يکى از چهار وسیله متشبث شوند ؛ يا دلیلى از عقل ، يا كتابى از كتب آسمانى ، يا عهد و پیمانى از خداوند و يا شفاعت شفیعان و گواهى گواهان و چون پاسخ همه این سؤالات منفى است ، بنابراین ادعاى مزبور به كلى بى اساس و بى ارزش است .
42 يَوْمَ يُكْشَفُ عَنْ ساقٍ وَ يُدْعَوْنَ اِلَى السُّجُودِ فَلا يَسْتَطیعُونَ
به خاطر بیاورید روزى را كه ساق پاها از وحشت ، برهنه مى گردد و دعوت
به سجود مى شوند ، اما قادر بر آن نیستند .
در تعقیب آیات گذشته كه مشرکان و مجرمان را در برابر يك بازپرسى كوبنده قرار مى دهد ، در این آیات گوشه اى از سرنوشت آن ها را در قیامت نشان مى دهد تا روشن شود این گروه خودخواه و پرادعا در آن روز چقدر ذلیل و خوارند .
جمله « يُكْشَفُ عَنْ ساقٍ » ( ساق ها برهنه مى شود ) به گفته جمعى از مفسرین ، كنایه از شدت هول و وحشت و وخامت كار است ، زیرا در میان عرب معمول بوده هنگامى كه فرد در برابر كار مشکلى قرار مى گرفت ، دامن را به كمر مى زد و ساق پاها را برهنه مى كرد ، لذا مى خوانیم هنگامى كه از « ابن عباس » مفسر معروف از تفسیر این آیه سؤال كردند ، گفت : «هرگاه چیزى از قرآن بر شما مخفى شد ، به تعبیرات عرب در اشعار مراجعه كنید ، آیا نشنیده اید كه شاعر مى گوید : وَ قامَتِ الْحَرْبُ بِنا عَلىساقٍ (جنگ مارا برساق پا نگهداشت) كنایه از شدت بحران جنگ است».
آرى در آن روز همگان به سجده و خضوع در برابر پروردگار دعوت مى شوند ، مؤمنان
به سجده مى افتند ، ولى مجرمان قدرت سجده را ندارند زیرا روحیات زشتى كه در دنیا در وجود آن ها راسخ شده بود ، در آن روز بروز مى كند و مانع مى شود كه در برابر ذات پاك خدا كمر خم كنند. در این جا سؤالى پیش مى آید كه روز قیامت ، روز تکلیف نیست ، پس دعوت به سجود براى چیست؟ پاسخ این سؤال را مى توان از تعبیرى كه در احادیث آمده ، به دست آورد، در حدیثى مى خوانیم: « در قیامت، حجابى از نور الهى برداشته مى شود و مؤمنان به خاطر عظمت آن به سجده مى افتند ، ولى پشت منافقان آن چنان خشك مى شود كه قدرت بر سجده را ندارند » .(1)
و به تعبیر دیگر در آن روز عظمت خدا آشکار مى گردد ، این عظمت مؤمنان را به سجده دعوت مى كند و آن ها به سجده مى افتند ولى كافران از این سعادت محرومند .
43 خاشِعَةً اَبْصارُهُمْ تَرْهَقُهُمْ ذِلَّةٌ وَ قَدْكانُوا يُدْعَوْنَ اِلَى السُّجُودِ وَ هُمْ سالِمُونَ
این در حالى است كه چشم هاى آن ها ( از شدت ندامت و شرمسارى ) به زیر افتاده و ذلت .
1) « نور الثقلین » ، جلد 5 ، صفحه 395 ، حدیث 49 .
و خوارى وجود آن ها را فراگرفته، آن ها پیش از این دعوت به سجود مى شدند ، در حالى كه سالم بودند ( ولى امروز دیگر توانایى آن را ندارند ) .
افراد مُجرم وقتى در دادگاه محکوم مى شوند ، معمولاً سر خود را به زیر مى افکنند و ذلت ، تمام وجودشان را فرامى گیرد. در فراز دوم آیه به دعوت براى سجده در دنیا اشاره مى كند ، روشن است دعوت به سجود در دنیا هم از طریق پیام مؤذنین در موقع نماز و هم اجتماعات نماز جماعت و هم از سوى آیات قرآن و احادیث پیامبر صلى الله علیه و آله و پیشوایان معصوم علیهم السلام صورت مى گرفت ، این دعوت مفهوم وسیع و گسترده اى دارد كه همه این ها را شامل مى شود .
44 فَذَرْني وَ مَنْ يُكَذِّبُ بِهذَا الْحَدیثِ سَنَسْتَدْرِجُهُمْ مِنْ حَيْثُ لا يَعْلَمُونَ
اکنون مرا با آن ها كه این سخن را تکذیب مى كنند ، رها كن و ما آن ها را از آن جا كه نمى دانند ، تدریجا به سوى عذاب پیش مى بریم .
45 وَ اُمْلي لَهُمْ اِنَّ كَيْدي مَتینٌ
و به آن ها مهلت مى دهم ، زیرا نقشه هاى من محکم و دقیق است .
این تهدیدى شدید از ناحیه خداوند قادر قهار است كه به پیامبر صلى الله علیه و آله مى گوید : « نمى خواهد تو دخالت كنى ، مرا با این تکذیب كنندگان لجوج و سرکش رها كن ، تا آن چه را مستحقند ، به آن ها بدهم » .
در مورد « مجازات استدراجى » كه در این آیه به آن اشاره شده است و از آیات دیگر قرآن و احادیث استفاده مى شود ، چنین است كه خداوند گناهکاران و طغیانگران جسور و زورمند را طبق يك سنت ، فورا گرفتار مجازات نمى كند ، بلکه درهاى نعمت هارا به روى آن ها مى گشاید ، هرچه بیشتر درمسیر طغیان ، گام برمى دارند ، نعمت خود را بیشتر مى كند و این از دو حال خارج نیست ؛ يا این نعمت ها باعث تنبّه و بیداریشان مى شود كه در این حال برنامه « هدایت الهى » عملى شده است و يا این كه بر غرور و بى خبریشان مى افزاید كه در این صورت مجازاتشان به هنگام رسیدن به آخرین مرحله ، دردناك تر است ، زیرا به هنگامى كه غرق انواع ناز و نعمت ها مى شوند ، خداوند همه را از آن ها مى گیرد و طومار زندگى آن ها را درهم مى پیچد و این گونه مجازات بسیار سخت تر است .
البته این معنى با تمام خصوصیاتش در كلمه « استدراج » به تنهایى نیفتاده ، بلکه با توجه
به قید « مِنْ حَيْثُ لا يَعْلَمُونَ » این معنى استفاده مى شود .
به هر حال این آیه به تمام گنهکاران هشدار مى دهد كه تأخیر كیفر الهى را دلیل بر پاکى و درستى خود و يا ضعف و ناتوانى پروردگار نگیرند و ناز و نعمت هایى را كه در آن غرقند ، نشانه تقربشان به خدا ندانند ، چه بسا این پیروزى ها و نعمت هایى كه به آن ها مى رسد ، مقدمه مجازات استدراجى پروردگار باشد ، خدا آن ها را غرق نعمت مى كند و به آن ها مهلت مى دهد و بالا و بالاتر مى برد ، اما سرانجام چنان بر زمین مى كوبد كه اثرى از آن ها باقى نماند و تمام هستى و تاریخشان را درهم مى پیچد .
امیر مؤمنان علی (علیه السلام)در نهج البلاغه مى فرماید : « اَنَّهُ مَنْ وَسَّعَ عَلَيْهِ فى ذاتِ يَدِهِ فَلَمْ يَرَهُ ذلِكَ اسْتِدْراجا فَقَدْ اَمِنَ مَخُوفا: كسى كه خداوند به مواهب و امکاناتش وسعت بخشد و آن را مجازات استدراجى نداند ، از نشانه خطر ، غافل مانده است » .(1)از همان امام در كتاب « روضه كافى » نیز .
1) « نور الثقلین » ، جلد 2 ، صفحه 106 .
نقل شده كه : «زمانى مى رسدکه هیچ چیز در آن زمان ، پنهان تر از حق و آشکارتر از باطل و فزون تر از دروغ برخدا و پیامبر صلى الله علیه و آله نیست -- تا آن جاکه مى گوید : -- در آن زمان افرادى هستند به مجرّد این كه آیه اى از قرآن را مى شنوند ( آن را تحریف كرده ) و از آیین خدا خارج مى شوند و پیوسته از آیین این زمامدار به آیین زمامدار دیگر و از دوستى يکى به دیگرى و ازاطاعت سلطانى به اطاعت سلطان دیگر و از پیمان يکى به دیگرى منتقل مى گردند و سرانجام از راهى كه متوجه نیستند ، گرفتار مجازات استدراجى پروردگار مى شوند » .(1)
امام صادق (علیه السلام)مى فرماید: « كَمْ مِنْ مَغْروُرٍ بِما قَدْ اَنْعَمَ اللّهُ عَلَيْهِ وَ كَمْ مِنْ مُسْتَدْرِجٍ يَسْتُرُ اللّهُ عَلَيْهِ وَ كَمْ مِنْ مَفْتُونٍ بِثَناءِ النّاسِ عَلَيْهِ: چه بسیارند كسانى كه بر اثر نعمت هاى پروردگار ، مغرور مى شوند و چه بسیارند گنهکارانى كه خداوند بر گناهانشان پرده افکنده ولى با ادامه گناه به سوى مجازات پیش مى روند و چه بسیارند كسانى كه از ثناخوانى مردم فریب مى خورند » .(2)
و نیز از همان امام (علیه السلام) در تفسیر آیه فوق چنین نقل شده كه فرمود : « هُوَ الْعَبْدُ يُذْنِبُ .
الذَّنْبَ فَتَجَدَّدَ لَهُ النِّعْمَةُ مَعَهُ تُلْهیهِ تِلْكَ النِّعْمَةُ عَنِ الاِْسْتِغْفارِ عَنْ ذلِكَ الذَّنْبِ : منظور از این آیه ، بنده گنهکارى است كه پس از انجام گناه ، خداوند او را مشمول نعمتى قرار مى دهد ، ولى او نعمت را به حساب خوبى خودش گذاشته و ازاستغفار در برابر گناه غافلش مى سازد » .(1)و باز هم از همان امام در كتاب « كافى » چنین نقل شده كه فرمود : « اِنَّ اللّهَ اِذا اَرادَ بِعَبْدٍ خَيْرا فَاَذْنَبَ ذَنْبا اَتْبَعَهُ بِنَقِمَةٍ وَ يُذَكِّرُهُ الاِْسْتِغْفارَ وَ اِذا اَرادَ بِعَبْدٍ شَرّا فَاَذْنَبَ ذَنْبا اَتْبَعَهُ بِنِعْمَةٍ لِيُنْسِيَهُ الاِْسْتِغْفارَ وَ يَتَمادّى بِها وَ هُوَ قَوْلُهُ عَزَّ وَ جَلَّ سَنَسْتَدْرِجُهُمْ مِنْ حَيْثُ لا يَعْلَمُونَ بِالنِّعَمِ عِنْدَ الْمَعاصى : موقعى كه خداوند خیر بنده اى را بخواهد ، به هنگامى كه گناهى انجام مى دهد ، او را گوشمالى مى دهدتا به ياد توبه بیفتد و هنگامى كه شرّ بنده اى را ( بر اثر اعمالش ) بخواهد ، موقعى كه گناهى مى كند ، نعمتى به او مى بخشد تا استغفار را فراموش نماید و به آن ادامه دهد ، این همان است كه خداوند عزّ و جلّ فرموده : سَنَسْتَدْرِجُهُمْ مِنْ حَيْثُ لا يَعْلَمُونَ يعنى از طریق نعمت ها به هنگام معصیت ها آن ها را تدریجاً از راهى .
1) « نور الثقلین » ، جلد 2 ، صفحه 106 .
که نمى دانند ، گرفتار مى سازیم » .(1)
به تعبیر دیگر هنگامى كه انسان گناه مى كند ، از سه حال بیرون نیست : يا خودش متوجه مى شود و بازمى گردد ، يا خداوند تازیانه « بلا » بر او مى نوازد تا بیدار شود و يا شایستگى هیچ يك از این دو را ندارد و خداوند به جاى بلا ، « نعمت » به او مى بخشد كه این همان « عذاب استدراج » است كه در آیات قرآن مجید يا به همین تعبیر و يا به تعبیرات دیگر به آن اشاره شده است. لذا انسان باید به هنگام روى آوردن نعمت هاى الهى مراقب باشد نکند این امر كه ظاهراً نعمت است ، « عذاب استدراج » گردد ، به همین دلیل مسلمانان بیدار در این گونه مواقع در فکر فرومى رفتند و به بازنگرى اعمال خود مى پرداختند ، چنان كه در حدیثى آمده است كه يکى از ياران امام صادق (علیه السلام) عرض كرد : « من از خداوند مالى طلب كردم ، به من روزى فرمود ، فرزندى خواستم ، به من بخشید ، خانه اى طلب كردم ، به من .
1) « تفسیر برهان » ، جلد 2 ، صفحه 52 .
مرحمت كرد ، من از این مى ترسم نکند این " استدراج" باشد » . امام (علیه السلام) فرمود : « اگر این ها توأم با حمد و شکر الهى است، استدراج نیست ( نعمت است ) » .(1)
46 اَمْ تَسْئَلُهُمْ اَجْرا فَهُمْ مِنْ مَغْرَمٍ مُثْقَلُونَ
یا این كه تو از آن ها مطالبه مزدى مى كنى كه پرداخت آن براى آن ها سنگین است ؟
« مَغْرَم » از ماده « غَرامَت » به معنى ضررى است كه به انسان مى رسد ، بى آن كه جنایت و خیانتى كرده باشد و « مُثْقَل » از ماده « ثِقْل » به معنى "سنگینى" است .
47 اَمْ عِنْدَهُمُ الْغَيْبُ فَهُمْ يَكْتُبُونَ
یا اَسرار غیب نزد آن ها است و آن را مى نویسند (و به يکدیگر مى دهند) ؟
این در حقیقت يکى از احتمالات بعیدى است كه ممکن است كفار به آن متشبّث شوند و قرآن نیز آن را فروگذار نکرده است و آن این كه ادعا كنند از طریق كاهنان و مانند آن ها به عالَم .
1) « نور الثقلین » ، جلد 5 ، صفحه 397 .
غیب مربوطند و اَسرار غیب را بدین وسیله دریافت مى دارند و مى نویسند و به يکدیگر مى دهند و از این طریق امتیاز خودرا بر مسلمین و يا لااقل مساواتشان با آن هارا دریافته اند .
مسلماً آن ها دلیلى بر چنین ادعایى نیز نداشتند و این جمله معنى استفهام انکارى را دارد.
48 فَاصْبِرْ لِحُكْمِ رَبِّكَ وَ لاتَكُنْ كَصاحِبِ الْحُوتِ اِذْ نادى وَ هُوَ مَكْظُومٌ
اکنون كه چنین است ، صبر كن و منتظر فرمان پروردگارت باش و مانند صاحب ماهى ( يونس ) نباش ( كه در تقاضاى مجازات قومش عجله كردو گرفتار مجازات ترك اولى شد ) در آن زمان كه خدا را خواند، در حالى كه مملو از اندوه ( يا محبوس در شکم ماهى ) بود .
و از آن جا كه سرسختى و بى منطقى مشرکان و دشمنان اسلام گاه چنان قلب پیامبر صلى الله علیه و آله را مى فشرد كه امکان داشت در مورد آن ها نفرین كند ، خداوند در این آیه پیامبرش را دلدارى داده و امر به صبر و شکیبایى مى كند .
مى فرماید : « منتظر باش تا خداوند وسایل پیروزى تو و يارانت و شکست دشمنانت
را فراهم سازد، هرگز براى عذاب آن ها عجله مکن و بدان این مهلت ها كه به آن ها داده مى شود، يك نوع عذاب استدراج است » .
بنابراین منظور از « حُكْمِ رَبِّكَ » ، فرمان نهایى خدا درباره پیروزى مسلمین است .
سپس مى افزاید : « و مانند صاحب داستان ماهى ( حضرت يونس ) نباش كه براى مجازات قومش عجله كرد و گرفتار مجازات ترك اولى شد » .
« در آن زمان كه خدا را از درون شکم ماهى خواند ، درحالى كه محبوس بود و سینه اش مملو از غم و اندوه ». منظور از این ندا ، همان است كه در آیه 87 سوره انبیاء آمده است : «فَنادى فِى الظُّلُماتِ اَنْ لا اِلهَ اِلاّ اَنْتَ سُبْحانَكَ اِنّي كُنْتُ مِنَ الظّالِمینَ: او در میان ظلمت ها صدا زد كه معبودى جُز تو نیست ، منزّهى تو ، من از ستمکاران بودم » و به این ترتیب به ترك اولاى خود اعتراف كرد و از خدا تقاضاى عفو و بخشش نمود .
به هر حال « مَكْظُوم » از ماده « كَظْم » ( بر وزن هَضْم ) به معنى " گلوگاه" است و به همین مناسبت به كسانى كه بسیار خشمگین يا غمناك مى شوند و خویشتن دارى مى كنند ، « كاظِم »
گفته مى شود و باز به همین مناسبت این واژه در معناى "حبس" نیز به كار رفته است ، بنابراین « مَكْظُوم » در آیه فوق دو معنى مى تواند داشته باشد ؛ "مملو بودن از خشم و اندوه" و يا "محبوس بودن در شکم ماهى" .
49 لَوْ لا اَنْ تَدارَكَهُ نِعْمَةٌ مِنْ رَبِّهِ لَنُبِذَ بِالْعَراءِ وَ هُوَ مَذْمُومٌ
و اگر رحمت خدا به ياریش نیامده بود ، ( از شکم ماهى ) بیرون افکنده مى شد ، در حالى كه مذموم بود .
مى دانیم سرانجام يونس از شکم ماهى به بیابانى خشك كه قرآن از آن تعبیر به « عَراء »
کرده است ، افکنده شد ولى این در حالى بود كه خدا توبه او را پذیرفته و مشمول رحمتش قرار داده بود و هرگز شایسته مذمت نبود .
دو مجازات مختلف ، يکى شدیدتر و دیگرى خفیف تر ، در انتظار يونس بوده است ، نخست این كه تا پایان دنیا در شکم ماهى بماند و این به برکت تسبیح و حمد الهى برطرف شد و دیگراین كه هنگامى كه از شکم ماهى بیرون مى آمد ، مذموم و دور از
لطف خدا باشد ، آن هم به برکت نعمت پروردگار و رحمت خاص او برطرف گردید .
زیرا این ملامت مربوط به زمانى است كه تازه در شکم ماهى قرار گرفته بود ولى رفع مذمت مربوط به زمانى است كه توبه او را پذیرفت و از شکم ماهى رهایى يافت .
50 فَاجْتَبیهُ رَبُّهُ فَجَعَلَهُ مِنَ الصّالِحینَ
ولى پروردگارش او را برگزید و از صالحان قرار داد .
و به دنبال آن مأموریت هدایت قومش را مجددا بر عهده او گذارد و او به سراغ آن ها آمد و همگى ایمان آوردند و خداوند تا مدت زیادى آنان را از مواهب زندگى بهره مند ساخت .
51 وَ اِنْ يَكادُ الَّذینَ كَفَروُا لَيُزْلِقُونَكَ بِاَبْصارِهِمْ لَمّا سَمِعُوا الذِّكْرَ وَ يَقُولُونَ اِنَّهُ لَمَجْنُونٌ
نزدیك است كافران هنگامى كه آیات قرآن را مى شنوند، تو را با چشمان خود هلاك كنند و مى گویند او دیوانه است .
« لَيُزْلِقُونَكَ » از ماده « زَلْق » به معنى " لغزیدن و بر زمین افتادن" است و كنایه از
هلاکت و نابودى مى باشد .
قرآن مى خواهد تضاد عجیبى را كه در میان گفته هاى دشمنان اسلام وجود داشت ، با این بیان ظاهر سازد و آن این كه آن ها وقتى آیات قرآن را مى شنوند ، آن قدر مجذوب مى شوند و در برابر آن اعجاب مى كنند كه مى خواهند تو را با چشم بزنند ( زیرا چشم زدن معمولاً در برابر امورى است كه بسیار اعجاب انگیز مى باشد ) اما در عین حال مى گویند : تو دیوانه اى و این راستى شگفت آور است ، دیوانگى و پریشان گویى كجا و این آیات اعجاب انگیز جذاب و پرنفوذ كجا ؟
این سبك مغزان نمى دانند چه مى گویند و چه نسبت هاى ضد و نقیضى به تو مى دهند .
بسیارى مردم معتقدند در بعضى چشم ها اثرمخصوصى است كه وقتى از روى اعجاب به چیزى بنگرند، ممکن است آن را از بین ببرد يا در هم بشکند و اگر انسان است ، او را بیمار يا دیوانه كند .
این مسأله از نظر عقلى امر محالى نیست ، چراکه بسیارى از دانشمندان امروز معتقدند در بعضى از چشم ها نیروى مغناطیسى خاصى نهفته شده كه كارایى زیادى دارد ، حتى با تمرین و ممارست مى توان آن را پرورش داد ، خواب مغناطیسى از طریق همین نیروى مغناطیسى چشم ها است .
در دنیایى كه « اشعه لیزر » كه شعاعى نامریى است ، مى تواند كارى كند كه از هیچ سلاح مخرّبى ساخته نیست ، پذیرش وجود نیرویى در بعضى از چشم ها كه از طریق امواج مخصوص در طرف مقابل اثر بگذارد ، چیز عجیبى نخواهد بود .
بسیارى نقل مى كنند كه با چشم خود افرادى را دیده اند كه داراى این نیروى مرموز چشم بوده اند و افراد يا حیوانات يا اشیایى را از طریق چشم زدن ، از كار انداخته اند .
لذا نه تنها نباید اصرارى در انکار این امور داشت ، بلکه باید امکان وجود آن از نظر عقل و علم را نیز پذیرفت. در روایات اسلامى نیز تعبیرات مختلفى دیده مى شود كه وجود چنین امرى را اجمالاً تأیید مى كند .
در حدیثى آمده « اسماء بنت عمیس » خدمت پیامبر صلى الله علیه و آله عرض كرد : « گاه به فرزندان جعفر چشم مى زنند ، آیا « رُقْيِه »اى براى آن ها بگیرم » ؟ ( منظور از « رقیة » دعاهایى است كه مى نویسند و افراد براى جلوگیرى از چشم زخم با خود نگه مى دارند و آن را تعویذ نیز مى گویند ) . پیامبر صلى الله علیه و آله فرمود : « نَعَمْ ، فَلَوْ كانَ شَىْ ءٌ يَسْبِقُ الْقَدَرَ لَسَبَقَهُ الْعَيْنُ : آرى ، مانعى ندارد اگر چیزى مى توانست بر قضا و قَدَر پیشى گیرد ، چشم زدن بود » .(1)
و در حدیث دیگرى آمده است كه امیرمؤمنان (علیه السلام) فرمود : پیامبر صلى الله علیه و آله براى امام حسن و امام حسین « رُقْية » گرفت و این دعارا خواند: « اُعیذُكُما بِكَلِماتِ التّامَّةِ وَ اَسْماءِ اللّهِ الْحُسْنى كُلُّها عامَّةٌ ، مِنْ شَرِّ السّامَّةِ وَ الْهامَّةِ وَ مِنْ شَرِّ كُلِّ عَيْنٍ لامَّةٍ وَ مِنْ شَرِّ حاسِدٍ اِذا حَسَدَ : شما را به تمام كلمات و اسماء حُسناى خداوند از شرّ مرگ و حیوانات موذى و هر چشم بد و حسود آنگاه كه حسد ورزد ، مى سپارم » سپس پیامبر صلى الله علیه و آله نگاهى به ما كرد و فرمود : « این چنین حضرت ابراهیم (علیه السلام) .
1) « مجمع البیان » ، جلد 10 ، صفحه 341 .
براى اسماعیل و اسحاق تعویذ نمود » .(1)
در نهج البلاغه نیز آمده است : « اَلْعَيْنُ حَقٌّ وَ الرَّقْىُ حَقٌّ : چشم زخم حق است و توسل به دعا براى رفع آن نیز حق است » .(2)
ذکر این نکته لازم است كه هیچ مانعى ندارد این دعاها و توسل ها به فرمان خداوند جلوى تأثیر نیروى مرموز مغناطیسى چشم ها را بگیرد ، همان گونه كه دعاها در بسیارى از عوامل مخرب دیگر اثرمى گذارد و آن هارا به فرمان خدا خنثى مى كند .
این نیز لازم به يادآورى است كه قبول چشم زخم به طور اجمال به این معنى نیست كه به كارهاى خرافى و اعمال عوامانه در این گونه موارد پناه برده شود كه هم برخلاف دستورهاى شرع است و هم سبب شك وتردید افراد ناآگاه دراصل موضوع است ، همان گونه .
که آلوده شدن بسیارى از حقایق با خرافات این تأثیر نامطلوب را در اَذهان گذارده است .
52 وَ ما هُوَ اِلاّ ذِكْرٌ لِلْعالَمینَ
درحالى كه این ( قرآن ) جز مایه بیدارى براى جهانیان نیست .
« ذِكْر » در این جا به معنى "یادآورى" است .
معارف قرآن ، روشنگر ، انذارهایش آگاه كننده ، مثال هایش پُرمعنى ، تشویق ها و بشارت هایش روح پرور و در مجموع مایه بیدارى خفتگان و يادآورى غافلان است ، با این حال چگونه مى توان نسبت جنون به آورنده آن داد ؟
پایان سورۀ قلم
در فضیلت تلاوت این سوره ، پیغمبر اکرم صلى الله علیه و آله فرموده اند : « كسى كه سوره "حاقه" را بخواند ، خداوند حساب او را در قیامت آسان مى كند » .(1)
در حدیث دیگرى از امام باقر (علیه السلام) نقل شده : « سوره "حاقه" را بسیار تلاوت كنید ، زیرا قرائت آنها در فرایض و نوافل ، نشانه ایمان به خدا و رسول او است و كسى كه آن را بخواند ، دینش محفوظ مى ماند تا به لقاء اللّه بپیوندد » .(2)
بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ
بنام خداوند بخشندۀ بخشایشگر
1 اَلْحا قَّةُ
آن روزى كه مسلماً واقع مى شود .
2 مَا الْحاقَّةُ
چه روز واقع شدنى است ؟
3 وَ ما اَدْریكَ مَا الْحاقَّةُ
و تو چه مى دانى آن روز تحقق يابنده چیست ؟
این سوره از مسألۀ قیامت و آن هم با عنوان تازه اى شروع مى شود .
تقریباً عموم مفسران ، « حاقَّة » را به معنى "روز قیامت" تفسیر كرده اند ، چون روزى است كه قطعاً واقع مى شود.
تعبیر به « مَا الْحاقَّةُ » براى بیان عظمت آن روز است ، درست مثل این كه در تعبیرات روزمره مى گوییم : فلان كس انسان است ، چه انسانى ؟ يعنى هیچ حد و مرزى براى توصیف انسانیت او نیست .
تعبیر به « ما اَدْریكَ مَا الْحاقَّةُ » باز هم براى تأکید بیشتر روى عظمت حوادث آن روز عظیم است ، تا آن جا كه حتى به پیامبر صلى الله علیه و آله خطاب مى شود كه تو نمى دانى آن روز چگونه است ؟ و حقیقت همین است كه درك حوادث قیامت براى ما زندانیان زندان دنیا امکان پذیر نیست ، همان گونه كه درك مسائل مربوط به دنیا براى جنینى كه در شکم مادر است ، با هیچ بیانى میسّر نمى باشد .
بعضى از مفسران گفته اند جمله « ما اَدْریكَ » در تمام قرآن در جایى گفته مى شود كه مطلب معلوم و مسلمى است ، اما جمله « وَ ما يُدْریك » در مواردى آمده كه نامعلوم است .
4 كَذَّبَتْ ثَمُودُ وَ عادٌ بِالْقارِعَةِ
قوم ثمود و عاد ، عذاب كوبنده الهى را انکار كردند .
5 فَاَمّا ثَمُودُ فَاُهْلِكُوا بِالطّاغِيَةِ
اما قوم ثمود با عذابى سرکش هلاك شدند .
در این آیات به سراغ بیان سرنوشت اقوامى مى رود كه روز قیامت ( يا نزول عذاب الهى در دنیا ) را منکر شدند .
قوم « ثمود » قومى بودند كه در يك منطقه كوهستانى میان حجاز و شام ( عربستان و سوریه امروزى ) زندگى مى كردند ، حضرت « صالح » به سوى آن ها مبعوث شد ولى آن ها هرگز ایمان نیاوردند و به مبارزه با او برخاستند، حتى از او خواستند كه اگر راست مى گویى ، عذابى را كه به ما وعده مى دهى ، فرود آور ! در این هنگام « صاعقه اى ویرانگر » بر آن ها مسلط شد و در چند لحظه لرزه بر قصرها و خانه هاى مستحکمشان افکند و همه را در هم كوبید و جسم هاى بى جانشان بر زمین افتاد .
قابل توجه این كه قرآن عامل نابودى این قوم سرکش را عذابى سرکش مى شمرد « اَلطّاغِيَة » و این عذاب سرکش در آیۀ 78 سوره اعراف به عنوان « رَجْفَة » ( زلزله ) ذکر
شده و در آیۀ 13 سوره فصلت « صاعِقَةً » و در آیۀ 67 سوره هود « صَيْحَة » آمده است كه در حقیقت همه به يك معنى بازمى گردد ، زیرا صاعقه همیشه با صداى عظیمى همراه است و لرزه بر نقطه اى كه فرود مى آید ، وارد مى كند و عذابى است طغیانگر و سرکش .
6 وَ اَمّا عادٌ فَاُهْلِكُوا بِریحٍ صَرْصَرٍ عاتِيَةٍ
و اما قوم عاد ، به وسیله تندبادى طغیانگر و سرد و پرصدا به هلاکت رسیدند .
«صَرْصَر» به بادهاى سرد يا پُرسروصدا و يامسموم گفته مى شود و مفسران هرسه معنى را در تفسیر آن ذکرکرده اند و جمع میان آن هانیزممکن است.
«عاتِيَة» از ماده « عتو » ( بر وزن غلو ) به معنى "سرکش" است ، منتها نه سرکش از فرمان خدا ، بلکه سرکش در معیار نسیم ها و بادهاى معمولى .
سپس به سراغ سرنوشت « قوم عاد » مى رود، قومى كه در سرزمین احقاف ( در شبه جزیره عرب يایمن ) زندگى مى كردند و قامت هایى طویل، اندامى قوى ، شهرهایى آباد ، زمین هایى خرم و سرسبز و باغ هایى پُرطراوت داشتند ، پیامبر آن ها « هود (علیه السلام)» بود ،
آن هانیز طغیان و سرکشى را به جایى رساندندکه خداوند باعذابى دردناك كه شرح آن در همین آیات آمده است ، طومار زندگى آن ها را در هم پیچید .
7 سَخَّرَها عَلَيْهِمْ سَبْعَ لَيالٍ وَ ثَمانِيَةَ اَيّامٍ حُسُوما فَتَرَى الْقَوْمَ فیها صَرْعى كَاَنَّهُمْ اَعْجازُ نَخْلٍ خاوِيَةٍ
(خداوند) این تندباد را هفت شب و هشت روز پى درپى و بنیانکن برآن هامسلط ساخت و (اگرآن جابودى) مى دیدى كه آن قوم همچون تنه هاى پوسیده و توخالى درختان نخل در میان این تندباد روى زمین افتاده وهلاك شده اند.
« حُسُوماً » از مادۀ « حسم » ( بر وزن رسم ) به معنى " از بین بردن آثار چیزى" است و اگر به شمشیر ، « حُسام » گفته مى شود ، به همین مناسبت است و گاه به داغ نهادن بر زخم براى سوزاندن ریشه آن نیز « حَسْم » گفته مى شود و در این جا منظور این است كه این هفت شب و هشت روز پى درپى زندگى گسترده و بارونق این قوم عظیم را درهم كوبید و متلاشى و ریشه كن ساخت .
« خاوِيَة » از ماده « خَواء » در اصل به معنى "خالى شدن" است ، این تعبیر در مورد شکم هاى گرسنه ، ستارگان خالى از باران ( به اعتقاد عرب جاهلى ) و گردوى پوك نیز به كار مى رود .
نتیجه آن شد كه قرآن مى گوید : « اگر آن جا بودى ، مشاهده مى كردى كه آن قوم همگى به روى زمین افتاده ، همچون تنه هاى پوسیده و توخالى درختان نخل » .
چه تشبیه جالبى كه هم بزرگى قامت آن هارا مشخص مى كند، هم ریشه كن شدن آن ها را و هم توخالى بودن در برابر عذاب هاى الهى به گونه اى كه تندباد آن ها را به آسانى جابه جا مى كرد .
8 فَهَلْ تَرى لَهُمْ مِنْ باقِيَةٍ
آیا كسى از آن ها را باقى مى بینى ؟
آرى امروز نه تنها اثرى از قوم عاد نیست ، بلکه از ویرانه هاى شهرهاى آباد ، عمارت هاى پُرشکوه و مزارع سرسبز آن ها نیز چیزى باقى نمانده است .
9 وَ جاءَ فِرْعَوْنُ وَ مَنْ قَبْلَهُ وَ الْمُؤْتَفِكاتُ بِالْخاطِئَةِ
فرعون و كسانى كه قبل از او بودند و همچنین اهل شهرهاى زیر و رو شده ( قوم لوط ) مرتکب گناهان بزرگ شدند .
منظور از « مَنْ قَبْلَهُ » ، اقوامى است كه قبل از فرعون بودند ، مانند قوم « شعیب » و گردنکشانى همچون « نمرود » .
« مُؤْتَفِكات » جمع « مُؤْتَفِكَة » از ماده « اِئْتِفاك » به معنى " انقلاب و زیر و رو شدن" است و در این جا اشاره به شهرهاى قوم لوط است كه با زلزله شدیدى زیر و رو گردید .
« خاطِئَة » به معنى "خطا " است و مراد از خطا در این جا ، "شرك و كفر و ظلم و فساد و انواع گناهان" است .
بعد از ذکر گوشه اى از سرگذشت قوم عاد و ثمود به سراغ اقوام دیگرى همچون قوم « نوح » و قوم « لوط » مى رود ، تا از زندگى آن ها درس عبرت دیگرى به افراد بیدار دل دهد .
10 فَعَصَوْا رَسُولَ رَبِّهِمْ فَاَخَذَهُمْ اَخْذَةً رابِيَةً
با فرستاده رسول پروردگارشان مخالفت كردند و خداوند نیز آن ها را به عذاب شدیدى گرفتار ساخت .
« رابِيَة » و « رِبا » از يك ماده است و به معنى " افزایش و اضافه" است و در این جا منظور عذابى است كه بسیار سخت و شدید بود .
فرعونیان با « موسى » و « هارون » به مخالفت برخاستند و ساکنان شهرهاى « سَدوُم » به مخالفت با حضرت لوط و اقوام دیگر نیز از فرمان پیامبر خود سرپیچیدند و هر گروهى از این سرکشان به نوعى گرفتار عذاب شدند ، فرعونیان در كام امواج « نیل » كه مایه حیات و آبادى و برکت كشورشان بود ، غرق گشتند و قوم لوط با « زلزله شدید » و سپس « بارانى از سنگ » ، محو و نابود شدند .
11 اِنّا لَمّا طَغَا الْماءُ حَمَلْناكُمْ فِى الْجارِيَةِ
ما هنگامى كه آب طغیان كرد ، شما را سوار بر كشتى كردیم .
تعبیربه «حَمَلْناكُمْ» (شماراحمل كردیم) كنایه ازاَسلاف و نیاکان مااست،چراکه اگرآن ها نجات نیافته بودند ، ما نیز امروز وجود نداشتیم .
طغیان آب چنین بود كه ابرهاى تیره و تار آسمان را پوشانید و چنان بارانى نازل شد كه گویى سیلاب از آسمان فرومى ریزد ، چشمه ها نیز از زمین جوشیدن گرفت و این هر دو آب دست به هم دادند و همه چیز زیر آب فرورفت ؛ باغ ها ، مزارع ، قصرها و خانه هاى قوم طغیانگر ، تنها گروهى كه نجات يافتند ، مؤمنانى بودند كه همراه نوح سوار بر كشتى شدند .
تعبیراتى كه در آیات 5 تا 11 این سوره آمده ، جالب توجه است ، زیرا در مورد عذاب قوم ثمود ، « طاغِيَة » ( صاعقه اى ویرانگر ) و در مورد قوم عاد ، « عاتِيَة » ( تندبادى سرکش ) و در مورد قوم فرعون و قوم لوط ، « رابِيَة » ( آب و خاك و سنگ ) و درباره قوم نوح ، تعبیر به «طَغَا الْماء» ( طغیان آب حاصل از باران ) مى كند كه همه این ها مفهوم طغیان و سرکشى در آن نهفته است و به این ترتیب عذاب این اقوام طغیانگر طغیان بعضى از مواهب زندگى شمرده
شده است ، اعم از آب و باد و خاك و آتش . این تعبیرات تأکیدى بر این حقیقت است كه كیفرهاى دنیا و آخرت تجسمى از اعمال خود ما است و این كردار انسان ها است كه به آن ها بازمى گردد .
و به بیان قرآن كریم « وَ ما اَصابَكُمْ مِنْ مُصیبَةٍ فَبِما كَسَبَتْ اَيْدیكُمْ وَ يَعْفُوا عَنْ كَثیرٍ :
هرمصیبتى كه به شما مى رسد ، دستاورد خودتان است و بسیارى را نیز عفو مى كند » ( 30 / شورى ) .
12 لِنَجْعَلَها لَكُمْ تَذْكِرَةً وَ تَعِيَها اُذُنٌ واعِيَةٌ
تا آن را وسیله تذکرى براى شما قرار دهیم و گوش هاى شنواآن را نگهدارى مى كنند .
« تَعِيَها » از ماده « وَعى » ( بر وزن سعى ) آن گونه كه « راغب » در « مفردات » و « ابن منظور » در « لسان العرب » گفته اند ، در اصل به معنى "نگهدارى چیزى در قلب" است ، سپس به هر ظرفى « وِعاء » گفته شده ، چون چیزى را در خود نگه مى دارد و در آیه مورد بحث این صفت براى « گوش ها » ذکر شده است ، گوش هایى كه حقایق را
مى شنوند و در خود نگه مى دارند .
یابه تعبیر دیگرگاه انسان سخنى رامى شنود و فورا آن را ازگوش بیرون مى افکند، همان طور كه در تعبیرات عامیانه مى گوییم : از يك گوش شنید و از گوش دیگر بیرون كرد ، ولى گاه روى آن اندیشه مى كند و دردل جاى مى دهد و آن را چراغ راه زندگى خود مى شمرد، این چیزى است كه از آن تعبیر به « وَعى » مى شود .
در این آیه به هدف اصلى این مجازات ها اشاره مى كند و مى گوید : هرگز نمى خواستیم از آن ها انتقام بگیریم ، بلکه به هدف تربیت انسان ها و هدایت آن ها در مسیر كمال و ارائه طریق و ایصال به مطلوب بوده است .
در بسیارى از كتب معروف اسلامى اعم از تفسیر و حدیث ، آمده است كه پیغمبر گرامى اسلام به هنگام نزول آیه فوق ( وَ تَعِيَها اُذُنٌ واعِيَةٌ ) فرمود : « سَأَلْتُ رَبّى اَنْ يَجْعَلَها اُذُنُ عَلِىٍّ : من از خدا خواستم كه گوش علی (علیه السلام)را از این گوش هاى شنوا و نگه دارنده حقایق قرار دهد » و به
دنبال آن علی (علیه السلام)مى فرمود : « ما سَمِعْتُ مِنْ رَسُولِ اللّهِ صلى الله علیه و آله شَيْئا قَطٌّ فَنَسیتُهُ اِلاّ وَ حَفِظْتُهُ : من هیچ سخنى بعد از آن از رسول خدا نشنیدم كه آن را فراموش كنم ، بلکه همیشه آن را به خاطر داشتم » .(1)
« محدث بحرانى » در تفسیر « البرهان » از « محمدبن عباس » نقل مى كند كه دراین باره سى حدیث از طرق عامه و خاصه نقل شده است .
و این فضیلتى بزرگ براى پیشواى بزرگ اسلام علی (علیه السلام)است كه صندوقچه اَسرار پیامبر صلى الله علیه و آله و وارث تمام علوم رسول خدا صلى الله علیه و آله بود و به همین دلیل بعد از او در مشکلاتى كه براى جامعه اسلامى در مسائل علمى پیش مى آمد ، موافقان و مخالفان به او پناه مى بردند و حل مشکل را از او مى خواستند كه در كتب تواریخ مشروحاً آمده است .
13 فَاِذا نُفِخَ فِى الصُّورِ نَفْخَةٌ واحِدَةٌ
به محض این كه يك بار در صور دمیده شود، .
1) « تفسیر قرطبى » ، جلد 10 ، صفحۀ 6743 .
از قرآن مجید استفاده مى شود كه پایان این جهان و آغاز جهان دیگر با ناگهانى و صدایى عظیم انجام مى گیرد كه از آن به « نفخه صور » ( دمیدن در شیپور ) تعبیر شده است .
این به خاطر آن است كه در گذشته و امروز براى جمع كردن و آماده باش لشکر و يا فرستادن آن ها به استراحتگاه ، از شیپور استفاده مى كنند كه با دو آهنگ مختلف نواخته مى شود ، هنگامى كه شیپور استراحت و خواب نواخته مى شود ، سربازان همه به استراحتگاه مى روند و هنگامى كه شیپور جمع و آماده باش نواخته مى شود ، همه سربازان از جا حرکت كرده و صفوف خود را منظم مى كنند ، گویى خداوند مى خواهد بفرماید كه مسأله پایان این جهان و آغاز جهان دیگر در برابر قدرت من به همان سادگى دمیدن در يك شیپور است ، با يك فرمان و در يك لحظه ناگهانى همه اهل آسمان و زمین مى میرند و با يك فرمان دیگر همگى لباس حیات در تن مى پوشند و آماده حساب مى شوند .
« نفخه صور » ، دو نفخه است ؛ « نفخه مرگ » و « نفخه حیات مجدد » و آن چه در آیۀ
مورد بحث آمده ، « نفخۀ اول » يعنى "نفخۀ پایان دنیا " مى باشد .
14 وَ حُمِلَتِ الاَْرْضُ وَ الْجِبالُ فَدُكَّتا دَكَّةً واحِدَةً
و زمین و كوه ها از جا برداشته شوند و يك باره درهم كوبیده و متلاشى گردند .
« دَكّ » چنان كه « راغب » در « مفردات » مى گوید ، در اصل به معنى "زمین صاف و نرم" است و از آن جا كه براى صاف كردن يك زمین ناهموار باید آن را در هم بکوبند ، در بسیارى از موارد این واژه به معنى " كوبیدن شدید" به كار رفته است .
این كلمه در آیه مورد بحث به معنى " كوبیدن شدید كوه ها و زمین هاى ناهموار به يکدیگر" است به گونه اى كه يك باره از هم متلاشى و هموار گردند .
15 فَيَوْمَئِذٍ وَقَعَتِ الْواقِعَةُ
در آن روز « واقعۀ عظیم » رخ مى دهد .
سپس مى افزاید : در آن روز ، واقعه عظیم در جهان رخ مى دهد و رستاخیز برپا مى شود .
16 وَ انْشَقَّتِ السَّماءُ فَهِىَ يَوْمَئِذٍ واهِيَةٌ
آسمان ها ازهم مى شکافند و سست مى گردند و فرومى ریزند.
كُرات عظیم آسمانى از این حادثه هولناك و وحشتناك برکنار نمى مانند ، آن ها نیز شکافته ، پراکنده و متلاشى خواهند شد و با آن صلابت و استحکامى كه دارند ، آن چنان سست مى شوند كه به گفته قرآن در آیه 37 سوره الرحمن : « فَاِذَا انْشَقَّتِ السَّماءُ فَكانَتْ وَرْدَةً كَالدِّهانِ : آسمان از هم شکافته و همانند روغن مذاب گلگون مى شود » .
و يا به تعبیر دیگر زمین و آسمان كنونى ویران شده و بر ویرانه هاى آن ها جهانى نو برپا مى گردد كه از جهان كنونى برتر و بالاتر و كامل تر است .
17 وَ الْمَلَكُ عَلى اَرْجائِها وَ يَحْمِلُ عَرْشَ رَبِّكَ فَوْقَهُمْ يَوْمَئِذٍ ثَمانِيَةٌ
فرشتگان در جوانب و كناره هاى آسمان قرار مى گیرند ( و براى انجام مأموریت ها آماده مى شوند ) و آن روز عرش پروردگارت را هشت فرشته بر فراز همه آن ها حمل مى كنند .
« اَرْجاء » جمع « رَجا » به معنى " اطراف و جوانب چیزى" است و « مَلَكُ » در این جا
گرچه به صیغۀ مفرد مذکر ذکر شده ، ولى منظور جنس و جمع است .
گویى در آن روز فرشتگان همانند مأمورانى كه اطراف میدانى ایستاده و منتظر فرمان براى انجام كارند ، در گرداگرد آسمان ها صف مى كشند و در انتظار فرمان حقند .
این حاملان عرش ، گرچه صریحا در این آیه تعیین نشده اند كه فرشتگانند يا غیر آن ها ، ولى ظاهر تعبیرات مجموع آیه نشان مى دهد كه آن ها فرشتگانند ، ولى مشخص نیست كه آیا هشت فرشته اند يا هشت گروه كوچك يا بزرگ. البته در روایات اسلامى آمده است كه حاملان عرش هم اکنون چهار نفر ( چهار گروه ) هستند ، اما در قیامت دو برابر مى شوند ، چنان كه در حدیثى از پیغمبر گرامى اسلام صلى الله علیه و آله مى خوانیم : « آن ها امروز چهار نفرند و روز قیامت آن ها را با چهار نفر دیگر تقویت مى كند و هشت نفر مى شوند » .(1)
1) « تفسیر علىّ بن ابراهیم » ، جلد 2 ، صفحه 384 .
ولى « عرش » چیست ؟ و این فرشتگان چه كسانى هستند ؟ مسلماً منظور از « عرش » ،یك تخت سلطنتى جسمانى نیست ، بلکه به معنى "مجموعه جهان هستى" است كه « عرش » حکومت خدا است و به وسیله فرشتگان كه مجرى فرمان خدا هستند ، تدبیر مى شود .
از احادیث به خوبى استفاده مى شود كه منظور از « عرش » ، "صفات خدا " همچون "علم" و "قدرت" است (1)و بنابراین حاملان عرش الهى ، حاملان علم اویند و هرقدر انسان يا فرشتگان علم بیشترى داشته باشند ، سهم بیشترى در حمل این عرش عظیم دارند .
به این ترتیب این حقیقت روشن ترمى شودکه « عرش » به معنى يك تخت جسمانى شبیه تخت هاى سلطنتى نیست ، بلکه هرگاه در مورد خداوند به كار مى رود ، معانى كنایى مختلفى دارد .
و جالب این كه در روایتى آمده است كه : « حاملان هشتگانه عرش خدا در قیامت ، چهار نفر از .
1) از جمله در حدیثى از امام علىّ بن موسى الرضا (علیه السلام)مى خوانیم : « اَلْعَرْشُ لَيْسَ هُوَ اللّهُ وَ الْعَرْشُ اِسْمُ عِلْمٍ وَ قُدْرَةٍ : عرش ، خدا نیست ، بلکه نام علم و قدرت او است » .
اولین و چهار نفر از آخرین هستند ، اما چهار نفر از اولین « نوح » ، « ابراهیم » ، « موسى » و « عیسى » علیهم السلام مى باشند و چهار نفر از آخرین «محمد» صلى الله علیه و آله ، «على» ، «حسن» و «حسین» علیهم السلام هستند » .(1)
البته اگر حاملان هشتگانه عرش ، هشت گروه باشند ، ممکن است گروه هایى از فرشتگان و گروهى از انبیاء و اولیاء عهده دار این مهم گردند و به این ترتیب بخشى از تدبیر نظام آن روز را فرشتگان برعهده دارند و بخشى را انبیاء و اولیاء ، اما همه به فرمان خدا است .
بدون شك حوادث مربوط به قیامت ، تا چه رسد به مسائل مربوط به حاملان عرش در آن روز ، چیزى نیست كه به طور دقیق براى ما كه ساکنان این جهان محدود و تاریك هستیم ، روشن باشد ، آن چه مى گوییم شبحى است كه از دور در پرتو آیات الهى مى بینیم وگرنه حقیقت آن را باید رفت و تماشا كرد .
این نکته نیز لازم به يادآورى است در « نفخه صور » اول ، همه كسانى كه در آسمان ها و .
1) « مجمع البیان » ، جلد 10 ، صفحه 346 .
زمین هستند ، مى میرند ، بنابراین بحث از « حاملان عرش » مربوط به « نفخه دوم » است كه همه زنده مى شوند هرچند در آیه سخنى از نفخه دوم نیست ، ولى از قرائن روشن مى شود مطالبى را كه در آیات بعد مى خوانیم ، نیز مربوط به همین نفخه دوم است .
18 يَوْمَئِذٍ تُعْرَضُونَ لا تَخْفى مِنْكُمْ خافِيَةٌ
درآن روز همگى به پیشگاه خدا عرضه مى شوید و چیزى از كارهاى شما مخفى نمى ماند.
« تُعْرَضُون » از ماده « عرض » به معنى "نشان دادن و عرضه داشتن چیزى" است خواه در مورد كالا به هنگام معامله باشد و يا غیر آن ، البته انسان ها و غیر انسان ها در این دنیا نیز دائماً در محضر خدا هستند ، ولى این مطلب در قیامت ظهور و بروز بیشترى دارد ، مثلاً حاکمیت خداوند بر عالَم هستى دائمى است ولى این حاکمیت در این روز از هر زمان آشکارتر است .
جمله « تَخْفى مِنْكُمْ خافِيَة » ممکن است اشاره به این باشد كه در آن روز غیب و سرّ
اشخاص تبدیل به شهود و ظهور مى شود چنان كه قرآن درباره قیامت مى گوید : « يَوْمَ تُبْلَى السَّرائِر : آن روز ، روزى است كه صفات نهانى ظاهر مى شود » ( 9 / طارق ) .
نه تنها اعمال مخفیانه انسان ها ، بلکه صفات و روحیات و خُلقیات و نیت ها همه برملا مى گردد و این حادثه اى است عظیم و به گفته بعضى از مفسران ، عظیم تر از متلاشى شدن كوه ها و شکافتن كُرات آسمان ، روز رسوایى بزرگ بدکاران و سربلندى بى نظیر مؤمنان ، روزى است كه انسان عریان از نظر اعمال و اَسرار درون در آن صحنه ظاهرمى شود، آرى آن روز هیچ چیزاز وجودما پنهان نمى ماند .
19 فَاَمّا مَنْ اُوتِىَ كِتابَهُ بِيَمینِهِ فَيَقُولُ هاؤُمُ اقْرَؤُا كِتابِيَهْ
اما كسى كه نامه اعمالش به دست راست او است ، ( از فرط خوشحالى و مباهات ) فریاد مى زند كه ( اى اهل محشر ! ) نامه اعمال مرا بگیرید و بخوانید .
گویى از خوشحالى در پوست نمى گنجد و از این همه نعمت و توفیق و هدایتى كه خدا به او داده است ، تمام ذرات وجودش شاکر است و فریاد « اَلْحَمْدُ لِلّه » سرمى دهد .
در این جا ممکن است سؤالى مطرح شود و آن این كه آیا مؤمنانى كه طبق آیات فوق صدا مى زنند : « اى اهل محشر ! بیایید و نامه اعمال ما را بخوانید » ، مگر گناهى در تمام نامه اعمالشان نیست ؟
پاسخ این سؤال را مى توان از بعضى از احادیث استفاده كرد از جمله در حدیثى از پیغمبر گرامى اسلام صلى الله علیه و آله مى خوانیم كه : « خداوند در قیامت نخست از بندگان خود اقرار بر گناهانشان مى گیرد ، سپس مى فرماید : من این گناهان را در دنیا براى شما مستور ساختم و امروز هم آن را مى بخشم ، سپس ( فقط ) نامه حسناتش را به دست راست او مى دهند » .(1)
بعضى نیز گفته اند كه در آن روز خداوند سیئات مؤمنان را به « حسنات » تبدیل مى كند و این جا است كه در مجموع نامه اعمالشان نقطه ضعفى وجود ندارد .
1) «فى ظلال القرآن»،جلد8،صفحه256.
20 اِنّى ظَنَنْتُ اَنّي مُلاقٍ حِسابِيَهْ
من يقین داشتم كه (قیامتى در كار است و) من به حساب اعمالم مى رسم .
« ظَن » در این گونه موارد به معنى "یقین" است . او مى خواهد بگوید : آن چه نصیب من شده به خاطر ایمان به چنین روزى است و راستى هم همین است ، ایمان به حساب و كتاب به انسان ، روح تقوا و پرهیزگارى مى بخشد و تعهد و احساس مسؤولیت در او ایجاد مى كند و مهم ترین عامل تربیت انسان است .
21 فَهُوَ في عیشَةٍ راضِيَةٍ
او در يك زندگى كاملاً رضایتبخش قرار خواهد داشت .
22 في جَنَّةٍ عالِيَةٍ
در بهشتى عالى ،
23 قُطُوفُها دانِيَةٌ
که میوه هایش در دسترس است .
دراین آیات گوشه اى ازپاداش هاى چنین كسانى را بیان مى كند، مى فرماید: «او دریك زندگى كاملاً رضایتبخش و در بهشتى بلندمرتبه قرار دارد » .
بهشتى كه آن قدر رفیع و والا است كه هیچ كس مانند آن را ندیده و نشنیده و حتى تصور نکرده است. نه زحمتى براى چیدن میوه ها در كار است و نه مشکلى براى نزدیك شدن به درختان پُربارَش و اصولاً تمام نعمت هایش بدون استثناء در دسترس است .
« قُطُوف » جمع « قطف » ( بر وزن حزب ) به معنى "میوه چیده شده" و گاه به معنى میوه اى كه آماده چیدن است ، مى باشد .
24 كُلُوا وَ اشْرَبُوا هَنیئا بِما اَسْلَفْتُمْ فِى الاَْيّامِ الْخالِيَةِ
( و به آن ها گفته مى شود : ) بخورید و بیاشامید گوارا در برابر اعمالى كه در ایام گذشته انجام دادید .
آرى این نعمت هاى بزرگ ، بى حساب نیست ، این ها پاداش اعمال شما است كه در دنیا براى امروز ذخیره كردید و از پیش فرستادید ، البته این اعمال ناچیز هنگامى كه در
افق فضل و رحمت الهى قرار گرفته ، به چنین ثمراتى منتهى شده است .
25 وَ اَمّا مَنْ اُوتِىَ كِتابَهُ بِشِمالِهِ فَيَقُولُ يا لَيْتَنى لَمْ اُوتَ كِتابِيَهْ
اما كسى كه نامه اعمال او به دست چپش داده شده، مى گوید : اى كاش هرگز نامه اعمالم به من داده نمى شد .
26 وَ لَمْ اَدْرِ ما حِسابِيَهْ
و نمى دانستم حساب من چیست .
27 يا لَيْتَها كانَتِ الْقاضِيَةَ
اى كاش مرگم فرا مى رسید .
آیات مورد بحث درست به نقطه مقابل « اصحاب الیمین » يعنى « اصحاب الشمال » پرداخته و در يك مقایسه وضع آن دو را كاملاً روشن مى سازد. آرى در آن دادگاه بزرگ ، در آن روز « يَوْمُ البُروُز » و « يَوْمُ الظُّهُور » هنگامى كه تمام قبایح اعمال خود را برملا مى بیند ،
فریادش بلند مى شود و پى درپى آه سوزان از دل مى كشد ، آهى حسرت بار و ناله اى شرربار دارد ، آرزو مى كند با گذشته اش به كلى قطع رابطه كند ، آرزوى مرگ از خدا و نابودى و نجات از آن رسوایى بزرگ مى نماید ، همان گونه كه در آیه 40 سوره نبأ نیز آمده است : « وَ يَقُولُ الْكافِرُ يا لَيْتَنى كُنْتُ تُرابا : كافر در آن روز مى گوید اى كاش خاك بودم و هرگز انسان نمى شدم » .
28 ما اَغْنى عَنّي مالِيَهْ
مال و ثروتم هرگز مرا بى نیاز نکرد ،
29 هَلَكَ عَنّي سُلْطانِيَهْ
قدرت من نیز از دست رفت .
نه مال به كار آمد و نه مقام و امروز با دست تهى و در نهایت ذلت و شرمسارى در دادگاه عدل الهى حاضرم ، همه اسباب نجات قطع شده، قدرتم بربادرفته و امیدم از همه جا بریده است.
30 خُذوُهُ فَغُلُّوهُ
اورا بگیرید و دربند و زنجیرش كنید!
31 ثُمَّ الْجَحیمَ صَلُّوهُ
سپس او را در دوزخ بیفکنید !
32 ثُمَّ في سِلْسِلَةٍ ذَرْعُها سَبْعُونَ ذِراعا فَاسْلُكُوهُ
بعد او را به زنجیرى كه هفتاد ذرع است ، ببندید !
« غُلُّوهُ »از ماده « غل » به معناى زنجیرى است كه گاه به وسیله آن دست و پاى مُجرمان را به گردن آن ها مى بستند و بسیار مشقت بار و رنج آور بود .
« سِلْسِلَة » به معنى "زنجیر" است و دراصل از ماده « تسلسل » به معنى "تکان خوردن و لرزش" گرفته شده است ، زیرا حلقه هاى زنجیر مى لرزند و تکان مى خورند .
« ذِراع » به معنى "فاصله آرنج تا نوك انگشتان" است ( در حدود نیم متر ) كه واحد طول نزد عرب بوده و يك مقیاس طبیعى است ، ولى بعضى گفته اند كه این ذراع غیر از ذراع معمول است ، به طورى كه هر ذراع از آن فاصله هاى عظیمى را
دربرمى گیرد و همه دوزخیان را به آن زنجیر مى بندند .
تعبیر به « هفتاد ذراع » ممکن است از باب « تکثیر » باشد ، زیرا عدد هفتاد از اعدادى است كه غالباً براى كثرت به كار مى رود و نیز ممکن است كه منظور همان عدد هفتاد باشد ، به هر حال چنان زنجیرى را آن چنان اطراف مُجرمان مى پیچند كه سرتاپاى آن ها را فرامى گیرد. بار دیگر تکرار مى كنیم كه مسائل مربوط به قیامت را با زبان ما ساکنان دنیا نمى توان كاملاً بیان كرد و آن چه در آیات و روایات آمده ، تنها شَبَحى از آن را ترسیم مى كند .
33 اِنَّهُ كانَ لا يُؤْمِنُ بِاللّهِ الْعَظیمِ
چراکه او هرگز به خداوند بزرگ ایمان نمى آورد .
34 وَ لا يَحُضُّ عَلى طَعامِ الْمِسْكینِ
و هرگز مردم را بر اطعام مستمندان تشویق نمى نمود .
در این دو آیه به علت اصلى این عذاب سخت پرداخته و مى فرماید : و هر قدر انبیاء و
اولیاء و رسولان پروردگار او را به سوى خدا دعوت مى كردند ، نمى پذیرفت و به این ترتیب پیوند او با "خالق" به كلى قطع شده بود و نیز مردم را بر اِطعام مستمندان تشویق نمى كرد و به این ترتیب پیوند خود را از "خلق" نیز بریده بود .
بنابراین عامل بزرگ بدبختى او ، قطع رابطه از "خالق" و "خلق" بود و از این تعبیر به خوبى استفاده مى شود كه عمده اطاعات و عبادات و دستورهاى شرع را مى توان در این دو خلاصه كرد و عطف « اِطعام مِسکین » بر « ایمان » ، اشاره به اهمیت فوق العاده این عمل بزرگ انسانى است و به راستى چنین است ، زیرا به گفته بعضى بدترین عقاید «کفر» است و بدترین رذایل اخلاقى « بخل » .
جالب این كه نمى گوید : « اطعام نمى كرد » ، بلکه مى گوید : « دیگران را وادار به اِطعام نمى نمود » ، اشاره به این كه ؛
اولاً تنها اِطعام كردن يك فرد ، مشکل مستمندان را حل نمى كند بلکه باید دیگران را نیز دعوت به این كار خیر كرد تا جنبه عمومى پیدا كند .
ثانیاً ممکن است انسان شخصاً توانایى بر اِطعام نداشته باشد ، اما همه كس توانایى بر ترغیب دیگران را دارند .
ثالثاً افراد بخیل چنانند كه نه تنها بذل و بخششى ندارند ، بلکه علاقه به بذل و بخشش دیگران نیز ندارند .
از بعضى از قدماء نقل شده است كه به همسر خود دستور مى داد غذا را بیشتر طبخ كند تا به مِسکینان نیز بدهد و بعد مى گفت : « نصف آن زنجیر را با ایمان به خدا از تن خود بیرون آوردیم ونصف دیگرش را بااِطعام بیرون مى كنیم ».(1)
35 فَلَيْسَ لَهُ الْيَوْمَ ههُنا حَمیمٌ
لذا امروز در این جا يارمهربانى ندارد. .
1) « روح المعانى » ، جلد 29 ، صفحه 51 .
36 وَ لا طَعامٌ اِلاّ مِنْ غِسْلینٍ
و نه طعامى جُزاز چرك و خون.
سپس مى افزاید: «چون عقیده و عمل او چنین بود ، امروز در این جا يارمهربانى ندارد» .
قابل توجه این كه « جزا » و « عمل » آن ها كاملاً با هم متناسبند ، به خاطر ترك اطعام مستمندان ، غذایى جُز چرك و خون از گلوى آن ها پایین نمى رود ، چراکه آن ها سال ها لذیذترین طعام ها را مى خوردند ، درحالى كه بینوایان جُز خون دل ، هیچ طعامى نداشتند .
در این جا سؤالى مطرح مى شود و آن این كه در آیه 6 سوره غاشیه آمده است : « لَيْسَ لَهُمْ طَعامٌ اِلاّ مِنْ ضَریعٍ : آن ها ، غذایى جُز "ضریع" ندارند » و « ضَریع » را به نوعى "خار" تفسیر كرده اند و در آیه 43 و 44 سوره دخان مى خوانیم : « اِنَّ شَجَرَةَ الزَّقُّومِ طَعامُ الاَْثیمِ: درخت زقّوم، طعام گنهکاران است » و «زَقُّوم» رابه " گیاه تلخ و بدبو و بدطعمى" تفسیرکرده اند كه نمونه آن در سرزمین « تهامه » مى روییده است و شیره تلخ و سوزنده اى داشته ، چگونه مى توان میان آن آیات و آیه مورد بحث جمع كرد ؟
در پاسخ این سؤال بعضى گفته اند : هر سه كلمه « ضَریع » ، « زَقُّوم » و « غِسْلین » اشاره به يك مطلب است و آن گیاه خَشِن و بسیار ناگوارى است كه غذاى ساکنان دوزخ است .
بعضى دیگر گفته اند : دوزخیان در طبقات مختلفى هستند و هریك از این سه چیز غذاى گروهى از آنان است .
برخى دیگر گفته اند : غذاى آن ها « زَقُّوم و ضَریع » است و نوشیدنى آن ها « غِسْلین » و تعبیر به « طَعام » در مورد نوشیدنى بى سابقه نیست .
37 لا يَأْكُلُهُ اِلاَّ الْخاطِئُونَ
غذایى كه جُز خطاکاران آن را نمى خورند .
بعضى از مفسران گفته اند : « خاطى » به كسى گفته مى شود كه عمداً به سراغ كار خطا مى رود ولى « مخطى » هم به عمد گفته مى شود و هم به سهو ، لذا این غذاى دوزخى مخصوص كسانى است كه با تعمد و آگاهى و به عنوان طغیان و سرکشى راه شرك و كفر و بُخل را مى پویند .
در حدیثى آمده است كه « صَعْصَعَة بن صوُحان » كه از ياران علی (علیه السلام)بود ، مى گوید : مرد عربى خدمت علی (علیه السلام)آمد و از آیه « لا يَأْكُلُهُ اِلاَّ الْخاطِئُونَ » سؤال كرد و به جاى « خاطِئُونَ » يعنى "خطاکاران" ، « خاطُونَ » كه به معنى " گام برداران" است ، را قرائت كرد و لذا پرسید : « همه مردم گام برمى دارند ، آیا خداوند به همه آن ها از این غذا مى دهد » ؟
امام (علیه السلام) تبسمى فرمود و گفت، «اى مرد عرب ! صحیح آن «لا يَأْكُلُهُ اِلاَّ الْخاطِئُونَ» است» ، عرض كرد : « راست گفتى اى امیر مؤمنان (علیه السلام)! خداوند بنده غیرخطاکار را تسلیم عذاب نمى كند » ، سپس امام (علیه السلام) رو به « اَبُوالاَْسْوَد » ( كه مرد ادیبى بود ) كرد و فرمود : « امروز حتى بیگانگان از لغت عرب نیز مسلمان شده اند ، ترتیبى ده تا بتوانند زبان خود را اصلاح كنند » و « اَبُوالاَْسْوَد » به دنبال این دستور علامت رفع و نصب و كسر ( پیش و زِبَر و زیر ) را ابداع كرد .(1)
1) « در المنثور » ، جلد 6 ، صفحه 263 .
38 فَلا اُقْسِمُ بِما تُبْصِروُنَ
سوگندمى خورم به آن چه مى بینید .
39 وَ ما لا تُبْصِروُنَ
و آن چه نمى بینید .
معروف این است كه كلمه « لا » در این گونه موارد زاید و براى تأکید است ولى بعضى گفته اند كه « لا » در این جا نیز معنى نفى را مى بخشد ، يعنى من قسم نمى خورم به این امور ، چراکه اولاً نیازى به این سوگند نیست ، ثانیا سوگند باید به نام خدا باشد ، ولى این قول ضعیف است و مناسب همان معنى اول است و در قرآن مجید سوگند به نام خدا و غیر نام او فراوان است .
جمله «ما تُبْصِروُنَ وَ ما لاتُبْصِروُنَ» مفهوم گسترده اى دارد كه همه آن چه را انسان ها مى بینند و نمى بینند ، فرامى گیرند و به تعبیردیگر، سراسر عالَم « شهود » و « غیب » را شامل مى شود .
از این تعبیر به خوبى استفاده مى شود كه آن چه را انسان با چشم نمى بیند ، بسیار است و علم و دانش امروز ، این حقیقت را ثابت كرده است كه محسوسات دایره و حدودى از موجودات را شامل مى شود و آن چه در افق حس قرار نمى گیرد ، چه در زمینه رنگ ها ، اَصوات ، طعم ها ، امواج و غیر آن ، به مراتب افزون تر و بیشتر است .
