ghaemiyeh.com
سرشناسه:بیستونی، محمد، 1337 -
عنوان قراردادی:تفسیر نمونه .برگزیده
عنوان و نام پدیدآور:تفسیر جوان (برگرفته از تفسیر نمونه)= A new narration of Holy Qur'an for young youth/ به اهتمام محمد بیستونی؛ با نظارت مکارم شیرازی.
مشخصات نشر: تهران: بیان جوان، 1385 -
مشخصات ظاهری:30 ج.؛ 14×5/10 س م.
تفسیرجوان (برگرفته از تفسیرنمونه) A new narration of =
Holy Quran for young youth// به اهتمام محمدبیستونى؛ بانظارت مکارم شیرازى.
تهران: بیان جوان، 1385- 30 ج.؛14×5/10 س م.
شابك دوره اى : ISBN 964-8399-71-9
(ج. 2) : ISBN 964-8399-19-0 فاپا.
ج.2-4،6-8،10،12-11،14،19،21،24-26(چاپ اول:1385).
ج. 1 - 30 (چاپ دوم: 1392) (فیپا).
کتابنامه. تفسیر نمونه. تفاسیر شیعه قرن 14
مکارم شیرازى،ناصر،1305 -. تفسیر نمونه. برگزیده
1385 73ت95ب/98BP 179/297
کتابخانه ملى ایران 35848-83م
وضعیت فهرست نویسی:فاپا
یادداشت:ج. 2-4، 6-8، 12،10- 11، 14، 19، 21، 24 - 26 (چاپ اول: 1385).
یادداشت:ج.1 - 30 (چاپ دوم: 1391) (فیپا).
یادداشت:کتابنامه.
عنوان دیگر:تفسیر نمونه.
موضوع:تفاسیر شیعه -- قرن 14
شناسه افزوده:مکارم شیرازی، ناصر، 1305 - . تفسیر نمونه. برگزیده
رده بندی کنگره:BP98/ب 95ت 73 1385
رده بندی دیویی:297/179
شماره کتابشناسی ملی:م 83-35848
ویراستار دیجیتالی:محمد منصوری
عنوان: تفسیر جوان (برگرفته از تفسیر نمونه)
مؤلف: دکتر محمد بیستونى ویراستارى و تایپ و صفحه آرایى: سهیلا شاکرى، فاطمه سرزهى
گروه تحقیق: صفورا بیستونى، زهرا بیستونى، آسیه بیستونى
امور فنى و رایانه: محمد على بیستونى شمارگان: 3000 نسخه
نوبت و تاریخ چاپ: دوم ، سال 1392 شابك دوره اى: ISBN 964 - 8399 - 71 - 9
ناشر: انتشارات بیان جوان شا بک: (ج. 2):ISBN 964 - 8399 - 19 - 0
هرگونه نسخه بردارى و چاپ از این كتاب، با اخذ مجوز كتبى از مؤسسه قرآنى تفسیر جوان بلامانع است.
نشانى: تهران - خیابان پاسداران - بین گلستان هشتم و نهم - روبروى پمپ بنزین - شماره 451 - طبقه اول - واحد 4
تلفکس: 22589626 E_mail :info@tafsirejavan.com
جدید
با نظارت: حضرت آیة اللّه مکارم شیرازى
تفسیر جوان
(برگرفته از تفسیر نمونه )
YOUTH INTERPRETATION OF QURAN
جلد 25
(جزء بیست و پنجم قرآن)
Volum 25
دکترمحمدبیستونى
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ
اَلاِهْداءِ
اِلى سَيِّدِنا وَ نَبِيِّنا مُحَمَّدٍ
رَسُولِ اللّهِ وَ خاتَمِ النَّبِيّينَ وَ اِلى مَوْلانا
وَ مَوْلَى الْمُوَحِّدینَ عَلِىٍّ اَمیرِ الْمُؤْمِنینَ وَ اِلى بِضْعَةِ
الْمُصْطَفى وَ بَهْجَةِ قَلْبِهِ سَيِّدَةِ نِساءِ الْعالَمینَ وَ اِلى سَيِّدَىْ
شَبابِ اَهْلِ الْجَنَّةِ، السِبْطَيْنِ، الْحَسَنِ وَ الْحُسَيْنِ وَ اِلَى الاَئِمَّةِ التِّسْعَةِ
الْمَعْصُومینَ الْمُكَرَّمینَ مِنْ وُلْدِ الْحُسَيْنِ لاسِيَّما بَقِيَّةِ اللّهِ فِى الاَرَضینَ وَ وارِثِ عُلُومِ
الاَنْبِياءِ وَ الْمُرْسَلینَ، الْمُعَدِّ لِقَطْعِ دابِرِالظَّلَمَةِ وَ الْمُدَّخِرِ لاِحْياءِ الْفَرائِضِ وَ مَعالِمِ الدّينِ ،
الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صاحِبِ الْعَصْرِ وَ الزَّمانِ عَجَّلَ اللّهُ تَعالى فَرَجَهُ الشَّریفَ فَيا مُعِزَّ
الاَوْلِياءَوَيامُذِلَ الاَعْداءِاَيُّهَاالسَّبَبُ الْمُتَّصِلُ بَيْنَ الاَرْضِ وَالسَّماءِقَدْمَسَّنا
وَ اَهْلَنَا الضُّرَّ فى غَيْبَتِكَ وَ فِراقِكَ وَ جِئْنا بِبِضاعَةٍ مُزْجاةٍ
مِنْ وِلائِكَ وَ مَحَبَّتِكَ فَاَوْفِ لَنَا الْكَيْلَ مِنْ مَنِّكَ وَ
فَضْلِكَ وَ تَصَدَّقْ عَلَيْنا بِنَظْرَةِ رَحْمَةٍ مِنْكَ
اِنّا نَریكَ مِنَ الْمُحْسِنینَ
متن تأییدیه مرجع عالیقدر حضرت «آیة اللّه العظمى مکارم شیرازى» در
مورد كتاب «تفسیر جوان» (منبع مطالعاتى و
تحقیقاتى اصلى «روش انس با قرآن»)
بسم اللّه الرّحمن الرّحیم
قرآن مجیدبالاترین سند افتخار مامسلمانان است و تاکسى با قرآن آشنا نشود ، پى به عظمت آن نخواهد برد و هر قدر آشنایى ما با ا ين كتاب بزرگ آسمانى افزون گردد ، به درجه اهمیت و عظمت آن بهتر پى مى بریم ، مخصوصاً براى حل مشکلات مسلمین در دنیاى امروز ، بهترین راه گشا قرآن است .
به همین دلیل شایسته است نسل جوان برومندما روزبه روز با این كتاب آسمانى آشناتر گردد ، نه فقط به «خواندن» و «قرائت» و «حفظ» آن ، بلکه به «محتوا و معناى
قرآن» ، به يقین قرآن مجید مى تواند صفا و روشنى ویژه اى به تمام زندگى آنان بدهد و از آنان افرادى باایمان ، شایسته ، قوى ، شجاع و طرفدار حق بسازد .
از آنجا كه تفسیر نمونه بحمداللّه در میان تمام قشرها نفوذ يافته و تحولى در محیط ما ایجاد كرده است ، جناب آقاى «دکتر محمد بیستونى» كه فردى باذوق و علاقمند به مسائل اسلامى و مسائل جوانان است . ابتکارى به خرج داده و تفسیر نمونه را به صورت فشرده و خلاصه با «سبکى تازه» كه به آسانى قابل استفاده براى همه جوانان باشد ، درآورده و به گونه اى كه هم اکنون ملاحظه مى كنید ، در اختیار آنان گذارده است . خداوند این خدمت را از ایشان قبول كند و به همه جوانان عزیز توفیق استفاده از آن را مرحمت فرماید .
ناصر مکارم شیرازى
28/8/79
متن تائیدیه حضرت آیة اللّه مرتضى مقتدایى مدیر حوزه علمیه قم
بِسْمِ اللّه ِ الرَّحْمنِ الرَّحیم
توفیق نصیب گردید از مؤسسه قرآنى تفسیر جوان بازدید داشته باشم و مواجه شدم با يك باغستان گسترده پرگل و متنوع كه به طور يقین از معجزات قرآن است كه این ابتکارات و روش هاى نو و جالب را به ذهن يك نفر كه باید مورد عنایت ویژه قرار گرفته باشد القاء نماید تا بتواند در سطح گسترده كودکان و جوانان و نوجوانان و غیرهم را با قرآن مجید مأنوس به طورى كه مفاهیم بلند و باارزش قرآن در وجود آنها نقش بسته و روش آنها را الهى و
قرآنى نماید و آن برادر بزرگوار جناب آقاى دکتر محمد بیستونى است كه این توفیق نصیب ایشان گردیده و ذخیره عظیم و باقیات الصالحات جارى براى آخرت ایشان هست. به امید این كه همه اقدامات با خلوص قرین و مورد توجه ویژه حضرت بقیت اللّه الاعظم ارواحنا فداه باشد.
مرتضى مقتدایى
به تاریخ يوم شنبه پنجم ماه مبارك رمضان المبارك 1427
1 - درج قول برتر و حذف اقوال متعدد در بیان تفسیر آیات.
2 - حفظ اصالت مطالب و مفاهیم ارائه شده در اصل تفسیر .
3 - خلاصه نمودن جملات طولانى در قالب عبارات كوتاه تر و ساده تر .
4 - اِعراب گذارى آیات و روایات به منظور سهولت حفظ كردن آنها .
5 - استفاده از سه خط تحریرى براى آیات ، ترجمه و تفسیر ، به منظور مطالعه روان آنها.
6 - درج ترجمه روان و تفسیر هر آیه به صورت مستقل، به جز در آیاتى كه با هم ارتباط تنگاتنگ دارند.
7 - تیترگذارى و تدوین مطالب كتاب به سبك كتاب هاى آموزشى به منظور تدریس آسان در جلسات تفسیر قرآن .
8 - انتشار در قطع كوچك به منظور استفاده از اوقات فراغت روزانه و سهولت قرار گرفتن در جیب.
9 - قیمت ارزان كتاب به منظور خرید همگان خصوصا جوانان عزیز و اُنس بیشتر جامعه با قرآن كریم .
محمد بیستونى
تهران - تابستان 1387
47 اِلَيْهِ يُرَدُّ عِلْمُ السّاعَةِ وَ ما تَخْرُجُ مِنْ ثَمَراتٍ مِنْ اَكْمامِها وَ ما تَحْمِلُ مِنْ اُنْثى وَلاتَضَعُ اِلاّ بِعِلْمِه وَ يَوْمَ يُنادیهِمْ اَيْنَ شُرَكائى قالُوا اذَنّاكَ ما مِنّا مِنْ شَهیدٍ
اسرار قیامت ( ولحظه وقوع آن ) را تنها خدا مى داند ، هیچ میوه اى از غلاف خود خارج نمى شود و هیچ مؤنثى باردار نمى گردد و وضع حمل نمى كند ، مگر به علم و آگاهى او و آن روز كه آن ها را ندا مى دهد ، كجا هستند شریکانى كه براى من مى پنداشتید ، آن ها مى گویند : ( پروردگارا ) ما عرضه داشتیم كه هیچ گواهى بر گفته خود نداریم .
« اَكْمام » جمع « كِمْ » به معنى غلافى است كه روى میوه را مى پوشاند و « كُمْ » به معنى آستینى است كه دست را مى پوشاند و « كُمَّة » به معنى عرقچین است كه بر سر مى گذارند.
« اذَنّاكَ » از ماده « ایذان » به معنى اعلام است .
در این جا این سؤال براى مشرکان مطرح مى شد كه این قیامت كه مى گویى كى خواهدآمد ؟
قرآن در آیه مورد بحث نخست در پاسخ این سؤال مى گوید : « اِلَيْهِ يُرَدُّ عِلْمُ السّاعَةِ » .
هیچ پیامبر مرسل و فرشتۀ مقربى نیز از آن آگاه نیست و باید هم آگاه نباشند ، تا هر لحظه همگان وقوع آن را احتمال دهند و اثر تربیتى خاص این انتظار در همه مکلفین محفوظ باشد .
سپس مى افزاید : نه تنها آگاهى بر زمان قیام قیامت مخصوص خدا است ، علم به اسرار این عالم و موجودات پنهان و آشکارش نیز از آن اوست .
نه در عالم گیاهان و نه در عالم حیوان و انسان نطفه اى منعقد نمى شود و بارور نمى گردد و تولد نمى يابد ، مگر به فرمان خداوند بزرگ و به مقتضاى علم و حکمت او .
آرى او است كه مى داند كدامین نطفه در كدامین رحم و در چه زمانى منعقد مى شود و كى متولد مى گردد ، كدام میوه بارور مى گردد و كى غلاف و پوسته خود را مى شکافد و سر بیرون مى زند .
سپس مى افزاید : « وَ يَوْمَ يُنادیهِمْ ... : و روزى كه آن ها را ندا مى دهد كه شرکاء من كجا هستند » .
مى گویند: آن چه مى گفتیم سخنان بى اساس و بى پایه بود، سخنانى كه از جهل و بى خبرى
یا تقلیدکورکورانه سرچشمه مى گرفت، امروز بهتراز هر زمان مى فهمیم كه چه اندازه این ادعاها باطل و بى اساس بوده است .
48 وَ ضَلَّ عَنْهُمْ ما كانُوا يَدْعُونَ مِنْ قَبْلُ وَ ظَنُّوا ما لَهُمْ مِنْ مَحیصٍ
و همۀ معبودانى را كه قبلاً مى خواندند محو و گم مى شود و مى دانند هیچ پناهگاهى ندارند .
«ظَنُّوا» ازماده« ظن »در لغت معنى وسیعى دارد: گاه به معنى يقین و گاه به معنى گمان مى آید و درآیه موردبحث به معنى يقین است، چه این كه آن ها در آن روز يقین پیدامى كنند كه راه فرار و نجاتى از عذاب الهى ندارند .
« راغب » در « مفردات » مى گوید : « "ظن" به معنى اعتقادى است كه از دلیل و قرینه حاصل مى شود ، این اعتقاد گاه قوى مى شود و به مرحله يقین مى رسد و گاه ضعیف است و از حد گمان تجاوز نمى كند » .
« مَحیصٍ » از ماده « حَيْص » به معنى بازگشت و عدول و كناره گیرى كردن از چیزى است
و از آن جا كه محیص اسم مکان است ، این كلمه به معنى قرارگاه يا پناهگاه مى آید .
صحنه قیامت آن چنان براى آن ها وحشتناك است كه خاطره بت ها نیزازنظرشان محو و نابود مى شود،همان معبودانى كه يك روزسر برآستانشان مى نهادند، براى آن هاقربانى مى كردند، حتى گاه در راه آن ها جان مى دادند و پناهگاه روز بیچارگى و حلال مشکلات خود مى پنداشتند ، همه همچون سراب هایى محو مى شوند .
49 لا يَسْأَمُ الاِْنْسانُ مِنْ دُعاءِ الْخَيْرِ وَ اِنْ مَسَّهُ الشَّرُّ فَيَؤُسٌ قَنُوطٌ
انسان هرگز از تقاضاى نیکى ( و نعمت ) خسته نمى شود و هرگاه شر و بدى به او رسد مأیوس و نومید مى گردد .
«دُعاء» گاه به معنى خواندن كسى است و گاه به معنى طلب كردن چیزى است و درآیه مورد بحث به معنى دوم مى باشد، بنابراین «لايَسْاَمُ الاِْنْسانُ مِنْ دُعاءِالْخَيْرِ: يعنى انسان از طلب و تقاضاى نیکى ها هرگز ملول و خسته نمى شود » .
در این كه « يَئُوس » و « قَنُوط » به يك معنى است ، يعنى انسان نومید ، يا دو معنى مختلف دارد و تفاوت میان این دو چیست ، در میان مفسران گفتگو است .
ولى آن چه از موارد استعمال واژه « يَأْس » و « قُنُوط » در قرآن مجید به دست مى آید ، این است كه يَأْس و قُنُوط تقریبا در يك معنى به كار مى رود ، مثلاً در داستان يوسف (علیه السلام) مى خوانیم كه يعقوب فرزندان خود را از يأس از رحمت الهى برحذر داشت ، در حالى كه آن ها در مورد پیدا كردن يوسف هم قلبا مأیوس بودند و هم نشانه هاى يأس را ظاهر كرده بودند ( 87 / يوسف ) .
و در مورد قُنُوط در داستان بشارت فرزند به ابراهیم (علیه السلام) مى خوانیم كه او از این مسأله اظهار تعجب كرد ، اما فرشتگان به او گفتند : « بَشَّرْناكَ بِالْحَقِّ فَلا تَكُنْ مِنَ الْقانِطینَ : ما تو را به حق بشارت دادیم ، بنابراین مأیوس نباش » ( 55 / حجر ) .
منظورازانسان دراین جا« انسان تربیت نایافته »اى است كه قلبش به نور معرفت الهى وایمان پروردگار و احساس مسؤولیت در روز جزا روشن نشده ، انسان هایى كه بر اثر جهان بینى هاى
غلط در محدودۀ عالم ماده گرفتارند و روح بلندى كه ماوراى آن را ببیند و ارزش هاى والاى انسانى را بنگرد ، ندارند .
آرى آن ها به هنگام اقبال دنیا مسرور و مغرورند و به هنگام ادبار دنیا مغموم و مأیوسند ، نه پناهگاهى دارند كه به آن ها پناه دهد و نه چراغ فروزانى كه نور امید بر قلب آن ها بپاشد .
50 وَ لَئِنْ اَذَقْناهُ رَحْمَةً مِنّا مِنْ بَعْدِ ضَرّاءَ مَسَّتْهُ لَيَقُولَنَّ هذا لى وَ ما اَظُنُّ السّاعَةَ قائِمَةً وَ لَئِنْ رُجِعْتُ اِلى رَبّى اِنَّ لى عِنْدَهُ لَلْحُسْنى فَلَنُنَبِّئَنَّ الَّذینَ كَفَرُوا بِما عَمِلُوا وَ لَنُذیقَنَّهُمْ مِنْ عَذابٍ غَلیظٍ
و هرگاه او را رحمتى از سوى خود بعد از ناراحتى بچشانیم ،مى گوید : این به خاطر شایستگى و استحقاق من بوده وگمان نمى كنم قیامت بر پا شود ( و به فرض كه قیامتى باشد ) هرگاه به سوى پروردگارم بازگردم ، براى من نزد او پاداش هاى نیك است ، ما كافران را از اعمالى كه انجام داده اند ( به زودى ) آگاه خواهیم كرد و عذاب شدید به آن ها مى چشانیم .
« عَذابٍ غَلیظٍ » به معنى عذاب شدید و متراکم است .
این بینواى مغرور فراموش مى كند كه اگر لطف خدا نبود ، به جاى این نعمت باید گرفتار بلا شود و همچون قارون مستکبر كه وقتى خداوند براى آزمایش او ثروت زیادى به وى بخشید و به او گفتند : تو هم نیکى كن آن گونه كه خدا بر تو روا داشته ، گفت : « نه ، من هر چه دارم بر اثر علم و دانش و لیاقت ذاتى خودم دارم » ( قال اِنَّما اُوتیتُهُ عَلى عِلْمٍ عِنْدى ) ( 78 / قصص ) .
در دنباله آیه مى افزاید : این غرور سرانجام او را به انکار آخرت مى كشاند و مى گوید : « من باور ندارم قیامتى در كار باشد » ( وَ ما اَظُنُّ السّاعَةَ قائِمَةً ) .
« و به فرض كه قیامتى در كار باشد ، هرگاه من به سوى پروردگارم بازگردم ، پاداش هاى نیك و مواهب بسیار از براى من نزد او آماده است » ، خدایى كه در دنیا مرا این چنین گرامى داشته ، حتما در آخرت بهتر از این پذیرایى خواهد كرد ( وَ لَئِنْ رُجِعْتُ اِلى رَبّى اِنَّ لى عِنْدَهُ لَلْحُسْنى ) .
51 وَ اِذا اَنْعَمْنا عَلَى الاِْنْسانِ اَعْرَضَ وَنا بِجانِبِه وَ اِذا مَسَّهُ الشَّرُّ فَذُو دُعاءٍ عَریضٍ
و هرگاه نعمتى به انسان دهیم ، روى مى گرداند و با حال تکبر از حق دور مى شود ، ولى
هرگاه مختصر ناراحتى به او رسد،تقاضاى فراوان و مستمر ( براى برطرف شدن آن ) دارد .
«نَاآ» از ماده « نَأْى » به معنى دور شدن مى باشد و هنگامى كه « جانِب » ( پهلو ) پشت سر آن قرارگیرد ، كنایه از تکبر و غرور است، چون آدم هاى متکبر صورت خود را برمى گردانند و با بى اعتنایى دور مى شوند .
« عَریض » به معنى پهن در مقابل طویل است و عرب این دو تعبیر را در مورد كثرت و زیادى به كار مى برد .
شبیه همین معنى در سوره يونس آمده است : « وَ اِذا مَسَّ الاِْنْسانَ الضُّرُّ دَعانا لِجَنْبِه اَوْ قاعِدا اَوْ قائِما فَلَمّا كَشَفْنا عَنْهُ ضُرَّهُ مَرَّ كَأَنْ لَمْ يَدْعُنا اِلى ضُرٍّ مَسَّهُ كَذلِكَ زُيِّنَ لِلْمُسْرِفینَ ما كانُوا يَعْمَلُونَ : هنگامى كه به انسان مختصر زیانى برسد ما را در همه حال مى خواند ، در حالى كه به پهلو خوابیده ، يا نشسته يا ایستاده است ، اما هنگامى كه ناراحتى او را برطرف سازیم ، چنان مى رود كه گویى هرگز ما را براى حل مشکلى نخوانده ، این گونه براى اسراف كاران اعمالشان زینت داده شده است » (12/یونس).
آرى چنین است ، انسان فاقد ایمان و تقوا كه دائماً به این حالات گرفتار است ، به هنگام
روى آوردن نعمت ها « حریص » و « مغرور » و « فراموش كار » و به هنگام پشت كردن نعمت ها «مأیوس»و نومیدو «پر جزع» .
ولى درمقابل، مردان حق و پیروان راستین مکتب انبیا ، آن چنان پر ظرفیت و پرمایه اند ، كه نه روى آوردن نعمت ها آن ها را دگرگون مى سازد و نه ادبار دنیا ، ضعیف و ناتوان و مأیوس ، آن ها به مصداق « رِجالٌ لا تُلْهیهِمْ تِجارَةٌ وَ لا بَيْعٌ عَنْ ذِكْرِ اللّهِ : سودمندترین تجارت ها و پرفایده ترین درآمدها ، آن ها را از ياد خدا غافل نمى سازد » ، آن ها فلسفه تلخى ها و شیرینى هاى زندگى را به خوبى مى دانند ، آن ها مى دانند كه گاه تلخى ها زنگ بیدارباش است و شیرینى ها آزمایش و امتحان الهى .
گاه تلخى ها مجازات غفلت ها است و نعمت ها براى برانگیختن حس شکرگزارى بندگان .
قابل توجه این كه در آیات فوق تعبیر به « اَذَقْنا » و « مَسَّهُ » شده ، كه مفهومش این است با مختصر رو آوردن دنیا يا زوال نعمت ها ، وضع این افراد كم مایه دگرگون مى شود و راه غرور ، يا نومیدى و يأس را پیش مى گیرند ، آن ها چنان كوتاه فکر و ضعیفند
که طبق ضرب المثل معروف : « با غوره اى ترش مى شوند و با مویزى شیرین » .
آرى يکى از مهم ترین آثار ایمان به خدا همان وسعت روح و بلندى افق فکر و شرح صدر و آمادگى مقابله با مشکلات و مصائب و مبارزه با هیجانات نامطلوب نعمت ها است .
نکته :
در این جا سؤالى مطرح است و آن این كه : در آیات مورد بحث خواندیم : « اِذا مَسَّهُ الشَّرُّ فَذُو دُعاءٍ عَریضٍ : هنگامى كه به انسان شر و ناراحتى برسد ، دعاى عریض و مستمر دارد » .
ولى در آیه 83 اسراء آمده است : « وَ اِذا مَسَّهُ الشَّرُّ كانَ يَؤُسا: هنگامى كه بدى به او برسد ، مأیوس مى شود » ( همین مضمون در آیات مورد بحث نیز آمده بود ) .
سؤال این است : دعاى مستمر و كثیر دلیل بر امیدوارى است ، درحالى كه در آیه دیگر مى گوید: او نومید مى شود .
این احتمال وجود دارد كه منظور از « فَذُو دُعاءٍ عَریضٍ » تقاضایى از خداوند نیست ، بلکه جزع و فزع فراوان است ، شاهد این سخن آیه 20 سوره معارج است كه مى فرماید :
«اِنَّ الاِْنْسانَ خُلِقَ هَلُوعا اِذا مَسَّهُ الشَّرُّ جَزُوعا : انسان حریص آفریده شده ، هنگامى كه ناراحتى به او رسد ، بسیار جزع و فزع مى كند » .
یا این كه این دو حالت ، در دو مرحله به این گونه افراد كم ظرفیت دست مى دهد ، در ابتدا شروع به دعا و تقاضاى زیاد از پیر و پیغمبر مى كنند و فریاد و جزع و فزع سر مى دهند ، اما چیزى نمى گذرد كه حالت يأس سراسر وجود آن ها را فراگرفته، مأیوس و خاموش مى شوند .
52 قُلْ اَرَاَيْتُمْ اِنْ كانَ مِنْ عِنْدِ اللّهِ ثُمَّ كَفَرْتُمْ بِه مَنْ اَضَلُّ مِمَّنْ هُوَ فى شَقاقٍ بَعیدٍ
بگو : به من خبر دهید ، اگر این قرآن از سوى خداوند باشد و شما به آن كافر شوید ، چه كسى گمراه تر خواهد بود ، از كسى كه با آن مخالفت مى كند ؟
معمولاً « اَرَأَيْتُمْ » را به معنى « اَخْبِرُونى » ( به من خبر دهید ) تفسیر مى كنند و بحث مشروحى در این زمینه در جلد 5 تفسیر نمونه صفحه 231 درج شده است .
این همان سخنى است كه ائمه دین علیهم السلام در برابر افراد لجوج در آخرین مرحله مطرح مى كردند ، چنان كه در حدیثى كه در كتاب كافى آمده ، مى خوانیم : امام صادق (علیه السلام) با
«اِبْنُ اَبِى الْعَوْجاء» مادى و ملحدعصر خود سخنان بسیارى داشت ، آخرین مرحله كه او را در مراسم حج ملاقات كرد، بعضى از ياران امام عرض كردند: « مثل این كه ابن ابى العوجاء مسلمان شده » امام فرمود:« او ازاین كوردل تراست، هرگز مسلمان نخواهدشد »هنگامى كه چشمش به امام صادق (علیه السلام) افتاد ، گفت : « اى آقا و بزرگ من » .
امام فرمود : « تو این جا براى چه آمده اى ؟ عرض كرد : « براى این كه هم جسم ما عادت كرده ، هم سنت محیط اقتضاء مى كند ، ضمناً نمونه هایى از كارهاى جنون آمیز مردم و سر تراشیدن ها و سنگ انداختن ها را تماشا كنم ».امام فرمود: « تو هنوز بر سرکشى و گمراهى خود باقى هستى ، اى عبدالکریم » .(1)
او خواست شروع به سخن كند ، امام فرمود : « در حج جاى مجادله نیست » و عباى خود را
1- « عبدالکریم » اسم اصلى « ابن ابى العوجاء » بود و چون او منکر خدا بود امام مخصوصاً اورا به این نام صدامى زد تا شرمنده شود .
از دست او كشید و این جمله را فرمود : « اِنْ يَكُنِ الاَْمْرُ كَما تَقُولُ - وَ لَيْسَ كَما تَقُولُ - نَجَوْنا وَ نَجَوْتَ وَ اِنْ يَكُنِ الاَْمْرُ كَما نَقُولُ - وَ هُوَ كَما نَقُولُ - نَجَوْنا وَ هَلَكْتَ : « اگر مطلب این باشد كه تو مى گویى ( و خدا و قیامتى در كار نباشد ) كه مسلماً چنین نیست ، هم ما اهل نجاتیم و هم تو ، ولى اگر مطلب این باشد كه ما مى گوییم و حق نیز همین است ، ما اهل نجات خواهیم بود و تو هلاك مى شوى » .
« ابن ابى العوجاء » رو به همراهانش كرد و گفت : « در درون قلبم دردى احساس كردم ، مرا بازگردانید » ، او را بازگرداندند و به زودى از دنیا رفت .(1)
53 سَنُریهِمْ ایاتِنا فِى الاْفاقِ وَ فى اَنْفُسِهِمْ حَتّى يَتَبَيَّنَ لَهُمْ اَنَّهُ الْحَقُّ اَوَ لَمْ يَكْفِ بِرَبِّكَ اَنَّهُ عَلى كُلِّ شَىْ ءٍ شَهیدٌ
به زودى نشانه هاى خود را دراطراف جهان و در درون جانشان به آن ها نشان مى دهیم ،
1- « كافى » ، جلد 1،صفحه 61( كتاب التوحید باب حدوث العالم ).
تا آشکار گردد كه او حق است ، آیا كافى نیست كه او برهمه چیز شاهد و گواه است .
« آیات آفاقى » همچون آفرینش خورشید و ماه و ستارگان با نظام دقیقى كه بر آن ها حاکم است و آفرینش انواع جانداران و گیاهان و كوه ها و دریاها با عجایب و شگفتى هاى بى شمارش و موجودات گوناگون اسرار آمیزش ، كه هر زمان اسرار تازه اى از خلقت آن ها كشف مى شود ، هر يك آیه و نشانه است بر حقانیت ذات پاك او .
« آیات انفسى » همچون آفرینش دستگاه هاى مختلف جسم انسان و نظامى كه بر ساختمان حیرت انگیز مغز و حرکات منظم قلب و عروق و بافت ها و استخوان ها و انعقاد نطفه و پرورش جنین در رحم مادران و از آن بالاتر اسرار و شگفتى هاى روح انسان مى باشد ، كه هر گوشه اى از آن كتابى است از معرفت پروردگار و خالق جهان .
درست است كه این آیات قبلاً به اندازه كافى از سوى پروردگار ارائه شده ، اما با توجه به جمله « سَنُریهِمْ » كه « فعل مضارع » و دلیل بر استمرار است ، این ارائه به طور
مستمر ادامه دارد و اگر انسان صدها هزار سال نیز عمر كند ، هر زمان كشف تازه و ارائه جدیدى از آیات الهى خواهد داشت ، چراکه اسرار این جهان پایان پذیر نیست .
تمام كتاب هاى علوم طبیعى و انسان شناسى در تمام ابعادش (علم تشریح ، فیزیولوژى ، روان شناسى،روان كاوى) و علوم مربوط به شناخت گیاهان و حیوانات و موادآلى طبیعت و هیئت و غیر آن ، در حقیقت همه كتب توحید و معرفة اللّه هستند ، چرا كه عموما پرده از روى اسرار شگفت انگیزى برمى دارندکه بیانگرعلم وحکمت وقدرت بى پایان آفریننده اصلى این جهان است.
گاه يکى از این علوم ، بلکه يك رشته از ده ها رشته از يکى از این علوم ، تمام عمر يك دانشمند را به خود اختصاص مى دهد و در پایان مى گوید : « افسوس كه هنوز از این رشته چیزى نمى دانم و آن چه تا به حال دانسته ام ، مرا به عمق نادانیم رهنمون گردیده » .
54 اَلا اِنَّهُمْ فى مِرْيَةٍ مِنْ لِقاءِ رَبِّهِمْ اَلا اِنَّهُ بِكُلِّ شَىْ ءٍ مُحیطٌ
آگاه باشید : كه آن ها از لقاى پروردگارشان در شك و تردیدند؛ و آگاه باشید كه خداوند به همه چیز احاطه دارد .
« مِرْيَة » و به معنى تردید در تصمیم گیرى است و بعضى آن را به معنى شك و شبه عظیم مى دانند ، ریشه اصلى این لغت را از « مَرَيْتُ النّاقَةَ » به معنى فشار دادن پستان شتر بعد از گرفتن شیر است ، به این امید كه بقایایى در آن باشد و چون این كار با شك و تردید صورت مى گیرد، این كلمه به معنى « شك و تردید » آمده است. در حقیقت جمله اخیر پاسخى است به بعضى از شبهات كفار در مورد معاد ، از جمله این كه : چگونه ممکن است این خاك هاى پراکنده و به هم آمیخته شده از هم جدا گردد و چه كسى مى تواند اجزاى هر انسانى را جمع كند و از این گذشته چه كسى آگاه از نیات و اعمال و گفتار همه انسان ها درطول تاریخ بشر است .
قرآن در پاسخ همه این سؤالات مى گوید : خدایى كه به همه چیز احاطه دارد ، تمام این مسائل براى او روشن است و دلیل بر احاطه علمى او بر همه چیز ، تدبیر او نسبت به همه اشیاء است ، چگونه ممکن است مدبر عالم از وضع جهان بى خبرباشد ؟
هرگز نباید تصور كرد كه احاطه خداوند به همه موجودات فى المثل شبیه احاطۀ هواى
پیرامون كرۀ زمین به كره زمین است ، كه این احاطه دلیل بر محدودیت است ، بلکه منظور از احاطه پروردگار به همه چیز معنى بسیار دقیق تر و لطیف ترى است و آن بستگى همه موجودات در ذاتشان به وجود مقدس او است .
به تعبیر دیگر در عالم هستى يك وجود اصیل و قائم به ذات بیش نیست و بقیه موجودات امکانیه ، همه متکى و وابسته به او هستند كه اگر يك دم این ارتباط از میان
برداشته شود ، همه فانى و معدوم مى شوند .
این احاطه همان حقیقتى است كه در كلمات عمیق امیر مؤمنان على (علیه السلام)در خطبه اول نهج البلاغه به این عبارت بیان شده است : « مَعَ كُلِّ شَىْ ءٍ لا بِمُقارَنَةِ وَ غَيْرُ كُلِّ شَىْ ءٍ لا بِمُزايَلَةِ : خداوند با همه چیز است ، اما نه این كه قرین آن ها باشد و مغایر با همه چیز است نه این كه از آن بیگانه و جدا باشد ». و این شاید همان است كه امام حسین (علیه السلام) در آن دعاى پرمحتوا و غَرّاء و شیواى عرفه بیان فرموده : « الهى ، آیا براى موجودات دیگر ظهورى است كه براى تو نیست ، تا آن ها نشان دهنده تو باشند ؟ كى پنهان شدى تا نیاز به دلیلى داشته باشى ، كه دلالت بر وجودت كند و كى دور شده اى كه آثار تو
در عالم هستى ، ما را به تو رهنمون گردد ؟ كور باد چشمى كه تو را مراقب خود نبیند و زیان كار باد تجارت بنده اى كه نصیبى از حب و عشق توندارد » .(1)
کى رفته اى ز دل كه تمنا كنم تو را ؟*** كى گشته اى نهفته كه پیدا كنم تو را ؟
با صد هزار جلوه برون آمدى كه من *** با صد هزار دیده تماشا كنم تو را
پایان سوره فصلت
1- از دعاى عرفه كه در كتب معروف دعا در اعمال روز عرفه آمده.
درفضیلت این سوره پیغمبر گرامى اسلام صلى الله علیه و آله فرموده است : « كسى كه سوره "شورى" را تلاوت كند، ازکسانى است كه فرشتگان براو رحمت مى فرستند و براى او استغفار و طلب آمرزش مى كنند » .(1)
در حدیث دیگرى از امام صادق آمده است : « كسى كه سوره "شورى" را بخواند ، روز قیامت با صورتى سفید و درخشنده ، همچون آفتاب محشور مى شود ، تا به پیشگاه خدا مى آید ، مى فرماید : بنده من ! قرائت سوره "حم ، عسق" را تداوم دادى ، در حالى كه پاداش آن را نمى دانستى ، اما اگر مى دانستى چه پاداشى دارد ، هیچ گاه از قرائت آن خسته نمى شدى ، ولى من امروز پاداش تو را به تو خواهم داد ، سپس دستور مى دهد او را وارد بهشت كنند و غرق در نعمت هاى ویژه بهشتى » .(2)
1- « مجمع البیان » ، آغاز سوره شورى .
2- « نور الثقلین » ، جلد 4 ، صفحه 556 ( با كمى تلخیص ) .
بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ
بنام خداوند بخشنده بخشایشگر
1 حمآ
حمآ
2 عآسآقآ
عسق
باز در این سوره با « حروف مقطعه » روبرو مى شویم ، حروف مقطعه اى كه در يکى از مفصل ترین اشکال منعکس شده ، يعنى پنج حرف ( حمآ ، عآسآقآ ) .
« حمآ » در آغاز هفت سوره قرآن مجید است ( سوره هاى مؤمن ، فصلت ، شورى ، زخرف ، دخان ، جاثیه ، احقاف ) منتها در خصوص سوره شورى « عآسآقآ » نیز بر آن افزوده شده است .
درباره تفسیر حروف مقطعه قرآن سخن بسیار گفته شده و هر يك از مفسران در این زمینه بحث هاى فراوانى دارند و به گفته مفسر بزرگ مرحوم طبرسى ، يازده تفسیر براى
حروف مقطعه قرآن شده است كه قسمت هاى قابل توجه آن را ما قبلاً در آغاز سوره هاى « بقره » ، « آل عمران » ، « اعراف » و « مریم » آورده ایم ، از جمله این كه « حروف مقطعه » براى خاموش ساختن كفار و جلب توجه مردم به محتواى قرآن بوده ، زیرا مشرکان لجوج مخصوصاً به يکدیگر توصیه كرده بودند ، هنگامى كه پیامبر صلى الله علیه و آله قرآن مى خواند كسى گوش به آن فرا ندهد و با ایجاد سر و صدا و غوغا نگذارند صداى پیامبر صلى الله علیه و آله به گوش مردم برسد ، لذا خداوند در آغاز بسیارى از سوره هاى قرآن ( 29 سوره ) حروف مقطعه را كه مطلب نوظهورى بوده و جلب توجه مى كرده ، قرار داده است .
تفسیر دیگرى این است كه ، این حروف ممکن است اشارات و رموزى براى نام هاى خدا و نعمت هاى او و مسائل دیگر باشد ، فى المثل در سوره مورد بحث ، سوره شورى « ح » را اشاره به رحمن ، «م» را به مجید ، «ع» را به علیم ، «س» را به قدوس و «ق» را به قاهر دانسته اند .(1)
1- « تفسیرقرطبى »جلد9صفحه5822 به نقل از امام صادق (علیه السلام).
گر چه بعضى به این سخن ایراد كرده اند ، كه اگر منظور از رموز این است كه دیگرى آگاه نشود ، این معنى در حروف مقطعه صادق نیست ، چراکه این نام هاى بزرگ خدا در آیات دیگر با صراحت آمده ، ولى باید توجه داشت كه اشارات و رموز همیشه براى محرمانه ماندن مطالب نیست ، بلکه گاه جنبه علامت اختصارى دارد ، این معنى در گذشته وجود داشته و در عصر ما نیز بسیار گسترش پیدا كرده است ، به طورى كه نام هاى بسیارى از مؤسسات و تشکیلات بزرگ به صورت حروف مقطعه است ، كه هر كدام را از آغاز يك كلمه انتخاب نموده ، سپس با هم تلفیق كرده اند .
3 كَذلِكَ يُوحى اِلَيْكَ وَ اِلَى الَّذینَ مِنْ قَبْلِكَ اللّهُ الْعَزیزُ الْحَكیمُ
این گونه خداوند عزیز و حکیم به تو و پیامبرانى كه قبل از تو بودند ، وحى مى كند .
بعد از حروف مقطعه ، طبق معمول سخن از وحى و قرآن شروع مى شود .
در حقیقت « كَذلِكَ » اشاره به محتواى این سوره و مطالب بلند و والاى آن است .
سرچشمه وحى همه جا يکى است و آن علم و قدرت پروردگار است و محتواى وحى
نیز در اصول و كلیات نسبت به تمام پیامبران يکى است ، هر چند در خصوصیات آن برحسب نیاز زمان و مسیر تکاملى انسان ها تغییراتى رخ مى دهد .
4 لَهُ ما فِى السَّمواتِ وَ ما فِى الاَْرْضِ وَ هُوَ الْعَلِىُّ الْعَظیمُ
آن چه در آسمان ها و آن چه در زمین است ، از آن اوست و او بلند مرتبه و بزرگ است.
« علو مقام » و « عظمت » او كه چهارمین و پنجمین اوصاف او در این آیات است ، اشاره به این است كه او هیچ گونه نیاز و حاجتى به اطاعت و بندگى بندگان ندارد و اگر برنامه هایى براى آنان تنظیم كرده و از طریق وحى فرستاده است ، تنها براى این است كه بر بندگان ، جودى كند .
5 تَكادُ السَّمواتُ يَتَفَطَّرْنَ مِنْ فَوْقِهِنَّ وَ الْمَلائِكَةُ يُسَبِّحُونَ بِحَمْدِ رَبِّهِمْ وَ يَسْتَغْفِرُونَ لِمَنْ فِى الاَْرْضِ اَلا اِنَّ اللّهَ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحیمُ
نزدیك است آسمان ها ( به خاطر نسبت هاى نارواى مشرکان ) از بالا متلاشى شوند ، فرشتگان پیوسته تسبیح و حمد پروردگار خود را به جا مى آورند و براى كسانى كه در
زمین هستند استغفار مى كنند ، آگاه باشید خداوند آمرزنده و مهربان است .
« يَتَفَطَّرْنَ » از ماده « فَطر » در اصل به معنى شکاف از طول است .
فراز اول آیه دو گونه تفسیر دارد كه براى هر كدام شاهدى در دست است : نخست این كه در ارتباط با مسأله وحى كه موضوع بحث آیات گذشته بود ، مى باشد و در حقیقت شبیه چیزى است كه در آیه 21 سوره حشر آمده : « لَوْ اَنْزَلْنا هذَا الْقُرْاآنَ عَلى جَبَلٍ لَرَأَيْتَهُ خاشِعا مُتَصَدِّعا مِنْ خَشْيَةِ اللّهِ : هر گاه این قرآن را بر كوهى نازل مى كردیم ، به خاطر خوف خداوند خاشع و از هم شکافته مى دیدى » .
آرى این كلام خدا است كه نزولش از آسمان ها لرزه بر آن ها مى افکند ، نزدیك است آن ها را از هم متلاشى سازد ، اگر بر كوه ها نازل مى شد از هم مى شکافت ، چراکه سخنى است عظیم از سوى خداوندى حکیم ، تنها قلب این انسان لجوج و خیره سر است كه در برابر آن نرم و تسلیم نمى شود .
دیگر این كه نزدیك است آسمان ها به خاطر شرك و بت پرستى این مشرکان كه پست ترین موجودات را هم ردیف مبدأ بزرگ عالم هستى قرار مى دهند ، از هم متلاشى گردد .
تفسیر اول متناسب آیات مورد بحث در زمینه وحى است و تفسیر دوم متناسب با آیه 90 و 91 سوره مریم مى باشد كه بعد از ذکر گفتار ناهنجار كفار كه براى خدا فرزند قائل شدند ، مى فرماید : « تَكادُ السَّماواتُ يَتَفَطَّرْنَ مِنْهُ وَ تَنْشَقُّ الاَْرْضُ وَ تَخِرُّ الْجِبالُ هَدّا اَنْ دَعَوْا لِلرَّحْمنِ وَلَدا : نزدیك است آسمان ها به خاطر این سخن از هم پاره شود و زمین بشکافد و كوه ها به شدت فرو ریزد ، چراکه آن ها براى خداوند رحمن ، فرزندى قائل شدند » . این دو تفسیر در عین حال با هم منافاتى ندارد و مى تواند در مفهوم آیه جمع باشد .
در این كه چگونه آسمان ها و كوه ها كه موجوداتى جامدند ، در برابر عظمت وحى يا گفتار ناهنجار مشرکان ممکن است از هم بشکافند ، تفسیرهاى متعددى وجود
دارد كه شرح آن را در سوره مریم ، ذیل آیات فوق آورده ایم و خلاصه اش چنین است :
مجموعه عالم هستى ، از جماد و نبات و غیر آن ، داراى يك نوع عقل و شعور است ،
هرچند ما آن را درك نمى كنیم و بر همین اساس تسبیح و حمد خدا مى گویند و در برابر كلام او خاضع و خاشعند .
یا این كه این تعبیر كنایه از عظمت و اهمیت مطلب است ، مثل این كه مى گوییم حادثه به قدرى عظیم بود كه گویى آسمان و زمین را بر سر ما خراب كردند .
سپس در دنباله آیه مى افزاید: «فرشتگان تسبیح و حمد پروردگارشان را به جا مى آورند و براى كسانى كه در زمین هستند ، استغفار مى كنند» ( وَ الْمَلائِكَةُ يُسَبِّحُونَ بِحَمْدِ رَبِّهِمْ وَ يَسْتَغْفِرُونَ لِمَنْ فِى الاَْرْضِ ) .
رابطه این جمله با جمله قبل بنابر تفسیر اول چنین است كه فرشتگان حامل این وحى بزرگ آسمانى ، پیوسته حمد و تسبیح خدا به جا مى آورند و او را به هر كمالى مى ستایند و از
هر نقصى منزه مى شمرند و چون در محتواى این وحى بزرگ يك سلسله تکالیف و وظایف الهى است و احیانا ممکن است براى مؤمنان لغزش هایى پیش آید ، مى گوید آن ها به يارى مؤمنان مى شتابند و براى لغزش هاى آن ها از خدا طلب آمرزش مى كنند .
اما بنابر تفسیر دوم ، تسبیح و حمد ملائکه براى تنزیه خداوند از نسبت شرك به او
است و استغفارشان نیز براى مشرکانى است كه بیدار شده و ایمان آورده اند و راه توحید را يافته و به سوى پروردگار يکتا بازگشته اند .
جایى كه فرشتگان براى این گناه بزرگ در مورد گروه با ایمان استغفار كنند ، به طریق اولى براى سایرگناهان آن ها نیزاستغفار خواهندکرد و شاید مطلقبودن آیه نیز به همین دلیل است .
در پایان این آیه به ششمین و هفتمین اوصاف پروردگار كه آن هم در زمینه غفران و رحمت است و تناسب نزدیکى با مسأله وحى و محتواى آن در مورد وظایف مؤمنان دارد ، اشاره كرده مى فرماید : « آگاه باشید خداوند آمرزنده و مهربان است » ( اَلا اِنَّ اللّهَ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحیمُ ) .
و به این ترتیب مجموعه كاملى از اسماى حسناى خداوند را در رابطه با مسأله وحى بیان مى كند و در ضمن اشاره لطیفى است بر اجابت دعاى فرشتگان در مورد استغفار براى مؤمنان ، بلکه علاوه بر آمرزش ، رحمتش را نیز بر آن مى افزاید ، كه فضل او عظیم است .
در این جا سؤالى پیش مى آید و آن این كه : جمله « وَ يَسْتَغْفِرُونَ لِمَنْ فِى الاَْرْضِ » در
این جا مطلق است و نشان مى دهد كه فرشتگان براى تمام اهل زمین استغفار مى كنند ، اعم از مؤمن و كافر ، آیا این معنى ممکن است ؟
پاسخ این سؤال را آیه 7 سوره مؤمن داده است ، زیرا مى گوید : « يَسْتَغْفِرُونَ لِلَّذینَ امَنُوا » بنابراین شرط آن ایمان است ، به علاوه آن ها معصومند و هرگز براى كسانى كه زمینه آمرزش ندارند ، تقاضاى محال نمى كنند .
6 وَالَّذینَ اتَّخَذُوا مِنْ دُونِه اَوْلِياءَ اللّهُ حَفیظٌ عَلَيْهِمْ وَ ما اَنْتَ عَلَيْهِمْ بِوَكیلٍ
کسانى كه غیر خدا را ولى خود انتخاب كردند ، خداوند حساب همه اعمال آن ها را نگه مى دارد و تو مأمور نیستى كه آن ها را مجبور به قبول حق كنى .
در آیه مورد بحث به نتیجه كار مشرکان و انتهاى مسیرشان مى پردازد ، سپس روى سخن را به پیامبر صلى الله علیه و آله كرده ، مى گوید : « تو مأمور نیستى كه آن ها را مجبور به قبول حق سازى » ( وَ ما اَنْتَ عَلَيْهِمْ بِوَكیلٍ ) .
وظیفۀ تو تنها ابلاغ رسالت و رسانیدن پیام خدا به همه بندگان است ، شبیه این جمله در قرآن فراوان است : « لَسْتَ عَلَيْهِمْ بِمُصَيْطِرٍ : تو سیطره و غلبه بر آن ها ندارى » ( 22 / غاشیه ) .
« ما اَنْتَ عَلَيْهِمْ بِجَبّارٍ : تو موظف به اجبار آن ها نیستى »( 45 / ق ) .
« وَ ما جَعَلْناكَ عَلَيْهِمْ حَفیظا : تو مسؤول اعمال آن ها نیستى و براى اجبار آنان مبعوث نشده اى » (107 / انعام). « ما عَلَى الرَّسُولِ اِلاَّ الْبَلاغُ : رسول وظیفه اى جز ابلاغ رسالت ندارد » ( 99 / مائده ) .
خداوند مى خواهد بندگان آزاد باشند و راه او را با اراده و اختیار خود بپویند ، چراکه ارزش واقعى ایمان و عمل صالح در همین است و ایمان و عمل اجبارى ارزش معنوى ندارد.
7 وَ كَذلِكَ اَوْحَيْنا اِلَيْكَ قُرْانا عَرَبِيّا لِتُنْذِرَ اُمَّ الْقُرى وَ مَنْ حَوْلَها وَ تُنْذِرَ يَوْمَ الْجَمْعِ لا رَيْبَ فیهِ فَریقٌ فِى الْجَنَّةِ وَ فَریقٌ فِى السَّعیرِ
و این گونه قرآنى عربى ( فصیح و گویا ) بر تو وحى كردیم ، تا ام القرى و كسانى را كه اطراف آن هستند ، انذار كنى و آن ها را از روزى كه همه خلایق در آن روز جمع مى شوند و شك و تردید در آن نیست بترسانى ، همان روز كه گروهى در بهشتند و گروهى در آتش .
درست است كه از ذیل آیه يعنى جمله : « فَریقٌ فِى الْجَنَّةِ وَ فَریقٌ فِى السَّعیرِ » استفاده مى شود ، كه وظیفه پیامبر هم انذار است و هم بشارت ، ولى از آن جا كه تأثیر « انذار » در نفوس مخصوصاً در افراد نادان و لجوج عمیق تر است ، در آیه ، دو بار فقط روى « انذار » تکیه شده ، با این تفاوت كه در مرحله اول سخن از انذار شوندگان است و در مرحله دوم سخن از چیزى است كه باید از آن بترسند ، يعنى دادگاه قیامت .
روزى كه به خاطر اجتماع عموم انسان ها ، رسواییش بسیار دردناك و شدید است .
در این جا سؤالى مطرح است و آن این كه آیا از جمله « لِتُنْذِرَ اُمَّ الْقُرى وَ مَنْ حَوْلَها » استفاده نمى شود كه هدف از نزول قرآن انذار مردم مکه و اطراف آن است ؟ آیا این تعبیر با جهانى بودن اسلام تضاد ندارد ؟
پاسخ این سؤال با توجه به يك نکته روشن مى شود و آن این كه : كلمه « اُمُّ الْقُرى » كه يکى از نام هاى مکه است ، از دو واژه ترکیب يافته « اُمّ » كه در اصل به معنى اساس و ابتدا و
آغاز هر چیزى است و مادر را هم به همین جهت « اُمّ » مى گویند كه اساس و اصل فرزندان است.
و « قُرى » كه جمع « قریه » به معنى هر گونه آبادى و شهر است ، اعم از شهرهاى بزرگ و كوچك يا روستاها و شواهد زیادى نیز در قرآن بر این معنى وجود دارد .
اکنون ببینیم چرا « مکه » را « اُمُّ الْقُرى » نامیده اند ؟ ( مادر و اصل همه آبادى ها ) .
روایات اسلامى تصریح مى كند كه همه زمین ، نخست زیر آب غرق بود و خشکى ها تدریجا سر از آب بیرون آوردند ( علم امروز نیز این معنى را پذیرفته است ) .
این روایات مى گوید : نخستین نطفه اى كه از زیر آب سر برآورد « كعبه بود و سپس خشکى هاى زمین از كنار آن گسترش يافت كه از آن به عنوان "دَحْوُ الاَْرْضِ" ( گسترش زمین ) ياد شده است » .
با توجه به این تاریخچه روشن مى شود كه « مکه » اصل و اساس و آغاز همه آبادى هاى روى زمین است، بنابراین هرگاه گفته شود «اُمُّ الْقُرى وَ مَنْ حَوْلَها» پیداست كه تمام مردم روى
زمین را شامل مى شود .(1)
از این گذشته مى دانیم اسلام تدریجا گسترش يافت :
پیامبر صلى الله علیه و آله نخست مأمور بود بستگان نزدیك خود را انذار كند ، چنان كه در آیه 214 سوره شعرا مى خوانیم : « وَ اَنْذِرْ عَشیرَتَكَ الاَْقْرَبینَ » ، تا هسته بندى اسلام محکم شود و آماده گسترش گردد .
سپس در مرحله دوم پیامبر مأمور شد ، ملت عرب را تبلیغ و انذار كند ، چنان كه در آیه 3 سوره فصلت آمده : « قُرْانا عَرَبِيّا لِقَوْمٍ يَعْلَمُونَ : این قرآن است عربى براى قومى كه مى فهمند و درك مى كنند » . و در آیه 44 سوره زخرف نیز آمده است : « وَ اِنَّهُ لَذِكْرٌ لَكَ وَ لِقَوْمِكَ : این قرآن مایۀ
1- این تعبیر در 92 / انعام نیز آمده و توضیح بیشتر در این زمینه در جلد 5 تفسیر نمونه صفحه 44 درج شده است .
تذکر تو و قوم تو است » .
هنگامى كه پایه هاى اسلام در میان این قوم قوى و مستحکم شد ، پیامبر صلى الله علیه و آله مأموریت گسترده ترى يافت و مأمور انذار جهانیان شد ، چنان كه در آیه اول سوره فرقان مى خوانیم : «تَبارَكَ الَّذى نَزَّلَ الْفُرْقانَ عَلى عَبْدِه لِيَكُونَ لِلْعالَمینَ نَذیرا : جاوید و پر برکت است خداوندى كه قرآن را بر بنده اش نازل كرد تا همه جهانیان را انذار كند » ( و آیات فراوان دیگر ) .
و به خاطر همین مأموریت بود كه پیامبر صلى الله علیه و آله نامه به سران بزرگ جهان آن روز ، در خارج از جزیره عربستان نوشت و كسراها و قیصرها و نجاشى ها را به اسلام دعوت كرد .
و نیز بر اساس همین خط و برنامه بود ، كه پیروانش براى تبلیغ اسلام بعد از او به همه جهان گام نهادند و تعالیم اسلام را در دنیا منتشر ساختند .
در این كه چرا روز قیامت « يَوْمُ الْجَمْعِ » نامیده شده ، تفسیرهاى متعددى وجود دارد ، ولى ظاهر این است كه منظور اجتماع ، همه خلایق در آن روز بزرگ است ، از اولین و آخرین ، همان گونه كه در آیه 50 سوره واقعه آمده است : « قُلْ اِنَّ الاَْوَّلینَ وَ الاْخِرینَ
لَمَجْمُوعُونَ اِلى میقاتِ يَوْمٍ مَعْلُومٍ : بگو ، اولین و آخرین همگى در موعد روز معینى جمع مى شوند » .
8 وَ لَوْ شاءَ اللّهُ لَجَعَلَهُمْ اُمَّةً واحِدَةً وَ لكِنْ يُدْخِلُ مَنْ يَشاءُ فى رَحْمَتِه وَ الظّالِمُونَ ما لَهُمْ مِنْ وَلِىٍّ وَ لا نَصیرٍ
و اگر خداوند مى خواست همه آن ها را امت واحدى قرار مى داد ( و اجباراً هدایت مى كرد ، ولى هدایت اجبارى فایده اى ندارد ) اما خداوند هر كس را بخواهد در رحمتش وارد مى كند و براى ظالمان ولى و ياورى نیست .
و از آن جا كه جمله « فَریقٌ فِى الْجَنَّةِ وَ فَریقٌ فِى السَّعیرِ » بیانگر تقسیم مردم به دو گروه بود ، در این آیه مى افزاید : « اگر خدا مى خواست همه آن ها را امت واحدى قرار مى داد و به حکم اجبار هدایت مى كرد و مؤمن مى ساخت » (وَ لَوْ شاءَ اللّهُ لَجَعَلَهُمْ اُمَّةً واحِدَةً) .
اما ایمان اجبارى چه ارزشى دارد و چگونه مى تواند معیار كمال انسانى گردد ؟ تکامل واقعى آن است كه انسان با اراده خویش و در نهایت اختیار و آزادى طى كند .
آیات قرآن پر است از دلایل اختیار و آزادى اراده انسان ، اصولاً امتیاز انسان از
جانداران دیگر ، همین مسأله است و اگر آزادى انسان از او گرفته شود ، در حقیقت انسانیت او از او گرفته شده است. این بزرگ ترین امتیازى است كه خداوند به او داده و راه تکامل را به صورت نامحدود به روى او گشوده است ، این سنت غیر قابل تغییر الهى است .
و عجیب است كه گروهى بى خبر هنوز طرف دار مکتب جبرند و در عین حال دم از مکتب انبیا مى زنند ، در حالى كه قبول جبر مساوى است ، با نفى تمام محتواى مکتب انبیا ، نه تکلیف مفهومى خواهد داشت ، نه سؤال و جواب ، نه اندرز و نصیحت و به طریق اولى نه ثواب و عقاب . نه انسان هرگز در كار خود تردید مى كند و نه پشیمانى مفهومى خواهد داشت و نه اصلاح اشتباهات گذشته . سپس به مسأله مهم دیگرى در این رابطه مى پردازد و توصیف گروهى را كه اهل بهشت و سعادتمند در برابر گروهى كه به دوزخ فرستاده مى شوند ، بیان مى كند ( وَ لكِنْ يُدْخِلُ ... ). با توجه به این كه گروه دوزخى را با وصف « ظلم » مشخص مى كند ، روشن مى شود كه منظور از « مَنْ يَشاءُ » ( هر كس را بخواهد ) در جمله اول گروهى است كه ظالم نیستند. به این ترتیب « عادلان » بهشتى اند و غرق در رحمت خدا و ظالمان دوزخیند .
اما باید توجه داشت كه « ظالِم » در این جا و در بسیارى دیگر از آیات قرآن ، معنى وسیع و گسترده اى دارد و تنها شامل كسانى نمى شود كه به دیگران ستم كرده اند ، بلکه كسانى كه بر خود ستم كرده ، يا آن ها كه در عقیده منحرفند ، نیز ظالمند و چه ظلمى برتر از شرك و كفر است ؟ لقمان به فرزندش مى گوید : « يا بُنَىَّ لا تُشْرِكْ بِاللّهِ اِنَّ الشِّرْكَ لَظُلْمٌ عَظیمٌ : فرزندم ، چیزى را شریك خدا قرار مده كه شرك ظلم عظیم است » ( 13 / لقمان ) .
در آیه دیگر مى خوانیم : « اَلا لَعْنَةُ اللّهِ عَلَى الظّالِمینَ الَّذینَ يَصُدُّونَ عَنْ سَبیلِ اللّهِ وَ يَبْغُونَها عِوَجا وَ هُمْ بِالاْخِرَةِ كافِرُونَ : آگاه باشید ، لعنت خدا بر ظالمان است ، همان ها كه مردم را از راه حق باز مى دارند و آن را دگرگون مى سازند و به آخرت ایمان ندارند » .
در مورد فرق میان « وَلّى » و « نَصیر » بعضى گفته اند ، « وَلّى » كسى است كه بدون درخواست به انسان كمك كند ، اما « نَصیر » مفهومى اعم دارد .(1)
1- طبرسى در « مجمع البیان » ، جلد 8 ، صفحه 279 ( ذیل 22 / عنکبوت ) .
این احتمال نیز وجود دارد كه « وَلّى » اشاره به سرپرستى است كه به حکم ولایت و بدون درخواست، حمایت و كمك مى كند و «نَصیر» فریادرسى است كه بعد از تقاضاى كمك به يارى انسان مى شتابد .
9 اَمِ اتَّخَذُوا مِنْ دُونِه اَوْلِياءَ فَاللّهُ هُوَ الْوَلِىُّ وَ هُوَ يُحْىِ الْمَوْتى وَ هُوَ عَلى كُلِّ شَىْ ءٍ قَدیرٌ
آیا آن ها غیر خدا را ولى خود برگزیدند ، در حالى كه ولى تنها خداوند است و او است كه مردگان را زنده مى كند و او است كه بر هر چیزى توانا است .
دلایل ولایت او با بیان اوصاف كمالیه اش در آیات پیشین روشن شد ، خداوندى كه عزیز و حکیم است ، خداوندى كه مالك و على و عظیم است ، پروردگارى كه غفور و رحیم مى باشد ، این اوصاف هفت گانه اى كه گذشت ، خود بهترین دلیل براى انحصار ولایت در او است.
سپس به دلیل دیگرى پرداخته ، مى گوید : « او است كه مردگان را حیات مى بخشد » ( وَ هُوَ
يُحْيِى الْمَوْتى ) . و چون معاد و رستاخیز به دست او است و بزرگ ترین نگرانى انسان ، چگونگى زندگى او بعد از مرگ است ، بنابراین باید دست به دامن والاى او زد و نه غیر او .
سپس به ذکر دلیل سومى پرداخته ، مى گوید : ( وَ هُوَ عَلى كُلِّ شَىْ ءٍ قَدیرٌ ) .
اشاره به این كه شرط اصلى « وَلىّ » دارا بودن قدرت است و قادر حقیقى او است .
10 وَ مَا اخْتَلَفْتُمْ فیهِ مِنْ شَىْ ءٍ فَحُكْمُهُ اِلَى اللّهِ ذلِكُمُ اللّهُ رَبّى عَلَيْهِ تَوَكَّلْتُ وَ اِلَيْهِ اُنیبُ
درهرچیزاختلاف كنید،داوریش باخدااست،این است خداوند، پروردگار من براو توکل كرده ام و به سوى او بازمى گردم .
در این آیه چهارمین دلیل ولایت او را شرح مى دهد .
آرى يکى از شؤون ولایت ، آن است كه بتواند به اختلافات كسانى كه تحت ولایت او هستند ، با داورى صحیحش پایان دهد ، آیا بت ها و شیاطینى كه معبود واقع شده اند ، توانایى بر چنین كارى دارند ؟ يا این كار مخصوص خداوندى است كه هم حکیم و آگاه
به طرق حل هر گونه اختلاف است و هم قادر است حکم و داورى خود را اجرا كند ، پس خداوند عزیز و حکیم باید حاکم باشد ، نه غیر او .
بعد از ذکر این دلایل مختلف بر انحصار مقام ولایت در ذات پاك خداوند ، از قول پیامبرش صلى الله علیه و آله مى گوید : « این است خداوند پروردگار من ، با این اوصاف كمالیه » ( ذلِكُمُ اللّهُ رَبّى ) .
« و به همین دلیل من اورا ولى و ياورخود برگزیده ام، براو توکل كردم و به سوى او در مشکلات و گرفتارى ها و لغزش ها بازمى گردم » ( عَلَيْهِ تَوَكَّلْتُ وَ اِلَيْهِ اُنیبُ ) .
11 فاطِرُ السَّمواتِ وَ الاَْرْضِ جَعَلَ لَكُمْ مِنْ اَنْفُسِكُمْ اَزْواجا وَ مِنَ الاَْنْعامِ اَزْواجا يَذْرَؤُكُمْ فیهِ لَيْسَ كَمِثْلِه شَىْ ءٌ وَ هُوَ السَّمیعُ الْبَصیرُ
او آفریننده آسمان ها و زمین است و از جنس شما همسرانى براى شما قرار داد و جفت هایى از چهارپایان آفرید و شما را به این وسیله ( به وسیله همسران ) تکثیر مى كند ، همانند او چیزى نیست و او شنوا و بینا است .
« يَذْرَؤُ » از ماده « ذَرْأ » به معنى « خلقت و آفرینش » است ، لکن آفرینشى كه با ظاهر
ساختن افراد توأم باشد و به معنى پراکنده ساختن و منتشر نمودن نیز آمده است .
« فاطِر » از ماده « فَطر » در اصل به معنى شکافتن چیزى است ، گویى به هنگام آفرینش موجودات پرده تاریك عدم شکافته مى شود و هستى ها از آن بیرون مى آیند ، به همین مناسبت هنگامى كه غلاف خوشه خرما شکافته مى شود و خوشه از آن سر بر مى آورد به آن « فُطُر » مى گویند .
البته منظور از آسمان ها و زمین در این جا تمام آسمان ها و زمین و موجوداتى است كه در آن ها و میان آن ها وجود دارد ، چراکه خالقیت خداوند شامل همه آن ها است .
سپس به توصیف دیگرى ازافعال اوپرداخته مى گوید:«جَعَلَ لَكُمْ مِنْ اَنْفُسِكُمْ اَزْواجاوَمِنَ الاَْنْعامِ اَزْواجا يَذْرَؤُكُمْ فیهِ » .
این خود يکى از نشانه هاى بزرگ تدبیر پروردگار و ربوبیت و ولایت او است ، كه براى انسان ها همسرانى از جنس خودشان آفریده ، كه از يك سو مایه آرامش روح و جان او هستند و از سوى دیگر مایه بقاء نسل و تکثیر مثل و تداوم وجود او .
در توصیف سومى كه در این آیه ذکر شده ، مى فرماید : « لَيْسَ كَمِثْلِه شَىْ ءٌ » .
این جمله در حقیقت پایه اصلى شناخت تمام صفات خدا است كه بدون توجه به آن به هیچ يك از اوصاف پروردگار نمى توان پى برد ، زیرا خطرناك ترین پرتگاهى كه بر سر راه پویندگان طریق « معرفة اللّه » قرار دارد ، همان « پرتگاه تشبیه » است كه خدا را در وصفى از اوصاف شبیه مخلوقاتش بدانند ، این امر سبب مى شود كه به « دره شرك » سقوط كنند .
به تعبیر دیگر او وجودى است بى پایان و نامحدود ، از هر نظر و هر چه غیر او است ، محدود و متناهى است از هر نظر ، از نظر عمر ، قدرت ، علم ، حیات ، اراده ، فعل و خلاصه همه چیز و این همان خط « تنزیه » و پاك شمردن خداوند از نقایص ممکنات است .
و درپایان آیه مى گوید: «وَ هُوَالسَّمیعُ الْبَصیرُ» .
آرى او هم خالق است و هم مدبر ، هم شنوا است و هم بینا و در عین حال شبیه و نظیر و مانند ندارد ، به همین دلیل باید تنها در سایه ولایت و ربوبیت او قرار گرفت و قید بندگى غیر او را از خود برداشت .
12 لَهُ مَقالیدُ السَّمواتِ وَ الاَْرْضِ يَبْسُطُ الرِّزْقَ لِمَنْ يَشاءُ وَ يَقْدِرُ اِنَّهُ بِكُلِّ شَىْ ءٍ عَلیمٌ
کلیدهاى آسمان و زمین از آن اوست ، روزى را براى هر كس بخواهد ، گسترش مى دهد و براى هر كس بخواهد ، محدود مى سازد ، او از همه چیز آگاه است .
« مَقالید » جمع مِقلید به معنى كلید است و این كلمه در بسیارى از مواقع به صورت كنایه از تسلّط كامل بر چیزى به كار مى رود ، گفته مى شود كلید این كار در دست من است ، يعنى راه و برنامه و شرایط پیروزى آن همه در اختیار من قرار دارد و ( درباره ریشه این لغت و ویژگى هاى آن بحث مشروح ترى در ذیل آیه 63 سوره زمر در جلد 19 تفسیر نمونه درج شده است ) .
در توصیف بعد مى افزاید : « يَبْسُطُ الرِّزْقَ لِمَنْ يَشاءُ وَ يَقْدِرُ » .
