ghaemiyeh.com
سرشناسه:بیستونی، محمد، 1337 -
عنوان قراردادی:تفسیر نمونه .برگزیده
عنوان و نام پدیدآور:تفسیر جوان (برگرفته از تفسیر نمونه)= A new narration of Holy Qur'an for young youth/ به اهتمام محمد بیستونی؛ با نظارت مکارم شیرازی.
مشخصات نشر: تهران: بیان جوان، 1385 -
مشخصات ظاهری:30 ج.؛ 14×5/10 س م.
تفسیرجوان (برگرفته از تفسیرنمونه) A new narration of =
Holy Quran for young youth// به اهتمام محمدبیستونى؛ بانظارت مکارم شیرازى.
تهران: بیان جوان، 1385- 30 ج.؛14×5/10 س م.
شابك دوره اى : ISBN 964-8399-71-9
(ج. 2) : ISBN 964-8399-19-0 فاپا.
ج.2-4،6-8،10،12-11،14،19،21،24-26(چاپ اول:1385).
ج. 1 - 30 (چاپ دوم: 1392) (فیپا).
کتابنامه. تفسیر نمونه. تفاسیر شیعه قرن 14
مکارم شیرازى،ناصر،1305 -. تفسیر نمونه. برگزیده
1385 73ت95ب/98BP 179/297
کتابخانه ملى ایران 35848-83م
وضعیت فهرست نویسی:فاپا
یادداشت:ج. 2-4، 6-8، 12،10- 11، 14، 19، 21، 24 - 26 (چاپ اول: 1385).
یادداشت:ج.1 - 30 (چاپ دوم: 1391) (فیپا).
یادداشت:کتابنامه.
عنوان دیگر:تفسیر نمونه.
موضوع:تفاسیر شیعه -- قرن 14
شناسه افزوده:مکارم شیرازی، ناصر، 1305 - . تفسیر نمونه. برگزیده
رده بندی کنگره:BP98/ب 95ت 73 1385
رده بندی دیویی:297/179
شماره کتابشناسی ملی:م 83-35848
ویراستار دیجیتالی:محمد منصوری
عنوان: تفسیر جوان (برگرفته از تفسیر نمونه)
مؤلف: دکتر محمد بیستونى ویراستارى و تایپ و صفحه آرایى: سهیلا شاکرى، فاطمه سرزهى
گروه تحقیق: صفورا بیستونى، زهرا بیستونى، آسیه بیستونى
امور فنى و رایانه: محمد على بیستونى شمارگان: 3000 نسخه
نوبت و تاریخ چاپ: دوم ، سال 1392 شابك دوره اى: ISBN 964 - 8399 - 71 - 9
ناشر: انتشارات بیان جوان شا بک: (ج. 2):ISBN 964 - 8399 - 19 - 0
هرگونه نسخه بردارى و چاپ از این كتاب، با اخذ مجوز كتبى از مؤسسه قرآنى تفسیر جوان بلامانع است.
نشانى: تهران - خیابان پاسداران - بین گلستان هشتم و نهم - روبروى پمپ بنزین - شماره 451 - طبقه اول - واحد 4
تلفکس: 22589626 E_mail :info@tafsirejavan.com
جدید
با نظارت: حضرت آیة اللّه مکارم شیرازى
تفسیر جوان
(برگرفته از تفسیر نمونه )
YOUTH INTERPRETATION OF QURAN
جلد 28
(جزء بیست و هشتم قرآن)
Volum 28
دکترمحمدبیستونى
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ
اَلاِهْداءِ
اِلى سَيِّدِنا وَ نَبِيِّنا مُحَمَّدٍ
رَسُولِ اللّهِ وَ خاتَمِ النَّبِيّينَ وَ اِلى مَوْلانا
وَ مَوْلَى الْمُوَحِّدینَ عَلِىٍّ اَمیرِ الْمُؤْمِنینَ وَ اِلى بِضْعَةِ
الْمُصْطَفى وَ بَهْجَةِ قَلْبِهِ سَيِّدَةِ نِساءِ الْعالَمینَ وَ اِلى سَيِّدَىْ
شَبابِ اَهْلِ الْجَنَّةِ، السِبْطَيْنِ، الْحَسَنِ وَ الْحُسَيْنِ وَ اِلَى الاَئِمَّةِ التِّسْعَةِ
الْمَعْصُومینَ الْمُكَرَّمینَ مِنْ وُلْدِ الْحُسَيْنِ لاسِيَّما بَقِيَّةِ اللّهِ فِى الاَرَضینَ وَ وارِثِ عُلُومِ
الاَنْبِياءِ وَ الْمُرْسَلینَ، الْمُعَدِّ لِقَطْعِ دابِرِالظَّلَمَةِ وَ الْمُدَّخِرِ لاِحْياءِ الْفَرائِضِ وَ مَعالِمِ الدّينِ ،
الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صاحِبِ الْعَصْرِ وَ الزَّمانِ عَجَّلَ اللّهُ تَعالى فَرَجَهُ الشَّریفَ فَيا مُعِزَّ
الاَوْلِياءَوَيامُذِلَ الاَعْداءِاَيُّهَاالسَّبَبُ الْمُتَّصِلُ بَيْنَ الاَرْضِ وَالسَّماءِقَدْمَسَّنا
وَ اَهْلَنَا الضُّرَّ فى غَيْبَتِكَ وَ فِراقِكَ وَ جِئْنا بِبِضاعَةٍ مُزْجاةٍ
مِنْ وِلائِكَ وَ مَحَبَّتِكَ فَاَوْفِ لَنَا الْكَيْلَ مِنْ مَنِّكَ وَ
فَضْلِكَ وَ تَصَدَّقْ عَلَيْنا بِنَظْرَةِ رَحْمَةٍ مِنْكَ
اِنّا نَریكَ مِنَ الْمُحْسِنینَ
متن تأییدیه مرجع عالیقدر حضرت «آیة اللّه العظمى مکارم شیرازى» در
مورد كتاب «تفسیر جوان» (منبع مطالعاتى و
تحقیقاتى اصلى «روش انس با قرآن»)
بسم اللّه الرّحمن الرّحیم
قرآن مجیدبالاترین سند افتخار مامسلمانان است و تاکسى با قرآن آشنا نشود ، پى به عظمت آن نخواهد برد و هر قدر آشنایى ما با ا ين كتاب بزرگ آسمانى افزون گردد ، به درجه اهمیت و عظمت آن بهتر پى مى بریم ، مخصوصاً براى حل مشکلات مسلمین در دنیاى امروز ، بهترین راه گشا قرآن است .
به همین دلیل شایسته است نسل جوان برومندما روزبه روز با این كتاب آسمانى آشناتر گردد ، نه فقط به «خواندن» و «قرائت» و «حفظ» آن ، بلکه به «محتوا و معناى
قرآن» ، به يقین قرآن مجید مى تواند صفا و روشنى ویژه اى به تمام زندگى آنان بدهد و از آنان افرادى باایمان ، شایسته ، قوى ، شجاع و طرفدار حق بسازد .
از آنجا كه تفسیر نمونه بحمداللّه در میان تمام قشرها نفوذ يافته و تحولى در محیط ما ایجاد كرده است ، جناب آقاى «دکتر محمد بیستونى» كه فردى باذوق و علاقمند به مسائل اسلامى و مسائل جوانان است . ابتکارى به خرج داده و تفسیر نمونه را به صورت فشرده و خلاصه با «سبکى تازه» كه به آسانى قابل استفاده براى همه جوانان باشد ، درآورده و به گونه اى كه هم اکنون ملاحظه مى كنید ، در اختیار آنان گذارده است . خداوند این خدمت را از ایشان قبول كند و به همه جوانان عزیز توفیق استفاده از آن را مرحمت فرماید .
ناصر مکارم شیرازى
28/8/79
متن تائیدیه حضرت آیة اللّه مرتضى مقتدایى مدیر حوزه علمیه قم
بِسْمِ اللّه ِ الرَّحْمنِ الرَّحیم
توفیق نصیب گردید از مؤسسه قرآنى تفسیر جوان بازدید داشته باشم و مواجه شدم با يك باغستان گسترده پرگل و متنوع كه به طور يقین از معجزات قرآن است كه این ابتکارات و روش هاى نو و جالب را به ذهن يك نفر كه باید مورد عنایت ویژه قرار گرفته باشد القاء نماید تا بتواند در سطح گسترده كودکان و جوانان و نوجوانان و غیرهم را با قرآن مجید مأنوس به طورى كه مفاهیم بلند و باارزش قرآن در وجود آنها نقش بسته و روش آنها را الهى و
قرآنى نماید و آن برادر بزرگوار جناب آقاى دکتر محمد بیستونى است كه این توفیق نصیب ایشان گردیده و ذخیره عظیم و باقیات الصالحات جارى براى آخرت ایشان هست. به امید این كه همه اقدامات با خلوص قرین و مورد توجه ویژه حضرت بقیت اللّه الاعظم ارواحنا فداه باشد.
مرتضى مقتدایى
به تاریخ يوم شنبه پنجم ماه مبارك رمضان المبارك 1427
1 - درج قول برتر و حذف اقوال متعدد در بیان تفسیر آیات.
2 - حفظ اصالت مطالب و مفاهیم ارائه شده در اصل تفسیر .
3 - خلاصه نمودن جملات طولانى در قالب عبارات كوتاه تر و ساده تر .
4 - اِعراب گذارى آیات و روایات به منظور سهولت حفظ كردن آنها .
5 - استفاده از سه خط تحریرى براى آیات ، ترجمه و تفسیر ، به منظور مطالعه روان آنها.
6 - درج ترجمه روان و تفسیر هر آیه به صورت مستقل، به جز در آیاتى كه با هم ارتباط تنگاتنگ دارند.
7 - تیترگذارى و تدوین مطالب كتاب به سبك كتاب هاى آموزشى به منظور تدریس آسان در جلسات تفسیر قرآن .
8 - انتشار در قطع كوچك به منظور استفاده از اوقات فراغت روزانه و سهولت قرار گرفتن در جیب.
9 - قیمت ارزان كتاب به منظور خرید همگان خصوصا جوانان عزیز و اُنس بیشتر جامعه با قرآن كریم .
محمد بیستونى
تهران - تابستان 1387
پیرامون فضیلت تلاوت این سوره ، از پیغمبر اکرم صلى الله علیه و آله نقل شده است : « كسى كه سوره "مجادله" را تلاوت كند ( و در آن بیندیشد و به كار بندد ) ، در قیامت ، در زمره حزب اللّه خواهد بود » .
امام صادق (علیه السلام) نیز در این مورد فرموده اند : « هرکس سوره "حدید" و "مجادله" را در نمازهاى فریضه بخواند و آن را ادامه دهد ، خداوند هرگز او را در تمام طول زندگى ، عذاب نمى كند و در خود و خانواده اش ، هرگز بدى نمى بیند و نیز گرفتار فقر و بدحالى نمى شود » .(1)
تناسب محتواى این سوره ها با پاداش هاى مذکور ، كاملاً روشن است و این نشان مى دهد كه هدف از تلاوت ، پیاده كردن محتواى آن در زندگى است ، نه تلاوتى خالى از اندیشه و عمل .
1) « نورالثقلین » ، جلد 5 ، صفحه 254 .
بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ
بنام خداوند بخشندۀ بخشایشگر
1 قَدْ سَمِعَ اللّهُ قَوْلَ الَّتى تُجادِلُكَ فى زَوْجِها وَ تَشْتَكى اِلَى اللّهِ وَ اللّهُ يَسْمَعُ تَحاوُرَكُما اِنَّ اللّهَ سَمیعٌ بَصیرٌ
خداوند قول زنى را كه درباره شوهرش به تو مراجعه كرده بود و به خداوند شکایت مى كرد ، شنید ( و تقاضاى او را اجابت كرد ) خداوند گفتگوى شما را باهم ( و اصرار آن زن را دربارۀ حل مشکلش ) مى شنید و خداوند شنوا و بینا است.
« تُجادِل » از « مُجادَلَة » از ماده « جَدَل » گرفته شده كه در اصل به معنى تابیدن طناب است و از آن جاکه به هنگام گفتگوهاى طرفینى و اسرارآمیز هریك از دو طرف مى خواهد دیگرى را قانع كند ، مجادله بر آن اطلاق شده است .
« تَحاوُر » از « حَوْر » به معنى مراجعه در سخن يا در اندیشه است و « مُحاوَرَة » به گفتگوهاى طرفینى اطلاق مى شود .
آرى خداوند از همه « مسموعات » و « مُبْصَرات » آگاه است ، بى آن كه نیازى به اعضاى بینایى و شنوایى داشته باشد ، او همه جا حاضر و ناظر است و همه چیز را مى بیند و هر سخنى را مى شنود .
2 اَلَّذینَ يُظاهِروُنَ مِنْكُمْ مِنْ نِسائِهِمْ ما هُنَّ اُمَّهاتِهِمْ اِنْ اُمَّهاتُهُم اِلاَّ اللاّئى وَلَدْنَهُمْ وَ اِنَّهُمْ لَيَقُولُونَ مُنْكَرا مِنَ الْقَوْلِ وَ زوُرا وَ اِنَّ اللّهَ لَعَفُوٌّ غَفُورٌ
کسانى از شما كه نسبت به همسرانشان « ظهار » مى كنند ( و مى گویند : « اَنْتَ عَلَىَّ كَظَهْرِ اُمّى : تو نسبت به من ، به منزله مادرم هستى » ) آن ها هرگز مادرانشان نیستند، مادرانشان تنها كسانى هستند كه آن ها را به دنیا آورده اند ، آن ها سخنى منکر و زشت و باطل مى گویند و خداوند بخشنده و آمرزنده است .
« زوُر » در اصل به معنى انحناء بالاى سینه است و به معنى منحرف شده نیز آمده است و از آن جاکه سخن دروغ و باطل ، انحراف از حق دارد ، به آن « زور »
مى گویند و نیز به همین دلیل این واژه به بت نیز اطلاق مى شود .
مادر و فرزند بودن ، چیزى نیست كه با سخن درست شود ، يك واقعیت عینى خارجى است كه هرگز از طریق بازى با الفاظ ، حاصل نمى شود ، بنابراین اگر انسان صد بار هم به همسرش بگوید : « تو همچون مادر منى » ، حکم مادر پیدا نمى كند و این يك سخن خرافى و گزافه گویى است .
درست است كه گوینده این سخن به اصطلاح قصد « اِخْبار » ندارد ، بلکه مقصود او « اِنْشاء » است ، يعنى مى خواهد این جمله را به منزله صیغه طلاق قرار دهد ، ولى به هر حال محتواى این جمله محتوایى بى اساس است ، درست شبیه به خرافه « پسر خواندگى » كه در زمان جاهلیت بود ، بچه هایى را پسر خود مى خواندند و احکام پسر را درباره او اجرا مى كردند ، كه قرآن آن را نیز محکوم كرده است و سخنى باطل و بى اساس شمرده است و مى گوید : « ذلِكُمْ قَوْلُكُمْ بِاَفْواهِكُمْ : این سخنى است كه تنها بادهان مى گویید » و هیچ واقعیتى درآن نیست ( 4 / احزاب ) .
مطابق این آیه ، « ظِهار » عملى است حرام و منکر ، ولى از آن جاکه تکالیف الهى ، اعمال گذشته را شامل نمى شود و از لحظه نزول ، حاکمیت دارد ، در پایان آیه مى فرماید : « خداوند بخشنده و آمرزنده است » ( وَ اِنَّ اللّهَ لَعَفُوٌّ غَفُورٌ ) .
لذا اگر مسلمانى قبل از نزول این آیات ، مرتکب این عمل شده ، نگران نباشد، خدا اورا مى بخشد. اما مسأله كفاره باقى است .
در تفاوت میان « عَفُوّ » و « غَفُور » ، برخى گفته اند : « عَفُوّ » اشاره به بخشش خداوند است و « غَفُور » ، اشاره به پوشش گناه است ، زیرا ممکن است كسى گناهى را ببخشد اما هرگز آن را مکتوم ندارد ، ولى خداوند هم مى بخشد و هم مستور مى سازد .
3 وَ الَّذینَ يُظاهِروُنَ مِنْ نِسائِهِمْ ثُمَّ يَعُودوُنَ لِما قالُوا فَتَحْریرُ رَقَبَةٍ مِنْ قَبْلِ اَنْ يَتَماسّا ذلِكُمْ تُوعَظُونَ بِهِ وَ اللّهُ بِما تَعْمَلُونَ خَبیرٌ
کسانى كه از همسران خود « ظهار » مى كنند ، سپس به گفته خود بازمى گردند ، باید پیش از آمیزش جنسى آن ها باهم، برده اى را آزاد كنند ، این دستورى است كه به آن
اندرز داده مى شوید و خداوند به آنچه انجام مى دهید ، آگاه است .
« رَقَبَة » در اصل به معنى گردن است ، ولى در این جا كنایه از انسان مى باشد و این به خاطر آن است كه گردن از حساس ترین اعضاى بدن محسوب مى شود ، همان گونه كه گاهى واژه « رَأْس » ( سر ) را به كار مى برند و منظور انسان است ، مثلاً به جاى پنج نفر ، پنج « سر » گفته مى شود .
تفسیر جمله « ثُمَّ يَعُودوُنَ لِما قالُوا : سپس بازگشت به گفته خود مى كنند » ، این است كه از گفته خود نادم و پشیمان مى شوند و قصد بازگشت به زندگى خانوادگى و آمیزش جنسى دارند ، در روایات ائمه اهل بیت علیهم السلام هم به این معنى اشاره شده است .(1)
سپس مى افزاید : « ذلِكُمْ تُوعَظُونَ بِهِ » .
گمان نکنیدکه چنین كفاره اى در مقابل « ظِهار » كفاره سنگین و نامتعادلى است ، زیرا اینث.
1) « مجمع البیان »، ذیل آیات موردبحث.
سبب اندرز و بیدارى و تربیت نفوس شمااست،تابتوانیدخودرا دربرابراین گونه كارهاى زشت و حرام كنترل كنید .
اصولاً تمام كفارات ، جنبه بازدارنده و تربیتى دارند و چه بسا كفاره هایى كه جنبه مالى دارد ، تأثیرش از غالب تعزیرات كه جنبه بدنى دارد ، بیشتر است .
و از آن جاکه ممکن است بعضى با بهانه هایى شانه از زیر بار كفاره خالى كرده وبدون این كه كفاره دهند، با همسر خود بعد از ظهار آمیزش جنسى داشته باشند ، در پایان آیه مى افزاید : « خداوند به آن چه انجام مى دهید ، آگاه است » ( وَ اللّهُ بِما تَعْمَلُونَ خَبیرٌ ) .
هم از ظهار آگاه است و هم از ترك كفاره و هم از نيّات شما .
4 فَمَنْ لَمْ يَجِدْ فَصِيامُ شَهْرَيْنِ مُتَتابِعَيْنِ مِنْ قَبْلِ اَنْ يَتَماسّا فَمَنْ لَمْ يَسْتَطِعْ فَاِطْعامُ سِتّينَ مِسْكینا ذلِكَ لِتُؤْمِنُوا بِاللّهِ وَ رَسُولِهِ وَ تِلْكَ حُدوُدُ اللّهِ وَ لِلْكافِرینَ عَذابٌ اَلیمٌ
و كسى كه توانایى ( بر آزاد كردن برده ) نداشته باشد، دو ماه متوالى قبل از آمیزش جنسى ،
روزه بگیرد و كسى كه توانایى این راهم نداشته باشد، شصت مسکین را اطعام كند ، این براى آن است كه به خدا و رسولش ایمان بیاورید ، این ها مرزهاى الهى است و كسانى كه باآن مخالفت كنند، عذاب دردناکى دارند.
چون آزادکردن برده براى همه امکان پذیر نیست و نیز ممکن است انسان از نظر مالى ، قادر بر آزاد كردن برده باشد ، ولى برده اى براى این كار پیدا نشود ، مانند عصر كنونى ما ، لذا جهانى و جاودانى بودن اسلام ایجاب مى كند كه جانشینى براى آزادى بردگان ذکر شود . در آیه بعد مى فرماید : « و هرکس توانایى بر آزادى برده نداشته باشد، دوماه پى درپى قبل از آمیزش جنسى، روزه بگیرد » .
این كفاره نیز اثر بازدارنده دارد و از آن جاکه روزه در تصفیه روح اثر عمیق دارد ، مى تواند جلوى تکرار این اعمال را بگیرد .
ظاهر آیه این است كه هر شصت روز پى درپى انجام شود و بسیارى از فقهاى اهل سنت نیز بر طبق آن فتوا داده اند ، ولى در روایات ائمه اهل بیت علیهم السلام آمده است كه
اگر كمى از ماه دوم ( حتى يك روز ) به دنبال ماه اول روزه بگیرد ، مصداق « شَهْرَيْنِ مُتَتابِعَيْنِ » و دو ماه پى درپى خواهد بود و این تصریح حاکم بر ظهور آیه است .(1)
این نشان مى دهد كه منظور از « تتابع » در آیه فوق و آیه 92 سوره نساء ( كفاره قتل خطاء ) پى درپى بودن فى الجمله است و البته چنین تفسیرى ، تنها از امام معصوم كه وارث علوم پیامبر صلى الله علیه و آله است ، مسموع مى باشد و این نوع روزه گرفتن ، تسهیلى است براى مکلفان ( شرح بیشتر پیرامون این موضوع را در كتب فقهى در باب الصوم و ابواب ظهار و كفاره قتل خطاء باید مطالعه كرد ) .
ضمناً منظور از جمله « فَمَنْ لَمْ يَجِدْ » ( كسى كه نیابد ) این نیست كه مطلقا چیزى در بساط نداشته باشد ، بلکه منظور این است كه زاید بر نیازها و ضرورت هاى زندگى ، چیزى ندارد .
1) « وسائل الشیعه »، جلد 7، صفحه271 .
که بتواند با آن برده اى را بخرد و سپس آن را آزاد نماید. و از آن جا كه بسیارى از مردم نیز قادر به انجام كفاره دوم يعنى دو ماه متوالى روزه نیستند ، جانشین دیگرى براى آن ذکر كرده ، مى فرماید : « فَمَنْ لَمْ يَسْتَطِعْ فَاِطْعامُ سِتّينَ مِسْكیناً » .
ظاهر از كلمه « اِطْعام » این است كه به اندازه اى غذا دهد كه در يك وعده سیر شود اما در روایات اسلامى ، يك « مد » طعام ( يك چهارم من يا حدود 750 گرم ) تعیین شده است ، هرچند بعضى از فقهاء آن را معادل دو « مد » ( يك كیلو و نیم ) تعیین كرده اند .
سپس در دنباله آیه بار دیگر به هدف اصلى این گونه كفارات اشاره كرده ، مى افزاید : «ذلِكَ لِتُؤْمِنُوا بِاللّهِ وَ رَسُولِهِ» .
آرى جبران گناهان به وسیله كفارات، پایه هاى ایمان را محکم مى كند و انسان را نسبت به مقررات الهى علما و عملاً پایبند مى سازد .
در پایان براى این كه همه مسلمانان این مسأله را امرى جدى تلقى كنند ، مى گوید : « وَ تِلْكَ حُدوُدُ اللّهِ وَ لِلْكافِرینَ عَذابٌ اَلیمٌ » .
باید توجه داشت كه واژه « كُفْر » معانى مختلفى دارد كه يکى از آن ها كفر عملى يعنى معصیت و گناه است و در آیه مورد بحث همین معنى اراده شده ، همان گونه كه در آیه 97 سوره آل عمران درباره كسانى كه فریضه حج را به جا نمى آورند ، مى فرماید : « وَ لِلّهِ عَلَى النّاسِ حِجُّ الْبَيْتِ مَنِ اسْتَطاعَ اِلَيْهِ سَبیلاً وَ مَْن كَفَرَ فَاِنَّ اللّهَ غَنِىٌّ عَنِ الْعالَمینَ : بر مردم لازم است آن ها كه استطاعت دارند ، براى خدا آهنگ خانه او كنند و هرکس كفر ورزد ( و حج را ترك كند ) به خود ستم كرده چراکه خداوند از همه جهانیان بى نیاز است » .
« حَد » به معنى چیزى است كه در میان دو شى ء مانع گردد و لذا به مرزهاى كشورها « حدود » گفته مى شود و قوانین الهى را از این رو حدود الهى مى گویند كه عبور از آن مجاز نیست ، شرح بیشترى در این زمینه در جلد اول تفسیر نمونه ، ذیل آیه 187 سوره بقره مطرح شده است .
5 اِنَّ الَّذینَ يُحادُّونَ اللّهَ وَ رَسُولَهُ كُبِتُوا كَما كُبِتَ الَّذینَ مِنْ قَبْلِهِمْ وَ
قَدْ اَنْزَلْنا ایاتٍ بَيِّناتٍ وَ لِلْكافِرینَ عَذابٌ مُهینٌ
کسانى كه با خداوند و رسولش دشمنى مى كنند ، خوار و ذلیل مى شوند ، آن گونه كه پیشینیان آن ها خوار و ذلیل شدند ، ما آیات روشنى نازل كردیم و براى كافران عذاب خوارکننده اى است .
« يُحادُّونَ » از ماده « مُحادَّة » به معنى مبارزه مسلحانه و استفاده از حدید ( آهن ) و نیز مبارزه غیرمسلحانه مى باشد .
« كُبِتُوا » از ماده « كَبْت » به معنى مانع شدن توأم با عنف و ذلیل كردن است ، اشاره به این كه خداوند مجازات كسانى را كه با او و پیامبرش به مبارزه برمى خیزند ، ذلت و خوارى قرار مى دهد و آن ها را از لطف بى كرانش منع مى كند .
سپس مى افزاید : « ما آیات روشنى نازل كردیم » ، بنابراین به قدر كافى اتمام حجت شده و عذر و بهانه اى براى مخالفت نمانده است و با این حال اگر مخالفت كنند ، باید مجازات شوند.
تهدید الهى در فراز پایانى آیه ، در مورد كسانى كه در برابر پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله و قرآن ایستاده بودند ، به وقوع پیوست و در جنگ هاى بدر و خیبر و خندق و غیر آن با ذلت و شکست روبرو شدند و سرانجام فتح مکه ، طومار قدرت و شوکت آن ها را درهم پیچید و اسلام در همه جا پیروز گشت .
6 يَوْمَ يَبْعَثُهُمُ اللّهُ جَمیعا فَيُنَبِّئُهُمْ بِما عَمِلُوا اَحْصاهُ اللّهُ وَ نَسُوهُ وَ اللّهُ عَلى كُلِّ شَىْ ءٍ شَهیدٌ
در آن روز كه خداوند همه آن ها را برمى انگیزد و از اعمالى كه انجام دادند ، باخبر مى سازد ، اعمالى كه خداوند آن را احصا نمود و آن ها فراموش كردند و خداوند بر هرچیز شاهد و ناظر است.
این خود عذاب دردناکى است كه خدا گناهان فراموش شده آن ها را به يادشان مى آورد و در صحنه محشر در برابر خلایق ، رسوا مى شوند .
آرى حضور خداوند در همه جا و در هر زمان و در درون و برون ما ، ایجاب مى كند كه نه فقط اعمال ، بلکه نیات و عقاید ما را احصا كند و در آن روز بزرگ كه « يوم البروز » است ، همه را بازگو فرماید تا هم خود انسان و هم دیگران بدانند اگر عذاب و مجازات سختى در كار است ، دلیلش چیست ؟
7 اَلَمْ تَرَ اَنَّ اللّهَ يَعْلَمُ ما فِى السَّمواتِ وَ ما فِى الاَْرْضِ مايَكُونُ مِنْ نَجْوى ثَلاثَةٍ اِلاّ هُوَ رابِعُهُمْ وَ لا خَمْسَةٍ اِلاّ هُوَ سادِسُهُمْ وَ لا اَدْنى مِنْ ذلِكَ وَ لا اَكْثَرَ اِلاّ هُوَ مَعَهُمْ اَيْنَ ما كانُوا ثُمَّ يُنَبِّئُهُمْ بِما عَمِلُوا يَوْمَ الْقِيامَةِ اِنَّ اللّهَ بِكُلِّ شَىْ ءٍ عَلیمٌ
آیا نمى دانى كه خداوند آن چه را در آسمان ها و آن چه در زمین است ، مى داند . هیچ گاه سه نفر باهم نجوى نمى كنند، مگر این كه خداوند چهارمین آن ها است و هیچ گاه پنج نفر باهم نجوى نمى كنند ، مگر این كه خداوند ششمین آن ها است و نه تعدادى كمتر و نه بیشتر از آن ، مگر این كه او همراه آن ها است ، هرجاکه باشند ،
سپس روز قیامت آن ها را از اعمالشان آگاه مى سازد ، چراکه خداوند به هرچیزى دانا است .
« اَلَمْ تَرَ » از ماده « رؤیت » در اصل به معنى مشاهده كردن حسى است ، ولى در بسیارى از موارد به معنى شهود قلبى و علم و آگاهى آمده است .
« نَجْوى » و « نجات » در اصل به معنى مکان بلندى است كه به خاطر ارتفاعش ، از اطراف جدا شده و از آن جاکه هرگاه انسان بخواهد دیگرى بر سخنانش آگاه نشود ، به نقطه اى مى رود كه از دیگران جدا باشد ، به سخنان درگوشى ، « نجوى » گفته اند و يا از این نظر كه نجوى كننده ، مى خواهد اسرار خود را از این كه در دسترس دیگران قرار گیرد ، « نجات » بخشد .
گرچه روى سخن در این جا به پیامبر صلى الله علیه و آله است ، ولى مقصود به عموم مردم مى باشد و این در حقیقت مقدمه اى است براى مسأله « نَجْوى » و سخنان درگوشى .
منظور از این كه خداوند چهارمین يا ششمین آن ها است ، این است كه او در همه جا حاضر و ناظر و از همه چیز آگاه است وگرنه ذات پاکش نه مکان دارد و نه هرگز توصیف به اعداد مى شود و يگانگى او نیز وحدت عددى نیست ، بلکه به این معنى است كه شبیه و نظیرومثل و مانند ندارد .
8 اَلَمْ تَرَ اِلَى الَّذینَ نُهُوا عَنِ النَّجْوى ثُمَّ يَعُودُونَ لِما نُهُوا عَنْهُ وَ يَتَناجَوْنَ بِالاِْثْمِ وَالْعُدْوانِ وَمَعْصِيَتِ الرَّسُولِ وَ اِذا جاؤُكَ حَيَّوْكَ بِما لَمْ يُحَيِّكَ بِهِ اللّهُ وَ يَقُولُونَ فى اَنْفُسِهِمْ لَوْ لا يُعَذِّبُنَا اللّهُ بِما نَقُولُ حَسْبُهُمْ جَهَنَّمُ يَصْلَوْنَها فَبِئْسَ الْمَصیرُ
آیا ندیدى كسانى را كه از نجوى نهى شدند ، سپس به كارى كه از آن نهى شدند ، بازمى گردند و براى انجام گناه و تعدى و نافرمانى رسول خدا به نجوى مى پردازند و هنگامى كه نزد تو مى آیند ، تو را تحیتى مى گویند كه خدا به تو نگفته است و در دل
مى گویند : چرا خداوند ما را به خاطر گفته هایمان عذاب نمى كند ؟ جهنم براى آن ها كافى است ، وارد آن مى شوند و بد جایگاهى است .
از این تعبیر به خوبى استفاده مى شود كه قبلاً به آن ها هشدار داده شده بود كه از نجوى بپرهیزند ، كارى كه ذاتا تولید بدگمانى و نگرانى مى كند ، ولى آن ها نه تنها به این دستور گوش فراندادند، بلکه محتواى نجواى خودرا انجام گناه و امورى برخلاف دستور خدا و پیامبر صلى الله علیه و آله انتخاب كردند .
تفاوت میان « اِثْم » و « عُدْوان » و « مَعْصِيَةِ الرَّسُول » از این نظر است كه « اِثْم » شامل گناهانى مى شود كه جنبه فردى دارد ( مانند شرب خمر ) و « عُدْوان » ناظر به امورى است كه موجب تعدى بر حقوق دیگران است و اما « مَعْصِيَةِ الرَّسُول » مربوط به فرمان هایى است كه شخص پیامبر صلى الله علیه و آله به عنوان رئیس حکومت اسلامى در زمینه مصالح جامعه اسلامى صادر مى كند .
بنابراین آن ها در نجواهاى خود هرگونه عمل خلاف را مطرح مى كردند ، اعم از اعمالى كه در رابطه با خودشان بود يا دیگران و يا حکومت اسلامى و شخص پیامبر صلى الله علیه و آله .
تعبیر به « يَعُودُونَ » و « يَتَناجَوْنَ » كه به صورت فعل مضارع آمده است ، نشان مى دهد كه این كار را پیوسته تکرار مى كردند و قصدشان ایجاد ناراحتى در قلوب مؤمنان بود .
به هر حال آیه فوق ، به عنوان يك اخبار غیبى پرده از روى اعمال خلاف آن ها برداشته و خط انحرافى آنان را فاش كرد .
« حَيَّوْكَ » از ماده « تحیت » در اصل از « حیات » گرفته شده و به معنى دعا كردن براى سلامت و حیات دیگرى است .
منظور از « تحیت الهى » در این آیه ، همان جمله « اَلسَّلامُ عَلَيْكَ » ( يا « سَلامُ اللّه عَلَيْك » ) مى باشد كه شبیه آن در آیات قرآن در مورد پیامبران و بهشتیان و غیر آن ها كرارا آمده است ، از جمله در آیه 181 سوره صافات مى خوانیم : « وَ سَلامٌ عَلَى الْمُرْسَلینَ :
سلام برتمام رسولان پروردگار » .
و اما تحیتى كه خداوند نگفته بود و مجاز نبود، جمله « اَلسّامُ عَلَيْكَ » ( مرگ بر تو ، يا ملامت و خستگى بر تو ) بوده است .
سپس مى افزاید : « آن ها نه فقط مرتکب این گناهان بزرگ مى شوند ، بلکه آن چنان از باده غرور سرمست هستند كه در دل مى گویند : اگر اعمال ما بد است و خدا مى داند ، پس چرا ما را به خاطر گفته هایمان كیفر نمى دهد » ؟ ( وَ يَقُولُونَ فى اَنْفُسِهِمْ لَوْ لا يُعَذِّبُنَا اللّهُ بِما نَقُولُ ) .
به این ترتیب هم عدم ایمان خود به نبوت پیامبر صلى الله علیه و آله را ثابت كردند و هم عدم ایمان به احاطه علمى خداوند را .
ولى قرآن در يك جمله كوتاه به آن ها چنین پاسخ مى گوید : « جهنم براى آن ها كافى است و نیازى به مجازات دیگر نیست ، همان جهنمى كه به زودى وارد آن مى شوند و چه بد جایگاهى است » ( حَسْبُهُمْ جَهَنَّمُ يَصْلَوْنَها فَبِئْسَ الْمَصیرُ ) .
البته این تعبیر نفى عذاب دنیوى را درباره آن ها نمى كند ، ولى این حقیقت را آشکارا مى گوید كه اگر هیچ كیفرى جز عذاب جهنم نباشد ، براى آن ها كفایت مى كند و كیفر همه اعمال خود را يك جا در دوزخ خواهند دید .
معمولاً هنگام ورود در مجالس ، مردم به يکدیگر سخنانى كه حاکى از احترام و محبت است ، مى گویند و آن را « تحیت » مى نامند . از آیات فوق استفاده مى شود كه تحیت نیز باید جنبه الهى داشته باشد ، همان گونه كه همه آداب و رسوم معاشرت باید چنین باشد . در تحیت علاوه بر احترام و اکرام طرف مقابل باید يادى از خدا نیز دیده شود ، همان گونه كه در سلام، سلامتى طرف راازخداوندتقاضامى كنیم.
درتفسیر «على بن ابراهیم» ذیل آیات موردبحث ، آمده است كه جمعى از ياران پیامبر صلى الله علیه و آله وقتى نزد او مى آمدند ، « اَنْعِمْ صَباحا وَ اَنْعِمْ مَساءا » ( صبحت توأم با راحتى باد ، يا عصرت توأم با
راحتى باد ) مى گفتند و این تحیت عصر جاهلیت بود، قرآن از این كار نهى كرد و رسول خدا صلى الله علیه و آله به آن ها فرمود: « خداوند به ما تحیتى بهتر از آن دستور داده كه تحیت اهل بهشت است ؛ « اَلسَّلامُ عَلَيْكُمْ » كه به معنى « سَلامُ اللّه عَلَيْكُمْ » مى باشد » .(1)امتیاز سلام اسلامى در این است كه از يك سو توأم با ذکر خدا است و از سوى دیگر در آن سلامت همه چیز اعم از دین و ایمان و جسم و جان مطرح است ، نه فقط راحتى و رفاه و آسایش. درباره حکم تحیت و سلام و آداب آن در جلد 4 تفسیر نمونه ذیل آیه 86 سوره نساء بحث مشروحى آورده شده است .
9 يا اَيُّهَا الَّذینَ امَنُوا اِذا تَناجَيْتُمْ فَلا تَتَناجَوْا بِالاِْثْمِ وَ الْعُدْوانِ وَ مَعْصِيَتِ الرَّسُولِ وَ تَناجَوْا بِالْبِرِّ وَالتَّقْوى وَ اتَّقُوااللّهَ الَّذى اِلَيْهِ تُحْشَروُنَ
اى كسانى كه ایمان آورده اید ! هنگامى كه نجوى مى كنید، به گناه و تعدى و معصیت .
1) « نور الثقلین » ، جلد 5 ، صفحه 261 ، حدیث 30 .
رسول خدا نجوى نکنید و به كار نیك و تقوا ، نجوى كنید و از مخالفت خدایى كه بازگشت و جمع شما به سوى او است ، بپرهیزید .
از این تعبیر به خوبى استفاده مى شود كه اصل نجوى اگر در میان مؤمنان باشد و سوءظنى برنیانگیزد و تولید نگرانى نکند و محتواى آن توصیه به نیکى ها و خوبى ها باشد ، مجاز است .
ولى هر گاه از كسانى همچون يهود و منافقان سر زند كه هدفشان آزار مؤمنان پاکدل است، نفس این عمل زشت و حرام است تا چه رسد به این كه محتوى آن نیز شیطانى باشد .
10 اِنَّمَا النَّجْوى مِنَ الشَّيْطانِ لِيَحْزُنَ الَّذینَ امَنُوا وَ لَيْسَ بِضارِّهِمْ شَيْئا اِلاّ بِاِذْنِ اللّهِ وَ عَلَى اللّهِ فَلْيَتَوَكَّلِ الْمُؤْمِنُونَ
نجوى تنها از ناحیه شیطان است ، مى خواهد با آن ، مؤمنان غمگین شوند ، ولى نمى تواند ضررى به آن ها برساند جز به فرمان خداوند ، بنابراین مؤمنان باید تنها بر
خداوند توکل كنند .
هر مؤثرى در عالَم هستى وجود دارد ، تأثیرش به فرمان خدا است ، حتى سوزاندن آتش و برندگى شمشیر كه اگر جلیل نهى كند ، حتى فرمان خلیل را نمى برند .
آن ها با روح توکل و اعتماد بر خدا ، به خوبى مى توانند بر تمام این مشکلات پیروز شوند و نقشه هاى پیروان شیطان را نقش بر آب كنند و توطئه هاى آن ها را در هم بکوبند .
این عمل از نظر فقه اسلامى ، احکام مختلفى بر حسب اختلاف شرایط دارد و به اصطلاح به احکام خمسه تقسیم مى شود ؛ يعنى گاه حرام است و این در صورتى است كه موجب اذیت و آزار و هتك حیثیت مسلمانى گردد ( همان گونه كه در آیات فوق ، به آن اشاره شده بود ) و چنین نجوایى ، نجواى شیطانى است كه هدفش غمگین ساختن مؤمنان است.
در مقابل گاه حکم وجوب به خود مى گیرد و این در صورتى است كه مسأله سرى لازمى
در میان باشد كه افشاى آن خطرناك و عدم ذکر آن نیز موجب تضییع حق و يا خطرى براى اسلام و مسلمین است .
و گاه متصف به استحباب مى شود و آن در جایى است كه انسان براى انجام كارهاى نیك و بِرّ و تقوا به سراغ آن رود و همچنین حکم كراهت و اباحه .
ولى اصولاً هرگاه هدف مهم ترى در كار نباشد ، نجوى كردن كار پسندیده اى نیست و بر خلاف آداب مجلس است زیرا نوعى بى اعتنایى يا بى اعتمادى نسبت به دیگران محسوب مى شود ، لذا در حدیثى از پیغمبر گرامى اسلام صلى الله علیه و آله مى خوانیم : « اِذا كُنْتُمْ ثَلاثَةً فَلا يَتَناجَ اثْنانِ دوُنَ صاحِبِهِما ، فَاِنَّ ذلِكَ يَحْزُنُهُ : هنگامى كه سه نفر باشید ، دو نفر از شما جداى از شخص سوم به نجوى نپردازد چراکه این امر نفر سوم را غمگین مى كند » .(1).
1) «درالمنثور»، جلد6، صفحه184 .
در حدیث دیگرى از « ابوسعید خُدرىّ » مى خوانیم كه مى گوید : « ما براى اجراى دستورهاى پیامبر صلى الله علیه و آله در شب ها كه گاهى مطلب لازم پیش مى آید ، به تناوب در نزدیکى اقامتگاه آن حضرت صلى الله علیه و آله مراقب بودیم ، يك شب عده زیادى گرد هم آمده بودند و آهسته سخن مى گفتیم ، پیامبر صلى الله علیه و آله بیرون آمد و فرمود : « ما هذِهِ النَّجْوى ؟ اَلَمْ تَنْهَوْا عَنِ النَّجْوى : این سخنان درگوشى چیست؟ آیا شمااز نجوى نهى نشده اید »؟(1)
از روایات متعددى نیز استفاده مى شود كه شیطان براى غمگین ساختن مؤمنان ، از هر وسیله اى استفاده مى كند ، نه فقط از نجوى بلکه گاه در عالم خواب صحنه هایى در برابر چشم او مجسم مى كند كه موجب اندوه او شود و دستور داده شده كه مؤمنان در این گونه موارد .
1) « در المنثور » ، جلد 6 ، صفحه 184 .
با پناه بردن به ذات پاك خدا و توکل بر او ، این گونه القائات شیطانى را از خود دور كنند .(1)
11 يا اَيُّهَا الَّذینَ امَنُوا اِذا قیلَ لَكُمْ تَفَسَّحُوا فِى الْمَجالِسِ فَافْسَحُوا يَفْسَحِ اللّهُ لَكُمْ وَ اِذا قیلَ انْشُزوُا فَانْشُزوُا يَرْفَعِ اللّهُ الَّذینَ امَنُوا مِنْكُمْ وَ الَّذینَ اُوتُوا الْعِلْمَ دَرَجاتٍ وَ اللّهُ بِما تَعْمَلُونَ خَبیرٌ
اى كسانى كه ایمان آورده اید ! هنگامى كه به شما گفته شود مجلس را وسعت بخشید ( و به تازه واردها جا دهید ) وسعت بخشید ، خداوند ( بهشت را ) براى شما وسعت مى بخشد و هنگامى كه گفته شود : برخیزید ، برخیزید . اگر چنین كنید خداوند آن ها را كه ایمان آورده اند و كسانى را كه از علم ، بهره دارند ، درجات عظیمى مى بخشد و خداوند به آنچه انجام مى دهید آگاه است .
«تَفَسَّحُوا» از ماده «فُسْح» به معنى مکان وسیع است ، بنابراین «تَفَسُّح» به معنى توسعه .
1) « نورالثقلین »، جلد 5، صفحه 261 و 262، حدیث 31و32 .
دادن مى باشد و این يکى از آداب مجلس است كه وقتى تازه واردى داخل مى شود، حاضران، جمع تر بنشینند و براى او جا باز كنند ، مبادا سرگردان و احیانا خسته و شرمنده شود . این موضوع يکى از وسایل تحکیم پیوندهاى محبت و دوستى است .
« اُنْشُزوُا » از ماده « نَشْز » به معنى زمین بلند گرفته شده ، لذا این واژه در معنى برخاستن نیز استعمال مى شود . زن « ناشزه » به زنى مى گویند كه خود را برتر از این مى داند كه اطاعت همسرش كند ، این واژه گاه به معنى زنده كردن نیز آمده است ، زیرا این امر سبب مى شود كه ازجا برخیزد .
جمله « يَفْسَحِ اللّهُ لَكُمْ » ( خداوند به شما وسعت مى بخشد ) را جمعى از مفسران به توسعۀ مجالس بهشتى تفسیر كرده اند و این پاداشى است كه خداوند براى افرادى كه در این جهان این آداب را رعایت كنند ، مى دهد ولى از آن جاکه آیه مطلق است و قید و شرطى در آن نیست ، مفهوم گسترده اى دارد و هرگونه وسعت بخشیدن الهى را چه در بهشت و چه در دنیا
و در روح و فکر ، در عمر و زندگى و در مال و روزى را شامل مى شود و از فضل خدا تعجب نیست كه در برابر چنین كار كوچکى ، چنان پاداش عظیمى قرار دهد كه پاداش به قدر كرم او است نه به قدر اعمال و كارهاى ما .
از آن جاکه گاهى مجلس آن چنان مملو است كه بدون برخاستن بعضى ، جا براى دیگران پیدا نمى شود و يا اگر جایى پیدا مى شود ، مناسب حال آن ها نیست ، در ادامه آیه مى افزاید : « هنگامى كه به شما گفته شود : برخیزید ، برخیزید » ( وَ اِذا قیلَ انْشُزوُا فَانْشُزوُا ) .
نه تعلل جویید و نه به هنگامى كه برمى خیزید ، ناراحت شوید ، چراکه گاه تازه واردها از شما براى نشستن ، سزاوارترند ، به خاطر خستگى مفرط يا كهولت سن يا احترام خاصى كه دارند و يا جهات دیگر ، این جا است كه باید حاضران ایثار كنند و این ادب اسلامى را رعایت نمایند ، همان گونه كه در شأن نزول آیه آمده است كه پیامبر صلى الله علیه و آله به جمعى از كسانى كه نزدیك او نشسته بودند ، دستور داد جاى خود را به جمعى از تازه واردان كه
از مجاهدان بدر بودند و از نظر علم و فضیلت بر دیگران برترى داشتند ، بدهند .
تعبیر به « دَرَجاتٍ » ( به صورت نکره و با صیغه جمع ) در فراز پایانى آیه ، اشاره به درجات عظیم و والایى است كه خداوند به این گونه افرادى كه علم و ایمان را توأما دارا هستند ، مى دهد . در حقیقت كسانى كه به تازه واردان در كنار خود جا دهند ، درجه اى دارند و آن ها كه ایثار كنند و جاى خود را به آن ها بسپارند و از علم و معرفت بهره داشته باشند ، درجات بیشترى دارند. و از آن جاکه گروهى این آداب را با طیب خاطر و از صمیم دل انجام مى دهند و گروه دیگرى با كراهت و ناخشنودى و يا براى ریا و تظاهر ، در پایان آیه مى افزاید : « خداوند به آنچه انجام مى دهید ، آگاه است » ( وَ اللّهُ بِما تَعْمَلُونَ خَبیرٌ ) .
در قرآن مجید كراراً در كنار مسائل مهم ، اشاراتى به آداب اسلامى مجالس شده است ، از جمله آداب تحیت و ورود در مجلس ، آداب دعوت به طعام ، آداب سخن گفتن با پیامبر صلى الله علیه و آله
و آداب جادادن به تازه واردها مخصوصاً افراد بافضیلت و پیشگام در ایمان و علم .
و این به خوبى نشان مى دهد كه قرآن براى هر موضوعى در جاى خود اهمیت و ارزش قائل شده است و هرگز اجازه نمى دهد آداب انسانى معاشرت ، به خاطر بى اعتنایى افراد ، زیر پا گذارده شود .
در كتب احادیث ، صدها روایت درباره آداب معاشرت با دیگران از پیامبر صلى الله علیه و آله و ائمه معصومین علیهم السلام نقل شده است و مرحوم « شیخ حر عاملى » آن ها را در كتاب « وسائل » جلد هشتم در 166 باب ، گردآورى كرده است . ریزه كارى هایى كه در این روایات است ، نشان مى دهد اسلام تاچه حد در این باره باریك بین و حتى سخت گیر است .
دراین روایات حتى طرزنشستن ، سخن گفتن ، تبسم كردن ، مزاح نمودن ، اطعام كردن ، طرز نامه نوشتن و حتى طرز نگاه كردن به دوستان نیز مورد توجه قرار گرفته و دستورهایى در زمینه هریك داده شده است كه نقل آن ها ما را از بحث تفسیرى خارج مى كند ، تنها به
یك حدیث از امیر مؤمنان على (علیه السلام)در این جا قناعت مى كنیم : « باید در قلب تو نیاز به مردم و بى نیازى از آن ها جمع باشد ، نیازت در نرمى سخن و حسن سلوك تجلى كند و بى نیازیت در حفظ آبرو و عزت نفس » .(1)
12 يا اَيُّهَا الَّذینَ امَنُوا اِذا ناجَيْتُمُ الرَّسُولَ فَقَدِّمُوا بَيْنَ يَدَىْ نَجْویكُمْ صَدَقَةً ذلِكَ خَيْرٌ لَكُمْ وَ اَطْهَرُ فَأِنْ لَمْ تَجِدوُا فَأِنَّ اللّهَ غَفُورٌ رَحیمٌ
اى كسانى كه ایمان آورده اید ! هنگامى كه مى خواهید با رسول خدا نجوى كنید ، قبل از آن صدقه اى ( در راه خدا ) بدهید ، این براى شما بهتر و پاکیزه تر است و اگر توانایى نداشته باشید ، خداوند غفور و رحیم است .
این دستور به خاطر آن بود كه گروهى از مردم مخصوصاً از اغنیاء مرتباً مزاحم پیامبر صلى الله علیه و آله .
1) « وسائل الشیعه » ، جلد 8 ، صفحه 401 .
شده و با او نجوى مى كردند ، كارى كه مایه اندوه دیگران و يا كسب امتیاز بى دلیلى براى اینان بود ، به علاوه موجب تضییع اوقات گرانبهاى پیامبر صلى الله علیه و آله مى شد ، حکم فوق نازل گشت و آزمونى بود براى آن ها و نیز كمکى به مستمندان و وسیله مؤثرى براى كم شدن این مزاحمت ها .
اما « خَيْر » بودن این صدقه هم براى متمکنان بود ، زیرا موجب ثوابى مى شد و هم براى نیازمندان ، چراکه وسیله كمکى به آن ها محسوب مى گشت .
و « اَطْهَر » بودنش از این نظر بود كه قلوب اغنیاء را از حبّ مال مى شست و قلوب نیازمندان را ازکینه و ناراحتى، زیراهنگامى كه نجوى ازصورت مجانى درمى آمد و نیازبه دادن صدقه اى داشت،طبعاکمترمى شد،همان گونه اى كه شد و این يك نوع پاکیزگى براى محیط فکرى واجتماعى مسلمانان بود.
ولى از آن جاکه اگر وجوب دادن صدقه قبل از نجوى ، عمومیت داشت ، فقرا از
طرح مسائل مهم يا نیازهاى خود در برابر پیامبر گرامى صلى الله علیه و آله به صورت نجوى محروم مى شدند ، در ذیل آیه حکم صدقه را از این گروه برداشته است .
و به این ترتیب آن ها كه تمکن مالى داشتند ، دادن صدقه قبل از نجوى براى آنان واجب بود و آن ها كه نداشتند ، بدون آن مى توانستند با پیامبر صلى الله علیه و آله نجوى كنند .
13 ءَاَشْفَقْتُمْ اَنْ تُقَدِّمُوا بَيْنَ يَدَىْ نَجْویكُمْ صَدَقاتٍ فَأِذْ لَمْ تَفْعَلُوا وَ تابَ اللّهُ عَلَيْكُمْ فَاَقیمُوا الصَّلوةَ وَ اتُوا الزَّكوةَ وَ اَطیعُوا اللّهَ وَ رَسُولَهُ وَ اللّهُ خَبیرٌبِماتَعْمَلُونَ
آیا ترسیدید فقیر شوید كه از دادن صدقات قبل از نجوى خوددارى كردید ؟ اکنون كه این كار را نکردید و خداوند توبه شما را پذیرفت ، نماز را برپا دارید و زکات را ادا كنید و خدا و پیامبرش را اطاعت نمایید و ( بدانید ) خداوند از آن چه انجام مى دهید ، با خبر است .
معلوم مى شود كه حبّ مال در دل شما از علاقه به نجواى پیامبر صلى الله علیه و آله بیشتر است و نیز معلوم مى شود در این نجواها غالبا مسائل حیاتى مطرح نمى شد وگرنه چه مانعى داشت كه این گروه قبل از نجوى ، صدقه اى مى دادند و نجوى مى كردند ، خصوصا این كه مقدار خاصى براى صدقه نیز تعیین نشده بود و مى توانستند با مبلغ كمى این مشکل را حل كنند .
تعبیر به « توبه » نشان مى دهد كه آن ها در نجواهاى قبلى مرتکب گناهى شده بودند ، خواه به خاطر تظاهر و ریا و يا آزار پیامبر صلى الله علیه و آله و يا ایذاء مؤمنان فقیر .
اما دعوت به اقامه نماز و اداء زکات و اطاعت خدا و پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله به خاطر اهمیت آن است و نیز اشاره اى به این كه از این پس نجواها باید در مسیر اهداف بزرگ اسلامى و در طریق اطاعت ازخدا و رسول صلى الله علیه و آله باشد .
غالب مفسران شیعه و اهل سنت نوشته اند تنها كسى كه به این آیه عمل كرد ،
امیر مؤمنان على (علیه السلام) بود ، چنان كه « طبرسى » در روایتى از خود حضرت (علیه السلام) نقل مى كند كه فرمود : « آیه اى در قرآن است كه اَحدى قبل از من و بعد از من ، به آن عمل نکرده و نخواهد كرد ، من يك دینار داشتم ، آن را به ده درهم تبدیل كردم و هر زمان مى خواستم با رسول خدا صلى الله علیه و آله نجوا كنم ، درهمى را صدقه مى دادم » .(1)
«فخر رازى» نیز این حدیث را از جمعى از محدثان ، از «ابن عباس» نقل كرده است .(2)
در تفسیر « روح البیان » از « عبد اللّه » فرزند « عمر بن خطاب » نقل مى كند كه مى گفت : « على (علیه السلام) سه فضیلت داشت كه اگر يکى از آن ها براى من حاصل مى شد ، بهتر بود از شتران سرخ موى ( این تعبیر در میان عرب براى اشاره به گرانبهاترین اموال به كار برده مى شد و آن را به صورت ضرب المثل براى .
بیان بسیار نفیس بودن چیزى ، ذکر مى كردند ) نخست تزویج پیامبر صلى الله علیه و آله ، فاطمه علیهاالسلام را به او بود و دیگر ، دادن پرچم به دستش درروز خیبر و دیگر، آیه نجوى» .(1)
ثبوت این فضیلت بزرگ براى على(علیه السلام) در غالب كتب تفسیر و حدیث آمده و چنان معروف است كه نیاز به شرح بیشتر ندارد .
چرا وجوب صدقه قبل از نجوى كردن با پیامبر صلى الله علیه و آله تشریع شد و بعد از مدت كوتاهى نسخ گردید ؟
پاسخ این سؤال را به خوبى مى توان از قرائن موجود در آیه فوق و شأن نزول آن به دست آورد . هدف آزمایشى بود براى افراد پرادعایى كه از این طریق اظهار علاقۀ خاصى به پیامبر
1) « روح البیان » ، جلد 9 ، صفحه 406 .
اکرم صلى الله علیه و آله مى كردند ، معلوم شد این اظهار علاقه ها تنها در صورتى است كه نجوى مجانى باشد ، اما هنگامى كه نیاز به بذل مقدارى مال داشت ، خاموش شدند .
از این گذشته ، این حکم براى همیشه در مسلمانان اثر گذاشت و نشان داد تا ضرورتى نباشد ، نباید وقت گرانبهاى پیامبر صلى الله علیه و آله و دیگر رهبران بزرگ اسلامى رابا نجوى گرفت و وسیله ناخشنودى مردم را فراهم ساخت و در واقع كنترلى بود براى نجواها در آینده .
بنابراین حکم مزبور از آغاز جنبه موقتى داشته و پس از آن كه هدف آن تأمین گردید ، نسخ شد ، زیرا ادامه آن نیز مشکلى ایجاد مى كرد ، چراکه گاه مسائل ضرورى پیش مى آمد كه لازم بود به طور خصوصى باپیامبر صلى الله علیه و آله درمیان گذارده شود، چنان چه حکم صدقه باقى مى ماند ، اى بسا این ضرورت ها از دست مى رفت و افراد يا جامعه اسلامى زیان مى دیدند .
به طور كلى در موارد نسخ ، حکم همیشه از اول جنبه محدود و موقت داشته ، هرچند مردم از این معنى احیانا آگاه نبوده و آن را همیشگى تصور مى كردند .
14 اَلَمْ تَرَ اِلَى الَّذینَ تَوَلَّوْا قَوْما غَضِبَ اللّهُ عَلَيْهِمْ ما هُمْ مِنْكُمْ وَلا مِنْهُمْ وَ يَحْلِفُونَ عَلَى الْكَذِبِ وَ هُمْ يَعْلَمُونَ
آیا ندیدى كسانى را كه طرح دوستى با جمعیتى كه مورد خشم خدا بود ، ریختند ؟ این ها نه از شما هستند و نه از آنان . آن ها سوگند دروغ ياد مى كنند ( كه از شما هستند ) درحالى كه خودشان مى دانند ( دروغ مى گویند ) .
این قوم «مَغْضُوب عَلَيْهِم» ظاهراً همان قوم يهود است كه در آیه 60 سوره مائده به همین عنوان معرفى شده اند، آن جاکه درباره يهود مى گوید : « بگو آیا شما را از كسانى كه وضعشان از این هم بدتر است باخبر كنم ، آن ها كسانى هستند كه خداوند آن ها را لعنت كرده و مورد غضب قرار داده ... » .
سپس مى افزاید : « این ها نه از شما هستند و نه از آنان » ( يهود ) ( ما هُمْ مِنْكُمْ وَلا مِنْهُمْ ) .
نه در مشکلات و گرفتارى ها ياور شما هستند و نه دوست صمیمى آن ها ، بلکه منافقانى هستند كه هر روز چهره عوض مى كنند .
باز درادامه مى افزاید: « آن هابراى اثبات وفادارى خودنسبت به شماقسم يادمى كنند اماسوگندى دروغ كه خودشان هم مى دانند » .
این راه و رسم منافقان است كه پیوسته براى پوشانیدن چهره زشت و منفور خود به سوگندهاى دروغ پناه مى بردند ، در حالى كه عملشان بهترین معرف آن ها است .
15 اَعَدَّ اللّهُ لَهُمْ عَذابا شَدیدا اِنَّهُمْ ساءَ ما كانُوا يَعْمَلُونَ
خداوند عذاب شدیدى براى آن ها فراهم ساخته ، زیرا اعمالى را كه انجام مى دهند ، بد است .
در این آیه به عذاب دردناك این منافقان لجوج اشاره مى كند و بدون شك این عذاب عادلانه است « چراکه آن ها اعمال بدى انجام مى دادند » .
16 اِتَّخَذوُا اَيْمانَهُمْ جُنَّةً فَصَدُّوا عَنْ سَبیلِ اللّهِ فَلَهُمْ عَذابٌ مُهینٌ
آن ها سوگندهاى خود را سپرى قرار دادند و مردم را از راه خدا بازداشتند ، لذا براى
آن ها عذاب خوارکننده اى است .
« جُنَّة » در اصل از ماده « جَنّ » ( بر وزن فَنّ ) به معنى پوشاندن چیزى است و از آن جاکه سپر انسان را در مقابل ضربات دشمن مى پوشاند به آن « جُنَّة » مى گویند .
آرى سوگندهاى دروغ يکى از نشانه هاى منافقان است كه علاوه بر این جا ، در سوره منافقین نیز ضمن بیان اوصاف آن ها ، ذکر شده است ( 2 / منافقین ) .
آن ها مى خواستند با این سوگندهاى دروغین ، آبرو براى خود فراهم كنند ولى خدا آن ها را به عذاب خوارکننده اى مبتلا مى سازد و قبلاً فرمود: « عذاب شدید » براى آن ها است (15 / مجادله) زیرا قلوب مؤمنان راستین را شدیدا به درد مى آورند .
17 لَنْ تُغْنِىَ عَنْهُمْ اَمْوالُهُمْ وَ لا اَوْلادُهُمْ مِنَ اللّهِ شَيْئا اُولئِكَ اَصْحابُ النّارِ هُمْ فیها خالِدوُنَ
اموال و اولادشان به هیچ وجه آن ها را از عذاب الهى حفظ نمى كند ، آن ها اصحاب
آتشند و جاودانه در آن مى مانند .
روز قیامت روزى است كه هیچ پناهگاهى جز خدا نیست و هرچه غیر او است ، از كار مى افتد ، چنان كه در آیه 166 سوره بقره مى خوانیم : « وَ تَقَطَّعَتْ بِهِمُ الاَْسْبابُ : دست آن ها از هرگونه وسیله و سببى قطع مى شود ». و باز در پایان آیه آن ها را با این جمله تهدید مى كند : « آن ها اصحاب دوزخند و جاودانه درآن مى مانند » ( اُولئِكَ اَصْحابُ النّارِ هُمْ فیها خالِدوُنَ ) .
و به این ترتیب گاهى عذاب آن ها را به عنوان « شَدید » توصیف كرده و گاهى « مُهین » و خوارکننده و گاه جاودانه بودن كه هریك از این اوصاف به تناسب وصفى از اوصاف آن ها و اعمالشان است .
