تفسیر جوان برگرفته از تفسیر نمونه جلد 24

ghaemiyeh.com

مشخصات کتاب

سرشناسه:بیستونی، محمد، 1337 -

عنوان قراردادی:تفسیر نمونه .برگزیده

عنوان و نام پدیدآور:تفسیر جوان (برگرفته از تفسیر نمونه)= A new narration of Holy Qur'an for young youth/ به اهتمام محمد بیستونی؛ با نظارت مکارم شیرازی.

مشخصات نشر: تهران: بیان جوان، 1385 -

مشخصات ظاهری:30 ج.؛ 14×5/10 س م.

تفسیرجوان (برگرفته از تفسیرنمونه) A new narration of =

Holy Quran for young youth// به اهتمام محمدبیستونى؛ بانظارت مکارم شیرازى.

تهران: بیان جوان، 1385- 30 ج.؛14×5/10 س م.

شابك دوره اى : ISBN 964-8399-71-9

(ج. 2) : ISBN 964-8399-19-0 فاپا.

ج.2-4،6-8،10،12-11،14،19،21،24-26(چاپ اول:1385).

ج. 1 - 30 (چاپ دوم: 1392) (فیپا).

کتابنامه. تفسیر نمونه. تفاسیر شیعه قرن 14

مکارم شیرازى،ناصر،1305 -. تفسیر نمونه. برگزیده

1385 73ت95ب/98BP 179/297

کتابخانه ملى ایران 35848-83م

وضعیت فهرست نویسی:فاپا

یادداشت:ج. 2-4، 6-8، 12،10- 11، 14، 19، 21، 24 - 26 (چاپ اول: 1385).

یادداشت:ج.1 - 30 (چاپ دوم: 1391) (فیپا).

یادداشت:کتابنامه.

عنوان دیگر:تفسیر نمونه.

موضوع:تفاسیر شیعه -- قرن 14

شناسه افزوده:مکارم شیرازی، ناصر، 1305 - . تفسیر نمونه. برگزیده

رده بندی کنگره:BP98/ب 95ت 73 1385

رده بندی دیویی:297/179

شماره کتابشناسی ملی:م 83-35848

ویراستار دیجیتالی:محمد منصوری

عنوان: تفسیر جوان (برگرفته از تفسیر نمونه)

مؤلف: دکتر محمد بیستونى ویراستارى و تایپ و صفحه آرایى: سهیلا شاکرى، فاطمه سرزهى

گروه تحقیق: صفورا بیستونى، زهرا بیستونى، آسیه بیستونى

امور فنى و رایانه: محمد على بیستونى شمارگان: 3000 نسخه

نوبت و تاریخ چاپ: دوم ، سال 1392 شابك دوره اى: ISBN 964 - 8399 - 71 - 9

ناشر: انتشارات بیان جوان شا بک: (ج. 2):ISBN 964 - 8399 - 19 - 0

هرگونه نسخه بردارى و چاپ از این كتاب، با اخذ مجوز كتبى از مؤسسه قرآنى تفسیر جوان بلامانع است.

نشانى: تهران - خیابان پاسداران - بین گلستان هشتم و نهم - روبروى پمپ بنزین - شماره 451 - طبقه اول - واحد 4

تلفکس: 22589626 E_mail :info@tafsirejavan.com

جدید

با نظارت: حضرت آیة اللّه مکارم شیرازى

تفسیر جوان

(برگرفته از تفسیر نمونه )

YOUTH INTERPRETATION OF QURAN

جلد 24

(جزء بیست و چهارم قرآن)

Volum 24

دکترمحمد بیستونى

اشاره

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ

اَلاِهْداءِ

اِلى سَيِّدِنا وَ نَبِيِّنا مُحَمَّدٍ

رَسُولِ اللّهِ وَ خاتَمِ النَّبِيّينَ وَ اِلى مَوْلانا

وَ مَوْلَى الْمُوَحِّدینَ عَلِىٍّ اَمیرِ الْمُؤْمِنینَ وَ اِلى بِضْعَةِ

الْمُصْطَفى وَ بَهْجَةِ قَلْبِهِ سَيِّدَةِ نِساءِ الْعالَمینَ وَ اِلى سَيِّدَىْ

شَبابِ اَهْلِ الْجَنَّةِ، السِبْطَيْنِ، الْحَسَنِ وَ الْحُسَيْنِ وَ اِلَى الاَئِمَّةِ التِّسْعَةِ

الْمَعْصُومینَ الْمُكَرَّمینَ مِنْ وُلْدِ الْحُسَيْنِ لاسِيَّما بَقِيَّةِ اللّهِ فِى الاَرَضینَ وَ وارِثِ عُلُومِ

الاَنْبِياءِ وَ الْمُرْسَلینَ، الْمُعَدِّ لِقَطْعِ دابِرِالظَّلَمَةِ وَ الْمُدَّخِرِ لاِحْياءِ الْفَرائِضِ وَ مَعالِمِ الدّينِ ،

الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صاحِبِ الْعَصْرِ وَ الزَّمانِ عَجَّلَ اللّهُ تَعالى فَرَجَهُ الشَّریفَ فَيا مُعِزَّ

الاَوْلِياءَوَيامُذِلَ الاَعْداءِاَيُّهَاالسَّبَبُ الْمُتَّصِلُ بَيْنَ الاَرْضِ وَالسَّماءِقَدْمَسَّنا

وَ اَهْلَنَا الضُّرَّ فى غَيْبَتِكَ وَ فِراقِكَ وَ جِئْنا بِبِضاعَةٍ مُزْجاةٍ

مِنْ وِلائِكَ وَ مَحَبَّتِكَ فَاَوْفِ لَنَا الْكَيْلَ مِنْ مَنِّكَ وَ

فَضْلِكَ وَ تَصَدَّقْ عَلَيْنا بِنَظْرَةِ رَحْمَةٍ مِنْكَ

اِنّا نَریكَ مِنَ الْمُحْسِنینَ

متن تأییدیه مرجع عالیقدر حضرت «آیة اللّه العظمى مکارم شیرازى»

متن تأییدیه مرجع عالیقدر حضرت «آیة اللّه العظمى مکارم شیرازى» در

مورد كتاب «تفسیر جوان» (منبع مطالعاتى و

تحقیقاتى اصلى «روش انس با قرآن»)

بسم اللّه الرّحمن الرّحیم

قرآن مجیدبالاترین سند افتخار مامسلمانان است و تاکسى با قرآن آشنا نشود ، پى به عظمت آن نخواهد برد و هر قدر آشنایى ما با ا ين كتاب بزرگ آسمانى افزون گردد ، به درجه اهمیت و عظمت آن بهتر پى مى بریم ، مخصوصاً براى حل مشکلات مسلمین در دنیاى امروز ، بهترین راه گشا قرآن است .

به همین دلیل شایسته است نسل جوان برومندما روزبه روز با این كتاب آسمانى آشناتر گردد ، نه فقط به «خواندن» و «قرائت» و «حفظ» آن ، بلکه به «محتوا و معناى

قرآن» ، به يقین قرآن مجید مى تواند صفا و روشنى ویژه اى به تمام زندگى آنان بدهد و از آنان افرادى باایمان ، شایسته ، قوى ، شجاع و طرفدار حق بسازد .

از آنجا كه تفسیر نمونه بحمداللّه در میان تمام قشرها نفوذ يافته و تحولى در محیط ما ایجاد كرده است ، جناب آقاى «دکتر محمد بیستونى» كه فردى باذوق و علاقمند به مسائل اسلامى و مسائل جوانان است . ابتکارى به خرج داده و تفسیر نمونه را به صورت فشرده و خلاصه با «سبکى تازه» كه به آسانى قابل استفاده براى همه جوانان باشد ، درآورده و به گونه اى كه هم اکنون ملاحظه مى كنید ، در اختیار آنان گذارده است . خداوند این خدمت را از ایشان قبول كند و به همه جوانان عزیز توفیق استفاده از آن را مرحمت فرماید .

ناصر مکارم شیرازى

28/8/79

متن تائیدیه حضرت آیة اللّه مرتضى مقتدایى مدیر حوزۀ علمیه قم

متن تائیدیه حضرت آیة اللّه مرتضى مقتدایى مدیر حوزه علمیه قم

بِسْمِ اللّه ِ الرَّحْمنِ الرَّحیم

توفیق نصیب گردید از مؤسسه قرآنى تفسیر جوان بازدید داشته باشم و مواجه شدم با يك باغستان گسترده پرگل و متنوع كه به طور يقین از معجزات قرآن است كه این ابتکارات و روش هاى نو و جالب را به ذهن يك نفر كه باید مورد عنایت ویژه قرار گرفته باشد القاء نماید تا بتواند در سطح گسترده كودکان و جوانان و نوجوانان و غیرهم را با قرآن مجید مأنوس به طورى كه مفاهیم بلند و باارزش قرآن در وجود آنها نقش بسته و روش آنها را الهى و

قرآنى نماید و آن برادر بزرگوار جناب آقاى دکتر محمد بیستونى است كه این توفیق نصیب ایشان گردیده و ذخیره عظیم و باقیات الصالحات جارى براى آخرت ایشان هست. به امید این كه همه اقدامات با خلوص قرین و مورد توجه ویژه حضرت بقیت اللّه الاعظم ارواحنا فداه باشد.

مرتضى مقتدایى

به تاریخ يوم شنبه پنجم ماه مبارك رمضان المبارك 1427

ویژگى ها و مزایاى كتاب " تفسیر جوان"

1 - درج قول برتر و حذف اقوال متعدد در بیان تفسیر آیات.

2 - حفظ اصالت مطالب و مفاهیم ارائه شده در اصل تفسیر .

3 - خلاصه نمودن جملات طولانى در قالب عبارات كوتاه تر و ساده تر .

4 - اِعراب گذارى آیات و روایات به منظور سهولت حفظ كردن آنها .

5 - استفاده از سه خط تحریرى براى آیات ، ترجمه و تفسیر ، به منظور مطالعه روان آنها.

6 - درج ترجمه روان و تفسیر هر آیه به صورت مستقل، به جز در آیاتى كه با هم ارتباط تنگاتنگ دارند.

7 - تیترگذارى و تدوین مطالب كتاب به سبك كتاب هاى آموزشى به منظور تدریس آسان در جلسات تفسیر قرآن .

8 - انتشار در قطع كوچك به منظور استفاده از اوقات فراغت روزانه و سهولت قرار گرفتن در جیب.

9 - قیمت ارزان كتاب به منظور خرید همگان خصوصا جوانان عزیز و اُنس بیشتر جامعه با قرآن كریم .

محمد بیستونى

تهران - تابستان 1387

ادامۀ سورۀ زمر

اشاره

32 فَمَنْ اَظْلَمُ مِمَّنْ كَذَبَ عَلَى اللّهِ وَ كَذَّبَ بِالصِّدْقِ اِذْجاءَهُ اَلَيْسَ فى جَهَنَّمَ مَثْوًى لِلْكافِرینَ

ستمکارتراز كسى كه بر خدا دروغ ببندد و سخن صدق راکه به سراغ او آمده ، تکذیب كند ، چه كسى است ؟ آیا در جهنم جایگاه كافران نیست ؟

« مَثْوى » از ماده « ثَواء » به معنى اقامت توأم با استمرار است ، بنابراین « مَثْوى » در این جا به معنى جایگاه همیشگى و دائمى است .

افراد بى ایمان و مشرك بسیار دروغ بر خدا مى بستند ، گاه فرشتگان را دختران او مى خواندند ، گاه عیسى را پسر او مى گفتند ، گاه بت ها را شفیعان درگاه او مى دانستند و گاه احکام دروغینى در زمینه حلال و حرام جعل مى كردند و به او نسبت مى دادند و مانند این ها.

و اما سخن صدقى كه به سراغ آن ها آمد و تکذیب كردند ، همان وحى آسمانى قرآن مجید بود .

33 وَ الَّذى جاءَ بِالصِّدْقِ وَ صَدَّقَ بِهِ اوُلئِكَ هُمُ الْمُتَّقُونَ

اما كسى كه سخن صدق بیاورد و كسى كه آن را تصدیق كند ، آن ها پرهیزکارانند .

« اَلَّذى جاءَ بِالصِّدْقِ » منحصر به پیام آوران وحى نیست ، بلکه تمام كسانى را كه مبلّغ مکتب آن ها و مروّج سخنان حق و صدق بوده اند ، در این صف قرار دارند و در این صورت هیچ مانعى ندارد كه هردو جمله بر يك گروه منطبق شود ( همان گونه كه ظاهر تعبیر آیه است ، چرا كه « وَ الَّذى » تنها يك بار ذکر شده است ) .

به این ترتیب سخن از كسانى است كه هم آورنده صدقند و هم عمل كننده به آن ، سخن از آن ها است كه مکتب وحى و سخن حق پروردگار را در عالَم نشر داده و خود به آن مؤمن هستند و عمل مى كنند ، اعم از پیامبران و امامان معصوم علیهم السلام و تبیین كنندگان مکتب آن ها .

جالب این كه به جاى « وَحْى » ، تعبیر به « صِدْق » مى كند ، اشاره به این كه تنها سخنى كه هیچ گونه احتمال دروغ و خلاف در آن نیست ، سخنى است كه از طریق وحى از ناحیه پروردگار نازل مى گردد و تقوا و پرهیزکارى تنها در سایه تعلیمات مکتب انبیاء و

تصدیق آن در درون جان ها شکوفا مى شود .

نخستین صدّيق كه بود ؟

بسیارى از مفسران اسلام اعم از شیعه و اهل سنّت این روایت را در تفسیر آیه « وَ الَّذى جاءَ بِالصِّدْقِ وَ صَدَّقَ بِهِ » نقل كرده اند كه منظور از « اَلَّذى جاءَ بِالصِّدْقِ » پیامبر اسلام صلى الله علیه و آله و منظور از « صَدَّقَ بِهِ » على (علیه السلام) مى باشد .

مفسّر بزرگ اسلام طبرسى در « مجمع البیان » و ابوالفتوح رازى در تفسیر « روح الجنان » آن را از ائمه اهل بیت نقل كرده اند .

اما جمعى از علما و مفسران اهل سنت آن را از « ابوهریره » از پیغمبر گرامى اسلام صلى الله علیه و آله

یا از طرق دیگر روایت كرده اند ، از جمله ؛

« علامه ابن مغازلى » در « مناقب » ، « علامه گنجى » در « كفایة الطالب » ، « قرطبى » در

تفسیرمعروفش، «علامه سیوطى» در «درالمنثور» و همچنین «آلوسى» در «روح المعانى».(1)

34 لَهُمْ ما يَشاءوُنَ عِنْدَ رَبِّهِمْ ذلِكَ جَزاءُ الْمُحْسِنینَ

آن چه بخواهند، نزد پروردگارشان براى آن ها موجوداست و این است جزاى نیکوکاران.

گستردگى مفهوم این آیه به قدرى است كه تمام مواهب معنوى و نعمت هاى مادى را شامل مى شود ، آن چه در تصور و وهم ما بگنجد يا نگنجد ؟

تعبیر « عِنْدَ رَبِّهِمْ » ( نزد پروردگارشان ) بیان نهایت لطف الهى درباره آن ها است ، گویى كه همیشه میهمان او هستند و هرچه بخواهند نزد او دارند .

تعبیر « ذلِكَ جَزاءُ الْمُحْسِنینَ » ( این است پاداش نیکوکاران ) و به اصطلاح استفاده از اسم ظاهر به جاى ضمیر اشاره به این است كه علت اصلى این پاداش ها همان احسان و نیکوکارى آن ها است . .


1) براى آگاهى بیشتر به « احقاق الحق » ، جلد 3 ، صفحه 177 مراجعه شود .

35 لِيُكَفِّرَ اللّهُ عَنْهُمْ اَسْوَءَ الَّذى عَمِلُوا وَ يَجْزِيَهُمْ اَجْرَهُمْ بِاَحْسَنِ الَّذى كانُوا يَعْمَلُونَ

تا خداوند بدترین اعمالى را كه انجام داده اند ، بیامرزد و آن ها را به بهترین اعمالى كه انجام مى دادند ، پاداش دهد .

چه تعبیر جالبى ، از يك سو این تقاضا را دارند كه بدترین اعمالشان در سایه لطف الهى پوشانده شود و با آب توبه این لکه ها از دامانشان پاك گردد و از سوى دیگر تقاضایشان این است كه خداوند بهترین اعمالشان را معیار پاداش قرار دهد و همه اعمال آن ها را به حساب آن بپذیرد .

و خداوند نیز با تعبیرى كه در این آیات بیان فرموده ، درخواست آنان را پذیرفته است ، بدترین را مى بخشد و بهترین را معیارپاداش قرارمى دهد .

بدیهى است هنگامى كه لغزش هاى بزرگ تر مشمول عفو الهى گردد ، بقیه به طریق اولى مشمول خواهد بود ، عمده این است كه نگرانى انسان بیشتر از لغزش هاى بزرگ

است و به همین جهت مؤمنان بیشتر در فکر آن هستند .

ذکر « غفران و آمرزش » قبل از پاداش ، به خاطر آن است كه نخست باید شستشویى كنند و پاك شوند و آن گاه بر بساط قرب خدا قدم نهند ، نخست باید از عذاب الهى آسوده خاطر گردند تا نعمت هاى بهشتى بر آن ها گوارا شود .

36 اَلَيْسَ اللّهُ بِكافٍ عَبْدَهُ وَ يُخَوِّفُونَكَ بِالَّذینَ مِنْ دوُنِهِ وَ مَنْ يُضْلِلِ اللّهُ فَمالَهُ مِنْ هادٍ

آیاخداوند براى (نجات و حفظ) بنده اش كافى نیست؟ اماآن ها تو را از غیر او مى ترسانند و هرکس را خداوند گمراه كند،هیچ هدایت كننده اى ندارد .

« خدا » كافى است

خداوندى كه قدرتش برتر از همه قدرت ها است و از نیازها و مشکلات بندگانش به خوبى آگاه است و نسبت به آن ها نهایت لطف و مرحمت را دارد ، چگونه ممکن است بندگان باایمانش را در برابر طوفان حوادث و موج عداوت دشمنان تنها بگذارد .

این آیه نویدى است براى همه پویندگان راه حق و مؤمنان راستین مخصوصاً در محیط هایى كه در اقليّت قرار دارند و از هرسو مورد تهدیدند .

این آیه به آن ها دلگرمى و ثبات قدم مى بخشد ، روح آن ها را سرشار از نشاط و گام هایشان را استوار مى سازد و اثرات روانى زیانبار تهدیدهاى دشمنان را خنثى مى كند ، آرى هنگامى كه خدا با ما است ، از غیر او وحشتى نداریم ، و اگر از او بیگانه و جدا شویم ، همه چیز براى ما وحشتناك است .

37 وَ مَنْ يَهْدِ اللّهُ فَمالَهُ مِنْ مُضِلٍّ اَلَيْسَ اللّهُ بِعَزیزٍ ذِى انْتِقامٍ

و هرکس را خدا هدایت كند ، هیچ گمراه كننده اى نخواهد داشت ، آیا خداوند قادر و صاحب انتقام نیست ؟

بدیهى است نه آن ضلالت بى دلیل است و نه این هدایت بى حساب ، بلکه هریك تداومى است بر خواست خود انسان و تلاش او ، آن كس كه در طریق گمراهى قدم مى گذارد و با تمام توان براى خاموش كردن نور حق تلاش مى كند ، هیچ فرصتى را براى اغفال

دیگران از دست نمى دهد و سر تا پا غرق گناه و عصیان است ، بدیهى است خداوند او را گمراه مى سازد ، نه تنها توفیقش را از او برمى گیرد ، بلکه نیروى درك و تشخیص او را از كار مى اندازد ، بر دل او مُهر مى نهد و بر چشمانش پرده مى افکند كه این نتیجه اعمالى است كه انجام مى دهد .

اما كسانى كه با خلوص نیت ، قصد « سِير الى اللّه » را دارند و اسباب آن را فراهم ساخته و گام هاى نخستین را برداشته اند ، نور هدایت الهى به كمکشان مى شتابد و فرشتگان حق به يارى آن ها مى آیند ، وسوسه هاى شیاطین را از قلوبشان مى زدایند ، اراده آن ها را نیرومند و گام هایشان را استوار مى دارند و در لغزشگاه ها دست لطف الهى زیر بازوى آن ها را مى گیرد .

این ها مسائلى است كه آیات فراوانى از قرآن مجید شاهد و گواه آن است و چه بى خبرند كسانى كه رابطه این گونه آیات را از آیات دیگر قرآن بریده و آن را گواه بر

مکتب جبر گرفته اند ، گویى نمى دانند كه آیات قرآن يکدیگر را تفسیر مى كنند .

بلکه در ذیل همین آیه ، شاهد گویایى بر این معنى است ، چراکه مى فرماید :

« آیا خداوند قادر و صاحب انتقام نیست » ؟ ( اَلَيْسَ اللّهُ بِعَزیزٍ ذِى انْتِقامٍ ) .

مى دانیم انتقام ازناحیه خداوند به معنى مجازات دربرابراعمال خلافى است كه انجام شده، این نشان مى دهدکه اضلال او جنبه مجازات دارد و عکس العمل اعمال خودانسان هااست و طبعا هدایت او نیزجنبه پاداش و عکس العمل اعمال خالص و پاك و مجاهده در طریق « اللّه » دارد .

38 وَ لَئِنْ سَأَلْتَهُمْ مَنْ خَلَقَ السَّمواتِ وَالاَْرْضَ لَيَقُولُنَّ اللّهُ قُلْ اَفَرَاَيْتُمْ ما تَدْعُونَ مِنْ دوُنِ اللّهِ اِنْ اَرادَنِىَ اللّهُ بِضُرٍّ هَلْ هُنَّ كاشِفاتُ ضُرِّهِ اَوْ اَرادَنى بِرَحْمَةٍ هَلْ هُنَّ مُمْسِكاتُ رَحْمَتِهِ قُلْ حَسْبِىَ اللّهُ عَلَيْهِ يَتَوَكَّلُ الْمُتَوَكِّلُونَ

و اگراز آن ها بپرسى چه كسى آسمان ها و زمین را آفریده ؟حتما مى گویند : خدا ،بگو:

آیا هیچ درباره معبودانى كه غیرازخدا مى خوانید، اندیشه مى كنیدکه اگر خدا زیانى براى من بخواهد ، آیا آن ها مى توانند آن را برطرف سازند ؟ و يااگر رحمتى براى من اراده كند، آیا آن ها توانایى دارند جلوى رحمت او را بگیرند ؟ بگو : خدا مرا كافى است و همه متوکلان باید بر او توکل كنند .

آیا معبودان شما توانایى بر حل مشکلى دارند ؟

هیچ وجدان و خردى نمى پذیرد كه این عالَم وسیع و پهناور با آن همه عظمت ، مخلوق موجودى زمینى باشد ، تا چه رسد به بت هاى بى روح و فاقد عقل و شعور ، و به این ترتیب قرآن آن ها را به داورى عقل و حکم وجدان و فطرت مى برد تا نخستین پایه توحید را كه مسأله خالقیت آسمان و زمین است، درقلوب آن ها محکم كند .

در مرحله بعد سخن از مسأله سود و زیان و تأثیر در منافع و مضارّ انسان به میان مى آورد تا ثابت كند بت ها هیچ نقشى در این زمینه ندارند .

اکنون كه نه « خالقیت » از آنِ آن ها است و نه « قدرت بر سود و زیانى » دارند ، پرستش آن ها چه معنى دارد ؟ چرا مبدأ جهان آفرینش و مالك هر سود و زیان را رها كنید و دست به دامن این موجودات بى خاصیت و بى شعور بزنید ؟ حتى اگر معبودان شعورى داشته باشند ، همچون جن و فرشتگان كه از سوى جمعى از بت پرستان مورد پرستش واقع شده اند ، باز هم نه خالقند و نه مالك سود و زیان .

لذا این جا به عنوان يك نتیجه گیرى كلى و نهایى مى فرماید : « بگو : خدا براى من كافى است و متوکلان باید همه بر او توکل كنند » ( قُلْ حَسْبِىَ اللّهُ عَلَيْهِ يَتَوَكَّلُ الْمُتَوَكِّلُونَ ) .

39 قُلْ يا قَوْمِ اعْمَلُوا عَلى مَكانَتِكُمْ اِنّى عامِلٌ فَسَوْفَ تَعْلَمُونَ

بگو: اى قوم من ! شما هرچه در توان دارید ، انجام دهید ، من نیزبه وظیفۀ خود عمل مى كنم ، اما به زودى خواهید دانست ...

در این آیه آن هایى را كه در برابر منطق عقل و وجدان تسلیم نیستند ، با يك تهدید الهى و مؤثر مخاطب مى سازد .

40 مَنْ يَأْتیهِ عَذابٌ يُخْزیهِ وَ يَحِلُّ عَلَيْهِ عَذابٌ مُقیمٌ

چه كسى عذاب خوارکننده دنیا به سراغش مى آید و ( سپس ) عذاب جاویدان ( آخرت ) بر او وارد مى گردد .

و به این ترتیب آخرین سخن را به آن ها مى گوید كه يا تسلیم منطق عقل و خرد شوید و به نداى وجدان گوش فرا دهید و يا در انتظار دو عذاب دردناك باشید ؛ عذابى در دنیا كه

باعث خوارى و رسوایى است و عذابى در آخرت كه جاودانى و همیشگى است و این ها همان عذاب هایى است كه با دست خود فراهم كرده اید و آتشى است كه هیزم آن را خودتان جمع كرده و افروخته اید .

41 اِنّا اَنْزَلْنا عَلَيْكَ الْكِتابَ لِلنّاسِ بِالْحَقِّ فَمَنِ اهْتَدىفَلِنَفْسِهِ وَ مَنْ ضَلَّ فَاِنَّما يَضِلُّ عَلَيْها وَ ما اَنْتَ عَلَيْهِمْ بِوَكیلٍ

ما این كتاب آسمانى را براى مردم به حق بر تو نازل كردیم ،هرکس هدایت را پذیرد ، به نفع خودِ او است ، و هرکس گمراهى را برگزیند ، تنها به زیان خودِ او خواهد بود و تو مأمور اجبار آن ها به هدایت نیستى .

این سخن كه هرکس راه حق را پیش گیرد ، سودش عاید خود او مى شود و هرکس در بیراهه گام نهد ، زیانش دامن خود او را مى گیرد ، كرارا در ایات قرآن آمده است و تأکیدى است بر این واقعیت كه نه خدا نیازى به ایمان بندگان و وحشتى از كفر آن ها دارد و نه پیامبر او ، او این برنامه را تنظیم نکرده تا سودى كند ، « بلکه تا بر بندگانش جودى كند » .

تعبیر « وَ ما اَنْتَ عَلَيْهِمْ بِوَكیلٍ » ( با توجه به این كه "وَكیل" در این جا به معنى كسى است كه موظف بر ایمان آوردن گمراهان باشد ) كرارا در آیات قرآن با همین عبارت يا شبیه به آن تکرار شده و بیانگر این حقیقت است كه پیغمبر صلى الله علیه و آله مسؤول ایمان مردم نیست ، اصولاً ایمان از طریق اجبار به دست نمى آید و او تنها موظف است كه در ابلاغ فرمان الهى به مردم لحظه اى كوتاهى و سستى نکند ، خواه پذیرا شوند يا رویگردان .

42 اَللّهُ يَتَوَفَّى الاَْنْفُسَ حینَ مَوْتِها وَ الَّتى لَمْ تَمُتْ فىمَنامِها فَيُمْسِكُ الَّتى قَضى عَلَيْهَاالْمَوْتَ وَيُرْسِلُ الاُْخْرى اِلىاَجَلٍ مُسَمًّى اِنَ فىذلِكَ لاَآیاتٍ لِقَوْمٍ يَتَفَكَّروُنَ

خداوند ارواح را به هنگام « مرگ » قبض مى كند و ارواحى راکه نمرده اند نیز به هنگام « خواب » مى گیرد ، سپس ارواح كسانى را كه فرمان مرگ آن ها را صادر كرده ، نگه مى دارد و ارواح دیگرى را ( كه باید زنده بمانند ) بازمى گرداند تا سرآمد معینى ، در این امر نشانه هاى روشنى است براى كسانى كه تفکر مى كنند .

خداوند ارواح را به هنگام مرگ و خواب مى گیرد

« تَوَفّى » به معنى قبض و دریافت كامل است و « اَنْفُس » در این جا به معنى ارواح است به قرینه « يَتَوَفّى » .

« مَنام » معنى مصدرى دارد و به معنى نوم ( خواب ) است .

به این ترتیب « خواب » ، برادر « مرگ » است و شکل ضعیفى از آن ، چراکه رابطه روح با جسم به هنگام خواب به حداقل مى رسد و بسیارى از پیوندهاى این دو قطع مى شود .

بعد مى افزاید : « ارواح كسانى را كه فرمان مرگ آن ها را صادر كرده ، نگه مى دارد ( به گونه اى كه هرگز از خواب بیدار نمى شوند ) و ارواح دیگرى را كه فرمان ادامه حیاتشان داده ، به بدن هایشان بازمى گرداند تا سرآمد معینى » ( فَيُمْسِكُ الَّتى قَضى عَلَيْهَا الْمَوْتَ وَ يُرْسِلُ الاُْخْرى اِلى اَجَلٍ مُسَمًّى ) .

از این آیه امور زیر به خوبى استفاده مى شود ؛

✓ 1 - انسان ترکیبى است از روح و جسم ، روح گوهرى است غیرمادى

که ارتباط آن با جسم ، مایه نور و حیات آن است .

✓ 2 - به هنگام مرگ ، خداوند این رابطه را قطع مى كند و روح را به عالم ارواح مى برد و به هنگام خواب نیز این روح را مى گیرد ، اما نه آن چنان كه رابطه به كلى قطع شود ، بنابراین روح نسبت به بدن داراى سه حالت است ؛ ارتباط تام ( حالت حیات و بیدارى ) ، ارتباط ناقص ( حالت خواب ) و قطع رابطه به طور كامل ( حالت مرگ ) .

✓ 3 - « خواب » چهره ضعیفى از « مرگ » است و « مرگ » نمونه كاملى از « خواب » .

✓ 4 - « خواب » از دلایل استقلال و اصالت روح است ، مخصوصاً هنگامى كه با « رؤیا » آن هم رؤیاهاى صادقه توأم باشد ، این معنى روشن تر مى شود .

✓ 5 - بعضى از ارواح هنگامى كه در عالَم خواب رابطه آن ها باجسم، ضعیف مى شود ، گاه به قطع كامل این ارتباط مى انجامد به طورى كه صاحبان آن ها هرگز بیدار نمى شوند و اما ارواح دیگر در حال خواب و بیدارى در نوسانند تا فرمان الهى فرا رسد .

✓ 6 - توجه به این حقیقت كه انسان همه شب به هنگام « خواب » در آستانه مرگ قرار

مى گیرد ، درس عبرتى است كه اگر در آن بیندیشد ، براى « بیدارى » او كافى است .

✓ 7 - تمام این امور به دست قدرت خداوند انجام مى گیرد و اگر در آیات دیگر سخن از قبض روح به دست « ملك الموت » و فرشتگان مرگ آمده ، به عنوان این است كه آن ها فرمانبران حق و مجریان اوامر او هستند و تضادى میان این دو وجود ندارد .

به هرحال این كه در پایان آیه مى فرماید : « در این موضوع نشانه هاى روشنى است براى كسانى كه اندیشه مى كنند » ، منظور نشانه هایى از قدرت خداوند و مسأله مبدأ و معاد و ضعف و ناتوانى انسان در برابر اراده او است .

« خواب » در روایات اسلامى

از روایاتى كه مفسران در ذیل آیات فوق ذکر كرده اند ، نیز به خوبى روشن مى شود كه خواب در اسلام به عنوان حرکت روح به سوى عالَم ارواح شمرده شده و بیدارى بازگشت روح به بدن و نوعى حیات مجدد است .

در حدیثى از امیرمؤمنان على (علیه السلام)مى خوانیم كه به يارانش چنین تعلیم مى داد :

« مسلمان نباید با حالت جنابت بخوابد و جز به طهارت وضو به بستر نرود ، هرگاه آب نیابد ، تیمم كند ، زیرا روح مؤمن به سوى خداوند متعال بالا مى رود ، او را مى پذیرد و به او برکت مى دهد ، هرگاه پایان عمرش فرا رسیده باشد ، او را در گنج هاى رحمتش قرار مى دهد و اگر فرانرسیده باشد، اورا با اُمنائش از فرشتگان به جسدش باز مى گرداند ».(1)

در حدیث دیگرى از امام باقر (علیه السلام)چنین مى خوانیم : « اِذا قُمْتَ بِاللَّيْلِ مِنْ مَنامِكَ فَقُلِ الْحَمْدُ لِلّهِ الَّذى رَدَّ عَلَىَّ روُحى لاَِحْمَدَهُ وَ اَعْبُدَهُ : هنگامى كه در شب از خواب برمى خیزى ، بگو حمد خدایى را كه روح مرا به من بازگرداند ، تا او را حمد و سپاس گویم و عبادت كنم » .(2)و در این زمینه حدیث بسیار است .

43 اَمِ اتَّخَذوُا مِنْ دوُنِ اللّهِ شُفَعاءَ قُلْ اَوَ لَوْ كانُوا لايَمْلِكُونَ شَيْئا وَ لا يَعْقِلُونَ

آیابرگرفتند جزخدا شفیعانى، بگو: اگرچه مالك چیزى نباشند و چیزى را درك نکنند.8.


1) « نورالثقلین »، جلد4، صفحه488.

2) « نورالثقلین »، جلد4، صفحه488.

مى دانیم كه يکى از بهانه هاى معروف بت پرستان در مورد پرستش بت ها این بود كه مى گفتند : « ما آن ها را به خاطر این مى پرستیم كه شفیعان ما نزد اللّه بوده باشند » چنان كه در آیه 3 این سوره خواندیم : « ما نَعْبُدُهُمْ اِلاّ لِيُقَرِّبُونا اِلَى اللّهِ زُلْفى » خواه از این جهت كه بت ها را تمثال ها و مظاهرى براى فرشتگان و ارواح مقدسه مى دانستند و يا براى این سنگ و چوب هاى بى جان ، قدرت مرموزى قائل بودند .

به هرحال از آن جا كه شفاعت اولاً فرع بر درك فهم و شعور است و ثانیا فرع بر قدرت و مالکیت ، در دنباله آیه در پاسخ آن ها چنین مى فرماید : « به آن ها بگو : آیا از آن ها شفاعت مى طلبید، هرچند مالك چیزى نباشند و حتى درك و شعورى نداشته نباشند » ؟ ( قُلْ اَوَ لَوْ كانُوا لا يَمْلِكُونَ شَيْئا وَ لا يَعْقِلُونَ ) .

اگرشفیعان خود رافرشتگان و ارواح مقدسه مى دانید ، آن ها از خود چیزى ندارند ، هرچه دارند، ازناحیه خدااست و اگرازبت هاى سنگى و چوبى شفاعت مى طلبید، آن هاعلاوه بر عدم مالکیت ، كمترین عقل و شعورى ندارند ، این بهانه ها را رها كنید و رو به سوى كسى آورید

که مالکیت و حاکمیت تمام عالَم هستى براى او است ، و تمام خطوط به او منتهى مى گردد .

44 قُلْ لِلّهِ الشَّفاعَةُ جَمیعا لَهُ مُلْكُ السَّمواتِ وَ الاَْرْضِ ثُمَّ اِلَيْهِ تُرْجَعُونَ

بگو : تمام شفاعت از آنِ خدا است ، زیرا حاکمیت آسمان هاو زمین آنِ او است و سپس همه به سوى او بازمى گردید .

به این ترتیب آن هارا به كلى خلع سلاح مى كند، زیرا توحیدى كه بر كلّ عالَم حاکم است ، مى گوید : شفاعت نیز جز به اذن پروردگار ممکن نیست : « مَنْ ذَا الَّذى يَشْفَعُ عِنْدَهُ اِلاّ بِاِذْنِهِ : چه كسى است كه نزد او جز به اذن و فرمان او شفاعت كند » ؟ ( 257 / بقره ).

یا به گفته بعضى از مفسران اساسا حقیقت شفاعت، همان توسل به اسماء حسناى خداوند است، توسل به رحمانیت و غفاریت و ستاریت او است ، بنابراین هرگونه شفاعتى سرانجام به ذات پاك او برمى گردد، بااین حال چگونه مى توان ازغیر او بدون اذن او شفاعت طلبید ؟(1).


1) « المیزان » ، جلد 17 ، صفحه 286 .

در مورد ارتباط جملۀ « ثُمَّ اِلَيْهِ تُرْجَعُونَ » ( سپس به سوى او بازمى گردید ) به ماقبل آن ، بیانات مختلفى به شرح زیر از سوى مفسران ارائه شده است ؛

✓ 1 - این جمله اشاره به آن است كه نه تنها شفاعت در این دنیا دراختیار خداوند است و نباید همچون مشرکان حل مشکلات و رفع مصائب را از غیر خدا طلب نمود ، بلکه در آخرت نیز شفاعت و نجات از آن او و از ناحیه او است .

✓ 2 - این جمله دلیل دومى است براى اختصاص شفاعت به خداوند ، زیرا در دلیل اول روى « مالکیت » خداوند تکیه شده و در این جا روى « بازگشت همه اشیاء به سوى او » .

45 وَ اِذا ذُكِرَ اللّهُ وَحْدَهُ اشْمَاَزَّتْ قُلُوبُ الَّذینَ لا يُؤْمِنُونَ بِالاْخِرَةِ وَ اِذا ذُكِرَ الَّذینَ مِنْ دوُنِهِ اِذا هُمْ يَسْتَبْشِروُنَ

هنگامى كه خداوند به يگانگى ياد مى شود، دل هاى كسانى كه به آخرت ایمان ندارند، مشمئز (و متنفر) مى گردد، اما هنگامى كه از معبودهاى دیگر ياد مى شود ، آن ها خوشحال مى شوند .

آن ها كه از نام خدا وحشت دارند

«اِشْمَاَزَّت» از ماده « اشمئزاز » به معنى گرفتگى و تنفر از چیزى است .

گاه انسان چنان به زشتى ها خومى گیرد و از پاکى ها و نیکى ها بیگانه مى شود كه از شنیدن نام حق ناراحت و از شنیدن باطل مسرور و شاد مى گردد ، در برابر خداوندى كه آفریننده عالَم هستى است ، سر تعظیم فرود نمى آورد ، اما در برابر قطعه سنگ و چوبى كه خود ساخته و يا انسان و موجوداتى همانند خود زانو مى زند و تعظیم مى كند .

شبیه این معنى در آیه 46 سوره اسراء نیز آمده است : « وَ اِذا ذَكَرْتَ رَبَّكَ فِى الْقُرْاآنِ وَحْدَهُ وَ لَّوْا عَلى اَدْبارِهِمْ نُفُورا : هنگامى كه پروردگارت را در قرآن به وحدانیت ياد مى كنى ، فرار مى كنند » .

نقطه مقابل آن ها مؤمنانى هستند كه از شنیدن نام خداوند يگانه چنان مجذوب نام مقدسش مى شوند كه حاضرند هرچه دارند ، نثار راه او كنند ، نام محبوب كامشان را شیرین و مشام جانشان را معطر و تمام قلبشان را روشن مى سازد ، نه تنها نام او كه نام هرچه ارتباط و پیوندى با او دارد ، براى آنان سرورآفرین است .

نباید پنداشت كه این صفت مخصوص مشرکان عصر پیامبر صلى الله علیه و آله بوده است ، در هر عصر و زمان منحرفان تاریك دلى هستند كه از شنیدن نام دشمنان خدا و مکتب هاى الحادى و پیروزى ستمگران خوشحال مى شوند ، اما نام نیکان و پاکان و برنامه ها و پیروزى هایشان براى آنان دردآور است ، لذا در بعضى از روایات این آیه به كسانى تفسیر شده كه از شنیدن فضایل اهل بیت پیامبر صلى الله علیه و آله يا پیروى از مکتبشان ناراحت مى شوند .(1)

46 قُلِ اللّهُمَّ فاطِرَالسَّمواتِ وَالاَْرْضِ عالِمَ الْغَيْبِ وَالشَّهادَةِ اَنْتَ تَحْكُمُ بَيْنَ عِبادِكَ فى ما كانُوا فیهِ يَخْتَلِفُونَ

بگو: خداوندا! اى آن كه آفریننده آسمان ها و زمین تویى و آگاه ازاسرار نهان و آشکار هستى ، تو در میان بندگانت در آن چه اختلاف داشتند ، داورى مى كنى .

آرى روز قیامت كه روز برچیده شدن همه اختلافات و روز بُروز حقایق مخفى است ، .


1) « نور الثقلین » ، جلد 4 ، صفحه 490 .

حاکم مطلق و فرمانروا تویى كه هم خالق همه چیز هستى و هم آگاه از اسرار آن ها ، آن جا است كه با داورى تو اختلافات پایان مى گیرد و این گمراهان لجوج به اشتباهات خود پى مى برند و آن جا است كه به فکر جبران مى افتند ، اما چه سود ؟

47 وَ لَوْ اَنَّ لِلَّذینَ ظَلَمُوا ما فِى الاَْرْضِ جَمیعا وَ مِثْلَهُ مَعَهُ لاَفْتَدَوْا بِهِ مِنْ سُوءِ الْعَذابِ يَوْمَ الْقِيامَةِ وَ بَدالَهُمْ مِنَ اللّهِ ما لَمْ يَكُونُوا يَحْتَسِبُونَ

اگر ستمکاران تمام آن چه را روى زمین است ، مالك باشندو همانند آن بر آن افزوده شود، حاضرند همه را فدا كنند تااز عذاب شدید روز قیامت رهایى يابند و ازسوى خدا براى آن ها امورى ظاهر مى شود كه هرگز گمان نمى كردند .

48 وَ بَدا لَهُمْ سَيِّئاتُ ما كَسَبُوا وَ حاقَ بِهِمْ ما كانُوا بِهِ يَسْتَهْزِؤُنَ

در آن روز اعمال بدى را كه انجام داده اند ، براى آن ها ظاهر مى شود و آن چه را استهزاء مى كردند ، بر آن ها واقع مى گردد .

« ظُلْم » در این جا معنى وسیعى دارد كه هم شرك را شامل مى شود و هم مظالم دیگر را .

در حقیقت چهار موضوع در ارتباط با مشرکان و ظالمان در این دو آیه بیان شده است ؛

نخست این كه هول و وحشت عذاب الهى در آن روز به قدرى زیاد است كه اگر دوچندان تمام ثروت و اموال روى زمین را در اختیار داشته باشند ، همه را مى دهند تا از عذاب رهایى يابند ، اما در آن جا معامله اى صورت نمى گیرد .

دیگر این كه انواعى از مجازات الهى كه هرگز به فکر آن ها خطور نمى كرد ، در برابر آنان ظاهر مى شود .

سوم این كه سيّئات اعمالشان در برابر آن ها حضور پیدا مى كند و تجسم مى يابد .

چهارم این كه آن چه را در مورد معاد شوخى مى پنداشتند ، به صورت واقعیت عینى مى بینند و تمام درهاى نجات به روى آن ها بسته مى شود .

باتوجه بهاین كه مى گوید: « سیئات اعمالشان آشکارمى شود » ، آیه فوق دلیل دیگرى خواهد بود بر مسأله تجسم اعمال ، زیرا لزومى ندارد كه كلمه مجازات و كیفر در تقدیر گرفته شود .

49 فَاِذا مَسَّ الاِْنْسانَ ضُرٌّ دَعانا ثُمَّ اِذا خَوَّلْناهُ نِعْمَةً مِنّاقالَ اِنَّما اوُتیتُهُ عَلى عِلْمٍ بَلْ هِىَ فِتْنَةٌ وَ لكِنَّ اَكْثَرَهُمْ لا يَعْلَمُونَ

هنگامى كه انسان را زیانى رسد ، ما را ( براى حل مشکلش )مى خواند، سپس هنگامى كه به او نعمتى دهیم، مى گوید: این نعمت را به خاطر كاردانى خودم به دست آوردم بلکه این وسیله آزمایش آن ها است ، ولى اکثرشان نمى دانند .

« خَوَّلَ » از ماده « تَخْویل » به معنى اعطا و بخشش و تفضل است و در ذیل آیه 8 همین سوره زمر ، شرح بیشترى درباره این لغت مطرح شده است .

ضمیر « اوُتیتُهُ » با این كه به نعمت بازمى گردد ، به صورت مذکر آمده ، چراکه منظور از آن « شى ءٌ من النعمة » يا « قِسْمٌ مِنَ النعمة » مى باشد .

این حقیقت بارها در آیات قرآن تکرار شده است كه خداوند حکیم گاه انسان را در تنگناى مشکلات قرار مى دهد و گاه در رفاه و آسایش و نعمت ، تا او را از این طریق بیازماید ، ارزش وجودى او را بالا ببرد و به این حقیقت كه همه چیز از

ناحیۀ او است ، آشنا سازد .

اصولاً شدائد زمینه ساز شکوفایى فطرت است ، همان گونه كه نعمت ها مقدمه معرفت مى باشد ( در این زمینه بحث دیگرى در جلد 16 تفسیر نمونه ، صفحه 343 ذیل آیه 65 عنکبوت ذکر شده است ) .

قابل توجه این كه در این آیه روى كلمه « اِنْسان » تکیه شده و او را به عنوان فراموشکار و مغرور معرفى كرده ، این اشاره به انسان هایى است كه تحت تربیت مکتب هاى الهى قرار نگرفته اند و مربى و راهنمایى نداشته اند ، شهواتشان آزاد بوده ، در میان هوس ها غوطه ور شده و به صورت گیاهانى خودرو بوده اند ، آرى آن ها هستند كه هرگاه گرفتار درد و رنجى شوند ، به سوى خدا مى آیند و هنگامى كه طوفان حوادث فرو مى نشیند و مشمول نعمت هایى مى گردند ، خدا را به دست فراموشى مى سپارند ( شرح بیشتر پیرامون این موضوع را تحت عنوان « انسان در قرآن كریم » در جلد 8 تفسیر نمونه صفحه 239 ذیل آیه 12 سوره يونس مطالعه فرمایید ) .

50 قَدْ قالَهَا الَّذینَ مِنْ قَبْلِهِمْ فَما اَغْنى عَنْهُمْ ما كانُوايَكْسِبُونَ

همین سخن را كسانى كه قبل از آن ها بودند ، گفتند ، ولى آن چه را به دست آوردند ، براى آن ها سودى نداشت .

آرى قارون هاى مغرور اموالشان را مولود لیاقت خودشان مى پنداشتند و مواهب الهى را بر خویش فراموش كرده بودند ، از مبدأ اصلى نعمت غافل شده و تنها چشم به اسباب ظاهرى دوخته بوده اند ، ولى تاریخ نشان مى دهد وقتى خداوند آن ها و گنج هایشان را به زمین فروبرد، كسى نبود كه به يارى آن ها برخیزد و اموال آن ها كمترین سودى به حالشان نداشت ، چنان كه قرآن مى گوید : « فَخَسَفْنا بِهِ وَ بِدارِهِ الاَْرْضَ فَما كانَ لَهُ مِنْ فِئَةٍ يَنْصُروُنَهُ مِنْ دوُنِ اللّهِ » ( 81 / قصص ) .

نه تنها قارون كه اقوامى همچون عاد و ثمود و قوم سبأ و مانند آن ها گرفتار همین سرنوشت شدند .

51 فَاَصابَهُمْ سَيِّئاتُ ماكَسَبُوا وَ الَّذینَ ظَلَمُوا مِنْ هؤُلاءِسَيُصیبُهُمْ سَيِّئاتُ ما

كَسَبُوا وَ ما هُمْ بِمُعْجِزینَ

سپس سیئات اعمالشان به آن ها رسید و ظالمان این گروه ( اهل مکه ) نیز به زودى گرفتار سیئات اعمالى كه انجام داده اند ، خواهند شد و هرگز نمى توانند از چنگال عذاب الهى بگریزند.

و هرکدام به نوعى از عذاب هاى الهى ؛ طوفان ، سیلاب ، زلزله و صیحه هاى آسمانى ، گرفتار شدند و از میان رفتند .

مى افزاید : این سرنوشت منحصر به آن ها نبود « این مشرکان و ظالمان مکه نیز به زودى گرفتار سیئات اعمالشان خواهند شد و هرگز نمى توانند از چنگال عذاب الهى بگریزند » ( وَ الَّذینَ ظَلَمُوا مِنْ هؤُلاءِ سَيُصیبُهُمْ سَيِّئاتُ ما كَسَبُوا وَ ما هُمْ بِمُعْجِزینَ ) .

بلکه از آن ها نیز فراتر رفته و همه ستمگران مغرور و بى خبر از خدا در تمام اعصار و قرون را شامل مى شود .

منظور از « سَيُصیبُهُمْ سَيِّئاتُ ما كَسَبُوا »به قرینه « فَاَصابَهُمْ سَيِّئاتُ ما كَسَبُوا » ( پیشینیان

آن ها گرفتار سیئات اعمالشان شدند ) ، عذاب دنیوى است .

52 اَوَ لَمْ يَعْلَمُوا اَنَّ اللّهَ يَبْسُطُ الرِّزْقَ لِمَنْ يَشاءُ وَ يَقْدِرُاِنَّ فى ذلِكَ لاَياتٍ لِقَوْمٍ يُؤْمِنُونَ

آیا آن ها ندانستند خداوند روزى را براى هرکس بخواهدگسترده يا تنگ مى سازد ؟ در این ، آیات و نشانه هایى است براى گروهى كه ایمان مى آورند .

چه بسیارند افراد شایسته اى كه در زندگى محروم و منزوى هستند و چه بسیار افراد ضعیف و ناتوانى كه از هر نظر متنعمند ، اگر پیروزى هاى مادى همگى در سایه تلاش و كوشش خودِ افراد و لیاقت هاى آن ها به دست مى آمد، نباید شاهد چنین صحنه هایى باشیم .

این خود نشانگر این مطلب است كه در پشت عالَم اسباب ، دست نیرومند دیگرى است كه آن را طبق برنامه حساب شده اى اداره مى كند .

درست است كه انسان باید در زندگى تلاش و كوشش كند ، درست است كه جهاد و كوشش ، كلید حل بسیارى از مشکلات است ، اما این اشتباه بزرگى است

که ما مُسَبِّبُ الاَْسْباب را فراموش كنیم و تنها چشم به اسباب بدوزیم و مؤثر واقعى را خودمان بدانیم .

یکى از اسرار ناکام ماندن جمعى از آگاهان لایق و كامیاب شدن جمعى از جاهلان بى كفایت همین است كه هشدارى براى همه مردم باشد تا در عالَم اسباب گم نشوند و تنها بر نیروى شخصى خود تکیه نکنند .

بنابراین در پایان آیه مى افزاید : « در این آیات نشانه هایى است براى گروهى كه ایمان مى آورند » ( اِنَّ فى ذلِكَ لاَياتٍ لِقَوْمٍ يُؤْمِنُونَ ).

نشانه هایى براى ذات پاك خدا همان گونه كه امیرمؤمنان (علیه السلام) فرمود : « عَرَفْتُ اللّهَ بِفَسْخِ الْعَزائِمِ وَ حَلِّ الْعُقُودِ وَ نَقْضِ الْهِمَمِ : من خدا را به وسیله برهم خوردن تصمیم ها ، گشوده شدن گره ها و درهم شکستن اراده ها شناختم » .(1).


1) « نهج البلاغه » ، كلمات قصار ، كلمه 250 .

و نشانه هایى است از ضعف و ناتوانى انسان تا خود را گم نکند و گرفتار غرور و خودبینى نگردد .

53 قُلْ ياعِبادِىَ الَّذینَ اَسْرَفُوا عَلى اَنْفُسِهِمْ لا تَقْنَطُوامِنْ رَحْمَةِ اللّهِ اِنَّ اللّهَ يَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمیعا اِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحیمُ

بگو : اى بندگان من كه بر خود اسراف و ستم كرده اید ، از رحمت خداوند نومید نشوید كه خدا همه گناهان را مى آمرزد ، زیرا او بسیار آمرزنده و مهربان است .

خداوند همه گناهان را مى آمرزد

دقت در تعبیرات این آیه نشان مى دهد كه از امیدبخش ترین آیات قرآن مجید نسبت به همه گنهکاران است ، شمول و گستردگى آن به حدى است كه طبق روایتى امیرمؤمنان على (علیه السلام) فرمود : « در تمام قرآن آیه اى وسیع تر از این آیه نیست » ( ما فِى الْقُرْاآنِ اآيَةٌ

اَوْسَعُ مِنْ يا عِبادِىَ الَّذینَ اَسْرَفُوا ... ) .(1)

دلیل آن نیز روشن است ، زیرا ؛

✓ 1 - تعبیر به « يا عِبادى » ( اى بندگان من ) آغازگر لطفى است از ناحیه پروردگار .

✓ 2 - تعبیر به « اِسْراف » به جاى « ظلم و گناه و جنایت » نیز لطف دیگرى است .

✓ 3 - تعبیر به « عَلى اَنْفُسِهِمْ » كه نشان مى دهد گناهان آدمى همه به خود او بازمى گردد ، نشانه دیگرى از محبت پروردگار است ، همان گونه كه يك پدر دلسوز به فرزند خویش مى گوید : « این همه بر خود ستم مکن » .

✓ 4 - تعبیر به « لا تَقْنَطُوا » ( مأیوس نشوید ) با توجه به این كه « قُنُوط » در اصل به معنى مأیوس شدن از خیر است ، به تنهایى دلیل بر این است كه گنهکاران نباید از " لطف الهى" نومید گردند . .


1) « مجمع البیان » ، « تفسیر قرطبى » و « تفسیر صافى » ، ذیل آیه مورد بحث .

✓ 5 - تعبیر به « مِنْ رَحْمَةِ اللّهِ » بعد از جمله « لا تَقْنَطُوا » تأکید بیشترى بر این خیر و محبت مى باشد .

✓ 6 - هنگامى كه به جمله « اِنَّ اللّهَ يَغْفِرُ الذُّنُوبَ » مى رسیم كه با حرف تأکید آغاز شده

و كلمه « اَلذُّنُوبَ » ( جمع با الف و لام ) همه گناهان را بدون استثناء دربرمى گیرد و دریاى رحمت موّاج مى شود .

✓ 7 - هنگامى كه « جَمیعا » به عنوان تأکید دیگرى بر آن افزوده مى شود ، امیدوارى به آخرین مرحله مى رسد .

✓ 8 - توصیف خداوند به « غَفُور » و « رَحیم » كه دو وصف از اوصاف امیدبخش پروردگار است ، در پایان آیه ، جایى براى كمترین يأس و نومیدى باقى نمى گذارد .

آرى به همین دلیل آیه فوق ، از گسترده ترین آیات قرآن است كه شمول آن هرگونه گناه را دربرمى گیرد و نیز به همین دلیل از امیدبخش ترین آیات قرآن مجید محسوب مى شود .

و به راستى از كسى كه دریاى لطفش بى كران و شعاع فیضش نامحدود است ،

جز این انتظارى نمى توان داشت .

از كسى كه « رحمتش بر غضبش پیشى گرفته » و بندگان رابراى رحمت آفریده ، نه براى خشم و عذاب ، غیر از این چشم داشتى نیست .

54 وَ اَنیبُوا اِلى رَبِّكُمْ وَ اَسْلِمُوا لَهُ مِنْ قَبْلِ اَنْ يَأْتِيَكُمُ الْعَذابُ ثُمَّ لا تُنْصَروُنَ

و به درگاه پروردگارتان بازگردید و در برابراو تسلیم شوید ،پیش از آن كه عذاب به سراغ شما آید، سپس از سوى هیچ كس يارى نشوید .

55 وَ اتَّبِعُوا اَحْسَنَ ما اُنْزِلَ اِلَيْكُمْ مِنْ رَبِّكُمْ مِنْ قَبْلِ اَنْ يَأْتِيَكُمُ الْعَذابُ بَغْتَةً وَ اَنْتُمْ لا تَشْعُروُنَ

و از بهترین دستوراتى كه از سوى پروردگارتان بر شما نازل شده ، پیروى كنید ، پیش از آن كه عذاب ( الهى ) ناگهانى به سراغ شما آید ، در حالى كه از آن خبر ندارید .

گام هاى سه گانه وصول به رحمت خدا

و به این ترتیب مسیر وصول به رحمت خدا ، سه گام بیشتر نیست ؛

✓ گام اول ؛ توبه و پشیمانى از گناه و روى آوردن به سوى خدا .

✓ گام دوم ؛ ایمان وتسلیم دربرابرفرمان او.

✓ گام سوم ؛ عمل صالح .

و بعد از این سه گام ورود در دریاى بى كران رحمتش طبق وعده اى كه فرموده قطعى است، هرچندبارگناهان انسان سنگین باشد.

در این كه منظور از « اِتَّبِعُوا اَحْسَنَ ما اُنْزِلَ اِلَيْكُمْ مِنْ رَبِّكُمْ » ( از بهترین چیزى كه از سوى پروردگارتان بر شما نازل شده ، پیروى كنید ) چیست ، مفسران احتمالات متعددى داده اند .

آن چه از همه بهتر به نظر مى رسد ، این است كه دستوراتى كه از سوى خداوند نازل شده ، مختلف است ، بعضى دعوت به واجبات و بعضى مستحبات و بعضى مشتمل بر اجازه مباحات است ، منظور از « اَحْسَن » ، انتخاب واجبات و مستحبات مى باشد، باتوجه به سلسله مراتب آن ها .