از آن جا كه خزائن عالم در دست او است ، تمام رزق و روزى ها نیز در قبضه قدرت او قرار دارد و بر طبق مشیتش كه از حکمت او سرچشمه مى گیرد و مصالح بندگان در آن ملحوظ است ، آن را تقسیم مى كند .
و از آن جا كه بهره مند ساختن همه موجودات زنده از روزى ها نیاز به علم و آگاهى از
مقدار احتیاجات و محل و سایر خصوصیات آن دارد ، در آخرین توصیف اضافه مى كند : « او به همه چیز دانا است » ( اِنَّهُ بِكُلِّ شَىْ ءٍ عَلیمٌ ) .
✓ 1 - معیار گستردگى و تنگى روزى : هرگز نباید تصور كرد كه وسعت رزق دلیل بر محبت خداوند و يا تنگى معیشت دلیل بر خشم و غضب او است ، زیرا خداوند گاه انسان را به وسعت روزى آزمایش مى كند و اموال سرشارى در اختیار او قرار مى دهد و گاه با تنگى معیشت میزان مقاومت و پایمردى او را روشن مى سازد و آن ها را از این طریق پرورش مى دهد . گاه ثروت زیاد مایه بلا و عذاب جان صاحبان آن هاست و هر گونه آرامش و استراحت را از آن ها مى گیرد ، چنان كه قرآن مجید در آیه 55 سوره توبه مى گوید : « فَلا تُعْجِبْكَ اَمْوالُهُمْ وَ لا اَوْلادُهُمْ اِنَّما يُریدُ اللّهُ لِيُعَذِّبَهُمْ بِها فِى الْحَياةِ الدُّنْيا وَ تَزْهَقَ اَنْفُسُهُمْ وَ هُمْ كافِرُونَ: فزونى اموال و اولاد آن ها تورا در شگفتى فرونبرد ، خدا مى خواهد آنان را به این وسیله در زندگى دنیا مجازات كند و در حال كفر بمیرند » .
در جاى دیگر مى گوید : « اَيَحْسَبُونَ اَنَّما نُمِدُّهُمْ بِه مِنْ مالٍ وَ بَنینَ نُسارِعُ لَهُمْ فِى الْخَيْراتِ بَلْ لا يَشْعُرُونَ : آیا آن ها چنین مى پندارند كه اموال و فرزندانى را كه به آنان داده ایم ، براى این است كه درهاى خیرات را به رویشان بگشاییم ، چنین نیست ، آن ها نمى فهمند » ( 55 و 56 / مؤمنون ) .
✓ 2 - تقدیر روزى تضادى با تلاش ها ندارد : نباید از آیاتى كه در زمینه تقدیر و اندازه گیرى روزى به وسیله پروردگار آمده ، چنین استنباط كرد كه تلاش ها و كوشش ها نقشى در این زمینه ندارد و این ها را بهانه تنبلى و فرار از زیر بار مسؤولیت ها و مجاهدت ها در مقیاس فرد و اجتماع قرار داد ، كه این پندار بر ضد آیات فراوانى از قرآن مجید است كه سعى و كوشش و تلاش را معیار موفقیت ها شمرده است .
هدف این است كه با تمام تلاش ها و كوشش ها باز به روشنى مى بینیم دست دیگرى نیز درکار است كه گاه نتیجه تلاش ها بر باد مى رود و گاه به عکس، تا مردم فراموش نکنند در پشت عالم اسباب دست قدرت « مُسَبِّبُ الاَْسْبابِ » كار مى كند .
و در هر حال محرومیت هاى ناشى از تنبلى و سستى را هرگز نباید به حساب تقسیم
روزى از ناحیۀ خداوند گذارد ، چراکه خود فرموده : « روزى را به تناسب تلاش ها وسعت مى دهم » .
✓ 3 - روزى تنها به معنى مواهب مادى نیست : روزى معنى وسیعى دارد كه روزى هاى معنوى را نیز دربر مى گیرد ، بلکه روزى اصلى همین روزى معنوى است ، در دعاها تعبیر به رزق در مورد روزى هاى معنوى بسیار به كار رفته است ، در مورد حج مى گوییم: «اَللّهُمَ ارْزُقْنى حَجَ بَيْتِكَ الْحَرام». در مورد توفیق اطاعت و دورى از معصیت آمده : «اَللّهُمَ ارْزُقْنى تَوْفیقَ الطّاعَةَ وَ بُعْدِالْمَعْصِيَةِ...» .
در دعاهاى روزه ماه رمضان مى خوانیم : « اَللّهُمَّ ارْزُقْنى فیهِ طاعَةَ الْخاشَعین» (دعاى روز 15) و همچنین مواهب معنوى دیگر .
✓ 4 - قرآن و اسباب فزونى روزى : قرآن چند امر را معرفى كرده ، كه خود درسى سازنده براى تربیت انسان است ، در يك جا مى گوید : « لَئِنْ شَكَرْتُمْ لاََزیدَنَّكُمْ : هر گاه شکر نعمت ها را به جاآورید (و آن را در مصرف واقعى صرف كنید) نعمت را بر شما افزون مى كنم» (7/ابراهیم).
در جاى دیگر مردم را به تلاش دعوت كرده ، مى گوید : « هُوَ الَّذى جَعَلَ لَكُمُ الاَْرْضَ ذَلُولاً
فَامْشُوا فى مَناكِبِها وَ كُلُوا مِنْ رِزْقِه : او كسى است كه زمین را تسلیم و خاشع در برابر شما قرار داد تا بر پشت آن راه روید و از رزق آن استفاده كنید » ( 15 / ملك ). در جاى دیگر تقوى و درست كارى را معیار گشایش روزى قرار داده ، مى فرماید : « وَ لَوْ اَنَّ اَهْلَ الْقُرى امَنُوا وَ اتَّقَوْا لَفَتَحْنا عَلَيْهِمْ بَرَكاتٍ مِنَ السَّماءِ وَ الاَْرْضِ : هرگاه مردم روى زمین ایمان آورند و تقوا پیشه كنند برکات آسمان و زمین را به روى آن ها مى گشاییم »( 96 / اعراف ) .
✓ 5 - تنگى رزق و مسائل تربیتى : گاه تنگى رزق به خاطر جلوگیرى از طغیان مردم است ، چنان كه در آیه 27 شورى ( همین سوره ) مى خوانیم : « وَ لَوْ بَسَطَ اللّهُ الرِّزْقَ لِعِبادِه لَبَغَوْا فِى الاَْرْضِ : هرگاه خداوند روزى را بر مردم گشاده دارد ، راه ظلم و طغیان پیش مى گیرند » .
✓ 6 - كسب روزى در سایه توکل به خدا : قرآن تأکیددارد كه انسان ها روزى بخش خود را تنها خدا بدانند و از غیر او تقاضا نکنند و به دنبال این ایمان و توکل بر نیرو و تلاش و
سعى خود متکى باشند ، در آیه 3 فاطر آمده است : « هَلْ مِنْ خالِقٍ غَيْرُ اللّهِ يَرْزُقُكُمْ مِنَ السَّماءِ وَ الاَْرْضِ : آیا خالقى غیر از خدا وجود دارد كه شما را از آسمان و زمین روزى دهد » و در آیۀ
17 عنکبوت مى خوانیم : « فَابْتَغُوا عِنْدَ اللّهِ الرِّزْقَ : تنها روزى را نزد خدا بجویید » .
در مورد تقسیم ارزاق و تلاش براى زندگى و اسباب و سرچشمه هاى روزى ، بحث هاى مشروحى در جلد 11 تفسیر نمونه صفحه 310 به بعد ( ذیل آیه 71 نحل ) و در جلد 9 صفحه 18 به بعد ( ذیل آیه 6 هود ) مطرح شده است .
13 شَرَعَ لَكُمْ مِنَ الدّينِ ما وَصّى بِه نُوحا وَ الَّذى اَوْحَيْنا اِلَيْكَ وَ ما وَصَّيْنا بِه اِبْراهیمَ وَ مُوسى وَ عیسى اَنْ اَقیمُوا الدّينَ وَ لا تَتَفَرَّقُوا فیهِ كَبُرَ عَلَى الْمُشْرِكینَ ما تَدْعُوهُمْ اِلَيْهِ اللّهُ يَجْتَبى اِلَيْهِ مَنْ يَشاءُ وَ يَهْدى اِلَيْهِ مَنْ يُنیبُ
آیینى را براى شما تشریع كرد كه به نوح توصیه كرده بود و آن چه را بر تو وحى فرستادیم و به ابراهیم و موسى و عیسى سفارش نمودیم ، كه دین را برپا دارید و در آن تفرقه ایجاد نکنید. بر مشرکان گران است آنچه شما آنان را به سویش دعوت مى كنید . خداوند هرکس را بخواهد برمى گزیند و كسى را كه به سوى او بازگردد، هدایت مى كند.
« شَرَعَ » از ماده « شَرْع » در اصل به معنى راه روشن است ، راه ورود به نهرها را نیز « شَریعَة » مى گویند ، سپس این كلمه در مورد ادیان الهى و شرایع آسمانى به كار رفته ، چراکه راه روشن سعادت در آن است و طریق وصول به آب حیات ایمان و تقوى و صلح و عدالت است. و از آن جا كه آب مایه پاکیزگى و طهارت و حیات است ، این واژه تناسب روشنى با آیین الهى كه از نظر معنوى همین كارها را با روح و جان انسان و جامعه انسانیت مى كند ، دارد .(1)
به این ترتیب آن چه در شرایع همه انبیا بوده ، در شریعت تو است و « آن چه خوبان همه دارند تو تنها دارى » .
تعبیر « مِنَ الدّينِ » نشان مى دهد كه هماهنگى شرایع آسمانى تنها در مسألۀ توحید و يا
1- این معنى به طور اجمال در « لسان العرب » و « مفردات » راغب و دیگر كتب لغت آمده است .
اصول عقاید نیست ، بلکه مجموعه دین الهى از نظر اساس و ریشه همه جا يکى است ، هر چند تکامل جامعه انسانى ایجاب مى كند كه تشریعات و قوانین فرعى هماهنگ با تکامل انسان ها رو به تکامل رود ، تا به سر حد نهایى و خاتم ادیان رسد .
به همین دلیل درآیات دیگر قرآن شواهد فراوانى وجود دارد كه نشان مى دهد، اصول كلى عقاید و قوانین و وظایف در همه ادیان يکسان بوده .
مثلاً در شرح حال بسیارى از انبیا در قرآن مجید مى خوانیم كه نخستین دعوتشان این بود : « يا قَوْمِ اعْبُدُوا اللّهَ » .(1)
انذار به رستاخیز نیز در دعوت بسیارى از انبیا آمده است ( 130/انعام ، 59/اعراف، 135/شعراء، 15/طه، 31/مریم ) .
1- 59،65،73،85/اعراف - 50،61،84/هود به ترتیب درموردنوح،هود ، صالح ، شعیب آمده است .
موسى و عیسى و شعیب: از نماز سخن مى گویند (14/طه، 31/مریم ، 87/هود) ابراهیم دعوت به حج مى كند (27/حج) و روزه در همه اقوام پیشین بوده است (183/بقره).
لذا در دنباله آیه به عنوان يك دستور كلى به همه این پیامبران بزرگ ، مى افزاید : « به همه آن ها توصیه كردیم كه دین را برپا دارید و در آن تفرقه ایجاد نکنید » ( اَنْ اَقیمُوا الدّينَ وَ لا تَتَفَرَّقُوا فیهِ ) .
توصیه به دو امر مهم ، نخست : برپا داشتن آیین خدا در همه زمینه ها ( نه تنها عمل كردن بلکه اقامه و احیاى آن ) ، دوم : پرهیز از بلاى بزرگ ، يعنى تفرقه و نفاق در دین .
و به دنبال آن مى افزاید : ( كَبُرَ عَلَى الْمُشْرِكینَ ما تَدْعُوهُمْ اِلَيْهِ ) .
آن ها بر اثر جهل و تعصب سالیان دراز آن چنان به شرك و بت پرستى خو گرفته اند و در اعماق وجودشان حلول كرده كه دعوت به توحید مایه وحشت آن ها است ، به علاوه در شرك منافع نامشروع سران مشرکان محفوظ است ، در حالى كه توحید مایه قیام مستضعفان مى گردد و جلو هوى پرستى ها و مظالم آن ها را مى گیرد .
در این آیه نکته هایى است كه باید به آن توجه داشت :
✓ 1 - در این آیه تنها به پنج تن از پیامبران خدا اشاره شده ( نوح و ابراهیم و عیسى و موسى و محمد علیهم السلام ) چراکه پیامبران اولوالعزم ، يعنى صاحبان دین و آیین جدید ، تنها این پنج تن هستند و در حقیقت آیه اشاره اى است به انحصار پیامبران صاحب شریعت در این پنج نفر .
✓ 2 - در آغاز از نوح ياد شده ، چراکه نخستین شریعت ، يعنى آیینى كه داراى همه گونه قوانین عبادى و اجتماعى بود از او آغازگشت و پیامبران پیش ازاو برنامه و دستورات محدودى داشتند .
و به همین دلیل در قرآن و روایات اسلامى سخنى از كتب آسمانى قبل از نوح نیامده است.
✓ 3 - قابل توجه این كه در ذکر این پنج تن نخست از نوح (علیه السلام) سخن به میان آمده ، سپس از پیامبر اسلام صلى الله علیه و آله و بعد از ابراهیم (علیه السلام)و موسى (علیه السلام)و عیسى (علیه السلام)، این ترتیب بندى به خاطر این است كه نوح به خاطر آغازگر بودنش در آغاز قرار گرفته و پیامبر اسلام صلى الله علیه و آله به خاطر عظمتش بلافاصله بعد از او و دیگران به ترتیب زمان ظهور بعد از آن ها .
✓ 4 - این نکته نیز قابل توجه است كه در مورد پیامبر صلى الله علیه و آله تعبیر به « اَوْحَيْنا اِلَيْكَ »
( وحى بر تو فرستادیم ) مى كند ، اما درباره سایرین تعبیر به « توصیه » شده است ، شاید این تفاوت تعبیر براى اهمیت اسلام نسبت به سایر ادیان آسمانى است .
✓ 5 - در پایان آیه ، در مورد چگونگى گزینش پیامبران تعبیر به « مَنْ يَشاءُ » ( هر كس را بخواهد ) كه اشاره سربسته اى است به شایستگى هاى وجودى رسولان الهى . اما در مورد امت ها تعبیر به « مَنْ يُنیبُ » ( كسى كه به سوى خدا بازگردد و از گناه توبه كند و از در اطاعت درآید ) تا معیار هدایت الهى و شرایط آن براى همگان روشن گردد و راه وصول به دریاى رحمتش را بیابند.
در حدیث قدسى آمده است : « مَنْ تَقَرَّبَ مِنّى شِبْرا تَقَرَّبْتُ مِنْهُ ذِراعا وَ مَنْ اَتانى يَمْشى ، اَتَيْتُهُ هَرْوَلَةً : كسى كه يك وجب به سوى من آید ، من يك ذراع به سوى او مى روم و كسى كه آهسته به سوى من بیاید من شتابان به سوى او مى روم » .(1)
1- « تفسیر كبیر » فخر رازى ، جلد 27 ، صفحه 157 .
14 وَ ما تَفَرَّقُوا اِلاّ مِنْ بَعْدِ ما جاءَ هُمُ الْعِلْمُ بَغْيا بَيْنَهُمْ وَ لَوْلا كَلِمَةٌ سَبَقَتْ مِنْ رَبِّكَ اِلى اَجَلٍ مُسَمّىً لَقُضِىَ بَيْنَهُمْ وَ اِنَّ الَّذینَ اوُرِثُو الْكِتابَ مِنْ بَعْدِهِمْ لَفى شَكٍّ مِنْهُ مُریبٍ
آن ها پراکنده نشدند مگر بعد از علم و آگاهى و این تفرقه جویى به خاطر انحراف از حق بود ( و عداوت و حسد ) و اگر فرمانى از سوى پروردگارت صادر نشده بود كه آن ها تا سرآمد معینى زنده و آزاد باشند ، خداوند در میان آن ها داورى مى كرد و كسانى كه بعد از آن ها وارثان كتاب شدند از آن در شك و تردیدند ، شکى توأم با بدبینى و سوء ظن .
« بَغْى » به گونه اى كه در ریشه اصلى لغوى آن ذکر كرده اند ، درخواست تجاوز و انحراف از خط میانه و تمایل به افراط و تفریط است ، خواه به این درخواست جامه عمل پوشیده شود يا نه ، گاه در كمیت چیزى است و گاه در كیفیت و به همین مناسبت غالبا به معنى ظلم و ستم به كار مى رود .
گاهى نیز به معنى هرگونه «طلب و تقاضا» هر چند امر خوب و شایسته اى باشد ، آمده است.
لذا « راغب » در « مفردات » « بغى » را به دو شعبه تقسیم مى كند ، شعبه « ممدوح » و « مذموم » كه اولى : تجاوز از حد عدالت و رسیدن به احسان و ایثار و تجاوز از واجبات و رسیدن به مستحبات و دومى : تجاوز از حق و تمایل به باطل است .
از آن جا كه يکى از دو رکن دعوت انبیاى اولوالعزم ، عدم تفرقه در دین است و مطمئنا همه آن ها روى این مسأله تبلیغ كردند ، این سؤال پیش مى آید ، پس سرچشمه این همه اختلاف مذهبى از كجا است ؟
این آیه به پاسخ این سؤال پرداخته ، سرچشمه اصلى اختلافات دینى را بیان مى كند .
سرچشمه اختلاف هاى مذهبى جهل و بى خبرى نبود ، بلکه بغى و ظلم و انحراف از حق و اعمال نظرهاى شخصى بود .
« دانشمندان دنیاطلب » و « عوام هاى متعصب و كینه توز » دست به دست هم دادند و این اختلافات را بنیان نهادند .
این آیه پاسخ روشنى است به آن ها كه مى گویند مذهب در میان بشر ایجاد اختلاف كرده و خونریزى هاى فراوانى در طول تاریخ ببار آورده است ، زیرا اگر دقت شود ، مذهب همیشه عامل وحدت و يکپارچگى در محیط خود بوده ( همان گونه كه در مورد اسلام و قبایل حجاز و حتى اقوام خارج از جزیره عرب تحقق يافت و به اختلافات پایان و امت واحدى ساخت ). ولى سیاست هاى استعمارى در میان مردم تفرقه ایجاد كرد ، به اختلافات دامن زد و مایه خونریزى شد ، افزودن سلیقه هاى شخصى و تحمیل آن بر مذاهب آسمانى خود يك عامل بزرگ دیگر تفرقه بود كه آن هم از « بغى » مایه مى گرفت .
سپس قرآن مى افزاید : ( وَ لَوْلا كَلِمَةٌ سَبَقَتْ مِنْ رَبِّكَ اِلى اَجَلٍ مُسَمّىً لَقُضِىَ بَيْنَهُمْ ) .
آرى دنیا سراى آزمون و پرورش و تکامل است و این بدون آزادى عمل امکان پذیر نیست ، این فرمان تکوینى خداوند است كه از آغاز خلقت انسان بوده و دگرگونى در آن راه ندارد، این طبیعت زندگى دنیا است ، ولى از امتیازات سراى آخرت حل تمام این اختلافات و رسیدن انسانیت به يکپارچگى كامل است، لذا از قیامت تعبیر به « يَوْمُ الْفَصْل » شده است.
و درآخرین جمله به توضیح حال كسانى مى پردازد كه بعد از این گروه بر سر كار آمدند ، گروهى كه عهد پیامبران را درك نکردند و زمانى چشم گشودند كه نفاق افکنان و تفرقه اندازان فضاى جامعه بشریت را با اعمال شیطنت آمیز خود تیره و تار كرده بودند و آن ها نتوانستند به خوبى حق را دریابند .
درحقیقت معنى « ریب » این قید را نیز ذکر كرده اند ، به شکى گفته مى شود كه سرانجام ، بعد پرده از روى آن برداشته شود و به حقیقت تبدیل گردد ، شاید این امر اشاره به ظهور پیامبر اسلام صلى الله علیه و آله با دلایل روشن باشد كه آثار شك و ریب را از دل هاى حق طلبان زدود .
15 فَلِذلِكَ فَادْعُ وَ اسْتَقِمْ كَما اُمِرْتَ وَ لا تَتَّبِعْ اَهْواءَ هُمْ وَ قُلْ امَنْتُ بِمْا اَنْزَلَ اللّهُ مِنْ كِتابٍ وَ اُمِرْتُ لاَِعْدِلَ بَيْنَكُمُ اللّهُ رَبُّنا وَ رَبُّكُمْ لَنا اَعْمالُنا وَ لَكُمْ اَعْمالُكُمْ لا حُجَّةَ بَيْنَنا وَ بَيْنَكُمُ اللّهُ يَجْمَعُ بَيْنَنا وَ اِلَيْهِ الْمَصیرُ
تو نیز آن ها را به سوى این آیین واحد الهى دعوت كن و آن چنان كه مأمور شده اى ، استقامت نما و از هوى و هوس هاى آنان پیروى مکن و بگو : به هر كتابى كه از سوى
خدا نازل شده ، ایمان آورده ام و مأمورم در میان شما عدالت كنم ، خداوند پروردگار ما و شما است ، نتیجه اعمال ما از آن ما است و نتیجه اعمال شما از آن شما، خصومت شخصى در میان ما نیست و خداوند ما و شما را در يك جا جمع مى كند و بازگشت همه به سوى او است .
آیه مورد بحث از پنج دستور مهم به شرح زیر تشکیل يافته است :
1 - اصل دعوت 2 - وسیله پیشرفت آن يعنى استقامت ، آن هم استقامت منطبق بر دستور و طبق برنامه 3 - توجه به موانع راه كه « هوى پرستى » است 4 - نقطه شروع كه از خویشتن است 5 - هدف نهایى كه گسترش و تعمیم عدالت است .
بدنبال این پنج دستور ، به جهات مشترك همه اقوام كه آن هم در پنج قسمت خلاصه شده ، اشاره مى كند .
هم خداى ما يکى است و هم سرانجام ما يك جاست و هم قاضى دادگاه و مرجع امورمان
و از این گذشته همه در برابراعمالمان مسؤولیم و هیچ يك امتیازى بر دیگرى جز به ایمان و عمل پاك نداریم .
16 وَ الَّذینَ يُحاجُّونَ فِى اللّهِ مِنْ بَعْدِ مَا اسْتُجیبَ لَهُ حُجَّتُهُمْ داحِضَةٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ وَ عَلَيْهِمْ غَضَبٌ وَ لَهُمْ عَذابٌ شَدیدٌ
آن ها كه درباره خدا بعد از پذیرفتن دعوت او ، محاجه مى كنند ، دلیل آن ها نزد پروردگارشان باطل و بى اساس است و غضب بر آن ها است و عذاب شدید از آن آن ها .
منظور از جمله « مِنْ بَعْدِ مَا اسْتُجیبَ لَهُ » ( بعد از آن كه دعوت او اجابت شد ) اجابت توده هاى مردم پاك دل و بى غرض مى باشد كه با الهام از فطرت الهى و مشاهده محتواى وحى و معجزات گوناگون پیامبر اسلام صلى الله علیه و آله سرتسلیم در برابر او فرود آوردند .
افراد لجوجى كه بعد از آشکار شدن حق ، به لجاجت و پافشارى خود ادامه مى دهند ، هم در نظر خلق خدا رسوا هستند و هم مشمول غضب خالق در این جهان و جهان دیگر مى باشند .
17 اَللّهُ الَّذى اَنْزَلَ الْكِتابَ بِالْحَقِّ وَ الْمیزانَ وَ ما يُدْریكَ لَعَلَّ السّاعَةَ قَریبٌ
خداوند كسى است كه كتاب را به حق نازل كرد و میزان ( سنجش حق و باطل ) را ، اما تو چه مى دانى شاید ساعت ( قیام قیامت ) نزدیك باشد .
« حَقّ » كلمه جامعى است كه معارف و عقاید حقه و همچنین اخبار صحیح و برنامه هاى هماهنگ با نیازهاى فطرى و اجتماعى را و آن چه از این قبیل است شامل مى شود ، چراکه حق ، همان چیزى است كه با عینیت خارجى موافق است و تحقق يافته و جنبه ذهنى و پندارى ندارد .
همچنین « میزان » در این گونه موارد معنى جامعى دارد ، هر چند معنى آن در لغت ، به معنى « ترازو » و ابزار سنجش وزن است ، اما در معنى كنایى به هرگونه معیار سنجش و قانون صحیح الهى و حتى شخص پیامبر اسلام صلى الله علیه و آله و امامان راستین علیهم السلام كه وجودشان معیار تشخیص حق از باطل است ، اطلاق مى گردد و میزان روزقیامت نیز نمونه اى است از این معنى .
و از آن جا كه نتیجه همه این مسائل ، مخصوصاً بروز و ظهور كامل حق و عدالت
ومیزان در قیامت است ، در پایان آیه مى گوید : ( وَ ما يُدْریكَ لَعَلَّ السّاعَةَ قَریبٌ ) همان قیامتى كه وقتى بر پا شود ، همگان در دادگاه عدلش حضور مى يابند و در برابر میزان سنجشى كه حتى به اندازه سنگینى يك دانه خردل و كوچك تر از آن را دقیقا مى سنجند ، قرار مى گیرند .
18 يَسْتَعْجِلُ بِهَا الَّذینَ لا يُؤْمِنُونَ بِها وَ الَّذینَ امَنُوا مُشْفِقُونَ مِنْها وَ يَعْلَمُونَ اَنَّهَا الْحَقُّ اَلا اِنَّ الَّذینَ يُمارُونَ فِى السّاعَةِ لَفى ضَلالٍ بَعیدٍ
آن هاکه به قیامت ایمان ندارند ، درباره آن شتاب مى كنند ولى آن ها كه ایمان آورده اند ، پیوسته با خوف و هراس مراقب آن هستند و مى دانند آن حق است ، آگاه باشید آن ها كه در قیامت تردید مى كنند در گمراهى عمیقى هستند .
« مُشْفِقُون » از ماده « اشفاق » به معنى علاقه توأم با ترس است ، هرگاه با « مِنْ » متعدى شود جنبه خوف در آن غلبه دارد و هرگاه با « عَلى » متعدى شود مسأله توجه و مراقبت در آن غلبه خواهد داشت و لذا انسان به دوستش مى گوید : « اَنَا مُشْفِقٌ عَلَيْكَ »
( تفسیر روح المعانى و مفردات راغب ) .
آن ها هرگز به خاطر عشق به قیامت و رسیدن به لقاى محبوب ، این سخن را نمى گویند ، بلکه از روى استهزاء و مسخره و انکار چنین تقاضایى دارند و اگر مى دانستند قیامت بر سر آن ها چه مى آورد ، هرگز چنین تقاضایى نداشتند .
البته لحظه قیام قیامت بر همه پوشیده است ، حتى بر پیامبران مرسل و فرشتگان مقرب خدا ، تا هم وسیله تربیت مدام باشد براى مؤمنان و هم آزمون و اتمام حجتى براى منکران ، ولى اصل وقوع آن جاى تردید نیست . و از این جا روشن مى شود كه ایمان به قیامت و دادگاه بزرگ عدل الهى ، مخصوصاً با توجه به این معنى كه هر لحظه احتمال وقوع آن مى رود ، چه تأثیر تربیتى عمیقى در مؤمنان دارد .
در حدیثى از پیامبر اسلام صلى الله علیه و آله مى خوانیم :
مردى با صداى بلند از رسول خدا در يکى از سفرها سؤال كرد و گفت : « اى محمد صلى الله علیه و آله ... ! » پیامبر نیز با صدایى بلند همچون صداى خودش فرمود : « چه مى گویى » ؟
عرض كرد : « مَتَى السّاعَةُ : روز قیامت كى خواهد آمد » ؟
پیامبر فرمود : « اِنَّها كائِنَةٌ فَما اَعْدَدْتَ لَها : قیامت خواهد آمد ، براى آن چه تهیه كرده اى » ؟
عرض كرد : « حُبَّ اللّهِ وَ رَسُولِه : سرمایه من محبت خدا و پیامبر او است » ، پیامبر فرمود : « اَنْتَ مَعَ مَنْ اَحْبَبْتَ : تو با كسى خواهى بود كه او را دوست دارى » .(1)
19 اَللّهُ لَطیفٌ بِعِبادِه يَرْزُقُ مَنْ يَشاءُ وَ هُوَ الْقَوِىُّ الْعَزیزُ
خداوند نسبت به بندگانش لطف دارد ، هر كس را بخواهد روزى مى دهد و او قوى و شکست ناپذیر است .
«لَطیفٌ» دومعنى دارد: يکى صاحب لطف و محبت و مرحمت و دیگر آگاه بودن از امور دقیق و پنهانى و ازآن جاکه روزى دادن به همه بندگان نیاز به این دارد كه از تمام آن ها درهر گوشه
1- « تفسیر مراغى » جلد 25 ، صفحه 32 .
و كنار و سراسر آسمان و زمین آگاه و باخبرباشد درآغاز به لطیف بودنش اشاره مى كند و سپس به مقام رزاقیت و لذا در آیه 6 سوره هود ، بعد از آن كه مى گوید : « روزى همه جنبندگان روى زمین بر خدا است » اضافه مى كند : « وَ يَعْلَمُ مُسْتَقَرَّها وَ مُسْتَوْدَعَها: او قرارگاه و محل نقل و انتقال همه آن هارا مى داند » .
20 مَنْ كانَ يُریدُ حَرْثَ الاْخِرَةِ نَزِدْ لَهُ فى حَرْثِه وَ مَنْ كانَ يُریدُ حَرْثَ الدُّنْيا نُؤْتِه مِنْها وَ ما لَهُ فِى الاْخِرَةِ مِنْ نَصیبٍ
کسى كه زراعت آخرت را بخواهد به او برکت مى دهیم و بر محصولش مى افزاییم و آن ها كه فقط كشت دنیا را مى طلبند كمى از آن به آن ها مى دهیم ، اما در آخرت هیچ نصیبى ندارند .
واژه « حَرْثَ » به طورى كه راغب در مفردات مى گوید : « در اصل به معنى پاشیدن بذر در زمین و مهیا ساختن آن براى زارعت است» و در قرآن مجید نیز كرارا در این معنى به كار رفته .
انسان ها همگى زارعند و این جهان مزرعه ماست ، اعمال ما بذرهاى آن و امکانات الهى بارانى است كه بر آن مى بارد ، اما این بذرها بسیار متفاوت است ، بعضى محصولش نامحدود ، جاودانى و درختانش همیشه خرم و سرسبز و پر میوه ، اما بعضى دیگر محصولاتش بسیار كم ، عمرش كوتاه و زودگذر و میوه هایى تلخ و ناگوار دارد .
جالب این كه در مورد كشت كاران آخرت مى گوید : «نَزِدْ لَهُ فىحَرْثِه : زراعت او را افزون مى كنیم » ولى نمى گوید از تمتع دنیا نیز بى نصیبند ، اما در مورد كشت كاران دنیا مى گوید : «مقدارى از آن را كه مى خواهند به آن ها مى دهیم » بعد مى افزاید : « در آخرت هیچ نصیب و بهره اى ندارند » .
به این ترتیب نه دنیا پرستان به آن چه مى خواهند ، مى رسند و نه طالبان آخرت از دنیا محروم مى شوند ، اما با این تفاوت كه گروه اول با دست خالى به سراى آخرت مى روند و گروه دوم با دست هاى پر .
آیۀ فوق ترسیم گویایى از بینش اسلامى درباره زندگى دنیا است ، دنیایى كه مطلوب با لذات است و دنیایى كه مقدمه جهان دیگر و مطلوب بالغیر ، اسلام به دنیا به عنوان يك
مزرعه مى نگرد كه محصولش در قیامت چیده مى شود .
در حدیثى از پیامبر صلى الله علیه و آله مى خوانیم : « وَ هَلْ تُكِبُّ النّاسِ عَلى مَناخِرِهِمْ فِى النّارِ اِلاّ حَصائِدُ اَلْسِنَتِهِمْ : آیاچیزى مردم را به زور درآتش مى افکند جز محصولات درو شده زبان هاى آن ها » .(1)
این نکته را نیز از آیه فوق مى توان استفاده كرد ، كه دنیا و آخرت هر دو نیاز به تلاش و سعى و كوشش دارد و هیچ كدام بى زحمت و رنج به دست نمى آید ، همان گونه كه هیچ بذر و محصولى بى رنج و زحمت نیست، چه بهتر كه انسان با رنج و زحمتش درختى پرورش دهد ، كه بارش شیرین و همیشگى و دائم و برقرار باشد ، نه درختى كه زود خزان مى شود و نابودمى گردد .
این سخن را با حدیثى از پیامبر گرامى اسلام صلى الله علیه و آله پایان مى دهیم ، فرمود : « كسى كه نیتش دنیا باشد ، خداوند كار او را پریشان مى سازد ، فقر را در برابر او قرار مى دهد و جز آن چه براى او مقرر شده ،
1- «مَحَجَّةُ الْبَيْضاء»، جلد 5، صفحه 193، كتاب آفاتُ اللِّسانِ .
چیزى از دنیا به چنگ نمى آورد و كسى كه نیتش سراى آخرت باشد ، خداوند پراکندگى او را به جمعیت مبدل مى سازد و غنا و بى نیازى را در قلبش قرار مى دهد ، دنیا تسلیم او مى گردد و به سراغ او مى آید » .(1)
این كه در میان علما مشهور است « اَلدُّنْيا مَزْرَعَةُ الاْخِرَةِ » در حقیقت اقتباسى از مجموع بیانات فوق است .
21 اَمْ لَهُمْ شُرَكاءُ شَرَعُوا لَهُمْ مِنَ الدّينِ ما لَمْ يَأْذَنْ بِهِ اللّهُ وَ لَوْلا كَلِمَةُ الْفَصْلِ لَقُضِىَ بَيْنَهُمْ وَ اِنَّ الظّالِمینَ لَهُمْ عَذابٌ اَلیمٌ
آیا معبودانى دارند كه آیینى براى آن ها بى اذن خداوند تشریع كرده اند ؟ اگر مهلت مقررى براى آن ها نبود ، در میانشان داورى مى شد ( و دستور عذاب صادر مى گشت ) و براى ظالمان عذاب دردناکى است .
1- « مجمع البیان » ، ذیل آیات مورد بحث .
خالق و مالك و مدبرعالم هستى تنهااواست و به همین دلیل حق قانون گذارى نیزمخصوص ذات پاك او است و هیچ كس بدون اذن او نمى تواند در قلمرو تشریع او دخالت كند ، بنابراین دربرابر تشریع او هرچه باشد، باطل است .
منظوراز «كَلِمَةُ الْفَصْلِ» مهلت مقررى است كه خداوند به این گونه افراد داده تا آزادى عمل داشته باشند و اتمام حجت بر آن ها بشود .
تعبیر به « ظالِمینَ » درباره مشرکانى كه عقیده به تشریع هایى در برابر قوانین الهى داشتند ، به خاطر وسعتى است كه در مفهوم « ظلم » وجود دارد و به هرکارى كه در غیر موردش صورت گیرد ، اطلاق مى گردد ، ظاهر این است كه منظور از « عَذابٌ اَلیمٌ » عذاب روز قیامت است ، چون این تعبیر در قرآن مجید معمولاً در این معنى به كار مى رود ، آیه بعد نیز گواه بر این حقیقت است .
22 تَرَى الظّالِمینَ مُشْفِقینَ مِمّا كَسَبُوا وَ هُوَ واقِعٌ بِهِمْ وَ الَّذینَ امَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ فى رَوْضاتِ الْجَنّاتِ لَهُمْ ما يَشاؤُنَ عِنْدَ رَبِّهِمْ ذلِكَ
هُوَ الْفَضْلُ الْكَبیرُ
در آن روز ستمگران را مى بینى كه از اعمالى كه انجام داده اند ، سخت بیمناکند ، اما آن ها را فرو مى گیرد ، اما كسانى كه ایمان آوردند و عمل صالح انجام دادند ، در بهترین باغ هاى بهشتند و هرچه بخواهند نزد پروردگارشان براى آن ها فراهم است ، این است فضل بزرگ .
«رَوْضات» جمع «رَوْضَة» به معنى محلى است كه آب و درخت فراوان دارد، لذا به باغ هاى خرم و سرسبز«رَوْضَة»اطلاق مى شود، ازاین تعبیر به خوبى استفاده مى شودکه باغ هاى بهشت متفاوت است و مؤمنان صالح العمل دربهترین باغ هاى بهشت جایشان است و مفهوم این سخن این است كه مؤمنان گنهکار ، هنگامى كه مشمول عفو خداشوند، به بهشت راه مى يابند، هر چند جاى آن ها در «رَوْضات» نیست .
اما فضل الهى درباره مؤمنان صالح العمل به همین جا ختم نمى شود ، آن ها چنان مشمول الطاف او هستند كه : « هر چه بخواهند نزد پروردگارشان براى آن ها فراهم است »
( لَهُمْ ما يَشاؤُنَ عِنْدَ رَبِّهِمْ ) .
و به این ترتیب هیچ موازنه اى بین « عمل » و « پاداش آن ها » وجود ندارد ، بلکه پاداششان از هر نظر نامحدود است ، چراکه جمله « لَهُمْ ما يَشاؤُنَ » گویاى همین حقیقت است .
و از آن جالب تر تعبیر « عِنْدَ رَبِّهِمْ » ( نزد پروردگارشان ) مى باشد كه بیانگر لطف بى حساب خداوند درباره آن ها است ، چه موهبتى از این بالاتر كه به مقام قرب خدا راه يابند ، همان گونه كه درباره شهدامى گوید:«بَلْ اَحْياءٌ عِنْدَرَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ»درباره مؤمنان صالح العمل نیز مى فرماید: «لَهُمْ مايَشاؤُنَ عِنْدَرَبِّهِمْ» .
اصولاً هنگامى كه خداوند بزرگ چیزى را به عنوان « فضل كبیر » توصیف كند ، پیداست به قدرى عظمت دارد كه هر چه فکر كنیم از آن بالاتر است .
و به تعبیر دیگر این بندگان خالص كارشان به جایى مى رسد كه هر چه اراده كنند ، فراهم مى شود ، يعنى پرتوى از قدرت بى پایان پروردگار كه : « اِنَّما اَمْرُهُ اِذا اَرادَ شَيْئا اَنْ يَقُولَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ » ( 82 / يس ) در وجودشان پیدا مى شود ، چه فضیلت و موهبتى از این بالاتر .
23 ذلِكَ الَّذى يُبَشِّرُ اللّهُ عِبادَهُ الَّذینَ امَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ قُلْ لا اَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ اَجْرا اِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِى الْقُرْبى وَ مَنْ يَقْتَرِفْ حَسَنَةً نَزِدْ لَهُ فیها حُسْنا اِنَّ اللّهَ غَفُورٌ شَكُورٌ
این همان چیزى است كه خداوند بندگانش را كه ایمان آورده اند و عمل صالح انجام داده اند ، به آن نوید مى دهد، بگو من هیچ پاداشى از شما بر رسالتم درخواست نمى كنم ، جز دوست داشتن نزدیکانم و هرکس عمل نیکى انجام دهد، بر نیکى اش مى افزاییم چراکه خداوند آمرزنده و شکرگزار است .
دوستى ذوى القربى ، بازگشت به مسأله ولایت و قبول رهبرى ائمه معصومین علیهم السلام از دودمان پیامبر صلى الله علیه و آله مى كند كه در حقیقت تداوم خط رهبرى پیامبر صلى الله علیه و آله و ادامه مسأله ولایت الهیه است و پر واضح است كه قبول این ولایت و رهبرى همانند نبوت پیامبر صلى الله علیه و آله سبب سعادت خود انسان ها است و نتیجه اش به خود آن ها بازگشت مى كند .
در این جا براى این كه به حقیقت محتواى آیه آشناتر شویم ، بهترین راه آن است كه از آیات دیگر قرآن كمك گیریم .
در بسیارى از آیات قرآن مجید مى خوانیم : پیامبران مى گفتند پاداشى از شما در برابر دعوت رسالت نمى خواهیم و پاداش ما تنها بر پروردگار عالمیان است « ما اَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ مِنْ اَجْرٍ اِنْ اَجْرِىَ اِلاّ عَلى رَبِّ الْعالَمینَ » .(1) و در مورد شخص پیامبر اسلام نیز تعبیرات مختلفى دیده مى شود در يك جا مى گوید : « قُلْ ما سَئَلْتُكُمْ مِنْ اَجْرٍ فَهُوَ لَكُمْ اِنْ اَجْرِىَ اِلاّ عَلَى اللّهِ : « بگو پاداشى را كه از شما خواستم تنها به سود شما است، اجر و پاداش من فقط برخداوند است » (47/سبأ) .
و درجاى دیگرمى خوانیم: « قُلْ مااَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ مِنْ اَجْرٍ اِلاّ مَنْ شاءَ اَنْ يَتَّخِذَ اِلى رَبِّه سَبیلاً : بگو من در برابر ابلاغ رسالت هیچ گونه پاداشى از شما مطالبه نمى كنم ، مگر كسانى كه بخواهند راهى به سوى
1- 109، 127، 145، 164، 180/شعراء .
پروردگارشان برگزینند » .
و بالاخره در مورد دیگرى مى گوید : « قُلْ ما اَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ مِنْ اَجْرٍ وَ ما اَنَا مِنَ الْمُتَكَلِّفینَ : من از شما پاداشى نمى طلبم و چیزى بر شما تحمیل نمى كنم » ( 86 / ص ) .
هرگاه این آیات سه گانه را با آیه مورد بحث در كنار هم بگذاریم ، نتیجه گیرى كردن از آن آسان است : در يك جا به كلى نفى اجر و مزد مى كند .
درجاى دیگر مى گوید: من تنها پاداش ازکسى مى خواهم كه راهى به سوى خدا مى جوید .
و در مورد سوم مى گوید : پاداشى را كه از شما خواسته ام براى خود شما است .
و بالاخره درآیه موردبحث مى افزاید : مودّت در قُرْبى پاداش رسالت من است ، يعنى :
من پاداشى از شما خواسته ام كه این ویژگى ها را دارد ، مطلقا چیزى نیست كه نفعش عاید من شود ، صد در صد به سود خود شما است و چیزى است كه راه شما را به سوى خدا هموار مى سازد .
به این ترتیب آیا جز مسأله ادامه خط مکتب پیامبر صلى الله علیه و آله به وسیله رهبران الهى و
جانشینان معصومش كه همگى از خاندان او بوده اند ، امر دیگرى مى تواند باشد ؟ منتها چون مسأله مودت پایه این ارتباط بوده ، در این آیه با صراحت آمده است .
جالب این كه غیر از آیه مورد بحث در قرآن مجید در پانزده مورد دیگر كلمه « القُرْبى » به كار رفته كه در تمام آن ها به معنى خویشاوندان و نزدیکان است ، با این حال معلوم نیست چرا بعضى اصرار دارند كه « قربى » منحصرا در این جا به معنى « تَقَرُّب الى الله » بوده باشد و معنى ظاهر و واضح آن را كه در همه جا در قرآن به كار رفته است ، كنار بگذارند .
این نکته نیز قابل توجه است كه در پایان همین آیه مورد بحث مى افزاید : « آن كس كه عمل نیکى انجام دهد بر نیکى عملش مى افزاییم ، چراکه خداوند آمرزنده و شکرگزار است و به اعمال بندگان جزاى مناسب مى دهد » ( وَ مَنْ يَقْتَرِفْ حَسَنَةً نَزِدْ لَهُ فیها حُسْنا اِنَّ اللّهَ غَفُورٌ شَكُورٌ ) .
چه حسنه اى از این برتر كه انسان خود را همیشه در زیر پرچم رهبران الهى قرار دهد ، حبّ آن ها را در دل گیرد و خط آن ها را ادامه دهد ، در فهم كلام الهى آن جا كه مسائل براى او ابهام پیدا كند از آن ها توضیح بخواهد ، عمل آن ها را معیار
قرار مى دهد و آن ها را الگو و اسوه خود سازد .
شاهد گویاى دیگر براى تفسیر فوق این كه روایات فراوانى در منابع اهل سنت و شیعه از شخص پیامبر صلى الله علیه و آله نقل شده كه نشان مى دهد منظور از « قربى » اهل بیت و نزدیکان و خاصان پیامبرند ، به عنوان نمونه :
✓ 1 - « احمد » در فضایل الصاحبه با سند خود از سعید بن جبیر از عامر چنین نقل مى كند : « هنگامى كه آیه "قُلْ لا اَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ اَجْرا اِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِى الْقُرْبى" نازل شد ، اصحاب عرض كردند : اى رسول خدا ، خویشاوندان تو كه مودت آن ها بر ما واجب است ، كیانند ؟ فرمود : على و فاطمه و دو فرزند آن دواین سخن را سه بار تکرارفرمود » . (1)
1- « قرطبى » جلد 8 ، صفحه 5843 ، ذیل آیه مورد بحث .
✓ 2 - در «مستدرك الصحیحین» از امام «على بن الحسین» (علیه السلام)نقل شده كه وقتى امیر مؤمنان على (علیه السلام)به شهادت رسید ، حسن بن على (علیه السلام)در میان مردم خطبه خواند كه بخشى از آن این بود : « من از خاندانى هستم كه خداوند مودت آن ها را بر هر مسلمانى واجب كرده است و به پیامبرش فرموده : "قُلْ لا اَسْئَلُكُمْ..." منظور خداوند از " اکتساب حسنه" مودت ما اهل بیت است » .(1)
✓ 3 - مرحوم طبرسى مفسر معروف از « شواهد التنزیل » حاکم حسکانى كه از مفسران و محدثان معروف اهل سنت است ، از « ابى امامه » باهلى چنین نقل مى كند : پیامبر اسلام صلى الله علیه و آله فرمود : « خداوند انبیاء را از درختان مختلفى آفرید ، ولى من و على (علیه السلام)را از درخت واحدى ، من اصل آنم و على شاخه آن ، فاطمه موجب بارورى آن است و حسن حسین میوه هاى آن و شیعیان ما برگ هاى آنند ..سپس افزود : اگر كسى خدا را در میان صفا ومروه هزار سال و سپس هزار سال و از آن پس هزار سال ،
1- « مستدرك الصححین » ، جلد 3 ، صفحه 172 .
عبادت كند ، تا همچون مشك كهنه شود ، اما محبت ما را نداشته باشد ، خداوند او را به صورت درآتش مى افکند ، سپس این آیه را تلاوت فرمود : "قُلْ لا اَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ اَجْرا اِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِى الْقُرْبى" .
« زمخشرى » در « كشاف » حدیثى نقل كرده كه فخر رازى و قرطبى نیز در تفسیرشان از او اقتباس كرده اند : حدیث مزبور به وضوح مقام آل محمد صلى الله علیه و آله و اهمیت حب آن ها را بیان مى دارد، مى گوید : رسول خدا صلى الله علیه و آله فرمود :
« هر كس با محبت آل محمد صلى الله علیه و آله بمیرد شهید از دنیا رفته .
آگاه باشید هر كس با محبت آل محمد صلى الله علیه و آله از دنیا رود بخشوده است .
آگاه باشید هر كس با محبت آل محمد صلى الله علیه و آله از دنیا رود با توبه از دنیا رفته .
آگاه باشید هر كس با محبت آل محمد صلى الله علیه و آله از دنیا رود مؤمن كامل الایمان از دنیا رفته و ... .(1)
1- « تفسیر كشاف » جلد 4 ، صفحه 220 و 221 .
24 اَمْ يَقُولُونَ افْتَرى عَلَى اللّهِ كَذِبا فَأِنْ يَشَأِ اللّهُ يَخْتِمْ عَلى قَلْبِكَ وَ يَمْحُ اللّهُ الْباطِلَ وَ يُحِقُّ الْحَقَّ بِكَلِماتِه اِنَّهُ عَلیمٌ بِذاتِ الصُّدُورِ
آن ها مى گویند ، او بر خدا دروغ بسته ، ولى اگر خدا بخواهد بر قلب تو مهر مى نهد ( و قدرت اظهار این آیات را از تو مى گیرد ) و باطل را محو مى كند و حق را به فرمانش پابرجا مى سازد، چراکه او به آن چه در درون دل ها است آگاه است .
این در حقیقت اشاره به استدلال منطقى معروفى است كه اگر كسى دعوى نبوت كند و معجزات و آیات بینات بر دست و زبان او ظاهر شود و مورد حمایت و نصرت الهى قرارگیرد ، اما او بر خدا دروغ بندد ، حکمت خداوند ایجاب مى كند كه آن معجزات و حمایتش را از او بگیرد و رسوایش سازد ، همان گونه كه در آیه 44 تا 46 سوره حاقه آمده است : « وَ لَوْ تَقَوَّلَ عَلَيْنا بَعْضَ الاَْقاویلِ لاََخَذْنا مِنْهُ بِالْيَمینِ ثُمَّ لَقَطَعْنا مِنْهُ الْوَتینَ : هرگاه او دروغى بر ما ببندد ما او را با قوت و قدرت مى گیریم و مجازات مى كنیم و رگ قلب او را مى بریم » .
سپس براى تأکید این مطلب مى افزاید : ( وَ يَمْحُ اللّهُ الْباطِلَ وَ يُحِقُّ الْحَقَّ بِكَلِماتِه ) .
این وظیفه خداوند است كه بر اساس حکمتش حق را آشکار و باطل را رسوا سازد ، با این حال چگونه اجازه مى دهد ، كسى بر او دروغ بندد و در عین حال ياریش كند و معجزات بر دستش آشکار سازد .
و اگر تصور شود كه ممکن است پیامبر پنهان از علم خدا دست به چنین كارى زند ، اشتباه بزرگى است، « چراکه او به آن چه در درون دل هاست ، آگاه است » ( اِنَّهُ عَلیمٌ بِذاتِ الصُّدُورِ ).
« ذات » به معنى صاحب است و به این ترتیب جمله « اِنَّهُ عَلیمٌ بِذاتِ الصُّدُورِ » مفهومش این است كه خداوند از افکار و عقایدى كه حاکم بر دل هاست و گویى صاحب و مالك آن شده ، باخبر است و این اشاره لطیفى است به حاکمیت و استقرار افکار بر قلوب و ارواح انسان ها .
25 وَ هُوَ الَّذى يَقْبَلُ التَّوْبَةَ عَنْ عِبادِه وَ يَعْفُوا عَنِ السَّيِّئاتِ وَ يَعْلَمُ ما تَفْعَلُونَ
او كسى است كه توبه را از بندگانش مى پذیرد و گناهان را مى بخشد و آن چه را انجام مى دهید ، مى داند .
از آن جا كه خداوند راه بازگشت را همواره به روى بندگان باز مى گذارد ، كرارا در آیات قرآن بعد از مذمت از اعمال زشت مشرکان و گنهکاران به مسأله گشوده بودن درهاى توبه اشاره مى كند ، اما اگر تظاهر به توبه كنید ، ولى در خفا كار دیگر انجام دهید ، تصور نکنید كه از دیده تیزبین علم پروردگار مخفى خواهد ماند ، نه « او آن چه را انجام مى دهید ، مى داند »
( وَ يَعْلَمُ ما تَفْعَلُونَ ) .
26 وَ يَسْتَجیبُ الَّذینَ امَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ وَ يَزیدُهُمْ مِنْ فَضْلِه وَالْكافِرُونَ لَهُمْ عَذابٌ شَدیدٌ
و درخواست كسانى را كه ایمان آورده اند و عمل صالح انجام داده اند ، اجابت مى كند و از فضلش بر آن ها مى افزاید ، اما براى كافران عذاب شدیدى است .
خداوند هر گونه درخواستى را مؤمنان صالح العمل داشته باشند ، مى پذیرد و از آن بالاتر امورى را كه شاید به فکر آن ها نیامده است كه از خدا درخواست كنند ، از فضلش به
آن ها مى بخشد و این نهایت لطف و مرحمت خداوند درباره مؤمنان است .
در حدیثى از امام صادق (علیه السلام)از پیغمبر گرامى اسلام صلى الله علیه و آله در تفسیر « وَ يَزیدُهُمْ مِنْ فَضْلِه » مى خوانیم : « اَلشَّفاعَةُ لِمَنْ وَجَبَتْ لَهُ النّارُ مِمَّنْ اَحْسَنَ اِلَيْهِمْ فِى الدُّنْيا : آن چه را خداوند
از فضلش بر آن ها مى افزاید ، شفاعت براى كسانى است كه در دنیا به آن ها نیکى كرده اند ، اما ( بر اثر سوء اعمالشان ) مستحق آتش دوزخ شده اند » .(1) این حدیث پرمعنى نیز مفهومش این نیست كه فضل اضافى خداوند منحصر به این است ، بلکه بیان يکى از مصداق هاى روشن آن است .
27 وَ لَوْ بَسَطَ اللّهُ الرِّزْقَ لِعِبادِه لَبَغَوْا فِى الاَْرْضِ وَ لكِنْ يُنَزِّلُ بِقَدَرٍ ما يَشاءُ اِنَّهُ بِعِبادِه خَبیرٌ بَصیرٌ
هرگاه خداوند روزى را بر بندگانش وسعت بخشد ، در زمین طغیان و ستم مى كنند ،
1- «مجمع البیان» ذیل آیات موردبحث .
لذا به مقدارى كه مى خواهند نازل مى كند كه او نسبت به بندگانش آگاه و بینا است .
شبیه این معنى در آیه 6 و 7 سوره علق آمده است : « اِنَّ الاِْنْسانَ لَيَطْغى اَنْ رَاآهُ اسْتَغْنى : انسان طغیان مى كند هرگاه احساس بى نیازى و غنى نماید » .
و به راستى چنین است و مطالعه در حال انسان ها گواه صادق این واقعیت است كه وقتى دنیا به آن ها روى مى آورد و صاحب زندگى مرفه مى شوند و مسیر حوادث بر وفق مراد آن ها است ، دیگر خدا را بنده نیستند ، به سرعت از او فاصله مى گیرند ، در دریاى شهوات غرق مى شوند و آن چه ناگفتنى است ، آن مى كنند و هر گونه ظلم و ستم و فساد را در زمین گسترش مى دهند . دراین جا دو سؤال پیش مى آید :
نخست این كه اگر برنامه تقسیم روزى چنین است ، پس چرا گروهى را مى بینیم كه روزى فراوان دارند و طغیان و فساد كرده اند و دنیا را به تباهى كشانده اند و خداوند جلو آن هارا نگرفته، هم در مقیاس افراد و هم در مقیاس دولت هاى غارتگر زورگو .
در پاسخ این سؤال باید به این نکته توجه داشت كه گاه گسترش روزى وسیله اى است براى امتحان و آزمایش ، چراکه همه انسان ها باید در این جهان آزمایش شوند ، گروهى نیز با ثروت آزمایش مى شوند .
و گاه به خاطر این است كه هم خودشان و هم انسان هاى دیگر بدانند ، كه ثروت خوشبختى نمى آفریند ، شاید راه را پیدا كنند و به سوى خدا بازگردند ، هم اکنون جامعه هایى را مى بینیم كه غرق انواع نعمت و ثروت و رفاهند و در عین حال گرفتار انواع مصائب و بدبختى ها مى باشند ، ناامنى ، كشتار ، آلودگى فراوان اخلاقى ، اضطراب و انواع نگرانى ها جسم و روح آن ها را فرا گرفته است .
گاهى نیز ثروت بى حساب يك مجازات الهى است كه خدا بعضى را گرفتار آن مى سازد ، دورنماى زندگانیشان دل انگیز ، اما اگر از نزدیك نگاه كنیم مى بینیم از خودشان بدبخت تر خودشانند ، در این زمینه سرگذشت هاى فراوانى ازسلاطین ثروت دنیا وجوددارد كه بسیارى شنیده اید و نقل آن ها سخن را به درازا مى كشد .
سؤال دیگر این كه : آیا مفهوم این سخن این نیست كه هرگاه انسان فقیر و محروم است ، نباید دست و پایى براى وسعت روزى كند ، به احتمال این كه خدا مصلحت او را در این دانسته است ؟
در پاسخ این سؤال نیز باید توجه داشت كه گاهى كمبود روزى به خاطر سستى و تنبلى خود انسان است ، این كمبودها و محرومیت ها خواست حتمى خداوند نیست ، بلکه نتیجه اعمال او است كه دامنگیرش شده و اسلام بر اساس اصل سعى و كوشش كه هم در آیات قرآن منعکس است و هم در سنت پیامبر صلى الله علیه و آله و ائمه هدى علیهم السلام همه را دعوت به تلاش و جهاد كرده است .
ولى هرگاه انسان نهایت تلاش خود را به كار گرفت ، در عین حال درها به روى او بسته شد ، باید بداند در این امر مصلحتى بوده ، بى تابى نکند ، مأیوس نشود ، زبان به كفران نگشاید و به تلاش خود ادامه دهد و تسلیم رضاى الهى نیز باشد .
این نکته نیز قابل ذکر است كه تعبیر به « عِبادِه » ( بندگانش ) هرگز منافاتى با طغیان آن ها
در صورت گسترش روزى ندارد ، چراکه این تعبیر در مورد بندگان خوب و بد و متوسط الحال همه به كار مى رود ، مانند « قُلْ يا عِبادِىَ الَّذینَ اَسْرَفُوا عَلى اَنْفُسِهِمْ لا تَقْنَطُوا مِنْ رَحْمَةِ اللّهِ : بگو اى بندگان من كه درباره خویش اسراف كرده اید ، از رحمت خدا نومید نشوید » .
28 وَ هُوَ الَّذى يُنَزِّلُ الْغَيْثَ مِنْ بَعْدِ ما قَنَطُوا وَ يَنْشُرُ رَحْمَتَهُ وَ هُوَ الْوَلِىُّ الْحَمیدُ
او كسى است كه باران نافع را بعد از آن كه مأیوس شدند نازل مى كند و دامنه رحمت خویش را مى گستراند و او ولى و حمید است .
این آیه در عین این كه بیان نعمت و لطف پروردگار است از آیات و نشانه هاى توحید نیز سخن مى گوید ، چراکه نزول باران نظام بسیار دقیق و حساب شده اى دارد ، از موقعى كه آفتاب بر اقیانوس ها مى تابد و ذرات لطیف آب را از املاح جدا كرده و به صورت توده هاى ابر به آسمان مى فرستد و هنگامى كه قشر سرد فوقانى هوا آن ها را متراکم مى سازد و سپس بادها آن ها را بر دوش خود حمل مى كنند و بر فراز زمین هاى تشنه و خشکیده مى برند و براثر برودت و فشار مخصوص هوا تبدیل به دانه هاى كوچك
باران مى شود ، كه به نرمى برزمین نشیند و در آن نفوذ مى كند ، بى آن كه ویرانى بیافریند .
آرى اگر این نظام را بادقت بررسى كنیم ، نشانه هاى علم و قدرت خداوند در آن نمایان است ، او ولى حمیدى است كه نیازهاى بندگان را تأمین كرده و آن ها را مشمول الطاف خویش مى گرداند. قابل توجه این كه « غَيْث » ، چنان كه بسیارى از مفسران و بعضى از اهل لغت تصریح كرده اند ، به معنى باران نافع است ، در حالى كه مطر به هر گونه باران گفته مى شود ، خواه نافع باشد يا غیر نافع .
و لذا به دنبال آن جمله « وَ يَنْشُرُ رَحْمَتَهُ » ( رحمت خود را گسترش مى دهد ) آمده است .
چه تعبیر زیبا و جامعى ، رحمت خود را در زنده كردن زمین هاى مرده ، در رویانیدن گیاهان ، در شستشوى هوا ، در تأمین آب آشامیدنى انسان ها و موجودات زنده دیگر و خلاصه در تمام زمینه ها مى گستراند .
اگرانسان بخواهد مفهوم این جمله قرآنى را درك كند، باید پس از نزول باران دریك ساعت آفتابى، قدم به كوه و دشت و بیابان بگذارد و لطافت و زیبایى و طراوت را كه رحمت گستردۀ
خدا است ، در همه جا مشاهده كند .
29 وَ مِنْ ایاتِه خَلْقُ السَّمواتِ وَ الاَْرْضِ وَ ما بَثَّ فیهِما مِنْ دابَّةٍ وَ هُوَ عَلى جَمْعِهِمْ اِذا يَشاءُ قَدیرٌ
و از آیات او است آفرینش آسمان ها و زمین و آن چه از جنبندگان در آن ها خلق و منتشر نموده و او هرگاه بخواهد قادر بر جمع آن ها است .
آسمان ها با آن همه عظمت ، با آن منظومه ها و كهکشان ها و میلیون ها میلیون ستاره عظیم و درخشان ، آسمان ها با آن نظامى كه انسان از مطالعه آن در حیرت فرو مى رود و زمین با انواع منابع حیاتیش ، با گیاهان متنوع و رنگارنگ و گل ها و میوه ها ، با انواع مواهب و برکات و انواع زیبایى هایش ، همه آیات و نشانه هاى او است ، این از يك سو .
از سوى دیگر جنبندگان زمین و آسمان ، انواع پرندگان ، صدها هزار نوع حشرات ، انواع حیوانات وحشى و اهلى و خزندگان و ماهیان بسیار كوچك و ظریف و غول پیکر و عظیم و انواع آبزیان و عجایب و شگفتى هایى كه در ساختمان هر يك از آن ها به كار رفته و از
همه مهم تر در اصل حقیقت « حیات » و زندگى و اصول اسرارآمیزى كه بر آن حاکم است ، كه هنوز بعد از هزاران سال مطالعه میلیون ها دانشمند ، كسى به عمق آن نرسیده ، همه و همه آیات خدا است .
جالب این كه « دابَّة » هم موجودات زنده ذره بینى را شامل مى شود كه داراى حرکت ظریف و مرموزى است و هم حیوانات غول پیکرى كه ده ها متر طول و ده ها تن وزن دارد ، هر يك به نوعى تسبیح حق مى گویند و ثناخوان او هستند و با زبان حال بیانگر عظمت و قدرت و علم بى پایان او. و در پایان آیه مى فرماید :( وَ هُوَ عَلى جَمْعِهِمْ اِذا يَشاءُ قَدیرٌ ) .
در این كه منظور از جمع كردن تمام جنبندگان در این آیه چیست ، بسیارى از مفسران آن را به معنى ، جمع براى حساب و جزاى اعمال در قیامت دانسته اند و مى توان آیاتى را كه از قیامت به عنوان « يَوْمُ الْجَمْع » ياد مى كند ، گواه بر این معنا گرفت ( مانند آیه 7 همین سوره شورى و 9 / تغابن ) .
دراین صورت این سؤال پیش مى آیدکه آیا همه جنبندگان درقیامت محشور مى شوند، حتى
غیر انسان ها؟ بلکه گاه گفته مى شودکه «دابَّة» ( جنبنده ) معمولاً به غیر انسان ها اطلاق مى شود، در این صورت این مشکل مطرح خواهد شد كه چگونه جنبندگان غیر انسان حشر و حساب دارند، درحالى كه عقل و شعور و تکلیفى ندارند .
پاسخ این سؤال را ذیل آیه 38 سوره انعام داده ایم و گفتیم زندگى بسیارى از حیوانات آمیخته با نظام جالب و شگفت انگیزى است ، چه مانعى دارد كه این اعمال بیانگر نوعى عقل و شعور در آن ها باشد ، چه لزومى دارد كه همه این ها را به غریزه تقسیم كنیم ؟ در این صورت نوعى از حشر و حساب براى آن ها متصور خواهد بود ( شرح بیشتر این موضوع را در جلد پنجم تفسیر نمونه صفحه 224 به بعد ذیل آیه فوق مطالعه فرمایید ) . این احتمال هم نیز در تفسیر آیه مورد بحث وجود دارد كه منظور از جمع نقطه مقابل بَثّ ( پراکندن ) است كه هر گاه خدا بخواهد آن ها را جمع و نابود و منقرض مى سازد .
از نکات قابل ملاحظه اى كه از این آیه استفاده مى شود ، این است كه دلالت بر وجود
انواع موجودات زنده در آسمان ها دارد ، گرچه هنوز دانشمندان به صورت قاطعى در این زمینه قضاوت نمى كنند ، همین قدر سربسته مى گویند : « در میان كواکب آسمان به احتمال قوى ستارگان زیادى هستند كه داراى موجودات زنده اند ، ولى قرآن با جمله « وَ ما بَثَّ فیهِما مِنْ دابَّةٍ » ( آن چه در آسمان و زمین ازجنبندگان گسترده است )باصراحت این حقیقت را اعلام مى داردکه در پهنه آسمان نیز جنبندگان زنده فراوان است. و این كه بعضى از مفسران احتمال داده اند « فیهِما » منحصر به كره زمین باشد ، بسیار بعید به نظر مى رسد ، زیرا « ضمیر تثنیه » است و به آسمان و زمین هر دو برمى گردد ، همان گونه كه تفسیر « دابَّة » به فرشتگان آسمان ، تفسیرى است بسیار بعید ، چراکه « دابَّة » معمولاً به جنبندگان مادى اطلاق مى شود .
این معنى از آیات متعدد دیگر قرآن مجید نیز استفاده مى شود .
در حدیث معروفى از امیر مؤمنان امام على بن ابیطالب (علیه السلام) نقل شده است كه فرمود : « هذِهِ النُّجُومُ الَّتى فِى السَّماءِ مَدائِنُ مِثْلُ الْمَدائِنِ الَّتى فِى الاَْرْضِ مَرْبُوطَةٌ كُلُّ مَدینَةٍ اِلى عَمُودٍ مِنْ نُورٍ: این ستارگانى كه در آسمان است ، شهرهایى همچون شهرهاى زمین دارد ، هر شهرى با شهر دیگر
(هرستاره اى باستاره دیگر) باستونى از نور مربوط است » .(1)
روایات متعدد دیگرى نیز در این زمینه نقل شده است ( براى اطلاع بیشتر مى توان به كتاب « الهیئة و الاسلام » مراجعه كرد ) .
30 وَ ما اَصابَكُمْ مِنْ مُصیبَةٍ فَبِما كَسَبَتْ اَيْدیكُمْ وَ يَعْفُوا عَنْ كَثیرٍ
هر مصیبتى به شما رسد به خاطر اعمالى است كه انجام داده اید و بسیارى را نیز عفو مى كند.
دراین آیه نکاتى است كه باید به آن توجه داشت :
✓ 1 - این آیه به خوبى نشان مى دهد ، مصائبى كه دامن گیر انسان مى شود ، يك نوع مجازات الهى و هشدار است ( هر چند استثنائاتى دارد كه بعد به آن اشاره خواهد شد ) و به
1- « سفینة البحار » ماده نجم ، جلد 20 صفحه 574 .
این ترتیب يکى از فلسفه هاى حوادث دردناك و مشکلات زندگى روشن مى شود .
جالب این كه درحدیثى از امیرمؤمنان على (علیه السلام) مى خوانیم، كه از پیامبر گرامى خدا صلى الله علیه و آله نقل مى كند كه فرمود: « خَيْرُ اآيَةٍ فى كِتابِ اللّهِ هذِهِ الاْيَةُ ، يا عَلِىُّ ما مِنْ خَدْشِ عُودٍ وَ لا نَكْبَةِ قَدَمٍ اِلاّ بِذْنْبٍ وَ ما عَفَى اللّهُ عَنْهُ فِى الدُّنْيا فَهُوَ اَكْرَمُ مِنْ اَنْ يَعُودَ فیهِ وَ ما عاقَبَ عَلَيْهِ فِى الدُّنْيا فَهُوَ اَعْدَلُ مِنْ اَنْ يُثَنّى عَلى عَبْدِه : این آیه ( وَ ما اَصابَكُمْ مِنْ مُصیبَةٍ ... ) بهترین آیه در قرآن مجید است ، اى على هر خراشى كه ازچوبى بر تن انسان واردمى شود و هرلغزش قدمى، براثر گناهى است كه از او سرزده و آن چه خداوند دردنیا عفو مى كند، گرامى تراز آن است كه ( در قیامت ) در آن تجدید نظر فرماید و آن چه را كه در این دنیا عقوبت فرموده، عادل تر ازآن است كه در آخرت باردیگر كیفر دهد » . (1)
و به این ترتیب این گونه مصائب علاوه بر این كه بار انسان را سبك
1- « مجمع البیان » ، جلد 9 ، صفحه 31 ، ذیل آیات مورد بحث .