18 يَوْمَ يَبْعَثُهُمُ اللّهُ جَمیعا فَيَحْلِفُونَ لَهُ كَما يَحْلِفُونَ لَكُمْ وَ يَحْسَبُونَ اَنَّهُمْ عَلىشَىْ ءٍ اَلااِنَّهُمْ هُمُ الْكاذِبُونَ
به خاطر بیاورید روزى را كه خدا همه آن ها را برمى انگیزد، آن ها براى خدا نیز سوگند
( دروغ ) ياد مى كنند همان گونه كه ( امروز ) براى شما سوگند مى خورند و گمان مى كنند ( با این سوگندهاى دروغ ) كارى مى توانند انجام دهند ، بدانید آن ها دروغگویانند .
قیامت تجلیگاه اعمال و روحیات انسان در این دنیا مى باشد و از آن جا كه منافقان این روحیه را همراه خودشان به قبر و برزخ برده اند ، در صحنه قیامت نیز آشکار مى شود و با این كه مى دانند كه خداوند ، علاّم الغُيوب است و چیزى بر او مخفى نیست ، ولى باز هم بر طبق عادت گذشته سوگند دروغین ياد مى كنند .
البته این يك پندار موهوم و خیال خام بیش نیست ، ولى از آن جاکه در دنیا به این كار عادت كرده بودند كه خطرات و ضررها را با سوگندهاى دروغین از خود دفع نمایند و منافعى براى خود كسب كنند، این ملکات زشت در آن جا نیز جان مى گیرد و خودنمایى مى كند.
19 اِسْتَحْوَذَ عَلَيْهِمُ الشَّيْطانُ فَاَنْسهُمْ ذِكْرَ اللّهِ اُولئِكَ حِزْبُ الشَّيْطانِ اَلا اِنَّ حِزْبَ الشَّيْطانِ هُمُ الْخاسِروُنَ
شیطان بر آن ها چیره شده و ياد خدا را از خاطر برده است، آن ها حزب شیطانند ،
بدانید حزب شیطان زیانکارانند .
« اِسْتَحْوَذَ » از ماده « حَوْذ » در اصل قسمت پشت ران شتر است و چون ساربان به هنگام راندن شترها، برپشت ران هاى آن هامى زند، به معنى تسلط يافتن و به سرعت راندن آمده است.
آرى منافقان دروغگو و مغرور به مال و مقام ، سرنوشتى جز این ندارند كه دربست در اختیار شیطان و وسوسه هاى او قرار گیرند و خدا را به كلى فراموش كنند ، نه تنها منحرف مى شوند كه در زمره عمّال شیطان و اعوان و انصار و لشکر و حزب او براى گمراه ساختن دیگران نیز قرار مى گیرند .
على (علیه السلام)درباره آغاز وقوع فتنه ها و اختلاف ها مى فرماید : « اى مردم آغاز وقوع فتنه ها ، آراء باطلى است كه از آن پیروى مى كنند و بدعت هایى است كه برخلاف حکم قرآن گذارده مى شود و گروهى از مردم به دوستى گروهى دیگر و تبعیت آن هادر این امور مى پردازند، اگر باطل به صورت خالص خودنمایى مى كرد، از دیده هیچ صاحب عقلى پنهان نمى ماند و اگر حق از آمیزش به باطل خالص مى شد ،
اختلافى رخ نمى داد ، ولى بخشى از این مى گیرند و بخشى از آن و ممزوج مى كنند، این جاست كه شیطان بر دوستان خود چیره مى شود و آن هایى كه توفیق الهى يارشان شده ، رهایى مى يابند » .(1)
همین تعبیر در كلام امام حسین سیدالشهداء (علیه السلام)در كربلا دیده مى شود كه وقتى صفوف اهل كوفه را همچون شب تاریك و سیل خروشانى ، در مقابل خود دید ، فرمود : «عجب بندگان بدى هستید، اظهار اطاعت خدا و ایمان به رسول كردید ، ولى اکنون آمده اید ذریه پیامبر صلى الله علیه و آله را به قتل برسانید » در ادامه فرمود : « لَقَدِ اسْتَحْوَذَ عَلَيْكُمُ الشَّيْطانُ فَاَنْساكُمْ ذِكْرَ اللّهِ الْعَظیمِ : شیطان بر شما چیره شده و ياد خداى بزرگ را از خاطرتان برده » ، سپس افزودند : « مرگ بر شما و بر آن چه مى خواهید ، اِنّا لِلّهِ وَ اِنّا اِلَيْهِ راجِعُونَ » .(2)
20 اِنَّ الَذینَ يُحادُّونَ اللّهَ وَ رَسُولَهُ اُولئِكَ فِى الاَْذَلّينَ
کسانى كه با خدا و رسولش دشمنى مى كنند ، آن ها در زمره ذلیل ترین افرادند . .
21 كَتَبَ اللّهُ لاََغْلِبَنَّ اَنَا وَ رُسُلى اِنَّ اللّهَ قَوِىٌّ عَزیزٌ
خداوند چنین مقرر داشته كه من و رسولانم پیروز مى شویم، چراکه خداوند قوى و شکست ناپذیر است.
« يُحادُّونَ » از ماده « مُحادَّة » و به معنى مبارزه مسلحانه و غیر مسلحانه است .
در طول تاریخ پیروزى فرستادگان الهى در چهره هاى گوناگونى نمایان شده : در عذاب هاى مختلفى همچون طوفان نوح و صاعقه عاد و ثمود و زلزله هاى ویرانگر قوم لوط و مانند آن و در پیروزى در جنگ هاى مختلف مانند غزوات « بدر » و « حنین » و فتح « مکه » و سایر غزوات پیامبر اسلام صلى الله علیه و آله .
و از همه مهم تر در پیروزى منطقى آن ها بر مکاتب شیطانى و دشمنان حق و عدالت بوده است و از این جا پاسخ سؤال كسانى كه مى گویند : اگر این وعده قطعى است ، پس چرا بسیارى از رسولان الهى و امامان معصوم علیهم السلام و مؤمنان راستین را شهید كردند و هرگز
پیروز نشدند ؟ روشن مى شود .
این ایراد كنندگان در واقع معنى « پیروزى » را درست تشخیص نداده اند ، مثلاً شاید تصور كنند امام حسین (علیه السلام)در كربلا شکست خورد ، زیرا خود و يارانش شهید شدند ، در حالى كه مى دانیم او به هدف نهایى اش كه رسوایى بنى امیه و بنیان گذاردن مکتب آزادگى و درس دادن به همه آزادگان جهان بود ، رسید و هم اکنون به عنوان سرور شهیدان عالم ( سید الشهداء ) و سرسلسله آزادگان جهان انسانیت ، بر افکار قشر عظیمى از انسان ها با پیروزى حکومت مى كند.(1)
ولى نباید فراموش كرد كه این وعده حتمى خداوند بى قید و شرط نیست ، شرط آن ایمان و آثار ایمان است ، شرطش این است كه سستى به خود راه ندهند و از .
1) اطلاعات بیشتر در جلد 19 تفسیر نمونه صفحه 187 آمده است .
مشکلات نهراسند و غمگین نشوند ، چنان كه در آیه 139 سوره آل عمران مى فرماید : « وَ لا تَهِنُوا وَ لا تَحْزَنُوا وَ اَنْتُمُ الاَْعْلَوْنَ اِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنینَ » .
شرط دیگرش این است كه دگرگونى هارا ازخود شروع كنند چراکه خداوند نعمت هاى هیچ قوم و ملتى را تغییرنمى دهد مگرتغییرى درخود آن هاپیداشود: «ذلِكَ بِاَنَ اللّهَ لَمْ يَكُ مُغَيِّرا نِعْمَةً اَنْعَمَها عَلى قَوْمٍ حَتّى يُغَيِّروُا ما بِاَنْفُسِهِمْ» ( 53 / انفال ) .
باید دست به رشته محکم الهى بزنند و صفوف خود را متحد كنند ، نیروهاى خود را بسیج نمایند ، نیات را خالص گردانند و مطمئن باشند دشمن هر قدر قوى و نیرومند و آن ها هر قدر به ظاهر كم جمعیت و كم توان باشند ، سرانجام با جهاد و كوشش و توکل بر پروردگار پیروز مى شوند .
22 لاتَجِدُ قَوْمايُؤْمِنُونَ بِاللّهِ وَالْيَوْمِ الاْخِرِ يُوادُّونَ مَنْ حادَّاللّهَ وَرَسُولَهُ وَ لَوْ كانُوا اباءَهُمْ اَوْاَبْناءَهُمْ اَوْ اِخْوانَهُمْ اَوْعَشیرَتَهُمْ اُولئِكَ كَتَبَ فىقُلُوبِهِمُ الاْيمانَ وَ اَيَّدَهُمْ بِروُحٍ مِنْهُ وَ يُدْخِلُهُمْ جَنّاتٍ تَجْرى مِنْ تَحْتِهَا الاَْنْهارُ خالِدینَ فیها
رَضِىَ اللّهُ عَنْهُمْ وَرَضُواعَنْهُ اُولئِكَ حِزْبُ اللّهِ اَلا اِنَّ حِزْبَ اللّهِ هُمُ الْمُفْلِحُونَ
هیچ قومى را كه ایمان به خدا و روز قیامت دارد ، نمى يابى كه با دشمنان خدا و رسولش دوستى كنند ، هرچند پدران يا فرزندان يابرادران ياخویشاوندان آن ها باشند ، آن ها كسانى هستند كه خدا ایمان را بر صفحه قلوبشان نوشته و با روحى از ناحیه خودش آن هارا تقویت فرموده ، آن هارا در باغ هایى از بهشت داخل مى كند كه نهرها از زیر درختانش جارى است ، جاودانه در آن مى مانند ، خدا از آن ها خشنود و آن ها نیز از خدا خشنودند ، آن ها حزب اللّه اند ، بدانید حزب اللّه پیروز است .
در آیۀ مورد بحث كه آخرین آیه از سوره مجادله و از كوبنده ترین آیات قرآن است ، به مؤمنان هشدار مى دهد كه جمع میان « محبت خدا » و « محبت دشمنان خدا » در يك دل ممکن نیست و باید از میان این دو ، يکى را برگزینند ، اگر به راستى مؤمنند ، باید از دوستى دشمنان خدا بپرهیزند وگرنه ادعاى مسلمانى نکنند .
محبت پدران و فرزندان و برادران و اقوام ، بسیار خوب است و نشانه زنده بودن عواطف انسانى است ، اما هنگامى كه این محبت رو در روى محبت خدا قرار گیرد ، ارزش خود را از دست مى دهد .
البته افراد مورد علاقۀ انسان تنها این چهار گروه كه در آیه ذکر شده اند ، نمى باشد ، ولى این ها نزدیك ترین افراد انسانند و با توجه به آن ها ، حال بقیه نیز روشن مى شود .
سپس به پاداش هاى بزرگ این گروه كه قلبشان به طور كامل در اختیار عشق خدا است ، پرداخته و پنج موضوع را كه بعضى به صورت امداد و توفیق است و بعضى به صورت نتیجه و سرانجام كار ، بیان مى كند ؛
در بیان قسمت اول و دوم مى فرماید : ( اُولئِكَ كَتَبَ فىقُلُوبِهِمُ الاْيمانَ وَ اَيَّدَهُمْ بِروُحٍ مِنْهُ ) .
بدیهى است این امداد و لطف الهى هرگز با اصل آزادى اراده و اختیار انسان منافات ندارد ، چراکه گام هاى نخستین يعنى « ترك محبت دشمنان خدا » از سوى خود آنان برداشته شده ، سپس امدادهاى الهى به صورت « استقرار ایمان » كه از آن تعبیر به « كتابت » و
نوشتن شده به سراغ آنان مى آید.
آیا این روح الهى كه خدا مؤمنان رابا آن تأیید مى كند ، تقویت پایه هاى ایمان است يا دلایل عقلى يا قرآن و يا فرشته بزرگ خدا كه روح نام دارد ؟ احتمالات و تفسیرهاى مختلفى ذکر شده ، اما جمع میان همه آن ها نیز ممکن است ، خلاصه این روح يك نوع "حیات معنوى جدید" است كه خدا بر مؤمنان افاضه مى كند .
در سومین مرحله مى فرماید : « خداوند آن ها را در "باغ هایى از بهشت" داخل مى كند
که نهرها از زیر درختان و قصورش جارى است و جاودانه در آن مى مانند » ( وَ يُدْخِلُهُمْ جَنّاتٍ ... ) .
در چهارمین مرحله مى افزاید : « خداوند از آن ها خشنود است و آن ها نیز از خدا خشنودند » ( رَضِىَ اللّهُ عَنْهُمْ وَ رَضُوا عَنْهُ ) .
آرى هیچ نعمتى به پایۀ این خشنودى دو جانبه نمى رسد و این كلیدى است براى مواهب و نعمت هاى دیگر ، چراکه وقتى خدا از كسى خشنود باشد ، هرچه تقاضا كند ، به او مى دهد كه او هم كریم است و هم قادر و توانا .
و در آخرین و پنجمین مرحله به صورت يك اعلام عمومى كه حاکى از نعمت و موهبت دیگرى است ، مى فرماید : « آن ها حزب اللّه اند ، بدانید حزب اللّه پیروز است » (اُولئِكَ حِزْبُ اللّهِ اَلا اِنَ حِزْبَ اللّهِ هُمُ الْمُفْلِحُونَ) .
نه تنها پیروزى در سراى دیگر و نیل به انواع نعمت هاى مادى و معنوى در قیامت ، بلکه همان گونه كه در آیات قبل نیز آمد ، در این دنیا نیز به لطف الهى بر دشمنان پیروزند و در پایان جهان نیز حکومت حق و عدالت در دست آن ها است .
در دو آیه از قرآن اشاره به « حزب اللّه » شده ( آیه مورد بحث و آیه 56 سوره مائده ) و در يك آیه اشاره به « حزب شیطان » ، در هر دو مورد كه از حزب خدا سخن مى گوید ، روى مسأله « حُبٌّ فِى اللّه ِ وَ بُغْضٌ فِى اللّه ِ » و ولایت اولیاى حق تکیه كرده است ، در آیه سوره مائده بعد از بیان مسأله « ولایت » و حکم به وجوب اطاعت خدا و اطاعت رسول و آن كس كه در حال نماز ، زکات پرداخته ( امیر مؤمنان على (علیه السلام)) مى فرماید : « وَ مَنْ يَتَوَلَّ اللّهَ وَ
رَسُولَهُ وَ الَّذینَ امَنُوا فَاِنَّ حِزْبَ اللّهِ هُمُ الْغالِبُونَ » .
در آیات مورد بحث نیز روى قطع رابطه دوستى از دشمنان خدا تکیه مى كند ، بنابراین خط حزب اللّه همان خط ولایت و بریدن از غیر خدا و پیامبر و اوصیاى او است .
درمقابل هنگام توصیف « حزب شیطان » كه در آیات قبل این سوره به آن اشاره شده ، بارزترین نشانه هاى آن ها را همان نفاق و دشمنى با حق و فراموشى ياد خدا و دروغ و نیرنگ مى شمرد .قابل توجه این است كه در يك مورد مى گوید : « فَاِنَّ حِزْبَ اللّهِ هُمُ الْغالِبُونَ » و در مورد دیگر مى فرماید : « اَلا اِنَّ حِزْبَ اللّهِ هُمُ الْمُفْلِحُونَ » و با توجه به این كه « فلاح » نیز همراه با پیروزى و غلبه بر دشمن است هر دو آیه به يك معنى باز مى گردد ، با این قید كه « فلاح و رستگارى » مفهومى عمیق تر از مفهوم « غلبه و پیروزى » دارد ، چراکه وصول به هدف را نیز مشخص مى كند. و برعکس حزب شیطان را به زیانکارى و شکست و ناکامى در برنامه ها و بازماندن از مقصد توصیف مى نماید .
مسألۀ ولایت به معنى خاص و حبّ فى اللّه و بغض فى اللّه به معنى عام ، مسأله اى است كه
در روایات اسلامى روى آن تأکید فراوان شده است ، تا آن جاکه سلمان فارسى به امیر مؤمنان (علیه السلام)عرض مى كند : هر زمان خدمت پیامبر صلى الله علیه و آله رسیدم ، دست بر شانه من زد و اشاره به تو كرد و فرمود : « اى سلمان ! این مرد و حزبش پیروزند » .(1)
و در مورد دوم يعنى ولایت عامه در حدیثى از پیغمبر گرامى اسلام صلى الله علیه و آله مى خوانیم كه فرمودند : « وُدُّ الْمُؤْمِنِ لِلْمُؤْمِنِ فِى اللّهِ مِنْ اَعْظَمِ شُعُبِ الاْيمانِ : دوستى مؤمن نسبت به مؤمن براى خدااز مهم ترین شعبه هاى ایمان است».(2)
و درحدیث دیگرى آمده: « خداوند به موسى وحى فرستاد آیا هرگز عملى براى من انجام داده اى » ؟
عرض كرد: « آرى براى تو نماز خوانده ام ، روزه گرفته ام ، انفاق كرده ام و به ياد تو بوده ام » ، فرمود : « اما .
نماز براى تو نشانه حق است ، روزه سپر آتش ، انفاق سایه اى در محشر و ذکر ، نور است . كدام عمل را براى من به جا آورده اى اى موسى » ؟ عرض كرد: « خداوندا ! خودت مرا در این مورد راهنمایى فرما » ، فرمود: « هَلْ والَيْتَ لى وَلِيّا ؟ وَ هَلْ عادَيْتَ لى عَدُوّا قَطٌّ ؟ فَعَلِمَ مُوسى اَنَّ اَفْضَلَ الاَْعْمالِ الْحُبُّ فِى اللّهِ وَ الْبُغْضُ فِى اللّهِ: آیاهرگز به خاطر من كسى را دوست داشته اى؟ و به خاطر من كسى را دشمن داشته اى؟ این جا بود كه موسى دانست برترین اعمال حبّ فى اللّه و بغض فى اللّه است (دوستى براى خدا و دشمنى براى خدا)» .(1)
و در حدیثى از امام صادق (علیه السلام) مى خوانیم كه فرمود : « لا يُمْحَضُ رَجُلٌ نِ الاْيمانَ بِاللّهِ حَتّى يَكُونَ اللّهُ اَحَبَّ اِلَيْهِ مِنْ نَفْسِهِ وَ اَبیهِ وَ اُمِّهِ وَ وَلَدِهِ وَ اَهْلِهِ وَ مالِهِ وَ مِنَ النّاسِ كُلِّهِمْ : هیچ كس ایمانش به خدا خالص نمى شود ، مگر آن زمانى كه خداوند در نظرش محبوب تر از جانش و پدر و مادر و فرزند و خانواده و مالش و همه مردم باشد » .(2).
در این مورد روایات هم در جانب مثبت ( دوستى با دوستان خدا ) و هم در جانب منفى ( دشمنى با دوستان خدا ) بسیار است كه ذکر همه آن ها به طول مى انجامد ، بهتر است این سخن را با حدیث پرمعناى دیگرى از امام باقر (علیه السلام)پایان دهیم ، فرمود : « اِذا اَرَدْتَ اَنْ تَعْلَمَ اَنَّ فیكَ خَيْرا ، فَانْظُرْ اِلى قَلْبِكَ فَاِنْ كانَ يُحِبُّ اَهْلَ طاعَةِ اللّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ يُبْغِضُ اَهْلَ مَعْصِيَتِهِ فَفیكَ خَيْرٌ وَ اللّهُ يُحِبُّكَ وَ اِذا كانَ يُبْغِضُ اَهْلَ طاعَةِ اللّهِ وَ يُحِبُّ اَهْلَ مَعْصِيَتِهِ ، لَيْسَ فیكَ خَيْرٌ وَ اللّهُ يُبْغِضُكَ وَ الْمَرْءُ مَعَ مَنْ اَحَبَّ : اگر بخواهى بدانى آدم خوبى هستى ، نگاهى به قلبت كن ، اگر اهل طاعت خدا را دوست دارى و اهل معصیتش را دشمن ، بدان آدم خوبى هستى و خدا تو را دوست دارد و اگر اهل طاعتش را دشمن دارى و اهل معصیتش را دوست ، چیزى در تو نیست و خدا تو را دشمن دارد و انسان همیشه باکسى است كه او را دوست دارد » .(1)
پایان سورۀ مجادله .
1) « سفینة البحار » ، جلد 1 ، صفحه 201 .
دربارۀ فضیلت تلاوت این سوره ، پیامبر گرامى اسلام صلى الله علیه و آله فرموده اند : « هرکس سوره "حشر" را بخواند ، تمام بهشت و دوزخ و عرش و كرسى و حجاب و آسمان ها و زمین هاى هفتگانه و حشرات و بادها و پرندگان و درختان و جنبندگان و خورشید و ماه و فرشتگان همگى بر او رحمت مى فرستند و براى او استغفار مى كنند و اگر در آن روز يا در آن شب بمیرد ، شهید مرده است » .(1)
امام صادق (علیه السلام) نیز در این زمینه فرموده اند : « هر كس سوره "الرحمن" و "حشر" را به هنگام غروب بخواند ، خداوند فرشته اى را با شمشیر برهنه مأمور حفاظت خانه او مى كند » .(2)
و این ها همه آثار اندیشه در محتواى سوره و عمل به آن است .
بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ
بنام خداوند بخشندۀ بخشایشگر
1 سَبَّحَ لِلّهِ ما فِى السَّمواتِ وَ ما فِى الاَْرْضِ وَ هُوَ الْعَزیزُ الْحَكیمُ
آن چه در آسمان ها و زمین وجود دارد ، براى خدا تسبیح مى گوید و او عزیز و حکیم است .
تسبیح عمومى موجودات زمین و آسمان ، اعم از فرشتگان و انسان ها و حیوانات و گیاهان و جمادات ، ممکن است با زبان قال باشد يا با زبان حال ، چراکه نظام شگفت انگیزى كه درآفرینش هر ذره اى به كاررفته، با زبان حال بیانگر علم و قدرت و عظمت و حکمت خدا است .
و از سوى دیگر به عقیدۀ جمعى از دانشمندان ، هر موجودى در عالَم خود سهمى از عقل و درك و شعور دارد ، هرچند ما از آن آگاه نیستیم و به همین دلیل بازبان خود تسبیح خدا مى گوید ، هرچند گوش ما توانایى شنوایى آن را ندارد ، سرتاسر جهان ، غلغلۀ تسبیح و
حمد او است ، هرچند كه ما نامحرمان از آن بى خبریم ، اما آن ها كه از جمادى سوى جانِ جان رفته اند و براى آنان از غیب چشمى باز شده ، با تمامى موجودات جهان ، همرازند و نطق آب و گِل را به خوبى مى شنوند ، چراکه این نطق ، محسوس اهل دل است .
شرح بیشتر پیرامون این سخن درجلد 12 تفسیر نمونه، ذیل آیه 44 سوره اِسْراء آمده است .
2 هُوَ الَّذى اَخْرَجَ الَّذینَ كَفَروُا مِنْ اَهْلِ الْكِتابِ مِنْ دِيارِهِمْ لاَِوَّلِ الْحَشْرِ ما ظَنَنْتُمْ اَنْ يَخْرُجُوا وَ ظَنُّوا اَنَّهُمْ مانِعَتُهُمْ حُصُونُهُمْ مِنَ اللّهِ فَأَتیهُمُ اللّهُ مِنْ حَيْثُ لَمْ يَحْتَسِبُوا وَ قَذَفَ فى قُلُوبِهِمُ الرُّعْبَ يُخْرِبُونَ بُيُوتَهُمْ بِاَيْدیهِمْ وَ اَيْدِى الْمُؤْمِنینَ فَاعْتَبِروُا يا اُولِى الاَْبْصارِ
او كسى است كه كافران ، اهل كتاب را در اولین برخورد ( با مسلمانان ) از خانه هایشان بیرون راند ، گمان نمى كردید آن ها خارج شوند و خودشان نیز گمان مى كردند كه دژهاى محکمشان آن ها را از عذاب الهى مانع مى شود ، اما خداوند از آن جاکه گمان نمى كردند ، به سراغشان آمد و در قلب آن ها ترس و وحشت افکند ، به گونه اى كه
خانه هاى خود را با دست خویش و با دست مؤمنان ویران مى كردند، پس عبرت بگیرید اى صاحبان چشم !
« حَشْر » در اصل به معنى حرکت دادن جمعیت و خارج ساختن آن ها از قرارگاهشان به سوى میدان جنگ و مانند آن است و منظور از آن در این جا ، اجتماع و حرکت مسلمانان از مدینه به سوى قلعه هاى يهود و يا اجتماع يهود براى مبارزه با مسلمین است و از آن جا كه این نخستین اجتماع در نوع خود بود ، در قرآن به عنوان « لاَِوَّلِ الْحَشْر » نامیده شده و این خود اشاره لطیفى است به برخوردهاى آینده با يهود «بنى نضیر» و يهود «خیبر» و مانند آن ها .
آن ها چنان مغرور و از خود راضى بودند كه تکیه گاهشان دژهاى نیرومند و قدرت ظاهریشان بود . این آیه نشان مى دهد كه يهود « بنى نضیر » در مدینه از امکانات وسیع و تجهیزات فراوانى بهره مند بودند ، به گونه اى كه نه خودشان باور مى كردند كه به این آسانى مغلوب شوند و نه دیگران ، ولى از آن جا كه خدا مى خواست به همه روشن سازد كه چیزى
در برابر ارادۀ او قدرت مقاومت ندارد ، حتى بدون آن كه جنگى رخ دهد ، آن ها را از سرزمین بیرون راند . لذا در ادامه آیه مى فرماید : « فَاَتیهُمُ اللّهُ مِنْ حَيْثُ لَمْ يَحْتَسِبُوا ... »
آرى خدا این لشکر نامرئى يعنى لشکر ترس را كه در بسیارى از جنگ ها به يارى مؤمنان مى فرستد ، بر قلب آن ها چیره كرد و مجال هرگونه حرکت و مقابله را از آن ها سلب نمود، آن ها خودرا براى مقابله بالشکر برون آماده كرده بودند، بى خبر ازآن كه خداوند، لشکرى از درون به سراغشان مى فرستد و چنان آن هارا درتنگنا قرارمى دهدکه خودشان با دشمن براى تخریب خانه هایشان همکارى كنند .
درست است كه كشته شدن رئیس آن ها « كعب بن اشرف » قبل از این ماجرا ، وحشتى بر دل آن ها افکنده بود ، ولى مسلماً منظور از آیه این نیست -- آن چنان كه بعضى از مفسران گمان كرده اند -- بلکه این يك نوع امداد الهى بوده كه بارها در جنگ هاى اسلامى به يارى مسلمین مى شتافت .
جالب این كه مسلمانان از بیرون ، دژهاى آن ها را ویران مى كردند كه به داخل راه يابند و
یهودیان از درون ویران مى كردند تا به صورت سالم به دست مسلمانان نیفتد و نتیجه این همکارى، ویران شدن استحکامات آن ها بود .
در پایان آیه به عنوان يك نتیجه گیرى كلى مى فرماید : « پس عبرت بگیرید اى صاحبان چشم » ( فَاعْتَبِروُا يا اُولِى الاَْبْصارِ ) .
« اِعْتَبِروُا » از ماده « اعتبار » در اصل از « عبور » گرفته شده كه به معنى گذشتن از چیزى به سوى چیز دیگر است و این كه به اشك چشم ، « عَبْرَة » گفته مى شود ، به خاطر عبور قطرات اشك از چشم است و « عبارت » را از این رو مى گویند كه مطالب و مفاهیم را از كسى به دیگرى منتقل مى كند و اطلاق « تعبیر خواب » بر تفسیر محتواى آن ، به خاطر این است كه انسان را از ظاهر به باطن آن منتقل مى سازد .
و به همین مناسبت به حوادثى كه به انسان پند مى دهد ، « عِبْرَت » مى گویند ، چراکه انسان را به يك سلسله تعالیم كلى رهنمون مى گردد و از مطلبى به مطلب دیگر منتقل مى كند .
تعبیر به « اُولِى الاَْبْصار » ( صاحبان چشم ) اشاره به كسانى است كه حوادث را
به خوبى مى بینند و با چشم باز موشکافى مى كنند و به عمق آن مى رسند . واژه « بَصَر » معمولاً به عضو بینایى و « بصیرت » به درك و آگاهى درونى گفته مى شود .
در حقیقت « اُولِى الاَْبْصار » كسانى هستند كه آمادگى گرفتن درس هاى عبرت را دارند ، لذا قرآن به آن ها هشدار مى دهد كه از این حادثه ، بهره بردارى لازم را كنند .
به راستى سرنوشت این قوم يهود با آن قدرت و عظمت و شوکت و با آن امکانات و استحکامات فراوان ، سرنوشت عبرت انگیزى بود ، كه حتى بدون آن كه دست به اسلحه ببرند، درمقابل جمعیت مسلمانان كه هرگز در ظاهر به پاى آن ها نمى رسیدند ، تسلیم شدند ، خانه هاى خود را با دست خویش ویران كردند و اموالشان را براى مسلمانان نیازمند به جا گذاردند و در نقاط مختلف پراکنده شدند ، درحالى كه طبق نقل تواریخ از آغاز به این جهت در سرزمین مدینه سکنى گزیده بودند كه پیامبر موعود كتب خویش را درك كنند و در صف اول يارانش قرار گیرند .
و در حدیثى از امام صادق (علیه السلام) مى خوانیم : « كانَ اَكْثَرُ عِبادَةِ اَبىذَرِ
رَحِمَهُ اللّهِ التَّفَكُّرُ وَ الاِْعْتِبارُ : بیشترین عبادت ابوذر ، تفکر و عبرت گرفتن بود » .(1)
اما مع الاسف بسیارند كسانى كه باید همه حوادث دردناك را خودشان بیازمایند و طعم تلخ شکست ها را شخصا بچشند و هرگز از وضع دیگران ، عبرت نمى گیرند .
امیر مؤمنان على (علیه السلام) مى فرماید : « اَلسَّعیدُ مَنْ وُعِظَ بِغَيْرِهِ : سعادتمند ، كسى است كه از دیگران پند و عبرت گیرد » .(2)
3 وَ لَوْلا اَنْ كَتَبَ اللّهُ عَلَيْهِمُ الْجَلاءَ لَعَذَّبَهُمْ فِى الدُّنْيا وَ لَهُمْ فِى الاْخِرَةِ عَذابُ النّارِ
و اگر نه این بود كه خداوند جلاى وطن را بر آن ها مقرر داشته بود ، آن ها را در همین دنیا مجازات مى كرد و براى آن ها در آخرت نیز عذاب آتش است .
بى شك جلاى وطن و رها كردن قسمت عمده سرمایه هایى كه يك عمر فراهم كرده بودند ، خود براى آن ها عذابى دردناك بود ، بنابراین منظور از این آیه ، آن است كه اگر این .
عذاب براى آن ها مقدر نشده بود ، عذاب دیگرى كه همان قتل و اسارت به دست مسلمانان بود ، بر سرشان فرود مى آمد . خدا مى خواست آن ها در جهان آواره شوند و چه بسا این آوارگى براى آن ها دردناك تر بود ، زیرا هر وقت به ياد آن همه دژها و خانه هاى مجلل و مزارع و باغات خود مى افتادند كه در دست دیگران است و خودشان بر اثر پیمان شکنى و توطئه بر ضد پیامبر صلى الله علیه و آله در مناطق دیگر محروم و سرگردانند ، گرفتار آزار و شکنجه هاى روحى فراوانى مى شدند .
چنین است دنیا و آخرت كسانى كه پشت پا به حق و عدالت زنند و بر مرکب غرور و خودخواهى سوارگردند .
4 ذلِكَ بِاَنَّهُمْ شاقُّوا اللّهَ وَ رَسُولَهُ وَ مَنْ يُشاقِّ اللّهَ فَاِنَّ اللّهَ شَدیدُ الْعِقابِ
این به خاطر آن است كه آن ها با خدا و رسولش دشمنى كردند و هرکس با خدا دشمنى كند ، عذاب الهى ( در حق او ) شدید است .
« شاقُّوا » از ماده « شِقاق » در اصل به معنى شکاف و جدایى میان دو چیز است و از
آن جاکه همیشه دشمن در طرف مقابل قرار مى گیرد و خود را جدا مى سازد ، به عمل او « شِقاق » مى گویند .
قابل توجه این كه درآغاز آیه، دشمنى باخدا و رسول صلى الله علیه و آله را مطرح مى كند و در ذیل آیه، تنهاسخن ازدشمنى باخدااست، اشاره به این كه دشمنى با رسول خدا صلى الله علیه و آله نیز با دشمنى خدا يکى است و از هم جدا نیست .
5 ما قَطَعْتُمْ مِنْ لینَةٍ اَوْ تَرَكْتُمُوها قائِمَةً عَلى اُصُولِها فَبِأِذْنِ اللّهِ وَ لِيُخْزِىَ الْفاسِقینَ
هر درخت باارزش نخل را قطع و يا آن را به حال خود واگذار كردید ، همه به فرمان خدا بود و هدف این بود كه فاسقان را خوار و رسوا كند .
« لینَة » از ماده « لَوْن » به يك نوع عالى از درخت خرما مى گویند و بعضى آن را از ماده « لین » به معنى نرمى ، به نوعى از درخت خرما تفسیر كرده اند كه شاخه هایى نرم و نزدیك زمین و میوه اى نرم و لذیذ دارد .
ظاهر آیه این است كه مسلمانان بعضى از درختان « لینة » ( نوع خوب ) را بریدند و بعضى از همان ها را رها ساختند و این عمل باعث ایراد يهود شد و قرآن به آن ها پاسخ گفت تا روشن شود این كار از روى هواى نفس نبوده ، بلکه يك دستور الهى در این زمینه صادر شده بود كه در شعاع محدود این كار ، عملى گردد تا بیش از حد ضایعاتى رخ ندهد .
در هرصورت این حکم يك استثناء در قانون معروف اسلامى است كه مى گوید به هنگام حمله به دشمن نباید درختان را قطع كرد و حیوانات را كشت و زراعت ها را آتش زد ، این تنها مربوط به موردى بوده است كه براى بیرون كشیدن دشمن از قلعه و يا فراهم ساختن میدان جنگ و مانند آن ضرورت داشته و در هر قانون كلى ، استثنائات جزئى ضرورى ، غالباً وجود دارد ، همان گونه كه اصل كلى بر نخوردن گوشت مردار است ، ولى به هنگام اجبار و اضطرار ، « اکل میته » جایز است .
جملۀ « وَ لِيُخْزِىَ الْفاسِقینَ » ( تا فاسقان را خوار و رسوا كند ) نشان مى دهد كه حداقل يکى از اهداف این كار ، خوار نمودن دشمن و در هم شکستن روحیۀ آن ها بوده است .
6 وَ ما اَفاءَ اللّهُ عَلى رَسُولِهِ مِنْهُمْ فَما اَوْجَفْتُمْ عَلَيْهِ مِنْ خَيْلٍ وَ لا رِكابٍ وَ لكِنَّ اللّهَ يُسَلِّطُ رُسُلَهُ عَلى مَنْ يَشاءُ وَ اللّهُ عَلى كُلِّ شَىْ ءٍ قَدیرٌ
آن چه را خدابه رسولش از آن ها ( از يهود ) بازگرداند ، چیزى است كه شما براى به دست آوردن آن ( زحمتى نکشیدید ) نه اسبى تاختید و نه شترى ، ولى خداوند رسولان خود را بر هرکس بخواهد ، مسلط مى سازد و خدا بر هرچیز قادر است .
« اَفاءَ » از ماده « فَىْ ء » ( بر وزن شَىْ ء ) در اصل به معنى رجوع و بازگشت ، مى باشد و این كه بر این دسته از غنایم ، « فَىْ ء » اطلاق شده ، شاید به خاطر آن است كه خداوند تمام مواهب این جهان را در اصل براى مؤمنان و قبل از همه براى پیغمبر گرامیش كه اشرف كائنات و خلاصه موجودات است ، آفریده و افراد غیرمؤمن و گنهکار در حقیقت غاصبان این اموال هستند ( هرچند بر حسب قوانین شرعى يا عرفى مالك محسوب شوند ) هنگامى كه این اموال به صاحبان حقیقى بازمى گردد ، شایسته عنوان « فَىْ ء » است .
«اَوْجَفْتُمْ» از ماده «ایجاف» به معنى راندن سریع است كه معمولاً در جنگ ها اتفاق مى افتد .
« خَيْل » در اصل از ماده « خیال » به معنى پندار و تصورات ذهنى است و « خُيَلاء » به معنى تکبر و خودبرتر بینى است ، چراکه از يك نوع تخیل فضیلت ناشى مى شود و از آن جا كه وقتى انسان بر اسب سوار مى شود ، غالبا يك نوع غرور و كبر احساس مى كند ، لفظ « خَيْل » بر اسب اطلاق شده است ، قابل توجه این كه « خَيْل » هم به اسب ها گفته مى شود و هم به سواران .
« رِكاب » از ماده « رُكُوب » معمولاً به شتران سوارى مى گویند .
این آیه و آیه بعد حکم غنایم « بنى نضیر » را بیان مى كند و در عین حال روشنگر يك قانون كلى در زمینه تمام غنایمى است كه بدون دردسر و زحمت و رنج ، عاید جامعه اسلامى مى شودکه در فقه اسلامى به عنوان « فَىْ ء » ياد شده است .
هدف از مجموع جمله این است كه در تمام مواردى كه براى به دست آوردن غنیمت ، هیچ جنگى رخ ندهد ، غنایم در میان جنگجویان تقسیم نخواهد شد و به طور كامل در
اختیار رئیس مسلمین قرار مى گیرد ، او هم با صلاحدید خود در مصارفى كه در آیه بعد مى آید ، مصرف مى كند .
سپس مى افزاید:« چنان نیست كه پیروزى هاهمیشه نتیجه جنگ هاى شماباشد »(وَلكِنَ اللّهَ يُسَلِّطُ رُسُلَهُ عَلى مَنْ يَشاءُ وَ اللّهُ عَلى كُلِّ شَىْ ءٍ قَدیرٌ) .
آرى پیروزى بر دشمن سرسخت و نیرومندى همچون يهود « بنى نضیر » با امدادهاى غیبى خداوند صورت گرفت، تا بدانیدخداوند برهمه چیز قادر است و مى تواند در يك چشم برهم زدن قومى نیرومند را زبون سازد و گروهى اندك را بر آن ها مسلط كند و تمام امکانات را از گروه اول به گروه دوم منتقل نماید .
این جا است كه مسلمانان مى توانند در چنین میدان هایى هم درس معرفة اللّه بیاموزند و هم نشانه هاى حقانیت پیامبر صلى الله علیه و آله را ببینند و هم برنامه اخلاص و اتکاء به ذات پاك خدا را در تمام مسیر راهشان ياد بگیرند .
7 ما اَفاءَاللّهُ عَلىرَسُولِهِ مِنْ اَهْلِ الْقُرى فَلِلّهِ وَلِلرَّسُولِ وَ لِذِى الْقُرْبى وَالْيَتامى
وَ الْمَساکینِ وَابْنِ السَّبیلِ كَىْ لا يَكُونَ دوُلَةً بَيْنَ الاَْغْنِياءِ مِنْكُمْ وَ ما اتیكُمُ الرَّسُولُ فَخُذوُهُ وَ ما نَهیكُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا وَ اتَّقُوا اللّهَ اِنَّ اللّهَ شَدیدُ الْعِقابِ
آن چه را خداوند از اهل این آبادى ها به رسولش بازگرداند، از آنِ خدا و رسول و خویشاوندان او و يتیمان و مستمندان و در راه ماندگان است ( تا این اموال عظیم ) دست به دست میان ثروتمندان شما نگردد ، آن چه را رسول خدا براى شما آورده ، بگیرید و اجرا كنید و آن چه را از آن نهى كرده، خوددارى نمایید و از مخالفت خدا بپرهیزید كه خداوند شدید العقاب است .
یعنى این همانند غنایم جنگ هاى مسلحانه نیست كه تنها يك پنجم آن در اختیار پیامبر صلى الله علیه و آله و سایر نیازمندان قرار گیرد و چهار پنجم از آن جنگجویان باشد .
و همچنین اگر در آیه قبل گفته شد كه تمام آن متعلق به پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله است ، مفهومش این نیست كه تمام آن را در مصارف شخصى ، مصرف مى كند ، بلکه چون رئیس
حکومت اسلامى و مخصوصاً مدافع و حافظ حقوق نیازمندان و مستمندان است ، لذا قسمت عمده اى از آن را در مورد آن ها مصرف مى نماید .
در این آیه شش مصرف براى « فَىْ ء » ذکر شده است :
✓ 1 - سهم خداوند ، بدیهى است خداوند مالك همه چیز است و در عین حال به هیچ چیز نیازمند نیست و این يك نوع نسبت تشریفى است تا گروه هاى دیگر كه بعد از آن ذکر شده اند ، هیچ نوع احساس حقارت نکنند و سهم خود را همردیف سهم خدا محسوب دارند و ذرّه اى از شخصیت آن ها در افکار عمومى كاسته نشود .
✓ 2 - سهم پیامبر صلى الله علیه و آله ، كه طبعا نیازمندى هاى شخصى او و سپس نیازمندى هاى مقامى او و انتظاراتى را كه مردم از او دارند، تأمین مى كند .
✓ 3 - سهم ذوى القربى ، كه بدون شك در این جا منظور خویشاوندان پیامبر صلى الله علیه و آله و
بنى هاشم است كه از گرفتن زکات كه جزء اموال عمومى مسلمین است ، محرومند .(1)
اصولاً معنى ندارد كه منظور خویشاوندان عموم مردم باشد ، زیرا در این صورت همه مسلمانان را بدون استثناء شامل مى شود ، زیرا همه مردم خویشاوندان يکدیگرند .
در این كه آیا در ذوى القربى نیاز و فقر ، شرط است يا نه ، در میان مفسران گفتگو است ، هرچند با قرائتى كه در پایان این آیه و آیۀ بعد است ، شرط بودن آن صحیح تر به نظر مى رسد .
✓ 4 و 5 و 6 - سهم يتیمان و مسکینان و در راه ماندگان ، در این كه این سه گروه باید تنها از بنى هاشم باشند يا عموم يتیمان و مستمندان و ابن السبیل ها را شامل مى شود ، در میان مفسران گفتگو است .
آیۀ 8 و 9 این سوره كه توضیحى براى این آیه است ، گواهى مى دهد كه این سهم .
1) نه تنها مفسران شیعه ، بلکه بسیارى از مفسران اهل سنت نیز در كتاب هایشان به آن تصریح كرده اند مانند ؛ « تفسیر كبیر » ، « روح البیان » ، « فى ظلال القرآن » و « روح المعانى » .
مخصوص بنى هاشم نیست ، زیرا در آن سخن از عموم فقراى مهاجرین و انصار است .
علاوه بر این مفسران نقل كرده اند كه پیامبر صلى الله علیه و آله بعد از ماجراى « بنى نضیر » اموالى را كه از آن ها باقى مانده بود ، در میان « مهاجران » كه عموما در شرایط سختى در مدینه زندگى مى كردند و سه نفر از طایفۀ « انصار » كه سخت نیازمند بودند ، تقسیم كرد و این دلیل بر عمومیت مفهوم آیه است و اگر بعضى از روایات با آن سازگار نباشد ، باید ظاهر قرآن را ترجیح داد .(1)
سپس به فلسفۀ این تقسیم حساب شده پرداخته ، مى افزاید : « كَىْ لا يَكُونَ دوُلَةً بَيْنَ الاَْغْنِياءِ مِنْكُمْ » .
« دَوْلَة » و « دوُلَة » به يك معنى است ، هرچند بعضى میان این دو فرق گذاشته اند ، اولى را مخصوص اموال و دومى را مربوط به جنگ و مقام دانسته اند و يا اولى را اسم مصدر و دومى .
1) « وسائل الشیعه »،جلد 6،صفحه 356 .
را مصدر شمرده اند ، به هر صورت با ماده « تداول » كه به معنى دست به دست كردن است، ریشه مشترك دارد .
این آیه يك اصل اساسى را در اقتصاد اسلامى بازگو مى كند و آن این كه جهت گیرى اقتصاد اسلامى ، چنین است كه در عین احترام به « مالکیت خصوصى » ، برنامه را طورى تنظیم كرده كه اموال و ثروت ها در دست گروهى محدود ، متمرکز نشود كه پیوسته در میان آن ها دست به دست بگردد .
البته این ، به آن معنى نیست كه ما پیش خود قانون وضع كنیم و ثروت ها را از گروهى بگیریم و به گروه دیگرى بدهیم ، بلکه منظور این است كه اگر مقررات اسلامى در زمینه تحصیل ثروت و همچنین مالیات هایى همچون خمس و زکات و خراج و غیر آن و احکام بیت المال و انفال درست پیاده شود ، خودبه خود چنین نتیجه اى را خواهد داد كه در عین احترام به تلاش هاى فردى ، مصالح جمع تأمین خواهد شد و از دو قطبى شدن جامعه ( اقلیتى ثروتمند و اکثریتى فقیر ) جلوگیرى مى كند .
و در پایان آیه مى افزاید : « وَ ما اتیكُمُ الرَّسُولُ فَخُذوُهُ وَ ما نَهیكُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا وَ اتَّقُوا اللّهَ اِنَّ اللّهَ شَدیدُ الْعِقابِ » .
این جمله هرچند در ماجراى غنایم « بنى نضیر » نازل شده ، ولى محتواى آن ، يك حکم عمومى در تمام زمینه ها و برنامه هاى زندگى مسلمان ها است و سند روشنى براى حجت بودن سنت پیامبر صلى الله علیه و آله است .
بر طبق این اصل همه مسلمانان موظفند كه اوامر و نواهى پیامبر صلى الله علیه و آله را به گوش جان بشنوند و اطاعت كنند ، خواه در زمینه مسائل مربوط به حکومت اسلامى باشد ، يا مسائل اقتصادى و يا عبادى و غیر آن ، خصوصاً این كه در ذیل آیه ، كسانى را كه مخالفت كنند ، به عذاب شدید تهدید كرده است .
از آن چه گفتیم ، این نکته روشن مى شود كه درمیان آیه ششم و هفتم تضادى وجود ندارد ، هرچند آیه ششم ظاهراً « فى ء » را در اختیار شخص پیامبر صلى الله علیه و آله مى گذارد و در آیه هفتم ، مصارف ششگانه اى براى آن ذکر مى كند، زیرا این مصارف ششگانه ، ذکر اولویت هایى است
که پیامبر صلى الله علیه و آله درمورداموالى كه دراختیاردارد،بایدرعایت كندوبه تعبیردیگرپیغمبراکرم صلى الله علیه و آله
این همه ثروت رابراى شخص خودش نمى خواهد ، بلکه به عنوان رهبر و رئیس حکومت اسلامى در هر موردى لازم است ، صرف مى كند .
این نکته نیز قابل توجه است كه این حق بعد از پیامبر صلى الله علیه و آله ، به امامان معصوم علیهم السلام و بعد از آن ها به نوّاب آن ها يعنى مجتهدان جامع الشرایط مى رسد ، زیرا احکام اسلام ، تعطیل بردار نیست و حکومت اسلامى از مهم ترین مسایلى است كه مسلمانان با آن ها سروکاردارند و قسمتى ازپایه هاى این حکومت، برمسایل اقتصادى نهاده شده است و بخشى از مسایل اقتصادى اصیل اسلامى، همین ها است .
« فدك » يکى از دهکده هاى آباد اطراف مدینه در حدود 140 كیلومترى نزدیك خیبر بود كه در سال هفتم هجرت كه قلعه هاى خیبر يکى پس از دیگرى در برابر رزمندگان اسلام سقوط كرد و قدرت مرکزى يهود ، در هم شکست ، ساکنان فدك ، از در صلح و تسلیم در
برابر پیامبر صلى الله علیه و آله درآمدند و نیمى از زمین و باغ هاى خود را به آن حضرت صلى الله علیه و آله واگذار كردند و نیم دیگرى را براى خود نگه داشتند و درعین حال كشاورزى سهم پیامبر صلى الله علیه و آله را نیز بر عهده گرفتند و دربرابرزحماتشان حقى ازآن مى بردند.
با توجه به آیه « فَىْ ء » در این سوره ، این زمین مخصوص پیغمبر گرامى اسلام صلى الله علیه و آله بود و مى توانست در مورد خودش يا مصارف دیگرى كه در آیه 7 همین سوره اشاره شده ، مصرف كند ، لذا پیامبر صلى الله علیه و آله آن را به دخترش فاطمه علیهاالسلام بخشید و این سخنى است كه بسیارى از مورخان و مفسران شیعه و اهل سنت به آن تصریح كرده اند ، از جمله در تفسیر « در المنثور » از « ابن عباس » نقل شده وقتى آیه « وَ اتِ ذَا الْقُرْبى حَقَّهُ » ( 38 / روم ) نازل شد ، پیامبر صلى الله علیه و آله فدك را به فاطمه بخشید ( اَقْطَعَ رَسُولُ اللّهِ فاطِمَةَ فَدَكاً ) .(1).
1) « در المنثور » ، جلد 4 ، صفحه 177 .
و در كتاب « كنز العمال » كه در حاشیۀ « مسند احمد » آمده ، در مسأله صله رحم از « ابوسعید خُدرى » نقل شده هنگامى كه آیه فوق نازل شد ، پیامبر صلى الله علیه و آله فاطمه علیهاالسلام را خواست و فرمود : « يا فاطِمَةُ لَكِ فَدَكٌ : اى فاطمه فدك از آنِ تو است » .(1)
« حاکم نیشابورى » هم در تاریخش همین معنى را آورده است .
«ابن ابى الحدید» نیز در « شرح نهج البلاغه » داستان فدك را به طور مشروح ذکر كرده (2)و همچنین كتب فراوان دیگر .
اما بعد از پیامبر صلى الله علیه و آله كسانى كه وجود این قدرت اقتصادى را در دست همسر على (علیه السلام) مزاحم قدرت سیاسى خود مى دیدند و تصمیم داشتند ياران على (علیه السلام) را از هر نظر منزوى .
کنند ، به بهانۀ حدیث مجعول « نَحْنُ مُعاشِرَ الاَْنْبِياءِ لا نُورَثُ » آن را مصادره كردند و با این كه فاطمه علیهاالسلام رسما متصرف آن بود و كسى از « ذوُا الْيَد » مطالبه شاهد و بيّنه نمى كند ، از او شاهد خواستند ، حضرت (علیه السلام) نیز اقامه شهود كرد ، پیغمبر صلى الله علیه و آله شخصا فدك را به او بخشیده ، اما با این همه اعتنایى نکردند . در دوران هاى بعد هریك از خلفا كه مى خواستند تمایلى به اهل بیت نشان دهند ، فدك را به آن ها بازمى گرداندند ، اما چیزى نمى گذشت كه دیگرى آن را مجددا مصادره مى كرد و این عمل بارها در زمان خلفاى « بنى امیه » و « بنى عباس » تکرار شد .
داستان فدك و حوادث گوناگونى كه در رابطه با آن در صدر اسلام و دوران هاى بعد روى داد ، از دردناك ترین و غم انگیزترین و در عین حال عبرت انگیزترین فرازهاى تاریخ اسلام است كه مستقلاً باید مورد بحث و بررسى دقیق قرار گیرد تا از حوادث مختلف تاریخ اسلام پرده بردارد .
جالب این كه محدّث اهل سنت ، « مسلم بن حجاج نیشابورى » در كتاب معروفش
« صحیح مسلم » داستان مطالبه فاطمه علیهاالسلام فدك را ازخلیفه اول مشروحا آورده و از عایشه نقل مى كندکه بعداز امتناع خلیفه ازتحویل دادن فدک، فاطمه علیهاالسلام از او قهر كرد و تا هنگام وفات ، يك كلمه با او سخن نگفت .
8 لِلْفُقَراءِ الْمُهاجِرینَ الَّذینَ اُخْرِجُوا مِنْ دِيارِهِمْ وَ اَمْوالِهِمْ يَبْتَغُونَ فَضْلاً مِنَ اللّهِ وَ رِضْوانا وَ يَنْصُروُنَ اللّهَ وَ رَسُولَهُ اُولئِكَ هُمُ الصّادِقُونَ
این اموال براى مهاجرانى است كه از خانه و كاشانه و اموال خود بیرون رانده شدند ، آن ها فضل الهى و رضاى او را مى طلبند و خدا و رسولش را يارى مى كنند
و آن ها راستگویانند .
در این جا سه وصف مهم براى مهاجران نخستین بیان كرده كه در « اخلاص » و « جهاد » و « صدق » خلاصه مى شود .
ابتدا مسألۀ « ابتغاء فضل خدا و رضاى او » را مطرح مى كند كه بیانگر این واقعیت
است كه هجرت آن ها نه براى دنیا و هواى نفس ، بلکه براى جلب خشنودى پروردگار و ثواب او بوده است .
بنابراین « فَضْل » در این جا به معنى ثواب و پاداش الهى است و « رِضْوان » همان خشنودى پروردگار است كه مرحله والاترى از تمناى ثواب مى باشد .
حتى تعبیر به « فَضْل » ممکن است اشاره به این نکته باشد كه آن ها اعمالشان را ناچیزتر از آن مى دانند كه استحقاق ثوابى داشته باشد ، بلکه ثواب را يك اِنْعام الهى مى شمرند .
دیگر این كه آن ها پیوسته درخدمت آیین حق و يارى رسول او هستند و لحظه اى از جهاد در این راه دست برنمى دارند .
باید توجه داشت كه جملۀ « يَنْصُروُنَ » فعل مضارع و دالّ بر استمرار است .
به این ترتیب آن ها اهل سخن و ادعا نیستند ، بلکه ایمان خود را با جهاد مستمر ثابت كرده اند .
و در سومین مرحله ، آن ها را به صدق و راستى توصیف كرده كه با توجه به گستردگى
مفهوم این تعبیر ، صداقت آن ها را در همه چیز منعکس مى كند و هم در دعوى ایمان ، صادقند ، هم در ادعاى محبت به رسول خدا صلى الله علیه و آله و هم در زمینه طرفدارى از آیین حق .
ناگفته پیدا است كه این اوصاف براى ياران پیامبر صلى الله علیه و آله در زمان نزول این آیات است ، ولى مى دانیم كه در میان آن ها افرادى بودند كه بعدا تغییر مسیر دادند و خود را از افتخارات بزرگ این آیه محروم ساختند ، همانند كسانى كه آتش جنگ « جمل » را در بصره و « صفین » را در شام روشن ساختند و در برابر خلیفه رسول اللّه كه به اتفاق مسلمین ، لازم الاطاعه بود ، قیام كردند و خون هاى هزاران مسلمان را بر خاك ریختند .
9 وَ الَّذینَ تَبَوَّؤُا الدّارَ وَ الاْيمانَ مِنْ قَبْلِهِمْ يُحِبُّونَ مَنْ هاجَرَ اِلَيْهِمْ وَ لا يَجِدوُنَ فى صُدوُرِهِمْ حاجَةً مِمّا اُوتُوا وَ يُؤْثِروُنَ عَلى اَنْفُسِهِمْ وَلَوْ كانَ بِهِمْ خَصاصَةٌ وَ مَنْ يُوقَ شُحَّ نَفْسِهِ فَاُولئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ
و براى كسانى كه در دار الهجرة ( سرزمین مدینه ) و در خانه ایمان ، قبل از مهاجران ، مسکن گزیدند ، آن ها كسانى را كه به سویشان هجرت كنند ، دوست مى دارند و در
دل خود نیازى به آن چه به مهاجران داده شده ، احساس نمى كنند و آن ها را بر خود مقدم مى دارند ، هرچند شدیدا فقیر باشند ، كسانى كه خداوند آن ها را از بخل و حرص نفس خویش بازداشته ، رستگارند .
« تَبَوَّؤُا » از ماده « بَواء » اصل به معنى مساوات اجزاء مکان است و به تعبیر دیگر صاف و مرتب كردن يك مکان را « بَواء » مى گویند . این تعبیر كنایه لطیفى است از این معنى كه جمعیت انصار مدینه قبل از آن كه پیامبر صلى الله علیه و آله و مهاجران وارد این شهر شوند ، زمینه هاى هجرت را فراهم كردند و همان گونه كه تاریخ مى گوید ، آن ها دو بار در عقبه ( گردنه اى نزدیك مکه ) آمده و مخفیانه با پیامبر خدا صلى الله علیه و آله بیعت كردند و به صورت مبلغانى به سوى مدینه بازگشتند و حتى يکى از مسلمانان مکه به نام « مُصْعَبُ بْنُ عُمَيْر » را به عنوان مبلّغ همراه خود به مدینه آوردند تا افکار عمومى را براى هجرت پیامبر صلى الله علیه و آله آماده سازند .
بنابراین نه تنها خانه هاى ظاهرى را آمادۀ پذیرایى مهاجران كردند ، بلکه خانۀ دل و جان و محیط شهر خود را نیز تا آن جا كه مى توانستند ، آماده ساختند .
تعبیر « مِنْ قَبْلِهِمْ » نشان مى دهد كه این ها همه قبل از هجرت مسلمانان مکه بوده است و مهم همین است .
سپس به بررسى سه توصیف دیگر كه بیانگر كل روحیات انصار مى باشد ، مى پردازد ( يُحِبُّونَ مَنْ هاجَرَ اِلَيْهِمْ ) .
و در این زمینه از نظر آن ها تفاوتى میان مسلمانان نیست ، بلکه مهم نزد آنان ، مسأله ایمان و هجرت است و این دوست داشتن ، يك ویژگى مستمر آن ها محسوب مى شود .
« دیگر این كه آن ها در درون سینه هاى خود ، نیازى نسبت به آن چه كه به مهاجران داده شده ، احساس نمى كنند » ( وَ لا يَجِدوُنَ فى صُدوُرِهِمْ حاجَةً مِمّا اُوتُوا ) .
و در مرحلۀ سوم مى افزاید : « آن ها مهاجران را بر خود مقدم مى دارند ، هرچند شدیدا فقیر باشند » ( وَ يُؤْثِروُنَ عَلى اَنْفُسِهِمْ وَ لَوْ كانَ بِهِمْ خَصاصَةٌ ) .
و به این ترتیب « محبت » ، « بلندنظرى » و « ایثار » ، سه ویژگى پرافتخار آن ها است .
« خَصاصَة » از ماده « خَصاص » به معنى شکاف هایى است كه در دیوار خانه به وجود
مى آید و از آن جا كه فقر در زندگى انسان ، ایجاد شکاف مى كند ، از آن تعبیر به « خَصاصَة » شده است .
در پایان آیه مى افزاید : « وَ مَنْ يُوقَ شُحَّ نَفْسِهِ فَاُولئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ » .
« شُح » به معنى بُخل توأم با حرص است كه به صورت عادت درآید .
« يُوق » از ماده « وِقايَة » گرچه به صورت فعل مجهول است ، اما پیدا است كه فاعل آن در این جا خدا است ، يعنى هرکس كه خداوند او را از این صفت مذموم نگهدارى كند ، رستگار است .
در حدیثى آمده كه امام صادق (علیه السلام) به يکى از اصحاب خود فرمود : « آیا مى دانى شحیح كیست » ؟ او در جواب عرض مى كند : « منظور بخیل است » . امام (علیه السلام)فرمود : « شح ، از بخل شدیدتر است . "بخیل" كسى است كه در مورد آن چه دارد ، بخل مى ورزد ، ولى "شحیح" هم نسبت به آنچه در دست مردم است ، بخل مى ورزد و هم آن چه خود در اختیار دارد ، تا آن جا كه هرچه را در دست مردم مى بیند ، آرزو مى كند آن را به چنگ آورد ، خواه از طریق حلال باشد يا حرام و هرگز به آن چه
خداوند به او روزى داده ، قانع نیست » .(1)
از آیۀ فوق به خوبى استفاده مى شود كه ترك بخل و حرص ، انسان را به رستگارى مى رساند ، در حالى كه آلودگى به این صفت مذموم ، كاخ سعادت انسان را ویران مى سازد .
10 وَ الَّذینَ جاؤُا مِنْ بَعْدِهِمْ يَقُولُونَ رَبَّنَا اغْفِرْ لَنا وَ لاِِخْوانِنَا الَّذینَ سَبَقُونا بِالاْيمانِ وَ لا تَجْعَلْ فى قُلُوبِنا غِلاًّ لِلَّذینَ امَنُوا رَبَّنا اِنَّكَ رَؤُفٌ رَحیمٌ
و كسانى كه بعد از آن ها آمدند و مى گویند : پروردگارا ! ما و برادرانمان را كه در ایمان بر ما پیشى گرفتند ، بیامرز و در دل هایمان حسد و كینه اى نسبت به مؤمنان قرار مده، پروردگارا ! تومهربان و رحیمى .
در این آیه سخن از گروه سومى از مسلمانان به میان مى آورد كه با الهام از قرآن مجید در .
1) « نور الثقلین » ، جلد 5 ، صفحه 291 .
میان ما به عنوان « تابعین » معروف شده اند و بعد از « مهاجران » و « انصار » كه در آیات قبل ، از آن ها سخن به میان آمد ، سومین گروه عظیم مسلمین را تشکیل مى دهند .
گرچه بعضى از مفسران ، مفهوم این جمله را محدود به كسانى كرده اند كه بعد از پیروزى اسلام و فتح مکه به مسلمانان پیوستند ، ولى هیچ دلیلى بر این محدودیت نیست ، بلکه تمام مسلمین را تا دامنه قیامت شامل مى شود و به فرض كه آیه ناظر به آن گروه خاص باشد ، از نظر ملاك و معیار و نتیجه ، عمومیت دارد و به این ترتیب آیات سه گانه فوق ، تمام مسلمین عالَم را كه در سه عنوان « مهاجرین » و « انصار » و « تابعین » خلاصه مى شوند ، شامل مى گردد .
جمله « وَ الَّذینَ جاؤُا ... » ظاهراً عطف بر « لِلْفُقَراءِ الْمُهاجِرینَ » است و بیانگر این واقعیت مى باشد كه اموال « فَىْ ء » منحصر به نیازمندان مهاجرین و انصار نیست ، بلکه سایر نیازمندان مسلمین را در طول تاریخ ، شامل مى شود .
قابل توجه این كه در این جا نیز اوصاف سه گانه اى براى تابعین ذکر مى كند :
نخست این كه آن ها به فکر اصلاح خویش و طلب آمرزش و توبه در پیشگاه خداوند هستند .