بعضى نیز آن را اشاره به قرآن درمیان كتب آسمانى دانسته اند، به قرینه آن چه در آیه 23

همین سوره ( زمر ) آمده است كه قرآن را « اَحْسَنُ الْحَدیث » ( بهترین سخن ) نامیده ؛ « اَللّهُ نَزَّلَ اَحْسَنَ الْحَدیثِ كِتابا مُتَشابِها مَثانِىَ » .

البته این دو تفسیر منافاتى باهم ندارند .

56 اَنْ تَقُولَ نَفْسٌ ياحَسْرَتى عَلىمافَرَّطْتُ فىجَنْبِ اللّهِ وَ اِنْ كُنْتُ لَمِنَ السّاخِرینَ

(این دستورهابه خاطرآن است كه) مباداکسى روز قیامت بگوید: افسوس برمن از كوتاهى هایى كه در اطاعت فرمان خدا كردم و ( آیات او را ) به سخریه گرفتم .

آن روز پشیمانى بیهوده است

« يا حَسْرَتا » در اصل « يا حَسْرَتى » ( حسرت به ياء متکلم اضافه شده است ) بوده ، و« حسرت » به معنى اندوه و غم بر چیزهایى است كه از دست رفته و پشیمانى به بار آورده است .

« راغب » در « مفردات » مى گوید: این كلمه از ماده « حَسْر » به معنى برهنه كردن و كنار زدن لباس است و از آن جا كه در موارد ندامت و اندوه بر گذشته ، گویى پرده هاى جهل كنار

رفته ، این تعبیر به كار مى رود .

آرى هنگامى كه انسان وارد عرصه محشر مى شود و نتیجه تفریط ها و مسامحه كارى ها و خلافکارى ها و شوخى گرفتن جدى ها را در برابر چشم خود مى بیند ، فریادش به « وا حَسْرَتا » بلند مى شود ، اندوهى سنگین توأم با ندامتى عمیق بر قلب او سایه مى افکند و این حالت درونى خود را بر زبان آورده و به صورت جمله هاى فوق بیان مى دارد .

در این كه « جَنْبِ اللّه » در این جا به چه معنى است ، مفسران احتمالات فراوانى داده اند .

حقیقت ایناست كه « جَنْب » در لغت به معنى پهلو است و سپس به هرچیزى كه در كنار چیزى قرار گرفته باشد ، اطلاق مى شود ، همان گونه كه « يمین » و « يسار » به معنى طرف چپ و راست بدن است ، سپس به هرچیزى كه در این ناحیه قرار گیرد ، يمین و يسار گفته مى شود ، در این جا « جَنْبِ اللّهِ » نیز به معنى تمام امورى است كه در جانب پروردگار قرار دارد ؛ فرمان او ، اطاعت او ، قرب او و كتب آسمانى كه از ناحیه او نازل شده است ، همه در معنى آن جمع است .

و به این ترتیب گنهکاران اظهار ندامت و پشیمانى و غم و اندوه و حسرت نسبت به تمام كوتاهى هایى كه در برابر خداوند داشتند ، مى كنند ، مخصوصاً روى مسأله سخریه و استهزاء نسبت به آیات و رسولان او انگشت مى نهند ، چراکه عامل اصلى تفریط هاى آن ها همین بى اعتنا بودن و شوخى پنداشتن این حقایق بزرگ بر اثر جهل و غرور و تعصب است .

تفریط در جنب اللّه

« جَنْبِ اللّه » در آیه مورد بحث معنى وسیعى دارد كه هرگونه مطلبى راکه مربوط به خداوند است ، شامل مى شود و به این ترتیب تفریط در این قسمت شامل تمام انواع تفریط ها در اطاعت فرمان او و پیروى از كتب آسمانى و اقتداء به انبیاء و اولیاء مى گردد .

به همین دلیل در روایات متعددى از ائمه اهل بیت علیهم السلام مى خوانیم كه : « جنب اللّه » به امامان تفسیر شده ، از جمله در روایتى در « اصول كافى » از امام موسى بن جعفر در تفسیر « يا حَسْرَتى عَلى مافَرَّطْتُ فى جَنْبِ اللّهِ » چنین آمده : « جَنْبُ اللّهِ اَمیرُ الْمُؤْمِنینَ وَ كَذلِكَ مَنْ كانَ بَعْدَهُ مِنَ الاَْوْصِياءِ بِالْمَكانِ الرَّفیعِ اِلى اَنْ يَنْتَهِىَ الاَْمْرُ اِلى اآخِرِهِمْ : جنب اللّه ،

امیرمؤمنان (علیه السلام)و همچنین اوصیاى بعد از او هستند كه مقام والایى دارند ، تا به آخرین نفر آن ها برسد ( كه

حضرت مهدى " ارواحنا فداه" مى باشد ) » .(1)

و نیز در تفسیر « على بن ابراهیم » از امام صادق (علیه السلام)مى خوانیم : « نَحْنُ جَنْبُ اللّهِ : جنب اللّه ماییم » .(2)

این تفسیرها از قبیل بیان مصداق هاى روشن است ، چرا كه آن ها از خود چیزى نمى گویند .

در حدیث دیگرى مصداق روشن حسرت داران روز قیامت را « عالمان بى عمل » معرفى مى كند ، در كتاب « محاسن » از امام محمد باقر (علیه السلام)آمده است : « اِنَّ اَشَدَّ النّاسِ حَسْرَةً يَوْمَ الْقِيامَةِ الَّذینَ وَصَفُوا الْعَدْلَ ثُمَّ خالَفُوهُ وَ هُوَ قَوْلُ اللّهِ عَزَّ وَ جَلَّ " اَنْ تَقُولَ نَفْسٌ يا حَسْرَتى عَلى ما فَرَّطْتُ فى جَنْبِ اللّهِ" : از همه مردم متأسف تر در روز قیامت ، كسانى هستند كه طریقه حق و عدالت را .


1) « نور الثقلین » ، جلد 4 ، صفحه 495 .

2) « نور الثقلین » ، جلد 4 ، صفحه 495 .

براى مردم توصیف كردند ، سپس خود به مخالفت برخاستند و این همان است كه خداوند متعال مى گوید ؛ " اَنْ تَقُولَ نَفْسٌ يا حَسْرَتى عَلى ما فَرَّطْتُ فى جَنْبِ اللّهِ" » .(1)

57 اَوْ تَقُولَ لَوْ اَنَّ اللّهَ هَدانى لَكُنْتُ مِنَ الْمُتَّقینَ

و مبادا بگوید: اگر خداوند مرا هدایت مى كرد، از پرهیزکاران بودم .

این سخن را گویا زمانى مى گویدکه او را به پاى میزان حساب مى آورند ، گروهى را مى بیند كه با دست پر از حسنات به سوى بهشت روانه مى شوند ، او نیز آرزو مى كند در صف آنان باشد و همراه آنان به سوى نعمت هاى الهى برود .

58 اَوْ تَقُولَ حینَ تَرَى الْعَذابَ لَوْاَنَّ لىكَرَّةً فَاَكُونَ مِنَ الْمُحْسِنینَ

یا هنگامى كه عذاب را مى بیند ، بگوید : آیا مى شود بار دیگر ( به دنیا ) بازگردم تا از نیکوکاران باشم ؟ .


1) « نور الثقلین » ، جلد 4 ، صفحه 496 .

این هنگامى است كه او را به سوى دوزخ مى برند و چشمش به آتش سوزان و منظره عذاب دردناك آن مى افتد ، آهى از دل برمى كشد و آرزو مى كند ؛ اى كاش به او اجازه داده مى شد تا به دنیا بازگردد ، تبهکارى هاى گذشته را با اعمال نیکش بشوید و در صف نیکوکاران جاى گیرد .

به این ترتیب هریك از این گفتارهاى سه گانه مجرمان درقیامت در موقفى اظهار مى شود:

با ورود در صحنه محشر اظهار حسرت مى كند .

با مشاهده پاداش پرهیزکاران ، آرزوى سرنوشت آن ها را مى نماید .

و با مشاهده عذاب الهى ، آرزوى بازگشت به دنیا و جبران گذشته را مى كند .

59 بَلى قَدْ جاءَتْكَ ایاتى فَكَذَّبْتَ بِها وَ اسْتَكْبَرْتَ وَ كُنْتَ مِنَ الْكافِرینَ

آرى آیات من به سراغ توآمد، اما آن را تکذیب كردى وتکبرورزیدى و ازکافران بودى.

قرآن دربرابر این سه گفتار ، تنها به گفتار دوم پاسخ مى گوید و اشاره مى كند كه مى گویى؛ « اگر هدایت الهى به سراغ من آمده بود ، از پرهیزکاران بودم » ، هدایت الهى چیست ؟ جز

این همه كتب آسمانى و فرستادگان خدا و آیات و نشانه هاى حق در آفاق و انفس ؟ همه این آیات را دیدى و شنیدى ، عکس العمل تو در مقابل آن چه بود ؟ تکذیب و استکبار و كفر .

مگر ممکناست خدا بدون اتمام حجت كسىرا مجازات كند ؟ مگر میان تو و هدایت يافتگان تفاوتى از نظر برنامه هاى تربیتى خداوند وجود داشت ؟ لذا مقصر اصلى

خودت هستى و خود كرده اى كه لعنت بر خودت باد .

از میان این سه عمل ، « استکبار » ریشه اصلى است و به دنبال آن « تکذیب آیات الهى » و نتیجه آن « كفر و بى ایمانى » است .

اما چرا از گفتار اول آن ها پاسخ نمى دهد ؟ زیرا واقعیتى است كه گریزى از آن نیست ، آن ها باید حسرت بخورند و غرق غم و اندوه باشند .

و اما در مورد گفتار سوم دائر به تقاضاى بازگشت به دنیا چون در موارد متعددى از آیات قرآن به آن پاسخ داده شده ، از جمله آیه 28 سوره انعام ؛ « وَ لَوْ رُدُّوا لَعادُوا لِما نُهُوا

عَنْهُ وَ اِنَّهُمْ لَكاذِبُونَ : اگر بازگردند ، همان اعمال گذشته را تکرار خواهند كرد و آن ها دروغ مى گویند » و همچنین آیه 100 سوره مؤمنون ، دیگرى نیازى به تکرار نبوده است .

از این گذشته پاسخى را كه از گفتار دوم آن ها داده است ، مى تواند اشاره اى به پاسخ این سؤال نیز باشد ، زیرا هدف از بازگشت به دنیا چیست ؟ آیا چیزى جز اتمام حجت است ، در حالى كه خداوند اتمام حجت بر آنان كرده و چیزى در این زمینه كم نگذارده است كه بار دوم آن را بیان كند ، آن تنبه و بیدارى كه مجرمان به هنگام مشاهده عذاب پیدا مى كنند ، يك نوع « بیدارى اضطرارى » است كه درصورت بازگشت به حال عادى آثار آن باقى نخواهد ماند ، درست همانند مطلبى است كه قرآن درباره مشرکان به هنگام گرفتار شدن در میان امواج دریا بیان مى كند كه خدا را به اخلاص مى خوانند ، اما وقتى كه به ساحل نجات رسیدند، همه چیز را به دست فراموشى مى سپارند ؛ « فَاِذا رَكِبُوا فِى الْفُلْكِ دَعَوُا اللّهَ مُخْلِصینَ لَهُ الدّينَ فَلَمّا نَجّاهُمْ اِلَى الْبَرِّ اِذا هُمْ يُشْرِكُونَ » ( 65 / عنکبوت ) .

60 وَ يَوْمَ الْقِيامَةِ تَرَى الَّذینَ كَذَبُوا عَلَى اللّهِ وُجُوهُهُمْ مُسْوَدَّةٌ اَلَيْسَ فى جَهَنَّمَ مَثْوًى لِلْمُتَكَبِّرینَ

و روز قیامت كسانى را كه بر خدا دروغ بستند ، مى بینى كه صورت هایشان سیاه است ، آیادرجهنم جایگاهى براى متکبران نیست ؟

گرچه مفهوم « كَذَبُوا عَلَى اللّهِ » ( دروغ بر خدا بستند ) وسیع و گسترده است ، ولى در مورد آیه بیشتر نظر روى نسبت دادن شریك به خدا و ادعاى وجود فرزند براى او از فرشتگان يا حضرت مسیح (علیه السلام)و مانند آن است .

واژه « مُتَكَبِّر » هرچند به تمام كسانى كه خودبزرگ بین هستند، اطلاق مى گردد ، ولى در این جا بیشتر منظور كسانى است كه در برابر دعوت انبیاء به آیین حق ، استکبار جستند و از پذیرش دعوت آن ها سر باز زدند .

روسیاهى دروغگویان در قیامت ، نشانه ذلت و خوارى و رسوایى آن ها است و چنان كه مى دانیم، عرصه قیامت، عرصه بروز اسرار نهان و تجسم اعمال و افکار انسان

است ، آن ها كه در این دنیا قلب هایى سیاه و تاریك داشتند و اعمالشان نیز همچون افکارشان تیره و تار بود ، در آن جا این حال درونى آن ها به برون منتقل مى شود و چهره هایشان تاریك و سیاه خواهد بود .

و به تعبیر دیگر ؛ در قیامت ظاهر و باطن يکى مى شود و صورت ها به رنگ دل ها درمى آید ، آن ها كه قلبى تاریك دارند ، صورتى تاریك خواهند داشت و آن ها كه قلب هایشان نورانى است ، صورت هایشان نیز چنین است .

61 وَ يُنَجِّى اللّهُ الَّذینَ اتَّقَوْا بِمَفازَتِهِمْ لا يَمَسُّهُمُ السُّوءُوَ لا هُمْ يَحْزَنُونَ

و خداوند كسانى را كه تقوا پیشه كردند ، با رستگارى رهایى مى بخشد ، هیچ بدى به آن ها نمى رسد و هرگز غمگین نخواهند شد .

«مَفازَة» مصدرمیمى و به معنى رستگارى و پیروزى است .

افراد متّقى در جهانى زندگى مى كنند كه جز نیکى و پاکى و وجد و سرور ، چیزى وجود ندارد ، این تعبیر كوتاه در حقیقت تمام مواهب الهى را در خود جمع كرده است .

62 اَللّهُ خالِقُ كُلِّ شَىْ ءٍ وَ هُوَ عَلى كُلِّ شَىْ ءٍ وَكیلٌ

خداوند خالق همه چیزاست و حافظ و ناظر بر همه اشیاء.

جمله اول اشاره به « توحید خالقیت » است و جمله دوم اشاره به « توحید ربوبیت » .

اما مسأله « توحید خالقیت » چیزى است كه حتى مشرکان غالبا به آن معترف بوده اند ، چنان كه در آیه 38 همین سوره خواندیم كه ؛ « اگر از مشرکان سؤال كنى چه كسى آسمان و زمین را آفریده است ، مى گویند : اللّه » .

ولى آن ها در « توحید ربوبیت » گرفتار انحراف شده بودند ، گاه حافظ و نگهبان و مدبر كارهاى خود را بت ها مى دانستند و در مشکلات به آن ها پناه مى بردند ، قرآن با بیان فوق درواقع به این حقیقت اشاره مى كند كه تدبیر امور عالَم و حفظ و نگهدارى آن به دست كسى است كه آن را آفریده ، بنابراین در همه حال باید به او پناه برد .

« ابن منظور » در « لسان العرب » معانى متعددى براى « وَكیل » ذکر كرده از جمله ؛ كفیل ، حافظ و كسى كه به تدبیر امور چیزى قیام مى كند .

به این ترتیب ثابت مى شود كه بت ها نه منشأ سودى هستند و نه زیانى ، نه گرهى را مى گشایند و نه گرهى به دست آن ها زده مى شود ، موجودات ضعیف و ناتوانى هستند كه هیچ كارى از آن ها ساخته نیست .

جمعى از پیروان مکتب جبر از جمله « اَللّهُ خالِقُ كُلِّ شَىْ ءٍ » براى عقیده انحرافى خود استدلال كرده اند و مى گویند : اعمال ما نیز در مفهوم آیه وارد است ، بنابراین خداوند خالق آن است ، هرچند محل ظهور آن اعضاى تن ما است .

اشتباه بزرگ آن ها این جا است كه نتوانسته اند این مطلب را درك كنند كه خالقیت خداوند نسبت به افعال ما ، هیچ گونه منافاتى با اختیار و آزادى اراده ما ندارد ، چراکه این دو نسبت ، در طول هم هستند نه در عرض هم .

توضیح این كه : اعمال ما هم نسبتى به خدا دارد و هم نسبتى به ما ، ازیك سو چیزى در تمام عالَم هستى از حیطه قدرت خداوند بیرون نیست و اعمال ما از این نظر مخلوق او است ، زیرا قدرت و عقل و اختیار و ابزار كار و آزادى عمل را او به ما داده است و از این

نظر عمل ما را مى توان به او نسبت داد ، او خواسته است كه ما آزاد باشیم و اعمال اختیارى به جا آوریم و تمام وسایل را او در اختیار ما گذارده است .

ولى در عین حال ما در عمل خود آزاد و مختاریم و از این نظر افعال ما به ما منتسب است و ما در برابر آن مسؤولیم .

اگر كسى بگوید : ما خالق اعمال خویش هستیم و خداوند هیچ دخالتى در آن ندارد ، او مشرك است ، چون معتقد به دو خالق شده ، خالق بزرگ و خالق كوچك ، و اگر بگوید : خالق اعمال ما خدا است و ما هیچ دخالت نداریم ، او منحرف است ، چراکه حکمت و عدالت خدا را انکار كرده، مگرمى شود اعمال مالِ او باشد و ما در مقابل آن مسؤول باشیم ؟ در این صورت مجازات و پاداش و حساب و معاد و تکلیف و مسؤولیت معنى ندارد .

بنابراین اعتقاد صحیح اسلامى كه از جمع بندى آیات قرآن به خوبى به دست مى آید ، این است كه تمام اعمال ما هم منتسب به او است و هم منتسب به خود ما و این دو نسبت هیچ گونه منافاتى با هم ندارد ، چرا كه دو نسبت طولى است ، نه عرضى .

63 لَهُ مَقالیدُالسَّمواتِ وَ الاَْرْضِ وَ الَّذینَ كَفَروُا بِاآیاتِ اللّهِ اوُلئِكَ هُمُ الْخاسِروُنَ

کلیدهاى آسمان و زمین ازآن اواست و كسانى كه به آیات خداوندکافرشدند،زیانکارند.

« مَقالید » به گفته غالب ارباب لغت ، جمع « مقلید » است و « مِقْلید » و « اِقْلید » هردو بهمعنى كلیداست و بهگفته « لسان العرب » و بعضى دیگر اصل آن از « كلید » فارسى گرفته شده و در عربى نیز به همین معنى استعمال مى شود ، بنابراین « مَقالیدُ السَّمواتِ وَ الاَْرْضِ » به معنى كلیدهاى آسمان و زمین مى باشد .

این تعبیر معمولاً كنایه از مالکیت و يا سلطه بر چیزى است ، چنان كه مى گوییم : « كلید این كار به دست فلانى است » ، لذا آیه فوق مى تواند هم اشاره به توحید مالکیت خداوند بوده باشد و هم توحید تدبیر و ربوبیت و حاکمیت او بر عالم هستى .

به همین دلیل بلافاصله بعد از این جمله چنین نتیجه گیرى مى كند : « وَ الَّذینَ كَفَروُا بِاآیاتِ اللّهِ اوُلئِكَ هُمُ الْخاسِروُنَ » .

چراکه منبع اصلى و سرچشمه واقعى همه خیرات و برکات را رهاکرده و در بیراهه ها

سرگردان شده اند، از كسى كه تمام كلیدهاى آسمان و زمین به دست او است ، روى برتافته و به سراغ موجودات ناتوانى رفته اند كه مطلقا كارى از آن ها ساخته نیست .

در حدیثى از امیر مؤمنان آمده كه از رسول خدا صلى الله علیه و آله تفسیر « مَقالید » را پرسیدم ، فرمود : « يا عَلِىُّ لَقَدْ سَأَلْتَ عَنْ عَظیمِ الْمَقالیدِ هُوَ اَنْ تَقُولَ عَشْرا اِذا اَصْبَحْتَ وَ عَشْرا اِذا اَمْسَيْتَ، لا اِلهَ اِلاَّ اللّهُ وَ اللّهُ اَكبَرُ وَ سُبْحانَ اللّهِ وَ الْحَمْدُ لِلّهِ وَ اسْتَغْفِرُ اللّهَ وَ لا قُوَّةَ اِلاّ بِاللّهِ ( هُوَ ) الاَْوَّلُ وَ الاْآخِرُ وَ الظّاهِرُ وَ الْباطِنُ لَهُ الْمُلْكُ وَ لَهُ الْحَمْدُ ( يُحْيى وَ يُمیتُ ) بِيَدِهِ الْخَيْرُ وَ هُوَ عَلى كُلِّ شَىْ ءٍ قَدیرٌ : از كلیدهاى بزرگى سؤال كردى ، آن این است كه هر صبح و شام ده بار این جمله ها را تکرار كنى ؛ لا اله الا اللّه و اللّه اکبر و سبحان اللّه و الحمد للّه ... تا آخر حدیث » ، سپس افزود : « كسى كه هر صبح و شام ده بار این كلمات را تکرار كند ، خداوند شش پاداش به او مى دهد كه يکى از آن ها را این مى شمارد كه خداوند او را از شیطان و لشکر شیطان حفظش مى كند تا سلطه اى بر او نداشته باشند » .(1).


1) « تفسیر قرطبى » ، جلد 8 ، صفحه 5719 .

ناگفته روشن است كه گفتن این كلمات به صورت لقلقه لسان براى این همه پاداش كافى نیست ، بلکه ایمان به محتوا و تخلق به آن نیز لازم است .

64 قُلْ اَفَغَيْرَ اللّهِ تَأْمُروُنّى اَعْبُدُ اَيُّهَا الْجاهِلُونَ

آیا به من دستور مى دهید كه غیر خدا را عبادت كنم ، اى جاهلان !

این سخن مخصوصاً باتوجه به این كه كفار و مشرکان گاهى پیامبر اسلام صلى الله علیه و آله را دعوت مى كردند كه خدایان آن ها را احترام و پرستش كند و يا حداقل از عیبجویى و انتقاد نسبت به بت ها بپرهیزد، مفهوم عمیق ترى پیدامى كند و باصراحت اعلام مى دارد كه مسأله توحید و نفى شرك ، مطلبى نیست كه بتوان بر سر آن معامله و سازش كرد ، شرك باید در تمام چهره هایش درهم كوبیده شود و از صفحه جهان محو گردد .

مفهوم آیه این است كه بت پرستان عموما مردمى جاهلند ، نه تنها نسبت به پروردگار جهل دارند ، كه مقام والاى انسانى خود را نیز نشناخته و لگدمال كرده اند .

تعبیر به امر و دستور در آیه فوق نیز پرمعنى است و نشان مى دهد كه آن ها با لحنى

آمرانه و بدون ذکر دلیل و منطق ، پیغمبر اسلام صلى الله علیه و آله را دعوت به بت پرستى مى كردند ، این موضع گیرى از افراد جاهل و نادان عجیب نیست .

آیا این جهل و نادانى نیست كه انسان این همه نشانه هاى خدا را در عالَم هستى كه گواه بر علم و قدرت و تدبیر و حکمت او است ، رها كرده و به موجودات بى ارزشى بچسبد كه مبدأ هیچ اثر و منشأ هیچ خاصیتى نیستند .

65 وَ لَقَدْ اوُحِىَ اِلَيْكَ وَ اِلَى الَّذینَ مِنْ قَبْلِكَ لَئِنْ اَشْرَكْتَ لَيَحْبَطَنَّ عَمَلُكَ وَ لَتَكُونَنَّ مِنَ الْخاسِرینَ

به تو و همه انبیاى پیشین وحى شده كه اگر مشرك شوى ،تمام اعمالت نابود مى شود و از زیانکاران خواهى بود .

اگر مشرك شوى ، اعمالت بر باد مى رود

به این ترتیب شرك ، دو پیامد خطرناك دارد ، حتى در مورد پیامبران الهى اگر به فرض محال مشرك شوند .

نخست مسألۀ حبط اعمال است و دوم گرفتارخسران و زیان زندگى شدن .

اما « حبط اعمال » به معنى محو آثار و پاداش عمل به خاطر شرك است ، چراکه شرط قبولى اعمال، اعتقاد به اصل توحیداست و بدون آن هیچ عملى پذیرفته نیست .

شرك ، آتش سوزانى است كه شجره اعمال آدمى را مى سوزاند.

شرك ، صاعقه اى است كه تمام محصول زندگى او را به آتش مى كشد .

لذا در حدیثى از پیغمبر گرامى اسلام صلى الله علیه و آله آمده : « اِنَّ اللّهَ تَعالى يُحاسِبُ كُلَّ خَلْقٍ اِلاّ مَنْ اَشْرَكَ بِاللّهِ فَاِنَّهُ لا يُحاسَبُ وَ يُؤْمَرُ بِهِ اِلَى النّارِ : خداوند همه بندگانش را محاسبه مى كند ، مگر كسى كه شرك به خدا آورده كه بدون حساب به آتش فرستاده مى شود » .(1)

و اما زیانکار شدن آن ها به خاطر این است كه بزرگترین سرمایه هاى خود را كه عقل و خرد و عمر گرانبها است ، در این بازار بزرگ تجارت دنیا از دست داده و « جز .


1) « نور الثقلین » ، جلد 4 ، صفحه 497 .

حسرت و اندوه متاعى نخریدند » .

بحثى پیرامون « حبط اعمال »

آیا به راستى ممکن است اعمال نیك آدمى به خاطر اعمال بدش حبط و نابود شود ؟ آیا این مسأله با عدالت خداوند از يك سو و با ظواهر آیاتى كه مى گوید : اگر انسان ذره اى كار نیك يا بد انجام دهد ، آن را مى بیند ، منافات ندارد ؟

در این جا بحث دامنه دارى است هم از نظر دلایل عقلى و هم از نظر دلایل نقلى كه قسمتى از آن در جلد دوم تفسیر نمونه ، ذیل 217 / بقره مطرح شده است .

آن چه در این جا لازم است اشاره كنیم و در آیات مورد بحث مطرح مى باشد ، این است كه اگر كسى در مورد « حبط اعمال » در برابر معاصى تردید كند ، در مورد « شرك » و تأثیر آن در حبط اعمال تردیدى نخواهد داشت ، چراکه آیات بسیارى از قرآن مجید كه در بالا به بعضى از آن ها اشاره شد ، صراحت دارد در این كه « موافات با ایمان » ( باایمان از دنیا رفتن ) شرط قبولى اعمال است و بدون آن هیچ عملى پذیرفته نیست .

قلب مشرك همچون شوره زارى است كه اگر تمام بذرهاى گل ها را در آن بپاشند و باران حیاتبخش بر آن ببارد ، استعداد پرورش گلى را ندارد و جز خس از آن نمى روید .

66 بَلِ اللّهَ فَاعْبُدْ وَ كُنْ مِنَ الشّاكِرینَ

بلکه تنها خداوند را عبادت كن و از شکرگزاران باش .

مقدم داشتن « اَللّه » براى حصر است ، يعنى معبود تو باید منحصراً ذات پاك « اللّه » باشد و به دنبال آن دستور به شکرگزارى مى دهد ، چراکه شکر در برابر نعمت هایى كه انسان در آن غوطه ور است ، همیشه نردبانى است براى « معرفة اللّه » و نفى هرگونه شرك ، شکر در برابر نعمت فطرى هر انسانى است و براى شکرگزارى قبل از هرچیز باید شخص منعم را شناخت و این جا است كه خط شکر به خط توحید منتهى مى شود و بت ها كه مبدأ هیچ نعمتى نیستند ، كنار مى روند .

67 وَ ما قَدَروُا اللّهَ حَقَّ قَدْرِهِ وَ الاَْرْضُ جَمیعا قَبْضَتُهُ يَوْمَ الْقِيامَةِ وَ السَّمواتُ

مَطْوِيّاتٌ بِيَمینِهِ سُبْحانَهُ وَ تَعالى عَمّا يُشْرِكُونَ

آن ها خدارا آن گونه كه شایسته است ، نشناختند، درحالى كه تمام زمین در روز قیامت در قبضه قدرت او است و آسمان ها پیچیده در دست او، خداوند منزه و بلند مقام است از شریك هایى كه براى او درست مى كنند .

« قَبْضَة » به معنى چیزى است كه در مشت مى گیرند و معمولاً كنایه از قدرت مطلقه و سلطه كامل بر چیزى است ، همان گونه كه در تعبیرات روزمره مى گوییم : « فلان شهر در دست من است » و يا « فلان ملك در قبضه و مشت من مى باشد » .

« مَطْوِيّات » از ماده « طى » به معنى به هم پیچیدن است كه گاه كنایه از گذشتن عمر يا عبور از چیزى نیز مى باشد .

آرى سرچشمه شرك ، عدم معرفت صحیح درباره خداوند است ، كسى كه بداند اولاً او وجودى است بى پایان و نامحدود از هر نظر ، ثانیاً آفرینش همه موجودات از ناحیه او است و حتى در بقاى خود هر لحظه به فیض وجود او نیازمندند ، ثالثاً تدبیر عالَم هستى و گشودن

گره تمام مشکلات و همه ارزاق به دست باقدرت اواست و حتى اگر شفاعتى هم انجام گیرد ، به اذن و فرمان او خواهد بود ، معنى ندارد ، رو به سوى دیگرى آورد .

کسى كه طومارى را درهم پیچیده و در دست راست گرفته ، كامل ترین تسلط رابر آن دارد ، خصوصا انتخاب « يَمین » ( دست راست ) به خاطر آن است كه غالب اشخاص كارهاى مهم را با دست راست انجام مى دهند و قوت و قدرت بیشترى در آن احساس مى كنند .

همۀ این تعبیرات و تشبیهات ، كنایه از سلطه مطلقه پروردگار بر عالَم هستى در جهان دیگر است ، تا همگان بدانند در عالَم قیامت نیز كلید نجات و حل مشکلات درکف قدرت خداوند است تا به بهانه شفاعت و مانند آن به سراغ بت ها و معبودهاى دیگر نروند .

مگر در این دنیا زمین و آسمان به همین صورت در قبضه قدرت او نیست ؟ چرا سخن از آخرت مى گوید ؟

پاسخ این است كه در آن روز قدرت خداوند از هر زمان آشکارتر است و به مرحلۀ ظهور و بروزنهایى مى رسد، همگى به روشنى درمى يابند كه همه چیز از آنِ او و در اختیار او است .

به علاوه ممکن است بعضى به بهانه نجات در قیامت ، به سراغ غیرخدا بروند ، همان گونه كه مسیحیان براى مسأله پرستش عیسى مسیح (علیه السلام)موضوع « نجات » را پیش مى كشند ، بنابراین مناسب این است كه از قدرت خداوند در قیامت سخن گفته شود .

68 وَ نُفِخَ فِى الصُّورِ فَصَعِقَ مَنْ فِى السَّمواتِ وَ مَنْ فِى الاَْرْضِ اِلاّ مَنْ شاءَ اللّهُ ثُمَّ نُفِخَ فیهِ اُخْرى فَاِذاهُمْ قِيامٌ يَنْظُروُنَ

و در صور دمیده مى شود ، و تمام كسانى كه در آسمان ها وزمین هستند ، مى میرند مگر كسانى كه خدا بخواهد ، سپسبار دیگر در صور دمیده مى شود، ناگهان همگى به پا مى خیزند و در انتظار ( حساب و جزا ) هستند .

« نفخه صور » و مرگ و حیات عمومى بندگان

ازاین آیه به خوبى استفاده مى شودکه در پایان جهان و آغاز رستاخیز، دوحادثه ناگهانى رخ مى دهد ؛ در حادثه اول همه موجودات زنده ، فورا مى میرند و در حادثه دوم كه با فاصله اى صورت مى گیرد ، همه انسان ها ناگهان زنده مى شوند و به پا مى خیزند و در انتظار حسابند .

قرآن مجید از این دو حادثه به عنوان « نفخ صور » تعبیر كرده كه تعبیر كنایى زیبایى است از حوادث ناگهانى و همزمان ، زیرا « نَفْخ » به معنى دمیدن و « صُور » به معنى شیپور يا شاخ میان تهى است كه معمولاً براى حرکت قافله يا لشکر يا براى توقف آن ها به صدا درمى آوردند ، البته آهنگ این دو باهم متفاوت بود ، شیپور توقف ، قافله را يك جا متوقف مى كرد و شیپور حرکت ، اعلام شروع حرکت قافله بود .

این تعبیر ضمناً بیانگر سهولت امر است و نشان مى دهد كه خداوند بزرگ با يك فرمان كه به سادگى دمیدن در يك شیپور است ، اهل آسمان و زمین را مى میراند و با يك فرمان كه آن هم شبیه به « شیپور رحیل و حرکت » است، همه را زنده مى كند .

الفاظ ما كه براى زندگى روزمره محدود خودمان وضع شده ، عاجزتر از آن است كه بتواند حقایق مربوط به جهان ماوراء طبیعت يا پایان این جهان و آغاز جهان دیگر را دقیقا بیان كند ، لذا باید از الفاظ معمولى ، معانى وسیع تر و گسترده ترى استفاده شود ، منتها با توجه به قرائن موجود .

توضیح این كه ؛ در قرآن مجید از حادثۀ پایان جهان و آغاز جهان دیگر تعبیرات مختلفى آمده است ؛

در آیات متعددى ( متجاوز از ده مورد ) سخن از « نفخ صور » به میان آمده است .(1)

در يك مورد تعبیر به « نَقْر در ناقور » شده كه آن نیز به معنى دمیدن در شیپور يا شبیه آن است ( 8 / مدثر ) .

و دربعضى ازمواردتعبیر به «قارِعَة» به معنى كوبنده شدید دیده مى شود (1و2و3/قارعه).

و بالاخره در بعضى دیگر تعبیر به «صَيْحَة» آمده است كه آن به معنى صداى عظیم است ، مانند 49 / يس ؛ « ما يَنْظُروُنَ اِلاّ صَيْحَةً واحِدَةً تَأْخُذُهُمْ وَ هُمْ يَخِصِّمُونَ » این آیه از صیحۀ پایان جهان سخن مى گوید كه مردم را غافلگیر مى سازد و در 53 / يس نیز آمده ؛ « اِنْ كانَتْ اِلاّ صَيْحَةً واحِدَةً فَاِذاهُمْ جَمیعٌ لَدَيْنا مُحْضَروُنَ » ، سخن از صیحه رستاخیز است كه همۀ .


1) از جمله 99 / كهف ، 51 / يس ، 73 / انعام ، 13 / حاقه ، 18 نبأ و ... .

مردم به دنبال آن زنده شده و در محضر عدل پروردگار حضور مى يابند .

از مجموع این آیات استفاده مى شود كه در پایان جهان صیحه عظیمى اهل آسمان ها و زمین را مى میراند و این « صیحه مرگ » است .

و در آغاز رستاخیز با صیحه و فریاد عظیمى همه زنده مى شوند و به پا مى خیزند و این « فریاد حیات و زندگى » است .

اما این دو فریاد دقیقا چگونه است ؟ چه اثرى در صیحه اول و چه تأثیرى در صیحه دوم است ؟ جز خدا كسى نمى داند و لذا در بعضى از روایات در توصیف « صُور » كه اسرافیل در پایان جهان در آن مى دمد ، چنین آمده است : « وَ لِلصُّورِ رَأْسٌ واحِدٌ وَ طَرَفانِ وَ بَيْنَ طَرَفِ رَأْسِ كُلٍّ مِنْهُما اِلَى الاْآخَرِ مِثْلُ ما بَيْنَ السَّماءِ اِلَى الاَْرْضِ : شیپور اسرافیل يك سر و دو شاخه دارد كه فاصله میان این دو شاخه با يکدیگر مانند فاصله آسمان تا زمین است » .

سپس در ذیل همین روایت مى خوانیم : « هنگامى كه در آن سرِ زمینى مى دمد ، موجود زنده اى بر زمین باقى نمى ماند و هنگامى كه در آن سرِ آسمانى مى دمد ، اهل آسمان ها همه مى میرند و بعد خداوند فرمان

مرگ به اسرافیل مى دهد و مى گوید: بمیر،او هم مى میرد».(1)

به هرحال اکثر مفسران « نفخ صور » را به همان معنى "دمیدن در شیپور" تفسیر كرده اند كه این ها كنایات لطیفى است درباره چگونگى پایان جهان و آغاز رستاخیز .

صور اسرافیل چیست ؟

چگونه امواج صوتى آن تمام جهان را فرا مى گیرد ؟ با این كه مى دانیم امواج صوتى حرکت كندى دارد و از دویست و چهل متر در ثانیه تجاوز نمى كند ، در حالى كه حرکت نور بیش از يك میلیون بار از آن سریع تر است و به سیصد هزار كیلومتر در ثانیه مى رسد .

باید گفت ما نسبت به این موضوع مانند بسیارى از مسائل مربوط به قیامت ، تنها علم اجمالى داریم و جزئیات آن برما روشن نیست .

دقت در روایاتى كه در منابع اسلامى در تفسیر « صُور » آمده ، نیز نشان


1) « نور الثقلین » ، جلد 4 ، صفحه 502 .

مى دهد كه برخلاف پندار بعضى « صُور » يك شیپور معمولى نیست .

در روایتى از امام على بن الحسین زین العابدین (علیه السلام)آمده است : « صور ، شاخ بزرگى است كه يك سر و دو طرف دارد و میان طرف پایین كه در سمت زمین است ، تا طرف بالا كه در سمت آسمان است ، به اندازه فاصله اعماق زمین تا فرازآسمان هفتم است و در آن سوراخ هایى به عدد ارواح خلایق مى باشد » .(1)

در حدیث دیگرى از پیامبر اسلام صلى الله علیه و آله مى خوانیم : « اَلصُّورُ قَرْنٌ مِنْ نُورٍ فیهِ اَثْقابٌ عَلى عَدَدِ اَرْواحِ الْعِبادِ : صور ، شاخى است از نور كه در آن سوراخ هایى به عدد ارواح بندگان است » .(2)

مطرح شدن مسأله نور در این جا به سؤال دومى كه در بالا ذکر شد ، نیز پاسخ مى گوید و روشن مى سازد كه این فریاد عظیم از قبیل امواج صوتى معمولى ما نیست ، فریادى است برتر و بالاتر ، با امواجى فوق العاده سریع تر از امواج نور كه پهنه زمین و آسمان را در فاصله كوتاه طى مى كند ، بار اول مرگ آفرین است و بار دیگر زنده گر و حیاتبخش . .


1) « لئالى الاخبار » ، صفحه 453 .

2) « علم الیقین » ، صفحه 892 .

این مسأله كه چگونه ممکن است صدا این چنین مرگ آفرین باشد، اگر در گذشته براى بعضى شگفت انگیز بود، امروز براى ما تعجبى ندارد ، چراکه بسیار شنیده ایم موج انفجار گوش ها را كر ، بدن ها را متلاشى و حتى خانه ها را ویران مى سازد ، انسان هایى را از جاى خود برداشته ، به فاصله هاى دوردست پرتاب مى كند ، بسیاردیده شده كه حرکت سریع يك هواپیما و به اصطلاح شکستن دیوار صوتى چنان صداى وحشتناك و امواج ویرانگرى به وجود مى آورد كه شیشه هاى عمارت ها را در شعاع وسیعى خرد مى كند .

جایى كه نمونه هاى كوچك امواج صوتى كه به وسیله انسان ها ایجاد شده ، این چنین اثراتى از خود نشان مى دهد ، آن صیحۀ عظیم الهى ، آن انفجار بزرگ جهانى چه آثارى به بار خواهد آورد؟

به همین دلیل جاى تعجب نیست كه امواجى هم در نقطه مقابل آن تکان دهنده و بیدارکننده و احیاگر باشد، هرچند تصور آن امروز براى ما ممکن نیست ، ولى بیدار كردن افراد خواب را با فریاد و يا به هوش آوردن انسان هاى بى هوش را با شوك هاى شدید لااقل

دیده ایم و باز تکرار مى كنیم ما با علم محدودمان تنها شبحى از این امور را از دور مى بینیم .

چه كسانى از مرگ پایانى جهان مستثنى هستند ؟

در آیه مورد بحث مى گوید : همه اهل آسمان ها و زمین مى میرند ، سپس گروهى را استثناء مى كند و مى فرماید : « اِلاّ مَنْ شاءَ اللّهُ » ( مگر كسانى كه خدا بخواهد ) در این كه این افراد چه كسانى هستند ؟ در میان مفسران گفتگو است .

گروهى معتقدند كه آن ها جمعى از فرشتگان بزرگ خدا همچون جبرئیل و میکائیل و اسرافیل و عزرائیل مى باشند ، در روایتى نیز به این معنى اشاره شده است .(1)

بعضى حاملان عرش خدا را نیز برآن افزوده اند (چنان كه درروایت دیگرى آمده است).(2)


1) « مجمع البیان » ، ذیل آیات مورد بحث .

2) « بحار الانوار » ، جلد 6 ، صفحه 329 .

و بعضى دیگر ارواح شهدا را كه به حکم آیه قرآن ؛ « اَحْياءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ » زنده اند و در نزد پروردگارشان روزى مى برند ، مستثنى دانسته اند، در روایتى نیز به این معنى اشاره شده است .(1)

البته این روایات منافاتى باهم ندارند ، ولى به هرحال از ذیل بعضى از همین روایات به خوبى استفاده مى شود كه این گروه باقى مانده نیز سرانجام مى میرند به گونه اى كه در سرتاسر عالم هستى ، موجود زنده نخواهد بود، جز خداوند « حَىٌّ لا يَمُوتُ » .

در این كه مرگ براى فرشتگان يا ارواح شهدا و انبیا و اولیا چگونه است ؟ احتمال دارد مراد از مرگ درباره آن ها گسستن پیوند روح از قالب مثالى بوده باشد ، يا از كار افتادن فعالیت مستمر ارواح .

69 وَ اَشْرَقَتِ الاَْرْضُ بِنُورِ رَبِّها وَ وُضِعَ الْكِتابُ وَ جىءَبِالنَّبِيّينَ وَ الشُّهَداءِ وَ .


1) « نور الثقلین » ، جلد 4 ، صفحه 503 ، حدیث 119 .

قُضِىَ بَيْنَهُمْ بِالْحَقِّ وَ هُمْ لايُظْلَمُونَ

و زمین ( در آن روز ) به نور پروردگار روشن مى شود و نامه هاى اعمال را پیش مى نهند و پیامبران و گواهان را حاضر مى سازند و در میان آن ها به حق داورى مى شود و به كسى ستم نخواهد شد.

آن روزکه زمین به نور خدا روشن مى شود

در این كه منظور از این « اشراق » و روشنایى به نور الهى چیست ، تفسیرهاى مختلفى گفته شده است كه دوتفسیر مناسب تر، به شرح زیراست؛

✓ 1 - جمعى گفته اند : منظور از نور رب ، حق و عدالت است كه خداوند صفحه زمین را در آن روز با آن نورانى مى كند .

مرحوم « علامه مجلسى » در « بحار الانوار » مى گوید : « اَىْ اَضائَتِ الاَْرْضُ بِعَدْلِ رَبِّها يَوْمَ الْقِيامَةِ لاَِنَّ نُورَ الاَْرْضِ بِالْعَدْلِ : يعنى زمین به عدل پروردگار در روز

قیامت روشن مى شود ، زیرا نور زمین به عدالت است » .(1)

بعضى دیگر حدیث معروف نبوى كه مى گوید : « اَلظُّلْمُ ظُلُماتُ يَوْمِ الْقِيامَةِ : ظلم در قیامت در صورت تاریکى و ظلمت مجسم مى شود » ، را شاهد این معنى گرفته اند .(2)

« زمخشرى » در « كشاف » نیز همین معنى را برگزیده و مى گوید: « در آن روز زمین از اقامه عدل و گسترش قسط در حساب و ارزیابى حسنات و سیئات روشن مى گردد » .

✓ 2 - مفسر عالى قدر نویسنده « المیزان » مى گوید : مراد از روشن شدن زمین به نور پروردگار كه از خصوصیات روز قیامت است ، همان انکشاف غطاء و كنار رفتن پرده ها و حجاب ها و ظاهر شدن حقایق اشیاء و اعمال انسان ها از خیر و شر و اطاعت و عصیان و حق و باطل مى باشد ، سپس به آیه 22 سوره ق بر این معنى استدلال كرده است : « لَقَدْ كُنْتَ فى .


1) « بحار الانوار » ، جلد 6 ، صفحه 321 .

2) « روح المعانى » و « روح البیان » ، ذیل آیات مورد بحث .

غَفْلَةٍ مِنْ هذا فَكَشَفْنا عَنْكَ غِطائَكَ فَبَصَرُكَ الْيَوْمَ حَدیدٌ : تو در غفلت از این موضوع بودى ، ما پرده را از برابر چشمت كنار زدیم و امروز چشمت به خوبى مى بیند » .

درست است كه این اشراق الهى در آن روز همه چیز را شامل مى شود ، ولى ذکر خصوص زمین در این میان ، به خاطر آن است كه هدف اصلى بیان حال مردم روى زمین در آن روز است .

بدون شك این آیه مربوط به قیامت است و اگر مى بینیم دربعضى از روایات اهل بیت علیهم السلام ، به قیام حضرت مهدى (علیه السلام)تفسیر شده ، در حقیقت نوعى تطبیق و تشبیه است و تأکیدى بر این معنى است كه به هنگام قیام مهدى (علیه السلام)دنیا نمونه اى از صحنه قیامت خواهد شد و عدل و داد به وسیله آن امام به حق و جانشین پیامبر صلى الله علیه و آله و نماینده پروردگار ، در روى زمین تا آن جا كه طبیعت دنیا مى پذیرد ، حکمفرما خواهد شد .

« مفضل بن عمر » از امام صادق (علیه السلام)نقل مى كند : « اِذا قامَ قائِمُنا اَشْرَقَتِ الاَْرْضُ بِنُورِ رَبِّها وَ اسْتَغْنَى الْعِبادُ عَنْ ضَوْءِ الشَّمْسِ وَ ذَهَبَتِ الظُّلْمَةُ : هنگامى كه قائم مقام ما قیام كند ، زمین به نور

پروردگارش روشن مى شود و بندگان از نور آفتاب مستغنى مى شوند و ظلمت برطرف مى گردد » .(1)

در جمله دوم از این آیه سخن از نامه اعمال است ، مى گوید : « در آن روز نامه هاى اعمال را پیش مى نهند و به آن رسیدگى مى كنند » ( وَ وُضِعَ الْكِتابُ ) .

نامه هایى كه تمامى اعمال انسان از كوچك و بزرگ در آن جمع است و به گفته قرآن در آیه 49 سوره كهف؛ « لا يُغادِرُ صَغیرَةً وَ لا كَبیرَةً اِلاّ اَحْصاها : هیچ معصیت كوچك و بزرگى نیست، مگر این كه در آن احصاء شده است » .

و در جمله بعد كه سخن از گواهان است ، مى افزاید : « پیامبران و گواهان را در آن روز حاضر مى كنند » ( وَ جىءَ بِالنَّبِيّينَ وَ الشُّهَداءِ ) .

پیامبران احضارمى شوند تا از اداى رسالت خودبه مجرمان سخن گویند، همان گونه كه در آیه 6سوره اعراف مى خوانیم : « وَ لَنَسْئَلَنَّ الْمُرْسَلینَ : ما از رسولان به طور قطع سؤال خواهیم كرد » . .


1) « نور الثقلین » و « تفسیر صافى » ، ذیل آیات مورد بحث .

و گواهان نیز احضار مى شوند براى این كه در آن محکمه عدل گواهى دهند ، درست است كه خداوند از همه چیز آگاه است ، ولى براى تأکید مراتب عدالت ، حضور شهود لازم است .

در این كه این گواهان چه كسانى هستند ، بین مفسران گفتگو است ؛

بعضى آن ها را نیکان و پاکان و عدول امت ها دانسته اند كه هم گواهى بر اداى رسالت انبیاء مى دهند و هم براعمال مردمى كه در عصر آن ها مى زیسته اند كه « امامان معصوم » علیهم السلام در طلیعه آن ها قرار دارند .

بعضى دیگر آن را به فرشتگانى تفسیر كرده اند كه گواه بر اعمال انسان ها هستند و آیه 21 سورۀ ق را گواه این معنى دانسته اند كه مى گوید : « وَ جائَتْ كُلُّ نَفْسٍ مَعَها سائِقٌ وَ شَهیدٌ : هر انسانى وارد صحنه محشر مى شود ، درحالى كه همراه او كسى است كه او به دادگاه الهى مى راند و نیز با او گواهى است » .

بعضى نیز آن را به اعضاى بدن و مکان و زمان اطاعت و معصیت كه از گواهان روز

قیامتند ، تفسیر كرده اند .

ولى ظاهر این است كه « شهداء » ( گواهان ) معنى گسترده اى دارد كه هریك از مفسرین به بخشى از آن اشاره كرده اند .

70 وَ وُفِّيَتْ كُلُّ نَفْسٍ ما عَمِلَتْ وَ هُوَ اَعْلَمُ بِما يَفْعَلُونَ

و به هرکس آن چه انجام داده است ، بى كم و كاست داده مى شود و او نسبت به آن چه انجام مى دادند ، از همه آگاه تر است .

نه جزا و پاداش و كیفر اعمالشان ، كه خود اعمالشان به آن ها داده مى شود و چه پاداش و كیفرى از برتر كه عمل انسان به طور كامل به او تحویل داده شود ( توجه داشته باشید « وُفِّيَت » به معنى اداکردن به طور كامل است ) و براى همیشه قرین و همنشین او گردد .

چه كسى مى توان این برنامه هاى عدالت را دقیقا اجرا كند ؟ كسى كه علم او به همه چیز احاطه دارد .

حتى نیازى به شهود نیست كه او از همه شهود اعلم است ، اما لطف و

عدالتش ایجاب مى كند كه گواهان را احضار كند ، آرى این چنین است صحنه قیامت كه باید همه براى آن آماده شویم .

71 وَ سیقَ الَّذینَ كَفَروُا اِلى جَهَنَّمَ زُمَرا حَتّى اِذا جاءوُهافُتِحَتْ اَبْوابُها وَ قالَ لَهُمْ خَزَنَتُهااَلَمْ يَأْتِكُمْ رُسُلٌ مِنْكُمْ يَتْلُونَ عَلَيْكُمْ ایاتِ رَبِّكُمْ وَيُنْذِروُنَكُمْ لِقاءَيَوْمِكُمْ

هذا قالُوا بَلى وَ لكِنْ حَقَّتْ كَلِمَةُ الْعَذابِ عَلَى الْكافِرینَ

و كسانى كه كافر شدند، گروه گروه به سوى جهنم رانده مى شوند،وقتى به دوزخ مى رسند، درهاى آن گشوده مى شودو نگهبانان دوزخ به آن ها مى گویند : آیا رسولانى از میان شما نیامدند كه آیات پروردگارتان را براى شما بخوانند و از ملاقات این روز شما را برحذر دارند ؟ مى گویند : آرى (پیامبران آمدند و آیات الهى را بر ما خواندند) ولى فرمان عذاب الهى بر كافران مسلم شده است .

آن ها كه گروه گروه ، وارد دوزخ مى شوند

« سیقَ » از ماده « سَوْق » به معنى حرکت دادن است .

تعبیر به « زُمَر » به معنى گروه اندك ، نشان مى دهد كه كفار در دسته هاى كوچك و پراکنده به سوى جهنم رانده مى شوند .

« خَزَنَة » جمع « خازن » از ماده « خَزْن » به معنى حفظ كردن چیزى است و « خازن » به حافظ و نگهبان گفته مى شود .

چهکسانى آن هارا مى رانند ؟ فرشتگان عذاب كه مأمورند آن ها را تا تا مقابل درهاى دوزخ ببرند، شبیه این تعبیر درآیه 21سوره ق نیزآمده است: « وَ جائَتْ كُلُّ نَفْسٍ مَعَها سائِقٌ وَ شَهیدٌ: هر انسانى در صحنه قیامت وارد مى شود ، درحالى كه همراه او كسى است كه او را مى راند و شاهد و گواهى » .

سپس مى افزاید : « حَتّى اِذا جاءوُها ... » ، از این تعبیر به خوبى استفاده مى شود كه درهاى جهنم قبل از ورود آن ها بسته است ، درست همانند درهاى زندان ها هنگامى كه نزدیك آن مى رسند ، ناگهان به روى آن ها گشوده مى شود و این مشاهده ناگهانى ، وحشت بیشترى در آن ها ایجاد مى كند ، اما قبل از هرچیز در زیر رگبار ملامت خازنان دوزخ قرار مى گیرند كه به آن ها مى گویند : « تمام اسباب هدایت براى شما فراهم بود » .

پیامبرانى از جنس خود شما همراه با آیات پروردگارتان و با انذار و اعلام خطرهاى مستمر و پى درپى و تلاوت آیات به طور پى گیر و مداوم به سراغ شما آمدند .

با این حال چگونه این تیره روزى دامان شما را گرفت ؟ و به راستى این گفتگوى خازنان دوزخ از دردناك ترین عذاب ها براى آن ها است كه به هنگام ورود در جهنم ( به جاى خوش آمد بهشتیان ) با آن روبرو مى شوند .

به هرحال آن ها با يك جمله كوتاه و دردآلود به آن ها پاسخ مى دهند : « قالُوا بَلى ... » .

به این ترتیب آن ها اعتراف مى كنند كه راه تکذیب انبیاء و انکار آیات الهى را پیش گرفتند و طبعا سرنوشتى بهتر از این نخواهند داشت .

این احتمال نیز وجود دارد كه منظور از « حَقَّتْ كَلِمَةُ الْعَذابِ » همان باشد كه در آیه 7 سوره يس آمده است : « لَقَدْ حَقَّ الْقَوْلُ عَلى اَكْثَرِهِمْ فَهُمْ لا يُؤْمِنُؤنَ : فرمان عذاب دربارۀ اکثر آن ها محقق شده است ، آن ها دیگر ایمان نمى آورند » .

اشاره به این كه گاه انسان بر اثر گناه فراوان و دشمنى و لجاجت و تعصب در برابر حق ،

کارش به جایى مى رسد كه بر دل او مُهر نهاده مى شود و راه بازگشتى براى او باقى نمى ماند و با این حال فرمان عذاب الهى در مورد او قطعى مى شود .

ولى به هرحال همه این ها از اعمال خود انسان سرچشمه مى گیرد و جاى این نیست كه كسى از این جمله توهم جبر و عدم آزادى اراده انسان كند .

72 قیلَ ادْخُلُوا اَبْوابَ جَهَنَّمَ خالِدینَ فیها فَبِئْسَ مَثْوَى الْمُتَكَبِّرینَ

به آن ها گفته مى شود: ازدرهاى جهنم واردشوید، جاودانه درآن بمانید، چه بد جایگاهى است جایگاه متکبران ( تمام تقصیرها از خود شما بوده است ) .

درهاى جهنم ممکن است به معنى درهایى باشد كه برحسب اعمال انسان ها تنظیم شده است و هرگروهى را به تناسب عمل خود به دوزخ مى برند ، همان گونه كه درهاى بهشت نیز چنین است و لذا يکى ازدرهاى آن «باب المجاهدین» نام دارد و درکلام امیرمؤمنان على (علیه السلام)

نیز آمده است : « اِنَّ الْجَهادَ بابٌ مِنْ اَبْوابِ الْجَنَّةِ : جهاد درى از درهاى بهشت است » .(1)

جالب این كه فرشتگان عذاب از میان تمام اوصاف رذیله انسان كه او را به دوزخ مى برد ، روى مسأله « تکبر » تکیه مى كنند ، اشاره به این كه سرچشمه اصلى كفر و انحراف و گناه بیش از همه كبر و غرور و عدم تسلیم در برابر حق است .

آرى كبراست كه پرده هاى ضخیم برچشم انسان مى افکند و اورا ازدیدن چهره تابناك محروم مى سازد و به همین دلیل در روایتى از امام صادق و امام باقر علیهماالسلام مى خوانیم : «لا يَدْخُلُ الْجَنَّةَ مَنْ فىقَلْبِهِ مِثْقالُ ذَرَّةٍ مِنْ كِبْرٍ:کسى كه به مقدارذره اى كبردرقلبش وجودداشته باشد،داخل بهشت نمى شود».(2)

73 وَ سیقَ الَّذینَ اتَّقَوْا رَبَّهُمْ اِلَى الْجَنَّةِ زُمَرا حَتّى اِذاجاءوُها وَ فُتِحَتْ اَبْوابُها وَ قالَ لَهُمْ خَزَنَتُها سَلامٌ عَلَيْكُمْ طِبْتُمْ فَادْخُلُوها خالِدینَ

و كسانى كه تقواى الهى پیشه كردند، گروه گروه به سوى بهشت برده مى شوند، هنگامى .


1) « نهج البلاغه » ، خطبه 27 .

2) « كافى » ، جلد 2 ، باب الکبر ، حدیث 6 .

که به آن مى رسند، درهاى بهشت گشوده مى شود و نگهبانان به آن ها مى گویند : سلام بر شما ، گوارا باد این نعمت ها برایتان ، داخل بهشت شوید و جاودانه بمانید .

جمعیتى كه گروه گروه وارد بهشت مى شوند

تعبیر به « سیقَ » ( از ماده « سَوْق » به معنى راندن ) در این جا سؤال انگیز است و توجه بسیارى از مفسران را به سوى خود جلب كرده ، زیرا این تعبیر در مواردى است كه كارى بدون شوق و تمایل درونى انجام مى گیرد ، این تعبیر درباره دوزخیان صحیح است ، اما درباره بهشتیان كه مشتاقانه به سوى بهشت مى روند ، چرا ؟

هر اندازه پرهیزگاران عاشق بهشتند ، بهشت و فرشتگان رحمت براى آمدن آن ها به بهشت شائق ترند ، همان گونه كه گاه میزبان آن قدر به دیدار میهمانش شائق است كه او را با سرعتى بیش از آن چه كه خودش مى آید، به سوى خویش ببرد ، فرشتگان رحمت نیز آن ها را به سوى بهشت مى برند .