مى كند ، او را نسبت به آینده كنترل خواهد نمود .
✓ 2 - گرچه ظاهر آیه عام است و همه مصائب را دربرمى گیرد ، ولى مطابق معمول در عمومات ، استثناهایى وجود دارد ، مانند مصائب و مشکلاتى كه دامن گیر انبیاء و ائمه معصومین علیهم السلام مى شد كه براى ترفیع مقام آن ها بود .
و هم چنین مصائبى كه گریبان غیر معصومین را مى گیرد و جنبه آزمون دارد و يا مصائبى كه بر اثر ندانم كارى ها و عدم دقت و مشورت و سهل انگارى در امور حاصل مى شود ، كه اثر تکوینى اعمال خود انسان ها است .
و به تعبیر دیگر جمع میان آیات مختلف قرآن و روایات ایجاب مى كند كه عموم این آیه در مواردى تخصیص پیدا كند و این مطلب تازه اى نیست كه مایه گفتگوى بعضى از مفسران شده است . كوتاه سخن این كه مصائب و گرفتارى هاى سخت ، فلسفه هاى مختلفى دارد كه در بحث هاى توحیدى و مباحث عدل الهى ، به آن اشاره شده است .
شکوفایى استعدادها تحت فشار مصائب ، هشدار نسبت به آینده ، آزمون الهى ، بیدارى
از غرور و غفلت و كفاره گناه و ... .
اما از آن جا كه بیشتر موارد آن جنبه كیفرى و كفاره اى دارد ، آیه فوق آن را به صورت عموم مطرح ساخته است .
و لذا در حدیثى مى خوانیم : هنگامى كه امام على بن الحسین وارد بر يزید شد ، يزید نگاهى به او كرد و گفت : « يا عَلِىُّ ما اَصابَكُمْ مِنْ مُصیبَةٍ فَبِما كَسَبَتْ اَيْدیكُمْ » ( اشاره به این كه حوادث كربلا نتیجه اعمال خود شما بود ) . ولى امام على بن الحسین فورا در پاسخ فرمود : « كَلاّ ما هذِه فینا نَزَلَتْ ، اِنَّما نَزَلَ فینا "ما اَصابَ مِنْ مُصیبَةٍ فِى الاَْرْضِ وَ لا فى اَنْفُسِكُمْ اِلاّ فى كِتابٍ مِنْ قَبْلِ اَنْ نَبْرَأَها اِنَّ ذلِكَ عَلَى اللّهِ يَسیرٌ لِكَيْلا تَأْسَوْا عَلى ما فاتَكُمْ وَ لا تَفْرَحُوا بِما اآتاكُمْ"(1) فَنَحْنُ الَّذینَ لا نَأْسى عَلى ما فاتَنا مِنْ اَمْرِ الدُّنْيا وَ لا نَفْرَحُ بِما اوُتینا :(2)
1- 22 و 23 / حدید .
2- « نور الثقلین » ، جلد 4 ، صفحه 580 .
چنین نیست ، این آیه در مورد ما نازل نشده ، آن چه درباره ما نازل شده آیه دیگرى است كه مى گوید : هر مصیبتى در زمین يا در جسم و جان شما روى دهد ، پیش از آفرینش شما در كتاب ( لوح محفوظ ) بوده و آگاهى بر این امر بر خداوند آسان است ، این براى آن است كه شما به خاطر آن چه از دست مى دهید ، غمگین نشوید و به خاطر آن چه در دست دارید ، زیاد خوشحال نباشید ( هدف از این مصائب عدم دلبستگى شما به مواهب زودگذر دنیا است و يك نوع تربیت و آزمون براى شما است ). سپس امام افزود : « ما كسانى هستیم كه هرگز به خاطر آن چه از دست داده ایم ، غمگین نخواهیم شد و به خاطر آن چه در دست داریم ، خوشحال نیستیم "همه را زودگذر مى دانیم و چشم به لطف و عنایت خدا بسته ایم" » .
این سخن را با حدیث دیگرى از امام صادق (علیه السلام)پایان مى دهیم : هنگامى كه از حضرتش تفسیر آیه فوق را خواستند ، فرمود : « مى دانید على (علیه السلام) و اهل بیتش بعد از او گرفتار مصائبى شدند ، آیا به خاطر اعمالشان بود؟ درحالى كه آن ها اهل بیت طهارتند و معصوم ازگناه » ، سپس افزود : « اِنَّ رَسُولَ اللّهِ كانَ يَتُوبُ اِلَى اللّهِ وَ يَسْتَغْفِرُ فى كُلِّ يَوْمٍ وَ لَيْلَةٍ مِأَةَ مَرَّةٍ مِنْ غَيْرِ ذَنْبٍ اِنَّ اللّهَ يَخُصُّ اَوْلِيائَهُ بِالْمَصائِبِ لِيَأْجُرَ هُمْ عَلَيْها مِنْ غَيْرِ ذَنْبٍ : رسول خدا صلى الله علیه و آله پیوسته توبه مى كرد و
در هر شبانه روز صد بار استغفار مى نمود ، بى آن كه گناهى مرتکب شده باشد ، خداوند براى اولیاء و دوستانش مصائبى قرار مى دهد تا به خاطر صبر در برابر آن از او پاداش گیرند ، بى آن كه گناهى مرتکب شده باشند » . (1)
✓ 3 - گاه بعضى دراین مسأله تردیدکرده اندکه مصائب در آیه فوق اشاره به مصائب دنیا باشد،چراکه دنیا دار عمل است نه دار پاداش و كیفر.
ولى این اشتباه بزرگى است ، چراکه « آیات » و « روایات » فراوانى نشان مى دهد كه گاه انسان در همین دنیا گوشه اى از كیفر اعمالش را مى بیند و این كه مى گویند : دنیا دار مجازات نیست ، يعنى تمام حساب ها تصفیه نمى شود ، نه این كه مطلقا مجازاتى وجود ندارد و انکار این حقیقت از نظر آشنایان به آیات و روایات ، شبیه انکار يك امر بدیهى است .
✓ 4 - گاه مصائب ، جنبه دست جمعى دارد و محصول گناهان جمعى است ، همان گونه
1- « نور الثقلین » ، جلد 4 ، صفحه 581 .
که در آیه 41 سوره روم مى خوانیم : « ظَهَرَ الْفَسادُ فِى الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ بِما كَسَبَتْ اَيْدِى النّاسِ لِيُذیقَهُمْ بَعْضَ الَّذى عَمِلُوا لَعَلَّهُمْ يَرْجِعُونَ : فساد در خشکى و دریا به خاطر اعمال مردم آشکار شد ، تا نتیجه بعضى از اعمالى را كه انجام داده اند ، به آن ها بچشاند ، شاید بازگردند » .
روشن است كه این درباره جوامع انسانى است ، كه به خاطر اعمالشان گرفتار نابسامانى ها مى شوند . و در آیه 11 سوره رعد آمده است : « اِنَّ اللّهَ لا يُغَيِّرُ ما بِقَوْمٍ حَتّى يُغَيِّرُوا ما بِاَنْفُسِهِمْ : خداوند سرنوشت هیچ جمعیتى را تغییر نمى دهد ، مگر این كه خویشتن را تغییر دهند » .
و امثال این آیات كه گواهى مى دهد ، در میان اعمال انسان و نظام تکوینى زندگى او ارتباط و پیوند نزدیکى وجود دارد ، كه اگر بر اصول فطرت و قوانین آفرینش گام بردارند ، برکات الهى شامل حال آن ها مى شود و هرگاه فاسد شوند ، زندگى آن ها به فساد مى گراید .
و گاه ممکن است این قضیه در مورد فرد فرد انسان ها صادق شود و هر كس در مقابل گناهى كه مرتکب مى شود ، به مصیبتى در جسم و جان يا اموال و متعلقاتش گرفتار گردد ،
همان طور كه در آیه فوق آمده است . (1)
این تصور براى بسیارى وجود دارد كه گمان مى كنند رابطه اعمال انسان با جزاى الهى ، همان رابطه قراردادى است كه شبیه آن در مورد قوانین دنیا و پاداش و كیفر آن وجود دارد ، در حالى كه بارها گفته ایم كه این ارتباط ، به يك نوع ارتباط تکوینى شبیه تر است تا ارتباط تشریعى و قراردادى و به تعبیر دیگر پاداش كیفرها « بیشتر بازتاب طبیعى و تکوینى اعمال انسان هااست كه دامن آن ها را مى گیرد » .
آیات فوق شاهد گویایى براى این واقعیت است .
در این زمینه روایات زیادى در منابع اسلامى وارد شده كه به گوشه اى از آن
1- « المیزان » ، جلد 18 ، صفحه 61 .
براى تکمیل این بحث اشاره مى كنیم .
✓ 1 - در يکى از خطبه هاى نهج البلاغه آمده است : « هیچ ملتى از آغوش ناز و نعمت زندگى گرفته نشد ، مگر به واسطه گناهانى كه انجام دادند زیرا خداوند هرگز به بندگانش ستم روا نمى دارد ، هرگاه مردم در موقع نزول بلاها و سلب نعمت ها با صدق نيّت به پیشگاه خدا تضرع كنند و با دل هاى پر اشتیاق و آکنده از
مهرخدا از او درخواست جبران نمایند مسلماً آن چه از دستشان رفته به آن ها بازمى گرداند و هرگونه مفسده اى را براى آن ها اصلاح مى كند » .(1)
✓ 2 - در « جامع الاخبار » حدیث دیگرى از امیرمؤمنان على نقل شده است كه فرمود : « اِنَّ الْبَلاءَ لِلظّالِمِ اَدَبٌ وَ لِلْمُؤْمِنِ امْتِحانٌ وَ لِلاَْنْبِياءِ دَرَجَةٌ وَ لِلاَْوْلِياءِ كَرامَةٌ : بلاها براى ظالم تأدیب است و براى مؤمنان امتحان و براى پیامبران درجه و براى اولیاء كرامت و مقام است » .(2)
1- « نهج البلاغه » ، خطبه 178 .
2- « بحار الانوار » ، جلد 81 ، صفحه 198 .
این حدیث شاهد گویایى است براى آن چه در مورد استثناهاى آیه بیان كردیم .
✓ 3 - در حدیث دیگرى در « كافى » از حضرت امام صادق آمده است كه فرمود :
« اِنَّ الْعَبْدَ اِذا كَثُرَتْ ذُنُوبُهُ وَ لَمْ يَكُنْ عِنْدَهُ مِنَ الْعَمَلِ ما يُكَفِّرُها ، ابْتَلاهُ بِالْحُزْنِ لِيُكَفِّرَها : هنگامى كه انسان گناهش افزون شود و اعمالى كه آن را جبران كند ، نداشته باشد ، خداوند او را گرفتار اندوه مى كند تا گناهانش را تلافى كند » .(1)
تازه همه این ها غیر از گناهانى است كه خداوند طبق صریح آیه فوق مشمول عفو و رحمتش قرارمى دهد، كه آن نیز به نوبه خود بسیار است .
ممکن است كسانى از این حقیقت قرآنى سوء استفاده كنند و هر گونه مصیبتى دامنشان
1- « كافى » جلد 2 ، كتاب « الایمان و الکفر » بابُ تَعْجیلِ عُقُوبَةِ الذَّنْبِ ، حدیث 2 .
را مى گیرد ، با آغوش باز از آن استقبال نمایند و بگویند باید در برابر هر حادثه ناگوارى تسلیم شد و از این اصل آموزنده و حرکت آفرین قرآنى نتیجه معکوس ، يعنى نتیجه تخدیرى بگیرند كه این بسیار خطرناك است .
هیچ گاه قرآن نمى گوید در برابر مصائب تسلیم باش و در رفع مشکلات كوشش مکن و تن به ظلم ها و ستم ها و بیمارى ها بده ، بلکه مى گوید : اگر با تمام تلاش و كوششى كه انجام دادى باز هم گرفتارى ها بر تو چیره شد ، بدان گناهى كرده اى كه نتیجه و كفاره اش دامانت را گرفته ، به اعمال گذشته ات بیندیش و از گناهانت استغفار كن و خویشتن را بساز و ضعف هارا اصلاح نما .
و اگرمى بینیم در بعضى از روایات ، این آیه بهترین آیه قرآن معرفى شده ، به خاطر همین آثارتربیتى مهم آن است و به خاطر سبك كردن بار انسان از سوى دیگر و زنده كردن نور امید و عشق پروردگار در قلب و جان او از سوى سوم .
31 وَ ما اَنْتُمْ بِمُعْجِزینَ فِى الاَْرْضِ وَ ما لَكُمْ مِنْ دُونِ اللّهِ مِنْ وَلِىٍّ وَ لا نَصیرٍ
و شما هرگز نمى توانید در زمین از قدرت خداوند فرار كنید و غیر از خدا
هیچ ولى و ياورى براى شما نیست .
« مُعْجِزین » از ماده « اِعْجاز » به معنى به عجز درآوردن است ، اما این كلمه در بسیارى از آیات قرآن به معنى فرار كردن از حیطه قدرت الهى و از چنگال عذاب او آمده است كه لازمه معنى آن مى باشد . چگونه شما مى توانید از حیطه قدرت و حاکمیت او بگریزید ، در حالى كه تمام عالم هستى عرصه حکومت بلامنازع پروردگار است .
فرق میان «وَلى» و «نَصیر» ممکن است از این نظر باشد كه «ولى» سرپرستى است براى جلب منفعت و «نصیر» براى دفع مضرت است و يا این كه «ولى» به كسى گفته مى شود كه مستقلاً به دفاع برخیزد و «نصیر» كسى است كه در كنار خود انسان قرار مى گیرد و او را يارى مى دهد .
32 وَ مِنْ ایاتِهِ الْجَوارِ فىِ الْبَحْرِ كَالاَْعْلامِ
از نشانه هاى او كشتى هایى است همچون كوه ها كه در دریا در حرکت است .
« جَوار » جمع « جاریة » توصیفى است براى « سُفُن » جمع « سَفینَة » به معنى كشتى ، كه
براى اختصار از عبارت حذف شده و اصولاً تکیه آیه روى همین جریان و حرکت كشتى هاست و به همین دلیل مخصوصاً این وصف موضوع سخن قرار گرفته .
و این كه درلغت عرب به دختران جوان «جارِيَة» گفته مى شود، به خاطرجریان نشاط جوانى در تمام وجود آن ها است .
« اَعْلام » جمع « عَلَم » به معنى « كوه » است ، ولى در اصل به معنى علامت و اثرى است كه از چیزى خبر مى دهد ، مانند «عَلَمُ الطریق» (نشانه هاى راه) و «عَلَمُ الْجَيْش» (پرچم لشکر) و مانند آن و اگر به « كوه » « عَلَم » گفته مى شود ، به خاطر همین است كه از دور نمایان است و گاه بر فراز آن آتشى مى افروختند تا نشانه اى براى رهگذران باشد ، ولى بود و نبود آتش در این نام گذارى تأثیرى ندارد .
به این ترتیب قرآن مجید در این آیه ، همچون آیات متعدد دیگر ، حرکت كشتى هاى كوه پیکر را بر صفحه دریاها بر اثر وزش بادهاى منظم از نشانه هاى خداوند مى شمرد .
اگر زورق يا قایق كوچکى برصفحه آب به خاطر وزش باد حرکت كند ، زیاد مهم نیست ،
مهم آن است كه كشتى هاى كوه پیکر با وزش امواج لطیف هوا با عده زیادى مسافر و بار فراوان به حرکت درآید و هزاران كیلومتر راه را در میان دو نقطه بپیماید و به مقصد برسد .
راستى چه كسى اقیانوس ها را با این وسعت و عمق و ویژگى هاى آب آفریده ؟ چه كسى به چوب و موارد دیگرى كه كشتى را با آن شکل مخصوص مى سازند ، این خاصیت را بخشیده كه بر صفحه آب ثابت بماند ؟
و چه كسى به بادها دستور داده است به صورت منظمى بر صفحه دریاها و اقیانوس ها بوزند كه هر كس از هر نقطه به نقطه دیگرى مى خواهد برود ، بتواند از آن استفاده كند ؟
همه جا نظم نشانه عقل و دانش است و در این جا نیز همین گونه است .
اصولاً اگر نقشه هایى كه دریانوردان از حرکت بادها در اختیار دارند و معلوماتى كه بشر درباره وزش بادها از قطبین زمین به سوى خط استوا و از خط استوا به سوى دو قطب و همچنین وزش هاى متناوب از سوى سواحل و خشکى ها به دریا و از سوى دریا به خشکى ، درنظر بگیرید ، مى دانید چه قدر این مسأله حساب شده است .
البته در عصر ما نیروى محرك كشتى ها موتورهاى نیرومندى است ، كه پروانه هاى كشتى را به حرکت درمى آورد، ولى با این حال وزش بادها در حرکت این كشتى ها نیز مؤثر است .
33 اِنْ يَشَأْ يُسْكِنِ الرّيحَ فَيَظْلَلْنَ رَواكِدَ عَلى ظَهْرِه اِنَّ فى ذلِكَ لاَآیاتٍ لِكُلِّ صَبّارٍ شَكُورٍ
اگر اراده كند باد را ساکن مى سازد تا آن ها بر پشت دریا متوقف شوند ، در این نشانه هایى است براى هر صبر كننده شکرگزار .
آرى در این حرکت بادها و جریان كشتى ها و آفرینش دریاها و نظام و هماهنگى مخصوصى كه بر این امور حکم فرماست ، نشانه هاى گوناگونى براى ذات پاك او است .
مى دانیم وزش بادها در درجه اول به خاطر تفاوت درجه حرارت در دو نقطه روى زمین است ، زیرا هوا بر اثر حرارت منبسط مى شود ، سپس به طرف بالا حرکت مى كند و به همین دلیل از يك سو فشار بر هواى اطراف مى آورد و آن ها را متحرك مى سازد و از سوى دیگر ، هنگامى كه به سمت بالا حرکت كند ، جاى خود را به هواى اطراف مى دهد ، اگر
خداوند فقط این خاصیت انبساط را از آن بگیرد ، سکون و سکوتى مرگبار بر آن حاکم مى شود و كشتى هاى بادبانى بى حرکت بر صفحه اقیانوس ها حیران و سرگردان مى مانند .
« صَبّار » و « شَكُور » هر دو صیغه مبالغه است كه يکى فزونى صبر را مى رساند و دیگرى فزونى شکر را . تکیه بر این دو وصف در آیه مورد بحث و چند مورد دیگر از آیات قرآن مجید (1) اشاره به نکات لطیفى دارد : این دو وصف مجموعا ترسیم گویایى از حقیقت ایمان است ، چراکه مؤمن در مشکلات و گرفتارى ها صبور و در نعمت ها شکور است ، لذا در حدیثى از پیامبر صلى الله علیه و آله مى خوانیم : «اَلاْيمانُ نِصْفانِ : نِصْفٌ صَبْرٌ وَ نِصْفٌ شُكْرٌ : ایمان دو نیمه است ، نیمى از آن صبر و نیمى از آن شکر است » . (2)
1- 5 / ابراهیم ، 31 / لقمان ، 19 / سبا و آیه مورد بحث .
2- « مجمع البیان » « تفسیر صافى » « فخر رازى » و « قرطبى » ، ذیل 31 / لقمان .
به علاوه مطالعۀ اسرار نظام آفرینش از يك سو نیاز به صبر و حوصله و پشتکار و صرف وقت دارد و از سوى دیگر انگیزه شکر منعم .
هرگاه این دو دست به دست هم مى دهند ، انسان را آماده براى مطالعه این آیات مى سازند و اصولاً مطالعه اسرار آفرینش خود يك نوع شکر است .
از سوى سوم به هنگامى كه انسان سوار بر كشتى مى شود ، این دو وصف در او از هر زمان دیگر نمایان تر است ، صبر در برابر حوادث و مشکلات دریا و شکر به هنگام رسیدن به ساحل مقصود .
34 اَوْيُوبِقْهُنَّ بِماكَسَبُوا وَ يَعْفُ عَنْ كَثیرٍ
یا اگر بخواهد آن ها را به خاطر اعمالى كه سرنشینانش مرتکب شده اند نابود مى سازد و در عین حال بسیارى را مى بخشد .
همان گونه كه در آیات گذشته نیز خواندیم ، بلاهایى كه بر سر انسان وارد مى شود، غالبا نتیجه اعمال خود او است .
ولى با این حال لطف خداوند شامل حال انسان است « و بسیارى را مى بخشد » ( وَ يَعْفُ عَنْ كَثیرٍ) .
که اگر نبخشد هیچ كس جز معصومین و خاصان و پاکان از مجازات الهى مصون و برکنار نخواهند بود ، چنان كه در آیه 45 سوره فاطر مى خوانیم : « هرگاه خداوند مردم را به آن چه انجام داده اند ، مجازات مى كرد ، جنبنده اى را بر پشت زمین باقى نمى گذاشت ( ولى به لطفش ) آن ها را تا سرآمد معینى مهلت مى دهد » .
آرى او مى تواند بادها را از حرکت باز دارد ، تا كشتى ها در دل اقیانوس ها بى حرکت بمانند و هم مى تواند بادها را تبدیل به طوفان هاى درهم پیچیده سازد تا كشتى هاى كوه پیکر را در هم بکوبند و همچون پر كاهى در میان امواج بغلطانند، ولى لطف عمیم او مانع این كار است .
35 وَ يَعْلَمَ الَّذینَ يُجادِلُونَ فى ایاتِنا ما لَهُمْ مِنْ مَحیصٍ
تا كسانى كه در آیات ما مجادله مى كنند بدانند هیچ پناهگاهى ندارند .
« مَحیص » از ماده « حَيْص » به معنى بازگشت و عدول و كناره گیرى كردن از چیزى است
و از آن جا كه « مَحیص » اسم مکان است ، این كلمه به معنى فرارگاه يا پناهگاه مى آید .
آرى آن ها كسانى نیستند كه مشمول عفو خداوند شوند ، چراکه آگاهانه به مخالفت برخاسته و از روى عداوت و لجاج به ستیزه جویى ادامه مى دهند ، آن ها از چشمه جوشان عفو و رحمتش ممنوعند و از چنگال عذابش رهایى ندارند .
36 فَما اوُتیتُمْ مِنْ شَىْ ءٍ فَمَتاعُ الْحَيوةِ الدُّنْيا وَ ما عِنْدَ اللّهِ خَيْرٌ وَ اَبْقى لِلَّذینَ امَنُوا وَ عَلى رَبِّهِمْ يَتَوَكَّلُونَ
آن چه به شما عطا شده متاع زودگذر زندگى دنیا است و آن چه نزد خدا است براى كسانى كه ایمان آورده اند و بر پروردگارشان توکل مى كنند ، بهتر و پایدارتر است .
مبادا متاع زودگذر دنیاى فانى شما را فریب دهد و غافل سازد و تصور كنید همیشه در اختیار شما است ، برقى است مى جهد و به زودى خاموش مى شود ، شعله اى است در برابر باد و حبابى است بر سطح آب و غبارى است در مسیر طوفان « ولى پاداش ها و مواهبى كه نزد خدا است بهتر و پایدارتر است ، براى كسانى كه ایمان آورده اند و بر پروردگارشان ، توکل مى كنند » .
مواهب دنیوى هرچه هست زودگذر است ، اما نعمت هاى الهى پایدار و جاودانى است ، كدام عقل اجازه مى دهد كه انسان از چنین معامله پرسودى صرف نظر كند يا گرفتار غرور و غفلت شود و زرق و برق ها او را بفریبد ؟ لذا در آیه 38 توبه نیز مى خوانیم : « اَرْضیتُمْ بِالْحَياةِ الدُّنْيا مِنَ الاْخِرَةِ فَما مَتاعُ الْحَياةِ الدُّنْيا فِى الاْخِرَةِ اِلاّ قَلیلٌ : ( اى كسانى كه از جهاد سرباز مى زنید) آیا به زندگى دنیا در مقابل آخرت راضى شده اید ، با این كه متاع زندگى دنیا در برابر آخرت چیز اندکى است » ؟ لذا در حدیثى از پیغمبر گرامى اسلام صلى الله علیه و آله مى خوانیم : « وَ اللّهِ مَا الدُّنْيا فِى الاْخِرَةِ اِلاّ مِثْلُ اَنْ يَجْعَلَ اَحَدُكُمْ اِصْبَعَهُ هذِه فِى الْيَمِّ فَلْيَنْظُرْ بِمَ تُرْجَعُ : به خدا سوگند دنیا در برابر آخرت ، مثل این است كه يکى از شما انگشت خود را به دریا زند و سپس بیرون آورد ، باید دید چه مقدار آب دریا را با آن برداشته است » .(1)
1- « روح البیان » ، جلد 3 ، صفحه 429 ، ذیل 38 / توبه .
37 وَ الَّذینَ يَجْتَنِبُونِ كَبائِرَ الاِْثْمِ وَ الْفَواحِشَ وَ اِذا ما غَضِبُوا هُمْ يَغْفِرُونَ
همان كسانى كه از گناهان بزرگ و اعمال زشت اجتناب مى ورزند و هنگامى كه خشمگین مى شوند ، عفو مى كنند .
بعد از وصف ایمان و توکل در آیه قبل كه هر دو جنبه قلبى دارد ، در آیات 37 تا 40 به هفت قسمت از « برنامه هاى عملى آن ها » چه در جنبه نفى ، چه در جنبه اثبات ، چه از نظر فردى و چه اجتماعى ، چه مادى و چه معنوى اشاره مى كند ، برنامه اى كه بیانگر ارکان يك جامعه سالم با حکومت صالح و قدرتمند است .
جالب این كه این آیات ظاهراً در مکه نازل شده است ، در آن روزى كه هنوز جامعه اسلامى شکل نگرفته بود و حکومت اسلامى وجود نداشت ، ولى این آیات نشان مى دهد كه از همان روز ، بینش صحیح اسلامى در این زمینه ها توسط این آیات به مسلمانان داده مى شد ، چراکه آن ها در دوران مکه تحت آموزش پیگیر و مستمر پیامبر صلى الله علیه و آله به منظور
آمادگى براى ساختن جامعه آینده اسلامى قرار داشتند .نخستین وصف را از پاکسازى شروع مى كند ، مى فرماید : ( وَ الَّذینَ يَجْتَنِبُونِ كَبائِرَ الاِْثْمِ وَ الْفَواحِشَ ) .
« كَبائِر » جمع « كبیره » به معنى گناهان بزرگ است ، اما این كه معیار كبیره بودن چیست ؟ بعضى آن را به گناهانى تفسیر كرده اند كه در متن قرآن وعده عذاب الهى نسبت به آن داده شده و گاه به گناهانى كه موجب حد شرعى است .
بعضى نیز احتمال داده اند كه اشاره به بدعت ها و ایجاد شبهات اعتقادى در اذهان مردم بوده باشد .
ولى اگر به معنى لغوى كبیره بازگردیم ، « كبیره » هر گناهى است كه از نظر اسلام بزرگ و پراهمیت است ، يکى از نشانه هاى اهمیت آن این است كه در قرآن مجید در مورد آن وعده عذاب آمده و به همین جهت در روایات اهل بیت علیهم السلام نیز « كبائر » به این صورت تفسیر شده : « اَلَّتى اَوْجَبَ اللّهُ عَزَّ وَ جَلَّ عَلَيْهِ النّارَ : گناهان كبیره ، گناهانى است كه خداوند
مجازات آتش براى آن مقررداشته است ». (1)
روى این حساب اگر اهمیت و عظمت گناهى از طرق دیگر نیز كشف شود ، عنوان گناه كبیره به خود مى گیرد .
« فَواحِش » جمع « فاحشه » به معنى اعمال بسیار زشت و ناپسند است ، ذکر این تعبیر بعد از « كبائر » به اصطلاح از قبیل ذکر خاص بعد از عام مى باشد و در حقیقت بعد از بیان اجتناب مؤمنان راستین از همه گناهان كبیره ، روى گناهان زشت و ننگین تکیه بیشترى شده است تا اهمیت آن را آشکار سازد .
به این ترتیب نخستین نشانه هاى ایمان و توکل پرهیز و اجتناب ازگناهان كبیره است، چگونه ممکن است انسان دعوى ایمان و توکل بر خدا كند ، در حالى كه آلوده انواع گناهان است و
1- «نورالثقلین»، جلد 1، صفحه 437 .
قلب او لانه اى از لانه هاى شیطان .
در توصیف دوم كه آن نیز جنبه پاکسازى دارد ، درباره تسلط بر نفس به هنگام خشم و غضب كه بحرانى ترین حال انسان است ، سخن مى گوید و مى فرماید : ( وَ اِذا ما غَضِبُوا هُمْ يَغْفِرُونَ ).
نه تنها در موقع غضب زمام اختیار از كفشان ربوده نمى شود و دست به اعمال زشت و جنایت نمى زنند ، بلکه با آب عفو و غفران قلب خود و دیگران را از كینه ها شستشو مى دهند .
جالب این كه ، نمى گوید : آن ها غضب نمى كنند ، چراکه این جزء طبیعت انسان است و در بعضى موارد ، يعنى در آن جا كه براى خدا و در راه احقاق حق مظلومان باشد ، ضرورت دارد ، بلکه مى گوید : آن ها به هنگام غضب آلوده گناه نمى شوند ، بلکه به سراغ عفو و غفران مى روند و باید هم چنین باشد، چگونه انسان مى تواند در انتظار عفو الهى به سر برد ، در حالى كه خود كینه توز و انتقام جو است و به هنگام غضب هیچ قانونى را به رسمیت نمى شناسد .
و اگر مى بینیم در این جا مخصوصاً روى مسأله « غضب » تکیه شده ، به خاطر آن است كه
این حالت ، آتش سوزانى است كه در درون جان انسان شعله ور مى شود و بسیارند كسانى كه قادر بر مهار كردن نفس در آن حالت نیستند ، ولى مؤمنان راستین هرگز تسلیم خشم و غضب نمى شوند .
در حدیثى از امام باقر مى خوانیم : « مَنْ مَلَكَ نَفْسَهُ اِذا رَغِبَ وَ اِذا رَهِبَ وَ اِذا غَضِبَ ، حَرَّمَ اللّهُ جَسَدَهُ عَلَى النّارِ : كسى كه به هنگام شوق و علاقه و به هنگام ترس و وحشت و هنگام خشم و غضب مالك نفس خویشتن باشد، خداوند بدن اورا برآتش حرام مى كند » .(1)
38 وَ الَّذینَ اسْتَجابُوا لِرَبِّهِمْ وَ اَقامُوا الصَّلوةَ وَ اَمْرُهُمْ شُورى بَيْنَهُمْ وَ مِمّا رَزَقْناهُمْ يُنْفِقُونَ
و آن ها كه دعوت پروردگارشان را اجابت كرده و نماز را برپا داشته و كارهایشان به
1- « نور الثقلین » ، جلد 4 ، صفحه 583 .
طریق مشورت در میان آن ها صورت مى گیرد و از آن چه به آن ها روزى داده ایم انفاق مى كنند .
این آیه به سومین تا ششمین اوصاف آن ها اشاره مى كند. در آیه گذشته سخن از پاکسازى وجودشان از گناهان و غلبه بر خشم و غضب بود ، اما در آیه مورد بحث سخن از بازسازى وجودشان در جنبه هاى مختلف است ، كه از همه مهم تر اجابت دعوت پروردگار و تسلیم در برابر فرمان او است ، مطلبى كه همه نیکى ها و خوبى ها و اطاعت اوامر الهى در آن جمع است ، آن ها با تمام وجود در برابر فرمانش تسلیمند و در مقابل اراده او از خود اراده اى ندارند و باید چنین باشد ، چراکه بعداز پاکسازى قلب و جان از آثار گناه كه موانع راه حقند ، تسلیم و اجابت قطعى است .
ولى از آن جا كه در میان اوامر الهى مسائل بسیار مهمى وجود دارد كه بالخصوص باید انگشت روى آن گذاشت ، چند موضوع مهم را به دنبال آن يادآور مى شود كه مهم ترین آن ها « نماز » است ، نمازى كه ستون دین ، پیوند خلق و خالق ، مربى نفوس ، معراج مؤمن و
نهى كننده از فحشا و منکر است .
بعد از آن مهم ترین مسأله اجتماعى همان اصل « شورى » است كه بدون آن همه كارها ناقص است ، يك انسان هر قدر از نظر فکرى نیرومند باشد ، نسبت به مسائل مختلف تنها از يك يا چند بعد مى نگرد و لذا ابعاد دیگر بر او مجهول مى ماند ، اما هنگامى كه مسائل در شورى مطرح گردد و عقل ها و تجارب و دیدگاه هاى مختلف به كمك هم بشتابند ، مسائل كاملاً پخته و كم عیب و نقص مى گردد و از لغزش دورتر است .
لذا در حدیث پرمعنایى از پیغمبر گرامى اسلام صلى الله علیه و آله مى خوانیم : « اَنَّهُ ما مِنْ رَجُلٍ يُشاوِرُ اَحَدا اِلاّ هُدِىَ اِلَى الرُّشْدِ : احدى در كارهاى خود مشورت نمى كند ، مگر این كه به راه راست و مطلوب هدایت مى شود » .
قابل توجه این كه : تعبیر در این جا به صورتى است كه آن را يك برنامه مستمر مؤمنان مى شمرد ، نه تنها در يك كار زودگذر و موقت ، مى گوید : همه كارهاى آن ها در میانشان به صورت شورى است و جالب این كه خود پیامبر صلى الله علیه و آله با این كه عقل كل بود و با مبدأ وحى
ارتباط داشت ، در مسائل مختلف اجتماعى و اجرایى ، در جنگ و صلح و امور مهم دیگر ، به مشورت با ياران مى نشست و حتى گاه نظرآن هارا ترجیح مى داد ، با این كه مشکلاتى از این ناحیه حاصل مى شد، تا الگو و اسوه اى براى مردم باشد، چراکه برکات مشورت از زیان هاى احتمالى آن به مراتب بیشتراست .
درباره اهمیت « مشورت » و « شرایط شورى » و « اوصاف كسانى كه باید مورد مشورت قرار گیرند » و « وظیفۀ مشاور » بحث هاى مشروحى در ذیل آیه 159 سوره آل عمران جلد 3 تفسیر نمونه صفحه 142 ذکر شده است كه نیازى به تکرار آن نیست ، اما چند موضوع را باید در این جا اضافه كنیم :
الف : شورى منحصراً در مورد كارهاى اجرایى و شناسایى موضوعات است ، نه درباره احکام كه تنها باید از مبدأ وحى و از كتاب و سنت گرفته شود ، تعبیر به « اَمْرُهُمْ » ( كارهایشان ) نیز ناظر به همین معنى است ، چراکه احکام ، كار مردم نیست ، كار خدا است ، به خصوص این كه مامعتقدیم هیچ امرى دراسلام نیست، مگر این كه نص عام يا خاصى درمورد
آن صادر شده است و گرنه « اَلْيَوْمَ اَكْمَلْتُ لَكُمْ دینَكُمْ » (3/مائده) صحیح نبود ( شرح این معنى را باید در كتب اصول فقه در مورد بطلان اجتهاد به معنى قانون گذارى در اسلام مطالعه كرد ) .
ب : بعضى از مفسران گفته اند كه شأن نزول جمله « وَ اَمْرُهُمْ شُورى بَيْنَهُمْ » در مورد انصار است و این يا به خاطر آن است كه آن ها حتى قبل از اسلام كارهایشان بر اساس شورى بود و يا اشاره به آن گروهى از انصار است كه قبل از هجرت پیامبر صلى الله علیه و آله ایمان آوردند و در « عقبه » با او بیعت كردند و از حضرتش دعوت به مدینه نمودند ( چون این سوره مکى است و آیات فوق نیز ظاهراً در مکه نازل شده ) .
ولى به هرحال آیه مخصوص شأن نزولش نیست و يك برنامه عمومى و همگانى را بیان مى كند .
این سخن را با حدیثى از امیرمؤمنان على (علیه السلام) پایان مى دهیم ، آن جا كه فرمود : « لا ظَهیرَ كَالْمُشاوَرَةِ وَ الاِْسْتِشارَةُ عَيْنُ الْهِدايَةِ : هیچ پشتیبان و تکیه گاهى همچون مشورت
نیست و مشورت عین هدایت است » .(1)
این نکته نیز قابل توجه است كه آخرین توصیفى كه در این آیه مطرح شده تنها انفاق در مسائل مالى را بیان نمى كند ، بلکه انفاق از تمام آن چه خداوند روزى داده است ، از مال ، از علم ، از عقل و هوش و تجربه ، از نفوذ اجتماعى و خلاصه از همه چیز .
39 وَ الَّذینَ اِذا اَصابَهُمُ الْبَغْىُ هُمْ يَنْتَصِرُونَ
و آن ها كه هرگاه ستمى به آن ها رسد ( تسلیم ظلم نمى شوند ) و يارى مى طلبند .
« يَنْتَصِرُون » از ماده « انتصار » به معنى يارى طلبیدن است ، ولى بعضى آن را به معنى «تناصر» ( به يارى يکدیگر شتافتن ) تفسیر كرده اند ، ولى نتیجۀ هر دو
1- « وسائل الشیعه » ، جلد 8 ، صفحه 425 ، باب 21 از ابواب اَحْكامُ الْعِشْرَةِ .
با توجه به توضیحى كه دادیم ، يکى است .
ناگفته پیداست كه در برابر وظیفه « انتصار » در مقابل ستم ، دیگران نیز وظیفه يارى كردن دارند ، چراکه يارى طلبیدن بدون يارى كردن ، لغو و بیهوده است ، در حقیقت هم مظلوم موظف به مقاومت در برابر ظالم و فریاد برآوردن است و هم مؤمنان دیگر موظف به پاسخ گویى او هستند ، همان گونه كه در آیه 72 سوره انفال مى خوانیم : « وَ اِنِ اسْتَنْصَرُوكُمْ فِى الدّينِ فَعَلَيْكُمُ النَّصْرُ : هرگاه آن ها از شما براى حفظ دین خود يارى بطلبند ، بر شما است كه آن ها را يارى كنید » .
این برنامه مثبت و سازنده به ظالمان هشدار مى دهد، كه اگر دست به ستم بیالایند، مؤمنان ساکت نمى نشینند و در برابر آن ها بپا مى خیزند و هم به مظلومان اعتماد مى بخشد كه اگر استغاثه كنند ، دیگران به يارى آن ها مى شتابند .
به هر حال وظیفه هر مظلومى این است كه اگر به تنهایى قادر بر دفع ظلم و ستم نیست ، سکوت نکند و با استفاده از نیروى دیگران به مقابله با ظلم قیام نماید و وظیفه همه مسلمانان است كه به نداى او پاسخ مثبت دهند .
40 وَ جَزاؤُ سَيِّئَةٍ سَيِّئَةٌ مِثْلُها فَمَنْ عَفا وَ اَصْلَحَ فَأَجْرُهُ عَلَى اللّهِ اِنَّهُ لا يُحِبُّ الظّالِمینَ
و كیفر بدى مجازاتى همانند آن است و هر كس عفو و اصلاح كند اجر و پاداش او با خدا است ، خداوند ظالمان را دوست ندارد .
مبادا به خاطر این كه بعضى از دوستان شما مورد ستم واقع شده اند ، از حد بگذرانید و خود مبدل به افراد ظالمى شوید، به خصوص این كه در جوامعى همچون جامعه عرب در آغاز اسلام ، احتمال تجاوز از حد به هنگام پاسخ گفتن به ظلم ، احتمال قابل توجهى بوده و مى بایست حساب يارى مظلوم از انتقام جویى جدا شود .
ولى به هر حال این تعبیر مى تواند مقدمه اى باشد براى دستور عفو كه در جمله بعد آمده ، گویى مى فرماید : « مجازات هرچه باشد ، يك نوع آزار است و اگر طرف پشیمان شده باشد ، شایستۀ عفو است » .
در این گونه موارد عفو كنید ، چراکه « هر كس عفو و اصلاح كند ، اجر و پاداش او
بر خداست » ( فَمَنْ عَفا وَ اَصْلَحَ فَاَجْرُهُ عَلَى اللّهِ ) .
درست است كه حقى از او ضایع شده و در مقابل ظاهراً چیزى نگرفته ، اما به خاطر گذشتى كه از خود نشان داده ، گذشتى كه مایه انسجام جامعه و كم شدن كینه ها و افزایش محبت و موقوف شدن انتقام جویى و آرامش اجتماعى است ، خداوند برعهده گرفته كه پاداش او را از فضل بى پایانش مرحمت كند و چه تعبیر جالبى است تعبیر « عَلَى اللّهِ » : گویى خداوند خود را مدیون چنین كسى مى داند و مى گوید : « اجرش برعهده من است » .
و در پایان آیه مى فرماید : ( اِنَّهُ لا يُحِبُّ الظّالِمینَ ) .
این جمله ممکن است اشاره به چند نکته باشد :
نخست این كه دستور عفو به خاطر این است كه در صورت قصاص و كیفر ، گاه انسان نمى تواند خود را دقیقا كنترل كند و از حد مى گذراند و در صف ظالمان قرار مى گیرد .
دیگر این كه اگر دستور عفو داده شده ، نه به معنى دفاع از ظالمان است ، چراکه خداوند ظالمان را هرگز دوست نمى دارد ، بلکه هدف هدایت گمراهان و استحکام
پیوندهاى اجتماعى است .
سوم این كه كسانى شایسته عفوند كه از مرکب ظلم پیاده شوند و از گذشته خود نادم گردند و در مقام اصلاح خویش برآیند ، نه ظالمانى كه عفو ، آن ها را جسورتر و جرى تر مى كند .
عفو و مجازات هرکدام جاى ویژه اى دارد ، عفو در جایى است كه انسان قدرت بر انتقام دارد و اگر مى بخشد از موضع ضعف نیست، این عفو سازنده است ، هم براى مظلوم پیروز ، چراکه به اوتسلط بر نفس و صفاى دل مى بخشد و هم براى ظالم مغلوب،که اورابه اصلاح خویش وامى دارد. و كیفر و انتقام و مقابله به مثل درجایى است كه هنوزظالم ازمرکب شیطان پیاده نشده و مظلوم پایه هاى قدرت خودرا محکم نکرده و عفواز موضع ضعف است، این جاست كه باید اقدام به مجازات كند .
در حدیثى از پیغمبر گرامى اسلام صلى الله علیه و آله آمده است : « اِذا كانَ يَوْمُ الْقِيامَةِ نادى مُنادٍ مَنْ كانَ اَجْرُهُ عَلَى اللّهِ فَلْيَدْخُلِ الْجَنَّةَ ، فَيُقالُ مَنْ ذَا الَّذى اَجْرُهُ عَلَى اللّهِ ؟ فَيُقالُ : الْعافُونَ عَنِ النّاسِ ، فَيَدْخُلُونَ الْجَنَّةَ بِغَيْرِ حِسابٍ : هنگامى كه روز قیامت مى شود كسى ( از سوى خداوند ) ندا مى دهد :
هرکس اجر او بر خدا است وارد بهشت شود ، گفته مى شود : چه كسى اجرش بر خداست ؟ در جواب به آن ها مى گویند : كسانى كه مردم را عفو كردند آن ها بدون حساب داخل بهشت مى شوند » . (1)
41 وَ لَمَنِ انْتَصَرَ بَعْدَ ظُلْمِه فَاُولئِكَ ما عَلَيْهِمْ مِنْ سَبیلٍ
و كسى كه بعد از مظلوم شدن يارى طلبد ، ایرادى بر او نیست .
نه كسى حق دارد مانع از این كار شود و نه او را ملامت و سرزنش و مجازات كند و نه در يارى كردن چنین مظلومى تردیدبه خود راه دهد، چراکه انتصار و استمدادحق مسلّم هر مظلومى است و يارى مظلومان وظیفه هرانسان آزاده و بیدارى است .
42 اِنَّمَا السَّبیلُ عَلَى الَّذینَ يَظْلِمُونَ النّاسَ وَ يَبْغُونَ فِى الاَْرْضِ بِغَيْرِ الْحَقِّ
1- « مجمع البیان » ، ذیل آیات مورد بحث .
اوُلئِكَ لَهُمْ عَذابٌ اَلیمٌ
ایراد و مجازات برکسانى است كه به مردم ستم مى كنند و درزمین به ناحق ظلم روامى دارند. براى آن ها عذاب دردناکى است .
«بَغْى» دراصل به معنى كوشش و تلاش براى بدست آوردن چیزى است، ولى بسیار مى شود كه به كوشش هایى كه براى غصب حق دیگران و تجاوزازحدود و حقوق الهى صورت مى گیرد، نیز اطلاق مى شود ، بنابراین « ظلم » مفهوم خاص دارد و بغى مفهوم عام و هر گونه تعدى و تجاوز از حقوق الهى را شامل مى شود .
تعبیر « بِغَيْرِ الْحَقِّ » نیز تأکیدى براى این معنى است و به این ترتیب جمله دوم از قبیل ذکر عام بعد از ذکر خاص است .
43 وَ لَمَنْ صَبَرَ وَ غَفَرَ اِنَّ ذلِكَ لَمِنْ عَزْمِ الاُْمُورِ
اما كسانى كه شکیبایى و عفو كنند این از كارهاى پر ارزش است .
«عَزْم» دراصل به معنى « تصمیم بر انجام كارى » است و به اراده محکم اطلاق مى شود ،
تعبیر به « عَزْمِ الاُْمُورِ » ممکن است اشاره به این باشد ، كه این از كارهایى است كه خداوند به آن فرمان داده و هرگز نسخ نمى شود و يا از كارهایى است كه انسان باید نسبت به آن عزم راسخ داشته باشد و هر يك از این دو معنى باشد ، دلیل بر اهمیت این كار است .
قابل توجه این كه مسأله « صبر » قبل از « غفران » ذکر شده ، چراکه اگر صبر و شکیبایى نباشد كار به عفو و گذشت منتهى نمى شود ، زمام نفس از دست انسان بیرون مى رود و روى انتقام پافشارى مى كند .
بار دیگر این حقیقت را يادآور مى شویم كه عفو و غفران در صورتى مطلوب است كه از موضع قدرت باشد و طرف نیز از آن حسن استفاده نماید ، تعبیر « مِنْ عَزْمِ الاُْمُورِ » نیز ممکن است همین معنا را تأکید كند ، چراکه تصمیم گیرى در زمینه اى است كه انسان قادر و توانا بر انجام امرى باشد ، به هر حال عفوى كه جنبه تحمیلى از سوى ظالم داشته باشد و يا او را در عملش جرى تر و جسورتر سازد ، هرگز مطلوب نیست .
44 وَ مَنْ يُضْلِلِ اللّهُ فَما لَهُ مِنْ وَلِىٍّ مِنْ بَعْدِه وَ تَرَى الظّالِمینَ لَمّا رَأَوُا الْعَذابَ
يَقُولُونَ هَلْ اِلى مَرَدٍّ مِنْ سَبیلٍ
کسى را كه خدا گمراه كند ولى و ياورى بعد از او نخواهد داشت و ظالمان را ( روز قیامت ) مى بینى كه وقتى عذاب الهى را مشاهده مى كنند ، مى گویند : آیا راهى به سوى بازگشت ( و جبران ) وجود دارد ؟
براى آن ها كه آشنا به تعبیرات قرآن در زمینه هدایت و ضلالتند ، این مطلب كاملاً روشن است كه نه هدایت جنبه اجبارى دارد ، نه ضلالت ، بلکه نتیجه مستقیم اعمال انسان ها است ، گاه انسان كارى انجام مى دهد كه خدا توفیقش را از او سلب كرده و نور هدایت را از قلب او مى گیرد و او را در ظلمات گمراهى رها مى سازد .
این عین اختیار است ، همان گونه كه اگر كسى به خاطر اصرار در شرب خمر گرفتار انواع بیمارى ها شد ، این اثرات شوم مطلب ناخواسته اى نبوده ، با دست خودش آن را فراهم ساخته ، كار خداوند تسبیب به اسباب و بخشیدن اثر به اشیاء است و به همین جهت گاه
نتیجه ها را به او نسبت مى دهند . (1)
بارها قرآن مجید از تقاضاى بازگشت كافران و ظالمان سخن گفته ، كه گاه در آستانه مرگ است ، مانند آن چه در آیه 99 و 100 سوره مؤمنون آمده : « حَتّى اِذا جاءَ اَحَدَهُمُ الْمَوْتُ قالَ رَبِّ ارْجِعُونِ لَعَلّى اَعْمَلُ صالِحا فیما تَرَكْتُ : زمانى كه مرگ يکى از آنان فرا رسد ، مى گوید : پروردگارا ! مرا بازگردانید ، شاید در آن چه ترك كردم و كوتاهى نمودم عمل صالحى انجام دهم » .
ولى این تقاضا به هر صورت باشد با پاسخ منفى روبرو خواهد شد ، چراکه بازگشت امکان پذیرنیست و این يك سنت غیرقابل تغییرالهى است، همان گونه كه انسان ازپیرى به جوانى و از جوانى به كودکى و از كودکى به عالم جنین باز نمى گردد ، سیر قهقرایى از عالم برزخ و آخرت به دنیا نیز امکان پذیر نیست .
1- شرح مبسوطى در این زمینه در جلد 19 « تفسیر نمونه » ، ذیل آیه 36 / زمر آمده .
45 وَ تَریهُمْ يُعْرَضُونَ عَلَيْها خاشِعینَ مِنَ الذُّلِّ يَنْظُرُونَ مِنْ طَرْفٍ خَفِىٍّ وَ قالَ الَّذینَ امَنُوا اِنَّ الْخاسِرینَ الَّذینَ خَسِرُوا اَنْفُسَهُمْ وَ اَهْلیهِمْ يَوْمَ الْقِيمَةِ اَلا اِنَّ الظّالِمینَ فى عَذابٍ مُقیمٍ
و آن ها را مى بینى كه بر آتش عرضه مى شوند ، در حالى كه از شدت مذلت خاشعند و زیر چشمى ( به آن ) نگاه مى كنند و كسانى كه ایمان آورده اند ، مى گویند زیان كاران واقعى آن هاهستند كه خود و خانواده خویش را روز قیامت از دست داده اند ، آگاه باشیدکه ظالمان( امروز )در عذاب دائمند .
«طَرْف» مصدراست و به معنى گردش چشم مى باشد و «طَرْفَةُ الْعَيْنِ» يعنى يك گردش چشم.
حالت وحشت و اضطراب شدیدى بر تمام وجود ظالمین حاکم است و ذلت و تسلیم سر تا پاى آن ها را فرا گرفته و دیگر خبرى از آن همه گردنکشى و ستیزه جویى و طغیان و ظلم و استبداد و ایذا و آزار مظلومان نیست و زیر چشمى به آتش دوزخ مى نگرند .
این ترسیمى است از حالت كسى كه شدیدا از چیزى مى ترسد و نمى خواهد آن را با
تمام چشمش ببیند و در عین حال نمى تواند از آن غافل بماند ، ناچار پیوسته مراقب آن است اما با گوشه چشم .
آخرین مجازاتى كه در این جا بیان شده ، شنیدن ملامت و سرزنش دردناك مؤمنان است ، چنان كه در پایان آیه آمده است : « كسانى كه ایمان آورده اند مى گویند : "وَ قالَ الَّذینَ امَنُوا ..."
چه زیانى از این بالاتر كه انسان هستى خویشتن را از دست دهد و سپس همسر و فرزند و بستگان خود را و در درون عذاب الهى گرفتار آتش حسرت و فراق نیز بشود .
عذابى كه امید قطع آن نیست و زمان و مدتى براى آن تعیین نشده ، عذابى كه درون جان و بیرون تن همه را مى سوزاند .
46 وَ ما كانَ لَهُمْ مِنْ اَوْلِياءَ يَنْصُرُونَهُمْ مِنْ دُونِ اللّهِ وَ مَنْ يُضْلِلِ اللّهُ فَما لَهُ مِنْ سَبیلٍ
آن ها جز خدا اولیاء و ياورانى ندارند كه ياریشان كند و هر كس را خدا گمراه سازد ، راه نجاتى براى او نیست .
آن ها رشته هاى ارتباط خود را با بندگان خالص ، با انبیا و اولیاء بریده اند ، لذا در آن جا يار و ياورى ندارند ، قدرت هاى مادى نیز در آن جا همه از كار مى افتد و به همین دلیل تك و تنها در برابر عذاب الهى قرار مى گیرند .
47 اِسْتَجیبُوا لِرَبِّكُمْ مِنْ قَبْلِ اَنْ يَأْتِىَ يَوْمٌ لا مَرَدَّ لَهُ مِنَ اللّهِ ما لَكُمْ مِنْ مَلْجَأٍ يَوْمِئِذٍ وَ ما لَكُمْ مِنْ نَكیرٍ
اجابت كنید دعوت پروردگار خود را پیش از آن كه روزى فرا رسد كه دیگر بازگشتى براى آن در برابر اراده خدا نیست و در آن روز نه پناهگاهى دارید و نه مدافعى .
در این آیه روى سخن را به همه مردم كرده ، به آن ها هشدار مى دهد پیش از آن كه گرفتار چنان سرنوشت شومى مانند ظالمان و كافران شوند،دعوت پروردگارشان را اجابت كرده، به راه حق بازآیند. و اگر تصور كنید در آن روز پناهگاهى جز سایه لطف او و مدافعى جز رحمت او وجود دارد ، اشتباه است ، چراکه « در آن روز براى شما نه ملجأ و پناهى است كه در برابر عذاب الهى پناهتان دهد و نه يار و ياورى كه از شما دفاع كند» (ما لَكُمْ مِنْ مَلْجَأٍ يَوْمِئِذٍ وَ ما لَكُمْ مِنْ نَكیرٍ) .
جمله « يَوْمٌ لا مَرَدَّ لَهُ مِنَ اللّهِ » اشاره به روز قیامت است ، نه روز مرگ و تعبیر « مِنَ اللّهِ » اشاره به این است كه در برابر اراده و فرمان او دائر بر عدم بازگشت ، كسى نمى تواند تصمیم دیگرى بگیرد .
48 فَاِنْ اَعْرَضوُا فَما اَرْسَلْناكَ عَلَيْهِمْ حَفیظا اِنْ عَلَيْكَ اِلاَّ الْبَلاغُ وَ اِنّا اِذا اَذَقْنَا الاِْنْسانَ مِنّا رَحْمَةً فَرِحَ بِها وَ اِنْ تُصِبْهُمْ سَيِّئَةٌ بِما قَدَّمَتْ اَيْدیهِمْ فَاِنَّ الاِْنْسانَ كَفُورٌ
و اگر آن ها روى گردان شوند ( غمگین مباش ) ما تو را حافظ آن ها قرار نداده ایم ، وظیفه تو تنها ابلاغ رسالت است و هنگامى كه ما رحمتى از سوى خود به انسان مى چشانیم ، مغرور و غافل مى شود و اگر بلایى به خاطر اعمالى كه انجام داده اند به آن ها رسد ، به كفران مى پردازند .
تو باید رسالت الهى خود را به نحو كامل ابلاغ و بر آن ها اتمام حجت كنى ، دل هاى آماده آن را مى پذیرد، هرچند گروه زیادى بى خبر اعراض كنند، تو مسؤولیتى دراین زمینه ندارى .
نظیر همین معنى در اوایل همین سوره آمده است كه مى فرماید : « وَ ما اَنْتَ عَلَيْهِمْ بِوَكیلٍ : تو مأمور وادار ساختن آن ها به پذیرش حق نیستى » ( 6 / شورى ) .
سپس ترسیمى از حال این جمعیت بى ایمان و اعراض كننده كرده ، مى گوید : ( وَ اِنّا اِذا اَذَقْنَا الاِْنْسانَ... ) .
نه نعمت هاى الهى از طریق انگیزه شکر منعم او را بیدار و به شکرگزارى و معرفت و اطاعت او وامى دارد ، نه مجازات هایى كه به خاطر گناهان دامنگیرش مى شود او را از خواب غفلت بیدار مى كند و نه دعوت پیامبر صلى الله علیه و آله در او اثر مى گذارد .
اسباب هدایت از نظر « تشریع » دعوت رسولان خدا و از نظر « تکوین » گاه نعمت و گاه مصیبت است ، اما در این كوردلان بى خبر هیچ يك از این امور مؤثر نمى افتد ، مقصر آن ها هستند تو نیستى ، تو وظیفه ابلاغ را انجام داده اى .
این نکته نیز قابل توجه است كه نعمت را به خودش نسبت مى دهد ، چراکه مقتضاى رحمت او است و مصائب و بلاها را به آن ها ، چراکه نتیجه اعمال خودشان است .
تعبیر به « انسان » در این گونه آیات اشاره به طبیعت « انسان تربیت نایافته » است كه فکرى كوتاه و روحى ضعیف و كوچك دارد ، تکرار آن در آیه فوق تأکیدى است بر همین معنى .
49 لِلّهِ مُلْكُ السَّمواتِ وَ الاَْرْضِ يَخْلُقُ ما يَشاءُ يَهَبُ لِمَنْ يَشاءُ اِناثا وَ يَهَبُ لِمَنْ يَشاءُ الذُّكُورَ
مالکیت و حاکمیت آسمان ها و زمین از آن خدا است ، هر چه را بخواهد ، مى آفریند و به هر كس اراده كند ، دختر مى بخشد و به هر كس بخواهد پسر .
50 اَوْ يُزَوِّجُهُمْ ذُكْرانا وَ اِناثا وَ يَجْعَلُ مَنْ يَشاءُ عَقیما اِنَّهُ عَلیمٌ قَدیرٌ
یا اگر اراده كند پسر و دختر هر دو به آن ها مى دهد و هر كس را بخواهد عقیم مى گذارد زیرا كه او دانا و قادر است.
همه ریز خوار خوان نعمت او هستند و نیازمندان لطف و رحمت او ، لذا نه غرور به هنگام نعمت ، منطقى است و نه يأس به هنگام مصیبت .
نمونۀ روشنى از این واقعیت كه هیچ كس از خود چیزى ندارد و هر چه هست از ناحیه او است این كه : « به هر كس اراده كند ، دختر مى بخشد و به هر كس بخواهد پسر » ( يَهَبُ لِمَنْ يَشاءُ اِناثا وَ يَهَبُ لِمَنْ يَشاءُ الذُّكُورَ ) .
و به این ترتیب مردم به چهار گروه تقسیم مى شوند : آن هایى كه تنها پسر دارند و در آرزوى دخترى هستند و آن ها كه دختر دارند و در آرزوى پسرى و آن ها كه هر دو را دارند و گروهى كه فاقد هر گونه فرزندند و قلبشان در آرزوى آن پر مى كشد .
و عجب این كه هیچ كس نه در زمان هاى گذشته و نه امروز كه علوم و دانش ها پیشرفت فراوان كرده ، قدرت انتخاب در این مسأله را ندارد و علیرغم تمام تلاش ها و كوشش ها هنوز كسى نتوانسته است ، عقیمان واقعى را فرزند ببخشد و يا نوع فرزند را طبق تمایل انسان تعیین كند ، گرچه نقش بعضى از غذاها و داروها را در افزایش احتمال تولد پسر يا دختر نمى توان انکار كرد ، ولى باید دانست كه این ها همه احتمال را افزایش مى دهد و نتیجه هیچ يك قطعى نیست .
و این يك نمونۀ بارز ازعدم توانایى انسان ازیك سو و نشانه روشن از مالکیت و حاکمیت و خالقیت خداوند از سوى دیگر است .
جالب این كه : در این آیه اناث ( دختران ) را بر ذکور ( پسران ) مقدم داشته تا از يك سو بیانگر اهمیتى باشد كه اسلام به احیاى شخصیت زن مى دهد و از سوى دیگر به آن ها كه به خاطر پندارهاى غلط از تولد دختر كراهت داشتند ، بگوید او برخلاف خواسته شما آن چه را كه به آن تمایل ندارید ، مى دهد و این دلیل بر این است كه انتخاب به دست شما نیست .
تعبیر به « يَهَبُ » ( مى بخشد ) دلیل روشنى است كه هم دختران هدیۀ الهى هستند و هم پسران و فرق گذاشتن میان این دو از دیدگاه يك مسلمان راستین صحیح نیست ، هر دو « هبه » او مى باشند .
توجه به این نکته نیز لازم است كه « عقیم » از ماده « عُقْم » در اصل به معنى خشکى و يبوست است كه مانع از قبول اثر مى شود و زنان عقیم ، به زنانى مى گویند كه رحم آن ها آمادگى براى پذیرش نطفه مرد و پرورش فرزند ندارد ، بادهاى « عقیم » را از این جهت عقیم
مى گویند كه قادر بر پیوند ابرهاى باران زا نیست و روز « عقیم » به روزى گفته مى شود كه سرور و شادى در آن نباشد و این كه از روز قیامت به عنوان « يوم عقیم » ياد شده ، به خاطر آن است كه روزى بعد از آن نیست كه بتوانند به جبران گذشته بپردازند .
51 وَ ما كانَ لِبَشَرٍ اَنْ يُكَلِّمَهُ اللّهُ اِلاّ وَحْيا اَوْ مِنْ وَراءِ حِجابٍ اَوْ يُرْسِلَ رَسُولاً فَيُوحِىَ بِأِذْنِه ما يَشاءُ اِنَّهُ عَلِىٌّ حَكیمٌ
شایسته هیچ انسانى نیست كه خدا با او سخن بگوید ، مگر از طریق وحى ، يا از وراء حجاب ، يا رسولى مى فرستد و به فرمان او آن چه را بخواهد وحى مى كند ، چراکه او بلند مقام و حکیم است .
این آیه در حقیقت پاسخى است روشن به افرادى كه به خاطر بى خبرى ممکن است توهم كنند ، مسأله وحى دلیل بر این است كه پیامبران خدا را مى بینند و با او سخن مى گویند ، این آیه روح و حقیقت وحى را به صورت فشرده و دقیقى منعکس كرده است .
از مجموع آیه چنین برمى آید كه راه ارتباط پیامبران با خدا منحصر به سه راه بوده است :
✓ 1 - القاى به قلب - كه در مورد بسیارى از انبیا بوده است ، مانند نوح كه مى گوید : « فَاَوْحَيْنا اِلَيْهِ اَنِ اصْنَعِ الْفُلْكَ بِاَعْيُنِنا وَ وَحْيِنا : ما به نوح وحى كردیم كه كشتى در حضور ما و مطابق فرمان ما بساز » ( 27 / مؤمنون ) .
✓ 2 - ازپشت حجاب - آن گونه كه خداوند درکوه طور با موسى (علیه السلام)سخن مى گفت : « وَ كَلَّمَ اللّهُ مُوسى تَكْلیما » ( 164 / نساء ) .
بعضى نیز « اَوْ مِنْ وَراءِ حِجابٍ » را شامل رؤیاى صادقه نیز مى دانند .
✓ 3 - از طریق ارسال رسول - آن گونه كه در مورد پیامبر اسلام صلى الله علیه و آله آمده است : « قُلْ مَنْ كانَ عَدُوّا لِجِبْریلَ فَاِنَّهُ نَزَّلَهُ عَلى قَلْبِكَ بِاِذْنِ اللّهِ : بگو كسى كه دشمن جبرئیل باشد ( دشمن خدا است ) چراکه او به فرمان خدا قرآن را بر قلب تو نازل كرد » ( 97 / بقره ) .
البته وحى بر پیامبر اسلام منحصر به این طریق نبوده است ، از طرق دیگر نیز صورت گرفته است .
این نکته نیز قابل توجه است كه وحى از طریق القاى به قلب گاه در بیدارى صورت مى گرفته ، چنان چه در بالا اشاره شد و گاه در خواب و رؤیاى صادقه ، چنان كه در مورد ابراهیم و دستور ذبح اسماعیل آمده است ( هر چند بعضى آن را مصداق « من وراء حجاب » دانسته اند ) .
گرچه شاخه هاى اصلى وحى همان سه شاخه مذکور در آیه فوق است ، ولى بعضى از این شاخه ها ، خود نیز شاخه هاى فرعى دیگرى دارد ، چنان كه بعضى معتقدند نزول وحى از طریق فرستادن فرشته وحى ، خود به چهار طریق صورت مى گرفته :
✓ 1 - آن جا كه فرشته بى آن كه بر پیامبر ظاهر شود در روح او القاء مى كرده است ، چنان كه در حدیثى از پیامبر اسلام صلى الله علیه و آله مى خوانیم : « اِنَّ رُوحُ الْقُدُسِ نَفَثَ فى رَوْعى اَنَّهُ لَنْ تَمُوتَ نَفْسٌ حَتّى تَسْتَكْمِلَ رِزْقَها فَاتَّقُوا اللّهَ وَ اَجْمِلُوا فِى الطَّلَبِ : روح القدس در قلب من این معنى را دمیده كه هیچ كس نمى میرد تا روزىِ خود را به طور كامل بگیرد ، بنابراین از خدا بپرهیزید و در طلب روزى حریص نباشید » .
✓ 2 - گاه فرشته به صورت انسانى درمى آمد و پیامبر صلى الله علیه و آله رامخاطب مى ساخت و مطالب را به او مى گفت .
✓ 3 - گاه به صورتى بود كه همچون زنگ در گوشش صدا مى كرد و این سخت ترین نوع وحى بر پیامبر صلى الله علیه و آله بود ، به گونه اى كه حتى در روزهاى بسیار سرد صورت مبارکش غرق عرق مى شد و اگر بر مرکب سوار بود ، مرکب چنان سنگین مى شد كه بى اختیار به زمین مى نشست .
✓ 4 - گاه جبرئیل به صورت اصلیش كه خدا او را بر آن صورت آفریده بود ، بر پیامبر صلى الله علیه و آله ظاهر مى شد و این در طول عمر پیغمبر اکرم صلى الله علیه و آله تنها دوبار صورت گرفت ( همان گونه كه در سوره نجم ، آیه 12 شرح آن خواهد آمد ) .(1)
1- « فى ظلال القرآن » ، جلد 7 ، صفحه 306 .
اصل وحى چنان كه « راغب » در « مفردات » مى گوید ، اشاره سریع است خواه با كلام رمزى باشد و يا صداى خالى از ترکیب كلامى و يا اشاره با اعضا ( با چشم و دست و سر ) و يا با نوشتن .
از این تعبیرات به خوبى استفاده مى شود كه در وحى اشاره از يك سو و سرعت از سوى دیگر نهفته شده و به همین دلیل براى ارتباط مرموز و سریع انبیاء با عالم غیب و ذات پاك پروردگار ، این كلمه استخدام شده است .
در قرآن مجید و لسان اخبار « وحى » به معانى مختلفى به كار رفته است ، گاه در مورد انبیا گاه در مورد انسان هاى دیگر گاه در مورد ارتباط هاى رمزى میان انسان ها و گاه ارتباط مرموز شیاطین و گاه در مورد حیوان ها .
جامع ترین سخن در این زمینه سخنى است از على (علیه السلام) در پاسخ شخصى كه از مسأله وحى سؤال نمود ، نقل شده امام آن را به هفت قسم تقسیم فرمود :
✓ 1 - وحى رسالت و نبوت مانند : « اِنّا اَوْحَيْنا اِلَيْكَ كَما اَوْحَيْنا اِلى نُوحٍ وَ النَّبیيّنَ مِنْ بَعْدِه وَ اَوْحَيْنا اِلى اِبْراهیمَ وَ اِسْماعیلَ وَ اِسْحاقَ وَ يَعْقُوبَ وَ الاَْسْباطِ وَ عیسى وَ اَيُّوبَ وَ يُونُسَ وَ هارُونَ وَ سُلَيْمانَ وَ اتَيْنا داوُدَ زَبُورا : ما به تو وحى فرستادیم ، همان گونه كه به نوح و پیامبران بعد از او وحى فرستادیم و به ابراهیم و اسماعیل و اسحاق و يعقوب و اسباط ( طوایف بنى اسرائیل ) و عیسى و ایوب و يونس و هارون و سلیمان وحى نمودیم و به داود زبور دادیم » .(1)
✓ 2 - وحى به معنى الهام مانند : « وَ اَوْحى رَبُّكَ اِلَى النَّحْلِ : پروردگارت به زنبور عسل الهام فرستاد » .(2)
✓ 3 - وحى به معنى اشاره مانند : « فَخَرَجَ عَلى قَوْمِه مِنَ الْمِحْرابِ فَاَوْحى اِلَيْهِمْ اَنْ سَبِّحُوا بُكْرَةً وَ عَشِيّا : زکریا از محراب عبادتش به سوى مردم بیرون آمد و با اشاره به آن ها گفت صبح و
1- 163 / نساء .