دیگر این كه نسبت به پیشگامان در ایمان همچون برادران بزرگترى مى نگرند كه از هرنظر مورد احترامند و براى آن ها نیز تقاضاى آمرزش از پیشگاه خداوند مى كنند .
سوم این كه آن ها مى كوشند هرگونه كینه و دشمنى و حسد را از درون دل خود بیرون بریزند و از خداوند رئوف و رحیم در این راه يارى مى طلبند و به این ترتیب « خودسازى » و « احترام به پیشگامان در ایمان » و « دورى از كینه و حسد » از ویژگى هاى آن ها است .
« غِلْ » در اصل به معنى نفوذ مخفیانه چیزى است و لذا به آب جارى در میان درختان ، « غَلَل » مى گویند و از آن جا كه حسد و عداوت و دشمنى به طرز مرموزى در قلب انسان نفوذ مى كند ، به آن « غِل » گفته شده ، بنابراین « غِل » تنها به معنى حسد نیست ، بلکه مفهوم وسیعى دارد كه بسیارى از صفات مخفى و زشت اخلاقى را شامل مى شود .
تعبیر به « اِخْوان » ( برادران ) و استمداد از خداوند رئوف و رحیم در پایان آیه ، همه حاکى از روح محبت و صفا و برادرى است كه بر كل جامعه اسلامى باید حاکم باشد و
هرکس هر امر نیکى را تنها براى خود نخواهد، بلکه تلاش ها و تقاضاها همه به صورت جمعى و براى جمع انجام گیرد و هرگونه كینه و عداوت و دشمنى و بخل و حرص و حسد از سینه ها شسته شود و این يك جامعه اسلامى راستین است .
در این جا بعضى از مفسران بدون توجه به اوصافى كه براى هریك از « مهاجرین » و « انصار » و « تابعین » در آیات فوق آمده ، باز اصرار دارند كه همه « صحابه » را بدون استثناء پاك و منزه بشمرند و كارهاى خلافى را كه احیاناً در زمان خود پیامبر صلى الله علیه و آله يا بعد از او ، از بعضى از آنان سر زده ، با دیده اغماض بنگرند و هرکسى را كه در صف مهاجرین و انصار و تابعین قرار گرفته ، چشم بسته محترم و مقدس بدانند .
درحالى كه آیات فوق ، پاسخ دندان شکنى به این افراد مى دهد و ضوابط « مهاجران » راستین و « انصار » و « تابعین » را دقیقا معین مى كند .
در «مهاجران»، اخلاص، جهاد و صدق را مى شمرد .
در «انصار»، محبت نسبت به مهاجران، ایثار و پرهیز از هرگونه بخل و حرص را ذکر مى كند .
و در « تابعین » ، خودسازى ، احترام به پیشگامان در ایمان و پرهیز از هرگونه كینه و حسد را بیان مى نماید .
با این حال ما چگونه مى توانیم كسانى را كه مثلاً در جنگ « جمل » حضور يافتند و روى امام خود شمشیر كشیدند ، نه اخوت اسلامى را رعایت كردند ، نه سینه ها را از غِل و كینه و حسد و بخل ، پاك ساختند و نه سبقت در ایمان على (علیه السلام) را محترم شمردند ، محترم شماریم و هرگونه انتقاد از آن ها را گناه بدانیم و چشم بسته دربرابر سخنان این و آن تسلیم شویم ؟
بنابر این ما در عین احترام به پیشگامان در خط ایمان ، پرونده اعمال آن ها را چه در عصر پیامبراکرم صلى الله علیه و آله و چه در طوفان هاى شدیدى كه بعد از او در جامعه اسلامى در گرفت ، دقیقا موردبررسى قرارمى دهیم و براساس معیارهایى كه در همین آیات از قرآن دریافته ایم ، درباره آن ها قضاوت و داورى مى كنیم ، پیوند خود را با آن ها كه بر سر عهد و پیمان خود باقى ماندند ، محکم مى سازیم و از آن ها كه در عصر پیامبر صلى الله علیه و آله يا بعد از او رابطۀ خود را
گسستند ، مى بریم . این يك منطق صحیح و هماهنگ با حکم قرآن و عقل است .
11 اَلَمْ تَرَ اِلَى الَّذینَ نافَقُوا يَقُولُونَ لاِِخْوانِهِمُ الَّذینَ كَفَروُا مِنْ اَهْلِ الْكِتابِ لَئِنْ اُخْرِجْتُمْ لَنَخْرُجَنَ مَعَكُمْ وَ لانُطیعُ فیكُمْ اَحَدااَبَدا وَاِنْ قُوتِلْتُمْ لَنَنْصُرَنَّكُمْ وَ اللّهُ يَشْهَدُ اِنَّهُمْ لَكاذِبُونَ
آیا منافقان را ندیدى كه پیوسته به برادران كافرشان از اهل كتاب مى گفتند : هرگاه شما را ( از وطن ) بیرون كنند ، ما هم با شما خواهیم بود و سخن هیچ كس را دربارۀ شما اطاعت نخواهیم كرد و اگر با شما پیکار شود ، ياریتان خواهیم كرد و خداوند شهادت مى دهد كه آن ها دروغگویانند .
این گروه از منافقان به طایفه يهود ، سه مطلب را قول دادند كه در همه دروغ مى گفتند ؛ نخست این كه اگر شما را از این سرزمین بیرون راندند ، ما هم بعد از شما در اینجا نمى مانیم تا جاى شما را خالى ببینیم .
دیگر این كه اگر دستورى بر ضد شما صادر شود ، از هرکس و هر مقام باشد ، نه حالا ، بلکه هیچ وقت اطاعت نمى كنیم .
سوم این كه اگرپاى كارزار به میان آید، مادوش به دوش شما ایستاده ایم و دریارى شما هیچ گونه تردیدى به خود راه نمى دهیم .
آرى این ها قول هایى بود كه منافقان قبل از این ماجرا به يهود دادند ، ولى حوادث بعد نشان داد كه همه دروغ بود .
تعبیر به « اِخْوانِهِمْ » ( برادرانشان ) نشان مى دهد كه رابطه و پیوند بسیار نزدیکى میان « منافقان » و « كفار » است ، همان گونه كه در آیات قبل روى رابطه اخوت میان مؤمنان تکیه شده بود ، با این تفاوت كه مؤمنان در اخوت خود صادقند ولذا از هیچ گونه ایثار و فداکارى ، مضایقه نمى كنند و به عکس منافقان هیچ گونه وفادارى و همدردى ندارند و در سخت ترین لحظات دست از برادران خود برمى دارند و این است تفاوت اخوت مؤمنان و كافران .
12 لَئِنْ اُخْرِجُوا لا يَخْرُجُونَ مَعَهُمْ وَ لَئِنْ قُوتِلُوا لا يَنْصُروُنَهُمْ وَ لَئِنْ نَصَروُهُمْ
لَيُوَلُّنَّ الاَْدْبارَ ثُمَّ لا يُنْصَروُنَ
اگر آن هارا بیرون كنند ، با آنان بیرون نمى روند و اگر با آن ها پیکار شود ، ياریشان نخواهند كرد و اگر ياریشان كنند، پشت به میدان كرده ، فرار مى كنند ، سپس كسى آن ها را يارى نمى كند .
لحن قاطع و كوبنده این آیات ، لرزه بر اندام هر منافق و مخالفى مى افکند خصوصا این كه آیه گرچه در مورد خاصى نازل شده ، ولى به طور مسلم مخصوص آن نیست . این يك اصل كلى در نحوۀ رابطۀ « منافقان » با « سایر دشمنان اسلام » و همکارى نزدیك آنان با يکدیگر و وعد و وعیدهایى كه به هم مى دهند و بى پایه بودن تمام این قول و قرارها است .
این امر نه تنها در گذشته تاریخ اسلام رخ داد ، كه امروز هم نمونه هاى زنده آن را در همکارى منافقان در كشورهاى اسلامى با دشمنان اسلام به چشم مى بینیم و در فردا و فرداها نیز صادق است و مسلماً اگر مؤمنان راستین به وظایف خود عمل كنند ، بر آن ها پیروز خواهند شد و نقشه هایشان نقش بر آب مى گردد .
13 لاََنْتُمْ اَشَدُّ رَهْبَةً فى صُدوُرِهِمْ مِنَ اللّهِ ذلِكَ بِاَنَّهُمْ قَوْمٌ لا يَفْقَهُونَ
وحشت از شما در دل هاى آن ها بیش از ترس از خدا است، این به خاطر آن است كه آن ها گروهى نادانند .
« رَهْبَة » در اصل به معنى ترسى است كه توأم با اضطراب و پرهیز باشد و در حقیقت ترس و وحشتى است عمیق و ریشه دار كه آثار آن در عمل ، ظاهر گردد .
چون از خدا نمى ترسند ، از همه چیز وحشت دارند ، مخصوصاً از دشمنان مؤمن و مقاومى چون شما .
گرچه آیۀ فوق ، در مورد يهود « بنى نضیر » و عوامل شکست آن ها در برابر مسلمین نازل شده ، ولى محتواى آن يك حکم كلى و عمومى است ، چراکه در قلب انسان هرگز دو خوف باهم جمع نمى شود ، ترس از خدا و ترس از ماسوى اللّه ، زیرا همه چیز مسخر فرمان خدا است و هرکس از خدا بترسد و از قدرت او آگاه باشد ، دلیلى ندارد كه از غیر او ترسان باشد و سرچشمه همه این بدبختى ها ، جهل و نادانى و عدم درك حقیقت توحید است .
اگر مسلمانان امروز به معنى واقعى كلمه ، « مسلمان » و « مؤمن » و « موحد » باشند ، نه تنها از قدرت هاى بزرگ نظامى و صنعتى دنیاى امروز به خود وحشتى راه نمى دهند ، بلکه آن قدرت ها از آن ها مى ترسند ، چنان كه نمونه هاى زنده آن را با چشم مى بینیم كه با آن همه سلاح و وسایل پیشرفته باز از «ملتى كوچك ولى مؤمن و از جان گذشته» در وحشت هستند .
14 لا يُقاتِلُونَكُمْ جَمیعا اِلاّ فى قُرًى مُحَصَّنَةٍ اَوْ مِنْ وَراءِ جُدُرٍ بَأْسُهُمْ بَيْنَهُمْ شَدیدٌ تَحْسَبُهُمْ جَمیعا وَ قُلُوبُهُمْ شَتّى ذلِكَ بِاَنَّهُمْ قَوْمٌ لا يَعْقِلُونَ
آن ها هرگز با شما به صورت دست جمعى نمى جنگند جز در دژهاى محکم يا از پشت دیوارها ، پیکارشان در میان خودشان شدید است ( اما در برابر شما ناتوانند ) به ظاهرشان مى نگرى آن ها را متحدمى بینى، درحالى كه دل هاى آن ها پراکنده است، این به خاطر آن است كه قومى بى عقلند .
« قُرى » جمع « قَرْيَة » به معنى آبادى است ، اعم از شهر يا روستا و گاه به معنى انسان هاى مجتمع در يك محل نیز آمده است .
« مُحَصَّنَة » از ماده « حِصْن » و به معنى دژ مى باشد ، بنابراین « قُرًى مُحَصَّنَةٍ » به آبادى هایى كه به وسیله برج و بارو و يا كندن خندق يا موانع دیگر ، از هجوم دشمن در امان است ، گفته مى شود .
« جُدُر » جمع « جِدار » به معنى دیوار است و ریشه اصلى این لغت به معنى ارتفاع و بلندى است .
آرى آن ها چون از دژ ایمان و توکل بر خدا بیرون هستند ، جز در پناه دیوارها و قلعه هاى محکم جرأت جنگ و رویارویى با مؤمنان را ندارند ، سپس مى افزاید : « بَأْسُهُمْ بَيْنَهُمْ شَدید » .
البته این نیز تقریبا يك اصل كلى است در مورد پیکار همه اقوام بى ایمان در میان خودشان و سپس پیکار با مؤمنان و نمونه هاى آن را در تاریخ معاصر كراراً دیده ایم كه وقتى افراد بى خبر از خدا به جان هم افتاده ، چنان محکم يکدیگر را كوبیده اند كه انسان در جنگجویى آن ها شك نمى كند ، اما وقتى كه در مقابل گروهى مؤمن و آمادۀ « شهادت
فى سبیل اللّه » قرار مى گیرند ، فورا خود را به پشت سلاح ها و سنگرها و دژهاى مستحکم مى كشند و وحشت سرتاپاى آن ها را فرامى گیرد و به راستى اگر مسلمانان ، ایمان و ارزش هاى اسلامى را زنده و حاکم كنند ، باز در مقابل دشمنان از چنین عامل برترى برخوردار خواهند بود .
و در ادامۀ همین آیه به عامل دیگرى براى شکست و ناکامى آن ها پرداخته ، مى فرماید : « به ظاهر آن هاکه مى نگرى، آن هارامتحد و متفق تصورمى كنى، درحالى كه دل هاى آن ها پراکنده است و این به دلیل آن است كه قومى ناآگاه و فاقد عقل هستند ( تَحْسَبُهُمْ جَمیعا وَ قُلُوبُهُمْ شَتّى ذلِكَ بِاَنَّهُمْ قَوْمٌ لا يَعْقِلُونَ ) .
« شَتّى » جمع « شَتیت » به معناى متفرق است .
راستى كه قرآن در تحلیل مسائل ، بسیار دقیق و الهام بخش است ، مى گوید : « تفرقه و نفاق درونى » ناشى از « جهل و بى خبرى و نادانى » است ، چراکه « جهل » ، عامل شرك است و شرك ، عامل پراکندگى و پراکندگى سبب شکست و به عکس « علم » ، عامل توحید در
عقیده و عمل و اتفاق و هماهنگى است كه آن هم به نوبه خود سرچشمه پیروزى ها است .
و به این ترتیب انسجام ظاهرى افراد بى ایمان و پیمان وحدت نظامى و اقتصادى آن ها هرگز نباید ما را فریب دهد ، چراکه در پشت این پیمان ها و شعارهاى وحدت ، دل هاى پراکنده اى قرار دارد و دلیل آن هم روشن است ، زیرا هر كدام حافظ منافع مادى خویشند و مى دانیم منافع مادى همیشه مورد تضاد است ، اما وحدت و انسجام مؤمنان بر اساس اصولى است كه تضاد در آن راه ندارد ، يعنى اصل ایمان و توحید و ارزش هاى الهى ، بنابراین هرجا شکست و ناکامى دامن مسلمین را بگیرد ، طبق آیات فوق دلیلش این است كه از حقیقت ایمان فاصله گرفته اند و تا بازنگردند ، وضع آن ها دگرگون نخواهد شد .
15 كَمَثَلِ الَّذینَ مِنْ قَبْلِهِمْ قَریبا ذاقُوا وَبالَ اَمْرِهِمْ وَ لَهُمْ عَذابٌ اَلیمٌ
کار این گروه از يهود همانند كسانى است كه كمى قبل از آن ها بودند ، طعم تلخ كار خود را چشیدند و براى آن ها عذاب دردناك است .
اما این گروه چه كسانى بودند كه سرنوشت عبرت انگیزى قبل از ماجراى
« بنى نضیر » داشتند ، به طورى كه فاصله زیادى میان این دو حادثه نبود .
« وَبال » به معنى عاقبت شوم و تلخ است و در اصل از « وابِل » به معنى باران سنگین گرفته شده ، زیرا باران هاى سنگین معمولاً خوفناك است و انسان از عاقبت تلخ آن هراسان مى باشد ، چراکه غالبا سیل هاى خطرناکى به دنبال دارد .
بسیارى از مفسران آن را اشاره به ماجراى يهود « بنى قینقاع » مى دانند كه بعد از ماجراى بدر واقع شد و منجر به بیرون راندن این گروه ازمدینه گردید ، زیرا يهود « بنى قینقاع » نیز مانند يهود «بنى نضیر» افرادى ثروتمند و مغرور و درمیان خودجنگجوبودندو پیامبر صلى الله علیه و آله و مسلمانان را با نیرو و قدرت خود تهدید مى كردند ، ولى سرانجام چیزى جز بدبختى و دربدرى در دنیا و عذاب الیم آخرت عایدشان نشد .
16 كَمَثَلِ الشَّيْطانِ اِذْ قالَ لِلاِْنْسانِ اكْفُرْ فَلَمّا كَفَرَ قالَ اِنّى بَرىءٌ مِنْكَ اِنّى اَخافُ اللّهَ رَبَّ الْعالَمینَ
کار آن ها همچون شیطان است كه به انسان گفت : كافر شو ( تا مشکلات تو را حل كنم )
اما هنگامى كه كافر شد ، گفت : من از تو بیزارم ، من از خداوندى كه پروردگار عالمیان است ، بیم دارم .
منظور از « اِنْسان » ، مطلق انسان هایى است كه تحت تأثیر شیطان قرار گرفته ، فریب وعده هاى دروغین او را مى خورند و راه كفر مى پویند و سرانجام شیطان آن ها را تنها گذاشته و از آنان بیزازى مى جوید. عذابى را كه شیطان از آن اظهار وحشت مى كند ، ظاهراً عذاب دنیا است و بنابراین ترس او جدى است نه شوخى و استهزاء و بسیارند كسانى كه از مجازات هاى نزدیك مى ترسند ، ولى نسبت به مجازات هاى درازمدت بى اعتنا هستند .
آرى چنین است حال منافقان كه دوستان خود را با وعده هاى دروغین و نیرنگ ، به وسط معرکه مى فرستند ، سپس آن ها را تنهاگذارده و فرار مى كنند ، چراکه در نفاق ، وفادارى نیست .
آن چه در آیۀ فوق در مورد پیمان شکنى منافقان و تنها گذاردن دوستان خود در لحظات
سخت و حساس آمده ، مطلبى است كه بارها در زندگى خود نمونه هاى آن را دیده ایم .
آن ها مثل شیطان اغواگر به وسوسه این و آن مى پردازند و قول هرگونه مساعدت و كمك به آن ها مى دهند و آنان رابه میدان حوادث مى فرستند و آلوده انواع گناهان مى كنند ، اما در بحرانى ترین حالات ، آن ها را در وسط میدان رها كرده و براى حفظ جان يا منافع خویش فرار مى كنند .
و این است سرنوشت كسانى كه با منافقان ، همکار و هم پیمان هستند .
نمونه زنده آن در عصر ما، پیمان هایى است كه قدرت هاى بزرگ و شیاطین زمان ما باسران دولت هایى كه به آن ها وابسته اند، امضاء مى كنند و بارها دیده ایم این دولت هاى وابسته كه همه چیز خود رادر طبق اخلاص گذارده و نثار آن حامیان شیطان صفت كرده اند، در حوادث سخت ، كاملاً تنها مانده و از همه جا رانده شده اند و این جاست كه به عمق پیام قرآنى آشناتر مى شویم كه : « كار آن ها مانند شیطان است كه به انسان گفت : كافر شو و هنگامى كه كافر شد ، گفت : من از تو بیزارم ، من از خداوندى كه پروردگار عالمیان است ، بیم دارم » .
17 فَكانَ عاقِبَتَهُما اَنَّهُما فِى النّارِ خالِدَيْنِ فیها وَ ذلِكَ جَزاؤُا الظّالِمینَ
سرانجام كار آن ها این شد كه هردو در آتش دوزخند، جاودان در آن مى مانند و این است كیفر ستمکاران .
این يك اصل كلى است كه عاقبت همکارى كفر و نفاق و شیطان و يارانش ، شکست و ناکامى و عذاب دنیا و آخرت است ، درحالى كه همکارى مؤمنان و دوستانشان همکارى مستمر و جاودانى و سرانجامش پیروزى و برخوردارى از رحمت واسعه الهى در هر دو جهان است .
18 يا اَيُّهَا الَّذینَ امَنُوا اتَّقُوا اللّهَ وَ لْتَنْظُرْ نَفْسٌ ما قَدَّمَتْ لِغَدٍ وَ اتَّقُوا اللّهَ اِنَّ اللّهَ خَبیرٌ بِما تَعْمَلُونَ
اى كسانى كه ایمان آورده اید ! از مخالفت خدا بپرهیزید و هر انسانى باید بنگرد كه چه چیز را براى فردایش ازپیش فرستاده و ازنافرمانى خدا بپرهیزیدکه خدا از آن چه انجام مى دهید ، آگاه است .
تعبیر به « غَدْ » ( فردا ) اشاره به قیامت است ، چراکه با توجه به مقیاس عمر دنیا ، به سرعت فرامى رسد و ذکر آن به صورت نکره براى اهمیت آن است .
تعبیر به « نَفْس » ( يك نفر ) ممکن است در این جا به معنى هر يك نفر بوده باشد ، يعنى هر انسانى باید به فکر فرداى خویش باشد و بدون آن كه از دیگران انتظارى داشته باشد كه براى او كارى انجام دهند ، خودش تا در این دنیا است ، آن چه مى تواند از پیش بفرستد .
آرى تقوا و ترس از خدا سبب مى شود كه انسان براى فرداى قیامت بیندیشد و اعمال خود را پاك و پاکیزه و خالص كند . تکرار امر به تقوا ، براى تأکید است ، زیرا انگیزه تمام اعمال صالح و پرهیز از گناه، همین تقوا و خداترسى مى باشد .
سرمایۀ اصلى انسان در صحنه قیامت ، كارهایى است كه از پیش فرستاده وگرنه غالباً كسى به فکر انسان نیست كه براى او چیزى بعد از مرگ او بفرستد و يا اگر بفرستد ، ارزش زیادى ندارد .
لذا در حدیثى از رسول خدا صلى الله علیه و آله مى خوانیم كه فرمود : « در راه خدا انفاق كنید ، هرچند به اندازه يك من خرما يا كمتر و يا يك مشت و يا كمتر باشد و يا حتى به نیمى از يك دانه خرما و اگر كسى آن را هم نیابد ، با سخنان پاکیزه ، دل هایى را شاد كند ، زیرا در قیامت هنگامى كه در پیشگاه خدا قرار مى گیرید ، به شما مى فرماید : " آیا درباره تو چنین و چنان نکردم ؟ آیا گوش و چشم در اختیارت قرار ندادم ؟ آیا مال و فرزند به تو نبخشیدم" ؟ و بنده عرض مى كند : " آرى" و در این جا خداوند متعال مى گوید : "پس نگاه كن ببین براى خودت چه ازقبل فرستاده اى"؟، او نگاهى به پیش و پشت سر و طرف راست و چپ مى افکند،چیزى نمى يابد كه بتواند باآن صورتش را ازآتش دوزخ حفظ كند ».(1)
این معنى در آیات دیگر قرآن ، كرارا مورد تأکید قرار گرفته ، از جمله در آیه 110
سورۀ بقره مى خوانیم : « وَ اَقیمُوا الصَّلاةَ وَ اتُوا الزَّكاةَ وَ ما تُقَدِّمُوا لاَِنْفُسِكُمْ مِنْ خَيْرٍ تَجِدوُهُ .
1) « نور الثقلین » ، جلد 5 ، صفحه 292 .
عِنْدَ اللّهِ اِنَّ اللّهَ بِما تَعْمَلُونَ بَصیرٌ : نماز زا برپا دارید و زکات را اداء كنید و هر كار خیرى را براى خود از پیش مى فرستید ، آن را نزد خدا خواهید يافت ، خدا نسبت به اعمال شما بینا است » .
19 وَ لا تَكُونُوا كَالَّذینَ نَسُوا اللّهَ فَاَنْسیهُمْ اَنْفُسَهُمْ اُولئِكَ هُمُ الْفاسِقُونَ
و همچون كسانى كه خدا را فراموش كردند و خدا نیز آن ها را به « خودفراموشى » گرفتار كرد ، نباشید و آن ها فاسق و گنهکارند .
اصولاً خمیرمایه تقوا دو چیز است ؛ ياد خدا يعنى توجه به مراقبت دائمى اللّه و حضور او در همه جا و همه حال و توجه به دادگاه عدل خداوند و نامه اعمالى كه هیچ كار صغیرى و كبیرى وجود ندارد مگر این كه درآن ثبت مى شود و به همین دلیل توجه به این دو اصل ( مبدأ و معاد ) در سرلوحه برنامه هاى تربیتى انبیاء و اولیاء قرار داشته و تأثیر آن در پاکسازى فرد و اجتماع كاملاً چشمگیر است .
فراموش كردن خدا سبب « خودفراموشى » مى شود ، دلیل آن نیز روشن است ، زیرا از يك سو فراموشى پروردگار سبب مى شود كه انسان در لذات مادى و شهوات
حیوانى فرو رود و هدف آفرینش خود را به دست فراموشى بسپارد و در نتیجه از ذخیره لازم براى فرداى قیامت غافل بماند .
از سوى دیگر فراموش كردن خدا همراه با فراموش كردن صفات پاك او است كه هستى مطلق و علم بى پایان و غناى بى انتها از آنِ او است و هر چه غیر او است ، وابسته به او و نیازمند به ذات پاکش مى باشد و همین امر سبب مى شود كه انسان خود را مستقل و غنى و بى نیاز بشمرد و به این ترتیب واقعیت و هویت انسانى خویش را فراموش كند .(1)
این نکته نیز قابل توجه است كه نمى گوید : خدا را فراموش نکنید ، بلکه مى گوید : مانند كسانى كه خدا را فراموش كردند و خدا آن ها را به خودفراموشى مبتلا ساخت ، نباشید و این در حقیقت يك مصداق روشن حسى را نشان مى دهد كه مى توانند عاقبت فراموش .
1) « المیزان » ، جلد 19 ، صفحه 253 .
کردن خدا را در آن ببینند .
این آیه ظاهراً نظر به منافقان دارد كه در آیات قبل به آن ها اشاره شده بود ، يا يهود « بنى نضیر » و يا هر دو .
20 لا يَسْتَوى اَصْحابُ النّارِ وَ اَصْحابُ الْجَنَّةِ اَصْحابُ الْجَنَّةِ هُمُ الْفائِزوُنَ
هرگز اصحاب دوزخ و اصحاب بهشت يکسان نیستند ، اصحاب بهشت ، رستگار و پیروزند .
نه در این دنیا ، نه در معارف ، نه در نحوه تفکر ، نه در طرز زندگى فردى و جمعى و هدف آن و نه در آخرت و پاداش هاى الهى ، خط این دو گروه متوجه به مبدأ و معاد و گروه فراموشکاران خداکه گرفتار خودفراموشى شده اند، درهمه جاو همه چیز ازهم جدا است ، يکى به ياد خدا و قیامت و احیاى ارزش هاى والاى انسانى و اندوختن ذخایر براى زندگى جاویدان است و دیگرى غرق شهوات و لذات مادى و گرفتار فراموشى همه چیز و اسیر بند هوا و هوس .
و به این ترتیب انسان بر سر دوراهى قرار دارد يا باید به گروه اول بپیوندد يا گروه دوم و راه سومى در پیش نیست .
21 لَوْ اَنْزَلْنا هذَا الْقُرْاآنَ عَلى جَبَلٍ لَرَأَيْتَهُ خاشِعا مُتَصَدِّعا مِنْ خَشْيَةِ اللّهِ وَ تِلْكَ الاَْمْثالُ نَضْرِبُها لِلنّاسِ لَعَلَّهُمْ يَتَفَكَّروُنَ
اگر این قرآن را بر كوهى نازل مى كردیم ، مى دیدى كه در برابر آن خشوع مى كند و از خوف خدا مى شکافد و این هامثال هایى است كه براى مردم مى زنیم تا در آن بیندیشند .
« مُتَصَدِّع » از « صَدْع » به معنى شکافتن اشیاء سفت و محکم است ، مانند آهن و شیشه و اگر به سردرد ، « صُداع » مى گویند ، به خاطر این است كه گویى مى خواهد سر انسان را از هم بشکافد .
بسیارى از مفسران این آیه را به صورت تشبیه ، تفسیر كرده اند و گفته اند هدف این است كه این كوه ها با همه استحکام و صلابتى كه دارند ، اگر عقل و احساس مى داشتند و این
آیات به جاى قلب انسان ها بر آن ها نازل مى شد ، چنان به لرزه درمى آمدند كه از هم مى شکافتند ، اما گروهى از انسان هاى قساوتمند و سنگدل مى شنوند و كمتر تغییرى در آن ها رخ نمى دهد ( جمله « وَ تِلْكَ الاَْمْثالُ نَضْرِبُها لِلنّاسِ » را گواه بر این تفسیر گرفته اند ) .
بعضى دیگر آن را بر ظاهرش حمل كرده اند و گفته اند : تمام موجودات این جهان ، از جمله كوه ها براى خود نوعى درك و شعور دارند و اگر این آیات بر آن ها نازل مى شد ، به راستى از هم متلاشى مى شدند ، گواه این معنى را آیه 74 سوره بقره مى دانند كه در توصیف گروهى از يهود مى گوید : « ثُمَّ قَسَتْ قُلُوبُكُمْ مِنْ بَعْدِ ذلِكَ فَهِىَ كَالْحِجارَةِ اَوْ اَشَدُّ قَسْوَةً وَ اِنَّ مِنَ الْحِجارَةِ لَما يَتَفَجَّرُ مِنْهُ الاَْنْهارُ وَ اِنَّ مِنْها لَما يَشَّقَّقُ فَيَخْرُجُ مِنْهُ الْماءُ وَ اِنَّ مِنْها لَما يَهْبِطُ مِنْ خَشْيَةِ اللّهِ : سپس دل هاى شما بعد از این ماجرا سخت شد ، همچون سنگ و يا سخت تر ، چراکه پاره اى از سنگ ها مى شکافد و از آن ها نهرى جارى مى شود و پاره اى از آن ها شکاف برمى دارد و آب از آن تراوش مى كند و پاره اى از آن ها از خوف خدا به زیر مى افتد » .
22 هُوَ اللّهُ الَّذى لا اِلهَ اِلاّ هُوَ عالِمُ الْغَيْبِ وَ الشَّهادَةِ هُوَ الرَّحْمنُ الرَّحیمُ
او خدایى است كه معبودى جز او نیست ، از پنهان و آشکار آگاه است و او رحمان و رحیم است .
در این جا قبل از هرچیز روى مسأله توحید كه خمیرمایه همه اوصاف 18 گانه مندرج در آیات 22 تا 24 است، تکیه مى كند و بعداز آن روى علم و دانش او نسبت به غیب و شهود .
« شَهادَت » و « شُهُود » حضور توأم با مشاهده است خواه با چشم ظاهر باشد ياچشم دل ، بنابراین هرجا قلمرو احاطه حسى و علمى انسان است ، « عالَم شهود » است و آن چه از این قلمرو بیرون است ، « عالَم غیب » محسوب مى گردد ، ولى همه این ها در برابر علم خدا يکسان است ، چراکه وجود بى پایان او همه جا حاضر و ناظر است و بنابراین جایى وجود ندارد كه از قلمرو علم و حضور او بیرون باشد .
سپس روى رحمت عامه او كه تمامى مخلوقات را شامل مى شود ( رَحْمان ) و رحمت
خاصه اش كه فقط ویژه مؤمنان است ( رَحیم ) تکیه شده تا به انسان امید بخشد و او را در راه طولانى تکامل و سیر الى اللّه كه در پیش دارد ، يارى دهد كه قطع این مرحله بى همراهى لطف او ممکن نیست و ظلمات است و خطر گمراهى دارد .
23 هُوَ اللّهُ الَّذى لا اِلهَ اِلاّ هُوَ الْمَلِكُ الْقُدُّوسُ السَّلامُ الْمُؤْمِنُ الْمُهَيْمِنُ الْعَزیزُ الْجَبّارُ الْمُتَكَبِّرُ سُبْحانَ اللّهِ عَمّا يُشْرِكُونَ
او خدایى است كه معبودى جز او نیست ، حاکم و مالك اصلى او است ، از هر عیب منزه است، به كسى ستم نمى كند ، به مؤمنان امنیت مى بخشد و مراقب همه چیز است ، او قدرتمندى است شکست ناپذیر كه با اراده نافذ خود هر امرى را اصلاح مى كند ، او شایسته بزرگى است . خداوند منزه است از آن چه شریك براى او قرار مى دهند .
در این آیه ، علاوه بر تأکید روى مسأله توحید ، هشت وصف دیگر ذکر كرده ،
مى فرماید : « او خدایى است كه معبودى جز او نیست » ( هُوَ اللّهُ الَّذى لا اِلهَ اِلاّ هُوَ ) .
« حاکم و مالك اصلى ، او است » ( اَلْمَلِك ) .
« از هر عیب و نقص ، پاك و مبرا است » ( اَلْقُدُّوس ) .
« هیچ گونه ظلم و ستم بر كسى روا نمى دارد و همه از ناحیه او در سلامت هستند » (اَلسَّلام) .
اصولاً دعوت خدا به سوى سلامت است : « وَ اللّهُ يَدْعُوا اِلى دارِ السَّلامِ » ( 25 / يونس ) ، هدایتش هم متوجه به سلامت است : « يَهْدى بِهِ اللّهُ مَنِ اتَّبَعَ رِضْوانَهُ سُبُلَ السَّلام » (16 / مائده) ، قرارگاهى كه براى مؤمنان فراهم ساخته نیز خانه سلامت است : « لَهُمْ دارُ السَّلامِ عِنْدَ رَبِّهِمْ » و درود و تحیت بهشتیان نیز چیزى جز سلام نیست : « اِلاّ قیلاً سَلاماً سَلاماً » ( 26 / واقعه ) .
سپس مى افزاید: «او دوستانش را امنیت مى بخشد و ایمان، مرحمت مى كند» ( اَلْمُؤْمِن ) .
« او حافظ و نگهدارنده و مراقب همه چیز است » ( اَلْمُهَيْمِن ) .
« او قدرتمندى است كه هرگز مغلوب نمى شود » ( اَلْعَزیز ) .
« او با ارادۀ نافذ خود به اصلاح هر امر مى پردازد » ( اَلْجَبّار) .
« این واژه كه از ماده « جَبر » گرفته شده ، گاه به معنى قهر و غلبه و نفوذ اراده مى آید وگاه به معنى جبران و اصلاح و « راغب » در « مفردات » هر دو معنى را به هم آمیخته ، مى گوید : اصل جبر ، اصلاح كردن چیزى است با غلبه و قدرت ، این واژه هنگامى كه در مورد خداوند به كار رود ، بیانگر يکى از صفات بزرگ او است كه با نفوذ اراده و كمال قدرت به اصلاح هر فسادى مى پردازد و هرگاه در مورد غیر او به كار رود ، معنى مذمت را دارد و به گفته « راغب » به كسى گفته مى شود كه مى خواهد نقصان و كمبود خود را با ادعاى مقاماتى كه شایستۀ آن نیست ، " جبران" كند . این واژه در قرآن مجید در ده مورد به كار رفته كه نُه مورد
آن در مورد افراد ظالم و گردنکش و مفسد است و تنها يك مورد آن در مورد خداوند متعال ( آیه مورد بحث ) مى باشد .
سپس مى افزاید: « او شایستۀ بزرگى است و چیزى برتر و بالاتر از آن نیست » ( اَلْمُتَكَبِّر ) .
« مُتَكَبِّر » از ماده « تَكَبُّر » به دو معنى آمده است ؛ يکى ممدوح كه در مورد خداوند به كار مى رود و آن دارا بودن بزرگى و كارهاى نیك و صفات پسندیده فراوان است و دیگرى نکوهیده و مذموم كه در مورد غیرخدا به كار مى رود و آن ، این است كه افراد كوچك و كم مقدار ادعاى بزرگى كنند و صفاتى را كه ندارند ، به خود نسبت دهند و از آن جا كه عظمت و بزرگى تنها شایسته مقام خدا است ، این واژه به معنى ممدوحش تنها درباره او به كار مى رود و هرگاه در غیر مورد او به كار رود ، به معنى مذموم است .
و در پایان آیه ، يك مرتبه دیگر روى مسأله توحید كه سخن با آن آغاز شده بود ، تکیه كرده ، مى فرماید : « خدا منزه است از آن چه كه براى او شریك قرار مى دهند » (سُبْحانَ اللّهِ عَمّا يُشْرِكُونَ) .
بااین توضیح، روشن مى شودکه هیچ موجودى نمى توانددر صفاتى كه دراین جا آمده است، شریك و شبیه و نظیر او باشد .
24 هُوَ اللّهُ الْخالِقُ الْبارِى ءُ الْمُصَوِّرُ لَهُ الاَْسْماءُ الْحُسْنى يُسَبِّحُ لَهُ ما فِى السَّمواتِ وَ الاَْرْضِ وَ هُوَ الْعَزیزُ الْحَكیمُ
او خداوندى است خالق و آفریننده اى بى سابقه و صورتگرى است ( بى نظیر ) براى او نام هاى نیك است و آن چه در آسمان ها و زمین است ، تسبیح او مى گویند و او عزیز و حکیم است .
در این آیه در تکمیل صفات قبلى ، به شش وصف دیگر اشاره كرده ، چنین مى فرماید : « او خداوندى است آفریننده » ( هُوَ اللّهُ الْخالِق ) .
« خداوندى كه مخلوقات را بى كم وکاست و بدون شبیهى از قبل، ایجاد كرد » ( اَلْبارِى ء ).
« خالقى كه به هر موجود صورت خاصى بخشید » (اَلْمُصَوِّر) .
و سپس از آن جا كه اوصاف خداوند منحصر به این اوصاف نیست ، بلکه اوصافش همچون ذاتش بى پایان است، مى افزاید : « براى او نام هاى نیك است » (لَهُ الاَْسْماءُ الْحُسْنى).
و به همین دلیل از هرگونه عیب و نقص ، منزه و مبرا است « و تمام موجوداتى كه در آسمان و زمین هستند ، براى او تسبیح مى گویند » و او را از هر عیب و نقصى ، پاك مى شمرند ( يُسَبِّحُ لَهُ ما فِى السَّمواتِ وَ الاَْرْض ) .و سرانجام براى تأکید بیشتر ، روى موضوع نظام آفرینش ، به دو وصف دیگر از اوصافش كه يکى از آن ها قبلاً مطرح شد ، اشاره كرده ، مى فرماید : « او عزیز و حکیم است » ( وَ هُوَ الْعَزیزُ الْحَكیم ) .
اولى نشانه كمال قدرت او بر همه چیز و غلبه بر هر مانع است و دومى اشاره به علم و آگاهى او از نظام آفرینش و تنظیم برنامه دقیق در امر خلقت و تدبیر است .
و به این ترتیب درمجموع این آیات سه گانه علاوه بر مسأله توحید كه دو بار تکرار شده ، هفده وصف از اوصاف خدا آمده است ، به این ترتیب :
1 - عالم الغیب و الشهاده . 2 - رحمان .
3 - رحیم . 4 - ملك .
5 - قدّوس . 6 - سلام .
7 - مؤمن . 8 - مهیمن .
9 - عزیز . 10 - جبّار .
11 - متکبّر . 12 - خالق .
13 - بارى ء . 14 - مصوّر.
15 - حکیم . 16 - داراى اسماء حسنى .
17 - كسى كه همه موجودات عالَم تسبیح او را مى گویند .
که با وصف توحید ، مجموعا هیجده صفت مى شود ( توجه داشته باشید كه توحید ، دوبار و عزیز ، هم دوبار ذکر شده است ) .
در میان مجموع این صفات ، يك نوع نظم بندى خاصى در سه آیه دیده مى شود :
در آیه نخست ، از عمومى ترین اوصاف ذات ( علم ) و عمومى ترین اوصاف فعل
( رحمت ) كه ریشۀ همه افعال خداوندى است ، بحث مى كند .
در آیه دوم ، سخن از حاکمیت او و شؤون این حاکمیت است و صفاتى همچون « قدّوس » ، « سلام » ، « مؤمن » ، « مهیمن » ، « جبّار » و « متکبّر » با توجه به معنى آن ها كه ذکر كردیم ، همه از ویژگى هاى این حاکمیت مطلقه الهى است .
و در آخرین آیه ، از مسأله خلقت و آن چه مربوط به آن است ، مانند نظم بندى و صورت بندى و قدرت و حکمت ، بحث مى كند .
و به این ترتیب این آیات ، دست پویندگان راه معرفت اللّه را گرفته ، منزل به منزل پیش مى برد ، از ذات پاك او شروع مى كند و بعد به عالَم خلقت مى آورد و باز در این سیر الى اللّه از مخلوق نیز به سوى خالق مى برد ، قلب را مظهر اسماء و صفات الهى و مرکز انوار ربّانى مى كند و در لابلاى این معارف و انوار ، او را مى سازد و تربیت مى نماید ، شکوفه هاى تقوا را بر شاخسار وجودش ظاهر ساخته و لایق قرب جوارش مى كند تا با تمام
ذرات جهان همصدا شود و تسبیح گویان ، نغمه سُبّوح و قُدّوس سر دهد .
بنابراین جاى تعجب نیست كه در روایات اسلامى، اهمیت فوق العاده اى به این آیات داده
شده كه مختصرا به توضیح آن مى پردازیم :
آیات آخر این سوره كه مشتمل بر بخش مهمى از اسماء و صفات الهى مى باشد ، آیاتى است فوق العاده باعظمت و الهام بخش و درس بزرگ تربیت است براى انسان ها ، چراکه به آن ها مى گوید : اگر قرب خدا مى طلبید و خواهان عظمت و كمال هستید ، شعله اى از این صفات را در وجود خود زنده كنید .
در بعضى از روایات آمده است : « اسم اعظم خدا در آیات آخر سوره حشر است » .(1)
1) « مجمع البیان » ، جلد 9 ، صفحه 267 .
و در حدیث دیگرى از رسول خدا صلى الله علیه و آله مى خوانیم : « مَنْ قَرَأَ اآخِرَ الْحَشْرِ غُفِرَ لَهُ ما تَقَدَّمَ مِنْ ذَنْبِهِ وَ ما تَأَخَّرَ : هرکس آخر سوره حشر را بخواند ، گناهان گذشته و آینده او بخشوده مى شود » .(1)
و باز در حدیث دیگرى از آن حضرت آمده است : « مَنْ قَرَأَ " لَوْ اَنْزَلْنا هذَا الْقُرْاآن " -- اِلى اآخِرِها -- فَماتَ مِنْ لَيْلَتِهِ ماتَ شَهیدا : هرکس آیات " لَوْ اَنْزَلْنا هذَا الْقُرْآن" را -- تا آخر -- بخواند و در همان شب بمیرد ، شهید مرده است » .(2)
یکى از اصحاب مى گوید : « از رسول خدا صلى الله علیه و آله درباره اسم اعظم خدا سؤال كردم ، فرمود : « عَلَيْكَ بِاآخِرِ الْحَشْرِ وَ اَكْثِرْ قِرائَتَها : بر تو باد كه آخر سوره حشر را بخوانى و زیاد بخوان »، باردیگر همین سؤال راتکرارکردم و حضرت صلى الله علیه و آله همان پاسخ را تکرار فرمود » .(3)
حتى در حدیثى آمده است : « اِنَّها شِفاءٌ مِنْ كُلِّ داءٍ اِلاَّ السّامَ وَ السّامُ الْمَوْتُ : این .
آیات ، شفاء هر دردى است ، مگر مرگ » .(1)
خلاصه این كه روایات در این زمینه در كتب شیعه و اهل سنت ، زیاد است كه همگى بر عظمت این آیات و لزوم تفکر و اندیشه در محتواى آن ، دلالت دارد .
قابل توجه این كه این سوره همان گونه كه با تسبیح خداوند و نام « عزیز و حکیم » آغاز مى شود ، با نام « عزیز و حکیم » نیز پایان مى پذیرد ، چراکه هدف نهایى سوره ، شناخت خدا و تسبیح او و آشنایى با اسماء و صفات مقدس او است .
در مورد « اسماء حسنى » كه در آیات فوق اشاره شده ، در جلد 7 تفسیر نمونه ذیل آیه 18 سوره اعراف ( صفحه 25 ) ، مباحثى مطرح شده است .
پایان سورۀ حشر .
1) « در المنثور » ، جلد 6 ، صفحه 201 .
در فضیلت تلاوت این سوره ، در حدیثى از پیغمبر گرامى اسلام صلى الله علیه و آله آمده : « هرکس سوره "ممتحنه" را قرائت كند ، تمام مؤمنین و مؤمنات ، شفیعان او در روز قیامت خواهند بود » .(1)
در حدیث دیگرى از امام علىّ بن الحسین (علیه السلام)مى خوانیم : « كسى كه سوره "ممتحنه" را در نمازهاى واجب و نافله بخواند ، خداوند قلبش را براى ایمان ، خالص و آماده مى كند ، نور بصیرت به او مى بخشد و هرگز فقر دامان او را نمى گیرد و خود و فرزندانش به جنون گرفتار نمى شوند » .(2)
بدیهى است این همه فضیلت و افتخار از آنِ كسانى است كه محتواى آیات این سوره را مورد توجه قرار دهند .
بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ
بنام خداوند بخشنده بخشایشگر
1 يااَيُّهَا الَّذینَ امَنُوا لا تَتَّخِذوُا عَدُوّى وَ عَدُوَّكُمْ اَوْلِياءَ تُلْقُونَ اِلَيْهِمْ بِالْمَوَدَّةِ وَ قَدْ كَفَروُا بِما جاءَكُمْ مِنَ الْحَقِّ يُخْرِجُونَ الرَّسُولَ وَ اِيّاكُمْ اَنْ تُؤْمِنُوا بِاللّهِ رَبِّكُمْ اِنْ كُنْتُمْ خَرَجْتُمْ جِهادا فى سَبیلى وَ ابْتِغاءَ مَرْضاتى تُسِرُّونَ اِلَيْهِمْ بِالْمَوَدَّةِ وَ اَنَا اَعْلَمُ بِما اَخْفَيْتُمْ وَ ما اَعْلَنْتُمْ وَ مَنْ يَفْعَلْهُ مِنْكُمْ فَقَدْ ضَلَّ سَواءَ السَّبیلِ
اى كسانى كه ایمان آورده اید ! دشمن من و دشمن خویش را دوست خود قرار ندهید ، شما نسبت به آن ها اظهار محبت مى كنید ، در حالى كه به آن چه از حق براى شما آمده ، كافر شده اند و رسول خدا و شما را به خاطر ایمان به خداوندى كه پروردگار همه شما است ، از شهر و دیارتان بیرون مى رانند ، اگر شما براى جهاد در راه من و
جلب خشنودیم هجرت كرده اید ، پیوند دوستى با آن ها برقرار نسازید ، شما مخفیانه با آن ها رابطه دوستى برقرار مى كنید، در حالى كه من آن چه را پنهان يا آشکار مى كنید ، از همه بهتر مى دانم و هرکس از شما چنین كارى كند ، از راه راست گمراه شده است .
حرکتى از ناحیه يکى از مسلمانان صادر شد كه هر چند به قصد جاسوسى نبود ، ولى اظهار محبتى به دشمنان اسلام محسوب مى شد ، لذا آیات فوق نازل شد و به مسلمانان هشدار داد كه از تکرار این گونه كارها در آینده بپرهیزند .
در فراز نخست آیه مى گوید : فقط دشمنان خدا هستند كه با شما نیز عداوت و دشمنى دارند ، با این حال چگونه دست دوستى به سوى آن ها دراز مى كنید ؟
سپس مى افزاید : آن ها هم در عقیده با شما مخالفند و هم عملاً به مبارزه برخاسته اند و كارى را كه بزرگترین افتخار شماست ، يعنى ایمان به پروردگار را براى شما بزرگترین جُرم
کرده اند ، با این حال آیا جاى این است كه شما نسبت به آن ها اظهار محبت كنید و براى نجاتشان از چنگال مجازات الهى به دست توانمند رزمندگان سپاه اسلام تلاش كنید ؟
سپس براى توضیح بیشتر مى افزاید : اگر به راستى دم از دوستى خدا مى زنید و به خاطر او از شهر و دیار خود هجرت كرده اید و طالب جهاد فى سبیل اللّه و جلب رضاى او هستید ، این مطلب با دوستى دشمنان خدا سازگار نیست .
در ادامه مى گوید : ( تُسِرُّونَ اِلَيْهِمْ ... ) شما با آن ها مخفیانه رابطه دوستى برقرار مى سازید ولى با توجه به علم خداوند ، مخفى كارى چه فایده اى دارد ؟
و در پایان آیه به عنوان يك تهدید قاطع مى فرماید : هرکس از شما چنین كارى كند ، هم از راه معرفت خدا منحرف گشته كه گمان كرده چیزى بر خدا مخفى مى ماند و هم از راه ایمان و اخلاص و تقوا كه طرح دوستى با دشمنان خدا ریخته و هم تیشه به ریشه زندگانى خود زده است كه دشمنش را از اسرارش باخبر ساخته و این بدترین انحرافى است كه
ممکن است به شخص مؤمن بعد از وصول به سرچشمه ایمان دست دهد .
2 اِنْ يَثْقَفُوكُمْ يَكُونُوا لَكُمْ اَعْداءً وَ يَبْسُطُوا اِلَيْكُمْ اَيْدِيَهُمْ وَ اَلْسِنَتَهُمْ بِالسُّوءِ وَ وَدُّوا لَوْ تَكْفُروُنَ
اگر آن ها بر شما مسلط شوند ، دشمنتان خواهند بود و دست و زبان خود را به بدى بر شما مى گشایند و دوست دارند شما به كفر بازگردید .
« يَثْقَفُوكُمْ » از ماده « ثَقَف و ثَقافَة » به معنى " مهارت در تشخیص يا انجام چیزى" است ، به همین جهت به معنى فرهنگ و يا تسلط ماهرانه بر چیزى نیز به كار مى رود .
شما براى آن ها دلسوزى مى كنید ، در حالى كه عداوت آن ها با شما آن چنان ریشه دار است كه اگر بر شما دست يابند ، از هیچ كارى فروگذار نمى كنند و شما را با دست و زبان خود مورد هرگونه آزار قرار مى دهند ، آیا دلسوزى بر چنین جمعیتى سزاوار است ؟
و ازهمه بدتر این است كه آن ها دوست دارند شما از اسلام به سوى كفر بازگردید و
بزرگترین افتخار خود يعنى گوهر ایمان را از دست دهید ( وَ وَدُّوا لَوْ تَكْفُروُنَ ) و این درست دردناك ترین ضربه اى است كه مى خواهند به شما بزنند .
3 لَنْ تَنْفَعَكُمْ اَرْحامُكُمْ وَلا اَوْلادُكُمْ يَوْمَ الْقِيامَةِ يَفْصِلُ بَيْنَكُمْ وَ اللّهُ بِما تَعْمَلُونَ بَصیرٌ
هرگز بستگان و اولاد شما سودى به حالتان نخواهند داشت و در قیامت میان شما جدایى مى افکند و خداوند به آن چه انجام مى دهید ، بینا است .
دراین آیه به پاسخگویى افرادى چون « حاطب بن ابى بلتعه » پرداخته كه در جواب پیامبر صلى الله علیه و آله كه فرمود : « چرا اسرار مسلمانان را در اختیار مشرکان مکه قرار دادى » ؟ گفت : « خویشاوندان و بستگانى در مکه دارم كه در دست كفار گرفتارند ، مى ترسم آسیبى به آن ها برسانند ، خواستم از این طریق آن ها را حفظ كنم » ، مى فرماید : « هرگز بستگان و اولاد شما سودى به حالتان نخواهند داشت » . چراکه اگر اولاد و بستگان بى ایمان باشند ، نه آبرو و سرمایه اى براى این دنیا
خواهند بود ونه وسیلۀ نجاتى در آخرت ، پس چرا افراد مؤمن به خاطر آن ها كارى كنند كه موجب خشم خدا و بریدن از اولیاء او گردد ؟
سپس مى افزاید: (يَوْمَ الْقِيامَةِ يَفْصِلُ بَيْنَكُمْ) در روز قیامت اهل ایمان به سوى بهشت مى روند و اهل كفر به سوى دوزخ ، يعنى آن جا كه از يکدیگر جدا مى شوید و پیوندها به كلى بریده مى شود ، آن ها چه سودى براى شما خواهند داشت ؟
و در پایان آیه بار دیگر به همگان هشدار مى دهد كه خداوند به آن چه انجام مى دهید ، بینا است . هم از نیات شما آگاه است و هم از اعمالى كه به طور سرّى انجام مى دهید و اگر در مواردى اسرار شما را مانند « حاطب بن ابى بلتعه » فاش نمى كند ، روى مصالحى نظیر تربیت انسان است ، نه این كه نداند و آگاه نباشد .
4 قَدْ كانَتْ لَكُمْ اُسْوَةٌ حَسَنَةٌ فى اِبْراهیمَ وَ الَّذینَ مَعَهُ اِذْ قالُوا لِقَوْمِهِمْ اِنّا بُرَاؤُا مِنْكُمْ وَ مِمّا تَعْبُدوُنَ مِنْ دوُنِ اللّهِ كَفَرْنا بِكُمْ وَ بَدا بَيْنَنا وَ بَيْنَكُمُ الْعَداوَةُ وَ الْبَغْضاءُ اَبَدا حَتّى تُؤْمِنُوا بِاللّهِ وَحْدَهُ اِلاّ قَوْلَ اِبْراهیمَ لاَِبیهِ لاََسْتَغْفِرَنَّ
لَكَ وَ ما اَمْلِكُ لَكَ مِنَ اللّهِ مِنْ شَىْ ءٍ رَبَّنا عَلَيْكَ تَوَكَّلْنا وَ اِلَيْكَ اَنَبْنا وَ اِلَيْكَ الْمَصیرُ
براى شما تأسى نیکى در زندگى ابراهیم و كسانى كه با او بودند ، وجود داشت ،
هنگامى كه به قوم مشرك خود گفتند: مااز شما و آن چه غیراز خدا مى پرستید ، بیزاریم. ما نسبت به شما كافریم و میان ما و شما عداوت و دشمنى همیشگى آشکار شده است و این وضع همچنان ادامه دارد تا به خداى يگانه ایمان بیاورید ، جُز آن سخن ابراهیم كه به پدرش (عمویش آزر) وعده داد كه براى تو طلب آمرزش مى كنم و در عین حال در برابر خداوند براى تو مالك چیزى نیستم . پروردگارا ! ما بر تو توکل كرده ایم و به سوى تو بازگشتیم و سرانجام همه به سوى تو است .
« اُسْوَة » به معنى " تأسى نمودن" و "پیروى كردن" گاه در كارهاى خوب است و گاه در كارهاى بد و لذا در این آیه مقيّد به « حَسَنَة » شده است .
ابراهیم (علیه السلام) بزرگ پیامبران كه زندگیش سراسر درس بندگى و عبودیت خدا ، جهاد فى سبیل اللّه و عشق به ذات پاك او بود ، ابراهیم (علیه السلام) كه امت اسلامى از برکت دعاى او و مفتخر به نامگذارى او مى باشد ، مى تواند در این زمینه سرمشق خوبى براى شما گردد .
منظورازتعبیر «وَالَّذینَ مَعَهُ»(آن هاکه باابراهیم بودند) مؤمنانى است كه اورا دراین راه همراهى مى كردند ، هرچند قلیل و اندك بودند .
در تواریخ آمده كه گروهى در بابل بعد از مشاهده معجزات ابراهیم به او ایمان آورده و در هجرت به سوى شام ، او را همراهى كردند و این نشان مى دهد كه او ياران وفادارى داشته است .(1)
سپس در توضیح این معنى مى افزاید : ما نه شما را قبول داریم و نه آیین .
1) « كامل ابن اثیر » ، جلد 1 ، صفحه 100 .
و مذهبتان را ، ما هم از خودتان و هم از بت هاى بى ارزشتان متنفریم .
و باز براى تأکید افزودند : « كَفَرْنا بِكُمْ » ، البته این كفر همان كفر برائت و بیزارى است كه در بعضى از روایات ضمن برشمردن اقسام پنجگانه كفر به آن اشاره شده است .
و سومین بار براى تأکید بیشتر افزودند: « وَ بَدا بَيْنَنا وَ بَيْنَكُمُ الْعَداوَةُ وَ الْبَغْضاءُ اَبَدا حَتّى تُؤْمِنُوا بِاللّهِ وَحْدَهُ » .
و به این ترتیب با نهایت قاطعیت و بدون هیچ گونه پرده پوشى اعلام جدایى و بیزارى از دشمنان خدا كردند و تصریح نمودند كه این جدایى به هیچ قیمت قابل برگشت و تجدید نظر نیست و تا ابد ادامه دارد ، مگر این كه آن ها مسیر خود را تغییر دهند و از خط كفر به خط ایمان روى آورند .
ولى از آن جا كه این قانون كلى و عمومى در زندگى ابراهیم استثنایى داشته كه آن هم به خاطر هدایت بعضى از مشرکان صورت گرفته ، به دنبال آن مى فرماید : آن ها هرگونه ارتباطشان را با قوم كافر قطع كردند و هیچ سخن محبت آمیزى به آن ها نگفتند : « اِلاّ قَوْلَ
اِبْراهیمَ لاَِبیهِ لاََسْتَغْفِرَنَّ لَكَ وَ ما اَمْلِكُ لَكَ مِنَ اللّهِ مِنْ شَىْ ءٍ : جُز این سخن ابراهیم كه به پدرش ( عمویش آزر ) وعده دادکه براى توازخداوند طلب آمرزش مى كنم ولى درعین حال من دربرابر خداوند براى تو مالك چیزى نیستم و آمرزش تنهابه دست اواست » .(1)
این در حقیقت استثنایى است از مسأله قطع هر گونه ارتباط ابراهیم (علیه السلام) و يارانش از بت پرستان كه آن هم داراى شرایط و مصلحت خاصى بود ، زیرا قرائن نشان مى دهد كه ابراهیم احتمالاً آمادگى براى ایمان را در عمویش آزر مشاهده كرده بود ولى آزر از این مسأله نگران بود كه اگر راه توحید را پیش گیرد ، دوران بت پرستى او چه خواهد شد ؟ ابراهیم به او وعده داد كه در پیشگاه خدا براى تو استغفار مى كنم و به این وعده خود نیز عمل كرد ولى آزر ایمان نیاورد و هنگامى كه بر ابراهیم روشن شد كه او دشمن خداست و .
1) « نور الثقلین » ، جلد 5 ، صفحه 302 .
هرگز ایمان نمى آورد ، دیگر براى او استغفار نکرد و با او قطع رابطه نمود .
و از آن جا كه مسلمانان از این برنامه ابراهیم و آزر اجمالاً باخبر بودند و ممکن بود همین مطلب بهانه اى شود براى افرادى همچون « حاطب بن ابى بلتعه » كه با كفار سر و سرّى برقرار نمایند ، قرآن مى گوید : این استثناء در شرایط خاصى صورت گرفته است و وسیله اى براى جلب آزر به ایمان بوده ، نه براى اهداف دنیوى و لذا در آیه 114 سوره توبه مى فرماید : « استغفار ابراهیم براى پدرش ( عمویش آزر ) فقط به خاطر وعده اى بود كه به او داده بود ( تا وى را به سوى ایمان جذب كند ) اما هنگامى كه براى او مسلم شد كه وى دشمن خدا است ، از او بیزارى جست ، چراکه ابراهیم مهربان و بردبار بود » .
خلاصه این كه ابراهیم و پیروانش قويّا با بت پرستان مخالف بودند و باید این درس را از آن ها سرمشق گرفت . داستان آزر شرایط خاصى داشته كه اگر براى ما هم پیدا شود ، قابل تأسى است .
و از آن جاکه مبارزه با دشمنان خدا با این صراحت و قاطعیت مخصوصاً در زمانى كه
آن ها از قدرت ظاهرى برخوردارند ، جُز با توکل بر ذات خدا ممکن نیست ، در پایان آیه مى افزاید : « رَبَّنا عَلَيْكَ تَوَكَّلْنا وَ اِلَيْكَ اَنَبْنا وَ اِلَيْكَ الْمَصیرُ » .
در حقیقت آن ها سه مطلب را در این عبارت به پیشگاه الهى عرضه داشتند : نخست توکل بر ذات او ، دیگر توبه و بازگشت به سوى او و سپس توجه به این حقیقت كه رجوع نهایى همه چیز به سوى او است كه علت و معلول يکدیگرند ، ایمان به معاد و بازگشت نهایى سبب توبه مى گردد و توبه روح توکل را در انسان زنده مى كند .
5 رَبَّنا لا تَجْعَلْنا فِتْنَةً لِلَّذینَ كَفَروُا وَ اغْفِرْلَنا رَبَّنا اِنَّكَ اَنْتَ الْعَزیزُ الْحَكیمُ
پروردگارا ! ما را مایه گمراهى كافران قرار مده و ما را ببخش اى پروردگار ما كه تو عزیز و حکیمى .
در این آیه به يکى دیگراز درخواست هاى ابراهیم و يارانش كه در این زمینه حساس و چشمگیر است ، اشاره مى كند ، این تعبیر ممکن است اشاره به اعمالى مانند اعمال « حاطب بن ابى بلتعه » باشد كه گاهى از افراد بى خبر سرمى زند و كارى مى كنند كه سبب
تقویت گمراهان مى گردد ، در حالى كه گمان مى كنند كار خلافى مرتکب نشده اند .
و در انتهاى آیه مى افزاید : « وَ اغْفِرْ لَنا رَبَّنا اِنَّكَ اَنْتَ الْعَزیزُ الْحَكیمُ » .
این جمله ممکن است اشاره به آن باشد كه اگر در خلال زندگى ما نشانه اى از تمایل و محبت و دوستى به دشمنان تو وجود داشته ، این لغزش را بر ما ببخش .
6 لَقَدْ كانَ لَكُمْ فیهِمْ اُسْوَةٌ حَسَنَةٌ لِمَنْ كانَ يَرْجُوا اللّهَ وَ الْيَوْمَ الاْخِرَ وَ مَنْ يَتَوَلَ فَاِنَ اللّهَ هُوَ الْغَنِىُ الْحَمیدُ
براى شما در برنامه زندگى آن ها اُسوه حسنه اى بود براى كسانى كه امید به خدا و روز قیامت دارند و هرکس سرپیچى كند ، به خویشتن ضرر زده است ، زیرا خداوند بى نیاز و شایسته هرگونه ستایش است .
