تفسیر جوان برگرفته از تفسیر نمونه جلد 14

ghaemiyeh.com

مشخصات کتاب

سرشناسه:بیستونی، محمد، 1337 -

عنوان قراردادی:تفسیر نمونه .برگزیده

عنوان و نام پدیدآور:تفسیر جوان (برگرفته از تفسیر نمونه)= A new narration of Holy Qur'an for young youth/ به اهتمام محمد بیستونی؛ با نظارت مکارم شیرازی.

مشخصات نشر:تهران: بیان جوان، 1385 -

مشخصات ظاهری:30 ج.؛ 14×5/10 س‌م.

تفسیرجوان (برگرفته‌از تفسیرنمونه) A new narration of =

Holy Quran for young youth// به اهتمام محمدبیستونى؛ بانظارت مکارم‌شیرازى.

تهران: بیان‌جوان، 1385- 30 ج.؛14×5/10 س‌م.

شابك دوره‌اى : ISBN 964-8399-71-9

(ج. 2) : ISBN 964-8399-19-0 فاپا.

ج.2-4،6-8،10،12-11،14،19،21،24-26(چاپ‌اول:1385).

ج. 1 - 30 (چاپ دوم: 1392) (فیپا).

کتابنامه. تفسیر نمونه. تفاسیر شیعه قرن 14

مکارم‌شیرازى،ناصر،1305 -. تفسیر نمونه. برگزیده

1385 73ت95ب/98BP 179/297

کتابخانه ملى ایران 35848-83م

وضعیت فهرست نویسی:فاپا

یادداشت:ج. 2-4، 6-8، 12،10- 11، 14، 19، 21، 24 - 26 (چاپ اول: 1385).

یادداشت:ج.1 - 30 (چاپ دوم: 1391) (فیپا).

یادداشت:کتابنامه.

عنوان دیگر:تفسیر نمونه.

موضوع:تفاسیر شیعه -- قرن 14

شناسه افزوده:مکارم‌شیرازی، ناصر، 1305 - . تفسیر نمونه. برگزیده

رده بندی کنگره:BP98/ب‌95ت‌73 1385

رده بندی دیویی:297/179

شماره کتابشناسی ملی:م‌83-35848

ویراستار دیجیتالی:محمد منصوری

عنوان: تفسیر جوان (برگرفته از تفسیر نمونه)

مؤلف: دکتر محمد بیستونى ویراستارى و تایپ و صفحه آرایى: سهیلا شاکرى، فاطمه سرزهى

گروه تحقیق: صفورا بیستونى، زهرا بیستونى، آسیه بیستونى

امور فنى و رایانه: محمد على بیستونى شمارگان: 3000 نسخه

نوبت و تاریخ چاپ: دوم ، سال 1392 شابك دوره‌اى: ISBN 964 - 8399 - 71 - 9

ناشر: انتشارات بیان جوان شا بک: (ج. 2):ISBN 964 - 8399 - 19 - 0

هرگونه نسخه‌بردارى و چاپ از این كتاب، با اخذ مجوز كتبى از مؤسسه قرآنى تفسیر جوان بلامانع است.

نشانى: تهران - خیابان پاسداران - بین‌گلستان هشتم و نهم - روبروى پمپ بنزین - شماره 451 - طبقه اول - واحد 4

تلفکس: 22589626 E_mail :info@tafsirejavan.com

جدید

با نظارت: حضرت آیة اللّه مکارم شیرازى

تفسیر جوان

(برگرفته از تفسیر نمونه )

YOUTH INTERPRETATION OF QURAN

جلد 14

(جزء چهاردهم قرآن)

Volum 14

دکتر محمد بیستونى

اشاره

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ

اَلاِهْداءِ

اِلى سَيِّدِنا وَ نَبِيِّنا مُحَمَّدٍ

رَسُولِ اللّهِ وَ خاتَمِ النَّبِيّينَ وَ اِلى مَوْلانا

وَ مَوْلَى الْمُوَحِّدینَ عَلِىٍّ اَمیرِ الْمُؤْمِنینَ وَ اِلى بِضْعَةِ

الْمُصْطَفى وَ بَهْجَةِ قَلْبِهِ سَيِّدَةِ نِساءِ الْعالَمینَ وَ اِلى سَيِّدَىْ

شَبابِ اَهْلِ الْجَنَّةِ، السِبْطَيْنِ، الْحَسَنِ وَ الْحُسَيْنِ وَ اِلَى الاَئِمَّةِ التِّسْعَةِ

الْمَعْصُومینَ الْمُكَرَّمینَ مِنْ‌وُلْدِ الْحُسَيْنِ لاسِيَّما بَقِيَّةِ‌اللّهِ فِى‌الاَرَضینَ وَ وارِثِ عُلُومِ

الاَنْبِياءِ وَ الْمُرْسَلینَ، الْمُعَدِّ لِقَطْعِ دابِرِالظَّلَمَةِ وَ الْمُدَّخِرِ لاِحْياءِ الْفَرائِضِ وَ مَعالِمِ الدّينِ ،

الْحُجَّةِ‌بْنِ‌الْحَسَنِ صاحِبِ الْعَصْرِ وَ الزَّمانِ عَجَّلَ اللّهُ تَعالى فَرَجَهُ الشَّریفَ فَيا مُعِزَّ

الاَوْلِياءَوَيامُذِلَ‌الاَعْداءِاَيُّهَاالسَّبَبُ‌الْمُتَّصِلُ‌بَيْنَ‌الاَرْضِ‌وَالسَّماءِقَدْمَسَّنا

وَ اَهْلَنَا الضُّرَّ فى غَيْبَتِكَ وَ فِراقِكَ وَ جِئْنا بِبِضاعَةٍ مُزْجاةٍ

مِنْ وِلائِكَ وَ مَحَبَّتِكَ فَاَوْفِ لَنَا الْكَيْلَ مِنْ مَنِّكَ وَ

فَضْلِكَ وَ تَصَدَّقْ عَلَيْنا بِنَظْرَةِ رَحْمَةٍ مِنْكَ

اِنّا نَریكَ مِنَ الْمُحْسِنینَ

متن تأییدیه مرجع عالیقدر حضرت «آیة اللّه العظمى مکارم شیرازى»

متن تأییدیه مرجع عالیقدر حضرت «آیة اللّه العظمى مکارم شیرازى» در

مورد كتاب «تفسیر جوان» (منبع مطالعاتى و

تحقیقاتى اصلى «روش انس با قرآن»)

بسم اللّه الرّحمن الرّحیم

قرآن مجیدبالاترین سند افتخار مامسلمانان است و تاکسى با قرآن آشنا نشود ، پى به عظمت آن نخواهد برد و هر قدر آشنایى ما با ا ين كتاب بزرگ آسمانى افزون گردد ، به درجه اهمیت و عظمت آن بهتر پى مى‌بریم ، مخصوصاً براى حل مشکلات مسلمین در دنیاى امروز ، بهترین راه‌گشا قرآن است .

به‌همین دلیل‌شایسته است نسل‌جوان برومندما روزبه روز با این كتاب آسمانى آشناتر گردد ، نه فقط به «خواندن» و «قرائت» و «حفظ» آن ، بلکه به «محتوا و معناى

قرآن» ، به يقین قرآن مجید مى‌تواند صفا و روشنى ویژه‌اى به تمام زندگى آنان بدهد و از آنان افرادى باایمان ، شایسته ، قوى ، شجاع و طرفدار حق بسازد .

از آنجا كه تفسیر نمونه بحمداللّه در میان تمام قشرها نفوذ يافته و تحولى در محیط ما ایجاد كرده است ، جناب آقاى «دکتر محمد بیستونى» كه فردى باذوق و علاقمند به مسائل اسلامى و مسائل جوانان است . ابتکارى به خرج داده و تفسیر نمونه را به صورت فشرده و خلاصه با «سبکى تازه» كه به آسانى قابل استفاده براى همه جوانان باشد ، درآورده و به گونه‌اى كه هم‌اکنون ملاحظه مى‌کنید ، در اختیار آنان گذارده است . خداوند این خدمت را از ایشان قبول كند و به همه جوانان عزیز توفیق استفاده از آن را مرحمت فرماید .

ناصر مکارم شیرازى

28/8/79

متن تائیدیه حضرت آیة‌اللّه مرتضى مقتدایى مدیر حوزۀ علمیه قم

متن تائیدیه حضرت آیة‌اللّه مرتضى مقتدایى مدیر حوزه علمیه قم

بِسْمِ اللّه‌ِ الرَّحْمنِ الرَّحیم

توفیق نصیب گردید از مؤسسه قرآنى تفسیر جوان بازدید داشته باشم و مواجه شدم با يك باغستان گسترده پرگل و متنوع كه به‌طور يقین از معجزات قرآن است كه این ابتکارات و روش‌هاى نو و جالب را به ذهن يك نفر كه باید مورد عنایت ویژه قرار گرفته باشد القاء نماید تا بتواند در سطح گسترده كودکان و جوانان و نوجوانان و غیرهم را با قرآن‌مجید مأنوس به‌طورى‌که مفاهیم بلند و باارزش قرآن در وجود آنها نقش بسته و روش آنها را الهى و

قرآنى نماید و آن برادر بزرگوار جناب آقاى دکتر محمد بیستونى است كه این توفیق نصیب ایشان گردیده و ذخیره عظیم و باقیات الصالحات جارى براى آخرت ایشان هست. به امید این كه همه اقدامات با خلوص قرین و مورد توجه ویژه حضرت بقیت اللّه الاعظم ارواحنا فداه باشد.

مرتضى مقتدایى

به تاریخ يوم شنبه پنجم ماه مبارك رمضان‌المبارك 1427

ویژگى‌ها و مزایاى كتاب " تفسیر جوان"

1 - درج قول برتر و حذف اقوال متعدد در بیان تفسیر آیات.

2 - حفظ اصالت مطالب و مفاهیم ارائه شده در اصل تفسیر .

3 - خلاصه نمودن جملات طولانى در قالب عبارات كوتاه‌تر و ساده‌تر .

4 - اِعراب‌گذارى آیات و روایات به منظور سهولت حفظ كردن آنها .

5 - استفاده از سه خط تحریرى براى آیات ، ترجمه و تفسیر ، به منظور مطالعه روان آنها.

6 - درج ترجمه روان و تفسیر هر آیه به صورت مستقل، به جز در آیاتى كه با هم ارتباط تنگاتنگ دارند.

7 - تیترگذارى و تدوین مطالب كتاب به سبك كتاب‌هاى آموزشى به منظور تدریس آسان در جلسات تفسیر قرآن .

8 - انتشار در قطع كوچك به منظور استفاده از اوقات فراغت روزانه و سهولت قرار گرفتن در جیب.

9 - قیمت ارزان كتاب به منظور خرید همگان خصوصا جوانان عزیز و اُنس بیشتر جامعه با قرآن كریم .

محمد بیستونى

تهران - تابستان 1387

سورۀ حجر

فضیلت تلاوت سوره « حجر »

حضرت امام صادق فرمود : « كسى كه سوره حجر و ابراهیم را در يك نماز دو رکعتى ، در هر شب جمعه بخواند ، فقر ، دیوانگى و گرفتارى براى او پیش نمى‌آید » .(1)

و در جاى دیگرى مى‌فرماید : « كسى كه سوره حجر را با زعفران بنویسد و بخورد ، چنانچه شیرش كم باشد ، افزایش يابد و اگر در چاه يا چشمه كم‌آبى قرار دهند آبش افزایش يابد » .

ناگفته پیدا است این همه فضیلت و افتخار با تلاوت خالى از اندیشه و عمل حاصل نمى‌شود ، بلکه هدف اصلى از تلاوت ، تطبیق اعمال و خلق و خوى خویش در مفاد این آیات است .


1) « تفسیر برهان » ، جلد 2 ، صفحه 364 .

بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ

بنام خداوند بخشنده بخشایشگر

1 الآر تِلْكَ ایاتُ الْكِتابِ وَ قُرْانٍ مُبینٍ

الر ، این آیات كتاب و قرآن مبین است .

در آغاز این سوره با حروف مقطعه « الف ، لام ، راء » برخورد مى‌کنیم كه نمایانگر ترکیب این كتاب بزرگ آسمانى كه راهگشاى همه انسان‌ها به سوى سعادت مى‌باشد، از حروف ساده الفباء است ، همین ماده خامى كه در اختیار همه افراد بشر حتى كودکان دو سه‌ساله قرار دارد و این نهایت درجه اعجاز است كه از چنان مصالحى چنین محصول بى‌نظیرى ساخته شود .

« تِلْكَ » اسم اشاره به‌دور است ، درحالى‌که قاعدتاً باید در این‌جا « هذِهِ » ( اسم اشاره به نزدیك ) به كار رود ، ولى در ادبیات عرب و حتى در زبان فارسى گاهى براى بیان عظمت چیزى ، از اسم اشاره به‌دور استفاده مى‌شود ، يعنى آن‌چنان عظمت دارد كه گویى در

آسمان‌ها در يك فاصلۀ دوردست از ما قرارگرفته و این درست به آن مى‌ماند كه گاهى در حضور شخص بزرگى مى‌گوییم: « اگر آن سرور اجازه دهند، ما دست‌به چنین اقدامى مى‌زنیم » ، كلمه « آن » در این‌جا براى بیان عظمت مقام او است ، همان‌گونه كه ذکر « قُرْاآن » به‌صورت نکره نیز براى بیان عظمت آن است .

و به هرحال ذکر « قُرْاآن » بعد از « كِتاب » درحقیقت به عنوان تأکید است و توصیف آن به « مُبین » براى این است كه بیان كننده حقایق و روشنگر حق از باطل مى‌باشد .

2 رُبَما يَوَدُّ الَّذینَ كَفَروُا لَوْ كانُوا مُسْلِمینَ

کافران ( هنگامى‌که آثار شوم اعمال را ببینند ) چه بسا آرزو مى‌کنند مسلمان بودند .

منظور از « يَوَدُّ » ( دوست مى‌دارند ) همان‌گونه كه‌در تفسیر « المیزان » بیان شده ، دوست داشتن به معنى تمنى و آرزو كردن است و ذکر كلمه « لَوْ » دلیل‌بر آن‌است كه آن‌ها آرزوى اسلام رادر زمانى مى‌کنند كه قدرت بازگشت به سوى آن را ندارند و این خود قرینه‌اى خواهد بود بر این‌که این تمنى و آرزو در جهان دیگر و پس‌از مشاهده نتایج اعمالشان است .

از پیامبر بزرگ اسلام صلى‌الله‌علیه‌و‌آله نقل شده ، هنگامى كه دوزخیان در دوزخ گرد مى‌آیند و گروهى از مسلمانان خطاکار را با آن‌ها قرار مى‌دهند ، كفار به مسلمین مى‌گویند : « مگر شما مسلمان نبودید » ؟ در پاسخ مى‌گویند : « آرى بودیم » و آن‌ها در جواب مى‌گویند : « پس اسلام شما نیز به حالتان سودى نداشت ، چون شما هم با ما يک‌جا هستید » ، آن‌ها مى‌گویند : « ما گناهان ( بزرگى ) داشتیم كه به خاطر آن به این سرنوشت گرفتار شدیم » ( این اعتراف به گناه و تقصیر و آن سرزنش دشمن سبب مى‌شود كه ) خداوند دستور مى‌دهد هر فرد باایمان و مسلمانى را كه در دوزخ است خارج سازید ، در این هنگام كفار مى‌گویند : « اى كاش ما نیز اسلام آورده بودیم » .(1)

3 ذَرْهُمْ يَأْكُلُوا وَ يَتَمَتَّعُوا وَ يُلْهِهِمُ الاَْمَلُ فَسَوْفَ يَعْلَمُونَ

بگذار آن‌ها بخورند و بهره گیرند و آرزوها آنان را غافل سازد ، ولى به زودى خواهند فهمید . .


1) در « تفسیر طبرى » نیز چند حدیث به این مضمون نقل شده است .

این‌ها چون حیواناتى هستند كه جز اصطبل و علف و جز لذت مادى چیزى نمى‌فهمند و هر حرکتى دارند ، براى رسیدن به همین‌ها است .

اما آن‌گاه كه سیلى اجل به صورت آن‌ها نواخته شود و پرده‌هاى غفلت و غرور از مقابل چشمانشان كنار رود و خود را در آستانه مرگ و يا در عرصه قیامت ببینند، آرى آن‌گاه مى‌فهمند كه چه اندازه در غفلت و تا چه حد زیان‌کار و بدبخت بوده‌اند و چگونه گرامى‌ترین سرمایه‌ها را براى هیچ از دست داده‌اند .

4 وَ ما اَهْلَكْنا مِنْ قَرْيَةٍ اِلاّ وَ لَها كِتابٌ مَعْلُومٌ

ما ( اهل ) هیچ شهر و دیارى را هلاك نکردیم ، مگر این‌که اجل معین ( و زمان تغییرناپذیرى ) داشتند .

5 ما تَسْبِقُ مِنْ اُمَّةٍ اَجَلَها وَ ما يَسْتَأْخِروُنَ

هیچ گروهى از اجل خود پیشى نمى‌گیرد و از آن عقب نخواهد افتاد .

سنت الهى همه‌جا این بوده كه به‌قدر كافى مهلت براى تجدیدنظر و بیدارى و آگاهى

بدهد ، حوادث دردناك و وسایل رحمت را يکى پس از دیگرى مى‌فرستد ، تهدید مى‌کند ، تشویق مى‌کند ، اخطار مى‌نماید تا حجت بر همه تمام شود .

ولى هنگامى كه این مهلت به پایان رسید ، سرنوشت قطعى دامنشان را خواهد گرفت ،

دیر و زود به خاطر مصالح تربیتى ، ممکن است اما به اصطلاح سوخت و سوز ندارد .

ضمنا ازدو آیه اخیر فلسفه بیان « تاریخ گذشتگان به‌طورمکرر » در آیات قرآن حتى در همین سوره‌اى كه از آن بحث مى‌کنیم ، روشن مى‌شود .

6 وَ قالُوا يا اَيُّهَا الَّذى نُزِّلَ عَلَيْهِ الذِّكْرُ اِنَّكَ لَمَجْنُونٌ

و گفتند : اى كسى كه « ذکر » ( قرآن ) بر تو نازل شده ، مسلماً دیوانه‌اى .

آرى افراد لجوج و بى‌مایه هنگامى‌که در برابر يك عقل بزرگ و بى‌مانند قرار بگیرند ، يکى از نخستین وصله‌هایى كه به او مى‌چسبانند ، جنون است چراکه مقیاس را عقل كوچك و ناتوان خودشان قرار مى‌دهند و هرچه به این مقیاس نگنجد ، در نظر آن‌ها بى‌عقلى و دیوانگى است .

این افراد تعصب خاصى روى مسائل موجود محیطشان دارند ، هرچند گمراهى و ضلالت باشد ، لذا با هر دعوت تازه‌اى به عنوان دعوت غیرعاقلانه مبارزه مى‌کنند ، از نوآورى‌ها وحشت دارند و سخت به سنت‌هاى غلط پایبند هستند .

و عجیب این‌که این نابخردان وصله‌هایى به رهبران الهى مى‌چسباندند كه گاهى كاملاً باهم ضد و نقیض بود ، گاهى آن‌ها را « دیوانه » مى‌خواندند و گاهى « ساحر » ، يا این‌که ساحر كسى است كه باید از زیرکى و هوشیارى خاصى برخوردار باشد و درست در نقطه مقابل دیوانه است .

7 لَوْ ما تَأْتینا بِالْمَلائِكَةِ اِنْ كُنْتَ مِنَ الصّادِقینَ

اگر راست مى‌گویى ، چرا فرشتگان را براى ما نمى‌آورى ؟

8 ما نُنَزِّلُ الْمَلائِكَةَ اِلاّ بِالْحَقِّ وَ ما كانُوا اِذا مُنْظَرینَ

( اما این‌ها باید بدانند ) ما فرشتگان را جز به حق نازل نمى‌کنیم و هرگاه نازل شوند ، دیگر به این‌ها مهلت داده نمى‌شود ( و در صورت انکار به عذاب الهى ، نابود مى‌گردند ) .

تقاضاى نزول فرشتگان

منظور از جمله « ما نُنَزِّلُ الْمَلائِكَةَ اِلاّ بِالْحَقِّ » این است كه ما نازل كردن فرشتگان را به عنوان اعجاز تنها براى آشکار شدن حق انجام خواهیم داد ، نه به عنوان بهانه‌جویى كه ببینند و باز هم ایمان نیاورند و به تعبیر دیگر اعجاز بازیچه نیست كه جنبه اقتراحى داشته باشد ، بلکه براى اثبات حق است و این امر به قدر كافى براى آن‌ها كه خواهان حقند ، ثابت شده چراکه پیامبر اسلام صلى‌الله‌علیه‌و‌آله با در دست داشتن این قرآن و اعجازهاى دیگر رسالت خود را به ثبوت رسانده است .

منظور از « حقّ » ، همان مجازات نهایى دنیوى و بلاى نابودکننده و به تعبیر دیگر « عذاب استیصال » است ، يعنى اگر فرشتگان نازل شوند و آن‌ها هم ایمان نیاورند كه با لجاجتى كه در آن‌ها هست ، نخواهند آورد ، توأم با نابودى آن‌ها خواهد بود ، به عبارت دیگر اگر بعد از این‌همه دلایل روشن بازهم به تقاضاى آن‌ها دایر بر ارائه معجزه حسى ترتیب اثر داده شود ، دیگر به آن‌ها مهلت داده نخواهد شد ، زیرا در چنین حالتى به تمام معنى براى

آن‌ها اتمام حجت مى‌گردد و تمام بهانه‌ها قطع مى‌شود و چون مهلت زندگى به منظور اتمام حجت و احتمال تجدید نظر و بازگشت به سوى حق است و چنین چیزى در مورد این‌گونه افراد معنى ندارد ، پایان عمر آن‌ها اعلام مى‌گردد و به مجازاتى كه استحقاق آن را دارند ، مى‌رسند.

9 اِنّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّكْرَ وَ اِنّا لَهُ لَحافِظُونَ

ما قرآن را نازل كردیم و ما به طور قطع آن را پاسدارى مى‌کنیم .

بحثى پیرامون عدم تحریف قرآن

معروف و مشهور در میان همه دانشمندان شیعه و اهل تسنن این است كه هیچ‌گونه تحریفى در قرآن روى نداده است و قرآنى كه امروز در دست ما است ، درست همان قرآنى است كه بر پیامبر اکرم صلى‌الله‌علیه‌و‌آله نازل شده و حتى كلمه و حرفى از آن كم و زیاد نگردیده است .

در میان علماى بزرگ شیعه از قدما و متأخرین از جمله كسانى كه به این حقیقت تصریح كرده‌اند ، دانشمندان زیر را مى‌توان نام برد :

✓ 1 - مرحوم شیخ طوسى كه به « شیخ الطائفه » معروف است ، او در اول تفسیر

معروفش ( تبیان ) بحث روشن و صریح و قاطعى در این زمینه دارد .

✓ 2 - سیدمرتضى كه از اعاظم علماى امامیه در قرن چهارم هجرى است .

✓ 3 - رئیس‌المحدثین مرحوم‌صدوق محمد بن على بن بابویه ، او در بیان عقاید امامیه مى‌گوید : « اعتقاد ما این است كه هیچ‌گونه تحریفى در قرآن رخ نداده است » .

✓ 4 - مفسر بزرگ مرحوم طبرسى نیز در مقدمه تفسیرش بحث گویایى در این زمینه دارد .

✓ 5 - مرحوم كاشف الغطاء كه از بزرگان علماى متأخرین است .

✓ 6 - مرحوم محقق يزدى در كتاب « عروة الوثقى » عدم تحریف قرآن را از جمهور مجتهدین شیعه نقل مى‌کند.

✓ 7 - و نیز این عقیده از بسیارى از بزرگان دیگر مانند شیخ مفید، شیخ بهایى، قاضى نوراللّه و سایر محققین شیعه نقل شده است.

بزرگان و محققین اهل سنت نیز غالبا بر همین عقیده‌اند .

هرچند وقوع تحریف در قرآن از بعضى از محدثین شیعه و اهل سنت كه اطلاعات

ناقصى درباره قرآن داشته‌اند ، نقل شده كه با روشنگرى بزرگان دانشمندان دو مذهب این عقیده ابطال و به دست فراموشى سپرده شده است .

تا آن‌جا كه مرحوم سید مرتضى در جواب « المَسائِل الطَرابْلُسِيّات » مى‌گوید :

« صحت نقل قرآن آن‌قدر واضح و روشن است كه مانند اطلاع ما از شهرهاى معروف دنیا و حوادث بزرگ تاریخى و كتب مشهور و معروف است » .

آیا به طور مثال هیچ‌کس مى‌تواند در وجود شهرهایى همچون مکه و مدینه و يا همچون لندن و پاریس شك كند ، هرچند هرگز به هیچ‌یك از این شهرها مسافرت نکرده باشد و آیا كسى مى‌تواند مسأله حمله مغول به ایران و يا انقلاب كبیر فرانسه و يا جنگ جهانى اول و دوم را منکر شود ؟

چرا نمى‌تواند به‌خاطر این‌که همه این‌ها به‌تواتر به‌ما رسیده‌است ، آیات قرآن نیز همین‌گونه است .

این عجیب نیست‌که فردى همچون « فخر رازى » كه مى‌دانیم در مسائل مربوط به شیعه

حساسیت و تعصب خاصى دارد ، در ذیل آیه مورد بحث ، بگوید : این آیه ( اِنّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّكْرَ وَ اِنّا لَهُ لَحافِظُونَ ) دلیل بر ابطال قول شیعه است كه قائل به تغییر و زیاده و نقصان در قرآن شده‌اند .

صریحاً باید گفت : اگر منظور وجود قول ضعیفى در این زمینه در میان شیعه است ، نظیر آن در میان اهل سنت نیز وجود دارد كه نه آن‌ها به آن اعتنا كرده‌اند و نه ما .

دعوت همه پیشوایان اسلام به قرآن موجود

قابل توجه این‌که بررسى كلمات پیشوایان بزرگ اسلام نشان مى‌دهد كه از همان آغاز اسلام همه يک‌زبان مردم را به تلاوت و بررسى و عمل به همین قرآن موجود دعوت مى‌کردند و این خود نشان مى‌دهد كه این كتاب آسمانى به صورت يك مجموعه دست‌نخورده در همه قرون از جمله قرون نخستین اسلام بوده است .

سخنان على (علیه السلام)در« نهج البلاغه »گواه زنده این مدعااست ؛ در خطبه 133 مى‌خوانیم :

« وَ كِتابُ اللّهِ بَيْنَ اَظْهَرِكُمْ ناطِقٌ لا يَعْيا لِسانُهُ وَ بَيْتٌ لا تُهْدَمُ اَرْكانُهُ وَ عِزٌّ لا تُهْزَمُ اَعْوانُهُ : كتاب

خدا در میان شما است ، سخنگویى است كه هرگز زبانش به كندى نمى‌گراید و خانه‌اى است كه هیچ‌گاه ستون‌هایش فرونمى‌ریزد و مایه عزت است آن‌چنان كه يارانش هرگز مغلوب نمى‌شوند » .

در خطبه 176 مى‌فرماید : « وَ اعْلَمُوا اَنَّ هذَا الْقُرْاآنَ هُوَ النّاصِحُ الَّذى لا يَغُشُّ وَ الْهادِى الَّذى لا يُضِلُّ : بدانید كه این قرآن نصیحت‌کننده‌اى است كه هرگز در نصیحت خود غش و خیانت نمى‌کند و هدایت‌کننده‌اى است كه هیچ‌گاه گمراه نمى‌سازد ». و نیز در همین خطبه مى‌خوانیم : « وَ ما جالَسَ هذَا الْقُرْاآنَ اَحَدٌ اِلاّ قامَ عَنْهُ بِزِيادَةٍ اَوْ نُقْصانٍ ؛ زِيادَةٍ مِنْ هُدًى اَوْ نُقْصانٍ مِنْ عَمًى : هیچ‌کس با این قرآن همنشین نمى‌شود مگر این‌که از كنار آن با فزونى يانقصان برمى‌خیزد ؛ فزونى در هدایت و نقصان از گمراهى » .

در دنباله همین خطبه باز مى‌خوانیم: « اِنَّ اللّهَ سُبْحانَهُ لَمْ يَعِظْ اَحَدا بِمِثْلِ هذَا الْقُرْاآنِ فَاِنَّهُ

حَبْلُ اللّهِ الْمَتینُ وَ سَبَبُهُ الاَْمینُ : خداوند پاك احدى را به مانند این قرآن اندرز نداده است ، چراکه این ریسمان محکم الهى و وسیله مطمئن او است » .

و درخطبه 198 مى‌خوانیم: « ثُمَّ اَنْزَلَ عَلَيْهِ الْكِتابَ نُورا لا تُطْفَأُ مَصابیحُهُ وَ سِراجاً لا

يَخْبُوا تَوَقُّدُهُ ... وَ مِنْهاجا لا يُضِلُّ نَهْجُهُ ... وَ فُرْقانا لا يَخْمَدُ بُرْهانُهُ : سپس خداوند كتابى بر پیامبرش نازل كرد كه نورى است خاموش نشدنى و چراغ پرفروغى است كه به تاریکى نمى‌گراید ، طریقه‌اى است كه رهروانش گمراه نمى‌شوند و مایه جدایى حق از باطل است كه برهانش خاموش نمى‌گردد » .

آیا اگر فرض كنیم دست تحریف به دامن این كتاب آسمانى دراز شده بود ، امکان داشت این‌گونه به سوى آن دعوت شود ؟ و به عنوان راه و روش و وسیله جدایى حق از باطل و نورى كه هرگز خاموش نمى‌شود و چراغى كه به خاموشى نمى‌گراید و ریسمان محکم خدا و سبب امین و مطمئن او معرفى گردد ؟

اصولاً پس‌از قبول خاتمیت پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله و این‌که آیین اسلام آخرین آیین الهى است و رسالت قرآن تا پایان جهان برقرار خواهد بود ، چگونه مى‌توان باور كرد كه خدا این يگانه سند اسلام و پیامبر خاتم را پاسدارى نکند ؟ آیا تحریف قرآن باجاودانگى اسلام طى هزاران سال و تا پایان جهان مفهومى مى‌تواند داشته باشد ؟

روایات ثقلین كه با طرق معتبر و متعدد از پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله نقل شده ، خود دلیل دیگرى بر

اصالت قرآن و محفوظ بودن آن از هرگونه دگرگونى است ، زیرا طبق این روایات ، پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله مى‌فرماید : « من از میان شما مى‌روم و دو چیز گران‌مایه را براى شما به يادگار مى‌گذارم ؛ نخست قرآن و دیگرى اهل بیت من است كه اگر دست از دامن این‌دو برندارید ، هرگز گمراه نخواهید شد » .