2- 68 / نحل .
شام خدا را تسبیح گویید » . (1)
✓ 4 - وحى به معنى تقدیر مانند : « وَ اَوْحى فى كُلِّ سَماءٍ اَمْرَها : خداوند در هر آسمانى تقدیر و تدبیر لازم را فرمود » . (2)
✓ 5 - وحى به معنى امر مانند : « وَ اِذْا اَوْحَيْتُ اِلَى الْحَواريّينَ اَنْ امِنُوا بى وَ بِرَسُولى :
به خاطر بیاور هنگامى را كه به حواریین امر كردم كه به من و فرستاده من ایمان بیاورید » .(3)
✓ 6 - وحى به معنى دروغ پردازى مانند:«وَ كَذلِكَ جَعَلْنا لِكُلِّ نَبِىٍّ عَدُوّا شَياطینَ الاِْنْسِ وَ الْجِنِّ يُوحى بَعْضُهُمْ اِلى بَعْضٍ زُخْرُفَ الْقَوْلِ غُرُورا : این چنین در برابر هر پیامبرى دشمنى از شیاطین انس و جن قرار دادیم كه سخنان فریبنده و دروغ را به طور سرى به يکدیگر مى گفتند » .(4)
1- 11 / مریم .
2- 12 / فصلت .
3- 111 / مائده .
4- 112 / انعام .
✓ 7 - وحى به معنى خبر مانند: «وَ جَعَلْناهُمْ اَئِمَّةً يَهْدُونَ بِاَمْرِنا وَ اَوْحَيْنا اِلَيْهِمْ فِعْلَ الْخَيْراتِ : و آن ها را پیشوایانى قرار دادیم كه به فرمان ما هدایت مى كردند و انجام كارهاى نیك را به آن ها خبر دادیم » .(1)(2)
البته بعضى از این اقسام هفتگانه مى تواند شاخه هایى داشته باشد كه برحسب آن موارد استعمال وحى در كتاب و سنت افزایش خواهد يافت و لذا تفلیسى در كتاب « وجوه القرآن » وحى را بر ده وجه شمرده و بعضى عدد را از این هم بیشتر دانسته اند .
اما از يك نظر از مجموع موارد استعمال وحى و مشتقات آن مى توان نتیجه گرفت كه وحى از سوى پروردگار دو گونه است : « وحى تشریعى » و « وحى تکوینى » : « وحى تشریعى » همان است كه بر پیامبران فرستاده مى شد و رابطۀ خاصى میان
1- 73 / انبیاء .
2- « بحار الانوار » ، جلد 8 ، صفحه 254 .
آن ها و خدا بود كه فرمان هاى الهى و حقایق را از این طریق دریافت مى داشتند .
« وحى تکوینى » در حقیقت همان غرائز و استعدادها و شرایط و قوانین تکوینى خاصى است كه خداوند در درون موجودات مختلف جهان قرار داده است .
بدون شك ما نمى توانیم از رابطه وحى و حقیقت آن اطلاع زیادى پیدا كنیم ، چراکه این يك نوع ادراکى است خارج از حدود ادراکات ما و يك نوع ارتباطى است خارج از ارتباط هاى شناخته شده ما ، عالم وحى براى ما عالمى است ناشناخته و ما فوق ادراکات ما .
به راستى چگونه يك انسان خاکى با مبدأ عالم هستى ارتباط پیدا مى كند ؟ و چگونه خداوند ازلى و ابدى و بى نهایت از هر جهت ، با مخلوقى محدود و ممکن الوجود رابطه برقرار مى سازد ؟ و در لحظه نزول وحى چگونه پیامبر يقین پیدا مى كند كه این ارتباط ازناحیه او است ؟
این ها سؤالاتى است كه پاسخ آن براى ما مشکل است و اصرار در فهم آن بسیار بى مورد .
تنها مطلبى كه براى ما در این جا معقول و قابل طرح است ، اصل وجود يا امکان چنین ارتباط مرموزى است . ما مى گوییم هیچ دلیل عقلى كه امکان چنین امرى را نفى كند وجود ندارد ، بلکه به عکس ما ارتباط هاى مرموزى را در جهان خود مى بینیم كه از تفسیر آن عاجزیم و این ارتباط ها نشان مى دهد كه مافوق حواس و ارتباط هاى ما نیز درك و دیدهاى دیگرى وجود دارد . بد نیست با ذکر مثالى این موضوع را روشن تر سازیم .
فرض كنید ما در میان شهر كوران ( البته كوران مادرزاد ) با دو چشم بینا زندگى كنیم ، تمام اهل شهر چهار حسى هستند ( بنابر این كه مجموع حواس ظاهرى انسان را پنج حس بدانیم ) تنها ما هستیم كه آدم « پنج حسى » مى باشیم ، پیوسته با چشم خود حوادث زیادى را در آن شهر مى بینیم و به اهل شهر خبر مى دهیم ، اما آن ها همه تعجب مى كنند ، كه این حس مرموز پنجم چیست كه دایره فعالیتش این گونه وسیع و گسترده است و هر قدر بخواهیم درباره حس بینایى و عملکرد آن براى آن ها بحث كنیم ، بى فایده است ، جز شبح مبهمى در ذهن آن ها چیزى نمى آید ، از يك سو نمى توانند منکر آن شوند ، چون آثار گوناگونش را
مى يابند و حس مى كنند و از سوى دیگر نمى توانند حقیقت بینایى را دریابند ، چون در تمام عمر حتى يك لحظه بینانبوده اند .
نمى گوییم وحى « حس ششم » است ، بلکه مى گوییم يك نوع درك و ارتباط با عالم غیب و ذات پاك خداوند است ، كه چون ما فاقد آن هستیم حقیقت آن را درك نمى كنیم ، هرچند از طریق آثار به وجودش ایمان داریم .
ما همین اندازه مى بینیم مردانى بزرگ بادعوتى كه محتواى آن مافوق افکاربشراست به سوى انسان هامى آیند و آن هارا به خداوند و آیین الهى دعوت مى كنند و معجزات و خارق عاداتى كه آن نیز فوق طاقت بشر است ، با خود دارند كه ارتباطشان را با عالم غیب روشن مى سازد آثار نمایان است ، اما حقیقت امر مخفى .
مگر ما تمام اسرار این جهان را كشف كرده ایم كه اگر با پدیده وحى برخورد كردیم و درك حقیقت آن بر ما مشکل شد ، آن را نفى كنیم .
ما حتى در عالم حیوانات پدیده هاى مرموزى مى بینیم كه از تفسیر آن عاجزیم ، مگر
پرندگان مهاجر كه در مسافرت طولانى خود گاهى در سال هیجده هزار كیلومتر را طى مى كنند و از قطب شمال به جنوب و بالعکس حرکت مى نمایند ، زندگى اسرارآمیزشان براى ما روشن است .
آن ها چگونه جهت يابى مى كنند و راه را دقیقا مى شناسند ؟ گاه در روزها و گاه در شب هاى تاریك سفر دور و دراز خود را ادامه مى دهند ، در حالى كه ما اگر بدون وسایل فنى و دلیل راه حتى يك صدم مسیر آن ها را بخواهیم طى كنیم ، به زودى گم مى شویم ، این چیزى است كه هنوز علم و دانش نتوانسته است پرده از روى آن بردارد ، گروه هایى از ماهیان در اعماق دریاها زندگى مى كنند كه معمولاً به هنگام تخم ریزى به زادگاه اصلى خود كه شاید هزاران كیلومتر با آن ها فاصله دارد ، باز مى گردند ، آن ها از كجا زادگاه خود را به این آسانى مى يابند ؟ و امثال این پدیده هاى مرموز در جهانى كه ما در آن زندگى مى كنیم ، بسیار زیاد است و همین هاست كه ما را از توسل به انکار و نفى باز مى دارد و توصیه شیخ الرئیس ابوعلى سینا را به ياد ما مى آورد كه : « كُلُّ ما قَرَعَ سَمْعَكَ مِنَ الْغَرائِبِ فَضِعْهُ فى بُقْعَةِ الاِْمْكانِ لَمْ
يَذُدْكَ عَنْهُ قاطِعُ الْبُرْهانِ : هرچه از عجایب بشنوى آن را انکار مکن و در بقعه امکان جاى ده ، مادام كه دلیل قاطعى تو را مانع نشود ».
اکنون ببینیم مادى ها براى انکار مسأله وحى چه دست و پایى كرده اند .
بعضى از آن ها هنگامى كه مسأله وحى مطرح مى شود ، پاسخ عجولانه اى به آن مى دهند و مى گویند : چنین چیزى برخلاف علم است .
و اگر بپرسیم كجاى آن برخلاف علم است ، با يك لحن قاطع و غرورآمیز مى گویند : همین اندازه كه علوم طبیعى چیزى را ثابت نکرد ، كافى است كه آن را انکار كنیم ، اصولاً مطلبى براى ما قابل قبول است كه با معیارهاى علوم تجربى ثابت شده باشد .
از این گذشته در بررسى ها و پژوهش هاى علمى درباره جسم و روان انسان به حس مرموزى كه بتواند ما را با جهان ماوراء طبیعت مربوط كند ، برخورد نکرده ایم .
پیامبران از جنس ما بودند ، چگونه مى توان باور كرد كه آن ها احساس يا ادراکى
ماوراى احساسات و ادراکات ما داشته اند .
این گونه برخورد مادى ها با مسأله وحى منحصر به این مورد نیست ، آن ها در برابر تمام مسائل مربوط به « ماوراء طبیعت » چنین قیافه اى را به خود مى گیرند و ما نیز در همه جا براى رفع اشتباه آن ها مى گوییم :
فراموش نکنید قلمرو علم ( البته آن ها هر جا علم مى گویند به معنى علوم تجربى و طبیعى است ) جهان ماده است ، معیارها و ابزارهایى كه براى مباحث علمى پذیرفته شده آزمایشگاه ها ، تلسکوپ ها ، میکروسکوپ ها و سالن هاى تشریح ، همه در همین محدوده كار مى كنند ، این علوم با این ابزارها و معیارها مطلقا در مورد خارج از محدوده عالم ماده نمى تواند سخن بگوید ، نه نفى و نه اثبات ، دلیل آن هم روشن است و آن این كه این معیارها توانایى محدود و قلمرو خاصى دارند .
بلکه ابزار هر يك از علوم طبیعى ، نیز براى علم دیگر فاقد توانایى و كاربرد
است ، فى المثل اگر میکرب سل را در پشت تلسکوپ هاى عظیم نجومى نبینیم ، نمى توانیم آن را انکار كنیم و يا اگر ستاره پلوتون با میکروسکوپ ها و ذره بین ها قابل مشاهده نباشد ، نباید زیرا سؤال قرار گیرد .
ابزار شناخت در هر جا متناسب همان علم است و ابزار شناخت براى ماوراء طبیعت چیزى جز استدلالات نیرومند عقلى كه راه ما را به سوى آن جهان بزرگ باز مى كند ، نخواهد بود .
آن ها كه علم را از قلمروش خارج مى كنند ، در حقیقت نه عالمند و نه فیلسوف ، مدعیانى هستند خطاکار و گمراه. ما همین اندازه مى بینیم كه مردانى بزرگ آمدند و مسائلى به ما ارائه كرده اند كه از قدرت بشر خارج است و ارتباط آن ها را با خارج از جهان ماده مسلم مى سازد ، اما این ارتباط مرموز چگونه است ، براى ما روشن نیست ، مهم این است كه ما مى دانیم چنین ارتباطى وجود دارد .
روایات فراوانى پیرامون مسأله وحى در منابع اسلامى وارد شده كه
گوشه هایى از این ارتباط اسرارآمیز پیامبران با مبدأ وحى روشن مى سازد :
✓ 1 - از بعضى روایات استفاده مى شود ، هنگامى كه وحى بر پیامبر صلى الله علیه و آله از طریق فرشته نازل مى شد حال پیامبر صلى الله علیه و آله عادى بود ، اما هنگامى كه ارتباط مستقیم و بدون واسطه برقرار مى گشت ، پیامبر صلى الله علیه و آله سنگینى فوق العاده اى احساس مى كرد ، تا آن جا كه گاه مدهوش مى شد ، چنان كه در توحید صدوق از امام صادق نقل شده كه از حضرتش پرسیدند : « اَلْغَشْيَةُ الَّتى كانَ تُصیبُ رَسُولَ اللّهِ صلى الله علیه و آله اِذا نَزَلَ عَلَيْهِ الْوَحْىُ ؟ قالَ ذلِكَ اِذا لَمْ يَكُنْ بَيْنَهُ وَ بَيْنَ اللّهِ اَحَدٌ ، ذاكَ اِذا تَجَلَّى اللّهُ لَهُ : آن حالت مدهوشى كه به پیامبر صلى الله علیه و آله به هنگام وحى دست مى داد چه بود ؟ فرمود : این در هنگامى بود كه در میان او و خداوند هیچ كس واسطه نبود و خداوند مستقیما بر او تجلى مى كرد » .(1)
1- « بحار الانوار » ، جلد 18 ، صفحه 256 .
✓ 2 - دیگر این كه هنگامى كه جبرئیل برآن حضرت صلى الله علیه و آله نازل مى شد ، بسیار مؤدبانه و توأم با احترام بود ، چنان كه در حدیثى از امام صادق آمده است : « كانَ جَبْرَئیلُ اِذا اَتَى النَّبِىَّ قَعَدَ بَيْنَ يَدَيْهِ قِعْدَةَ الْعَبیدِ وَ كانَ لا يَدْخُلُ حَتّى لَيَسْتَأْذَنُهُ : هنگامى كه جبرئیل خدمت پیامبر صلى الله علیه و آله مى آمد ، همچون بندگان در برابر حضرتش مى نشست و هرگز بدون اجازه وارد نمى شد » .(1)
✓ 3 - ازروایات دیگرى استفاده مى شودکه پیامبر صلى الله علیه و آله بایك توفیق الهى(و شهودباطنى)، « جبرئیل »را به خوبى تشخیص مى داد، چنان كه در حدیثى از امام صادق (علیه السلام) آمده است كه فرمود: «ما عَلِمَ رَسُولُ اللّهِ صلى الله علیه و آله اَنَ جَبْرَئیلَ مِنْ قِبَلِ اللّهِ اِلاّ بِالتَّوْفیقِ : پیامبر صلى الله علیه و آله نمى دانست جبرئیل از طرف خدا است ، مگر از طریق توفیق الهى» . (2)
1- « بحار الانوار » ، جلد 18 ، صفحه 256 .
2- « بحار الانوار » ، جلد 18 ، صفحه 256 .
✓ 4 - در حدیث دیگرى كه از « ابن عباس » نقل شده ، تفسیرى براى مسأله مدهوش شدن پیامبر اسلام صلى الله علیه و آله به هنگامى نزول وحى دیده مى شود كه قابل توجه است ، او مى گوید : « هنگامى كه وحى به پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله نازل مى شد ، احساس درد شدیدى مى كرد و سر مبارکش درد مى گرفت و در خود سنگینى فوق العاده مى يافت و این همان است كه قرآن مى گوید : ما به زودى بر تو گفتارسنگینى القاءمى كنیم، سپس مى افزاید: من شنیده ام كه جبرئیل60 هزار باربررسول خدا صلى الله علیه و آله نازل شد » .(1)
52 وَ كَذلِكَ اَوْحَيْنا اِلَيْكَ رُوحا مِنْ اَمْرِنا ما كُنْتَ تَدْرى مَا الْكِتابُ وَ لاَ الاْيمانُ وَ لكِنْ جَعَلْناهُ نُورا نَهدى بِه مَنْ نَشاءُ مِنْ عِبادِنا وَ اِنَّكَ لَتَهْدى اِلى صِراطٍ مُسْتَقیمٍ
همان گونه كه بر پیامبران پیشین وحى فرستادیم بر تو نیز روحى را به فرمان خود وحى كردیم ، تو پیش از این نمى دانستى كتاب و ایمان چیست ؟ ( و از محتواى قرآن آگاه
1- « بحار الانوار » ، جلد 18 ، صفحه 261 .
نبودى ) ولى ما آن را نورى قرار دادیم كه به وسیله آن هر كس از بندگان خویش را بخواهیم هدایت مى كنیم و تو مسلماً به سوى راه مستقیم هدایت مى كنى .
تعبیر به « كَذلِكَ » ( این گونه ) ممکن است اشاره به این باشد كه تمام انواع سه گانه وحى كه در آیه قبل آمده براى پیامبراسلام صلى الله علیه و آله تحقق يافت ، گاه مستقیما با ذات پاك پروردگار ارتباط مى يافت و گاه ازطریق فرشته وحى و گاه با شنیدن آوازى شبیه امواج صوتى ، چنان كه در روایات اسلامى نیز اشاره به همه این هاشده و شرح آن را ذیل آیه گذشته بیان كردیم .
در این كه منظور از « رُوح » در این جا چیست ، دو قول در میان مفسران دیده مى شود :
نخست این كه منظور از آن قرآن مجید است كه مایه حیات دل ها و زندگى جان ها است ، این قول را غالب مفسران برگزیده اند .(1)
1- « طبرسى » در « مجمع البیان » ، « شیخ طوسى » در « تبیان » .
راغب در مفردات نیز مى گوید : « سُمِّىَ الْقُرْاآنُ رُوحا فى قَوْلِهِ وَ كَذلِكَ اَوْحَيْنا اِلَيْكَ رُوحا مِنْ اَمْرِنا و ذلِكَ لِكَوْنِ الْقُرْاآنِ سَبَبا لِلْحَياةِ الاُْخْرَوِيَّةِ : قرآن در آیه : وَ كَذلِكَ اَوْحَيْنا ... روح نامیده شده ، زیرا سبب حیات اخروى است » .
این معنى با قرائن مختلفى كه در آیه وجود دارد مانند تعبیر به « كَذلِكَ » كه اشاره به مسأله وحى است و تعبیر به « اَوْحَيْنا » و همچنین تعبیراتى كه درباره قرآن در ذیل همین آیه آمده است ، كاملاً سازگار است .
گرچه « روح » در سایر آیات قرآن غالبا به معانى دیگرى آمده است ، ولى با توجه به قرائن فوق ظاهر این است كه روح در این جا به معنى قرآن است .
در تفسیر آیه 2 سوره نحل : « يُنَزِّلُ الْمَلائِكَةَ بِالرُّوحِ مِنْ اَمْرِه عَلى مَنْ يَشاءُ مِنْ عِبادِه » نیز گفتیم كه قرآن نشان مى دهد « روح » در آن آیه نیز به معنى « قرآن و وحى و نبوت » است و در حقیقت این دو آیه يکدیگر را تفسیر مى كنند .
چگونه « قرآن » به منزله « روح » نباشد ، در حالى كه در آیه 24 انفال مى خوانیم : « يا اَيُّهَا
الَّذینَ اآمَنُوا اسْتَجیبُوا لِلّهِ وَ لِلرَّسُولِ اِذا دَعاكُمْ لِما يُحْيیكُمْ : اى كسانى كه ایمان آورده اید ، اجابت كنید دعوت خدا و پیامبرش را هنگامى كه شما را به سوى چیزى فرا مى خواند كه مایه حیات شما است » .
در دنباله آیه مى افزاید: « ما كُنْتَ تَدْرى ... » .
این لطف خدا بود كه شامل حال تو شد و این وحى آسمانى بر تو نازل گشت و ایمان به تمام محتواى آن پیدا كردى .
اراده خداوند بر این تعلق گرفته بود كه علاوه بر هدایت تو به این كتاب بزرگ آسمانى و تعلیمات آن ، بندگان دیگرش را در پرتو این نور آسمانى هدایت كند و شرق و غرب جهان بلکه تمام قرون و اعصار را تا پایان زیر پوشش آن قرار دهد .
بعضى از كج اندیشان چنین پنداشته اند كه این جمله نشان مى دهد ، پیامبر قبل از نبوت ایمان به خدا نداشت ، در حالى كه معنى آیه روشن است ، مى گوید : قبل از نزول قرآن ، قرآن را نمى دانستى و به محتوا و تعلیمات آن آگاهى و ایمان نداشتى ، این تعبیر هیچ منافاتى با اعتقاد توحیدى پیامبر و معرفت عالى او و آشنائیش به اصول عبادت و بندگى
او ندارد ، خلاصه عدم آگاهى به محتواى قرآن مطلبى است و عدم معرفة اللّه مطلب دیگر .
زندگى شخص پیامبر صلى الله علیه و آله قبل از دوران نبوت كه در كتب تاریخ آمده است ، نیز گواه زنده براین معنى است و ازآن روشن تر و بارزترسخنى است كه از امیر مؤمنان على در « نهج البلاغه » آمده : « وَ لَقَدْ قَرَنَ اللّهُ بِه صلى الله علیه و آله مِنْ لَدُنْ اِنْ كانَ فَطیما اَعْظَمَ مَلَكٍ مِنْ مَلائِكَتِه ، يَسْلُكُ بِه طَریقَ الْمَكارِمِ وَ مَحاسِنِ اَخْلاقِ الْعالَمِ ، لَيْلَهُ وَ نَهارَهُ : از همان زمان كه رسول خدا صلى الله علیه و آله از شیر باز گرفته شد ، خداوند بزرگ ترین فرشته از فرشتگان را با او قرین ساخت ، تا شب و روز وى را به راه هاى مکارم و طرق اخلاق نیك سوق دهد » .(1)
در پایان آیه مى افزاید : « وَ اِنَّكَ لَتَهْدى اِلى صِراطٍ مُسْتَقیمٍ » .
نه تنها قرآن نورى براى تو است كه نورى براى همگان است و وسیله هدایتى براى
1- « نهج البلاغه » ، خطبه 192 ، خطبه قاصعة .
جهانیان به سوى صراط مستقیم ، این يك موهبت عظیم الهى است ، براى رهروان راه حق و آب حیاتى است براى همه تشنه كامان .
همین معنى به تعبیر دیگرى در آیه 44 سوره فصلت آمده : « قُلْ هُوَ لِلَّذینَ امَنُوا هُدًى وَ شِفاءٌ وَ الَّذینَ لا يُؤْمِنُونَ فى اذانِهِمْ وَقْرٌ : بگو این كتاب براى كسانى كه ایمان آورده اند ، مایه حیات و شفا است و كسانى كه به آن ایمان نمى آورند گوشهایشان سنگین است » .
53 صِراطِ اللّهِ الَّذى لَهُ ما فِى السَّمواتِ وَ ما فِى الاَْرْضِ اَلا اِلَى اللّهِ تَصیرُ الاُْمُورُ
راه خداوندى كه تمامى آن چه در آسمان ها و آن چه در زمین است از آن او است ، آگاه باشید بازگشت همه چیز به سوى خدا است .
چه راهى مستقیم تراز راهى است كه به مبدأ عالم هستى منتهى مى شود؟ چه راهى صاف تراز راهى است كه به خالق هستى مى رسد ؟
سعادت واقعى ، سعادتى است كه خدا به آن دعوت مى كند و راه وصول به آن تنها راهى است كه او براى آن انتخاب كرده است .
در این كه پیغمبرگرامى اسلام صلى الله علیه و آله قبل از بعثت هرگز براى بت سجده نکرد و از خط توحید منحرف نشد ، شکى نیست و تاریخ زندگى او نیز به خوبى این معنى را منعکس مى كند ، اما در این كه بر كدام آیین بوده ، در میان علما گفتگو است .
بعضى او را پیرو آیین مسیح مى دانند ، چراکه قبل از بعثت پیامبر صلى الله علیه و آله آیین رسمى و غیر منسوخ آیین او بوده است .
بعضى دیگر او را پیرو آیین ابراهیم مى دانند ، چراکه « شیخ الانبیاء » و پدر پیامبران است و در بعضى از آیات قرآن آیین اسلام به عنوان آیین ابراهیم معرفى شده: «مِلَّةَ اَبیكُمْ اِبْراهیمَ » ( 78 / حج ) .
بعضى نیز اظهار بى اطلاعى كرده و گفته اند : مى دانیم آیینى داشته ، اما كدام آیین ، بر ما روشن نیست. گرچه هر يك از این اقوال وجهى دارد ، اما هیچ كدام مسلم نیست و مناسب تر از این ها قول چهارمى است و آن این كه: پیامبر اسلام صلى الله علیه و آله شخصاً برنامه خاصى از سوى
خداوند داشته كه بر طبق آن عمل مى كرده و درحقیقت آیین مخصوص خودش بوده ، تا زمانى كه اسلام بر او نازل گشت .
شاهداین سخن حدیثى است كه در نهج البلاغه آمده و دربالا ذکرکردیم كه مى گوید: « خداوند ازآن زمان كه رسول خدااز شیربازگرفته شد،بزرگ ترین فرشته اش راقرین وى ساخت، تاشب و روز اورابه راه هاى مکارم و طرق اخلاق نیك سوق دهد » .
مأموریت چنین فرشته اى دلیل بر وجود يك برنامه اختصاصى است .
شاهددیگر این كه در هیچ تاریخى نقل نشده است كه پیغمبر اسلام صلى الله علیه و آله در معابد يهود يا نصارى يا مذهب دیگر مشغول عبادت شده باشد، نه در كنارکفار دربت خانه بود و نه در كنار اهل كتاب درمعابدآنان،درعین حال پیوسته خط و طریق توحیدراادامه مى داد و به اصول اخلاق و عبادت الهى سخت پایبند بود .
روایات متعددى نیز ، طبق نقل علامه مجلسى در بحارالانوار در منابع اسلامى آمده است كه پیامبر صلى الله علیه و آله از آغاز عمرش مؤید به روح القدس بود و با چنین تأییدى مسلماً
براساس الهام روح القدس عمل مى كرد .(1)
« علامۀ مجلسى » شخصا معتقد است كه پیامبر صلى الله علیه و آله قبل از مقام رسالت داراى مقام نبوت بوده ، گاه فرشتگان با او سخن مى گفتند و صداى آن ها را مى شنید و گاه در رؤیاى صادقه به او الهام الهى مى شد و بعد از چهل سال به مقام رسالت رسید و قرآن و اسلام رسما بر او نازل شد ، او شش دلیل بر این معنى ذکر مى كند كه بعضى از آن ها با آن چه در بالا آوردیم ، هماهنگ است ( توضیح بیشتر را مى توانید در جلد 18 « تفسیرنمونه » بحارالانوار صفحه 227 به بعد مطالعه كنید ) .
به دنبال این بحث این سؤال مطرح مى شود كه با توجه به آن چه درباره ایمان و اعمال
1- « بحار الانوار » ، جلد 18 ، صفحه 288 .
پیامبر صلى الله علیه و آله قبل ازنبوت گفته شد، چرادرآیه فوق مى فرماید:«ماكُنْتَ تَدْرى مَاالْكِتابُ وَ لاَالاْيمانُ: تو قبلاً نمى دانستى قرآن و ایمان چیست » .
گرچه پاسخ این سؤال را به طور فشرده به هنگام تفسیر آیه بیان كردیم ، ولى شایسته است توضیح بیشترى در این زمینه داده شود. منظور این است پیامبر صلى الله علیه و آله قبل از نزول قرآن و تشریع شریعت اسلام از جزئیات این آیین و محتواى قرآن خبر نداشت .
اما در مورد « ایمان » با توجه به این كه بعد از « كتاب » ذکر شده و با توجه به جمله هایى كه بعد از آن در آیه آمده ، روشن مى شود كه منظور « ایمان به محتواى این كتاب آسمانى » است ، نه ایمان به طور مطلق ، بنابراین تضادى با آن چه گفته شد ، ندارد و نمى تواند دستاویزى براى بیماردلانى كه مى خواهند نفى ایمان به طور مطلق از پیامبر كنند و حقایق تاریخى را نادیده بگیرند ، بوده باشد .
پایان سورۀ شورى
پیرامون فضیلت تلاوت این سوره ، در روایتى از پیغمبر گرامى اسلام صلى الله علیه و آله نقل شده است : « كسى كه سوره "زخرف" را تلاوت كند ، از كسانى است كه روز قیامت به این خطاب ، مخاطب مى شود : " اى بندگان من ! امروز نه ترسى بر شما است و نه غمى ، بدون حساب ، وارد بهشت شوید" » .(1)
در هر صورت كاملاً مشخص است كه این بشارت بزرگ و فضیلت بى حساب ، تنها با تلاوت خالى از اندیشه و ایمان و عمل حاصل نمى شود ، زیرا تلاوت مقدمه اى است براى " اندیشه" و " ایمان" و "عمل" ، ثمره اى از آن است .
1- « مجمع البیان » ، آغاز سوره زخرف .
بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ
بنام خداوند بخشنده بخشایشگر
1 حمآ
حمآ .
در آغاز این سوره باز با حروف مُقَطّعه « حم » روبرو مى شویم ، این چهارمین سوره اى است كه با « حم » آغاز شده ، سه سوره دیگر نیز با همین دو حرف شروع مى شود كه مجموعا این هفت سوره ، « خانواده حم » را تشکیل مى دهد كه به ترتیب عبارتند از : «مؤمن» ، «فصّلت»، «شورى»، «زخرف»، «دخان»، «جاثیه» و «احقاف».
درباره « حروف مقطعه » در تفسیرنمونه جلد 1 ، آغاز سوره بقره ، جلد 2 ، آغاز سوره آل عمران ، جلد 6 ، آغاز سوره اعراف و جلد 20 آغاز سوره فصّلت بحث مشروحىذکرشده است .
2 وَ الْكِتابِ الْمُبینِ
سوگند به این كتابى كه حقایقش آشکار است .
سوگندبه این كتابى كه حقایقش آشکار، مفاهیمش روشن، دلایل صدقش نمایان و راه هاى هدایتش واضح و مبین است .
3 اِنّا جَعَلْناهُ قُرْاآنا عَرَبِيّا لَعَلَّكُمْ تَعْقِلُونَ
که ما آن را قرآنى فصیح و عربى قرار دادیم تا شما آن را درك كنید .
عربى بودن قرآن يا به معنى نزول آن به زبان عرب است كه از گسترده ترین زبان هاى جهان براى بیان حقایق مى باشد و به خوبى مى تواند ریزه كارى هاى مطالب را با ظرافت تمام منعکس سازد .
و يا به معنى « فصاحت » آن است ( چراکه يکى از معانى عربى ، همان " فصیح" است ) اشاره به این كه آن را در نهایت فصاحت قرار دادیم تا حقایق خوبى از لابلاى كلمات و جمله هایش ظاهر گردد و همگان آن را به خوبى درك كنند .
جالب این كه در این جا قسم و جواب قسم هردو ، يك چیز است . به قرآن سوگند ياد مى كند كه این كتاب عربى قرار داده شده تا همگان به محتوایش پى ببرند ، شاید اشاره
به این است كه چیزى والاتر از قرآن نبود كه به آن سوگند ياد شود ، والاتر از قرآن ، خود قرآن است ، چراکه كلام خدا است و كلام خدا ، بیانگر ذات پاك او است .
تعبیر به « لَعَلَّ » ( شاید و به این امید ... ) نه به خاطر این است كه خداوند در تأثیر قرآن تردیدى داشته يا سخن از امید و آرزویى در میان باشد كه رسیدن به آن مشکل است ، نه ، این تعبیر اشاره به تفاوت زمینه هاى فکرى و اخلاقى شنوندگان آیات قرآن است و اشاره به این است كه نفوذ قرآن ، شرایطى دارد كه با كلمه « لَعَلَّ » اجمالاً به آن اشاره شده است
( شرح بیشتر این معنى در جلد 3 تفسیر نمونه ، ذیل آیه 200 سوره آل عمران آمده است ) .
4 وَ اِنَّهُ فى اُمِّ الْكِتابِ لَدَيْنا لَعَلِىٌّ حَكیمٌ
و آن در كتاب اصلى ( لوح محفوظ ) نزد ما است ، كه بلندپایه و حکمت آموز است .
منظور از « اُمِّ الْكِتاب » يا « لوح محفوظ » كه در آیه 22 سوره بروج مى فرماید ، چیست ؟
واژه « اُم » در لغت به معنى اصل و اساس هر چیزى است و این كه عرب به مادر ، « اُم » مى گوید ، به خاطر این است كه ریشه خانواده و پناهگاه فرزندان است ، بنابراین « اُمِّ الْكِتاب »
( كتاب مادر ) به معنى كتابى است كه اصل و اساس همه كتب آسمانى مى باشد و همان لوحى است كه نزد خداوند از هرگونه تغییر و تبدیل و تحریفى محفوظ است ، این همان كتاب « علم پروردگار » است كه نزد او است و همه حقایق عالَم و همه حوادث آینده و گذشته و همه كتب آسمانى در آن درج است و هیچ كس به آن راه ندارد ، جُز آن چه را كه خدا بخواهد اِفشا كند .
این توصیف بزرگى است براى قرآن كه از علم بى پایان حق سرچشمه گرفته و اصل و اساسش نزد او است .
سپس مى فرماید:«لَعَلِىٌّ حَكیمٌ»،چیزى كه ازعلم بى پایان حق، سرچشمه مى گیرد، باید واجد این اوصاف باشد .
بعضى والا بودن و علوّ مقام قرآن را از این نظر دانسته اند كه بر تمام كتب آسمانى پیشى گرفته و همه را نسخ كرده و در بالاترین مرحله اعجاز است .
بعضى دیگر مشتمل بودن قرآن را بر حقایقى كه از دسترس افکار بشر بیرون است
( علاوه بر حقایقى كه همه كس از ظاهر آن مى فهمد ) مفهوم دیگرى از علوّ قرآن شمرده اند .
این مفاهیم در واقع باهم تضادى ندارند و همه آن ها در مفهوم « عَلِىّ » ( والامقام ) جمع است .
این نکته نیزقابل توجه است كه « حَكیم » اغلب وصف براى شخص است ، نه براى كتاب ، اما چون این كتاب آسمانى خود معلمى بزرگ و حکمت آموز است ، این تعبیر درمورد آن بسیار به جا است .
البته « حَكیم » به معنى مستحکم و خلل ناپذیر نیز آمده است و جمیع این مفاهیم در واژه مزبور جمع است و در مورد قرآن ، صادق مى باشد، چراکه قرآن حکیم به تمام این معانى است .
5 اَفَنَضْرِبُ عَنْكُمُ الذِّكْرَ صَفْحا اَنْ كُنْتُمْ قَوْما مُسْرِفینَ
آیا این ذکر ( قرآن ) را از شما بازگیریم ، به خاطر این كه قومى اِسرافکارید ؟
جمله « اَفَنَضْرِبُ عَنْكُمْ » به معنى « اَفَنَصْرِفُ عَنْكُمْ » ( آیا از شما بازداریمو منصرف سازیم ) آمده، زیراوقتى سوارمى خواهد مرکبش را از طریقى به جانب دیگرى ببرد، آن را با شلاق
مى زند ولذا « ضرب » در این موارد به جاى « صرف » ( منصرف ساختن ) به كارمى رود .(1)
« صَفْح » در اصل به معنى جانب و طرف چیزى است و به معنى عرض و پهنا نیز مى آید و در آیه مورد بحث ، به معنى اول است ، يعنى آیا ما این قرآن را كه مایه يادآورى است ، از سوى شما به جانب دیگرى متمایل سازیم ؟
« مُسْرِف » از ماده « اسراف » به معنى تجاوز از حد است ، اشاره به این كه مشرکان و دشمنان پیامبر صلى الله علیه و آله در مخالفت و عداوت خود ، هیچ حد و مرزى را به رسمیت نمى شناختند .
درست است كه شما در دشمنى و مخالفت با حق ، چیزى فروگذار نکرده اید و مخالفت رابه حد افراط و اسراف رسانده اید ، ولى لطف و رحمت خداوند به قدرى وسیع و گسترده
1- « مجمع البیان » ، ذیل آیات مورد بحث .
است ، كه این ها را مانع بر سر راه خود نمى بیند ، باز هم این كتاب بیدارگر آسمانى و آیات حیاتبخش آن را پى درپى بر شما نازل مى كند ، تا دل هایى كه اندك آمادگى دارند ، تکان بخورند و به راه آیند و این است مقام رحمت عامه و رحمانیت پروردگار كه دوست و دشمن را دربرمى گیرد .
6 وَ كَمْ اَرْسَلْنا مِنْ نَبِىٍّ فِى الاَْوَّلینَ
چه بسیار از پیامبران را كه ( براى هدایت ) در اقوام پیشین فرستادیم .
7 وَ ما يَأْتیهِمْ مِنْ نَبِىٍّ اِلاّ كانُوا بِهِ يَسْتَهْزِؤُنَ
ولى هیچ پیامبرى به سراغشان نمى آمد ، مگر این كه او را استهزاء مى كردند .
این دو آیه هم شاهد و گواه است بر آن چه كه گفته شد و هم تسلّى و دلدارى پیامبر صلى الله علیه و آله و درضمن تهدیدى است براى منکران لجوج .
مخالفت ها و سخریه هاى اقوام سرکش هرگز مانع لطف الهى نبود ، این فیضى است كه از ازل تا ابد ادامه يافته است .
به همین دلیل اعراض و لجاجت شما هرگز مانع لطف او نخواهد بود و پیامبر صلى الله علیه و آله و مؤمنان راستین هم نباید دلسرد شوند كه این اعراض از حق و پیروى از شهوات و هوا و هوس نیز سابقه طولانى دارد .
8 فَاَهْلَكْنا اَشَدَّ مِنْهُمْ بَطْشا وَ مَضى مَثَلُ الاَْوَّلینَ
ماکسانى راکه نیرومندتر از این ها بودند ، هلاك كردیم و داستان پیشینیان قبلاً گذشت .
« بَطْش » ( بر وزن فرش ) به معنى گرفتن چیزى است با قدرت و در این جا با كلمه «اَشَدّ» نیز همراه شده كه نشانه قدرت و نیروى بیشترى است .
ضمیر در « مِنْهُمْ » به مشرکان عرب بازمى گردد كه در آیات قبل مخاطب بودند ، اما در این جا به صورت غایب ، از آن ها ياد مى شود ، چراکه لایق ادامه خطاب الهى نیستند .
در آیاتى كه قبلاً بر تو نازل كرده ایم ، نمونه هاى زیادى از این اقوام سرکش و طغیانگر مطرح شده اند و شرح حال آن ها از طریق وحى ، بى كم و كاست بر تو نازل گردیده ، در میان آن ها اقوامى بودند كه از مشرکان عرب بسیار نیرومندتر بودند با امکانات و ثروت و نفرات و
لشکر و استعداد فراوان ، اقوامى همچون فرعون و فرعونیان ، زورمندانى همچون عاد و ثمود ، اما بروید ویرانه هاى شهرهاى آن ها را ببینید و سرگذشت آن ها را در تاریخ بخوانید و از همه روشن تر آن چه را در قرآن درباره آن ها نازل شده است ، بررسى كنید تا بدانید شما طاغیان لجوج از عذاب دردناك الهى هرگز در امان نیستید .
9 وَ لَئِنْ سَأَلْتَهُمْ مَنْ خَلَقَ السَّمواتِ وَ الاَْرْضَ لَيَقُولُنَّ خَلَقَهُنَّ الْعَزیزُ الْعَلیمُ
هرگاه از آن ها سؤال كنى چه كسى آسمان ها و زمین را آفریده ؟ مسلماً مى گویند :
خداوند قادر و دانا آن ها را آفریده است .
این تعبیر كه در چهار آیه از قرآن مجید با تفاوت مختصرى آمده است ( 61 / عنکبوت ، 25 / لقمان ، 38 / زمر و 9 / زخرف ) از يك سو دلیل بر فطرى بودن خداشناسى و تجلى نور الهى در سرشت انسان ها است و از سوى دیگر دلیل بر این است كه مشرکان به این حقیقت كه خالق آسمان ها و زمین ، خدا است ، معترف بودند و جُز در موارد نادرى براى معبودان خود خالقیت ، قائل نبودند .
از سوى سوم این اعتراف ، پایه اى است براى ابطال عبودیت بت ها ، چراکه كسى شایسته عبادت است كه خالق و مدبر عالَم باشد ، نه موجوداتى كه هیچ سهمى در این قسمت ندارند ، لذا اعتراف آن ها به خالقیت « اللّه » دلیل دندان شکنى بر بطلان مذهب فاسدشان بود .
10 اَلَّذى جَعَلَ لَكُمُ الاَْرْضَ مَهْدا وَ جَعَلَ لَكُمْ فیها سُبُلاً لَعَلَّكُمْ تَهْتَدوُنَ
همان كسى كه زمین را گهواره و محل آرامش شما قرار داد و براى شما درآن راه هایى آفرید تا هدایت شوید (وبه مقصد رسید).
کلمه « سُبُل » جمع « سبیل » هم به راه هاى خشکى اطلاق مى شود ، هم به راه هاى دریایى ، چنان كه در بخش 42 دعاى جوشن مى خوانیم : « يا مَنْ فِى الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ سَبیلُهُ » .
نخست از زمین شروع مى كند ، واژه هاى « مَهْد و مِهاد » هر دو به معنى محلى است كه براى نشستن و خوابیدن و استراحت آماده شده است و در اصل به محلى گفته مى شود كه
کودك را در آن مى خوابانند ، خواه گهواره باشد يا غیر آن .
آرى خداوند زمین را گهواره انسان قرار داد و درحالى كه چندین نوع حرکت دارد ، در پرتو قانون جاذبه و قشر عظیم هوایى كه آن را از هر سو فراگرفته و عوامل گوناگون دیگر ، چنان آرام است كه ساکنان آن كمترین ناراحتى احساس نمى كنند و مى دانیم نعمت آرامش و امنیت پایه اصلى بهره گیرى از نعمت هاى دیگر است ، بدیهى است اگر این عوامل مختلف دست به دست هم نمى دادند ، هرگز این آرامش وجود نداشت .
دومین نعمت از نعمت هایى است كه بسیارى از آن غافلند ، زیرا مى دانیم تقریبا سراسر خشکى ها را چین خوردگى هاى بسیار ، فراگرفته و كوه هاى بزرگ و كوچك و تپه هاى مختلف آن را پوشانده است و جالب این كه در میان بزرگ ترین سلسله جبال دنیا ، غالبا بریدگى هایى وجود دارد كه انسان مى تواند راه خود را از میان آن ها پیدا كند و كمتر اتفاق مى افتد كه این كوه ها به كلى مایه جدایى بخش هاى مختلف زمین گردند و این يکى از اسرار نظام آفرینش و از مواهب الهى بر بندگان است .
11 وَ الَّذى نَزَّلَ مِنَ السَّماءِ ماءً بِقَدَرٍ فَأَنْشَرْنا بِهِ بَلْدَةً مَيْتا كَذلِكَ تُخْرَجُونَ
و آن كسى كه از آسمان آبى فرستاد به مقدار معین و به وسیله آن سرزمین مرده را حیات بخشیدیم و همین گونه در قیامت زنده مى شوید .
سومین موهبت ، نزول باران و احیاى زمین هاى مرده است .
تعبیر به « قَدَر » اشاره لطیفى است به نظام خاصى كه بر نزول باران حکمفرما است ، به اندازه اى مى بارد كه مفید و ثمربخش است و زیانبار نیست .
درست است كه گاهى سیلاب ها به راه مى افتد و زمین هایى را ویران مى كند ، اما این از حالات استثنایى است و جنبه هشدار دارد ، ولى اکثریت قریب به اتفاق باران ها سودمند و مفید است ، اصولاً پرورش تمام درختان و گیاهان و گل ها و مزارع پرثمر از برکت همین نزول به اندازه باران است و اگر نزول باران ، نظامى نداشت ، این همه برکات عاید نمى شد .
در قسمت دوم آیه روى جمله « اَنْشَرْنا » كه از ماده « نشور » به معنى گستردن است ، تکیه شده كه "رستاخیز جهان نباتات" را مجسم مى سازد : زمین هاى خشکیده كه بذرهاى
گیاهان را همچون اجساد مردگان در قبرها در دل خود پنهان داشته با نفخه صور « نزول باران » به حرکت درمى آیند ، تکانى مى خورند و مردگان گیاه سر از خاك برمى دارند و محشرى برپا مى شود كه خود نمونه اى از رستاخیز انسان ها است كه در آخر همین آیه و در آیات متعدد دیگرى از قرآن مجید به آن اشاره شده است .
12 وَ الَّذى خَلَقَ الاَْزْواجَ كُلَّها وَ جَعَلَ لَكُمْ مِنَ الْفُلْكِ وَ الاَْنْعامِ ما تَرْكَبُونَ
و همان كسى كه همه زوج ها را آفرید و براى شما از كشتى ها و چهارپایان مرکب هایى قرار داد كه بر آن سوار شوید .
چهارمین نعمت ، آفرینش انواع حیوانات است ، تعبیر به « زوج ها » ، كنایه از انواع حیوانات است ، به قرینه گیاهان كه در آیات قبل آمد و مى دانیم قانون زوجیت ، قانون حیات در همه جانداران مى باشد و افراد نادر و استثنایى مانع از كلیت قانون نیست .
پنجمین و آخرین نعمت در این سلسله نعمت ها ، سخن از مرکب هایى است كه خداوند براى پیمودن راه هاى دریایى و خشکى در اختیار بشر گذارده است .
این يکى از مواهب و اکرام هاى خداوند نسبت به نوع بشر است كه در انواع دیگر موجودات زنده دیده نمى شود كه خداوند انسان را بر مرکب هایى حمل كرده كه در سفرهاى دریا و صحرا به او كمك مى كنند .
13 لِتَسْتَووُا عَلى ظُهُورِهِ ثُمَّ تَذْكُروُا نِعْمَةَ رَبِّكُمْ اِذَا اسْتَوَيْتُمْ عَلَيْهِ وَ تَقُولُوا سُبْحانَ الَّذى سَخَّرَ لَنا هذا وَ ما كُنّا لَهُ مُقْرِنینَ
تابر پشت آن ها به خوبى قرار گیرید ، سپس نعمت پروردگارتان را هنگامى كه بر آن ها سوار شدید ، متذکر شوید و بگویید پاك و منزه است كسى كه این را مسخر ما ساخت وگرنه ما توانایى آن را نداشتیم .
جمله « لِتَسْتَووُا عَلى ظُهُورِهِ » اشاره به این است كه این مرکب ها را به گونه اى آفریده است كه شما مى توانید به خوبى بر آن ها سوار شوید و به راحتى به مقصد برسید .
« مُقْرِنین » از ماده « اِقْران » به معنى قدرت و توانایى داشتن بر چیزى است . بعضى از ارباب لغت نیز گفته اند به معنى ضبط كردن و نگهدارى چیزى مى باشد و در اصل به معنى
قرین چیزى واقع شدن ، بوده كه لازمه اش توانایى بر نگهدارى و ضبط آن است .
بنابراین جمله « وَ ما كُنّا لَهُ مُقْرِنین » مفهومش این است كه اگر لطف پروردگار و مواهب او نبود ، ما هرگز توانایى بر ضبط و نگهدارى این مرکب ها نداشتیم ، بادهاى مخالف ، دائماً كشتى ها را واژگون مى ساخت و ما را از رسیدن به ساحل نجات ، بازمى داشت و این حیوانات نیرومند كه قدرت آن ها به مراتب از انسان بیشتر است ، اگر روح تسلیم بر آن ها حاکم نمى شد ، هرگز انسان نمى توانست حتى نزدیك آن ها برود ، به همین دلیل گهگاه كه يکى از این حیوانات خشمگین شده و روح تسلیم خود را از دست مى دهند ، مبدل به موجودات خطرناکى مى گردند كه چندین نفر هم قدرت مقابله با آن ها را ندارند ، درصورتى كه در حال عادى ممکن است ده ها يا صدها رأس از آن ها را به ریسمانى ببندند و دست بچه اى بسپارند تا « برد هرجاکه خاطرخواه اواست » .
14 وَ اِنّا اِلى رَبِّنا لَمُنْقَلِبُونَ
و ما به سوى پروردگارمان بازمى گردیم .
مبادا هنگام سوار شدن و تسلط بر این مرکب هاى راهوار ، مغرور شوید و در زرق و برق این دنیا فرو روید ، باید به هر حال به ياد آخرت باشید ، زیرا حالت غرور مخصوصاً در این موقع ، فراوان دست مى دهد و كسانى كه مرکب هاى خود را وسیله برترى جویى و تکبر بر دیگران قرار مى دهند ، كم نیستند. و از سوى سوم سوار شدن بر مرکب و انتقال از جایى به جاى دیگر ما را به انتقال بزرگمان از این جهان به جهان دیگر متوجه مى سازد ، آرى ما سرانجام به سوى خدا مى رویم .
از نکات جالبى كه در آیات قرآن به چشم مى خورد ، این است كه دعاهایى به مؤمنان تعلیم داده كه به هنگام بهره گیرى از مواهب الهى بخوانند ، دعاهایى كه با محتواى سازنده اش روح و جان انسان را مى سازد و آثار غرور و غفلت را مى زداید .
به حضرت نوح (علیه السلام)دستورمى دهدکه براى تقاضاى نزول در منزلگاه پربرکت ، بگوید : « رَبِّ اَنْزِلْنى مُنْزَلاً مُبارَكا وَ اَنْتَ خَيْرُ الْمُنْزِلینَ : پروردگارا ! مرا در منزلگاه پربرکتى فرود آور و تو
بهترین فرودآورندگانى » ( 29 / مؤمنون ) .
و در آیات مورد بحث نیز خواندیم كه دستور شکر نعمت هاى پروردگار و تسبیح او به هنگام قرار گرفتن بر مرکب ها را مى دهد. و هرگاه این خُلق و خوى انسان گردد كه به هنگام بهره گیرى از هر نعمتى ، به ياد منعم حقیقى و مبدأ آن نعمت باشد ، نه در ظلمت غفلت فرومى رود و نه در پرتگاه غرور مى افتد، بلکه مواهب مادى براى او پلى مى شوند به سوى خدا .
در حالات پیامبر گرامى اسلام صلى الله علیه و آله آمده است كه هرگاه پاى خود را در رکاب مى گذاشت ، مى فرمود : « بِسْمِ اللّه » و وقتى كه بر مرکب استقرار مى يافت ، مى فرمود : «اَلْحَمْدُلِلّهِ عَلىكُلِّ حالٍ، سُبْحانَ الَّذى سَخَّرَلَناهذا وَ ماكُنّالَهُ مُقْرِنینَ وَ اِنّا اِلىرَبِّنالَمُنْقَلِبُونَ» .(1)
قابل توجه این كه از برخى روایات استفاده مى شود كه هرکس این جمله ( سُبْحانَ الَّذى
1- « تفسیر فخر رازى » ، جلد 27 ، صفحه 199 .
سَخَّرَ لَنا هذا وَ ما كُنّا لَهُ مُقْرِنینَ وَ اِنّا اِلى رَبِّنا لَمُنْقَلِبُونَ ) را هنگام سوار شدن بر مرکب بگوید ، به فرمان خدا ، آسیبى به او نخواهد رسید .(1)
15 وَ جَعَلُوا لَهُ مِنْ عِبادِهِ جُزْءً اِنَّ الاِْنْسانَ لَكَفُورٌ مُبینٌ
آن ها براى خدا از میان بندگانش جزئى قرار دادند ( و ملائکه را دختران خدا خواندند ) انسان كفران كننده آشکارى است .
تعبیر به « جُزْء » هم بیانگر این است كه آن ها فرشتگان را فرزندان خدا مى شمردند ، زیرا همیشه فرزند ، جزئى از وجود پدر و مادر است كه به صورت نطفه از آن ها جدا مى شود و باهم ترکیب مى گردد و هسته بندى فرزند از آن آغاز مى شود .
1- « تفسیر فخر رازى » ، جلد 27 ، صفحه 199 .
و نیز بیان كنندۀ پذیرش عبودیت آن ها است ، چراکه فرشتگان را جزئى از معبودان در مقابل خداوند تصور مى كردند .
ضمناً این تعبیر يك استدلال روشن بر بطلان اعتقاد خرافى مشرکان است ، زیرا اگر فرشتگان ، فرزندان خدا باشند ، لازمه اش این است كه خداوند ، جزء داشته باشد و نتیجه آن ترکیب ذات پاك خدا است ، درحالى كه دلایل عقلى و نقلى گواه بر بساطت و احدیت وجود او است ، چراکه جزء مخصوص به موجودات امکانیه است .
16 اَمِ اتَّخَذَ مِمّا يَخْلُقُ بَناتٍ وَ اَصْفیكُمْ بِالْبَنینَ
آیا از میان مخلوقاتش دختران را براى خود انتخاب كرده و پسران را براى شما ؟
به پندار شما مقام دختر پایین تر است ، چگونه خود را بر خدا ترجیح مى دهید ، سهم او را دختر و سهم خود را پسر مى پندارید ؟
درست است كه زن و مرد در پیشگاه خدا در ارزش هاى والاى انسانى ، يکسانند ، ولى گاه استدلال به ذهنیات مخاطب ، تأثیرى در افکار او مى گذارد كه وادار به تجدید نظر مى شود .
17 وَ اِذا بُشِّرَ اَحَدُهُمْ بِما ضَرَبَ لِلرَّحْمنِ مَثَلاً ظَلَّ وَجْهُهُ مُسْوَدّا وَ هُوَ كَظیمٌ
درحالى كه هرگاه يکى از آن ها را به همان چیزى كه براى خداوند رحمان ، شبیه قرار داده ( به تولد دختر ) بشارت دهند ، صورتش از فرط ناراحتى سیاه مى شود و مملو از خشم مى گردد .
منظور از « بِما ضَرَبَ لِلرَّحْمنِ مَثَلاً » همان فرشتگانى است كه آن ها را دختران خدا مى دانستند و در عین حال معبود خود و شبیه و مانند او قرار مى دادند .
واژه « كَظیم » از ماده « كَظم » به معنى گلوگاه است و به معنى بستن گلوى مشك آب پس از پرشدن نیز آمده است و لذا این كلمه در مورد كسى كه قلبش مملو از خشم يا غم و اندوه است ، به كار مى رود .
این تعبیر به خوبى حاکى از تفکر خرافى مشرکان ابله در عصر جاهلیت در مورد تولد فرزند دختر است كه چگونه از شنیدن خبر ولادت دختر ناراحت مى شدند ، در عین حال فرشتگان را دختران خدا مى دانستند .
18 اَوَمَنْ يُنَشَّؤُا فِى الْحِلْيَةِ وَ هُوَ فِى الْخِصامِ غَيْرُ مُبینٍ
آیا كسى را كه در لابلاى زینت ها پرورش مى يابد و به هنگام جدال ، قادر به تبیین مقصود خود نیست ( فرزند خدا مى خوانید ) ؟
« يُنَشَّؤوُا » از ماده « نَشَأَ » به معنى ایجاد چیزى است و این جا به معنى تربیت شدن و پرورش يافتن است و « حِلْيَة » به معنى زینت و « خِصام » بحث و مجادله و كشمکش بر سر چیزى مى باشد .
در این جا قرآن دو صفت از صفات زنان را كه در غالب آن ها دیده مى شود و از جنبه عاطفى آنان سرچشمه مى گیرد ، مورد بحث قرار داده ، نخست علاقه شدید آن ها به زینت آلات ودیگر عدم قدرت كافى بر اثبات مقصود خود به هنگام مخاصمه و جرّ و بحث به خاطر حیا و شرم .
بدون شك زنانى هستند كه تمایل چندانى به زینت ندارند و نیز بدون شك علاقه به زینت ، در « حدّ اعتدال » عیبى براى زنان محسوب نمى شود ، بلکه در اسلام روى آن تأکید
شده است ، منظور اکثریتى است كه در غالب جوامع بشرى عادت به تزیین افراطى دارند ، گویى در میان زینت به وجود مى آیند و پرورش مى يابند .
و نیز بدون شك در میان زنان افرادى پیدا مى شوند كه از نظر قدرت منطق و بیان ، بسیار قوى هستند ، ولى نمى توان انکار كرد كه اکثریت آن ها به خاطر شرم و حیا در مقایسه با مردان به هنگام بحث و مخاصمه و جدال ، قدرت كمترى دارند. هدف ، بیان این حقیقت است كه چگونه شما دختران را فرزند خدا و پسران را از آنِ خود مى شمرید ؟
19 وَ جَعَلُوا الْمَلائِكَةَ الَّذینَ هُمْ عِبادُ الرَّحْمنِ اِناثا اَشَهِدوُا خَلْقَهُمْ سَتُكْتَبُ شَهادَتُهُمْ وَ يُسْئَلُونَ
آن ها فرشتگان را كه بندگان خدایند ، مؤنث پنداشتند ، آیا به هنگام آفرینش آن ها شاهد و حاضر بودند؟ این گواهى آن ها نوشته مى شود و از آن بازخواست خواهند شد .
تعبیر به « عِباد » در واقع جواب پندار آن ها است ، زیرا اگر مؤنث بودند ، باید «عِبادات» گفته شود ، ولى باید توجه داشت كه « عِباد » هم جمع مذکر است و هم به موجوداتى كه
خارج از مذکر و مؤنث باشند ، مانند فرشتگان نیز اطلاق مى شود ، همان گونه كه در مورد خداوند نیز ضمیرهاى مفرد مذکر به كار مى رود ، درحالى كه مافوق همه این ها است .
قابل توجه این كه در این جمله « عِباد » به « الرَّحْمن » اضافه شده ، این تعبیر ممکن است اشاره به این باشد كه غالب فرشتگان مجریان رحمت خداوند و تدبیرکنندگان نظامات عالَم هستى كه سراسر رحمت است ، مى باشند .
اما چرا این خرافه در میان عرب جاهلى پیدا شد ؟ و چرا هم اکنون رسوبات آن در مغزهاى گروهى باقى مانده تا آن جا كه فرشتگان را به صورت زن و دختر ترسیم مى كنند ، حتى به اصطلاح « فرشتۀ آزادى » را وقتى مجسم مى سازند ، در چهره زنى با قیافه و موهاى فراوان ترسیم مى كنند .
این پندار ممکن است از این جا سرچشمه گرفته باشد كه فرشتگان از نظر مستورند و زنان نیز غالبا مستور بوده اند ، حتى در مورد بعضى از مؤنث هاى مجازى در زبان عربى نیز این معنى دیده مى شود كه خورشید را مؤنث مجازى مى دانند و ماه را مذکر ، چراکه قرص
خورشید معمولاً در میان امواج نور خود پوشیده است و نگاه كردن به آن ، به آسانى ممکن نیست ، ولى قرص ماه چنین نمى باشد .
یا لطافت وجود فرشتگان سبب شده كه آن هارا همجنس زنان كه نسبت به مردان موجودات لطیف ترى هستند ، بدانند و عجیب این كه بعد از این همه مبارزه اسلام با این تفکر خرافى ، باز هم هنگامى كه مى خواهند زنى را به خوبى توصیف كنند ، مى گویند او يك فرشته است ، ولى در مورد مردان ، این تعبیر كمتر به كار مى رود . كلمه « فرشته » نیز نامى است كه براى زنان انتخاب مى كنند .
20 وَقالُوا لَوْ شاءَ الرَّحْمنُ ما عَبَدْناهُمْ ما لَهُمْ بِذلِكَ مِنْ عِلْمٍ اِنْ هُمْ اِلاّ يَخْرُصُونَ
آنان گفتند : اگر خدا مى خواست ما آن ها را پرستش نمى كردیم ، ولى به این امر يقین ندارند و جز دروغ چیزى نمى گویند .
« يَخْرُصُون » از ماده « خَرْص » ( بر وزن غَرْس ) در اصل به معنى تخمین زدن است .
نخست در مورد تخمین مقدار میوه بر درختان ، سپس به هرگونه حدس و تخمین
اطلاق شده و از آن جا كه حدس و تخمین گاه نادرست از آب درمى آید ، این واژه به معنى دروغ نیز به كار رفته و در آیه مورد بحث از همین قبیل است .
درست است كه در عالَم هستى ، چیزى بى اراده خدا واقع نمى شود ، ولى این به معنى جبر نیست ، زیرا نباید فراموش كرد كه خدا خواسته است ما مختار و صاحب آزادى اراده باشیم تا ما را بیازماید و پرورش دهد .
از این گذشته عقل سلیم انسان هم این خرافات را انکار مى كند ، مگر « عقل » پیامبر خداوند در درون وجود انسان نیست ؟
آن ها حتى به مسأله جبر و يا رضایت خداوند به اعمالشان ، علم و ایمان ندارند ، بلکه مانند بسیارى از هواپرستان و مجرمان دیگر هستند كه براى تبرئه خویشتن از گناه و فساد ، موضوع جبر را پیش مى كشند و مى گویند : دست تقدیر ما را به این راه كشانیده است .
درحالى كه خودشان نیز مى دانند دروغ مى گویند و این ها بهانه اى بیش نیست ولذا اگر كسى حقوقى از آن ها را پایمال كند ، هرگز حاضر نیستند از مجازات او چشم
بپوشند ، به این عنوان كه او در كار خود مجبور بوده است .
21 اَمْ اتَيْناهُمْ كِتابا مِنْ قَبْلِهِ فَهُمْ بِهِ مُسْتَمْسِكُونَ
یا این كه ما كتابى پیش از این به آن ها داده ایم و آن ها به آن تمسك مى جویند ؟
یعنى آن ها براى اثبات این ادعا باید يا به دلیل عقل ، متمسك شوند ، يا به نقل ، درحالى كه نه دلیلى از عقل دارند و نه دلیلى از نقل ، تمام دلایل عقلى ، دعوت به توحید مى كند و همه انبیاء و كتب آسمانى نیز دعوت به توحید كردند .
22 بَلْ قالُوا اِنّا وَجَدْنا اباءَنا عَلى اُمَّةٍ وَ اِنّا عَلى اثارِهِمْ مُهْتَدوُنَ
بلکه آن ها مى گویند : ما نیاکان خود را بر مذهبى يافتیم و ما نیز به آثار آن ها هدایت شده ایم .
واژه « اُمَّة » به جماعتى مى گویند كه يك نوع ارتباط با يکدیگر دارند ، يا از نظر دین يا وحدت مکان ، يا زمان ، خواه آن حلقه اتصال اختیارى باشد يا اجبارى ( و از همین رو گاهى
به معنى " مذهب" به كار رفته ، مانند آیه مورد بحث ، ولى معنى اصلى آن همان جماعت و گروه است و اطلاق این كلمه بر مذهب نیازمند به قرینه است ). در واقع آن ها دلیلى جز « تقلید كورکورانه » از پدران و نیاکان خود نداشتند و عجیب این كه خود را با این تقلید هدایت يافته مى پنداشتند ، درحالى كه در مسائل اعتقادى و زیربناى فکرى ، هیچ انسان فهمیده و آزاده اى نمى تواند متکى بر تقلید باشد ، آن هم به صورت تقلید « جاهل از جاهل » چراکه مى دانیم نیاکان آن ها نیز هیچ علم و دانشى نداشتند ، مغزهاى آن ها مملو از خرافات و اوهام بود .
تقلید تنها در مسائل فرعى و غیر زیربنایى صحیح است ، آن هم تقلید از عالِم يعنى رجوع جاهل به عالِم ، همان گونه كه در مراجعه بیماربه طبیب و افراد غیرمتخصص به صاحبان تخصص دیده مى شود ، بنابراین تقلید آن ها به دو دلیل باطل و محکوم بوده است .
23 وَ كَذلِكَ ما اَرْسَلْنا مِنْ قَبْلِكَ فى قَرْيَةٍ مِنْ نَذیرٍ اِلاّ قالَ مُتْرَفُوها اِنّا وَجَدْنا اباءَنا عَلى اُمَّةٍ وَ اِنّا عَلى اثارِهِمْ مُقْتَدوُنَ
همین گونه در هیچ شهر و دیارى پیش از تو پیامبرى انذارکننده نفرستادیم مگر این كه
ثروتمندان مست و مغرور گفتند : ما پدران خود رابر مذهبى يافتیم و به آثار آن ها اقتدا مى كنیم .
از این آیه به خوبى استفاده مى شود كه سردمداران مبارزه با انبیاء و آن ها كه مسأله تقلید از نیاکان را مطرح مى كردند و سخت روى این مسأله ایستاده بودند ، همان « مُتْرَفُون » بودند ، همان ثروتمندان مست و مغرور و مرفه ، زیرا « مُتْرَف » از ماده « تُرْفَة » به معنى فزونى نعمت است و از آن جا كه بسیارى از متنعمان غرق شهوات و هوس ها مى شوند ، كلمه « مترف » به معنى كسانى كه مست و مغرور به نعمت شده و طغیان كرده اند ، آمده و مصداق آن غالبا پادشاهان و جباران و ثروتمندان مستکبر و خودخواه است ، آرى آن ها بودند كه با قیام انبیاء به دوران خودکامگى هایشان پایان داده مى شد و منافع نامشروعشان به خطر مى افتاد و مستضعفان از چنگال آن ها رهایى مى يافتند و به همین دلیل با انواع حیله ها و بهانه ها به تخدیر و تحمیق مردم مى پرداختند و امروز نیز بیشترین فساد دنیا از همین « مترفین » سرچشمه مى گیرد كه هرجا ظلم و تجاوز و گناه و آلودگى است ، آن جا حضور فعال دارند .
به هر حال این آیه يك نوع تسلى خاطرى است براى پیامبر اسلام صلى الله علیه و آله و مؤمنان كه بدانند بهانه جویى مشرکان چیز تازه اى نیست ، این همان راهى است كه همه گمراهان درطول تاریخ پیموده اند .
24 قالَ اَوَ لَوْ جِئْتُكُمْ بِاَهْدى مِمّا وَجَدْتُمْ عَلَيْهِ اباءَكُمْ قالُوا اِنّا بِما اُرْسِلْتُمْ بِهِ كافِروُنَ
(پیامبرشان) گفت: آیا اگر من آیینى هدایت بخش تر از آن چه پدرانتان را بر آن يافتید ، آورده باشم ( باز هم انکار مى كنید ؟ ) گفتند : ( آرى ) ما به آن چه شما به آن مبعوث شده اید ، كافریم .
این مؤدبانه ترین تعبیرى است كه مى توان در مقابل قومى لجوج و مغرور بیان كرد كه عواطف آن ها به هیچ وجه جریحه دار نشود ، نمى گوید آن چه را شما دارید ، دروغ و خرافه است و حماقت ، بلکه مى گوید : « آن چه من آورده ام ، از آیین نیاکان شما هدایت كننده تر است ، بیایید بنگرید و مطالعه كنید » .
این گونه تعبیرات قرآنى ادب در بحث را مخصوصاً در مقابل جاهلان مغرور به ما مى آموزد.
ولى این گفتار حساب شده و مؤدبانه نیز در آن ها مؤثر واقع نشد ، بى آن كه كمترین دلیلى براى مخالفت خودشان بیاورند و بى آن كه كمترین تفکر و اندیشه اى در پیشنهاد متین انبیاء و رسولان الهى كنند.
25 فَانْتَقَمْنا مِنْهُمْ فَانْظُرْ كَيْفَ كانَ عاقِبَةُ الْمُكَذِّبینَ
لذا ماازآن ها انتقام گرفتیم، بنگر پایان كار تکذیب كنندگان چگونه بود .
مسلماً چنین قوم طغیانگر و لجوج و بى منطقى شایسته بقا و حیات نیست و دیر يازود باید عذاب الهى نازل گردد و این خار و خاشاك ها را از سر راه بردارد . گروهى را با طوفان و گروهى را با زلزله ویرانگر و جمعى را با تندباد و صاعقه و خلاصه هریك از آن ها را با فرمانى كوبنده درهم شکستیم و هلاك كردیم .
26 وَ اِذْ قالَ اِبْراهیمُ لاَِبیهِ وَ قَوْمِهِ اِنَّنى بَراءٌ مِمّا تَعْبُدوُنَ
به خاطر بیاور هنگامى را كه ابراهیم به پدرش ( عمویش آزر ) و قومش گفت : من از آن چه شما مى پرستید ، بیزارم .
در آیات 26 تا 30 اشاره كوتاهى به سرگذشت ابراهیم و ماجراى او با قوم بت پرست بابل شده است ، تا بحث نکوهش تقلید راکه در آیات قبل آمده بود ، تکمیل كند ، زیرا :
اولاً ابراهیم بزرگ ترین نیاى عرب بودکه همه اورا محترم مى شمردند و به تاریخش افتخار مى كردند ، هنگامى كه او پرده هاى تقلید را مى درد ، این ها نیز اگر راست مى گویند ، باید به او اقتدا كنند. اگر بنا است كه تقلیدى از نیاکان شود ، چرا از بت پرستان تقلید كنند ؟ از ابراهیم پیروى نمایند .