در این آیه ، بار دیگر روى همان مطلبى تکیه مى كند كه در نخستین آیه تکیه شده بود ، نه تنها برائت و بیزاریشان از بت پرستان و خط كفر ، بلکه دعاهاى آن ها و تقاضاهایشان در پیشگاه خدا كه نمونه هایى از آن در آیات قبل آمد ، نیز براى همه مسلمانان سرمشق است .
این سرمشق راتنهاکسانى مى گیرندکه دل به خدابسته اند و ایمان به مبدأ و معاد قلبشان راروشن ساخته و در طریق حق به حرکت درآمده اند .
برنامه هاى عملى ، همیشه مؤثرترین برنامه ها است ، چون عمل ، حکایت از ایمان عمیق انسان به گفتارش مى كند و سخنى كه از دل برآید ، لاجرم بر دل نشیند .
همیشه وجود الگوها و سرمشق هاى بزرگ در زندگى انسان ها ، وسیله مؤثرى براى تربیت آن ها بوده است ، به همین دلیل پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله و پیشوایان معصوم علیهم السلام ، مهم ترین شاخه هدایت را با عمل خود نشان مى دادند و لذا هنگامى كه سخن از « سنّت » به میان مى آید ، گفته مى شود : سنت عبارت است از « قول » و « فعل » و « تقریر » معصوم ، يعنى پیشوایان معصوم سخن و عمل و سکوتشان همه حجت و راهنما است و نیز به همین دلیل است كه عصمت در تمام پیامبران و امامان علیهم السلام شرط است تاالگوهایى درهمه زمینه ها باشند .
قرآن نیز بر این مسألۀ مهم صحّه گذارده ، الگوها و سرمشق هایى در همۀ
زمینه ها براى مؤمنان معرفى مى كند ، از جمله در سه آیه مورد بحث ، دو بار از ابراهیم و يارانش سخن مى گوید و در سوره احزاب ، شخص پیامبر صلى الله علیه و آله را به عنوان الگو و اُسوه، به مسلمانان معرفى مى نماید .
در جنگ پرمخاطره احزاب ، در ایامى كه مسلمانان سخت در بوته آزمایش قرار گرفته بودند و حوادث كوبنده نیرومندترین افراد را به لرزه درمى آورد ، خداوند پیامبر صلى الله علیه و آله را به عنوان الگو و اُسوه اى از استقامت و پایمردى و ایمان و اخلاص و آرامش در میان طوفان معرفى مى كند و البته این امر منحصر به میدان « احزاب » نبود كه در همه جا پیامبر صلى الله علیه و آله سرمشق عظیمى براى مسلمانان محسوب مى شد .
شعار « كُونُوا دُعاةَ النّاسِ بِاَعْمالِكُمْ وَ لا تَكُونُوا دُعاةً بِاَلْسِنَتِكُمْ : مردم را به اعمال خویش دعوت به سوى خدا كنید ، نه به زبان خود » كه از حدیث امام صادق (علیه السلام) گرفته شده (1)، دلیل بر .
1) «سفینة البحار»، جلد 2، صفحه 278 (ماده عمل) .
این است كه همۀ مسلمانان راستین نیز به نوبه خود باید الگو و اُسوه براى دیگران باشند و با زبان عمل ، اسلام را به دنیا معرفى كنند كه اگر این كار مى شد ، اسلام دنیاگیر شده بود .
پیوند مکتبى مهم ترین پیوندى است كه انسان ها را با يکدیگر مربوط مى سازد كه هر پیوندى تحت الشعاع آن است .
این سخنى است كه قرآن بارها روى آن تأکید كرده است و اگر این پیوند هم تحت تأثیر روابط دوستى و خویشاوندى و منافع شخصى قرار گیرد ، ارکان مذهب متزلزل خواهد شد .
به علاوه ارزش نهایى در ایمان و تقوا است ، چگونه ممکن است با كسانى كه فاقد این دو هستند ، ارتباط برقرار سازیم ؟
لذا در حدیثى از امام صادق (علیه السلام) مى خوانیم: « مَنْ اَحَبَّ لِلّهِ وَ اَبْغَضَ لِلّهِ وَ اَعْطى لِلّهِ جَلَّ وَ عَزَّ فَهُوَ مِمَّنْ كَمُلَ ایمانُهُ : كسى كه براى خدا دوست دارد و براى خدا دشمن دارد و براى خدا ببخشد، از
کسانى است كه ایمانش كامل شده است » .(1)
در حدیث دیگرى از همان امام (علیه السلام) مى خوانیم: « مِنْ اَوْثَقِ عُرَى الاْيمانِ اَنْ تُحِبَّ فِى اللّهِ وَ تَبْغُضَ فِى اللّهِ وَ تُعْطى فِى اللّهِ وَ تَمْنَعَ فِى اللّهِ : از محکم ترین دستگیره هاى ایمان این است كه براى خدا دوست دارى و براى خدا دشمن دارى و براى خدا ببخشى و براى خدا منع كنى » .(2)
7 عَسَى اللّهُ اَنْ يَجْعَلَ بَيْنَكُمْ وَ بَيْنَ الَّذینَ عادَيْتُمْ مِنْهُمْ مَوَدَّةً وَ اللّهُ قَدیرٌ وَ اللّهُ غَفُورٌ رَحیمٌ
امید است خدا میان شما و دشمنانتان ( از طریق اسلام ) پیوند محبت برقرارکند و خداوند قادر و آمرزنده و مهربان است .
این امر سرانجام تحقق يافت . سال هشتم هجرى فرارسید و مکه فتح شد و اهل مکه .
به مصداق « يَدْخُلُونَ فى دینِ اللّهِ اَفْواجا » گروه گروه مسلمان شدند ، ابرهاى تیره و تار دشمنى و عناد از آسمان زندگى آن ها كنار رفت و آفتاب ایمان با گرمى مهر و محبت و دوستى تابیدن گرفت .
اگر كسانى كه مورد علاقه مسلمانان هستند ، از خطّ مکتبى آنان جدا شوند ، نباید از بازگشت آن ها مأیوس شد ، چراکه خداوند بر همه چیز قادر است ، او است كه مى تواند دل ها را دگرگون سازد و او است كه گناهان و خطاهاى بندگانش را مى بخشد ، لذا در پایان آیه فوق ، این موارد را متذکر مى شود .
8 لا يَنْهیكُمُ اللّهُ عَنِ الَّذینَ لَمْ يُقاتِلُوكُمْ فِى الدّينِ وَ لَمْ يُخْرِجُوكُمْ مِنْ دِيارِكُمْ اَنْ تَبَرُّوهُمْ وَ تُقْسِطُوا اِلَيْهِمْ اِنَّ اللّهَ يُحِبُّ الْمُقْسِطینَ
خدا شما را از نیکى كردن و رعایت عدالت نسبت به كسانى كه در امر دین با شما پیکار نکردند و از خانه و دیارتان بیرون نراندند ، نهى نمى كند ، چراکه خداوند عدالت پیشگان را دوست دارد .
9 اِنَّما يَنْهیكُمُ اللّهُ عَنِ الَّذینَ قاتَلُوكُمْ فِى الدّينِ وَ اَخْرَجُوكُمْ مِنْ دِيارِكُمْ وَ
ظاهَروُا عَلى اِخْراجِكُمْ اَنْ تَوَلَّوْهُمْ وَ مَنْ يَتَوَلَّهُمْ فَاُولئِكَ هُمُ الظّالِمُونَ
تنها شما را از دوستى كسانى نهى مى كند كه در امر دین با شما پیکار كردند و شما را از خانه هایتان بیرون راندند يا به بیرون راندن شما كمك كردند ، از این كه با آن ها دوستى كنید و هرکس آن ها را دوست دارد ، ظالم و ستمگر است .
به این ترتیب افراد غیر مسلمان به دو گروه تقسیم مى شوند ؛ گروهى كه در مقابل مسلمین ایستادند و شمشیر به روى آن ها كشیدند و آن ها را از خانه و كاشانه شان به اجبار بیرون كردند و خلاصه عداوت و دشمنى خود را با اسلام و مسلمین در گفتار و عمل ، آشکارا نشان دادند ؛ تکلیف مسلمانان این است كه هرگونه مراوده با این گروه را قطع كنند و از هر گونه پیوند محبت و دوستى خوددارى نمایند كه مصداق روشن آن مشرکان مکه مخصوصاً سران قریش بودند ، گروهى رسما دست به این كار زدند و گروهى دیگر نیز آن ها
را يارى كردند .
اما دسته دیگرى بودند كه در عین كفر و شرك ، كارى به مسلمانان نداشتند ، نه عداوت مى ورزیدند، نه باآن ها پیکارمى كردند و نه اقدام به بیرون راندنشان از شهر و دیارشان نمودند ، حتى گروهى از آن هاپیمان ترك مخاصمه با مسلمانان بسته بودند ، نیکى كردن و اظهار محبت به این دسته بى مانع بود و اگر معاهده اى با آن ها بسته بودند ، باید به آن وفا كنند و در اجراى عدالت بکوشند.
مصداق این گروه طایفه « خزاعه » بودند كه با مسلمین پیمان ترك مخاصمه داشتند .
به هر حال از این آیات يك اصل كلى و اساسى در چگونگى رابطه مسلمانان با غیر مسلمانان استفاده مى شود ، نه تنها براى آن زمان كه براى امروز و فردا نیز ثابت است و آن این كه مسلمانان موظفند در برابر هر گروه و جمعیت و هر كشورى كه موضع خصمانه با آن ها داشته باشند و بر ضدّ اسلام و مسلمین قیام كنند ، يا دشمنان اسلام را يارى دهند ، سرسختانه بایستند و هرگونه پیوند محبت و دوستى را با آن ها قطع كنند .
اما اگر آن ها در عین كافر بودن نسبت به اسلام و مسلمین بى طرف بمانند و يا تمایل داشته باشند ، مسلمین مى توانند با آن ها رابطه دوستانه برقرار سازند ، البته نه در آن حد كه با برادران مسلمان دارند و نه در آن حد كه موجب نفوذ آن ها در میان مسلمین گردد .
10 يا اَيُّهَا الَّذینَ امَنُوا اِذا جاءَكُمُ الْمُؤْمِناتُ مُهاجِراتٍ فَامْتَحِنُوهُنَّ / اللّهُ اَعْلَمُ بِایمانِهِنَّ / فَأِنْ عَلِمْتُمُوهُنَّ مُؤْمِناتٍ فَلا تَرْجِعُوهُنَّ اِلَى الْكُفّارِ / لا هُنَّ حِلٌّ لَهُمْ وَ لاهُمْ يَحِلُّونَ لَهُنَّ / وَ اتُوهُمْ ما اَنْفَقُوا / وَ لا جُناحَ عَلَيْكُمْ اَنْ تَنْكِحُوهُنَّ اِذا اتَيْتُمُوهُنَّ اُجُورَهُنَّ / وَ لا تُمْسِكُوا بِعِصَمِ الْكَوافِرِ / وَ اسْئَلُوا ما
اَنْفَقْتُمْ وَ لْيَسْئَلُوا ما اَنْفَقُوا/ ذلِكُمْ حُكْمُ اللّهِ / يَحْكُمُ بَيْنَكُمْ / وَاللّهُ عَلیمٌ حَكیمٌ
اى كسانى كه ایمان آورده اید! هنگامى كه زنان باایمان به عنوان هجرت نزد شما آیند ، آن ها را آزمایش كنید - خداوند از ایمان آن ها آگاه تر است - هرگاه آنان را مؤمن يافتید ، آن ها را به سوى كفار بازنگردانید، نه آن ها براى كفار حلالند و نه كفار براى
آن ها حلال و آن چه را همسران آن ها ( براى ازدواج با این زنان ) پرداخته اند ، به آن ها بپردازید و گناهى بر شما نیست كه با آن ها ازدواج كنید ، هرگاه مهرشان رابه آن ها بدهید و هرگز همسران كافر را درهمسرى خود نگه ندارید ( و اگر كسى از زنان شما كافر شد و به بلاد كفر فرار كرد ) حق دارید مهرى را كه پرداخته اید ، مطالبه كنید ، همان گونه كه آن ها حق دارند مهر زنانشان را كه از آنان جدا شده اند ، از شما مطالبه كنند ، این حکم خداوند است كه در میان شما حکم مى كند و خداوند دانا و حکیم است .
در آیات قبل سخن از « بُغْضٌ فِى اللّه » و قطع پیوند با دشمنان خدا بود و در این آیه و آیه بعد سخن از « حُبٌّ فِى اللّه » و برقرارى پیوند با كسانى است كه از كفر جدا مى شوند و به ایمان مى پیوندند .
در این آیه از زنان مهاجر سخن مى گوید و جمعا هفت دستور در این آیه وارد شده كه عمدتا درباره زنان مهاجر و قسمتى نیز درباره زنان كافر است .
✓ 1 - اولین دستور درباره آزمایش « زنان مهاجرات » است . دستور به امتحان ، با این كه آن ها را مؤمنان نامیده ، به خاطر آن است كه آن ها ظاهراً شهادتین را بر زبان جارى مى كردند و در سِلك اهل ایمان بودند ، اما امتحان براى این بود كه اطمینان حاصل شود كه این ظاهر با باطن هماهنگ است .
اما نحوه این امتحان به این ترتیب بود كه آن ها را سوگند به خدا مى دادند كه مهاجرتشان جُز براى قبول اسلام نبوده و آن ها باید سوگند يادکنند كه به خاطر دشمنى با همسر ویا علاقه به مرد دیگرى ، يا علاقه به سرزمین مدینه و مانند آن هجرت ننموده اند .
البته ممکن است كسانى در آن سوگند و این بیعت نیز خلاف بگویند ، اما مقيّد بودن بسیارى از مردم حتى مشرکان در آن زمان به مسأله بیعت و سوگند به خدا سبب مى شد كه افراد كمتر دروغ بگویند و به این ترتیب امتحان مزبور ، گرچه همیشه دلیل قاطعى بر ایمان واقعى آن ها نبود ، اما غالبا مى توانست بیانگر این واقعیت باشد .
✓ 2 - در دستور بعد مى فرماید : « فَاِنْ عَلِمْتُمُوهُنَّ . . . » .
با وجود این كه يکى از مواد تحمیلى پیمان حدیبیه این بود كه افرادى را كه به عنوان مسلمان از مکه به مدینه هجرت مى كنند ، به مکه بازگردانند، اما این ماده شامل زنان نمى شد ، لذا پیامبر صلى الله علیه و آله هرگز آن ها را به كفار بازنگرداند ، كارى كه اگر انجام مى شد ، با توجه به ضعف فوق العاده زنان در آن جامعه سخت خطرناك بود .
✓ 3 - در سومین مرحله كه در حقیقت دلیلى است براى حکم قبل ، مى گوید : « لاهُنَّ حِلٌّ لَهُمْ وَ لا هُمْ يَحِلُّونَ لَهُنَّ » .
باید هم چنین باشد چراکه ایمان و كفر در يك جا جمع نمى شود و پیمان مقدس ازدواج نمى تواند میان مؤمن و كافر رابطه اى برقرار سازد، چراکه این ها در دو خط متضاد قرار دارند ، در حالى كه پیمان ازدواج باید نوعى وحدت در میان دو زوج برقرار سازد و این دو با هم سازگار نیست .
✓ 4 - از آن جا كه معمول عرب بود كه مهریه زنان خود را قبلاً مى پرداختند ، در چهارمین دستور مى افزاید : « وَ اتُوهُمْ ما اَنْفَقُوا » .
درست است كه شوهرشان كافر است اما چون اقدام بر جدایى به وسیله ایمان از طرف زن شروع شده ، عدالت اسلامى ایجاب مى كند كه خسارات همسرش خصوصا مهریه وى پرداخته شود . البته این پرداخت مهر در مورد مشرکانى بود كه با مسلمانان پیمان ترك مخاصمه در حدیبیه يا غیر آن امضاء كرده بودند .
اما چه كسى باید این مهر را بپردازد ؟ ظاهر این است كه این كار بر عهده حکومت اسلامى و بیت المال است ، چراکه تمام امورى كه مسئول خاصى در جامعه اسلامى ندارد ، بر عهده حکومت است و خطاب جمع در آیه مورد بحث گواه این معنى است ( همان گونه كه در آیات حد سارق و زانى دیده مى شود ) .
✓ 5 - در حکم دیگر مى فرماید : « وَ لا جُناحَ عَلَيْكُمْ . . . » .
مبادا تصور كنید كه چون قبلاً مهرى از شوهر سابق گرفته اند و معادل آن از بیت المال به شوهرشان پرداخته شده ، اکنون كه با آن ها ازدواج مى كنید ، دیگر مهرى در كار نیست و براى شما مجّانى تمام مى شود، نه، حرمت زن ایجاب مى كندکه در ازدواج جدید نیز مهر مناسبى
براى او در نظر گرفته شود .
باید توجه داشت كه در این جا زن بدون طلاق از شوهر كافر جدا مى شود ، ولى باید عدّه نگه دارد .
✓ 6 - اما هرگاه قضیه برعکس باشد ، يعنى شوهر اسلام را بپذیرد و زن بر كفر باقى بماند ، در این جا نیز رابطه زوجیت به هم مى خورد و نکاح فسخ مى شود ، چنان كه در ادامه همین آیه مى فرماید : « وَ لا تُمْسِكُوا بِعِصَمِ الْكَوافِرِ » .
«عِصَمْ» جمع « عصمت » در اصل به معنى "منع" و در این جا به معنى " نکاح و زوجیت" است ( البته بعضى تصریح كرده اند كه منظور نکاح دائم است و تعبیر به عصمت نیز مناسب همین معنى است ، چراکه زن را از ازدواج با هر شخص دیگرى براى همیشه منع مى كند ) .
« كَوافِر » جمع « كافرة » به معنى " زنان كافر" است .
دراین كه آیااین حکم مخصوص زنان مشرك است و يااهل كتاب مانندزنان مسیحى و يهودى را نیزشامل مى شود ، در میان فقهاء محل بحث است ، ولى ظاهر آیه مطلق است و همۀ زنان
کافر را شامل مى شود .
✓ 7 - در آخرین حکم كه در آیه ذکر شده ، سخن از مَهر زنانى است كه از اسلام جدا مى شوند و به اهل كفر مى پیوندند ، مى فرماید : « وَ اسْئَلُوا ما اَنْفَقْتُمْ وَ لْيَسْئَلُوا ما اَنْفَقُوا » و این مقتضاى عدالت و احترام به حقوق متقابل است .
و در پایان آیه به عنوان تأکید بر آن چه گذشت ، مى فرماید : « ذلِكُمْ حُكْمُ اللّهِ . . . » .
احکامى است كه همه از علم الهى سرچشمه گرفته و آمیخته با حکمت است و حقوق همه افراد در آن منظور شده است و با اصل عدالت و قسط اسلامى كاملاً هماهنگ است و توجه به این حقیقت كه همه از سوى خدا است ، بزرگترین ضمانت اجرایى براى این احکام محسوب مى شود .
11 وَ اِنْ فاتَكُمْ شَىْ ءٌ مِنْ اَزْواجِكُمْ اِلَى الْكُفّارِ فَعاقَبْتُمْ فَاتُوا الَّذینَ ذَهَبَتْ اَزْواجُهُمْ مِثْلَ ما اَنْفَقُوا وَ اتَّقُوا اللّهَ الَّذى اَنْتُمْ بِهِ مُؤْمِنُونَ
و اگر بعضى از همسران شما از دستتان بروند ( و به سوى كفار بازگردند ) و شما در جنگى
بر آنان پیروز شدید و غنایمى گرفتید ، به كسانى كه همسرانشان رفته اند ، همانند مهرى را كه پرداخته اند ، بدهید و از مخالفت خداوندى كه همه به او ایمان دارید ، بپرهیزید .
در عین این كه مسلمانان به حکم عادلانه ذکر شده در آیه قبل عمل كردند ، مشرکان مکه سر باز زدند ، لذا دستور داده شد براى عدم تضییع حق این افراد ، هرگاه غنایمى به دست آمد ، اول حق آن ها را بپردازند سپس غنایم را تقسیم كنند .
این احتمال نیز وجود دارد كه حکم فوق مربوط به اقوامى باشد كه مسلمانان با آن ها پیمان نداشتند و طبعا حاضر نبودند مهر این گونه زنان را به مسلمانان باز پس دهند ، جمع میان هر دو معنى نیز ممکن است .
« عاقَبْتُمْ » از ماده « مُعاقَبَة » در اصل از « عَقِب » به معنى " پاشنه پا " است و به همین مناسبت كلمه « عُقْبى » به معنى " جزا " و « عُقُوبَت » به معنى " كیفر كار خلاف" آمده است و روى همین جهت « مُعاقَبَة » به معنى " كیفر دادن" و " قصاص كردن" به
کار مى رود و گاه این واژه به معنى " تناوب" در امرى نیز استعمال شده ، زیرا افرادى كه متناوبا كارى را انجام مى دهند ، هر يك عقب سر دیگرى فرامى رسند .
لذا « عاقَبْتُمْ » در آیه فوق به معنى "پیروز شدن" مسلمانان بر كفار و كیفر و مجازات آن ها و ضمناً گرفتن غنایم تفسیر شده است و هم به معنى " تناوب" ، چراکه يك روز نوبت كفار است و روز دیگرى نوبت به مسلمانان مى رسد و بر آن ها غالب مى شوند .
در تواریخ و روایات آمده است كه این حکم اسلامى تنها شامل شش زن شد كه از همسران مسلمان خود بریدند و به كفار پیوستند و پیامبر صلى الله علیه و آله مهر همه آن ها را از غنایم جنگى به شوهرانشان بازگرداند .
دقت در آیات فوق و لطافت و ظرافت و نکته سخن خاصى كه در احکام مزبور به كار رفته ، نشان مى دهد كه اصل عدالت و قسط تا چه حد در تشریع احکام اسلامى مورد توجه بوده است كه حتى در مواقع بحرانى و طوفانى نیز تلاش مى شود ضرر و زیان به كسى حتى به كفارنرسد .
این در حالى است كه معمول دنیا این است كه در بحران ها همه مى گویند شرایط فوق العاده است و باید به آن تن در داد و جاى احقاق حق نیست و هر گونه نابسامانى را باید تحمل كرد، قرآن مى گوید: حتى در سخت ترین شرایط باید تلاش كرد كه حقى بر باد نرود، نه تنها از دوستان كه اگر دشمنان هم حقى داشته باشند، باید رعایت گردد .
این گونه احکام اسلامى نوعى اعجاز و نشانه حقانیت دعوت پیامبر صلى الله علیه و آله است كه در چنان محیطى كه نه مال احترامى داشت و نه جان ارزشى ، تا این حد در احقاق حقوق ، كوشش به خرج مى دهد .
12 يا اَيُّهَا النَّبِىُّ اِذا جاءَكَ الْمُؤْمِناتُ يُبايِعْنَكَ عَلى اَنْ لا يُشْرِكْنَ بِاللّهِ شَيْئا وَ لا يَسْرِقْنَ وَ لا يَزْنینَ وَ لا يَقْتُلْنَ اَوْلادَهُنَّ وَ لا يَأْتینَ بِبُهْتانٍ يَفْتَرینَهُ بَيْنَ اَيْدیهِنَّ وَاَرْجُلِهِنَّ وَ لا يَعْصینَكَ فى مَعْروُفٍ فَبايِعْهُنَّ وَ اسْتَغْفِرْ لَهُنَّ اللّهَ اِنَّ اللّهَ غَفُورٌ رَحیمٌ
اى پیامبر ! هنگامى كه زنان مؤمن نزد تو آیند و با تو بیعت كنند كه چیزى را شریك
خدا قرار ندهند ، دزدى نکنند، آلوده زنا نشوند ، فرزندان خود را نکشند ، تهمت و افترایى پیش دست و پاى خودنیاورند و درهیچ كارشایسته اى مخالفت فرمان تو نکنند ، با آن ها بیعت كن و براى آن ها از درگاه خداوند طلب آمرزش نما كه خداوند آمرزنده و مهربان است .
به طورى كه مفسران نوشته اند، این آیه روز فتح مکه نازل شد، هنگامى كه پیامبر صلى الله علیه و آله بر كوه صفاقرارگرفته بود،ازمردان بیعت گرفت،زنان مکه كه ایمان آورده بودند،براى بیعت خدمتش آمدند، آیه فوق نازل شد و كیفیت بیعت با آنان را شرح داد و به دنبال این ماجرا، پیامبر صلى الله علیه و آله از آن ها بیعت گرفت .
در مورد چگونگى بیعت ، بعضى نوشته اند كه : پیامبر صلى الله علیه و آله دستور داد ظرف آبى آوردند و دست خود را در آن ظرف آب گذارد و زنان هم دست خود را در طرف دیگر ظرف مى گذاردند و بعضى گفته اند : پیامبر صلى الله علیه و آله از روى لباس با آن ها بیعت مى كرد .
قابل توجه این كه در آیه فوق شش شرط براى بیعت زنان ذکر شده كه آن ها باید همه را پذیرا شوند :
1 - ترك هرگونه شرك و بت پرستى ؛ كه این شرط در واقع اساس اسلام و ایمان است .
2 - ترك سرقت ؛ و شاید بیشتر ناظر به اموال شوهر باشد ، چراکه وضع بد مالى آن زمان ، سخت گیرى مردان و پایین بودن سطح فرهنگ سبب مى شد كه زنان از اموال همسران خود سرقت كنند و احتمالاً به بستگان خود دهند ، ولى به هر حال مفهوم آیه وسیع و گسترده است .
3 - ترك آلودگى به زنا ؛ چراکه تاریخ مى گوید : در عصر جاهلیت ، انحراف از جاده عفّت بسیار زیاد بود .
4 - عدم قتل اولاد ؛ كه به دو صورت انجام مى شد ، گاه به صورت « سقط جنین » بود و گاه به صورت « وئاد » ( زنده به گور كردن دختران و پسران ) .
5 - ترك بهتان و افتراء ؛ بعضى آن را چنین تفسیر كرده اند كه فرزندان مشکوکى را از سر راه برمى داشتند و مدّعى مى شدند كه این فرزند از همسرشان است ( این امر در غیبت هاى
طولانى شوهر بیشتر امکان پذیر بود ). تعبیر « بَيْنَ اَيْدیهِنَّ وَ اَرْجُلِهِنَّ » ( پیش دست و پاهایشان ) ممکن است اشاره به همان فرزندان سرراهى باشد كه به هنگام شیر دادن در دامان آن ها قرار مى گرفت و طبعا پیش پا و دست آن ها بود .
6 - نافرمانى نکردن از دستورهاى سازنده پیامبر صلى الله علیه و آله ؛ این حکم نیز گسترده است و تمام فرمان هاى پیامبر صلى الله علیه و آله راشامل مى شود .
در این جا این سؤال پیش مى آید كه چرا بیعت با زنان مشروط به این شرایط بود ، در حالى كه بیعت با مردان ، تنها بر اسلام و جهاد بود؟ در پاسخ مى توان گفت : آن چه در موردمردان درآن محیط از همه مهم تر بوده،همان ایمان و جهادبوده است و درموردزنان، چون جهاد، مشروع نبود، شرایط دیگرى ذکرشده كه مهم تراز همه بعدازتوحید، امورى بوده كه زنان در آن جامعه گرفتار انحراف از آن بودند .
بر خلاف گفته بى خبران يا مغرضانى كه مى گویند : اسلام براى نیمى از جامعۀ انسانى
یعنى زنان ، ارزشى قائل نشده و آن ها را به حساب نیاورده است ، دقیقا آن ها را در مهم ترین مسائل به حساب آورده است ، از جمله مسأله « بیعت » (1)است كه يك بار در حدیبیه ( در سال ششم هجرت ) و يك بار در فتح مکه انجام گرفت و آن ها نیز دوش به دوش مردان پذیرا گشتند ، شرایطى كه هویت انسانى را زنده مى كرد و او را از این كه تبدیل به متاع بى ارزش يا وسیله اى براى كامجویى مردان بوالهوس گردد ، نجات مى داد .
از نکته هاى جالبى كه از آیه فوق استفاده مى شود ، این است كه اطاعت از پیامبر صلى الله علیه و آله را مقيّد به معروف كرده ، با این كه پیامبر صلى الله علیه و آله معصوم است و هرگز امر به منکر نمى كند ، ولى این تعبیر ممکن است به عنوان الگویى براى تمام اوامرى باشد كه از زمامداران
1) در جلد 22 تفسیر نمونه صفحه 69 تا 78 ( ذیل آیه 18 سوره فتح ) بحث مشروحى پیرامون بیعت و شرایط آن در اسلام آمده است كه در صورت تمایل مى توانید به آن مراجعه فرمایید .
اسلامى صادر مى شود . این اوامر در صورتى محترم و قابل اجرا است كه با تعلیمات قرآن و اصول شریعت اسلام سازگار باشد و مصداق " لا يَعْصینَكَ في مَعْروُفٍ" گردد.
و چه دورند كسانى كه اوامر زمامداران را واجب الاطاعه مى دانند ، هر چه باشد و از هر كس باشد ، چیزى كه نه با عقل سازگار است و نه با حکم شرع و قرآن .
امیر مؤمنان على (علیه السلام)در نامه معروف خود كه به مردم مصر درباره فرمانروایى مالك اشتر نوشت ، باتمام توصیف هاى والایى كه در مورد مالك فرمود ، در پایان چنین گفت : « فَاسْمَعُوا لَهُ وَ اَطیعُوا اَمْرَهُ فیما طابَقَ الْحَقَّ ، فَاِنَّهُ سَيْفٌ مِنْ سُيُوفِ اللّهِ : سخنش را بشنوید و فرمانش را اطاعت كنید ، در آن چه مطابق حق است كه او شمشیرى از شمشیرهاى خدا است » .(1).
1) « نهج البلاغه » ، نامه 38 ( نامه كوتاهى است كه امام به مردم مصر نوشته و غیر از فرمان معروف مالك اشتر مى باشد ) .
13 يا اَيُّهَا الَّذینَ امَنُوا لا تَتَوَلَّوْا قَوْما غَضِبَ اللّهُ عَلَيْهِمْ قَدْ يَئِسُوا مِنَ الاْخِرَةِ كَما يَئِسَ الْكُفّارُ مِنْ اَصْحابِ الْقُبُورِ
اى كسانى كه ایمان آورده اید ! با قومى كه خداوند آن ها را مورد غضب قرار داده ، دوستى نکنید ، آن ها از آخرت مأیوسند همان گونه كه كفار مدفون در قبرها مأیوس مى باشند .
در این كه " قوم مَغْضُوبٌ عَلَيْهِم" ، چه كسانى هستند ، بعضى صریحا آن را ناظر به « يهود » مى دانند ، زیرا در آیات دیگر قرآن از آن ها به این عنوان ياد شده است ( چنان كه در آیه 90 سورۀ بقره درباره يهود مى خوانیم: «فَباءُوا بِغَضَبٍ عَلى غَضَبٍ» ) .
این تفسیر با شأن نزولى كه براى آیه ذکر كرده اند ، نیز سازگار است ، چراکه گفته اند : جمعى از فقراء مسلمین بودند كه اخبار مسلمانان را براى يهود مى بردند و در مقابل ، آن ها
از میوه هاى درختان خود به آنان هدیه مى كردند ، آیه فوق نازل شد و آن ها را نهى كرد .(1)
ولى با این همه تعبیرات آیه مفهوم وسیع و گسترده اى دارد كه همه كفار و مشرکین را شامل مى شود و تعبیر به غضب در قرآن مجید منحصر به « يهود » نیست ، بلکه در مورد منافقان نیز آمده است ( 6 / فتح ) و شأن نزول نیز مفهوم آیه را محدود نمى كند .
بنابراین آن چه در آیه آمده است ، هماهنگ با مطلب گسترده اى است كه در نخستین آیه سوره تحت عنوان دوستى با دشمنان خدا آمده است .
سپس به ذکر مطلبى مى پردازد كه در حکم دلیل بر این نهى است ، زیرا مردگان كفار در جهان برزخ نتایج كار خود را مى بینند و راه بازگشت براى جبران ندارند ، لذا به كلى مأیوسند، این گروه از زندگان نیز به قدرى آلودۀ گناهند كه هرگز امیدى به نجات خویش ندارند، .
1) « مجمع البیان » ، جلد 9 ، صفحه 276 .
درست همانند مردگان از كفار .
چنین افرادى مسلماً افرادى خطرناك و غیر قابل اعتمادند ، نه به قول آن ها اعتمادى است و نه براى صداقت و صمیمیتشان اعتبارى ، آن ها مأیوس از رحمت حقند و به همین دلیل دست به هر جنایتى مى زنند ، با این حال چگونه بر آن ها اعتماد مى كنید و طرح دوستى با آنان مى ریزید ؟
پایان سورۀ ممتحنه
در فضیلت تلاوت این سوره ، از پیغمبر گرامى اسلام صلى الله علیه و آله نقل شده : « هرکس سوره "عیسى" ( صف ) را بخواند ، حضرت مسیح بر او درود مى فرستد و تا در دنیا زنده است ، براى او استغفار مى كند و در قیامت ، رفیق او است » .(1)
در حدیث دیگرى از امام باقر مى خوانیم : « هرکس سوره "صف" را بخواند و در نمازهاى واجب و مستحب به آن ادامه دهد ، خداوند او را در صف فرشتگان و پیامبران مرسل قرار مى دهد » .(2)
بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ
بنام خداوند بخشنده بخشایشگر
1 سَبَّحَ لِلّهِ ما فِى السَّمواتِ وَ ما فِى الاَْرْضِ وَ هُوَ الْعَزیزُ الْحَكیمُ
آن چه در آسمان ها و زمین است ، همه تسبیح خدامى گویند و او قدرتمند و آگاه است .
توجه به مسأله تسبیح عمومى موجودات كه با زبان حال و قال صورت مى گیرد و نظام شگفت انگیز حاکم بر آن ها كه بهترین دلیل بر وجود خالق عزیز و حکیم است ، پایه هاى ایمان را در قلوب مستحکم ساخته و راه را براى فرمان جهاد استوار مى كند .
2 يا اَيُّهَا الَّذینَ امَنُوا لِمَ تَقُولُونَ ما لا تَفْعَلُونَ
اى كسانى كه ایمان آورده اید ! چرا سخنى مى گویید كه عمل نمى كنید ؟
گرچه مطابق شأن نزول ، این آیات در مورد گفتگوهاى جهاد و سپس فرار در روز جنگ اُحُد نازل شده، ولى مى دانیم "هیچ گاه شأن نزول ها، مفهوم گسترده آیات را محدود نمى كند" ، بنابراین هرگونه گفتار بى عمل در خور سرزنش و ملامت است ، خواه در
رابطه با پایمردى در میدان جهاد باشد و يا در هر عمل مثبت و سازنده دیگر .
زبان ، ترجمان دل است و اگر راه این دو از يکدیگر جدا شود ، نشانه نفاق است و مى دانیم يك انسان منافق از سلامت فکر و روح برخوردار نیست .
از بدترین بلاهایى كه ممکن است بر يك جامعه مسلط شود ، بلاى سلب اطمینان است و عامل اصلى آن جدایى گفتاراز كردار است، مردمى كه مى گویند و عمل نمى كنند، هرگز نمى توانندبه يکدیگراعتمادکنندودربرابرمشکلات هماهنگ باشند، هرگزبرادرى و صمیمیت در میان آن ها حاکم نخواهد شد و هرگز ارزش و قیمتى نخواهند داشت و هیچ دشمنى از آن هاحساب نمى برد .
در حدیثى از امام صادق (علیه السلام)مى خوانیم كه فرمود : « يَعْنى بِالْعُلَماءِ مَنْ صَدَّقَ فِعْلُهُ قَوْلَهُ وَ مَنْ لَمْ يُصَدِّقْ فِعْلُهُ قَوْلَهُ فَلَيْسَ بِعالِمٍ : عالِم كسى است كه عملش ، گفتارش را تصدیق كند و هرکس
عملش ، گفتارش را تصدیق نکند ، عالِم نیست » .(1)
3 كَبُرَ مَقْتا عِنْدَ اللّهِ اَنْ تَقُولُوا ما لا تَفْعَلُونَ
نزد خدا بسیار موجب خشم است كه سخنى بگویید كه عمل نمى كنید .
« مَقْت » در اصل به معنى " بغض شدید" است نسبت به كسى كه كار قبیحى انجام داده است و در جمله « كَبُرَ مَقْتا » ، واژه « مَقْت » با « كَبُرَ » كه آن نیز دلیل بر شدت و عظمت است ، توأم شده و دلیل بر خشم عظیم خدا نسبت به گفتار خالى از عمل است .
از نشانه هاى مهم مؤمنان راستین این است كه گفتار و كردارشان صد درصد هماهنگ باشد و هر قدر انسان از این اصل دور شود ، از حقیقت ایمان دور شده است .
آیه فوق هرگونه تخلف از عهد و پیمان و وعده و حتى به گفته بعضى نذر را نیز شامل مى شود. .
1) « اصول كافى » ، جلد 1 ، باب صفة العلماء ، حدیث 2 .
در حدیثى از امام صادق آ(علیه السلام)مده : « عِدَةُ الْمُؤْمِنِ اَخا نَذْرٌ لا كَفّارَةَ فیهِ ، فَمَنْ اَخْلَفَ فَبِخُلْفِ اللّهِ بَدَأَ وَ لِمَقْتِهِ تَعَرَّضَ وَ ذلِكَ قَوْلُهُ : يا اَيُّهَا الَّذینَ امَنُوا لِمَ تَقُولُونَ ما لا تَفْعَلُونَ كَبُرَ مَقْتا عِنْدَ اللّهِ اَنْ تَقُولُوا ما لا تَفْعَلُونَ : وعده مؤمن به برادرش نوعى نذر است ، هر چند كفاره ندارد و هرکس خلف وعده كند ، با خدا مخالفت كرده و خویش را در معرض خشم او قرار داده و این همان است كه قرآن در این آیات مى گوید » .(1)
4 اِنَّ اللّهَ يُحِبُّ الَّذینَ يُقاتِلُونَ في سَبیلِهِ صَفّا كَأَنَّهُمْ بُنْيانٌ مَرْصُوصٌ
خداوند كسانى را دوست مى دارد كه در راه او پیکار مى كنند همچون بنائى آهنین .
« صَف » در اصل معنى مصدرى دارد و به معنى " قرار دادن چیزى در خط صاف" است ،
1) «اصول كافى»، جلد 2، باب خلف الوعد .
ولى این جا معنى اسم فاعل را دارد .
« مَرْصُوص » از ماده « رَصاص » به معنى "سرب" است و از آن جا كه گاه براى استحکام و يکپارچگى بناها سرب را آب كرده و در لابلاى قطعات آن مى ریختند ، به طورى كه فوق العاده محکم و يکپارچه مى شد ، به هر بناى محکمى « مَرْصُوص » اطلاق مى شود و در این جا منظور این است كه مجاهدان راه حق در برابر دشمن يك دل و يك جان و مستحکم و استوار بایستند ، گویى همه يك واحد به هم پیوسته اند كه هیچ شکافى در میان آن نیست .
در حدیثى آمده است كه امیر مؤمنان على در میدان « صفین » هنگامى كه مى خواست ياران خود را آماده پیکار كند ، فرمود : « خداوند عزّوجل شما را به این وظیفه راهنمایى كرده است ... و فرموده : اِنَّ اللّهَ يُحِبُّ الَّذینَ يُقاتِلُونَ في سَبیلِهِ صَفّا كَأَنَّهُمْ بُنْيانٌ مَرْصُوصٌ ، بنابراین صفوف خودرا همچون يك بناى آهنین محکم كنید ، آن ها كه زره پوشند ، مقدّم شوند و آن ها كه بى زره هستند ، پشت سر آنان قرار گیرند ، دندان ها را محکم به هم بفشارید كه ... و در برابر نیزه ها در پیچ و خم باشید كه براى رد كردن نیزه دشمن مؤثرتر است ، به انبوه دشمن خیره نگاه نکنید تا قلبتان قوى تر و روحتان
آرام تر باشد ، سخن كمتر بگویید كه سستى را دور مى كند و با وقار شما مناسب تر است ، پرچم هاى خود را كج نکنید و آن ها را از جا تکان ندهید و جز به دست دلیران مسپارید » .(1)
از آیۀ بالا استفاده مى شود كه نفس پیکار مطرح نیست ، بلکه مهم این است كه پیکار « في سَبیلِ اللّه » باشد و آن هم با اتحاد و انسجام كامل همانند سدّى فولادین .
از مهم ترین عوامل پیروزى در برابر دشمنان ، به هم پیوستگى و انسجام صفوف در میدان نبرد است ، نه تنها در نبردهاى نظامى ، كه در نبرد سیاسى و اقتصادى نیز جز از طریق وحدت كارى ساخته نیست .
در حقیقت قرآن دشمنان را به سیلاب ویرانگرى تشبیه مى كند كه تنها با سدّ فولادین
1) «نورالثقلین»، جلد5، صفحه301 .
آن ها را مى توان مهار كرد ، تعبیر به « بُنیان مَرصوص » جالب ترین تعبیرى است كه در این زمینه وجود دارد ، در يك بنا يا سدّ عظیم هر كدام از اجزاء نقشى دارند ، ولى این نقش
درصورتى مؤثرمى شودکه هیچ گونه فاصله و شکاف درمیان آن هانباشد و چنان متحد گردند كه گویى يك واحد بیش نیستند ، همگى تبدیل به يك دست و يك مُشت عظیم و محکم شوند كه فرق دشمن را در هم مى كوبد و متلاشى مى كند .
افسوس كه این تعلیم بزرگ اسلام امروز فراموش شده و جامعه بزرگ اسلامى نه تنها شکل « بُنیان مَرصوص » ندارد ، بلکه به صفوف پراکنده اى تبدیل گشته كه در مقابل هم ایستاده اند و هر كدام هوایى در سر و هوسى در دل دارند .
باید توجه داشت كه وحدت صفوف با گفتار و شعار به دست نمى آید ، نیاز به « وحدت هدف » و « وحدت عقیده » دارد و این چیزى است كه بدون خلوص نيّت و معرفت واقعى و تربیت صحیح اسلامى و احیاى فرهنگ قرآن ممکن نیست .
اگر خدا مجاهدینى را دوست دارد كه همچون بنیان مرصوص هستند ، پس این
جمعیت هاى پراکنده را دشمن مى دارد و هم اکنون آثار خشم خدا و غضب الهى را در این جامعه چند صد میلیونى با چشم خود مى بینیم كه يك نمونه آن تسلط گروه كوچك « صهیونیست ها » بر سرزمین هاى اسلامى است . ( خدایا ! به ما آگاهى و بیدارى و آشنایى با قرآن و تعلیمات حیات بخش آن را مرحمت فرما ) .
5 وَ اِذْ قالَ مُوسى لِقَوْمِهِ يا قَوْمِ لِمَ تُؤْذوُنَنى وَ قَدْ تَعْلَمُونَ اَنّى رَسُولُ اللّهِ اِلَيْكُمْ فَلَمّا زاغُوا اَزاغَ اللّهُ قُلُوبَهُمْ وَ اللّهُ لا يَهْدِى الْقَوْمَ الْفاسِقینَ
به ياد آورید هنگامى را كه موسى (علیه السلام)به قومش گفت : اى قوم من ! چرا مرا آزار مى دهید با این كه مى دانید من فرستاده خدا به سوى شما هستم. هنگامى كه آن ها از حق منحرف شدند، خداوند قلوبشان را منحرف ساخت و خدافاسقان را هدایت نمى كند .
با توجه به آن چه در آیه 69 سوره احزاب وارد شده ، به نظر مى رسد كه منظور از ایذاء و آزار اشاره شده در فراز نخست آیه بالا ، نسبت هاى ناروایى است كه به موسى (علیه السلام)مى دادند و خداوند موسى (علیه السلام)را از آن مبرا ساخت ، در این آیه مى خوانیم : « اى كسانى كه ایمان آورده اید !
همانند كسانى نباشید كه موسى (علیه السلام)را آزار دادند و خداوند او را ( از آن چه در حق او مى گفتند ) مبرا ساخت » .
این نسبت ها بسیار بود ، گاه او را متهم به قتل برادرش هارون كردند و گاه ( اَلْعَياذُ بِاللّه ) به روابط نامشروع با يك زن بدکار ( توطئه اى كه توسط قارون حیله گر چیده شده بود تا زیربار فرمان زکات نرود ) و گاه اورا متهم به سِحر و جنون و يا پاره اى از عیوب جسمانى كه شرح آن ذیل آیه فوق در سوره احزاب آمده است ، كردند .(1)
چگونه ممکن است كسى مدعى ایمان به پیامبرى باشد و چنین نسبت هایى را به او بدهد ؟ آیا این روشن ترین نمونه جدایى گفتار از كردار نیست ؟ و لذا موسى (علیه السلام)مى گوید : با این كه شما يقین دارید من رسول خدا هستم ، این سخنان ناروا چیست ؟
ولى این عمل بدون مجازات نماند ، چنان كه در پایان آیه مورد بحث مى خوانیم: « فَلَمّا زاغُوا ...» . .
1) « تفسیر نمونه » ، جلد 17 ، صفحه 444 تا 446 .
« زاغُوا » از ماده « زَيْغ » به معنى " انحراف از طریق مستقیم" است . چه مصیبتى از این بزرگتر كه انسان از هدایت الهى محروم گردد و قلبش از حق منحرف شود ؟
از این تعبیر استفاده مى شود كه هدایت و ضلالت ، هر چند از ناحیه خداوند است ، اما زمینه ها و مقدمات و عوامل آن ، از ناحیه خود انسان است ، زیرا از يك سو مى فرماید : « هنگامى كه آن ها از حق منحرف شدند ، خداوند قلوب آن ها را منحرف ساخت » ، يعنى گام اول را آن ها برداشتند و از سوى دیگر مى گوید : « خداوند ، قوم فاسق را هدایت نمى كند » ، نخست فسق و گناهى سرمى زند كه انسان مستحق سلب توفیق و هدایت الهى مى گردد و سپس گرفتار این محرومیت بزرگ مى شود .
6 وَ اِذْ قالَ عیسَى ابْنُ مَرْيَمَ يا بَنى اِسْرائیلَ اِنّى رَسُولُ اللّهِ اِلَيْكُمْ مُصَدِّقا لِما بَيْنَ يَدَىَّ مِنَ التَّوْریةِ وَ مُبَشِّرا بِرَسُولٍ يَأْتى مِنْ بَعْدِى اسْمُهُ اَحْمَدُ فَلَمّا جاءَهُمْ بِالْبَيِّناتِ قالُوا هذا سِحْرٌ مُبینٌ
و به ياد آورید هنگامى را كه عیسى پسر مریم گفت : اى بنى اسرائیل ! من فرستادۀ
خدا به سوى شما هستم، درحالى كه تصدیق كننده كتابى كه قبل از من فرستاده شده يعنى تورات مى باشم و بشارت دهنده به رسولى هستم كه بعد از من مى آید و نام او احمد است ، هنگامى كه او ( احمد ) با معجزات و دلایل روشن به سراغ آن ها آمد ، گفتند : این سِحرى است آشکار .
بنابراین من حلقه اتصالى هستم كه امت موسى (علیه السلام)و كتاب او را به امت پیامبر آینده ( پیامبر اسلام ) و كتاب او پیوند مى دهم .
به این ترتیب حضرت مسیح (علیه السلام) ادعایى جُز رسالت الهى، آن هم در مقطع خاصى از زمان نداشت و آن چه به او درباره الوهیت يا فرزند خدا بودن ، بسته اند ، همه كذب و دروغ است .
گرچه جمعى از بنى اسرائیل به این پیامبر موعود ایمان آوردند ، اما گروه عظیمى سرسختانه در برابر او ایستادند و حتى معجزات آشکار او را انکار كردند .
عجیب این كه طایفه يهود قبل از مشرکان عرب ، این پیامبر صلى الله علیه و آله را شناخته بودند و
حتى براى شوق دیدار اوترك وطن نموده و طوایفى ازآن ها درسرزمین مدینه ساکن شدند، اما بااین همه بسیارى ازبت پرستان،سرانجام این پیامبرموعودراشناخته وایمان آوردندولى بسیارى ازیهود برلجاج و عناد و انکارباقى ماندند.
تعبیر « بشارت » در مورد خبر دادن مسیح از ظهور اسلام ، اشاره لطیفى به تکامل این آیین نسبت به آیین هاى پیشین است ، بررسى آیات قرآن و مقایسه معارف و تعلیمات اسلام در زمینه عقاید ، احکام ، قوانین و مسائل اخلاقى و اجتماعى با آن چه در كتب عهدین ( تورات و انجیل ) آمده است ، این برترى را به وضوح نشان مى دهد .
گرچه در آیه فوق ذکرى از این سخن به میان نیامده كه این بشارت در متن كتاب آسمانى مسیح بوده يا نه ، ولى آیات دیگر قرآن گواه بر ذکر آن در خود انجیل است ، در آیه 157 اعراف مى خوانیم: « اَلَّذینَ يَتَّبِعُونَ الرَّسُولَ النَّبِىَّ الاُْمِّىَّ الَّذى يَجِدوُنَهُ مَكْتُوبا عِنْدَهُمْ فِى التَّوْراةِ وَ الاِْنْجیلِ . . . : آن ها كه از فرستاده خدا ، پیامبر اُمّى پیروى مى كنند ، همان كس كه
صفاتش را در تورات و انجیلى كه نزدشان است ، مکتوب مى بینند . . . » و بعضى دیگر از آیات قرآن .(1)
سؤال مهمى كه در این جا مطرح مى شود ، این است كه نام معروف پیامبر اسلام ، « محمد » مى باشد ، در حالى كه در آیه مورد بحث ، به عنوان " احمد" ذکر شده ، این دو چگونه با هم سازگار است ؟
در پاسخ به این سؤال ، لازم است به نکات زیر توجه شود :
الف - در تواریخ آمده است كه پیامبر اسلام صلى الله علیه و آله از كودکى دو نام داشت و حتى مردم او را با هر دو نام خطاب مى كردند ؛ يکى " محمد" و دیگرى " احمد" ، اولى را جدّش عبدالمطلب براى او برگزیده بود و دومى را مادرش آمنه .
1) « المیزان » ، جلد 19 ، صفحه 290 .
ب - از كسانى كه مکرر پیامبر اسلام صلى الله علیه و آله را با این نام ياد كردند ، عموى گرامیشان
ابوطالب بود ، هم امروز در كتابى به نام « دیوان ابوطالب » كه در دست ما است ، اشعار زیادى دیده مى شود كه در آن پیغمبرگرامى اسلام صلى الله علیه و آله به عنوان « احمد » ياد شده است ، مانند :
وَ اَنْ كانَ اَحْمَدُ قَدْ جاءَهُمْ بِحَقٍّ وَ لَمْ يَأْتِهِمْ بِالْكَذِبِ
« قطعاً احمد آیین حقى براى آن ها آورد * و هرگز آیین دروغ نیاورد » .(1)
در غیر دیوان ابوطالب نیز اشعارى از ابوطالب در این زمینه نقل شده است ، مانند :
لَقَدْ اَكْرَمَ اللّهُ النَّبِىَّ مُحَمَّداً *** فَاَكْرَمُ خَلْقِ اللّهِ فِى النّاسِ اَحْمَدُ .
1) «دیوان ابوطالب»، صفحه25 تا29 .
« خداوند ، پیامبر خود محمد را گرامى داشت * و لذا گرامى ترین خلق خدا در میان مردم ، احمد است » .(1)
ج - اشعارى كه از ابوطالب يا غیر او نام احمد ( به جاى محمد ) در آن آمده ، آن قدر فراوان است كه مجال نقل همه آن ها دراین جا نیست، این بحث را باشعرجالب دیگرى از فرزند ابوطالب يعنى على (علیه السلام) پایان مى دهیم :
« من براى خاطر خدا در يارى احمد مى كوشم * همان پیامبر هدایت كه در طفولیت و جوانى پیوسته محمود و ستوده بود » .(2)
د - در روایاتىکه مسأله معراج وارد شده ، بسیار مى خوانیم كه خداوند پیامبر اسلام صلى الله علیه و آله را در شب معراج بارها به عنوان « احمد » خطاب كرد و شاید از این جا است كه .
مشهور شده نام آن حضرت در آسمان ها « احمد » و در زمین « محمد » صلى الله علیه و آله است .
درحدیثى از امام باقر (علیه السلام)نیزآمده كه: « پیامبراسلام صلى الله علیه و آله ده نام داشت كه پنج نام آن در قرآن آمده ؛ "محمد"، " احمد"، " عبداللّه "، "یس" و "ن" » .(1)
ه- - هنگامى كه پیامبر صلى الله علیه و آله آیات فوق ( آیات سوره صف ) را براى مردم مدینه و مکه خواند و قطعا به گوش اهل كتاب نیز رسید ، هیچ كس از مشرکان و اهل كتاب ایراد نکردند كه انجیل ، بشارت از آمدن « احمد » داده ، نام تو « محمد » است ، این سکوت خود دلیل بر شهرت این اسم در آن محیط است ، زیرا اگر اعتراضى شده بود، براى ما نقل مى شد ، چراکه اعتراض هاى دشمنان ، حتى در مواردى كه بسیار زننده بود ، نیز در تاریخ ثبت است .
ازمجموع این بحث نتیجه مى گیریم كه نام «احمد» از نام هاى معروف پیامبر اسلام صلى الله علیه و آله بوده است. .
1) « نور الثقلین » ، جلد 5 ، صفحه 313 .
7 وَ مَنْ اَظْلَمُ مِمَّنِ افْتَرى عَلَى اللّهِ الْكَذِبَ وَ هُوَ يُدْعى اِلَى الاِْسْلامِ وَ اللّهُ لا يَهْدِى الْقَوْمَ الظّالِمینَ
چه كسى ظالم تر است از آن كس كه بر خدا دروغ مى بندد (و تکذیب كند) درحالى كه دعوت به اسلام مى شود و خداوند قوم ظالم را هدایت نمى كند .
کسى كه دعوت پیامبر الهى را دروغ ، معجزۀ او را سِحر و آیین او را باطل مى شمرد ، ستمکارترین مردم است ، چراکه راه هدایت و نجات را به روى خود و سایر بندگان خدا مى بندد و آن ها را از این سرچشمه فیض الهى كه ضامن سعادت ابدى آن ها است ، محروم مى سازد .
تعبیر به « مَنْ اَظْلَمُ » ( چه كسى ستمکارتر است ... ) پانزده بار در قرآن مجید تکرار شده كه آیه مورد بحث آخرین آن ها است ، گرچه موارد آن ها ظاهراً متفاوت است و همین امر ممکن است منشأ این سؤال شود كه مگر « ظالم ترین مردم » بیش از يك گروه مى تواند باشد ؟ اما دقت در این آیات نشان مى دهد كه همه بازگشت به تکذیب آیات الهى و مانع شدن مردم از راه حق است و در واقع ستمى بالاتر از این نیست كه مردم را از رسیدن به چنین برنامه اى
که راه خوشبختى در همه زمینه هاست ، بازدارند .
جمله « وَ هُوَ يُدْعى اِلَى الاِْسْلامِ » در واقع اشاره به این است كه دعوت پیامبر صلى الله علیه و آله متضمن سلامت دنیا و آخرت و نجات انسان ها است ، با این حال چگونه انسان تیشه بر ریشه سعادت خویش مى زند ؟
فراز پایان آیه بار دیگر تأکیدى بر این حقیقت است كه هدایت و ضلالت هرچند از ناحیه خدا است ، ولى مقدمات آن از ناحیه خود انسان شروع مى شود و لذا هرگز جبر لازم نمى آید .
8 يُریدوُنَ لِيُطْفِئُوا نُورَ اللّهِ بِاَفْواهِهِمْ وَ اللّهُ مُتِمُّ نُورِهِ وَ لَوْ كَرِهَ الْكافِروُنَ
آن ها مى خواهند نور خدا را با دهان خود خاموش سازند، ولى خدا نور خود را كامل مى كند، هرچند كافران خوش نداشته باشند .
این مضمون دوبار در آیات قرآن مجید ذکر شده است ، با این تفاوت كه در يك جا ،
«يُریدوُنَ اَنْ يُطْفِئُوا» آمده ( 32 / توبه ) ولى در این جا « يُریدوُنَ لِيُطْفِئُوا » مى باشد .
« راغب » در « مفردات » در توضیح این تفاوت مى گوید : آیه نخست اشاره به خاموش كردن بدون مقدمه است و دومى اشاره به خاموش كردن با توسل به مقدمات است .
یعنى خواه آن ها مقدمه چینى كنند يا نکنند ، قادر به خاموش كردن نور الهى نیستند .
آن ها به كسى مى مانند كه مى خواهد نور آفتاب عالمتاب را با پف كردن خاموش سازد ، آن ها خفاشانى هستند كه گمان مى كنند اگر چشم از آفتاب فروپوشند و خود را در پرده هاى ظلمت شب فروبرند ، مى توانند به مقابله با این چشمه نور برخیزند .
تاریخ اسلام سند زنده اى است بر تحقق آن پیشگویى بزرگ قرآن ، چراکه از نخستین روز ظهور اسلام توطئه هاى گوناگون براى نابودى آن چیده شد :
گاه از طریق سخریه و ایذاء و آزار دشمنان .
گاه از طریق محاصره اقتصادى و اجتماعى .
گاه از طریق تحمیل جنگ هاى گوناگون در میدان هاى اُحُد و اَحزاب و حنین و ... .
گاه از طریق توطئه هاى داخلى منافقان .
گاه از طریق ایجاد اختلاف در میان صفوف مسلمین .
گاه از طریق برنامه تغییر خط و بریدن جوانان اسلام از فرهنگ كهن خویش .
گاه از طریق نشر فحشاء و وسایل فساد اخلاق و انحراف عقیده در میان قشرهاى جوان.
ولى همان گونه كه خداوند اراده كرده بود ، این نور الهى روز به روز در گسترش است و دامنه اسلام هر زمان نسبت به گذشته وسیع تر مى شود و آمارها نشان مى دهد كه جمعیت مسلمانان جهان على رغم تلاش هاى مشترك « صهیونیست ها » و « صلیبى ها » و « ماتریالیست هاى شرق » رو به افزایش است ، آرى آن ها پیوسته مى خواهند كه نور خدا را خاموش سازند ولى خداوند اراده دیگرى دارد . و این يك معجزه جاودانى قرآن است .
9 هُوَ الَّذى اَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدى وَ دینِ الْحَقِّ لِيُظْهِرَهُ عَلَى الدّينِ كُلِّهِ وَ لَوْ كَرِهَ الْمُشْرِكُونَ
او كسى است كه رسول خود را با هدایت و دین حق فرستاد تا او را بر همۀ ادیان غالب
سازد ، هر چند مشرکان كراهت داشته باشند .
تعبیر به « اَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدى وَ دینِ الْحَقِّ » به منزله بیان رمز پیروزى و غلبه اسلام است ، زیرا در طبیعت « هدایت » و « دین حق » این پیروزى نهفته است ، اسلام و قرآن نور الهى است و نور هر جا باشد ، آثار خود را نشان مى دهد و مایه پیروزى است و كراهت مشرکان و كافران نمى تواند سدى در این راه ایجاد كند .
این تأکید در زمانى بود كه هنوز اسلام در شبه جزیره عربستان جا نیفتاده بود ، تا چه رسد به نقاط دیگر جهان ، اما قرآن در همان وقت مؤکدا روى این مسأله تکیه كرد و حوادث آینده صدق این پیشگویى بزرگ را ثابت نمود و سرانجام اسلام هم از نظر منطق و هم از نظر پیشرفت علمى بر مذاهب دیگر غالب شد و دشمنان را از قسمت هاى وسیعى از جهان عقب زد و جاى آن ها را گرفت و هم اکنون نیز در حال پیشروى است .
البته مرحله نهایى این پیشروى به عقیده ما با ظهور حضرت مهدى (عجل الله تعالی فرجه الشریف) تحقق مى يابدکه این آیات خود دلیلى بر آن ظهور عظیم است .
دربارۀ محتواى این آیه و این كه منظور غلبه منطقى يا غلبه قدرت است و ارتباط آن با ظهور حضرت مهدى (عجل الله تعالی فرجه الشریف)چگونه است ؟ بحث هاى بیشترى ذیل آیه 23 سوره توبه آورده ایم . (1)
10 يا اَيُّهَا الَّذینَ امَنُوا هَلْ اَدُلُّكُمْ عَلى تِجارَةٍ تُنْجیكُمْ مِنْ عَذابٍ اَلیمٍ
اى كسانى كه ایمان آورده اید ! آیا شما را به تجارتى كه از عذاب دردناك شما را رهایى مى بخشد ، راهنمایى كنم ؟
11 تُؤْمِنُونَ بِاللّهِ وَ رَسُولِهِ وَ تُجاهِدوُنَ فى سَبیلِ اللّهِ بِاَمْوالِكُمْ وَ اَنْفُسِكُمْ ذلِكُمْ خَيْرٌ لَكُمْ اِنْ كُنْتُمْ تَعْلَمُونَ
به خدا و رسول او ایمان بیاورید و درراه خداوند با اموال و جان هایتان جهاد كنید، این براى شما از هر چیز بهتر است، اگر بدانید . .
1) به تفسیر نمونه جلد 7 صفحه 368 تا 389 مراجعه شود .
با این كه « ایمان » و « جهاد » از واجبات قطعیه اند ولى در این جا آن را نه به صورت امر ، بلکه به صورت پیشنهاد تجارت ، مطرح مى كند ، آن هم آمیخته با تعبیراتى كه از لطف بى پایان خدا حکایت مى كند .
بدون شك نجات از عذاب الیم ، از مهم ترین خواسته هاى هر انسانى است و لذا این سؤال كه آیا مى خواهید شما را به تجارتى رهنمون شوم كه شما را از عذاب الیم رهایى مى بخشد ؟ براى همه جالب توجه است .
هنگامى كه با این سؤال دل ها را به سوى خود جذب كرد ، بى آن كه منتظر پاسخ آن ها باشد ، به شرح آن تجارت پُرسود پرداخته و مى افزاید : « تُؤْمِنُونَ بِاللّهِ وَ . . . » .