آیا این تعبیر در مورد كتابى كه دست تحریف به دامان آن دراز شده ، مى‌تواند صحت داشته باشد؟ علاوه بر همه این‌ها قرآن به عنوان يك معیار سنجش مطمئن اخبار صدق و كذب به مسلمانان معرفى شده و در روایات زیادى كه در منابع اسلامى آمده ، مى‌خوانیم كه در صدق و كذب هر حدیثى شك كردید آن را به قرآن عرضه كنید ، هر حدیثى موافق قرآن است ، حق است و هر حدیثى مخالف آن است ، نادرست .

اگر فرضا تحریفى در قرآن حتى به صورت نقصان رخ داده بود ، هرگز ممکن‌نبود به‌عنوان معیار سنجش حق‌از باطل و حدیث درست‌از نادرست معرفى گردد .

10 وَ لَقَدْ اَرْسَلْنا مِنْ قَبْلِكَ فى شِيَعِ الاَْوَّلینَ

ما پیش از تو ( نیز ) پیامبرانى در میان امت‌هاى نخستین فرستادیم .

« شِيَع » جمع « شیعه » به جمعیت و گروهى گفته مى‌شود كه داراى خط مشترکى هستند .

مرحوم « طبرسى » در « مجمع البیان » آن را از « مشایعت » به معنى متابعت دانسته و مى‌گوید : « شیعه » به معنى پیرو و تابع مى‌باشد و شیعه على (علیه السلام)به پیروان او و آن‌هایى كه اعتقاد به امامتش دارند ، گفته مى‌شود و حدیث معروف « ام سلمه » از پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله ؛ « شیعَةُ عَلِىٍّ هُمُ الْفائِزُونَ يَوْمَ الْقِيامَةِ : نجات‌یابندگان در قیامت ، پیروان على (علیه السلام)هستند » ، نیز اشاره به همین معنى دارد .

و به‌هرحال چه اصل این كلمه را از « شیاع » به معنى انتشار و تقویت بدانیم ، يا از « مشایعت » به معنى متابعت ، دلیل بر وجود يک‌نوع همبستگى فکرى و مکتبى در مفهوم شیعه و تشيّع است .

ضمناً تعبیر به « شِيَع » درباره اقوام گذشته ، دلیل بر این است كه آن‌ها در مبارزه خود با پیامبران ، به صورت پراکنده عمل نمى‌کردند بلکه داراى خط مشترك و برنامه واحدى بودند كه با عملکردهاى هماهنگ تقویت مى‌شد ، جایى كه گمراهان براى خود چنین

برنامه‌اى داشته باشند ، آیا پیروان راستین راه حق نباید درمسیر خود از طرح‌هاى هماهنگ و مشترك پیروى كنند ؟

11 وَ ما يَأْتیهِمْ مِنْ رَسُولٍ اِلاّ كانُوا بِهِ يَسْتَهْزِؤوُنَ

هیچ پیامبرى به سراغ آن‌ها نمى‌آمد ، مگر این كه او را به باد استهزاء مى‌گرفتند .

دلایل ششگانه استهزاء پیامبران توسط گمراهان

این استهزاء و سخریه به خاطر امورى بود ؛

✓ 1 - براى شکستن ابهت پیامبران و متفرق ساختن افراد حق‌جو و حق‌طلب از گرد آنان .

✓ 2 - براى ضعف و ناتوانیشان در مقابل منطق نیرومند رسولان الهى، چون نمى‌توانستند پاسخى به دلایل دندان‌شکن آنان بدهند ، متوسل به استهزاء يعنى حربه نادان‌هاى بى‌منطق مى‌شدند .

✓ 3 - براى این‌که پیامبران سنت‌شکن بودند و با وضع نابسامان محیط به مبارزه برمى‌خاستند ، اما جاهلان متعصب كه این سنت‌هاى غلط را جاودانى و ابدى مى‌پنداشتند ، از این كار تعجب مى‌کردند و به استهزاء برمى‌خاستند .

✓ 4 - براى این كه سرپوشى بر وجدان خفته خود بگذارد ، مبادا بیدار شود و تعهّد و مسؤولیت بیافریند .

✓ 5 - براى این‌که بسیارى از پیامبران دستشان از مال دنیا تهى و زندگانیشان بسیار ساده بود ، آن‌ها كه شخصیت را بر اثر كوردلى در لباس نو و مرکب زیبا و زندگانى مجلّل مى‌دانستند ، تعجب مى‌کردند كه آیا يك انسان فقیر و تهى‌دست ممکن است رهبر و راهنماى این همه جمعیت ثروتمند و مرفّه گردد ؟ و به دنبال آن به استهزاء برمى‌خاستند .

✓ 6 - و سرانجام براى این‌که مى‌دیدند قبول دعوت پیامبران آن‌ها را در برابر شهواتشان محدود مى‌سازد و آزادى‌هاى حیوانیشان را سلب مى‌کند و براى آن‌ها وظایف و مسؤولیت‌هایى ایجاد مى‌نماید ، به استهزاء برمى‌خاستند تا خود را از این وظایف راحت كنند.

12 كَذلِكَ نَسْلُكُهُ فى قُلُوبِ الْمُجْرِمینَ

ما این‌چنین ( و با استفاده‌از تمام وسایل ) قرآن را به درون دل‌هاى مجرمان راه مى‌دهیم .

این جمله اشاره به آن مى‌کند كه خداوند آیات خود را از طرق مختلف آن‌چنان به مجرمان و مخالفان تفهیم مى‌کند كه گویى در دل آن‌ها وارد شده است ، اما متأسفانه عدم قابلیت و آمادگى محل ، سبب بیرون راندن آن و جذب نشدن در درون جانشان مى‌گردد ، درست مانند غذاى مقوّى و مفیدى كه معده ناسالم ، آن را جذب نکرده و به بیرون بازمى‌گرداند ( و این حقیقت درست از ماده « سلوك » كه ریشه اصلى « نَسْلُكُهُ » مى‌باشد ، فهمیده مى‌شود ) .

ضمناً از جمله بالا استفاده مى‌شود كه وظیفه مبلغان تنها این نیست كه مسائلى را به گوش مردم بخوانند ، بلکه باید از تمام وسایل استفاده كنند تا سخن حق را به دل آن‌ها نفوذ دهند ، آن‌چنان كه دلنشین گردد ، حق‌طلبان ارشادشوند و نسبت به لجوجان اتمام حجت گردد .

یعنى از تمامى وسایل سمعى و بصرى ، برنامه‌هاى عملى ، داستان‌ها ، ادبیات شعر و هنر به معنى اصیل و سازنده باید استفاده كرد تا كلمات حق به دل‌ها راه يابد .

13 لا يُؤْمِنُونَ بِهِ وَ قَدْ خَلَتْ سُنَّةُ الاَْوَّلینَ

( اما با این‌حال ) آن‌ها به آن ایمان نمى‌آورند و سنت اقوام پیشین نیز چنین بود .

سنت پیشینیان

موضع‌گیرى‌هاى طرفداران باطل در برابر پیامبران و طرح نقشه‌هاى همه‌جانبه براى تحمیق مردم و پراکندن آن‌ها از اطراف مردان الهى ، نه چیز تازه‌اى است و نه منحصر به زمان و مکان‌خاصى بوده‌است.

بلکه همان‌گونه كه از تعبیر بالا استفاده مى‌شود ، از قدیم الایام و دورترین زمان‌ها ، این توطئه‌ها در میان اقوام گمراه بوده است. و به‌همین دلیل هرگز نباید از آن وحشت كرد و يا نومیدى و يأس به خود راه داد و يا از انبوه مشکلاتى كه به دست دشمنان فراهم مى‌شود ، ترسى به خود راه داد ، این يك دلدارى مؤثر براى همه رهروان راه حق است .

14 وَ لَوْ فَتَحْنا عَلَيْهِمْ بابا مِنَ السَّماءِ فَظَلُّوا فیهِ يَعْرُجُونَ

و اگر درى‌از آسمان به‌روى‌آنان بگشاییم و آن‌هامرتبا در آن بالاروند...

15 لَقالُوا اِنَّما سُكِّرَتْ اَبْصارُنا بَلْ نَحْنُ قَوْمٌ مَسْحُوروُنَ

بازمى‌گویند : ما را چشم‌بندى كرده‌اند، بلکه ما ( سر تا پا ) سحر شده‌ایم .

لجاجت و انکار محسوسات ، نتیجۀ رسوخ گناهان است

« ظَلُّوا » دلیل بر استمرار كارى در روز مى‌باشد و عرب این تعبیر را در مورد شب به كار نمى‌برد، بلکه به‌جاى آن «باتُوا» كه از ماده «بیتوته» است ، مى‌گوید .

« سُكِّرَتْ » از ماده « سُكْر » به معنى پوشاندن است .

منظور آن است اگر درى از آسمان بر آن‌ها گشوده شود ( آسمان در این‌جا ظاهراً اشاره به جوّ متراکم اطراف زمین است كه خارج شدن از آن به سادگى ممکن نیست ) و مرتبا روز روشن در آن رفت و آمد كنند ، بازهم از شدت لجاجت مى‌گویند : چشم‌بندى و سِحر شده‌ایم.

و چشم حقیقت‌بین ما گویى پوشانده شده و اگر مى‌بینیم كه به آسمان عروج مى‌کنیم ، يك سلسله مسائل خیالى و توهمى است و این درست همان چیزى است كه از آن در فارسى تعبیر به چشم‌بندى مى‌کنیم كه بر اثر تردستى طرف مقابل ، انسان نمى‌تواند حقیقت را درست ببیند ، بلکه خلاف آن را احساس مى‌کند .

و این‌که بعد از آن جمله « بَلْ نَحْنُ قَوْمٌ مَسْحُوروُنَ » ( بلکه ما گروهى هستیم كه سِحر شده‌ایم )

آمده با این‌که همین چشم‌بندى نیز از انواع سِحر است ، شاید اشاره به این باشد كه از چشم‌بندى هم فراتر رفته ، سر تا پاى ما سِحر شده نه تنها چشممان ، بلکه تمام وجودمان بر اثر سِحر ، احساس واقعى خود را از دست داده است و آن‌چه حس مى‌کند ، برخلاف واقعیت است .

یعنى اگر فرضاً این مشرکان را به آسمان ببریم ، نخست مى‌گویند : چشم‌بندى شده‌ایم بعد كه متوجه مى‌شوند كه این حالت با غیر چشم هم قابل احساس است ، مى‌گویند : اصولاً ما سر تا پاى وجودمان سِحر شده است .

این جاى تعجب نیست كه انسان به چنین مرحله‌اى از عناد و لجاج برسد ، براى این‌که روح پاك و فطرت دست‌نخورده انسان كه قادر به درك حقایق و مشاهده چهره اصلى واقعیات است ، بر اثر گناه و جهل و دشمنى با حق ، تدریجا به تاریکى مى‌گراید ، البته در مراحل نخستین ، پاك كردن آن كاملاً امکان‌پذیر است ، اما اگر خداى نکرده این حالت در انسان راسخ شود و به صورت « ملکه » درآید ، دیگر به آسانى نمى‌توان آن را شست و در

این‌جا است كه چهره حق در نظر انسان دگرگون مى‌شود تا آن‌جا كه محکم‌ترین دلایل عقلى و روشن‌ترین دلایل‌حسى، در دل او اثرنمى‌گذارد و كار او به انکار معقولات و محسوسات ، هر دو مى‌رسد .

16 وَ لَقَدْ جَعَلْنا فِى السَّماءِ بُروُجا وَ زَيَّنّاها لِلنّاظِرینَ

ما در آسمان برج‌هایى قراردادیم و آن‌را براى بینندگان تزیین كردیم .

« بُروُج » جمع « بُرْج » در اصل به معنى ظهور است و به همین جهت آن قسمت مخصوصى از دیوار اطراف شهر يا محل اجتماع لشکر كه بروز و ظهور خاصى دارد، برج نامیده مى‌شود و نیز به همین جهت هنگامى‌که زن ، زینت خود را آشکار سازد ، « تَبَرَّجَتِ الْمَرْأَةُ » مى‌گویند .

برج‌هاى آسمانى اشاره به منزلگاه‌هاى خورشید و ماه است و به تعبیر دقیق‌تر هنگامى كه ما از كره زمین به ماه و خورشید نگاه مى‌کنیم ، در هر فصل و موقعى از سال ، آن‌ها را در مقابل يکى از صورت‌هاى فلکى ( صورت‌هاى فلکى مجموعۀ ستارگانى

است كه شکل خاصى را به خود گرفته‌اند ) مى‌بینیم و مى‌گوییم خورشید مثلاً در برج‌حمل يا ثور يا میزان و عقرب و قوس‌است .

بدیهى است وجود این برج‌هاى آسمانى و منزلگاه‌هاى ماه و خورشید و آن نظام خاصى كه براى حرکت آن‌ها در این برج‌ها وجود دارد كه تقویم مجسّم جهان هستى ما را تشکیل مى‌دهد ، دلیل روشنى است بر علم و قدرت آفریدگار ، این نظام شگرف با این حساب دقیق و مستمر ، بیانگر نقشه و هدفى است كه در آفرینش این جهان بوده و هرچه در آن بیشتر بیندیشیم ، ما را به آفریننده جهان نزدیک‌تر مى‌سازد .

سپس اضافه مى‌کند : « ما آسمان و این صورت‌هاى فلکى را براى بینندگان زینت بخشیدیم » ( وَ زَيَّنّاها لِلنّاظِرینَ ) .

در يك شب تاریك و پرستاره نظرى به آسمان بیفکنید ، ستارگانى كه در هر گوشه و كنار به صورت گروه‌گروه دور هم جمع شده‌اند ، گویى هر دسته براى خود انجمنى دارند و آهسته نجوى مى‌کنند ، بعضى خیره‌خیره به ما نگاه كرده ، اصلاً چشمك نمى‌زنند و بعضى

مرتباً چشمك مى‌زنند ، گویى ما را به سوى خود مى‌خوانند ، بعضى آن‌چنان مى‌درخشند كه خیال مى‌کنیم دارند به ما نزدیك مى‌شوند و بعضى با نور كمرنگ خود گویى از آن اعماق آسمان‌هاى دور فریاد بى‌صدایى مى‌کشند كه ما هم این‌جاییم .

17 وَ حَفِظْناها مِنْ كُلِّ شَيْطانٍ رَجیمٍ

و آن را از هر شیطان مطرودى حفظ نمودیم .

18 اِلاّ مَنِ اسْتَرَقَ السَّمْعَ فَاَتْبَعَهُ شِهابٌ مُبینٌ

مگر آن‌ها كه استراق سمع كنند كه « شهاب مبین » آنان را تعقیب مى‌کند ( و مى‌راند ) .

چگونه شیاطین به‌وسیله شهب‌از آسمان رانده‌مى‌شوند ؟

کلمه « سَماء » ( آسمان ) در بسیارى از آیات قرآن به معنى همین آسمان مادى است ، در حالى كه در بعضى دیگر از آیات قطعا به معنى آسمان معنوى و مقام بالا است .

مثلاً در آیه 40 سوره اعراف مى‌خوانیم : « اِنَّ الَّذینَ كَذَّبُوا بِاآیاتِنا وَ اسْتَكْبَروُا عَنْها لا تُفَتَّحُ لَهُمْ اَبْوابُ السَّماءِ : آن‌ها كه آیات ما را تکذیب كردند و در برابر آن تکبر ورزیدند ، درهاى

آسمان به رویشان گشوده نمى‌شود » .

ممکن است منظور از « آسمان » در این‌جا كنایه از مقام قرب خدا بوده باشد، همان‌گونه كه در آیه 10 سوره فاطر مى‌خوانیم : « اِلَيْهِ يَصْعَدُ الْكَلِمُ الطَّيِّبُ وَ الْعَمَلُ الصّالِحُ يَرْفَعُهُ : سخنان

پاکیزه به سوى او بالا مى‌روند و عمل صالح را ترفیع مى‌دهد » .

روشن است كه اعمال صالح و سخنان پاکیزه چیزى نیستند كه به سوى این آسمان بالا روند ، بلکه به سوى مقام قرب خدا پیش مى‌روند و عظمت و رفعت معنوى مى‌یابند .

در تفسیر آیه 24 سوره ابراهیم ( اَلَمْ تَرَ كَيْفَ ضَرَبَ اللّهُ مَثَلاً كَلِمَةً طَيِّبَةً كَشَجَرَةٍ طَيِّبَةٍ اَصْلُها ثابِتٌ وَ فَرْعُها فِى السَّماءِ ) خواندیم كه ؛ این درخت پاکیزه كه خداوند آن را به عنوان مثال بیان كرده ، پیامبر ریشه آن است و على (علیه السلام)شاخه آن ( همان شاخه‌اى كه سر بر آسمان كشیده ) و امامان شاخه‌هاى كوچکترند .(1).


1) « تفسیر برهان » ، جلد 2 ، صفحه 310 .

مخصوصاً در يکى از آن احادیث مى‌خوانیم : « كَذلِكَ الْكافِرُونَ لا تَصْعَدُ اَعْمالُهُمْ اِلَى السَّماءِ : كافران همین‌گونه هستند اعمال آن‌ها به آسمان بالا نمى‌رود » .

روشن است كه آسمان در این‌گونه احادیث ، اشاره به این آسمان حسّى نیست و از این‌جا نتیجه مى‌گیریم كه آسمان هم در مفهوم مادى آن استعمال مى‌شود و هم در مفهوم معنوى آن .

« نُجُوم » ( ستارگان ) نیز يك مفهوم مادى دارد كه همین ستارگانى هستند كه در آسمان دیده مى‌شوند و يك مفهوم معنوى كه اشاره به دانشمندان و شخصیت‌هایى است كه روشنى‌بخش جوامع انسانى هستند و همان‌گونه كه مردم راه خود را در شب‌هاى تاریك در بیابان‌ها و بر صفحه اقیانوس‌ها به‌وسیله ستارگان پیدا مى‌کنند، توده‌هاى جمعیت در اجتماعات انسانى نیز راه زندگى و سعادت و حیات را به كمك این دانشمندان و رهبران آگاه و باایمان مى‌یابند .

حدیث معروفى كه از پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله نقل شده : « مَثَلُ اَصْحابى فیكُمْ كَمَثَلِ النُّجُومِ بِاَيِّها

اُخِذَ اهْتُدِىَ ... : ياران من همچون ستارگانند كه به هر كدام اقتدا شود مایه هدایت است » (1)نیز اشاره به همین معنى مى‌کند .

در تفسیر على (علیه السلام)بن ابراهیم در ذیل آیه « وَ هُوَ الَّذى جَعَلَ لَكُمُ النُّجُومَ لِتَهْتَدُوا بِها فى ظُلُماتِ الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ : او كسى است كه ستارگان را براى شما قرارداد تا در تاریکى‌هاى خشکى و دریا به وسیله آن‌ها هدایت شوید » ( 7 / انعام ) چنین نقل شده كه امام فرمود : « اَلنُّجُومُ آلُ مُحَمَّدٍ : منظور از ستارگان خاندان پیامبرند » .(2)

از روایات متعددى كه در تفسیر آیات مورد بحث وارد شده استفاده مى‌شود كه ممنوع شدن شیاطین از صعود به آسمان‌ها و رانده‌شدنشان به‌وسیله نجوم هنگام تولد پیامبر بود و از بعضى از آن‌ها استفاده مى‌شود كه به هنگام تولد عیسى تا حدى ممنوع شدند و پس از .


1) « سفینة البحار » ، جلد 2 ، صفحه 9 .

2) « نورالثقلین » ، جلد 1 ، صفحه 750 .

تولد پیامبر به‌طور كامل ممنوع گشتند .(1)

از مجموعه آن‌چه گفتیم چنین مى‌توان حدس زد كه « سماء » در این‌جا به مفهوم معنوى اشاره مى‌کند و كنایه از آسمان حق و ایمان و معنویت است .

و همواره شیاطین درتلاشند تا به‌این محدوده راه‌یابند و از طریق انواع وسوسه‌ها در دل مؤمنان راستین و حامیان حق نفوذ كنند .

اما مردان الهى و رهبران راه حق از پیامبران و امامان گرفته تا دانشمندان متعهد ، با امواج علم و تقوایشان برآن‌ها هجوم‌مى‌برند و آنان‌را از نزدیك شدن به این آسمان مى‌رانند .

و در این‌جا است كه مى‌توان رابطه و پیوندى میان تولد حضرت مسیح و از آن بالاتر تولد حضرت محمّد صلى‌الله‌علیه‌و‌آله و طرد این شیاطین از آسمان پیدا كرد . .


1) « نورالثقلین » ، جلد 3 ، صفحه 5 « تفسیر قرطبى »، جلد 5 ، صفحه 3626 .

و نیز این‌جا است كه مى‌توان ارتباط میان صعود به آسمان و آگاهى از اسرار را يافت - زیرا مى‌دانیم در این آسمان مادى اخبار خاصى وجود ندارد جز شگفتى‌هاى خلقت كه حتى از روى زمین نیز قابل مطالعه است ، امروز دیگر این مسأله قطعى شده است‌که این كرات آسمانى در این فضاى بیکران پخش شده‌اند ، قسمتى از آن‌ها كرات مرده‌اى هستند و بعضى زنده‌اند و ساکنانى دارند ، ولى شاید زندگى آن‌ها با ما تفاوت بسیار داشته باشد .

این موضوع نیز قابل ملاحظه است كه پیدایش شهاب تنها در جوّ زمین است كه بر اثر برخورد قطعات سنگ به هواى اطراف زمین و شعله‌ور شدن آن‌ها پیدا مى‌شود و الاّ در بیرون جوّ زمین شهابى وجود ندارد البته در بیرون جوّ زمین سنگ‌هاى سرگردانى در حرکتند ولى به آن‌ها شهاب گفته نمى‌شود مگر زمانى كه وارد جوّ زمین گردد به گونه‌اى كه تصور مى‌شود ستاره‌اى است در حال حرکت و این را نیز مى‌دانیم كه انسان امروز بارها از این جوّ زمین به خارج عبور كرده و بسیار از آن فراتر رفته و تا كره ماه رسیده است ( توجه داشته باشید كه جوّ زمین صد الى دویست كیلومتر بیشتر نیست ، درحالى كه

کرۀ ماه بیش از سیصد هزار كیلومتر با ما فاصله دارد ) .

بنابراین اگر منظور همین شهاب مادّى و آسمان مادّى باشد ، باید پذیرفت كه این منطقه براى دانشمندان بشر كشف شده و مطلب اسرارآمیزى در آن وجود ندارد .

کوتاه سخن این‌که با قرائن و شواهد فراوانى كه ذکر كردیم به نظر مى‌رسد كه منظور از آسمان ، آسمان حق و حقیقت است و شیاطین همان وسوسه‌گران هستند كه مى‌کوشند به این

آسمان راه يابند و استراق سمع كنند و به اغواى مردم بپردازند ، اما ستارگان و شهب يعنى رهبران الهى و دانشمندان با امواج نیرومند قلمشان آن‌ها را به عقب مى‌رانند و طرد مى‌کنند .

ولى قرآن دریاى بیکران است و ممکن است دانشمندان آینده در زمینه این آیات به حقایق تازه‌اى دست يابند كه امروز به آن دست نیافته‌ایم .

19 وَ الاَْرْضَ مَدَدْناها وَ اَلْقَيْنا فیها رَواسِىَ وَ اَنْبَتْنا فیها مِنْ كُلِّ شَىْ‌ءٍ مَوْزُونٍ

و زمین را گستردیم و در آن كوه‌هاى‌ثابتى افکندیم و ازهرگیاه موزون درآن رویاندیم .

« مَدَدْ » در اصل به معنى گسترده ساختن و بسط دادن است و به احتمال قوى در این‌جا

اشاره به سربرآوردن خشکى‌هاى زمین از زیرآب است ، زیرا مى‌دانیم در آغاز تمام سطح كره زمین بر اثر باران‌هاى سیلابى زیر آب پنهان بود و سالیان درازى بر این منوال گذشت ، باران‌هاى سیلابى فرونشستند ، آب‌ها در گودال‌هاى زمین جاى گرفتند و خشکى‌ها تدریجا از زیر آب نمایان گشتند ، این همان چیزى است كه در روایات اسلامى عنوان «دَحْوُاالاَْرْضِ» معروف شده است .

تعبیر به « القاء » ( افکندن ) در مورد كوه‌ها با این‌که مى‌دانیم كوه‌ها همان چین خوردگى‌هاى زمین هستند كه بر اثر سردشدن تدریجى پوسته زمین و يا به‌خاطر مواد آتشفشانى به‌وجود آمده‌اند ممکن است از این نظر باشد كه « القاء » به معنى ایجاد نیز آمده است ، در زبان روزمره خود نیز مى‌گوییم كه ما براى فلان زمین طرحى ریختیم و چند اطاق در آن انداختیم يعنى بنا كردیم و ایجاد نمودیم .

به هرحال این كوه‌ها علاوه بر این‌که از ریشه به هم پیوسته‌اند و همچون زرهى زمین را در برابر فشار درونى از لرزش‌ها حفظ مى‌کنند و علاوه بر این‌که قدرت طوفان‌ها را در هم

شکسته و وزش باد و نسیم را به دقت كنترل مى‌نمایند ، محل خوبى براى ذخیره آب‌ها به صورت برف و يا چشمه‌ها مى‌باشند .

مخصوصاً تکیه روى كلمه « رَواسى » جمع « راسِيَة » به معنى ثابت و پابرجا ، اشاره لطیفى است به آن‌چه در بالا بیان كردیم كه آن‌ها هم خودشان ثابت هستند و هم مایه ثبات پوسته زمین و زندگى انسان‌ها مى‌باشند .

سپس به سراغ مهم‌ترین عامل زندگى بشر و همه جانداران يعنى گیاهان مى‌رود و مى‌فرماید : « وَ اَنْبَتْنا فیها مِنْ كُلِّ شَىْ‌ءٍ مَوْزُونٍ » .

« مَوْزُونٍ » در اصل از ماده « وزن » به معنى شناسایى اندازه هرچیز گرفته شده است (1)و اشاره به حساب دقیق و نظم شگرف و اندازه‌هاى متناسب درهمه اجزاى گیاهان است كه .


1) « الوزن معرفة قدر الشى‌ء » ( مفردات راغب ) .

هریك از آن‌ها بلکه هریك از اجزاء آن‌ها از ساقه و شاخه و برگ و گلبرگ و تخم و میوه حساب و كتاب معینى دارد .

این احتمال نیز وجود دارد كه كه منظور از انبات ( رویاندن ) در این‌جا معنى وسیعى است كه همه مخلوقاتى را كه خداوند در زمین ایجاد كرده است ، فرامى‌گیرد ، در سوره نوح از قول این پیامبر بزرگ مى‌خوانیم كه به مردم مى‌گفت « و َاللّهُ اَنْبَتَكُمْ‌مِنَ الاَْرْضِ نَباتا : خداوند شما را همچون گیاهى از زمین رویانید » ( 17 / نوح ) .

به هرحال هیچ مانعى ندارد كه آیه مفهوم گسترده‌اى داشته باشد كه گیاهان و انسان‌ها و معادن و مانند آن را شامل شود .

20 وَ جَعَلْنا لَكُمْ فیها مَعايِشَ وَ مَنْ لَسْتُمْ لَهُ بِرازِقینَ

و براى شما انواع وسایل زندگى در آن قرار دادیم و همچنین براى كسانى كه شما

نمى‌توانید به آن‌ها روزى دهید .

« مَعايِشَ » جمع « مَعیشَة » و آن وسیله و نیازمندى‌هاى زندگى انسان است ، كه گاهى

خود به دنبال آن مى‌رود و گاهى آن به سراغ او مى‌آید .

منظور از جمله « مَنْ لَسْتُمْ لَهُ بِرازِقینَ » این است كه خداوند مى‌خواهد مواهب خویش را هم درباره انسان‌ها و هم درباره حیوانات و موجودات‌زنده‌اى كه انسان توانایى تغذیه آن‌ها را ندارد بیان كند .

در حدیثى كه از تفسیر على (علیه السلام)بن ابراهیم نقل شده نیز تأییدى براى این تفسیر مى‌یابیم آن‌جا كه در معنى جمله « مَنْ لَسْتُمْ لَهُ بِرازِقینَ »مى‌گوید: « لِكُلِّ ضَرْبٍ مِنَ الْحَيَوانِ قَدَّرْنا شَيْئا مُقَدَّرا : براى هر يك از حیوانات چیزى مقدر داشتیم » .(1)

21 وَ اِنْ مِنْ شَىْ‌ءٍ اِلاّ عِنْدَنا خَزائِنُهُ وَ ما نُنَزِّلُهُ اِلاّ بِقَدَرٍ مَعْلُومٍ

خزائن همه چیز نزد ما است ولى ما جز به اندازه معین آن را نازل نمى‌کنیم . .


1) « نور الثقلین » ، جلد 3 ، صفحه 9 .

« خَزائِن » جمع « خَزانَة » به معنى محلى است كه انسان اموالش را براى حفظ در آن جمع‌آورى مى‌کند و در اصل از ماده « خَزَن » به معنى حفظ و نگاهدارى چیزى است .

در این آیه در حقیقت به پاسخ سؤالى مى‌پردازد كه براى بسیارى از مردم پیدا مى‌شود و آن این‌که چرا خداوند آن‌قدر از ارزاق و مواهب در اختیار انسان‌ها نمى‌گذارد كه بى‌نیاز از هرگونه تلاش و كوشش باشند .

چنان نیست كه قدرت خدا محدود باشد و از تمام شدن ارزاق وحشتى داشته باشد ، بلکه منبع و مخزن و سرچشمه همه‌چیز نزد او است و توانایى بر ایجاد هرمقدار در هر زمان

دارد ، ولى همه‌چیز این عالم حساب دارد و ارزاق و روزى‌ها نیز به مقدار حساب‌شده‌اى از طرف خدا نازل مى‌گردد .

لذا در جاى دیگر از قرآن مى‌خوانیم : « وَ لَوْ بَسَطَ اللّهُ الرِّزْقَ لِعِبادِهَ لَبَغَوْا فِى‌الاْرْضِ وَ لكِنْ يُنَزِّلُ بِقَدَرٍ ما يَشاءُ : اگر خداوند روزى را بى‌حساب براى بندگانش بگستراند از جاده حق منحرف مى‌شوند و لکن به اندازه‌اى كه مى‌خواهد نازل مى‌گرداند » ( 27 / شورى ) .