ستارگانى كه در مجموع دو نیم كره زمین با چشم دیده مى شود ، طبق محاسبه دانشمندان در حدود پنج هزار ستاره است ، درحالى كه ستارگانى كه با چشم دیده نمى شود ، از میلیاردها تجاوز مى كند .
امواج صوتى كه گوش انسان قادر به درك آن است ، امواج محدودى است درحالى كه هزاران موج صوتى دیگر وجود دارد كه گوش انسان قادر به شنیدن آن ها نیست .
رنگ هایى را كه ما مى توانیم ببینیم ، هفت رنگ معروف است ولى امروز مسلم شده كه رنگ هاى بى شمار دیگرى ماوراءبنفش و مادون قرمز وجود دارد كه چشم ما قدرت مشاهده آن را ندارد . تعداد حیوانات كوچکى كه با چشم دیده نمى شود ، آن قدر زیاد است كه تمام
دنیا را پر كرده و گاه در يك قطره آب هزاران هزار از آن ها وجود دارد ، با این حال چقدر دردناك است كه ما خود را در زندان محسوسات زندانى كنیم و از ماوراء حس بى خبر بمانیم يا آن را انکار كنیم؟ عالَم ارواح ، عالَمى است كه با دلایل عقلى و حتى تجربى اثبات شده ، عالَمى است بسیار گسترده تر از عالَم جسم ما ، با این حال چگونه مى توان در چهارچوب محسوسات محبوس ماند ؟
40 اِنَّهُ لَقَوْلُ رَسُولٍ كَریمٍ
که این قرآن گفتار رسول بزرگوارى است .
منظور از « رَسُول » در این جا بدون شك پیغمبر اسلام صلى الله علیه و آله است نه جبرئیل ، چراکه آیات بعد به وضوح به این معنى گواهى مى دهد و این كه مى گوید : « این گفتار رسول بزرگوارى است » با این كه مى دانیم قرآن گفتار خدا است ، به این جهت است كه پیامبر صلى الله علیه و آله ابلاغ كننده آن مى باشد ، به خصوص این كه روى عنوان « رسالت » او تکیه شده و مى دانیم آن چه را رسول مى آورد ، گفتار فرستنده او است ، هرچند كه بر زبان
رسول جارى و از لب هاى مبارك او شنیده مى شود .
41 وَ ما هُوَ بِقَوْلِ شاعِرٍ قَلیلاً ما تُؤْمِنُونَ
و گفته شاعرى نیست ، اما كمتر ایمان مى آورید .
42 وَ لا بِقَوْلِ كاهِنٍ قَلیلاً ما تَذَكَّروُنَ
و نه گفته كاهنى ، هرچند كمتر متذکر مى شوید .
در حقیقت این دو آیه نفى نسبت هاى ناروایى است كه مشرکان و مخالفان به پیامبر صلى الله علیه و آله مى دادند و گاه مى گفتند : او شاعر است و این آیات ، شعر او است و گاه مى گفتند : او كاهن است و این ها كِهانت ، چراکه كاهنان كسانى بودند كه بر اثر ارتباط با جن و شیاطین گاه بعضى از اَسرار غیب را بازگو مى كردند و مخصوصاً كلمات خود را با سجع و جمله بندى هاى موزون همراه مى ساختند و از آن جا كه قرآن هم داراى خبرهاى غیبى است و هم نظم مخصوصى دارد ، این تهمت را به پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله مى زدند ، درحالى كه تفاوت میان این دو از زمین تا آسمان است .
بعضى در شأن نزول این آیات نقل كرده اند: كسى كه نسبت شعر و شاعرى به پیامبر صلى الله علیه و آله داده بود ، « ابوجهل » بود و كسى كه نسبت كهانت مى داد ، « عقبه » يا « عتبه » بود و دیگران هم به دنبال آن ها این تهمت ها را تکرار مى كردند .
درست است كه الفاظ قرآن هماهنگى و نظم زیبایى دارد كه گوش را نوازش و روح را آرامش مى بخشد ، اما این نه ارتباطى به شعر شاعران دارد و نه با سجع كاهنان .
« شعر » معمولاً زاییده تخيّلات و بیانگر احساسات برافروخته و هیجانات عاطفى است و به همین دلیل فراز و نشیب و اُفت و خیز فراوان دارد ، درحالى كه قرآن در عین زیبایى و جذابى كاملاً مستدل و منطقى است و محتوایى عقلانى دارد و اگر گهگاه پیشگویى هایى از آینده كرده ، این پیشگویى ها اساس قرآن را تشکیل نمى دهد ، تازه بر خلاف خبرهاى كاهنان همه قرین واقعیت بوده است .
جمله هاى « قَلیلاً ما تُؤْمِنُونَ » و « قَلیلاً ما تَذَكَّروُنَ » توبیخ و سرزنش براى كسانى است كه این وحى آسمانى را با نشانه هاى روشن مى بینند اما گاه شعرش مى خوانند و
گاه كهانت و كمتر ایمان مى آورند .
43 تَنْزیلٌ مِنْ رَبِّ الْعالَمینَ
بلکه كلامى است كه از سوى پروردگار عالَمیان نازل شده است .
بنابراین قرآن نه شعر است و نه كهانت ، نه ساخته فکر پیامبر اسلام صلى الله علیه و آله و نه گفته جبرئیل ، بلکه سخن خداوند است كه به وسیله پیك وحى بر قلب پاك پیامبر صلى الله علیه و آله نازل شده، همین تعبیر بامختصر تفاوتى در يازده مورد از قرآن مجید آمده است .
44 وَ لَوْ تَقَوَّلَ عَلَيْنا بَعْضَ الاَْقاویلِ
هرگاه او سخنى دروغ بر ما مى بست ،
45 لاََخَذْنا مِنْهُ بِالْيَمینِ
ما او را با قدرت مى گرفتیم .
46 ثُمَّ لَقَطَعْنا مِنْهُ الْوَتینَ
سپس رگ قلبش را قطع مى كردیم .
« تَقَوَّلَ » از ماده « تَقَوُّل » ( بر وزن تکلُّف ) به معنى "سخنانى است كه انسان ازخودساخته و حقیقتى ندارد.
« اَقاویل » جمع « اَقوال » است كه آن نیز به نوبه خود جمع « قول » است ، بنابراین « اَقاویل » جمع است و منظور از آن در این جا "سخنان دروغین" است .
جمله « لاََخَذْنا مِنْهُ بِالْيَمینِ » ( ما او را با دست راست مى گرفتیم ) و مجازات مى كردیم ، زیرا انسان كارهایى را كه با دست راست انجام مى دهد ، از قدرت بیشترى برخوردار است و به این ترتیب « يَمین » كنایه از "قدرت" است .
بعضى مفسران احتمالات دیگرى در تفسیر این آیه داده اند كه چون نامأنوس و ناموزون بود ، از آن صرف نظر كردیم .
« وَتین » به معنى "رگ قلب" يعنى شاهرگى است كه خون را به تمام اعضاء مى رساند و اگر قطع شود ، مرگ انسان فورا و بدون يك لحظه تأخیر فرامى رسد و این سریع ترین
مجازاتى است كه در مورد يك نفر ممکن است انجام گیرد .
47 فَما مِنْكُمْ مِنْ اَحَدٍ عَنْهُ حاجِزینَ
و اَحَدى از شما نمى توانست مانع شود و از او حمایت كند .
« حاجِزینَ » جمع « حاجِز » به معنى "مانع" است .
در این جا سؤالى پیش مى آید و آن این كه اگر هر كس دروغ بر خدا ببندد ، خداوند فورا او را مجازات و هلاك كند ، باید مدعیان دروغین نبوت همگى به سرعت نابود شوند ، درحالى كه چنین نیست و بسیارى از آن ها سالیان دراز زنده مانده اند و حتى آیین باطل آن ها بعد از آن ها نیز باقى مانده است .
پاسخ این سؤال با توجه به يك نکته روشن مى شود و آن این است كه قرآن نمى گوید « هر مدعى » ، بلکه مى گوید : اگر پیامبر اسلام صلى الله علیه و آله چنین كارى كند ، يعنى پیامبرى كه خدا به او معجزه داده و دلایل حقانیت او را تأیید كرده است ، اگر او از طریق حق منحرف گردد ، لحظه اى به او مهلت داده نخواهد شد ، چراکه مایه گمراهى و ضلالت مردم خواهد بود .
ولى كسى كه ادعاى باطلى مى كند ، معجزه يا دلیل روشنى بر حقانیت خویش ندارد ، هیچ لازم نیست خداوند فورا او را هلاك كند ، چراکه بطلان سخنان او براى هر كس كه طالب حق باشد ، روشن است ، آن جا كار مشکل مى شود كه مدعى نبوت با دلایل و معجزات همراه گردد و از طریق حق منحرف گردد .
و از این جا روشن مى شود این كه بعضى از « فِرَق ضالّه » براى اثبات دعوى پیشوایان خود به این آیه چسبیده اند ، كاملاً اشتباه است وگرنه باید مسیلمه هاى كذّاب و هر مدعى دروغین دیگر نیز بتوانند به این آیه بر حقانیت خود استدلال كند .
48 وَ اِنَّهُ لَتَذْكِرَةٌ لِلْمُتَّقینَ
این مسلماً تذکرى است براى پرهیزگاران .
براى آن ها كه آماده اند خود را از گناه پاك كنند و راه حق را بپویند ، براى آن ها كه جستجوگرند و طالب حقیقت و كسانى كه این حد از تقوا را ندارند ، مسلماً نمى توانند از تعلیمات قرآن بهره گیرند .
49 وَ اِنّا لَنَعْلَمُ اَنَّ مِنْكُمْ مُكَذِّبینَ
و ما مى دانیم كه بعضى از شما آن را تکذیب مى كنید .
اما وجود تکذیب كننده لجوج هرگز مانع دلیل بر عدم حقانیت آن نخواهد
بود ، چراکه پرهیزگاران و طالبان حقیقت از آن متذکر مى شوند ، نشانه هاى حق را در آن مى بینند و در راه خدا گام مى نهند .
بنابراین همان گونه كه براى استفاده از نور يك چراغ پُرفروغ حداقل لازم است انسان چشم خود را باز كند ، براى بهره گیرى از نور قرآن نیز باید دیده دل را به روى آن گشود .
50 وَ اِنَّهُ لَحَسْرَةٌ عَلَى الْكافِرینَ
و این مایه حسرت كافران است .
امروز آن را تکذیب مى كنند ولى فردا كه « يَوْمُ الظُّهُور » و « يَوْمُ الْبُروُز » و در عین حال « يَوْمُ الْحَسْرَة » است ، مى فهمند چه نعمت بزرگى را به خاطر لجاجت و عناد از دست داده اند و چه عذاب هاى دردناکى را براى خود خریده اند ، آن روز كه درجات مؤمنان و
دَرَكات خود را مى بینند و با هم مقایسه مى كنند ، انگشت حسرت بر دهان مى گیرند و دست هاى خود را از شدت خشم زیر دندان مى فشارند « وَ يَوْمَ يَعَضُّ الظّالِمُ عَلى يَدَيْهِ يَقُولُ يا لَيْتَنِى اتَّخَذْتُ مَعَ الرَّسُولِ سَبیلاً : به خاطر بیاور روزى را كه ظالم هر دو دست خود را از شدت حسرت به دندان مى گزد و مى گوید : اى كاش با رسول خدا راهى داشتم » ( 27 / فرقان ) .
51 وَ اِنَّهُ لَحَقُّ الْيَقینِ
و آن يقین خالص است .
تعبیر به « حَقُّ الْيَقین » به عقیده بعضى از مفسران از قبیل « اضافه شى ء به نفس » است ، زیرا « حق » عین « يقین » است و « يقین » عین « حق » ، همان گونه كه مى گوییم « مسجد الجامع » و « يوم الخمیس » و به اصطلاح اضافه ، اضافه بیانیه است .
ولى بهتر این است كه گفته شود از قبیل اضافه موصوف به صفت است ، يعنى قرآن يقینى است خالص و يا به تعبیر دیگر « يقین » داراى مراحل مختلفى است : گاه از دلیل عقلى حاصل مى شود ، مثل این كه دودى را از دور مشاهده مى كنیم و از آن يقین به وجود
آتش حاصل مى شود ، درحالى كه آتش را ندیده ایم ، این را « علم الیقین » گویند .
گاه نزدیك مى رویم و شعله هاى آتش را با چشم مى بینیم ، در این جا يقین محکم تر مى شود و آن را « عین الیقین » مى نامند .
گاه باز هم نزدیك تر رفته و در مجاورت آتش يا داخل آتش قرار مى گیریم و سوزش آن را با دست خود لمس مى كنیم ، مسلماً این مرحله بالاترى از يقین است كه آن را « حق الیقین » مى نامند. آیه فوق مى گوید : قرآن در چنین مرحله اى از يقین است و با این حال كوردلان آن را انکار مى كنند .
52 فَسَبَّحْ بِاسْمِ رَبِّكَ الْعَظیمِ
حال كه چنین است ، به نام پروردگار بزرگت تسبیح گو !
مضمون دو آیه اخیر با مختصر تفاوتى در آخر سوره واقعه نیز آمده ، با این تفاوت كه در این جا سخن از « قرآن » است و توصیف آن به « حقّ اليَقین » ، اما در پایان سوره واقعه ، سخن از گروه هاى مختلف نیکوکاران و بدکاران در قیامت است .
دراین آیات، قرآن به چهار وصف توصیف شده است:
✓ 1 - این نازل شده از سوى ربّ العالَمین است .
✓ 2 - يادآورى براى متّقین مى باشد .
✓ 3 - مایه حسرت براى كافران است .
✓ 4 - این « حقّ الیقین » است كه اولى براى همه مردم ، دومى براى پرهیزکاران ، سومى مربوط به كافران و چهارمى مربوط به خاصان و مقربان است .
خداوندا ! تو خود مى دانى چیزى برتر از سرمایه يقین نیست ، به ما ایمان و يقینى مرحمت كن كه مصداق « حقّ الیقین » باشد .
پروردگارا ! در « يوم الحسرة » ما را حداقل از كسانى قرار ده كه از كمى طاعات حسرت مى خورند نه از كثرت گناه و ترك طاعت .
پایان سورۀ حاقه
در فضیلت تلاوت این سوره ، در حدیثى از امام باقر (علیه السلام) مى خوانیم : « كسى كه پیوسته سوره "معارج" را بخواند ، خداوند در روز قیامت او را از گناهانش بازپرسى نمى كند و او را در بهشتش با محمد صلى الله علیه و آله سکونت مى دهد » .(1)
همین مضمون از امام صادق (علیه السلام) نیز نقل شده است.
بدیهى است آن چه انسان را مشمول این همه ثواب عظیم مى كند ، تلاوتى است كه با عقیده و ایمان و سپس با عمل همراه باشد ، نه این كه آیات و سوره را بخواند و هیچ انعکاسى در روح و فکر و عملش نداشته باشد .
1) « مجمع البیان » ، جلد 10 ، صفحه 351 .
بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ
بنام خداوند بخشنده بخشایشگر
1 سَأَلَ ساآئِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ
تقاضاکننده اى ، تقاضاى عذابى كرد كه واقع شد .
2 لِلْكافِرینَ لَيْسَ لَهُ دافِعٌ
این عذاب مخصوص كافران است و هیچ كس نمى تواند آن را دفع كند .
این تقاضاکننده ، "نعمان بن حارث" يا "نضر بن حارث" بود كه به هنگام منصوب شدن علی (علیه السلام)به مقام خلافت و ولایت در غدیر خم و پخش شدن این خبر در شهرها بسیار خشمگین گشت و خدمت رسول خدا آمد و گفت : « آیا این از ناحیه توست يا از ناحیه خداوند » ؟ پیامبر صلى الله علیه و آله صریحاً فرمود : « از ناحیه خداست » . او بیشتر ناراحت شد و گفت : « خداوندا ! اگر این حق است و از ناحیه توست ، سنگى از آسمان بر ما فرود آور » و در این
هنگام سنگى فرود آمد و بر سر او خورد و او را كشت .
همین مضمون را بسیارى از مفسران اهل سنّت و راویان حدیث با مختصرى تفاوت نقل كرده اند .
مرحوم « علامه امینى » در « الغدیر » آن را از سى نفر از علماى معروف اهل سنت با ذکر مدرك و نقل عین عبارت ، آورده است ، از جمله :
✓ تفسیر غریب القرآن « حافظ ابوعبید هروى » .
✓ تفسیر ابوبکر يحیى « القرطبى » .
✓ تفسیر سراج المنیر « شمس الدین شافعى » .
✓ كتاب سیره حلبى .
✓ و غیر این ها .(1).
1) « الغدیر » ، جلد 1 ، صفحه 239 تا 246 .
3 مِنَ اللّهِ ذِى الْمَعارِجِ
از سوى خداوند ذى المعارج است ( خداوندى كه فرشتگانش بر آسمان ها صعود مى كنند ) .
« مَعارِج » ، جمع « مَعْرَج » به معنى "پله يا جایى است كه از آن جا صعود مى كنند" و از آن جا كه خداوند مقامات مختلفى براى فرشتگان قرار داده كه با سلسله مراتب به سوى قرب خدا پیش مى روند ، خداوند به « ذى المعارج » توصیف شده است.
آرى این فرشتگانند كه مأموریت عذاب كافران و مجرمان را دارند و همان ها بودند كه بر ابراهیم خلیل (علیه السلام) نازل شدند و به او خبر دادند كه ما مأمور نابودى قوم لوط هستیم و صبحگاهان شهرهاى آن قوم آلوده و ننگین را زیر و رو كردند ، (1)همان ها مأموریت عذاب را درباره مجرمان دیگر نیز انجام مى دهند .6.
1) «تفسیرنمونه»، جلد11، صفحه98و106.
4 تَعْرُجُ الْمَلائِكَةُ وَ الرُّوحُ اِلَيْهِ فى يَوْمٍ كانَ مِقْدارُهُ خَمْسینَ اَلْفَ سَنَةٍ
فرشتگان و روح (فرشته مخصوص) به سوى او عروج مى كنند، در آن روزى كه مقدارش پنجاه هزار سال است .
منظور از « عروج فرشتگان » ، عروج جسمانى نیست ، بلکه "عروج روحانى" است ، يعنى آن ها به مقام قرب خدا مى شتابند و در آن روز كه روز قیامت است ، آماده گرفتن فرمان و اجراى آن مى باشند. منظور از « روُح » همان "روح الامین" بزرگ فرشتگان است . البته « روح » معانى مختلفى دارد كه درهرمورد به تناسب قرائن موجود ممکن است مفهوم خاصى ببخشد : روح انسان ، روح به معنى قرآن ، روح به معنى روح القدس و به معنى فرشته وحى همه از معانى روح است كه در آیات دیگر قرآن به آن ها اشاره شده است .(1)
1) « تفسیر نمونه » ، جلد 12 ، صفحه 250 تا 253 .
اما تعبیربه « پنجاه هزار سال » از این نظر است كه روز قیامت بر حسب سال هاى دنیا تا این حد ادامه پیدا مى كند و با آن چه در آیه 5 سوره سجده آمده است كه مقدار آن را يك هزار سال تعیین مى نماید ، منافاتى ندارد ، زیرا همان گونه كه در روایات وارد شده است ، در قیامت پنجاه موقف است و هر موقف به اندازه يك هزار سال طول مى كشد .(1)
البته این مدت طولانى درباره مجرمان و ظالمان و كافران است ، لذا در حدیثى از « ابوسعید خدرى » آمده است كه بعد از نزول این آیه كسى عرض كرد : اى رسول خدا ! چقدر آن روز طولانى است ؟ فرمود : « قسم به كسى كه جان محمّد به دست اوست ، آن روز براى مؤمن سبك و آسان مى شود آسان تر از يك نماز واجب كه در دنیا مى خواند » .(2).
5 فَاصْبِرْ صَبْرا جَمیلاً
بنابراین صبر جمیل پیشه كن .
« صَبْر جَمیل » به معنى "شکیبایى زیبا و قابل توجه" است و آن صبر و استقامتى است كه تداوم داشته باشد،یأس و نومیدى به آن راه نیابدو توأم بابى تابى و جزع و شِكوه و آه و ناله نگردد و در غیر این صورت جمیل نیست .
شکیبایى در برابر حوادث سخت و طوفان هاى سنگین نشانۀ شخصیت و وسعت روح آدمى است ، آن چنان وسعتى كه حوادث بزرگ را در خود جاى مى دهد و لرزان نمى گردد .
یك نسیم ملایم مى تواند آب استخر كوچکى را به حرکت درآورد ، اما اقیانوس هاى بزرگ همچون اقیانوس آرام ، بزرگترین طوفان ها را هم در خود مى پذیرند و آرامش آن ها برهم نمى خورد .
گاه انسان ظاهراً شکیبایى مى كند ولى چهره این شکیبایى را با گفتن سخنان زننده كه
نشانۀ ناسپاسى و عدم تحمل حادثه است ، زشت و بدنما مى سازد .
اما افراد باایمان و قوى الاراده و پرظرفیت كسانى هستند كه در این گونه حوادث هرگز پیمانه صبرشان لبریز نمى گردد و سخنى كه نشان دهنده ناسپاسى و كفران و بى تابى باشد ، بر زبان جارى نمى سازند، صبر آن ها « صبر زیبا » و « صبر جمیل » است .
اکنون این سؤال پیش مى آید كه در آیات دیگر قرآن مى خوانیم يعقوب آن قدر گریه كرد و غصه خورد كه چشمانش را از دست داد ، آیا این با صبر جمیل منافات ندارد ؟
پاسخ این سؤال يك جمله است و آن این كه : قلب مردان خدا كانون عواطف است ، جاى تعجب نیست كه در فراق فرزند ، اشك هایشان همچون سیلاب جارى شود ، این يك امر عاطفى است ، مهم آن است كه كنترل خویشتن را از دست ندهند يعنى سخن و حرکتى بر خلاف رضاى خدا نگویند و نکنند .
از احادیث اسلامى استفاده مى شود كه اتفاقا همین ایراد را به هنگامى كه پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله بر مرگ فرزندش ابراهیم اشك مى ریخت ، به او گرفتند كه شما ما را از گریه كردن نهى
کردید اما خودتان اشك مى ریزید ؟
پیامبر صلى الله علیه و آله در جواب فرمود : « چشم مى گرید و قلب اندوهناك مى شود ولى چیزى كه خدا را به خشم مى آورد نمى گویم ( تَدْمَعُ الْعَيْنُ وَ يَحْزُنُ الْقَلْبُ وَ لا نَقُولُ ما يُسْخِطُ الرَّبَّ ) » و در جاى دیگر مى خوانیم كه فرمود : « لَيْسَ هذا بُكاءٌ اِنَّ هذا رَحْمَةٌ : این گریه ( بى تابى ) نیست ، این ( گریه عاطفى ) رحمت است » .(1)
اشاره به این كه در سینه انسان قلب است نه سنگ و طبیعى است كه در برابر مسایل عاطفى واکنش نشان مى دهد و ساده ترین واکنش آن جریان اشك از چشم است ، این عیب نیست بلکه حُسن است ، عیب آن است كه انسان سخنى بگوید كه خدا را به غضب آورد .
6 اِنَّهُمْ يَرَوْنَهُ بَعیدا
زیرا آن ها آن روز را دور مى بینند .7.
1) «بحارالانوار»، جلد22، صفحه151و157.
7 وَ نَریهُ قَریباً
و ما آن را نزدیك مى بینیم .
آن ها اصلاً باور نمى كنند كه چنان روزى در كار باشد كه حساب همه خلایق را برسند و كوچکترین گفتار و كردار آن ها محاسبه شود ، آن هم در روزى كه پنجاه هزار سال به طول مى انجامد ، ولى آن ها در حقیقت خدا را نشناخته اند و در قدرت او شك و تردید دارند .
جالب این كه علم امروز مى گوید : مقدار روز در هر كُره اى از كُرات آسمانى با دیگر كُرات متفاوت است ، زیرا تابع مقدار زمانى است كه آن كُره يك بار به دور محور خود مى چرخد و لذا روز در كُره ماه به اندازه دو هفته در كُره زمین است ، حتى مى گویند : ممکن است با گذشت زمان كُره زمین از سرعت حرکت وضعى خود بکاهد و مقدار يك روز معادل يك ماه يا يك سال يا صدها سال شود .
نمى گوییم كه روز قیامت چنین است، بلکه مى گوییم روز معادل پنجاه هزار سال، حتى با مقیاس هاى عالم دنیا چیز عجیبى نیست.
8 يَوْمَ تَكُونُ السَّماءُ كَالْمُهْلِ
همان روز كه آسمان همچون فلز گداخته مى شود .
9 وَ تَكُونُ الْجِبالُ كَالْعِهْنِ
و كوه ها مانند پشم رنگین متلاشى خواهد بود .
« مُهْل » ( بر وزن قفل ) به معنى " فلز گداخته" است و « عِهْن » به معنى " پشم زده شده اى است كه رنگین باشد" .
آرى در آن روز آسمان ها از هم متلاشى و ذوب مى شود و كوه ها درهم كوبیده و خُرد و سپس با تندبادى در فضا پراکنده مى گردد ، همچون پشمى كه تندباد آن را با خود ببرد و چون كوه ها رنگ هاى مختلفى دارند ، تشبیه به پشم هاى رنگین شده اند و بعد از این ویرانى ، جهانى نوین ایجاد مى گردد و انسان ها حیات نوین خود را از سر مى گیرند .
10 وَ لا يَسْئَلُ حَمیمٌ حَمیماً
و هیچ دوست صمیمى سراغ دوستش را نمى گیرد .
« حَمیم » در اصل به معنى " آب داغ و سوزان" است ، سپس به دوستان بسیار گرم و صمیمى نیز اطلاق شده است . هنگامى كه رستاخیز در آن جهان نو برپا مى شود ، آن چنان وضع حساب و رسیدگى به اعمال وحشتناك است كه همه در فکر خویشند ، احدى به دیگرى نمى پردازد .
11 يُبَصَّروُنَهُمْ يَوَدُّالْمُجْرِمُ لَوْ يَفْتَدى مِنْ عَذابِ يَوْمَئِذٍ بِبَنیهِ
آنان را به آن ها نشان مى دهند ( ولى هرکس گرفتار كار خویشتن است ) چنان است كه گنهکار دوست مى دارد فرزندان خود را در برابر عذاب آن روز فدا كند .
12 وَ صاحِبَتِهِ وَ اَخیهِ
و همسر و برادرش را.
13 وَ فَصیلَتِهِ الَّتى تُؤْيهِ
و قبیله اش كه همیشه از او حمایت مى كردند .
14 وَ مَنْ فِى الاَْرْضِ جَمیعا ثُمَّ يُنْجیهِ
و تمام مردم روى زمین را تا مایه نجاتش شود .
« يَوَدُّ » از ماده « وُدّ » ( بر وزن حُبّ ) به معنى "دوست داشتن توأم با تمنّى" است و به گفته « راغب » در هر يك از این دو معنى ( بلکه در هر دو معنى ) نیز به كار مى رود .
« يَفْتَدى » از ماده « فِداء » به معنى حفظ كردن خود از مصائب و مشکلات به وسیله پرداخت چیزى است .
«فَصیلَة» به معنى عشیره و فامیل و قبیله اى است كه انسان از آن منفصل و جدا شده است.
« تُؤْيه » از ماده « ایواء » به معنى انضمام كردن چیزى به دیگرى است سپس به معنى پناه دادن ، به كار رفته است .
15 كَلاّ اِنَّها لَظى
اماهرگزچنین نیست شعله هاى سوزان آتش است.
« لَظى » به معنى شعله خالص آتش است و يکى از نام هاى جهنم نیز مى باشد و در آیات
فوق هر دو معنى ممکن است ، ولى در جواب همه این تمناها و آرزوها مى فرماید : هیچ فدیه و فدایى پذیرفته نمى شود و شعله هاى آتش است كه پیوسته زبانه مى كشد و هرچیز را در كنار و مسیر خود مى يابد ، مى سوزاند .
16 نَزّاعَةً لِلشَّوى
دست و پا و پوست سر را مى كند و مى برد .
«نَزّاعَة» به معنى چیزى است كه پى درپى جدا مى كند.
« شَوى » به معنى دست و پا و اطراف بدن است .
بعضى از مفسران « شَوى » را در این جا به معنى پوست تن و بعضى هم به معنى پوست سر و بعضى دیگر به معنى گوشت ساق پا ، تفسیر كرده اند و همه این ها در آن مفهوم وسیعى كه گفتیم، جمع است و عجیب این كه باوجود این همه مصیبت، مرگ و میرى در كار نیست .
17 تَدْعُوا مَنْ اَدْبَرَ وَ تَوَلّى
و كسانى را كه به فرمان خدا پشت كردند ، صدا مى زند .
18 وَ جَمَعَ فَاَوْعى
و آن ها كه اموال را جمع و ذخیره كردند .
به این ترتیب این آتش سوزان با زبان حال و جاذبه مخصوصى كه نسبت به مجرمان دارد ، يا با زبان قال كه خداوند به او داده ، پیوسته آن ها را صدا مى زند و به سوى خود فرامى خواند ، همان ها كه داراى این دو صفتند ، « پشت به ایمان كرده و از طاعت خدا و رسول صلى الله علیه و آله سربرتافته » و از سوى دیگر « دائماً در فکر جمع مال از حرام و حلال و ذخیره كردن آن بوده اند ، بى آن كه به حقوق مستمندان توجه كنند و يا اصلاً فلسفه این نعمت الهى يعنى مال را بدانند » .
19 اِنَّ الاِْنْسانَ خُلِقَ هَلُوعا
انسان، حریص و كم طاقت آفریده شده است .
20 اِذا مَسَّهُ الشَّرُّ جَزوُعاً
هنگامى كه بدى به او رسد ، بى تابى مى كند .
21 وَ اِذا مَسَّهُ الْخَيْرُ مَنُوعا
و هنگامى كه خوبى به او رسد ، مانع دیگران مى شود .
جمعى از مفسران و ارباب لغت « هَلُوع » را به معنى "حریص" تفسیر كرده اند و جمعى دیگر آن را به معنى " كم طاقت و بخیل" گرفته اند . البته این دو صفت لازم و ملزوم يکدیگرند و هردو در معنى حریص، جمع مى باشند، زیرا آدم هاى حریص غالبا بخیلند و در برابرحوادث ناگوار كم تحمل و البته عکس آن نیزصادق مى باشد.
در این جا سه سؤال به شرح زیر مطرح است كه باید به آن ها پاسخ داد :
✓ 1 - اگر خداوند انسان را براى سعادت و كمال آفریده ، چگونه در طبیعت او شر و بدى را قرار داده است ؟
✓ 2 - آیا ممکن است خداوند چیزى را با صفتى بیافریند و سپس آفرینش خودرا مذمّت كند؟
✓ 3 - قرآن در آیه 4 سوره « تین » صریحا مى گوید : « لَقَدْ خَلَقْنَا الاِْنْسانَ فى اَحْسَنِ
تَقْویم: ما انسان را با بهترین صورت و ساختمان آفریدیم » .
مسلماً منظور این نیست كه ظاهر انسان خوب و باطنش زشت و بد است ، بلکه كلّ خلقت انسان به صورت « اَحْسَن تَقْویم » است و همچنین آیات دیگرى كه مقام والاى انسان را مى ستایند ، این آیات با آیه مورد بحث چگونه سازگار است ؟
پاسخ همه این سؤالات با توجه به يك نکته روشن مى شود و آن این است كه خداوند نیروها و غرایز و صفاتى را در انسان آفریده است كه این ها بالقوّه وسیله تکامل و ترقّى و سعادت او محسوب مى شوند ، بنابراین صفات و غرایز مزبور ذاتا بد نیست ، بلکه وسیله كمال است ، اما هنگامى كه همین صفات در مسیر انحرافى قرار گیرد و از آن سوء استفاده شود ، مایه نکبت و بدبختى و شرّ و فساد خواهد بود .
براى مثال همین حرص نیرویى است كه به انسان اجازه نمى دهد به زودى از تلاش و كوشش بازایستد و با رسیدن به نعمتى سیر شود ، این يك عطش سوزان است كه بر وجود انسان مسلّط است ، اگر این صفت در مسیر تحصیل علم و دانش به كار افتد و انسان حریص
در علم و يا به تعبیر دیگر تشنه و عاشق بى قرار علم باشد ، مسلماً مایه كمال اوست ، اما اگر آن در مسیر مادیات به كار افتد ، مایه شر و بدبختى و بُخل مى گردد .
به تعبیر دیگر : این صفت شاخه اى از حُبّ ذات است و مى دانیم حُبّ ذات چیزى است كه انسان را به سوى كمال مى فرستد ، اما اگر در مسیر انحرافى واقع شود ، به سوى انحصارطلبى ، بخل ، حسد و مانند آن پیش مى رود .
در مورد مواهب دیگر نیز مطلب همین گونه است ، خداوند قدرت عظیمى در دل اتم آفریده كه مسلماً مفید و سودمند است ، ولى هرگاه از این قدرت درونى اتم سوء استفاده شود و از آن بمب هاى ویرانگر بسازند ، نه نیروگاه هاى برق و وسایل صنعتى دیگر ، این مایه شر و فساد خواهد بود. و با توجه به بیان فوق ، مى توان میان تمام آیاتى كه در قرآن مجید درباره انسان وارد شده است ، جمع كرد .
22 اِلاَّ الْمُصَلّينَ
مگر نمازگزاران .
23 اَلَّذینَ هُمْ عَلى صَلاتِهِمْ دائِمُونَ
آن ها كه نمازها را مرتّبا به جا مى آورند .
این نخستین ویژگى و خصوصیت آن ها است كه ارتباط مستمر با درگاه پروردگار متعال دارند و این ارتباط از طریق نماز تأمین مى گردد ، نمازى كه انسان را از فحشاء و منکر باز مى دارد ، نمازى كه روح و جان انسان را پرورش مى دهد ، او را همواره به ياد خدا مى دارد و این توجه مستمر مانع از غفلت و غرور و فرورفتن در دریاى شهوات و اسارت در چنگال شیطان و هواى نفس مى شود. بدیهى است منظور از مداومت بر نماز این نیست كه همیشه در حال نماز باشند ، بلکه منظور این است كه در اوقات معین ، نماز را انجام مى دهند .
اصولاً هر كار خیرى آن گاه در انسان اثر مثبت مى گذارد كه تداوم داشته باشد ، لذادر حدیثى ازپیامبر اکرم صلى الله علیه و آله آمده است: « اِنَّ اَحَبَّ الاَْعْمالِ اِلَى اللّهِ مادامَ وَ اِنْ قَلَّ: محبوب ترین اعمال
نزدخدا چیزى است كه مداومت داشته باشد، هرچند كم باشد ».(1)
درحدیثى از امام باقر (علیه السلام) نقل شده كه فرمود: « این آیه اشاره به نافله است و آیه « وَ الَّذینَ هُمْ عَلى صَلاتِهِمْ يُحافِظُونَ » ناظر به نماز فریضه است » .(2)
این تفاوت ممکن است از این جا باشد كه تعبیر به "محافظت" ، مناسبِ نمازهاى واجب است كه دقیقا آن ها را باید در وقت هاى معيّن انجام داد ، اما تعبیر به "تداوم" ، مناسبِ نمازهاى مستحب است ، چراکه انسان مى تواند آن ها را انجام دهد و گاه ترك كند .
24 وَ الَّذینَ فى اَمْوالِهِمْ حَقٌّ مَعْلُومٌ
و آن ها كه در اموالشان حقّ معلومى است . .
25 لِلسّائِلِ وَ الْمَحْروُمِ
براى تقاضاکنندگان و محرومان .
مراد از « حَقٌّ مَعْلُوم » چیزى غیر از زکات است كه انسان بر خود لازم مى شمرد كه به نیازمندان دهد . شاهد این تفسیر حدیثى از امام صادق است كه : وقتى از تفسیر این آیه سؤال كردند كه آیا این چیزى غیر از زکات است ؟ فرمود : « آرى این درباره كسى است كه خداوند ثروت و مالى به او مى بخشد و او به مقدار هزار يا دوهزار يا سه هزار يا بیشتر و كمتر از آن جدا كرده و با آن صله رَحِم مى كند و مشقّت را از قوم خود برمى دارد » .(1)
تفاوت میان « سائل » و « محروم » این است كه « سائل » كسى است كه حاجت خود را مى گوید و تقاضا مى كند و « محروم » كسى است كه شرم و حیا مانع تقاضاى اوست. در این زمینه در حدیثى از امام صادق نیز آمده است : « محروم كسى است كه زحمت در .
1) « نور الثقلین » ، جلد 5 ، صفحه 417 ، حدیث 25 و 27 .
کسب و كار مى كشد ، ولى زندگى او پیچیده شده است » .(1)
این حدیث نیز مناسب همان تفسیرى است كه ذکر شده ، زیرا چنین اشخاصى كمتر روى سؤال دارند .
26 وَ الَّذینَ يُصَدِّقُونَ بِيَوْمِ الدّينِ
و آن ها كه به روز جزا ایمان دارند .
27 وَ الَّذینَ هُمْ مِنْ عَذابِ رَبِّهِمْ مُشْفِقُونَ
و آن ها كه از عذاب پروردگارشان بیمناکند .
28 اِنَّ عَذابَ رَبِّهِمْ غَيْرُ مَأْمُونٍ
چراکه هیچ گاه خود را از عذاب پروردگار درامان نمى بینند .
آن ها از يك سو ایمان به روز جزا دارند و با توجه به تعبیر « يُصَدِّقُونَ » كه فعل مضارع .
1) « نور الثقلین » ، جلد 5 ، صفحه 417 ، حدیث 25 و 27 .
است و دلالت بر استمرار دارد ، آن ها پیوسته توجه دارندکه حساب و كتاب و جزایى درکار است .
ولى از آن جا كه ممکن است كسى ایمان به روز جزا داشته باشد ، اما خود را مشمول مجازات نشمرد ، مى گوید : « آن ها هرگز خود را در امان نمى بینند » يعنى دائماً احساس مسؤولیت مى كنند و حسنات خود را ناچیز و سيّئات خویش را بزرگ محسوب مى دارند ، لذا در حدیثى از امیرمؤمنان (علیه السلام) آمده است كه به فرزندش نصیحت كرد و فرمود : « خَفِ اللّهَ خَوْفا اَنَّكَ لَوْ اَتَيْتَهُ بِحَسَناتِ اَهْلِ الاَْرْضِ لَمْ يَقْبَلْها مِنْكَ وَ ارْجُ اللّهَ رَجاءً اَنَّكَ لَوْ اَتَيْتَهُ بِسَيِّئاتِ اَهْلِ الاَْرْضِ غَفَرَها لَكَ : ( فرزندم ! ) آن چنان از خدا خائف باش كه اگر تمام حسنات مردم روى زمین را بیاورى ، احتمال بده از تو نپذیرد و آن چنان به او امیدوار باش كه اگر تمام گناهان اهل زمین را داشته باشى ، احتمال ده تو را بیامرزد » .(1)
حتى خود پیامبر صلى الله علیه و آله مى فرمود : « لَنْ يُدْخِلَ الْجَنَّةَ اَحَدا عَمَلُهُ قالُوا وَ لا اَنْتَ يا .
1) « جامع الاخبار » ، صفحه 113 .
رَسُولَ اللّه ؟ قالَ وَ لا اَنَا ، اِلاّ اَنْ يَتَغَمَّدَنِىَ اللّهُ بِرَحْمَتِهِ : هیچ كس با عملش وارد بهشت نمى شود ، عرض كردند : حتى خودشما اى رسول خدا؟ فرمود: آرى، من هم چنین هستم، مگرآن كه رحمت خدا شامل من شود » .
29 وَ الَّذینَ هُمْ لِفُروُجِهِمْ حافِظُونَ
و آن ها كه دامان خویش را از بى عفّتى حفظ مى كنند .
30 اِلاّ عَلى اَزْواجِهِمْ اَوْ ما مَلَكَتْ اَيْمانُهُمْ فَاِنَّهُمْ غَيْرُ مَلُومینَ
و آمیزش جنسى جز با همسران و كنیزان ( كه در حکم همسرند ) ندارند و در بهره گیرى از این ها مورد سرزنش نخواهند بود .
« فُروُج » جمع « فَرْج » ، كنایه از دستگاه تناسلى است .
بدون شك غریزه جنسى از غرایز سرکش انسان و سرچشمه بسیارى از گناهان است تا آن جا كه بعضى معتقدند در تمام پرونده هاى مهم جنایى اثرى از این غریزه دیده مى شود ، لذا كنترل و حفظ حدود آن از نشانه هاى مهم تقوى است و به همین دلیل بعد از ذکر نماز و كمك به نیازمندان و ایمان به روز قیامت و ترس از عذاب الهى كنترل این غریزه ذکر شده است .
استثنایى كه ذیل آن آمده نشان مى دهد كه منطق اسلام هرگز این نیست كه این غریزه به كلى محو و نابود شود و كسى مانند راهبان و كشیشان بر خلاف قانون خلقت گام بردارد كه این عملى است غالبا غیرممکن و به فرض امکان غیرمنطقى و لذا رهبان ها نیز نتوانستند این غریزه را از صحنه زندگى حذف كنند و اگر به طور رسمى ازدواج نمى كنند ، بسیارى از آن ها چون به خلوت مى روند ، كار دیگرى مى كنند .
رسوایى هایى كه از این رهگذر به بار آمده ، كم نیست . مورّخان مسیحى همچون « ویل دورانت » و غیر او پرده از روى آن برداشته اند .
31 فَمَنِ ابْتَغى وَراآءَ ذلِكَ فَاُولئِكَ هُمُ الْعادوُنَ
و هرکس ماوراء این را طلب كند ، متجاوز است .
به این ترتیب اسلام طرح جامعه اى را مى ریزد كه هم به غرایز فطرى در آن پاسخ داده مى شود و هم آلوده فحشاء و فساد جنسى و مفاسد ناشى از آن نیست .
البته كنیزان ازنظراسلام داراى بسیارى از شرایط همسر و انضباط هاى قانونى او هستند ،
هر چند در عصر و زمان ما موضوع آن منتفى است .
32 وَ الَّذینَ هُمْ لاَِماناتِهِمْ وَ عَهْدِهِمْ راعُونَ
و آن ها كه امانت ها و عهد خود را رعایت مى كنند .
« اَمانَة » معنى وسیعى دارد كه نه تنها امانت هاى مادى مردم را از هر نوع دربرمى گیرد ، بلکه امانت هاى الهى و پیامبران و پیشوایان معصوم همه را شامل مى شود .
هریك از نعمت هاى الهى امانتى از امانات او است ، پُست هاى اجتماعى و خصوصا "پست حکومت" از مهم ترین امانات است و لذا در حدیثى از امام باقر و امام صادق علیهماالسلام در تفسیر آیۀ 58 سوره نساء ( اِنَّ اللّهَ يَأْمُرُكُمْ اَنْ تُؤَدُّوا الاَْماناتِ اِلى اَهْلِها ) صریحاً آمده است كه : « ولایت و حکومت را به اهلش واگذارید » .(1)
در آیۀ 72 سوره احزاب نیز مسأله تکلیف و مسؤولیت به عنوان يك امانت بزرگ الهى .
1) « تفسیر برهان » ، جلد 1 ، صفحه 380 .
معرفى شده است : « اِنّا عَرَضْنَا الاَْمانَةَ عَلَى السَّمواتِ وَ الاَْرْضِ » و از همه مهم تر دین و آیین خدا و كتاب قرآن ، امانت بزرگ اوست كه باید در حفظ آن كوشید .
« عَهْد » نیز مفهوم وسیعى دارد كه هم عهدهاى مردمى را شامل مى شود و هم عهدها و پیمان هاى الهى را. زیرا « عهد » هر گونه التزام و تعهدى است كه انسان نسبت به دیگرى مى دهد و بدون شك كسى كه ایمان به خدا و پیامبر او مى آورد ، با این ایمان تعهدات وسیعى را پذیرفته است .
33 وَ الَّذینَ هُمْ بِشَهاداتِهِمْ قاآئِمُونَ
و آن ها كه قیام به اداى شهادت حق مى نمایند .
قرآن در این آیۀ كریمه و آیات متعددى مسلمانان را دعوت به اداى شهادت حق كرده و كتمان را گناه شمرده است . (1)در فقه اسلامى نیز شهادت اهمیت خاصى دارد و پایۀ .
1) 283 و 140 / بقره ، 106 / مائده و 2 / طلاق .
اثبات بسیارى از حقوق فردى و اجتماعى شمرده شده و احکام ویژه اى دارد .
آن ها كه مى گویند : چرا ما با شهادت و گواهى دادن بر ضدّ این و آن مثلاً نان زن و بچه آن ها را قطع كنیم يا عداوت این ها را بخریم و دردسر براى خود بیافرینیم ، افرادى بى اعتنا به حقوق انسانى و فاقد روح اجتماعى و غیرمتعهد نسبت به اجراى عدالتند .
34 وَ الَّذینَ هُمْ عَلى صَلاتِهِمْ يُحافِظُونَ
و آن ها كه بر نماز مواظبت دارند .
« نماز » در این جا اشاره به "نماز واجب" و در آیه گذشته اشاره به "نماز نافله" دارد .
البته در نخستین وصف اشاره به « تداوم » نماز بوده ، اما در این جا سخن از « حفظ آداب و شرایط و ارکان و خصوصیات آن » است ، آدابى كه هم ظاهر نماز را از آن چه مایه فساد است ، حفظ مى كند و هم روح نماز راکه حضور قلب است ، تقویت مى نماید و هم موانع اخلاقى را كه سدّ راه قبول آن است از بین مى برد ، بنابراین هرگز تکرار محسوب نمى شود .
این آغاز و پایان نشان مى دهد كه در میان تمام این اوصاف نه گانۀ انسان هاى
برجسته و شایسته توجه به نماز برترین و مهم ترین آن هاست ، چرا چنین نباشد ،
در حالى كه نماز « مکتب عالى تربیت » و « مهم ترین وسیله تهذیب نفوس و پاکسازى جامعه و ستون اصلى خیمه دین » است .
35 اُولئِكَ فى جَنّاتٍ مُكْرَمُونَ
این افراد در باغ هاى بهشتى گرامیند .
و در پایان این سخن مسیر نهایى صاحبان این اوصاف را بیان مى كند ، همان گونه كه در آیات گذشته مسیرنهایى مجرمان را شرح داد.
چرا گرامى نباشند ؟ در حالى كه میهمان هاى خدا هستند و خداوند قادر و رحمان تمام وسایل پذیرایى را براى آن ها فراهم ساخته و در حقیقت دو تعبیر ( « جَنّات » و « مُكْرَمُون » ) اشاره به نعمت هاى مادى و معنوى است كه شامل حال این گروه است .
36 فَمالِ الَّذینَ كَفَروُا قِبَلَكَ مُهْطِعینَ
این كافران را چه مى شود كه با سرعت نزد تو مى آیند .
37 عَنِ الْيَمینِ وَ عَنِ الشِّمالِ عِزینَ
از راست و چپ ، گروه گروه ( طمع بهشت دارند ) .
38 اَيَطْمَعُ كُلُّ امْرِى ءٍ مِنْهُمْ اَنْ يُدْخَلَ جَنَّةَ نَعیمٍ
آیا هریك از آن ها طمع دارد كه در بهشت پُرنعمت الهى وارد شود ؟
« مُهْطِعین » جمع « مُهْطِع » به معنى كسى است كه گردن مى كشد و با سرعت راه مى رود و در جستجوى چیزى است و گاه تنها به معنى گردن كشیدن براى خبر گرفتن مى آید .
« عِزین » جمع « عِزَة » به معنى "جماعت هاى پراکنده" است .
این آیات در مورد گروه هایى از مشرکان نازل شده كه وقتى پیامبر صلى الله علیه و آله در مکه آیات معاد را براى مسلمانان مى خواند ، آن ها از هر گوشه و كنار مى آمدند و مى گفتند : اگر معادى در كار باشد ، وضع ما از این افرادى كه به تو ایمان آورده اند ، در آن عالم بهتر مى باشد .
مشرکان خودخواه و خودپرست از این ادعاهاى بى اساس بسیار داشتند و مرفّه بودن
زندگى مادى خود را كه غالباً از طرق نامشروع و غارتگرى و مانند آن حاصل شده بود ، دلیل بر بلندى مقامشان در پیشگاه خداوند و محبوبیت نزد پروردگار مى پنداشتند ، سپس با يك مقایسه بى معنى مقامات والایى در قیامت براى خود قائل بودند .
39 كَلاّ اِنّا خَلَقْناهُمْ مِمّا يَعْلَمُونَ
هرگز چنین نیست ، ما آن ها را از آن چه خودشان مى دانند، آفریده ایم .
درحقیقت خداوندمى خواهدبااین جمله؛
اولاً غرور آن ها را در هم بشکند ، زیرا مى گوید : خودتان بهتر مى دانید كه ما شما را از چه چیز آفریده ایم ؟ از نطفه اى بى ارزش ، از آبى گندیده و پَست ، پس این همه غرور و نخوت براى چیست ؟
ثانیاً پاسخى به استهزاکنندگان معاد مى گوید كه اگر شما در امر معاد شك دارید ، بروید و حال نطفه را بررسى كنید و ببینید چگونه از يك قطره آب بى ارزش موجودى بدیع مى سازیم كه در تطوّرات جنینى هر روز خلقت تازه اى به خود مى گیرد . آیا خالق
انسان از نطفه قادر نیست كه بعد از خاك شدن ، لباس حیات در تن انسان بپوشاند ؟
ثالثا این ها چگونه طمع بهشت دارند با این كه در صحیفه اعمال خود این همه گناه دارند ، زیرا موجودى كه از نطفه اى بى ارزش آفریده شده از نظر مادى شرافتى ندارد ، اگر شرفى هست به خاطر ایمان و عمل صالح است كه این ها فاقد آنند ، پس چگونه انتظار دارند در باغ هاى بهشتى گام بنهند ؟
40 فَلا اُقْسِمُ بِرَبِّ الْمَشارِقِ وَ الْمَغارِبِ اِنّا لَقادِروُنَ
سوگند به پروردگار مشرق ها و مغرب ها كه ما قادریم .
41 عَلى اَنْ نُبَدِّلَ خَيْرا مِنْهُمْ وَ ما نَحْنُ بِمَسْبُوقینَ
بر این كه جاى آن ها را به كسانى بدهیم كه از آن ها بهترند و ما هرگز مغلوب نخواهیم شد .
ما قادریم شما را به كیفر اعمالتان نابود كنیم و افرادى شایسته و آگاه و مؤمن جانشین شما سازیم تا يار و ياور پیامبر ما باشند و چیزى مانع ما از این كار نخواهد بود .
بنابراین اگر اصرار به شما مى كنیم ، ایمان بیاورید نه از روى نیاز و عجز است ، بلکه
مصلحت كلى تربیت و هدایت بشر چنین ایجاب مى كند .
تعبیر به « رَبُّ الْمَشارِقِ وَ الْمَغارِب » (پروردگار مشرق ها و مغرب ها) ممکن است اشاره به این باشد كه همان خداوندى كه قادر است خورشید باعظمت را هر روزى در مشرق و مغرب جدیدى قرار دهد و آن چنان این حساب دقیق باشد كه میلیون ها سال دوره سالانه خود را بى كم و كاست طى كند، قادراست باردیگر انسان را به زندگى بازگرداند و حیات نوینى بخشد و يا گروهى را ببرد و گروهى شایسته تر جانشین آن ها كند .
در آیات قرآن گاهى تعبیر « مشرق » و « مغرب » به صورت مفرد آمده است ، مانند آیه 115 سوره بقره « وَ لِلّهِ المَشْرِقُ وَ المَغْرِبُ : مشرق و مغرب از آنِ خداست » و گاه به صورت تثنیه آمده است ، مانند آیه 17 سوره اَلرّحمن « رَبُّ الْمَشْرِقَيْنِ وَ رَبُّ الْمَغْرِبَيْنِ : پروردگار دو مشرق و پروردگار دو مغرب » و گاه به صورت جمع آمده است « اَلْمَشارِق وَ الْمَغارِب »، مانند آیه مورد بحث .
بعضى كوته نظران این تعبیرات را متضاد پنداشته اند ، در حالى كه همگى هماهنگ و
هریك اشاره به نکته اى است ، توضیح این كه خورشید هر روز از نقطه تازه اى طلوع و در نقطه تازه اى غروب مى كند ، بنابراین به تعداد روزهاى سال ، مشرق و مغرب داریم و از سوى دیگر در میان این همه مشرق و مغرب ، دو مشرق و دو مغرب در میان آن ها ممتاز است كه يکى در آغاز تابستان يعنى حداکثر اوج خورشید در مدار شمالى و يکى در آغاز زمستان يعنى حداقل پایین آمدن خورشید در مدار جنوبى است ( كه از يکى تعبیر به مدار رَأْسُ السَّرَطان و از دیگرى تعبیر به مدار رَأْسُ الْجَدْى مى كنند ) و چون این دو كاملاً مشخص است ، روى آن مخصوصاً تکیه شده است ، علاوه براین دو مشرق و دو مغرب دیگر كه آن ها را مشرق و مغرب اعتدالى مى نامند ( در اول بهار و اول پاییز هنگامى كه شب و روز در تمام دنیا برابر است ) نیز مشخص مى باشد كه بعضى « ربُّ المَشْرِقَيْن و رَبُ المَغْرِبَيْن » را اشاره به آن گرفته اند كه قابل توجه است .
اما آن جا كه به صورت مفرد ذکر شده معنى جنس را دارد كه توجه تنها روى اصل مشرق و مغرب است ، بى آن كه نظر به افراد داشته باشد ، به این ترتیب
تعبیرات مختلف بالا هریك نکته اى دارد و انسان را متوجه تغییرات مختلف طلوع و غروب آفتاب و تغییر منظم مدارات شمس مى كند .
42 فَذَرْهُمْ يَخُوضُوا وَ يَلْعَبُوا حَتّى يُلاقُوا يَوْمَهُمُ الَّذى يُوعَدوُنَ
آن ها را به حال خود واگذار تا در باطل خود فرو روند و بازى كنند ، تا زمانى كه روز موعود خود را ملاقات نمایند .
بیش از این استدلال و موعظه لازم نیست ، آن ها نه اهل منطقند و نه آمادگى براى بیدارشدن دارند ، بگذار در اباطیل و اراجیف خود غوطه ور باشند و مانند كودکان سرگرم بازى ، تا روز موعود آن ها ، روز رستاخیز فرا رسد و همه چیز را با چشم خود ببینند .
43 يَوْمَ يَخْرُجُونَ مِنَ الاَْجْداثِ سِراعا كَاَنَّهُمْ اِلى نُصُبٍ يُوفِضُونَ
همان روز كه از قبرها به سرعت خارج مى شوند ، گویى به سوى بت هایشان مى دوند .
« اَجْداث » جمع « جَدَث » به معنى قبر است .
« سِراع » جمع « سریع » ( مثل ظراف و ظریف ) به معنى شخص يا چیزى است كه به سرعت حرکت مى كند .
« نُصُب » جمع « نَصیب » آن هم به گفته بعضى جمع « نَصْب » ( بر وزن سقف ) در اصل به معنى چیزى است كه در جایى نصب مى شود و به بت هایى كه به صورت قطعه سنگى آن ها را در جاهایى نصب مى كردند و پرستش مى نمودند و روى آن قربانى كرده و خون قربانى را بر آن مى ریختند ، گفته مى شد و تفاوتش با « صَنَم » این بود كه ؛ « صَنَم » بتى بود كه داراى شکل و صورت خاصى بود ، اما « نَصْب » قطعه سنگ هاى بى شکلى بود كه آن ها را به علتى پرستش مى كردند ، همان گونه كه در آیۀ 3 سوره مائده آمده ؛ از جمله گوشت هاى حرام ، گوشت حیوانى است كه روى این بت ها ذبح مى شد ( وَ ما ذُبِحَ عَلَى النُّصُبِ ) .
«يُوفِضُون» از ماده «اِفاضَة» به معنى حرکت سریع شبیه حرکت سریع آب از سرچشمه است.
چه تعبیر عجیبى ، وضع حال آن ها را در قیامت و هنگامى كه به سوى دادگاه عدل الهى باسرعت حرکت مى كنند ، تشبیه به هجوم آن ها در يك روز جشن يا عزا به سوى بت هایشان
مى كند ، اما آن كجا و این كجا ؟ و در حقیقت سُخریه اى است نسبت به عقاید پوچى كه در عالم دنیا داشتند .
44 خاشِعَةً اَبْصارُهُمْ تَرْهَقُهُمْ ذِلَّةٌ ذلِكَ الْيَوْمُ الَّذى كانُوا يُوعَدوُنَ
در حالى كه چشم هاى آن ها از شدت وحشت به زیر افتاده و پرده اى از ذلت و خوارى آن ها را پوشانده است (و به آن ها گفته مى شود : ) این همان روزى است كه به شما وعده داده مى شد .
آرى این همان روز موعود است كه آن را به باد مسخره مى گرفتند و گاه مى گفتند : به فرض كه چنین روزى در كار باشد ، وضع ما در آن روز از مؤمنان هم بهتر است ، ولى آن روز از شدت ترس و وحشت و شرمسارى جرأت ندارند سر برآورند ، گرد و غبار مذلّت بر سر و روى آن ها نشسته و در هاله اى از غم و اندوه فرورفته اند ، مسلماً آن روز نادم و پشیمان مى شوند،اماچه سود؟
پایان سورۀ معارج
در فضیلت تلاوت این سوره ، در حدیثى از پیغمبر اکرم صلى الله علیه و آله مى خوانیم : « كسى كه سوره "نوح" را بخواند ، از مؤمنانى خواهد بود كه شعاع دعوت نوح (علیه السلام)پیامبر او را فرامى گیرد » .(1)
امام صادق (علیه السلام) نیز در این زمینه فرموده اند : « كسى كه ایمان به خدا و روز رستاخیز دارد و كتاب او را مى خواند ، تلاوت سوره "نوح" را رها ننماید ، هرکس آن را براى خدا و توأم با شکیبایى در نماز فریضه يا نافله تلاوت كند ، خداوند او را در منازل نیکان جاى مى دهد و سه باغ از باغ هاى بهشت همراه باغ خودش براى احترام او مرحمت مى كند » .(2)
هدف از تلاوت این سوره ، پیروى كردن از راه و رسم این پیامبر و صبر و شکیبایى ياران او در راه دعوت به حق است .
بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ
بنام خداوند بخشنده بخشایشگر
1 اِنّا اَرْسَلْنا نُوحا اِلى قَوْمِهِ اَنْ اَنْذِرْ قَوْمَكَ مِنْ قَبْلِ اَنْ يَأْتِيَهُمْ عَذابٌ اَلیمٌ
ما نوح را به سوى قومش فرستادیم و گفتیم : قوم خود را انذار كن پیش از آن كه عذاب دردناك به سراغشان آید .
این عذاب دردناك ممکن است عذاب دنیا باشد يا عذاب آخرت و مناسب تر این است كه هر دو باشد ، هرچند به قرینه آیات آخر این سوره بیشتر منظور عذاب دنیا است .
تکیه روى « انذار » ( و بیم دادن ) با این كه پیامبران هم « بیم دهنده » بودند و هم « بشارت دهنده » ، به خاطر آن است كه انذار غالبا تأثیر قوى تر دارد ، همان گونه كه براى ضمانت اجرایى قوانین در تمام دنیا روى انذار و مجازات تکیه مى شود .
2 قالَ ياقَوْمِ اِنّىلَكُمْ نَذیرٌمُبینٌ
گفت : اى قوم ! من براى شما بیم دهنده آشکارى هستم .
نوح (علیه السلام) این "پیامبر اولوالعزم" كه صاحب نخستین شریعت و آیین الهى بود و دعوت جهانى داشت ، بعد از دریافت این فرمان به سراغ قومش آمد و آن ها را بیم داد .
3 اَنِ اعْبُدوُا اللّهَ وَ اتَّقُوهُ وَ اَطیعُونِ
که خدا را پرستش كنید و از مخالفت او بپرهیزید و مرا اطاعت نمایید .
نوح (علیه السلام) محتواى دعوت خود را در سه جمله خلاصه كرد : پرستش خداى يکتا ، رعایت تقوا و اطاعت از قوانین و دستوراتى كه او از سوى خدا آورده كه مجموعۀ عقاید و اخلاق و احکام بود .
4 يَغْفِرْ لَكُمْ مِنْ ذُنُوبِكُمْ وَ يُؤَخِّرْكُمْ اِلى اَجَلٍ مُسَمًّى اِنَّ اَجَلَ اللّهِ اِذا جاآءَ لا يُؤَخَّرُ لَوْ كُنْتُمْ تَعْلَمُونَ
اگر چنین كنید ، خدا گناهانتان را مى آمرزد و تا زمان معینى شما را عمر مى دهد ، اما هنگامى كه اجل الهى فرارسد، تأخیرى نخواهد داشت ، اگر مى دانستید .
سپس به تشویق آن ها پرداخته ، نتایج مهم اجابت این دعوت را در دو جمله كوتاه بیان مى كند كه عبارت است از ؛ « آمرزش گناهان » و « عمر طولانى » .
در حقیقت قاعده معروف « اَلاِْسْلامُ يَجُبُّ ما قَبْلَهُ : اسلام پیش از خود را مى پوشاند و از بین مى برد » قانونى است كه در همه ادیان الهى و توحیدى بوده است و منحصر به اسلام نیست .
از این آیه به خوبى استفاده مى شود كه « اَجَل » و سررسید عمر انسان ، دو گونه است ؛ « اجل مُسَمّى » و « اجل نهایى » و يا به تعبیرى «اجل مُعَلَّق» (مشروط) و «اجل حتمى» (مطلق).
قسم اول سررسیدى است كه قابل تغییر و دگرگونى است و بر اثر اعمال نادرست انسان ممکن است بسیار جلو بیفتد كه عذاب هاى الهى يکى از آن ها است و به عکس بر اثر تقوا و نیکوکارى و تدبیر ممکن است بسیار عقب بیفتد .
اما اجل و سررسید نهایى به هیچ وجه قابل دگرگونى نیست ، این موضوع را با يك مثال مى توان مشخص كرد و آن این كه يك انسان استعداد عمر جاویدان ندارد ، اگر تمام دستگاه هاى بدن خوب كار كند ، سرانجام زمانى فرامى رسد كه بر اثر فرسودگى زیاد قلب او
خود به خود از كار مى افتد ، ولى رعایت اصول بهداشت و جلوگیرى به موقع از بیمارى ها مى تواند عمر انسان را طولانى كند ، در حالى كه عدم رعایت این امور ممکن است آن را بسیار كوتاه سازد و به زودى به آن پایان دهد .
توضیح این كه : بسیارى از موجودات از نظر ساختمان ذاتى و طبیعى ، استعداد و قابلیت بقاء براى مدتى طولانى را دارند ، ولى در اثناء این مدت ممکن است موانعى ایجاد شود كه آن ها را از رسیدن به حداکثر عمر طبیعى بازدارد . مثلاً يك چراغ نفت سوز باتوجه به مخزن نفت آن ممکن است مثلاً بیست ساعت استعداد روشنایى داشته باشد ، اما وزش يك باد شدید و ریزش باران و عدم مراقبت از آن سبب مى شود كه عمر آن كوتاه گردد .
در این جا اگر چراغ با هیچ مانعى برخورد نکند و تا آخرین قطره نفت آن بسوزد ، سپس خاموش شود ، به « اجل حتمى » خود رسیده است و اگر موانعى قبل از آن باعث خاموشى چراغ گردد ، مدت عمر آن را « اجل غیر حتمى » مى گوییم .
در مورد يك انسان نیز چنین است ، اگر تمام شرایط براى بقاى او جمع گردد و موانع
برطرف شود ، ساختمان و استعداد او ایجاب مى كند كه مدتى طولانى -- هرچند این مدت بالاخره پایان و حدّى دارد -- عمر كند ، اما ممکن است بر اثر سوء تغذیه يا مبتلا شدن به اعتیادات مختلف و يا دست زدن به خودکشى يا ارتکاب گناهان خیلى زودتر از آن مدت بمیرد ، مرگ را در صورت اول اجل حتمى و در صورت دوم اجل غیر حتمى مى نامند .
و به تعبیر دیگر اجل حتمى در صورتى است كه ما به مجموع علل تامّه بنگریم و اجل غیرحتمى در صورتى است كه تنها مقتضیات را در نظر بگیریم. با توجه به این دو نوع « اجل » بسیارى از مطالب روشن مى شود ، از جمله این كه در روایات مى خوانیم صله رَحِم عمر را زیاد و يا قطع رَحِم عمر را كم مى كند (منظور از عمر و اجل در این موارد اجل غیرحتمى است).
و يا در آیه اى مى خوانیم : « فَاِذا جاآءَ اَجَلُهُمْ لا يَسْتَأْخِروُنَ ساعَةً وَ لا يَسْتَقْدِمُونَ : هنگامى كه اجل آن ها فرارسد، نه ساعتى به عقب مى افتد و نه به جلو » (1)، كه منظور ازاجل، مرگ حتمى است . .
1) 34 / اعراف .
بنابراین آیۀ مزبور تنها مربوط به موردى است كه انسان به عمر نهایى خود رسیده است و اما مرگ هاى پیش رس را به هیچ وجه شامل نمى شود .
و در هر صورت باید توجه داشت كه هر دو اجل از ناحیه خدا تعیین مى شود ، يکى به طور مطلق و دیگرى به عنوان مشروط يا معلق ، درست مثل این كه مى گوییم : این چراغ بعد از بیست ساعت بدون هیچ قید و شرط خاموش مى شود و نیز مى گوییم : اگر طوفانى بوزد ، بعد از دو ساعت خاموش خواهد شد . در مورد انسان و اقوام و ملت ها نیز چنین است . مى گوییم : خداوند اراده كرده كه فلان شخص يا ملت پس از فلان مقدار عمر به طور قطع از میان برود و نیز مى گوییم : اگر ظلم و ستم و نفاق و تفرقه و سهل انگارى و تنبلى را پیشه كنند ، در يك سوم آن مدت ، از بین خواهند رفت . هر دو اجل از ناحیه خداست ؛ يکى مطلق و دیگرى مشروط .
از امام صادق (علیه السلام) در ذیل آیه فوق چنین نقل شده كه فرمود: « هُما اَجَلانِ اَجَلٌ مَحْتُومٌ وَ اَجَلٌ مَوْقُوفٌ : این اشاره به دو نوع اجل است ؛ اجل حتمى و اجل مشروط » و در احادیث
دیگرى كه در این زمینه آمده ، تصریح شده كه اجل غیر حتمى ( مشروط ) قابل تقدیم و تأخیر است و اجل حتمى قابل تغییر نیست .(1)
نکته دیگرى كه به خوبى از این آیه استفاده مى شود ، تأثیر گناهان در كوتاهى عمر است ، زیرا مى گوید : « اگر ایمان بیاورید و تقوا پیشه كنید ، خدا به شما عمر طولانى مى دهد و مرگ شمارابه تأخیر مى اندازد »،باتوجه به این كه گناهان همواره برجسم و ياروح انسان ضربه هاى هولناك وارد مى كند ، درك این معنى آسان است .
