ghaemiyeh.com
سرشناسه:بیستونی، محمد، 1337 -
عنوان قراردادی:تفسیر نمونه .برگزیده
عنوان و نام پدیدآور:تفسیر جوان (برگرفته از تفسیر نمونه)= A new narration of Holy Qur'an for young youth/ به اهتمام محمد بیستونی؛ با نظارت مکارم شیرازی.
مشخصات نشر: تهران: بیان جوان، 1385 -
مشخصات ظاهری:30 ج.؛ 14×5/10 س م.
تفسیرجوان (برگرفته از تفسیرنمونه) A new narration of =
Holy Quran for young youth// به اهتمام محمدبیستونى؛ بانظارت مکارم شیرازى.
تهران: بیان جوان، 1385- 30 ج.؛14×5/10 س م.
شابك دوره اى : ISBN 964-8399-71-9
(ج. 2) : ISBN 964-8399-19-0 فاپا.
ج.2-4،6-8،10،12-11،14،19،21،24-26(چاپ اول:1385).
ج. 1 - 30 (چاپ دوم: 1392) (فیپا).
کتابنامه. تفسیر نمونه. تفاسیر شیعه قرن 14
مکارم شیرازى،ناصر،1305 -. تفسیر نمونه. برگزیده
1385 73ت95ب/98BP 179/297
کتابخانه ملى ایران 35848-83م
وضعیت فهرست نویسی:فاپا
یادداشت:ج. 2-4، 6-8، 12،10- 11، 14، 19، 21، 24 - 26 (چاپ اول: 1385).
یادداشت:ج.1 - 30 (چاپ دوم: 1391) (فیپا).
یادداشت:کتابنامه.
عنوان دیگر:تفسیر نمونه.
موضوع:تفاسیر شیعه -- قرن 14
شناسه افزوده:مکارم شیرازی، ناصر، 1305 - . تفسیر نمونه. برگزیده
رده بندی کنگره:BP98/ب 95ت 73 1385
رده بندی دیویی:297/179
شماره کتابشناسی ملی:م 83-35848
ویراستار دیجیتالی:محمد منصوری
عنوان: تفسیر جوان (برگرفته از تفسیر نمونه)
مؤلف: دکتر محمد بیستونى ویراستارى و تایپ و صفحه آرایى: سهیلا شاکرى، فاطمه سرزهى
گروه تحقیق: صفورا بیستونى، زهرا بیستونى، آسیه بیستونى
امور فنى و رایانه: محمد على بیستونى شمارگان: 3000 نسخه
نوبت و تاریخ چاپ: دوم ، سال 1392 شابك دوره اى: ISBN 964 - 8399 - 71 - 9
ناشر: انتشارات بیان جوان شا بک: (ج. 2):ISBN 964 - 8399 - 19 - 0
هرگونه نسخه بردارى و چاپ از این كتاب، با اخذ مجوز كتبى از مؤسسه قرآنى تفسیر جوان بلامانع است.
نشانى: تهران - خیابان پاسداران - بین گلستان هشتم و نهم - روبروى پمپ بنزین - شماره 451 - طبقه اول - واحد 4
تلفکس: 22589626 E_mail :info@tafsirejavan.com
جدید
با نظارت: حضرت آیة اللّه مکارم شیرازى
تفسیر جوان
(برگرفته از تفسیر نمونه )
YOUTH INTERPRETATION OF QURAN
جلد 23
(جزء بیست و سوم قرآن)
Volum 23
دکترمحمدبیستونى
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ
اَلاِهْداءِ
اِلى سَيِّدِنا وَ نَبِيِّنا مُحَمَّدٍ
رَسُولِ اللّهِ وَ خاتَمِ النَّبِيّينَ وَ اِلى مَوْلانا
وَ مَوْلَى الْمُوَحِّدینَ عَلِىٍّ اَمیرِ الْمُؤْمِنینَ وَ اِلى بِضْعَةِ
الْمُصْطَفى وَ بَهْجَةِ قَلْبِهِ سَيِّدَةِ نِساءِ الْعالَمینَ وَ اِلى سَيِّدَىْ
شَبابِ اَهْلِ الْجَنَّةِ، السِبْطَيْنِ، الْحَسَنِ وَ الْحُسَيْنِ وَ اِلَى الاَئِمَّةِ التِّسْعَةِ
الْمَعْصُومینَ الْمُكَرَّمینَ مِنْ وُلْدِ الْحُسَيْنِ لاسِيَّما بَقِيَّةِ اللّهِ فِى الاَرَضینَ وَ وارِثِ عُلُومِ
الاَنْبِياءِ وَ الْمُرْسَلینَ، الْمُعَدِّ لِقَطْعِ دابِرِالظَّلَمَةِ وَ الْمُدَّخِرِ لاِحْياءِ الْفَرائِضِ وَ مَعالِمِ الدّينِ ،
الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صاحِبِ الْعَصْرِ وَ الزَّمانِ عَجَّلَ اللّهُ تَعالى فَرَجَهُ الشَّریفَ فَيا مُعِزَّ
الاَوْلِياءَوَيامُذِلَ الاَعْداءِاَيُّهَاالسَّبَبُ الْمُتَّصِلُ بَيْنَ الاَرْضِ وَالسَّماءِقَدْمَسَّنا
وَ اَهْلَنَا الضُّرَّ فى غَيْبَتِكَ وَ فِراقِكَ وَ جِئْنا بِبِضاعَةٍ مُزْجاةٍ
مِنْ وِلائِكَ وَ مَحَبَّتِكَ فَاَوْفِ لَنَا الْكَيْلَ مِنْ مَنِّكَ وَ
فَضْلِكَ وَ تَصَدَّقْ عَلَيْنا بِنَظْرَةِ رَحْمَةٍ مِنْكَ
اِنّا نَریكَ مِنَ الْمُحْسِنینَ
متن تأییدیه مرجع عالیقدر حضرت «آیة اللّه العظمى مکارم شیرازى» در
مورد كتاب «تفسیر جوان» (منبع مطالعاتى و
تحقیقاتى اصلى «روش انس با قرآن»)
بسم اللّه الرّحمن الرّحیم
قرآن مجیدبالاترین سند افتخار مامسلمانان است و تاکسى با قرآن آشنا نشود ، پى به عظمت آن نخواهد برد و هر قدر آشنایى ما با ا ين كتاب بزرگ آسمانى افزون گردد ، به درجه اهمیت و عظمت آن بهتر پى مى بریم ، مخصوصاً براى حل مشکلات مسلمین در دنیاى امروز ، بهترین راه گشا قرآن است .
به همین دلیل شایسته است نسل جوان برومندما روزبه روز با این كتاب آسمانى آشناتر گردد ، نه فقط به «خواندن» و «قرائت» و «حفظ» آن ، بلکه به «محتوا و معناى
قرآن» ، به يقین قرآن مجید مى تواند صفا و روشنى ویژه اى به تمام زندگى آنان بدهد و از آنان افرادى باایمان ، شایسته ، قوى ، شجاع و طرفدار حق بسازد .
از آنجا كه تفسیر نمونه بحمداللّه در میان تمام قشرها نفوذ يافته و تحولى در محیط ما ایجاد كرده است ، جناب آقاى «دکتر محمد بیستونى» كه فردى باذوق و علاقمند به مسائل اسلامى و مسائل جوانان است . ابتکارى به خرج داده و تفسیر نمونه را به صورت فشرده و خلاصه با «سبکى تازه» كه به آسانى قابل استفاده براى همه جوانان باشد ، درآورده و به گونه اى كه هم اکنون ملاحظه مى كنید ، در اختیار آنان گذارده است . خداوند این خدمت را از ایشان قبول كند و به همه جوانان عزیز توفیق استفاده از آن را مرحمت فرماید .
ناصر مکارم شیرازى
28/8/79
متن تائیدیه حضرت آیة اللّه مرتضى مقتدایى مدیر حوزه علمیه قم
بِسْمِ اللّه ِ الرَّحْمنِ الرَّحیم
توفیق نصیب گردید از مؤسسه قرآنى تفسیر جوان بازدید داشته باشم و مواجه شدم با يك باغستان گسترده پرگل و متنوع كه به طور يقین از معجزات قرآن است كه این ابتکارات و روش هاى نو و جالب را به ذهن يك نفر كه باید مورد عنایت ویژه قرار گرفته باشد القاء نماید تا بتواند در سطح گسترده كودکان و جوانان و نوجوانان و غیرهم را با قرآن مجید مأنوس به طورى كه مفاهیم بلند و باارزش قرآن در وجود آنها نقش بسته و روش آنها را الهى و
قرآنى نماید و آن برادر بزرگوار جناب آقاى دکتر محمد بیستونى است كه این توفیق نصیب ایشان گردیده و ذخیره عظیم و باقیات الصالحات جارى براى آخرت ایشان هست. به امید این كه همه اقدامات با خلوص قرین و مورد توجه ویژه حضرت بقیت اللّه الاعظم ارواحنا فداه باشد.
مرتضى مقتدایى
به تاریخ يوم شنبه پنجم ماه مبارك رمضان المبارك 1427
1 - درج قول برتر و حذف اقوال متعدد در بیان تفسیر آیات.
2 - حفظ اصالت مطالب و مفاهیم ارائه شده در اصل تفسیر .
3 - خلاصه نمودن جملات طولانى در قالب عبارات كوتاه تر و ساده تر .
4 - اِعراب گذارى آیات و روایات به منظور سهولت حفظ كردن آنها .
5 - استفاده از سه خط تحریرى براى آیات ، ترجمه و تفسیر ، به منظور مطالعه روان آنها.
6 - درج ترجمه روان و تفسیر هر آیه به صورت مستقل، به جز در آیاتى كه با هم ارتباط تنگاتنگ دارند.
7 - تیترگذارى و تدوین مطالب كتاب به سبك كتاب هاى آموزشى به منظور تدریس آسان در جلسات تفسیر قرآن .
8 - انتشار در قطع كوچك به منظور استفاده از اوقات فراغت روزانه و سهولت قرار گرفتن در جیب.
9 - قیمت ارزان كتاب به منظور خرید همگان خصوصا جوانان عزیز و اُنس بیشتر جامعه با قرآن كریم .
محمد بیستونى
تهران - تابستان 1387
28 وَ ما اَنْزَلْنا عَلى قَوْمِهِ مِنْ بَعْدِهِ مِنْ جُنْدٍ مِنَ السَّماءِ وَ ما كُنّا مُنْزِلینَ
ما بعد از او بر قوم او هیچ لشکرى از آسمان نفرستادیم و هرگز سنّت ما بر این نبود.
ما نیازى به این امور نداریم، تنها به يك اشاره كافى است كه همه آن ها را خاموش سازیم و به دیار عدم بفرستیم و تمام زندگى آن ها را درهم بکوبیم.
تنها يك اشاره كافى است كه عوامل حیات آن ها ، تبدیل به عامل مرگشان شود و در لحظه اى كوتاه و زودگذر طومار زندگیشان را درهم پیچد.
29 اِنْ كانَتْ اِلاّ صَيْحَةً واحِدَةً فَاِذا هُمْ خامِدُونَ
فقط يك صیحه آسمانى بود، ناگهان همگى خاموش شدند.
آیا این صیحه صداى صاعقه اى بود كه از ابرى برخاست و بر زمین نشست، لرزه اى بر همه چیز افکند و تمام عمارت ها را ویران ساخت و آن ها از شدّت وحشت تسلیم مرگ شدند؟
یا صیحه اى بود كه بر اثر يك زمین لرزه شدید از دل زمین برخاست و در فضا طنین افکند و موج انفجارش همه را به كام مرگ كشید؟
هر چه بود يك صیحه، آن هم در يك لحظه زودگذر، بیش نبود، فریادى بود كه همه فریادها را خاموش كرد و تکانى بود كه همه را بى حرکت ساخت و چنین است قدرت خداوند و چنان است سرنوشت يك قوم گمراه و بى ثمر.
بسوزند چوب درختان بى بر *** سزا خود همین است مر بى برى را
30 يا حَسْرَةً عَلَى الْعِبادِ ما يَأْتیهِمْ مِنْ رَسُولٍ اِلاّ كانُوا بِهِ يَسْتَهْزِؤُونَ
افسوس بر این بندگان كه هیچ پیامبرى براى هدایت آن ها نیامد، مگر این كه او را استهزاء مى كردند.
بیچاره و محروم از سعادت آن گروهى كه نه تنها گوش هوش به نداى رهبران ندهند، بلکه به استهزاء و سخریه آن ها برخیزند، سپس آن ها را از دم شمشیر بگذرانند، درحالى كه آن ها سرنوشت شوم طغیان گران بى ایمان را قبل از خود دیده بودند و سرانجام دردناکشان را با گوش شنیده، يا در صفحات تاریخ خوانده بودند، امّا كمترین عبرتى نگرفتند و درست در همان وادى گام نهادند و به همان سرنوشت گرفتار شدند.
روشن است این جمله گفتار خدا است، چون تمام این آیات از سوى او بیان مى شود ، ولى البته جمله «حسرت» به معنى ناراحتى درونى در برابر حوادثى است كه كارى از دست انسان در مورد آن ساخته نیست، درباره خداوند معنى ندارد، همان گونه كه «خشم» و «غضب» و مانند آن نیز به مفهوم حقیقى در مورد او وجود ندارد، بلکه منظور این است كه حال این تیره روزان چنان بود كه هر انسانى از وضع آن ها آگاه مى شد، متأسف و متأثر مى گشت كه چرا با این همه وسایل نجات در این گرداب هولناك غرق شوند؟(1)
تعبیر به «عِباد» (بندگان خدا) اشاره به این است كه، تعجّب از این است كه بندگان خدا كه غرق نعمت هاى او هستند، دست به چنین جنایتى زدند.
31 اَلَمْ يَرَوْاكَمْ اَهْلَكْنا قَبْلَهُمْ مِنَ الْقُرُونِ اَنَّهُمْ اِلَيْهِمْ لا يَرْجِعُونَ
آیاندیدند چقدر از اقوام پیش از آن ها را (به خاطر گناهانشان) هلاك كردیم، آن ها .
1) «راغب» در «مفردات» مى گوید : «حسرت» به معنى اندوه بر چیزى است كه از دست رفته .
هرگز به سوى ایشان باز نمى گردند.
32 وَ اِنْ كُلٌّ لَمّا جَمیعٌ لَدَيْنا مُحْضَرُونَ
و همه آن ها روز قیامت نزد ما حاضر مى شوند.
یعنى این طور نیست كه اگر هلاك شدند و نتوانستند به این جهان باز گردند، مسأله تمام است، نه مرگ در حقیقت آغاز كار است نه پایان، به زودى همگى در عرصه محشر براى حساب گردآورى مى شوند و بعد از آن مجازات دردناك الهى، مجازاتى مستمر و پى گیر در انتظار آن ها است.
آیا با این حال جاى این نیست كه از وضع آن ها عبرت گیرند و خود را به سرنوشت آنان مبتلا نسازند و تا فرصتى باقى مانده از این گرداب هولناك كنار آیند؟
آرى اگر مرگ پایان همه چیز بود ، امکان داشت كه بگویند، آغاز راحتى ماست، ولى افسوس كه چنین نیست.
33 وَ ايَةٌ لَهُمُ الاَْرْضُ الْمَيْتَةُ اَحْيَيْناها وَ اَخْرَجْنا مِنْها حَبّا فَمِنْهُ يَأْكُلُونَ
زمین مرده براى آن ها آیتى است، ما آن را زنده كردیم و دانه هایى از آن خارج ساختیم و آن ها از آن مى خورند.
مسأله حیات و زندگى از مهمّ ترین دلایل توحید است، مسأله اى است فوق العاده مرموز و پیچیده و شگفت انگیز كه عقل همه دانشمندان را به حیرت افکنده و با تمام پیشرفت هاى عظیمى كه در علم و دانش نصیب بشر شده، هنوز كسى معماى آن را نگشوده است، هنوز كسى به درستى نمى داند تحت تأثیر چه عواملى در روز نخست، موجودات بى جان تبدیل به سلول هاى زنده شده است؟
هنوز كسى نمى داند كه بذرهاى گیاهان و طبقات مختلف آن دقیقا چگونه ساخته شده و چه قوانین مرموزى بر آن حاکم است كه به هنگام فراهم شدن شرایط مساعد به حرکت درمى آید و رشد و نمو را آغاز مى كند و ذرّات زمین مرده را جذب وجود خود مى نماید و از این طریق موجودات مرده را تبدیل به بافت هاى موجود زنده مى كند، تا هر روز جلوه تازه اى از حیات را نشان دهد.
مسأله حیات در جهان گیاهان و حیوانات و زنده شدن زمین هاى مرده، از يك سو دلیل روشنى است بر این كه علم و دانش عظیمى در آفرینش این جهان به كار رفته و ازسوى دیگر نشانه اى آشکار از رستاخیز است.
روشن است كه ضمیر در «لَهُمْ» به «عِباد» برمى گردد كه در آیات قبل آمده است و منظور از «عِباد» در این جا تمام بندگانى است كه در مسائل مربوط به مبدأ و معاد گرفتار انحراف يا اشتباهند و قرآن وضع آن ها را مایه حسرت و تأسف مى شمرد.
تعبیربه «ايَة» به صورت «نکره» اشاره به عظمت و اهمیت و وضوح این نشانه توحیدى است.
جمله «فَمِنْهُ يَأْكُلُونَ» از يك سو اشاره به این است كه انسان از بخشى از دانه هاى گیاهى تغذیه مى كند و بعضى دیگر قابل تغذیه براى انسان نیست، ولى فواید دیگرى دارد، مانند تغذیه حیوانات، ساختن مواد رنگى، دارویى و امور دیگرى كه در زندگى انسان كاملاً مورد استفاده است.
و از سوى دیگر با مقدم داشتن «مِنْهُ» بر «يَأكُلُون» كه معمولاً براى حصر مى آید، این
نکته را بیان مى كند كه بیشترین (و نیز بهترین) تغذیه انسان از مواد گیاهى است، آن چنان كه گویى تمام غذاى انسان را تشکیل مى دهد.
34 وَ جَعَلْنا فیها جَنّاتٍ مِنْ نَخیلٍ وَ اَعْنابٍ وَ فَجَّرْنا فیها مِنَ الْعُيُونِ
و در آن باغ هایى از نخل ها و انگورها قرار دادیم و چشمه هایى از آن بیرون فرستادیم.
«اَعْناب» جمع «عِنَب» و «نَخیل» نیز، چنان كه «راغب» در مفردات مى گوید، جمع «نَخْل» است، با این تفاوت كه «عنب» معمولاً به خود «انگور» گفته مى شود و به طور نادر به «درخت انگور» ولى «نخل» اسم براى درخت است و میوه آن «رُطَب» و «تَمْر» (خرماى تازه و خشک) نام دارد. (1).
1) درباره این دو میوه حیات بخش (انگور و خرما) در جلدهاى 11 «تفسیر نمونه» صفحه 175 و جلد 13 صفحه 46 ذیل آیات 11 / نحل و 26 / مریم بحث شده است .
«فَجَّرْنا» از ماده «تَفْجیر» به معنى ایجاد شکاف وسیع است و از آن جا كه چشمه ها با شکافته شدن زمین بیرون مى ریزند، این تعبیر در مورد بیرون آمدن چشمه از زمین به كار رفته است.
در آیه گذشته سخن از دانه هاى غذایى در میان بود، اما در این جا از میوه هاى نیروبخش و مغذّى سخن مى گوید كه دو نمونه بارز و كامل آن ها : «خرما» و «انگور» است كه هر يك غذایى كامل محسوب مى شود.
مطالعات دانشمندان نشان مى دهد كه مخصوصاً این دو میوه داراى انواع ویتامین هاى لازم و مواد مختلف حیاتى براى بدن انسان است، به علاوه این دومیوه در تمام طول سال به صورت تازه يا خشك قابل نگهدارى و استفاده براى تغذیه است.
بعضى معتقدند این تفاوت تعبیر كه در يك جا سخن از درخت مى گوید و در جاى دیگر از میوه، به خاطر آن است كه درخت نخل،چنان كه معروف است همه چیزش قابل استفاده است، تنه آن، شاخه ها و برگ هایش، همه مورد استفاده هاى مختلف مى باشد و
میوه اش سرآمد همه این ها است، درحالى كه درخت انگور را معمولاً براى میوه اش مى خواهند و ساقه و شاخه و كنده آن مصرف زیادى ندارد.
و این كه هر دو به صیغه جمع آمده، ممکن است اشاره به انواع مختلف این دو میوه بوده باشد، چرا كه هر يك از آن ها ده ها نوع دارد، با ویژگى هاى مختلف و باب طبع همه و براى همه ذائقه ها.
این نکته نیز قابل توجه است كه در آیه قبل تنها تعبیر به احیاى زمین هاى مرده شده بود كه در قرآن مجید معمولاً با نزول باران همراه است، ولى در این آیه سخن از چشمه هاى آب جارى به میان آمده، زیرا براى بسیارى از زراعت ها آب باران تنها كافى است، در حالى كه درختان میوه معمولاً نیاز به آب جارى نیز دارند.
35 لِيَأْكُلُوا مِنْ ثَمَرِه وَ ما عَمِلَتْهُ اَيْدیهِمْ اَفَلا يَشْكُرُونَ
تا از میوۀ آن بخورند، درحالى كه دست آن ها هیچ دخالتى در ساختن آن نداشته است، آیا شکر خدا را به جا نمى آورند؟
آرى میوه هایى كه به صورت غذاى كامل بر شاخسار درختان ظاهر مى شود، بى آن كه كمترین نیازى به پختن و يا تغییرات دیگر داشته باشد، به مجرد چیدن از درخت قابل استفاده است و این نهایت لطف و عظمت پروردگار را درباره انسان ها نشان مى دهد.
حتّى این غذاى آماده و لذیذ را آن چنان بسته بندى كرده كه براى مدّت زیادى قابل نگهدارى است، بى آن كه ارزش غذایى خود را از دست دهد، برخلاف غذاهایى كه انسان از مواد طبیعى خداداد با دست خود مى سازد، كه غالبا به سرعت فاسد مى شود.
در هر صورت، هدف آن است كه حس حقّ شناسى و شکرگزارى انسان ها را تحریك كند تا از طریق شکرگزارى قدم در مرحله معرفت پروردگار بگذارند، كه شکر منعم نخستین گام معرفت كردگار است.
36 سُبْحانَ الَّذى خَلَقَ الاَْزْواجَ كُلَّها مِمّا تُنْبِتُ الاَْرْضُ وَ مِنْ اَنْفُسِهِمْ وَ مِمّا لا يَعْلَمُونَ
منزّه است كسى كه تمام «زوج ها» را آفرید، از آن چه زمین مى رویاند و از خود آن ها و از آن چه نمى دانند.
آرى خداوندى كه این همه «زوج ها» را در پهنه جهان هستى آفریده، علم و قدرتش بى انتها است، عیب و نقصى در وجودش راه ندارد، لذا شریك و شبیه و نظیر براى او نیست و اگر گروهى سنگ و چوب هاى بى جان و مخلوقات دیگرى را شبیه او شمرده اند، از این نسبت هاى ناروا بر دامان كبریاییش گردى نمى نشیند.
بدیهى است خداوند نیاز به این ندارد كه خویشتن را تسبیح و تنزیه كند، این تعلیمى است براى بندگان و دستورالعملى است براى پیمودن خط تکامل.
در این كه منظور از «اَزْواج» در این جا چیست، مفسّران سخن بسیار دارند:
آن چه مسلّم است این است كه «اَزْواج» جمع «زَوْج» معمولاً به دو جنس مذکر و مؤنث گفته مى شود، خواه در عالم حیوانات باشد، يا غیر آن ها، سپس توسعه داده شده و به هر دو موجودى كه قرین يکدیگر و يا حتّى ضدّ يکدگرند، «زوج» اطلاق مى شود، حتّى به دو اطاق مشابه در يك خانه، يا دو لنگه در و يا دو همکار و قرین، این كلمه گفته مى شود و به این ترتیب براى هر موجودى در جهان زوجى متصوّر است.
به هر حال بعید نیست كه زوجيّت در این جا به همان معنى خاص، يعنى جنس «مذکر» و «مؤنث» باشد و قرآن مجید در این آیه خبر از وجود زوجيّت در تمام جهان گیاهان و انسان ها و موجودات دیگرى كه مردم از آن اطلاعى ندارند، مى دهد.
این موجودات ممکن است گیاهان باشد كه وسعت دایره زوجيّت در آن روز هنوز در آن ها كشف نشده بود.یا اشاره به حیوانات اعماق دریاها كه در آن روز كسى از آن آگاه نبود و امروز گوشه اى از آن براى انسان ها كشف شده است.
ولى روشن است وقتى ما بتوانیم این الفاظ را بر معنى حقیقى (جنس مذكّر و مؤنّث) حمل كنیم و قرینه اى برخلاف آن نباشد، دلیلى ندارد كه به سراغ معانى كنایى برویم و چنان كه دیدیم چندین تفسیر جالب براى معنى حقیقى زوجیت در این جا وجود دارد.
به هر حال این آیه يکى دیگر از آیاتى است كه محدود بودن علم انسان را بیان مى كند و
نشان مى دهد كه در این جهان حقایق بسیارى است كه از علم و دانش ما پوشیده است. (1)
37 وَ ايَةٌ لَهُمُ اللَّيْلُ نَسْلَخُ مِنْهُ النَّهارَ فَاِذا هُمْ مُظْلِمُونَ
شب براى آن ها (نیز) نشانه اى است (از عظمت خدا) ما روز را از آن برمى گیریم، ناگهان تاریکى آن ها را فرامى گیرد.
تعبیر به «نَسْلَخُ» از ماده سَلْخ كه در اصل به معنى كندن پوست حیوان است، تعبیر لطیفى است، گویى روشنایى روز همچون لباس سفیدى است كه بر تن شب پوشانیده شده، به هنگام غروب آفتاب این لباس را از تن او همچون پوستى مى كنند، تا باطن و درون او آشکار گردد.
1) درباره «زوجیت موجودات جهان» و مخصوصاً عالم گیاهان در جلد 10 «تفسیر نمونه» ، صفحه 115 و جلد 15 صفحه 190 : ذیل آیه 7 / شعراء بحث كرده ایم .
دقّت در این تعبیر این نکته را بازگو مى كند كه طبیعت اصلى كره زمین تاریکى است، نور و روشنایى صفتى است عارضى كه از منبع دیگرى به او داده مى شود، همچون لباس كه بر تن كسى بپوشانند، كه هر گاه آن لباس را بیرون آورد، رنگ طبیعى تن آشکار مى شود.
در این جا قرآن مجید روى تاریکى شب انگشت نهاده، گویا مى خواهد بعد از بیان زنده كردن زمین هاى مرده كه به عنوان آیتى از آیات خداوند قبلاً گذشت، تبدیل روشنایى روز را به تاریکى شب، به عنوان نمونه اى از مرگ بعد از حیات بیان كند.
به هر حال هنگامى كه انسان در میان ظلمت شب غرق مى شود، به ياد نور و برکاتش، نور و هیجاناتش، نور و منبع وجودش مى افتد و با يك مقایسه به «خالق نور و ظلمت» آشنا مى گردد.
38 وَ الشَّمْسُ تَجْرى لِمُسْتَقَرٍّ لَها ذلِكَ تَقْدیرُ الْعَزیزِ الْعَلیمِ
و خورشید (نیز براى آن ها آیتى است) كه پیوسته به سوى قرارگاهش در حرکت است، این تقدیر خداوند قادر و دانا است.
این آیه به وضوح حرکت خورشید را به طور مستمر بیان مى كند، اما در این كه
منظور از این حرکت چیست، مفسّران بحث هاى فراوانى دارند:
گروهى آن را اشاره به حرکت ظاهرى خورشید برگرد زمین مى دانند كه این حرکت تا پایان جهان، كه در حقیقت قرارگاه خورشید و پایان عمر او است، ادامه دارد.
بعضى دیگر آن را اشاره به میل شمس در تابستان و زمستان به سوى شمال و جنوب زمین دانسته اند، زیرا مى دانیم خورشید از آغاز بهار از خط اعتدالى به سوى شمال متمایل مى شود و تا مدار 23 درجه شمالى پیش مى رود و از آغاز تابستان به عقب بازمى گردد، تا در آغاز پاییز باز به خط اعتدالى مى رسد و همین خط سیر را تا آغاز زمستان به سوى جنوب ادامه مى دهد و از آغاز زمستان به سوى خط اعتدال حرکت مى كند و در آغاز بهار به آن مى رسد.
البتّه تمام این حرکات در واقع ناشى از حرکت زمین و تمایل محور آن نسبت به سطح مدارش مى باشد، هر چند در ظاهر و به حسب حسّ، مربوط به حرکت آفتاب است.
بعضى دیگر آن را اشاره به حرکت وضعى «کره آفتاب» دانسته اند، زیرا مطالعات دانشمندان به طور قطع ثابت كرده كه خورشید به دور خود گردش مى كند.
آخرین و جدیدترین تفسیر براى آیه فوق همان است كه اخیرا دانشمندان كشف كرده اند و آن حرکت خورشید با مجموعه منظومه شمسى در وسط كهکشان ما به سوى يك سمت معین و ستاره دوردستى كه آن را ستاره «وگا» نامیده اند، مى باشد. این معانى منافاتى با هم ندارند و ممکن است جمله «تَجْرى» اشاره به تمام این حرکت ها و حرکت هاى دیگرى كه تاکنون علم و دانش ما به آن نرسیده و شاید در آینده كشف شود، بوده باشد.
به هر حال حرکت دادن خورشید، این كره بسیار عظیمى كه يك میلیون و دویست هزار مرتبه از كره زمین بزرگ تر است، آن هم با حرکت حساب شده در این فضاى بیکران، از هیچ كس میسّر نیست، جز از خداوندى كه قدرتش فوق همه قدرت ها و علم و دانشش بى انتها است و به همین جهت در پایان آیه مى فرماید : «ذلِكَ تَقْدیرُ الْعَزیزِ الْعَلیمِ».
39 وَ الْقَمَرَ قَدَّرْناهُ مَنازِلَ حَتّى عادَ كَالْعُرْجُونِ الْقَدیمِ
و براى ماه منزل گاه هایى قرار دادیم (و به هنگامى كه این منازل را طى كرد) سرانجام به صورت شاخه كهنه (قوسى شکل و زرد رنگ) خرما درمى آید.
منظور از «مَنازِل» همان منزل گاه هاى بیست و هشت گانه اى است كه ماه، قبل از «محاق» و تاریکى مطلق طى مى كند، زیرا هنگامى كه ماه، سى روز تمام باشد، تا شب بیست و هشتم در آسمان قابل رؤیت است، ولى در شب بیست و هشتم به صورت هلال بسیار باریك زرد رنگ و كم نور و كم فروغ در مى آید و در دو شب باقى مانده قابل رؤیت نیست،که آن را «مَحاق» مى نامند، البتّه در ماه هایى كه بیست و نه روز است تا شب بیست و هفتم معمولاً ماه در آسمان دیده مى شود و دو شب باقى مانده محاق است.
این منزل گاه ها كاملاً دقیق و حساب شده است، به طورى كه منجمان از صدها سال قبل مى توانند طبق محاسبات دقیقى كه دارند، آن را پیش بینى كنند.
این نظام عجیب به زندگى انسان ها نظم مى بخشد و يك تقویم طبیعى آسمانى است، كه با سواد و بى سواد توانایى خواندن آن را دارد، به طورى كه اگر انسان كمى دقت و ممارست در وضع ماه در شب هاى مختلف كند، مى تواند با نگاه كردن وضع آن دقیقا و يا تقریبا بداند، آن شب كدام شب از ماه است (و ما این امر را آزموده ایم).
زیرا در آغاز ماه نوك هاى هلال رو به طرف بالا است و تدریجا بر حجم ماه افزوده مى شود تا هفتم، كه نیمى از دایره كامل ماه آشکار مى شود و باز بر آن افزوده مى شود تا چهاردهم كه به صورت بدر كامل درمى آید.
از آن به بعد از سمت پایین ماه كم مى شود تا بیست و يکم كه باز به صورت نیم دایره در مى آید، همچنین از آن كاسته مى شود تا شب بیست وهشتم كه به صورت هلال ضعیف كم رنگى درمى آید كه نوك هاى آن رو به طرف پایین است.
آرى اساس زندگى انسان ها را نظم تشکیل مى دهد و نظم بدون تعیین دقیق زمان امکان پذیر نیست و خداوند این تقویم دقیق ماهانه و سالانه را در آسمان براى همین هدف قرار داده است.
و از همین جا مفهوم تعبیر لطیف «كَالْعُرْجُونِ الْقَدیمِ» روشن مى شود، زیرا «عُرْجُون» آن قسمت از خوشه خرماست كه به درخت اتّصال دارد. توضیح این كه : خرما به صورت خوشه بر درخت ظاهر مى شود، پایه این خوشه به صورت چوب قوسى شکل زرد رنگى است كه
به درخت متّصل است و نوك آن مانند جارو است و دانه هاى خرما همچون دانه هاى انگور به نخ هاى آن متّصلند، هنگامى كه خوشه نخل را مى برند، آن پایه قوسى شکل بر درخت باقى مى ماند، كه وقتى مى خشکد و پژمرده مى شود كاملاً به هلال قبل از محاق مى ماند، زیرا همان گونه كه هلال آخر ماه كه در جانب مشرق آسمان نزدیك صبح گاهان ظاهر مى شود، خمیده و پژمرده و زرد رنگ و نوك هاى آن رو به پایین است، «عُرْجُونِ قَدیم» نیز همین گونه است. در حقیقت این شباهت در جهات مختلف ظاهر مى شود:
از نظر هلالى بودن چوب خوشه خرما، از نظر زرد رنگ بودن، از نظر پژمردگى، از نظر تمایل نوك قوس آن به طرف پایین و از نظر قرار گرفتن در میان توده سبز رنگ شاخه هاى درخت نخل كه بى شباهت به قرار گرفتن هلال آخرین شب در میان آسمان تیره رنگ نیست.
و توصیف آن به «قَدیم» اشاره به كهنگى آن است، زیرا هرقدر این شاخه ها كهنه تر مى شود، باریك تر و پژمرده تر و زرد رنگ تر مى شود و شباهت بیشترى به هلال آخر ماه پیدا مى كند، سبحان اللّه كه در يك تعبیر كوتاه چه ظرافت ها و چه زیبایى ها نهفته شده است.
40 لاَ الشَّمْسُ يَنْبَغى لَها اَنْ تُدْرِكَ الْقَمَرَ وَ لاَ اللَّيْلُ سابِقُ النَّهارِ وَ كُلٌّ فى فَلَكٍ يَسْبَحُونَ
نه براى خورشید سزاوار است كه به ماه رسد و نه شب بر روز پیشى مى گیرد و هر كدام از آن ها در مسیر خود شناورند.
مى دانیم خورشید دوران خود را در برج هاى دوازده گانه در يك سال طى مى كند، درحالى كه كره ماه منزل گاه هاى خویش را در يك ماه طى مى كند.
بنابراین حرکت دورانى ماه در مسیرش دوازده بار از حرکت خورشید در مدارش سریع تر است، لذا مى فرماید: خورشید هرگز در حرکت خود به پاى ماه نمى رسد تا حرکت يك ساله خود را در يك ماه انجام دهد و نظام سالیانه بر هم خورد.
همچنین شب بر روز پیشى نمى گیرد كه بخشى از آن را در كام خود فروبرد و نظام موجود به هم ریزد، بلکه همه این ها مسیر خود را میلیون ها سال بدون كمترین تغییر ادامه مى دهند. از آن چه گفتیم روشن مى شود كه منظور از حرکت خورشید در این بحث، حرکت
آن به حسب حسّ ماست، جالب این كه این تعبیر حتّى بعد از آن كه به ثبوت رسیده كه خورشید در جاى خود ساکن و زمین در مدّت يك سال يك بار به دور آن مى گردد نیز به كار مى رود، مثلاً امروز مى گویند تحویل خورشید به برج حمل (رسیدن آن به آغاز فروردین) و يا رسیدن خورشید به دایره نصف النّهار و يا رسیدن به میل كلى (منظور از میل كل، رسیدن خورشید به آخرین نقطه ارتفاع خود در نیم كره شمالى در آغاز تابستان و يا به عکس آخرین نقطه انخفاض در آغاز زمستان است).
این تعبیرات همگى نشان مى دهد كه حتّى بعد از كشف حرکت زمین به دور خورشید و سکون آن، تعبیرات گذشته راجع به حرکت خورشید به كار مى رود، چرا كه از نظر حسّى چنین به نظر مى آید كه خورشید در حرکت است و این تعبیرات از همین جا گرفته مى شود.
و به این ترتیب شناور بودن خورشید و ماه در فلك هاى خود (كُلٌّ فى فَلَكٍ يَسْبَحُونَ) نیز از همین جا ناشى مى شود.
این احتمال نیز وجود دارد كه منظور از شناور بودن خورشید در فلك خود، حرکت آن
همراه با منظومۀ شمسى و همراه با كهکشانى كه ما در آن قرار داریم، مى باشد چه اینکه امروز ثابت شده است كه منظومه شمسى ما، جزیى از كهکشان عظیمى است كه به دور خود درحال گردش است. (1)
زیرا «فَلَك» چنان كه ارباب لغت گفته اند : در اصل به معنى برآمدن پستان دختران و شکل دورانى به خود گرفتن است، سپس به قطعاتى از زمین كه مدور است و يا اشیاء مدور دیگر نیز اطلاق شده و از همین رو به مسیر دورانى كواکب نیز اطلاق مى شود. جمله (كُلٌّ فى فَلَكٍ يَسْبَحُونَ) به عقیده بسیارى از مفسّران اشاره به هر يك از خورشید و ماه و ستارگان است كه براى خود مسیر و مدارى دارند، هر چند نام ستارگان قبلاً در آیات ذکر نشده، ولى .
1) این حرکت غیر از حرکت مجموعه منظومه شمسى در دل كهکشان ها است كه به سوى ستاره «وگا» در حرکت مى باشد .
با توجّه به ذکر «لَيْل» (شب) و قرین بودن ستارگان با ماه و خورشید، فهم این معنى از جمله مزبور بعید به نظر نمى رسد، به خصوص كه «يَسْبَحُون» به صورت صیغه جمع آمده است.
این تفسیر نیز وجود دارد كه این جمله اشاره به هر يك از خورشید و ماه و شب و روز بوده باشد، چرا كه شب و روز هر كدام براى خود مدارى دارند و دقیقا دور كره زمین گردش مى كنند ، تاریکى نیمى از كره زمین را همیشه پوشانده و روشنایى نیم دیگر را و این دو در بیست و چهار ساعت يك دور تمام به گرد زمین مى گردند.
تعبیر به «يَسْبَحُونَ» از ماده «سِباحَت» كه طبق نقل «راغب» در «مفردات» در اصل به معنى حرکت «سریع» در آب و هوا است، (1)اشاره به حرکت سریع كرات آسمانى مى كند و).
1) این كه ذکر خدا و عبادت او را «تسبیح» مى گویند نیز از همین جا ناشى شده، چرا كه آن هم يك نوع حرکت سریع در طریق اطاعت و عبادت پروردگار است (مفردات راغب ماده سبح).
آن ها را تشبیه به موجودات عاقلى كرده است كه با سرعت به گردش خود ادامه مى دهند، امروز نیز این حقیقت ثابت شده است كه اجرام آسمانى با سرعت هاى بسیار عجیب و گاه سرسام آورى در مسیر خود حرکت دارند.
41 وَ ايَةٌ لَهُمْ اَنّا حَمَلْنا ذُرِّيَّتَهُمْ فِى الْفُلْكِ الْمَشْحُونِ
این نیز براى آن ها نشانه اى است (از عظمت پروردگار) كه ما فرزندانشان را در كشتى هایى كه مملو (از وسایل و بارها است) حمل كردیم.
ضمیر «لَهُمْ» نه تنها به مشرکان مكّه بلکه به همه عباد و بندگان خدا بازمى گردد كه در آیات گذشته از آن ها سخن در میان نبود.
«ذُرِّيَة» چنان كه «راغب» در «مفردات» آورده : در اصل به معنى فرزندان كوچك است، هر چند گاهى در تعبیرات متعارف به همه فرزندان، اعم از كوچك و بزرگ، اطلاق مى شود، این كلمه هم به معنى مفرد استعمال مى شود و هم به معنى جمع.
تعبیر به «مَشْحُون» (پُر) اشاره به این است كه نه تنها خودشان بر كشتى سوار مى شوند، بلکه مال التجاره و وسایل مورد نیاز آن ها نیز با آن حمل و نقل مى گردد.
حرکت كشتى ها كه بزرگ ترین و مهم ترین وسیله حمل و نقل بشر مى باشد و كارى كه از آن ها ساخته است، هزاران برابر مرکب هاى دیگر است، نتیجه خواصّ ویژه آب و وزن مخصوص اجسامى كه كشتى از آن ساخته شده و خاصيّت بادها (در كشتى هاى بادبانى) و نیروى بخار (در كشتى هاى موتورى) و انرژى اتمى (در كشتى هایى كه با نیروى اتمى كار مى كند) مى باشد.
و همه این ها قوا و نیروهایى است كه خدا مسخّر انسان ساخته و هر يك از آن ها و نیز مجموعه آن ها آیتى از آیات الهى است.
42 وَ خَلَقْنا لَهُمْ مِنْ مِثْلِهِ ما يَرْكَبُونَ
و براى آن ها مرکب هاى دیگرى همانند آن آفریدیم.
مرکب هایى كه در خشکى يا در هوا و فضا راه مى رود و انسان ها و وسایل آن ها را
بردوش خود حمل مى كند.
گرچه بعضى این آیه را تفسیر به خصوص شتر كرده اند كه «کشتى صحرا» نام گرفته و بعضى به همه چهارپایان و بعضى به هواپیماها و سفینه هاى فضایى كه در عصر ما اختراع شده (و تعبیر به «خَلَقْنا» در مورد آن ها از این نظر است كه مواد و وسایل آن قبلاً آفریده شده است).
ولى اطلاق تعبیر آیه مفهوم وسیعى را ترسیم مى كند كه همه این ها و غیراین ها را فرا مى گیرد .
43 وَ اِنْ نَشَأْ نُغْرِقْهُمْ فَلا صَریخَ لَهُمْ وَ لاهُمْ يُنْقَذُونَ
و اگر بخواهیم آن ها را غرق مى كنیم، به طورى كه نه فریادرسى داشته باشند و نه كسى آن ها را از دریا بگیرد.
«صَریخ» از ماده «صُراخ» به معنى فریادرس است.
«يُنْقَذُون» از مادّه «اِنْقاذ» به معنى برگرفتن و نجات دادن است.
به يك موج عظیم فرمان مى دهیم كشتى آن ها را واژگون كند، يا به گرداب مأموریت مى دهیم كشتى آن ها را در كام خود فروبلعد، يا به طوفان دستور مى دهیم آن ها را مانند يك پر كاه
بردارد و در وسط امواج پرتاب كند.
و اگر بخواهیم خاصیت آب و كشتى و نظم وزش باد و آرامش دریا را برهم مى زنیم تا همه چیز آن ها به هم ریزد، این ماییم كه این نظام را تداوم مى بخشیم، تا آن ها بهره گیرند و اگر گهگاه حوادثى از این قبیل مى فرستیم براى این است كه از روى آن اهميّت نعمتى را كه در آن غرقند، بدانند.
44 اِلاّ رَحْمَةً مِنّا وَ مَتاعا اِلى حینٍ
مگر باز هم رحمت ما شامل حال آن ها شود و تا زمان معینى از این زندگى بهره گیرند.
«حین» به معنى وقت، در آیه فوق اشاره به پایان زندگى انسان و اجل او است و بعضى آن را به پایان جهان تفسیر كرده اند.
آرى آن ها كه برکشتى سوار شده اند (اعم از كشتى هاى بادبانى كوچك قدیم و يا كشتى هاى كوه پیکر اقیانوس پیماى امروز) به خوبى عمق تعبیر این آیه را درك كرده اند، كه عظیم ترین كشتى هاى جهان در برابر امواج عظیم دریا و طوفان هاى هولناك اقیانوس ها
همچون يك پر كاه است و اگر رحمت الهى شامل حال انسان ها نباشد، نجات آن ها ممکن نیست.
او مى خواهد در این باریکه اى كه در میان مرگ و زندگى است، قدرت عظیم خود را به انسان ها نشان دهد، شاید گمگشتگان راه به خود آیند و از این طریق راهى به سوى او بگشایند.
45 وَ اِذاقیلَ لَهُمُ اتَّقُوا مابَيْنَ اَيْدیكُمْ وَ ماخَلْفَكُمْ لَعَلَّكُمْ تُرْحَمُونَ
هنگامى كه به آن ها گفته شود از آن چه پیش رو و پشت سر شما است (از عذاب هاى الهى) بترسید ، تا مشمول رحمت الهى شوید (اعتنا نمى كنند).
در این كه منظور از «ما بَيْنَ اَيْدیكُمْ» (آن چه پیش روى شما است) («وَ ما خَلْفَكُمْ» (آن چه پشت سر شما قرار دارد) چیست؟ مفسّران تفسیرهاى بسیارى گفته اند:
از جمله این كه منظور از «ما بَيْنَ اَيْدیكُمْ» مجازات هاى دنیا است كه نمونه اى از آن در آیات قبل ذکر شده و منظور از «ما خَلْفَكُمْ» مجازات هاى آخرت است كه در پشت سر دارند و تعبیر به «پشت سر» به خاطر آن است كه هنوز نیامده ، گویى پشت سر انسان در حرکت
است و سرانجام روزى به او مى رسد و دامانش را مى گیرد و منظور از پرهیزکردن از این مجازات ها این است كه عوامل آن را ایجاد نکنند و به تعبیر دیگر كارى نکند كه مستوجب این عقوبات گردد.
شاهد این سخن كه تعبیر به «اِتَّقُوا» در آیات قرآن يا در مورد خداوند به كار رفته و يا در مورد روز قیامت و مجازات الهى كه در حقیقت هر دو به يك معنى بازمى گردد، چرا كه پرهیز از خداوند پرهیز از مجازات او است. این خود دلیل بر آن است كه در آیه مورد بحث نیز، منظور پرهیز از عذاب و مجازات الهى در این جهان و جهان دیگر است.
46 وَ ما تَأْتیهِمْ مِنْ ايَةٍ مِنْ ایاتِ رَبِّهِمْ اِلاّ كانُوا عَنْها مُعْرِضینَ
و هیچ آیه اى از آیات پروردگارشان براى آن هانمى آید، مگر این كه از آن روى گردان مى شوند.
نه بیان آیات انفسى در آن ها مؤثر است و نه شرح آیات آفاقى، نه تهدید و انذار و نه بشارت و نوید به رحمت الهى، نه منطق عقل و خرد را مى پذیرند و نه فرمان عواطف و
فطرت را، آن ها به كورانى مى مانند كه نزدیك ترین اشیاء اطراف خود را مشاهده نمى كنند و حتّى نور آفتاب را از ظلمت و تاریکى شب فرق نمى نهند.
47 وَاِذاقیلَ لَهُمْ اَنْفِقُوا مِمّا رَزَقَكُمُ اللّهُ قالَ الَّذینَ كَفَرُوا لِلَّذینَ امَنُوا اَنُطْعِمُ مَنْ لَوْ يَشاءُ اللّهُ اَطْعَمَهُ اِنْ اَنْتُمْ اِلاّ فى ضَلالٍ مُبینٍ
و هنگامى كه به آن ها گفته شود از آن چه خدا به شما روزى كرده انفاق كنید، كافران به مؤمنان مى گویند: آیا ما كسى را اطعام كنیم كه اگر خدا مى خواست او را اطعام مى كرد (پس خدا خواسته كه او گرسنه باشد) شما فقط در گمراهى آشکارید.
این همان منطق بسیار عوامانه اى است كه در هر عصر و زمان از ناحیه افراد خودخواه و بخیل مطرح مى شود كه مى گویند: اگر فلانى فقیر است، لابد كارى كرده كه خدا مى خواهد فقیر بماند و اگر ما غنى هستیم، لابد عملى انجام داده ایم كه مشمول لطف خدا شده ایم، بنابراین نه فقر آن ها و نه غناى ما، هیچ كدام بى حکمت نیست.
غافل از این كه جهان میدان آزمایش و امتحان است، خداوند يکى را با تنگدستى
آزمایش مى كند و دیگرى را با غنا و ثروت و گاه يك انسان را در دو زمان با این دو، در بوته امتحان قرار مى دهد كه آیا به هنگام فقر امانت و مناعت طبع و مراتب شکرگزارى را به جا مى آورد يا همه را زیر پا مى گذارد و به هنگام غنا از آن چه در اختیار دارد، در راه او انفاق مى كند يا نه؟
48 وَ يَقُولُونَ مَتى هذَا الْوَعْدُ اِنْ كُنْتُمْ صادِقینَ
آن ها مى گویند: اگر راست مى گویید این وعده (قیامت) كى خواهد بود؟
این كه شما نمى توانید تاریخى براى قیام قیامت تعیین كنید، دلیل بر این است كه در گفتار خود صادق نیستید.
49 ما يَنْظُرُونَ اِلاّ صَيْحَةً واحِدَةً تَأْخُذُهُمْ وَ هُمْ يَخِصِّمُونَ
(اما) جز این انتظار نمى كشند كه يك صیحه عظیم (آسمانى) آن ها را فرو گیرد، در حالى كه مشغول جدال (در امور دنیا) هستند.
جملۀ «ما يَنْظُرُونَ» در این جا به معنى «انتظار نمى كشند» آمده است، زیرا ماده «نَظَر» چنان
که «راغب» در «مفردات» مى گوید : به معنى گردش فکر يا اندیشه است براى مشاهده يا ادراك چیزى و گاه به معنى تأمل و جستجوگرى و نیز به معنى معرفت حاصل از جستجوگرى آمده است. «صَيْحَة» در اصل به معنى شکافتن چوب يا لباس و برخاستن صدا از آن است، سپس در هر صداى بلند و فریاد مانند، به كار رفته.
«يَخِصِّمُونَ» از ماده «خصومت» به معنى نزاع و جنگ است.
این آیه به این سؤال بهانه جویانه كفار كه در آیه قبل مطرح شده است، توأم با سخریه يك پاسخ محکم و جدى داده، مى گوید: قیام قیامت و پایان این جهان براى خدا مسأله پیچیده و كار مشکلى نیست، همین يك فریاد عظیم آسمانى كافى است كه همه را در يك لحظه كوتاه، هر كدام در همان مکان و همان حالتى كه هستند، قبض روح كند و زندگى پرغوغاى مادى آن ها كه معرکه دعواها و میدان جنگ دائمى آنان است، جاى خود را به دنیایى خاموش و خالى از هر سر و صدا بدهد.
در روایات اسلامى از پیغمبرگرامى اسلام صلى الله علیه و آله آمده است كه: «این صیحه آسمانى آن چنان
غافلگیرانه است كه دو نفر در حالى كه پارچه اى را گشوده اند و مشغول معامله اند، پیش از آن كه آن را برچینند و بپیچند جهان پایان مى يابد و كسانى هستند كه در آن لحظه لقمه غذا از ظرف برداشته، اما پیش از آن كه به دهان آن ها برسد، صیحه آسمانى فرا مى رسد و جهان پایان مى يابد، كسانى هستند كه مشغول تعمیر و گل مالى حوضند تا چهارپایان را سیراب كنند، پیش از آن كه چهارپایان سیراب شوند، قیامت برپا مى شود». (1)
اما در چه چیز آن ها جدال مى كنند؟ در آیه ذکر نشده است، ولى پیداست كه منظور جدال در امر دنیا و امور زندگى مادى است. قابل توجه این كه ضمیرهاى متعدد موجود در آیه همه، به مشرکان مکه برمى گردد كه در امر معاد تردید داشتند و از روى استهزاء مى گفتند: قیامت كى بر پا خواهد شد؟ ولى مسلم است منظور شخص آن ها نیست، بلکه نوع آن ها است (نوع انسان هاى غافل و بى خبر از امر معاد) زیرا آن ها مُردند و این صیحه آسمانىث.
1) « مجمع البیان » ، ذیل آیات مورد بحث.
را هرگز ندیدند. به هر حال قرآن با این تعبیر كوتاه و قاطع به آن ها هشدار مى دهد كه اولاً: قیامت به طور ناگهانى و غافلگیرانه برپا مى شود و ثانیا موضوع پیچیده اى نیست كه آن ها در امکانش به بحث و مخاصمه برخیزند، با يك صیحه، همه چیز پایان مى گیرد و دنیا به آخر مى رسد.
50 فَلا يَسْتَطیعُونَ تَوْصِيَةً وَ لا اِلى اَهْلِهِمْ يَرْجِعُونَ
(چنان غافلگیر مى شوندکه حتى) نمى توانند وصیتى كنند، يا به سوى خانواده خود مراجعت نمایند.
معمولاً هنگامى كه حادثه اى به انسان دست مى دهد و انسان احساس مى كند پایان عمرش نزدیك شده، سعى مى كند هر جا هست خودرا به منزل و مأواى خویش برساند و در میان همسر و فرزندانش قرار گیرد، سپس كارهاى نیمه تمام و سرنوشت بازماندگان خود را از طریق وصیت بر عهده این و آن بگذارد و سفارش آن ها را به دیگران بکند. اما مگر صیحه پایان دنیا به كسى مجال مى دهد؟ و يا به فرض این كه مجالى باشد، مگر كسى زنده مى ماند كه توصیه هاى انسان را بشنود و يا فى المثل زن و فرزند بر بالین همسر و پدر بنشینند و سر
او را در آغوش گیرند، تا به آرامش جان دهند؟ هیچ يك از این امور امکان پذیر نیست.
51 وَ نُفِخَ فِى الصُّورِ فَاِذا هُمْ مِنَ الاَْجْداثِ اِلى رَبِّهِمْ يَنْسِلُونَ
(بار دیگر) در صور دمیده مى شود، ناگهان آن ها از قبرها شتابان به سوى (دادگاه) پروردگارشان مى روند.
«اَجْداثْ» جمع «جَدَث» به معنى قبر است، این تعبیر به خوبى نشان مى دهد كه معاد، علاوه بر جنبه روحانى، جنبه جسمانى نیز دارد و از همان مواد قبلى جسم جدید ساخته و پرداخته مى شود. تعبیر به «نُفِخَ» (دمیده شد) به صورت فعل ماضى به خاطر آن است كه عرب معمولاً مسائل مسلم آینده را به صورت فعل ماضى بیان مى كند، اشاره به این كه هیچ گونه شك و تردیدى در آن راه ندارد، گویى قبلاً رخ داده است. «يَنْسِلُون» از ماده «نَسَل» به معنى راه رفتن سریع است، «راغب» در «مفردات» مى گوید: «این كلمه در اصل به معنى جدا شدن از چیزى است و این كه به فرزندان انسان نَسْل گفته مى شود ، به خاطر آن است كه از پدر و مادر جدا شده اند» .
(بنابراین هنگامى كه انسان با سرعت دور مى شود و جدا مى گردد، این تعبیر در آن به كار مى رود). تعبیر به «رَبِّهِمْ» (پروردگارشان) گویا اشاره به این است كه ربوبیت و مالکیت و تربیت خداوند ایجاب مى كند كه حساب و كتاب و معادى در كار باشد.
خاك ها و استخوان هاى پوسیده به فرمان پروردگار لباس حیات در تن مى پوشند و از قبر سر بر مى آورند و براى محاکمه و حساب در آن دادگاه عجیب حاضر مى گردند، همان گونه كه با يك «صَيْحة» همگى مُردند با يك «نَفْخَة» (دمیدن در صور) جان مى گیرند و زنده مى شوند، نه مرگ آن ها براى خدا مشکلى دارد و نه احیاى آن ها، درست همانند شیپورى كه براى جمع شدن و آماده باش لشکر زده مى شود و در يك لحظه، همه از خواب برمى خیزند و از خیمه ها بیرون مى روند و در صف حاضر مى شوند، زنده كردن مردگان نیز براى خدا همین گونه ساده و سریع است.
52 قالُوا يا وَيْلَنا مَنْ بَعَثَنا مِنْ مَرْقَدِنا هذا ما وَعَدَ الرَّحْمنُ وَ صَدَقَ الْمُرْسَلُونَ
مى گویند: اى واى بر ما، چه كسى ما را از خوابگاهمان برانگیخت؟ (آرى) این همان
است كه خداوند رحمان وعده داده و فرستادگان (او) راست گفتند.
آرى صحنه آن چنان گویا و دهشت انگیز است كه انسان همه مسائل باطل و خرافى را به دست فراموشى مى سپرد و جز اعتراف صریح به واقعیت ها راهى نمى يابد، قبرها را به خوابگاهى تشبیه مى كند و رستاخیز را به بیدار شدن از خواب، همان گونه كه در حدیث معروف نیز وارد شده است: «كَما تَنامُونَ تَمُوتُونَ وَ كَما تَسْتَيْقِضُونَ تُبْعَثُونَ: همان گونه كه مى خوابید، مى میرید و همان گونه كه از خواب برمى خیزید، زنده مى شوید».
در این جا نخست وحشت مى كنند و فریاد مى كشند كه: اى واى بر ما، چه كسى ما را از این خواب بیدار كرد و از خوابگاهمان برانگیخت؟ اما به زودى متوجه مى شوند و به يادشان مى آید كه پیامبران راستین از سوى خدا در دنیا وعده امروز را به آن ها داده اند، به خودشان پاسخ مى گویند: «این وعده خداوند رحمن است، خداوندى كه رحمت عامش همگان را فراگرفته و پیامبرانش راست گفتند و از این روز ما را آگاه ساختند، اما افسوس كه ما همه را به باد سخریه و استهزاء گرفتیم». بنابراین جمله «هذا ما وَعَدَ الرَّحْمَنُ وَ صَدَقَ
الْمُرْسَلُونَ» دنباله كلام همان منکران رستاخیز است. تعبیر به «مَرْقَد» كه به معنى خوابگاه و خواب مى آید، بیانگر این واقعیت است كه آن ها در عالم برزخ در حالتى شبیه به حالت خواب فرو مى روند و چنانکه در ذیل آیه 100 سوره مؤمنون گفته ایم، «برزخ» نسبت به اکثریت مردم كه در حالتى متوسط از ایمان و كفر قرار دارند، بى شباهت به حالت خواب نیست، در حالى كه مؤمنان پیشرو و كافران فوق العاده بدکار در آن جا كاملاً هوشیارند و متنعم به نعمت ها و يا گرفتار انواع عذابند. (1)
بعضى نیز احتمال داده اند كه هول و وحشت قیامت به اندازه اى است كه عذاب برزخى در مقابل آن همانند خواب آرامى بیش نیست. .
1) درباره « برزخ » و چگونگى حال مردم در آن جا در جلد 14 «تفسیر نمونه» صفحه 321 به بعد سخن گفته است .
53 اِنْ كانَتْ اِلاّ صَيْحَةً واحِدَةً فَاِذاهُمْ جَمیعٌ لَدَيْنا مُحْضَرُونَ
صیحه واحدى بیش نیست (فریادى عظیم برمى خیزد) ناگهان همگى نزد ما حاضر مى شوند.
بنابراین براى احیاى مردگان و برخاستن آن ها از قبرها و حضورشان در دادگاه عدل پروردگار زمان زیادى وقت لازم نیست، همان گونه كه براى مرگ انسان ها زمان طولانى لازم نبود، صیحه اول فریاد مرگ است و صیحه دوم زندگى و حیات و حضور در دادگاه عدل پروردگار.
تعبیر به «صَيْحَة» (یك فریاد) و تأکید آن با «واحِدَة» و سپس تعبیر به «اِذا» كه در این گونه موارد وقوع ناگهانى چیزى را خبر مى دهد و تعبیر به «هُمْ جَمیعٌ لَدَيْنا مُحْضَرُونَ» به صورت جمله اسمیه همگى دلیل بر وقوع سریع این مقطع از رستاخیز است.
لحن قاطع این آیات و آهنگ نافذ آن ها چنان در قلب انسان ها اثر مى گذارد، كه گویى این فریاد را با گوش جان مى شنوند: «که اى انسان هاى به خواب رفته، اى خاك هاى پراکنده و اى استخوانهاى پوسیده، بپاخیزید ، بپاخیزید و براى حساب و جزا آماده شوید و چه زیباست
آیات قرآن و چه گویا انذارات آن».
54 فَالْيَوْمَ لاتُظْلَمُ نَفْسٌ شَيْئا وَ لاتُجْزَوْنَ اِلاّ ما كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ
امروز به هیچ كس ستم نمى شود و جز آن چه را عمل مى كردید جزا داده نمى شوید.
ظاهر این تعبیر بدون آن كه چیزى در تقدیر گرفته شود، این است كه جزاى همه شما همان اعمال خودتان است، چه عدالتى از این بهتر و برتر؟
به عبارت دیگر: اعمالى كه از نیك و بد در این عالم انجام مى دهید، در آن جا همراه شما خواهد بود، همان اعمال تجسم مى يابد و در تمام مواقف محشر و بعد از پایان حساب، همدم و همنشین شماست، آیا محصول اعمال كسى را به او تحویل دادن، برخلاف عدالت است و آیا نفس اعمال را تجسم بخشیدن و قرین او ساختن ظلم است؟
و از این جا روشن مى شود كه اساسا «ظلم» در آن صحنه مفهوم ندارد و اگر در این جا در میان انسان ها گاهى عدالت است و گاهى ظلم به خاطر آن است كه توانایى این ندارد كه اعمال هر كس را به خود او تحویل دهند.
جمعى از مفسران چنین تصور كرده اند كه جمله اخیر مخصوص بدکاران و كفار است كه به قدر اعمالشان كیفر مى بینند و شامل مؤمنان نمى شود، چرا كه خداوند بیش از اعمالشان به آن ها پاداش مى دهد. ولى با توجه به يك نکته این اشتباه برطرف مى گردد و آن این كه: در این جا سخن از عدالت در پاداش و كیفر است و گرفتن جزاى استحقاقى، این منافات ندارد كه خداوند براى مؤمنان از فضل و رحمتش هزاران هزار بیفزاید كه آن مسأله «تَفَضُّل» است و این مسأله «استحقاق» .
55 اِنَّ اَصْحابَ الْجَنَّةِ الْيَوْمَ فى شُغُلٍ فاكِهُونَ
بهشتیان امروز به نعمت هاى خدا مشغول و مسرورند (و از هراندیشه ناراحت كننده برکنار) .
«شُغُل» و «شُغْل» هر دو به معنى حوادث و حالاتى است كه براى انسان روى مى دهد و او را به خود مشغول مى دارد، خواه مسرّت بخش باشد و يا غم انگیز.
اما از آن جا كه بلافاصله پشت سر آن، كلمه «فاكِهُونَ» آورده شده و این واژه جمع «فاكِه»
به معنى مسرور و خوشحال و خندان است، مى تواند اشاره به امورى باشد كه از فرط شادى انسان را چنان به خود مشغول مى دارد كه از امور نگرانى زا به كلى غافل مى سازد، به طورى كه غرق در سرور و نشاط خواهد شد كه غم و اندوهى بر او چیره نخواهد گشت و حتى هول و وحشتى را كه به هنگام قیام قیامت و حضور در دادگاه عدل الهى به او دست داده، به فراموشى مى سپارد، كه اگر به راستى فراموش نشود، همواره سایه نگرانى و غم بر دل او سنگینى خواهد كرد، بنابراین يکى از آثار این اشتغال ذهن، فراموش كردن اهوال محشر است.
56 هُمْ وَ اَزْواجُهُمْ فى ظِلالٍ عَلَى الاَْرائِكِ مُتَّكِؤُنَ
آن ها و همسرانشان در سایه هاى (قصرهاو درختان بهشتى) بر تخت ها تکیه كرده اند.
«اَزْواج» به معنى همسران بهشتى و يا همسران با ایمانى است كه در این دنیا داشتند. (1).
1) « مجمع البیان » ، « مفردات راغب » ، « لسان العرب » .
تعبیر به «ظِلال» (سایه ها) اشاره به سایه هاى درختان بهشتى است كه تخت هاى بهشتیان در لابلاى آن قرار گرفته و يا سایه قصرهاى بهشتى است و همه این ها نشان مى دهد كه در آن جا نیز آفتابى وجود دارد ولى نه آفتابى آزار دهنده، آرى آن ها در سایه مطبوع درختان بهشتى نشاط و سرور دیگرى دارند.
57 لَهُمْ فیها فاكِهَةٌ وَ لَهُمْ ما يَدَّعُونَ
براى آن ها در بهشت میوه بسیار لذّت بخشى است و هر چه بخواهند در اختیار آن ها خواهد بود.
«يَدَّعُون» از مادّه «دِعايَة» به معنى طلب است، يعنى هر چه طلب كنند و تمنا نمایند ، براى آن ها حاصل است و آرزویى در دل ندارند كه انجام نشدنى باشد.
از آیات دیگر قرآن به خوبى استفاده مى شود كه غذاى بهشتیان تنها میوه نیست، ولى تعبیر آیه فوق نشان مى دهد كه میوه آن هم میوه هاى مخصوصى كه با میوه هاى این جهان بسیار متفاوت است، برترین غذاى بهشتى است و حتى در این جهان نیز میوه به گواهى
غذاشناسان بهترین و مناسب ترین غذا براى انسان است.
58 سَلامٌ قَوْلاً مِنْ رَبٍّ رَحیمٍ
براى آن ها سلام (و درود الهى) است، این سخنى است از ناحیه پروردگار مهربان.
این نداى روح افزا و نشاط بخش و مملو از مهر و محبت او چنان روح انسان را در خود غرق مى كند و به او لذت و شادى و معنویت مى بخشد، كه با هیچ نعمتى برابر نیست، آرى شنیدن نداى محبوب، ندایى آمیخته با محبت و آکنده از لطف، سرتاپاى بهشتیان را غرق سرور مى كند كه يك لحظه آن بر تمام دنیا و آن چه در آن است برترى دارد. در روایتى از پیغمبر گرامى اسلام صلى الله علیه و آله آمده است : «در همان حال كه بهشتیان غرق در نعمت هاى بهشتى هستند، نورى بر بالاى سر آن ها آشکار مى شود، نور لطف خداست كه بر آن ها پرتو افکنده ، ندایى برمى خیزد كه: سلام بر شما اى بهشتیان و این همان است كه در قرآن آمده: "سَلامٌ قَوْلاً مِنْ رَبٍّ رَحیمٍ" این جا است كه نظر لطف خداوند چنان آن ها را مجذوب مى كند كه از همه چیز جز او غافل مى شوند و همه نعمت هاى بهشتى را در آن حال به دست فراموشى مى سپارند و این جا است كه فرشتگان از هر درى بر آن ها وارد مى شوند و
مى گویند: درود بر شما». (1)آرى جذبه شهود محبوب و دیدار لطف يار، آن قدر لذت بخش و شوق انگیز است كه يك لحظه از آن با هیچ نعمتى حتى با تمام جهان برابر نیست و عاشقان دیدار او آن چنان هستند كه اگر این افاضه معنوى از آن ها قطع شود، قالب تهى مى كنند، چنان كه در حدیثى از امیر مؤمنان علیه السلام آمده است كه فرمود: «لَوْحُجِبْتُ عَنْهُ ساعَةً لَمِتُّ: اگر يك ساعت از دیدار او محجوب بمانم جان مى دهم». (2)
جالب این كه ظاهر آیه این است كه این سلام پروردگار كه نثار مؤمنان بهشتى مى شود، سلامى است مستقیم و بى واسطه، سلامى است از ربّ و پروردگار، آن هم سلامى كه از رحمت خاصه او يعنى مقام رحیمیتش سرچشمه مى گیرد و تمام الطاف و كرامات در آن جمع است. .
59 وَ امْتازُوا الْيَوْمَ اَيُّهَا الْمُجْرِمُونَ
جدا شوید امروز اى گنهکاران .
اى مجرمین و بندگان شیطان شما بودید كه در دنیا خود را در صفوف مؤمنان جا زده بودید و گاه به رنگ آن ها در مى آمدید و از حیثیت و اعتبارشان استفاده مى كردید، امروز صفوف خود را از آن ها جدا سازید و در چهره اصلى خود ظاهر شوید.
این در حقیقت تحقق همان وعده الهى است كه در آیه 28 سوره «ص» مى گوید: «اَمْ نَجْعَلُ الَّذینَ امَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ كَالْمُفْسِدینَ فِى الاَْرضِ اَمْ نَجْعَلُ الْمُتَّقینَ كَالْفُجّارِ: آیا كسانى را كه ایمان آورده و عمل صالح انجام داده اند، همچون مفسدان در زمین قرار دهیم يا پرهیزکاران را هم طراز بدکاران؟»
60 اَلَمْ اَعْهَدْ اِلَيْكُمْ يا بَنى آدَمَ اَنْ لا تَعْبُدُوا الشَّيْطانَ اِنَّهُ لَكُمْ عَدُوٌّ مُبینٌ
آیا با شما عهد نکردم اى فرزندان آدم كه شیطان را پرستش نکنید كه او براى شما دشمن آشکارى است.
این عهد و پیمان الهى از طرق مختلف از انسان گرفته شده و بارها
این معنى را به او گوشزد كرده است:
نخست آن روز كه فرزندان آدم در زمین نشو و نما كردند، این خطاب به آن ها شد: «اى فرزندان آدم شیطان شما را نفریبد، همان گونه كه پدرتان را از بهشت بیرون كرد و لباسشان را از تنشان خارج ساخت تا عورتشان رابراى آن ها آشکار كند، چه این كه او و پیروانش شما را مى بینند و شما آن ها را نمى بینید، (بدانید) ما شیاطین را اولیاى كسانى قرار دادیم كه ایمان نمى آورند» (27/اعراف).