کاملاً روشن است كه تلاش و كوشش براى زندگى علاوه بر این‌که تنبلى و سستى و دل مردگى را از انسان‌ها دور مى‌سازد و حرکت و نشاط مى‌آفریند ، وسیله بسیار خوبى براى اشتغال سالم فکرى و جسمى آن‌ها است و اگر چنین نبود و همه‌چیز بى‌حساب در اختیار انسان قرار داشت معلوم نبود دنیا چه منظره‌اى پیدا مى‌کرد ؟

بنابراین همان‌گونه كه فقر و نیاز ، انسان را به انحراف و بدبختى مى‌کشاند بى‌نیازى بیش از حد نیز منشأ فساد و تباهى است .

خزائن خداوند چیست ؟

در آیات متعددى از قرآن كریم مى‌خوانیم كه : خداوند خزاینى دارد ، خزائن آسمان‌ها و زمین از آن خدا است و يا خزائن هر چیز نزد او است .

بدیهى است ، كسى اقدام به جمع‌آورى و اندوختن و حفظ چیزى مى‌کند كه قدرتش نامحدود باشد و نتواند در هرعصر و زمانى آن‌چه مى‌خواهد فراهم سازد ، لذا در موقع توانایى ، آن‌چه لزومش را احساس مى‌کند براى موقع ضرورت مى‌اندوزد و در خزانه

گردآورى مى‌کند .

ولى آیا این مفاهیم در مورد خداوند تصور مى‌شود ؟ مسلماً نه ، به‌همین دلیل جمعى از مفسران مانند طبرسى در مجمع‌البیان و فخررازى در تفسیر كبیر و راغب در مفردات ، خزائن اللّه را به معنى « مقدورات الهى » تفسیر كرده‌اند ، يعنى همه‌چیز در خزانه قدرت خدا جمع است و هرمقدار ازآن را لازم و صلاح‌بداند ایجادمى‌کند.

انتخاب تعبیراتى مانند « خزائن اللّه » با این كه با مفهوم معمولیش در مورد خداوند صادق (علیه السلام)نیست ، به خاطر آن است كه خداوند مى‌خواهد با زبان خودمردم باآن‌ها سخن بگوید .

نزول مقامى و نزول مکانى

نزول همیشه به معنى نزول مکانى يعنى از بالا به پایین آمدن نیست بلکه گاهى به معنى نزول مقامى است ، مثلاً هرگاه نعمتى از شخص بزرگى به زیردستان مى‌رسد از آن تعبیر به نزول مى‌شود ، به‌همین جهت در قرآن مجید این كلمه در مورد نعمت‌هاى خداوند به كار رفته ، اعم از آنهایى كه از آسمان نازل مى‌شود ، مانند باران و يا در زمین پرورش پیدا مى‌کند

مانند حیوانات همان‌گونه كه در آیه 6 سوره زمر مى‌خوانیم : « وَ اَنْزَلَ لَكُمْ مِنَ الاَْنْعامِ ثَمانِيَةَ

اَزْواجٍ » و در مورد آهن درسوره حدید آیه 25 مى‌خوانیم : « وَ اَنْزَلْنَا الْحَدیدَ » و مانند اینها .

« نُزُول » و « انزال » در این‌جابه معنى وجود و ایجاد و خلقت است ، منتها چون از ناحیه خداوند نسبت به بندگان مى‌باشد چنین تعبیرى از آن شده است .

22 وَ اَرْسَلْنَا الرِّياحَ لَواقِحَ فَاَنْزَلْنا مِنَ السَّماءِ ماءً فَاَسْقَيْنا كُمُوهُ وَ ما اَنْتُمْ لَهُ بِخازِنینَ

ما بادها را براى تلقیح ( ابرها و بهم پیوستن و بارور ساختن آن‌ها ) فرستادیم و ازآسمان آبى نازل كردیم باآن همه شمارا سیراب ساختیم ، درحالى كه شما توانایى حفظ و نگهدارى آن را نداشتید .

نقش باد و باران

« لَواقِح » جمع « لاقِح » به معنى بارور كننده است و در این‌جا اشاره به بادهایى است كه قطعات ابر را به هم پیوند مى‌دهد و آن‌ها را آماده باران مى‌سازد .

تعبیر فوق از زیباترین تعبیراتى است در مورد ابرها و تولد باران از آن‌ها ممکن است

گفته شود . ابرها را به مادران و پدرانى تشبیه كرده كه به كمك بادها آمیزش مى‌کنند و باردار مى‌شوند و فرزندان خود ، دانه‌هاى باران ، را به زمین مى‌نهند .

جمله : « ما اَنْتُمْ لَهُ بِخازِنینَ » ( شما توانایى حفظ و ذخیره كردن این آب‌ها را ندارید ) ممکن است اشاره به ذخیره كردن آب باران قبل از نزولش باشد ، يعنى شما نمى‌توانید این ابرها را كه منابع اصلى باران هستند در اختیار بگیرید و نیز ممکن است اشاره به ذخیره‌کردن باران بعد از نزولش باشد ، يعنى شما نمى‌توانید حتى بعد از نزول باران آن را به مقدار زیاد گردآورى و حفظ كنید ، این خدا است كه از طریق منجمد ساختن آن‌ها در قله كوه‌ها به صورت برف و يخ و يا فرستادن آن‌ها به اعماق زمین كه بعدا به صورت چشمه‌ها و كاریزها و چاه‌ها ظاهر مى‌شوند ، آن‌ها را گردآورى و ذخیره مى‌کند .

23 وَ اِنّا لَنَحْنُ نُحْيى وَ نُمیتُ وَ نَحْنُ الْوارِثُونَ

ماییم كه زنده مى‌کنیم و مى‌میرانیم و وارث ( همه جهان ) ما هستیم .

پدیده حیات شگرف‌ترین پدیده عالم هستى است و بررسى این پدیده به‌خوبى مى‌تواند

ما را به آفریننده حیات آشنا سازد ، اصولاً نظام مرگ و زندگى نظامى است كه بدون اتکاء بر يك قدرت و علم بى‌پایان امکان‌پذیر نیست .

از سوى دیگر وجود مرگ و زندگى خود دلیل بر این است كه موجودات این عالم از خود چیزى ندارد و هرچه دارند از ناحیه دیگرى است و سرانجام وارث همه آن‌ها خدا است .

24 وَ لَقَدْ عَلِمْنَا الْمُسْتَقْدِمینَ مِنْكُمْ وَ لَقَدْ عَلِمْنَا الْمُسْتَأْخِرینَ

ما هم پیشینیان شما را دانستیم و هم متأخران را .

پیشینیان و متأخران چه‌کسانى هستند؟

کلمه « مُسْتَقْدِمینَ » و « مُسْتَأْخِرینَ » معنى وسیعى دارد كه هم شامل پیشگامان و متأخران در زمان مى‌شود و هم شامل پیشگامان در اعمال خیر و يا جهاد و مبارزه با دشمنان حق و يا حتى صفوف نماز جماعت و مانند این‌ها .

در حدیثى مى‌خوانیم كه پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله تأکید فراوانى در زمینه شرکت در صف اول نماز جماعت فرمود و گفت : « خداوند و فرشتگان درود مى‌فرستد بر آن‌هایى كه پیشگامند در

این صفوف و به دنبال این تأکید مردم براى شرکت در صف اول فشار آوردند ، قبیله " بَنى عُذْرَة " كه خانه‌هایشان از مسجد دور بود گفتند ما خانه‌هایمان را مى‌فروشیم و خانه‌هایى نزدیك مسجد پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله خریدارى مى‌کنیم تا به صف اول برسیم ، آیه فوق نازل شد ( و به آن‌ها گوشزد كرد كه خدا نیات شما را مى‌داند حتى اگر در صف آخر قرار گیرید چون تصمیم بر این دارید كه در صف اول باشید پاداش نیت خود را خواهید داشت ) » .(1)

مسلم است كه محدودیت این شأن نزول هرگز سبب محدودیت مفهوم وسیع آیه نخواهد شد .

25 وَ اِنَّ رَبَّكَ هُوَ يَحْشُرُهُمْ اِنَّهُ حَكیمٌ عَلیمٌ

پروردگار تو قطعا همه را ( در قیامت ) جمع و محشور مى‌کند چرا كه حکیم و دانا است . .


1) « مجمع البیان » ، ذیل آیه مورد بحث .

« حکمت » او ایجاب مى‌کند كه مرگ پایان همه‌چیز نباشد ، زیرا اگر زندگى منحصر به همین چند روز حیات این جهان بود آفرینش جهان بیهوده و بى‌محتوا مى‌شد و از خداوند حکیم دور است كه يك چنین آفرینش بى‌نتیجه‌اى داشته باشد. ولى هنگامى كه این آفرینش مقدمه‌اى براى آمادگى جهت يك سیر دائمى به سوى بى‌نهایت و يا به تعبیر دیگر مقدمه‌اى براى زندگانى ابدى و جاویدان باشد كاملاً مفهوم و معنى پیدا مى‌کند و هماهنگ با حکمت‌او است. زیرا حکیم بى‌حساب كارى‌نمى‌کند. و علیم بودنش سبب مى‌شود كه در امر معاد و حشر ، مشکلى ایجاد نشود ، هر ذره خاکى كه از انسانى به گوشه‌اى پرتاب شده جمع‌آورى مى‌کند و حیات جدید به آن مى‌بخشد و از سوى دیگر پرونده اعمال همگى هم در دل این جهان طبیعت و هم در درون جان انسان‌ها ثبت است و او از همه این‌ها آگاه است .

بنابراین حکیم و علیم بودن خدا دلیل فشرده و پرمغزى بر مسأله حشر و معاد محسوب مى‌شود .

26 وَ لَقَدْ خَلَقْنَا الاِْنْسانَ مِنْ صَلْصالٍ مِنْ حَمَأٍ مَسْنُونٍ

ما انسان را از گل خشکیده‌اى كه از گِل بدبوى ( تیره رنگى ) گرفته شده بود آفریدیم .

27 وَ الْجانَّ خَلَقْناهُ مِنْ قَبْلُ مِنْ نارِ السَّمُومِ

و جن را پیش از آن از آتش گرم و سوزان خلق كردیم .

« سَمُوم » به معنى باد سوزانى است كه گویى در تمام روزنه‌هاى پوست بدن انسان نفوذ مى‌کند زیرا عرب به سوراخ‌هاى بسیار ریز پوست بدن ، مَسامّ ، مى‌گویند و سموم نیز به همین مناسبت بر چنین بادى اطلاق مى‌شود و ماده سم نیز از همان است چرا كه در بدن نفوذ كرده و انسان را مى‌کشد يا بیمار مى‌سازد .

جانّ چیست ؟

کلمه « جِنّ » در اصل به معنى چیزى است كه از حس انسان پوشیده باشد ، مثلاً مى‌گوییم « جَنَّةُ اللَّيْلِ » يا « فَلَمّا جَنَّ عَلَيْهِ اللَّيْلُ » يعنى هنگامى كه پرده سیاه شب او را پوشاند و به همین جهت « مَجْنُون » به كسى كه عقلش پوشیده و « جَنین » به طفلى كه در رحم مادر پوشانده شده و « جَنَّت » به باغى كه زمینش را درختان پوشانده‌اند و « جَنان » به قلب كه در درون سینه پوشانده شده و « جُنَّة » به معنى سپر كه انسان را از ضربات دشمن مى‌پوشاند ،

آمده است .

البته از آیات قرآن استفاده مى‌شود كه « جِنّ » يك نوع موجود عاقلى است كه از حس انسان پوشیده شده و آفرینش آن در اصل ازآتش يا شعله‌هاى صاف آتش‌است و ابلیس نیزاز همین گروه است. و نیز از آیات قرآن برمى‌آید كه آن‌ها مؤمن و كافر دارند ، مطیع و سرکش دارند و آن‌ها نیز داراى تکلیف و مسؤلیتند .

البته شرح این مسائل و همچنین هماهنگى آن‌ها با علم امروز ، احتیاج به بحث بیشترى دارد كه ما به خاطر رعایت تناسب - به خواست خدا - در تفسیر سوره جن كه در جزء 29 قرآن است بحث خواهیم كرد. نکته‌اى كه در این‌جا اشاره به آن لازم است ، این است كه در آیات فوق كلمه « جانّ » آمده است كه از همان ماده « جِنّ » است .

اگر آیات قرآن را كه در این زمینه وارد شده در برابر هم قراردهیم روشن مى‌شود كه هردو به يك معنى مى‌باشد ، چرا كه در قرآن گاهى « جِنّ » در مقابل انسان قرار داده شده و گاه « جانّ » در مقابل انسان .

مثلاً در آیه 88 سوره اسراء مى‌خوانیم: « قُلْ لَئِنِ اجْتَمَعَتِ الاِْنْسُ وَ الْجِنُّ » و يا در آیه 15 سوره رحمان مى‌خوانیم : « خَلَقَ الاِْنْسانَ مِنْ صَلْصالٍ كَالْفَخّارِ وَ خَلَقَ الْجانَّ مِنْ مارِجٍ مِنْ نارٍ » و باز در همین سوره 39 مى‌خوانیم : « فَيَوْمَئِذٍ لا يَسْئَلُ عَنْ ذَنْبِهَ اِنْسٌ وَ لا جانٌ » .

از مجموع آیات فوق و آیات دیگر قرآن به خوبى استفاده مى‌شود كه جانّ و جِنّ هر دو به يك معنى است و لذا در آیات فوق گاهى « جِنّ » در برابر انسان قرار گرفته گاهى « جانّ » .

البته « جانّ » به معنى دیگرى نیز در قرآن آمده است ، كه آن نوعى از مار است، چنان‌که در داستان موسى مى‌خوانیم : « كَأَنَّها جانٌّ » ( 31 / قصص ) .

28 وَ اِذْ قالَ رَبُّكَ لِلْمَلائِكَةِ اِنّى خالِقٌ بَشَرا مِنْ صَلْصالٍ مِنْ حَمَأٍ مَسْنُونٍ

به‌خاطر بیاور هنگامى كه پروردگارت به فرشتگان گفت: من بشر را از گِل خشکیده‌اى كه از گِل بدبویى گرفته شده بود خلق مى‌کنم .

29 فَاِذا سَوَّيْتُهُ وَ نَفَخْتُ فیهِ مِنْ رُوحى فَقَعُوا لَهُ ساجِدینَ

هنگامى كه كار آن را به پایان رسانیدم و در او از روح خود ( يك روح شایسته و بزرگ )

دمیدم همگى براى او سجده كنید .

« گِل تیره » و « روح خدا »

جالب این‌که از آیه 26 و این آیه به خوبى استفاده مى‌شود كه انسان از دو چیز مختلف آفریده شده كه يکى در حدّ اعلاى عظمت و دیگرى ظاهراً در حدّ ادنى از نظر ارزش .

جنبه مادى انسان را گِل بدبوى تیره رنگ ( لجن ) تشکیل مى‌دهد و جنبه معنوى او را چیزى كه به عنوان روح خدا از آن ياد شده است .

البته خدا نه جسم دارد و نه روح و اضافه روح به خدا به اصطلاح « اضافه تشریفى »است و دلیل بر این است‌که روحى بسیار پرعظمت در كالبد انسان دمیده شده ، همان‌گونه كه خانه كعبه را به خاطر عظمتش « بَيْتُ اللّه‌ِ » مى‌خوانند و ماه مبارك رمضان را به‌خاطر برکتش «شَهْرُ اللّه‌ِ» ( ماه خدا ) مى‌نامند و همین دلیل قوس صعودى این انسان آن‌قدر بالا است كه به جایى مى‌رسد كه جز خدا نبیند و قوس نزولیش آن‌قدر پایین است كه از چهارپایان هم پایین‌تر خواهد شد « بَلْ هُمْ اَضَلُّ » و این فاصله زیاد میان « قوس صعودى » و « نزولى » خود

دلیل بر اهمیت فوق‌العاده این مخلوق است .

30 فَسَجَدَ الْمَلائِكَةُ كُلُّهُمْ اَجْمَعُونَ

فرشتگان همگى و بدون استثناء سجده كردند .

31 اِلاّ اِبْلیسَ اَبى اَنْ يَكُونَ مَعَ‌السّاجِدینَ

جز ابلیس كه ابا كرد از این‌که باسجده‌کنندگان باشد .

32 قالَ يا اِبْلیسُ مالَكَ اَلاّ تَكُونَ مَعَ السّاجِدینَ

( خداوند ) فرمود : اى ابلیس چرا با سجده‌کنندگان نیستى .

33 قالَ لَمْ اَكُنْ لاَِسْجُدَ لِبَشَرٍ خَلَقْتَهُ مِنْ صَلْصالٍ مِنْ حَمَأٍ مَسْنُونٍ

گفت : من هرگز براى بشرى كه او را از خاك خشکیده‌اى كه از گِل بدبویى گرفته شده است آفریده‌اى سجده نخواهم كرد .

آتش نورانى و فروزنده كجا و خاك تیره و متعفّن كجا ؟ آیا موجود شریفى همچون من در برابر موجود پست‌ترى باید خضوع و تواضع كند ؟ این چه قانونى است ؟

34 قالَ فَاخْرُجْ مِنْها فَاِنَّكَ رَجیمٌ

فرمود: ازصف آن‌ها( فرشتگان )بیرون رو كه رانده درگاه مایى.

او كه از اسرار آفرینش بر اثر خودخواهى و غرور بى‌خبر مانده بود و برکات خاك را كه منبع هر خیر و برکتى است به دست فراموشى سپرده بود و از آن مهم‌تر آن روح شریف و عظیم الهى را كه در آدم وجود داشت نادیده مى‌گرفت ، ناگهان از اوج مقامى كه داشت سقوط كرد و دیگر شایسته نبود كه در صف فرشتگان باشد .

35 وَ اِنَّ عَلَيْكَ اللَّعْنَةَ اِلى يَوْمِ الدّينِ

و لعنت( و دورى‌از رحمت حق )بر تو خواهد بود تا روز قیامت .

36 قالَ رَبِّ فَاَنْظِرْنى اِلى يَوْمِ يُبْعَثُونَ

گفت : پروردگارا ! مرا تا روز رستاخیز مهلت ده( و زنده بگذار ) .

ابلیس كه در این هنگام خود را رانده درگاه خدا دید و احساس كرد كه آفرینش انسان سبب بدبختى او شد ، آتش كینه در دلش شعله‌ور گشت، تا انتقام خویش‌را از فرزندان آدم

بگیرد ، هرچند مقصر اصلى خود او بود ، نه آدم و نه فرمان خدا ، ولى غرور و خودخواهى توأم با لجاجتش اجازه نمى‌داد این واقعیت را درك كند .

37 قالَ فَاِنَّكَ مِنَ الْمُنْظَرینَ

فرمود : تو از مهلت يافتگانى .

38 اِلى يَوْمِ الْوَقْتِ الْمَعْلُومِ

( اما نه تا روز رستاخیز بلکه ) تا روز و وقت معینى .

منظور از « اِلى يَوْمِ الْوَقْتِ الْمَعْلُومِ » پایان این جهان و برچیده شدن دوران تکلیف است ، چراکه بعد از آن ، طبق ظاهر آیات قرآن ، همه جهانیان از بین مى‌روند و تنها ذات پاك خداوند باقى مى‌ماند ، بنابراین تنها به مقدارى از درخواست ابلیس موافقت شد .

دربعضى از روایات كه از امام صادق (علیه السلام)نقل شده نیز این معنى تصریح گردیده است .(1).


1) « نورالثقلین » ، جلد 3 ، صفحه 13 ، حدیث 45 .

39 قالَ رَبِّ بِما اَغْوَيْتَنى لاَُزَيِّنَنَّ لَهُمْ فِى الاَْرْضِ وَ لاَُغْوِيَنَّهُمْ اَجْمَعینَ

گفت : پروردگارا ! به‌خاطر این‌که مرا گمراه ساختى من نعمت‌هاى مادى را در زمین در نظر آن‌ها تزیین مى‌دهم و همگى را گمراه خواهم ساخت .

40 اِلاّ عِبادَكَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصینَ

مگر بندگان مخلصت .

« مُخْلَصینَ » جمع « مُخْلَص » كسى است كه به مرحله عالى ایمان و عمل پس از تعلیم و تربیت و مجاهده با نفس رسیده باشد كه در برابر وسوسه‌هاى شیطان و هر وسوسه‌گر نفوذناپذیر شود .(1)

بدیهى است كه خدا هرگز شیطان را گمراه نساخته بود ، بلکه این نسبت شیطنت‌آمیز .


1) به جلد 9 تفسیر نمونه صفحه 377 مراجعه كنید .

بود كه از ابلیس صادر شد ، براى این‌که خود را به اصطلاح تبرئه كند و توجیهى براى اغواگرى خود ترتیب دهد و این رسم همه ابلیس‌ها و شیاطین است كه اولاً گناهان خویش را به گردن دیگران مى‌افکنند و ثانیا همه‌جا مى‌کوشند تا اعمال‌زشت خودرا با منطق‌هاى‌غلطى توجیه كنند ، نه تنها در برابر بندگان خدا ، حتى در برابر خود خدا كه از همه‌چیز آگاه است ؟

ابلیس نخستین پایه‌گذار مکتب جبر

ابلیس نخستین پایه‌گذار مکتب جبر بود ، همان مکتبى كه برخلاف وجدان هرانسانى است و يکى از دلایل مهم پیدایش آن ، تبرئه كردن انسان‌هاى گنهکار در برابر اعمالشان است ، در آیات فوق خواندیم ابلیس براى تبرئه خویش و اثبات این‌که حق دارد در گمراهى فرزندان آدم بکوشد به همین دروغ بزرگ متوسل شد و گفت : خداوندا ! تو مرا گمراه كردى و من هم به همین خاطر فرزندان آدم را جز مخلصان گمراه خواهم كرد .

شیطان بر چه كسانى تسلّط مى‌یابد ؟

نفوذ وسوسه‌هاى شیطانى در انسان يك نفوذ ناآگاه و اجبارى نیست ، بلکه ما به میل

خویش وسوسه او را به دل راه مى‌دهیم ، وگرنه حتى خود شیطان مى‌داند كه بر مخلصان - آن‌ها كه خویشتن را در پرتو تربیت خالص كرده‌اند و زنگار شرك را از روح و جان زدوده‌اند - راه ندارد .

به تعبیر رساتر - همان تعبیرى كه از آیات فوق استفاده مى‌شود - رابطه شیطان و گمراهان ، رابطه « پیشوا » و « پیرو » است ، نه رابطه « اجبارکننده » و « اجبار شونده » .

41 قالَ هذا صِراطٌ عَلَىَّ مُسْتَقیمٌ

فرمود : این راه مستقیم من است ( و سنت همیشگیم ) ...

42 اِنَّ عِبادى لَيْسَ لَكَ عَلَيْهِمْ سُلْطانٌ اِلاّ مَنِ اتَّبَعَكَ مِنَ الْغاوینَ

که بر بندگانم تسلّط نخواهى يافت مگر گمراهانى كه از تو پیروى مى‌کنند .

این آیه اشاره‌اى است به آزادى اراده انسان‌ها و این‌که ابلیس و لشکر او هرگز نمى‌توانند كسى را اجبارا به راه فساد بکشانند ، بلکه این خود انسان‌ها هستند كه دعوت او را لبيّك گفته و دریچه‌هاى قلب خویش را به روى او مى‌گشایند و به او اذن دخول مى‌دهند .

وسوسه‌هاى شیطان گرچه مؤثر است ولى تصمیم نهایى با شیطان نیست، با خود انسان‌ها هست ، چراکه انسان مى‌تواند دربرابر وسوسه‌هاى او بایستد و دست رد بر سینه او بگذارد .

در واقع خداوند مى‌خواهد این خیال باطل و پندار خام را از مغز شیطان بیرون كند كه او حکومت بلامنازعى بر انسان‌ها پیدا خواهد كرد .

43 وَ اِنَّ جَهَنَّمَ لَمَوْعِدُهُمْ اَجْمَعینَ

و جهنم میعادگاه همه آن‌ها است .

گمان نکنند كه آن‌ها از چنگال مجازات مى‌توانند فرار كنند و يا به حساب آن‌ها رسیدگى نمى‌شود ، حساب همه آن‌ها يک‌جا و در يك محل رسیدگى خواهد شد .

44 لَها سَبْعَةُ اَبْوابٍ لِكُلِّ بابٍ مِنْهُمْ جُزْؤٌ مَقْسُومٌ

هفت در دارد و براى هر درى گروه معینى از آن‌ها تقسیم شده‌اند .

این ابواب در حقیقت درهاى گناهانى است كه به وسیله آن ، افراد وارد دوزخ مى‌شوند ، هرگروهى به وسیله ارتکاب گناهى و از درى ، همان‌گونه كه درهاى بهشت ، طاعات و اعمال

صالح و مجاهدت‌هایى است كه به‌وسیله آن بهشتیان وارد بهشت مى‌شوند .

درهاى جهنم

در آیۀ فوق خواندیم ، جهنم هفت در دارد ( بعید نیست عدد هفت در این‌جا عدد تکثیر باشد ، يعنى درهاى بسیار و فراوان دارد ، همان‌گونه كه در آیه 27 سوره لقمان نیز عدد هفت به همین معنى آمده است ). ولى واضح است این تعدّد درها ( مانند تعدّد درهاى بهشت ) نه به‌خاطر كثرت واردان است به طورى كه از يك در كوچك نتوانند وارد شوند و نه جنبه تشریفاتى دارد ، بلکه درحقیقت اشاره به عوامل گوناگونى است كه انسان را به جهنم مى‌کشاند ، هرنوع از گناهان درى محسوب مى‌شود. در خطبه جهاد در نهج‌البلاغه مى‌خوانیم : « اِنَّ الْجِهادَ بابٌ مِنْ اَبْوابِ الْجَنَّةِ فَتَحَهُ اللّهُ لِخاصَّةِ اَوْلِيائِه : جهاد درى از درهاى بهشت است كه آن را به روى بندگان خاصش گشوده است » .(1)


1) « نهج‌البلاغه » ، خطبه 27 .

قابل توجه این‌که در حدیث امام باقر (علیه السلام) مى‌خوانیم : « بهشت ، هشت در دارد » (1)در حالى كه آیات فوق مى‌گوید : جهنم هفت در دارد ، این تفاوت اشاره به این است كه هرچند درهاى ورود به بدبختى و عذاب فراوان باشد ، ولى با این حال درهاى وصول به سعادت و خوشبختى از آن افزون‌تر است ( در ذیل آیه 23 سوره رعد نیز در این زمینه صحبت كردیم ) .

45 اِنَّ الْمُتَّقینَ فى جَنّاتٍ وَ عُيُونٍ

پرهیزکاران در باغ‌ها( ى سرسبز بهشت ) و در كنار چشمه‌هاى آن هستند .

نعمت‌هاى هشت‌گانه بهشت

طبق روش قرآن كه از مسأله مقابله و تقارن ، براى تعلیم و تربیت ، بهره‌گیرى مى‌کند ، آیات 45 تا 48 سخن از « بهشت و بهشتیان » و نعمت‌هاى مادى و معنوى ، جسمى و


1) « خصال صدوق » ، اَبْوابُ الثَّمانِيَةِ .

روحانى به میان آمده است .

و در حقیقت هشت نعمت بزرگ مادى و معنوى به تعداد درهاى بهشت در این آیات بیان شده است .

✓ 1 - در آغاز به يك نعمت مهم جسمانى اشاره مى‌کند .

جالب این‌که از میان تمام صفات روى « تقوا » تکیه شده است ، همان تقوا و پرهیزکارى و تعهد و مسؤولیت كه جامع تمام صفات برجسته انسانى است .

ذکر جنات و عیون به صیغه جمع ، اشاره به باغ‌هاى متنوع و چشمه‌هاى فراوان و گوناگون بهشت است كه هرکدام لذت تازه‌اى مى‌آفریند و ویژگى خاصى دارد .

46 اُدْخُلُوها بِسَلامٍ امِنینَ

( فرشتگان الهى به آن‌ها مى‌گویند ) داخل این باغ‌ها شوید با سلامت و امنیت .

✓ 2 و 3 - این آیه به دو نعمت مهم معنوى كه « سلامت » و « امنیت » است اشاره مى‌کند ، سلامت از هرگونه رنج و ناراحتى و امنیت از هرگونه خطر .

نعمت‌هاى مادى و معنوى

برخلاف آن‌چه بعضى تصور مى‌کنند ، قرآن در همه‌جا مردم را به نعمت‌هاى مادى بهشت بشارت نداده ، بلکه از نعمت‌هاى معنوى نیز كرارا سخن به میان آورده است ، كه آیات فوق نمونه روشنى از آن‌ها است ، به‌طورى كه نخستین خوش‌آمد و بشارتى راکه فرشتگان به بهشتیان در هنگام ورود به این كانون بزرگ نعمت ، مى‌گویند بشارت سلامت و امنیت است .

شسته شدن كینه‌ها از سینه‌ها و صفات زشتى همچون حسد و خیانت و مانند آن كه روح اخوت و برادرى را به هم مى‌زند و همچنین حذف امتیازات تشریفاتى غلط كه آرامش فکر و جان را درهم مى‌ریزد ، نیز از نعمت‌هاى دیگر معنوى روحانى است كه در آیات بالا به‌آن‌ها اشاره رفته است .

این نکته نیز شایان توجه است كه « سلامت » و « امنیت » كه سرآغاز نعمت‌هاى بهشتى قرارداده شده پایه هر نعمت دیگرى است ، كه بدون این دو هیچ نعمتى قابل بهره‌گیرى

نیست ، حتى در این دنیا نیز سرآغاز همه نعمت‌ها نعمت سلامت و امنیت مى‌باشد .

47 وَ نَزَعْنا ما فى صُدُورِهِمْ مِنْ غِلٍّ اِخْوانا عَلى سُرُرٍ مُتَقابِلینَ

هرگونه غل ( حسد و كینه و عداوت و خیانت ) از سینه آن‌ها برمى‌کنى ( و روحشان را پاك مى‌کنیم ) درحالى كه همه برادرند و بر سریرها روبروى يکدیگر قرار دارند.

« غِلٍّ » در اصل به معنى نفوذ مخفیانه چیزى است و به همین جهت به حسد و كینه و دشمنى كه به طرز مرموزى درجان انسان نفوذ مى‌کند « غِلٍّ » گفته مى‌شود ، بنابراین « غِل » مفهوم وسیعى كه دارد بسیارى از صفات زشت و مزاحم اخلاقى را شامل مى‌گردد . ( براى توضیح بیشتر به جلد سوم تفسیر نمونه صفحه 52 پاورقى مراجعه فرمایید ) .