در روایات اسلامى نیز روى این معنى تأکید فراوان شده است ، از جمله در يك حدیث پرمعنى از امام صادق (علیه السلام) مى خوانیم : « مَنْ يَمُوتُ بِالذُّنُوبِ اَكْثَرُ مِمَّنْ يَمُوتُ بِالاْجالِ وَ مَنْ يَعیشُ بِالاِْحْسانِ اَكْثَرُ مِمَّنْ يَعیشُ بِالاَْعْمارِ : آن ها كه بر اثر گناهان مى میرند ،
1) « بحار الانوار » ، جلد 52 ، صفحۀ 249 .
بیش از آن هایى هستند كه به مرگ الهى از دنیا مى روند و كسانى كه بر اثر نیکوکارى عمر طولانى پیدا مى كنند ، بیش از كسانى هستند كه بر اثر عوامل طبیعى عمرشان زیاد مى شود » .(1)
5 قالَ رَبِّ اِنّى دَعَوْتُ قَوْمى لَيْلاً وَ نَهاراً
( نوح ) گفت : پروردگارا ! من قوم خود را شب و روز ( به سوى تو ) دعوت كردم .
سخنان نوح (علیه السلام) در این زمینه سخنانى است كه مى تواند براى همه مبلّغان دینى راهگشا باشد ، مى فرماید : « لحظه اى در ارشاد و تبلیغ آن ها كوتاهى نکردم » .
6 فَلَمْ يَزِدْهُمْ دُعاآءى اِلاّ فِراراً
اما دعوت من چیزى جُز «فرارازحق» برآن ها نیفزود.
افراد لجوج و دشمن حق ، هنگامى كه دعوت مردان خدا را مى شنوند ، در مقابل آن مقاومت به خرج مى دهند و همین مقاومت ، در واقع آن ها را از خدا .
1) « سفینة البحار » ، جلد 1 ، صفحه 488 ( ماده ذنب ) .
دورتر كرده و كفر و نفاق را راسخ تر مى سازد .
و این كه در آیات قرآن مى خوانیم این كتاب آسمانى مایه هدایت پرهیزگاران است ( هُدىً لِلْمُتَّقینَ « 2 / بقره » ) به خاطر همین است كه باید مرحله اى از تقوا هرچند ضعیف ، در وجود انسان باشد ، تا آماده پذیرش حق گردد . این مرحله همان «روح حقیقت جویى» و آمادگى براى پذیرش گفتارحق است.
7 وَ اِنّى كُلَّما دَعَوْتُهُمْ لِتَغْفِرَ لَهُمْ جَعَلُوا اَصابِعَهُمْ فى اذانِهِمْ وَ اسْتَغْشَوْا ثِيابَهُمْ وَ اَصَرُّوا وَ اسْتَكْبَروُا اسْتِكْباراً
و من هر زمان آن ها را دعوت كردم كه ایمان بیاورند و تو آن ها را بیامرزى ، انگشتان خویش را در گوش ها قرار داده و لباس هایشان را بر خود ( پیچیدند ) و در مخالفت اصرار ورزیدند و شدیدا استکبار كردند .
گذاشتن انگشت در گوش ها براى این بوده كه صداى حق را نشنوند و پیچیدن لباس بر
خویشتن يا به این معنى است كه لباس بر سر مى انداختند تا پشتوانه اى براى انگشتان فروکرده در گوش باشد و كمترین امواج صوتى به پرده صماخ آن ها نرسد و از آن جا پیامى به مغز منتقل نگردد و يا مى خواستند صورت خود را بپوشانند، مبادا چشمانشان برقیافه ملکوتى نوح این پیامبر بزرگ بیفتد ، در واقع اصرار داشتند هم گوش از شنیدن بازماند و هم چشم از دیدن .
این راستى حیرت انگیز است كه انسان به این مرحله از عداوت و دشمنى با حق برسد كه حتى اجازه دیدن و شنیدن و اندیشیدن را به خود ندهد. این آیه نشان مى دهد كه يکى از عوامل مهم بدبختى آن ها استکبار و غرور بود ، زیرا خود را بالاتر از این مى دیدند كه در برابر انسانى مانند خود هر چند نماینده خدا باشد و قلبش كانون علم و دانش و تقوا سر تسلیم فرود آورند ، این كبر و غرور همیشه يکى از موانع مهم راه حق بوده و ثمر شوم آن را در تمام طول تاریخ بشر در زندگى افراد بى ایمان مشاهده مى كنیم .
8 ثُمَّ اِنّى دَعَوْتُهُمْ جِهاراً
سپس من آن ها را آشکارا (به توحید و بندگى تو) دعوت كردم.
9 ثُمَّ اِنّى اَعْلَنْتُ لَهُمْ وَ اَسْرَرْتُ لَهُمْ اِسْراراً
آن گاه آشکار و پنهان آن ها را به سوى تو خواندم .
نوح (علیه السلام) براى نفوذ در دل هاى این گروه لجوج و خودخواه ، دعوت خود را از سه طریق مختلف دنبال كرد : گاه تنها دعوت مخفیانه مى نمود كه با عکس العمل هاى چهارگانه مواجه شد ( انگشت ها را در گوش گذاشته ، لباس ها را به خود پیچیدند ، در كفر اصرار ورزیدند و استکبار نمودند ) و گاه تنها دعوت علنى و آشکار داشت و گاه نیز از روش آمیختن دعوت آشکار و نهان استفاده مى كرد ، ولى هیچ يك از آن ها مؤثر نیفتاد .(1)
نوح (علیه السلام) گاه به سراغ مردم در خانه هایشان مى رفت ، يا در كوچه و بازار آن ها را به طور خصوصى صدا مى زد و با حوصله و لحن محبت آمیزى تبلیغ مى كرد و گاه در مجالس
1) تفسیر « فخر رازى » ، جلد 30 ، صفحه 136 .
عمومى كه به منظورهاى دیگرى از قبیل جشن و عزا تشکیل شده بود ، مى آمد و با صداى بلند و آشکار فرمان خدا را بر آن ها مى خواند ، اما همیشه با عکس العمل هاى نامطلوب و توهین و استهزاء و گاه ضرب و جرح روبرو مى شد، ولى بااین حال هرگز منصرف نشد .
این صبر و حوصله عجیب و آن دلسوزى عجیب تر و پشتکار و استقامت بى نظیر ، سرمایه او در راه دعوت به آیین حق بود. و شگفت انگیزتر این كه در طول نهصد و پنجاه سال دعوتش تنها حدود هشتاد نفر به او ایمان آوردند كه اگر این دو عدد را بر يکدیگر تقسیم كنیم ، روشن مى شود كه براى هدایت هر يك نفر به طور متوسط حدود دوازده سال تبلیغ كرد. آیا اگر مبلّغان اسلامى از يك چنین استقامت و پشتکارى برخوردار باشند ، اسلام با این محتواى غنى و جالب عالمگیر نخواهد شد ؟
گاه انسان تعجب مى كند كه مگر ممکن است در زیر این آسمان كسانى پیدا شوند كه حتى حاضر به شنیدن حرف حق نباشند و از آن فرار كنند ؟ سخن از پذیرش نیست ، سخن
تنها از شنیدن است ، ولى تاریخ مى گوید كه این گونه افراد بسیار بوده اند .
نه تنها قوم نوح هنگامى كه آن ها را دعوت به توحیدمى كرد، انگشت درگوش نهاده و جامه بر سر و صورت مى پیچیدند كه حق را نشنوند و نبینند ، بلکه در عصر پیامبر اسلام صلى الله علیه و آله طبق صریح قرآن گروهى بودند كه وقتى صداى دل انگیز پیامبر صلى الله علیه و آله به آیات قرآن بلند مى شد ، با جار و جنجال و سوت و صفیر چنان غوغایى به راه مى انداختند كه هیچ كس صداى اورا نشنود، همچنان كه درآیه 26 سوره فصّلت آمده كه : « كافران گفتند : گوش به این قرآن
فراندهید و به هنگام تلاوت آن جنجال كنید تا پیروز شوید » .
در تاریخ خونین كربلا نیز آمده است ؛ هنگامى كه امام حسین (علیه السلام) سالار شهیدان مى خواست دشمنان منحرف را ارشاد و بیدار كند ، چنان جنجالى به راه انداختند كه صداى امام در میان آن ها گم شد .(1).
1) « بحار الانوار » ، جلد 45 ، صفحه 8 .
امروز نیز این برنامه ادامه دارد ، اما در اَشکال و چهره هاى دیگر ؛ طرفداران باطل با انواع سرگرمى هاى ناسالم ، موسیقى هاى مخرّب ، موادّ مخدّر و مانند آن چنان جوّى فراهم كرده اند كه مردم خصوصا جوانان صداى دلنواز مردان خدا را نشنوند .
10 فَقُلْتُ اسْتَغْفِروُا رَبَّكُمْ اِنَّهُ كانَ غَفّاراً
به آن ها گفتم : از پروردگار خویش آمرزش طلبید كه او بسیار آمرزنده است .
نوح در ادامه بیانات مؤثر خود براى هدایت آن قوم لجوج و سرکش این بار روى بشارت و تشویق تکیه مى كند و به آن ها وعده مؤکد مى دهد كه اگر از شرك و گناه توبه كنند ، خدا درهاى رحمت خویش را از هر سو به روى آن ها مى گشاید .
11 يُرْسِلِ السَّماآءَ عَلَيْكُمْ مِدْراراً
تا باران هاى پربرکت آسمان را پى درپى بر شما فرستد .
12 وَ يُمْدِدْكُمْ بِاَمْوالٍ وَ بَنینَ وَ يَجْعَلْ لَكُمْ جَنّاتٍ وَ يَجْعَلْ لَكُمْ اَنْهاراً
و شما را با اموال و فرزندان فراوان امداد كند و باغ هاى سرسبز و نهرهاى
جارى در اختیارتان قرار دهد .
مى گوید : « آسمان را بر شما مى فرستد » يعنى آن قدر باران مى بارد كه گویى آسمان دارد نازل مى شود ، اما چون باران رحمت است نه ویرانى مى آورد و نه آسیبى مى رساند ، بلکه در همه جا مایه خرّمى و سرسبزى و طراوت است .
خلاصه هم باران رحمت معنوى و هم باران پربرکت مادى او شما را فرامى گیرد .
به این ترتیب يك نعمت بزرگ معنوى و پنج نعمت بزرگ مادى را به آن ها وعده داده ؛ نعمت بزرگ معنوى ، بخشودگى گناهان و پاك شدن از آلودگى كفر و عصیان است ، اما نعمت هاى مادى ، ریزش باران هاى مفید و به موقع و پربرکت ، فزونى اموال ، فزونى فرزندان ( سرمایه هاى انسانى ) ، باغ هاى پربرکت و نهرهاى آب جارى .
آرى ایمان و تقوا طبق گواهى قرآن مجید هم موجب آبادى دنیا و هم آخرت است .
دربعضى از روایات آمده است كه وقتى این قوم لجوج از قبول دعوت نوح سر باز زدند ،
خشکسالى و قحطى آن ها را فراگرفت و بسیارى از اموال و فرزندانشان هلاك شدند ، زنان عقیم گشتند و كمتر بچه مى آوردند ، نوح به آن ها گفت : اگر ایمان بیاورید ، همه این مصائب و بلاها از شما دفع خواهد شد ، ولى آن ها اعتنایى به او نکردند و همچنان سرسختى نشان دادند تا عذاب نهایى فرارسید و همه را درو كرد .
از آیات مختلف قرآن از جمله آیات فوق ، این نکته به خوبى استفاده مى شود كه ایمان و عدالت مایه آبادى جامعه ها و كفر و ظلم و گناه مایه ویرانى است .
در آیه 96 اَعراف مى خوانیم : « وَ لَوْ اَنَّ اَهْلَ الْقُرى امَنُوا وَ اتَّقَوْا لَفَتَحْنا عَلَيْهِمْ بَرَكاتٍ مِنَ السَّماآءِ وَ الاَْرْضِ : اگر اهل شهرها و آبادى ها ایمان بیاورند و تقوا پیشه كنند ، درهاى برکات آسمان و زمین را به روى آن ها مى گشاییم » و در آیه 41 سوره روم مى خوانیم : « ظَهَرَ الْفَسادُ فِى الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ بِما كَسَبَتْ اَيْدِى النّاسِ : فساد در خشکى و دریا بر اثر اعمال مردم ظاهر شد » .
و درآیه 30 سوره شورى آمده است : « وَ ما اَصابَكُمْ مِنْ مُصیبَةٍ فَبِما كَسَبَتْ اَيْدیكُمْ : هر
مصیبتى به شما مى رسد ، به خاطر اعمال شماست » .
این « رابطه » تنها يك رابطه معنوى نیست ، بلکه علاوه بر رابطه معنوى كه آثارش را به خوبى مى بینیم ، رابطه مادى روشنى نیز در این زمینه وجود دارد .
کفر و بى ایمانى ، منشأ عدم احساس مسؤولیت ، قانون شکنى و فراموش كردن ارزش هاى اخلاقى است و این امور سبب از میان رفتن وحدت جامعه ها ، متزلزل شدن پایه هاى اعتماد و اطمینان ، هدر رفتن نیروهاى انسانى و اقتصادى و به هم خوردن تعادل اجتماعى است .
بدیهى است كه جامعه اى كه این امور بر آن حاکم گردد ، به سرعت عقب نشینى كرده و راه سقوط و نابودى را در پیش مى گیرد .
و اگر مى بینیم جوامعى هستند كه با وجود عدم ایمان و تقوا از پیشرفت نسبى وضع مادى برخوردارند ، آن را نیز باید مرهون رعایت نسبى بعضى از اصول اخلاقى بدانیم كه میراث انبیاى پیشین و نتیجه زحمات رهبران الهى و علماء در طول قرن هاست .
علاوه بر آیات فوق در روایات اسلامى نیز روى این معنى زیاد تکیه شده است كه استغفار و ترك گناه سبب فزونى روزى و بهبودى زندگى مى شود ، از جمله :
در حدیثى از علی (علیه السلام)آمده كه فرمود : « اَكْثِرِ الاِْسْتِغْفارَ تَجْلِبِ الرِّزْقَ : زیاد استغفار كن تا روزى را به سوى خود جلب كنى » .(1)
در حقیقت مجازات بسیارى از گناهان ، محرومیت هایى در این جهان است و هنگامى كه انسان از آن توبه كند و راه پاکى و تقوا را پیش گیرد ، خداوند این مجازات را از او برطرف مى سازد .
این حقیقت در بسیارى دیگر از آیات قرآن نیز دیده مى شود .
جالب این كه در روایات اسلامى مى خوانیم كه « ربیع بن صبیح » مى گوید : نزد حسن
1) « نور الثقلین » ، جلد 5 ، صفحه 424 .
بصرى بودم ، مردى از در وارد شد و از خشکسالى آبادیش شکایت كرد . حسن به او گفت : « استغفار كن » ، دیگرى آمد از فقر شکایت كرد ، به او نیز گفت : « استغفار كن » ، سومى آمد و به او گفت : دعاکن كه خداوند پسرى به من بدهد ، به او نیز گفت : « استغفار كن » . ربیع مى گوید :
( من تعجب كردم و ) به او گفتم : « هر كس نزد تو مى آید و مشکلى دارد و تقاضاى نعمتى ، به او همین دستور را مى دهى و به همه مى گویى استغفار كنید و از خدا طلب آمرزش نمایید ». وى درجواب من گفت : « آن چه را گفتم ، از پیش خود نگفتم ، من این مطلب را از كلام خدا كه از پیامبرش نوح حکایت مى كند، استفاده كردم»، سپس آیات سورۀ نوح را كه در بالا ذکرشد ، تلاوت كرد.(1)
آن ها كه عادت دارند از این مسایل آسان بگذرند ، فورا يك نوع ارتباط و پیوند معنوى ناشناخته در میان این امور قائل مى شوند و از هر گونه تحلیل بیشتر خود را راحت مى كنند .
ولى اگر بیشتر دقت كنیم ، در میان این امور پیوندهاى نزدیکى مى يابیم ، كه توجه به .
1) « مجمع البیان » ، جلد 10 ، صفحۀ 361 .
آن ها مسایل مادى و معنوى را در متن جامعه همچون تار و پود پارچه به هم مى آمیزد و يا همانند ریشه و ساقه درخت با گل و میوه آن ربط مى دهد .
کدام جامعه است كه روح تعاون و همکارى را از دست دهد و جنگ و نزاع و خونریزى را جانشین آن سازد و زمین هاى خرّم و سرسبز و وضع اقتصادى مرفّهى داشته باشد .
کدام جامعه است كه مردمش آلوده انواع هوس ها باشند و در عین حال نیرومند و پابرجا در مقابل دشمنان ایستادگى كنند .
با صراحت باید گفت : هیچ مسألۀ اخلاقى نیست مگر این كه اثر مفید و سازنده اى در زندگى مادى مردم دارد و هیچ اعتقاد و ایمان صحیحى پیدا نمى شود مگر این كه در ساختن يك جامعه اى آباد و آزاد و مستقل و نیرومند سهم به سزایى دارد .
آن ها كه مسایل اخلاقى و ایمان مذهبى و توحید را از مسایل مادى جدا مى كنند ، نه مسایل معنوى را درست شناخته اند و نه مسایل مادى را .
اگر دین به صورت يك سلسله تشریفات و آداب ظاهرى خالى از محتوا در میان مردم
باشد ، بدیهى است تأثیرى در نظام مادى اجتماع نخواهد داشت ، اما آن گاه كه اعتقادات معنوى و روحانى آن چنان در اعماق روح انسان نفوذ كند كه آثارش در دست و پا و چشم و گوش و زبان و تمام ذرات وجودش ظاهر گردد ، آثار سازنده این اعتقادات در جامعه بر هیچ كس مخفى نخواهد ماند .
ممکن است ما بعضى از مراحل پیوند استغفار را با نزول برکات مادى نتوانیم درست درك كنیم ولى بدون شك قسمت بیشترى از آن براى ما قابل درك است .
در انقلاب اسلامى كشور ما ایران در این عصر و زمان به خوبى مشاهده كردیم كه اعتقادات اسلامى و نیروى اخلاق و معنویت چگونه توانست بر نیرومندترین اسلحه زمان و قوى ترین ارتش ها و قدرت هاى استعمارى پیروز گردد و این نشان مى دهد كاربرد عقاید دینى و اخلاق مثبت معنوى تا چه حد در مسایل اجتماعى و سیاسى زیاد است .
13 ما لَكُمْ لا تَرْجُونَ لِلّهِ وَقارا
چراشما براى خدا عظمت قائل نیستید؟
14 وَ قَدْ خَلَقَكُمْ اَطْوارا
درحالى كه شمارا درمراحل مختلف آفریده است.
نخست « نطفه » بى ارزشى بودید ، چیزى نگذشت كه شما را به صورت « علقه » و از آن پس به صورت « مضغه » درآورد ، سپس شکل و اندام انسانى به شما داد ، بعد لباس حیات در اندام شما پوشانید و به شما روح و حس و حرکت داد ، همین گونه مراحل مختلف جنینى را يکى پس از دیگرى پشت سر نهادید ، تا به صورت انسانى كامل از مادر متولّد شدید ، باز اطوار حیات و اشکال مختلف زندگى ادامه يافت ، شما همیشه تحت ربوبيّت او قرار دارید و دائماً نو مى شوید و آفرینش جدیدى مى يابید ، چگونه در برابر آستان باعظمت خالق خود سرتعظیم فرودنمى آورید؟
نه تنها از نظر جسمانى اشکال مختلفى به خود مى گیرید ، كه چهره روح و جان شما نیز دائماً در تغییر است ، هریك از شما استعدادى دارید و در هر سرى ذوقى و در هر دلى عشقى است و همه شما دائماً دگرگون مى شوید ، احساسات كودکى جاى خود را به
احساسات جوانى مى دهد و آن هم جاى خود را به احساسات كهولت و پیرى مى بخشد .
و به این ترتیب او در همه جا با شماست و در هر گام رهبرى و هدایت مى كند و با این همه لطف و عنایت او ، این همه كفران و بى حرمتى چرا ؟
15 اَلَمْ تَرَوْا كَيْفَ خَلَقَ اللّهُ سَبْعَ سَمواتٍ طِباقاً
آیا نمى دانید چگونه خداوند هفت آسمان را يکى بالاى دیگرى آفریده است ؟
« طِباق » مصدر باب مفاعله به معنى "مطابقه" است ، گاه به معنى قرار گرفتن چیزى بالاى چیزى مى آید و گاه به معنى هماهنگى و مطابقت دو چیز با يکدیگر است و در این جا هر دو معنى صدق مى كند .
مطابق معنى اول ، آسمان هاى هفتگانه يکى بالاى دیگرى قرار دارد . يك تفسیر قابل توجه این است كه تمام آن چه را ما با چشم مسلح و غیرمسلح از ستارگان ثوابت و سيّار مى بینیم ، همه جزء آسمان اول است و شش عالم دیگر يکى مافوق دیگرى بعد از آن قرار داردکه از دسترس علم و دانش انسان امروز بیرون است و ممکن است در آینده این شایستگى را
پیدا كند كه آن عوالم عجیب و گسترده را يکى بعد از دیگرى كشف كند و بنا بر احتمال دوم قرآن به هماهنگى و مطابقت آسمان هاى هفتگانه در نظم و عظمت و زیبایى اشاره مى كند .
16 وَ جَعَلَ الْقَمَرَ فیهِنَّ نُورا وَ جَعَلَ الشَّمْسَ سِراجاً
و ماه را در میان آسمان ها مایه روشنایى و خورشید را چراغ فروزانى قرار داده است .
تعبیر به « سِراج » ( چراغ ) درباره « خورشید » و « نُور » در مورد « ماه » ، به خاطر آن است كه نور خورشید از درون خودش مى جوشد مانند چراغ ، اما نور ماه از درون خودش نیست و شبیه بازتابى است كه از آیینه منعکس مى شود و لذا كلمه «نور»که مفهوم عام دارد در مورد آن به كار رفته است .
17 وَ اللّهُ اَنْبَتَكُمْ مِنَ الاَْرْضِ نَباتاً
و خداوند شمارا همچون گیاهى از زمین رویانید.
تعبیر به « اِنْبات » و رویانیدن در مورد انسان ، به خاطر آن است كه اولاً آفرینش نخستین
انسان از خاك است ثانیا تمام موادّ غذایى كه انسان مى خورد و به كمك آن رشد و نموّ مى كند ، از زمین است ، يا مستقیما مانند سبزى ها و دانه هاى غذایى و میوه ها و يا به طور غیرمستقیم مانند گوشت حیوانات و ثالثا شباهت زیادى در میان انسان و گیاه وجود دارد و بسیارى از قوانینى كه بر تغذیه و تولیدمثل و رشد گیاهان حاکم است ، بر انسان نیز حاکم است . درباره حضرت مریم در آیه 37 آل عمران آمده : « وَ اَنْبَتَها نَباتا حَسَنا : خدا به طرز شایسته اى گیاه وجود مریم را آفرید و پرورش داد » ، این ها همه اشاره به همان نکته لطیف است .
18 ثُمَّ يُعیدُكُمْ فیها وَ يُخْرِجُكُمْ اِخْراجاً
سپس شما را به همان زمین بازمى گرداند و بار دیگر شما را خارج مى سازد .
در آغاز خاك بودید ، بار دیگر به خاك برمى گردید و همان كسى كه قدرت داشت در آغاز شما را از خاك بیافریند ، توانایى دارد باردیگر بعداز خاك شدن، لباس حیات در اندامتان بپوشاند.
19 وَ اللّهُ جَعَلَ لَكُمُ الاَْرْضَ بِساطاً
و خداوندزمین رابراى شما فرش گسترده اى قرار داد.
نه آن قدر خشن است كه نتوانید بر آن استراحت و رفت و آمد كنید و نه آن قدر نرم است كه در آن فرو روید و قدرت حرکت نداشته باشید. نه چنان داغ و سوزان است كه از گرمایش به زحمت بیفتید و نه چنان سرد و بى حرارت است كه زندگى روى آن براى شما مشکل گردد ، به علاوه بساطى گسترده و آماده و داراى همه نیازمندى هاى زندگى شما است .
نه تنها زمین هاى هموار همچون فرش گسترده اى است ، بلکه كوه ها به خاطر دره و شکاف هایى كه در لابلاى آن ها وجود دارد و قابل عبور است ، نیز بساط گسترده اى مى باشد .
20 لِتَسْلُكُوا مِنْها سُبُلاً فِجاجاً
تا از راه هاى وسیع و دره هاى آن بگذرید ( و به هر نقطه كه مى خواهید بروید ) .
« فِجاج » جمع « فَجّ » به معنى دره اى است كه در میان دو كوه قرار دارد و به جاده هاى وسیع نیز گفته مى شود .
21 قالَ نُوحٌ رَبِّ اِنَّهُمْ عَصَوْنى وَ اتَّبَعُوا مَنْ لَمْ يَزِدْهُ مالُهُ وَ وَلَدُهُ اِلاّ خَساراً
نوح ( بعد از يأس از هدایت آن ها ) عرض كرد : پروردگارا !آن ها نافرمانى من كردند و از
کسانى پیروى نمودند كه اموال و فرزندانشان چیزى جُز زیانکارى بر آن ها نیفزوده .
این آیه اشاره به این دارد كه رهبران این قوم جمعیتى هستند كه تنها امتیازشان اموال و فرزندان زیاد است ، آن هم اموال و فرزندانى كه جُز در مسیر فساد به كار گرفته نمى شود ، نه خدمتى به خلق مى كنند و نه خضوعى در برابر خالق دارند و این امکانات فراوان ، مایه غرور و طغیان و سرکشى آن ها شده است .
اگر به تاریخ بشر نگاه كنیم ، مى بینیم بسیارى از رهبران اقوام مختلف از همین قماش مردم بوده اند ، كسانى كه تنها امتیازشان اندوختن اموال حرام و به وجود آوردن فرزندان ناصالح و سپس سرکشى و طغیان و سرانجام تحمیل افکار خود بر توده هاى مستضعف و به زنجیر كشیدن آن ها بوده است .
22 وَ مَكَروُا مَكْرا كُبّاراً
و (این رهبران گمراه) مکر عظیمى به كار بردند .
احتمال دارد كه این مکر عظیم ، همان مسأله بت پرستى بوده باشد ؛ زیرا طبق بعضى از
روایات بت پرستى قبل از نوح سابقه نداشت ، بلکه قوم نوح آن را به وجود آوردند و مسأله از این جا سرچشمه گرفت كه در فاصله زمان آدم و نوح ، مردان صالحى بودند كه مردم به آن ها اظهار علاقه مى كردند ، شیطان ( و انسان هاى شیطان صفت ) از علاقه مردم سوء استفاده نموده و آن ها را تشویق به ساختن مجسّمه آن بزرگان و گرامى داشت آن مجسمه ها كرد .
اما چیزى نگذشت كه نسل هاى بعد رابطه تاریخى این موضوع را فراموش كرده و تصور نمودند كه این مجسّمه ها موجوداتى محترمند كه باید مورد پرستش قرار گیرند و به این ترتیب به پرستش بت ها سرگرم شدند و مستکبران ظالم با اغفال آن ها از این طریق آنان را به بند كشیدند و مکر بزرگ واقع شد .
23 وَ قالُوا لا تَذَرُنَّ الِهَتَكُمْ وَ لا تَذَرُنَّ وَدّا وَ لا سُواعا وَ لا يَغُوثَ وَ يَعُوقَ وَ نَسْراً
و گفتند : دست از خدایان و بت هاى خود برندارید، مخصوصاً بت هاى « وَدّ » و « سُواع » و « يَغوُث » و « يَعُوق » و « نَسْر » را رها نکنید .
رؤساى قوم نوح گفتند : هرگز دعوت نوح را به خداى يگانه نپذیرید ،
خدایى كه هرگز دیده نمى شود و بادست قابل لمس نیست.
مخصوصاً روى پنج بت تأکید كردند ، از قرائن چنین استفاده مى شود كه این پنج بت امتیازات ویژه اى داشتند و مورد توجه خاص آن قوم گمراه بودند ، به همین دلیل رهبران فرصت طلب آنان نیز روى عبادت آن ها تکیه مى كردند .
24 وَ قَدْ اَضَلُّوا كَثیرا وَ لاتَزِدِالظّالِمینَ اِلاّضَلالاً
و آن ها گروه بسیارى را گمراه كردند ، خداوندا ! ظالمان را جُز ضلالت میفزا .
منظور از افزودن ضلالت و گمراهى ظالمان و ستمگران ، همان سلب توفیق الهى از آن هاست كه سبب بدبختى آن ها مى شود و يا مجازاتى است كه آن ها به خاطر ظلمشان دریافت مى دارند كه خدا نور ایمان را از آن ها گرفته و تاریکى كفر را جانشین آن مى سازد .
25 مِمّا خَطیئاتِهِمْ اُغْرِقُوا فَاُدْخِلُوا نارا فَلَمْ يَجِدوُا لَهُمْ مِنْ دوُنِ اللّهِ اَنْصاراً
( آرى سرانجام ) همگى به خاطر گناهانشان غرق شدند و در آتش دوزخ وارد گشتند و جُز خدا ، ياورانى براى خود نیافتند.
تعبیر آیه نشان مى دهد كه آن ها بعد از غرق شدن ، بلافاصله وارد آتش شدند و این عجیب است كه از آب فورا وارد آتش شوند و این آتش همان آتش برزخى است ، چراکه طبق گواهى آیات قرآن گروهى بعد از مرگ در عالم برزخ مجازات مى شوند و طبق بعضى از روایات « قبر » يا باغى از باغ هاى بهشت است يا حفره اى از حفره هاى دوزخ .
بعضى نیز احتمال دادند كه منظور آتش دنیاست ، مى گویند : به فرمان خدا در میان همان امواج طوفان آتشى ظاهر شد و آن ها را در كام خود فروکشید .(1)
26 وَ قالَ نُوحٌ رَبِّ لاتَذَرْ عَلَى الاَْرْضِ مِنَ الْكافِرینَ دَيّاراً
« نوح » گفت : پروردگارا ! روى زمین احدى از كافران را زنده مگذار .
تعبیربه «عَلَى الاَْرْض»(بر صفحه زمین) نشان مى دهدکه هم دعوت نوح جهانى بوده و هم طوفان
1) تفسیر « ابوالفتوح رازى » ، جلد 11 ، صفحۀ 280 .
و عذابى كه بعد از آن آمد .
« دَيّار » از ماده « دار » به معنى كسى است كه در خانه اى سُكنى مى گزیند ، این واژه معمولاً در موارد نفى عام به كار مى رود ، مثلاً گفته مى شود : « ما فِى الدّارِ دَيّارٌ : در خانه احدى ساکن نیست » .
این سخن را هنگامى گفت كه به طور كامل از هدایت آن ها مأیوس شده بود و آخرین تلاش و كوشش خود را براى ایمان آوردن آن ها به كار بست و نتیجه اى نگرفت و تنها گروهى اندك به او ایمان آوردند .
27 اِنَّكَ اِنْ تَذَرْهُمْ يُضِلُّوا عِبادَكَ وَ لا يَلِدوُا اِلاّ فاجِرا كَفّاراً
چراکه اگر آن ها را بگذارى بندگانت را گمراه مى كنند و جُز نسلى فاجر و كافر به وجود نمى آورند.
« فاجِر » به معنى كسى است كه گناه زشت و شنیعى مرتکب مى شود و « كَفّار » مبالغه در « كفر » است ، بنابراین تفاوت میان این دو واژه این است كه يکى مربوط به جنبه هاى
عملى است و دیگرى اعتقادى .
تعبیر به « يُضِلُّوا عِبادَك » ( بندگانت را گمراه مى كنند ) ، ممکن است اشاره به گروه اندك مؤمنانى باشد كه در این مدت طولانى به نوح ایمان آوردند و نیز ممکن است اشاره به توده هاى مستضعف مردم باشد كه بر اثر فشار رهبران گمراه از آیین آن ها پیروى مى كنند .
در این كه نوح از كجا فهمید كه این ها دیگر ایمان نمى آورند و علاوه بر آن بندگان خدا را كه در آن محیط بودند ، گمراه مى سازند و از این گذشته نسل آینده آنان نیز فاسد و مفسد است ، بعضى گفته اند : این از طریق آگاهى بر غیب بود كه خدا به او داد ، این احتمال نیز داده شده كه نوح این مطلب را از وحى الهى استفاده كرد ، آن جا كه مى فرماید : « به نوح وحى فرستاده شد كه از قوم تو احدى جز آنان كه ایمان آورده اند ، ایمان نخواهد آورد » ( 36 / هود ) .
« نوح » از مجراى طبیعى و محاسبات معمولى نیز به این حقیقت رسیده بود ، زیرا
قومى كه نهصد و پنجاه سال با مؤثرترین بیانات تبلیغ شوند و ایمان نیاورند ، امیدى به هدایتشان نیست و چون این گروه كافر اکثریت قاطع را در اجتماع داشتند و همه امکانات در اختیار آن ها بود ، طبعا براى اغواى دیگران كوشش مى كردند و نسل هاى آینده چنین قومى قطعا فاسد بوده ، جمع میان این احتمالات سه گانه نیز ممکن است .
از مجموع این آیات به خوبى استفاده مى شود كه عذاب هاى الهى بر اساس « حکمت » است ، جمعیتى كه فاسد و مفسد باشند و نسل هاى آینده آن ها نیز در خطر فساد و گمراهى قرار گیرند ، در حکمت خداوند حقّ حیات ندارند ، طوفان يا صاعقه يا زمین لرزه يا بلاى دیگرى نازل مى شود و آن ها را از صفحه زمین برمى اندازد ، همان گونه كه طوفان نوح زمین را از لوث وجود آن قوم شرور شستشو داد .
و با توجه به این كه این قانون الهى مخصوص زمان و مکانى نیست ، باید توجه داشته باشیم كه اگر امروز هم قومى فاسد و مفسد و فرزندانشان « فاجر » و « كَفّار » بودند ، باید منتظر عذاب الهى باشند، چراکه دراین امور تبعیضى وجودندارد و این يك سنّت الهى است . .
28 رَبِّ اغْفِرْ لى وَ لِوالِدَىَّ وَ لِمَنْ دَخَلَ بَيْتِىَ مُؤْمِنا وَ لِلْمُؤْمِنینَ وَ الْمُؤْمِناتِ وَ لا تَزِدِ الظّالِمینَ اِلاّ تَباراً
پروردگارا ! مرا بیامرز و همچنین پدر و مادرم و تمام كسانى را كه با ایمان وارد خانه من شدند و جمیع مردان و زنان باایمان را و ظالمان را جُز هلاکت میفزا .
و چنین است حال « اولیاء اللّه » ، كه بعد از آن همه زحمت و تلاش در راه خدا باز هم خویش را مقصّر مى دانند و هرگز گرفتار غرور و خودبزرگ بینى نمى شوند ، نه همچون افراد كم ظرفیت كه با انجام يك كار كوچك چنان مغرور مى شوند كه گویى از خداوند طلبکارند .
نوح در حقیقت براى چند نفر طلب آمرزش مى كند :
« اول » براى خودش ، مبادا قصور و ترك اولایى از او سرزده باشد .
« دوم » براى پدر و مادرش ، به عنوان قدردانى و حق شناسى از زحمات آنان .
« سوم » براى تمام كسانى كه به اوایمان آوردند،هرچندکم بودند و سپس همراه او سواربر كشتى شدند كه آن كشتى نیز خانۀ نوح بود .
« چهارم » براى مردان و زنان باایمان درتمام جهان و درتمام طول تاریخ و ازاین جارابطه خود را با مؤمنان سراسر عالم برقرار مى سازد .
ولى در پایان باز تأکید بر نابودى ظالمان مى كند ، اشاره به این كه آن ها به خاطر ظلمشان مستحق چنین عذابى بودند .
امام صادق (علیه السلام) نیز فرموده اند : « منظور از بیت در این جا "ولایت" است ، هرکس واردولایت گردد،درخانه انبیاء واردشده است».(1)
پایان سورۀ نوح .
1) « نور الثقلین » ، جلد 5 ، صفحه 429 .
در فضیلت تلاوت این سوره ، پیغمبر اکرم صلى الله علیه و آله فرموده اند : « هرکس سوره "جن" را بخواند ، به تعداد هر جن و شیطانى كه تصدیق به محمد صلى الله علیه و آله يا تکذیب او كرده است ، ثواب آزاد كردن برده اى داده مى شود » .(1)
از امام صادق (علیه السلام) نیز نقل شده كه فرمودند : « هرکس بسیار سوره "جن" را بخواند ، هرگز در زندگى دنیا چشم زخم جن و جادو و سِحر و مکر آن ها به او نمى رسد و با محمد صلى الله علیه و آله همراه خواهد بود و مى گوید : "پروردگارا ! من كسى را به جاى او نمى خواهم و هرگز از او به دیگرى متمایل نمى شوم" » .(2)
بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ
بنام خداوند بخشنده بخشایشگر
1 قُلْ اوُحِىَ اِلَىَّ اَنَّهُ اسْتَمَعَ نَفَرٌ مِنَ الْجِنِّ فَقالُوا اِنّا سَمِعْنا قُرْاآنا عَجَباً
بگو : به من وحى شده است كه جمعى از « جن » به سخنانم گوش فراداده اند ، سپس گفته اند: ما قرآن عجیبى شنیده ایم .
« نَفَر » بنا به گفته جمعى از ارباب لغت و تفسیر به 3 تا 9 نفر گفته مى شود .
این آیه به خوبى نشان مى دهد كه طایفه « جن » داراى عقل ، شعور ، فهم ، درك ، تکلیف ، مسؤولیت ، آشنایى به لغت و توجه به فرق بین كلام اعجازآمیز هستند ، همچنین خود را موظف به تبلیغ حق مى دانند و مخاطب خطاب هاى قرآن نیز مى باشند .
آن ها حق داشتند كه قرآن را سخنى عجیب بشمرند ، زیرا هم لحن و آهنگ آن عجیب است و هم نفوذ و جاذبه اش ، هم محتوا و تأثیرش عجیب است و هم آورندۀ آن كه درس
نخوانده بود و به این ترتیب آن ها اعتراف به اعجاز قرآن نمودند .
2 يَهْدى اِلَى الرُّشْدِ فَامَنّا بِهِ وَ لَنْ نُشْرِكَ بِرَبِّنا اَحَداً
که به راه راست هدایت مى كند، لذا ما به آن ایمان آورده ایم و هرگز احدى را شریك پروردگارمان قرار نمى دهیم .
تعبیر به « رُشْد » ، تعبیر بسیار گسترده و جامعى است كه هر گونه امتیازى را در برمى گیرد، راهى است صاف ، بدون پیچ و خم ، روشن و واضح كه پویندگان رابه سرمنزل سعادت و كمال مى رساند.
3 وَ اَنَّهُ تَعالى جَدُّ رَبِّنا مَا اتَّخَذَ صاحِبَةً وَلا وَلَداً
و این كه بلند است مقام باعظمت پروردگار ما و او هرگز براى خود همسر و فرزندى انتخاب نکرده است .
« جَد » آن چنان كه « راغب » در « مفردات » آورده ، به معنى " قطع" است و از آن جا كه هر وجود باعظمتى از موجودات دیگر جدا مى شود ، این واژه به معنى عظمت آمده و اگر به پدربزرگ ، جد گفته مى شود ، آن هم به واسطۀ بزرگى مقام يا سنّ او است .
گویندگان جنّ ، در این جا مخصوصاً روى این مطلب تکیه مى كنند كه خداوند همسر و فرزندى ندارد و این تعبیر احتمالاً اشاره به نفى خرافه اى است كه در میان عرب وجود داشت ، مى گفتند : ملائکه دختران خدا هستنداز همسرى از جن كه خداوند براى خود برگزیده است .
4 وَ اَنَّهُ كانَ يَقُولُ سَفیهُنا عَلَى اللّهِ شَطَطاً
و این كه سفیهان ما درباره خداوند سخنان ناروا مى گفتند .
« سَفیه » در این جا همان مفهوم فردى را دارد و اشاره به « ابلیس » است كه بعد از مخالفت فرمان خدا ، نسبت هاى ناروایى به ساحت مقدس او داد ، حتى به دستور پروردگار دایر به سجده بر آدم ، رسما اعتراض كرد و آن را دور از حکمت شمرد و خود را برتر از آدم پنداشت.
« شَطَط » ( بر وزن وسط ) به معنى خارج شدن از حدّ اعتدال و دور افتادن است ، لذا به سخنانى كه دور از حق است ، شطط گفته مى شود و نیز به همین دلیل حاشیه نهرهاى بزرگ كه از آب فاصله زیادى دارد و دیواره هایش بلند است ، شط نامیده مى شود .
از آن جا كه « ابلیس » از جن بوده ، مؤمنان جن به این وسیله از او ابراز تنفر مى كنند و سخن او را گزافه و شطط مى نامند ، هرچند ظاهراً عالم و عابد بود ، اما عالم بى عمل ، عابد خودخواه و منحرف و مغرور ، از مصداق هاى روشن سفیه است .
5 وَ اَنّا ظَنَنّا اَنْ لَنْ تَقُولَ الاِْنْسُ وَ الْجِنُّ عَلَى اللّهِ كَذِباً
و این كه ما گمان مى كردیم كه انس و جن هرگز دروغ بر خدا نمى بندند .
این سخن اشاره به تقلید كورکورانه اى بود كه این گروه قبلاً از دیگران داشتند و براى خدا شریك و شبیه و همسر و فرزند قائل بودند ، مى گویند : اگر ما این مسایل را از دیگران بدون دلیل پذیرفتیم ، به خاطر خوش باورى بود ، هرگز خیال نمى كردیم كه انس و جن به خود جرأت دهند كه چنین دروغ هاى بزرگى به خدا ببندند ، ولى اکنون كه در مقام تحقیق برآمدیم و حق را دریافتیم و به آن ایمان آوردیم ، حالا پى به غلط بودن این تقلید ناروا مى بریم و به این ترتیب به اشتباه خود و انحراف مشرکان جن اعتراف مى كنیم .
6 وَ اَنَّهُ كانَ رِجالٌ مِنَ الاِْنْسِ يَعُوذوُنَ بِرِجالٍ مِنَ الْجِنِّ فَزادوُهُمْ رَهَقاً
و این كه مردانى از بشر به مردانى از جن پناه مى بردند و آن ها سبب گمراهى و طغیانشان مى شدند .
« رَهَق » در اصل به معنى پوشاندن چیزى با قهر و غلبه است و چون « گمراهى » و « گناه » و « طغیان » و « ترس » بر قلب و روح آدمى مسلط شده و آن را مى پوشاند، به این معانى تفسیر شده است .
مفهوم آیه ، مفهوم وسیعى است كه هرگونه پناه بردن افرادى از انسان ها به جن را شامل مى شود ، زیرا در میان عرب كاهنان زیادى وجود داشتند كه معتقد بودند به وسیله طایفه « جن » بسیارى از مشکلات را حل مى كنند و از آینده خبر مى دهند .
ضمناً از این آیه استفاده مى شود كه طایفه جن نیز ، مرد و زن دارند ، زیرا در آن تعبیر به « رِجالٌ مِنَ الْجِن » شده است .
7 وَ اَنَّهُمْ ظَنُّوا كَما ظَنَنْتُمْ اَنْ لَنْ يَبْعَثَ اللّهُ اَحَداً
و این كه آن ها گمان كردند همان گونه كه شما گمان مى كردید كه خداوند هرگز كسى را
( به نبوّت ) مبعوث نمى كند .
این آیات همچنان سخنان مؤمنان جنّ است كه به هنگام تبلیغ قوم خود بیان داشتند و از طرق مختلف آن ها را به سوى اسلام و قرآن دعوت نمودند و گفتند : هنگامى كه ما با دقت به آیات این كتاب آسمانى گوش فرا دادیم ، حقانیت آن را به روشنى درك كردیم ، مبادا شما هم مانند مشرکانِ انسان ها راه كفر پیش گیرید و به سرنوشت آن ها گرفتار شوید .
این تعبیر هشدارى است به مشرکان كه بدانند وقتى جن ، منطقش این است و داوریش چنین ، بیدار شوند و به دامن قرآن و پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله چنگ زنند .
8 وَ اَنّا لَمَسْنَا السَّماآءَ فَوَجَدْناها مُلِئَتْ حَرَسا شَدیدا وَ شُهُباً
و این كه ما آسمان را جستجوکردیم و همه را پُر از محافظان قوى و تیرهاى شُهُب يافتیم .
9 وَ اَنّا كُنّا نَقْعُدُ مِنْها مَقاعِدَ لِلسَّمْعِ فَمَنْ يَسْتَمِعِ الاْآنَ يَجِدْ لَهُ شِهابا رَصَداً
و این كه ما پیش از این به استراق سمع در آسمان ها مى نشستیم ، اما اکنون هرکس بخواهد استراق سمع كند ، شهابى را در كمین خود مى يابد .
« لَمَسْنا » از ماده « لمس » مى باشد كه معنى آن معروف است ، ولى در این جا كنایه از طلب و جستجو است .
« حَرَس » جمع « حارِس » به معنى نگاهبان و بعضى آن را اسم جمع دانسته اند .
« شِهاب » در اصل به معنى شعله اى است كه از آتش زبانه مى كشد و به شعله هاى آتشینى كه در آسمان به صورت خط ممتد ظاهر مى شود نیز « شهاب » مى گویند ، طبق تحقیقات دانشمندان امروز آن ها قطعه سنگ هاى كوچکى هستند كه در فضاى بیرون از كُره زمین در حرکتند ، هنگامى كه به زمین نزدیك شوند ، تحت تأثیر جاذبه آن قرار گرفته و با سرعت به طرف زمین سقوط مى كنند ، هنگامى كه وارد جَو يعنى قشر هواى فشرده محیط به زمین شوند ، به خاطر برخورد شدید با آن داغ و آتشین و به صورت شعله سوزانى درمى آیند و سرانجام خاکستر آن ها بر زمین مى نشیند .
واژه « رَصَد » ( بر وزن حَسَد ) به معنى آمادگى براى انتظار چیزى است كه در فارسى از
آن تعبیر به « كمین كردن » مى شود ، این واژه گاه به معنى اسم فاعل يعنى كسى يا چیزى كه در كمین نشسته ، نیز آمده است .
سپس مؤمنان جن به يکى از نشانه هاى صدق گفتار خود كه در جهان طبیعت براى همه جنّيان قابل درك است ، اشاره كرده اند . آیا این وضع تازه ، دلیل بر این حقیقت نیست كه با ظهور این پیامبر و نزول كتاب آسمانى او دگرگونى عظیمى در جهان رخ داده است ؟ چرا
شما قبلاً قدرت بر استراق سمع داشتید و الآن احدى توانایى بر این كار ندارد ؟ آیا مفهوم وضع جدید این نیست كه دوران شیطنت و كهانت و فریب پایان گرفته و شب تاریك جهل به پایان رسیده و آفتاب عالمتاب وحى و نبوّت طلوع كرده است ؟
10 وَ اَنّا لا نَدْرى اَشَرٌّ اُریدَ بِمَنْ فِى الاَْرْضِ اَمْ اَرادَ بِهِمْ رَبُّهُمْ رَشَداً
و این كه ( با این اوضاع و احوال ) ما نمى دانیم آیا اراده شرّى درباره اهل زمین شده يا پروردگارشان اراده كرده است آن ها را هدایت كند .
آن ها گفتند : ما نمى دانیم آیا این امر مقدمه نزول عذاب و بلا از سوى خدا است يا مقدمه هدایت آن ها ؟
ولى مؤمنان جن قاعدتا باید فهمیده باشند كه ممنوعیت از استراق سمع كه با ظهور پیامبر اسلام صلى الله علیه و آله مقارن بوده ، مقدمه هدایت انسان ها و برچیده شدن دستگاه كهانت و خرافات دیگرى مانند آن است و این چیزى جُز اعلام پایان يك دوره تاریك و آغاز دورانى نورانى نمى تواند باشد .
اما از آن جا كه « جن » به مسأله استراق سمع دلبستگى خاصى داشت ، هنوز نمى توانست باور كند كه این محرومیت يك نوع خیر و برکت است وگرنه روشن است كه كاهنان در عصر جاهلیت با اتکاء به همین مسأله استراق سمع سهم بزرگى در گمراه ساختن مردم داشتند.
قابل توجه این كه آن ها در این جمله هدایت را به خدا نسبت مى دهند ، ولى شر را به صورت فعل مجهول بدون نسبت به خدا ذکر مى كنند ، اشاره به این كه آن چه از سوى خدا مى رسد ، خیر و هدایت است و شر و فساد از خود مردم و سوء استفاده آن ها از نعمت هاى
الهى و مواهب آفرینش ناشى مى شود .
11 وَ اَنّا مِنَّا الصّالِحُونَ وَ مِنّا دوُنَ ذلِكَ كُنّا طَرائِقَ قِدَداً
و این كه در میان ما افرادى صالح و افرادى غیرصالحند و ما گروه هاى متفاوتى هستیم .
واژۀ « قِدَد » ( بر وزن پسر ) جمع « قِد » ( بر وزن ضد ) و به معنى "بریده شده" است و به گروه هاى مختلف ، به خاطر این كه قطعه هاى جدا از هم هستند ، نیز اطلاق مى شود .
مؤمنان جن با این سخن روشن مى سازند كه اصل اختیار و آزادى اراده بر آن ها نیز حاکم است و افرادى صالح و غیرصالح هر دو وجود دارند ، بنابراین زمینه هاى هدایت در وجود آن ها فراهم مى باشد و اصولاً يکى از عوامل تأثیر تبلیغ ، « شخصیت دادن » به طرف مقابل و توجه دادن او به وجود زمینه هاى هدایت و كمال است .
این آیه در ضمن ذهنیات ما انسان ها را درباره جن نیز اصلاح مى كند ، زیرا در تصوّر بسیارى از مردم واژه جن با نوعى « شیطنت » و فساد و گمراهى و انحراف ، همراه
است ، این آیه مى گوید : آن ها نیز گروه هاى مختلفى دارند ؛ صالح و غیرصالح .
12 وَ اَنّا ظَنَنّا اَنْ لَنْ نُعْجِزَ اللّهَ فِى الاَْرْضِ وَ لَنْ نُعْجِزَهُ هَرَباً
و این كه ما يقین داریم هرگز نمى توانیم بر اراده خداوند در زمین غالب شویم و نمى توانیم از پنجه قدرت او فرار كنیم .
مؤمنان جن به قوم خود هشدار دادند كه اگر تصور كنید مى توانید از كیفر و مجازات خدا با فرار كردن به گوشه اى از زمین يا نقطه اى از آسمان ها نجات يابید ، سخت در اشتباهید .
13 وَ اَنّا لَمّا سَمِعْنَا الْهُدى امَنّا بِهِ فَمَنْ يُؤْمِنْ بِرَبِّهِ فَلا يَخافُ بَخْسا وَ لا رَهَقاً
و این كه ما هنگامى كه هدایت قرآن را شنیدیم ، به آن ایمان آوردیم و هرکس به پروردگارش ایمان بیاورد ، نه از نقصان مى ترسد و نه از ظلم .
« بَخْس » ( بر وزن شخص ) به معنى نقصان از طریق ظلم و ستم است و « رَهَق » ( بر وزن شفق ) به معنى پوشاندن چیزى به زور است .
منظور از آیه مورد بحث این است كه ؛ مؤمنان هر كار كوچك و بزرگى را انجام دهند ،
اجر و پاداش آن را بى كم و كاست دریافت مى نمایند .
14 وَ اَنّا مِنَّا الْمُسْلِمُونَ وَ مِنَّا الْقاسِطُونَ فَمَنْ اَسْلَمَ فَاُولئِكَ تَحَرَّوْا رَشَداً
و این كه گروهى از ما مسلمان و گروهى ظالمند ، هرکس اسلام را اختیار كند ، راه راست را برگزیده است .
15 وَ اَمَّا الْقاسِطُونَ فَكانُوا لِجَهَنَّمَ حَطَباً
و اما ظالمان هیزم بر آتش جهنّم گردیدند .
« قاسِط » از ماده « قسط » به معنى "تقسیم عادلانه" است ، این ماده وقتى كه به صورت ثلاثى مجرد استعمال شود ( مانند این آیه ) به معنى ظلم و انحراف از مسیر حق است .
« تَحَرَّوْا » از ماده « تَحَرّي » به معنى قصد كردن چیزى است .
در این آیات « مُسلم » در برابر « ظالم » قرار گرفته ، اشاره به این كه چیزى كه انسان را از ظلم باز مى دارد ، همان ایمان است وگرنه يك فرد بى ایمان به هر حال آلوده به ظلم و ستم خواهد شد و ضمناً نشان مى دهد كه مؤمن واقعى كسى است كه هرگز آلوده به ظلم و ستمى
نشود ، چنان كه در حدیثى از پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله مى خوانیم : « اَلْمُؤْمِنُ مَنْ اَمِنَهُ النّاسُ عَلى اَنْفُسِهِمْ وَ اَمْوالِهِمْ : مؤمن كسى است كه مردم بر جان و مال خود از ناحیه او در امان باشند » .(1)
و در حدیث دیگرى از همان حضرت صلى الله علیه و آله نقل شده است : « اَلْمُسْلِمُ مَنْ سَلُمَ الْمُسْلِمُونَ مِنْ لِسانِهِ وَ يَدِهِ : مسلمان كسى است كه مسلمانان از دست و زبان او آسوده باشند » .(2)
تعبیر به « تَحَرَّوْا رَشَدا » نشان مى دهد كه مؤمنان از روى توجه و قصد و تحقیق به سراغ هدایت مى روند ، نه چشم بسته و كورکورانه و بالاترین پاداش آن ها نیز همان نیل به حقیقت است كه در سایه آن به همه نعمت هاى الهى نایل مى شوند ، در حالى كه بدترین بدبختى ستمکاران آن است كه هیزم دوزخند ، يعنى آتش از درون وجودشان زبانه مى كشد . .
16 وَ اَنْ لَوِ اسْتَقامُوا عَلَى الطَّریقَةِ لاََسْقَيْناهُمْ ماءً غَدَقا
و اگر آن ها ( جن و انس ) بر طریقه ( ایمان ) استقامت ورزند، ما آن ها را با آب فراوان سیراب مى كنیم .
« غَدَق » به معنى " آب فراوان" است .
باران رحمت خود را بر آن ها فرومى باریم و منابع و چشمه هاى آب حیاتبخش را در اختیارشان مى گذاریم و آن جا كه آب فراوان است ، همه چیز فراوان است و به این ترتیب آن ها را مشمول انواع نعمت ها قرار مى دهیم .
قابل توجه این كه طبق این بیان ، آن چه مایه وفور نعمت مى شود ، استقامت بر ایمان است نه اصل ایمان ، زیرا ایمان موقت و زودگذر نمى تواند چنین برکاتى از خود نشان دهد ، مهم استقامت بر ایمان و تقوا است .
17 لِنَفْتِنَهُمْ فیهِ وَ مَنْ يُعْرِضْ عَنْ ذِكْرِ رَبِّهِ يَسْلُكْهُ عَذابا صَعَداً
هدف این است كه ما آن ها را با این نعمت فراوان بیازماییم و هرکس از ذکر
پروردگارش روى گردان شود ، او را به عذاب شدید و روزافزونى گرفتار مى سازد .
« صَعَد » ( بر وزن سفر ) به معنى صعود كردن و بالا رفتن است و گاه به معنى گردنه آمده است و از آن جا كه بالا رفتن از گردنه ها ، مشقت بار است ، این واژه به معنى " امور مشقت بار" به كار مى رود .
یکى از اسباب مهم امتحان الهى ، وفور نعمت است و اتفاقاً آزمایش به وسیلۀ « نعمت » از آزمایش به وسیله « عذاب » سخت تر و پیچیده تر است ، زیرا طبیعت فزونى نعمت ، ایجاد سستى ، تنبلى و غفلت در فرد و غرق شدن در لذایذ و شهوات است و این درست چیزى است كه انسان را از خدا دور مى سازد و میدان را براى فعالیت شیطان آماده مى كند ، تنها كسانى مى توانند از عوارض نامطلوب فزونى وفور نعمت در امان بمانند كه به طور دائم به ياد خدا باشند ، ذکر او را فراموش نکنند و با يادآورى هاى مداوم خانۀ قلب را از نفوذ شیاطین حفظ نمایند .
چنان كه درآیۀ 124سوره طه مى خوانیم:« وَ مَنْ اَعْرَضَ عَنْ ذِكْرىفَاِنَّ لَهُ مَعیشَةً ضَنْكا: هرکس از ياد من روى گردان شود ، زندگى تنگ و سختى خواهد داشت » .
و در آیه 40 سوره نمل از زبان سلیمان مى خوانیم : « هذا مِنْ فَضْلِ رَبّى لِيَبْلُوَنى ءَاَشْكُرُ اَمْ اَكْفُرُ : این از فضل پروردگار من است ، مى خواهد مرا آزمایش كند كه آیا شکر او را به جا مى آورم يا كفران مى كنم »؟ و در آیه 28 سوره انفال آمده : « وَ اعْلَمُوا اَنَّما اَمْوالُكُمْ وَ اَوْلادُكُمْ فِتْنَةٌ : بدانید كه اموال و فرزندان شما مایه امتحان شما است » .
18 وَ اَنَّ الْمَساجِدَ لِلّهِ فَلا تَدْعُوا مَعَ اللّهِ اَحَداً
و این كه مساجد از آنِ خداست ، در این مساجد اَحَدى را با خدا نخوانید .
منظور از « مَساجِد » ، مکان هایى است كه در آن جا براى خدا سجده مى شود كه مصداق اَكمل آن ، مسجدالحرام و مصداق دیگرش سایر مساجد و مصداق گسترده ترش تمام مکان هایى است كه انسان در آن جا نماز مى خواند و براى خدا سجده مى كند و به حکم حدیث معروف پیغمبر صلى الله علیه و آله كه فرمود : « جُعِلَتْ لِىَ الاَْرْضُ مَسْجِدا وَ طَهُورا : تمام روى زمین ،
سجده گاه و وسیلۀ طهور ( تیمّم كردن ) براى من قرار داده شده است » (1)، همه جا را شامل مى شود .
و به این ترتیب پاسخى است به اعمال مشرکان عرب و مانند آن ها كه خانه كعبه را بتکده ساخته بودند و به اعمال مسیحیان منحرف كه به سراغ « تثلیث » رفته و در كلیساهاى خود خدایان سه گانه را مى پرستیدند ، قرآن مى گوید : تمام معابد مخصوص خداست و در این معابد ، جز براى خدا سجده نمى توان كرد و پرستش غیر او ممنوع است .
مسألۀ « توسل » به پیامبر صلى الله علیه و آله و اولیاء دین علیهم السلام يعنى آن ها را وسیله و شفیع در درگاه خدا قرار دادن ، مطلبى است كه نه با حقیقت توحید منافات دارد و نه با آیات قرآن مجید ، بلکه تأکیدى است بر توحید و این كه همه چیز از ناحیۀ خدا است ، در آیات قرآن نیز كرارا به مسأله شفاعت و همچنین استغفار و طلب آمرزش پیامبر صلى الله علیه و آله براى مؤمنان اشاره شده است .
1) « وسایل الشیعه » ، جلد 2 ، صفحه 970 ، حدیث 3 .
با این حال بعضى از دورافتادگان از تعلیمات اسلام و قرآن اصرار دارند كه هرگونه توسل و شفاعتى را منکر شوند و براى اثبات مقصود خود ، دستاویزهایى پیدا كرده اند ، از جمله همین آیه ، آن ها مى گویند : طبق این آیه ، قرآن دستور مى دهد نام هیچ كس را همراه نام خدا نبرید و جُز او را نخوانید و شفاعت نطلبید .
ولى انصاف این است كه این آیه هیچ ارتباطى به مطلب آن ها ندارد ، بلکه هدف از آن نفى شرك ، يعنى چیزى را همردیف خدا در عبادت يا طلبیدن حاجت ، قراردادن است .
به تعبیر دیگر اگر كسى به راستى كار خدا را از غیر خدا بخواهد و او را صاحب اختیار و مستقل در انجام آن بشمرد ، مشرك است ، همان گونه كه واژه « مَعَ » در جمله « فَلا تَدْعُوا مَعَ اللّهِ » به این معنى گواهى مى دهد كه نباید كسى را « همردیف » خدا و « مبدأ تأثیر مستقل » دانست .
ولى اگر از انبیاء الهى شفاعت بخواهد ، يا تقاضاى وساطت در درگاه پروردگار كند ، نه تنها آن را نفى نمى كند ، بلکه قرآن گاه خود پیامبر صلى الله علیه و آله را به این معنى دعوت كرده و گاه به دیگران دستور داده از پیامبر صلى الله علیه و آله شفاعت بخواهند .
در آیۀ 103 سوره توبه مى خوانیم : « خُذْ مِنْ اَمْوالِهِمْ صَدَقَةً تُطَهِّرُهُمْ وَ تُزَكّيهِمْ بِها وَ صَلِّ عَلَيْهِمْ اِنَّ صَلاتَكَ سَكَنٌ لَهُمْ : از اموال آن ها زکات بگیر تا به وسیله آن ، آن ها را پاك سازى و ( هنگام گرفتن زکات ) به آن ها دعا كن كه دعاى تو مایه آرامش آن ها است » .
و در آیه 97 سوره يوسف از زبان برادرانش خطاب به پدر مى خوانیم : « يا اَبانَا اسْتَغْفِرْ لَنا ذُنُوبَنا اِنّا كُنّا خاطِئینَ : اى پدر ! براى ما استغفار كن كه ما خطاکار بودیم » .
یعقوب نیز این تقاضا را نه تنها انکار نکرد بلکه به آن ها قول مساعد داد و گفت : « سَوْفَ اَسْتَغْفِرُ لَكُمْ رَبّى : به زودى براى شما از درگاه خداوند تقاضاى آمرزش مى كنم » .
بنابراین مسأله توسل و شفاعت طلبیدن به مفهومى كه گفته شد ، از دستورهاى صریح قرآن است .
19 وَ اَنَّهُ لَمّا قامَ عَبْدُاللّهِ يَدْعُوهُ كادوُا يَكُونُونَ عَلَيْهِ لِبَداً
و این كه هنگامى كه بنده خدا(محمد صلى الله علیه و آله به عبادت)برمى خاست و اورامى خواند، گروهى سخت اطراف او جمع مى شدند .
« لِبَد » ( بر وزن پدر ) به معنى چیزى است كه اجزاى آن روى هم متراکم شده باشد ، این تعبیر بیانگر هجوم عجیب مؤمنان جن براى شنیدن قرآن در اولین برخورد با آن و همچنین بیانگر جاذبه فوق العاده نمازپیامبر صلى الله علیه و آله است.
در این آیه مؤمنان جن حال ياران پیامبر صلى الله علیه و آله را شرح مى دهند كه چگونه با همان تعداد كمى كه در مکه داشتند ، براى شنیدن سخنانش از سر و دوش هم بالا مى رفتند و منظور این بود كه طایفه جن از آن ها سرمشق گرفته ، به سوى ایمان بشتابند .
20 قُلْ اِنَّما اَدْعُوا رَبّى وَ لا اُشْرِكُ بِهِ اَحَداً
بگو : من تنها پروردگارم را مى خوانم و هیچ كس را شریك او قرار نمى دهم .
21 قُلْ اِنّى لا اَمْلِكُ لَكُمْ ضَرّا وَ لا رَشَداً
بگو: من مالك زیان و هدایتى براى شما نیستم .
22 قُلْ اِنّى لَنْ يُجیرَنى مِنَ اللّهِ اَحَدٌ وَ لَنْ اَجِدَ مِنْ دوُنِهِ مُلْتَحَداً
بگو : ( اگر من بر خلاف فرمانش رفتار كنم ) هیچ كس مرا در برابر او پناه نمى دهد و
پناهگاهى جُز او نمى يابم .
« مُلْتَحَد » به معنى پناهگاه مطمئن است و در اصل از ماده « لَحْد » ( بر وزن مَهْد ) به معنى حفره اى است كه در كنار قرار گرفته باشد ، شبیه آن چه براى مردگان در عمق قبر كنده مى شود كه در يك سوى عمق قبر مقدارى پیشروى به يك طرف مى كنند و جسم مرده را در آن مى گذارند ، تا خاك به روى او ریخته نشود و از آسیب جانوران نیز محفوظ تر بماند ، سپس به هر مکان و پناهگاه مطمئن دیگرى اطلاق شده است .
این سخنان از يك سو اعتراف به عبودیت كامل پیامبر صلى الله علیه و آله در پیشگاه خداوند است و از سوى دیگر هرگونه غلو در مورد پیامبر صلى الله علیه و آله را نفى مى كند و از سوى سوم نشان مى دهد كه نه تنها از بت ها كارى ساخته نیست ، بلکه شخص پیامبر صلى الله علیه و آله نیز با آن همه عظمت ، ملجأ و پناهگاه مستقلى در برابر عذاب خدا نمى تواند باشد و از سوى چهارم به بهانه جویى ها و انتظارات بى موردى كه افراد لجوج در برابر پیامبر صلى الله علیه و آله داشتند و از او تقاضاى كارهاى خدایى مى كردند ، پایان مى دهد و ثابت مى كند كه توسل و شفاعت نیز به اذن خداست .
23 اِلاّ بَلاغا مِنَ اللّهِ وَ رِسالاتِهِ وَ مَنْ يَعْصِ اللّهَ وَ رَسُولَهُ فَاِنَّ لَهُ نارَ جَهَنَّمَ خالِدینَ فیها اَبَداً
تنها وظیفه من ابلاغ از سوى خدا و رساندن رسالات او است و هرکس نافرمانى خدا و رسولش كند ، آتش دوزخ از آنِ اوست ، جاودانه در آن مى ماند .
در این كه میان « بَلاغ » و « رِسالات » چه تفاوتى وجود دارد ، بعضى معتقدند كه « بَلاغ » اشاره به ابلاغ اصول دین است و « رِسالات » بیان فروع دین. و بعضى « بَلاغ » را به معنى ابلاغ دستورات الهى و « رِسالات » را به معنى اجراى آن ها دانسته اند .
ولى به نظر مى رسد كه هر دو به يك معنى بازگردد و تأکید يکدیگر باشند ، به قرینه آیات متعددى از قرآن كه هر دو را به صورت يك معنى ذکر مى كند ، مانند آیه 62 سوره اعراف كه مى گوید : « اُبَلِّغُكُمْ رِسالاتِ رَبّى : من "رسالت هاى" پروردگارم را به شما " ابلاغ " مى كنم » .