سپس همین اخطار به طور مکرر بر زبان رسولان الهى جارى شد، چنان كه در آیه 62 سوره زخرف مى خوانیم: «وَ لايَصُدَّنَّكُمُ الشَّيْطانُ اِنَّهُ لَكُمْ عَدُوٌّ مُبینٌ: شیطان شما را از راه حق باز نداردکه او دشمن آشکارشما است».
و در آیه 168 بقره مى خوانیم: «وَ لا تَتَّبِعُوا خُطُواتِ الشَّيْطانِ اِنَّهُ لَكُمْ عَدُوٌّ مُبینٌ: از گام هاى شیطان پیروى نکنید كه او براى شما دشمن آشکارى است.
از سوى دیگر این پیمان در عالم «تکوین» به زبان اعطاى عقل به انسان نیز گرفته شده است، چرا كه دلایل عقلى به روشنى گواهى مى دهد، انسان نباید فرمان كسى را اطاعت كند
که از روز نخست كمر به دشمنى او بسته، او را از بهشت بیرون كرده و سوگند به اغواى فرزندانش خورده است.
ازسوى سوم باسرشت وفطرت الهى همه انسان هابرتوحید و انحصاراطاعت براى ذات پاك پروردگار، نیز این پیمان از انسان گرفته شده است و به این ترتیب نه با يك زبان، كه با چندین زبان این توصیه الهى تحقق يافته، این عهد و پیمان سرنوشت ساز امضاء شده است.
این نکته نیز قابل توجه است كه «عبادت» در جمله «لا تَعْبُدُوا الشَيْطانَ» به معنى «اطاعت» است، زیرا عبادت همیشه به معنى پرستش و رکوع و سجود نمى آید، بلکه يکى از اشکال آن همان اطاعت كردن است، چنان كه در آیه 47 سوره مؤمنون مى خوانیم كه فرعون و اطرافیانش بعد از مبعوث شدن موسى علیه السلام و هارون علیه السلام گفتند: «اَنُؤْمِنُ لِبَشَرَيْنِ مِثْلِنا وَ قَوْمُهُما لَنا عابِدُونَ: آیا ما به دو انسانى كه همانند ما هستند ایمان بیاوریم، در حالى كه قوم آن ها ما را عبادت و اطاعت مى كردند».
در روایتى از امام صادق علیه السلام مى خوانیم: «مَنْ اَطاعَ رَجُلاً فى مَعْصِيَةٍ فَقَدْ عَبَدَهُ : كسى كه
انسانى را در معصيّت پروردگار اطاعت كند، او را پرستش كرده». (1)
در حدیث دیگرى از امام باقر علیه السلام آمده است : «مَنْ اَصْغى اِلى ناطِقٍ فَقَدْ عَبَدَهُ فَاِنْ كانَ النّاطِقُ يُؤَدّى عَنِ اللّهِ فَقَدْ عَبَدَاللّهَ وَ اِنْ كانَ النّاطِقُ يُؤَدّى عَنِ الشَّيْطانِ فَقَدْ عَبَدَ الشَّيْطانَ: كسى كه به سخن گویى گوش فرا دهد (و سخنش را بپذیرد) او را پرستش كرده، اگر ناطق حکم خدا را مى گوید: پرستش خدا كرده و اگر از سوى شیطان سخن مى گوید، پرستش شیطان كرده است».(2)
61 وَ اَنِ اعْبُدُونى هذا صِراطٌ مُسْتَقیمٌ
و این كه مرا بپرستید كه راه مستقیم این است.
از يك سو پیمان گرفته كه اطاعت شیطان نکنند، چرا كه او دشمنى و عداوت خود را از .
روز نخست آشکار ساخته، كدام عاقل به فرمان دشمن دیرینه و آشکارش ترتیب اثر مى دهد؟
و در مقابل پیمان گرفته كه از او اطاعت كنند و دلیلش را این قرار مى دهدکه : «صراط مستقیم همین است» و این در حقیقت بهترین محرك انسان ها است، چرا كه فى المثل هرکس دروسط بیابان خشك و سوزانى گرفتار شود و جان خود و همسر و فرزند و اموالش را در خطر دزدان و گرگان ببیند، مهم ترین چیزى كه به آن مى اندیشد، پیدا كردن راه مستقیم به سوى مقصد است، راهى كه سریع تر او را به سر منزل نجات برساند.
ضمناً از این تعبیر استفاده مى شود كه این جهان سراى اقامت نیست، چرا كه راه را به كسى ارائه مى دهند كه از گذرگاهى عبور مى كند و مقصدى در پیش دارد.
62 وَ لَقَدْ اَضَلَّ مِنْكُمْ جِبِلاًّ كَثیرا اَفَلَمْ تَكُونُوا تَعْقِلُونَ
او افراد زیادى از شما را گمراه كرد، آیا اندیشه نکردید؟
«جِبِلّ» چنان كه «راغب» در «مفردات» گوید: به معنى جماعت و گروه است كه از نظر عظمت تشبیه به «جَبَل» به معنى كوه شده است و تعبیر «كَثیرا» براى تأکید بیشتر در مورد
پیروان شیطان است كه در هر جامعه اى قشر عظیمى را تشکیل مى دهند.
عقل سلیم ایجاب مى كند كه انسان از چنین دشمن خطرناکى كه به هیچ انسانى رحم نمى كند و قربانیانش در هرگوشه و كنارى برخاك هلاکت افتاده اند، سخت بر حذر باشد و آنى به خود اجازه غفلت ندهد، چنان كه امیرمؤمنان علیه السلام آن پیشواى آگاه و بیدار در يکى از خطبه هایش براى توجه به این حقیقت، مردم را مخاطب ساخته مى گوید:
«فَاحْذَرُوا عِبادَ اللّهِ، عَدُوَّ اللّهِ، اَنْ يُعْدِيَكُمْ بِدائِهِ وَ اَنْ يَسْتَفِزَّكُمْ بِنِدائِهِ وَ اَنْ يُجْلِبَ عَلَيْكُمْ بِخَيْلِهِ وَ رَجْلِهِ، فَلَعَمْرى لَقَدْ فَوَّقَ لَكُمْ سَهْمَ الْوَعیدِ وَ اَغْرَقَ اِلَيْكُمْ بِالنَّزْعِ الشَّدیدِ وَ رَماكُمْ مِنْ مَكانٍ قَریبٍ فَقالَ رَبِّ بِما اَغْوَيْتَنى لاَُزَيِّنَنَّ لَهُمْ فِى الاَْرْضِ وَ لاَُغْوِيَنَّهُمْ اَجْمَعینَ
اى بندگان خدا، از این دشمن خدا بر حذر باشید، مبادا شما را به بیمارى خویش (کبر و غرور) مبتلا سازد و با نداى خود شما را به حرکت درآورد و به وسیله لشکریان سواره و پیاده اش شما را جلب كند، به جان خودم سوگنداو تیرى خطرناك براى شکارکردن شما به چله كمان گذاشته و آن را با قدرت وشدت تاسرحد توانایى كشیده و ازنزدیك ترین مکان شمارا هدف قرار داده، هم او گفته است: پروردگارا به سبب آن كه مرا
اغوا كرده اى زرق و برق زندگى رادر چشم آن ها جلوه مى دهم و همه آن ها را اغوا خواهم كرد (در حالى كه خداوند سبب گمراهیش نبود، بلکه هواى نفسش او را گمراه ساخته) . (1)
63 هذِهِ جَهَنَّمُ الَّتى كُنْتُمْ تُوعَدُونَ
این همان دوزخى است كه به شما وعده داده مى شد.
آرى در آن روز در حالى كه آتش سوزان و شعله ور جهنّم در برابر دیدگان مجرمان قرار گرفته به آن اشاره كرده، خطاب به مجرمان مى گوید: «این همان دوزخى است كه به شما وعده داده مى شد».
64 اِصْلَوْهَا الْيَوْمَ بِما كُنْتُمْ تَكْفُرُونَ
امروز وارد آن شوید و به آتش آن بسوزید، به خاطر كفرى كه داشتید. .
1) «نهج البلاغه» ، خطبه 192 (خطبه قاصعه) .
«اِصْلَوْها» از ماده «صَلى» به معنى آتش افروختن يا به آتش سوختن و بریان كردن، يا وارد آتش گشتن و ملازم آن بودن است.
پیامبران الهى يکى بعد از دیگرى آمدند و شما را از چنین روز و چنین آتشى برحذر داشتند، ولى شما همه را به شوخى و مسخره گرفتید.
65 اَلْيَوْمَ نَخْتِمُ عَلى اَفْواهِهِمْ وَ تُكَلِّمُنا اَيْدیهِمْ وَ تَشْهَدُ اَرْجُلُهُمْ بِما كانُوا يَكْسِبُونَ
امروز بر دهان آن ها مهر مى نهیم و دست هایشان با ما سخن مى گویند و پاهایشان كارهایى را كه انجام مى دادند ، شهادت مى دهند.
66 وَ لَوْ نَشاءُ لَطَمَسْنا عَلى اَعْيُنِهِمْ فَاسْتَبَقُوا الصِّراطَ فَاَنّى يُبْصِرُونَ
و اگر بخواهیم چشمان آن ها را محو مى كنیم، سپس براى عبور از راه مى خواهند بر يکدیگر پیشى بگیرند، اما چگونه مى توانند ببینند؟
«طَمَسْنا» از ماده «طَمْس» به معنى محو كردن و از بین بردن آثار چیزى است و در
این جا اشاره به محو نور چشم يا محو خود چشم است، به طورى كه چیزى از آن باقى نماند و به كلى محو گردد.
در این آیه اشاره به يکى از عذابهایى مى كند كه ممکن است خداوند در همین دنیا این گروه مجرم را به آن مبتلا سازد، عذابى دردناك و وحشت زا، مى فرماید: «اگر بخواهیم چشمان آن ها را محو مى كنیم». و در این حال وحشتى فوق العاده آن ها را فرا مى گیرد، «مى خواهند از راهى كه معمولاً از آن مى رفتند، بروند و بر يکدیگر پیشى گیرند، اما چگونه مى توانند ببینند؟»آن ها حتى از پیدا كردن راه خانه خود عاجز خواهند ماند، تا چه رسد به این كه راه حق را پیدا كنند و در صراط مستقیم قدم بگذارند.
67 وَ لَوْ نَشاءُ لَمَسَخْناهُمْ عَلى مَكانَتِهِمْ فَمَااسْتَطاعُوامُضِيّا وَ لا يَرْجِعُونَ
و اگر بخواهیم آن ها را در جاى خود مسخ مى كنیم (و به مجسمه هایى بى روح مبدل مى سازیم) تا نتوانند راه خود را ادامه دهند يا به عقب برگردند.
«مَكانَة» به معنى محل توقف است و در این جا اشاره به این است كه خدا مى تواند آن ها
را در همان محل توقفشان از شکل انسانى بیرون برد، هم تغییر صورت دهند و هم توانایى بر حرکت نداشته باشند، درست مانند مجسمّه هاى بى روح .
اگر خدا بخواهد این افراد را كه در دنیا فاقد حرکت در طریق سعادت بودند، در آن روز به صورت مجسمه هاى بى روحى درمى آورد كه در عرصه محشر حیران بمانند، نه راهى به سوى پیش و نه راهى به سوى عقب داشته باشند.
68 وَ مَنْ نُعَمِّرْهُ نُنَكِّسْهُ فِى الْخَلْقِ اَفَلا يَعْقِلُونَ
هر كس را كه طول عمر دهیم در آفرینش واژگونه مى كنیم . (و به ناتوانى كودکى بازمى گردانیم) آیا اندیشه نمى كنند .
«نُنَكِّسْهُ»از مادّه«تَنْكیس»به معنى واژگون ساختن چیزى است، به گونه اى كه سر به جاى پا و پا به جاى سر قرارگیرد و دراین جاکنایه از بازگشت كامل انسان به حالات طفوليّت است.
چه این كه آدمى از آغاز خلقت ضعیف است و تدریجا رو به رشد و تکامل مى رود، در دوران جنینى هر روز شاهد خلقت تازه و رشد جدیدترى است، بعد از تولد نیز مسیر
تکاملى خود را در جسم و روح به سرعت ادامه مى دهد و قوا و استعدادهاى خداداد كه در درون وجودش نهفته شده، يکى بعد از دیگرى شکوفا مى شود، دوران جوانى و بعد از آن پختگى فرا مى رسد و انسان در اوج قلّه تکامل جسمى و روحى قرار مى گیرد، در این جا گاه روح و جسم مسیر خود را از هم جدا مى كنند، روح همچنان به تکامل خویش ادامه مى دهد، در حالى كه عقب گرد جسم شروع مى شود، ولى سرانجام عقل نیز سیر نزولى خود را شروع مى كند و تدریجا و گاه به سرعت به مراحل كودکى بازمى گردد، حرکات حرکات كودکانه و تفکر و حتى بهانه جویى ها همچون كودکان مى شود و ضعف جسمانى نیز با آن هماهنگ مى گردد، با این تفاوت كه این حرکات و روحیات از كودکان شیرین و جذاب است و نویدى است بر شکوفایى امیدبخش و مسرت آفرین آینده و به همین دلیل كاملاً قابل تحمّل است، ولى از پیران زننده و نازیبا و گاه تنفّرآور و يا ترحم انگیز است.
به راستى روزهایى فرا مى رسد بسیار دردناك كه عمق ناراحتى آن را به زحمت مى توان تصور كرد. قرآن مجید در آیه 5 سوره حج نیز به همین معنى اشاره كرده، مى گوید: «وَ مِنْكُمْ
مَنْ يُرَدُّ اِلى اَرْذَلِ العُمُرِ لِكَيْلا يَعْلَمَ مِنْ بَعْدِ عِلْمٍ شَيْئا: بعضى از شما آن قدر عمر مى كنند كه به بدترین مرحله زندگى و پیرى مى رسند، آن چنان كه چیزى از علوم خود رابه خاطر نخواهند داشت» (حتى نزدیك ترین افراد خانواده خود را نخواهند شناخت) .
لذا در بعضى از روایات افراد هفتاد ساله به عنوان «اَسیرُ اللّهِ فِى الاَْرْضِ» (اسیران خدا در زمین) ذکر شده اند. (1)به هر حال جمله «اَفَلا يَعْقِلُونَ» هشدار عجیبى در این زمینه مى دهد و به انسان ها مى گوید: «اگر این قدرت و توانایى كه دارید، عاریتى نبود به این آسانى ازشماگرفته نمى شد،بدانیددست قدرت دیگرى بالاى سرشماست كه برهرچیز تواناست». تابه آن مرحله نرسیده اید خود را دریابید و پیش از آن كه نشاط و زیبایى به .
1) این جمله در حدیث نبوى (سفینه ماده عمر) آمده است ، در حالى كه در بعضى دیگر از روایات نود سال ذکر شده است .
پژمردگى مبدل گردد، از این چمن گل ها بچینید و توشه راه طولانى آخرت را از این جهان برگیرید كه در فصل ناتوانى و پیرى و درماندگى هیچ كارى از شما ساخته نیست. و لذا يکى از پنج چیزى را كه پیامبر صلى الله علیه و آله به ابوذر توصیه فرمود، همین بود كه دوران جوانى را قبل از پیرى غنیمت بشمار: «اِغْتَنِمْ خَمْسا قَبْلَ خَمْسٍ: شَبابَكَ قَبْلَ هَرَمِكَ: صِحَّتَكَ قَبْلَ سُقْمِكَ وَ غِناكَ قَبْلَ فَقْرِكَ وَ فَراغَكَ قَبْلَ شُغْلِكَ وَ حَياتَكَ قَبْلَ مَوْتِكَ: پنج چیز را قبل از پنج چیز غنیمت بشمر، جوانیت را قبل از پیرى و سلامتت را قبل از بیمارى و بى نیازیت را قبل از فقر و فراغت خاطر را قبل از گرفتارى و زندگیت را قبل از مرگ». (1)
69 وَ ما عَلَّمْناهُ الشِّعْرَ وَ ما يَنْبَغى لَهُ اِنْ هُوَ اِلاّ ذِكْرٌ وَ قُرْاآنٌ مُبینٌ
ما هرگز شعر به او نیاموختیم و شایسته او نیست، این (کتاب آسمانى) تنها ذکر و قرآن مبین است. .
1) «بحارالانوار» جلد 77 ، صفحه 77 .
چرا پیامبر صلى الله علیه و آله را به شعر و شاعرى متهم مى كردند، در حالى كه او هرگز شعر نسروده بود؟ این به خاطر آن بود كه جاذبه و نفوذ قرآن در دل ها براى همه كس محسوس بود و زیبایى هاى لفظ و معنا و فصاحت و بلاغت آن قابل انکار نبود، حتى خود مشرکان چنان مجذوب آهنگ و بیان قرآن مى شدند كه گاه شبانه به طور مخفیانه به نزدیکى منزلگاه پیامبر صلى الله علیه و آله مى آمدند تا زمزمه تلاوت او را در دل شب بشنوند.
چه بسیار كسانى كه با شنیدن چند آیه از قرآن شیفته و دلباخته آن شدند و در همان مجلس اسلام را پذیرفتند و به آغوش قرآن پناه بردند.
این جا بود كه براى توجیه این پدیده بزرگ و اغفال مردم از این وحى آسمانى، زمزمه شعر و شاعرى پیامبر صلى الله علیه و آله را در همه جا سردادند، كه این خود اعترافى بود ضمنى، به نفوذ فوق العاده قرآن.
امّا چرا شایسته پیامبر صلى الله علیه و آله نیست كه شاعر باشد، به خاطر این كه خط «وحى» از خط «شعر» كاملاً جدا است، زیرا:
✓ 1 - معمولاً سرچشمه شعر تخیل و پندار است، شاعر بیشتر بر بال و پر خیال سوار مى شود و پرواز مى كند، در حالى كه وحى از مبدأ هستى سرچشمه مى گیرد و بر محور واقعیت ها مى گردد.
✓ 2 - شعر از عواطف متغيّر انسانى مى جوشد و دائماً در حال دگرگونى است، در حالى كه وحى بیانگر حقایق ثابت آسمانى مى باشد.
✓ 3 - لطف شعر در بسیارى از مواد در اغراق گویى ها و مبالغه هاى آن است، تا آن جا كه گفته اند: «اَحْسَنُ الشِّعْرِ اَكْذَبُهُ: بهترین شعر دروغ آمیزترین آن است». در حالى كه در وحى جز صداقت چیزى نیست.
✓ 4 - شاعر در بسیارى از موارد به خاطر زیبایى هاى لفظ ناچار است خود را تسلیم الفاظ كند و دنباله رو آن باشد و چه بسا حقایقى كه در این میان پایمال گردد.
✓ 5 - سرانجام به تعبیر زیباى يکى از مفسران «شعر» مجموعه شوق هایى است كه از زمین به آسمان پرواز مى كند، اما «وحى» مجموعه حقایقى است كه از آسمان به زمین نازل
مى گردد و این دو خطّ كاملاً متفاوت است.
باز در این جا لازم است براى شاعرانى كه در خط اهداف مقدسى گام برمى دارند و از عوارض نامطلوب شعر خود را بر كنار مى سازند، حساب جداگانه اى باز كنیم و ارزش مقام و هنر آن ها را فراموش نکنیم، ولى به هر حال طبیعت غالب شعر آن است كه گفته شد.
به همین دلیل قرآن مجید در آخر سوره «شعراء» مى گوید: «وَ الشُّعَراءُ يَتَّبِعُهُمُ الْغاوُونَ: شعراء كسانى هستند كه گمراهان از آن ها پیروى مى كنند».
سپس در يك عبارت كوتاه و پرمعنى به ذکر دلیل آن پرداخته، چنین مى گوید: «اَلَمْ تَرَ اَنَّهُمْ فى كُلِّ وادٍ يَهیمُونَ وَ اَنَّهُمْ يَقُولُونَ ما لا يَفْعَلُونَ : آیا ندیدى كه آن ها در هر وادى سرگردانند (همواره غرق پندارها و تشبیهات شاعرانه خویش هستند، تسلیم امواج هیجانات و جهش هاى خیالند) و علاوه نمى بینى كه سخنانى مى گویند كه عمل نمى كنند» (226-224/شعراء) .
البته در پایان همان آیات نیز شاعران باایمان و صالح را كه هنرشان در مسیر اهدافشان است، استثناء مى كند و به آن ها ارج مى نهد و حسابشان را از دیگران جدا مى سازد. ولى به
هر حال پیامبر نمى تواند شاعر باشد و هنگامى كه مى گوید: خدا به او تعلیم شعر نداده، مفهومش این است كه از شعر برکنار است، چرا كه همه تعلیمات به ذات پاك خدا برمى گردد.
70 لِيُنْذِرَ مَنْ كانَ حَيّا وَ يَحِقَّ الْقَوْلُ عَلَى الْكافِرینَ
هدف این است كه افرادى را كه زنده اند، انذار كند و بر كافران اتمام حجت شود و فرمان عذاب بر آن ها مسلم گردد.
در این جا مى بینیم كه قرآن، ایمان را به عنوان «حیات» و مؤمنان را «زندگان» و افراد بى ایمان را «مردگان» تلقى كرده، در يك سو عنوان «حَىّ» و در سوى مقابل عنوان «کافرین» قرار گرفته، این همان حیات و مرگ معنوى است كه از مرگ و حیات ظاهرى به مراتب فراتر مى رود و آثار آن گسترده تر و وسیع تر است، اگر حیات و زندگى به معنى «نفس كشیدن» و «غذا خوردن» و «راه رفتن» باشد، این چیزى است كه همه حیوانات در آن شریکند، این حیات انسانى نیست، حیات انسانى شکوفا شدن گل هاى عقل و خرد و ملکات برجسته در روح انسان و تقوى و ایثار و فداکارى و تسلط برنفس و فضیلت اخلاق
است و قرآن پرورش دهنده این حیات در وجود انسان ها است.
به هر حال انسان ها در برابر دعوت قرآن به دو گروه تقسیم مى شوند: گروهى زنده و بیدارند كه دعوت آن را لبیك مى گویند و به انذارهایش توجه مى كنند ، گروهى دیگر كفار دل مرده اى هستند كه هرگز در برابر آن واکنش مثبتى نشان نمى دهند، ولى این انذار مایه اتمام حجت بر آن ها و تحقق يافتن فرمان عذاب بر آنان است.
71 اَوَ لَمْ يَرَوْا اَنّا خَلَقْنا لَهُمْ مِمّا عَمِلَتْ اَيْدینا اَنْعاما فَهُمْ لَها مالِكُونَ
آیا آن ها ندیدند كه از آن چه با قدرت خود به عمل آورده ایم ، چهارپایانى براى آن ها آفریدیم كه آنان مالك آن هستند؟
72 وَ ذَلَّلْناها لَهُمْ فَمِنْها رَكُوبُهُمْ وَ مِنْها يَأْكُلُونَ
آن ها را رام ایشان ساختیم، هم مرکب آنان از آن است و هم از آن تغذیه مى كنند.
73 وَ لَهُمْ فیها مَنافِعُ وَ مَشارِبُ اَفَلا يَشْكُرُونَ
و براى آنان منافع دیگرى در آن (حیوانات) است و نوشیدنى هاى
گوارایى، آیا با این حال شکرگزارى نمى كنند؟
74 وَ اتَّخَذُوا مِنْ دُونِ اللّهِ الِهَةً لَعَلَّهُمْ يُنْصَرُونَ
آن ها غیر از خدا معبودانى براى خویش برگزیدند، به این امید كه يارى شوند.
چه خیال خام و فکر باطلى، كه این موجودات ضعیف را كه هیچ قدرتى بر دفاع از خویشتن ندارند، تا چه رسد به دیگران، در كنار خالق زمین و آسمان و بخشنده آن همه مواهب قرار دهند و در حوادث مشکل زندگى از آنان يارى طلبند؟ این پندارها نقش بر آب است و چنان كه قرآن در آیه «192 سوره اعراف» مى فرماید: «این بتان نه مى توانند يارى عابدانشان كنند و نه حتّى يارى خودشان» (وَ لا يَسْتَطیعُونَ لَهُمْ نَصْرا وَ لا اَنْفُسَهُمْ يَنْصُرُونَ).
75 لايَسْتَطیعُونَ نَصْرَهُمْ وَ هُمْ لَهُمْ جُنْدٌمُحْضَرُونَ
ولى آنان قادر به يارى ایشان نیستند و این (عبادت كنندگان در قیامت) لشکر آن ها خواهند بود كه در آتش دوزخ حضور مى يابند.
چه دردناك است كه این پیروان در آن روز به صورت لشکریانى پشت سر بت ها قرار
گیرند و همگى در دادگاه عدل خدا حضور يابند و بعد از آن همگى به دوزخ فرستاده شوند، بى آن كه بتوانند گرهى را از كار لشکر خود بگشایند.
اصولاً تعبیر به «مُحْضَرُون» در همه جا نشانه تحقیر است و حاضر ساختن افراد بى آن كه خودشان تمایل داشته باشند، نشانه حقارت آن ها است.
بینش توحیدى براى خداپرستان خط مشى خاصى در زندگى ایجاد مى كند، كه آن ها را از خطوط شرك آلود كه مبتنى بر انتخاب بت ها يا پناه بردن به انسان هاى ضعیفى همچون خویش است، جدا مى سازد.
صریح تر بگوییم: در دنیاى امروز كه جهان دو قطبى شده و دو قدرت بزرگ شرق و غرب بر آن حاکم است، معمولاً این فکر براى بسیارى از كشورهاى كوچك و متوسط پیدا مى شود، كه براى حفظ خویشتن باید به يکى از این دو بت پناه برد و در حوزه حمایت او قرار گرفت، در حالى كه تجربیات نشان داده است كه به هنگام بروز حوادث سخت و
مشکلات و بحران ها، این قدرت هاى به ظاهر بزرگ، نه گرهى از كار خود مى توانند بگشایند و نه از كار اقمار و پیروانشان و چه زیبا مى گوید ؛قرآن: «وَ لا يَسْتَطیعُونَ لَهُمْ نَصْرا وَ لا اَنْفُسَهُمْ يَنْصُرُونَ: نه توانایى يارى و حمایت از عابدان خوددارند و نه مى توانند خود را حفظ كنند». (1)
این هشدارى است به همه مسلمانان و رهروان توحید خالص كه از همه این بت ها ببُرند و به سایه لطف الهى پناه ببرند، تنها متکى به خویشتن و نیروى ایمان و معنویت جوامع اسلامى باشند و هرگز این افکار شرك آلود را كه باید براى روز حادثه از این قدرت ها كمك گیرند، به مغز خود راه ندهند و اصولاً فرهنگ جوامع اسلامى را از این گونه افکار پاك سازى كنند و بدانند تاکنون ضربه هاى فراوانى از این رهگذر، چه در مقابله با اسراییل غاصب و چه در برابر دشمنان دیگر خورده اند، در حالى كه اگر این اصل اصیل قرآنى در ف.
1) 192 / اعراف.
میان آن ها حاکم بود، هرگز گرفتار این شکست هاى دردناك نمى شدند، به امید آن روز كه همگى در سایه این تعلیم قرآنى افکار خویش را نوسازى كنیم، متکى به خویشتن باشیم و به سایه لطف «الله» پناه بریم و سربلند و آزاد زندگى كنیم.
76 فَلا يَحْزُنْكَ قَوْلُهُمْ اِنّا نَعْلَمُ ما يُسِرُّونَ وَ ما يُعْلِنُونَ
بنابراین سخنان آن ها تو را غمگین نسازد، ما آن چه را پنهان مى دارند يا آشکار مى كنند ، مى دانیم.
نه نیات آن ها بر ما پوشیده است و نه توطئه هاى مخفیانه آن ها و نه تکذیب ها و شیطنت هاى آشکارشان، همه را مى دانیم و حساب آن ها را براى روز حساب نگه مى داریم و تو را از شرّ آن ها در این جهان نیز در امان خواهیم داشت.
نه تنها پیامبر صلى الله علیه و آله كه هر مؤمنى مى تواند با این گفتار الهى دلگرم باشد، كه همه چیز در این عالم در حضور خداوند است و چیزى بر او از مکائد دشمنان مخفى نخواهد بود، او دوستان خود را در لحظات سخت تنها نخواهد گذاشت و همواره حامى و حافظ آن ها خواهد بود.
77 اَوَ لَمْ يَرَ الاِْنْسانُ اَنّا خَلَقْناهُ مِنْ نُطْفَةٍ فَاِذا هُوَ خَصیمٌ مُبینٌ
آیا انسان ندید (نمى داند) كه ما اورا از نطفه اى بى ارزش آفریدیم و او (چنان صاحب قدرت و شعور و نطق شد كه) به مخاصمه آشکار برخاست.
نخست روى عنوان انسان تکیه مى كند، يعنى هر انسانى با هر اعتقاد و مکتبى و هر مقدار دانشى مى تواند این حقیقت را دریابد.
سپس سخن از «نُطْفَة» مى گوید كه در لغت در اصل به معنى آب ناچیز و بى ارزش است، تا این انسان مغرور و از خود راضى كمى در اندیشه فرو برود و بداند، روز اول چه بود و تازه تمام این قطره آب ناچیز مبدأ نشو و نماى او نبوده، بلکه سلول زنده بسیار كوچکى كه با چشم دیده نمى شود از میان هزاران سلول كه در آن قطره آب شناور بودند، با سلول زنده
بسیار كوچکى كه در رحم زن قرار داشت با هم ترکیب شدند و انسان از آن موجود ذرهّ بینى پا به عرصه هستى گذاشت.
مراحل تکامل را يکى بعد از دیگرى پیمود كه شش مرحله آن طبق گفته قرآن در اوایل سوره مؤمنون در درون رحم مى باشد (مرحله نُطْفَة، سپس عَلَقَة، بعد مُضْغَة و بعد از آن ظاهر شدن استخوانها، سپس پوشیده شدن استخوانها از گوشت و سرانجام پیدایش روح، يعنى حسّ و حرکت).
بعد از تولد كه نوزادى بسیار ضعیف و ناتوان بود، مراحل تکامل را نیز به سرعت پشت سر گذاشت، تا به سر حدّ بلوغ و رشد جسمانى و عقلانى رسید.
آرى این موجود ضعیف و ناتوان آن چنان قوى و نیرومند شد كه به خود اجازه داد به پرخاشگرى در برابر دعوت «الله» برخیزد و گذشته و آینده خویش را به دست فراموشى بسپارد و مصداق روشن «خَصیمٌ مُبین» شود ، جالب این كه : تعبیر «خصیمٌ مُبین» (جدال كننده و پرخاشگر آشکار) داراى يك جنبه قوت است و يك جنبه ضعف كه ظاهراً قرآن به هر دو جهت در این جا ناظر است.
از يك سو این كار جز از انسانى كه داراى عقل و فکر و شعور و استقلال اراده و اختیار و قدرت است ، ساخته نیست (و مى دانیم مهم ترین مسأله در زندگى انسان سخن گفتن است) و سخنانى كه محتواى آن قبلاً در اندیشه حاضر مى شود، سپس درقالب جمله ها قرارمى گیرد و مانند گلوله هایى كه مسلسل وار به هدف شلیك مى شود، از مخارج دهن بیرون مى پرد و این كارى است كه از هیچ جاندارى جز انسان حاصل نمى شود.
و به این ترتیب قدرت نمایى خدا را در این نیروى عظیمى كه به قطره آب ناچیزى داده، مجسم مى كند. اما از سوى دیگر : او يك موجود فراموش كار و مغرور است و این نعمت هایى را كه ولى نعمتش به او بخشیده، در برابر او به كار مى گیرد و به مجادله و مخاصمه بر مى خیزد.
78 وَضَرَبَ لَنامَثَلاً وَ نَسِىَ خَلْقَهُ قالَ مَنْ يُحْيىِ الْعِظامَ وَ هِىَ رَمیمٌ
و براى ما مثالى زد و آفرینش خود را فراموش كرد و گفت: چه كسى این استخوان ها را زنده مى كند، در حالى كه پوسیده است.
«رَمیم» از ماده «رَمّ» به گفته «راغب» در مفردات : اصل «رم» به معنى اصلاح و ترمیم
موجود كهنه و پوسیده است، «رِمَّة» بر وزن همَّت، بالخصوص به معنى استخوان پوسیده مى آید و «رُمَّه» بر وزن «قُبَّة» به طناب پوسیده گفته مى شود.
منظور از ضرب المثل در این جا ضرب المثل عادى و تشبیه و كنایه نیست، بلکه منظور بیان استدلال و ذکر مصداق، به منظور اثبات يك مطلب كلى است.
آرى او (ابى بن خلف، يا امیة بن خلف، يا عاص بن وائل) در بیابان قطعه استخوان پوسیده اى را پیدا مى كند و استخوانى كه معلوم نبود از چه كسى است؟ آیا به مرگ طبیعى مرده، يا در يکى از جنگ هاى عصر جاهلى به طرز فجیعى كشته شده يا بر اثر گرسنگى جان داده ؟ به هر صورت فکر مى كند دلیل دندان شکنى براى نفى معاد پیدا كرده است، با خشم توأم با خوشحالى قطعه استخوان را برداشته، مى گوید: «لاَخْصِمَنَّ مُحَمَّدا» (من با همین دلیل به خصومت با محمد صلى الله علیه و آله برمى خیزم) آن چنان كه نتواند جوابى بدهد.
با عجله به سراغ پیامبر اسلام صلى الله علیه و آله آمد و فریاد زد: بگو ببینم چه كسى قدرت دارد بر این استخوان پوسیده، لباس حیات بپوشاند؟ و سپس قسمتى از استخوان را نرم كرد و روى
زمین پاشید و فکر مى كرد پیامبر اسلام صلى الله علیه و آله هیچ پاسخى در برابر این منطق نخواهد داشت.
جالب این كه قرآن مجید با جمله كوتاه «وَ نَسِىَ خَلْقَهُ» تمام پاسخ او را داده است، هرچند پشت سر آن توضیح بیشتر و دلایل افزون تر نیز ذکر كرده.
مى گوید: اگر آفرینش خویش را فراموش نکرده بودى، هرگز به چنین استدلال واهى و سستى دست نمى زد، اى انسان فراموش كار به عقب بازگرد و آفرینش خود را بنگر، چگونه نطفه ناچیزى بودى و هر روز لباس تازه اى از حیات بر تن تو پوشانید، تو دائماً در حال مرگ و معاد هستى، از جمادى مردى نامى شدى و از جهان نباتات نیز مردى از حیوان سرزدى، از عالم حیوان نیز مردى انسان شدى، اما توى فراموش كار همه این ها را به طاق نسیان زدى، حالا مى پرسى چه كسى این استخوان پوسیده را زنده مى كند ، این استخوان هرگاه كاملاً بپوسد، تازه خاك مى شود مگر روز اول خاك نبودى؟
79 قُلْ يُحْيیهَا الَّذى اَنْشَأَها اَوَّلَ مَرَّةٍ وَ هُوَ بِكُلِّ خَلْقٍ عَلیمٌ
بگو: همان كسى آن را زنده مى كند كه نخستین بار آن را آفرید و او به هر مخلوقى آگاه است.
اگر امروز استخوان پوسیده اى از او به يادگار مانده، روزى بود كه حتى این استخوان پوسیده هم نبود و حتى خاکى هم وجود نداشت، آرى آن كس كه او را از عدم آفرید، تجدید حیات استخوان پوسیده اى برایش آسان تر است و اگر فکر مى كنید این استخوان پوسیده وقتى كه خاك شد و در همه جا پراکنده گشت، چه كسى مى تواند آن اجزا را بشناسد و از نقاط مختلف گردآورى كند؟ پاسخ آن نیز روشن است، «او از هر مخلوقى آگاه است» و تمام ویژگى هاى آن ها را مى داند (وَ هُوَ بُكُلِّ خَلْقٍ عَلیمٌ).کسى كه داراى چنین «علم» و چنان «قدرتى» است مسأله معاد و احیاى مردگان مشکلى برایش ایجاد نخواهد كرد.
یك قطعه آهن ربا را اگر در میان خروارها خاك كه ذرات كوچك آهن در آن پراکنده است، بگردانیم فورا تمام این ذرات را جمع آورى مى كند، در حالى كه يك موجود بى جان بیش نیست، خداوند به آسانى مى تواند تمام ذرات بدن هر انسانى را در هر گوشه اى از كره زمین باشد با يك فرمان جمع آورى نماید.
نه تنها به اصل آفرینش انسان آگاه است كه از نیات و اعمال آن ها نیز آگاه مى باشد و
حساب و كتاب آن نزد او روشن است.
بنابراین محاسبه اعمال و نیات و اعتقادات درونى نیز مشکلى براى او ایجاد نمى كند، چنان كه در آیه 284 سوره بقره آمده است: «وَ اِنْ تُبْدُوا ما فى اَنْفُسِكُمْ اَوْ تُخْفُوهُ يُحاسِبْكُمْ بِهِ اللّهُ: اگر آن چه را در دل دارید، پنهان كنید يا آشکار سازید، خدا مى داند» و به همین دلیل موسى علیه السلام مأمور مى شود در جواب فرعون كه در مسأله معاد تردید مى كرد و از زنده شدن قرون پیشین و حساب و كتابشان اظهار تعجب مى نمود، بگوید: «علم و آگاهى آن در پیشگاه پروردگار من در كتابى ثبت است و پروردگار من نه اشتباه مى نماید و نه فراموش مى كند». (قالَ عِلْمُها عِنْدَ رَبّى فى كِتابٍ لا يَضِلُّ وَ لا يَنْسى) (52/طه).
80 اَلَّذى جَعَلَ لَكُمْ مِنَ الشَّجَرِ الاَْخْضَرِ ناراً فَاِذا اَنْتُمْ مِنْهُ تُوقِدُونَ
همان كسى كه براى شما از درخت سبز آتش آفرید و شما به وسیله آن آتش مى افروزید.
چه تعبیر عجیب و جالبى كه هر قدر در آن بیشتر دقیق شویم، معانى عمیق ترى به ما ارائه مى دهد.
اصولاً بسیارى از آیات قرآن داراى محتواى چندین معنى است، بعضى ساده براى فهم عامه مردم در هر زمان و هر مکان و بعضى عمیق براى خواص و سرانجام بعضى كاملاً عمیق براى زبده هاى خواص و يا اعصار و قرون دیگر و آینده هاى دور.
در عین حال این معانى با هم منافاتى ندارد و در آن واحد در يك تعبیر پر معنى جمع است. آیه فوق همین گونه است:
نخستین تفسیرى كه بسیارى از مفسران پیشین براى آن ذکر كرده اند و معنى ساده و روشنى است كه براى عموم مردم قابل فهم مى باشد، این است كه: در اعصار قدیم در میان عرب ها این امر رایج بود كه براى آتش افروختن از چوب درختان مخصوص به نام «مَرْخ» و «عَفار» كه در بیابان هاى حجاز مى رویید، استفاده مى كردند.
«مَرْخ» و «عَفار» دو نوع چوب «آتش زنه» بود، كه اولى را زیر قرار مى دادند و دومى را روى آن مى زدند و مانند سنگ آتش زنه جرقه از آن تولید مى شد، در واقع به جاى كبریت امروز از آن استفاده مى كردند.
قرآن مى گوید: «آن خدایى كه مى تواند از این درختان سبز آتش بیرون بفرستد، قدرت دارد كه بر مردگان لباس حیات بپوشاند».
«آب» و «آتش» دو چیز متضاد است، كسى كه مى تواند آن ها را در كنار هم قرار دهد، قدرت این را دارد كه «حیات» را در كنار «مرگ» و «مرگ» را در كنار «حیات» قرار دهد.
آفرین بر آن هستى آفرین كه «آتش» را در دل «آب» و «آب» را در دل «آتش» نگاه مى دارد، مسلّما براى او پوشانیدن لباس زندگى بر اندام انسان هاى مرده كار مشکلى نیست.
اگر از این معنى گام فراتر بگذاریم به تفسیر دقیق ترى مى رسیم و آن این كه: خاصیت آتش افروزى به وسیله چوب درختان، منحصر به چوب هاى «مَرْخ» و «عَفار» نیست، بلکه این خاصیت در همه درختان و تمام اجسام عالم وجود دارد (هر چند دو چوب مزبور بر اثر مواد و وضع مخصوصشان آمادگى بیشترى براى این كار دارند).
خلاصه این كه تمام چوب هاى درختان، اگر محکم به هم بخورند، جرقه مى دهند، حتى «چوب درختان سبز».
به همین دلیل گاه آتش سوزى هاى وسیع و وحشتناکى در دل جنگل ها روى مى دهد كه هیچ انسانى عامل آن نبوده ، فقط وزش شدید بادها و طوفان هایى كه شاخه هاى درختان را محکم به هم كوفته است و از میان آن ها جرقه اى در میان برگ هاى خشك افتاده، سپس وزش باد به آن آتش دامن زده، عامل اصلى بوده است، این همان جرقه الکتریسیته است كه بر اثر اصطکاك و مالش آشکار مى گردد.
این همان آتشى است كه در دل تمامى ذرات موجودات جهان نهفته است و به هنگام اصطکاك و مالش خود را نشان مى دهد و از «شجر اخضر» «نار» مى آفریند، این تفسیر وسیع ترى است كه چشم انداز جمع اضداد را در آفرینش گسترده تر مى كند و «بقاء» را در كنار «فنا» واضح تر نشان مى دهد.
اما در این جا تفسیر سومى نیز است كه از آن هم عمیق تر است و به كمك دانش هاى امروز بر آن دست يافته ایم، كه ما نام آن را رستاخیز انرژى ها گذارده ایم.
توضیح این كه : يکى از كارهاى مهم گیاهان مسأله «کربن گیرى» از
هوا و ساختن «سلولز نباتى» است (سلولز همان جرم درختان است كه اجزاء عمده آن «کربن» و «اکسیژن» و «ئیدروژن» است).
اکنون ببینیم این سلولز چگونه ساخته مى شود؟ ياخته هاى درختان و گیاهان «گازکربن» را از هوا گرفته و آن را تجزیه مى كنند، اکسیژن آن را آزاد ساخته و كربن را در وجود خود نگه مى دارد و آن را با آب ترکیب كرده و چوب درختان را از آن مى سازد، ولى مسأله مهم این است كه طبق گواهى علوم طبیعى هر ترکیب شیمیایى كه انجام مى يابد، يا باید توأم با جذب انرژى خاصى باشد و يا آزاد كردن آن.
بنابراین هنگامى كه درختان به عمل كربن گیرى مشغولند، طبق این قانون احتیاج به وجود يك انرژى دارند و در این جا از گرما و نور آفتاب به عنوان يك انرژى فعال استفاده مى كنند.
به این ترتیب به هنگام تشکیل چوب هاى درختان مقدارى از انرژى آفتاب نیز در دل آن ها ذخیره مى شود و به هنگامى كه چوب ها را به اصطلاح مى سوزانیم، همان انرژى ذخیره شده آفتاب آزاد مى گردد، زیرا بار دیگر «کربن» با «اکسیژن» هوا ترکیب شده و گاز كربن را
تشکیل مى دهد و اکسیژن و ئیدروژن (مقدارى آب) آزاد مى گردد.
از این تعبیرات اصطلاحى كه بگذریم، به عبارت بسیار ساده این نور و حرارت مطبوعى كه در زمستان درون كلبه آن روستایى يا كرسى زغال سوز این شهرنشین را گرم و روشن مى سازد، همان نور و حرارت آفتاب است كه در ضمن چند سال يا ده ها سال در چوب این درختان ذخیره شده است و آن چه را درخت در طول يك عمر تدریجا از آفتاب گرفته، اکنون بى كم و كاست پس مى دهد و این كه مى گویند همه انرژى ها در كره زمین به انرژى آفتاب بازمى گردد، يکى از چهره هایش همین است.
این جا است كه به «رستاخیز انرژى ها» مى رسیم و مى بینیم نور و حرارتى كه در این فضا پراکنده مى شود و برگ درختان و چوب هاى آن ها را نوازش و پرورش مى دهد، هرگز نابود نشده است، بلکه تغییر چهره داده و دور از چشم ما انسان ها در درون ذرات چوب و شاخه و برگ درختان پنهان شده است و هنگامى كه يك شعله آتش به چوب خشکیده مى رسد، رستاخیز آن ها شروع مى شود و تمام آن چه از انرژى آفتاب در درخت پنهان
بود در آن لحظه «حشر و نشورش» ظاهر مى گردد، بى آن كه حتى به اندازه روشنایى يك شمع دریك زمان كوتاه از آن كم شده باشد (بازهم دقّت كنید).
بدون شك این معنى در زمان نزول آیه بر توده هاى مردم روشن نبود، ولى همان گونه كه گفتیم این موضوع هیچ مشکلى ایجاد نمى كند، زیرا كه آیات قرآن داراى معانى چند مرحله اى است، درسطوح مختلف وبراى استعدادهاى متفاوت.
یك روز از این آیه چیزى مى فهمیدند و امروز ما چیز بیشترى مى فهمیم و شاید آیندگان از این هم فراتر روند و بیشتر درك كنند و در عین حال همه این معانى صحیح است و كاملاً قابل قبول و در معنى آیه جمع است.
«تُوقَدُون» از ماده «وُقُود» به معنى روشن شدن آتش است، «وایقاد» به معنى آتش افروختن و «وَقُود» به معنى هیزمى است كه براى افروختن آتش مورد استفاده قرار مى گیرد.
بنابراین جمله «فَاِذا اَنْتُمْ مِنْهُ تُوقِدُونَ» (از آن آتش روشن مى كنید) اشاره به هیزم هایى است
که با آن آتش مى افروزند و به تعبیر دیگر اشاره به «آتش گیره» است نه «آتش زنه».
توضیح این كه ما در فارسى «هیزم» را «آتش گیره» و «کبریت» يا فندك را «آتش زنه» مى نامیم و در لغت عرب هیزم را «وَقُود» و كبریت و فندك را«زَنْد» يا زِناد (1)مى نامند.
بنابراین قرآن مى گوید: «آن خدایى كه براى شما از درخت سبز آتش قرار داد و شما با آن آتش گیره تهیه مى كنید (نمى فرماید آتش زنه) هم او قادر است، مردگان را به زندگى بازگرداند» و این تعبیر كاملاً با رستاخیز انرژى ها منطبق است (دقت كنید).
به هر حال مسأله آتش افروختن با چوب هاى درختان گرچه يك مسأله ساده در نظر ما است، ولى با دقت معلوم مى شود كه از عجیب ترین مسائل است، چه این كه موادى كه .
1) «زَنْد» در اصل به معنى چوب بالایى است كه با آن آتش مى افروزند و چوب زیرین را «زَنْدَة» و هر دو را «زَنْدان» مى گویند و جمع «زَنْد» «زِناد» است .
درخت از آن تشکیل شده، قسمت مهمش آب و مقدارى اجزاء زمین است و هیچ كدام از آن ها قابل اشتعال نیست، این چه قدرتى است كه از آب و خاك (و هوا) این ماده انرژى زا را كه هزاران سال زندگى انسان ها باآن پیوند نزدیك داشته است، آفریده؟
81 اَوَ لَيْسَ الَّذى خَلَقَ السَّمواتِ وَ الاَْرْضَ بِقادِرٍ عَلى اَنْ يَخْلُقَ مِثْلَهُمْ بَلى وَ هُوَ الْخَلاّقُ الْعَلیمُ
آیاکسى كه آسمان هارا و زمین را آفرید، قدرت ندارد همانندآن ها (انسان هاى خاك شده) را بیافریند؟ آرى (مى تواند) و او آفریدگار دانا است.
این جمله كه با «استفهام انکارى» شروع شده، در حقیقت سؤالى را در برابر وجدان هاى بیدار و عقل هاى هوشیار مطرح مى كند كه آیا شما به این آسمان عظیم با آن همه ثوابت و سيّارات عجیبش و با آن همه منظومه ها و كهکشانهایش نگاه نمى كنیدکه هر گوشه اى از آن دنیایى است وسیع؟ كسى كه قادر بر آفرینش چنین عوالم فوق العاده عظیم و منظمى است، چگونه ممکن است قادر به زنده كردن مردگان نباشد؟
و از آن جا كه پاسخ این سؤال در قلب و روح هر انسان بیدارى آماده است، در انتظار پاسخ نمى ماند، بلافاصله مى گوید: «آرى او چنین قدرتى را دارد» و به دنبال آن روى دو صفت بزرگ خداوند كه در رابطه با این مسأله باید مورد توجه قرار گیرد، يعنى صفت خلاقیت و علم بى پایان او، تکیه مى كند كه در حقیقت دلیلى است برگفتار پیشین كه اگر تردید شما از ناحیه قدرت او برخلقت است، او خَلاّق است (توجه داشته باشید كه خَلاّق صیغه مبالغه است). و اگرجمع وجورکردن این ذَرّات نیازبه علم و دانش دارد، او از هر نظر عالم وآگاه است. در این كه مرجع ضمیر «مِثْلَهُم» چیست؟ مفسّران احتمالات متعددى داده اند، ولى از همه مشهورتر این است كه به «انسان ها» بازمى گردد، يعنى آفریدگار آسمان و زمین قادر بر آفرینش مثل انسان ها مى باشد.
در این جا این سؤال پیش مى آید كه چرا نفرموده: «قادر است خود آن ها را از نو بیافریند» بلکه گفته است : «مثل آن ها را»؟
در برابر این سؤال پاسخ هاى متعددى مطرح كرده اند، آنچه نزدیك تر به نظر مى رسد،
این است كه هنگامى كه بدن انسان تبدیل به خاك شد، صورت خود را از دست مى دهد و در قیامت كه بازمى گردد ، همان مواد پیشین، صورتى مانند صورت اول را به خود مى گیرد، يعنى ماده همان ماده است، ولى صورت شبیه صورت گذشته، چرا كه عین آن صورت مخصوصاً با توجه به قید زمان امکان بازگشت ندارد، به خصوص اینکه مى دانیم مى دانیم در رستاخیز، انسان ها با تمام كیفیات گذشته محشور نمى شوند، مثلاً پیران به صورت جوان و معلولان به صورت سالم خواهند بود.
و به تعبیر دیگر: بدن انسان ها همانند خشتى است كه از هم متلاشى مى شود و خاك آن را جمع مى كنند و بار دیگر به صورت گل درآورده و در قالب مى ریزند و خشت تازه از آن مى زنند، این خشت نوین از يك نظر عین همان است و از يك نظر مثل آن (ماده اش همان مادّه و صورتش مانند آن صورت است، دقّت كنید).
82 اِنَّما اَمْرُهُ اِذا اَرادَ شَيْئا اَنْ يَقُولَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ
فرمان او تنها این است كه هر گاه چیزى را اراده كند به او مى گوید :
«موجود باش» آن نیز بلافاصله موجود مى شود.
همه چیز به يك اشاره و فرمان او بسته است و كسى كه داراى چنین قدرتى است، آیا جاى این دارد كه در احیاء مردگان به وسیله او تردید شود؟
بدیهى است امر و فرمان الهى در این جا به معنى امر لفظى نیست، همچنین جمله «كُنْ» (بوده باش) جمله اى نیست كه خداوند به صورت لفظ بیان كند، چرا كه نه او لفظى دارد و نه نیازمند به الفاظ است، بلکه منظور همان تعلق اراده او به ایجاد و ابداع چیزى است و تعبیر به كلمه «كُنّ» به خاطر آن است كه از این تعبیر كوتاه تر و كوچك تر و سریع تر تصور نمى شود، آرى تعلق اراده او به چیزى همان و موجود شدن آن همان است.
و به تعبیر دیگر : هنگامى كه خداوند چیزى را اراده كند، بلافاصله تحقق مى يابد، به طورى كه در میان «اراده» او و «وجود اشیاء» چیزى فاصله نیست، بنابراین تعبیر به «امر» و «قول» و جمله «كُنْ» همه توضیحى است براى مسأله خلق و ایجاد و چنان كه گفتیم در این جا امر لفظى و قول و سخن و كلمه «کاف و نون» مطرح نیست، همه این ها بیانگر تحقق
سریع اشیاء بعد از تعلق اراده الهى است، او چه حاجتى به الفاظ و كلمات دارد؟ و اصولاً بعد از تعلّق مشيّت او بر ایجاد چیزى وساطت الفاظ بى معنى است.
و باز به تعبیر «روشن تر» در افعال خداوند دو مرحله بیشتر وجود ندارد: مرحله اراده و مرحله ایجاد، كه در آیه فوق از مرحله دوم به عنوان امر و قول و جمله «كُنْ» تعبیرشده است. چه زیبا مى فرماید: امیر مؤمنان على علیه السلام در يکى از خطبه هاى نهج البلاغه: «يَقُولُ لِما اَرادَ كَوْنَهُ كُنْ فَيَكُونُ لا بِصَوْتٍ يَقْرَعُ وَ لا بِنِداءٍ يُسْمَعُ وَ اِنَّما كَلامُهُ سُبْحانَهُ فِعْلٌ مِنْهُ اَنْشَأَهُ وَ مِثْلُهُ لَمْ يَكُنْ مِنْ قَبْلِ ذلِكَ كائِنا وَ لَوْ كانَ قَدیما لَكانَ اِلها ثانِيا : او هر چه اراده كند به آن مى گوید باش، آن بلادرنگ موجود مى شود، اما كلام او نه صوتى است كه در گوش ها نشیند، نه فریادى است كه شنیده شود، بلکه سخن خدا همان فعل او است كه ایجاد مى كند و پیش از او چیزى وجود نداشته و اگر بود خداى دوّمى محسوب مى شد». (1).
1) «نهج البلاغه» ، خطبه 186 .
از این گذشته اگر پاى لفظى در میان آید، دو اشکال در برابر ما خودنمایى خواهد كرد؛ نخست این كه: این لفظ خود مخلوقى از مخلوقات است و براى ایجاد آن كلمه «كُن» دیگر لازم نیست، این سخن درباره «كُنْ» دوم نیز تکرار مى شود و به صورت تسلسل پیش مى رود. دیگر این كه: هر خطابى مخاطبى مى خواهد و هنگامى كه چیزى موجود نشده، چگونه خداوند آن را با جمله «كُنْ» مخاطب مى سازد، مگر معدوم قابل خطاب است؟
83 فَسُبْحانَ الَّذى بِيَدِه مَلَكُوتُ كُلِّ شَىْ ءٍ وَ اِلَيْهِ تُرْجَعُونَ
پس منزه است خداوندى كه مالکیت و حاکمیت همه چیز در دست او است و (همگى) به سوى او باز مى گردید.
با توجه به این كه «مَلَكُوت» از ریشه «مُلْك» بر وزن «حُكْم» به معنى حکومت و مالکیت است و اضافه «واو» و «ت» به آن براى تأکید و مبالغه مى باشد، مفهوم آیه چنین مى شود: حاکمیت و مالکیت بى قید و شرط همه چیز به دست قدرت خدا است و چنین خداوندى از
هرگونه عجز و ناتوانى منزه و مُبرّا است و در این صورت احیاء مردگان و پوشیدن لباس حیات بر استخوانهاى پوسیده و خاك هاى پراکنده مشکلى براى او ایجاد نخواهد كرد، چون چنین است به طور يقین همه شما به سوى او بازمى گردید و معاد حق است.
اعتقاد به عالم پس از مرگ و بقاى آثار اعمال آدمى و جاودانگى كارهاى او اعم از خیر و شر، اثر بسیار نیرومندى بر فکر و اعصاب و عضلات انسان ها مى گذارد و به عنوان يك عامل مؤثرى در تشویق به نیکى ها و مبارزه با زشتى ها مى تواند مؤثر شود.
اثراتى كه ایمان به زندگى پس از مرگ مى تواند در اصلاح افراد فاسد و منحرف و تشویق افراد فداکار و مجاهد و ایثارگر بگذارد، به مراتب بیش از اثرات دادگاه ها و كیفرهاى معمولى است، چرا كه مشخصات دادگاه رستاخیز با دادگاه هاى معمولى بسیار متفاوت است، در آن دادگاه نه تجدید نظر وجود دارد و نه زر و زور روى فکر ناظرانش اثر مى گذارد، نه ارائه مدارك دروغین در آن فایده اى دارد و نه تشریفات آن نیازمند به طول زمان است.
قرآن مجید مى گوید :«وَ اتَّقُوا يَوما لا تَجْزى نَفْسٌ عَنْ نَفْسٍ شَيْئا وَ لايُقْبَلُ مِنْها شَفاعَةٌ وَ لا يُؤْخَذُ مِنْها عَدْلٌ وَ لا هُمْ يُنْصَرُونَ: از روزى بپرهیزید كه هیچ كس به جاى دیگرى جزا داده نمى شود و نه شفاعتى از او پذیرفته خواهد شد و نه غرامت و بدل و نه كسى به يارى او مى آید» (48/بقره).
و نیز مى گوید: «وَ لَوْ اَنَّ لِكُلِّ نَفْسٍ ظَلَمَتْ ما فِى الاَْرْضِ لاَفْتَدَتْ بِهِ وَ اَسَرُّوا النَّدامَةَ لَمّا رَاَوُا الْعَذابَ وَ قُضِىَ بَيْنَهُمْ بِالْقِسْطِ وَ هُمْ لا يُظْلَمُونَ: هرکس ازآن ها كه ظلم و ستم كرده ، اگر تمامى روى زمین را در اختیار داشته باشد، در آن روز همه را براى نجات خویش مى دهد و هنگامى كه عذاب الهى را مى بیند، پشیمانى خود را مکتوم مى دارند (مبادا رسواتر شوند) و در میان آن ها به عدالت داورى مى شود و ستمى بر آن ها نخواهد رفت» (54/یونس).
و نیز مى خوانیم: «لِيَجْزِىَ اللّهُ كُلَّ نَفْسٍ ما كَسَبَتْ اِنَّ اللّهَ سَریعُ الْحِسابِ: هدف این است كه خداوند هر كس را به آن چه انجام داده، جزا دهد چرا كه خداوند سریع الحساب است» (51/ابراهیم) .
به قدرى حساب او سریع و قاطع است كه طبق بعضى از روایات (اِنَّ اللّهَ تَعالى يُحاسِبُ
الْخَلائِقَ كُلُّها فى مِقْدارِ لَمْحِ الْبَصَرِ : خداوند در يك چشم به هم زدن حساب همه را مى رسد). (1)
به همین دلیل در قرآن مجید سرچشمه بسیارى از گناهان فراموش كردن روز جزا ذکر شده، در آیه (14/الم سجده) مى فرماید: «فَذُوقُوا بِما نَسیتُمْ لِقاءَ يَومِكُمْ هذا: بچشید آتش دوزخ را به خاطر این كه ملاقات امروز را فراموش كردید».
حتى از پاره اى از تعبیرات استفاده مى شود كه انسان اگر گمانى در قیامت داشته باشد، نیز از انجام بسیار از اعمال خلاف خوددارى مى كند، چنان كه درباره كم فروشان مى فرماید: «اَلا يَظُنُّ اُولئِكَ اَنَّهُمْ مَبْعُوثُونَ لِيَوْمٍ عَظیمٍ : آیا آن ها گمان نمى كنند كه براى روز بزرگى مبعوث مى شوند» (آیه 4و5 / مطففین).
حماسه هاى جاویدانى كه مجاهدان اسلام در گذشته و امروز در میدان هاى جهاد .
1) «مجمع البیان» ، ذیل آیه 202 سوره بقره .
مى آفرینند و گذشت و ایثار و فداکارى عظیمى كه بسیارى از مردم در زمینه دفاع از كشورهاى اسلامى و حمایت از محرومان و مستضعفان نشان مى دهند، همه بازتاب اعتقاد به زندگى جاویدان سراى دیگر است، مطالعات دانشمندان و تجربیات مختلف نشان داده كه این گونه پدیده ها در مقیاس وسیع و گسترده ، جز از طریق عقیده اى كه زندگى پس از مرگ در آن جاى ویژه اى دارد، امکان پذیر نیست.
سربازى كه منطقش این است : «قُلْ هَلْ تَرَبَّصُونَ بِنا اِلاّ اِحْدَى الْحُسْنَيَيْنِ : بگو شما دشمنان درباره ما چه مى اندیشید؟ جز رسیدن به يکى از دو خیر و سعادت و افتخار» (یا پیروزى برشما و يا رسیدن به افتخار شهادت) (52/توبه)، قطعا سربازى است شکست ناپذیر .
چهره مرگ كه براى بسیارى از مردم جهان وحشت انگیزاست و حتى از نام آن و هر چیز كه آن را تداعى كند، مى گریزند، براى عقیده مندان به زندگى پس از مرگ نه تنها نازیبا نیست، بلکه دریچه اى است به جهانى بزرگ، شکستن قفل و آزاد شدن روح انسان، گشوده شدن درهاى زندان تن و رسیدن به آزادى مطلق است.
اصولاً مسأله معاد بعد از مبدأ، خط فاصل فرهنگ خداپرستان و مادیین است، چرا كه دو دیدگاه مختلف در این جا وجود دارد.
دیدگاهى كه مرگ را فنا و نابودى مطلق مى بیند و با تمام وجودش از آن مى گریزد، چرا كه همه چیز با آن پایان مى گیرد و دیدگاهى كه مرگ را يك تولد جدید و گام نهادن به عالمى وسیع و پهناور و روشن و پر گشودن در آسمان بى كران مى شمرد.
طبیعى است كه طرفداران این مکتب نه تنها از مرگ و شهادت در راه هدف ترس و وحشتى به خود راه نمى دهند، بلکه با الهام گرفتن از مکتب امیر مؤمنان على علیه السلام كه مى فرماید: «وَ اللّهِ لاَبْنُ اَبیطالِبٍ انَسَ بِالْمَوْتِ مِنَ الطِّفْلِ بِثَدْىِ اُمِّه: به خدا سوگند فرزند ابیطالب علاقه اش به مرگ بیشتر است از كودك شیرخوار به پستان مادر» .(1).
1) «نهج البلاغه» ، خطبه 5 .
از مرگ در راه هدف استقبال مى كنند و به همین دلیل هنگامى كه ضربت شمشیر جنایتکار روزگار «عَبْدُ الرَّحْمنِ ابْنُ مُلْجَمْ» بر مغز مبارکش فرو نشست فرمود: «فُزْتُ وَ رَبِّ الْكَعْبَة : به خداى كعبه، پیروز و رستگار و راحت شدم».
کوتاه سخن این كه ایمان به معاد از انسان ترسو و بى هدف، آدم شجاع و با شهامت و هدفدارى مى آفریند كه زندگیش مملو از حماسه و ایثارها و پاکى و تقوا است.
کوتاه سخن این كه ترسیمى كه قرآن مجید از معاد و چهره هاى آن و مقدمات و نتایج آن دارد و دلایل گویایى كه در این زمینه مطرح كرده است، به قدرى زنده و قانع كننده است كه هر كس كمترین بهره اى از وجدان بیدار داشته باشد، تحت تأثیر عمیق آن قرار مى گیرد.
به گفته بعضى : حدود يك هزار و دویست آیه از قرآن پیرامون معاد بحث مى كند كه اگر آن ها جمع آورى و تفسیر شود ، خود كتاب قطورى خواهد شد و ما امیدواریم بعد از پایان نگارش این تفسیر، هنگامى كه به خواست خدا به بحث «تفسیر موضوعى» مى پردازیم این
مجموعه را دردسترس علاقه مندان قراردهیم.
منظور از معاد جسمانى این نیست كه تنها جسم در جهان دیگر بازگشت مى كند، بلکه هدف این است كه روح و جسم توأما مبعوث مى شود و به تعبیر دیگر بازگشت روح مسلم است، گفتگو از بازگشت جسم است.
جمعى از فلاسفه پیشین تنها به معاد روحانى معتقد بودند و جسم را مرکبى مى دانستند كه تنها در این جهان با انسان است و بعد از مرگ از آن بى نیاز مى شود، آن را رها مى سازد و به عالم ارواح مى شتابد. ولى عقیده علماى بزرگ اسلام این است، كه معاد در هر دو جنبه روحانى و جسمانى صورت مى گیرد، در این جا بعضى مقید به خصوص جسم سابق نیستند و مى گویند: خداوند جسمى را در اختیار روح مى گذارد و چون شخصیت انسان به روح او است این جسم، جسم او محسوب مى شود.
در حالى كه محققین معتقدند همان جسمى كه خاك و متلاشى گشته، به فرمان خدا
جمع آورى مى شود و لباس حیات نوینى بر آن مى پوشاند و این عقیده اى است كه از متون آیات قرآن مجید گرفته شده است. شواهد معاد جسمانى در قرآن مجید آن قدر زیاد است كه به طور يقین مى توان گفت: آن ها كه معاد را منحصر در روحانى مى دانند، كمترین مطالعه اى در آیات فراوان معاد نکرده اند وگرنه جسمانى بودن معاد در آیات قرآن به قدرى روشن است كه جاى هیچ گونه تردید نیست.
همین آیاتى كه در آخر سوره يس خواندیم به وضوح بیانگر این حقیقت است، چرا كه مرد عرب بیابانى تعجبش از این بود كه این استخوان پوسیده راکه در دست دارد، چه كسى مى تواند زنده كند و قرآن با صراحت در پاسخ او مى گوید: «قُلْ يُحْيیهَا الَّذى اَنْشَأَها اَوَّلَ مَرَّةٍ : بگو همین استخوان پوسیده را خدایى كه روز نخست آن را ابداع و ایجاد كرد، زنده مى كند.
تمام تعجب مشرکان و مخالفت آن ها در مسأله معاد بر سر همین مطلب بود كه چگونه وقتى ما خاك شدیم و خاك هاى ما در زمین گم شد، دوباره لباس حیات در تن مى كنیم (وَقالُوا اَءِذا ضَلَلْنا فِى الاَْرْضِ اَءِنّا لَفى خَلْقٍ جَدیدٍ) (10/الم سجده).
آن ها مى گفتند: «چگونه این مرد به شما وعده مى دهد، وقتى كه مردید و خاك شدید بار دیگر به زندگى باز مى گردید: (اَيَعِدُكُمْ اَنَّكُمْ اِذا مِتُّمْ وَ كُنْتُمْ تُرابا وَ عِظاما اَنَّكُمْ مُخْرَجُونَ) (35/مؤمنون).
آن ها به قدرى از این مسأله تعجب مى كردند كه اظهار آن را نشانه جنون و يا دروغ بر خدا مى پنداشتند: «قالَ الَّذینَ كَفَرُوا هَلْ نَدُلُّكُمْ عَلى رَجُلٍ يُنَبِّئُكُمْ اِذا مُزِّقْتُمْ كُلَّ مُمُزَّقٍ اِنَّكُمْ لَفى خَلْقٍ جَدیدٍ : كافران گفتند: مردى رابه شما نشان دهیم كه به شما خبر مى دهد هنگامى كه كاملاً خاك و پراکنده شدید، دیگر بار آفرینش جدیدى مى يابید» (7/سبأ).
به همین دلیل عموما «استدلالات قرآن درباره امکان معاد» بر محور همین معاد جسمانى دور مى زند و بیانات شش گانه اى كه در فصل گذشت ، همه شاهد و گواه این مدعا است.
به علاوه قرآن كرارا خاطر نشان مى كند شما در قیامت از قبرها خارج مى شوید (51/یس و 7/قمر) قبرها مربوط به معاد جسمانى است.
داستان مرغ هاى چهارگانه ابراهیم و همچنین داستان عُزَير و زنده شدن او بعد از مرگ و
ماجراى مقتول بنى اسرائیل كه در بحث هاى گذشته به آن اشاره كردیم، همه با صراحت از معاد جسمانى سخن مى گوید.
توصیف هاى زیادى كه قرآن مجید از مواهب مادى و معنوى بهشت كرده است، همه نشان مى دهد كه معاد هم در مرحله جسم و هم در مرحله روح تحقق مى پذیرد وگرنه حور و قصور و انواع غذاهاى بهشتى و لذایذ مادّى در كنار مواهب معنوى معنى ندارد.
به هر حال ممکن نیست كسى كمترین آگاهى از منطق و فرهنگ قرآن داشته باشد و معاد جسمانى را انکار كند و به تعبیر دیگر انکار معاد جسمانى از نظر قرآن مساوى است با انکار اصل معاد. علاوه بر این دلایل نقلى، شواهد عقلى نیز در این زمینه وجود دارد كه اگر بخواهیم وارد آن شویم، سخن به درازا مى كشد.
البته اعتقاد به معاد جسمانى پاره اى از سؤالات و اشکالات برمى انگیزد، مانند شبهه آکل ومأکول كه محققان اسلامى ازآن پاسخ گفته اند و ماشرح جامع وفشرده اى درهمین زمینه
درذیل آیه260سوره بقره آورده ایم.(1)
بسیارى چنین مى پندارند كه عالم پس از مرگ كاملاً شبیه این جهان است، منتهى در شکلى كامل تر و جالب تر .
ولى قرائن زیادى دردست داریم كه نشان مى دهد فاصله زیادى از نظر كیفیت و كمیت میان این جهان و آن جهان است، حتى این كه اگر این فاصله را به تفاوت میان عالم كوچك جنین با این دنیاى وسیع تشبیه مى كنیم، باز مقایسه كاملى به نظر نمى رسد.