بدون شك خدا نیازى به این تجارت پرسود ندارد ، بلکه تمام منافع آن دربست به مؤمنان تعلق مى گیرد .
ایمان به پیامبر صلى الله علیه و آله از ایمان به خدا جدا نیست ، همان گونه كه جهاد با
جان از جهاد با مال نمى تواند جدا باشد ، زیرا تمام نبردها نیاز به وسایل و امکاناتى دارد كه از طریق كمك هاى مالى باید تأمین شود ، بعضى قادر بر هر دو نوع جهادند و بعضى تنها قادر بر جهاد با مال و در پشت جبهه اند و گاه تنها جان دارند و آماده بذل جان .
اما به هر صورت باید این دو نوع جهاد با يکدیگر توأم گردد تا پیروزى فراهم شود و اگر مى بینیم كه جهاد با مال مقدم داشته شده ، نه به خاطر آن است كه از جهاد با جان مهم تر مى باشد ، بلکه به خاطر این است كه مقدمه آن محسوب مى شود ، چراکه ابزار جهاد از طریق كمك هاى مالى فراهم مى گردد .
12 يَغْفِرْ لَكُمْ ذُنُوبَكُمْ وَ يُدْخِلْكُمْ جَنّاتٍ تَجْرى مِنْ تَحْتِهَا الاَْنْهارُ وَ مَساكِنَ طَيِّبَةً فى جَنّاتِ عَدْنٍ ذلِكَ الْفَوْزُ الْعَظیمُ
اگر این كار را كنید ، گناهانتان را مى بخشد و شما را در باغ هایى از بهشت داخل مى كند كه نهرها از زیر درختانش جارى است و در مسکن هاى پاکیزه در بهشت جاویدان جاى مى دهد و این پیروزى عظیمى است .
در مرحله پاداش اُخروى نخست به سراغ آمرزش گناهان مى رود ، چراکه بیشترین ناراحتى فکر انسان از گناهان او است ، وقتى آمرزش و غفران مسلّم شد ، غصه اى ندارد . این تعبیر نشان مى دهدکه نخستین هدیه الهى به شهیدانِ راهش، این است كه تمام گناهان آن ها را مورد بخشش قرار مى دهد .
در میان نعمت هاى بهشتى در این جا به خصوص روى مسأله مسکن پاکیزه و مرفّه ، آن هم مسکنى در باغ هاى بهشت جاویدان تکیه شده است و این به خاطر آن است كه يکى از شروط اساسى آسایش و آرامش انسان همان مسأله مسکن است ، آن هم مسکنى پاك و پاکیزه از هرگونه آلودگى ظاهرى و باطنى كه انسان با خیال راحت در آن بیارامد .
« راغب » در « مفردات » مى گوید : معنى « طَيِّب » در اصل چیزى است كه حواس ظاهر و باطن از آن لذت مى برد و این معنى جامعى است كه همه شرایط مناسب يك مسکن را در بر مى گیرد .
در قرآن سه چیز مایه آرامش و آسایش انسان شمرده شده است :
✓ 1 - تاریکى شب ( وَ جَعَلَ اللَّيْلَ سَكَنا « 96 / انعام » ) .
✓ 2 - خانه هاى مسکونى ( وَ اللّهُ جَعَلَ لَكُمْ مِنْ بُيُوتِكُمْ سَكَنا « 80 / نحل » ) .
✓ 3 - همسران يکدل ( وَ مِنْ ایاتِهِ اَنْ خَلَقَ لَكُمْ مِنْ اَنْفُسِكُمْ اَزْواجا لِتَسْكُنُوا اِلَيْها «21/روم»).
13 وَ اُخْرى تُحِبُّونَها نَصْرٌ مِنَ اللّهِ وَ فَتْحٌ قَریبٌ وَ بَشِّرِ الْمُؤْمِنینَ
و نعمت دیگرى كه آن را دوست دارید ، به شما مى بخشد و آن يارى خداوند و پیروزى نزدیك است و مؤمنان رابشارت ده .
چه تجارت پرسود و پربرکتى كه سراسرش فتح و پیروزى و نعمت و رحمت است و به همین دلیل از آن به عنوان « فوز عظیم » و پیروزى بزرگ ياد كرده است .
سپس به همین دلیل در فراز پایانى آیه به مؤمنان درباره این تجارت بزرگ تبریك مى گوید و بشارت مى دهد .
پیروزى موعود در این آیات هم در جنبه هاى منطقى و هم در میدان هاى نبرد به طور مکرر عاید مسلمانان شد. و از آن جا كه مخاطب تنها اصحاب و ياران پیامبر صلى الله علیه و آله نیستند ، بلکه همه مؤمنان در طول تاریخ مخاطب این خطاب مى باشند ، جمله « نَصْرٌ مِنَ اللّهِ وَ فَتْحٌ قَریبٌ » معنى وسیع و گسترده اى دارد و بشارتى است به همه آن ها هرچند در عصر پیامبر صلى الله علیه و آله و به هنگام نزول این آیات مصداق روشن آن فتح مکه بود .
بر اساس چهار آیه فوق الاشاره ، ارکان اساسى چهارگانه تجارت بزرگ و بى نظیر بین خدا و بندگان به شرح زیر است :
✓ 1 - " خریدار" ، خدا است .
✓ 2 - " فروشنده"، انسان مؤمن است .
✓ 3 - " كالا " ، اموال و جان هاى مؤمنین است
✓ 4 - " بهاى معامله" ، به دو دسته به شرح زیر تقسیم شده و توسط خداوند منّان به " مؤمنین مجاهد" پرداخت مى شود :
✓ الف -- بهاى دنیوى : "یارى خداوند" و "پیروزى نزدیک".
✓ ب -- بهاى اخروى : " آمرزش گناهان" و "دخول در بهشت جاودان" .
در نهج البلاغه آمده : على (علیه السلام) در مقابل شخص پرادعایى كه به اصطلاح « جانماز ، آب مى كشید » و پشت سر هم مذمّت دنیا مى كرد ، فرمود : « اشتباه كردى ، دنیا براى آن ها كه بیدار و آگاهند ، سرمایه بزرگى است و سپس شرحى در این زمینه بیان فرمود از جمله این كه ؛ دنیا « تجارتخانه دوستان خدا » (مَتْجَرُاَوْلِياءِاللّه) است » .(1)
بنابراین اگر در يك جا دنیا به « مزرعه » آخرت تشبیه شده ، در این جا به تجارتخانه تشبیه
1) « نهج البلاغه » ، كلمات قصار ، جمله 131 ( با تلخیص ) .
گردیده است كه انسان سرمایه هایى را كه از خدا گرفته ، به گران ترین قیمت به خود او مى فروشد و در برابر متاع ناچیزى كه همان مال و جان او است ، بزرگترین نعمت را از او دریافت مى دارد .
14 يا اَيُّهَا الَّذینَ امَنُوا كُونُوا اَنْصارَ اللّهِ كَما قالَ عیسَى ابْنُ مَرْيَمَ لِلْحَوارِيّينَ مَنْ اَنْصارى اِلَى اللّهِ قالَ الْحَوارِيُّونَ نَحْنُ اَنْصارُ اللّهِ فَامَنَتْ طائِفَةٌ مِنْ بَنىاِسْرائیلَ وَ كَفَرَتْ طائِفَةٌ فَاَيَّدْنَا الَّذینَ امَنُوا عَلى عَدُوِّهِمْ فَاَصْبَحُوا ظاهِرینَ
اى كسانى كه ایمان آورده اید ! ياوران خدا باشید همان گونه كه عیسى بن مریم به حواریون گفت: چه كسانى در راه خدا ياوران من هستند ؟ حواریون گفتند: ما ياوران خدا هستیم و در این هنگام گروهى از بنى اسرائیل ایمان آوردند و گروهى كافر شدند ، ما كسانى را كه ایمان آورده بودند ، در برابر دشمنانشان تأیید كردیم و سرانجام بر آن ها پیروز شدند .
در فراز نخست آیه خداوند بندگان را به يارى خود طلبیده است ، خداوندى كه قدرتش بى پایان و شکست ناپذیر است و این افتخارى است بى مانند ، هرچند معنى و مفهومش
همان يارى پیامبر صلى الله علیه و آله و آیین او است ولى لطف و رحمت شگرفى در آن نهفته است .
سپس به يك نمونه تاریخى اشاره مى كند تا بدانند كه این راه بى رهرو نبوده و نیست ، مى افزاید : ( كَما قالَ عیسَى ابْنُ مَرْيَمَ لِلْحَوارِيّينَ مَنْ اَنْصارى اِلَى اللّه ... ) شماهم حواریون محمد صلى الله علیه و آله هستید وبه این افتخار مفتخریدکه ياوران اللّه باشید و همان طور كه حواریون بر دشمنان غلبه كردند ، شما هم پیروز مى شوید و افتخار و سربلندى در این جهان و جهان دیگرازآنِ شماخواهدبود.این موضوع منحصربه ياران و اصحاب رسول اللّه صلى الله علیه و آله نبود و همیشه طرفداران حق كه دریك درگیرى مستمردربرابراهل باطل قراردارندازیاوران خدایند وسرانجام پیروزى نصیب آن ها خواهد بود .
در قرآن مجید پنج بار از حواریون مسیح (علیه السلام) يادشده كه دو بار در همین سوره است ، این تعبیر اشاره به دوازده نفر از ياران خاص حضرت مسیح (علیه السلام) است كه نام آن ها در انجیل هاى كنونى ( انجیل متّى و لوقا باب 6 ) ذکر شده است و به طورى كه قبلاً نیز اشاره
کرده ایم ، این واژه از ماده « حَوْر » به معنى " شستن و سفید كردن" است و چون آن ها قلبى پاك و روحى باصفا داشتند و در شستشوى روح و جان خود و دیگران تلاش و كوشش مى كردند ، این واژه بر آن ها اطلاق شده است. در بعضى از روایات آمده است كه حضرت مسیح (علیه السلام) هر يك از آن ها را به نمایندگى خود به يکى از مناطق مختلف جهان فرستاد ، آن ها افرادى مخلص ، ایثارگر، مجاهد و مبارز بودند و سخت به مسیح (علیه السلام) عشق مى ورزیدند .
در حدیثى آمده كه پیغمبر گرامى اسلام صلى الله علیه و آله هنگامى كه در عقبه با جمعى از اهل مدینه كه براى بیعت آمده بودند ، روبرو شد ، فرمود : « دوازده نفر از خودتان را انتخاب و به من معرفى كنید كه این هانماینده قوم خودباشند، همان گونه كه حواریون نسبت به عیسى بن مریم بوده اند » (1)و این نیز اهمیت مقام آن بزرگواران را نشان مى دهد .
پایان سورۀ صف .
1) « در المنثور » ، جلد 6 ، صفحه 214 .
در فضیلت تلاوت این سوره ، پیغمبر اکرم صلى الله علیه و آله فرموده اند : « هرکس سوره "جمعه" را بخواند ، خداوند به تعداد كسانى كه در نماز جمعه شرکت مى كنند و كسانى كه شرکت نمى كنند ، در تمام بلاد مسلمین به او ده حسنه مى بخشد » .(1)
در حدیث دیگرى از امام صادق (علیه السلام) آمده است : « بر هر مؤمنى از شیعیان ما لازم است در شب جمعه ، سوره "جمعه" و "سبّح اسم ربّك الاعلى" را بخواند و در ظهر جمعه ، سوره "جمعه" و "منافقین" را و هرگاه چنین كند ، گویى عمل رسول اللّه صلى الله علیه و آله را انجام داده و پاداش و ثوابش بر خدا ، بهشت است » .(2)
این ها نشانه اهمیت فوق العاده این سوره قرآن مجید است .
بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ
بنام خداوند بخشنده بخشایشگر
1 يُسَبِّحُ لِلّهِ ما فِى السَّمواتِ وَ ما فِى الاَْرْضِ الْمَلِكِ الْقُدُّوسِ الْعَزیزِ الْحَكیمِ
آن چه در آسمان ها و زمین است ، همواره تسبیح خدا مى گویند ، خداوندى كه مالك و حاکم است و از هر عیب و نقصى مبرّا و عزیز و حکیم است .
نخست بر « مالکیت و حاکمیت » و سپس « منزّه بودن خداوند از هرگونه ظلم و ستم و نقص » تأکید مى كند ، زیرا با توجه به مظالم بى حساب ملوك و شاهان ، واژه « مَلِك » تداعى معانى نامقدسى مى كند كه با كلمه « قُدُّوس » همه شستشو مى شود .
و از طرفى روى « قدرت » و « علم » كه دو رکن اصلى حکومت است ، تکیه مى نماید . این صفات ارتباط نزدیکى به بحث هاى آینده این سوره دارد و نشان مى دهد كه انتخاب اوصاف حق در آیات مختلف قرآن روى حساب و نظم و رابطه خاصى است .
درباره تسبیح عمومى موجودات جهان ، به تفسیر نمونه جلد 12 صفحه 133 ذیل آیۀ
44 سوره اسراء و جلد 14 صفحۀ 497 ذیل آیه 41 سوره نور مراجعه كنید ، ضمناً خلاصه مطالب مذکور دربارۀ تسبیح موجودات جهان ذیل آیه 1 سورۀ تغابن در همین جلد منتخب تفسیر نمونه آمده است .
2 هُوَ الَّذى بَعَثَ فِى الاُْمِّيّينَ رَسُولاً مِنْهُمْ يَتْلُوا عَلَيْهِمْ ایاتِهِ وَ يُزَكّيهِمْ وَ يُعَلِّمُهُمُ الْكِتابَ وَ الْحِكْمَةَ وَ اِنْ كانُوا مِنْ قَبْلُ لَفى ضَلالٍ مُبینٍ
او كسى است كه در میان جمعیت درس نخوانده ، رسولى از خودشان برانگیخت تا آیاتش رابرآن هابخواند و آن هاراپاکیزه كند و كتاب و حکمت بیاموزد، هرچندپیش ازآن درگمراهى آشکارى بودند .
«اُمِّيّينَ» جمع « اُمّى » به معنى "درس نخوانده" است ، منسوب به « اُم » ( مادر ) يعنى مکتبى جُز دامان مادرش را ندیده است .
مى گوید : پیامبر اسلام از میان همین گروه و همین قشر درس نخوانده برخاسته تا
عظمت رسالت او را روشن سازد و دلیلى باشد بر حقانیت او ، چراکه كتابى مثل قرآن با این محتواى عمیق و عظیم و فرهنگى چون فرهنگ اسلام ، محال است زاییده فکر بشر باشد ، آن هم بشرى كه نه خود درس خوانده و نه در محیط علم و دانش پرورش يافته است ، این نورى است كه از ظلمت برخاسته و باغ سرسبزى است كه از دل كویر سربرآورده و این خود معجزه اى است آشکار و سندى است روشن بر حقانیت او .
در آیه فوق هدف از این بعثت را در سه امر به شرح زیر خلاصه كرده است :
✓ 1 - جنبه مقدماتى دارد و آن تلاوت آیات الهى است .
✓ 2 - تهذیب و تزکیه نفوس .
✓ 3 - تعلیم كتاب و حکمت .
دو مورد اخیر ، دو هدف بزرگ و نهایى را تشکیل مى دهد. آرى پیامبر صلى الله علیه و آله آمده است كه انسان ها را هم در زمینه علم و دانش و هم اخلاق و عمل ، پرورش دهد تا به وسیله این دو بال بر اوج آسمان سعادت پرواز كنند و مسیر الى اللّه را پیش گیرند و به مقام قرب او نایل شوند .
این نکته نیز شایان توجه است كه در بعضى از آیات قرآن « تزکیه » مقدم بر « تعلیم » و در بعضى « تعلیم » مقدم بر « تزکیه » شمرده شده ، يعنى از چهار مورد در سه مورد تربیت بر تعلیم مقدم است و در يك مورد تعلیم بر تربیت مقدم .
این تعبیر ضمن این كه نشان مى دهد این دو امر در يکدیگر تأثیر متقابل دارند ( اخلاق زاییده علم است همان گونه كه علم زاییدۀ اخلاق است ) اصالت تربیت را مشخص مى سازد ، البته منظور علوم حقیقى است نه اصطلاحى در لباس علم .
« حِكْمَة » در اصل به معنى " منع كردن به قصد اصلاح" است ، بنابراین مفهوم آن دلایل عقلى است و از این جا روشن مى شود كه ذکر « كِتاب » و « حِكْمَة » پشت سر يکدیگر مى تواند اشاره به دو سرچشمه بزرگ شناخت يعنى « وحى » و « عقل » بوده باشد ، يا به تعبیر دیگر احکام آسمانى و تعلیمات اسلام در عین این كه از وحى الهى سرچشمه مى گیرد با ترازوى عقل قابل سنجش و درك مى باشد ( منظور كلیات احکام است ) .
و اما « ضَلالٍ مُبینٍ » ( گمراهى آشکار ) كه در ذیل آیه به عنوان سابقه قوم عرب بیان شده ،
اشارۀ سربسته و پرمعنایى است به عصر جاهلیت كه گمراهى بر سراسر جامعه آن ها حکمفرما بود ، چه گمراهى از این بدتر و آشکارتر كه بت هایى از سنگ و چوب با دست خود مى تراشیدند ، پرستش مى كردند و در مشکلات خود به این موجودات بى شعور پناه مى بردند.
دختران خود را با دست خویش زنده به گور مى كردند ، سهل است به این عمل فخر و مباهات نیز مى كردند كه نگذاردیم ناموسمان به دست بیگانگان بیفتد .
مراسم نماز و نیایش آن ها كف زدن و سوت كشیدن در كنار خانه كعبه بوده و حتى زنان به صورت برهنه مادرزاد بر گِرد خانه خدا طواف مى كردند و آن را عبادت مى شمردند .
انواع خرافات و موهومات بر افکار آن ها حاکم بود و جنگ و خونریزى و غارتگرى مایه مباهاتشان ، زن در میان آن ها متاع بى ارزشى بود كه حتى روى آن قمار مى زدند و از ساده ترین حقوق انسانى محروم بود ، كینه ها و عداوت ها را پدران به ارث به فرزندانشان منتقل مى كردند و به همین دلیل خونریزى و كُشت و كُشتار يك امر عادى محسوب مى شد .
آرى پیامبر صلى الله علیه و آله آمد و آن ها را از این ضلال مبین به برکت كتاب و حکمت نجات داد و
تعلیم و تربیت نمود و به راستى نفوذ در چنین جامعه گمراهى خود يکى از دلایل عظمت اسلام و معجزه آشکار پیامبر بزرگ ما است .
3 وَ اخَرینَ مِنْهُمْ لَمّا يَلْحَقُوا بِهِمْ وَ هُوَ الْعَزیزُ الْحَكیمُ
و رسول بر گروه دیگرى كه هنوز به آن ها ملحق نشده اند و او عزیز و حکیم است .
پیامبر اسلام صلى الله علیه و آله تنها مبعوث به این قوم «اُمّى» نبود ، بلکه دعوتش همه جهانیان را در بر مى گیرد . اقوام دیگرى كه بعد از ياران پیامبر اسلام صلى الله علیه و آله پا به عرصه وجود گذاردند ، در مکتب تعلیم و تربیت پیامبر صلى الله علیه و آله پرورش يافتند و از سرچشمه زلال قرآن و سنت محمدى صلى الله علیه و آله سیراب گشتند ، آرى آن ها نیز مشمول این دعوت بزرگ بودند .
به این ترتیب آیه فوق تمام اقوامى را كه بعد از صحابه پیامبر صلى الله علیه و آله به وجود آمدند از عرب و عجم شامل مى شود ، در حدیثى مى خوانیم ؛ هنگامى كه پیامبر صلى الله علیه و آله این آیه را تلاوت فرمود ، سؤال كردند : « این ها چه كسانى هستند » ؟ پیامبر صلى الله علیه و آله دست خود را بر شانه سلمان گذارد و فرمود : « لَوْ كانَ الاْيمانُ فِى الثُّرَيّا لَنالَتْهُ رِجالٌ مِنْ هؤُلاءِ : اگر ایمان در ثریا
( ستارۀ دوردستى كه در این زمینه ضرب المثل است ) باشد ، مردانى از این گروه ( ایرانیان ) به آن دست مى يابند » .
4 ذلِكَ فَضْلُ اللّهِ يُؤْتیهِ مَنْ يَشاءُ وَ اللّهُ ذوُ الْفَضْلِ الْعَظیمِ
این فضل خدا است كه به هر كس بخواهد ( و شایسته بداند ) مى بخشد و خداوند صاحب فضل عظیم است .
هم رهبرىِ پیامبر صلى الله علیه و آله ، براى امت فضل الهى است و هم مقام نبوت براى شخص پیامبر صلى الله علیه و آله . ناگفته پیدا است كه تعبیر « مَنْ يَشاء » ( هرکس را بخواهد ) مفهومش این نیست كه خدا بى حساب ، فضل و مرحمت خود را به كسى مى دهد ، بلکه مشیت در این جا توأم با حکمت است ، همان گونه كه توصیف خداوند را به عزیز و حکیم در نخستین آیه سوره این مطلب را روشن ساخته است .
در حدیثى آمده است كه جمعى از فقراى امت خدمت رسول خدا صلى الله علیه و آله رسیدند و
عرض كردند : « اى رسول خدا ! ثروتمندان اموالى براى انفاق دارند و ما چیزى نداریم ، وسیله اى براى حج دارند و ما نداریم و امکانات براى آزاد كردن بندگان دارند و ما نداریم » .
پیامبر صلى الله علیه و آله فرمود : « هر كسى كه صد بار « تکبیر » بگوید ، افضل است از آزاد كردن يك برده و كسى كه صد بار « تسبیح خدا » بگوید ، افضل است از این كه يکصد اسب را براى جهاد زین و لجام كند و كسى كه صد بار « لا اله الاّ اللّه » بگوید ، عملش از تمام مردم در آن روز برتر است ، مگر این كه كسى بیشتر بگوید » .
این سخن به گوش اغنیاء رسید ، آن ها نیز به سراغ این اذکار رفتند ، فقراى امت خدمت پیامبر صلى الله علیه و آله رسیدند و عرض كردند: « سخن شما به گوش این ها رسیده و آن ها نیز مشغول ذکر شده اند ».
پیغمبر اکرم صلى الله علیه و آله فرمود : « ذلِكَ فَضْلُ اللّهِ يُؤْتیهِ مَنْ يَشاءُ : این فضل الهى است به هرکس بخواهد ، مى دهد » ( اشاره به این كه این براى امثال شما است كه اشتیاق انفاق دارید و وسیله آن را در اختیار ندارید و اما براى آن ها كه ثروتمندند ، راه وصول به فضل الهى
از طریق انفاق از ثروت هایشان است و البته در این ثواب شما هم شریك شده اند ) .(1)
5 مَثَلُ الَّذینَ حُمِّلُوا التَّوْریةَ ثُمَّ لَمْ يَحْمِلُوها كَمَثَلِ الْحِمارِ يَحْمِلُ اَسْفارا بِئْسَ مَثَلُ الْقَوْمِ الَّذینَ كَذَّبُوا بِایاتِ اللّهِ وَ اللّهُ لا يَهْدِى الْقَوْمَ الظّالِمینَ
کسانى كه مکلف به تورات شدند ولى حق آن را اداء ننمودند ، مانند درازگوشى هستند كه كتاب هایى را حمل مى كند ، قومى كه آیات الهى را تکذیب كردند ، مثال بدى دارند و خداوند جمعیت ظالمان را هدایت نمى كند .
در بعضى از روایات آمده است كه يهود مى گفتند : « اگر محمد به رسالت مبعوث شده ، رسالتش شامل حال ما نیست » ، لذا نخستین آیۀ مورد بحث به آن ها گوشزد مى كند كه اگر كتاب آسمانى
1) «مجمع البیان»، جلد10، صفحه284 .
خود را دقیقاً خوانده و عمل مى كردید ، این سخن را نمى گفتید ، چراکه بشارت ظهور پیامبر اسلام صلى الله علیه و آله در آن آمده است .
او از كتاب چیزى جُز سنگینى احساس نمى كند و برایش تفاوت ندارد كه سنگ و چوب بر پشت دارد يا كتاب هایى كه دقیق ترین اسرار آفرینش و مفیدترین برنامه هاى زندگى در آن است .
این گویاترین مثالى است كه براى عالِم بى عمل مى توان بیان كرد كه سنگینى مسؤولیت علم را بر دوش دارد بى آن كه از برکات آن بهره گیرد و افرادى كه با الفاظ قرآن سر و كار دارند ولى از محتوا و برنامه عملى آن بى خبرند ( و چه بسیارند این افراد در بین صفوف مسلمین ) مشمول همین آیه اند .
این آیه هشدارى است به همه مسلمانان كه مراقب باشند سرنوشتى همچون يهود پیدا نکنند ، این فضل عظیم الهى كه شامل حال آن ها شده و این قرآن مجید كه بر آن ها نازل گردیده ، براى این نیست كه تنها در خانه ها خاك بخورد ، يا به عنوان « تعویذ چشم زخم » حمایل كنند يا براى حفظ از حوادث به هنگام سفر از زیر آن رد شوند ، يا براى میمنت و
شگون خانۀ جدید همراه آیینه به خانه تازه بفرستند و تا این حد آن را تنزل ندهند و يا آخرین همت آن ها تلاش وکوشش براى رعایت تجوید و تلاوت زیبا و ترتیل و حفظ آن باشد ، ولى در زندگى فردى و اجتماعى كمترین انعکاسى نداشته باشد و در عقیده و عمل از آن اثرى به چشم نخورد .
سپس در ادامه این مثل مى افزاید : « بِئْسَ مَثَلُ الْقَوْمِ . . . » چگونه آن ها تشبیه به « حمار حامل اسفار » نشوند در حالى كه نه تنها با عمل كه با زبان هم آیات الهى را انکار كردند ؟
و در پایان آیه در يك جمله كوتاه و پرمعنى مى فرماید : « خداوند ، قوم ستمگر را هدایت نمى كند » .
درست است كه هدایت كار خدا است ، اما زمینه لازم دارد و زمینه آن كه روح حق طلبى و حق جویى است ، باید از ناحیه خود انسان ها فراهم شود و ستمگران از این مرحله دورند .
6 قُلْ يا اَيُّهَا الَّذینَ هادوُا اِنْ زَعَمْتُمْ اَنَّكُمْ اَوْلِياءُ لِلّهِ مِنْ دوُنِ النّاسِ فَتَمَنَّوُا الْمَوْتَ اِنْ كُنْتُمْ صادِقینَ
بگو اى يهودیان ! اگر گمان مى كنید كه شما دوستان خدا غیر از مردم هستید ، آرزوى
مرگ كنید ، اگر راست مى گویید ( تا به لقاى محبوبتان برسید ) .
اگر شما راست مى گویید و دوست خاص او هستید ، پس چرا این قدر به زندگانى دنیا چسبیده اید ؟ چرا این قدر از مرگ وحشت دارید ؟ این دلیل بر این است كه شما در این ادعاى خود صادق نیستید .
قرآن همین معنى را به تعبیر دیگرى در آیه 96 سوره بقره بازگو كرده است ، مى گوید : «آن ها را حریص ترین مردم بر زندگى این دنیا مى يابى ، حتى حریص تر از مشرکان ، تا آن جا كه هر يك از آن ها دوست دارد هزار سال عمر كند ، در حالى كه این عمر طولانى او را از عذاب الهى باز نخواهد داشت و خداوند به اعمال آن ها بینا است» .
بدون شك تحصیل علم ، مشکلات فراوانى دارد ، ولى این مشکلات هر قدر باشد ، در برابر برکات حاصل از علم ، ناچیز است . بیچارگى انسان روزى خواهد بود كه زحمت تحصیل علم را بر خود هموار كند ، اما چیزى از برکاتش عاید او نشود ، درست بسان
چهارپایى است كه سنگینى يك بار كتاب را به پشت خود احساس مى كند ، بى آن كه از محتواى آن بهره گیرد .
در بعضى از تعبیرات ، عالِم بى عمل به « شَجَرٌ بِلا ثَمَر » ( درخت بى میوه ) يا « سَحابٌ بِلا مَطَر » ( ابر بى باران ) يا شمعى كه مى سوزد و اطراف خود را روشن مى كند ولى خودش از بین مى رود، يا چهارپایى كه به آسیاب مى بندند و دائماً زحمت مى كشد و طى طریق مى كند ، اما چون به دور خود مى گردد ، هرگز راهى را طى نمى كند و به جایى نمى رسد و مانند این تشبیهات كه هر كدام بیانگر گوشه اى از سرنوشت شوم عالِم بى عمل است ، تشبیه شده است .
در روایات اسلامى نیز در نکوهش این گونه عالِمان، تعبیرات تکان دهنده اى آمده است :
از جمله؛ از پیامبر صلى الله علیه و آله نقل شده: « هرکس علمش افزوده شود ولى بر هدایتش نیفزاید ، این علم جُز دورى از خدا ، براى او حاصلى ندارد » ( مَنِ ازْدادَ عِلْما وَ لَمْ يَزْدَدْ هُدًى لَمْ يَزْدَدْ مِنَ اللّهِ اِلاّ بُعْدا ) .(1).
1) « محجة البیضاء » ، جلد 1 ، صفحه 125 و 126 .
درجاى دیگراز امیرمؤمنان على (علیه السلام) مى خوانیم: «علم باعمل توأم است ، هر كس چیزى را مى داند ، باید به آن عمل كند و علم فریاد مى زند و عمل را دعوت مى كند ، اگر به او پاسخ مثبت نداد ، از آن جا كوچ مى كند» (اَلْعِلْمُ مَقْروُنٌ بِالْعَمَلِ، فَمَنْ عَلِمَ عَمِلَ وَالْعِلْمُ يَهْتِفُ بِالْعَمَلِ فَاِنْ اَجابَهُ وَ اِلاَّ ارْتَحَلَ عَنْهُ ) .(1)
7 وَ لا يَتَمَنَّوْنَهُ اَبَدا بِما قَدَّمَتْ اَيْدیهِمْ وَ اللّهُ عَلیمٌ بِالظّالِمینَ
ولى آن ها هرگز تمناى مرگ نمى كنند ، به خاطر اعمالى كه از پیش فرستاده اند و خداوند ظالمان را به خوبى مى شناسد .
در حقیقت ترس انسان از مرگ به خاطر يکى از دو عامل است ؛ يا به زندگى بعد از مرگ ، ایمان ندارد و مرگ را هیولاى فنا و نیستى و ظلمتکده عدم مى پندارد و طبیعى است كه انسان از نیستى و عدم بگریزد . .
1) « نهج البلاغه » ، كلمات قصار ، جمله 366 .
و يا این كه به جهان پس از مرگ معتقد است ، اما پرونده اعمال خود را چنان تاریك و سیاه مى بیند كه از حضور در آن دادگاه بزرگ ، سخت بیمناك است .
و از آن جا كه يهود معتقد به معاد و جهان پس از مرگ بودند ، طبعا علت وحشت آن ها از مرگ ، عامل دوم بود .
8 قُلْ اِنَّ الْمَوْتَ الَّذى تَفِرُّونَ مِنْهُ فَاِنَّهُ مُلاقیكُمْ ثُمَّ تُرَدُّونَ اِلى عالِمِ الْغَيْبِ وَ الشَّهادَةِ فَيُنَبِّئُكُمْ بِما كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ
بگو این مرگى كه از آن فرار مى كنید ، سرانجام با شما ملاقات خواهد كرد ، سپس به سوى كسى كه از پنهان و آشکار باخبر است ، برده مى شوید و شما را از آن چه انجام مى دادید ، خبر مى دهد .
ولى مسلماً این وحشت و اضطراب ، مشکلى را حل نمى كند چون مرگ ، شترى است كه بر دَرِ خانه همه خوابیده است .
قانون مرگ ، از عمومى ترین و گسترده ترین قوانین این عالَم است ، انبیاء بزرگ الهى و
فرشتگان مقربین همه مى میرند و جُز ذات پاك خداوند در این جهان باقى نمى ماند .
تنها راه براى پایان دادن به این وحشت ، پاك سازى اعمال و شستشوى دل از آلودگى گناه مى باشد كه هرکس حسابش پاك است ، از محاسبه اش چه باك است ؟
معمولاً غالب مردم از مرگ مى ترسند ، تنها گروه اندکى هستند كه بر چهرۀ مرگ لبخند مى زنند و آن را در آغوش مى فشارند ، دلقى (1)رنگ رنگ را مى دهند و جانى جاودان را مى گیرند .
چرا مرگ و مظاهرش و حتى نام آن براى عده اى دردآور است ؟
✓ 1 - دلیل عمده اش این است كه به زندگى بعد از مرگ ، ایمان ندارند و يا اگر ایمان
1) دَلْق يعنى جامه كهنه وصله دار ، آن هم وصله هاى غیرهمرنگ .
دارند، این ایمان به صورت يك باور عمیق درنیامده و بر افکار و عواطف آن ها حاکم نشده است .
وحشت انسان از فناء و نیستى ، طبیعى است . انسان حتى از تاریکى شب مى ترسد چرا كه ظلمت ، نیستىِ نور است و گاه از مرده نیز مى ترسد چراکه آن هم در مسیر فناء قرار گرفته است .
اما اگر انسان با تمام وجودش باور كند كه دنیا ، زندان مؤمن و بهشت كافر است
( اَلدُّنْيا سِجْنُ الْمُؤْمِنِ وَ جَنَّةُ الْكافِرِ ) .(1)
اگر باور كند كه این جسم خاکى ، قفسى است براى مرغ روح او كه وقتى این قفس شکست ، آزاد مى شود و به هواى كوى دوست پَر و بال مى زند ، اگر باور كند كه « حجاب چهره جان مى شود غبار تنش » ، مسلماً در آرزوى آن دَم است كه از این چهره پرده برفکند .
اگر باور كند كه مرغ باغ ملکوت است و از عالَم خاك نیست و تنها « دو سه روزى قفسى .
1) «سفینة البحار»، جلد 1، صفحه603 .
ساخته اند از بدنش » ، آرى اگر دیدگاه انسان درباره مرگ چنین باشد ، هرگز از مرگ وحشت نمى كند ، در عین این كه زندگى را براى پیمودن مسیر تکامل خواهان است .
✓ 2 - علت دیگر براى ترس از مرگ ، دلبستگى بیش از حد به دنیا است ، چراکه مرگ میان او و محبوبش جدایى مى افکند و دل كندن از آن همه امکاناتى كه براى زندگى مرفه و پُرعیش و نوش فراهم ساخته ، براى او طاقت فرسا است .
✓ 3 - عامل سوم خالى بودن ستون حسنات و پُر بودن ستون سيّئات نامه عمل است .
در حدیثى مى خوانیم : كسى خدمت پیامبر صلى الله علیه و آله آمد و عرض كرد : « يا رسول اللّه صلى الله علیه و آله من چرا مرگ را دوست نمى دارم »؟ فرمود: «آیا ثروتى دارى»؟ عرض كرد: «آرى»، فرمود: «چیزى از آن را پیش از خود فرستاده اى»؟ عرض كرد : « نه » ، فرمود : «به همین دلیل است كه مرگ را دوست ندارى ( چون نامه اعمالت از حسنات خالى است )» .(1).
1) « محجة البیضاء » ، جلد 8 ، صفحه 258 .
دیگرى نزد ابوذر آمد و همین سؤال را كرد كه : « چرا از مرگ متنفریم » ؟ فرمود : « لاَِنَّكُمْ عَمَّرْتُمُ الدُّنْيا وَ خَرَّبْتُمُ الاْخِرَةَ فَتَكْرَهُونَ اَنْ تَنْتَقِلُوا مِنْ عُمْرانٍ اِلى خَرابٍ : براى این كه شما دنیا را آبادکرده اید و آخرتتان را ویران، طبیعى است كه دوست نداریدازنقطه آبادى به نقطه ویرانى منتقل شوید » .(1)
9 يا اَيُّهَا الَّذینَ امَنُوا اِذا نُودِىَ لِلصَّلوةِ مِنْ يَوْمِ الْجُمُعَةِ فَاسْعَوْا اِلى ذِكْرِ اللّهِ وَ ذَروُا الْبَيْعَ ذلِكُمْ خَيْرٌ لَكُمْ اِنْ كُنْتُمْ تَعْلَمُونَ
اى كسانى كه ایمان آورده اید ! هنگامى كه براى نماز روز جمعه اذان گفته مى شود ، به سوى ذکر خدا بشتابید و خرید و فروش را رها كنید كه این براى شما بهتر است اگر مى دانستید .
« نُودِىَ » از ماده « نداء » به معنى " بانگ برآوردن" است و در این جا به
1) « محجة البیضاء » ، جلد 8 ، صفحه 258 .
معنى " اذان" است ، زیرا در اسلام ندایى براى نماز جُز اذان نداریم .
البته ترك خرید و فروش مفهوم وسیعى دارد كه هر كار مزاحمى را شامل مى شود .
اما این كه چرا روز « جمعه » را به این نام نامیده اند ؟ به خاطر اجتماع مردم در این روز براى نماز است .
10 فَاِذا قُضِيَتِ الصَّلوةُ فَانْتَشِروُا فِى الاَْرْضِ وَ ابْتَغُوامِنْ فَضْلِ اللّهِ وَاذْكُروُا اللّهَ كَثیرا لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ
و هنگامى كه نماز پایان گرفت ، شما آزادید در زمین پراکنده شوید و از فضل الهى طلب كنید و خدا را بسیار ياد نمایید تا رستگار شوید .
گرچه جمله « اِبْتَغُوا مِنْ فَضْلِ اللّهِ » ( فضل خدا را طلب كنید ) يا تعبیرات مشابه آن در قرآن مجید شاید غالبا به معنى " طلب روزى و كسب و تجارت" آمده است ، ولى روشن است كه مفهوم این جمله گسترده است و كسب و كار يکى از مصادیق آن است ، لذا بعضى آن را به معنى " عیادت مریض " و " زیارت مؤمن" يا " تحصیل علم و دانش" تفسیر كرده اند ، هرچند
منحصر به این ها نیز نمى باشد .
جمله « وَ اذْكُروُا اللّهَ كَثیرا » مفهوم گسترده اى دارد كه اشاره به ياد خدا و فکر و توجه به خدا در بازارها و به هنگام معاملات و عدم انحراف از اصول حق و عدالت ، مصادیقى از آن است . این نیز مسلّم است كه روح « ذکر » ، « فکر » است و ذکر بى فکر ، لقلقه زبانى بیش نیست و آن چه مایه فلاح و رستگارى است ، همان ذکر آمیخته با تفکر در جمیع حالات است .
اصولاً ادامه « ذکر » سبب مى شود كه ياد خدا در اعماق جان انسان رسوخ كند و ریشه هاى غفلت و بى خبرى كه عامل اصلى هر گونه گناه است ، را بسوزاند و انسان را در مسیر فلاح و رستگارى قرار دهد و حقیقت « لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ » حاصل گردد .
11 وَ اِذا رَاَوْا تِجارَةً اَوْ لَهْوا انْفَضُّوا اِلَيْها وَ تَرَكُوكَ قائِما قُلْ ما عِنْدَ اللّهِ خَيْرٌ مِنَ اللَّهْوِ وَ مِنَ التِّجارَةِ وَ اللّهُ خَيْرُ الرّازِقینَ
هنگامى كه تجارت يا سرگرمى و لهوى را ببینند ، پراکنده مى شوند و به سوى آن مى روند و تو را ایستاده به حال خود رها مى كنند ، بگو آن چه نزد خدا است ،
بهتر از لهو و تجارت است و خداوند بهترین روزى دهندگان است .
تعبیر به « لَهْو » اشاره به طبل و سایر آلات لهوى است كه به هنگام ورود قافله تازه اى به مدینه مى زدند كه هم نوعى اخبار و اعلام بود و هم وسیله اى براى سرگرمى و تبلیغ كالا .
تعبیر به « اِنْفَضُّوا » به معنى " پراکنده شدن" و " انصراف از نماز جماعت" و "روى آوردن به كاروان" است كه طبق شأن نزول آیه هنگامى كه كاروان « دحیه » وارد مدینه شد ، با صداى طبل و سایر آلات لهو مردم را به بازار فراخواند ، مردم مدینه حتى مسلمانانى كه در مسجد مشغول استماع خطبه نماز جمعه پیامبر صلى الله علیه و آله بودند ، به سوى او شتافتند و تنها سیزده نفر و به روایتى كمتر در مسجد باقى ماندند .
تعبیر به « قائِما » نشان مى دهد كه پیامبر صلى الله علیه و آله ایستاده ، خطبه نماز جمعه را مى خواند .
ثواب و پاداش الهى و برکاتى كه از حضور در نماز جمعه و شنیدن مواعظ و اندرزهاى پیامبر صلى الله علیه و آله و تربیت معنوى و روحانى عاید شما مى شود ، قابل مقایسه با هیچ چیز دیگر نیست و اگر از این مى ترسید كه روزىِ شما بریده شود ، اشتباه مى كنید ، خداوند
بهترین روزى دهندگان است .
در بعضى از روایات اسلامى آمده است كه مسلمانان مدینه ، پیش از آن كه پیامبر صلى الله علیه و آله هجرت كند ، با يکدیگر صحبت كردند و گفتند : يهود در يك روز هفته اجتماع مى كنند ( روز شنبه ) و نصارى نیز روزى براى اجتماع دارند ( يکشنبه ) ، خوب است ما هم روزى را قرار دهیم و در آن روز جمع شویم و ذکر خدا گوییم و شکر او را به جا آوریم ، آن ها روز قبل از شنبه را كه در آن زمان « يَوْمُ الْعَروُبَة » نامیده مى شد ، براى این هدف برگزیدند و به سراغ « اسعد بن زراره » ( يکى از بزرگان مدینه ) رفتند ، او نماز را به صورت جماعت با آن ها به جا آورد و به آن ها اندرز داد و آن روز ، روز « جمعه » نامیده شد ، زیرا روز اجتماع مسلمین بود. « اسعد » دستور داد گوسفندى را ذبح كردند و نهار و شام همگى از همان يك گوسفند بود ، چراکه تعداد مسلمانان در آن روز بسیار كم بود ... و این نخستین جمعه اى بود كه در اسلام تشکیل شد .
اما اولین جمعه اى كه رسول خدا صلى الله علیه و آله با اصحابش تشکیل دادند ، هنگامى بود كه به مدینه هجرت كرد ، وارد مدینه شد و آن روز ، روز دوشنبه دوازدهم ربیع الاول هنگام ظهر بود ، حضرت صلى الله علیه و آله چهار روز در « قبا » ماندند و مسجد قبا را بنیان نهادند ، سپس روز جمعه به سوى مدینه حرکت كرد ( فاصله میان قبا و مدینه بسیار كم است و امروز قبا يکى از محله هاى داخل مدینه است ) و به هنگام نماز جمعه به محله « بنى سالم » رسید و مراسم نماز جمعه را در آن جا برپاداشت و این اولین جمعه اى بود كه رسول خدا صلى الله علیه و آله در اسلام به جا آورد ، خطبه اى هم در این نماز جمعه خواند كه اولین خطبه حضرت صلى الله علیه و آله در مدینه بود .(1)
بهترین دلیل بر اهمیت این فریضه بزرگ اسلامى قبل از هر چیز آیات همین سوره است كه به همه مسلمانان و اهل ایمان دستور مى دهد به محض شنیدن اذان جمعه به سوى آن
1) «مجمع البیان»، جلد 10، صفحه286 .
بشتابند و هرگونه كسب و كار و برنامه مزاحم راترك گویند تاآن جاکه اگردرسالى كه مردم گرفتار كمبودموادغذایى هستند، كاروانى بیاید و نیازهاى آن هاراباخود داشته باشد،به سراغ آن نروند و برنامه نماز جمعه را ادامه دهند .
در احادیث اسلامى نیز تأکیدهاى فراوانى در این زمینه وارد شده است از جمله : در خطبه اى كه موافق و مخالف آن را از پیامبر گرامى اسلام صلى الله علیه و آله نقل كرده اند ، آمده است : «خداوند نماز جمعه را بر شما واجب كرده ، هر كس آن را در حیات من يا بعد از وفات من از روى استخفاف يا انکار ترك كند ، خداوند او را پریشان مى كند و به كار او برکت نمى دهد، بدانید نماز او قبول نمى شود، بدانید زکات او قبول نمى شود، بدانید حج او قبول نمى شود ، بدانید اعمال نیك او قبول نخواهد شد تا از این كار توبه كند» .(1).
1) « وسائل الشیعه » ، جلد 5 ، باب وجوب صلوة الجمعه ، حدیث 28 .
روایات در این زمینه بسیار است كه ذکر همه آن ها به طول مى انجامد ، در این جا با اشاره به يك حدیث دیگر این بحث را پایان مى دهیم .
کسى خدمت پیامبر صلى الله علیه و آله آمد ، عرض كرد : « يا رسول اللّه ! من بارها آماده حج شده ام ، اما توفیق نصیبم نشده » ، فرمود : « عَلَيْكَ بِالْجُمْعَةِ فَاِنَّها حَجُّ الْمَساکینِ : بر تو باد به نماز جمعه كه حج مستمندان است » (1)( اشاره به این كه بسیارى از برکات كنگره عظیم اسلامى حج در اجتماع نماز جمعه وجود دارد ) .
البته باید توجه داشت كه مذمت هاى شدیدى كه در مورد ترك نماز جمعه آمده است و تارکان نماز جمعه در ردیف منافقان شمرده شده اند ، در صورتى است كه نماز جمعه واجب عینى باشد ، يعنى در زمان حضور امام معصوم و مبسوط الید ، ولى در زمان غیبت .
1) « وسائل الشیعه » ، جلد 5 ، صفحه 5 ، حدیث 17 .
بنابراین كه واجب مخيّر باشد ( تخییر میان نماز جمعه و نماز ظهر ) و از روى استخفاف و انکار انجام نگیرد ، مشمول این مذمت ها نخواهد شد ، هرچند عظمت نماز جمعه و اهمیت فوق العاده آن در این حال نیز محفوظ است ( توضیح بیشتر درباره این مسأله را در كتب فقهى باید مطالعه كرد ) .
نماز جمعه قبل از هر چیز يك عبادت بزرگ دستجمعى است و اثر عمومى عبادات را كه تلطیف روح و جان و شستن دل از آلودگى هاى گناه و زدودن زنگار معصیت از قلب مى باشد ، دربردارد ، خصوصا این كه مقدمتاً دو خطبه دارد كه مشتمل بر انواع مواعظ و اندرزها و امر به تقوا و پرهیزگارى است .
و اما از نظر اجتماعى و سیاسى ، يك كنگره عظیم هفتگى است كه بعد از كنگره سالانه حج، بزرگترین كنگره اسلامى مى باشد و به همین دلیل در روایتى كه قبلاً از پیغمبر اکرم صلى الله علیه و آله نقل كردیم ، آمده بود كه جمعه ، حج كسانى است كه قادر به شرکت در مراسم حج نیستند .
در حقیقت اسلام به سه اجتماع بزرگ اهمیت مى دهد ؛
اجتماعات "روزانه" كه در نمازجماعت حاصل مى شود .
اجتماع " هفتگى" كه در مراسم نماز جمعه است .
و اجتماع حج كه در كنار خانه خدا " هر سال يك بار" انجام مى گیرد .
نقش نماز جمعه در این میان بسیار مهم است ، خصوصا این كه يکى از برنامه هاى خطیب در خطبه نماز جمعه ، ذکر مسائل مهم سیاسى و اجتماعى و اقتصادى است و به این ترتیب این اجتماع عظیم و پرشکوه مى تواند منشأ برکات زیر شود :
الف : آگاهى بخشیدن به مردم در زمینه معارف اسلامى و رویدادهاى مهم اجتماعى و سیاسى .
ب : ایجاد همبستگى و انسجام هرچه بیشتر در میان صفوف مسلمین به گونه اى كه دشمنان را به وحشت افکند و پشت آن ها را بلرزاند .
ج : تجدید روح دینى و نشاط معنوى براى توده مردم مسلمان .
د : جلب همکارى براى حل مشکلات عمومى .
به همین دلیل همیشه دشمنان اسلام ، از يك نماز جمعه جامع الشرایط كه دستورهاى اسلامى دقیقا در آن رعایت شود ، بیم داشته اند .
و نیز به همین دلیل نماز جمعه همیشه به عنوان يك اهرم نیرومند سیاسى در دست حکومت ها بوده است ، منتها حکومت هاى عدل همچون حکومت پیغمبر اکرم صلى الله علیه و آله از آن بهترین بهره بردارى ها را به نفع اسلام و حکومت هاى جور همانند بنى امیه از آن سوءاستفاده براى تحکیم پایه هاى قدرت خود مى كردند .
درطول تاریخ مواردى را مشاهده مى كنیم كه هرکس مى خواست بر ضدّ حکومتى قیام كند ، نخست از شرکت در نماز جمعه او خوددارى مى كرد ، چنان كه در داستان عاشوراء مى خوانیم كه گروهى از شیعیان در خانه « سلیمان بن صرد خزاعى » جمع شدند و نامه اى خدمت امام حسین (علیه السلام) از كوفه فرستادند كه در نامه آمده بود : « "نعمان بن بشیر" والى بنى امیه بر كوفه ، منزوى شده و ما در نماز جمعه او شرکت نمى كنیم و چنان چه بدانیم شما به سوى ما حرکت
کرده اید ، او را از كوفه بیرون خواهیم كرد » .(1)
توجه به این نکته كه طبق فقه شیعه در محدوده يك فرسخ در يك فرسخ ، بیش از يك نماز جمعه جایز نیست و حتى كسانى كه در دو فرسخى ( تقریبا 11 كیلومترى ) از محل انعقاد نماز جمعه قرار دارند ، در آن نماز شرکت مى كنند ، روشن مى شود كه عملاً در هر شهر كوچك يا بزرگ و حومه آن يك نماز جمعه بیشتر منعقد نخواهد شد ، بنابراین چنین اجتماعى عظیم ترین اجتماع آن منطقه را تشکیل مى دهد .
در این كه امام جمعه مانند هر امام جماعت دیگر باید عادل باشد ، تردیدى نیست ولى سخن در این است كه شرایطى افزون بر این دارد يا نه ؟
1) «بحارالانوار»، جلد44، صفحه333.
جمعى معتقدند این نماز از وظایف امام معصوم يا نماینده خاص او است و به تعبیر دیگر مربوط به زمان حضور امام معصوم (علیه السلام) است .
در حالى كه بسیارى از محققین معتقدند كه این شرط وجوب عینى نماز جمعه است ،
ولى براى وجوب تخییرى این شرط لازم نیست و در زمان غیبت نیز مى توان نماز جمعه را برپاداشت و جانشین نماز ظهر مى شود و حق هم همین است ، بلکه هر گاه حکومت اسلامى با شرایط آن از طرف نایب عام امام (علیه السلام)تشکیل گردد ، احتیاط این است كه امام جمعه منصوب از طرف او باشد و مسلمانان در نماز جمعه شرکت كنند .
سایر مسائل مربوط به نماز جمعه را باید در كتب فقهى و حدیثى جستجو نمود .(1)
پایان سورۀ جمعه .
1) « بحار الانوار » ، جلد 89 و 90 .
پیرامون فضیلت تلاوت این سوره ، از پیغمبر اکرم صلى الله علیه و آله نقل شده كه فرمودند : « كسى كه سوره "منافقین" را بخواند ، از هرگونه نفاق ، پاك مى شود » .(1)
در حدیث دیگرى از امام صادق (علیه السلام) مى خوانیم: « بر هر مؤمنى از شیعیان ما لازم است در شب جمعه ، سوره "جمعه" و "سبّح اسم ربّك الاعلى" را بخواند و در ظهر جمعه ، سوره "جمعه" و "منافقین" را و هرگاه چنین كند ، گویى عمل رسول اللّه صلى الله علیه و آله را انجام داده و پاداش و ثوابش بر خدا ، بهشت است » .(2)
بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ
بنام خداوند بخشنده بخشایشگر
1 اِذا جاءَكَ الْمُنافِقُونَ قالُوا نَشْهَدُ اِنَّكَ لَرَسُولُ اللّهِ وَ اللّهُ يَعْلَمُ اِنَّكَ لَرَسُولُهُ وَ اللّهُ يَشْهَدُ اِنَّ الْمُنافِقینَ لَكاذِبُونَ
هنگامى كه منافقان نزد تو مى آیند ، مى گویند : ما شهادت مى دهیم كه حتما تو رسول خدایى - خداوند مى داند كه تو قطعا رسول او هستى - ولى خداوند شهادت مى دهد كه منافقان دروغگو هستند .
« مُنافِق » در اصل از ماده « نفق » به معنى "نفوذ و پیشروى" است و « نفق » به معنى " كانال ها و نقب هایى است كه زیر زمین مى زنند تا براى استتار يا فرار از آن استفاده كنند" .
و به این ترتیب « منافق » كسى است كه طریقى مرموز و مخفیانه براى خود برگزیده تا با مخفى كارى و پنهان كارى در جامعه نفوذ كند و به هنگام خطر از طریق دیگر فرار نماید .
نخستین نشانه نفاق ، دوگانگى ظاهر و باطن است كه با زبان مؤکدا اظهار ایمان
مى كنند ولى در دل آن ها مطلقا خبرى از ایمان نیست ، این دروغگویى و كذب ، این دوگانگى درون و برون محور اصلى نفاق را تشکیل مى دهد .
قابل توجه این كه صدق و كذب دو گونه است ؛ « صدق و كذب خبرى » و « صدق و كذب مخبرى » . در قسم اول معیار ، موافق و مخالف واقع بودن است ، ولى در قسم دوم موافقت و مخالفت با اعتقاد ، مطرح است ، يعنى اگر انسان خبرى مى دهد كه مطابق با واقع است ولى بر خلاف عقیده او ، آن را كذب ( مخبرى ) مى نامیم و اگر موافق عقیده اواست، صدق مى باشد .
روى این حساب ، شهادت منافقان به رسالت پیامبر گرامى اسلام صلى الله علیه و آله از نظر اخبار ، هرگز كذب نبود ، يك واقعیت بود ، ولى از نظر گوینده و مخبر چون بر خلاف عقیده آن ها بود ، كذب محسوب مى شد ، لذا قرآن مى گوید: تو پیغمبرخدا هستى اما این ها دروغ مى گویند .
به تعبیر دیگر منافقان نمى خواستند خبر از رسالت پیامبر اسلام صلى الله علیه و آله بدهند ، بلکه مى خواستند از اعتقاد خود به نبوت او خبر دهند و مسلماً در این خبر دروغگو بودند .
مسأله نفاق و منافقان در اسلام از زمانى مطرح شد كه پیامبر اسلام صلى الله علیه و آله به مدینه هجرت فرمود و پایه هاى اسلام ، قوى و پیروزى آن آشکار شد وگرنه در مکه تقریبا منافقى وجود نداشت ، زیرا مخالفان قدرتمند هر چه مى خواستند ، آشکارا بر ضد اسلام مى گفتند و انجام مى دادند و از كسى پروا نداشتند و نیازى به كارهاى منافقانه نبود .
اما هنگامى كه نفوذ و گسترش اسلام در مدینه دشمنان را در ضعف و ناتوانى قرار داد ، دیگر اظهار مخالفت به طور آشکار مشکل و گاه غیر ممکن بود و لذا دشمنان شکست خورده براى ادامه برنامه هاى تخریبى خود تغییر چهره داده ، ظاهراً به صفوف مسلمانان پیوستند ، ولى در خفاء به اعمال خود ادامه مى دادند .
اصولاً طبیعت هر انقلابى این است كه بعد از پیروزى چشمگیر با صفوف منافقان روبرو خواهد شد و دشمنان سرسخت دیروز به صورت عوامل نفوذى امروز در لباس دوستان ظاهرى جلوه گر مى شوند و از این جا است كه مى توان فهمید چرا این همه آیات مربوط
به منافقین در مدینه نازل شده نه در مکه .
این نکته نیز قابل توجه است كه مسأله نفاق و منافقان خاص عمر پیامبر صلى الله علیه و آله نبود ، بلکه هر جامعه اى -- مخصوصاً جوامع انقلابى -- با آن روبرو هستند ، به همین دلیل باید تحلیل ها و موشکافى هاى قرآن را روى این مسأله نه به عنوان يك مسأله تاریخى ، بلکه به عنوان يك مسأله موردنیاز فعلى، موردبررسى دقیق قرارداد و از آن براى مبارزه با روح نفاق و خطوط منافقین در جوامع اسلامى امروز الهام گرفت .
و نیز باید نشانه هاى آن ها را كه قرآن به طور گسترده بازگو كرده است ، دقیقا شناخت و از طریق این نشانه ها به خطوط و نقشه هاى آن ها پى برد .
نکته مهم دیگر این كه خطر منافقان براى هر جامعه از خطر هر دشمنى بیشتر است ، چراکه از يك سو شناخت آن ها غالبا آسان نیست و از سوى دیگر دشمنان داخلى هستند و گاه چنان در تار و پود جامعه نفوذ مى كنند كه جدا ساختن آن ها كار بسیار مشکلى است و از سوى سوم روابط مختلف آن ها با سایر اعضاى جامعه كار مبارزه با آن ها را دشوار مى سازد .
به همین دلیل اسلام در طول تاریخ خود بیشترین ضربه را از منافقان خورده و نیز به همین دلیل قرآن سخت ترین حملات خود را متوجه منافقان ساخته و آن قدر كه آن ها را كوبیده ، هیچ دشمنى را نکوبیده است .
2 اِتَّخَذوُا اَيْمانَهُمْ جُنَّةً فَصَدُّوا عَنْ سَبیلِ اللّهِ اِنَّهُمْ ساءَ ما كانُوا يَعْمَلُونَ
آن ها سوگندهایشان را سپر ساخته اند تا مردم را از راه خدا بازدارند ، آن ها كارهاى بسیار بدى انجام مى دهند .
« جُنَّة » از ماده « جن » در اصل به معنى " پنهان كردن چیزى از حس" است و « جن » به خاطر این كه موجودى ناپیدا است ، این واژه بر او اطلاق مى شود و از آن جا كه « سپر » انسان را از ضربات اسلحه دشمن مستور مى دارد ، در لغت عرب به آن « جُنَّة » گفته مى شود و باغ هاى پردرخت را نیز به خاطر مستور شدن زمین هایشان ، « جنَّت » گویند .
به هر حال این يکى از آثار نفاق است كه خود را در زیر پوششى از نام مقدس خداوند و سوگندهاى غلاظ و شداد قرار مى دهند تا چهره واقعى خویش را مکتوم دارند ، عواطف
مردم را به سوى خود جلب كرده و از این طریق به اغفال آن ها بپردازند و « صَدّ عَنْ سَبیلِ اللّه » كنند .
این تعبیر ضمناً نشان مى دهد كه آن ها دائماً با مؤمنان در حال جنگ و ستیز هستند و هرگز نباید فریب این ظاهرسازى و چرب زبانى آن ها را خورد ، زیرا انتخاب سپر مخصوص میدان هاى نبرد است .
درست است كه در بعضى از مواقع ، انسان چاره اى جُز سوگند ندارد و يا لااقل سوگند كمك به بیان اهمیت موضوع مورد نظر مى كند ، ولى نه سوگند دروغ و نه سوگند براى هر چیز و هر كار كه این شیوۀ منافقان است .
آن ها نه فقط براى مردم سوگند دروغین ياد مى كنند (1)، بلکه همان گونه كه در آیۀ 18 .
1) براى اطلاع بیشتر از سوگندهاى دروغین منافقین ، به آیات 42 ، 74 و 107 سوره توبه مراجعه كنید .
سورۀ مجادله آمده ، در عرصه محشر نیز در پیشگاه خداوند متوسل به سوگند دروغ مى شوند و این نشان مى دهد كه این عمل جُزء بافت وجودشان شده است كه حتى در عرصه محشر و در پیشگاه خدا نیز دست بردار نیستند .
3 ذلِكَ بِاَنَّهُمْ امَنُوا ثُمَّ كَفَروُا فَطُبِعَ عَلى قُلُوبِهِمْ فَهُمْ لا يَفْقَهُونَ
این به خاطرآن است كه آن ها نخست ایمان آوردند سپس كافرشدند ، لذا بر دل هاى آن ها مُهر نهاده شده و حقیقت رادرك نمى كنند .
ظاهر آیه نشان مى دهد كه آن ها در آغاز حقیقتاً مؤمن شدند و بعد از آن كه طعم ایمان را چشیدند و نشانه هاى حقانیت اسلام و قرآن را دیدند ، راه كفر را پیش گرفتند اما كفرى توأم با نفاق نه آشکارا و با صراحت و همین سبب شد كه خدا حسّ تشخیص را از آن ها سلب كند و از درك حقایق محروم بمانند ، زیرا اگر از اول حق را تشخیص نداده بودند ، عذرى داشتند ، اما بعد از تشخیص حق و ایمان آوردن ، اگر به آن پشت پا بزنند ، خداوند توفیق را از آن ها سلب مى كند .
در حقیقت منافقان دو گروهند ؛ گروهى از اول ایمانشان صورى و ظاهرى بوده و گروه دیگر در آغاز ایمان حقیقى داشته اند ، سپس راه ارتداد و نفاق را پیش گرفته اند ، ظاهر آیه مورد بحث ، گروه دوم را مى گوید .
در حقیقت این آیه شبیه آیه 74 سوره توبه است كه مى گوید : « وَ كَفَروُا بَعْدَ اِسْلامِهِمْ:آن هاپس از اسلام، كافرشدند » .
به هر حال این سومین نشانه از نشانه هاى آن ها است كه از درك حقایق روشن غالبا محرومند و ناگفته پیدا است كه این هرگز منتهى به جبر نمى شود ، چراکه مقدمات آن را خودشان فراهم كرده اند .