به هر حال در این جا نیز « زُمَر » كه به معنى گروه كوچك است ،

نشان مى دهد كه بهشتیان در گروه هاى مختلف كه نشانگر سلسله مراتب مقامات معنوى آن ها است ، به سوى بهشت مى روند .

« تا این كه آن ها به بهشت مى رسند ، درحالى كه درهاى آن از قبل براى آن ها گشوده شده و در این هنگام خازنان و نگهبانان بهشت ، آن فرشتگان رحمت به آن ها مى گویند : سلام بر شما ، گوارا باد این نعمت ها برایتان ، داخل بهشت شوید و جاودانه بمانید » ( حَتّى اِذا جاءوُها وَ فُتِحَتْ اَبْوابُها وَ قالَ لَهُمْ خَزَنَتُها سَلامٌ عَلَيْكُمْ طِبْتُمْ فَادْخُلُوها خالِدینَ ) .

جالب این كه در مورد دوزخیان مى گوید : هنگامى كه به دوزخ مى رسند ، درهایش گشوده مى شود ، ولى درمورد بهشتیان مى گوید : درهایش از قبل گشوده شده و این اشاره به احترام و اکرام خاصى است كه براى آن ها قائلند ، درست همانند میزبان علاقمندى كه درهاى منزل خودرا پیش از ورود میهمان مى گشاید و در كنار در به انتظار او مى ایستد ، فرشتگان رحمت الهى نیز همین حال را دارند .

در آیات گذشته در مورد دوزخیان خواندیم كه نخستین سخن فرشتگان عذاب ، ملامت

و سرزنش سخت به آن ها است كه با داشتن اسباب هدایت ، چرا به این روز افتاده اند ؟

ولى در مورد بهشتیان نخستین سخن ، « سلام و درود و احترام و اکرام » و سپس دعوت ورود به بهشت جاویدان است .

جمله « طِبْتُمْ » از ماده « طَيْبْ » به معنى پاکیزگى است و چون بعد از سلام و درود قرار گرفته ، مناسب این است كه مفهوم « انشائى » داشته باشد ، يعنى پاك و پاکیزه باشید و خوش و خرم بمانید و يا به تعبیر دیگر « گوارا باد بر شما این نعمت هاى پاك ، اى پاك سرشتان پاکدل » .

ولى بسیارى از مفسران این جمله را به معنى « خبرى » تفسیر كرده اند و گفته اند ؛ فرشتگان به آن ها مى گویند: شمااز هر پلیدى و آلودگى پاك شده اید و با ایمان و عمل صالح ، قلب و روح شما پاك گردیده و از گناهان و معاصى نیز پاك شده اید و حتى بعضى روایتى نقل كرده اند كه بر درِ بهشت درختى است كه دو چشمه آب زلال از پاى آن مى جوشد ، مؤمنان از يك چشمه مى نوشند و باطن آن ها پاك مى شود و در چشمه دیگر خود را شستشو

مى دهند و ظاهر آن ها پاك مى شود و این جا است كه خازنان بهشت به آن ها مى گویند : « سَلامٌ عَلَيْكُمْ طِبْتُمْ فَادْخُلُوها خالِدینَ » .(1)

قابل توجه این كه هم در مورد دوزخیان تعبیر به « خلود » و جاودانگى شده و هم در مورد بهشتیان ، تا گروه اول بدانند هیچ راه نجاتى وجود ندارد و گروه دوم نیز هیچ گونه نگرانى از زوال نعمت الهى به خود راه ندهند .

74 وَ قالُوا الْحَمْدُ لِلّهِ الَّذى صَدَقَنا وَعْدَهُ وَ اَوْرَثَنَا الاَْرْضَ نَتَبَوَّأُ مِنَ الْجَنَّةِ حَيْثُ نَشاءُ فَنِعْمَ اَجْرُ الْعامِلینَ

آن ها مى گویند : حمد و ستایش مخصوص خداوندى است كه به وعده خویش درباره ما وفا كرد و زمین ( بهشت ) رامیراث ما قرارداد كه هرجارا بخواهیم منزلگاه خود قرار دهیم ، چه خوب است پاداش عمل كنندگان . .


1) « تفسیر قرطبى » ، جلد 8 ، صفحه 5730 .

منظور از « زمین » در این جا زمین بهشت است و تعبیر به « ارث » به خاطر آن است كه این همه نعمت در برابر زحمت كمى به آن ها داده شده و مى دانیم میراث چیزى است كه انسان معمولاً براى آن زحمتى نکشیده است و يا از این نظر است كه هر انسانى مکانى در بهشت دارد و محلى در دوزخ ، هرگاه به خاطر اعمالش دوزخى شود ، مکان بهشتى او را به دیگرى مى سپارند و هرگاه بهشتى شود، مکان دوزخیش براى دیگران باقى مى ماند و يا به خاطر این است كه آن ها با نهایت آزادى مى توانند از آن استفاده كنند همانند میراث كه انسان در استفاده از آن كاملاً آزاد است .

این جمله در حقیقت تحقق عینى آن وعده الهى است كه در آیه 63 سوره مریم آمده : « تِلْكَ الْجَنَّةُ الَّتى نُورِثُ مِنْ عِبادِنا مَنْ كانَ تَقَيّا : آن بهشتى است كه به بندگان پرهیزکارمان به میراث مى دهیم » .

در جمله سوم آزادى كامل خود را در استفاده از بهشت وسیع پروردگار چنین بیان مى كند : « ما هرجا از بهشت را بخواهیم ، منزلگاه

خود قرار مى دهیم » ( نَتَبَوَّأُ مِنَ الْجَنَّةِ حَيْثُ نَشاءُ ) .

از آیات مختلف قرآن استفاده مى شود كه بهشت مرکب از باغ هاى بسیارى است ولذا در قرآن تعبیربه « جَنّاتُ عَدْن » ( باغ هاى جاویدان بهشت ) ( 72 / توبه ) شده است و بهشتیان باتوجه به سلسله مراتب و مقامات معنوى ساکن آن ها مى شوند ، بنابراین آزادى آن ها در همان باغ هاى وسیعى از بهشت است كه در اختیار آن ها است ، نه مقامات بالاترى كه خود را شایسته آن نمى بینند و اساسا هرگز چنین تقاضایى را هم ندارند .

بالاخره در آخرین جمله مى گویند : « فَنِعْمَ اَجْرُ الْعامِلینَ » .

اشاره به این كه این مواهب وسیع را به « بها » مى دهند و به « بهانه » نمى دهند ، ایمان و عمل صالح لازم است تا در پرتو آن چنین شایستگى حاصل شود .

آیا این جمله نیز گفته بهشتیان است يا سخن پروردگار كه به دنبال سخنان آن ها آمده ؟

مفسران هردو احتمال را داده اند، ولى معنى اول يعنى ارتباط آن با گفتار بهشتیان با جمله هاى دیگر آیه ، هماهنگى بیشترى دارد .

75 وَ تَرَى الْمَلائِكَةَ حافّينَ مِنْ حَوْلِ الْعَرْشِ يُسَبِّحُونَ بِحَمْدِ رَبِّهِمْ وَ قُضِىَ بَيْنَهُمْ بِالْحَقِّ وَ قیلَ الْحَمْدُ لِلّهِ رَبِّ الْعالَمینَ

( در آن روز ) فرشتگان را مى بینى كه بر گِرد عرش خدا حلقه زده اند ( و حمد او مى گویند ) و در میان بندگان به حق داورى مى شود و (سرانجام) گفته مى شود ؛ حمد مخصوص پروردگار جهانیان است .

اشاره به وضع فرشتگان در اطراف عرش خداوند به خاطر این است كه آمادگى آن ها را براى اجرى اوامر الهى بیان كند ، لذا به دنبال آن مى گوید : « در آن روز در میان بندگان به حق داورى مى شود » ( وَ قُضِىَ بَيْنَهُمْ بِالْحَقِّ ) .

و از آن جا كه این امور نشانه هاى ربوبیت پروردگار و دلایل شایستگى ذات پاکش براى هرگونه حمد و سپاس است ، در آخرین جمله مى افزاید : « وَ قیلَ الْحَمْدُ لِلّهِ رَبِّ الْعالَمینَ » .

آیا گوینده این سخن ، فرشتگانند يا بهشتیان و پرهیزکاران ؟ و يا همگى آن ها ؟ معنى اخیر مناسب تر به نظر مى رسد ، چراکه حمد و سپاس الهى برنامه همه صاحبان عقل و فکر و

همۀ خاصان و مقربان است و آوردن فعل مجهول « قیلَ » نیز مؤید همین معنى است .

خداوندا ! ما نیز با همه فرشتگان و بندگان فرمانبردارت همصدا مى شویم و تو را بر این همه نعمتى كه به ما ارزانى داشته اى ، مخصوصاً به این نعمت بزرگ كه توفیق سیر در آیات قرآن مجیدت را به ما داده اى ، شکر مى گوییم و عرض مى كنیم : " اَلْحَمْدُ لِلّهِ رَبِّ الْعالَمینَ " .

بار الها ! تو را به پیامبر بزرگت و حاملان عرشت و همه مقربان درگاهت سوگند مى دهیم كه ما را در این جهان و جهان دیگر از آن ها جدا مفرما .

پروردگارا ! ما را در زمره كسانى قرار ده كه در پرتو تقوا و عمل گروه گروه وارد بهشت برینت مى شوند و با سلام و درود فرشتگانت روبرو مى گردند .

پایان سورۀ زمر

سوره مؤمن ( غافر )

فضیلت تلاوت سوره « مؤمن »

در فضیلت تلاوت این سوره ، در حدیثى از پیغمبر گرامى اسلام صلى الله علیه و آله آمده : « سوره هاى "حامیم" ، هفت سوره اند و درهاى جهنم نیز هفت در است ، هریك از حامیم ها مى آید و در مقابل يکى از این درهامى ایستد و مى گوید: خداوندا! كسى راکه به من ایمان آورده و مرا خوانده ، از این در ، وارد مکن » . (1)

در حدیث دیگرى از پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله در این زمینه نقل شده است : « هرکس سوره "حامیم مؤمن" را بخواند ، همه ارواح انبیاء و صدیقان و مؤمنان بر او درود مى فرستند و براى او استغفار مى كنند » .(2)

بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ

بنام خداوند بخشنده بخشایشگر

1 حمآ

حمآ


1) « روح المعانى » ، جلد 24 ، صفحه 36 .

2) « مجمع البیان » ، آغاز سوره مؤمن .

سورۀ مؤمن ، نخستین سوره از « حوامیم » است ( حوامیم هفت سوره از قرآن است كه با "حم" شروع مى شود و پشت سر هم قرار گرفته و همه از سوره هاى مکى است ) .

ویژگى این سوره فرازى است از داستان موسى (علیه السلام)و فرعون مربوط به « مؤمن آل فرعون » كه تنها در همین سوره مطرح شده و در جاى دیگر قرآن نیست ، داستان همان مرد با ایمان و بسیار هوشیار و مدبرى كه در زمره شخصیت هاى فرعونى بود ، ولى در باطن به موسى (علیه السلام)ایمان آورده و سنگر مطمئنى براى دفاع از موسى (علیه السلام)و آئینش بود و به طورى كه خواهیم دید در آن لحظاتى كه موسى (علیه السلام)در خطر مرگ قرار گرفت ، او با روشى بسیار زیرکانه و ظریف به يارى او شتافت و او را از مرگ نجات داد .

نام گذارى این سوره به سوره « مؤمن » نیز به خاطر همین است كه شرح مجاهدت هاى او بیش از « 20 آیه » از این سوره ، يعنى حدود يك چهارم از مجموع آیات این سوره را فرا گرفته است .

در روایات اسلامى كه از پیغمبر صلى الله علیه و آله و ائمه اهل بیت علیهم السلام نقل شده ، فضایل بسیارى

براى همۀ سوره هاى "حم" عموما و سوره "مؤمن" خصوصا وارد شده است .

2 تَنْزیلُ الْكِتابِ مِنَ اللّهِ الْعَزیزِ الْعَلیمِ

این كتابى است كه از سوى خداوند قادر و دانا نازل شده است.

در این آیه همانگونه كه روش قرآن است بعد از ذکر « حروف مقطعه » سخن از عظمت مقام « قرآن » به میان مى آورد ، اشاره به این كه این كتاب با این همه عظمت از حروف ساده الفبا ترکیب يافته ، بنایى چنان عظیم از مصالحى چنین كوچك و این خود دلیل بر اعجاز آن است.

عزت و قدرتش موجب شده كه احدى نتواند با آن برابرى كند و علمش سبب گردیده كه محتواى آن در اعلى درجه كمال و فراگیر همه نیازهاى انسان ها در طریق تکامل باشد .

3 غافِرِ الذَّنْبِ وَ قابِلِ التَّوْبِ شَدیدِ الْعِقابِ ذِى الطَّوْلِ لا اِلهَ اِلاّ هُوَ اِلَيْهِ الْمَصیرُ

خداوندى كه آمرزنده گناه و پذیرنده توبه و شدید العقاب و صاحب نعمت فراوان است ، هیچ معبودى جز او نیست وبازگشت ( همه شما ) به سوى او است .

« طَوْل » ( بر وزن قَوْل ) به معنى نعمت و فضل است و به معنى توانایى و رسائى و امکانات و مانند آن نیز آمده است ، بعضى از مفسران گفته اند « ذِى الطَّوْل » به كسى گفته مى شود كه نعمتى طولانى به دیگرى مى بخشد ، بنابراین معنى آن اخص از معنى « منعم » است ( مجمع البیان ) .

این آیه خدا را به پنج وصف دیگر از صفات بزرگش كه بعضى امیدآفرین و بعضى خوف آفرین است ، توصیف مى كند .

جمله « لا اِلهَ اِلاّ هُوَ » كه به عنوان آخرین وصف آمده و حکایت از مقام « توحید عبودیت » و عدم شایستگى غیر او براى پرستش مى كند ، به عنوان آخرین صفت و نتیجه نهایى بیان شده و لذا در حدیثى از ابن عباس آمده است كه مى گوید : « او "غافِرِ الذَّنْب" است براى كسى كه "لا اِلهَ اِلاَّ اللّه" بگوید ، "قابِلِ التَّوْب" است براى كسى كه "لا اِلهَ اِلاَّ اللّه" بگوید و "شَدیدُ الْعِقاب" است براى كسى كه "لا اِلهَ اِلاَّ اللّه" نگوید ، "ذِى الطَّوْل" و غنى و بى نیاز است از كسى كه "لا اِلهَ اِلاَّ اللّه" نگوید .

بنابراین محور همۀ این صفات كسانى هستند كه مؤمن به توحید باشند و در گفتار و عمل از این خط اصیل الهى منحرف نشوند .

اسباب آمرزش در قرآن مجید

در قرآن مجید امور زیادى به عنوان اسباب مغفرت و از بین رفتن گناهان معرفى شده است كه به قسمت هایى از آن ذیلاً اشاره مى شود :

✓ 1 - « توبه » : « يا اَيُّهَا الَّذینَ اآمَنُوا تُوبُوا اِلَى اللّهِ تَوْبَةً نَصُوحا عَسى رَبُّكُمْ اَنْ يُكَفِّرَ عَنْكُمْ سَيِّئاتِكُمْ : اى كسانى كه ایمان آورده اید به سوى خدا بازگردید و توبه خالص كنید ، امید است خداوند گناهان شما را ببخشد » ( 8 / تحریم ) .

✓ 2 - ایمان و عمل صالح : « وَالَّذینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ وَ آمَنُوا بِما نُزِّلَ عَلى مُحَمَّدٍ وَ هُوَ الْحَقُّ مِنْ رَبِّهِمْ كَفَّرَ عَنْهُمْ سَيِّئاتِهِمْ:کسانى كه ایمان آوردند و عمل صالح انجام دادند و نیزبه آن چه بر محمد صلى الله علیه و آله نازل شده است ایمان آوردند ، آیاتى كه حق است و از سوى پروردگارشان مى باشد ،

خداوند گناهان آن ها را مى بخشد » ( 2 / محمد ).

✓ 3 - تقوى : « اِنْ تَتَّقُوا اللّهَ يَجْعَلْ لَكُمْ فُرْقانا وَ يُكَفِّرْ عَنْكُمْ سَيِّئاتِكُمْ : اگر تقوى الهى پیشه كنید خداوند براى تشخیص حق از باطل به شما روشن بینى مى دهد و گناهانتان را مى بخشد » ( 29 / انفال ) .

✓ 4 - هجرت و جهاد و شهادت : « فَالَّذینَ هاجَرُوا وَ اُخْرِجُوا مِنْ دِيارِهِمْ وَ اُوذُوا فى سَبیلى وَ قاتَلُوا وَ قُتِلُوا لاَُكَفِّرَنَّ عَنْهُمْ سَيِّئاتِهِمْ: كسانى كه هجرت كنند و از خانه و وطن خود رانده شوند و در راه من آزار بینند و پیکار كنند و مقتول گردند ، گناهانشان را مى بخشم » ( 195 / آل عمران ) .

✓ 5 - انفاق مخفى : « اِنْتُبْدُوا الصَّدَقاتِ فَنِعِمّاهِىَ وَ اِنْتُخْفُوها وَ تُؤْتُوهَا الْفُقَراءَ فَهُوَ خَيْرٌلَكُمْ وَيُكَفِّرُ عَنْكُمْ مِنْسَيِّئاتِكُمْ : اگر انفاق هاى خود را در راه خدا آشکار سازید خوب است و اگر آن را پنهان دارید و به فقرا بدهید ، به سود شما است و از گناهانتان مى بخشد » ( 271 / بقره ) .

✓ 6 - دادن قرض الحسنة : « اِنْ تُقْرِضُوا اللّهَ قَرْضا حَسَنا يُضاعِفْهُ لَكُمْ وَ يَغْفِرْلَكُمْ : اگر به

خداوند قرض الحسنه دهید آن را براى شما مضاعف مى كند و شما را مى آمرزد » ( 17 / تغابن ) .

✓ 7 - پرهیز از گناهان كبیره كه موجب آمرزش گناهان صغیره است : « اِنْ تَجْتَنِبُوا كَبائِرَ ما تُنْهَوْنَ عَنْهُ نُكَفِّرْ عَنْكُمْ سَيِّئاتِكُمْ : اگر از گناهان كبیره كه از آن نهى شده اید ، اجتناب كنید

گناهان صغیرۀ شما را خواهیم بخشید » ( 31 / نساء ) .

به این ترتیب درهاى مغفرت الهى از هر سو به روى بندگان باز است كه هفت درِ آن در بالا به استناد هفت آیه قرآن ذکر شد ، تا از كدامین در وارد شویم و چه خوب تر كه از هر در وارد شویم .

4 ما يُجادِلُ فى اآیاتِ اللّهِ اِلاَّ الَّذینَ كَفَرُوا فَلا يَغْرُرْكَ تَقَلُّبُهُمْ فِى الْبِلادِ

تنها كسانى در آیات ما مجادله مى كنند كه ( از روى عناد )کافرشده اند ، مبادا قدرت نمایى آن ها تو را بفریبد .

« يُجادِلُ » از ماده « جَدَل » در اصل به معنى تابیدن طناب و محکم كردن آن است ، سپس در مورد ساختمان ها و زره و مانند آن به كار رفته و به همین جهت به عمل كسانى كه در مقابل هم مى ایستند و مناظره مى كنند و هر كدام مى خواهد پایه هاى سخن خود را محکم كرده ، بر دیگرى غلبه نماید « مجادله » گفته مى شود .

ولى باید توجه داشت كه « مجادله » از نظر محتواى لغت عرب همیشه مذموم نیست

( هر چند در فارسى روزمره به ما این معنى را مى بخشد ) بلکه اگر در مسیر حق و متکى به منطق و براى تبیین واقعیت ها و ارشاد افراد بى خبر بوده باشد ، ممدوح است و اگر متکى به دلایل واهى و ناشى از تعصب و جهل و غرور و به منظور اغفال این و آن صورت گیرد ، مذموم است و اتفاقا در قرآن مجید در هر دو مورد به كار رفته است .

در يك جا مى خوانیم : « وَ جادِلْهُمْ بِالَّتى هِىَ اَحْسَنُ : با آن ها به روشى كه پسندیده تر است بحث و مجادله كن » ( 125 / نحل ) .

ولى در موارد دیگرى مانند آیه فوق و آیه بعد از آن به معنى مجادله مذموم آمده است .

« تَقَلُّب » از ماده « قلب » به معنى دگرگون كردن است و « تَقَلُّب » در این جا به معنى تصرف و سلطه بر مناطق و بلاد مختلف و حکومت و سیطره بر آن ها و به معنى رفت و آمد در آن ها مى باشد .

هدف آیه فوق این است كه به پیامبر صلى الله علیه و آله و مؤمنان آغاز اسلام كه غالبا از قشر محروم بودند ، گوشزد كند ، مبادا امکانات مالى و قدرت سیاسى و اجتماعى كافران جبار را دلیلى

بر حقانیت و يا قدرت واقعى آن ها بدانند ، دنیا این گونه اشخاص را زیاد به خاطر دارد و تاریخ نشان مى دهد كه تا چه اندازه در برابر مجازات هاى الهى ضعیف و ناتوان بودند ، همانند برگ هاى پژمرده پاییزى در برابر تندباد خزان .

همان گونه كه امروز هم كفار مستکبر و ظالم براى اظهار وجود يا مرعوب ساختن مستضعفان و محرومان جهان دست به يك سلسله تلاش ها و تبلیغات و كنفرانس ها و دید و بازدیدهاى سیاسى و مانورهاى نظامى و عقد قراردادها و پیمان ها با هم مسلکانشان مى زنند تا جو مساعدى براى پیشبرد اهداف شوم خود فراهم سازند ، اما مؤمنان باید بیدار باشند و فریب این صحنه سازى هاى كهنه را نخورند و هرگز مرعوب و مفتون نشوند .

قدرت نمایى ظاهرى كافران

کرارا در آیات قرآن با این سخن روبرو مى شویم كه مؤمنان محروم هرگز تصور نکنند امکانات وسیعى كه گاهى در اختیار افراد يا جمعیت هاى ظالم و ستمگر و بى ایمان قرار دارد ، دلیل بر سعادت و خوشبختى آن ها و يا نشانه پیروزیشان در پایان كار است .

مخصوصاً قرآن براى ابطال این پندار كه معمولاً براى افراد كوته فکر پیدا مى شود و امکانات مادى افراد را احیانا دلیل بر حقانیت معنوى آن ها مى گیرند ، تاریخ ، اقوام پیشین را در برابر افکار مؤمنان ورق مى زند و انگشت روى نمونه هاى واضحى مى گذارد ، همچون قدرتمندان فرعونى در مصر و نمرودیان در بابل و قوم نوح و عاد و ثمود در عراق و حجاز و شامات ، مبادا مؤمنانى كه تهى دست و محرومند احساس كمبود و ضعف كنند و از « كر » و « فر » ظالمان بى ایمان مرعوب يا سست شوند .

البته قانون خداوند این نیست كه هر كس را كار خلافى كرد فورا به سزایش برساند ، همان گونه كه در آیه 59 سوره كهف مى خوانیم : « وَ جَعَلْنا لِمَهْلِكِهِمْ مَوْعِدا : ما براى نابودى آن ها موعدى مقرر داشتیم » .

و در جاى دیگر مى فرماید:« فَمَهِّلِ الْكافِرینَ اَمْهِلْهُمْ رُوَيْدا : اندکى به كافران مهلت ده تا سرانجام كارشان روشن شود » ( 17 / طارق ) و در جاى دیگر آمده است : « اِنَّما نُمْلى لَهُمْ لِيَزْدادُوا اِثْما : ما به آن ها مهلت مى دهیم تا بر گناهانشان افزوده شود » ( 178 / آل عمران ) .

خلاصه هدف از این مهلت ها يا اتمام حجت بر كافران است ، يا آزمایش مؤمنان و يا افزایش گناهان كسانى كه تمام راه هاى بازگشت را به روى خود بسته اند .

نظیر این احساس حقارت در برابر كشورهاى قدرتمند مادى ظالم در مورد بعضى از اقوام مؤمن كه از نظر مادى عقب افتاده اند ، پیدا مى شود كه باید با همان منطق قرآنى بالا با آن به شدت مبارزه كرد .

افزون بر این ، باید به آن ها حالى نمود كه این محرومیت و عقب افتادگى شما در درجه اول معلول ظلم آن ستمگران است و اگر زنجیرهاى ظلم واسارت را پاره كنید با تلاش و كوشش مستمر مى توانید عقب ماندگى ها را جبران نمایید .

روش مجادله به احسن

در جدال حق ، هدف تحقیر طرف و اثبات تفوق و پیروزى بر او نیست، بلکه هدف نفوذ در افکار و اعماق روح او است، به همین دلیل روش مجادله به احسن با جدال باطل در همه چیز متفاوت است .

در این جا شخص جدالگر براى نفوذ معنوى در طرف از وسایل زیر باید استفاده كند كه در قرآن مجید اشارات جالبى به آن ها شده است :

✓ 1 - نباید اصرار داشته باشد كه مطلب حق را به عنوان گفته او بپذیرد ، بلکه اگر بتواند چنان كند كه طرف مقابل آن مطلب را نتیجه فکر خود بیندیشد ، بسیار مؤثرتر خواهد بود و به تعبیر دیگر طرف فکر كند این اندیشه از درون وجود خودش جوشیده و فرزند روح او است ، تا به آن علاقمند شود .

سرّ این كه قرآن مجید بسیارى از حقایق مهم را از توحید و نفى شرك گرفته تا مسائل دیگر در لباس استفهام درمى آورد و مثلاً بعد از ذکر دلایل توحید مى گوید : « أَاِلهٌ مَعَ اللّهِ : آیا معبودى با خدا همراه است » ؟ ( 60 / نمل ) ، شاید همین امر باشد .

✓ 2 - ازهرچیزىکه حس لجاجت طرف مقابل را برمى انگیزدبایدخوددارى نمود، قرآن مجید مى گوید: « وَ لاتَسُبُّواالَّذینَ يَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللّهِ: معبودهایى را كه غیر از خدا مى خوانند ناسزا و دشنام نگویید » (108/انعام)، مبادا آن هاروى دنده لجاجت بیفتند و به خداوند بزرگ اهانت كنند.

✓ 3 - در بحث ها باید در مقابل هر كس و هر گروه نهایت انصاف را رعایت كرد تا طرف حس كند گوینده به راستى درصدد روشن كردن واقعیات است ، فى المثل هنگامى كه قرآن سخن از زیان هاى شراب و قمار مى گوید ، منافع جزیى مادى و اقتصادى آن را كه براى گروهى حاصل مى شود ، نادیده نمى گیرد ، مى فرماید : « قُلْ فیهِما اِثْمٌ كَبیرٌ وَ مَنافِعُ لِلنّاسِ وَ اِثْمُهُما اَكْبَرُ مِنْ نَفْعِهِما : بگو در شراب و قمار گناه عظیمى است و منافع جزیى براى مردم ، اما گناه آن ها از سودشان بیشتر است » .

این طرز سخن مسلماً در شنونده تأثیر عمیق ترى مى بخشد .

✓ 4 - باید در برابر بدى ها و كینه توزى ها مقابله به مثل نکند ، بلکه طریق محبت و رأفت و گذشت را پیش گیرد كه این « مقابله به ضد » در این گونه موارد تأثیر فوق العاده اى در نرم كردن قلب دشمنان لجوج دارد ، چنان كه قرآن مجید مى گوید : « اِدْفَعْ بِالَّتى هِىَ اَحْسَنُ فَاِذَا الَّذى بَيْنَكَ وَ بَيْنَهُ عَداوَةٌ كَاَنَّهُ وَلِىٌ حَمیمٌ: با روشى كه نیکوتراست بدى ها را دفع كن ، در این حال كسى كه، میان تو و او دشمنى است آن چنان نرم مى شود كه گویى دوست گرم و صمیمى است» (34/فصلت ).

خلاصه هرگاه گفتگوهاى پیامبران را با دشمنان جبار و سرسخت كه در قرآن منعکس است و گفتگوهاى پیامبر صلى الله علیه و آله و ائمه معصومین علیهم السلام را در برخورد با دشمنان به هنگام بحث هاى عقیدتى دقیقا بررسى كنیم ، درس هاى آموزنده دراین زمینه مى يابیم كه بیانگر دقیق ترین مسائل روانى است ، كه راه نفوذ در دیگران را صاف و هموار مى سازد .

مخصوصاً مرحوم علامه مجلسى حدیث مفصلى از پیغمبر گرامى اسلام صلى الله علیه و آله در این زمینه نقل مى كند كه ضمن آن مناظره طولانى پیامبر صلى الله علیه و آله با پنج گروه يهود و نصارا و دهریین و وثنویین ( دوگانه پرستان ) و مشرکان عرب مطرح شده كه بالحنى جذاب وگیرا آن هارا به قبول و تسلیم وامى دارد ، مناظره آموزنده اى كه مى تواند الگویى براى مناظرات ما بوده باشد .(1)

5 كَذَّبَتْ قَبْلَهُمْ قَوْمُ نُوحٍ وَالاَْحْزابُ مِنْ بَعْدِهِمْ وَهَمَّتْ كُلُّ اُمَّةٍ بِرَسوُلِهِمْ لِيَأْخُذُوهُ .


1) « بحارالانوار » ، جلد 9 ، صفحه 257 به بعد .

وَ جادَلُوا بِالْباطِلِ لِيُدْحِضُوا بِهِ الْحَقَّ فَاَخَذْتُهُمْ فَكَيْفَ كانَ عِقابِ

پیش از آن ها قوم نوح و اقوامى كه بعد از آن ها آمدند ( پیامبرانشان را ) تکذیب كردند و هرامتى توطئه اى چید كه پیامبرش را بگیرد (و آزار دهد) و براى محو حق به مجادله باطل دست زدند، اما من آن هارا گرفتم (و سخت مجازات كردم) ببین عذاب الهى چگونه بود ؟

« لِيُدْحِضُوا » از سه ماده « ادحاض » به معنى زایل كردن و ابطال است .

منظور از « احزاب » قوم عاد ، ثمود ، حزب فرعونیان و لوط و مانند آن ها است كه در آیه 12 و 13 سوره "ص" به عنوان « احزاب » به آن ها اشاره شده ، آن جا كه مى گوید : « كَذَّبَتْ قَبْلَهُمْ قَوْمُ نُوحٍ وَ عادٌ وَ فِرْعَوْنُ ذُوالاَْوْتادِ وَ ثَمُودُ وَ قَوْمُ لُوطٍ وَ اَصْحابُ الاَْيْكَةِ اوُلئِكَ الاَْحْزابُ : آرى آن ها احزابى بودند كه دست به دست هم دادند و به تکذیب پیامبران الهى كه دعوتشان با منافع نامشروع و هوى و هوس هاى آن ها هماهنگ نبود ، برخاستند » .

این كفار سرکش مکه و مشرکان ظالم عرب نیز سرانجامى بهتر از آن ها نخواهند داشت ، مگر این كه به خود آیند و در كار خویش تجدیدنظر كنند .

آیۀ فوق برنامه احزاب طغیانگر را در سه قسمت خلاصه مى كند : « تکذیب و انکار » و « توطئه براى نابودکردن مردان حق » و « تبلیغات مستمر براى گمراه ساختن توده هاى مردم » .

مشرکان عرب نیز تمام این برنامه ها را در برابر پیامبر اسلام صلى الله علیه و آله تکرار كردند ، بنابراین چه جاى تعجب كه قرآن آن ها را به همان سرنوشت اقوام پیشین تهدید كند .

6 وَ كَذلِكَ حَقَّتْ كَلِمَتُ رَبِّكَ عَلَى الَّذینَ كَفَرُوا اَنَّهُمْ اَصْحابُ النّارِ

این گونه فرمان پروردگارت در مورد كسانى كه كافر شدند مسلم شده كه آن ها همه اهل دوزخند .

فرمان قطعى پروردگار در مورد كفار

ظاهر معنى آیه وسیع و گسترده است و كافران لجوج را از همۀ اقوام شامل مى شود و مخصوص كفار مکه ، آن چنان كه بعضى از مفسران پنداشته اند ، نیست .

بدیهى است مسلم شدن فرمان پروردگار درباره این قوم به دنبال گناهان مستمر و اعمال خلافى است كه با اراده خود انجام دادند ، این سرنوشت شوم را خداوند وقتى براى آن ها

مقرر مى دارد ، كه راه هاى ظلم و جنایت را با پاى خود پیمودند .

7 اَلَّذینَ يَحْمِلُونَ الْعَرْشَ وَ مَنْ حَوْلَهُ يُسَبِّحُونَ بِحَمْدِرَبِّهِمْ وَ يُؤْمِنُونَ بِه وَ يَسْتَغْفِرُونَ لِلَّذینَ امَنُوا رَبَّناوَسِعْتَ كُلَّ شَىْ ءٍ رَحْمَةً وَ عِلْما فَاغْفِرْ لِلَّذینَ تابُوا وَ اتَّبَعُوا سَبیلَكَ وَقِهِمْ عَذابَ الْجَحیمِ

فرشتگانى كه حاملان عرشند و آن ها گرداگرد آن ( طواف مى كنند ) تسبیح و حمد خدا مى گویند و به او ایمان دارند و براى مؤمنان استغفار مى نمایند (و مى گویند) پروردگارا رحمت و علم تو همه چیز را فراگرفته است، پس كسانى را كه توبه كرده و راه تو را پیروى مى كنند بیامرز و آنان را از عذاب دوزخ نگاه دار.

حاملان عرش الهى پیوسته به اهل ایمان دعا مى كنند

این آیه به مؤمنان آگاهى مى دهد كه شما در این جهان تنها نیستید ، هر چند در محیط زندگى خود در اقلیت باشید ، نیرومندترین قدرت هاى غیبى عالم و حاملان عرش پروردگار پشتیبان شما و دعاگوى شما هستند ، پیوسته از خداوند بزرگ مى خواهند شما را مشمول عفو و رحمت گسترده اش قرار دهد ، از خطاهایتان درگذرد و از عذاب دوزخ نگاهتان دارد.

عرش خدا چیست ؟

بارها گفته ایم الفاظ ما كه براى بیان مشخصات زندگى محدود و ناچیز ما وضع شده ، نمى تواند به درستى بیانگر عظمت خداوند و حتى عظمت مخلوقات بزرگ او باشد ، به همین دلیل با استفاده از معانى كنایى این الفاظ ، شبحى از آن همه عظمت را ترسیم مى كنیم .

و از جمله الفاظى كه این سرنوشت را پیدا كرده است ، كلمه « عرش » است كه در لغت به معنى «سقف» يا «تخت پایه بلند» در مقابل كرسى كه به معنى تخت پایه كوتاه است آمده ، سپس این كلمه در مورد تخت قدرت خداوند به عنوان عرش پروردگار به كار رفته است .

دراین كه منظوراز عرش خدا چیست و این كلمه كنایهازچه معنایى مى باشد ، مفسران و محدثان و فلاسفه سخن بسیار گفته اند .

گاهى عرش را به معنى « علم بى پایان پروردگار » تفسیر كرده اند و گاه به معنى « مالکیت و حاکمیت خدا » و گاه به معنى هریك از صفات كمالیه و جلالیه او، چراکه هریك ازاین اوصاف بیانگر عظمت مقام او مى باشد ، همان گونه كه تخت سلاطین نشانه عظمت آن ها است .

آرى خداوند داراى عرش علم و عرش قدرت و عرش رحمانیت و عرش رحیمیت است.

طبق این تفسیرهاى سه گانه مفهوم « عرش » بازگشت به صفات ذات پاك پروردگار مى كند ، نه يك وجود خارجى دیگر .

بعضى از روایاتى كه از طرق اهل بیت علیهم السلام رسیده ، نیز همین معنى را تأیید مى نماید ، مانند حدیثى كه « حفض بن غیاث » از امام صادق (علیه السلام)نقل مى كند كه از امام (علیه السلام) درباره تفسیر « وَسِعَ كُرْسِيُّهُ السَّمواتِ وَ الاَْرْضَ » سؤال كردند ، فرمود: « منظور علم او است » .(1)

و گاه « عرش » را بر قلب انبیا و اوصیا و مؤمنان كامل اطلاق كرده اند ، چنان كه در حدیث آمده است : « اِنَّ قَلْبَ الْمُؤْمِنِ عَرْشُ الرَّحْمنِ : قلب مؤمن عرش بزرگ خدا است » .(2).


1) « بحارالانوار » ، جلد 58 ، صفحه 28 ، حدیث 46 و 47 .

2) « بحارالانوار » ، جلد 58 ، صفحه 39 .

و نیز در حدیث قدسى نقل شده است : « لَمْ يَسَعْنى سَمائى وَ لا اَرْضى وَ وَسِعَنى قَلْبُ عَبْدِىَ الْمُؤْمِنِ : آسمان و زمین من وسعت وجود مرا ندارد ، ولى قلب بنده مؤمن من جایگاه من است » .(1)

اما براى درك حقیقت معنى عرش ، البته تا آن جا كه قدرت تشخیص انسان اجازه مى دهد ، بهترین راه این است كه موارد استعمال آن را در قرآن مجید دقیقا مورد بررسى قرار دهیم :

در آیات زیادى از قرآن این تعبیر به چشم مى خورد : « ثُمَّ اسْتَوى عَلَى الْعَرْشِ : خداوند ( بعد از پایان گرفتن خلقت جهان ) بر عرش تسلط يافت » . (2)

و در بعضى از آیات پشت سر این تعبیر جمله « يُدَبِّرُ الاَْمْرِ » و يا تعبیراتى كه د.


1) « بحارالانوار »، جلد 58 ، صفحه 39 .

2) 54/اعراف،3/یونس،2/رعد،59/فرقان،4/سجده،4/حدید.

حاکى از علم و تدبیر پروردگار است ، دیده مى شود .

در بعضى دیگر از آیات قرآن توصیف هایى براى عرش دیده مى شود ، مانند توصیف به « عَظیم » آن جا كه مى فرماید : « وَ هُوَ رَبُّ الْعَرْشِ الْعَظیمِ » ( 129 / توبه ) .

گاه سخن از حاملان عرش است مانند آیه مورد بحث و گاه سخن از ملائکه اى است كه گرداگرد عرش راگرفته اند « وَ تَرَى الْمَلائِكَةَ حاآفّينَ مِنْ حَوْلِ الْعَرْشِ»(75/زمر) .

و گاه مى گوید : « عرش خدا روى آب قرار گرفته : وَ كانَ عَرْشُهُ عَلَى الْماء » .

از مجموع این تعبیرات و تعبیرات دیگرى كه در روایات اسلامى وارد شده به خوبى مى توان نتیجه گرفت كه عرش بر معانى مختلفى اطلاق شده ، هرچند ریشه مشترکى دارد .

یکى از معانى عرش همان مقام « حکومت و مالکیت و تدبیر عالم هستى » است ، چراکه حتى در اطلاقات معمولى كلمه عرش به عنوان كنایه از تسلط يك زمامدار بر امور كشور خویش به كار مى رود ، مى گوییم : « فُلانٌ ثُلَّ عَرْشُهُ » ، كنایه از این كه قدرتش فرو ریخت و در فارسى نیز مى گوییم : « پایه هاى تخت او درهم شکست » .

دیگر از معانى عرش « مجموعه عالم هستى » است ، چراکه همگى نشانه عظمت او است و گاه « عرش »به معنى « عالم بالا » و « كرسى » به معنى عالم پایین به كار مى رود و گاه « عرش » به معنى « عالم ماوراء طبیعت » و كرسى به معنى مجموع عالم ماده اعم از زمین و آسمان استعمال مى شود ، چنان كه در آیة الکرسى آمده است « وَسِعَ كُرْسِيُّهُ السَّمواتِ وَ الاَْرْضَ » .

و از آن جا كه مخلوقات و معلومات خداوند از ذات پاك او جدا نیستند ، گاهى عرش بر « علم خدا » اطلاق شده است .

و اگر به قلب پاك بندگان با ایمان « عرش الرحمان » گفته شده به خاطر این است كه جایگاه معرفت ذات پاك او و نشانه اى از نشانه هاى عظمت و قدرت او است .

بنابراین در هر مورد باید از قرائن فهمید كه منظور از عرش كدامیك از معانى آن است ، ولى در هر حال همگى در این امر مشترکند كه عرش بیانگر بزرگى و عظمت خداوند است .

در آیه مورد بحث كه سخن از حاملان عرش الهى مى گوید ، ممکن است منظور از عرش همان حکومت خداوند و تدبیرش در عالم هستى باشد و حاملان عرش

اجراکنندگان حاکمیت و تدبیر او هستند .

و نیز ممکن است به معنى مجموعه عالم هستى و يا عالم ماوراء طبیعت باشد و حاملان آن فرشتگانى هستند كه پایه هاى تدبیر این جهان به فرمان خدا بر دوش آن ها است .

8 رَبَّنا وَ اَدْخِلْهُمْ جَنّاتِ عَدْنِنِ الَّتى وَعَدْتَهُمْ وَ مَنْ صَلَحَ مِنْ ابائِهِمْ وَ اَزْواجِهِمْ وَ ذُرِّيّاتِهِمْ اِنَّكَ اَنْتَ الْعَزیزُ الْحَكیمُ

( عرضه مى دارند ) پروردگارا ! آن ها را در باغ هاى جاویدان بهشت كه به آن ها وعده فرموده اى وارد كن ، همچنین صالحان از پدران و همسران و فرزندان آن ها را كه تو توانا و حکیمى .

این آیه كه با « رَبَّنا » شروع شده ، تقاضاى ملتمسانه حاملان عرش و فرشتگان مقرب خدا است كه براى جلب لطف او بار دیگر روى مقام ربوبیتش تکیه مى كنند و نه تنها نجات از دوزخ را براى مؤمنان خواهانند ، بلکه ورود در باغ هاى جاویدان بهشت را نیز براى آن ها مى خواهند ، نه تنها براى خودشان بلکه براى پدران و همسران و فرزندانشان كه در خط

مکتب آن ها بوده اند ، نیز تقاضا مى كنند و از صفات عزّت و قدرت او يارى مى طلبند .

وعده الهى راکه در این آیات به آن اشاره شده ، همان وعده اى است كه بارها خداوند به وسیله پیامبران به مردم داده است .

تقسیم مؤمنان به دو گروه بیانگر این واقعیت است كه گروهى در ردیف اول قراردارند و درپیروى اوامرخداوند كاملاً كوشاهستند اما گروه دیگرى در این حد نیستند ، اما به خاطر پیروى نسبى از گروه اول و انتسابشان به آن ها نیز مشمول دعاى فرشتگانند .

9 وَقِهِمُ السَّيِّئاتِ وَ مَنْ تَقِ السَّيِّئاتِ يَوْمَئِذٍ فَقَدْرَحِمْتَهُ وَ ذلِكَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظیمُ

و آن ها را از بدى ها نگاه دار و هر كس را در آن روز ازبدى ها نگاه دارى مشمول رحمتت ساخته اى و این است رستگارى بزرگ .

چه فوز و نجاتى از این برتر كه گناهان انسان بخشوده شود ، عذاب و بدى ها از او دور گردد ، مشمول رحمت الهى شود و در بهشت جاویدانش قدم بگذارد و بستگان موردعلاقه اش نیز به او ملحق گردند .

دعاهاى چهارگانۀ حاملان عرش

در این جا سؤالى پیش مى آید كه در میان این دعاهاى چهارگانه چه تفاوتى است ؟ آیا بعضى از آن ها تکرارى نیست ؟

اما با كمى دقت روشن مى شود كه هر كدام ناظر به مطلب جداگانه اى است .

نخست آن ها تقاضاى غفران و شستشوى مؤمنان را از آثار گناه مى كنند ، این امر علاوه بر این كه مقدمه براى وصول به هر نعمت بزرگ است ، خود مطلوب بالذات است ، چه موهبتى از این بالاتر كه انسان احساس كند پاك و پاکیزه شده ، خدایش از او راضى است ، او نیز از خدایش راضى ، آرى قطع نظر از مسأله بهشت و دوزخ ، این احساس براى بندگان خدا پرافتخارترین وباشکوه ترین احساس است .

در مرحله دوم ، تقاضاى دور داشتن آن ها از عذاب جهنم مى كنند كه این خود مهم ترین وسیله آرامش روان آن ها است .

در مرحلۀ سوم تقاضاى بهشت مى كنند ، نه تنها براى خودشان بلکه براى

بستگانشان كه وجود آن ها در كنارشان مایه آرامش روح و نشاط قلب آن ها است .

و از آن جا كه غیر از دوزخ در صحنه قیامت ناراحتى هاى دیگرى نیز وجود دارد كه مهم و قابل ملاحظه است مانند هول محشر ، رسوایى در برابر خلایق ، طول حساب و امثال آن ، در دعاى دیگرشان از خدا مى خواهند كه مؤمنان را از هر گونه بدى و مکروه در آن روز دور دارد تا با فراغت خاطر و احترام و تکریم وارد بهشت جاویدان شوند .

آداب دعا كردن

در این آیات حاملان عرش الهى راه و رسم دعا را به مؤمنان مى آموزند .

نخست تمسك به ذیل نام پروردگار ( رَبَّنا ) ، سپس او را به صفات جمال و جلالش ستودن و از مقام رحمت و علم بى پایانش مدد خواستن ( وَسِعْتَ كُلَّ شَىْ ءٍ رَحْمَهً وَ عِلْما ) .

سرانجام وارد در دعا شدن و مسائل را به ترتیب اهمیت خواستن و با شرایطى كه زمینه استجابت را فراهم مى سازد ، مقرون ساختن ( فَاغْفِرْ لِلَّذینَ تابُوا وَ اتَّبَعُوا سَبیلَكَ ) .

سپس دعارا با ذکر اوصاف جمال و جلال او و توسل مجدد به ذیل رحمتش پایان دادن.

جالب توجه این كه حاملان عرش در این دعا روى پنج وصف از مهم ترین اوصاف الهى تکیه مى كنند : ربوبیت ، رحمت ، قدرت علم و حکمت او .

چرا دعاها با رَبَّنا شروع مى شود

مطالعه آیات قرآن مجید نشان مى دهد كه « اولیاءاللّه » اعم از پیامبران و فرشتگان و بندگان صالح به هنگام دعا سخن خود را با « رَبَّنا » يا « رَبّى » شروع مى كردند .

آدم مى گوید : « رَبَّنا ظَلَمْنا اَنْفُسَنا : پروردگارا ! من و همسرم بر خود ستم كردیم » .

نوح (علیه السلام) عرض مى كند : « رَبِّ اغْفِرْلى وَ لِوالِدَىَّ : پروردگارا ! من و پدر و مادرم را بیامرز » .

ابراهیم (علیه السلام)مى گوید : « رَبِّ اغْفِرْلى وَ لِوالِدَىَّ وَ لِلْمُؤْمِنینَ يَوْمَ يَقُومُ الْحِسابُ : پروردگارا ! من و پدر و مادرم و همه مؤمنان را در روزى كه حساب برپا مى شود ببخش » .

یوسف (علیه السلام)مى گوید: «رَبِّ قَدْ اتَيْتَنى مِنَ الْمُلْكِ : پروردگارا بهره اى از حکومت به من رحمت فرموده اى» .

و موسى (علیه السلام)مى گوید : « رَبِّ بِما اَنْعَمْتَ عَلَىَّ فَلَنْ اَكُونَ ظَهیرا لِلْمُجْرِمینَ : پروردگارا !

به خاطر نعمتى كه به من داده اى پشتیبان مجرمان نخواهم بود » .

سلیمان (علیه السلام)مى گوید : « رَبِّ هَبْ لى مُلْكا لا يَنْبَغى لاَِحَدٍ مِنْ بَعْدى : خداوندا ! حکومتى به من ببخش كه شایسته كسى بعداز من نباشد » .

عیسى(علیه السلام) عرض مى كند : « رَبَّنا اَنْزِلْ عَلَيْنا ماآئِدَةً مِنَ السَّماءِ : پروردگارا ! برما مائده اى از آسمان فروفرست » ( 114 / مائده ).

و پیامبر بزرگ اسلام صلى الله علیه و آله عرضه مى دارد : « رَبِّ اَعُوذُ بِكَ مِنْ هَمَزاتِ الشَّياطینِ : پروردگارا ! من از وسوسه هاى شیاطین به تو پناه مى برم » ( 97 / مؤمنون ) .

و مؤمنان طبق آیات آخر سوره آل عمران چندین بار این تعبیر را تکرار مى كنند ، از جمله مى گویند : « رَبَّنا ما خَلَقْتَ هذا باطِلاً : پروردگار این آسمان ها و زمین پهناور را بیهوده نیافریده اى » .

از این تعبیرات به خوبى استفاده مى شود كه بهترین دعا آن است كه از مسأله ربوبیت پروردگار آغاز شود ، درست است كه نام مبارك « اللّه »جامع ترین نام هاى خدا است ، ولى از

آن جا كه تقاضا از محضر پرلطف او تناسب با مسأله ربوبیت دارد ، ربوبیتى كه از ناحیه خداوند از نخستین لحظات وجود انسان آغاز مى شود و تا آخر عمر او و بعد از آن ادامه دارد و انسان را غرق الطاف الهى مى كند ، خواندن خداوند به این نام در آغاز دعاها از هر نام دیگر مناسب تر و شایسته تر است .(1)

10 اِنَّ الَّذینَ كَفَرُوا يُنادَوْنَ لَمَقْتُ اللّهِ اَكْبَرُ مِنْ مَقْتِكُمْ اَنْفُسَكُمْ اِذْ تُدْعَوْنَ اِلَى الاْيمانِ فَتَكْفُرُونَ

کسانى را كه كافر شدند روز قیامت صدا مى زنند كه عداوت و خشم پروردگار نسبت به شما از عداوت و خشم خودتان نسبت به خودتان بیشتر است ، چراکه دعوت به سوى ایمان مى شدید ولى انکار مى كردید .

« مَقْت » در لغت به معنى بغض و عداوت شدید است ، این آیه نشان مى دهد كه افراد .


1) تفسیرکبیر «فخررازى»، ذیل آیات موردبحث .

بى ایمان هرچند نسبتبه خود عداوت شدید پیدا مى كنند، خشم خداوند نسبت به آن ها از آن هم شدیدتر است .

اما این كه منظور از خشم و عداوت كفار نسبت به خودشان چیست ، باید گفت ، آن ها بزرگ ترین دشمنى را در حق خود در دنیا انجام داده اند ، چراکه دست رد بر سینه منادیان توحید زدند، نه تنها از چراغ هاى هدایت الهى روى برتافتند ، بلکه آن ها را درهم شکستند ، آیا دشمنى با خویشتن از این شدیدتر مى شود كه انسان به خاطر پیروى هواى نفس و بهره گیرى از متاع چند روزه دنیا راه سعادت جاویدان را به روى خویش ببندد و درهاى عذاب ابدى را بگشاید .

11 قالُوا رَبَّنا اَمَتَّنَا اثْنَتَيْنِ وَ اَحْيَيْتَنَا اثْنَتَيْنِ فَاعْتَرَفْنابِذُنُوبِنا فَهَلْ اِلى خُرُوجٍ مِنْ سَبیلٍ

آن ها مى گویند : پروردگارا ! ما را دوبار میراندى و دوبارزنده كردى ، اکنون به گناهان خود معترفیم ، آیا راهى براى خارج شدن ( از دوزخ ) وجود دارد ؟

ما به گناه خود معترفیم ، آیا راه جبرانى هست

مجرمان با مشاهده اوضاع و احوال قیامت و آگاهى بر خشم خداوند نسبت به آن ها از خواب غفلت طولانى خویش بیدار مى شوند و در فکر چاره مى افتند و مى گویند : « پروردگارا ! ما را دوبار میراندى و دوبار زنده كردى و ما در این مرگ و حیات ها همه چیز را فهمیدیم ، اکنون به گناهان خود اعتراف مى كنیم، آیا راهى براى خارج شدن از دوزخ ( و بازگشت به دنیا و جبران مافات ) وجود دارد » ؟

آرى درآن جا پرده هاى غرور و غفلت كنار مى رود و چشم حقیقت بین انسان باز مى شود ، لذا چاره اى جز اعتراف به گناه ندارد .

دو مرگ و دو حیات

در این كه منظور از « دوبار میراندن » و « دوبار زنده كردن » چیست ، مناسب ترین تفسیر این است كه منظور از دوبار میراندن ، مرگ در پایان عمر و مرگ در پایان برزخ است و منظور از دو مرتبه احیا ، احیاى برزخى و احیاى در قیامت است .

توضیح این كه هنگامى كه انسان مى میرد، نوع دیگرى ازحیات به عنوان حیات برزخى پیدا مى كند ، همان حیاتى كه شهدا به مقتضاى « بَلْ اَحْياءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ » ( 169 / آل عمران )

دارند ، همان حیاتى كه پیامبر صلى الله علیه و آله و امامان علیهم السلام دارند ، سلام ما را مى شنوند و پاسخ مى گویند و نیز همان حیاتى كه سرکشان و طاغیانى همچون آل فرعون دارند و صبح و شام بهمقتضاى « اَلنّارُ يُعْرَضُونَ عَلَيْها غُدُوّا وَ عَشِيّا » ( 46 / غافر ) مجازات مى شوند .

از سوى دیگر مى دانیم در پایان این جهان در نخستین نفخه صور نه تنها انسان ها كه همه فرشتگان و ارواح مردگان كه در قالب هاى مثالى هستند به مقتضاى « فَصَعِقَ مَنْ فِى السَّماواتِ وَ مَنْ فِى الاَْرْضِ » ( 68 / زمر ) مى میرند و كسى جز ذات پاك خداوند باقى نمى ماند ( البته مرگ و حیات فرشتگان و ارواح همانند مرگ و حیات ما انسان ها نیست ، همان طور كه شرح آن را در ذیل آیه 86 سوره زمر دادیم ) .

به این ترتیب ما يك حیات جسمانى داریم و يك حیات برزخى ، در پایان عمر از حیات جسمانى مى میریم و در پایان این جهان از حیات برزخى و نیز داراى دو حیات به دنبال این دو مرگ هستیم : حیات برزخى و حیات روز قیامت .

در این جا این سؤال پیش مى آید كه ما غیر از این دو حیات ، حیات سومى هم

در این دنیا داریم و مرگى هم قبل از ورود در این دنیا داشتیم ، چراکه قبلاً موجود مرده اى بودیم، به این ترتیب سه حیات و مرگ مى شود .

پاسخ این سؤال با دقت در خود آیه روشن مى شود ، زیرا مرگ قبل از حیات دنیا ( در آن حال كه خاك بودیم ) « موت » است نه « اماته » يعنى « میراندن » و اما حیات در این دنیا گرچه مصداق احیاء است ولى قرآن در آیه فوق به این جهت به آن اشاره نکرده است كه این احیا چندان مایه عبرت براى كافران نبوده ، آن چه كه باعث بیدارى و اعتراف آن ها به گناه شده ، نخست حیات برزخى است و سپس حیات در رستاخیز .

این نکته نیزقابل توجه است كه بعضى از طرفداران تناسخ خواسته اندازاین آیه براى زندگى و مرگ تکرارى انسان ها و بازگشت ارواح به بدن هاى جدید دراین دنیا استدلال كنند، در حالى كه آیه فوق يکى ازدلایل زنده نفى تناسخ است، زیرامرگ و حیات رامنحصردر دوقسمت مى كند، ولى طرفداران عقیده تناسخ خبرازمرگ و حیات هاى متعددو متوالى مى دهند و معتقدند روح يك انسان ممکن است چند بار در كالبدهاى جدید و نطفه هاى تازه

حلول كند و به این دنیا بازگردد.

دعاى دور از حاجت

این نخستین بار نیست كه در آیات قرآن به تقاضاى دوزخیان يا كفار مبنى بر بازگشت مجدد به این جهان برخوردمى كنیم كه با پاسخ منفى روبرومى شوند، بارها در آیات قرآن مجید این موضوع مطرح شده است .(1)

اما در همه جا با « كَلاّ » ( چنین چیزى ممکن نیست ) و يا تعبیرات مشابهى روبه رو مى شوند .

و به این ترتیب قرآن مى گوید : زندگى این جهان تجربه اى است كه هرگز براى يك نفر تکرار نمى شود ، پس این خیال خام را باید از سر بیرون كرد كه اگر بعد از مرگ با واکنشى شدید روبه رو شدیم، راه بازگشت و جبران بازاست، نه هرگز چنین نیست .

دلیل آن روشن است ، در قانون تکامل و روند آن ، ارتجاع و بازگشت ممکن نیست ،


1) 44 / شورى ، 58 / زمر ، 107 / مؤمنون ، 100 / مؤمنون .

همان گونه كه محال است از نظر این قانون نوزادى به شکم مادر بازگردد ، خواه دوران تکاملى خود را در رحم مادر به پایان رسانده باشد و يا ناقص سقط گردد ، بازگشت امکان پذیر نیست ، مرگ نیز همچون تولد ثانوى است و انتقال از چنین عالم دنیا به عالم دیگر ، در آن جا نیز چنین بازگشتى محال است .

از این گذشته بیدارى هاى اضطرارى هرگز دلیل بر بیدارى واقعى نیست و به هنگام فرونشستن عوامل آن ، فراموشکارى بازمى گردد و همان اعمال تکرار مى شود ، چنان كه در زندگى همین دنیا در مورد بسیارى از مردم این معنى را آزمایش كرده ایم ، كه در تنگناهاى زندگى دست به دامن لطف خدا مى زنند از در توبه وارد مى شوند ، اما همین كه طوفان فرو نشست همه چیز به دست فراموشى سپرده مى شود .