طبق صریح بعضى از روایات در آن جا چیزهایى است كه چشمى ندیده و گوشى نشنیده و حتى از فکر انسانى خطور نکرده است، قرآن مجید مى گوید: «فَلا تَعْلَمُ نَفْسٌ ما اُخْفِىَ لَهُمْ
1) براى توضیح بیشتر به جلد 2 «تفسیر نمونه» صفحه 228 به بعد مراجعه شود .
مِنْ قُرَّةِ اَعْيُنٍ: هیچ انسانى نمى داند چه چیزهایى كه مایه روشنى چشم است، براى او پنهان نگه داشته شده» (17/سجده).
نظامات حاکم بر آن جهان نیز با آنچه در این عالم حاکم است، كاملاً تفاوت دارد، در این جا افراد به عنوان شهود در دادگاه حاضر مى شوند، ولى در آن جا دست و پا و حتى پوست تن شهادت مى دهد. «اَلْيَوْمَ نَخْتِمُ عَلى اَفْواهِهِمْ وَ تُكَلِّمُنا اَيْدیهِمْ وَ تَشْهَدُ اَرْجُلُهُمْ بِما كانُوا يَكْسِبُونَ» (65/یس) «وَ قالُوا لِجُلُودِهِمْ لِمَ شَهِدْتُمْ عَلَيْنا قالُوا اَنْطَقَنَا اللّهُ الَّذى اَنْطَقَ كُلَّ شَىْ ءٍ» (21/فصلت). به هر حال آن چه درباره جهان دیگر گفته شود، تنها شبحى از دور در نظر ما مجسم مى كند و اصولاً الفباى ما و فرهنگ فکرى ما در این جهان قادر به توصیف حقیقى آن نیست و از این جا به بسیارى از سؤالات در زمینه بهشت و دوزخ و چگونگى نعمت ها و عذاب هایش پاسخ داده خواهد شد.
همین قدر مى دانیم بهشت كانون انواع مواهب الهى اعم از مادى و معنوى است و دوزخ كانونى است از شدیدترین عذاب ها در هر دو جهت، اما در مورد جزئیات این دو ، قرآن
اشاراتى دارد كه ما به آن مؤمن هستیم، اما تفصیل آن را تا كسى نبیند نمى داند. در زمینه وجود بهشت و دوزخ در حال حاضر و این كه در كجا است، بحث نسبتا مشروحى در جلد دوّم «تفسیر نمونه» ذیل آیه 133 سوره آل عمران (صفحه 92 به بعد) داشته ایم.
و همچنین در زمینه پاداش و كیفر در عالم قیامت و مسأله «تجسم اعمال» و «نامه اعمال» در جلد دوم صفحه 378 (ذیل 30/آل عمران) و جلد دوازدهم صفحه 455 (ذیل 49 / كهف) بحثى داشته ایم.
خداوندا! اگر داورى بر معیار اعمال باشد، دست ما تهى است، با ترازوى فضل و كرم حسنات و ناچیز ما را بسنج و با رحمت و غفرانت بر سیئات ما پرده بیفکن.
بارالها! آن چنان كن كه سرانجام كار هم تو از ما خشنود باشى و هم ما در پیشگاهت رستگار باشیم. آمین رب العالمین.
پایان سوره يس
پیرامون فضیلت تلاوت این سوره ، در روایتى از پیغمبر گرامى اسلام صلى الله علیه و آله نقل شده است : « هرکس سوره "صافّات" رابخواند ، به عدد هر جن و شیطانى ، ده حسنه به او داده مى شود و شیاطین متمرد از او فاصله مى گیرند و از شرك ، پاك مى شود و دو فرشته اى كه مأمور حفظ او هستند ، در قیامت درباره او شهادت مى دهند كه به رسولان خداوند ایمان داشته است » .(1)
کسى كه تلاوت این سوره را با اندیشه ، اعتقاد و عمل ، همراه گرداند ، هم از شرّ شیاطین محفوظ مى گردد و هم از شرك ، پاك مى شود و هم با این اعتقاد و عمل ، در زمرۀ شهیدان قرار مى گیرد. ضمناً نام گذارى این سوره به مناسبت آیه اول آن مى باشد .
1) « مجمع البیان » ، آغاز سوره صافّات .
بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ
بنام خداوند بخشنده بخشایشگر
1 وَ الصّافّاتِ صَفّا
سوگندبه آن هاکه صف كشیده اند ( و صفوف خودرا منظم ساخته اند ) .
2 فَالزّاجِراتِ زَجْرا
همان ها كه قویا نهى مى كنند ( و باز مى دارند ) .
3 فَالتّالِياتِ ذِكْرا
و آن ها كه پى درپى ذکر ( الهى ) را تلاوت مى كنند .
این سوره نخستین سوره از سوره هاى قرآن مجید است كه اولین آیات آن با سوگندها شروع مى شود ، سوگندهایى پرمعنا و اندیشه انگیز ، سوگندهایى كه فکر انسان را همراه خود به جوانب مختلف این جهان مى كشاند
و آمادگى براى پذیرش حقایق مى دهد .
درست است كه خداوند از همه راستگویان ، راستگوتر است و نیازى به سوگند ندارد ، به علاوه سوگند اگر براى مؤمنان باشد ، كه آن ها بدون سوگند ، تسلیمند و اگر براى منکران باشد كه آن ها اعتقادى به سوگندهاى الهى ندارند .
ولى توجه به دو نکته ، مشکل سوگند را در تمام آیات قرآن كه از این به بعد گهگاه با آن سر و كار داریم ، حل خواهد كرد .
نخست این كه ؛ همیشه به امور پرارزش و مهم ، سوگند ياد مى كنند ، بنابراین سوگندهاى قرآن ، دلیل بر عظمت و اهمیت امورى است كه به آن ها سوگند ياد شده و همین امر سبب اندیشه هرچه بیشتر در « مُقْسَمٌ بِه » يعنى چیزى كه به آن سوگند يادشده ، مى گردد ، اندیشه اى كه انسان را به حقایق تازه آشنا مى سازد .
دیگر این كه سوگند همیشه براى تأکید است و دلیل بر این است كه امورى كه براى آن سوگند ياد شده، از امور كاملاً جدّى و مؤکد است .
به هر حال در آغاز این سوره به نام سه گروه برخورد مى كنیم كه به آن ها سوگند ياد شده است .
این گروه هاى سه گانه چه كسانى هستند ؟ و این توصیفات درباره چه افرادى است ؟ و هدف نهایى از آن چیست ؟ مفسران در این جا سخن بسیار گفته اند ، اما معروف و مشهور آن است كه این ها اوصافى است براى گروه هایى از فرشتگان .
گروه هایى كه براى انجام فرمان الهى در عالَم هستى به صف ایستاده و آماده فرمانند .
گروه هایى از فرشتگان كه انسان ها را از معاصى و گناه بازمى دارند و وسوسه هاى شیاطین را در قلوب آن ها خنثى مى كنند و يا مأمور ابرهاى آسمانند و آن ها را به هرسو مى رانند و آماده آبیارى سرزمین هاى خشك مى كنند .
و بالاخره گروه هایى از فرشتگان كه آیات كتب آسمانى را به هنگام نزول وحى بر پیامبران مى خوانند .
« صافّات » جمع « صافَّة » است كه آن نیز به نوبه خود مفهوم جمعى دارد و اشاره به گروهى است كه صفّ كشیده اند ، بنابراین « صافّات » بیانگر صفوف متعدد است .
« زاجِرات »از ماده « زَجْر » به معنى راندن چیزى با صدا و فریاد است ، سپس در معنى گسترده ترى به كار رفته كه هرگونه طرد و منع را شامل مى شود . بنابراین « زاجرات » به معنى گروه هایى است كه به منع و طرد و زجر دیگران مى پردازند .
« تالِيات » از مادّه « تِلاوت » جمع « تالى » است و به معنى گروه هایى است كه اقدام به تلاوت چیزى مى كنند .
4 اِنَّ اِلهَكُمْ لَواحِدٌ
که معبود شما مسلماً يکتا است .
اکنون ببینیم این سوگندهاى پرمحتوا ، سوگند به صفوف فرشتگان و انسان ها براى چه منظورى بوده است ؟
آیه بالا این مطلب را روشن ساخته ، مى گوید : « معبود شما مسلماً يکتا است » .
سوگند به آن مقدّساتى كه گفته شد كه بت ها همه بر بادند و هیچ گونه شریك و شبیه و نظیرى براى پروردگار نیست .
5 رَبُّ السَّمواتِ وَ الاَْرْضِ وَ ما بَيْنَهُما وَ رَبُّ الْمَشارِقِ
پروردگار آسمان ها و زمین و آن چه در میان آن ها است و پروردگار مشرق ها .
در این جا دو سؤال پیش مى آید :
1 - بعد از ذکر آسمان ها و زمین و آن چه در میان آن دو قرار گرفته ، دیگر چه نیازى به ذکر « مَشارِق » ( مشرق ها ) مى باشد كه این نیز جزئى از آن است .
پاسخ این سؤال باتوجه به يك نکته روشن مى شود و آن این كه ؛ « مشارق » خواه اشاره به مشرق ها و خاستگاه هاى خورشید در ایام سال بوده باشد و يا مشرق هاى ستارگان مختلف آسمان ، همه داراى نظم و برنامه خاصى است كه نظام آن ها علاوه بر نظام آسمان ها و زمین ، قدرت و علم بى پایان آفریننده و مدبّر آن ها است .
خورشید آسمان در هر روز از سال ، از نقطه اى غیر از نقطه روز قبل و بعد طلوع مى كند و فاصله این نقاط با يکدیگر آن قدر منظم و دقیق است كه حتى يك هزارم ثانیه كم و زیاد نمى شود و هزاران هزار سال است كه نظم « مشارق شمس » برقرار مى باشد .
در طلوع و غروب ستارگان دیگر نیز همین نظام ، حکمفرما است .
به علاوه اگر خورشید این مسیر تدریجى را در طول سال نمى پیمود ، فصول چهارگانه و برکات مختلفى كه از آن حاصل مى شود ، عاید ما نمى گشت و این خود نشانه دیگرى بر عظمت و تدبیر او است .از این گذشته يکى دیگر از معانى « مشارق » این است كه زمین به خاطر كروى بودن ، هر نقطه اى از آن نسبت به نقطه دیگر مشرق يا مغرب محسوب مى شود و به این ترتیب آیه فوق ما را به كرویت زمین و مشرق ها و مغرب هاى آن توجه مى دهد ( اراده هر دو معنى از آیه نیز بى مانع است ) .
2 - سؤال دیگر این كه ؛ چرا در مقابل « مشارق » ، سخن از « مغارب » به میان نیامده ، همان گونه كه در آیه 40 سوره معارج آمده است : « فَلا اُقْسِمُ بِرَبِّ الْمَشارِقِ وَ الْمَغارِبِ :
سوگند به پروردگار مشرق ها و مغرب ها » .
پاسخ این است كه گاه بخشى از كلام را به قرینه بخش دیگر حذف مى كنند و گاه هر دو را باهم مى آورند و دراین جا ذکر «مشارق» ، قرینه اى است بر « مغارب » و این
تنوع در بیان ، از فنون فصاحت محسوب مى شود .
6 اِنّا زَيَّنَّا السَّماءَ الدُّنْيا بِزینَةٍ نِ الْكَواكِبِ
ما آسمان پایین را با ستارگان تزیین كردیم .
به راستى منظره ستارگان آسمان آن قدر زیبا است كه هرگز چشم از دیدن آن خسته نمى شود، بلکه خستگى را از تمام وجودانسان بیرون مى كند .
جالب این كه مى گوید : « آسمان پایین را با كواکب تزیین كردیم » درحالى كه فرضیه اى كه در آن زمان بر افکار دانشمندان حاکم بود ، مى گفت : فقط آسمان بالا ، آسمان ستارگان ثوابت است ( آسمان هشتم طبق فرضیۀ بطلمیوس ) .
ولى چنان كه مى دانیم بطلان این فرضیه ، اثبات شده و عدم پیروى قرآن از فرضیه نادرست مشهور آن زمان ، خود معجزه زنده اى از این كتاب آسمانى است .
نکته جالب دیگر این كه از نظر علم امروز مسلم است كه چشمك زدن زیباى ستارگان به خاطر قشر هوایى است كه اطراف زمین را فراگرفته و آن ها را به این كار وامى دارد و این با
تعبیر « اَلسَّماءَ الدُّنْيا » ( آسمان پایین ) بسیار مناسب است اما در بیرون جوّ زمین ، ستارگان خیره خیره نگاه مى كنند و فاقد تلألؤ هستند .
7 وَ حِفْظا مِنْ كُلِّ شَيْطانٍ مارِدٍ
و آن را از هر شیطان خبیثى حفظ نمودیم .
« مارِد » از ماده « مَرْد » در اصل به معنى سرزمین بلندى است كه خالى از هرگونه گیاه باشد ، به درختى كه از برگ ، برهنه شود ، نیز « اَمْرَد » گویند و به همین مناسبت بر نوجوانى كه مو در صورتش نروییده، این كلمه اطلاق مى شود و در این جا منظور از « مارِد » ، كسى است كه عارى از هرگونه خیر و برکت و به تعبیر خودمانى « بى همه چیز » باشد .
مى دانیم يکى از طرق حفظ آسمان از صعود شیاطین ، به وسیله گروهى از ستارگان است كه « شُهُب » نامیده مى شوند كه در آیات بعد به آن اشاره خواهد شد .
8 لا يَسَّمَّعُونَ اِلَى الْمَلاَءِ الاَْعْلى وَ يُقْذَفُونَ مِنْ كُلِّ جانِبٍ
آن ها نمى توانند به ( سخنان ) فرشتگان عالَم بالا گوش فرادهند ( و هرگاه چنین بخواهند ) از هرسو هدف تیرها قرار مى گیرند .
9 دُحُورا وَ لَهُمْ عَذابٌ واصِبٌ
آن ها به شدت به عقب رانده مى شوند و براى آنان عذاب دائم است .
« لا يَسَّمَّعُونَ » ( كه به معنى « لا يَسْتَمِعُونَ » مى باشد ) مفهومش این است كه آن ها مى خواهند اخبار « ملأ اعلى » را بشنوند ، امّا به آن ها اجازه داده نمى شود .
« مَلاَءِ اَعْلى » به معنى فرشتگان عالَم بالا است ، زیرا « مَلاَء » در اصل به جماعت و گروهى گفته مى شود كه بر نظر واحدى ، اتفاق دارند و چشم دیگران را با این هماهنگى و وحدت ، پر مى كنند و اشراف و اعیان و اطرافیان مراکز قدرت را نیز « ملأ » مى گویند زیرا وضع ظاهرى آن ها ، چشم پر كن است ولى هنگامى كه توصیف به « اَعْلى » مى شود ، اشاره به ملائکه كرام و فرشتگان والامقام حق است .
« يُقْذَفُونَ » از ماده « قَذْف » به معنى پرتاب كردن و تیر انداختن به مکان دور است و
منظور در این جا طرد شیاطین به وسیله « شُهُب » مى باشد كه بعدا به شرح و تفسیر آن خواهیم پرداخت و این نشان مى دهد كه خداوند حتى به آن ها اجازه نمى دهد به قلمرو « ملأ اعلى » نزدیك شوند .
« دُحُورا » از ماده « دَحْر » به معنى راندن و دور ساختن است و « واصِب » در اصل به معنى بیمارى هاى مزمن است ، ولى به طور كلى به معنى دائم و مستمر و گاه به معنى خالص نیز آمده است .
در این جا اشاره به این است كه نه تنها شیاطین از نزدیك شدن به عرصه آسمان ، منع و طرد مى شوند ، بلکه سرانجام گرفتار عذاب دائم نیز مى گردند .
10 اِلاّ مَنْ خَطِفَ الْخَطْفَةَ فَاَتْبَعَهُ شِهابٌ ثاقِبٌ
مگر آن ها كه در لحظه اى كوتاه براى استراق سمع به آسمان نزدیك شوند كه «شِهاب ثاقِب» آن ها را تعقیب مى كند .
واژه « خَطْفَة » به معنى چیزى را به سرعت ربودن ، مى باشد .
« شِهاب » در اصل به معنى شعله اى است كه از آتش افروخته زبانه مى كشد و به شعله هاى آتشینى كه در آسمان به صورت خط ممتد دیده مى شود ، نیز مى گویند .
مى دانیم این ها ستاره نیستند بلکه شبیه ستارگانند ، قطعات سنگ هاى كوچکى هستند كه در فضا پراکنده اند و هنگامى كه در حوزه جاذبه زمین قرار مى گیرند ، به سوى زمین جذب مى شوند و بر اثر سرعت و شدت برخورد آن ها با هواى اطراف زمین مشتعل و برافروخته مى شوند .
« ثاقِب » به معنى نافذ و سوراخ كننده است ، گویى بر اثر نور شدید ، صفحه چشم را سوراخ كرده و به درون چشم انسان نفوذ مى كند و در این جا اشاره به این است كه به هرموجودى اصابت كند ، آن را سوراخ كرده و آتش مى زند .
به این ترتیب دو گونه مانع در برابر نفوذ شیاطین به صحنه آسمان ها وجود دارد ؛
مانع اول قَذْف و طَرْد از هر جانب است كه ظاهراً آن نیز به وسیله « شُهُب » صورت مى گیرد .
مانع دوّم عبارت است از نوع خاصّى از شِهاب كه « شِهاب ثاقِب » نام
دارد و در انتظار آن ها است كه گاه و بى گاه خود را به « ملأ اعلى » براى استراق سمع نزدیك مى كنند و مورد اصابت آن قرار مى گیرند .
11 فَاسْتَفْتِهِمْ اَهُمْ اَشَدُّ خَلْقا اَمْ مَنْ خَلَقْنا اِنّا خَلَقْناهُمْ مِنْ طینٍ لازِبٍ
از آن ها بپرس : آیا آفرینش ( و معاد ) آنان سخت تر است يا آفرینش فرشتگان ( و آسمان ها و زمین ) ما آن ها را از گل چسبنده اى آفریدیم .
« اِسْتَفْتِهِمْ »از ماده « استفتاء » در اصل به معنى مطالبه اخبار جدید است و این كه به نوجوان « فَتى » گفته مى شود ، نیز به خاطر تازگى جسم و روح او است .
واژه « لازِب » به گفته بعضى دراصل ، « لازم » بوده ، كه « میم » آن تبدیل به « ب » شده است و اکنون به همین صورت استعمال مى شود و در هرحال به معنى گل هایى است كه ملازم يکدیگرند ، يعنى به هم چسبیده اند ، زیرا مبدأ آفرینش انسان ، نخست « خاك » بود، سپس با « آب » آمیخته شد ، كم كم به صورت « لجن بدبویى » درآمد و بعد به صورت « گل چسبنده اى » شد (و با این بیان ، در واقع میان تعبیرات گوناگون در آیات قرآن مجید ، جمع صورت گرفته است ) .
12 بَلْ عَجِبْتَ وَ يَسْخَروُنَ
تو از انکار آن ها تعجب مى كنى ، ولى آن ها مسخره مى كنند .
تو آن قدر با قلب پاکت ، مسأله را واضح مى بینى كه از انکار آن در شگفتى فرو مى روى و اما این ناپاك دلان ، آن قدر آن را محال مى شمرند كه به استهزاء برمى خیزند .
13 وَ اِذا ذُكِّروُا لا يَذْكُروُنَ
و هنگامى كه به آن ها تذکر داده شود ، هرگز متذکر نمى شوند .
عامل این زشتکارى ها ، تنها نادانى و جهل نیست ، بلکه لجاجت و عناد نیز مى باشد .
14 وَ اِذا رَاَوْا ايَةً يَسْتَسْخِروُنَ
و هنگامى كه معجزه اى را ببینند ، دیگران را نیز به استهزاء دعوت مى كنند .
15 وَ قالُوا اِنْ هذا اِلاّ سِحْرٌ مُبینٌ
و مى گویند : این فقط سحر آشکارى است .
تعبیر آن ها به « هذا » ( این ) به منظور تحقیر و بى ارزش نشان دادن معجزات و آیات الهى
است و تعبیر به « سِحْر » به خاطر این بوده است كه از يك سو اعمال خارق العاده پیامبر اسلام صلى الله علیه و آله قابل انکار نبود و از سوى دیگر نمى خواستند به عنوان يك معجزه در برابر آن تسلیم شوند ، تنها واژه اى كه مى توانسته شیطنت آن ها را منعکس كند و هوس هاى آن ها را
ارضاء نماید ، همین واژه « سِحْر » بوده است كه در عین حال اعتراف دشمن را به نفوذ عجیب و فوق العاده قرآن و معجزات پیامبر صلى الله علیه و آله نشان مى دهد .
16 ءَاِذا مِتْنا وَ كُنّا تُرابا وَ عِظاما ءَاِنّا لَمَبْعُوثُونَ
آن ها مى گویند : آیا هنگامى كه ما مردیم و خاك و استخوان شدیم ، بار دیگر برانگیخته خواهیم شد ؟
17 اَوَ اباؤُنَا الاَْوَّلُونَ
یا پدران نخستین ما ( بازمى گردند ) ؟
این كوردلان فراموش كرده بودند كه روز نخست همه خاك بودند و از خاك آفریده
شدند ، اگر در قدرت خدا شك داشتند ، باید بدانند خداوند يك بار قدرت خود را به این ها نشان داده بود و اگر در قابلیت خاك مردد بودند ، آن هم يك بار به ثبوت رسیده بود ، به علاوه آفرینش آسمان ها و زمین با آن همه عظمت جاى تردید در قدرت بى پایان حقّ ، براى كسى باقى نمى گذارد .
این نکته قابل دقت است كه « تُراب » ( خاك ) در آیه فوق ، بر « عِظام » ( استخوان ها ) مقدّم داشته شده ، این امر ممکن است اشاره به يکى از سه نکته ذیل باشد ؛
نخست این كه گرچه انسان بعداز مرگ، ابتدا به صورت استخوان و بعد خاك ، درمى آید ، ولى چون بازگشت خاك به حیات عجیب تر است ، مقدم ذکر شده است .
دیگر این كه هنگامى كه بدن مردگان متلاشى مى شود ، نخست گوشت ها تبدیل به خاك مى گردد و در كنار استخوان ها قرارمى گیرد ، بنابراین درآنِ واحد هم خاك است و هم استخوان .
و دیگر این كه « تُراب » اشاره به جسدهاى نیاکان دور است و « عِظام » اشاره به بدن هاى پدران است كه هنوز كاملاً تبدیل به خاك نشده است .
18 قُلْ نَعَمْ وَ اَنْتُمْ داخِروُنَ
بگو : آرى ، همه شما زنده مى شوید ، درحالى كه خوار و كوچك خواهید بود .
« داخِر » ازماده « دَخْر » و « دُخوُر » به معنى ذلت وحقارت است.
19 فَاِنَّما هِىَ زَجْرَةٌ واحِدَةٌ فَاِذا هُمْ يَنْظُروُنَ
تنها يك صیحه عظیم واقع مى شود ناگهان همه ( از قبرها برمى خیزند و ) نگاه مى كنند .
« زَجْرَة » از ماده « زَجْر » گاه به معنى طرد است و گاه به معنى فریاد و در این جا منظور معنى دوم است و اشاره به نفخه دوم و صیحه ثانى اسرافیل مى باشد كه شرح پیرامون آن به ان شاء اللّه ذیل آیات سوره زمر خواهد آمد .
جمله « يَنْظُروُنَ » ( نگاه مى كنند ) اشاره به نگاه كردن خیره خیره آن ها به عرصه محشر يا نگاه كردن به عنوان انتظار عذاب است و در هر صورت منظور این است كه نه تنها زنده مى شوند، بلکه درك و دید خودرا باهمان يك صیحه ، بازمى يابند .
تعبیر به « زَجْرَةٌ واحِدَةٌ » با توجه به محتواى این دو كلمه ، اشاره به سرعت و ناگهانى
بودن رستاخیز و سهولت آن در برابر قدرت خدا است كه با يك فریاد آمرانه « فرشته رستاخیز » همه چیز روبه راه مى شود .
20 وَ قالُوا يا وَيْلَنا هذا يَوْمُ الدّينِ
و مى گویند : اى واى بر ما این روز جزا است ؟
آرى هنگامى كه چشمشان به دادگاه عدل الهى و شهود و قضات این دادگاه و علایم و نشانه هاى مجازات مى افتد ، بى اختیار ناله و فریاد سر مى دهند و با تمام وجود اعتراف به حقانیت رستاخیز مى كنند ، اعترافى كه نمى تواند هیچ مشکلى را براى آن ها حل كند و يا كمترین تخفیف در مجازات آن ها ایجاد نماید .
21 هذا يَوْمُ الْفَصْلِ الَّذى كُنْتُمْ بِهِ تُكَذِّبُونَ
(آرى) این همان روز جدایى است كه شما آن را تکذیب مى كردید (جدایى حق از باطل) .
این جا است كه از ناحیه خداوند يا فرشتگان او به آن ها خطاب مى شود : « ( آرى ) امروز همان روز جدایى است كه آن را تکذیب مى كردید » جدایى حق از باطل ، جدایى صفوف بدکاران
از نیکوکاران و روز داورى پروردگار بزرگ .
نظیر همین تعبیر در آیات دیگر قرآن به چشم مى خورد كه از روز قیامت به « يَوْمُ الْفَصْل » يا روز جدایى تعبیر شده ، چه تعبیر عجیب و گویا و وحشتناکى !(1)
قابل توجّه این كه كافران كه در قیامت درباره آن روز سخن مى گویند ، تعبیر به روز جزا مى كنند ( يا وَيْلَنا هذا يَوْمُ الدّينَ ) .
ولى خداوند به عنوان « يَوْمُ الْفَصْل » از آن ياد مى نماید ( هذا يَوْمُ الْفَصْلِ ) .
این تفاوت تعبیر ممکن است از این نظر باشد كه مجرمان تنها به كفر و مجازات خود مى اندیشند ، ولى خداوند به معنى گسترده ترى اشاره مى كند كه مسأله مجازات ، يکى از ابعاد آن است و آن این كه روز قیامت ، روز جدایى ها است ، آرى روز جدایى صفوف .
1) 40 / دخان ، 13 و 14 و 38 / مرسلات و 17 / نبأ .
زشتکاران از نیکوکاران .
22 اُحْشُروُا الَّذینَ ظَلَمُوا وَ اَزْواجَهُمْ وَ ما كانُوا يَعْبُدوُنَ
( در این هنگام به فرشتگان دستور داده مى شود : ) ظالمان و همردیفان آن ها و آن چه را مى پرستیدند ...
23 مِنْ دوُنَ اللّهِ فَاهْدوُهُمْ اِلى صِراطِ الْجَحیمِ
( آرى آن چه را ) جز خدا مى پرستیدند ، جمع كنید و به سوى راه دوزخ ، هدایتشان نمایید .
« اُحْشُروُا » از ماده « حَشْر » به گفته « راغب » در « مفردات » به معنى خارج كردن گروهى ، از مقر خود و گسیل داشتن آن ها به میدان جنگ و مانند آن است .
این واژه دربسیارى ازموارد به معنى جمع كردن نیز آمده است .
« اَزْواج » در این جا يا اشاره به همسران مجرم و بت پرست آن ها است و يا همفکران و همکاران و همشکلان آن ها ، زیرا این كلمه به هر دو معنى آمده است ، چنان كه در آیه 7
سورۀ واقعه مى خوانیم : « وَ كُنْتُمْ اَزْواجا ثَلاثَةً : شما روز قیامت به سه گروه تقسیم مى شوید » .
جمله « ما كانُوا يَعْبُدوُنَ » اشاره به معبودهاى مشرکان ، اعم از بت ها و شیاطین و انسان هاى جبارى مانند فراعنه و نمرودان است و تعبیر به « ما كانُوا يَعْبُدوُنَ » ( چیزهایى را كه مى پرستیدند ) ممکن است به خاطر این باشد كه اغلب معبودهاى آن ها موجودات بى جان و غیرعاقل بوده و این تعبیر به اصطلاح به خاطر « تغلیب » است .
« جَحیم » به معنى دوزخ، ازماده « جَحْمَة » به معنى شدت برافروختگى آتش گرفته شده است .
جالب این كه تعبیر مى كند كه آن ها را به « صِراطِ الْجَحیمِ » هدایت كنید ، چه عبارت عجیبى ، يك روز به سوى « صراط مستقیم » هدایت شدند ، ولى پذیرا نگشتند اما امروز باید به « صراط جحیم » هدایت شوند و مجبورند كه بپذیرند ، این سرزنشى است گرانبار كه اعماق روح آن ها را مى سوزاند .
24 وَقِفُوهُمْ اِنَّهُمْ مَسْؤُلُونَ
آن ها را متوقف سازید كه باید بازپرسى شوند .
« وَقِفُوهُمْ » از ماده « وَقْف » گاه به معنى متعدى استعمال مى شود ( نگه داشتن و حبس كردن ) و گاه به معنى لازم ( توقف كردن و ایستادن ) ، مصدر اولى « وَقْف » است و مصدر دومى « وُقُوف » .
به طورى كه در آیات گذشته دانستیم ، فرشتگان ، مجازات ظالمان و همفکران آن ها را به ضمیمه بت ها و معبودان دروغین يك جا كوچ مى دهند و به سوى جاده جهنم هدایت مى كنند .
در ادامه این سخن قرآن مى گوید : در این هنگام خطاب صادر مى شود : « آن ها را متوقف سازید چون باید مورد بازپرسى قرار گیرند » .
در روایت معروفى كه از طرق شیعه و اهل سنت نقل شده ، آمده است كه ؛ « از ولایت على (علیه السلام) سؤال مى شود » .
« شیخ طوسى » در « امالى » از « انس بن مالك » از پیغمبر گرامى اسلام صلى الله علیه و آله نقل مى كند :
« هنگامى كه روز قیامت مى شود و صراط بر روى جهنم نصب مى گردد، هیچ كس نمى تواند از روى آن عبورکند ، مگر این كه جوازى در دست داشته باشد كه در آن ولایت على (علیه السلام) باشد و این همان است كه خداوند مى گوید : " وَقِفُوهُمْ اِنَّهُمْ مَسْؤُلُونَ " » .(1)
در بسیارى از كتب اهل سنت نیز تفسیر این آیه به سؤال شدن از ولایت « على بن ابى طالب » (علیه السلام)، از « ابن عباس » و « ابوسعید خُدْرِىّ » از پیغمبر گرامى اسلام صلى الله علیه و آله نقل شده است ، از جمله كسانى كه این حدیث را نقل كرده اند ، این دانشمندان هستند ؛
« عبدالرّزاق حنبلى » ( طبق نقل « كشف الغمه » ، صفحه 92 ) .
« آلوسى » در « روح المعانى » ، ذیل آیات مورد بحث و گروهى دیگر .
این گونه روایات ، مفهوم گسترده آیات را محدود نمى سازد ، بلکه در حقیقت .
1) « نور الثقلین » ، جلد 4 ، صفحه 401 .
مصداق هاى روشن آیات را منعکس مى كند ، بنابراین هیچ مانعى ندارد كه سؤال از همه عقاید شود ، ولى از آن جا كه مسأله ولایت ، موقعیت خاصى در بحث عقاید دارد ، به خصوص روى آن تکیه شده است .
این نکته نیز شایان توجه است كه ولایت به معنى يك دوستى ساده ویا اعتقاد خشك نیست ، بلکه هدف قبول رهبرى على (علیه السلام) در مسائل اعتقادى و عملى و اخلاقى و اجتماعى بعد از پیغمبر گرامى اسلام صلى الله علیه و آله است ، مسائلى كه نمونه هایى از آن در خطبه هاى غرّاء نهج البلاغه و كلمات منقول از آن حضرت (علیه السلام) منعکس است ، مسائلى كه ایمان به آن و هماهنگ ساختن اعمال با آن ها وسیله مؤثرى براى خروج از صف دوزخیان و قرارگرفتن در صراط مستقیم پروردگار است .
البتّه این تفاسیر با هم منافاتى ندارد ، چرا كه در آن روز از همه چیز سؤال مى شود ؛ از عقاید ، توحید ، ولایت ، از گفتار و كردار و از نعمت ها و مواهبى كه خدا در اختیار انسان گذارده است .
در این جا این سؤال پیش مى آید كه چگونه نخست آن ها را به سوى راه دوزخ مى برند و سپس آن ها را براى بازپرسى متوقف مى سازند ؟ آیا نباید بازپرسى و دادرسى ، مقدم بر این كار صورت گیرد ؟
این سؤال را از دو طریق مى توان پاسخ گفت : نخست این كه جهنمى بودن این گروه ، بر همه واضح است ، حتى بر خودشان و بازپرسى و سؤال براى این است كه حد و حدود و میزان جرمشان را براى آن ها روشن سازد. دیگر این كه این سؤال ها براى داورى نیست ، بلکه يك نوع سرزنش و مجازات روانى مى باشد .
25 ما لَكُمْ لا تَناصَروُنَ
شما چرا از هم يارى نمى طلبید ؟
این دوزخیان بینوا ، هنگامى كه به مسیر جهنم ، هدایت مى شوند دستشان از همه جا بریده و كوتاه مى گردد ، به آن ها گفته مى شود : شماکه در دنیا ، در مشکلات ، به هم پناه مى بردید و از يکدیگر كمك مى گرفتید ، « چرا در این جا از هم يارى نمى طلبید » ؟
آرى تمام تکیه گاه هایى كه در دنیا براى خود مى پنداشتید ، همه در این جا ویران گشته است ، نه از يکدیگر مى توانید كمك بگیرید و نه معبودهایتان به يارى شما مى شتابند كه آن ها خود نیز بیچاره و گرفتارند .
26 بَلْ هُمُ الْيَوْمَ مُسْتَسْلِمُونَ
ولى آن ها در آن روز تسلیم قدرت خداوند هستند .
« اِسْتِسْلام » از ماده « سلامت » به مقتضاى باب استفعال ، به معنى طلب سلامت كردن است كه معمولاً به هنگام قرار گرفتن در برابر يك قدرت بزرگ، با انقیاد و خضوع توأم مى باشد .
27 وَ اَقْبَلَ بَعْضُهُمْ عَلى بَعْضٍ يَتَساءَلُونَ
( و در این حال ) آن ها رو به يکدیگر كرده و از هم سؤال مى كنند ...
این جا است كه آن ها به سرزنش يکدیگر برمى خیزند و هریك اصرار دارد گناه خویش را به گردن دیگرى بیندازد ؛ دنباله روان ، رؤسا و پیشوایان خودرا مقصر مى شمرند و پیشوایان هم پیروان خود را .
28 قالُوا اِنَّكُمْ كُنْتُمْ تَأْتُونَنا عَنِ الْيَمینِ
گروهى مى گویند : ( شما رهبران گمراه ما ) از طریق خیرخواهى و نیکى وارد شدید ( اما جز مکر و فریب چیزى در كارتان نبود ) .
به هر حال این يك فرهنگ عمومى است كه عضو راست و طرف راست را شریف و چپ را غیرشریف مى شمرند و همین سبب شده كه يمین در نیکى ها و خیرات به كار مى رود .
واژه « يَمین » كه به معنى دست راست يا سمت راست است ، در میان عرب گاهى كنایه از خیر و برکت و نصیحت مى آید و اصولاً عرب ها آن چه را از طرف راست به آن ها مى رسید ، به « فال نیك » مى گرفتند .
پیروان گمراهى به پیشوایان گمراه كننده خود مى گویند : ما كه به حکم فطرت ، طالب نیکى ها و پاکى ها و سعادت ها بودیم ، دعوت شما را لبیك گفتیم ، بى خبر از این كه در پشت این چهره خیرخواهانه ، چهره دیوسیرتى نهفته است كه ما را به پرتگاه بدبختى مى كشاند ، آرى تمام گناهان ما به گردن شما است ، ما جز حسن نیت و پاکدلى ، سرمایه اى نداشتیم و
شما دیوسیرتان دروغگو نیز جز فریب و نیرنگ چیزى در بساط نداشتید .
29 قالُوا بَلْ لَمْ تَكُونُوا مُؤْمِنینَ
( آن ها در جواب ) مى گویند : شما خودتان اهل ایمان نبودید ( تقصیر ما چیست ؟ ) .
اگر مزاج شما آماده انحراف نبود ، اگر شما خود طالب شر و شیطنت نبودید ، كجا به سراغ ما مى آمدید ؟ چرابه دعوت نیکان و پاکان پاسخ نگفتید ؟ و همین كه ما يك اشارت كردیم ، با سر دویدید ؟ پس معلوم مى شود عیب در خود شما است ، بروید و خودتان را ملامت كنید و هرچه لعن و نفرین دارید ، بر خود بفرستید .
30 وَ ماکانَ لَنا عَلَيْكُمْ مِنْ سُلْطانٍ بَلْ كُنْتُمْ قَوْما طاغینَ
ما هیچ گونه سلطه اى بر شما نداشتیم ، بلکه شما خود قومى طغیان گر بودید .
چه دردناك است كه انسان ببیند رهبر و پیشواى او كه يك عمر دل به او بسته بود ، موجبات بدبختى او را فراهم كرده ، سپس این گونه از او بیزارى مى جوید و تمام گناه را به گردن او مى اندازد و خویش را به كلّى تبرئه مى كند ؟
حقیقت این است كه هرکدام از این دو گروه ، از جهتى راست مى گویند ، نه این ها بى گناهند و نه آن ها ، از آن ها اغواگرى و شیطنت بود و از این ها اغواپذیرى و تسلیم .
31 فَحَقَّ عَلَيْنا قَوْلُ رَبِّنا اِنّا لَذائِقُونَ
اکنون فرمان خدا بر همه ما مسلّم شده و همگى از عذاب او مى چشیم .
32 فَاَغْوَيْناكُمْ اِنّا كُنّا غاوینَ
( آرى ) ما شما را گمراه كردیم ، همان گونه كه خود گمراه بودیم .
توجه به معنى دقیق « اِغْواء » كه از ماده « غَىّ » است ، مطلب را روشن تر مى سازد ، زیرا « غَىّ » به گفته « راغب » در « مفردات » به معنى جهلى است كه از اعتقاد فاسد ، سرچشمه مى گیرد ، این پیشوایان گمراه از حقایق هستى و زندگى بى خبر ماندند و این جهل و اعتقاد فاسد را به پیروان خود كه روح طغیان در برابر فرمان خدا داشتند ، منتقل نمودند .
33 فَاِنَّهُمْ يَوْمَئِذٍ فِى الْعَذابِ مُشْتَرِكُونَ
همه آن ها ( پیشوایان و پیروان گمراه ) در آن روز در عذاب الهى مشترکند .
34 اِنّا كَذلِكَ نَفْعَلُ بِالْمُجْرِمینَ
( آرى ) ما این گونه با مجرمان رفتار مى كنیم .
اشتراك آن ها دراصل عذاب ، مانع تفاوت ها و اختلاف درکات آن ها در دوزخ و عذاب الهى نیست ، چرا كه مسلماً كسى كه مایه انحراف هزاران انسان شده است ، هرگز در مجازات همسان يك فرد عادى گمراه نخواهد بود .
35 اِنَّهُمْ كانُوا اِذاقیلَ لَهُمْ لااِلهَ اِلاَّاللّهُ يَسْتَكْبِروُنَ
چرا كه وقتى به آن ها « لا اله الاّ اللّه » گفته مى شد ، استکبار مى كردند .
آرى ریشه تمام انحرافات آن ها، تکبر و خودبرتربینى و زیر بار حق نرفتن و بر سر سنّت هاى غلط و تقالید باطل ، اصرار و لجاجت ورزیدن و به همه چیز غیر از آن با دیده تحقیر نگریستن بود .
36 وَ يَقُولُونَ اَئِنّا لَتارِكُوا الِهَتِنا لِشاعِرٍ مَجْنُونٍ
و پیوسته مى گفتند : آیا ما خدایان خود را به خاطر شاعر دیوانه اى رها كنیم ؟
شاعرش مى نامیدند ، چون سخنانش آن چنان در دل ها نفوذ داشت و عواطف انسان ها را همراه خود مى برد كه گویى موزون ترین اشعار را مى سراید ، درحالى كه گفتارش ابداً شعر نبود ، و مجنونش مى خواندند ، به خاطر این كه رنگ محیط به خود نمى گرفت و در برابر عقاید خرافى انبوه متعصبان لجوج ، ایستاده بود ، كارى كه از نظر توده هاى گمراه ، يك نوع انتحار و خودکشى جنون آمیز است ، درحالى كه بزرگ ترین افتخار پیغمبر گرامى اسلام صلى الله علیه و آله همین بود كه تسلیم این شرایط نشد .
37 بَلْ جاءَ بِالْحَقِّ وَ صَدَّقَ الْمُرْسَلینَ
چنین نیست ، او حقّ آورده و پیامبران پیشین را تصدیق كرده است .
محتواى سخنان او از يك سو و هماهنگى آن با دعوت انبیاء ، از سوى دیگر ، دلیل صدق گفتار او است .
38 اِنَّكُمْ لَذائِقُوا الْعَذابِ الاَْلیمِ
اما شما ( مستکبران كوردل ) به طور مسلم عذاب دردناك ( الهى ) را خواهید چشید .
39 وَ ماتُجْزَوْنَ اِلاّ ماكُنْتُمْ تَعْمَلُونَ
و جز به اعمالى كه انجام مى دادید ، جزا داده نمى شوید .
در حقیقت همان اعمال شما است كه در برابر شما مجسم مى شود و با شما مى ماند و شما را شکنجه و آزار مى دهد ، كیفر شما همان عمل خودتان است ، همان استکبار و كفر و بى ایمانى ، همان تهمت شعر و جنون به آیات الهى و پیامبرش بستن ، همان ظلم و بیدادگرى ها و زشتکارى ها .
40 اِلاّ عِبادَ اللّهِ الْمُخْلَصینَ
جز بندگان مخلَص پروردگار ( كه از همه این مجازات ها برکنارند ).
دقت در آیه فوق نشان مى دهد كه « مُخْلِصْ » ( به كسر لام ) بیشتر در مواردى به كار رفته كه انسان در مراحل خودسازى است و هنوز به تکامل لازم نرسیده ، ولى « مُخْلَصْ » ( به فتح لام ) به مرحله اى گویند كه انسان بعداز جهاد بانفس و طى مراحل معرفت و ایمان ، به مقامى
مى رسد كه از نفوذ وسوسه هاى شیاطین ، مصونیت مى يابد، چنان كه قرآن ازقول ابلیس نقل مى كند: « فَبِعِزَّتِكَ لاَُغْوِيَنَّهُمْ اَجْمَعینَ اِلاّ عِبادَكَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصینَ : به عزتت سوگند كه همه آن هارا جز بندگان مخلصت ، گمراه خواهم كرد » ( 82 و 83 / ص ) .
این مقام كسانى است كه در « جهاد اکبر » پیروز مى شوند و دست لطف پروردگار، تمام ناخالصى ها را از وجودشان برمى چیند و در كوره حوادث ، آن چنان ذوب مى شوند كه جز طلاى معرفت خالص در آن ها چیزى نمى ماند .
و این جا است كه پاداش آن ها به معیار عمل داده نمى شود ، بلکه پاداششان به معیار فضل و رحمت خدا است .
41 اوُلئِكَ لَهُمْ رِزْقٌ مَعْلُومٌ
براى آن ها ( بندگان مخلَص ) روزى معین و ویژه اى است .
نخستین نعمت از نعمت هاى هفت گانه كه در آیات 41 تا 49 آمده ، مواهب معنوى و
لذات روحانى و درك جلوه هاى ذات پاك حق و سرمست شدن از باده طهور عشق او است ، همان لذّاتى كه تا كس نبیند ، نمى داند .
و این كه مواهب مادى بهشت در آیات قرآن به تفصیل آمده ، اما مواهب معنوى و لذات روحانى ، به صورت سربسته بیان شده ، به خاطر همین است كه اولى قابل توصیف است و دومى غیر قابل توصیف .
42 فَواكِهُ وَ هُمْ مُكْرَمُونَ
میوه هاى گوناگون پرارزش و آن ها مورد احترامند .
نه همچون حیواناتى كه آذوقه در مقابل آن ها مى ریزند ، بلکه به صورت میهمان هاى عزیزى كه بانهایت احترام از آن ها پذیرایى مى شود .
43 فى جَنّاتِ النَّعیمِ
در باغ هاى پرنعمت بهشت .
هر نعمتى بخواهند ، در آن جا هست و هر چه اراده كنند ، در برابر آن ها حاضر است .
44 عَلى سُرُرٍ مُتَقابِلینَ
بر تخت ها روبروى يکدیگر تکیه زده اند .
« سُرُر » جمع « سَریر » به تخت هایى گفته مى شود كه در مجلس سرور و انس بر آن قرار مى گیرند. در آن جا بهشتیان از هر درى سخن مى گویند ، گاه از گذشته خویش در دنیا و زمانى از نعمت هاى عظیم پروردگار در آخرت ، گاه از صفات جمال و جلال خدا سخن مى گویند و گاه از مقامات اولیاء و كرامات آن ها و از مسائل دیگرى كه آگاهى بر آن ها براى ما زندانیان این دنیا ، قابل درك نیست .
45 يُطافُ عَلَيْهِمْ بِكَأْسٍ مِنْ مَعینٍ
گرداگرد آن ها قدح هاى لبریز از شراب طهور را مى گردانند .
« كَأْس » ( بر وزن رأس ) نزد اهل لغت به ظرفى گفته مى شود كه پر و لبریز باشد و اگر خالى باشد ، معمولاً به آن « قَدَح » مى گویند . « راغب » در « مفردات » مى گوید : كأس ، به معنى ظرفى است كه پر از نوشیدنى باشد .
« مَعین » از ماده « مَعْن » به معنى جارى است ، اشاره به این كه در آن جا چشمه هایى از شراب طهور ، در جریان است كه هر لحظه پیمانه ها را از آن پر مى كنند و گرداگرد بهشتیان مى گردانند ، چنان نیست كه این شراب طهور پایان گیرد و يا براى آن نیاز به زحمت و درد و رنجى باشد يا كهنه و خراب و فاسد شود .این ظرف ها در گوشه اى قرار نگرفته كه آن ها تقاضاى جامى از آن كنند ، بلکه به مقتضاى تعبیر « يُطافُ عَلَيْهِمْ » ، گرد آن ها مى گردانند و هرلحظه اراده كنند ، از آن سیراب مى شوند و در عالَمى از نشاط و معنویت فرو مى روند .
46 بَيْضاءَ لَذَّةٍ لِلشّارِبینَ
شرابى كه سفید و درخشنده و لذتبخش براى نوشندگان است .
« بَيْضاء » صفت براى خود « شراب طهور » است ، يعنى این شراب همچون شراب هاى خوش رنگ دنیا نیست ، شرابى است پاك ، سفید و شفاف و خالى از رنگ هاى شیطانى .
47 لا فیها غَوْلٌ وَ لا هُمْ عَنْها يُنْزَفُونَ
شرابى كه نه در آن مایه فساد عقل است ، نه موجب مستى مى گردد .
« غَوْل » در اصل به معنى فسادى است كه به طور پنهانى در چیزى نفوذ مى كند و این كه به قتل هاى مخفى و ترور در ادبیات عرب ، « غیلَة » گفته مى شود ، از همین نظر است .
« يُنْزَفُونَ » در اصل از ماده « نَزْف » به معنى از بین بردن چیزى به صورت تدریجى است و منظور از آن در آیه موردبحث ، از بین رفتن تدریجى عقل و رسیدن به حد سکرات است كه در مورد شراب طهور بهشت ، مطلقا وجود ندارد، نه از عقل مى كاهد و نه فساد تولید مى كند .
این دو تعبیر به طور ضمنى بیان بسیار ظریف و دقیقى است در مورد شراب هاى دنیا و مواد الکلى كه به صورت تدریجى و مخفیانه در وجود انسان نفوذ مى كند و فساد و تباهى مى آفریند ، نه تنها عقل و و سلسله اعصاب را به ویرانى مى كشد ، بلکه در تمام دستگاه هاى بدن انسان از قلب گرفته تا عروق و از معده تا كلیه ها و كبد ، تأثیر مخرّب غیر قابل انکارى دارد ، گویى انسان را « ترور » مى كند و نابود مى سازد .
و نیز عقل و هوش انسان را همانند آب چاه تدریجا مى كشد تا آن را خشك و خالى كند .
ولى شراب طهور الهى درقیامت ، ازهمه این صفات ، خالى است .
48 وَ عِنْدَهُمْ قاصِراتُ الطَّرْفِ عینٌ
و نزد آن ها همسرانى است كه جز به شوهران خود عشق نمى ورزند و چشمانى درشت ( و زیبا ) دارند .
« طَرْف » در اصل به معنى پلك چشم ها است و از آن جا كه به هنگام نگاه كردن ، پلك ها به حرکت درمى آیند ، این كلمه كنایه از نگاه كردن است ، بنابراین تعبیر به « قاصِراتُ الطَّرْفِ » به معنى زنانى است كه نگاهى كوتاه دارند و در تفسیر آن احتمالات متعددى داده شده كه در عین حال قابل جمع است .
نخست این كه ؛ آن ها تنها به همسران خود نگاه مى كنند ، چشم خود را از همه چیز برگرفته و به آنان مى نگرند .
دیگر این كه ؛ این تعبیر كنایه از این است كه آن ها فقط به همسرانشان عشق مى ورزند و جز مهر آن ها ، مهر دیگرى را در دل ندارند كه این خود يکى از بزرگ ترین امتیازات يك همسر است كه جز به همسرش نیندیشد و جز به او عشق نورزد .
تفسیر دیگر این كه ؛ آن ها چشمانى خمار دارند ، همان حالت مخصوصى كه در بسیارى از اشعار شعراء به عنوان يك توصیف زیبا از چشم مطرح است .(1)
« عین » جمع « عَيْناء » به معنى زن درشت چشم است .
49 كَاَنَّهُنَّ بَيْضٌ مَكْنُونٌ
گویى ( از لطافت و سفیدى ) همچون تخم مرغ هایى هستند كه ( در زیر بال و پر مرغ ) پنهان مانده ( و دست انسانى هرگز آن را لمس نکرده است ) .
« بَيْض » جمع « بَيْضَة » به معنى تخم مرغ است ( از هر نوع مرغ ) و « مَكْنُون » از ماده « كِنْ » به معنى پوشیده و مستور است .
این تشبیه قرآن هنگامى به درستى روشن مى شود كه انسان در لحظاتى كه تخم از مرغ .
1) « روح المعانى » ، جلد 33 ، صفحه 81 .
جدا مى شود و هنوز دست انسانى به آن نرسیده و زیر بال و پر مرغ قرار دارد ، آن را از نزدیك بنگرد كه شفافيّت و صفاى عجیبى دارد .
مواهب گوناگونى كه درباره بهشتیان در آیات 41 تا 49 ذکر شد ، مجموعه اى از مواهب مادّى و معنوى است .
نخستین موهبت كه از جمله سربسته « اوُلئِكَ لَهُمْ رِزْقٌ مَعْلُومٌ » استفاده مى شود، مربوط به مواهب معنوى و روحانى است كه باهیچ زبانى قابل شرح نمى باشد .
و اما شش قسمت دیگر كه میوه هاى بهشتى ، مشروب طهور ، همسران خوب ، احترام كافى ، مسکن پاك و همنشینان شایسته و لایق است ، ابعاد مختلفى از نعمت هاى بهشتى را بازگو مى كند كه غالبا آمیخته اى از مواهب مادى و معنوى است .
50 فَاَقْبَلَ بَعْضُهُمْ عَلى بَعْضٍ يَتَساءَلُونَ
( درحالى كه آن ها غرق گفتگو هستند ) و بعضى رو به بعضى دیگر كرده ، سؤال مى كنند ...
بندگان مخلص پروردگار كه طبق آیات گذشته غرق انواع نعمت هاى معنوى و مادى بهشتند ، انواع میوه هاى بهشتى در يك سو و حوریان بهشتى در سوى دیگر ، جام هاى شراب طهور ، گرداگرد آن ها در حرکت و بر تخت هاى بهشتى تکیه داده و با دوستان باصفا به راز و نیاز مشغولند ، ناگهان بعضى از آن ها به فکر گذشته خود و دوستان دنیا مى افتند ، همان دوستانى كه راه خود را جدا كردند و جاى آن ها در میان بهشتیان ، خالى است ، مى خواهند بدانند سرنوشت آن ها به كجا رسید .
51 قالَ قائِلٌ مِنْهُمْ اِنّى كانَ لى قَرینٌ
یکى از آن ها مى گوید : من همنشینى داشتم .
ناگهان يکى از آن ها خاطراتى در نظرش مجسم مى شود ، رو به سوى دیگران كرده و مى گوید : « من دوست و همنشینى در دنیا داشتم » .
52 يَقُولُ ءَاِنَّكَ لَمِنَ الْمُصَدِّقینَ
که پیوسته مى گفت : آیا ( به راستى ) تو این سخن را باور كرده اى ؟ ...
53 ءَاِذا مِتْنا وَ كُنّا تُرابا وَ عِظاما ءَاِنّا لَمَدینُونَ
که وقتى ما مردیم و خاك و استخوان شدیم ( بار دیگر ) زنده مى شویم و جزا داده خواهیم شد ؟
« مَدینُونَ » از ماده « دین » به معنى جزا است ، يعنى آیا به ما جزا داده خواهد شد ؟
اما متأسفانه او به انحراف كشیده شده و در خط منکران رستاخیز قرار گرفت ، « او پیوسته به من مى گفت : آیا تو این سخن را باور كرده و تصدیق مى كنى » ؟
« كه وقتى ما مردیم و خاك و استخوان شدیم ، ( بار دیگر ) زنده مى شویم و به پاى حساب و كتاب مى آییم و در برابر اعمالمان ، مجازات و كیفر خواهیم شد » ، من كه این سخنان را باور ندارم .
اى دوستان! كاش مى دانستم الآن او كجا و در چه شرایطى است؟ آه جاى او در میان ما خالى است !
54 قالَ هَلْ اَنْتُمْ مُطَّلِعُونَ
(سپس) مى گوید : آیا شما مى توانیداز او خبرى بگیرید؟
« مُطَّلِعُونَ » از ماده « اِطّلاع » به معنى سرکشیدن و جستجو كردن و بر چیزى مشرف شدن و آگاهى گرفتن است .
55 فَاطَّلَعَ فَرَاهُ فى سَواءِ الْجَحیمِ
این جا است كه به جستجو برمى خیزد و نگاهى مى كند، ناگهان او را در وسط جهنّم مى بیند.
56 قالَ تَاللّهِ اِنْ كِدْتَ لَتُرْدینِ
مى گوید : به خدا سوگند چیزى نمانده بود كه مرا نیز به هلاکت بکشانى .
57 وَ لَوْلا نِعْمَةُ رَبّى لَكُنْتُ مِنَ الْمُحْضَرینَ
و هرگاه نعمت پروردگارم نبود ، من نیز از احضارشدگان در دوزخ بودم .
« سَواء » به معنى وسط مى باشد و « تُرْدینِ » از ماده « اِرْداء » به معنى سقوط از بلندى
است كه معمولاً توأم با هلاکت است .
چیزى نمانده بود كه وسوسه هاى تو در قلب صاف من اثر بگذارد و مرا به همان خط انحرافى كه در آن بودى ، وارد كنى « اگر لطف الهى يار من نشده بود و نعمت پروردگارم به كمك من نمى شتافت ، من نیز با تو در آتش دوزخ ، احضار مى شدم » .
این توفیق الهى بود كه رفیق راه من شد و این دست لطف هدایتش بود كه مرا نوازش داد و رهبرى كرد .
58 اَفَما نَحْنُ بِمَيِّتینَ
( اى دوستان ! ) آیا ما هرگز نمى میریم ( و در بهشت جاودانه خواهیم بود ) ؟
59 اِلاّ مَوْتَتَنَا الاْوُلى وَ ما نَحْنُ بِمُعَذَّبینَ
و جز همان مرگ اول ، مرگى به سراغ ما نخواهد آمد و ما هرگز مجازات نخواهیم شد ( چه نعمتى اى خداى من ! ) .
در این جا به دوست جهنمى اش رو مى كند و این سخن را به عنوان سرزنش به ياد او
مى آورد و مى گوید : آیا تو نبودى كه در دنیا مى گفتى : « ما هرگز نمى میریم ، جز همان يك مرگ اول در دنیا و بعد از آن نه حیات مجددى است و نه ما هرگز مجازات خواهیم شد » .
اکنون بنگر و ببین چه اشتباه بزرگى كردى ، بعد از مرگ ، چنین حیاتى و چنین ثواب و جزا و كیفرى بود ، اکنون همه حقایق بر تو آشکار شده است ، ولى چه سود كه راه بازگشتى وجود ندارد. طبق این تفسیر ، دو آیه اخیر از گفتار این فرد بهشتى با رفیق دوزخى اش مى باشد كه گفته هاى او را در زمینه انکار معاد به خاطرش مى آورد .
60 اِنَّ هذا لَهُوَ الْفَوْزُ الْعَظیمُ
راستى این پیروزى بزرگى است .
چه پیروزى و رستگارى از این برتر كه انسان غرق نعمت جاودانى و حیات ابدى و مشمول انواع الطاف الهى باشد ؟ از این برتر و بالاتر چه چیزى تصوّر مى شود ؟
61 لِمِثْلِ هذا فَلْيَعْمَلِ الْعامِلُونَ
آرى براى مثل این پاداش ، تلاشگران باید بکوشند .
آیا سزاوار است انسان ، سرمایه گرانبهاى عمر و استعدادهاى خلاّق خداداد را در امورى مصرف كند كه همانند حباب بر روى آب ، ناپایدار است ؟ متاعى است كم ارزش و بى دوام ، پرآفت و پر دردسر .یا این نیروهاى پرارزش را در مسیرى به كار گیرد كه نتیجه آن حیات جاویدان و مواهب بى پایان و خشنودى پروردگار است ؟
قرآن در آیات فوق چه تعبیر زیبایى دارد ، مى گوید : تلاشگران براى این چنین هدفى ، باید تلاش كنند ، براى بهشتى مملو از لذات روحانى و پر از نعمت هاى جسمانى كه شراب طهورش ، انسان را در نشئه اى ملکوتى فرومى برد و همنشینى دوستان باصفایش ، غمى بر دل نمى گذارد ، نه محدودیتى در آن است و نه ممنوعیتى ، نه اندوه زوال در آن راه دارد و نه دردسر حفظ و نگهدارى. آرى براى مثل این باید سعى وعمل كرد .
از آیات فوق برمى آید كه گاه نوعى ارتباط میان بهشتیان و دوزخیان برقرار مى شود ،
گویى بهشتیان كه در بالا قرار دارند ، به دوزخیان كه در پایین هستند ، مى نگرند و وضع و حال آن ها را مى بینند ( این معنى از تعبیر « فَاطَّلَعَ » كه به معنى اِشراف از بالا است ، استفاده مى شود ) .
البته این دلیل بر آن نیست كه فاصله بهشت و دوزخ ، كم است ، بلکه در آن شرایط ، قدرت دید فوق العاده اى به آن ها داده مى شود كه مسأله فاصله و مکان در برابر آن مطرح نیست .
در بعضى از كلمات مفسّران آمده است كه در بهشت روزنه اى وجود دارد كه از آن مى توان جهنّم را دید .
62 اَذلِكَ خَيْرٌ نُزُلاً اَمْ شَجَرَةُ الزَّقُّومِ
آیا این ( نعمت هاى جاویدان بهشت ) بهتر است يا درخت ( نفرت انگیز ) زقّوم ؟
« نُزُل » به چیزى گفته مى شود كه براى پذیرایى میهمانان آماده مى كنند و بعضى گفته اند : نخستین چیزى است كه با آن از میهمان تازه وارد ، پذیرایى مى كنند ، نشان مى دهد كه بهشتیان همچون میهمان هاى عزیز و محترم پذیرایى مى شوند .
« زَقُّوم » به گفته اهل لغت ، اسم گیاهى است تلخ و بدبو و بدطعم (1)و به گفته بعضى از مفسران ، اسم گیاهى است كه داراى برگ هاى كوچك و تلخ و بدبو است و در سرزمین « تهامة » مى روید و مشرکان با آن آشنا بودند .(2)
و در تفسیر « روح المعانى » اضافه مى كند این گیاه ، شیره اى دارد كه وقتى به بدن انسان مى رسد ، ورم مى كند .(3)
« راغب » در « مفردات » مى گوید: زقّوم هر نوع غذاى تنفّرآمیز دوزخیان است .
« شَجَرَة » همیشه به معنى درخت نیست ، گاه به معنى گیاه نیز مى آید و قرائن نشان مى دهد كه منظور از آن در این جا ، گیاه است . .
63 اِنّا جَعَلْناها فِتْنَةً لِلظّالِمینَ
ما آن را مایه درد و رنج ظالمان قرار دادیم .
« فِتْنَة » ممکن است به معنى رنج و عذاب باشد و ممکن است به معنى آزمایش ، همان گونه كه در غالب موارد در قرآن ، به این معنى آمده است ، اشاره به این كه كفار پس از نزول این آیه ، هنگامى كه نام « زقّوم » را شنیدند ، به سخریه و استهزاء پرداختند و از این رو وسیله اى براى آزمایش این ستمگران شد .
64 اِنَّها شَجَرَةٌ تَخْرُجُ فى اَصْلِ الْجَحیمِ
درختى است كه از قعر جهنّم مى روید .
ولى این ظالمان مغرور به سخریه ادامه دادند و گفتند : مگر ممکن است گیاه يا درختى از قعر جهنم بروید ؟ آتش كجا و درخت و گیاه كجا ؟ بنابراین شنیدن نام این گیاه و اوصاف آن ، مایه آزمایش آن ها در این دنیا و خود آن در آخرت ، مایه درد و رنج آن ها است .
65 طَلْعُها كَاَنَّهُ رُؤُسُ الشَّياطینِ
شکوفه آن مانند كلّه هاى شیاطین است .
« طَلْع » معمولاً به شکوفه خرما گفته مى شود كه داراى پوسته سبز رنگى است و در درون آن رشته هاى سفیدى است كه بعدا تبدیل به خوشه خرما مى شود ، واژه « طَلْع » از ماده « طلوع » به این مناسبت مى باشد كه نخستین میوه اى است كه بر درخت ظاهر مى شود و طلوع مى كند .
در این جا این سؤال پیش مى آید كه مگر مردم كلّه هاى شیاطین را دیده بودند كه قرآن شکوفه هاى « زقّوم » را به آن تشبیه مى كند ؟
پاسخ این است كه این توصیف براى بیان نهایت زشتى و چهره تنفرآمیز آن است ، زیرا انسان از چیزى كه متنفر باشد ، در ذهن خود براى آن ، قیافه اى زشت و وحشتناك ترسیم مى كند و به هرچه علاقه مند است ، براى آن قیافه اى زیبا و دوست داشتنى .
لذا در عکس هایى كه مردم براى فرشتگان مى كشند ، زیباترین چهره ها را ترسیم مى كنند
و به عکس براى شیاطین و دیوان ، بدترین چهره ها را ، درحالى كه نه فرشته را دیده اند و نه دیو را. در تعبیرات روزمره بسیار دیده مى شود كه مى گویند: « فلان كس مانند عفریت است » يا « قیافه دیو دارد » .
این ها همه تشبیهاتى است بر اساس انعکاسات ذهنى انسان ها از مفاهیم مختلف ، تشبیهاتى است لطیف و گویا .
66 فَاِنَّهُمْ لاَكِلُونَ مِنْها فَمالِؤُنَ مِنْهَا الْبُطُونَ
آن ها ( مجرمان ) از آن مى خورند و شکم خود را از آن پُر مى كنند .
این همان فتنه و عذابى است كه در آیات قبل به آن اشاره شد ، خوردن از این گیاه دوزخى با آن بوى بد و طعم تلخ ، با آن شیره اى كه تماسش با بدن ، مایه سوزندگى و تورم است ، آن هم خوردن به مقدار زیاد ، عذابى است دردناك .
67 ثُمَّ اِنَّ لَهُمْ عَلَيْها لَشَوْبا مِنْ حَمیمٍ
سپس روى آن ، آب داغ متعفنى مى نوشند .
« شَوْب » به معنى چیزى است كه با شى ء دیگر مخلوط شود و « حَمیم » به معنى آب داغ و سوزان است، بنابراین حتى آب داغى كه آن ها مى نوشند ، خالص نیست ، بلکه آلوده است ، آن غذاى دوزخیان و این هم نوشابه آنان .
68 ثُمَّ اِنَّ مَرْجِعَهُمْ لاَِلَى الْجَحیمِ
سپس بازگشت آن ها به سوى جهنم است .
بعضى از مفسران از این تعبیر چنین استفاده كرده اند كه این آب داغ آلوده ، از چشمه اى در بیرون دوزخ است ، دوزخیان را قبلاً براى نوشیدن آن ، همچون حیواناتى كه به آبگاه مى برند ، به آن جا مى خوانند و بعد از نوشیدن از آن ، بار دیگر بازگشتشان به سوى دوزخ است .
69 اِنَّهُمْ اَلْفَوْا اباءَهُمْ ضالّينَ
چراکه آن ها پدران خود را گمراه يافتند .
70 فَهُمْ عَلى اثارِهِمْ يُهْرَعُونَ
با این حال باسرعت به دنبال آنان مى دوند .
« يُهْرَعُونَ » به صورت « صیغه مجهول » از ماده « اِهْراع » به معنى باسرعت دویدن آمده ، اشاره به این كه چنان دل و دین به تقلید نیاکان باخته اند كه گویى آن ها را به سرعت و بى اختیار به دنبالشان مى دوانند ، گویى از خود اراده اى ندارند و این اشاره به نهایت تعصب و شیفتگى آن ها به خرافات نیاکان است .
71 وَ لَقَدْ ضَلَّ قَبْلَهُمْ اَكْثَرُ الاَْوَّلینَ
قبل از آن ها اکثر پیشینیان ( نیز ) گمراه شدند .
تنها مشرکین مکه نیستند كه به تقلید نیاکانشان در گمراهى عمیقى گرفتارند ، بلکه پیش از آن ها نیز اکثر اقوام گذشته به چنین سرنوشتى گرفتار شدند و مؤمنان آن ها در برابر گمراهان آن ها اندك بودند و این تسلّى خاطرى است براى پیامبر صلى الله علیه و آله و مؤمنان اندك نخستین در آن زمان كه در مكّه بودند و ازهرسو درمحاصره دشمن .
72 وَ لَقَدْ اَرْسَلْنا فیهِمْ مُنْذِرینَ
ما درمیان آن ها انذارکنندگانى فرستادیم .
پیامبرانى كه آن ها را از شرك و كفر و ظلم و بیدادگرى و تقلید كورکورانه از دیگران بیم مى دادند و آن ها را به مسؤولیت هایشان آشنا مى ساختند .
درست است كه پیامبران در يك دست، نامه انذار و در دست دیگر نامه بشارت داشتند ، ولى چون رکن اعظم تبلیغ آن ها مخصوصاً نسبت به چنین اقوام گمراه و سرکش همان انذار بود ، در این جا تنها روى آن تکیه شده است .
73 فَانْظُرْ كَيْفَ كانَ عاقِبَةُ الْمُنْذَرینَ
بنگر عاقبت انذارشوندگان چگونه بود ؟
مخاطب در جمله « فَانْظُرْ » ( اکنون بنگر ) ممکن است شخص پیامبر صلى الله علیه و آله باشد و يا هر فرد عاقل و بیدار. در حقیقت این جمله اشاره به پایان كار اقوامى است كه در آیات بعد شرح حال آنان خواهد آمد .
74 اِلاّ عِبادَ اللّهِ الْمُخْلَصینَ
مگر بندگان مخلَص ما .
در حقیقت این جمله اشاره به آن است كه عاقبت این اقوام را بنگر كه چگونه آن ها را به عذاب دردناکى گرفتار كردیم و هلاك نمودیم ، جز بندگان باایمان و مخلَص كه از این مهلکه جان سالم به در بردند. شیطان از نفوذ در آن ها عاجز و مأیوس است و از روز نخست در برابر آن ها سپر انداخته و اظهار عجز كرده است. غوغاى محیط ، وسوسه هاى اغواگران ، تقلید نیاکان و فرهنگ هاى غلط و طاغوتى هرگز نمى تواند آن ها را از مسیرشان منحرف سازد.
این در واقع پیامى است الهام بخش براى مؤمنان مقاوم آن روز در مكّه و براى ما مسلمانان در دنیاى پرغوغاى امروز كه از انبوه دشمنان نهراسیم و بکوشیم در صّف عباد اللّه مخلَصین جاى گیریم .
75 وَ لَقَدْ نادینا نُوحٌ فَلَنِعْمَ الْمُجیبُونَ
نوح ما را ندا كرد ( و ما دعاى او را اجابت كردیم ) و چه خوب اجابت كننده اى هستیم .
76 وَ نَجَّيْناهُ وَ اَهْلَهُ مِنَ الْكَرْبِ الْعَظیمِ
و او و خاندانش را از اندوه بزرگ ، رهایى بخشیدیم .
«كَرْب» طبق گفته « راغب » در « مفردات » ، به معنى اندوه شدید است و توصیف به «عَظیم» در این جا ، تأکید بیشترى بر این معنا است .
این اندوه بزرگ ، كدام اندوه بوده است كه نوح را سخت رنج مى داده ؟
ممکن است اشاره به سخریه هاى قوم كافر و مغرور و آزارهاى زبانى آن ها و هتاکى و توهین نسبت به او و پیروانش باشد و يا اشاره به تکذیب هاى پى درپى این قوم لجوج .