« سُرُر » جمع « سریر » در اصل به معنى تخت يا صندلى و مانند آن است كه روى آن مى‌نشینند و مجالس پرسرورى را برگزار مى‌نمایند ( توجه داشته باشید « سُرُر » و « سرور » از يك ماده است ).

در این آیه سه نعمت مهم معنوى دیگر با صراحت بیان شده است:

✓ 4 - « ما هرگونه حسد و كینه و عداوت و خیانت را از سینه‌هاى آن‌ها مى‌شوییم و برمى‌کنیم : وَ نَزَعْنا ما فى صُدُورِهِمْ مِنْ غِلٍّ »

✓ 5 - « در حالى كه همه برادرند » و نزدیک‌ترین پیوندهاى محبت درمیان

آن‌ها حکمفرما است « اِخْوانا » .

✓ 6 - « در حالى كه بر سریرها روبروى يکدیگر قرار گرفته‌اند : عَلى سُرُورٍ مُتَقابِلینَ » .

آن‌ها در جلسات اجتماعیشان گرفتار تشریفات آزار دهنده این دنیا نیستند و مجلسشان بالا و پایین ندارد و از اصول زندگى طبقاتى رنج‌آور این دنیا در آن‌جا خبرى نیست ، همه برادرند، همه روبروى يکدیگر و در يك صف، نه‌یکى بالاى مجلس و دیگرى در كفش كن .

البته این منافات با تفاوت مقام آن‌ها از نظر درجات معنوى ندارد ، این مربوط به جلسات اجتماعى آن‌ها است وگرنه هرکدام برحسب درجه تقوا و ایمان مخصوص به خود دارد .

کینه‌ها و حسادت‌ها دشمن برادرى است

بعداز ذکر نعمت سلامت و امنیت در آیات فوق و قبل از بیان نعمت اخوّت و برادرى ،

مسأله ریشه‌کن شدن انواع صفات مزاحم ، همچون كینه و حسد و غرور و خیانت ذکر شده و با كلمه « غِلّ » كه مفهوم وسیعى دارد ، به همه آن‌ها اشاره گردیده است .

در حقیقت اگر قلب انسان از این « غِلّ » شستشو نشود ، نه نعمت سلامت و امنیت فراهم خواهد شد و نه برادرى و اخوت ، بلکه همیشه جنگ است و ستیز و همیشه دعوا و كشمکش و به دنبال آن بریدن رشته‌هاى اخوت و سلب سلامت و امنیت .

48 لا يَمَسُّهُمْ فیها نَصَبٌ وَ ما هُمْ مِنْها بِمُخْرَجینَ

هرگزخستگى و تعب به‌آن‌هانمى‌رسد و هیچ‌گاه ازآن اخراج نمى‌گردند .

✓ 7 - سپس به هفتمین نعمت مادى و معنوى اشاره كرده مى‌گوید : « هرگز خستگى و تعب به آن‌ها نمى‌رسد : لا يَمَسُّهُمْ فیها نَصَبٌ » .

و همانند زندگى این دنیا كه رسیدن به يك روز آسایش ، خستگى‌هاى فراوانى قبل و بعد از آن دارد كه فکر آن ، آرامش انسان را بر هم مى‌زند ، نیست .

✓ 8 - همچنین فکر فنا و نابودى و پایان گرفتن نعمت ، آنان را آزارنمى‌دهد ، چرا كه

« آن‌ها هرگز از این باغ‌هاى پرنعمت و سرور اخراج نمى‌شوند : وَ ما هُمْ مِنْها بِمُخْرَجینَ ».

پاداش كامل

به گفته بعضى از مفسران پاداش و ثواب در صورتى كامل مى‌شود كه چهار شرط در آن جمع گردد :

منفعت قابل ملاحظه‌اى باشد - با احترام مقرون باشد - از هرگونه ناراحتى خالى باشد و جاودانگى باشد. در آیات 45 تا 48 در زمینه نعمت‌هاى بهشتى به هر چهار قسمت اشاره شده است .

جمله « اِنَّ الْمُتَّقینَ فىجَنّاتٍ وَعُيُونٍ » اشاره به قسمت‌اول است .

جمله « اُدْخُلُوها بِسَلامٍ امِنینَ » دلیل بر احترام و تعظیم است .

جمله « وَ نَزَعْنا ما فى صُدُورِهِمْ مِنْ غِلٍّ اِخْوانا عَلى سُرُورٍ مُتَقابِلینَ » اشاره به نفى هرگونه ناراحتى و ضررهاى روحانى و جمله « لا يَمَسُّهُمْ فیها نَصَبٌ » ، اشاره به نفى زیان‌هاى جسمانى است .

اما جملۀ « وَ ما هُمْ مِنْها بِمُخْرَجینَ » بیانگر آخرین شرط ، يعنى دوام و بقاء این نعمت‌ها است و به این ترتیب ، این پاداش از هر نظر كامل خواهد بود .(1)

49 نَبِّى‌ءْ عِبادى اَنّى اَنَاالْغَفُورُ الرَّحیمُ

بندگانم را آگاه كن كه من غفور و رحیمم .

اکنون كه نعمت‌هاى فراوان و دل‌انگیز بهشتى به طرز مؤثرى بیان گردید و دربست دراختیار پرهیزکاران و متقین قرارداده شد ممکن است افراد گنهکار و آلوده در هاله‌اى از غم و اندوه فرو روند كه اى كاش ما هم مى‌توانستیم به گوشه‌اى از این همه موهبت دست يابیم ، در این‌جا خداوند رحمان و رحیم درهاى بهشت را به روى آن‌ها نیز مى‌گشاید ، اما به صورت مشروط .

تعبیر به « عِبادى » ( بندگان من ) تعبیرى است لطیف كه هر انسانى را بر سر شوق .


1) « تفسیر كبیر » ، فخر رازى ، جلد 19 ، صفحه 193 .

مى‌آورد و دنبال آن توصیف خدا به آمرزنده مهربان این اشتیاق را به اوج مى‌رساند .

50 وَ اَنَّ عَذابى هُوَ الْعَذابُ الاَْلیمُ

( و نیز آن‌ها را آگاه كن كه ) عذاب و كیفرمن عذاب دردناکى است .

قرآن همیشه جلو سوءاستفاده از مظاهر رحمت الهى را با جمله‌هاى تکان‌دهنده‌اى كه حاکى از خشم و غضب او است مى‌گیرد ، تا تعادل میان خوف و رجاء كه رمز تکامل و تربیت است برقرار گردد .

51 وَ نَبِّئْهُمْ عَنْ ضَيْفِ اِبْرهیمَ

و به آن‌ها ( بندگانم ) از میهمان‌هاى ابراهیم خبر ده .

52 اِذْ دَخَلُوا عَلَيْهِ فَقالُوا سَلاما قالَ اِنّا مِنْكُمْ وَجِلُونَ

هنگامى كه بر او وارد شدند و سلام گفتند ( ابراهیم ) گفت: ما از شما بیمناکیم .

میهمانان ناشناس ؟

گرچه « ضَيْف » در این‌جا به صورت مفرد است ، ولى همان‌گونه كه بعضى از مفسران

بزرگ گفته‌اند « ضَيْف » هم معنى مفرد دارد و هم معنى جمع ( مهمان و مهمانان ) .

این مهمان‌هاى ناخوانده همان فرشتگانى بودند كه « به هنگام وارد شدن بر ابراهیم ، به صورت ناشناس ، نخست بر او سلام گفتند » .

ابراهیم آن‌گونه كه وظیفه يک‌میزبان بزرگوار و مهربان‌است براى پذیرایى‌آن‌ها آماده‌شد غذاى مناسبى فورا فراهم‌ساخت، اما هنگامى‌که سفره غذا گسترده شد میهمان‌هاى ناشناس دست به غذا دراز نکردند، او ازاین امر وحشت‌کرد و وحشت خود را كتمان ننمود ، با صراحت به‌آنان « گفت مااز شما ترسانیم : قالَ اِنّا مِنْكُمْ وَجِلُونَ » .(1)

این ترس به خاطر سنتى بود كه در آن زمان و زمان‌هاى بعد و حتى در عصر ما در میان بعضى از اقوام معمول است كه هرگاه كسى نان و نمك كسى را بخورد به او .


1) گرچه درآیات فوق اشاره‌اى به پذیرایى ابراهیم و دست نزدن مهمان‌ها به غذا نشده ولى همان‌گونه كه در ذیل آیه 69 و 70 سوره هود خواندیم این دو مطلب وجود داشته است ( تفسیرنمونه ، جلد 9 ، صفحه 168 و 169 ) .

گزندى نخواهد رساند و خود را مدیون او مى‌داند و به همین دلیل دست نبردن به سوى غذا دلیل بر قصد سوء و كینه و عداوت است .

53 قالُوا لا تَوْجَلْ اِنّا نُبَشِّرُكَ بِغُلامٍ عَلیمٍ

گفتند : نترس ما تو را به پسرى دانا بشارت مى‌دهیم .

در این‌که منظور از « غُلامٍ عَلیمٍ » ( پسردانا ) كیست ؟ با توجه به آیات دیگر قرآن شك نیست كه منظور ، « اسحاق » است چرا كه هنگامى كه فرشتگان این بشارت را به ابراهیم دادند ، همسر ابراهیم ، ساره كه ظاهراً زن عقیمى بود حاضر بود و این بشارت به او نیز داده شد، چنان‌که در آیه 71 سوره هود مى‌خوانیم : « وَ امْرَأَتُهُ قائِمَةٌ فَضَحِكَتْ فَبَشَّرناها بِاِسْحاقَ : همسر او ایستاده بود ، خندید و ما او را بشارت به اسحاق دادیم ».

این را نیز مى‌دانیم ساره مادر اسحاق است و ابراهیم قبلاً از هاجر ( همان كنیزى كه به همسرى انتخاب كرده بود ) صاحب پسرى به نام اسماعیل شده بود .

54 قالَ اَبَشَّرْتُمُونى عَلى اَنْ مَسَّنِىَ الْكِبَرُ فَبِمَ تُبَشِّرُونَ

گفت : آیا به من بشارت مى‌دهید با این‌که پیر شده‌ام ؟ به چه چیز بشارت مى‌دهید ؟

تعبیر به « مَسَّنِىَ الْكِبَرُ » ( پیرى مرا لمس كرده است ) اشاره به‌این است‌که آثارپیرى از موى سپیدم و از چین‌هاى صورتم ، نمایان است و آثار آن را در تمام وجود خود به خوبى لمس مى‌کنم .

ممکن است گفته شود كه ابراهیم از این نظر آدم خوش سابقه‌اى بود چرا كه در همین سن پیرى فرزندش اسماعیل متولد شده بود و با توجه به آن نباید دیگر در مورد مولود جدید يعنى اسحاق تعجب كند ، ولى باید دانست كه اولاً : در میان تولد اسماعیل و اسحاق به گفته بعضى از مفسران بیش از ده سال فاصله بود و با گذشتن ده سال آن هم در سن بالا ، احتمال تولد فرزند بسیار كاهش مى‌یابد ، ثانیا : وقوع يك مورد برخلاف موازین عادى كه ممکن‌است جنبه استثنایى داشته باشد مانع از تعجب در برابر موارد مشابه آن نخواهد بود ،

زیرا به هرحال تولد فرزند در چنین سن و سال امر عجیبى است .(1)

55 قالُوا بَشَّرْناكَ بِالْحَقِّ فَلا تَكُنْ مِنَ الْقانِطینَ

گفتند : تو را به حق بشارت دادیم ، از مأیوسان مباش .

56 قالَ وَ مَنْ يَقْنَطُ مِنْ رَحْمَةِ رَبِّه اِلاَّ الضّالُّونَ

گفت : چه كسى جز گمراهان از رحمت پروردگارش مأیوس مى‌شود .

ولى ابراهیم به زودى این فکر را از آن‌ها دور ساخت كه يأس و نومیدى از رحمت خدا بر او چیره شده باشد ، بلکه تنها تعجبّش روى حساب موازین طبیعى است، لذا با صراحت گفت : « چه كسى از رحمت پروردگارش مأیوس مى‌شود جز گمراهان ؟ » . .


1) بعضى از مفسران گفته‌اند ابراهیم به هنگام تولد نخستین فرزندش اسماعیل 99 ساله بود و به هنگام تولد اسحاق 112 سال داشت .

همان گمراهانى كه خدا را به درستى نشناخته‌اند و پى به قدرت بى‌پایانش نبرده‌اند ، خدایى كه از ذره‌اى خاك ، انسانى چنین شگرف مى‌آفریند و از نطفه ناچیزى فرزندى برومند به وجود مى‌آورد ، درخت خشکیده خرما به فرمانش به بار مى‌نشیند و آتش سوزانى را به گلستانى تبدیل مى‌کند ، چه‌کسى مى‌تواند در قدرت چنین پروردگارى شك كند يا از رحمت او مأیوس گردد ؟

57 قالَ فَما خَطْبُكُمْ اَيُّهَا الْمُرْسَلُونَ

( سپس ) گفت : مأموریت شما چیست اى فرستادگان خدا ؟

ابراهیم (علیه السلام)پس از شنیدن این بشارت ، دراین اندیشه فرورفت كه این فرشتگان با آن شرایط خاص ، تنها براى بشارت فرزند نزد او نیامده‌اند ، حتما مأموریت مهم‌ترى دارند و

این بشارت تنها گوشه‌اى از آن را تشکیل مى‌دهد ، لذا در مقام سؤال برآمد « و از آن‌ها پرسید شما اى رسولان خداوند بگویید ببینم براى چه مأموریت مهمى فرستاده شده‌اید ؟ » .

58 قالُوا اِنّا اُرْسِلْنا اِلى قَوْمٍ مُجْرِمینَ

گفتند : ما به سوى قوم گنهکار مأموریت پیدا كرده‌ایم ( تا آن‌ها را هلاك كنیم ) .

59 اِلاّ الَ لُوطٍ اِنّا لَمُنَجُّوهُمْ اَجْمَعینَ

مگر خاندان لوط كه همگى آن‌ها را نجات خواهیم داد ... .

60 اِلاَّ امْرَاَتَهُ قَدَّرْنا اِنَّها لَمِنَ الْغابِرینَ

به جز همسرش كه مقدّر داشتیم از بازماندگان ( در شهر و هلاك شوندگان ) باشد .

ولى از آن‌جا كه تعبیر به آل لوط آن هم با تأکید به « اجمعین » شامل همه خانواده او حتى همسر گمراهش كه با مشرکان هماهنگ بود مى‌شد و شاید ابراهیم (علیه السلام)نیز از این ماجرا آگاه بود ،

بلافاصله او را استثناء كردند. تعبیر به « قَدَّرْنا » ( ما مقدّر ساختیم ) اشاره به مأموریتى است كه از ناحیه خداوند در این زمینه داشتند .

61 فَلَمّا جاءَ الَ لُوطٍ الْمُرْسَلُونَ

هنگامى‌که فرستادگان ( خدا ) به‌سراغ خاندان لوط آمدند ...

62 قالَ اِنَّكُمْ قَوْمٌ مُنْكَرُونَ

( لوط ) گفت : شما گروه ناشناسى هستید .

مفسران مى‌گویند این سخن را به این جهت به آن‌ها گفت كه آنان به صورت جوانانى خوش‌صورت و زیبا نزداو آمدند، او كه مى‌دانست محیطش تا چه حدّ آلوده گناه انحراف جنسى است ، فکر مى‌کرد مبادا ورود این میهمانان مایه دردسر براى او گردد ، از يك سو میهمان است و محترم و قدومش مبارك و ازسوى دیگر محیطى است ننگین و آلوده و پراز مشکلات .

لذا در آیات سورۀ هود كه همین داستان به مناسبت دیگرى در آن آمده است ، تعبیر به «سیى‌ءَ بِهِمْ» مى‌کند ، يعنى این موضوع بر لوط پیامبر بزرگ خدا سخت ناگوار آمد و از آمدنشان ناراحت شد ، سپس گفت : امروز روز سختى در پیش دارم .

63 قالُوا بَلْ جِئْناكَ بِما كانُوا فیهِ يَمْتَرُونَ

گفتند : ما همان چیزى را براى تو آورده‌ایم كه آن‌ها ( كافران ) در آن تردید داشتند ( ما مأمور عذابیم ) .

یعنى مأمور مجازات دردناکى هستیم كه تو كرارا به آن‌ها گوشزد كرده‌اى ولى هرگز آن را جدى تلقى نکردند ؟

64 وَ اَتَيْناكَ بِالْحَقِّ وَ اِنّا لَصادِقُونَ

ما واقعیت مسلمى را براى تو آورده‌ایم و راست مى‌گوییم .

یعنى ما عذاب حتمى و مجازات قطعى براى آن قوم بى‌ایمان و منحرف آورده‌ایم زیرا آن‌ها تمام پل‌ها را پشت سر خود خراب كرده‌اند و جایى براى شفاعت و گفتگو در مورد آن‌ها باقى نمانده است ، تا لوط حتى به فکر شفاعت نیفتد و بداند این‌ها ابدا شایستگى این امر را ندارند .

65 فَاَسْرِ بِاَهْلِكَ بِقِطْعٍ مِنَ اللَّيْلِ وَ اتَّبِعْ اَدْبارَهُمْ وَ لا يَلْتَفِتْ مِنْكُمْ اَحَدٌ وَامْضُوا حَيْثُ تُؤْمَرُونَ

بنابراین خانواده‌ات‌را در اواخرشب با خود بردار و از این‌جا ببر ، تو به دنبال سر آن‌ها حرکت كن ، احدى از شما به پشت سر خویش‌ننگرد و به‌همان‌جا كه مأمورهستید بروید .

منظور از " قِطْعٍ مِنَ اللَّيْلِ " چیست ؟

« قِطْع » به معنى تاریکى شب است .

اما بسیارى از مفسران این كلمه را به معنى اواخر شب و هنگام سحر گرفته‌اند ، شاید این تفسیر به خاطر بعضى دیگر از آیات قرآن است كه صریحا درباره آل لوط مى‌گوید : «نَجَّيْناهُمْ بِسَحَرٍ : ما آنان را سحرگاهان نجات بخشیدیم» ( 34 / قمر ) .

یعنى در همان هنگام كه شهوت پرستان آلوده دامان در خواب غفلت فرورفته بودند و مستى شراب و غرور و شهوت در وجودشان بهم آمیخته بود و شهر براى خارج شدن خاندان لوط كاملاً آماده بود خارج شدند .

و عجب این‌که شروع مجازات كوبنده آن‌ها نیز در هنگام صبح ، وقت طلوع آفتاب بود و شاید انتخاب این وقت به‌خاطر آن بوده است كه گروه مهاجم هنگامى كه نابینا شدند و به خانه‌هاى خود بازگشتند كمى در فکر فرورفتند به همین جهت آن شب را به آن‌ها مهلت داد شاید توبه كنند و بازگردند و در مقام جبران برآیند .

از بعضى از روایات نیز استفاده مى‌شود بعضى از آن‌ها هنگامى كه به خانه‌هاى خود بازگشتند سوگند ياد كردند كه ما صبحگاهان حتى يک‌نفر از خانواده‌لوط را زنده نخواهیم

گذارد ، اما پیش از آن‌که بتوانند گامى در این راه بردارند عذاب الهى آن‌ها را درو كرد .(1)

تفسیر جمله « وَامْضُوا حَيْثُ تُؤْمَرُون »

فرشتگان به خاندان لوط توصیه كردند كه در آخر شب به همان نقطه‌اى كه به شما دستور داده شده است حرکت كنید ، ولى در آیات قرآن توضیح بیشترى درباره این نقطه دیده نمى‌شود ، به همین دلیل مفسران بیانات گوناگونى دارند : بعضى گفته‌اند آن‌ها مأمور بودند به سوى سرزمین شام بروند كه محیط آن نسبتاً پاك بود .

بعضى دیگر گفته‌اند كه فرشتگان قریه معینى را مشخص كردند و به آن‌ها توصیه نمودند به آن‌جا بروید و در تفسیر المیزان همین‌قدر از این جمله استفاده شده كه آن‌ها يك نوع هدایت الهى و راهنماى واقعى در مسیرشان با خود داشتند و طبق آن رفتار نمودند .


1) « نورالثقلین » ، جلد 2 ، صفحه 385 .

66 وَ قَضَيْنا اِلَيْهِ ذلِكَ الاَْمْرَ اَنَّ دابِرَ هؤُلاءِ مَقْطُوعٌ مُصْبِحینَ

و ما به لوط این موضوع را وحى فرستادیم كه صبحگاهان همه آن‌ها ریشه‌کن خواهند شد .

67 وَ جاءَ اَهْلُ الْمَدینَةِ يَسْتَبْشِرُونَ

( از سوى دیگر ) اهل شهر ( با خبر شدند و به سوى خانه لوط ) آمدند درحالى كه به يکدیگر بشارت مى‌دادند .

سپس قرآن داستان را در این‌جا رها كرده و به آغاز بازمى‌گردد و بخشى را كه در آن‌جا ناگفته مانده بود به مناسبتى كه بعدا اشاره خواهیم كرد بیان مى‌کند .

آن‌ها در آن وادى گمراهى و ننگین خود فکر مى‌کردند طعمه لذیذى به چنگ آورده‌اند ، جوانانى زیبا و خوشرو ، آن هم در خانه لوط .

تعبیر به « اَهْلُ الْمَدینَةِ » نشان مى‌دهد كه حداقل گروه زیادى از مردم شهر به‌سوى خانه‌لوط حرکت‌کردند و این امر روشن مى‌سازد كه آن‌ها تا چه حدّ وقیح و رسوا و جسور شده بودند ، مخصوصاً كه جمله « يَسْتَبْشِرُونَ » ( يکدیگر را بشارت دادند ) حکایت از عمق

آلودگى آن‌ها مى‌کند ، چراکه این عمل ننگین را اگر كسى هم انجام دهد ، لااقل با كتمان و اختفاء و احساس شرمسارى است اما این ملت زشت كار و فرومایه آشکارا به يکدیگر تبریك مى‌گفتند .

68 قالَ اِنَّ هؤُلاءِ ضَيْفى فَلا تَفْضَحُونِ

( لوط ) گفت : این‌ها میهمانان منند ، آبروى مرا نریزید .

69 وَ اتَّقُوا اللّهَ وَ لا تُخْزُونِ

و از خدا بپرهیزید و مرا شرمنده نسازید .

« فضیحت » در اصل لغت به معنى منکشف شدن چیزى است و سپس به معنى ظهور عیب آمده است و معادل آن در فارسى « رسوا كردن » است ( گویا لوط مى‌خواهد به آن‌ها بفهماند كه این كار شما آبروى مرا در برابر این میهمانان مى‌برد و مى‌فهمند كه اهل شهر من تا چه حدّ آلوده‌اند ) .

اما « خِزْى » در اصل به معنى دور ساختن است و سپس به معنى شرمندگى آمده است

( گویى لوط مى‌خواهد بگوید مرا در برابر این میهمان‌ها شرمنده و از آن‌ها دور نسازید ) .

« لوط » كه سر و صداى آن‌ها را شنید در وحشت عجیبى فرو رفت و نسبت به میهمانان خود بیمناك شد ، زیرا هنوز نمى‌دانست كه این میهمانان مأموران عذابند و فرشتگان خداوند

قادر قاهرند ، لذا در مقابل آن‌ها ایستاد و گفت : « این‌ها میهمانان من هستند ، آبروى مرا نریزید » .

یعنى از مسأله خدا و پیغمبر و جزا و كیفر ، اگر صرف‌نظر كنیم ، حداقل این مسأله انسانى و سنتى كه میان همه افراد بشر اعم از مؤمن و كافر وجود دارد مى‌گوید : كه به میهمان احترام باید گذارد شما چگونه بشرى هستید كه حتى ساده‌ترین مسائل انسانى را نمى‌فهمید ، اگر دین ندارید لااقل آزاده باشید .

70 قالُوا اَوَلَمْ نَنْهَكَ عَنِ الْعالَمینَ

گفتند: مگر ما تو را از جهانیان نهى‌نکردیم ( و نگفتیم احدى را به میهمانى نپذیر ) .

و این به خاطر آن بود كه قوم و جمعیت مزبور افرادى خسیس و بخیل بودند و هرگز كسى را به خانه خود میهمان نمى‌کردند و اتفاقا شهرهاى آن‌ها درمسیر قافله‌هابود و مى‌گویند

آن‌ها براى این‌که كسى در آن‌جا توقف نکند ، این عمل شنیع را با بعضى از واردین انجام داده بودند و كم‌کم براى آن‌ها عادتى شده بود ، لذا گویا هرگاه لوط پیامبر باخبر مى‌شد كه شخص غریبى به آن دیار گام نهاده براى این‌که گرفتار چنگال آن‌ها نشود وى را به خانه خود دعوت مى‌کرد ، امّا آن‌ها پس از آن‌که از این جریان آگاه شدند خشمگین گشتند و به او صریحا گفتند حق ندارى بعد از این میهمانى به خانه خود راه دهى .

بنابراین به نظر مى‌رسد كه كلمه « عالَمین » در آیه فوق اشاره به رهگذران و افرادى است كه اهل آن شهر و دیار نبودند و گذارشان به آن‌جا مى‌افتاد .

71 قالَ هؤُلاءِ بَناتى اِنْ كُنْتُمْ فاعِلینَ

گفت : دختران من حاضرند اگر مى‌خواهید كار صحیحى انجام دهید ( با آن‌ها ازدواج كنید و از گناه و آلودگى بپرهیزید ) .

بدون شك دختران لوط تعداد محدودى بودند و آن جمعیت افراد زیادى ، ولى هدف لوط این بود كه به آن‌ها اتمام حجت كند و بگوید من تا این حد نیز آماده فداکارى براى

حفظ حیثیت میهمانان خویش و نجات از منجلاب فساد هستم .

ناگفته پیدا است كه لوط نمى‌خواست دختران خود را به ازدواج مشرکان گمراه درآورد بلکه هدفش این بود كه بیایید و ایمان بیاورید و بعد هم دختران خودم را به ازدواج شما درمى‌آورم .

72 لَعَمْرُكَ اِنَّهُمْ لَفى سَكْرَتِهِمْ يَعْمَهُونَ

به جانت سوگند این‌ها در مستى خود سرگردانند ( و عقل و شعور خود را از دست داده‌اند ) .

و در سورۀ هود به دنبال بحثى مشابه همین بحث خواندیم كه فرشتگان پرده از روى كار خود برداشتند ، رو به سوى لوط كرده ، گفتند : نترس آن‌ها به تو آسیبى نمى‌رسانند و در آیه 37 سوره قمر مى‌خوانیم : « هنگامى كه آن‌ها بر جسارت خویش افزودند و تصمیم بر تجاوز به میهمانان گرفتند چشمانشان را نابینا ساختیم : وَ لَقَدْ راوَدُوهُ عَنْ ضَيْفِهِ فَطَمَسْنا اَعْيُنَهُمْ » و چنان‌که در بعضى از روایات آمده يکى از فرشتگان مشتى خاك به صورت آن‌ها پاشید ، همه نابینا شدند ، ( و فریاد زنان بازگشتند ) .

73 فَاَخَذَتْهُمُ الصَّيْحَةُ مُشْرِقینَ

سرانجام به‌هنگام طلوع‌آفتاب صیحه( مرگبار، به‌صورت صاعقه يا زمین لرزه ) آن‌ها را فرو گرفت.

این صیحه ممکن است صداى يك صاعقه عظیم و يا صداى يك زلزله وحشتناك بوده باشد و به هرحال فریادى بود كه از وحشت آن همگى بیهوش شدند و يا جان خویش را از دست دادند و مى‌دانیم امواج صوتى هنگامى كه از حدّ معینى بگذرد ، آزاردهنده و وحشت‌انگیز و از آن هم كه فراتر برود انسان را مدهوش مى‌کند و يا ارگان‌هاى حیاتى را به كلّى از كار مى‌اندازد و حتى ممکن است ساختمان‌ها را ویران سازد .

74 فَجَعَلْنا عالِيَها سافِلَها وَ اَمْطَرْنا عَلَيْهِمْ حِجارَةً مِنْ سِجّيلٍ

سپس ( شهر و آبادى آن‌ها را زیر و رو كردیم ) بالاى آن را پایین قرار دادیم و بارانى از سنگ بر آن‌ها فرو ریختیم .

سرنوشت گنهکاران قوم لوط

ریزش این باران سنگ ، ممکن است براى هدف‌گیرى كسانى بوده باشد كه از آن صیحۀ

وحشتناك نابود نشده و يا زیر آوار نرفته بودند و نیز ممکن است براى محو اجساد پلید و آثار این قوم بوده است ، آن‌چنان كه پس از این باران سنگ اگر كسى از آن دیار مى‌گذشت نمى‌توانست به آسانى باور كند كه روزى دراین منطقه شهرهاى آبادى بوده است .

نازل شدن این عذاب‌هاى سه‌گانه ( صیحه وحشتناك ، زیر و رو شدن ، بارانى از سنگ ) هرکدام به تنهایى كافى بود كه قومى را به هلاکت برساند ، اما براى شدت گناه و جسور بودن آن‌ها در تن دادن به آلودگى و ننگ و همچنین براى عبرت دیگران ، خداوند مجازات آن‌ها را مضاعف كرد .

دربارۀ معنى « سجیل » واین‌که چرا بر این قوم آلوده ، بارانى از سنگ فرود آمد و چرا شهر آن‌ها زیر و رو شد و چرا لحظه نزول عذاب ، صبحگاهان بود و چرا به خانواده لوط دستور داده شد كه به پشت سر خود نگاه نکنند و همچنین در زمینه تحریم هم‌جنس‌گرایى در ادیان آسمانى و فلسفه آن و نیز اخلاق قوم لوط ، در ذیل آیات سوره هود بحث كافى كردیم ( به جلد 9 تفسیر نمونه صفحه 189 تا 198 مراجعه فرمایید ) .

75 اِنَّ فى ذلِكَ لاَياتٍ لِلْمُتَوَسِّمینَ

در این ( سرگذشت عبرت انگیز ) نشانه‌هایى است براى هوشیاران .

« مُتَوَسِّم » از ماده « وَسْم » به معنى اثر گذاردن است و « مُتَوَسِّم » به كسى مى‌گویند كه از كمترین اثر ، پى به واقعیت‌هایى مى‌برد و معادل آن در فارسى ، هوشیار و با ذکاوت است .

آن‌ها كه بافراست و هوشیارى و بینش مخصوص خود از هر علامتى جریانى را كشف مى‌کنند و از هر اشاره‌اى حقیقتى و از هر نکته‌اى ، مطلب مهم و آموزنده‌اى را .