12 ذلِكُمْ بِاَنَّهُ اِذا دُعِىَ اللّهُ وَحْدَهُ كَفَرْتُمْ وَ اِنْ يُشْرَكْ بِه تُؤْمِنُوا فَالْحُكْمُ لِلّهِ الْعَلِّىِ الْكَبیرِ

این به خاطر آن است كه وقتى خداوند به يگانگى خوانده مى شد ، انکار مى كردید و

اگر كسانى براى او شریك قائل مى شدند، ایمان مى آوردید، هم اکنون داورى مخصوص خداوند بلند مرتبه و بزرگ است ( و شما را به حکمت خود كیفر مى دهد ) .

آرى هر جا سخن از توحید و پاکى و تقوا و فرمان حق بود ، چهره در هم مى كشیدید و هر جا از كفر و نفاق و شرك و آلودگى سخن به میان مى آمد ، خوشحال و شادان مى شدید و به همین دلیل سرنوشتى غیر از این ندارید .

در این جا این سؤال پیش مى آید كه این پاسخ چگونه با درخواست بازگشت به دنیا ارتباط پیدا مى كند .

ولى تعبیرات آیه بیانگر این واقعیت است كه این گونه اعمال آن ها مقطعى و موقتى نبود ، بلکه دائماً چنین بودند ، لذا اگر بازگردند ، همین برنامه را ادامه خواهند داد و این ایمان و تسلیم در قیامت جنبه اضطرارى دارد نه واقعى ، به علاوه اعتقاد و اعمال و نیات گذشته آن ها ایجاب مى كند به طور مخلد در دوزخ باشند، با این حال بازگشت به دنیا امکان پذیر نیست.

این اختصاص به عصر پیامبر صلى الله علیه و آله ندارد ، در زمان ما نیز كوردلانى هستند كه از ایمان و

توحید و تقوا گریزانند و هر جا بوى كفر و نفاق و فساد به مشام برسد به آن جا رو مى آورند .

لذا در بعضى از روایات اهل بیت علیهم السلام این آیه به مسأله « ولایت » تفسیر شده كه بعضى از شنیدن آن ناراحت مى شوند و از شنیدن نام مخالفان آن ها شاد ( روشن است كه این تفسیر از قبیل تطبیق كلى بر مصداق است نه انحصار تمام مفهوم آیه در این مصداق ) .

13 هُوَ الَّذى يُریكُمْ ایاتِهِ وَ يُنَزِّلُ لَكُمْ مِنَ السَّماءِ رِزْقا وَما يَتَذَكَّرُ اِلاّ مَنْ يُنیبُ

او كسى است كه آیات خود را به شما نشان مى دهد و ازآسمان براى شما روزى باارزشى مى فرستد ، تنها كسانى متذکر این حقایق مى شوند كه به سوى خدا بازگردند .

اصولاً تعبیر به « يُریكُم » ( به شما ارائه مى دهد ) متناسب با آیات تکوینى است ، اما در مورد آیات تشریعى معمولاً تعبیرهاى دیگرى مانند « وحى فرستاد » و « به سراغ شما آمد » دیده مى شود .

قرآن دراین جا ازمیان آیات عظیمى كه در آسمان و زمین و وجودانسان قرارداردتنها روى مسأله رزق و روزى انسان انگشت گذارده ، چراکه بیشترین مشغولیات فکرى او را همین امر

تشکیل مى دهد و گاه براى افزایش روزى و نجات ازتنگناهاى رزق دست به دامن بت ها مى زند، قرآن مجید مى گوید: « همه روزى ها به دست خداوند است و از بت ها كارى ساخته نیست » .

14 فَادْعُوا اللّهَ مُخْلِصینَ لَهُ الدّينَ وَ لَوْ كَرِهَ الْكافِرُونَ

(تنها) خدارا بخوانید و دین خودرا براى او خالص كنید ،هر چند كافران ناخشنود باشند.

تنها خدا را بخوانید هر چند كافران نپسندند

در محیطى كه اکثریت آن را بت پرستان گمراه تشکیل مى دهند ، توحید در آغاز كار براى آن ها چهره وحشتناکى دارد ، همان گونه كه طلوع آفتاب در میان جمع خفّاشان ، ولى اعتنا به این عکس العمل هاى جاهلانه و زودگذر نکنید ، قاطعانه پیش بروید و پرچم توحید و اخلاص را همه جا به اهتزاز درآورید .

15 رَفیعُ الدَّرَجاتِ ذُوالْعَرْشِ يُلْقِى الرُّوحَ مِنْ اَمْرِهعَلىمَنْ يَشاءُ مِنْ عِبادِه لِيُنْذِرَ يَوْمَ التَّلاقِ

او درجات بندگان صالح را بالا مى برد ، او صاحب عرش است ، روح را به فرمانش بر

هر كس از بندگانش كه بخواهدالقاء مى كند ، تا مردم را از روز ملاقات بیم دهد .

درجات بندگان صالح را بالا مى برد ، چنان كه در آیه 11 سوره مجادله نیز آمده است : « يَرْفَعِ اللّهُ الَّذینَ اآمَنُوا مِنْكُمْ وَ الَّذینَ اُوتُوا الْعِلْمَ دَرَجاتٍ : خداوند درجات مؤمنان و عالمان را بالا مى برد » .

او انسان ها را جانشینان و نمایندگان خود در زمین قرار داده و بر طبق شایستگى ها بعضى را بر بعضى برترى بخشیده است « وَ هُوَ الَّذى جَعَلَكُمْ خَلائِفَ الاَْرْضِ وَ رَفَعَ بَعْضَكُمْ فَوْقَ بَعْضٍ دَرَجاتٍ » ( 165 / انعام ) .

اگر در آیه گذشته دعوت به اخلاص در دین شده در این جا مى گوید ، خداوند درجات شما را به میزان اخلاصتان بالا مى برد ، آرى او « رفیع الدرجات » است .

سپس مى افزاید : « او صاحب عرش است » ( ذُوالْعَرْش ) .

سرتاسر عالم هستى تحت قدرت و حکومت او است و حکومتش بلامنازع است و این خود دلیلى است بر این كه تعیین درجات بندگان برحسب شایستگى ها به دست قدرت او

است و چون درآیه همین سوره پیرامون « عرش » مشروحا سخن گفتیم ، در این جا نیازى به تکرار نمى بینیم .

در سومین توصیف مى گوید : « يُلْقِى الرُّوحَ مِنْ اَمْرِه عَلى مَنْ يَشاءُ مِنْ عِبادِه » ، این روح همان قرآن و مقام نبوت و وحى است كه مایه حیات دل ها و همانند روح در پیکر انسانى است .

قدرت او از يك سو و رفیع الدرجات بودنش از سوى دیگر ، ایجاب مى كند كه برنامه تشریح و تکلیف را از طریق وحى اعلام دارد و چه تعبیر جالبى از آن كرده است : تعبیر به روح ، روحى كه مایه حیات و حرکت و جنبش و جهاد و پیشرفت است .

گرچه مفسران در توضیح معنى « روح » در این جا احتمالات مختلفى داده اند ، اما قرائن موجود در آیه و همچنین آیه 2 سوره نحل كه مى فرماید : « يُنَزِّلُ الْمَلائِكَةَ بِالرُّوحِ مِنْ اَمْرِه عَلى مَنْ يَشاءُ مِنْ عِبادِه اَنْ اَنْذِرُوا اَنَّهُ لا اِلهَ اِلاّ اَنَا فَاتَّقُونِ » و همچنین آیه 52 شورى كه پیامبر اسلام را مخاطب ساخته و نزول قرآن و ایمان و روح را بر او بیان مى كند : « وَ كَذلِكَ اَوْحَيْنا

اِلَيْكَ رُوحا مِنْ اَمْرِنا ما كُنْتَ تَدْرى مَا الْكِتابُ وَ لاَ الاْيمانُ » ، همگى دلیل بر این است كه روح در این گونه موارد به معنى وحى و قرآن و تکالیف الهى است .

تعبیر به « مِنْ اَمْرِه » ( به فرمان او ) اشاره به این است كه اگر فرشته وحى مأمور ابلاغ این روح است ، او نیز از ناحیه خدا سخن مى گوید ، نه از ناحیه خودش .

و تعبیر به « عَلى مَنْ يَشاءُ مِنْ عِبادِه « ( بر هر كس از بندگانش بخواهد ) نه به معنى این است كه بى حساب موهبت وحى را به كسى مى دهد ، چراکه مشیت

او عین حکمت او است ، هر كس را شایسته این مقام ببیند مشمول این فرمان مى سازد ، همان گونه كه در آیه 124 سوره انعام مى خوانیم : « اَللّهُ اَعْلَمُ حَيْثُ يَجْعَلُ رِسالَتَهُ : خداوند آگاه تر است كه رسالت خود را در كجا قرار دهد » .

جالب این كه در آیات پیشین سخن از نزول باران و ارزاق جسمانى در میان بود و در این جا سخن از نزول وحى و رزق روحانى است .

اکنون ببینیم هدف از القاى روح القدس بر پیامبران چیست و آن ها این راه پر نشیب و

فراز و طولانى و پرمشقّت را براى چه هدفى تعقیب مى كنند ؟

در آخرین جمله آیه فوق به این سؤال پاسخ داده شده ، مى گوید : « لِيُنْذِرَ يَوْمَ التَّلاقِ » .

روز تلاقى انسان با اعمال و گفتار و كردارش و با دادگاه عدل خداوند ، روز ملاقات پیشوایان حق و باطل با پیروانشان ، روز ملاقات ظالم و مظلوم و روز تلاقى انسان با اعمال و گفتار و كردارش و با دادگاه عدل خداوند .

آرى هدف از همه كتب آسمانى و برنامه هاى الهى این است كه بندگان را از « روز تلاقى بزرگ » بیم دهند و چه اسم عجیبى براى قیامت در این آیه انتخاب شده است « يَوْمَ التَّلاقِ » .

16 يَوْمَ هُمْ بارِزُونَ لا يَخْفى عَلَى اللّهِ مِنْهُمْ شَىْ ءٌ لِمَنِ الْمُلْكُ الْيَوْمَ لِلّهِ الْواحِدِ الْقَهّارِ

روز تلاقى ، روزى است كه همه آن ها آشکار مى شوند و چیزى از آن ها بر خدا مخفى نخواهد ماند ، حکومت امروز براى كیست ؟ براى خداوند يکتاى قهار است .

روز قیامت ، روز تلاقى و ظهور و بروز باطن همه موجودات است

روزى است كه تمام پرده ها و حجاب ها كنار مى رود .

از يك سو موانع مادى همچون كوه ها برچیده مى شود و به گفته قرآن زمین به صورت « قاعا صَفْصَفا » ( هموار و بدون پستى و بلندى ) درمى آید ( 106 / طه ) .

ازسوى دیگرهمه انسان هااز درون قبرها سربرمى دارند و خارج مى شوند .

از سوى سوم اسرار درون همگان آشکار مى گردد « يَوْمَ تُبْلَى السَّرائِرُ » ( 9 / طارق ) و زمین آن چه را در درون دارد بیرون مى فرستد « وَ اَخْرَجَتِ الاَْرْضُ اَثْقالَها » ( 2 / زلزال ) .

از سوى چهارم نامه هاى اعمال گشوده مى شود و محتواى آن آشکار مى گردد : « وَ اِذَا الصُّحُفُ نُشِرَتْ » ( 10 / تکویر ) .

از سوى پنجم اعمالى كه انسان از پیش فرستاده در برابر او مجسم مى شود : « يَوْمَ يَنْظُرُ الْمَرْءُ ما قَدَّمَتْ يَداهُ » ( 40 / نبأ ) .

و از سوى ششم مسائلى را كه انسان اصرار در اخفاى آن ها داشت ظاهر مى گردد « بَلْ بَدا

لَهُمْ ما كانُوا يُخْفُونَ مِنْ قَبْلُ » ( 28 / انعام ) .

از سوى هفتم اعضاى پیکر انسان و حتى زمینى كه روى آن اعمالى انجام داده به افشاگرى برمى خیزند و حقایق را بازگو مى كنند : « يَوْمَئِذٍ تُحَدِّثُ اَخْبارَها » ( 4 / زلزال ) .

خلاصه انسان ها با تمام وجود و تمام هستى و هویت خویش در آن صحنه عظیم ظاهر مى شوند و هیچ چیزى مکتوم نمى ماند : « وَ بَرَزُوا لِلّهِ جَمیعا » ( 21 / ابراهیم ) ، چه صحنه عجیب و وحشتناکى است .

براى این كه بدانیم در آن جا چه غوغایى برپا مى شود ، كافى است فکر كنیم كه يك لحظه در این دنیا چنین صحنه اى برپا شود و درون و برون و خلوت و جلوت همه انسان ها يکى گردد ، چه ولوله اى در میان خلق ایجاد خواهد شد و چگونه رشته هاى پیوند مردم از هم گسسته مى شود ؟

در دنباله همین آیه مى فرماید : « در آن روز گفته مى شود حکومت و ملك امروز براى كیست » ( لِمَنِ الْمُلْكُ الْيَوْمَ ) و در پاسخ مى گویند : « از آن خداوند واحد قهّار است » ( لِلّهِ الْواحِدِ الْقَهّار ) .

این سؤال را چه كسى مطرح مى كند و آن جواب را چه كسانى مى گویند ؟ در آیه سخنى از آن به میان نیامده است ، ولى ظاهر این است كه این سؤال و جواب از سوى فرد خاصى عنوان نمى شود ، سؤالى است كه از سوى خالق و مخلوق ، فرشته و انسان ، مؤمن و كافر و از تمام ذرات وجود و در و دیوار عالم هستى بدون استثنا مطرح است و همگى نیز با زبان حال به آن پاسخ مى گویند ، يعنى به هر جا بنگرى آثار حاکمیت او نمایان است و بر هر چه نگاه كنى نشانه هاى قاهريّت او در آن ظاهر است .

نمونه بسیار كوچك آن را در همین دنیا مى بینیم كه گاه به هنگام ورود در يك خانه يا يك شهر و يك كشور ظهور و حضور و قدرت فرد معینى را در همه جا احساس

مى كنیم ، گویى همه مى گویند مالك و حاکم در این جا فلان شخص است ، در و دیوار نیز به این امر گواهى مى دهد .

البته امروزنیزمالکیت خداونددرسراسرعالم حاکم است،امادرقیامت ظهور و بروز تازه اى پیدا مى كند ، در آن جا نه خبرى از حکومت جبّاران است و نه از نعره هاى مستانه طاغوتیان .

17 اَلْيَوْمَ تُجْزى كُلُّ نَفْسٍ بِما كَسَبَتْ لا ظُلْمَ الْيَوْمَ اِنَّ اللّهَ سَریعُ الْحِسابِ

امروز هرکس دربرابر كارى كه انجام داده جزاداده مى شود،هیچ ظلمى امروزوجودندارد، خداوند سریع الحساب است .

آرى آن ظهور و بروز و آن احاطه علمى خداوند و حاکمیت و مالکیت و قهاريّت او همه دلیلى است روشن بر این حقیقت بزرگ و امیدبخش و بیم آفرین كه هر كس در برابر كارى كه انجام داده ، جزا داده مى شود .

آخرین ویژگى قیامت سرعت محاسبه اعمال بندگان است ، چنان كه در پایان آیه مى فرماید : ( اِنَّ اللّهَ سَریعُ الْحِسابِ ) .

سرعت حسابش در آن جا به قدرى است كه در حدیث آمده است:« اِنَّ اللّهَ تَعالى يُحاسِبُ الْخَلائِقَ كُلَّهُمْ فى مِقْدارِ لَمْحِ الْبَصَرِ: خداوند حساب همه بندگان را در يك چشم

بر هم زدن مى رسد » .(1)

اصولاً با قبول تجسم اعمال و بقاء آثار خیر و شر ، مسأله حساب ، مسأله اى حل شده است ، آیا دستگاه هایى كه در دنیا همراه كارکردن نمره مىاندازند،نیازى به زمان براى حسابرسى دارند؟

این تعبیر هشدارى است به همه انسان ها كه در آن روز مهلتى به مجرمان داده نمى شود، مانند مهلتى كه در این دنیا به يك مجرم و قاتل براى رسیدگى چندماه يا چندسال به پرونده اش مى دهند.

18 وَاَنْذِرْهُمْ يَوْمَ الاْزِفَةِ اِذِا الْقُلُوبُ لَدَى الْحَناجِرِكاظِمینَ ما لِلظّالِمینَ مِنْ حَمیمٍ وَ لا شَفیعٍ يُطاعُ

آن ها را از روز نزدیك بترسان ، روزى كه از شدت وحشت دل ها به گلوگاه مى رسد و .


1) « مجمع البیان » ، ذیل آیات 202 سوره بقره .

تمامى وجود آن ها مملو از اندوه مى گردد ، براى ستمکاران دوستى وجود ندارد و نه شفاعت كننده اى كه شفاعتش پذیرفته شود .

قیامت روزى است كه جان ها به لب مى رسد

« اآزِفَة » در لغت به معنى « نزدیك » است ، تا بى خبران نگویند : « هنوز تا قیامت زمان بسیار زیادى است ، فکر خود را مشغول قیامت نکنید كه وعده اى است نسیه » .

«کاظِم»ازماده«کظم»دراصل به معنىبستن دهان مشکى استکه پرازآب باشد،سپسدر مورد كسانىکه ازخشمو غضبپرمىشوندامابه دلایل مختلفى آن رااظهارنمى دارند،اطلاق شده است.

و اگر درست بنگریم مجموعه عمر دنیا در برابر عمر قیامت لحظه زودگذرى بیش نیست و چون هیچ تاریخى از سوى خداوند براى آن به كسى حتى به پیامبران اعلام نشده است ، باید همیشه آماده استقبال از آن بود .

به هنگامى كه انسان در تنگناهاى سخت قرار مى گیرد احساس مى كند كه گویى قلبش دارد از جا كنده مى شود ، گویى مى خواهد از حنجره اش بیرون پرد ، عرب از این حالت

تعبیر به « بَلَغَتِ الْقُلُوبُ الْحَناجِرَ » مى كند و شاید معادل آن در فارسى این باشد كه مى گوییم : « جانش به لبش رسید » و گرنه روشن است كه قلب به معنى مرکز پخش خون هرگز از جاى خود حرکت نمى كند و به گلوگاه نمى رسد .

به هر حال چنان هول و اضطرابى از حساب و كتاب دقیق الهى و بیم از رسوایى در حضور خلایق جمیع و گرفتارى در عذاب دردناکى كه خلاصى از آن ممکن نیست ، به انسان دست مى دهد كه با هیچ بیانى قابل شرح نیست .

در توصیف سوم مى گوید : « كاظِمین » .

اگر انسان گرفتار اندوه و غم جانکاهى شود ، اما بتواند فریاد كند ، ممکن است كمى آرام گیرد ، اما افسوس كه در آن جا حتى جاى فریاد و نعره زدن نیست ، آن جا صحنه بروز همه اسرار نهان و پیشگاه داورى حق و محضر عدل پروردگار و حضور جمع خلایق است ، فریاد چه سودى دارد ؟

چهارمین توصیف این كه «وَ ما لِلظّالِمینَ مِنْ حَمیمٍ» .

آن گروه از دغل دوستان كه همچون مگسان گرد شیرینى به هنگام قدرت اطراف آن ها را گرفته بودند و با تملّق و چاپلوسى خود را يارانى وفادار و جان نثار و يا غلامانى خانه زاد ، معرفى مى كردند ، همه گرفتار كار خویشند و به دیگرى نمى پردازند .

در پنجمین توصیف مى فرماید : « وَ لا شَفیعٍ يُطاعُ » .

چراکه شفاعت شافعان راستین مانندانبیا و اولیاء نیزبه اذن پروردگار است و به این ترتیب قلم بطلان بر پندار بت پرستان كه بت ها را شفعاى خود درپیشگاه خدا مى دانستند، مى كشد .

19 يَعْلَمُ خائِنَةَ الاَْعْيُنِ وَ ما تُخْفِى الصُّدُورُ

او چشم هایى را كه به خیانت گردش مى كند ، مى داند و ازآن چه در سینه ها پنهان است باخبر است .

آرى خدایى كه از حرکات مخفیانه چشم ها و اسرار درون سینه ها آگاه است ، در آن روز درباره خلایق دادرسى و قضاوت مى كند و با این علم و آگاهى دقیق او ، روز گنهکاران سیاه و تاریك است .

در حدیثى از امام صادق (علیه السلام)مى خوانیم : هنگامى كه از معنى این آیه از آن حضرت سؤال كردند ، فرمود : « اَلَمْ تَرَ اِلَى الرَّجُلِ يَنْظُرُ اِلَى الشَّىْ ءِ وَ كَأَنَّهُ لا يَنْظُرُ اِلَيْهِ ، فَذلِكَ خائِنَةُ الاَْعْيُنِ : آیا ندیده اى گاه انسان به چیزى نگاه مى كند ، اما چنین وانمود مى كند كه به آن نگاه نمى كند ؟ این نگاه هاى خیانت آلود است » .(1)

البته خیانت چشم ها اشکال مختلفى دارد : گاه به صورت نگاه هاى دزدکى و استراق بصر نسبت به زنان بیگانه است و گاه به صورت اشاراتى با چشم به منظور تحقیر يا عیب جویى از دیگران و يا اشاراتى كه مقدمه توطئه ها و نقشه هاى شیطانىاست .

راستى اگر انسان به يك چنین حسابرسى دقیقى در قیامت مؤمن باشد كه حتى نگاه ها و اندیشه ها ، با انگیزه هایى كه دارند همگى زیر سؤال مى روند و دقیقا بررسى مى شوند ، حد اعلاى تقوى در وجود او زنده خواهد شد و چه اثرى دارد این ایمان به معاد و مراقبت الهى .


1) « تفسیر صافى » ، ذیل آیات مورد بحث .

و حسابرسى قیامت در تربیت نفوس انسان ها ؟

20 وَ اللّهُ يَقْضى بِالْحَقِّ وَ الَّذینَ يَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ لايَقْضُونَ بِشَىْ ءٍ اِنَّ اللّهَ هُوَ السَّمیعُ الْبَصیرُ

خداوند به حق داورى مى كند و معبودهایى را كه غیر از او مى خوانند، هیچ گونه داورى ندارند، خداوند شنوا و بینا است .

آن روز مقام داورى مخصوص به خدا است و او هم جز به حق داورى نمى كند، چراکه داورى به ظلم يا از جهل و عدم آگاهى ناشى مى شود ، كه او بر همه چیز حتى اسرار ضمایراحاطه دارد و يااز عجز و نیازاست كه همه این هاازساحت مقدسش دور مى شد .

21 اَوَلَمْ يَسیرُوا فِى الاَْرْضِ فَيَنْظُرُواكَيْفَ كانَ عاقِبَةُ الَّذینَ كانُوامِنْ قَبْلِهِمْ كانُوا هُمْ اَشَدَّ مِنْهُمْ قُوَّةً وَ اثارا فِى الاَْرْضِ فَاَخَذَهُمُ اللّهُ بِذُنُوبِهِمْ وَ ما كانَ لَهُمْ مِنَ اللّهِ مِنْ واقٍ

آیا آن ها روى زمین سیرنکردند تاببینند عاقبت كسانى كه پیش از آنان بودند چگونه بود؟

آن ها از نظر قدرت وایجاد آثار مهمى در زمین از این ها برتر بودند ، ولى خداوند آن ها را به گناهانشان گرفت و در برابر عذاب او مدافعى نداشتند .

عاقبت دردناك پیشینیان ستمگر را بنگرید

این تاریخ مدون نیست كه در اصالت و صحت آن تردید شود ، این تاریخ زنده اى است

که با زبان بى زبانى فریاد مى كشد ، ویرانه هاى قصرهاى تبهکاران ، شهرهاى بلادیده سرکشان ، استخوان هاى پوسیده خفتگان در دل خاك و كاخ هاى مدفون شده در زمین ، جمله هاى كوبنده اى هستند كه تاریخ واقعى را بى كم و كاست شرح مى دهند .

تعبیر به « اَشَدَّ مِنْهُمْ قُوَّةً » هم قدرت سیاسى و نظامى آن ها را بازگو مى كند و هم قدرت اقتصادى و احیانا قدرت علمى را .

تعبیر به « اثارا فِى الاَْرْضِ » ممکن است اشاره به پیشرفت عظیم كشاورزى آن ها باشد ، همان گونه كه در آیه 9 سوره روم آمده : « آیا در زمین سیر نکردند ، تا ببینند عاقبت كسانى كه قبل از آن ها بودند چه شد ؟ آن ها بسیار نیرومندتر بودند و زمین را ( براى زراعت ) دگرگون ساختند و بیش از آن چه این ها

آباد كردند ، عمران نمودند » .

و ممکن است اشاره به ساختمان ها و بناهاى محکمى باشد كه بعضى از اقوام پیشین در دل كوه ها و درمیان دشت ها بنامى كردند، چنان كه قرآن درباره قوم « عاد » مى گوید: « اَتَبْنُونَ بِكُلِّ ریعٍ اآيَةً تَعْبَثُونَ وَ تَتَّخِذُونَ مَصانِعَ لَعَلَّكُمْ تَخْلُدُونَ : آیاشما برهر مکان مرتفعى نشانه اى از روى هوى و هوس مى سازید و قصرها و قلعه هاى زیبا و محکم بنا مى كنید ، گویى در جهان جاویدان خواهید ماند »؟ ( 128 - 129 / شعراء ).

و در پایان آیه سرنوشت این اقوام سرکش را در يك جمله كوتاه چنین بازگو مى كند : « فَاَخَذَهُمُ اللّهُ بِذُنُوبِهِمْ وَ ما كانَ لَهُمْ مِنَ اللّهِ مِنْ واقٍ » ، نه كثرت نفرات آن ها مانع از عذاب الهى شد و نه قدرت و شوکت و مال و ثروت بى حسابشان .

کرارا در آیات قرآن « اَخْذ » ( گرفتن ) به معنى مجازات كردن آمده است ، این به خاطر آن است كه براى انجام يك مجازات سنگین نخست طرف را بازداشت مى كنند و سپس كیفرمى دهند .

22 ذلِكَ بِاَنَّهُمْ كانَتْ تَأْتیهِمْ رُسُلُهُمْ بِالْبَيِّناتِ فَكَفَرُوا فَاَخَذَهُمُ اللّهُ اِنَّهُ قَوِىٌّ شَدیدُ الْعِقابِ

این به خاطر آن بود كه فرستادگان آنان پیوسته با دلایل روشن به سراغشان مى آمدند ولى آن ها همه را انکارمى كردند ، لذا خداوند آن ها را گرفت ( و كیفر داد ) كه اوقوى و شدید العقاب است .

چنان نبود كه آن ها غافل و بى خبر باشند و يا كفر و گناهشان ناشى از عدم اتمام حجت گردد ، نه رسولان آن ها پى در پى مى آمدند ، اما آن ها هرگز در برابر اوامر الهى تسلیم نشدند ، چراغ هاى هدایت را مى شکستند و به رسولان دلسوز خود پشت مى كردند و گاه آن ها را مى كشتند ، این جا بود كه خداوند آن ها را گرفت و كیفر داد ، زیرا او در جاى رحمت « اَرْحَمُ الرّاحِمینَ » است و در جاى خشم و غضب « اَشَدُّ الْمُعاقِبینَ » .

23 وَ لَقَدْ اَرْسَلْنا مُوسى بِایاتِنا وَ سُلْطانٍ مُبینٍ

ما موسى (علیه السلام)را با آیات خود و دلیل روشن فرستادیم .

24 اِلى فِرْعَوْنَ وَ هامانَ وَ قارُونَ فَقالُوا ساحِرٌ كَذّابٌ

به سوى فرعون و هامان و قارون ، ولى آن ها گفتند : اوساحر بسیار دروغ گویى است .

داستان موسى (علیه السلام)و فرعون در بسیارى از سوره هاى قرآن تکرار شده ، ولى بررسى آن نشان مى دهد كه هرگز جنبه تکرارى ندارد ، بلکه در هر مورد از زاویه خاصى به آن ها نگاه شده است ، چنان چه در مورد بحث ، منظور بیش از همه پیش كشیدن ماجراى مؤمن آل فرعون است و بقیه بیان زمینه اى است براى این ماجراى مهم .

در این كه میان « اآیات » و « سُلْطانٍ مُبینٍ » چه تفاوتى است ، تفسیرهاى مختلفى از سوى مفسران بیان شده است ، ولى آن چه از آیات دیگر قرآن استفاده مى شود این است كه «سُلْطانٍ مُبینٍ» معمولاً به معنى دلیل روشن و محکمى است كه باعث سلطه آشکار مى گردد ، چنان كه در آیه 21 سوره نمل در داستان سلیمان و هدهد مى خوانیم : سلیمان مى گوید : «هدهد را نمى بینم، او چرا غایب شده، من او را كیفر سختى خواهم داد ، يا او را ذبح مى كنم و يا «سلطان مبین» ( دلیل روشن ) براى غیبت خود بیاورد» .

« آیات » نیز كراراً در قرآن به معنى معجزات آمده است .

بنابراین تعبیر به « آیات » اشاره به « معجزات موسى (علیه السلام)» و « سلطان مبین » به معنى منطق نیرومند و دلایل دندان شکنى است كه موسى (علیه السلام)در برابر فرعونیان داشت .

به هر حال « موسى (علیه السلام)» هم مجهز به منطق عقل بود و هم كارهاى خارق العاده كه نشانه ارتباط او با عالم ماوراء طبیعت بود ، انجام مى داد ، ولى موضع گیرى سرکشان فرعونى در مقابل او چیزى جز این نبود كه او را متهم به سحر و كذب مى كردند .

اتهام سحر در برابر آیات و معجزات بود و تکذیب در برابر استدلالات منطقى و این خود شاهد دیگرى است براى تفسیرى كه در مورد این دو تعبیر برگزیدیم .

قابل توجه این كه نام سه كس در این آیه آمده است كه هر كدام مظهر و سمبل چیزى بودند : « فرعون » سمبل طغیان و سرکشى و حاکمیت ظلم و جور ، « هامان » مظهر شیطنت و طرح هاى شیطانى و « قارون » مظهر ثروتمند ياغى و استثمارگر كه براى حفظ ثروت خویش از هیچ كارى ابا نداشت .

به این ترتیب موسى (علیه السلام)مأمور بود به ظلم حاکمان بیدادگر و شیطنت سیاستمداران خائن و تعدى ثروتمندان مستکبر پایان دهد و جامعه اى بر اساس عدالت و داد از نظر سیاسى و فرهنگى و اقتصادى بسازد ، اما آن ها كه منافع نامشروعشان در خطر بود سخت به مقاومت برخاستند .

25 فَلَمّا جاءَهُمْ بِالْحَقِّ مِنْ عِنْدِنا قالُوا اقْتُلُوا اَبْناءَالَّذینَ امَنُوا مَعَهُ وَ اسْتَحْيُوا نِساءَهُمْ وَ ما كَيْدُ الْكافِرینَ اِلاّ فى ضَلالٍ

هنگامى كه حق از سوى ما براى آن ها آمد گفتند : پسران كسانى را كه با موسى (علیه السلام)ایمان آورده اند به قتل برسانید وزنانشان را ( براى اسارت و خدمت ) زنده بگذارید ، اما نقشه كافران جز در گمراهى نیست ( و نقش برآب مى شود ) .

به هر حال این يك نقشه شوم و مستمر حکومت هاى شیطانى است كه نیروهاى فعال را به نابودى مى كشانند و نیروهاى غیرفعال را براى بهره كشى زنده نگه مى دارند و چه جاى تعجب كه این نقشه ، هم قبل از تولد موسى (علیه السلام)در میان بنى اسرائیل كه به صورت

بردگانى در دست فرعونیان بودند ، عملى شده باشد و چه بعد از قیام موسى ، این يك حرکت ضد انقلابى بود تا نیروهاى بنى اسرائیل را شدیدا سرکوب كند و هرگز نتوانند قد علم نمایند .

26 وَ قالَ فِرْعَوْنُ ذَرُونى اَقْتُلْ مُوسى وَ لْيَدْعُ رَبَّهُ اِنّىاَخافُ اَنْ يُبَدِّلَ دینَكُمْ اَوْ اَنْ يُظْهِرَ فِى الاَْرْضِ الْفَسادَ

و فرعون گفت: بگذارید من موسى را بکشم و اوپروردگارش را بخواند ( تا نجاتش دهد ) من از این مى ترسم كه آیین شما را دگرگون سازد و يا در این زمین فساد برپا كند .

از این تعبیر استفاده مى شود كه اکثریت مشاوران كه مانع قتل موسى بودند يا لااقل بعضى از آنان به این امر استدلال مى كردند كه باتوجه به كارهاى خارق العاده موسى ممکن است نفرینى كند و خدایش عذاب بر ما نازل كند .

آن ها معتقد بودند موسى شخصا يك « حادثه » است ، اما اگر در آن شرایط كشته شود ، تبدیل به يك « جریان » خواهد شد ، جریانى بزرگ و پرشور

که كنترل آن بسیار مشکل خواهد بود .

بعضى دیگر از اطرافیان فرعون كه دل خوشى از او نداشتند ، مایل بودند موسى زنده بماند و فکر فرعون را به خود مشغول دارد ، تا آن ها آسوده خاطر زندگى كنند و دور از چشم فرعون به سوء استفاده مشغول باشند ، چراکه این يك برنامه همیشگى است كه اطرافیان شاهان مایلند همیشه فکر آن ها مشغول كارى باشد و آن ها آسوده خاطر به تأمین منافع نامشروع خود بپردازند ، لذا گاهى دشمنان خارجى را تحریك مى كردند تا از شرّ فراغت « شاه » در امان بمانند .

سپس فرعون براى توجیه تصمیم قتل موسى دو دلیل براى اطرافیانش ذکر مى كند : يکى جنبه به اصطلاح دینى و معنوى دارد و دیگر جنبه دنیوى و مادى ، مى گوید : « من از این مى ترسم كه آیین شما را عوض كند و دین نیاکانتان را برهم زند يا این كه فسادى بر روى زمین آشکار سازد » ( اِنّى اَخافُ ... ) .

البته « دین » از دریچه فکر « فرعون » چیزى جز پرستش او و يا بت هاى

دیگر نبود ، آیینى در مسیر تخدیر و تحمیق مردم و وسیله اى براى مقدس شمردن سلطه جابرانه آن مرد خونخوار .

و « فساد » نیز از نظر او به وجود آمدن يك انقلاب ضد استکبارى براى آزاد ساختن توده هاى اسیر و دربند و محو آثار بت پرستى و احیاى توحید بود و همیشه جباران و مفسدان براى توجیه جنایات خود و مبارزه با مردان خدا به این دو بهانه دروغین دست زده اند كه هم امروز نیز نمونه هایش را در گوشه و كنار دنیا با چشم خود مى بینیم .

27 وَ قالَ مُوسى اِنّى عُذْتُ بِرَبّى وَ رَبِّكُمْ مِنْ كُلِّ مُتَكَبِّرٍلا يُؤْمِنُ بِيَوْمِ الْحِسابِ

موسى (علیه السلام)گفت : من به پروردگارم و پروردگار شما پناه مى برم و از هر متکبرى كه به روز حساب ایمان نمى آورد .

موسى (علیه السلام)که ظاهراً در آن مجلس حضور داشت این سخن را با قاطعیت و اطمینانى كه مولود از ایمان نیرومند و اتکاى او بر ذات پاك پروردگار بود ، بیان كرد و نشان داد كه از چنین تهدیدى ترسى به خود راه نداده است .

این گفتار موسى (علیه السلام)به خوبى نشان مى دهد افرادى كه داراى این دو ویژگى باشند ، آدم هاى خطرناکى محسوب مى شوند : « تکبر » و « عدم ایمان به روز قیامت » و باید از چنین افرادى به خدا پناه برد .

«تکبر» سبب مى شودکه انسان جز خود و افکارخودش را نبیند ، آیات و معجزات خدا را سحربخواند،مصلحان رامفسد واندرزدوستان واطرافیان رامحافظه كارى و ضعف نفس بشمرد.

و « عدم ایمان به روز حساب » سبب مى شود كه هیچ حسابى در برنامه و كار او نباشد و حتى در برابر قدرت نامحدود پروردگار ، با قدرت بسیار ناچیزش به مبارزه برخیزد و به جنگ پیامبران او برود ، چرا كه حسابى در كار نیست .

28 وَ قالَ رَجُلٌ مُؤْمِنٌ مِنْ الِ فِرْعَوْنَ يَكْتُمُ ایمانَهُ اَتَقْتُلُونَ رَجُلاً اَنْ يَقُولَ رَبِّىَ اللّهُ وَ قَدْ جاءَكُمْ بِالْبَيِّناتِ مِنْ رَبِّكُمْ وَ اِنْ يَكُ كاذِبا فَعَلَيْهِ كَذِبُهُ وَ اِنْ يَكُ صادِقا يُصِبْكُمْ بَعْضُ الَّذى يَعِدُكُمْ اِنَّ اللّهَ لا يَهْدى مَنْ هُوَ مُسْرِفٌ كَذّابٌ

مرد مؤمنى از آل فرعون كه ایمان خود را پنهان مى داشت ،گفت : آیا مى خواهید كسى

را به قتل برسانید به خاطر این كه مى گوید پروردگار من اللّه است ، در حالى كه دلایل روشنى از سوى پروردگارتان آورده ، اگر دروغ گو باشد دروغش دامن خود او را خواهد گرفت و اگر راستگو باشد ( لااقل )بعضى از عذاب هایى را كه وعده مى دهد به شماخواهدرسید، خداوندکسى را كه اسراف كار و بسیاردروغ گواست، هدایت نمى كند.

آیا كسى را به خاطر دعوت به سوى خدا مى كشند ؟

از این جا فراز دیگرى از تاریخ موسى (علیه السلام)فرعون شروع مى شود كه در قرآن مجید تنها در این سوره مطرح شده است و آن داستان « مؤمن آل فرعون » است ، كه از نزدیکان فرعون بود ، دعوت موسى (علیه السلام)را به توحید پذیرفت ولى ایمان خود را آشکار نمى كرد ، زیرا خود را موظف به حمایت حساب شده از موسى (علیه السلام)مى دید ، او مردى بود هوشیار و دقیق و وقت شناس و از نظر منطق بسیار نیرومند و قوى كه در لحظات حساس به يارى موسى (علیه السلام)شتافت و چنان كه در دنباله این آیات خواهد آمد او را از يك توطئه خطرناك قتل رهایى بخشید ، ولى هنگامى كه مشاهده كرد با خشم شدید فرعون جان موسى (علیه السلام)

به خطر افتاده ، مردانه قدم پیش نهاد و با بیانات مؤثر خود توطئه قتل او را برهم زد .

مؤمن آل فرعون ، ضمن این سخنان از چند طریق براى نفوذ در فرعون و اطرافیان او وارد شد :

نخست این كه عمل موسى (علیه السلام)در خور چنین عکس العمل شدیدى نیست .

دیگر این كه فراموش نکنید او با خود معجزات و دلایلى مانند معجزه عصا و يد بیضاء را دارد كه ظاهر آن موجه به نظر مى رسد و مبارزه با چنین مردى خطرناك است .

سوم این كه نیازى به اقدام شما نیست ، چراکه اگر دروغ گو باشد خدا كار او را مى سازد ، اما این احتمال را هم بدهید كه راست بگوید و خدا كار ما را بسازد .

29 ياقَوْمِ لَكُمُ الْمُلْكُ الْيَوْمَ ظاهِرینَ فِى الاَْرْضِ فَمَنْ يَنْصُرُنا مِنْ بَأْسِ اللّهِ اِنْ جاءَنا قالَ فِرْعَوْنُ ما اُریكُمْ اِلاّ ما اَرى وَ ما اَهْدیكُمْ اِلاّ سَبیلَ الرَّشادِ

اى قوم من ! امروز حکومت از آن شماست و در این سرزمین پیروزید ، اگر عذاب الهى به سراغ ما آید ، چه كسى ما را يارى خواهد كرد ؟ فرعون گفت : من جز آن چه را

معتقدم به شما ارائه نمى دهم و شما را جز به طریق حق وپیروزى دعوت نمى كنم ( دستور همان قتل موسى است ) .

مؤمن آل فرعون به این مقدار هم قناعت نکرد و باز ادامه داد و با لحنى دوستانه و خیرخواهانه آن ها را نصیحت كرد .

این سخنان ظاهراً در « اطرافیان فرعون » بى اثر نبود ، آن ها را ملایم ساخت و از خشمشان فرو كاست .

ولى فرعون در این جا سکوت را براى خود جایز ندید ، كلام او را قطع كرده ، چنین گفت : « مطلب همان است كه گفتم ، من جز آن چه را كه معتقدم به شما دستور نمى دهم ، به آن معتقدم كه موسى حتما باید كشته شود و راهى غیر از این نیست و بدانید من شما را جز به طریق حق و پیروزى دعوت نمى كنم » ( قالَ فِرْعَوْنُ ... سَبیلَ الرِّشادِ ) .

و چنین است حال همه جباران و طاغوت ها در طول تاریخ و در گذشته و امروز كه همیشه رأى صواب را رأى خود مى پندارد و به احدى اجازه اظهارنظر در برابر رأى خود را

نمى دهند ، آن ها به پندارشان عقل كل هستند و دیگران مطلقا عقل و دانشى ندارند و این نهایت جهل و حماقت است .

تقیه يك وسیله مؤثر مبارزه

« تقیه » يا « كتمان عقیده باطنى » برخلاف آن چه بعضى مى پندارند ، به معنى ضعف و ترس و محافظه كارى نیست ، بلکه غالبا به عنوان يك وسیله مؤثر براى مبارزه با زورمندان و جباران و ظالمان مورد استفاده قرار مى گیرد ، كشف اسرار دشمن جز از طریق افرادى كه از روش تقیه استفاده مى كنند ، ممکن نیست .

ضربات غافلگیرانه بر پیکره دشمن جز از طریق تقیه و كتمان نقشه ها و طرح هاى مبارزه صورت نمى گیرد .

و مؤمن آل فرعون نیز تقیه اش براى خدمت به آیین موسى و دفاع از حیات او در لحظات سخت و بحرانى بود ، چه چیز از این بهتر كه انسان فرد مؤمنى در دستگاه دشمن داشته باشد كه تا اعماق تشکیلات او نفوذ كند و از همه چیز باخبر گردد و به موقع دوستان

را در جریان بگذارد و حتى در موقع لزوم در فکر جباران نفوذ كند و نقشه هاى آن ها را دگرگون سازد .

آیا اگر مؤمن آل فرعون از روش تقیه استفاده نمى كرد ، هرگز توانایى انجام این خدمات را داشت .

لذا در حدیثى از امام صادق آمده است : « اَلتَّقِيَّةُ دینى وَ دینُ ابائى وَ لا دینَ لِمَنْ لا تَقَيَّةَ لَهُ وَ التَّقِيَّةُ تُرْسُ اللّهِ فِى الاَْرْضِ، لاَِنَّ مُؤْمِنَ اآلِ فِرْعَوْنَ لَوْ اَظْهَرَ الاِْسْلامَ لَقُتِلَ : تقیه دین من و دین پدران من است ، كسى كه تقیه ندارد ، دین ندارد ، تقیه سپر خداوند در روى زمین است ، چراکه اگر مؤمن آل فرعون ایمان خود را اظهار داشته بود ، كشته مى شد » .(1)

مخصوصاً در زمانى كه جمعیت مؤمنان در منطقه اى در اقلیت باشند و در چنگال اکثریتى بى منطق و بى رحم گرفتار شوند ، هیچ عقلى اجازه نمى دهد كه با اظهار ایمان جز در .


1) « مجمع البیان » ، جلد 8 ، صفحه 521 ، ذیل آیات مورد بحث .

مورد ضرورت نیروهاى فعال خود را به هدر دهند ، بلکه باید در این مقطع خاص با كتمان عقیده نیروها را متشکل و متمرکز و براى قیام نهایى آماده سازند .

شخص پیامبر اسلام صلى الله علیه و آله در آغاز قیامش ، در مدت چند سال دعوت پنهانى داشت و از همین روش استفاده مى كرد و بعد از مدتى كه يارانش فزونى گرفتند و هسته بندى اصلى محکم شد ، اسلام را رسما اعلام نمود .

در میان پیامبران دیگر ابراهیم (علیه السلام) با تمام شجاعت و قهرمانى كه داشت ، به هنگام تصمیم بر شکستن بت ها از روش تقیه استفاده كرد و برنامه خود را از بت پرستان كتمان نمود وگرنه هرگز موفق نمى شد .

ابوطالب عموى پیامبر اسلام صلى الله علیه و آله شاید تا آخر عمر روش تقیه را از دست نداد ، تنها در مقطع هاى خاصى ایمان خود را آشکار ساخت ، ولى در مواقع دیگر صریحا چیزى نمى گفت تا بتواند نقش مؤثر خود را در حفظ جان پیامبر صلى الله علیه و آله در مقابل بت پرستان لجوج و بى رحم و كینه توز ایفا كند .

به هر حال آن چه بعضى از جاهلان و ناآگاهان پنداشته اند كه تقیه مخصوص مذهب شیعه است ، يا تقیه نشانه ضعف و زبونى است ،کاملاً بى اساس و دور از منطق است ، تقیه در تمام مکتب ها بدون استثنا وجود دارد .

براى توضیح بیشتر به جلد دوم تفسیر نمونه صفحه 373 ( ذیل آیه 28 آل عمران ) و جلد يازدهم صفحه 423 ( ذیل آیه 106 سوره نحل ) مراجعه فرمایید .

30 وَ قالَ الَّذى امَنَ يا قَوْمِ اِنّى اَخافُ عَلَيْكُمْ مِثْلَ يَوْمِ الاَْحْزابِ

آن مرد با ایمان گفت : اى قوم من ، من بر شما از روزى همانند روز ( عذاب ) اقوام پیشین خائفم .

اخطار مؤمن آل فرعون با استفاده از تجارب تاریخى

مردم مصر به حکم این كه در آن زمان نیز نسبتا متمدن و باسواد بودند ، گفتگوهاى مورخان را درباره اقوام پیشین ، اقوامى همچون قوم نوح و عاد و ثمود كه سرزمین آن ها غالبا فاصله زیادى از آن ها نداشت ، شنیده بودند و

از سرنوشت دردناك آن ها كم و بیش خبر داشتند .

لذا مؤمن آل فرعون بعد از آن كه با نقشه قتل موسى به مخالفت پرداخت و با مقاومت سرسختانه فرعون روبرو شد كه دستور قتل را مجددا تأیید كرد ، دست از تلاش و كوشش خود برنداشت و نمى بایست بردارد ، لذا به این فکر افتاد كه این بار دست این قوم سرکش را گرفته و به اعماق تاریخ پیشینیان ببرد و آن ها را از تکرار چنان مصائبى در مورد خودشان بیم دهد ، شاید بیدار شوند و در تصمیم خود تجدید نظر كنند .

31 مِثْلَ دَأْبِ قَوْمِ نُوحٍ وَ عادٍ وَ ثَمُودَ وَالَّذینَ مِنْ بَعْدِهِمْ وَ مَااللّهُ يُریدُ ظُلْما لِلْعِبادِ

از عادتى همچون عادت قوم نوح و عاد و ثمود و كسانى كه بعد از آن ها بودند ( از شرك و كفر و طغیان ) مى ترسم و خداوند ظلم و ستمى بر بندگانش نمى خواهد .

« دَأْب » ( بر وزن ضرب ) در اصل به معنى ادامه سیر است و دائب به موجودى

گفته مى شود كه به سیر خود ادامه مى دهد ، سپس به هر عادت مستمرى اطلاق شده و منظور در این جا از « دَأْبِ قَوْمِ نُوحٍ ... » عادت مستمرى است كه آن ها داشتند و آن

استمرار بر شرك و طغیان و ظلم و كفران بود .

این اقوام عادتشان شرك و كفر و طغیان بود و دیدیم به چه سرنوشتى گرفتار شدند ، گروهى با طوفان كوبنده نابود گشتند ، گروهى با تندباد وحشتناك ، جمعى با صاعقه هاى آسمانى و عده اى با زمین لرزه هاى ویرانگر .

آیا احتمال نمى دهید كه شما هم با این اصرارى كه بر كفر و طغیان دارید گرفتار يکى از این بلاهاى عظیم الهى شوید ؟ پس به من اجازه دهید كه بگویم من از چنین آینده شومى در مورد شما خائفم .

32 وَ ياقَوْمِ اِنّى اَخافُ عَلَيْكُمْ يَوْمَ التَّنادِ

اى قوم ! من بر شما از روزى كه مردم يکدیگر را صدامى زنند ( و از هم يارى مى طلبند و صدایشان به جایى نمى رسد ) بیمناکم .

« اَلتَّناد » از ماده « ندا » به معنى صدا زدن است .

مشهور و معروف در میان مفسران این است كه « يَوْمَ التَّناد » از اسامى قیامت است ،

ولى مى توان براى این آیه معنى وسیع ترى را در نظر گرفت كه « يَوْمَ التَّناد » این دنیا را نیز شامل شود ، چراکه « يَوْمَ التَّناد » مفهومش تنها « روز ندا دادن يکدیگر » است و این تعبیر نشانه نهایت عجز و بیچارگى است ، در زمانى كه كارد به استخوان مى رسد و افرادى كه دستشان از همه جا بریده يکدیگر را صدامى كنند و فریادشان به جایى نمى رسد .

در این جهان نیز « يَوْمَ التَّناد » فراوان است ، روزهایى كه عذاب الهى نازل مى شود ، روزهایى كه جامعه ها بر اثر گناهان و خطاهایشان به بن بست كشیده مى شوند ، روزهایى كه بحران ها و حوادث سخت همه را تحت فشار قرار مى دهد ، فرار مى كنند و پناهگاهى مى جویند ، اما پناهگاهى وجود ندارد و همه فریاد مى كشند .

33 يَوْمَ تُوَلُّونَ مُدْبِرینَ ما لَكُمْ مِنَ اللّهِ مِنْ عاصِمٍ وَ مَنْ يُضْلِلِ اللّهُ فَما لَهُ مِنْ هادٍ

همان روز كه روى مى گردانید و فرار مى كنید، اما هیچ پناهگاهى در برابر عذاب خداوند براى شما وجود ندارد و هر كس را خداوند (به خاطر اعمالش) گمراه سازد، هدایت كننده اى براى او نیست .

این آیه تفسیر « يَوْمَ التَّناد » است ، آن ها در این دنیا از طریق هدایت گمراه مى شوند و در حجابى از جهل و ضلالت فرو مى روند و در آخرت از طریق بهشت و نعمت هاى الهى گمراه خواهند شد .

34 وَ لَقَدْ جاءَكُمْ يُوسُفُ مِنْ قَبْلُ بِالْبَيِّناتِ فَما زِلْتُمْ فىشَكٍّ مِمّا جاءَ كُمْ بِه حَتّى اِذا هَلَكَ قُلْتُمْ لَنْ يَبْعَثَ اللّهُ مِنْ بَعْدِه رَسُولاً كَذلِكَ يُضِلُّ اللّهُ مَنْ هُوَ مُسْرِفٌ مُرْتابٌ

پیش از این يوسف با دلایل روشن به سراغ شما آمد ، ولى شما همچنان در آن چه او آورده بود ، تردید داشتید ، تازمانى كه از دنیا رفت ، گفتید : هرگز خداوند بعد از او رسولى مبعوث نخواهد كرد ، این گونه خداوند هر اسراف كار تردید كننده اى را گمراه مى سازد .

متکبران جبار از درك صحیح محرومند

در این آیات همچنان سخنان مؤمن آل فرعون ادامه مى يابد.

شك و تردید شما از این جهت نبود كه دعوت او پیچیدگى داشت و نشانه ها و دلایل او كافى نبود ، بلکه به خاطر ادامه خودکامگى ها ، سرسختى نشان دادید و پیوسته اظهار شك و تردید نمودید ، سپس براى این كه خود را از هر گونه تعهد و مسئولیت خلاص كنید و به خودکامگى و هوس رانى خویش ادامه دهید ، « هنگامى كه يوسف از دنیا رفت گفتید هرگز خداوند بعداز او رسولى مبعوث نخواهد كرد » و به خاطر این روش نادرستتان مشمول هدایت الهى نشدید .

شما از يك سو راه اسراف و تجاوز از حدود الهى را پیش گرفتید و از سوى دیگر در همه چیز شك و تردید و وسوسه نمودید و این دو كار سبب شد كه خداوند دامنه لطفش را از شما برگیرد و شما را در وادى ضلالت رها سازد و جز این سرنوشتى در انتظارتان نبود .

اکنون هم اگر در برابر دعوت موسى همان روش را پیش گیرید و به بحث و تحقیق نپردازید ، ممکن است او پیامبرى باشد از سوى خدا ، اما نور هدایتش هرگز بر قلوب مستور و محجوب شما نتابد .

35 اَلَّذینَ يُجادِلُونَ فى اآیاتِ اللّهِ بِغَيْرِ سُلْطانٍ اَتیهُمْ كَبُرَ مَقْتا عِنْدَ اللّهِ وَ عِنْدَ

الَّذینَ امَنُوا كَذلِكَ يَطْبَعُ اللّهُ عَلى كُلِّ قَلْبِ مُتَكَبِّرٍ جَبّارٍ

همان هاکه در آیات الهى بى آن كه دلیلى براى آن ها آمده باشد به مجادله برمى خیزند ، كارى كه خشم عظیمى نزدخداوند و نزدکسانى كه ایمان آورده اند بار مى آورد ، این گونه خداوند بر قلب هر متکبر جبارى مهر مى نهد .

این آیه « مُسْرِفانِ مُرْتاب » را معرفى مى كند ، آن ها بى آن كه هیچ دلیل روشنى از عقل و نقل براى سخنان خود داشته باشند ، در برابر آیات بینات الهى موضع گیرى مى كنند .

لجاجت ها و عناد در برابر حق پرده اى ظلمانى بر فکر انسان مى اندازد و حس تشخیص را از او مى گیرد ، كار به جایى مى رسد كه قلب او همچون يك ظرف دربسته مهر شده ، مى گردد كه نه محتواى فاسد آن بیرون مى آید و نه محتواى صحیح و جان پرورى وارد آن مى شود .

آرى كسانى كه به خاطر داشتن این دو صفت زشت « تکبر و جباریت » تصمیم گرفته اند در مقابل حق بایستند و هیچ واقعیتى را پذیرا نشوند ، خداوند روح حق طلبى را از آن ها

مى گیرد ، آن چنان كه حق در ذائقه آن ها تلخ و باطل شیرین مى آید .

مؤمن آل فرعون با این بیانات كار خود را كرد و چنان كه از آیات بعد نیز استفاده مى شود ، تصمیم فرعون را دایر بر قتل « موسى » متزلزل ساخت و يا حداقل آن را به تأخیر انداخت ، همان تأخیرى كه سرانجام خطر را از موسى برطرف ساخت و این رسالت بزرگى بود كه این مرد هوشیار و شجاع در این مرحله حساس انجام داد .

36 وَ قالَ فِرْعَوْنُ يا هامانُ ابْنِ لى صَرْحا لَعَلّى اَبْلُغُ الاَْسْبابَ

فرعون گفت : اى هامان ! براى من بناى مرتفعى بساز ،شاید به وسایلى برسم .

37 اَسْبابَ السَّمواتِ فَاطَّلِعَ اِلىاِلهِ مُوسى وَ اِنّىلاََظُنُّهُ كاذِبا وَكَذلِكَ زُيِّنَ لِفِرْعَوْنَ سُوءُ عَمَلِه وَ صُدَّ عَنِ السَّبیلِ وَ ما كَيْدُ فِرْعَوْنَ اِلاّ فىتَبابٍ

وسایل(صعود به)آسمان ها، تا از خداى موسى آگاه شوم ،هرچندگمان مى كنم او دروغ گو باشد، این چنین اعمال بدفرعون درنظرش زینت داده شده بود و اورا ازراه حق بازداشت و توطئه فرعون ( و فرعون صفتان ) جز به نابودى نمى انجامد .

عوام فریبى فرعون در پوشش رفتن به آسمان ها و خبر گرفتن از خداى موسى

« صَرْح » در اصل به معنى وضوح و روشنى و « تصریح » به معنى آشکارا نمودن، سپس به بناهاى بلند و بهقصرهاى زیبا و مرتفع این كلمه اطلاق شده، چراکه كاملاً واضح و روشن و آشکار است .

« تَباب » به معنى خسارت و هلاکت است .

نخستین چیزى كه در این جا به نظر مى رسد ، این است كه هدف فرعون از این كار چه بود ؟

آیا او واقعا در این حد از حماقت بود كه فکر مى كرد خداى موسى در آسمان است و به فرض كه در آسمان باشد با ساختن يك بناى بلند كه در مقابل كوه هاى سطح زمین ارتفاع بسیار ناچیزى دارد ، مى تواند به آسمان برود ؟

این مسأله بسیار بعید به نظر مى رسد ، چراکه فرعون با تمام غرور و تکبرى كه داشته ، مرد هوشیار و سیاستمدارى بود كه سالیان دراز ملت عظیمى را دربند نگه داشته بود و با

قدرت بر آن ها حکومت مى كرد و در مورد چنین اشخاصى هر حرکتى جنبه شیطانى دارد ، باید قبل از هرچیز به سراغ تحلیل انگیزه سیاست شیطانى این امر رفت .