در پایان آیه هشدار مى دهد كه « هرکس معصیت خدا و رسولش را كند ، آتش جهنّم از آنِ اواست و جاودانه درآن مى ماند ».
روشن است كه منظور هرگنهکارى نیست ، بلکه منظور مشرکان و كافران است ، زیرا هر گنهکارى مستحقّ خلود در آتش دوزخ نمى باشد .
یکى از ویژگى هاى «رهبران الهى» این است كه بر خلاف « رهبران شیطانى » هرگز پُرمدّعا و خودبزرگ بین و متکبر و مغرور نیستند .
در حالى كه فرعون فریاد احمقانه « اَنَا رَبُّكُمُ الاَْعْلى : من خداى بزرگ شما هستم » . « وَ هذِهِ الاَْنْهارُ تَجْرى مِنْ تَحْتى : این شاخه هاى عظیم رود نیل همه زیرنظر من جریان دارد » بلند مى كرد ، رهبران الهى در نهایت تواضع و فروتنى خود را بنده كوچکى از بندگان خدا معرفى مى نمودند كه در برابر اراده او هیچ قدرتى از خود ندارند .
در آیۀ 110 كهف آمده : « قُلْ اِنَّما اَنَا بَشَرٌ مِثْلُكُمْ يُوحى اِلَىَّ : بگو : من تنها بشرى همچون شما هستم جز این كه بر من وحى مى شود ».
و در جاى دیگر آمده : « وَ ما اَدْرى ما يُفْعَلُ بى وَ لا بِكُمْ اِنْ اَتَّبِعُ اِلاّ ما يُوحى اِلَىَّ وَ ما اَنَا
اِلاّ نَذیرٌ مُبینٌ: من نمى دانم خداوند بامن و باشما چه خواهد كرد، تنها از چیزى پیروى مى كنم كه به من وحى مى شود و جزبیم دهنده آشکارنیستم »(9/احقاف).
« قُلْ لا اَقُولُ لَكُمْ عِنْدى خَزائِنُ اللّهِ وَ لا اَعْلَمُ الْغَيْبَ وَ لا اَقُولُ لَكُمْ اِنّى مَلَكٌ : بگو : من نمى گویم خزائن خدا نزد من است و من از غیب آگاه نیستم ( جز آن چه خدا به من بیاموزد ) و ادعا نمى كنم كه من فرشته ام » ( 50 / انعام ) .
آن ها حتى اگر به اوج قدرت مالى مى رسیدند ، هرگز دست و پاى خود را گُم نکرده و مانند سلیمان مى گفتند : « هذا مِنْ فَضْلِ رَبّى : این قدرت و شوکت از فضل پروردگار من است » (40/نمل).
جالب این كه در آیات متعددى از قرآن مجید تعبیرات تندى دیده مى شود كه مخاطب در آن شخص پیامبر صلى الله علیه و آله است و به او عتاب مى كند و هشدار مى دهد كه دقیقا مراقب مسؤولیت هاى خویش باشد .
مجموعه این آیات و آیات گذشته كه تعداد آن در قرآن كم نیست ، سند زنده اى بر حقانیت این پیامبر بزرگ است وگرنه چه مانعى داشت در برابر توده مردمى كه آمادۀ
پذیرش هرگونه مقامى براى او بودند ، مقامات عظیمى براى خود ادعا كند كه از دسترس فکربشر بالاتر و دورترازهرگونه چون و چراباشد،همان گونه كه تاریخ نظیر آن رادرمورد رهبران شیطانى بسیار نشان داده است .
آرى تعبیراتى همچون آیات مورد بحث و مانند آن از شواهد زنده حقانیت دعوت رسول اللّه صلى الله علیه و آله است .
24 حَتّى اِذا رَاَوْا ما يُوعَدوُنَ فَسَيَعْلَمُونَ مَنْ اَضْعَفُ ناصِرا وَ اَقَلُّ عَدَداً
( این كارشکنى كفار همچنان ادامه مى يابد ) تا زمانى كه آن چه رابه آن ها وعده داده شده ، ببینند ، آن گاه مى دانند چه كسى ياورش ضعیف تر و جمعیتش كمتر است .
در این كه منظور از جمله « ما يُوعَدوُنَ » عذاب دنیا يا آخرت ، يا هر دو است ، تفسیرهاى متعددى گفته اند ، ولى مناسب این است كه معنى آن عام و گسترده باشد ، خصوصا این كه فزونى و كمى عدد و ضعف و قدرت ناصر و ياور بیشتر مربوط به دنیا است و لذا جمعى از مفسّرین آن را به مسأله جنگ بدر كه در آن قوّت و قدرت مسلمانان آشکار
شد ، تفسیر كرده اند و در روایات متعددى به ظهور حضرت مهدى " اَرْواحُنا فِداه" تفسیر شده است ، بنابراین اگر آیه را به معنى وسیعش تفسیر كنیم ، همه این ها را شامل مى شود .
به علاوه در آیه 75 سوره « مریم » نیز آمده است : « حَتّى اِذا رَاَوْا ما يُوعَدوُنَ اِمَّا الْعَذابَ وَ اِمَّا السّاعَةَ فَسَيَعْلَمُونَ مَنْ هُوَ شَرٌّ مَكانا وَ اَضْعَفُ جُنْدا : این وضع همچنان ادامه مى يابد تا زمانى كه وعده الهى را با چشم خود ببینند ؛ يا عذاب این دنیا ، يا عذاب آخرت ، آن روز مى دانند چه كسى موقعیتش بدتر و لشکرش ناتوان تر است » .
به هر حال لحن آیه به خوبى نشان مى دهد كه دشمنان اسلام پیوسته قدرت و كثرت نفرات خود را به رخ آن ها مى كشیدند و آن ها را ضعیف و ناتوان مى شمردند ، قرآن به این وسیله به مؤمنان دلدارى و نوید مى دهد كه سرانجام پیروزى آن ها و شکست و ناتوانى دشمنان فرا خواهد رسید .
در آیات قرآن این مطلب زیاد به چشم مى خورد كه طاغوت هاى هر زمان نفرات و
فزونى جمعیت خود را به رخ دیگران مى كشیدند و در برابر انبیاء به آن مى بالیدند .
فرعون در تحقیر هواداران موسى (علیه السلام)مى گفت : « اِنَّ هؤُلاءِ لَشِرْذِمَةٌ قَلیلُونَ : این ها گروهى اندکند » ( 54 / شعراء ) .
و مشرکان عرب مى گفتند : « نَحْنُ اَكْثَرُ اَمْوالاً وَ اَوْلادا وَ ما نَحْنُ بِمُعَذَّبینَ : ما اموال و فرزندان بیشترى داریم و هرگز مجازات نخواهیم شد » ( 35 / سبأ ) .
و گاه يك فرد بى ایمان در مقابل يك فرد مؤمن ، ثروت و نفراتش را به رخ او مى كشید و مى گفت : « اَنَا اَكْثَرُ مِنْكَ مالاً وَ اَعَزُّ نَفَرا: من ثروتى بیشتر از تو دارم و نفراتى نیرومندتر» (34/کهف) ، ولى در مقابل ، افراد مؤمن به پیروى انبیاء و رهبران الهى هرگز روى فزونى جمعیت و نفرات تکیه نمى كردند ، منطق آن ها این بود : « كَمْ مِنْ فِئَةٍ قَلیلَةٍ غَلَبَتْ فِئَةً كَثیرَةً بِاِذْنِ اللّهِ : چه بسیار گروه اندکى بر گروه بسیارى به فرمان خدا پیروز شدند » ( 249 / بقره ) .
حضرت علی (علیه السلام)مى فرماید : « اَيُّهَا النّاسُ ! لا تَسْتَوْحِشُوا فى طَریقِ الْهُدى لِقِلَّةِ
اَهْلِهِ : اى مردم ! در طریق هدایت هرگز از كمى نفرات وحشت نکنید » .(1)
تاریخ انبیاء مخصوصاً تاریخ زندگى پیامبر اسلام صلى الله علیه و آله نیز نشان مى دهد كه چگونه جمعیت هاى انبوه و بى ایمان با داشتن همه گونه قدرت در برابر اندك ياران مؤمن ، گرفتار شکست و درماندگى شدند ، در قرآن مجید در داستان « بنى اسرائیل » و « فرعون » و « طالوت » و « جالوت » و آیات مربوط به جنگ « بدر » و « احزاب » نیز این معنى به خوبى منعکس شده است .
25 قُلْ اِنْ اَدْرى اَقَریبٌ ما تُوعَدوُنَ اَمْ يَجْعَلُ لَهُ رَبّىاَمَداً
بگو : من نمى دانم آن چه به شما وعده داده شده نزدیك است ، يا پروردگارم زمانى براى آن قرار مى دهد ؟
« اَمَد » به معنى زمان است ، با این تفاوت كه به گفته « راغب » در «مفردات»، زمان هم .
1) « نهج البلاغه » ، خطبۀ 201 .
شامل ابتدا است و هم انتها ، در حالى كه اَمَد تنها به انتهاى زمان چیزى مى گویند.
و نیز گفته اند كه اَمَد و اَبَد از نظر معنى به هم نزدیکند ، با این تفاوت كه اَبَد مدت نامحدودى را شامل مى شود ، در حالى كه اَمَد، مدت محدودى را ، هرچند كه طولانى باشد .
علم زمان برپا شدن قیامت ، مخصوص ذات پاك خداست و او خواسته از بندگانش مکتوم بماند تا موضوع امتحان و آزمون خلق كامل گردد ، چراکه اگر بدانند دور است يا نزدیك ، در هر دو صورت امتحان كم اثر خواهد بود .
به هر حال بارها در آیات قرآن مجید به این معنى برخورد مى كنیم كه وقتى سؤال از زمان قیامت مى شد، پیغمبر اکرم صلى الله علیه و آله اظهار بى اطلاعى كرده و مى فرمود: « علم آن مخصوص خداست ».
در حدیثى آمده است كه روزى « جبرئیل » به صورت يك عرب بیابانى در برابر پیامبر صلى الله علیه و آله ظاهر شد و از جمله سؤالاتى كه از آن حضرت نمود، این بود كه گفت : « اَخْبِرْنى عَنِ السّاعَةِ : به من بگو كِى قیامت برپا مى شود » ؟ پیامبر صلى الله علیه و آله فرمود : « مَا الْمَسْؤُولُ عَنْها بِاَعْلَمَ مِنَ السّائِلِ : كسى كه از او سؤال مى كنى ( در این مسأله ) آگاه تر از سؤال كننده نیست » .
بار دیگر آن مرد عرب با صداى بلند گفت : « يا مُحَمَّد صلى الله علیه و آله ! مَتَى السّاعَةُ : اى محمد ! قیامت كِى خواهد بود »؟ پیامبر صلى الله علیه و آله فرمود: « وَيْحَكَ اَنَّها كائِنَةٌ فَما اَعْدَدْتَ لَها : واى بر تو قیامت مى آید . بگو ببینم چه چیز براى آن فراهم كرده اى » ؟ اعرابى گفت : « من نماز و روزه بسیارى فراهم نکرده ام ، ولى خدا و رسولش را دوست دارم ». پیامبر صلى الله علیه و آله فرمود : « فَاَنْتَ مَعَ مَنْ اَحْبَبْتَ : پس تو با كسى خواهى بود كه دوستش دارى ». « اَنَس » يکى از ياران پیامبر صلى الله علیه و آله مى گوید : « فَما فَرِحَ الْمُسْلِمُونَ بِشَىْ ءٍ فَرَحَهُمْ بِهذَا الْحَدیثِ : مسلمانان از هیچ سخنى ماننداین سخن خوشحال نشدند» .(1)
26 عالِمُ الْغَيْبِ فَلا يُظْهِرُ عَلى غَيْبِهِ اَحَداً
عالم الغیب اوست و هیچ كس را بر اسرار غیبش آگاه نمى سازد.
سپس در ادامه این بحث يك قاعده كلى در مورد علم غیب را بیان مى دارد و مى فرماید : عالم الغیب ، خداست . .
1) « تفسیر المراغى » ، جلد 29 ، صفحه 105 .
27 اِلاّ مَنِ ارْتَضى مِنْ رَسُولٍ فَاِنَّهُ يَسْلُكُ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَ مِنْ خَلْفِهِ رَصَداً
مگر رسولانى كه آن ها را برگزیده است و مراقبینى از پیش رو و پشت سر براى آن ها قرار مى دهد .
سپس به عنوان يك استثناء از این مسأله كلى مى افزاید : « مگر رسولى كه او را برگزیده » به او آن چه را بخواهد از علم غیب مى آموزد و از طریق وحى به او ابلاغ مى كند .
« رَصَد » در اصل معنى مصدرى دارد و به معنى آمادگى براى مراقبت از چیزى است و بر اسم فاعل و مفعول نیز اطلاق شده است و هم در مفرد و هم در جمع به كار مى رود ، يعنى به يك فرد مراقب و نگهبان يا جمعیت مراقبین و نگهبانان هر دو اطلاق مى شود .
و منظور از آن در این جا فرشتگانى است كه خداوند بعد از نزول وحى به آن ها دستور مى دهد پیامبرش را از هر سو احاطه كنند و از شرّ شیاطین جن و انس و وسوسه هاى آن ها و آن چه اصالت وحى را خدشه دار مى كند ، محافظت و پاسدارى نمایند ، تا پیام الهى بى كم و زیاد و بدون كمترین خدشه اى به بندگان ابلاغ گردد و این خود يکى از دلایل
معصوم بودن پیامبران است كه با نیروهاى غیبى و امدادهاى الهى و مراقبت فرشتگان او ، از لغزش ها و خطاها مصون و محفوظند .
28 لِيَعْلَمَ اَنْ قَدْ اَبْلَغُوا رِسالاتِ رَبِّهِمْ وَ اَحاطَ بِما لَدَيْهِمْ وَ اَحْصى كُلَّ شَىْ ءٍ عَدَداً
تا بداند پیامبرانش رسالت هاى پروردگارشان را ابلاغ كرده اند و او به آن چه نزد آن هاست ، احاطه دارد و هر چیزى را احصاء كرده است .
منظور از « عِلْم » در این جا "علم فعلى" است و به تعبیر دیگر معنى آیه این نیست كه خداوند چیزى را درباره پیامبرانش نمى دانسته و بعدا دانسته است ، چه این كه علم خدا ازلى و ابدى و بى پایان است ، بلکه منظور این است كه این علم الهى در خارج تحقق يابد و صورت عینى به خود بگیرد ، يعنى پیامبران رسالت او را عملاً ابلاغ كرده و اتمام حجت نمایند.
با دقت در آیات مختلف قرآن به خوبى روشن مى شود كه دو دسته آیه در زمینه علم غیب وجود دارد ؛ نخست آیاتى كه علم غیب را مخصوص خدا معرفى كرده و از غیر او نفى
مى نماید ، مانند آیۀ 59 سوره انعام : « وَ عِنْدَهُ مَفاتِحُ الْغَيْبِ لا يَعْلَمُها اِلاّ هُوَ : كلیدهاى غیب نزد خداست كه جُز او كسى آن ها را نمى داند » و آیۀ 65 سوره نمل : « قُلْ لا يَعْلَمُ مَنْ فِى السَّمواتِ وَالاَْرْضِ الْغَيْبَ اِلاَّ اللّهُ: بگو هیچ يك ازکسانى كه در آسمان ها و زمین هستند ، غیب را نمى دانند ، جُز خدا » .
و مانند آن چه درباره پیامبر صلى الله علیه و آله در آیه 50 سوره انعام آمده است : « قُلْ لا اَقُولُ لَكُمْ عِنْدى خَزائِنُ اللّهِ وَ لا اَعْلَمُ الْغَيْبَ : بگو من به شما نمى گویم خزائن خداوند نزد من است و من غیب را نمى دانم ».
و در آیه 188 سوره اعراف مى خوانیم : « وَ لَوْ كُنْتُ اَعْلَمُ الْغَيْبَ لاَسْتَكْثَرْتُ مِنَ الْخَيْرِ : اگر من غیب را مى دانستم ، خیر فراوانى را براى خود فراهم مى نمودم » و بالاخره در آیه 20 سوره يونس مى خوانیم : « فَقُلْ اِنَّمَا الْغَيْبُ لِلّهِ : بگو غیب مخصوص خداست ». و امثال این آیات .
گروه دوم آیاتى است كه به روشنى نشان مى دهد كه اولیاء الهى « اجمالاً » از غیب آگاهى داشتند ، چنان كه در آیه 179 سوره آل عمران مى خوانیم : « وَ ما كانَ اللّهُ لِيُطْلِعَكُمْ عَلَى الْغَيْبِ وَلكِنَّ اللّهَ يَجْتَبى مِنْ رُسُلِهِ مَنْ يَشاءُ : چنان نبود كه خدا شما را از علم غیب آگاه كند ولى خداوند از میان رسولان خود هرکس را بخواهد ، برمى گزیند ( و قسمتى از اسرار غیب را در اختیار او مى گذارد ) » .
و در معجزات حضرت مسیح آمده كه فرمود : « وَ اُنَبِّئُكُمْ بِما تَأْكُلُونَ وَ ما تَدَّخِروُنَ فى بُيُوتِكُمْ: من شمارا از آن چه مى خورید يا در خانه هاى خود ذخیره مى كنید ، خبر مى دهم » (49/آل عمران).
آیه مورد بحث نیز با توجه به استثنایى كه در آن آمده است ، نشان مى دهد كه خداوند قسمتى از علم غیب را در اختیار رسولان برگزیده اش قرار مى دهد ( زیرا استثناء از نفى ، دلالت بر اثبات دارد ) .
از سوى دیگر آیاتى از قرآن كه مشتمل بر خبرهاى غیبى است ، نیز كم نیست ، مانند آیه دوم تا چهارم سوره روم : « غُلِبَتِ الرُّومُ ، فى اَدْنَى الاَْرْضِ وَ هُمْ مِنْ بَعْدِ غَلَبِهِمْ سَيَغْلِبُونَ فى بِضْعِ سِنینَ : رومیان مغلوب شدند و این شکست در سرزمین نزدیك واقع شد ، اما آن ها بعد از این مغلوبیت به زودى غالب خواهند شد در عرض چند سال » و آیه 85 سوره قصص كه مى گوید : « اِنَّ الَّذى فَرَضَ عَلَيْكَ الْقُرْاآنَ لَرادُّكَ اِلى مَعادٍ : آن كس كه قرآن را بر تو فرض كرد ، تو را به جایگاهت ( مکه ) بازمى گرداند » .
و آیۀ 27 فتح كه مى گوید : « لَتَدْخُلُنَّ الْمَسْجِدَ الْحَرامَ اِنْ شاءَ اللّهُ اآمِنینَ : شما به خواست
خدا مسلماً وارد مسجدالحرام مى شوید در نهایت امنیت » و مانند این آیات :
اصولاً وحى آسمانى كه بر پیامبران نازل مى شود ، نوعى غیب است كه در اختیار آنان قرار مى گیرد ، چگونه مى توان گفت آن ها آگاهى از غیب ندارند در حالى كه وحى بر آنان نازل مى شود ؟! از همه این ها گذشته ، روایات زیادى داریم كه نشان مى دهد پیامبر صلى الله علیه و آله و امامان معصوم علیهم السلام اجمالاً به اذن اللّه از غیب ، آگاهى داشتند و گاه از آن خبر مى دادند مثلاً در داستان فتح مکه و ماجراى « حاطب بن اَبى بلتعه » كه نامه اى به مردم مکه نوشت و به دست زنى به نام « ساره » داد تا به مشرکان مکه برساند و آن ها را از حمله قریب الوقوع لشکریان اسلام آگاه سازد و آن زن نامه را در میان گیسوان خود پنهان كرده و به سوى مکه حرکت نمود ، پیامبر صلى الله علیه و آله ، علی (علیه السلام)و بعضى دیگر از مسلمانان را به سراغ او فرستاد و فرمود : « در منزلگاهى كه نامش روضه « خاخ » است ، به چنین زنى برخورد مى كنید كه نامه اى از « حاطب » به مشرکان مکه دارد ، نامه را از او بگیرید و آن ها آمدند و او را يافتند، او در آغاز شدیداً انکارکرد، ولى سرانجام
اعتراف نمود و نامه را از او گرفتند » . (1)
و مانند خبر دادن از ماجراى جنگ « موته » و شهادت جعفر و بعضى دیگر از فرماندهان اسلام كه در همان لحظه وقوع ، پیامبر صلى الله علیه و آله در مدینه مسلمانان را آگاه كرد (2)و مانند آن در زندگى پیامبر صلى الله علیه و آله كم نیست .
در«نهج البلاغه»نیز پیشگویى هاى بسیارى از حوادث آینده آمده كه نشان مى دهد علی (علیه السلام)این اسرار غیب را مى دانست مانند خطبه 13 در مذمت اهل بصره كه مى فرماید : « كَاَنّى بِمَسْجِدِكُمْ كَجُؤْجُؤِ سَفینَةٍ قَدْبَعَثَ اللّهُ عَلَيْهَا الْعَذابَ مِنْ فَوْقِها وَ مِنْ تَحْتِها وَ غَرَقَ مَنْ فى ضِمْنِها : گویامى بینم عذاب خدا از آسمان و زمین بر شما فرودآمده و همه غرق شده اید ، تنها قله بلند مسجدتان همچون سینه كشتى در روى آب نمایان است » . .
در روایات دیگرى كه در كتب علماى اهل سنت و شیعه نقل شده ، پیشگویى هاى متعددى از آن حضرت (علیه السلام) نسبت به حوادث آینده آمده است ، مانند آن چه به « حجر بن قیس » فرمود كه : « تو را بعد از من مجبور به لعن مى كنند » .(1)
و آن چه درباره « مروان » فرمود كه : « او پرچم ضلالت را بعد از پیرى به دوش خواهد كشید » .(2)
و آن چه « كمیل بن زیاد » به « حجاج » گفت كه : « امیر مؤمنان علی (علیه السلام) به من خبر داده كه تو قاتل منى » .(3)
و آن چه درباره خوارج نهروان فرمود كه: « درجنگ با آن هااز گروه ما ده نفرکشته نمى شود و از آن ها .
ده نفر نجات نمى يابد » (1)و مطلب عیناً چنین شد .
و آن چه دربارۀ محل قبر امام حسین (علیه السلام) به هنگام عبور از كنار سرزمین كربلا به « اصبغ بن نباته » فرمود .(2)
در كتاب « فضایل الخمسه » روایات فراوانى از كتب اهل سنت درباره وسعت فوق العاده علم علی (علیه السلام) نقل شده است كه ذکر همه آن ها در این جا به طول مى انجامد .(3)
در روایات اهل بیت علیهم السلام نیز در احادیث متعددى اشاره به علم غیب براى امامان معصوم علیهم السلام شده است ، از جمله در كتاب « كافى » جلد اول در ابواب متعددى تصریح يا اشاراتى در این زمینه دیده مى شود .
و مرحوم « علامه مجلسى » در « بحار الانوار » جلد 26 احادیث زیادى كه .
بالغ بر 22 حدیث مى شود ، را در این زمینه آورده است .
روى هم رفته روایات در زمینه آگاهى پیامبر صلى الله علیه و آله و امامان معصوم علیهم السلام بر اسرار غیب در حد تواتر است .
اکنون سخن در این است كه چگونه بین آیات و روایات كه بعضى علم غیب را از غیر خدا نفى و بعضى اثبات مى كنند ، جمع كنیم ؟
در این جا هفت استدلال مختلف به شرح زیر براى جمع ذکر مى شود :
✓ 1 - از معروف ترین راه هاى جمع این است كه منظور از اختصاص علم غیب به خدا ، علم ذاتى و استقلالى است، لذا غیراومستقلاً هیچ گونه آگاهى از غیب ندارند و هر چه دارند، از ناحیه خداست ، با الطاف و عنایات اوست و جنبه تبعى دارد .
شاهد این جمع همان آیه مورد بحث است ، كه مى گوید :
« خداوند هیچ كس را از اسرار غیب آگاه نمى كند ، مگر رسولانى را كه مورد رضایت او هستند » .
در « نهج البلاغه » نیز به همین معنى اشاره شده است كه وقتى علی (علیه السلام) از حوادث آینده
خبر مى داد ( و حملۀ مغول را به كشورهاى اسلامى پیش بینى مى فرمود ) ، يکى از يارانش پرسید: « اى امیرمؤمنان ! آیا داراى علم غیب هستى » ؟ حضرت خندید و فرمود : « لَيْسَ هُوَ بِعِلْمِ الْغَيْبِ وَ اِنَّما هُوَ تَعَلُّمٌ مِنْ ذى عِلْمٍ : این علم غیب نیست ، این علمى است كه از صاحب علمى (پیامبر) آموخته ام » .(1)
این جمع را بسیارى از محققان و دانشمندان پذیرفته اند .
✓ 2 - اسرار غیب دو گونه است ؛ قسمتى مخصوص به خدا است و هیچ كس جز او نمى داند مانند قیام قیامت و امورى از این قبیل و قسمتى از آن را به انبیاء و اولیاء مى آموزد ، چنان كه در « نهج البلاغه » ذیل همان خطبه مذکور مى فرماید : « وَ اِنَّما عِلْمُ الْغَيْبِ عِلْمُ السّاعَةِ وَ ما عَدَّدَهُ اللّهُ سُبْحانَهُ بِقَوْلِهِ : اِنَّ اللّهَ عِنْدَهُ عِلْمُ السّاعَةِ وَ يُنَزِّلُ الْغَيْثَ وَ يَعْلَمُ ما فِى الاَْرْحامِ وَ ما تَدْرى نَفْسٌ ماذا تَكْسِبُ غَدا وَ ما تَدْرى نَفْسٌ بِاَىِّ اَرْضٍ تَمُوتُ : علم غیب تنها علم قیامت و آن چه .
1) « نهج البلاغه » ، خطبه 128 .
خداوند در این آیه برشمرده است ، مى باشد . آن جا كه مى فرماید : آگاهى از زمان قیامت مخصوص خدا است و اوست كه باران را نازل مى كند و آن چه در رَحِم مادران است ، را مى داند و هیچ كس نمى داند فردا چه مى كند يا در چه سرزمینى مى میرد » ؟
سپس امام (علیه السلام) در شرح این معنى افزود : « خداوند سبحان از آن چه در رَحِم ها قرار دارد ، آگاه است؛ پسراست يا دختر؟ زشت است يا زیبا؟ سخاوتمند است يا بخیل ؟ سعادتمند است يا شقى ؟ اهل دوزخ است يا بهشت؟ ... این ها علوم غیبى است كه غیرازخدا كسى نمى داند و غیرازآن علومى است كه خدا به پیامبرانش تعلیم كرده و او به من آموخته است » .(1)
ممکن است بعضى از انسان ها علم اجمالى به وضع جنین يا نزول باران و مانند آن پیدا كنند ، اما علم تفصیلى و آگاهى بر جزئیات این امور مخصوص ذات پاك خداست ، همان گونه كه در مورد قیامت ما نیز علم اجمالى داریم ، اما از جزئیات و خصوصیات .
1) « نهج البلاغه » ، خطبه 128 .
قیامت بى خبریم و اگر در روایاتى آمده است كه پیامبر صلى الله علیه و آله يا امامان علیهم السلام از بعضى از نوزادان يا از پایان عمر بعضى از افراد خبر دادند ، مربوط به همان علم اجمالى است .
✓ 3 - راه دیگر جمع میان این دو گروه از آیات و روایات این كه اسرار غیب در دو جا ثبت است ؛ در « لوح محفوظ » ( خزانه مخصوص علم خداوند ) كه هیچ گونه دگرگونى در آن رخ نمى دهد و هیچ كس از آن آگاه نیست و « لوح محو و اثبات » كه علم به مقتضیات است نه علت تامه و به همین دلیل قابل دگرگونى است و آن چه دیگران نمى دانند، مربوط به همین قسمت است .
لذا درحدیثى از امام صادق (علیه السلام) مى خوانیم : « اِنَّ لِلّهِ عِلْما لَمْ يَعْلَمْهُ اِلاّ هُوَ وَ عِلْما اَعْلَمَهُ مَلائِكَتَهُ وَ رُسُلَهُ ، فَما اَعْلَمَهُ مَلائِكَتَهُ وَ اَنْبِياءَهُ وَ رُسُلَهُ فَنَحْنُ نَعْلَمُهُ : خداوند علمى دارد كه جُز خودش نمى داند و علمى دارد كه فرشتگان و پیامبران را از آن آگاه ساخته ، آن چه را به فرشتگان و پیامبران و رسولانش داده ، ما مى دانیم » . (1).
1) « بحار الانوار » ، جلد 26 ، صفحه 160 ، حدیث 5 .
از امام على بن الحسین (علیه السلام) نیز نقل شده است كه فرمود : « لَوْ لا اآيَةٌ فى كِتابِ اللّهِ لَحَدَّثْتُكُمْ بِما كانَ وَ ما يَكُونُ اِلى يَوْمِ الْقِيامَةِ ! فَقُلْتُ لَهُ اَيَّةُ اآيَةٍ ؟ فَقالَ : قَوْلُ اللّهِ : يَمْحُوا اللّهُ ما يَشاءُ وَ يُثْبِتُ وَ عِنْدَهُ اُمُّ الْكِتابِ : اگر آیه اى در قرآن مجید نبود ، من از آن چه در گذشته اتفاق افتاده و حوادثى كه تا روز قیامت اتفاق مى افتد ، خبر مى دادم . كسى عرض كرد : كدام آیه ؟ فرمود : خداوند مى فرماید : ( يَمْحُوا اللّهُ ما يَشاءُ « 39 / رعد » ) خدا هر چیزى را بخواهد ، محو مى كند و هر چیزى را بخواهد ، ثابت مى دارد و لوح محفوظ ( اُمُّ الْكِتاب ) نزد اوست » .(1)
تقسیم بندى علوم مطابق این جمع بر اساس حتمى بودن و نبودن آن است و در جمع سابق بر اساس مقدار معلومات است .
✓ 4 - راه دیگر این كه خداوند بالفعل از همه اسرار غیب آگاه است ، ولى انبیاء و اولیاء ممکن است بالفعل بسیارى از اسرار غیب را ندانند ، اما هنگامى كه اراده كنند ، خداوند به .
1) « نور الثقلین » ، جلد 2 ، صفحه 512 ، حدیث 160 .
آن ها تعلیم مى دهد و البته این اراده نیز با اذن و رضاى خدا انجام مى گیرد .
بنابراین جمع ، آیات و روایاتى كه مى گوید: آن ها نمى دانند، اشاره به امکان دانستن آن است .
این درست به آن مى ماند كه كسى نامه اى را به انسان بدهد كه به دیگرى برساند ، در این جا مى توان گفت : او از محتواى نامه اطلاعى ندارد و در عین حال مى تواند نامه را باز كند و باخبر شود ، گاه صاحب نامه اجازه مطالعه را به او داده ، در این صورت مى توان او را از يك نظر عالم به محتواى نامه دانست و گاه به او اجازه نداده است .
شاهد این جمع روایاتى است در كتاب كافى در بابى تحت عنوان « اِنَّ الاَْئِمَّةَ اِذا شاءوُا اَنْ يَعْلَمُوا عُلِّمُوا ( امامان هرگاه بخواهند چیزى را بدانند ، به آن ها تعلیم داده مى شود ) ، از جمله در حدیثى از امام صادق (علیه السلام)نقل شده است : « اِذا اَرادَ الاِْمامُ اَنْ يَعْلَمَ شَيْئا اَعْلَمَهُ اللّهُ بِذلِكَ : هنگامى كه امام اراده مى كند چیزى را بداند ، خدا به او تعلیم مى دهد » .(1).
1) « اصول كافى » ، باب اِنَّ الائمة اذا شاءوا اَنْ يَعْلموا عُلِّموا ، حدیث 3 .
این وجه جمع بسیارى از مشکلات در زمینه علم پیامبر صلى الله علیه و آله و امام (علیه السلام)را حل مى كند ، از جمله این كه ؛ چگونه آن ها آب يا غذایى را كه مثلاً مسموم بود ، مى خوردند در حالى كه جایز نیست انسان به كارى كه موجب خطر براى اوست ، اقدام كند ، باید گفت : در این گونه موارد پیامبر صلى الله علیه و آله يا امام (علیه السلام)اجازه نداشته اند كه اراده كنند تا اسرار غیب بر آن ها آشکار گردد . همچنین گاه مصلحت ایجاب مى كند پیامبر صلى الله علیه و آله يا امام (علیه السلام) مطلبى را نداند ، يا آزمایشى براى او صورت گیرد كه موجب تکامل او گردد ، همان گونه كه در داستان « لیلة المَبیت » آمده است كه علی (علیه السلام) در بستر پیغمبر صلى الله علیه و آله خوابید ، در حالى كه از خود آن حضرت نقل شده است كه نمى دانست صبحگاهان كه مشرکان قریش به آن بستر حمله مى كنند، شهید خواهدشد يا جان به سلامت مى برد؟ دراین جامصلحت این است كه امام (علیه السلام) از سرانجام این كار آگاه نگردد تا آزمون الهى تحقق يابد و اگر امام (علیه السلام) مى دانست كه در بستر پیامبر صلى الله علیه و آله مى خوابد و صبح سالم برمى خیزد ، چندان افتخارى محسوب نمى شد و آن چه در آیات قرآن و روایات در اهمیت این ایثارگرى وارد شده است ، چندان موجه به
نظر نمى رسید. آرى مسأله علم ارادى ، پاسخى است براى تمام این اشکالات .
✓ 5 - راه جمع دیگرى نیز براى روایات مختلف در علم غیب وجود دارد ( هرچند این راه فقط در مورد قسمتى از این روایات صادق است ) و آن این كه مخاطبین در این روایات مختلف بودند ، آن ها كه استعداد و آمادگى پذیرش مسأله علم غیب را درباره امامان
داشتند ، حق مطلب به آن ها گفته مى شد ، ولى در برابر افراد مخالف يا ضعیف و كم استعداد سخن به اندازه فهم شنونده مطرح مى گشت .
مثلاً در حدیثى مى خوانیم كه « ابوبصیر » و چند تن از ياران بزرگ امام صادق در مجلسى بودند ، امام غضبناك وارد مجلس شد ، هنگامى كه نشست ، در حضور جمع فرمود : «عجیب است كه عده اى گمان مى كنند ما علم غیب داریم ، هیچ كس جز خداوندمتعال از غیب آگاه نیست ، من الآن مى خواستم كنیزم را تأدیب كنم ، از دست من گریخت ، ندانستم در كدام يك از اتاق هاى خانه است » .(1).
1) « اصول كافى » ، جلد 1 ، باب نادر فیه ذکر الغیب ، حدیث 3 .
راوى حدیث مى گوید: وقتى كه امام (علیه السلام) ازمجلس برخاست ، من و بعضى دیگر از ياران حضرت وارد اندرون منزل شدیم و گفتیم : « فدایت شویم ، شما درباره كنیزتان چنین گفتى ، در حالى كه ما مى دانیم شما علوم زیادى دارید و ما نامى از علم غیب نمى بریم » .
امام (علیه السلام) سپس شرحى در این زمینه داد كه مفهومش آگاهى او بر اسرار غیب بود .
واضح است كه در آن مجلس افرادى بوده اند كه آمادگى و استعداد لازم براى درك این معانى و معرفت مقام امام نداشتند .
✓ 6 - مى دانیم دایرۀ مأموریت آن ها محدود به مکان و زمان خاصى نبوده ، بلکه رسالت پیامبر صلى الله علیه و آله و امامت امامان علیهم السلام جهانى و جاودانى است ، چگونه ممکن است كسى چنین مأموریت گسترده اى داشته باشد ، در حالى كه هیچ گونه آگاهى جز بر زمان و محیط محدود خود نداشته باشد ؟ آیا كسى را كه مثلاً مأمور امارت و استاندارى بخش عظیمى از كشورى مى كنند ، مى تواند از آن منطقه آگاهى نداشته باشد و در عین حال مأموریت خود را به خوبى انجام دهد ؟
به تعبیر دیگر پیامبر صلى الله علیه و آله و امام (علیه السلام) در مدت حیات خود باید آن چنان احکام الهى را بیان و اجرا كند كه جوابگوى نیازمندى هاى همه انسان ها در هر زمان و مکان باشد و این ممکن نیست مگر این كه لااقل بخشى از اسرار غیب را بداند .
✓ 7 - سه آیه در قران مجید است كه اگر آن ها را در كنار هم بچینیم ، مسأله علم غیب پیامبر صلى الله علیه و آله و امامان علیهم السلام از آن روشن مى شود ، نخست این كه قرآن در مورد كسى كه تخت ملکه سبا را در يك چشم بر هم زدن نزد « سلیمان » آورد ، ( يعنى آصف بن برخیا ) مى گوید : « قالَ الَّذى عِنْدَهُ عِلْمٌ مِنَ الْكِتابِ اَنَا اتیكَ بِهِ قَبْلَ اَنْ يَرْتَدَّ اِلَيْكَ طَرْفُكَ فَلَمّا رَاآهُ مُسْتَقِرّا عِنْدَهُ قالَ هذا مِنْ فَضْلِ رَبّى : كسى كه دانشى از كتاب داشت ، گفت : من آن را پیش از آن كه چشم بر هم زنى نزد تو خواهم آورد ، هنگامى كه ( سلیمان ) آن را نزد خود مستقر دید ، گفت : این از فضل پروردگار من است » ( 40 / نمل ) .
در آیۀ دیگر مى خوانیم : « قُلْ كَفى بِاللّهِ شَهیدا بَيْنى وَ بَيْنَكُمْ وَ مَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ الْكِتابِ : بگو كافى است براى گواه میان من و شما ، خداوند و كسى كه علم كتاب نزد اوست » ( 43 / رعد ) .
از سوى دیگر در احادیث متعددى كه در كتب اهل سنت و شیعه نقل شده ، چنین مى خوانیم كه « ابوسعید خدرى » مى گوید: از رسول خدا صلى الله علیه و آله معنى « اَلَّذى عِنْدَهُ عِلْمٌ مِنَ الْكِتاب » را سؤال كردم ، ایشان فرمود : « او وصى برادرم سلیمان بن داوود بود » ، گفتم : « وَ مَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ الْكِتاب » كیست ؟ فرمود : « ذاكَ اَخى عَلِىّ بْن اَبیطالِب : او برادرم "علىّ بن ابیطالب" است » .(1)
با توجه به این كه « عِلْمٌ مِنَ الْكِتاب » كه در مورد « آصف » آمده ، « علم جزئى » را مى گوید و « عِلْمُ الْكِتاب » كه دربارۀ علی (علیه السلام) آمده ، « علم كلّى » را مى گوید . تفاوت میان مقام علمى آصف و على (علیه السلام)روشن مى گردد .
ازسوى سوم درآیۀ 89 سوره نحل مى خوانیم: « وَ نَزَّلْناعَلَيْكَ الْكِتابَ تِبْيانا لِكُلِ شَىْ ءٍ:ما قرآن را بر تو نازل كردیم كه بیانگر هر چیزى است » .
روشن است كسى كه عالم به اسرار چنین كتابى باشد ، باید اسرار غیب را بداند و این .
1) « احقاق الحق » ، جلد 3 ، صفحه 280 - 281 .
دلیلى است آشکار بر این كه ممکن است انسانى از اولیاء اللّه از اسرار غیب به فرمان خدا آگاه گردد.
باید توجه داشت كه این استدلال هاى هفتگانه منافاتى باهم ندارند و همه آن ها مى تواندصادق باشد .
« جن » چنان كه از مفهوم لغوى این كلمه به دست مى آید ، موجودى است ناپیدا كه مشخصات زیادى در قرآن براى او ذکر شده است ، از جمله این كه :
✓ 1 - موجودى است كه از شعله آتش آفریده شده است ، برخلاف انسان كه از خاك آفریده شده است ، ( وَ خَلَقَ الْجانَّ مِنْ مارِجٍ مِنْ نارٍ «15 / اَلرحمن» ) .
✓ 2 - داراى علم و ادراك و تشخیص حق از باطل و قدرت منطق و استدلال است ( آیات مختلف سوره جن ) .
✓ 3 - داراى تکلیف و مسؤولیت است ( سوره جن و اَلرحمن ).
✓ 4 - گروهى از آن ها مؤمن و صالح و گروهى كافرند ( وَ اَنّا مِنَّا الصّالِحُونَ وَ مِنّا دوُنَ ذلِكَ ) ( 11 / جن ) .
✓ 5 - آن ها داراى حشر و نشر و معادند ( وَ اَمَّا الْقاسِطُونَ فَكانُوا لِجَهَنَّمَ حَطَبا ) (15/جن).
✓ 6 - آن ها قدرت نفوذ در آسمان ها و خبرگیرى و استراق سمع داشتند و بعداً ممنوع شدند ( وَ اَنّا كُنّا نَقْعُدُ مِنْها مَقاعِدَ لِلسَّمْعِ فَمَنْ يَسْتَمِعِ الاْآنَ يَجِدْ لَهُ شِهابا رَصَدا ) ( 9 / جن ) .
✓ 7 - آن ها با بعضى انسان ها ارتباط برقرار مى كردند و با آگاهى محدودى كه نسبت به بعضى از اسرار نهانى داشتند ، به اغواى انسان ها مى پرداختند ( وَ اَنَّهُ كانَ رِجالٌ مِنَ الاِْنْسِ يَعُوذُونَ بِرِجالٍ مِنَ الْجِنِّ فَزادوُهُمْ رَهَقا ) ( 6 / جن ) .
✓ 8 - در میان آن ها افرادى هستند كه از قدرت زیادى برخوردارند ، همان گونه كه در میان انسان ها نیز چنین است « قالَ عِفْریتٌ مِنَ الْجِنِّ اَنَا اآتیكَ بِهِ قَبْلَ اَنْ تَقُومَ مِنْ مَقامِكَ : يکى از گردنکشان جن به سلیمان گفت : من تخت ملکه سبا را پیش از آن كه از جاى برخیزى ، از سرزمین او به این جا مى آورم » ( 39 / نمل ) .
✓ 9 - آن ها قدرت بر انجام بعضى كارهاى موردنیاز انسان را دارند « وَ مِنَ الْجِنِّ مَنْ يَعْمَلُ بَيْنَ يَدَيْهِ بِإِذْنِ رَبِّهِ . . . يَعْمَلُونَ لَهُ ما يَشاءُ مِنْ مَحاریبَ وَ تَماثیلَ وَ جِفانٍ كَالْجَوابِ : گروهى از
جن پیش روى سلیمان به اذن پروردگار كار مى كردند و براى او معبدها ، تمثال ها و ظروف بزرگ غذا تهیه مى كردند » ( 12 و 13 / سبا ) .
✓ 10 - خلقت آن ها در روى زمین قبل از خلقت انسان ها بوده است ( وَ الْجانَّ خَلَقْناهُ مِنْ قَبْل ) ( 27 / حجر ) و ویژگى هاى دیگر .
به علاوه از آیات قرآن به خوبى استفاده مى شود كه بر خلاف آن چه در افواه مردم عوام مشهور است و آن ها را « از ما بهتران » مى دانند ، انسان نوعى است برتر از آن ها ، به دلیل این كه تمام پیامبران الهى از انسان ها برگزیده شدند و آن ها به پیامبر اسلام كه از نوع بشر بود، ایمان آورده و از او تبعیت كردند و اصولاً واجب شدن سجده در برابر آدم بر شیطان كه بنا به تصریح قرآن آن روز از (بزرگان) طایفه جن بود (50 / كهف) دلیل بر فضیلت نوع انسان بر جن مى باشد.
تا این جا سخن از مطالبى بود كه از قرآن مجید درباره این موجود ناپیدا استفاده مى شود كه خالى از هرگونه خرافه و مسایل غیرعلمى است ، ولى مى دانیم مردم عوام و ناآگاه ، خرافات زیادى درباره این موجود ساخته اند كه با عقل و منطق مطابقت ندارد و به همین
جهت يك چهرۀ خرافى و غیرمنطقى به این موجود داده كه وقتى كلمه جن گفته مى شود ، مشتى خرافات نیز با آن تداعى مى شود ، از جمله این كه آن ها را با اَشکال عجیب و غریب و وحشتناك ، موجوداتى دُم دار و سُم دار، موذى و پُرآزار، كینه توز و بدرفتار كه ممکن است از ریختن يك ظرف آب داغ در يك نقطه خالى ، خانه هایى را به آتش كِشند و موهومات دیگرى از این قبیل .
درحالى كه اگر موضوع وجود جن از این خرافات پیراسته شود ، اصل مطلب كاملاً قابل قبول است ، چراکه هیچ دلیلى بر انحصار موجودات زنده به آن چه ما مى بینیم ، نداریم ، بلکه علماء و دانشمندان علوم طبیعى مى گویند : موجوداتى را كه انسان با حواس خود مى تواند درك كند ، در برابر موجوداتى كه با حواس قابل درك نیستند ، ناچیز است .
تااین اواخر كه موجودات زنده ذره بینى كشف نشده بود ، كسى باور نمى كرد كه در يك قطره آب ، يا يك قطره خون ، هزاران هزار موجود زنده باشد كه انسان قدرت دید آن ها را نداشته باشد .
و نیز دانشمندان مى گویند : چشم ما رنگ هاى محدودى را مى بیند و گوش ما امواج
صوتى محدودى را مى شنود ، رنگ ها و صداهایى كه با چشم و گوش ما قابل درك نیست، بسیار بیش از آن است كه قابل درك است .
وقتى وضع جهان چنین باشد ، چه جاى تعجب كه انواع موجودات زنده اى دراین عالم وجود داشته باشند كه ما نتوانیم با حواس خود آن ها را درك كنیم و وقتى فجر صادقى مانند پیامبر اسلام صلى الله علیه و آله از آن خبر دهد ، چرا نپذیریم ؟
به هر حال از يك طرف قرآن ، كلام ناطق صادق ، خبر از وجود جن با ویژگى هایى كه در بالا ذکر شد ، داده است و از طرف دیگر هیچ دلیل عقلى بر نفى آن وجود ندارد ، بنابراین باید آن را پذیرفت و از توجیهات غلط و ناروا باید برحذر بود ، همان گونه كه از خرافات عوام در این قسمت باید اجتناب كرد .
این نکته نیز قابل توجه است كه جن گاهى بر يك مفهوم وسیع تر اطلاق مى شود كه انواع موجودات ناپیدا را شامل مى گردد ، اعم از آن ها كه داراى عقل و درکند و آن ها كه عقل و درك ندارند و حتى گروهى از حیواناتى كه با چشم دیده مى شوند و معمولاً در لانه ها
پنهانند ، نیز در این معنى وسیع وارد شده اند : شاهد این سخن روایتى است كه از پیامبر صلى الله علیه و آله نقل شده است كه فرمود : « خَلَقَ اللّهُ الْجِنَّ خَمْسَةَ اَصْنافٍ ؛ صِنْفٌ كَالرّيحِ فِى الْهَواءِ ، وَ صِنْفٌ حَيّاتٌ وَ صِنْفٌ عَقارِبٌ ، وَ صِنْفٌ حَشَراتُ الاَْرْضِ ، وَ صِنْفٌ كَبَنى اآدَمَ عَلَيْهِمُ الْحِسابُ وَ الْعِقابُ : خداوند جن را پنج صنف آفریده است ؛ صنفى مانند باد در هوا (ناپیدا هستند) و صنفى به صورت مارها و صنفى به صورت عقرب ها و صنفى همچون حشرات زمینند و صنفى از آن ها مانند انسانند كه بر آن ها حساب و عقاب است » .(1)
مطابق این روایت و مفهوم گسترده اش ، بسیارى از مشکلاتى كه در روایات و داستان ها در مورد جن گفته مى شود ، حل مى گردد .
مثلاً در بعضى از روایات امیرمؤمنان علی (علیه السلام) مى خوانیم كه فرمود : « لا تَشْرَبِ الْماءَ مِنْ ثُلْمَةِ الاِْناءِ وَ لا مِنْ عُرْوَتِهِ فَاِنَّ الشَّيْطانَ يَقْعَدُ عَلَى الْعُرْوَةِ وَ الثُّلْمَةِ : از قسمت شکستۀ .
1) « سفینة البحار » ، جلد 1 ، صفحه 186 ( ماده جن ) .
ظرف و طرف دستگیره آن آب نخورید ، زیرا شیطان روى دستگیره و قسمت شکسته مى نشیند » .(1)
با توجه به این كه « شیطان » از « جن » است و با توجه به این كه جاى شکسته ظرف و همچنین دسته آن محل اجتماع انواع میکروب هاست ، بعید به نظر نمى رسد كه « جن » و « شیطان » به مفهوم عام ، این گونه موجودات را نیز شامل مى شود ، هرچند كه معنى خاصى دارد كه به موجودى گفته مى شود كه داراى قدرت فهم و شعور و مسؤولیت و تکلیف است .
و روایات در این زمینه فراوان است .(2)
پایان سورۀ جن .
پیرامون فضیلت تلاوت این سوره ، از پیغمبر اکرم صلى الله علیه و آله نقل شده است : « هرکس سوره "مزّمّل" را بخواند ، سختى ها در دنیا و آخرت از او برداشته مى شود » .(1)
امام صادق (علیه السلام) نیز فرموده اند : « هر كس سوره "مزّمّل" را در نماز عشاء دوم ( منظور همان نماز عشاء است ، زیرا گاهى به نماز مغرب ، نماز عشاء اول گفته مى شود ) يا در آخر شب بخواند ، شب و روز و همچنین خود این سوره ، گواه او در روز قیامت خواهد بود و خداوند او را حیات پاکیزه و مرگ پاکیزه اى خواهد داد » .(2)
مسلماً این فضایل بزرگ ، از آنِ كسى است كه به محتواى این سوره كه دایر بر قیام شبانه و تلاوت قرآن و انفاق است ، عمل كند .
بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ
بنام خداوند بخشنده بخشایشگر
1 يا اَيُّهَا الْمُزَّمِّلُ
اى جامه به خود پیچیده !
2 قُمِ اللَّيْلَ اِلاّ قَلیلاً
شب را ، جز كمى ، به پا خیز !
3 نِصْفَهُ اَوِ انْقُصْ مِنْهُ قَلیلاً
نیمى از شب را ، يا كمى از آن كم كن !
4 اَوْ زِدْ عَلَيْهِ وَ رَتِّلِ الْقُراآنَ تَرْتیلاً
یا بر نصف آن بیفزا و قرآن را با دقت و تأمل بخوان !
« مُزَّمِّل » در اصل « مُتَزَمِّل » بوده ، از ماده « تَزَمُّل » به معنى پیچیدن پارچه اى بر
خویش است و « زَمیل » كه به معنى همردیف ( كسى كه همراه انسان بر مرکبى سوار مى شود ) و سپس به معنى رفیق آمده ، به خاطر این است كه ارتباط و پیوند نزدیکى دارد .
همان گونه كه از لحن آغاز این سوره برمى آید ، دعوتى است آسمانى از پیامبر صلى الله علیه و آله براى استقامت و آمادگى جهت پذیرش يك وظیفه بزرگ و سنگین ، كه بدون خودسازى قبلى انجام آن ممکن نیست .
جالب این كه مخاطب در این آیات ، پیامبر صلى الله علیه و آله است ولى نه به عنوان « يا اَيُّهَا الرَّسُول » و « يا اَيُّهَا النَّبِىّ » بلکه به عنوان « يا اَيُّهَا الْمُزَّمِّل » ، اشاره به این كه دوران «جامه به خود پیچیدن» و درگوشه انزوانشستن نیست،بلکه دوران قیام و خودسازى و آمادگى براى انجام رسالتى عظیم است .
و انتخاب شب براى این كار به خاطر این است كه اولاً چشم و گوش دشمنان در خواب است و ثانیا كارهاى زندگى تعطیل مى باشد و به همین دلیل انسان آمادگى بیشترى براى اندیشه و تفکر و تربیت نفس دارد .
همچنین انتخاب « قرآن » به عنوان متن اصلى این برنامه ، به خاطر آن است كه تمام درس هاى لازم را در این زمینه دربردارد و بهترین وسیله تقویت ایمان و استقامت است و تقوا و پرورش نفوس است .
تعبیر به « ترتیل » كه در اصل به معنى تنظیم و ترتیب موزون است ، در این جا به معنى خواندن آیات قرآن با تأنى و نظم لازم ، اداء صحیح حروف ، تبیین كلمات ، دقت و تأمّل در مفاهیم آیات و اندیشه در نتایج آن است .
بدیهى است چنین قرآن خواندنى مى تواند به سرعت به انسان رشد و نمو معنوى ، شهامت اخلاقى ، تقوا و پرهیزگارى ببخشد .
تعبیر به « قیام » در جمله « قُمِ اللَّيْل » به معنى برخاستن در مقابل خوابیدن است، نه فقط روى پاایستادن .
و اما تعبیرات مختلفى كه درباره مقدار « شب زنده دارى » در این آیات آمده ، درحقیقت براى بیان « تخییر » است و در واقع پیامبر صلى الله علیه و آله را مخيّر مى كند كه نیمى از شب يا چیزى
کمتر ، يا چیزى بیشتر را بیدار بماند و تلاوت قرآن كند در مرحله اول « تمام شب » را جز مقدار كمى ذکر مى كند و بعد تخفیف داده و آن را به نیمى از شب مى رساند و سپس كمتر از نیم .
گفتیم گرچه مخاطب در این آیات ، شخص پیامبر صلى الله علیه و آله است ، ولى ذیل سوره نشان مى دهد كه مؤمنان هم در این برنامه با شخص پیامبر صلى الله علیه و آله همگام بودند ، اکنون سخن در این است كه آیا این قیام و شب زنده دارى در اوایل دعوت پیامبر صلى الله علیه و آله بر همگان واجب بوده است يا نه ؟
بعضى از مفسران معتقدند این امر واجب بوده ، بعدا آیه آخر سوره این حکم را نسخ كرده و فاصله آن حدود يکسال بوده است . حتى بعضى معتقدند كه این حکم قبل از تشریع نمازهاى پنجگانه بوده و پس از آن كه نمازهاى پنجگانه تشریع شد ، این حکم نسخ گردید .
ولى همان طور كه مرحوم « طبرسى » در « مجمع البیان » نیز آورده ، در ظاهر آیات این سوره چیزى كه دلیل بر « نسخ » باشد ، به چشم نمى خورد و بهتر آن است كه گفته شود این
قیام و عبادت ، مستحب و سنت مؤکد بوده و هرگز جنبه وجوب نداشته است ، جُز در مورد شخص پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله كه طبق بعضى از آیات دیگر قرآن نماز شب بر او واجب بوده است و مانعى ندارد كه این مسأله براى پیامبر صلى الله علیه و آله واجب باشد و بر مسلمین مستحب ، از این گذشته آن چه در آیات فوق آمده ، منحصر به « نماز شب » نیست ، چراکه نماز شب نیمى از شب يا دو ثلث از شب و يا حتى يك ثلث از شب را اشغال نمى كند ، آن چه در آیه مطرح است ، قیام براى ترتیل قرآن است .
بنابراین در اوایل كار این حکم به صورت مستحب مؤکدى بوده و بعد تخفیف داده شده است و با توجه به این كه در آغاز هر كار مخصوصاً در اوایل يك انقلاب بزرگ همیشه توان و نیروى بیشترى لازم است ، جاى تعجب نیست كه يك چنین دستور فوق العاده به پیامبر صلى الله علیه و آله و مسلمانان داده شده باشد ، كه قسمت زیادى از شب را بیدار بمانند و به محتواى این برنامه جدید و تعلیمات انقلابى آن آشنا گردند و علاوه بر آگاهى ، خود را براى پیاده كردن آن از نظر روحیه بسازند .
این آیات بار دیگر اهمیت شب زنده دارى و نماز شب و تلاوت قرآن را در آن هنگام كه غافلان در خوابند ، گوشزد مى كند . عبادت در شب و مخصوصاً در سحرگاهان و نزدیك طلوع فجر ، اثر فوق العاده اى در صفاى روح و تهذیب نفوس و تربیت معنوى انسان و پاکى قلب و بیدارى دل و تقویت ایمان و اراده و تحکیم پایه هاى تقوا در دل و جان انسان دارد ، كه حتى با يك مرتبه آزمایش انسان آن را به روشنى در خود احساس مى كند. و به همین دلیل علاوه بر آیات قرآن ، در روایات اسلامى نیز تأکید فراوانى روى آن شده است .
از جمله در حدیثى از امام صادق (علیه السلام)مى خوانیم : « اِنَّ مِنْ رَوْحِ اللّهِ تَعالى ثَلاثَةٌ : اَلتَّهَجُّدُ بِاللَّيْلِ وَ اِفْطارُ الصّائِمِ وَ لِقاءُ الاِْخْوانِ : سه چیز از عنایات مخصوص الهى است : عبادت شبانه ( نماز شب ) و افطار دادن به روزه داران و ملاقات برادران مسلمان » .(1)
1) « بحار الانوار » ، جلد 87 ، صفحه 143 .
و درحدیث دیگرى ازهمان حضرت مى خوانیم كه درتفسیرآیه« اِنَ الْحَسَناتِ يُذْهِبْنَ السَّيِّئاتِ ( كارهاى نیک، اثر كارهاى بد را از بین مى برد ) فرمود : « صَلاةُ اللَّيْلِ تُذْهِبُ بِذُنُوبِ النَّهارِ : نماز شب، گناهان روز را از بین مى برد » .(1)
آن چه در آیات فوق روى آن تکیه شده ، مسأله قرائت قرآن نیست ، بلکه مسأله « ترتیل » است .
در تفسیر « ترتیل » روایاتى از معصومین علیهم السلام نقل شده كه هرکدام به يکى از ابعاد وسیع آن اشاره مى كند .
در حدیثى از علی (علیه السلام) مى خوانیم : « بَيِّنْهُ بَيانا وَ لا تَهُذُّهُ هَذَّ الشِّعْرِ وَ لا تَنْثُرْهُ نَثْرَ الرَّمْلِ وَ لكِنِ اقْرَعْ بِهِ الْقُلُوبَ الْقاسِيَةِ وَ لا يَكُونَنَّ هَمُّ اَحَدِكُمْ اآخِرَ السُّورَةِ : « ترتیل » يعنى آن را
1) « بحار الانوار » ، جلد 87 ، صفحه 143 .
به طور روشن بیان كن ، نه مانند اشعار ، سریع و پشت سر هم بخوان و نه مانند دانه هاى شن آن را پراکنده ساز ، لکن چنان بخوان كه دل هاى سنگین را با آن بکوبى و بیدار كنى ، هرگز هدف شما این نباشد كه حتما به آخر سوره برسید ( مهم آن است كه محتواى آیات را درك كنید ) » .(1)
در حدیث دیگرى از امام صادق (علیه السلام) در تفسیر « ترتیل » مى خوانیم : « اِذا مَرَرْتَ بِاآيَةٍ فیها ذِكْرُ الْجَنَّةِ فَاسْأَلِ اللّهَ الْجَنَّةَ ، وَ اِذا مَرَرْتَ بِاآيَةٍ فیها ذِكْرُ النّارِ فَتُعَوِّذْ بِاللّهِ مِنَ النّارِ :
وقتى از كنار آیه اى مى گذرى كه در آن نامى از بهشت است ، توقف كن و از خدا بهشت را بطلب ( و خود را براى آن بساز ) و هنگامى كه از آیه اى مى گذرى كه در آن نام دوزخ است ، از آن به خدا پناه ببر ( و خویشتن را از آن دور بدار ) » .(2)
آن امام (علیه السلام) در روایت دیگرى در تفسیر « ترتیل » فرموده : « هُوَ اَنْ تَتَمَكَّثَ فیهِ وَ .
تُحَسِّنَ بِهِ صَوْتَكَ : ترتیل آن است كه در آیات مکث كنى و با صداى خوب آن را بخوانى » . (1)
و نیز در حدیث دیگرى از همان حضرت چنین نقل شده است : « اِنَّ الْقُرْاآنَ لا يُقْرَأْ هَذْرَمَةً وَ لكِنْ يُرَتَّلُ تَرْتیلاً ، اِذا مَرَرْتَ بِاآيَةٍ فیها ذِكْرُ النّارِ وَقَفْتَ عِنْدَها وَ تَعَوَّذْتَ بِاللّهِ مِنَ النّارِ : قرآن را سریع و تند نباید خواند ، بلکه با ترتیل خوانده شود ، هرگاه از آیه اى مى گذرى كه در آن سخنى از دوزخ است ، مى ایستى و از آتش دوزخ به خدا پناه مى برى » .(2)
و بالاخره در حالات پیامبر صلى الله علیه و آله نقل شده كه ایشان آیات را از يکدیگر جدا مى كرد و صداى خود را مى كشید .(3)
این روایت و روایات دیگرى كه به همین معنى نقل شده ، همگى گواه بر این حقیقت است كه نباید آیات قرآن را به عنوان الفاظى خالى از محتوا و پیام تلاوت كرد ، .
بلکه باید به تمام امورى كه تأثیر آن را در خواننده و شنونده عمیق مى سازد ، توجه داشت و فراموش نکرد كه این پیام الهى است و هدف تحقق بخشیدن به محتواى آن است .
ولى متأسفانه امروز بسیارى از مسلمانان از این واقعیت فاصله گرفته و از آن قرآن تنها به الفاظى اکتفا نموده اند و همّشان فقط ختم سوره و ختم قرآن است ، بى آن كه بدانند این آیات براى چه نازل شده؟ و چه پیامى را ابلاغ مى كند؟ درست است كه الفاظ قرآن نیز محترم و خواندن آن داراى فضیلت است ، ولى نباید فراموش كرد كه این الفاظ و تلاوت ، مقدمه بیان محتواست.
5 اِنّا سَنُلْقى عَلَيْكَ قَوْلاً ثَقیلاً
چراکه ما به زودى سخنى سنگین را به تو القاء خواهیم كرد .
در این آیه هدف نهایى این دستور سخت و مهم بیان مى شود .
گرچه مفسران در تفسیر « قَوْل ثَقیل » هرکدام بیانى دارند كه ناظر بر يکى از ابعاد مسأله است ، ولى چنین به نظر مى رسد كه سنگین بودن این قول كه منظور از آن بدون شک
قرآن مجید است ، از شش جهت مختلف است ؛
✓ 1 - سنگین از نظر محتوا و مفهوم آیات .
✓ 2 - سنگین از نظر تحمل آن بر قلوب و دل ها ، تا آن جا كه خود قرآن مى گوید : « لَوْ اَنْزَلْنا هذَا الْقُرْاآنَ عَلى جَبَلٍ لَرَأَيْتَهُ خاشِعا مُتَصَدِّعا مِنْ خَشْيَةِ اللّهِ : اگر این قرآن را بر كوه ها نازل مى كردیم ، آن را خاشع و از هم شکافته مى دیدى » . ( 21 / حشر ) .
✓ 3 - سنگین از نظر وعده ها ، وعیدها و بیان مسؤولیت ها .
✓ 4 - سنگین از نظر تبلیغ و مشکلات راه دعوت .
✓ 5 - سنگین در ترازوى عمل و در عرصه قیامت .
✓ 6 - سنگین از نظر برنامه ریزى و اجراى كامل آن .
خواندن قرآن گرچه آسان و زیبا و دلنشین است ، ولى تحقق بخشیدن به مفاد آن به همان نسبت سنگین و مشکل مى باشد ، مخصوصاً در آغاز دعوت پیامبر صلى الله علیه و آله و قیام او در مکه كه محیط را ابرهاى تیره و تار جهل و بت پرستى و خرافات فراگرفته بود و دشمنان لجوج و
متعصب و بى رحم در برابر او دست به دست هم داده بودند ، ولى پیامبر صلى الله علیه و آله و ياران اندکش با استمداد از تربیت قرآن مجید و استعانت از نماز شب و استفاده از تقرب به ذات پاك پروردگار ، توانستند بر تمام این مشکلات فائق آیند و بار این « قَوْل ثَقیل » را بر دوش كشند و به منزل مقصود برسانند .
6 اِنَّ ناشِئَةَ اللَّيْلِ هِىَ اَشَدُّ وَطْأً وَ اَقْوَمُ قیلاً
مسلماً برنامه ( عبادت ) شبانه پابرجاتر و با استقامت تر است .
این آیات همچنین به بحث پیرامون عبادت شبانه و آموزش هاى معنوى در پرتو تلاوت قرآن در دل شب ادامه مى دهد و در حقیقت به منزله بیان دلیلى است براى آن چه در آیات قبل آمده است ، مى فرماید : « این دستور عبادت و تلاوت شبانه به خاطر آن است كه برنامه ( عبادت و تعلیم ) شب پابرجاتر و بااستقامت تر است » .
« ناشِئَة » از ماده « نَشْى ء » به معنى "حادثه" است و منظور از آن در
این جا مطابق حدیثى از امام صادق (علیه السلام) در تفسیر این آیه : « قِيامُهُ عَنْ فِراشِهِ لا يُریدُ اِلاَّ اللّه : برخاستن از بستر است كه هدفى جُز خدا نداشته باشد » .(1)
و نیز منظور آن « حالات معنوى و روحانى » و « نشاط و جذبه ملکوتى » است كه در جان انسان در این ساعات مخصوص شب ایجاد مى شود كه آثارش عمیق تر و دوامش بیشتر است .
« وَطْأ » در اصل به معنى گام نهادن و نیز به معنى توافق كردن است . تعبیر به « اَشَدُّ وَطْأً » به معنى تأثیرات ثابت و راسخى است كه در پرتو این عبادات در روح و جان انسان پیدا مى شود .
این احتمال نیز وجود دارد كه به معنى توافق بیشترى است كه در این لحظات در میان قلب و چشم و گوش انسان و بسیج همه آن ها در مسیر عبادت پیدا مى شود .
« اَقْوَم » از مادۀ « قیام » و به معنى پابرجاتر و صاف تر است و « قیلَ » به معنى سخن گفتن .
1) « نور الثقلین » ، جلد 5 ، صفحه 448 ، حدیث 16 .
است كه در این جا اشاره به ذکر خدا و تلاوت قرآن است .
روى هم رفته این آیه از آیاتى است كه با تعبیرات پرمحتوایش ، رساترین سخن را درباره « عبادت شبانه » و نیایش سحرگاهان و راز و نیاز با محبوب ، در ساعاتى كه اسباب فراغت خاطر از هر زمان فراهم تر است و همچنین تأثیر آن در تهذیب نفس و پرورش روح و جان انسانى ، بیان كرده است و نشان مى دهد كه روح آدمى در آن ساعات آمادگى خاصى براى نیایش و مناجات و ذکر و فکر دارد .
7 اِنَّ لَكَ فِى النَّهارِ سَبْحا طَویلاً
و تو در روز تلاش مستمر و طولانى خواهى داشت .