به هر حال مجموعه اى از این حوادث ناگوار و زخم زبان هاى شدید ، قلب پاك او را سخت مى فشرد ، تا این كه طوفان فرا رسید و خداوند او را از چنگال این قوم ستمگر و آن كرب عظیم و اندوه بزرگ ، رهایى بخشید .
77 وَ جَعَلْنا ذُرِّيَّتَهُ هُمُ الْباقینَ
و فرزندانش را بازماندگان ( روى زمین ) قرار دادیم .
جمعى از بزرگان مفسرین ، از عبارت « وَ جَعَلْنا ذُرِّيَّتَهُ هُمُ الْباقینَ » ( ما فرزندان نوح را
بازماندگان در زمین قرار دادیم ) چنین استفاده كرده اند كه تمام نسل بشر بعد از نوح ، از دودمان او به وجود آمدند و هم اکنون همه از فرزندان نوحند .
درحدیثى كه در تفسیر « على بن ابراهیم » از امام باقر در توضیح آیه فوق نقل شده ، چنین مى خوانیم : « منظور خداوند از این آیه ( وَ جَعَلْنا ذُرِّيَّتَهُ هُمُ الْباقینَ ) این است كه حق و نبوت و كتاب آسمانى و ایمان در دودمان نوح باقى ماند ، ولى تمام كسانى كه از فرزندان آدم در روى زمین زندگى مى كنند ، از اولاد نوح نیستند ... » .(1)و به این ترتیب آن چه درباره منتهى شدن تمام نژادهاى روى زمین به فرزندان نوح ، مشهور است ، ثابت نیست .
78 وَ تَرَكْنا عَلَيْهِ فِى الاْخِرینَ
و نام نیك او را درمیان امت هاى بعد باقى گذاردیم . .
1) « نور الثقلین » ، جلد 4 ، صفحه 405 .
از او به عنوان يك پیامبر مقاوم و شجاع و صبور و دلسوز و مهربان ياد مى كنند و او را « شیخ الانبیاء » مى نامند .
تاریخ او اسطوره مقاومت و ایستادگى است و برنامه او الهام بخش براى همه رهروان راه حقّ در برابر كارشکنى هاى سخت دشمنان و نابخردى هاى آن ها .
79 سَلامٌ عَلى نُوحٍ فِى الْعالَمینَ
سلام باد بر نوح ، در میان جهانیان .
چه افتخارى از این برتر و بالاتر كه خداوند بر او سلام مى فرستد ، سلامى كه در میان جهان و جهانیان باقى مى ماند و تا دامنه قیامت گسترده مى شود ، سلام خدا توأم با ثناء جمیل و ذکر خیر بندگانش .
جالب این كه كمترسلامى در قرآن به این گستردگى و وسعت درباره كسى دیده مى شود ، به خصوص این كه « اَلْعالَمینَ » ( به مقتضاى این كه جمع است و توأم با الف و لام ) آن چنان معنى وسیعى دارد كه نه تنها همه انسان ها ، بلکه عوالم فرشتگان و
ملکوتیان را نیز ممکن است در برگیرد .
80 اِنّا كَذلِكَ نَجْزِى الْمُحْسِنینَ
ما این گونه نیکوکاران را پاداش مى دهیم .
81 اِنَّهُ مِنْ عِبادِنَا الْمُؤْمِنینَ
چرا كه او از بندگان با ایمان ما بود .
در حقیقت مقام عبودیت و بندگى و همچنین ایمان توأم با احسان و نیکوکارى كه در دو آیه اخیر آمده ، دلیل اصلى لطف خداوند نسبت به نوح و نجاتش از اندوه بزرگ و سلام و درود الهى بر او بود كه اگر این برنامه از ناحیه دیگران نیز تعقیب شود ، مشمول همان رحمت و لطفند كه نوح بود ، چرا كه معیارهاى الطاف پروردگار ، تخلف ناپذیر است و جنبه شخصى و خصوصى ندارد .
82 ثُمَّ اَغْرَقْنَا الاْخَرینَ
سپس دیگران ( دشمنان او ) را غرق كردیم .
از آسمان سیلاب آمد و از زمین آب جوشید و سرتاسر كره زمین به اقیانوس پرتلاطمى مبدّل شد . كاخ هاى بیدادگران را درهم كوبید و جسدهاى بى جانشان بر صفحه آب ، باقى ماند .
جالب این كه الطاف خود را با نوح ، ضمن چندین آیه بیان مى كند ، اما عذاب آن قوم سرکش را در يك جمله كوتاه توأم با تحقیر و بى اعتنایى ، چراکه مقام بیان افتخارات و پیروزى هاى مؤمنان و يارى خداوند نسبت به آن ها ، مقام توضیح است و مقام بیان حال سرکشان ، مقام بى اعتنایى .
83 وَ اِنَّ مِنْ شیعَتِهِ لاَِبْراهیمَ
و از پیروان او ( نوح ) ابراهیم بود .
او در همان خط توحید و عدل ، در همان مسیر تقوا و اخلاص كه سنت نوح بود ، گام برمى داشت كه انبیاء همه مبلغان يك مکتب و استادان يك دانشگاهند و هرکدام برنامه دیگرى را تداوم مى بخشند و تکمیل مى كنند .
چه تعبیر جالبى ، ابراهیم از شیعیان نوح بود ، با این كه فاصله زمانى زیادى ، آن دو را از
هم جدا مى كرد ( حدود 2600 سال ، به گفته بعضى از مفسران ) ولى مى دانیم در پیوند مکتبى ، زمان كمترین تأثیرى ندارد .
84 اِذْ جاءَ رَبَّهُ بِقَلْبٍ سَلیمٍ
به خاطر بیاور هنگامى را كه با قلب سلیم به پیشگاه پروردگارش آمد .
« سَلیم » از ماده « سلامت » است و هنگامى كه « سلامت » به طور مطلق مطرح باشد ، از این كلمه استفاده مى گردد ، آن هم سلامتى از هرگونه بیمارى اخلاقى و اعتقادى .
جالب ترین تفسیر براى « قَلْب سَلیم » را امام صادق (علیه السلام)بیان فرموده در آن جا كه مى خوانیم : « اَلْقَلْبُ السَّلیمُ الَّذى يَلْقى رَبَّهُ وَ لَيْسَ فیهِ اَحَدٌ سِواهُ : قلب سلیم ، قلبى است كه خدا را ملاقات كند، درحالى كه هیچ كس جزاو درآن نباشد » .(1).
1) « صافى » ، ذیل 89 / شعراء .
و این تعبیر ، جامع همه اوصاف گذشته است .
و همچنین در روایت دیگرى از همان امام (علیه السلام)آمده است كه فرمودند : « صاحِبُ النِّيَّةِ الصّادِقَةِ صاحِبُ الْقَلْبِ السَّلیمِ ، لاَِنَّ سَلامَةَ الْقَلْبِ مِنْ هَواجِسِ الْمَذْكُوراتِ تُخْلِصُ النِّيَّةَ لِلّهِ فِى الاُْمُورِ كُلِّها : كسى كه نيّت صادقى دارد ، صاحب قلب سلیم است ، چرا كه سلامت قلب از شرك و شكّ ، نيّت را در همه چیز خالص مى كند » .(1)
درباره اهمیت قلب سلیم، همین بس كه قرآن مجید آن را تنها سرمایه نجات روز قیامت ، شمرده، چنان كه در آیات 88 و 89 سوره شعراء از زبان همین پیامبربزرگ ، ابراهیم (علیه السلام)، مى خوانیم: « يَوْمَ لا يَنْفَعُ مالٌ وَ لا بَنُونَ ، اِلاّ مَنْ اَتَى اللّهَ بِقَلْبٍ سَلیمٍ : روزى كه اموال و فرزندان ، سودى به حال انسان نمى بخشند ، جز كسى كه با قلب سلیم در پیشگاه خداوند حضور يابد » . .
1) « صافى » ، ذیل 89 / شعراء .
85 اِذْ قالَ لاَِبیهِ وَ قَوْمِهِ ماذا تَعْبُدوُنَ
هنگامى كه به پدر و قومش گفت : این ها چه چیز است كه مى پرستید ؟
آرى ابراهیم ، با قلب سلیم و روح پاك و اراده نیرومند و عزم راسخ ، مأمور مبارزه با بت پرستان شد و از پدر ( عمو ) و قوم خودش آغاز كرد .
86 اَئِفْكا الِهَةً دوُنَ اللّهِ تُریدوُنَ
آیا غیر از خدا ، به سراغ این معبودان دروغین مى روید ؟
از آن جاکه « اِفْك » به معنى دروغ بزرگ و يا زشت ترین دروغ ها است ، قاطعیت سخن ابراهیم درباره بت ها روشن تر مى شود .
87 فَما ظَنُّكُمْ بِرَبِّ الْعالَمینَ
شما درباره پروردگار عالمیان ، چه گمان مى برید ؟
روزىِ اورا مى خورید و مواهب او سراسر وجود شما را احاطه كرده ، با این حال موجودات بى ارزشى را هم ردیف او قرار داده اید ، با این حال باز انتظار دارید به شما رحم
کند و شما را با اَشدّ مجازات كیفر ندهد ؟ چه اشتباه بزرگى ، چه گمراهى خطرناکى !
تعبیر به « رَبِّ الْعالَمینَ » اشاره به این است كه تمام عالم در سایه ربوبیت او اداره مى شوند، شما او را رها ساخته به سراغ يك مشت پندار و اوهامى كه هیچ منشأ اثر نیست ، رفته اید.
88 فَنَظَرَ نَظْرَةً فِى النُّجُومِ
( سپس ) او نگاهى به ستارگان افکند .
89 فَقالَ اِنّى سَقیمٌ
و گفت : من بیمارم ( و با شما به مراسم جشن نمى آیم ).
90 فَتَوَلَّوْا عَنْهُ مُدْبِرینَ
آن هاازاو روى برتافته و به او پشت كردند ( وبه سرعت دورشدند ).
در تواریخ و تفاسیر آمده است كه بت پرستان بابل هر سال مراسم عید مخصوصى داشتند ، غذاهایى در بتخانه آماده مى كردند و در آن جا مى چیدند ، به این پندار كه غذاها
متبرك شود ، سپس دستجمعى به بیرون شهر مى رفتند و در پایان روز بازمى گشتند و براى نیایش و صرف غذا به بتخانه مى آمدند .
آن روز شهر خالى شد و فرصت خوبى براى درهم كوبیدن بت ها به دست ابراهیم افتاد .
فرصتى كه ابراهیم مدت ها انتظار آن را مى كشید و مایل نبود به آسانى از دست برود .
لذا هنگامى كه در شب از او دعوت به شرکت در این مراسم كردند ، « او نگاهى به ستارگان افکند و گفت : من بیمارم » و به این ترتیب عذر خود را خواست. « آن ها به او پشت كرده و به سرعت از او دور شدند » و به دنبال مراسم خود شتافتند .
در این جا دو سؤال مطرح است :
نخست این كه : چرا ابراهیم به ستارگان نگاه كرد ، هدفش از این نگاه چه بود ؟ دیگر این كه آیا به راستى بیمار بود كه گفت بیمارم ، چه بیمارى داشت ؟
پاسخ سؤال اول با توجه به اعتقادات مردم بابل و رسوم و عادات آن ها روشن است ، آن ها در علم نجوم مطالعاتى داشتند و حتى مى گویند بت هاى آن ها نیز « هیاکل » ستارگان بود
و به این خاطر به آن ها احترام مى گذاشتند كه سمبل ستارگان بودند .
البته درکنار اطلاعات نجومى ، خرافات بسیار نیز در این زمینه در میان آن ها شایع بود ، از جمله این كه ستارگان را در سرنوشت خود مؤثر مى دانستند و از آن ها خیر و برکت مى طلبیدند و از وضع آن ها بر حوادث آینده استدلال مى كردند .
ابراهیم (علیه السلام)براى متقاعدکردن آن ها، طبق رسوم آن ها نگاهى به ستارگان آسمان افکند تا چنان تصور كنند كه پیش بینى بیمارى خود را از مطالعه اوضاع كواکب كرده است و قانع شوند .
در مورد سؤال دوم ، پاسخ هاى متعددى داده اند .
از جمله این كه او واقعا بیمار بود ، هرچند اگر سالم هم بود ، هرگز در مراسم جشن بت ها شرکت نمى كرد ، ولى بیماریش بهانه خوبى براى عدم شرکت در آن مراسم و
استفاده از فرصت طلایى براى درهم كوبیدن بت ها بود و دلیلى ندارد كه ما بگوییم او در این جا توریه كرده ، چرا كه توریه براى انبیاء مناسب نیست .
بعضى دیگر گفته اند كه : ابراهیم (علیه السلام)واقعا بیمارى جسمى نداشت ، اما روحش بر اثر
اعمال ناموزون این جمعیت و كفر و شرك و ظلم و فسادشان بیمار بود ، بنابراین او واقعیتى را بیان كرد ، هر چند آن ها طور دیگرى فکر كردند و او را از نظر جسمى بیمار پنداشتند .
91 فَراغَ اِلى الِهَتِهِمْ فَقالَ اَلا تَأْكُلُونَ
( او وارد بتخانه شد ) مخفیانه نگاهى به معبودان آن ها كرد و از روى تمسخر گفت : چرا از این غذاها نمى خورید ؟
« راغَ » از ماده « رَوْغ » به معنى توجه و تمایل به چیزى و به صورت پنهانى و مخفیانه ، يا به صورت توطئه و تخریب است .
به این ترتیب ابراهیم (علیه السلام) تنها در شهر ماند و بت پرستان شهر را خالى كرده و بیرون رفتند ، ابراهیم نگاهى به اطراف خود كرد ، برق شوق در چشمانش نمایان گشت ، لحظاتى را كه از مدّت ها قبل انتظارش را مى كشید ، فرارسید ، باید يك تنه برخیزد و به جنگ بت ها برود و ضربه سختى بر پیکر آنان وارد سازد ، ضربه اى كه مغزهاى خفته بت پرستان را تکان دهد و بیدار كند .
قرآن مى گوید: « او به سراغ خدایان آن ها آمد ، نگاهى به آن ها و ظروف غذایى كه در اطرافشان بود ، افکند و از روى تمسخر صدا زد : آیا از این غذاها نمى خورید » ؟ این غذا را عبادت كنندگانتان فراهم كرده اند ، غذاهاى چرب و شیرین و متنوع و رنگین است ، چرا میل نمى كنید ؟
92 ما لَكُمْ لا تَنْطِقُونَ
( اصلاً ) چرا سخن نمى گویید ؟
و به این ترتیب تمام معتقدات خرافى آن ها را به سخریه كشید ، بدون شك او به خوبى مى دانست نه آن ها غذا مى خورند و نه سخن مى گویند ، موجودات بى جانى بیش نیستند ، اما درحقیقت مى خواست دلیل برنامه بت شکنى خود رابه این صورت زیبا و لطیف ارائه داده باشد.
93 فَراغَ عَلَيْهِمْ ضَرْباً بِالْيَمینِ
سپس ضربه اى محکم بادست راست و باتوجه بر پیکر آن ها فرود آورد ( و همه را جز بت بزرگ ، درهم شکست ) .
منظور از « يَمین » يا واقعا همان دست راست است كه انسان غالب كارهاى خود را با آن
انجام مى دهد و يا كنایه از قدرت و قوّت است ( هر دو معنى نیز باهم قابل جمع است ) .
به هر حال چیزى نگذشت كه از آن بت خانه آباد و زیبا ویرانه اى وحشتناك ساخت ، بت ها همه لت و پار شدند و دست و پا شکسته ، هر كدام به گوشه اى افتادند و به راستى براى بت پرستان منظره اى دلخراش و اسفبار و غم انگیز پیدا كردند .
ابراهیم كار خود را كرد و مطمئن و آرام از بت كده بیرون آمد و به سراغ خانه خود رفت ، در حالى كه خود را براى حوادث آینده آماده مى ساخت .
او مى دانست انفجار عظیمى در شهر ، بلکه در سراسر كشور بابل ایجاد كرده كه صداى آن بعدا بلند خواهد شد ، طوفانى از خشم و غضب به راه مى افتد كه او در میان طوفان تنها است ، امّا او خدا را دارد و همین او را كافى است .
94 فَاَقْبَلُوا اِلَيْهِ يَزِفُّونَ
آن ها به سرعت به سراغ او آمدند .
« يَزِفُّون » از ماده « زَفّ » دراصل در مورد وزش باد و حرکت سریع شترمرغ كه
مخلوطى از راه رفتن و پریدن است ، به كار رفته ، سپس این كلمه به طور كنایه در مورد « زفاف عروس » يعنى بردن عروس به خانه داماد استعمال شده است .
به هر حال منظور این است كه بت پرستان با سرعت به سوى ابراهیم آمدند .
بت پرستان به شهر بازگشتند و به سراغ بتخانه آمدند ، چه منظره وحشتناك و بهت آورى ، گویى بر سر جایشان خشکشان زده ، لحظاتى چند رشته افکارشان از دست رفت و مات و مبهوت ، خیره خیره به آن ویرانه نگاه كردند و بت هایى را كه پناه روز بى پناهى خود مى پنداشتند ، بى پناه در آن جا دیدند. سپس سکوت جاى خودرا به خروش و نعره و فریاد داد ... چه كسى این كار را كرده ؟ كدام ستمگر؟ و چیزى نگذشت كه به خاطرشان آمد جوان خداپرستى در این شهر وجود دارد ، به نام ابراهیم كه بت ها را به باد استهزاء مى گرفت و تهدید كرده بود من نقشه خطرناکى براى بت هاى شما كشیده ام ، معلوم مى شود كار ، كار او است .
95 قالَ اَتَعْبُدوُنَ ما تَنْحِتُونَ
او ( ابراهیم ) گفت : آیا چیزى را مى پرستید كه با دست خود مى تراشید ؟
سرانجام بعد از ماجراى بت شکنى ، ابراهیم (علیه السلام)را به همین اتهام به دادگاه كشاندند .
او را مورد سؤال قرار داده و از خواستند توضیح دهد كه حادثه وحشتناك بتخانه به دست چه كسى انجام يافته ؟ قرآن شرح این ماجرا را در سوره انبیاء بیان كرده و در آیات مورد بحث تنها به يك فراز حساس قناعت مى كند و آن آخرین سخن ابراهیم (علیه السلام) با آنان در زمینه باطل بودن بت پرستى است .
96 وَ اللّهُ خَلَقَكُمْ وَ ما تَعْمَلُونَ
با این كه خداوند هم شما را آفریده و هم بت هایى را كه مى سازید .
آسمان و زمین همه مخلوق اویند و زمان و مکان همه از او است ، باید سر بر آستان
چنین خالقى نهاد و اورا پرستش و نیایش كرد.
این دلیلى است بسیار قوى و دندان شکن كه هیچ پاسخى در مقابل آن نداشتند .
97 قالُوا ابْنُوا لَهُ بُنْيانا فَاَلْقُوهُ فِى الْجَحیمِ
آن ها گفتند : بناى مرتفعى براى او بسازید و او را در جهنمى از آتش بیفکنید .
ولى مى دانیم زورگویان و قلدران هرگز بامنطق و استدلال آشنا نبوده اند ، به همین دلیل این برهان گویا و نیرومند ابراهیم (علیه السلام)در قلب سردمداران نظام جبار بابل اثر نگذاشت ، هرچند گروهى از توده مردم مستضعف را بیدار كرد ، اما مستکبران كه پیشرفت این منطق توحیدى را مزاحم منافع خویش مى دیدند ، با منطق زور و سرنیزه و آتش به میدان آمدند ، منطقى كه هرگز جز آن را نمى فهمند ، تکیه بر قدرت خویش كردند « و فریاد زدند : براى او بناى مرتفعى بسازید و در میان آن آتش بیفروزید و او را در جهنمى سوزان بیفکنید » .
از این تعبیر استفاده مى شود كه قبلاً دستور داده شد : چهاردیوارى بزرگى ساختند ، سپس در درون آن آتش افروختند ، شاید به این منظور كه هم آتش را از پراکنده شدن و خطرات احتمالى مهار كنند و هم دوزخى را كه ابراهیم (علیه السلام)، بت پرستان را با آن تهدید مى كرد ، عملاً به وجود آورند .
درست است كه براى سوزاندن انسانى همچون ابراهیم يك بار كوچك هیزم كافى بود ، ولى براى این كه سوز دل خود را از شکستن بت ها فروبنشانند و به اصطلاح انتقام خویش را به حد اَعلى بگیرند و در ضمن شکوه و عظمتى به بت ها بخشند كه آبروى برباد رفته آن ها شاید برگردد و نیز زهرچشمى از همه مخالفان خود بگیرند كه این حادثه دیگر در تاریخ بابل تکرار نگردد ، این دریاى آتش را به وجود آوردند ( توجه داشته باشید « جَحیم » در لغت به معنى آتش هایى است كه روى هم متراکم شده است ) .
98 فَاَرادوُا بِهِ كَيْدا فَجَعَلْناهُمُ الاَْسْفَلینَ
آن ها طرحى براى نابودى ابراهیم ریخته بودند ، ولى ما آن ها را پست و مغلوب ساختیم .
« كَيْد » دراصل به معنى هرگونه چاره اندیشى است ، خواه در طریق صحیح باشد ياغلط ، هرچند غالبا درموارد مذموم استعمال مى شود و باتوجه به این كه در این جا به صورت « نکره » آمده ، نکره اى كه دلالت برعظمت و اهمیت مى كند، اشاره به نقشه وسیع و گسترده اى است كه آن ها براى نابود ساختن ابراهیم (علیه السلام) و برچیدن اثرات
تبلیغ قولى و عملى او طرح كرده بودند .
آرى خداوند آن ها را « اَسْفَلْ » و پایین قرار داد و ابراهیم را در « مرتبه اعلى » ، همان گونه كه منطقش برترى داشت ، در حادثه آتش سوزى نیز خدا او را برتر قرار داد و دشمنان نیرومندش را به سقوط كشانید ، آتش را بر او سرد و سالم ساخت و بى آن كه حتى يك تار موى او بسوزد ، از آن دریاى آتش سالم به در آمد .
یك روز نوح را از « غَرْق » نجات مى دهد و روز دیگر ابراهیم را از « حَرْق » ، تا روشن كند « آب » و « آتش » سر بر فرمان او دارند و « آن چه مى گوید ، خدا آن مى كند » .
99 وَ قالَ اِنّى ذاهِبٌ اِلى رَبّى سَيَهْدینِ
( او از این مهلکه به سلامت بیرون آمد ) و گفت : من به سوى پروردگارم مى روم ، او مرا هدایت خواهد كرد .
ابراهیم (علیه السلام) از این حادثه هولناك و توطئه خطرناکى كه دشمن براى او چیده بود ، سالم و سربلند بیرون آمد و چون رسالت خود را در بابل پایان يافته مى دید ،
تصمیم بر مهاجرت به اراضى مقدّس « شام » گرفت .
بدیهى است خداوند مکانى ندارد ، اما مهاجرت از محیط آلوده به محیط پاك ،
مهاجرت به سوى خدا است .
مهاجرت به سرزمین انبیاء و اولیاء و كانون هاى وحى الهى ، مهاجرت به سوى خدا است ، همان گونه كه سفر به مکه « سفر الى اللّه » نامیده مى شود .
به علاوه مهاجرت براى انجام وظیفه و رسالت الهى ، سفر به سوى دوست محسوب مى گردد و در این سفر ، هادى و راهنما در همه جا خدا است .
100 رَبِّ هَبْ لى مِنَ الصّالِحینَ
پروردگارا ! به من از ( فرزندان ) صالح ببخش .
و در این جا نخستین تقاضایش از خدا كه در آیات فوق منعکس است ، تقاضاى فرزند صالح بود ، فرزندى كه بتواند خط رسالت او را تداوم بخشد و برنامه هاى نیمه تمامش را به پایان برساند .
چه تعبیر جالبى « فرزند صالح و شایسته » ، شایسته از نظر اعتقاد و ایمان ، شایسته از نظر گفتار و عمل و شایسته از تمام جهات .
قابل توجه این كه يك جا ابراهیم خودش تقاضا مى كند كه در زمره صالحان باشد ، چنان كه قرآن از قول او نقل مى كند : « رَبِّ هَبْ لى حُكْما وَ اَلْحِقْنى بِالصّالِحینَ : پروردگارا ! به من علم و دانش مرحمت فرما و مرا به صالحان ملحق كن » ( 83 / شعراء ) .
و در این جا تقاضا مى كند كه فرزندان صالح به من مرحمت فرما ، چراکه « صالح » وصفى است جامع كه تمام شایستگى هاى يك انسان كامل در آن جمع است .
خداوند نیز این دعا را مستجاب كرد و فرزندان صالحى همچون « اسماعیل » و « اسحاق » به او مرحمت فرمود ، چنان كه در آیات بعد همین سوره مى خوانیم : « وَ بَشَّرْناهُ بِاِسْحاقَ نَبِيّا مِنَ الصّالِحینَ : ما او را بشارت دادیم به تولد اسحق پیامبرى از صالحان » .
101 فَبَشَّرْناهُ بِغُلامٍ حَلیمٍ
ما او ( ابراهیم ) را به نوجوانى بردبار و پراستقامت بشارت دادیم .
واژه « غُلام » به عقیده بعضى به هر كودکى قبل از رسیدن به سن جوانى گفته مى شود و بعضى آن را به كودکى كه از ده سال گذشته و هنوز به سن بلوغ نرسیده است ، اطلاق كرده اند .
از تعبیرات مختلفى كه درلغت عرب آمده ، مى توان استفاده كرد كه « غلام » حدفاصل میان « طفل » ( كودك ) و « شاب » ( جوان ) است كه در زبان فارسى از آن تعبیر به « نوجوان » مى كنیم .
در تفسیر « حَلیم » گفته اند كسى است كه در عین توانایى ، در هیچ كارى قبل از وقتش شتاب نمى كند و در كیفر مجرمان عجله اى به خرج نمى دهد ، روحى بزرگ دارد و بر احساسات خویش مسلط است .
« راغب » در « مفردات » مى گوید : « حِلْم » به معنى خویشتن دارى به هنگام هیجان غضب است و از آن جاکه این حالت از عقل و خرد ناشى مى شود ، گاه به معنى عقل و خرد نیز به كار رفته وگرنه معنى حقیقى « حلم » همان است كه در اول گفته شد ، ضمناً از این توصیف استفاده مى شود كه خداوند بشارت بقاى این فرزند را تا زمانى كه به سنى برسد كه
قابل توصیف به حلم باشد ، داده است و چنان كه در آیات بعد خواهیم دید ، او مقام حلیم بودن خود را به هنگام ماجراى « ذبح » نشان داد ، همان گونه كه ابراهیم نیز حلیم بودن خود را در آن هنگام و هم در موقع آتش سوزى آشکار ساخت .
در آیات گذشته به این جا رسیدیم كه ابراهیم بعد از اداى رسالت خویش دربابل ، از آن جا هجرت كرد و نخستین تقاضایش از پروردگار ، این بود كه فرزند صالحى به او عطا فرماید ، زیرا تا آن روز صاحب فرزندى نشده بود .
آیه مورد بحث سخن از اجابت این دعاى ابراهیم به میان مى آورد .
در واقع سه بشارت در این آیه جمع شده است : بشارت تولد فرزندى پسر ، بشارت رسیدن او به سنین نوجوانى و بشارت به صفت والاى حلم .
102 فَلَمّا بَلَغَ مَعَهُ السَّعْىَ قالَ يا بُنَىَّ اِنّى اَرى فِى الْمَنامِ اَنّى اَذْبَحُكَ فَانْظُرْ ماذا تَرى قالَ يا اَبَتِ افْعَلْ ما تُؤْمَرُ سَتَجِدُنى اِنْ شاءَ اللّهُ مِنَ الصّابِرینَ
هنگامى كه با او به مقام سعى و كوشش رسید، گفت : فرزندم من در خواب دیدم كه
باید تو را ذبح كنم، بنگر نظر تو چیست ؟ گفت : پدرم هرچه دستور دارى ، اجرا كن ، به خواست خدا مرااز صابران خواهى يافت .
بعضى « سَعْى » را در این جا به معنى عبادت و كار براى خدا دانسته اند ، البته « سَعْى » ، مفهوم وسیعى داردکه این معنى را نیز شامل مى شود، ولى منحصربه آن نیست و تعبیر «مَعَهُ» ( با پدرش ) نشان مى دهد كه منظور معاونت پدر ، در امور زندگى است .
سرانجام فرزند موعود ابراهیم (علیه السلام)طبق بشارت الهى متولد شد و قلب پدر را كه در انتظار فرزندى صالح ، سال ها چشم به راه بود ، روشن ساخت ، دوران طفولیت را پشت سر گذاشت و به سنّ نوجوانى رسید .
به گفتۀ جمعى از مفسران ، فرزندش در آن وقت 13 ساله بود كه ابراهیم (علیه السلام)خواب عجیب و شگفت انگیزى مى بیند كه بیانگر شروع يك آزمایش بزرگ دیگر در مورد این پیامبر عظیم الشأن است ، در خواب مى بیند كه از سوى خداوند به او دستور داده شد تا
فرزند يگانه اش را با دست خود قربانى كند و سر ببرد .
ابراهیم (علیه السلام) وحشت زده از خواب بیدار شد ، مى دانست كه خواب پیامبران ، واقعیت دارد و از وسوسه هاى شیطانى دور است ، اما با این حال دو شب دیگر همان خواب تکرار شد كه تأکیدى بود بر لزوم این امر و فوریت آن .
مى گویند : نخستین بار در شب « ترویه » ( شب هشتم ماه ذى الحجه ) این خواب را دید ودر شب هاى « عرفه » و شب « عید قربان » ( نهم و دهم ذى الحجه ) خواب تکرار گردید ، لذا براى او كمترین شکى باقى نماند كه این فرمان قطعى خدا است .
ابراهیم (علیه السلام) كه بارها از كوره داغ امتحان الهى سرفراز بیرون آمده بود ، این بار نیز باید دل به دریا بزند و سر بر فرمان حق بگذارد و فرزندى را كه يك عمر در انتظارش بوده و اکنون نوجوانى برومند شده است ، با دست خود سر ببرد .
ولى باید قبل از هرچیز فرزند را آماده این كار كند ، رو به سوى او كرد و گفت : « فرزندم من در خواب دیدم كه باید تو را ذبح كنم ، بنگر نظر تو چیست » ؟
فرزندش كه نسخه اى از وجود پدر ایثارگر بود و درس صبر و استقامت و ایمان را در همین عمر كوتاهش در مکتب او خوانده بود، با آغوش باز و از روى طیب خاطر از این فرمان الهى استقبال كرد و با صراحت و قاطعیت « گفت : پدرم ! هر دستورى به تو داده شده است ، اجرا كن » و از ناحیه من فکر تو راحت باشد كه « به خواست خدا مرا از صابران خواهى يافت » .
این تعبیرات و سخنان پدر و پسر ، چه قدر پرمعنى است و چه ریزه كارى هایى در آن نهفته است .
از يك سو پدر با صراحت مسأله ذبح را با فرزند 13 ساله مطرح كرده و از او نظرخواهى مى كند ، براى او شخصیت مستقل و آزادى اراده قائل مى شود، او هرگز نمى خواهد فرزندش را بفریبد و كورکورانه به این میدان بزرگ امتحان دعوت كند ، او مى خواهد فرزند نیز در این پیکار بزرگ با نفس ، شرکت جوید و لذّت تسلیم و رضا را همچون پدر بچشد .
از سوى دیگر فرزند هم مى خواهد پدر در عزم و تصمیمش راسخ باشد ، نمى گوید : مرا
ذبح كن ، بلکه مى گوید : هر مأموریتى دارى ، انجام ده ، من تسلیم امر و فرمان او هستم و مخصوصاً پدر را با خطاب « يا اَبَتِ » ( اى پدر ) مخاطب مى سازد تا نشان دهد این مسأله از عواطف فرزندى و پدرى ، سر سوزنى نمى كاهد كه فرمان خدا حاکم بر همه چیز است .
و از سوى سوم مراتب ادب را در پیشگاه پروردگار ، به عالى ترین وجهى نگه مى دارد ، هرگز به نیروى ایمان و اراده و تصمیم خویش تکیه نمى كند ، بلکه بر مشيّت خدا و اراده او تکیه مى نماید و با این عبارت از او توفیق پایمردى و استقامت مى طلبد .
و به این ترتیب هم پدر و هم پسر ، نخستین مرحله این آزمایش بزرگ را با پیروزى كامل مى گذرانند .
103 فَلَمّا اَسْلَما وَ تَلَّهُ لِلْجَبینِ
هنگامى كه هر دو تسلیم و آماده شدند و ابراهیم جبین او را بر خاك نهاد ...
در این میان چه ها گذشت ؟ قرآن از شرح آن خوددارى كرده و تنها روى نقطه حساس این ماجراى عجیب انگشت مى گذارد .
بعضى نوشته اند : فرزند فداکار براى این كه پدر را در انجام این مأموریت ، كمك كند و هم از رنج و اندوه مادر بکاهد ، هنگامى كه او را در قربانگاه در میان كوه هاى خشك و سوزان سرزمین « مِنى » آورد ، به پدر گفت : « پدرم ! ریسمان را محکم ببند تا هنگام اجراى فرمان الهى ، دست و پا نزنم ، مى ترسم از پاداشم كاسته شود ، پدر جان ! كارد را تیز كن و باسرعت بر گلویم بگذران تا تحملش بر من ( و بر تو ) آسان تر باشد ، پدرم ! قبلاً پیراهنم را از تن بیرون كن كه به خون آلوده نشود ، چراکه بیم دارم چون مادرم آن را ببیند ، عنان صبر از كَفَش بیرون رود » .
آن گاه افزود : « سلامم را به مادرم برسان و اگر مانعى ندیدى ، پیراهنم را برایش ببر كه باعث تسلّى خاطر و تسکین دردهاى او است ، چراکه بوى فرزندش را از آن خواهد يافت و هرگاه دلتنگ شود ، آن را در آغوش مى فشارد و سوز درونش را تخفیف خواهد داد » .
لحظه هاى حساس ، فرا رسید ، فرمان الهى باید اجرا مى شد ، ابراهیم (علیه السلام)که مقام تسلیم فرزند را دید ، او را در آغوش كشید و گونه هایش را بوسه داد و هر دو در این لحظه به گریه افتادند ، گریه اى كه بیانگر عواطف و مقدمه شوق لقاى خدا بود .
قرآن همین اندازه در عبارتى كوتاه و پرمعنى مى گوید : « هنگامى كه هر دو تسلیم و آماده شدند و ابراهیم ، جبین فرزند را بر خاك نهاد ... » ( فَلَمّا اَسْلَما وَ تَلَّهُ لِلْجَبینِ ) .
باز قرآن این جا را به اختصار برگزار كرده و به شنونده اجازه مى دهد تا با امواج عواطفش ، قصه را همچنان دنبال كند .
« تَلَّهُ » از ماده « تَلّ » و در اصل به معنى مکان مرتفع است و « جَبین » به معنى يك طرف صورت است و دو طرف را « جَبینان » مى گویند و « تَلَّهُ لِلْجَبینِ » مفهومش این است كه او را بر مکان مرتفعى به يك طرف صورت بر زمین افکند .
ابراهیم (علیه السلام)صورت فرزند را بر خاك نهاد و كارد را به حرکت درآورد و با سرعت و قدرت بر گلوى فرزند گذارد ، درحالى كه روحش در هیجان فرو رفته بود و تنها عشق خدا بود كه او را در مسیرش بى تردید پیش مى برد.
اما كارد بُرنده در گلوى فرزندش كمترین اثرى نگذارد ... !
ابراهیم (علیه السلام)در حیرت فرو رفت ، بار دیگر كارد را به حرکت درآورد ، ولى باز كارگر
نیفتاد ، آرى ابراهیم « خلیل » (علیه السلام)مى گوید : بِبُر ! اما خداوند « جلیل » فرمان مى دهد : نَبُر! و كارد تنها گوش بر فرمان او دارد .
104 وَ نادَيْناهُ اَنْ يا اِبْراهیمُ
او را ندا دادیم كه اى ابراهیم !
105 قَدْ صَدَّقْتَ الرُّءْيا اِنّا كَذلِكَ نَجْزِى الْمُحْسِنینَ
آن چه را در خواب مأموریت يافتى ، انجام دادى ، ما این گونه نیکوکاران را جزا مى دهیم .
این جا است كه قرآن با يك جمله كوتاه و پرمعنى به همه انتظارها پایان داده و مى گوید : « در این هنگام او را ندا دادیم كه اى ابراهیم ! آن چه را در خواب مأموریت يافتى ، انجام دادى ، ما این گونه نیکوکاران را جزا و پاداش مى دهیم » .
هم به آن ها توفیق پیروزى در امتحان مى دهیم و هم نمى گذاریم فرزند دلبندشان از دست برود ، آرى كسى كه سر تا پا تسلیم فرمان ما است و نیکى را به حدّ اعلا رسانده ،
جز این پاداشى نخواهد داشت .
106 اِنَّ هذا لَهُوَ الْبَلؤُا الْمُبینُ
این مسلماً امتحان مهمّ و آشکارى است .
ذبح كردن فرزند با دست خود ، آن هم فرزندى برومند و لایق براى پدرى كه يك عمر در انتظار چنین فرزندى بوده ، كار ساده و آسانى نیست ، چگونه مى توان دل از چنین فرزندى برکند و از آن بالاتر با نهایت تسلیم و رضا بى آن كه خم به ابرو آورد ، به امتثال این فرمان بشتابد و تمام مقدمات را تا آخرین مرحله انجام دهد ، به طورى كه از نظر آمادگى هاى روانى و عملى ، چیزى فروگذار نکند ؟
و از آن عجیب تر تسلیم مطلق این نوجوان در برابر این فرمان بود كه با آغوش باز و با اطمینان خاطر به لطف پروردگار و تسلیم در برابر اراده او به استقبال ذبح شتافت .
لذا در بعضى از روایات آمده : هنگامى كه این كار انجام گرفت ، جبرئیل ( از روى اعجاب ) صدا زد : « اَللّهُ اَكْبَرُ ، اَللّهُ اَكْبَرُ » ... !
و فرزند صدا زد : « لا اِلهَ اِلاَّ اللّهُ وَ اللّهُ اَكْبَرُ » ... !
و پدر قهرمان فداکار نیز گفت : « اَللّهُ اَكْبَرُ وَ لِلّهِ الْحَمْدُ » ... ! (1)
و این شبیه تکبیراتى است كه ما در روز عید قربان مى گوییم .
107 وَ فَدَيْناهُ بِذِبْحٍ عَظیمٍ
ما ذبح عظیمى را فداى او كردیم .
« فَدَيْنا » از ماده « فِداء » در اصل به معنى قرار دادن چیزى به عنوان بلاگردان و دفع ضرر از شخص ياچیز دیگر است ، لذا مالى را كه براى آزاد كردن اسیر مى دهند ، « فِدْيَة » مى گویند و نیز كفاره اى را كه بعضى از بیماران به جاى روزه مى دهند، به این نام نامیده مى شود .
اما براى این كه برنامه ابراهیم (علیه السلام) ناتمام نماند و در پیشگاه خدا قربانى كرده باشد و .
1) « تفسیر قرطبى » و « روح البیان » .
آرزوى ابراهیم (علیه السلام) برآورده شود ، خداوند قوچى بزرگ فرستاد تا به جاى فرزند ، قربانى كند و سنتى براى آیندگان در مراسم « حج » و سرزمین « مِنى » از خود بگذارد .
در این كه عظمت این ذبح از چه نظر بوده ، از نظر جسمانى و ظاهرى و يا از جهت این كه فداى فرزند ابراهیم شد و يا از نظر این كه براى خدا و در راه خدا بود و يا از این نظر كه این قربانى از سوى خدا براى ابراهیم (علیه السلام)فرستاده شد ؟
مفسران گفتگوهاى فراوانى دارند ، ولى هیچ مانعى ندارد كه تمام این جهات در « ذِبْحٍ عَظیمٍ » جمع و از دیدگاه هاى مختلف داراى عظمت باشد .
یکى از نشانه هاى عظمت این ذبح ، آن است كه باگذشت زمان سال به سال وسعت بیشترى يافته و الآن هر سال بیش از يك میلیون نفر به ياد آن ذبح عظیم ، ذبح مى كنند و خاطره اش را زنده نگه مى دارند .
در این كه این قوچ بزرگ چگونه به ابراهیم (علیه السلام)داده شد ، بسیارى معتقدند : جبرئیل آورد ، بعضى نیز گفته اند : از دامنه كوه هاى « مِنى » سرازیر شد ، هرچه بود ،
به فرمان خدا و به اراده او بود .
108 وَ تَرَكْنا عَلَيْهِ فِى الاْخِرینَ
و نام نیك او را در امت هاى بعد باقى گذاردیم .
او « اسوه »اى شد براى همه آیندگان و « قدوه »اى براى تمام پاکبازان و عاشقان دلداده كوى دوست و برنامه او را به صورت سنّت حج در اعصار و قرون آینده وتا پایان جهان ، جاودان نمودیم ، او پدر پیامبران بزرگ ، پدر امت اسلام و پیامبر گرامى اسلام صلى الله علیه و آله بود .
109 سَلامٌ عَلى اِبْراهیمَ
سلام بر ابراهیم باد .
110 كَذلِكَ نَجْزِى الْمُحْسِنینَ
این گونه نیکوکاران را پاداش مى دهیم .
پاداشى به عظمت دنیا ، پاداشى جاودان در سراسر زمان ، پاداشى درخور سلام و درود خداوند بزرگ .
در مورد « خواب » و « خواب دیدن » ، سخن بسیار است كه در جلد 9 ، تفسیر نمونه ، ذیل آیه 4 سوره يوسف ، صفحه 311 به بعد ، شرح مبسوطى از آن آورده شده است .
آن چه در این جا لازم است به آن توجه شود ، این است كه چگونه ابراهیم (علیه السلام)، خواب را حجت دانست و آن را معیار عمل خود قرار داد ؟ در پاسخ این سؤال گاه گفته مى شود كه خواب هاى انبیاء ، هرگز خواب هاى شیطانى يا مولود فعالیت قوه واهمه نیست ، بلکه گوشه اى از برنامه نبوت و وحى آن ها است .
و به تعبیر دیگر ارتباط انبیاء با مصدر وحى ، گاهى به صورت القاء به قلب است .
و گاه از طریق دیدن فرشته وحى .
و گاه از راه شنیدن امواج صوتى كه به فرمان خدا ایجاد شده .
و گاه از طریق خواب است .
و به این ترتیب خواب هاى آن ها هیچ گونه خطا و اشتباهى رخ نمى دهد و آن چه در
خواب مى بینند ، درست همانند چیزى است كه در بیدارى مى بینند .
و گاه گفته مى شود : كه ابراهیم (علیه السلام)درحال بیدارى ، ازطریق وحى ، آگاهى يافت كه باید به خوابى كه در زمینه « ذبح » مى بیند ، عمل كند .
و گاه گفته مى شود : قرائن مختلفى كه در این خواب بود و از جمله این كه در سه شب متوالى عینا تکرار شد ، براى او علم و يقین ایجاد كرد كه این يك مأموریت الهى است و نه غیر آن .
به هر حال همه این تفسیرها ممکن است صحیح باشد و منافاتى باهم ندارد و مخالف ظواهر آیات نیز نمى باشد .
از آن جاکه امتحان ابراهیم (علیه السلام)یکى از بزرگ ترین امتحانات در طول تاریخ بود ، امتحانى كه هدفش این بود كه قلب او را از مهر و عشق غیرخدا تهى كند و عشق الهى را در سراسر قلب او پرتوافکن سازد ، طبق بعضى از روایات ، شیطان به دست و پا افتاد كارى
کند كه ابراهیم (علیه السلام) از این میدان پیروزمند بیرون نیاید ، گاه به سراغ مادرش « هاجر » آمد و به او گفت : مى دانى ابراهیم ، چه در نظر دارد ؟ مى خواهد فرزندش را امروز سر ببرد .
هاجر گفت : برو سخن محال نگو كه او مهربان تر از این است كه فرزند خود را بکشد ، اصولاً مگر در دنیا انسانى پیدا مى شود كه فرزند خود را با دست خود ذبح كند ؟
شیطان به وسوسه خود ادامه داد و گفت : او مدّعى است خدا دستور داده .
هاجر گفت : اگر خدا دستورش داده ، پس باید اطاعت كند و جز رضا و تسلیم ، راهى نیست.
گاهى به سراغ « فرزند » آمد و به وسوسه او مشغول شد ، از آن هم نتیجه اى نگرفت ، چون اسماعیل را يکپارچه تسلیم و رضا يافت .
سرانجام به سراغ « پدر » آمد و به او گفت : ابراهیم خوابى را كه دیدى ، خواب
شیطانى است ، اطاعت شیطان مکن .
111 اِنَّهُ مِنْ عِبادِنَا الْمُؤْمِنینَ
او ( ابراهیم ) از بندگان باایمان ما است .
درحقیقت این جمله دلیلى است برآن چه گذشت و این واقعیت را بیان مى كند كه اگر ابراهیم (علیه السلام) همه هستى و وجود خویش و حتى فرزند عزیزش را يك جا در طَبَق اخلاص گذارد و فداى راه معبود خویش كرد ، به خاطر ایمان عمیق و قویش بود .
آرى همه این ها از جلوه هاى ایمان است و ایمان چه جلوه هاى عجیبى دارد .
در ضمن این تعبیر به ماجراى ابراهیم و فرزندش ، گسترش و تعمیم مى دهد و آن را از صورت يك واقعه شخصى و خصوصى بیرون مى آورد و نشان مى دهد هرکجا ایمان است ، ایثار و عشق و فداکارى و گذشت است . ابراهیم (علیه السلام)همان را مى پسندید كه خدا مى پسندید و همان را مى خواست كه خدا مى خواست و هر مؤمنى مى تواند چنین باشد .
112 وَ بَشَّرْناهُ بِاِسْحقَ نَبِيّا مِنَ الصّالِحینَ
ما او را به اسحاق ، پیامبرى صالح ، بشارت دادیم .
در این جا بار دیگر به عظمت مقام صالحان برخورد مى كنیم كه درتوصیف اسحاق
مى فرماید: « مى بایست پیامبر شودو از صالحان گردد » و چه والا است مقام صالحان در پیشگاه خداوند بزرگ .
113 وَ بارَكْنا عَلَيْهِ وَ عَلى اِسْحقَ وَ مِنْ ذُرِّيَّتِهِما مُحْسِنٌ وَ ظالِمٌ لِنَفْسِهِ مُبینٌ
ما به « او » و « اسحاق » برکت دادیم و از دودمان آن ها افرادى نیکوکار به وجود آمدند و افرادى كه آشکارا به خود ستم كردند .
« بَرْكَت » در اصل از « بَرْك » به معنى سینه شتر است و هنگامى كه شتر ، سینه خود را بر زمین مى افکند ، همین ماده در مورد او به كار مى رود ( بَرَكَ الْبَعیرُ ) .
و تدریجا این ماده در معنى ثبوت و دوام چیزى به كار رفته است ، برکه آب را نیز از آن جهت « بِرْكَة » گویند كه آب در آن ثابت است و « مُبارَك » را از از این نظر « مُبارَك » مى گویند كه خیر آن باقى و برقرار است .
از این جا روشن مى شود كه آیه مورد بحث اشاره به ثبوت و دوام نعمت هاى الهى بر ابراهیم و اسحاق ( و خاندانشان ) مى باشد و يکى از برکاتى كه خداوند بر ابراهیم و اسحاق
داد ، این بود كه تمام انبیاى بنى اسرائیل از دودمان اسحاق به وجود آمدند ، درحالى كه پیامبر بزرگ اسلام صلى الله علیه و آله از دودمان اسماعیل است .
اما براى این كه توهم نشود كه این برکت در خاندان ابراهیم ، جنبه نَسَب و قبیله دارد، بلکه در ارتباط بامذهب و مکتب و ایمان است، در آخر آیه مى افزاید : « از دودمان این دو، افرادى نیکوکار به وجود آمدند و هم افرادى كه به خاطر عدم ایمان ، آشکارا به خود ستم كردند » ( مِنْ ذُرِّيَّتِهِما مُحْسِنٌ وَ ظالِمٌ لِنَفْسِهِ مُبینٌ ) .
« مُحْسِن » در این جا به معنى مؤمن و مطیع فرمان خدا است و چه احسان و نیکوکارى از این برتر تصور مى شود ؟ و « ظالِم » به معنى كافر و گنهکار است و تعبیر به « لِنَفْسِهِ » اشاره به این است كه كفر و گناه در درجه اول ، ظلم بر خویشتن است ، آن هم ظلمى واضح و آشکار .
و به این ترتیب آیه فوق به گروهى از يهود و نصارى كه افتخار مى كردند ما از فرزندان انبیاء هستیم ، پاسخ مى گوید : كه پیوند خویشاوندى به تنهایى افتخار نیست ، مگر این كه در سایه پیوند فکرى و مکتبى قرار گیرد .
114 وَ لَقَدْ مَنَنّا عَلى مُوسى وَ هاروُنَ
ما به موسى و هارون ، نعمت بخشیدیم .
« مِنَّت » در اصل از « مَنّ » به معنى سنگى است كه با آن وزن مى شود ، سپس به نعمت هاى بزرگ و سنگین اطلاق شده است كه اگر جنبه عملى داشته ، زیبا و پسندیده است و اگر با لفظ و سخن باشد، زشت و بدنما است ، گرچه منّت در استعمالات روزمرّه بیشتر به معنى دوم گفته مى شود و همین موضوع سبب تداعى نامطلوبى به هنگام مطالعه آیاتى همچون آیات مورد بحث مى شود ، ولى باید توجه داشت « منّت » در لغت و استعمالات قرآن معنى گسترده اى دارد كه مفهوم اول ( بخشیدن نعمت هاى سنگین ) را نیز شامل مى شود .
به هرحال خداوند در این آیه به طور سربسته خبر از نعمت هاى پُروزنى مى دهد كه به این دو برادر ارزانى داشت و در آیات بعد ، هفت مورد از این نعمت ها را شرح مى دهد
که هرکدام از دیگرى گران قدرتر است .
115 وَ نَجَّيْناهُما وَ قَوْمَهُما مِنَ الْكَرْبِ الْعَظیمِ
آن ها و قومشان را از اندوه بزرگ ، نجات دادیم .
چه اندوهى از این بزرگ تر كه بنى اسرائیل در چنگال فرعونیان جبّار و خون خوار گرفتار بودند ؟ پسرانشان را سر مى بریدند و زنانشان را به خدمتکارى و مردان رابه بردگى وبیگارى وامى داشتند.
آرى ازدست دادن حرّيت و آزادى و گرفتارى در چنگال سلطان بى رحمى كه نه بر صغیر رحم مى كرد و نه بر كبیر و حتى نوامیس قوم و ملتى را به بازیچه مى گرفت ، كرب عظیم و اندوه بزرگى بود و این نخستین منّتى است كه خدا بر قوم بنى اسرائیل نهاد .
116 وَ نَصَرْناهُمْ فَكانُوا هُمُ الْغالِبینَ
و آن ها را يارى كردیم تابردشمنان خود پیروزشدند .
در آن روز كه لشکر خون خوار فرعونى با قدرت و نیروى عظیم و در پیشاپیش آن ها
شخص فرعون به حرکت درآمد ، بنى اسرائیل قومى ضعیف و ناتوان و فاقد مردان جنگى و سلاح كافى بودند ، امّا دست لطف خدا به يارى آن ها آمد ، فرعونیان را در میان امواج دفن كرد و آن ها را از غرقاب ، رهایى بخشید و كاخ ها و ثروت ها و باغ ها و گنج هاى فرعونیان را به آن ها سپرد .
117 وَ اتَيْناهُمَا الْكِتابَ الْمُسْتَبینَ
ما به آن ها كتاب ( آسمانى ) دادیم .
آرى « تورات » ، كتاب مُستبین يعنى كتاب روشنگر بود و به تمام نیازمندى هاى دین و دنیاى بنى اسرائیل در آن روز پاسخ مى گفت .
118 وَ هَدَيْناهُمَا الصِّراطَ الْمُسْتَقیمَ
و آن ها را به راه راست هدایت كردیم .
همان راه راست و خالى از هرگونه كجى و اعوجاج كه راه انبیاء و اولیاء است و خطر انحراف و گمراهى و سقوط در آن وجود ندارد .
جالب این كه در سورۀ حمد كه در همه نمازها مى خوانیم ، وقتى كه از خدا تقاضاى هدایت به « صراط مستقیم » مى كنیم ، مى گوییم: راه كسانى كه آن هارا مشمول نعمت هاى خود قرار دادى ، نه راه مغضوبین و گمراهان و این همان راه انبیاء و اولیاء است .
119 وَ تَرَكْنا عَلَيْهِما فِى الاْخِرینَ
و ذکر خیر آن ها را در اقوام بعد باقى گذاردیم .
این همان تعبیرى است كه در آیات گذشته درباره « ابراهیم » و « نوح » آمده بود ، اصولاً همه مردان خدا و رهروان بزرگ راه حق ، تاریخ و نامشان جاویدان است و باید چنین باشد كه آن ها متعلق به قوم و ملتى نیستند ، بلکه تعلّق به تمام جهان انسانيّت دارند .
120 سَلامٌ عَلى مُوسى وَ هاروُنَ
سلام بر موسى و هارون .
سلامى از ناحیه پروردگار بزرگ و مهربان .
سلامى كه رمز سلامت در دین و ایمان ، در اعتقاد و مکتب و در خط و مذهب است .
سلامى كه بیانگر نجات و امنیت از مجازات و عذاب این جهان و آن جهان است .
121 اِنّا كَذلِكَ نَجْزِى الْمُحْسِنینَ
ما این گونه نیکوکاران را پاداش مى دهیم .
اگر آن ها به این افتخارات نایل شدند ، بى دلیل نبود ، آن ها مُحسِن بودند ، مؤمن و مخلص و فداکار و نیکوکار و چنین كسانى باید مشمول این همه پاداش شوند .
قابل توجه این كه عین این عبارت « اِنّا كَذلِكَ نَجْزِى الْمُحْسِنینَ » در همین سوره در مورد نوح و ابراهیم و موسى و هارون و الیاس آمده است .
و تعبیرى شبیه آن در مورد يوسف (علیه السلام)( 22 / يوسف ) و گروهى دیگر از انبیاء (84/انعام) نیز به چشم مى خورد و همگى گواهى مى دهد كه براى بهره مند شدن از الطاف الهى ، باید نخست در زمره « مُحْسِنین » قرارگرفت كه به دنبال آن برکات الهى قطعى است .
122 اِنَّهُما مِنْ عِبادِنَا الْمُؤْمِنینَ
آن ها از بندگان مؤمن ما بودند .
ایمان است كه روح انسان را چنان روشن و نیرومند مى سازد كه به سراغ احسان و نیکوکارى و پاکى و تقوا مى رود ، احسانى كه درهاى رحمت الهى را به روى انسان مى گشاید و انواع نعمت هایش را بر انسان نازل مى كند .
123 وَ اِنَّ اِلْياسَ لَمِنَ الْمُرْسَلینَ
و الیاس از رسولان ما بود .
نام این پیامبر در دو آیه از قرآن مجید آمده است ؛ يکى در همین سوره « صافات » و دیگرى در سوره « انعام » همراه گروه دیگرى از پیامبران ، آن جا كه مى فرماید : « وَ زَكَرِيّا وَ يَحْيى وَ عیسى وَ اِلْياسَ كُلٌّ مِنَ الصّالِحینَ » ( 85 / انعام ) .
ولى در این كه الیاس ، نام دیگر يکى از پیامبرانى است كه در قرآن نامشان آمده يا مستقلاً نام پیغمبرى است و ویژگى هاى او كدام است ، مفسران نظرات گوناگونى داده اند ، اما آن چه با ظاهر آیات قرآن ، هماهنگ است ، این است كه این كلمه مستقلاً نام يکى از
پیامبران است غیر از آن ها كه نامشان در قرآن آمده كه براى هدایت يك قوم بت پرست مأمور گردید و اکثریت آن قوم به تکذیب او برخاستند، اما گروهى از مؤمنان مخلص به او گرویدند .
124 اِذْ قالَ لِقَوْمِهِ اَلا تَتَّقُونَ
به خاطر بیاور هنگامى كه به قومش گفت : آیا تقوا پیشه نمى كنید ؟
تقواى الهى و پرهیز از شرك و بت پرستى ، از گناه و ظلم و فساد و از آن چه انسانيّت را به تباهى مى كشاند .
125 اَتَدْعُونَ بَعْلاً وَ تَذَروُنَ اَحْسَنَ الْخالِقینَ
آیا بت بعل را مى خوانید و بهترین خالق هارا رها مى سازید ؟
از این جا روشن مى شود كه آن ها بت معروفى به نام « بَعل » داشتند كه در مقابل آن سجده
مى كردند ، « الیاس » آن ها را از این عمل زشت بازداشت و به سوى آفریدگار بزرگ جهان و توحید خالص دعوت كرد .
تعبیر به "بهترین خالق" ، با این كه آفریننده واقعى در عالَم ، جز خدا نیست ، ظاهراً
اشاره به مصنوعاتى است كه انسان با تغییرشکل دادن به مواد طبیعى ، درست مى كند و از این نظر خالق بر او اطلاق مى گردد ، هرچند خالق مجازى است .
126 اَللّهَ رَبَّكُمْ وَ رَبَّ ابائِكُمُ الاَْوَّلینَ
خدایى كه پروردگار شما و پروردگار نیاکان شما است .
مالك و مربى همه شما او بوده و هست ، هر نعمتى دارید ، از او است و حل هر مشکلى با دست قدرت او میسّر است ، غیر از او نه سرچشمه خیر و برکتى وجود دارد و نه دفع كننده شرّ و آفتى .
گویا بت پرستان زمان « الیاس » همانند بت پرستان عصر پیامبر اسلام صلى الله علیه و آله براى توجیه كار خود ، تکیه بر سنت نیاکان و پیشینیان مى كردند كه الیاس در پاسخ آن ها مى گوید : « اللّه ، ربّ شما و ربّ پدران شما است » .
تعبیر به « رَبّ » ( مالك و مربى ) بهترین محرّك براى تفکر و اندیشه است ، چراکه مهم ترین مسأله در زندگى انسان ، این است كه بداند از ناحیه چه كسى آفریده شده و امروز
صاحب اختیار و مربى و ولى نعمت او كیست ؟
127 فَكَذَّبُوهُ فَاِنَّهُمْ لَمُحْضَروُنَ
اماآن ها او را تکذیب كردند ولى مسلماهمگى دردادگاه عدل الهى ، احضار مى شوند .
اما این قوم خیره سر و خودخواه ، گوش به اندرزهاى مستدل و هدایت هاى روشن این پیامبر بزرگ الهى فراندادند « و به تکذیب او برخاستند » .
خداوند هم آن ها در دوزخ به كیفر اعمال زشت و شوم خود خواهد رساند .
128 اِلاّ عِبادَ اللّهِ الْمُخْلَصینَ
مگر بندگان مخلَص خدا .
ظاهراً گروه اندکى از پاکان نیکان و خالصان به الیاس ایمان آوردند براى آن كه حق آن ها فراموش نگردد ، بلافاصله مى فرماید : « مگر بندگان مخلص خدا » .
129 وَ تَرَكْنا عَلَيْهِ فِى الاْخِرینَ
ما نام نیك او ( الیاس ) را درمیان امت هاى بعد برقرار ساختیم .
امت هاى دیگر زحمات این انبیاء بزرگ را كه در پاسدارى خط توحید و آبیارى بذر ایمان منتهاى تلاش و كوشش را به عمل آوردند ، هرگز فراموش نخواهند كرد و تا دنیا برقرار است ، ياد و مکتب این بزرگمردان و فداکار زنده و جاویدان است .
130 سَلامٌ عَلى اِلْ ياسینَ
سلام بر الیاسین .
مفسران و مورخان درمورد « الیاسین » نظرات متفاوتى دارند ، اما قرائن روشنى در خود قرآن است كه تأیید مى كند كه منظور از « الیاسین » ، همان " الیاس" است ، زیرا بعد از آیه «سَلامٌ عَلى اِلْ ياسینَ » ، به فاصله يك آیه مى گوید: « اِنَّهُ مِنْ عِبادِنَا الْمُؤْمِنینَ » ( او از بندگان مؤمن ما بود )، بازگشت ضمیر مفرد به « الیاسین » اشاره براین است كه او يك نفر بیشترنبوده، يعنى همان الیاس .
131 اِنّا كَذلِكَ نَجْزِى الْمُحْسِنینَ
ما این گونه نیکوکاران را پاداش مى دهیم .
منظور نیکوکارى و احسان به معنى وسیع كلمه است كه عمل به تمام آیین و دستورات
او را شامل مى شود ، سپس مبارزه با هرگونه شرك و انحراف و گناه و فساد .
132 اِنَّهُ مِنْ عِبادِنَا الْمُؤْمِنینَ
او از بندگان مؤمن ما بود .
« ایمان » و « عبودیت » ، سرچشمه احسان و « احسان » عامل قرار گرفتن در صف مخلصین و مشمول سلام خداشدن است .
133 وَ اِنَّ لُوطا لَمِنَ الْمُرْسَلینَ
لوط از رسولان ما بود .
پنجمین پیامبرى كه در این سوره نامش به میان آمده و فشرده اى از تاریخ او به عنوان يك درس آموزنده بازگو شده ، لوط است كه طبق صریح قرآن ، همزمان و معاصر با ابراهیم (علیه السلام) بوده و از پیامبران بزرگ خدا است ( 26 / عنکبوت و 74 / هود ) .
134 اِذْ نَجَّيْناهُ وَ اَهْلَهُ اَجْمَعینَ
به خاطر بیاور زمانى را كه او و خاندانش ، همگى را نجات دادیم .
135 اِلاّ عَجُوزا فِى الْغابِرینَ
مگر پیرزنى كه در میان آن قوم باقى ماند ( و به سرنوشت آن ها گرفتار شد ) .
136 ثُمَّ دَمَّرْنَاالاْخَرینَ
سپس بقيّه را نابود كردیم .
واژه « غابِر » از ماده « غُبُور » و به معنى باقى مانده چیزى است و هرگاه جمعیتى ، از نقطه اى حرکت كند و كسى جا بماند ، به او « غابِر » گفته مى شود و نیز به همین جهت باقى مانده خاك را « غُبار » مى نامند و باقى مانده شیر در پستان را « غُبْرَة » گفته اند .
« لوط » همچون سایر انبیاء نخست دعوت خود را از توحید شروع كرد ، سپس به مبارزه شدید با مفاسد محیط پرداخت ، مخصوصاً همان انحراف معروف اخلاقى و همجنس گرایى آن ها كه رسوایى آن در تمام تواریخ منعکس است .
این پیامبر بزرگ ، مرارت ها كشید و خون جگرها خورد و آن چه درتوان داشت ، براى اصلاح این قوم منحرف و زشت سیرت و زشت صورت و جلوگیرى آنان از اعمال ننگینشان به كار بست ، اما نتیجه اى نگرفت و اگر افراد اندکى به او ایمان آوردند ، به زودى خود را از آن محیط آلوده ، نجات بخشیدند. سرانجام نوح از آن ها نومید شد و در مقام دعا برآمد و از خداوند تقاضاى نجات خود و خاندانش را كرد ، خداوند دعاى او را اجابت كرد و آن گروه اندك را همگى نجات داد ، جز همسرش همان پیرزنى كه نه تنها از تعلیمات او پیروى نمى كرد ، بلکه گاه به دشمنان او نیز كمك مى نمود .
خداوند سخت ترین مجازات را براى قوم قائل شد ، نخست شهرهاى آن ها را زیر و رو كرد و بعد بارانى از سنگریزه متراکم بر آن ها فرو بارید ، به گونه اى كه همگى نابود شدند ، حتّى اجسادشان محو شد .
137 وَ اِنَّكُمْ لَتَمُرُّونَ عَلَيْهِمْ مُصْبِحینَ
و شما پیوسته صبحگاهان از كنار ( ویرانه هاى شهرهاى ) آن ها عبور مى كنید ...
138 وَ بِاللَّيْلِ اَفَلا تَعْقِلُونَ
و شبانگاه ، آیا نمى اندیشید ؟
این تعبیر به خاطر آن است كه شهرهاى قوم لوط در مسیر كاروان هاى مردم حجاز به سوى شام قرار داشت و این ها در سفرهاى روزانه و شبانه خود از كنار آن عبور مى كردند ، اگر گوش جانى داشتند ، فریاد دلخراش و جانکاه این قوم گنهکار بلادیده را مى شنیدند ، چراکه ویرانه هاى شهرهاى آن ها با زبان بى زبانى به همه عابران درس مى دهد و از گرفتار شدن در چنگال حوادث مشابهى برحذر مى دارد .
آرى درس عبرت بسیاراست اما عبرت گیرندگان كم هستند .(1)
1) « نهج البلاغه » ، كلمات قصار ، كلمه 297 .
139 وَ اِنَّ يُونُسَ لَمِنَ الْمُرْسَلینَ
و يونس از رسولان ما بود .
این ششمین و آخرین سرگذشت انبیاء و اقوام پیشین در این سوره است ، سرگذشت « يونس » و قوم توبه كارش و جالب این كه در پنج سرگذشت پیشین كه از قوم « نوح » ، « ابراهیم » ، « موسى » و « هارون » ، « الیاس » و « لوط » سخن مى گفت ، همه به این جا منتهى مى شد كه این اقوام هرگز بیدار نشدند و به عذاب الهى گرفتار شدند و خدا این پیامبران بزرگ را از میان آن ها نجات داد .
اما در این داستان پایان قضیه به عکس آن ها است ، قوم كافر يونس با مشاهده نشانه اى از عذاب الهى بیدار شدند و توبه كردند و خدا آن ها را مشمول الطاف خویش قرار داد و از برکات مادى و معنوى بهره مند نمود ، حتى يونس را به خاطر ترك اولایى كه به خاطر تعجیل در مهاجرت از میان این قوم انجام داد ، گرفتار مشکلات و ناراحتى كرد و حتى
در مورد او به « اَبَق » كه معمولاً درباره بندگان فرارى ، ذکر مى شود ، تعبیر نمود .
اشاره به این كه شما مشرکان عرب و شما انسان ها در طول تاریخ ، آیا مى خواهید همانند آن اقوام پنجگانه باشید ياهمانند قوم يونس ؟ آیا آن عاقبت شوم و دردناك را طلب مى كنید ، يا این پایان خیر و سعادت ؟ بسته به تصمیم خود شما است .
یونس (علیه السلام) همانند سایر انبیاء ، دعوت خود را از توحید و مبارزه با بت پرستى شروع كرد و سپس با مفاسدى كه در محیط رایج بود ، به مبارزه پرداخت .
اما آن قوم متعصب كه چشم و گوش بسته از نیاکان خود تقلید مى كردند ، در برابر دعوت او تسلیم نشدند .
یونس (علیه السلام)همچنان از روى دلسوزى وخیرخواهى مانند پدرى مهربان ، آن قوم گمراهرا اندرز مى داد ، ولى در برابر این منطق حکیمانه ، چیزى جز مغالطه و سفسطه از دشمنان نمى شنید .
تنهاگروه اندکى كه شاید از دو نفر تجاوز كردند ( « عابد » و « عالمى » ) به او ایمان آوردند .
یونس (علیه السلام)آن قدر تبلیغ كرد كه تقریبا از آن ها مأیوس شد ، در بعضى از روایات آمده كه
به پیشنهاد مرد عابد ( و با ملاحظه اوضاع و احوال قوم گمراه ) تصمیم گرفت به آن ها نفرین كند .(1)
این برنامه تحقق يافت و يونس (علیه السلام)به آن ها نفرین كرد ، به او وحى آمدکه در فلان زمان عذاب الهى نازل مى شود ، هنگامى كه موعد عذاب نزدیك شد ، يونس (علیه السلام)همراه مرد عابد از میان آن ها بیرون رفت ، در حالى كه خشمگین بود ، تا به ساحل دریا رسید ، در آن جا يك كشتى پر از جمعیت و بار را مشاهده كرد و از آن ها خواهش نمود كه او را نیز همراه خود ببرند .
140 اِذْ اَبَقَ اِلَى الْفُلْكِ الْمَشْحُونِ
به خاطر بیاور زمانى را كه به سوى كشتى مملو ( از جمعیت و بار ) فرار كرد .
تعبیر به « اَبَق » از ماده « اِباق » به معنى فرار كردن بنده از مولاى خود ، در این جا تعبیر .
1) « تفسیر برهان » ، جلد 4 ، صفحه 35 .
عجیبى است و نشان مى دهد كه ترك اولاى بسیار كوچك تا چه حد در مورد پیامبران عالى مقام از سوى خداوند ، مورد سخت گیرى و عتاب واقع مى شود تا آن جا كه پیامبرش را بنده فرارى مى نامد .
بدون شكّ يونس پیامبر معصوم بود و هرگز مرنکب گناهى نشد ، ولى بهتر این بود كه باز هم تحمل به خرج مى داد و تا آخرین لحظات قبل از نزول عذاب در میان قوم مى ماند ، شاید بیدار مى شدند .
درست است كه طبق بعضى از روایات ، چهل سال تبلیغ كرد ، ولى باز بهتر بود چند روز يا چند ساعتى هم بر آن مى افزود ، چون چنین نکرد ، تشبیه به بنده فرارى شد .