رابطۀ « مُتَوَسِّم » و « مُؤْمِن »

در آیۀ فوق دیدیم كه گاهى مى‌گوید « در سرگذشت عبرت‌انگیز قوم لوط ، نشانه‌هایى براى مُتَوَسِّمین است » و گاه مى‌گوید : « براى مؤمنین است » جمع میان این دو تعبیر به ما مى‌فهماندکه مؤمنان راستین، متوسم هستند يعنى بافراست ، سریع الانتقال و كاملاً هوشیار .

در روایتى از امام باقر (علیه السلام) مى‌خوانیم : كه تفسیر « اِنَّ فى ذلِكَ لاَياتٍ لِلْمُتَوَسَّمینَ » را از آن حضرت سؤال كردند ، فرمود : « منظور امت اسلام است » سپس اضافه كرد « قالَ رَسُولُ‌اللّهِ

اِتَّقُوا فَراسَةَ الْمُؤْمِنِ ، فَاِنَّهُ يَنْظُرُ بِنُورِ اللّهِ عَزَّ وَ جَلَّ : پیامبر فرمود : از فراست مؤمن بپرهیزید چرا كه به نور خدا مى‌بیند » .(1)

در روایت دیگرى مى‌خوانیم كه امام صادق (علیه السلام)فرمود : « مُتَوَسِّمین ، امامانند » (2)و از امیر مؤمنان على (علیه السلام)نقل شده كه فرمود: « متوسم پیامبر بود و من بعد از او و سپس امامان از دودمان من ».(3)

76 وَ اِنَّها لَبِسَبیلٍ مُقیمٍ

و ویرانه‌هاى سرزمین آن‌ها بر سر راه ( كاروان‌ها ) همواره ثابت و برقرار است .

اگر باور ندارید برخیزید و بروید و ویرانه‌هاى این شهر بلا دیده را كه بر سر راه 3.


1) «نورالثقلین»،جلد3،صفحه23.

2) «نورالثقلین»،جلد3،صفحه23.

3) «نورالثقلین»،جلد3،صفحه23.

مسافران در طریق شام ( از سوى مدینه ) قرار دارد بنگرید و بیندیشید و عبرت گیرید و به سوى خدا بازگردید و راه توبه را پیش‌گیرید و آلودگى‌ها را از دل وجان خود بشویید .

77 اِنَّ فى ذلِكَ لاَيَةً لِلْمُؤْمِنینَ

در این نشانه‌اى است براى مؤمنان .

چگونه ممکن است انسان ایمان داشته باشد و این سرگذشت تکان دهنده را بخواند و عبرت‌ها نگیرد ؟

78 وَ اِنْ كانَ اَصْحابُ الاَْيْكَةِ لَظالِمینَ

اصحاب الایکه ( صاحبان سرزمین‌هاى پر درخت - قوم شعیب ) مسلماً قوم ستمگرى بودند .

79 فَانْتَقَمْنا مِنْهُمْ وَ اِنَّهُما لَبِاِمامٍ مُبینٍ

ما از آن‌ها انتقام گرفتیم واین دو ( قوم لوط و اصحاب ایکه ) شهرهاى ویران شده‌شان بر سر راه آشکار است .

اصحاب الایکه چه كسانى هستند ؟

کلمه « اِمام » به معنى راه و جاده است زیرا از ماده « اَمَّ » به معنى قصدکردن گرفته‌شده ، چون انسان براى رسیدن به مقصد ، از راه‌ها عبور مى‌کند .

بسیارى از مفسران و ارباب لغت گفته‌اند كه « اَيْكَة » به معنى درختان درهم پیچیده و يا بیشه است و « اَصْحابُ الاَْيْكَة » همان قوم شعیب هستند كه در سرزمینى پر آب و مشجّر در میان حجاز و شام زندگى مى‌کردند .

آن‌ها زندگى مرفه و ثروت فراوانى داشتند و به همین جهت ، غرور غفلت آن‌ها را فراگرفته بود و مخصوصاً دست به كم‌فروشى و فساد در زمین زده بودند .

شعیب آن پیامبر بزرگ ، آن‌ها را از این كارشان برحذر داشت و دعوت به توحید و راه حق نمود ، اما آن‌ها تسلیم حق نشدند و سرانجام بر اثر مجازات دردناکى نابود گشتند ، گرماى شدیدى چندین روز پى‌درپى آن‌ها را فراگرفت و در آخرین روز ابر بزرگى در آسمان نمایان شد ، آن‌ها به سایه ابر پناه بردند ، اما صاعقه‌اى فرود آمد و آن بیدادگران را نابود كرد .

شرح بیشتر حالات آن‌ها - با تصریح به نام شعیب - در سوره « شعراء » از آیه 176 تا 190 آمده است .

ضمنا باید توجه داشت كه جمله « فَأنْتَقَمْنا مِنْهُمْ: آن‌ها را مجازات كردیم » ممکن است هم اشاره به قوم لوط باشد و هم اصحاب الایکه ، زیرا بلافاصله بعد از این جمله مى‌خوانیم : «وَ اِنَّهُما لَبِاِمامٍ مُبینٍ : سرزمین‌هاى این دو بر سر راه شما آشکار است » .

80 وَ لَقَدْ كَذَّبَ اَصْحابُ الْحِجْرِ الْمُرْسَلینَ

اصحاب الحجر ( قوم‌ثمود ) پیامبران را تکذیب كردند .

« اَصْحابُ الْحِجْرِ » قوم سرکشى بودند كه در سرزمینى به نام « حِجْر » ، زندگى مرفهى داشتند و پیامبر بزرگشان « صالح » براى هدایت آن‌ها مبعوث شد .

در این‌که این شهر در كجا واقع شده بود ، بعضى از مفسران و مورخان چنین نگاشته‌اند كه شهرى بود در مسیر كاروان مدینه و شام در يك منزلى « وادِى الْقُرى » و در جنوب « تیمه » و امروز تقریباً اثرى از آن نیست .

مى‌گویند این شهر در گذشته يکى از شهرهاى تجارى عربستان بوده و تا آن‌جا اهمیت داشته كه « بطلمیوس » در نوشته‌هایش به عنوان يك شهر تجارى از آن نام برده است و « پلین » جغرافى‌دان رومى از آن به نام « حِجْرِىّ » ياد مى‌کند .

در روایتى مى‌خوانیم كه در سال نهم هجرت كه پیامبر براى دفع سپاه روم به تبوك لشگرکشى كرد ، سربازان اسلام مى‌خواستند در این منزل توقفى كنند ، پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله مانع آن‌ها شد و فرمود : « این‌جا همان منطقه قوم ثمود است كه عذاب الهى بر آن‌ها فرود آمد » .(1)

این نکته نیز قابل توجه است كه قرآن در مورد اصحاب الحجر ( و همچنین در مورد قوم نوح و قوم شعیب و قوم لوط در آیات سوره شعراء به ترتیب آیه 105 و 123 و 160 و بعضى دیگراز اقوام پیشین ) مى‌گوید آن‌ها « پیامبران » را تکذیب كردند ، درحالى كه ظاهر .


1) « اعلام القرآن خزائلى » ، صفحه 292 .

امر چنین نشان مى‌دهدکه هرکدام يك پیامبر بیشتر نداشتند و تنها او را تکذیب نمودند .

این تعبیر شاید به خاطر آن است كه برنامه و هدف پیامبران ، آن‌چنان با يکدیگر پیوستگى دارد كه تکذیب يکى از آن‌ها تکذیب همه آن‌ها خواهد بود .

81 وَ اتَيْناهُمْ ایاتِنا فَكانُوا عَنْها مُعْرِضینَ

ما آیات خود را براى آن‌ها فرستادیم ولى آن‌ها از آن روى گردانند .

تعبیر به اعراض ( روى گرداندن ) نشان مى‌دهد كه آن‌ها حتى حاضر نبودند این آیات را بشنوند و يا به آن نظر بیفکنند .

82 وَ كانُوا يَنْحِتُونَ مِنَ الْجِبالِ بُيُوتا امِنینَ

آن‌ها خانه‌هاى امن و امانى در دل كوه‌ها مى‌تراشیدند .

و این نشان مى‌دهد كه اولاً منطقه آن‌ها يك منطقه كوهستانى بوده و ثانیا تمدن مادى پیشرفته‌اى داشتند كه به آن‌ها امکان مى‌داد در درون كوه‌ها خانه‌هاى امن تهیه كنند كه در برابر طوفان‌ها و سیل و حتى زلزله‌ها كاملاً ، مقاومت داشته باشد .

83 فَاَخَذَتْهُمُ الصَّيْحَةُ مُصْبِحینَ

اما سرانجام صیحه ( مرگبار ) صبحگاهان آن‌ها را فراگرفت .

چه انتظارى درباره چنین قومى مى‌توان داشت ، جز این‌که طبق قانون « انتخاب اصلح الهى » و ندادن حق ادامه حیات به اقوامى كه به كلى فاسد و مفسد مى‌شوند ، بلاى نابودکننده‌اى بر سر آن‌ها فرود آید و نابودشان سازد .

این صیحه صداى صاعقه مرگبارى بوده كه بر خانه‌هاى آن‌ها فرود آمد و آن‌چنان كوبنده و تکان دهنده و وحشتناك بود كه اجساد بى‌جانشان را به روى زمین افکند .

84 فَما اَغْنى عَنْهُمْ ما كانُوا يَكْسِبُونَ

و آن‌چه را به دست آورده بودند آنان را از عذاب الهى نجات نداد .

نه آن كوه‌هاى سر به آسمان كشیده و نه آن خانه‌هاى امن و امان و نه اندام نیرومند این قوم سرکش و نه آن ثروت سرشار ، هیچ كدام نتوانستند در برابر این عذاب الهى مقاومت كنند.

85 وَ ما خَلَقْنَا السَّمواتِ وَ الاَْرْضَ وَ ما بَيْنَهُما اِلاّ بِالْحَقِّ وَ اِنَّ السّاعَةَ لاَتِيَةٌ

فَاصْفَحِ الصَّفْحَ الْجَمیلَ

ما آسمان و زمین و آن‌چه میان آن دو است ، جز به حق نیافریدیم و ساعت موعود ( قیامت ) قطعا فراخواهد رسید، ازآن‌ها ( دشمنان )به‌خوبى صرف‌نظرکن ( و آن‌هارا به نادانى‌هایشان ملامت ننما ) .

« صَفْح » به معنى روى هر چیزى است مانند صفحه صورت .

تو با داشتن دلیل روشن در راه دعوت و رسالتى كه به آن مأمورى ، براى تحکیم پایه‌هاى مبدأ و معاد در قلوب مردم ، نیازى به خشونت ندارى ، چراکه منطق و عقل با تو است ، به‌علاوه خشونت در برابر جاهلان ، غالبا موجب افزایش خشونت و تعصب آن‌ها است و به‌همین دلیل « فَاصْفَحِ » به معنى روى بگردان و صرف نظر كن آمده است و از آن‌جاکه روى گرداندن از چیزى گاهى به خاطر بى‌اعتنایى و قهر كردن و مانند آن است و گاهى به خاطر عفو و گذشت بزرگوارانه ، لذا در آیه فوق بلافاصله آن را با كلمه « جَمیلَ » ( زیبا ) توصیف مى‌کند تا معنى دوم را برساند .

در روایتى از امام على (علیه السلام)بن موسى الرضا مى‌خوانیم كه در تفسیر این آیه فرمود : «اَلْعَفْوُ مِنْ غَيْرِ عِتابٍ : منظور ، عفو كردن خالى از مؤاخذه و سرزنش است » .(1)

86 اِنَّ رَبَّكَ هُوَ الْخَلاّقُ الْعَلیمُ

پروردگار تو آفریننده آگاه است .

او مى‌داند كه همه مردم يکسان نیستند ، او از اسرار درون و طبایع و میزان رشد فکرى و احساسات مختلف آن‌ها باخبر است ، نباید از همه آن‌ها انتظار داشته‌باشى كه يکسان باشند بلکه باید با روحیه عفو و گذشت با آن‌ها برخورد كنى تا تدریجا تربیت شوند و به راه حق آیند.

بعضى تصور كرده‌اند این دستور مخصوص دوران زندگى پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله در مکه بوده است و پس از آن‌که به مدینه هجرت نمود و مسلمانان قدرت يافتند این .


1) « نورالثقلین » ، جلد 3 ، صفحه 27 .

دستور نسخ شد و دستور جهاد جاى آن را گرفت .

ولى با توجه به این‌که این دستور در سوره‌هاى مدنى نیز آمده مانند سوره بقره و سوره نور و سوره تغابن و سوره مائده كه در بعضى به پیامبر اسلام صلى‌الله‌علیه‌و‌آله دستور صفح و عفو داده شده و در بعضى به مؤمنان ، روشن مى‌شود كه این يك دستور عمومى و ابدى است و اتفاقا هیچ منافاتى با دستور جهاد ندارد ، زیرا هریك از این دو جاى مخصوص به خود دارند ، درجایى باید با عفو و گذشت پیشرفت كرد و به هنگامى كه عفو و گذشت سبب جرئت و جسارت و سوء استفاده طرف گردد چاره‌اى جز شدت عمل نیست .

87 وَ لَقَدْ اتَيْناكَ سَبْعا مِنَ الْمَثانى وَ الْقُرْانَ الْعَظیمَ

ما به تو سوره حمد و قرآن عظیم دادیم .

« سَبْع » در لغت به معنى « هفت » و « مَثانى » به معنى « دو تاها » است و بیشتر مفسران و روایات ، « سَبْعا مِنَ الْمَثانى » را كنایه از سوره « حمد » گرفته‌اند ، زیرا سوره حمد بنا بر معروف ، هفت آیه است و از این نظر كه به خاطر اهميّت این سوره و عظمت محتوایش

دوبار بر پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله نازل گردیده و يا این‌که از دو بخش تشکیل شده ( نیمى از آن حمد و ثناى خدا است و نیمى از آن تقاضاهاى بندگان است ) و يا این‌که دوبار در هرنماز خوانده مى‌شود ، به این جهات ، كلمه « مَثانى » يعنى دوتاها بر آن اطلاق شده است .(1)

خداوند به پیامبرش این واقعیت را بازگو مى‌کند كه تو داراى چنین سرمایه عظیمى هستى ، سرمایه‌اى همچون قرآن به عظمت تمام عالم هستى ، سرمایه‌اى كه تمامش نور است و برکت ، درس است و برنامه ، راهنما است و راهگشا ، مخصوصاً سوره حمد كه چنان محتوایش عالى است كه در يك لحظه كوتاه انسان را به خدا پیوند داده و روح او را در .


1) در حدیثى از پیامبر اکرم صلى‌الله‌علیه‌و‌آله مى‌خوانیم كه خداوند مى‌فرماید : من نماز ( سوره‌حمد ) را بین خود و بنده‌ام به‌دو قسمت تقسیم‌کرده‌ام ، نیمى مربوط به من و نیم دیگراز بندگان مى‌باشد ( مجمع‌البیان ، جلد 1 ، صفحه 17 ) .

آستانش به تعظیم و تسلیم و راز و نیاز وا مى‌دارد .

88 لا تَمُدَّنَّ عَيْنَيْكَ اِلى ما مَتَّعْنا بِه اَزْواجا مِنْهُمْ وَ لا تَحْزَنْ عَلَيْهِمْ وَاخْفِضْ جَناحَكَ لِلْمُؤْمِنینَ

( بنابراین ) هرگز چشم خود را به نعمت‌هاى ( مادى ) كه به گروه‌هایى از آن‌ها ( كفار )

دادیم میفکن و به‌خاطر آن‌چه آن‌ها دارند غمگین مباش و بال و پر خود را براى مؤمنین فرود آر.

این نعمت‌هاى مادى نه پایدارند ، نه خالى از دردسر ، حتى در بهترین حالاتش نگاهدارى آن سخت مشکل است ، بنابراین چیزى نیست كه چشم تو را به سوى خود جلب كند و در برابر آن موهبت بزرگ معنوى ( قرآن ) كه خدا به تو داده است ، قابل اهميّت باشد ، سپس اضافه مى‌کند « هرگز به خاطر این مال و ثروت و نعمت‌هاى مادّى كه دردست آن‌ها است ، غمگین مباش » .

در حقیقت دستور اول راجع به چشم دوختن به نعمت‌هاى مادّى است و دستور دوم درباره غم نخوردن در برابر محروميّت از آن است .

نظیر همین مضمون در سوره طه آیه 131 به طور واضح‌تر آمده است : « وَ لا تَمُدَّنَّ عَيْنَيْكَ اِلى ما مَتَّعْنا بِهِ اَزْواجا مِنْهُمْ زَهْرَةَ الْحَياةِ الدُّنْيا لِنَفْتِنَهُمْ فیهِ وَ رِزْقُ رَبِّكَ خَيْرٌ وَ اَبْقى :

چشم خود را به نعمت‌هایى كه به گروه‌هایى از آن‌ها داده‌ایم نیفکن ، این‌ها گل‌هاى زندگى دنیا است ( گل‌هایى ناپایدار كه زود پژمرده و پرپر مى‌شوند ) این‌ها به خاطر آن است كه مى‌خواهیم آن‌ها را با آن بیازماییم ، آن‌چه خدا به تو روزى داده است براى تو بهتر و پایدارتر است ».

دستور سومى كه به پیامبر مى‌دهد در زمینه تواضع و فروتنى و نرمش در برابر مؤمنان است مى‌فرماید : « وَاخْفِضْ جَناحَكَ لِلْمُؤْمِنینَ » .

این تعبیر كنایۀ زیبایى از تواضع و محبت و ملاطفت است همان‌گونه كه پرندگان به هنگامى كه مى‌خواهند نسبت به جوجه‌هاى خود اظهار محبت كنند آن‌ها را زیر بال و پر خود مى‌گیرند و هیجان‌انگیزترین صحنه‌عاطفى را مجسم مى‌سازند ، آن‌ها را در مقابل حوادث و دشمنان حفظ مى‌کنند و از پراکندگى نگه مى‌دارند .

89 وَ قُلْ اِنّى اَنَا النَّذیرُ الْمُبینُ

و بگو من انذار كننده آشکارم .

90 كَما اَنْزَلْنا عَلَى الْمُقْتَسِمینَ

( ما بر آن‌ها عذابى مى‌فرستیم ) همان‌گونه كه بر « تجزیه گران » ( آیات الهى ) فرستادیم .

91 اَلَّذینَ جَعَلُوا الْقُرانَ عِضینَ

همان‌ها كه قرآن را تقسیم كردند ( آن‌چه به سودشان بود پذیرفتند و آن‌چه برخلاف هوس‌هایشان بود ترك نمودند ) .

« عِضینَ » جمع « عِضَة » به معنى متفرق ساختن است و به هر بخش از چیزى نیز گفته مى‌شود بنابراین « عِضین » يعنى بخش‌ها و قسمت‌ها .

آن‌چه به سودشان بود گرفتند و آن‌چه به زیانشان بود كنار گذاشتند ، در حقیقت به جاى این‌که كتاب الهى و دستورهایش رهبر و راهنماى آن‌ها باشد به صورت آلت دست درآوردند

و آن را وسیله‌اى براى رسیدن به مقاصد شومشان ساختند ، اگر يك كلمه بنفعشان بود به آن

چسبیدند و اگر هزاران كلمه به زیانشان بود كنار گذاشتند .

مقتسمین چه اشخاصى هستند ؟

برنامه‌هاى الهى بدون شك عموما حافظ منافع همه انسان‌ها است ولى در ظاهر و نظر ابتدایى معمولاً بعضى مطابق میل ما است و بعضى برخلاف میل ما است و این‌جا است كه مؤمنان راستین از مدّعیان دروغین شناخته مى‌شوند ، گروه اول همه را دربست مى‌پذیرفتند حتى آن‌جا كه ظاهراً به سود آن‌ها نیست و مى‌گویند : « كُلٌّ مِنْ عِنْدِ رَبِّنا : همه از ناحیه خدا است » و هیچ‌گونه تجزیه و تقسیم و تبعیض درمیان احکام‌الهى قایل نیستند .

این افتخارنیست‌که همچون بعضى‌از اقوام‌گذشته نغمه« نُؤْمِنُ بِبَعْضٍ وَ نَكْفُرْ بِبَعْضٍ » ساز كنیم چرا كه همه دنیاپرستان همین‌کار را مى‌کنند ، آن‌چه معیار شناخت پیروان حق از

طرفداران باطل است ، همان تسلیم در مقابل آن بخش از فرمان‌ها است كه با تمایلات و هوس‌ها و منافع ظاهرى ما هماهنگ نیست ، این جااست كه سره از ناسره و مؤمن از منافق، شناخته مى‌شوند .

92 فَوَ رَبِّكَ لَنَسْئَلَنَّهُمْ اَجْمَعینَ

به پروردگارت سوگنداز همه آن‌ها سؤال‌خواهیم‌کرد.

93 عَمّا كانُوا يَعْمَلُونَ

از آن‌چه عمل مى‌کردند .

روشن است كه سؤال خداوند براى كشف مطلب پنهان و پوشیده‌اى نیست ، چرا كه او ازاسرار درون و برون آگاه است و ذره‌اى در آسمان و زمین از علم بى‌پایان او مخفى نیست ، بنابراین سؤال مزبور به خاطر تفهیم به خود طرف است تا به زشتى اعمالش پى ببرد و يا به عنوان يك نوع مجازات روانى است ، چرا كه بازجویى از كارهاى خلاف ، آن‌هم توأم با سرزنش و ملامت ، آن‌هم در جهانى كه انسان به حقایق نزدیک‌تر و آگاه‌تر مى‌شود ، دردناك و زجرآور است ، بنابراین در حقیقت این پرسش‌ها بخشى از مجازات آن‌ها است .

ضمنا عمومیت « عَمّا كانُوا يَعْمَلُونَ » نشان مى‌دهد كه از همه اعمال آدمى بدون استثناء سؤال خواهد شد و این خود درسى است براى همه انسان‌ها كه لحظه‌اى از اعمال خود غافل نمانند .

و اما این سؤال كه چگونه در آیه فوق خداوند تأکید بر مسأله سؤال مى‌کند در حالى كه در سوره الرحمن آیه 39 مى‌خوانیم : « فَيَوْمَئِذٍ لا يُسْئَلُ عَنْ ذَنْبِه اِنْسٌ وَ لا جانٌّ : در آن روز از گناه هیچ‌کس نه انسان و نه جن سؤالى نمى‌شود » پاسخش این است كه در قیامت مراحلى است ، در بعضى از مراحل ، از مردم سؤال مى‌شود و در بعضى از مراحل سؤال و جوابى درکار نیست و مسائل خود به خود روشن است و يا این‌که سؤال زبانى وجود ندارد ، چرا كه طبق آیه 65 سوره يس بر دهان‌ها مهر گذارده‌مى‌شود و تنهاسؤال‌از اعضاى پیکر و حتى پوست بدن مى‌شود .(1)

94 فَاصْدَعْ بِما تُؤْمَرُ وَ اَعْرِضْ عَنِ الْمُشْرِكینَ

آشکار آن‌چه را مأموریت دارى بیان كن و از مشرکان روى گردان (و به آن‌ها اعتنا نکن). .


1) براى توضیح بیشتر به جلد 6 ، صفحه 88 « تفسیر نمونه » مراجعه فرمایید .

« فَاصْدَعْ » از ماده « صَدْع » در لغت به معنى شکافتن به طور مطلق و يا شکافتن اجسام محکم است و از آن‌جا كه با شکافتن چیزى درونش آشکار مى‌شود ، این كلمه به معنى اظهار و افشا و آشکار كردن آمده است .

اعراض از مشرکان در این‌جا يا به معنى بى‌اعتنایى است و يا ترك مبارزه و پیکار با آن‌ها، زیرا در آن زمان هنوز قدرت مسلمانان به مرحله‌اى نرسیده بود كه در مقابل خشونت دشمن دست به مبارزه مسلحانه بزنند .

95 اِنّا كَفَيْناكَ الْمُسْتَهْزِئینَ

ما شرّ استهزا كنندگان را از تو دفع خواهیم كرد .

آغاز دعوت علنى اسلام

به طورى كه از بعضى از روایات استفاده مى‌شود آیات « فَاصْدَعْ بِما تُؤْمَرُ وَ اَعْرِضْ عَنِ الْمُشْرِكینَ اِنّا كَفَيْناكَ الْمُسْتَهْزِئینَ » در مکه نازل شد ، بعد از آن كه پیامبر اسلام سه سال مخفیانه دعوت كرد و عده قلیلى از نزدیکان پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله به او ایمان آوردند كه

نخستین آن‌ها از زنان ، خدیجه و از مردان ، على (علیه السلام)بود .

بدیهى است دعوت به توحید خالص و درهم ریختن نظام شرك و بت‌پرستى در آن زمان

و در آن محیط كار عجیب و وحشتناکى بود و به همین جهت از همان آغاز این مسأله نمایان بود كه گروهى به استهزاء برمى‌خیزند به همین جهت خداوند به پیامبرش قوت قلب مى‌دهد كه از انبوه دشمنان و استهزاءکنندگان نهراسد و دعوت خود را آشکارا و علنى سازد و به يك مبارزه پى‌گیر منطقى در این راه دست بزند .(1)

96 اَلَّذینَ يَجْعَلُونَ مَعَ اللّهِ ءِالها اخَرَ فَسَوْفَ يَعْلَمُونَ

آن‌ها كه با خدا معبود دیگرى قرار دادند اما به زودى مى‌فهمند .

97 وَ لَقَدْ نَعْلَمُ اَنَّكَ يَضیقُ صَدْرُكَ بِما يَقُولُونَ

ما مى‌دانیم سینه تو از آن‌چه آن‌ها مى‌گویند تنگ‌مى‌شود ( و تو را سخت ناراحت مى‌کنند ) . .


1) « نور الثقلین » ، جلد 3 ، صفحه 32 .

98 فَسَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّكَ وَ كُنْ مِنَ السّاجِدینَ

( براى دفع ناراحتى آنان ) پروردگارت را تسبیح و حمد گو واز سجده كنندگان باش .

تأثیر توجه به خدا در قدرت روح

در زندگى انسان همیشه مشکلاتى بوده و هست و این طبیعت زندگى دنیا است و هرقدر انسان بزرگ‌تر باشد این مشکلات بزرگ‌تر است و از این رو مى‌توان به عظمت مشکلاتى كه پیامبر در آن دعوت بزرگش با آن روبرو بود پى‌برد .

ولى مى‌بینیم خداوند به پیامبرش دستور مى‌دهد كه براى كسب نیرو و سعه صدر بیشتر در برابر انبوه این مشکلات ، به تسبیح پروردگار و نیایش و سجده برآستانش روى‌آورد، این‌نشان مى‌دهد كه عبادت اثر عمیقى در تقویت روح و ایمان و اراده آدمى دارد .

از روایات مختلف نیز استفاده مى‌شود كه پیشوایان بزرگ هنگامى‌که با بحران‌ها و مشکلات عظیم روبرو مى‌شدند به در خانه خدا مى‌رفتند و در پرتو عبادتش آرامش و نیرو مى‌یافتند .

99 وَ اعْبُدْ رَبَّكَ حَتّى يَأْتِيَكَ الْيَقینُ

و پروردگارت را عبادت كن تا يقین ( مرگ ) فرارسد .

منظوراز« يَقینُ » در این‌جا همان مرگ است و به این جهت مرگ ، يقین نامیده شده كه يك امر مسلم و انسان در هر چیز شك كند در مرگ‌نمى‌تواند تردید به‌خود راه دهد .

و يا این‌که به هنگام مرگ پرده‌ها كنار مى‌رود و حقایق در برابر چشم انسان آشکار مى‌شود و حالت يقین براى او پیدا مى‌گردد .

در سورۀ مدّثر آیه 46 و 47 از قول دوزخیان مى‌خوانیم : « وَ كُنّا نُكَذِّبُ بِيَوْمِ الدّينِ حَتّى أَتانَا الْيَقینُ : ما همواره روز رستاخیز را تکذیب مى‌کردیم تا این كه يقین ( مرگ ما ) فرارسید » .

از این‌جا روشن مى‌شود كه آن‌چه از بعضى از صوفیه نقل شده كه آیه فوق را دستاویزى براى ترك عبادت قرار داده‌اند و گفته‌اند آیه مى‌گوید : « عبادت كن تا زمانى كه يقین فرارسد ، بنابراین بعد از حصول يقین نیازى به عبادت نیست » .

گفتار بى‌اساس و بى‌پایه‌اى است ، چرا كه اولاً : به شهادت بعضى از آیات قرآن كه در بالا اشاره كردیم يقین به معنى مرگ است ، كه هم براى مؤمنان و هم براى دوزخیان ، براى همه خواهد بود .

ثانیاً : مخاطب به این سخن ، پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله است و مقام يقین پیامبر بر همه محرز است آیا كسى مى‌تواند ادعا كند كه داراى مقام يقین از نظر ایمان نبوده است .

ثالثاً : تواریخ متواتر نشان مى‌دهد كه پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله تا آخر ساعات عمرش عبادت را ترك نگفت و على (علیه السلام)در محراب كشته شد و همچنین سایر امامان .

پایان سورۀ حجر

سورۀ نحل

فضیلت تلاوت سوره « نحل »

از پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله در فضیلت این‌سوره چنین نقل شده‌که فرمود : « كسى كه این سوره را بخواند خداوند او را در برابر نعمت‌هایى كه در این جهان به او بخشیده محاسبه نخواهد كرد » .(1)

روشن است تلاوت این آیات كه قسمت مهمى از نعمت‌هاى الهى را برشمرده آن تلاوتى است كه توأم با تفکر و سپس تصمیم‌گیرى و عمل و گام نهادن در طریق شکرگزارى است و همین سبب مى‌شود كه هر نعمتى را درست در هدفى كه براى آن آفریده شده است مصرف كنند و با چنین حالى دیگر چه محاسبه‌اى از او خواهند كشید مگر نعمت را به جا مصرف ننموده است .


1) « مجمع البیان » ، جلد 6 ، صفحه 347 .

بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ

بنام خداوند بخشنده بخشایشگر

1 اَتى اَمْرُ اللّهِ فَلا تَسْتَعْجِلُوهُ سُبْحانَهُ وَ تَعالى عَمّا يُشْرِكُونَ

فرمان خدا ( دائر به مجازات مشرکان و مجرمان ) فرا رسیده است براى آن عجله نکنید منزه و برتر است خداوند از این‌که شریك براى او قایل مى‌شوند .