« سَبْح » در اصل به معنى حرکت و رفت و آمد است و گاه به شنا كردن نیز اطلاق مى گردد ، چراکه حرکات مداومى دارد .
گویى جامعه انسانى را به اقیانوس بیکرانى تشبیه مى كند كه گروه كثیرى در آن در حال غرق شدن مى باشند ، امواج خروشانش به هر سو حرکت مى كند ، كشتى هاى سرگردان
در آن پناهگاهى مى جویند و پیامبر اسلام صلى الله علیه و آله تنها منجى غریق در این دریا و قرآنش تنها كشتى نجات در این اقیانوس است .
این شناگر بزرگ باید با عبادات شبانه خود را براى این مأموریت و رسالت عظیم روزانه آماده سازد .
8 وَ اذْكُرِ اسْمَ رَبِّكَ وَ تَبَتَّلْ اِلَيْهِ تَبْتیلاً
نام پروردگارت را ياد كن و تنها به او دل ببند .
بعد از دستور قیام براى عبادت شبانه و اشاره اجمالى به آثار عمیق آن ، پنج دستور را كه مکمّل آن است ، به شرح زیر بیان مى فرماید :
✓ 1 - ذکر پروردگار : مسلم است منظور تنها ذکر نام نیست ، بلکه توجه به معنى است ، چراکه ياد لفظى مقدمه ياد قلبى است و ذکر قلبى روح و جان را صفا مى بخشد و نهال معرفت و تقوارا دردل آبیارى مى كند .
تعبیر به « رَبّ » اشاره به این است كه هر گاه نام مقدس او را مى برى ، توجه به نعمت هاى بى پایان و تربیت مستمر او نسبت به خویش داشته باش .
✓ 2 - تَبَتُّل : از ماده « بَتْل » در اصل به معنى انقطاع است و لذا به مریم ، « بتول » گفته شده ، چراکه هیچ همسرى براى خود انتخاب نکرده بود و اگر به بانوى اسلام فاطمه زهرا علیهاالسلام نیز « بتول » گفته مى شود ، به خاطر این است كه او از زنان عصر خود از نظر اعمال و رفتار و معرفت جدا و برتر و به حالت انقطاع الى اللّه رسیده بود .
« تَبَتُّل » آن است كه انسان با تمام قلبش متوجه به خدا گردد و از ما سِوَى اللّه منقطع شده و اعمالش را فقط براى او به جا آورد و غرق در اخلاص گردد .
9 رَبُّ الْمَشْرِقِ وَ الْمَغْرِبِ لا اِلهَ اِلاّ هُوَ فَاتَّخِذْهُ وَكیلاً
همان پروردگار مشرق و مغرب كه معبودى جز او نیست ، او را نگاهبان و وکیل خود انتخاب كن .
✓ 3 - توکل : در این جا بعد از مرحله « ذکر اللّه » و « اخلاص » ، مرحله توکل و
واگذارى همه كارها به خدا فرامى رسد ، خداوندى كه مشرق و مغرب عالم ، يعنى مجموعه جهان هستى در زیر سیطره حکومت و ربوبیت او قرار دارد و تنها معبود شایسته پرستش اوست ، این تعبیر به منزله دلیلى است براى موضوع توکل بر خدا ، چگونه انسان بر او توکل نکند و كار خویش را به او نسپارد ، در حالى كه در پهنه جهان هستى غیر از او حاکم ، فرمانروا ، منعم ، مربى و معبود نیست .
تعبیر به « رَبُّ الْمَشْرِقِ وَ الْمَغْرِب » ( خداوند مشرق و مغرب ) اشاره به حاکمیت و ربوبیت او بر تمام جهان هستى است ، همان گونه كه در تعبیرات روزمره مى گوییم: فلان كس شرق و غرب زمین را در سیطره خود قرار داد ، يعنى تمام روى زمین را ، نه فقط نقطه مشرق و مغرب .
10 وَ اصْبِرْ عَلى ما يَقُولُونَ وَ اهْجُرْهُمْ هَجْرا جَمیلاً
و در برابر آن چه آن ها ( دشمنان ) مى گویند ، شکیبا باش و به طرزى شایسته از آن ها دورى نما .
✓ 4 و 5 - صبر و هجران : و به این ترتیب در این جا مقام « صبر » و « هجران » به
عنوان چهارمین و پنجمین دستور در مسیر دعوت به سوى حق ، بدگویى دشمنان و ایذاء و آزار آنان ، فراوان است و اگر باغبان بخواهد گلى را بچیند ، باید در برابر زبان خار ، صبر و تحمل داشته باشد .
به علاوه گاهى در این جا بى اعتنایى و دورى لازم است ، تا هم از شرّشان در امان بماند و هم درسى از این طریق به آنان بدهد ، ولى این هجران و دورى نباید به معنى قطع برنامه هاى تربیتى و تبلیغ و دعوت به سوى خدا باشد .
به این ترتیب آیات فوق نسخه جامع و كاملى به پیامبر اسلام صلى الله علیه و آله و تمام كسانى كه در خط او گام برمى دارند ، مى دهد كه از عبادات شبانه و نیایش پروردگار در سحرگاهان ، مدد بگیرند و سپس این نهال را با آب "یاد خدا و اخلاص و توکل و صبر و هجران جمیل" آبیارى كنند ، چه نسخه جامع و جالبى .
11 وَ ذَرْنى وَ الْمُكَذِّبینَ اُولِى النَّعْمَةِ وَ مَهِّلْهُمْ قَلیلاً
مرا با تکذیب كنندگان صاحب نعمت واگذار و آن ها را كمى مهلت ده .
یعنى طرف آن ها تو نیستى ، منم ، مجازات و كیفر آن ها را به خود من واگذار و كمى به آن ها مهلت ده ، تا هم اتمام حجت گردد و هم ماهیت خود را آشکار سازند و پشت خود را از بار گناه سنگین كنند ، آنگاه عذاب من گلوى آن ها را خواهد فشرد .
و مى دانیم كه مدت كمى گذشت كه مسلمانان نیرومند شدند و ضربات سنگین و شکننده خودرا درجنگ هاى «بدر» و «حنین» و «احزاب» و مانندآن برپیکردشمن وارد آوردند و نیز مدت كمى بیشتر نگذشت كه این گردنکشان از دنیا رفتند و گرفتار عذاب الهى در برزخ شدند و عذاب قیامت نیزازآن ها چندان دورنیست .
ضمناً تعبیر به « اُولِى النَّعْمَة » ( صاحبان نعمت ) ، اشاره به غرور و غفلت ناشى از فزونى مال و ثروت و امکانات مادى است كه غالبا دامنگیر صاحبان آن ها مى شود و به همین دلیل در طول تاریخ انبیاء چنان كه قرآن شاهد و گواه است ، این دسته همیشه در صف اول مخالفان قرار داشتند .
12 اِنَّ لَدَيْنا اَنْكالاً وَ جَحیماً
که نزدما غل و زنجیرها و (آتش) دوزخ است.
« اَنْكال » جمع « نِكل » ( بر وزن فِكْر ) به معنى زنجیرهاى سنگین است و در اصل از ماده « نُكُول » به معنى ضعف و ناتوانى گرفته شده و از آن جا كه زنجیرهایى كه بر دست و پا و گردن مى نهند ، انسان را از حرکت بازمى دارد و ناتوان مى سازد ، این واژه در معنى زنجیر به كار رفته است ، آرى در برابر آزادى بى قید و شرط و تنعمى كه در این دنیا داشتند ، بهره آن ها در آن جا اسارت است و آتش .
13 وَ طَعاما ذا غُصَّةٍ وَ عَذابا اَلیماً
و غذایى گلوگیر و عذابى دردناك .
غذایى بر عکس غذاهاى چرب و شیرین دنیاى آن ها كه به راحتى از گلو فرومى رفت و گوارا بود و زندگى دردناك در برابر آسایش بى حساب این مغروران خودخواه و مستکبر دراین دنیا .
چگونه این غذاى گلوگیرى نباشد ؟ در حالى كه در آیۀ 6 سوره غاشیه مى خوانیم:
« لَيْسَ لَهُمْ طَعامٌ اِلاّ مِنْ ضَریعٍ : آن ها غذایى جز از خارهاى جانگداز ندارند » .
و نیز در آیه 43 و 44 سوره دخان مى خوانیم : « اِنَّ شَجَرَتَ الزَّقُّومِ ، طَعامُ الاَْثیمِ : درخت زقّوم ( همان گیاه تلخ و بدبو و بدطعم و تلخ و كشنده ) ، غذاى گنهکاران است » .
14 يَوْمَ تَرْجُفُ الاَْرْضُ وَ الْجِبالُ وَ كانَتِ الْجِبالُ كَثیبا مَهیلاً
در آن روز كه زمین و كوه ها سخت به لرزه مى افتد و كوه ها ( چنان در هم كوبیده مى شود كه ) به شکل توده هایى از شن نرم درمى آید .
« كَثیب » به معنى شن هاى متراکم است و « مَهیل » از ماده « هَيْل » به معنى ریختن شى ء نرمى مانند رمل و آرد بر چیزى است و در این جا منظور شن هاى نرمى است كه هرگز استقرار و ثبات ندارد .
بنابراین معنى ، كوه ها در قیامت آن چنان از هم متلاشى مى شوند كه به صورت شن هاى نرمى درمى آیند كه اگر پا روى آن بگذارند ، فرومى روند .
15 اِنّا اَرْسَلْنا اِلَيْكُمْ رَسُولاً شاهِدا عَلَيْكُمْ كَما اَرْسَلْنا اِلى فِرْعَوْنَ رَسُولاً
ما پیامبرى به سوى شما فرستادیم كه گواه بر شماست، همان گونه كه به سوى فرعون رسولى فرستادیم .
سپس به مقایسه اى میان بعثت پیامبر صلى الله علیه و آله و مخالفت زورمندان عرب و قیام موسى بن عمران در مقابل فرعونیان مى پردازد و مى گوید : هدف او هدایت شما و نظارت بر اعمال شماست ، همان گونه كه هدف موسى بن عمران ، هدایت فرعون و فرعونیان و نظارت بر اعمال آن ها بود .
16 فَعَصى فِرْعَوْنُ الرَّسُولَ فَأَخَذْناهُ اَخْذا وَبیلاً
فرعون به مخالفت و نافرمانى آن رسول برخاست و ما او را شدیدا مجازات كردیم .
« وَبیل » از ماده « وَبْل » در اصل به معناى باران شدید و سنگین است و سپس به هر چیز شدید و سنگین اطلاق شده ، مخصوصاً در مورد مجازات و در آیه مورد بحث نیز اشاره به شدت عذاب است كه گویى اشخاص را مانند يك باران شدید زیر رگبار خود قرار مى دهد .
نه لشکر عظیم فرعون مانع عذاب الهى شد و نه وسعت مملکت و قدرت حکومت و
اموال و ثروتمندانشان جلوى این كار را گرفت و سرانجام همگى در امواج خروشان نیل كه به آن مباهات مى كردند ، غرق شدند ، شما كه در سطحى بسیار پایین تر از آن ها قرار دارید و ازنظر عِدّه و عُدَّه به مراتب از فرعون و فرعونیان ضعیف ترید ، درباره خود چه مى اندیشید ؟ و چگونه به این مختصر اموال و نفراتتان مغرور مى شوید ؟
17 فَكَيْفَ تَتَّقُونَ اِنْ كَفَرْتُمْ يَوْما يَجْعَلُ الْوِلْدانَ شیبا
شما اگر كافر شوید ، چگونه خود را ( از عذاب شدید الهى ) برکنار مى دارید ، در آن روز كه كودکان را پیر مى كند ؟
« شیب » جمع « اَشْيَب » به معنى پیر است و در اصل از ماده « شَيْب » و « مَشیب » به معنى سفید شدن مو گرفته شده است .
آرى عذاب آن روز آن قدر زیاد ، سنگین ، شدید ، هولناك و كمرشکن است كه كودکان را پیر مى كند و این در واقع كنایه از شدت آن است .
عذاب آخرت كه سهل است ، بعضى نقل مى كنند در همین دنیا گاه كه انسان
در تنگناهاى فوق العاده شدید قرار مى گیرد ، محسوس است كه در يك لحظه زودگذر موهاى او رو به سفیدى مى رود .
به هر حال آیه فوق اشاره به این است كه به فرض این كه شما در این جهان همچون فرعونیان گرفتار عذاب نابودکننده نشوید ، قیامت و عذاب قیامت را چه خواهید كرد ؟
18 اَلسَّماآءُ مُنْفَطِرٌ بِهِ كانَ وَعْدُهُ مَفْعُولاً
در آن روز آسمان از هم شکافته مى شود و وعده او تحقق مى يابد .
« مُنْفَطِر » از ماده « انفطار » به معنى انشقاق و شکافتن است .
بسیارى از آیات قیامت و « اشراط السّاعة » ( حوادثى كه در آستانه پایان جهان و آغاز رستاخیز صورت مى گیرد ) حکایت از انفجارهاى عظیم ، زلزله هاى شدید و دگرگونى هاى سریع مى كند كه آیه مورد بحث تنها به گوشه اى از آن اشاره نموده است .
وقتى آسمان و كرات آسمانى با آن همه عظمت نتوانند در برابر حوادث عظیم آن روز مقاومت كنند ، از این انسان ضعیف و ناتوان و آسیب پذیر چه كارى ساخته است ؟
19 اِنَّ هذِهِ تَذْكِرَةٌ فَمَنْ شاآءَ اتَّخَذَ اِلى رَبِّهِ سَبیلاً
این هشدار و تذکرى است و هرکس بخواهد راهى به سوى پروردگارش برمى گزیند .
اگر پیمودن این راه ازطریق اجبار و اکراه صورت گیرد ، نه افتخارى است و نه فضیلتى . فضیلت آن است كه انسان با اراده و اختیار خود این راه را انتخاب كرده و بپوید .
خلاصه این كه خداوند راه و چاه را نشان داده و دیده بینا و آفتاب روشنى بخش را در اختیار گذارده و مردم را مخيّر ساخته تا در اطاعت فرمانش بااراده و تصمیم وارد عمل شوند .
دراین آیات تکذیب كنندگان مغرور و مست نعمت را به چهار عذاب دردناك تهدیدمى كند ؛
✓ غل و زنجیرها ( اَنْكال ) .
✓ آتش سوزان جهنم ( جَحیم ) .
✓ غذاهاى خشن و گلوگیر و مرگبار ( وَ طَعاما ذا غُصَّةٍ ) .
✓ و انواع مجازات هاى دردناك دیگر كه در فکر انسان .
نمى گنجد ( وَ عَذابا اَلیماً ) .
این مجازات ها در حقیقت نقطه مقابل وضع آن ها در زندگى این دنیاست ؛
از يك سو داشتن آزادى بى حد و مرز .
و از سوى دیگر زندگى مرفه .
و از سوى سوم غذاهاى گوارا .
و از سوى چهارم انواع آسایش ها .
و چون همه این ها را به قیمت ظلم و تجاوز به حقوق دیگران و كبر و غرور و غفلت از خدا پیدا كرده اند ، در قیامت به چنان سرنوشتى گرفتار خواهند شد .
20 اِنَّ رَبَّكَ يَعْلَمُ اَنَّكَ تَقُومُ اَدْنى مِنْ ثُلُثَىِ اللَّيْلِ وَ نِصْفَهُ وَ ثُلُثَهُ وَ طائِفَةٌ مِنَ الَّذینَ مَعَكَ وَ اللّهُ يُقَدِّرُ اللَّيْلَ وَ النَّهارَ عَلِمَ اَنْ لَنْ تُحْصُوهُ فَتابَ عَلَيْكُمْ
فَاقْرَؤُا ما تَيَسَّرَ مِنَ الْقُرْاآنِ عَلِمَ اَنْ سَيَكُونُ مِنْكُمْ مَرْضى وَ اخَروُنَ يَضْرِبُونَ فِى الاَْرْضِ يَبْتَغُونَ مِنْ فَضْلِ اللّهِ وَاخَروُنَ يُقاتِلُونَ فى سَبیلِ اللّهِ
فَاقْرَؤُا ما تَيَسَّرَ مِنْهُ وَ اَقیمُوا الصَّلاةَ وَ اتُوا الزَّكوةَ وَ اَقْرِضُوا اللّهَ قَرْضا حَسَنا وَ ما تُقَدِّمُوا لاَِنْفُسِكُمْ مِنْ خَيْرٍ تَجِدوُهُ عِنْدَ اللّهِ هُوَ خَيْرا وَ اَعْظَمَ اَجْرا وَ اسْتَغْفِروُا اللّهَ اِنَّ اللّهَ غَفُورٌ رَحیمٌ
پروردگارت مى داند كه تو و گروهى از كسانى كه باتو هستند، نزدیك دوسوم از شب يا نصف يا ثلث آن را به پامى خیزید و خداوند شب و روز را اندازه گیرى مى كند ، او مى داند كه شما نمى توانید مقدار آن را ( دقیقا ) اندازه گیرى كنید ، لذا شما را بخشید ، اکنون آن مقدار از قرآن كه براى شما میسّر است ، تلاوت كنید ، او مى داند به زودى گروهى از شما بیمار مى شوند و گروهى دیگر براى بدست آوردن فضل الهى ( و كسب روزى ) به سفر مى روند و گروه دیگرى در راه خدا جهاد مى كنند ، پس آن مقدار كه براى شما ممکن است ، از آن تلاوت كنید و نماز را برپادارید و زکات ادا كنید و به خدا قرض الحسنه دهید ( در راه او انفاق نمایید ) و (بدانید) آن چه از كارهاى خیر رابراى خود از پیش مى فرستید، نزد خدا به بهترین وجه و بزرگ ترین پاداش خواهید
یافت و از خدا آمرزش طلبید كه خداوند غفور و رحیم است .
« لَنْ تُحْصُوه » از ماده « اِحْصاء » به معنى شماره كردن است يعنى شما نمى توانید دقیقا وقت شب را از نظر مقدار دو ثلث و نصف و يك ثلث تعیین كنید و به زحمت مى افتید .
حتى امروز هم كه با وسایلى مى توان به موقع از خواب بیدار شد ، تعیین دقیق این مقادیر در تمام طول سال ، مخصوصاً با تفاوت مستمر شب و روز ، كار آسانى نیست .
جمله « تابَ عَلَيْكُمْ » را غالب مفسران به معنى تخفیف این تکلیف ، ذکر كرده اند نه به معنى توبه از گناه .
این آیه اشاره به همان دستورى است كه در آغاز سوره به پیامبر صلى الله علیه و آله داده شده ، تنها چیزى كه در این جا اضافه دارد ، این است كه گروهى از مؤمنان نیز در این عبادت شبانه ، پیامبر صلى الله علیه و آله را همراهى مى كردند .
در این كه منظور از جملۀ « فَاقْرَؤُا ما تَيَسَّرَ مِنَ الْقُرْآن » ( آن چه از قرآن براى شما میسّر است ،
بخوانید ) چیست ؟ گفتگو بسیار است ؛ جمعى آن رابه نماز شب تفسیر كرده اند كه در لابلاى آن حتما آیات قرآن خوانده مى شود ، بعضى گفته اند : منظور همان تلاوت قرآن است هرچند در اثناء نماز نباشد ، سپس بعضى مقدار آن را به پنجاه آیه و بعضى به يك صد آیه و بعضى دویست آیه تفسیر كرده اند ، ولى هیچ يك از این اعداد دلیل خاصى ندارد ، بلکه مفهوم آیه این است كه هر مقدارى كه انسان به زحمت نمى افتد ، قرآن بخواند .
بدیهى است منظور از « تلاوت قرآن » در این جا تلاوتى است به عنوان درس و فراگیرى براى خودسازى و پرورش ایمان و تقوا .
سپس به بیان دلیل دیگرى براى تخفیف پرداخته و مى افزاید: « خداوند مى داند كه گروهى از شما بیمار مى شوند و گروهى دیگر براى ابتغاء فضل الهى راهى سفر مى گردند و گروه دیگرى در راه خدا جهاد مى كنند و این امور مانع از آن خواهد شد كه عبادت شبانه را در نصابى كه قبلاً تعیین شده ، به طور مداوم انجام دهند » ( عَلِمَ اَنْ سَيَكُونُ مِنْكُمْ مَرْضى وَ اخَروُنَ يَضْرِبُونَ فِى الاَْرْضِ وَ يَبْتَغُونَ مِنْ فَضْلِ اللّهِ وَ اخَروُنَ يُقاتِلُونَ فى سَبیلِ اللّهِ ) .
و همین سبب دیگرى براى تخفیف این برنامه است ، لذا بار دیگر تکرار مى كند « حال كه چنین است ، آن مقدارى كه براى شما ممکن است و توانایى دارید ، در شب از قرآن تلاوت كنید » (فَاقْرَؤُا ما تَيَسَّرَ مِنْهُ) .
روشن است كه ذکر بیمارى و مسافرتهاى ضرورى و جهاد فى سبیل اللّه ، به عنوان سه مثال براى عذرهاى موجه است ، ولى منحصر به این ها نیست ، منظور این است چون خداوند مى داند شما گرفتار مشکلات مختلف زندگى در روز خواهید شد و این مانع تداوم آن برنامه سنگین است ، به شما تخفیف داده است .
در روایتى از امام باقر (علیه السلام) مى خوانیم : « حکم مربوط به دو ثلث از شب يا نیمى از آن و يا ثلث آن منسوخ شده و به جاى آن « فَاقْرَؤُا ما تَيَسَّرَ مِنَ الْقُرْاآن » قرار گرفته است » .(1)
قابل توجه این كه سه نوع عذر در آیه مورد بحث ذکر شده كه يکى جنبه جسمانى دارد .
1) « نور الثقلین » ، جلد 5 ، صفحه 451 .
( بیمارى ) و دیگرى جنبه مالى دارد ( مسافرت براى كسب و كار ) و سومى جنبه دینى دارد ( جهاد فى سبیل اللّه ) و لذا بعضى گفته اند كه از این آیه استفاده مى شود كه تلاش براى معاش همردیف جهاد فى سبیل اللّه است .
سپس به چهار دستور دیگر در پایان این آیه اشاره كرده و برنامه خودسازى ارائه شده را به این وسیله تکمیل مى كند ، مى فرماید : « نماز را بپادارید ، زکات را اداء كنید ، از طریق انفاق هاى مستحبى به خداوند قرض الحسنه دهید و بدانید آن چه را از كارهاى خیر براى خود از پیش مى فرستید ، آن را نزد خداوند به بهترین وجه و بزرگ ترین پاداش خواهیدیافت » ( وَ اَقیمُوا الصَّلاةَ وَ اتُوا الزَّكوةَ وَ اَقْرِضُوا اللّهَ قَرْضا حَسَنا وَ ما تُقَدِّمُوا لاَِنْفُسِكُمْ مِنْ خَيْرٍ تَجِدوُهُ عِنْدَ اللّهِ هُوَ خَيْرا وَ اَعْظَمَ اَجْراً ) .
« و استغفار كنید و از خداوند آمرزش بطلبید كه خداوند غفور و رحیم است » ( وَ اسْتَغْفِروُا اللّهَ اِنَّ اللّهَ غَفُورٌ رَحیمٌ ) .
این چهار دستور (نماز، زکات، انفاق هاى مستحبى و استغفار ) به ضمیمه دستور تلاوت و تدبّر در قرآن كه در جمله هاى قبل آمده بود ، مجموعا يك برنامه كامل خودسازى را
تشکیل مى دهد كه در هر عصر و زمان خصوصا در آغاز اسلام ، تأثیر انکارناپذیرى داشته و دارد .
منظور از « نماز » در این جا نمازهاى واجب پنجگانه و منظور از « زکات » ، زکات واجب است . منظور از دادن « قرض الحسنه » به خداوند ، همان انفاق هاى مستحبى است و این بزرگوارانه ترین تعبیرى است كه در این زمینه تصور مى شود ، چراکه مالك تمام ملك ها از كسى كه مطلقا چیزى از خود ندارد ، قرض مى طلبد تا از این طریق او را تشویق به انفاق و ایثار و كسب فضیلت این عمل خیر كند و از این طریق تربیت شود و تکامل يابد .
ذکر استغفار در پایان این دستورات ممکن است اشاره به این باشد كه مبادا با انجام این طاعات خودرا انسان كاملى بدانید و به اصطلاح طلبکار تصور كنید ، بلکه همواره باید خود را مقصّر بشمرید و عذر به درگاه خدا آورید « ور نه سزاوار خداوندیش كس نتواندکه به جا آورد » .
بعضى از مفسران معتقدند تکیه روى این دستورات به خاطر آن است كه تصور نشود اگر تخفیفى درباره قیام شبانه و تلاوت قرآن قائل شده ، به سایر برنامه ها و دستورات دینى نیز
سرایت مى كند ، بلکه آن ها همچنان به قوّت خود باقى است .(1)
براى انجام كارهاى مهم اجتماعى مخصوصاً ایجاد يك انقلاب وسیع و گسترده در تمام شؤون زندگى قبل از هر چیز يك نیروى مصمّم انسانى لازم است كه با اعتقاد راسخ و آگاهى كامل و تعلیمات لازم فکرى و فرهنگى و پرورش هاى اخلاقى ، براى این كار ساخته شده باشد.
و این دقیقا كارى بود كه پیغمبر اسلام صلى الله علیه و آله در مکه در سال هاى نخستین بعثت بلکه در تمام دوران عمرش انجام داد و به همین دلیل و به خاطر وجود همین زیربناى محکم ، نهال اسلام به سرعت نمو كرد و جوانه زد و شاخ و برگ آورد .
آن چه در این سوره آمده است نمونه زنده و بسیار گویایى از این برنامه حساب شده است : دستور به عبادت دوسوم يا حداقل يك سوم از شب ، آن هم توأم با تلاوت و دقت در
1) « المیزان » ، جلد 20 ، صفحه 156 .
آیات قرآن مجید تأثیر عجیبى در روح مسلمانان گذارد و آن ها را براى قبول « قول ثقیل » و « سبح طویل » آماده ساخت ، این حرکت ها و نشئه هاى شبانه كه به تعبیر قرآن « اَشَدُّ وَطْأً » و « اَقْوَمُ قیلاً » بود ، سرانجام كار خودرا كرد و گروهى اندك از توده هاى محروم و قشرهاى مستضعف و دربند چنان ساخته شدند كه شایستگى براى حکومت بر بخش عظیمى از جهان را پیدا كردند .
و امروز هم اگر ما مسلمانان بخواهیم عظمت و قدرت دیرین را بازیابیم ، راه همین راه و برنامه همین برنامه است ، هرگز نباید انتظار داشته باشیم باافرادى ضعیف وناتوان از نظر تفکر و ایمان ، افرادى كه پرورش هاى لازم فرهنگى و اخلاقى را نیافته اند ، سیطره « يهود » را از قلب كشورهاى اسلامى براندازیم و دست زورگویان و اَبَرجنایتکاران را از ممالك اسلامى كوتاه كنیم، این سخنى است دامنه دار، اما آن جاکه كس است ، يك حرف بس است .
جالب این كه در ذیل آیه فوق كه دستور مى دهد آن چه از قرآن كه براى شما میسّر است ،
بخوانید ، روایتى از امام رضا (علیه السلام) آمده كه از جدّش چنین نقل مى فرماید : « ماتَيَسَّرَ مِنْهُ لَكُمْ فیهِ خُشُوعُ الْقَلْبِ وَ صَفاءُ السِّرِّ : آن مقدار بخوانید كه در آن خشوع قلب و صفاى باطن و نشاط روحانى و معنوى باشد » .(1)چرا چنین نباشد ، در حالى كه هدف اصلى تلاوت ، تعلیم و تربیت است و در این زمینه روایات بسیارى وجود دارد .
در آیه فوق - چنان كه دیدیم - تلاش براى زندگى را در كنار « جهاد فى سبیل اللّه » قرار داده و این نشان مى دهد كه اسلام براى این موضوع اهمیت زیادى قائل است ، چرا چنین نباشد ، در حالى كه يك ملّت فقیر و گرسنه و محتاج به بیگانه ، هرگز استقلال و عظمت و سربلندى نخواهد يافت و اصولاً « جهاد اقتصادى » بخشى از جهاد با دشمن است .
در این زمینه جمله اى از « عبداللّه بن مسعود » صحابى معروف نقل شده است كه
1) « مجمع البیان » ، جلد 10 ، صفحه 382 .
مى گوید : « اَيُّما رَجُلٍ جَلَبَ شَيْئا اِلى مَدینَةٍ مِنْ مَدائِنِ الْمُسْلِمینَ ، صابِرا مُحْتَسِبا فَباعَهُ
بِسِعْرِ يَوْمِهِ ، كانَ عِنْدَ اللّهِ بِمَنْزِلَةِ الشُّهَداءِ ، ثُمَّ قَرَأَ : وَ اخَروُنَ يَضْرِبُونَ فِى الاَْرْضِ . . . : هرکس متاعى را به يکى از شهرهاى مسلمانان ببرد و زحمات خود را در این راه براى خدا محسوب دارد ، سپس آن را به قیمت عادلانه در آن روز بفروشد ، چنین كسى در پیشگاه خدا به منزله شهیدان است ، سپس این جمله از آیه آخر سوره مزّمّل را به عنوان شاهد تلاوت كرد » .(1)
پایان سورۀ مزّمّل .
1) « مجمع البیان » ، ذیل آیه مورد بحث .
در فضیلت تلاوت این سوره ، در حدیثى از پیغمبر گرامى اسلام صلى الله علیه و آله آمده : « هرکس سوره "مدّثّر" را بخواند ، به تعداد هریك از كسانى كه پیامبر اسلام صلى الله علیه و آله را در مکه تصدیق يا تکذیب كردند ، به او حسنه داده مى شود » .(1)
در حدیث دیگرى از امام باقر (علیه السلام)مى خوانیم : « كسى كه سوره "مدّثّر" را در نماز فریضه بخواند ، بر خداوند حق است كه او را همراه پیامبر صلى الله علیه و آله و در جوار و درجه او قرار دهد و در زندگى دنیا بدبختى و رنج ، دامنش را هرگز نگیرد » .(2)
بدیهى است چنین نتایج عظیمى ، تنها بر خواندن الفاظ سوره مترتب نیست ، بلکه باید محتواى سوره را نیز در نظر گرفت .
بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ
بنام خداوند بخشنده بخشایشگر
1 يا اَيُّهَا الْمُدَّثِّرُ
اى در بستر خواب آرمیده !
2 قُمْ فَاَنْذِرْ
برخیز و انذار كن ( و عالمیان را بیم ده ) .
وقت خواب و استراحت گذشته و زمان قیام و تبلیغ فرارسیده است . تکیه بر خصوص « انذار » با این كه پیامبر صلى الله علیه و آله هم « بشیر » است و هم « نذیر » ، به خاطر آن است كه « انذار » مخصوصاً در آغاز كار ، تأثیر عمیق ترى در بیدار كردن ارواح خفته دارد .
در این كه چرا پیامبر صلى الله علیه و آله در بستر آرمیده بود كه این خطاب او را دعوت به قیام كرد ، مفسران احتمالات زیادى داده اند كه مناسب ترین آن ها ، تفسیر زیر است :
مشرکان عرب در آستانۀ موسم حج جمع شدند و سران آن ها مانند ابوجهل ، ابوسفیان ، ولیدبن مغیره ، نضربن حارث و ... به مشورت پرداختند كه در برابر سؤالات مردمى كه از خارج به مکه مى آیند و جسته گریخته مطالبى درباره ظهور پیامبر اسلام صلى الله علیه و آله شنیده اند ، چه بگویند ؟
اگر هر كدام بخواهند جواب جداگانه اى بدهند ، يکى كاهنش خواند و دیگرى مجنون و دیگرى ساحر، این اختلاف آراء ، اثر منفى خواهد گذاشت ، باید با وحدت كلمه به مبارزه تبلیغاتى بر ضدّ پیامبر صلى الله علیه و آله برخیزند . بعد از گفتگو به این جا رسیدند كه بهتر از همه این است كه بگویند : « ساحر » است ، زیرا يکى از آثار پدیده « سِحر » ، جدایى افکندن میان دو همسر و پدر و فرزند است و پیامبر صلى الله علیه و آله با عرضه دین اسلام چنین كارى انجام داده بود .
این سخن به گوش پیامبر صلى الله علیه و آله رسید ، سخت ناراحت شد و بیمارگونه و غمگین به خانه آمد و در بستر آرمید كه آیات فوق نازل شده و او را دعوت به قیام و مبارزه كرد .
قابل توجه این كه جمله « فَاَنْذِرْ » ( انذار كن ) بیان نمى كند كه درباره چه چیز يا چه
موضوعى انذار كند و این در حقیقت براى بیان عمومیت است ، يعنى درباره بت پرستى و شرك و كفر و ظلم و بیدادگرى و فساد ، درباره عذاب الهى و حساب محشر و ... به مردم هشدار ده ، در ضمن هم شامل عذاب دنیا مى شود و هم عذاب آخرت و هم نتایج سوء اعمال انسان كه دامنگیر او خواهد شد .
3 وَ رَبَّكَ فَكَبِّرْ
و پروردگارت را بزرگ شمار .
✓ 1 - به دنبال دعوت به قیام و انذار ، پنج دستور مهم به پیامبر اسلام صلى الله علیه و آله مى دهد كه سرمشقى است براى دیگران و نخستین دستور درباره "توحید" است .
مى فرماید:غیر اورا دربوته فراموشى بیفکن و خط سرخ برتمام معبودهاى دروغین درکش و هرگونه آثار شرك و بت پرستى را محو كن .
منظور از جمله « فَكَبِّرْ » تنها گفتن « اللّه اَكبر » نیست ، هرچند گفتن « اللّه اَكبر » يکى از
مصداق هاى آن است كه در روایات نیز به آن اشاره شده است ، بلکه منظور این است كه خداى خود را بزرگ بشمار ، هم از نظر اعتقاد ، هم عمل ، هم در سخن و او را متصف به اوصاف جمال و و منزه از هرگونه عیب و نقص بدان، بلکه او را از این كه در توصیف بگنجد ، برتر بدان ، همان گونه كه در روایات اهل بیت علیهم السلام آمده است كه معنى « اَللّه اَكْبَرُ » این است
که خدا برتر از آن است كه توصیف شود و در فکر انسان بگنجد ، بنابراین « تکبیر » مفهومى گسترده تر از « تسبیح » دارد كه فقط تنزیه از هرگونه عیب و نقص است .
4 وَ ثِيابَكَ فَطَهِّرْ
و لباست را پاك كن !
✓ 2 - به دنبال مسأله توحید ، دومین دستور را به "پاکیزگى از آلودگى ها " مى دهد .
تعبیر به « لِباس » ممکن است كنایه از عمل انسان باشد، زیرا اعمال هرکس به منزله لباس اوست وظاهر او بیانگر باطن اوست.
بعضى نیز گفته اند منظور از لباس در این جا قلب و روح و جان است ، يعنى قلبت را از
هرگونه آلودگى پاك كن ، جایى كه باید لباس تطهیر شود ، صاحب لباس اولویت دارد .
بعضى نیز آن را به همان لباس ظاهر تفسیر كرده اند ، چراکه پاکیزگى لباس ظاهر از مهم ترین نشانه هاى شخصیت ، تربیت و فرهنگ انسان است .
بعضى نیز آن را به همسران تفسیر كرده اند ، چراکه قرآن مى گوید : « شما لباس همسران خود هستید و آن ها نیز لباس شما ، چراکه حفظ آبروى يکدیگر مى كنید و زینت يکدیگرید » ( 187 / بقره ) .
جمع میان این معانى نیز ممکن است . در حقیقت آیه اشاره به این نکته نیز دارد كه رهبران الهى هنگامى مى توانند نفوذ كلمه داشته باشند كه دامانشان از هرگونه آلودگى پاك باشد و تقوا و پرهیزگاریشان از هر نظر مسلم گردد و لذا به دنبال فرمان قیام و انذار ، فرمان پاکدامنى مى دهد .
5 وَ الرُّجْزَ فَاهْجُرْ
و ازپلیدى ها بپرهیز !
✓ 3 - در سومین دستور مى فرماید : "ازپلیدى ها و آن چه موجب عذاب الهى است، بپرهیز" !
« رُجْز » در اصل به معناى اضطراب و تزلزل است و سپس به هرگونه شرك ، بت پرستى ، وسوسه هاى شیطانى ، اخلاق ذمیمه و عذاب الهى كه مایه اضطراب انسان مى گردد و او را از مسیر صحیح منحرف مى كند ، اطلاق شده است . برخى نیز آن را به معنى عذاب و برخى به معنى رجس و پلیدى مى دانند .
به هر حال آیه مفهوم جامعى دارد كه هرگونه انحراف و عمل زشت و پلید و هرکارى را كه موجب خشم و عذاب الهى در دنیا و آخرت مى گردد ، شامل مى شود .
مسلم است پیامبر اسلام صلى الله علیه و آله حتى قبل از نبوت از این امور پرهیز و هجران داشت و تاریخ زندگى او كه دوست و دشمن به آن معترفند ، نیز گواه بر این معنى است ، ولى در این جا به عنوان يك اصل اساسى در مسیر دعوت الى اللّه و نیز به عنوان يك الگو و اسوه براى همگان روى آن تکیه شده است .
6 وَ لا تَمْنُنْ تَسْتَكْثِرُ
و منت نگذار و فزونى نطلب !
✓ 4 - و در چهارمین دستور مى فرماید : "منّت نگذار و فزونى نطلب" !
« لا تَمْنُنْ » از ماده « منّت » ، در این گونه موارد به معنى سخن و گفتارى است كه بیانگر اهمیت نعمتى است كه انسان به دیگرى داده است و از این جا رابطه آن با مسأله « استکثار » ( طلب فزونى ) روشن مى شود ، چراکه اگر انسان خدمتش را ناچیز بشمرد ، انتظار پاداشى ندارد ، تا چه رسد به این كه فزونى بطلبد و به این ترتیب منّت گذاردن همیشه سرچشمه « استکثار » است ، عملى كه ارزش نعمت را به كلى از بین مى برد. در بعضى روایات آمده كه معنى آیه این است : « لا تُعْطِ تَلْتَمِسْ اَكْثَرَ مِنْها : چیزى را به دیگرى عطا نکن كه انتظار بیشتر از آن را داشته باشى » .(1)نهى از منّت و فزونى طلبیدن و هرگونه منّت گذاردن بر خالق و خلق را شامل مى شود . بر پروردگارت منّت مگذار كه براى او جهاد و تلاش مى كنى ، چراکه او بر تو منّت گذارده كه این مقام منیع را به تو ارزانى داشته است . .
1) « نور الثقلین » ، جلد 5 ، صفحه 454 .
همچنین عبادت و اطاعت و اعمال صالحت را بسیار مشمار ، بلکه همیشه خود رادر سرحدّ « قصور » و « تقصیر » بدان و عبادت را يك نوع توفیق بزرگ الهى براى خودت محسوب دار .
به تعبیر دیگر نباید قیام و انذار تو ، نشر توحید و بیان عظمت پروردگار ، تطهیر ثیاب و پرهیز از هرگونه گناه را مایه منّت بر خداوند بشمرى ، يا آن ها را بزرگ بدانى ، بلکه باید این ها را هدایاى گرانبهایى از سوى پروردگارت بدانى و به خاطر آن ممنون باشى و آن چنان در عشق و محبّت او غرق شوى كه این كارهاى مهم را بسیار ناچیز حساب كنى .
و نیز اگر خدمتى به خلق مى كنى، چه درجهات معنوى باشد، مانند تبلیغ و هدایت و چه در جهات مادى ، مانند انفاق و بخشش ، هیچ كدام را نباید با منّت يا انتظار جبران ، آن هم جبرانى فزون تر توأم نمایى چراکه منّت ، اعمال نیك را باطل و بى اثر مى كند . ( يا اَيُّهَا الَّذینَ امَنُوا لا تُبْطِلُوا صَدَقاتِكُمْ بِالْمَنِّ وَ الاَْذى « 264 / بقره » ) .
7 وَ لِرَبِّكَ فَاصْبِرْ
و به خاطر پروردگارت شکیبایى كن!
✓ 5 - در این آیه به آخرین دستور در این زمینه اشاره كرده ، مى گوید : در طریق اداى این رسالت بزرگ، شکیبایى كن و دربرابر آزار مشرکان و دشمنان جاهل و نادان صابرباش ، در طریق عبودیت و اطاعت فرمان خدا استقامت نما و در جهاد با نفس و در میدان جهاد با دشمن شکیبا باش .
مسلم است كه صبر و شکیبایى اساس و ضامن اجراى همه برنامه هاى گذشته است ، اصولاً مهم ترین سرمایه راه تبلیغ و هدایت همین صبر و شکیبایى است و لذا بارها در قرآن مجید روى آن تکیه شده است و به همین دلیل در گفتار امیرمؤمنان علی (علیه السلام) مى خوانیم : « اَلصَّبْرُ مِنَ الاْيمانِ كَالرَّأْسِ مِنَ الْجَسَدِ : صبر و استقامت در برابر ایمان مانند سر است در برابر تن » .(1)
در حدیثى از پیامبر صلى الله علیه و آله آمده كه در مورد اجر صابران مى گوید : « قالَ اللّه تَعالى : اِذا وَجَّهْتُ اِلى عَبْدٍ مِنْ عَبیدى مُصیبَةً فى بَدَنِهِ اَوْ مالِهِ اَوْ وَلَدِهِ ، ثُمَّ اسْتَقْبَلَ ذلِكَ بِصَبْرٍ جَمیلٍ ، .
1) « نهج البلاغه » ، كلمات قصار 82 .
اِسْتَحْيَيْتُ مِنْهُ يَوْمَ الْقِيامَةِ اَنْ اَنْصِبَ لَهُ میزانا اَوْ اَنْشُرَ لَهُ دیوانا : خداوند مى فرماید : هنگامى كه مصیبتى متوجه يکى از بندگانم در بدن يا مال يا فرزندش مى كنم و او با صبر جمیل با آن مقابله مى كند ، حیا مى كنم كه در قیامت میزان سنجش اعمال براى او نصب كنم و يا نامه عمل او را بگشایم » .(1)
8 فَاِذا نُقِرَ فِى النّاقُورِ
هنگامى كه در صور دمیده شود .
9 فَذلِكَ يَوْمَئِذٍ يَوْمٌ عَسیرٌ
آن روز ، روز سختى است .
10 عَلَى الْكافِرینَ غَيْرُ يَسیرٍ
و براى كافران آسان نیست .
« ناقُور » در اصل از ماده « نَقْر » به معنى كوبیدنى است كه منتهى به سوراخ كردن شود و .
1) « روح المعانى »، جلد 29، صفحه 120 .
« مِنْقار » پرندگان كه وسیله كوبیدن و سوراخ كردن اشیاء است ، نیز از همین معنى گرفته شده است ، لذا به شیپورى كه صداى آن گویى گوش انسان را سوراخ مى كند و در مغز فرو مى رود ، « ناقور » گفته مى شود. از آیات قرآن به خوبى استفاده مى شود كه در پایان دنیا و آغاز رستاخیز دو بار در صور دمیده مى شود ، يعنى دو صداى فوق العاده وحشت انگیز و تکان دهنده كه اولى صداى مرگ است و دومى صداى بیدارى و حیات است ، سراسر جهان را فرامى گیردکه ازآن تعبیر به « نفخه صور اول » و « نفخه صور دوم » مى شود و آیه مورد بحث اشاره به « نفخه دوم » است كه رستاخیز در آن بر پا مى گردد و روز سخت و سنگینى بر كافران است. آیات فوق بیانگر این واقعیت است كه در نفخه رستاخیز مشکلات كافران يکى پس از دیگرى نمایان مى گردد ، روزى است بسیار دردناك و مصیبت بار و طاقت فرسا كه نیرومندترین انسان ها را به زانو درمى آورد .
11 ذَرْنى وَ مَنْ خَلَقْتُ وَحیداً
مرا با كسى كه او را تنها آفریدم ، واگذار !
این آیه و آیات بعد در مورد « ولید بن مغیره مخزومى » يکى از سران معروف قریش نازل شده است .
تعبیر به « وَحیدا » ( تنها ) توصیفى براى خالق است ، يعنى مرا با او تنها بگذار كه خودم او را كیفر شدید دهم .
12 وَ جَعَلْتُ لَهُ مالاً مَمْدوُداً
همان كس كه براى او مال گسترده اى قراردادم.
« مَمْدوُد » در اصل به معنى " كشیده" است ، كه در این جا ناظر به گستردگى و حجم اموال ولید يا كشش از نظر زمان و يا از نظر مکان است .
بعضى گفته اند : اموال او به قدرى گسترده بود كه در فاصله مکه و طائف ، شتران و اسب هاى فراوان و مستغلات زیاد داشت .
بعضى گفته اند : باغ ها و مزارعى داشت كه هنوز غلات يکى تمام نشده دیگرى مى رسید ،
به علاوه داراى صدهزار دینار طلا بود و همه این معانى در كلمه « مَمْدوُد » جمع است .
13 وَ بَنینَ شُهُوداً
و فرزندانى كه همواره نزد او ( و در خدمت او ) هستند .
دائماً آماده كمك و خدمت بودند و حضورشان مایه انس و راحت او بود و هرگز به خاطر تنگى معیشت مجبور نبودند هر كدام به نقطه دوردستى سفر كنند و پدر را در رنج دورى و هجران و تنهایى بگذارند، در بعضى از روایات آمده او ده فرزند داشت .
14 وَ مَهَّدْتُ لَهُ تَمْهیداً
و وسایل زندگى را از هر نظر براى او فراهم ساختم .
« تَمْهید » از ماده « مَهْد » در اصل به معنى محلى است كه براى كودك آماده مى كنند ( گهواره و مانند آن ) سپس به هر گونه وسایل استراحت و پیشرفت و موقعیت و مقام برجسته اجتماعى اطلاق شده است و روى هم رفته معنى وسیعى دارد كه انواع مواهب حیات و وسایل پیشرفت و موفقیت را شامل مى شود .
نه فقط مال و فرزندان برومند ، بلکه در جهات اجتماعى و جنبه هاى جسمانى از هر نظر غرق در نعمت بود .
15 ثُمَّ يَطْمَعُ اَنْ اَزیدَ
باز هم طمع دارد كه بر او بیفزایم .
ولى او به جاى این كه در برابر بخشنده این همه نعمت ها سر تعظیم فرود آورد و پیشانى به آستانش بساید ، در مقام كفران و افزون طلبى برآمد .
این منحصر به « ولید بن مغیره » نبود ، بلکه همه دنیاپرستان چنینند ، هرگز عطش آن ها فرونمى نشیند و اگر هفت اقلیم را زیر نگین آن ها قرار دهند ، باز هم در بند اقلیمى دیگرند .
16 كَلاّ اِنَّهُ كانَ لاِياتِنا عَنیداً
هرگز چنین نخواهد شد ، چراکه او نسبت به آیات ما دشمنى مى ورزد .
تعبیر به « كانَ » نشان مى دهد كه عناد او با حق ، يك امر مستمر و همیشگى بود نه مقطعى و زودگذر .
« عَنید » از مادۀ « عِناد » به گفته بعضى به آن نوع مخالفت و عناد گفته مى شود كه آگاهانه صورت مى گیرد ، يعنى انسان حقانیت چیزى را درك كند و با آن به مخالفت برخیزد و « ولید » مصداق روشن این معنى بود. « ولید » با این كه به خوبى مى دانست كه این قرآن نه كلام جن است و نه كلام بشر ، ریشه هایى نیرومند و شاخه هایى پُرثمر و جاذبه اى بى مانند دارد ، باز آن را « سِحر » و آورنده آن را « ساحر » مى نامید .
17 سَاُرْهِقُهُ صَعُوداً
به زودى او را مجبور مى كنم كه از قلّه زندگى بالا رود ( سپس او را به زیر مى افکنم ) .
« سَاُرْهِقُهُ » از ماده « اِرهاق » در اصل به معنى پوشاندن چیزى با عنف است و به معنى تحمیل كارهاى سخت و مبتلا ساختن به انواع عذاب ها نیز آمده است .
« صَعُود » ( بر وزن كَبود ) به معنى مکانى است كه از آن بالامى روند و « صُعُود » ( بر وزن قُعود ) به معنى بالارفتن است.
و از آن جا كه بالارفتن از قله هاى مرتفع كار بسیار شاق و مشکل است ، این تعبیر در
مورد هر كار مشکل و پُرزحمت به كار مى رود و لذا بعضى آن را به عذاب الهى تفسیر كرده اند و بعضى گفته اند « صَعُود » كوهى از آتش در جهنم است كه او را مجبور مى كنند از آن بالا رود ، يا این كه كوهى صعب العبور و با شیب تند است كه وقتى از آن بالا مى رود ، سقوط مى كند و به زیر مى افتد و این موضوع پیوسته تکرار مى شود .
این احتمال نیز وجود دارد كه این آیه اشاره به عذاب دنیوى « ولید » در این جهان باشد ، زیرا همانطور كه در تاریخ آمده است ، او بعد از رسیدن به اوج قله پیروزى در زندگى فردى و اجتماعى چنان سقوط كرد كه تا آخر عمر مرتبا اموال و فرزندان خود را از دست مى داد و بیچاره شد .(1)
18 اِنَّهُ فَكَّرَ وَ قَدَّرَ
او ( براى مبارزه باقرآن ) اندیشه كرد و مطلب را آماده ساخت . .
1) « تفسیر مراغى » ، جلد 29 ، صفحه 131 .
« قَدَّرَ » از ماده « تقدیر » در این جا به معنى آماده ساختن مطلب در ذهن و تصمیم گرفتن براى اجراى آن نقشه شوم است .
بدیهى است فکر كردن ذاتا كار خوبى است ، اما به شرط این كه در مسیر حق باشد ، كه گاه يك ساعت آن فضیلت عبادت يك سال و حتى يك عمر را دارد ، چراکه همان يك ساعت مى تواند سرنوشت انسان را به كلى دگرگون سازد ، ولى اگر فکر در مسیر كفر و فساد و شیطنت به كار گرفته شود، مذموم و نکوهیده است و فکر كردن « ولید » از همین نوع بود .
19 فَقُتِلَ كَيْفَ قَدَّرَ
مرگ بر او باد چگونه (براى مبارزه با حق ) مطلب را آماده كرد .
20 ثُمَّ قُتِلَ كَيْفَ قَدَّرَ
باز هم مرگ بر او چگونه مطلب ( و نقشه هاى شیطانى خود را ) آماده نمود .
آیه در حقیقت اشاره به این است كه او مى خواست افکار مشرکان را متحد سازد و به آن ها جهت واحدى دهد ، تا همگى يك زبان مطلبى را بر ضدّ پیامبر صلى الله علیه و آله تبلیغ كنند و
هنگامى كه پیشنهاد كردند كه به حضرت صلى الله علیه و آله لقب « شاعر » دهند ، او نپذیرفت ، سپس عنوان « كاهن » را پیشنهاد كردند و اونپذیرفت بعد عنوان « مجنون » پیشنهاد شد ، آن را نیز نپسندید ، سرانجام پیشنهاد كردند كه پیامبر صلى الله علیه و آله را « ساحر » بخوانند ، این بار او موافقت كرد ، چراکه به پندارش اثر سِحر كه جدایى افکندن میان دو دوست و ایجاد دوستى میان دو فرد مخالف بود ، با ظهور اسلام و قرآن پیدا شده بود و چون این طرح و نقشه بعد از
مطالعه و اندیشه آماده شد ، قرآن از آن به « فَكَّرَ وَ قَدَّرَ » كه بسیار كوتاه و پُرمعنى است ، تعبیر مى كند و به این ترتیب اگر پیشنهاد هم از ناحیه دیگران بود ، ولى فکر و انتخاب از ناحیه « ولید » صورت گرفت .
و به هر حال این جمله مخصوصاً با توجه به تکرار آن ، دلیل بر این است كه او در افکار شیطانى مهارت داشت ، آن چنان كه فکر و اندیشه اش مایه تعجب بود .
21 ثُمَّ نَظَرَ
سپس نگاهى افکند .
ساخته و پرداختۀ ذهن خود را مورد بررسى مجدّد قرار داد تا از استحکام و انسجام لازم و جنبه هاى مختلف آن آگاه و مطمئن گردد .
22 ثُمَّ عَبَسَ وَ بَسَرَ
بعدچهره درهم كشید و عجولانه دست به كار شد.
« عَبَس » از مادۀ « عُبُوس » به معنى در هم كشیدن چهره است و « عَبُوس » به معنى كسى است كه داراى این صفت است .
« بَسَر » از مادۀ « بُسُور » و « بَسْر » گاه به معنى عجله كردن در انجام كارى قبل از فرارسیدن وقت آن است و گاه به معنى در هم كشیدن صورت و دگرگونساختن چهره مى باشد. در آیه مورد بحث اگر معنى دوم مراد باشد، هماهنگ باجمله «عَبَس» مى شود و اگر به معنى اول بوده باشد ، اشاره به دستپاچگى و تصمیم گیرى عجولانه براى انتخاب يك «برچسب» نادرست براى قرآن است .
23 ثُمَّ اَدْبَرَ وَ اسْتَكْبَرَ
سپس پشت ( به حق ) كرد و تکبّر ورزید .
24 فَقالَ اِنْ هذا اِلاّ سِحْرٌ يُؤْثَرُ
و سرانجام گفت : این (قرآن) چیزى جُز يك سِحر جالب همچون سحرهاى پیشینیان نیست.
25 اِنْ هذا اِلاّ قَوْلُ الْبَشَرِ
این جُز سخن انسان نمى باشد .
و به این ترتیب آخرین سخن خود را بعد از مطالعه مکرر و تفکر شیطانى و براى مبارزه با قرآن اظهار داشت و با تمام شیطنتى كه این مغز متفکر عصر جاهلیت و شرك به خرج داد ، با این سخنش مدح و تمجید فوق العاده اى از قرآن كرد ، بى آن كه خودش بداند ، او نشان داد كه قرآن جاذبه فوق العاده اى دارد كه قلب هر انسانى را تسخیر مى كند و به گفته او تأثیر سِحرانگیزى در آن است كه دل ها را مسحور مى سازد و از آن جا كه قرآن هیچ شباهتى به سِحر ساحران نداشت ، بلکه سخنانى بود منطقى و موزون و حساب شده ، این خود دلیل بر آن بود كه قول بشرى نیست و از يك وحى آسمانى از جهان ماوراء طبیعت ، از علم بى پایان خداوند سرچشمه گرفته كه همه زیبایى ها را توأم با انسجام و استحکام در خود جمع كرده است .
جمله « يُؤْثَر »از ماده « اَثْر » به معنى روایتى كه از پیشینیان نقل شده و آثارى كه از آن ها باقى مانده است، مى باشد و بعضى آن را از ماده « ایثار » به معنى برگزیدن و مقدم داشتن دانسته اند.
مطابق معنى اول ، « ولید » مى گوید : این سِحر است همانند سِحرهایى كه از پیشینیان نقل شده و مطابق معنى دوم ، مى گوید : سِحرى است كه به خاطر حلاوت و جاذبه اش در دل ها اثر مى كند و مردم آن را بر همه چیز مقدّم مى دارند. به هرحال این يك اعتراف ضمنى به اعجاز قرآن است ، چراکه قرآن هیچ گونه شباهتى به كارهاى خارق العاده ساحران ندارد ، كلامى است متین و استوار ، مملو از معنویت و داراى جاذبه و نفوذ بى مانند كه اگر طبق گفته « ولید » قول بشر بود ، دیگران هم باید بتوانند مانند آن را بیاورند ، در حالى كه مى دانیم قرآن بارها دعوت به مقابله كرد و اَحدى از دشمنان سرسخت كه در زبان عرب مهارت فوق العاده اى داشتند ، نتوانستند چیزى همسان آن بیاورند و نه حتى كمتر از آن و این معنى معجزه است .
26 سَاُصْلیهِ سَقَرَ
( اما ) به زودى او را وارد دوزخ مى كنیم .
« سَقَر » در اصل از ماده « سَقْر » ( بر وزن فقر ) به معنى دگرگون شدن و ذوب شدن بر اثر تابش آفتاب است ، سپس به عنوان يکى از نام هاى جهنّم انتخاب شده است و كرارا در آیات قرآن آمده و انتخاب این نام اشاره به عذاب هاى هولناك دوزخ است كه دامان اهل خود را مى گیرد ، بعضى نیز آن را نام يکى از طبقات و درکات هول انگیز دوزخ دانسته اند .
27 وَ ما اَدْریكَ ما سَقَرُ
و تو نمى دانى دوزخ چیست؟
به قدرى عذاب آن شدید است كه از دایره تصور بیرون است و به فکر هیچ كس نمى گنجد، همان گونه كه اهمیت نعمت هاى بهشتى و عظمت آن به فکر كسى خطور نمى كند .
28 لا تُبْقى وَ لا تَذَرُ
( آتشى است كه ) نه چیزى را باقى مى گذارد و نه چیزى را رها مى سازد .
بعضى گفته اند : منظور این است كه نه دوزخیان را مى میراند و نه زنده نگه مى دارد ، بلکه پیوسته در میان مرگ و حیات گرفتارند ، همان گونه كه در آیۀ
13 سورۀ اعلى آمده كه : « لا يَمُوتُ فیها وَ لا يَحْيى : نه در آن مى میرد و نه زنده مى ماند » .
مفهوم آیه این نیست كه به كلى مى سوزاند و نابود مى كند ، چراکه این معنى با آن چه در آیه 56 سوره نساء آمده ، سازگار نیست ، آن جا كه مى فرماید : « كُلَّما نَضِجَتْ جُلُودُهُمْ بَدَّلْناهُمْ جُلُودا غَيْرَها لِيَذوُقُوا الْعَذابَ : هر زمان كه پوست هاى تن آن ها مى سوزد ، پوست هاى دیگرى بر آن مى رویانیم تا مجازات الهى را بچشند » .
29 لَوّاحَةٌ لِلْبَشَرِ
پوست تن را به كلى دگرگون مى كند .
« بَشَر » در این جا جمع « بَشَرَة » به معنى ظاهر پوست تن است و نیز ممکن است به معنى انسان ها بوده باشد . « لَوّاحَة » از ماده « لوح » گاه به معنى ظاهر و آشکار شدن آمده و گاه به معنى تغییر دادن و دگرگون ساختن .
طبق معنى اول ، تفسیر آیه چنین مى شود : « دوزخ از فاصله دورى براى انسان ها نمایان مى گردد » ، همان گونه كه در آیه 36 سوره نازعات آمده است : « وَ بُرِّزَتِ الْجَحیمُ لِمَنْ يَرى :
دوزخ براى بینندگان آشکارمى گردد ».و طبق معنى دوم،تفسیرآیه چنین است: « دوزخ، رنگ پوست تن را به كلى دگرگون مى سازد » .
30 عَلَيْها تِسْعَةَ عَشَرَ
نوزده نفر ( از فرشتگان عذاب ) بر آن گمارده شده اند .
فرشتگانى كه قطعاً مأمور به ترحّم و شفقت و مهربانى نیستند ، بلکه مأمور به كیفر و عذاب و خشونتند .
بعضى گفته اند: اشاره به نوزده گروه از فرشتگان است ، نه نوزده نفر و جمله « وَ ما يَعْلَمُ جُنُودَ رَبِّكَ اِلاّ هُو : لشگریان پروردگارت را جُز او كسى نمى داند » كه در آیه بعد آمده ، قرینه اى بر این معنى مى دانند.
بعضى نیز گفته اند : به خاطر آن است كه ریشه هاى اخلاق رذیله به نوزده خُلق ظاهر و باطن بازمى گردد و از آن جا كه هر كدام از اخلاق رذیله ، يکى از عوامل عذاب الهى است ، طبقات دوزخ ، به تعداد آن ها نوزده طبقه است و در هر طبقه فرشته يا گروهى از فرشتگان
مأمور عذابند . اصولاً مسایل مربوط به قیامت و بهشت و دوزخ و جزئیات و خصوصیات آن ها براى ما كه در محیط محدود دنیا اسیریم ، دقیقا روشن نیست ، آن چه ما مى دانیم ، كلیات است و لذا در روایات دارد كه هر يك از این نوزده فرشته قدرت عظیمى دارند كه مى توانند قبیله بزرگى را به آسانى در دوزخ بیفکنند .
31 وَ ما جَعَلْنا اَصْحابَ النّارِ اِلاّ مَلائِكَةً وَ ما جَعَلْنا عِدَّتَهُمْ اِلاّ فِتْنَةً لِلَّذینَ كَفَروُا لِيَسْتَيْقِنَ الَّذینَ اوُتُوا الْكِتابَ وَ يَزْدادَ الَّذینَ امَنُوا ایمانا وَ لايَرْتابَ الَّذینَ اوُتُوا الْكِتابَ وَ الْمُؤْمِنُونَ وَ لِيَقُولَ الَّذینَ فى قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ وَ الْكافِروُنَ ماذا اَرادَ اللّهُ بِهذا مَثَلاً كَذلِكَ يُضِلُّ اللّهُ مَنْ يَشاءُ وَ يَهْدى مَنْ يَشاءُ وَ ما يَعْلَمُ جُنُودَ رَبِّكَ اِلاّ هُوَ وَ ما هِىَ اِلاّ ذِكْرى لِلْبَشَرِ
مأموران دوزخ را جُز فرشتگان ( عذاب ) قرار ندادیم و تعداد آن ها را جُز براى آزمایش كافران معین نکردیم ، تا اهل كتاب ( يهود و نصارى ) يقین پیدا كنند و ایمان مؤمنان افزوده شود و اهل كتاب و مؤمنان ( در حقانیت این كتاب آسمانى ) تردید به خود راه
ندهند و كافران بگویند : خدا از این توصیف چه منظورى دارد ؟ ( آرى ) این گونه خداوند هرکس را بخواهد گمراه مى سازد و هرکس را بخواهد هدایت مى كند و لشکریان پروردگارت را جُز او كسى نمى داند و این جُز هشدار و تذکرى براى انسان ها نیست .
همان گونه كه در آیات قبل خواندیم خداوند عدد خازنان و مأموران دوزخ را نوزده نفر ( يا نوزده گروه ) ذکر مى كند كه ذکر این عدد سبب گفتگو در میان مشرکان و كفار شد و گروهى آن را به باد سُخریه گرفتند و تعداد كمى آن ها را دلیل بر این پنداشتندکه غلبه برآن ها كار مشکلى نیست .
این آیه كه طولانى ترین آیه سوره است ، به آن ها پاسخ مى گوید و حقایق بیشترى را در این زمینه روشن مى سازد .
نخست مى فرماید: « ما اصحاب آتش را جُز فرشتگان قرار ندادیم » ( وَ ما جَعَلْنا اَصْحابَ النّارِ اِلاّ مَلائِكَةً ) .
سپس مى افزاید : « ما تعداد آن ها را جُز براى آزمایش كافران قرار ندادیم » ( وَ ما جَعَلْنا عِدَّتَهُمْ اِلاّ فِتْنَةً لِلَّذینَ كَفَروُا ) .
این آزمایش از دو جهت بود ؛ نخست این كه آن ها استهزاء مى كردند كه چرا از میان تمام اعداد ، 19 انتخاب شده است ، در حالى كه هر عدد دیگرى انتخاب شده بود ، جاى همین سؤال وجود داشت.
از سوى دیگر این تعداد را كم مى شمردند و از روى سخریه مى گفتند : ما در مقابل هر يك از آن ها ده نفر قرار مى دهیم ، تا آن ها را در هم بشکنیم . در حالى كه فرشتگان خدا چنان هستند كه به گفته قرآن چند نفر از آن ها مأمور هلاکت قوم لوط مى شوند و شهرهاى آباد آن ها را از زمین برداشته ، زیر و رو مى كنند و از این گذشته انتخاب عدد نوزده براى خازنان دوزخ ، نکته هایى دارد كه در ضمن آیات قبل بیان شد .
و باز مى افزاید : «هدف این بود كه اهل كتاب ، يقین پیدا كنند» (لِيَسْتَيْقِنَ الَّذینَ اوُتُوا الْكِتاب).
در روایتى آمده است كه گروهى از يهود از بعضى از ياران پیامبر صلى الله علیه و آله از عدد خازنان
جهنم سؤال كردند ، آن ها گفتند : خدا و رسولش آگاهترند ، جبرئیل در همان ساعت نازل شد و به پیامبر صلى الله علیه و آله خبر داد : « عَلَيْها تِسْعَةَ عَشَرَ : نوزده نفر بر آن گمارده شده اند » .(1)
و از آن جا كه آن ها ایرادى به این موضوع نکردند ، معلوم مى شود كه آن را هماهنگ با كُتُب خود يافتند و بر يقین آن ها به نبوت پیامبر اسلام صلى الله علیه و آله افزوده شد و همین امر سبب گردید كه مؤمنان نیز در عقیده و ایمان خود راسخ تر شوند .
لذا در جمله بعد مى افزاید : « و هدف این بود كه ایمان مؤمنان افزوده شود » ( وَ يَزْدادَ الَّذینَ امَنُوا ایمانا ) .
و بلافاصله بعداز ذکراین جمله روى همان " اهداف سه گانه" به عنوان تأکید بازمى گردد و مجدّدا روى " ایمان اهل كتاب ، سپس مؤمنان و بعد به آزمون كفار و مشرکان" تکیه كرده ، مى گوید : « و هدف این بود كه اهل كتاب و مؤمنان در حقانیت قرآن تردید به .
1) « تفسیر مراغى » ، جلد 29 ، صفحه 134 .
خود راه ندهند و آن ها كه در قلوبشان بیمارى است و كافران بگویند : خدا از این توصیف چه اراده كرده است و چه منظورى دارد » ( وَ لا يَرْتابَ الَّذینَ اوُتُوا الْكِتابَ وَ الْمُؤْمِنُونَ وَ لِيَقُولَ الَّذینَ فى قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ وَ الْكافِروُنَ ماذا اَرادَ اللّهُ بِهذا مَثَلاً ) .
در این كه منظور از « اَلَّذینَ فى قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ » ( آن ها كه در دل هایشان بیمارى است ) چه اشخاصى هستند ، جمعى به استناد آیه 10 سوره بقره گفته اند : منظور « منافقان » است .
ولى بررسى موارد ذکر این تعبیر در آیات قرآن نشان مى دهد كه این تعبیر منحصر به منافقان نیست ، بلکه به تمام كفّارى كه حالت عناد و لجاج و دشمنى نسبت به آیات حق داشتند ، اطلاق شده است .
سپس به دنبال این گفتگوها كه درباره چگونگى بهره گیرى مؤمنان و كافران بیماردل از سخنان الهى بود ، مى افزاید : « این گونه خداوند هرکس را بخواهد گمراه مى سازد و هرکس را بخواهد هدایت مى كند » ( كَذلِكَ يُضِلُّ اللّهُ مَنْ يَشاءُ وَ يَهْدى مَنْ يَشاءُ ).