ثانیاً بت پرستانى كه ابراهیم در مقابل آن ها قیام كرد ، به همین استدلال واهى ( پیروى از پدران ) تکیه مى كردند و ابراهیم هرگز آن را از آن ها نپذیرفت ، چنان چه قرآن در آیات 53 و
54 سوره انبیاء مى گوید : « قالُوا وَجَدْنا اآبائَنا لَها عابِدینَ ، قالَ لَقَدْ كُنْتُمْ اَنْتُمْ وَ اآباؤُكُمْ فى ضَلالٍ مُبینٍ : بت پرستان گفتند : ما پدران خود را دیدیم كه آن هارا عبادت مى كنند ، ( ابراهیم ) گفت : مسلماً شما و پدرانتان در گمراهى آشکارى بوده اید » .
ثالثا این يك نوع دلدارى براى پیامبر اسلام صلى الله علیه و آله و مسلمانان نخستین است كه بدانند این گونه مخالفت ها و بهانه جویى ها همیشه بوده است ، نباید سست و مأیوس شوند .
27 اِلاَّ الَّذى فَطَرَنى فَاِنَّهُ سَيَهْدینِ
مگر آن خدایى كه مرا آفریده كه او هدایتم خواهد كرد .
او در این عبارت كوتاه هم استدلالى براى انحصار عبودیت به پروردگار ذکر مى كند ، زیرا معبود كسى است كه خالق و مدبر است و همه قبول داشتند كه خالق خدا است و هم اشاره به مسأله هدایت تکوینى و تشریعى خدا دارد كه قانون لطف آن را ایجاب مى كند .
28 وَ جَعَلَها كَلِمَةً باقِيَةً فى عَقِبِهِ لَعَلَّهُمْ يَرْجِعُونَ
او كلمه توحید را كلمه باقیه در اعقاب خود قرار داد تا به سوى خدا بازگردند .
« عَقِب » در اصل به معنى پاشنه پا است ، ولى بعدا به صورت گسترده اى در مورد فرزندان و فرزند فرزندان به كار رفته است .
ابراهیم نه تنها در حیات خود طرفدار اصل توحید و مبارزه با هرگونه بت پرستى بود ، بلکه تمام تلاش و كوشش خود را به كار گرفت كه كلمه توحید همیشه در جهان باقى و برقرار بماند .
نکته قابل توجه این كه امروز تمام ادیانى كه در كره زمین دم از توحید مى زنند ، در واقع از تعلیمات توحیدى ابراهیم (علیه السلام) الهام مى گیرند و سه پیامبر بزرگ الهى « موسى » (علیه السلام) و « عیسى » (علیه السلام) و محمد صلى الله علیه و آله از دودمان او هستند و این دلیل صدق پیشگویى قرآن در این زمینه است .
درست است كه قبل از ابراهیم (علیه السلام)انبیاى دیگرى همچون نوح (علیه السلام)باشرك و بت پرستى مبارزه كردند و جهانیان را به سوى توحید دعوت نمودند ، ولى كسى كه به این كلمه استقرار بخشید و پرچم آن را همه جا برافراشت ، ابراهیم بت شکن (علیه السلام) بود .
او نه تنها در زمان خود سعى و كوشش فراوان براى تداوم خط توحید نمود ، بلکه در دعاهاى خویش نیز از ساحت مقدس پروردگار همین معنى را طلب كرد و عرضه داشت : «وَ اجْنُبْنى وَ بَنِىَّ اَنْ نَعْبُدَ الاَْصْنامَ : من و فرزندانم را از این كه پرستش بت ها كنیم ، دور دار » (35/ابراهیم).
29 بَلْ مَتَّعْتُ هؤُلاءِ وَ اباءَهُمْ حَتّى جاءَهُمُ الْحَقُّ وَ رَسُولٌ مُبینٌ
ولى ما این گروه و پدران آن ها را از مواهب دنیا بهره مند ساختیم تا حق و فرستاده آشکار الهى به سراغشان آمد .
ما تنها به حکم عقل به بطلان شرك و بت پرستى و حکم وجدانشان به توحید قناعت نکردیم و براى اتمام حجت آن ها را مهلت دادیم تا این كتاب آسمانى كه سراسر حق است و این پیامبر بزرگ محمد صلى الله علیه و آله براى هدایت آنان قیام كند .
به تعبیر دیگر جمله « لَعَلَّهُمْ يَرْجِعُونَ » در آیه گذشته نشان مى دهد كه هدف از تلاش هاى ابراهیم (علیه السلام)این بود كه همه دودمان او به خط توحید بازگردند ، در حالى كه عرب مدعى
بود از دودمان ابراهیم (علیه السلام) است و با این حال بازنگشت ، ولى خداوند باز هم به آن هامهلت داد تا پیامبر بزرگ و كتاب جدیدى بیاید تااز این خواب گران بیدارشوند و گروه عظیمى بیدار شدند .
30 وَ لَمّا جاءَ هُمُ الْحَقُّ قالُوا هذا سِحْرٌ وَ اِنّا بِهِ كافِروُنَ
اما هنگامى كه حق به سراغشان آمد ، گفتند این سحر است و ما نسبت به آن كافریم .
آرى قرآن را سحر خواندند و پیامبر بزرگ خدا را ساحر و اگر بازنمى گشتند ، عذاب الهى دامانشان را مى گرفت .
31 وَ قالُوا لَوْ لا نُزِّلَ هذَا الْقُرْاآنُ عَلى رَجُلٍ مِنَ الْقَرْيَتَيْنِ عَظیمٍ
و گفتند : چرا این قرآن بر مرد بزرگى ( مرد ثروتمندى ) از این دو شهر ( مکه و طائف ) نازل نشده است ؟
آن ها از يك نظر حق داشتند كه سراغ چنین بهانه هایى بروند ، زیرا از دیدگاه آن ها معیار ارزش انسان ها ، مال و ثروت و مقام ظاهرى و شهرت آنان بود ، این سبك مغزان تصور
مى كردند ثروتمندان و شیوخ ظالم قبایل آن ها مقرب ترین مردم در درگاه خدا هستند ، لذا تعجب مى كردند كه این موهبت نبوت و رحمت بزرگ الهى ، چرا بر يکى از این قماش افراد نازل نشده است ؟ و به عکس بر يتیم و فقیر و تهیدستى به نام محمد صلى الله علیه و آله نازل شده ، این باورکردنى نیست. آرى آن نظام ارزشى نادرست چنین استنباطى هم به دنبال داشت و بلاى بزرگ جوامع بشرى و عامل اصلى انحراف فکرى آن ها ، همین نظامات ارزشى غلط است كه گاه حقایق را كاملاً واژگون نشان مى دهد .
حامل این دعوت الهى باید كسى باشد كه روح تقوا سراسر وجودش را پر كرده باشد ، انسانى آگاه ، بااراده ، مصمم ، شجاع ، عادل و آشنا به درد محرومان و مظلومان ، این است ارزش هایى كه براى حمل این رسالت آسمانى لازم است ، نه لباس هاى زیبا و قصرهایى گرانبها و مجلّل و انواع زینت ها و تجملات ، مخصوصاً هیچ يك از پیامبران خدا داراى چنین شرایطى نبودند ، مبادا ارزش هاى اصیل با ارزش هاى دروغین اشتباه شود .
32 اَهُمْ يَقْسِمُونَ رَحْمَتَ رَبِّكَ نَحْنُ قَسَمْنا بَيْنَهُمْ مَعیشَتَهُمْ فِى الْحَيوةِ الدُّنْيا وَ
رَفَعْنا بَعْضَهُمْ فَوْقَ بَعْضٍ دَرَجاتٍ لِيَتَّخِذَ بَعْضُهُمْ بَعْضا سُخْرِيّا وَ رَحْمَتُ رَبِّكَ خَيْرٌ مِمّا يَجْمَعُونَ
آیا آن ها رحمت پروردگارت را تقسیم مى كنند ؟ ما معیشت آن ها را در حیات دنیا در میان آن ها تقسیم كردیم و بعضى را بر بعضى برترى دادیم تا يکدیگر را تسخیر و باهم تعاون كنند و رحمت پروردگارت ازتمام آن چه جمع آورى مى كنند، بهتر است .
رحمت پروردگارت را خود او تقسیم مى كند و او از همه كس بهتر مى داند كه چه كسى شایسته این مقام بزرگ است ، چنان كه در آیه 124 سوره انعام نیز آمده است : « اَللّهُ اَعْلَمُ حَيْثُ يَجْعَلُ رِسالَتَهُ : خدا بهتر مى داند رسالت خود را در كجا قرار دهد » .
از این گذشته اگر تفاوت و اختلافى از نظر سطح زندگى در میان انسان ها وجود دارد ، هرگز دلیل تفاوت آن ها در مقامات معنوى نیست .
آن ها فراموش كرده اند كه زندگى بشر يك زندگى دست جمعى است و ادارۀ این زندگى ، جز از طریق تعاون و خدمت متقابل امکان پذیر نیست ، هرگاه همۀ مردم در يك سطح از
نظر زندگى و استعداد و در يك پایه از نظر مقامات اجتماعى باشند ، اصل تعاون و خدمت به يکدیگر و بهره گیرى هر انسانى از دیگران ، متزلزل مى شود .
بنابراین نباید این تفاوت ، آن ها را بفریبد و آن را معیار ارزش هاى انسانى بپندارند .
در این جا سؤال هایى مطرح است كه غالبا به هنگام مطالعه آیه فوق به نظر مى رسد و از سوى دشمنان اسلام نیز دستاویزى براى حمله به جهان بینى اسلامى شده است .
نخست این كه چگونه قرآن ، استخدام و تسخیر انسان را به وسیله انسان امضاء كرده است ؟ آیا این قبول نظام طبقاتى اقتصادى ( نظام استثمارکننده و استثمارشونده ) نیست ؟
از این گذشته اگر ارزاق و معیشت ها از سوى خدا تقسیم شده و تفاوت ها همه از ناحیه او است ، پس تلاش و كوشش هاى ما چه ثمرى مى تواند داشته باشد ؟ آیا این به معنى خاموش شدن شعله هاى تلاش و جهاد براى زندگى نیست ؟
پاسخ این سؤال ها با دقت در متن آیه ، روشن مى شود ؛
کسانى كه چنین ایرادى مى كنند ، تصورشان این است كه مفهوم آیه چنین است كه گروه معینى از بشر گروه دیگرى را مسخر خود سازد ، آن هم تسخیر به معنى بهره كشى كردن ظالمانه ، درحالى كه مطلب چنین نیست ، بلکه منظور استخدام عمومى مردم نسبت به يکدیگر است ، به این معنى كه هرگروهى امکانات و استعدادها و آمادگى هاى خاصى دارند كه در يك رشته از مسائل زندگى مى توانند فعالیت كنند ، طبعا خدمات آن ها در آن رشته در اختیار دیگران قرار مى گیرد ، همان گونه كه خدمات دیگران در رشته هاى دیگر در اختیار آن ها قرارمى گیرد ، خلاصه استخدامى است متقابل و خدمتى است طرفینى و به تعبیر دیگر هدف ، تعاون در امر زندگى است و نه چیز دیگر .
ناگفته پیدا است كه اگر همه انسان ها از نظر هوش و استعداد روحى و جسمى يکسان باشند ، هرگز نظامات اجتماعى سامان نمى يابد ، همان گونه كه اگر سلول هاى تن انسان از نظر ساختمان و ظرافت و مقاومت همه شبیه هم بودند ، نظام جسم انسان مختل مى شد ، سلول هاى بسیار محکم استخوان پاشنه پا كجا و سلول هاى ظریف شبکیۀ
چشم كجا ؟ هرکدام از این دو مأموریتى دارند كه بر طبق آن ساخته شده اند .
مثال زنده اى كه براى این موضوع مى توان گفت ، همان استخدام متقابلى است كه در دستگاه تنفس ، گردش خون ، تغذیه و سایر دستگاه هاى بدن انسان است كه مصداق روشن « لِيَتَّخِذَ بَعْضُهُمْ بَعْضا سُخْرِيّا » است ( اما در شعاع فعالیت هاى داخلى بدن ) آیا چنین تسخیرى مى تواند اشکال داشته باشد ؟
و اگر گفته شود جمله « رَفَعْنا بَعْضَهُمْ فَوْقَ بَعْضٍ دَرَجات » دلیل بر عدم عدالت اجتماعى است ، مى گوییم این در صورتى است كه « عدالت » به معنى مساوات تفسیر شود ، درحالى كه حقیقت عدالت آن است كه هرچیز در يك سازمان در جاى خود قرار گیرد ، آیا وجود سلسله مراتب در يك لشکر يا يك سازمان ادارى و يك كشور ، دلیل بر وجود ظلم در آن دستگاه است ؟!
ممکن است افرادى در مقام شعار ، كلمه « مساوات » را بدون توجه به مفهوم واقعى آن در همه جا به كار برند ، ولى در عمل هرگز نظم بدون تفاوت ها ، امکان پذیر نیست ، اما هرگز
وجود این تفاوت ها نباید بهانه اى براى استثمار انسان به وسیله انسان گردد ، همه باید آزاد باشند كه نیروهاى خلاق خود را به كار گیرند و نبوغ خود را شکوفا سازند و از نتایج فعالیت هاى خود بى كم و كاست بهره گیرند و درمورد نارسایى ها ، باید آن ها كه قدرت دارند ، براى برطرف ساختن آن بکوشند .
و اما در مورد سؤال دوم كه چگونه ممکن است با وجود معین بودن روزى ، شعله جهاد و تلاش و كوشش را روشن نگه داشت ؟ اشتباه از این جا ناشى شده كه گاه گمان مى كنند خداوند براى تلاش و كوشش انسان ، هیچ نقشى قائل نشده است .
درست است كه خدا استعدادها را براى فعالیت هاى مختلف ، به طور متفاوت آفریده و درست است كه عواملى بیرون از اراده انسان در مسیر زندگى او مؤثر است ، ولى با این حال يکى از عوامل بنیادى را نیز تلاش و كوشش او قرار داده است و با بیان اصل « اَنْ لَيْسَ لِلاِْنْسانِ اِلاّ ما سَعى » ( 39 / نجم ) ، این مطلب را روشن ساخته كه بهره انسان در زندگى ، ارتباط نزدیکى با سعى و تلاش او دارد .
به هر حال نکتۀ باریك و دقیق این جا است كه انسان ها همچون ظروف يك دستى نیستند كه در يك كارخانه ساخته مى شود ، يك شکل ، يکنواخت ، يك اندازه و با يك نوع فایده و اگر چنین بود ، حتى يك روز هم نمى توانستند با هم زندگى كنند .
و نه مانند پیچ و مهره هاى يك ماشین هستند كه سازنده و مهندسش آن را تنظیم كرده و به طور اجبارى به كار خود ادامه دهند، بلکه هم آزادى اراده دارند و هم مسؤولیت و وظیفه ، در عین تفاوت استعدادها و شایستگى ها و این معجون خاصى است كه انسان نامیده مى شود و خرده گیرى ها و ایرادها غالبا از عدم شناخت این انسان سرچشمه مى گیرد .
خلاصه این كه خداوند هیچ انسانى را بر انسان هاى دیگر در تمام جهات امتیاز نبخشیده ، بلکه جملۀ « رَفَعْنا بَعْضَهُمْ فَوْقَ بَعْضٍ دَرَجات » اشاره به امتیازهاى مختلفى است كه هر گروهى بر گروه دیگر دارد و تسخیر و استخدام هر گروه نسبت به گروه دیگر ، درست از
همین امتیازات سرچشمه مى گیرد و این عین عدالت و تدبیر و حکمت است .(1)
33 وَ لَوْ لا اَنْ يَكُونَ النّاسُ اُمَّةً واحِدَةً لَجَعَلْنا لِمَنْ يَكْفُرُ بِالرَّحْمنِ لِبُيُوتِهِمْ سُقُفا مِنْ فِضَّةٍ وَ مَعارِجَ عَلَيْها يَظْهَروُنَ
اگر ( تمكّن كفار از مواهب مادى ) سبب نمى شد كه همه مردم امت واحد ( گمراه ) شوند، ما براى كسانى كه كافر مى شدند، خانه هایى قرار مى دادیم با سقف هایى از نقره و نردبان هایى كه از آن بالا روند .
« سُقُف » جمع « سَقف » و بعضى آن را جمع « سقیفه » به معنى مکان مسقف مى دانند ،
1- براى كسب اطلاعات بیشتر به جلد 3 تفسیر نمونه، ذیل آیه 32 ، سوره نساء و نیز جلد ششم ، ذیل آیه 165 ، سوره انعام مراجعه نمایید .
ولى قول اول مشهورتر است. « مَعارِج » جمع « مِعْراج » به معنى وسیله اى است كه انسان براى صعود به طبقات بالاتر از آن استفاده مى كند .
خانه هایى كه چندین طبقه داشته باشد « و براى آن ها پله ها و نردبان هاى جالبى قرار مى دادیم كه از آن بالا روند » (وَ مَعارِجَ عَلَيْها يَظْهَروُنَ) .
34 وَ لِبُيُوتِهِمْ اَبْوابا وَ سُرُرا عَلَيْها يَتَّكِؤُنَ
و براى خانه هاى آن ها درها و تخت هایى ( زیبا و نقره گون ) قرار مى دادیم كه بر آن تکیه كنند.
وجود درها و تخت هاى متعدد ( با توجه به این كه اَبْوابا و سُرُرا ، نکره است و در این جا براى اهمیت آمده ) خود دلیل بر عظمت آن قصرها مى باشد ، زیرا هرگز براى يك خانه محقر ، درهاى متعدد نمى گذارند ، این مخصوص قصرها و خانه هاى مجلل است و همچنین وجود تخت هاى بسیار .
35 وَ زُخْرُفا وَ اِنْ كُلُّ ذلِكَ لَمّا مَتاعُ الْحَيوةِ الدُّنْيا وَ الاْخِرَةُ عِنْدَ رَبِّكَ لِلْمُتَّقینَ
و انواع وسایل تجملى، ولى تمام این ها متاع زندگى دنیا است و آخرت نزدِ پروردگارت
از آنِ پرهیزگاران است .
« زُخْرُف » در اصل به معنى هرگونه زینت و تجمل توأم با نقش و نگار است و از آن جا كه طلا ، يکى از مهم ترین وسایل زینت است ، به آن « زُخْرُف » گفته شده است و این كه به سخنان بیهوده ، « مُزَخْرَف » مى گویند ، به خاطر زرق و برقى است كه به آن مى دهند .
این سرمایه هاى مادى و وسایل تجملاتى دنیا به قدرى در پیشگاه پروردگار ، بى ارزش است كه مى بایست تنها نصیب افراد بى ارزش همچون كفار و منکران حق باشد و اگر مردم كم ظرفیت و دنیاطلب ، به سوى بى ایمانى و كفر ، متمایل نمى شدند ، خداوند این سرمایه ها را تنها نصیب این گروه منفور و مطرود مى كرد ، تا همگان بدانند مقیاس ارزش و شخصیت انسان ، این امور نیست .
به راستى تعبیرى رساتر از آن چه كه در آیات فوق آمده ، براى درهم شکستن ارزش هاى دروغین پیدا نمى شود ، براى دگرگون ساختن جامعه اى كه محور سنجش شخصیت افراد
در آن ، تعداد شتران ، مقدار درهم و دینار ، تعداد غلامان و كنیزان و خانه ها و وسایل تجملاتى است تا آن جا كه تعجب مى كنند چرا محمد يتیم و از نظر مادى فقیر ، به نبوت برگزیده شده ، اساسى ترین كار این است كه این چهارچوب هاى غلط ارزشى درهم شکسته شود و بر ویرانه آن ، ارزش هاى اصیل انسانى ، تقوا و پرهیزگارى ، علم و دانش ، ایثار و فداکارى و شهامت و گذشت ، بناشود ، در غیراین صورت همه اصلاحات ، روبنایى ، سطحى و ناپایدار خواهد بود .
و این همان كارى است كه اسلام و قرآن و شخص پیامبر اسلام صلى الله علیه و آله به عالى ترین وجهى انجام داد و به همین دلیل جامعه اى كه از عقب افتاده ترین و خرافى ترین جوامع بشرى بود ، در مدت كوتاهى آن چنان رشد و نمو كرد كه در صف اول قرار گرفت .
جالب این كه در حدیثى از پیغمبر گرامى اسلام صلى الله علیه و آله در تکمیل این برنامه مى خوانیم : «لَوْ وُزِنَتِ الدُّنْيا عِنْدَ اللّهِ جَناحَ بَعُوضَةٍ ماسُقِىَ الْكافِرُ مِنْها شَرْبَةَ ماءٍ : اگر دنیا به اندازۀ بال مگسى
نزدخدا وزن داشت، خداوند به كافرحتى يك شربت آب نمى نوشانید».(1)
اساس انقلاب اسلامى ، انقلاب ارزش ها است و اگر مسلمانان امروز در شرایطى سخت و ناگوار تحت فشار دشمنان بى رحم و خون خوار قرار گرفته اند ، به خاطر همین است كه آن ارزش هاى اصیل را رها ساخته ، بار دیگر ارزش هاى جاهلى در میان آن ها رونق گرفته است ، مقیاس شخصیت مال و مقام دنیا شده و علم و تقوا و فضیلت را به فراموشى سپرده اند ، در زرق و برق مادى فرو رفته و از اسلام بیگانه شده اند و تا چنین است باید كفاره این خطاى بزرگ را بپردازند و تا تحول را از ارزش هاى حاکم بر وجودشان ، شروع نکنند ، مشمول الطاف الهى نخواهند شد كه « اِنَّ اللّهَ لا يُغَيِّرُ ما بِقَوْمٍ حَتىّ يُغَيِّروُا ما بِاَنْفُسِهِمْ » ( 11 / رعد ) .
بامطالعۀ آیات فوق ، پیرامون تحقیر شدید زینت هاى ظاهرى و ثروت و مقام مادى ،
1- « تفسیر كشاف » ، جلد 4 ، صفحه 250 .
این سؤال مطرح مى شود كه پس چرا قرآن مجید در جاى دیگر مى گوید : « قُلْ مَنْ حَرَّمَ زینَةَ اللّهِ الَّتى اَخْرَجَ لِعِبادِهِ وَ الطَّيِّباتِ مِنَ الرِّزْقِ قُلْ هِىَ لِلَّذینَ اآمَنُوا فِى الْحَياةِ الدُّنْيا خالِصَةً يَوْمَ الْقِيامَةِ كَذلِكَ نُفَصِّلُ الاْآیاتِ لِقَوْمٍ يَعْلَمُونَ : بگو چه كسى زینت هاى الهى را كه براى بندگان خود آفریده و طيّبات را حرام كرده است ؟ بگو : این ها در زندگى دنیا براى كسانى است كه ایمان آورده اند ( اگرچه دیگران نیز با آن ها مشارکت دارند ، ولى ) در قیامت خالص براى آن ها خواهد بود ، این چنین آیات خود را براى كسانى كه مى فهمند ، شرح مى دهیم » ( 32 / اعراف ) .
یا در جاى دیگرى مى فرماید : « يا بَنى اآدَمَ خُذوُا زینَتَكُمْ عِنْدَ كُلِّ مَسْجِدٍ : اى فرزندان آدم ! زینت خود را به هنگام رفتن به مسجد ، برگیرید » ( 31 / اعراف ) .
چگونه این دو گروه از آیات با هم سازگار است ؟
درپاسخ باید به این نکته توجه داشت كه هدف در آیات مورد بحث ، شکستن ارزش هاى دروغین است . هدف این است كه مقیاس شخصیت انسان ها را ، ثروت و زینت آن ها نشمارند ، نه این كه امکانات مادى ، چیز بدى است ، مهم این است كه به آن ها به صورت
یك ابزار نگاه شود ، نه يك هدف متعالى و نهایى .
البته این ها در صورتى ارزش دارد كه در حد معقول و شایسته و خالى از هرگونه اسراف و تبذیرباشد، نه ساختن كاخ هایى از طلا و نقره و گردآوردن زینت هاى انبوهى از سیم و زر .
و از این جا روشن مى شود كه نه بهره مند بودن گروهى از كفار و ظالمان از این مواهب مادى ، دلیل بر شخصیت آن ها است و نه محروم بودن مؤمنان از آن و نه استفاده از این امور در حد معقول به صورت يك ابزار ، ضررى به ایمان و تقواى انسان مى زند و این است تفکر صحیح اسلامى و قرآنى .
36 وَ مَنْ يَعْشُ عَنْ ذِكْرِ الرَّحْمنِ نُقَيِّضْ لَهُ شَيْطانا فَهُوَ لَهُ قَرینٌ
هرکس از ياد خدا روى گردان شود ، شیطانى را به سراغ او مى فرستیم و همواره قرین او باشد.
« يَعْشُ » از ماده « عَشْو » اگر با « اِلى » متعدى شود ، ( عَشَوْتَ اِلَيْهِ ) به معنى هدایت يافتن به وسیله چیزى است با چشمانى ضعیف و اگر با « عَنْ » متعدى شود ، ( عَشَوْ عَنْهُ ) به معنى
اعراض كردن و روى گردان شدن از چیزى است و در آیه مورد بحث نیز منظور همین است .
« نُقَيِّضْ » از ماده « قِيْض » و در اصل به معنى پوست روى تخم مرغ است ، سپس به معنى مستولى ساختن چیزى بر چیز دیگر آمده است .
بدیهى است جاى این ندارد كه كسى از این آیه ، تصور جبر كند ، چراکه این نتیجه اعمالى است كه خود آن ها انجام داده اند ، بارها گفته ایم اعمال انسان ، مخصوصاً غرق شدن در لذات دنیا و آلوده شدن به انواع گناهان ، نخستین تأثیرش این است كه پرده بر قلب و چشم و گوش انسان مى افتد ، او را از خدا بیگانه مى كند و شیاطین را بر او مسلط مى سازد و تا آن جا ادامه مى يابد كه گاهى راه بازگشت به روى او بسته مى شود ، چراکه شیاطین و افکار شیطانى از هرسو او را احاطه مى كنند و این نتیجه عمل خود انسان است ، هرچند نسبت آن به خداوند نیز به عنوان « سبب الاسباب » بودن صحیح است .
37 وَ اِنَّهُمْ لَيَصُدُّونَهُمْ عَنِ السَّبیلِ وَ يَحْسَبُونَ اَنَّهُمْ مُهْتَدوُنَ
و آن ها ( شیاطین ) این گروه را از راه خدا بازمى دارند، درحالى كه گمان مى كنند
هدایت يافتگان حقیقى آن ها هستند .
هر وقت ارادۀ بازگشت كنند ، سنگى سر راه آن ها مى افکنند و مانعى ایجاد مى كنند تا هرگز به صراط مستقیم بازنگردند. و آن چنان طریق گمراهى را در نظر آن ها زینت مى دهند كه گمان مى كنند هدایت يافتگان حقیقى آن ها هستند .
38 حَتّى اِذا جاءَنا قالَ يا لَيْتَ بَيْنى وَبَيْنَكَ بُعْدَ الْمَشْرِقَيْنِ فَبِئْسَ الْقَرینُ
تا زمانى كه نزد ما حاضر شود ، مى گوید : اى كاش میان من و تو فاصله مشرق و مغرب بود ، چه بد همنشینى هستى تو .
همه عذاب ها يك طرف و همنشینى با این قرین سوء ، يك طرف . همنشینى با شیطانى كه هر وقت به قیافه نفرت انگیز او مى نگرد ، تمام خاطرات گمراهى و بدبختى اش در نظرش مجسم مى گردد ، كسى كه زشتى ها را در نظرش زیبا جلوه مى داد و بیراهه را شاهراه و گمراهى را هدایت ، اى واى كه او براى همیشه قرین و هم بند او است .
آرى صحنه قیامت ، تجسمى گسترده است از صحنه هاى این جهان و قرین و دوست و
رهبر این جا با آن جا يکى است ، حتى به گفته بعضى از مفسران ، هردو را با يك زنجیر مى بندند .
پیدا است كه منظور از « مَشْرِقَيْن » ( دو مشرق ) « مشرق » و « مغرب » است ، زیراطبق عادت عرب به هنگامى كه مى خواهند از دو جنس مخالف ، تثنیه بسازند ، لفظ را از يکى انتخاب مى كنند ، مانند « شَمْسَيْن » ( اشاره به خورشید و ماه ) و « ظُهْرَيْن » ( اشاره به نماز ظهر و عصر ) و « عِشائَيْن » ( اشاره به نماز مغرب و عشاء ) .
این تعبیر كنایه اى است از دورترین فاصله اى كه به تصور مى گنجد ، چراکه « دورى مشرق و مغرب » ضرب المثل معروفى در این زمینه است .
39 وَ لَنْ يَنْفَعَكُمُ الْيَوْمَ اِذْ ظَلَمْتُمْ اَنَّكُمْ فِى الْعَذابِ مُشْتَرِكُونَ
هرگز این گفتگوها امروز به حال شما سودى ندارد ، چرا كه ظلم كردید و همه در عذاب مشترکید .
ولى این آرزو هرگز به جایى نمى رسد و میان آن ها و شیاطین هرگز جدایى نمى افتد . باید عذاب این همنشین سوء را با عذاب هاى دیگر براى همیشه ببینید .
40 اَفَأَنْتَ تُسْمِعُ الصُّمَّ اَوْ تَهْدِى الْعُمْىَ وَ مَنْ كانَ فى ضَلالٍ مُبینٍ
آیا تو مى توانى سخن خود را به گوش كران برسانى ، يا كوران و كسانى را كه در ضلال مبین هستند ، هدایت كنى .
قرآن براى انسان ، دو نوع گوش و چشم و حیات ، قائل است : گوش و چشم و حیات ظاهر و گوش و چشم و حیات باطن و مهم بخش دوم از درك و دید و حیات است ، كه وقتى از كار بیفتد ، نه پند و اندرز مفید خواهد بود و نه انذار و هشدار .
41 فَاِمّا نَذْهَبَنَّ بِكَ فَاِنّا مِنْهُمْ مُنْتَقِمُونَ
هرگاه تو را از میان آن ها ببریم ، حتما آن ها را مجازات خواهیم كرد .
منظور از بردن پیامبر گرامى صلى الله علیه و آله از میان آن قوم ، وفات پیامبر صلى الله علیه و آله است و آیه اشاره به این موضوع داردکه اگر تو هم شاهد و ناظر نباشى ، و آن ها همچنان به راه خود ادامه دهند ، ما شدیدا آن ها را مجازات مى كنیم ، چراکه « انتقام » در اصل به معنى مجازات و كیفر دادن است.
42 اَوْ نُرِيَنَّكَ الَّذى وَعَدْناهُمْ فَاِنّا عَلَيْهِمْ مُقْتَدِروُنَ
یا اگر زنده بمانى و آن چه را از عذاب آنان وعده داده ایم، به تو ارائه دهیم ، باز ما بر آن ها مسلطیم .
آن ها در چنگال قدرت ما هستند ، چه در میان آن ها باشى و چه نباشى و مجازات و انتقام الهى درصورت ادامه كارهایشان، حتمى است ، چه در حیات تو باشد و چه بعد از وفات تو ، دیر و زود دارد اما تخلف ندارد .
این تأکیدهاى قرآنى ممکن است از يك سو اشاره به بى صبرى كفار باشد كه مى گفتند : « اگر راست مى گویى ، پس چرا بلا برما نازل نمى شود » ؟ و از سوى دیگر انتظار مرگ پیامبر صلى الله علیه و آله را مى كشیدند به گمان این كه اگر پاى او درمیان نباشد ، همه چیز پایان مى يابد .
43 فَاسْتَمْسِكْ بِالَّذى اُوحِىَ اِلَيْكَ اِنَّكَ عَلى صِراطٍ مُسْتَقیمٍ
آن چه را بر تو وحى شده ، محکم بگیر كه تو بر صراط مستقیم هستى .
کمترین اعوجاج و كجى در كتب و برنامه تو نیست و عدم پذیرش گروهى از آنان ، دلیل بر نفى حقانیت تو نخواهد بود ، تو با نهایت جدیت به راه خویش ادامه ده ، بقیه با ما است .
44 وَ اِنَّهُ لَذِكْرٌ لَكَ وَ لِقَوْمِكَ وَ سَوْفَ تُسْئَلُونَ
و این مایه يادآورى تو و قوم تواست و به زودى سؤال خواهید شد .
« ذِكْر » در آیه فوق به معنى " ذکر اللّه" و آشنایى و آگاهى بر تکالیف دینى است ، همان گونه كه در آیات 5 و 36 این سوره نیز به همین معنى آمده است ، مانند بسیارى دیگر از آیات قرآن .
یکى از نام هاى قرآن ، همان «ذکر» است ، « ذِكْر » به معنى يادآورى و ذکر اللّه است و كراراً این جمله رادر سوره قمرمى خوانیم : « وَ لَقَدْ يَسَّرْنَا الْقُرْاآنَ لِلذِّكْرِ فَهَلْ مِنْ مُدَّكِرٍ : ما قرآن را براى يادآورى ، سهل و آسان ساختیم، آیا كسى هست كه متذکر شود»؟ (آیات17،22،32 و 40 سوره قمر).
از این گذشته جمله « وَ سَوْفَ تُسْئَلُونَ » گواهى مى دهد كه منظور ، سؤال از عمل
به این برنامه الهى است .
منظور از « قَوْم » در این آیه شریفه ، " ائمه اهل بیت علیهم السلام " و امت اسلامى و قوم عرب و قبیله قریش است .
45 وَ اسْئَلْ مَنْ اَرْسَلْنا مِنْ قَبْلِكَ مِنْ رُسُلِنا اَجَعَلْنا مِنْ دوُنِ الرَّحْمنِ الِهَةً يُعْبَدوُنَ
از رسولانى كه قبل از تو فرستادیم ، بپرس ، آیا غیر از خداوند رحمان ، معبودانى براى پرستش آن ها قرار دادیم ؟
تمام انبیاى الهى دعوت به توحید كرده اند و همگى به طور قاطع بت پرستى را محکوم نموده اند ، لذا پیامبر اسلام صلى الله علیه و آله در مخالفتش با بت ها ، كار بى سابقه اى انجام نداده ، بلکه سنت همیشگى انبیاء الهى را احیاء نموده است . این بت پرستان و مشرکان هستند كه برخلاف مکتب تمام انبیاء گام برمى دارند . مطابق این تفسیر ، سؤال كننده ، هرچند پیامبر اسلام صلى الله علیه و آله است ، ولى منظور تمام امت و حتى مخالفان او هستند .
و كسانى كه مورد سؤال واقع مى شوند ، پیروان انبیاى پیشین هستند ، پیروان راستین و مورد اطمینان آن ها و حتى افراد عادى آن ها ، زیرا از مجموعه سخنان آن ها « خبر متواتر » به دست مى آید كه بیانگر مکتب توحیدى انبیاء است .
لازم به يادآورى است كه حتى منحرفان از اصل توحید ( مانند مسیحیان امروز كه طرفدار تثلیث هستند ) باز دم از توحید مى زنند و مى گویند تثلیث ما با توحید كه آیین همه انبیاءاست، منافاتى ندارد و به این ترتیب مراجعه به این امت ها براى ابطال دعوى مشرکان ، كافى است .
46 وَلَقَدْاَرْسَلْنا مُوسى بِایاتِنا اِلى فِرْعَوْنَ وَ مَلاَئِهِ فَقالَ اِنّى رَسُولُ رَبِّ الْعالَمینَ
ما موسى (علیه السلام)را با آیات خود به سوى فرعون و درباریان او فرستادیم ، (به آن ها) گفت: من فرستاده پروردگار عالمیانم .
منظور از « اآیات » معجزاتى است كه موسى (علیه السلام)در دست داشت و حقانیت خود را به وسیلۀ
آن اثبات مى كرد كه مهم ترین آن ها ، معجزه « عصا » و « يد بیضاء » بود .
« مَلاَء » از ماده « مَلاْء » به معنى گروهى است كه هدف مشترکى را تعقیب مى كنند و ظاهر آن ها چشم پرکن است. این كلمه در قرآن معمولاً به اشراف و ثروتمندان يا درباریان گفته مى شود .
47 فَلَمّا جاءَهُمْ بِایاتِنا اِذا هُمْ مِنْها يَضْحَكُونَ
ولى هنگامى كه او آیات ما را براى آن ها آورد ، از آن مى خندیدند .
این نخستین برخورد همه طاغوت ها و جاهلان مستکبر در برابر رهبران راستین است ، جدى نگرفتن دعوت و دلایل آن ها و همه را به سخریه و مضحکه پاسخ گفتن ، تا به دیگران بفهمانند كه اصلاً دعوت آن ها قابل بررسى و مطالعه و جوابگویى نیست و ارزش يك برخورد جدى را ندارد .
48 وَ مانُریهِمْ مِنْ ايَةٍ اِلاّ هِىَ اَكْبَرُ مِنْ اُخْتِها وَ اَخَذْناهُمْ بِالْعَذابِ لَعَلَّهُمْ يَرْجِعُونَ
ماهیچ آیه (و معجزه اى) به آن ها نشان نمى دادیم مگراین كه از دیگرى بزرگ تر (و مهم تر)
بود و آن ها را با مجازات هشدار دادیم ، شاید بازگردند .
تعبیر به « اُخْت » ( خواهر ) در زبان عرب به معنى همردیف و هم سنخ است ، مانند دو خواهر نسبت به يکدیگر .
نشانه هاى خود را كه هریك از دیگرى ، مهم تر و گویاتر و كوبنده تر بود ، به آن ها ارائه دادیم تا هیچ بهانه اى براى آن ها باقى نماند و از مرکب غرور و نخوت و خودخواهى پیاده شوند .
به این ترتیب بعد از معجزه « عصا » و « يَدٌ بَيْضاء » ، معجزات « طوفان » و « جَراد » و « قُمَّل » و « ضَفادِع » و غیره (1) را به آن ها نشان دادیم .
سپس مى افزاید : « وَ اَخَذْناهُمْ بِالْعَذابِ لَعَلَّهُمْ يَرْجِعُونَ » .
خشکسالى و قحطى و كمبود میوه ها ، چنان كه در آیه 130 سوره اعراف آمده است :
1- شرح معجزات نه گانه حضرت موسى درجلد 12 تفسیرنمونه، ذیل آیه 101 ، سوره اسراء آمده است .
«وَ لَقَدْ اَخَذْنا اآلَ فِرْعَوْنَ بِالسِّنینَ وَ نَقْصٍ مِنَ الثَّمَراتِ» به سراغ آن ها آمد .
گاه رنگ آب نیل به « رنگ خون » درآمد كه نه براى شرب قابل استفاده بود و نه براى كشاورزى و گاه آفات نباتى غلات آن ها را نابود مى كرد .
این حوادث تلخ و دردناك ، گرچه موقتا آن ها را بیدار مى كرد و دست به دامن موسى (علیه السلام)مى زدند ، هنگامى كه طوفان حادثه فرو مى نشست ، همه چیز را به دست فراموشى مى سپردند و موسى (علیه السلام)را آماج انواع تیرهاى تهمت قرار مى دادند .
49 وَ قالُوا يا اَيُّهَ السّاحِرُ ادْعُ لَنا رَبَّكَ بِما عَهِدَ عِنْدَكَ اِنَّنا لَمُهْتَدوُنَ
( هنگامى كه گرفتار بلا شدند ) گفتند : اى ساحر ! پروردگارت را به عهدى كه با تو كرده ، بخوان ( تا ما را از این درد و رنج برهاند ) كه ما هدایت خواهیم يافت .
از لحن آن ها پیدابوده كه در عین احساس نیاز به موسى (علیه السلام)وعده دروغین قبول هدایت به او مى دادند و حتى به هنگام بیچارگى و عرض حاجت باز از مرکب غرور پیاده
نمى شدند ، به همین جهت تعبیر به « رَبَّكَ » ( پروردگارت ) و « بِما عَهِدَ عِنْدَكَ » ( به عهدى كه با تو كرده ) كردند و هرگز نگفتند : پروردگار ما و وعده اى كه به ما فرموده ، با این كه موسى (علیه السلام)صریحا به آن ها گفته بود كه من فرستاده پروردگار عالمیان هستم نه پروردگار خودم .
سبك مغزان مغرور هنگامى كه بر اریکه قدرت مى نشینند ، منطق و راه و رسمشان ، چنین است .
50 فَلَمّا كَشَفْنا عَنْهُمُ الْعَذابَ اِذاهُمْ يَنْكُثُونَ
اما موقعى كه عذاب را از آن ها برطرف مى ساختیم ، پیمان خود را مى شکستند .
موسى (علیه السلام)به خاطر این تعبیرات نیش دار و موهن ، هرگز دست از هدایت آن ها برنداشت و از خیره سرى آن ها مأیوس و خسته نشد ، همچنان به كار خود ادامه داد ، بارها دعا كرد تا طوفان بلاها فرو نشیند و فرو نشست ، اما هنگامى كه عذاب از آن ها برطرف مى شد ، آن ها پیمان هاى خود را مى شکستند و به لجاجت و انکار خود ادامه مى دادند .
این ها همه درس هایى است زنده و گویا براى مسلمانان و تسلیت خاطرى است براى شخص پیامبر كه از لجاجت و سرسختى مخالفان هرگز خسته نشوند و گرد و غبار يأس و ناامیدى بر روح و جانشان ننشیند و بدانند : « رگ رگ است ، این آب شیرین و آب شور » و با استقامت و پایدارى هرچه بیشتر به راه خود ادامه دهند ، همان گونه كه موسى (علیه السلام)و بنى اسرائیل ادامه دادند و سرانجام بر فرعونیان پیروز گشتند .
و نیز هشدارى است به دشمنان لجوج و سرسخت كه آن ها هرگز از فرعون و فرعونیان ، قوى تر و قدرتمندتر نیستند ، سرانجام كار آن ها را ببینند و در عاقبت كار خویش بیندیشند .
51 وَ نادى فِرْعَوْنُ فى قَوْمِهِ قالَ يا قَوْمِ اَلَيْسَ لى مُلْكُ مِصْرَ وَ هذِهِ الاَْنْهارُ تَجْرى مِنْ تَحْتى اَفَلا تُبْصِروُنَ
فرعون در میان قوم خود ندا داد و گفت : اى قوم من ! آیا حکومت مصر از آنِ من نیست و این نهرها تحت فرمان من جریان ندارد ؟ آیا نمى بینید ؟
فرعون ، ارزش هاى قلابى را به چشم مردم مصر كشید و همانند بت پرستان عصر جاهلیت در برابر پیغمبر اسلام صلى الله علیه و آله مال و مقام را ارزش هاى واقعى انسان گرفت .
تعبیر به « نادى » ( ندا داد ) نشان مى دهد كه فرعون مجلس عظیمى از سرشناسان مملکت تشکیل داد و با صدایى رسا و بلند همه را مخاطب ساخته و این جمله ها را بازگو نمود ، يا این كه دستور داد نداى او را به عنوان يك بخشنامه در سرتاسر كشور منعکس كنند .
تعبیر به « اَنْهار » جمع « نهر » با این كه منظور رود نیل است ، به خاطر این است كه این رود عظیم كه همانند دریاى پهناورى است ، به 360 شعبه تقسیم مى شد و سراسر مناطق آباد مصر را مشروب مى ساخت .
چرا فرعون مخصوصاً روى شاخه هاى رود نیل تکیه مى كند ، براى این كه تمام آبادى مصر و ثروت و قدرت و تمدن آن ها از نیل سرچشمه مى گرفت ، از این رو فرعون به آن مى نازد و بر موسى (علیه السلام)فخر مى فروشد .
تعبیر به « تَجْرى مِنْ تَحْتى » به این معنى نیست كه رود نیل از زیر قصر من مى گذرد ، چراکه رود نیل عظیم تر از آن بود كه از زیر قصر فرعون بگذرد و اگر منظور ، كنار قصر او باشد ، بسیارى از قصرهاى مصر چنین بود و غالب آبادى ها در دو حاشیه این شط عظیم قرار داشت ، بلکه منظور این است كه این رود تحت فرمان من است و نظام تقسیم آن بر آبادى ها ، بر طبق مقرراتى است كه من اراده مى كنم .
52 اَمْ اَنَا خَيْرٌ مِنْ هذَا الَّذى هُوَ مَهینٌ وَ لا يَكادُ يُبینُ
من از این مردى كه از خانواده و طبقه پستى است و هرگز نمى تواند فصیح سخن بگوید ، برترم .
تعبیر به « مَهین » ( پست ) ممکن است اشاره به " طبقات اجتماعى" آن زمان باشد كه ثروتمندان و اشراف قلدر را طبقه بالا و زحمتکشان كم درآمد را طبقه پست مى پنداشتند و يا اشاره به "نژاد موسى (علیه السلام)" باشد كه از بنى اسرائیل بود و قبطیان
فرعونى ، خود را آقا و سرور آن ها مى پنداشتند .
و به این ترتیب دو افتخار بزرگ براى خود ( حکومت مصر و مالکیت نیل ) و دو نقطه ضعف براى موسى (علیه السلام)( فقر و لکنت زبان ) بیان كرد .
درحالى كه موسى (علیه السلام)هرگز در آن زمان لکنت زبان نداشت ، چراکه خداوند دعاى او را مستجاب كرد و سنگینى زبانش را برطرف ساخت، چراکه به هنگام بعثت ، عرضه داشت : « وَ احْلُلْ عُقْدَةً مِنْ لِسانى : خداوندا ! گره را از زبان من بگشا » ( 27 / طه ) و مسلماً دعایش مستجاب شد و قرآن نیز گواه بر آن است .
نداشتن ثروت زیاد و كاخ هاى پر زرق و برق و لباس هاى مجلل كه معمولاً از طریق ظلم و ستم بر محرومان، حاصل مى شود، نه تنها عیب نیست، بلکه افتخار است و كرامت و ارزش .
53 فَلَوْلا اُلْقِىَ عَلَيْهِ اَسْوِرَةٌ مِنْ ذَهَبٍ اَوْ جاءَ مَعَهُ الْمَلائِكَةُ مُقْتَرِنینَ
اگر راست مى گوید ، چرا دستبندهاى طلا به او داده نشده؟ يا این كه چرا فرشتگان
همراه او نیامده اند ؟ ( تا گفتارش را تأیید كنند ) ؟
« اَسْوِرَة » جمع « سِوار » به معنى دستبند است ، خواه از طلا باشد يا نقره و اصل آن از واژه فارسى «دَستواره» گرفته شده (اَساوِر، نیز جمع جمع آن است) .
« مُقْتَرِنینَ » به معنى متتابعین يا متعاضدین آمده و بعضى گفته اند : اقتران ، در این جا به معنى تقارن است .
مى گویند : فرعونیان عقیده داشتند كه رؤسا باید دستبند و گردن بند طلا ، زینت خود كنند ، لذا از این كه موسى (علیه السلام)چنین زینت آلاتى همراه نداشت و به جاى آن لباس پشمینه چوپانى در تن كرده بود ، اظهار تعجب مى كند و چنین است حال جمعیتى كه معیار سنجش شخصیت در نظر آن ها داشتن طلا و نقره و زینت آلات است .
اما پیامبران الهى با كناره گیرى از این مسائل ، مخصوصاً مى خواستند
این ارزش هاى كاذب و دروغین را ابطال كنند و ارزش هاى اصیل انسانى يعنى علم و تقوا و پاکى را جانشین آن سازند ، چراکه تا نظام ارزشى جامعه اى اصلاح نشود ، آن جامعه هرگز روى سعادت به خود نخواهد دید .
این بهانۀ فرعون درست شبیه بهانه اى بود كه در چند آیه قبل از قول مشرکان مکه نقل شده كه مى گفتند : چرا قرآن بر يکى از ثروتمندان مکه و طائف نازل نشده است ؟!
بهانۀ دوم همان بهانه معروفى است كه بسیارى از امم گمراه و سرکش در برابر پیامبران مطرح مى كردند ، گاه مى گفتند : چرا او انسان است و فرشته نیست ؟ و گاه مى گفتند : اگر او انسان است ، چرا فرشته اى همراه او نیامده است ؟
درحالى كه رسولان مبعوث بر انسان ها ، باید از جنس خود آن ها باشند تا نیازها و مشکلات و مسائل آن ها را لمس كنند و به آن پاسخ گویند و بتوانند از جنبۀ
عملى ، الگو و اسوه اى براى آن ها باشند .(1)
54 فَاسْتَخَفَّ قَوْمَهُ فَاَطاعُوهُ اِنَّهُمْ كانُواقَوْمافاسِقینَ
او قومش را تحمیق كرد و از وى اطاعت كردند ، آنان قوم فاسقى بودند .
اصولاً راه و رسم همه حکومت هاى فاسد و جبار این است كه براى ادامه خودکامگى باید مردم را در سطح پایینى از فکر و اندیشه نگهدارند و با انواع وسایل آن ها را تحمیق كنند ، آن ها را در يك حالت بى خبرى از واقعیت ها فرو برند و ارزش هاى دروغین را جانشین ارزش هاى راستین كنند و دائماً آن ها را نسبت به واقعیت ها شستشوى مغزى دهند .
چراکه بیدار شدن ملت ها و آگاهى و رشد فکرى آن ها ، بزرگ ترین و خطرناك ترین
1- توضیحات بیشتر در جلد 5 تفسیر نمونه ، ذیل آیه 9 ، سوره انعام ذکر شده است .
دشمن حکومت هاى خودکامه و شیطانى است كه با تمام قوا با آن مبارزه مى كنند .
این شیوه فرعونى يعنى استخفاف عقول ، با شدت هرچه تمام تر در عصر و زمان ما برهمه جوامع فاسد ، حاکم است . اگر فرعون براى نِيل به این هدف ، وسایل محدودى در اختیار داشت ، طاغوتیان امروز با استفاده از وسایل ارتباط جمعى ، مطبوعات ، فرستنده هاى رادیو تلویزیونى ، انواع فیلم ها ، حتى ورزش در شکل انحرافى و ابداع انواع مدهاى مسخره ، به استخفاف عقول ملت ها مى پردازند ، تا در بى خبرى كامل فرو روند و از آن ها اطاعت كنند ، به همین دلیل دانشمندان و متعهدان دینى كه خط فکرى و مکتبى انبیاء را تداوم مى بخشند ، وظیفه سنگین در مبارزه با برنامه « استخفاف عقول » بر عهده دارند كه از مهم ترین وظایف آن ها است. جالب این كه آیه فوق را با این جمله تکمیل و پایان مى دهد :
« آن ها گروهى فاسق بودند » ( اِنَّهُمْ كانُوا قَوْما فاسِقینَ ) .
اشاره به این كه این قوم گمراه اگر فاسق و خارج از اطاعت فرمان خدا و حکم عقل
نبودند ، تسلیم چنین تبلیغاتى نمى شدند و اسباب گمراهى خود را به دست خویش فراهم نمى ساختند ، به همین دلیل آن ها هرگز در این گمراهى معذور نبودند ، درست است كه فرعون عقل آن ها را دزدید و به طاعت خویش واداشت ، ولى آن ها نیز با « تسلیم كورکورانه » موجبات این دزدى را فراهم ساختند .
آرى آن ها فاسقانى بودند كه از فاسقى تبعیت مى كردند .
55 فَلَمّا اسَفُونَا انْتَقَمْنا مِنْهُمْ فَاَغْرَقْناهُمْ اَجْمَعینَ
اما هنگامى كه ما را به خشم آوردند ، از آن ها انتقام گرفتیم و همه را غرق كردیم .
« اآسَفُونا » از ماده « اَسَف » به معنى اندوه و هم به معنى غضب آمده و به گفته « راغب » در « مفردات » گاه به اندوه توأم با غضب ، گفته مى شود و گاه به هریك از این دو جداگانه ، چراکه حقیقت آن هیجان درونى است كه انسان را به انتقام ، دعوت مى كند ، هرگاه نسبت به زیردستان باشد ، درشکل غضب ظاهر مى شود ، هرگاه نسبت به بالادستان باشد ، به صورت
اندوه آشکار مى گردد ، لذا وقتى از « ابن عباس » درباره « حَزَن » و « غَضَب » سؤال كردند ، گفت: ریشه هردو يکى است اما لفظ آن مختلف است .
این نکته نیز قابل توجه است كه نه حزن و اندوه درباره خدا مفهومى دارد و نه خشم به آن معنى كه در میان ما معروف است ، بلکه خشم و غضب خداوند به معنى " اراده مجازات" و رضایت او به معنى " اراده ثواب" است .
خداوند مخصوصاً از میان تمام مجازات ها ، مجازات غرق را براى آن ها انتخاب نمود ، چراکه تمام عزت و شوکت و افتخار و قدرتشان با همان رود عظیم نیل و شاخه هاى بزرگ و فراوانش بود كه فرعون از میان تمام منابع قدرتش روى آن تکیه كرد . آرى باید همان چیزى كه مایه حیات و قدرت آن ها است ، عامل فنا و نابودى و گورستانشان گردد تا همگان عبرت گیرند.
56 فَجَعَلْناهُمْ سَلَفا وَ مَثَلاً لِلاْخِرینَ
و آن ها را پیشگامان ( در عذاب ) و عبرتى براى دیگران قرار دادیم .
واژه « سَلَف » در لغت به معنى هر چیز متقدم است و لذا به نسل هاى پیشین ، « سَلَف » و به نسل هاى بعد ، « خَلَف » اطلاق مى شود و به معاملاتى كه به صورت پیش خرید انجام مى گیرد، نیز « سَلَف » مى گویند ، چراکه قیمت آن قبلاً پرداخته مى شود .
« مَثَل » به سخنى مى گویند كه در میان مردم به عنوان عبرت رایج و جارى مى شود و از آن جا كه ماجراى زندگى فرعون و فرعونیان و سرنوشت دردناك آن ها ، درس عبرت بزرگى بود ، در این آیه به عنوان « مَثَل » براى اقوام دیگر ياد شده است .
57 وَ لَمّا ضُرِبَ ابْنُ مَرْيَمَ مَثَلاً اِذا قَوْمُكَ مِنْهُ يَصِدُّونَ
و هنگامى كه درباره فرزند مریم ، مثلى زده شد ، قوم تو از آن مى خندیدند ( و مسخره مى كردند ) .
« يَصِدُّونَ » از ماده « صَدّ » به معنى خندیدن و فریاد كشیدن و سر و صدا
راه انداختن است ( كه معمولاً هنگام استهزاء ، دست به دست هم مى دهند ) .
این مثل چه بوده؟ و چه كسى آن را درمورد پیامبرخدا، عیسى بن مریم (علیه السلام)بیان كرده است؟
این سؤالى است كه در پاسخ آن ، میان مفسران گفتگو است و كلید فهم تفسیر آیه نیز در آن نهفته است ، ولى دقت در آیات بعد ، روشن مى سازد كه « مثل » از ناحیه مشرکان بوده و در ارتباط با بت ها بیان شده است ، زیرا در آیات بعد آمده : « ما ضَرَبُوهُ لَكَ اِلاّ جَدَلاً : آن ها این مثال را فقط از روى مجادله بیان كردند » .
با توجه به این حقیقت و آن چه در شأن نزول آمده ، روشن مى شود كه منظور از « مثال » همان است كه مشرکان به عنوان استهزاء به هنگام شنیدن آیه شریفه « اِنَّكُمْ وَ ما تَعْبُدوُنَ مِنْ دوُنِ اللّهِ حَصَبُ جَهَنَّمَ : شما و آن چه را غیر از خدا مى پرستید ، هیزم دوزخید » ( 98 / انبیاء ) . گفتند و آن ، این بود كه عیسى بن مریم نیز معبود واقع شده و به حکم این آیه باید در دوزخ باشد ، چه بهتر كه ما و بت هایمان نیز همسایه عیسى باشیم . گفتند و خندیدند و مسخره كردند .
58 وَ قالُوا ءَالِهَتُنا خَيْرٌ اَمْ هُوَ ما ضَرَبُوهُ لَكَ اِلاّ جَدَلاً بَلْ هُمْ قَوْمٌ خَصِمُونَ
و گفتند : آیا خدایان ما بهترند يا او ( مسیح ) ؟ ( اگر معبودان ما در دوزخ هستند ، مسیح نیز در دوزخ است ، چراکه معبود واقع شده ) ولى آن ها این مثل را جز از طریق جدال براى تو نزدند ، آنها گروهى كینه توز و پرخاشگرند .
« خَصِمُونَ » جمع « خَصِم » ( بر وزن فَطِن ) به معنى كسى است كه بسیار خصومت و مجادله مى كند. هنگامى كه او دوزخى باشد ، خدایان ما كه از او بالاتر نیستند .
آن ها به خوبى مى دانند تنها معبودانى وارد دوزخ مى شوند كه راضى به عبادت عابدان خود بودند ، همچون فرعون كه آن ها را به عبادت خود دعوت مى نموده ، نه مانند مسیح (علیه السلام) كه از عمل آن ها بیزار بوده و هست .
59 اِنْ هُوَاِلاّعَبْدٌ اَنْعَمْنا عَلَيْهِ وَجَعَلْناهُ مَثَلاً لِبَنى اِسْرائیلَ
او فقط بنده اى بود كه ما نعمت به او بخشیدیم و نمونه و الگویى براى بنى اسرائیلش
قرار دادیم .
تولد حضرت عیسى (علیه السلام) از مادر بدون همسر ، آیتى از آیات خدا بود ، سخن گفتنش در گاهواره، آیت دیگر و معجزاتش هریك نشانه بارزى از عظمت خداوند و مقام نبوت او بود .
او در تمام عمرش به مقام عبودیت پروردگار ، اعتراف داشت و همه را به عبودیت او دعوت كرد و همان گونه كه خودش مى گوید : « مادام كه در میان امت بود ، اجازه انحراف از مسیر توحید به كسى نداد » ، بلکه خرافه الوهیت مسیح (علیه السلام)یا تثلیث را بعد از او به وجود آوردند .
جالب این كه در روایات متعددى كه از طرق شیعه و اهل سنت نقل شده ، مى خوانیم كه پیغمبر صلى الله علیه و آله به على (علیه السلام) فرمود : « در تو نشانه اى از عیسى است ، گروهى او را دوست داشتند و ( آن چنان غلو كردند كه خدایش خواندند ) و به همین جهت هلاك شدند و گروهى او را مبغوض داشتند ( همچون يهود كه كمر به قتلش بستند ) آن ها نیز هلاك شدند ، ( گروهى نیز تو را به مقام الوهیت مى رسانند و گروهى كمر بر عداوتت مى بندند و هر دو دوزخى خواهند بود ) » . هنگامى كه منافقان این سخن را
شنیدند ، از روى استهزاء گفتند : « آیا مثال دیگرى براى او جز عیسى پیدا نکرد » ؟ ، در این هنگام بود كه آیه « وَ لَمّا ضُرِبَ ابْنُ مَرْيَمَ مَثَلاً اِذا قَوْمُكَ مِنْهُ يَصِدُّونَ » نازل شد .
آن چه در بالا گفتیم ، متن روایتى است كه حافظ « ابوبکر بن مردویه » از علماى معروف اهل سنت در كتاب « مناقب » ( طبق نقل « كشف الغمه » ، صفحه 95 ) آورده است .
قرائن موجود در آیات نشان مى دهد كه این حدیث معروف ، از قبیل تطبیق است نه شأن نزول و به تعبیر دیگر شأن نزول آیه همان داستان عیسى و گفتگوى مشرکان عرب و بت هاى آن ها است ، اما چون ماجرایى شبیه آن براى على (علیه السلام) بعد از آن گفتار تاریخى پیغمبر صلى الله علیه و آله روى داد ، پیامبر صلى الله علیه و آله این آیه را در این جا تلاوت فرمود كه این ماجرا از جهات مختلفى همانند آن مصداق بود .
60 وَ لَوْ نَشاءُ لَجَعَلْنا مِنْكُمْ مَلائِكَةً فِى الاَْرْضِ يَخْلُفُونَ
و هرگاه بخواهیم به جاى شما در زمین ملائکه اى قرار مى دهیم كه جانشین ( شما ) گردند.
براى این كه توهم نکنند خدا نیازى به عبودیت و بندگى آن ها دارد كه اصرار بر ایمانشان مى كند ، مى فرماید : « اگر ما بخواهیم به جاى شما فرشتگانى در زمین قرار مى دهیم كه جانشین شما باشند » ، فرشتگانى كه سر بر فرمان حق دارند و جز اطاعت و بندگى او ، كارى نمى شناسند .
61 وَ اِنَّهُ لَعِلْمٌ لِلسّاعَةِ فَلا تَمْتَرُنَّ بِها وَ اتَّبِعُونِ هذا صِراطٌ مُسْتَقیمٌ
و او سبب آگاهى بر روز قیامت است ( نزول عیسى ، گواه نزدیکى رستاخیز است ) هرگز در آن تردید نکنید و از من پیروى كنید كه این راه مستقیم است .
این آیه اشاره به يکى دیگر از ویژگى هاى حضرت مسیح (علیه السلام) است ، مى فرماید : « او ( عیسى ) سبب آگاهى بر روز قیامت است » يا از این جهت كه تولد او بدون پدر دلیلى است بر قدرت بى پایان خداوند كه مسأله زندگى بعد از مرگ در پرتو آن حل مى شود .
و يا از این نظر كه نزول حضرت مسیح (علیه السلام) از آسمان ، طبق روایات متعدد اسلامى در
آخر زمان صورت مى گیرد و دلیل بر نزدیك شدن قیام قیامت است .
«جابربن عبداللّه» مى گوید: از پیامبر صلى الله علیه و آله شنیدم كه مى فرمود : « حضرت عیسى (علیه السلام)نازل مى شود و امیر مسلمانان ( منظور حضرت مهدى "عج" است، به طورى كه از احادیث دیگر استفاده مى شود ) ، مى گوید : بیا تا با تو نماز بگذاریم ، مى گوید : نه بعضى از شما امام و امیر بعضى دیگرید و این احترامى است كه خدا براى این امت قائل شده ( سپس مسیح (علیه السلام)به مهدى اقتدا مى كند ) » .(1) در دنباله آیه مى فرماید : قیام قیامت ، قطعى است و وقوع آن نزدیك است « و هرگز شك و تردید از ناحیه آن به خود راه ندهید » (فَلا تَمْتَروُنَ بِها). نه از نظر عقیده و نه از نظر عمل ، همچون غافلان از قیامت ، رفتار نکنید .
62 وَ لا يَصُدَّنَّكُمُ الشَّيْطانُ اِنَّهُ لَكُمْ عَدُوٌّ مُبینٌ
و شیطان شمارا (از راه خدا) بازندارد كه او دشمن آشکارشمااست .
1- « مجمع البیان » از « صحیح مسلم » ، ذیل آیات مورد بحث .
او عداوت و دشمنى خود را از روز نخست يك بار به هنگام وسوسه پدر و مادرتان آدم و حوا و اخراج آن ها از بهشت نشان داد و بار دیگر به هنگامى كه سوگند ياد نمود كه همه فرزندان آدم جز « مخلصین » را گمراه خواهد ساخت ، چگونه در برابر چنین دشمن قسم خورده اى خاموش مى نشینید به او اجازه مى دهید كه بر قلب و روح شما مسلط گردد و با وسوسه هاى مداومش شما را از راه حق بازدارد ؟
63 وَ لَمّا جاءَ عیسى بِالْبَيِّناتِ قالَ قَدْ جِئْتُكُمْ بِالْحِكْمَةِ وَ لاُِبَيِّنَ لَكُمْ بَعْضَ الَّذى تَخْتَلِفُونَ فیهِ فَاتَّقُوا اللّهَ وَ اَطیعُونِ
هنگامى كه عیسى با دلایل روشن به سراغ آن ها آمد ، گفت: من براى شما حکمت آورده ام و آمده ام تا پاره اى از امورى را كه در آن اختلاف دارید ، تبیین كنم ، تقواى الهى پیشه كنید و از من اطاعت كنید .
سرمایۀ عیسى ، « بَيِّنات » يعنى آیات الهى و معجزات بود كه از يك سو حقانیت او را
تبیین مى كرد و از سوى دیگر حقایق مربوط به مبدأ و معاد و نیازهاى زندگى بشر را .
در این عبارت حضرت مسیح (علیه السلام)محتواى دعوت خود را « حکمت » توصیف مى كند و مى دانیم كه ریشه اصلى « حکمت » به معنى جلوگیرى كردن از چیزى به منظور اصلاح آن است و سپس به تمام عقاید حق و برنامه هاى صحیح زندگى كه انسان را از هر گونه انحراف در ایمان و عمل باز مى دارد و به تهذیب نفس و اخلاق او مى پردازد ، اطلاق شده است و به این ترتیب حکمت در این جا معنى وسیعى دارد كه هم « حکمت علمى » را شامل مى شود و هم « حکمت عملى » را .
این حکمت علاوه بر این ها هدف دیگرى نیز به دنبال دارد و آن برطرف ساختن اختلافاتى است كه وجود آن ها نظام جامعه را به هم مى ریزد و مردم را سرگردان و بیچاره مى كند و لذا حضرت مسیح (علیه السلام)در متن سخنانش روى این مسأله تکیه مى نماید .
در این جا سؤالى مطرح است كه غالب مفسران نیز به آن توجه كرده اند و آن این كه چرا مى گوید : آمده ام كه بعضى از امورى را كه در آن اختلاف دارید ، تبیین كنم ، چرا همۀ آن را
تبیین نمى كند ؟
به این سؤال جواب هاى متعددى داده شده كه از همه مناسب تر این است : اختلافاتى كه مردم دارند ، دو گونه است : بخش هایى است كه در سرنوشت آن ها از نظر اعتقاد و عمل و از نظر فرد و جامعه مؤثر است ، در حالى كه بخش دیگر اختلافاتى است در امورى كه هرگز سرنوشت ساز نیست ، مانند نظرات مختلفى كه درباره پیدایش منظومه شمسى و آسمان ها و چگونگى افلاك و ستارگان و ماهیت روح آدمى و حقیقت حیات و مانند این ها ارائه مى گردد .
روشن است انبیاء مأموریت دارند كه به اختلافات در بخش اول از طریق تبیین واقعیت ها پایان دهند ، ولى هرگز مأمور نیستند كه هرگونه اختلافى را هرچند تأثیرى در سرنوشت آدمى نداشته باشد ، پایان دهند .
64 اِنَّ اللّهَ هُوَ رَبّى وَ رَبُّكُمْ فَاعْبُدوُهُ هذا صِراطٌ مُسْتَقیمٌ
خداوند پروردگار من و پروردگار شما است ، او را پرستش كنید كه راه راست همین است .
کلمه « رَبّ » را دوبار در این آیه تکرار مى كند ، يك بار در مورد خود و يك بار در مورد مردم ، تا روشن سازد من و شما يکسانیم و پروردگار من و شما يکى است .
من نیز در تمام وجود و هستيَم همانند شما نیازمند به خالق و مدبرى هستم ، او مالك من و راهنماى من است. آرى راه راست همان راه عبودیت و بندگى پروردگار است ، راهى است كه انحراف و اعوجاج در آن نیست .
65 فَاخْتَلَفَ الاَْحْزابُ مِنْ بَيْنِهِمْ فَوَيْلٌ لِلَّذینَ ظَلَمُوا مِنْ عَذابِ يَوْمٍ اَلیمٍ
ولى گروه هایى از میان آن ها ظهور كردند كه ( دربارۀ مسیح ) اختلاف نمودند ( و بعضى او را خدا پنداشتند ) واى بر آن ها كه ستم كردند از عذاب روز دردناك .
اما عجیب این كه بااین همه تأکیدات، باز هم « در میان گروه هاى زیادى كه بعد از عیسى (علیه السلام)پیدا شدند ، احزابى ظهور كردند كه درباره عیسى (علیه السلام)اختلاف داشتند » .
بعضى او را خدا مى پنداشتند كه به زمین نازل شده ، بعضى دیگر فرزند خدایش مى خواندند ، بعضى او را يکى از اقنوم هاى سه گانه ( سه ذات مقدس اَب و ابن و
روح القدس ) مى دانستند .