4 وَ اِذا رَاَيْتَهُمْ تُعْجِبُكَ اَجْسامُهُمْ وَ اِنْ يَقُولُوا تَسْمَعْ لِقَوْلِهِمْ كَاَنَّهُمْ خُشُبٌ مُسَنَّدَةٌ يَحْسَبُونَ كُلَّ صَيْحَةٍ عَلَيْهِمْ هُمُ الْعَدُوُّ فَاحْذَرْهُمْ قاتَلَهُمُ اللّهُ اَنّى يُؤْفَكُونَ
هنگامى كه آن ها را مى بینى ، جسم و قیافه آنان تو را در شگفتى فرومى برد و اگر سخن
بگویند ، به سخنانشان گوش فرا مى دهى اما گویى چوب هاى خشکى هستند كه بر دیوار تکیه داده شده ، هر فریادى از هرجا بلند شود ، بر ضد خود مى پندارند ، آن ها دشمنان واقعى تو هستند ، از آنان برحذر باش ، خداوند آن هارا بکشد چگونه از حق منحرف مى شوند ؟
در این آیه نشانه هاى بیشترى از منافقین را ارائه مى دهد و مى گوید : « ظاهرى آراسته و قیافه هایى جالب دارند » .
علاوه بر این چنان شیرین و جذاب سخن مى گویند كه « وقتى حرف مى زنند ، تو نیز به سخنانشان گوش فرا مى دهى » .
و اما از نظر باطن « گویى چوب هاى خشکى هستند كه بر دیوار تکیه داده شده است » .
اجسامى بى روح ، صورت هایى بى معنى و هیکل هایى توخالى دارند ، نه از خود استقلالى ، نه از درون نور و صفایى و نه اراده و تصمیم محکم و ایمانى دارند ، درست همچون چوب هاى خشك تکیه زده بر دیوار .
بعضى مفسران روایت كرده اند كه « عبداللّه بن اُبَىّ » سرکرده منافقان ، مردى درشت اندام ، خوش قیافه ، فصیح و چرب زبان بود . وقتى كه با گروهى از يارانش وارد مجلس رسول خدا صلى الله علیه و آله مى شد ، اصحاب از ظاهر آن ها تعجب كرده و به سخنانشان گوش فرامى دادند ولى آن ها ( به خاطر غرور و نخوتى كه داشتند ) كنار دیوار رفته ، به آن تکیه كرده و مجلس را تحت تأثیر قیافه و سخنان خود قرار مى دادند (1)و آیه ناظر به حال آن ها است .
سپس مى افزاید : آن ها چنان توخالى و فاقد توکل بر خدا و اعتماد به نفس هستند كه « هر فریادى از هر جا بلند شود ، آن را بر ضد خود مى پندارند » .
ترس و وحشتى عجیب همیشه بر قلب و جان آن ها حکمفرما است و يك حالت سوء ظن و بدبینى جانکاه سراسر روح آن ها را فراگرفته و به حکم « اَلخائن خائف » از همه چیز .
1) « كشاف » ، جلد 4 ، صفحه 540 .
حتى از سایه خود مى ترسند و این نشانه دیگرى از نشانه هاى منافقان است .
و در پایان آیه به پیامبر صلى الله علیه و آله هشدار مى دهد كه « این ها دشمنان واقعى تو هستند ، از آن ها برحذر باش ». سپس مى افزاید : « خدا آن ها را بکشد ، چگونه از حق منحرف مى شوند » ؟
روشن است كه این تعبیر ، اخبار نیست ، بلکه به صورت نفرین است و براى مذمّت و سرزنش و تحقیر این گروه ، ذکر شده ، شبیه تعبیرات روزمرّه اى كه انسان ها درباره يکدیگر دارند كه قرآن با زبان خود مردم با آن ها سخن مى گوید .
به این ترتیب در این آیه نشانه هاى دیگرى از منافقان از جمله ؛ وضع فریبنده ظاهرى توأم با خالى بودن درون ، همچنین ترس و وحشت و بدگمانى نسبت به هر چیز و هرحادثه اى ذکر شده است .
5 وَ اِذا قیلَ لَهُمْ تَعالَوْا يَسْتَغْفِرْ لَكُمْ رَسُولُ اللّهِ لَوَّوْا رُؤُسَهُمْ وَ رَأَيْتَهُمْ يَصُدُّونَ وَ هُمْ مُسْتَكْبِروُنَ
هنگامى كه به آن ها گفته شود بیایید تا رسول خدا براى شما استغفار كند ، سرهاى
خود را ( از روى استهزاء و كبر و غرور ) تکان مى دهند و آن ها را مى بینى كه از سخنان تو اعراض كرده و تکبر مى ورزند .
«لَوَّوْا» از ماده «لَىّ» در اصل به معنى " تابیدن طناب" است و به همین مناسبت به معنى "برگرداندن سر" و يا " تکان دادن سر" نیزآمده است .
« يَصُدُّونَ » در دو معنى به كار مى رود : "منع كردن" و " اعراض نمودن" ، كه معنى دوم مناسب این آیه و معنى اول مناسب آیه دوم این سوره است .
در برابر لغزش هایى كه از منافقین سرمى زند و فرصت توبه و جبران آن را دارند ، كبر و غرور به آنان اجازه نمى دهد كه در مقام جبران برآیند ، نمونه بارز این مطلب همان « عبداللّه بن اُبَىّ » منافق معروف بود ، هنگامى كه آن سخن بسیار زشت و ناروا را دربارۀ پیامبر صلى الله علیه و آله و مؤمنان مهاجر گفت كه : « وقتى به مدینه بازگردیم ، عزیزان ( اشاره به خودش و انصار ) ، ذلیلان ( اشاره به مهاجرین ) را بیرون خواهند كرد » و آیات قرآن نازل شد و سخت او را نکوهش نمود، به او پیشنهاد كردند كه نزد رسول خدا صلى الله علیه و آله بیاید تا براى او از درگاه خداوند آمرزش
بطلبد ، سخن نارواى دیگرى گفت كه حاصلش این بود : « گفتید ایمان بیاورم ، آوردم ، گفتید زکات بده ، دادم ، چیزى نمانده بود كه بگویید براى محمد صلى الله علیه و آله سجده كن » .
روشن است كه روح اسلام ، تسلیم در برابر حق است و كبر و غرور ، همیشه مانع این تسلیم است ، به همین دلیل يکى از نشانه هاى منافقان ، بلکه يکى از انگیزه هاى نفاق را همین خودخواهى و خودبرتربینى و غرور مى توان شمرد .
6 سَواءٌ عَلَيْهِمْ اَسْتَغْفَرْتَ لَهُمْ اَمْ لَمْ تَسْتَغْفِرْ لَهُمْ لَنْ يَغْفِرَ اللّهُ لَهُمْ اِنَّ اللّهَ لا يَهْدِى الْقَوْمَ الْفاسِقینَ
براى آن ها تفاوت نمى كند خواه استغفار برایشان كنى يا نکنى ، هرگز خداوند آن ها را نمى بخشد ، زیرا خداوند قوم فاسق را هدایت نمى كند .
استغفار پیامبر صلى الله علیه و آله علت تامه براى آمرزش نیست ، بلکه مقتضى است و تنها در صورتى اثر مى گذارد كه زمینه مساعد و قابلیت لازم فراهم شود ، اگر به راستى آن ها توبه كنند و تغییر مسیر دهند و از مركَب كبر و غرور پیاده شوند و سر تسلیم در مقابل حق فرود
آورند، استغفارپیامبر صلى الله علیه و آله و شفاعت او مسلماً مؤثراست و درغیر این صورت كمترین اثرى نخواهد داشت .
منظور از « فاسِق » ، هرگونه گناهکارى نیست ، چراکه پیغمبر گرامى صلى الله علیه و آله براى نجات گناهکاران آمده است ، بلکه منظور آن دسته از گناهکاران است كه در گناه اصرار مى ورزند و لجاجت دارند و در برابر حق ، مستکبرند .
7 هُمُ الَّذینَ يَقُولُونَ لا تُنْفِقُوا عَلى مَنْ عِنْدَ رَسُولِ اللّهِ حَتّى يَنْفَضُّوا وَ لِلّهِ خَزائِنُ السَّمواتِ وَ الاَْرْضِ وَ لكِنَّ الْمُنافِقینَ لا يَفْقَهُونَ
آن ها كسانى هستند كه مى گویند : به افرادى كه نزد رسول خدا هستند ، انفاق نکنید تا پراکنده شوند ( غافل از این كه ) خزائن آسمان ها و زمین از آنِ خدا است ، ولى منافقان نمى فهمند .
این بینواها نمى دانند كه همه ، هرچه دارند ، از خدا دارند و همه بندگان از خوان گسترده او روزى مى خورند ، اگر « انصار » به « مهاجرین » پناه مى دهند و آن ها را در
اموال خود سهیم مى كنند ، این بزرگترین افتخارى است كه نصیبشان شده است ، نه تنها نباید منتى بگذارند ، بلکه باید خدا را بر این توفیق بزرگ شکر گویند .
8 يَقُولُونَ لَئِنْ رَجَعْنا اِلَى الْمَدینَةِ لَيُخْرِجَنَّ الاَْعَزُّ مِنْهَا الاَْذَلَّ وَ لِلّهِ الْعِزَّةُ وَ لِرَسُولِهِ وَ لِلْمُؤْمِنینَ وَ لكِنَّ الْمُنافِقینَ لا يَعْلَمُونَ
آن ها مى گویند : اگر به مدینه بازگردیم ، عزیزان ، ذلیلان را بیرون مى كنند ، در حالى كه عزت مخصوص خدا و رسول او و مؤمنان است ، ولى منافقان نمى دانند .
تنها منافقان مدینه نبودند كه این سخن را در برابر مؤمنان مهاجر گفتند ، بلکه قبل از آن ها نیز سران قریش در مکه مى گفتند : اگر این گروه اندك مسلمان فقیر را در محاصره اقتصادى قرار دهیم ، يا از مکه بیرونشان كنیم ، مطلب تمام است .
امروز نیز دولت هاى استعمارى به پنداراین كه خزائن آسمان و زمین را در اختیار دارند ، مى گویند : ملت هایى را كه در برابر ما تسلیم نمى شوند ، باید در محاصرۀ اقتصادى قرار داد تا بر سر عقل آیند و تسلیم شوند .
این كوردلان تاریخ كه شیوه آن ها دیروز و امروز يکسان بوده و هست ، خبر ندارند كه با يك اشاره خداوند تمام ثروت ها و امکاناتشان بر باد مى رود و عزت پوشالى آن ها دستخوش فنا مى گردد .
به هر حال این طرز تفکر ( خود را عزیز دانستن و دیگران را ذلیل و خود را ولى نعمت و دیگران را محتاج شمردن ) ، يك تفکر منافقانه است كه از غرور و تکبر از يك سو و گمان استقلال در برابر خدا از سوى دیگر ناشى مى شود ، اگر آن ها به حقیقت عبودیت آشنا بودند و مالکیت خدا بر همه چیز را مسلم مى دانستند ، هرگز گرفتار این اشتباهات خطرناك نمى شدند .
✓ 1 - دروغگویى صریح و آشکار ( وَ اللّهُ يَشْهَدُ اِنَّ الْمُنافِقینَ لَكاذِبُونَ ) .
✓ 2 - استفاده از سوگندهاى دروغین براى گمراه ساختن مردم ( اِتَّخَذوُا اَيْمانَهُمْ جُنَّةً ) .
✓ 3 - عدم درك واقعیات بر اثر رها كردن آیین حق ، بعد از شناخت آن ( لا يَفْقَهُونَ ) .
✓ 4 - داشتن ظاهرى آراسته و زبانى چرب ، على رغم تهى بودن درون و باطن
( وَ اِذا رَاَيْتَهُمْ تُعْجِبُكَ اَجْسامُهُمْ ) .
✓ 5 - بیهودگى در جامعه و عدم انعطاف در مقابل حق ، همچون يك قطعه چوب خشك ( كَاَنَّهُمْ خُشُبٌ مُسَنَّدَةٌ ) .
✓ 6 - بدگمانى و ترس و وحشت از هر حادثه و هر چیز به خاطر خائن بودن (يَحْسَبُونَ كُلَّ صَيْحَةٍ عَلَيْهِمْ) .
✓ 7 - حق را به باد سخریه و استهزاء گرفتن ( لَوَّوْا رُؤُسَهُمْ ) .
✓ 8 - فسق و گناه ( اِنَّ اللّهَ لا يَهْدِى الْقَوْمَ الْفاسِقینَ ) .
✓ 9 - خود را مالك همه چیز دانستن و دیگران را محتاج به خود پنداشتن ( هُمُ الَّذینَ يَقُولُونَ لا تُنْفِقُوا عَلى مَنْ عِنْدَ رَسُولِ اللّهِ حَتّى يَنْفَضُّوا ) .
✓ 10 - خود را عزیز و دیگران را ذلیل تصور كردن ( لَيُخْرِجَنَّ الاَْعَزُّ مِنْهَا الاَْذَلَّ ) .
بدون شك نشانه هاى منافق منحصر به این ها نیست و از آیات دیگر قرآن و روایات اسلامى و نهج البلاغه نیز نشانه هاى متعدد دیگرى براى آن ها استفاده مى شود ، حتى در
معاشرت هاى روزمره مى توان به اوصاف و ویژگى هاى دیگرى از آن ها پى برد ، ولى آن چه در آیات این سوره آمده است ، قسمت مهم و قابل توجهى از این اوصاف است .
معاشرت هاى روزمره مى توان به اوصاف و ویژگى هاى دیگرى از آن ها پى برد ، ولى آن چه در آیات این سوره آمده است ، قسمت مهم و قابل توجهى از این اوصاف است .
در نهج البلاغه خطبه اى مخصوص توصیف منافقان است ، در قسمتى از آن خطبه چنین آمده است : « اى بندگان خدا ! شما را به تقوا و پرهیزگارى سفارش مى كنم و از منافقان برحذر مى دارم ، چراکه آن ها گمراه و گمراه كننده اند ، خطاکار و غلط اندازند . هر روز به رنگ تازه اى درمى آیند و به قیافه ها و زبان هاى مختلف خودنمایى مى كنند . از هر وسیله اى براى فریفتن و درهم شکستن شما بهره مى گیرند و در هر كمینگاهى به كمین شما نشسته اند . بدباطن و خوش ظاهرند و پیوسته مخفیانه براى فریب مردم گام برمى دارند و از بیراهه ها حرکت مى كنند . گفتارشان به ظاهر شفابخش اما كردارشان دردى است درمان ناپذیر . بر رفاه و آسایش مردم حسد مى ورزند و اگر كسى گرفتار بلایى شود ، خوشحالند . همواره امیدواران را مأیوس مى كنند و همه جا آیه يأس مى خوانند . آن ها در هر راهى كشته اى دارند و براى نفوذ در هر دلى ، راهى و براى هر مصیبتى اشك ساختگى مى ریزند .
مدح و ثناء به يکدیگر قرض مى دهند و از يکدیگر انتظار پاداش دارند . در تقاضاهاى خود
اصرار مى ورزند و در ملامت پرده درى مى كنند و هر گاه حکمى كنند ، از حد تجاوز مى نمایند . در برابر هر حقى باطلى ساخته و در مقابل هر دلیلى شبهه اى ، براى هر زنده اى عامل مرگى ، براى هر درى كلیدى و براى هرشبى چراغى تهیه دیده اند .
براى رسیدن به مطامع خویش و گرمى بازار خود و فروختن كالا به گران ترین قیمت ، تخم يأس در دل ها مى پاشند .
باطلِ خود را شبیه حق جلوه مى دهند و در توصیف ها راه فریب را در پیش مى گیرند . طریق وصول به خواسته خود را آسان و طریق خروج از دامشان را تنگ و پر پیچ و خم جلوه مى دهند ، آن ها دار و دسته شیطان و شراره هاى آتش دوزخند ، همان گونه كه خداوند فرموده : اُولئِكَ حِزْبُ الشَّيْطانِ اَلا اِنَّ حِزْبَ الشَّيْطانِ هُمُ الْخاسِروُنَ : آن ها حزب شیطانند ، بدانید حزب شیطان زیانکارند » (1)( 19 / مجادله ) . .
1) « نهج البلاغه » ، خطبه 194 .
در این خطبه غرّاء ، به اوصاف زیادى از آن ها اشاره شده كه بحث هاى گذشته را تکمیل مى كند .
منافقان به دلایل زیر خطرناك ترین افراد هر اجتماع هستند ؛
✓ 1 - در درون جامعه زندگى مى كنند و از تمام اسرار باخبرند .
✓ 2 - شناختن آن ها همیشه كار آسانى نیست و گاه خود را چنان در لباس دوست نشان مى دهند كه انسان باور نمى كند .
✓ 3 - چون چهرۀ اصلى آن ها براى بسیارى از مردم ناشناخته است ، درگیرى مستقیم و مبارزه صریح با آن ها ، كار بسیار مشکلى است .
✓ 4 - آن ها پیوندهاى مختلفى با مؤمنان دارند ( پیوندهاى سببى و نسبى و غیر این ها ) و وجود همین پیوندها مبارزه با آن ها را پیچیده تر مى سازد .
✓ 5 - آن ها از پشت خنجر مى زنند و ضرباتشان غافلگیرانه است .
در حدیثى آمده است كه پیامبر صلى الله علیه و آله فرمود : « اِنّى لا اَخافُ عَلى اُمَّتى مُؤْمِنا وَ لا مُشْرِكا اَمَّا الْمُؤْمِنُ فَيَمْنَعُهُ اللّهُ بِایمانِهِ وَ اَمَّا الْمُشْرِكُ فَيُخْزیهِ اللّهُ بِشِرْكِهِ وَ لكِنّى اَخافُ عَلَيْكُمْ كُلَّ مُنافِقٍ عالِمِ اللِّسانِ ، يَقُولُ ماتَعْرِفُونَ وَ يَفْعَلُ ما تُنْكِروُنَ : من بر امتم نه از مؤمنان بیمناکم ، نه از مشرکان ، اما مؤمن ایمانش مانع ضرر او است و اما مشرك ، خداوند او را به خاطر شرکش رسوا مى كند ، ولى من از "منافق" بر شما مى ترسم كه از زبانش علم مى ریزد ( و در قلبش كفر و جهل است ) ، سخنانى مى گوید كه براى شما دلپذیر است ، اما اعمالى ( در خفا ) انجام مى دهد كه زشت و بد است » .(1)
در طول زندگى طوفان هایى مى وزد و امواج خروشانى پدیدار مى گردد . مؤمنان با استفاده از نیروى ایمان و توکل و نقشه هاى صحیح ، گاه جنگ و گریز و گاه حمله هاى
1) «سفینة البحار»، جلد2، صفحه606، ماده نفق .
پى درپى ، آن ها را از سر مى گذرانند و پیروز مى شوند ، اما منافق ، يکدنده و لجوج مى ایستد تا مى شکند . در حدیثى ( از پیغمبر گرامى اسلام ) آمده است: « مَثَلُ الْمُؤْمِنِ كَمَثَلِ الزَّرْعِ لا تَزالُ الرّيحُ تُمیلُهُ وَ لا يَزالُ الْمُؤْمِنُ يُصیبُهُ الْبَلاءُ وَ مَثَلُ الْمُنافِقِ كَمَثَلِ شَجَرَةِ الاَْرْزِ لا تَهْتَزُّ حَتّى تَسْتَحْصِدَ : مؤمن مانند ساقه هاى زراعت است ، بادها او را مى خواباند اما بعداً به پامى خیزد و پیوسته حوادث سخت و بلاها را تحمل كرده از سر مى گذراند ، اما منافق همانند درخت صنوبر است ، نرمشى از خود نشان نمى دهد و مى ایستد تا از ریشه كنده شود » .(1)
گرچه در فارسى روزمرّه « عزّت » به معنى " احترام" ، " آبرو" يا " گرانبها بودن" است ، ولى در لغت عرب چنین نیست ، بلکه عزت به معنى قدرت شکست ناپذیر است ، قابل
1) « صحیح مسلم » ، جلد 4 ، باب مثل المؤمن كالزرع ، صفحه 2163 .
توجه این كه در آیات فوق و در آیه 10 سوره فاطر ، « عزّت » منحصراً از آنِ خدا شمرده شده است ، و در آیات مورد بحث مى افزاید : « و از آنِ رسول او و مؤمنان است » ، چراکه اولیاء و دوستان خدا نیز پرتوى از عزّت او را دارند و به او متکى هستند. به همین دلیل در روایات اسلامى روى این مسأله تأکید شده است كه مؤمن نباید وسایل ذلت خود را فراهم سازد ، خدا خواسته او عزیز باشد ، او هم براى حفظ این عزت باید بکوشد .
در حدیثى از امام صادق (علیه السلام)در تفسیر آیه 8 سوره منافقین مى خوانیم : « فَالْمُؤْمِنُ يَكُونُ عَزیزا وَ لا يَكُونُ ذَلیلاً . . . اَلْمُؤْمِنُ اَعَزَّ مِنَ الْجَبَلِ اِنَّ الْجَبَلَ يُسْتَفَلُّ مِنْهُ بِالْمَعاوِلِ وَ الْمُؤْمِنُ لا يُسْتَفَلُّ مِنْ دینِهِ شَىْ ءٌ : مؤمن عزیز است و ذلیل نخواهد بود ، مؤمن از كوه محکم تر و پرصلابت تر است ، چراکه كوه را با كلنگ ها ممکن است سوراخ كرد ، ولى از دین مؤمن هرگز چیزى كنده نمى شود » .(1).
1) « نور الثقلین » ، جلد 5 ، صفحه 336 .
در حدیث دیگرى از همان امام (علیه السلام) مى خوانیم : « لا يَنْبَغى لِلْمُؤْمِنِ اَنْ يُذِلَّ نَفْسَهُ ، قیلَ لَهُ وَ كَيْفَ يُذِلُّ نَفْسَهُ ، قالَ يَتَعَرَّضُ لِما لايُطیقُ : سزاوار نیست مؤمن خودرا ذلیل كند، سؤال شد: چگونه خود را ذلیل مى كند ؟ فرمود: به سراغ كارى مى رود كه از او ساخته نیست » .(1)
و باز در حدیث سومى از آن حضرت آمده است : «اِنَّ اللّهَ تَبارَكَ وَ تَعالى فَوَّضَ اِلَى الْمُؤْمِنِ اُمُورَهُ كُلَّها وَ لَمْ يُفَوِّضْ اِلَيْهِ اَنْ يُذِلَّ نَفْسَهُ اَلَمْ تَرَ قَوْلَ اللّهِ سُبْحانَهُ وَ تَعالى هیهُنا وَ لِلّهِ الْعِزَّةُ وَ لِرَسُولِهِ وَ لِلْمُؤْمِنینَ وَ الْمُؤْمِنُ يَنْبَغى اَنْ يَكُونَ عَزیزا وَ لا يَكُونُ ذَلیلاً : خداوند همه كارهاى مؤمن را به او واگذار كرده ، جُز این كه به او اجازه نداده است كه خود را ذلیل و خوار كند ، مگر نمى بینى خداوند در این باره فرموده : عزت ، مخصوص خدا و رسول او و مؤمنان است ، سزاوار است مؤمن همیشه عزیز باشد و ذلیل نباشد » . (2)
9 يا اَيُّهَا الَّذینَ امَنُوا لا تُلْهِكُمْ اَمْوالُكُمْ وَ لا اَوْلادُكُمْ عَنْ ذِكْرِ اللّهِ وَ مَنْ يَفْعَلْ .
ذلِكَ فَاُولئِكَ هُمُ الْخاسِروُنَ
اى كسانى كه ایمان آورده اید ! اموال و فرزندانتان شما را از ياد خدا غافل نکند و هرکس چنین كند، زیانکاراست.
تعبیر به « خاسِروُنَ » ( زیانکاران ) به خاطر آن است كه حبّ دنیا چنان انسان را سرگرم مى كندکه سرمایه هاى وجودى خویش را در راه لذات ناپایدار و گاهى اوهام و پندارها صرف مى كند و با دست خالى از این دنیا مى رود ، در حالى كه با داشتن سرمایه هاى بزرگ براى زندگى جاویدانش كارى نکرده است .
از آن جا كه يکى از عوامل مهم نفاق، حبّ دنیا و علاقه افراطى به اموال و فرزندان است ، در این آیات كه آخرین آیات سوره « منافقین » است ، مؤمنان را از چنین علاقه افراطى بازمى دارد. درست است كه اموال و اولاد از مواهب الهى هستند ، ولى تا آن جا كه از آن ها در راه خدا و براى نیل به سعادت كمك گرفته شود ، اما اگر علاقۀ افراطى به
آن ها سدى در میان انسان و خدا ایجاد كند ، بزرگترین بلا محسوب مى شوند ، يکى ازعوامل انحراف منافقین نیز همین حبّ دنیا بود.
در حدیثى از امام باقر (علیه السلام) این معنى به روشن ترین وجهى ترسیم شده است ، آن جا كه مى فرماید : « ما ذِئْبانِ ضارِيانِ فى غَنَمٍ لَيْسَ لَها راعٍ ، هذا فى اَوَّلِها وَ هذا فى اخِرِها بِاَسْرَعَ فیها مِنْ حُبِّ الْمالِ وَ الشَّرَفِ فى دینِ الْمُؤْمِنِ : دو گرگ درنده در يك گله بى چوپان كه يکى در اول گله و دیگرى در آخر آن باشد ، آن قدر ضرر نمى زنند كه مال پرستى و جاه طلبى به دین مؤمن ضرر مى رسانند » .(1)
10 وَ اَنْفِقُوا مِمّا رَزَقْناكُمْ مِنْ قَبْلِ اَنْ يَأْتِىَ اَحَدَكُمُ الْمَوْتُ فَيَقُولَ رَبِّ لَوْلا اَخَّرْتَنى اِلى اَجَلٍ قَریبٍ فَاَصَّدَّقَ وَ اَكُنْ مِنَ الصّالِحینَ
از آن چه به شما روزى داده ایم ، انفاق كنید ، پیش از آن كه مرگ يکى از شما فرارسد .
1) « اصول كافى » ، جلد 2 ، باب حبّ الدنیا ، حدیث 3 .
و بگوید: پروردگارا ! چرا مرا مدت كمى به تأخیر نینداختى تا صدقه دهم و از صالحان باشم ؟
منظور از انفاق در این آیه ، هرگونه انفاق واجب و مستحب است كه وسیله نجات انسان در آخرت مى باشد .
تعبیر « مِمّا رَزَقْناكُمْ » ( از آن چه به شما روزى داده ایم ) علاوه بر این كه منحصر به اموال نیست ، بلکه تمام مواهب را دربرمى گیرد ، بیانگر این حقیقت است كه همۀ این ها از ناحیه دیگرى است و « چندروزى این امانت نزد مااست »، بنابراین بُخل ورزیدن چه معنى دارد ؟
جمله «مِنْ قَبْلِ اَنْ يَأْتِىَ اَحَدَكُمُ الْمَوْتُ»، اشاره به قرار گرفتن انسان در آستانه مرگ و ظاهرشدن علایم آن است ، زیرا سخن را انسان بعد از مرگ نمى گوید ، بلکه در آستانه مرگ مى گوید .
جالب این كه در ذیل آیه مى گوید: « من انفاق كنم و از صالحان شوم » ، این تعبیر بیانگر تأثیر عمیق انفاق در صالح بودن انسان است .
به هر حال بسیار هستند كسانى كه وقتى چشم برزخى پیدا مى كنند و خود را در آخرین
لحظات در آستانۀ قیامت مى بینند و پرده هاى غفلت و بى خبرى از جلوى چشمان آن ها كنار مى رود و مى بینند باید اموال و سرمایه ها را بگذارند و بروند ، بى آن كه بتوانند توشه اى براى سفر طولانى برگیرند ، پشیمان مى شوند و آتش حسرت به جانشان مى افتد و تقاضاى بازگشت به زندگى مى كنند ، هرچند بازگشتن كوتاه و گذرا باشد ، تا جبران كنند ، ولى دست رد بر سینه آن ها گذارده مى شود ، چرا كه سنّت الهى است كه این راه ، بازگشت ندارد .
11 وَ لَنْ يُؤَخِّرَ اللّهُ نَفْسا اِذا جاءَ اَجَلُها وَ اللّهُ خَبیرٌ بِما تَعْمَلُونَ
خداوند هرگز مرگ كسى را هنگامى كه اَجَلش فرارسد ، به تأخیر نمى اندازد و خداوند به آن چه انجام مى دهید ، آگاه است .
حتى يك ساعت پس و پیش در كار نیست ، چنان كه در آیات دیگر قرآن نیز به آن اشاره شده است ، در آیه 34 سوره اعراف مى خوانیم: « فَاِذا جاءَ اَجَلُهُمْ لايَسْتَأْخِروُنَ ساعَةً وَلايَسْتَقْدِمُونَ : هنگامى كه مرگ آن ها فرارسد، نه يك ساعت پیشى مى گیرند و نه يك ساعت تأخیر مى كنند » .
نفاق معنى وسیعى دارد كه هرگونه دوگانگى ظاهر و باطن را شامل مى شود، مصداق بارز آن ، نفاق عقیدتى است كه آیات سوره منافقین معمولاً ناظربه آن است و آن مربوط به كسانى است كه در ظاهر اظهار ایمان مى كنند ولى در دل شرك و كفر راپنهان مى دارند .
اما نفاق رفتارى در مورد كسانى است كه اعتقاد باطنى آن ها اسلام است ولى اعمالى برخلاف این تعهد باطنى انجام مى دهند كه دوگانگى چهره درون و برون را نشان مى دهد ، مانند پیمان شکنى ، دروغ ، خیانت در امانت و ... لذا در حدیثى از پیامبر اسلام صلى الله علیه و آله آمده است : « ثَلاثٌ مَنْ كُنَّ فیهِ كانَ مُنافِقا وَ اِنْ صامَ وَ صَلّى وَ زَعَمَ اَنَّهُ مُسْلِمٌ ؛ مَنْ اِذَا ائْتُمِنَ خانَ وَ اِذا حَدَثَ كَذَبَ وَ اِذا وَعَدَ اَخْلَفَ : سه چیز است كه در هرکس باشد ، منافق است هر چند نماز بخواند و روزه بگیرد و خود را مسلمان بداند ؛ كسى كه در امانت خیانت مى كند و به هنگام سخن گفتن دروغ مى گوید و هرگاه وعده اى مى دهد ، تخلّف مى كند » .(1)
1) «سفینة البحار» ، جلد 2، صفحه 605 .
در حدیث دیگرى از رسول خدا صلى الله علیه و آله مى خوانیم: « ما زادَ خُشُوعُ الْجَسَدِ عَلى ما فِى الْقَلْبِ فَهُوَ عِنْدَنا نِفاقٌ: هر مقدار خشوع ظاهر برآن چه درقلب است،افزون گردد، او در نزد ما نفاق است» .(1)
و در جاى دیگرى از امام علىّ بن الحسین (علیه السلام) مى خوانیم : « اِنَّ الْمُنافِقَ يَنْهى وَلا يَنْتَهى وَ يَأْمُرُ بِما لا يَأْتى : منافق ، نهى از منکر مى كند اما خود ، آن را ترك نمى گوید و امر به معروف مى كند ، اما خودش آن را انجام نمى دهد » .(2)و از شعب مهم نفاق عملى ، مسأله شرك و ریاکارى است كه در روایات اسلامى نیز به آن اشاره شده است .
پایان سورۀ منافقین .
پیغمبر اسلام صلى الله علیه و آله در فضیلت تلاوت این سوره فرموده اند : « هرکس سوره "تغابن" را بخواند، مرگ ناگهانى از او دفع مى شود » .(1)
امام صادق (علیه السلام) نیز در این زمینه فرموده اند : « كسى كه سوره "تغابن" را در نماز فریضه اى بخواند ، شفیع او روز قیامت خواهد شد و شاهد عادلى است در نزد كسى كه شفاعت او را اجازه مى دهد ، سپس از او جدا نمى شود تا داخل بهشت گردد » .(2)
بدیهى است كه این تلاوت باید توأم با اندیشه باشد ، اندیشه اى كه محتواى آن را در عمل منعکس كند ، تا این همه آثار و برکات بر آن مترتب گردد .
بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ
بنام خداوند بخشنده بخشایشگر
1 يُسَبِّحُ لِلّهِ ما فِى السَّمواتِ وَ ما فِى الاَْرْضِ لَهُ الْمُلْكُ وَ لَهُ الْحَمْدُ وَ هُوَ عَلى كُلِّ شَىْ ءٍ قَدیرٌ
آن چه در آسمان ها و زمین است ، براى خدا تسبیح مى گویند، مالکیت و حکومت از آنِ او است و ستایش از آنِ او و بر همه چیز توانا است .
این سوره با تسبیح خداوند آغاز مى شود ، خداوندى كه مالك و حاکم بر كل جهان هستى و قادر بر همه چیز است .
این تسبیح و حمد در حقیقت لازمه قدرت او بر همه چیز و مالکیت او نسبت
به هر چیز است ، زیرا تمام اوصاف جمال و جلالش در این دو امر نهفته است .
در آیات مختلف قرآن ، سخن از تسبیح و حمد موجودات عالَم هستى در برابر خداوند
بزرگ به میان آمده است .
قرآن مى گوید : عالَم هستى يکپارچه زمزمه و غوغا است ، هر موجودى به نوعى به حمد و ثناى حق مشغول است و غلغله اى خاموش در پهنه عالَم هستى طنین افکنده كه بى خبران ، توانایى شنیدن آن را ندارند ، اما اندیشمندانى كه قلب و و جانشان به نور ایمان زنده و روشن است ، این صدا را از هر سو به خوبى به گوش جان مى شنوند .
ولى در تفسیر حقیقت این حمد و تسبیح در میان دانشمندان و فلاسفه و مفسران بسیار گفتگو است :
بعضى آن را حمد و تسبیح « حالى » دانسته اند و بعضى « قالى » ، كه خلاصه نظرات آن ها را با آن چه مورد قبول ما است در ذیل مى خوانیم :
1 - جمعى معتقدندکه همه ذرات موجودات این جهان اعم ازآن چه ما آن راعاقل مى شماریم يابى جان و غیرعاقل، همه داراى يك نوع درك و شعورند و در عالَم خود تسبیح و حمد خدا مى گویند ، هر چند ما قادر نیستیم به نحوه درك و احساس آن ها پى ببریم و زمزمۀ حمد و
تسبیح آن ها را بشنویم .
آیاتى مانند « وَ اِنَّ مِنْها لَما يَهْبِطُ مِنْ خَشْيَةِ اللّهِ : بعضى از سنگ ها از ترس خدا از فراز كوه ها به پایین مى افتند » ( 74 / بقره ) .
و مانند آیه « فَقالَ لَها وَ لِلاَْرْضِ ائْتِيا طَوْعا اَوْ كَرْها قالَتا اَتَيْنا طائِعینَ: خداوند به آسمان و زمین فرمود از روى اطاعت يا كراهت به فرمان من آیید، آن ها گفتند ما از درِ اطاعت مى آییم » (11 / فصلت) ... و مانند آن را مى توان گواه بر این عقیده گرفت .
2 - بسیارى معتقدند كه این تسبیح و حمد ، همان چیزى است كه ما آن را « زبان حال » مى نامیم ، حقیقى است نه مجازى ولى به زبان حال است نه قال ( دقت كنید ) .
توضیح این كه : بسیار مى شود كه آثار ناراحتى و درد و رنج و بى خوابى در چهره و چشم او نمایان است ، مى گوییم : هر چند تو از ناراحتیت سخن نمى گویى اما چشم تو مى گوید كه دیشب به خواب نرفتى و چهره ات گواهى مى دهد كه از درد و ناراحتى جانکاهى رنج مى برى .
این « زبان حال » گاهى آن قدر قوى و نیرومند است كه « زبان قال » را تحت الشعاع خود
قرار مى دهد و به تکذیب آن برمى خیزد، این همان چیزى است كه على (علیه السلام)در گفتار معروفش مى فرماید : « ما اَضْمَرَ اَحَدٌ شَيْئا اِلاّ ظَهَرَ في فَلَتاتِ لِسانِهِ وَ صَفَحاتِ وَجْهِهِ : هرگز كسى رازى را در دل پنهان نمى كند مگر این كه در لابلاى سخنان ناآگاه و صفحه صورتش آشکار مى گردد » .(1)
از سوى دیگر آیا مى توان انکار كرد كه يك تابلوى بسیار زیبا كه شاهکارى از هنر راستین است ، گواهى بر ذوق و مهارت نقاش مى دهد و او را مدح و ثنا مى گوید ؟
آیامى توان انکارکردکه دیوان شعر شعراى بزرگ و نامدارازقریحه عالى آن هاحکایت مى كند و دائماً آن ها را مى ستاید ؟
آیا مى توان منکر شد كه ساختمان هاى عظیم و كارخانه هاى بزرگ و مغزهاى پیچیده الکترونیك و امثال آن ها ، با زبان بى زبانى از سازنده و مخترع و .
1) « نهج البلاغه » ، حکمت 26 .
مبتکر خود سخن مى گویند و هر يك در حدّ خود از آن ها ستایش مى كنند ؟
بنابراین بایدقبول كردکه عالَم شگرف هستى باآن نظام عجیبش، با آن همه رازها و اسرار ، باآن عظمت خیره كننده اش و با آن ریزه كارى هاى حیرت آور همگى « تسبیح و حمد » خداوند را به جا مى آورند .
مگر « تسبیح » جُز به معنى پاك و منزه شمردن از عیوب مى باشد ؟ ساختمان و نظم این عالَم هستى همگى مى گویند خالق آن از هر گونه نقص و عیبى مبرّا است .
مگر « حمد » چیزى جُز بیان صفات كمال مى باشد ؟ نظام جهان آفرینش از صفات كمال خدا ، از علم بى پایان و قدرت بى انتها و همچنین از حکمت وسیع و فراگیر او سخن مى گوید .
مخصوصاً با پیشرفت علم و دانش بشر و پرده برداشتن از گوشه هایى از اسرار و رازهاى این عالَم پهناور ، این حمد و تسبیح عمومى موجودات آشکارتر شده است .
اگر يك روز آن شاعر نکته پرداز ، هر برگى از برگ هاى درختان سبز را دفترى از معرفت
کردگار مى دانست ، دانشمندان گیاه شناس امروز درباره این برگ ها نه يك دفتر ، بلکه كتاب ها نوشته اند و از ساختمان اسرارآمیز كوچکترین اجزاى آن يعنى سلول ها گرفته تا طبقات هفتگانه برگ و دستگاه تنفسى آن و رشته هاى آبیارى و تغذیه و سایر مشخصات بسیار پیچیده برگ ها در این كتاب ها ، بحث ها كرده اند .
بنابراین هر برگى شب و روز نغمه توحید سرمى دهد و آواز رساى تسبیحش را در درون جنگل ، بر فراز كوه ها و در خمیدگى دره ها پخش مى كند ، اما بى خبران چیزى از آن نمى فهمند ، خاموشش مى شمارند و زبان بسته .
این معنى براى تسبیح و حمد عمومى موجودات كاملاً قابل درك است و نیاز به آن ندارد كه ما براى همه ذرات عالَم هستى درك و شعور قائل شویم ، چراکه دلیل قاطعى براى آن در دست نیست و آیات گذشته نیز به احتمال زیاد همان را بیان مى كند .
ولى در این جا يك سؤال باقى مى ماند و آن این كه اگر منظور از تسبیح و حمد ، حکایت نظام آفرینش از پاکى و عظمت و قدرت خدا است و صفات « سلبیه » و « ثبوتیه » او را شرح
مى دهد پس چرا قرآن مى گوید : شما حمد و تسبیح آن ها را نمى فهمید ؟ اگر بعضى نفهمند، حداقل دانشمندان كه مى فهمند .
ولى این سؤال ، دو پاسخ دارد :
نخست این كه روى سخن با اکثریت مردم نادان و مخصوصاً مشرکان است و دانشمندان با ایمان كه در اقلیت قرار دارند ، از این عموم ، مستثنا هستند كه هر عامى استثنایى دارد .
دیگر این كه آن چه ما از اسرار این عالَم مى دانیم ، در برابر آن چه نمى دانیم ، همانند قطره اى است در برابر دریا و ذره كاهى است در مقابل يك كوه عظیم ، كه اگر درست بیندیشیم ، حتى نام علم و دانش نمى توان بر آن گذاشت .
بنابراین ما تسبیح و حمد این موجودات را هر چند دانشمند باشیم ، نمى شنویم چراکه آن چه را مى شنویم ، تنها يك كلمه است از يك كتاب بزرگ و روى این حساب مى توان به صورت يك حکم عمومى خطاب به همه جهانیان گفت شما تسبیح و حمد موجودات عالَم هستى را كه به زبان حال دارند ، درك نمى كنید ، زیرا آن چه درك مى كنید ،
به قدرى ناچیزاست كه به حساب نمى آید .
در روایاتى كه از پیامبر صلى الله علیه و آله و ائمه علیهم السلام رسیده ، تعبیرات جالبى در این زمینه دیده مى شود ، از جمله ؛ يکى از ياران امام صادق (علیه السلام) مى گوید : از تفسیر آیه « وَ اِنْ مِنْ شَىْ ءٍ اِلاّ يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ » ( 44 / اسراء ) سؤال كردم ، امام (علیه السلام)فرمود: « كُلُّ شَىْ ءٍ يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ وَ اِنّا لَنَرى اَنْ يَنْقُضَ الْجِدارُ وَ هُوَ تَسْبیحُها : آرى هر چیز تسبیح و حمد خدا را مى گوید، حتى هنگامى كه دیوار مى شکافد و صدایى از آن به گوش مى رسد ، آن نیز تسبیح است » .(1)
از امام باقر (علیه السلام) نقل شده كه فرمود : « نَهى رَسُولُ اللّهِ عَنْ اَنْ تُوسَمَ الْبَهائِمُ فى وُجُوهِها وَ اَنْ تُضْرَبَ وُجُوهُها لاَِنَّها تُسَبِّحُ بِحَمْدِ رَبِّها : پیامبر صلى الله علیه و آله فرمود : علامت داغ در صورت حیوانات نگذارید و تازیانه به صورت آن ها نزنید ، زیرا آن ها حمد و ثناى خدا مى گویند » .(2).
و نیز از امام صادق (علیه السلام) نقل شده است : « ما مِنْ طَيْرٍ يُصادُ فى بَرٍّ وَ لا بَحْرٍ وَ لا شَىْ ءٌ يُصادُ مِنَ الْوَحْشِ اِلاّ بِتَضْيیعِهِ التَّسْبیحَ : هیچ پرنده اى در صحرا و دریا صید نمى شود و هیچ حیوان وحشى به دام صیاد نمى افتد ، مگر به خاطر ترك تسبیح » .(1)
امام باقر (علیه السلام) صداى گنجشکانى را شنید ، فرمود : « مى دانید این ها چه مى گویند » ؟ ابوحمزه ثمالى كه از ياران خاص امام (علیه السلام) بود ، مى گوید : « عرض كردم : نه » ، فرمود : « این ها تسبیح خداوند بزرگ را مى گویند و روزى خودشان را از او مى خواهند ( يُسَبِّحْنَ رَبَّهُنَّ عَزَّ وَ جَلَّ وَ يَسْئَلْنَ قُوتَ يَوْمِهِنَّ ) » .(2)
در حدیث دیگرى مى خوانیم كه يك روز پیامبر صلى الله علیه و آله نزد عایشه آمد و فرمود : « این دو لباس مرا بشوى » ، عرض كرد : « اى رسول خدا ! دیروز شستم » ، فرمود : « اَما عَلِمْتَ اَنَّ الثَّوْبَ .
يُسَبِّحْنَ فَاِذَا اتَّسَخَ انْقَطَعَ تَسْبیحُهُ : آیا نمى دانى كه لباس انسان نیز تسبیح خدا مى گوید و هنگامى كه چرك و آلوده شود ، تسبیح آن قطع مى شود » .(1)
در حدیث دیگرى از امام صادق (علیه السلام) فرمود : « حیوان بر صاحبش ، شش حق دارد ؛ بیش از توانایى اش بر او بار نکند ، پشت او را مجلسى براى سخن گفتن قرار ندهد (بلکه هنگامى كه به دیگرى مى رسد و مى خواهد بااو سخن بگوید ، پیاده شود و پس از اتمام سخن سوار شود ) ، در هر منزلى وارد مى شود ، نخست علف او را آماده كند ، علامت داغ در صورت او نگذارد و او را نزند ، چراکه تسبیح خدا مى گوید و هنگامى كه بر چشمه آب و مانند آن مى گذرد ، او را به كنار آب برد ( تا اگر تشنه است ، بنوشد ) » .(2)
مجموعۀ این روایات كه بعضى از آن ها معانى دقیق و باریکى دارند ، نشان مى دهد كه این حکم عمومى تسبیح موجودات ، همه چیز را بدون استثناء دربرمى گیرد و همه این ها با .
آن چه از تفسیر دوم ( تفسیر به معنى زبان حال و تکوین ) گفتیم كاملاً سازگار است و این كه در این روایات خواندیم هنگامى كه لباس آلوده و كثیف مى شود ، تسبیح آن قطع مى گردد ، ممکن است اشاره به این باشد كه موجودات تا چهره پاك طبیعى دارند ، انسان را به ياد خدا مى اندازند ، اما هنگامى كه چهره پاك طبیعى خود را از دست دادند ، دیگر آن يادآورى از بین مى رود .
2 هُوَ الَّذى خَلَقَكُمْ فَمِنْكُمْ كافِرٌ وَ مِنْكُمْ مُؤْمِنٌ وَ اللّهُ بِما تَعْمَلُونَ بَصیرٌ
او كسى است كه شما را آفرید (و به شما آزادى و اختیار داد) گروهى از شما كافر و گروهى مؤمن هستند و خداوند به آن چه انجام مى دهید ، بینا است .
در این آیه به امر خلقت و آفرینش كه لازمه قدرت است ، اشاره مى كند و مى گوید : «گروهى از شما كافر و گروهى مؤمن شدند» يعنى به شما نعمت آزادى و اختیار داد و به این ترتیب بازار امتحان و آزمایش الهى داغ شد .
3 خَلَقَ السَّمواتِ وَ الاَْرْضَ بِالْحَقِّ وَ صَوَّرَكُمْ فَأَحْسَنَ صُوَرَكُمْ وَ اِلَيْهِ الْمَصیرُ
آسمان ها و زمین را به حق آفرید و شما را تصویر كرد ، تصویرى زیبا
و دلپذیر و سرانجام بازگشت همه به سوى او است .
هم در آفرینش آن نظام حق و دقیقى است و هم داراى هدف حکیمانه و مصالح حقى است. بعد به آفرینش « انسان » پرداخته و ما را از سِير آفاقى به سِير اَنفُسى دعوت مى كند .
تعبیر به « فَاَحْسَنَ صُوَرَكُمْ » ( صورت شما را نیکو آفرید ) هم صورت ظاهر را شامل مى شود و هم صورت باطن را ، هم از نظر جسم و هم از نظر جان و به راستى يك نظر اجمالى در آفرینش جسم و جان انسان ، نشان مى دهد كه زیباترین پدیده عالَم هستى او است و خدا در آفرینش این موجود ، قدرت نمایى عجیبى كرده و سنگ تمام گذارده است .
4 يَعْلَمُ ما فِى السَّمواتِ وَ الاَْرْضِ وَ يَعْلَمُ ما تُسِرُّونَ وَ ما تُعْلِنُونَ وَ اللّهُ عَلیمٌ بِذاتِ الصُّدوُرِ
آن چه را در آسمان ها و زمین است ، مى داند و از آن چه پنهان يا آشکار مى كنید ، باخبر است و خداوند از آن چه در سینه است ، آگاه است .
این آیه ترسیمى ازعلم بى پایان خداونداست در سه مرحله: نخست علم او نسبت به تمامى موجودات آسمان ها و زمین، سپس علم او به همه اعمال انسان ها و آن چه را پنهان مى دارند يا آشکار مى سازند و در مرحله سوم مخصوصاً روى عقاید باطنى و چگونگى نیت ها و آن چه بر قلب و جان انسان حاکم است ، تکیه مى كند .
معرفت به این علم گسترده الهى،اثرتربیتى فوق العاده اى درانسان دارد و به اوهشدار مى دهد كه هرکه باشى و به هرجا برسى و هر عقیده اى در سر و هر نیتى در دل و هر اخلاقى در درون جان تو باشد، همه در پیشگاه علم بى پایان حق، آشکار است . مسلماً توجه به این حقیقت در اصلاح و تربیت انسان، فوق العاده مؤثراست و این ها تعلیماتى است كه انسان را براى وصول به هدف آفرینش و قانون و تکامل آماده مى سازد .
5 اَلَمْ يَأْتِكُمْ نَبَؤُا الَّذینَ كَفَروُا مِنْ قَبْلُ فَذاقُوا وَبالَ اَمْرِهِمْ وَ لَهُمْ عَذابٌ اَلیمٌ
آیا خبر كسانى كه قبل از شما بودند ، به شما نرسیده است كه چگونه طعم گناهان
بزرگ خود را چشیدند و عذاب دردناك براى آن ها است .
« وَبال » از ماده « وَبَل » و « وابِل » به معنى "باران سنگین" است و به هر موضوع مهمى كه انسان از زیان آن بیمناك است ، نیز گفته مى شود .
از آن جا كه يکى از مؤثرترین وسایل تربیت و طُرُق انذار ، توجه دادن به سرنوشت اقوام و امت هاى پیشین است ، این آیه يك نگاه اجمالى به زندگى آن ها مى افکند .
شما از كنار شهرهاى بلادیده و ویران شده آن ها در مسیر خود به سوى شام و مناطق دیگر عبور مى كنید ، نتیجه كفر و ظلم و عصیانگرى آن ها را با چشم مى بینید و اخبار آن ها را در تاریخ مى خوانید ، همان ها كه طومار زندگیشان با طوفان و سیلاب درهم پیچیده شد و يا صاعقه ها خرمن عمرشان را آتش زد و يا زلزله هاى ویرانگر آن ها را به كام زمین فروکشید و يا تندباد سنگینى اجسام آن ها را چون پر كاه به هر سو پرتاب كرد ، این عذاب دنیاى آن ها بود، درآخرت نیز عذاب دردناکى درانتظارشان است .
6 ذلِكَ بِاَنَّهُ كانَتْ تَأْتیهِمْ رُسُلُهُمْ بِالْبَيِّناتِ فَقالُوا اَبَشَرٌ يَهْدوُنَنا فَكَفَروُا وَ
تَوَلَّوْا وَ اسْتَغْنَى اللّهُ وَ اللّهُ غَنِىٌّ حَمیدٌ
این به خاطر آن است كه رسولان آن ها با دلایل روشن به سراغشان آمدند ، ولى آن ها (از روى كبر و غرور) گفتند : آیا بشرهایى مى خواهند ما را هدایت كنند ؟ و به این ترتیب كافر شدند و روى برگرداندند و خداوند (از ایمان و طاعتشان) بى نیاز بود و خدا غنى و شایسته ستایش است .
در این آیه به منشأ اصلى این سرنوشت دردناك اشاره مى كند : « این به خاطر آن بود كه رسولان آن ها با دلایل روشن و معجزات به سراغشان مى آمدند ، ولى آن ها از روى كبر و غرور مى گفتند : آیا انسان هایى مى خواهند ما را هدایت كنند ؟ مگر چنین چیزى ممکن است » ؟
اقوام عصیانگر نابودشده بامنطق پوشالى " انسان بودن" رسولان به مخالفت با آن ها برخاسته و كافر شدند و از قبول حق سربرتافتند.
در حالى كه خداوند هم از ایمان آن ها بى نیاز بود و هم از طاعاتشان و اگر آن ها را موظف به ایمان و اطاعت و پرهیز از گناه فرمود تنها براى منفعت خودشان و سعادت و
نجاتشان در این جهان و جهان دیگر بود .
7 زَعَمَ الَّذینَ كَفَروُا اَنْ لَنْ يُبْعَثُوا قُلْ بَلى وَ رَبّى لَتُبْعَثُنَّ ثُمَّ لَتُنَبَّؤُنَّ بِما عَمِلْتُمْ وَ ذلِكَ عَلَى اللّهِ يَسیرٌ
کافران پنداشتند كه هرگز برانگیخته نخواهند شد ، بگو: آرى به پروردگارم سوگند كه همه شما(درقیامت)مبعوث خواهیدشد،سپس آن چه راعمل مى كردید، به شماخبر مى دهند و این براى خداوند آسان است .
« زَعَمَ » از ماده « زَعْم » به معنى سخنى است كه احتمال يا يقین دروغ در آن است و گاه به پندار باطل نیز اطلاق مى شود و در این آیه منظور همان معنى اول است.
از بعضى از كلمات لغویین نیز استفاده مى شود كه این ماده به معنى اخبار به طور مطلق نیز آمده است (1)، هر چند از موارد استعمال این لغت و كلمات مفسران استفاده مى شود .
1) « مجمع البحرین » ، ماده « زعم » .
که این واژه با مفهوم دروغ آمیخته است و لذا گفته اند : « هر چیزى كنیه اى دارد و "زعم"، كنیه دروغ است » .
سپس با لحن قاطع ، ادعاى آن ها را نفى مى كند ، آن هم بعد با جمله « وَ ذلِكَ عَلَى اللّهِ يَسیرٌ » بر آن استدلال مى كند ، زیرا مى دانیم مهم ترین شبهه منکران معاد ، این بود كه چگونه استخوان هاى پوسیده و خاك شده به حیات مجدد بازمى گردد ، آیه فوق مى گوید : وقتى كه كار دست خداوند قادرمتعال است، مشکلى درمیان نخواهد بود، چراکه در آغاز آن ها را ازعدم به وجود آورد و احیاى مردگان نسبت به آن ساده تر است، بلکه به عقیده بعضى، همان سوگند « وَ رَبّى » خود اشارۀ لطیفى به دلیل معاد است ، زیرا ربوبیت خداوند ایجاب مى كند كه این حرکت تکاملى انسان را در محدوده زندگى بى ارزش دنیا ، عقیم نگذارد ، به تعبیر
دیگر تا مسأله معاد را نپذیریم ، ربوبیت خداوند در مورد انسان و تربیت و تکامل او، مفهوم نخواهد داشت .
8 فَامِنُوا بِاللّهِ وَ رَسُولِهِ وَ النُّورِ الَّذى اَنْزَلْنا وَ اللّهُ بِما تَعْمَلُونَ خَبیرٌ
حال كه چنین است، به خدا و رسول او و نورى كه نازل كرده ایم، ایمان بیاورید و بدانید خدا به آن چه انجام مى دهید ، آگاه است .
به این ترتیب دستور مى دهد كه خودرا براى رستاخیز از طریق ایمان و عمل صالح آماده كنند ، ایمان به سه اصل « خدا » ، « پیامبر » و « قرآن » كه اصول دیگر نیز در آن درج است .
9 يَوْمَ يَجْمَعُكُمْ لِيَوْمِ الْجَمْعِ ذلِكَ يَوْمُ التَّغابُنِ وَ مَنْ يُؤْمِنْ بِاللّهِ وَ يَعْمَلْ صالِحا يُكَفِّرْ عَنْهُ سَيِّئاتِهِ وَ يُدْخِلْهُ جَنّاتٍ تَجْرى مِنْ تَحْتِهَا الاَْنْهارُ خالِدینَ فیها اَبَدا ذلِكَ الْفَوْزُ الْعَظیمُ
این در زمانى خواهد بود كه همه شما را در آن « روز اجتماع » گردآورى مى كند ، آن روز ، روز تغابن است (روزى كه معلوم مى شود چه كسانى مغبون شده اند) و هر كس ایمان به خدا آورد ، عمل صالح انجام دهد ، گناهان او را مى بخشد و او را در باغ هایى از بهشت كه نهرها از زیر درختانش جارى است ، وارد مى كند ، جاودانه در
آن مى مانند و این پیروزى بزرگى است .
این آیه به توصیف روز قیامت مى پردازد . يکى از نام هاى قیامت « يَوْمُ الْجَمْع » است و آن روزى است كه « غابِن » ( برنده ) و « مَغْبُون » ( بازنده ) شناخته مى شوند ، روزى كه روشن مى شود چه كسانى در تجارت خود در عالَم دنیا گرفتار غبن و زیان و خسارت شده اند .
به این ترتیب يکى دیگر از نام هاى قیامت « يَوْمُ التَّغابُن » ( روز ظهور غبن ها ) است ، سپس به بیان حال مؤمنان در آن روز اشاره مى كند.
به این ترتیب هنگامى كه دو شرط اصلى يعنى « ایمان » و « عمل صالح » حاصل شود ، این مواهب عظیم، پشت سرآن خواهدبود : بخشودگى گناهان كه بیش از همه چیز فکر انسان را به خود مشغول مى دارد و بعد از پاك شدن از گناه، ورود به بهشت جاودان و نیل به فوز عظیم ، بنابراین همه چیز بر محور ایمان و عمل صالح دور مى زند و سرمایه هاى اصلى همین ها
است، این ها كسانى هستندکه در آن «يَوْمُ التَّغابُن» نه تنها مغبون نیستند، بلکه به پیروزى بزرگ و فوز عظیم رسیده اند .
10 وَالَّذینَ كَفَروُا وَكَذَّبُوا بِایاتِنا اُولئِكَ اَصْحابُ النّارِ خالِدینَ فیها وَبِئْسَ الْمَصیرُ
اما كسانى كه كافر شدند و آیات ما را تکذیب كردند ، آن ها اصحاب دوزخند و جاودانه در آن مى مانند و سرانجام آن ها سرانجام بدى است .
در این جا نیز عامل بدبختى ، دو چیز شمرده شده است ؛ « كفر » و « تکذیب آیات الهى » كه ضد ایمان و عمل صالح است و در نتیجه در آن جا سخن از بهشت جاویدان است و دراین جا از دوزخ همیشگى، آن جا فوزعظیم است و این جا بِئْسَ الْمَصیر و سرانجام مرگبار .
11 ما اَصابَ مِنْ مُصیبَةٍ اِلاّ بِأِذْنِ اللّهِ وَ مَنْ يُؤْمِنْ بِاللّهِ يَهْدِ قَلْبَهُ وَ اللّهُ بِكُلِّ شَىْ ءٍ عَلیمٌ
هیچ مصیبتى رخ نمى دهد مگر به اذن خدا و هر كس به خدا ایمان آورد ، خداوند قلبش را هدایت مى كند و خدا به همه چیز دانا است .
در آیه مورد بحث به يك اصل كلى در مورد مصائب و حوادث دردناك این جهان اشاره مى كند، شایداز این جهت كه همیشه وجودمصائب دستاویزى براى كفار در مورد نفى عدالت دراین جهان بوده است و يا از این نظر كه در راه تحقق ایمان و عمل صالح همیشه مشکلاتى وجودداردکه بدون مقاومت در برابر آن ها مؤمن به جایى نمى رسد و به این ترتیب رابطه این آیات باآیات گذشته روشن مى شود .
در این جا سؤال مهمى مطرح است و آن این كه : بسیارى از این مصائب به وسیله ظلم ظالمان و اراده جباران رخ مى دهد و يا این كه خود انسان بر اثر كوتاهى و ندانم كارى و يا ارتکاب خلاف ، گرفتار آن مى شود ، آیا این ها همه به اذن خدا است ؟
در پاسخ به این سؤال باید گفت : از مجموع آیاتى كه درباره مصائب در قرآن مجید آمده است ، برمى آید كه مصائب بر دوگونه است ؛ مصائبى كه با طبیعت زندگى انسان سرشته شده و اراده بشر كمترین تأثیرى در آن ندارد ، مانند مرگ و میر و قسمتى از حوادث
دردناك طبیعى .
دوم مصائبى كه به نحوى انسان در آن نقش داشته است .
قرآن درباره دسته اول مى گوید : همه به اذن خدا روى مى دهد و درباره قسم دوم مى گوید : به خاطر اعمال خودتان دامانتان را مى گیرد . (1)
بنابراین كسى نمى تواند به این بهانه كه تمام مصائب از سوى خدا است ، در مقابل ظالمان سکوت كرده ، به مبارزه برنخیزد و نیز نمى تواند به این بهانه دست از مبارزه با بیمارى ها و آفات و مبارزه با فقر و جهل بردارد .
البته در این جا نکتۀ دیگرى نیز وجود دارد و آن این كه حتى در مصائبى كه خود انسان .
1) مراجعه به آیات 22 سورۀ حدید و 30 شورى و 165 آل عمران این مطلب را كاملاً روشن مى كند ، شرح بیشتر در این زمینه در جلد 23 تفسیر نمونه ذیل آیات سوره حدید آمده است .
درآن نقشى دارد، تأثیر این اسباب از ناحیه خداوند و به اذن و فرمان او است كه اگر او اراده كند ، هر سببى بى رنگ و بى اثر مى شود .
سپس در دنباله آیه به مؤمنان بشارت مى دهد كه هر كس به خدا ایمان آورد ، خدا قلبش را هدایت مى كند .
این هدایت الهى هنگامى كه به سراغ انسان آید ، در نعمت ها شاکر باشد و در مصیبت ها صابر و دربرابر قضاى الهى، تسلیم .
البته هدایت قلبى معنى وسیعى دارد كه « صبر » ، « شکر » ، « رضا » ، « تسلیم » و « گفتن اِنّا لِلّه و اِنّا اِلیه راجعون » هر كدام يکى از شاخه هاى آن است و این كه بعضى از مفسران خصوص يکى از این موضوعات را نقل كرده اند ، در حقیقت تمام مفهوم آیه نیست،بلکه بیان مصداق روشن است.
و در پایان آیه مى فرماید : « خداوند به همه چیز دانا است » . این تعبیر مى تواند اشاره اجمالى به فلسفه مصائب و بلاها باشد كه خداوند روى علم و آگاهى بى پایانش براى
تربیت بندگان و اعلام بیدارباش و مبارزه با هر گونه غرور و غفلت گهگاه در زندگانى آن ها مصائبى ایجاد مى كند تا به خواب فرونروند و موقعیت خویش را در دنیا فراموش نکنند و دست به طغیان و سرکشى نزنند .
12 وَ اَطیعُوااللّهَ وَ اَطیعُواالرَّسُولَ فَأِنْ تَوَلَّيْتُمْ فَاِنَّما عَلى رَسُولِنَا الْبَلاغُ الْمُبینُ
و اطاعت كنید خدا را و اطاعت كنید پیامبر را و اگر روى گردان شوید ، رسول ما جُز ابلاغ آشکار، وظیفه اى ندارد .