ظاهر این است فرعون به عنوان چند هدف دست به چنین كارى زد:

✓ 1 - او مى خواست وسیله اى براى اشتغال فکرى مردم و انصراف ذهن آن ها از مسأله نبوت موسى (علیه السلام)و قیام بنى اسرائیل فراهم آورد و مسأله ساختن این بناى مرتفع كه به گفته بعضى از مفسران در زمینى بسیار وسیع با پنجاه هزار مرد بنا و معمار و كارگران زیاد براى فراهم آوردن وسایل ساخته مى شد ، مى توانست مسائل دیگر را تحت الشعاع قرار دهد و هر چه بنا بالاتر مى رود ، توجه مردم را بیشتر به خود جلب كند و نقل همه محافل و خبر روز ، همین موضوع باشد و مسأله پیروزى موسى (علیه السلام)را بر ساحران كه ضربه عظیمى بر پیکر قدرت فرعونیان وارد ساخت ، موقتا به طاق نسیان زند .

✓ 2 - او مى خواست از این طریق كمك مادى و اقتصادى به توده هاى زحمت كش كند و كارى هرچند موقت براى بیکاران فراهم سازد تا كمى مظالم او را فراموش كنند و

وابستگى مردم از نظر اقتصادى ، به خزینه او بیشتر گردد .

✓ 3 - برنامه این بود كه بعد از پایان بنا بر فراز آن رود و نگاهى به آسمان كند و احتمالاً تیرى در كمان گذارد و پرتاب كند و بازگردد و براى تحمیق مردم بگوید : « خداى موسى هر چه بود تمام شد ، به سراغ كار خود بروید و فکرتان راحت باشد » .

و گرنه براى فرعون روشن بود كه به جاى بناى عظیم او كه از چند صد متر تجاوز نمى كرد ، اگر از فراز كوه هاى بسیار مرتفع نیز به آسمان نگاه شود ، منظره آن همان است كه از روى زمین صاف دیده مى شود ، بدون كمترین تغییر .

قابل توجه این كه فرعون در برابر موسى با گفتن این سخنان و بیان این دستور يك گام عقب نشینى مى كند و مى گوید : « من مى خواهم درباره خداى موسى تحقیق كنم »( فَاطَّلِعَ اِلى اِلهِ مُوسى) و مى افزاید : « هر چند او را دروغ گو گمان مى كنم » و به این ترتیب از مرحله يقین به خلاف مرحله گمان و شك تنزل مى كند .

و نیز قابل توجه این كه قرآن با جمله « كَذلِكَ زُيِّنَ لِفِرْعَوْنَ سُوءُ عَمَلِه وَ صُدَّ عَنِ السَّبیلِ وَ

ما كَيْدُ فِرْعَوْنَ اِلاّ فى تَبابٍ » نخست ریشه اصلى انحراف فرعون را كه همان زینت يافتن اعمال زشتش در نظرش به خاطر كبر و غرور و خودخواهى است ، بیان مى دارد ، سپس نتیجه آن را كه گمراهى از طریق حق است و در مرحله سوم شکست نهایى نقشه هاى او را اعلام مى كند ، سه جمله كوتاه با سه محتواى غنى .

مسلماً این بازى هاى سیاسى براى مدت كوتاهى مى تواند مؤثر واقع شود ، ولى در درازمدت قطعا با شکست روبرو خواهد شد .

در بعضى از روایات آمده است كه « هامان » بناى برج فرعونى را آن قدر بالا برد كه دیگر تندبادها اجازه ادامه كار به بناها نمى دادند ، نزد فرعون آمد و به او گفت : دیگر ما قادر نیستیم برارتفاع بنابیفزاییم و چیزى نگذشت كه تندبادسهمگینى وزید و بنارا واژگون كرد.(1)

و معلوم شد تمام قدرت نمایى فرعون به يك باد بند است . .


1) « بحارالانوار » ، جلد 13 ، صفحه 125 .

38 وَ قالَ الَّذى امَنَ يا قَوْمِ اتَّبِعُونِ اَهْدِكُمْ سَبیلَ الرَّشادِ

کسى كه ( از اقوام فرعون ) ایمان آورده بود ، گفت : اى قوم ،از من پیروى كنید تا شما را به راه صحیح هدایت كنم .

تنها راه نجات تقوا و خداپرستى است نه اصلاحات دروغین فرعونى

در آیه 29 همین سوره خواندیم كه فرعون مى گفت : « آن چه من مى گویم راه رشد و صلاح است » ، مؤمن آل فرعون با این سخنش به مقابله و تکذیب فرعون پرداخته و به جمعیت مى فهماند كه فریب سخنان وسوسه انگیز فرعون را نخورید كه برنامه هاى او به شکست و بدبختى مى انجامد ، راه این است كه من مى گویم ، ره تقوا و خداپرستى .

39 يا قَوْمِ اِنَّما هذِهِ الْحَيوةُ الدُّنْيا مَتاعٌ وَ اِنَّ الاْخِرَةَ هِىَ دارُالْقَرارِ

اى قوم من ! این زندگى دنیا متاع زودگذرى است و آخرت سراى همیشگى است .

گیرم كه با هزار مکر و افسون ما پیروز شویم و حق را پشت سر اندازیم ، دست به انواع ظلم و ستم دراز كنیم و دامان ما به خون هاى بى گناهان آغشته شود ، مگر عمر ما در این

جهان چه اندازه خواهد بود ، این چند روز عمر به سرعت مى گذرد و چنگال مرگ گریبان همه را مى گیرد و از فراز قصرهاى با شکوه به زیر خاك مى كشاند ، قرارگاه زندگى ما جاى دیگرى است .

40 مَنْ عَمِلَ سَيِّئَةً فَلا يُجْزى اِلاّ مِثْلَها وَ مَنْ عَمِلَ صالِحامِنْ ذَكَرٍ اَوْ اُنْثى وَ هُوَ مُؤْمِنٌ فَاُولئِكَ يَدْخُلُونَ الْجَنَّةَ يُرْزَقُونَ فیها بِغَيْرِ حِسابٍ

هر كس عمل بدى انجام دهد جز به مانند آن كیفر داده نمى شود ، ولى كسى كه عمل صالحى انجام دهد، خواه مردیا زن، در حالى كه مؤمن باشد وارد بهشت مى شود و روزى بى حسابى به او داده خواهد شد .

مجازات آخرت مشابه اعمالى است كه انسان در دنیا انجام داده است

او در این سخنان حساب شده اش از يك سو اشاره به عدالت خداوند در مورد مجرمان مى كند كه تنها به مقدار جرمشان جریمه مى شوند .

و از سوى دیگر اشاره به فضل بى انتهاى او كه در مقابل يك عمل صالح پاداش

بى حساب به مؤمنان داده مى شود و هیچ گونه موازنه اى در آن رعایت نخواهد شد ، پاداشى كه هیچ چشمى ندیده ، هیچ گوشى نشنیده و حتى به فکر انسانى خطور نکرده است.

و از سوى سوم لزوم توأم بودن ایمان و عمل صالح را يادآور مى شود .

و از سوى چهارم مساوات مرد و زن در پیشگاه خداوند و در ارزش هاى انسانى .

به هر حال او با این سخن كوتاه خود این واقعیت را بیان مى كند كه متاع این جهان گرچه ناچیز است و ناپایدار ، ولى مى تواند وسیله رسیدن به پاداش بى حساب گردد ، چه معامله اى از این پرسودتر .

ضمناً تعبیر به « مِثْلَها » اشاره به این است كه مجازات هاى عالم دیگر شبیه همان كارى است كه انسان در این دنیا انجام داده است ، شباهتى كامل و تمام عیار .

تعبیر به « غَيْرِ حِساب » ممکن است ، اشاره به این مطلب باشد كه نگاه داشتن حساب عطایا مخصوص كسانى است كه مواهب محدودى دارند و مى ترسند اگر حساب را نگه ندارند گرفتار كمبود شوند ، اما كسى كه خزائن نعمت هاى او نامحدود و بى پایان است و هر

قدر ببخشد كاستى در آن پیدا نمى شود ( زیرا هر قدر از بى نهایت بردارند باز هم بى نهایت است ) ، نیاز به حساب گرى ندارد .

دراین جا این سؤال پیش مى آیدکه آیا این آیه باآیه اى كه مى گوید: « هرکس كارنیکى انجام دهد، ده برابر پاداش به او عطامى شود » منافاتندارد؟ (مَنْ جاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ عَشْرُ اَمْثالِها) ( 160/انعام ).

در پاسخ باید به این نکته توجه كرد كه ، ده برابر حداقل پاداش الهى است و لذا در مورد انفاق به هفت صد برابر و بیشتر ارتقاء مى يابد و سرانجام به مرحله پاداش بى حساب مى رسد كه هیچ كس جز خدا حد آن را نمى داند .

41 وَ يا قَوْمِ مالى اَدْعُوكُمْ اِلَى النَّجوةِ وَ تَدْعُونَنى اِلَى النّارِ

اى قوم! چرامن شمارا به سوى نجات دعوت مى كنم، اماشما مرا به سوى آتش مى خوانید؟

آخرین سخن مؤمن آل فرعون

« من سعادت شما را مى طلبم و شما بدبختى مرا ، من شما را به شاهراه هدایت مى خوانم و شما مرا به بیراهه مى خوانید » .

42 تَدْعُونَنى لاَِكْفُرَ بِاللّهِ وَ اُشْرِكَ بِه ما لَيْسَ لى بِه عِلْمٌ وَ اَنَا اَدْعُوكُمْ اِلَى الْعَزیزِ الْغَفّارِ

مرا دعوت مى كنید كه بهخداى يگانه كافر شوم و شریك هایى كه به آن علم ندارم براى او قرار دهم ، در حالى كه من شما را به سوى خداوند عزیز غفار دعوت مى كنم .

به هر حال مؤمن آل فرعون در يك مقایسه روشن به آن ها يادآورى كرد كه دعوت شما ، دعوت به سوى شرك است ، چیزى كه حداقل دلیلى بر آن وجود ندارد و راهى است تاریك و خطرناك ، اما من شما را به راهى روشن ، راه خداوند عزیز و توانا ، راه خداوند غفار و بخشنده دعوت مى كنم .

تعبیر به « عَزیز » و « غَفّار » از يك سو ، اشاره به این مبدأ بزرگ بیم و امید است و از سوى دیگر اشاره اى به نفى الوهیت بت ها و فراعنه كه نه عزتى و نه عفو

و گذشتى در آنان است .

43 لا جَرَمَ اَنَّماتَدْعُونَنى اِلَيْهِ لَيْسَ لَهُ دَعْوَةٌ فِى الدُّنْياوَ لا فِى الاْخِرَةِ وَ اَنَّ مَرَدَّنا

اِلَى اللّهِ وَ اَنَّ الْمُسْرِفینَ هُمْ اَصْحابُ النّارِ

قطعا آن چه مرا به سوى آن مى خوانید نه دعوت ( و حاکمیتى )در دنیا دارند و نه در آخرت و تنها بازگشت ما در قیامت به سوى خدا است و مسرفان اهل دوزخند .

« لا جَرَمَ » ترکیبى است از كلمه « لا » و « جَرَمَ » كه در اصل به معنى قطع كردن و چیدن میوه است ، این ترکیب مفهومش این است كه چیزى نمى تواند این كار را قطع كند و مانع از آن شود ، لذا روى هم رفته به معنى « قطعا » و « ناچار » و گاه به معنى سوگند به كار مى رود .

این موجودات بى حس و شعور ، هرگز مبدأ حرکتى نبوده اند و نخواهند بود ، نه سخنى مى گویند ، نه رسولانى دارند و نه دادگاه و محکمه اى ، خلاصه نه گرهى از كار كسى مى گشایند ، نه مى توانند گرهى در كار كسى بزنند .

خدا است كه رسولان خود را براى هدایت انسان ها فرستاده و او است كه آن ها را در برابر اعمالشان پاداش و كیفر مى دهد .

به این ترتیب « مؤمن آل فرعون » سرانجام ایمان خود را آشکار ساخت و خط

توحیدى خویش را از خط شرك آلود آن قوم جدا كرد ، دست رد به سینه آن نامحرمان زد و يك تنه با منطق گویایش در برابر همه آن ها ایستاد .

44 فَسَتَذْكُرُونَ ما اَقُولُ لَكُمْ وَ اُفَوِّضُ اَمْرى اِلَى اللّهِ اِنَ اللّهَ بَصیرٌ بِالْعِبادِ

و به زودى آن چه را مى گویم به خاطر خواهید آورد ، من كار خود را به خداوند يکتا واگذار مى كنم كه او نسبت به بندگانش بیناست .

سپس افزود : « من تمام كارهاى خود را به خداوند يگانه يکتا واگذار مى كنم و به همین دلیل نه از تهدیدهاى شما مى ترسم و نه كثرت و قدرت شما و تنهایى من ، مرا به وحشت مى افکند ، چراکه سرتاپا خود را به كسى سپرده ام كه قدرتش بى انتها است و از حال بندگانش به خوبى آگاه است » .

45 فَوَقیهُ اللّهُ سَيِّئاتِ ما مَكَرُوا وَ حاقَ بِالِ فِرْعَوْنَ سُوءُ الْعَذابِ

خداوند او را از نقشه هاى سوء آن ها نگه داشت و عذاب هاى شدید بر آل فرعون نازل گردید .

« حاقَ » يعنى اصابت كرد و نازل شد .

تعبیر به «سَيِّئاتِ ما مَكَرُوا» نشان مى دهد كه اجمالاً توطئه هاى مختلفى بر ضد او چیدند ، اما این توطئه ها چه بود ؟ قرآن سربسته بیان كرده است ، طبعا انواع مجازات ها و شکنجه ها و سرانجام قتل و اعدام بوده است ، اما لطف الهى همه آن ها را خنثى كرد .

ولى درمقابل عذاب هاى شدیدى بر آل فرعون نازلگردید، عذاب و مجازات الهى همه اش دردناك است ، اما تعبیربه « سُوءُ الْعَذابِ » نشان مى دهد كه خداوند عذاب دردناك ترى براى این گروه انتخاب فرمود ، این همان چیزى است كه در آیه بعد به آن اشاره مى كند .

46 اَلنّارُ يُعْرَضُونَ عَلَيْها غُدُوّا وَ عَشِيّا وَ يَوْمَ تَقُومُ السّاعَةُ اَدْخِلُوا الَ فِرْعَوْنَ اَشَدَّ الْعَذابِ

عذاب آن ها آتش است كه هر صبح و شام بر آن عرضه مى شوند و روزى كه قیامت برپا مى شود ، دستور مى دهد آل فرعون را در سخت ترین عذاب ها وارد كنید .

قابل توجه این كه اولاً : تعبیر به آل فرعون مى كند كه اشاره به خاندان و اطرافیان و اصحاب گمراه او است ، جایى كه آن ها گرفتار چنین سرنوشتى شوند ، تکلیف خود فرعون روشن است .

ثانیا : مى گوید آن ها صبح و شام بر آتش عرضه مى شوند ، اما در قیامت آن ها را وارد اشدّ عذاب مى كند ، این به خوبى دلالت دارد كه عذاب اول ، عذاب برزخى است كه بعد از این دنیا و قبل از قیام قیامت است و كیفیت آن عرضه و نزدیکى به آتش دوزخ است ، عرضه اى كه هم روح و جان را به لرزه درمى آورد و هم جسم را تحت تأثیر قرار مى دهد .

ثالثا : تعبیر به « غُدُوّ » و « عَشِىّ » ( صبح و شام ) يا اشاره به دوام این عذاب است ، چنان كه مى گوییم فلان كس صبح و شام مزاحم ما است ، يعنى همواره و همیشه و يا اشاره به انقطاع عذاب برزخى است كه تنها در مواقع صبح و شام كه مواقع قدرت نمایى فراعنه و عیش و نوش آن ها بوده، به آن گرفتارمى شوند .

از تعبیر « غُدُوّ » و « عَشِىّ » ( صبح و شام ) نیز نباید تعجب كرد كه مگر در عالم برزخ چنین

امورى است هست ؟ زیرا از آیات قرآن استفاده مى شود كه حتى در بهشت صبح و شام نیز وجود دارد ، چنان كه در آیه 62 سوره مریم مى خوانیم : « وَ لَهُمْ رِزْقُهُمْ فیها بُكْرَتا وَ عَشِيّا : براى آن ها ( بهشتیان ) صبح و شام روزى هاى مخصوصى است » .

این منافات با دائمى بودن نعمت هاى بهشتى ندارد ، چنان كه در آیه 35 سوره رعد آمده است : « اُكُلُها دائِمٌ وَ ظِلُّها » ( مأکولاتش همیشگى و سایه آن برقرار است ) زیرا ممکن است در عین دوام نعمت روزى ها و الطاف مخصوصى در این دو وقت نصیب بهشتیان گردد .

سرگذشت مؤمن آل فرعون يك درس بزرگ مبارزه با طاغوت ها

ادیان الهى و مکتب هاى آسمانى كه در برابر طاغوت ها و جباران ظاهر شدند ، در آغاز به وسیله گروه اندکى عرضه شد ، آن ها اگر مى خواستند از كمى نفرات وحشت كنند و كثرت مخالفان را دلیل برحقانیت آن ها بشمرند، هرگز این مکتب ها رشدنمى كرد .

اصل اساسى كه بر تمام برنامه هاى آن ها حاکم بود ، همان است كه امیرمؤمنان على (علیه السلام) در گفتار پرمحتوایش بیان فرموده : « اَيُّهَا النّاسُ لا تَسْتَوْحِشُوا فى طَریقِ الْهُدى

لِقِلَّةِ اَهْلِه : اى مردم در طریق هدایت از كمى نفرات هرگز وحشت نکنید » .(1)

مؤمن آل فرعون سمبلى بود از این مکتب و رهرویى بود از پیشقدمان این راه و نشان داد كه يك انسان با عزم و اراده راسخ ناشى از ایمان ، مى تواند حتى در اراده فراعنه جبار اثر بگذارد و پیامبر بزرگى را از خطر برهاند .

تاریخ زندگى این مرد شجاع و هوشیار نشان مى دهد كه همیشه باید حرکات طرفداران حق حساب شده باشد ، گاه باید ایمان را اظهار كرد و فریاد كشید ، گاه باید براى هدف هاى « كوتاه مدت » و « دراز مدت » ایمان را مکتوم داشت و تقیه چیزى جز این نیست كه انسان به خاطر هدف هاى مقدسش اعتقاد خودرا در مقطع خاصى مکتوم دارد .

همان گونه كه مجهزبودن به سلاح هاى ظاهرى براى درهم كوبیدن دشمن لازم است،سلاح برنده منطق نیز ضرورى است كه تأثیرش از سلاح ظاهر به مراتب بیشتر است، لذا .


1) « نهج البلاغه » ، خطبه 201 .

کارى را كه مؤمن آل فرعون با منطق خود انجام داد در آن شرایط خاص از هیچ سلاحى ساخته نبود .

و بالاخره داستان مؤمن آل فرعون نشان مى دهد كه خدا این گونه افراد با ایمان را تنها نمى گذارد و در برابر خطرات در پناه لطف خودش قرار مى دهد .

این نکته نیز قابل توجه است كه « مؤمن آل فرعون » طبق بعضى از روایات ، سرانجام به شهادت رسید و این كه قرآن مى گوید خداوند او را از توطئه هاى شوم فرعونیان رهایى بخشید ، منظور این است كه او را ازانحراف عقیده و تحمیل كفر و شرك بر او حفظ كرد .

در كتاب « محاسن برقى » آمده است كه از « امام صادق »(علیه السلام) دربارۀ تفسیر « فَوَقیهُ اللّهُ سَيِّئاتِ مامَكَرُوا » سؤال كردند، فرمود: «اَمّا لَقَدْ سَطَوْا عَلَيْهِ وَ قَتَلُوهُ وَ لكِنْ اَتَدْرُونَ ما وَقاهُ ؟ وَ قاهُ اَنْ يَفْتِنُوهُ فى دینِهِ» : كار مؤمن آل فرعون به آن جا كشید كه به او حمله كرده ،او را كشتند و لکن آیا مى دانید از چه خدا او را نگه داشت ، او را از این كه از دینش منحرف كنند ، نگه داشت » ( نورالثقلین،جلد 4،صفحه 521 ).

تفویض كار به خدا

دربارۀ اهمیت واگذارى كار خویش به خدا و توکل بر پروردگار همین بس كه در حدیثى از امیرمؤمنان على (علیه السلام)آمده است : « اَلاْيمانُ لَهُ اَرْبَعَةُ اَرْكانِنِ التَّوَكُّلُ عَلَى اللّهِ وَ تَفْویضُ الاَْمْرِ اِلَى اللّهِ عَزَّوَجَلَّ وَ الرِّضا بِقَضاءِ اللّهِ وَ التَّسْلیمُ لاَِمْرِ اللّهِ : ایمان چهار رکن دارد :

توکل بر خدا ، واگذارى كار خویش به او و راضى بودن به قضاى الهى و تسلیم در برابر فرمان خداوند » .(1)

امام صادق (علیه السلام)فرمود:«اَلْمُفَوِّضُ اَمْرَهُ اِلَى اللّهِ فىراحَةِ الاَْبَدِ وَالْعَيْشِ الدّائِمِ الرَّغَدِ وَ الْمُفَوِّضُ حَقّا هُوَ الْعالى عَنْ كُلِّ هِمَّةٍ دوُنَ اللّهِ : كسى كه كار خود را به خدا واگذارد در راحت ابدى و زندگى جاودانه پربرکت است و كسى كه حقیقتا كارخودرا به خدا واگذارد، برتر از آن است كه به غیر او بیندیشد ».(2)

« تفویض » چنان كه راغب در مفردات مى گوید : به معنى رد كردن است ، بنابراین


1) « بحار الانوار » ، جلد 68 ، صفحه 341 .

2) « سفینة البحار » ، جلد 2 ، صفحه 378 ، ماده « فوض » .

« تفویض امر به خدا » به معنى واگذار نمودن كار خویش به او است ، نه به این معنى كه انسان دست از تلاش و كوشش بردارد كه این به طور مسلم تحریفى است در معنى « تفویض » ، بلکه به این معنى است كه نهایت كوشش و تلاش و جهاد را به كار گیرد و هنگامى كه در برابر موانع سخت قرار گرفت ، وحشت نکند دست پاچه نشود و دلسرد نگردد ، بلکه كار خود را به خدا واگذارد و با عزمى راسخ به جهاد و تلاش ادامه دهد .

« تفویض » گرچه از نظر مفهوم با « توکل » شباهت زیادى دارد ، ولى مرحله اى برتر از آن است ، چراکه « حقیقت توکل » خدا را وکیل خویش دانستن است ، ولى تفویض مفهومش واگذارى مطلق به او است ، زیرا بسیار مى شود كه انسان وکیلى انتخاب مى كند ، ولى به نظارت خویش نیز ادامه مى دهد ، اما در مقام تفویض هیچ نظرى از خود ندارد .

47 وَ اِذْ يَتَحاجُّونَ فِى النّارِ فَيَقُولُ الضُّعَفؤُا لِلَّذینَ اسْتَكْبَرُوا اِنّا كُنّا لَكُمْ تَبَعا فَهَلْ اَنْتُمْ مُغْنُونَ عَنّا نَصیبا مِنَ النّارِ

به خاطر بیاور هنگامى را كه در آتش دوزخ با هم محاجه مى كنند ، ضعفا به مستکبران

مى گویند : ما پیرو شما بودیم آیا ( امروز ) سهمى از آتش را به جاى ما پذیرا مى شوید ؟

گفتگوى ضعفاء و مستکبران در دوزخ

منظور از « ضُعَفاء » كسانى هستند كه علم كافى و استقلال فکرى نداشتند ، چشم و گوش بسته به دنبال سردمداران كفر حرکت مى كردند كه قرآن از آن ها به عنوان مستکبران ياد كرده است.

بدون شك این پیروان در آن جا مى دانند كه رهبران آن ها نیز خود گرفتار عذابند و كمترین توانایى براى دفاع از آن ها ندارند ، اما چرا این پیروان به آن ها پناه مى برند و تقاضا مى كنند سهمى از عذابشان را بپذیرند ؟

بعضى گفته اند این به خاطر آن است كه در این جهان عادت كرده بودند در حوادث سخت به آن ها پناه برند ، در آن جا نیز ناخودآگاه به سوى این امر كشیده مى شوند .

ولى بهتر این است كه گفته شود ، این يك نوع سخریه و ملامت و سرزنش نسبت به آن ها است، تا معلوم شود تمام سخریه ادعاهاى آن ها پوشالى و خالى از حقیقت بوده است .

48 قالَ الَّذینَ اسْتَكْبَرُوا اِنّا كُلٌّ فیها اِنَّ اللّهَ قَدْ حَكَمَ بَيْنَ الْعِبادِ

مستکبران مى گویند : ما همگى در آن هستیم ، خداوند درمیان بندگانش ( به عدالت ) حکم كرده است .

مستکبران در پاسخ این سخن سکوت نمى كنند ، اما جوابى مى گویند كه از نهایت ضعف و زبونى آن ها حکایت دارد ، مى گویند اگر مى توانستیم مشکلى را از شما حل كنیم از خودمان حل مى كردیم، هیچکارى از ما دراین جا ساخته نیست، نه دفع عذاب از شما و نه از خودمان و نه حتى پذیرش بخشى از مجازات شما .

49 وَ قالَ الَّذینَ فِى النّارِ لِخَزَنَةِ جَهَنَّمَ ادْعُوا رَبَّكُمْ يُخَفِّفْ عَنّا يَوْما مِنَ الْعَذابِ

و آن هاکه درآتشند، به خازنان جهنم مى گویند: ازپروردگارتان بخواهیدیك روز عذاب را از ما بردارد .

« خَزَنَه » جمع خازن به معنى محافظ و نگاهبان است .

این جا كه دست این دوزخیان از هر وسیله اى كوتاه مى شود ، رو به سوى خازنان دوزخ

و مأموران عذاب مى كنند و مى گویند : « شما از پروردگارتان بخواهید يك روز عذاب را از ما بردارد » .

آن ها مى دانند كه مجازات الهى برطرف شدنى نیست ، تنها تقاضایشان این است كه يك روز عذاب الهى از آنان برداشته شود ، يك روز تخفیف بگیرند ، نفسى تازه كنند و اندکى بیاسایند و به همین قانع هستند .

50 قالُوا اَوَ لَمْ تَكُ تَأْتیكُمْ رُسُلُكُمْ بِالْبَيِّناتِ قالُوا بَلىقالُوا فَادْعُوا وَ ما دُعؤُا الْكافِرینَ اِلاّ فى ضَلالٍ

آن ها مى گویند: آیا پیامبران شما با دلایل روشن به سراغتان نیامدند؟ مى گویند : آرى ، آن ها مى گویند: پس هر چه مى خواهید دعا كنید، ولى دعاى كافران ( به جایى نمى رسد و ) جز در ضلالت نیست .

ولى مراقبان دوزخ مى گویند: شما خود معترفید كه پیامبران الهى با دلایل روشن آمدند ، اما به آن ها اعتنا نکردید و كافر شدید ، بنابراین هر چه دعا كنید سودى ندارد ، چراکه خدا دعاى كافران را نمى پذیرد .

51 اِنّا لَنَنْصُرُ رُسُلَنا وَ الَّذینَ امَنُوا فِى الْحَيوةِ الدُّنْيا وَيَوْمَ يَقُومُ الاَْشْهادُ

ما به طور مسلم رسولان خود و كسانى را كه ایمان آورده اند ،در زندگى دنیا و روزى كه گواهان به پا مى خیزند ، يارى مى دهیم .

ما مؤمنان را در دنیا و آخرت يارى مى دهیم

«اَشْهاد» جمع «شاهد» يا «شهید» است و به معنى گواهان است .

حمایت الهى ، حمایتى بى دریغ و مؤکد به انواع تأکید و حمایتى است بى قید و شرط . به همین جهت انواع پیروزى ها را به دنبال دارد ، اعم از پیروزى در منطق و بیان يا پیروزى در جنگ ها ، يا فرستادن عذاب الهى بر مخالفان و نابود كردن آنان و يا امدادهاى غیبى كه قلب را تقویت و روح را به لطف الهى نیرومند و قوى مى سازد .

در این جا به تعبیر تازه اى درباره روز قیامت برخورد مى كنیم و آن « يَوْمَ يَقُومُ الاَْشْهادُ » ( روزى كه گواهان قیام مى كنند ) مى باشد .

در این كه این گواهان كیانند ، تفسیرهاى مختلفى شده است كه همه قابل جمع است :

✓ 1 - منظور فرشتگان مراقب اعمال آدمى است .

✓ 2 - منظور پیامبران مى باشد كه گواهان امت ها هستند .

✓ 3 - مقصود فرشتگان و پیامبران و مؤمنانند كه گواهان اعمال انسان ها مى باشند .

این تعبیر اشاره به نکته جالبى است و مى خواهد بگوید آن روزى كه همه خلایق در آن جمعند ، گواهان در آن محضر بزرگ قیام مى كنند و رسوایى در آن جا بدترین رسوایى است و پیروزى نیز برترین پیروزى است ، ما در آن روز مؤمنان و رسولان خود را يارى مى كنیم و بر آبروى آن ها در آن محضر بزرگ مى افزاییم .

اگر خدا وعده پیروزى پیامبران و مؤمنان را داده

، چرا در طول تاریخ جمعى از آن ها شکست خورده اند

در این جا سؤال مهمى مطرح مى شود و آن این كه : اگر خداوند وعده پیروزى پیامبران و مؤمنان را به صورت مؤکد داده ، پس چرا ما در طول تاریخ شاهد كشتار جمعى از پیامبران و مؤمنان به دست كفار بى ایمان هستیم ؟ چرا گاه آن ها شدیدا در تنگنا واقع مى شدند و يا

از نظر نظامى شاهد شکست بودند ؟ مگر وعده الهى تخلف پذیر است ؟

پاسخ این سؤال با توجه به يك نکته روشن مى شود و آن این كه : مقیاس سنجش بسیارى از مردم در ارزیابى مفهوم پیروزى بسیار محدود است ، آن ها پیروزى را تنها در این مى دانند كه انسان دشمن را به عقب براند و چند روزى حکومت را به دست گیرد .

آن ها پیروزى در هدف و برترى مکتب را به حساب نمى آورند ، آن ها الگو شدن يك مجاهد شهید را براى نسل هاى موجود و آینده در نظر نمى گیرند ، آن ها عزت و سربلندى در نزد همه آزادگان جهان و جلب خشنودى و رضایت خدا را به هیچ مى انگارند .

بدیهى است در چنان ارزیابى محدودى این ایراد پاسخ ندارد ، اما اگر دید خود را وسیع تر و افق فکر خود را بازتر كنیم و ارزش هاى واقعى را در نظر بگیریم ، آن گاه به معنى عمیق آیه پى خواهیم برد .

« سید قطب » در تفسیر « فى ظلال » در این جا سخنى دارد كه شاهد ارزنده اى بر این مقصود است .

او قهرمان میدان كربلا حسین عزیز را مثال مى زند و چنین مى گوید : « حسین رضوان اللّه علیه در چنان صحنه بزرگ از يك سو و دردناك از سوى دیگر ، شربت شهادت نوشید ، آیا این پیروزى بود يا شکست ؟

در مقیاس كوچك و صورت ظاهر شکست بود ، اما در برابر حقیقت خالص و مقیاس هاى بزرگ پیروزى عظیمى به شمار مى آید .

براى هر شهیدى در روى زمین قلوب پاك انسان ها مى لرزد ، عشق و عواطف را بر مى انگیزد و غیرت و فداکارى را در نفوس به جنب و جوش مى آورد ، همان گونه كه حسین ( رضوان اللّه علیه ) چنین كرد .

این سخنى است كه هم شیعیان و هم غیر شیعیان از سایر مسلمین و هم گروه عظیمى از غیر مسلمانان در آن متفق و هم عقیده اند .

چه بسیار شهیدانى كه اگر هزار سال زنده مى ماندند ، نمى توانستند به مقدار شهادتشان عقیده و مکتب خود را يارى كنند و قدرت نداشتند ، این همه مفاهیم

بزرگ انسانى را در دل ها به يادگار گذارند و هزاران انسان را با آخرین سخنان خود كه با خونشان مى نویسند ، به كارهاى بزرگ وادار كنند .

آرى این سخنان و خطبه هاى آخرین كه با خط خونین نوشته شده است ، پیوسته زنده مى ماند و فرزندان و نسل هاى آینده را به حرکت درمى آورد و اى بسا تمام تاریخ را در طول قرون و اعصار تحت تأثیر خود قرار مى دهد » .(1)

ما با چشم خود شاهد و ناظر حرکت میلیون ها نفر مسلمان بیدار در ایام عاشوراى حسینى براى ریشه كن ساختن كاخ ظلم و استبداد و استعمار بودیم .

ما با چشم خود دیدیم كه این نسل فداکار كه درس خویش را در مکتب امام حسین (علیه السلام)و مجالس يادبود و ایام عاشوراى او خوانده بود ، چگونه با دست خالى از هر گونه سلاح ، قدرتمندترین سلاطین جبار را از تخت خود پایین كشیده اند . .


1) « تفسیر فى ظلال » ، جلد 7 ، صفحه 189 .

آرى ما با چشم خود دیدیم چگونه خون حسین (علیه السلام)در عروق آن ها به جریان افتاد و تمام محاسبات سیاسى و نظامى ابرقدرت ها را بر هم زد .

آیا این پیروزى حسین (علیه السلام)و يارانش نبود كه توانستند بعد از 13 قرن چنان قدرت نمایى كنند ؟

52 يَوْمَ لا يَنْفَعُ الظّالِمینَ مَعْذِرَتُهُمْ وَ لَهُمُ اللَّعْنَةُ وَ لَهُمْ سُوءُ الدّارِ

روزى كه عذرخواهى ظالمان سودى نمى بخشد و لعنت خداازآن آن ها و خانه (و جایگاه) بد نیز براى آن ها است .

اما آن روز ، روز رسوایى و بدبختى كافران و ظالمان است ، از يك سو عذرخواهى آن ها در برابر گواهان به جایى نمى رسد و رسوایى در آن محضر بزرگ دامانشان را مى گیرد .

از سوى دیگر از رحمت خدا دورند و لعنت كه همان بعد معنوى از رحمت است ، گریبانگیرشان مى شود .

و ازسوى سوم از نظرجسمانى نیز درشکنجه و عذابند و دربدترین جایگاه درآتش دوزخ.

53 وَ لَقَدْ اتَيْنامُوسَى الْهُدى وَ اَوْرَثْنابَنىاِسْرائیلَ الْكِتابَ

ما به موسى هدایت بخشیدیم و بنى اسرائیل را وارثان كتاب ( تورات ) قرار دادیم .

هدایتى كه خداوند به موسى ارزانى داشت معنى گسترده اى دارد كه هم مقام نبوت و وحى را شامل مى شود و هم كتاب آسمانى يعنى تورات و هم هدایت هایى كه در مسیر انجام رسالتش به او داده شد و معجزاتى كه در اختیار او قرار گرفت .

تعبیر به میراث در مورد « تورات » به خاطر این است كه بنى اسرائیل نسلى بعد از نسل دیگر آن را در اختیار گرفتند و مى توانستند از آن بهره گیرى كنند ، بى آن كه زحمتى براى آن كشیده باشند ، همچون میراث هاى معمولى كه بدون زحمت در اختیار انسان قرار مى گیرد ، هر چند آن ها این میراث بزرگ الهى را ضایع كردند .

54 هُدًى وَ ذِكْرى لاُِولِى الاَْلْبابِ

کتابى كه مایه هدایت و تذکر براى صاحبان عقل بود .

تفاوت « هدایت » و « ذکرى » در این است كه هدایت در آغاز كار است ، اما « تذکر » به

عنوان يادآورى در برابر مسائلى است كه انسان قبلاً شنیده و به آن ایمان آورده ، اما از صفحه خاطرش محو شده است و به تعبیر دیگر كتب آسمانى ، هم آغازگر هدایت است ، هم تداوم بخش آن .

ولى هم در آغاز و هم در ادامه كار ، بهره واقعى را « اولوالالباب » و صاحبان مغز و اندیشه مى برند ، نه نابخردان لجوج و نه متعصبان چشم و گوش بسته .

55 فَاصْبِرْ اِنَ وَعْدَاللّهِ حَقٌّ وَاسْتَغْفِرْلِذَنْبِكَ وَسَبِّحْ بِحَمْدِرَبِّكَ بِالْعَشِىِّ وَ الاِْبْكارِ

صبر و شکیبایى پیشه كن كه وعده خدا حق است و براى گناهت استغفار نما و تسبیح و حمد پروردگارت را هر صبح و شام به جا آور .

« عَشِىّ » به معنى بعد از ظهر تا قبل از غروب آفتاب است و « اِبْكار » بین الطلوعین را مى گویند .

ممکن است « عَشِىّ » و « اِبْكار » اشاره به دو وقت معین عصرگاهان و صبح گاهان باشد كه انسان آمادگى براى حمد و تسبیح الهى دارد ، چراکه هنوز مشغول كار روزانه نشده و يا آن

را به پایان رسانیده است .

و ممکن است به معنى دوام حمد و تسبیح در مدت تمام شبانه روز باشد و این تعبیر معمول است كه فى المثل مى گوییم : « صبح و شام از او مراقبت كنید » يعنى همیشه .

در این آیه دستور مهم به پیامبر اسلام صلى الله علیه و آله مى دهد كه در حقیقت دستوراتى است عمومى و همگانى هر چند مخاطب شخص پیامبر صلى الله علیه و آله است .

این سه دستور جامع در زمینه خودسازى و آمادگى براى پیروزى ها در سایه لطف الهى است و این زاد و توشه اى است در مسیر وصول به اهداف بزرگ .

قبل از هر چیز تحمل و شکیبایى در برابر شداید و موانع ، سپس پاك ساختن صفحۀ دل از زرنگار گناه و از هر گونه آلودگى و بعد آراستن آن با ياد پروردگار ، آراستنى كه تسبیح و حمد به معنى منزه دانستن خداوند ، از هر گونه عیب و نقص و ستایش او بر هر حسن و كمال را شامل مى گردد .

حمد و تسبیحى كه در مورد خالق است ولى پرتوش در دل مخلوق نیز مى افتد و او را از

عیوب پاك كرده ، به صفات كمالیه آراسته مى سازد .

در خصوص عبارت « وَاسْتَغْفِرْ لِذَنْبِكَ » باید گفت ، مسلم است پیامبر به خاطر مقام عصمت مرتکب گناهى نمى شد، این گونه تعبیرات درقرآن مجید در مورد پیغمبر اسلام صلى الله علیه و آله و سایر انبیاء علیهم السلام اشاره به گناهان نسبى است ، چراکه گاهى اعمالى كه در مورد افراد عادى عبادت و حسنات است ، در مورد انبیاى بزرگ گناه محسوب مى شود ، چراکه « حَسَناتُ الاَْبْرارِ سَيِّئاتُ الْمُقَرَّبینَ».

یك لحظه غفلت و حتى يك ترك اولى ( ترك بهتر و سزاوارتر ) در مورد آن ها سزاوار نیست و به خاطر مقام والا و سطح عالى معرفتشان باید از همه این امور برکنار باشند و هر گاه از آن ها سرزند از آن استغفار مى كنند .

56 اِنَّ الَّذینَ يُجادِلُونَ فى ایاتِ اللّهِ بِغَيْرِ سُلْطانٍ اَتیهُمْ اِنْ فى صُدُورِهِمْ اِلاّ كِبْرٌ ما هُمْ بِبالِغیهِ فَاسْتَعِذْ بِاللّهِ اِنَّهُ هُوَ السَّمیعُ الْبَصیرُ

کسانى كه درآیات خداوند بدون دلیلى كه ازسوى خدابراى آن ها آمده باشد، ستیزه جویى

مى كنند در دل هایشان فقط تکبر ( و غرور ) است و هرگز به منظور خود نخواهند رسید ، بنابراین به خداوند پناه بر كه او شنوا و بیناست .

« مجادله » به معنى مخاصمه و ستیزه جویى در سخن و جر و بحث هاى بى منطق است . هر چند گاهى در معنى وسیع اعم از گفتگوى باطل و حق نیز به كار مى رود .

« سُلْطان » به معنى دلیل و برهانى است كه مایه سلطه انسان برطرف مقابل مى شود .

تعبیر « اتاهُمْ » اشاره به دلایلى است كه از طریق وحى از سوى خدا نازل مى گردد و چون وحى مطمئن ترین طریق براى اثبات حقایق است در این جا روى آن تکیه شده است .

منظور از « اآیاتِ اللّه » كه آن ها در مورد آن مجادله مى كردند « معجزات و آیات قرآن » و بحث هاى مربوط به مبدأ و معاد است كه گاه آن را سحر مى خواندند ، گاه نشانه جنون وگاه اساطیر الاولین و افسانه هاى پیشینیان .

و به این ترتیب آیه گواه زنده اى بر این حقیقت است كه سرچشمه اصلى مجادله ، كبر و غرور و خود محورى است ، چراکه افراد متکبر و خود محور به خاطر علاقه شدید به

خویشتن ، به دیگران اعتنا ندارند ، افکار خود را حق و نظرات دیگران را هر چه باشد ، باطل مى پندارند ، لذا روى سخنان باطل خود ایستادگى به خرج مى دهند .

« صُدُور » ( سینه ها ) در این جا اشاره به قلب ها است و منظور از قلب روح و جان و فکر است كه در آیات قرآن كرارا به این معنى آمده است .

سپس مى افزاید : ( ما هُمْ بِبالِغیهِ ) .

هدف آنان این است كه خود را بزرگ ببینند ، فخر بفروشند و بر جامعه حکومت كنند ، اما جز ذلت و زیر دست بودن بهره اى نخواهند گرفت ، نه به هدفى كه از كبر و غرور دارند ، مى رسند و نه به هدفى كه براى مجادله هاى باطل و بى اساس دارند كه حق را ابطال كنند و باطل را بر كرسى بنشانند .

در پایان آیه به پیامبر صلى الله علیه و آله دستور مى دهد كه از شر این گونه افراد مغرور و خودخواه و بى منطق به خدا پناه ببرد .

نه تنها پیامبر اسلام صلى الله علیه و آله كه همه رهروان راه حق باید در طوفانهاى حوادث

و در برابر ستیزه جویان بى منطق خود را به خدا بسپارند .

57 لَخَلْقُ السَّمواتِ وَ الاَْرْضِ اَكْبَرُ مِنْ خَلْقِ النّاسِ وَلكِنَّ اَكْثَرَ النّاسِ لا يَعْلَمُونَ

آفرینش آسمان ها و زمین از آفرینش انسان ها مهم تر است ولى اکثر مردم نمى دانند .

کسى كه توانایى دارد این كرات عظیم و كهکشان هاى وسیع و گسترده را با آن همه عظمت بیافریند و اداره و تدبیر كند ، چگونه از احیاى مردگان عاجز و ناتوان خواهد بود ؟ این جهل گروهى از مردم است كه به آن ها اجازه درك این حقایق را نمى دهد .

58 وَ ما يَسْتَوِى الاَْعْمى وَ الْبَصیرُ وَ الَّذینَ امَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ وَ لاَالْمُسىءُ قَلیلاً ما تَتَذَكَّرُونَ

هرگزنابینا و بینامساوى نیستند، همچنین كسانى كه ایمان آورده و عمل صالح انجام داده اند، با بدکاران يکسان نخواهند بود ، اما كمتر متذکر مى شوید .

بینا و نابینا ، همچنین مؤمن و كافر يکسان نیستند

نابینا همان آدم نادان و بى خبرى است كه پرده هاى كبر و غرور بر چشمانش افتاده و

اجازۀ درك حقایق را به او نمى دهد و بینا كسى است كه در پرتو نور علم و استدلالات منطقى ، حق را مشاهده مى كند ، آیا این دو با هم برابرند ؟

این از نظر ایمان و اعتقاد و اما از نظر عمل ، چگونه « افراد مؤمن صالح العمل » با « آلودگان بدکار و مجرم » يکسان خواهند بود ؟ در حقیقت مقایسه اول از نظر شناخت و علم است و مقایسه دوم از نظر بازتاب آن در اعمال آن ها است .

59 اِنَّ السّاعَةَ لاَتِيَةٌ لا رَيْبَ فیها وَ لكِنَّ اَكْثَرَ النّاسِ لايُؤْمِنُونَ

روزقیامت به طورمسلم خواهد آمد، شکى درآن نیست،ولى اکثر مردم ایمان نمى آورند.

« ساعَة » در اصل به معنى « جزیى از اجزاء زمان » است و از آن جا كه وقوع قیامت و حساب انسان ها در آن روز به سرعت انجام مى گیرد ، از آن تعبیر به « ساعَة » شده است .

اما این كه مى گوید : « اکثر مردم ایمان نمى آورند » نه به خاطر آن است كه مسأله قیام قیامت مطلبى مخفى و مبهم است ، بلکه يکى از علل عمده انکار قیامت تمایل به آزادى در بهره گیرى بى قید و شرط از دنیا و هرگونه هوسرانى و هوس بازى است ، از این

گذشته آرزوهاى دور و دراز مانع از آن مى شود كه انسان به فکر قیامت باشد و نسبت به آن اظهار ایمان كند .

60 وَ قالَ رَبُّكُمُ ادْعُونى اَسْتَجِبْ لَكُمْ اِنَ الَّذینَ يَسْتَكْبِرُونَ عَنْ عِبادَتى سَيَدْخُلُونَ جَهَنَّمَ داخِرینَ

پروردگارشما گفته است مرا بخوانید تا ( دعاى ) شما رااجابت كنم ، كسانى كه از عبادت من تکبر مى ورزند به زودى با ذلت وارددوزخ مى شوند .

مرا بخوانید تا اجابت كنم

« داخِرْ » از ماده « دُخُور » به معنى ذلت و خوارى است .

از آیه فوق چند نکته استفاده مى شود :

✓ 1 - دعا كردن محبوب الهى و خواست خود او است .

✓ 2 - بعد از دعا وعده اجابت داده شده است ، ولى مى دانیم این وعده ، وعده اى است مشروط و نه مطلق ، دعایى به هدف اجابت مى رسد كه شرایط لازم در « دعا » و « دعا كننده »

و « مطلبى كه مورد تقاضا » است جمع باشد و ما این موضوع را به ضمیمه فلسفه « نیایش و دعا » و « مفهوم واقعى آن » در ذیل آیه 186 سوره بقره به طور مشروح بیان كرده ایم و نیاز به تکرار نیست .(1)

✓ 3 - دعا خود يك نوع عبادت است ، چرا كه در ذیل آیه واژه عبادت بر آن اطلاق شده است .

اهمیت دعا و شرایط استجابت

روایات متعددى كه از پیغمبر گرامى اسلام صلى الله علیه و آله و سایر پیشوایان بزرگ علیهم السلام نقل شده، اهمیت دعا را كاملاً روشن مى سازد .

در حدیثى از امام صادق (علیه السلام) مى خوانیم : يکى از يارانش سؤال كرد : « چه مى فرمایى درباره دو نفر كه هر دو وارد مسجد شدند ، يکى نماز بیشترى به جا آورد و دیگرى دعاى بیشترى ، كدامیك از


1) « تفسیر نمونه » ، جلد 1 ، صفحات 638 - 647 ( چاپ جدید ) .

این دو افضلند ؟ » ، فرمود : « هر دو خوبند » .

سؤال كننده مجددا عرض كرد : « مى دانم هر دو خوبند ولى كدامیك افضل است ».

امام فرمود : « آن كس كه بیشتر دعا مى كند ، افضل است مگر سخن خداوند متعال را نشنیده اى كه مى فرماید : اَدْعُونى اَسْتَجِبْ لَكُمْ » .

سپس افزود : « هِىَ الْعِبادَةُ الْكُبْرى : دعا عبادت بزرگ است » .(1)

در روایتى از امام صادق (علیه السلام) آمده است : « مقاماتى نزد خداوند است كه راه وصول به آن تنها دعاست : "اِنَّ عِنْدَاللّهِ عَزَّوَجَلَّ مَنْزِلَةٌ لا تُنالُ اِلاّ بِمَسْأَلَةٍ وَ لَوْ اَنَّ عَبْدا سَدَّ فاهُ وَ لَمْ يَسْئَلْ لَمْ يُعْطَ شَيْئا ، فَاسْئَلْ تُعْطَ ، اِنَّهُ لَيْسَ مِنْ بابٍ يُقْرَعُ اِلاّ يُوشَكُ اَنْ يُفْتَحَ لِصاحِبِه" : نزد خدا مقامى است كه جز با دعا و تقاضا نمى توان به آن رسید و اگر بنده اى دهان خود را از دعا فرو بندد و چیزى تقاضا نکند ، چیزى به او داده نخواهد شد ، پس از خدا بخواه تا به تو عطا شود ، چرا كه هر درى را بکوبید و اصرار كنید .


1) « مجمع البیان » ، جلد 8 ، صفحه 529 .

سرانجام گشوده خواهد شد » .(1)

در بعضى از روایات دعا كردن حتى از تلاوت قرآن هم افضل شمرده شده است ، چنان كه از پیامبر صلى الله علیه و آله و امام باقر و امام صادق نقل شده كه فرمودند : « اَلدُّعاءُ اَفْضَلُ مِنْ قِرائَةِ الْقُرْاآنِ » . (2)

در يك تحلیل كوتاه مى توان به عمق مفاد این احادیث رسید ، زیرا دعا از يك سو انسان را به شناخت پروردگار « معرفة اللّه » كه برترین سرمایه هر انسان است دعوت مى كند .

و از سوى دیگر سبب مى شود كه خود را نیازمند او ببیند و در برابرش خضوع كند و از مرکب غرور و كبر كه سرچشمه انواع بدبختى ها و مجادله در آیات اللّه است فرود آید و براى خود در برابر ذات پاك او موجودیتى قائل نشود . .


1) « كافى » ، جلد 2 ، باب « فَضْلِ الدُّعاءِ وَالْحَثِّ عَلَيْهِ» صفحه 338.

2) « المیزان » ، جلد 2 ، صفحه 34 ذیل آیه 186 بقره .

از سوى سوم نعمت ها را از او ببیند و به او عشق ورزد و رابطه عاطفى او از این طریق باساحت مقدسش محکم گردد .

از سوى چهارم چون خود را نیازمند و مرهون نعمت هاى خدا مى بیند ، موظف به اطاعت فرمانش مى شمرد .

از سوى پنجم چون مى داند استجابت این دعا بى قید و شرط نیست ، بلکه خلوص نیت و صفاى دل و توبه از گناه و برآوردن حاجات نیازمندان و دوستان از شرایط آن است ، خودسازى مى كند و در طریق تربیت خویشتن گام برمى دارد .

از سوى ششم دعا به او اعتماد به نفس مى دهد و از يأس و نومیدى باز مى دارد و به تلاش و كوشش بیشتر دعوت مى كند .

« نکته مهمى » كه در پایان این بحث فشرده لازم است يادآورى شود ، این كه دعا طبق روایات اسلامى مخصوص مواردى است كه تلاش ها و كوشش هاى انسان اثرى نبخشد و يا به تعبیر دیگر آن چه انسان درتوان دارد، انجام دهد و بقیه را از خدابخواهد .

بنابراین اگر انسان دعا را جانشین تلاش و كوشش كند ، قطعا مستجاب نخواهد شد .

لذا درحدیثى ازامام صادق (علیه السلام) مى خوانیم : « چهار گروهند كه دعاى آن ها مستجاب نمى شود : كسى كه در خانه خود نشسته و مى گوید : خداوندا ! مرا روزى ده ، به او گفته مى شود : آیا به تو دستور تلاش و كوشش ندادم ؟

کسى كه همسرى دارد ( كه دائماً او را ناراحت مى كند ) و او دعا مى كند كه او از دستش خلاص شود ، به او گفته مى شود : مگر حق طلاق را به تو ندادم ؟

و كسى كه اموالى داشته و آن را بیهوده تلف كرده ، مى گوید : خداوندا ! به من روزى مرحمت كن ، اما به او گفته مى شود : مگر دستور اقتصاد و میانه روى به تو ندادم ؟ مگر دستور اصلاح مال به تو ندادم ؟

و كسى كه مالى داشته و بدون شاهد و گواه به دیگرى وام داده ( اما وام گیرنده منکر شده ، او دعا مى كند : خداوندا ! قلبش را نرم كن و وادار به اداء دین فرما ) به او گفته مى شود : مگر به تو دستور

ندادم به هنگام وام دادن شاهد و گواه بگیر » .(1)

روشن است در تمام این موارد انسان تلاش و تدبیر لازم را به خرج نداده و گرفتار پیامدهاى آن شده و دربرابر این تقصیر و كوتاهى و ترك تلاش دعاى او مستجاب نخواهد شد.

و از این جا يکى از علل عدم استجابت بسیارى از دعاها روشن مى شود ، چراکه گروهى از مردم مى خواهند دست از تلاش لازم بردارند و به دعا پناه برند ، چنین دعاهایى مستجاب نمى گردد ، این يك سنت الهى است .

البته عدم استجابت بعضى از دعاها علل و عوامل دیگرى نیز دارد ، از جمله این كه بسیار مى شود كه انسان در تشخیص مصالح و مفاسد خود به اشتباه مى افتد ، گاه با تمام وجودش مطلبى را از خدا مى خواهد كه به هیچ وجه صلاح او نیست ، حتى ممکن است خود او بعدا واقف به چنین امرى بشود ، این درست به این مى ماند كه گاهى بیمار يا كودك .


1) « اصول كافى » جلد 2 ، بابُ مَنْ لا يُسْتَجابُ لَهُ دَعْوَةٌ ، حدیث 2 .

غذاهاى رنگینى از پرستاران خود مى طلبند كه اگر به خواسته او عمل كنند ، بیماریش افزون مى شود و يا حتى جان او را به خطر مى افکند ، در این گونه موارد خداوند رحیم و مهربان دعا را مستجاب نمى كند و براى آخرت او ذخیره مى سازد .

موانع استجابت دعا

در بعضى از روایات گناهان متعددى به عنوان موانع استجابت دعا ذکر شده از جمله سوء نیت ، نفاق ، تأخیر نماز از وقت ، بدزبانى ، غذاى حرام و ترك صدقه و انفاق در راه خدا است .(1)

این سخن را با حدیثى پر معنى از امام صادق (علیه السلام) پایان مى دهیم : مرحوم « طبرسى » در « احتجاج » از آن حضرت چنین نقل مى كند : « از آن حضرت سؤال كردند آیا خداوند نمى فرماید دعا كنید تا براى شما اجابت كنم ، در حالى كه افراد مضطرى را مى بینم كه دعا مى كنند و به اجابت نمى رسد و


1) « تفسیر نور الثقلین » ، جلد 4 ، صفحه 534 و اصول كافى .

مظلومانى را مى بینیم كه از خدا پیروزى بر دشمن مى طلبند ، ولى آن ها را يارى نمى كند » .

امام فرمود : « واى بر تو ، هیچ كس او را نمى خواند مگر این كه اجابت مى كند ، اما ظالم دعاى او مردود است تا توبه كند و اما صاحب حق هنگامى كه دعا كند ، اجابت مى فرماید و بلا را از او برطرف مى سازد ، به طورى كه گاه خود او نمى داند و يا آن را به صورت ثواب فراوانى براى روز نیازش به آن ( روز قیامت ) ذخیره مى كند و هرگاه چیزى را كه بندگانش تقاضا كنند مصلحت آن ها نباشد خوددارى مى فرماید » .(1)

61 اَللّهُ الَّذى جَعَلَ لَكُمُ اللَّيْلَ لِتَسْكُنُوا فیهِ وَ النَّهارَ مُبْصِرا اِنَّ اللّهَ لَذُو فَضْلٍ عَلَى النّاسِ وَ لكِنَّ اَكْثَرَ النّاسِ لا يَشْكُرُونَ

خداوند كسى است كه شب را براى شما آفرید تا در آن بیاسایید و روز را روشنى بخش قرارداد، خداوند نسبت به مردم صاحب فضل و كرم است ، هرچند اکثرمردم شکرگزارى نمى كنند . .


1) « تفسیر صافى » ، ذیل آیات مورد بحث .

تاریکى شب از يك سو موجب تعطیل قهرى برنامه هاى روزانه است و از سوى دیگر خود تاریکى آرام بخش و مایه استراحت تن و اعصاب و روح است و نور مایه جنبش و حرکت است .(1)

این نظام دقیق شب و روز و برنامه متناوب نور و ظلمت ، يکى از نمونه هاى فضل و كرم پروردگار بر بندگان است و از عوامل مهم حیات انسان ها و موجودات زنده است .

اگر نور نبود ، حیات و زندگى و حرکت وجود نداشت و اگر تاریکى متناوب نبود ، شدت نور همه موجودات را خسته و ناتوان و فرسوده مى كرد و گیاهان را مى سوزانید و .


1) درباره اسرار و فلسفه هاى نور و ظلمت و شب و روز در تفسیر نمونه ، جلد 16 صفحه 146 و جلد 15 صفحه 564 و جلد 8 صفحه 341 ذیل آیات 71/قصص و 86/نمل و 87/یونس بحث شده است .

نابود مى ساخت ، ولى اکثر مردم از كنار این مواهب عظیم الهى ، بى توجه مى گذرند و شکر او را به جا نمى آورند .(1)

62 ذلِكُمُ اللّهُ رَبُّكُمْ خالِقُ كُلِ شَىْ ءٍ لااِلهَ اِلاّهُوَ فَاَنّى تُؤْفَكُونَ

این است خداوند، پروردگار شماکه آفریننده همه چیزاست، هیچ معبودى جز اونیست، با این حال چگونه از راه حق منحرف مى شوید .

« تُؤْفَكُونَ » از ماده « اَفْك » به معنى انحراف و بازگشت از مسیر حق است و تعبیر از « دروغ » به « اِفك » نیز به خاطر انحراف آن از بیان حق است .