فرمان عذاب نزدیك است

قسمت مهمى‌از آیات آغاز این‌سوره در مکه نازل شده است ، درهمان ایام كه پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله درگیرى شدیدى با مشرکان و بت‌پرستان داشت و هر روز در برابر دعوت حیات آفرین و آزادى‌بخش او به بهانه‌هایى متوسل مى‌شدند ، از جمله این‌که هرگاه پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله آن‌ها را تهدید به عذاب الهى مى‌کرد بعضى از لجوجان مى‌گفتند اگر این عذاب و كیفر كه مى‌گویى راست است پس چرا به سراغ ما نمى‌آید ؟

و شاید گاهى اضافه مى‌کردند كه اگر فرضا عذابى در كار باشد ما دست به دامن بت‌ها مى‌شویم تا در پیشگاه خدا شفاعت كنند تا این عذاب را از ما بردارد ، مگر نه این است كه آن‌ها شفیعان درگاه اویند ؟

نخستین آیه این سوره، خط بطلان بر این اوهام كشیده است .

بنابراین « اَمْرُ اللّهِ» در آیه فوق اشاره به فرمان خداوند در مورد عذاب مشرکان است و كلمه « اَتى » هرچند فعل ماضى است و به معنى تحقق این فرمان در گذشته است ، اما مفهوم آن مضارعى است كه قطعا تحقق مى‌یابد و این در قرآن فراوان است كه مضارع قطعى الوقوع با صیغه ماضى ذکر مى‌شود .

2 يُنَزِّلُ الْمَلائِكَةَ بِالرُّوحِ مِنْ اَمْرِه عَلى مَنْ يَشاءُ مِنْ عِبادِه اَنْ اَنْذِرُوا اَنَّهُ لا اِلهَ اِلاّ اَنَا فَاتَّقُونِ

فرشتگان را با روح الهى به فرمانش بر هرکس از بندگانش بخواهد نازل مى‌کند ( و به

آن‌ها دستور مى‌دهد ) كه مردم را انذار كنید ( و بگویید ) معبودى جز من نیست بنابراین از مخالفت ( دستور ) من بپرهیزید .

منظور از «رُوح» در این آیه وحى و قرآن و نبوّت است كه مایه‌حیات و زندگى‌انسان‌ها است .

« رُوح » در این‌جا جنبه معنوى دارد و اشاره به هر چیزى است كه مایه حیات دل‌ها است و سبب تربیت نفوس و هدایت عقل‌ها مى‌گردد ، همان‌گونه كه در آیه 24 سوره‌انفال مى‌خوانیم : « يا اَيُّهَا الَّذینَ آمَنُوا اسْتَجیبُوا لِلّهِ وَ لِلرَّسُولِ اِذا دَعاكُمْ لِما يُحْيیكُمْ : اى كسانى كه ایمان آورده‌اید اجابت كنید دعوت خدا و پیامبرش را هنگامى كه شما را به چیزى فرامى‌خواند كه مایه حیات و زندگى شما است » .

و در سورۀ شورى آیه 52 چنین آمده : « وَ كَذلِكَ اَوْحَيْنا اِلَيْكَ رُوحا مِنْ اَمْرِنا ما كُنْتَ تَدْرى مَا الْكِتابُ وَ لاَ الاْيمانُ : این‌گونه ، روحى را به فرمان خود بر تو وحى فرستادیم ، تو پیش از آن ، از كتاب و ایمان آگاه نبودى » .

روشن است كه « روح » در این آیات به معنى « قرآن » و « محتواى وحى » و « فرمان نبوت » است .

گرچه روح در سایر آیات قرآن به معانى دیگرى نیز آمده است ولى با توجه به قرائنى كه ذکر شد مفهوم روح در آیه مورد بحث ، قرآن و محتواى وحى مى‌باشد .

ذکر این نکته نیز لازم است جمله « عَلى مَنْ يَشاءُ مِنْ عِبادِه » ( بر هر كس از بندگانش بخواهد ) هرگز به این معنى نیست كه موهبت وحى و نبوت بى‌حساب و كتاب است ، زیرا « مشیت » الهى هرگز از « حکمت » او جدا نمى‌باشد و به مقتضاى حکیم بودنش این موهبت را در محل شایسته و لایق قرار مى‌دهد : « اَللّهُ اَعْلَمُ حَيْثُ يَجْعَلُ رِسالَتَهُ : خداوند داناتر است كه رسالت خود را در كجا قرار دهد » ( 124 / انعام ) .

3 خَلَقَ‌السَّمواتِ وَالاَْرْضَ بِالْحَقِّ تَعالى عَمّا يُشْرِكُونَ

آسمان‌ها و زمین را به حق آفرید، او برتر است از این كه شریك براى او مى‌سازند .

آیا بت‌هایى كه آن‌ها را شریك او قرار داده‌اند هرگز قادر به چنین خلقتى هستند ؟ و يا حتى مى‌توانند پشّه كوچك و يا ذره غبارى بیافرینند ، با این حال چگونه آن‌ها را شریك او قرار مى‌دهند؟ جالب این‌که خود مشرکان این نظام عجیب و خلقت بدیع را كه بیانگر علم و قدرت خالق است تنها از « اللّه » مى‌دانستند ، ولى با این حال به هنگام عبادت در برابر بت‌ها به خاك مى‌افتادند .

4 خَلَقَ الاِنْسانَ مِنْ نُطْفَةٍ فَاِذا هُوَ خَصیمٌ مُبینٌ

انسان را از نطفه بى‌ارزشى خلق كرد و سرانجام او موجودى فصیح و مدافع آشکار از خویشتن گردید .

« نُطْفَة » در اصل به معنى آب كم يا آب صاف است ، سپس به قطرات آبى كه از طریق « لِقاح » سرچشمه پیدایش انسان مى‌شود ، اطلاق شده است ، در حقیقت با این تعبیر مى‌خواهد عظمت قدرت خدا را مجسّم كند كه از قطره آب بى‌ارزشى چه آفرینش عجیبى كرده است كه میان قوس نزول و صعودى او این‌همه فاصله است .

این در صورتى است كه « خَصیم » را به معنى « مدافع و بیانگر درون خویش » بدانیم، همان‌گونه‌که در آیه 105 سوره نساء مى‌خوانیم : « وَ لا تَكُنْ لِلْخائِنینَ خَصیما : اى پیامبر مدافع خائنان مباش » .

در تفسیر على (علیه السلام)بن ابراهیم (علیه السلام)نیز چنین مى‌خوانیم : « خَلَقَهُ مِنْ قَطْرَةٍ مِنْ ماءٍ مُنْتَنٍ فَيَكُونَ

خَصیما مُتَكَلِّما بَلیغا : خداوند انسان را از قطره آب بدبویى آفرید و سرانجام سخنگوى بلیغ پرخاشگرى شد » .(1)

5 وَ الاَنْعامَ خَلَقَها لَكُمْ فیها دِفْ‌ءٌ وَ مَنافِعُ وَ مِنْها تَأْكُلُونَ

و چهارپایان را آفرید در حالى كه براى شما در آن‌ها وسیله پوشش و منافع دیگر است و از گوشت آن‌ها مى‌خورید . .


1) « نورالثقلین » ، جلد 3 ، صفحه 39 .

منافع گوناگون حیوانات

در این آیه به مسألۀ خلقت چهارپایان كه دلیلى بر علم و قدرت خدا است پرداخته ، سپس به بیان نعمت‌هاى مختلفى كه در آن‌ها وجود دارد مى‌پردازد و از میان این نعمت‌ها به سه قسمت اشاره كرده نخست مسأله « دِفْ‌ءٌ » كه به معنى هرگونه پوشش است مى‌باشد ، ( با استفاده از پشم و پوست آن‌ها ) مانند لباس و لحاف و كفش و كلاه و خیمه و دیگر « مَنافِع » كه اشاره به شیر و مشتقات آن است و سوم گوشت كه با جمله « وَ مِنْها تَأْكُلُونَ » بیان شده است :

جالب این كه در میان این‌همه فواید ، قبل از هرچیز مسأله پوشش و مسکن را مطرح مى‌کند ، زیرا بسیارى از مردم ( به خصوص بادیه نشینان ) هم لباسشان از پشم و مو يا پوست تهیه مى‌شود و هم خیمه‌هایشان كه آن‌ها را از سرما و گرما حفظ مى‌کند و به هرحال این دلیل بر اهميّت پوشش و مسکن و مقدّم بودن آن بر هرچیز دیگر است .

ممکن است كسانى كه مخالف گوشت‌خوارى هستند ، این استفاده را از آیه فوق نیز بکنند كه خداوند مسأله خوردن گوشت حیوانات را جزء منافع آن‌ها نشمرده ، لذا بعد از

ذکر « مَنافِع » با جمله « وَ مِنْها تَأْكُلُونَ » ( از آن حیوانات مى‌خورید ) از آن ياد شده ، حداقل این استفاده را از تعبیر فوق مى‌توان كرد كه اهميّت لبنيّات به مراتب بیشتر است .

6 وَ لَكُمْ فیها جَمالٌ حینَ تُریحُونَ وَ حینَ تَسْرَحُونَ

و در آن‌ها براى شما زینت و شکوه است به هنگامى كه به استراحت‌گاهشان باز مى‌گردانید و هنگامى كه ( صبحگاهان ) آن‌ها را به صحرا مى‌فرستید .

« تُریحُونَ » از ماده « اِراحَة » به معنى بازگرداندن حیوانات به هنگام غروب به آغل‌ها و استراحت‌گاهشان است ، لذا محلى را كه در آن استراحت مى‌کنند « مُراح » مى‌گویند .

« تَسْرَحُونَ » از ماده « سُرُوح » به معنى بیرون كردن چهارپایان به هنگام صبح به سوى چراگاه است .

در این آیه به جنبه استفاده روانى از چهارپایان اشاره مى‌کند و منظره جالب حرکت دستجمعى گوسفندان و چهارپایان به سوى بیابان و چراگاه ، سپس بازگشتشان به سوى آغل

و استراحت گاهشان كه قرآن از آن تعبیر به « جَمالٌ » كرده تنها يك مسأله ظاهرى و

تشریفاتى نیست ، بلکه بیانگر واقعیتى است در اعماق جامعه و گویاى این حقیقت است كه چنین جامعه‌اى خودکفا است ، فقیر و مستمند و وابسته به این و آن نمى‌باشد ، خودش تولید مى‌کند و آن‌چه را خود دارد مصرف مى‌نماید .

این در واقع جمال استغناء و خودکفایى جامعه است ، جمال تولید و تأمین فرآورده‌هاى مورد نیاز يك ملت است و به تعبیر گویاتر جمال استقلال اقتصادى و ترك هرگونه وابستگى است .

این واقعیت را روستاییان و روستازادگان بهتر از مردم شهرنشین درك مى‌کنند كه مشاهده رفت و آمد این چهارپایان سودمند چگونه به آن‌ها آرامش خیال مى‌دهد ، آرامشى كه از احساس بى‌نیازى برمى‌خیزد ، آرامشى كه از انجام مؤثّر يك وظیفه اجتماعى حاصل مى‌شود .

و جالب این‌که در آیه فوق ، نخست به بازگشت آن‌ها از صحرا اشاره مى‌کند چرا كه در هنگام بازگشت پستان‌هایشان پرشیر ، شکم‌هایشان سیر و در چهره‌هایشان نشانه‌هاى رضایت‌مندى دیده مى‌شود ، به همین دلیل از آن حرص و ولع و عجله‌اى كه صبح به هنگام

حرکت به صحرا دارند در آن‌هاخبرى نیست ، آرام و مطمئن گام برمى‌دارند و به استراحتگاه نزدیك مى‌شوند و از مشاهده منظره پستان‌هاى پرشیرشان هرکس احساس‌بى‌نیازى مى‌کند .

از امام صادق (علیه السلام)نقل شده كه فرمود : « ما فِى الاَْعْمالِ شَىْ‌ءٌ اَحَبُّ اِلَى اللّهِ مِنَ الزِّراعَةِ : هیچ عملى نزد خدا از زراعت محبوب‌تر نیست » .(1)و در حدیث دیگرى مى‌فرمایند : « اَلزّارِعُونَ كُنُوزُ الاَْنامِ تَزْرَعُونَ طَيِّبا اَخْرَجَهُ اللّهُ عَزَّ وَ جَلَّ وَ هُمْ يَوْمَ الْقِيامَةِ اَحْسَنُ النّاسِ مَقاما وَ اَقْرَبُهُمْ مَنْزِلَةً يُدْعَوْنَ الْمُبارَكینَ : كشاورزان گنج‌هاى مردمند ، غذاى پاکیزه را كه خداوند ارزانى داشته زراعت مى‌کنند و آن‌ها در روز قیامت برترین مقام را دارند و به خدا نزدیک‌ترند و آن‌ها را به نام "مبارک‌ها" صدامى‌زنند» .

7 وَ تَحْمِلُ اَثْقالَكُمْ اِلى بَلَدٍ لَمْ تَكُونُوا بالِغیهِ اِلاّ بِشِقِّ الاَْنْفُسِ اِنَ‌رَبَّكُمْ لَرَؤُفٌ رَحیمٌ

آن‌ها بارهاى سنگین شما را به شهرى كه جز با مشقت زیاد به آن نمى‌رسید حمل .


1) « بحارالانوار » ، جلد 23 ، صفحه 20 .

مى‌کنند چرا كه پروردگارتان رؤوف و رحیم است .

« شِق » از ماده « مَشَقَّت » به معناى زحمت طاقت‌فرسا است .

به این ترتیب این چهارپایان در درجه اول ، پوشش و وسایل دفاعى براى انسان در برابر گرما و سرما تولید مى‌کنند و در درجه بعد از فرآورده‌هاى لبنیاتى آن‌ها استفاده مى‌شود و سپس از گوشتشان و بعد آثار روانى كه در دل‌ها مى‌گذارند ، مورد توجه قرار گرفته و سرانجام باربرى آن‌ها .

قابل توجه این‌که حتى در عصر و زمان ما كه عصر ماشین و وسایل ماشینى است ، باز در بسیارى موارد تنها باید از همین چهارپایان استفاده كرد و راه دیگرى ندارد .

8 وَ الْخَيْلَ وَ الْبِغالَ وَ الْحَمیرَ لِتَرْكَبُوها وَ زینَةً وَ يَخْلُقُ ما لا تَعْلَمُونَ

( و همچنین ) اسب‌ها و استرها و الاغ‌ها را آفرید تا بر آن‌ها سوار شوید و هم مایه زینت شما باشد و چیزها ( وسایل نقلیه دیگر ) مى‌آفریند كه شما نمى‌دانید .

بدیهى است زینت در این‌جا باز يك مسأله تشریفاتى نیست و براى كسى كه با محتواى

تعلیمات قرآن آشنا است این مطلب روشن است ، بلکه يك نوع زینت است كه اثر آن در زندگى اجتماعى ظاهر مى‌گردد ، براى پى‌بردن به این حقیقت كافى است منظره و حال كسى راکه باپاى پیاده يك راه طولانى بیابانى را پیموده و خسته و كوفته و ناتوان به مقصد رسیده ، به‌طورى كه تا مدتى هیچ كارى از او ساخته نیست و نشاطى در او دیده نمى‌شود ، با منظره كسى مقایسه كنیم كه بر يك مرکب راهوار سوار شده زودتر به مقصد رسیده نیروى خود را از دست نداده، نشاط خودرا كاملاً حفظ كرده و آماده انجام هدف‌هاى خود و استفاده از وقت و نیروى خویش است ، آیا این زینت نیست ؟

در پایان آیه به مسأله مهم‌ترى اشاره كرده و افکار را به وسایل نقلیه و مرکب‌هاى گوناگونى كه در آینده در اختیار بشر قرارمى‌گیرد و بهتر و خوب‌تر از این حیوانات مى‌تواند استفاده كند متوجه مى‌سازد و مى‌گوید : « خداوند چیزها ( وسایل نقلیه دیگر ) مى‌آفریند كه شما نمى‌دانید : وَ يَخْلُقُ ما لا تَعْلَمُونَ » .

همان‌گونه كه در تفسیر « مراغى » و تفسیر « فى ظلال » آمده است درك مفهوم این جمله

براى ما كه در عصر ماشین و وسایل و مرکب‌هاى سریع‌السیر زندگى مى‌کنیم ، ساده و آسان است .

و اگر ملاحظه مى‌کنید كه تعبیر به يخلق ( مى‌آفریند ) كرده است دلیلش واضح است ، زیرا كار انسان در این اختراعات در حقیقت چیزى جز جفت و جور كردن و به هم پیوستن نیست ، اساس آن‌ها كه مواد اصلى را تشکیل مى‌دهد ، تنها با آفرینش خداوندى است ، از این گذشته آن ابتکارى كه بشر در طریق اختراع این وسایل به كارمى‌برد آن هم مولود استعدادى است كه خدا به او داده است .

9 وَ عَلَى‌اللّهِ قَصْدُالسَّبیلِ وَ مِنْهاجائِرٌ وَ لَوْشاءَ لَهَدیكُمْ اَجْمَعینَ

و بر خداست كه راه راست را به بندگان نشان دهد ، اما بعضى از راه‌ها بیراهه است و اگر خدا بخواهد همه شما را ( به اجبار ) هدایت مى‌کند ( ولى اجبار سودى ندارد ) .

« قَصْد » به معنى صاف بودن راه راست و بنابراین « قَصْدُ السَّبیل » به معنى راه راست مى‌باشد ، راهى كه انحراف و ضلالت در آن وجود ندارد .

خداوند انسان را با نیروهاى مختلفى مجهز ساخته و استعدادهاى گوناگونى به او داده تا

در مسیر تکامل كه هدف آفرینش است به او كمك كند و از این نظر همانند گیاهان و يا انواع جانداران است ، كه نیروها و غرایز لازم براى رسیدن به این هدف در اختیارشان گذارده شده است ، با این تفاوت كه انسان با اراده خود و آزادانه تصمیم مى‌گیرد ، ولى حیوانات و گیاهان هدف‌دار به سوى هدفشان پیش مى‌روند و قوس صعودى تکامل انسان نیز قابل مقایسه با جانداران دیگر نیست .

به این ترتیب از نظر خلقت و آفرینش و تکوین انسان را مجهز به عقل و استعداد و نیروهاى لازم براى پیمودن این صراط مستقیم كرده است .

و از سوى دیگر ، خدا پیامبران را با وحى آسمانى و تعلیمات كافى و قوانین مورد نیاز انسان فرستاده است ، تا از نظر تشریع ، راه را از چاه مشخّص كرده و با انواع بیان‌ها او را

تشویق به پیمودن این راه كنند و از مسیرهاى انحرافى باز دارند .

و جالب این‌که خداوند در آیه فوق این امر را به عنوان فریضه‌اى بر خود لازم شمرده و با كلمه « عَلَى اللّهِ » ( بر خدا لازم است ) از آن ياد كرده است كه همانند آن را در آیات دیگر

قرآن نیز مى‌خوانیم « اِنَّ عَلَيْنا لَلْهُدى : بر ما است كه انسان را هدایت كنیم » ( 12 / لیل ) .

اگر ما ، در وسعت مفهوم « عَلَى اللّهِ قَصْدُ السَّبیلِ » و مجموعه نیروهاى مادى و معنوى كه در آفرینش انسان و تعلیم و تربیت او به كار رفته دقیق شویم ، به عظمت این نعمت بزرگ كه از همه نعمت‌ها برتر است ، آگاه خواهیم شد .

سپس از آن‌جا كه راه‌هاى انحرافى فراوان است ، به انسان‌ها هشدار مى‌دهد و مى‌گوید : « بعضى از این راه‌ها منحرف و بیراهه است » ( وَ مِنْها جائِرٌ ) .

و از آن‌جا كه نعمت اختیار و آزادى اراده و انتخاب ، يکى از مهم‌ترین عوامل تکامل انسان مى‌باشد با يك جمله كوتاه به آن اشاره مى‌کند ( وَ لَوْ شاءَ لَهَدیكُمْ اَجْمَعینَ ) .

ولى این كار را نکرد ، چراکه هدایت اجبارى ، نه افتخار است و نه تکامل ، بلکه به شما آزادى داد تا این راه را با پاى خود بپیمایید و به بالاترین اوج تکامل برسید .

10 هُوَ الَّذى اَنْزَلَ مِنَ السَّماءِ ماءً لَكُمْ مِنْهُ شَرابٌ وَ مِنْهُ شَجَرٌ فیهِ تُسیمُونَ

او كسى است كه از آسمان آبى فرستاد كه شرب شما از آن است و گیاهان و درختان

که حیوانات خود را به چرا مى‌برید نیز از آن است .

« تُسیمُون » از ماده « اِسامَة » به معنى چراندن حیوانات است و حیوانات هم از گیاهان زمین استفاده مى‌کنند هم از برگ‌هاى درختان و اتفاقا « شَجَر » در لغت عرب معنى وسیعى دارد كه هم به درخت گفته مى‌شود و هم به گیاه .

بدون شك منافع آب باران تنها نوشیدن انسان و روئیدن درختان و گیاهان نیست ، بلکه شستشوى زمین‌ها ، تصفیه هوا ، ایجاد رطوبت لازم براى طراوت پوست تن انسان و راحتى تنفس او و مانند آن همه از فواید باران است ، ولى از آن‌جا كه دو قسمت ياد شده، از اهمیت بیشترى برخوردار بوده روى آن تکیه شده .

11 يُنْبِتُ لَكُمْ بِهِ الزَّرْعَ وَ الزَّيْتُونَ وَ النَّخیلَ وَ الاَْعْنابَ وَ مِنْ كُلِّ الثَّمَراتِ اِنَّ فى ذلِكَ لاَيَةً لِقَوْمٍ يَتَفَكَّرُونَ

خداوند با آن ( آب باران ) براى شما زراعت و زیتون و نخل و انگور مى‌رویاند و از همه میوه‌ها ، مسلماً در این نشانه روشنى است براى گروهى كه تفکر مى‌کنند .

« زَرْعَ » هرگونه زراعتى را شامل مى‌شود ، « زیتون » هم نام آن درخت مخصوص است و هم نام میوه آن .

« نَخیلَ » ( درخت خرما ) هم به معنى مفرد و هم به معنى جمع استعمال مى‌شود و «اَعْناب» جمع « عِنَبَة » به معنى انگور است .

اهمیت مواد غذایى زیتون و خرما و انگور

ممکن است چنین به‌نظر آید كه اگر قرآن از میان انواع میوه‌ها روى زیتون و خرما ( نخل ) و انگور تکیه كرده به خاطر وجود آن‌ها در محیط نزول قرآن بوده است ، ولى با توجه به جهانى و جاودانى بودن قرآن و عمق تعبیراتش روشن مى‌شود كه مطلب از این فراتر است .

غذاشناسان و دانشمندان بزرگى كه سالیان دراز از عمر خود را در راه مطالعه خواص گوناگون میوه‌ها صرف كرده‌اند به ما مى‌گویند كمتر میوه‌اى است كه براى بدن انسان از نظر غذایى به اندازه این سه میوه ، مفید و مؤثر باشد .

همان‌ها مى‌گویند : « روغن زیتون » براى تولید سوخت بدن ارزش بسیار فراوان دارد ، كالرى حرارتى آن بسیار بالا است و از این جهت يك نیروبخش است و آن‌ها كه مى‌خواهند همواره سلامت خود را حفظ كنند ، باید به این اکسیر علاقمند شوند .

به‌همین دلیل در روایات اسلامى نیز از آن مدح و تمجید فراوان شده ، درحدیثى از امام على (علیه السلام)بن موسى الرضا درباره زیتون چنین مى‌خوانیم : « غذاى خوبى است ، دهان را خوشبو و بلغم را برطرف مى‌سازد ، صورت را صفا و طراوت مى‌بخشد ، اعصاب را تقویت نموده و بیمارى و درد را از میان مى‌برد و آتش خشم و غضب را فرومى‌نشاند » .(1)

و از آن مهم‌تر این‌که درخود قرآن از درخت زیتون به عنوان شَجَرَةٍ مُبارَكَةٍ ( درخت پربرکت) ياد شده‌است . .


1) اسلام پزشك بى‌دارو .

با پیشرفت دانش پزشکى و غذاشناسى اهميّت دارویى « خرما » نیز به ثبوت رسیده است . در خرما كلسیم وجود دارد كه عامل اصلى استحکام استخوان‌ها است و نیز فسفر وجود دارد كه از عناصر اصلى تشکیل دهنده مغز و مانع ضعف اعصاب و خستگى است و قوّه بینایى را مى‌افزاید .

و نیز پتاسیم دارد كه فقدان آن‌را در بدن علت حقیقى زخم معده مى‌دانند و وجود آن براى ماهیچه‌ها و بافت‌هاى بدن بسیار پرارزش است .

این سخن امروز در میان غذا شناسان معروف است كه خرما از سرطان جلوگیرى مى‌کند ، زیرا آمارهایى كه در این زمینه تهیه شده نشان مى‌دهد در مناطقى كه خرما بیشتر مى‌خورند ابتلاى به سرطان كمتر است و اعراب و صحرانشینانى كه در فقر غذایى به‌سرمى‌برند به واسطه خوردن خرما هرگز مبتلا به سرطان نمى‌شوند ، عامل این موضوع را وجود « منیزیم » مى‌دانند .

به همین دلیل در روایات اسلامى نیز روى این ماده غذایى تأکید فراوان دیده‌مى‌شود،

از على (علیه السلام)نقل شده كه فرمود : « كُلِ التَّمْرَ فَاِنَّ فیهِ شِفاءٌ مِنَ الاَْدْواءِ : خرما بخورید كه شفاى بیمارى‌ها است » .

و نیز روایت شده كه بسیارى از اوقات غذاى على (علیه السلام)را نان و خرما تشکیل مى‌داد .

و در روایت دیگر مى‌خوانیم : « خانه‌اى كه در آن خرما نیست اهل آن خانه در واقع گرسنه‌اند » .(1)

در آیات سورۀ مریم نیز خواهد آمد كه خداوند مریم را در آن بیابان كه فاقد وسیله بود هنگامى كه عیسى « عَلى نَبِيِّنا وَ الِهِ وَ عَلَيْهِ السَّلامُ » را به دنیا آورده بود از رطب تازه روزى داد و این اشاره‌اى است به این‌که يکى از بهترین غذاها براى مادرى كه فرزند به دنیا آورده رطب تازه است و حتى در روایاتى كه ذیل آیه آمده مى‌خوانیم بهترین دارو براى چنین زنان همین میوه است . (2)


1) « سفینة‌البحار » ، جلد 1 ، صفحه 125 .

2) « سفینة‌البحار » ، جلد 1 ، صفحه 125 .

و اما در مورد « انگور » به گفته دانشمندان غذاشناس به قدرى عوامل مؤثر دارد كه مى‌توان گفت ، يك داروخانه طبیعى است ؟ علاوه بر این انگور از نظر خواص ، بسیار نزدیك به شیر مادر است ، يعنى يك غذاى كامل محسوب مى‌شود انگور دو برابر گوشت ، در بدن حرارت ایجاد مى‌کند و علاوه بر این ضدّ سم است ، براى تصفیه خون ، دفع رماتیسم ، نقرس و زیادى اوره خون ، اثر درمانى مسلّمى دارد ، انگور معده و روده را لایروبى مى‌کند ، نشاط‌آفرین و برطرف‌کننده اندوه است ، اعصاب را تقویت كرده و ویتامین‌هاى مختلف موجود در آن به انسان نیرو و توان مى‌بخشد .

انگور علاوه بر این‌که غذاى بسیار پرارزشى است قدرت میکرب‌کشى قابل ملاحظه‌اى دارد و حتى عامل مؤثرى است براى مبارزه با بیمارى سرطان .(1)

به همین دلیل در حدیثى از پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله : « خَيْرُ طَعامِكُمُ الْخُبُزُ وَ خَيْرُ فاكِهَتِكُمُ الْعِنَبُ : .


1) «اولین دانشگاه و آخرین پیامبر »، جلد 7 ، صفحات 101 و 142 .

بهترین طعام شما نان و بهترین میوه شما انگور است ». (1)

12 وَ سَخَّرَ لَكُمُ اللَّيْلَ وَ النَّهارَ وَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ وَ النُّجُومُ مُسَخَّراتٌ بِاَمْرِه اِنَّ فى ذلِكَ لاَياتٍ لِقَوْمٍ يَعْقِلُونَ

او شب و روز و خورشید و ماه را مسخر شما ساخت و نیز ستارگان به‌فرمان‌او مسخر شمایند ، در این نشانه‌هایى است ( از عظمت خدا ) براى گروهى كه عقل خود را به كار مى‌گیرند .

مفهوم واقعى تسخیر موجودات براى انسان آن است كه در خدمت منافع او باشند و به نفع او كار كنند و به او امکان بهره‌گیرى دهند ، به‌همین جهت شب و روز و خورشید و ماه و ستارگان كه هرکدام به نوعى در زندگى انسان اثر دارند و مورد بهره‌بردارى او قرار مى‌گیرند در تسخیر اویند .

این تعبیر جالب ( مسخر بودن موجودات براى انسان به فرمان خدا ) علاوه بر این‌که .


1) اسلام پزشك بى‌دارو .

شخصیت و عظمت واقعى انسان را از دیدگاه اسلام و قرآن روشن‌مى‌سازد و به‌او عظمتى‌مى‌بخشد كه در خور مقام خلیفة‌اللهى است ، نعمت‌هاى گوناگون خدا را به خاطرش مى‌آورد ، حسّ قدردانى را در او برمى‌انگیزد و از نظام بدیعى كه در چگونگى این تسخیر به كاررفته ، وى را به خدا نزدیك مى‌سازد. به همین جهت در پایان آیه مى‌گوید : « در این تسخیر نشانه‌هایى است براى آن‌ها كه اندیشه مى‌کنند » .

براى آگاهى بیشتر از اسرار این تسخیر به شرح مبسوطى كه در سوره ابراهیم (علیه السلام)آیات 32 و 33 آوردیم مراجعه فرمایید .

13 وَ ما ذَرَاَلَكُمْ فِى‌الاَْرْضِ مُخْتَلِفا اَلْوانُهُ اِنَّ فى ذلِكَ لاَيَةً لِقَوْمٍ يَذَّكَّرُونَ

( علاوه براین ) مخلوقاتى‌راکه در زمین آفریده نیز مسخر ( فرمان شما ) ساخت ، مخلوقاتى با رنگ‌هاى مختلف ، در این نشانه روشنى است براى گروهى كه متذکر مى‌شوند .

از انواع پوشش‌ها ، غذاها ، همسران پاك ، وسایل رفاهى گرفته تا انواع معادن و منابع مفید زیرزمینى و روى زمینى و سایر نعمت‌ها همه را مسخّر فرمان شما ساخت .