141 فَساهَمَ فَكانَ مِنَ الْمُدْحَضینَ
و با آن ها قرعه افکند ( و قرعه به نام او اصابت كرد و ) مغلوب شد .
« ساهَمَ » از ماده « سَهْم » در اصل به معنى تیر و « ساهَمَة » به معنى قرعه كشى آمده است ، زیرا به هنگام قرعه كشى ، نام ها را بر چوبه هاى تیر مى نوشتند و باهم مخلوط مى كردند ،
سپس يك چوبه تیر از آن بیرون مى آوردند و به نام هرکس اصابت مى كرد ، مشمول قرعه مى شد .
« مُدْحَض » از ماده « اِدْحاض » به معنى باطل كردن و زایل نمودن و مغلوب كردن است و در این جا منظور این است كه قرعه به نام او اصابت كرد .
به هرحال يونس (علیه السلام)سوار كشتى شد ، طبق روایات ماهى عظیمى سر راه را بر كشتى گرفت ، دهان باز كرد ، گویى غذایى مى طلبید ، سرنشینان كشتى گفتند : به نظر مى رسد گناهکارى در میان ما است ( كه باید طعمه این ماهى شود و چاره اى جز استفاده از قرعه نیست ) در این جا قرعه افکندند ، قرعه به نام يونس (علیه السلام)درآمد .طبق روایتى قرعه را سه بارتکرار كردند و هر بار به نام يونس (علیه السلام)درآمد ، ناچار يونس (علیه السلام)را گرفتند و در دهان ماهى عظیم پرتاب كردند .
این تفسیر نیز گفته شده كه دریا ، طوفانى شد و بار كشتى ، سنگین بود و هرلحظه خطر غرق شدن ، سرنشینان كشتى را تهدید مى كرد و چاره اى جز این نبود كه براى سبك شدن كشتى ، بعضى از افراد را به دریا بیفکنند و قرعه به نام يونس درآمد ، او را به دریا افکندند و درست در همین هنگام نهنگى فرا رسید و او را در كام خود فرو برد .
در روایات مربوط به قرعه و مشروعیت آن ، آمده است كه : امام صادق (علیه السلام)فرمود : «اَىُّ قَضِيَّةٍ اَعْدَلُ مِنَ الْقُرْعَةِ اِذا فُوِّضَ الاَْمْرُ اِلَى اللّهِ عَزَّ وَ جَلَّ ، يَقُولُ : " فَساهَمَ فَكانَ مِنَ الْمُدْحَضینَ " : كدام داورى از قرعه عادلانه تر است ( هنگامى كه كارها به بن بست رسد ) و موضوع به خدا واگذار شود ، مگر خداوند ( در قرآن مجید درباره يونس ) نمى گوید : "یونس با سرنشینان كشتى قرعه افکند و قرعه به نام او درآمد و محکوم شد" » .(1)
اشاره به این كه قرعه ، به هنگامى كه كار مشکل شود و راه حل دیگرى وجود نداشته باشد و كار را به خدا واگذار كنند ، به راستى راه گشا است ، چنان كه در داستان يونس ، درست منطبق بر واقعیت شد .
1) « تفسیر برهان » ، جلد 4 ، صفحه 37 ، حدیث 6 .
این معنى در حدیث دیگرى باصراحت بیشتر از پیغمبر گرامى اسلام نقل شده كه فرمود : « لَيْسَ مِنْ قَوْمٍ تَنازَعُوا ( تَقارَعُوا ) ثُمَّ فَوَّضُوا اَمْرَهُمْ اِلَى اللّهِ اِلاّ خَرَجَ سَهْمُ الْمُحِقِّ : هیچ قومى اقدام به قرعه ( به هنگام بن بست كامل ) نکردند ، درحالى كه كار خود را به خدا واگذار كرده باشند ، مگر این كه قرعه به واقعیت اصابت مى كند و حق آشکار مى شود » .(1)
2- « وسائل » ، جلد 18 ، كتاب القضاء ، باب " اَلْحُكْمُ بِالْقُرْعَةِ فِى الْقَضايَا الْمُشْكِلَةِ " ( باب 13 ) ، حدیث 5 .
142 فَالْتَقَمَهُ الْحُوتُ وَ هُوَ مُلیمٌ
( او را به دریا افکندند ) و ماهى عظیمى او را بلعید ، درحالى كه مستحقّ ملامت بود .
تعبیر « اِلْتَقَمَهُ » از ماده « التقام » و به معنى بلعیدن مى باشد .
«مُلیم» در اصل از ماده « لوم » به معنى ملامت است ( و هنگامى كه به باب اِفعال مى رود ، معنى استحقاق ملامت را مى دهد ) .
مسلّم است این ملامت و سرزنش ، به خاطر ارتکاب گناه كبیره يا صغیره اى نبود ، بلکه علت آن تنها ترك اولایى بود كه از او سر زد و آن عجله در ترك قوم خویش و هجرت از آنان بود .
اما خدایى كه آتش را در دل آب و شیشه را در كنار سنگ ، سالم نگه مى دارد ، به این حیوان عظیم فرمان تکوینى داد كه كمترین آزارى به بنده اش « يونس » نرساند ، او باید يك دوران زندان بى سابقه را طى كند و متوجّه ترك اولاى خود شود و در مقام جبران برآید .
در روایتى آمده است : « اَوْحَى اللّهُ اِلَى الْحُوتِ لا تَكْسِرْ مِنْهُ عِظاما وَ لا تَقْطَعْ لَهُ وُصَلاً : خداوند به آن ماهى ، وحى فرستاد كه هیچ استخوانى از او را مشکن و هیچ پیوندى از او را قطع مکن » .(1)
143 فَلَوْلا اَنَّهُ كانَ مِنَ الْمُسَبِّحینَ
و اگر او از تسبیح كنندگان نبود ... .
1) « تفسیر فخر رازى » ، جلد 26 ، صفحه 165 .
144 لَلَبِثَ فى بَطْنِهِ اِلى يَوْمِ يُبْعَثُونَ
تا روز قیامت در شکم ماهى مى ماند .
یونس خیلى زود متوجه ماجرا شد و با تمام وجودش رو به درگاه خدا آورد و از ترك اولاى خویش استغفار كرد و از پیشگاه مقدّسش تقاضاى عفو نمود .
در این جا ذکر معروف و پرمحتوایى از قول يونس نقل شده كه در آیه 87 سوره انبیاء آمده و درمیان اهل عرفان به ذکر « يونسیه » معروف است : « فَنادى فِى الظُّلُماتِ اَنْ لا اِلهَ اِلاّ اَنْتَ سُبْحانَكَ اِنّى كُنْتُ مِنَ الظّالِمینَ : او در میان ظلمت هاى متراکم فریاد زد كه معبودى جز تو نیست ، منزهى تو ، من از ظالمان و ستمکاران بودم » .
بر خویشتن ستم كردم و از درگاهت دور افتادم و به عتاب و سرزنش تو كه جهنم آتش سوزانى براى من است ، گرفتار شدم .
این اعتراف خالصانه و این تسبیح توأم با ندامت ، كار خود راکرد و همان گونه كه در آیه 88 سوره انبیاء آمده : « فَاسْتَجَبْنا لَهُ وَ نَجَّيْناهُ مِنَ الْغَمِّ وَ كَذلِكَ نُنْجِى الْمُؤْمِنینَ : ما
دعاى او را اجابت كردیم و از غم و اندوه نجاتش دادیم و این گونه مؤمنان را نجات مى دهیم » .
در این كه آیا ماندن يونس در شکم ماهى تا روز رستاخیز ( به فرض ترك تسبیح و توبه به درگاه الهى ) به صورت زنده يا مرده بوده است ، بعضى از مفسران ، احتمالاتى ذکر كرده اند ، ولى تفسیر مناسب تر این است كه يونس و ماهى ، هردو مى مردند و شکم ماهى ، قبر يونس مى شد و زمین ، قبر ماهى ، او در دل ماهى و ماهى در دل زمین تا روز رستاخیز دفن مى شدند .
ولى فراموش نکنیم كه این ها همه در صورتى تحقق مى يافت كه او تسبیح و توبه را ترك مى گفت ، ولى چنین نشد ، او در سایه تسبیح پروردگار مشمول عفو خاصش شد .
دلیل روشنى در دست نیست كه يونس چه مدتى در شکم ماهى ماند ؟ چند ساعت ، يا چند روز و يا چند هفته ، در بعضى روایات 9 ساعت و بعضى 3 روز و بعضى بیشتر و حتى تا 40 روز گفته اند ولى مدرك مسلّمى بر هیچ يك از این اقوال وجود ندارد ، تنها در تفسیر « على بن ابراهیم » در حدیثى از امیر مؤمنان على (علیه السلام) توقف يونس در
شکم ماهى ، 9 ساعت ذکر شده است .(1)
بعضى از مفسّران اهل سنّت ، مدّت آن را يك ساعت هم ذکر كرده اند .(2)
ولى هرچه باشد ، بدون شك این توقف يك امر عادى نیست ، انسان نمى تواند بیش از چند دقیقه در محیطى كه هوا وجود ندارد ، زنده بماند و اگر مى بینیم جنین در شکم مادر ، ماه ها زنده مى ماند ، به خاطر این است كه هنوز دستگاه تنفس او به كار نیفتاده و اکسیژن لازم را تنها ازطریق خون مادر دریافت مى كند .
بنابراین ماجراى يونس بدون شك يك اعجاز است و این نخستین اعجازى نیست كه در قرآن با آن روبرو مى شویم ، همان خدایى كه ابراهیم (علیه السلام)را در دل آتش ، سالم نگه داشت و موسى و بنى اسرائیل را با ایجاد جاده هاى خشك در وسط دریا از غرقاب نجات داد و .
نوح (علیه السلام)را به وسیله كشتى ساده اى ، از آن طوفان عظیم و گسترده ، رهایى بخشید و سالم به زمین فرود آورد ، همان خداوند قدرت دارد كه بنده اى از بندگان خاصش را مدتى در شکم ماهى عظیمى سالم نگه دارد .
البتّه وجود چنین ماهى هاى بزرگ در گذشته و امروز ، مطلب عجیبى نیست ، هم اکنون ماهى هاى عظیمى به نام « بالن » موجود است كه بیش از 30 متر طول دارد و بزرگ ترین حیوان روى زمین است و جگر او بالغ بر يك تُن مى شود .
145 فَنَبَذْناهُ بِالْعَراءِ وَ هُوَ سَقیمٌ
( به هرحال ما او را رهایى بخشیدیم و ) او را دریك سرزمین خشك خالى از گیاه افکندیم ، درحالى كه بیمار بود .
ماهى عظیم در كنار ساحل خشك و بى گیاهى آمد و به فرمان خدا ، لقمه اى را كه از او زیاد بود ، بیرون افکند ، اما پیدا است این زندان عجیب ، سلامت جسم يونس را برهم زده بود ، بیمار و ناتوان از این زندان آزاد شد .
درست نمى دانیم يونس چه مدت در شکم ماهى بود ، ولى مسلّم است هرچه بود ، نمى توانست از عوارض آن برکنار ماند ، درست است كه فرمان الهى صادر شده بود كه يونس هضم و جذب بدن ماهى نشود ، اما این بدان معنى نبود كه آثارى از این زندان را به همراه نیاورد ، لذا جمعى از مفسران نوشته اند كه او به صورت جوجه نوزاد و ضعیف و بى بال و پر از شکم ماهى بیرون آمد ، به طورى كه توان حرکت نداشت .
146 وَ اَنْبَتْنا عَلَيْهِ شَجَرَةً مِنْ يَقْطینٍ
و كدوبُنى براو رویاندیم (تا درسایه برگ هاى پهن و مرطوبش آرامش يابد) .
« يَقْطین » هر گیاهى است كه ساقه ندارد و داراى برگ هاى پهن است ، مانند بوته خربزه و كدو و خیار و هندوانه و امثال آن ، ولى بسیارى از مفسران و روات حدیث در این جا تصریح كرده اند كه منظور خصوص كدو بن است ، باید توجه داشت كه « شَجَرَة » در لغت عرب هم به نباتاتى گفته مى شود كه داراى ساقه و شاخه است و هم بدون ساقه و شاخه و به تعبیر دیگر اعم از درخت و گیاه است ، حتى در این جا حدیثى از پیامبر گرامى اسلام صلى الله علیه و آله
نقل كرده اند كه شخصى به آن حضرت عرض كرد : « اِنَّكَ تُحِبُّ الْقَرْعَ : شما كدو را دوست دارید » ؟ فرمود : « اَجَلْ هِىَ شَجَرَةُ اَخى يُونُسَ: آرى آن گیاه برادرم يونس است » .(1)
مى گویند : كدو بن ، علاوه بر این كه برگ هاى پهن و پرآبى دارد و مى توان از آن سایبان خوبى تهیه كرد، مگس نیز بر برگ هاى آن نمى نشیند و يونس به خاطر توقف در شکم ماهى ، پوست تنش آن قدر نازك و حساس شده بود كه از نشستن حشرات بر آن ، رنج مى برد ، او اندام خود را با این كدو بن پوشانید تا هم از سوزش آفتاب در امان باشد و هم از حشرات .
شاید خداوند مى خواهد درسى را كه به يونس در شکم ماهى داده است ، در این مرحله تکمیل كند ، او باید تابش آفتاب و حرارتش را بر پوست نازك تنش احساس كند ، تا در آینده در مقام رهبرى براى نجات امتش از آتش سوزان جهنم ، تلاش و كوشش بیشترى به .
1) « روح البیان » ، جلد 7 ، صفحه 489 .
خرج دهد ، همین مضمون در بعضى از روایات اسلامى وارد شده است .(1)
147 وَ اَرْسَلْناهُ اِلى مِائَةِ اَلْفٍ اَوْ يَزیدوُنَ
و او را به سوى جمعيّت يك صد هزار نفرى يابیشتر فرستادیم .
148 فَامَنُوا فَمَتَّعْناهُمْ اِلى حینٍ
آن ها ایمان آوردند و تا مدّت معلومى آنان را از مواهب زندگى بهره مند ساختیم .
هنگامى كه يونس (علیه السلام) با حالت خشم و غضب قوم را رها كرد و مقدمات خشم الهى نیز بر آن ها ظاهر شد ، تکان سختى خوردند و به خود آمدند ، اطراف عالِم و دانشمندى كه در میان آن ها بود ، را گرفتند و با رهبرى او در مقام توبه برآمدند .
در بعضى از روایات آمده است كه آن ها دستجمعى به سوى بیابان حرکت كردند و بین .
1) « نور الثقلین » ، جلد 4 ، صفحه 436 ، حدیث 116 .
زنان و فرزندان و حیوانات و بچه هاى آن ها ، جدایى افکندند ، سپس گریه را سر دادند و
صداى ناله خود را بلند كردند و مخلصانه از گناهان خویش و تقصیراتى كه درباره پیامبر خدا يونس صلى الله علیه و آله داشتند ، توبه كردند .در این جا پرده هاى عذاب كنار رفت و حادثه بر كوه ها ریخت و جمعیت مؤمن توبه كار به لطف الهى نجات يافتند .(1)
یونس بعد از این ماجرا به سراغ قومش آمد تا ببیند عذاب بر سر آن ها چه آورده است ؟
هنگامى كه آمد ، در تعجّب فرو رفت كه چگونه آن ها در روز هجرتش همه بت پرست بودند ، اما اکنون خداپرست شده اند ؟!
در این جا سؤالى مطرح مى شود و آن این كه ؛ در بیان سرگذشت هاى اقوام دیگر در
1) در « تفسیر برهان » ، جلد 4 ، صفحه 35 ، از امام صادق نقل شده است.
آیات قرآن آمده است كه به هنگام نزول عذاب ( عذاب استیصال كه براى نابودى اقوام سرکش نازل مى شده ) توبه و اِنابه بى اثر بوده است ، چگونه این مسأله در مورد قوم يونس ، استثناء پذیرفت؟
در برابر این سؤال ، دو پاسخ مى توان گفت :
نخست این كه عذاب هنوز نازل نشده بود ، تنها علایم مختصرى كه از قبیل هشدارها است ، به چشم مى خورد كه آن ها به موقع از این هشدارها استفاده كردند و پیش از نزول عذاب ، توبه نموده و ایمان آوردند .
دیگر این كه این عذاب ، « عذاب استیصال » نبوده و از قبیل گوش مالى هایى بوده كه قبل از نزول عذاب بنیان كن ، به اقوام مختلف مى داده تا قبل از فوت فرصت ، بیدار شوند و راه تقوا پیش گیرند ، مانند مجازات هاى مختلف قوم فرعون قبل از غرقاب .
149 فَاسْتَفْتِهِمْ اَلِرَبِّكَ الْبَناتُ وَ لَهُمُ الْبَنُونَ
از آن ها بپرس : آیا پروردگار تو دخترانى دارد و پسران از آنِ آن ها است ؟!
« اِسْتَفْتِهِمْ » از ماده « اِسْتِفْتاء » در اصل از « فَتْوا » گرفته شده كه به معنى جواب مسائل مشکل است .
جمعى از مشرکان عرب به خاطر انحطاط فکرى و نداشتن هیچ گونه علم و دانش ، خدا را با خود قیاس مى كردند و براى او فرزند و گاهى همسر قائل بودند .
این پندارهاى بى اساس و خرافى ، آن ها را به كلى از راه حق منحرف ساخته بود ، به گونه اى كه آثار توحید و يگانگى خدا از بین آن ها برچیده شده بود .
در حدیث آمده است كه « مورچه ، گمان مى كند كه پروردگارش مانند او دو شاخك دارد » .
آرى فکر كوتاه انسان را به مقایسه مى كشاند ، مقایسه خالق با مخلوق و این مقایسه ، بدترین عامل گمراهى در شناخت خدا است .
به هرحال قرآن نخست به سراغ آن ها مى رود كه فرشتگان را دختران خدا مى پنداشتند و از سه طریق « تجربى » و « عقلى » و « نقلى » به آن ها پاسخ مى دهد و مى گوید: چگونه آن چه را
براى خود نمى پسندید، براى خدا قائل هستید ( این سخن طبق عقیده باطل آن ها است كه از دختر سخت متنفر بودند و به پسر، سخت علاقمند ، چراکه پسران در زندگى آن ها در جنگ ها و غارتگرى هاشان، نقش موثرى داشتند، درحالى كه دختران ، كمکى به آن ها نمى كردند).
بدون شك پسر و دختر از نظر انسانى و در پیشگاه خدا از نظر ارزش ، يکسانند و معیار شخصیت هردو ، پاکى و تقوا است ، ولى استدلال قرآن در این جا به اصطلاح از باب « ذکر مسلمات خصم » است كه مطالب طرف را بگیرند و به خود او بازگردانند .
150 اَمْ خَلَقْنَا الْمَلائِكَةَ اِناثا وَ هُمْ شاهِدوُنَ
آیا ما فرشتگان را به صورت دختران آفریدیم و آن ها ناظر بودند ؟
دراین آیه به دلیل حسّى مسأله پرداخته ، بدون شك جواب آن ها در این زمینه منفى بود ، چه این كه هیچ كدام نمى توانستند حضور خود را به هنگام خلقت فرشتگان ، ادعا كنند .
151 اَلا اِنَّهُمْ مِنْ اِفْكِهِمْ لَيَقُولُونَ
بدانید آن ها با این تهمت بزرگشان مى گویند :
در این آیه بار دیگر به دلیل عقلى كه از مسلّمات ذهنى آن ها گرفته شده ، بازمى گردد .
152 وَلَدَ اللّهُ وَ اِنَّهُمْ لَكاذِبُونَ
خداوند فرزندى آورده ، ولى آن ها قطعا دروغ مى گویند .
153 اَصْطَفَى الْبَناتِ عَلَى الْبَنینَ
آیا دختران را بر پسران ترجیح داده ؟
154 ما لَكُمْ كَيْفَ تَحْكُمُونَ
شما چگونه حکم مى كنید ؟ ( و هیچ مى فهمید چه مى گویید ؟ ) .
155 اَفَلا تَذَكَّروُنَ
آیا متذكّر نمى شوید ؟
این سخنان به قدرى باطل و بى پایه است كه اگر آدمى يك ذرّه عقل و درایت داشته باشد و اندیشه كند ، باطل بودن آن را درك مى نماید .
156 اَمْ لَكُمْ سُلْطانٌ مُبینٌ
آیا شما دلیل روشنى در این باره دارید ؟
در این آیه بعداز ابطال ادعاى خرافى آن ها با يك دلیل حسى و يك دلیل عقلى ، به سوّمین دلیل مى پردازد كه دلیل نقلى است .
157 فَأْتُوا بِكِتابِكُمْ اِنْ كُنْتُمْ صادِقینَ
کتابتان را بیاورید ، اگر راست مى گویید !
در كدام كتاب ؟ در كدام نوشته ؟ و در كدام وحى آسمانى ، چنین چیزى آمده و بر كدام پیامبر نازل شده است ؟
نه ، این ها چکیده كتب آسمانى نیست ، این ها خرافاتى است كه از نسلى به نسل دیگر و از جاهلانى به جاهلان دیگر ، منتقل شده و هیچ مبنا و مأخذ خردپسندى ندارد .
158 وَ جَعَلُوا بَيْنَهُ وَ بَيْنَ الْجِنَّةِ نَسَبا وَ لَقَدْ عَلِمَتِ الْجِنَّةُ اِنَّهُمْ لَمُحْضَروُنَ
آن ها میان او و جن ( خویشاوندى و ) نسبتى قائل شدند، درحالى كه جنّيان به خوبى
مى دانستند كه این بت پرستان در دادگاه الهى احضار مى شوند .
منظور از « نَسَب » ، هرگونه نسبت و رابطه است ، هرچند جنبه خویشاوندى نداشته باشد و مى دانیم كه جمعى از مشرکان عرب ، جن را مى پرستیدند و آن ها را شریك خدا مى پنداشتند و به این ترتیب رابطه اى میان آن ها و خداوند قائل بودند .
قرآن مجیداین عقیده خرافى راسخت انکار كرده و مى گوید : « جنّيانى كه بت پرستان خرافى ، آن ها را معبود خود مى پندارند ، يا رابطه خویشاوندى با خدا براى آن ها قائلند ، آرى همان جنّيان ، به خوبى مى دانستند كه این بت پرستان خرافى ، در دادگاه عدل الهى براى حساب و مجازات ، احضار مى شوند » .
159 سُبْحانَ اللّهِ عَمّا يَصِفُونَ
منزه است خداوند از توصیفى كه آن ها مى كنند .
160 اِلاّ عِبادَ اللّهِ الْمُخْلَصینَ
مگر بندگان مخلص خدا .
به این ترتیب هرگونه توصیفى كه مردم درباره خدا مى كنند ، نادرست است و خداوند از
آن پاك و منزّه است ، جز توصیفى كه بندگان مخلص از او دارند ، بندگانى كه از هرگونه شرك و هواى نفس و جهل و گمراهى مبرا هستند و خدا را جز به آن چه خودش اجازه داده ، توصیف نمى كنند .
آرى براى شناخت خدا نباید دنبال خرافاتى افتاد كه از اقوام جاهلى باقى مانده و انسان از بیان آن ها شرم دارد ، باید به سراغ بندگان مخلصى رفت كه گفتار آن ها، روح انسان رابه اوج آسمان ها پرواز مى دهد و در نور وحدانیت او محو مى سازد ، هرگونه شائبه شرك را از دل مى شوید و هرگونه « تجسّم » و « تشبیه » را از فکر مى زداید .
باید به سراغ سخنان پیامبر صلى الله علیه و آله و خطبه هاى نهج البلاغه على و دعاهاى پرمغز امام سجاد در صحیفه سجادیه رفت و در پرتو توصیف هاى این
بندگان خدا ، خدا را شناخت.
161 فَاِنَّكُمْ وَ ما تَعْبُدوُنَ
شما و آن چه پرستش مى كنید ،
162 ما اَنْتُمْ عَلَيْهِ بِفاتِنینَ
هرگز نمى توانید كسى را ( با آن ) فریب دهید .
«فاتِنْ» اسم فاعل از «فِتْنَة» به معنى فتنه گر و اغواکننده است .
وسوسه هاى شما بت پرستان در دل هاى پاکان و نیکان اثرى ندارد و تنها قلوب آلوده و ارواح دوزخى و متمایل به فساد شما است كه خود را تسلیم این وسوسه ها مى سازد .
163 اِلاّ مَنْ هُوَ صالِ الْجَحیمِ
مگر آن ها كه مى خواهند در آتش دوزخ بسوزند .
واژه « صالى » از ماده « صَلْىْ » به معنى آتش افروختن و داخل شدن در آتش ویا سوختن و برشته شدن به وسیله آن است .
این سه آیه برخلاف آن چه طرفداران مسلك جبر پنداشته اند ، دلیلى است بر ضد این مکتب و اشاره اى به این حقیقت است كه هیچ كس نمى تواند خود را در برابر انحرافات ، معذور بداند و ادعا كند مرا فریب داده و به بت پرستى كشانده اند ، مى گوید : شما بت پرستان
توانایى بر « فتنه » و فریب اشخاص ندارید ، مگر آن ها كه با اراده خود ، راه دوزخ را پیش گیرند .
شاهد این سخن ، تعبیر « صالِ الْجَحیمِ » است ، زیرا در اصل « صالى » به صورت اسم فاعل بوده و معمولاً هنگامى كه صیغه اسم فاعل را درمورد موجود عاقلى به كارمى برند، مفهومش انجام كارى از روى اراده و اختیار است ، مانند « قاتل » ، « جالس » و « ضارب » ، لذا « صالِ الْجَحیمِ » يعنى كسى كه مایل است خود را به آتش دوزخ بسوزاند
و به این ترتیب راه عذر را بر همه منحرفان مى بندد .
تعجب از بعضى از مفسران معروف است كه كه آیه را چنین معنى كرده اند ؛ « شما نمى توانید كسى را بفریبید ، مگر آن ها كه مقدر شده جهنمّى باشند » .
به راستى اگر معنى آیه این است ، پیامبران براى چه مى آیند ؟ كتاب هاى آسمانى براى چه منظور نازل شده ؟ حساب و كتاب و ملامت و سرزنش بت پرستان در آیات قرآن ، چه مفهومى دارد ؟ و عدالت خدا كجا خواهد رفت ؟
آرى باید قبول كرد كه اعتراف به مکتب جبر ، اصالت مکتب انبیاء را به كلى مخدوش
مى كند ، همه مفاهیم آن را مسخ مى نماید و تمام ارزش هاى الهى و انسانى را به نابودى مى كشاند .
164 وَ ما مِنّا اِلاّ لَهُ مَقامٌ مَعْلُومٌ
هریك از ما مقام معلومى داریم .
165 وَ اِنّا لَنَحْنُ الصّافُّونَ
و ما همگى ( براى اطاعت فرمان خداوند ) به صفّ ایستاده ایم .
166 وَ اِنّا لَنَحْنُ الْمُسَبِّحُونَ
و ما همگى تسبیح او مى گوییم .
آرى ما بندگانیم كه جان و دل بر كف داریم ، همواره چشم بر امر ، و گوش بر فرمانش سپرده ایم ، ما كجا و فرزندى خدا كجا ؟ ما او را از این نسبت هاى زشت و دروغین منزّه مى شمریم و از این خرافات و اوهام مشرکان متنفّر و بیزاریم .
در حقیقت آیات سه گانه فوق به سه قسمت از صفات فرشتگان اشاره مى كند ؛ نخست این كه هرکدام رتبه و منزلتى دارند كه از آن تجاوز نمى كنند .
دیگر این كه آن ها دائماً آماده اطاعت فرمان خدا در عرصه آفرینش و اجراى اوامر و
دستورات او درپهنه عالَم هستى هستند . سوم این كه آن ها پیوسته تسبیح خدا مى گویند و او را از آن چه لایق مقامش نیست، منزّه مى شمرند.
167 وَ اِنْ كانُوا لَيَقُولُونَ
آن ها پیوسته مى گفتند :
168 لَوْ اَنَّ عِنْدَنا ذِكْرا مِنَ الاَْوَّلینَ
اگر يکى از كتب پیشینیان نزد ما بود ،
169 لَكُنّا عِبادَ اللّهِ الْمُخْلَصینَ
ما از بندگان مخلص خدا بودیم .
این همه از بندگان مخلص و آنان كه خدایشان خالص كرده است ، سخن مگوى و پیامبران بزرگى همچون نوح و ابراهیم و موسى و غیر آن ها را به رخ ما مکش ، ما
هم اگر مشمول لطف خدا شده بودیم و يکى از كتب آسمانى بر ما نازل مى شد ،
در زمرۀ این بندگان مخلص بودیم .
این درست به گفتار شاگردان عقب افتاده و رفوزه اى مى مانَد كه براى سرپوش نهادن بر تنبلى خود ، مى گویند : ما هم اگر معلم و استاد خوبى داشتیم، از شاگردان ردیف اول بودیم .
170 فَكَفَروُا بِهِ فَسَوْفَ يَعْلَمُونَ
( اما هنگامى كه این كتاب بزرگ آسمانى بر آن ها نازل شد ) آن ها به آن كافر شدند، ولى به زودى نتیجه كار خود را خواهند دانست .
این همه لاف و گزاف نگویید و خود را شایسته قرار گرفتن در صف بندگان مخلص خدا نشمارید ،دروغ شما آشکار شد و ادعاهایتان توخالى از آب درآمد ، كتابى بهتر از قرآن ، تصور نمى شود و مکتبى بهتر از مکتب تربیتى اسلام نیست ، ولى ببینید چگونه با این كتاب آسمانى برخورد كردید ؟ منتظر عواقب دردناك كفر و بى ایمانى خود باشید .
171 وَ لَقَدْ سَبَقَتْ كَلِمَتُنا لِعِبادِنَا الْمُرْسَلینَ
وعده قطعى ما براى بندگان مرسل ما از قبل مسلّم شده .
172 اِنَّهُمْ لَهُمُ الْمَنْصُوروُنَ
که آن ها يارى مى شوند .
173 وَ اِنَّ جُنْدَنا لَهُمُ الْغالِبُونَ
و لشکرما (در تمام صحنه ها) پیروزند .
آرى پیروزى لشکر حق بر باطل و غلبه جند اللّه و يارى خداوند نسبت به بندگان مرسل و مخلص ، از وعده هاى مسلّم او و از سنّت هاى قطعى است كه در آیات فوق به عنوان «سَبَقَتْ كَلِمَتُنا» ( این وعده و سنّت ما از آغاز بوده ) مطرح شده است .
نظیر این مطلب در آیات فراوان دیگرى از قرآن مجید آمده است ؛ در آیه 47 سوره روم مى خوانیم : « وَ كانَ حَقّا عَلَيْنا نَصْرُ الْمُؤْمِنینَ : يارى كردن مؤمنان ، حقى است مسلّم بر ما » .
در آیه 40 سوره حجّ نیز آمده است : « وَ لَيَنْصُرَنَّ اللّهُ مَنْ يَنْصُرُهُ : هرکس را كه به يارى آیین او برخیزد ، ياریش مى كند » .
و در آیه 51 سوره غافر مى خوانیم : « اِنّا لَنَنْصُرُ رُسُلَنا وَ الَّذینَ اآمَنُوا فِى الْحَياةِ الدُّنْيا وَ يَوْمَ يَقُومُ الاَْشْهادُ : ما رسولان خود و افراد باایمان را در زندگى دنیا و در ( روز رستاخیز ) آن روز كه شاهدان به حق قیام مى كنند ، يارى مى دهیم » .
بدیهى است خداوندى كه بر همه چیز توانا است و در وعده هاى او هرگز تخلف نبوده و نیست ، مى تواند به این وعده بزرگ خود ، جامه عمل بپوشاند و همانند سنت هاى تخلّف ناپذیر عالَم هستى ، بى كم و كاست مردان حقّ را پیروز گرداند .
این وعده الهى يکى از مهم ترین مسائلى است كه رهروان راه حق به آن دلگرمند و از آن روح و جان مى گیرند ، هر زمان خسته شوند ، با آن نفس تازه مى كنند و خون جدیدى در عروقشان جارى مى شود .
174 فَتَوَلَّ عَنْهُمْ حَتّى حینٍ
از آن ها روى بگردان تا زمان معینى ( تا زمانى كه فرمان جهاد صادر شود ) .
این آیه تهدیدى پرمعنى و هول انگیز است كه از اطمینان به پیروزى نهایى سرچشمه
مى گیرد، به خصوص این كه تعبیر « حَتّى حین » ( تا مدتى ) به صورت سربسته اداء شده است ، اما تا چه مدت ؟ تا زمان هجرت ؟ تا موقع جنگ بدر ؟ تا فتح مکه ؟ و يا زمانى كه شرایط قیام نهایى و عمومى مسلمانان بر ضدّ این كوردلان فراهم گردد ؟ دقیقا معلوم نیست .
175 وَ اَبْصِرْهُمْ فَسَوْفَ يُبْصِروُنَ
و وضع آن ها را بنگر ( چه بى محتوا است ) امّا به زودى آن ها ( محصول اعمال خود را ) مى بینند .
به زودى پیروزى تو و مؤمنان و شکست ذلّت بار خود را در این دنیا و مجازات الهى را در جهان دیگر خواهند دید .
176 اَفَبِعَذابِنا يَسْتَعْجِلُونَ
آیا آن ها براى عذاب ما عجله مى كنند ؟!
177 فَاِذا نَزَلَ بِساحَتِهِمْ فَساءَ صَباحُ الْمُنْذَرینَ
اماهنگامى كه عذاب ما در صحن خانه هاشان فرود آید، صبحگاهان بدى خواهند داشت.
تعبیر به « ساحَة » ( صحن خانه و فضاى میان خانه ها ) براى این است كه نزول عذاب را درمتن زندگى آن ها مجسم كند و مبدل شدن كانون آرامش آن ها به كانونى از وحشت و اضطراب رانشان دهد. تعبیر به « صَباحُ الْمُنْذَرینَ » ( صبح انذارشدگان ) ممکن است اشاره به این باشد كه عذاب الهى بر این قوم لجوج و ستمگر -- همانند بسیارى از اقوام پیشین -- صبحگاهان فرود مى آید. و يا به این معنى است كه مردم همگى در انتظار این هستند كه صبحشان با خیر و نیکى شروع شود ، امّا این ها صبحگاهانى بد و تیره و تار در پیش دارند .
و يا این كه صبح ، موقع بیدارى است ، این ها نیز زمانى بیدار مى شوند كه راه نجاتى باقى نمانده و كار از كار گذشته است .
178 وَ تَوَلَّ عَنْهُمْ حَتّى حینٍ
از آن ها روى بگردان تا زمان معینى .
179 وَ اَبْصِرْ فَسَوْفَ يُبْصِروُنَ
و وضع كارشان را ببین ، آن ها نیز به زودى ( محصول اعمال خود را ) مى بینند .
دو آیه بالا همان است كه قبلاً هم آمده بود ، و بار دیگر براى تأکید در این جا تکرار مى شود .
180 سُبْحانَ رَبِّكَ رَبِّ الْعِزَّةِ عَمّا يَصِفُونَ
منزّه است پروردگار ، پروردگار عزّت ( و قدرت ) از توصیف هایى كه آن ها مى كنند .
181 وَ سَلامٌ عَلَى الْمُرْسَلینَ
و سلام بر رسولان .
182 وَ الْحَمْدُ لِلّهِ رَبِّ الْعالَمینَ
و حمد و ستایش ، مخصوص خداوندى است كه پروردگار عالمیان است .
در روایات متعددى كه گاه از شخص پیامبر اسلام صلى الله علیه و آله و گاه از امیر مؤمنان و گاه
از امام باقر نقل شده ، مى خوانیم : « كسى كه مى خواهد در روز قیامت اجر و پاداش او با پیمانه بزرگ و كامل داده شود ، باید آخرین سخنش در هر مجلسى كه مى نشیند ، این بوده باشد ؛ " سُبْحانَ رَبِّكَ
رَبِّ الْعِزَّةِ عَمّا يَصِفُونَ ، وَ سَلامٌ عَلَى الْمُرْسَلینَ ، وَ الْحَمْدُ لِلّهِ رَبِّ الْعالَمینَ " » .(1)
آرى مجلس خود را با تنزیه ذات خدا و درود فرستادن بر پیامبران او و حمد و شکر در برابر نعمت هاى پروردگار پایان دهد تا اگر كارى نادرست يا سخنى ناروا در آن مجلس از او سر زده ، جبران گردد .
پروردگارا ! خودت قول داده اى كه رسولانت را يارى كرده و جنودت را پیروز گردانى ، ما را در خط رسولان و در صفوف جنودت قرارده و بر دشمنان خون خوارى كه از شرق و غرب عالَم براى نابودى و خاموش كردن نور قرآن برخاسته اند، پیروز فرما .
پایان سوره صافّات
1) « مجمع البیان » ، ذیل آیات مورد بحث .
پیرامون فضیلت تلاوت این سوره ، در روایتى از پیغمبر گرامى اسلام صلى الله علیه و آله نقل شده است : « كسى كه سوره "ص" را بخواند ، به اندازه هر كوهى كه خدا مسخر داوود فرموده بود ، "حسنه" به او مى دهد و از آلوده شدن و اصرار برگناه صغیره وکبیره حفظ مى نماید » .(1)
امام باقر نیز فرموده اند : « كسى كه سوره "ص" را در شب جمعه بخواند ، از خیر دنیا و آخرت آن قدر ( از سوى خداوند ) به او بخشیده مى شود كه به هیچ كس داده نشده ، جز پیامبران مرسل و فرشتگان مقرّب ، و خدا او و تمام كسانى كه از خانواده اش مورد علاقه او هستند ، وارد بهشت مى كند ،حتّى خدمتگزارى كه به او خدنام گذارى این سوره ، به سبب آغاز آن مى باشد .مت مى كرده است ».(2)
بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ
بنام خداوند بخشنده بخشایشگر
1 صآ وَ الْقُرْانِ ذِى الذِّكْرِ
ص ، سوگند به قرآنى كه متضمن ذکر است ( كه این كتاب اعجاز الهى است ) .
در نخستین آیه این سوره به حرف "ص" كه يکى از حروف مقطعه است ، برخورد مى كنیم و همان گفتگوهاى پیشین در تفسیر این حروف مقطعه مطرح مى شود كه آیا این ها اشاره به عظمت قرآن مجید است كه از مواد ساده اى همچون حروف الفبا تشکیل شده با محتوایى كه جهان انسانیت را دگرگون مى سازد ؟ و این قدرت نمایى عجیب خدا است كه از آن مواد ساده ، چنین ترکیب شگرفى به وجود آورده است .
شرح بیشتر پیرامون تفسیر حروف مقطعه را مى توانید در آغاز سوره هاى بقره ،
آل عمران و اعراف ( در جلدهاى اول و دوم و ششم تفسیر نمونه ) مطالعه فرمایید .
قرآن هم خودش ذکر است و داراى ذکر . « ذِكْر » به معنى يادآورى و زدودن زنگار غفلت از
صفحه دل ، ياد خدا ، ياد نعمت هاى او ، ياد دادگاه بزرگ رستاخیز و ياد هدف خلقت انسان. آرى عامل مهم بدبختى انسان ها ، فراموشى و غفلت است و قرآن مجید آن را زایل مى كند .
آرى بلاى بزرگ گمراهان و گنهکاران ، همان فراموشى است ، تا آن جاکه حتى خویشتن و ارزش هاى وجودى خویش را فراموش مى كنند ، چنان كه در آیه 19 سوره حشر آمده : « وَ لا تَكُونُوا كَالَّذینَ نَسُوا اللّهَ فَاَنْساهُمْ اَنْفُسَهُمْ اوُلئِكَ هُمُ الْفاسِقُونَ : مانند كسانى نباشید كه خدا را فراموش كردند ، خداوند خودشان را نیز از يادشان برد ، آن ها فاسقانند » .
و قرآن وسیله اى براى شکافتن این پرده هاى نسیان و نورى براى برطرف ساختن ظلمات غفلت و فراموش كارى است ، آیاتش انسان را به ياد خدا و معاد مى اندازد و
جمله هایش ، انسان را به ارزش هاى وجودى خویش آشنا مى سازد .
2 بَلِ الَّذینَ كَفَروُا فى عِزَّةٍ وَ شِقاقٍ
ولى كافران گرفتار غرور و اختلافند .
« عِزَّة » به گفته « راغب » در « مفردات » حالتى است كه مانع مغلوب شدن انسان مى گردد
( حالت شکست ناپذیرى ) و در اصل از « عَزاز » به معنى سرزمین صلب و محکم و نفوذناپذیر گرفته شده است ... و آن بر دو گونه است ؛ گاه "عزت ممدوح" و شایسته است ، چنان كه ذات پاك خدا را به « عزیز » توصیف مى كنیم و گاه "عزت مذموم" و آن نفوذناپذیرى در مقابل حقّ و تکبّر از پذیرش واقعيّات مى باشد و این عزت ، درحقیقت ذلت است .
« شِقاق » از ماده « شَقّ » در اصل به معنى شکاف است ، سپس به معنى اختلاف نیز به كار رفته ، زیرا اختلاف ، سبب مى شود كه هر گروهى در شِقّى قرار گیرد .
قرآن در این جا مسأله نفوذناپذیرى و كبر و غرور و پیمودن راه جدایى و شکاف و تفرقه را عامل بدبختى كفار شمرده ، آرى این ها صفات زشت و شومى است كه روى چشم و گوش انسان پرده مى افکند و حسّ تشخیص را از انسان مى گیرد و چه دردناك است كه چشم و گوش ، باز باشد امّا آدمى كور و كر باشد.
3 كَمْ اَهْلَكْنا مِنْ قَبْلِهِمْ مِنْ قَرْنٍ فَنادَوْا وَ لاتَ حینَ مَناصٍ
چه بسیار اقوامى را كه پیش از آن ها هلاك كردیم و به هنگام نزول عذاب ، فریاد
مى زدند ، ولى وقت نجات گذشته بود .
واژه « لات » براى نفى است و در اصل از « لاء نافیه » بوده و « تاء تأنیث » براى تأکید بر آن افزوده شده است .
« مَناص » از ماده « نَوْص » به معنى پناهگاه و فریادرس است ، مى گویند : عرب هنگامى كه حادثه سخت و وحشتناکى رخ مى داده مخصوصاً در جنگ ها ، این كلمه را تکرار مى كرد و مى گفت : « مَناص ، مَناص : پناهگاه كجا است ؟ پناهگاه كجا است » ؟ و چون این مفهوم با فرار مقارن است ، گاهى به معنى محل فرار نیز آمده است .
آن روز كه پیامبران الهى و اولیاى حق ، آن ها را اندرز دادند و از عاقبت شوم اعمالشان برحذر داشتند ، نه تنها گوش شنوا نداشتند ، بلکه به استهزاء و سخریه و آزار مؤمنان و حتى قتل آن ها پرداختند و فرصت ها ازدست رفت و پل هاى پشت سر ویران گشت و درحالى عذاب استیصال براى نابودى آن ها نازل شد كه درهاى توبه و بازگشت همه بسته شده بود و
فریادهاى استغاثه آن ها به جایى نرسید .
به هر حال این غافلان مغرور تا فرصت در دست داشتند كه به آغوش پرمهر لطف خدا پناه برند، از آن استفاده نکردند و به هنگامى كه فرصت ها از دست رفت و عذاب استیصال (1)نازل شد ، این فریادهاى استغاثه و تلاش براى پیدا كردن راه فرار و پناهگاه به جایى نمى رسد .
این سنت پروردگار در همه اقوام پیشین بوده و در آینده نیز ادامه خواهد داشت ، چراکه براى سنّت او تغییر و تبدیلى نیست .
افسوس كه بسیارى از مردم حاضر نیستند از تجارب دیگران استفاده كنند، باید خودشان بار دیگر تجربه هاى تلخ را بیازمایند ، تجربه هایى كه گاه در طول عمر انسان تنها يك بار رخ مى دهد و نوبت به بار دوم نمى رسد و به اصطلاح اول و آخر آن يکى است . .
1) "عذاب استیصال" ، عذابى است كه اهل آن را از بیخ و بُن برکند و نابود سازد .
4 وَ عَجِبُوا اَنْ جاءَهُمْ مُنْذِرٌ مِنْهُمْ وَ قالَ الْكافِروُنَ هذا ساحِرٌ كَذّابٌ
آن ها تعجب كردند كه چرا پیامبر انذارکننده اى از میان آن ها برخاسته و كافران گفتند : این ساحر دروغگویى است .
تعجب آن ها از این بود كه محمد صلى الله علیه و آله يك نفر از خود آن ها است ، چرا فرشته اى از آسمان نازل نشده ؟ آن ها این نقطه بزرگ قوت را نقطه ضعف مى پنداشتند ، كسى كه از میان توده مردم برخاسته بود ، از نیازها و دردهاى آن ها باخبر بود و با مشکلات و مسائل زندگى آنان آشنایى داشت ، مى توانست در همه چیز الگو و اسوه باشد ، آن ها این امتیاز بزرگ را به عنوان يك نقطه تاریك در دعوت پیامبر صلى الله علیه و آله تلقى مى كردند و از آن تعجّب داشتند .
گاه از این مرحله نیز فراتر رفته و گفتند : این ساحر دروغگویى است .
نسبت دادن سِحر به پیامبر صلى الله علیه و آله ، به خاطر مشاهده معجزات غیر قابل انکار و نفوذ خارق العاده او در افکار بود و نسبت دادن كذب به او ، به خاطر این بود كه برخلاف سنت هاى خرافى و افکار منحطى كه جزء مسلّمات آن محیط محسوب مى شد ، قیام كرد و
برضدّ آن سخن مى گفت و دعوى رسالت ازسوى خدا داشت .
5 اَجَعَلَ الاْلِهَةَ اِلها واحِدا اِنَّ هذا لَشَىْ ءٌ عُجابٌ
آیا او به جاى این همه خدایان ، خداى واحدى قرار داده؟ این راستى چیزعجیبى است .
واژه « عُجاب » معنى مبالغه را مى رساند و به امور بسیار عجیب گفته مى شود .
این سبك مغزان فکر مى كردند هرقدر تعداد معبودهاى آن ها بیشتر شود ، قدرت و اعتبار نفوذ آن ها بیشتر خواهد بود و به همین دلیل خداى يکتا، چیز كمى به نظر آن ها مى رسید ، درحالى كه مى دانیم اشیاء متعدد از نظر فلسفى همیشه محدودند و وجود نامحدود ، يکى بیشتر نیست ، به همین دلیل تمام مطالعات در خداشناسى به خط « توحید » منتهى مى شود .
6 وَ انْطَلَقَ الْمَلاَءُ مِنْهُمْ اَنِ امْشُوا وَ اصْبِروُا عَلى الِهَتِكُمْ اِنَّ هذا لَشَىْ ءٌ يُرادُ
سرکردگان آن هابیرون آمدند و گفتند : بروید و خدایانتان را محکم بچسبید كه
مى خواهند مارا به سوى بدبختى بکشانند .
« اِنْطَلَقَ » از ماده « اِنْطِلاق » به معنى بیرون رفتن باسرعت و توأم با رهاساختن كار قبلى است و در این جا اشاره به رهاساختن مجلس ابوطالب با قهر و خشم است .
« مَلاَء » اشاره به اشراف و سرشناسان قریش است كه به سراغ ابوطالب آمدند كه بعد از بیرون آمدن از آن مجلس ، به يکدیگر و يا به پیروان خود مى گفتند : « دست از بت ها برندارید و معبودهایتان را محکم بچسبید » .
جمله « لَشَىْ ءٌ يُرادُ » مفهومش این است كه ؛ این مسأله ، چیزى است خواسته شده و چون جمله سربسته اى است ، مفسران تفسیرهاى بسیارى براى آن ذکر كرده اند ، كه تفسیر مناسب تر این است كه جمله مذکور ، اشاره به دعوت پیامبر اسلام صلى الله علیه و آله است و منظور این است كه این دعوت ، توطئه اى است كه هدفش ماییم ، ظاهر آن دعوت به سوى اللّه و باطنش حکومت بر ما و سیادت و ریاست بر عرب است و این ها همه بهانه اى است براى این مطلب ، شما مردم بروید و محکم بر آیین خود بایستید و تحلیل درباره این توطئه را به ما
سران قوم واگذارید .
این چیزى است كه سردمداران باطل همیشه براى خاموش كردن صداى رهروان راه حقّ مطرح مى كردند ، آن را توطئه مى نامیدند ، توطئه اى كه باید سیاستمداران آن را به دقت تحلیل كرده و براى مبارزه با آن برنامه تنظیم كنند و اما توده مردم باید بى اعتنا از كنار آن بگذرند و به آن چه در دست دارند ، سخت بچسبند .
به هرحال سران بت پرستان مى خواستند با این سخن ، روحیه متزلزل پیروان خود را تقویت كنند و از سقوط هرچه بیشتر اعتقاداتشان جلوگیرى به عمل آورند ، اما چه تلاش بیهوده اى .
7 ما سَمِعْنا بِهذا فِى الْمِلَّةِ الاْخِرَةِ اِنْ هذا اِلاَّ اخْتِلاقٌ
ما هرگز چنین چیزى از پدران خود نشنیده ایم ، این فقط يك دروغ است .
تعبیر به « اَلْمِلَّةِ الاْخِرَةِ » ممکن است اشاره به جمعیت پدرانشان باشد كه نسبت به آن ها آخرین ملّت بودند .
« اِخْتِلاق » از ماده « خَلْق » در اصل به معنى ابداع چیزى بدون سابقه است ، سپس این
کلمه به "دروغ" نیز اطلاق شده ، چراکه دروغگو در بسیارى از مواقع مطالب بى سابقه اى رامطرح مى كند، بنابراین منظوراز « اِخْتِلاق » در آیه مورد بحث این است كه ادعاى توحید ، ادعاى نوظهور و بى سابقه اى است كه محمد صلى الله علیه و آله آن را مطرح كرده و در میان ما و پیشینیانمان كاملاً ناشناخته بوده است و این خود دلیل بر بطلان آن است .
8 ءَاُنْزِلَ عَلَيْهِ الذِّكْرُ مِنْ بَيْنِنا بَلْ هُمْ فى شَكٍّ مِنْ ذِكْرى بَلْ لَمّا يَذوُقُوا عَذابِ
آیا ازمیان همه ما، قرآن تنها بر او ( محمد ) نازل شده ؟ آن ها در حقیقت در اصل وحى من تردید دارند ، بلکه آن ها هنوز عذاب الهى را نچشیده اند ( كه این چنین گستاخانه سخن مى گویند ).
مشرکین مکه مى گفتند : از میان این همه پیرمردان پر سن و سال ، این همه افراد ثروتمند و سرشناس، آیاکسى پیدا نشد كه خدا ، قرآنش را بر او نازل كند ، جز محمد يتیم تهیدست ؟
این منطق منحصر به آن زمان نبود كه در عصر و زمان ما نیز هرگاه مسؤولیت مهمى به كسى واگذار شود، روح حسادت شعله ور مى گردد ، چشم ها خیره و گوش ها تیز مى شود ،
نق زدن ها و بهانه گیرى ها آغازمى گردد و مى گویند : آدم پیدا نمى شد كه این كار به فلان كس كه از خانواده گمنام و فقیرى است ، واگذار شده ؟
بدیهى است این تعجب ها و انکارها كه علاوه بر حسد و حبّ دنیا ، سرچشمه دیگرى يعنى اشتباه در « تشخیص ارزش ها » داشت ، هرگز نمى توانست معیار منطقى براى قضاوت باشد ، مگر شخصیت انسان در اسم و آوازه پول و مقام و سن و سال او است ؟ مگر رحمت الهى بر این معیارها تقسیم مى شود ؟
لذا در دنباله آیه مى فرماید: درد آن ها چیز دیگرى است « آن ها در حقیقت در اصل وحى و ذکر من شك و تردید دارند » ( بَلْ هُمْ فى شَكٍّ مِنْ ذِكْرى ) .
ایراد به شخص محمد صلى الله علیه و آله بهانه اى بیش نیست و این شك و تردید آن ها در مسأله نه به خاطر وجود ابهام در قرآن مجید است ، بلکه سرچشمه آن هوا و هوس ها و حبّ دنیا و حسادت ها است .
و سرانجام در فرار پایانى آیه ، آن ها را به عذاب تهدید مى كند ، آرى همیشه گروهى
وجود دارند كه گوششان بدهکار منطق و حرف حساب نیست و چیزى جز تازیانه هاى عذاب ، آنان را از مرکب غرورشان پیاده نمى كند ، باید مجازات شوند كه درمانشان تنها عذاب الهى است .
9 اَمْ عِنْدَهُمْ خَزائِنُ رَحْمَةِ رَبِّكَ الْعَزیزِ الْوَهّابِ
مگر خزائن رحمت پروردگار قادر و بخشنده ات نزد آن ها است ( تا به هرکس میل دارند ، بدهند ) ؟
خداوند به مقتضاى این كه « رَبّ » است (و پروردگار و مالك و مربى عالَم هستى و جهان انسانیت است ) كسى را براى رسالتش برمى گزیندکه بتواند مردم را در مسیر تکامل و تربیت، رهبرى كند و به مقتضاى « عَزیز » بودنش ، مغلوب خواسته هیچ كس نیست ، تا مقام رسالت را به فرد نالایقى واگذارد و اصولاً مقام نبوت مقامى است بس عظیم كه تنها خدا قدرت دارد آن را به كسى بدهد و به مقتضاى « وَهّاب » بودنش ، هرچه را بخواهد و به هرکس صلاح بداند، مى بخشد .
« وَهّاب » صیغه مبالغه و به معنى بسیار بخشنده است ، اشاره به این كه نبوت ، تنها يك موهبت نیست ، بلکه موهبت هاى متعددى است كه دست به دست هم مى دهد تا كسى بتواند عهده دار آن منصب گردد، موهبت علم و تقوا و عصمت و شجاعت و شهامت .
10 اَمْ لَهُمْ مُلْكُ السَّمواتِ وَ الاَْرْضِ وَ ما بَيْنَهُما فَلْيَرْتَقُوا فِى الاَْسْبابِ
یا این كه مالکیت و حاکمیت آسمان ها و زمین و آن چه در میان این دو است ، از آنِ آن هااست؟ (اگر چنین است) به آسمان ها بروند (و جلوى نزول وحى بر قلب پاك محمد صلى الله علیه و آله را بگیرند ) .
این سخن درحقیقت تکمیلى است بر بحث گذشته ، در آن جا كه مى گفت : « خزائن رحمت پروردگار در دست شما نیست كه به هرکس كه با تمایلات هوس آلودتان هماهنگ است ، ببخشید » .
حال مى گوید : « اکنون كه این خزائن به دست شما نیست و فقط در اختیار خدا است ، تنها راهى كه در پیش دارید ، این است كه به آسمان ها بروید و مانع نزول وحى او شوید ، و
خود مى دانید كه از این كار نیز سخت عاجز و ناتوانید .
بنابراین نه « مقتضى » در اختیار شما است و نه قدرت بر ایجاد « مانع » دارید ، با این حال چه كارى از دست شما ساخته است ؟ از حسد بمیرید و هرکار از دستتان ساخته است ، انجام دهید .
11 جُنْدٌ ما هُنالِكَ مَهْزوُمٌ مِنَ الاَْحْزابِ
( آرى ) این ها لشکر كوچك شکست خورده اى از احزابند .
« هُنالِكَ » به معنى آن جا و براى اشاره به بعید است ، به همین دلیل جمعى آن را اشاره به شکست مشرکان در جنگ « بدر » مى دانند كه در نقطه نسبتا دوردستى از مکه واقع شده است .
تعبیر به « اَحْزاب » ظاهراً اشاره به تمام گروه هایى است كه بر ضد پیامبران قیام كردند و خداوند آن ها را درهم كوبید ، این جمعیت مشرکان ، گروهك كوچکى از آن گروه ها هستند كه به سرنوشت آن ها گرفتار خواهند شد ( شاهد این سخن ، آیات آینده است كه به این
مسأله تصریح كرده ) .
فراموش نکنیم كه این سوره ، مکى است و این سخن را قرآن زمانى مى گویدکه مسلمانان در اقلیت شدیدى بودند، آن چنان كه ممکن بود مشرکان آن ها را همچون يك لقمه بربایند ؛ « تَخافُونَ اَنْ يَتَخَطَّفَكُمُ النّاسُ : مى ترسید كه مردم شما را بربایند » ( 26 / انفال ) .
آن روز هیچ نشانه اى از پیروزى براى مسلمانان به چشم نمى خورد .
آن روز پیروزى هاى « بدر » و « احزاب » و « حنین » پیش نیامده بود، ولى قرآن باقاطعیت گفت : « این دشمنان سرسخت ، لشکر كوچکى هستند كه دچار شکست خواهند شد » .
امروز هم قرآن همین بشارت را به مسلمانان جهان كه از هر سو در محاصره قدرت هاى متجاوز و ستمگر قرار گرفته اند ، مى دهد كه اگر همچون مسلمانان نخستین بر سر عهد و پیمان خدا بایستند ، او نیز وعده خودش را در زمینه شکست جنوداحزاب تحقق خواهد بخشید .
12 كَذَّبَتْ قَبْلَهُمْ قَوْمُ نُوحٍ وَ عادٌ وَ فِرْعَوْنُ ذوُ الاَْوْتادِ
قبل از آن ها قوم نوح و عاد و فرعون صاحب قدرت ( پیامبران ما را ) تکذیب كردند .
13 وَ ثَمُودُ وَ قَوْمُ لُوطٍ وَ اَصْحابُ الاَْيْكَةِ اوُلئِكَ الاَْحْزابُ
و قوم ثمود و لوط و اصحاب الایکه ( قوم شعیب ) ، این ها احزابى بودند ( كه به تکذیب پیامبران برخاستند ) .
این ها شش گروه از احزاب جاهلى و بت پرست بودند كه برضد پیامبران بزرگى قیام كردند و آن چه درتوان داشتند ، در تکذیب و آزار پیامبران و مؤمنان به كارگرفتند، اما سرانجام عذاب الهى دامانشان را گرفت و همچون مزرعه خشك شده ، آن هارا درو كرد .
✓ قوم « نوح » در برابر این پیامبر عظیم الشأن؛ آن هابا طوفان و باران هاى سیلابى نابود شدند .
✓ قوم عاد در مقابل حضرت « هود » ؛ این قوم با تندبادى كوبنده از بین رفتند .
✓ فرعون در برابر « موسى » و « هارون » ؛ آن ها با امواج رود نیل منهدم شدند .
✓ قوم ثمود در برابر « صالح » ؛ این قوم با صاعقه اى عظیم ( صیحه اى آسمانى ) نابود شدند .
✓ قوم لوط در برابر حضرت « لوط » ؛ آن ها با زلزله اى وحشتناك توأم با بارانى از
سنگ هاى آسمانى ازبین رفتند .
✓ و اصحاب الایکه در برابر « شعیب » ؛ این ها با صاعقه اى مرگبار منهدم شدند .
ترتیب « آب » و « باد » و « خاك » و « آتش » كه وسایل اصلى زندگى انسان را تشکیل مى دهند، مأمور مرگ آن ها شدند و چنان طومار عمر این سرکشان ياغى را درهم نوردیدند كه اثرى از آن ها باقى نماند .
این مشرکان مکه باید بیندیشند نسبت به این اقوام ، گروه كوچکى بیش نیستند ، چرا از خواب غفلت بیدار نمى شوند ؟
توصیف فرعون به « ذوُ الاَْوْتاد » ( صاحب میخ هاى محکم ) كه در آیات فوق صریح تر و در آیه 10 سوره فجر آمده است ، كنایه از استحکام قدرت فرعون و فرعونیان است ، این تعبیر در سخنان روزمرّه نیز به معنى استحکام به كار مى رود ، گفته مى شود : « فلان كس میخ هایش محکم است » يا « میخ هاى این كار، كوبیده شده » و يا « چهار میخه شده است » چراکه همیشه براى استحکام بنا يا خیمه ها ، از انواع میخ ها استفاده مى كنند .
« اَيْكَة » به معنى درخت و « اَصْحابُ الاَْيْكَة » همان قوم حضرت شعیب هستند كه در سرزمینى پرآب و مشجّر درمیان حجاز و شام زندگى مى كردند . ( در جلد 11 تفسیر نمونه ، ذیل آیه 78 سوره حجر ، در مورد این مسأله به طور مشروح سخن گفته شده است ) .
14 اِنْ كُلٌّ اِلاّ كَذَّبَ الرُّسُلَ فَحَقَّ عِقابِ
هریك از این گروه هارسولان راتکذیب كردند و عذاب الهى درباره آن ها تحقق يافت .
تاریخ نشان مى دهد كه چگونه هر گروهى از آن ها به بلایى جان سپردند و در مدت كوتاهى شهر و دیارشان به ویرانه اى تبدیل شد و نفراتشان به جسدهایى بى روح .
15 وَ ما يَنْظُرُ هؤُلاءِ اِلاّ صَيْحَةً واحِدَةً ما لَها مِنْ فَواقٍ
این ها ( با این اعمالشان ) انتظارى جز این نمى كشند كه يك صیحه آسمانى فرود آید ، صیحه اى كه در آن بازگشت نیست ( و همگى را نابود سازد ) .
« فَواق » به طورى كه بسیارى از اهل لغت و تفسیر گفته اند ، در اصل به معنى فاصله اى است كه در میان دو مرتبه نوشیدن شیر از پستان مى باشد ، زیرا هنگامى كه شیر
به طور كامل دوشیده شود ، كمى باید صبر كرد تا مجددا شیر در پستان جمع شود .
و نیزازآن جاکه این فاصله براى بازگشت شیر به پستان است ، این تعبیر به معنى بازگشت و رجوع نیز آمده است و از همین جهت بهبودى مریض را « اِفاقه » مى گویند ، چراکه سلامت و تندرستى به او بازمى گردد .
آیا این مشرکان مکه با این كارهاى خود ، سرنوشتى بهتر از آن اقوام گذشته مى توانند داشته باشند ؟ در حالى كه اعمال آن ها همان اعمال است و سنّت خداوند همان سنّت ؟
این بى خبران با تکذیب و انکار آیات الهى و نسبت هاى ناروا درباره پیامبر اسلام صلى الله علیه و آله و اصرار و لجاجت بر بت پرستى ، ظلم و فساد ، گویى در انتظار عذاب الهى نشسته اند ، عذابى كه خرمن عمر آن ها را بسوزاند و يا صیحه اى كه به عمر جهان پایان دهد و آن ها را به راهى غیر قابل بازگشت ببرد .
این صیحه وحشتناك هیچ گونه بازگشت و راحت و آرامش و سکونى در آن نیست و هنگامى كه تحقق يافت ، همه درها به روى انسان بسته مى شود ، نه پشیمانى سودى دارد ، نه
امکان جبران موجود است و نه فریادها به جایى مى رسد .
16 وَ قالُوا رَبَّنا عَجِّلْ لَنا قِطَّنا قَبْلَ يَوْمِ الْحِسابِ
آن ها ( از روى خیره سرى ) گفتند : پروردگارا ! نصیب ما را از عذابت هرچه زودتر قبل از روز حساب به ما ده .
« قِط » در اصل به معنى چیزى است كه از عرض بریده مى شود و « قَدْ »به معنى چیزى است كه از طول بریده مى شود و از آن جا كه نصیب و سهمیه معین هرکس ، گویى چیزى مقطوع و بریده شده است ، این واژه در معنى سهم نیز به كار رفته است .
این كوردلان مغرور آن چنان مست باده غرور بودند كه حتى عذاب الهى و دادگاه عدلش را به باد مسخره گرفتند و مى گفتند : چرا سهمیۀ عذاب ما تأخیر كرد ؟ چرا خدا زودتر سهمیه ما را نمى دهد ؟
در میان اقوام پیشین این چنین سبك مغزان ازخودراضى نیز كم نبودند ، اما در لحظه گرفتارى در چنگال عذاب الهى، مانند حیوانات نعره مى كشیدند و كسى به فریادشان نمى رسید .
« جهل » و « غرور » دو صفت بسیار زشت و مذموم است كه غالبا از يکدیگر جدانمى شود ؛ جاهلان ، مغرورند و مغروران ، جاهل و آثار این دو در مشرکان عصر جاهلیت فراوان به چشم مى خورد .
17 اِصْبِرْ عَلى ما يَقُولُونَ وَ اذْكُرْ عَبْدَنا داوُدَ ذَا الاَْيْدِ اِنَّهُ اَوّابٌ
در برابر آن چه مى گویند ، شکیبا باش و به خاطر بیاور بنده ما داوود صاحب قدرت و توبه كار را .
« اَيْد » جمع « يَدْ » به معنى دست مى باشد ، سپس به مناسبت این كه دست ، مظهر قدرت و بخشیدن نعمت و سلطه و مالکیت است ، در همه این معانى به كار رفته است .
و داوود به هر دو معنى « ذَا الاَْيْد » بود ، نیروى جسمانى اش در حدى بود كه درمیدان جنگ بنى اسرائیل باجالوت جبار ستمگر ، با يك ضربه نیرومند به وسیله سنگى كه از فلاخن رها كرد ، جالوت را از بالاى مرکب به روى خاك افکند و در خون خود غلطید .
بعضى نوشته اند : سنگ سینه او را شکافت و از آن طرف بیرون آمد .
و از نظر قدرت سیاسى ، حکومتى نیرومند داشت كه با قدرت تمام در برابر دشمنان مى ایستاد ، حتى گفته اند : در اطراف محراب عبادت او ، هزاران نفر شب تا به صبح به حال آماده باش بودند .
و از نظر قدرت معنوى و اخلاقى و نیروى عبادت چنان بود كه بسیارى از شب را بیدار بود و به عبادت پروردگار مشغول و نیمى از روزهاى سال را روزه مى گرفت .
از نظر نعمت ها ، خداوند انواع نعم ظاهرى و باطنى را به او ارزانى داشته بود ، خلاصه این كه داوود مردى بود نیرومند در جنگ ها، در عبادت ، در علم و دانش و در حکومت و هم صاحب نعمت فراوان .
« اَوّاب » از ماده « اَوْب » به معنى بازگشت اختیارى به سوى چیزى است و از آن جا كه « اَوّاب » صیغه مبالغه مى باشد ، اشاره به این است كه او بسیار به سوى پروردگارش بازگشت مى كرد و ازکوچك ترین غفلت و ترك اولى توبه مى نمود .
18 اِنّا سَخَّرْنَا الْجِبالَ مَعَهُ يُسَبِّحْنَ بِالْعَشِىِّ وَ الاِْشْراقِ
ما كوه ها را مسخر او ساختیم كه هر شامگاه و صبحگاه با او تسبیح مى گفتند .
19 وَ الطَّيْرَ مَحْشُورَةً كُلٌّ لَهُ اَوّابٌ
پرندگان را نیز دستجمعى مسخر او كردیم ( تا همراه او تسبیح خدا گویند ) و همه این ها بازگشت كننده به سوى او بودند .
در این كه همصدا شدن كوه ها و پرندگان با داوود ، چگونه بوده است ، باید گفت : این تسبیح توأم با صداى ظاهرى و همراه با نوعى درك و شعور بوده كه در باطن ذرات عالَم است ، طبق این نظر تمامى موجودات جهان از يك نوع عقل و شعور برخوردارند و هنگامى كه صداى دل انگیزاین پیامبربزرگ را به وقت مناجات مى شنیدند،با اوهمصدا مى شدند و غلغله تسبیح آن ها درهم مى آمیخت .
این از قدرت خدا بعید نیست ، این زمزمه اى بود كه در درون این موجودات جهان و در مکنون باطن آن ها همیشه جریان داشت ، اما خداوند به نیروى اعجاز آن را براى داوود
ظاهر مى ساخت ، همان گونه كه در مورد تسبیح سنگریزه در كف پیغمبر اسلام صلى الله علیه و آله نیز مشهور است .
20 وَ شَدَدْنا مُلْكَهُ وَ اتَيْناهُ الْحِكْمَةَ وَ فَصْلَ الْخِطابِ
و حکومت او را استحکام بخشیدیم ، هم دانش به او دادیم و هم داورى عادلانه .
« حِكْمَة » در این جا به معنى علم و دانش و نیروى تدبیر امور كشور يا مقام نبوت و يا همه این ها است .
تعبیر از داورى به « فَصْلَ الْخِطاب » ، به خاطر آن است كه « خِطاب » همان گفتگوهاى طرفین نزاع است و « فَصْل » به معنى قطع و جدایى است .
و مى دانیم گفتگوهاى صاحبان نزاع هنگامى قطع خواهد شد كه داورى صحیحى بین آن ها بشود، لذا این تعبیر به معنى قضاوت عادلانه آمده است .
این احتمال در تفسیر این جمله نیز وجود دارد كه خداوند منطق نیرومندى كه از فکر بلند و عمق اندیشه ، حکایت مى كرد ، در اختیار داوود گذارد ، نه تنها در مقام داورى ، كه
در همه جا سخن آخر و آخرین سخن را بیان مى كرد .
بعضى از مفسران از چند آیه فوق ، 10 موهبت بزرگ الهى براى داوود استفاده كرده اند
که هم مقام والاى این پیامبر را روشن مى كند و هم ویژگى هاى يك انسان كامل را ؛
✓ 1 - به پیامبر اسلام صلى الله علیه و آله با آن عظمت مقام، دستور مى دهد كه در صبر و شکیبایى به داوود اقتدا كند و از تاریخ او كمك گیرد ( اِصْبِرْ عَلى ما يَقُولُونَ وَ اذْكُرْ ) .