در حقیقت وجود نعمت هاى فراوان الهى دلیل بر ربوبیت و مدبریت او است و خالق همه چیز بودن دلیل دیگرى بر يگانگى او در ربوبیت است ، چراکه خالق موجودات مالك .


1) درباره معنى « شکر » و اقسام آن در جلد 10 تفسیر نمونه ، صفحه 278 به بعد ذیل آیه 7 سوره ابراهیم مشروحا بحث شده است .

و مربى آن هاست ، زیرا مى دانیم خالقیت خداوند به این معنى نیست كه موجودات را بیافریند و كنار رود ، بلکه لحظه به لحظه فیض وجود از ناحیه او بر همه موجودات عالم هستى افاضه مى شود و چنین خالقیتى از ربوبیت جدا نخواهد بود .

توجه داشته باشید كه « تُؤْفَكُونَ » به صورت صیغه مجهول است ، يعنى شما را از مسیر حق منحرف مى سازند ، گویى گمراهان و بت پرستان چنان بى اراده اند و در این مسیر از خود اختیارى ندارند .

63 كَذلِكَ يُؤْفَكُ الَّذینَ كانُوا بِایاتِ اللّهِ يَجْحَدُونَ

این چنین كسانى كه آیات خدا را انکار مى كردند ، منحرف مى شوند .

« يَجْحَدُون » از ماده « جَحْد » در اصل به معنى انکار كردن چیزى است كه در دل وجود دارد ، يعنى انسان معتقد به چیزى باشد ، در عین حال آن را نفى كند و يا معتقد به نفى آن باشد ، ولى با زبان آن را اثبات كند .

بنابراین در مفهوم جحد همیشه يك نوع لجاجت يا عناد در برابر حق نهفته است ،

بدیهى است كسى كه با چنین صفتى با حقایق برخورد كند ، سرنوشتى جز انحراف از طریق حق نخواهد داشت ، چراکه تا انسان حق جو و حق طلب و تسلیم در مقابل واقعیات نباشد ، به آن ها نخواهد رسید .

به همین دلیل وصول به حق نیاز به خودسازى قبلى دارد و این همان تقواى قبل از ایمان است كه قرآن در سوره بقره به آن اشاره كرده ، مى گوید : « ذلِكَ الْكِتابُ لا رَيْبَ فیهِ هُدىً لِلْمُتَّقینَ : در این كتاب آسمانى تردیدى نیست و مایه هدایت پرهیزگاران است » .

64 اَللّهُ الَّذى جَعَلَ لَكُمُ الاَْرْضَ قَرارا وَ السَّماءَ بِناءً وَصَوَّرَكُمْ فَاَحْسَنَ صُوَرَكُمْ وَ رَزَقَكُمْ مِنَ الطَّيِّباتِ ذلِكُمُ اللّهُ رَبُّكُمْ فَتَبارَكَ اللّهُ رَبُّ الْعالَمینَ

خداوندکسى است كه زمین رابراى شماجایگاه امن ومطمئن قرارداد و آسمان را همچون سقفى ( بالاى سرتان ) وشما را صورت گرى كرد و صورتتان را نیکو آفرید و از طیبات به شما روزى داد ، این است خداوند ، پروردگارشما ، جاوید و پربرکت است خداوندى كه پروردگار عالمیان است .

این است پروردگار شما

« بِناء » به معنى خانه هایى است كه اعراب بادیه نشین از آن استفاده مى كردند ، مانند خیمه ها و سایبان ها و نظایر آن .

در آیات گذشته سخن از « نعمت هاى زمانى » يعنى شب و روز بود و در این جا سخن از « نعمت هاى مکانى » يعنى قرارگاه زمین و سقف مرتفع آسمان است .

او تمام شرایطى را كه براى يك قرارگاه مطمئن و آرام لازم است در كره زمین آفریده ، محلى است ثابت و خالى از هر گونه تزلزل ، هماهنگ با ساختمان روح و جسم انسان ، داراى منابع گوناگون ، مشتمل بر همه وسایل مورد نیاز انسان ، بسیار گسترده و مباح و رایگان .

آسمان این خیمه بزرگ الهى از شدت تابش نور آفتاب مى كاهد ، در حالى كه اگر نبود اشعه آفتاب و همچنین اشعه مرگ بار كیهانى ، موجود زنده اى را بر زمین نمى گذاشت و به همین دلیل مسافران فضایى مجبورند دائماً در برابر این پرتوها از لباس هاى مخصوص

سنگین و گرانقیمتى استفاده كنند .

سپس از آیات آفاقى به آیات انفسى پرداخته ، مى گوید : ( وَ صَوَّرَكُمْ فَاَحْسَنَ صُوَرَكُمْ ) .

قامتى موزون و راست ، با صورتى زیبا و دلپذیر ، در نهایت نظم و استحکام كه امتیاز آن بر صورت موجودات زنده دیگر و انواع حیوانات در نخستین برخورد روشن و آشکار است و همین ساختمان ویژه به او امکان مى دهد ، كه به انواع كارها و صنایع ظریف يا سنگین دست زند و با داشتن اعضاى مختلف به راحتى زندگى كند و از مواهب حیات بهره گیرد .

انسان برخلاف غالب حیوانات كه با دهان آب و غذا مى خورند ، با دست خود و با دقت و ظرافت غذا و نوشیدنى را برمى دارد و به دهان مى گذارد و این امر كمك فراوانى به انتخاب غذاهاى پاك از غذاهاى آلوده به اجزاء خارجى و اضافى مى كند، میوه ها را به راحتى پوست مى كند و اجزاء غیر قابل استفاده را دور مى ریزد .

و سرانجام در بیان چهارمین و آخرین نعمت از این سلسله ، موضوع روزى هاى

پاکیزه را مطرح كرده ، مى فرماید : ( وَ رَزَقَكُمْ مِنَ الطَّيِّباتِ ) .

« طَيِّبات » معنى بسیار گسترده اى دارد كه هر چیز پاکیزه اعم از غذا ، لباس ، همسران ، خانه ها، مرکب ها، حتى سخنان و گفتگوهاى پاکیزه را شامل مى شود .

ممکن است انسان بر اثر نادانى ، این مواهب پاك را بیالاید ، ولى خداوند در عالم آفرینش آن ها را پاك آفریده است .

در پایان آیه بعد از بیان این چهار نعمت بزرگ كه نیمى از آن به آسمان و زمین برمى گردد و نیمى از آن به انسان ها ، مى فرماید : « این است خداوند پروردگار شما » ( ذلِكُمُ اللّهُ رَبُّكُمْ ) .

« ذلِكُم » در اصل اشاره به دور است كه در این گونه موارد كنایه از علو مقام و عظمت مى باشد ، ولى چون در فارسى این تعبیر معمول نیست ما در ترجمه ها آن را به صورت اشاره به نزدیك تفسیر مى كنیم .

آرى كسى كه این همه مواهب را به انسان ها بخشیده ، مدبر عالم هستى است و هم او

شایسته عبودیت و پرستش است .

65 هُوَ الْحَىُّ لا اِلهَ اِلاّ هُوَ فَادْعُوهُ مُخْلِصینَ لَهُ الدّينَ اَلْحَمْدُلِلّهِ رَبِّ الْعالَمینَ

زنده واقعى او است، معبودى جز او وجود ندارد ، پس اورا بخوانید و دین خود را براى او خالص كنید ، ستایش مخصوص خداوندى است كه پروردگار جهانیان است .

این آیه مسأله توحید عبودیت را از طریق دیگر تعقیب مى كند و آن طریق انحصار حیات به معنى واقعى به خداوند است .

چراکه حیاتش از ذات او است و متکى به غیر نیست ، حیاتى است كه در آن مرگ راه ندارد و جاودانه است ، تنها خداوند چنین است و همه موجودات زنده غیر از او حیاتى آمیخته به مرگ دارند و این حیات محدود و موقت را از ذات پاك خداوند مى گیرند .

روشن است كسى را باید پرستش كرد كه زنده است و داراى حیات مطلق ، لذا به دنبال آن مى افزاید : « هیچ معبودى جز او وجود ندارد » ( لا اِلهَ اِلاّ هُوَ ) ، « و اکنون كه چنین است تنها او را بخوانید و دین خود را براى او خالص كنید » ( فَادْعُوهُ مُخْلِصینَ لَهُ الدّينَ ) .

و هر چه غیر او است كنار بگذارید كه همه فانى مى شوند و در حال حیاتشان نیز دائماً در تغییرند ، « آن چه تغيّر نپذیرد او است » و « آن چه نمرده است و نمیرد او است ».

و آیه را با این جمله پایان مى دهد : ( اَلْحَمْدُلِلّهِ رَبِّ الْعالَمینَ ) .

این جمله در حقیقت تعلیمى است براى بندگان كه خدا را به خاطر نعمت هایى كه در آیات قبل اشاره شد ، نعمت هایى كه تمام وجود انسان را فرا گرفته ، مخصوصاً نعمت حیات و زندگى ، حمد و ستایش كنند و شکر و سپاس گویند .

66 قُلْ اِنّى نُهیتُ اَنْ اَعْبُدَ الَّذینَ تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللّهِ لَمّا جاءَنِىَ الْبَيِّناتُ مِنْ رَبّى وَ اُمِرْتُ اَنْ اُسْلِمَ لِرَبِّ الْعالَمینَ

بگو: من نهى شده ام از این كه معبودهایى را كه شما غیر از خدا مى خوانید بپرستم ، چون دلایل روشن از جانب پروردگارم براى من آمده است ؛ و مأمورم كه تنها در برابر پروردگار عالمیان تسلیم باشم .

از يك سو نهى از پرستش بت هاست و به دنبال آن دلیل منطقى و روشن و بيّنات و دلایل واضحى از عقل و نقل كه از طرفپروردگارآمده وازسوى دیگرامر به تسلیم در برابر

«رَبِّ الْعالَمینَ» كه خود این تعبیر نیز دلیل دیگرى بر مقصود است ، چراکه پروردگار جهانیان بودن دلیلى است كافى براى تسلیم بودن در مقابل ذات پاك او .

تعبیرهاى آیه فوق كه نظایرى نیز در سایر سوره هاى قرآن دارد ، تعبیرهایى است فوق العاده نرم و ملایم و مؤدبانه كه در برابر دشمنان لجوج و سرسخت گفته مى شود تا اگر كمترین آمادگى براى پذیرش حق دارند ، تحت تأثیر قرار گیرند .

دقت كنید ، مى گوید : « من چنین مأموریت يافته ام و من چنین نهى شده ام » يعنى شما خودتان حساب خویش را برسید ، بى آن كه حس لجاجتشان را تحریك كند .

آخرین سخن درباره 3 آیه فوق این كه در سه آیه پشت سر هم توصیف خداوند به « رَبِّ الْعالَمینَ » تکرار شده است .

نخست مى گوید : « فَتَبارَكَ اللّهُ رَبُّ الْعالَمینَ » .

بعد مى گوید : « اَلْحَمْدُلِلّهِ رَبِّ الْعالَمینَ » .

و سپس مى فرماید : « اُمِرْتُ اَنْ اُسْلِمَ لِرَبِّ الْعالَمینَ » .

یك نوع ترتیب منطقى در میان آن ها مشاهده مى شود ، زیرا نخست سخن از جاویدان و پربرکت بودن خدا است ، سپس از اختصاص هر گونه حمد و ستایش به ذات پاك او و سرانجام انحصار عبودیت و پرستش در ذات مقدسش .

67 هُوَالَّذى خَلَقَكُمْ مِنْ تُرابٍ ثُمَّ مِنْ نُطْفَةٍ ثُمَ مِنْ عَلَقَةٍ ثُمَ يُخْرِجُكُمْ طِفْلاً ثُمَّ لِتَبْلُغُوا اَشُدَّكُمْ ثُمَّ لِتَكُونُوا شُيُوخا وَ مِنْكُمْ مَنْ يُتَوَفّى مِنْ قَبْلُ وَ لِتَبْلُغُوا اَجَلاً مُسَمًّى وَ لَعَلَّكُمْ تَعْقِلُونَ

او كسى است كه شما را از خاك آفرید ، سپس از نطفه ،بعد از علقه ( خون منعقد ) ، سپس شما را به صورت طفلى بیرون مى فرستد ، بعد به مرحله كمال قوت مى رسید ، بعد از آن كه پیر مى شوید و ( در این میان ) گروهى از شما پیش ازرسیدن به این مرحله مى میرند و هدف این است به سرآمد عمر خود برسید و شاید تعقل كنید .

مراحل هفت گانه خلقت انسان

به این ترتیب نخستین مرحله ، مرحله تراب و خاك است كه اشاره به آفرینش آدم جد

نخستین ما از خاك مى باشد و يا خلقت همه انسان ها از خاك ، چراکه مواد غذایى كه وجود انسان و حتى نطفه او را تشکیل مى دهد ، اعم از مواد حیوانى و گیاهى همه از خاك مایه مى گیرد .

مرحله دوم مرحله نطفه است كه مربوط به همه انسان ها جز آدم و همسرش حوا است .

مرحله سوم ، مرحله اى است كه نطفه تکامل يافته و نمو قابل ملاحظه اى نموده و به صورت يك قطعه خون بسته درآمده است .

بعد از این مرحله « مُضْغَة » ( چیزى شبیه به گوشت جویده ) و مرحله ظهور اعضاء ، مرحله حس و حرکت است كه قرآن در این جا سخنى از این سه مرحله به میان نیاورده ، هر چند در آیات دیگر به آن اشاره كرده است .

در این جا چهارمین مرحله را مرحله تولد جنین ذکر مى كند و مرحله پنجم را مرحله تکامل قدرت و قوت جسمى كه بعضى آن را سن سى سالگى مى دانند كه در آن حداکثر نمو قواى جسمانى حاصل مى شود و بعضى آن را كمتر يا بیشتر گفته اند ، البته ممکن است در

افراد متفاوت باشد و قرآن از آن تعبیر به « بلوغ اَشُدّ » كرده است .

از آن به بعد مرحله عقب گرد و از دست دادن نیروها آغاز مى شود و تدریجا دوران پیرى كه مرحله ششم است ، فرا مى رسد .

سرانجام پایان عمر كه آخرین مرحله است فرا مى رسد و انتقال از این سرا به سراى جاویدان تحقق مى يابد .

آیا با این همه تغییرات و تطورات منظم و حساب شده ، باز هم جاى تردید در قدرت و عظمت مبدأ عالم هستى و الطاف و مواهب او وجود دارد ؟

قابل توجه این كه در چهار مرحله اول كه مربوط به آفرینش از خاك و نطفه و علقه و تولد طفل است ، تعبیر به « خَلَقَكُمْ » ( شمارا آفرید ) شده و هیچ نقشى براى خود انسان در آن قائل نیست ، ولى در سه مرحله بعد از تولد يعنى مرحله وصول به نهایت قوت جسمانى و بعد از آن پیرى و بعد پایان عمر ، تعبیر به « لِتَبْلُغُوا » ( تا برسید ) و « لِتَكُونُوا » ( تا بوده باشید ) آمده است كه هم اشاره اى است به استقلال وجودى انسان بعد از تولد و هم احتمالاً اشاره اى

است به این حقیقت كه ، این دوران هاى سه گانه ممکن است با حسن تدبیر يا سوء تدبیر خود انسان جلوتر يا عقب تر شود و گاه پیرى زودرس ، يا مرگ زودرس ، دامان انسان را بگیرد و این نشان مى دهد كه تعبیرات قرآن تا چه حد دقیق و حساب شده است .

تعبیر به « يُتَوَفّى » در مورد مرگ اشاره به این است كه « مرگ » در منطق قرآن به معنى فنا و نابودى نیست ، بلکه فرشتگان مرگ روح انسان را دریافت مى دارند و به عالم پس از مرگ منتقل مى سازند ، این تعبیر كه بارها در قرآن تکرار شده است ، دیدگاه اسلام را در مورد مرگ به خوبى نشان مى دهد و مرگ را از مفهوم مادى آن كه فنا و نیستى است ، به كلى درمى آورد و دریچه به عالم بقا معرفى مى كند .

جمله « وَ مِنْكُمْ مَنْ يُتَوَفّى مِنْ قَبْلُ » ( بعضى از شما پیش از این مى میرند ) ممکن است اشاره به قبل از رسیدن به مرحله پیرى باشد يا اشاره به تمام مراحل قبلى ، يعنى قبل از رسیدن به هر يك از مراحل امکان مرگ وجود دارد .

این نیز قابل توجه است كه تمام این مراحل را با كلمه « ثُمَّ » به يکدیگر عطف كرده ، كه

نشانۀ ترتیب توأم با فاصله است ، جز مرحله اخیر يعنى رسیدن به پایان زندگى كه به وسیله « واو » عطف شده ، این تفاوت تعبیر ممکن است به خاطر این باشد كه رسیدن به پایان عمر همیشه بعد از پیرى نخواهد بود ، چراکه ( بسیار جوان مرد و يکى پیر نشد ) و يا حتى افرادى قبل از رسیدن به دوران جوانى مى میرند .

( درباره اجل مسمى در جلد 5 تفسیر نمونه صفحه 148 و جلد 6 صفحه 157 و جلد 11 صفحه 281 بحث شده است ).

68 هُوَ الَّذى يُحْيى وَ يُمیتُ فَاِذا قَضى اَمْرا فَاِنَّما يَقُولُ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ

او كسى است كه زنده مى كند و مى میراند و هنگامى كه چیزى را اراده كند ، تنها به آن مى گوید : موجود باش ، او نیز بلافاصله موجود مى شود .

آرى حیات و مرگ به معنى وسیع كلمه ، چه در گیاهان و چه انواع حیوانات و انسان ها به دست خداوند است ، حیات در اشکال مختلف و انواع گوناگون ظاهر مى شود .

جالب این كه از موجودات زنده تك سلولى گرفته ، تا حیوانات غول پیکر و از اعماق

اقیانوس هاى تاریك و ظلمانى گرفته ، تا پرندگانى كه بر اوج آسمان ها پرواز مى كنند ، از گیاه ذره بینى بسیار كوچکى كه در لابلاى امواج اقیانوس شناور است ، تا درختانى كه ده ها متر طول قامت دارند ، هر يك داراى نوعى حیات و شرایطى مخصوص به خود مى باشند و به همین نسبت مرگ هاى آن ها نیز متفاوت است و بدون شك چهره هاى حیات متنوع ترین چهره هاى جهان خلقت و اعجاب انگیزترین آن ها است.

مخصوصاً انتقال از جهان بى جان به جهان موجودات زنده و انتقال از جهان حیات به مرگ داراى شگفتى هایى است كه اسرار آفرینش را بازگو مى كند و هر كدام آیتى است از آیات خدا .

اما قابل توجه این كه هیچ يك از این مسائل مهم و پیچیده در برابر قدرت او صعوبت و اشکالى ندارد و به محض اراده و فرمانش صورت مى گیرد .

حتى تعبیر به « كُنْ » ( موجود باش ) و به دنبال آن « فَيَكُون » ( موجود مى شود ) نیز از عدم گنجایش الفاظ است ، والا حتى نیاز به جمله كُن نیست ، ارادۀ خداوند

همان و تحقق يافتن موجودات همان .(1)

69 اَلَمْ تَرَ اِلَى الَّذینَ يُجادِلُونَ فى اآیاتِ اللّهِ اَنّى يُصْرَفُونَ

آیاندیدى كسانى راکه مجادله در آیات ما مى كنند،چگونه از راه حق منحرف مى شوند؟

70 اَلَّذینَ كَذَّبُوا بِالْكِتابِ وَ بِما اَرْسَلْنا بِه رُسُلَنا فَسَوْفَ يَعْلَمُونَ

کسانى كه كتاب ( آسمانى ) و آن چه را بر فرستادگان خودنازل كردیم تکذیب كردند ، اما به زودى ( نتیجه كار خود را ) مى فهمند .

سرنوشت ستیزه جویان مغرور

این مجادله و گفتگوهاى توأم با لجاجت و عناد ، این تقلیدهاى كورکورانه و تعصب هاى بى پایه سبب مى شود كه آن ها از صراط مستقیم به بیراهه كشیده شوند ،


1) در مورد تفسیر كلمه « كُنْ فَيَكُونُ » در جلد 1 تفسیر نمونه ، ذیل آیات 117 سوره بقره ، صفحه 418 ( چاپ جدید ) مشروحا بحث شده است .

چراکه حقایق تنها در پرتو روح حق جویى آشکار مى گردد .

در این سوره بارها از « مجادله كنندگان در آیات الهى » سخن به میان آمده است كه در سه مورد به صورت « الَّذینَ يُجادِلُونَ فى اآیاتِ اللّهِ » مطرح شده ، ( آیه 35 و 56 و آیه مورد بحث ) و قرائن نشان مى دهد كه مقصود از « اآیاتِ اللّه » بیشتر همان آیات نبوت و محتواى كتب آسمانى است ، البته از آن جا كه آیات توحید و مسائل مربوط به معاد نیز در كتب آسمانى مطرح بوده ، آن ها نیز در قلمرو مجادله آن ها قرار داشته است .

« يُجادِلُون » به صورت فعل مضارع است كه دلالت بر استمرار دارد ، اشاره به این كه این گونه افراد كه آیات الهى را تکذیب كرده اند ، براى توجیه عقاید و اعمال زشت خود مرتبا به مجادله و گفتگوهاى بى اساس مى پردازند .

71 اِذِ الاَْغْلالُ فى اَعْناقِهِمْ وَ السَّلاسِلُ يُسْحَبُونَ

در آن هنگام كه غل ها و زنجیرها بر گردن آنان قرار گرفته و آن ها را مى كشند .

« اَغْلال » جمع « غُلّ » به معنى طوقى است كه بر گردن يا دست و پا مى نهند و در اصل از

مادۀ « غَلَل » به معنى آبى است كه در میان درختان جارى مى شود و اگر به خیانت « غُلُول » و به حرارت ناشى از تشنگى « غَلیل » مى گویند به خاطر نفوذ تدریجىآن ها در درون انسان است و «سَلاسِلْ» جمع « سِلْسِلَة » به معنى زنجیر است و « يُسْحَبُونْ » از ماده « سَحْب » به معنى كشیدن است .

72 فِى الْحَمیمِ ثُمَّ فِى النّارِ يُسْجَرُونَ

و در آب جوشان وارد مى كنند ، سپس در آتش دوزخ افروخته مى شوند .

« يُسْجَرُونَ » از ماده « سَجْر » به معنى برافروختن آتش و شعله ور ساختن آن است و به گفته جمعى دیگر از ارباب لغت و مفسران به معنى پرکردن تنور از آتش است .

به همین جهت بعضى از آیه چنین فهمیده اند كه این گروه از كافران خود آتش گیره هاى دوزخ مى شوند ، همان گونه كه در آیه 24 سوره بقره مى خوانیم : « فَاتَّقُوا النّارَ الَّتى وَقُودُهَا النّاسُ وَ الْحِجارَةُ : از آتشى بپرهیزید كه هیزم آن سنگ ها و انسان ها است » و جمعى از این تعبیر چنین فهمیده اندکه تمام وجود آن ها پرازآتش مى شود (البته این دو معنى باهم منافاتى ندارد).

73 ثُمَّ قیلَ لَهُمْ اَيْنَ ما كُنْتُمْ تُشْرِكُونَ

سپس به آن ها گفته مى شود : كجا هستند آن چه را شریك خدا قرار مى دادید .

74 مِنْ دُونِ اللّهِ قالُوا ضَلُّوا عَنّا بَلْ لَمْ نَكُنْ نَدْعُوا مِنْ قَبْلُ شَيْئا كَذلِكَ يُضِلُّ اللّهُ الْكافِرینَ

همان معبودهایى را كه جز خدا پرستش مى كردید ، آن ها مى گویند : همه از نظر ما پنهان و گم شدند، بلکه ما اصلاًقبل از این چیزى پرستش نمى كردیم، این گونه خداوند كافران را گمراه مى سازد .

علاوه بر این عذاب هاى جسمانى آن ها را با يك سلسله عذاب هاى دردناك روحى مجازات مى كنند، ازجمله همان است كه دراین آیه به آن اشاره كرده است .

بدون شك همان گونه كه در سایر آیات قرآن نیز آمده ، این معبودان دروغین در جهنم هستند و اى بسا در كنارشان باشند، اما از این نظر كه هیچ نقش و تأثیر و خاصیتى ندارند، گویى گم و گور شده اند.

سپس آن ها مى بینند كه اصل اعتراف به عبودیت بت ها داغ ننگى بر پیشانیشان است ، لذا در مقام انکار برمى آیند و مى گویند : « این ها اوهام و خیالاتى بیش نبودند كه ما آن ها را واقعیت هایى مى پنداشتیم ، سراب هایى بودند در بیابان زندگى ما ، كه آن ها را آب گمان مى كردیم ، اما امروز براى ما روشن شده كه آن ها اسم هایى بى مسمى و الفاظى بى معنى و مفهومند كه پرستش آن ها جز ضلالت و گمراهى و بیهودگى هیچ نبود ، بنابراین آن ها يك واقعیت غیرقابل انکار را بازگو مى كنند » .

75 ذلِكُمْ بِما كُنْتُمْ تَفْرَحُونَ فِى الاَْرْضِ بِغَيْرِ الْحَقِّ وَبِما كُنْتُمْ تَمْرَحُونَ

این به خاطر آن است كه به ناحق در زمین شادى مى كردید واز روى غرور و مستى به خوشحالى مى پرداختید .

« تَفْرَحُون » از ماده « فرح » به معنى شادى و خوشحالى است كه گاهى ممدوح است و شایسته ، همان گونه كه در آیه 4 - 5 سوره روم آمده است « وَ يَوْمَئِذٍ يَفْرَحُ الْمُؤْمِنُونَ بِنَصْرِ

اللّهِ : در آن روز ( كه رومیان اهل كتاب بر مشرکان مجوس پیروز گردند ) مؤمنان شاد خواهند شد » .

و گاه مذموم است و براساس باطل ، چنان كه در داستان قارون در آیه 76 سوره قصص مى خوانیم: « اِذْ قالَ لَهُ قَوْمُهُ لا تَفْرَحْ اِنَّ اللّهَ لا يُحِبُّ الْفَرِحینَ : به خاطر بیاور هنگامى را كه قومش به او گفتند ، این همه شادى مغرورانه مکن كه خداوند شادى كنندگان مغرور را دوست نمى دارد » .

البته این تفاوت باید از قرائن شناخته شود و پیداست كه در آیه مورد بحث « فرح » از نوع دوم منظور است .

« تَمْرَحُون » از ماده « مَرَح » به گفته جمعى از ارباب لغت و مفسران به معنى شدت فرح و گستردگى آن است .

آرى این گونه شادى هاى توأم با غرور و غفلت و بى خبرى و همراه با هوس رانى و شهوت ، انسان را به سرعت از خدا دور مى كند و از درك حقایق باز مى دارد ، واقعیت ها را شوخى و حقایق را مجاز جلوه مى دهد و چنین كسانى سرنوشتى جز آن چه در آیات فوق گفته شد ، ندارند .

76 اُدْخُلُوا اَبْوابَ جَهَنَّمَ خالِدینَ فیها فَبِئْسَ مَثْوَى الْمُتَكَبِّرینَ

از درهاى جهنم وارد شوید و جاودانه در آن بمانید و چه بد جایگاهى است ، جایگاه متکبران .

این جمله تأکید مجددى است بر این كه سرچشمه اصلى بدبختى هاى آن ها همان كبر و غرور بوده است ، همان كبرى كه ام الفساد و حجاب در برابر دیدگان حق بین انسان و عامل مقاومت در برابر انبیاء و اصرار در مسیر باطل است .

در این آیه باز به «اَبْوابِ جَهَنَّمْ» ( درهاى دوزخ ) برخورد مى كنیم .

آیا داخل شدن از درهاى دوزخ به این معنى است كه هر گروهى از درى وارد مى شوند ، يا يك گروه از درهاى متعدد مى گذرند ؟ به این معنى كه دوزخ همانند بعضى از زندان هاى وحشتناك و تو در تو از بندها يا طبقات گوناگون تشکیل شده ، گروهى از گمراهان سرسخت بایداز همه این طبقات بگذرند و در « درك اسفل » و « قعرجهنم » جاى گیرند .

شاهد این سخن حدیثى است كه از امیرمؤمنان على (علیه السلام) در تفسیر آیه « لَها سَبْعَةُ

اَبْوابٍ لِكُلِّ بابٍ مِنْهُمْ جُزْءٌ مَقْسُومٌ » ( 44 / حجر ) نقل شده كه فرمود : « جهنم هفت در دارد ، هفت طبقه بعضى بالاى بعضى قرار گرفته ، سپس يکى از دست هاى خود را روى دیگرى قرار داد و فرمود : این چنین » .(1)

در این جا تفسیر دیگرى نیز وجود دارد كه خلاصه اش این است : درهاى جهنم ، همانند درهاى بهشت ، اشاره به عوامل گوناگونى است كه انسان را به جهنم يا بهشت مى كشانند ، هر نوع از گناهان و هر نوع از اعمال خیر ، درى محسوب مى شود ، در روایات اسلامى نیز به آن اشاره شده است ، مطابق این تفسیر عدد 7 براى « تکثیر » است ، نه « تعداد » و این كه گفته مى شود بهشت داراى هشت در است ، اشاره به افزون بودن عوامل رحمت از عوامل عذاب و غضب است ، این دو تفسیر با هم تضادى ندارند . (2)د.


1) « مجمع البیان » جلد 5 - 6 ، صفحه 338 ذیل 44 / حجر .

2) جهت شرح بیشتر به جلد 11 تفسیرنمونه، صفحه77ذیل آیه 44/سوره حجر مراجعه فرمایید.

77 فَاصْبِرْ اِنَّ وَعْدَ اللّهِ حَقٌّ فَاِمّا نُرِيَنَّكَ بَعْضَ الَّذىنَعِدُهُمْ اَوْ نَتَوَفَّيَنَّكَ فَاِلَيْنا يُرْجَعُونَ

صبر كن كه وعده خدا حق است ، هر گاه قسمتى ازمجازات هایى را كه به آن ها وعده داده ایم در حال حیاتت به تو ارائه دهیم ، يا تو را ( پیش از آن ) از دنیا ببریم ( مهم نیست ) چرا كه بازگشت آن ها به سوى ماست .

توصیۀ مجدد به صبر و استقامت در مقابل مشکلات

اى پیامبر صلى الله علیه و آله وظیفه تو تنها ابلاغ آشکار و اتمام حجت بر همگان است ، تا دل هاى بیدار در پرتو تبلیغ تو روشن گردد و براى مخالفان نیز جاى عذر و بهانه اى باقى نماند ، تو به هیچ چیزى جز انجام این وظیفه دلبستگى نداشته باش و حتى دربند این نباش كه آتش سوزان دلت نسبت به این گروه سرکش با مجازات سریع الهى تسکین يابد .

این سخن در ضمن ، تهدید روشنى نسبت به آن ها است تا بدانند در هر حال در چنگال عذاب الهى گرفتار خواهند شد ، همان گونه كه گروهى از آنان در همین دنیا در میدان بدر و صحنه هاى مشابه آن به كیفر خود رسیدند ، گروه بیشترى در قیامت سزاى اعمال خود را خواهند دید .

78 وَ لَقَدْ اَرْسَلْنا رُسُلاً مِنْ قَبْلِكَ مِنْهُمْ مَنْ قَصَصْناعَلَيْكَ وَ مِنْهُمْ مَنْ لَمْ نَقْصُصْ عَلَيْكَ وَ ما كانَ لِرَسُولٍ اَنْ يَأْتِىَ بِايَةٍ اِلاّ بِاِذْنِ اللّهِ فَاِذا جاءَ اَمْرُ اللّهِ قُضِىَ بِالْحَقِّ وَ خَسِرَ هُنا لِكَ الْمُبْطِلُونَ

ما پیش از تو رسولانى فرستادیم ، گروهى از آنان سرگذشتشان را براى تو بازگو كرده ایم و گروهى را براى توبازگو نکرده ایم ، هیچ پیامبرى حق نداشت معجزه اى جز به فرمان خدا بیاورد و هنگامى كه فرمان خداوند ( براى مجازات آن ها ) صادر شود ، در میان آن ها به حق داورى خواهد شد و در آن هنگام اهل باطل زیان خواهند كرد .

باز براى مزید تسلى خاطر و دلدارى پیامبر صلى الله علیه و آله اشاره به وضع مشابه

پیامبران پیشین مى كند ، كه آن ها نیز گرفتار چنین مشکلاتى بودند ولى هم چنان به راه خود ادامه دادند و پیروزى را در آغوش گرفتند .

قرآن در دنباله این سخن اضافه مى كند : « وَ ما كانَ لِرَسُولٍ اَنْ يَأْتِىَ بِايَةٍ اِلاّ بِاِذْنِ اللّهِ » .

اصولاًهمه معجزات دراختیارخدااست، و نمى تواندبازیچه دست كفارباشد و پیامبر صلى الله علیه و آله در برابر « معجزات اقتراحى » (1)آنان هرگز نمى تواند سر تسلیم فرود آورد ، آن چه را براى هدایت مردم و پیدا كردن حق ضرورى و لازم است ، بر دست پیامبرانش ظاهر مى سازد .

سپس با لحنى جدى و تهدیدآمیز به كسانى كه مى گفتند اگر راست مى گویى چرا عذاب الهى به سراغ مانمى آید، هشدارمى دهدکه : «فَاِذاجاءَاَمْرُاللّهِ...» .

در آن روز درهاى توبه بسته مى شود ، راه هاى بازگشت مسدود مى گردد و ناله ها و فریادها و شیون ها به جایى نخواهد رسید ، آن روز است كه رهروان راه باطل به روشنى .


1) منظور معجزاتى است كه هر كس به دلخواه بخواهد .

مى بینند كه تمام سرمایه هاى هستى خود را از كف داده و متاعى نخریدند ، بلکه گرفتار خشم و غضب و كیفر دردناك الهى شده اند ، پس چرا این همه اصرار دارند كه آن روز غیرقابل برگشت فرا رسد ؟

تعبیر به « اَمْرُ اللّهِ » و مانند آن در آیات متعددى ( از جمله 43 و 76 و 101 سوره هود ) درمورد عذاب دنیا به كاررفته است .

79 اَللّهُ الَّذى جَعَلَ لَكُمُ الاَْنْعامَ لِتَرْكَبُوا مِنْها وَ مِنْها تَأْكُلُونَ

خداوند كسى است كه چهارپایان را براى شما آفرید تابعضى را سوار شوید و از بعضى تغذیه كنید .

منافع گوناگون چهارپایان

«اَنْعام» جمع «نَعَم» دراصل بر شتراطلاق مى شده، ولى بعداً توسعه يافته و به شتر و گاو و گوسفند گفته مى شود، این واژه از كلمه «نعمت» گرفته شده، به خاطر این كه يکى از بزرگ ترین نعمت هابراى انسان هاچهارپایان محسوب مى شود،حتى امروزکه آن همه وسایل نقلیه سریع السیر

هوایى و زمینى اختراع شده است ، باز در بعضى از موارد منحصرا باید از چهارپایان استفاده كرد، دربیابان هاى شنزارکه عبور وسایل نقلیه درآن بسیارمشکل است و دربعضى از گذرگاه هاى باریك كوهستان ها ، تنها وسیله اى كه با آن مى توان عبور كرد هنوز هم چهارپایانند .

اصولاً آفرینش چهارپایان با آن خلقت هاى متفاوت و مخصوصاً با آن روح تسلیم و قابلیت براى رام شدن ، در حالى كه در بسیارى از اوقات نیرومندتر از قوى ترین انسان ها هستند ، خود نشانه اى از نشانه هاى بزرگ خدا است .

حیوانات كوچك و كم جثه اى را سراغ داریم كه به خاطر توحش براى انسان ها سخت خطرناکند ، در حالى كه گاهى افسار يك قطار بزرگ از شتران عظیم الجثه را به دست كودکى مى سپارند « و مى برد هر جا كه خاطرخواه اوست » .

80 وَ لَكُمْ فیها مَنافِعُ وَ لِتَبْلُغُوا عَلَيْها حاجَةً فى صُدُورِكُمْ وَ عَلَيْها وَ عَلَى الْفُلْكِ تُحْمَلُونَ

و براى شما در آن ها منافع قابل ملاحظه اى ( غیر از این ها )است ، منظور این است كه

به وسیلۀ آن ها به مقصدى كه دردل دارید، برسید و برآن ها و برکشتى هاسوار مى شوید.

ازشیر و پشم و پوست و سایراجزاى آن هااستفاده مى كنید و حتى فضولات بدن آن هانیز در كشاورزى و غیره قابل استفاده است ، خلاصه در تمام وجود این چهارپایان چیزى بى مصرف نیست، تمام مفید و سودمنداست، حتى بعضى ازمواددارویى را ازبدن چهارپایان مى گیرند.(1)

در كشتى ها خاصیتى آفرید كه با تمام ثقل و سنگینى بر روى آب باقى بماند و جریان بادها را آن چنان منظم قرار داده كه مى توان از آن ها در مسیرهاى معینى پیوسته استفاده كرد و « با آن به دیار آشنا رسید » .

81 وَ يُریكُمْ اآیاتِه فَاَىَّ ایاتِ اللّهِ تُنْكِرُونَ

او آیاتش را همواره به شما نشان مى دهد ، كدامیك از آیات او را انکار مى كنید ؟ .


1) درباره منافع حیوانات در جلد 11 تفسیر نمونه ، صفحه 158 ذیل آیه 5 / نحل مشروحا بحث شده است .

آیا آیات و نشانه هاى او را در « آفاق » مى توانید انکار كنید ، يا آیات او را در انفس ؟ آیا آیات او را در آفرینش خود از خاك و سپس پیمودن مراحل جنینى و مراحل بعد از تولد را مى توانید انکار كنید ، يا نشانه هاى او را در مسأله حیات و مرگ ؟

و آیا آیات الهى را در آسمان و زمین و آفرینش شب و روز مى توان با دیده انکار نگریست و يا آفرینش وسایلى براى ادامه حیات همچون ، انعام و چهارپایان ؟

بر هرکجا كه بنگرید آثار خدا نمایان است ، « كور باد چشمى كه او را نبیند » ، به راستى با این كه آیات و نشانه هاى او براى همگان روشن است، چرا گروهى راه انکار را پیش مى گیرند؟

مفسر بزرگ مرحوم طبرسى در پاسخ این سؤال مى گوید : « این انکار ممکن است از سه امر ناشى گردد :

✓ 1 - "هواپرستى" كه سبب مى شود انسان با شبهات بى اساس چهره حق را بپوشاند ( و به هوى و هوس خویش ادامه دهد ، چراکه قبول حق او را محدود مى سازد ، از يك سو

وظایفى براى او تعیین مى كند و از سوى دیگر محدودیت هایى ، اما هواپرستانى كه نمى خواهند ، نه آن وظایف را بپذیرند و نه این محدودیت ها را ، به انکار حق برمى خیزند هر چند دلایل آن روشن و آشکار باشد ) .

✓ 2 - "تقلید و پیروى كورکورانه" ( از دیگران مخصوصاً از پیشینیان ) كه آن نیز پرده بر چهره حق مى افکند .

✓ 3 - "پیشداوریهاى غلط" و اعتقادهاى فاسد پیشین كه در ذهن رسوخ يافته ، مانع از بررسى و مطالعه بى طرفانه در آیات حق مى گردد ، لذا از درك آن ها عاجز مى ماند » .

82 اَفَلَمْ يَسیرُوا فِى الاَْرْضِ فَيَنْظُرُوا كَيْفَ كانَ عاقِبَةُ الَّذینَ مِنْ قَبْلِهِمْ كانُوا اَكْثَرَ مِنْهُمْ وَ اَشَدَّ قُوَّةً وَ اثارافِى الاَْرْضِ فَما اَغْنى عَنْهُمْ ما كانُوا يَكْسِبُونَ

آیا آن ها روى زمین سیرنکردند تاببینند عاقبت كسانى كه پیش از آن ها بودند ، چه شد؟ همان ها كه نفراتشان ازاین ها بیشتر و قوت و آثارشان در زمین فزون تر بود ، هرگزآن چه را به دست مى آوردند ، نتوانست آن ها را ( در برابر عذاب الهى ) بى نیاز سازد .

اگر در اصالت تاریخ تدوین يافته و آن چه بر صفحات اوراق ثبت شده، شك و تردید دارند، در اصالت آثارى كه برصفحه زمین از كاخ هاى ویران شده شاهان، از استخوان هاى پوسیده در زیر خاك و ازویرانه هاى شهرهاى بلازده، كه بابیانى رسا ماجراهاى خویش را شرح مى دهند، نمى توانند شك كنند.

کثرت نفرات آن ها را از قبورشان مى توان شناخت و قدرت و آثارشان را در زمین از آن چه از آن ها به يادگار مانده .

جایى كه آن ها با آن همه قدرت چنین سرنوشتى پیدا كردند ، این مشرکان ضعیف و ناتوان مکه كه در برابر آن ها چیزى به حساب نمى آیند ، چه مى اندیشند ؟

83 فَلَمّاجاءَتْهُمْ رُسُلُهُمْ بِالْبَيِّناتِ فَرِحُوابِماعِنْدَهُمْ مِنَ الْعِلْمِ وَ حاقَ بِهِمْ ما كانُوا بِه يَسْتَهْزِؤُنَ

هنگامى كه رسولان آن ها بادلایل روشن به سراغ آنان آمدند، به معلوماتى كه خودداشتند خوشحال بودند (و غیرآن را هیچ مى شمردند) ولى آن چه را ( از عذاب ) به سخریه مى گرفتند بر آن ها فرودآمد .

در این كه منظور از این علم و دانشى كه آن ها به آن مغرور بودند و خود را با داشتن آن بى نیاز از تعلیمات انبیاء مى دیدند ، چه بوده است ؟ مفسران احتمالات مختلفى داده اند كه همه با هم قابل جمع است :

✓ 1 - شبهات واهى و سفسطه هاى بى اساسى را علم مى پنداشتند و به آن تکیه مى كردند كه نمونه هاى متعددى از آن در آیات قرآن منعکس است . گاه مى گفتند : « مَنْ يُحْىِ الْعِظامَ وَ هِىَ رَمیمٌ : چه كسى مى تواند این استخوان هاى پوسیده را زنده كند » ( 78 / يس ) .

گاه مى افزودند : « ما هِىَ اِلاّ حَياتُنَا الدُّنْيا نَمُوتُ وَ نَحْيا وَ ما يُهْلِكُنا اِلاَّ الدَّهْرُ : جز زندگى این دنیاچیزى درکارنیست،گروهى مى میرند و گروهى متولدمى شوند و جزطبیعتمارا هلاك نمى كند »(24/جاثیه).

و امثال این ادعاهاى واهى و بدون دلیل كه علمش مى پنداشتند .

✓ 2 - منظور علوم مربوط به دنیا و تدبیر زندگى است ، همان گونه كه قارون مدعى آن بود و مى گفت : « اِنَّما اُوتیتُهُ عَلى عِلْمٍ عِنْدى : این ثروت را به خاطر آگاهى خاصى كه نزد من بوده است به دست آورده ام » ( 78 / قصص ) .

✓ 3 - منظور علوم و دانش هایى همچون دلایل عقلى و فلسفىخواه در شکلرسمیش ياغیررسمى كه گروهىباداشتن اینگونه علوم خود را از پیامبران بى نیازمى بینند، چه در گذشته، چهدر حال.

هدف این است كه با اتکاى به علوم محدود بشرى ، خواه در معارف عقلى و اعتقادات يا در دنیا و شبهات واهى كه آن را علم مى پنداشتند ، علومى را كه از سرچشمه وحى صادر شده بود ، نفى مى كردند و به باد استهزاء مى گرفتند و به علوم اندك خود خوشحال بودند و خویشتن را به كلى از انبیاء بى نیاز مى دیدند .

84 فَلَمّا رَأَوْاْ بَأْسَنا قالُوا امَنّا بِاللّهِ وَحْدَهُ وَ كَفَرْنا بِماكُنّا بِه مُشْرِكینَ

هنگامى كه شدت عذاب ما را دیدند گفتند : هم اکنون به خداوند يگانه ایمان آوردیم و به معبودهایى كه شریك اومى شمردیم ، كافر شدیم .

قرآن نتیجه این خودخواهى و غرور را چنین بیان كرده : « هنگامى كه شدت عذاب ما را دیدند ، عذابى كه براى ریشه كن كردن آن ها نازل شده بود و فرمان قطعى پروردگار را در

زمینۀ نابودیشان به همراه داشت ، از كرده خود پشیمان شدند ، خود را موجودى ضعیف و ناتوان دیدند و رو به درگاه حق آوردند و فریادشان بلند شد و گفتند : اکنون به خداوند يگانه ایمان آوردیم و نسبت به معبودهایى كه شریك او مى شمردیم ، كافر شدیم » .

85 فَلَمْ يَكُ يَنْفَعُهُمْ ایمانُهُمْ لَمّا رَاَوْا بَأْسَنا سُنَّتَ اللّهِ الَّتى قَدْ خَلَتْ فى عِبادِه وَ خَسِرَ هُنا لِكَ الْكافِرُونَ

اما هنگامى كه عذاب ما را مشاهده كردند ، ایمان آن ها به حالشان سودى نداشت ، این سنت الهى در مورد بندگان پیشین او است و كافران در آن هنگام زیان كار شدند .

به هنگام نزول عذاب ، ایمان بیهوده است

به هنگام نزول « عذاب استیصال » (1)درهاى توبه بسته مى شود و اصولاً این گونه ایمان اضطرارى ، فایده ایمان اختیارى را نمى تواند داشته باشد و زاییدۀ آن شرایط فوق العاده


1) منظور عذابى است كه از بیخ و بن آن ها را بر مى كند .

است ، به همین دلیل هرگاه طوفان بلا فرو بنشیند ، راه گذشته خود را از سر مى گیرند .

و نیز به همین دلیل ایمان فرعون به هنگامى كه در میان امواج نیل افتاد ، پذیرفته نشد .

آن روز فهمیدند كه سرمایه اى جز مشتى غرور و پندار نداشتند و آن چه را آب حیات خیال مى كردند ، سرابى بیش نبود ، سرمایه هاى وجود خود را همه در این بیراهه زندگى به هدر داده و محصولى جز گناه و عذاب الیم الهى فراهم نساخته بودند ، چه زیان و خسرانى از این برتر ؟

و به این ترتیب سوره مؤمن كه با توصیف حال كافران مغرور آغاز شده بود ، با پایان زندگى دردناك آن ها خاتمه مى يابد .

پایان سورۀ مؤمن

سوره فصلت

فضیلت تلاوت سورۀ « فصلت »

پیرامون فضیلت این سوره در حدیثى از پیغمبر گرامى اسلام صلى الله علیه و آله مى خوانیم : « هر كس "حم سجده" را بخواند خداوند به تعداد هر حرفى از آن ده حسنه به او اعطا مى كند » .(1)

در حدیث دیگرى از امام صادق (علیه السلام)آمده است : « كسى كه "حم سجده" را تلاوت كند ، این سوره در قیامت نورى در برابر او مى شود ، تا آن جا كه چشمش كار مى كند و مایه سرور و خوشحالى او خواهد بود و در این دنیا نیز مقامى شایسته پیدا مى كند كه مایه غبطه دیگران مى شود » .

در حدیث دیگرى از « بیهقى » نقل شده كه « خلیل بن مره » مى گوید : « پیامبر صلى الله علیه و آله هیچ شب به خواب نمى رفت ، مگر این كه سوره « تبارك » و « حم سجده » را مى خواند » .(2)


1) « مجمع البیان » ، آغاز سوره حم سجده ، جلد 9 صفحه 2 .

2) « روح المعانى » ، جلد 24 ، صفحه 84 .

بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ

بنام خداوند بخشنده بخشایشگر

1 حمآ

حمآ

در آغاز این سوره به « حروف مقطعه » برخورد مى كنیم ، « حمآ » كه براى دومین بار در آغاز سوره هاى قرآن خودنمایى مى كند ، بارها پیرامون تفسیر حروف مقطعه بحث كرده ایم و نیاز به تکرار نمى بینیم ، جز این كه بعضى « حمآ » را نام سوره و يا « ح » را اشاره به « حمید » و « م » را اشاره به « مجید » ، كه دو نام از نام هاى بزرگ خداوند است ، دانسته اند .

2 تَنْزیلٌ مِنَ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ

این كتابى است كه از سوى خداوند رحمن و رحیم نازل شده است .

« رحمت عامه » خداوند و « رحمت خاصه » او دست به دست هم داده اند و نزول این آیات را سبب شده است ، آیاتى كه براى دوست و دشمن مایه رحمت است و براى اولیاى

خدا برکات و رحمت هاى فراوان ویژه اى در بردارد . در حقیقت صفت بارز این كتاب آسمانى كه در لابلاى تمام آیاتش همچون عطر در ذرات برگ گل قرار گرفته ، همان « رحمت » است ، « رحمت » براى كسانى كه راه آن را بپویند و از تعلیماتش الهام گیرند .

3 كِتابٌ فُصِّلَتْ ایاتُهُ قُرْانا عَرَبِيّا لِقَوْمٍ يَعْلَمُونَ

کتابى كه آیاتش هر مطلبى را در جاى خود بازگو كرده است ،فصیح و گویا براى جمعیتى كه آگاهند .

4 بَشیرا وَ نَذیرا فَاَعْرَضَ اَكْثَرُهُمْ فَهُمْ لا يَسْمَعُونَ

قرآنى كه بشارت دهنده و بیم دهنده است ، ولى اکثر آنان روى گردان شدند ، لذا چیزى نمى شنوند .

ویژگى هاى پنج گانۀ قرآن كریم

بعد از بیان اجمالى فوق درباره قرآن كریم به بیان تفصیلى پرداخته و اوصاف پنج گانه اى براى براى این كتاب آسمانى بیان مى كند ، اوصافى كه ترسیم روشن و گویایى از چهرۀ

اصلى قرآن در بردارد .

✓ 1 - نخستین امتیاز این كتاب بزرگ آسمانى این است كه مسائل مختلف مورد نیاز بشر در آن تبیین و تشریع شده است ، به گونه اى كه هر كس در هر سطحى از فکر و اندیشه

باشد و در هر مرحله اى از نیاز روحى ، به مقدار فکر و نیاز خویش از آن بهره مى گیرد .

✓ 2 - وصف دیگرش این است كه مجموعه اى كامل است ، زیرا « قرآن » از ماده قرائت در اصل به معنى جمع كردن اجزاى سخن است .

✓ 3 - در توصیف سوم فصاحت و بلاغت مخصوص آن را بیان مى كند ، كه حقایق را صریح و دقیق و بى كم و كاست و گویا و رسا و در عین حال زیبا و جذاب منعکس مى سازد.

✓ 4 - توصیف چهارم و پنجم بیانگر تأثیر عمیق تربیتى آن است ، از طریق بشارت و انذار ، گاه چنان آیاتش در تشویق نیکان و پاکان اوج مى گیرد ، كه تمام وجود انسان را به وجد مى آورد و گاه در تهدید و انذار فاسدان و مجرمان چنان تکان دهنده است كه مو بر تن انسان راست مى شود و این دو اصل تربیتى را دوش به دوش يکدیگر در آیاتش پیش مى برد.

ولى افسوس كه متعصبان لجوج گوش شنوا ندارند ، گویى كرند و هیچ نمى شنوند ، گوش ظاهرشان سالم است ، ولى روح شنوایى و درك حقایق را از محتواى كلام از دست داده اند .

5 وَ قالُوا قُلُوبُنا فى اَكِنَّةٍ مِمّا تَدْعُونا اِلَيْهِ وَ فى اذانِناوَقْرٌ وَ مِنْ بَيْنِنا وَ بَيْنِكَ حِجابٌ فَاعْمَلْ اِنَّنا عامِلُونَ

آن ها گفتند : قلب هاى ما در پوشش هایى قرار گرفته وگوش هاى ما سنگین است و میان ما و تو حجابى وجوددارد ، حالا كه چنین است تو به دنبال عمل خود باش ، ماهم براى خود عمل مى كنیم .

« اَكِنِّه » جمع « كِنان » به معنى پوشش است ، نه يك پوشش ، كه در حقیقت پوشش هاى جهل و تعصب ، پوشش لجاجت و عناد ، پوشش تقلید كورکورانه و مانند آن ، قلب هاى آن ها را فرا گرفته بود .

آن ها مى گفتند : علاوه بر این كه « عقل » ما چیزى درك نمى كند ، « گوش » ما هم سنگین است و سخنان تو را نمى شنویم ، يعنى هم مرکز اصلى از كار افتاده و هم ابزارها و وسیله ها .

از همۀ این ها گذشته گویى در میان ما و تو پرده ضخیمى كشیده شده ، كه اگر گوش سالمى هم مى داشتیم ، صدایت به گوش ما نمى رسید ، پس چرا این همه خود را خسته مى كنى ، فریاد مى زنى ، دل مى سوزانى ، شب و روز تبلیغ مى كنى ، ما را به حال خود بگذار كه در این جا كالاى تو مشترى ندارد ، تو بر دین خود و ما هم بر آیین خود .

6 قُلْ اِنَّما اَنَا بَشَرٌ مِثْلُكُمْ يُوحى اِلَىَّ اَنَّما اِلهُكُمْ اِلهٌ واحِدٌ فَاسْتَقیمُوا اِلَيْهِ وَ اسْتَغْفِرُوهُ وَ وَيْلٌ لِلْمُشْرِكینَ

بگو من فقط انسانى مثل شما هستم كه این حقیقت بر من وحى مى شود كه معبود شما تنها يکى است ، پس تمام توجه خویش را به او كنید و از وى آمرزش طلبید ، واى بر مشرکان .

جمله « فَاسْتَقیمُوا » از ماده استقامت در این جا به معنى مستقیم رو به چیزى بودن است و لذا « اِلَىَّ » متعدى شده ، چرا كه مفهوم « استواء » را در بردارد .

نه مدعى فرشته بودنم و نه انسانى از يك نژاد برتر و نه خداوند و نه فرزند خدا هستم ،

بلکه انسانى هم چون شما هستم با این تفاوت كه پیوسته فرمان توحید به من وحى مى شود ، من هرگز نمى خواهم شما را مجبور به پذیرش این آیین كنم ، تا آن گونه كه گفتید سرسختانه در برابر من بایستید و مقاومت يا تهدید كنید ، راهى است روشن ، پیش پاى شما مى گذارم و بیش از این وظیفه اى ندارم، تصمیم گیرى نهایى باخود شما است .

7 اَلَّذینَ لا يُؤْتُونَ الزَّكوةَ وَ هُمْ بِالاْخِرَةِ هُمْ كافِرُونَ

همان ها كه زکات را ادا نمى كنند و آخرت را منکرند .

شاخص شناسایى مشرکین

در حقیقت شاخص شناسایى مشرکین دو چیز است : ترك زکات و انکار معاد .

منظور از زکات همان مفهوم عام انفاق بوده باشد و ذکر آن در نشانه هاى شرك به خاطر این است كه انفاق هاى مالى در راه خداوند ، يکى از روشن ترین نشانه هاى ایثار و گذشت و عشق به اللّه است ، چراکه مال از محبوب ترین امور نزد انسان مى باشد و انفاق و ترك انفاق مى تواند شاخصى براى شرك و ایمان در بسیارى از موارد گردد ، تا آن جا كه بعضى از اموال

خویش را از جان خود نیز محبوب تر دارند و نمونه هاى آن را در طول زندگى دیده ایم .

و به عبارت دیگر منظور ترك انفاقى است كه نشانه عدم ایمان آن ها به خدا است و به همین دلیل در ردیف عدم ایمان به معاد ذکر شده و يا ترك زکات توأم با انکار وجوب آن است .

نکته دیگرى كه مى تواند به روشن شدن تفسیر آیه كمك كند ، این است كه « زکات » در میان دستورات اسلام وضع خاصى دارد و پرداختن آن نشانه به رسمیت شناختن حکومت اسلامى بوده است و ترك آن غالبا نوعى طغیان و و سرکشى و قیام بر ضد حکومت اسلامى محسوب مى شده و مى دانیم قیام بر ضد حکومت اسلامى موجب كفر است .

8 اِنَّ الَّذینَ امَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ لَهُمْ اَجْرٌ غَيْرُ مَمْنُونٍ

اما كسانى كه ایمان آوردند و اعمال صالح انجام دادند ،پاداشى جاودانى دارند .

« مَمْنُون » از ماده « مَنَّ » در این جا به معنى قطع يا نقص است ، بنابراین « غَيْرُ مَمْنُون » يعنى « غیر مقطوع » و بدون نقص .

9 قُلْ اَئِنَّكُمْ لَتَكْفُرُونَ بِالَّذى خَلَقَ الاَْرْضَ فى يَوْمَيْنِ وَتَجْعَلُونَ لَهُ اَنْدادا ذلِكَ رَبُّ الْعالَمینَ

بگو: آیا شما به آن كسى كه زمین را در دو روز آفرید كافرهستید و براى او همانندهایى قائل مى شوید ؟ اوپروردگار جهانیان است .

دوران هاى آفرینش آسمان و زمین

آیا كسى كه این جهان را هم اکنون تدبیر مى كند ، او خالق این آسمان و زمین نیست ؟ اگر او خالق و مدبر است پس این بت ها و معبودهاى ساختگى را چگونه در كنار او قرار مى دهید ؟ شایستگى پرستش تنها براى كسى است كه خلقت و تدبیر و مالکیت و حکومت جهان از آن او است .