اطاعت رسول خدا صلى الله علیه و آله نیز شعبه اى از اطاعت خداوند است ، چراکه او از خود چیزى نمى گوید و تکرار « اَطیعُوا » در این جا اشاره به همین است كه این دو در عرض هم نیست ، بلکه يکى از دیگرى سرچشمه مى گیرد . از این گذشته اطاعت خداوند مربوط به اصول قوانین و تشریع الهى است و اطاعت رسول مربوط به تفسیرها و مسائل اجرایى مى باشد ، بنابراین يکى اصل و دیگرى فرع است .
سپس مى فرماید:«اگر شماروى گردان شوید و اطاعت نکنید،او هرگز مأمور به اجبارشما نیست، وظیفۀ
رسول ما تنهاابلاغ آشکار است».
13 اَللّهُ لا اِلهَ اِلاّ هُوَ وَ عَلَى اللّهِ فَلْيَتَوَكَّلِ الْمُؤْمِنُونَ
خداوند كسى است كه هیچ معبودى جُز او نیست و مؤمنان باید فقط بر او توکل كنند .
در این آیه به مسأله توحید در عبودیت اشاره مى كند كه به منزله دلیلى بر وجوب اطاعت است و چون چنین است ، مؤمنان باید فقط بر او تکیه كنند .
غیر از او هیچ كس شایسته عبودیت نیست ، چراکه مالکیت و قدرت و علم همه از آنِ او است و دیگران هرچه دارند ، از او دارند و به همین دلیل نباید در برابر غیر او سر تسلیم فرود آورند و نیز به همین دلیل براى حل هر گونه مشکل باید از او مدد بگیرند و فقط بر او توکل كنند .
14 يا اَيُّهَا الَّذینَ امَنُوا اِنَّ مِنْ اَزْواجِكُمْ وَ اَوْلادِكُمْ عَدُوّا لَكُمْ فَاحْذَروُهُمْ وَ اِنْ تَعْفُوا وَ تَصْفَحُوا وَ تَغْفِروُا فَأِنَّ اللّهَ غَفُورٌ رَحیمٌ
اى كسانى كه ایمان آورده اید ! بعضى از همسران و فرزندانتان دشمنان شما هستند ، از
آن ها برحذر باشید و اگر عفو كنید و صرف نظر نمایید و ببخشید (خدا شما را مى بخشد) چراکه خداوند بخشنده و مهربان است .
در روایتى از امام باقر (علیه السلام) مى خوانیم كه در مورد این آیه فرمود : « منظور این است كه وقتى بعضى از مردان مى خواستند هجرت كنند ، پسر و همسرش دامن او را مى گرفتند و مى گفتند : تو را به خدا سوگند هجرت نکن ، زیرا اگر بروى ، ما بعد از تو بى سرپرست خواهیم شد ، بعضى مى پذیرفتند و مى ماندند ، آیه فوق نازل شد و آن ها را از قبول این گونه پیشنهادها و اطاعت فرزندان و زنان در این زمینه ها برحذر داشت ، اما بعضى دیگر اعتنا نمى كردند و مى رفتند ولى به خانواده خود مى گفتند : به خدا اگر با ما هجرت نکنید و بعدا در ( دار الهجرة ) مدینه نزد ما بیایید ، ما مطلقا به شما اعتنا نخواهیم كرد ولى به آن ها دستور داده شد كه هروقت خانواده شان به آن ها پیوستند ، گذشته را فراموش كنند و جمله « وَ اِنْ تَعْفُوا وَ تَصْفَحُوا وَ تَغْفِروُافَاِنَ اللّهَ غَفُورٌرَحیمٌ » ناظربه همین معنى است ».
بدون شك نه همه فرزندان چنین هستند و نه همه همسران و لذا در آیه با تعبیر « مِنْ » تبعیضیه به همین معنى اشاره مى كند كه تنها بعضى از آن ها چنین هستند ، مراقب آن ها باشید .
البته این دشمنى گاه در لباس دوستى است و به گمان خدمت است و گاه به راستى با نیت سوء و قصد عداوت انجام مى گیرد و يا به قصد منافع خویشتن .
مهم این است كه وقتى انسان بر سر دوراهى قرار مى گیرد كه راهى به سوى خدا مى رود و راهى به سوى زن و فرزند و این دو احیانا از هم جدا شده اند ، نباید در تصمیم گیرى تردید به خود راه دهد و رضاى حق را بر همه چیز مقدم بشمارد ، زیرا نجات دنیا و آخرت در آن است.
ولى از آن جا كه ممکن است این دستور ، بهانه اى براى خشونت و انتقامجویى و افراط از ناحیه پدران و همسران گردد ، بلافاصله در ذیل آیه براى تعدیل آن ها مى فرماید : « و اگر عفو كنید و صرف نظر نمایید و ببخشید ، خداوند نیز شما را مشمول عفو و رحمتش قرار مى دهد » .
بنابراین اگر آن ها از كار خود پشیمان شدند و در مقام عذرخواهى برآمدند و يا بعد از
هجرت به شما پیوستند ، آن ها را از خود نرانید ، عفو و گذشت پیشه كنید ، همان طور كه انتظار دارید خدا هم با شما چنین كند .
در این كه فرق میان « عفو » و « صفح » و « غفران » چیست ، با توجه به مفهوم لغوى آن ها روشن مى شود كه سلسله مراتب بخشش گناه را بیان مى كند ، زیرا « عفو » به معنى "صرفنظر كردن از مجازات" است و « صفح » مرتبۀ بالاترى است يعنى "ترك هرگونه سرزنش" و « غفران » به معنى "پوشاندن گناه و به فراموشى سپردن آن" است .
به این ترتیب افراد باایمان در عین قاطعیت در حفظ اصول اعتقادى خویش و عدم تسلیم در مقابل زن و فرزندانى كه آن ها را به راه خطا دعوت مى كنند ، باید تا آن جا كه مى توانند در تمام مراحل از محبت و عفو و گذشت دریغ ندارند كه همه این ها وسیله اى است براى تربیت و بازگرداندن آنان به خط اطاعت خدا .
15 اِنَّما اَمْوالُكُمْ وَ اَوْلادُكُمْ فِتْنَةٌ وَ اللّهُ عِنْدَهُ اَجْرٌ عَظیمٌ
اموال و فرزندانتان وسیلۀ آزمایش شما هستند و اجر و پاداش عظیم نزد خدا است .
در آیۀ گذشته تنها سخن از عداوت « بعضى » از همسران و فرزندان نسبت به انسان بود كه او را از راه اطاعت خدا منحرف ساخته و به گناه و گاهى به كفر مى كشانند ولى در این جا سخن از « همه » فرزندان و اموال است كه وسیله آزمایش انسان هستند. در واقع خداوند براى تربیت انسان ، دائماً او را در كوره هاى داغ امتحان قرار مى دهد و با امور مختلفى او را مى آزماید ، اما این دو ( اموال و فرزندان ) مهم ترین وسایل امتحان او را تشکیل مى دهند ، چراکه جاذبه اموال از يك سو و عشق و علاقه به فرزندان از سوى دیگر، چنان كشش نیرومندى در انسان ایجاد مى كند كه در مواردى كه رضاى خدا از رضاى آن ها جدامى شود، انسان سخت در فشار قرار مى گیرد. تعبیر به « اِنَّما » كه معمولاً براى حصر آورده مى شود ، نشان مى دهد كه این دو موضوع بیش از هر چیز دیگر ، وسیله امتحان است .
16 فَاتَّقُوا اللّهَ مَا اسْتَطَعْتُمْ وَ اسْمَعُوا وَ اَطیعُوا وَ اَنْفِقُوا خَيْرا لاَِنْفُسِكُمْ وَ مَنْ يُوقَ شُحَّ نَفْسِهِ فَاُولئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ
بنابراین تا آن جاکه در توان دارید ، تقواى الهى را پیشه كنید و گوش دهید و اطاعت
نمایید و انفاق كنید كه براى شما بهتر است و آن ها كه از بُخل و حرص خویشتن مصون بمانند ، رستگار و پیروزند .
نخست دستور به اجتناب از گناهان مى دهد ( چراکه تقوا بیشتر ناظر به پرهیز از گناه است ) و سپس دستور به شنیدنى كه مقدمه اطاعت است و ازمیان طاعات خصوصا روى مسأله " انفاق" كه از مهم ترین آزمایش هاى الهى است ، تکیه مى كند و سرانجام هم مى گوید سود تمام این ها عاید خود شما مى شود. بعضى از مفسران « خَيْرا » را به معنى "مال" تفسیر كرده اند كه وسیله نیل به كارهاى مثبت است ، همان گونه كه در آیه وصیت نیز به همین معنى آمده است : « بر شما مقرر شده هنگامى كه مرگ يکى از شما فرارسد ، اگر خیرى ( مالى ) از خود به يادگار گذاشته ، وصیت به طور شایسته براى پدر و مادر و نزدیکان كند » ( 180 / بقره ) .
« شُحَّ » به معنى "بخل توأم با حرص" است و مى دانیم این دو صفت رذیله از بزرگترین موانع رستگارى انسان و بزرگترین سدّ راه انفاق و كارهاى خیر است ، اگر انسان دست به دامن لطف الهى زند و با تمام وجودش از او تقاضا كند و در خودسازى و
تهذیب نفس بکوشد و از این دو رذیله نجات يابد ، سعادت خود را تضمین كرده است .
17 اِنْ تُقْرِضُوا اللّهَ قَرْضا حَسَنا يُضاعِفْهُ لَكُمْ وَ يَغْفِرْ لَكُمْ وَ اللّهُ شَكُورٌ حَلیمٌ
اگر به خدا قرض الحسنه دهید ، آن را براى شما مضاعف مى سازد و شما را مى بخشد و خداوند ، شکرکننده و بردبار است .
«قَرْض» در اصل به معنى "قطع كردن و بریدن" است و چون با واژه «حَسَن» همراه شود ، اشاره به "جدا كردن مال از خویشتن و دادن آن در راه خیر" است .
« يُضاعِفْهُ » از ماده « ضِعْف » تنها به معنى دوبرابر نیست ، بلکه چندین برابر را نیز شامل مى شود كه در مورد « انفاق » تا هفتصدبرابر و بیش از آن در قرآن آمده ( 261 / بقره ) .
چه تعبیر عجیبى كه بارها در قرآن مجید در مورد « انفاق في سبیل اللّه » تکرار شده است ، خدایى كه آفریننده اصل و فرع وجود ما و بخشندۀ تمام نعمت ها و مالك اصلى همه ملك ها است ، از ما وام مى طلبد و در برابر آن وعده « اجر مضاعف » و آمرزش مى دهد و نیز از ما تشکر مى كند ، لطف و محبت بالاتر از این تصور نمى شود و بزرگوارى و رحمت فراتر از
این ممکن نیست ، ما چه هستیم و چه داریم كه به او وام دهیم ؟ و تازه چرا باید این همه پاداش عظیم بگیریم ؟ این ها همه نشانه اهمیت مسأله انفاق از يك سو و لطف بى پایان خدا دربارۀ بندگان از سوى دیگر نیست؟ ضمناً جمله « يَغْفِرْ لَكُمْ » دلیل بر این است كه انفاق يکى از عوامل آمرزش گناه است. تعبیر به « شَكُورٌ » كه يکى از اوصاف خدا است ، دلیل بر این است كه خداوند از بندگانش به وسیله پاداش هاى عظیم تشکر مى كند و « حَلیم » بودن او اشاره به مسأله آمرزش گناهان و عدم تعجیل در عقوبت بندگان است .
18 عالِمُ الْغَيْبِ وَ الشَّهادَةِ الْعَزیزُ الْحَكیمُ
او از پنهان و آشکار باخبر است و او عزیز و حکیم است .
از اعمال بندگان خصوصاً انفاق هایشان در نهان و آشکار ، آگاه است و اگر از آن ها وام مى خواهد، به خاطر نیاز و عدم قدرت نیست بلکه به خاطر كمال لطف و محبت است و اگر این همه پاداش در برابر انفاق ها به آن ها وعده مى دهد ، این نیز مقتضاى حکمت او است .
پایان سورۀ تغابن
پیغمبر گرامى اسلام صلى الله علیه و آله درباره فضیلت تلاوت این سوره فرموده اند : « هرکس سوره "طلاق" را بخواند ( و آن را در برنامه هاى زندگى خود به كار بندد ) ، بر سنت پیامبر صلى الله علیه و آله از دنیا مى رود » .(1)
1) «مجمع البیان»، جلد 10، صفحه302 .
بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ
بنام خداوند بخشنده بخشایشگر
1 يااَيُّهَاالنَّبِىُّ اِذا طَلَّقْتُمُ النِّساءَ فَطَلِّقُوهُنَّ لِعِدَّتِهِنَّ وَ اَحْصُواالْعِدَّةَ وَ اتَّقُوا اللّهَ رَبَّكُمْ لا تُخْرِجُوهُنَّ مِنْ بُيُوتِهِنَّ وَ لا يَخْرُجْنَ اِلاّ اَنْ يَأْتینَ بِفاحِشَةٍ مُبَيِّنَةٍ وَ تِلْكَ حُدوُدُ اللّهِ وَ مَنْ يَتَعَدَّ حُدوُدَ اللّهِ فَقَدْ ظَلَمَ نَفْسَهُ لا تَدْرى لَعَلَّ اللّهَ يُحْدِثُ بَعْدَذلِكَ اَمْراً
اى پیامبر ! هر زمان خواستید زنان را طلاق دهید ، در زمان عدّه طلاق گویید (زمانى كه از عادت ماهانه پاك شده و با همسرشان نزدیکى نکرده باشند) و حساب عدّه را نگه دارید و از خدایى كه پروردگار شما است ، بپرهیزید ، نه شما آن ها را از خانه هایشان بیرون كنید و نه آن ها (در دوران عدّه) بیرون روند ، مگر این كه كار زشت آشکارى انجام دهند ، این حدود الهى است و هر كس از حدود الهى تجاوز كند ، به خویشتن ستم كرده است، تو نمى دانى شاید خداوند بعد از این ، وضع تازه (و وسیله اصلاحى) فراهم كند .
این نخستین حکم از احکام پنجگانه اى است كه در این آیه آمده است ، منظور این است كه صیغه طلاق در زمانى اجرا شود ، كه زن از عادت ماهیانه پاك شده و با همسرش نزدیکى نکرده باشد ، زیرا طبق آیه 228 سوره بقره ، عِدّه طلاق باید به مقدار « ثَلاثَةَ قُروُءٍ » ( سه بار پاك شدن ) بوده باشد و در این جا تأکید مى كند كه طلاق باید با آغاز عِدّه همراه گردد . این نخستین شرط طلاق است .
سپس به دومین حکم كه مسألۀ نگهداشتن حساب عِدّه است ، پرداخته و مى فرماید : «حساب عِدّه را نگه دارید» ( وَ اَحْصُوا الْعِدَّةَ ) .
« اَحْصُوا » از ماده « اِحْصاء » به معنى "شمارش" است و در اصل از « حصى » به معنى "ریگ" گرفته شده است ، زیرا بسیارى از مردم در زمان هاى قدیم كه به خواندن و نوشتن آشنا نبودند ، حساب موضوعات مختلف را با ریگ ها نگه مى داشتند .
دقیقاً ملاحظه كنیدکه زن ، سه بار ایام پاکى خود را به پایان رساند و عادت ماهیانه ببیند ،
هنگامى كه سومین دوران پاکى پایان يافت و وارد عادت ماهیانه سوم شد ، ایام عِدّه سرآمده و پایان يافته است .
اگر در این امر دقت نشود ، ممکن است دوران عِدّه بیش از مقدار لازم محسوب گردد و ضرر و زیانى متوجه زن شود ، چراکه او را از ازدواج مجدد بازمى دارد و اگر كمتر باشد ، هدف اصلى از عِدّه كه حفظ حریم ازدواج اول و مسأله عدم انعقاد نطفه است ، رعایت نشده .
قابل توجه این كه مخاطب به نگهدارى حساب عِدّه ، مردان هستند ، این به خاطر آن است كه مسأله « حق نفقه و مسکن » بر عهده آن ها است و همچنین « حق رجوع » نیز از آنِ آنان است وگرنه زنان موظفند كه براى روشن شدن تکلیفشان حساب عِدّه را دقیقا نگه دارند .
بعد به سومین و چهارمین حکم كه يکى مربوط به شوهران است و دیگرى مربوط به زنان ، مى فرماید : « لا تُخْرِجُوهُنَّ مِنْ بُيُوتِهِنَّ وَ لا يَخْرُجْنَ » .
گرچه بسیارى از بى خبران ، این حکم اسلامى را به هنگام طلاق اصلاً اجرا نمى كنند و به محض جارى شدن صیغه طلاق ، هم مرد به خود اجازه مى دهد كه زن را بیرون كند و هم
زن خود را آزاد مى پندارد كه از خانه شوهر خارج شود و به خانه بستگان بازگردد ، ولى این حکم اسلامى فلسفه بسیار مهمى دارد ، زیرا علاوه بر حفظ احترام زن ، غالبا زمینه را براى بازگشت شوهر از طلاق و تحکیم پیوند زناشویى ، فراهم مى سازد .
پشت پا زدن به این حکم مهم اسلامى كه در متن قرآن مجید آمده است ، سبب مى شود كه بسیارى ازطلاق هابه جدایى دائم منتهى شود،درحالى كه اگراین حکم اجرامى شد، غالبابه آشتى و بازگشت مجدد منتهى مى گشت .
ولى از آن جاکه گاهى شرایطى فراهم مى شود كه نگهدارى زن بعداز طلاق در خانه ، طاقت فرساست ، به دنبال آن پنجمین حکم را به صورت استثناء اضافه كرده و مى گوید : «مگر این كه آن ها كار زشت آشکارى را انجام دهند » ( اِلاّ اَنْ يَأْتینَ بِفاحِشَةٍ مُبَيِّنَةٍ ) . مثلاً آن قدر ناسازگارى ، بدخلقى و بدزبانى با همسر و كسان او كند كه ادامه حضور او در منزل ، باعث مشکلات بیشتر گردد .
این معنى در روایات متعددى كه از ائمه اهل بیت علیهم السلام نقل شده است ، دیده مى شود .(1)
البته منظور هر مخالفت و ناسازگارى جزئى نیست ، زیرا در مفهوم كلمه « فاحِشَة » ، كار زشت مهمى نهفته است خصوصا این كه با وصف « مُبَيِّنَة » نیز توصیف شده است .
چراکه این قوانین و مقررات الهى ضامن مصالح خود مکلفین است و تجاوز از آن خواه از ناحیه مرد باشد ، يا زن ، لطمه به سعادت خود آنان مى زند ( وَ تِلْكَ حُدوُدُ اللّهِ وَ مَنْ يَتَعَدَّ حُدوُدَ اللّهِ فَقَدْ ظَلَمَ نَفْسَهُ ) .
و در پایان آیه ضمن اشاره لطیفى به فلسفه عِدّه و عدم خروج زنان از خانه و اقامتگاه اصلى ، مى فرماید : ( لا تَدْرى لَعَلَّ اللّهَ يُحْدِثُ بَعْدَ ذلِكَ اَمْراً ) .
با گذشتن زمان ، طوفان خشم و غضب كه غالبا موجب تصمیم هاى ناگهانى در امر طلاق و جدایى مى شود ، فرومى نشیند و حضور دائمى زن در خانه در كنار مرد در مدت عِدّه و .
1) « نور الثقلین » ، جلد 5 ، صفحه 350 و 351 .
یادآورى عواقب شوم طلاق، مخصوصاً درآن جاکه پاى فرزندانى در كار است و اظهار محبت هریك نسبت به دیگرى، زمینه ساز رجوع مى گردد و ابرهاى تیره و تاردشمنى و كدورت را غالباً از آسمان زندگى آن ها دور مى سازد . به خواست خدا بعدا خواهیم گفت كه همه این ها مربوط به «طلاق رجعى» است .
بدون شك قرارداد زوجیت از جمله قراردادهایى است كه باید قابل جدایى باشد ، چراکه گاه عللى پیش مى آید كه زندگى مشترك زن و مرد را باهم غیرممکن يا طاقت فرسا و مملو از مفاسد مى كند و اگر اصرار داشته باشیم كه این قرارداد تا ابد بماند ، سرچشمه مشکلات زیادى مى گردد ، لذا اسلام با اصل طلاق موافقت كرده است و هم اکنون نتیجه ممنوع بودن كامل طلاق را در جوامع مسیحى ، ملاحظه مى كنیم كه چگونه زنان و مردان زیادى هستند كه به حکم قانون تحریف يافته مذهب مسیح (علیه السلام) طلاق را ممنوع مى شمرند و قانونا همسر يکدیگرند ، ولى در عمل جدا از يکدیگر زندگى كرده و حتى
هرکدام براى خود همسرى غیررسمى انتخاب كرده اند .
بنابراین اصل مسأله طلاق ، يك ضرورت است ، اما ضرورتى كه باید به حداقل ممکن تقلیل يابد و تا آن جا كه راهى براى ادامه زوجیت است ، كسى سراغ آن نرود .
به همین دلیل در روایات اسلامى ، شدیدا از طلاق مذمت گردیده و به عنوان مبغوض ترین حلال ها ، از آن ياد شده است ، چنان كه در روایتى از پیامبر صلى الله علیه و آله مى خوانیم : « ما مِنْ شَىْ ءٍ اَبْغَضُ اِلَى اللّهِ عَزَّ وَ جَلَّ مِنْ بَيْتٍ يَخْرَبُ فِى الاِْسْلامِ بِالْفُرْقَةِ يَعْنِى الطَّلاقَ: هیچ عملى نزد خداوند متعال منفورتر از این نیست كه اساس خانه اى در اسلام با جدایى يعنى طلاق ویران گردد » .(1)
طلاق، مشکلات زیادى رابراى خانواده ها، زنان، مردان و خصوصاً فرزندان به وجود مى آورد كه آن ها را عمدتاً در سه قسمت مى توان خلاصه كرد ؛
1 - مشکلات عاطفى -- بدون شك مرد و زنى كه سال ها يا ماه ها با يکدیگر زندگى .
1) « وسائل الشیعه » ، جلد 15 ، صفحه 266 ، حدیث 1 .
کرده اند ، سپس از هم جدا مى شوند و از نظر عاطفى جریحه دار خواهند شد و در ازدواج آینده ، خاطره ازدواج گذشته ، دائماً آن ها را نگران مى دارد و حتى به همسر آینده با يك نوع بدبینى و سوء ظن مى نگرند ، آثار زیانبار این امر بر كسى مخفى نیست و لذا بسیار دیده شده كه این گونه زنان و مردان براى همیشه از ازدواج چشم مى پوشند .
2 - مشکلات اجتماعى -- بسیارى از زنان بعد از طلاق ، شانس زیادى براى ازدواج مجدد ، آن هم به طور شایسته و دلخواه ندارند و از این نظر گرفتار خسران شدید مى شوند و حتى مردان نیز بعد از طلاق دادن همسر خود ، شانس ازدواج مطلوبشان به مراتب كمتر خواهد بود ، مخصوصاً اگر پاى فرزندانى در میان باشد ، لذا غالباً ناچار مى شوند تن به ازدواجى دردهند كه نظر واقع آن ها را تأمین نمى كند و از این نظر تا پایان عمر رنج مى برند .
3 - مشکلات فرزندان -- كه از دیگر مشکلات ، مهم تر است . كمتر دیده شده است كه نامادرى ها همچون مادر ، دلسوز و مهربان باشند و بتوانند خلأ عاطفى فرزندانى را كه از آغوش پُرمهر مادر بریده شده اند ، پُر كنند ، همان گونه كه اگر زن سابق فرزند خود را با خود
ببرد ، در مورد ناپدرى نیز این مسأله صادق است . البته هستند زنان و مردانى كه نسبت به غیر فرزندان خود ، پُرمحبت و وفادارند ، ولى مسلماً تعداد آن ها كم است و به همین دلیل فرزندان بعد از طلاق ، گرفتار بزرگترین زیان و خسران مى شوند و شاید غالب آن ها سلامت روانى خود را تا آخر عمر از دست مى دهند .
و این ضایعه اى است نه تنها براى آن خانواده ، بلکه براى كل جامعه ، چراکه چنین كودکانى كه از مهر مادر يا پدر محروم مى شوند ، گاه به صورت افرادى خطرناك درمى آیند كه بدون توجه تحت تأثیر روح انتقام جویى قرار گرفته و انتقام خود را از كل جامعه مى گیرند .
اگر اسلام این همه دربارۀ طلاق ، سختگیرى كرده ، دلیلش همین آثار زیانبار آن در ابعاد مختلف است .
و نیز به همین دلیل قرآن مجید صریحاً دستور مى دهد كه هر گاه اختلافى میان زن و مرد پیدا شود ، بستگان دو طرف در اصلاح میان آن دو بکوشند و از طریق
تشکیل « محکمۀ صلح خانوادگى » (1)از كشیده شدن دو همسر به دادگاه شرع ، يا به مسأله طلاق و جدایى ، مانع شوند .
و باز به همین دلیل آن چه به خوشبختى زن و مرد و تحکیم پایه هاى علایق خانوادگى كمك كند ، از نظر اسلام مطلوب و آن چه آن را متزلزل و سست سازد ، مبغوض و منفور است .
طلاق مانند هر پدیده اجتماعى دیگرى داراى ریشه هاى مختلفى است كه بدون بررسى دقیق و مقابله باآن جلوگیرى ازبروزچنین حادثه اى مشکل است و لذا قبل از هر چیز باید به سراغ عوامل طلاق برویم و ریشه هاى آن را در جامعه بخشکانیم ، این عوامل بسیار زیاد است كه امور زیر از مهم ترین آن ها است ؛
1) شرح « محکمۀ صلح » را مى توانید در جلد سوم تفسیر نمونه صفحه 375 به بعد ذیل آیۀ 35 سوره نساء مطالعه فرمایید .
✓ 1 - توقعات نامحدود زن يا مرد يکى از مهم ترین عوامل جدایى است و اگر هر كدام دامنه توقع خویش را محدود سازند و از عالَم رؤیاها و پندارها بیرون آیند و طرف مقابل خود را به خوبى درك كنند و در حدودى كه ممکن است توقع داشته باشند ، جلوى بسیارى از طلاق ها گرفته خواهد شد .
✓ 2 - حاکم شدن روح تجمل پرستى و اسراف و تبذیر بر خانواده ها عامل مهم دیگرى است كه مخصوصاً زنان را در يك حالت نارضایى دائم نگه مى دارد و با انواع بهانه گیرى ها راه طلاق و جدایى را صاف مى كند .
✓ 3 - دخالت هاى بیجاى اقوام و بستگان و آشنایان در زندگى خصوصى دو همسر و مخصوصاً در اختلافات آن ها ، عامل مهم دیگرى محسوب مى شود . تجربه نشان داده است كه اگر هنگام بروز اختلافات میان دو همسر ، آن ها را به حال خود رها كنند و با جانبدارى از این يا از آن به آتش این اختلاف دامن نزنند ، چیزى نمى گذرد كه خاموش مى شود ولى دخالت نزدیکان دو طرف كه غالبا با تعصب و محبت هاى ناروا همراه است ، كار را روز به
روز مشکل تر و پیچیده تر مى سازد .
البته این به آن معنا نیست كه نزدیکان همیشه خود را از این اختلافات دور دارند ، بلکه منظور این است كه آن ها را در اختلافات جزئى به حال خود رها كنند ، ولى هرگاه اختلاف به صورت كلى و ریشه دار درآمد ، با توجه به مصلحت طرفین و اجتناب و پرهیز از هر گونه موضع گیرى يك جانبه و تعصب آمیز دخالت كنند و مقدمات صلحشان را فراهم سازند .
✓ 4 - بى اعتنایى زن و مرد به خواست يکدیگر ، مخصوصاً آن چه به مسائل عاطفى و جنسى برمى گردد ، مثلاً هر مردى انتظار دارد كه همسرش پاکیزه و جذاب باشد ، همچنین هر زن نیز چنین انتظارى را از شوهرش دارد ، ولى این از امورى است كه غالبا حاضربه اظهار آن نیستند ، این جاست كه بى اعتنایى طرف مقابل و نرسیدن به وضع ظاهر خویش و ترك تزیین لازم و ژولیده وکثیف بودن،همسر او را از ادامه چنین ازدواجى سیرمى كند ،مخصوصاً اگر در محیط زندگى آن ها افرادى باشند كه این امور را رعایت كنند ولى آن ها كاملاً نسبت به این مسأله بى اعتنا باشند .
لذا در روایات اسلامى اهمیت زیادى به این معنى داده شده است ، چنان كه در حدیثى از امام صادق (علیه السلام) مى خوانیم : « لا يَنْبَغى لِلْمَرْأَةِ اَنْ تُعَطِّلَ نَفْسَها : سزاوار نیست كه زن خود را بدون زینت و آرایش براى شوهرش بنماید» (1)و در حدیث دیگرى از امام صادق آمده است كه فرمود : « وَ لَقَدْ خَرَجْنَ نِساءٌ مِنَ الْعِفافِ اِلَى الْفُجُورِ ما اَخْرَجَهُنَّ اِلاّ قِلَّةُ تَهْيِئَهِ اَزْواجِهِنَّ : زنانى از جاده عفت خارج شدند و علتى جُز این نداشت كه مردان آن ها به خودشان نمى رسیدند » .(2)
✓ 5 - عدم تناسب فرهنگ خانوادگى و روحیات زن و مرد با يکدیگر نیز يکى از عوامل مهم طلاق است و این مسأله اى است كه باید قبل از اختیار همسر دقیقا مورد توجه قرارگیردکه آن دو علاوه براین كه « كفو شرعى » يعنى مسلمان باشند، « كفو عرفى » نیز باشند ، يعنى تناسب هاى لازم از جهات مختلف در میان آن دو رعایت شود ، در غیر اینصورت نباید از به هم خوردن چنین ازدواج هایى تعجب كرد . .
بدون شك « عِدّه » دو فلسفه اساسى دارد كه در قرآن مجید و اخبار اسلامى به آن اشاره شده است : نخست مسأله حفظ نسل و مشخص شدن وضع زن از نظر باردارى و عدم باردارى و دیگر وجود وسیله اى براى بازگشت به زندگى اول و از بین بردن عوامل جدایى است كه در آیه فوق اشاره لطیفى به آن شده بود ، خصوصا این كه اسلام روى این مسأله تأکید مى كند كه زنان در دوران « عِدّه » باید درخانه مرد بمانند و طبعا يك معاشرت دائمى چندماهه خواهندداشت كه به آن هامجال مى دهدمسأله جدایى را دور از هیجانات زود گذر مجدداً مورد بررسى قرار دهند.
مخصوصاً در مورد طلاق رجعى (1)كه بازگشت به زوجیت نیازى به هیچ گونه
1) منظور از « طلاق رجعى » ، طلاقى است كه براى اولین بار و يا دومین بار صورت مى گیرد و تصمیم بر جدایى ، از ناحیه مرد است به طورى كه زن نه مهر خود را بذل مى كند نه مال دیگر را .
تشریفات ندارد وهر كار يا سخنى كه دلیل برتمایل مرد به بازگشت باشد، رجوع محسوب مى شود، حتى اگر دست بر بدن زن با شهوت و يا بدون شهوت بگذارد ، هر چند قصد رجوع هم نداشته باشد، رجوع محسوب مى شود .
به این ترتیب اگر این مدت با شرایطى كه در بالا گفتیم ، بگذرد و آن دو با هم آشتى نکنند ، معلوم مى شود به راستى آمادگى ادامه زندگى مشترك را ندارند و مصلحت در این است كه از هم جدا شوند .
2 فَأِذا بَلَغْنَ اَجَلَهُنَّ فَاَمْسِكُوهُنَّ بِمَعْروُفٍ اَوْ فارِقُوهُنَّ بِمَعْروُفٍ وَ اَشْهِدوُا ذَوَىْ عَدْلٍ مِنْكُمْ وَ اَقیمُوا الشَّهادَةَ لِلّهِ ذلِكُمْ يُوعَظُ بِهِ مَنْ كانَ يُؤْمِنُ بِاللّهِ وَ الْيَوْمِ الاْخِرِ وَ مَنْ يَتَّقِ اللّهَ يَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجا
و هنگامى كه عدّۀ آن ها سرآمد يا آن ها را به طرز شایسته اى نگهدارید و يا به طرز شایسته اى از آن ها جدا شوید و دو مرد عادل از خودتان را گواه گیرید و شهادت را براى خدا برپادارید، این چیزى است كه افرادى كه به خدا و روز قیامت ایمان دارند ،
به آن اندرز داده مى شوند و هر كس تقواى الهى پیشه كند ، خداوند راه نجاتى براى او فراهم مى كند .
در فراز نخست این آیه ، يکى از مهم ترین و حساب شده ترین دستورهاى مربوط به زندگى زناشویى مطرح است و آن این كه زن و مرد يا باید به طور شایسته باهم زندگى كنند و يا به طور شایسته از هم جدا شوند ، همان گونه كه زندگى مشترك باید روى اصول صحیح و طرز انسانى و شایسته باشد ، جدایى نیز باید خالى از هرگونه جار و جنجال و دعوا و نزاع و بدگویى و ناسزا و اجحاف و تضییع حقوق بوده باشد . این مهم است كه همان گونه كه پیوندها با صلح و صفا انجام مى گیرد ، جدایى ها نیز توأم با تفاهم باشد ، چراکه ممکن است در آینده این زن و مرد بار دیگر به فکر تجدید زندگى مشترك بیفتند ، ولى بدرفتارى هاى هنگام جدایى ، چنان جوّ فکرى آن ها را تیره و تار ساخته كه راه بازگشت را به روى آن ها مى بندد و به فرض این كه بخواهند مجدداً باهم ازدواج كنند ، زمینۀ فکرى و عاطفى
مناسبى ندارند ، از سوى دیگر بالاخره هر دو مسلمانند و متعلق به يك جامعه و جدایى توأم با مخاصمه و امور ناشایست نه تنها در خود آن ها اثر مى گذارد ، بلکه در فامیل دو طرف هم اثرات زیانبارى دارد و گاه زمینه همکارى هاى آن ها را در آینده به كلى بر باد مى دهد .
راستى چه خوب است كه نه فقط در زندگى زناشویى ، بلکه در هرگونه دوستى و برنامه مشترك ، انسان تا آن جا كه مى تواند به همکارى شایسته ادامه دهد و هرگاه نتوانست ، به طرز شایسته جدا شود ، كه « جدایى شایسته » نیز نوعى پیروزى و موفقیت براى طرفین است .
از آن چه كه گفتیم ، معلوم شد كه « امساك به معروف » و « جدایى به معروف » معنى وسیعى دارد كه هر گونه شرایط واجب و مستحب و برنامه هاى اخلاقى را دربرمى گیرد و مجموعه اى از آداب اسلامى و اخلاقى را در ذهن مجسم مى كند .
شاهد گرفتن براى آن است كه اگر در آینده اختلافى روى دهد ، هیچ يك از طرفین نتوانند واقعیت ها را انکار كنند ( وَ اَشْهِدوُا ذَوَىْ عَدْلٍ مِنْكُمْ ) .
مبادا تمایل قلبى شما به يکى از دو طرف ، مانع شهادت به حق باشد ، نباید
جُز خدا و اقامۀ حق ، انگیزه دیگرى در آن راه يابد ( وَ اَقیمُوا الشَّهادَةَ لِلّهِ ) .
ضمناً تعبیر به « ذَوَىْ عَدْلٍ مِنْكُمْ » ، دلیل بر این است كه دو شاهد باید "مسلمان" ، "عادل" و "مرد" باشند .
این تعبیر ، دلیل بر اهمیت فوق العاده این احکام است ، به گونه اى كه اگر كسى آن ها را رعایت نکند و از آن وعظ و اندرز نگیرد ، گویى به خدا و روز قیامت ایمان ندارد ( ذلِكُمْ يُوعَظُ بِهِ مَنْ كانَ يُؤْمِنُ بِاللّهِ وَ الْيَوْمِ الاْخِرِ ) .
3 وَ يَرْزُقْهُ مِنْ حَيْثُ لا يَحْتَسِبُ وَ مَنْ يَتَوَكَّلْ عَلَى اللّهِ فَهُوَ حَسْبُهُ اِنَّ اللّهَ بالِغُ اَمْرِهِ قَدْ جَعَلَ اللّهُ لِكُلِّ شَىْ ءٍ قَدْراً
و او را از جایى كه گمان ندارد ، روزى مى دهد و هر كس بر خداوند توکل كند ، كفایت امرش را مى كند ، خداوند فرمان خود را به انجام مى رساند و خدا براى هر چیزى اندازه اى قرار داده است .
به این ترتیب به زنان و مردان و شهود هشدار مى دهد كه از مشکلات حق نهراسند و
مجرى عدالت باشند و گشایش كارهاى بسته را از خدا بخواهند ، چراکه خداوند تضمین كرده است كه مشکلات پرهیزکاران را بگشاید و آن ها را از جایى كه خودشان هم انتظار ندارند ، روزى دهد .
خداوند ضمانت كرده كه هر كس بر او توکل نماید ، درنمى ماند و خداوند قادر بر انجام این ضمانت است .
جمله « قَدْ جَعَلَ اللّهُ لِكُلِّ شَىْ ءٍ قَدْرا » اشاره لطیفى است به نظامى كه حاکم بر تشریع و تکوین است ، يعنى این دستورهایى كه خداوند در مورد طلاق و غیر آن صادر فرموده ، همه طبق حساب و اندازه گیرى دقیق و حکیمانه اى است ، همچنین مشکلاتى كه در طول زندگى انسان چه در مسأله زناشویى و چه در غیر آن رخ مى دهد ، هر كدام اندازه و حساب و مصلحت و پایانى دارد ، نباید به هنگام بروز این حوادث دستپاچه شوند و زبان به شِكوه بگشایند و يا براى حل مشکلات به بى تقوایى ها توسل جویند ، بلکه باید با نیروى تقوا و خویشتن دارى به جنگ آن ها رفته و حل نهایى را از خدا بخواهند .
آیات فوق از امیدبخش ترین آیات قرآن مجید است كه تلاوت آن دل را صفا و جان را نور و ضیاء مى بخشد ، پرده هاى يأس و ناامیدى را مى درد ، شعاع هاى حیاتبخش امید را به قلب مى تاباند و به تمام افراد پرهیزگار باتقوا وعده نجات و حل مشکلات مى دهد .
در حدیثى از ابوذر غفارى نقل شده كه پیامبر صلى الله علیه و آله فرمود : « اِنّى لاََعْلَمُ آيَةً لَوْ اَخَذَ بِهَا النّاسُ لَكَفَتْهُمْ ؛ وَ مَنْ يَتَّقِ اللّهَ يَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجا . . . فَمازالَ يَقُولُها وَ يُعیدُها : من آیه اى را مى شناسم كه اگر تمام انسان هادست به دامن آن زنند، براى حل مشکلات آن ها كافى است، پس آیه « وَ مَنْ يَتَّقِ اللّهَ » را تلاوت فرمود و بارها آن را تکرار كرد » .(1)
و در حدیث دیگرى از همان حضرت صلى الله علیه و آله آمده است : « مَنْ اَكْثَرَ الاِْسْتِغْفارِ جَعَلَهُ اللّهُ لَهُ مِنْ كُلِّ هَمٍّ فَرَجا وَ مِنْ كُلِّ ضیقٍ مَخْرَجا : هر كس بسیار استغفار كند ( و لوح دل را از زنگار
1) « مجمع البیان » ، جلد 10 ، صفحه 306 .
گناه بشوید ) خدا براى او از هر اندوهى ، گشایشى و از هر تنگنایى ، راه نجاتى قرار مى دهد » .(1)
جمعى از مفسران گفته اند كه این آیه درباره « عوف بن مالك » نازل شده كه از ياران پیامبر صلى الله علیه و آله بود ، دشمنان اسلام فرزندش را اسیر كردند ، او به محضر پیامبر صلى الله علیه و آله آمد و از این ماجرا و فقر و تنگدستى شکایت كرد ، ایشان فرمودند : « تقوا را پیشه كن و شکیبا باش و بسیار ذکر " لا حَوْلَ وَ لا قُوَّةَ اِلاّ بِاللّه " را بگو » ، او این كار را انجام داد ، ناگهان درحالى كه در خانه اش نشسته بود، فرزندش از درآمد، معلوم شدکه ازیك لحظه غفلت دشمن استفاده كرده و فرار نموده است و حتى شترى از دشمن را نیز با خود آورده است ( این جا بود كه آیه فوق نازل شد و از گشایش مشکل این فرد باتقوا و رسیدن روزى از جایى كه انتظارش را نداشت ، خبر داد ) .
ذکر این مطلب نیز لازم است كه هرگز مفهوم آیه این نیست كه انسان تلاش و كوشش .
1) « نور الثقلین » ، جلد 5 ، صفحه 357 .
براى زندگى را به دست فراموشى بسپارد و بگوید در خانه مى نشینم و تقوا پیشه مى كنم و ذکر " لا حَوْلَ وَ لا قُوَّةَ اِلاّ بِاللّه " مى گویم تا از آن جا كه گمان ندارم به من روزى برسد ، نه هرگز مفهوم آیه چنین نیست ، هدف تقوا و پرهیزگارى توأم با تلاش و كوشش است ، اگر با این حال درها به روى انسان بسته شد ، خداوند گشودن آن ها را تضمین فرموده است .
و لذا در حدیثى مى خوانیم كه يکى از ياران امام صادق (علیه السلام) « عمر بن مسلم » مدتى خدمتش نیامد ، حضرت (علیه السلام)جویاى حال او شد ، عرض كردند : « او تجارت را ترك گفته و رو به عبادت آورده است » ، فرمود : « واى بر او ، آیا نمى داند كسى كه تلاش و طلب روزى را ترك گوید ، دعایش مستجاب نمى شود ( اَما عَلِمَ اَنَّ تارِكَ الطَّلَبِ لا يُسْتَجابُ لَهُ ) » .
سپس افزود : جمعى از ياران رسول خدا صلى الله علیه و آله وقتى آیه وَ مَنْ يَتَّقِ اللّهَ يَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجا وَ يَرْزُقْهُ مِنْ حَيْثُ لا يَحْتَسِبُ نازل شد ، درها را به روى خود بستند و رو به عبادت آوردند و گفتند : « خداوند روزى ما را عهده دار شده » این جریان به گوش پیامبر صلى الله علیه و آله رسید ، كسى را نزد آن ها فرستاد كه : « چرا چنین كرده اید »؟ گفتند : « اى رسول خدا ! چون خداوند روزى ما را تکفل
کرده ، ما مشغول عبادت شدیم » پیامبر صلى الله علیه و آله فرمود : « اَنَّهُ مَنْ فَعَلَ ذلِكَ لَمْ يُسْتَجَبْ لَهُ عَلَيْكُمْ بِالطَّلَبِ: هر كس چنین كند ، دعایش مستجاب نمى شود ، بر شما باد كه تلاش و طلب كنید » .(1)
منظور از توکل بر خدا ، این است كه انسان تلاشگر كار خود را به او واگذارد و حل مشکلات خویش را از او بخواهد ، خدایى كه از تمام نیازهاى او آگاه است ، خدایى كه نسبت به او ، رحیم و مهربان است و خدایى كه قدرت حل هر مشکلى را دارد .
کسى كه داراى روح توکل است ، هرگز يأس و ناامیدى را به خود راه نمى دهد ، در برابر مشکلات ، احساس ضعف و زبونى نمى كند ، در برابر حوادث سخت ، مقاوم است و همین فرهنگ و عقیده چنان قدرت روانى به او مى دهد كه مى تواند بر مشکلات پیروز شود و از سوى دیگر امدادهاى غیبى كه به متوکلان نوید داده شده است ، به يارى او مى آید و او را از
1) «نورالثقلین»،جلد5،صفحه354،حدیث35.
شکست و ناتوانى رهایى مى بخشد .
در حدیثى از پیامبر گرامى اسلام صلى الله علیه و آله آمده است كه فرمود : « از پیك وحى خدا ، جبرئیل ، پرسیدم : توکل چیست ؟ گفت : حقیقت توکل این است كه انسان بداند مخلوق نه زیان مى رساند و نه نفع ، نه عطا مى كند و نه منع ، چشم امید از خلق برداشتن (و به خالق دوختن) هنگامى كه چنین شود ، انسان جُز براى خدا كارنمى كند، به غیراو امیدندارد، از غیراونمى ترسد و دل به كسى جُزاو نمى بندد، این روح توکل است » .(1)
« توکل » با این محتواى عمیق ، شخصیت تازه اى به انسان مى بخشد و در تمام اعمال او اثر مى گذارد ، لذا در حدیثى مى خوانیم كه پیغمبر اکرم صلى الله علیه و آله در شب معراج از پیشگاه خداوند سؤال كرد : « پروردگارا ! چه عملى از همه اعمال برتر است ( اَىُّ الاَْعْمالِ اَفْضَلُ ) » ؟ خداوند متعال فرمود : « لَيْسَ شَىْ ءٌ عِنْدى اَفْضَلَ مِنَ التَّوَكُّلِ عَلَىَّ وَ الرِّضا بِما .
1) « بحار الانوار » ، جلد 69 ، صفحه 373 ، حدیث 19 .
قَسَمْتُ : چیزى در نزد من افضل و برتر از توکل بر من و خشنودى به آن چه قسمت كرده ام، نیست ».(1)
بدیهى است توکل به این معنى همیشه توأم با جهاد و تلاش و كوشش است ، نه تنبلى و فرار از مسؤولیت ها .
4 وَ اللاّئى يَئِسْنَ مِنَ الْمَحیضِ مِنْ نِسائِكُمْ اِنِ ارْتَبْتُمْ فَعِدَّتُهُنَّ ثَلاثَةُ اَشْهُرٍ وَ اللاّئي لَمْ يَحِضْنَ وَاُولاتُ الاَْحْمالِ اَجَلُهُنَّ اَنْ يَضَعْنَ حَمْلَهُنَّ وَ مَنْ يَتَّقِ اللّهَ يَجْعَلْ لَهُ مِنْ اَمْرِهِ يُسْراً
زنانى از شما كه از عادت ماهانه مأیوسند ، اگر در وضع آن ها (از نظر باردارى) شك كنید ، عِدّه آنان سه ماه است و همچنین آن ها كه عادت ماهانه ندیده اند و عِدّه زنان باردار این است كه بار خودرا برزمین بگذارند و هر كس تقواى الهى پیشه كند ، خداوند كار را بر او آسان مى سازد . .
1) « سفینة البحار » ، جلد 2 ، صفحه 683 ( ماده وکل ) .
از جمله احکامى كه از آیات گذشته استفاده شد ، لزوم نگهداشتن عِدّه بعداز طلاق است و از آن جاکه در آیۀ 228 سوره بقره حکم زنانى كه عادت ماهیانه مى بینند ، در مسأله عِدّه روشن شده است كه باید سه بار پاکى را پشت سر گذاشته و عادت ماهیانه ببینند ، هنگامى كه براى بار سوم وارد ماهانه شدند ، عِدّه آن ها پایان يافته ، ولى در این میان افراد دیگرى هستند كه به عللى عادت ماهیانه نمى بینند و يا باردارند ، آیات فوق حکم این افراد را روشن ساخته و بحث عِدّه راتکمیل مى كند .
به این ترتیب حکم سه گروه دیگر از زنان در آیه فوق مشخص شده است ، دو گروه باید سه ماه عِدّه نگهدارند و گروه سوم يعنى زنان باردار با وضع حمل ، عِدّه آنان پایان مى گیرد ، خواه يك ساعت بعداز طلاق ، وضع حمل كنند يا مثلاً هشت ماه .
و بالاخره در پایان آیه مجدداً روى مسأله تقوا تکیه مى كند و مى فرماید : « هر كس تقواى الهى پیشه كند ، خداوند كار را بر او آسان مى سازد ( وَ مَنْ يَتَّقِ اللّهَ يَجْعَلْ لَهُ مِنْ اَمْرِهِ يُسْراً ) » .
هم در این جهان و هم در جهان دیگر مشکلات او را ، چه در رابطه مسأله جدایى و طلاق و احکام آن و چه در رابطه با مسائل دیگر به لطفش حل مى كند .
5 ذلِكَ اَمْرُ اللّهِ اَنْزَلَهُ اِلَيْكُمْ وَ مَنْ يَتَّقِ اللّهَ يُكَفِّرْ عَنْهُ سَيِّئاتِهِ وَ يُعْظِمْ لَهُ اَجْراً
این فرمان خدا است كه بر شما نازل كرده و هر كس تقواى الهى پیشه كند ، خداوند گناهان او را مى بخشد و پاداش او را بزرگ مى دارد .
« سَيِّئات » گاهى به معنى " گناهان صغیره" آمده ، ولى در بسیارى از آیات قرآن مجید به "عموم گناهان اعم از صغیره و كبیره" اطلاق شده ، مثلاً در آیۀ 65 سوره مائده آمده : « وَ لَوْ اَنَّ اَهْلَ الْكِتابِ امَنُوا وَ اتَّقَوْا لَكَفَّرْنا عَنْهُمْ سَيِّئاتِهِمْ: اگر اهل كتاب ایمان بیاورند و تقوا پیشه كنند ، ما تمام گناهان گذشته آن هارا مى بخشیم » .
مسلم است كه ایمان و قبول اسلام ، سبب بخشودگى همه گناهان پیشین مى شود .
6 اَسْكِنُوهُنَّ مِنْ حَيْثُ سَكَنْتُمْ مِنْ وُجْدِكُمْ وَ لا تُضارُّوهُنَّ لِتُضَيِّقُوا عَلَيْهِنَّ وَ اِنْ كُنَّ اُولاتِ حَمْلٍ فَأَنْفِقُوا عَلَيْهِنَّ حَتّى يَضَعْنَ حَمْلَهُنَّ فَأِنْ اَرْضَعْنَ لَكُمْ
فَأتُوهُنَّ اُجُورَهُنَّ وَ ائْتَمِروُا بَيْنَكُمْ بِمَعْروُفٍ وَ اِنْ تَعاسَرْتُمْ فَسَتُرْضِعُ لَهُ اُخْرى
آن ها (زنان مطلّقه) را هر جا خودتان سکونت دارید و در توانایى شما است ، سکونت دهید و به آن ها زیان نرسانید تا كار را بر آنان تنگ كنید (و مجبور به ترك منزل شوند) و هرگاه باردار شوند ، نفقه آن ها را بپردازید تا وضع حمل كنند و اگر براى شما فرزند را شیردهند ، پاداش آن هارا بپردازید و (درباره فرزندان كار را) با مشاوره شایسته انجام دهید و اگر به توافق نرسیدید ، زن دیگرى شیر دادن آن بچه را بر عهده مى گیرد .
در فراز نخست آیه درباره چگونگى مسکن زنان مطلّقه مى فرماید : « آن ها را هر جا خودتان سکونت دارید و امکانات شما ایجاب مى كند ، سکونت دهید » ( اَسْكِنُوهُنَّ مِنْ حَيْثُ سَكَنْتُمْ مِنْ وُجْدِكُمْ ) .
« وُجْد » به معنى "توانایى و تمکن" است . «راغب» نیز در «مفردات» مى گوید : تعبیر به « مِنْ وُجْدِكُمْ » مفهومش این است كه به مقدار توانایى و به اندازه امکانات و غناى خود ، مسکن مناسب براى زنان مطلّقه در نظر بگیرید .
سپس به حکم دیگرى پرداخته و مى گوید : « به آن ها زیان نرسانید تا كار را بر
آن ها تنگ كنید و مجبور به نقل مکان و ترك نفقه شما شوند » ( وَ لا تُضارُّوهُنَّ لِتُضَيِّقُوا عَلَيْهِنَّ ) .
مبادا كینه توزى ها و عداوت و نفرت ، شما را از راه حق و عدالت منحرف سازد و آن ها را از حقوق مسلم خود در مسکن و نفقه محروم كنید و آن چنان در فشار قرار گیرند كه همه چیز را رها كرده و فرار كنند .
در سومین حکم در مورد زنان باردار مى گوید : « و اگر باردار باشند ، مخارج آن ها را تا زمانى كه وضع حمل كنند ، بدهید » ( وَ اِنْ كُنَّ اُولاتِ حَمْلٍ فَاَنْفِقُوا عَلَيْهِنَّ حَتّى يَضَعْنَ حَمْلَهُنَّ ) .
زیرا مادام كه وضع حمل نکرده اند ، در حال عِدّه هستند و نفقه و مسکن بر همسر واجب است .
و در چهارمین حکم درباره حقوق « زنان شیرده » مى فرماید : « اگر حاضر شدند بعد از جدایى ، فرزندان را شیر دهند ، اجر و پاداش آن ها را بپردازید » ( فَاِنْ اَرْضَعْنَ لَكُمْ فَاتُوهُنَّ اُجُورَهُنَّ).
اجرتى كه متناسب با مقدار و زمان شیردادن برحسب عرف و عادت باشد .
سپس مى فرماید : « درباره سرنوشت فرزندان با مشاوره يکدیگر و به طور شایسته اى تصمیم بگیرید » ( وَ ائْتَمِروُا بَيْنَكُمْ بِمَعْروُفٍ ) .
جملۀ « اِئْتَمِروُا » از ماده « ائتمار » به معنى "مشاوره" مى باشد و تعبیر « بِمَعْروُفٍ » تعبیر جامعى است كه هر گونه مشاوره اى را كه خیر و صلاح در آن باشد ، شامل مى گردد .
مبادا اختلافات دو همسر بر منافع كودکان ، ضربه اى وارد سازد و از نظر جسمى و ظاهرى گرفتار خسران شوند و يا از نظر عاطفى از محبت و شفقت لازم ، محروم بمانند ، پدر و مادر موظفند خدا را در نظر بگیرند و منافع نوزاد بى دفاع را فداى اختلافات و اَغراض خویش نکنند. و از آن جا كه گاهى توافق لازم میان دو همسر بعد از طلاق براى حفظ مصالح فرزند و مسأله شیر دادن حاصل نمى شود ، در ششمین حکم مى فرماید : « و اگر هرکدام بر دیگرى سخت گرفتید و به توافق نرسیدید ، زن دیگرى (دایه) مى تواند شیر دادن آن بچه را بر عهده گیرد تا كشمکش ها ادامه نیابد » ( وَ اِنْ تَعاسَرْتُمْ فَسَتُرْضِعُ لَهُ اُخْرى ).
7 لِيُنْفِقْ ذوُ سَعَةٍ مِنْ سَعَتِهِ وَ مَنْ قُدِرَ عَلَيْهِ رِزْقُهُ فَلْيُنْفِقْ مِمّا اتیهُ اللّهُ لا يُكَلِّفُ اللّهُ نَفْسا اِلاّ ما اتیها سَيَجْعَلُ اللّهُ بَعْدَ عُسْرٍ يُسْراً
آن ها كه امکانات وسیعى دارند ، باید از امکانات وسیع خود انفاق كنند و آن ها كه
تنگدست هستند ، از آن چه خدا به آن ها داده ، انفاق نمایند ، خداوند هیچ كس را جُز به مقدار توانایى كه به او داده ، تکلیف نمى كند ، خداوند به زودى بعد از سختى ها ، آسانى قرار مى دهد .
این دستور مربوط به ایام عِدّه است كه در آیات قبل به طور اجمال به آن اشاره شده بود .
مى گوید : آن ها كه توانایى كافى دارند ، نباید مضایقه و سختگیرى كنند و آن ها كه تمکن مالى ندارند ، بیش از توانایى خود مأمور نیستند و زنان نمى توانند
ایرادى به آن ها داشته باشند.
به این ترتیب نه آن ها كه دارند ، بخل كنند و نه آن ها كه ندارند مستحق ملامتند .
و در پایان آیه مى فرماید : « خداوند به زودى بعد از سختى ها ، آسانى و راحتى قرار مى دهد » ( سَيَجْعَلُ اللّهُ بَعْدَ عُسْرٍ يُسْراً ) .
یعنى غم نخورید ، بى تابى نکنید ، دنیا به يك حالت نمى ماند ، مبادا مشکلات مقطعى و زودگذر رشته صبر و شکیبایى شما را پاره كند .
گفتیم « طلاق رجعى » آن است كه شوهر مادام كه عِدّه به سر نیامده ، هر زمان بخواهد مى تواند بازگردد و پیوند زناشویى را برقرار سازد ، بى آن كه نیاز به عقد تازه اى باشد و جالب این كه رجوع با كمتر سخن و عملى كه نشانه بازگشت باشد ، حاصل مى گردد .
بعضى از احکامى كه در آیات 4 تا 7 فوق آمده مانند نفقه و مسکن ، مخصوص عِدّه طلاق رجعى است و همچنین مسأله خروج زن از خانه همسرش در حال عِدّه ولى در «طلاق بائن» يعنى طلاقى كه قابل رجوع نیست ( مانند سومین طلاق ) احکام فوق وجود ندارد. تنها در مورد زن باردار حق نفقه و مسکن تا زمان وضع حمل ثابت است .
تعبیر «لا تَدْرى لَعَلَ اللّهَ يُحْدِثُ بَعْدَ ذلِكَ اَمْرا: تو نمى دانى شاید خداوند وضع تازه اى به وجود آورد» نیز اشاره به این است كه همه يا قسمتى از احکام فوق ، مربوط به طلاق رجعى است .(1)
1) «جواهرالکلام»، جلد32، صفحه121.
نه تنها حکم عقل ، بلکه حکم شرع نیز بر این معنى گواه است كه تکالیف انسان ها باید در حد توانایى آن ها باشد ، جمله « لا يُكَلِّفُ اللّهُ نَفْسا اِلاّ ما اتیها » كه در ضمن آیه 7 آمده ، نیز اشاره به همین معنى است .
ولى در بعضى از روایات مى خوانیم كه منظور از « ما اتیها » در واقع "ما اَعْلَمَها " است ، يعنى خداوندهرکس رابه مقدارى تکلیف مى كندکه به او «اعلام» كرده است. بنابراین آیه مى تواند مفهوم وسیعى داشته باشد كه هم "عدم قدرت" را شامل مى شود و هم "جهل" را كه موجب عدم قدرت بر انجام كار مى گردد .
دقت و ظرافتى كه در بیان احکام زنان مطلّقه و حقوق آن ها در آیات فوق به كار رفته و حتى بسیارى از ریزه كارى هاى این مسأله در آیات قرآن كه در حقیقت قانون اساسى اسلام است ، بازگو شده ، دلیل روشنى است بر اهمیتى كه اسلام براى نظام خانواده و حفظ
حقوق زنان و فرزندان قائل است .
از طلاق تا آن جاکه ممکن است ، جلوگیرى مى كند و ریشه هاى آن را مى خشکاند ، اما هرگاه كار به بن بست كشید و چاره اى جُز طلاق و جدایى نبود ، اجازه نمى دهد حقوق فرزندان و يازنان دراین كشمکش پایمال گردد، حتى طرح جدایى را طورى مى ریزد كه غالبا امکان بازگشت وجود داشته باشد .
دستوراتى همچون " امساك به معروف و جدایى به معروف" و نیز عدم زیان و ضرر و تضییق و سخت گیرى نسبت به زنان و همچنین مشاوره شایسته براى روشن ساختن سرنوشت كودکان و مانند این ها كه در آیات فوق آمده است ، همگى گواه بر این معنى آمده است .
اما متأسفانه عدم آگاهى بسیارى از مسلمانان از این امور و يا عدم عمل به آن در عین آگاهى ، سبب شده است كه در هنگام جدایى و طلاق مشکلات زیادى براى خانواده ها و مخصوصاً فرزندان ، به وجود آید و این نیست جُز به خاطر این كه مسلمانان از چشمه فیض بخش قرآن دور ماندند . مثلاً با این كه قرآن با صراحت مى گوید : زنان مطلّقه نباید در
دوران عِدّه از خانه شوهر بیرون روند و نه شوهر حق دارد آن ها را بیرون بفرستد ، كارى كه اگر انجام شود ، امید بازگشت غالب زنان به زندگى زناشویى بسیار زیاد است ، اما كمتر زن و مرد مسلمانى را پیدا مى كنید كه بعد از جدایى و طلاق به این دستور اسلامى عمل كند و این به راستى مایه تأسف است .
8 وَ كَاَيِّنْ مِنْ قَرْيَةٍ عَتَتْ عَنْ اَمْرِ رَبِّها وَ رُسُلِهِ فَحاسَبْناها حِسابا شَدیدا وَ عَذَّبْناها عَذابا نُكْراً
چه بسیار شهرها و آبادى ها كه اهل آن از فرمان خدا و رسولانش سرپیچى كرده اند و ما حساب آن ها را به شدت رسیدیم و به مجازات كم نظیرى گرفتار ساختیم .
منظور از « قَرْيَةٍ » ، "محل اجتماع انسان ها اعم از شهر و روستا " است و در این جا منظور " اهل آن ها " مى باشد .
« عَتَتْ » از ماده « عُتُوّ » به معنى "سرپیچى از اطاعت" است .
« حِساباً شَدیداً » يا به معنى "حساب دقیق و توأم با سخت گیرى" است و يا به معنى "مجازات شدید" است كه نتیجه حساب دقیق مى باشد و در هر حال اشاره به عذاب این اقوام سرکش در این دنیا است كه گروهى با طوفان ، گروهى با زلزله هاى ویرانگر ، گروهى با صاعقه و مانند آن ریشه كن شدند و شهرها و دیار ویران شده آن ها به صورت درس عبرتى براى آیندگان باقى ماند .
« نُكْر » به معنى " كار مشکل و بى سابقه يا كم سابقه" مى باشد .
شیوه قرآن این است كه در بسیارى از موارد بعد از ذکر يك سلسله از دستورات عملى ، اشاره به وضع امت هاى پیشین مى كند تا مسلمانان نتیجه « اطاعت » و « عصیان » را در سرگذشت آن ها با چشم ببینند و مسأله شکل حسى به خودگیرد .
9 فَذاقَتْ وَبالَ اَمْرِها وَ كانَ عاقِبَةُ اَمْرِها خُسْراً
آن ها وبال كار خود را چشیدند و عاقبت كارشان خسران بود .