نعمت‌هاى مادى و معنوى

جالب این‌که در آیات فوق نعمت‌هاى مادّى و معنوى آن‌چنان به هم آمیخته شده است كه نمى‌توان آن‌ها را از يکدیگر تفکیك كرد ، با این حال لحن آیات مزبور در زمینه نعمت‌هاى معنوى با مادى متفاوت است .

در هیچ مورد نمى‌گوید بر خدا است كه فلان رزق و روزى را براى شما بیافریند ، اما در مورد هدایت به راه راست مى‌گوید : « بر خدااست‌که راه‌راست را به‌شما نشان دهد » و نیروهاى لازم را براى پیمودن این‌راه از نظر تکوین و تشریع در اختیارتان‌بگذارد .

اصولاً بحث‌هاى يك بعدى از روش قرآن دور است ، حتى آن‌جا كه سخن از آفرینش درختان و میوه‌ها و تسخیر خورشید وماه به میان مى‌آورد باز آن را در مسیر يك هدف معنوى قرار مى‌دهد و مى‌گوید : « این نعمت‌هاى مادى نیز نشانه‌اى است از عظمت آفرینش و آفریدگار » .

14 وَ هُوَ الَّذى سَخَّرَ الْبَحْرَ لِتَأْكُلُوا مِنْهُ لَحْما طَرِيّا وَتَسْتَخْرِجُوا مِنْهُ حِلْيَةً

تَلْبَسُونَها وَ تَرَى الْفُلْكَ مَواخِرَ فیهِ وَ لِتَبْتَغُوا مِنْ فَضْلِه وَ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ

او كسى‌است‌که دریا را مسخّر( شما ) ساخت تا از آن گوشت تازهبخورید و وسایل‌زینتى براى پوشش ازآن استخراج نمایید و كشتى‌ها را مى‌بینید كه سینه دریا را مى‌شکافند تا شما ( به تجارت پردازید ) و از فضل خدا بهره گیرید ، شاید شکر نعمت‌هاى او را بجاآورید .

« فُلْك » به معناى كشتى است و هم به معنى مفرد آمده و هم به معنى جمع .

« مَواخِر » جمع « ماخِرَة » از ماده « مَخْر » به معنى شکافتن آب از چپ و راست است و به صداى وزش بادهاى شدید نیز گفته مى‌شود ، و از آن‌جا كه كشتى‌ها به هنگام حرکت آب‌ها را با سینه خود مى‌شکافند به آن‌ها « ماخِر » يا « ماخِرَة » مى‌گویند .

قسمت عمده روى زمین را دریاها تشکیل مى‌دهند و نیز مى‌دانیم نخستین جوانه حیات در دریاها آشکار شده و هم اکنون نیز دریا منبع مهمّى براى ادامه حیات انسان و همه موجودات روى زمین است و قراردادن آن در خدمت بشر يکى از نعمت‌هاى بزرگ خدا است .

سپس به سه قسمت از منابع دریاها اشاره كرده مى‌فرماید :

« تا از آن گوشت تازه بخورید : لِتَأْكُلُوا مِنْهُ لَحْما طَرِيا » .

گوشتى كه زحمت پرورش آن را نکشیده‌اید تنها دست قدرت خدا آن را در دل اقیانوس‌ها پرورش داده و رایگان در اختیارتان گذارده است .

مخصوصاً تکیه روى طراوت و تازگى این گوشت ، با توجه به این‌که در آن عصر و زمان از يك جهت و در عصر و زمان ما از جهت دیگر ، گوشت‌هاى كهنه فراوان بوده و هست ، اهمیت این نعمت را آشکارتر مى‌سازد و هم اهمیت تغذیه از گوشت تازه را .

دیگر از منابع آن مواد زینتى است كه از دریاها استخراج مى‌شود لذا اضافه مى‌کند: « تا ازآن زینتى براى پوشیدن استخراج كنید : وَ تَسْتَخْرِجُوا مِنْهُ حِلْيَةً تَلْبَسُونَها » .

انسان مانند چهارپایان نیست كه ذوق نداشته باشد ، بلکه يکى از ابعاد معروف چهارگانه روح انسان را حسّ زیبایى تشکیل مى‌دهد كه سرچشمه پیدایش شعر و هنر اصیل و مانند آن‌ها است .

بدون شك این بعد از روح انسانى نقش مؤثرى در حیات بشر دارد ، لذا باید به طرز صحیح و سالمى - دور از هرگونه افراط و تفریط و اسراف و تبذیر - اشباع گردد .

آن‌ها كه غرق در تجمّل پرستى و انواع زینتند به همان‌گونه گمراهند كه افراد خشك و مخالف هرگونه زینت چرا كه يکى در طرف افراط و مایه نابودى سرمایه‌ها و ایجاد فاصله طبقاتى و كشتن معنویات است و دیگرى در طرف تفریط و باعث خمودى و رکود .

به همین دلیل در اسلام ، استفاده از زینت به صورت معقول و خالى از هرگونه اسراف مانند بهره‌گیرى از لباس‌هاى خوب ، انواع عطریات ، بعضى سنگ‌هاى قیمتى و مانند آن - مخصوصاً در مورد زنان - كه نیاز روحیشان به زینت بیشتر است توصیه شده است ، ولى باز تأکید مى‌کنیم كه باید خالى از اسراف و تبذیر باشد .

بالاخره سوّمین نعمت دریا را حرکت كشتى‌ها به عنوان يك وسیله مهم براى انتقال انسان و نیازمندى‌هاى او ، ذکر مى‌کند و مى‌فرماید : « كشتى‌ها را مى‌بینى كه آب‌ها را بر صفحۀ

اقیانوس‌ها مى‌شکافند : وَ تَرَى الْفُلْكَ مَواخِرَ فیهِ» .

اصولاً چه كسى این خاصيّت را در مادّه‌اى كه كشتى را از آن مى‌سازند قرارداد تا روى آب بایستد ، آیا اگر همه‌چیز از آب سنگین‌تر بود و فشار مخصوص آب نیز نبود ، هرگز مى‌توانستیم بر صفحه بى‌کران اقیانوس‌ها حرکت كنیم ؟

به علاوه چه كسى بادهاى منظم را بر صفحه اقیانوس‌ها به حرکت درآورد ؟ و يا چه‌کسى در بخار آن‌همه قدرت آفرید تا با نیروى آن كشتى‌هاى موتورى را بر صفحه اقیانوس‌ها به حرکت درآوریم ؟ آیا هریك از این‌ها نعمت بزرگى نیست ؟

توجه به این نکته كه راه‌هاى دریایى از جاده‌هاى خشکى بسیار وسیع‌تر، كم خرج‌تر و آماده‌تر است و نیز توجه به این‌که كشتى‌هاى غول‌پیکر كه گاهى به عظمت يك شهر مى‌باشند ، عظیم‌ترین وسیله نقلیه بشر را تشکیل مى‌دهند عظمت نعمت دریاها را براى كشتیرانى واضح‌تر مى‌کند .

15 وَ اَلْقى فِى‌الاَْرْضِ رَواسِىَ اَنْ تَمیدَبِكُمْ وَ اَنْهارا وَ سُبُلاً لَعَلَّكُمْ تَهْتَدُونَ

و در زمین كوه‌هاى ثابت و محکمى افکند تا لرزش آن را نسبت به شما بگیرد و نهرها ایجاد كرد و راه‌هایى تا هدایت شوید .

کوه‌ها از ریشه به هم پیوسته‌اند و همچون زرهى كره زمین را دربرگرفته‌اند و این سبب مى‌شود كه از لرزش‌هاى شدید زمین كه بر اثر فشار گازهاى درونى هرلحظه ممکن است رخ دهد تا حد زیادى جلوگیرى شود .

از این گذشته وضع خاصّ كوه‌ها مقاومت پوسته زمین را در مقابل جاذبه ماه ( جزر و مد ) زیاد مى‌کند و اثر آن‌را به حداقل مى‌رساند .

از سوى سوّم از قدرت طوفان‌هاى شدید و حرکت دایمى بادها بر پوسته زمین مى‌کاهد چرا كه اگر كوه‌ها نبودند سطح هموار زمین دائما درمعرض تندبادها قرارداشت و آرامشى متصور نبود .

و از آن‌جا كه كوه‌ها يکى از مخازن اصلى آب‌ها ( چه به صورت برف و يخ و چه به صورت آب‌هاى درونى ) مى‌باشند بلافاصله بعد از آن ، نعمت وجود نهرها را بیان كرده ،

مى‌گوید : « و براى شما نهرهایى قرار دادیم : وَ اَنْهارا» .

و از آن‌جا كه وجود كوه‌ها ممکن است این توهّم را به وجود آورد كه بخش‌هاى زمین را از يکدیگر جدا مى‌کند و راه‌ها را مى‌بندد ، چنین اضافه مى‌کند : « و براى شما راه‌ها قرارداد تا هدایت شوید: وَ سُبُلاً لَعَلَّكُمْ تَهْتَدُونَ » .

این مسأله قابل توجه است كه درمیان بزرگ‌ترین سلسله جبال دنیا غالبا بریدگى‌هایى وجود دارد كه انسان مى‌تواند راه خود را از میان آن‌ها پیدا كند و كمتر اتفاق مى‌افتد كه این كوه‌ها به كلّى بخش‌هاى زمین را از هم جدا كنند .

16 وَ عَلاماتٍ وَ بِالنَّجْمِ هُمْ يَهْتَدُونَ

و ( نیز ) علاماتى قرار دارد و ( شب هنگام ) آن‌ها به وسیله ستارگان هدایت مى‌شوند .

این علامت‌ها انواع زیادى دارد : شکل كوه‌ها و درّه‌ها و بریدگى‌هاى آن‌ها ، فراز و نشیب‌هاى‌قطعات مختلف زمین، رنگ خاک‌ها و كوه‌ها و حتى چگونگى وزش‌بادها هریك ، علامتى براى پیدا كردن راه‌ها است .

براى این‌که بدانیم وجود این علامات تا چه حدّ به رهروان كمک‌مى‌کند و آن‌ها را از دور گشتن و گم شدن رهایى مى‌بخشد ، كافى است وضع بعضى از بیابان‌هاى يکنواخت را كه در پاره‌اى از مناطق وجود دارد در نظربگیریم كه عبور از آن‌ها فوق‌العاده مشکل و خطرناك است و چه بسیار كسانى كه از آن‌ها رفتند و هیچ‌گاه بازنگشتند ، فکر كنید اگر همه روى زمین این چنین يکنواخت بود كوه‌ها به يك اندازه ، دشت‌ها يکرنگ ، درّه‌ها شبیه هم ، آیا انسان‌ها مى‌توانستند به آسانى راه خود را پیدا كنند ؟

ولى از آن‌جا كه در پاره‌اى از اوقات در بیابان‌ها ، در شب‌هاى تاریك ، يا هنگامى كه انسان شبانه در دل اقیانوس‌ها سفر مى‌کند از این علامات خبرى نیست ، خداوند علامات آسمانى را به كمك فرستاده تا اگر در زمین علامتى نیست ، از علامت آسمان استفاده كنند و گمراه نشوند . لذا اضافه مى‌کند « و به وسیله ستارگان ، مردم هدایت مى‌شوند : وَ بِالنَّجْمِ هُمْ يَهْتَدُونَ » .

البته این يکى از فواید ستارگان است ، آن‌ها فواید بسیارى دارند ولى اگر تنها همین فایده بود باز مهم بود ، مخصوصاً پیش از آن‌که طبق نقشه‌ها راه خود را به سوى مقصد

بازیابند ، حرکت در روى دریاها بدون استفاده از ستارگان امکان‌پذیر ، نبود و به همین جهت شب‌هایى كه ابر آسمان را مى‌پوشانید كشتى‌ها از حرکت بازمى‌ماندند و اگر به راه خود ادامه مى‌دادند خطر مرگ آن‌ها را تهدید مى‌کرد .

البتّه مى‌دانیم ستارگانى كه در نظر ما در آسمان جابجا مى‌شوند پنج ستاره بیشتر نیستند كه آن‌ها را سیارات مى‌گویند ، ( البته سیارات بیش از این هستند ، اما بقیه با چشم كمتر دیده

مى‌شوند ) باقى ستاره‌ها جاى نسبى خود را حفظ مى‌کنند ، گویى همچون مرواریدهایى هستند كه به روى پارچه تیره‌رنگى دوخته شده‌اند این پارچه را از يك طرف افق مى‌کشند و به سوى دیگر مى‌برند و به تعبیر دیگر حرکت ثوابت حرکت گروهى و دسته‌جمعى است ، اما حرکت سیارات حرکت انفرادى مى‌باشد به طورى كه فاصله‌هایشان با بقیه ستاره‌ها تغییر مى‌کند .

علاوه بر این ، ستاره‌هاى ثوابت شکل‌هاى مخصوصى را تشکیل داده‌اند كه به « اشکال فلکى » معروفند و شناخت آن‌ها براى پیدا كردن جهات چهارگانه ( شمال و جنوب و مشرق و مغرب ) بسیار مؤثر است .

17 اَفَمَنْ يَخْلُقُ كَمَنْ لا يَخْلُقُ اَفَلا تَذَكَّرُونَ

آیا كسى كه مى‌آفریند همچون كسى است كه نمى‌آفریند ؟ آیا متذكّر نمى‌شوید .

این يك روش مؤثر تربیتى است كه قرآن در بسیارى از موارد از آن استفاده كرده است ، مسائل را به صورت استفهامى طرح و پاسخ آن را بر عهده وجدان‌هاى بیدار مى‌گذارد و حسّ خودجوشى مردم را به كمك مى‌طلبد تا پاسخ از درون جانشان بجوشد و همچون فرزندشان به آن عشق ورزند و آن را پذیرا گردند .

اصولاً از نظر روانى ثابت شده كه براى تعلیم و تربیت صحیح باید حداکثر كوشش را به كاربرد تاطرف مقابل، مطالب را از خود بداند يعنى احساس كند از درون خودش جوشیده ، نه چیزى كه ازبیرون به او القاء شده‌است تا با تمام وجودش آن را قبول كند و از آن دفاع نماید .

تکرار این نکته نیز لازم است كه مشرکانى كه در برابر انواع بت‌ها به سجده مى‌افتادند هرگز معتقد نبودند بت آفریننده و خالق است، بلکه آفرینش را مخصوص « اللّه » مى‌دانستند ، این‌جا است كه قرآن مى‌گوید آیا باید در برابر خالق این‌همه نعمت‌ها سجده كرد ؟ يا

موجوداتى كه خود مخلوق ناچیزى بیش نیستند و هرگز خلقتى نداشته و ندارند .

18 وَ اِنْ تَعُدُّوا نِعْمَةَ اللّهِ لا تُحْصُوها اِنَّ اللّهَ لَغَفُورٌ رَحیمٌ

و اگر نعمت‌هاى خدا را بشمارید هرگز نمى‌توانید آن را احصا كنید ، خداوند غفور و رحیم است .

اصولاً ما از وجود همه نعمت‌ها ، آگاه نیستیم و هرقدر دامنه علم و دانش بشرى گسترده‌تر مى‌شود افق‌هاى تازه‌اى از این نعمت‌ها بر ما گشوده خواهد شد ، افق‌هایى كه كرانه‌هاى آن‌ها همچنان ناپیدا است، آیا با این‌حال قدرت احصاى نعمت‌هاى خدا را داریم ؟

اکنون این سؤال پیش مى‌آید كه پس ما چگونه مى‌توانیم حق شکر او را ادا كنیم ؟ آیا با این حال در زمره ناسپاسان نیستیم ؟

پاسخ این سؤال را قرآن در آخرین جمله این آیه بیان مى‌کند و مى‌گوید « خداوند غفور رحیم است : اِنَّ اللّهَ لَغَفُورٌ رَحیمٌ » .

آرى خدا مهربان‌تر و بزرگوارتر از آن است كه شما را به خاطر عدم‌توانایى

بر شکر نعمت‌هایش مؤاخذه يا مجازات كند ، همین‌قدر كه بدانید سرتاپاى شما غرق نعمت او است و از اداى حق شکرش عاجزید و عذر تقصیر به پیشگاهش برید ، نهایت شکر او را انجام داده‌اید .

( در زمینه شکرنعمت و عدم‌توانایى انسان بر احصاى نعمت‌هاى پروردگار در ذیل آیه 34 سوره ابراهیم (علیه السلام)نیز بحث شده است ) .

19 وَ اللّهُ يَعْلَمُ ما تُسِرُّونَ وَ ما تُعْلِنُونَ

خداوند آن‌چه‌را پنهان‌مى‌دارید و آن‌چه‌را آشکارمى‌سازید مى‌داند .

20 وَ الَّذینَ يَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللّهِ لا يَخْلُقُونَ شَيْئا وَ هُمْ يُخْلَقُونَ

معبودهایى‌راکه غیراز خدا مى‌خوانند چیزى‌را خلق‌نمى‌کنندبلکه خودشان هم‌مخلوقند .

تاکنون بحث در این بود كه بت‌ها خالق نیستند و به همین دلیل لایق عبادت نمى‌باشند اکنون مى‌گوید آن‌ها خود مخلوقند ، نیازمند و محتاجند ، با این‌حال چگونه مى‌توانند تکیه‌گاه انسان‌ها گردند و گرهى از كارشان بگشایند؟ این چه داورى ابلهانه‌اى است ؟

21 اَمْواتٌ غَيْرُ اَحْياءٍ وَ ما يَشْعُرُونَ اَيّانَ يُبْعَثُونَ

آن‌ها موجودات مرده‌اى هستند كه هرگز استعداد حیات ندارند و نمى‌دانند در چه زمانى عبادت‌کنندگانشان محشور مى‌شوند.

معبودهاى مرده و فاقد شعور

در آیات گذشته به سه قسمت از مهم‌ترین صفات خدا يعنى خالقیت موجودات، بخشیدن نعمت‌ها و علم و دانایى اشاره شد . در این آیه به چهارمین صفت خداى حقیقى اشاره‌مى‌کند .

آیا نباید معبود حداقل موجود زنده‌اى باشد و از نیاز يا عبادت عابدانش آگاه گردد؟ بنابراین صفت‌چهارم يعنى« حیات » نیز در آن‌ها به كلّى منتفى است :

سپس اضافه مى‌کند : « وَ ما يَشْعُرُونَ اَيّانَ يُبْعَثُونَ » .

اگر پاداش و جزا به‌دست‌آن‌ها بود حداقل باید از « رستاخیز بندگان خود » باخبر باشند ، با این نادانى چگونه لایق عبادتند ؟

و این پنجمین صفتى است كه معبود به حق باید داشته باشد و آن‌ها فاقد آنند .

البته بت و بت‌پرستى در منطق قرآن مفهوم وسیعى دارد ، بسیار وسیع‌تر از خدایان ساختگى از سنگ و چوب و فلزات .

هر موجود و هرکسى را كه تکیه‌گاه خود در برابر خدا قراردهیم و سرنوشت خود را دست او بدانیم او بت ما محسوب مى‌شود ، به همین دلیل تمام آن‌چه در آیه فوق آمده درباره كسانى كه امروز ظاهراً خداپرستند اما استقلال يك فرد مؤمن راستین را از دست داده و تکیه‌گاهى براى خود از بندگان ضعیف انتخاب كرده‌اند و به صورت وابسته زندگى مى‌کنند ، شامل مى‌شود .

آن‌هایى كه تصور مى‌کنند قدرت‌هاى بزرگ جهان مى‌توانند تکیه‌گاه روزهاى تاریکشان باشند ، هرچند این قدرت‌ها جهنمى هستند و بیگانه از خدا ، آن‌ها نیز عملاً بت‌پرست و مشرکند و باید به آن‌ها گفت آیا این معبودهاى شما چیزى آفریده‌اند ؟ آیا سرچشمه نعمتى هستند؟ آیا ازاسرار درون و برون شما آگاهند ؟ و آیا مى‌دانند شما چه زمانى مبعوث

مى‌شوید تا جزا و كیفرتان بدهند ؟ پس چرا آن‌ها را همچون بت مى‌پرستید ؟

22 اِلهُكُمْ اِلهٌ واحِدٌ فَالَّذینَ لا يُؤْمِنُونَ بِالاْخِرَةِ قُلُوبُهُمْ مُنْكِرَةٌ وَ هُمْ مُسْتَكْبِرُونَ

معبودشما خداوند يگانه است، اما آن‌هاکه به‌آخرت ایمان ندارند دل‌هایشان حق را انکار مى‌کند و مستکبرند .

دلایل توحید و معاد براى آن‌ها كه حق‌جو و متواضع در مقابل حقیقت هستند آشکار است ، ولى خوى استکبار و عدم تسلیم در برابر حق سبب مى‌شود كه آن‌ها دایما حالت انکار و نفى به خود بگیرند ، حتى حقایق حسّى را نیز منکر شوند تا آن‌جا كه این معنى به صورت حالت و ملکه‌اى درمى‌آید و باوجود آن هیچ سخن حق و دلیل و منطقى در آن‌ها نفوذ نمى‌کند .

آیا دلایل زنده‌اى كه در آیات قبل در زمینه عدم شایستگى بت‌ها براى پرستش گذشت كافى نیست كه هر ذى‌شعورى تصدیق كند بت لایق پرستش نیست ؟ ولى باز مى‌بینیم این جمعيّت با كمال تعجّب از پذیرفتن این حقیقت آشکار خوددارى مى‌کردند .

23 لا جَرَمَ اَنَّ اللّهَ يَعْلَمُ ما يُسِرُّونَ وَ ما يُعْلِنُونَ اِنَّهُ لا يُحِبُّ الْمُسْتَكْبِرینَ

قطعا خداوند از آن‌چه پنهان مى‌دارند و آن‌چه آشکار مى‌سازند باخبر است او مستکبران را دوست نمى‌دارد .

کلمه « لا جَرَمَ » كلمه‌اى است مرکب از « لا » و « جَرَمَ » كه معمولاً براى تأکید و به معنى « قطعا » به كارمى‌رود و گاهى به معنى « لابُدَّ » ( ناچار ) و حتى گاهى به معنى « قسم » استعمال مى‌شود ، مثل این كه مى‌گوییم « لا جَرَمَ لاََفْعَلَنَّ : سوگند مى‌خورم كه این كار را انجام مى‌دهم » .

این آیه در واقع تهدیدى است در برابر كفار و دشمنان حق كه خدا از حال آن‌ها هرگز غافل نیست ، نه تنها برون بلکه درونشان را هم مى‌داند و به موقع به حسابشان خواهد رسید .

24 وَ اِذا قیلَ لَهُمْ ما ذا اَنْزَلَ رَبُّكُمْ قالُوا اَساطیرُ الاَْوَّلینَ

و هنگامى كه به آن‌ها گفته مى‌شود پروردگار شما چه نازل كرده است ؟ مى‌گویند این‌ها ( وحى الهى نیست ) همان افسانه‌هاى دروغین پیشینیان است .

« اَساطیر » جمع « اُسْطُورَة » به حکایات و داستان‌هاى خرافى و دروغین گفته مى‌شود و

این كلمه 9 بار در قرآن از زبان كفار بى‌ایمان در برابر انبیاء نقل شده است كه غالبا براى توجیه مخالفت خود با دعوت رهبران الهى به این بهانه متوسل مى‌شدند و عجب این‌که همیشه كلمه « اَساطیر » را با « اَوَّلین » توصیف مى‌کردند ، تا ثابت كنند این‌ها تازگى ندارد و حتى گاه مى‌گفتند : « این‌ها مهم نیست ما هم اگر بخواهیم مى‌توانیم مانند آن را بیاوریم » ( 31 / انفال ) .

جالب این‌که مستکبران امروز نیز غالبا موذیانه براى فرار از حق و همچنین براى گمراه ساختن دیگران متوسل مى‌شوند ، حتى در كتب جامعه‌شناسى شکل به اصطلاح علمى به آن داده‌اند و مذهب را زاییده جهل بشر و تفسیرهاى مذهبى را اسطوره‌ها مى‌نامند .

آن‌ها مى‌بینند قبول تعلیمات مذهبى كه اصول عدل و انصاف را پیشنهاد مى‌کند و با تبعیض و ستمگرى و هرگونه خودکامگى مى‌جنگد با نقشه‌هاى آن‌ها مخالف است .

آن‌چه متأسفانه آن‌ها را در این برچسب زدن به مذهب تا حدى موفق مى‌کند خرافاتى است كه گاهى افراد نادان و بى‌اطلاع ساخته و پرداخته و به نام مذهب قالب مى‌زنند ، بر همه طرفداران مذهب راستین لازم است شدیدا با این‌گونه خرافات به‌مبارزه برخیزند و

دشمنان‌را خلع سلاح كنند ، این حقیقت را همه‌جا بنویسند و بگویند كه این‌گونه خرافات هیچ‌گونه ارتباطى به مذاهب راستین ندارد و دشمن نباید آن را دستاویز قرار دهد ، وگرنه تعلیمات پیامبران زمینه اصول عقاید مذهبى و هم در زمینه مسائل عملى آن‌چنان با عقل و منطق هماهنگ است كه جایى براى این‌گونه تهمت‌ها وجود ندارد .

25 لِيَحْمِلُوا اَوْزارَهُمْ كامِلَةً يَوْمَ الْقِيمَةِ وَ مِنْ اَوْزارِ الَّذینَ يُضِلُّونَهُمْ بِغَيْرِ عِلْمٍ اَلا ساءَ ما يَزِرُونَ

آن‌ها باید روز قیامت بار گناهان خود را به‌طور كامل بر دوش كشند و هم سهمى از گناهان كسانى را كه به خاطر جهل گمراهشان ساختند ، بدانید آن‌ها بار سنگین بدى بر دوش مى‌کشند .

آن‌ها كه بارگناه دیگران را بر دوش مى‌کشند

« اَوْزارَهُمْ » جمع « وِزْر » به معنى بار سنگین و نیز به معنى گناه آمده است و این‌که به وزیر ، « وزیر » گفته مى‌شود براى این‌که مسؤولیت سنگینى به دوش مى‌کشد .

گاهى گفتار آن‌ها سبب گمراهى هزاران نفر مى‌شود ، چقدر دشوار است كه انسان هم بار گناهان خود را بر دوش كشد و هم بار گناهان هزاران نفر دیگر را و هرگاه سخنان گمراه‌کننده آن‌ها باقى بماند و سرچشمه گمراهى نسل‌ها شود بار آن‌ها نیز بر دوششان سنگینى مى‌کند .

جمله « لِيَحْمِلُوا » ( باید این بار را بر دوش كشند ) به صورت امر است ، مفهومش بیان نتیجه و عاقبت كار است ، درست همانند این كه به كسى مى‌گوییم اکنون كه این عمل خلاف را انجام دادى باید نتیجه آن را تحمل كنى و تلخى آن را بچشى .

سنت حسنه و سیئه

براى انجام يك عمل قطعا مقدمات زیادى لازم است و دراین میان نقش رهبران و ارشادکنندگان و يا وسوسه‌گران ، نقش مهمى است ، همچنین نقش سنت‌هاى خوب يا زشت و ننگین كه زمینه فکرى و اجتماعى‌را براى این‌گونه اعمال فراهم مى‌کند نمى‌توان از نظر دور داشت ، بلکه گاه مى‌شود كه نقش رهبران و يا سنت‌گذاران بر همه عوامل دیگر پیشى مى‌گیرد .

از این رو هیچ دلیلى ندارد كه آن‌ها شریك جرم ویا شریك در نیکى‌ها نباشند .

روى همین منطق در آیات قرآن و روایات اسلامى به مسأله « دلالت بر نیکى و بدى » و يا « سنت گذاردن ، اعم از نیك و بد » تکیه فراوان شده است .

در آیه فوق خواندیم كه مستکبران گمراه و اغواگر ، هم بارگناهان خویش را بر دوش مى‌کشند و هم سهمى از بار گناهان پیروانشان را ( بى آن‌که از مسؤولیت پیروان كاسته شود ) .

این موضوع تا آن‌جا مورد اهميّت است ، كه به گفته پیامبر اسلام صلى‌الله‌علیه‌و‌آله : «اَلدّالُّ عَلَى الْخَيْرِ كَفاعِلِه : آن‌کس كه دعوت به نیکى مى‌کند همانند فاعل آن است » .(1)

در حدیثى كه در ذیل آیات فوق ، از پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله نقل شده مى‌خوانیم : « اَيُّما داعٍ دَعى اِلَى الْهُدى فَاتُّبِعَ ، فَلَهُ مِثْلُ اُجُورِهِمْ ، مِنْ غَيْرِاَنْ يَنْقُصَ مِنْ اُجُورِهِمْ شَيْئا وَ اَيُّما داعٍ دَعى اِلَى ضَلالَةٍ فَاتُّبِعَ عَلَيْهِ ، فَاِنَّ عَلَيْهِ مِثْلُ اَوْزارِ مَنْ اتَّبَعَهُ ، مِنْ غَيْرِ اَنْ يَنْقُصَ مِنْ اَوْزارِهِمْ شَيْئا : هرکسى .


1) « وسائل الشیعه » ، جلد 11 ، صفحه 436 .

دعوت به هدایت كند و از او پیروى كنند ، پاداشى همچون پاداش پیروانش خواهد داشت ، بى‌آن‌که از پاداش آن‌ها چیزى كاسته شود و هرکس دعوت به ضلالت كند و از او پیروى كنند همانند كیفر پیروانش را خواهد داشت ، بى آن‌که از كیفر آن‌ها كاسته شود » .(1)

در صحیح مسلم نیز حدیثى از پیامبر اسلام صلى‌الله‌علیه‌و‌آله به مضمون زیر آمده است :

پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله درمیان ياران نشسته بود ، جمعى پابرهنه و فاقد لباس خدمتش رسیدند درحالى كه شمشیرها را بر كمر بسته بودند( و آماده جهادبودند )از مشاهده‌فقر آن‌ها، چهره پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله دگرگون شد ، به خانه رفت و سپس برگشت و به بلال دستور داد مردم را دعوت به اجتماع و نماز كند ، بعد از برگزارى نماز پیامبر خطبه‌اى خواند و فرمود : « اى مردم از خدا بترسید همان خدایى كه همگى شما را از يك نفس آفرید و بدانید خدا مراقب شما است ، مردم ! تقوا پیشه كنید .


1) « مجمع البیان » ، ذیل آیه مورد بحث .