✓ 2 - او را به مقام عبودیت و بندگى توصیف مى كند و در واقع نخستین ویژگى او را همین مقام عبودیتش مى شمرد ( عَبْدَنا داوُدَ ) . نظیر این معنى را درمورد پیامبراسلام صلى الله علیه و آله درمسأله معراج مى خوانیم ، آن جا كه مى گوید : « سُبْحانَ الَّذى اَسْرى بِعَبْدِهِ ... : منزه است خداوندى كه بنده خود را شبانه حرکت داد » ( 1 / اسراء ) .
✓ 3 - او داراى قوت و قدرت بر اطاعت پروردگار و پرهیز از گناه و تدبیر امور مملکت بود ( ذَا الاَْيْدِ ) همان گونه كه در مورد پیغمبر گرامى اسلام صلى الله علیه و آله نیز مى خوانیم: « هُوَ
الَّذى اَيَّدَكَ بِنَصْرِهِ وَ بِالْمُؤْمِنینَ : او كسى است كه تو را با يارى خود تقویت كرد ، همچنین به وسیله مؤمنان » ( 62 / انفال ) .
✓ 4 - او را به اَوّاب بودن كه مفهومش بازگشت مکرر و رجوع پى در پى به ساحت قدس خداوند است، توصیف مى كند (اِنَّهُ اَوّابٌ).
✓ 5 - تسخیر كوه ها با او در تسبیح صبحگاهان و شامگاهان را از افتخاراتش مى شمرد ( اِنّا سَخَّرْنَا الْجِبالَ مَعَهُ يُسَبِّحْنَ بِالْعَشِىِّ وَ الاِْشْراقِ ).
✓ 6 - هم آوازى پرندگان با او در نیایش و تسبیح خدا را يکى از مواهب خدادادى او مى شمرد ( وَ الطَّيْرَ مَحْشُورَةً ) .
✓ 7 - نه تنها در آغاز با او هم صدا بودند كه هر بار او به تسبیح خدا بازمى گشت ، با او هم آواز مى شدند ( كُلٌّ لَهُ اَوّابٌ ) .
✓ 8 - خداوند ملك و حکومتى به او داد كه پایه هاى آن را محکم ساخته بود و وسایل مادى و معنوى براى نیل به این مقصود را در اختیارش گذارده بود ( وَ شَدَدْنا مُلْكَهُ ) .
✓ 9 - سرمایۀ دیگر خدادادیش علم و دانش فوق العاده بود ، همان علم و دانشى كه هرجا باشد ، منبع خیر كثیر و سرچشمه هر نیکى و برکت است ( وَ اتَيْناهُ الْحِكْمَةَ ) .
✓ 10 - و بالاخره منطقى نیرومند و گفتارى مؤثر و نافذ ، و قدرت بر داورى قاطع و عادلانه به او ارزانى شده بود ( وَ فَصْلَ الْخِطابِ ) .(1)
و به راستى پایه هاى هیچ حکومتى بدون این صفات؛ علم، قدرت منطق، تقواى الهى، توانایى بر ضبط نفس و نیل به مقام عبودیت پروردگار محکم نمى شود .
21 وَ هَلْ اَتیكَ نَبَؤُا الْخَصْمِ اِذْ تَسَوَّروُا الْمِحْرابَ
آیا داستان شاکیان هنگامى كه از محراب ( داوود ) بالا رفتند، به تو رسیده است ؟
« خَصْم » در اصل معنى مصدرى دارد و به معنى نزاع كردن است ، ولى بسیار مى شود .
1) « تفسیر كبیر فخر رازى » ، جلد 26 ، صفحه 183 ، ذیل آیات مورد بحث .
که به طرفین نزاع نیز « خصم » مى گویند ، این كلمه بر مفرد و جمع ، هر دو اطلاق مى شود و گاه جمع آن به صورت « خُصُوم » آمده است .
« تَسَوَّروُا » از ماده « سُور » به معنى دیوار بلندى است كه اطراف خانه يا شهر را گرفته باشد ، ولى باید توجه داشت كه این ماده در اصل به معنى پریدن و بالا رفتن است .
« مِحْراب » به معنى صدر مجلس و يا غرفه هاى فوقانى است و چون محل عبادت در آن قرار مى گرفته ، تدریجا به معنى معبد به كار رفته است و در استعمالات روزمره خصوصا به مکانى كه امام جماعت براى اقامه نماز جماعت مى ایستد ، گفته مى شود .
در « مفردات » از بعضى نقل شده كه « محراب » مسجد را از این نظر محراب گفته اند كه محل حرب و جنگ با شیطان و هواى نفس است .
22 اِذْ دَخَلُوا عَلى داوُدَ فَفَزِعَ مِنْهُمْ قالُوا لاتَخَفْ خَصْمانِ بَغى بَعْضُنا عَلى بَعْضٍ فَاحْكُمْ بَيْنَنا بِالْحَقِّ وَ لا تُشْطِطْ وَ اهْدِنا اِلى سَواءِ الصِّراطِ
هنگامى كه ( بى هیچ مقدمه ) بر او وارد شدند و اواز مشاهده آن ها وحشت كرد ، گفتند :
نترس ، دو نفر شاکى هستیم كه يکى از ما بر دیگرى تعدى كرده ، اکنون در میان ما به حق داورى كن و ستم روا مدار و ما را به راه راست هدایت فرما .
«تُشْطِط» ازماده «شَطَط» دراصل به معنى دورى زیاداست و ازآن جاکه ظلم و ستم، انسان را ازحق بسیار دورمى كند، واژه «شَطَط» در این معنى به كار رفته و همچنین به سخنى كه دور ازحقیقت باشد، اطلاق مى شود .
23 اِنَّ هذا اَخى لَهُ تِسْعٌ وَ تِسْعُونَ نَعْجَةً وَ لِىَ نَعْجَةٌ واحِدَةٌ فَقالَ اَكْفِلْنیها وَ عَزَّنى فِى الْخِطابِ
این برادر من است ، نود و نه میش دارد و من يکى بیش ندارم ، اما او اصرار مى كند كه این يکى را هم به من واگذار و از نظر سخن بر من غلبه كرده است .
« نَعْجَة » به معنى میش ( گوسفند ماده ) است و به گاو وحشى و گوسفند كوهى ماده نیز اطلاق مى شود .
« اَكْفِلْنیها » از ماده « كَفالَت » در این جا كنایه از واگذار كردن است ( معنى جمله این
است كه كفالت آن را به من واگذار ، يعنى آن را به من ببخش ) .
« عَزَّنى » از ماده « عِزَّت » به معنى غلبه است و مفهوم جمله این است كه ؛ « او بر من غلبه كرد » .
24 قالَ لَقَدْ ظَلَمَكَ بِسُؤالِ نَعْجَتِكَ اِلى نِعاجِهِ وَ اِنَّ كَثیرا مِنَ الْخُلَطاءِ لَيَبْغى بَعْضُهُمْ عَلى بَعْضٍ اِلاَّ الَّذینَ امَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ وَ قَلیلٌ ما هُمْ وَ ظَنَّ داوُدَ اَنَّما فَتَنّاهُ فَاسْتَغْفَرَ رَبَّهُ وَ خَرَّ راكِعا وَ اَنابَ
( داوود ) گفت : مسلماً او با درخواست يك میش تو براى افزودن آن به میش هایش بر تو ستم كرده و بسیارى از دوستان به يکدیگر ستم مى كنند ، مگر آن ها كه ایمان آورده اند و عمل صالح دارند ، اما عده آنان كم است . داوود گمان كرد ما او را ( با این ماجرا ) آزموده ایم، از پروردگارش طلب آمرزش نمود و به سجده افتاد و توبه كرد .
« خُلَطاء » جمع « خَلیط » به معنى اشخاص يا امورى است كه با يکدیگر مخلوطند و به
دوست و شریك و همسایه نیز اطلاق مى شود ، با این كه ظلم و تعدى مخصوص این ها نیست ، اما ذکر خصوص این گروه ، يا به خاطر تماسى است كه باهم دارند و در این تماس خواه ناخواه برخوردهایى پیش مى آید و يا به خاطر آن است كه از آن ها انتظار ظلم و ستم نیست .
« خَرَّ » از ماده « خَریر » به معنى سقوط از بلندى و توأم با صدا است ، مانند صداى آبشار و از آن جا كه افراد سجده كننده ، گویى از بلندى سقوط مى كنند و به هنگام سجده ، تسبیح مى گویند ، این تعبیر ، كنایه از سجده كردن آمده است .
تعبیر به « راكِعا » در آیه مورد بحث ، يا به خاطر آن است كه رکوع در لغت به معنى سجده نیز آمده و يا رکوع ، مقدمه اى است براى سجده .
25 فَغَفَرْنالَهُ ذلِكَ وَ اِنَّ لَهُ عِنْدَنالَزُلْفى وَ حُسْنَ مَاآبٍ
ما این عمل را بر او بخشیدیم و او نزد ما داراى مقام والا و آینده نیك است .
واژه « زُلْفى » به معنى مقام ( و قرب در پیشگاه خدا ) است و « حُسْنَ مَاآب » اشاره به بهشت و نعمت هاى اخروى مى باشد .
26 ياداوُدُ اِنّاجَعَلْناكَ خَلیفَةً فِى الاَْرْضِ فَاحْكُمْ بَيْنَ النّاسِ بِالْحَقِّ وَلاتَتَّبِعِ الْهَوى فَيُضِلَّكَ عَنْ سَبیلِ اللّهِ اِنَّ الَّذینَ يَضِلُّونَ عَنْ سَبیلِ اللّهِ لَهُمْ عَذابٌ شَدیدٌ بِما نَسُوا يَوْمَ الْحِسابِ
اى داوود ! ما تو را خلیفه ( و نماینده خود ) در زمین قرار دادیم، درمیان مردم به حق داورى كن و از هواى نفس پیروى منما كه تو را از راه خدا منحرف مى سازد ، كسانى كه از راه خدا گمراه شوند ، عذاب شدیدى به خاطر فراموش كردن روز حساب دارند .
این آیه از پنج جمله كه هرکدام حقیقتى را دنبال مى كند ، تشکیل يافته است ؛
نخست مقام خلافت داوود در زمین است ، آیا منظور جانشینى انبیاى پیشین است يا خلافت الهى ؟ معنى دوم مناسب تر به نظر مى رسد و با آیه 30 سوره بقره ؛ « وَ اِذْ قالَ رَبُّكَ لِلْمَلائِكَةِ اِنّى جاعِلٌ فِى الاَْرْضِ خَلیفَةً : به خاطر بیاور هنگامى را كه پروردگارت به فرشتگان گفت من در روى زمین خلیفه اى قرار دهم » ، سازگارتر است .
البته خلافت به معنى واقعى كلمه در مورد خداوند معنى ندارد ، زیرا تنها در مورد كسانى كه وفات يا غیبت دارند ، صحیح است ، بلکه منظور از آن نمایندگى او است درمیان بندگان و اجراى اوامر و فرمان هاى او در زمین .
این جمله نشان مى دهد كه حکومت در زمین باید از حکومت الهى نشأت گیرد و هر حکومتى از غیر این طریق باشد ، حکومتى ظالمانه و غاصبانه است .
در جمله دوم دستور مى دهد ؛ اکنون كه این موهبت بزرگ به تو داده شده ، وظیفه تو این است كه در میان مردم به حق ، حکم كنى ، درحقیقت نتیجه خلافت الهى ، حکومت حق است و از این جمله مى توان استفاده كرد كه حکومت حق نیز تنها از خلافت الهى ناشى مى شود و محصول مستقیم آن است .
در جمله سوم به مهمترین خطرى كه يك حاکم عادل را تهدید مى كند ، اشاره كرده ، مى گوید : « هرگز از هواى نفس ، پیروى مکن » .
آرى هواى نفس ، پرده ضخیمى بر چشمان حقیقت بین انسان مى افکند و میان او
و عدالت ، جدایى مى اندازد .
لذا درجمله چهارم مى گوید: « اگر ازهواى نفس پیروى كنى، تورا ازراه خداکه همان راه حق است،بازمى دارد ».بنابراین هرجاگمراهى است،پاى هواى نفس درمیان است و هرجاهواى نفس است ، نتیجه آن گمراهى است .
حاکمى كه پیرو هواى نفس باشد، منافع و حقوق مردم را فداى مطامع خویش مى كند و به همین دلیل حکومتش ناپایدار و مواجه با شکست خواهد بود .
ممکن است هواى نفس در این جا معنى وسیعى داشته باشد كه هم هواى نفس خود انسان را شامل شود و هم هواى نفس مردم را ، و به این ترتیب قرآن ، قلم بطلان بر مکتب هایى كه پیروى از افکار عمومى را -- هرچه باشد -- براى حکومت ها لازم مى شمرند ، مى كشد ، چراکه نتیجه هردو گمراهى از طریق خدا و صراط حق است .
ما امروز شاهد آثار نکبت بار این طرز تفکر در دنیاى به اصطلاح متمدن هستیم كه گاهى شنیع ترین اعمال زشت را به خاطر تمایلات مردم ، شکل قانونى داده و رسوایى را به حد اعلى
رسانده اند كه قلم از شرح آن ، شرم دارد .
درست است كه پایه هاى حکومت باید بر دوش مردم باشد و با مشارکت عموم تحقق يابد ، اما این به آن معنى نیست كه معیار حق و باطل در همه چیز و همه جا ، تمایلات اکثریت باشد .
حکومت باید چهارچوبه اى از حق داشته باشد ، اما در پیاده كردن این چهارچوب ، از نیروى جامعه كمك گیرد و معنى جمهورى اسلامى كه ما خواهان آن هستیم ، و از دو كلمه « جمهورى » و « اسلامى » ترکیب يافته ، نیز همین است و به تعبیر دیگر اصول از مکتب گرفته مى شود و اجرا با مشارکت مردم .
بالاخره در پنجمین جمله به این حقیقت اشاره مى كند كه گمراهى از طریق حق ، از فراموشى " يوم الحساب" سرچشمه مى گیرد و نتیجه اش عذاب شدید الهى است .
اصولاً فراموشى روز قیامت ، همیشه سرچشمه گمراهى ها است و هر گمراهى آمیخته با این فراموش كارى است و این اصل تأثیر تربیتى توجه به معاد را در زندگى انسان هاروشن مى سازد .
روایاتى كه در این زمینه در منابع اسلامى وارد شده ، بسیار قابل دقت است ، از جمله حدیث معروفى است كه ازپیغمبر گرامى اسلام صلى الله علیه و آله و هم از امیر مؤمنان على (علیه السلام) نقل شده كه فرمودند: «اَيُّهَاالنّاسُ اِنَّ اَخْوَفَ مااَخافُ عَلَيْكُمُ اثْنانِ اِتِّباعُ الْهَوى وَ طُولُ الاَْمَلِ فَاَمَّا اتِّباعُ الْهَوى فَيَصُدُّ عَنِ الْحَقِّ وَاَمّاطُولُ الاَْمَلِ فَيَنْسَى الاْآخِرَةَ:اى مردم! وحشتناك ترین چیزى كه ازناحیه آن برشمامى ترسم، دو چیز است ؛ پیروى از هوا و آرزوهاى دور و دراز ، اما پیروى از هوا ، شما را از حق بازمى دارد و آرزوهاى دور و دراز ، قیامت را به دست فراموشى مى سپارد » .(1)
سزاوار است این جمله با آب طلا نوشته شود و در برابر دیدگان همه مخصوصاً حکمرانان و قضات و مسؤولین امور قرار گیرد .
در روایت دیگرى از امام باقر (علیه السلام) آمده كه فرمودند : « ثَلاثٌ مُوبِقاتٌ ؛ شُحٌّ مُطاعٌ وَ .
1) « نهج البلاغه » ، خطبه 42 .
هَوًى مُتَّبَعٌ وَ اِعْجابُ الْمَرْءِ بِنَفْسِهِ : سه چیز است كه آدمى را هلاك مى كند ؛ بخلى كه مورد اطاعت باشد و هواى نفس كه از آن پیروى نماید و راضى بودن انسان از خویشتن » .(1)
27 وَ ما خَلَقْنَا السَّماءَ وَ الاَْرْضَ وَ ما بَيْنَهُما باطِلاً ذلِكَ ظَنُّ الَّذینَ كَفَروُا فَوَيْلٌ لِلَّذینَ كَفَروُا مِنَ النّارِ
ما آسمان و زمین و آن چه را در میان آن ها است ، بیهوده نیافریدیم، این گمان كافران است، واى بر كافران از آتش (دوزخ ) .
مسأله مهمى كه تمام حقوق از آن سرچشمه مى گیرد ، هدفدار بودن خلقت است ، هنگامى كه در جهان بینى خود این مطلب را پذیرفتیم كه این عالَم وسیع از ناحیه خداوند بزرگ ، بیهوده آفریده نشده ، بلافاصله به دنبال هدف آن مى رویم ، هدفى كه در كلمه هاى .
1) « نور الثقلین » ، جلد 4 ، صفحه 453 .
کوتاه و پرمحتواى « تکامل » و « تعلیم » و « تربیت » خلاصه مى شود ، و از آن جا نتیجه مى گیریم كه حکومت ها نیز باید در همین خط گام بردارند ، پایه هاى تعلیم و تربیت را محکم كنند و مایه تکامل معنوى انسان ها شوند .
به تعبیردیگرعالَم هستى برپایه حق و عدالت است وحکومت هانیزبایدهماهنگ بامجموعه عالَم يعنى منطبق بر موازین حق و عدالت باشند .
28 اَمْ نَجْعَلُ الَّذینَ امَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ كَالْمُفْسِدینَ فِى الاَْرْضِ اَمْ نَجْعَلُ الْمُتَّقینَ كَالْفُجّارِ
آیا كسانى راکه ایمان آورده اند و عمل صالح انجام داده اند، همچون مفسدان در زمین قراردهیم، يا پرهیزگاران را همچون فاجران ؟
درحقیقت بحث معاد با تمام شؤونش ، دراین آیه و آیه قبل به طور مستدل بیان شده است ؛
از يك سو مى گوید : حکمت آفریدگار ایجاب مى كند كه آفرینش جهان ، هدفى داشته باشد ( و این هدف بدون جهان دیگر، حاصل نمى گردد، چرا كه چند روزه زندگى دنیا
بى ارزش تر از آن است كه بتواند هدف این آفرینش بزرگ باشد ). از سوى دیگر حکمت و عدل او ایجاب مى كند كه نیکان و بدان و عادلان و ظالمان يکسان نباشند و این است مجموعه رستاخیز و پاداش و كیفر و بهشت و دوزخ. از این گذشته هنگامى كه به صحنه جامعه انسانى در این دنیا مى نگریم ، فاجران را همردیف مؤمنان و بدان را در كنار نیکان مى بینیم ، بلکه در بسیارى از موارد مفسدان بدکار را در تنعم و رفاه بیشترى مى يابیم ، اگر بعد از این جهان ، عالَم دیگرى نباشد كه عدالت در آن اجراشود، وضع این جهان هم مخالف « حکمت » است و هم برخلاف « عدل » و این خود دلیل دیگرى بر مسأله معاد محسوب مى شود .
به تعبیر دیگر ؛ براى اثبات معاد ، گاهى از طریق برهان « حکمت » استدلال مى شود و گاه از طریق برهان « عدالت » . آیه قبل به استدلال اول نظر دارد و آیه بعد به استدلال دوم .
29 كِتابٌ اَنْزَلْناهُ اِلَيْكَ مُبارَكٌ لِيَدَّبَّروُا ایاتِهِ وَ لِيَتَذَكَّرَ اوُلُوا الاَْلْبابِ
این كتابى است پربرکت كه بر تو نازل كرده ایم تا در آیات آن تدبر كنند و صاحبان مغز ( و اندیشه ) متذکر شوند .
تعلیماتش جاویدان ، و دستوراتش عمیق و ریشه دار ، و برنامه هایش حیاتبخش و راهبر انسان در طریق هدف آفرینش است .« هدف » از نزول این كتاب بزرگ این نبوده كه تنها به تلاوت و لقلقه زبان قناعت كنند ، بلکه هدف این بوده كه آیاتش سرچشمه فکر و اندیشه و مایه بیدارى وجدان ها گردد و آن نیز به نوبه خود حرکتى در مسیر عمل بیافریند .
تعبیر به « مُبارَك » چنان كه مى دانیم ، به معنى چیزى است كه داراى خیر مستمر و مداوم باشد و این تعبیر در مورد قرآن ، اشاره به دوام استفاده جامعه انسانى از تعلیمات آن است و چون این كلمه به صورت مطلق به كار رفته ، هرگونه خیر و سعادت دنیا و آخرت را شامل مى شود .
خلاصه هر خیر و برکتى بخواهید ، در آن است ، به شرط این كه در آن تدبّر كنید و از آن الهام بگیرید و به حرکت درآیید .
30 وَ وَهَبْنا لِداوُدَ سُلَيْمانَ نِعْمَ الْعَبْدُ اِنَّهُ اَوّابٌ
ما « سلیمان » را به داوود بخشیدیم ، چه بنده خوبى، چراکه همواره به سوى خدا بازگشت مى كرد ( و به ياد او بود ).
این تعبیرکه نشان دهنده عظمت مقام سلیمان است،شاید براى ردّاتهامات بى اساس و زشتى است كه در مورد تولد سلیمان از همسر «اوريّا» (1)در تورات تحریف يافته، آمده است و در عصر نزول قرآن در آن محیط شایع بوده است .
تعبیر به « وَهَبْنا » ( بخشیدیم ) از يك سو و تعبیر به « نِعْمَ الْعَبْدُ » ( چه بنده خوبى ) از سوى دیگر ، و تعلیل « اِنَّهُ اَوّابٌ » ( كسى كه پیوسته به اطاعت و امتثال فرمان خدا بازمى گردد و از كوچك ترین غفلت ها و لغزش ها توبه مى كند ) از سوى سوم ، همه نشان دهنده عظمت مقام این پیامبر بزرگ است .
تعبیر به « اِنَّهُ اَوّابٌ » درست همان تعبیرى است كه درباره پدرش داوود در آیه 17 همین سوره آمده بود و با توجه به این كه « اَوّاب » صیغه مبالغه و مفهومش « بسیار بازگشت كننده » مى باشد و قید و شرطى در آن نیست ، مى تواند بیانگر بازگشت به اطاعت .
1) « اوريّا » يکى از افسران ارشد لشکر داوود بود .
فرمان خدا ، بازگشت به حق و عدالت و بازگشت از غفلت ها و ترك اولىها باشد .
31 اِذْ عُرِضَ عَلَيْهِ بِالْعَشِىِّ الصّافِناتُ الْجِيادُ
به خاطر بیاور هنگامى را كه عصرگاهان اسبان چابك تندرو را بر او عرضه داشتند .
« صافِنات » جمع « صافِنَة » به طورى كه بسیارى از مفسران و ارباب لغت نوشته اند ، به اسب هایى گفته مى شود كه به هنگام ایستادن ، بر روى سه دست و پا ایستاده و يك دست را كمى بلندکرده،تنهانوك جلوى سُم را برزمین مى گذارند واین حالت مخصوص اسب هاى چابك و تیزرو است كه هر لحظه آماده حرکت مى باشند .
واژه « جِياد » جمع « جَواد » در این جا به معنى اسب هاى سریع السیر و تندرو است و در اصل از ماده « جُود » و بخشش گرفته شده ، منتهى « جُود » در انسان از طریق بخشیدن مال است و در اسب ، از طریق سرعت سیر .
به این ترتیب اسب هاى مزبور هم درحالت توقف، آمادگى خود را براى حرکت نشان مى داد
و هم در حال حرکت، سرعت عمل را .
از مجموعه این آیه با قرائن مختلف كه در اطراف آن وجود دارد ، چنین برمى آمد كه روزى به هنگام عصر سلیمان از اسبان تیزرو و چابك خود كه براى میدان جهاد آماده كرده بود ، سان مى دید و مأموران با اسب هاى مزبور از جلوى او رژه مى رفتند و از آن جا كه يك پادشاه عادل و صاحب نفوذ باید ارتشى نیرومند داشته باشد و يکى از وسایل مهم ارتش ، مرکب هاى تندرو است ، این توصیف در قرآن بعد از ذکر مقام سلیمان به عنوان يك نمونه از كار او بازگو شده است .
32 فَقالَ اِنّى اَحْبَبْتُ حُبَّ الْخَيْرِ عَنْ ذِكْرِ رَبّى حَتّى تَوارَتْ بِالْحِجابِ
گفت: من این اسبان را به خاطر پروردگارم دوست دارم ( من مى خواهم از آن ها در جهاد استفاده كنم ، او همچنان به آن ها نگاه مى كرد ) تا از دیدگانش پنهان شدند .
سلیمان در این جا براى این كه تصور نشود كه علاقه او به این اسب هاى پرقدرت ، جنبه دنیاپرستى دارد ، « گفت: من این اسبان را به خاطر پروردگارم و دستور او دوست دارم » ، من
مى خواهم ازآن ها در میدان جهاد بادشمنان او استفاده كنم .
در میان عرب معمول است كه از « خَيْل » ( اسب ) ، به « خَيْر » تعبیر مى كنند و در حدیثى آمده كه پیامبر گرامى اسلام صلى الله علیه و آله فرمود : « اَلْخَيْرُ مَعْقُودٌ بِنَواصِى الْخَيْلِ اِلى يَوْمِ الْقِيامَةِ : خیر و خوبى به پیشانى اسب تا روز قیامت بسته شده است » .
سلیمان كه از مشاهده این اسب هاى چابك و آماده براى جهاد و پیکار با دشمن ، خرسند شده بود ، همچنان آن ها را نگاه مى كرد و چشم به آن ها دوخته بود « تا از دیدگانش پنهان شدند » ( حَتّى تَوارَتْ بِالْحِجابِ ) .
33 رُدُّوها عَلَىَّ فَطَفِقَ مَسْحا بِالسُّوقِ وَ الاَْعْناقِ
( آن ها آن قدر جالب بودند كه گفت : ) بار دیگر آن ها را بازگردانید و دست به ساق ها و گردن هاى آن ها كشید ( و آن ها را نوازش داد ) .
« طَفَق » ( در اصطلاح نحویین ، از افعال مقاربه و ) به معنى آغاز كردن كارى است .
« سُوق » جمع « ساق » و « اَعْناق » جمع « عُنُق » ( گردن ) است و معنى مجموع جمله این
است ؛ « سلیمان شروع كرد به مسح كردن و نوازش نمودن گردن ها و ساق هاى آن ها » .
و به این وسیله هم مربیان آن ها را تشویق كرد و هم از آن ها قدردانى نمود ، زیرا معمول است هنگامى كه مى خواهند از مرکبى قدردانى كنند ، دست بر سر و صورت و يال و گردن ، يا بر پاهایش مى كشند و چنین ابراز علاقه اى در برابر وسیله مؤثرى كه انسان رادر هدف هاى والایش كمك مى كنند، از پیغمبر بزرگى همچون سلیمان تعجب آور نیست .
34 وَ لَقَدْ فَتَنّا سُلَيْمانَ وَ اَلْقَيْنا عَلى كُرْسِيِّهِ جَسَدا ثُمَّ اَنابَ
ما سلیمان را آزمودیم و بر كرسى او جسدى افکندیم، سپس او به درگاه خداوند انابه كرد.
« كُرْسِىّ » به معنى تخت پایه كوتاه است و چنین به نظر مى رسد كه سلاطین داراى دو نوع تخت بوده اند ؛ تختى براى مواقع عادى بود كه پایه هاى كوتاهى داشت و تختى براى جلسات رسمى و تشریفاتى كه پایه هاى بلند داشت ، اولى را « كُرسىّ » و دومى را « عرش » مى نامیدند .
« جَسَد » به معنى جسم بى روح است و به گفته « راغب » در كتاب « مفردات » مفهومى محدودتر از مفهوم « جسم » دارد ، زیرا جسد بر غیر انسان اطلاق نمى شود ( مگر به طور نادر ) ولى جسم اعم است .
از این آیه اجمالاً استفاده مى شود كه موضوع آزمایش سلیمان به وسیله جسد بى روحى بوده است كه بر تخت او در برابر چشمانش قرار گرفت ، چیزى كه انتظار آن را نداشت و امید به غیر آن بسته بود ، ولى قرآن شرح بیشترى در این زمینه نداده است .
مفسران و محدثان در این زمینه اخبار و تفسیرهایى نقل كرده اند كه از همه موجه تر و روشن تر این است كه ؛ سلیمان آرزو داشت فرزندان برومند و شجاعى نصیبش شود كه در اداره كشور و مخصوصاً جهاد با دشمن ، به او كمك كنند . او داراى همسران متعدد بود ، با خود گفت : من با آن ها همبستر مى شوم تا فرزندان متعددى نصیبم گردد و به هدف هاى من كمك كنند ، ولى چون در این جا غفلت كرد و جمله « اِن شاء اللّه » كه بیانگر اتکاى انسان به خدا در همه حال است ، را نگفت ، در آن زمان هیچ فرزندى از همسرانش تولد نیافت ، جز
فرزندى ناقص الخلقه همچون جسدى بى روح كه آن را آوردند و بر كرسىّ او افکندند .
سلیمان سخت در فکر فرو رفت و ناراحت شد كه چرا يك لحظه از خدا غفلت كرده و بر نیروى خودش تکیه نموده است ، توبه كرد و به درگاه خدا بازگشت .
35 قالَ رَبِّ اغْفِرْ لى وَهَبْ لى مُلْكا لا يَنْبَغى لاَِحَدٍ مِنْ بَعْدى اِنَّكَ اَنْتَ الْوَهّابُ
گفت : پروردگارا ! مرا ببخش و حکومتى به من عطا كن كه بعد از من سزاوار هیچ كس نباشد ، كه تو بسیار بخشنده اى .
✓ 1 - آیاازاین تقاضاى سلیمان، استشمام بخل نمى شود ؟
در پاسخ این سؤال ، مفسران مطالب بسیارى دارند كه قسمت مهمى از آن با ظاهر آیات ناهماهنگ است ، آن چه از همه مناسب تر و منطقى تر به نظر مى رسد ، این است كه ؛ او از خداوند يك نوع حکومت مى خواست كه توأم با معجزات ویژه اى بوده باشد و حکومت او را از سایر حکومت ها مشخص كند ، زیرا مى دانیم هر پیامبرى معجزۀ مخصوص به خود
داشته ، موسى (علیه السلام)معجزه عصا وید بیضا داشت، آتش براى ابراهیم (علیه السلام)سرد و خاموش شد ، معجزه صالح (علیه السلام)ناقه مخصوص او بود و معجزه پیامبر گرامى اسلام صلى الله علیه و آله قرآن مجید بود، سلیمان (علیه السلام) نیز حکومتى داشت آمیخته با اعجازهاى الهى ، حکومتى بر بادها و شیاطین، با ویژگى هاى بسیاردیگر .
و این براى پیامبران عیب و نقصى محسوب نمى شود كه براى خود تقاضاى معجزه ویژه اى كنند تا وضع آن ها را كاملاً مشخص كند، بنابراین هیچ مانعى ندارد كه دیگران حکومت هاى وسیع تر و گسترده تراز سلیمان پیدا كنند اما ویژگى هاى آن را نخواهند داشت .
شاهد این سخن ، آیات بعد از این آیه است كه در حقیقت اجابت این درخواست سلیمان را منعکس ساخته و سخن از تسخیر باد و شیاطین مى گوید و مى دانیم این موضوع از ویژگى هاى حکومت سلیمان بود .
✓ 2 - طبق عقیده ما مسلمانان حکومت حضرت مهدى (علیه السلام) حکومتى است جهانى و مسلماً گسترده ، اما آیا گسترده تر از حکومت سلیمان است ؟
پاسخ این سؤال باتوجه به پاسخ سؤال قبل ، مشخص است ، زیرا با تمام وسعتى كه حکومت حضرت مهدى (علیه السلام)دارد و با همه امتیازاتى كه آن را از سایر حکومت ها مشخص مى كند ، از نظر ویژگى ها و خصوصیات با حکومت سلیمان ، متفاوت است و این حکومت سلیمان ، مخصوص خودش بوده است .
خلاصه سخن از كم و زیاد و افزون طلبى و انحصارجویى نیست ، سخن از این است كه كمال نبوت در آن است كه از نظر معجزات، ویژگى هایى داشته باشد كه آن را از نبوت انبیاى دیگر مشخص كند و سلیمان طالب این بود .
36 فَسَخَّرْنا لَهُ الرّيحَ تَجْرى بِاَمْرِهِ رُخاءً حَيْثُ اَصابَ
ما باد را مسخر او ساختیم تا مطابق فرمانش به نرمى حرکت كند و به هرجا او مى خواهد ، برود.
آیات 36 تا 40 این سوره ، بیانگر این مطلب است كه خدا تقاضاى سلیمان را پذیرفت و حکومتى با امتیازات ویژه و مواهبى بزرگ در اختیار او گذارد كه آن ها را مى توان در پنج
موضوع خلاصه كرد؛
✓ 1 - تسخیر بادها به عنوان يك مرکب راهوار .
مسلم است كه يك حکومت وسیع و گسترده باید از وسیله ارتباطى سریعى برخوردار باشد تا رئیس حکومت بتواند در موقع لزوم به سرعت از تمام مناطق كشور ، سرکشى كند و خداوند این امتیاز را به سلیمان داده بود .
این كه چگونه باد به فرمان او بود ؟ و با چه سرعتى حرکت مى كرد ؟ سلیمان و يارانش به هنگام حرکت به وسیله باد ، بر چه چیز سوار مى شدند ؟ و چه عواملى آن ها را از سقوط يا كم و زیاد شدن فشار هوا و مشکلات دیگر حفظ مى كرد ؟
و خلاصه این چه وسیله مرموز و اسرارآمیزى بوده كه در آن عصر و زمان در اختیار سلیمان قرار داشت ؟
این ها مسائلى است كه جزئیات آن بر ما روشن نیست ، ما همین قدر مى دانیم كه این از جمله خوارق عاداتى بود كه در اختیار پیامبران قرار مى گرفت ، يك مسأله عادى و معمولى
نبود ، يك موهبت فوق العاده و يك اعجاز بود و این امور در برابر قدرت خداوند امر ساده اى است و چه بسیارند مسائلى كه ما اصل آن را مى دانیم اما از جزئیاتش خبر نداریم .
دراین جا سؤالى پیش مى آید كه ؛ تعبیر به « رُخاء » ( نرم و ملایم ) كه در این آیه وارد شده ، با تعبیر « عاصِفَة » ( تندباد ) كه در آیه 81 سوره انبیاء آمده است ، هماهنگ نیست ، آن جا كه مى فرماید : « وَ لِسُلَيْمانَ الرّيحَ عاصِفَةً تَجْرى بِاَمْرِهِ اِلَى الاَْرْضِ الَّتى بارَكْنا فیها : ما تندباد را مسخر سلیمان ساختیم كه به فرمان او به سوى سرزمینى كه آن را برکت داده بودیم ، حرکت مى كرد » .
این سؤال را از دو راه مى توان پاسخ گفت ؛
نخست این كه توصیف به « عاصِفَة » ( تندباد ) براى بیان سرعت آن است و توصیف به «رُخاء» ( نرم و ملایم ) براى بیان منظم بودن و نرم بودن حرکات آن مى باشد ، به طورى كه آن ها در عین حرکت سریع ، احساس ناراحتى نمى كردند ، درست مانند وسایل تکامل يافته سریع السیر كنونى كه بعضا انسان به هنگامى كه با آن سفر مى كند ، این احساس را دارد كه گویى در اطاق خانه اش نشسته است ، درحالى كه باسرعت سرسام آورى در حرکت است .
دیگر این كه بعضى از مفسران این دو آیه را ناظر به دو نوع باد دانسته اند كه هر دو را خداوند دراختیار سلیمان قرارداده بود، نوعى سریع السیر و نوعى آرام .
37 وَ الشَّياطینَ كُلَّ بَناءٍ وَ غَوّاصٍ
و شیاطین را مسخر او ساختیم ، هر بناء و غواصى از آن ها .
✓ 2 - موهبت دیگر خداوند به سلیمان (علیه السلام) مسأله تسخیر موجودات سرکش و قرار دادن آن در اختیار او براى انجام كارهاى مثبت بود ، چنان كه در آیه بعد مى گوید : « و شیاطین را مسخر او ساختیم و هر بنا و غواصى از آن ها را سر بر فرمان او نهادیم » تا گروهى در خشکى هر بنائى مى خواهند براى او بسازند و گروهى در دریا به غواصى مشغول باشند .
و به این ترتیب خداوند نیروى آماده اى براى كارهاى مثبت را در اختیار او گذاشت و شیاطین كه طبیعتشان تمرد و سرکشى است ، آن چنان مسخر او شدند كه در مسیر سازندگى و استخراج منابع گرانبها قرار گرفتند .
38 وَ اخَرینَ مُقَرَّنینَ فِى الاَْصْفادِ
و گروه دیگرى ( از شیاطین ) را در غل و زنجیر ( تحت سلطه او ) قرار دادیم .
« مُقَرَّنین » از ماده « قَرْن » به معنى مقارنت و نزدیکى و در این جا اشاره به جمع كردن دست و پا يا گردن در بند و زنجیراست .
واژه « اَصْفاد » جمع « صَفَد » و به معنى قید و بند مى باشد مانند دستبندها و پابندهایى كه بر زندانیان مى گذارند . برخى از « مُقَرَّنینَ فِى الاَْصْفادِ » " غل جامعه" را استفاده كرده اند و آن زنجیرى بوده كه دست ها را به گردن مى بست كه با معنى « مُقْرِنین » كه مفهوم " نزدیکى" را دارد ، متناسب است .
✓ 3 - موهبت دیگر خداوند به سلیمان (علیه السلام)، مهار كردن گروهى از نیروهاى مخرّب بود ، زیرا به هرحال در میان شیاطین ، افرادى بودند كه به عنوان يك نیروى مفید و سازنده قابل استفاده به حساب نمى آمدند و چاره اى جز این نبود كه آن ها در بند باشند تا جامعه اى از شرّ مزاحمت آن ها در امان بماند .
39 هذا عَطاؤُنا فَامْنُنْ اَوْ اَمْسِكْ بِغَيْرِ حِسابٍ
( و به او گفتیم : ) این عطاى ما است به هرکس مى خواهى ( و صلاح مى بینى ) ببخش و از هرکس مى خواهى امساك كن و حسابى بر تو نیست .
✓ 4 - چهارمین موهبت خداوند به سلیمان (علیه السلام)، اختیارات فراوانى بود كه دست او را در اعطاء و منع ، باز مى گذاشت .
تعبیر « بِغَيْرِ حِساب » يا اشاره به این است كه خداوند به خاطر مقام عدالت تو در این زمینه اختیارات وسیعى به تو داده و مورد محاسبه و بازخواست قرار نخواهى گرفت و يا به این معنى است كه عطاى الهى بر تو آن قدر زیاد است كه هرچه ببخشى ، در آن به حساب نمى آید .
40 وَ اِنَّ لَهُ عِنْدَنا لَزُلْفى وَ حُسْنَ مَابٍ
و براى او ( سلیمان ) نزد ما مقامى ارجمند و سرانجامى نیك است .
✓ 5 - پنجمین و آخرین موهبت خداوند بر سلیمان (علیه السلام)، مقامات معنوى او بود كه خدا در سایه شایستگى هایش به او مرحمت كرده بود .
این جمله در حقیقت پاسخى است به آن ها كه ساحت قدس این پیامبر بزرگ را به انواع نسبت هاى ناروا و خرافى -- به پیروى آن چه در تورات كنونى آمده است -- آلوده ساخته اند و به این ترتیب او را از همه این اتهامات مبرا مى شمرد و مقام او را نزد خداوند گرامى مى دارد ، حتى تعبیر به « حُسْنَ مَاآب » كه خبر از عاقبت نیك او مى دهد ، ممکن است اشاره به نسبت هاى ناروایى باشد كه در تورات آمده كه سلیمان به خاطر ازدواج با بت پرستان، سرانجام به آیین بت پرستى تمایل پیداکرد و حتى دست به ساختن بتخانه اى زد ، قرآن با این تعبیر، خط بطلان برتمام این اوهام و خرافات مى كشد .
بدون شك هدف قرآن از ذکر تواریخ انبیاء ، تکمیل برنامه هاى تربیتى از طریق انعکاس عینى واقعیت ها در این سرگذشت هاى زنده است .
از جمله مسائلى كه در لابلاى داستان سلیمان عینیت يافته ، امور زیر است ؛
الف : داشتن يك حکومت نیرومند با امکانات مادى فراوان و اقتصاد گسترده و تمدن
درخشان ، هرگز منافاتى با مقامات معنوى و ارزش هاى الهى و انسانى ندارد ، چنان كه آیات فوق بعد از ذکر تمام مواهب مادى سلیمان ، در پایان مى گوید : « با این همه او در پیشگاه خدا ، مقامى والا و سرانجامى نیك داشت » .
در حدیثى از پیامبر صلى الله علیه و آله آمده : « اَرَأَيْتُمْ ما اُعْطِىَ سُلَيْمانَ بْنَ داوُدَ مِنْ مُلْكِهِ ؟ فَاِنَّ ذلِكَ لَمْ يَزِدْهُ اِلاّ تَخَشُّعا ماکانَ يَرْفَعُ بَصَرَهُ اِلَى السَّماءِ تَخَشُّعا لِرَبِّهِ : شنیده اید خداوند چه اندازه از ملك و حکومت به سلیمان داد ؟ با این حال این همه مواهب جز بر خشوع او نیفزود ، به گونه اى كه حتى از شدت خشوع و ادب ، چشم به آسمان نمى انداخت » .(1)
ب : براى اداره يك كشور آباد، هم وسیله ارتباطى سریع لازم است ، هم به كارگرفتن نیروهاى مختلف ، هم جلوگیرى از نیروهاى مخرّب ، هم توجه به مسائل عمرانى ، هم تولید .
1) « روح البیان » ، جلد 8 ، صفحه 39 .
سرمایه از طریق استخراج منابع مختلف و هم دادن اختیارات به مدیران لایق كه همه این ها در این داستان به طرز روشنى منعکس شده است .
ج : از نیروهاباید حداکثراستفاده را كرد و حتى شیاطین را به طور كامل نباید حذف كرد ، بلکه آن ها را كه قابل توجیه و ارشادند ، در مسیر صحیح به كار گرفت و تنها آن بخش كه به هیچ وجه قابل استفاده نیستند ، باید در بند باشند .
41 وَ اذْكُرْ عَبْدَنا اَيُّوبَ اِذْ نادى رَبَّهُ اَنّى مَسَّنِىَ الشَّيْطانُ بِنُصْبٍ وَ عَذابٍ
به خاطر بیاور بنده ما ایوب را ، هنگامى كه پروردگارش را خوانده كه شیطان مرا به رنج و عذاب افکنده .
« نُصْب » و « نَصَب » هر دو به معنى بلا و شر است .
از این آیه اولاً مقام والاى ايّوب در پیشگاه خدا به عنوان « عَبْدَنا » ( بنده ما ) به خوبى استفاده مى شود ، ثانیا اشاره سربسته اى به گرفتارى هاى شدید و طاقت فرسا و درد و
رنج فراوان ايّوب دارد .
شرح این ماجرا در قرآن نیامده ، ولى در كتب معروف حدیث و در تفاسیر ، ماجرا به این صورت نقل شده است :
کسى از امام صادق (علیه السلام)سؤال كرد : « بلایى كه دامن گیر ايّوب شد ، براى چه بود » ؟ ( شاید فکر مى كرد كار خلافى از او سر زده بود كه خداوند او را مبتلا ساخت ) .
امام (علیه السلام)در پاسخ او جواب مشروحى فرمود كه خلاصه اش چنین است : « ايّوب به خاطر كفران نعمت گرفتار آن مصائب عظیم نشد ، بلکه به عکس به خاطر شکر نعمت بود ، زیرا شیطان به پیشگاه خدا عرضه داشت كه : اگر ایوب را شاکر مى بینى ، به خاطر نعمت فراوانى است كه به او داده اى ، مسلماً اگر این نعمت ها از او گرفته شود ، او هرگز بنده شکرگزارى نخواهد بود ، خداوند براى این كه اخلاص ایوب را بر همگان روشن سازد و او را الگویى براى جهانیان قرار دهد كه به هنگام "نعمت" و "رنج" هردو شاکر و صابر باشند ، به شیطان اجازه داد كه بر دنیاى او مسلط گردد . شیطان از خدا خواست اموال سرشار ایوب ، زراعت و گوسفندانش و همچنین فرزندان او ازمیان بروند و آفات و بلاها درمدت كوتاهى آن ها را ازمیان برد ، ولى نه
تنها از مقام شکر ایوب كاسته نشد ، بلکه افزوده نیز گشت . او از خدا خواست كه این بار بر بدن ایوب مسلط گردد وآن چنان بیمار شود كه از شدت درد و رنجورى به خود بپیچد و اسیر و زندانى بستر گردد . این نیز از مقام شکر او چیزى نکاست . ولى جریانى پیش آمد كه قلب ایوب را شکست و روح او را سخت جریحه دار ساخت و آن این كه ؛ جمعى از راهبان بنى اسرائیل به دیدنش آمدند و گفتند : تو چه گناهى كرده اى كه به این عذاب الیم گرفتار شده اى ؟ ایوب در پاسخ گفت: به پروردگارم سوگند كه خلافى درکار نبوده ، همیشه در طاعت الهى كوشا بوده ام و هر لقمه غذایى كه خوردم ، يتیم و بینوایى بر سر سفره من حاضر بوده . درست است كه ایوب از این شماتت دوستان ، بیش از هر مصیبت دیگرى ناراحت شد ، ولى باز رشته صبر را از كف نداد و آب زلال شکر را به كفران آلوده نساخت ، تنها رو به درگاه خدا آورد و جمله هاى بالا ( آیه 41 ) را بیان نمود و چون از عهده امتحانات الهى به خوبى برآمده بود ، خداوند درهاى رحمتش را بار دیگر به روى این بنده صابر و شکیبا گشود و نعمت هاى از دست رفته را يکى پس از دیگرى و حتى بیش از آن
را به او ارزانى داشت ، تا همگان سرانجام نیك صبر و شکیبایى و شکر را دریابند » .(1)
به هر حال مى گویند : ناراحتى و رنج و بیمارى او هفت سال و به روایتى هیجده سال طول كشید و كار به جایى رسید كه حتى نزدیك ترین ياران و اصحابش او را ترك گفتند ، تنها همسرش بود كه در وفادارى نسبت به ایوب ، استقامت به خرج داد و این خود شاهدى است بر وفادارى بعضى از همسران .
اما در میان تمام ناراحتى ها و رنج ها ، آن چه بیشتر روح ایوب را آزار مى داد ، مسأله شماتت دشمنان بود ، لذا در حدیثى مى خوانیم : بعد از آن كه ایوب ، سلامت خود را بازیافت و درهاى رحمت الهى به روى او گشوده شد ، از او سؤال كردند ؛ « بدترین درد و رنج تو چه بود » ؟ گفت : « شماتت دشمنان » . .
1) « نور الثقلین » ، « قرطبى » ، « تفسیر فخر رازى » ، « صافى » و ... .
42 اُرْكُضْ بِرِجْلِكَ هذا مُغْتَسَلٌ بارِدٌ وَ شَرابٌ
( به او گفتیم : ) پاى خود را بر زمین بکوب ، این ، چشمه آبى خنك براى شستشوو نوشیدن است .
«اُرْكُضْ» ازماده «رَكْض» به معنى كوبیدن پا بر زمین و گاه به معنى دویدن آمده و در این جا معنى اول ، مناسب تر است .
همان خداوندى كه چشمه زمزم را در آن بیابان خشك و سوزان از زیر پاشنه پاى اسماعیل شیرخوار بیرون آورد و همان خداوندى كه هر حرکت و هر سکونى ، هر نعمت و هر موهبتى ، از ناحیه او است ، این فرمان را نیز در مورد ایوب صادر كرد ، چشمه آب جوشیدن گرفت ، چشمه اى خنك و گوارا و شفابخش از بیمارى هاى « برون » و « درون » .
بعضى معتقدند این چشمه داراى يك نوع آب معدنى بوده كه هم براى نوشیدن ، گوارا بوده و هم اثرات شفابخش از نظر بیمارى ها داشته ، هرچه بود ، لطف و رحمت الهى بود درباره پیامبرى صابر و شکیبا .
واژه «مُغْتَسَل» به معنى آبى است كه با آن شستشو مى كنند. توصیف آن آب به خنك بودن، شایداشاره اى باشد به تأثیر مخصوص شستشوبا آب سرد براى بهبود و سلامت تن، همان گونه كه در طب امروز نیز ثابت شده است .
و نیز اشاره لطیفى است بر این كه كمال آب ، شستشو در آن است كه از نظر پاکى و نظافت همچون آب نوشیدنى باشد .
شاهد این سخن این كه در دستورهاى اسلامى نیز آمده ؛ « قبل از آن كه با آبى غسل كنید ، جرعه اى از آن بنوشید » .(1)
43 وَ وَهَبْنا لَهُ اَهْلَهُ وَ مِثْلَهُمْ مَعَهُمْ رَحْمَةً مِنّا وَ ذِكْرى لاِوُلِى الاَْلْبابِ
و خانواده اش را به او بخشیدیم و همانند آن ها را با آن ها قرار دادیم، .
1) « وسائل الشیعه » ، جلد 1 ، باب 13 از ابواب آداب الحمام ، حدیث 1 .
تا رحمتى از سوى ما باشد و تذکرى براى صاحبان فکر .
در این كه چگونه خاندان او به او بازگشتند ؟ تفسیرهاى متعددى وجود دارد ، مشهور این است كه آن ها مرده بودند ، خداوند بار دیگر آن ها را به زندگى و حیات بازگرداند .
افزودن « همانند آن ها بر آن ها » اشاره به این است كه خداوند كانون خانوادگى او را گرم تر از گذشته ساخت و فرزندان بیشترى به او مرحمت فرمود .
گرچه در مورد اموال ایوب در این آیات سخنى به میان نیامده است ، ولى قرائن حال نشان مى دهد كه خداوند آن ها را نیز به صورت كامل تر به او بازگرداند .
قابل توجه این كه ذیل آیه فوق هدف بازگشت مواهب الهى به ایوب را دو چیز مى شمرد ؛ يکى « رحمت الهى بر او » كه جنبه فردى دارد و درحقیقت پاداش و جایزه اى است از سوى خداوند به این بنده صابر و شکیبا و دیگر « دادن درس عبرتى به همه صاحبان عقل و هوش در تمام طول تاریخ » تا در مشکلات و حوادث سخت ، رشته صبر و شکیبایى را از دست ندهند و همواره به رحمت الهى امیدوار باشند .
44 وَ خُذْ بِيَدِكَ ضِغْثا فَاضْرِبْ بِهِ وَ لا تَحْنَثْ اِنّا وَجَدْناهُ صابرا نِعْمَ الْعَبْدُ اِنَّهُ اَوّابٌ
( و به او گفتیم : ) بسته اى از ساقه هاى گندم ( يا مانند آن ) را برگیر و به او ( همسرت ) بزن و سوگند خود را مشکن ، ما او را شکیبا يافتیم ، چه بنده خوبى كه بسیار بازگشت كننده به سوى خدا بود .
« ضِغْث » به معنى دسته اى از چوب هاى نازك گندم و جو و يا رشته هاى خوشه خرما و يا دسته گل و مانند آن است .
در این كه تخلف همسر ایوب كه طبق روایتى نامش « لیا » دختر يعقوب بود ، چه بوده است ؟ باز در میان مفسران گفتگو است .
از « ابن عباس » مفسر معروف نقل شده كه : « شیطان ( يا شیطان صفتى ) به صورت طبیعى بر همسرش ظاهر شد ، گفت : من شوهر تو را معالجه مى كنم ، تنها به این شرط كه وقتى بهبودى يافت ، به من بگوید : تنها عامل بهبودى اش ، من بوده ام و هیچ مزد دیگرى
نمى خواهم ، همسرش كه از ادامه بیمارى شوهر ، سخت ناراحت بود ، پذیرفت و این پیشنهاد را به ایوب كرد ، ایوب كه متوجه دام شیطان بود ، سخت برآشفت و سوگندى ياد كرد كه همسرش را تنبیه كند » .
بعضى دیگر گفته اند : « ایوب او را دنبال انجام كارى فرستاد ، او دیر كرد ، او كه از بیمارى رنج مى برد ، سخت ناراحت شد و چنان سوگندى ياد كرد » .
ولى به هر حال اگر او از يك نظر مستحق چنین كیفرى بوده ، از نظر وفاداریش در طول خدمت و پرستارى ، استحقاق چنان عفوى را نیز داشته است .
درست است كه زدن يك دسته ساقه گندم يا چوب هاى خوشه خرما ، مصداق واقعى سوگند او نبوده است ، ولى براى حفظ احترام نام خدا و عدم اشاعه قانون شکنى، او این كار را انجام داد و این تنها در موردى است كه طرف ، مستحق عفو باشد و انسان مى خواهد در عین عفو ، حفظ ظاهر قانون را نیز بکند ، وگرنه در مواردى كه استحقاق عفو نباشد،
هرگز چنین كارى مجاز نیست .(1)
و بالاخره در آخرین جمله از آیات مورد بحث كه در واقع عصاره اى است از آغاز و پایان این داستان ، مى فرماید : « ما او را صابر و شکیبا يافتیم ، چه بنده خوبى بود ایوب كه بسیار بازگشت كننده به سوى ما بود » ( اِنّا وَجَدْناهُ صابرا نِعْمَ الْعَبْدُ اِنَّهُ اَوّابٌ ) .
ناگفته پیدا است كه دعاى او به درگاه خدا و تقاضاى دفع وسوسه هاى شیطان و رنج و محنت بیمارى ، منافات با مقام صبر و شکیبایى ندارد ، آن هم بعد از هفت سال يا به روایتى هیجده سال با درد و بیمارى و فقر و نادارى ساختن و تحمل كردن و شاکر بودن .
قابل توجه این كه در این جمله، حضرت ایوب به سه وصف مهم توصیف شده است كه در .
1) نظیر این معنى در باب حدود اسلامى و اجراى آن درمورد بیماران خطاکار نیز آمده است ( كِتابُ الْحُدُودِ اَبْوابُ حَدِّ الزِّنا ) .
هرکس باشد، انسان كاملى است ؛
1 - مقام عبودیت . 2 - صبر و شکیبایى و استقامت . 3 - بازگشت پى درپى به سوى خدا .
45 وَ اذْكُرْ عِبادَنا اِبْراهیمَ وَ اِسْحقَ وَ يَعْقُوبَ اُولِى الاَْيْدى وَ الاَْبْصارِ
و به خاطر بیاور بندگان ما ابراهیم و اسحاق و يعقوب را، صاحبان دست هاى ( نیرومند ) و چشم هاى ( بینا ) .
«اَيْدى» جمع «يَدْ» به معنى دست ها و «اَبْصار» جمع «بَصَر» به معنى چشم و بینایى است .
بندگى خدا يعنى بى نیازى از غیر او و بى اعتنایى به ماسوى اللّه و تنها چشم بر لطف او دوختن ، این همان اوج تکامل انسان و برترین شرف و افتخار او است .
در فراز پایانى آیه آمده : « آن ها صاحبان دست هاى نیرومند و چشم هاى بینا بودند » . انسان براى پیشبرد هدف هایش نیاز به دو نیرو دارد ؛ نیروى درك و تشخیص ، و نیروى كار و عمل و به تعبیر دیگر باید از « علم » و « قدرت » كمك گرفت تا به هدف واصل گشت .
خدا این پیامبران را به داشتن « درك و تشخیص و بینش قوى »
و« قوت و قدرت كافى »براى انجام كار توصیف كرده است .
آن ها افراد كم اطلاعى نبودند، سطح معرفت و میزان آگاهیشان از آیین خدا و اَسرار آفرینش و رموز زندگى قابل ملاحظه بود .
از نظر اراده و تصمیم و نیروى عمل ، افرادى سست و زبون و ضعیف و ناتوان نبودند ، افرادى بااراده ، پرقدرت و داراى تصمیم قاطع و آهنین بودند. این الگویى است براى همه رهروان راه حق كه بعد از مقام عبودیت و بندگى خدا با این دو سلاح برنده مسلح گردند .
از آن چه گفتیم، به خوبى روشن شد كه دست و چشم در این جا به معنى دو عضو مخصوص نیست ، چراکه بسیارند افرادى كه داراى این دو عضو هستند ، اما
نه درك و شعور كافى دارند و نه قدرت تصمیم گیرى و نه توانایى بر عمل ، بلکه كنایه از دو صفت « علم و قدرت » است .
46 اِنّا اَخْلَصْناهُمْ بِخالِصَةٍ ذِكْرَى الدّارِ
ما آن ها را با خلوص ویژه اى خالص كردیم و آن يادآورى سراى آخرت بود .
آرى آن ها پیوسته به ياد جهان دیگر بودند ، افق دید آن ها در زندگى چندروزه این دنیا و لذات آن محدود نمى شد ، آن ها در ماوراى این زندگى زودگذر ، سراى جاویدان با نعمت هاى بى پایانش را مى دیدند و همواره براى آن تلاش و كوشش داشتند.
بنابراین منظور از « اَلدّار » ( سرا ) كه به طور مطلق ذکر شده ، سراى آخرت است ، گویى غیر از آن سرایى وجود ندارد و هرچه غیر از آن است ، گذرگاهى به سوى آن .
به هر حال دیگران ممکن است گهگاه به ياد سراى آخرت بیفتند ، مخصوصاً هنگامى كه يکى از دوستانشان از دنیا مى رود و يا در مراسم تشییع و يادبود عزیزى حاضر مى شوند ، ولى این ياد ، « خالص » نیست ، مشوب به ياد دنیا است ، اما مردان خدا توجهى خالص و عمیق و مداوم و مستمر به سراى دیگر دارند ، گویى همیشه دربرابر چشمانشان حاضر است و تعبیربه « خالِصَة » در آیه ، اشاره به همین است .
47 وَ اِنَّهُمْ عِنْدَنا لَمِنَ الْمُصْطَفَيْنَ الاَْخْيارِ
و آن ها نزد ما از برگزیدگان و نیکانند .
ایمان و عمل صالح آن ها سبب شده كه خدا آنان را از میان بندگان برگزیند و به منصب نبوت و رسالت مفتخر سازد و نیکوکارى آن ها به حدى رسیده كه عنوان « اَخْيار » ( نیکان ) را به طور مطلق پیدا كرده اند ، افکارشان نیك و اخلاقشان نیك و اعمال و برنامه ها و سراسر زندگیشان نیك است و « آن چه خوبان همه دارند ، آن ها تنها دارند » ، به همین دلیل بعضى از مفسران ازاین تعبیر كه خداوند متعال بدون هیچ قید و شرطى آن ها را از « اَخْيار » خوانده ، استفاده مقام عصمت براى انبیاء كرده اند ، چراکه هرگاه انسانى « خیر مطلق » باشد ، حتما معصوم است .(1)تعبیر « عِنْدَنا » ( نزد ما ) تعبیر بسیار پرمعنى است ، اشاره به این كه برگزیدگى و نیکى آن هانزدمردم نیست كه گاه در ارزیابى هاى خود انواع مسامحه و چشم پوشى را روا مى دارند ، بلکه توصیف آن ها به این دو وصف نزد ما محقق بوده كه .
1) « تفسیر فخر رازى » ، جلد 26 ، صفحه 217 .
با دقت تمام و ارزیابى ظاهر و باطن آن ها انجام گرفته است .
48 وَاذْكُرْاِسْمعیلَ وَالْيَسَعَ وَ ذَاالْكِفْلِ وَ كُلٌّ مِنَ الاَْخْيارِ
و به خاطر بیاور اسماعیل و الیسع و ذا الکفل را كه همه از نیکان بودند .
هریك از آن ها الگو و اسوه اى در صبر و استقامت و اطاعت فرمان خدا بودند ، مخصوصاً اسماعیل كه آماده شد جان خود را فداى راه او كند و به همین دلیل « ذبیح اللّه » نامیده شد ، با پدرش ابراهیم در بناى خانه كعبه و گرم كردن این كانون بزرگ و رسالت هاى دیگر ، همکارى فراوان داشت ، توجه به زندگى آنان براى پیامبر گرامى اسلام صلى الله علیه و آله و همه مسلمین ، الهام بخش است و مطالعه زندگى این چنین مردان بزرگ ، به زندگى انسان ها جهت مى دهد ، روح تقوا و فداکارى و ایثار را در آن ها زنده مى كند و در برابر مشکلات و حوادث سخت ، مقاوم مى سازد .
49 هذا ذِكْرٌ وَ اِنَّ لِلْمُتَّقینَ لَحُسْنَ مَابٍ
این يك يادآورى است و براى پرهیزکاران ، بازگشت نیکویى است .
« مَاآب » به معنى محل بازگشت است .
هدف از بیان فرازهایى از تاریخ پرشکوه انبیاى پیشین ، داستانسرایى نبود ، هدف ذکر و تذکربود، هدف بیدارساختن اندیشه ها،بالابردن سطح معرفت و آگاهى و افزودن نیروى مقاومت و پایدارى در مسلمانانى است كه این آیات براى آن ها نازل شده است .
50 جَنّاتِ عَدْنٍ مُفَتَّحَةً لَهُمُ الاَْبْوابُ
باغ هاى جاویدان بهشتى كه درهایش به روى آنان گشوده است .
« جَنّات » اشاره به باغ هاى بهشت است و « عَدْن » به معنى استقرار و ثبات است و « مَعْدِن » را به این جهت معدن گفته اند كه فلزات و مواد گران قیمت در آن جا مستقر است ، به هر حال این تعبیر در این جا اشاره به جاویدان بودن باغ هاى بهشت است .
تعبیر به « مُفَتَّحَةً لَهُمُ الاَْبْوابُ » اشاره به آن است كه حتى زحمت گشودن درها براى بهشتیان وجود ندارد ، گویى بهشت در انتظار آن ها است و هنگامى كه چشمش به آنان مى افتد ، آغوش باز مى كند و آن ها را به درون دعوت مى كند .
51 مُتَّكِئینَ فیهايَدْعُونَ فیهابِفاكِهَةٍ كَثیرَةٍ وَ شَرابٍ
درحالى كه در آن ها بر تخت ها تکیه كرده اند و انواع میوه ها و نوشیدنى هاى گوناگون در اختیار آنان است .
تکیه روى « فاكِهَة » و « شَراب » ( میوه و نوشیدنى ) ممکن است اشاره به این باشد كه بیشترین غذاى بهشتیان ، میوه است ، هرچند طبق صریح آیات قرآن غذاهاى دیگر نیز در آن جا وجود دارد .
همان گونه كه بهترین و سالم ترین غذاى انسان در این دنیا ، میوه است .
تعبیر به « كَثیرَة » اشاره به انواع مختلف میوه هاى بهشتى است ، همان گونه كه نوشیدنى و شراب طهور آن نیز اَشکال متنوعى دارد كه درآیات قرآن به آن اشاره شده است .
52 وَ عِنْدَهُمْ قاصِراتُ الطَّرْفِ اَتْرابٌ
و نزدآنان همسرانى است كه تنهاچشم به شوهرانشان دوخته اند و همگى هم سن و سالند .
« طَرْف » به معنى پلك چشم است و گاه به معنى نگاه كردن نیز آمده ، توصیف زنان
بهشتى به « قاصِراتُ الطَّرْفِ » ( آن ها كه نگاهى كوتاه دارند ) اشاره به این است كه تنها چشم به همسران خود دوخته اند ، فقط به آن ها عشق مى ورزند و به غیر آنان نمى اندیشند كه این از بزرگ ترین مزایاى همسر است ، بعضى از مفسران نیز آن را به معنى حالت خمار بودن چشم كه حالت جالب مخصوصى است ، دانسته اند ، جمع میان این دو معنى نیز بى مانع است .
«اَتْراب» جمع «تِرْب» به معنى هم سن و سال،توصیف دیگرى است براى زنان بهشتى نسبت به همسرانشان، چراکه توافق سنى جاذبه را میان دوهمسرافزون مى كند و باتوصیفى است براى خود آن زنان كه همه آن ها هم سن و سال و جوانند .
53 هذا ما تُوعَدوُنَ لِيَوْمِ الْحِسابِ
این چیزى است كه براى روز حساب به شماوعده داده مى شود ( وعده اى تخلف ناپذیر ) .
54 اِنَّ هذا لَرِزْقُنا مالَهُ مِنْ نَفادٍ
این روزى ما است كه هرگز پایان نمى گیرد .
« نَفاد » به معنى فنا و نابودى است و « لام » در « لَرِزْقُنا » ، براى تأکید است .
غم زوال و نابودى كه همچون سایه شومى بر نعمت هاى این جهان افتاده ، در آن جا وجود ندارد و از برکت خزائن پربار الهى پیوسته مدد مى گیرد و محدودیتى براى آن نیست و حتى كاستى در آن ظاهر نمى شود ، چون اراده خدا بر آن تعلق گرفته است .
55 هذا وَ اِنَّ لِلطّاغینَ لَشَرَّ مَابٍ
این ( پاداش پرهیزکاران است ) و براى طغیانگران بدترین محل بازگشت است .
متقین « حُسْنَ مَاآب » داشتند ، این ها « شَرَّ مَاآبٍ » و سرنوشت و بازگشت شوم دارند .
56 جَهَنَّمَ يَصْلَوْنَها فَبِئْسَ الْمِهادُ
دوزخ است كه در آن وارد مى شوند و چه بد بسترى است .
« مِهاد » به معنى بسترى است كه براى خواب و استراحت گسترده مى شود ، به گاهواره طفل نیز اطلاق مى گردد .
بستر جایگاه استراحت است و باید از هر نظر مناسب حال و ملایم طبع باشد ، اما وضع كسانى كه بسترشان آتش جهنم مى باشد ، چگونه خواهد بود ؟
57 هذا فَلْيَذُوقُوهُ حَمیمٌ وَ غَسّاقٌ
این نوشابه حمیم و غسّاق است ( دو مایع سوزان و تیره رنگ ) كه باید از آن بچشند .
« حَمیم » به معنى آب داغ و سوزان كه يکى از نوشابه هاى دوزخیان مى باشد ، در برابر انواع « شراب طهور » كه در آیات قبل براى بهشتیان ذکر شده بود .
« غَسّاق » از ماده « غَسَق » به معنى شدت تاریکى شب است .
« راغب » در « مفردات » آن را به قطراتى كه از پوست تن دوزخیان ( و جراحات بدن آن ها ) بیرون مى آید ، تفسیر كرده است. لابد تیره بودن رنگ آن سبب اطلاق این واژه بر آن شده است ، زیرا محصول آن آتش سوزان چیزى جز يك مشت اندام سوخته با تراوش هاى سیاه نیست .به هرحال از پاره اى از كلمات برمى آید كه « غَسّاق » بوى بسیار بد و زننده اى دارد كه همگان را ناراحت مى كند .
58 وَ اخَرُ مِنْ شَكْلِهِ اَزْواجٌ
و جز این ها كیفرهاى دیگرى همشکل آن را دارند .
« شَكْل » به معنى مثل و مانند است و « اَزْواج » به معنى انواع و اقسام است و این يك اشارۀ اجمالى به انواع دیگرى از عذاب همانند عذاب هاى گذشته است كه در این جا به طور سربسته بیان شده و شاید براى محبوسان این جهان ماده ، قابل توصیف و درك نباشد .
59 هذا فَوْجٌ مُقْتَحِمٌ مَعَكُمْ لامَرْحَبا بِهِمْ اِنَّهُمْ صالُوا النّارِ
( به آن ها گفته مى شود : ) این فوجى است كه همراه شما وارد دوزخ مى شوند ( این ها همان رؤساى ضلالند ) خوش آمد بر آن ها مباد ، همگى در آتش خواهند سوخت .
« مُقْتَحِمْ » از ماده « اِقْتِحام » به معنى وارد شدن در كار شدید و خوفناك است و غالبا به ورود در كارها بدون مطالعه و فکر قبلى نیز اطلاق مى شود .
این تعبیر نشان مى دهد كه پیروان ضلالت بدون مطالعه و فکر و صرفا روى هوا و هوس و تقلیدهاى كورکورانه در آتش شدید و خوفناك جهنم ورودمى كنند .
« مَرْحَبا » كلمه اى است كه به هنگام خوش آمد گفتن به میهمان گفته مى شود و « لا مَرْحَبا » ضد آن است ، این كلمه مصدر از باب « رَحْب » به معنى وسعت مکان است ، يعنى بفرمایید
که در مکان وسیع و مناسبى ورود كرده اید و معادل آن در فارسى جمله « خوش آمدید » مى باشد .
جمله « هذا فَوْجٌ مُقْتَحِمٌ مَعَكُمْ »به قرینه جمله ها و آیات بعد ، از گفتار پیشوایان ضلالت و گمراهى است ، وقتى پیروان خویش را آماده ورود در دوزخ مى بینند ، به يکدیگر مى گویند : این ها هم با شما خواهند بود .
60 قالُوا بَلْ اَنْتُمْ لا مَرْحَبا بِكُمْ اَنْتُمْ قَدَّمْتُمُوهُ لَنا فَبِئْسَ الْقَرارُ
آن ها ( به رؤساى خود ) مى گویند : بلکه خوش آمد بر شما مباد كه این عذاب را شما براى ما فراهم ساختید ، چه بد قرارگاهى است این جا .