10 وَ جَعَلَ فیها رَواسِىَ مِنْ فَوْقِها وَ بارَكَ فیها وَ قَدَّرَفیها اَقْواتَها فى اَرْبَعَةِ اَيّامٍ سَواءً لِلسّائِلینَ

او در زمین كوه هایى قرار داد و برکاتى در آن آفرید و موادغذایى مختلف آن را مقدر

فرمود ، این ها همه در چهار روز بود ، درست به اندازه نیاز تقاضاکنندگان .

« این مواد غذایى درست به اندازه نیاز نیازمندان و تقاضاکنندگان است » ( سَواءً لِلسّائِلینَ ) .

به این ترتیب خداوند نیازمندى هاى همه نیازمندان را پیش بینى كرده و براى همه آن ها آن چه لازم بوده است ، آفریده و هیچ كم و كاستى در آن وجود ندارد ، همان گونه كه در آیه 50 سوره طه مى گوید : « رَبُّنَا الَّذى اَعْطى كُلَّ شَىْ ءٍ خَلْقَهُ ثُمَّ هَدى : پروردگار ما كسى است كه به هر موجودى آن چه آفرینش او اقتضا داشت ، عطا كرد و سپس او را در مسیرش هدایت نمود » .

نه تنها نیاز انسان ها بلکه نیاز حیوانات و گیاهان را از آغاز در زمین پیش بینى كرده وآن چه براى ادامه حیات آن ها لازم بوده ، آفریده است .

در این جا سؤال مهمى مطرح است و آن این كه :

چگونه در آیات فوق آفرینش زمین را در دو روز و كوه ها و برکات و غذاها در چهار روز و در دنباله این آیات ، آفرینش آسمان ها را نیز در دو روز ذکر كرده كه مجموعا هشت روز مى شود ، در حالى كه در آیات فراوانى از قرآن مجید آفرینش آسمان ها و زمین مجموعاً در

شش روز ، يا به تعبیر دیگر در شش دوران ، بیان شده است .(1)

پاسخ این است: آن جا كه مى گوید « اَرْبَعَةِ اَيّامٍ » ( چهار روز ) منظور تتمه چهار روز است ، به این ترتیب در دو روز اول از این چهار روز زمین ، آفریده شد و در دو روز بعد سایر خصوصیات زمین ، به اضافه خلقت آسمان ها در دو روز مجموعا شش روز ( شش دوران ) مى شود .

نظیر این تعبیر در زبان عرب و تعبیرات فارسى نیز وجود دارد كه فى المثل گفته مى شود :

از این جا تا مکه ده روز طول مى كشد و تا مدینه پانزده روز ، يعنى پنج روز فاصله مکه و مدینه است و ده روز فاصله این جا تا مکه .

« روز » كه در آیات فوق هرگز به معنى روز معمولى نیست ، چراکه قبل از آفرینش زمین .


1) به آیات 54/اعراف ، 3/یونس ، 7/هود ، 59/فرقان ، /4سجده ، 38/ق ،/4حدید مراجعه شود .

و آسمان اصلاً روز به این معنى وجود نداشت ، بلکه منظور از آن دوران هاى آفرینش است كه گاه میلیون ها يا میلیاردها سال به طول انجامیده است .

توضیح این معنى به طور كامل در جلد ششم تفسیر نمونه ( ذیل آیه 54 سوره اعراف ) صفحه 200 به بعد شرح داده شده است .

11 ثُمَّ اسْتَوى اِلَى السَّماءِ وَ هِىَ دُخانٌ فَقالَ لَها وَ لِلاَْرْضِ ائْتِيا طَوْعا اَوْ كَرْها قالَتا اَتَيْنا طائِعینَ

سپس اراده آفرینش آسمان فرمود ، در حالى كه به صورت دود بود ، به آن و به زمین دستور داد به وجود آیید و شکل گیرید ، خواه از روى اطاعت و خواه اکراه ، آن ها گفتند : ما از روى طاعت مى آییم .

12 فَقَضهُنَّ سَبْعَ سَمواتٍ فى يَوْمَيْنِ وَ اَوْحى فى كُلِ سَماءٍ اَمْرَها وَ زَيَّنَّا السَّماءَ الدُّنْيا بِمَصابیحَ وَحِفْظا ذلِكَ تَقْدیرُ الْعزیزِ الْعَلیمِ

دراین هنگام آن ها را به صورت هفت آسمان در دو روزآفرید و آن چه را مى خواست

در هر آسمانى مقدر فرمود وآسمان پایین را با چراغ هاى ( ستارگان ) زینت بخشیدیم و ( با شهاب ها ) از استراق سمع شیاطین حفظ كردیم ، این است تقدیر خداوند دانا .

دراین دوآیه نکات مهمى است كه باید مورد توجه قرارگیرد .

✓ 1 - تعبیر به « ثُمَّ » ( سپس ) معمولاً براى تأخیر در زمان مى آید ، ولى گاه به معنى تأخیر در بیان مى باشد .

معنى دوم گذشته از این كه با اکتشافات علمى هماهنگ تر است ، با آیات دیگر قرآن نیز موافقت دارد ، چراکه در آیات 27 - 33 سوره نازعات چنین مى فرماید : « آیا زنده شدن شما بعد از مرگ مهم تراست ياآفرینش آسمان ؟ خداوند آن را بناکرد و برافراشت و منظم ساخت،شب آن راتاریك و روز آن راآشکارساخت وزمینرا بعداز آن گسترد، آب هاى درونى آن و گیاهان و چراگاه هاى آن را خارج نمود و كوه ها را بعد از آن پابرجا ساخت تا وسیلۀ زندگى براى شما و چهارپایانتان فراهم گردد » .

این آیات به خوبى روشن مى سازد كه گسترش زمین و جوشیدن چشمه ها و پیدایش درختان و مواد غذایى ، همه بعد از آفرینش آسمان ها صورت گرفته است ، در حالى كه اگر

« ثُمَّ » را به تأخیر زمانى تفسیر كنیم ، باید بگوییم همه این ها قبل از آفرینش آسمان صورت گرفته و ازآن جاکه كلمه «بَعْدَ ذلِك» به روشنى همه این ها را بعد از آن مى شمرد ، تفسیر « ثُمَّ » به تأخیر بیانى روشن به نظر مى رسد .

✓ 2 - « اِسْتَوى » از ماده « استواء » در اصل به معنى اعتدال يا مساوات دو چیز با يکدیگر است ، ولى به طورى كه بعضى از ارباب لغت و مفسران گفته اند این ماده هنگامى كه با « عَلى » متعدى شود به معنى « استیلاء و سلطه بر چیزى » است ، مانند «اَلرَّحْمنُ عَلَى الْعَرْشِ اسْتَوى: خداوند بر عرش استیلا دارد »( 5/طه ).

و هنگامى كه با « اِلى » متعدى شود به معنى « قصد » مى آید ، مانند آیه مورد بحث كه مى فرماید : « ثُمَّ اسْتَوى اِلَى السَّماءِ » : سپس اراده آفرینش آسمان كرد » .

✓ 3 - جمله « هِىَ دُخانٌ : آسمان ها در آغاز به صورت دود بود » نشان مى دهد كه آغاز آفرینش آسمان ها از توده گازهاى گسترده و عظیمى بوده است و این با آخرین تحقیقات علمى در مورد آغاز آفرینش كاملاً هماهنگ است .

هم اکنون نیز بسیارى از ستارگان آسمان به صورت توده فشرده اى از گازها و دخان هستند .

✓ 4 - جمله « فَقالَ لَها وَ لِلاَْرْضِ ائْتِيا طَوْعا اَوْ كَرْها : خداوند به آسمان و زمین فرمود به شکل خود درآیید از روى طاعت يا اکراه » به این معنى نیست كه واقعا سخنى با لفظ گفته شده باشد ، بلکه گفته خداوند همان فرمان تکوینى و اراده او بر امر آفرینش است و تعبیر به « طوعا او كرها » اشاره به این است كه اراده قطعى خداوند به شکل گرفتن آسمان ها و زمین تعلق يافته بود و در هر صورت مى بایست آن مواد به چنین صورت مطلوبى درآیند ، بخواهند يا نخواهند .

✓ 5 - جمله « اَتَيْنا طائِعینَ : ما از روى اطاعت شکل نهایى به خود گرفتیم » اشاره به این است كه مواد تشکیل دهنده آسمان و زمین از نظر تکوین و آفرینش كاملاً تسلیم اراده و فرمان خدا بود ، اشکال لازم را به خود پذیرفت و هیچ گونه مقاومتى در برابر این فرمان الهى از خود نشان نداد .

به هر حال روشن است كه آن « امر » و این « امتثال » جنبه تکلیفى و تشریعى نداشته ، بلکه صرفا از نظر تکوین صورت گرفته است .

✓ 6 - جمله « فَقَضهُنَّ سَبْعَ سَمواتٍ فى يَوْمَيْنِ : آن ها را به صورت هفت آسمان در دو روز آفرید » اشاره به وجود دو دوران در آفرینش آسمان ها است كه هر دورانى از آن میلیون ها يا میلیاردها سال به طول انجامیده و هر دوران به نوبه خود به ادوار دیگرى تقسیم مى شود ، این دو دوران ممکن است دوران تبدیل گازهاى فشرده به مایع و مواد مذاب و دوران تبدیل مواد مذاب به جامد بوده باشد .

استعمال « يَوْم » و معادل آن در فارسى ( واژه روز ) و در لغات دیگر به معنى « دوران » بسیار رایج و متداول است و حتى در كلمات روزمره ما فراوان دیده مى شود ، فى المثل مى گوییم انسان در زندگى يك روز گرفتار ناکامى مى شود و روز دیگر پیروز مى گردد ، اشاره به ترکیب زندگى از دوران هاى مختلف شکست و پیروزى است .

شرح مبسوطى دراین زمینه در جلد 6 تفسیرنمونه صفحه 200 (ذیل آیه 54 سورۀ

اعراف ) ذکر شده است .

✓ 7 - عدد « سَبْع » ( هفت ) ممکن است در این جا « عدد تکثیر » باشد ، يعنى آسمان هاى فراوان و كرات بى شمارى آفریدیم و نیز ممکن است « عدد تعداد » باشد ، يعنى عدد آسمان ها درست هفت است ، با این قید كه تمام آن چه از كواکب و ستارگان ثوابت و سیارات را مى بینیم ، طبق گواهى جمله بعد در این آیه جزء آسمان اول است ، به این ترتیب عالم آفرینش از هفت مجموعه بزرگ تشکیل يافته كه تنها يك مجموعه آن در برابر دیدگان انسان ها قرار گرفته ، دستگاه هاى علمى و تحقیقاتى انسان به ماوراء این منطقه يعنى غیر از آسمان اول نفوذ نکرده است .

اما شش عالم دیگر چگونه است و از چه تشکیل يافته ؟ جز خدا نمى داند .

این تفسیر صحیح تر به نظر مى رسد ( شرح بیشتر این موضوع را در جلد اول تفسیر نمونه ، در تفسیر آیه 29 بقره ، تحت عنوان « آسمان هاى هفت گانه » مطالعه فرمایید ( چاپ جدید صفحه 165 ) .

✓ 8 - جمله « وَ اَوْحى فى كُلِّ سَماءٍ اَمْرَها : در هر آسمانى فرمان خود را وحى كرد و نظام لازم را به آن ها بخشید » اشاره به این است كه تنها با آفرینش آسمان ها مسأله تمام نشد ، بلکه در هر كدام آن ها موجودات و مخلوقات و نظام و تدبیر خاصى مقرر فرمود كه هر يك به تنهایى نشانه اى از عظمت و علم و قدرت او است .

✓ 9 - جمله « وَ زَيَّنَّا السَّماءَ الدُّنْيا بِمَصابیحَ وَ حِفْظا : آسمان پایین را به چراغ هاى روشن ستارگان زینت بخشیدیم و در آن شهاب هایى كه پهنه آسمان را از شیاطین حفظ مى كنند ، آفریدیم » دلیل بر این است كه همه ستارگان زینت بخش آسمان اول مى باشند و در نظر انسان ها همانند چراغ هایى هستند كه از سقف این آسمان نیلگون آویزان شده است و نه تنها زینت آسمانند و با تلألؤ خاص و چشمك زدن هاى پرمعنى و پى در پى قلب عاشقان اسرار آفرینش را به سوى خود جذب مى كنند و ترانه توحید سر مى دهند ، بلکه در شب هاى تاریك براى گمشدگان بیابان ها چراغ هایى هستند كه هم با روشنایى خود راهنمایى مى كنند و هم سمت و جهت حرکت را معین مى سازند .

« شُهُب » كه در حس ما به صورت ستارگان سریع السیرى در آسمان ظاهر مى شوند ، تیرهایى هستند كه بر قلب شیاطین مى نشینند و پهنه آسمان را از نفوذ آن ها حفظ مى كنند ( شرح این موضوع را در جلد 11 تفسیر نمونه صفحه 40 به بعد ، ذیل آیه 17 سوره حجر و شرح تکمیلى آن را در جلد 19 ذیل آیه 7 سوره صافات مطالعه فرمایید ) .

✓ 10 - جمله « ذلِكَ تَقْدیرُ الْعزیزِ الْعَلیمِ : این آفرینش و اندازه گیرى خداوند قادر و دانا است » در حقیقت مکملى است براى 9 جمله قبل و مجموعا « عشره كامله اى » را تشکیل مى دهد و مى گوید : تمام آن چه در آسمان و زمین از آغاز آفرینش ، سپس دوران شکل گیرى و نظم دقیق رخ داده ، همه برنامه حساب شده اى داشته كه از ناحیه آن مبدأ بى پایان علم و قدرت تنظیم گردیده و اندیشه و تفکر در هر كدام راهى به سوى آن مبدأ بزرگ مى گشاید .

13 فَاِنْ اَعْرَضُوا فَقُلْ اَنْذَرْتُكُمْ صاعِقَةً مِثْلَ صاعِقَةِ عادٍ وَ ثَمُودَ

اگر آن ها روى گردان شوند ، بگو : من شما را به صاعقه اى همانند صاعقه عاد و ثمود تهدید مى كنم .

از صاعقه اى همچون صاعقه عاد و ثمود بترسید

« صاعِقَه » صداى مهیبى است كه در جو ایجاد مى شود و آتش يا مرگ يا عذاب همراه دارد ( و به همین جهت است كه گاهى صاعقه را به مرگ و گاه به آتش اطلاق مى كنند ) .

« صاعقه » طبق تحقیقات دانشمندان امروز جرقه عظیم الکتریسیته است كه در میان قطعه ابرى كه بار مثبت دارد با زمین كه بار منفى دارد ایجاد مى شود و معمولاً به نوك كوه ها، درختان و هر شى ء مرتفع در بیابان هاى مسطح به انسان ها و چارپایان مى خورد ، حرارت آن به قدرى زیاد است كه هر چیزى در میان آن قرار گیرد ، تبدیل به خاکستر مى شود و صداى مهیب و زمین لرزه شدیدىرا در همان نقطه به همراه دارد و مى دانیم كه خداوند گروهى از اقوام سرکش پیشین را به وسیله آن مجازات كرد و عجیب این كه با تمام پیشرفت هاى علمى كه نصیب بشر شده ، هیچ وسیله اى براى دفع آن وجود ندارد و انسان از مبارزه با آن عاجز است .

اما چرا از میان همه اقوام در این جا انگشت روى قوم عاد و ثمود گذاشته شده است ؟

این به خاطر آن است كه عرب از وضع آن ها آگاهى داشته و آثار ویرانه هاى شهرهاى آن ها را با چشم خود دیده بودند ، به علاوه به حکم آن كه يك قوم بیابان گرد بودند از خطرات صاعقه به خوبى آگاهى داشتند .

14 اِذْ جاءَتْهُمُ الرُّسُلُ مِنْ بَيْنِ اَيْدیهِمْ وَ مِنْ خَلْفِهِمْ اَلاّتَعْبُدُوا اِلاَّ اللّهَ قالُوا لَوْ شاءَ رَبُّنا لاََنْزَلَ مَلائِكَةً فَاِنّابِما اُرْسِلْتُمْ بِه كافِرُونَ

در آن هنگام كه رسولان آن ها از پیش رو و پشت سر ( و ازهر سو ) به سراغشان آمدند و آن ها را به پرستش خداى يگانه دعوت كردند آن ها گفتند : اگر پروردگار ما مى خواست فرشتگانى نازل مى كرد، لذا ما به آن چه شمامبعوث به آن هستید ، كافریم .

تعبیر « مِنْ بَيْنِ اَيْدیهِمْ وَ مِنْ خَلْفِهِمْ » ممکن است اشاره به این باشد كه پیامبران الهى از تمام وسایل هدایت و تبلیغ استفاده كردند و از هر درى ممکن بود ، وارد شدند تا در دل این سیاه دلان نفوذ كنند .

و نیز ممکن است اشاره به پیامبرانى باشد كه در زمان هاى مختلف در میان این

اقوام آمدند و نداى توحید سر دادند .

اما ببینیم آن ها در برابر تلاش عظیم و گسترده این رسولان الهى چه پاسخى گفتند ؟

آن ها انتظار داشتند ، پیامبر الهى همیشه فرشته اى باشد ، گویى بشر هرگز شایستگى این مقام را ندارد ، چنان كه در آیه 7 سوره فرقان نیز آمده است : « آن ها گفتند : چرا این پیامبر غذا مى خورد و در بازارها راه مى رود ، چرا لااقل فرشته اى بر او نازل نشده تا همراه وى مردم را انذار كند » ؟

بى خبر از آن كه رهبر انسان باید از نوع انسان باشد ، تا به دردها و نیازها و مشکلات و مسائل مختلف زندگى او آشنایى داشته باشد ، تا بتواند قدوه و اسوه او گردد ، لذا قرآن در آیه 9 سوره انعام تصریح مى كند كه : « اگر او را فرشته قرار مى دادیم حتما وى را به صورت انسانى درمى آوردیم »( وَ لَوْ جَعَلْناهُ مَلَكا لَجَعَلْناهُ رَجُلاً ).

15 فَاَمّا عادٌفَاسْتَكْبَرُوا فِى الاَْرْضِ بِغَيْرِالْحَقِّ وَ قالُوامَنْ اَشَدُّ مِنّا قُوَّةً اَوَ لَمْ يَرَوْا اَنَّ اللّهَ الَّذى خَلَقَهُمْ هُوَ اَشَدُّ مِنْهُمْ قُوَّةً وَ كانُوا بِایاتِنا يَجْحَدُونَ

اما قوم عاد به ناحق در زمین تکبر ورزیدند و گفتند: چه كسى از ما نیرومندتر است ؟ آیا

آن ها نمى دانستند خداوندى كه آن ها را آفریده از آن ها قوى تر است ، آن ها ( به خاطر این پندار ) پیوسته آیات ما را انکار مى كردند .

آن ها جمعیتى بودند كه در سرزمین « احقاف » در ناحیه « حَضْرَ مُوت » در جنوب « جزیره عربستان » زندگى داشتند و از نظر قدرت جسمانى و تمکن مالى و تمدن مادى كم نظیر بودند ، قصرهاى زیبا و قلعه هاى محکم مى ساختند ، مخصوصاً بر مکان هاى مرتفع بناهایى كه نشانه قدرت و وسیله خودنمایى بود برپا مى كردند ، مردمانى خشن و جنگجو بودند و این قدرت ظاهرى آن ها را سخت مغرور كرده بود ، چنان كه خود را جمعیتى شکست ناپذیر و برتر از همه مى پنداشتند و به همین دلیل در برابر خدا و پیامبرشان « هود » به طغیان و سرکشى و تکذیب و انکار برخاستند .

16 فَاَرْسَلْنا عَلَيْهِمْ ریحا صَرْصَرا فى اَيّامٍ نَحِساتٍ لِنُذیقَهُمْ عَذابَ الْخِزْىِ فِى الْحَيوةِ الدُّنْيا وَ لَعَذابُ الاْخِرَةِ اَخْزى وَ هُمْ لا يُنْصَرُونَ

سرانجام تندبادى شدید و هول انگیز و سرد و سخت در روزهایى شوم و پر غبار بر آن ها

فرستادیم، تا عذاب خوارکننده را در زندگى دنیا به آن ها بچشانیم و عذاب آخرت از آن هم خوارکننده تر است و ( از هیچ سو ) يارى نمى شوند .

« صَرْ صَرْ » ( بر وزن دفتر ) در اصل از ماده « صرّ » به معنى محکم بستن است و به همین جهت كیسه اى را كه در آن پول مى گذاردند و در آن را محکم مى بستند ، « صُرَّة » مى نامیدند ، سپس به بادهاى بسیار سرد يا پر سر و صدا و يا مسموم و كشنده اطلاق شده است و شاید تندباد عجیبى كه قوم عاد را در هم كوبید ، داراى همه این صفات سه گانه بوده است .

« اَيّامٍ نَحِساتٍ » به معنى روزهاى نحس و شوم است و بعضى آن را به معنى روزهاى پر گرد و غبار ، يا روزهاى بسیار سرد دانسته اند ، جمع این سه معنى نیز در آیات مورد بحث ممکن است .

انسان بى مایه و كم ظرفیت هنگامى كه مختصر قدرتى در خود احساس كند ، سر به طغیان برمى دارد و حتى گاه از بى خردى به مبارزه با قدرت خدا برمى خیزد و خداوند بزرگ چقدرساده و آسان بایك اشاره عوامل حیاتشان، نظیر باد را به عامل مرگشان تبدیل مى كند .

این تندباد عجیب چنان كه در آیات دیگر قرآن آمده ، چنان آن ها را از زمین بلند مى كرد و زمین مى كوبید ، همچون تنه هاى درخت خرما كه از ریشه كنده شده باشد .(1)

این تندباد هفت شب و هشت روز مى وزید و تمام زندگى این قوم جبار خودخواه مغرور را درهم مى كوبید و جز ویرانه اى از آن قصرهاى پرشکوه و زندگى مرفه و اموال سرشار باقى نماند .

امیرمؤمنان على (علیه السلام) به عنوان يك درس بیدار كننده اخلاقى در يکى از خطبه هاى نهج البلاغه انگشت روى همین داستان قوم عاد گذارده ، چنین مى فرماید : « در این دنیا از كسانى پند گیرید كه مى گفتند : چه كسى از ما نیرومندتر است ، اما همان ها را به سوى قبرهایشان حمل كردند ، در حالى كه اختیارى از خود نداشتند و درون قبرها وارد شدند ، در حالى كه میهمان ناخوانده اى بودند ، در دل سنگ ها خانه هاى قبر براى آنان ساخته شد و از خاك كفن ها و از استخوان هاى پوسیده همسایگان » .(2).


1) 19 و 20 / قمر و آیه 6 به بعد الحاقه .

2) « نهج البلاغه » ، خطبه 111 .

عامل نابودى قوم عاد چه بود ؟

مطابق آیه 13 همین سوره قوم « عاد » و « ثمود » هر دو با « صاعقه » نابود شدند ، در حالى كه آیات مورد بحث مى گوید : « آن ها با تندباد سرد و شدیدى ( صرصر ) از میان رفتند»، آیا این دو منافاتى با يکدیگرندارد؟

در پاسخ باید گفت : مفسران و ارباب لغت براى « صاعقه » دو معنى ذکر كرده اند : معنى عام و خاص .

« صاعقه » به معنى عام ، به معنى هر چیزى است كه انسان را هلاك مى كند و به گفته مجمع البیان « اَلْمَهْلَكَةُ مِنْ كُلِّ شَىْ ءٍ » .

معنى خاص ، جرقه عظیم آتشینى است كه از آسمان فرود مى آید و هر چیزى را كه در مسیر آن قرار گیرد ، مى سوزاند كه شرح آن را در تفسیر همین آیات بیان كردیم ( این جرقه بزرگ از مبادله الکتریسیته میان ابر و زمین حاصل مى شود ) .

بنابر این اگر « صاعقه » به معنى اول باشد ، هیچ منافاتى با تندباد ندارد .

راغب در مفردات مى گوید : « بعضى گفته اند كه « صاعقه » سه گونه است : صاعقه به معنى مرگ و به معنى عذاب و به معنى آتش ، مخصوصاً در آیه " اَنْذَرْتُكُمْ صاعِقَةً مِثْلَ صاعِقَةِ عادٍ وَ ثَمُودَ " به معنى عذاب تفسیر شده است » سپس راغب مى افزاید : « همه این ها در يك معنى جمع مى شود : صاعقه صداى شدیدى است كه از جوّ برمى خیزد كه گاه تنها در آن آتش است و گاه عذاب دیگر و گاه مرگ ، صاعقه يك چیز است و این ها اثرات آن است » .

17 وَ اَمّا ثَمُودُ فَهَدَيْناهُمْ فَاسْتَحَبُّوا الْعَمى عَلَى الْهُدىفَأَخَذَتْهُمْ صاعِقَةُ الْعَذابِ الْهُونِ بِما كانُوا يَكْسِبُونَ

اما ثمود را هدایت كردیم ، ولى آن ها نابینایى را بر هدایت ترجیح دادند ، لذا صاعقه ، آن عذاب خوارکننده ، به خاطر اعمالى كه انجام مى دادند آن ها را فرو گرفت .

سرنوشت قوم سرکش ثمود

آن ها گروهى بودند كه در سرزمین « وادِى الْقُرى » ( منطقه اى میان مدینه و شام ) زندگى داشتند ، خداوند زمین هایى آباد و خرم و سرسبز و باغ هایى پرنعمت به آن ها داده بود ، در

کشاورزى ابتکار و قدرت فراوان به خرج مى دادند ، عمرهایى طولانى ، اندام هایى قوى و نیرومند داشتند ، در ساختن بناهاى محکم و پیشرفته ، چنان ماهر بودند كه قرآن در آیه 82 سوره حجر مى گوید : « در دل كوه ها خانه هاى امن وامان مى ساختند » .

پیامبر بزرگشان با منطق نیرومند و توأم با محبت فراوان و همراه با معجزه الهى ، به سراغ آنان آمد ، اما این قوم مغرور و از خودراضى نه تنها دعوت اورا نپذیرفتند،بلکه براى او و ياران اندکش ناراحتى هاى فراوان به وجود آوردند ، نتیجه آن این شد كه خداوند این مغروران رابه عذابى سخت و خوارکننده گرفتار ساخت .

در سورۀ اعراف آیه 78 مى خوانیم ، زمین لرزه اى شدید آن ها را فرو گرفت و صبح گاهان جسم هاى بى جانشان در خانه هایشان باقى مانده بود .

و در سورۀ حاقه آیه 5 آمده است كه « قوم ثمود به وسیله يك عامل ویران گر نابود شدند » .

و در سوره هود آیه 67 مى خوانیم كه « قوم ستمگر ثمود به وسیله صیحه آسمانى از میان رفتند ، در خانه هاشان به رو افتادند و مردند » .

اما در آیۀ مورد بحث چنان كه دیدیم تعبیر به « صاعقه » شده است ، ممکن است در ابتدا تصور شود كه میان این تعبیرات منافاتى وجود دارد ، ولى كمى دقت نشان مى دهد ، كه چهار تعبیر فوق (1)به يك حقیقت بازگشت مى كند : زیرا « صاعِقَة » هم داراى صداى وحشتناکى است كه از آن مى توان به « صَيْحَة » آسمانى تعبیر كرد و نیز آتش سوزانى همراه دارد و هم بر نقطه اى كه فرود مى آید ، تولید لرزه شدید مى كند و هم يك وسیله ویران گر است .

در حقیقت بلاغت قرآن ایجاب مى كند كه ابعاد مختلف يك عذاب را با تعبیرات گوناگون در آیات مختلف بیان كند تا در نفوس انسان ها تأثیر عمیق ترى بخشد ، در واقع آن ها با عوامل مختلف مرگ آور در يك حادثه روبرو شدند كه هر كدام به تنهایى براى نابودیشان كافى بود ، « صیحه اى مرگ بار » « زمین لرزه اى كشنده » « آتشى سوزان » و بالاخره « صاعقه اى وحشتناك » . .


1) « رَجْفَة » و « طاغِيَة » و « صَيْحَة » و « صاعِقَة » .

انواع هدایت الهى

هدایت بر دو گونه است : « هدایت تشریعى » كه همان « ارائه طریق » و نشان دادن راه با تمام نشانه هاست و « هدایت تکوینى » كه « ایصال به مطلوب » و رسانیدن به مقصود است .

در آیات مورد بحث هر دو يك جا جمع شده است ، نخست مى گوید : « ما قوم ثمود را هدایت كردیم » این هدایت همان هدایت تشریعى و ارائه طریق است ، سپس مى افزاید : « آن ها نابینایى را بر هدایت ترجیح دادند » این همان هدایت تکوینى و ایصال به مقصود است .

به این ترتیب هدایت به معنى اول كه وظیفه مسلم انبیاى الهى است ، حاصل شد ، اما هدایت به معنى دوم كه به اراده و اختیار هر انسانى بستگى دارد از سوى این قوم مغرور و خودخواه ، منتفى شد ، چراکه آن ها گمراهى را بر هدایت ترجیح دادند « فَاسْتَحَبُّوا الْعَمى عَلَى الْهُدى » .

این خود دلیل روشن و بارزى است بر مسأله « آزادى اراده انسان » و عدم اجبار او در اعمالش .

18 وَ نَجَّيْنَا الَّذینَ امَنُوا وَ كانُوا يَتَّقُونَ

و كسانى را كه ایمان آوردند و تقوا را پیشه داشتند ، نجات بخشیدیم .

این گروه را ایمان و تقوایشان نجات داد و آن گروه طاغى را كفر واعمال سوئشان گرفتار عذاب الهى ساخت و هر كدام مى توانند ، الگویى براى گروهى از این امت باشند .

19 وَ يَوْمَ يُحْشَرُ اَعْداءُ اللّهِ اِلَى النّارِ فَهُمْ يُوزَعُونَ

به خاطربیاورید روزى را كه دشمنان خدا را جمع كرده، به سوى دوزخ مى برند و صفوف پیشین را نگه مى دارند تا صف هاى بعد به آن ها ملحق بشوند .

« يُوزَعُون » از ماده « وَزْع » به معنى بازداشتن است ، این تعبیر هر گاه در مورد لشکر يا صفوف دیگر به كار مى رود مفهومش این است كه اول آن ها را نگاه دارند تا آخرین نفرات به آن ها ملحق شوند .

براى این كه صفوف دشمنان خدا بهم پیوسته باشد « صفوف پیشین را نگه مى دارند تا صف هاى بعد به آن ها ملحق شوند » و آن ها را دسته جمعى روانه دوزخ مى كنند .

20 حَتّى اِذا ما جاءُوها شَهِدَ عَلَيْهِمْ سَمْعُهُمْ وَ اَبْصارُهُمْ وَ جُلُودُهُمْ بِما كانُوا يَعْمَلُونَ

وقتى به آن مى رسند،گوش هاو چشم ها و پوست هاى تنشان به اعمال آن هاگواهى مى دهد.

چه شاهدان عجیبى كه عضو پیکر خود انسانند و شهادتشان به هیچ وجه قابل انکار نیست ، چراکه در همه صحنه ها حاضر و ناظر بوده و به فرمان الهى به سخن آمده اند .

آیا شهادت اعضا از این طریق است كه خدا درك و شعور و قدرت سخن در آن ها مى آفریند ؟ يا همانند درختى است كه خدا در میان آن براى موسى ایجاد صوت كرد ؟ و يا آثار گناهان كه در طول عمر در آن ها نقش بسته ، در آن جا كه « يَوْمُ الْبُرُوز » و روز آشکار شدن اسرار نهانى برملا مى شود ؟ در تعبیرات معمولى نیز گاهى از این گونه آثار تعبیر به نطق يا اِخْبار مى شود و مى گوییم « رنگ رخساره خبر مى دهد از سرّ درون » .

همه این تفسیرها قابل قبول است و در لابلاى سخنان مفسران كم و بیش آمده .

منظور از « جُلُود : پوست ها » ( به صیغه جمع ) چیست ؟ ظاهر این است كه منظور

پوست هاى قسمت هاى مختلف تن است ، پوست دست و پا و صورت و غیر آن و اگر در بعضى از روایات تفسیر به « فروج » شده است ، در حقیقت از قبیل بیان مصداق است ، نه منحصر بودن مفهوم جلود در آن .

از سوى سوم این سؤال مطرح مى شود كه چرا از میان اعضاى بدن تنها چشم و گوش و پوست ها گواهان آن دادگاهند ؟ آیا گواهان منحصر به این هاست يا اعضاى دیگر نیز گواهى مى دهند ؟

آن چه از آیات دیگر قرآن استفاده مى شود ، این است كه علاوه بر این ها گواهان دیگرى نیز از اعضاى بدن وجود دارد ، در آیه 65 سوره يس مى خوانیم : « وَ تُكَلِّمُنا اَيْدیهِمْ وَ تَشْهَدُ اَرْجُلُهُمْ بِما كانُوا يَكْسِبُونَ : دست هاى آن ها با ما سخن مى گویند و پاهاى آن ها به اعمالشان گواهى مى دهند » .

در آیه 24 سوره نور سخن از شهادت « زبان » و « دست و پا » به میان آمده : « يَوْمَ تَشْهَدُ عَلَيْهِمْ اَلْسِنَتُهُمْ وَ اَيْدیهِمْ وَ اَرْجُلُهُمْ » .

بنابراین به نظر مى رسد كه اعضاى دیگر نیز هر كدام به نوبه خود گواهى دهند ، اما چون بیشترین اعمال انسان به كمك چشم و گوش انجام مى گیرد و پوست هاى تن نخستین اعضایى هستند كه بااعمال تماس دارند ، گواهانِ صف مقدمند .

21 وَ قالُوا لِجُلُودِهِمْ لِمَ شَهِدْتُمْ عَلَيْنا قالُوا اَنْطَقَنَا اللّهُ الَّذى اَنْطَقَ كُلَّ شَىْ ءٍ وَ هُوَ خَلَقَكُمْ اَوَّلَ مَرَّةٍ وَ اِلَيْهِ تُرْجَعُونَ

آن هابه پوست هاى تن خود مى گویند: چرا برضد ماگواهى دادید؟ آن هاجواب مى دهند: همان خدایى كه هر موجودى را به نطق درآورده ، ما را گویا ساخته و او شما را در آغاز آفرید و بازگشتتان به سوى او است .

به هر حال آن روز ، روز رسوایى بزرگ است ، روزى است كه تمام وجود انسان به سخن درمى آید ، تمامى اسرار او را فاش مى كنند ، كه تمام گنه كاران را در وحشت عمیقى فرو مى برد ، این جاست كه « رو به پوست هاى تن خود كرده ، فریاد مى زنند : چرا شما بر ضد ما گواهى دادید » ؟

ما كه سالیان دراز شما را نوازش دادیم ، از سرما و گرما حفظ كردیم ، شستشو و نظافت و پذیرایى نمودیم ، شما چرا این چنین ؟

« آن ها در پاسخ مى گویند : همان خدایى كه هر موجودى را به نطق درآورده ، ما را به سخن درآورده است » .

خداوند مأموریت افشاگرى را در این روز و این دادگاه بزرگ بر عهده ما گذارده و ما چاره اى جز اطاعت فرمان او نداریم ، آرى همان كس كه قدرت نطق را در موجودات ناطق دیگر آفریده ، در ما نیز این توانایى را قرار داده است .

جالب این كه آن ها تنها از پوست تنشان این سؤال را مى كنند نه از سایر گواهان ، مانند چشم و گوش .

ممکن است به خاطر این باشد كه گواهى پوست از همه عجیب تر و شگفت انگیزتر و از همه گسترده تر و وسیع تر است ، همان پوستى كه خود باید قبل از همه اعضاء طعم عذاب الهى را بچشد ، به چنین گواهى برمى خیزد و این راستى حیرت آور است .

گواهان شش گانه در دادگاه قیامت

هنگامى كه مى گوییم در جهان دیگر همه انسان ها محاکمه مى شوند ، ممکن است دادگاه هایى را همچون دادگاه هاى عالم دنیا تداعى كند ، كه هر كس با پرونده اى كوچك يا بزرگ با شاهدانى همچون شاهدان این دادگاه ها ، در برابر قضات حاضر مى شوند و سؤال و جوابى صورت مى گیرد و حکم نهایى صادر مى شود .

ولى بارها گفته ایم الفاظ در آن جا مفهوم عمیق ترى به خود مى گیرد كه گاه تصور مفاهیم آن ها براى ما زندانیان دنیا مشکل و گاهى غیر ممکن است ، ولى هر گاه اشاراتى را كه در آیات قرآن و روایات پیشوایان معصوم وارد شده ، مورد توجه قرار دهیم ، حقایقى براى ما كشف مى شود كه از عظمت و عمق زندگى در آن جهان اجمالاً پرده برمى دارد و نشان مى دهد كه دادگاه رستاخیز چه دادگاه عجیبى است .

مثلاً هنگامى كه گفته مى شود « میزان عمل » ، ممکن است این تصور پیدا شود كه اعمال ما در آن روز به صورت اجسام سبك و سنگینى درمى آید كه در ترازوهاى دو كفه اى وزن

مى شود ، اما هنگامى كه در روایات معصومین مى خوانیم ، على (علیه السلام) میزان اعمال است ، يعنى ارزش اعمال و شخصیت افراد با مقیاس وجودى این بزرگ مرد عالم انسانیت سنجیده مى شود و هر اندازه به آن شبیه و نزدیك است ، وزن بیشترى دارد و هر قدر بى شباهت و دوراست وزن كمترى دارد ، متوجه مى شویم كه میزان عمل در آن جا يعنى چه؟

در مورد مسأله « گواهان »نیز آیات قرآن پرده از روى حقایقى برداشته و پاى گواهى امورى را به میان كشیده كه در دادگاه هاى دنیا مطلقا مطرح نیستند ، ولى درآن جا نقش اساسى را دارند .

به طور كلى از آیات قرآن استفاده مى شود كه شش نوع گواه براى آن دادگاه وجود دارد :

1 - از همه برتر و بالاتر « ذات پاك خداوند » است : « وَ ما تَكُونُ فى شَأْنٍ وَ ما تَتْلُوا مِنْهُ مِنْ قُرْاآنٍ وَ لاتَعْمَلُونَ مِنْ عَمَلٍ اِلاّ كُنّا عَلَيْكُمْ شُهُودا اِذْ تُفیضُونَ فیهِ : در هر حال كه باشى و هر آیه اى از قرآن كه بخوانى و هرکارى راانجام دهید، ما گواه برشماهستیم،هنگامى كه درآن واردمى شوید » (61/یونس ).

البته همین گواهى براى همه چیز و همه كس كافى است ، ولى لطف خداوند و مقام

عدالت او ایجاب كرده كه گواهان دیگرى نیز معین فرموده است .

2 - پیامبران و اوصیاء

قرآن مى گوید : « فَكَيْفَ اِذا جِئْنا مِنْ كُلِّ اُمَّةٍ بِشَهیدٍ وَ جِئْنا بِكَ عَلى هؤُلاءِ شَهیدا : چگونه خواهد بود آن روز كه از هر امتى گواهى مى آوریم و تو را گواه بر آن ها قرار مى دهیم » ( 41 / نساء ) .

3 - زبان و دست و پا و چشم و گوش نیز گواهى مى دهند

قرآن مى گوید : « يَوْمَ تَشْهَدُ عَلَيْهِمْ اَلْسِنَتُهُمْ وَ اَيْدیهِمْ وَ اَرْجُلُهُمْ بِما كانُوا يَعْمَلُونَ : در آن روز زبان ها و دست ها و پاهایشان بر ضد آن ها نسبت به اعمالى كه مرتکب شدند،گواهى مى دهد » ( 24/نور ) .

از آیه مورد بحث نیز استفاده مى شود كه چشم و گوش در زمره گواهانند و از پاره اى از روایات برمى آید كه همه اعضاى تن به نوبه خود اعمالى را كه انجام داده اند ، گواهى مى دهند.

4 - پوست هاى تن نیز گواهى مى دهند

آیه مورد بحث با صراحت از این موضوع سخن مى گفت و حتى اضافه مى كند كه گنهکاران كه هرگز انتظار نداشتند ، پوست هاى تن آن ها به صورت گواهانى بر ضد آنان

درآیند ، آن ها را مخاطب ساخته مى گویند : « چرا شما بر ضد ما گواهى دادید ؟ آن ها پاسخ مى دهند : خدایى كه همه چیز را به نطق درآورده ما را به سخن درآورده است » ( 21 / فصلت ) .

5 - فرشتگان

قرآن مى گوید : « وَ جائَتْ كُلُّ نَفْسٍ مَعَها سائِقٌ وَ شَهیدٌ : در آن روز هر انسانى وارد صحنه محشر مى شود ، در حالى كه فرشته اى با او است كه او را به سوى حساب سوق مى دهد و گواهى از فرشتگان است كه براعمال او شهادت مى دهد» (21/ق).

6 - زمین

آرى زمین كه زیر پاى ما قرار دارد و ما همیشه میهمان آن هستیم و با انواع برکاتش از ما پذیرایى مى كند ، نیز دقیقا مراقب ما است و در آن روز همه گفتنى ها را مى گوید ، چنان كه مى خوانیم : « يَوْمَئِذٍ تُحَدِّثُ اَخْبارَها : در آن روز زمین اخبار خود را بازگو مى كند » ( 4 / زلزال ) .

7 - زمان نیز از شهود است

گرچه در متن آیات قرآن به این امر اشاره نشده ، ولى در روایات معصومین علیهم السلام شاهد

بر آن وجود دارد ، چنان كه از على (علیه السلام) مى خوانیم : « ما مِنْ يَوْمٍ يَمُرُّ عَلَى ابْنِ ادَمَ اِلاّ قالَ لَهُ ذلِكَ الْيَوْمُ يَا ابْنَ ادَمَ ! اَنَا يَوْمٌ جَدیدٌ وَ اَنَا عَلَيْكَ شَهیدٌ ، فَقُلْ فِىَّ خَيْرا وَ اعْمَلْ فِىَّ خَيْرا ، اَشْهَدُ لَكَ يَوْمَ الْقِيامَةِ : هیچ روزى بر فرزند آدم نمى گذرد ، مگر این كه به او مى گوید : اى فرزند آدم من روز تازه اى هستم و بر تو گواهم ، در من سخن خوب بگو و عمل نیك انجام ده ، تا در قیامت به نفع تو گواهى دهم » .(1)

به راستى عجیب است این همه گواهان حق و شاهدان آن دادگاه بزرگ ، از زمان و مکان گرفته ، تا فرشتگان و اعضاى پیکر ما و انبیاء و اولیاء و برتر از همه ذات پاك خدا ، مراقب اعمال ما هستند و گواه بر ما و ما چه بى خبریم .

آیا ایمان به وجود چنین مراقبانى كافى نیست كه انسان را كاملاً در مسیر حق و عدالت و پاکى و تقوا قرار دهد .

22 وَ ما كُنْتُمْ تَسْتَتِرُونَ اَنْ يَشْهَدَ عَلَيْكُمْ سَمْعُكُمْ وَ لااَبْصارُكُمْ وَ لا جُلُودُكُمْ وَ .


1) « سفینة البحار » ، جلد 2 ، ماده يوم .

لكِنْ ظَنَنْتُمْ اَنَّ اللّهَ لا يَعْلَمُ كَثیرا مِمّا تَعْمَلُونَ

شما اگرگناهانتان را مخفى مى كردید ، نه به خاطر این بود كه از شهادت گوش و چشم ها و پوست هاى تنتان بیم داشتید ،بلکه شما گمان مى كردید كه خداوند بسیارى از اعمالى را كه انجام مى دهید ، نمى داند .

خداوند در همه جا شاهد و ناظر بر اعمال شماست و از اسرار درون و برون شما آگاه است و مأموران مراقبت او همه جا با شما هستند ، آیا هرگز مى توانید پنهان از چشم و گوش و حتى پوست تنتان ، عملى انجام دهید ؟ آرى شما چنان در قبضه قدرت او و مراقبان مخفى و آشکارش قرار دارید ، كه حتى ابزارهاى گناه شما گواهانى هستند بر ضد شما .

23 وَ ذلِكُمْ ظَنُّكُمُ الَّذى ظَنَنْتُمْ بِرَبِّكُمْ اَرْدیكُمْ فَاَصْبَحْتُمْ مِنَ الْخاسِرینَ

آرى این گمان بدى بود كه درباره پروردگارتان داشتید وهمان موجب هلاکت شما گردید و سرانجام از زیان كاران شدید .

« اَرْدیكُم » از ماده رَدْى به معنى هلاکت است .

حسن ظن و سوء ظن به خدا

آیه فوق به خوبى گواهى مى دهد كه گمان بد درباره خداوند به قدرى خطرناك است ، كه گاه موجب هلاکت و عذاب ابدى انسان مى گردد ، نمونه آن گمان گروهى از كفار بود كه گمان مى كردند ، خدا اعمال آن ها را نمى بیند و سخنان آن ها را نمى شنود ، همین سوءظن سبب خسران و هلاکتشان شد .

به عکس حسن ظن درباره خداوند موجب نجات در دنیا و آخرت است ، چنان كه در حدیثى از امام صادق (علیه السلام)مى خوانیم : « يَنْبَغى لِلْمُؤْمِنِ اَنْ يَخافَ اللّهَ خَوْفا كَاَنَّهُ يُشْرِفُ عَلَى النّارِ وَ يَرْجُوهُ رَجاءً كَاَنَّهُ مِنْ اَهْلِ الْجَنَّةِ ، اِنَّ اللّهَ تَعالى يَقُولُ : وَ ذلِكُمْ ظَنَّكُمُ الَّذى ظَنَنْتُمْ بِرَبِّكُمْ ... ثُمَ قالَ اِنَّ اللّهَ عِنْدَ ظَنِّ عَبْدِه : اِنْ خَيْرا فَخَيْرٌ وَ اِنْ شَرّا فَشَرٌّ : سزاوار است بنده مؤمن آن چنان از خدا بترسد كه گویى در كنار دوزخ قرار گرفته و مشرف بر آتش است و آن چنان به او امیدوار باشد كه گویى اهل بهشت است ، چنان كه خداوند متعال مى فرماید : این گمانى است كه شما به خدا پیدا كردید و سبب هلاکتان شد ، سپس امام (علیه السلام)افزود : خداوند نزد گمان بنده خویش است ، اگر گمان نیك ببرد نتیجه اش نیك و اگر

گمان بد ببرد ، نتیجه اش بد است » .(1)

در حدیث دیگرى از امام صادق (علیه السلام)از پیامبر اسلام صلى الله علیه و آله آمده است : « آخرین كسى را كه دستور داده مى شود به سوى دوزخ ببرند ، ناگهان به اطراف خود نگاه مى كند ، خداوند بزرگ دستور مى دهد او را برگردانید ، او را برمى گردانند ، خطاب مى كند : چرا به اطراف خود نگاه كردى و در انتظار چه فرمانى بودى ؟ عرض مى كند : پروردگارا من درباره تو این چنین گمان نمى كردم ، مى فرماید : چه گمان مى كردى ؟ عرض مى كند : گمانم این بود كه گناهان مرا مى بخشى و مرا در بهشت خود جاى مى دهى ، خداوند مى فرماید : اى فرشتگان من به عزت و جلال و نعمت ها و مقام والایم سوگند ، این بنده ام هرگز گمان خیر درباره من نبرده و اگر ساعتى گمان خیر برده بود ، من اورا به جهنم نمى فرستادم ، گرچه او دروغ مى گوید ، ولى با این حال اظهار حسن ظن او را بپذیرید و او را به بهشت برید ، سپس پیامبر صلى الله علیه و آله فرمود : هیچ بنده اى نیست كه نسبت به خداوند متعال گمان خیر ببرد ، مگر این كه خدا نزد گمان وى خواهد بود و این همان است كه .


1) « مجمع البیان » ، ذیل آیات مورد بحث .

مى فرماید : « وَ ذلِكُمْ ظَنُّكُمُ الَّذى ظَنَنْتُمْ ... » .(1)

24 فَاِنْ يَصْبِرُوا فَالنّارُ مَثْوىً لَهُمْ وَ اِنْ يَسْتَعْتِبُوا فَماهُمْ مِنَ الْمُعْتَبینَ

اگر آن ها صبر كنند ( يا نکنند ) به هر حال دوزخ جایگاه آن هاست و اگر تقاضاى عفو نمایند ، مورد عفو قرار نمى گیرند .

« مَثْوىً » از ماده « ثَوى » به معنى قرارگاه و محل استقرار است .

« يَسْتَعْتِبُون » در اصل از « عتاب » گرفته شده كه به معنى اظهار خشونت است و مفهومش این است كه شخص گنهکار خود را تسلیم سرزنش هاى صاحب حق كند تا او را مورد عفو قرار دهد و راضى گردد و لذا این ماده ( استعتاب ) به معنى استرضاء و تقاضاى عفو نیز به كار مى رود .

این آیه در حقیقت شبیه آیۀ 16 سوره طور است كه مى گوید : « در آتش دوزخ وارد شوید ، .


1) « نورالثقلین » ، جلد 4 ، صفحه 544 .

مى خواهید صبر كنید يا نکنید ، تفاوتى براى شما نمى كند » و همچون آیه 21 سوره ابراهیم « براى ما يکسان است خواه صبر كنیم يا نکنیم ، راه نجاتى نیست » .

25 وَ قَيَّضْنا لَهُمْ قُرَناءَ فَزَيَّنُوا لَهُمْ ما بَيْنَ اَيْدیهِمْ وَ ماخَلْفَهُمْ وَ حَقَّ عَلَيْهِمُ الْقَوْلُ فى اُمَمٍ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِمْ مِنَ الْجِنِّ وَ الاِْنْسِ اِنَّهُمْ كانُوا خاسِرینَ

ما براى آن ها همنشینان ( زشت سیرتى ) قرار دادیم و آن هازشتى ها را از پیش رو و پشت سر در نظرشان جلوه دادند وفرمان الهى درباره آن ها تحقق يافت و به سرنوشت اقوام گمراهى از جن وانس كه قبل از آن ها بودند گرفتار شدند ،آن ها مسلماً زیان كار بودند .

« قَيَّضْنا » از ماده « قَيْض » در اصل به معنى پوست روى تخم مرغ است ، سپس در مواردى كه افرادى كاملاً بر انسان مسلط مى شوند ، مانند تسلط پوست بر تخم مرغ به كار رفته است ، اشاره به این كه این دوستان تبهکار و فاسد آن ها را از هر سو احاطه مى كنند ، افکارشان را مى دزدند و چنان بر آنان چیره مى شوند كه حس تشخیص خود را از دست دهند و زشتى ها در نظر آن ها زیبا مى گردد و چه دردناك است چنین حالتى براى انسان ،

زیرا به آسانى در گرداب فساد فرو مى رود و درهاى نجات به روى او بسته مى شود .

جمله « ما بَيْنَ اَيْدیهِمْ وَ ما خَلْفَهُمْ » ( آن چه پیش رو و پشت سر آن ها است ) ممکن است اشاره به احاطه همه جانبه این شیاطین و تزیین آن ها باشد .

26 وَ قالَ الَّذینَ كَفَرُوا لا تَسْمَعُوا لِهذَا الْقُرْاآنِ وَ الْغَوْا فیهِ لَعَلَّكُمْ تَغْلِبُونَ

کافران گفتند: گوش به این قرآن فراندهیدو به هنگام تلاوت آن جنجال كنیدتاپیروز شوید.

جنجال آفرینى و سرگرم كردن مردم به منظور منزوى كردن قرآن

دربعضى از روایات آمده است كه هرگاه پیامبر صلى الله علیه و آله درمکه صداى خود را به تلاوت قرآن مجید و كلمات شیرین و جذاب و پرمحتواى خداوند بلند مى كرد ، مشرکان مردم را از او

دورمى كردند و مى گفتند:سوت و صفیر بکشید و صدا را به شعر بلند كنید تا سخنان او را نشنوند.(1)

این يك روش قدیمى براى مبارزه در برابر نفوذ حق است كه امروز نیز به صورت


1) « تفسیر مراغى » ، جلد 24 ، صفحه 125 و « تفسیر روح المعانى » جلد 24 صفحه 106 .

گسترده تر و خطرناك ترى ادامه دارد ، كه براى منحرف ساختن افکار مردم و خفه كردن صداى منادیان حق و عدالت ، محیط را آن چنان پر از جنجال مى كنند ، كه هیچ كس صداى آن ها را نشنود و با توجه به این كه « وَالْغَوْا » از ماده « لَغْو » معنى گسترده اى دارد و هر گونه كلام بیهوده اى را شامل مى شود ، وسعت این برنامه روشن خواهد شد .

گاه با جار و جنجال و سوت و صفیر .

گاه با داستان هاى خرافى و دروغین .

گاه با افسانه هاى عشقى و هوس انگیز .

گاه از مرحله سخن نیز فراتر رفته ، مراکز سرگرمى و فساد و انواع فیلم هاى مبتذل و مطبوعات بى محتواى سرگرم كننده و بازى هاى دروغین سیاسى و هیجان هاى كاذب و خلاصه هر چیزى كه افکار مردم را از محور حق منحرف سازد ، به وجود مى آوردند .

و از همه بدتر این كه گاه بحث هاى بیهوده اى در میان دانشمندان يك قوم مطرح مى كنند و چنان آن ها را به قیل و قال درباره آن وامى دارند كه هر گونه مجال تفکر در مسائل

بنیادى از آن ها گرفته شود .

ولى آیا مشرکان توانستند با این اعمالشان بر قرآن غلبه كنند ؟ نه ، آن ها و شیطنت هایشان بر باد رفت و قرآن روز به روز گسترده تر و پربارتر شد و در سراسر جهان درخشیدن گرفت .

27 فَلَنُذیقَنَّ الَّذینَ كَفَرُوا عَذابا شَدیدا وَ لَنَجْزِيَنَّهُمْ اَسْوَأَ الَّذى كانُوا يَعْمَلُونَ

به طور مسلم به كافران عذاب شدیدى مى چشانیم و آن هارا به بدترین اعمالى كه انجام مى دادند ، جزا مى دهیم .

با این كه مجازات همه اعمال خود را خواهند دید چرا تنها روى « اَسْوَءَ » ( بدترین آن ها ) تکیه شده است ؟

این تعبیرممکن است به خاطر این باشدکه موضوع مجازات راباتأکید و تهدیدى جدى ترى روشن سازد و نیزاشاره اى باشد به مانع شدن مردم از شنیدن صداى پیامبر صلى الله علیه و آله بزرگ خدا .

تعبیر به « كانُوا يَعْمَلُونَ » دلیل بر این است كه بیشتر روى اعمالى تکیه مى شود كه

پیوسته آن را ادامه مى دادند و به عبارت دیگر يك لغزش دفعى نبوده ، بلکه يك برنامه همیشگى براى آن ها بوده است .

28 ذلِكَ جَزاءُ اَعْداءِاللّهِ النّارُ لَهُمْ فیها دارُ الْخُلْدِ جَزاءًبِما كانُوا بِایاتِنا يَجْحَدُونَ

کیفردشمنان خدا آتش است كه در آن سراى جاویدشان است ، جزایى است در مقابل این كه آیات ما را انکار مى كردند .

« يَجْحَدُونَ » ازماده « جَحْد » در اصل به معنى نفى چیزى است كه در دل اثبات آن است ، يا اثبات چیزى كه در قلب نفى آن است و به تعبیر دیگر انکار كردن واقعیات با علم به آن ها است و این بدترین نوع كفر است (شرح بیشتر پیرامون این موضوع را در جلد 15 تفسیر نمونه صفحه412 ذیل آیه 14 نمل مطالعه كنید) .

دشمنان الهى نه تنها آیات الهى را انکار مى كردند ، بلکه دیگران را نیز از شنیدن آن باز مى داشتند .

29 وَ قالَ الَّذینَ كَفَرُوا رَبَّنا اَرِنَا الَّذَيْنِ اَضَلاّنا مِنَ الْجِنِ وَالاِْنْسِ نَجْعَلْهُما تَحْتَ

اَقْدامِنا لِيَكُونا مِنَ الاَْسْفَلینَ

کافران گفتند: پروردگارا! آن هایى را كه از جن و انس ما راگمراه كردند به ما نشان ده ، تا زیر پاى خود بگذاریم ( و لگد مالشان كنیم ) تا از پست ترین مردم باشند .

آن ها يك عمر بالاى سر ما بودند و ما را به مسیرهاى بدبختى كشاندند ، اکنون آرزوى ما این است كه آن ها را زیر پا قرار دهیم ، تا سوز دل ما فرو نشیند ، همان كسانى كه به ما مى گفتند : گوش به سخنان محمد صلى الله علیه و آله ندهید ، او ساحر است ، او مجنون است و هذیان مى گوید ، آن ها جار و جنجال مى كردند تا ما صداى او را نشنویم و آهنگ دلربایش در دل ما مؤثر نشود ، از رستم و اسفندیار و افسانه هاى دیگر به هم مى بافتند تا ما را سرگرم كنند ، حالا مى فهمیم كه آب حیات جاویدان در سخنان او جارى بوده و نغمه هاى دلنوازش همچون نفس مسیحا مردگان را زنده مى كرده ، ولى افسوس كه دیگر دیر شده است .

بدون شك منظور از جن و انس در این جا ، گروه شیاطین و انسان هاى اغواگر شیطان صفت هستند ، نه دو شخص معین و تثنیه بودن فعل در جایى كه فاعل دو گروه باشد ، مانعى

ندارد همان گونه كه در آیه « فَبِاَىِّ اآلاءِ رَبِّكُما تُكَذِّبانِ » آمده است .