تنها گروهى كه در اقلیت بودند ، او را بنده خدا و فرستاده او مى شمردند ، ولى سرانجام عقیده اکثریت غالب شد و مسأله تثلیث و خدایان سه گانه ، جهان مسیحیت را فراگرفت .
66 هَلْ يَنْظُروُنَ اِلاَّالسّاعَةَ اَنْ تَأْتِيَهُمْ بَغْتَةً وَهُمْ لا يَشْعُروُنَ
آن ها چه انتظارى مى كشند ؟ جز این كه قیامت ناگهان به سراغ آن ها آید ، در حالى كه خبر ندارند .
این سؤال كه به صورت استفهام انکارى طرح شده ، در حقیقت بیان حال واقعى این گونه افراد است ، مثل این كه در مقام مذمت كسى كه به نصیحت هیچ ناصح مشفقى گوش فرانمى دهد و عوامل نابودى خودرا بادست خویش فراهم مى سازد ، مى گوییم : او تنها در انتظار مرگ خویش است .
منظور از « ساعَة » در این آیه مانند بسیارى دیگر از آیات قرآن ، روز قیامت است ،
چراکه حوادث آن به سرعت تحقق مى يابد و گویى همه در يك ساعت رخ مى دهد .
قیام قیامت كه با پایان گرفتن ناگهانى دنیا شروع مى شود ، به دو وصف درآیه فوق توصیف شده است ؛ نخست همین "ناگهانى بودن" آن است ( بَغْتَة ) و دیگر "عدم آگاهى مردم از زمان وقوع آن" مى باشد .
ممکن است چیزى ناگهانى رخ دهد ولى قبلاً انتظار آن را داشته باشیم و براى مقابله با مشکلات آن آماده شویم ، اما بدبختى آن جا است كه حادثه فوق العاده سخت و كوبنده اى به طور ناگهانى واقع شود و ما از آن به كلى غافل باشیم .
حال مجرمان درست این گونه است ، چنان غافلگیر مى شوند كه طبق بعضى از روایات ، پیغمبر گرامى اسلام صلى الله علیه و آله فرمود : « قیامت به طور ناگهانى رخ مى دهد، درحالى كه ( هرکس به كار و زندگى خویش مشغول است ) مردانى مشغول دوشیدن گوسفندانند و مردان دیگرى مشغول گستردن پارچه ( و گفتگو براى خرید و فروش ) ، سپس حضرت آیه فوق را تلاوت فرمود : "هَلْ يَنْظُروُنَ اِلاَّ السّاعَةَ
اَنْ تَأْتِيَهُمْ بَغْتَةً وَ هُمْ لا يَشْعُروُنَ " » .(1)
و چه دردناك است كه انسان در برابر چنین رخدادى كه هیچ راه بازگشت ندارد ، این چنین غافلگیر گردد و بدون هیچ گونه آمادگى در امواج آن فرو رود .
67 الاَْخِلاّءُ يَوْمَئِذٍ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ اِلاَّ الْمُتَّقینَ
دوستان در آن روز دشمن يکدیگرند ، مگر پرهیزگاران .
« اَخِلاّء » جمع « خلیل » از ماده « خُلَّة » به معنى مودّت و دوستى است و ریشۀ اصلى آن « خَلَل » ( بر وزن شرف ) به معنى فاصله میان دو جسم است و از آن جا كه محبت و دوستى گویى در لابلاى قلب انسان نفوذ مى كند ، این واژه به كار رفته است .
تبدیل شدن این گونه دوستى ها به عداوت ، در آن روز طبیعى است ، چراکه هر كدام از
1- « روح البیان » ، جلد 25 ، صفحه 89 .
آن ها دیگرى را عامل بدبختى و بیچارگى خود مى شمرد ؛ تو بودى كه این راه را به من نشان دادى و مرا به سوى آن دعوت كردى ، تو بودى كه دنیا را در نظر من زینت دادى و مرا به آن تشویق نمودى ، آرى تو بودى كه مرا غرق غفلت و غرور ساختى و از سرنوشتم بى خبر كردى ، هریك از آن ها به دیگرى این گونه مطالب رامى گوید .
تنها پرهیزکاران هستند كه پیوند دوستى آن ها جاودانىاست ، چراکه بر محور ارزش هاى جاودانى دور مى زند و نتایج پربارش در قیامت آشکارتر مى شود و آن را استحکام بیشترى مى بخشد .
طبیعى است كه دوستان در امور زندگى كمك يکدیگرند ، اگر دوستى بر اساس شر و فساد باشد ، شریك در جرم يکدیگرند و اگر بر اساس خیر و صلاح باشد ، نیز شریك در پاداش يکدیگر مى باشند ، بنابراین جاى تعجب نیست كه دوستى از قسم اول در آن جا تبدیل به دشمنى گردد و از قسم دوم به دوستى محکم تر .
امام صادق (علیه السلام) مى فرماید : « اَلا كُلُّ خُلَّةٍ كانَتْ فِى الدُّنْيا فى غَيْرِ اللّهِ عَزَّ وَ جَلَّ فَاِنَّها تَصیرُ عَداوَةً يَوْمَ الْقِيامَةِ : بدانید هر دوستى كه در دنیا براى خاطر خدا نباشد ، در قیامت
تبدیل به عداوت و دشمنى مى شود » .(1)
68 يا عِبادِ لا خَوْفٌ عَلَيْكُمُ الْيَوْمَ وَ لا اَنْتُمْ تَحْزَنُونَ
اى بندگان من ! امروز نه ترسى بر شما است و نه اندوهگین مى شوید .
چه پیام جالبى ، پیامى بدون واسطه از سوى خداوند ، پیامى كه با بهترین توصیف ها آغاز مى شود ؛ اى بندگان خدا ، پیامى كه مهم ترین نگرانى انسان را در آن روز پُرنگرانى زایل مى كند ، پیامى كه هرگونه غم واندوه از گذشته را از دل مى زداید ، آرى این پیام داراى چهار مزیت بالا است .
69 اَلَّذینَ امَنُوا بِایاتِنا وَ كانُوا مُسْلِمینَ
آن هاکه به آیات ما ایمان آوردند و تسلیم بودند .
در حقیقت دو جمله فوق تعریف گویایى از اعتقاد و عمل آن ها است ، « ایمان »
1- « نور الثقلین » ، جلد 4 ، صفحه 612 .
مبانى استوار اعتقادى آن هارا روشن مى سازد و « اسلام » تسلیمشان را در عمل ، در برابر فرمان حق و اجراى دستورات او .
70 اُدْخُلُوا الْجَنَّةَ اَنْتُمْ وَ اَزْواجُكُمْ تُحْبَروُنَ
( به آن ها خطاب مى شود: ) وارد بهشت شوید ، شما و همسرانتان در نهایت شادمانى .
« تُحْبَروُن » از ماده « حَبْر » به معنى اثر مطلوب است و گاه به زینت و آثار شادمانى كه درچهره ظاهر مى شود ، نیز اطلاق شده و اگر به علماء ، « اَحبار » ( جمع حِبْر ) گفته مى شود ، به خاطر آثارى است كه از آن ها در میان مجتمعات بشرى ، باقى مى ماند .
آیات 70 تا 73 ، پاداش بندگان خالص خدا و مؤمنان صالحى را كه در آیات قبل توصیف آن ها به میان آمده بود ، بیان مى كند و بهشت جاویدان را با هفت نعمت ارزنده به آن ها نوید مى دهد .
پذیرایى كنندۀ واقعى از آن ها خدا است ، كه از میهمانان خودش دعوت كرده و مى گوید: « بفرمایید و وارد بهشت شوید » .
سپس به نخستین نعمت اشاره مى كند ، روشن است بودن در كنار همسران باایمان و مهربان ، هم براى مردان ، لذت بخش است و هم براى زنانشان كه اگر در اندوه دنیا شریك بودند ، در شادى آخرت نیز شریك باشند .
سپس اضافه مى كند : « همگى غرق در سرور و شادى باشید ، آن چنان سرور و شادمانى كه آثارش در چهره هاى شما پرتوافکن باشد » ( تُحْبَروُن ) .
71 يُطافُ عَلَيْهِمْ بِصِحافٍ مِنْ ذَهَبٍ وَ اَكْوابٍ وَ فیها ما تَشْتَهیهِ الاَْنْفُسُ وَ تَلَذُّ الاَْعْيُنُ وَ اَنْتُمْ فیها خالِدوُنَ
ظرف ها ( ى غذا ) و جام ها ( ى شراب طهور ) از طلا ، گرداگرد آن ها مى گردانند و در آن ( بهشت ) آن چه دل مى خواهد و چشم از آن لذت مى برد ، وجود دارد و شما در آن همیشه خواهید ماند .
« صِحاف » جمع « صَحْفَة » در اصل از ماده « صَحْف » به معنى گستردن ، گرفته شده و در
این جا به معنى ظرف هاى بزرگ و وسیع است .
« اَكْواب » جمع « كَوْب » به معنى ظروف آب است كه دسته اى در آن نباشد و به تعبیر امروز ، « جام » يا « قدح » است .
در سومین نعمت مى فرماید : آن ها در بهترین ظروف و از بهترین غذا ، در نهایت آسایش و آرامش و صفا و بدون هیچ دردسر ، پذیرایى مى شوند .
در مرحله چهارم و پنجم به دو نعمت دیگر اشاره مى كند كه تمام نعمت هاى مادى و معنوى جهان در آن جمع است ، مى فرماید : « در بهشت ، آن چه دل مى خواهد و چشم از آن لذت مى برد ، موجود است » .
به گفته مرحوم « طبرسى » در « مجمع البیان » اگر تمام خلایق جمع شوند تا توصیف انواع نعمت هاى بهشتى را كنند، هرگز قادرنخواهندبود، چیزى بر آن چه دراین جمله آمده ، بیفزایند .
سؤال : در این جا سؤالى براى مفسران مطرح شده و آن این كه ؛ آیا عمومیت و گسترش مفهوم این آیه دلیل بر این است كه اگر مطالبى را كه در دنیا حرام است ، در آن جا
تقاضا كنند ، خداوند به آن ها مى دهد ؟
پاسخ : طرح این سؤال در حقیقت به خاطر عدم توجه به يك نکته است و آن این كه محرّمات و زشتى ها ، در حقیقت همچون غذایى است نامناسب براى روح انسان و مسلماً روح سالم ، اشتهاى چنین غذایى نمى كند و این ارواح بیمار است كه گاه به سموم و غذاهاى نامناسب متمایل مى شود .
بیمارانى را مى بینیم كه در هنگام مرض ، حتى تمایل به خوردن خاك يا اشیاء دیگرى از این قبیل پیدا مى كنند ، اما به مجرد این كه بیمارى برطرف شود ، آن اشتهاى كاذب ، ساقط مى گردد . آرى بهشتیان هرگز تمایل به چنان اعمالى پیدا نخواهند كرد ، چراکه تمایل و كشش روح نسبت به آن ها ، از ویژگى هاى ارواح بیمار دوزخى است .
به هر حال از آن جایى كه ارزش نعمت ، هنگامى است كه جاودانى باشد ، در ششمین توصیف ، بهشتیان را از این نظر آسوده خاطر ساخته و مى فرماید : « شما جاودانه در آن خواهید ماند » ( وَ اَنْتُمْ فیها خالِدوُنَ ) .
مبادا فکر زوال نعمت ، خاطر آن ها را مکدر سازد و از آینده نگران باشند .
72 وَ تِلْكَ الْجَنَّةُ الَّتى اُورِثْتُمُوها بِما كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ
این بهشتى است كه شما وارث آن مى شوید به خاطر اعمالى كه انجام مى دادید .
جالب این كه از يك سو مقابله با اعمال را بیان مى كند و از سوى دیگر « ارث » را كه معمولاً درجایى به كار مى رود كه نعمتى بى خون دل و بدون تلاش و زحمت به انسان برسد ، اشاره به این كه اعمال شما پایه اصلى نجات شما است ، ولى آن چه دریافت مى دارید ، در مقایسه با اعمالتان ، آنقدر برترى دارد كه گویى همه را رایگان از فضل الهى به دست آورده اید .
73 لَكُمْ فیها فاكِهَةٌ كَثیرَةٌ مِنْها تَأْكُلُونَ
براى شما درآن میوه هاى فراوان است كه از آن تناول مى كنید.
در آخرین و هفتمین نعمت ، سخن از میوه هاى بهشتى است كه از بهترین نعمت هاى الهى مى باشد .
در واقع ظرف ها و جام ها ، بیانگر انواع غذاها و نوشیدنى ها بود ، اما میوه ها ، خود
حساب جداگانه اى دارد كه در آخرین آیه مورد بحث به آن اشاره شده است .
جالب این كه با تعبیر « مِنْها » این حقیقت را بیان مى كند كه میوه هاى بهشتى آن قدر فراوان است كه شما تنها جزئى از آن را تناول مى كنید و به این ترتیب مجموعه فناناپذیرى است و درختانش همیشه پربار و پرثمر است .
74 اِنَّ الْمُجْرِمینَ فى عَذابِ جَهَنَّمَ خالِدوُنَ
مجرمان در عذاب دوزخ ، جاودان مى مانند .
« مُجْرِم » از ماده « جُرْم » در اصل به معنى قطع كردن است كه در مورد قطع میوه از درخت و همچنین قطع خود درختان نیز به كار مى رود ، ولى بعدا در مورد انجام هرگونه اعمال بد به كار رفته است ، شاید به این تناسب كه انسان را از خدا و ارزش هاى انسانى جدا مى سازد .
ولى مسلم است كه در این جا همه مجرمان را نمى گوید ، بلکه مجرمانى كه راه كفر را پیش گرفته اند ، منظور است ، به قرینه ذکر مسأله خلود و عذاب جاودان و هم به قرینه مقابله با مؤمنانى كه در آیات قبل سخن از آن ها بود .
75 لا يُفَتَّرُ عَنْهُمْ وَ هُمْ فیهِ مُبْلِسُونَ
هرگز عذاب از آن ها تخفیف نمى يابد و آن ها در آن جا از همه چیز مأیوسند .
« فُتُور » به معنى سکون بعد از حدّت و نرمش بعد از شدّت و ضعف بعد از قوّت است .
« مُبْلِس » از ماده « اِبْلاس » در اصل به معنى اندوهى است كه از شدت ناراحتى به انسان دست مى دهد و از آن جا كه چنین اندوهى ، انسان را به سکوت دعوت مى كند ، ماده «اِبْلاس» به معنى سکوت و بازماندن از جواب نیز به كار رفته و از آن جا كه در شداید سخت ، انسان از نجات خود مأیوس مى شود ، این ماده در مورد يأس نیز به كار رفته است و نام گذارى «اِبْلیس » به این نام به خاطر همین معنى است كه مأیوس از رحمت خدا است .
به هرحال در این دو آیه ، روى سه نکته تکیه شده است : مسأله خلود ، عدم تخفیف عذاب و اندوه و يأس مطلق و چه دردناك است عذابى كه با این امور سه گانه آمیخته باشد .
76 وَ ما ظَلَمْناهُمْ وَ لكِنْ كانُوا هُمُ الظّالِمینَ
ما به آن ها ستم نکردیم ، آن ها خود ستمکار بودند .
قرآن سرچشمۀ اصلى همه سعادت ها و شقاوت ها را خود انسان و اعمال او مى شمرد ، نه مسائل پندارى كه گروهى براى خود درست كرده اند .
77 وَ نادَوْا يا مالِكُ لِيَقْضِ عَلَيْنا رَبُّكَ قالَ اِنَّكُمْ ماكِثُونَ
آن ها فریاد مى كشند : اى مالك دوزخ ! آرزو داریم پروردگارت ما را بمیراند ( تا آسوده شویم ) مى گوید : شما در این جا ماندنى هستید .
« ماكِثُون » از ماده « مَكْث » در اصل به معنى توقف توأم با انتظار است و شاید این تعبیر از سوى مالك دوزخ ، يك نوع استهزاء است ، همان طور كه گاه شخص غیرمستحق ، تقاضاى چیزى مى كند ، مى گوییم : منتظر باش .
با این كه هرکس از مرگ مى گریزد و خواهان ادامه حیات است ، اما گاهى چنان مصائب بر انسان فشار مى آورد كه از خدا تمناى مرگ مى كند و این چیزى است كه اگر در دنیا براى بعضى ، واقع شود ، در آن جا براى مجرمان ، جنبه عمومى دارد و همگى تمناى مرگ مى كنند .
اما چه سود كه مالك دوزخ به آن ها پاسخ مى گوید : « شما در این جا ماندنى هستید » و نجاتى حتى از طریق مرگ ، وجود ندارد ( قالَ اِنَّكُمْ ماكِثُونَ ) .
عجیب این كه به گفته بعضى از مفسران ، مالك دوزخ این پاسخ را با نهایت بى اعتنایى بعداز هزارسال، به آن ها مى گوید و چه دردناك است این بى اعتنایى .(1)
ممکن است گفته شود این چه تقاضایى است كه آن ها مى كنند ، با این كه يقین دارند مرگ و میرى در كار نیست ، ولى باید توجه داشت كه این گونه درخواست ها از يك انسان بیچاره كه از همه جا قطع امید كرده ، طبیعى است . آرى آن ها وقتى تمام راه هاى نجات را به روى خود مسدود مى بینند ، چنین فریادى از دل برمى كشند .
اماچرا آن ها خودشان مستقیماً تقاضاى مرگ ازخدا نمى كنند، بلکه به مالك دوزخ
1- « مجمع البیان » ، ذیل آیات مورد بحث .
مى گویند : از پروردگارت بخواه كه به ما مرگ دهد ؟ زیرا آن ها در آن روز از خداى خود محجوبند ، چنان كه در آیه 15 سوره مطففین مى خوانیم : « كَلاّ اِنَّهُمْ عَنْ رَبِّهِمْ يَوْمَئِذٍ لَمَحْجُوبُونَ » لذا تقاضاى خود را به وسیله فرشته عذاب ، مطرح مى كنند ، يا به علت این كه او فرشته بوده و نزد خداوند ، مقرب است .
78 لَقَدْ جِئْناكُمْ بِالْحَقِّ وَ لكِنَّ اَكْثَرَكُمْ لِلْحَقِّ كارِهُونَ
هر آینه راه خود را و آیین حق را براى شما آوردیم ، ولیکن اکثرتان از قبول حق، كراهت داشتید .
« حَقّ » معنى گسترده اى دارد كه همه حقایق سرنوشت ساز را شامل مى شود ، هرچند در درجه اول مسأله توحید و معاد و قرآن ، قرار دارد .
این تعبیر درحقیقت اشاره به این است كه شما تنهابا پیامبران الهى مخالف نبودید ، شما با حق مخالف بودید و این مخالفت ، عذاب جاویدان را براى شما به ارمغان آورد .
79 اَمْ اَبْرَمُوا اَمْرا فَاِنّا مُبْرِمُونَ
بلکه آن ها تصمیم محکم بر توطئه گرفتند ، ما نیز اراده محکمى ( درباره آن ها ) داریم .
آن ها توطئه ها چیدند تا نور اسلام را خاموش كنند و پیامبر گرامى صلى الله علیه و آله را به قتل برسانند و از هر طریقى بتوانند ضربه بر مسلمین وارد كنند .
ما نیز اراده كردیم كه آن ها را در این جهان و جهان دیگر سخت كیفر دهیم .
80 اَمْ يَحْسَبُونَ اَنّا لا نَسْمَعُ سِرَّهُمْ وَ نَجْویهُمْ بَلى وَ رُسُلُنا لَدَيْهِمْ يَكْتُبُونَ
آن ها چنین مى پندارند كه ما اسرار پنهانى و سخنان درگوشى آن ها را نمى شنویم ، آرى رسولان ( و فرشتگان ) ما نزد آن ها هستند و مى نویسند .
« سِرّ » به معنى مطلبى است كه انسان در دل پنهان مى كند و يا تنها با دوستان رازدارش مطرح مى سازد و « نَجْوى » به معنى سخنان درگوشى است .
آرى خداوند نه تنها سخنان آهسته آن ها را كه در مجالس مخفى و يا درگوشى مى گویند ،
مى شنود ، بلکه از حدیث نفس و گفتگویى كه در دل با خویشتن دارند ، نیز آگاه است ، چراکه پنهان و آشکار براى او تفاوتى ندارد ، فرشتگانى كه مأمور ثبت اعمال و گفتار انسان ها هستند ، نیز پیوسته این سخنان را در نامه اعمالشان ثبت مى كنند ، هرچند بدون آن نیز حقایق ، روشن است تا در دنیا و آخرت ، كیفر اعمال و گفتار و توطئه هاى خود را ببینند .
81 قُلْ اِنْ كانَ لِلرَّحْمنِ وَلَدٌ فَاَنَا اَوَّلُ الْعابِدینَ
بگو : اگر براى خداوند فرزندى بود ، من نخستین مطیع او بودم .
عبادت همه جا به معنى پرستش نیست ، گاه نیز به معنى اطاعت و تعظیم و احترام مى آید و در این جا به همین معنى است ، زیرا به فرض محال كه خدا فرزندى داشته باشد ، دلیلى بر پرستش آن فرزند وجود ندارد ، ولى چون به هر حال طبق ابن فرض محال فرزند خدا است ، باید مورد احترام و اطاعت قرار گیرد. به این ترتیب پیغمبر اکرم صلى الله علیه و آله براى این كه آن ها را مطمئن كند كه محال است خدا فرزندى داشته باشد ، مى گوید : اگر او
فرزندى داشت ، من قبل از شما او را محترم مى شمردم .
82 سُبْحانَ رَبِّ السَّمواتِ وَ الاَْرْضِ رَبِّ الْعَرْشِ عَمّا يَصِفُونَ
منزه است پروردگار آسمان ها و زمین ، پروردگار عرش ، از توصیفى كه آن ها مى كنند .
کسى كه مالك و مدبر آسمان ها و زمین است و پروردگار عرش عظیم ، چه نیازى به فرزند دارد ؟ او وجودى است بى انتها و محیط بر تمام عالَم هستى و مربى همه عالَم آفرینش ، فرزند براى كسى لازم است كه مى میرد و ادامه نسل او از طریق فرزند است .
فرزند براى كسى لازم است كه نیاز به كمك و انس براى موقع ناتوانى و تنهایى دارد .
بالاخره وجود فرزند ، دلیل بر جسم بودن و قرار گرفتن درمحدوده زمان و مکان است .
پروردگار عرش و آسمان و زمین كه از همه این ها منزه و پاك است ، نیازى به فرزند ندارد .
( براى دستیابى به اطلاعات بیشتر ، درباره معنى "عرش" ، به جلد 2 تفسیر نمونه ، صفحه 200 ذیل آیه 255 و از آن گسترده تر به جلد 20 ، ذیل آیه 7 سوره مؤمن مراجعه فرمایید ) .
83 فَذَرْهُمْ يَخُوضُوا وَ يَلْعَبُوا حَتّى يُلاقُوا يَوْمَهُمُ الَّذى يُوعَدوُنَ
آن ها را به حال خود واگذار تا در باطل غوطه ور باشند و سرگرم بازى ، تا روزى راکه به آن ها وعده داده شده است، ملاقات كنند ( و نتیجه كار خود را ببینند ) .
سپس به عنوان بى اعتنایى و تهدید این لجوجان كه خود نوعى دیگر از روش بحث با این قماش افراد است ، مى افزاید : اکنون كه چنین است ، آن ها را به حال خود واگذار تا در باطل غوطه ور باشند و سرگرم بازى ، تا روزى را كه به آن ها وعده داده شده است ، ملاقات كنند و میوه هاى تلخ اعمال و افکار زشت و ننگین خود را بچینند. روشن است كه منظور از این روز موعود ، روز قیامت است . این همان يوم موعودى است كه در آیه 2 سوره بروج ، به آن سوگند ياد شده : « وَ الْيَوْمِ الْمَوْعُودِ : سوگند به روز موعود (روز رستاخیز) » .
84 وَ هُوَ الَّذى فِى السَّماءِ اِلهٌ وَ فِى الاَْرْضِ اِلهٌ وَ هُوَ الْحَكیمُ الْعَلیمُ
او كسى است كه در آسمان معبود است و در زمین معبود و او حکیم و علیم است .
این آیه تفکر مشرکین را مردود مى شمارد ، زیرا آن ها براى آسمان و زمین ، اله و معبود جداگانه قائل بودند و حتى خداى دریا و خداى صحرا ، خداى جنگ و خداى صلح و خدایان مختلفى مطابق انواع موجودات در پندار خود ساخته بودند ، درحالى كه با قبول ربوبیت او در آسمان ها و زمین كه در آیات قبل آمده ، مسأله الوهیت نیز ثابت مى شود ، زیرا معبود واقعى كسى است كه رب و مدیر و مدبّر عالَم است .
نه ارباب انواع ، نه فرشتگان ، نه حضرت مسیح (علیه السلام)و نه بت ها هیچ كدام شایسته پرستش و عبودیت نیستند ، چراکه مقام ربوبیت ندارند ، آن ها به نوبه خود مخلوق و مربوب و روزى خوار خوان اویند ، آن ها نیز او را پرستش مى كنند .
همان خدایى كه تمام كارهایش روى حساب و حکمت است و از همه چیز آگاه و باخبر و به این ترتیب اعمال بندگان را به خوبى مى داند و برطبق حکمتش آن ها را پاداش و كیفر مى دهد .
85 وَ تَبارَكَ الَّذى لَهُ مُلْكُ السَّمواتِ وَ الاَْرْضِ وَ ما بَيْنَهُما وَ عِنْدَهُ عِلْمُ السّاعَةِ وَ
اِلَيْهِ تُرْجَعُونَ
پربرکت و زوال ناپذیر است كسى كه مالك حاکم آسمان ها و زمین و آن چه در میان آن دو است ، مى باشد و آگاهى از قیام قیامت ، فقط نزد او است و به سوى او بازمى گردید .
« تَبارَك » از ماده « برکت » به معنى داشتن خیر فراوان و يا ثبات و بقاء و يا هردو است و در مورد خداوند ، هردو صادق است ، چراکه هم وجودش جاودانى و برقرار و هم سرچشمه خیرات فراوان است .اصولاً خیر فراوان ، بدون ثبات ، مفهوم كاملى ندارد ، چراکه خیرات و نیکى ها ، هرقدر فراوان باشد، درصورت موقت و زودگذر بودن، درحقیقت فراوان نیست .
بنابراین اگر خیر و برکتى مى خواهید ، از او بخواهید ، نه از بت ها و سرنوشت شما در قیامت به دست او است و مرجع شما در آن روز تنها خدا است و بت ها و معبودان دیگر هیچ نقشى در این امور ندارند .
از بعضى از روایات استفاده مى شود كه تعبیر آیات فوق « هُوَ الَّذى فِى السَّماءِ اِلهٌ وَ فِى الاَْرْضِ اِلهٌ » دستاویزى براى بعضى از زنادقه و مشرکان شده بود و با سفسطه آن را چنین تفسیر مى كردند كه در آسمان معبودى است و در زمین معبود دیگرى ، درحالى كه آیه فوق ، برعکس آن ، چنین مى گوید : او كسى است كه هم در آسمان معبود است و هم در زمین يعنى همه جا معبود او است. با این حال هنگامى كه این مطلب را به عنوان يك سؤال در برابر امامان معصوم علیهم السلام طرح مى كردند، آن ها باجواب هاى نقضى و حلى به آن ها پاسخ مى گفتند.
از جمله در كتاب « كافى » از « هشام بن حکم » نقل شده است كه : « ابوشاکر دیصانى » (1)
1- «ابوشاکر دیصانى» ، يکى از علماى فرقه « دیصانیه » بود كه عقیده دوگانه پرستى داشته و قائل به خداى نور و خداى ظلمت بودند .
به من گفت : « در قرآن آیه اى است كه سخن ما را مى گوید » . گفتم : « كدام آیه » ؟ گفت : « همین آیه " هُوَ الَّذى فِى السَّماءِ اِلهٌ وَ فِى الاَْرْضِ اِلهٌ " » و من ندانستم كه چگونه به او پاسخ بگویم . در آن سال به زیارت خانه خدا مشرف شدم و نزد امام صادق (علیه السلام)آمدم و ماجرا را عرض كردم ، فرمود : « این كلام ملحد خبیثى است ، هنگامى كه بازگشتى ، از او بپرس نام تو در كوفه چیست ؟ مى گوید: فلان ، بگو نام تو در بصره چیست ؟ مى گوید: فلان ، سپس بگو : پروردگار ما نیز همین گونه است ، در آسمان ، اله و معبود او است و در زمین هم اله و معبود او است و همچنین در دریاها و در صحراها و در هر مکانى اله و معبود او است » .
هشام مى گوید : هنگامى كه بازگشتم ، به سراغ « ابوشاکر » رفتم و این پاسخ را به او دادم ، گفت : « این سخن از تو نیست ، این را از حجاز آورده اى » .(1)
1- « اصول كافى » ، جلد 1 ، باب الحرکة و الانتقال ، حدیث 10 .
86 وَ لا يَمْلِكُ الَّذینَ يَدْعُونَ مِنْ دوُنِهِ الشَّفاعَةَ اِلاّ مَنْ شَهِدَ بِالْحَقِّ وَ هُمْ يَعْلَمُونَ
آن ها را كه غیر از او مى خوانید ، قادر بر شفاعت نیستند، مگر كسانى كه شهادت به حق داده اند و به خوبى آگاهند .
« شَفاعَة » در پیشگاه خداوند تنها به اذن و فرمان او است و خداوند حکیم هرگز چنین اذن و فرمانى را به این سنگ و چوب هاى بى ارزش و فاقد عقل و شعور نداده است. ولى از آن جا كه در میان معبودان آن ها فرشتگان و مانند آنان وجود داشتند ، در ذیل آیه آن ها را استثناء كرده و مى فرماید : « مگر كسانى كه شهادت به حق داده اند » ( اِلاّ مَنْ شَهِدَ بِالْحَقِّ ) .
ولى چنان نیست كه آن ها براى هرکس ، هرچند بت پرست و مشرك و منحرف از آیین توحید باشد ، شفاعت كنند ، بلکه « آن ها به خوبى مى دانند براى چه كسى اجازۀ شفاعت دارند » ( وَ هُمْ يَعْلَمُونَ ) .
به این ترتیب امید آن ها را از شفاعت فرشتگان به دو دلیل قطع مى كند : نخست این كه آن ها خود شهادت به وحدانیت خدا مى دهند و به همین دلیل اجازه شفاعت پیدا كرده اند و دیگر این كه آن ها محل و مورد شایسته شفاعت را به خوبى مى شناسند .
این آیه شرط عمده شفعاء در پیشگاه خداوند را مشخص مى سازد ، آن ها كسانى هستند كه گواهان حقند و حق را در تمام مراحل مى شناسند و از روح توحید به خوبى آگاهند و از شرایط شفاعت شوندگان نیز باخبرند .
87 وَ لَئِنْ سَأَلْتَهُمْ مَنْ خَلَقَهُمْ لَيَقُولُنَّ اللّهُ فَاَنّى يُؤْفَكُونَ
و اگر از آن ها سؤال كنى چه كسى آن ها را آفریده ؟ قطعا مى گویند: خدا ، پس چگونه از عبادت او منحرف مى شوید ؟
در میان مشرکان عرب و غیرعرب ، كمتر كسى پیدا مى شد كه بت ها را خالق و آفریننده بداند ، بلکه آن ها بت ها را به عنوان وساطت و شفاعت در پیشگاه خدا و يا به عنوان این كه
سمبل و نشانه اى هستند از وجودهاى مقدس اولیاء اللّه ، به ضمیمه این بهانه كه معبود ما باید موجود محسوسى باشد تا با آن انس بگیریم ، پرستش مى كردند ، لذا هرگاه درباره خالق از آن ها سؤال مى شد ، خالق را « اللّه » معرفى مى كردند .
88 وَ قیلِهِ يا رَبِّ اِنَّ هؤُلاءِ قَوْمٌ لا يُؤْمِنُونَ
آن ها چگونه از شکایت پیامبر كه مى گوید : پروردگارا! این ها قومى هستند كه ایمان نمى آورند ( غافل مى شوند ؟ ) .
این آیه از شکایت پیامبر صلى الله علیه و آله درپیشگاه خدا، ازاین قوم لجوج و بى منطق سخن گفته است .
او مى گوید : من شب و روز با آن ها سخن گفتم ، از طریق بشارت و انذار وارد شدم ، سرگذشت دردناك اقوام پیشین را براى آن ها برشمردم ، آن ها را تهدید به عذاب تو كردم و تشویق به رحمتت درصورت بازگشت از این راه انحرافى ، خلاصه آن چه در توان داشتم ، بیان كردم و آن چه گفتنى بود ، گفتم ، اما با این همه سخنان گرم من در قلب سرد آنان اثر
نگذاشت و ایمان نیاوردند .
89 فَاصْفَحْ عَنْهُمْ وَ قُلْ سَلامٌ فَسَوْفَ يَعْلَمُونَ
اکنون كه چنین است ، از آن ها روى برگردان و بگو سلام بر شما ، اما به زودى خواهند دانست .
و در آخرین آیه به او دستور مى دهد: « اکنون كه چنین است ، از آن ها روى برگردان » ( فَاصْفَحْ عَنْهُمْ ) .
در عین حال اِعراض تو به معنى قهر و جدایى توأم با خشونت و پرخاشگرى نباشد ، بلکه « به آن ها بگو سلام بر شما » ( وَ قُلْ سَلامٌ ) .
نه سلامى به عنوان دوستى و تحیت ، بلکه به عنوان جدایى و بیگانگى ، این سلام در حقیقت شبیه سلامى است كه در آیه 63 سوره فرقان آمده : « وَ اِذا خاطَبَهُمُ الْجاهِلُونَ قالُوا سَلاما : هنگامى كه جاهلان آن ها را با سخنان زشت خود مورد خطاب قرار دهند ، در پاسخ آن ها مى گویند :
سلام » ، سلامى كه نشانۀ بى اعتنایى و توأم با بزرگوارى است .
با این حال آن ها را با جمله اى پرمعنى تهدید مى كند تا گمان نکنند این جدایى و وداع ، دلیل بر آن است كه خدا كارى با آن ها ندارد ، مى فرماید : « اما به زودى خواهند دانست » (فَسَوْفَ يَعْلَمُونَ).
آرى خواهند دانست چه آتش سوزان و عذاب دردناکى با لجاجت هاى خود براى خویشتن فراهم ساخته اند .
پایان سورۀ زخرف
پیرامون فضیلت تلاوت این سوره ، در روایتى از پیغمبر گرامى اسلام صلى الله علیه و آله نقل شده است : « هرکس سوره "دخان" را شب و روز جمعه بخواند ، خداوند در بهشت ، خانه اى براى او بنا مى كند » .(1) و در حدیث دیگرى فرموده اند: « كسى كه سوره "دخان" را در شبى بخواند ، صبح مى كند ، در حالى كه هفتاد هزار فرشته برایش استغفار مى كنند » .(2)
« ابوحمزه ثمالى » روایت دیگرى را از امام باقر (علیه السلام)نقل مى كند كه فرمودند : « كسى كه سوره "دخان" را در نمازهاى فریضه و نافله بخواند ، خداوند او را در زمره كسانى كه روز قیامت در امنیت به سر مى برند ، مبعوث مى كند و او را در سایه عرشش قرار مى دهد و حساب را براى او آسان مى گیرد و نامه اعمالش را به دست راستش مى دهد » .(3)
1- « مجمع البیان » ، جلد 9 ، آغاز سوره دخان .
2- « مجمع البیان » ، جلد 9 ، آغاز سوره دخان .
3- « مجمع البیان » ، جلد 9 ، آغاز سوره دخان .
بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ
بنام خداوند بخشنده بخشایشگر
1 حمآ
حمآ .
در ابتداى این سوره نیز همانند چهار سورۀ گذشته و دو سوره آینده كه مجموعا هفت سوره را تشکیل مى دهند ، با حروف مقطعه ( حم ) روبرو مى شویم درباره تفسیر حروف مقطعه در گذشته به طور كامل بحث كرده ایم .(1)
قابل توجه این كه بعضى از مفسران در این جا « حم » را به عنوان سوگند ، تفسیر كرده اند
1- به جلد1 «تفسیرنمونه»،آغاز سوره بقره و جلد 2 آغاز سوره آل عمران و جلد 6 ،آغاز سوره اعراف مراجعه فرمایید .
که با سوگند دیگرى كه بعد از آن آمده است و به قرآن قسم يادشده، دوسوگندپى درپى و متناسب را تشکیل مى دهد ، سوگند به حروف الفبا همچون « حم » و سوگند به این كتاب مقدس كه از این حروف تشکیل يافته است .
2 وَ الْكِتابِ الْمُبینِ
سوگند به این كتاب آشکار .
کتابى كه محتوایش روشن ، معارفش آشکار، تعلیماتش زنده ، احکامش سازنده و برنامه هایش حساب شده است ، كتابى كه خود دلیل حقانیت خویش است ، آفتاب آمد دلیل آفتاب .
3 اِنّا اَنْزَلْناهُ فى لَيْلَةٍ مُبارَكَةٍ اِنّا كُنّا مُنْذِرینَ
که ما آن را در شبى پربرکت نازل كردیم ، ما همواره انذارکننده بوده ایم .
« مُبارَك » از ماده « برکت » به معنى سودمند و جاویدان و پردوام است .
این كدام شب است كه مبدأ خیرات و سرچشمه خوبى هاى پایدار مى باشد ؟
غالب مفسران آن را به شب قدر تفسیر كرده اند ، شب پربرکتى كه مقدرات جهان بشریت بانزول قرآن رنگ تازه اى به خود گرفت ، شبى كه سرنوشت خلایق و مقدرات يکسان در آن رقم زده مى شود، آرى قرآن در شبى سرنوشت ساز بر قلب پاك پیامبر گرامى صلى الله علیه و آله نازل شد .
این نکته لازم به تذکراست كه ظاهر آیه این است كه تمام قرآن در شب قدر نازل گردید .
اما هدف اصلى از نزول آن چه بود ؟ همان است كه در ذیل همین آیه به آن اشاره شده ، مى فرماید : « ما همواره انذارکننده بودیم » ( اِنّا كُنّا مُنْذِرینَ ) .
این يك سنت همیشگى ما است كه فرستادگان خود را براى بیم دادن ظالمان و مشرکان مأموریت مى دهیم و فرستادن پیامبر اسلام صلى الله علیه و آله با این كتاب مبین نیز آخرین حلقه از این سلسله است .
درست است كه پیامبران از يك سو انذارمى كنند و ازسوى دیگر بشارت مى دهند، اما چون پایه اصلى دعوت آن ها درمقابل قوم ظالم و مجرم را بیشتربیم و انذار تشکیل مى دهد ، غالبا از آن سخن گفته شده است .
مى دانیم قرآن در طى بیست و سه سال دوران نبوت پیامبر گرامى صلى الله علیه و آله نازل شده است و از این گذشته محتواى قرآن ، محتوایى است كه ارتباط و پیوند با حوادث مختلف زندگى پیامبر صلى الله علیه و آله و مسلمانان در طول این 23 سال دارد كه اگر از آن بریده شود ، نامفهوم خواهد بود .
با این حال چگونه قرآن به طور كامل در شب قدر نازل شده است ؟
براى يافتن پاسخ این سؤال باید توجه داشت كه از يك سو در آیه مى خوانیم : « قرآن ، در لیله مبارکه نازل شده است ». از سوى دیگر در آیه 185 سوره بقره آمده است : « شَهْرُ رَمَضانَ الَّذى اُنْزِلَ فیهِ الْقُرْاآن : ماه رمضان را روزه بدارید ، ماهى كه قرآن در آن نازل شده است » .
و از سوى سوم در سوره قدر مى خوانیم : « اِنّا اَنْزَلْناهُ فى لَيْلَةِ الْقَدْرِ : ما آن را در شب قدر نازل كردیم ». از مجموع این آیات به خوبى استفاده مى شود كه آن شب مبارکى كه در آیه مورد بحث به آن اشاره شده است ، شب قدر در ماه مبارك رمضان مى باشد .
بر طبق بسیارى از آیات قرآن ، پیامبر صلى الله علیه و آله قبل از نزول تدریجى قرآن ، از
آن آگاهى داشت ، مانند آیه 114 سوره طه : « وَ لا تَعْجَلْ بِالْقُرْاآنِ مِنْ قَبْلِ اَنْ يُقْضى اِلَيْكَ وَحْيُهُ : پیش از آن كه وحى درباره قرآن بر تو نازل شود ، نسبت به آن عجله نکن » .
و در آیه 16 سوره قیامت آمده است : « لا تُحَرِّكْ بِهِ لِسانَكَ لِتَعْجَلَ بِهِ : زبان خود را براى عجله به قرآن ، حرکت مده » .
از مجموع این آیات مى توان نتیجه گرفت كه قرآن داراى دو نوع نزول بوده است ؛ اول «نزول دفعى»و جمعى كه يك جاازسوى خداوند برقلب پاك پیامبر صلى الله علیه و آله در ماه رمضان و شب قدر نازل گردیده، دوم «نزول تدریجى» كه بر حسب شرایط و حوادث و نیازها در طى 23 سال نازل شده است .
شاهد دیگر این سخن این كه در بعضى از آیات قرآن ، تعبیر به «انزال» و در بعضى دیگر تعبیر به «نزول» شده است ، از پاره اى از متون لغت استفاده مى شود كه « تنزیل » معمولاً در مواردى گفته مى شود كه چیزى تدریجا نازل شود و به صورت پراکنده و تدریجى ، اما « انزال » مفهوم وسیعى دارد كه هم نزول تدریجى را شامل مى شود و هم نزول دفعى را .
و جالب این كه در تمام آیات فوق كه سخن از نزول قرآن در شب قدر و ماه مبارك رمضان است ، تعبیر به « انزال » شده كه با « نزول دفعى » هماهنگ است ، درحالى كه در موارددیگرى كه سخن از « نزول تدریجى » در میان است ، تنها تعبیر به « تنزیل » شده است .
اما این « نزول دفعى » بر قلب پاك پیامبر صلى الله علیه و آله چگونه بوده ؟ آیا به شکل همین قرآن فعلى با آیات و سوره هاى مختلف بوده ؟ يا مفاهیم و حقایق آن ها به صورت فشرده و جمعى بوده؟
دقیقا روشن نیست ، همین قدر از قرائن فوق مى فهمیم كه يك بار این قرآن در شب قدر بر قلب پاك پیامبر صلى الله علیه و آله نازل شده است و يك بار تدریجى در 23 سال .
و به تعبیر دیگر آن چه از آیات گذشته استفاده كردیم كه قرآن دوبار بر پیامبر صلى الله علیه و آله نازل شده ؛ يك بار « نزول دفعى » در شب قدر و بار دیگر « نزول تدریجى » در طول 23 سال ، منافاتى با حدیثى كه از قول امیر المؤمنین على (علیه السلام)مى گوید : « در شب قدر بر "بیت المعمور"
نازل شد » ، ندارد ، چراکه قلب پیامبر صلى الله علیه و آله از « بیت المعمور » ، آگاه است .(1)
قابل توجه این كه در آیات فوق ، به طور اشاره و در آیات سوره قدر ، باصراحت این معنى آمده است كه قرآن در شب قدر نازل شده و چه پرمعنى است این سخن !
شبى كه مقدّرات بندگان و مواهب و روزى هاى آن ها تقدیر مى شود ، در چنین شبى قرآن بر قلب پاك پیامبر صلى الله علیه و آله نازل مى گردد ، آیا این سخن بدان معنى نیست كه مقدّرات و سرنوشت شما با محتواى این كتاب آسمانى پیوند و رابطه نزدیك دارد ؟
آیا مفهوم این كلام ، آن نیست كه نه تنها حیات معنوى شما كه حیات مادى شما نیز با آن رابطه ناگسستنى دارد ؟ پیروزى شما بر دشمنان ، سربلندى و
1- «بیت معمور» ، خانه اى است به محاذات خانه كعبه در آسمان ها كه عبادتگاه فرشتگان است .
آزادى و استقلال شما ، آبادى و عمران شهرهاى شما ، همه با آن گره خورده است .
آرى در آن شبى كه مقدّرات ، تعیین مى شد ، قرآن نیز در آن شب نازل گردید .
4 فیها يُفْرَقُ كُلُّ اَمْرٍ حَكیمٍ
در آن شب كه هر امرى برطبق حکمت خدا تنظیم مى گردد .
تعبیر به « يُفْرَقُ » اشاره به این است كه همه امور و مسائل سرنوشت ساز در آن شب مقدّر مى شود و تعبیر به « حَكیم » بیانگر استحکام این تقدیر الهى و تغییرناپذیرى و حکیمانه بودن آن است ، منتها این صفت در قرآن معمولاً براى خدا ذکر مى شود .
این بیان هماهنگ با روایات بسیارى است كه مى گوید : در شب قدر مقدّرات يك سال همه انسان ها تعیین مى گردد و اَرزاق و سرآمد عمرها و امور دیگر در آن شب تفریق و تبیین مى شود .
5 اَمْرا مِنْ عِنْدِنا اِنّاكُنّا مُرْسِلینَ
فرمانى بود از ناحیه ما ، ما ( محمد صلى الله علیه و آله را ) فرستادیم .
6 رَحْمَةً مِنْ رَبِّكَ اِنَّهُ هُوَ السَّمیعُ الْعَلیمُ
این ها همه به خاطر رحمتى است از سوى پروردگارت كه او شنونده و دانا است .
رحمت بى كران او ایجاب مى كند كه بندگان را به حال خود رهانکند و برنامه و راهنما برایشان بفرستد تا در مسیر پرپیچ و خم تکامل و سیر الى اللّه آن ها را رهنمون گردد ، اصولاً تمام عالَم هستى از رحمت بى دریغش سرچشمه گرفته است و انسان ها بیش از همه مشمول این رحمت هستند .
7 رَبِّ السَّمواتِ وَ الاَْرْضِ وَ ما بَيْنَهُما اِنْ كُنْتُمْ مُوقِنینَ
پروردگار آسمان ها و زمین و آن چه در میان آن ها است ، اگر اهل يقین هستید .
از آن جا كه بسیارى از مشرکان به خدایان و ارباب متعددى قائل بودند و براى هر نوع از انواع موجودات ، ربى مى پنداشتند و تعبیر « بِرَبِّكَ » ( پروردگار تو ) در آیه قبل ممکن بود چنین توهمى را براى آن ها ایجاد كند كه پروردگار پیامبر صلى الله علیه و آله غیر از رب موجودات
دیگر است ، در این آیه با جمله « رَبِّ السَّمواتِ وَ الاَْرْضِ وَ ما بَيْنَهُما » ، خط بطلان بر همه مى كشد و اثبات مى كند كه پروردگار همه موجودات عالَم ، يکى است .
جمله « اِنْ كُنْتُمْ مُوقِنین » ( اگر شما يقین دارید ) كه به صورت جمله شرطیه آمده ، در این جا سؤال انگیز است كه آیا ربوبیت پروردگار عالَم ، مشروط به چنین شرطى است ؟
ولى ظاهر این است كه منظور از ذکر این جمله ، بیان يکى از دو معنى و يا هر دو معنى است ؛ نخست این كه " اگر شما طالب يقین هستید ، راه این است كه در ربوبیت مطلقه پروردگار بیندیشید" .
دیگر این كه "اگرشما اهل يقین مى باشید، بهترین مورد براى پیداکردن يقین، همین جا است". اگر شماکه آثار ربوبیت خداوند را در تمام عالَم هستى مى بینید و دل هر ذره اى را كه بشکافید، نشانه اى ازاین ربوبیت را درآن مى يابید، اگر به ربوبیت او يقین پیدانکنید، به چه چیز مى توانید در عالَم ، ایمان و يقین پیدا كنید ؟
8 لا اِلهَ اِلاّ هُوَ يُحْيى وَ يُمیتُ رَبُّكُمْ وَ رَبُّ ابائِكُمُ الاَْوَّلینَ
هیچ معبودى جز او نیست ، زنده مى كند و مى میراند، پروردگار شما و پروردگار پدران نخستین شما است .
حیات و مرگ شما به دست او است و پروردگار شما و همه جهانیان ، او است بنابراین معبودى جز او نمى تواند وجود داشته باشد ، آیا كسى كه نه مقام ربوبیت دارد و نه مالك حیات و مرگ است ، مى تواند معبود واقع شود ؟
اگرمى گوییدکه بت هارامى پرستیدبه خاطراین كه نیاکانتان آن هارا پرستش مى كردند، بدانید پروردگار آن ها نیز خداوند يگانه يکتا است و علاقه شما به نیاکانتان نیز ایجاب مى كند كه جز بر آستان خداوند يکتا ، سر فرود نیاورید و اگر آن ها راه و رسمى غیر از این داشته اند ، مسلماً در اشتباه بوده اند .
روشن است مسأله حیات و مرگ ، از شؤون تدبیر پروردگار مى باشد ، اگر مخصوصاً
آن را ذکر كرده ، هم از جهت اهمیت فوق العاده آن است و هم اشاره اى ضمنى به مسأله معاد دارد . این نخستین بار نیست كه قرآن روى مسأله حیات و مرگ تکیه مى كند ، بلکه بارها آن را به عنوان يکى از افعال مخصوص پروردگار بیان داشته ، چراکه سرنوشت سازترین مسأله در زندگى انسان ها و در عین حال پیچیده ترین مسائل هستى و روشن ترین دلیل بر قدرت خداوند ، همین مسأله حیات و مرگ است .
9 بَلْ هُمْ فى شَكٍّ يَلْعَبُونَ
ولى آن ها درشکند و (باحقایق) بازى مى كنند .
« يَلْعَبُونَ » از ماده « لُعاب » به گفته « راغب » در « مفردات » به معنى آب دهان است به هنگامى كه راه مى افتد و از آن جا كه انسان موقع بازى و شوخى ، هدف مهمى از كار خود ندارد ، تشبیه به بزاق شده كه بى اراده از دهان انسان بیرون مى ریزد .
اگر آن ها در حقانیت این كتاب آسمانى و نبوت تو تردید دارند ، به خاطر این نیست كه
مسأله پیچیده اى است ، بلکه از این جهت است كه آن را جدى نمى گیرند و با شوخى نسبت به آن برخورد مى كنند ، گاه مسخره و استهزاء مى كنند و گاه خود را به نادانى و بى خبرى مى زنند و هر روز با يك نوع بازى خود را سرگرم مى سازند .
به هر حال این يك واقعیت است كه برخورد جدى با مسائل ، انسان را در
شناخت واقعیت ها كمك مى كند و برخوردهاى غیرجدى ، پرده بر روى آن ها مى افکند .
10 فَارْتَقِبْ يَوْمَ تَأْتِى السَّماءُ بِدُخانٍ مُبینٍ
منتظر روزى باش كه آسمان ، دود آشکارى پدید آورد .
11 يَغْشَى النّاسَ هذا عَذابٌ اَلیمٌ
همه مردم را فرامى گیرد ، این عذاب دردناکى است .
در این دو آیه به تهدید منکران لجوج و سرسخت مى پردازد .
12 رَبَّنَا اكْشِفْ عَنَّا الْعَذابَ اِنّا مُؤْمِنُونَ
( مى گویند: ) پروردگارا ! عذاب را از ما برطرف كن كه ایمان مى آوریم.
وحشت و اضطراب ، تمام وجود آن ها را فرامى گیرد ، پرده هاى غفلت از مقابل چشمشان كنار مى رود و به اشتباه بزرگ خود واقف مى شوند ، رو به درگاه خدا مى آورند .
13 اَنّى لَهُمُ الذِّكْرى وَ قَدْ جاءَهُمْ رَسُولٌ مُبینٌ
چگونه و از كجا متذکر مى شوند با این كه رسول آشکار ( با معجزات و منطق روشن ) به سراغ آن ها آمد .
ولى او دست رد به سینه این نامحرمان مى زند و مى فرماید : « این ها چگونه و از كجا متذکر مى شوند و از راه خود بازمى گردند با این كه رسول آشکار بامعجزات و دلایل روشن به سراغ آن ها آمد » . رسولى كه هم خودش آشکار بود و هم تعلیمات و برنامه ها و دلایل و معجزاتش همه مبین و واضح بود .
14 ثُمَّ تَوَلَّوْا عَنْهُ وَ قالُوا مُعَلَّمٌ مَجْنُونٌ
سپس از او روى گردان شدند و گفتند: دیوانه اى است كه دیگران به او تعلیم مى دهند .
اما آن ها به جاى آن كه سر بر فرمان او نهند و به خداى يگانه ایمان آورند و دستوراتش را
به جان پذیرا شوند ، « از او روى گردان شدند و گفتند : او دیوانه اى است كه دیگران این مطالب را به او القاء كرده اند » .
گاهى مى گفتند : يك « غلام رومى » داستان هاى انبیاء را شنیده است و به او تعلیم مى دهد و این آیات ، ساخته و پرداخته او مى باشد . « وَ لَقَدْ نَعْلَمُ اَنَّهُمْ يَقُولُونَ اِنَّما يُعَلِّمُهُ بَشَرٌ لِسانُ الَّذى يُلْحِدوُنَ اِلَيْهِ اَعْجَمِىٌّ وَ هذا لِسانٌ عَرَبِىٌّ مُبینٌ: ما مى دانیم كه آن ها مى گویند بشرى به او تعلیم مى دهد، در حالى كه زبان كسى كه این نسبت الحادى را به او مى دهند، عجمى است و این قرآن، عربى آشکار است » ( 103 / نحل ). و گاه مى گفتند : او گرفتار اختلال حواس شده و این سخنان زاییده از دست دادن تعادل فکرى است .
15 اِنّا كاشِفُوا الْعَذابِ قَلیلاً اِنَّكُمْ عائِدوُنَ
ما كمى عذاب را برطرف مى سازیم ، ولى باز به كارهاى خود برمى گردید .
از این جا روشن مى شود كه اگر به هنگام گرفتارى در چنگال عذاب ، از كرده خود پشیمان مى شوند و تصمیم بر تجدیدنظر مى گیرند ، موقت و زودگذر
است ، همین كه طوفان حوادث فرونشست ، برنامه هاى پیشین تکرار مى گردد .
16 يَوْمَ نَبْطِشُ الْبَطْشَةَ الْكُبْرى اِنّامُنْتَقِمُونَ
ما از آن ها انتقام مى گیریم در آن روز كه آن ها را با قدرت خواهیم گرفت ، آرى ما از آن ها انتقام مى گیریم .
« بَطْش » ( بر وزن نَقْش ) به معنى گرفتن چیزى است باقدرت و در این جا به معنى گرفتن براى مجازات شدید است و توصیف « بَطْشَة » به « كُبْرى » اشاره به مجازات سخت و سنگینى است كه در انتظار این گروه مى باشد .
خلاصه این كه به فرض كه مجازات هاى مقطعى آن ها تخفیف يابد يا قطع شود ، مجازات سخت و نهایى در انتظار آن ها است و راه گریزى از آن ندارند .
«مُنْتَقِمُونَ» ازماده«انتقام»به معنى مجازات كردن است، هرچندکلمه«انتقام»در استعمالات روزمره كنونى ، معنى دیگرى مى بخشد كه توأم با فرونشاندن آتش خشم و سوز دل است ، ولى در معنى لغوى ، این امور وجود ندارد .
منظور از « دخان مبین » ، همان دود غلیظى است كه در پایان جهان و در آستانه قیامت ، صفحه آسمان را مى پوشاند و نشانه فرارسیدن لحظات آخر دنیا و سرآغاز عذاب الیم الهى براى ظالمان و مفسدان است .
در این جا این گروه ستمگر از خواب غفلت بیدار مى شوند و تقاضاى رفع عذاب و بازگشت به زندگى عادى دنیا را مى كنند كه دست رد به سینه آن ها زده مى شود .
مطابق این تفسیر ، « دخان » معنى حقیقى خود را دارد و مضمون این آیات همان است كه در آیات دیگر قرآن آمده كه گنهکاران و كافران در آستانه قیامت ، يادر خود قیامت ، تقاضاى برطرف شدن عذاب و بازگشت به دنیا مى كنند ولى از آن ها پذیرفته نمى شود .(1)
1- به آیات 27 - 30 سوره انعام مراجعه شود .
تنها مشکلى كه این تفسیر دارد ، این است كه با جمله « اِنّا كاشِفُوا الْعَذابِ قَلیلاً اِنَّكُمْ عائِدوُنَ : ما كمى عذاب را برطرف مى سازیم، اما شما بار دیگر بازمى گردید » ، سازگار نیست ، چراکه در پایان جهان و يا در قیامت ، مجازات الهى تخفیف نمى يابد تامردم به حالت كفر و گناه بازگردند .
اما اگر این جمله را به صورت يك قضیه شرطیه معنى كنیم ، هرچند كمى مخالف ظاهر است ، مشکل برطرف مى شود ، زیرا مفهوم آیه چنین مى شود : « هرگاه ما كمى عذاب را از این ها برطرف كنیم ، باز راه نخست را پیش مى گیرند » ، كه در حقیقت شبیه آیه 28 سوره انعام است : « وَ لَوْ رُدُّوا لَعادوُا لِما نُهُوا عَنْهُ : اگر آن ها به دنیا بازگردند ، باز اعمالى را كه از آن نهى شدند ، تکرار مى كنند ». ازاین گذشته تفسیر « اَلْبَطْشَةَ الْكُبْرى » ( مجازات سخت و سنگین ) با مجازات هاى قیامت ، كاملاً متناسب است .
شاهددیگر براى این تفسیر، روایاتى است كه از شخص پیامبر اسلام صلى الله علیه و آله نقل شده كه ؛ « دخان » را تفسیر به دودى كرده كه در آستانه رستاخیز ، جهان را فرامى گیرد ، مانند روایتى كه « حذیفة بن يمان » از پیامبر صلى الله علیه و آله نقل مى كند كه : « چهار چیز از نشانه هاى نزدیك شدن قیامت
است ؛ اول " ظهور دجّال" و دیگر "نزول عیسى" (علیه السلام) و سوم " آتشى كه از قعر سرزمین « عدن » برمى خیزد" و "دود" »، « حذیفه » مى پرسد : « اى رسول خدا ! منظور از این دخان چیست » ؟ پیامبر در پاسخ ، آیه شریفه « فَارْتَقِبْ يَوْمَ تَأْتِى السَّماءُ بِدُخانٍ مُبینٍ » را تلاوت فرمود و سپس افزود :
« دودى است كه میان مشرق و مغرب را پر مى كند و چهل شبانه روز باقى مى ماند ، اما مؤمن حالتى شبیه زکام به او دست مى دهد و اما كافر شبیه مست خواهد شد و دود از بینى و گوش ها و پشت او بیرون مى آید » .(1)
17 وَ لَقَدْفَتَنّاقَبْلَهُمْ قَوْمَ فِرْعَوْنَ وَ جاءَهُمْ رَسُولٌ كَریمٌ
ما قبل از این ها قوم فرعون را آزمودیم و رسول بزرگوارى به سراغ آن ها آمد .
« فَتَنّا » از ماده « فتنه » در اصل به معنى قرار دادن طلا در كوره آتش براى تصفیه از ناخالصى ها است ، سپس به هرگونه امتحان و آزمایشى كه براى آزمودن میزان خلوص
1- « در المنثور » ، جلد 6 ، صفحه 29 .
انسان ها انجام مى گردد ، اطلاق شده است ، آزمایشى كه سرتاسر زندگى انسان ها و جوامع بشرى را فرامى گیرد و به تعبیر دیگر تمام دوران زندگى انسان در دنیا ، در این آزمایش ها سپرى مى شود كه این جهان ، دار آزمون است .
« كَریم » از نظر خلق و خوى ، « كریم » از نظر ارزش و بزرگوارى در پیشگاه حق و « كریم » از نظر اصل و نسب و این رسول كسى جز موسى بن عمران (علیه السلام)نبود .
قوم فرعون با داشتن حکومتى نیرومند و ثروتى سرشار و امکاناتى وسیع در اوج قدرت مى زیستند و این قدرت عظیم آن ها را مغرور كرد و آلوده انواع گناه و ظلم و ستم شدند .
18 اَنْ اَدُّوا اِلَىَّ عِبادَاللّهِ اِنّى لَكُمْ رَسُولٌ اَمینٌ
(و به آنان گفت : امورِ) بندگان خدا را به من واگذارید كه من فرستاده امینى براى شما هستم .
موسى (علیه السلام)بالحنى بسیارمؤدبانه و دلپذیر و آکنده از محبت، آن ها را مخاطب قرار داد .
مطابق این تفسیر « عِبادَ اللّه » مخاطب است و منظور از آن ، فرعونیان مى باشند ، گرچه
این تعبیر درآیات قرآن درمورد بندگان خوب به كارمى رود ، ولى در موارد متعددى نیز بر كفار و گنهکاران براى دلجویى و جذب قلوب آن ها به سوى حق اطلاق شده است .
بنابراین منظور از « اَدُّوا » ( ادا كنید ) اطاعت فرمان خدا و انجام دستورات او است .
در دنباله آیه براى نفى هر گونه اتهام از خود مى افزاید : « اِنّى لَكُمْ رَسُولٌ اَمینٌ » .
این تعبیر در حقیقت به عنوان پیشگیرى از نسبت هاى ناروایى است كه فرعونیان به او دادند ، مانند نسبت سِحر ، قصد برترى جویى و حکومت بر سرزمین مصر و بیرون راندن صاحبان اصلى آن سرزمین كه در آیات مختلف به آن اشاره شده است .
19 وَ اَنْ لاتَعْلُوا عَلَى اللّهِ اِنّى اتیكُمْ بِسُلْطانٍ مُبینٍ
و در برابر خداوند تکبر نورزید كه من براى شما دلیل روشنى آورده ام .
منظور از « عدم علو » در برابر خداوند ، هرگونه عملى است كه با اصول بندگى سازگار نیست ، از مخالفت و نافرمانى گرفته تا اذیت و آزار فرستادگان پروردگار و يا ادعاى الوهیت و ربوبیت و مانند آن .
20 وَ اِنّى عُذْتُ بِرَبّى وَ رَبِّكُمْ اَنْ تَرْجُمُونِ
و من به پروردگار خود و پروردگار شما پناه مى برم از این كه مرامتهم ( يا سنگسار ) كنید .
این تعبیر ممکن است اشاره به این باشد كه من از تهدیدهاى شما باك ندارم و تا آخرین نفس ایستاده ام و خدا،حافظ و نگاهبان من است،این گونه تعبیرات، قاطعیت بیشترى به دعوت رهبران الهى مى داده و اراده دشمنان را تضعیف و بر استقامت دوستان مى افزود ، چراکه مى دانستند رهبرشان تا آخرین مرحله مقاومت مى كند .
تکیه روى مسأله « رَجْم » ( سنگسار كردن ) ممکن است از این جا سرچشمه گرفته باشد كه بسیارى از رسولان الهى را قبل از موسى (علیه السلام)تهدیدبه « رجم » كردند ، از جمله نوح (علیه السلام) كه در آیه 116 سوره شعراء چنین آمده : « قالُوا لَئِنْ لَمْ تَنْتَهِ يا نُوحُ لَتَكُونَنَّ مِنَ الْمَرْجُومینَ : اى نوح ! اگر خوددارى نکنى ، سنگسار خواهى شد » .
انتخاب سنگسار ، از میان انواع قتل ، به خاطر آن است كه از همه سخت تر است و به گفته بعضى از ارباب لغت این كلمه به معنى مطلق قتل نیز آمده است .
این احتمال نیز از سوى بسیارى از مفسران داده شده كه « رجم » به معنى متهم ساختن و دشنام دادن است، زیرااین واژه دراین معنى نیزبه كارمى رود ودرحقیقت پیشگیرى از تهمت هایى است كه بعدا به موسى (علیه السلام)زدند .
21 وَ اِنْ لَمْ تُؤْمِنُو اِلى فَاعْتَزِلُونِ
و اگر به من ایمان نمى آورید ، لااقل از من كناره گیرى كنید ( و مانع ایمان آوردن مردم نشوید ) .
موسى (علیه السلام)اطمینان داشت كه با در دست داشتن آن معجزات باهرات و دلایل منطقى روشن و وعده هاى الهى ، به پیشرفت خود در میان قشرهاى مختلف مردم ادامه خواهد داد و انقلابش به زودى به ثمر خواهد نشست ، لذا همین اندازه قانع بود كه آن ها سدّ راهش نشوند و مزاحمش نگردند .
ولى مگر ممکن است جباران مغرور كه قدرت شیطانى و منافع نامشروعشان را در
خطر مى بینند ، خاموش بنشینند و چنین پیشنهادى را بپذیرند ؟ آیات آینده ، دنباله این ماجرا را بیان خواهد كرد .
22 فَدَعا رَبَّهُ اَنَّ هؤُلاءِ قَوْمٌ مُجْرِمُونَ
( موسى ) به پیشگاه پروردگارش عرضه داشت كه این ها قومى مجرمند .
چه نفرین مؤدبانه اى ! نمى گوید : « خداوندا ! آن ها را چنین و چنان كن » ، بلکه همین اندازه مى گوید: « خداوندا ! این ها گروهى مجرمند كه امیدى به هدایتشان باقى نمانده است » .
موسى (علیه السلام) از تمام وسایل هدایت براى نفوذ در دل هاى تاریك این مجرمان استفاده كرد ، ولى هیچ اثرى در فرعونیان نبخشید ، هر درى را مى توانست كوبید ولى « عاقبت زان در ، برون نامد سرى » .
لذا مأیوس شد و چاره اى جز نفرین به آن هاندید، چراکه قوم فاسدى كه هیچ امیدى به هدایتشان نباشد ، حق حیات از نظر نظام آفرینش ندارند ، باید عذاب الهى فرود آید و آن ها را درو كند و صفحه زمین را از لوث وجودشان پاك سازد .
23 فَاَسْرِ بِعِبادى لَيْلاً اِنَّكُمْ مُتَّبَعُونَ
( به او دستور داده شد ) بندگان مرا شبانه حرکت ده كه آن ها به تعقیب شما مى آیند .
خداوند نیز دعاى او را اجابت كرد و مقدمه نزول عذاب بر فرعونیان و نجات بنى اسرائیل را فراهم كرد .
موسى (علیه السلام) مأمور است شبانه بندگان مؤمن خدا يعنى قوم بنى اسرائیل را كه به او ایمان آورده بودند و جمعى از مردم مصر را كه قلب هایى آماده تر داشته و دعوت او را لبیك گفته اند ، با خود حرکت دهد و به ساحل نیل آید و به طرز اعجازآمیزى از نیل بگذرد و راهى سرزمین موعود يعنى فلسطین گردد .
درست است كه حرکت موسى (علیه السلام)و پیروانش شبانه صورت گرفت ، امامسلماً حرکت جمعیت عظیمى مانند آن ها نمى توانست براى مدتى طولانى از نظر فرعونیان مخفى بماند ، شاید چند ساعتى بیشتر نگذشته بود كه جاسوسان فرعون ، خبر این حادثه عظیم و به اصطلاح فرار دستجمعى بردگان رابه گوش او رساندند ، فرعون دستور داد با لشکرى
عظیم آن ها را تعقیب كنند .
24 وَ اتْرُكِ الْبَحْرَ رَهْوا اِنَّهُمْ جُنْدٌ مُغْرَقُونَ
( هنگامى كه از دریا گذشتید ) دریا را آرام و گشاده بگذار كه آن ها لشکر غرق شده اى خواهند بود .
منظور از « بَحْر » ( دریا ) در این آیات ، همان رود عظیم نیل مى باشد .
مفسران و ارباب لغت براى « رَهْو » دو معنى ذکر كرده اند ؛ " آرام بودن" و " گشاده و باز بودن" و جمع هر دو معنى در این جا نیز بى مانع است .
اما چرا چنین دستورى به موسى (علیه السلام)داده شد ؟ طبیعى است كه موسى (علیه السلام)و بنى اسرائیل مایل بودند هنگامى كه خود از دریا گذشتند ، بار دیگر آب ها سر بر سر هم بگذارند و این فاصله عظیم را پر كنند ، تا آن ها به سرعت و به سلامت ، دور شوند و به
سرزمین موعود روى آورند ، ولى به آن ها دستور داده شد كه به هنگام گذشتن از دریاى نیل ، عجله نکنید ، بگذارید فرعون و لشکریانش تا آخرین نفر وارد شوند ، چراکه فرمان مرگ و
نابودى آن ها به امواج خروشان نیل داده شده است .