جمله هاى گذشته به خوبى نشان مى دهد كه این مشیت و اراده الهى درباره هدایت بعضى
وگمراهى بعضى دیگر ، بى حساب نیست ، آن ها كه معاند و لجوج و بیماردلند ، استحقاقى جُز این ندارند و آن هاکه دربرابر فرمان خدا تسلیم و مؤمنند ، مستحق چنین هدایتى هستند .
و در پایان آیه مى فرماید : « به هر حال لشکریان پروردگارت را جُز او نمى داند و این جُز هشدار و تذکرى براى انسان ها نیست » (وَ ما يَعْلَمُ جُنُودَ رَبِّكَ اِلاّ هُوَ وَ ما هِىَ اِلاّ ذِكْرى لِلْبَشَرِ) .
بنابراین اگر سخن از نوزده نفر از خازنان دوزخ به میان آمده است ، مفهومش این نیست كه لشکریان خداوند محدود به این ها هستند ، بلکه لشکریان پروردگار آن قدر زیادند كه به تعبیر بعضى از روایات ، تمام زمین و آسمان را پُر كرده اند ، حتى « جاى پایى در تمام عالم هستى نیست ، مگر این كه در آن جا فرشته اى به تسبیح خدا مشغول است » .
در این كه ضمیر « هِىَ » در جمله « وَ ما هِىَ اِلاّ ذِكْرى لِلْبَشَرِ » ( و این جُز تذکرى براى انسان ها نیست ) به چه چیزى برمى گردد ، مفسران احتمالات زیادى داده اند ، ولى تفسیر مناسب تر ، "جنود و لشکریان خدا " مى باشد ، زیرا هدف بیان این حقیقت است كه اگر خداوند جنود و لشکریانى براى خود برگزیده ، نه به خاطر آن است كه خود نمى تواند همه معاندان و گنهکاران
را كیفر دهد، بلکه این ها براى تذکر و بیدارى و توجه به جدى بودن مسأله عذاب الهى است .
حضور خداوند در همه جا و گسترش قدرتش در تمام عالم هستى ، ذات پاك او را از هرگونه يار و ياور و لشکر بى نیاز مى كند ، ولى با این حال براى نشان دادن عظمتش به خلایق و براى تذکر و يادآورى آن ها ، جنود و لشکر فراوانى براى خود برگزیده كه مُجرى فرمان او در سراسر عالم هستند .
در روایات اسلامى درباره كثرت و عظمت و قدرت جنود پروردگار ، تعبیرات عجیبى وارد شده است كه چون با مقیاس هایى كه ما با آن سر و كار داریم ، سازگار نیست ، شنیدن آن براى ما بسیار تعجب آور است .
در این جا به كلام پُرعظمتى كه از علی (علیه السلام) در نخستین خطبه نهج البلاغه در این زمینه نقل شده است ، قناعت مى كنیم و چون عبارت طولانى است ، تنها ترجمه آن را مى آوریم :
آن گاه آسمان هاى بالا را از هم باز كرد و آن ها را مملو از اصناف مختلف فرشتگان ساخت؛
گروهى از آنان همیشه در سجودند و به رکوع نمى پردازند. و گروهى دائماً در رکوعند و سر از رکوع برنمى دارند. و گروهى دائماً ایستاده اند و به عبادت مشغولند و تغییر موضع نمى دهند. گروهى همواره تسبیح مى گویند و خسته نمى شوند. هیچ گاه خواب چشمان آن ها را نمى پوشاند و سهو و نسیان بر عقل آنان غالب نمى گردد. اندام آن ها به سستى نمى گراید و غفلت و فراموشى بر آن ها عارض نمى شود. و گروهى دیگر اُمناى وحى اویند و زبان او به سوى پیامبران، كه پیوسته براى ابلاغ فرمان و امر او در رفت و آمدند. و جمعى دیگر حافظان بندگان او و دربانان بهشت برین هستند . بعضى ها پاهایشان در طبقات پایین
زمین ثابت و گردن هایشان از آسمان برین گذشته و ارکان وجودشان از ابعاد جهان بیرون رفته و شانه هایشان براى حفظ پایه هاى عرش خداوند آماده است .(1)
چنان كه قبلاً نیز گفته ایم ، « مَلَك » مفهوم وسیع و گسترده اى دارد كه هم فرشتگانى را .
1) « نهج البلاغه » ، خطبه اول .
شامل مى شود كه داراى عقل و شعور و اطاعت و تسلیمند و هم بسیارى از نیروها و قواى عالم هستى را .
32 كَلاّ وَ الْقَمَرِ
این چنین نیست كه آن ها تصور مى كنند ، سوگند به ماه .
« كَلاّ » حرف « ردع » است و معمولاً براى نفى سخنانى كه طرف قبلاً ذکر كرده مى باشد و گاهى نیز براى نفى سخنان بعد است و در این جا به قرینه آیات گذشته پندار مشرکان را كه منکر دوزخ و عذاب آن بودند و عدد فرشتگان خازن جهنم را به باد سُخریه مى گرفتند ، نفى مى كند.
ذکر سوگند به « ماه » ، به خاطر آن است كه يکى از آیات بزرگ الهى است ؛ هم از نظر خلقت ، هم گردش منظم ، هم نور و زیبایى و هم تغییرات تدریجى كه خود تقویم زنده اى براى مشخص ساختن روزهاست .
33 وَ اللَّيْلِ اِذْ اَدْبَرَ
و به شب ، هنگامى كه ( دامن برچیند ) و پشت كند .
34 وَ الصُّبْحِ اِذا اَسْفَرَ
و به صبح ، هنگامى كه چهره بگشاید .
« اَسْفَرَ » از ماده « سَفْرْ » ( بر وزن فقر ) به معنى بازکردن پوشش و كشف حجاب است، لذابه زنان بى حجاب ، « سافِرات » گفته مى شود و این تعبیر در مورد طلوع صبح مشتمل بر يك نوع تشبیه زیبا و جالب است. در واقع سه سوگند فوق الذکر به يکدیگر مربوط و مکمل يکدیگرند ، زیرا مى دانیم جلوه گرى ماه در شب هاست و نور ماه در روز تحت الشعاع نور خورشید است و مطلقا جلوه اى ندارد. شب نیز گرچه آرامبخش است و خاموش و هنگام راز و نیاز عاشقان حق ، اما این شب تاریك آن زمان جالب است كه پشت كند و رو به صبح روشنى پیش رود و آخر سحرگاه باشد . طلوع صبح كه پایانگر شب تاریك است ، از همه زیباتر و دل انگیزتر است كه هر انسانى را به وجد و نشاط مى آورد و غرق در نور و صفا مى كند. این سوگندهاى سه گانه در ضمن تناسبى با نور هدایت « قرآن » و پشت كردن ظلمات « شرك » و بت پرستى و دمیدن سپیده صبحگاهان « توحید » دارد .
35 اِنَّها لاَِحْدَى الْكُبَرِ
که آن (حوادث هولناك قیامت) ازمسایل مهم است.
بعد از بیان این سوگندها به چیزى مى پردازد كه سوگند به خاطر آن ياد شده است .
ضمیر در « اِنَّها » يا به « سَقَر » ( دوزخ ) برمى گردد ، يا « جُنود » و لشکریان پروردگار و يا « مجموعه حوادث قیامت » و البته به هر كدام كه برگردد ، عظمت آن روشن است .
36 نَذیرا لِلْبَشَرِ
هشدار و انذارى است براى همۀ انسان ها .
سپس مى افزاید : هدف از آفرینش دوزخ هرگز انتقام جویى نیست ، بلکه این وسیله اى است براى انذار انسان ها ، تا همگان را بیم دهد و از عذاب وحشتناکى كه در انتظار كافران و گنهکاران و دشمنان حق است ، برحذر دارد .
37 لِمَنْ شاءَ مِنْكُمْ اَنْ يَتَقَدَّمَ اَوْ يَتَأَخَّرَ
براى كسانى از شما كه مى خواهند تقدّم جویند يا عقب بمانند ( به سوى هدایت خیرات پیش روند يا نروند ) .
و سرانجام براى تأکید بیشتر مى افزاید : این انذار مخصوص گروه معینى نیست ، بلکه براى همه افراد بشر است ، براى كسانى از شما كه مى خواهند تقدم جویند و به سوى خیرات و اطاعت فرمان خدا پیش روند و چه آن ها كه مایلند از این قافله عقب بمانند .
38 كُلُّ نَفْسٍ بِما كَسَبَتْ رَهینَةٌ
هر كس در گرو اعمال خویش است .
« رَهینَة » از ماده « رهن » و به معنى گروگان است و آن وثیقه اى است كه معمولاً در مقابل « وام » مى دهند ، گویى تمام وجود انسان در گرو انجام وظایف و تکالیف اوست ، هنگامى كه آن را انجام مى دهد ، آزاد مى گردد وگرنه در قید اسارت باقى خواهد ماند .
39 اِلاّ اَصْحابَ الْيَمینِ
مگر « اصحاب الیمین » ( كه نامۀ اعمالشان را به نشانه ایمان و تقوا به دست راستشان مى دهند ) .
آن ها در پرتو ایمان و عمل صالح ، غل و زنجیرهاى اسارت را شکسته اندوبى حساب وارد بهشت مى شوند.
منظور از « اَصْحابَ الْيَمین » بر اساس شواهد قرآنى كسانى هستند كه داراى ایمان و عمل صالحند و اگر گناهان مختصرى داشته باشند ، تحت الشعاع حسنات آن هاست و به حکم « اِنَّ الْحَسَناتِ يُذْهِبْنَ السَّيِّئاتِ » ( 114 / هود ) اعمال نیکشان ، اعمال بد را مى پوشاند ، يا بدون حساب وارد بهشت مى شوند و يا اگر حسابى داشته باشند ، سهل و آسان است ، همان گونه كه در آیات 7 و 8 سوره انشقاق آمده است : « فَاَمّا مَنْ اُوتِىَ كِتابَهُ بِيَمینِهِ فَسَوْفَ يُحاسَبُ حِسابا يَسیرا : اماکسى كه نامه اعمالش به دست راست او داده شده، حساب او آسان خواهد بود » .
« قرطبى » مفسر معروف اهل سنت از امام باقر در تفسیر این آیه نقل كرده است كه فرمود : « نَحْنُ وَ شیعَتُنا اَصْحابُ الْيَمینِ وَ كُلُّ مَنْ اَبْغَضَنا اَهْلَ الْبَيْتِ فَهُمُ الْمُرْتَهِنُونَ : ماو شیعیانمان " اصحاب الیمین" هستیم و هر كس ما اهل بیت را دشمن دارد ، در اسارت اعمال خویش است » .(1).
1) تفسیر « قرطبى » ، جلد 10 ، صفحه 6878 .
40 فى جَنّاتٍ يَتَسائَلُونَ
آن هادر باغ هاى بهشتند و سؤال مى كنند،
41 عَنِ الْمُجْرِمینَ
از مُجرمان :
42 ما سَلَكَكُمْ فى سَقَرَ
چه چیز شما را به دوزخ فرستاد ؟
از این آیات به خوبى استفاده مى شودکه رابطه میان بهشتیان و دوزخیان به كلى قطع نمى گردد ، بهشتیان مى توانند از عالم خود وضع دوزخیان را مشاهده كرده و با آن ها گفتگو كنند .
43 قالُوا لَمْ نَكُ مِنَ الْمُصَلّينَ
مى گویند : ما از نمازگزاران نبودیم .
اکنون ببینیم مجرمان در پاسخ این سؤال « اصحاب الیمین » چه مى گویند ؟ آن ها به
چهار گناه بزرگ خویش در این رابطه اعتراف مى كنند :
✓ 1 - نخست این كه مى گویند:«ما ازنمازگزاران نبودیم».
اگر نماز مى خواندیم ، نماز ما را به ياد خدا مى انداخت و نهى از فحشاء و منکر مى كرد و ما را به صراط مستقیم الهى دعوت مى نمود .
44 وَ لَمْ نَكُ نُطْعِمُ الْمِسْكینَ
و اطعام مستمند نمى كردیم .
✓ 2 - دیگر این كه : « ما اطعام مسکین نمى كردیم » .
اطعام مسکین ، گرچه به معنى غذا دادن به بینوایان است ، ولى ظاهراً منظور از آن ، هرگونه كمك به نیازمندى هاى ضرورى نیازمندان مى باشد ، اعم از خوراك و پوشاك و مسکن و غیر این ها .
و همان گونه كه مفسران تصریح كرده اند ، منظور از آن "زکات واجب" است ، چراکه ترك انفاق هاى مستحبى سبب ورود در دوزخ نمى شود .
45 وَ كُنّا نَخُوضُ مَعَ الْخائِضینَ
و پیوسته بااهل باطل همنشین و همصدابودیم.
✓ 3 - دیگر این كه : « ما پیوسته با اهل باطل همنشین و همصدا مى شدیم » .
« نَخُوضُ » از ماده « خَوْض » ( بر وزن حَوْض ) در اصل به معنى ورود و حرکت در آب است و سپس به ورود و آلوده شدن به سایر امور نیز گفته شده ، ولى در قرآن مجید غالبا در مورد ورود در مطالب باطل و بى اساس استعمال مى شود. هر صدایى از هر گوشه اى بر ضد حق بلند مى شد و هر مجلسى براى ترویج باطل تشکیل مى گردید و ما باخبر مى شدیم ، با آن ها همراهى مى كردیم و همرنگ جماعت مى شدیم ، سخنان آن ها را تصدیق مى كردیم ، بر تکذیب و انکار آن ها صحّه مى گذاردیم و از استهزاء و سخریه آن ها نسبت به حق لذت مى بردیم .
« خوض در باطل » معنى وسیع و گسترده اى دارد كه هم شامل ورود در مجالس كسانى مى شود كه آیات خدا را به باد استهزاء مى گیرند ، تبلیغات ضد اسلامى مى كنند ، يا ترویج بدعت مى نمایند ، يا شوخى هاى رکیك دارند ، يا گناهانى را كه انجام داده اند به عنوان
افتخار يا تلذّذ نقل مى كنند و همچنین شرکت در مجالس غیبت و تهمت و لهو و لعب و مانند آن ها ، ولى در آیه مورد بحث ، بیشتر نظر بر مجالسى است كه براى تضعیف دین خدا و استهزاى مقدسات و ترویج كفر و شرك و بى دینى تشکیل مى شود .
46 وَ كُنّا نُكَذِّبُ بِيَوْمِ الدّينِ
و همواره روزجزا راانکارمى كردیم.
47 حَتّى اَتینَا الْيَقینُ
تا زمانى كه مرگ ما فرارسید .
✓ 4 - سپس مى افزایند : « ما همواره تا زمان مرگ خود روز جزا را انکار مى كردیم » .
روشن است انکار معاد و روز حساب و جزا ، تمام ارزش هاى الهى و اخلاقى را متزلزل مى سازد و انسان را براى ارتکاب گناه تشجیع مى كند و موانع را از این راه
برمى دارد ، مخصوصاً اگر این مسأله به صورت يك امر مداوم تا پایان عمر درآید .
معروف در میان مفسران این است كه منظور از « يَقین » در این جا مرگ است ، چراکه
یك امر يقینى براى مؤمن و كافر محسوب مى شود و انسان در هر چیز شك كند ، در مرگ نمى تواند شك كند ، در آیه 99 سوره حجر نیز مى خوانیم : « وَ اعْبُدْ رَبَّكَ حَتّى يَأْتِيَكَ الْيَقین : خداى خود را عبادت كن تا يقین ( و مرگ تو ) فرارسد » .
ولى بعضى « يقین » را در این جا به معنى آگاهى حاصل بعد از مرگ انسان نسبت به مسایل برزخ و قیامت تفسیر كرده اند كه با تفسیر اول از جهتى هماهنگ است .
به هر حال از این آیات به خوبى استفاده مى شود كه اولاً كفار همان گونه كه مکلف به اصول دین هستند ، به فروع دین نیز مکلّفند و نیز نشان مى دهد این امور چهارگانه يعنى « نماز » ، « زکات » ، « ترك مجالس اهل باطل » و « ایمان به قیامت » ، اهمیت و نقش فوق العاده اى در هدایت و تربیت انسان دارد و به این ترتیب جهنم جاى نمازگزاران واقعى و زکات دهندگان و تارکان باطل و مؤمنان به قیامت نیست .
البته نماز از آن جا كه عبادت خداست ، بدون ایمان به او میسر نیست ، بنابراین ذکر آن رمزى است براى ایمان و اعتقاد به خداوند و تسلیم در برابر فرمان او و مى توان گفت : این
امورچهارگانه از توحید شروع مى شود و به معاد پایان مى پذیرد و ارتباط انسان رابا « خالق » ، « خلق » و « خویشتن » دربرمى گیرد .
48 فَما تَنْفَعُهُمْ شَفاعَةُ الشّافِعینَ
لذا شفاعت شفاعت كنندگان به حال آن ها سودى نمى بخشد .
در این آیه به عاقبت شوم این گروه اشاره كرده و مى گوید : « شفاعت هیچ يك از شفاعت كنندگان به حال آن ها سودى ندارد » ، نه شفاعت انبیاء و رسولان پروردگار و امامان و نه شفاعت فرشتگان و صدیقین و شهداء و صالحین ، چراکه شفاعت نیاز به وجود زمینه مساعد دارد و این ها زمینه ها را به كلى از بین برده اند ، شفاعت همچون آب زلالى است كه بر پاى نهال ضعیفى ریخته مى شود و بدیهى است اگر نهال به كلى مرده باشد ، این آب زلال آن را زنده نمى كند و به تعبیر دیگر « شَفاعَة » از ماده « شفع » به معنى "ضمیمه كردن چیزى به چیز دیگر" است و مفهوم این سخن آن است كه شخص شفاعت شونده قسمتى از راه را با پاى خود پیموده و در فراز و نشیب هاى سخت وامانده، شخص شفاعت كننده به اوضمیمه مى شود
و او را يارى مى كند ، تا بقیه راه را بپیماید .(1)
ضمناً این آیه بار دیگر بر مسأله شفاعت و تنوع و تعدد شفیعان درگاه خدا تأکید مى كند و پاسخ دندان شکنى است براى آن ها كه منکر اصل شفاعتند . همچنین تأکیدى است بر این كه شفاعت بى قید و شرط نیست و به معنى چراغ سبز براى گناه محسوب نمى شود ، بلکه عاملى است براى تربیت انسان كه حداقل او را به مرحله اى كه قابلیت شفاعت داشته باشد ، برساند و رابطه او با خدا و اولیاء او به كلى قطع نشود .
از آیات مورد بحث و بعضى دیگر از آیات قرآن مجید ، استفاده مى شود كه شفیعان در روز قیامت متعددند و دایره شفاعت آن ها نیز متفاوت است . از مجموع روایاتى كه از منابع شیعه و اهل سنت نقل شده،استفاده مى شود كه این شفیعان درقیامت براى گنهکارانى كه زمینه هاى
1) توضیحات بیشتر در جلد اول تفسیرنمونه ذیل آیه 48 سوره بقره آمده است .
شفاعت در آن ها موجود است ، شفاعت مى كنند .
✓ 1 - نخستین شفیع ، شخص پیامبر اسلام صلى الله علیه و آله است ، چنان كه در حدیثى مى خوانیم رسول اللّه صلى الله علیه و آله فرمود : « اَنَا اَوَّلُ شافِعٍ فِى الْجَنَّةِ » .(1)
✓ 2 - تمامى پیامبران الهى از شفیعان روز قیامت هستند ، چنان كه در حدیث دیگرى از پیغمبر اکرم صلى الله علیه و آله آمده كه فرمود : « يَشْفَعُ الاَْنْبِياءُ فى كُلِّ مَنْ يَشْهَدُ اَنْ لا اِلهَ اِلاَّ اللّهَ مُخْلِصا فَيُخْرِجُونَهُمْ مِنْها : پیامبران درباره تمام كسانى كه از روى اخلاص به وحدانیت خداوند گواهى مى دهند ، شفاعت مى كنند و آن ها را از دوزخ خارج مى سازند » .(2)
✓ 3 - فرشتگان از شفیعان روز محشرند ، همان گونه كه از رسول خدا صلى الله علیه و آله نقل شده : «يُؤْذَنُ لِلْمَلائِكَةِ وَالنَّبِيّينَ وَالشُّهَداءَ اَنْ يَشْفَعُوا : در آن روز به فرشتگان و .
انبیاء و شهداء اجازه داده مى شود كه شفاعت كنند » .(1)
✓ 4 و 5 - ائمه و شیعیان آن ها نیز شفاعت مى كنند ، چنان كه علی (علیه السلام) مى فرماید : « لَنا شَفاعَةٌ وَ لاَِهْلِ مَوَدَّتِنا شَفاعَةٌ : براى ما شفاعت است و براى دوستان ما نیز مقام شفاعت است » .(2)
✓ 6 و 7 - علماء و دانشمندان و همچنین شهیدان راه خدا از شفیعانند ، چنان كه در حدیثى از پیغمبر صلى الله علیه و آله مى خوانیم : « يَشْفَعُ يَوْمَ الْقِيامَةِ الاَْنْبِياءُ ثُمَّ الْعُلَماءُ ثُمَّ الشُّهَداءُ : روز قیامت ، نخست انبیاء شفاعت مى كنند ، سپس علماء و بعد از آن ها شهداء » .(3)
حتى در حدیثى از همان حضرت صلى الله علیه و آله آمده است كه : « يَشْفَعُ الشَّهیدُ فى سَبْعینَ اِنْسانا مِنْ اَهْلِ بَيْتِهِ : شفاعت شهید درباره هفتاد نفر از خانواده اش پذیرفته مى شود » .(4)
و در حدیث دیگرى كه مرحوم « علامه مجلسى » در كتاب « بحار الانوار » آورده ، .
مى خوانیم : « شفاعت آن ها درباره هفتاد هزار نفر پذیرفته مى شود » .(1)و با توجه به این كه عدد هفتاد و هفتادهزار ، هر دو از اعداد تکثیر است ، منافاتى بین این دو روایت نیست .
✓ 8 - قرآن نیز در روز قیامت شفاعت مى كند ، چنان كه علی (علیه السلام) فرمود : « وَ اعْلَمُوا اَنَّهُ ( الْقُرْاآنُ ) شافِعٌ مُشَفَّعٌ : بدانید قرآن شفاعت كننده اى است كه شفاعتش پذیرفته مى شود » .(2)
✓ 9 - كسانى كه عمرى در اسلام صرف كرده اند ، چنان كه در حدیثى از پیغمبر اکرم صلى الله علیه و آله مى خوانیم : « اِذا بَلَغَ الرَّجُلُ التِّسْعینَ غَفَرَ اللّهُ ما تَقَدَّمَ مِنْ ذَنْبِهِ وَ ما تَأَخَّرَ وَ شُفِّعَ فى اَهْلِهِ : هنگامى كه انسان به نود سالگى برسد ( و در مسیر ایمان سیر كند ) خداوند گناهان گذشته و آینده او را مى بخشد و شفاعت او بر خانواده اش پذیرفته مى شود » .(3).
✓ 10 - عبادات نیز شفاعت مى كنند ، چنان كه در حدیثى از رسول خدا صلى الله علیه و آله آمده است : « اَلصِّيامُ وَ الْقُرْاآنُ يَشْفَعانِ لِلْعَبْدِ يَوْمَ الْقِيامَةِ : روزه و قرآن براى بندگان در روز قیامت شفاعت مى كنند » .(1)
✓ 11 - از بعضى از روایات استفاده مى شود كه اعمال نیك مانند امانتى كه انسان در حفظ آن كوشیده است ، نیز در قیامت از انسان شفاعت مى كند .(2)
✓ 12 - جالب این كه از بعضى روایات استفاده مى شود كه خود خداوند هم گنهکاران را شفاعت مى كند ، چنان كه در حدیث دیگرى از رسول اکرم صلى الله علیه و آله آمده است : « يَشْفَعُ النَّبِيُّونَ وَ الْمَلائِكَةُ وَ الْمُؤْمِنُونَ فَيَقُولُ الْجَبّارُ بَقِيَتْ شَفاعَتى : در قیامت پیامبران و .
فرشتگان و مؤمنان شفاعت مى كنند و خداوند مى گوید : شفاعت من باقى مانده است » .(1)
باز تکرار مى كنیم كه شفاعت ، شرایط و قیودى دارد كه بدون آن امکان پذیر نیست ، چنان كه در آیات مورد بحث صریحا این معنى آمده كه درباره گروهى از مُجرمان شفاعت تمام شفیعان بى اثر است ، مهم آن است كه " قابلیت قابل نیز موجود باشد ، زیرا فاعلیت فاعل به تنهایى كافى نیست" .
49 فَما لَهُمْ عَنِ التَّذْكِرَةِ مُعْرِضینَ
چرا آن ها این همه از تذکر گریزانند ؟
در ادامه بحثى كه پیرامون سرنوشت مجرمان و دوزخیان در آیات قبل آمده بود ، در آیات مورد بحث وحشت این گروه معاند و لجوج را از شنیدن سخن حق و هرگونه اندرز و نصیحت
1) « صحیح البخارى » ، جلد 9 ، صفحه 149 .
به روشن ترین وجهى منعکس مى كند. نخست مى گوید : چرا آن ها این همه از داروى شفابخش قرآن فرار مى كنند ؟ چرا دست رد بر سینه طبیب دلسوز مى زنند؟ راستى جاى تعجب است .
50 كَاَنَّهُمْ حُمُرٌ مُسْتَنْفِرَةٌ
گویى آن ها گورخرانى هستند رمیده .
51 فَرَّتْ مِنْ قَسْوَرَةٍ
که از شیر فرار كرده اند .
« حُمُر » جمع « حِمار » به معنى " الاغ" است ، منتها در این جا به قرینه فرارکردن از چنگال شیر يا صیاد منظور "خَروحشى" يا " گورخر" است و به تعبیر دیگر این كلمه مفهوم وسیعى داردکه وحشى و اهلى آن را شامل مى شود .
« قَسْوَرَة » از ماده « قَسْر » و به معنى قهر و غلبه گرفته شده و يکى از نام هاى " شیر" است. معروف است كه گورخر ، وحشت عجیبى از شیر دارد ، حتى موقعى كه صداى شیر را مى شنود ، چنان وحشتى بر او مستولى مى شود كه دیوانه وار به هر سو مى دود ، مخصوصاً
هنگامى كه شیر به گروهى از آن ها برسد ، چنان پراکنده مى شوند و به هر سو مى دوند كه هر بیننده اى را غرق تعجب مى كند ، اصولاً این حیوان به حکم وحشى بودن از همه چیز وحشت دارد تا چه رسد به دشمن خونخوارش شیر. به هر حال این آیه تعبیرى است بسیار رسا و گویا از وحشت و فرار مشرکان از آیات روح پرور قرآن ، آن ها را به گورخر تشبیه كرده كه هم فاقد عقل و شعور است و هم به علت وحشى بودن گریزان از همه چیز ، در حالى كه در برابر آن ها چیزى جز تذکره ( وسیله يادآورى و بیدارى و هوشیارى ) قرار ندارد .
52 بَلْ يُریدُ كُلُّ امْرِى ءٍ مِنْهُمْ اَنْ يُؤْتى صُحُفا مُنَشَّرَةً
بلکه هر كدام از آن ها انتظار دارد نامه جداگانه اى (از سوى خدا) براى او فرستاده شود .
« صُحُف » جمع « صحیفه » به معنى "ورقه اى است كه آن را این طرف و آن طرف مى كنند" ( چون اصل ماده « صُحُف » و « صحیفه » به معنى چیز گسترده مانند صورت است ) سپس به نامه و كتاب اطلاق شده است. هرکدام از آن ها انتظار داشتند پیامبرى اولوالعزم باشند و نامه مخصوصى به نامشان از سوى خدا از آسمان نازل شود و تازه اگر چنین چیزى نازل مى شد ،
معلوم نبود ایمان بیاورند. در بعضى از روایات آمده است كه ابوجهل و جماعتى از قریش گفتند : « اى محمّد ! ما به تو ایمان نمى آوریم تا زمانى كه نامه اى از آسمان بیاورى كه عنوانش این باشد : " از خداوند رب العالمین به فلان فرزند فلان و در آن رسما دستور داده شود كه ما به توایمان بیاوریم" » .(1)
53 كَلاّ بَلْ لا يَخافُونَ الاْخِرَةَ
چنین نیست كه آن ها مى گویند ، بلکه آن ها از آخرت نمى ترسند .
لذا در آیه بعد مى افزاید : نازل شدن كتاب آسمانى بر آن ها و مطالب دیگرى از این قبیل همه بهانه است، آن ها درحقیقت از آخرت نمى ترسند. اگر آن ها از عذاب آخرت بیم داشتند ، این همه بهانه جویى نمى كردند ، تکذیب رسول خدا صلى الله علیه و آله نمى نمودند ، آیات الهى را به باد سخریه نمى گرفتند ، تعداد فرشتگان مأمور عذاب را وسیله استهزاء قرار نمى دادند .
به حق باید گفت كه ایمان به جهان رستاخیز و پاداش و كیفر قیامت شخصیت تازه اى به .
1) تفسیر « قرطبى » و تفسیر « مراغى » ، ذیل آیه مورد بحث .
انسان مى بخشد و مى تواند افراد بى بند و بار و متکبر و خودخواه و ظالم را به انسانى متعهد و متقى و متواضع و عدالت پیشه تبدیل كند .
54 كَلاّ اِنَّهُ تَذْكِرَةٌ
چنین نیست كه آن ها مى گویند ، آن ( قرآن ) يك تذکر و يادآورى است .
55 فَمَنْ شاءَ ذَكَرَهُ
هر كس بخواهد از آن پند مى گیرد .
سپس باردیگر تأکید مى كند آن گونه كه آن ها درباره قرآن مى اندیشند ، نیست . قرآن هم راه را نشان داده و هم دیده بینا را در اختیار گذارده و هم نور آفتاب را ، تا آدمى پیش پاى خویش را ببیند.
56 وَ ما يَذْكُروُنَ اِلاّ اَنْ يَشاءَ اللّهُ هُوَ اَهْلُ التَّقْوى وَ اَهْلُ الْمَغْفِرَةِ
و هیچ كس پند نمى گیرد مگر این كه خدا بخواهد ، او اهل تقوا و آمرزش است .
این جمله داراى چند تفسیر است ؛ يکى همان است كه در آیات بالا گفتیم ، يعنى انسان نمى تواند راه هدایت را بپوید جز این كه به ذیل عنایت پروردگار توسل جوید و از
او توفیق و امداد طلبد و البته این امداد الهى در زمینه هاى مساعد نازل مى گردد .
دیگر این كه جمله « فَمَنْ شاءَ ذَكَرَهُ » كه در آیه قبل آمده ، ممکن است این توهم را ایجاد كند كه همه چیز بسته به اراده خود انسان است و اراده او از هر نظر استقلال دارد ، این آیه براى رفع این اشتباه مى گوید : انسان در عین مختار و آزاد بودن ، وابسته به مشیت الهى است ، مشیتى كه بر سراسر عالم هستى و جهان آفرینش حاکم است و به تعبیر دیگر همین اختیار و آزادى انسان نیز با مشیت او است و هر لحظه كه بخواهد ، مى تواند آن را بگیرد .
در حدیثى از امام صادق (علیه السلام) مى خوانیم كه در تفسیر این آیه فرمود: « خداوند مى گوید: اَنَا اَهْلٌ اَنِ اتَّقى وَ لايُشْرِكْ بى عَبْدى شَيْئا اَنْ اُدْخِلَهُ الْجَنَّةَ : من شایسته این هستم كه از من پرهیز شود و بنده ام چیزى را شریك من قرار ندهد و من شایسته ام كه اگر بنده ام چیزى را شریك من قرار ندهد ، او را داخل بهشت كنم » .(1)
پایان سوره مُدّثّر .
1) « تفسیر برهان » ، جلد 4 ، صفحه 405 .
در فضیلت تلاوت این سوره ، در حدیثى از پیغمبر گرامى اسلام صلى الله علیه و آله آمده : « كسى كه سوره "قیامت" را بخواند ، من و جبرئیل براى او در روز قیامت گواهى مى دهیم كه او ایمان به آن روز داشته و در آن روز صورتش از صورت سایر مردم درخشنده تر است » .(1)
در حدیث دیگرى از امام صادق (علیه السلام) مى خوانیم : « كسى كه تداوم بر سوره قیامت كند وبه آن عمل نماید ، خداوند این سوره رادر قیامت همراه او از قبرش با بهترین چهره برمى انگیزد و پیوسته به او بشارت مى دهد و در صورتش مى خندد تا از صراط و میزان بگذرد » .(2)
بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ
بنام خداوند بخشنده بخشایشگر
1 لا اُقْسِمُ بِيَوْمِ الْقِيامَةِ
سوگند به روز قیامت .
2 وَ لا اُقْسِمُ بِالنَّفْسِ اللَّوّامَةِ
و سوگند به نفس لوّامه ، وجدان بیدار و ملامت گر ( كه رستاخیز حق است ) .
« لَوّامَة » صیغه مبالغه و به معنى "بسیار ملامت كننده" است .
این سوره با دو سوگند پرمعنى "روز قیامت" و "نفس ملامت گر" آغاز شده است .
حقیقت این است كه يکى از دلایل وجود معاد ، وجود محکمه وجدان در درون جان انسان است كه به هنگام انجام كار نیك روح آدمى را مملو از شادى و نشاط مى كند و از این طریق به او پاداش مى دهد و به هنگام انجام كار زشت يا ارتکاب جنایت ، روح او را سخت
در فشار قرار داده و مجازات و شکنجه مى كند ، به حدى كه گاه براى نجات از عذاب وجدان ، اقدام به خودکشى مى كند . يعنى در واقع وجدان حکم اعدام او را صادر كرده و به دست خودش اجرا مى كند .
وقتى « عالَم صغیر » يعنى وجود انسان در دل خود محکمه و دادگاه كوچکى دارد ، چگونه « عالَم كبیر » با آن عظمتش محکمه عدل عظیمى نخواهد داشت ؟
وازاین جاست كه مااز وجود « وجدان اخلاقى » به وجود "رستاخیز و قیامت" پى مى بریم و نیز از همین جا رابطه جالب این دو سوگند روشن مى شود و به تعبیر دیگر سوگند دوم دلیلى است بر سوگند اول .
آرى این دادگاه وجدان آن قدر عظمت و احترام دارد كه خداوند به آن سوگند ياد مى كند و آن را بزرگ مى شمرد و به راستى بزرگ است ، چراکه يکى از عوامل مهم نجات انسان محسوب مى شود ، به شرط آن كه وجدان بیدار باشد و بر اثر كثرت گناه ضعیف و ناتوان نگردد .
این نکته نیز قابل توجه است كه به دنبال این دو سوگند پراهميّت و پرمعنى ، بیان نشده
است كه براى چه چیز سوگند ياد شده و به اصطلاح « مُقْسَمٌ لَهُ » محذوف است ، این به خاطر آن است كه از سیاق آیات بعد مطلب روشن است ، بنابراین آیات فوق چنین معنى مى دهد : « سوگند به روز قیامت و نفس لوّامه كه همه شما در قیامت برانگیخته مى شوید و به سزاى اعمالتان مى رسید » .
از قرآن مجید به خوبى استفاده مى شود كه روح و نفس انسانى داراى سه مرحله است :
✓ 1 - « نفس امّاره » : يعنى روح سرکش كه پیوسته انسان را به زشتى ها و بدى ها دعوت مى كند و شهوات و فجور را در برابر او زینت مى بخشد ، این همان چیزى است كه همسر عزیز مصر ، آن زن هوسباز هنگامى كه پایان شوم كار خود را مشاهده كرد، به آن اشاره نمود و گفت: « وَ ما اُبَرِّى ءُ نَفْسى اِنَّ النَّفْسَ لاََمّارَةٌ بِالسُّوءِ : من هرگز نفس خود را تبرئه نمى كنم ، چراکه نفس سرکش همواره به بدى ها فرمان مى دهد » ( 53 / يوسف ) .
✓ 2 - « نفس لوّامة » : كه در آیات مورد بحث به آن اشاره شد ، روحى است بیدار و نسبتا آگاه ، هر چند هنوز در برابر گناه مصونیت نیافته ، گاه لغزش پیدا مى كند و در دامان
گناه مى افتد ، اما كمى بعد بیدار مى شود ، توبه مى كند و به مسیر سعادت بازمى گردد ، انحراف درباره او كاملاً ممکن است ، ولى موقتى است نه دائم ، گناه از او سرمى زند ، اما چیزى نمى گذرد كه جاى خود را به ملامت و سرزنش و توبه مى دهد .
این همان چیزى است كه از آن به عنوان « وجدان اخلاقى » ياد مى كنند ، در بعضى از انسان ها بسیار قوى و نیرومند است و در بعضى بسیار ضعیف و ناتوان ، ولى به هر حال در هر انسانى وجود دارد ، مگر این كه با كثرت گناه آن را به كلى از كار بیندازد .
✓ 3 - « نفس مُطْمَئِنَّة » : يعنى روح تکامل يافته اى كه به مقام اطمینان و تقواى كامل و احساس مسؤولیت رسیده، نفس سرکش را رام كرده و دیگر به آسانى دچار لغزش نمى شود .
این همان است كه در سوره والفجر آیه 27 و 28 مى فرماید : « يا اَيَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ ، اِرْجِعى اِلى رَبِّكِ راضِيَةً مَرْضِيَّةً : اى نفس مطمئنّه ! به سوى پروردگارت بازگرد ، در حالى كه هم تو از او خشنودى و هم او از تو » .
به هر حال این « نفس لوّامة » ، رستاخیز كوچکى است در درون جان هر انسان كه بعد از
انجام يك كار نیك يا بد ، بلافاصله محکمه آن در درون جان تشکیل مى گردد و به حساب و كتاب او مى رسد .
لذا گاه در برابر يك كار نیك و مهم چنان احساس آرامش درونى مى كند و روح او لبریز از شادى و نشاط مى شود ، كه لذّت و شکوه و زیبایى آن با هیچ بیان و قلمى قابل توصیف نیست .
و به عکس گاهى به دنبال يك خلاف و جنایت بزرگ ، چنان گرفتار كابوس وحشتناك و طوفانى از غم و اندوه مى گردد و از درون مى سوزد كه از زندگى به كلى سیر مى شود و حتى گاه براى رهایى از چنگال این ناراحتى خود را آگاهانه به مقامات قضایى معرفى و به چوبه دار تسلیم مى كند .
این دادگاه عجیب درونى ، شباهت عجیبى به دادگاه رستاخیز دارد ، زیرا :
1 - قاضى و شاهد و مجرى حکم در حقیقت در این جا يکى است ، همان طور كه در قیامت چنین است : « عالِمَ الْغَيْبِ وَ الشَّهادَةِ اَنْتَ تَحْكُمُ بَيْنَ عِبادِكَ : خداوندا ! تو از
اسرار پنهان و آشکار آگاهى و تو در میان بندگانت قضاوت خواهى كرد » ( 46 / زمر ) .
2 - این دادگاهِ وجدان، توصیه و رشوه و پارتى و پرونده سازى رایج بشرى را نمى پذیرد ، همان طور كه درباره دادگاه قیامت نیز مى خوانیم : « وَ اتَّقُوا يَوْما لا تَجْزى نَفْسٌ عَنْ نَفْسٍ شَيْئا وَ لا يُقْبَلُ مِنْها شَفاعَةٌ وَ لا يُؤْخَذُ مِنْها عَدْلٌ وَ لا هُمْ يُنْصَروُنَ : از آن روز بترسید كه هیچ كس به جاى دیگرى مجازات نمى شود و نه شفاعتى پذیرفته مى گردد و نه فدیه و رشوه اى و نه يارى مى شوند » (48/بقره) .
3 - محکمه وجدان مهم ترین و قطورترین پرونده ها را در كوتاه ترین مدت رسیدگى كرده ، حکم نهایى خود را به سرعت صادر مى كند ، نه استیناف در آن هست و نه تجدیدنظرى و نه ماه ها و سال ها سرگردانى، همان طورکه در دادگاه رستاخیز نیز مى خوانیم : « وَ اللّهُ يَحْكُمُ لا مُعَقِّبَ لِحُكْمِهِ وَ هُوَ سَریعُ الْحِسابِ : خداوند حکم مى كند و حکم او رد و نقض نمى شود و حساب او سریع است » ( 41 / رعد ) .
4 - مجازات و كیفرش بر خلاف مجازات هاى دادگاه هاى رسمى این جهان ، نخستین جرقه هایش در اعماق دل و جان افروخته مى شود و از آن جا به بیرون سرایت مى كند ،
نخست روح انسان را مى آزارد ، سپس آثارش در جسم و چهره و دگرگون شدن خواب و خوراك آشکار مى گردد ، همان طور كه در مورد دادگاه قیامت نیز مى خوانیم : « نارُ اللّهِ الْمُوقَدَةُ الَّتى تَطَّلِعُ عَلَى الاَْفْئِدَة : آتش برافروخته الهى كه از قلب ها زبانه مى كشد » . ( 6 و 7 / همزه ) .
5 - این دادگاه وجدان چندان نیاز به ناظر و شهود ندارد ، بلکه معلومات و آگاهى هاى خود انسان متهم را به عنوان « شهود » به نفع يا بر ضد او مى پذیرد . همان طور كه در دادگاه رستاخیز نیز ذرات وجود انسان حتى دست و پا و پوست تن او گواهان بر اعمال او هستند ، چنان كه مى فرماید : « حَتّى اِذا ما جاءوُها شَهِدَ عَلَيْهِمْ سَمْعُهُمْ وَ اَبْصارُهُمْ وَ جُلُودُهُمْ : چون به كنار آتش دوزخ برسند ، گوش و چشم و پوست تن آن ها بر ضدّ آن ها گواهى مى دهد » . ( 20 / فصّلت ) .
این شباهت عجیب در میان این دو دادگاه ، نشانه دیگرى بر فطرى بودن مسأله معاد است ، زیرا چگونه مى توان باور كرد در وجود يك انسان كه قطره كوچکى از اقیانوس عظیم هستى است ، چنان حساب و كتاب و دادگاه مرموز و اسرارآمیزى وجود داشته باشد ، اما در درون این عالم بزرگ مطلقا حساب و كتاب و دادگاه و محکمه اى وجود نداشته باشد ، این باورکردنى نیست .
مى دانیم قسمت مهمى از معارف قرآن و مسائل اعتقادى آن ، بر محور مسائل مربوط به قیامت و رستاخیز دور مى زند ، چراکه مهم ترین تأثیر را در تربیت انسان و روند تکامل او دارد.
نام هایى كه در قرآن براى این روز بزرگ انتخاب شده نیز بسیار است و هر كدام بیانگر بُعدى از ابعادآن روز مى باشد وبه تنهایى مى تواند مسائل بسیارى را در این رابطه بازگو كند .
به گفته مرحوم « فیض كاشانى » در « مَحَجَّةُ الْبَيْضاء » در زیر هر يك از
نام ها سرّى نهفته شده و در هر توصیفى معناى مهمى بیان گشته ، باید كوشید تا این معانى را درك كرد و این اسرار را يافت .
او بیش از يك صد نام براى قیامت ذکر كرده كه همه يا اکثر آن را مى توان از قرآن مجید استفاده كرد . مانند ؛ يَوْمُ الْحَسْرَة ، يَوْمُ النَّدامَة ، يَوْمُ الْمُحاسَبَة ، يَوْمُ الْمَسْأَلَة ، يَوْمُ الْواقِعَة ، يَوْمُ الْقارِعَة ، يَوْمُ الرّاجِفَة ، يَوْمُ الرّادِفَة ، يَوْمُ الطَّلاق ، يَوْمُ الْفِراق ، يَوْمُ الْحِساب ، يَوْمُ التَّناد ، يَوْمُ الْعَذاب ، يَوْمُ الْفِرار ، يَوْمُ الْحَقّ ، يَوْمُ الْحُكْم ،
يَوْمُ الْفَصْل ، يَوْمُ الْجَمْع ، يَوْمُ الدّين ، يَوْمٌ تُبْلَى السَّرائِر ، يَوْمٌ لايُغْني مَوْلًى عَنْ مَوْلًى شَيْئا ، يَوْمٌ يَفِرُّ الْمَرْأُ مِنْ اَخیهِ ، يَوْمٌ لا يُنْفَعُ مالٌ وَ لا بَنُونَ ، يَوْمُ التَّغابُن و ... . (1)
ولى معروف ترین نام آن همان « يَوْمُ الْقِيامَة » است كه هفتاد بار در قرآن مجید ذکر شده و حکایت از قیام عمومى بندگان و رستاخیز عظیم انسان ها مى كند و توجه به آن نیز انسان را به قیام دراین دنیابراى انجام وظیفه دعوت مى نماید .
به عقیده ما براى بیدار شدن از خواب غفلت و غرور و مهار كردن نفس سرکش و تعلیم و تربیت انسان ، كافى است كه در این نام ها بیندیشیم و وضع خود را در آن روز عظیم ، روزى كه همگى در پیشگاه خداوند بزرگ حاضر مى شویم و پرده ها كنار مى رود و اسرار درون ظاهر مى شود ، بهشت تزیین مى گردد و جهنم برافروختهمى شود و همگان در پاى میزان عدل الهى حاضر مى شویم ، در نظر بگیریم ( خداوندا ! ما را در آن روز در پناه خودت جاى ده ) . .
1) « المحجة البیضاء » ، جلد 8 ، صفحه 331 .
3 اَيَحْسَبُ الاِْنْسانُ اَلَّنْ نَجْمَعَ عِظامَهُ
آیا انسان مى پندارد كه استخوان هاى او را جمع نخواهیم كرد ؟
4 بَلى قادِرینَ عَلى اَنْ نُسَوِّىَ بَنانَهُ
آرى قادریم كه ( حتى خطوط سر ) انگشتان او را موزون و مرتب كنیم .
تعبیر به « يَحْسَبُ » ( از ماده « حُسْبان » به معنى گمان ) اشاره به این است كه این منکران هرگز به گفته خود ایمان نداشتند ، بلکه تنها بر پندارها و گمان هاى واهى و بى اساس تکیه مى كردند .
« بَنان » در لغت هم به معنى " انگشتان" و هم "سر انگشتان" آمده است و در هر دو صورت اشاره به این نکته است كه نه تنها خدا استخوان هارا جمع آورى مى كند وبه حال اول بازمى گرداند، بلکه استخوان هاى كوچك و ظریف و دقیق انگشتان همه را در جاى خود قرار مى دهد و از آن بالاتر خداوند حتى سر انگشتان او را به طور موزون به صورت نخست بازمى گرداند .
این تعبیر مى تواند اشاره لطیفى به خطوط سر انگشت انسان ها باشد كه مى گویند كمتر انسانى
در روى زمین پیدا مى شود كه خطوط سر انگشت او با دیگرى يکسان باشد ، يا به تعبیر دیگر خطوط ظریف و پیچیده اى كه بر سر انگشتان هر انسانى نقش است ، معرف شخص اوست و لذا در عصر ما مسأله « انگشت نگارى » به صورت علمى درآمده و به وسیله آن بسیارى از مُجرمان شناخته شده و جرم ها كشف گردیده است. همین قدر كافى است كه مثلاً يك سارق هنگامى كه وارد اتاق يا منزلى مى شود ، دست خود را بر دستگیره در ، يا شیشه اتاق يا قفل و صندوق بگذارد و اثر خطوط انگشتانش روى آن بماند ، فورا از آن نمونه بردارى كرده ، آن را با سوابقى كه از مُجرمان و سارقان دارند ، تطبیق مى دهند و مُجرم را پیدا مى كنند .
5 بَلْ يُریدُ الاِْنْسانُ لِيَفْجُرَ اَمامَهُ
( انسان شك در معاد ندارد ) بلکه او مى خواهد ( آزاد باشد و ) مادام العمر گناه كند .
او مى خواهد از طریق انکار معاد ، كسب آزادى براى هرگونه هوسرانى و ظلم و بیدادگرى و گناه بنماید ، هم وجدان خود را از این طریق اشباع كاذب كند و هم در برابر خلق خدا مسؤولیتى براى خود قائل نباشد ، چراکه ایمان به معاد
و رستاخیز و دادگاه عدل خدا ، سدّ عظیمى در مقابل هر گونه عصیان و گناه است .
این منحصر به زمان هاى گذشته نبوده است ، امروز هم يکى از علل گرایش به مادى گرایى و انکار مبدأ و معاد ، كسب آزادى براى « فجور » و گریز از مسؤولیت ها و شکستن هر گونه قانون الهى است وگرنه دلایل مبدأ و معاد آشکار است .
6 يَسْئَلُ اَيّانَ يَوْمُ الْقِيامَةِ
(لذا)مى پرسد قیامت كى خواهدبود؟
آرى او براى گریز از مسؤولیت ها ، استفهام انکارى درباره وقت قیامت مى كند ،
تا راه را براى فجور خود بگشاید .
این نکته لازم به يادآورى است كه سؤال آن ها از وقت برپاشدن قیامت نه به این معنى است كه اصل آن را قبول داشتند و از وقت آن سؤال مى كردند ، بلکه این سؤال مقدمه اى است براى انکار اصل قیامت ، درست مثل این كه كسى مى گوید : « فلان شخص از سفر مى آید » و اگر طول بکشد و نیاید ، دیگرى كه منکر آمدن آن مسافراست ، مى گوید : « پس او كى مى آید » ؟
7 فَاِذا بَرِقَ الْبَصَرُ
در آن هنگام چشم ها از شدت وحشت به گردش درمى آید .
8 وَ خَسَفَ الْقَمَرُ
و ماه ، بى نور گردد .
« بَرِقَ » از ماده « بَرْق » در اصل به معنى روشنایى و برقى است كه در میان ابرها ظاهر مى شود ، سپس به هر نوع روشنایى اطلاق شده ، برق زدن چشم ها كه در این آیه به آن اشاره شده است ، به معنى حرکت شدید و اضطراب آمیز آن از شدت هول و هراس است .
در آیات گذشته سخن به سؤالى كه منکران رستاخیز درباره قیامت داشتند ، منتهى شد . آن ها مى گفتند : اگر قیامت راست است ، كى خواهد آمد ؟ آیات مورد بحث پاسخ گویایى به این سؤال است . نخست به حوادث قبل از رستاخیز يعنى تحول عظیمى كه در دنیا پیدا مى شود و نظام آن متلاشى مى گردد ، اشاره مى كند .
9 وَ جُمِعَ الشَّمْسُ وَ الْقَمَرُ
و خورشید و ماه يکجاجمع شوند.
مرحوم « طبرسى » در « مجمع البیان » جلد 10 صفحه 395 مى گوید : جمع ، سه گونه است : جمع در مکان ، جمع در زمان و جمع اوصاف در شى ء واحد ( مانند جمع علم و عدالت در يك انسان ) ولى جمع به معنى " اشتراك دو چیز در صفت" ، مثل بى نور شدن ماه و خورشید با هم يك نوع تعبیر مجازى است ( كه باید از قرینه استفاده شود ) .
دراین جا به دوقسمت از مهم ترین پدیده هاى انقلابى آخر جهان، يعنى بى نور شدن ماه و جمع شدن خورشید و ماه با يکدیگر ، اشاره شده است كه در آیات دیگر قرآن نیز كم و بیش اشاراتى به آن دیده مى شود . مثلاً در آیه 1 سوره تکویر مى فرماید : « اِذَا الشَّمْسُ كُوِّرَتْ : هنگامى كه خورشید تاریك گردد» و مى دانیم كه نور ماه از خورشید است ، هنگامى كه خورشید تاریك شود ، ماه نیز تاریك مى گردد ، در نتیجه كره زمین در ظلمت و تاریکى وحشتناکى فرومى رود .
10 يَقُولُ الاِْنْسانُ يَوْمَئِذٍ اَيْنَ الْمَفَرُّ
آن روز انسان مى گوید : راه فرار كجاست ؟
11 كَلاّ لا وَزَرَ
هرگز چنین نیست ، راه فرار و پناهگاهى وجودندارد .
« مَفَر » اسم مکان است از « فرار » . « وَزَر » در اصل به معنى پناهگاه هاى كوهستانى و مانند آن است و « وزیر » را از این جهت « وزیر » مى گویند كه در كارها به او پناه مى برند و به هر حال در این آیه به معنى هرگونه پناهگاه است .
به این ترتیب با يك انقلاب و تحول عظیم ، جهان پایان مى يابد ، سپس با تحول عظیم دیگرى ( با نفخه صور دوم كه نفخه حیات است ) رستاخیز انسان ها آغاز مى گردد و در آن روز انسان هاى كافر و گنهکار كه روز قیامت را تکذیب مى كردند ، از شدت خجالت و شرم پناهگاهى مى جویند و از سنگینى بار گناه و ترس از عذاب ، راه فرار مى طلبند . درست همانند این دنیا كه وقتى مواجه با حادثه خطرناکى مى شدند ، دنبال راه فرار مى گشتند ، آن جا
را نیز به این جا قیاس مى كنند ، ولى به زودى به آن ها گفته مى شود : هرگز چنین نیست ، راه فرار و پناهگاهى در این جا وجود ندارد .
12 اِلى رَبِّكَ يَوْمَئِذٍ الْمُسْتَقَرُّ
و قرارگاه نهایى، تنها به سوى پروردگارتوست.
انسان ها رهروانى هستند كه از سرحد عدم حرکت كرده و تا به اقلیم وجود این همه راه را آمده اند و در این اقلیم نیز رو به سوى وجود مطلق و هستى بى پایان خداوند در حرکتند و هرگاه از مسیر اصلى و صراط مستقیم منحرف نشوند ، این حرکت تکاملى تا ابد ادامه خواهد يافت و هر روز وارد مرحله تازه اى از قرب خدا مى شوند ، اما اگر از مسیر خود منحرف شوند ، سقوط كرده و نابود خواهند شد .
13 يُنَبَّؤُا الاِْنْسانُ يَوْمَئِذٍ بِما قَدَّمَ وَ اَخَّرَ
و در آن روز انسان را از تمام كارهایى كه از پیش يا پس فرستاده ، آگاه مى كنند .
منظور از دو تعبیر "مقدّم" و "مؤخّر" ، اعمالى است كه در حیات خود از پیش فرستاده ،
یا آثارى كه بعد از مرگ از او باقیمانده ، اعم از سنّت نیك و بد كه در میان مردم گذاشته و به آن عمل مى كنند و حسنات و سيّئاتش به او مى رسد و يا كتاب و نوشته ها ، بناهاى خیر و شر و فرزندان صالح و ناصالح كه آثارش به او مى رسد .
آن روز به انسان خبر مى دهند آن چه از خیر و شر را مقدّم داشته و آن چه مؤخّر نموده است ، از سنت هایى كه از خود به يادگار گذارده است تا كسانى كه بعد از او مى آیند به آن عمل كنند ؛ اگر سنت بدى بوده ، به اندازه گناه عمل كنندگان بر او خواهد بود ، بى آن كه چیزى از گناه آنان بکاهد و اگر سنت خیرى بوده ، همانند پاداش هاى آن ها براى او خواهدبود،بى آن كه چیزى از اجرآن ها كاسته شود .(1)
14 بَلِ الاِْنْسانُ عَلى نَفْسِهِ بَصیرَةٌ
بلکه انسان خودش از وضع خود آگاه است . .
1) « تفسیر برهان » ، جلد 4 ، صفحه 406 .
15 وَ لَوْ اَلْقى مَعاذیرَهُ
هرچند (درظاهر) براى خود عذرهایى بتراشد.
« مَعاذیر » جمع « معذرت » در اصل به معنى پیدا كردن چیزى است كه آثار گناه را از بین ببرد كه گاهى عذر واقعى است و گاه صورى و ظاهرى .
گرچه خداوند و فرشتگان او انسان را از تمام اعمالش آگاه مى كنند ، ولى نیازى به این اعلام نیست ، « بلکه انسان خودش از وضع خود آگاه است » و خود و اعضایش در آن روز بزرگ شاهد و گواه او هستند ، گرچه در ظاهر براى خود عذرهایى بتراشند .
این آیات در حقیقت همان چیزى را مى گوید كه در آیات دیگر قرآن درباره گواهى اعضاى انسان بر اعمال او آمده است ، مانند آیه 20 سوره فصّلت كه مى گوید : « شَهِدَ عَلَيْهِمْ سَمْعُهُمْ وَ اَبْصارُهُمْ وَ جُلُودُهُمْ بِما كانُوا يَعْمَلُونَ : گوش ها و چشم ها و پوست هاى تنشان به آن چه انجام مى دادند ، گواهى مى دهند » و آیۀ 65 سوره يس كه مى فرماید : « وَ تُكَلِّمُنا اَيْدیهِمْ وَ تَشْهَدُ
اَرْجُلُهُمْ بِما كانُوا يَكْسِبُونَ : دست هاى آن ها با ما سخن مى گویند و پاهایشان به اعمالى كه انجام داده اند ، گواهى مى دهند » .
گرچه آیات مورد بحث همگى درباره معاد و قیامت سخن مى گوید ، ولى مفهوم آن گسترده است ، عالم دنیا را نیز شامل مى شود . در این جا نیز مردم از حال خود آگاهند ، هرچند گروهى با دروغ ، پشت هم اندازى ، ظاهرسازى و ریاکارى چهره واقعى خویش را مکتوم مى دارند .
لذا در حدیثى از امام صادق آمده كه فرمود : « ما يَصْنَعُ اَحَدُكُمْ اَنْ يَظْهَرَ حَسَنا وَ يُسِّرَ سَيِّئا اَلَيْسَ اِذا رَجَعَ اِلى نَفْسِهِ يَعْلَمُ اَنَّهُ لَيْسَ كَذلِكَ وَ اللّهُ سُبْحانَهُ يَقُولُ : بَلِ الاِْنْسانُ عَلى نَفْسِهِ بَصیرَةٌ ، اِنَّ السَّریرَةَ اِذا صَلُحَتْ قَوِيَتِ الْعَلانِيَةُ : هرگاه يکى از شما ظاهر خود را بیاراید ، اما در پنهانى بدکار باشد ، چه مى تواند انجام دهد ؟ آیا هنگامى كه به خویشتن مراجعه كند ، نمى داند كه این گونه نیست ؟ همان گونه كه خداوند سبحان مى فرماید : بلکه انسان به خویشتن آگاه است ، هنگامى كه باطن
انسان صالح گردد ، ظاهر او نیز تقویت مى شود » .(1)
16 لا تُحَرِّكْ بِهِ لِسانَكَ لِتَعْجَلَ بِهِ
زبانت را به خاطر عجله براى خواندن آن ( قرآن ) حرکت مده .
این آیات در حقیقت به منزله جمله معترضه اى است كه گاه گوینده در لابلاى سخن خویش مى آورد . مثلاً استادى به هنگام تدریس ، غفلتى از شاگرد خود مى بیند ، سخن خویش را قطع كرده و به او هشدار مى دهد سپس درس را ادامه مى دهد .
در این آیات نیز خداوند موقتا رشته سخن درباره قیامت و احوال مؤمنان و كافران را رها كرده و تذکر فشرده اى به پیامبرش درباره قرآن مى دهد .
پیامبر صلى الله علیه و آله به خاطر عشق و علاقه شدیدى كه به دریافت و حفظ قرآن داشت ،
1) « مجمع البیان » ، جلد 10 ، صفحه 396 .
هنگامى كه پیك وحى آیات را بر او مى خواند ، همراه او زبان خود را حرکت مى داد و عجله مى كرد ، خداوند او را نهى فرمود كه این كار را مکن ، خود ما آن را براى تو جمع مى كنیم .
17 اِنَّ عَلَيْنا جَمْعَهُ وَ قُرْاآنَهُ
چراکه جمع و خواندن آن بر عهده ماست .
18 فَاِذا قَرَأْناهُ فَاتَّبِعْ قُرْاآنَهُ
و هنگامى كه ما آن را خواندیم، ازآن پیروى كن .
19 ثُمَّ اِنَّ عَلَيْنا بَيانَهُ
سپس بیان ( و توضیح ) آن نیز بر عهده ماست .
سپس مى افزاید : از ناحیه جمع آورى قرآن نگران نباش ، ما آیات آن را جمع مى كنیم ، باز هم به وسیله پیك وحى بر تو مى خوانیم. باید توجه داشت كه « قُرْاآن » در این آیه و آیۀ بعد معنى مصدرى دارد و به معنى " قرائت" است. بنابراین جمع قرآن و قرائت آن بر تو و تبیین و تفصیل معانى آن هر سه بر عهده ماست ، به هیچ وجه نگران نباش . آن كس كه این وحى را
نازل كرده ، در تمام مراحل حافظ آن است ، تنها وظیفه تو از يك سو پیروى از تلاوت پیك وحى و از سوى دیگر ابلاغ این رسالت به عامه مردم است .
این آیات در ضمن بیانگر اصالت قرآن و حفظ آن از هرگونه تحریف و دگرگونى است ، چراکه خداوند وعده جمع و تلاوت و تبیین آن را داده است .
در حدیث آمده است كه پیغمبر اکرم صلى الله علیه و آله بعد از نزول این آیات ، هنگامى كه جبرئیل بر او نازل مى شد ، كاملاً سکوت مى كرد و هنگامى كه جبرئیل مى رفت ، شروع به تلاوت آیات مى نمود .(1)
20 كَلاّ بَلْ تُحِبُّونَ الْعاجِلَةَ
چنین نیست كه شما مى پندارید (و دلایل معاد را مخفى مى شمرید) بلکه شما دنیاى زودگذر را دوست دارید ( و هوسرانى بى قید و شرط را ) . .
1) « مجمع البیان » ، جلد 10 ، صفحه 397 .
21 وَ تَذَروُنَ الاْخِرَةَ
و آخرت را رها مى كنید .
در این آیات بار دیگر به ادامه بحث هاى مربوط به معاد بازمى گردد ، ویژگى هاى دیگرى را از قیامت و همچنین علل انکار معاد را بیان مى كند .
دلیل اصلى انکار معاد ، شك در قدرت خداوند و جمع آورى « عِظام رَمیم » و خاك هاى پراکنده نیست ، بلکه علاقه شدید شما به دنیا و شهوات و هوس هاى سرکش سبب مى شود كه هرگونه مانع و رادعى را از سر راه خود بردارید و از آن جا كه پذیرش معاد و امر و نهى الهى ، موانع و محدودیت هاى فراوانى بر سر این راه ایجاد مى كند ، لذا به انکار اصل مطلب برمى خیزید و آخرت را به كلى رها مى سازید .
یکى از علل مهم گرایش به مادى گرایى و انکار مبدأ و معاد ، كسب آزادى بى قید و شرط در برابر شهوات و لذات و هر گونه گناه مى باشد ، نه تنها در گذشته كه در دنیاى امروز
نیز این معنى به صورت آشکارترى صادق است .
22 وُجُوهٌ يَوْمَئِذٍ ناضِرَةٌ
درآن روزصورت هایى شاداب و مسروراست .
« ناضِرَة » از ماده « نَضْرَة » به معنى شادابى خاصى است كه بر اثر وفور نعمت و رفاه به
انسان دست مى دهد كه توأم با سرور و زیبایى و نورانیت است ، يعنى رنگ رخساره آن ها از وضع حالشان خبر مى دهد كه چگونه غرق نعمت هاى الهى شده اند .
23 اِلى رَبِّها ناظِرَةٌ
و به پروردگارش مى نگرد .
مقدّم شدن « اِلى رَبِّها » بر « ناظِرَة » ، افاده حصر مى كند ، يعنى فقط به او مى نگرند نه به غیر او و اگر گفته شود بهشتیان مسلماً به غیر او نیز نگاه مى كنند ، مى گوییم : اگر به غیر او نگاه مى كنند ، همه را آثار او مى بینند و نگاه كردن به اثر ، نگاه به مؤثر است و به تعبیر دیگر در همه جا او را مى بینند و در همه چیز قدرت و جلال و جمال او را تماشا مى كنند ، لذا
توجه به نعمت هاى بهشتى نیز آن ها را از نظر به ذات خداوند غافل نمى كند .
به همین دلیل در بعضى از روایات كه در تفسیر این آیه آمده است ، مى خوانیم : « آن ها نظر به رحمت خداوند و نعمت و ثواب او مى كنند » (1)، چراکه نگاه به این هانیز نگاه به ذات مقدس اوست .
جمعى از بى خبران آیه فوق را اشاره به مشاهده حسى خداوند در قیامت گرفته اند و مى گویند : در آن روز خدا را با همین چشم ظاهر مشاهده خواهند كرد .
در حالى كه چنین مشاهده اى لازمه اش جسمانى بودن خداوند و وجود در مکان و كیفیت و حالت خاص جسمانى است و مى دانیم ذات پاکش از این آلودگى ها برکنار است ، همان گونه كه در آیات مختلف قرآن كرارا روى آن تکیه شده است ، از جمله در آیه 103 سوره انعام مى خوانیم : « لا تُدْرِكُهُ الاَْبْصارُ وَ هُوَ يُدْرِكُ الاَْبْصارَ : چشم ها او را نمى بیند و او چشم ها را مى بیند » . این آیه مطلق است و هیچ اختصاص به دنیا ندارد . .
1) « نور الثقلین » ، جلد 5 ، صفحه 464 و 465 .
24 وَ وُجُوهٌ يَوْمَئِذٍ باسِرَةٌ
و در آن روز صورت هایى درهم كشیده است.
« باسِرَة » از ماده « بَسْر » ( بر وزن نَصْر ) به معنى چیز نارس و كار قبل از موعد است و لذا به میوه كال نخل ، « بُسْر » ( بر وزن عُسْر ) گفته مى شود و سپس به در هم كشیدن صورت و عبوس بودن اطلاق شده است ، از این جهت كه عکس العملى است كه انسان قبل از فرارسیدن رنج و عذاب و ناراحتى اظهار مى دارد .
به هر حال آن ها وقتى كه نشانه هاى عذاب را مى نگرند و نامه هاى اعمال خویش را خالى از حسنات و مملو از سیئات مشاهده مى كنند ، سخت پریشان و محزون و اندوهگین مى شوند و چهره در هم مى كشند .
25 تَظُنُّ اَنْ يُفْعَلَ بِها فاقِرَةٌ
زیرا مى داند عذابى در مورد او انجام مى شود كه پشت را در هم مى شکند .
بسیارى از مفسران معتقدند كه « ظن » در این جا به معنى "علم" است ، يعنى آن ها
یقین به چنین عذابى پیدا مى كنند .
«فاقِرَة» ازماده«فَقْرَة»(بروزن ضَرْبَة) و جمع آن«فِقار»به معنى مهره هاى پشت است، بنابراین « فاقِرَة » به حادثه سنگینى مى گویند كه مهره هاى پشت را در هم مى شکند و « فقیر » را از این رو فقیر گفته اند كه گویى پشتش شکسته است .