30 اِنَّ الَّذینَ قالُوا رَبُّنَا اللّهُ ثُمَّ اسْتَقامُوا تَتَنَزَّلُ عَلَيْهِمُ الْمَلائِكَةُ اَلاّ تَخافُوا وَ لا تَحْزَنُوا وَ اَبْشِرُوا بِالْجَنَّةِ الَّتى كُنْتُمْ تُوعَدُونَ

کسانى كه گفتند پروردگار ما ، خداوند يگانه است سپس استقامت كردند ، فرشتگان بر آن ها نازل مى شوند كه نترسیدو غمگین مباشید و بشارت باد بر شما به آن بهشتى كه به شما وعده داده شده است .

31 نَحْنُ اَوْلِياؤُكُمْ فِى الْحَيوةِ الدُّنْيا وَ فِى الاْخِرَةِ وَ لَكُمْ فیها ما تَشْتَهى اَنْفُسُكُمْ وَ لَكُمْ فیها ما تَدَّعُونَ

ما ياران و مددکاران شما در زندگى دنیا و در آخرت هستیم و براى شما هر چه بخواهید در بهشت فراهم است و هرچه طلب كنید به شما داده مى شود .

32 نُزُلاً مِنْ غَفُورٍ رَحیمٍ

این ها به عنوان پذیرایى از سوى خداوند غفور و رحیم است .

نزول فرشتگان بر مؤمنان با استقامت

« اِسْتَقامُوا » از ماده « استقامت » به معنى ملازم طریق مستقیم بودن و ثبات بر خط صحیح است .

چه تعبیر جامع و جالبى كه در حقیقت همه نیکى ها و صفات برجسته را در بردارد ، نخست دل به خدا بستن و ایمان محکم به او پیدا كردن ، سپس تمام زندگى را به رنگ ایمان درآوردن و در محور آن قرار دادن .

بسیارند كسانى كه دم از عشق اللّه مى زنند ، ولى در عمل استقامت ندارند ، افرادى سست و ناتوانند كه وقتى در برابر طوفان شهوات قرار مى گیرند ، با ایمان وداع كرده و در عمل مشرك مى شوند و هنگامى كه منافعشان به خطر مى افتد ، همان ایمان ضعیف و مختصر را نیز از دست مى دهند .

على (علیه السلام) در يکى از خطبه هاى نهج البلاغه این آیه را با عبارت گویا و پرمعنایى تفسیر مى كند و بعد از تلاوت آن مى فرماید : « شما گفتید پروردگار ما « اللّه » است ، اکنون بر سر این سخن

پایمردى كنید ، بر انجام دستورهاى كتاب او و در راهى كه فرمان داده و در طریق پرستش شایسته او ، استقامت به خرج دهید ، از دایره فرمانش خارج نشوید ، در آیین او بدعت مگذارید و هرگز با آن مخالفت نکنید » .(1)

کوتاه سخن این كه ارزش انسان كه در ایمان و عمل صالح خلاصه مى شود ، در این آیه در جمله « قالُوا رَبُّنَا اللّهُ ثُمَّ اسْتَقامُوا »منعکسشده و لذا در حدیثى از پیغمبر گرامى صلى الله علیه و آله آمده كه شخصى خدمتش عرض كرد : « اَخْبِرْنى بِاَمْرٍ اَعْتَصِمُ بِه : دستورى به من ده كه به آن چنگ زنم و در دنیا و آخرت اهل نجات شوم » .

پیغمبر صلى الله علیه و آله فرمود : « قُلْ رَبِّىَ اللّهُ ثُمَّ اسْتَقِمْ : بگو پروردگار من اللّه است و بر این گفته خود بایست » .

سپس مى گوید : « پرسیدم : خطرناك ترین چیزى كه باید از آن بترسم چیست » ، پیامبر صلى الله علیه و آله زبانش را گرفت و فرمود : « این » .(2).


1) « نهج البلاغه » ، خطبه 176 .

2) « روح البیان » ، جلد 8 ، صفحه 254 .

مواهب هفت گانه ایمان به خدا و استقامت بر این ایمان

اکنون ببینیم كسانى كه این دو اصل مهم را در وجود خود زنده مى كنند ، مشمول چه مواهبى از سوى خدا هستند .

قرآن در این آیات به هفت موهبت بزرگ اشاره مى كند ، مواهبى كه از سوى فرشتگان الهى كه بر آن ها نازل مى شوند ، به آن ها بشارت داده مى شود .

آرى كار انسان به جایى مى رسد كه در پرتو ایمان و استقامت فرشتگان بر او نازل مى گردند و پیام الهى را كه سراسر لطف و مرحمت است به او اعلام مى دارند .

1 و 2 - عدم « خوف » و « حزن » كه به آن اشاره شد .

3 - فرشتگان به آن ها مى گویند : « بشارت باد بر شما به آن بهشتى كه به آن وعده داده مى شدید » (وَاَبْشِرُوا بِالْجَنَّةِ الَّتى كُنْتُمْ تُوعَدُونَ) .

4 - در چهارمین بشارت مى افزایند : « ما ياران و مددکاران شما در زندگى دنیا و آخرت هستیم » هرگز شما را تنها نمى گذاریم ، در نیکى ها به شما كمك مى كنیم و از لغزش ها شما را حفظ

مى نماییم تا وارد بهشت شوید ( نَحْنُ اَوْلِياؤُكُمْ فِى الْحَيوةِ الدُّنْيا وَ فِى الاْخِرَةِ ) .

5 - در پنجمین بشارت مى گویند : « در بهشت براى شما هر چه بخواهید از مواهب و نعمت ها فراهم است و هیچ قید و شرطى در كار نیست » ( وَ لَكُمْ فیها ما تَشْتَهى اَنْفُسُكُمْ ) .

6 - ششمین بشارت این كه نه تنها نعمت هاى مادى و آن چه دلخواه شما است ، به شما مى رسد ، بلکه « آن چه از مواهب معنوى طلب كنید در اختیار شما است » ( وَ لَكُمْ فیها ما تَدَّعُونَ ) .

7 - و بالاخره هفتمین و آخرین مژده اى كه به آن ها مى دهند ، این است كه شما میهمان خدا در بهشت جاویدان او هستید و « همه این نعمت ها به عنوان پذیرایى يك میزبان از يك میهمان

گرامى از سوى پروردگار غفور و رحیم به شما ارزانى داشته است » ( نُزُلاً مِنْ غَفُورٍ رَحیمٍ ) .

فرق بین خوف و حزن چیست ؟

در این كه میان « خوف » و « حزن » چه تفاوتى است ، جمعى از مفسران گفته اند : « خوف » و ترس مربوط به حوادث بیمناك آینده است و « حزن » و اندوه مربوط به حوادث ناگوار گذشته ، به این ترتیب فرشتگان به آن ها مى گویند ، نه از حوادث سختى كه در پیش

دارید ، چه در دنیا و چه در هنگام مرگ و چه در مراحل رستاخیز نگران باشید و نه از گناهان گذشته خود يا فرزندانى كه از شما در دنیا باقى مى مانند ، غمى به دل راه دهید .

تقدیم « خوف » بر « حزن » نیز ممکن است به همین ملاحظه باشد ، كه نگرانى انسان با ایمان بیشتر از حوادث آینده ، مخصوصاً دادگاه محشر است .

با دقت در عمق این مفاهیم و عظمت این وعده هاى الهى كه به وسیله فرشتگان به مؤمنان داده مى شود ، روح آدمى به پرواز در مى آید و تمام وجود او را به سوى ایمان و استقامت جذب مى كند .

در پرتو این فرهنگ و تعلیمات بود كه اسلام از يك مشت عرب جاهلى ، انسان هاى نمونه اى ساخت كه از هیچ گونه ایثار و فداکارى مضایقه نداشتند و همین ها است كه امروز مى تواند الهام بخش مسلمانان در راه پیروزى بر همه مشکلات باشد .

البته نباید فراموش كرد كه « استقامت » همچون « عمل صالح » میوه درخت « ایمان » است ، زیرا ایمان هنگامى كه عمق و نفوذ كافى پیدا كند ، انسان را دعوت

به استقامت خواهد كرد ، همان گونه استقامت در مسیر حق بر عمق ایمان نیز مى افزاید و این دو تأثیر متقابل دارند .

از آیات دیگر قرآن نیز استفاده مى شود كه ایمان و استقامت نه تنها برکات معنوى را به سوى انسان سرازیر مى كند ، بلکه از برکات مادى این جهان نیز در سایه این دو بهره مند خواهد شد ، در سوره « جن » آیه 16 مى خوانیم : « وَ اَلَّوِ اسْتَقامُوا عَلَى الطَّریقَةِ لاََسْقَيْناهُمْ ماءً غَدَقا : هر گاه افراد با ایمان بر طریقه حق پایدارى كنند ، آب فراوان به آن ها مى نوشانیم » ( و سال هایى پر باران و پر برکت نصیب آن ها مى كنیم ) .

33 وَ مَنْ اَحْسَنُ قَوْلاً مِمَّنْ دَعا اِلَى اللّهِ وَ عَمِلَ صالِحا وَقالَ اِنَّنى مِنَ الْمُسْلِمینَ

گفتار چه كسى بهتراست، ازآن كس كه دعوت به سوى خدا مى كند و عمل صالح انجام مى دهد و مى گوید : من از مسلمین هستم .

صفات چهارگانه بهترین گویندگان الهى

گرچه آیه به صورت استفهام است ، ولى پیدا است كه استفهام انکارى است ، يعنى

هیچ كس سخنش از داعیان به سوى اللّه و منادیان توحید بهتر نیست ، همان منادیانى كه با عمل صالح خویش ، دعوت زبانى خود را تأکید و تثبیت مى كنند و با اعتقاد به اسلام و تسلیم در برابر حق ، بر عمل صالح خویش صحه مى گذارند .

این آیه با صراحت ، بهترین گویندگان را كسانى معرفى كرده كه داراى این سه صفتند : دعوت به اللّه ، عمل صالح و تسلیم در برابر حق .

در حقیقت چنین كسانى علاوه بر سه رکن معروف ایمان ، اقرار به لسان ، عمل به ارکان و ایمان به جَنان ( قلب ) بر رکن چهارمى نیز چنگ زده اند و آن تبلیغ و نشر آیین حق و اقامه دلیل بر مبانى دین و زدودن آثار شك و تردید از قلوب بندگان خدا است . این منادیان با این چهار وصف بهترین منادیان جهانند .

گرچه گروهى از مفسران این اوصاف را تطبیق بر شخص پیامبر صلى الله علیه و آله و يا پیامبر و امامانى كه دعوت به سوى حق مى كردند و يا خصوص مؤذن ها كرده اند ، ولى پیدا است آیه مفهوم وسیع و گسترده اى دارد كه تمام منادیان توحید را كه واجد این صفاتند فرا مى گیرد ، هر چند برترین مصداقش شخص پیامبر صلى الله علیه و آله است ( مخصوصاً با توجه به زمان نزول آیه )

و در درجۀ بعد ائمه معصومین علیهم السلام و بعد از آن ها تمام علماء و دانشمندان و مجاهدان راه حق و آمرین به معروف و ناهین از منکر و مبلغان اسلام از هر قشر و گروه هستند و این آیه بشارتى است بزرگ و افتخارى است بى نظیر براى همه آن ها كه مى توانند به آن دلگرم باشند .

34 وَ لا تَسْتَوِى الْحَسَنَةُ وَ لاَ السَّيِّئَةُ ادْفَعْ بِالَّتى هِىَ اَحْسَنُ فَاِذَا الَّذى بَيْنَكَ وَ بَيْنَهُ عَداوَةٌ كَاَنَّهُ وَلِىٌ حَمیمٌ

هرگزنیکى و بدى يکسان نیست، بدى را بانیکى دفع كن، تا دشمنان سرسخت همچون دوستان گرم و صمیمى شوند .

بدى را با نیکى دفع كن

« وَلِىّ » در این جا به معنى دوست و « حَمیمٌ » در اصل به معنى آب داغ و سوزان است و اگر به عرق بدن حمیم گفته مى شود به خاطر گرمى آن است و حمام را نیز به همین مناسبت حمام مى گویند ، به دوستان پرمحبت و گرم و داغ نیز « حمیم » گفته مى شود و منظور در آیه همین است .

بعد از بیان دعوت به سوى خداوند و اوصاف داعیان الى اللّه ، این آیه روش دعوت را شرح داده است ( وَ لا تَسْتَوِى الْحَسَنَةُ وَ لاَ السَّيِّئَةُ ) .

در حالى كه مخالفان حق سلاحى جز بدگویى و افتراء و سخریه و استهزاء و انواع فشارها و ستم ها ندارند ، باید سلاح شما پاکى و تقوا و سخن حق و نرمش و محبت باشد .

گرچه « حَسَنَة » و « سَيِّئَة » مفهوم وسیعى دارد ، تمام نیکى ها و خوبى ها و خیرات و برکات در مفهوم حسنه جمع است ، همان گونه كه هر گونه انحراف و زشتى و عذاب در مفهوم سيّئة خلاصه شده است ، ولى در آیه مورد بحث آن شاخه اى از « حَسَنَة » و « سَيِّئَة » كه مربوط به روش هاى تبلیغى است منظور مى باشد .

در پایان آیه به فلسفه عمیق این برنامه در يك جمله كوتاه اشاره كرده ، مى فرماید : نتیجه این كار آن خواهد شد كه « دشمنان سرسخت همچون دوستان گرم و صمیمى شوند » ( فَاِذَا الَّذى بَيْنَكَ وَ بَيْنَهُ عَداوَةٌ كَاَنَّهُ وَلِىٌّ حَمیمٌ ) .

آن چه را قرآن در این آیه بیان كرده و در آیه 96 سوره مؤمنون نیز به شکل دیگرى آمده

( اِدْفَعْ بِالَّتى هِىَ اَحْسَنُ السَّيِّئَةَ ) از مهم ترین و ظریف ترین و پربارترین روش هاى تبلیغ ، مخصوصاً در برابر دشمنان نادان و لجوج است و آخرین تحقیقات روانشناسان نیز به آن منتهى شده است .

زیرا هر كس بدى كند ، انتظار مقابله به مثل را دارد ، مخصوصاً افراد بد چون خودشان از این قماشند و گاه يك بدى را چند برابر پاسخ مى گویند ، هنگامى كه ببینند كه طرف مقابل نه تنها بدى را به بدى پاسخ نمى دهد ، بلکه با خوبى و نیکى به مقابله برمى خیزد ، این جا است كه طوفانى در وجودشان برپا مى شود ، وجدانشان تحت فشار شدیدى قرار مى گیرد و بیدار مى گردد ، انقلابى در درون جانشان صورت مى گیرد ، شرمنده مى شوند ، احساس حقارت مى كنند و براى طرف مقابل عظمت قائل مى شوند .

این جا است كه كینه ها و عداوت ها با طوفانى از درون جان برخاسته و جاى آن را محبت و صمیمیت مى گیرد .

بدیهى است این يك قانون غالبى است نه دایمى ، زیرا همیشه اقلیتى هستند كه از این

روش سوء استفاده مى كنند و تا زیر ضربات خردکننده شلاق مجازات قرار نگیرند ، آدم نمى شوند و دست از اعمال زشت خود برنمى دارند .

البته حساب این گروه جدا است و باید در برابر آن ها از شدت عمل استفاده كرد ، ولى نباید فراموش كرد كه این دسته همیشه در اقلیت هستند ، قانونى كه حاکم بر اکثریت است ، همان قانون « دفع سیئه با حسنه » است .

و لذا ملاحظه مى كنیم كه پیغمبر گرامى اسلام صلى الله علیه و آله و پیشوایان معصوم علیهم السلام همیشه از این روش عالى قرآنى بهره مى گرفتند ، فى المثل به هنگام فتح مکه كه نه تنها دشمنان ، بلکه دوستان انتظار انتقام جویى شدید مسلمین و به راه انداختن حمام خون در آن سرزمین كفر و شرك و نفاق و كانون دشمنان سنگ دل و بى رحم داشتند و حتى بعضى از پرچم داران سپاه اسلام در آن روز رو به سوى ابوسفیان كرده و شعار « اَلْيَوْمُ يَوْمُ الْمَلْحَمَةِ ، اَلْيَوْمُ تُسْبَى الْحُرْمَةُ، اَلْيَوْمُ اَذَلَّ اللّهُ قُرَيْشا : امروز ، روز انتقام ، روز از بین رفتن احترام نفوس و اموال دشمنان و روز ذلت و خوارى قریش است » سر دادند ، پیغمبر گرامى اسلام صلى الله علیه و آله با جمله « اِذْهَبُوا فَاَنْتُمُ الطُّلَقاءُ : بروید

و همه آزادید » همه را مشمول عفو خود قرار داد ، رو به سوى ابوسفیان فرمود و شعار انتقام جویانه را به این شعار محبت آمیز تبدیل فرمود : « اَلْيَوْمُ يَوْمُ الْمَرْحَمَةُ اَلْيَوْمُ اَعَزَّ اللّهُ قُرَيْشا : امروز، روز رحمت است، امروز روز عزت قریش است » .(1)

همین عمل چنان طوفانى در سرزمین دل هاى مکیان مشرك بر پا كرد كه به گفته قرآن : « يَدْخُلُونَ فى دینِ اللّهِ اَفْواجا:فوج، فوج مسلمان شدند و آیین اسلام را باجان و دل پذیراگشتند » (2/نصر ).

ولى با تمام این احوال به طورى كه در تواریخ اسلام آمده است پیامبر صلى الله علیه و آله چند نفر را نام برد و از عفو عمومى مستثنى كرد ، چراکه افرادى خطرناك و غیر قابل بخشش بودند ، اما بقیه را جز این چند نفر مشمول عفو عمومى ساخت و در ضمن این جمله پرمعنى را بیان كرد : « من درباره شما همان مى گویم كه يوسف درباره برادران خود كه بر او ستم كرده بودند ، گفت » : لا تَثْریبَ عَلَيْكُمُ اَلْيَوْمَ يَغْفِرُ اللّهُ لَكُمْ وَ هُوَ اَرْحَمُ الرّاحِمینَ :امروز ملامتى برشما نیست ، خدا شما را .


1) « بحار الانوار » ، جلد 21 ، صفحه 109 .

ببخشد كه او ارحم الراحمین است » .(1)

35 وَ ما يُلَقّيها اِلاَّ الَّذینَ صَبَرُوا وَ ما يُلَقّيها اِلاّ ذُوحَظٍ عَظیمٍ

اما به این مرحله جز كسانى كه داراى صبر و استقامتندنمى رسند و جز كسانى كه بهره عظیمى از ایمان و تقوا دارند به آن نایل نمى گردند .

آرى انسان مدت ها باید خودسازى كند تا بتواند بر خشم و غضب خویش چیره گردد ، باید در پرتو ایمان و تقوى آن قدر روح او وسیع و قوى شود ، كه به آسانى از آزار دشمنان متأثر نگردد و حس انتقام جویى در او شعله ور نشود ، روحى بزرگ و شرح صدر كافى لازم است ، تا شخص به چنین مرحله اى از كمال انسانیت برسد كه بدى ها را با نیکى پاسخ گوید و در راه خدا و براى رسیدن به اهداف مقدسش حتى از مرحله عفو و گذشت فراتر رود و به مقام « دفع سیئه به حسنه » برسد . .


1) « بحار الانوار » ، جلد 21 ، صفحه 132 .

باز در این جا به مسأله « صبر » برخورد مى كنیم كه ریشه همه ملکات فاضله اخلاقى و پیشرفت ها و موفقیت هاى مادى و معنوى است .

36 وَ اِمّا يَنْزَغَنَّكَ مِنَ الشَّيْطانِ نَزْغٌ فَاسْتَعِذْ بِاللّهِ اِنَّهُ هُوَ السَّمیعُ الْعَلیمُ

و هر گاه وسوسه هایى از شیطان متوجه تو گردد از خدا پناه طلب كه او شنونده و آگاه است .

« نَزْغ » به معنى ورود در كارى به قصد فساد است و به همین جهت به وسوسه هاى شیطانى « نَزْغ » گفته مى شود .

این هشدار در واقع به خاطر این است كه در این گونه مواقع معمولاً خطوراتى از ذهن مى گذرد و يا افراد به اصطلاح مصلحت اندیش توصیه هایى از این قبیل مى كنند .

« مردم را جز با زور نمى توان اصلاح كرد » « خون را با خون باید شست » « ترحم بر پلنگ تیز دندان ستمکارى بر گوسفندان است » و مانند این ها و با این وسوسه ها مى خواهند مقابله به مثل را در همه جا توصیه كنند و بدى را به بدى پاسخ گویند .

قرآن مى گوید : « مبادا گرفتار این وسوسه ها شوید و جز در موارد خاص و استثنایى تکیه بر خشونت كنید و هرگاه در برابر چنین سخنانى قرار گرفتید ، پناه به خدا ببرید و بر او اعتماد كنید كه او همه سخنان را مى شنود و از نیات همگان آگاه است » .

البته آیه فوق مفهوم وسیعى دارد و مى گوید : « در برابر همه وسوسه هاى شیطانى باید به خدا پناه برد ، ولى آن چه گفته شد يکى از مصادیق روشن آن است » .

برنامۀ چهار مرحله اى داعیان الى اللّه

درچهارآیه فوق چهار بحث در زمینه دعوت به سوى خدا آمده است .

1 - خودسازى دعوت كنندگان از نظر ایمان و عمل صالح .

2 - استفاده از روش « دفع بدى ها به نیکى ها » .

3 - فراهم ساختن مبادى اخلاقى براى انجام این روش .

4 - برداشتن موانع از سر راه و مبارزه با وسوسه هاى شیطانى .

پیامبر اسلام صلى الله علیه و آله و امامان معصوم علیهم السلام خود بهترین الگو و اسوه براى این برنامه

بودند و يکى از دلایل پیشرفت سریع اسلام در آن محیط تاریك و پر از جهل استفاده از همین برنامه بود .

امروز روانشناسان كتاب ها و رساله هایى در زمینه راه نفوذ در دیگران نوشته اند كه در برابر عظمت آیات فوق مطلب قابل ملاحظه اى به نظر نمى رسد ، به خصوص این كه روش هایى را كه آن ها توصیه مى كنند ، غالبا جنبه ظاهر سازى و تحمیق و گاه نیرنگ و فریب دارد ، در حالى كه روش قرآنى بالا كه بر ایمان و تقوى و اصالت ها استوار است از همه این امور برکنار مى باشد .

چه خوب است كه مسلمانان امروز این روش را احیا كنند و دامنه اسلام را در دنیایى كه تشنه آن است ، از این طریق گسترش دهند .

براى مقابله با وسوسه هاى شیطانى چه باید كرد ؟

در مسیر دور و درازى كه انسان به سوى سعادت و جلب رضاى خدا دارد ، گردنه هاى صعب العبورى است كه شیاطین در آن جا كمین كرده اند و اگر انسان تنها بماند هرگز توانایى

پیمودن این راه را ندارد ، باید دست به دامن لطف الهى زند و با تکیه و توکل بر او این راه پر خطر را بسپرد، هرگاه طوفان ها شدید و شدیدتر مى شود او بیشتر به سایه لطف خدا پناه برد.

در حدیثى مى خوانیم كه در حضور پیامبر صلى الله علیه و آله يکى نسبت به دیگرى بدگویى كرد ، آتش غضب در دل او افروخته شد ، پیامبر صلى الله علیه و آله فرمود: «اِنّى لاََ عْلَمُ كَلِمَةً لَوْ قالَها لَذَهَبَ عَنْهُ الْغَضَبُ : اَعُوذُ بِاللّهِ مِنَ الشَّيْطانِ الرَّجیمِ : « من سخنى مى دانم كه اگر مرد خشمگین آن را بگوید خشمش فرو مى نشیند و آن جمله "اعوذ بالله من الشیطان الرجیم" است » .

مرد خشمگین عرض كرد : « اَمَجْنُونا تَرانى : يعنى فکر مى فرمایید من دیوانه ام » ؟ ( و شیطان در پوست من رفته است ) ؟

پیامبر صلى الله علیه و آله به قرآن استناد فرمود و این آیه را تلاوت كرد : « وَ اِمّا يَنْزَغَنَّكَ مِنَ الشَّيْطانِ نَزْغٌ فَاسْتَعِذْ بِاللّهِ : هرگاه وسوسه هاى شیطانى به سراغ تو بیاید به خدا پناه بر » .(1).


1) « روح المعانى » ، جلد 24 ، صفحه 111 .

اشاره به این كه طوفان غضب از وسوسه هاى شیطان است ، همان گونه كه طوفان شهوت و هوى و هوس هر كدام يکى از آن وسوسه ها است .

37 وَ مِنْ ایاتِهِ اللَّيْلُ وَ النَّهارُ وَ الشَّمْسُ وَ الْقَمَرُ لاتَسْجُدُوا لِلشَّمْسِ وَ لا لِلْقَمَرِ وَاسْجُدُوا لِلّهِ الَّذىخَلَقَهُنَّ اِنْ كُنْتُمْ اِيّاهُ تَعْبُدُونَ

از نشانه هاى او شب و روز و خورشید و ماه است ، براى خورشید و ماه سجده نکنید ، براى خدایى كه آفریننده آن هاست سجده كنید ، اگر مى خواهید او را عبادت نمایید .

فقط براى خدا سجده كنید

فقط براى خدا سجده كنید(1)

شب مایه آرامش و روشنایى روز وسیله جنبش و حرکت است و این دو توأما چرخ هاى زندگى انسان ها را به گردش منظم و متناوبى در مى آورند كه اگر هر كدام جاویدان و يا حتى طولانى بود ، زندگى تمام موجودات زنده دستخوش فنا مى شد ، لذا كره ماه كه شب هایش


1) این آیه از آیاتى است كه به هنگام تلاوت يا شنیدن آن سجده كردن واجب است .

معادل 15 شبانه روز زمین و روزهایش به همین اندازه است ، به هیچ وجه قابل سکونت نیست ، چراکه در شب هاى سرد و تاریکش همه چیز منجمد مى شود و در روزهاى سوزانش همه چیز آتش مى گیرد ، به همین دلیل زندگى كردن موجودات زنده اى همچون انسان در آن جا غیرممکن است .

اما خورشید منبع همه برکات مادى درمنظومه ما است،نور و گرماو حرکت و جنبش و نزول باران ها و روییدن گیاهان و رسیدن میوه ها،حتى رنگ هاى زیباى گل ها همه ازپرتو وجود او است.

ماه نیز روشنى بخش شب هاى تار و چراغ پر فروغ و زیباى رهروان بیابان ها و گمشدگان صحراها است و با جزر و مد خود نیز برکات فراوانى مى آفریند .

ولى به خاطر همین برکات گروهى در مقابل این دو كوکب پر فروغ آسمان سجده مى كردند و آن ها را پرستش مى نمودند ، آن ها در عالم اسباب ، متوقف مانده ، بى آن كه مُسَبِّبُ الاَْسْبابِ را ببینند .

لذا قرآن بعد از این بیان بلافاصله مى گوید : « براى خورشید و ماه سجده نکنید ، براى خدایى كه

آفرینندۀ آن ها است ، سجده كنید اگر مى خواهید او را عبادت نمایید » .

شما چرا به سراغ سرچشمه این برکات نمى روید ؟ چرا سر بر آستان او نمى سایید ؟ چرا موجوداتى را مى پرستید كه خود اسیر قوانین آفرینش اند و داراى طلوع و غروبند و دستخوش انواع تغییرات .

باید به سراغ كسى رفت كه حاکم و خالق این قوانین است ، هرگز غروب و افولى ندارد و دست تغییر و دگرگونى به دامان كبریایش دراز نمى شود .

به این ترتیب يکى از شعبه هاى گسترده شرك و بت پرستى را كه به صورت پرستش موجودات مختلف طبیعت كه داراى فواید هستند ، نفى مى كند و به همه آن ها پیام مى دهد به سراغ خالق این موجودات بروید و در معلول متوقف نشوید ، به دنبال عِلَّةُ الْعِلَل بگردید .

در حقیقت در این آیه از نظام واحدى كه بر خورشید و ماه وشب و روز حاکم است ، استدلال بر وجود خداوند يکتا شده و از خالقیت و حاکمیت او براى لزوم عبادتش اتخاذ سند كرده است .

جمله « اِنْ كُنْتُمْ اِيّاهُ تَعْبُدُونَ » در حقیقت اشاره به این نکته دارد ، كه اگر قصد عبادت خدا را دارید غیر او را حذف كنید و چیزى را در عبادت او شریك قرار ندهید ، چراکه عبادت او با عبادت دیگرى هرگز جمع نمى شود .

38 فَاِنِ اسْتَكْبَرُوا فَالَّذینَ عِنْدَ رَبِّكَ يُسَبِّحُونَ لَهُ بِاللَّيْلِ وَ النَّهارِ وَ هُمْ لا يَسْأَمُونَ

هرگاه ( از عبادت پروردگار ) تکبرکنند ، كسانى كه نزدپروردگار تواند ، شب و روز براى او تسبیح مى گویند و خسته نمى شوند .

« لا يَسْأَمُونَ » از ماده « سَئامَت » به معنى خستگى از ادامه كار يا جریانى است .

اگر گروهى نادان و جاهل و بى خبر در برابر ذات پاکش سجده نکنند مسأله اى نیست ، این عالم وسیع پر است از فرشتگان مقرب كه دائماً در حال رکوع و سجود و حمد و تسبیحند ، تازه نیازى به عبادت آن ها نیز ندارد ، آن ها نیازمند عبادت اویند ، چراکه هر افتخار و كمالى براى ممکنات است ، در سایه عبودیت او است .

اما به عقیده علماى امامیه براساس روایاتى كه از اهل بیت علیهم السلام وارد شده ،

محل سجده همان جمله « تَعْبُدُونَ » است و این از سجده هاى واجب قرآن مى باشد .

توجه به این نکته نیز لازم است كه آن چه واجب است ، اصل سجده مى باشد ، اما ذکر آن مستحب است .

39 وَ مِنْ اآیاتِه اَنَّكَ تَرَى الاَْرْضَ خاشِعَةً فَاِذا اَنْزَلْناعَلَيْهَا الْماءَ اهْتَزَّتْ وَ رَبَتْ اِنَّ الَّذى اَحْياها لَمُحْىِ الْمَوْتى اِنَّهُ عَلى كُلِّ شَىْ ءٍ قَدیرٌ

از آیات او این است كه زمین را خشك و خاضع مى بینى ،اما هنگامى كه آب بر آن مى فرستیم به جنبش درمى آید و نمو مى كند ، همان كس كه آن را زنده كرد ، مردگان را نیز زنده مى كند ، او بر هر چیز تواناست .

« خاشِعَةً » از ماده « خشوع » در اصل به معنى تضرع و تواضع توأم با ادب است و به كار بردن این تعبیر در مورد زمین خشکیده در حقیقت يك نوع كنایه است . آرى زمین به هنگامى كه خشکیده و فاقد آب مى شود ، از هر گونه گل و گیاه خالى مى گردد و به صورت انسان افتاده و يا مرده بى جانى درمى آید ، اما نزول باران حیات جدیدى به آن

مى بخشد ، آن را به حرکت و نمو و رشد وامى دارد .

« اِهْتَزَّت » از ماده « هَزّ » به معنى تحریك شدید است .

جمله « رَبَتْ » از ماده « رُبُوْ » به معنى افزایش و نمو است و ربا نیز از همین ماده است ، چراکه رباخوار طلب خود را با افزایشى مى گیرد .

زمینى خشك و مرده و بى حرکت كجا و این همه آثار حیات و جلوه هاى گوناگون آن كجا ؟ كدام قدرت است كه با نزول چند قطره باران از خاك مرده ، این همه حرکت و جنبش و حیات مى آفریند ؟ این يکى از نشانه هاى علم و قدرت بى پایان پروردگار و علایم وجود ذیجود او است .

سپس از این مسأله روشن توحیدى يعنى مسأله « حیات » كه هنوز اسرارش براى بزرگ ترین دانشمندان كشف نشده ، با يك انتقال سریع و جالب به مسأله

معاد مى پردازد .

درباره طرق اثبات معاد جسمانى و چگونگى استدلال از جهان گیاهان بر این مسأله در

پایان سوره يس ( اواخر جلد هیجدهم تفسیر نمونه ) بحث مشروح ترى داشته ایم .

40 اِنَّ الَّذینَ يُلْحِدُونَ فى آیاتِنا لا يَخْفَوْنَ عَلَيْنا اَفَمَنْ يُلْقى فىِ النّارِ خَيْرٌ اَمْ مَنْ يَأْتى امِنا يَوْمَ الْقِيمَةِ اعْمَلُوا ما شِئْتُمْ اِنَّهُ بِما تَعْمَلُونَ بَصیرٌ

کسانى كه آیات ما را تحریف مى كنند بر ما پوشیده نخواهندبود ، آیا كسى كه در آتش افکنده مى شود ، بهتر است ياکسى كه در نهایت امن و امان در قیامت به عرصه محشر مى آید ، هر چه مى خواهید انجام دهید ، او به آن چه انجام مى دهید بیناست .

سرنوشت تحریف گران آیات حق

« يُلْحِدُونَ » از ماده « الحاد » در اصل از « لَحْد » ( بر وزن عَهْد ) گرفته شده و به معنى حفره اى است كه در يك طرف قرار گیرد و به همین جهت به حفره اى كه در يك جانب قبر قرار گرفته « لَحْد » گفته مى شود ، سپس به هر كارى كه از حد وسط به سوى افراط و تفریط متمایل شود ، « الحاد » گفته اند ، اطلاق این كلمه بر « شرك و بت پرستى و كفر و بى دینى » نیز به همین مناسبت است .

منظور از « الحاد در آیات خدا » ایجاد وسوسه در دلایل توحید و معاد است كه در آیات قبل با عنوان « وَ مِنْ اآیاتِه » بیان شد و يا همه آیات الهى اعم از آیات تکوینى گذشته يا آیات تشریعى كه در قرآن مجید و كتب آسمانى نازل شده است .

مکتب هاى مادى و الحادى جهان امروز كه براى منحرف ساختن مردم جهان از توحید و معاد ، گاه دین را زاییده جهل و ترس و گاه مولود عوامل اقتصادى و گاه امور مادى دیگر معرفى مى كنند ، نیز بدون شك از كسانى هستند كه مشمول این آیه اند .

قرآن مجازات همه آن ها را در ادامه این بحث با يك مقایسه روشن بیان مى كند .

آن ها كه با ایجاد شك و فساد عقاید و ایمان مردم را به آتش كشیدند ، باید در آن روز طعمه آتش شوند و آن ها كه در سایه ایمان محیط امن و امانى براى جامعه بشرى آفریدند ، باید در قیامت در نهایت امنیت به سر برند ، مگر در آن روز همه اعمال ما تجسم نمى يابد ؟

41 اِنَّ الَّذینَ كَفَرُوا بِالذِّكْرِ لَمّا جاءَهُمْ وَ اِنَّهُ لَكِتابٌ عَزیزٌ

کسانى كه به این ذکر ( قرآن ) هنگامى كه به سراغ آن ها آمدکافر شدند ( نیز بر ما مخفى

نخواهند ماند ) و این كتابى است قطعا شکست ناپذیر .

اطلاق « ذِكْر » بر « قرآن » به خاطر این است كه قبل از هر چیز انسان را متذکر و بیدار مى سازد و حقایقى را كه انسان اجمالاً با فطرت خدادادى دریافته با وضوح و تفصیل شرح مى دهد .

کتابى است كه هیچ كس نمى تواند همانند آن را بیاورد و بر آن غلبه كند ، كتابى است بى نظیر ، منطقش محکم و گویا ، استدلالش قوى و نیرومند ، تعبیراتش منسجم و عمیق ، تعلیماتش ریشه دار و پرمایه و احکام و دستوراتش هماهنگ با نیازهاى واقعى انسان ها در تمام ابعاد زندگى .

42 لا يَأْتیهِ الْباطِلُ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَ لا مِنْ خَلْفِه تَنْزیلٌ مِنْ حَكیمٍ حَمیدٍ

که هیچ گونه باطلى ، نه از پیش رو و نه از پشت سر ، به سراغ آن نمى آید ، چراکه از سوى خداوند حکیم و شایسته ستایش نازل شده است .

واژه « باطِل » چنان كه « راغب » در « مفردات » مى گوید : « نقطه مقابل حق است » ، منتهى

گاه آن را به يکى از مصداق هایش تفسیر كرده اند ، مانند شرك ، شیطان ، موجود فناشونده و ساحر و این كه شخص شجاع و قهرمان را « بَطَل » مى گویند ، به خاطر آن است كه مخالفان خود را ، باطل مى كند و از میدان بیرون كرده يا به قتل مى رساند .

در تفسیر جمله « لا يَأْتیهِ الْباطِلُ ... » مفسران سخنان بسیار گفته اند كه جامع تر از همه آن ها این است : « هیچ گونه باطل ، از هیچ نظر و از هیچ طریق ، به سراغ قرآن نمى آید » يعنى :

نه تناقضى در مفاهیم آن است ، نه چیزى از كتب و علوم پیشین بر ضد آن مى باشد و نه اکتشافات علمى آینده با آن مخالفت خواهد داشت ، نه كسى مى تواند حقایق آن را ابطال كند و نه در آینده منسوخ مى گردد ، نه در معارف و قوانین و اندرزها و خبرهایش خلافى وجود دارد و نه خلافى بعدا كشف مى شود ، نه آیه و حتى كلمه اى از آن كم شده و نه چیزى بر آن افزون مى شود و به تعبیر دیگر دست تحریف كنندگان از دامان بلندش كوتاه بوده و هست .

در حقیقت این آیه تعبیر دیگرى است از آیه 9 سوره حجر : « اِنّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّكْرَ وَ اِنّا

لَهُ لَحافِظُونَ : ما قرآن را نازل كردیم و ما حافظ آنیم » .

از آن چه گفتیم چنین مى توان نتیجه گرفت كه جمله « مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَ لا مِنْ خَلْفِه » ( نه از پیش رو و نه از پشت سر ) كنایه از همه جانبه بودن است ، يعنى از هیچ سو و از هیچ طرف و ناحیه ، بطلان و فساد به سراغ این كتاب بزرگ نیامده و نخواهد آمد .

به هر حال این آیه از آیات روشنى است كه نفى هر گونه تحریف ، چه از نظر نقصان و چه اضافه ، از قرآن مجید مى كند ( شرح بیشتر درباره عدم تحریف قرآن در جلد 11 تفسیر نمونه صفحه 18 به بعد ، ذیل آیه 9 سوره حجر : « اِنّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّكْرَ وَ اِنّا لَهُ لَحافِظُونَ » بیان شد و دلایل مختلف آن را شرح داده و به سؤالاتى كه در این زمینه است پاسخ گفته ایم ).

43 ما يُقالُ لَكَ اِلاّ ما قَدْ قیلَ لِلرُّسُلِ مِنْ قَبْلِكَ اِنَّ رَبَّكَ لَذُومَغْفِرَةٍ وَ ذُو عِقابٍ اَلیمٍ

نسبت هاى ناروایى كه به تو مى دهند، همان است كه به پیامبران قبل از تو نیز داده شده، پروردگار تو داراى مغفرت و مجازات دردناکى است .

اگر مجنون و ساحرت مى خوانند ، به پیامبران بزرگ پیشین همین نسبت ها را دادند و

اگر دروغ گویت مى نامند ، آن ها نیز از این نسبت در امان نبودند ، خلاصه نه دعوت تو به سوى آیین توحید و حق مطلب تازه اى است و نه تهمت و تکذیب آن ها ، محکم بایست و به این سخنان اعتنا مکن و دعوت توحید را تداوم بخش و بدان خدا با تو است .

سپس در پایان آیه مىافزاید: «اِنَّ رَبَّكَ لَذُو مَغْفِرَةٍ وَذُو عِقابٍ اَلیمٍ» .

رحمت و آمرزش براى آن ها كه پذیرا شوند و عذاب الیم براى آن ها كه تکذیب كنند و تهمت زنند و به مخالفت برخیزند .

مقدم داشتن « مغفرت » بر « عقاب » همانند موارد دیگر دلیل بر « پیشى گرفتن رحمت بر غضب » است ، چنان كه در دعا آمده : « يا مَنْ سَبَقَتْ رَحْمَتُهُ غَضَبَهُ » .(1)

44 وَ لَوْ جَعَلْناهُ قُرْانا اَعْجَمِيّا لَقالُوا لَوْلا فُصِّلَتْ ایاتُهُ ءَاَعْجَمِىٌّ وَ عَرَبِىٌّ قُلْ هُوَ لِلَّذینَامَنُوا هُدىً وَ شِفاءٌوَالَّذینَ لايُؤْمِنُونَ فىاذانِهِمْ وَقْرٌ وَ هُوَعَلَيْهِمْ عَمىً .


1) « دعاى جوشن كبیر » ، فصل 19 ، جمله 8 .

اُولئِكَ يُنادَوْنَ مِنْ مَكانٍ بَعیدٍ

هرگاه آن را قرآنى عجمى قرار مى دادیم، حتما مى گفتند :چرا آیاتش روشن نیست ؟ آیا قرآن عجمى از پیغمبرى عربى درست است؟ بگو: این براى كسانى كه ایمان آورده اند هدایت و درمان است ، ولى كسانى كه ایمان نمى آورند گوش هایشان سنگین است ، گویى نابینا هستند و آن را نمى بینند، آن ها همچون كسانى هستند كه از راه دور صدازده مى شوند .

قرآن هدایت است و درمان

« أَعْجَمِىّ » از ماده « عُجْمَة » به معنى عدم فصاحت و ابهام در سخن است و « عَجَم » را به غیر عرب مى گویند ، چرا كه زبان آن ها را به خوبى نمى فهمند و « أَعْجَم » به كسى گفته مى شود كه مطالب را خوب ادا نمى كند ( خواه عرب باشد يا غیر عرب ) .

بنابراین واژه « أَعْجَمِىّ » همان « أَعْجَم » است كه با ياء نسبت توأم شده است .

آن ها بیماردلانى هستند كه هر طرحى ریخته شود و هر برنامه اى پیاده گردد به آن ایرادى

مى كنند و بهانه اى مى تراشند ، اگر عربى باشد سحر و افسونش مى خوانند و اگر عجمى باشد نامفهومش مى شمرند و اگر مخلوطى از الفاظ عربى و عجمى باشد ، ناموزونش معرفى مى كنند .

سپس قرآن خطاب به پیامبر صلى الله علیه و آله مى افزاید : « بگو این كتاب آسمانى براى كسانى كه ایمان آورده اند ، مایه هدایت و درمان است » ( قُلْ هُوَ لِلَّذینَ امَنُوا هُدىً وَ شِفاءٌ ) .

« اما كسانى كه ایمان نمى آورند ، گوش هایشان سنگین است » و آن را درك نمى كنند ( وَالَّذینَ لا يُؤْمِنُونَ فى اذانِهِمْ وَقْرٌ ) ، « و بر اثر نابینایى آن را نمى بینند » ( وَ هُوَ عَلَيْهِمْ عَمىً ) .

« درست مثل كسانى هستند كه آن ها را از راه دور صدا مى زنند » : ( اوُلئِكَ يُنادَوْنَ مِنْ مَكانٍ بَعیدٍ ) .

و معلوم است چنین كسانى نه مى شنوند و نه مى بینند .

آرى براى پیدا كردن راه و رسیدن به مقصد ، تنها وجود نور كافى نیست ، چشم بینا نیز لازم است ، همچنین براى تعلیم يافتن تنها وجود مبلّغ دانشمند و فصیح كفایت نمى كند ، گوش شنوایى نیز باید باشد .

در لطافت دانه هاى باران و تأثیر حیات بخش آن شك نیست ، اما « در باغ سبزه روید و در شوره زار خس » .

آن ها كه با روح حق طلبى به سراغ قرآن مى آمدند ، هدایت و شفا از آن مى يافتند ، بیمارى هاى اخلاقى و روحى آن ها در شفاخانه قرآن درمان مى شد ، سپس بار سفر را مى بستند و در پرتو نور هدایت قرآن ، با سرعت به سوى كوى دوست حرکت مى كردند .

اما لجوجان متعصب و دشمنان حق و حقیقت و آن ها كه از قبل تصمیم خودشان را بر مخالفت انبیا گرفته بودند ، چه بهره اى مى توانستند از آن بگیرند ؟ آن ها همچون كوران و كرانى بودند كه در نقطه دور دستى قرار داشتند ، آن ها گرفتار ناشنوایى و نابینایى مضاعف بودند ، هم از نظر ابزار دید و شنود و هم از نظر بعد مکان .

در این كه چگونه قرآن مایه شفا و درمان دردهاى جانکاه انسان ها است ، بحث مشروحى ذیل آیه 82 سوره اسراء آورده ایم ( جلد 12 تفسیر نمونه صفحه 236 به بعد ) .

45 وَ لَقَدْ اتَيْنا مُوسَى الْكِتابَ فَاخْتُلِفَ فیهِ وَ لَوْلا كَلِمَةٌ سَبَقَتْ مِنْ رَبِّكَ لَقُضِىَ

بَيْنَهُمْ وَ اِنَّهُمْ لَفى شَكٍّ مِنْهُ مُریبٍ

مابه موسى كتاب آسمانى دادیم، سپس درآن اختلاف شد و اگر فرمانى ازناحیه پروردگار تو دراین زمینه صادرنشده بود ( كه باید به آن ها مهلت داد تا اتمام حجت شود ) در میان آن ها داورى مى شد (ومشمول عذاب الهى مى گشتند)ولى آن هاهنوزدرکتاب تو شك و تردید دارند.

« مُریبٍ » از ماده « رَيْب » به معنى شکى است كه آمیخته با بدبینى و سوءظن و اضطراب باشد ، بنابراین مفهوم جمله این مى شود كه مشرکان نه تنها در سخنان تو تردید دارند ، بلکه مدعى هستند كه قرائن خلاف كه مایه بدبینى است ، نیز در آن موجود است .

اگر مشاهده مى كنى ما در مجازات این دشمنان لجوج تعجیل نمى كنیم ، به خاطر این است كه مصالح تربیتى ایجاب مى كند ، آن ها آزاد باشند و تا آن جا كه ممکن است اتمام حجت شود ، « و اگر فرمانى از ناحیه پروردگارت در این زمینه صادر نشده بود ، در میان آن ها داورى مى شد » و مجازات الهى به سرعت دامانشان را مى گرفت .

این فرمان الهى بر اساس مصالح هدایت انسان ها و اتمام حجت بوده و این سنت در

میان تمام اقوام گذشته مانند قوم موسى جارى شده و درباره قوم تو نیز جارى است .

46 مَنْ عَمِلَ صالِحا فَلِنَفْسِه وَ مَنْ اَساءَ فَعَلَيْها وَ مارَبُّكَ بِظَلاّمٍ لِلْعَبیدِ

کسى كه عمل صالحى به جاآورد، نفعش براى خوداواست و هرکس بدى كند به خویشتن بدى كرده و پروردگارت هرگز به بندگان ستم نمى كند

بنابراین اگر آن ها به این كتاب و این آیین بزرگ ایمان نیاورند ، نه به خداوند زیانى مى رسانند و نه به تو ، چراکه خوبى ها و بدى ها همه به صاحبانش باز مى گردد و آن ها هستند كه میوه شیرین يا تلخ اعمال خویش را مى چینند .

اختیار و عدالت

جملۀ « وَ ما رَبُّكَ بِظَلاّمٍ لِلْعَبیدِ » دلیل روشنى است بر مسأله اختیار و آزادى اراده و بیانگر این حقیقت است كه خداوند نه بى جهت كسى را كیفر مى دهد و نه بر مجازات كسى بدون دلیل مى افزاید ، برنامه او عدالت محض است ، چراکه سرچشمه ظلم ، كمبودها و نقصان ها، جهل و ناآگاهى و يا هواى نفس است و ذات پاك او از همه این امور منزه مى باشد.

تعبیر به « ظَلاّم » كه صیغه مبالغه و به معنى « بسیار ظلم كننده » است ، در این جا و در بعضى دیگر از آیات قرآن ممکن است ، اشاره به این باشد كه مجازات بى دلیل از سوى خداوند بزرگ همیشه مصداق ظلم بسیار خواهد بود ، چرا كه از او هرگز چنین انتظارى نیست .

قرآن در این آیات بینات خود قلم بطلان بر مکتب جبر را كه مایه اشاعه فساد و امضاى انواع زشتى ها و نفى هرگونه تعهد و مسؤولیت است ، مى كشد ، همگان را در برابر اعمالشان مسؤول مى شمرد و نتایج اعمال هر كس را در درجه اول متوجّه خود او مى داند .

لذا در حدیثى از امام على بن موسى الرضا مى خوانیم كه يکى از يارانش سؤال كرد : « آیا خداوند بندگان را برگناه مجبور مى كند » ؟

فرمود : « نه بلکه آن ها را آزاد مى گذارد و مهلت مى دهد تا از گناه خویش توبه كنند » .

مجدد سؤال مى كند:« آیا بندگان خودرا تکلیف مالایطاق مى كند » ؟

امام فرمود : « كَيْفَ يَفْعَلُ ذلِكَ وَ هُوَ يَقُول : "وَ ما رَبُّكَ بِظَلاّمٍ لِلْعَبیدِ" : چگونه چنین كارى

را مى كند در حالى كه خودش فرموده : پروردگار تو به بندگان ظلم و ستم روا نمى دارد » .

سپس امام افزود : « پدرم موسى بن جعفر از پدرش جعفر بن محمد چنین نقل فرمود : « كسى كه گمان كند خداوند بندگان را مجبور بر گناه مى كند ، يا تکلیف ما لايُطاقُ مى نماید ، از گوشت حیوانى كه او ذبح مى كند نخورید ، شهادتش را نپذیرید ، پشت سرش نماز نخوانید و از زکات نیز چیزى به او ندهید » ( خلاصه احکام اسلام را بر او جارى نکنید ) .(1)

حدیث فوق ضمناً اشاره اى است به این نکته ظریف كه مکتب جبر سر از « تکلیف به مالايُطاق » درمى آورد ، چراکه اگر انسان از يك سو مجبور به گناه باشد و از سوى دیگر او را از آن نهى كنند ، مصداق روشن تکلیف به مالايُطاق است .

گناه و سلب نعمت

امیر مؤمنان على مى فرماید : « وَ اَيْمُ اللّهِ ما كانَ قَوْمٌ قَطُّ فى غَضِّ نِعْمَةٍ مِنْ عَيْشٍ


1) « نور الثقلین » ، جلد 4 ، صفحه 555 .

فَزالَ عَنْهُمْ اِلاّ بِذُنُوبِنِ اجْتَرَحُوها ، لاَِنَّ اللّه لَيْسَ بِظَلاّمٍ لِلْعَبیدِ : به خدا سوگند هیچ ملتى از آغوش ناز و نعمت زندگى گرفته نشد ، مگر به واسطه گناهانى كه مرتکب شدند ، زیرا خداوند هرگز به بندگانش ستم روا نمى دارد » .

سپس افزود : « وَ لَوْ اَنَّ النّاسَ حینَ تُنْزَلُ بِهِمُ النِّقَمُ وَ تَزُولُ عَنْهُمُ النِّعَمُ ، فَزِعُوا اِلى رَبِّهِمْ بِصِدْقٍ مِنْ نِيّاتِهِمْ وَ وَلَهٍ مِنْ قُلُوبِهِمْ ، لَرَدَّ عَلَيْهِمْ كُلَّ شارِدٍ وَ اَصْلَحَ لَهُمْ كُلَّ فاسِدٍ : هرگاه مردم موقعى كه بلاها نازل مى شود و نعمت هاى الهى از آن ها سلب مى گردد ، با صدق نیت رو به درگاه خدا آورند و با قلب هایى آکنده از عشق و محبت به خدا از او درخواست حل مشکل كنند ، خداوند آن چه را از دستشان رفته به آن ها باز مى گرداند و هر گونه فسادى را براى آن ها اصلاح مى كند » .(1)

و از این بیان رابطه گناهان با سلب نعمت ها به خوبى آشکار مى شود .

پایان جزء بیست و چهارم .


1) « نهج البلاغه » ، خطبه 188 .

فهرست مطالب

موضوع صفحه

متن تأییدیه مرجع عالیقدر حضرت آیة اللّه العظمى مکارم شیرازى··· 6

متن تأییدیه حضرت آیة اللّه مرتضى مقتدایى مدیر حوزه علمیه قم ··· 8

ویژگى ها و مزایاى كتاب «تفسیر جوان»··· 10

نخستین صدّيق كه بود ؟··· 13

« خدا » كافى است··· 16

آیا معبودان شما توانایى بر حل مشکلى دارند ؟··· 20

خداوند ارواح را به هنگام مرگ و خواب مى گیرد··· 24

« خواب » در روایات اسلامى··· 26

فهرست مطالب

موضوع صفحه

آن ها كه از نام خدا وحشت دارند··· 31

خداوند همه گناهان را مى آمرزد··· 41

گام هاى سه گانه وصول به رحمت خدا··· 44

آن روز پشیمانى بیهوده است··· 46

تفریط در جنب اللّه ··· 48

اگر مشرك شوى ، اعمالت بر باد مى رود··· 62

بحثى پیرامون « حبط اعمال »··· 64

« نفخه صور » و مرگ و حیات عمومى بندگان··· 68

فهرست مطالب

موضوع صفحه

صور اسرافیل چیست ؟··· 72

چه كسانى از مرگ پایانى جهان مستثنى هستند؟··· 75

آن روز كه زمین به نور خدا روشن مى شود··· 77

آن ها كه گروه گروه ، وارد دوزخ مى شوند··· 83

جمعیتى كه گروه گروه وارد بهشت مى شوند··· 88

فضیلت تلاوت سوره « مؤمن »··· 96

اسباب آمرزش در قرآن مجید··· 100

قدرت نمایى ظاهرى كافران··· 104

فهرست مطالب

موضوع صفحه

روش مجادله به احسن··· 106

فرمان قطعى پروردگار در مورد كفار··· 111

حاملان عرش الهى پیوسته به اهل ایمان دعا مى كنند··· 112

عرش خدا چیست ؟··· 113

دعاهاى چهارگانه حاملان عرش··· 120

آداب دعا كردن··· 121

چرا دعاها با رَبَّنا شروع مى شود··· 122

ما به گناه خود معترفیم ، آیا راه جبرانى هست··· 126

فهرست مطالب

موضوع صفحه

دو مرگ و دو حیات··· 126

دعاى دور از حاجت··· 129

تنها خدا را بخوانید هر چند كافران نپسندند··· 133

روز قیامت ، روز تلاقى و ظهور و بروز باطن همه موجودات است··· 138

قیامت روزى است كه جان ها به لب مى رسد··· 143

عاقبت دردناك پیشینیان ستمگر را بنگرید··· 148

آیا كسى را به خاطر دعوت به سوى خدا مى كشند ؟··· 158

تقیه يك وسیله مؤثر مبارزه··· 161

فهرست مطالب

موضوع صفحه

اخطار مؤمن آل فرعون با استفاده از تجارب تاریخى··· 164

متکبران جبار از درك صحیح محرومند··· 168

عوام فریبى فرعون در پوشش رفتن به آسمان ها و خبر گرفتن از خداى موسى··· 172

تنها راه نجات تقوا و خداپرستى است نه اصلاحات دروغین فرعونى··· 176

مجازات آخرت مشابه اعمالى است كه انسان در دنیا انجام داده است··· 177

آخرین سخن مؤمن آل فرعون··· 179

سرگذشت مؤمن آل فرعون يك درس بزرگ مبارزه با طاغوت ها··· 185

تفویض كار به خدا··· 188

گفتگوى ضعفاء و مستکبران در دوزخ··· 190

فهرست مطالب

موضوع صفحه

ما مؤمنان را در دنیا و آخرت يارى مى دهیم··· 193

اگر خدا وعده پیروزى پیامبران و مؤمنان را داده ،

چرا در طول تاریخ جمعى از آن ها شکست خورده اند··· 194

بینا و نابینا ، همچنین مؤمن و كافر يکسان نیستند··· 205

مرا بخوانید تا اجابت كنم··· 207

اهمیت دعا و شرایط استجابت··· 208

موانع استجابت دعا··· 214

این است پروردگار شما··· 220

مراحل هفت گانه خلقت انسان··· 226

فهرست مطالب

موضوع صفحه

سرنوشت ستیزه جویان مغرور··· 232

توصیه مجدد به صبر و استقامت در مقابل مشکلات··· 240

منافع گوناگون چهارپایان··· 243

به هنگام نزول عذاب ، ایمان بیهوده است··· 251

فضیلت تلاوت سوره « فصلت »··· 253

ویژگى هاى پنج گانه قرآن كریم··· 255

شاخص شناسایى مشرکین··· 259

دوران هاى آفرینش آسمان و زمین··· 261

از صاعقه اى همچون صاعقه عاد و ثمود بترسید··· 272

فهرست مطالب

موضوع صفحه

عامل نابودى قوم عاد چه بود ؟··· 278

سرنوشت قوم سرکش ثمود··· 279

انواع هدایت الهى··· 282

گواهان شش گانه در دادگاه قیامت··· 288

حسن ظن و سوء ظن به خدا··· 294

جنجال آفرینى و سرگرم كردن مردم به منظور منزوى كردن قرآن··· 298

نزول فرشتگان بر مؤمنان با استقامت··· 304

مواهب هفت گانه ایمان به خدا و استقامت بر این ایمان··· 306

فرق بین خوف و حزن چیست ؟··· 307

فهرست مطالب

موضوع صفحه

صفات چهارگانه بهترین گویندگان الهى··· 309

بدى را با نیکى دفع كن··· 311

برنامه چهار مرحله اى داعیان الى اللّه ··· 318

براى مقابله با وسوسه هاى شیطانى چه باید كرد؟··· 319

فقط براى خدا سجده كنید··· 321

سرنوشت تحریف گران آیات حق··· 327

قرآن هدایت است و درمان··· 333

اختیار و عدالت··· 337

گناه و سلب نعمت··· 339