هدف پیروان از این تعبیر این است كه آن ها مى خواهند بگویند : هرچه هست ، این حُسن را دارد كه شما رؤساى ضلالت نیز در این امر با ما مشترکید و این مایه تشفى قلب ما است و يا اشاره به این است كه جنایت شما پیشوایان بر ما جنایتى بس عظیم بود ، چراکه دوزخ يك جایگاه موقتى نیست ، بلکه قرارگاه ما است .
61 قالُوا رَبَّنا مَنْ قَدَّمَ لَنا هذا فَزِدْهُ عَذابا ضِعْفا فِى النّارِ
( سپس ) مى گویند : پروردگارا ! هرکس این عذاب را براى ما فراهم ساخته ، عذابى مضاعف در آتش بر او بیفزا .
این آیه شبیه همان مطلبى است كه در آیه 38 سوره اعراف آمده : « رَبَّنا هؤُلاءِ اَضَلُّونا فَاآتِهِمْ عَذابا ضِعْفا مِنَ النّارِ : پروردگارا این ها ما را گمراه كردند ، عذاب مضاعف از آتش براى آن ها قرار ده » . هرچند دنباله همین آیه سوره اعراف مى گوید : « هر دو عذاب مضاعف دارند » ( چراکه پیروان نیز نیروى اجرایى پیشوایان بودند و زمینه هاى ضلالت و فساد به دست آن ها فراهم شد، كه اگر توده مردم تنور ظالمان را داغ نکنند ، آن ها قدرت بر انجام كارى نخواهند داشت ) ولى به هر حال شك نیست كه عذاب پیشوایان به درجات سنگین تر است هرچند هر دو عذاب مضاعف دارند .
آرى این است سرانجام كسانى كه باهم پیمان دوستى بستند و در راه انحراف و ضلالت بیعت كردند كه وقتى نتایج شوم اعمال خود را مى بینند ، به مخاصمت و دشمنى و نفرین بر
یکدیگر برمى خیزند .
62 وَ قالُوا مالَنا لانَرى رِجالاً كُنّانَعُدُّهُمْ مِنَ الاَْشْرارِ
آن ها مى گویند: چرا مردانى را كه ما از اشرار مى شمردیم ( در این جا در آتش دوزخ ) نمى بینیم .
افرادى همچون « بوجهل ها » و « بولهب ها » هنگامى كه مى بینند اثرى از « عمار ياسرها » ، « خَبّاب ها » ، « صُهَيْب ها » و « بلال ها » در دوزخ نیست ، به خود مى آیند و از يکدیگر این سؤال را مى پرسند كه ؛ پس این افراد چه شدند ؟
ما آن هارا مشتى اخلالگر و مفسدفى الارض و اشرار و اوباش مى دانستیم كه براى به هم زدن آرامش اجتماع و از بین بردن افتخارات نیاکان ما ، به پا خاسته بودند ، مثل این كه تشخیص ما تمام غلط بود .
63 اَتَّخَذْناهُمْ سِخْرِيّا اَمْ زاغَتْ عَنْهُمُ الاَْبْصارُ
آیا ما آن ها را به سخریه گرفتیم يا ( به اندازه اى حقیر بودند كه ) چشم ها آن ها را نمى دید ؟
قابل توجه این كه « زاغَتْ » از ماده « زَيْغ » به معنى انحراف از حق و درستى است و در این جا به چشم نسبت داده شده نه به صاحبان چشم و این براى بیان مبالغه در مطلب است .
آرى ما این مردان بزرگ و باشخصیت را به باد مسخره مى گرفتیم و برچسب و وصلۀ اشرار بودن به آن ها مى زدیم و گاه حتى از این مرحله نیز پایین تر مى شمردیم ، آن ها را افراد حقیرى مى دانستیم كه اصلاً به چشم نمى آمدند ، اما معلوم شد هوا و هوس ها و جهل و غرور بر چشم ما پرده سنگینى افکنده بود ، آن ها مقربان درگاه خدا بودند و الآن بهشت ، جایگاهشان است .
این نکته نیز قابل توجه است كه يکى از عوامل عدم درك واقعیت ها، جدى نگرفتن مسائل و استهزاء و شوخى با حقایق است، همیشه باید باتصمیم جدى به بررسى واقعیت ها پرداخت تا حقیقت روشن گردد .
در حدیثى از امام صادق (علیه السلام) آمده است كه به يکى از يارانش فرمود : « خداوند از شما پیروان مکتب اهل بیت در قرآن ياد كرده ، آن جا كه دشمنان شما در آتش دوزخ مى گویند : چرا ما در این جا
مردانى را كه از اشرار مى شمردیم ، نمى بینیم ؟ آیا آن ها را به باد مسخر گرفتیم ، يا از شدت حقارت به چشم ما نیامدند؟ به خدا سوگند مقصوداز این مردان، شما هستیدکه گروهى شمارا ازاشرارمى پندارند، ولى به خدا سوگند دربهشت شادمان و مسرورید، درحالى كه دوزخیان در جهنم دنبال شمامى گردند » .(1)64 اِنَّ ذلِكَ لَحَقٌّ تَخاصُمُ اَهْلِ النّارِ
این يك واقعیت است گفتگوهاى خصمانه دوزخیان .
دوزخیان دراین جهان نیزگرفتارتخاصم و نزاعند و روح پرخاشگرى و نزاع و جدال برآن ها حاکم است و هرروزباکسى درگیر و گلاویزمى شوند و درقیامت كه صحنه بروز مکنونات است، آن چه در درون داشتند ، ظاهر مى گردد و در جهنم به جان هم مى افتند ، دوستان دیروز ، دشمنان امروز و مریدان دیروز ، مخالفان امروز مى شوند ، تنها خط ایمان و توحید است كه .
1) « نور الثقلین » ، جلد 4 ، صفحه 467 .
خط وحدت و صفا در این جهان و آن جهان مى باشد .
جالب این كه بهشتیان بر سریرها و تخت ها تکیه زده ، به گفتگوهاى دوستانه مشغولند ، چنان كه در آیات مختلف قرآن آمده ، در حالى كه دوزخیان در حال جنگ و جدالند كه آن خود موهبتى است بزرگ و این عذابى است دردناك .
65 قُلْ اِنَّما اَنَامُنْذِرٌ وَ ما مِنْ اِلهٍ اِلاَّاللّهُ الْواحِدُالْقَهّارُ
بگو : من فقط يك انذارکننده ام و هیچ معبودى جز خداوند يگانه قهار نیست .
درست است كه پیامبر صلى الله علیه و آله بشارت دهنده نیز مى باشد و آیات قرآن مجید به هر دو معنى ناطق است ، ولى چون بشارت براى مؤمنان است ، و انذار براى مشرکان و مفسدان و در این جا روى سخن با گروه اخیر است ، تنها تکیه بر انذار شده است .
سپس مى افزاید : « هیچ معبودى جز خداوند يگانه قهار نیست » .
تکیه بر قهر او نیز به همین منظور است ، تا كسى به لطف او مغرور نگردد و از قهر او
خود را ایمن نشمرد و در گرداب كفر و گناه غوطه ور نشود .
66 رَبُّ السَّمواتِ وَ الاَْرْضِ وَ ما بَيْنَهُمَا الْعَزیزُ الْغَفّارُ
پروردگار آسمان ها و زمین و آن چه میان آن دو است، پروردگار عزیز و غفار .
در این آیه سه وصف از اوصاف خداوند بیان شده كه هرکدام براى اثبات مقصودى است .
نخست مسأله « ربوبیت » او نسبت به تمام عالَم هستى است ، او مالك همه این جهان است ، مالکى كه آن ها را تدبیر و تربیت مى كند ، تنها كسى شایسته « عبودیت » است كه چنین باشد ، نه بت هایى كه به مقدار سر سوزن از خود چیزى ندارند .
دوم مسأله « عزت » او است ، مى دانیم « عَزیز » از نظر معنى لغت به كسى گفته مى شود كه هیچ كس نتواند بر او غالب گردد و هرچه اراده كند ، انجام شدنى باشد و به تعبیر دیگر همیشه غالب است و هرگزمغلوب نیست .
کسى كه چنین است ، فرار كردن از چنگال قدرتش چگونه امکان دارد ؟ و نجات از كیفرش چگونه میسر است ؟
سومین توصیف مقام « غفوریت » و كثرت آمرزش او است كه درهاى بازگشت را به روى گنهکاران مى گشاید و باران رحمتش را بر آن ها مى بارد ، تا تصور نکنند اگر « قهار » و « عزیز » است ، مفهومش بستن درهاى رحمت و توبه به روى بندگان مى باشد .
در حقیقت يکى بیان « خوف » است و دیگرى بیان « رجاء » ، كه بدون موازنه این دو حالت ، تکامل انسان امکان پذیر نیست ، يا گرفتار غرور و غفلت مى شود و يا در گرداب يأس و نومیدى فرو مى رود .
67 قُلْ هُوَ نَبَؤٌا عَظیمٌ
بگو : این يك خبر بزرگ است .
68 اَنْتُمْ عَنْهُ مُعْرِضُونَ
که شما از آن روى گردان هستید .
این كدام خبر است كه به آن اشاره كرده و آن را به عظمت توصیف مى كند ؟ قرآن مجید ؟ رسالت پیامبر صلى الله علیه و آله ؟ قیامت و سرنوشت مؤمنان و كافران ؟ توحید و
یگانگى خدا ؟ و يا همه این ها ؟
از آن جا كه قرآن مشتمل بر همه این امور و جامع میان آن ها است ، و اعراض مشرکان نیز از آن بوده ، مناسب تر همان معنى اول يعنى قرآن است .
69 ما كانَ لِىَ مِنْ عِلْمٍ بِالْمَلاَءِ الاَْعْلى اِذْ يَخْتَصِمُونَ
من از ملاء اعلى ( و فرشتگان عالَم بالا ) به هنگامى كه ( درباره آفرینش آدم ) مخاصمه مى كردند ، خبر ندارم .
70 اِنْ يُوحى اِلَىَّ اِلاّ اَنَّما اَنَا نَذیرٌ مُبینٌ
تنها چیزى كه به من وحى مى شود ، این است كه من انذارکننده آشکارى هستم .
گرچه فرشتگان جدال و مخاصمه اى با پروردگار نداشتند ، ولى همین اندازه كه به هنگام خطاب خداوند به آن ها كه ؛ « من مى خواهم خلیفه اى در زمین بیافرینم » ، آن ها به گفتگو پرداخته و عرض كردند : « آیا مى خواهى كسى را بیافرینى كه فساد و خونریزى كند » ؟ كه در پاسخ آن ها فرمود : « من چیزى مى دانم كه شما نمى دانید » ( 30 / بقره ) ، به این گفتگوها « مخاصمه »
اطلاق شده است كه يك اطلاق مجازى است ، این در حقیقت مقدمه اى است براى آیات بعدکه پیرامون آفرینش آدم سخن مى گوید .
در روایات متعددى كه از طرق شیعه و اهل سنت نقل شده است ، مى خوانیم كه ؛ پیغمبرگرامى اسلام صلى الله علیه و آله ازیکى ازیارانش پرسید: « اَتَدْرىفیما يَخْتَصِمُ الْمَلاَءُالاَْعْلى: آیا مى دانى فرشتگان عالَم بالا در چه چیز بحث و گفتگومى كنند »؟ عرض كرد: « نه »، فرمود: « آن ها درمورد " كفارات" ( كارهایى كه گناهان را جبران مى كند ) و "درجات" ( آن چه بر درجات انسان مى افزاید ) به گفتگو پرداختند ، اما كفارات ، وضوى پرآب در سرماى زمستان گرفتن و به سوى نماز جماعت گام برداشتن و انتظار نماز بعد از نماز دیگر كشیدن است و اما درجات ، بسیار سلام كردن و بسیار اطعام طعام نمودن و نماز در شب به هنگامى كه چشم مردم در خواب است، مى باشد » .(1).
1) « مجمع البیان » ، ذیل آیات مورد بحث .
این نکته نیز قابل توجه است كه عدم علم پیامبر ، به این معنى است كه من از خودم چیزى دراین زمینه ها نمى دانم ، تنها همان را مى دانم كه از طریق وحى بر من نازل مى گردد .
71 اِذْ قالَ رَبُّكَ لِلْمَلائِكَةِ اِنّى خالِقٌ بَشَرا مِنْ طینٍ
به خاطر بیاور هنگامى را كه پروردگارت به ملائکه گفت : من بشرى را از گِل مى آفرینم .
72 فَاِذا سَوَّيْتُهُ وَ نَفَخْتُ فیهِ مِنْ روُحى فَقَعُوا لَهُ ساجِدینَ
هنگامى كه آن را نظام بخشیدم و از روح خودم در آن دمیدم ، براى او سجده كنید .
73 فَسَجَدَ الْمَلائِكَةُ كُلُّهُمْ اَجْمَعُونَ
در آن هنگام همه فرشتگان سجده كردند .
به این ترتیب آفرینش انسان پایان پذیرفت ، « روح خدا » و « گِل تیره » به هم آمیختند و موجودى عجیب و بى سابقه كه قوس صعودى و نزولیش هر دو بى انتها بود ، آفرینش يافت و موجودى با استعداد فوق العاده كه مى توانست شایسته مقام « خلیفة اللهى » باشد ،
قدم به عرصۀ هستى گذاشت « و در آن هنگام همه فرشتگان بدون استثناء سجده كردند » .
74 اِلاّ اِبْلیسَ اسْتَكْبَرَ وَ كانَ مِنَ الْكافِرینَ
جز ابلیس كه تکبر ورزید و از كافران بود .
بدترین بلاى جان انسان نیز همین كبر و غرور است كه پرده هاى تاریك جهل را بر چشم بیناى او مى افکند و او را از درك حقایق محروم مى سازد ، او را به تمرد و سرکشى وامى دارد و از صف مؤمنان كه صف بندگان مطیع خدا است ، بیرون مى افکند و در صف كافران كه صف ياغیان و طاغیان است ، قرار مى دهد ، آن گونه كه ابلیس را قرار داد .
75 قالَ يا اِبْلیسُ ما مَنَعَكَ اَنْ تَسْجُدَ لِما خَلَقْتُ بِيَدَىَّ اَسْتَكْبَرْتَ اَمْ كُنْتَ مِنَ الْعالینَ
گفت : اى ابلیس ! چه چیز مانع تو از سجده كردن بر مخلوقى كه با قدرت خود او را آفریدم ، گردید ؟ آیا تکبر كردى ، يا از برترین بودى ؟ ( بالاتر از این كه
فرمان سجودبه توداده شود ) .
بدیهى است تعبیربه«يَدَىّ»(دو دست) به معنى دست هاى حسى نیست كه او ازهرگونه جسم و جسمانیت پاك و منزه است، بلکه دست، دراین جاکنایه ازقدرت است، چراکه انسان معمولاً قدرت خود را با دست اِعمال مى كند ، لذا در تعبیرات روزمره این كلمه در معنى قدرت، فراوان به كار مى رود ، گفته مى شود ؛ « فلان كشور در دست فلان گروه است » ، يا « فلان معبد و ساختمان بزرگ به دست فلان كس ساخته شده » ، گاه گفته مى شود ؛ « دست من كوتاه است يا دست تو پر است » .
دست در هیچ كدام از این استعمالات به معنى عضو مخصوص نیست ، بلکه تمام این ها كنایه از قدرت و سلطه است .
و از آن جا كه انسان كارهاى مهم را با دو دست انجام مى دهد و به كار گرفتن دو دست ، نشانه نهایت توجه و علاقه انسان به چیزى است ، ذکر این تعبیر در آیه فوق كنایه از عنایت مخصوص پروردگار و اِعمال قدرت مطلقه اش در آفرینش انسان است .
سپس مى افزاید : « اَسْتَكْبَرْتَ اَمْ كُنْتَ مِنَ الْعالینَ » .
بدون شك احدى نمى تواند ادعا كند كه قدر و منزلتش مافوق این است كه براى خدا سجده كند ( يا براى آدم به فرمان خدا ) بنابراین تنها راهى كه باقى مى ماند ، همان احتمال دوم يعنى تکبر است .
76 قالَ اَنَا خَيْرٌ مِنْهُ خَلَقْتَنى مِنْ نارٍ وَ خَلَقْتَهُ مِنْ طینٍ
گفت : من از او بهترم ، مرا از آتش آفریده اى و او را از گِل .
ابلیس معتقد بود برتر از آن است كه چنین دستورى به او داده شود، لذا باکمال جسارت به مقام استدلال در مخالفتش با فرمان خدا برآمد و گفت : « من از او ( آدم ) بهترم، چرا كه مرا از آتش آفریده اى و او را از گِل » .
او در واقع مى خواست به پندار خویش فرمان پروردگار را نفى كند .
به فرموده على (علیه السلام) در خطبه 192 « نهج البلاغه » : « اى بندگان خدا به آن چه خداوند در
مورد ابلیس انجام داد ، عبرت گیرید كه اعمال طولانى و كوشش هاى فراوان او را -- درحالى كه شش هزار سال عبادت كرده بود -- به خاطر يك ساعت تکبر بر باد داد ، پس چگونه ممکن است كسى همان كار ابلیس را انجام دهد و از غضب خداوند در امان بماند » ؟
آرى يك بناى مهم و معظم راباید در سالیان دراز ساخت ، ولى ممکن است آن را دریك لحظه با يك بمب قوى به ویرانى كشید .
77 قالَ فَاخْرُجْ مِنْها فَاِنَّكَ رَجیمٌ
فرمود : از آسمان ها ( و از صفوف ملائکه ) خارج شو كه تو رانده درگاه منى .
78 وَ اِنَّ عَلَيْكَ لَعْنَتى اِلى يَوْمِ الدّينِ
و مسلماً لعنت من بر تو تا روز قیامت خواهد بود .
« رَجیم » از ماده « رَجْم » به معنى سنگسار كردن است و چون لازمه آن طرد مى باشد ، گاه در این معنى به كار مى رود .
آرى این نامحرم بایدازاین جابیرون رودکه دیگر جاى او نیست، این جا جاى پاکان و مقربان
است ، نه جاى آلودگان و سرکشان و تاریك دلان .
79 قالَ رَبِّ فَاَنْظِرْنى اِلى يَوْمِ يُبْعَثُونَ
عرض كرد: پروردگار من ! مرا تا روزى كه انسان ها برانگیخته مى شوند ، مهلت ده .
مهم این است كه انسان هنگامى كه از اعمال زشت خود نتیجه شومى مى گیرد ، بیدار شود و به فکر جبران بیفتد ، اما چیزى خطرناك تر از آن نیست كه همچنان بر مرکب غرور و لجاج سوار گردد و به مسیر خود به سوى پرتگاه ادامه دهد ، این جا است كه لحظه به لحظه فاصله او از صراط مستقیم بیشتر مى شود و این همان سرنوشت شومى بود كه دامن « ابلیس » را گرفت .
این جا بود كه « حسد » تبدیل به « كینه » شد ، كینه اى سخت و ریشه دار ، در حقیقت او مى خواست تا آخرین فرصت ممکن به اغواى فرزندان آدم بپردازد ، چراکه روز رستاخیز پایان دوران تکلیف است و دیگر وسوسه و اغوا مفهومى ندارد ، علاوه بر این با این درخواست مرگ را از خود دور كند و تا قیامت زنده بماند ، هرچند همۀ جهانیان از دنیا بروند .
80 قالَ فَاِنَّكَ مِنَ الْمُنْظَرینَ
فرمود : تو از مهلت داده شدگانى .
81 اِلى يَوْمِ الْوَقْتِ الْمَعْلُومِ
ولى تا روز و زمان معینى .
بسیارى سؤال مى كنند كه اگر انسان براى تکامل و نایل شدن به سعادت از طریق بندگى خدا آفریده شده ، وجود شیطان كه يك موجود ویرانگر ضد تکاملى است ، چه دلیلى مى تواند داشته باشد ؟ آن هم موجودى هوشیار، كینه توز، مکار، پرفریب و مصمم .
اما اگر اندکى بیشتر بیندیشیم ، خواهیم دانست كه وجود این دشمن نیز كمکى است به پیشرفت تکامل انسان ها .
راه دور نرویم ، همیشه نیروهاى مقاوم در برابر دشمنان سرسخت جان مى گیرند و سیر تکاملى خود را مى پیمایند .
فرماندهان و سربازان ورزیده و نیرومند كسانى هستند كه در جنگ هاى بزرگ با دشمنان سرسخت درگیر بوده اند .
سیاستمداران باتجربه و پرقدرت آن ها هستند كه در كوره هاى سخت بحران هاى سیاسى با دشمنان نیرومندى دست و پنجه نرم كرده اند .
قهرمانان بزرگ كشتى آن ها هستند كه با حریف هاى پرقدرت و سرسخت زورآزمایى كرده اند .
بنابراین چه جاى تعجب كه بندگان بزرگ خدا با مبارزه مستمر و پى گیر در برابر « شیطان » روز به روز قوى تر و نیرومندتر شوند .
دانشمندان امروز در مورد فلسفه وجود میکروب هاى مزاحم مى گویند : « اگر آن ها نبودند ، سلول هاى بدن انسان در يك حالت سستى و كِرِخى فرو مى رفتند و احتمالاً نمو بدن انسان ها از 80 سانتى متر تجاوز نمى كرد ، همگى به صورت آدم هاى كوتوله بودند و به این ترتیب انسان هاى كنونى با مبارزه جسمانى با میکروب هاى مزاحم ، نیرو و نمو بیشترى كسب كرده اند. و چنین است روح انسان در مبارزه با شیطان و هواى نفس .
اما این بدان معنا نیست كه شیطان وظیفه دارد بندگان خدا را اغوا كند ، شیطان از روز اول خلقتى پاك داشت ، مانند همه موجودات دیگر ، انحراف و انحطاط و بدبختى و شیطنت با اراده و خواست خودش به سراغش آمد ، بنابراین خداوند ابلیس را از روز اول شیطان نیافرید ، او خودش خواست شیطان باشد ، ولى در عین حال شیطنت او نه تنها زیانى به بندگان حق طلب نمى رساند ، بلکه نردبان ترقى آن ها است .منتها این سؤال باقى مى ماند كه چرا درخواست او را درباره ادامه حیاتش پذیرفت و چرا فورا نابودش نکرد ؟
پاسخ این سؤال همان است كه در بالا گفته شد و به تعبیر دیگر ؛ عالَم دنیا میدان آزمایش و امتحان است ( آزمایشى كه وسیله پرورش و تکامل انسان ها است ) و مى دانیم آزمایش جز در برابر دشمنان سرسخت و طوفان ها و بحران ها امکان پذیر نیست .
البته اگر شیطان هم نبود ، هواى نفس و وسوسه هاى نفسانى ، انسان را در بوته آزمایش قرار مى داد ، اما با وجود شیطان ، این تنور آزمایش ، داغ تر شد ، چراکه شیطان عاملى است از برون و هواى نفس عاملى است از درون .
82 قالَ فَبِعِزَّتِكَ لاَُغْوِيَنَّهُمْ اَجْمَعینَ
گفت : به عزتت سوگند همه آن ها را گمراه خواهم كرد .
سوگند به « عزت » براى تکیه بر قدرت و اظهار توانایى است و این تأکیدهاى پى درپى ( قسم از يك سو و "نون" تأکید ثقیله از سوى دیگر و كلمه " اَجْمَعین" از
سوى سوم ) نشان مى دهد كه او نهایت پافشارى را در تصمیم خویش داشته و دارد و تا آخرین نفس بر سر گفتار خود ایستاده است .
83 اِلاّ عِبادَكَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصینَ
مگر بندگان خالص تو از میان آن ها .
ولى متوجه این واقعیت بود كه گروهى از بندگان خاص خدا به هیچ قیمتى در منطقه نفوذ و حوزۀ وسوسۀ او قرار نمى گیرند ، لذا ناچار آن ها را از گفتار بالا استثناء كرد .
همان ها كه در راه معرفت و بندگى تو از روى اخلاص و صدق و صفا گام برمى دارند ، تو نیز آن ها را پذیرا شده اى ، خالصشان كرده اى و در حوزه حفاظت خود قرار داده اى ، تنها
این گروهند كه من به آن ها دسترسى ندارم ، وگرنه بقیه را به دام خود خواهم افکند .
اتفاقا این حدس و گمان ابلیس درست ازآب درآمد و هرکس به نحوى در دام او گرفتار شد و جز «مُخلَصین» ازآن نجات نیافتند ، همان گونه كه قرآن در آیه 20 سوره سبأ مى فرماید : « وَ لَقَدْ صَدَّقَ عَلَيْهِمْ اِبْلیسُ ظَنَّهُ فَاتَّبَعُوهُ اِلاّ فَریقا مِنَ الْمُوْمِنینَ : گمان ابلیس درباره آن ها به واقعیت پیوست و جز گروهى از مؤمنان همه از او پیروى كردند » .
84 قالَ فَالْحَقُّ وَ الْحَقَّ اَقُولُ
فرمود : به حق سوگند و حق مى گویم .
85 لاََمْلاََنَ جَهَنَّمَ مِنْكَ وَمِمَّنْ تَبِعَكَ مِنْهُمْ اَجْمَعینَ
که جهنم را ازتو وپیروانت همگى پرخواهم كرد .
آن چه از آغاز سوره تا به این جا بوده ، همه حق بوده است و آن چه پیامبران بزرگى كه گوشه اى از زندگیشان در این سوره آمده ، به خاطر آن پیکار و مبارزه كردند ، حق بوده ،
سخن از قیامت و عذاب دردناك طاغیان و انواع مواهب بهشتیان كه در این سوره به میان آمد ، همه حق بود ، پایان سوره نیز حق است و خداوند به حق سوگند ياد مى كند و حق مى گوید كه جهنم را از شیطان و پیروانش پر مى كند تا در برابر حرف ابلیس در مورد اغواى انسان ها كه با قاطعیت ادا شد ، پاسخ قاطعى بیان فرموده باشد و تکلیف همه را روشن كند .
86 قُلْ ما اَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ مِنْ اَجْرٍ وَ ما اَنَا مِنَ الْمُتَكَلِّفینَ
بگو : ( اى پیامبر ) من از شما هیچ پاداشى نمى طلبم و من از متکلفین نیستم ( سخنانم روشن و همراه با دلیل است ) .
و به این ترتیب به بهانه هاى بهانه جویان پایان مى دهد و روشن مى سازد كه من تنها طالب نجات و سعادت شما هستم ، نه پاداش مادى از شما مى خواهم ، نه معنوى ، نه تقدیر و نه شکرگزارى، نه مقام و نه حکومت، پاداش من تنهابرخدا است .
این خود يکى از دلایل صدق پیامبر صلى الله علیه و آله است ، چراکه مدعى دروغین ، براى مطامعى دعوى خودرا مطرح مى كند و مطامعش از خلال سخنانش به هر صورت آشکار خواهد شد .
در مرحله دوم مى گوید : « من از متکلفین نیستم » ، سخنانم مقرون به دلیل و منطق است و هیچ گونه تکلفى در آن وجود ندارد، عباراتم روشن و سخنانم خالى از هرگونه ابهام و پیچیدگى است .
در روایات اسلامى بحث هاى فراوانى دربارهنشانه هاى « متکلفین » و علایم آن ها آمده است ؛
در حدیثى كه در « جوامع الجامع » از پیامبر اسلام صلى الله علیه و آله نقل شده ، مى خوانیم : «لِلْمُتَكَلِّفِ ثَلاثُ عَلاماتٍ ؛ يُنازِعَ مَنْ فَوْقَهُ وَ يَتَعاطى ما لا يَنالُ وَ يَقُولُ ما لا يَعْلَمُ : متکلف سه نشانه دارد ؛ پیوسته با كسانى كه مافوق او هستند ، نزاع و پرخاشگرى مى كند و به دنبال امورى است كه به آن هرگز نمى رسد و سخن از مطالبى مى گوید كه از آن آگاهى ندارد » .(1)
87 اِنْ هُوَ اِلاّ ذِكْرٌ لِلْعالَمینَ
این(قرآن)وسیلۀ تذکر براى همه جهانیان است .
1) « المیزان » ، جلد 17 ، صفحه 243 .
آرى مهم آن است كه مردم از غفلت به در آیند و به تفکر و اندیشه پردازند ، چراکه راه روشن و نشانه هاى آن آشکار است و در درون جان انسان فطرت پاکى است كه به او جهت مى دهد و به خط توحید و تقوا مى كشاند ، مهم بیدارى است و رسالتاصلى پیامبران و كتب آسمانى همیناست .
88 وَ لَتَعْلَمُنَّ نَبَأَهُ بَعْدَ حینٍ
و خبر آن را بعد از مدتى مى شنوید .
ممکن است شما این سخنان را جدى نگیرید و بى اعتنا از كنار آن بگذرید ، اما به زودى صدق گفتار من آشکار خواهد شد ، هم در این جهان در میدان هاى نبرد اسلام و كفر ، در منطقه نفوذ اجتماعى و فکرى ، در مجازات هاى الهى و هم در عالَم دیگر و مجازات هاى دردناك خدا خواهید دید ، خلاصه هرچه را به شما گفتم ، به موقع آن را با چشم خویش مشاهده خواهید كرد ، خلاصه تازیانۀ الهى آماده است و به زودى بر گرده مستکبران و ظالمان فرود خواهد آمد .
پایان سورۀ ص
پیرامون فضیلت تلاوت این سوره ، در روایتى از پیامبر گرامى اسلام صلى الله علیه و آله نقل شده است : « كسى كه سوره "زمر" را قرائت كند ، خداوند امیدش را ( از رحمت خود ) قطع نخواهد كرد و پاداش كسانى را كه از خدا مى ترسند ، به او عطا مى كند » .(1)
امام صادق (علیه السلام) نیز در این زمینه فرموده اند : « كسى كه سوره "زمر" را تلاوت كند ، خداوند شرف دنیا و آخرت را به او مى دهد و بدون داشتن مال و قبیله ، قدرت و عزت به او مى بخشد ، آن چنان كه هرکس او را ببیند ، از او حساب مى برد و بدن او را بر آتش دوزخ حرام مى كند » .(2)
بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ
بنام خداوند بخشنده بخشایشگر
1 تَنْزیلُ الْكِتابِ مِنَ اللّهِ الْعَزیزِ الْحَكیمِ
این كتابى است كه از سوى خداوند عزیز و حکیم نازل شده است .
هر كتابى را به نازل كننده يا نویسنده آن باید شناخت و هنگامى كه بدانیم كه این كتاب بزرگ آسمانى از علم خداوند قادر و حکیمى سرچشمه گرفته كه هیچ چیز در برابر قدرت بى پایانش مشکل نیست و هیچ امرى از علم نامتناهیش مخفى نمى باشد ، پى به عظمت محتواى آن مى بریم و بى آن كه توضیح بیشترى داده شود، يقین پیدامى كنیم كه محتواى آن حق و سراسر حکمت و نور و هدایت است .
2 اِنّا اَنْزَلْنا اِلَيْكَ الْكِتابَ بِالْحَقِّ فَاعْبُدِ اللّهَ مُخْلِصا لَهُ الدّينَ
ما این كتاب را به حق بر تو نازل كردیم ، خدا را پرستش كن و دین خود را براى او خالص گردان .
چیزى جز « حق » در آن نیست و مطلبى جز « حق » در آن مشاهده نمى كنى ، از همین رو حق طلبان به دنبال آن مى روند و تشنه كامان وادى حقیقت در جستجوى محتواى آنند .
و از آن جا كه هدف از نزول آن ، دادن دین خالص به انسان ها است ، در پایان آیه مى افزاید : اکنون كه چنین است ، « خدا را پرستش كن ، در حالى كه دین خود را براى او خالص مى كنى » .
وسعت مفهوم « دین » و عدم وجود هیچ گونه قید و شرط در آن ، معنى گسترده اى رامى رساند كه هم عبادت را شامل مى شود و هم اعمال دیگر و اعتقادات را ، به تعبیر دیگر « دین » مجموعه حیات معنوى و مادى انسان را دربرمى گیرد و بندگان خالص خدا باید تمام شؤون زندگى خود را براى او خالص گردانند ، غیر او را از خانه دل و صحنه جان و میدان عمل و دایره گفتار ، بزدایند و به او بیندیشند و براى او دوست بدارند از او سخن بگویند و به خاطر او عمل كنند و همیشه در راه رضاى او گام بردارند كه « اخلاص دین » همین است .
در نخستین آیه این سوره تعبیر به « تَنْزیلُ الْكِتابِ » و در آیه دوم تعبیر به « اَنْزَلْنا اِلَيْكَ الْكِتابَ » شده است .
دراین كه میان «تنزیل» و «انزال» چه تفاوتى است؟ و این اختلاف تعبیر دراین آیات به چه منظور است ؟ آن چه از پاره اى از متون لغت استفاده مى شود ، این است كه « تنزیل » معمولاً در مواردى گفته مى شود كه چیزى تدریجا نازل شود ، درحالى كه « انزال » معنى عامى دارد كه هم شامل نزول تدریجى مى گردد و هم نزول دفعى .(1)بعضى نیز این دو را در مقابل يکدیگر دانسته اند و معتقدند « تنزیل » فقط نزول تدریجى و « انزال »فقط نزول دفعى است .(2)
بنابراین اختلاف تعبیر فوق ، ممکن است به خاطر آن باشد كه قرآن داراى دو گونه نزول است ؛ يکى نزول دفعى كه در شب قدر و در ماه مبارك رمضان واقع شده كه يك جا بر قلب پیامبر صلى الله علیه و آله نازل گشت ، چنان كه قرآن مى گوید : « اِنّا اَنْزَلْناهُ فى لَيْلَةِ الْقَدْرِ : ما قرآن را در شب قدر نازل كردیم » ( 1 / قدر ) ، « اِنّا اَنْزَلْناهُ فى لَيْلَةٍ مُبارَكَةٍ : ما آن را در شب مبارکى نازل كردیم » ( 3 / دخان ) ، « شَهْرُ رَمَضانَ الَّذى اُنْزِلَ فیهِ الْقُرْاآنُ : ماه رمضان همان ماهى است كه قرآن در آن نازل شده » ( 185 / بقره ) .
در تمام این موارد از ماده « اِنْزال » استفاده شده كه اشاره به نزول دفعى قرآن است .
و نزول دیگرى كه تدریجا در طى 23 سال دوران نبوت پیامبر گرامى اسلام صلى الله علیه و آله صورت گرفت و در هر حادثه و ماجرایى آیاتى متناسب آن نازل گردید و مسلمان ها را مرحله به مرحله در مدارج كمال معنوى و اخلاقى و اعتقادى و اجتماعى سیر دارد ، چنان كه در آیه 106 سوره اسراء مى خوانیم : « وَ قُرْاآنا فَرَقْناهُ لِتَقْرَأَهُ عَلَى النّاسِ عَلى مُكْثٍ وَ نَزَّلْناهُ تَنْزیلاً : ما قرآنى بر تو نازل كردیم كه به صورت آیاتى جدا از هم مى باشد تا آن را تدریجا و باآرامش
بر مردم بخوانى ( و جذب دل ها شود ) و به طور قطع این قرآن را تدریجا ما نازل كردیم » .
جالب این كه گاهى در يك آیه هر دو تعبیر به دو منظور به كار رفته است ، چنان كه قرآن مجید در آیه 20 سوره محمد مى گوید : « وَ يَقُولُ الَّذینَ اآمَنُوا لَوْ لا نُزِّلَتْ سُورَةٌ فَاِذا اُنْزِلَتْ سُورةٌ مُحْكَمَةٌ وَ ذُكِرَ فیهَا الْقِتالُ رَأَيْتَ الَّذینَ فى قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ يَنْظُروُنَ اِلَيْكَ نَظَرَ الْمَغْشِىِّ عَلَيْهِ مِنَ الْمَوْتِ : مؤمنان مى گویند : چرا سوره اى نازل نشده ؟ هنگامى كه سوره محکمى نازل شود و يادى از جنگ در آن باشد ، منافقان بیماردل را مى بینى آن چنان به تو نگاه مى كنند كه گویى مى خواهند قبض روح شوند » .
گویى منافقان تقاضاى نزول تدریجى يك سوره را مى كنند تا با آن خو بگیرند ، ولى از آن جا كه گاهى نزول يك سوره به طور تدریجى درمورد مسائلى چون جهاد سبب سوءاستفاده منافقان مى شد ، تا مرحله به مرحله از آن شانه خالى كنند ، در این گونه موارد سوره يك جا نازل مى گشت .
این آخرین چیزى است كه در تفاوت این دو تعبیر مى توان گفت ، و بر طبق آن آیات مورد بحث ، اشاره به هر دو گونه نزول كرده است و از این نظر جامعیت كامل دارد .
ولى با این حال موارد استثنائى نیز براى تفسیر و تفاوت فوق وجود دارد ، از جمله در آیه 32 سوره فرقان مى خوانیم : « وَ قالَ الَّذینَ كَفَروُا لَوْ لا نُزِّلَ عَلَيْهِ الْقُرْاآنُ جُمْلَةً واحِدَةً كَذلِكَ لِنُثَبِّتَ بِهِ فُؤادَكَ وَ رَتَّلْناهُ تَرْتیلاً : كافران گفتند : چرا قرآن يك جا براو نازل نشده؟ این به خاطر آن است كه قلب تورا محکم داریم، و آن را تدریجا بر تو فروخواندیم » .
البته هریك از این دو « نزول » فواید و آثارى دارد كه در جاى خود به آن اشاره شده است .(1)
3 اَلا لِلّهِ الدّينُ الْخالِصُ وَ الَّذینَ اتَّخَذوُا مِنْ دوُنِهِ اَوْلِياءَ ما نَعْبُدُهُمْ اِلاّ لِيُقَرِّبُونا اِلَى اللّهِ زُلْفى اِنَّ اللّهَ يَحْكُمُ بَيْنَهُمْ فى ما هُمْ فیهِ يَخْتَلِفُونَ اِنَّ اللّهَ لا يَهْدى مَنْ هُوَ كاذِبٌ كَفّارٌ
آگاه باشید دین خالص از آن خدا است و آن ها كه غیر از خدا را اولیاى خود قرار .
1) براى دستیابى به توضیحات بیشتر درباره فواید نزول تدریجى قرآن به « تفسیر نمونه »، جلد15 ، صفحه 81 مراجعه فرمایید .
دادند و دلیلشان این بود كه این ها را نمى پرستیم مگر به خاطر این كه ما را به خداوند نزدیك كنند ، خداوند روز قیامت میان آن ها در آن چه اختلاف داشتند ، داورى مى كند ، خداوند آن كس را كه دروغگو و كفران كننده است ، هرگز هدایت نمى كند .
آن چه را خدا مى پذیرد ، تنها دین خالص است و تنها تسلیم بى قید و شرط در برابر فرمان او است و هرگونه شرك و ریاء و آمیختن قوانین الهى به غیر آن مردود و مطرود است .
شاهد این سخن حدیثى است كه از پیغمبر گرامى اسلام صلى الله علیه و آله نقل شده است كه : مردى خدمتش آمد و عرض كرد : « اى رسول خدا صلى الله علیه و آله ما اموال خود را به دیگران مى بخشیم تا اسم و رسمى در میان مردم پیدا كنیم ، آیا پاداشى داریم » ؟ فرمود : « نه » . مجددا عرض كرد : « گاهى هم براى اجر الهى و هم به دست آوردن نام مى بخشیم ، آیا پاداشى داریم » ؟ پیامبر فرمود : « خداوند چیزى را قبول نمى كند ، مگر این كه خالص براى او باشد ، سپس این آیه را تلاوت كرد ؛ " اَلا لِلّهِ الدّينُ الْخالِصُ " .(1).
1) « روح المعانى » ، جلد 23 ، صفحه 212 .
به هر حال این آیه در حقیقت بیان دلیل براى آیه قبل است ، در آن جا مى گوید : « خدا را از روى اخلاص عبادت كن » و در این جا مى افزاید: « بدانید خدا تنها عمل خالص را مى پذیرد » .
در آیات قرآن و احادیث اسلامى روى مسأله اخلاص بسیار تکیه شده است ، شروع جمله مورد بحث با « اَلا » كه معمولاً براى جلب توجه گفته مى شود ، نشانه دیگرى نیز بر اهمیت این موضوع است. در ادامه آیه به ابطال منطق سست و واهى مشرکان كه راه اخلاص را رها كرده و در بى راهه شرك سرگردان شده اند ، مى پردازد .
این آیه در حقیقت تهدیدى است قاطع براى مشرکان كه در روز قیامت كه روز برطرف شدن اختلافات و آشکار شدن حقایق است ، در میان آن ها داورى مى كند و آنان را به كیفر اعمالشان مى رساند ، علاوه بر این كه در صحنه محشر ، در برابر همگان رسوا مى شوند .
4 لَوْ اَرادَ اللّهُ اَنْ يَتَّخِذَ وَلَدا لاَصْطَفى مِمّا يَخْلُقُ ما يَشاءُ سُبْحانَهُ هُوَ اللّهُ الْواحِدُ الْقَهّارُ
اگر ( به فرض محال ) خدا مى خواست فرزندى انتخاب كند ، از میان مخلوقاتش آن چه را
مى خواست، برمى گزید، منزه است ( از این كه فرزندى داشته باشد ) او خداوند واحد قهار است.
مشرکان علاوه بر این كه بت ها را واسطه و شفیعان نزد خدا مى دانستند كه در آیات گذشته از آن سخن بود ، عقیده دیگرى درباره بعضى از معبودان خود مانند فرشتگان داشتند كه آن ها را دختران خدا مى پنداشتند .
آیه درصدد بیان این مطلب است كه فرزند لابد براى « كمك » يا « انس روحى » است ، به فرض محال كه خداوند نیاز به چنین چیزى داشت ، فرزند لزومى نداشت ، بلکه از میان مخلوقات شریف خود كسانى را برمى گزید كه این هدف را تأمین كنند ، چرا فرزند انتخاب كند ؟
ولى از آن جا كه او واحد و يگانه و قاهر و غالب بر همه چیز و ازلى و ابدى است ، نه نیازى به كمك كسى دارد و نه وحشتى در او تصور مى شود كه از طریق انس گرفتن با چیزى برطرف گردد و نه احتیاج به ادامه نسل دارد ، بنابراین او منزه و پاك است از داشتن فرزند خواه فرزند حقیقى باشد و يا فرزند انتخابى .
به علاوه چنان كه قبلاً هم گفته ایم این سبك مغزان بى خبر كه گاه فرشتگان را فرزندان خدا مى پنداشتند و گاه در میان او و جن نسبتى قائل مى شدند و گاه « مسیح » يا « عُزَيْر » را پسران خدا معرفى مى كردند ، از این واقعیت روشن بى خبر بودند كه اگر منظوراز فرزند ، فرزند حقیقى است ؛ اولاً لازمه آن جسم بودن است .
ثانیاً تجزیه پذیرفتن ( چراکه فرزند جزئى از وجود پدر است كه از او جدا مى شود ) .
ثالثاًً لازمه آن داشتن شبیه و نظیر است ( چراکه فرزند همیشه شباهت به پدر دارد ) .
رابعاً لازمه آن نیاز به همسر است .
و خداوند از همه این امور پاك و منزه مى باشد .
و اگر منظور فرزند انتخابى و به اصطلاح « تَبَنّى » است ، آن نیز يا به خاطر نیاز به كمك جسمانى و يا انس اخلاقى و مانند آن است و خداى قادر و قاهر از همه این امور بى نیاز است.
بنابراین توصیف به « واحِد » و « قَهّار » پاسخ فشرده اى به تمام این احتمالات است .
5 خَلَقَ السَّمواتِ وَ الاَْرْضَ بِالْحَقِّ يُكَوِّرُ اللَّيْلَ عَلَى النَّهارِ وَ يُكَوِّرُ النَّهارَ عَلَى اللَّيْلِ وَ سَخَّرَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ كُلٌّ يَجْرى لاَِجَلٍ مُسَمًّى اَلا هُوَ الْعَزیزُ الْغَفّارُ
آسمان ها و زمین را به حق آفرید ، شب را بر روز مى پیچد و روز را بر شب و خورشید و ماه را مسخر فرمان خویش قرار داد ، هرکدام تا سرآمد معینى به حرکت خود ادامه مى دهند ، آگاه باشید او قادر بخشنده است .
« غَفّار » صیغه مبالغه از ماده « غُفْران » است كه در اصل به معنى پوشیدن چیزى است كه انسان را از آلودگى نگه دارد و هنگامى كه در مورد خداوند به كار مى رود ، مفهومش این است كه عیوب و گناهان بندگان نادم را مى پوشاند و آن ها را از عذاب و كیفر حفظ مى كند .
حق بودن آن ها دلیل بر این است كه هدفى بزرگ در كار بوده كه آن چیزى جز تکامل موجودات و در پیشاپیش آن ها انسان و سپس منتهى شدن به رستاخیز نیست .
بعد از بیان این آفرینش بزرگ به گوشه اى از تدبیر عجیب و تغییرات حساب شده و نظامات شگرف حاکم بر آن ها اشاره كرده ، مى گوید : « او شب را بر روز مى پیچد و روز را بر شب »
( يُكَوِّرُ اللَّيْلَ عَلَى النَّهارِ وَ يُكَوِّرُ النَّهارَ عَلَى اللَّيْلِ ) .
چه تعبیر جالبى ، اگر انسانى بیرون كره زمین ایستاده باشد و به منظره حرکت وضعى زمین به دور خودش و پیدایش شب و روز بر گِرد آن نگاه كند ، مى بیند كه گویى به طور مرتب از يك سو نوار سیاه رنگ شب بر روشنایى روز پیچیده مى شود و از سوى دیگر نوار سفیدرنگ روز برسیاهى شب و باتوجه به این كه « يُكَوِّرُ » از ماده « تکویر » به معنى پیچیدن است و مخصوصاً ارباب لغت پیچیدن عمامه و دستار را به دور سر نمونه اى از آن مى شمارند ، نکته لطیفى كه در این تعبیر قرآنى نهفته است ، روشن مى شود ، هرچند بسیارى از مفسران بر اثر عدم توجه به این نکته مطالب دیگرى ذکر كرده اند كه چندان مناسب بامفهوم « تکویر » نیست ، نکته این است كه زمین كروى است و به دور خود گردش مى كند و بر اثر این گردش ، نوار سیاه شب و نوار سفید روز ، دائماً گِرد آن مى گردند ، گویى از يك سو نوار سفید بر سیاه و از سوى دیگر نوار سیاه بر سفید پیچیده مى شود .
به هر حال قرآن مجید در مورد نظام « نور » و « ظلمت » و پیدایش شب و روز تعبیرات
گوناگونى دارد كه هرکدام به نکته اى اشاره مى كند و از زاویه خاصى به آن مى نگرد ؛
گاه مى گوید : « يُولِجُ اللَّيْلَ فِى النَّهارِ وَ يُولِجُ النَّهارَ فِى اللَّيْلِ : شب را در روز تدریجا وارد مى كند و روز را در شب » ( 13 / فاطر ) .
در این جا سخن از ورود مخفیانه و بى سر و صداى شب در روز و روز در شب است .
و گاه مى گوید : « يُغْشِى اللّيْلَ النَّهارَ : خداوند پرده هاى ظلمانى شب رابر روز مى پوشاند » (54/اعراف) و در این جا شب به پرده اى ظلمانى تشبیه شده كه گویى بر روشنایى روز مى افتد و آن را پنهان مى سازد .
و در آیه مورد بحث سخن از « تکویر » و پیچیده شدن این دو بر يکدیگر است كه آن نیز نکته اى دارد كه در بالا به آن اشاره شد .
سپس به گوشه اى دیگر از تدبیر و نظم این جهان پرداخته ، مى گوید : « وَ سَخَّرَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ كُلٌّ يَجْرى لاَِجَلٍ مُسَمًّى » .
نه خورشید در حرکتى كه به گِرد خود دارد ، يا حرکتى كه با مجموع منظومۀ شمسى به
سوى نقطۀ خاصى از كهکشان پیش مى رود، كمترین بى نظمى از خود نشان مى دهد و نه ماه در حرکت خود به دور زمین و به دور خودش و در همه حال سر بر فرمان او دارند ، « مسخر قوانین آفرینش » اویند و تا سرآمد عمرشان به وضع خود ادامه مى دهند .
درپایان آیه به عنوان تهدید مشرکان درعین گشودن راه بازگشت و لطف و عنایت مى فرماید : « بدانید او عزیز غفّار است » ( اَلا هُوَ الْعَزیزُ الْغَفّارُ ) .
به مقتضاى عزت و قدرت بى انتهایش هیچ گنهکار و مشرکى نمى تواند از چنگال عذابش بگریزد و به مقتضاى غفاریتش پرده بر روى عیوب و گناهان توبه كاران مى افکند و آن ها را در سایه رحمتش قرار مى دهد .
آرى او در عین عزت و قدرت ، « غفار » است و در عین رحمت و غفران ، « قهار » و ذکر این دو وصف در پایان آیه براى ایجاد حالت خوف و رجاء در بندگان است كه عامل اصلى هرگونه حرکت تکاملى است .
6 خَلَقَكُمْ مِنْ نَفْسٍ واحِدَةٍ ثُمَّ جَعَلَ مِنْها زَوْجَها وَ اَنْزَلَ لَكُمْ مِنَ الاَْنْعامِ ثَمانِيَةَ
اَزْواجٍ يَخْلُقُكُمْ فى بُطُونِ اُمَّهاتِكُمْ خَلْقا مِنْ بَعْدِ خَلْقٍ فى ظُلُماتٍ ثَلاثٍ ذلِكُمُ اللّهُ رَبُّكُمْ لَهُ الْمُلْكُ لا اِلهَ اِلاّ هُوَ فَاَنّى تُصْرَفُونَ
او شما را از نفس واحدى آفرید و همسرش را از ( باقى مانده گل ) او خلق كرد و براى شما هشت زوج از چهارپایان نازل كرد ، او شما را در شکم مادرانتان آفرینشى بعد از آفرینش دیگر در میان تاریکى هاى سه گانه مى بخشد ، این است خداوند پروردگار شما كه حکومت ( در عالم هستى ) از آن او است ، هیچ معبودى جز او وجود ندارد ، با این حال چگونه از راه حقّ منحرف مى شوید ؟
آفرینش همه انسان ها از نفس واحد ، اشاره به مسأله آفرینش « آدم » جدّ نخستین ما است كه این همه افراد بشر با تنوع خلقت و خلق و خوى متفاوت و استعدادها و ذوق هاى مختلف ، همه به يك ریشه بازمى گردد كه آن « آدم » است .
تعبیر «ثُمَّ جَعَلَ مِنْها زَوْجَها » در واقع اشاره به این است كه خدا «آدم» را آفرید، سپس
همسرش را از باقى مانده گِل او خلق كرد .
روى این حساب آفرینش « حوا » بعد از آفرینش « آدم » و قبل از آفرینش فرزندان « آدم » بوده است .
تعبیر به « ثُمَّ » همیشه براى تأخیر زمانى نیست ، بلکه گاهى براى تأخیر بیان نیز مى آید ، مثلاً مى گوییم : « كار امروز تو را دیدیم ، سپس كار دیروز تو را هم مشاهده كردیم » ، درحالى كه اعمال دیروز مسلماً قبل از اعمال امروز واقع شده ، ولى توجه به آن در مرحلۀ بعد بوده است .
این نکته نیز لازم به يادآورى است كه همسر « آدم » از اجزاى وجود خود « آدم » نبوده ، بلکه از باقى مانده گِل او صورت گرفته است ، چنان كه در روایات اسلامى به آن تصریح شده و اما روایتى كه مى گوید: « "حوا " از آخرین دنده چپ آدم آفریده شده است » ، سخن بى اساسى است كه از بعضى از روایات اسرائیلى گرفته شده و هماهنگ با مطلبى است كه در فصل دوم از « سفر تکوین » تورات تحریف يافتۀ كنونى آمده است و از این گذشته برخلاف
مشاهده و حس مى باشد، زیرا طبق این روایت يك دنده « آدم » برداشته شد و « حوا » از آن آفریده گشت و لذا مردان در طرف چپ يك دنده كمتر دارند، درحالى كه مى دانیم هیچ تفاوتى میان تعداد دنده هاى مرد و زن وجود ندارد و این تفاوت يك افسانه بیش نیست .
بعد از آن به مسأله آفرینش چهارپایان كه از وسایل مهم زندگى انسان ها است ، اشاره مى كند .
منظور از « هشت زوج » گوسفند نر و ماده ، بز ، شتر و گاو نر و ماده است و از آن جا كه كلمه « زوج » به هریك از دو جنس نر و ماده گفته مى شود، مجموعا 8 زوج مى شود ( هرچند در تعبیرات روزمره فارسى « زوج » به مجموع دو جنس اطلاق مى گردد، ولى در تعبیرات عربى چنین نیست ، لذا در آغاز همین آیه از همسر آدم به عنوان « زوج »تعبیر شده است ) .
تعبیر به « اَنْزَلَ لَكُمْ » ( براى شما نازل كرد ) در مورد چهارپایان به معنى فرستادن از مکان بالا نیست ، بلکه در این موارد به معنى "نزول مقامى" و نعمتى است كه از مقام برتر به مقام پایین تر بدهند.
در حدیثى از امیر مؤمنان على (علیه السلام)در تفسیر این آیه آمده : « اِنْزالُهُ ذلِكَ
خَلْقُهُ اِيّاهُ : نازل كردن هشت جفت از چهارپایان همان آفرینش آن ها از سوى خدا است » .
به هرحال چهارپایان هرچند امروز براى حمل و نقل كمتر مورد استفاده قرار مى گیرند ، ولى منافع مهم دیگر آن ها نه تنها نسبت به گذشته كم نشده ، بلکه گسترش بیشترى پیدا كرده است، امروز هم قسمت عمده تغذیه انسان ها از فرآورده هاى شیر و گوشت چهارپایان است ، گذشته از لباس و سایر وسایل زندگى كه از پشم و پوست آن ها تهیه مى شود ، و به همین دلیل يکى از منابع مهم درآمد كشورهاى بزرگ دنیا از طریق پرورش این حیوانات صورت مى گیرد .
سپس به حلقه دیگرى از حلقه هاى آفرینش پروردگار كه تطورات خلقت جنین بوده باشد ، پرداخته ، مى گوید : « يَخْلُقُكُمْ فى بُطُونِ اُمَّهاتِكُمْ خَلْقا مِنْ بَعْدِ خَلْقٍ فى ظُلُماتٍ ثَلاثٍ » .
ناگفته پیدا است كه منظور از « خَلْقا مِنْ بَعْدِ خَلْقٍ » آفرینش هاى مکرر و پى درپى است نه فقط دو آفرینش .
و روشن است « يَخْلُقُكُمْ » به حکم این كه فعل مضارع است ، دلالت بر استمرار دارد و اشاره اى است كوتاه و پرمعنى به تحولات عجیب و چهره هاى شگفت انگیز جنین ، در
مراحل مختلف در شکم مادر كه به گفته علماى « جنین شناسى » از عجیب ترین و ظریف ترین چهره هاى آفرینش پروردگار است ، تا آن جا كه علم « جنین شناسى » يك دوره كامل توحید و خداشناسى محسوب مى شود و كمتر كسى است كه ریزه كارى هاى این مسائل را مطالعه كند و زبان به حمد و ستایش آفریننده آن نگشاید .
تعبیر به « ظُلُماتٍ ثَلاثٍ » ( ظلمت هاى سه گانه ) اشاره به ظلمت شکم مادر و ظلمت رَحِم و مشیمه ( كیسه مخصوصى كه جنین در آن قرار گرفته است ) مى باشد كه در حقیقت سه پرده ضخیم است كه بر وى جنین كشیده شده است .
صورتگران معمولى باید در مقابل نور و روشنایى كامل صورتگرى كنند ، اما آفریدگار انسان در آن ظلمتگاه عجیب چنان نقش بر آب مى زند و صورتگرى مى كند كه همه مجذوب تماشاى آن مى شوند و در جایى كه هیچ دسترسى از ناحیه هیچ كس به آن نیست ، رزق و روزیش را كه براى پرورش و رشد سریع ، سخت به آن نیاز است ، به طور مداوم به او مى رساند .
سید الشهداء امام حسین (علیه السلام) در دعاى معروف « عرفه » كه يك دوره كامل و عالى درس
توحید است ، به هنگام برشمردن نعمت و قدرت خداوند به پیشگاه او چنین عرض مى كند : « وَ ابْتَدَعْتَ خَلْقى مِنْ مَنِىٍّ يُمْنى ، ثُمَّ اَسْكَنْتَنى فى ظُلُماتٍ ثَلاثٍ ؛ بَيْنَ لَحْمٍ وَ جِلْدٍ وَ دَمٍ ، لَمْ تَشْهَرْ بِخَلْقى ، وَ لَمْ تَجْعَلْ اِلَىَّ شَيْئا مِنْ اَمْرى ، ثُمَّ اَخْرَجْتَنى اِلَى الدُّنْيا تامّا سَوِيّا : آغاز آفرینش مرا از قطرات ناچیز منى قرار دادى ، سپس مرا در ظلمت هاى سه گانه در میان گوشت و پوست و خون ساکن نمودى ، آفرینش مرا آشکار نساختى و درآن مخفیگاه به تطورات خلقتم ادامه دادى و هیچ يك از امور حیاتى مرا به من واگذار نکردى ، سپس مرا به دنیا كامل و سالم منتقل ساختى » .(1)
( در زمینه عجایب آفرینش در دوران جنینى و مراحل مختلف آن در جلد 2 « تفسیر نمونه »، صفحه 316 ذیل 6 / آل عمران و در جلد 14 صفحه 22 ذیل 5 / حج بحث شده است .
7 اِنْ تَكْفُروُا فَاِنَّ اللّهَ غَنِىٌّ عَنْكُمْ وَ لا يَرْضى لِعِبادِهِ الْكُفْرَ وَ اِنْ تَشْكُروُا يَرْضَهُ لَكُمْ وَ لا تَزِرُ وازِرَةٌ وِزْرَ اُخْرى ثُمَّ اِلى رَبِّكُمْ مَرْجِعُكُمْ فَيُنَبِّئُكُمْ بِما .
1) دعاى « عرفه » ( مصباح الزائر ابن طاووس ) .
كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ اِنَّهُ عَلیمٌ بِذاتِ الصُّدوُرِ
اگر كفران كنید ، خداوند از شما بى نیاز است و هرگز كفران را براى بندگانش نمى پسندد و اگر شکر او را به جا آورید ، آن رابراى شما مى پسندد و هیچ گنهکارى گناه دیگرى را بر دوش نمى كشد ، سپس بازگشت همه شما به سوى پروردگارتان است و شما را از آن چه انجام مى دادید ، آگاه مى سازد ، چرا كه به آن چه در سینه ها است ، آگاه است .
نخست مى گوید : نتیجه كفران و شکر شما به خودتان بازمى گردد و اگر كفران كنید ، خداوند از شما بى نیاز است .
سپس مى افزاید : این غنا و بى نیازى پروردگار مانع از آن نیست كه شما را مکلف به شکر و ممنوع از كفران سازد ، چراکه « تکلیف » خود لطف و نعمت دیگرى است ، آرى او هرگز كفران را براى بندگانش نمى پسندد و اگر شکر او را به جا آورید ، آن را براى شما مى پسندد.
بعد از بیان این دو مطلب به بیان مسألۀ سومى در این رابطه مى پردازد و آن « مسؤولیت
هرکس در برابر عمل خویش » است ، زیرا مسأله « تکلیف » بدون این معنى كامل نمى شود، مى فرماید: « هیچ كس بار گناه دیگرى را بر دوش نمى كشد » ( وَ لا تَزِرُ وازِرَةٌ وِزْرَ اُخْرى ) .
و از آن جا كه تکلیف بدون كیفر و پاداش معنى ندارد ، در مرحله چهارم به مسأله معاد اشاره كرده ، مى گوید : « ثُمَّ اِلى رَبِّكُمْ مَرْجِعُكُمْ فَيُنَبِّئُكُمْ بِما كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ » .
و چون مسأله محاسبه و جزا بدون علم و آگاهى از اسرار نهان امکان پذیر نیست ، آیه را با این جمله پایان مى دهد : « اِنَّهُ عَلیمٌ بِذاتِ الصُّدوُرِ » .
به این ترتیب مجموعه اى از فلسفه « تکلیف » و خصوصیات آن و همچنین « مسؤولیت انسان ها » و مسأله « جزا و پاداش و كیفر » را در جمله هایى كوتاه و منسجم بیان مى دارد .
ضمناً این آیه پاسخ دندان شکنى است به طرفداران مکتب جبر كه متأسفانه در میان فِرَق اسلامى كم نبوده اند ، چراکه باصراحت مى گوید: او هرگز راضى به كفران كردن بندگانش نیست و این خود دلیل روشنى است بر این كه هرگز در مورد كافران نیز اراده كفر نکرده ( آن چنان كه پیروان مکتب جبر مى گویند ) .
زیرا هنگامى كه راضى به چیزى نباشد ، حتماً اراده آن را نخواهد كرد ، مگر ممکن است اراده او از رضاى او جدا باشد ؟
و عجب از متعصبانى است كه براى پرده پوشى بر این عبارت روشن خواسته اند كلمه «عِباد» را محصور در مؤمنان يا معصومان كنند ، درحالى كه این كلمۀ مطلق است و به وضوح همه بندگان را شامل مى شود ، آرى خداوند كفر و كفران را براى هیچ يك از بندگانش نمى پسندد ، همان گونه كه بدون استثناء شکر را براى همه آن ها مى پسندد .(1)
این نکته نیز قابل توجه است كه اصل مسؤولیت هرکس در برابر اعمال خویش از اصول منطقى و مسلّم در همه ادیان آسمانى است .(2)ت.
گاه ممکن است انسان شریك جرم دیگرى باشد، اما این زمانى است كه به نحوى در ایجاد مقدمات يا اصل آن عمل دخالت داشته باشد، مانند آن هاکه بدعت شومى مى گذارند يا سنت زشت و غلطى كه هرکس به آن عمل كند ، گناه آن را بر « مسبّب اصلى » مى نویسند ، بى آن كه از گناه عاملین به آن چیزى كاسته شود .(1)
8 وَ اِذا مَسَّ الاِْنْسانَ ضُرٌّ دَعا رَبَّهُ مُنیبا اِلَيْهِ ثُمَّ اِذا خَوَّلَهُ نِعْمَةً مِنْهُ نَسِىَ ما كانَ يَدْعُوا اِلَيْهِ مِنْ قَبْلُ وَ جَعَلَ لِلّهِ اَنْدادا لِيُضِلَّ عَنْ سَبیلِهِ قُلْ تَمَتَّعْ بِكُفْرِكَ قَلیلاً اِنَّكَ مِنْ اَصْحابِ النّارِ
هنگامى كه انسان را زیانى رسد ، پروردگار خود را مى خواند و به سوى او بازمى گردد ، اما هنگامى كه نعمتى از خود به او عطا كند ، آن چه را به خاطر آن قبلاً خدا را مى خواند ، به فراموشى مى سپرد و براى خداوند شبیه هایى قرار مى دهد تا مردم را از راه .
1) براى اطلاع بیشتر به « تفسیر نمونه » ، جلد 6 ، صفحه 64 مراجعه شود .
او منحرف سازد ، بگو : چند روزى از كفرت بهره گیر كه از اصحاب دوزخى .
منظور از « اِنْسان » در این جا انسان هاى عادى و تربیت نایافته در پرتو تعلیمات انبیاء است ، وگرنه دست پروردگان مردان حق همچون خود آنان « سَرّاء » و « ضَرّاء » در ناراحتى ها و راحتى ها، در ناکامى ها و كامیابى ها همواره به ياد او هستند و دست به دامن لطف او دارند .
منظور از « ضُرّ » در این جا هرگونه گزند و زیان و ناراحتى است ، خواه جنبه جسمانى داشته باشد يا روحى .
« خَوَّلْناهُ » از ماده « خَوَل » به معنى سرکشى و مراقبت مداوم از چیزى است و از آن جا كه چنین توجه خاصى مستلزم اعطاء و بخشش است ، این ماده در معنى بخشیدن بکار رفته است . این جمله علاوه بر مسأله اعطا و بخشش ، توجه و عنایت مخصوص خداوند را نیز منعکس مى كند .(1).
1) به « لسان العرب » ، « مفردات راغب » و « روح المعانى » مراجعه شود .
تعبیر « مُنیبا اِلَيْهِ » نشان مى دهد كه انسان در حالات سخت كه تمام پرده هاى غرور و غفلت كنار مى رود ، هر چه غیر از خدا است ، رها كرده و به سوى او بازمى گردد و در مفهوم « انابه » و بازگشت این حقیقت نیز افتاده كه جایگاه اصلى انسان و مبدأ و مقصد او نیز خدا بوده است .
« اَنْداد » جمع « نِد » به معنى مثل و مانند است ، با این تفاوت كه « مِثْل » مفهوم وسیعى دارد ، ولى « نِد » تنها به معنى مماثلت در حقیقت و گوهر چیزى است .
تعبیر به « جَعَلَ » نشان مى دهد كه انسان با پندار و خیال خام خود مثل و مانندى براى خدا مى تراشد و جعل مى كند ، چیزى كه به هیچ وجه با واقعیت تطبیق نمى كند .
جملۀ « لِيُضِلَّ عَنْ سَبیلِهِ » نشان مى دهد گمراهان مغرور تنها به گمراهى خویش قناعت نمى كنند ، بلکه سعى دارند دیگران را هم به این وادى بکشانند .
به هرحال بارها در آیات قرآن مجید به رابطه « توحید فطرى » و « حوادث سخت زندگى » كه تجلى گاه آن است ، اشاره شده ودگرگونى و كم ظرفیتى این انسان مغرور كه به هنگام وزش
طوفان ها رنگ الهى و توحیدى خالص به خود مى گیرد و به هنگام فرونشستن طوفان تغییر رنگ مى دهد و لجوجانه در مسیر شرك گام برمى دارد ، منعکس شده است .
و چه بسیارند این افراد متلوّن و چه كمند كسانى كه پیروزى ها و نعمت ها و آرامش ها و طوفان ها اقیانوس آرام وجود آن ها را دگرگون نسازد .
یك ظرف آب يا يك استخر كوچك با نسیمى به هم مى خورد ولى اقیانوس كبیر به خاطر عظمتش درمقابل طوفان هاى سخت، آرام است و به همین جهت نام " آرام" به خود گرفته است .
در پایان آیه این گونه افراد راباتهدیدى صریح و قاطع و بُرنده مخاطب ساخته ، مى گوید : « به او بگو : از كفر و كفرانت كمى بهره گیر و چند روزى را به غفلت و غرور طى كن اما بدان كه از اصحاب دوزخى » ( قُلْ تَمَتَّعْ بِكُفْرِكَ قَلیلاً اِنَّكَ مِنْ اَصْحابِ النّارِ ).
9 اَمَّنْ هُوَ قانِتٌ اناءَ اللَّيْلِ ساجِدا وَ قائِما يَحْذَرُ الاْخِرَةَ وَ يَرْجُوا رَحْمَةَ رَبِّهِ قُلْ هَلْ يَسْتَوِى الَّذینَ يَعْلَمُونَ وَ الَّذینَ لا يَعْلَمُونَ اِنَّما يَتَذَكَّرُ اوُلُوا الاَْلْبابِ
آیا چنین كسى باارزش است يا كسى كه در ساعات شب به عبادت مشغول است و
درحال سجده و قیام از عذاب آخرت مى ترسد و به رحمت پروردگارش امیدوار است ، بگو : آیا كسانى كه مى دانند با كسانى كه نمى دانند ، يکسانند ؟ تنها صاحبان مغز متذکر مى شوند .
« قانِت » از ماده « قُنُوت » به معنى ملازمت اطاعت توأم با خضوع است .
« اآناء » جمع « اِنا » به معنى ساعت و مقدارى از وقت است .
آن انسان مشرك و فراموشکار و متلوّن و گمراه و گمراه كننده كجا و این انسان بیداردل و نورانى و باصفا كه در دل شب كه چشم غافلان در خواب است ، پیشانى بر درگاه دوست گذارده و با خوف و رجاء او را مى خواند ، كجا ؟
آن ها نه به هنگام نعمت ، خود را از مجازات و كیفر او در امان مى دانند و نه به هنگام بلا از رحمتش قطع امید مى كنند و این دو عامل همواره وجود آنان را در حرکتى مداوم توأم با هوشیارى و احتیاط به سوى دوست مى برد .
تکیه روى ساعت شب به خاطر آن است كه در آن ساعات ، حضور قلب بیشتر و آلودگى به ریا از هر زمان كمتر است .
مقدم داشتن « ساجِدا » بر « قائِما » به خاطر آن است كه سجده مرحله بالاتر از عبادت است و مطلق بودن رحمت و مقید نشدن آن به آخرت ، دلیل بر وسعت رحمت الهى و شمول آن نسبت به دنیا و آخرت است .
در حدیثى كه در « علل الشرایع » و همچنین در كتاب « كافى » از امام باقر (علیه السلام)نقل شده است ، مى خوانیم كه آیه فوق ( اَمَّنْ هُوَ قانِتٌ اناءَ اللَّيْلِ ) به نماز شب تفسیر شده است .(1)
روشن است این تفسیر مانند بسیارى از تفاسیر دیگرى كه در ذیل آیات مختلف قرآن بیان شده از قبیل بیان مصداق روشن است و مفهوم آیه را محدود به نماز شب نمى كند .