این تعبیر كنایه از انواع مجازات هاى سنگینى است كه در دوزخ در انتظار این گروه است ، این گروه انتظار عذاب هاى كمرشکن را مى كشند ، در حالى كه گروه سابق در انتظار رحمت پروردگار و آماده لقاى محبوبند ، این ها بدترین عذاب را دارند و آن ها برترین نعمت جسمانى و موهبت و لذت روحانى را .
26 كَلاّ اِذا بَلَغَتِ التَّراقِىَ
چنین نیست ، او هرگز ایمان نمى آورد تا جان به گلوگاهش رسد .
در ادامۀ بحث هاى مربوط به جهان دیگر و سرنوشت مؤمنان و كافران ، در این آیات سخن از لحظه دردناك مرگ است كه دریچه اى به سوى جهان دیگر است .
« تَراقِىَ » جمع « تَرْقُوَة » به معنى استخوان هایى است كه گرداگرد گلو را گرفته است و رسیدن جان به گلوگاه ، كنایه از آخرین لحظات عمر است ، زیرا هنگامى كه روح از بدن بیرون مى رود ، اعضایى كه فاصله بیشترى از قلب دارند ( مانند دست ها و پاها ) زودتر از كار مى افتند ، گویى روح تدریجا خود را از بدن برمى چیند تا به گلوگاه برسد .
27 وَ قیلَ مَنْ راقٍ
و گفته شود: آیا كسى هست كه این بیمار را از مرگ نجات دهد ؟
«راق»ازماده «رَقْى» و «رُقْيَة» به معنى "بالارفتن" است.این واژه (رُقْيَة) به اوراد و دعاهایى كه موجب نجات مریض مى شود، اطلاق گردیده. به خود طبیب ازآن جهت كه بیمار را رهایى مى بخشد ، نیز « راقى » گفته اند ، بنابراین مفهوم آیه چنین است كه اطرافیان مریض و گاه خود او از شدت ناراحتى صدا مى زنند آیا طبیبى پیدا مى شود ؟ آیا كسى هست كه دعا كند تا این بیمار رهایى يابد ؟
28 وَ ظَنَّ اَنَّهُ الْفِراقُ
و يقین به فراق ازدنیا پیداکند.
29 وَ الْتَفَّتِ السّاقُ بِالسّاقِ
و ساق پاها ( از شدت جان دادن ) به هم مى پیچد .
این يأس كامل "محتضر" و به هم پیچیدگى ساق پاها ، يا به خاطر شدت ناراحتى جان دادن است ، يا در نتیجه از كار افتادن دست و پا و برچیده شدن روح از آن ها .
30 اِلى رَبِّكَ يَوْمَئِذٍ الْمَساقُ
( آرى ) در آن روز مسیر همه به سوى ( دادگاه ) پروردگارت خواهد بود .
آرى همه به سوى او بازمى گردند و در دادگاه عدل او حاضر مى شوند و تمام خطوط به او منتهى خواهد گشت. این آیه هم تأکیدى بر معاد و رستاخیز عمومى بندگان است و هم مى تواند اشاره اى به جهت گیرى حرکت تکاملى خلایق به سوى ذات پاك او كه از هر جهت ذاتى بى نهایت است ، باشد.
چنان كه مى دانیم قرآن بارها روى مسأله مرگ و مخصوصاً لحظه جان دادن تکیه مى كند و به انسان هاهشدارمى دهدکه همگى چنین لحظه اى را درپیش دارند، گاه ازآن به«سَكْرَةُالْمَوْت» ( مستى و گیجى حال مرگ ) تعبیر كرده است (1)، گاه تعبیر به « غَمَراتُ الْمَوْت » ( شدائد مرگ ) (2)، گاه تعبیر به «رسیدن روح به حلقوم» (3)و گاه تعبیر به «رسیدن روح به تَراقى» ( استخوان هاى اطراف گلوگاه ) نموده است .
از مجموع این ها به خوبى استفاده مى شود كه آن لحظه -- بر خلاف آن چه بعضى از مادیین مى گویند -- لحظه سخت و دردناکى است ، چرا چنین نباشد ، در حالى كه لحظۀ
انتقال از این جهان به جهان دیگر مى باشد ، يعنى همان گونه كه انتقال انسان از عالم جنینى به جهان دنیا توأم با درد و رنج فراوان است ، انتقال به جهان دیگر نیز طبعا چنین خواهد بود .
ولى از روایات اسلامى استفاده مى شود كه این لحظه بر مؤمنان راستین آسان مى گذرد ، درحالى كه براى افراد بى ایمان ، سخت دردناك است ، این به خاطر آن است كه شوق به لقاى پروردگار و رحمت و نعمت هاى بى پایان او ، چنان گروه اول را از خود بى خود مى كند كه دردهاى لحظه انتقال را احساس نمى كنند .
در حالى كه از يکسو وحشت مجازات و از سوى دیگر مصیبت فراق از دنیایى كه به آن دل بسته بودند ، دردهاى لحظه انتقال از دنیا را براى گروه دوم مضاعف مى كند .
در حدیثى از امام على بن الحسین (علیه السلام) مى خوانیم : هنگامى كه درباره مرگ از آن حضرت سؤال شد ، فرمود : « مرگ براى مؤمن ، مانند كندن يك لباس چرکین پرحشره و گشودن غل و زنجیرهاى سنگین و تبدیل آن به بهترین لباس ها و خوشبوترین عطرها و راهوارترین مرکب ها و مرفّه ترین
منزل هاست و نسبت به كافر ، مانند كندن يك لباس فاخر و نقل مکان از منزل هاى مرفّه و تبدیل آن به كثیف ترین و خشن ترین لباس ها و وحشتناك ترین لباس ها و هول انگیزترین منزل ها و عظیم ترین عذاب هاست » .(1)
در حدیث دیگرى از امام صادق (علیه السلام)مى خوانیم كه شخصى از ایشان توصیف مرگ را خواست ، امام (علیه السلام) فرمود : « لِلْمُؤْمِنِ كَاَطْيَبِ ریحٍ يَشُمُّهُ فَيَنْعَسُ لِطیبِهِ وَ يَنْقَطِعُ التَّعَبُ وَ الاَْلَمُ كُلُّهُ عَنْهُ وَ لِلْكافِرِ كَلَسْعِ الاَْفاعي وَ لَدْغِ الْعَقارِبِ اَوْ اَشَدَّ : نسبت به مؤمن همچون عطر بسیار خوشبویى است كه آن را مى بوید و حالتى شبیه خواب به او دست مى دهد و درد و رنج به كلى از او قطع مى شود و نسبت به كافر مانند گزیدن افعى ها و عقرب ها و يا شدیدتر از آن است » .(2)
به هر حال مرگ ، دریچه عالم بقاست ، چنان كه در حدیثى از علی (علیه السلام) آمده : « لِكُلِّ دارٍ بابٌ وَ بابُ دارِ الاْخِرَةِ الْمَوْتُ : هر خانه اى درى دارد و درِ خانۀ آخرت ، مرگ است » . (3).
آرى توجه به آن ، اثر عمیقى در شکستن شهوات و پایان دادن به آرزوهاى دور و دراز و زدودن زنگار غفلت از آیینه دل دارد ، لذا در حدیثى از امام صادق (علیه السلام) مى خوانیم : « ذِكْرُ الْمَوْتِ يُمیتُ الشَّهَواتِ فِى النَّفْسِ وَ يَقْلَعُ مَنابِتُ الْغَفْلَةِ وَ يُقَوِّى الْقَلْبَ بِمَواعِدِ اللّهِ وَ يَرِقُّ الطَّبْعُ وَ يُكْسِرُ اَعْلامَ الْهَوى وَ يُطْفِى ءُ نارَ الْحِرْصِ وَ يُحَقِّرُ الدُّنْيا وَ هُوَ مَعْنى ماقالَ النَّبِىُّ صلى الله علیه و آله فِكْرُ ساعَةٍ خَيْرٌ مِنْ عِبادَةِ سَنَةٍ : ياد مرگ ، شهوت هاى سرکش را در درون آدمى مى میراند و ریشه هاى غفلت را از دل برمى كند ، قلب را به وعده هاى الهى نیرو مى بخشد و به طبع آدمى نرمى و لطافت مى دهد ، نشانه هاى هواپرستى را در هم مى شکند ، آتش حرص را خاموش مى كند و دنیا را در نظر انسان كوچك مى كند و این است معنى سخنى كه پیغمبر صلى الله علیه و آله فرموده : يك ساعت فکر كردن از يك سال عبادت بهتر است » .(1)
البته منظور بیان يکى از مصداق هاى روشن تفکر است ، نه این كه موضوع تفکر منحصر به آن بوده باشد . .
1) « بحار الانوار » ، جلد 6 ، صفحه 133 .
31 فَلا صَدَّقَ وَ لا صَلّى
او هرگز ایمان نیاورد و نماز نخواند .
32 وَ لكِنْ كَذَّبَ وَ تَوَلّى
بلکه تکذیب كرد و روى گردان شد.
درادامه بحث هاى مربوط به « مرگ » كه نخستین گام در سفر آخرت است و در آیات گذشته آمده ، در آیات مورد بحث از خالى بودن دست كافران از توشه این مسافرت سخن مى گوید.
منظور از جمله « فَلا صَدَّقَ » ، عدم تصدیق قیامت و حساب و جزا و آیات الهى و توحیدو نبوت پیامبراسلام صلى الله علیه و آله مى باشد .
33 ثُمَّ ذَهَبَ اِلى اَهْلِهِ يَتَمَطّى
سپس به سوى خانواده خود بازگشت ، درحالى كه متکبّرانه قدم برمى داشت .
« يَتَمَطّى » از ماده « مَطا » در اصل به معنى "پشت" است و « تَمَطّى » به معنى كشیدن پشت از روى بى اعتنایى و غرور است .
او به گمان این كه با بى اعتنایى و تکذیب پیامبر صلى الله علیه و آله و آیات الهى ، پیروزى مهمى به دست آورده ، از باده غرور سرمست بود و به سراغ خانواده خود مى آمد ، تا طبق معمول مسائل افتخارآمیز را كه در خارج خانه رخ داده ، براى آن ها بازگو كند ، حتّى راه رفتنش و حرکت اعضاء پیکرش همگى بیانگر این كبر و غرور بوده است .
به هر حال این معنى شبیه چیزى است كه در آیه 31 سوره مطفّفین آمده است : « وَ اِذَا انْقَلَبُوا اِلى اَهْلِهِمُ انْقَلَبُوا فَكِهینَ : هنگامى كه آن ها به سوى خانواده هاى خود بازمى گردند ، از روى استهزاء درباره مؤمنان سخن مى گویند » .
34 اَوْلى لَكَ فَاَوْلى
عذاب الهى براى تو شایسته تر است ، شایسته تر .
35 ثُمَّ اَوْلى لَكَ فَاَوْلى
سپس عذاب الهى براى تو شایسته تر است ، شایسته تر .
تفسیرهاى متعدد دیگرى براى این آیه نیز ذکر كرده اند ، ولى غالب این معانى به
یك معنى كلى و جامع برمى گردد كه تهدید به عذاب و مذمّت و شر و عِقاب را دربرمى گیرد ، اعم از عذاب دنیا ، يا برزخ و يا قیامت .
در روایات آمده است كه رسول خدا صلى الله علیه و آله دست ابوجهل راگرفت (و طبق بعضى از روایات ، گریبان او را گرفت ) و فرمود : « اَوْلى لَكَ فَاَوْلى ثُمَّ اَوْلى لَكَ فَاَوْلى » ، ابوجهل گفت : « مرا به چه چیزى تهدید مى كنى ، نه تو مى توانى و نه پروردگارت مى تواند به من زیانى برساند ، من قدرتمندترین افراد این سرزمین هستم » . این جا بود كه همین جمله ها بر پیامبر صلى الله علیه و آله به شکل آیات قرآنى نازل شد .(1)
36 اَيَحْسَبُ الاِْنْسانُ اَنْ يُتْرَكَ سُدًى
آیاانسان گمان مى كندبیهوده و بى هدف رهامى شود ؟
سپس به دو استدلال جالب درباره معاد مى پردازد كه يکى از طریق بیان " هدف آفرینش
1) « مجمع البیان » ، جلد 10 ، صفحه 401 .
و حکمت خداوند" است و دیگرى از طریق بیان " قدرت او به استناد تحول و تکامل نطفۀ انسان در مراحل مختلف عالَم جنین" .
« سُدى » به معنى مُهمل و بیهوده و بى هدف است ، عرب « اِبِلٌ سُدًى » را در مورد شترى كه بدون ساربان رهاشده و هرجا مى خواهد به چرا مى رود ، به كار مى برد .
منظور از « اِنْسان » در این آیه همان انسانى است كه منکر معاد و رستاخیز مى باشد ، آیه مى گوید : او چگونه باور مى كند خداوند این جهان پهناور را با این عظمت و این همه شگفتى ها ، براى انسان بیافریند ، ولى در آفرینش انسان هدفى نباشد ؟ چگونه مى توان باور كرد كه هر عضوى از اعضاى انسان براى هدف خاصى آفریده شده باشد ، چشم براى دیدن ، گوش براى شنیدن و قلب براى رسانیدن غذا و اکسیژن و آب به تمام سلول هاى بدن . حتى خطوط سر انگشتان نیز حکمتى دارد ، ولى براى مجموع وجود او هیچ هدفى در كار نباشد و بیهوده و مهمل و بدون هیچگونه برنامه و امر و نهى و تکلیف و مسؤولیت آفریده شده باشد ؟
یك فرد عادى اگر مصنوع كوچکى بى هدف بسازد ، به او ایراد مى گیرند و
نامش را از زمرۀ انسان هاى عاقل حذف مى نمایند ، چگونه خداوند حکیم مطلق ممکن است چنین آفرینش بى هدفى داشته باشد ؟
و اگر گفته شود هدف همین زندگى چند روزه دنیاست ، همین خور و خواب تکرارى و آمیخته با هزار گونه درد و رنج ، قطعا این چیزى نیست كه بتواند آن آفرینش بزرگ را توجیه كند .
بنابراین نتیجه مى گیریم كه این انسان براى هدف بزرگترى يعنى زندگى جاویدان در جوار قرب رحمت حق و تکامل بى وقفه و بى پایان ، آفریده شده است .
37 اَلَمْ يَكُ نُطْفَةً مِنْ مَنِىٍّ يُمْنى
آیا او نطفه اى از منى كه در رَحِم ریخته مى شود ، نبود ؟
38 ثُمَّ كانَ عَلَقَةً فَخَلَقَ فَسَوىّ
سپس به شکل خون بسته درآمد و او را آفرید و موزون ساخت ؟
39 فَجَعَلَ مِنْهُ الزَّوْجَيْنِ الذَّكَرَ وَ الاُْنْثى
و از او دو زوج مذکر و مؤنث آفرید .
40 اَلَيْسَ ذلِكَ بِقادِرٍ عَلى اَنْ يُحْيِىَ الْمَوْتى
آیا چنین كسى قادرنیست كه مردگان را زنده كند؟
آیا كسى كه نطفه كوچك و بى ارزش را در ظلمتکده رَحِم مادر، هر روز آفرینش جدیدى مى بخشد و لباس تازه اى از حیات و زندگى در تن او مى كند و چهره نوینى به او مى دهد ، تا سرانجام انسان مذکر يا مؤنث كاملى شود و از مادر متولد مى گردد ، قادر نیست مردگان را زنده كند ؟
این بیان در حقیقت در مقابل منکرانى است كه در مسأله معاد جسمانى غالبا دم از محال بودن مى زدند و امکان بازگشت به زندگى را بعد از مردن و خاك شدن نفى مى كردند و قرآن براى اثبات امکان این معنى دست انسان را گرفته و او را به آغاز خلقتش بازمى گرداند ، مراحل عجیب جنین و تطورات شگفت انگیز انسان را در این مراحل به او نشان مى دهد ، تا بداند او بر همه چیز قادر و تواناست و به تعبیر دیگر بهترین دلیل براى امکان يك شى ء، وقوع آن است .
« نُطفه » در اصل به معنى " آب كم يا آب صاف" است ، سپس به قطرات آبى
که از طریق لقاح سبب پیدایش انسان يا حیوانى مى شود ، گفته شده است .
در حقیقت تحول نطفه در دوران جنینى از عجیب ترین پدیده هاى جهان هستى است كه موضوع علم « جنین شناسى » مى باشد و در قرون اخیر پرده از روى اسرار آن تا حد زیادى برداشته شده است .
قرآن در آن روز كه هنوز این مسائل كشف نشده بود ، كراراً به عنوان يکى از نشانه هاى قدرت خداوند روى آن تکیه كرده و این خود از نشانه هاى عظمت این كتاب بزرگ آسمانى است .
با تمام گفتگوهایى كه درباره عوامل جنسیت جنین شده است و این كه تحت تأثیر چه امورى تبدیل به جنس « مذکر » يا « مؤنث » مى شود ، هنوز هیچ كس به درستى نمى داند كه عوامل اصلى چیست؟ درست است كه بعضى از مواد غذایى يا پاره اى از داروها ممکن است در این مسأله بى تأثیر نباشد ، ولى يقیناً هیچ كدام عامل تعیین كننده محسوب نمى شود و به تعبیر دیگر این مطلبى است كه علمش نزد خداوند عالم است .
از سوى دیگر همواره يك تعادل نسبى در میان این دو جنس در همه جوامع دیده مى شود، گرچه در غالب جوامع تعداد زنان كمى بیشتر و ندرتا در بعضى جوامع تعداد مردان كمى زیادتر است ، ولى رویهم رفته يك تعادل نسبى در میان این دو جنس وجود دارد .
اگر فرضا روزى فرارسد كه این تعادل به هم بخورد و مثلاً تعداد زنان ده برابر مردان ، يا تعداد مردان ، ده برابر زنان شود ، فکر كنید چگونه نظام جامعه انسانى به هم مى خورد ؟ و چه مفاسد عجیبى از این رهگذر به وجود مى آید كه در برابر هر يك زن ، ده مرد و يا در برابر هر ده مرد ، يك زن وجود داشته باشد و چه جنجالى برپا مى شود .
آیۀ فوق كه مى گوید: « فَجَعَلَ مِنْهُ الزَّوْجَيْنِ الذَّكَرَ وَ الاُْنْثى » اشاره لطیف و سربسته اى به این دو موضوع است ؛ از يك سو به تنوع مرموز انسان ها و تقسیم آن ها به این دو جنس در دوران جنینى اشاره مى كند و از سوى دیگر به وجود این تعادل نسبى .
پایان سورۀ قیامت
پیرامون فضیلت تلاوت این سوره ، از پیغمبر اکرم صلى الله علیه و آله نقل شده است : « كسى كه سوره "هل اَتى" را بخواند ، پاداش او بر خداوند ، بهشت و لباس هاى بهشتى است » .(1)
امام باقر (علیه السلام) نیز فرموده اند : « يکى از پاداش هاى كسى كه سوره "هل اَتى" را در هر صبح پنجشنبه بخواند ، این است كه در قیامت با پیغمبراکرم صلى الله علیه و آله خواهد بود » .(2)
بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ
بنام خداوند بخشنده بخشایشگر
1 هَلْ اَتى عَلَى الاِْنْسانِ حینٌ مِنَ الدَّهْرِ لَمْ يَكُنْ شَيْئا مَذْكُوراً
آیا چنین نیست كه زمانى طولانى بر انسان گذشت كه چیز قابل ذکرى نبود ؟
ذرات وجود نوع انسان و عموم افراد بشر ، هرکدام در گوشه اى پراکنده بود ، در میان خاك ها ، در لابلاى قطرات آب دریاها ، در هوایى كه در جوّ زمین وجود دارد ، مواد اصلى وجود او هرکدام در گوشه يکى از این سه محیط پهناور افتاده بود و او در میان آن ها در حقیقت گم شده و هیچ قابل ذکر نبود .
2 اِنّا خَلَقْنَا الاِْنْسانَ مِنْ نُطْفَةٍ اَمْشاجٍ نَبْتَلیهِ فَجَعَلْناهُ سَمیعا بَصیراً
ماانسان را از نطفه مختلطى آفریدیم و او را مى آزماییم (لذا) او را شنوا و بینا قراردادیم .
« اَمْشاج » جمع « مَشْج » يا جمع « مَشیج » به معنى "شى ء مخلوط " است .
آفرینش انسان از « نطفه مخلوط » ، ممکن است اشاره به اختلاط نطفه مرد و زن و
ترکیب « اسپرم » و « اوول » بوده باشد ، همان گونه كه در روایات اهل بیت علیهم السلام اجمالاً به آن اشاره شده است ، يا اشاره به استعدادهاى مختلفى كه در درون نطفه از نظر عامل وراثت از طریق ژن ها و مانند آن وجود دارد و يا اشاره به اختلاط مواد مختلف ترکیبى نطفه است ، چراکه از ده ها ماده مختلف تشکیل يافته و يا اختلاط همه این ها با يکدیگر معنى اخیر از همه جامع تر و مناسب تر است .
جمله « نَبْتَلیه » اشاره به رسیدن انسان به مقام « تکلیف و تعهد و مسؤولیت و آزمایش و امتحان » است و این يکى از بزرگترین مواهب خداست كه به انسان كرامت فرموده و او را شایسته « تکلیف و مسؤولیت » قرار داده است و از آن جا كه « آزمایش و تکلیف » ، بدون « آگاهى » ممکن نیست ، در آخر آیه اشاره به ابزار شناخت و چشم و گوش مى كند كه در اختیار انسان ها قرار داده است .
ضمناً از این تعبیر استفاده مى شود كه ریشه همه ادراکات انسان از ادراکات حسى اوست و به تعبیر دیگر ادراکات حسى ، مادرِ همه معقولات است و این نظریه بسیارى از
فلاسفۀ اسلامى است و در میان فلاسفه يونان ، « ارسطو » نیز طرفدار همین نظر بوده است .
مى دانیم نطفه انسان ازترکیب نطفه مرد و زن كه اولى «اسپرم» يا «کرمک» و دومى « اوول » يا «تخمک» نام دارد، تشکیل مى شود.
اصل وجود « نطفه » و سپس ترکیب آن و بعد مراحل مختلف جنین ، از عجایب و شگفتى هاى بزرگ جهان آفرینش است كه با پیشرفت علم « جنین شناسى » ،
پرده از اسرار آن برداشته شده ، هرچند اسرار بیشترى هنوز در پرده نهان است .
از جمله شگفتى هاى مزبور كه گوشه كوچکى را تشکیل مى دهد ، امور زیر است :
✓ 1 - « اسپرم » كه با آب نطفه مرد خارج مى شود ، موجود زنده متحرك بسیار كوچك ذره بینى است كه داراى يك سر و گردن و دُم متحرك مى باشد و عجیب این كه در هر بار انزال مرد ، ممکن است از دو تا پانصد میلیون اسپرم وجود داشته باشد كه مطابق جمعیت چندین كشور است ، ولى از این عده بى شمار ، فقط يك يا چند عدد وارد تخمك
شده و بارور مى گردد . وجود این تعداد نطفه نر ، به خاطر آن است كه اسپرم ها براى رسیدن به تخمك و ترکیب با آن ، تلفات زیادى مى دهند و اگر این تعداد عظیم نبود ، شاید امر بارور شدن مشکل مى شد .
✓ 2 - « رَحِم » قبل از دوران باردارى ، فقط به اندازۀ يك گردو است . اما بعد از انعقاد نطفه و پرورش جنین، به قدرى بزرگ مى شود كه جاى زیادى را اشغال مى كند و عجیب این كه جدار آن به قدرى قابل ارتجاع است كه در مقابل این حجم عظیم ، كاملاً مقاومت مى كند .
✓ 3 - خون در دیواره رَحِم در عروق و رگ ها نیست . بلکه به صورت ناودان در میان عضلات جارى است ، زیرا اگر رگى وجود داشت ، مسلماً در برابر كشش فوق العاده جدار رَحِم ، تاب مقاومت نمى آورد .
✓ 4 - بعضى از دانشمندان معتقدند كه تخمك زن داراى الکتریسیتۀ « مثبت » است و اسپرم داراى الکتریسیته « منفى » و لذا به سوى هم كشیده مى شوند . اما هنگامى كه اسپرم وارد تخمك شد ، بار الکتریکى آن را منفى مى كند و به همین دلیل اسپرم هاى
بى شمار دیگر كه در اطراف آن وجود دارند، از آن رانده مى شوند ، بعضى نیز گفته اند : با ورود اسپرم ، ماده شیمیایى مخصوصى ترشح مى شود كه سایر اسپرم ها را مى راند .
✓ 5 - جنین در میان كیسه اى بزرگ در آبى غلیظ به نام « آمنى بوس » ، غوطه ور است كه خاصیت ضد ضربه در مقابل انواع حرکات تند مادر و يا اصابت چیزى به شکم دارد ، به علاوه جنین را به صورت يکنواخت گرم نگه مى دارد و تغییر حرارت خارجى در آن به زودى اثر نمى كند و از همه جالب تر این كه او را در حالت بى وزنى قرار مى دهد و از فشار آوردن اعضاى مختلف جنین روى همدیگر كه ممکن است موجب ضایعاتى شود ، جلوگیرى مى كند .
✓ 6 - تغذیه جنین از طریق « جفت » و « بندناف » صورت مى گیرد ، يعنى خون مادر با تمام مواد غذایى و اکسیژن وارد جفت شده و با تصفیه جدیدى از طریق بندناف ، وارد قلب جنین مى شود و از آن جا به تمام اعضاى بدن پخش مى گردد .
جالب این كه بطن چپ و راست قلب جنین با يکدیگر مربوط است ، چون مسألۀ تصفیه
از طریق ریه در آن جا مطرح نیست ، زیرا جنین تنفس مى كند ، اما به محض تولد ، حفره ها از هم جدا مى شوند و دستگاه تنفس به كار مى افتد .
3 اِنّا هَدَيْناهُ السَّبیلَ اِمّا شاكِرا وَ اِمّا كَفُوراً
ما راه را به او نشان دادیم ، خواه شاکر باشد ( و پذیرا گردد ) و يا كفران كند .
تعبیر به « شاكِرا » و « كَفُورا » مناسب ترین تعبیرى است كه در این جا امکان دارد ، چراکه در مقابل نعمت بزرگ هدایت الهى ، آن ها كه پذیرا و تسلیم شوند و راه هدایت پیش گیرند ، شکر این نعمت را به جا آورده و آن ها كه مخالفت كنند ، كفران كرده اند .
از آن جا كه تکلیف و آزمایش انسان علاوه بر مسأله " آگاهى و ابزار شناخت" ، نیاز به دو عامل دیگر يعنى مسأله "هدایت" و " اختیار" دارد ، لذا در این آیه به آن اشاره مى كند .
« هدایت » ، در این جا معنى وسیع و گسترده اى دارد كه هم هدایت " تکوینى" را شامل مى شود و هم هدایت " فطرى" و هم " تشریعى" را ، هر چند سوق آیه بیشتر روى
هدایت " تشریعى" است .
توضیح این كه چون خداوند انسان را براى هدف « ابتلاء و امتحان » و تکامل آفریده است ، مقدّمات وصول به این هدف را در وجود او آفریده و نیروهاى لازم را به او بخشیده است ، این همان هدایت " تکوینى" است. سپس در اعماق فطرتش ، عشق به پیمودن این راه را قرار داده و از طریق الهامات فطرى ، مسیر را به او نشان داده و از این نظر هدایت " فطرى" نموده و از سوى دیگر ، رهبران آسمانى و انبیاى بزرگ را به تعلیمات و قوانین روشن براى ارائه طریق مبعوث كرده و به وسیله آن ها هدایت " تشریعى" فرموده است و البته تمام این شعب سه گانه هدایت ، جنبه عمومى دارد و همه انسان ها را شامل مى شود .
روى هم رفته این آیه به سه مسأله مهم و سرنوشت ساز در زندگى انسان اشاره مى كند :
مسأله " تکلیف"، مسأله "هدایت"و مسأله"آزادى اراده و اختیار "لازم و ملزوم و مکمل يکدیگرند.
4 اِنّا اَعْتَدْنا لِلْكافِرینَ سَلاسِلَ وَ اَغْلالاً وَ سَعیراً
ما براى كافران ، زنجیرها و غل ها و شعله هاى سوزان آماده كرده ایم .
تعبیربه « اَعْتَدْنا » ( آماده كرده ایم ) تأکیدى است بر مسأله حتمى بودن مجازات این گروه ، درست است كه آماده كردن از قبل ، كار كسانى است كه توانایى محدودى دارند و احتمال مى دهند به هنگام نیاز ، توانایى پیدا نکنند و این معنى درباره خداوند موردى ندارد ، چرا كه هر چه را اراده كند ، با فرمان « كُنْ » ، فورا موجود مى شود ، در عین حال براى بیان قطعى بودن مجازات كافران ، اعلام مى كند كه وسایل مجازات آن ها از هم اکنون آماده است .
« سَلاسِل » جمع « سِلْسِلَة » به معنى "زنجیر" و « اَغْلال » جمع « غُل » به معنى حلقه اى است كه بر گردن يا دست ها قرار مى دهند ، سپس آن را با زنجیر مى بندند .
آزادى آن ها در شهوات در این جا سبب اسارت آن ها در آن جا مى شود ، آتش هایى كه در این دنیا برپا كرده اند ، در آن جا تجسم مى يابد و دامانشان را مى گیرد .
5 اِنَّ الاَْبْرارَ يَشْرَبُونَ مِنْ كَأْسٍ كانَ مِزاجُها كافُوراً
ابرار ( نیکان ) از جامى مى نوشند كه با عطر خوشى آمیخته است .
« ابن عباس » مى گوید : حسن و حسین علیهماالسلام بیمار شدند ، پیامبر صلى الله علیه و آله با جمعى از ياران به عیادتشان آمدند و به علی (علیه السلام) فرمودند : « اى ابوالحسن ! خوب بود نذرى براى شفاى فرزندان خود مى كردى » ، على و فاطمه علیهاالسلام و فضّه كه خادمه آن ها بود ، نذر كردند كه اگر آن ها شفا يابند ، سه روز روزه بگیرند ( طبق بعضى از روایات حسن و حسین علیهماالسلام نیز گفتند : ما هم نذر مى كنیم روزه بگیریم ) .
چیزى نگذشت كه هر دو شفا يافتند ، در حالى كه از نظر مواد غذایى ، در مضیقه بودند ، علی (علیه السلام) سه من جو قرض نمود و فاطمه علیهاالسلام يك سوم آن را آرد كرده و نان پخت . در هنگام افطار سائلى بر درِ خانه ایشان آمد و گفت: « اَلسَّلامُ عَلَيْكُمْ اَهْلَ بَيْتِ مُحَمَّد صلى الله علیه و آله : سلام بر شمااى خاندان محمد صلى الله علیه و آله ، مستمندى از مستمندان مسلمین هستم ، غذایى به من بدهید ، خداوند به شما از غذاهاى بهشتى مرحمت كند » . آن ها همگى مسکین را بر خود مقدم داشتند و سهم خود را به او
دادند و آن شب جُز آب ننوشیدند .
روزدوم را همچنان روزه گرفتند و موقع افطار وقتى غذا ( نان جوین ) را آماده كرده بودند، يتیمى بر درِ خانه آمد، آن روز نیز ایثارکردند و غذاى خود را به او دادند ( بار دیگر با آب افطار كردند و روز بعد را نیز روزه گرفتند ) .
در سومین روز اسیرى هنگام غروب آفتاب بر درِ خانه آمد ، باز سهم غذاى خود رابه او دادند ، صبح كه شد، علی (علیه السلام) ، دست حسن و حسین علیهماالسلام را گرفته بود و خدمت پیامبر صلى الله علیه و آله آمدند . هنگامى كه پیامبر صلى الله علیه و آله آن ها را مشاهده كرد ، دید از شدت گرسنگى مى لرزند . فرمود : « این حالى را كه در شما مى بینم ، براى من بسیار گران است » ، سپس برخاست و با آن ها حرکت كرد . هنگامى كه وارد خانه فاطمه علیهاالسلام شد ، دید در محراب عبادت ایستاده ، در حالى كه از شدت گرسنگى شکم او به پشت چسبیده و چشم هایش به گودى نشسته ، پیامبر صلى الله علیه و آله ناراحت شد . در همین وقت جبرئیل نازل گشت و گفت : « اى محمد صلى الله علیه و آله ! این سوره را بگیر ، خداوند به خاطر داشتن چنین خاندانى به تو تهنیت مى گوید » . سپس
سورۀ « انسان » ( هَلْ اَتى ) را بر او خواند ( بعضى گفته اند كه از آیه « اِنَّ الاَْبْرار » تا آیه « كانَ سَعْيُكُمْ مَشْكُورا » كه مجموعا هیجده آیه است ، در این جا نازل گشت ) .
آن چه را در بالا آوردیم ، نصّ حدیثى است كه با كمى اختصار در « الغدیر » به عنوان « قدر مشترك » میان روایات زیادى كه دراین باره نقل شده ، آمده است و در همان كتاب از 34 نفر علماى معروف اهل سنّت نام مى برد كه این حدیث را در كتاب هاى خود آورده اند ( با ذکر نام كتاب و صفحه آن ). به این ترتیب روایت فوق از روایاتى است كه در میان اهل سنت مشهور بلکه متواتر است .(1)
و اما علماى شیعه همه اتفاق نظر دارند كه این هیجده آیه يا مجموع این سوره ، در ماجراى فوق نازل شده است و همگى بدون استثناء در كتب تفسیر يا حدیث ، روایت مربوط به آن را به عنوان يکى از افتخارات و فضایل بزرگ على (علیه السلام) و فاطمه زهرا علیهاالسلام و .
1) « الغدیر » ، جلد 3 ، صفحه 107 تا 111 .
فرزندانشان علیهم السلام آورده اند. حتى چنان كه در آغاز سوره گفتیم ، این مطلب به قدرى معروف و مشهور است كه در اشعار شُعراء و حتى در شعر معروف « امام شافعى » آمده است .
نکته اى را كه در اینجا لازم به يادآورى مى دانیم ، این است كه به گفته جمعى از دانشمندان اسلامى از جمله « آلوسى » مفسر معروف اهل سنّت ، بسیارى از نعمت هاى بهشتى در این سوره برشمرده شده است ولى از « حور العین » كه غالباً در قرآن مجید در شمار نعمت هاى بهشتى آمده ، مطلقاً سخنى مطرح نیست ، ممکن است این امر به خاطر نزول این سوره درباره فاطمه زهرا و همسر و فرزندانش علیهم السلام باشد كه به احترام بانوى اسلام علیهاالسلام ذکرى از « حور » به میان نیامده است .(1)
« اَبْرار » جمع « بَرٌّ » در اصل به معنى "وسعت و گستردگى" است و به همین جهت صحراهاى وسیع را « بَرّ » مى گویند و از آن جا كه افراد نیکوکار اعمالشان ، نتایج گسترده اى .
1) « روح المعانى » ، جلد 29 ، صفحۀ 158 .
در سطح جامعه دارد ، این واژه بر آن ها اطلاق مى شود و « بِرّ » ( با كسر باء ) به معنى " نیکوکارى" است . بعضى گفته اند فرق بین آن و « خیر » ، این است كه « بَرّ » به معنى " نیکى توأم با توجه" است ، در حالى كه « خیر » ، معنى اعمّى دارد .
« كافُور » درلغت معانى متعددى دارد و يکى از معانى معروفش "بوى خوش" است و نیز گیاهى است خوشبو و از دیگر معانى اش همان " كافور" معمولى است كه بوى تندى دارد و براى مصارف طبى از جمله ضدعفونى كردن ، به كار مى رود .
به هر حال طبق آیه فوق این شراب طهور بهشتى بسیار معطر و خوشبو است كه هم ذائقه از آن لذت مى برد و هم شامّه .
در آیات گذشته بعد از آن كه انسان ها را به دو گروه « شکرگزار » و « كفران كننده » تقسیم كرد ، اشاره كوتاهى به مجازات و كیفر سخت كفران كنندگان كرده بود ، آیات مورد بحث به سراغ پاداش هاى شکرگزاران و ابرار ( نیکان و پاکان ) مى رود و نکات جالبى در این زمینه يادآورى مى كند .
6 عَيْنا يَشْرَبُ بِها عِبادُ اللّهِ يُفَجِّروُنَها تَفْجیراً
از چشمه اى كه بندگان خاص خدا از آن مى نوشند و از هر جا بخواهند آن را جارى مى سازند.
« يُفَجِّروُنَ » از مادۀ « تَفْجیر » در اصل از ریشۀ « فَجْر » گرفته شده كه به معنى شکافتن وسیع است ، خواه شکافتن زمین باشد ياچیز دیگر و از آن جاکه نور صبح گویى پرده شب را مى شکافد ، به آن « فَجْر » گفته اند و به شخص فاسق از این رو « فاجِر » مى گویند كه پرده حیا و پاکى را دریده و از مسیر حق خارج شده است ، اما در آیه مورد بحث به معنى " شکافتن زمین" است. این چشمه شراب طهور چنان در اختیار ابرار و عباداللّه است كه هرجا اراده كنند ، از همان جا سر برمى آورد و جالب اینکه در حدیثى از امام باقر (علیه السلام) نقل شده كه در توصیف آن فرمود : « این چشمه اى است در خانه پیغمبر اسلام صلى الله علیه و آله كه از آن جا به خانه سایر پیامبران و مؤمنان جارى مى شود » .(1).
1) « روح المعانى » ، جلد 29 ، صفحه 155 .
آرى همان گونه كه در دنیا چشمه هاى علم و رحمت از خانۀ پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله به سوى بندگان خدا و نیکان سرازیر مى شود ، در آخرت كه تجسم بزرگى از این برنامه است ، چشمه شراب طهور الهى از همین بیت وحى مى جوشد و شاخه هاى آن به خانه هاى مؤمنان سرازیر مى گردد .
قابل توجه این كه در میان نعمت هاى فراوان بهشتى كه در این سوره آمده است ، نخستین نعمت « شرابِ طهورِ معطّرِ خاصى » ذکر شده و این شاید به خاطر آن است كه پس از فراغ از حساب محشر در نخستین گام كه در بهشت مى نهند ، با نوشیدن از این شراب ، هرگونه اندوه و ناراحتى و ناخالصى را از درون جان خود مى شویند و سرمست از عشق حق ، به استفاده از سایر مواهب بهشتى مى پردازند .
در این آیات به ذکر اعمال و اوصافى كه « ابرار » و « عباداللّه » دارند ، پرداخته و با ذکر پنج وصف دلیل استحقاق آن ها را نسبت به این همه نعمت هاى بى مانند توضیح مى دهد .
✓ 1 - آن ها به نذر خود وفا مى كنند .
✓ 2 - از روزى كه عذاب و شرّآن گسترده است، مى ترسند .
✓ 3 - اطعام مى كنند .
✓ 4 - در اعمال خود اخلاص دارند .
✓ 5 - در هر حالى از خداوند خوف دارند .
7 يُوفُونَ بِالنَّذْرِ وَ يَخافُونَ يَوْما كانَ شَرُّهُ مُسْتَطیراً
آن ها به نذر خود وفا مى كنند و از روزى كه عذابش گسترده است ، مى ترسند .
« مُسْتَطیر » به معنى " گسترده و پراکنده" است و اشاره به عذاب هاى گوناگون و وسیع آن روز عظیم مى باشد .
به هر حال وقتى آن ها به نذرهایى كه بر خویشتن واجب كرده اند ، وفا مى كنند ، به طریق اولى واجبات الهى را محترم شمرده و در انجام آن مى كوشند .
ترس آن ها از شرّ آن روز بزرگ اشاره به ایمانشان به مسأله معاد و احساس مسؤولیت
شدید در برابر فرمان الهى است .
آن هابه خوبى معادرا باورکرده اند و به تمام كیفرهاى بدکاران درآن روز ایمان دارند و اثر این ایمان دراعمالشان كاملاًنمایان است.
8 وَ يُطْعِمُونَ الطَّعامَ عَلى حُبِّهِ مِسْكینا وَ يَتیما وَ اَسیراً
و غذاى (خود) را با این كه به آن علاقه (و نیاز) دارند، به مسکین و يتیم و اسیر مى دهند .
اطعام كردن آن ها ساده نیست ، بلکه توأم با ایثار در هنگام نیاز شدید است و از سوى دیگر اطعامى است گسترده كه انواع نیازمندان را از « مسکین » و « يتیم » و « اسیر » شامل مى شود و به این ترتیب رحمتشان عام و خدمتشان گسترده است .
ضمیر در « عَلى حُبِّهِ » ، به " طعام" بازمى گردد، يعنى در عین این كه علاقه به طعام دارند ، آن را انفاق مى كنند .
معنى «مِسْكین» و «يَتیم» و «اَسیر» روشن است امااین كه این اسیراشاره به كدام اسیر است، در میان مفسران گفتگو است .
بسیارى گفته اند منظور اسیرانى است كه از مشرکان و كفار مى گرفتند و به قلمرو حکومت اسلامى در مدینه مى آوردند .
دراین جااین سؤال پیش مى آیدکه مطابق شأن نزول،مرداسیرهنگام افطاربردرِخانه علی (علیه السلام) آمد ، مگر اسیران زندانى نبودند ؟
اما با توجه به يك نکته پاسخ این سؤال روشن مى شود كه طبق نقل تواریخ در زمان پیامبر صلى الله علیه و آله مطلقا زندانى وجود نداشت و حضرت صلى الله علیه و آله اسیران را تقسیم كرده وبه دست مسلمانان مى سپرد و مى فرمود : « مراقب آن ها باشید و به آن ها نیکى كنید » و گاه كه توانایى بر
تأمین غذاى آن ها نداشتند ، از دیگر مسلمانان براى اطعام اسیران كمك مى گرفتند و آن ها را همراه خود و يا حتى بدون همراهى خود به سراغ سایر مسلمانان مى فرستادند تا به آن ها كمك كنند ، زیرا در آن موقع مسلمانان سخت در مضیقه بودند .
البته بعداً كه حکومت اسلامى گسترش پیدا كرد و تعداد اسیران بالا گرفت و حتى مجرمان با گسترش دامنه حکومت ، زیاد شدند ، زندان به وجود آمد و ارتزاق
اسیران و مجرمان از طریق بیت المال صوت مى گرفت .
نه تنها در آیات مورد بحث اطعام طعام را يکى از كارهاى برجسته ابرار و عباداللّه مى شمرد ، بلکه در بسیارى از آیات قرآن روى این معنى تکیه و تأکید شده است و نشان مى دهد این كار در پیشگاه خدا محبوبیت خاصى دارد .
و اگر نگاه به دنیاى امروز كنیم كه طبق اخبار منتشره هر سال میلیون ها نفر از گرسنگى مى میرند ، در حالى كه در مناطق دیگر دنیا آن قدر غذاى اضافى به زباله دان ها مى ریزند كه حسابى براى آن نیست ، اهمیت این دستور اسلامى از يکسو و دورى دنیاى امروز از موازین اخلاقى از سوى دیگر روشن مى گردد .
در روایات و احادیث اسلامى نیز تأکید بسیارى در این زمینه دیده مى شود كه به عنوان نمونه چند حدیث را در این جا مى آوریم ؛
✓ 1 - در حدیثى از پیامبر صلى الله علیه و آله آمده : « مَنْ اَطْعَمَ ثَلاثَةَ نَفَرٍ مِنَ الْمُسْلِمینَ اَطْعَمَهُ اللّهُ مِنْ
ثَلاثِ جَنانٍ في مَلَكُوتِ السَّمواتِ : كسى كه سه نفر از مسلمانان را اطعام كند ، خداوند او را از سه باغ بهشتى در ملکوت آسمان ها اطعام خواهد كرد » .(1)
✓ 2 - و امام صادق (علیه السلام)فرموده اند : « مَنْ اَطْعَمَ مُؤْمِنا حَتّى يُشْبِعَهُ لَمْ يَدْرِ اَحَدٌ مِنْ خَلْقِ اللّهِ ما لَهُ مِنَ الاَْجْرِ فِى الاْخِرَةِ لا مَلَكٌ مُقَرَّبٌ ، وَ لا نَبِىٌّ مُرْسَلٌ اِلاَّ اللّهُ رَبُّ الْعالَمینَ : كسى كه مؤمنى را اطعام كند تا سیر شود ، احدى از خلق خدا نمى داند چقدر در آخرت پاداش دارد و نه فرشتگان مقرّب الهى و نه پیامبران مرسل ، جُز خداوند كه پروردگار عالمیان است » .(2)
✓ 3 - در حدیث دیگرى از همان امام (علیه السلام) آمده است كه فرمود: « لاََنْ اُطْعِمَ مُؤْمِنا مُحْتاجا اَحَبُّ اِلَىَّ مِنْ اَنْ اَزوُرَهُ وَ لاََنْ اَزوُرَهُ اَحَبُّ اِلَىَّ مِنْ اَنْ اُعْتِقَ عَشَرَ رِقابٍ : اگر مؤمن نیازمندى را اطعام كنم ، نزد من محبوب تر است از این كه تنها به دیدار او بروم و اگر به دیدار او بروم ، .
نزد من محبوب تر است از این كه ده برده را آزاد كنم » .(1)
قابل توجه این كه در روایات تنها روى نیازمندان و گرسنگان تکیه نشده ، بلکه در بعضى صریحا آمده است كه " اطعام مؤمنان ، هرچند بى نیاز باشند" ، همچون آزاد كردن برده است و این نشان مى دهد كه هدف از این كار علاوه بر رفع نیازمندى ها ، جلب محبت و تحکیم پیوندهاى دوستى و صمیمیت است ، به عکس آن چه در دنیاى مادى امروز معمول است كه گاه دو دوست نزدیك ، يا دو خویشاوند به مهمانخانه اى مى روند ، هرکدام باید سهم خود را بپردازند ، گویى مسأله میهمانى كردن مخصوصاً نفرات بسیار براى آنان بسیار شگفت آور است .
در بعضى از روایات نیز تصریح شده كه اطعام گرسنگان به طور مطلق ( هرچند مؤمن و مسلمان هم نباشند ) از افضل اعمال است ، چنان كه در روایتى از پیامبر اسلام صلى الله علیه و آله آمده كه .
1) « اصول كافى » ، جلد 2 ، باب اطعام المؤمن ، حدیث 18 .
فرمود : « مِنْ اَفْضَلِ الاَْعْمالِ عِنْدَ اللّهِ اِبْرادُ الْكِبادِ الْحارَّةِ وَ اِشْباعُ الْكِبادِ الْجائِعَةِ وَ الَّذي نَفْسُ مُحَمَّدٍ صلى الله علیه و آله بِيَدِهِ لا يُؤْمِنُ بي عَبْدٌ يَبیتُ شَبْعانَ وَ اَخُوهُ -- اَوْ قالَ جارُهُ -- الْمُسْلِمُ جائِعٌ : يکى از برترین اعمال نزد خدا ، خنك كردن جگرهاى داغ است و سیر كردن شکم هاى گرسنه ، سوگند به كسى كه جان محمد صلى الله علیه و آله در دست اوست ، بنده اى كه شب سیر بخوابد و برادر -- يا فرمود همسایه -- مسلمانش گرسنه باشد ، به من ایمان نیاورده است » .(1)
ذیل حدیث فوق گرچه درباره سیر كردن مسلمانان است ، ولى آغاز آن هر تشنه و گرسنه اى را شامل مى شود و بعید نیست گستردگى مفهوم آن حتى حیوانات را نیز شامل شود .
9 اِنَّما نُطْعِمُكُمْ لِوَجْهِ اللّهِ لا نُریدُ مِنْكُمْ جَزاءً وَ لا شُكُورا
(و مى گویند :) ما شما را براى خدا اطعام مى كنیم و هیچ پاداش و تشکرى از شما نمى خواهیم. .
1) « بحار الانوار » ، جلد 74 ، صفحه 369 .
این برنامه منحصر به مسألۀ اطعام نیست كه تمام اعمالشان مخلصانه و براى ذات پاك خداوند است و هیچ چشمداشتى به پاداش مردم وحتى تقدیر و تشکر آن ها نیست و اصولاً در اسلام ، ارزش عمل به خلوص نيّت است وگرنه اعمالى كه انگیزه هاى غیر الهى داشته باشند ، خواه ریاکارانه باشد و يا به خاطر هواى نفس و يا تشکر و قدردانى مردم يا پاداش مادى ، هیچ گونه ارزش معنوى و الهى ندارد و حدیث مشهور پیامبر صلى الله علیه و آله ( لا عَمَلَ اِلاّ بِالنِّيَّةِ وَ اِنَّمَا الاَْعْمالُ بِالنِّيّاتِ ) اشاره به همین معنى است .
منظور از « وَجْهُ اللّه » همان ذات خدا است وگرنه خدا « صورت » جسمانى ندارد و این همان چیزى است كه در سایر آیات قرآن نیز روى آن تکیه و تأکید شده است ، در آیه 272 سوره بقره مى خوانیم : « وَ ما تُنْفِقُونَ اِلاَّ ابْتِغاءَ وَجْهِ اللّهِ : شما جُز براى خداوند انفاق نکنید » .
10 اِنّا نَخافُ مِنْ رَبِّنا يَوْماً عَبُوساً قَمْطَریراً
ما از پروردگارمان خائفیم ، در آن روز كه عبوس و شدید است .
این سخن ممکن است زبان حال ابرار باشد يا زبان قال آن ها .
تعبیراز روز قیامت به روز « عَبُوس » و « قَمْطَریر » ( سخت ) با این كه « عَبُوس » از صفات انسان است و به كسى مى گویند كه قیافه اش را در هم كشیده ، به خاطر تأکید بر وضع وحشتناك آن روز است ، يعنى آن قدر حوادث آن روز سخت و ناراحت كننده است كه نه تنها انسان ها در آن روز عبوسند ، بلکه گویى خود آن روز نیز عبوس است .
در این جا سؤالى پیش مى آید و آن این كه اگر ابرار تنها براى ذات پاك خدا كار مى كنند ، پس چرا مى گویند ما از عذاب روز قیامت بیمناکیم ، آیا انگیزه الهى با انگیزه ترس از عذاب قیامت ، سازگار است ؟
اما با توجه به يك نکته پاسخ این سؤال روشن مى شود و آن این كه آن ها به هر حال به خاطر خدا گام برمى دارند و اگر از عذاب قیامت مى ترسند، به خاطر آن است كه عذاب الهى است و اگر به نعمت هاى بهشتى علاقه دارند ، چون این نعمت ها از ناحیۀ او است و این
همان چیزى است كه درباره « نيّت عبادت » در فقه مطرح است كه مى گویند : قصد قربت در عبادات منافات با انگیزه علاقه به ثواب و ترس از عذاب و يا حتى كسب مواهب مادى این دنیا از سوى خداوند ( مانند نماز اِسْتِسْقاء براى نزول باران ) ندارد ، زیرا همه این ها بازگشت به خداوند مى كند و به اصطلاح از قبیل « داعى بر داعى » است ، هرچند مرحله عالى عبادت این است كه علاقه به نعمت هاى بهشت و ترس از عذاب دوزخ نیز انگیزه آن نباشد ، بلکه يکپارچه به عنوان « حُبّا لِلّه » انجام گیرد .
نکتۀ قابل توجه این كه دومین وصف از اوصاف پنجگانه و پنجمین وصف ، هر دو مسأله خوف است ، با این تفاوت كه در اولى تنها سخن از خوف روز قیامت است و در دومى خوف از پروردگار در روز قیامت ، در يك مورد روز قیامت چنین توصیف شده كه شرّ آن گسترده است و در مورد دیگر عبوس و شدید است كه در واقع يکى گستردگى كمّى آن را مى رساند و دیگرى گستردگى كیفى آن را .
11 فَوَقیهُمُ اللّهُ شَرَّ ذلِكَ الْيَوْمِ وَ لَقّيهُمْ نَضْرَةً وَ سُروُراً
از این رو خداوند آن ها را از شرّ آن روز نگه مى دارد و از آن ها استقبال مى كند ، در حالى كه شادمان و مسرورند .
در این آیه به نتیجه اجمالى اعمال نیك و نیات پاکى كه ابرار دارند ، اشاره كرده و مى فرماید : به خاطر همین ها خداوند آن ها را از شرّ آن روز نگهدارى مى كند و در حالى كه باطراوت و مسرور و شادمان هستند ، از آن ها استقبال مى كند .
« نَضْرَة » به معنى طراوت و خرمى و شادابى خاصى است كه بر اثر وفور نعمت و رفاه
به انسان دست مى دهد ، رنگ رخسار آن ها نیز در آن روز از آرامش و نشاط درونى آنان خبر مى دهد.
بنابراین اگر در دنیا به خاطر احساس مسؤولیت از آن روز بیمناك بودند ، خداوند در عوض آن ها را در آن روز غرق شادمانى و سرور مى كند .
تعبیر به « لَقّيهُمْ » از تعبیرهاى بسیار جالبى است كه نشان مى دهد خداوند
بزرگ ازاین میهمانان گرانقدر بالطف خاصش استقبال مى كند و آن هاراکه غرق شادى و سرورند ، در سایه رحمتش جاى مى دهد .
12 وَ جَزاهُمْ بِما صَبَروُا جَنَّةً وَ حَریراً
خداوند در برابر شکیبایى آنان ، بهشت و لباس هاى حریر بهشتى را به آن ها پاداش مى دهد.
بعد از اشاره اجمالى در آیات گذشته به نجات ابرار و نیکان از عذاب هاى دردناك روز قیامت و رسیدن آن ها به لقاى محبوب و غرق در سرور و شادمانى شدن ، در آیات 12 الى 22 این سوره به شرح این نعمت هاى بهشتى پرداخته ، حداقل پانزده نعمت را در طى این آیات برمى شمرد :
نخست از مسکن و لباس این بهشتیان سخن مى گوید . آرى در برابر آن همه استقامت و ایثار كه نمونه آن وفاء به نذر و روزه داشتن و بخشیدن طعام مورد نیاز خود هنگام افطار به
مسکین و يتیم و اسیراست، خداوند آن ها را در باغ هاى مخصوصى از بهشت جاى مى دهد و بهترین لباس ها را بر آن ها مى پوشاند .
13 مُتَّكِئینَ فیها عَلَى الاَْرائِكِ لا يَرَوْنَ فیها شَمْسا وَ لا زَمْهَریراً
این در حالى است كه بر تخت هاى زیبا تکیه كرده اند ، نه آفتاب را در آن جا مى بینند، نه سرما را .
«اَرائِك» جمع «اَریكَة» دراصل به تخت هایى مى گویندکه درحجله عروس مى نهند و این جا منظور تخت هاى زیبا و فاخر است .
« زَمْهَریر » از ماده « زَمْهَر » به معنى شدت سرما است .
ذکر این حالت ( تکیه كردن بر تخت ها ) ، اشاره به آرامش و راحتى كامل آن ها است ، چراکه انسان معمولاً در هنگام آرامش در چنین حالتى به سر مى برد و ذیل آیه نیز اشاره به اعتدال كامل هواى بهشت است .
نه این كه خورشید و ماه در آن جاوجود نداشته باشد ، بلکه تابش ناراحت كننده خورشیدبا وجودسایه هاى درختان بهشتى وجودندارد.
14 وَ دانِيَةً عَلَيْهِمْ ظِلالُها وَ ذُلِّلَتْ قُطُوفُها تَذْلیلاً
و در حالى است كه سایه هاى آن ( درختان بهشتى ) بر آن ها فروافتاده و چیدن میوه هایش بسیار آسان است .
نه مشکلى وجود دارد ، نه خارى در دست مى رود و نه احتیاج به تلاش و حرکتى براى چیدن میوه ها است .
اصول حاکم بر زندگى انسان در آن جهان با این جهان بسیار متفاوت است و آن چه درباره نعمت هاى بهشتى در این آیات و آیات دیگر قرآن آمده ، تنها اشاراتى است پرمعنى به آن مواهب عظیم ، وگرنه طبق تصریح بعضى از روایات در آن جا نعمت هایى است كه هیچ چشمى ندیده و هیچ گوشى نشنیده و بر اندیشه هیچ كسى نگذشته است .
« ابن عباس » سخنى دارد كه در ذیل بعضى از آیات همین سوره بیان كرده است ، مى گوید : آن چه را خداوند در قرآن از نعمت هاى بهشتى نام برده ، مثل و مانندى ندارد ، ولى خداوند آن را با نامى كه براى ما شناخته شده است ، نام مى برد ؛ مثلاً از شراب طهورى نام مى برد كه با « زنجبیل » ممزوج شده است ، این ماده معطرى بود كه عرب به آن علاقه داشت .(1)
15 وَ يُطافُ عَلَيْهِمْ بِانِيَةٍ مِنْ فِضَّةٍ وَ اَكْوابٍ كانَتْ قَواریراً
و در گرداگرد آن ها ظرف هایى از نقره و قدح هایى بلورین مى گردانند ( مملو از بهترین غذاها و نوشیدنى ها ) .
16 قَواریرَ مِنْ فِضَّةٍ قَدَّروُها تَقْدیراً
ظرف هاى بلورینى از نقره كه آن ها را به اندازه لازم آماده كرده اند . .
1) « مجمع البیان » ، جلد 10 ، صفحه 411 .
« اآنِيَة » جمع « اِناء » به معنى هرگونه ظرف است و « اَكْواب » جمع « كوُب » ( بر وزن خوب ) به معنى ظرف آب است كه دسته نداشته باشد كه گاه از آن تعبیر به « قَدَح » مى شود . « قَواریر » جمع « قاروُرَة » به معنى ظرف بلورین و شیشه اى است .
در این ظرف ها انواع غذاهاى بهشتى و در آن قدح هاى بلورین انواع نوشیدنى هاى لذت بخش و نشاط آفرین ، به مقدارى كه مى خواهند و علاقه دارند ، موجود است و خدمتکاران بهشتى پیوسته گرداگرد آن ها دور مى زنند و به آن ها عرضه مى كنند .
عجیب این كه مى فرماید : ظرف هاى بلورین بهشتى از نقره ساخته شده است ، در حالى كه در عالم دنیا چنین ظرفى مطلقا وجود ندارد و ظرف هاى بلورین را از سنگ هاى مخصوصى كه ذوب مى كنند ، مى سازند . ولیکن در واقع همان خدایى كه این امکان رادر سنگ تیره آفریدکه قابل تبدیل به شیشه و بلور باشد ، مى تواند این امکان را در فلزى همچون نقره نیز بیافریند .
و به هر حال از این تعبیر استفاده مى شود كه ظرف ها و جام هاى بهشتى هم صفا و شفافیت بلور را دارد و هم درخشندگى و زیبایى نقره را و نوشابه هایى كه در آن است ، كاملاً نمایان است .
قابل توجه این كه در حدیثى از امام صادق (علیه السلام) آمده است كه : « يَنْفُذُ الْبَصَرُ في فِضَّةِ الْجَنَّةِ كَما يَنْفُذُ فِى الزُّجاجِ : نور چشم انسان در نقره بهشتى نفوذ مى كند ، آن چنان كه در شیشه و بلور دنیا نفوذ دارد » .(1)
این را نیز مى دانیم در عصر ما دانشمندان به اشعه هایى پى برده اند ( مانند اشعه ایکس ) كه از اجسام تیره نیز عبور مى كند و درون آن را مانند بلور نشان مى دهد .
« ابن عباس » مى گوید: همۀ نعمت هاى بهشتى شبیه و مانندى در دنیا دارد ، جز .
1) « مجمع البیان » ، جلد 10 ، صفحه 410 .
ظرف هاى بلورین كه از نقره است كه در دنیا شبیه و مانندى براى آن نیست .(1)
17 وَ يُسْقَوْنَ فیها كَأْسا كانَ مِزاجُها زَنْجَبیلاً
و در آن جا از جام هایى سیراب مى شوند كه لبریز از شراب طهورى است كه با زنجبیل آمیخته است .
به نظر مى رسد كه عرب دو نوع شراب با دو حالت مختلف داشته ؛ يکى به اصطلاح نشاط آور و محرك و دیگرى سست كننده و آرامبخش كه اولى را با « زنجبیل » مى آمیخته و دومى را با « كافور » و از آن جا كه حقایق عالَم آخرت در قالب الفاظ این جهان نمى گنجد ، چاره اى جز این نیست كه این الفاظ با معنى گسترده تر و والاترى براى آن حقایق بزرگ استخدام شود .
گرچه درباره معنى « زنجبیل » تفسیرهاى مختلفى نقل شده ، ولى غالبا به همان ریشه .
1) « روح المعانى » ، جلد 29 ، صفحه 159 .
معطر و خوشبویى كه در ادویه مخصوص غذا و نوشابه ها به كار مى رود ، تفسیر كرده اند .
18 عَيْنا فیها تُسَمّى سَلْسَبیلاً
ازچشمه اى در بهشت كه نامش سلسبیل است.
« سَلْسَبیل » نوشیدنى بسیار لذیذى را مى گویند كه به راحتى در دهان و گلو جارى مى شود و كاملاً گواراست ، بسیارى عقیده دارند كه از ماده « سَلاسَة » به معنى "روانى" گرفته شده است ، همان گونه كه به عبارت هاى روان و جالب نیز « سَلیس » گفته مى شود .
19 وَ يَطُوفُ عَلَيْهِمْ وِلْدانٌ مُخَلَّدوُنَ اِذا رَأَيْتَهُمْ حَسِبْتَهُمْ لُؤْلُؤا مَنْثُوراً
و بر گِرد آن ها نوجوانانى جاودانى ( براى پذیرایى ) مى گردند كه هرگاه آن ها را ببینى ، گمان مى كنى مروارید پراکنده اند .
هم خودشان در بهشت جاودانى هستند ، هم طراوت و زیبایى و نشاط جوانى آن ها جاودانى است و هم پذیرایى كردن آنان ، زیرا تعبیر « مُخَلَّدوُن » از يك سو و تعبیر « يَطُوفُ
عَلَيْهِمْ » ( بر آن ها طواف مى كنند ) از سوى دیگر بیانگر این واقعیت است .
تعبیر به « لُؤْلُؤا مَنْثُوراً » ( مرواریدهاى پراکنده ) اشاره اى است به زیبایى و صفا و درخشندگى و جذّابیت آن ها و هم حضورشان در همه جاى این بزم الهى و روحانى .
20 وَ اِذا رَأَيْتَ ثَمَّ رَأَيْتَ نَعیما وَ مُلْكا كَبیراً
و هنگامى كه آن جا را ببینى ، نعمت ها و ملك عظیمى را مى بینى .
واژه « نَعیم » كه در لغت به معنى "نعمت هاى فراوان" است و « مُلْك كَبیر » كه از عظمت و وسعت باغ هاى بهشتیان خبر مى دهد ، مفهوم وسیع و گسترده اى دارند كه همه تفسیرهاى ذیل الذکر مصادیقى از آن است .از جملۀ در حدیثى از امام صادق (علیه السلام) مى خوانیم : « معنى آیه این است كه مُلکى است كه هرگز زایل نمى شود و فنا نمى پذیرد » .(1).
1) « مجمع البیان » ، جلد 10 ، صفحه 411 .
یا بهشتیان هرچه اراده كنند، به آن دست مى يابند.
یا پایین ترین فرد بهشتى قلمرو مُلکش به اندازه اى است كه وقتى نگاه مى كند ، فاصله هزار سال راه را مى بیند .
یا به معنى مُلك دائمى و ابدى و توأم با تحقق تمام آرزوهاست .
21 عالِيَهُمْ ثِيابُ سُنْدُسٍ خُضْرٌ وَ اِسْتَبْرَقٌ وَ حُلُّوا اَساوِرَ مِنْ فِضَّةٍ وَ سَقیهُمْ رَبُّهُمْ شَرابا طَهُوراً
بر اندام آن ها ( بهشتیان ) لباس هایى است از حریر نازك سبز رنگ و از دیباى ضخیم و با دستبندهایى از نقره تزیین شده اند و پروردگارشان شراب طهور به آن ها مى نوشاند .
تا این جا به قسمتى از نعمت هاى بهشتى از قبیل ؛ « مساکن » ، « تخت ها » ، « سایه ها » ، « میوه ها » ، « نوشیدنى ها » ، « ظرف ها » و « گروه پذیرایى كنندگان » اشاره شد، اکنون نوبت "وسایل تزیینى" بهشتیان است .
« سُنْدُس » به معنى پارچه ابریشمین نازك است ، در حالى كه « اِسْتَبْرَق » به معنى پارچه ابریشمین ضخیم است ، بعضى آن را از كلمه فارسى « اِستبر » يا « ستبر » مى دانند و بعضى احتمال داده اند كه از ریشه عربى « برق » به معنى تلألؤ گرفته شده است .
« اَساوِر » جمع «اَسْوِرَة» و آن نیز به نوبه خود جمع «سُوار» يا «سِوار» است كه در اصل از كلمه فارسى «دستوار» به معنى "دستبند" گرفته شده و به هنگام نقل به زبان عربى مختصر تغییرى در آن پیدا شده و به صورت « سوار » درآمده است . بهشتیان با دستبندهایى از نقره تزیین شده اند، نقره هایى شفاف كه همچون بلور مى درخشد و از ياقوت و درّ و مروارید زیباتر است .
انتخاب رنگ سبز براى لباس هاى بهشتى به خاطر آن است كه رنگى است بسیار نشاط آفرین ، همانند برگ هاى زیباى درختان و البته رنگ سبز انواع و اقسامى دارد كه هر كدام لطف خاص خود را دارند .
در بعضى از آیات قرآن مانند آیۀ 31 سوره كهف چنین آمده است : « بهشتیان با دستبندهایى
از طلا تزیین مى شوند » ( يُحَلَّوْنَ فیها مِنْ اَساوِرَ مِنْ ذَهَبٍ ) و این منافاتى با آن چه در آیه مورد بحث آمده است ندارد ، زیرا ممکن است از جهت تنوع ، گاه با این تزیین كنند و گاه با آن .
در این جا این سؤال پیش مى آید كه مگر دستبند طلا و نقره زینت زنانه نیست ؟ پس چگونه براى مردان بهشتى این زینت ذکر شده است ؟
ولى جواب آن روشن است ، زیرا در بسیارى از محیط ها زینت طلا و نقره هم براى مردان است و هم براى زنان ( هرچند كه اسلام زینت طلا را براى مردان تحریم كرده ) ولى البته نوع دستبندهاى زنان و مردان متفاوت است و در آیه 53 سوره زخرف كه از قول فرعون نقل شده ، مى خوانیم : « فَلَوْ لا اُلْقِىَ عَلَيْهِ اَسْوِرَةٌ مِنْ ذَهَبٍ : پس چرابه موسى دستبندهایى از طلا داده نشده است » ؟ كه نشان مى دهد دستبند طلا براى مردان درمحیط مصر نشانه عظمت محسوب مى شد .
به علاوه همان گونه كه بارها اشاره كرده ایم ، چون براى نعمت هاى بهشتى الفاظ معمولى این دنیا هرگز كافى نیست ، راهى جز این وجود ندارد كه با این الفاظ ، اشاراتى به
آن نعمت هاى عظیم و توصیف ناکردنى شود. و در پایان آیه به عنوان آخرین و مهم ترین نعمت از این نعمت ها مى افزاید: « و پروردگارشان شراب طهور به آن ها مى نوشاند » .