لذا در پایان آیه مى افزاید : « اِنَّهُمْ جُنْدٌ مُغْرَقُونَ » .
این فرمان حتمى خدا در مورد این گروه مغرور و طغیان گر است كه باید همگى در همان رود عظیم نیل كه تمام ثروت و قدرتشان از آن سرچشمه مى گرفت ، دفن شوند و عامل حیاتشان با يك فرمان الهى تبدیل به عامل مرگشان گردد . آرى هنگامى كه فرعون و لشکریانش به ساحل نیل رسیدند ، بنى اسرائیل از سوى دیگر بیرون آمده بودند ، با این كه پیدایش چنین جاده اى در وسط دریاى نیل كافى بود كه هر كودك ابجدخوانى را متوجه تحقق يك اعجاز بزرگ الهى سازد ، ولى كبر و غرور به آن خیره سران اجازه درك این واقعیت آشکار را نداد تا به اشتباهات خویش واقف گردند و رو به درگاه خدا آورند ، شاید گمان مى كردند تغییر شکل نیل هم به فرمان فرعون است و شاید همین سخن را به پیروانش نیز گفت و شخصا وارد جاده شد و پیروانش تا آخرین نفر به دنبال او آمدند ، ولى ناگهان امواج نیل همانند ساختمان فرسوده اى كه پایه هاى آن را بشکنند ، يکباره فرو ریخت و همگى غرق شدند .
نکته اى كه در این آیات به خوبى جلب توجه مى كند ، اختصار فوق العاده آن در عین گویا بودن است كه با حذف جمله هاى اضافى كه از قرائن جمله هاى دیگر فهمیده مى شود ، داستان مشروحى را در سه آیه ياسه جمله كوتاه بازگو كردهاست ، همین اندازه مى گوید : « موسى (علیه السلام)به درگاه پروردگار عرضه داشت كه این ها مجرمند ، به او گفته شد : بندگانم را شبانه حرکت ده و شما تعقیب خواهید شد ، دریا را گشاده و آرام رها كن كه آن ها لشکرى غرق شده هستند » .
تعبیربه « مُغْرَق » ( غرق شده ) با این كه هنوز غرق نشده بودند ، اشاره به قطعى و حتمى بودن این فرمان الهى است .
25 كَمْ تَرَكُوا مِنْ جَنّاتٍ وَ عُيُونٍ
چه بسیار باغ هاوچشمه ها كه ازخود به جاى گذاشتند .
اکنون ببینیم كه بعد از غرق شدن فرعون و فرعونیان ، چه ماجراهاى عبرت انگیزى
تحقق يافت . قرآن در آیات بعد میراث عظیم آن ها را كه به بنى اسرائیل رسید ، طى پنج موضوع كه فهرست تمام زندگى آن هامى باشد، بیان كرده است .
✓ 1 و 2 - باغ ها و چشمه ها ، دو سرمایه از ارزنده ترین و جالب ترین اموال آن ها بود ، چراکه مصر به برکت نیل ، سرزمینى حاصلخیز و پرباغ بود ، این چشمه ها ممکن است اشاره به چشمه هایى باشد كه از دامن بعضى از كوه ها سرازیر مى شد و يا شعبه هایى باشد كه از نیل سرچشمه مى گرفت و از باغ هاى سرسبز و خرم آن ها مى گذشت و اطلاق "چشمه" ( عین ) بر این شعبه ها بعید نیست .
26 وَ زُروُعٍ وَ مَقامٍ كَریمٍ
و زراعت ها و قصرهاى جالب و گران قیمت .
✓ 3 - در بستر نیل ، زراعت هاى عظیمى وجود داشت و در سرتاسر مصر از انواع و اقسام مواد خوراکى و غیرخوراکى و محصولاتى كه هم خود از آن استفاده مى كردند و هم به خارج صادرمى كردند و اقتصاد آن ها بر محورآن مى چرخید .
✓ 4 - قصرها و مساکن آباد كه يکى از مهم ترین وسایل زندگى انسان است .
البته « كَریم » و پرارزش بودن این قصرها ، از نظر ظاهرى و از دیدگاه خود آن ها بود ، وگرنه در منطق قرآن ، این گونه مسکن هاى پر زرق و برق طاغوتى و غفلت زا كرامتى ندارد .
27 وَ نَعْمَةٍ كانُوا فیها فاكِهینَ
و نعمت هاى فراوان دیگر كه در آن متنعم بودند .
« فاكِهینَ » گاه به معنى استفاده از « فَواكِه » و میوه ها و گاه به معنى گفتگوهاى فکاهى و سرورانگیز و گاه به معنى هر گونه تنعّم و تلذّذ تفسیر شده ، كه معنى اخیر از همه جامع تر است. از آن جا كه غیر از امور چهارگانه فوق ، وسایل تنعّم فراوان دیگرى داشتند، به همه آن ها نیز در يك جمله كوتاه اشاره مى كند .
28 كَذلِكَ وَ اَوْرَثْناها قَوْما اخَرینَ
این چنین بود ماجراى آن ها و ما این ها را میراث براى اقوام دیگرى قرار دادیم .
منظور از « قَوْما اآخَرینَ » ، بنى اسرائیل است ، زیرا در آیه 59 سوره شعراء به آن تصریح
شده است و تعبیر به « اِرْث » اشاره به این است كه آن ها بدون دردسر و خون جگر این همه اموال و ثروت ها را به چنگ آوردند، همان گونه كه انسان ارث را بى زحمت به چنگ مى آورد .
قابل توجه این كه آیه فوق و آیه همانند آن در سوره شعراء ، نشان مى دهد كه بنى اسرائیل بعد از غرق فرعونیان به سرزمین مصر بازگشتند و وارثِ میراث فراعنه شدند و در آن جا حکومت كردند و مسیر حوادث نیز همین را اقتضا مى كند كه بعد از فرو ریختن پایه هاى قدرت فرعونیان در مصر ، موسى (علیه السلام)هرگز اجازه نمى داد آن كشور گرفتار خلأ سیاسى گردد .
اما این سخن با آن چه در آیات قرآن آمده ، كه بنى اسرائیل بعد از نجات از چنگال فرعونیان به سوى سرزمین موعود ، سرزمین فلسطین ، حرکت كردند كه حوادث آن در قرآن مشروحا آمده ، منافات ندارد ، ممکن است گروهى از آن ها در سرزمین مصر كه به دست آن ها افتاده بود ، به عنوان نمایندگانى از سوى موسى (علیه السلام)اقامت كرده باشند و گروه بیشترى راهى دیار فلسطین شده اند .
توضیح بیشتر پیرامون این سخن در جلد 15 ، تفسیر نمونه ، ذیل آیه 59 ، سورۀ شعراء
مطرح شده است .
29 فَما بَكَتْ عَلَيْهِمُ السَّماءُ وَ الاَْرْضُ وَما كانُوا مُنْظَرینَ
نه آسمان بر آن ها گریست و نه زمین و نه به آن ها مهلتى داده شد .
گریه نکردن آسمان و زمین بر آن ها ، ممکن است كنایه از حقارت آن ها و عدم وجود يار و ياور و دلسوز براى آن ها باشد ، زیرا در عرب معمول است هنگامى كه مى خواهند اهمیت مقام كسى را كه مورد مصیبتى واقع شده ، بیان كنند ، مى گویند : « آسمان و زمین بر او گریه كردند و خورشید و ماه براى فقدان او تاریك شدند » .
بعضى نیز گفته اند: گریه آسمان و زمین يك گریه حقیقى است كه به صورت نوعى دگرگونى و سرخى مخصوص ( علاوه بر سرخى همیشگى ، به هنگام طلوع و غروب ) خودنمایى مى كند .
چنان كه در روایتى مى خوانیم : « لَمّا قُتِلَ حُسَيْنُ بْنُ عَلِىِّ بْنِ اَبى طالِبٍ (علیه السلام)بَكَتِ السَّماءُ عَلَيْهِ وَ بُكائُها حُمْرَةُ اَطْرافِها : هنگامى كه حسین بن على بن ابى طالب (علیه السلام) شهید شد ، آسمان
بر او گریه كرد و گریه او سرخى مخصوصى بود كه در اطراف آسمان نمایان شد » .(1)
میان این تفسیرها تضادى نیست و مى تواند همه در مفهوم آیه جمع باشد .
آرى براى مرگ « تبهکاران » ، « نه چشم فلك گریان و نه خاطر خورشید پژمان » گشت ، آن ها موجودات خبیثى بودندکه گویى هیچ ارتباطى با عالَم هستى و جهان بشریت نداشته اند ، هنگامى كه این بیگانگان از عالَم طرد شدند ، كسى جاى خالى آن ها را احساس نکرد ، نه در صحنه زمین ، نه بر پهنه آسمان و نه در اعماق قلوب انسان ها و به همین دلیل هیچ كس قطره اشکى بر مرگ آن ها فرو نریخت .
30 وَ لَقَدْ نَجَّيْنا بَنى اِسْرائیلَ مِنَ الْعَذابِ الْمُهینِ
ما بنى اسرائیل را از عذاب ذلت بار نجات بخشیدیم .
1- « مجمع البیان » ، جلد 9 ، صفحه 65 ، ذیل آیات مورد بحث .
از شکنجه هاى سخت و طاقت فرساى جسمى و روحى كه تا اعماق جان آن ها نفوذ مى كرد ، از سر بریدن نوزادان پسر و زنده نگه داشتن دختران براى خدمتکارى و هوسرانى ، از بیگارى و كارهاى بسیار سنگین و مانند آن ، و چه دردناك است سرنوشت قوم و ملتى كه درچنگال چنین دشمن خونخوار و دیوسیرتى گرفتارشوند .
31 مِنْ فِرْعَوْنَ اِنَّهُ كانَ عالِيا مِنَ الْمُسْرِفینَ
از فرعون ، كه مردى متکبر و از اسراف كاران بود .
منظور از « عالى » در این جا علوّ مقام نیست ، بلکه اشاره به برترى جویى او و علوّ در اسراف و تجاوز است .
« مُسْرِف » از ماده « اسراف » به معنى هرگونه تجاوز از حد در اعمال و گفتار است و به همین دلیل در آیات مختلف قرآن، در مورد تبهکارانى كه ظلم و فساد را از حد مى گذراندند ، واژه « مُسْرِف » به كار رفته است و نیز به مطلق گناهان ، « اسراف » گفته شده ، چنان كه در آیه 53 سوره زمر مى خوانیم : « قُلْ يا عِبادِىَ الَّذینَ اَسْرَفُوا عَلى اَنْفُسِهِمْ لا تَقْنَطُوا مِنْ رَحْمَةِ اللّهِ :
بگو اى بندگان من كه بر خود اسراف كرده اید ، از رحمت خدا نومید نشوید » .
آرى خداوند این قوم مظلوم را در پرتو قیام الهى موسى بن عمران (علیه السلام) از چنگال این ظالمان سفاك تاریخ ، رهایى بخشید .
32 وَ لَقَدِ اخْتَرْناهُمْ عَلى عِلْمٍ عَلَى الْعالَمینَ
ما آن هارا باعلم خویش برجهانیان برگزیدیم و برترى دادیم .
ولى بنى اسرائیل قدر این نعمت ها را ندانسته ، كفران كردند و مجازات شدند .
و به این ترتیب آن ها « امت برگزیده عصر خویش » بودند ، زیرا منظور از « عالَمینَ » مردم جهان در آن عصر و زمان است ، نه در تمام قرون و اعصار ، چراکه قرآن صریحا در آیه 110 سوره آل عمران ، خطاب به امت اسلامى مى فرماید : « كُنْتُمْ خَيْرَ اُمَّةٍ اُخْرِجَتْ لِلنّاسِ ... : شما بهترین امتى بودید كه به سود مردم قدم به عرصه وجود گذاشتید » .
همان گونه كه در مورد سرزمین هایى كه بنى اسرائیل وارث آن شدند، در آیه 137 سوره اعراف مى فرماید : « وَ اَوْرَثْنَا الْقَوْمَ الَّذینَ كانُوا يُسْتَضْعَفُونَ مَشارِقَ الاَْرْضِ وَ مَغارِبَهَا الَّتى
بارَكْنا فیها : ما این قوم مستضعف را وارث مشرق ها و مغرب هاى پربرکت زمین كردیم » .
روشن است بنى اسرائیل در آن زمان وارث تمام جهان نشدند و منظور « شرق » و « غرب » منطقه خودشان است .
33 وَ اتَيْناهُمْ مِنَ الاْياتِ ما فیهِ بَلؤٌا مُبینٌ
و آیاتى ( از قدرت خویش ) به آن ها دادیم كه آزمایش آشکارى در آن بود ( ولى آن ها كفران كردند و مجازات شدند ) .
گاه در بیابان « سینا » و در وادى « تیه » ابرها را بر سر آن ها سایه افکن ساختیم ، گاه مائده مخصوص « مَنّ و سَلْوى » را بر آن ها نازل كردیم ، گاه از دل سنگ سخت ، چشمه آب براى آن ها جارى نمودیم و گاه نعمت هاى معنوى و مادى دیگرى نصیبشان كردیم .
اما همه این ها براى آزمایش و امتحان بود ، زیرا خداوند گروهى را با مصیبت آزمایش مى كند و گروهى را با نعمت ، چنان كه در آیه 168 سوره اعراف مى خوانیم : « وَ
بَلَوْناهُمْ بِالْحَسَناتِ وَ السَّيِّئاتِ لَعَلَّهُمْ يَرْجِعُونَ : ما بنى اسرائیل را با نیکى ها و بدى ها آزمودیم ، شاید از راه غلط بازگردند » .
و این اخطارى است به همه امت ها و ملت ها درمورد پیروزى ها و مواهبى كه از لطف الهى به دست مى آورند ، كه دام امتحان در این هنگام سخت است .
34 اِنَّ هؤُلاءِ لَيَقُولُونَ
این ها ( مشرکان )مى گویند :
35 اِنْ هِىَ اِلاّ مَوْتَتُنَا الاُْولى وَ ما نَحْنُ بِمُنْشَرینَ
مرگ ما جز همان مرگ اول نیست و هرگز زنده نخواهیم شد .
مشرکان مى گفتند : آن چه محمد صلى الله علیه و آله پیرامون معاد و حیات بعد از مرگ و پاداش و كیفر
و بهشت و دوزخ مى گوید ، هیچ كدام واقعیت ندارد ، اصلاً حشر و نشرى در كار نیست ، فقط يك بار مى میریم و همه چیز تمام مى شود و بعد از آن نه حیات دیگرى است و نه مرگى ، هرچه هست ، همین يك مرگ است .
36 فَأْتُوا بِابائِنا اِنْ كُنْتُمْ صادِقینَ
اگر راست مى گویید، پدران ما را زنده كنید ( تا گواهى دهند ) .
بدیهى است این ها همه بهانه بود ، گرچه سنت الهى بر این نیست كه مردگان را در این جهان زنده كند تا اخبار آن جهان را به این جهان آورند ، ولى به فرض كه چنین كارى از سوى پیامبر اسلام صلى الله علیه و آله صورت مى گرفت ، باز این بهانه جویان ، نغمه دیگرى ساز مى كردند و آن را مثلاً سِحر دیگرى مى نامیدند ، همان گونه كه بارها معجزه خواستند و پیامبر صلى الله علیه و آله به آن ها ارائه داد ، در عین حال انکار كردند .
مشرکان ، مخصوصاً مشرکان عرب ، رويّه واحدى در مسائل اعتقادى خود نداشتند و در عین اشتراك در اصل عقیده شرك ، در خصوصیات اعتقادى ، بسیار متفاوت بودند .
گروهى نه خدا را قبول داشتند و نه معاد را ، این ها كسانى هستند كه قرآن سخن آنان را چنین نقل مى كند: « ما هِىَ اِلاّ حَياتُنَا الدُّنْيا نَمُوتُ وَ نَحْيى وَ ما يُهْلِكُنا اِلاَّ الدَّهْرُ : جُز این زندگى
دنیا ، چیزى در كار نیست ، گروهى مى میرند و نسل دیگرى به وجود مى آیند و تنها طبیعت است كه ما را مى میراند » ( 24 / جاثیه ) .
جمع دیگرى خدا را قبول داشتند و بت ها را شفعاى درگاه او مى دانستند ، اما معاد را منکر بودند ، همان كسانى كه مى گفتند : « مَنْ يُحْيِى الْعِظامَ وَ هِىَ رَمیمٌ : چه كسى مى تواند استخوان هاى پوسیده را زنده كند » ؟ ( 78 / يس ) آن ها براى بت ها، حج به جامى آوردند ، قربانى مى كردند و معتقد به حلال و حرام بودند ، كه اکثر مشرکان عرب در این زمره جاى داشتند .
ولى شواهد متعددى در دست است كه نشان مى دهد آن ها به نوعى به بقاى روح معتقد بودند، خواه به صورت تناسخ و انتقال ارواح به بدن هاى تازه يا به شکل دیگر .(1)
مخصوصاً اعتقاد آن ها به پرنده اى به نام « هامَة » معروف است ، در داستان هاى عرب
1- « شرح نهج البلاغه » ، ابن ابى الحدید ، جلد 1 ، صفحه 117 .
آمده كه در میان عرب ، كسانى بودند كه اعتقاد داشتند روح انسان ، پرنده اى است كه در جسم او منبسط شده ، هنگامى كه انسان از دنیا مى رود، يا كشته مى شود، از جسم او بیرون مى آید و اطراف جسد او به صورت وحشتناکى طواف كرده و در كنار قبر او ناله مى كند و معتقد بودند كه این پرنده در آغاز كوچك است ، سپس بزرگ مى شود تا به اندازه جغد مى گردد و او دائماً در وحشت به سر مى برد و جایگاهش خانه هاى خالى ، ویرانه ها ، قبرها و جایگاه كشتگان است. اما به هرصورت معادجسمانى را به گونه اى كه قرآن مى گوید: خاك هاى انسان ، دومرتبه جمع آورى شود و به حیات و زندگى جدیدى بازگردد و روح و جسم هردو معاد مشترك داشته باشند ، به كلى منکر بودند ، نه فقط انکار مى كردند ، بلکه از آن وحشت داشتند ، كه قرآن با بیانات مختلفى آن را براى آن ها توضیح داده و اثبات كرده و قلم بطلان بر تمام این عقاید خرافى كشیده است .
37 اَهُمْ خَيْرٌ اَمْ قَوْمُ تُبَّعٍ وَ الَّذینَ مِنْ قَبْلِهِمْ اَهْلَكْناهُمْ اِنَّهُمْ كانُوا مُجْرِمینَ
آیا آن ها بهترند يا قوم تبّع و كسانى كه پیش از آنان بودند؟ ما آن ها را
هلاك كردیم ، چراکه مجرم بودند .
سرزمین يمن كه در جنوب جزیره عربستان قرار دارد ، از سرزمین هاى آباد و پربرکتى است كه در گذشته مهد تمدن درخشانى بوده است ، پادشاهانى بر آن حکومت مى كردند كه « تُبَّع » ( جمع آن « تَبابِعَة » ) نام داشتند ، به خاطر این كه مردم از آن ها " تبعيّت" مى كردند و يا از این نظرکه يکى بعدازدیگرى روى كارمى آمدند .
تنها در دو مورد از قرآن مجید ، واژه « تُبَّع » آمده است ؛ يکى در آیه مورد بحث و دیگرى در آیه 14 سوره ق .
«تُبَّع» يك لقب عمومى براى ملوك و پادشاهان يمن بود ، مانند «کسرى» براى سلاطین ایران ، «خاقان» براى شاهان ترک، «فرعون» براى سلاطین مصر و «قیصر» براى سلاطین روم.
ولى ظاهر این است كه قرآن از خصوص يکى از شاهان يمن سخن مى گوید ( همان گونه كه فرعون معاصر موسى (علیه السلام)که قرآن از او سخن مى گوید ، شخص معینى بود )
و در بعضى از روایات آمده كه نام او « اسعد ابو كرب » بود .
جمعى از مفسران معتقدند كه او شخصا مرد حق جو و مؤمنى بود و تعبیر به « قوم تُبَّع » ، در دو آیه از قرآن ، را دلیل بر این معنى گرفته اند ، زیرا در این دو آیه از شخص او مذمت نشده ، بلکه از قوم او مذمت شده است .
روایتى كه از پیامبر صلى الله علیه و آله نقل شده ، نیز شاهد این معنى است . در این روایت مى خوانیم كه فرمود : « لا تَسُبُّوا تُبَّعا فَاِنَّهُ كانَ قَدْ اَسْلَمَ : به " تبّع" ، بد نگویید ، چراکه او اسلام آورد » .(1)
نویسندۀ « اعلام قرآن » چنین نقل كرده است : « " تُبَّع" يکى از پادشاهان جهان گشاى يمن بود كه تا هند لشکرکشى كرد و تمام كشورهاى آن منطقه را به تصرف خویش درآورد . ضمن يکى از لشکرکشى ها وارد مکه شد و قصد داشت كعبه را ویران كند ، بیمارى شدیدى
1- « مجمع البیان » ، جلد 9 ، صفحه 66 ، ذیل آیات مورد بحث .
به او دست داد كه اطباء از درمان او عاجز شدند .
در میان ملازمان او ، جمعى از دانشمندان بودند و رئیس آنان ، حکیمى به نام « شامول » بود . او گفت : بیمارى تو به خاطر قصد سوء درباره خانه كعبه است و هرگاه از این فکر منصرف گردى و استغفار كنى ، شفا خواهى يافت .
" تُبَّع" از تصمیم خود بازگشت و نذر كرد خانۀ كعبه را محترم دارد و هنگامى كه بهبودى يافت ، پیراهنى از بُرد يمانى بر كعبه پوشاند » .
در تواریخ دیگر نیز داستان پیراهن كعبه نقل شده ، كه به حد تواتر رسیده است ، این لشکرکشى و مسأله پوشاندن پیراهن به كعبه ، در قرن پنجم میلادى اتفاق افتاده و هم اکنون در شهر مکه ، محلى است كه « دارُ التَّبابِعَة » نامیده مى شود .(1)
1- « اعلام قرآن » ، صفحه 257 تا 259 ( با تلخیص ) .
روشن است كه مردم حجاز از سرگذشت « قوم تُبَّع » كه در همسایگى آن ها مى زیستند ، كم و بیش اطلاع داشتند ، لذا در آیه شرح بیشترى پیرامون آن ها نمى دهد ، همین اندازه مى گوید: بترسید از این كه سرنوشتى همانند آن ها و اقوام دیگرى كه در گرداگرد شما در مسیرتان به سوى شام و در سرزمین مصر نزدیك شما زندگى داشتند ، پیدا كنید .
به فرض كه شماقیامت را منکرشوید، ولى آیامى توانید عذاب هایى كه بر این اقوام مجرم و سرکش نازل شد ، را انکار نمایید ؟
منظور از «اَلَّذینَ مِنْ قَبْلِهِمْ» اقوامى چون قوم نوح و عاد و ثمود است .
38 وَ ما خَلَقْنَا السَّمواتِ وَ الاَْرْضَ وَ ما بَيْنَهُما لاعِبینَ
ما آسمان ها و زمین و آن چه در میان این دو است ، را بى هدف نیافریدیم .
واژه « لاعِب » از ماده « لَعْب » به گفته « راغب » ، به معنى عملى مى باشد كه بدون قصد صحیح انجام شود .
آرى این آفرینش عظیم و گسترده ، هدفى داشته است ، اگر به گفته شما مرگ ، نقطه پایان زندگى است و بعداز چندروز خواب و خور و شهوت و امیال حیوانى ، زندگى پایان مى گیرد و همه چیز تمام مى شود ، این آفرینش ، لعب و لغو و بیهوده خواهد بود .
باورکردنى نیست كه خداوند قادر حکیم ، این دستگاه عظیم را تنها براى این چند روز زندگى زودگذر و بى هدف و توأم با انواع درد و رنج آفریده باشد ، این با حکمت خداوند هرگز سازگار نخواهد بود .
بنابراین مشاهده وضع این جهان ، نشان مى دهد كه مدخل و دالانى است براى جهانى عظیم تر و ابدى ، چرا در این باره اندیشه نمى كنید ؟!
39 ما خَلَقْناهُما اِلاّ بِالْحَقِّ وَ لكِنَّ اَكْثَرَهُمْ لا يَعْلَمُونَ
ما آن دو را فقط به حق آفریدیم ، ولى اکثر آن ها نمى دانند .
حق بودن این دستگاه ، ایجاب مى كند كه هدف معقولى داشته باشد و آن بدون وجود جهان دیگر ممکن نیست ، به علاوه حق بودن آن اقتضاء دارد كه افراد نیکوکار و
بدکار، يکسان نباشند و ازآن جاکه ما در این جهان ، كمتر مشاهده مى كنیم كه هریك از این دو گروه ، جزاى مناسب كار خویش را دریابند ، حق ایجاب مى كند كه حساب و كتاب و پاداش و كیفرى در جهان دیگرى ، در كار باشد ، تا هرکس جزاى مناسب عمل خویش را بیابد .
« حَق » در این آیه اشاره به هدف صحیح آفرینش و آزمایش انسان ها و قانون تکامل و نیز اجراى صحیح اصول عدالت است ، اما غالب آن ها این حقایق را نمى دانند ، زیرا اندیشه و فکر خود را به كار نمى گیرند ، وگرنه دلایل مبدأ و معاد ، واضح و آشکار است .
40 اِنَّ يَوْمَ الْفَصْلِ میقاتُهُمْ اَجْمَعینَ
روز جدایى ( حق از باطل ) وعده گاه همۀ آن ها است .
« يَوْمَ الْفَصْل » روزى است كه حق از باطل جدا مى شود و صفوف نیکوکاران و بدکاران مشخص مى گردد و انسان حتى از نزدیك ترین دوستانش جدا مى شود ، آرى آن روز وعده گاه همه مجرمان است .
41 يَوْمَ لايُغْنى مَوْلًى عَنْ مَوْلًى شَيْئا وَ لاهُمْ يُنْصَروُنَ
روزى كه هیچ دوستى كمترین كمکى به دوستش نمى كند و از هیچ سو يارى نمى شوند .
« مَوْلى » از ماده « وَلاء » در اصل به معنى ارتباط دو چیز با يکدیگر است ، به طورى كه بیگانه اى در میان نباشد و براى آن مصداق هاى زیادى است كه در كتب لغت به عنوان معانى مختلف این واژه آمده است كه همه آن ها در ریشه و معنى اصلى آن مشترکند ؛ مانند عمو ، پسر ، سرپرست ، آقا ، يارى كننده و ... .
آرى آن روز ، روز فصل و جدایى است ، روزى است كه انسان از همه چیز جز عملش جدا مى شود و « مَوْلى » به هر معنى كه باشد ؛ دوست ، سرپرست ، ولى نعمت ، خویشاوند ، همسایه ، ياور و مانند آن ، توانایى حل كوچکترین مشکل از مشکلات قیامت براى كسى را ندارد .
در این كه چه تفاوتى میان « لا يُغْنى » و « وَ لا هُمْ يُنْصَروُنَ » است ؟ بهترین سخن این است كه گفته شود : اولى اشاره به این است كه هیچ كس نمى تواند مشکل دیگرى را به
تنهایى و مستقلاً در آن روز حل كند و دومى اشاره به این است كه حتى نمى توانند با همکارى يکدیگر مشکلات را حل نمایند ، زیرا « نصرت » در جایى گفته مى شود كه شخصى به كمك دیگرى بشتابد و او را يارى دهد تا با همکارى هم بر مشکلات پیروز گردند .
42 اِلاّ مَنْ رَحِمَ اللّهُ اِنَّهُ هُوَ الْعَزیزُ الرَّحیمُ
مگرکسى كه خدااو را موردرحمت قرارداده و او عزیزورحیم است .
بدون شك این رحمت الهى ، بى حساب نیست و تنها شامل مؤمنانى مى شود كه داراى عمل صالحند و اگر لغزشى از آن ها سرزده ، نیز در حدى نیست كه پیوندهاى آن ها را از خداوند بریده باشد ، این ها هستند كه دست به دامن لطف الهى مى زنند ، از دریاى كرمش بهره مند و از چشمه رحمتش سیراب و از شفاعت اولیایش برخوردار مى گردند .
ازاین جا روشن مى شودکه نفى هرگونه دوست و ولى و ياور در آن روز با مسأله شفاعت ، منافات ندارد ، زیرا شفاعت نیز جز با اذن پروردگار و فرمان او حاصل نمى شود .
در بعضى از روایات اهل بیت علیهم السلام نقل شده كه منظور از جمله « اِلاّ مَنْ رَحِمَ اللّهُ » ،
وصى پیامبر صلى الله علیه و آله ، امیرمؤمنان (علیه السلام)و پیروان مکتب او هستند .(1)
ناگفته پیدا است كه هدف بیان مصداق روشن است .
43 اِنَّ شَجَرَتَ الزَّقُّومِ
درخت زقّوم ...
44 طَعامُ الاَْثیمِ
غذاى گنهکاران است .
« زَقُّوم » به گفته مفسران و اهل لغت ، نام گیاهى تلخ و بدبو و بدطعم است كه داراى برگ هاى كوچکى است و در سرزمین « تهامه » از جزیره عرب مى روید و مشرکان با آن آشنا
1- « نور الثقلین » ، جلد 4 ، صفحه 629 .
بودند ، گیاهى است كه شیره تلخى دارد كه وقتى به بدن اصابت كند ، متورم مى شود .
ضمناً باید توجه داشت كه « شَجَرَة » در لغت عرب و استعمالات قرآنى گاه به معنى "درخت" و گاه به معنى مطلق " گیاه" مى آید .
« اَثیم » از ماده « اثم » به معنى كسى است كه بر گناه مداومت مى كند و در این جا منظور كفار لجوج و تجاوزکار و پرگناه است .
45 كَالْمُهْلِ يَغْلى فِى الْبُطُونِ
همانندفلزگداخته درشکم هامى جوشد .
46 كَغَلْىِ الْحَمیمِ
جوششى همچون آب سوزان .
« مُهْل » به گفته بسیارى از مفسران و ارباب لغت ، فلز مذاب و گداخته است .
« حَمیم » به معنى آب داغ و جوشان و گاه به دوستان صمیمى و گرم نیز اطلاق مى شود
و در این جا منظور همان معنى اول است .
هنگامى كه گیاه زقّوم وارد شکم آن ها مى شود ، حالت حرارت فوق العاده اى ایجاد كرده و همچون آبى جوشان غلیان پیدا مى كند و به جاى این كه این غذا مایه قوّت و قدرت گردد ، بدبختى و عذاب و درد و رنج مى آفریند .
47 خُذوُهُ فَاعْتِلُوهُ اِلى سَواءِ الْجَحیمِ
این كافر مجرم را بگیرید و به میان دوزخ پرتابش كنید .
« فَاعْتِلُوهُ » از ماده « عَتْل » به معنى گرفتن و كشیدن و پرتاب كردن است ، كارى كه مأموران با مجرمان سرکشى كه در برابر هیچ قانونى سر تسلیم فرود نمى آورند ، انجام مى دهند .
« سَواء » به معنى وسط است ، چراکه فاصله آن نسبت به اطراف ، مساوى است و بردن این گونه اشخاص به وسط جهنم ، به خاطر آن است كه حرارت طبعا شدیدتر و شعله هاى آتش از هرسو آن ها را احاطه مى كند .
48 ثُمَّ صُبُّوا فَوْقَ رَأْسِهِ مِنْ عَذابِ الْحَمیمِ
سپس بر سر او از عذاب سوزان بریزید .
به این ترتیب هم از درون مى سوزند و هم از بیرون تمام وجودشان را آتش فرامى گیرد و در وسط آتش نیز آب سوزان بر آن ها مى ریزند .
49 ذُقْ اِنَّكَ اَنْتَ الْعَزیزُ الْكَریمُ
( به او گفته مى شود : ) بچش كه ( به پندار خود ) بسیار قدرتمند و محترم بودى .
بعدازاین همه عذاب هاى دردناك جسمانى ، مجازات جانکاه روانى آن ها شروع مى شود ؛ به این مجرم گناهکار سرکش و بى ایمان گفته مى شود :
« تو بودى كه بینوایان را دربند و زنجیر كشیده بودى و بر آن ها ظلم و ستم روامى داشتى ، براى خود قدرتى شکست ناپذیر و احترامى فوق العاده قائل بودى .
آرى تو بودى كه با آن همه غرور ، هر جنایتى را مرتکب شدى ، اکنون بچش نتیجۀ
اعمالت را كه در برابر چشمان تو مجسم شده است و همان گونه كه جسم و جان مردم را سوزاندى، اکنون درون و برونت درآتش قهرالهى و باآب سوزان مى سوزد .
50 اِنَّ هذا ما كُنْتُمْ بِهِ تَمْتَروُنَ
این همان چیزى است كه پیوسته در آن تردید مى كردید .
چه قدر در آیات مختلف قرآن با انواع دلایل ، واقعیت و حقانیت این روز به شما گوشزد شد. مگر به شما نگفتیم : « رستاخیز را در عالَم گیاهان بنگرید ، كَذلِكَ الْخُروُجُ : رستاخیز شما نیز همین گونه است » ( 11 / ق ). مگر نگفتیم : « همان گونه كه باران ، زمین هاى مرده را زنده مى كند ، حشر و نشر شما به همین سادگى است » « وَ كَذلِكَ النُّشُورُ » ( 9 / فاطر ) .
مگر نگفتیم : « مسأله احیاى مردگان ، براى خداوند بسیار آسان است » « وَ ذلِكَ عَلَى اللّهِ يَسیرٌ » ( 7 / تغابن ). مگر نگفتیم : « آیا آفرینش نخستین براى ما مشکل بود ، كه در رستاخیز تردید مى كنید » ؟! «اَفَعَيینا بِالْخَلْقِ الاَْوَّلِ» ( 15 / ق ) .
خلاصه از طرق مختلف، حقیقت براى شمابازگو شد، اماافسوس كه گوش شنوا نداشتید .
مى دانیم طبق صریح قرآن مجید ، معاد هم جنبه جسمانى دارد و هم روحانى و طبیعى است كه مجازات ها و پاداش ها نیز باید داراى هر دو جنبه باشد ، لذا در آیات قرآن و روایات اسلامى ، به هردو قسمت اشاره شده است ، منتها از آن جاکه توجه توده مردم به جنبه هاى جسمانى بیشتر است ، شرح و توضیح بیشترى در مورد مجازات ها و پاداش هاى جسمانى دیده مى شود ، ولى اشارات به پاداش ها و كیفرهاى معنوى نیز كم نیست .
علاوه بر آیات فوق ، در آیات دیگر قران مجید نیز اشاره به پاداش هاى روحانى دیده مى شود ؛ در يك جا مى فرماید : « وَ رِضْوانٌ مِنَ اللّهِ اَكْبَرُ : خشنودى و رضایتمندى خداوند ، از همه این پاداش ها ، برتر است » ( 72 / توبه ) .
در جاى دیگر مى فرماید: « سَلامٌ قَوْلاً مِنْ رَبٍّ رَحیمٍ : براى آن ها سلام و تهنیت است از ناحیۀ
پروردگار رحیم و مهربان » ( 58 / يس ) .
و بالاخره در جاى دیگر مى گوید : « وَ نَزَعْنا ما فى صُدوُرِهِمْ مِنْ غِلٍّ اِخْوانا عَلى سُرُرٍ مُتَقابِلینَ : هرگونه حسد و كینه و عداوت را از دل هاى آن ها برمى كنیم ، همه برادرند و بر تخت ها روبروى يکدیگر قرار دارند » ( 47 / حجر ) .
ناگفته پیدا است كه لذات معنوى آن هم در آن عالَم وسیع و گسترده ، غالبا قابل توصیف نیست و لذا در آیات قرآن معمولاً به صورت سربسته به آن ها اشاره شده است و اما كیفرهاى روحى ، در شکل تحقیرها ، سرزنش ها ، تأسف و اندوه ها منعکس است كه نمونه اى از آن را در آیات فوق خواندیم .
51 اِنَّ الْمُتَّقینَ فى مَقامٍ اَمینٍ
پرهیزکاران در جایگاه امن و امانى هستند .
✓ 1 - استقرار در جایگاه امن ؛ بنابراین هیچ گونه ناراحتى و ناامنى به آن ها نمى رسد و
در امنیت كامل از آفات و بلاها ، از غم و اندوه ها ، از شیاطین و طاغوت ها به سر مى برند .
52 فى جَنّاتٍ وَ عُيُونٍ
در میان باغ ها و چشمه ها .
✓ 2 - استقرار در باغ ها و چشمه ها ؛ تعبیربه « جَنّات » ( باغ هاى پردرخت ) ممکن است اشاره به تعدد باغ هایى باشد كه هریك از بهشتیان در اختیار دارند و يا اشاره به مقام هاى مختلف آنان باشد ، چرا كه باغ هاى بهشت نیز همه يکسان نیست و به تفاوت درجات بهشتیان متفاوت است .
53 يَلْبَسُونَ مِنْ سُنْدُسٍ وَاِسْتَبْرَقٍ مُتَقابِلینَ
آن ها لباس هایى از حریر نازك و ضخیم مى پوشند و در مقابل يکدیگر مى نشینند .
✓ 3 - لباس هاى زیبا ؛ « سُنْدُس » به پارچه هاى ابریشمین نازك و لطیف مى گویند و بعضى قید « زربافت » را نیز به آن افزوده اند. « اِسْتَبْرَق » به معنى پارچه هاى ابریشمى ضخیم
است و جمعى از اهل لغت و مفسران ، آن را معرب كلمه فارسى « استبر » يا « ستبر » ( به معنى ضخیم ) مى دانند ، این احتمال نیز هست كه ریشه آن ، عربى بوده و از « برق » ( به معنى تلألؤ ) گرفته شده باشد ، به خاطر درخشندگى خاصى كه این گونه پارچه ها دارد .
البته دربهشت گرما و سرماى شدیدى وجود ندارد تا به وسیله پوشیدن لباس ، دفع شود ، بلکه این ها اشاره به لباس هاى متنوع و گوناگون بهشتى است و الفاظ و كلمات ما كه براى رفع حاجت در زندگى روزمرّه دنیا وضع شده ، قادر نیست مسائل آن جهان بزرگ و كامل را توصیف كند ، بلکه تنها مى تواند اشاراتى به آن باشد .
بعضى نیز تفاوت این لباس ها را اشاره به تفاوت مقام قرب بهشتیان دانسته اند .
54 كَذلِكَ وَ زَوَّجْناهُمْ بِحُورٍ عینٍ
این چنینند بهشتیان و آن ها رابا « حور العین » تزویج مى كنیم.
✓ 4 - همسران زیبا ؛ « حُور » جمع « حَوْراء » و « اَحْوَر » به كسى مى گویند كه سیاهى
چشم او كاملاً مشکى وسفیدى آن كاملاًشفاف است .
« عین » جمع « اَعْيَنْ » و « عَيْناء » به معنى درشت چشم است . از آن جا كه زیبایى انسان بیش از همه در چشمان او است ، در این جا چشمان زیباى حور العین را توصیف مى كند و البته در آیات دیگر قرآن ، زیبایى هاى دیگر آن ها نیز به طرز زیبایى مطرح شده است .
55 يَدْعُونَ فیها بِكُلِّ فاكِهَةٍ امِنینَ
آن ها هر نوع میوه اى را بخواهند ، در اختیارشان قرار مى گیرد و در نهایت امنیت ، به سر مى برند .
✓ 5 - برخوردارى از انواع میوه جات ؛ حتى مشکلاتى كه در بهره گیرى از میوه هاى دنیا وجود دارد ، براى آن ها وجود نخواهد داشت ، میوه ها همگى نزدیك و در دسترسند ، بنابراین زحمت و رنج چیدن میوه از درختان بلند در آن جا نیست ( قُطُوفُها دانِيَةٌ ) (23/حاقه) .
بیمارى ها و ناراحتى هایى كه گاه بر اثر خوردن میوه ها در این دنیا پیدا مى شود ، در
آن جا وجود ندارد و نیز بیمى از فساد و كمبود و فناى آن ها نیست و از هرنظر فکر آن ها راحت و در امنیت هستند .
56 لا يَذوُقُونَ فیهَا الْمَوْتَ اِلاَّ الْمَوْتَةَ الاْوُلى وَ وَقیهُمْ عَذابَ الْجَحیمِ
هرگز مرگى جز همان مرگ اول ( كه در دنیا چشیده اند ) نخواهند چشید و خداوند آن ها را از عذاب دوزخ حفظ مى كند .
✓ 6 - جاودانگى بهشت و نعمت هاى بهشتى ؛ آن چه فکر انسان را به هنگام وصال ، ناراحت مى كند ، بیم فراق است ، جالب این كه قرآن ، مسأله جاودان بودن نعمت هاى بهشت را با تعبیرات مختلف بیان كرده است ، گاه مى گوید : « خالِدینَ فیها : جاودانه در باغ هاى بهشت خواهند ماند » (1) و گاه مى گوید: « عَطاءً غَيْرَ مَجْذوُذٍ : این عطایى است قطع نشدنى » ( 108 / هود ) .
1- این تعبیر در آیات زیادى از قرآن وارد شده، مانند؛ 85/مائده، 15و136/آل عمران، 13و122/نساء و غیره .
در آیات فوق خواندیم كه بهشتیان هیچ مرگى جز مرگ نخستین را نمى چشند ، در این جا سه سؤال مطرح است ؛
نخست این كه منظور از مرگ اول چیست ؟ اگر مرگى است كه پایان زندگى دنیا را تشکیل مى دهد ، چرا مى گوید : بهشتیان جز مرگ اول را نمى چشند ، درحالى كه آن را قبلاً چشیده اند ( و باید به صورت فعل ماضى گفته شود نه مضارع ) .
در پاسخ این سؤال ، بعضى « اِلاّ » در « اِلاَّ الْمَوْتَةَ الاْوُلى » را به معنى "بعد" گرفته اند و گفته اند معنى آیه این مى شود : « بعد از مرگ نخستین ، مرگ دیگرى را نخواهند چشید » .
بعضى این جا تقدیرى قائل شده و گفته اند تقدیر چنین است: « اِلاَّ الْمَوْتَةَ الاْوُلَى الَّتى ذاقُوها : مگر مرگ نخستین كه آن را از قبل چشیده اند » .
سؤال دیگر این كه چرا تنها سخن از مرگ نخستین به میان آمده ، درحالى كه مى دانیم انسان ، دو مرگ را مى چشد ، مرگى در پایان زندگى دنیا و مرگى بعد از حیات برزخى .
در پاسخ این سؤال بهتر این است كه گفته شود حیات و مرگ برزخى هیچ شباهتى به حیات و مرگ معمولى ندارد ، بلکه به مقتضاى معاد جسمانى ، حیات قیامت از جهاتى شبیه حیات دنیا است ، منتها در سطحى بسیار بالاتر و والاتر ولذا به بهشتیان گفته مى شود : « جز مرگ نخستین كه در دنیا داشتید ، دیگر مرگى در كار نخواهد بود » و چون حیات و مرگ برزخى مطلقا با آن شباهتى ندارد ، سخنى از آن به میان نیامده است .(1)
سومین سؤال این كه نبودن مرگ در قیامت ، منحصر به بهشتیان نیست ، دوزخیان نیز مرگى ندارند ، پس چرا در آیه روى بهشتیان تکیه شده است ؟
« مرحوم طبرسى » در « مجمع البیان » جواب جالبى دارد ، مى گوید : این به خاطر آن است كه بشارتى براى بهشتیان باشد كه حیات جاویدان گوارایى دارند ، اما براى
1- دربارۀ "حیات ومرگ برزخى" ، در جلد20 «تفسیرنمونه» ذیل 11/مؤمن مشروحاً بحث شده است .
دوزخیان كه هر لحظه از حیاتشان براى آن ها مرگى است و گویى پیوسته مى میرند و زنده مى شوند ، این سخن مفهومى ندارد .
✓ 7 - محفوظ ماندن از عذاب دوزخ ؛ سرانجام هفتمین و آخرین نعمت در این سلسله را چنین بیان مى كند: « وَ وَقیهُمْ عَذابَ الْجَحیمِ » .
کمال این نعمت ها در این است كه احتمال عذاب و فکر مجازات ، بهشتیان را به خود مشغول نمى دارد و نگران نمى كند .
اشاره به این كه اگر پرهیزکاران ، لغزش هایى هم داشته اند ، خدا به لطف و كرمش آن ها را بخشیده و به آن ها اطمینان داده است كه از این نظر نگرانى به خود راه ندهند و به تعبیر دیگر مردم غیر از معصومین علیهم السلام خواه ناخواه لغزشى دارند و تا مشمول عفو الهى نشوند ، از آن بیمناکند، این آیه ازاین نظر به آن هاامنیت كامل مى بخشد .
در این جا سؤالى مطرح است و آن این كه بعضى از مؤمنان ، مدت زمانى به خاطر گناهشان در دوزخ مى مانند تا پاك شوند و سپس به بهشت مى آیند ، آیا آیۀ فوق
شامل حال آن ها نمى شود ؟
در پاسخ مى توان گفت : آیه از پرهیزکاران بلندپایه اى سخن مى گوید كه از همان ابتدا قدم در بهشت مى نهند و اما از گروه دیگر ساکت است .
این احتمال هم وجود دارد كه این دسته نیز بعد از ورود در بهشت ، دیگر بیمى از بازگشت به دوزخ ندارند و در امن و امانند ، يعنى آیه فوق ، حال آن هارا بعداز ورود در بهشت ، ترسیم مى كند .
57 فَضْلاً مِنْ رَبِّكَ ذلِكَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظیمُ
این فضل و بخششى است از سوى پروردگارت و این پیروزى بزرگى است .
درست است كه پرهیزکاران ، حسنات بسیارى در دنیا انجام داده اند ، ولى مسلماً پاداش عادلانه آن اعمال ناچیز ، این همه نعمت بى پایان و جاودانى نیست ، این فضل خدا است كه این همه پاداش را در اختیار آن ها گذارده است .
از این گذشته اگر فضل الهى در دنیا شامل حال آن ها نبود ، هرگز نمى توانستند آن
حسنات را به جا آورند ، او به آن ها عقل و دانش داد ، او پیامبران الهى و كتب آسمانى را فرستاد و او توفیق هدایت و عمل را شامل حالشان كرد .
58 فَاِنَّما يَسَّرْناهُ بِلِسانِكَ لَعَلَّهُمْ يَتَذَكَّروُنَ
ما آن (قرآن) را برزبان تو آسان ساختیم، تا متذکرشوند .
با این كه محتوایش فوق العاده عمیق و ابعادش بسیار گسترده است ، اما ساده ، روان ، همه كس فهم و قابل استفاده براى همه قشرها مى باشد ، مثال هایش زیبا ، تشبیهاتش طبیعى و رسا ، داستان هایش واقعى و آموزنده ، دلایلش روشن و محکم ، بیانش ساده و فشرده و پرمحتوا و در عین حال شیرین و جذاب ، تا در اعماق قلوب انسان ها نفوذ كند ، بى خبران را آگاه و دل هاى آماده را متذکر سازد .
آیات فوق به خوبى نشان مى دهد كه قرآن مجید تعلق به قشر و گروه خاصى ندارد ، بلکه براى فهم و تذکر و پندگیرى عموم است ، بنابراین آن ها كه قرآن را در پیچ و خم مفاهیم مبهم و مسائل نامفهومى قرار مى دهند كه درك آن تعلق به قشر خاصى دارد و حتى آن قشر هم
چیزى از آن نمى فهمند ، در حقیقت از روح قرآن غافلند .
قرآن باید در زندگى همه مردم حضور داشته باشد، در شهر و روستا، در خلوت و جمع ، در دبستان و دانشگاه ، در مسجد و میدان جنگ و در همه جا ، چراکه « خداوند آن را سهل و ساده و روان ساخته تا همگان متذکر شوند » .
و نیز این آیه قلم بطلان بر افکار كسانى كه قرآن را در طرز تلاوت و پیچ و خم قواعد تجوید خلاصه كرده و تنها همتشان ، اداى الفاظ آن از مخارج و رعایت آداب وقف و وصل است ، مى كشد و مى گوید : همه این ها براى تذکر است ، تذکرى كه عامل حرکت و سازندگى در عمل شود ، رعایت ظواهر الفاظ در جاى خود صحیح ولى هدف نهایى ، معانى است نه الفاظ .
59 فَارْتَقِبْ اِنَّهُمْ مُرْتَقِبُونَ
( اما اگر پذیرا نشدند ) منتظر باش ، آن ها نیز منتظرند ( تو منتظر پیروزى الهى و آن ها منتظر عذاب و شکست باشند ) .
« اِرْتَقِبْ » در اصل از « رَقَبَة » به معنى " گردن" گرفته شده و از آن جا كه افرادى كه منتظر
چیزى هستند ، پیوسته گردن مى كشند ، به معنى انتظار و مراقبت از چیزى آمده است.
تو منتظر وعده هاى الهى در زمینه پیروزى بر كفار باش و آن ها منتظر شکست باشند . تو منتظر مجازات دردناك الهى دربارۀ این قوم لجوج و ستمگر باش ، آن ها نیز در پندار خود ، انتظار شکست و ناکامى تو را مى كشند تا معلوم شود كدام يك از این دو انتظار ، صحیح است ؟
بنابراین هرگز نباید از این آیه چنین نتیجه گیرى كرد كه خدا به پیامبرش دستور مى دهد به كلى دست از تبلیغ آن ها بکشد و تلاش ها و كوشش هایش را متوقف سازد و تنها به انتظار ، قناعت كند، بلکه این يك نوع تهدید است كه براى بیدار ساختن افراد لجوج به كار مى رود .
پایان سورۀ دخان
پیرامون فضیلت تلاوت این سوره مبارکه ، در روایتى از پیامبر گرامى اسلام صلى الله علیه و آله مى خوانیم : « كسى كه سورۀ "جاثیه" را بخواند ( و البته در آن اندیشه كند و در زندگى خود به كار بندد ) خداوند عیوب او را در روز قیامت مى پوشاند و ترس و وحشت او را به آرامش مبدل مى سازد » .(1)
امام صادق (علیه السلام) نیز در این زمینه فرموده اند : « هرکس سوره "جاثیه" را ( با فکر و اندیشه اى كه مقدمه عمل باشد ) تلاوت كند ، ثوابش این است كه هرگز آتش دوزخ را نمى بیند و صداى ناله جهنم را نمى شنود و همنشین محمد صلى الله علیه و آله خواهد بود » .(2)
1- « مجمع البیان » ، آغاز سوره جاثیه .
2- «تفسیربرهان»، جلد 4، صفحه 167، آغازسوره جاثیه .
بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ
بنام خداوند بخشنده بخشایشگر
1 حمآ
حمآ .
آرى این كتابى كه نور است و هدایت و راهنما و راهگشا و معجزه جاویدان پیامبر اسلام صلى الله علیه و آله ، از ترکیب همین حروف ساده به وجود آمده و این نهایت عظمت است ، كه چنان امر مهمى ، از چنین وسیله ساده اى تشکیل گردد .
2 تَنْزیلُ الْكِتابِ مِنَ اللّهِ الْعَزیزِ الْحَكیمِ
این كتاب از سوى خداوند عزیز و حکیم نازل شده است .
« عَزیز » به معنى قدرتمند و شکست ناپذیر و « حَكیم » به معنى كسى كه از اسرار همه چیز آگاه است و تمام افعالش روى حساب و حکمت مى باشد .
3 اِنَّ فِى السَّمواتِ وَ الاَْرْضِ لاَآیاتٍ لِلْمُؤْمِنینَ
بدون شك در آسمان ها و زمین ، نشانه هاى فراوانى است براى آن ها كه اهل ایمانند .
عظمت آسمان ها از يك سو و نظام شگفت انگیز آن ها كه میلیون ها سال مى گذرد و برنامه هاى آن ها بدون كمترین انحراف و دگرگونى ادامه مى يابد ، از سوى دیگر و ساختمان زمین و عجایب آن از سوى سوم هریك آیتى از آیات خدا است .
زمینى كه به گفته بعضى از دانشمندان ، 14 نوع حرکت دارد و با سرعت سرسام آورى به گِرد خود مى گردد و نیز حرکتى سریع به گِرد خورشید و حرکت دیگرى همراه خانواده منظومه شمسى در دل كهکشان دارد و به مسافرتى بى انتها مشغول است ، با این حال چنان آرام است كه مهد آسایش انسان و همه موجودات زنده است و ابدا احساس نمى شود كه حتى به مقدار سر سوزنى حرکت مى كند .
نه چنان سخت است كه نتوان در آن زراعت كرد و خانه بنا نمود و نه چنان نرم است كه قابل استقرار و بقا نباشد .
انواع منابع و معادن و وسایل حیات براى میلیاردها انسان گذشته و امروز و آینده در آن فراهم شده و آن قدر زیبایى دارد كه انسان را مسحور و مفتون خود مى سازد ، كوه ها و دریاها و جوّ زمین نیز هرکدام آیتى است اسرارآمیز ، ولى این نشانه هاى توحید و عظمت آفریدگار را تنها در اختیار مؤمنان يعنى طالبان حق و پویندگان راه « اللّه » قرارمى دهد و كوردلان بى خبر و مغرور ، از درك آن محرومند .
4 وَ فى خَلْقِكُمْ وَ ما يَبُثُّ مِنْ دابَّةٍ اآیاتٌ لِقَوْمٍ يُوقِنُونَ
و همچنین در آفرینش شما و جنبندگانى كه در سراسر زمین منتشر ساخته ، نشانه هایى است براى جمعیتى كه اهل يقینند .
همان گونه كه در عبارت معروف و منسوب به امیرمؤمنان آمده است : « این انسان جِرم صغیرى است كه عالَم كبیرى در آن خلاصه شده » و آن چه در عالَم كبیر وجود دارد ، نمونه اى از آن در درون جسم و جان او است .
ساختمان يك سلول او به اندازه ساختمان يك شهر عظیم صنعتى ، اسرارانگیز است و
آفرینش يك موى او با ویژگى ها و خصوصیات مختلفى كه باسرپنجه علم و دانش كشف شده است ، خود آیتى بزرگ از آیات الهى است .
وجود هزاران كیلومتر رگ هاى كوچك و بزرگ و مویرگ هاى فوق العاده ظریف در بدن او و هزار كیلومتر رشته هاى ارتباطى و سیم هاى مخابراتى سلسله اعصاب و چگونگى ارتباط آن ها با مرکز فرماندهى فوق العاده پیچیده و اسرارآمیز و در عین حال قوى و نیرومند در مغز و طرز كار هریك از دستگاه هاى داخلى بدن و هماهنگى عجیب آن ها به هنگام بروز حوادث ناگهانى و دفاع سرسختانه نیروهاى محافظ تن در برابر هجوم عوامل خارجى ، هریك به تنهایى آیتى است .
از انسان گذشته صدها هزار نوع جنبنده از حیوانات ذره بینى گرفته تا حیوانات غول پیکر ، با ویژگى ها و ساختمان هاى كاملاً متنوع و رنگارنگ كه گاه براى مطالعه يك نوع از آن ها باید جمعى از دانشمندان ، تمام عمر خود را مصروف كنند و با این كه هزاران كتاب درباره اسرار آفرینش آن ها نوشته شده، هنوز آن چه درباره آن ها مى دانیم ، در برابر آن چه نمى دانیم ،
بسیارکم است ، آرى هریك به نوبه خود آیت و نشانه اى از علم و حکمت و قدرت بى پایان مبدأ آفرینش است .
ولى چرا گروهى ده ها سال در لابلاى این آیات ، رفت و آمد دارند و كمترین آگاهى حتى از يکى از آن ها ندارند ؟ دلیلش همان است كه قرآن مى گوید : « این آیات مخصوص طالبان ایمان و يقین و صاحبان اندیشه و فکر است » ، براى آن ها كه درهاى قلب خود را گشوده و با تمام وجود تشنه يقین و علم و دانشند ، حتى كمترین حرکت و كوچك ترین موجود را از نظر دور نمى دارند و ساعت ها در آن مى اندیشند و از آن نردبانى مى سازند براى ارتقاء به سوى « اللّه » و دفترى براى « معرفت كردگار » و با او به راز و نیاز مى پردازند و جام دل را از باده عشقش لبریز مى كنند .
5 وَ اخْتِلافِ اللَّيْلِ وَ النَّهارِ وَ ما اَنْزَلَ اللّهُ مِنَ السَّماءِ مِنْ رِزْقٍ فَاَحْيا بِهِ الاَْرْضَ بَعْدَ مَوْتِها وَ تَصْریفِ الرِّياحِ اآیاتٌ لِقَوْمٍ يَعْقِلُونَ
و نیز در آمد و شد شب و روز و رزقى كه خداوند از آسمان نازل كرده و به وسیلۀ آن
زمین را بعد از مردنش ، حیات بخشیده و همچنین در وزش بادها ، نشانه هاى روشنى است براى جمعیتى كه اهل تفکرند .
در این آیه از سه موهبت بزرگ كه هریك نقش مهمى در حیات انسان و موجودات زنده دیگر دارد و هریك آیتى از آیات خدا است ، نام مى برد ؛ مسأله « نور » ، « آب » و « هوا » .
مسأله « نظام نور و ظلمت » و آمد و شد شب و روز كه هریك با نظم خاصى ، جانشین و خلیفه دیگرى مى شود ، بسیار حساب شده و شگفت انگیز است . هرگاه روز دایمى بود يا فوق طولانى ، حرارت ، آن قدر بالا مى رفت كه تمام موجودات زنده ، مى سوختند و هرگاه شب ، جاویدان بود و يا بسیار طولانى ، همه از شدت سرما منجمد مى شدند .
جالب این كه دانشمندان مى گویند : با تمام تفاوتى كه مناطق مختلف روى زمین از نظر طول شب و روز دارند ، اگر مجموع ایام سال را حساب كنیم ، تمام مناطق ، دقیقا به اندازه هم از نور و آفتاب بهره مى گیرند .
درمرحله دوم از رزق حیاتبخش آسمانى يعنى « باران » ، سخن به میان آمده كه نه در
لطافت طبعش كلامى است و نه در قدرت احیاگریش سخنى و همه جا نشانه زندگى و طراوت و زیبایى است. چرا چنین نباشد درحالى كه قسمت اصلى بدن انسان و بسیارى از جانداران دیگر و گیاهان را ، همین آب تشکیل مى دهد .
و در مورد سوم سخن از وزش « بادها » است ، بادهایى كه هواى پراکسیژن زنده را جابه جا مى كنند و در اختیار جانداران مى گذارند ، هواى آلوده به كربن را براى تصفیه به دشت ها و جنگل ها و صحراها مى فرستند و پس از تصفیه شدن ، به شهرها و آبادى ها مى برند و عجیب این كه این دو دسته از موجودات زنده يعنى « حیوانات » و « گیاهان » درست بر ضد هم عمل مى كنند ، اولى اکسیژن را مى گیرد و گاز كربن مى دهد و دومى كربن را مى گیرد و اکسیژن مى دهد تا تعادل در نظام حیات برقرار گردد و با گذشت زمان ، ذخیره هواى مفید زمین نابود نشود .
وزش بادهایى كه علاوه بر این ، تلقیح گر گیاهان و بارور كننده آن هاو افشاننده انواع بذرهادر سرزمین هاى مختلف و پرورش دهنده مراتع طبیعى و جنگل ها و موج آفرین در دل
اقیانوس ها است ، موجى كه به دریا حیات و حرکت مى بخشد و آب را از عفونت و فساد حفظ مى كند و نیز همین بادها كشتى هارا برصفحه اقیانوس ها به حرکت درمى آورد .(1)
جالب این كه در آیات فوق نخست سخن از آیات آسمان و زمین مى گوید و در پایان مى فرماید : « در این ها ، نشانه هایى براى " مؤمنان" است » ، سپس از آفرینش موجودات زنده سخن به میان مى آورد و مى گوید : « در این ، آیاتى براى " اهل يقین" است » و بعد از نظام نور و ظلمت و باد و باران بحث مى كند و مى گوید : « در این ها ، نشانه هایى براى " اهل تعقل" است » .
این تفاوت تعبیر ممکن است به خاطر این باشد كه انسان سه مرحله را در مسیر معرفة اللّه مى پیماید تا به مقصد برسد ؛ نخست مرتبه « تفکر » ، سپس مرحله « يقین » و علم و
1- در این زمینه به « تفسیر نمونه » ، جلد 16 ، صفحه 463 مراجعه شود.
بعد از آن مرحله « ایمان » و به اصطلاح عقد قلب است و از آن جا كه از نظر شرافت ، ایمان ، مرحله اول ، يقین ، مرحله دوم و تفکر ، مرحله سوم است ، این ترتیب آیات ذکر شده ، هرچند از نظر وجود خارجى ، تفکر در مرتبه اول ، سپس يقین و بعد ایمان است و به تعبیر دیگر آن ها كه اهل ایمانند ، از مشاهده آیات الهى به این مرحله عالى صعود مى كنند و آن ها كه نیستند ، لااقل به مرحله يقین و يا حداقل به مرحله تفکر درآیند .
6 تِلْكَ اآیاتُ اللّهِ نَتْلُوها عَلَيْكَ بِالْحَقِّ فَبِاَىِّ حَدیثٍ بَعْدَ اللّهِ وَ اآیاتِهِ يُؤْمِنُونَ
این ها آیات الهى است كه ما آن را به حق بر تو تلاوت مى كنیم ، اگر آن ها به این آیات ایمان نیاورند ، به كدام سخن بعد از سخن خدا و آیاتش ایمان مى آورند ؟
« تلاوَتْ » از ماده « تِلْو » به معنى سخنى را پشت سر سخن دیگرى آوردن ، مى باشد ، بنابراین تلاوت آیات قرآن ، همان قرائت آیات پشت سر يکدیگر است .
تعبیربه « حَق »، هم اشاره به محتواى این آیات و هم اشاره به حقانیت نبوت پیامبر صلى الله علیه و آله و وحى الهى است و به عبارت دیگر این آیات آن چنان گویا و مستدل است كه دلیل حقانیت
آن و آورندۀ آن در خودش نهفته است .
آرى به راستى قرآن مجید آن چنان محتوایى از نظر استدلال و براهین توحیدى و همچنین از نظر پند و اندرز دارد كه هر دلى ، كمترین آمادگى در آن باشد و هر سرى ، شورى از حق داشته باشد ، او را به سوى خدا و پاکى و تقوا ، دعوت مى كند ، هرگاه این آیات بيّنات درکسى اثر نبخشد ، هرگز امیدى به هدایت او نیست .
7 وَيْلٌ لِكُلِّ اَفّاكٍ اَثیمٍ
واى بر هر دروغگوى گنهکار .
« اَفّاك » صیغۀ مبالغه و به معنى كسى است كه بسیار دروغ مى گوید و گاه به كسى كه دروغ بزرگ مى گوید ، هرچند زیاد هم نباشد ، گفته شده است .
« اَثیم » از ماده « اِثْم » به معنى مجرم و گنهکار است و آن نیز معنى مبالغه را مى دهد .
از این آیه به خوبى روشن مى شود كه موضع گیرى خصمانه در برابر آیات الهى ، كار
کسانى است كه سر تا پا آلوده گناه و كذب و دروغند ، نه پاك نهادان راستگو .
8 يَسْمَعُ اآیاتِ اللّهِ تُتْلى عَلَيْهِ ثُمَّ يُصِرُّ مُسْتَكْبِرا كَأَنْ لَمْ يَسْمَعْها فَبَشِّرْهُ بِعَذابٍ اَلیمٍ
که پیوسته آیات الهى را مى شنود كه بر او تلاوت مى شود، اما از روى تکبر ، اصرار برمخالفت دارد ، گویى اصلاً آن را نشنیده است ، چنین كسى رابه عذاب دردناك بشارت ده !
و به این ترتیب آلودگى به گناه و دروغ و همچنین كبر و خودبینى ، سبب مى شود كه این همه آیات را نشنیده گیرد و خود را به كر گوشى زند .
و در پایان آیۀ آن ها را شدیدا به كیفر سختى تهدید كرده ، مى گوید : همان گونه كه او دل پیامبر صلى الله علیه و آله و مؤمنان را به درد آورده ، ما نیز او را به عذاب دردناکى مبتلا مى سازیم ، چراکه عذاب قیامت ، تجسمى از اعمال امروز انسان ها است .
با این كه « عذاب » تناسبى با « بشارت » ندارد ، این تعبیر به عنوان سخریه و
تحقیر این گروه ذکر شده است .
9 وَ اِذا عَلِمَ مِنْ اآیاتِنا شَيْئا نِ اتَّخَذَها هُزُوا اُولئِكَ لَهُمْ عَذابٌ مُهینٌ
و هرگاه از بعضى آیات ما آگاه شود ، آن را به باد استهزاء مى گیرد ، براى آن ها عذاب خوارکننده اى است .
در حقیقت این جاهلان خودخواه داراى دو حالتند ؛ حالت اول این كه غالبا آیات الهى را مى شنوند و نادیده مى گیرند و با بى اعتنایى مى گذرند ، گویى اصلاً نشنیده اند ، حالت دوم این كه اگر بشنوند و بخواهند به آن اعتنا كنند و عکس العملى نشان دهند ، كارى جز استهزاء و مسخره كردن ندارند و همه آن ها در این دو برنامه مشترکند ، گاه آن و گاه این ( بنابراین هیچ گونه تضادى در میان این آیه و آیه قبل وجود ندارد ) .
ضمناً در آیه گذشته ، عذاب به « اَلیم » توصیف شده و در این آیه به « مُهین » و در آیۀ
آینده به « عَظیم » . این تفاوت در تعبیر ، در حقیقت متناسب با كیفیت گناه آن ها است .
10 مِنْ وَرائِهِمْ جَهَنَّمُ وَ لا يُغْنى عَنْهُمْ ما كَسَبُوا شَيْئا وَ لا مَا اتَّخَذوُا مِنْ
دوُنِ اللّهِ اَوْلِياءَوَلَهُمْ عَذابٌ عَظیمٌ
و پشت سر آن ها دوزخ است و هرگز آن چه را به دست آورده اند ، آن ها را از عذاب الهى رهایى نمى بخشد و نه اولیایى كه غیر از خدا براى خود برگزیدند و عذاب دردناکى براى آن ها است .
این آیه « عَذابٌ مُهین » را چنین شرح مى دهد؛ « پشت سر آن ها دوزخ است » .
تعبیر به "پشت سر" با این كه دوزخ ، جلوى آن ها قرار دارد و در آینده به آن مى رسند ، ممکن است از این نظر باشد كه آن ها اقبال به دنیا كرده و آخرت و عذاب الهى را نادیده گرفته و پشت سر انداخته اند و این تعبیر معمول است كه انسان به هر چیزى بى اعتنایى كند ، مى گویند : « آن را پشت سر انداخته » .
جمعى از مفسران نیز گفته اند : « وَراء » از ماده « مُوارات » ، هر چیزى است كه از انسان پوشیده باشد، هم به "پشت سر" گفته مى شود و هم به "پیش رو" آن جاکه دور باشد و پنهان ، به این ترتیب « وَراء » مفهوم جامعى دارد كه به دومصداق متضاد اطلاق مى شود .
و در دنبال آیه مى افزاید : « اگر آن ها گمان مى كنند اموال سرشار و بت ها و خدایان ساختگى شان ، گِرهى از كار آن ها مى گشاید ، سخت در اشتباهند » .
آن ها آیات الهى را كوچك شمردند ، خداوند عذاب آن ها را بزرگ مى كند ، آن ها بزرگى فروختند ، خدا نیز عذاب عظیم به آن ها مى دهد .
این عذاب از هر نظر عظمت دارد ، هم جاودانى است ، هم شدید ، هم توأم با تحقیر مى باشد و هم تا اعماق استخوان و جان گنهکاران نفوذ مى كند ، آرى گناه عظیم در برابر خداوند عظیم ، كیفرش عذاب عظیم است .
11 هذا هُدًى وَ الَّذینَ كَفَروُا بِایاتِ رَبِّهِمْ لَهُمْ عَذابٌ مِنْ رِجْزٍ اَلیمٌ
این (قرآن) مایه هدایت است و كسانى كه به آیات پروردگارشان كافر شدند ، عذابى سخت و دردناك دارند .