در دنبالۀ آیه پیامبر صلى الله علیه و آله را مخاطب ساخته ، مى فرماید : « قُلْ هَلْ يَسْتَوِى الَّذینَ يَعْلَمُونَ .
1) « نور الثقلین » ، جلد 4 ، صفحه 479 .
وَ الَّذینَ لا يَعْلَمُونَ ... » .
گرچه سؤال فوق سؤالى وسیع و گسترده است ، و مقایسه اى آشکار میان آگاهان و ناآگاهان ، و عالمان و جاهلان مى باشد ، ولى نظر به این كه قبل از ذکر این سؤال ، سؤال دیگرى در مورد نابرابرى مشرکان با مؤمنان شب زنده دار مطرح شده ، سؤال دوم بیشتر به همین مسأله اشاره مى كند ، يعنى آیا كسانى كه مى دانند آن مشرکان لجوج و كوردل با این مؤمنان پاك و روشن ضمیر و مخلص نابرابرند، باکسانى كه از این واقعیت آگاه نیستند، مساویند؟
به هر حال این جمله كه با استفهام انکارى شروع شده و جزء شعارهاى اساسى اسلام است ، عظمت مقام علم و عالمان را در برابر جاهلان روشن مى سازد و از آن جا كه این نابرابرى به صورت مطلق ذکرشده ، معلوم مى شود این دو گروه نه در پیشگاه خدا يکسانند و نه در نظر خلق آگاه ، نه در دنیا در يك صف قرار دارند و نه در آخرت ، نه در ظاهر يکسانند و نه در باطن .
10 قُلْ يا عِبادِ الَّذینَ امَنُوا اتَّقُوا رَبَّكُمْ لِلَّذینَ اَحْسَنُوا فى هذِهِ الدُّنْيا حَسَنَةٌ وَ
اَرْضُ اللّهِ واسِعَةٌ اِنَّما يُوَفَّى الصّابِروُنَ اَجْرَهُمْ بِغَيْرِ حِسابٍ
بگو : اى بندگان من كه ایمان آورده اید ، از ( مخالفت ) پروردگارتان بپرهیزید ، براى كسانى كه در این دنیا نیکى كرده اند ، پاداش نیك است و زمین خدا وسیع است ( هرگاه تحت فشار سردمداران كفر واقع شدید ، مهاجرت كنید ) كه صابران اجر و پاداش خود را بى حساب دریافت مى دارند .
( تقوا ، احسان ، هجرت ، صبر ، اخلاق ، تسلیم ، خوف )
در تعقیب آیات در بحث گذشته كه مقایسه اى میان مشرکان مغرور و مؤمنان مطیع فرمان خدا و نیز میان عالمان و جاهلان شده بود، در آیات ده الى شانزده خطوط اصلى برنامه هاى بندگان راستین و مخلص را ضمن « هفت دستور » كه در طى چند آیه آمده و هرآیه به خطاب « قُلْ » شروع مى شود ، بیان شده است .
✓ 1 - ابتدا از « تقوا » شروع مى كند ؛ « قُلْ يا عِبادِ الَّذینَ امَنُوا اتَّقُوا رَبَّكُمْ » . آرى تقوا كه
همان خویشتن دارى در برابر گناه و احساس مسؤولیت و تعهد در پیشگاه حق است ، نخستین برنامه بندگان مؤمن خدا مى باشد ، تقوا سپرى است در مقابل آتش و عاملى است بازدارنده در برابر انحراف ، تقوا ، سرمایه بزرگ بازار قیامت و معیار شخصیت و كرامت انسان درپیشگاه پروردگاراست .
✓ 2 - در دومین دستور به مسأله « احسان و نیکوکارى » در این دنیا كه دار عمل است ، پرداخته و از طریق بیان نتیجه احسان ، مردم را به آن تشویق و تحریص مى كند ؛ « لِلَّذینَ اَحْسَنُوا فى هذِهِ الدُّنْيا حَسَنَةٌ » .
آرى نیکوکارى به طور مطلق در این دنیا گفتار ، عمل ، طرز اندیشه و تفکر نسبت به دوستان و نسبت به بیگانگان ، نتیجه اش برخوردارى از پاداش عظیم در هر دو جهان است كه نیکى جز نتیجه نیك نخواهد داشت .
در حقیقت تقوا يك عامل بازدارنده است و احسان يك عامل حرکت آفرین كه مجموعا « ترك گناه » و « انجام فرایض و مستحبات » را شامل مى شود .
✓ 3 - سومین دستور تشویق به « هجرت » از مراکز شرك و كفر و آلوده به گناه است ، مى گوید : « وَ اَرْضُ اللّهِ واسِعَةٌ » .
که در حقیقت پاسخى است به بهانه جویان سست اراده اى كه مى گفتند : ما در سرزمین مکه به خاطر سیطره حکومت مشرکان قادر به انجام وظایف الهى خود نیستیم ، قرآن مى گوید : سرزمین خدا محدود به مکه نیست ، مکه نشد ، مدینه ، دنیا پهناور است ، تکانى به خود دهید و از مراکز آلوده به شرك و كفر و خفقان كه مانع آزادى و انجام وظایف شما است ، به جاى دیگر نقل مکان كنید .
مسأله هجرت ، از مهم ترین مسائلى است كه نه تنها در آغاز اسلام اساسى ترین نقش را درپیروزى حکومت اسلامى ایفا كرد و به همین دلیل پایه و سرآغاز حکومت اسلامى شد ، بلکه در هر زمان دیگر نیز از اهمیت فوق العاده اى برخوردار است كه از يك سو مؤمنان را از تسلیم در برابر فشار و خفقان محیط بازمى دارد و از سویى دیگر عامل صدور اسلام به نقاط مختلف جهان است .
قرآن مجید مى گوید : « اِنَّ الَّذینَ تَوَفّاهُمُ الْمَلائِكَةُ ظالِمى اَنْفُسِهِمْ قالُوا فیمَ كُنْتُمْ قالُوا كُنّا مُسْتَضْعَفینَ فِى الاَْرْضِ قالُوا اَلَمْ تَكُنْ اَرْضُ اللّهِ واسِعَةً فَتُهاجِروُا فیها فَاوُلئِكَ مَأْواهُمْ جَهَنَّمُ وَ ساءَتْ مَصیرا : به هنگام قبض روح ظالمان و مشرکان ، فرشتگان قبض روح مى پرسند : شما در چه حال بودید ؟ در جواب مى گویند : ما مستضعف بودیم و در سرزمین خود تحت فشار ، ولى فرشتگان به آن ها پاسخ مى دهند ؛ مگر سرزمین الهى پهناور نبود ؟ چرا مهاجرت نکردید ؟ جایگاهشان جهنم است و چه جایگاه بدى است » ( 97 / نساء ) .
این به خوبى نشان مى دهدکه فشار و خفقان محیط در آن جاکه امکان هجرت وجود دارد، به هیچ وجه در پیشگاه خدا عذر نیست .
( در زمینۀ اهمیت هجرت در اسلام و ابعاد مختلف آن بحث هاى گوناگونى در جلد 4 تفسیر نمونه صفحه 89 ذیل آیه 100 سوره نساء و در جلد 7 صفحه 261 ذیل آیه 72 سوره انفال به طور مشروح بحث شده است) .
✓ 4 - و از آن جاکه هجرت معمولاً همراه بامشکلات فراوانى در جنبه هاى مختلف
زندگى است ، چهارمین دستور را درباره « صبر و استقامت » این گونه بیان مى كند ؛ « اِنَّما يُوَفَّى الصّابِروُنَ اَجْرَهُمْ بِغَيْرِ حِسابٍ » .
تعبیر به « يُوَفّى » كه از ماده « وَفّى » و به معنى اعطاء كامل است ، از يك سو و تعبیر «بِغَيْرِ حِسابٍ» از سوى دیگر نشان مى دهد كه صابران بااستقامت ، برترین اجر و پاداش را در پیشگاه خدا دارند و اهمیت هیچ عملى به پایه صبر و استقامت نمى رسد .
شاهد این سخن حدیث معروفى است كه امام صادق (علیه السلام)از رسول اللّه صلى الله علیه و آله نقل مى كند : « اِذا نُشِرَتِ الدَّواوینُ وَ نُصِبَتِ الْمَوازینُ لَمْ يُنْصَبْ لاَِهْلِ الْبَلاءِ میزانٌ وَ لَمْ يُنْشَرْ لَهُمْ دیوانٌ ، ثُمَّ تَلا هذِهِ الاْآيَةِ ؛ " اِنَّما يُوَفَّى الصّابِروُنَ اَجْرَهُمْ بِغَيْرِ حِسابٍ " : هنگامى كه نامه هاى اعمال گشوده مى شود و ترازوهاى عدالت پروردگار نصب مى گردد، براى كسانى كه گرفتار بلاها و حوادث سخت شدند و استقامت ورزیدند، نه میزان سنجشى نصب مى شود و نه نامه عملى گشوده خواهد شد ، سپس پیامبر صلى الله علیه و آله
به عنوان شاهد سخنش آیه فوق را تلاوت فرمود كه ؛ "خداوند اجر صابران را بى حساب مى دهد" » .(1)
11 قُلْ اِنّىاُمِرْتُ اَنْ اَعْبُدَاللّهَ مُخْلِصا لَهُ الدّينَ
بگو : من مأمورم كه خدا را پرستش كنم درحالى كه دینم را براى او خالص نمایم .
✓ 5 - در پنجمین دستور سخن از مسأله « اخلاص » و توحید خالص از هرگونه شائبه شرك به میان آمده ، اما در این جا لحن كلام عوض مى شود و پیامبر صلى الله علیه و آله از وظایف و مسؤولیت هاى خودش سخن مى گوید .
12 وَ اُمِرْتُ لاَِنْ اَكُونَ اَوَّلَ الْمُسْلِمینَ
و مأمورم كه نخستین مسلمان باشم .
✓ 6 - در این جا ششمین دستور يعنى پیشى گرفتن از همگان در اسلام و تسلیم .
1) « مجمع البیان » ، ذیل آیات مورد بحث .
کامل در برابر فرمان خدا مطرح شده است .
13 قُلْ اِنّىاَخافُ اِنْ عَصَيْتُ رَبّىعَذابَ يَوْمٍ عَظیمٍ
بگو : من اگر نافرمانى پروردگارم كنم ، از عذاب روز بزرگ قیامت ( او ) مى ترسم .
✓ 7 - هفتمین و آخرین دستور كه مسأله خوف از مجازات پروردگار در روز قیامت است ، نیز با همین لحن عنوان شده است تا این حقیقت روشن شود كه پیامبر صلى الله علیه و آله نیز بنده اى از بندگان خدا است ، او نیز مأمور به پرستش خالصانه است ، او نیز از كیفر الهى خائف مى باشد ، او نیز مأمور به تسلیم در برابر فرمان حق است و حتى مأموریتى سنگین تر از دیگران دارد كه باید از همه پیشگام تر باشد .
او درواقع مى گوید: من مانند سلاطین جبارى كه مردم را موظف به وظایفى مى كنند و خودرا « مافوق وظیفه و تکلیف » مى پندارند، نیستم و این درواقع اشاره به يك مطلب مهم و تربیتى است كه هر مربى و رهبرى باید در انجام دستورات مکتب خویش از همه پیشگام تر
باشد، او باید اولین مؤمن به آیین خویش و كوشاترین فرد و فداکارترین نفر باشد، تامردم به صداقتش ایمان پیدا كنند و او را در همه چیز قُدْوه و اُسْوه خویش بشناسند .
و از این جا روشن مى شود كه نخستین مسلمان بودن پیامبر گرامى صلى الله علیه و آله نه تنها بر حسب زمان است ، كه نخستین مسلمان در تمامى جهات بود ، در جهت ایمان ، اخلاص ، عمل ، فداکارى ، جهاد ، ایستادگى ، مقاومت و ... .
سراسر تاریخ زندگى پیامبر صلى الله علیه و آله نیز این حقیقت را به خوبى تأیید مى كند .
14 قُلِ اللّهَ اَعْبُدُ مُخْلِصا لَهُ دینى
بگو : من تنها خدا را مى پرستم ، در حالى كه دینم را براى او خالص مى كنم .
پس از بیان برنامه هفت ماده اى آیات فوق ازآن جاکه « اخلاص » خصوصا دربرابر انگیزه هاى مختلف شرك ، داراى ویژگى خاصى مى باشد ، بار دیگر براى تأکید به سراغ آن رفته است .
15 فَاعْبُدوُا ما شِئْتُمْ مِنْ دوُنِهِ قُلْ اِنَّ الْخاسِرینَ الَّذینَ خَسِروُا اَنْفُسَهُمْ وَ
اَهْلیهِمْ يَوْمَ الْقِيامَةِ اَلا ذلِكَ هُوَ الْخُسْرانُ الْمُبینُ
شما هرکس را جز او مى خواهید بپرستید ، بگو : زیانکاران واقعى كسانى هستند كه سرمایه وجود خویش و بستگانشان را در روز قیامت از دست داده اند ، آگاه باشید زیان آشکار همین است .
جمله « فَاعْبُدوُا ما شِئْتُمْ » ( هرچه را مى خواهید ، بپرستید ) به اصطلاح امرى است كه براى تهدید بیان شده و این در مقامى گفته مى شود كه نصیحت و اندرز در شخص مجرم و گنهکار اثر نمى بخشد ، آخرین سخنى كه به او گفته مى شود ، این است : « هرچه مى خواهى بکن ، اما منتظر مجازات باش » ، يعنى به جایى رسیده اى كه دیگر ارزش تکلیف و نصیحت و اندرز را ندارى و جز عذاب دردناك ، سرنوشت و درمان دیگرى ندارى .
خُسران ، چنان كه « راغب » در « مفردات » مى گوید : در اصل به معنى از دست دادن
سرمایه و كمبود آن است كه گاه به انسان نسبت داده مى شود و گفته مى شود ؛ « فلان كس زیان كرد » و گاه به خود عمل نسبت مى دهند و مى گویند ؛ « تجارتش زیان كرد » .
از سوى دیگر گاه « خسران » در مورد سرمایه هاى ظاهر به كار مى رود، مانند مال و مقام دنیوى وگاه در سرمایه هاى معنوى مانند صحت و سلامت و عقل و ایمان و ثواب ، و این همان چیزى است كه خداوند آن را « خُسْرانُ مُبین » نام نهاده است ... و هر خسرانى كه خداوند در قرآن بیان كرده ، اشاره به معنى دوم است ، نه آن چه مربوط به سرمایه هاى دنیوى و تجارت هاى معمولى است .(1)
قرآن در حقیقت انسان ها را به تجارت پیشگانى تشبیه كرده كه باسرمایه هاى سنگین قدم به تجارتخانه این جهان مى گذارند، بعضى سودکلانى مى برند و گروهى سخت زیان مى بینند . .
1) « مفردات » ، ماده " خَسِرَ" .
آیات زیادى در قرآن وجود دارد كه این تعبیر و تشبیه در آن منعکس مى باشد و در واقع بیانگر این حقیقت است كه براى نجات در قیامت نباید در انتظار این و آن نشست ، تنها راه ، بهره گیرى ازسرمایه هاى موجود و تلاش و كوشش در این تجارت بزرگ است كه در آن جا «همه چیز را به بها مى دهند ، به بهانه نمى دهند » .
و اما چرا زیان مشرکان و گنهکاران را « خُسْرانُ مُبین » توصیف كرده ؟ زیرا ؛
اولاً : آن ها برترین سرمایه يعنى سرمایه عمر و عقل و خرد و عواطف و زندگانى را از دست داده اند ، بى آن كه در مقابل آن چیزى به دست آورند .
ثانیا : اگر فقط این سرمایه را از دست داده بودند ، بى آن كه عذاب و مجازاتى خریدارى كنند، بازمطلبى بود، بدبختى این جا است كه در برابر از دست دادن این سرمایه هاى عظیم ، سخت ترین و دردناك ترین عذاب را براى خود فراهم ساخته اند .
ثالثا : این خسرانى است كه قابل جبران نمى باشد و این از همه دردناك تر
است ، آرى این است « خُسْرانُ مُبین » .
16 لَهُمْ مِنْ فَوْقِهِمْ ظُلَلٌ مِنَ النّارِ وَ مِنْ تَحْتِهِمْ ظُلَلٌ ذلِكَ يُخَوِّفُ اللّهُ بِهِ عِبادَهُ يا عِبادِ فَاتَّقُونِ
براى آنها از بالاى سرشان سایبان هایى از آتش و در زیر پایشان نیز سایبان هایى از آتش است، این چیزى است كه خداوند با آن بندگانش را تخویف مى كند ، اى بندگان من ! از نافرمانى من بپرهیزید .
« ظُلَل » جمع « ظُلَّة » به معنى پرده اى است كه در طرف بالا نصب شود ، لذا اطلاق آن بر فرشى كه در زیر پا گسترده است ، يك نوع اطلاق مجازى و از باب توسعه درمفهوم كلمه مى باشد .
این عذاب تجسمى از حالات دنیاى آن ها است كه جهل و كفر و ظلم تمام وجودشان را احاطه كرده و ازهرسو آن هارا مى پوشاند .
17 وَالَّذینَ اجْتَنَبُوا الطّاغُوتَ اَنْ يَعْبُدوُها وَ اَنابُوا اِلَى اللّهِ لَهُمُ الْبُشْرى فَبَشِّرْ عِبادِ
کسانى كه از عبادت طاغوت اجتناب كردند و به سوى خداوند بازگشتند ، بشارت از آن آن هااست، بنابراین بندگان مرا بشارت ده .
18 اَلَّذینَ يَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَيَتَّبِعُونَ اَحْسَنَهُ اوُلئِكَ الَّذینَ هَدیهُمُ اللّهُ وَ اوُلئِكَ هُمْ اوُلُوا الاَْلْبابِ
کسانى كه سخنان را مى شنوند و از نیکوترین آن ها پیروى مى كنند، آن ها كسانى هستند كه خدا هدایتشان كرده و آن ها خردمندانند .
« طاغُوت » در اصل از مادۀ « طغیان » به معنى تعدى و تجاوز از حد و مرز است و لذا این كلمه به هر متجاوز و هر معبودى جز خدا ، مانند شیطان و حکام جَبّار اطلاق مى شود .
بنابراین « اجتناب از طاغوت » با این معنى وسیع و گسترده ، دورى از هرگونه شرك و بت پرستى و هواپرستى و شیطان پرستى و تسلیم دربرابر حاکمان جبار و سلطه گران ستمکار
را فرامى گیرد، « اِنابَةُ اِلَى اللّهِ » جامع روح تقوا و پرهیزکارى و ایمان است و البته چنین كسانى در خور بشارتند .
نکته قابل توجه این كه عبادت طاغوت تنها به معنى رکوع و سجود نیست ، بلکه هرگونه اطاعت رانیز شامل مى شود، چنان كه در حدیثى از امام صادق (علیه السلام) مى خوانیم : « مَنْ اَطاعَ جَبّارا فَقَدْ عَبَدَهُ : كسى كه از زمامدار ستمگرى اطاعت كند، او را پرستش كرده است ».(1)
سپس براى معرفى این بندگان ویژه مى گوید : « فَبَشِّرْ عِبادِ الَّذینَ ... » .(2)
این دو آیه كه به صورت يك شعار اسلامى درآمده ، آزاد اندیشى مسلمانان و انتخابگرى آن ها در مسایل مختلف را به خوبى نشان مى دهد .ه.
نخست مى گوید : « بندگان مرا بشارت ده » و بعد این بندگان ویژه را به این صورت معرفى مى كند كه ؛ « آن ها به سخنان این و آن بدون درنظرگرفتن گوینده وخصوصیات دیگر گوش فرامى دهند و با نیروى عقل و خرد ، بهترین آن ها را برمى گزینند ، هیچ گونه تعصب و لجاجتى در كار آن ها نیست و هیچ گونه محدودیتى در فکر و اندیشه آن ها وجود ندارد ، آن ها جویاى حقند و تشنه حقیقت ، هرجا آن را بیابند، با تمام وجود از آن استقبال مى كنند و از چشمه زلال آن بى دریغ مى نوشند و سیراب مى شوند .
آن ها نه تنها طالب حقند و تشنه گفتار نیك ، بلکه در میان « خوب » و « خوب تر » و « نیکو » و « نیکوتر » دومى را برمى گزینند خلاصه آن ها خواهان بهترین و برترینند .
آرى این است نشانه يك مسلمان راستین و مؤمن حق طلب .
« قَوْل » در جمله « يَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ » ( سخنان را مى شنوند ) هرگونه قول و سخن را شامل مى شود ، بندگان باایمان خداوند از میان تمام سخنان آن را برمى گزینند كه
« اَحْسَن » است و از آن تبعیت مى كنند و در عمل خویش به كار مى بندند .
جالب این كه قرآن در آیه فوق صاحبان « هدایت الهى » را منحصر در این قوم شمرده ، همان گونه كه خردمندان را منحصر به این گروه دانسته است ، اشاره به این كه این گروه مشمول هدایت ظاهر و باطنند ، هدایت ظاهر از طریق عقل و خرد و هدایت باطن از طریق نور الهى و امداد غیبى و این دو افتخار بزرگ بر این حقیقت جویان آزاداندیش است .
بسیارى از مذاهب پیروان خود را از مطالعه و بررسى سخنان دیگران نهى مى كنند ، زیرا بر اثر ضعف منطق كه به آن گرفتارند ، از این مى ترسند كه منطق دیگران برترى پیدا كند و پیروانشان را از دستشان بگیرد .
اما به طورى كه در آیات فوق خواندیم ، اسلام در این قسمت سیاست « دروازه هاى باز » را به اجرا درآورده و بندگان راستین خداوند را كسانى مى داند كه اهل تحقیقند ، نه
از شنیدن سخنان دیگران وحشت دارند ، نه تسلیم بى قید و شرط مى شوند و نه هر وسوسه اى را مى پذیرند .
اسلام به كسانى بشارت مى دهد كه گفتارها را مى شنوند و خوب ترین آن ها را برمى گزینند ، نه تنها خوب را بر بد ترجیح مى دهند ، بلکه در میان خوب ها نیز هر گلى را كه بهتر است ، مى چینند .
قرآن جاهلان بى خبرى را كه به هنگام شنیدن پیام حق دست در گوش مى گذاردند و جامه بر سر مى كشیدند ، شدیدا نکوهش مى كند ، چنان كه در سخنان نوح به هنگام شکوا به پیشگاه پروردگار آمده : « وَ اِنّى كُلَّما دَعَوْتُهُمْ لِتَغْفِرَ لَهُمْ جَعَلُوا اَصابِعَهُمْ فى اآذانِهِمْ وَ اسْتَغْشَوْا ثِيابَهُمْ وَ اَصَرُّوا وَ اسْتَكْبَروُا اسْتِكْباراً : خداوندا ! هر زمان آنان را دعوت كردم كه آن ها را ببخشى ، انگشت ها را در گوش قرار دادند و لباس برخویشتن پیچیدند، در گمراهى خود اصرار ورزیدند و شدیداً استکبار كردند » ( 7 / نوح ) .
اصولاً مکتبى كه داراى منطق نیرومندى است ، دلیلى ندارد كه از گفته هاى دیگران وحشت داشته باشد و از طرح مسائل آن ها هراس به خود راه دهد ، آن ها باید بترسند كه ضعیف و بى منطق هستند .
این آیه در عین حال چشم و گوش بسته هایى را كه هر سخنى را بى قید و شرط مى پذیرند و حتى به اندازه گوسفندانى كه به علفزار مى روند ، در انتخاب خوراك خود تحقیق و بررسى نمى كنند ، از صف « اوُلُوا الاَْلْباب » و « هدایت يافتگان » بیرون مى شمرد و این دو وصف را مخصوص كسانى مى داند كه نه گرفتار افراط تسلیم بى قید و شرطند و نه تفریط تعصب هاى خشك و جاهلانه .
✓ 1 - چرا در اسلام خرید و فروش كتب ضلال ممنوع است ؟
زیرا بحث در آیات فوق از سخنانى است كه امید هدایت در آن باشد ، هرگاه بعد از
بررسى و دقت ثابت شد كه فلان كتاب گمراه كننده است ، دیگر از موضوع این دستور خارج مى شود ، اسلام هرگز اجازه نمى دهد مردم در راهى كه نادرست بودنش به ثبوت رسیده ، گام بگذارند .
البته تا زمانى كه این امر بر كسى ثابت نشده و به اصطلاح در حال تحقیق از مذاهب مختلف براى پذیرش دین صحیح است ، مى تواند همه این كتب را مورد بررسى قرار دهد ، ولى بعد از ثبوت مطلب باید آن را به عنوان يك ماده سمى از دسترس این و آن خارج كرد .
✓ 2 - چرا دادن قرآن به دست كفار ، حرام شمرده شده است ؟
در صورتى جایز نیست قرآن به دست غیرمسلمان داده شود كه مایه هتك و بى حرمتى باشد ، ولى اگر بدانیم غیرمسلمانى به راستى در فکر تحقیق از اسلام است و مى خواهد قرآن را به این منظور و هدف بررسى كند ، نه تنها گذاردن قرآن در اختیارش بى مانع است ، بلکه شاید واجب باشد و آن هاکه این امر را تحریم كرده اند ، منظورشان غیر از این صورت است .
و لذا مجامع بزرگ اسلامى اصرار دارند كه قرآن را به زبان هاى زنده دنیا ترجمه كنند و براى نشر دعوت اسلامى در اختیار حق طلبان و تشنگان حقایق قرار دهند .
✓ 3 - كسى كه مطلبى را نمى داند ، چگونه مى تواند در آن انتخابگرى كند و خوب را از بد جدا نماید ؟ آیا این مستلزم دُوْر نیست ؟
باید به این نکته توجه داشت بسیار مى شود كه انسان شخصاً از عهده كارى برنمى آید ، اما به هنگامى كه دیگرى آن را انجام دهد ، مى تواند خوب را از بد تشخیص دهد و با نیروى خرد و سرمایه وجدان بهترین آن ها را برگزیند .
مثلاً ممکن است كسانى باشند كه از فن معمارى و بنّایى ، آگاه نباشند ، حتى نتوانند دو آجر را به صورت صحیح روى هم بگذارند ، ولى با این حال مى توانند يك ساختمان خوب با كیفیت عالى را از يك ساختمان زشت و بى قواره و ناموزون تشخیص دهند .
افراد زیادى را مى شناسیم كه خود شاعر نیستند ، اما ارزش اشعار شعراى بزرگ را
تشخیص مى دهند و آن را از اشعار بى ارزش متکلفان جدا مى سازند ، كسانى ورزشکار نیستند ، اما به خوبى در میان ورزشکاران داورى و انتخاب مى كنند .
19 اَفَمَنْ حَقَّ عَلَيْهِ كَلِمَةُ الْعَذابِ اَفَأَنْتَ تُنْقِذُ مَنْ فِى النّارِ
آیا تو مى توانى كسى را كه فرمان عذاب درباره او قطعى شده ، رهایى بخشى ؟ آیا تو مى توانى كسى را كه در درون آتش است ، برگیرى و بیرون آورى ؟
جمله « حَقَّ عَلَيْهِ كَلِمَةُ الْعَذابِ » ( فرمان عذاب الهى درباره او محقق شده ) اشاره به آیاتى همچون آیه 85 سوره ص است كه درباره شیطان و پیروانش مى گوید : « لاََمْلَئَنَّ جَهَنَّمَ مِنْكَ وَ مِمَّنْ تَبِعَكَ مِنْهُمْ اَجْمَعینَ : به طور مسلم دوزخ را از تو و پیروان تو پر خواهم كرد » .
بدیهى است قطعى شدن فرمان عذاب درباره این گروه جنبه اجبارى نداشته ، بلکه به خاطر اعمالى است كه مرتکب شده اند و اصرارى است كه در ظلم و فساد و گناه داشته اند ، به گونه اى كه روح ایمان و تشخیص براى همیشه در آنان مرده و وجود آنان يکپارچه
وجود جهنمى شده ، و مى دانیم چنین كسانى كه تمام راه هاى ارتباطى خود را با خدا بریده اند ، راه نجاتى ندارند ، حتى پیغمبر اسلام صلى الله علیه و آله با این كه « رَحْمَةٌ لِلْعالَمینَ » است ، نمى تواند آنان را از عذاب رهایى بخشد .
20 لكِنِ الَّذینَ اتَّقَوْا رَبَّهُمْ لَهُمْ غُرَفٌ مِنْ فَوْقِها غُرَفٌ مَبْنِيَّةٌ تَجْرى مِنْ تَحْتِهَا الاَْنْهارُ وَعْدَ اللّهِ لايُخْلِفُ اللّهُ الْمیعادَ
ولى آن هاکه تقواى الهى پیشه كردند، غرفه هایى دربهشت دارند، بر فراز آن ها غرفه هاى دیگرى بنا شده و از زیر آن نهرها جارى است، این وعده الهى است و خداوند در وعده خود تخلف نمى كند .
« غُرَف » جمع « غُرْفَة » از ماده « غَرْف » به معنى برداشتن چیزى است و لذا به آبى كه با كف از چشمه اى برمى دارند و مى نوشند ، « غُرْفَة » مى گویند ، سپس به قسمت هاى فوقانى ساختمان و طبقات بالاى منازل اطلاق شده است .
اگر دوزخیان درمیان پرده هاى آتش قرار دارند و به تعبیر آیات گذشته ؛ « لَهُمْ مِنْ فَوْقِهِمْ ظُلَلٌ مِنَ النّارِ وَ مِنْ تَحْتِهِمْ ظُلَلٌ » بهشتیان غرفه هایى دارند بر فراز غرفه ها و قصرهایى بر فراز قصرها ، چرا كه دیدن منظره گل ها و آب و نهرها و باغ ها از فراز غرفه ها لذت بخش تر و دلپذیرتر است .
این غرفه هاى زیباى بهشتى با نهرهایى كه از زیر آن جارى مى شود ، تزیین شده است .
21 اَلَمْ تَرَ اَنَّ اللّهَ اَنْزَلَ مِنَ السَّماءِ ماءً فَسَلَكَهُ يَنابیعَ فِى الاَْرْضِ ثُمَّ يُخْرِجُ بِهِ زَرْعا مُخْتَلِفا اَلْوانُهُ ثُمَّ يَهیجُ فَتَریهُ مُصْفَرّا ثُمَّ يَجْعَلُهُ حُطاما اِنَّ فى ذلِكَ لَذِكْرى لاِوُلِى الاَْلْبابِ
آیا ندیدى كه خداوند از آسمان آبى فرستاد و آن را به صورت چشمه هایى در زمین وارد نمود، سپس با آن زراعتى را خارج مى سازد كه الوان مختلف دارد ، بعد این گیاه خشك مى شود ، به گونه اى كه آن را زرد و بى روح مى بینى، سپس آن را درهم
مى شکند و خرد مى كند ، در این ماجرا تذکرى براى صاحبان مغز است .
قطره هاى حیاتبخش باران از آسمان نازل مى شود ، قشر « نفوذپذیر » زمین آن ها را به درون مى پذیرد و تا به قشر « نفوذ ناپذیر » مى رسد، آن ها را متوقف ساخته و ذخیره مى نماید و سپس به صورت چشمه ها و قنات ها و چاه ها بیرون مى فرستد .
جمله « سَلَكَهُ » ( آب باران را در مجارى زمین وارد ساخت ) اشاره اى است فشرده به آن چه در بالا گفتیم .
« يَنابیع » جمع « يَنْبُوع » از ماده « نَبْع » به معنى جوشش آب از زمین است .
هرگاه زمین يك قشر نفوذناپذیر بیشتر نداشت ، ذره اى از آب باران را در خود ذخیره نمى كرد ، و همه بعد از نزول از آسمان ، به دریاها مى ریختند ، نه چشمه اى وجود داشت و نه كاریز و چاهى و اگر تنها يك قشر نفوذپذیر داشت ، همگى به اعماق زمین فرو مى رفتند ، به طورى كه دسترسى به آن ممکن نبود ، تنظیم قشر زمین از این دو لایۀ نفوذپذیر و
نفوذناپذیر ، با این فاصله حساب شده ، از نشانه هاى قدرت او است و جالب این كه گاهى به صورت لایه هاى متعدد نفوذپذیر و و نفوذناپذیر است كه روى يکدیگر قرار گرفته اند كه در حفر چاه هاى « سطحى » و « نیمه عمیق » و « عمیق » از آن استفاده مى شود .
بعد مى افزاید : « ثُمَّ يُخْرِجُ بِهِ زَرْعا مُخْتَلِفا اَلْوانُهُ » .
هم انواع آن مختلف است ، همچون گندم و جو و برنج و ذرت ، و هم كیفیت هاى آن متفاوت است ، و هم رنگ ظاهرى آن ، بعضى سبز تیره و بعضى سبز كمرنگ ، بعضى داراى برگ هاى پهن و گسترده و بعضى برگ هاى باریك و لطیف و همچنین با توجه به این كه «زَرْع» به گیاهى گفته مى شود كه ساقه قوى ندارد ، در مقابل «شَجَر» كه غالبا به درختانى كه داراى ساقه نیرومند هستند ، اطلاق مى شود ، « زَرْع » مفهوم وسیعى دارد كه گیاهان غیر غذایى را نیز دربرمى گیرد ، انواع گل ها و گیاهان زینتى و دارویى و مانند آن كه فوق العاده متنوع و داراى الوان و چهره هاى گوناگون مى باشد ، حتى گاه در يك شاخه ، بلکه
در يك گل ، این رنگ هاى مختلف به شکل بسیار جالب و ظریفى در كنار هم قرار گرفته اند و بازبان بى زبانى نغمه توحید و تسبیح خدارا سرداده اند.
بعد به مراحل دیگر حیات این گیاه پرداخته و مى گوید : « ثُمَّ يَهیجُ فَتَریهُ مُصْفَرّا » .
«يَهیجُ» از ماده « هَيَجان » در لغت به دو معنى آمده است ؛ نخست خشك و زرد شدن گیاه و دیگر به حرکت درآمدن و جوش و خروش برداشتن ، ممکن است این دو معنى به يك ریشه بازگردد، زیرا هنگامى كه گیاه خشك مى شود ، آماده جدایى ، پراکندگى و حرکت و هیجان مى گردد. تندباد از هرسو مى وزد و آن را كه سست شده است ، ازجا مى كند ، « سپس خداوند آن را درهم مى شکند و خرد مى كند » .
« آرى در این ماجرا تذکر و يادآورى براى صاحبان فکرو اندیشمندان است » .
تذکرى است از نظام حساب شده و باعظمت عالَم هستى و ربوبیت پروردگار در این صحنه عظیم و نیز تذکرى است از پایان زندگى و خاموش شدن شعله هاى حیات و سپس
مسألۀ رستاخیز و تجدید حیات مردگان .
این صحنه اگرچه در عالَم گیاهان است ، ولى به انسان ها هشدار مى دهد كه همانند آن در عمر و حیات شما نیز تکرار مى شود ، ممکن است مدت آن متفاوت باشد ، اما اصول آن يکى است ؛ تولد ، نشاط و جوانى ، سپس پژمردگى و پیرى و سرانجام مرگ .
22 اَفَمَنْ شَرَحَ اللّهُ صَدْرَهُ لِلاِْسْلامِ فَهُوَ عَلى نُورٍ مِنْ رَبِّهِ فَوَيْلٌ لِلْقاسِيَةِ قُلُوبُهُمْ مِنْ ذِكْرِ اللّهِ اُولئِكَ فى ضَلالٍ مُبینٍ
آیا كسى كه خدا سینه اش را براى اسلام گشاده كرده و بر فراز مرکبى از نور الهى قرار گرفته ( همچون كوردلانى است كه نور هدایت به قلبشان راه نیافته ) واى بر آن ها كه قلب هایى سخت در برابر ذکر خدا دارند ، آن ها در گمراهى آشکارند .
« قاسِيَة » از ماده « قَسْوَة » به معنى خشونت و سختى و نفوذناپذیرى است ، لذا
سنگ هاى خشن را « قاسى » مى گویند واز همین رو به دل هایى كه در برابر نور حق و هدایت ، انعطافى از خود نشان نمى دهد و نرم و تسلیم نمى گردد و نور هدایت در آن نفوذ نمى كند ، « قلب هاى قاسیه » يا قساوتمند گفته مى شود و در فارسى از آن به سنگدلى تعبیر مى كنیم .
به دنبال این درس بزرگ توحید و معاد ، به مقایسه اى در میان مؤمن و كافر پرداخته تا این حقیقت را روشن سازد كه قرآن و وحى آسمانى نیز همچون دانه هاى باران است كه بر سرزمین دل ها نازل مى شود ، تنها دل هایى از آیات الهى بهره مى گیرد كه در سایه لطف او و خودسازى آمادگى و گسترش پیدا كرده است .
در روایتى مى خوانیم كه « ابن مسعود » مى گوید از پیامبر اسلام صلى الله علیه و آله از تفسیر آیه « اَفَمَنْ شَرَحَ اللّهُ صَدْرَهُ لِلاِْسْلامِ فَهُوَ عَلى نُورٍ مِنْ رَبِّهِ » سؤال كردیم : « چگونه انسان شرح صدر پیدا مى كند » ؟ فرمود : « اِذا دَخَلَ النُّورُ فِى الْقَلْبِ انْشَرَحَ وَ انْفَتَحَ : هنگامى كه نور به قلب انسان داخل شد ، گسترده و باز مى گردد » . عرض كردیم : « اى رسول خدا ! نشانه آن چیست » ؟ فرمود : « اَلاِْنابَةُ اِلى دارِ
الْخُلُودِ وَ التَّجافى عَنْ دارِ الْغُرُورِ وَ الاِْسْتِعْدادِ لِلْمَوْتِ قَبْلَ نُزوُلِهِ : نشانه آن توجه به سراى جاوید و جدا شدن از سراى غرور و آماده گشتن براى استقبال از مرگ پیش از نزول آن است » .(1)
جالب توجه این كه در جمله « فَهُوَ عَلى نُورٍ مِنْ رَبِّهِ » نور و روشنایى به منزله مرکبى ذکرشده كه مؤمنان برآن سوار مى شوند، سرعت سیرش عجیب ، مسیرش روشن ، و قدرت جولانش همه جهان را فرامى گیرد .
انسان ها در پذیرش حق و درك مطالب و خودجوشى يکسان نیستند ، بعضى با يك اشاره لطیف يا يك كلام كوتاه حقیقت را به خوبى درك مى كنند ، يك تذکر آن ها را بیدار مى سازد و يك موعظه و اندرز در روح آن ها طوفانى به پا مى كند .
1) « تفسیر قرطبى » ، جلد 8 ، صفحه 5691 .
درحالى كه بعضى دیگر شدیدترین خطابه ها و گویاترین دلایل و نیرومندترین اندرزها و مواعظ در وجودشان كمترین اثرى نمى گذارد و این مسأله ساده اى نیست .
قرآن در این زمینه چه تعبیر جالبى دارد كه بعضى را صاحب شرح صدر و گستردگى روح و بعضى را داراى تنگى و ضیق صدر معرفى مى كند ، چنان كه در آیه 125 سوره انعام مى گوید : « فَمَنْ يُرِدِ اللّهُ اَنْ يَهْدِيَهُ يَشْرَحْ صَدْرَهُ لِلاِْسْلامِ وَ مَنْ يُرِدْ اَنْ يُضِلَّهُ يَجْعَلْ صَدْرَهُ ضَيِّقا حَرَجا كَاَنَّما يَصَّعَّدُ فِى السَّماءِ : آن كس را كه خدا مى خواهد هدایتش كند ، سینه اش را براى اسلام گشاده مى سازد و آن كس را كه بخواهد گمراه نماید ، سینه اش را چنان تنگ مى كند كه گویى مى خواهد به آسمان بالا رود » .
این موضوعى است كه با مطالعۀ حالات افراد كاملاً مشخص است ، بعضى آن چنان روحشان باز و گشاده است كه هرقدر از حقایق در آن وارد شود ، به راحتى پذیرا مى شود ، اما بعضى به عکس آن چنان روح و فکرشان محدود است كه گویى هیچ جایى براى هیچ حقیقتى در آن نیست ، گویى مغزشان را در يك محفظه با دیوارهاى نیرومند آهنى
قرار داده اند. البته هر يك از این دو عواملى دارد ؛
مطالعات پى گیر و مستمر و ارتباط مداوم با دانشمندان و علماى صالح ، خودسازى و تهذیب نفس ، پرهیز از گناه و خصوصا غذاى حرام و يادخداکردن ، از عوامل شرح صدر است .
برعکس جهل و گناه و لجاجت و جدال و مِراء و همنشینى با بدان و فاجران و مجرمان و دنیاپرستى و هواپرستى باعث تنگى روح و قساوت قلب مى شود .
و این كه قرآن مى گوید : آن كس راکه خدا بخواهد هدایت كند، شرح صدر مى دهد ، يا اگر خدا بخواهد گمراه سازد ، ضیق صدر مى دهد ، این « خواستن » و « نخواستن » بى دلیل نیست ، سرچشمه هاى آن از خود ما شروع مى شود .
در حدیثى از امام صادق (علیه السلام) مى خوانیم : « اَوْحَى اللّهُ عَزَّ وَ جَلَّ اِلى مُوسى يا مُوسى لا تَفْرَحْ بِكِثْرَةِ الْمالِ وَ لا تَدَعْ ذِكْرى عَلى كُلِّ حالٍ فَاِنَّ كِثْرَةَ الْمالِ تَنْسَى الذُّنُوبِ وَ اِنَّ تَرْكَ ذِكْرى يَقْسَى الْقُلُوبِ : خداوند متعال به موسى (علیه السلام) وحى فرستاد كه اى موسى از فزونى اموال خوشحال مباش و ياد مرا در
هیچ حال ترك مکن ، چراکه فزونى مال غالبا موجب فراموش كردن گناهاناست و ترك ياد من قلب راسخت مى كند ».(1)
در حدیث دیگرى از امیر مؤمنان (علیه السلام) آمده است : « ما جَفَّتِ الدُّمُوعُ اِلاّ لِقَسْوَةِ الْقُلُوبِ وَ ما قَسَتِ الْقُلُوبُ اِلاّ لِكَثْرَةِ الذُّنُوبِ : اشك ها خشك نمى شود مگر به خاطر سختى دل ها، و دل ها سخت و سنگین نمى شود مگر به خاطر فزونى گناه » .(2)
در حدیث دیگرى آمده است كه از جمله پیام هاى پروردگار به موسى (علیه السلام) این بود : « يا مُوسى لا تُطَوِّلْ فِى الدُّنْيا اَمَلَكَ ، فَيَقْسُوا قَلْبُكَ وَ الْقاسِى الْقَلْبِ مِنّى بَعیدٌ : اى موسى آرزوهایت را در دنیا دراز مکن كه قلبت سخت و انعطاف ناپذیر مى شود و سنگدلان از من دورند » .(3).
و بالاخره در حدیث دیگرى از امیر مؤمنان على (علیه السلام)چنین آمده است : « لَمَّتانِ ؛ لَمَّةٌ مِنَ الشَّيْطانِ وَ لَمَّةٌ مِنَ الْمَلَكِ ، فَلَمَّةُ الْمَلَكِ الرِّقَّةُ وَ الْفَهْمُ وَ لَمَّةُ الشَّيْطانِ السَّهْوُ وَ الْقَسْوَةُ : دوگونه القاء وجود دارد ؛ القاى شیطانى و القاى فرشته ، القاى فرشته باعث نرمى قلب و فزونى فهم مى شود و القاى شیطانى موجب سهو و قساوت قلب مى گردد » .(1)
به هرحال براى به دست آوردن شرح صدر و رهایى از قساوت قلب ، باید به درگاه خدا روى آورد ، تا آن نور الهى كه پیامبر گرامى صلى الله علیه و آله وعده داده ، در قلب بتابد ، باید آیینه قلب را از زنگار گناه صیقل داد و سراى دل را از زباله هاى هوا و هوس پاك كرد تا آماده پذیرایى محبوب گردد ، اشك ریختن از خوف خدا و از عشق آن محبوب بى مثال ، تأثیر عجیبى در رقّت قلب و نرمش و گسترش روح دارد و جمود چشم ، ازنشانه هاى سنگدلى مى باشد . .
1) « كافى » ، جلد 2 ، بابُ الْقَسْوَة ، حدیث 3 .
23 اَللّهُ نَزَّلَ اَحْسَنَ الْحَدیثِ كِتابا مُتَشابِها مَثانِىَ تَقْشَعِرُّ مِنْهُ جُلُودُ الَّذینَ يَخْشَوْنَ رَبَّهُمْ ثُمَّ تَلینُ جُلُودُهُمْ وَ قُلُوبُهُمْ اِلى ذِكْرِ اللّهِ ذلِكَ هُدَى اللّهِ يَهْدى بِهِ مَنْ يَشاءُ وَ مَنْ يُضْلِلِ اللّهُ فَمالَهُ مِنْ هادٍ
خداوند بهترین سخن را نازل كرده ، كتابى كه آیاتش ( از نظر لطف و زیبایى و عمق محتوا ) همانند يکدیگر است ، آیاتى مکرر دارد ( تکرارى شوق انگیز ) كه از شنیدن آیاتش لرزه بر اندام كسانى كه از پروردگارشان خاشعند، مى افتد، سپس برون و درونشان نرم و متوجه ذکر خدا مى شود ، این هدایت الهى است كه هرکس را بخواهد با آن راهنمایى مى كند و هرکس را خداوند گمراه سازد ، راهنمایى براى او نخواهد بود .
منظور از « مُتَشابِه » در این جا كلامى است كه قسمت هاى مختلف آن با يکدیگر همرنگ و هماهنگ مى باشد ، هیچ گونه تضاد و اختلافى در میان آن نیست ، خوب و بد ندارد ، بلکه يکى از يکى بهتر است .
این درست برخلاف كلمات انسان ها است كه هرقدر در آن دقت شود ، هنگامى كه گسترده و وسیع گردد ، خواه ناخواه اختلافات و تناقض ها و تضادهایى در آن پیدا مى شود ، بعضى در اوج زیبایى است و بعضى كاملاً عادى و معمولى ، بررسى آثار نویسندگان معروف و بزرگ اعم از نثر و نظم نیز گواه زنده این مطلب است .
اما كلام خدا قرآن مجید این چنین نیست ، انسجام فوق العاده و همبستگى مفاهیم و فصاحت و بلاغت بى نظیرى كه در همه آیاتش حاکم است ، گواهى مى دهد كه از كلام انسان ها نیست .
سپس مى افزاید : ویژگى دیگر این كتاب این است كه « مکرر است » ( مَثانِىَ ) .
این تعبیر ممکن است اشاره به تکرار مباحث مختلف داستان ها، سرگذشت ها ، مواعظ و اندرزها بوده باشد ، اما تکرارى كه هرگز ملامت آور نیست ، بلکه شوق انگیز است و نشاط آفرین و این يکى از اصول مهم فصاحت است كه انسان به هنگام لزوم چیزى را براى
تأثیر عمیق بخشیدن تکرار كند ، اما هر زمان به شکلى تازه و صورتى نو كه ملامت خیز نباشد .
به علاوه مطالب مکرر قرآن مفسر يکدیگر است و بسیارى از مشکلات از این طریق حل مى شود. بعد از این توصیف به آخرین ویژگى قرآن در این بحث يعنى نفوذ عمیق و فوق العاده آن پرداخته ، مى گوید : « تَقْشَعِرُّ مِنْهُ جُلُودُ الَّذینَ يَخْشَوْنَ رَبَّهُمْ ثُمَّ تَلینُ جُلُودُهُمْ وَ قُلُوبُهُمْ اِلى ذِكْرِ اللّهِ » .
چه ترسیم جالب و زیبایى از نفوذ عجیب آیات قرآن در دل هاى آماده ، نخست درآن خوف و ترسى ایجاد مى كند، خوفى كه مایه بیدارى و آغاز حرکت است و ترسى كه انسان را متوجه مسؤولیت هاى مختلفش مى سازد .
درمرحلۀ بعد حالت نرمش و پذیرش سخن حق به او مى بخشد و به دنبال آن آرامش مى يابد .
این حالت دوگانه كه مراحل مختلف و منازل « سلوك الى اللّه » را نشان مى دهد ، كاملاً قابل درك است ، آیا غضب و مقام انذار پیامبر صلى الله علیه و آله دل ها را به لرزه
درمى آورد ، سپس آیات رحمت به آن آرامش مى دهد .
تاریخ اسلام پر است ازنشانه هاى نفوذ عجیب قرآن در دل هاى مؤمنان و حتى غیرمؤمنان كه قلب هایى آماده داشتند و این نفوذ و جذبه فوق العاده دلیل روشنى است بر این كه این كتاب از طریق وحى نازل شده است .
در حدیثى از « اسماء » نقل شده است كه مى گوید : « كانَ اَصْحابُ النَّبِىِّ صلى الله علیه و آله اِذا قُرِأَ عَلَيْهِمُ الْقُرْاآنُ -- كَما نَعَتَهُمُ اللّهُ -- تَدْمَعُ اَعْيُنُهُمْ وَ تَقْشَعِرُّ جُلُودُهُمْ : ياران پیامبر صلى الله علیه و آله هنگامى كه قرآن بر آن ها تلاوت مى شد -- همان گونه كه خداوند آن ها را توصیف كرده است -- چشم هایشان اشکبار مى گشت و لرزه بر اندامشان مى افتاد » .(1)(2)د.
امیرمؤمنان على (علیه السلام) درباره پرهیزکاران این حقیقت را به عالى ترین وجهى توصیف فرموده است ، آن جا كه مى گوید : « آن ها شب هنگام به پا مى خیزند ، قرآن را شمرده و باتفکر تلاوت مى كنند ، جان خویش را با آن در غمى دلپذیر فرو مى برند و داروى درد خود را از آن مى طلبند ، هرگاه به آیه اى كه در آن تشویق است ، برخورد كنند ، به آن دل مى بندند ، چشم جانشان با شوق تمام در آن خیره مى شود و آن را نصب العین خود مى سازند و هرگاه به آیه اى برسند كه در آن تخویف و انذار باشد ، گوش دل به آن فرامى دهند ، گویى صداى ناله ها و به هم خوردن زبانه هاى آتش مهیب جهنم در گوششان طنین انداز است » .
در پایان آیه بعد از بیان این اوصاف مى گوید : « در این كتاب مایه هدایت الهى است كه هرکس را بخواهد ، به وسیله آن هدایت مى كند » ( ذلِكَ هُدَى اللّهِ يَهْدى بِهِ مَنْ يَشاءُ ) .
درست است كه قرآن براى هدایت همگان نازل شده اما تنها حق طلبان و حقیقت جویان و پرهیزکاران از نور هدایتش بهره مى گیرند و آن ها كه دریچه هاى قلب خود را عمدا به روى آن بسته اند و تاریکى تعصب و لجاجت بر روح آن ها حکمفرما است ، نه تنها بهره اى از آن
نمى گیرند ، بلکه بر اثر عناد و دشمنى بر ضلالتشان افزوده مى شود، لذا در دنبال این سخن مى فرماید : « و هرکس را خداوند گمراه سازد ، هادى و راهنمایى براى او نخواهد بود » ( وَ مَنْ يُضْلِلِ اللّهُ فَمالَهُ مِنْ هادٍ ) .
ضلالتى كه پایه هاى آن به دست خود او گذارده شده و زیربنایش به وسیله اعمال نادرستشان استحکام يافته و به همین دلیل كمترین منافاتى با اصل اختیار و آزادى اراده انسان ها ندارد .
24 اَفَمَنْ يَتَّقى بِوَجْهِهِ سُوءَ الْعَذابِ يَوْمَ الْقِيامَةِ وَ قیلَ لِلظّالِمینَ ذوُقُوا ما كُنْتُمْ تَكْسِبُونَ
آیا كسى كه با صورت خود عذاب دردناك ( الهى ) را دور مى سازد ( همانند كسى است كه هرگز آتش دوزخ به او نمى رسد ؟ ) و به ظالمان گفته مى شود: بچشید آن چه را به دست مى آوردید.
نکته اى كه توجه به آن در این جا ضرورت دارد ، این است كه مى گوید : « با صورت خود عذاب را از خویش مى راند » ، این تعبیر به خاطر آن است كه « وَجْه » ( صورت ) اشرف اعضاى انسان است و حواس مهم انسان ( چشم و گوش و بینى و زبان ) در آن قرار گرفته و اصولاً شناسایى انسان ها از طریق صورت انجام مى گیرد و روى این جهات هنگامى كه خطرى متوجه آن مى شود ، دست و بازو و سایر اعضاى پیکر خود را سپر در مقابل آن قرار مى دهند تا خطر را دور سازند .
اماحال ظالمان دوزخى در آن روز به گونه اى است كه باید با صورت از خود دفاع كنند ، چراکه دست و پاى آن ها در غل و زنجیر است ، چنان كه در آیه 8 سوره يس مى خوانیم : « ما در گردن آن ها غل هایى قرار دادیم ( كه دست هایشان نیز در وسط آن قرار دارد ) این غل ها تا چانه هایشان ادامه دارد ، لذا سرهاى آن ها به بالا نگاه داشته شده است » .
سپس در پایان آیه مى افزاید : « وَ قیلَ لِلظّالِمینَ ذوُقُوا ما كُنْتُمْ تَكْسِبُونَ » .
آرى فرشتگان عذاب این واقعیت دردناك را براى آن ها بیان مى كنند كه این ها همان اعمال شما است كه در كنار شما قرار گرفته و آزارتان مى دهد و این بیان خود شکنجه روحى دیگرى براى آن ها است .
قابل توجه این كه نمى گوید : كیفر اعمالتان را بچشید ، بلکه مى گوید : اعمالتان را بچشید ، و این خود شاهد دیگرى بر مسأله « تجسم اعمال » است .
25 كَذَّبَ الَّذینَ مِنْ قَبْلِهِمْ فَاَتیهُمُ الْعَذابُ مِنْ حَيْثُ لايَشْعُروُنَ
کسانى كه قبل از آن ها بودند، نیز آیات مارا تکذیب نمودند و عذاب الهى از جایى كه فکر نمى كردند، به سراغ آن ها آمد .
اگر انسان از جایى ضربه خورد كه انتظار آن را دارد ، زیاد دردناك نخواهد بود ، دردناك تر از آن ، این است كه از جایى ضربه خورد كه هرگز انتظار آن را ندارد ، مثلاً از نزدیك ترین دوستانش ، از محبوب ترین وسایل زندگیش ، از آبى كه مایه حیات او است ،
از نسیمى كه مایه نشاط او است ، از زمین آرامى كه جایگاه استراحت و امن و امان او محسوب مى شود .
آرى نزول عذاب الهى از این طرق بسیار دردناك است و این همان است كه دربارۀ قوم نوح و عاد و ثمود و لوط و فرعون و قارون و مانند آن ها مى خوانیم كه هرکدام از آن ها ، از يکى از این طرق كه هرگز انتظارش را نمى كشیدند ، گرفتار عذاب شدند .
26 فَاَذاقَهُمُ اللّهُ الْخِزْىَ فِى الْحَيوةِ الدُّنْيا وَ لَعَذابُ الاْخِرَةِ اَكْبَرُ لَوْ كانُوا يَعْلَمُونَ
خداوند خوارى را در زندگى این دنیا به آن ها چشانید و عذاب آخرت شدیدتر است ، اگر مى دانستند .
واژه « خِزْى » به معنى خوارى و ذلت و نیز به معنى رسوایى و فضاحت آمده است .
آرى اگر انسان گرفتار مصیبتى شود ، اما آبرومند و سربلند جان بسپارد ، مهم نیست ، مهم آن است كه با خوارى و ذلت جان دهد و با بى آبرویى و رسوایى گرفتار چنگال عذاب شود .
27 وَ لَقَدْ ضَرَبْنا لِلنّاسِ فى هذَا الْقُرْاآنِ مِنْ كُلِّ مَثَلٍ لَعَلَّهُمْ يَتَذَكَّروُنَ
ما براى مردم در این قرآن از هرنوع مثلى زدیم ، شاید متذکر شوند .
از سرگذشت دردناك ستمگران و سرکشان پیشین ، از عواقب هولناك گناه ، از انواع پندها و اندرزها ، از اسرار خلقت و نظام آفرینش ، از احکام و قوانین مقنن ، خلاصه هرچه براى هدایت انسان ها لازم بود ، در لباس امثال براى آن ها شرح دادیم .
باتوجه به این كه « مَثَل » در لغت عرب هر سخنى است كه حقیقتى را مجسم سازد ، و يا چیزى را توصیف كند ، و يا چیزى را به چیز دیگر تشبیه نماید ، این تعبیر همه حقایق و مطالب قرآن را دربرمى گیرد و جامعیت آن را مشخص مى كند .
28 قُرْاآنا عَرَبِيّا غَيْرَ ذى عِوَجٍ لَعَلَّهُمْ يَتَّقُونَ
قرآنى است فصیح و خالى از هرگونه كجى و نادرستى ، شاید پرهیزکارى پیشه كنند .
در حقیقت در این جا سه توصیف براى قرآن ذکر شده است ؛
نخست تعبیر « قُرْاآنا » كه اشاره به این حقیقت است كه این آیات مرتبا خوانده مى شود ، در نماز و غیرنماز ، در خلوت و جمع و در تمام طول تاریخ اسلام و تا پایان جهان و به این ترتیب نور هدایتى است كه دائماً مى درخشد .
دیگر مسأله فصاحت و شیرینى و جذابیت این سخن الهى است كه از آن به « عَرَبِيّا » تعبیر شده است ، زیرا يکى از معانى عربى ، "فصیح" است و دراین جامنظور همین معنى است .
سوم این كه چگونه اعوجاج و كژى در آن راه ندارد ، آیاتش هماهنگ ، تعبیراتش گویا و عباراتش مفسر يکدیگر است .
به هرحال هدف از نزول قرآن با این همه اوصاف این بوده است كه ؛ « شاید آن ها پرهیزکارى پیشه كنند » ( لَعَلَّهُمْ يَتَّقُونَ ) .
قابل توجه این كه در پایان آیه قبل « لَعَلَّهُمْ يَتَذَكَّروُنَ » آمده بود ، و این جا « لَعَلَّهُمْ يَتَّقُونَ » چراکه همیشه « تذکر » مقدمه اى است براى « تقوى » و « پرهیزکارى » میوۀ درخت
« يادآورى » است .
29 ضَرَبَاللّهُ مَثَلاً رَجُلاً فیهِ شُرَكاءُمُتَشاكِسُونَ وَرَجُلاًسَلَما لِرَجُلٍ هَلْيَسْتَوِيانِ مَثَلاً اَلْحَمْدُ لِلّهِ بَلْ اَكْثَرُهُمْ لا يَعْلَمُونَ
خداوند مثالى زدهاست ؛ مردى راکه مملوك شرکائىاست كه درباره او پیوسته به مشاجره مشغولند و مردى را كه تنها تسلیم يك نفر است ، آیا این دو يکسانند ؟ حمد مخصوص خدا است ، ولى اکثر آن ها نمى دانند .
« مُتَشاكِسُونَ » از ماده « شَكاسَة » به معنى سوء خلق و دعوا و خصومت است ، بنابراین « مُتَشاكِس » به كسانى گفته مى شود كه با عصبانیت و بدخلقى به جرّ و بحث و نزاع مشغولند. خداوند در این آیه مثلى گویا و زیبا را ترسیم مى نماید ؛
برده اى است داراى چند ارباب كه هرکدام او را به كارى دستور مى دهد ، این مى گوید :
فلان برنامه را انجام ده و دیگرى نهى مى كند ، او در این میان سرگردان و حیران است و در
وسط این دستورهاى ضد و نقیض ، متحیر مانده و نمى داند خود را با نواى كدام يك هماهنگ سازد ؟
و از آن بدتر این كه براى تأمین نیازهاى زندگى این يکى او را به دیگرى حواله مى دهد و دیگرى به این و از این نظر نیز محروم و بیچاره و بى نوا و سرگردان است و سپس « مردى را ذکر مى كند كه تنها تسلیم يك نفر است » ( وَ رَجُلاً سَلَما لِرَجُلٍ ) .
خط و برنامه او مشخص و صاحب اختیارش معلوم است ، نه گرفتار تردید است و نه سرگردانى ، نه تضاد و نه تناقض ، با روحى آرام گام برمى دارد و با اطمینان خاطر به پیش مى رود و تحت سرپرستى كسى قرار دارد كه در همه چیز و همه حال و همه جا از او حمایت مى كند .
« آیا این دو يکسانند » ( هَلْ يَسْتَوِيانِ مَثَلاً ) .
و این گونه است حال « مشرك » و « موحد » ؛ مشرکان در میان انواع تضادها و تناقض ها غوطه ورند ، هر روز دل به معبودى مى بندند و هر زمان به اربابى رو مى آورند ، نه آرامشى ،
نه اطمینانى و نه خط روشنى .
اما موحدان دل در گرو عشق خدا دارند ، از تمام عالَم او را برگزیده اند و در همه حال به سایه لطف او كه مافوق همه چیز است ، پناه مى برند ، از ماسوى اللّه چشم برداشته و دیده به او دوخته اند ، خط و برنامه آن ها واضح و سرنوشت و سرانجامشان روشن است .
درروایتى از امام على (علیه السلام) نقل شده است كه فرمود : «اَنَا ذاكَ الرَّجُلُ السَّلَمُ لِرَسُولِ اللّهِ صلى الله علیه و آله : منم آن مردى كه همواره تسلیم رسول خدا صلى الله علیه و آله بود » .(1)
در حدیث دیگرى نیز آمده : « اَلرَّجُلُ السَّلَمُ لِلرَّجُلِ حَقّا عَلِىٌّ وَ شیعَتُهُ : مردى كه حقیقتا تسلیم بود ، على (علیه السلام) و شیعه او بودند » .(2).
30 اِنَّكَ مَيِّتٌ وَ اِنَّهُمْ مَيِّتُونَ
تو مى میرى، آن ها نیز خواهند مرد .
آرى « مرگ » از مسائلى است كه همه انسان ها در آن يکسانند ، هیچ گونه استثناء و تفاوت در آن وجود ندارد ، راهى است كه همه باید آن را سرانجام بپیمایند و به اصطلاح شترى است كه درِ خانه همه كس خوابیده است .
بعضى از مفسران گفته اند ؛ دشمنان پیامبر صلى الله علیه و آله انتظار مرگ او را مى كشیدند و خوشحال بودند كه سرانجام او خواهد مرد ، قرآن در این آیه به آن ها پاسخ مى گوید كه : « اگر پیامبر بمیرد ، آیا شما زنده مى مانید »؟ در آیه 34 سوره انبیاء نیز آمده : « اَفَاِنْ مِتَّ فَهُمُ الْخالِدوُنَ : آیا اگر تو بمیرى ، آن ها زندگى جاویدان دارند » ؟
31 ثُمَّ اِنَّكُمْ يَوْمَ الْقِيامَةِ عِنْدَ رَبِّكُمْ تَخْتَصِمُونَ
سپس شما روز قیامت نزد پروردگارتان مخاصمه مى كنید .
« تَخْتَصِمُونَ » از ماده « اِخْتِصام » به معنى نزاع و جدال میان دو نفر يا دو گروهاست كه هریك مى خواهد سخن دیگرى را ابطال كند ، گاه يکى بر حق است و دیگرى بر باطل و گاه ممکن است هردو بر باطل باشند ، مانند مخاصمه اهل باطل با يکدیگر ، در این كه آیا این حکم عمومیت دارد يا نه ، میان مفسران گفتگو است .
بعضى تصور كرده اند كه این « مخاصمه » میان مسلمین و كفار است ، ولى آیات بعد نشان مى دهد كه این مخاصمه در میان پیامبران و مؤمنان از يك سو ، و مشرکان و مکذّبان از سوى دیگر خواهد بود .
پایان جزء بیست و سوم
موضوع صفحه
متن تأییدیه مرجع عالیقدر حضرت آیة اللّه العظمى مکارم شیرازى··· 6
متن تأییدیه حضرت آیة اللّه مرتضى مقتدایى مدیر حوزه علمیه قم··· 8
ویژگى ها و مزایاى كتاب " تفسیر جوان"··· 10
هر يك از خورشید و ماه آیتى هستند··· 23
حرکت كشتى ها در دریاهانیز آیتى است··· 34
کفار تمام آیات الهى را نادیده مى گیرند··· 38
صیحه هاى رستاخیز··· 41
بهشتیان غرق درمواهب مادى و معنوى··· 51
فهرست مطالب
موضوع صفحه
تنهاراه استقلال و آزادى، اتکاءبه خداونفى قدرت هاى پوشالى شرق وغرب است··· 75
آفرینش نخستین دلیل قاطعى است بر معاد··· 78
رستاخیز انرژى ها··· 84
فرق میان آتش گیره و آتش زنه··· 90
او مالك و حاکم بر همه چیز است··· 97
بازتاب معاد در زندگى انسان ها··· 98
قرآن و مسأله معاد··· 103
معاد جسمانى··· 104
فهرست مطالب
موضوع صفحه
بهشت و دوزخ··· 108
فضیلت تلاوت سوره « صافّات »··· 111
منظور از "سوگندها " در قرآن چیست ؟··· 112
پاسدارى آسمان از نفوذ شیاطین··· 119
آیا ما و پدرانمان زنده مى شویم؟··· 125
گفتگوى رهبران و پیروان گمراه در دوزخ··· 132
در قیامت از ولایت على نیز سؤال مى شود··· 132
پاداش مخلَصین··· 142
فهرست مطالب
موضوع صفحه
گوشه اى از نعمت هاى بهشتى··· 143
نعمت هاى هفت گانه در آیات 41 تا 49 سوره صافّات··· 150
جستجو از دوست جهنمى··· 151
تلاشگران باید براى مواهب"ماندگار" تلاش كنند··· 156
ارتباط بهشتیان با دوزخ··· 156
گوشه اى از عذاب هاى جانکاه دوزخیان··· 157
آیا مردم روى زمین ، همه از دودمان نوحند ؟··· 166
طرح جالب بت شکنى ابراهیم ··· 174
فهرست مطالب
موضوع صفحه
نقشه هاى مشرکان شکست مى خورد··· 181
ابراهیم در قربانگاه··· 189
چگونه خواب ابراهیم مى توانست حجت باشد ؟··· 200
وسوسه هاى شیطان در روح بزرگ ابراهیم اثر نگذاشت··· 201
ابراهیم بنده مؤمن خدا··· 203
مواهب الهى بر موسى و هارون··· 206
الیاس كیست ؟··· 211
« الیاسین » چه كسانى هستند ؟··· 215
فهرست مطالب
موضوع صفحه
سرزمین بلازده قوم لوط دربرابر شمااست، ازآن عبرت بگیرید··· 219
یونس در بوته امتحان··· 220
« قرعه » و مشروعیت آن در اسلام··· 225
چگونه يونس در شکم ماهى زنده ماند ؟··· 229
پاسخ به يك سؤال در مورد عذاب استیصال··· 235
تهمت هاى زشت و رسواى مشرکین نسبت به خدا··· 237
حزب اللّه پیروز است··· 248
آن چه در پایان هر كار باید به آن اندیشید··· 252
فهرست مطالب
موضوع صفحه
فضیلت تلاوت سوره« ص »··· 254
از تجارب دیگران استفاده كنید··· 258
آیا به جاى این همه خدا ، يك خدا را بپذیریم ؟··· 261
دشمنان سرسخت اسلام ، لشکر كوچك شکست خورده هستند··· 268
احزاب ششگانه جاهلیت و عذاب خاص هرکدام از آن ها··· 270
از زندگى داوود درس بیاموز··· 275
ده صفت برجسته حضرت داوود ··· 279
آزمون بزرگ داوود··· 284
فهرست مطالب
موضوع صفحه
ویژگى هاى پنجگانه حکومت الهى و حاکم عادل··· 286
سلیمان از نیروى رزمى خود سان مى بیند··· 296
آزمایش سخت سلیمان و حکومت گسترده او··· 299
دو سؤال در مورد تقاضاى سلیمان از خدا··· 301
امتیازات اختصاصى پنجگانه حکومت سلیمان ··· 303
حقایقى كه داستان سلیمان به ما مى آموزد··· 309
زندگى پرماجراى ايّوب و مقام صبرش··· 311
من يك بیم دهنده ام··· 337
شیطان تکبر كرد و رانده درگاه خدا شد··· 343
فهرست مطالب
موضوع صفحه
آتش كبر و غرور سرمایه هستى را مى سوزاند··· 345
فلسفه وجود شیطان··· 348
آخرین سخن درباره ابلیس··· 352
متکلف كیست ؟··· 354
فضیلت تلاوت سوره « زمر »··· 356
دین خود را از هرگونه شرك پاك و خالص كن··· 358
فرق میان « تنزیل » و « انزال »··· 359
خدا حاکم بر همه چیزاست، چه نیازى به فرزند دارد؟··· 365
همه شما را از نفس واحدى آفرید··· 371
فهرست مطالب
موضوع صفحه
آیا عالمان و جاهلان يکسانند ؟··· 384
خطوط اصلى هفتگانه برنامه بندگان مخلص··· 387
(تقوا،احسان،هجرت،صبر،اخلاق،تسلیم،خوف)
حقیقت خسران و زیان··· 395
بندگان حقیقى خدا··· 399
منطق آزاداندیشى اسلام··· 402
پاسخ به سه سؤال در خصوص «فَبَشِّرْ عِبادِ»··· 404
آن ها كه بر فراز مرکبى از نورند··· 413
عوامل « شرح صدر » و « قساوت قلب »··· 415