درست است كه در لابلاى این نعمت ها نیز سخن از نوشیدنى هاى گوارا و جام هایى كه از چشمه سلسبیل پر مى شود و بهشتیان از آن سیراب مى گردند ، بود ولى میان آن ها و آن چه در این آیه آمده است ، فرق بسیارى وجود دارد ، زیرا از يك سو در آن جا ، ساقى « وِلْدانٌ مُخَلَّدوُن » بودند ، اما در این جا ، ساقى « خدا » است و چه تعبیر عجیبى . مخصوصاً با تکیه بر كلمه « رَب » ( خداوندى كه همیشه این انسان را پرورش داده و مالك و مربى او است ) ، وى را در مراحل تکامل همواره پیش برده تا به آخرین مرحله رسیده و اکنون نوبت آن است كه ربوبيّتش را به حدّ اعلا برساند و با دست قدرتش از جام شراب طهور ، ابرار و نیکان را سیراب و سرخوش كند .
و از سوى دیگر « طَهُور » به معنى چیزى است كه هم پاك است و هم پاك كننده ، به این
ترتیب این شراب ، جسم و روح انسان را از هرگونه آلودگى و ناپاکى پاك مى كند و آن چنان روحانیت و نورانیت و نشاط به او مى بخشد كه وصفش در هیچ عبارتى نمى گنجد ، حتى در حدیثى از امام صادق (علیه السلام) نقل شده : « يُطَهِّرُهُمْ عَنْ كُلِّ شَىْ ءٍ سِوَى اللّهِ : قلب و جان آن ها را از همه چیز جز خداوند پاك مى كند » .(1)
پرده هاى غفلت را مى دَرَد ، حجاب ها را از بین مى برد و انسان را شایسته حضور دائم در جِوار قرب خدا مى كند ، نشئه این شراب طهور از هر نعمتى برتر و از هر موهبتى بالاتر است .
اگر شراب آلوده دنیا عقل را زایل مى كند و انسان را از خدا دور مى سازد ، اما شراب طهورى كه با دست ساقى اَلَسْت داده مى شود ، او را از « ما سِوَى اللّه » بیگانه كرده ، غرق در جمال و جلال او مى كند . .
1) « مجمع البیان » ، جلد 10 ، صفحه 411 .
خلاصه این كه لطفى كه دراین آیه و در این نعمت نهفته است ، از همه برتر و بالاتر است .
از حدیثى كه از رسول خدا صلى الله علیه و آله نقل شده ، استفاده مى شود كه چشمه شراب طهور بر دَرِ بهشت قرار دارد : « جرعه اى از این شراب طهور به آن ها داده مى شود و خداوند به وسیله آن قلوب آن هارا از حسد (و هرگونه صفات رذیله) پاك مى سازد » .(1)
جالب این كه تعبیر به « طَهُور » در قرآن مجید فقط در دو مورد آمده ، يکى در مورد باران ( 48 / فرقان ) كه همه چیز را پاك و زنده مى كند و دیگرى در این آیه كه دربارۀ شراب مخصوص بهشتى كه آن نیز پاك كننده و حیاتبخش است ، آمده است .
22 اِنَّ هذا كانَ لَكُمْ جَزاءً وَ كانَ سَعْيُكُمْ مَشْكُوراً
این جزاى شماست و سعى و تلاش شما موردقدردانى است. .
1) « نور الثقلین » ، جلد 5 ، صفحه 485 ، ذیل حدیث 60 .
مبادا كسى تصور كند كه این مواهب و پاداش هاى عظیم را بى حساب مى دهند ، این ها همه جزاى سعى و عمل است و پاداش مجاهدت ها و خودسازى ها و چشم پوشى از گناه است.
بیان این مطلب خود لذت و لطف خاصى دارد كه خداوند بزرگ يا فرشتگان او ، ابرار و نیکان را مخاطب ساخته و به عنوان قدردانى و تشکر از آن ها مى گویند : این ها همه پاداش اعمال شما است و سعى شما مشکور است ، بلکه به گفته بعضى از مفسران این نعمتى است مافوق همه نعمت ها و موهبتى است بالاتر از همه مواهب كه خدا از انسان تشکر كند .
23 اِنّا نَحْنُ نَزَّلْنا عَلَيْكَ الْقُرْاآنَ تَنْزیلاً
مسلماً ما قرآن را بر تو نازل كردیم .
آیات این سوره از آغاز تاکنون درباره خلقت انسان و سپس معاد و رستاخیز او سخن مى گفت ، در آیات 23 تا 26 روى سخن را به پیامبر صلى الله علیه و آله كرده ، دستورهاى مؤکدى براى هدایت انسان ها و صبر و مقاومت در این راه به او مى دهد ، در واقع این آیات راه وصول به
آن همه نعمت هاى بى مانند را نشان داده است كه تنها از طریق تمسك به قرآن و پیروى از رهبران چون پیامبر اسلام صلى الله علیه و آله و الهام گرفتن از دستورات او امکان پذیر است .
نخست مى فرماید: «مسلماً ما قرآن را برتو نازل كردیم» .
بعضى از مفسران ، « تَنْزیلاً » را اشاره به "نزول تدریجى قرآن" دانسته اند كه اثر تربیتى آن روشن است و بعضى آن را اشاره به عظمت مقام این كتاب آسمانى و تأکیدى بر نزول قرآن از ناحیه خداوند ، مخصوصاً با توجه به تأکیدات دیگر كه در آیه آمده ( تأکید به وسیله « اِنَّ » و « نَحْنُ » و « جمله اسمیه » ) مى دانند و در حقیقت پاسخى است به كسانى كه پیامبر صلى الله علیه و آله را به كهانت و سِحر و افترا بر خداوند متهم مى كردند .
24 فَاصْبِرْ لِحُكْمِ رَبِّكَ وَ لا تُطِعْ مِنْهُمْ اثِما اَوْ كَفُوراً
پس در ( تبلیغ و اجراى ) حکم پروردگارت شکیبا باش و از هیچ گنهکار و كافرى از آنان اطاعت نکن .
سپس پنج دستور مهم به شرح زیر را به پیامبر صلى الله علیه و آله مى دهد ؛
✓ 1 - دعوت به صبر و استقامت ؛ مى فرماید : « از مشکلات و موانع راه و كثرت دشمنان و سرسختى آن ها ترس و هراسى به خود راه نده و همچنان به پیش حرکت كن » .
✓ 2 - نهى از سازش با منحرفان ؛ در دومین دستور پیامبر صلى الله علیه و آله را از هرگونه سازش با منحرفان برحذر داشته و مى گوید : « از هیچ گنهکار و كافرى اطاعت نکن » .
در واقع حکم دوم تأکیدى است بر حکم اول ، زیرا جمعیت دشمنان تلاش مى كردند كه از طرق مختلف پیامبر صلى الله علیه و آله را در مسیر باطل به سازش بکشانند ، چنان كه نقل شده كه « عتبة بن ربیعه » و « ولید بن مغیره » به پیامبر صلى الله علیه و آله مى گفتند : « از دعوت خود بازگرد ، ما آن قدر ثروت در اختیار تو مى گذاریم كه راضى شوى ، زیباترین دختران عرب را به همسرى تو درمى آوریم » و پیشنهادهاى دیگرى از این قبیل و پیامبر صلى الله علیه و آله به عنوان يك رهبر بزرگ راستین باید در
برابر این وسوسه هاى شیطانى يا تهدیداتى كه بعد از بى اثر ماندن این تطمیعات عنوان مى شود، صبر و استقامت به خرج دهد ، نه تسلیم تطمیع گردد و نه تهدید .
درست است كه پیامبر صلى الله علیه و آله هرگز تسلیم نشد ، ولى این تأکیدى است بر اهمیت این موضوع در مورد آن حضرت صلى الله علیه و آله و سرمشقى است جاودانى براى سایر رهبران راه خدا .
این نکته قابل توجه است كه « اآثِم » مفهوم عامى دارد كه « كَفُور » را نیز شامل مى شود ، بنابراین ذکر « كَفُور » ، از باب ذکر خاص بعد از عام ، براى تأکید است .
25 وَ اذْكُرِ اسْمَ رَبِّكَ بُكْرَةً وَ اَصیلاً
و نام پروردگارت را هر صبح و شام به يادآور .
26 وَ مِنَ اللَّيْلِ فَاسْجُدْ لَهُ وَ سَبِّحْهُ لَيْلاً طَویلاً
و در شبانگاه براى او سجده كن و مقدارى طولانى از شب، او را تسبیح گوى .
✓ 3 - ذکر ؛ از آن جا كه صبر و استقامت در برابر هجوم این مشکلات عظیم ، كار
آسانى نیست و پیمودن این راه توشه خاصى لازم دارد ، در این آیه مى فرماید : « نام پروردگارت را هر صبح و شام به ياد آور » .
✓ 4 و 5 - تجهیزبه قواى لازم براى مبارزه با مشکلات ؛ تا در سایۀ این « سجده » و « تسبیح » و « ذکر »، نیروى لازم و قدرت معنوى و پشتوانه كافى براى مبارزه با مشکلات این راه را فراهم كنى. « بُكْرَة » به معنى " آغاز روز" و « اَصیل » نقطه مقابل آن يعنى شامگاهان و آخر روز است. این دو آیه در حقیقت بیانگر لزوم توجه شبانه روزى و مستمر به ذات مقدس پروردگار است. تعبیر به « لَيْلاً طَویلاً » اشاره به این است كه مقدار زیادى از شب را تسبیح خدا كن ، در حدیثى از امام رضا (علیه السلام) در تفسیر آن آمده كه در پاسخ این سؤال كه « منظور از این تسبیح چیست » ؟ فرمود : « منظور نماز شب است » .(1)ولى بعید نیست كه این تفسیر نیز از .
1) « مجمع البیان » ، جلد 10 ، صفحه 413 .
قبیل بیان مصداق روشن باشد ، چراکه نماز شب در تقویت روح ایمان و تهذیب نفوس و زنده نگهداشتن اراده انسان در طریق اطاعت خدا ، تأثیر فوق العاده اى دارد .در این جا بایدبه این نکته توجه داشت كه دستورهاى پنجگانه آیات فوق گرچه به صورت برنامه اى براى پیامبر اسلام صلى الله علیه و آله ذکر شده ، ولى در حقیقت سرمشقى است براى همه كسانى كه در مسیر رهبرى معنوى و انسانى جامعه بشرى گام برمى دارند .
آن ها باید بدانند بعد از اطمینان و ایمان كامل به هدف و رسالتى كه دارند ، لازم است صبر و استقامت پیشه كنند و از انبوه مشکلات راه ، وحشت نداشته باشند ، چراکه هدایت يك جمعیت به خصوص زمانى كه در مقابل انسان ، افراد ناآگاه و دشمنان لجوج وجود داشته باشند ، همیشه توأم با مشکلات عظیم بوده و هست و اگر صبر و استقامت رهبران نباشد ، هیچ رسالتى به ثمر نمى رسد. و در مرحله بعد باید در برابر وسوسه هاى شیاطینى كه مصداق « اآثِم » و « كفور » هستند و با انواع حیله ها و تزویرها سعى در منحرف ساختن
رهبران و پیشوایان مى كنند ، تا رسالت آن ها عقیم بماند ، با كمال قدرت مخالفت كنند ، نه فریب تطمیع بخورند و نه واهمه اى از تهدید به خود راه دهند. و در تمام مراحل براى كسب قدرت روحى ، نیروى اراده ، عزم راسخ و تصمیم آهنین ، هر صبح و شام به ياد خدا باشند و پیشانى را بر درگاهش بسایند ، مخصوصاً از عبادت هاى شبانه و راز و نیاز با او مدد بگیرند كه اگر این امور رعایت شود ، پیروزى حتمى است. و اگر در پاره اى از مراحل مصیبت و شکستى رخ دهد ، در پرتو این اصول مى توان آن ها را جبران كرد . برنامه زندگى پیامبر اسلام صلى الله علیه و آله و دعوت و رسالت او سرمشق مؤثرى براى رهروان این راه است .
27 اِنَّ هؤُلاءِ يُحِبُّونَ الْعاجِلَةَ وَ يَذَروُنَ وَراءَهُمْ يَوْما ثَقیلاً
آن ها زندگى زودگذر دنیا را دوست دارند ، در حالى كه پشت سر خود روز سخت و سنگینى را رها مى كنند .
افق افکار آن ها از خور و خواب و شهوت ، فراتر نمى رود و آخرین نقطه دید آن ها همین لذایذ
بى قیدوشرط مادى است وعجیب این كه مى خواهندروح بزرگ پیامبر صلى الله علیه و آله را نیز با همین مقیاس بسنجند.
اما این بى خبران كوردل توجه ندارند كه چه روز سنگینى در پیش دارند ، سنگین از نظر مجازات ها ، سنگین از نظر محاسبه و سنگین از نظر طول زمان و فضاحت و رسوایى سنگین .
28 نَحْنُ خَلَقْناهُمْ وَ شَدَدْنا اَسْرَهُمْ وَ اِذا شِئْنا بَدَّلْنا اَمْثالَهُمْ تَبْدیلاً
ما آن ها را آفریدیم و پیوندهاى وجودشان را محکم كردیم و هر زمان بخواهیم جاى آنان را به گروه دیگرى مى دهیم .
« اَسْر » در اصل به معنى بستن چیزى با زنجیر است و اسیران را به این جهت « اسیر » نامیده اند كه آن ها را مى بندند ، ولى « اَسْر » در این جا اشاره به استحکام پیوندهاى وجودى انسان است كه قدرت حرکت و توانایى فعالیت هاى مهم به او مى دهد. به راستى قرآن در این جا انگشت روى نقطه حساسى گذارده و آن پیوندهاى مختلف اجزاى وجود بشر است از عصب هاى كوچك و بزرگ كه همچون طناب هاى آهنین ، عضلات را به يکدیگر مربوط مى سازد ،
گرفته تا رباط ها و عضلات مختلف ، آن چنان قطعات كوچك و بزرگ استخوان و گوشت هاى اندام انسان را به يکدیگر محکم بسته كه از مجموع آن ها يك واحد كاملاً منسجم كه آماده انجام هرگونه فعالیتى است ، ساخته اما روى هم رفته این جمله كنایه از قدرت و قوّت است .
29 اِنَ هذِهِ تَذْكِرَةٌ فَمَنْ شاءَاتَّخَذَ اِلىرَبِّهِ سَبیلاً
این يك تذکر و يادآورى است و هرکس بخواهد ( با استفاده از آن ) راهى به سوى پروردگارش انتخاب مى كند .
وظیفۀ ما نشان دادن راه است ، نه اجبار بر انتخاب ، این شما هستید كه باید با عقل و درك خود ، حق را از باطل تشخیص دهید و با اراده و اختیار خود تصمیم بگیرید .
30 وَ ما تَشاؤوُنَ اِلاّ اَنْ يَشاءَ اللّهُ اِنَّ اللّهَ كانَ عَلیما حَكیماً
و شما چیزى را نمى خواهید مگر این كه خدا بخواهد، خداوند عالِم و حکیم است .
این در حقیقت اثبات اصل معروف « اَلاَْمْرُ بَيْنَ الاَْمْرَيْن » است . از يك سو مى فرماید : « خدا راه را نشان داده و انتخاب با شما است » و از سوى دیگر مى فرماید : « انتخاب شما منوط به مشیت الهى است » ، يعنى شما استقلال كامل ندارید ، بلکه قدرت و توان و آزادى اراده شما همه به خواست خدا و از ناحیه او است و هر زمان اراده كند ، مى تواند این قدرت و آزادى را سلب كند. به این ترتیب نه « تفویض » و واگذارى كامل است و نه اجبار و سلب اختیار ، بلکه حقیقتى است دقیق و ظریف در میان این دو ، يا به تعبیر دیگر ، نوعى آزادى وابسته به مشیت الهى است ، كه هر لحظه بخواهد ، مى تواند آن را بازپس گیرد ، تا هم بندگان بتوانند بار تکلیف و مسؤولیت را كه رمز تکامل آن ها است ، بر دوش گیرند و هم خود را بى نیاز از خداوند تصور نکنند. خلاصه این تعبیر براى آن است كه بندگان ، خود را بى نیاز از هدایت ، حمایت ، توفیق و تأیید ذات مقدس او ندانند و در عین تصمیم گیرى در كارها ، خود را به او بسپارند و تحت حمایت او قرار دهند .
31 يُدْخِلُ مَنْ يَشاءُ فى رَحْمَتِهِ و الظّالِمینَ اَعَدَّ لَهُمْ عَذابا اَلیماً
هر كس را بخواهد ( و شایسته ببیند ) ، در رحمت خود وارد مى كند و براى ظالمان عذاب دردناکى فراهم ساخته است .
در ابتداى آیه مى گوید : « هر كس را بخواهد ، در رحمت خود وارد مى كند » ، ولى در پایان آیه عذاب را روى ظالمان متمرکز مى سازد و این نشان مى دهد كه مشیت او بر عذاب به دنبال مشیت انسان بر ظلم و گناه است و به قرینه مقابله روشن مى شود كه مشیت او در رحمت نیز به دنبال اراده انسان در ایمان و عمل صالح و اجراى عدل است و جز این از حکیم نمى توان انتظار داشت .
پایان سورۀ انسان
پیرامون فضیلت تلاوت این سوره،ازپیغمبراکرم صلى الله علیه و آله نقل شده است:« كسى كه سوره "مرسلات" را بخواند ، نوشته مى شود كه او از مشرکان نیست » .(1)
از امام صادق (علیه السلام)روایت شده است : « كسى كه این سوره را بخواند ، خداوند او را با پیامبر صلى الله علیه و آله آشنا ( و همجوار ) مى سازد » .(2)بى شك این فضیلت از آنِ كسى است كه به محتواى آن عمل كند ، لذا در روایتى آمده است : بعضى از ياران پیامبر صلى الله علیه و آله خدمتش عرض كردند : « چه زود آثار پیرى بر شما نمایان شده، اى رسول خدا »! حضرت صلى الله علیه و آله درپاسخ فرمودند: « سوره هاى هود ، واقعه، مرسلات و عمّ يتسائلون مرا پیر كرده است » .(3)
بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ
بنام خداوند بخشنده بخشایشگر
1 وَ الْمُرْسَلاتِ عُرْفاً
سوگندبه فرشتگانى كه پى درپى فرستاده مى شوند.
2 فَالْعاصِفاتِ عَصْفاً
و آن ها كه همچون تندباد حرکت مى كنند .
3 وَ النّاشِراتِ نَشْراً
و سوگند به آن ها كه ( ابرها را ) مى گسترانند و منتشر مى سازند .
4 فَالْفارِقاتِ فَرْقاً
و آن ها كه جدا مى كنند .
5 فَالْمُلْقِياتِ ذِكْراً
و سوگند به آن ها كه آیات بیدارکننده ( الهى ) را به ( انبیاء ) القاء مى نمایند .
6 عُذْرا اَوْ نُذْراً
براى اتمام حجت ، يا انذار .
سوگند اول و دوم ناظر به مسأله « بادها و طوفان ها » است و سوگند سوم و چهارم و پنجم ناظر به نشر آیات حق توسط فرشتگان و سپس جداکردن حق از باطل و بعد القاء ذکر و دستورهاى الهى به پیامبران به منظور اتمام حجت و انذار است .(1)
چیزى كه مى تواند شاهد بر این تفسیر باشد ؛
اولاً : جداسازى این دو دسته از سوگندها به وسیله « واو » است ، در حالى كه بقیه به وسیله « فاء » عطف شده كه نشانه ارتباط و پیوند آن ها است .
ثانیاً : چنان كه خواهیم دید همه این سوگندها براى مطلبى است كه در آیۀ هفتم آمده ، .
1) « عُرْف » به معنى متتابع و پى درپى آمده و در اصل به معنى " يال اسب" است كه بر روى هم مى ریزد و گاه آن را به معنى " كار خوب و شناخته شده" نیز تفسیر كرده اند .
یعنى حقانیت و واقعیت رستاخیز و معاد و مى دانیم در آستانه رستاخیز دگرگونى عظیمى در عالَم پیدا مى شود ، طوفان هاى شدید ، زلزله ها و حوادث تکان دهنده از يك سو و سپس تشکیل دادگاه عدل الهى از سوى دیگر كه در آن جا فرشتگان نامه هاى اعمال را نشر مى دهند و میان صفوف مؤمنان و كافران جدایى مى افکنند و حکم الهى را در این زمینه القاء مى كنند .
اگر قسمت هاى پنجگانه فوق طبق این تفسیر بیان شود ، تناسبى با "مُقْسَمٌ بِه" يعنى چیزى كه براى آن سوگند ياد شده است ، خواهد داشت .
« ذِكْر » در جمله « فَالْمُلْقِياتِ ذِكْرا » يا به معنى علوم و دانش هایى است كه به انبیاء القاء شده ، يا آیاتى است كه بر آن ها نازل گشته است و مى دانیم در آیات قرآن از خود قرآن تعبیر به « ذِكْر » شده است ، چنان كه در آیۀ 6 سوره حجر آمده است : « وَ قالُوا يا اَيُّهَا الَّذى نُزِّلَ عَلَيْهِ الذِّكْرُ اِنَّكَ لَمَجْنُونٌ : ( دشمنان ) مى گفتند : اى كسى كه ذکر بر تو نازل شده است ، تو دیوانه اى » .
تعبیر به « اَلْمُلْقِيات » به صورت جمع با این كه فرشته وحى يعنى جبرئیل يك فرد بیشتر نبود ، به خاطر این است كه از بعضى از روایات استفاده مى شود كه گاه براى نزول آیات
قرآن گروه هاى عظیمى از فرشتگان ، جبرئیل را همراهى مى كردند ، در آیه 15 سوره عبس نیز آمده است : « بِاَيْدى سَفَرَةٍ : آیات قرآنى به دست سفیران الهى ( فرشتگان ) بر پیامبر اسلام نازل شده است » .
در آیات فوق نخست به بادها و طوفان ها سوگند ياد شده و این به خاطر نقش مهمى است كه آن ها در جهان آفرینش دارند ؛ ابرها را به حرکت درمى آورند و سپس آن ها را بر فراز زمین هاى خشك و مرده پیوند مى دهند و بعد از نزول باران ، آن ها را متفرق مى سازند .
بذرهاى گیاهان را جابجا مى كنند و جنگل ها و مرتع ها را به وجود مى آورند .
بسیارى از گل ها و میوه ها را بارور مى سازند و حرارت و برودت را از مناطق مختلف زمین به نقاط دیگر مى برند و هوا را تعدیل مى كنند .
هواى زنده و پُراکسیژن را از مزارع و صحراها به شهرها مى بَرند و هواى آلوده را براى تصفیه به صحراهامى فرستند .
آب دریا را متلاطم و موّاج و براى موجودات زنده آبزى ، پُراکسیژن مى كنند ، آرى بادها و نسیم ها خدمات عظیم و حیاتى در جهان دارند .
بخش دیگر این سوگندها كه از برنامه نزول وحى به وسیله فرشتگان سخن مى گوید ، نیز در عالَم معنى با وزش نسیم در عالَم ماده شباهت دارد . فرشتگان ، كلمات وحى را كه همچون قطرات باران زنده كننده است ، بر قلوب پیامبران خدا نازل مى كنند و گل ها و میوه هاى معارف الهى و تقوا را در قلب ها مى رویانند و به این ترتیب خداوند هم به مربیان عالَم ماده و هم مربیان عالَم معنى سوگند ياد كرده است .
و جالب این كه تمام این سوگندها براى بیان واقعیت روزى است كه تمام این تلاش ها و كوشش ها به ثمر مى نشیند ، روز قیامت و يوم الفصل .
7 اِنَّما تُوعَدوُنَ لَواقِعٌ
که آن چه به شما ( درباره قیامت ) وعده داده مى شود ، به وقوع مى پیوندد .
حال باید دید كه این سوگندها براى چه منظورى است ؟ در آیۀ بالا پرده از روى
این معنى برداشته است . بعث و نشور ، ثواب و عِقاب ، حساب و جزا ، همه حق است و هیچ تردیدى در آن نیست .
8 فَاِذَا النُّجُومُ طُمِسَتْ
درآن هنگام كه ستارگان محو و تاریك گردند.
9 وَ اِذَا السَّماءُ فُرِجَتْ
و ( كواکب ) آسمان از هم بشکافند .
10 وَ اِذَا الْجِبالُ نُسِفَتْ
و در آن زمان كه كوه ها از جا كنده شوند .
« طُمِسَتْ » از ماده « طَمْس » به معنى محو كردن و زایل نمودن آثار چیزى است .
« نُسِفَتْ » از ماده « نَسْف » در اصل به معنى ریختن دانه هاى غذایى در غربال و تکان دادن آن است تا پوست از دانه جدا شود و در این جا به معنى خُرد شدن و سپس بر باد رفتن كوه ها است .
اصولاً از آیات متعددى در قرآن مجید استفاده مى شود كه پایان این جهان با يك سلسله حوادث بسیار هول انگیز و كوبنده همراه است ، به طورى كه نظام آن را به كلى متلاشى مى سازد و جهان آخرت با نظامى نوین جایگزین آن مى گردد .
به طورى این حوادث عجیب و وحشتناك است كه با هیچ بیانى نمى توان آن را توصیف كرد ، آیا حوادثى كه كوه ها را از جا مى كَنَد و چنان به هم مى كوبد كه تبدیل به غبار مى شود و آن ها را به صورت پشم هاى زده شده درمى آورد ، قابل توصیف است ؟
و به تعبیر بعضى از مفسران ، عظمت این حوادث به قدرى است كه
عظیم ترین زلزله هایى كه انسان به چشم دیده ، در برابر آن مانند ترقّه هاى كوچکى است كه بچه ها براى بازى منفجر مى كنند در برابر بزرگترین بمب اتم .
و به هر حال این تعبیر قرآنى دلیل بر تفاوت زیاد نظامات آخرت با نظامات دنیا است .
11 وَ اِذَا الرُّسُلُ اُقِّتَتْ
و در آن هنگام كه براى پیامبران ( به منظور اداء شهادت ) تعیین وقت شود .
همان گونه كه در آیه 6 سوره اعراف آمده است : « فَلَنَسْئَلَنَّ الَّذینَ اُرْسِلَ اِلَيْهِمْ وَ لَنَسْئَلَنَّ الْمُرْسَلین: ما هم از كسانى كه رسولان به آن ها مبعوث شدند ، سؤال مى كنیم و هم از رسولان » .
12 لاَِىِّ يَوْمٍ اُجِّلَتْ
این امر براى چه روزى به تأخیرافتاده؟
13 لِيَوْمِ الْفَصْلِ
براى روز جدایى ( حق از باطل ) .
سپس مى افزاید : « براى چه روزى شهادت این رسولان و گواهى آن ها بر امت ها به تأخیر افتاده » ؟ روز جدایى ها ، روز جدایى حق از باطل ، جدایى صفوف مؤمنان از كافران و نیکوکاران از بدکاران و روز داورى مطلق حق درباره همگان .
14 وَ ما اَدْریكَ ما يَوْمُ الْفَصْلِ
تو چه مى دانى روز جدایى چیست ؟
جایى كه پیامبر صلى الله علیه و آله با آن علم وسیع و گسترده و با آن دیده تیزبین كه اسرار غیب را
مشاهده مى كرد ، ابعاد عظمت آن روز را به درستى نداند ، تکلیف بقیه مردم روشن است و همان گونه كه بارها گفته ایم درك تمام اسرار باعظمت قیامت براى ما زندانیان قفس دنیا ممکن نیست ، تنها شبحى از آن را مى بینیم و به آن ایمان داریم .
15 وَيْلٌ يَوْمَئِذٍ لِلْمُكَذِّبینَ
واى در آن روز بر تکذیب كنندگان .
« وَيْل » را بعضى به معنى " هلاکت" و بعضى به معنى " انواع عذاب" و بعضى آن را به معنى "وادى پرعذابى در جهنم" تفسیر كرده اند ، این كلمه معمولاً در مورد حوادث اَسَفناك به كار مى رود و در این جا حکایت از سرنوشت دردناك تکذیب كنندگان در آن روز مى كند .
منظور از « مُكَذِّبین » در این جا كسانى هستند كه قیامت را تکذیب مى كنند و مى دانیم كسى كه ایمان به قیامت و دادگاه عدل خداوند و حساب و جزا نداشته باشد ، به آسانى مرتکب هرگونه گناه و ظلم و فسادى مى شود ، اما ایمان راسخ به آن روز به انسان ، تعهد و احساس مسؤولیت و تقوا و پرهیزگارى مى بخشد .
16 اَلَمْ نُهْلِكِ الاَْوَّلینَ
آیا ما اقوام ( مُجرم ) نخستین را هلاك نکردیم ؟
در آیات 16 تا 28 سوره مرسلات ، از طُرُق مختلف به منكِران رستاخیز هشدار مى دهد و با بیانات گوناگون آن ها را از خواب سنگین غفلت بیدار مى كند .
نخست دست آن ها را گرفته و به گذشته تاریخ مى بَرد و سرزمین هاى بلادیده اقوام كفار پیشین را به آن ها نشان مى دهد. اقوامى همچون قوم عاد ، قوم ثمود ، قوم نوح ، قوم لوط و قوم فرعون كه گروهى با طوفان و جمعى با صاعقه و عده اى با تندباد و قومى با زلزله و سنگ هاى آسمانى به كیفر اعمالشان مجازات و نابود شدند .
17 ثُمَّ نُتْبِعُهُمُ الاْآخِرینَ
سپس آخرین را به دنبال آن ها مى فرستیم .
چراکه این يك سنت مستمر است و تبعیض و استثناء ندارد ، مگر ممکن
است گروهى را به جُرمى مجازات كند و همان جُرم را براى دیگران بپسندد ؟
18 كَذلِكَ نَفْعَلُ بِالْمُجْرِمینَ
(آرى)این گونه بامُجرمان رفتارمى كنیم.
این آیه در حقیقت به منزله بیان دلیل بر هلاکت « اقوام اولین » و به دنبال آن ها هلاکت « اقوام آخرین » است ، چراکه عذاب هاى الهى نه جنبه انتقامجویى دارد و نه تصفیه حساب شخصى است ، بلکه تابع اصل استحقاق و مقتضاى حکمت خداوند است.
ضمناً با توجه به این كه « نُتْبِعُهُم » به صورت فعل مضارع آمده ، درحالى كه « اَلَمْ نُهْلِك » معنى ماضى دارد ، روشن مى شود كه « اَوَّلین » تمام اقوام پیشین را دربرمى گیرد كه به عذاب الهى هلاك شدند و « اآخِرین » كفارى را شامل مى شود كه در عصر پیامبر صلى الله علیه و آله بودند ، يا بعد از آن پا به عرصه وجود مى گذارند و آلوده جرم و گناه و ظلم و فساد مى شوند .
19 وَيْلٌ يَوْمَئِذٍ لِلْمُكَذِّبینَ
واى در آن روز بر تکذیب كنندگان .
« يَوْمَئِذٍ » اشاره به روز رستاخیز است كه مجازات اصلى و مهم آن ها مربوط به آن روز است و این تکرار براى تأکید است .
20 اَلَمْ نَخْلُقْكُمْ مِنْ ماءٍ مَهینٍ
آیاشمارا ازآبى پَست و ناچیزنیافریدیم؟
سپس دست آن ها را گرفته و به عالَم جنین مى بَرد و عظمت و قدرت خداوند و كثرت مواهب او را در این جهان اسرارآمیز به آن ها نشان مى دهد ، تا از يکسو به قدرت خدا بر مسأله رستاخیز و معاد پى ببرند و از سوى دیگر خود را مدیون نعمت هاى بى شمارش بدانند و سر تعظیم بر آستانش فرود آورند .
21 فَجَعَلْناهُ فى قَرارٍ مَكینٍ
سپس آن را در قرارگاهى محفوظ و آماده قرار دادیم .
« قَرار » به معنى "محل استقرار" و « مَكین » به معنى "محفوظ" است و در اصل از« مکانت » كه به معنى " تمكّن" مى باشد ، گرفته شده است ( البته « مکانت » گاه به معنى "منزلت" نیز
آمده است ). قرارگاهى كه تمام شرایط حیات و پرورش و رشد و محافظت نطفه انسان در آن ازهرنظر تأمین شده و آنقدر عجیب و جالب و موزون است كه هر انسانى را در شگفتى فرومى برد .
22 اِلى قَدَرٍ مَعْلُومٍ
تا مدتى معین .
مدتى كه آن را هیچ كس جُز خدانمى داند، مدتى مملو از تغییرات و دگرگونى ها و تحوّلات
بسیار كه هرروز لباس تازه اى ازحیات و زندگى برنطفه پوشانیده مى شود و اورا درمسیر تکامل درآن مخفى گاه پیش مى برد .
23 فَقَدَرْنا فَنِعْمَ الْقادِروُنَ
ما قدرت بر این كار داشتیم ، پس ما قدرتمند خوبى هستیم (و امر معاد براى ما سهل است) .
این همان دلیلى است كه قرآن بارها براى اثبات مسأله معاد روى آن تکیه كرده است، از جمله درآیات آغازسوره حج مى گوید: « چگونه در بازگشت مردگان به حیات جدید تردید مى كنید ، با این كه قدرت او را در آفرینش این انسان ازیك نطفه بى ارزش مشاهده مى كنید، كه هر روزش معاد و رستاخیزى است؟
چه تفاوتى میان خاك و آن نطفه بى ارزش وجود دارد » ؟
24 وَيْلٌ يَوْمَئِذٍ لِلْمُكَذِّبینَ
واى در آن روز بر تکذیب كنندگان .
واى بر آن ها كه این همه آثار قدرت او را مى بینند و باز او را انکار مى كنند .
امیر مؤمنان علی (علیه السلام) در این زمینه مى فرماید : « اى مخلوقى كه با اندام متناسب و در محیطى محفوظ آفریده شده اى ! در ظلمات رَحِم و پرده هاى مضاعف ، آفرینش تو از عصاره گِل آغاز شده و در قرارگاه محفوظى تا زمان معلوم و سرآمد معینى قرار داده شدى. آن روز كه چنین بودى و در رَحِم مادر حرکت داشتى ، نه قدرت پاسخگویى در تو بود و نه توانایى شنیدن صداى كسى. سپس از این قرارگاه به سرایى آمدى كه هرگز آن را مشاهده نکرده بودى و راه منافع آن را نمى شناختى. بگو چه كسى در مکیدن شیر از پستان مادرت تو را هدایت كرد ؟ و چه كسى راه هاى وصول به نیازهایت را به تو نشان داد » ؟ (1).
1) « نهج البلاغه » ، خطبه 163 .
25 اَلَمْ نَجْعَلِ الاَْرْضَ كِفاتاً
آیازمین رامرکزاجتماع انسان هاقرارندادیم؟
26 اَحْياءً وَ اَمْواتاً
هم در حال حیاتشان و هم مرگشان .
در آیات 25 تا 28 این سوره ، به بیان قسمتى از آیات و نشانه هاى " آفاقى" خداوند و نعمت ها و مواهب او در جهان بزرگ مى پردازد كه هم دلیل بر قدرت و رحمت واسعه او است و هم دلیلى بر امکان معاد ، درحالى كه در آیات گذشته سخن از آیات " اَنْفُسى" و مواهب خداوند در آفرینش خود انسان بود .
« كِفات » ( بر وزن كتاب ) و « كَفْت » ( بر وزن كشف ) به معنى "جمع كردن و ضمیمه كردن چیزى به يکدیگر" است و به پرواز سریع پرندگان نیز « كِفات » گفته مى شود ، چراکه به هنگام پرواز سریع بال ها را جمع مى كند تا با سرعت بیشترى هوا را بشکافد و به پیش رود .
منظور این است كه زمین قرارگاهى است براى همه انسان ها ، زندگان را روى خود جمع
مى كند و تمام حوایج و نیازهایشان را در اختیارشان مى گذارد و مردگان آن ها را نیز در خود جاى مى دهد ، كه اگر زمین آماده براى دفن مردگان نبود ، عفونت و بیمارى هاى ناشى از آن فاجعه اى براى همه زندگان به وجود مى آورد .
آرى زمین همچون مادرى كه فرزندان را دور خود جمع مى كند و زیر پَر و بال خویش قرار مى دهد ، انسان ها را روى خود جاى مى دهد ، نوازش مى كند ، تغذیه مى نماید ، لباس مى پوشاند ، مسکن مى دهد ، همه حوایجشان را تأمین مى نماید ، مردگان آن ها را نیز در دل خود نگاه مى دارد ، جذب مى كند و آثار سوء آن ها را از بین مى برد .
در روایتى آمده است كه امیر مؤمنان علی (علیه السلام) هنگامى كه از میدان صفین بازمى گشت ، به نزدیك كوفه رسید ، هنگامى كه چشمان مبارکش به قبرستانى كه بیرون دروازه كوفه بود ، افتاد ، فرمود : « هذِهِ كِفاتُ الاَْمْواتِ اَى مَساكِنُهُمْ : این كفات مردگان است ، يعنى منزلگاه هاى آن ها است » و سپس نگاهى به خانه هاى كوفه كرده و فرمود : « هذِهِ كِفاتُ الاَْحْياءِ : این هم منازل زندگان است»، سپس آیات فوق را تلاوت فرمود: « اَلَمْ نَجْعَلِ الاَْرْضَ كِفاتا اَحْياءً وَ اَمْواتاً » ،
اشاره به این كه فاصله زیادى میان منازل زندگان و مردگان وجود ندارد .(1)
27 وَ جَعَلْنا فیها رَواسِىَ شامِخاتٍ وَ اَسْقَيْناكُمْ ماءً فُراتاً
و درآن كوه هاى استوار و بلند قرار دادیم و آبى گوارابه شما نوشاندیم.
« رَواسِىَ » جمع « راسِيَة » به معنى "ثابت و پابرجا " است و « شامِخات » جمع « شامِخ » به معنى "بلند" است. این كوه ها كه سر به آسمان كشیده و ریشه هاى آن به يکدیگر پیوسته است ، از يك سو همچون زرهى زمین را دربرگرفته و در برابر فشار داخلى و فشارهاى ناشى از جزر و مد خارجى حفظ مى كند و از سوى دیگر جلوى اصطکاك قشر هوا با زمین را مى گیرد و پنجه در هوا انداخته و آن را با خود به گردش درمى آورد و از سوى سوم طوفان ها و بادهاى عظیم را كنترل مى كند و به این ترتیب از جهات مختلف به اهل زمین آرامش مى بخشد. و در ذیل همین آیه به يکى دیگر از برکات كوه ها اشاره مى كند ؛ آبى .
1) « تفسیر برهان » ، جلد 4 ، صفحه 417 .
که هم براى شما گوارا و مایه حیات است و هم براى حیوانات شما و زراعت ها و باغ هایتان .
درست است كه تمام آب هاى گوارا از باران است ، ولى كوه ها مهمترین نقش را در آن ایفاء مى كنند ، بسیارى از چشمه ها و قنات ها از كوه ها مى جوشد و سرچشمه بسیارى از نهرها و شط هاى عظیم از برف هاى متراکمى است كه بر قله هاى كوه ها مى نشیند و مهمترین ذخایر آبى انسان ها را تشکیل مى دهد .
قله كوه ها به خاطر دورى از سطح زمین ، همیشه سرد است و مى تواند ذخایر برف را سالیان دراز در خود جاى دهد تا تدریجاً در پرتو آفتاب آب شود و به صورت نهرها جریان يابد .
28 وَيْلٌ يَوْمَئِذٍ لِلْمُكَذِّبینَ
واى در آن روز برتکذیب كنندگان.
واى بر كسانى كه این همه آیات و نشانه هاى قدرت حق را با چشم خود مى بینند و این همه نعمت هاى الهى را كه در آن غرقند ، مشاهده مى كنند ، باز هم رستاخیز و دادگاه قیامت را كه مظهر عدل و حکمت او است ، انکار مى نمایند .
29 اِنْطَلِقُوا اِلى ما كُنْتُمْ بِهِ تُكَذِّبُونَ
( و در آن روز به آن ها گفته مى شود : ) بى درنگ بروید به سوى همان چیزى كه پیوسته آن راانکارمى كردید.
« اِنْطَلِقُوا » ازماده « اِنْطِلاق » به معنى "حرکت كردن بدون توقف" است و يك نوع آزادى از قید و بند نیز در آن نهفته شده است و این درحقیقت توضیحى است براى وضع آن ها در عرصه محشر كه آن هارا مدتى طولانى براى حساب نگه مى دارند ، سپس آن ها را رها ساخته و مى گویند: بدون توقف به سوى دوزخ بروید. گوینده این سخن شاید خداوند متعال باشد كه مستقیما به آن ها خطاب مى كند ویا فرشتگان عذاب و به هرحال لحنى است آمیخته با سرزنشى عمیق كه خودعذابى دردناك و جانکاه است .
30 اِنْطَلِقُوا اِلى ظِلٍّ ذى ثَلاثِ شُعَبٍ
بروید به سوى سایۀ سه شاخه ( دودهاى خفقان بار آتش ) .
شاخه اى از بالاسر و شاخه اى از طرف راست و شاخه اى از طرف چپ و به این ترتیب از هر طرف این دود غلیظ مرگبار آن ها را احاطه مى كند و در كام خود فرومى بَرد .
31 لا ظَلیلٍ وَ لا يُغْنى مِنَ اللَّهَبِ
سایه اى كه نه آرامبخش است و نه از شعله هاى آتش جلوگیرى مى كند .
ممکن است تعبیر به « ظِل » ( سایه ) این تصور را ایجاد كند كه در آن جا سایه اى وجود دارد كه از سوزندگى شعله آتش كمى مى كاهد ، ولى این آیه بر این پندار غلط خط بطلان مى كشد و مى گوید : این سایه هرگز سایه اى كه شما تصور مى كنید ، نیست . سایه اى است سوزان و خفقان آور و برخاسته از دودهاى غلیظ آتش كه مى تواند گرماى شعله ها را كاملاً منعکس كند .
32 اِنَّها تَرْمى بِشَرَرٍ كَالْقَصْرِ
جرقه هایى از خود پرتاب مى كند ، مانند يك كاخ .
« شَرَر » جمع « شَرارَة » به معنى اجزاء كوچکى است كه از آتش جدا مى شود و به هوا پرتاب مى گردد و از ماده « شَرّ » گرفته شده است . نه همچون جرقه هاى آتش این دنیا كه گاه
به اندازۀ سرسوزنى بیش نیست .
تعبیر به « قَصْر » ( كاخ ) در این جا تعبیر پُرمعنایى است . شاید تصور شود مناسب تر این بود كه گفته شود جرقه هایى همچون كوه ، ولى نباید فراموش كرد كوه ها همان گونه كه در آیات قبل اشاره شد ، منبع انواع برکات است و سرچشمه هاى آب فرات و گوارا ، این قصرها و كاخ هاى ستمکاران هستند كه منشأ شعله هاى سوزان و آتش هاى شرربارند .
33 كَأَنَّهُ جِمالَتٌ صُفْرٌ
گویى ( در سرعت و كثرت ) همچون شتران زردرنگى هستند (که به هر سو پراکنده مى شوند) .
« جِمالَة » جمع « جَمَل » به معنى " شتر" است و « صُفْر » ( بر وزن قُفْل ) جمع « اَصْفَر » به معنى چیزى است كه زردرنگ باشد و گاه به رنگ هاى تیره و متمایل به سیاه نیز اطلاق شده است، ولى در این جا مناسب همان معنى اول است ، زیرا جرقه هاى آتش زرد متمایل به سرخ است.
در آیه قبل ، این جرقه ها از نظر حجم به كاخ بزرگ تشبیه شده بود و در این آیه از نظر كثرت و رنگ و سرعت حرکت و پراکنده شدن به هر سو به گروهى از شتران زردرنگ تشبیه
شده كه به هر سو روانند. جایى كه جرقه ها این چنین باشد ، پیداست كه خود آن آتش سوزان چگونه است و در كنار آن چه عذاب هاى دردناك دیگرى قرار گرفته ( خداوند همه ما را به رحمت و لطف و عنایتش از آن حفظ كند ) .
34 وَيْلٌ يَوْمَئِذٍ لِلْمُكَذِّبینَ
واى در آن روز بر تکذیب كنندگان .
باز هم در پایان این بخش از آیات هشدار قبلى را تکرار مى كند .
35 هذا يَوْمُ لا يَنْطِقُونَ
امروز روزى است كه سخن نمى گویند ( و قادر به دفاع از خویشتن نیستند ) .
آرى خداوند در آن روز بر دهان مُجرمان و گناهکاران مُهر سکوت مى زند ، همان گونه كه در آیۀ 65 سوره يس آمده : « اَلْيَوْمَ نَخْتِمُ عَلى اَفْواهِهِمْ : امروز بر دهانشان مُهر مى نهیم » و باز همان گونه كه در ذیل همین آیه آمده است : « دست و پاى آن ها به سخن درمى آیند » و حتى طبق آیات دیگر قرآن پوست هاى آنان زبان بازمى كنند و همه گفتنى ها را مى گویند .
36 وَ لا يُؤْذَنُ لَهُمْ فَيَعْتَذِروُنَ
و به آن ها اجازه داده نمى شودکه عذرخواهى كنند.
نه اجازه سخن گفتن دارند و نه عذرخواهى و دفاع از خویشتن ، چراکه همه حقایق در آن جا روشن است و چیزى براى گفتن ندارند ، آرى این زبان پشت هم انداز كه در دنیا از آزادى خود سوء استفاده كرده ، به تکذیب انبیاء و استهزاء اولیاء و باطل كردن حق و همچنین حق جلوه دادن باطل مى پرداخت ، در آن جا باید به كیفر آن اعمال قفل شود و از كار بیفتد كه این خود عذاب و شکنجه دردناکى است كه در چنان صحنه اى انسان قدرت بر دفاع از خویش و يا عذرخواهى نداشته باشد. در حدیثى از امام صادق (علیه السلام) آمده است كه : « خداوند برتر و عادل تر و بزرگتر از آن است كه بنده اش عذر موجهى داشته باشد و به او اجازه عذرخواهى ندهد ، بلکه آن ها در حقیقت هیچ عذر موجهى ندارند كه مطرح كنند » .(1).
1) « نور الثقلین » ، جلد 5 ، صفحه 49 .
البته بر طبق بعضى آیات قرآن در قیامت مُجرمان گاهى سخن مى گویند ، این به خاطر آن است كه -- همان گونه كه قبلاً هم اشاره كرده ایم -- در قیامت مواقف زیادى است ، در بعضى از مواقف زبان از كار مى افتد و نوبت به گواهى اعضاء مى رسد و در بعضى دیگر زبان گشوده مى شود و مطالبى را بازگو مى كند كه نشانه حسرت و اندوه شدید و سرگردانى و بدبختى آن ها است .
37 وَيْلٌ يَوْمَئِذٍ لِلْمُكَذِّبینَ
واى در آن روز بر تکذیب كنندگان .
بار دیگر در پایان این مقطع به تکذیب كنندگان هشدار مى دهد .
38 هذا يَوْمُ الْفَصْلِ جَمَعْناكُمْ وَ الاَْوَّلینَ
امروز همان روز جدایى (حق از باطل) است كه شما و پیشینیان را در آن جمع كرده ایم .
امروز همه انسان ها را بدون استثناء از اولین گرفته تا آخرین ، همه را براى حسابرسى و فصل خصومت در این عرصه و دادگاه بزرگ گِرد آورده ایم .
39 فَاِنْ كانَ لَكُمْ كَيْدٌ فَكیدوُنِ
اگر چاره اى در برابر من (براى فرار از مجازات) دارید، انجام دهید .
« كَيْد » ( بر وزن صَيْد ) به طورى كه « راغب » در « مفردات » مى گوید ، نوعى چاره جویى است كه گاه نکوهیده و گاه قابل تمجید است ، هر چند استعمال آن در موارد مذموم بیشتر است ( همان گونه كه در آیه مورد بحث نیز چنین است ) .
آیا مى توانید از قلمرو حکومت من بگریزید ؟
یا این كه مى توانید بر قدرت من غلبه پیدا كنید ؟
یا توانایى دارید با پرداختن فدیه اى آزاد شوید ؟
و يا قدرت دارید مأموران حسابرسى را فریب دهید ؟
هر كار از دست شما ساخته است ، انجام دهید ولى بدانید كارى از شما ساخته نیست .
در حقیقت این امر به اصطلاح ، « امر تعجیزى » است كه براى روشن ساختن عجز و ناتوانى طرف مقابل ذکر مى شود ، مثل همان چیزى كه در مورد قرآن مجید آمده
است كه مى فرماید : « اگر در آنچه بر بنده خود نازل كرده ایم ، تردید دارید ، سوره اى مانند آن بیاورید » .
مسلماً در آن روز كارى از دستشان ساخته نیست ، چراکه مى دانیم آن روز روزى است كه دست انسان از هر گونه اسباب و وسایل كوتاه مى گردد ، چنان كه در آیه 166 سوره بقره آمده است : « وَ تَقَطَّعَتْ بِهِمُ الاَْسْباب » .
قابل توجه این كه ازیك سو مى فرماید: آن روز ، « يَوْمُ الْفَصْل » ( روز جدایى ها ) است و از سوى دیگر مى فرماید : آن روز « يَوْمُ الْجَمْع » ( روز اجتماع ) است ، كه هر كدام از این دو در يك مقطع انجام مى شود ، نخست همه را در آن دادگاه بزرگ جمع مى كنند و سپس بر حسب عقاید و اعمالشان درصنوف مختلفى از هم جدا مى شوند ، حتى آن ها كه رهسپار بهشت مى شوند ، صنوف گوناگون و درجات مختلفى دارند و راهیان دوزخ نیز صنوف متفاوت و دَرَكاتى دارند .
40 وَيْلٌ يَوْمَئِذٍ لِلْمُكَذِّبینَ
واى در آن روز برتکذیب كنندگان .
و باز همان جملۀ تهدیدآمیز و بیدارکننده را تکرار مى كند .
41 اِنَّ الْمُتَّقینَ فى ظِلالٍ وَ عُيُونٍ
افراد باتقوا در سایه هاى ( درختان بهشتى ) و در میان چشمه ها قرار دارند .
« ظِلال » جمع « ظِلّ » به معنى "سایه" است ، خواه سایه اى مانند سایه درختان در روز و يا سایه اى كه در تاریکى شب حاصل مى شود ، درحالى كه « فَىْ ء » به سایه اى گفته مى شود كه تنها در مقابل يك مبدأ نورانى به وجود مى آید ، همچون سایه درختان در مقابل آفتاب .
42 وَ فَواكِهَ مِمّا يَشْتَهُونَ
و میوه هایى از آنچه مایل باشند .
روشن است ذکر « میوه ها » ، « سایه ها » و « چشمه ها » اشاره به گوشه اى از مواهب عظیم الهى بر آن ها است ، گوشه اى كه با زبان اهل دنیا قابل بیان و ترسیم است ، اما آنچه در بیان نمى گنجد و به فکر ساکنان دنیا خطور نمى كند ، از آن به مراتب بالاتر و برتر است .
43 كُلُوا وَاشْرَبُواهَنیئابِماكُنْتُمْ تَعْمَلُونَ
بخورید و بنوشید گوارا ، این ها در برابر اعمالى است كه انجام مى دادید .
« هَنیء » به گفتۀ «راغب» در «مفردات»، هرچیزى است كه مشقتّى به دنبال ندارد و ناراحتى تولید نمى كند و لذا به غذا و آب گوارا «هَنى ء» گفته مى شود، گاه به زندگى گوارا نیز اطلاق مى گردد.
و این اشاره به آن است كه میوه ها و غذاها و نوشابه هاى بهشتى ، همانند آب و غذاى دنیا نیست كه گاه آثار سوئى در بدن مى گذارد يا عوارض نامطلوبى را به دنبال دارد. این جمله خواه مستقیما از سوى خداوند به عنوان خطاب به آن ها باشد ، يا وسیله فرشتگان توأم با لطف و محبتى است آشکار كه غذایى است براى روح و جان آن ها. تعبیر «بِما كُنْتُمْ تَعْمَلُون» ( در مقابل اعمالى كه انجام مى دادید ) اشاره به این است كه این مواهب را بدون حساب به كسى نمى دهند و با ادّعا و خیال و پندار به دست نمى آید، تنها به وسیله اعمال صالح فراهم مى شود .
44 اِنّا كَذلِكَ نَجْزِى الْمُحْسِنینَ
مااین گونه نیکوکاران را جزامى دهیم.
جالب این كه در آیه نخست روى مسأله "تقوا" تکیه شده و در آیه بعد از آن ، روى "عمل" و دراین آیه روى " احسان و نیکوکارى" ."تقوا" هر گونه پرهیز از گناه و فساد و شرك
و كفر است ، " احسان" انجام هر كار نیك و "عمل" نیز ناظر به اعمال صالح است ، تا روشن شود برنامه نعمت هاى الهى تنها مربوط به این گروه است ، نه مدعیان دروغین ایمان و آلودگان به انواع فساد ، هر چند ظاهراً در سِلك اهل ایمان درآیند .
45 وَيْلٌ يَوْمَئِذٍ لِلْمُكَذِّبینَ
واى در آن روز بر تکذیب كنندگان .
واى بر آن ها كه از تمام این نعمت ها و محبت ها محروم مى شوند ، كه حسرت این محرومیت آزارش كمتر از آتش سوزان دوزخ نیست .
46 كُلُوا وَ تَمَتَّعُوا قَلیلاً اِنَّكُمْ مُجْرِمُونَ
( در مقابل به مجرمان گفته مى شود : ) بخورید و بهره گیرید در این مدت كم ( ولى بدانید عذاب الهى درانتظار شمااست ) چراکه شمامُجرمید .
« قَلیلاً » هم اشاره به مدت كوتاه عمر انسان در دنیا و هم ناچیز بودن مواهب این جهان در برابر نعمت هاى بى حساب آخرت. در حقیقت « متقین » و پرهیزگاران ، با نهایت احترام در آخرت پذیرایى
مى شوند و با جملۀ پر از لطف « كُلُوا وَ اشْرَبُوا هَنیئا » مخاطب مى گردند ، ولى دنیاپرستان با جمله تهدیدآمیز « كُلُوا وَ تَمَتَّعُوا قَلیلاً » مخاطبند. به پرهیزگاران مى فرماید: «بِما كُنْتُمْ تَعْمَلُون» (این ها در برابر اعمال صالحى است كه انجام مى دادید). و به این ها نیز مى گوید: « اِنَّكُمْ مُجْرِمُون » ( این تهدید به خاطر آن است كه شما مُجرمید ) . و به هر حال نشان مى دهد كه سرچشمه عذاب الهى ، جُرم و گناه انسان است كه از بى ایمانى يا اسارت در چنگال شهوات ناشى مى شود .
47 وَيْلٌ يَوْمَئِذٍ لِلْمُكَذِّبینَ
واى در آن روز بر تکذیب كنندگان .
همان ها كه به زرق و برق دنیا و لذات و شهوات آن مغرور و فریفته شدند و عذاب الهى را براى خود خریدند .
48 وَ اِذا قیلَ لَهُمُ ارْكَعُوا لا يَرْكَعُونَ
و هنگامى كه به آن ها گفته شود : رکوع كنید ، رکوع نمى كنند .
بسیارى از مفسران گفته اند كه : این آیه درباره قبیله « ثقیف » نازل شد كه پیامبر صلى الله علیه و آله به
آن ها فرمود : « نماز بخوانید » ، آن ها گفتند : « ما هرگز در برابر كسى خم نمى شویم و این براى ما عیب است » . پیامبر صلى الله علیه و آله فرمود : « لا خَيْرَ في دینٍ لَيْسَ فیهِ رُكُوعٌ وَ لا سُجُودٌ : دینى كه در آن رکوع و سجود نباشد ، ارزشى ندارد » .(1)آن ها نه فقط از رکوع و سجود اِبا داشتند ، بلکه این روح غرور و نخوت در تمامى افکار و زندگیشان منعکس بود، نه در برابر خدا تسلیم بودند و نه در برابر دستورهاى پیامبر صلى الله علیه و آله ، نه حقوق مردم را به رسمیت مى شناختند و نه تواضعى در برابر خالق و فروتنى در برابر خلق داشتند . در حقیقت این دو عامل ( غرور و شهوت پرستى ) از مهمترین عوامل جرم و گناه و كفر و ظلم و طغیان است .
49 وَيْلٌ يَوْمَئِذٍ لِلْمُكَذِّبینَ
واى درآن روز برتکذیب كنندگان .
براى دهمین و آخرین بار در این سوره مى فرماید : « واى در آن روز بر تکذیب كنندگان » . .
1) « مجمع البیان » ، جلد 10 ، صفحه 419 .
همان گونه كه در آغاز سوره اشاره كردیم ، ده بار جمله « وَيْلٌ يَوْمَئِذٍ لِلْمُكَذِّبین » در آن تکرار شده و این براى تأکید بر يك واقعیت مهم و تکان دهنده است و شبیه آن در سخنان فصحاء و بلغاء فراوان است كه قسمتى را كه عنایت و تأکید مخصوصى روى آن دارند ، در شعر و نثر تکرار مى كنند. ولى بعضى از مفسران معتقدند كه هر يك از این ده آیه اشاره به نکته جدیدى است كه به تکذیب مطالب قبل از آن مربوط مى شود ، بنابراین تکرارى در بین نیست.
50 فَبِاَىِّ حَدیثٍ بَعْدَهُ يُؤْمِنُونَ
اگر به قرآن ایمان نمى آورند ، به كدام سخن ایمان مى آورند ؟
کسى كه به قرآنى كه اگر بر كوه ها نازل مى شد ، لرزان و خاشع مى شدند و از هم مى شکافتند، ایمان نیاورد، دربرابرهیچ كتاب آسمانى و هیچ منطق عقلانى ، تسلیم نخواهد شد و این نشانه روح عناد و لجاج است .
پایان سورۀ مرسلات
پایان جزء بیست و نهم
موضوع صفحه
متن تأییدیه مرجع عالیقدر حضرت آیة اللّه العظمى مکارم شیرازى··· 6
متن تأییدیه حضرت آیة اللّه مرتضى مقتدایى مدیر حوزه علمیه قم ··· 8
ویژگى ها و مزایاى كتاب " تفسیر جوان"··· 10
فضیلت تلاوت سوره « ملك »··· 11
اسلام به " كیفیت" عمل اهمیت مى دهد نه " كثرت و كمیت" آن··· 13
هیچ نقصى در جهان هستى نمى بینى··· 17
عظمت عالم آفرینش··· 22
اگر گوش شنوا و فکر بیدار داشتیم ، در دوزخ نبودیم··· 26
ارزش والاى عقل و خرد··· 28
آیا خالق جهان ، از اَسرار جهان آگاه نیست؟··· 32
فهرست مطالب
موضوع صفحه
به این پرندگان بالاى سر خود بنگرید !··· 39
عوامل ششگانه ناکامى انسان ها··· 42
راست قامتان جاده توحید··· 43
چه كسى آب جارى در اختیار شما قرار مى دهد ؟··· 48
فضیلت تلاوت سوره « قلم »··· 50
نقش قلم درحیات انسان ها··· 52
تحسین اخلاق برجسته پیامبر صلى الله علیه و آله ··· 56
نمونه اى از اخلاق پیامبر صلى الله علیه و آله ··· 57
از آن ها كه داراى این صفاتند ، پیروى مکن !··· 63
فهرست مطالب
موضوع صفحه
مداهنه وسازشکارى··· 64
صفات نه گانه كسانى كه نباید اطاعت شوند··· 65
داستان عبرت انگیز صاحبان باغ سرسبز··· 71
سرانجام دردناك صاحبان باغ سرسبز··· 75
انحصارطلبى بلاى بزرگ ثروتمندان··· 80
رابطه میان « گناه » و « قطع روزى »··· 82
بازپرسى كامل··· 83
آن روزمى خواهندسجده كنند، اماقادرنیستند··· 88
در تقاضاى مجازات عجله مکن!··· 97
فهرست مطالب
موضوع صفحه
آیا چشم زدن واقعیت دارد ؟··· 101
فضیلت تلاوت سوره « حاقه »··· 106
عذابى سرکش براى قوم طغیانگر··· 107
تناسب میان « گناه » و « كیفر »··· 115
کجاست گوش هاى شنوا ؟··· 116
فضیلت دیگرى از فضایل علی (علیه السلام) ··· 117
روزى كه آن واقعه بزرگ رخ مى دهد··· 119
منظور از عرش خدا چیست ؟··· 122
اى اهل محشر ! نامه اعمال مرا بخوانید··· 125
فهرست مطالب
موضوع صفحه
پاسخ به يك سؤال··· 127
اى كاش مرگم فرامى رسید··· 130
او را بگیرید و زنجیرش كنید !··· 132
قطع رابطه با "خالق" و "خلق" ، عامل بزرگ بدبختى است··· 133
آغاز حرکت گذارى حروف قرآن··· 138
این قرآن قطعا كلام خدا است··· 139
اگر او دروغ بر ما مى بست ، مهلتش نمى دادیم··· 145
اوصاف چهارگانه قرآن براى چهار نوع مستمع آن··· 151
فضیلت تلاوت سوره « معارج »··· 152
فهرست مطالب
موضوع صفحه
عذاب فورى··· 153
قیامت ، روزى است به اندازه پنجاه هزار سال··· 156
صبر جمیل چیست ؟··· 158
آن روز كه هیچ دوست صمیمى سراغ دوستش را نمى گیرد··· 163
سازگارى و جمع بین آیات متفاوت در مورد صفات انسان··· 167
ویژگى هاى نُه گانه انسان هاى شایسته··· 170
به كدام روسفیدى طمع بهشت دارى ؟··· 181
منظور از خداوند « مشارق » و « مغارب » چیست؟··· 184
گویى به سوى بت هایشان مى دوند··· 186
فهرست مطالب
موضوع صفحه
فضیلت تلاوت سوره « نوح »··· 189
نخستین پیام نوح··· 191
تأثیر عوامل معنوى در زیادى و كوتاهى عمر··· 196
از هر فرصتى براى هدایت آن ها استفاده كردم ، اما ...··· 198
راه و رسم تبلیغ··· 200
فرار از حقیقت چرا ؟··· 201
پاداش دنیوى ایمان··· 204
رابطه « تقوا » و « عمران و آبادى »··· 205
گناه و ویرانى جامعه ها··· 207
فهرست مطالب
موضوع صفحه
باغبان هستى ، شما را چون گل پرورش داد··· 213
این قوم فاسد و مفسد باید بروند··· 219
فضیلت تلاوت سوره « جن »··· 225
ما قرآن عجیبى شنیده ایم··· 226
جریان استراق سمع قوم جن··· 233
ما حق را شنیدیم و تسلیم شدیم··· 235
شما را با نعمت هاى فراوان آزمایش مى كنیم··· 240
تحریف در تفسیر آیه « وَ اَنَّ الْمَساجِدَ لِلّهِ »··· 242
صداقت رهبران الهى··· 248
فهرست مطالب
موضوع صفحه
فزونى جمعیت مهم نیست ، ایمان جمعیت مهم است··· 251
تحقیق گسترده اى پیرامون علم غیب خدا و پیامبر صلى الله علیه و آله و امامان معصوم··· 257
تحقیقى پیرامون آفرینش « جن »··· 275
فضیلت تلاوت سوره « مُزَّمِّل »··· 282
اى جامه به خود پیچیده به پاخیز !··· 283
قیام شبانه براى تلاوت قرآن و نیایش··· 286
فضیلت نماز شب··· 288
معنى ترتیل چیست ؟··· 289
از چه نظر قرآن ، "قول سنگین" است؟··· 292
فهرست مطالب
موضوع صفحه
تأثیر نیایش در دل شب··· 294
دستورهاى پنجگانه مکمّل نماز شب··· 297
حساب این گنهکاران مستکبر را با من واگذار··· 301
مراحل چهارگانه عذاب الهى··· 307
هرچه براى شما امکان دارد ، قرآن بخوانید··· 310
ضرورت آمادگى عقیدتى و فرهنگى··· 315
تلاوت قرآن همراه با تفکر··· 316
تلاش براى معاش همردیف جهاد··· 317
فضیلت تلاوت سوره « مُدَّثِّر »··· 319
فهرست مطالب
موضوع صفحه
برخیز و جهانیان را انذار كن !··· 320
برنامه پنجگانه قرآن براى هدایت انسان ها··· 322
مذمّت « ولید » آن ثروتمند مغرور حق نشناس··· 331
این عدد مأموران دوزخ براى چیست ؟··· 345
شرحى بر عدد لشکریان پروردگار··· 350
گناهان چهارگانه اى كه انسان را به جهنم مى فرستند··· 357
شفیعان دوازده گانه روز جزا··· 363
مجرمان چنان از حق مى گریزند كه گورخران از شیر··· 368
فضیلت تلاوت سوره « قیامت »··· 374
فهرست مطالب
موضوع صفحه
سوگند به روز قیامت و وجدان ملامت گر··· 375
« محکمه وجدان » يا « قیامت صغرى »··· 377
شباهت هاى پنجگانه دادگاه "وجدان" با دادگاه "رستاخیز"··· 379
نام هاى قیامت در قرآن مجید··· 382
انسان بهترین داور خویش است··· 392
جمع و حفظ قرآن بر عهده ماست··· 394
چهره هاى خندان و چهره هاى عبوس در صحنه قیامت··· 397
لحظه دردناك مرگ··· 404
دلایل دو گانه معاد··· 410
فهرست مطالب
موضوع صفحه
تطورات جنین يا رستاخیزهاى مکرر··· 413
نظام جنسیت در جهان بشریت··· 414
فضیلت تلاوت سوره «انسان»··· 416
عالَم پرغوغاى نطفه و جنین··· 419
" تکلیف" ، "هدایت" و " آزادى" مکمّل يکدیگرند··· 422
شأن نزول··· 425
سندى بزرگ بر فضیلت اهل بیت پیامبر صلى الله علیه و آله ··· 425
پاداش عظیم ابرار··· 429
اوصاف پنجگانه نیکان كه آن ها را مستحقّ بهشت مى سازد··· 431
فهرست مطالب
موضوع صفحه
سیر كردن گرسنگان از بهترین حسنات است··· 435
پاداش هاى پانزده گانه بهشتى براى نیکان··· 443
پنج دستور مهم براى موفقیت در اجراى مسؤولیت هاى الهى··· 460
این يك هشدار است و انتخاب راه با شما است··· 466
فضیلت تلاوت سوره « مرسلات »··· 469
محتواى این سوگندها··· 473
با این همه مظاهر قدرت ، باز هم در معاد شك دارید ؟··· 479
منکران در قیامت نه قدرت بر دفاع دارند ، نه راهى براى فرار··· 488
اگر به قرآن ایمان نمى آورند ، به كدام سخن ایمان مى آورند ؟··· 501