« رِجْز » چنان كه « راغب » در « مفردات » گفته ، در اصل به معنى اضطراب و لرزش و بى نظمى است. این كلمه به بلاهاى سخت و يا برف و تگرگ شدید و وسوسه هاى شیاطین
و مانند آن نیز اطلاق مى شود ، چراکه همه آن ها باعث اضطراب و تزلزل و بى نظمى است و اگر به اَشعار جنگى، «رَجَز» مى گویند، به خاطر تزلزل و اضطرابى است كه بر پیکر دشمن مى افکند.
12 اَللّهُ الَّذى سَخَّرَ لَكُمُ الْبَحْرَ لِتَجْرِىَ الْفُلْكُ فیهِ بِاَمْرِهِ وَ لِتَبْتَغُوا مِنْ فَضْلِهِ وَ لَعَلَّكُمْ تَشْكُروُنَ
خداوند همان كسى است كه دریارا مسخّر شما كرد تا كشتى ها به فرمانش درآن حرکت كنند و بتوانید از فضل او بهره گیرید و شاید شکر نعمت هایش را به جا آورید .
چه كسى در ماده اصلى كشتى ها ، این خاصیت را آفریده كه در آب فرو نمى رود ؟ و چه كسى آب را بستر نرمى براى حرکت آن ها قرار داده كه به راحتى در آن پیش مى رود ؟ و چه كسى به نیروى باد فرمان داده كه به صورت منظم بر صفحه اقیانوس ها بوزد و كشتى ها را به حرکت درآورد ؟ ( يا این كه نیروى بخار را جانشین باد سازد و این مرکب هاى عظیم را با سرعت زیاد به جریان اندازد ) .
مى دانیم بزرگ ترین و مهم ترین وسیله نقلیه انسان در گذشته و امروز ، كشتى هاى
کوچك و بزرگ و غول پیکر بوده است كه در طول سال میلیون ها انسان و بیش از آن اموال تجارتى را از دورترین نقاط جهان به مناطق مختلف مى برد و گاه به اندازه يك شهر كوچك ، وسعت و ساکنان دارد و وسایل و اموال در آن است .
راستى اگر این نیروهاى سه گانه ( آب ، باد و كشتى ) نبودند ، چگونه انسان مى توانست با مرکب هاى ساده معمولى ، مشکلات حمل و نقل خود را حل كند ؟ هرچند مرکب هاى ساده نیزاز نعمت هاى او است و درجاى خود كارساز .
هدف از این تسخیر آن است كه « ابتغاء فضل الهى » كنید كه معمولاً این تعبیر در مورد تجارت و فعالیت هاى اقتصادى مى آید و البته نقل و انتقال مسافرین و جابه جا شدن آن ها نیز در آن نهفته است .
و هدف از این بهره گیرى از فضل الهى ، تحریك حس شکرگزارى انسان ها است تا عواطف آن ها براى شکر منعم بسیج شود و به دنبال آن در مسیر معرفة اللّه قرار گیرند .
شرح بیشتر درباره تسخیر دریاها ، كشتى ها و منافع و برکات آن ها را در ذیل آیۀ 14
سورۀ نحل ( جلد 11 تفسیر نمونه ، صفحه 179 به بعد ) مطالعه فرمایید .
13 وَ سَخَّرَ لَكُمْ ما فِى السَّمواتِ وَ ما فِى الاَْرْضِ جَمیعا مِنْهُ اِنَّ فى ذلِكَ لاَآیاتٍ لِقَوْمٍ يَتَفَكَّروُنَ
او آن چه در آسمان ها و آن چه در زمین است ، همه را از سوى خودش مسخّر شما ساخته ، در این ، نشانه هاى مهمى است براى كسانى كه اهل فکرند .
آن قدر به شما شخصیت و ارزش و عظمت داد كه تمام موجودات عالَم هستى را مسخر و در مسیر منافع شما قرار داد ، آفتاب و ماه ، باد و باران ، كوه ها و دره ها ، جنگل ها و صحراها ، درختان و حیوانات ، معادن و منابع زیرزمینى و خلاصه همه این موجودات را به خدمت شما دعوت كرد و همه را سرگشته و فرمانبردار شما ساخت تا از مواهب
او بهره گیرید و به غفلت نخورید .
قابل توجه این كه مى فرماید : « جَمیعا مِنْهُ » يعنى همه این ها با تمام ویژگى ها و
اختلافاتى كه دارند، ازسوى اویند و به فرمان او درخدمت شما .
با توجه به این كه همه مواهب از ناحیه او است و خالق و مدبر و پروردگار همه ، ذات پاك او مى باشد ، پس چرا انسان به سراغ غیر او رود ؟ و سر بر آستان مخلوقات ضعیف بگذارد ؟ و از معرفت منعم حقیقى غافل بماند ؟
لذا درپایان آیه مى افزاید: « اِنَّ فى ذلِكَ لاَآیاتٍ لِقَوْمٍ يَتَفَكَّروُنَ » . در آیه قبل از عواطف انسان ها استفاده مى شد و در این جا از عقول و اندیشه هاى آن ها . چه خداى مهربانى كه با هر زبان ممکن با بندگانش سخن مى گوید ، گاه با زبان دل و گاه با زبان فکر و هدف در همه این ها يك چیز بیش نیست و آن بیدارى انسان هاى غافل و به حرکت درآوردن آن ها در سیر الى اللّه است .
درباره تسخیرموجودات مختلف جهان، بحث مشروحى ذیل آیات 31تا33سوره ابراهیم (جلد 10 تفسیر نمونه صفحه 349 به بعد) مطرح شده است .
14 قُلْ لِلَّذینَ امَنُوا يَغْفِروُا لِلَّذینَ لا يَرْجُونَ اَيّامَ اللّهِ
لِيَجْزِىَ قَوْما بِما كانُوا يَكْسِبُونَ
به مؤمنان بگو : كسانى را كه امید به ایام اللّه ( روز رستاخیز ) ندارند ، مورد عفو قرار دهند تا خداوند در آن روز هر قومى را به اعمالى كه انجام مى دادند ، جزا دهد .
ممکن است كفار بر اثر دور بودن از مبادى ایمان و تربیت الهى ، برخوردهاى خشن و نامطلوب و تعبیرات زشت و زننده اى داشته باشند ، شما باید با بزرگوارى و سعه صدر با این گونه اشخاص برخورد كنید ، مبادا بر لجاجت خود بیفزایند و فاصله آن ها از حق بیشتر شود ، این حُسن خُلق و گذشت و سعه صدر هم از فشار آن ها مى كاهد و هم ممکن است عاملى براى جذب آنان به ایمان گردد .
نظیر این دستور كرارا در آیات قرآن آمده ، مانند : « فَاصْفَحْ عَنْهُمْ وَ قُلْ سَلامٌ فَسَوْفَ يَعْلَمُونَ : از آن ها صرف نظر كن و بگو : سلام بر شما ، اما به زودى نتیجه كار خود را خواهند دانست » (89/زخرف). اصولاً در برخورد با افراد نادان ، سخت گیرى و اصرار مجازات ، غالباً نتیجۀ
مطلوبى ندارد و بى اعتنایى و بزرگوارى در برابر آن ها وسیله اى براى بیدار ساختن و عاملى براى هدایت است .
البته این يك قاعده كلى نیست ، زیرا نمى توان انکار كرد كه مواردى نیز پیش مى آید كه چاره اى جز خشونت و مجازات نمى باشد ، ولى این در اقلیت است .
در احادیث اسلامى ، « اَيّامُ اللّه » به روزهاى مختلفى تفسیر شده است ، از جمله ؛ پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله فرموده اند : « اَيّامُ اللّهِ نَعْمائُهُ وَ بَلائُهُ بِبَلائِهِ سُبْحانَهُ : ایام اللّه ، روزهاى نعمت هاى او و آزمایش هاى او به وسیله بلاها است » .(1)
15 مَنْ عَمِلَ صالِحا فَلِنَفْسِهِ وَ مَنْ اَساءَ فَعَلَيْها ثُمَّ اِلى رَبِّكُمْ تُرْجَعُونَ
کسى كه عمل صالحى به جا آورد، براى خود به جا آورده است و كسى كه كار بد كند ، به زیان خود او است ، سپس همه شما به سوى پروردگارتان بازمى گردید .
1- « نور الثقلین » ، جلد 2 ، صفحه 526 .
این تعبیر كه در آیات قرآن كرارا و با عبارات مختلف آمده ، پاسخى است به آن ها كه مى گویند : اطاعت و عصیان ما براى خدا چه سود يا زیانى دارد ؟ و این چه اصرارى است كه در زمینه اطاعت و نهى از معصیت او مى شود ؟
این آیات مى گوید : همه این ها سود و زیانش متوجه خود شما است ، این شما هستید كه در پرتو اعمال صالح تکامل مى يابید و به آسمان قرب خدا پرواز مى كنید و این شما هستید كه بر اثر جُرم و گناه ، سقوط كرده ، در پرتگاه غضب و دورى از رحمت او ، گرفتار لعنت ابدى مى شوید .
تمام برنامه هاى تکلیفى و ارسال رسل و انزال كتب ، نیز همه براى همین منظور است .
لذا قرآن در يك جا مى گوید:« وَ مَنْ يَشْكُرْ فَاِنَّما يَشْكُرُ لِنَفْسِهِ وَ مَنْ كَفَرَ فَاِنَّ اللّهَ غَنِىٌّ حَمیدٌ : كسى كه شکرگزارى كند ، به نفع خودش شکر گزارده و كسى كه كفران كند، خداوند غنى و حمید است » (12/لقمان) .
خلاصه این گونه تعبیرات ، بیانگر این واقعیت است كه دعوت « داعیان الى اللّه » در تمام ابعادش خدمت گسترده اى است به انسان ها ، نه خدمتى است به خدا كه از همه چیز بى نیاز است و نه به پیامبرانش كه اجر آن ها فقط بر خدا است ، توجه به این واقعیت ، عامل مؤثرى براى حرکت به سوى اطاعت و پرهیز از گناه است .
16 وَ لَقَدْ اتَيْنا بَنى اِسْرائیلَ الْكِتابَ وَ الْحُكْمَ وَ النُّبُوَّةَ وَ رَزَقْناهُمْ مِنَ الطَّيِّباتِ وَ فَضَّلْناهُمْ عَلَى الْعالَمینَ
ما بنى اسرائیل را كتاب آسمانى و حکومت و نبوت بخشیدیم و از روزى هاى پاك به آن ها عطا كردیم و آن ها را بر جهانیان ( و مردم عصر خویش ) برترى بخشیدیم .
در این آیه مجموعا پنج موهبت را كه خدا به بنى اسرائیل عطا كرده ، بیان مى كند كه به ضمیمه موهبت دیگرى كه در آیه بعد مى آید ، مجموعا شش نعمت بزرگ است .
نخست مسأله « كتاب آسمانى » يعنى "تورات" است كه مبيّن معارف دینى و حلال و
حرام و طرق هدایت و سعادت بود .
دوم مقام « حکومت و قضاوت » ، زیرا مى دانیم آن ها سالیانى دراز حکومتى نیرومند و گسترده داشتند ، نه تنها داوود و سلیمان ، كه عده كثیرى از بنى اسرائیل در عصر خود زمامدارانى نیرومند بودند .
« حُكْم » در تعبیرات قرآن معمولاً به معنى قضاوت و داورى است ، ولى از آن جا كه مقام قضاء ، همیشه جزئى از برنامه حکومت است و قاضى بدون پشتوانه قدرت حکومت ، كارى از او ساخته نیست، دلالت التزامى بر مسأله زمامدارى نیز دارد. سومین نعمت الهى بر آن ها ، مقام « نبوت » بود ، كه خداوند انبیاى بسیارى را از آن ها برگزید .
در حدیثى آمده: « عدد انبیاى بنى اسرائیل ، بالغ بر هزار نفر مى شد » .(1)
1- « مجمع البیان » ، جلد 9 ، صفحه 75 .
در چهارمین مرحله سخن از مواهب مادى مى گوید ، سخنى جامع و فراگیر ، مى فرماید : « از انواع روزى هاى پاکیزه به آن ها عطا كردیم » ( وَ رَزَقْناهُمْ مِنَ الطَّيِّباتِ ) .
پنجمین موهبت، « برترى و قدرت بلامنازع » آن ها بود ، چنان كه در پایان آیه مى افزاید : « و ما آن ها را بر جهانیان برترى بخشیدیم » ( وَ فَضَّلْناهُمْ عَلَى الْعالَمینَ ) .
بدون شك منظور از « عالَمین » ، در این جا مردم همان عصر است ، زیرا آیه 110 سوره آل عمران با صراحت مى گوید : « كُنْتُمْ خَيْرَ اُمَّةٍ اُخْرِجَتْ لِلنّاسِ : شما مسلمانان بهترین امتى بودید كه به سود انسان ها قدم به عرصه وجود گذاشتید » .
17 وَ اتَيْناهُمْ بَيِّناتٍ مِنَ الاَْمْرِ فَمَا اخْتَلَفُوا اِلاّ مِنْ بَعْدِ ما جاءَهُمُ الْعِلْمُ بَغْيا بَيْنَهُمْ اِنَّ رَبَّكَ يَقْضى بَيْنَهُمْ يَوْمَ الْقِيامَةِ فیما كانُوا فیهِ يَخْتَلِفُونَ
و دلایل روشنى از امر نبوت و شریعت در اختیار آن ها قرار دادیم ، آن ها اختلاف نکردند ، مگر بعد از علم و آگاهى، و این اختلاف به خاطر ستم و برترى جویى بود، اما پروردگارت روز قیامت درمیان آن ها درآن چه اختلاف داشتند ، داورى مى كند .
در این آیه به ششمین موهبت بزرگى كه خدا به این قوم حق نشناس داد ، اشاره مى كند .
« بَيِّنات » ممکن است اشاره به معجزات روشنى باشد كه خداوند به موسى بن عمران (علیه السلام)و سایر انبیاى بنى اسرائیل بخشید و يا اشاره به دلایل و براهین منطقى آشکار و قوانین و احکام متقن باشد .
به هر حال با وجود این مواهب بزرگ و دلایل بيّن و روشن ، جایى براى اختلاف وجود نداشت ، ولى این كفران كنندگان به زودى دست به اختلاف زدند .
آن ها پرچم طغیان برافراشتند و هرگروهى به جان گروه دیگرى افتاد، حتى عوامل وحدت و انسجام را وسیله اختلاف و تفرقه قرار دادند و به دنبال آن قدرتشان به ضعف گرایید ، ستاره عظمتشان اُفول كرد ، حکومتشان متلاشى شد و در دنیا دربه در شدند .
18 ثُمَّ جَعَلْناكَ عَلى شَریعَةٍ مِنَ الاَْمْرِ فَاتَّبِعْها وَ لا تَتَّبِعْ اَهْواءَ الَّذینَ لا يَعْلَمُونَ
سپس تورا بر شریعت و آیین حقى قراردادیم، از آن پیروى كن و از هوس هاى سرکش كسانى كه آگاهى ندارند ، پیروى مکن !
« شَریعَة » به معنى راهى است كه براى رسیدن به آب در كنار نهرهایى كه سطح آب از ساحل نهر پایین تر است ، احداث مى كنند ، سپس به هر راهى كه انسان را به مقصد و مقصودش مى رساند ، اطلاق شده است . به كار گرفتن این تعبیر در مورد آیین حق به خاطر آن است كه انسان رابه سرچشمه وحى و رضایت الهى و سعادت جاویدان كه همچون آب حیات است ، مى رساند . این واژه يك بار در قرآن به كار رفته و تنها در مورد اسلام است .
منظور از « اَلاَْمْر » در این جا همان دین و آیین حق است و از آن جا كه این مسیر ، مسیر نجات و پیروزى است ، به دنبال آن به پیامبر صلى الله علیه و آله دستور مى دهد ؛ « از آن پیروى كن » (فَاتَّبِعْها ) .
و نیز از آن جا كه نقطه مقابل آن ، چیزى جز پیروى از هوا و هوس جاهلان نیست ، در آخر آیه مى افزاید : « وَ لا تَتَّبِعْ اَهْواءَ الَّذینَ لا يَعْلَمُونَ » .
در حقیقت دو راه بیش نیست ؛ « راه انبیاء و وحى » و « راه هوا و هوس هاى جُهّال » ، اگر كسى به اولى پشت كند ، در مسیر دوم خواهد افتاد و اگر كسى به آن روى آورد ، از خط انبیاء
جدا خواهد شد و به این ترتیب قرآن قلم بطلان بر هر برنامه هدایتى كه از سرچشمه وحى مدد نمى گیرد ، كشیده است .
19 اِنَّهُمْ لَنْ يُغْنُوا عَنْكَ مِنَ اللّهِ شَيْئا وَ اِنَّ الظّالِمینَ بَعْضُهُمْ اَوْلِياءُ بَعْضٍ وَ اللّهُ وَلِىُّ الْمُتَّقینَ
آن ها هرگز نمى توانند تو را در برابرخداوند، بى نیازکنند و از عذابش برهانند و ظالمان ، يار و ياور يکدیگرند ، اما خداوند يار و ياور پرهیزکاران است .
هرگاه از آیین باطل آن ها پیروى كنى و عذاب الهى دامان تو را بگیرد ، هرگز نمى توانند به كمك تو بشتابند و يا اگر خداوند نعمتى را از تو سلب كند ، آن ها قادر به جبران آن نخواهندبود ، گرچه روى سخن در این آیات به پیامبر صلى الله علیه و آله است ، ولى منظور همه مؤمنان مى باشد.
سپس مى افزاید : « اِنَّ الظّالِمینَ بَعْضُهُمْ اَوْلِياءُ بَعْضٍ » ، همه از يك قماش و در يك مسیر ، و سر و ته يك كرباس و ضعیف و ناتوانند .
اما گمان نکن كه تو و افراد باایمان كه اکنون در اقلیت هستید ، يار و ياورى ندارید ،
« خداوند ولىّ پرهیزکاران است » ( وَ اللّهُ وَلِىُّ الْمُتَّقینَ ) .
درست است آن هاظاهراً جمعیتى عظیم هستند و قدرت و ثروت قابل ملاحظه اى دارند ، ولى در برابر قدرت بى انتهاى حق ، ذرّه ناچیزى بیش نیستند .
20 هذا بَصائِرُ لِلنّاسِ وَ هُدًى وَ رَحْمَةٌ لِقَوْمٍ يُوقِنُونَ
این ( قرآن و شریعت آسمانى ) وسایل بینایى و مایه هدایت و رحمت است براى مردمى كه به آن يقین دارند .
« بَصائِر » جمع « بصیرت » به معنى بینایى است ، هرچند این واژه بیشتر در مورد بینش هاى فکرى و عقلى استعمال مى شود ، ولى گاه به تمام امورى كه مایه درك و فهم مطلب است ، اطلاق مى گردد .
جالب این كه مى گوید : « این قرآن و شریعت، بینایى هایى است » يعنى عین بینایى است ، آن هم نه يك بینایى بلکه بینایى ها ، نه در يك بُعد بلکه در همه ابعاد زندگى به انسان ، بینش صحیح مى دهد .
در این جا سه موضوع در آیه مطرح شده است ؛ « بصائر » ، « هدایت » و « رحمت » كه به ترتیب علت و معلول يکدیگرند ، آیات روشنگر و شریعتِ بیناکننده ، انسان را به سوى هدایت مى برد و هدایت نیز مایه رحمت پروردگار است .
جالب این كه « بصائر » را براى عموم مردم ذکر مى كند ، اما هدایت و رحمت را مخصوص كسانى كه اهل يقینند و باید چنین باشد ، زیرا آیات قرآن مخصوص قوم و گروهى نیست ، بلکه تمام انسان ها كه در مفهوم « اَلنّاس » جمعند ، در آن شریکند ، بى هیچ گونه محدودیتى از نظر زمان و مکان ، ولى طبیعى است هدایت ، فرع بر يقین و رحمت الهى نیز مولود آن است و شامل حال همه نمى شود .
به هر حال این كه مى گوید : قرآن ، عین بصیرت و عین هدایت و رحمت است ، تعبیر زیبایى است كه از عظمت و تأثیر و عمق این كتاب آسمانى حکایت مى كند، براى آن ها كه رهرو راه و جستجوگر حقند .
21 اَمْ حَسِبَ الَّذینَ اجْتَرَحُوا السَّيِّئاتِ اَنْ نَجْعَلَهُمْ كَالَّذینَ امَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ
سَواءً مَحْياهُمْ وَ مَماتُهُمْ ساءَ ما يَحْكُمُونَ
آیا كسانى كه مرتکب سیئات شدند، گمان كردند كه ما آن ها را همچون كسانى كه ایمان آورده اند و عمل صالح انجام داده اند ، قرار مى دهیم كه حیات و مرگشان يکسان باشد ؟ چه بد داورى مى كنند .
« اِجْتَرَحُوا » از ماده « جرح » در اصل به معنى جراحت و اثرى است كه بر اثر بیمارى و آسیب ها به بدن انسان مى رسد و از آن جا كه ارتکاب گناه گویى روح او را مجروح مى سازد ، ماده « اِجْتِراح » به معنى انجام گناه نیز به كار رفته و گاه در معنى وسیع ترى يعنى هرگونه اکتساب ، استعمال مى شود و اعضاى بدن را از این نظر « جوارح » گویند كه انسان به وسیله آن ، مقاصد خود را انجام مى دهد و آن چه مى خواهد ، به دست مى آورد و كسب مى كند .
مگر ممکن است نور و ظلمت ، علم و جهل ، خوب و بد ، ایمان و كفر ، يکسان باشد ؟ مگر ممکن است بازتاب و ثمره و نتیجه این امور نامساوى ، مساوى گردد ؟ هرگز چنین
نیست مؤمنان صالح العمل از مجرمان بى ایمان در همه چیز جدا هستند و ایمان و كفر و اعمال نیك و بد سرتاسر زندگى و مرگ هریك از آن ها را به رنگ خود درمى آورد .
مؤمنان در پرتو ایمان و عمل صالح ، از آرامش خاصى برخوردارند ، به طورى كه سخت ترین حوادث زندگى ، تأثیرى در روح آن ها نمى گذارد ، درحالى كه افراد بى ایمان و آلوده ، دائماً در اضطرابند ، اگر در نعمتند ، بیم زوال آن پیوسته آن ها را رنج مى دهد ، اگر در مصیبت و ناراحتى اند ، قدرت مقابله با آن را ندارند ، چنان كه در آیه 82 سوره انعام مى خوانیم : « اَلَّذینَ اآمَنُوا وَ لَمْ يَلْبِسُوا ایمانَهُمْ بِظُلْمٍ اوُلئِكَ لَهُمُ الاَْمْنُ وَ هُمْ مُهْتَدوُنَ : آن ها كه ایمان آوردند و ایمان خود را به شرك نیالودند ، امنیت از آنِ آن ها است و آن ها هدایت يافتگانند » .
افراد باایمان به وعده هاى الهى دلگرمند و مشمول عنایات خاص اویند ، چنان كه در آیه 51 سوره مؤمن مى خوانیم : « اِنّا لَنَنْصُرُ رُسُلَنا وَ الَّذینَ اآمَنُوا فِى الْحَياةِ الدُّنْيا وَ يَوْمَ يَقُومُ الاَْشْهادُ : ما رسولان خود و كسانى را كه ایمان آورده اند ، در حیات دنیا و روز قیامت كه گواهان به پا مى خیزند ، يارى مى كنیم » .
نور هدایت ، قلب گروه اول را روشن مى سازد و با گام هاى استوار به سوى هدف مقدسشان پیش مى روند : « اَللّهُ وَلِىُّ الَّذینَ اآمَنُوا يُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُماتِ اِلَى النُّورِ : خداوند ولىّ كسانى است كه ایمان آوردند ، آن هارا از ظلمت ها به سوى نور هدایت مى كند » ( 257 / بقره ) .
اما گروه دوم نه هدف مشخصى براى زندگى مى يابند و نه برنامه روشنى و درمیان امواج ظلمات سرگردانند: « وَ الَّذینَ كَفَروُا اَوْلِيائُهُمُ الطّاغُوتُ يُخْرِجُونَهُمْ مِنَ النُّورِ اِلَى الظُّلُماتِ : كسانى كه كافر شدند ، ولىّ آن ها طاغوت و شیطان است و آن ها را از نور به سوى ظلمت ها مى برند » .
این در حیات و زندگى این جهان است و اما به هنگام مرگ كه دریچه اى به عالَم بقا و دروازه اى براى آخرت است ، چنان كه قرآن در آیه 32 سوره نحل مى گوید : « پرهیزکاران كسانى هستند كه فرشتگان قبض روح آن ها مى كنند ، درحالى كه پاك و پاکیزه اند ، به آن ها مى گویند : سلام بر شما باد ، وارد بهشت شوید ، به خاطر اعمالى كه انجام مى دادید » ( اَلَّذینَ تَتَوَفّاهُمُ الْمَلائِكَةُ طَيِّبینَ يَقُولُونَ سَلامٌ عَلَيْكُمُ ادْخُلُوا الْجَنَّةَ بِما كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ ) .
اما بامجرمان بى ایمان طور دیگرى سخن مى گویند، چنان كه در آیات 28 و 29 سوره
نحل آمده : « كافران كسانى هستند كه فرشتگان قبض روح آن ها مى كنند، درحالى كه به خود ستم كرده اند، در این هنگام از روى بیچارگى و اظهار تسلیم مى گویند: ما كار بدى انجام نمى دادیم، آرى خداوند به آن چه انجام مى دادید، آگاه است * اکنون از درهاى دوزخ وارد شوید و جاودانه در آن خواهید ماند، چه بدجایگاهى است جایگاه متکبران » .
خلاصه تفاوت در میان این دو گروه در تمام شؤون زندگى و مرگ و عالَم برزخ و قیامت موجود است .
22 وَ خَلَقَ اللّهُ السَّمواتِ وَ الاَْرْضَ بِالْحَقِّ وَ لِتُجْزى كُلُّ نَفْسٍ بِما كَسَبَتْ وَ هُمْ لا يُظْلَمُونَ
و خداوند آسمان ها و زمین را به حق آفریده است ، تا هرکس در برابر اعمالى كه انجام داده است ، جزا داده شود و به آن ها ستمى نخواهد شد .
سراسر عالَم نشان مى دهد كه آفریننده این جهان آن را بر محور حق قرار داده و در همه جا حق و عدالت حاکم است .
طبیعى است آن ها كه هماهنگ با این قانون حق و عدالت حرکت مى كنند ، بایداز برکات عالَم هستى و الطاف الهى بهره مند شوند و آن ها كه بر ضد آن گام برمى دارند ، باید طعمه آتش سوزان قهر و غضب خدا شوند و عدالت همین را ایجاب مى كند .
ازاین جا روشن مى شود كه « عدالت » به معنى "مساوات و برابرى" نیست ، بلکه عدالت آن است كه هرکسى برطبق شایستگى هایش از مواهب بیشترى بهره گیرد .
23 اَفَرَأَيْتَ مَنِ اتَّخَذَ اِلهَهُ هَویهُ وَ اَضَلَّهُ اللّهُ عَلى عِلْمٍ وَ خَتَمَ عَلى سَمْعِهِ وَ قَلْبِهِ وَ جَعَلَ عَلى بَصَرِهِ غِشاوَةً فَمَنْ يَهْدیهِ مِنْ بَعْدِ اللّهِ اَفَلا تَذَكَّروُنَ
آیا دیدى كسى را كه معبود خود را هواى نفس خویش قرار داده ؟ و خداوند او را با آگاهى ( بر این كه شایسته هدایت نیست ) گمراه ساخته و بر گوش و قلبش مُهر زده و بر چشمش پرده اى افکنده ، با این حال چه كسى مى تواند غیر از خدا او را هدایت كند ؟ آیا متذکر نمى شوید ؟
در این جا این سؤال مطرح است كه چگونه ممکن است انسان ، هواى نفس خویش را
معبود خود سازد ؟
ولى روشن است هنگامى كه فرمان خدا را رها كرد و به دنبال خواست دل و هواى نفس افتاد و اطاعت آن را بر اطاعت حق ، مقدم شمرد ، این همان پرستش هواى نفس است ، چراکه يکى از معانى معروف « عبادت و پرستش » ، " اطاعت" است .
چنان كه بارها در قرآن مجید در مورد شیطان يا اَحبار و علماى يهود آمده كه : « گروهى عبادت شیطان مى كنند » ( 60 / يس ) و درباره يهود مى گوید : « علماى خود را رب و پروردگار خویش قرار داده اند » ( 31 / توبه ) .
جمله « اَضَلَّهُ اللّهُ عَلى عِلْمٍ » اشاره به این است كه آن ها با دست خود تمام چراغ هاى هدایت را شکسته و راه هاى نجات را به روى خود بسته و پل هاى بازگشت را پشت سر خود ویران كرده اند ، در چنین شرایطى خداوند لطف و رحمتش را از آن ها برمى گیرد و حس تشخیص نیك و بد را از آن ها سلب مى كند ، گویى قلب و گوششان را در محفظه اى گذاشته و بسته و مُهر كرده است و بر چشم آن ها پرده سنگینى افکنده .
این ها درحقیقت آثار چیزى است كه براى خود برگزیده اند و نتیجه شوم معبودى است كه براى خود انتخاب كرده اند .
راستى چه بت خطرناکى است هواپرستى كه تمام درهاى رحمت و طرق نجات را به روى انسان مى بندد و چه گویا و پرمعنى است حدیثى كه از پیغمبر گرامى اسلام صلى الله علیه و آله نقل شده است : « ما عُبِدَ تَحْتَ السَّماءِ اِلهٌ اَبْغَضُ اِلَى اللّهِ مِنَ الْهَوى : هرگز در زیر آسمان معبودى مبغوض تر نزد خدا از هواى نفس پرستش نشده است » .(1)
1 - خطرناك ترین بت ها ، بت هواى نفس است ؛ به طور كلى مى توان گفت بت هوا و هوس ، خصوصیاتى دارد كه آن را مستحق این نام « منفورترین بت ها » كرده است .
1- « تفسیر قرطبى » ، جلد 9 ، صفحه 5987 .
زشتى ها را در نظر انسان زینت مى دهد ، تا آن جا كه انسان به اعمال زشت خود مى بالد و به مصداق « وَ هُمْ يَحْسَبُونَ اَنَّهُمْ يُحْسِنُونَ صُنْعا » ( 104 / كهف ) به عنوان يك عمل صالح به آن افتخار مى كند .
2 - مؤثرترین راه نفوذ شیطان ، هواپرستى است ؛ چراکه تا پایگاهى در درون انسان وجود نداشته باشد ، شیطان قدرت بر وسوسه گرى ندارد و پایگاه شیطان چیزى جز هواپرستى نیست ، همان چیزى كه خود شیطان به خاطر آن سقوط كرد و از صف فرشتگان و مقام قرب الهى طرد شد .
3 - هواپرستى وسایل هدایت را سلب مى كند ؛ هواپرستى مهم ترین وسیله هدایت راکه درك صحیح حقایق است ، از انسان مى گیرد و پرده بر چشم و عقل آدمى مى افکند ، چنان كه در آیات مورد بحث بعد از ذکر مسأله هواپرستى ، صریحا به این موضوع اشاره شده است ، آیات دیگر قرآن نیز گواه بر این حقیقت است .
4 - هواپرستى انسان را تا مرحله مبارزه با خدا ( نعوذ باللّه ) پیش مى برد ؛ همان گونه كه
پیشواى هواپرستان يعنى شیطان به چنین سرنوشت شومى گرفتار شد و به حکمت خداوند در مسأله امر به سجده بر آدم اعتراض نمود و آن را غیرحکیمانه پنداشت .
5 - عواقب هواپرستى ؛ آن قدر شوم و دردناك است كه گاه يك لحظه هواپرستى ، يك عمر پشیمانى به بار مى آورد و گاه يك لحظه هواپرستى ، محصول تمام عمر انسان و حسنات اعمال صالح او را بر باد مى دهد .
لذا در آیات قرآن و روایات اسلامى ، روى این امر تأکید و هشدار داده شده است .
در حدیثى از امیرمؤمنان على (علیه السلام)مى خوانیم كه در پاسخ به سؤال « اَىُّ سُلْطانٍ اَغْلَبُ وَ اَقْوى : كدام سلطان ستمگر ، غالب تر و نیرومندتر است » ؟ فرمود : « اَلْهَوى » .
و در حدیث دیگرى از امام زین العابدین آمده است كه خداوند مى فرماید : « وَ عِزَّتى وَ عَظَمَتى وَ جَلالى وَ بَهائى وَ عُلُوّى وَ ارْتِفاعِ مَكانى ، لا يُؤْثِرُ عَبْدٌ هَواىَ عَلى هَواهُ اِلاّ جَعَلْتُ هَمُّهُ فى اآخِرَتِهِ وَ غِناهُ فى قَلْبِهِ وَ كَفَفْتُ عَنْهُ ضَيْعَتَهُ وَ ضَمَّنْتُ السَّمواتِ وَ الاَْرْضَ رِزْقَهُ وَ اَتَتْهُ الدُّنْيا وَ هِىَ راغِمَةٌ : به عزت و عظمتم سوگند ، به جلال و نورانیت و مقام بلندم قسم كه هیچ بنده اى
خواست مرا بر هواى خود مقدم نمى دارد ، مگر این كه همت او را در آخرت و بى نیازى او را در قلبش قرار مى دهم و امر معاش را بر او آسان مى سازم و روزى او را بر آسمان ها و زمین تضمین مى كنم و مواهب دنیا با تواضع به سراغ او مى آید » .(1)
24 وَ قالُوا ما هِىَ اِلاّ حَياتُنَا الدُّنْيا نَمُوتُ وَ نَحْيا وَ ما يُهْلِكُنا اِلاَّ الدَّهْرُ وَ ما لَهُمْ بِذلِكَ مِنْ عِلْمٍ اِنْ هُمْ اِلاّ يَظُنُّونَ
آن ها گفتند: چیزى جز همین زندگى دنیا درکار نیست ، گروهى از ما مى میرند و گروهى جاى آن ها را مى گیرند و جز طبیعت و روزگار ، ما را هلاك نمى كند ، آن ها به این سخن كه مى گویند ، يقین ندارند ، بلکه تنها گمان بى پایه اى دارند .
« دهریین » هم "معاد" را انکار مى كردند و هم "مبدأ" را ، جمله نخست آیه ، ناظر به انکار
1- «بحارالانوار»،جلد70،صفحه75و76و77.
معاد است و جمله بعد ناظر به انکار مبدأ .
روشن است این كه آن ها روى معاد بیشتر تکیه مى كردند ، به خاطر وحشتى بود كه از آن داشتند و تأثیرى كه ممکن بود در تغییر زندگى هوس آلود آن ها داشته باشد .
به هرحال این اعتقاد كه فاعل حوادث این عالَم ، دهر و روزگار است و يا به تعبیر جمعى دیگر گردش اَفلاك و اوضاع كواکب مى باشد ، عقیده جمعى از مادّيّين در اعصار گذشته بود كه سلسله حوادث را منتهى به افلاك مى كردند و معتقد بودند هرچه در جهان ما رخ مى دهد ، به سبب آن ها است ، حتى گروهى از فلاسفه دهرى و مانند آن ها معتقد به ثبوت عقل براى افلاك بودند و تدبیر این جهان را به دست آن ها مى دانستند .
این اعتقادات خرافى با گذشت زمان تدریجا از میان رفت ، مخصوصاً با پیشرفت علم هیأت ، ثابت شد كه چیزى به نام « افلاك » ( كرات تودرتوى پوست پیازى بلورین ) اصلاً وجود خارجى ندارند و ستارگان عالَم بالا نیز كم و بیش ساختمانى مانند كره زمین دارند ، منتها بعضى خاموشند و كسب نور از كرات دیگر مى كنند
و بعضى در حال اشتعال و نورافشانى هستند .
دهریین گاه در حوادث بد و ناگوار، به دهر ، بدگویى مى كردند و آن را دشنام مى دادند و عجیب این كه بقایاى آن نیز در ادبیات امروز دیده مى شود كه بعضى از شاعران خداپرست به « دهر غَدّار » و « چرخ كج مدار » بد مى گویند و بر روزگار نفرین مى فرستند كه چرا چنین و چنان كرده است . در شعر معروفى آمده است :
فلك به مردم نادان دهد زمام مراد *** تو اهل دانش و فضلى ، همین گناهت بس
در شعر دیگرى نیز آمده است :
روزگاراست این كه گه عزت دهد، گه خاردارد *** چرخ بازیگر از این بازیچه ها بسیار دارد
درحدیث قدسى نقل شده كه خداوند مى فرماید : « يُؤْذینِى ابْنُ اآدَمَ يَسُبُّ الدَّهْرَ وَ اَنَا الدَّهْرُ ، بِيَدِى الاَْمْرُ ، اُقَلِّبُ اللَّيْلَ وَ النَّهارَ : این سخن فرزندان آدم مرا آزار مى دهد كه به دهر دشنام مى گویند،
درحالى كه دهر، منم ، همه چیز به دست من است و شب و روز را من دگرگون مى سازم » .(1)
ولى در بعضى از تعبیرات ، دهر به معنى " ابناء روزگار" و "مردم زمانه" به كار رفته كه بزرگان از بى وفایى آن ها شِكوه كرده اند ، شبیه شعر معروفى كه از امام حسین (علیه السلام) در شب عاشورا نقل شده كه فرمود :
یا دَهْرُ اُفٍّ لَكَ مِنْ خَلیلٍ *** كَمْ لَكَ بِالاِْشْراقِ وَ الاَْصیلِ
مِنْ صاحِبٍ وَ طالِبٍ قَتیلٍ *** وَ الدَّهْرُ لا يَقْنَعُ بِالْبَدیلِ
« اى روزگار اف برتو باد كه دوست خوبى نبودى *** چه اندازه صبحگاهان و شامگاهان
از دوستان و طالبان ما را به قتل رساندى *** و روزگار هرگز قانع به گرفتن بدل و عوضى نمى شود »
1- « تفسیر قرطبى » ، جلد 9 ، صفحه 5991 .
و به این ترتیب براى دهر ، دو معنى وجود دارد ؛ دهر به معنى " افلاك و روزگار" كه مورد توجه دهریین بوده و آن را حاکم بر نظام هستى و زندگى انسان ها مى پنداشتند و دهر به معنى "مردم عصر و زمان و ابناء روزگار" .
مسلماً دهر به معنى اول پندارى بیش نیست و اگر باشد ، اشتباه در تعبیراست كه به جاى نام « خداوند متعال » كه حاکمیت بر تمام عالَم وجود دارد ، نام « دهر » را مى برند ، ولى دهر به معنى دوم چیزى است كه بسیارى از پیشوایان و بزرگان آن را مذمت كرده اند ، چراکه مردم عصر خود را فریبکار ، بى وفا و متلوّن مى دانستند .
به هر حال قرآن مجید در پاسخ این بیهوده گویان ، جمله كوتاه و پرمحتوایى بیان كرده كه در موارد دیگرى از قرآن نیز به چشم مى خورد ، مى فرماید : « آن ها به این سخن كه مى گویند معادى نیست و مبدأ جهان نیز دهر است ، يقین ندارند ، بلکه تنها گمان بى پایه اى دارند » ( وَ ما لَهُمْ بِذلِكَ مِنْ عِلْمٍ اِنْ هُمْ اِلاّ يَظُنُّونَ ) .
و این سهل ترین دلیلى است كه در مقابل این گونه افراد ، ذکر مى شود كه شما هیچ گونه
شاهد و گواه منطقى براى اثبات مدعاى خویشتن ندارید ، تنها بر گمان و تخمین پندارها ، تکیه مى كنید .
25 وَ اِذا تُتْلى عَلَيْهِمْ اآیاتُنا بَيِّناتٍ ما كانَ حُجَّتَهُمْ اِلاّ اَنْ قالُوا ائْتُوا بِابائِنا اِنْ كُنْتُمْ صادِقینَ
و هنگامى كه آیات روشن ما بر آن ها خوانده مى شود، دلیلى در برابر آن ندارند ، جز این كه مى گویند : اگر راست مى گویید ، پدران مارا زنده كنید و بیاورید ( تا گواهى دهند ) .
آن ها مدعى بودند اگر زنده شدن مردگان حق است ، به عنوان نمونه نیاکان ما را زنده كنید تا ببینیم و باور كنیم و از آن ها سؤال كنیم كه بعداز مرگ چه خبر است ؟ آیا گفته شما را تصدیق مى كنند ؟
آرى این تنها دلیل آن ها بود ، دلیلى سست و واهى ، چراکه خداوند قدرت خویش را بر احیاى مردگان ازطرق مختلف به انسان ها نشان داده است ؛ پیدایش نخستین انسان از خاك ، تحول هاى عجیب نطفه در رَحِم ، آفرینش آسمان و زمین پهناور، زنده شدن زمین هاى مرده
بعد از نزول باران كه در آیات قرآن به عنوان اَسناد زنده اى بر امکان رستاخیز آمده ، بهترین دلیل بر این معنى است ، چه نیازى به مطلب دیگرى در این زمینه است ؟
از این گذشته آن ها عملاً نشان داده بودند كه جز بهانه جویى ، هدفى ندارند و به فرض كه چنین صحنه اى مقابل چشمشان انجام مى گرفت ، بلافاصله مى گفتند : این سِحر است ، همان گونه كه در موارد مشابه آن گفتند .
26 قُلِ اللّهُ يُحْيیكُمْ ثُمَّ يُمیتُكُمْ ثُمَّ يَجْمَعُكُمْ اِلى يَوْمِ الْقِيامَةِ لا رَيْبَ فیهِ وَ لكِنَّ اَكْثَرَ النّاسِ لا يَعْلَمُونَ
بگو : خداوند شما را زنده مى كند ، سپس مى میراند ، بار دیگر در روز قیامت كه در آن تردیدى نیست ، جمع آورى مى كند ، ولى اکثر مردم نمى دانند .
آن ها نه خدا را قبول داشتند و نه روز جزا را و محتواى این آیه در حقیقت استدلال براى هردو قسمت است ، چراکه روى مسأله حیات نخستین تکیه شده و به تعبیر دیگر آن ها اصل وجود حیات نخستین و پیدایش موجودات زنده از موجودات بى جان را نمى توانستند
انکارکنند و این از يك سو دلیلى است براى وجود عقل و علم كل ، مگر ممکن است مسأله حیات و زندگى با آن نظم شگرف و اسرار پیچیده و چهره هاى گوناگون كه عقل همه دانشمندان در آن مات و مبهوت مانده ، بدون وجود خداوند قادر و عالِم حاصل شود ؟
به همین دلیل در آیات مختلف قرآن روى مسأله حیات ، به عنوان يکى از آیات توحید تکیه شده است .
از سوى دیگر كسى كه قادر بر حیات نخستین است ، چگونه قادر بر اعاده آن نیست ؟!
تعبیربه « لا رَيْبَ فیهِ » ( هیچ شکى در آن نیست ) درمورد قیامت كه از وقوع آن خبر مى دهد ، نه از امکانش ، ممکن است اشاره به قانون عدالت پروردگار باشد ، چراکه به طور قطع در این جهان همه حق داران به حق خود نمى رسند و همه متجاوزان و ستمگران كیفر خود را نمى بینند و اگر دادگاه عدل قیامت نباشد ، عدالت پروردگار مفهومى نخواهد داشت .
یکى از نام هاى قیامت كه در آیه فوق از آن ياد شده ، « يَوْمُ الْجَمْع » مى باشد ، زیرا تمام خلق اولین و آخرین و تمام قشرها و اصناف انسان ها، همه در آن روز يك جا جمع مى شوند .
27 وَ لِلّهِ مُلْكُ السَّمواتِ وَ الاَْرْضِ وَ يَوْمَ تَقُومُ السّاعَةُ يَوْمَئِذٍ يَخْسَرُ الْمُبْطِلُونَ
مالکیت و حاکمیت آسمان ها و زمین براى خدا است و آن روز كه قیامت برپا مى شود ، اهل باطل زیان مى بینند .
« يَخْسَرُ » از ماده « خُسران » به معنى از دست دادن سرمایه است و به گفته « راغب » در « مفردات » گاه به خود انسان نسبت داده مى شود و مى گویند : « خَسِرَ فُلانٌ : فلان كس زیان كرد » و گاه به تجارت او نسبت مى دهند و مى گویند : « خَسِرَتْ تِجارَتُهُ : تجارتش زیان كرد » . گرچه ابناء دنیا این تعبیر را تنها در مورد مال و مقام و مواهب مادى به كار مى برند ، ولى مهم تر از خسران مادى ، از دست دادن سرمایه عقل و ایمان و ثواب است .
« مُبْطِل » از ماده « اِبْطال » درلغت معانى مختلفى دارد ؛ باطل كردن چیزى ، دروغ گفتن ، شوخى و استهزاء نمودن و امر باطلى را مطرح كردن ، تمام این معانى در مورد آیه فوق ، قابل قبول است .
آن ها كه حق را باطل كرده اند و آن ها كه مرام و عقیده باطل را رواج داده اند و آن ها كه در
برابر پیامبران الهى دروغ گفته اند و سخنان آن ها را به باد استهزاء گرفته اند ، زیان و خسران خود را در آن روز خواهند دید .
خداوند این جهان را مزرعه اى براى قیامت و تجارتخانه پرسودى براى عالَم پس از مرگ قرار داده است. حیات و عقل و هوش و مواهب زندگى ، سرمایه هاى انسان در این بازار تجارت است ، باطل گرایان آن ها رابا متاع زودگذرى كه نسبت به آن هیچ ارزشمند نیست، مبادله مى كنند و روز رستاخیزکه تنها قلب سلیم و ایمان و عمل صالح به كار مى آید ، زیانکار بودن خود را با چشم مشاهده مى كنند .
28 وَ تَرى كُلَّ اُمَّةٍ جاثِيَةً كُلُّ اُمَّةٍ تُدْعى اِلى كِتابِهَا الْيَوْمَ تُجْزَوْنَ ما كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ
در آن روز هر امتى را مى بینى ( كه از شدت ترس و وحشت ) بر زانو نشسته ، هر امتى به سوى كتابش خوانده مى شود ( و به آن ها مى گویند : ) امروز جزاى آن چه را انجام مى دادید ، به شما مى دهند .
از بعضى تعبیرات كه در كلمات مفسران بزرگ آمده است ، چنین استفاده مى شود كه در گذشته ارباب دعوا در محضر قضات به این صورت مى نشستند ، تا از دیگران مشخص شوند ، در قیامت نیز همه در آن دادگاه بزرگ بر سر زانو مى نشینند تا محاکمه آن ها صورت پذیرد .
سپس دومین صحنه از صحنه هاى قیامت را به این صورت بیان مى كند كه : « كُلُّ اُمَّةٍ تُدْعى اِلى كِتابِها . . . » این كتاب همان نامه اعمالى است كه تمام نیکى ها و بدى ها ، زشتى ها و زیبایى هاى گفتار و كردار انسان ها در آن ثبت است و به گفته قرآن : « لا يُغادِرُ صَغیرَةً وَ لا كَبیرَةً اِلاّ اَحْصاها : هیچ كار كوچك و بزرگى نیست ، مگر این كه آن را ثبت كرده و برشمرده است » (49/کهف) .
تعبیر « كُلُّ اُمَّةٍ تُدْعى اِلى كِتابِها » نشان مى دهد علاوه بر نامه اعمالى كه براى هر انسانى جداگانه موجود است ، هر امتى نیز نامه اعمالى متعلق به جمع و گروه خود دارد ، این معنى با توجه به این كه انسان داراى دو نوع اعمال است ؛ « اعمال فردى » و
« اعمال جمعى و گروهى » ، مطلب عجیبى به نظر نمى رسد و وجود دو گونه نامه اعمال از این نظر ، كاملاً طبیعى است .
تعبیر « تُدْعى » نشان مى دهد كه از آن ها دعوت مى شود كه بیانیه و نامه اعمال خود را بخوانند ، این شبیه همان مطلبى است كه در آیه 14 سوره اسراء آمده است : « اِقْرَأْ كِتابَكَ كَفى بِنَفْسِكَ الْيَوْمَ عَلَيْكَ حَسیبا : نامه اعمالت را بخوان ، كافى است كه خود حسابگر خویش باشى » .
29 هذا كِتابُنا يَنْطِقُ عَلَيْكُمْ بِالْحَقِّ اِنّا كُنّا نَسْتَنْسِخُ ما كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ
این كتاب ما است كه به حق با شما سخن مى گوید ( و اعمال شما را بازگو مى كند ) ما آن چه را انجام مى دادید ، مى نوشتیم .
« نَسْتَنْسِخُ » از ماده « اِستنساخ » در اصل از « نسخ » گرفته شده كه به معنى زایل كردن چیزى به وسیله چیز دیگر است ، مثلاً گفته مى شود : « نَسَخَتِ الشَّمْسُ الظِّلَّ : خورشید ، سایه را از میان برد » . سپس در مورد نوشتن كتابى از روى كتاب دیگر به كار رفته است ، بى آن كه كتاب اول نابود شود. در این جا این سؤال پیش مى آید كه اگر خدا فرمان داده است اعمال
آدمى را « استنساخ » كنند ، باید قبل از آن كتابى باشد كه از روى آن كتاب ، نامه اعمال نوشته شود ، لذا بعضى معتقدند كه نامه اعمال همه انسان ها قبلاً در لوح محفوظ نوشته شده است و فرشتگان حافظ اعمال آدمى ، آن را از روى لوح محفوظ استنساخ مى كنند .
اما این معنى چندان متناسب با آیه مورد بحث نیست ، آن چه مناسب است ، يکى از دو معنى است ، يا « استنساخ » در این جا به معنى اصل " كتابت" است ( چنان كه بعضى از مفسران گفته اند ) ویا خود اعمال آدمى ، همچون كتابى است تکوینى كه فرشتگان حافظ اعمال ، از روى آن نسخه بردارى و عکس بردارى مى كنند ، لذا در آیات دیگر قرآن نیز به جاى این تعبیر ، تعبیر به « كتابت » آمده است ، در آیه 12 سوره يس مى خوانیم : « اِنّا نَحْنُ نُحْىِ الْمَوْتى وَ نَكْتُبُ ما قَدَّمُوا وَ اآثارَهُمْ : ما مردگان را زنده مى كنیم و تمام آن چه را از پیش فرستاده اند و آثار آن ها را مى نویسیم .
دربارۀ انواع كتاب هاى ثبت اعمال ( نامه اعمال شخصى ، نامه اعمال امت ها ، كتاب جامع و عمومى همه انسان ها ) در جلد 18 تفسیر نمونه ، ذیل آیه 12 سوره يس ، صفحۀ
333 ، بحث بیشترى آمده است .
30 فَاَمَّا الَّذینَ امَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ فَيُدْخِلُهُمْ رَبُّهُمْ فى رَحْمَتِهِ ذلِكَ هُوَ الْفَوْزُ الْمُبینُ
اما كسانى كه ایمان آوردند و عمل صالح انجام دادند، پروردگارشان آن ها را در رحمت خود وارد مى كند ، این پیروزى بزرگ است .
واژه « فَوْز » به معنى "پیروزى توأم با سلامت" است و در 19 مورد از آیات قرآن ، به كار رفته ، گاه توصیف به « مُبین » شده و گاه توصیف به « كَبیر » ، اما در غالب آیات توصیف به « عَظیم » شده و معمولاً در مورد بهشت است ، ولى بعضا در مورد توفیق اطاعت پروردگار و آمرزش گناهان و مانندآن نیز استعمال شده است .
این آیه مرحله نهایى دادرسى قیامت را بیان مى كند ، آن جا كه هر گروهى به نتیجه اعمال خود مى رسند .
ذکر « فاء تفریع » در این جا ، دلیل بر این است كه نتیجه نگهدارى حساب اعمال و آن
دادگاه عدل الهى همین است كه مؤمنان در رحمت الهى وارد مى شوند .
طبق این آیه ، ایمان به تنهایى كافى نیست كه از این موهبت عظیم برخوردار شوند ، بلکه عمل صالح نیز شرط آن است .
« رحمت الهى » مفهوم وسیعى دارد كه دنیا و آخرت را در برمى گیرد و در آیات قرآن بر معانى زیادى اطلاق شده است ، گاه بر مسأله هدایت ، گاه نجات از چنگال دشمن ، گاه باران پربرکت ، گاه به نعمت هاى دیگرى همچون نعمت نور و ظلمت و در موارد بسیارى نیز به بهشت و مواهب خدا در قیامت اطلاق شده است .
جمله « ذلِكَ هُوَ الْفَوْزُ الْمُبینُ » در این جا درباره كسانى است كه در بهشت و رحمت الهى وارد مى شوند و در واقع هردو پیروزى بزرگ است ؛ نجات از عذاب و دخول در كانون رحمت حق .
در این جا ممکن است این سؤال پیش آید كه آیا مؤمنانى كه فاقد عمل صالح هستند ، وارد بهشت نمى شوند ؟
پاسخ این است كه وارد بهشت مى شوند ، اما بعد از آن كه مجازات خود را در دوزخ ببینند و پاك شوند ، تنها كسانى بعد از حسابرسى مستقیما به این كانون رحمت راه مى يابند كه علاوه بر ایمان ، سرمایه عمل صالح نیز داشته باشند .
31 وَ اَمَّا الَّذینَ كَفَروُا اَفَلَمْ تَكُنْ اآیاتى تُتْلى عَلَيْكُمْ فَاسْتَكْبَرْتُمْ وَ كُنْتُمْ قَوْما مُجْرِمینَ
اما كسانى كه كافر شدند ، به آن ها گفته مى شود : مگر آیات من برشما خوانده نمى شد و شما استکبار كردید و قوم مجرمى بودید .
در این آیه تنها سخن از كفر است و اما اعمال سوء به عنوان يك عامل دخول در عذاب الهى ذکر نشده ، این به خاطر آن است كه مسأله كفر به تنهایى موجب عذاب است و يا به خاطر این كه تعبیر به « مُجْرِمینَ » در ذیل آیه براى بیان این معنى كافى است .
نکته دیگر این كه در اینجا سخنى از مجازات دوزخ به میان نیامده ، اما سخن از توبیخ و سرزنش پروردگار است كه بزرگ ترین مجازات محسوب مى شود و دوزخ در برابر آن از
اهمیت كمترى برخوردار است .
این نکته نیز قابل توجه است كه از این آیه استفاده مى شود كه بدون بعثت پیامبران و ارسال رسل و نزول آیات الهى ( و به اصطلاح تأکید احکام عقل به احکام شرع ) مجازاتى از سوى خداوند رحمان انجام نخواهد شد و این نهایت لطف و مرحمت او است .
آخرین نکته این كه مشکل بزرگ این گروه ، از يك سو مسأله « استکبار » در برابر آیات الهى است و از سوى دیگر « تداوم جرم و گناه » است كه از جمله « كُنْتُمْ قَوْما مُجْرِمینَ » استفاده مى شود .
32 وَ اِذا قیلَ اِنَّ وَعْدَ اللّهِ حَقٌّ وَ السّاعَةُ لا رَيْبَ فیها قُلْتُمْ ما نَدْرى مَا السّاعَةُ اِنْ نَظُنُّ اِلاّ ظَنّا وَ ما نَحْنُ بِمُسْتَيْقِنینَ
و هنگامى كه گفته مى شد : وعده خداوند حق است و در قیامت هیچ شکى نیست ، شما مى گفتید : ما نمى دانیم قیامت چیست ؟ ما تنها گمانى در این باره
داریم و به هیچ وجه يقین نداریم .
تعبیر به « ما نَدْرى مَا السّاعَةُ : نمى دانیم قیامت چیست » ، نشان مى دهد كه آن ها در مقام استکبار و بى اعتنایى بودند و اگر روح حق طلبى مى داشتند ، هم ماهیت روز قیامت امر روشنى بود ، هم دلیل بر وجود آن .
و از این جا پاسخ سؤالى كه در این جا مطرح شده كه اگر آن ها به راستى در شك و تردید بودند ، مسؤولیت و گناهى ندارند ، روشن مى شود ، چراکه این شك و تردید به خاطر عدم وضوع حق نبود ، بلکه از مسأله كبر و غرور و لجاجت و عناد ناشى مى شد .
33 وَ بَدالَهُمْ سَيِّئاتُ ما عَمِلُوا وَ حاقَ بِهِمْ ما كانُوا بِهِ يَسْتَهْزِؤُنَ
و سیئات اعمالشان براى آن ها آشکار مى شود و سرانجام آن چه را استهزاء مى كردند ، بر آن ها واقع مى شود .
« حاقَ » از ماده « حَوْق » در اصل به معنى وارد شدن ، نازل شدن ، اصابت كردن و احاطه نمودن است. زشتى ها و بدى ها تجسم مى يابند ، جان مى گیرند و در برابر آن ها آشکار مى شوند و همدم و همنشین آن ها هستند و دائماً آزارشان مى دهند .
34 وَ قیلَ الْيَوْمَ نَنْسیكُمْ كَما نَسیتُمْ لِقاءَ يَوْمِكُمْ هذا وَ مَأْویكُمُ النّارُ وَ ما لَكُمْ مِنْ ناصِرینَ
و به آن ها گفته مى شود : امروز شما را فراموش مى كنیم همان گونه كه شما دیدار امروز را فراموش كردید و جایگاه شما دوزخ است و هیچ ياورى ندارید .
بدون شك فراموشى براى ذات پاك خداوند كه علمش محیط به تمام عالَم هستى است ، مفهومى ندارد ، این كنایه لطیفى است از بى اعتنایى و نادیده گرفتن يك انسان مجرم و گنهکار، حتى در تعبیرات روزمره ما نیز دیده مى شود ، مى گوییم : فلان دوست بى وفا را براى همیشه فراموش كن ، يعنى همچون يك انسان فراموش شده با او رفتار نما ، مهر و محبت و دیدار و دلجویى و احوالپرسى را درباره او ترك كن و هرگز به سراغ او مرو .
این تعبیر ضمناً تأکید دیگرى است بر مسأله « تجسم اعمال » و « تناسب مجازات و جرم » چراکه نسیان قیامت سبب مى شود خدا آن ها رادر قیامت به فراموشى بسپارد وچه دردناك و جانکاه است این مصیبت بزرگ كه خداوند رحیم و مهربان ، كسى را به فراموشى
بسپارد و از تمام الطافش محروم كند .
35 ذلِكُمْ بِاَنَّكُمُ اتَّخَذْتُمْ اآیاتِ اللّهِ هُزُوا وَ غَرَّتْكُمُ الْحَيوةُ الدُّنْيا فَالْيَوْمَ لا يُخْرَجُونَ مِنْها وَ لا هُمْ يُسْتَعْتَبُونَ
این به خاطر آن است كه شماآیات خدا را به سخریه گرفتید و زندگى دنیا، شمارا مغرور كرد ، امروز آن ها از دوزخ خارج نمى شوند و هیچ گونه عذرى از آن ها پذیرفته نیست .
اصولاً این دو از يکدیگر جدا نیست ؛ « غرور » و « استهزاء » ، افراد مغرور و خودبرتربین كه دیگران را با چشم حقارت نگاه مى كنند ، غالبا آن ها را به باد استهزاء و سخریه مى گیرند ، سرچشمه اصلى غرور نیز متاع زندگى دنیا و قدرت و ثروت و پیروزى هاى گذرا و موقت آن است كه افراد « كم ظرفیت » را چنان غافل مى سازد كه حتى براى دعوت فرستادگان الهى ، كمترین ارزشى قائل نخواهند شد و حتى زحمت مطالعه دعوت آن ها را به خود نمى دهند .
36 فَلِلّهِ الْحَمْدُ رَبِّ السَّمواتِ وَ رَبِّ الاَْرْضِ رَبِّ الْعالَمینَ
بنابراین حمد و ستایش مخصوص خدا است ، پروردگار آسمان ها و پروردگار زمین و پروردگار همه جهانیان .
« رَبّ » به معنى مالك ، مدبر ، حاکم و مصلح است ، لذا هر خیر و برکتى است ، از ناحیۀ ذات پاك او است و به همین دلیل تمام ستایش ها به او بازمى گردد ، حتى ستایش گل ، صفاى چمن ، صفاى نسیم و زیبایى ستارگان ، ستایش او است كه همه از ذات پاکش سرچشمه مى گیرد و با لطف و عنایتش پرورش مى يابد .
جالب این كه يك بار مى گوید: « پروردگار آسمان ها » ، بار دیگر مى گوید : « پروردگار زمین » و سرانجام مى گوید : « پروردگار همه جهان هستى و جهانیان » ، تا اعتقاد به ارباب انواع و خدایان مختلفى را كه براى موجودات گوناگون قائل بودند ، در هم بکوبد و همه را به سوى توحید ربوبى دعوت كند .
37 وَ لَهُ الْكِبْرِياءُ فِى السَّمواتِ وَ الاَْرْضِ وَ هُوَ الْعَزیزُ الْحَكیمُ
و براى او است كبریاء و عظمت در آسمان و زمین و او عزیز و حکیم است .
در آیه قبل ، سخن از مقام ربوبیت ، يعنى مالکیت و تدبیر او در عالَم هستى بود و در این جا سخن از عظمت او است كه هرقدر در آفرینش آسمان و زمین دقت كنیم ، به این حقیقت آشناتر خواهیم شد .و بالاخره در چهارمین و پنجمین توصیف مى گوید : « او قادر شکست ناپذیر و حکیم على الاطلاق است » .
لذا مجموعه « علم و قدرت و عظمت و ربوبیت و محمودیت » كه مجموعه اى از مهم ترین صفات و اسماى حُسناى او است ، تکمیل مى گردد .
به این ترتیب سوره « جاثیه » كه باتوصیف خداوند به « عَزیز » و « حَكیم » آغاز شده ، با همین اوصاف نیز پایان مى يابد و سراسر محتواى آن نیزگواه برعزت و حکمت بى پایان او است .
پایان سوره جاثیه و جزء بیست و پنجم
موضوع صفحه
متن تأییدیه مرجع عالیقدر حضرت آیة اللّه العظمى مکارم شیرازى··· 6
متن تأییدیه حضرت آیة اللّه مرتضى مقتدایى مدیر حوزه علمیه قم··· 8
ویژگى ها و مزایاى كتاب " تفسیر جوان"··· 10
اسرار همه چیز نزد خدا است··· 11
حرص و طمع انسان هاى كم ظرفیت··· 14
نشانه هاى حق در جهان بزرگ و كوچک··· 24
حقیقت احاطه خداوند به همه چیز··· 26
فضیلت تلاوت سوره «شورى»··· 29
فهرست مطالب
موضوع صفحه
نزدیك است آسمان ها متلاشى شوند··· 34
آیا فرشتگان براى همه استغفار مى كنند ؟··· 37
ایمان و عمل اجبارى ارزش معنوى ندارد··· 38
قیامى از « اُمُّ الْقُرى »··· 40
ولىّ مطلق خدا است··· 47
چند يادآورى درباره روزى بخشى خداوند··· 53
آیین تو عصاره آیین همه انبیاست··· 58
دستورات پنج گانه براى تحقق عدالت··· 67
فهرست مطالب
موضوع صفحه
شتاب نکنید قیامت مى آید··· 70
مزرعه دنیا و آخرت··· 73
مودّت اهل بیت پاداش رسالت است··· 80
روایاتى كه در تفسیر آیه مَوَدَّةَ فِى الْقُرْبى آمده است··· 84
خدا توبه بندگان را مى پذیرد··· 89
مرفهین طغیانگر··· 91
ستارگان آسمان داراى موجودات زنده اند··· 98
مصائبى كه دامان ما رامى گیرد··· 100
فهرست مطالب
موضوع صفحه
مصائب شما دستاورد خودتان است··· 107
رفع يك اشتباه بزرگ در ارتباط با بحث مصیبت ها··· 109
وزش بادهاى منظم و حرکت كشتى ها از آیات خدا است··· 111
برنامه هاى عملى هفت گانه براى جامعه سالم··· 120
اهل ایمان تسلیم ظلم نمى شوند··· 129
یارى طلبیدن عیب نیست ، ظلم كردن عیب است··· 134
آیا راه بازگشتى وجود دارد؟··· 137
فرزندان همه هدایاى خدا هستند··· 144
فهرست مطالب
موضوع صفحه
طرق ارتباط پیامبران با خداوند··· 147
وحى درلغت و قرآن و سنت··· 151
حق كلام درباره وحى··· 155
منطق منکران وحى··· 159
ایراد همیشگى و پاسخ همیشگى در مورد وحى··· 160
چند حدیث پیرامون مسأله وحى··· 161
قرآن روحى است از جانب خدا··· 165
پیامبر اسلام قبل از نبوت چه آئینى داشت ؟··· 170
فهرست مطالب
موضوع صفحه
پاسخ به يك سؤال در مورد ایمان پیامبر صلى الله علیه و آله قبل از نبوت··· 172
فضیلت تلاوت سوره « زخرف »··· 174
گناه شما ، مانع رحمت ما نیست··· 179
پنج نمونه از نعمت هاى خدا كه بخشى از دلایل توحید مى باشند··· 184
یاد خدا به هنگام بهره گیرى از نعمت ها··· 190
چگونه ملائکه را دختران خدا مى خوانید ؟!··· 192
مشرکین دلیلى جز تقلید از نیاکان جاهل ندارند··· 200
سرانجام كار مقلدین مغرض چشم و گوش بسته··· 204
فهرست مطالب
موضوع صفحه
توحید سخن جاویدان انبیاء··· 205
چرا قرآن بر يکى از ثروتمندان نازل نشده است؟··· 209
پاسخ به دو سؤال مهم در مورد رزق و معیشت··· 212
قصرهاى باشکوه با سقف هاى نقره اى ( ارزش هاى دروغین )··· 217
نظام ارزشى و اصلاحات از دیدگاه اسلام··· 219
ثروت و امکانات مادى ، وسیله است نه هدف··· 221
همنشین شیاطین··· 223
فرعونیان مغرور و پیمان شکن··· 231
فهرست مطالب
موضوع صفحه
اگر موسى (علیه السلام)پیامبر است ، چرا دستبند طلا ندارد ؟··· 240
" استخفاف عقول" ، برنامه همیشگى سران گمراهى··· 242
کدام معبودان در دوزخند ؟··· 246
آن ها كه درباره مسیح غلو كردند ، ظالم و اهل عذابند··· 253
در انتظار چه هستید ؟ جز عذاب آخرت ؟··· 257
دربهشت، آن چه دل بخواهد و چشم از دیدنش لذت برد ، نصیب بهشتیان مى شود··· 263
در قیامت مجرمین كافر براى فرار از عذاب ، آرزوى مرگ مى كنند··· 269
پاسخ به سؤال··· 278
فهرست مطالب
موضوع صفحه
چه كسى قادر برشفاعت است؟··· 280
فضیلت تلاوت سوره «دخان»··· 285
نزول قرآن در شبى پر برکت··· 287
نزول دفعى و نزول تدریجى قرآن··· 289
رابطه قرآن با شب قدر و حیات مادى و معنوى··· 292
منظور از « دخان مبین » چیست ؟··· 302
اگر ایمان نمى آورید ، لااقل مانع دیگران نشوید··· 308
کاخ ها و باغ ها و گنج ها را گذاشتند و رفتند··· 313
فهرست مطالب
موضوع صفحه
بنى اسرائیل در بوته آزمایش··· 321
عقیده مشرکان درباره معاد··· 323
آن ها بهترند يا قوم « تُبَّع »؟··· 326
اثبات معاد از طریق "حکمت آفرینش این جهان"··· 329
کیفرهاى جسمانى و روحانى··· 339
پرهیزکاران و انواع نعمت هاى هفتگانه بهشتى··· 340
مرگ نخستین چیست ؟··· 345
فضیلت تلاوت سوره «جاثیه»··· 352
فهرست مطالب
موضوع صفحه
واى بر هر دروغگوى گنهکار··· 362
همه از بهر تو سرگشته و فرمان بردار··· 369
روش اخلاقى قرآن در برخورد با كفار و گمراهان··· 371
اطاعت و عصیان ما براى خدا چه سود و زیانى دارد ؟··· 373
مواهب شش گانه اى كه خدا به بنى اسرائیل عطا كرد ولى ...··· 374
حیات و مرگ مؤمنان و كافران يکسان نیست··· 382
بحثى پیرامون هواى نفس··· 388
عقاید دهریین··· 391
در دادگاه عدل قیامت ، همه به زانودرمى آیند··· 401