چه زیانى از این بدتر كه سرمایه هاى خداداد را از كف دادند و در این بازار تجارت
دنیا نه تنها متاعى نخریدند ، بلکه سرانجام با عذاب الهى نابود شدند .
10 اَعَدَّ اللّهُ لَهُمْ عَذابا شَدیدا فَاتَّقُوا اللّهَ يا اُولِى الاَْلْبابِ الَّذینَ امَنُوا قَدْ أَنْزَلَ اللّهُ اِليْكُمْ ذِكْراً
خداوند عذاب شدیدى براى آن ها فراهم ساخته ، از مخالفت فرمان خدا بپرهیزید ، اى صاحبان خرد! اى كسانى كه ایمان آورده اید ! (زیرا) خداوند چیزى را كه مایه تذکر شما است، بر شما نازل كرده است .
فکر و اندیشه از يك سو و ایمان و آیات الهى از سوى دیگر ، به شما هشدار مى دهد كه سرنوشت اقوام متمرد و طغیانگر را ببینید و از آن عبرت بگیرید ، مبادا در صف آن ها واقع شوید كه خداوند هم در این جهان شما را به مجازات هولناك و بى سابقه اى گرفتار مى كند و هم عذاب شدید آخرت در انتظار شما است .
11 رَسُولاً يَتْلُوا عَلَيْكُمْ ایاتِ اللّهِ مُبَيِّناتٍ لِيُخْرِجَ الَّذینَ امَنُوا وَ عَمِلُواالصّالِحاتِ مِنَ الظُّلُماتِ اِلَى النُّورِ وَ مَنْ يُؤْمِنْ بِاللّهِ وَ يَعْمَلْ صالِحا يُدْخِلْهُ جَنّاتٍ
تَجْرى مِنْ تَحْتِهَا الاَْنْهارُ خالِدینَ فیها اَبَدا قَدْ اَحْسَنَ اللّهُ لَهُ رِزْقاً
رسولى به سوى شما فرستاده كه آیات روشن الهى را بر شما تلاوت مى كند تا آن ها را كه ایمان آورده و عمل صالح انجام داده اند ، از تاریکى ها به نور هدایت كند و هرکس به خدا ایمان آورد و عمل صالح انجام دهد ، او را در باغ هایى از بهشت وارد سازد كه از زیر درختانش نهرها جارى است، جاودانه در آن مى مانند و خداوند روزى نیکویى براى او قرار داده است .
هدف نهایى از ارسال این رسول و انزال قرآن ، این است كه با تلاوت آیات الهى آن ها را از ظلمت هاى كفر و جهل و گناه و فساد اخلاق بیرون آورده ، به سوى نور ایمان و توحید و تقوا رهنمون گردد و در حقیقت تمام اهداف بعثت پیغمبر صلى الله علیه و آله و نزول قرآن در همین يك جمله خلاصه شده ؛ « خارج كردن از ظلمت ها به نور » و قابل توجه این كه « ظُلُمات » به صیغه جمع و « نُور » به صیغه مفرد ذکر شده است ، زیرا شرك و كفر و فساد ، عامل پراکندگى و چندگانگى است ، در حالى كه ایمان و توحید و تقوا عامل وحدت و يگانگى مى باشد .
تعبیر به «يُؤْمِنْ» و «يَعْمَلْ» به صورت فعل مضارع اشاره به این است كه ایمان و عمل صالح آن ها محدود به زمان خاصى نیست ، بلکه استمرار و تداوم دارد. و تعبیر به «خالِدینَ» دلیل بر جاودانگى بهشت است، بنابراین ذکر كلمه «اَبَدا» بعد از آن تأکیدى براى "خلود" محسوب مى شود.
تعبیر به « رِزْقا » به صورت « نکره » اشاره به عظمت و اهمیت روزى هاى نیکویى است كه خداوند براى این جمعیت فراهم مى سازد و مفهوم وسیعى دارد كه هر گونه موهبت الهى را در آخرت و حتى در دنیا نیز دربرمى گیرد ، چراکه نتیجه ایمان و تقوا تنها مربوط به آخرت نیست، افراد مؤمن و پرهیزگار در این دنیا نیز زندگى پاك تر و آرام تر و لذتبخش ترى دارند .
12 اَللّهُ الَّذي خَلَقَ سَبْعَ سَمواتٍ وَ مِنَ الاَْرْضِ مِثْلَهُنَّ يَتَنَزَّلُ الاَْمْرُ بَيْنَهُنَّ لِتَعْلَمُوا اَنَّ اللّهَ عَلى كُلِّ شَىْ ءٍ قَدیرٌ وَ اَنَّ اللّهَ قَدْ اَحاطَ بِكُلِّ شَىْ ءٍ عِلْماً
خداوند كسى است كه هفت آسمان را آفرید و از زمین نیز همانند آن را ، فرمان او در میان آن ها پیوسته نازل مى شود تا بدانید كه خداوند بر هر چیز توانا است و علم او به همه چیز احاطه دارد .
همان گونه كه آسمان ها « هفتگانه »اند ، زمین ها نیز « هفتگانه » مى باشند و این تنها آیه اى از قرآن مجید است كه اشاره به زمین هاى هفتگانه مى كند .
اکنون ببینیم منظور از این آسمان هاى هفتگانه و زمین هاى مشابه آن چیست ؟ در این زمینه در جلد اول ذیل آیۀ 29 سوره بقره و در جلد بیستم ذیل آیۀ 12 سوره فصّلت بحث هاى مشروحى داشتیم ، لذا در این جا به اشاره فشرده اى قناعت مى كنیم و آن این كه ؛ ممکن است منظور از عدد هفت ، همان كثرت باشد ، زیرا این تعبیر در قرآن مجید و غیر آن گاه به معنى كثرت آمده است، مثلاً مى گوییم اگر هفت دریارا هم بیاورى ، كافى نیست .
بنابراین منظور از « هفت آسمان » و « هفت زمین » ، تعداد عظیم و كثیر كواکب آسمانى و كراتى مشابه زمین است .
اما اگر عدد هفت را براى " تعداد" و شماره بدانیم ، مفهوم آن وجود هفت آسمان مى شود و با توجه به آیۀ 6 سوره صافات كه مى گوید : « اِنّا زَيَّنَّا السَّمآءَ الدُّنْيا بِزینَةٍ
الْكَواكِبِ : ما آسمان نزدیك ( آسمان اول ) را با كواکب و ستارگان زینت بخشیدیم » روشن مى شود كه آن چه ما مى بینیم و علم و دانش بشر به آن احاطه دارد ، همه مربوط به آسمان اول است و ماوراى این ثوابت و سیارات ، شش عالَم دیگر وجود دارد كه از دسترس علم ما بیرون است .
و اما در مورد زمین هاى هفتگانه ، اگر عدد هفت را براى " تعداد" بدانیم ، ممکن است اشاره به طبقات مختلف كره زمین باشد ، زیرا امروزه ثابت شده كه زمین از قشرهاى گوناگونى تشکیل يافته و يا اشاره به اقلیم هاى هفتگانه روى زمین ، چراکه هم در گذشته و هم امروز كره زمین را به هفت « منطقه » تقسیم مى كردند ( البته طرز تقسیم در گذشته و امروز متفاوت است ، امروز زمین را به دو منطقه منجمد شمالى و جنوبى و دو منطقه معتدله و دو منطقه حارّه و يك منطقه استوایى تقسیم كرده اند ، اما در گذشته اقلیم هاى هفتگانه به شکل دیگرى تقسیم مى شد ) .
ولى ممکن است در این جا نیز عدد هفت كه از تعبیر « مِثْلَهُنَّ » استفاده مى شود ، نیز براى " تکثیر" و اشاره به زمین هاى متعددى باشد كه در عالَم هستى وجود دارد . تا آن جا كه بعضى
از دانشمندان فلکى مى گویند كُراتى كه مشابه كره زمین برگِرد خورشیدها در این عالَم بزرگ گردش مى كند ، حداقل سیصد میلیون كره است .(1)
هر چند با اطلاعات كمى كه ما از ماوراى منظومه شمسى داریم ، به دست دادن عدد در این زمینه كار مشکلى است ، ولى به هر حال دانشمندان دیگر فلکى نیز تأکید مى كنند كه در كهکشانى كه منظومه شمسى جُزء آن است ، میلیون ها میلیون كره وجود دارد كه در شرایطى مشابه كره زمین قرار گرفته و مرکز حیات و زندگى مى باشد. البته ممکن است پیشرفت علم و دانش بشر در آینده اطلاعات بیشترى درباره تفسیر این گونه آیات در اختیار ما بگذارد. سپس به مسأله تدبیر این عالَم بزرگ به وسیله فرمان خداوند اشاره مى كند ( يَتَنَزَّلُ الاَْمْرُ بَيْنَهُنَّ ) .
پیدا است كه منظور از « اَمْر » در این جا همان فرمان تکوینى خداوند در مورد تدبیر این عالَم بزرگ و آسمان ها و زمین هاى هفتگانه است ، چراکه او پیوسته با فرمان مخصوص خود .
1) « تفسیر مراغى » ، جلد 28 ، صفحه 151 .
آن هارا درمسیرمنظمى هدایت و رهبرى مى كند .
به هر حال اگر تدبیر او لحظه اى از این عالَم برداشته شود ، نظام همگى در هم مى ریزد و راه فنا پیش مى گیرند. و در پایان به هدف این آفرینش عظیم اشاره مى كند .
چه تعبیر جالبى كه هدف این آفرینش عظیم را آگاهى انسان از صفات خدا و علم و قدرت او مى شمرد كه آگاهى از این دو صفت براى تربیت انسان كافى است .
آرى خدایى كه چنین « علم » و « قدرتى » دارد و نظام عالَم هستى را اداره مى كند ، اگر احکامى در زمینه زندگى انسان ها ، در رابطه با طلاق و حقوق زنان قرار داده ، همگى روى حساب دقیق و مُتقن است. در زمینه « هدف آفرینش » ، بحث مشروحى در جلد 22 تفسیر نمونه ذیل آیه 56 ذاریات آورده شده است .
قابل توجه این كه در آیات مختلف قرآن اشاراتى به هدف آفرینش انسان يا مجموع این جهان شده كه در بَدو امر ممکن است مختلف به نظر برسد ، ولى با كمى دقت، مى بینیم كه همه به يك حقیقت بازمى گردند :
✓ 1 - درآیۀ 56ذاریات، هدف آفرینش انسان و جن را « عبادت » مى شمرد ( وَ ما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الاِْنْسَ اِلاّ لِيَعْبُدوُنِ ) .
✓ 2 - در آیۀ 7 سوره هود هدف آفرینش عظیم آسمان ها و زمین را « آزمون بشر » معرفى مى كند ( وَ هُوَ الَّذي خَلَقَ السَّمواتِ وَ الاَْرْضَ في سِتَّةِ اَيّامٍ وَ كانَ عَرْشُهُ عَلَى الْماءِ لِيَبْلُوَكُمْ اَيُّكُمْ اَحْسَنُ عَمَلاً ) .
✓ 3 - در آیۀ 119 سوره هود هدف را « رحمت الهى » مى شمرد ( وَ لِذلِكَ خَلَقَهُمْ ) .
✓ 4 - و بالاخره در آیه مورد بحث ، هدف را « علم و آگاهى از صفات خدا » دانسته است (لِتَعْلَمُوا . . .) .
کمى دقت در این آیات نشان مى دهد كه بعضى مقدمه براى بعضى دیگر است ، آگاهى و معرفت مقدمه اى است براى بندگى و عبادت و آن نیز مقدمه اى است براى آزمون و تربیت بشر و آن هم مقدمه اى است براى بهره گیرى از رحمت خدا ( دقت كنید ) .
پایان سورۀ طلاق
پیرامون فضیلت تلاوت این سوره ، از رسول خدا صلى الله علیه و آله نقل شده كه فرمودند : « كسى كه این سوره را بخواند ، خداوند توفیق توبه خالص به او مى دهد » .(1)
در حدیث دیگرى از امام صادق مى خوانیم : « هرکس سوره "طلاق" و "تحریم" را در نماز فریضه بخواند ، خداوند او را در قیامت از ترس و اندوه پناه مى دهد و از آتش دوزخ ، رهایى مى بخشد و او را به خاطر تلاوت این سوره و مداومت بر آن ، وارد بهشت مى كند ، زیرا این دو سوره ، از آنِ پیغمبر صلى الله علیه و آله است » .
1) « مجمع البیان » ، جلد 10 ، صفحه 311 .
در شأن نزول آیات فوق ، روایات زیادى در كتب تفسیر و حدیث و تاریخ شیعه و اهل سنت نقل شده است كه ما از میان آن ها آن چه مشهورتر و مناسب تر به نظر مى رسد ، انتخاب كرده ایم و آن این كه: پیامبر اسلام صلى الله علیه و آله گاه نزد « زینب بنت جحش » ( يکى از همسرانش ) مى رفت ، زینب او را نگاه مى داشت و از عسلى كه تهیه كرده بود ، خدمت پیامبر صلى الله علیه و آله مى آورد ، این سخن به گوش « عایشه » رسید و بر او گران آمد ، مى گوید : من با « حفصه » ( يکى دیگراز همسران پیامبر صلى الله علیه و آله ) قرارگذاشتیم كه هروقت پیامبر خدا صلى الله علیه و آله نزد يکى از ما آمد ، فورا بگوییم : آیا صمغ « مغافیر » خورده اى ؟ ( « مغافیر » ، صمغى بود كه از يکى از درختان حجاز به نام « عُرْفُط » تراوش مى شد و بوى نامناسبى داشت ) و پیامبر صلى الله علیه و آله مقيّد بود كه هرگز بوى نامناسبى از دهان يا لباسش شنیده نشود ، بلکه به عکس اصرار داشت همیشه خوشبو و معطر باشد .
به این ترتیب روزى پیامبر صلى الله علیه و آله نزد « حفصه » آمد، او این سخن را به پیامبر صلى الله علیه و آله گفت ، حضرت فرمود : « من "مغافیر" نخورده ام ، بلکه عسلى نزد « زینب بنت جحش » نوشیدم و من سوگند ياد
مى كنم كه دیگر از آن عسل ننوشم ( نکند زنبورِ آن عسل ، روى گیاه نامناسبى و احتمالاً مغافیر نشسته باشد ) ولى این سخن را به كسى نگو ( مبادا به گوش مردم برسد و بگویند چرا پیامبر ، غذاى حلالى را بر خود تحریم كرده و يا از كار پیامبر در این مورد و يا مشابه آن تبعیت كنند و يا به گوش زینب برسد و او دل شکسته شود ) » .
ولى سرانجام او این راز را اِفشا كرد و بعدا معلوم شد اصل این قضیه توطئه بوده است ، پیامبر صلى الله علیه و آله سخت ناراحت شد و آیات فوق نازل گشت و ماجرا را چنان پایان داد كه دیگر این گونه كارها در خانه پیامبر صلى الله علیه و آله تکرار نشود .(1)در بعضى از روایات نیز آمده است كه پیامبر صلى الله علیه و آله بعد از این ماجرا يك ماه از همسران خود كناره گیرى كرد (2)و حتى شایعه تصمیم حضرت صلى الله علیه و آله نسبت به طلاق آن ها منتشر شد ، به طورى كه سخت به وحشت افتادند و ازکارخود پشیمان شدند . .
بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ
بنام خداوند بخشنده بخشایشگر
1 يا اَيُّهَا النَّبِىُّ لِمَ تُحَرِّمُ ما اَحَلَّ اللّهُ لَكَ تَبْتَغي مَرْضاتَ اَزْواجِكَ وَ اللّهُ غَفُورٌ رَحیمٌ
اى پیامبر ! چرا چیزى را كه خدا بر تو حلال كرده ، به خاطر جلب رضایت همسرانت بر خود حرام مى كنى و خداوند غفور و رحیم است .
بدون شك مرد بزرگى همچون پیامبر اسلام صلى الله علیه و آله تنها به خودش تعلق ندارد ، بلکه به تمام جامعه اسلامى و عالَم بشریت متعلق است ، بنابراین اگر در داخل خانه او توطئه هایى بر ضد وى، هرچند به ظاهر كوچك و ناچیز انجام گیرد ، نباید به سادگى از كنار آن گذشت ، حیثیت او نباید ( نَعُوذُ بِاللّه ) بازیچۀ دست این و آن گردد و اگر چنین برنامه اى پیش آید ، باید با قاطعیت با آن برخورد كرد .
آیات فوق در حقیقت قاطعیتى است از سوى خداوند بزرگ در برابر چنین حادثه اى و براى حفظ آبرو و حیثیت پیامبرش .
معلوم است كه این تحریم ، تحریم شرعى نبود ، بلکه به طورى كه از آیات بعد استفاده مى شود سوگندى از ناحیه پیامبر صلى الله علیه و آله ياد شده بود و مى دانیم كه قسم خوردن بر ترك بعضى از مباحات ، گناهى ندارد .
بنابراین جمله « لِمَ تُحَرِّمُ » ( چرا بر خود حرام مى كنى ؟ ) به عنوان عتاب و سرزنش نیست بلکه نوعى دلسوزى و شفقت است .
درست مثل این كه ما به كسى كه زحمت زیادى براى تحصیل درآمد مى كشَد و خود از آن بهرۀ چندانى نمى گیرد ، مى گوییم : چرا این قدر به خود زحمت مى دهى و از نتیجه این زحمت بهره به دست نمى آورى ؟
2 قَدْ فَرَضَ اللّهُ لَكُمْ تَحِلَّةَ اَيْمانِكُمْ وَ اللّهُ مَوْلیكُمْ وَ هُوَ الْعَلیمُ الْحَكیمُ
خداوند ، راه گشودن سوگندهایتان را (در این گونه موارد) روشن ساخته و خداوند مولاى
شمااست و او عالِم و حکیم است .
« راغب » در « مفردات » مى گوید : در هر مورد كه « فَرَضَ » با « عَلى » همراه باشد ، به معنى "وجوب" است و هر جا با « لام » همراه باشد ، به معنى "عدم ممنوعیت" است ، بنابراین در این آیه به معنى وجوب نیست ، بلکه به معنى " اجازه" است .
« تَحِلَّةَ » ( مصدر باب تفعیل ) به معنى "حلال كردن" است و يا به تعبیر دیگر كارى كه گره قسم را بگشاید يعنى " كفاره" .
البته اگر سوگند در موردى باشد كه ترك كارى رجحان دارد ، باید به سوگند عمل كرد و شکستن آن گناه است و كفاره دارد ، اما اگر در مواردى باشد كه ترك آن عمل مرجوح باشد ( مانند آیه موردبحث ) در این صورت شکستن آن جایز است ، اما براى حفظ احترام قسم، بهتراست كفاره نیزداده شود .
در روایات آمده كه پیامبر صلى الله علیه و آله بعد از نزول این آیه ، برده اى را آزاد كرد و آن چه را بر خود از طریق قسم حرام كرده بود ، حلال نمود .
کفارۀ قسم به طورى كه از آیه 89 سوره مائده استفاده مى شود ، عبارت است از « اطعام ده مسکین يا لباس پوشاندن بر ده نفر يا آزاد كردن يك بنده » و كسى كه هیچ كدام این ها را نداشته باشد ، « سه روز روزه مى گیرد » (به جلد پنجم تفسیر نمونه ، صفحه 61 مراجعه كنید).
3 وَ اِذْ اَسَرَّ النَّبِىُّ اِلى بَعْضِ اَزْواجِهِ حَدیثا فَلَمّا نَبَّأَتْ بِهِ وَ اَظْهَرَهُ اللّهُ
عَلَيْهِ عَرَّفَ بَعْضَهُ وَ اَعْرَضَ عَنْ بَعْضٍ فَلَمّا نَبَّاَها بِهِ قالَتْ مَنْ اَنْبَاَكَ هذا قالَ نَبَّاَنِىَ الْعَلیمُ الْخَبیرُ
به خاطر بیاورید هنگامى را كه پیامبر يکى از رازهاى خود را به بعضى از همسرانش گفت ، ولى هنگامى كه وى آن را افشا كرد و خداوند پیامبرش را از آن آگاه ساخت ، قسمتى از آن را براى او بازگو كرد و از قسمت دیگر خوددارى نمود ، هنگامى كه پیامبر همسرش را از آن خبر داد ، گفت: چه كسى تو را از این راز آگاه ساخته ؟ فرمود : خداى عالِم و آگاه ، مرا آگاه ساخت .
این چه رازى بود كه پیامبر صلى الله علیه و آله به بعضى از همسران خود گفت كه او رازدارى نکرد ؟
مطابق آن چه در شأن نزول گفتیم ، این راز مشتمل بر دو مطلب بود ؛ يکى نوشیدن عسل نزد همسرش « زینب بنت جحش » و دیگرى تحریم نوشیدن آن بر خود در آینده بود و منظور از همسر غیر رازدارش در این آیه ، « حفصه » بودکه او این سخن را شنید و به « عایشه » بازگو كرد .
پیامبر صلى الله علیه و آله چون از طریق وحى ، از این افشاى راز ، آگاه شده بود ، قسمتى از آن را به « حفصه » فرمود و براى آن كه او زیاد شرمنده و خجل نشود ، از ذکر قسمت دیگرى خوددارى كرد ( ممکن است قسمت اول ، اصل نوشیدن عسل باشد و قسمت دوم ، تحریم آن بر خویشتن ) .
به هر حال هنگامى كه پیامبر صلى الله علیه و آله این افشاى سرّ را به او ( حفصه ) خبر داد ، او گفت : «چه كسى تو را از این موضوع آگاه كرده است » ؟ « گفت : خداوند دانا و آگاه مرا باخبر ساخته است » .
از مجموع این آیه برمى آید كه بعضى از همسران پیامبر صلى الله علیه و آله نه تنها او را با سخنان خود ناراحت مى كردند ، بلکه مسأله رازدارى كه از مهم ترین شرایط يك همسر باوفا است ، نیز در آن ها نبود ، اما به عکس ، رفتار پیامبر صلى الله علیه و آله با آن ها با تمام این اوصاف ، چنان
بزرگوارانه بود كه حتى حضرت حاضر نشد تمام رازى را كه او افشا كرده بود ، به رخ او بکشد و تنها به قسمتى از آن اشاره كرد و از این رو در حدیثى از امیر مؤمنان على (علیه السلام) آمده است : « مَا اسْتَقْصى كَریمٌ قَطٌّ ، لاَِنَّ اللّهَ يَقُولُ عَرَّفَ بَعْضَهُ وَ اَعْرَضَ عَنْ بَعْضٍ : افراد كریم و بزرگوار ، هرگز در مقام احقاق حق شخصى خویش تا آخرین مرحله پیش نمى روند ، زیرا خداوند در این جا براى پیامبر صلى الله علیه و آله مى فرماید : او قسمتى را خبر داد و از قسمتى خوددارى كرد » .(1)
4 اِنْ تَتُوبا اِلَى اللّهِ فَقَدْ صَغَتْ قُلُوبُكُما وَ اِنْ تَظاهَرا عَلَيْهِ فَأِنَّ اللّهَ هُوَ مَوْلیهُ وَ جِبْریلُ وَ صالِحُ الْمُؤْمِنینَ وَ الْمَلائِكَةُ بَعْدَ ذلِكَ ظَهیرٌ
اگر از كار خود توبه كنید ( به نفع شما است ) زیرا دل هایتان از حق منحرف گشته و اگر بر ضد او دست به دست هم دهید ( كارى از پیش نخواهید برد ) زیرا خداوند ياور او است و .
1) « المیزان » ، جلد 19 ، صفحه 392 .
همچنین جبرئیل و مؤمنان صالح و فرشتگان بعد از آن ها پشتیبان او هستند .
« صَغَتْ » از ماده « صَغْو » ( بر وزن عفو ) به معنى "متمایل شدن به چیزى" است ، به همین جهت واژه « اِصْغاء » به معنى " گوش فرادادن به سخن دیگرى" آمده است و منظور از « صَغَتْ قُلُوبُكُما » در این جا ، انحراف دل هاى آن ها از حق به گناه بوده است .
منظور از این دو نفر به اتفاق مفسران شیعه و اهل سنت ، « حفصه » و « عایشه » است كه به ترتیب دختران « عمر » و « ابوبکر » بودند .
این تعبیر نشان مى دهد كه تا چه حد این ماجرا در قلب پاك پیامبر صلى الله علیه و آله و روح عظیم او تأثیر منفى گذاشت تا آن جا كه خداوند به دفاع از او پرداخته و با این كه قدرت خودش از هر نظر كافى است ، حمایت جبرئیل و مؤمنان صالح و فرشتگان دیگر را نیز اعلام مى دارد .
5 عَسى رَبُّهُ اِنْ طَلَّقَكُنَّ اَنْ يُبْدِلَهُ اَزْواجا خَيْرا مِنْكُنَّ مُسْلِماتٍ مُؤْمِناتٍ قانِتاتٍ تائِباتٍ عابِداتٍ سائِحاتٍ ثَيِّباتٍ وَ اَبْكاراً
امید است اگر او شما را طلاق دهد ، پروردگارش به جاى شما همسرانى بهتر
براى او قرار دهد ، همسرانى مسلمان ، مؤمن ، متواضع ، توبه كار ، عابد ، روزه دار ، زنانى غیر باکره و باکره .
به این ترتیب به آن ها هشدار مى دهد كه تصور نکنند كه پیامبر هرگز آن ها را طلاق نخواهد داد و نیز تصور نکنند كه اگر آن ها را طلاق بدهد ، همسرانى بهتر از آنان جانشین آن ها نمى شوند ، دست از توطئه و مشاجره و آزار بردارند وگرنه از افتخار همسرى پیامبر براى همیشه محروم مى شوند و زنانى بهتر و بافضیلت تر جاى آن ها را خواهند گرفت .
در این جا قرآن ، شش وصف براى همسران خوب ، شمرده است كه مى تواند الگویى براى همه مسلمانان به هنگام انتخاب همسر باشد .
✓ 1 و 2 - « اسلام » و « ایمان » ، يعنى اعتقادى كه در اعماق قلب انسان نفوذ كند .
✓ 3 - حالت « قنوت » يعنى تواضع و اطاعت از همسر .
✓ 4 - « توبه » يعنى اگر كار خلافى از او سرزند ، در اشتباه خود اصرار نورزد و از درِ
عذرخواهى درآید .
✓ 5 - « عبادت » خداوند ، عبادتى كه روح و جان او را بسازد و پاك و پاکیزه كند .
✓ 6 - « اطاعت فرمان خدا » و پرهیز از هرگونه گناه .
قابل توجه این كه « سائِحات » جمع « سائِح » را بسیارى از مفسران به معنى "صائم و روزه دار" تفسیر كرده اند ، ولى به طورى كه « راغب » در « مفردات » مى گوید ، روزه بر دو گونه است ؛ « روزۀ حقیقى » كه به معنى "ترك غذا و آمیزش" است و « روزه حکمى » كه به معنى "نگهدارى اعضاى بدن از گناهان" است و منظور از روزه در این جا معنى دوم است ( این گفته « راغب » با توجه به مناسبت مقام ، جالب به نظر مى رسد ولى باید دانست كه « سائِح » را به معنى " كسى كه در طریق اطاعت خدا سیر مى كند" ، نیز تفسیر كرده اند ) .
این نیز قابل توجه است كه قرآن روى باکره و غیر باکره بودن زن تکیه نکرده و اهمیتى قایل نشده است ، زیرا درمقابل اوصاف معنوى كه ذکر شد ، این مسأله اهمیت چندانى ندارد .
بدون شك « صالِحُ الْمُؤْمِنین » معنى وسیعى دارد كه همه مؤمنان صالح و باتقوا و كامل الایمان را شامل مى شود ، هر چند « صالِح » در این جا مفرد است و نه جمع ، ولى چون معنى جنسى دارد ، از آن عمومیت استفاده مى شود .
اما دراین كه مصداق اتمّ و اکمل آن دراین جا كیست؟ ازروایات متعددى استفاده مى شود كه منظور " امیرمؤمنان" (علیه السلام) است .
این معنى را بسیارى از علماى اهل سنت نیز در كتاب هاى خود نقل كرده اند ، از جمله علامه « ثعلبى » و علامه « گنجى » در « كفایة الطالب » و « ابوحیان اندلسى » و « سبط ابن جوزى » و غیر آن ها .(1)
1) « احقاق الحق » ، جلد 3 ، صفحه 311 .
جمعى از مفسران از جمله « سیوطى » در « در المنثور » ذیل آیه مورد بحث و « قرطبى » درتفسیر معروف خود و همچنین «آلوسى» در «روح المعانى» در تفسیر همین آیه این روایت را نقل كرده اند .
رازدارى نه تنها از صفات مؤمنان حقیقى است ، بلکه هر انسان باشخصیتى باید رازدار باشد ، این معنى در مورد دوستان نزدیك و همسر ، اهمیت بیشترى دارد . در آیات فوق خواندیم كه چگونه خداوند بعضى از همسران پیامبر صلى الله علیه و آله را به خاطر ترك رازدارى ، شدیداً ملامت و سرزنش مى كند .
على (علیه السلام) در حدیثى مى فرماید: « جُمِعَ خَيْرُ الدُّنْيا وَ الاْخِرَةِ فى كِتْمانِ السِّرِّ وَ مُصادَقَةِ الاَْخْيارِ وَ جُمِعَ الشَّرُّ فِى الاِْذاعَةِ وَ مُؤاخاةِ الاَْشْرارِ : تمام خیر دنیا و آخرت در این دو چیز
نهفته شده؛ كتمان سرّ و دوستى بانیکان و تمام شرّ در این دوچیز نهفته شده ؛ افشاى اَسرار و دوستى با اَشرار » .(1)
امورى كه از سوى خداوند حلال يا حرام شده ، همه طبق مصالح دقیقى بوده و به همین دلیل جاى آن ندارد كه انسان حلالى را بر خود حرام و يا حرامى را بر خود حلال نماید ، حتى اگر سوگندى در این زمینه ياد كند -- چنان كه در آیات فوق آمده است -- آن قسم را مى توان شکست .
آرى اگر مباحثى كه سوگند بر ترك آن خورده ، عمل مکروهى بوده باشد ، يا از جهتى ترك آن اولى باشد ، در این صورت باید به قسم پایبند بود .
6 يا اَيُّهَا الَّذینَ امَنُوا قُوا اَنْفُسَكُمْ وَ اَهْلیكُمْ نارا وَقُودُهَا النّاسُ وَ الْحِجارَةُ
1) « سفینة البحار » ، جلد 2 ، صفحه 469 ( ماده كتم ) .
عَلَيْها مَلائِكَةٌ غِلاظٌ شِدادٌ لا يَعْصُونَ اللّهَ ما اَمَرَهُمْ وَ يَفْعَلُونَ ما يُؤْمَروُنَ
اى كسانى كه ایمان آورده اید ! خود و خانواده خویش را از آتشى كه هیزم آن انسان ها و سنگ ها است ، نگاهدارید، آتشى كه فرشتگانى بر آن گمارده شده كه خشن و سختگیرند و هرگز مخالفت فرمان خدا نمى كنند و دستورات او را دقیقا اجرا مى نمایند .
نگهدارى خویشتن به ترك معاصى و عدم تسلیم در برابر شهوات سرکش است و نگهدارى خانواده به تعلیم و تربیت و امر به معروف و نهى از منکر و فراهم ساختن محیطى پاك و خالى از هر گونه آلودگى در فضاى خانه و خانواده است .
این برنامه اى است كه باید از نخستین سنگ بناى خانواده ، يعنى از مقدمات ازدواج و سپس نخستین لحظۀ تولد فرزند آغاز گردد و در تمام مراحل با برنامه ریزى صحیح و با نهایت دقت ، تعقیب شود .
به تعبیر دیگر حق زن و فرزند تنها با تأمین هزینه زندگى و مسکن و تغذیۀ آن ها حاصل
نمى شود، مهم تر از آن تغذیه روح و جان آن ها و به كارگرفتن اصول تعلیم و تربیت صحیح است .
قابل توجه این كه تعبیر به « قُوا » ( نگاهدارید ) اشاره به این است كه اگر آن ها را به حال خود رها كنید ، خواه ناخواه به سوى آتش دوزخ پیش مى روند ، شما هستید كه باید آن هارا از سقوط در آتش دوزخ حفظ كنید .
« وَقُود » به معنى " آتشگیره" يعنى ماده قابل اشتعال مانند « هیزم » است ( نه به معنى " آتش زنه" مانند « كبریت » ، چراکه اعراب آن را « زِناد » مى گویند ) .
به این ترتیب آتش دوزخ مانندآتش هاى این جهان نیست، شعله هاى آن از درون وجود خود انسان ها زبانه مى كشد و از درون سنگ ها .
روشن است هر مأمورى براى كارى گمارده شود ، باید روحیاتى متناسب آن داشته باشد و مأموران عذاب طبعاً باید خشن باشند ، چراکه جهنم كانون رحمت نیست ، كانون خشم و غضب الهى است ، اما درعین حال این مأموران هرگز از مرز عدالت خارج نمى شوند و فرمان خدارا بى كم وکاست اجرا مى كنند .
7 يا اَيُّهَا الَّذینَ كَفَروُا لا تَعْتَذِروُا الْيَوْمَ اِنَّما تُجْزَوْنَ ما كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ
اى كسانى كه كافر شده اید ! امروز عذرخواهى نکنید ، چراکه تنها به اعمالتان جزا داده مى شوید .
قرار گرفتن این آیه بعد از آیۀ گذشته كه در آن مؤمنان ، مخاطب بودند ، اشاره به این واقعیت است كه اگر به وضع زن و فرزند و خانوادۀ خود نرسید ، ممکن است كار شما به جایى رسد كه در قیامت مخاطب به این خطاب شوید .
تعبیر « اِنَّما تُجْزَوْنَ ما كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ » بار دیگر این حقیقت را تأیید مى كند كه جزاى گنهکاران در قیامت خود اعمال آن ها است كه در برابر آنان ظاهر مى شود و با آن ها خواهد بود ، تعبیر آیه گذشته كه آتش جهنم از درون وجود خود انسان ها زبانه مى كشد ، نیز مؤید همین معنى است .
8 يا اَيُّهَا الَّذینَ امَنُوا تُوبُوا اِلَى اللّهِ تَوْبَةً نَصُوحا عَسى رَبُّكُمْ اَنْ يُكَفِّرَ عَنْكُمْ سَيِّئاتِكُمْ وَ يُدْخِلَكُمْ جَنّاتٍ تَجْري مِنْ تَحْتِهَا الاَْنْهارُ يَوْمَ لا يُخْزِى اللّهُ
النَّبِىَّ وَ الَّذینَ امَنُوا مَعَهُ نُورُهُمْ يَسْعى بَيْنَ اَيْدیهِمْ وَ بِاَيْمانِهِمْ يَقُولُونَ رَبَّنا اَتْمِمْ لَنا نُورَنا وَ اغْفِرْ لَنا اِنَّكَ عَلى كُلِّ شَىْ ءٍ قَدیرٌ
اى كسانى كه ایمان آورده اید ! توبه كنید توبۀ خالصى، امید است با این كار ، پروردگارتان گناهانتان را ببخشد و شما را در باغ هایى از بهشت كه نهرها از زیر درختانش جارى است ، وارد كند ، در آن روزى كه خداوند ، پیامبر و كسانى را كه با او ایمان آوردند ، خوار نمى كند . این در حالى است كه نور آن ها از پیشاپیش آن ها و از سوى راستشان در حرکت است و مى گویند : پروردگارا ! نور ما را كامل كن و ما را ببخش كه تو بر هر كارى قادرى .
این آیه راه نجات از آتش دوزخ را نشان داده و مى گوید : « يا اَيُّهَا الَّذینَ امَنُوا تُوبُوا اِلَى اللّهِ تَوْبَةً نَصُوحاً » .
« نَصُوح » از مادۀ « نُصْح » در اصل به معنى "خیرخواهى خالصانه" است و لذا به عسل خالص، « ناصِح » گفته مى شود و از آن جاکه خیرخواهى واقعى باید توأم با محکم كارى باشد ،
واژۀ « نصح » گاه به این معنى نیز آمده است ، به همین جهت به نماى محکم « نصاح » و به خیاط ، « ناصح » گفته مى شود و این هر دو معنى يعنى "خالص بودن" و "محکم بودن" ، در توبه « نصوح » باید جمع باشد .
نخستین گام براى نجات ، توبه از گناه است ، توبه اى كه از هر نظر خالص باشد ، توبه اى كه محرّك آن فرمان خدا و ترس از گناه ، نه وحشت از آثار اجتماعى و دنیوى آن ، بوده باشد ، توبه اى كه براى همیشه انسان را از معصیت جدا كند و بازگشتى در آن رخ ندهد .
مى دانیم حقیقت توبه ، همان ندامت و پشیمانى از گناه است كه لازمه آن تصمیم بر ترك در آینده است و اگر كارى بوده كه قابل جبران است ، در صدد جبران برآید و گفتن استغفار نیز بیانگر همین معنى است و به این ترتیب ارکان توبه را مى توان در پنج چیز خلاصه كرد : «ترك گناه ، ندامت ، تصمیم بر ترك در آینده ، جبران گذشته و استغفار» .
در حقیقت « توبۀ نصوح » ، پنج ثمره بزرگ دارد ؛
✓ 1 - بخشودگى سيّئات و گناهان .
✓ 2 - ورود در بهشت پُرنعمت الهى .
✓ 3 - عدم رسوایى در آن روز كه پرده ها كنار مى رود و حقایق آشکار مى گردد و دروغگویان تبهکار خوار و رسوا مى شوند ، آرى در آن روز پیامبر صلى الله علیه و آله و مؤمنان آبرومند خواهند بود ، چراکه آن چه گفتند به واقعیت مى پیوندد .
✓ 4 - این كه نور ایمان و عمل آن ها از پیشاپیش و سمت راست آن ها حرکت مى كند و مسیر آن هارا به سوى بهشت روشن مى سازد ( بعضى از مفسران نورى را كه پیشاپیش حرکت مى كند ، نور « عمل » دانسته اند ، در این زمینه تفسیر دیگرى نیز ذیل آیۀ 12 سوره حدید در جلد 23 تفسیرنمونه آورده شده است ) .
✓ 5 - این كه توجهشان به خدا بیشتر مى گردد ، لذا رو به سوى درگاه خدا مى آورند و از او تقاضاى تکمیل نور و آمرزش كامل گناه خویش را مى كنند .
دستور امر به معروف و نهى از منکر ، يك دستور عام است كه همه مسلمین نسبت به يکدیگر دارند ، ولى از آیات فوق و روایاتى كه درباره حقوق فرزند و مانند آن در منابع اسلامى وارد شده است ، به خوبى استفاده مى شود كه انسان در مقابل همسر و فرزند خویش مسؤولیت سنگین ترى دارد و موظف است تا آن جا كه مى تواند در تعلیم و تربیت آن ها بکوشد ، آن ها را از گناه بازدارد و به نیکى ها دعوت نماید ، نه این كه تنها به تغذیه جسم آن ها قناعت كند. در حقیقت اجتماع بزرگ از واحدهاى كوچکى تشکیل مى شود كه « خانواده » نام دارد و هرگاه این واحدهاى كوچك كه رسیدگى به آن ها آسان تر است ، اصلاح گردد ، كل جامعه نیز اصلاح مى شود و این مسؤولیت در درجۀ اول بر عهده پدران و مادران است.
مخصوصاً در عصر ما كه امواج كوبنده فساد در بیرون خانواده ها بسیار قوى و خطرناك است ، براى خنثى كردن آن ها از طریق تعلیم و تربیت خانوادگى باید برنامه ریزى اساسى تر و دقیق ترى انجام گیرد .
نه تنها آتش هاى قیامت ، بلکه آتش هاى دنیا نیز از درون وجود انسان ها سرچشمه مى گیرد و هر كس موظف است خانواده خود را از این آتش ها حفظ كند .
در حدیثى مى خوانیم : هنگامى كه آیه فوق نازل شد ، كسى از ياران پیامبر صلى الله علیه و آله سؤال كرد : « چگونه خانواده خود را از آتش دوزخ حفظ كنم » ؟ حضرت صلى الله علیه و آله فرمود : « تَأْمُرُهُمْ بِما اَمَرَ اللّهُ وَ تَنْهاهُمْ عَمّا نَهاهُمُ اللّهُ ، اِنْ اَطاعُوكَ كُنْتَ قَدْ وَقَيْتَهُمْ وَ اِنْ عَصَوْكَ كُنْتَ قَدْ قَضَيْتَ ما عَلَيْكَ: آن ها را امربه معروف و نهى از منکر مى كنى ، اگر از تو پذیرفتند ، آن هارا از آتش دوزخ حفظ كرده اى و اگر نپذیرفتند، وظیفه خود را انجام داده اى » .(1)
بسیار مى شود كه از انسان -- مخصوصاً در آغاز تربیت و سیر و سلوك الى اللّه --
1) « نور الثقلین » ، جلد 5 ، صفحه 372 .
لغزش هایى سر مى زند ، اگر درهاى بازگشت به روى او بسته شود ، مأیوس مى گردد و براى همیشه از راه مى ماند و لذا در مکتب تربیتى اسلام ، توبه به عنوان يك اصل تربیتى با اهمیت فوق العاده اى مطرح است و ازتمام گنهکاران دعوت مى كندکه براى اصلاح خویش و جبران گذشته ازاین در، وارد شوند .
به قدرى مسألۀ توبه در روایات تأکید شده كه در حدیثى از امام باقر (علیه السلام) مى خوانیم: «اَنَّ اللّهَ تَعالى اَشَدُّ فَرَحا بِتَوْبَةِ عَبْدِهِ مِنْ رَجُلٍ اَضَلَّ راحِلَتَهُ وَ زادَهُ فى لَيْلَةٍ ظَلْماءٍ فَوَجَدَها: خداوند از توبه بنده اش بیش از كسى كه مرکب و توشه خود را در بیابان در يك شب تاریك گم كرده و سپس آن را بیابد ، شاد مى گردد » .(1)
این تعبیرات آمیخته با بزرگوارى همه براى تشویق به این امر مهم و حیاتى است . .
1) « اصول كافى » ، جلد 2 ، باب التوبة ، حدیث 8 و 10 .
ولى باید توجه داشت كه توبه تنها لقلقه زبان و گفتن " اَسْتَغْفِرُ اللّه" نیست ، بلکه شرایط و ارکانى دارد كه در تفسیر توبه نصوح در آیات فوق به آن اشاره شد ، هرگاه توبه با این شرایط انجام گیرد ، آن چنان اثر مى گذارد كه گناه و آثار گناه را به كلى از روح و جان انسان محو مى كند ، لذا در حدیثى از امام باقر (علیه السلام) مى خوانیم : « اَلتّائِبُ مِنَ الذَّنْبِ كَمَنْ لا ذَنْبَ لَهُ وَ الْمُقیمُ عَلَى الذَّنْبِ وَ هُوَ مُسْتَغْفِرٌ مِنْهُ كَالْمُسْتَهْزِءِ : كسى كه از گناه توبه كند ، همچون كسى است كه اصلاً گناه نکرده و كسى كه به گناه خود ادامه دهد ، درحالى كه استغفار مى كند مانند كسى است كه مسخره مى كند» .(1)
9 يا اَيُّهَا النَّبِىُّ جاهِدِ الْكُفّارَ وَ الْمُنافِقینَ وَ اغْلُظْ عَلَيْهِمْ وَ مَأْویهُمْ جَهَنَّمُ وَ بِئْسَ الْمَصیرُ
اى پیامبر ! با كفار و منافقین پیکار كن و بر آن ها سخت بگیر، جایگاهشان .
1) « اصول كافى » ، جلد 2 ، باب التوبة ، حدیث 8 و 10 .
جهنّم است و بد جایگاهى است .
این جهاد در مورد كفار ممکن است به صورت مسلحانه يا غیرمسلحانه بوده باشد ، ولى درمورد منافقان بدون شك جهاد مسلحانه نیست ، زیرا در هیچ تاریخى نقل نشده كه پیامبر صلى الله علیه و آله با منافقان پیکار مسلحانه كرده باشد، لذا در حدیثى از امام صادق (علیه السلام) مى خوانیم كه فرمود : « اِنَّ رَسُولَ اللّهِ لَمْ يُقاتِلْ مُنافِقا قَطٌّ اِنَّما كانَ يَتَأَلَّفَهُمْ : رسول خدا هرگز با منافقى جنگ نکرد ، بلکه پیوسته در تألیف قلوب آن ها مى كوشید » .(1)
بنابراین مراد از جهاد با آن ها ، همان توبیخ و سرزنش و تهدید و انذار و رسوا ساختن آن ها و يا در بعضى از موارد ، تألیف قلوب آن ها است ، چه این كه « جهاد » ، معنى وسیع و گسترده اى دارد و هرگونه تلاش و كوشش را شامل مى شود ، تعبیر به « وَ اغْلُظْ عَلَيْهِمْ » .
1) « مجمع البیان » ، جلد 10 ، صفحه 319 .
( بر آن ها سخت بگیر و خشونت كن ) نیز اشاره به خشونت در سخن و افشاگرى و تهدید و مانند آن است. این وضع خاص در مقابل منافقان ، با این كه آن ها خطرناك ترین دشمن اسلام بودند ، به خاطر این بود كه آن ها ظاهراً دَم از اسلام مى زدند و با مسلمانان كاملاً آمیزش داشتند ، لذا ممکن نبود همچون يك كافر با آن ها رفتار كرد .
البته این در صورتى بود كه آن ها دست به اسلحه نبرند و اگر این كار را مى كردند ، مسلماً با آن ها مقابله به مثل مى شد ، زیرا در این صورت عنوان « مُحارب » به خود مى گرفتند .
گرچه این مسأله در عصر پیامبر صلى الله علیه و آله واقع نشد ، ولى بعد از او مخصوصاً در عصر امیرمؤمنان (علیه السلام) روى داد و او با منافقان مسلح ، به نبرد برخاست .
10 ضَرَبَ اللّهُ مَثَلاً لِلَّذینَ كَفَروُا امْرَأَتَ نُوحٍ وَ امْرَأَتَ لُوطٍ كانَتا تَحْتَ عَبْدَيْنِ مِنْ عِبادِنا صالِحَيْنِ فَخانَتاهُما فَلَمْ يُغْنِيا عَنْهُما مِنَ اللّهِ شَيْئا وَ قیلَ ادْخُلاَ النّارَ مَعَ الدّاخِلینَ
خداوند مَثَلى براى كسانى كه كافرشده اند ، زده است ، مَثَل به همسر نوح و همسر لوط ،
آن ها تحت سرپرستى دو بنده از بندگان صالح ما بودند ، ولى به آن دو خیانت كردند و ارتباط آن ها با این دو (پیامبر) سودى به حالشان (در برابر عذاب الهى) نداشت و به آن ها گفته شد : وارد آتش شوید، همراه كسانى كه وارد مى شوند .
بار دیگر به ماجراى همسران پیامبر صلى الله علیه و آله بازمى گردد و براى این كه درس عملى زنده اى به آن ها بدهد ، به ذکر سرنوشت فشرده دو نفر از زنان بى تقوا كه در خانه دو پیامبر بزرگ خدا بودند و سرنوشت دو زن مؤمن و ایثارگر كه يکى از آن ها در خانه يکى از جبارترین مردان تاریخ بود ، مى پردازد .
و به این ترتیب به دو همسر پیامبر اسلام صلى الله علیه و آله كه در ماجراى افشاى اَسرار و آزار آن حضرت صلى الله علیه و آله دخالت داشتند ، هشدار مى دهد كه گمان نکنند همسرى پیامبر صلى الله علیه و آله به تنهایى مى تواند مانع كیفر آن ها باشد ، همان گونه كه رابطه همسران نوح و لوط ، به خاطر خیانت ، از خاندان نبوت و وحى قطع شد و گرفتار عذاب الهى شدند .
و در ضمن هشدارى است به همه مؤمنان در تمام قشرها كه پیوندهاى خود را با اولیاء اللّه در صورت گناه و عصیان مانع عذاب الهى نپندارند .
به هر حال این دو زن به این دو پیامبر بزرگ ، خیانت كردند ، البته خیانت آن ها هرگز انحراف از جاده عفت نبود ، زیرا هرگز همسر هیچ پیامبرى آلوده به بى عفتى نشده است ، چنان كه در حدیثى از پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله صریحاً آمده است : « ما بَغَتِ امْرَأَةُ نَبِىٍّ قَطُّ : همسر هیچ پیامبرى هرگز آلوده عمل منافى عفت نشد » .(1)
خیانت همسر « لوط » این بود كه با دشمنان آن پیامبر همکارى مى كرد و اَسرار خانۀ او را به دشمن مى سپرد و همسر نوح نیز چنین بود .
« راغب » در « مفردات » مى گوید : « خیانت » و « نفاق » يك حقیقت است ، جُز این كه .
1) « در المنثور » ، جلد 6 ، صفحه 245 .
« خیانت » در مقابل "عهد و امانت" گفته مى شود و « نفاق » در "مسائل دینى" .
تناسب این داستان با داستان افشاى اَسرار خانه پیامبر صلى الله علیه و آله نیز ایجاب مى كند كه منظور از خیانت همین باشد .
به هر حال آیه فوق امیدهاى كاذب افرادى را كه گمان مى كنند تنها ارتباط با شخص بزرگى همچون پیامبر صلى الله علیه و آله مى تواند مایه نجات آن ها گردد ( هرچند در عمل آلوده باشند ) قطع مى كند ، تا هیچ كس از این نظر براى خود مصونیتى قایل نشود ، لذا در پایان آیه مى گوید: «به آن ها گفته مى شود با سایر دوزخیان واردجهنم شوید» يعنى میان شما و دیگران از این نظر، هیچ امتیازى نیست .
11 وَ ضَرَبَ اللّهُ مَثَلاً لِلَّذینَ امَنُوا امْرَاَتَ فِرْعَوْنَ اِذْ قالَتْ رَبِّ ابْنِ لي عِنْدَكَ بَيْتا فِى الْجَنَّةِ وَ نَجِّني مِنْ فِرْعَوْنَ وَ عَمَلِهِ وَ نَجِّني مِنَ الْقَوْمِ الظّالِمینَ
و خداوند مَثَلى براى مؤمنان زده، به همسر فرعون در آن هنگام كه گفت : پروردگارا ! خانه اى براى من نزد خودت در بهشت بساز و مرا از فرعون و عمل او نجات ده و مرا از
قوم ظالم رهایى بخش .
معروف این است كه نام همسرفرعون " آسیه" و نام پدرش "مَزاحم" بوده است ، گفته اند وقتى معجزۀ موسى (علیه السلام)رادرمقابل ساحران مشاهده كرد ، اعماق قلبش به نور ایمان روشن شد و از همان لحظه به او ایمان آورد، او پیوسته ایمان خود را مکتوم مى داشت ولى ایمان و عشق به خدا را نمى توان همیشه كتمان كرد، وقتى كه فرعون از ایمان او باخبر شد ، بارها او را نهى كرد و اصرار داشت كه دست از دامن آیین موسى (علیه السلام)بردارد و خداى او را رها كند ، ولى این زن بااستقامت ، هرگز تسلیم خواسته فرعون نشد .
سرانجام فرعون دستور داد دست و پاهایش را با میخ ها بسته ، در زیر آفتاب سوزان قرار دهند و سنگ عظیمى بر سینۀ او بیفکنند ، هنگامى كه آخرین لحظه هاى عمر خود را مى گذراند ، دعایش این بود : « پروردگارا ! براى من خانه اى در بهشت در جوار خودت بنا كن و مرا از فرعون و اعمالش رهایى بخش و مرا از این قوم ظالم نجات ده » .
خداوند نیز دعاى این زن مؤمن پاکباز فداکار را اجابت فرمود و او را در كنار بهترین
زنان جهان مانند مریم قرار داد . چنان كه در همین آیات در ردیف او قرار گرفته است .
در روایتى از پیامبر صلى الله علیه و آله آمده : « برترین زنان اهل بهشت چهار نفرند ؛ "خدیجه" دختر خویلد ، "فاطمه" دختر محمد صلى الله علیه و آله ، "مریم" دختر عمران و " آسیه" دختر مزاحم همسر فرعون » .(1)
مسلماً زرق و برق و جلال و جبروتى برتر از دستگاه فرعونى وجود نداشت ، همان طور كه فشار و شکنجه اى فراتراز شکنجه هاى فرعون جنایتکارنبودولى نه آن زرق و برق و نه این فشار و شکنجه، آن زن مؤمن را به زانو در نیاورد و همچنان به راه خود درمسیر رضاى خدا ادامه داد تا جان خویش رادر را معشوق حقیقى فداکرد .
قابل توجه این كه تقاضا مى كند خداوند خانه اى در بهشت و در نزد خودش براى او بنا كند كه در بهشت بودن ، جنبه جسمانى آن است و نزد خدا بودن ، جنبۀ روحانى آن و او .
1) « در المنثور » ، جلد 6 ، صفحه 246 .
هر دو را در يك عبارت كوتاه جمع كرده است .
12 وَ مَرْيَمَ ابْنَتَ عِمْرانَ الَّتي اَحْصَنَتْ فَرْجَها فَنَفَخْنا فیهِ مِنْ روُحِنا وَ صَدَّقَتْ بِكَلِماتِ رَبِّها وَ كُتُبِهِ وَ كانَتْ مِنَ الْقانِتینَ
و همچنین مریم دختر عمران را مَثَل زده كه دامان خود را پاك نگه داشت و ما از روح خود در او دمیدیم او كلمات پروردگار و كتاب هایش را تصدیق كرد و از مطیعان فرمان خدا بود .
تفاوت « كَلِمات » و « كُتُب » ممکن است از این نظر باشد كه تعبیر به « كُتُب » اشاره به تمام كتاب هاى آسمانى است كه بر پیامبران نازل شده و تعبیر به « كَلِمات » ناظر به وحى هایى است كه صورت كتاب آسمانى نداشته است .
« مریم » آن چنان نسبت به این كلمات و كتب ، مؤمن بود كه قرآن در آیه 75 سوره مائده به عنوان «صِدّيقَة» (بسیارتصدیق كننده) ازاو ياد كرده است .
قرآن با این تعبیرات دامان مریم را از سخنان ناروایى كه جمعى از يهودیان آلوده و
جنایتکار ، دربارۀ او مى گفتند و شخصیت و حتى پاکدامنى او را زیر سؤال مى بردند ، پاك مى شمرد و مشت محکمى بر دهان بدگویان مى كوبد .
تعبیر به « فَنَفَخْنا فیهِ مِنْ روُحِنا » ( از روح خود در او دمیدیم ) چنان كه قبلاً نیز اشاره كرده ایم ، منظور از آن يك روح باعظمت و متعالى است يا به تعبیر دیگر ، اضافۀ « روح » به « خداوند » ، اضافۀ « تشریفیه » است كه براى بیان عظمت چیزى مى آید ، مانند اضافۀ « خانه » به « خدا » درتعبیر « بَيْتُ اللّه » وگرنه خداوند نه روح دارد و نه خانه و بیت .
پایان سورۀ تحریم
پایان جزء بیست و هشتم
موضوع صفحه
متن تأییدیۀ مرجع عالیقدر حضرت آیة اللّه العظمى مکارم شیرازى··· 6
متن تأییدیۀ حضرت آیة اللّه مرتضى مقتدایى مدیر حوزه علمیه قم··· 8
ویژگى ها و مزایاى كتاب " تفسیر جوان"··· 10
فضیلت تلاوت سورۀ « مجادله »··· 11
"ظِهار" يك عمل زشت جاهلى··· 13
تحیت الهى كدام است ؟··· 30
انواع نجوى و سخنان درگوشى··· 33
آداب معاشرت و مجالست در اسلام··· 39
فهرست مطالب
موضوع صفحه
تنها عمل كننده به آیۀ صدقه و نجوى··· 44
فلسفه تشریع و نسخ حکم صدقه قبل از نجوى··· 46
حزب شیطان··· 53
مفهوم و شرایط تحقق پیروزى از دیدگاه قرآن··· 55
پاداش پنجگانه آنان كه قلبشان فقط براى خدا مى تپد··· 58
نشانه اصلى حزب اللّه و حزب شیطان··· 61
فضیلت تلاوت سورۀ « حشر »··· 66
پایان توطئۀ يهود بنى نضیر در مدینه··· 69
فهرست مطالب
موضوع صفحه
حکم غنایمى كه بدون جنگ ، به دست مى آید··· 77
مصارف ششگانه غنایمى كه بدون جنگ و دردسر نصیب مسلمانان مى شود··· 80
داستان غم انگیزفدک··· 86
سه گروه مهاجران و انصار و تابعان و صفات برجسته هر كدام··· 90
صحابه در میزان قرآن و تاریخ··· 99
نقش منافقان در فتنه هاى يهود··· 101
با طناب پوسیده شیطان به چاه نروید··· 110
همکارى بى سرانجام با اهل نفاق··· 110
فهرست مطالب
موضوع صفحه
آن چه باید از پیش فرستاد··· 113
اگر قرآن بر كوه ها نازل مى شد ، از هم مى شکافتند··· 118
عظمت آیات آخر سوره حشر··· 129
فضیلت تلاوت سوره « ممتحنه »··· 132
سرانجام طرح دوستى با دشمن خدا··· 134
ابراهیم براى همه شما اُسوه بود··· 139
الگوهاى جاویدان··· 146
اصل اساسى « حُبٌّ فِى اللّهِ وَ بُغْضٌ فِى اللّهِ »··· 148
فهرست مطالب
موضوع صفحه
اصول دوگانه رابطه مسلمین با غیر مسلمین··· 151
جبران زیان هاى مسلمین و كفار··· 154
عدالت حتى درباره دشمنان··· 161
شرایط ششگانه بیعت زنان··· 163
رابطه بیعت زنان با شخصیت اسلامى آن ها··· 165
اطاعت در معروف··· 166
با قومى كه مورد غضب خدا هستند ، طرح دوستى نریزید!··· 168
فضیلت تلاوت سوره «صف»··· 171
فهرست مطالب
موضوع صفحه
گفتار بى عمل··· 173
پیکارگرانى همچون سدّ فولادین··· 175
ضرورت وحدت صفوف··· 177
عیسى بشارت ظهور احمد صلى الله علیه و آله را مى دهد··· 182
رابطه بشارت و تکامل دین··· 183
مگر نام پیامبر اسلام ، «احمد» است ؟··· 184
دشمنان حق مى خواهند نور خدا را با دهان خود خاموش كنند··· 189
ایمان و جهاد ، تجارتى پر سود و بى نظیر··· 194
فهرست مطالب
موضوع صفحه
مساکن طيّبه چیست؟··· 196
قرآن سه چیز را مایه آرامش مى داند··· 197
« فتح قریب » كدام است ؟··· 198
ارکان چهارگانه تجارت مؤمن با خدا··· 198
دنیا ، تجارتخانه اولیاء خدااست··· 199
همچون حواریون باشید··· 200
حواریون چه كسانى هستند ؟··· 201
فضیلت تلاوت سوره « جمعه »··· 203
فهرست مطالب
موضوع صفحه
اهداف سه گانه بعثت پیامبر صلى الله علیه و آله ··· 205
فضل الهى روى حساب است··· 210
چهارپایى بر او كتابى چند··· 212
عالِم بى عمل··· 215
علل سه گانه ترس انسان از مرگ··· 219
بزرگترین اجتماع عبادى سیاسى هفته··· 222
نخستین نماز جمعه در اسلام··· 226
اهمیت نماز جمعه··· 227
فهرست مطالب
موضوع صفحه
فلسفه نماز عبادى سیاسى جمعه··· 230
شرایط وجوب نماز جمعه··· 233
فضیلت تلاوت سوره « منافقین»··· 235
سرچشمه نفاق و نشانه هاى منافقان··· 238
نشانه هاى دهگانه منافقین··· 251
خطرات پنجگانه منافقین··· 255
منافق ، خشك و شکننده است··· 256
عزت ، مخصوص خدا و دوستان او است··· 257
فهرست مطالب
موضوع صفحه
اموال و فرزندانتان شما را از ياد خدا غافل نکنند··· 260
نفاق « اعتقادى » و « رفتارى »··· 264
فضیلت تلاوت سوره « تغابن »··· 266
تسبیح و حمد عمومى موجودات جهان··· 267
خدا از اسرار نهفته درون سینه ها آگاه است··· 279
قیامت ، روز تغابن و آشکار شدن غبن ها است··· 285
همه مصائب به فرمان خدا است··· 287
شأن نزول :··· 292
فهرست مطالب
موضوع صفحه
اموال و فرزندانتان ، وسیله آزمایش شما هستند··· 293
فضیلت تلاوت سوره « طلاق »··· 299
شرایط طلاق و جدایى··· 301
طلاق، منفورترین حلال ها··· 305
دلایل و انگیزه هاى پنجگانه طلاق··· 309
فلسفه نگهداشتن عِدّه··· 313
یا سازش يا جدایى خداپسندانه··· 315
ارتباط بین تقوا و نجات از مشکلات··· 319
مفهوم روح توکل برخدا··· 322
فهرست مطالب
موضوع صفحه
احکام زنان مطلّقه و حقوق آن ها··· 325
احکام « طلاق رجعى »··· 331
خدا تکلیف مالايُطاق نمى كند··· 332
اهمیت نظام خانواده··· 332
سرانجام دردناك سرکشان··· 334
هدف از آفرینش عالَم ، معرفت است··· 339
فضیلت تلاوت سوره « تحریم »··· 344
شأن نزول :··· 345
سرزنش شدید نسبت به بعضى از همسران پیامبر صلى الله علیه و آله ··· 347
فهرست مطالب
موضوع صفحه
اوصاف ششگانه همسر شایسته··· 354
منظور از « صالِحُ الْمُؤْمِنین » كیست؟··· 356
افشاى سرّ··· 357
نباید حلال خدا را بر خود حرام كنید !··· 358
خانواده خود را از آتش دوزخ نجات دهید··· 359
ثمرات پنجگانه توبه نصوح··· 363
تعلیم و تربیت خانواده··· 365
توبه درى به سوى رحمت خدا··· 366
الگوهایى از زنان مؤمن و كافر··· 371