و به فکر فرداى قیامت باشید ، هر كدام بتوانید از دینار ، درهم ، لباس، گندم، خرما، حتى بخشى از يك دانه خرما به نیازمندان كمك كنید ».(1)

در این هنگام مردى از انصار ، كیسه پولى آورد كه در دستش جاى نمى‌گرفت این امر سبب تشویق مردم شد و پشت سرهم كمک‌هاى مختلف فراهم كردند به حدى كه دو كوپه از مواد غذایى و لباس جمع شد ، آثار سرور در چهره پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله نمایان گشت در این هنگام فرمود : « مَنْ سَنَّ فِى الاِْسْلامِ سُنَّةً حَسَنَةً فَلَهُ اَجْرُها وَ اَجْرُ مَنْ عَمِلَ بِها بَعْدَهُ مِنْ غَيْرِ اَنْ يَنْقُصَ مِنْ اُجُورِهِمْ شَىْ‌ءٌ وَ مَنْ سَنَّ فِى‌الاِْسْلامِ سُنَّةً‌سَيِّئَةً كانَ عَلَيْهِ وِزْرُها وَ وِزْرُ مَنْ عَمِلَ بِها مِنْ بَعْدِه مِنْ غَيْرِ اَنْ يَنْقُصَ مِنْ اَوْزارِهِمْ شَىْ‌ءٌ ».(2)).


1) « مجمع البیان » ، ذیل آیه مورد بحث .

2) « صحیح مسلم »جلد 2 صفحه 704 (باب الحث على‌الصدقة و لو بشق تمره).

در این‌جا سؤالى پیش مى‌آید كه این احادیث با آیه 164 انعام « وَ لا تَزِرُ وازِرَةٌ وِزْرَ اُخْرى : كسى گناه دیگرى را بر دوش نمى‌کشد » چگونه سازگار است ؟

پاسخ این سؤال با توجه به يك نکته كاملاً روشن است و آن این كه این‌ها مسؤول گناهان دیگرى نیستند بلکه مسؤول گناهان خویش هستند ، زیرا در تحقق گناه دیگران شرکت داشتند و از يك نظر گناه خودشان محسوب مى‌شود .

26 قَدْ مَكَرَ الَّذینَ مِنْ قَبْلِهِمْ فَاَتَى اللّهُ بُنْيانَهُمْ مِنَ الْقَواعِدِ فَخَرَّ عَلَيْهِمُ السَّقْفُ مِنْ فَوْقِهِمْ وَ اَتهُمُ الْعَذابُ مِنْ حَيْثُ لا يَشْعُرُونَ

کسانى كه قبل از ایشان بودند ( نیز ) از این توطئه‌ها داشتند، ولى خداوند به سراغ شالوده ( زندگى ) آن‌ها رفت و آن را از اساس ویران كرد و سقف بر سرشان از بالا فروریخت و عذاب( الهى ) از آن‌جایى كه نمى‌دانستند به سراغشان آمد .

خداوند براى برهم زدن توطئه‌هاى این مستکبران اقدام روبنایى نمى‌کند ، بلکه به سراغ ریشه و زیربناى كار آن‌ها رفته ، تشکیلاتشان را از اساس به هم مى‌ریزد و سقف‌ها را بر سرشان.

آرى چنین است مجازات الهى درباره این گونه افراد .

مسلماً ریشه‌کن كردن ساختمان و فرود آمدن سقف ، ممکن است اشاره به ساختمان و سقف ظاهرى آن‌ها باشد كه بر اثر زلزله‌ها و صاعقه‌ها درهم كوبیده شد و بر سر آنان فرود آمد و ممکن است كنایه از سازمان و تشکیلات آن‌ها باشد كه به فرمان خدا از ریشه برکنده شد و نابود گشت ، ضمنا مانعى ندارد كه آیه اشاره به هر دو معنى باشد .

این‌نکته‌نیز قابل‌ملاحظه است‌که قرآن بعداز ذکر كلمه«سَقْفُ» تعبیر به « مِنْ فَوْقِهِمْ » مى‌کند ، با این‌که مسلماً سقف همیشه در طرف بالا است ، این ممکن است به خاطر تأکید

باشد و هم به‌خاطر بیان این نکته كه گاهى ممکن است سقف فرودآید ولى صاحب خانه در آن‌جا نباشد اما در مورد تبهکاران سقف فرود آمد و آن‌ها زیر آن بودند و نابود شدند .

تاریخ‌امروز و گذشته چقدر زنده و روشن صحنه‌هاى‌این مجازات الهى را نشان مى‌دهد ، زورمندان و جبّارانى بوده‌اند كه دستگاه خویش را آن‌چنان مستحکم مى‌پنداشتند كه نه براى خود بلکه براى آینده فرزندانشان در آن دستگاه نقشه مى‌کشیدند و طرح مى‌ریختند و ظاهراً

تمام مقدمات براى حفظ قدرت و ثبات نظامشان را فراهم ساخته بودند ، ولى ناگهان از همان‌جا كه آن‌ها هیچ فکرش را نمى‌کردند عذاب الهى به سراغشان آمد و سقف بارگاهشان را بر سرشان فروریخت ، آن‌چنان نابود يا پراکنده‌شدند كه گویى هرگز بر صفحه زمین نبودند .

27 ثُمَّ يَوْمَ الْقِيمَةِ يُخْزیهِمْ وَ يَقُولُ اَيْنَ شُرَكائِىَ الَّذینَ كُنْتُمْ تُشاقُّونَ فیهِمْ قالَ الَّذینَ اُوتُوا الْعِلْمَ اِنَّ الْخِزْىَ الْيَوْمَ وَ السُّوءَ عَلَى الْكافِرینَ

سپس روز قیامت خدا آن‌ها را رسوا مى‌سازد و مى‌گوید شریکانى كه شمابراى من ساختید و به‌خاطر آن‌ها با دیگران دشمنى مى‌کردید كجا هستند ؟ ( در این هنگام ) عالمان مى‌گویند : رسوایى و بدبختى ، امروز بر كافران است .

« تُشاقُّونَ » از ماده شِقاق به معنى مخالفت و دشمنى است و اصل آن از ماده « شَقّ » به معنى نصف كردن ( و شکاف ایجاد نمودن ) آمده است .

از این‌جا روشن مى‌شود كه سخن گویان در قیامت ، عالمان و دانشمندان هستند چرا كه در آن محضر بزرگ باید سخنى گفت كه خلافى در آن نباشد و این ازکسى جز عالمان

باایمان ساخته نیست .

و اگر مى‌بینیم در بعضى از روایات اهل‌بیت علیهم‌السلام تفسیر به امامان معصوم شده است ، به خاطر آن است كه آن‌ها مصداق اتم و اکمل عالمان با ایمان هستند .(1)

ذکر این نکته نیز لازم است كه منظور از این سؤال و جواب كه میان مشرکان و عالمان رد و بدل‌مى‌شود كشف‌مطلب پنهان و مکتومى‌نمى‌باشد ، بلکه این خود يك نوع مجازات و كیفر روانى است ، به‌خصوص این‌که مؤمنان آگاه در این جهان همواره مورد ملامت و سرزنش این مشرکان مغرور بودند و در آن‌جاباید این‌مغروران كیفرخود را ازهمین‌راه ببینند و مورد ملامت و شماتت واقع شوند در جایى كه هیچ راه انکار و نجات براى آن‌ها نیست .

28 اَلَّذینَ تَتَوَفّيهُمُ الْمَلائِكَةُ ظالِمى اَنْفُسِهِمْ فَاَلْقَوُا السَّلَمَ ما كُنّا نَعْمَلُ مِنْ سُوءٍ .


1) « نورالثقلین » ، جلد 3 ، صفحه 50 .

بَلى اِنَّ اللّهَ عَلیمٌ بِما كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ

همان‌ها كه فرشتگان ( قبض ارواح ) روحشان را مى‌گیرند در حالى كه به خود ظلم كرده بودند ، در این هنگام آن‌ها تسلیم مى‌شوند ( و مى‌گویند ) ما كاربدى انجام نمى‌دادیم، آرى خداوند به آن‌چه انجام مى‌دادید عالم است .

29 فَادْخُلُوا اَبْوابَ جَهَنَّمَ خالِدینَ فیها فَلَبِئْسَ مَثْوَى الْمُتَكَبِّرینَ

اکنون از درهاى جهنم وارد شوید درحالى كه جاودانه در آن خواهید بود ، چه جاى بدى است جایگاه مستکبران ؟

تسلیم حق شدن پس‌از ایمان اضطرارى بیهوده است

کمتر كسى پیدا مى‌شود كه حقیقت را در مرحله شهود ببیند و بازهم آن را انکار كند ، به همین دلیل گنهکاران و ستمگران هنگامى كه در آستانه مرگ قرارمى‌گیرند و پرده‌هاى غفلت و غرور كنار مى‌رود و چشم برزخى پیدا مى‌کنند اظهار ایمان مى‌کنند ، همان‌گونه كه در آیه فوق خواندیم : « فَاَلْقَوُا السَّلَمَ » .

منتها در این هنگام سخنان مختلفى دارند ، بعضى اعمال زشت خود را حاشا مى‌کنند و مى‌گویند : ما عمل بدى انجام ندادیم ( همان‌گونه كه در آیات فوق آمده ) يعنى آن‌قدر دروغ گفتند كه دروغ جزء خمیره وجودشان شده و با این‌که مى‌دانند جاى دروغ نیست بازهم دروغ مى‌گویند ، از بعضى آیات قرآن استفاده مى‌شود كه در رستاخیز نیز جمعى دروغ مى‌گویند : « قالُوا وَ اللّهِ رَبِّنا ما كُنّا مُشْرِكینَ : مشرکان مى‌گویند سوگند به خداوندى كه پروردگار ما است ما مشرك نبودیم » ( 23 / انعام ). بعضى دیگر اظهار ندامت مى‌کنند و تقاضاى بازگشت به دنیا ( 12 / سجده ). بعضى دیگر تنها ابراز ایمان مى‌کنند مانند فرعون ( 90 / يونس ) .

ولى به هرحال هیچ‌یك از این سخنان پذیرفته نخواهد شد ، چرا كه وقت آن گذشته است و این‌گونه ابراز ایمان جنبه اضطرارى دارد و ایمان اضطرارى بى‌اثر است .

30 وَ قیلَ لِلَّذینَ اتَّقَوْا ماذا اَنْزَلَ رَبُّكُمْ قالُوا خَيْرا لِلَّذینَ اَحْسَنُوا فى هذِهِ الدُّنْيا

حَسَنَةٌ وَ لَدارُ الاْخِرَةِ خَيْرٌ وَ لَنِعْمَ دارُ الْمُتَّقینَ

و هنگامى كه به پرهیزکاران گفته مى‌شود پروردگار شما چه نازل كرده است ؟

مى‌گفتند : خیر ( و سعادت ) براى كسانى كه نیکى كردند در این دنیا نیکى است و سراى آخرت از آن هم بهتر است و چه خوب است سراى پرهیزکاران .

در تفسیر قرطبى مى‌خوانیم در آن هنگام كه پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله در مکه بود ، در موسم حج كه از اطراف جزیره عربستان مردم گروه گروه وارد مکه مى‌شدند ، چون جسته و گریخته مطالبى درباره پیامبر اسلام صلى‌الله‌علیه‌و‌آله به گوششان رسیده بود ، با افراد مختلف كه روبرو مى‌شدند از آن‌ها پیرامون این موضوع سؤال مى‌کردند ، هرگاه از مشرکان این سؤال را مى‌کردند آن‌ها مى‌گفتند : چیزى نیست ، همان افسانه‌هاى خرافى و اسطوره‌هاى پیشینیان و هرگاه با مؤمنان روبرو مى‌شدند و این سؤال را مطرح مى‌کردند مى‌گفتند پروردگار ما جز خیر و نیکى نازل نکرده است .

« خیر » آن‌هم خیر مطلق، كه مفهوم‌گسترده‌اش همه نیکى‌ها، سعادت‌ها و پیروزى‌هاى مادى و معنوى را دربرمى‌گیرد ، خیر در رابطه با دنیا ، خیر در رابطه با آخرت ، خیر براى فرد و خیر براى جامعه ، خیر در زمینه تعلیم و تربیت و در زمینه سیاست و اقتصاد و امنیت

و آزادى خلاصه خیر از هرنظر ( زیرا مى‌دانیم هنگامى كه متعلق يك كلمه را حذف كنیم مفهوم آن عمومیت پیدا خواهدکرد ) .

ذکر این نکته نیز لازم است كه درباره قرآن تعبیرات گوناگونى در خود قرآن وارد شده است ، تعبیر به نور ، شفاء ، هدایت ، فرقان ( جداکننده حق از باطل ) حق ، تذکره و مانند این‌ها، ولى شاید این تنها آیه‌اى است كه در آن تعبیر به « خیر » شده است و مى‌توان گفت همه آن مفاهیم خاص، دراین آیه عام جمع است .

سپس همان‌گونه كه در آیات گذشته ، نتیجۀ اظهارات مشرکان ، به صورت كیفرهاى مضاعف دنیوى و اخروى ، مادى و معنوى ، بیان شد ، در آیه مورد بحث نتیجه اظهارات مؤمنان به این صورت بیان شده است : « براى كسانى كه نیکى كردند در این دنیا نیکى است : لِلَّذینَ اَحْسَنُوا فى هذِهِ الدُّنْيا حَسَنَةٌ » .

جالب این‌که « حسنة » كه پاداش آن‌ها است همانند خیر كه « اظهار » آن‌ها بوده ، مطلق گذاشته شده است و انواع حسنات و نعمت‌هاى این جهان را دربرمى‌گیرد .

این پاداش دنیاى آن‌ها است ، سپس اضافه مى‌کند « سراى آخرت از این هم بهتر است و چه خوب است سراى پرهیزکاران : وَ لَدارُ الاْخِرَةِ خَيْرٌ وَ لَنِعْمَ دارُ الْمُتَّقینَ » .

باز در این تعبیر به كلمه « خَيْرٌ » و جمله « نِعْمَ دارُ الْمُتَّقینَ » برخورد مى‌کنیم كه هر دو ، مطلقند با مفهوم گسترده‌شان و باید همچنین باشد چرا كه پاداش‌ها ، بازتاب‌هایى

هستند از اعمال انسان‌ها ، در كیفيّت و كمّيت آن‌ها.

31 جَنّاتُ عَدْنٍ يَدْخُلُونَها تَجْرى مِنْ تَحْتِهَا الاَْنْهارُ لَهُمْ فیها ما يَشاؤُونَ كَذلِكَ يَجْزِى اللّهُ الْمُتَّقینَ

باغ‌هایى از بهشت جاویدان است كه همگى واردآن مى‌شوند، نهرها از زیرآن جریان دارد و هرچه را بخواهند در آن‌جا هست خداوند پرهیزکاران را چنین پاداش مى‌دهد .

بعضى از مفسران از مقدم بودن « لَهُمْ فیها » بر « ما يَشاؤُونَ » انحصار استفاده كرده‌اند يعنى تنها در آن‌جا است كه انسان هرچه را بخواهد مى‌یابد وگرنه چنین امرى در دنیا غیرممکن است .

32 اَلَّذینَ تَتَوَفّيهُمُ الْمَلائِكَةُ طَيِّبینَ يَقُولُونَ سَلامٌ عَلَيْكُمُ ادْخُلُوا الْجَنَّةَ بِما كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ

همان‌ها كه فرشتگان ( قبض ارواح ) روحشان را مى‌گیرند در حالى‌که پاك و پاکیزه‌اند به‌آن‌ها مى‌گویند سلام‌بر شما باد، وارد بهشت شوید به‌خاطر اعمالى كه انجام مى‌دادید .

سرنوشت پاکان و نیکان

آیۀ مورد بحث كه توضیحى از چگونگى زندگى و مرگ پرهیزکاران است هماهنگ و هم قرینه با آیات گذشته است كه از مشرکان مستکبر سخن مى‌گفت ، در آن‌جا خواندیم كه فرشتگان مرگ آن‌ها را قبض روح مى‌کنند درحالى‌که ستمگرند و مرگ آن‌ها آغاز دوران جدیدى از بدبختى آن‌ها است و سپس به آن‌ها فرمان داده مى‌شود كه به درهاى جهنم ورود كنید .

اما در این‌جا مى‌خوانیم كه « پرهیزکاران كسانى هستندکه فرشتگان قبض ارواح ، روح آنان را

مى‌گیرند در حالى كه پاك و پاکیزه‌اند : اَلَّذینَ تَتَوَفّهُمُ الْمَلائِكَةُ طَيِّبینَ » .

پاکیزه از آلودگى شرك پاکیزه از ظلم و استکبار و هرگونه گناه .

دراین‌جا فرشتگان « به آن‌ها مى‌گویند سلام بر شما باد: يَقُولُونَ سَلامٌ عَلَيْكُمُ » .

سلامى كه نشانه امنيّت و سلامت و آرامش كامل است .

سپس مى‌گویند: «وارد شوید به خاطر اعمالى كه انجام مى‌دادید : ادْخُلُوا الْجَنَّةَ بِما كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ » .

تعبیر به تَتَوَفّهُمُ » ( روح آن‌ها را دریافت مى‌دارند ) تعبیر لطیفى است درباره مرگ ، اشاره به این‌که مرگ به معنى فنا و نیستى و پایان همه‌چیز نیست، بلکه انتقالى‌است از يك مرحله به مرحله بالاتر .

33 هَلْ يَنْظُرُونَ اِلاّ اَنْ تَأْتِيَهُمُ الْمَلائِكَةُ اَوْ يَأْتِىَ اَمْرُ رَبِّكَ كَذلِكَ فَعَلَ الَّذینَ مِنْ قَبْلِهِمْ وَ ما ظَلَمَهُمُ اللّهُ وَ لكِنْ كانُوا اَنْفُسَهُمْ يَظْلِمُونَ

آیا آن‌ها جز این انتظارى دارند كه فرشتگان ( قبض ارواح ) به سراغشان بیایند يا فرمان پروردگارت ( دایر به مجازاتشان ) فرا رسد ( آنگاه توبه كنند ، كه توبه آن‌ها در آن زمان بى‌اثر

است ؟ آرى ) آن‌ها كه پیش از ایشان بودند نیز چنین كردند، خداوند به‌آن‌ها ستم‌نکرد، ولى آنان به خویشتن ستم نمودند .

در این‌جا « ملائکه » گرچه به‌طور مطلق ذکر شده ولى با توجه به آیات گذشته‌که سخن‌از فرشتگان قبض ارواح مى‌نمود اشاره به همین مطلب است .

و جمله « يَأْتِىَ اَمْرُ رَبِّكَ » ( فرمان خدا فرارسد ) گرچه احتمالات مختلفى را مى‌پذیرد ، اما با توجه به این‌که این تعبیر در آیات مختلفى از قرآن به معنى نزول عذاب آمده است در این‌جا نیز همین معنى را مى‌رساند و به هرحال مجموع این دو جمله تهدیدى است براى این مستکبران كه اگر اندرزهاى الهى و پیامبران او شما را بیدار نکند تازیانه‌هاى عذاب و

مرگ بیدارتان خواهد ساخت ، اما در آن زمان دیگر بیدار شدن سودى ندارد. « وَ ما ظَلَمَهُمُ اللّهُ وَ لكِنْ كانُوا اَنْفُسَهُمْ يَظْلِمُونَ » .

چراکه آن‌ها درحقیقت تنها نتیجه اعمال خود را بازمى‌یابند .

این جمله باردیگر این حقیقت را تأکید مى‌کند كه هر ظلم و ستم و شرّى از انسان

سرمى‌زند سرانجام دامن خودش را مى‌گیرد، بلکه قبل از همه به آن‌ها مى‌رسد ، زیرا عمل بد ، آثار شوم خود را در روح و جان فاعلش مى‌پاشد ، قلبشان تاریك و روحشان آلوده و آرامششان نابود خواهد شد .

34 فَاَصابَهُمْ سَيِّئاتُ ما عَمِلُوا وَ حاقَ بِهِمْ ما كانُوا بِه يَسْتَهْزِؤُنَ

و سرانجام سیئات‌اعمالشان به‌آن‌ها رسید و آن‌چه‌را استهزاء مى‌کردند ( از وعده‌هاى عذاب ) بر آن‌ها وارد شد .

جمله « حاقَ بِهِمْ » به معنى « وارد شد بر آن‌ها » مى‌باشد ، اما بعضى مانند قرطبى در ذیل آیه مورد بحث و « فَريْد وَجْدى » در تفسیرش به معنى احاطه كردن گرفته‌اند و مى‌توان معنى جامعى براى آن ذکر كرد كه هم وارد شدن را بگیرد و هم احاطه كردن را .

و به‌هرحال تعبیر آیۀ فوق كه مى‌گوید « سیئات اعمالشان به آن‌ها رسید » باز این واقعیت را تأکید مى‌کند كه این اعمال انسان است كه دامان او را در این جهان و آن جهان مى‌گیرد و در چهره‌هاى مختلف تجسّم مى‌یابد و او را رنج و آزار و شکنجه مى‌دهد نه چیز دیگر .

35 وَ قالَ الَّذینَ اَشْرَكُوا لَوْ شاءَاللّهُ ما عَبَدْنا مِنْ دُونِه مِنْ شَىْ‌ءٍ نَحْنُ وَ لا اباؤُنا وَ لا حَرَّمْنا مِنْ دُونِه مِنْ شَىْ‌ءٍ كَذلِكَ فَعَلَ الَّذینَ مِنْ قَبْلِهِمْ فَهَلْ عَلَى‌الرُّسُلِ اِلاَّ الْبَلاغُ الْمُبینُ

مشرکان گفتند : اگر خدا مى‌خواست نه ما و نه پدران ما غیر از او عبادت نمى‌کردند و چیزى را بدون اجازه او تحریم نمى‌نمودیم ( آرى ) آن‌ها كه قبل از ایشان بودند نیز همین كارها را انجام دادند ، ولى آیا پیامبران وظیفه‌اى جز ابلاغ آشکار دارند ؟

وظیفۀ پیامبران ابلاغ آشکار است

این جمله اشاره به قسمتى از چهارپایانى است كه مشرکان در عصر جاهليّت ، از پیش خود تحریم كرده بودند و به‌خاطر آن شدیدا مورد انتقاد از طرف پیامبر اسلام واقع شدند .

آن‌ها مى‌خواستند ادعا كنند كه آن‌چه ما انجام مى‌دهیم ، از پرستش بت‌ها و حرام و حلال كردن‌ها ، همه مورد رضاى خدا است و بدون اذن او نیست .

آن‌ها این سخن را به‌خاطر اعتقاد به جبر نمى‌دانستند بلکه مى‌خواستند چنین استدلال

کنند كه اگر اعمال ما مورد رضاى خدا نیست پس چرا قبلاً پیامبرانى نفرستاده و از آن نهى نکرده است ، چرا از همان روز اول به نیاکان ما نگفت من به این‌کار راضى‌نیستم، این

سکوت او دلیل بر رضاى او است .

لذا بلافاصله مى‌فرماید : « پیشینیان آن‌ها نیز همین كارها را انجام دادند ( و به همین بهانه‌ها متوسل شدند ) ولى آیا پیامبران الهى وظیفه‌اى جز ابلاغ آشکار دارند؟ » « كَذلِكَ فَعَلَ الَّذینَ مِنْ قَبْلِهِمْ فَهَلْ عَلَى‌الرُّسُلِ اِلاّ الْبَلاغُ الْمُبینُ » .

یعنى اولاً : این‌که مى‌گویید خداوند سکوت كرده هرگز سکوت نکرده است و هر پیامبرى آمده آشکارا دعوت به توحید و نفى شرك نموده است ، ثانیا : وظیفه خدا و پیامبر مجبور ساختن نیست ، بلکه نشان دادن راه و ارائه طریق است واین كار انجام شده است .

بلاغ مبین چیست ؟

در آیۀ فوق دیدیم كه وظیفه اصلى همه پیامبران بلاغ مبین است « فَهَلْ عَلَى الرُّسُلِ اِلاّ الْبَلاغُ الْمُبینُ » .

یعنى رهبران الهى نمى‌توانند مخفیانه به دعوت خود ادامه دهند مگر این‌که براى مدتى محدود و موقّت باشد ، برنامه مخفى‌کارى آن‌هم در عصر دعوت رسالت چیزى نیست كه قابل قبول و نتیجه بخش باشد ، صراحت توأم با رشادت و قاطعيّت ، همگام با تدبیر ، شرط این دعوت است .

و این چنین است راه و رسم همه رهبران راستین ( اعم از پیامبران و غیر آن‌ها ) كه در اصل دعوت هرگز به اصطلاح دندان روى حرف نمى‌گذارند و از سخنان دو پهلو استفاده نمى‌کنند ، در بیان حقیقت چیزى فروگذار نمى‌نمایند و تمام عواقب این صراحت و قاطعيّت را نیز به جان پذیرا هستند .

36 وَ لَقَدْ بَعَثْنا فى كُلِّ اُمَّةٍ رَسُولاً اَنِ اعْبُدُوا اللّهَ وَ اجْتَنِبُوا الطّاغُوتَ فَمِنْهُمْ مَنْ هَدَى اللّهُ وَ مِنْهُمْ مَنْ حَقَّتْ عَلَيْهِ الضَّلالَةُ فَسیرُوا فِى‌الاَْرْضِ فَانْظُرُوا كَيْفَ كانَ عاقِبَةُ الْمُكَذِّبینَ

ما در هر امتى رسولى فرستادیم كه خداى يکتا را بپرستید و از طاغوت اجتناب كنید

خداوند گروهى را هدایت كرد و گروهى ضلالت و گمراهى دامانشان را گرفت پس در روى زمین سیر كنید و ببینید عاقبت تکذیب‌کنندگان چگونه‌بود ؟

سرنوشت هرکس به دست خود اوست و اجبارى در كار نیست

« اُمَّت » از كلمه « اُمّ » به معنى مادر و يا به معنى هرچیزى كه دیگرى را به خود ضمیمه مى‌کند آمده است واز این رو به هرجماعتى كه در میان آن‌ها يك نوع وحدت ، از نظر زمان يا مکان يا تفکر و يا هدف بوده باشد مى‌گویند واز بررسى موارد استعمال آن در قرآن كه به 64 مورد بالغ مى‌شود این واقعيّت تأیید مى‌گردد .

« طاغُوت » صیغه مبالغه از ماده طغیان به معنى متجاوز و متعدى از حدّ و مرز است و به هرچیزى كه وسیله تجاوز از حدّ گردد نیز گفته مى‌شود ، از این جهت به شیطان ، بت ، حاکم‌جبّار و ستمگر و مستکبر و بالاخره مسیرى‌که به غیرحق منتهى گردد ، طاغوت گفته مى‌شود .

این كلمه هم به معنى مفرد و هم به معنى جمع استعمال مى‌شود ، هرچند گاهى آن را به « طواغیت » جمع مى‌بندند .

دعوت به سوى « توحید » و « مبارزه با طاغوت » اساس دعوت تمام پیامبران را تشکیل مى‌داده و نخستین چیزى بوده است كه همه بدون استثناء به آن دعوت مى‌کردند ، چرا كه اگر پایه‌هاى توحید محکم نشود و طاغوت‌ها از جوامع انسانى و محیط افکار طرد نگردند ، هیچ برنامه اصلاحى قابل پیاده كردن نیست .

اکنون ببینیم نتیجه دعوت انبیاء به توحید به كجا رسید ، در این‌جا قرآن مى‌گوید :

« گروهى از آن امت‌ها كسانى بودند كه خدایشان ( آن‌ها را ) هدایت كرد : فَمِنْهُمْ مَنْ هَدَى اللّهُ » .

« و گروهى از آنان ضلالت و گمراهى دامانشان را گرفت : وَ مِنْهُمْ مَنْ حَقَّتْ عَلَيْهِ الضَّلالَةُ » .

گرچه باز در این آیه پیروان مکتب جبر سر و صدا بلند كرده‌اند كه این هم دلیل دیگرى بر مکتب ما ولى اگر آیات هدایت و ضلالت را در كنار هم بچینیم هیچ‌گونه ابهامى در آن‌ها نیست و نه تنها اشاره‌اى به جبر نمى‌کند بلکه به وضوح مسأله اختیار و اراده و آزادى انسان را بیان مى‌دارد ، چرا كه بسیارى از آیات قرآن مى‌گوید هدایت و ضلال الهى به دنبال شایستگى‌ها يا ناشایستگى‌هایى است كه در انسان‌ها بر اثر اعمالشان پیدا مى‌شود .

خداوند ظالمان ، مسرفان ، دروغگویان و مانند آن‌ها را ، طبق صریح آیات قرآن ، هدایت نمى‌کند ، ولى به عکس آن‌هایى كه در راه خدا جهاد و تلاش و كوشش مى‌کنند و آن‌هایى كه دعوت پیامبران را مى‌پذیرند ، همه را مشمول الطاف خود قرار داده و در مسیر پرفراز و نشیب تکامل و سیر الى‌اللّه هدایتشان مى‌کند ، ولى گروه اول را به حال خود وامى‌گذارد ، تا نتیجه اعمالشان دامان آن‌ها را بگیرد و در بیراهه‌ها سرگردان شوند .

و از آن‌جا كه خاصيّت اعمال اعم از نیك و بد از ناحیه خدا است ، نتایج آن‌ها را مى‌توان به خدا نسبت داد .

قرآن مجید درباره « سیر در ارض » و مطالعه آثار پیشینیان بحث‌هاى فراوان و جالبى دارد كه در ذیل آیه 137 سوره آل عمران مشروحا بیان شده است .

هر امتّى رسولى دارد

در آیه‌فوق خواندیم‌که خداوند مى‌گوید : « در میان هر امتى ، رسولى مبعوث كردیم » و به‌دنبال آن این سؤال پیش مى‌آید كه اگر درهر امتى‌رسولى فرستاده شده‌باشد، باید پیامبران

از تمام كشورهاى جهان برخاسته باشند ، زیرا هریك از آن‌ها حداقل امتى هستند ، درحالى كه تاریخ چنین چیزى به ما نشان نمى‌دهد ؟

پاسخ به این سؤال با توجه به يك نکته روشن مى‌شود و آن این‌که هدف از فرستادن پیامبران این است كه دعوت الهى به گوش امت‌ها برسد ، وگرنه مى‌دانیم مثلاً در زمانى كه پیامبر اسلام صلى‌الله‌علیه‌و‌آله در مکه يا مدینه قیام كردند ، در شهرهاى دیگر حجاز پیامبرى نبود ، ولى فرستادگان رسول‌اللّه به آن مناطق گسیل شدند و صداى پیامبر را به گوش همگان رساندند .

علاوه بر این خود پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله نامه‌هایى نوشت و با رسولانى به كشورهاى مختلف مانند ایران و روم و حبشه فرستاد و پیام الهى را به آن‌ها ابلاغ كرد .

هم اکنون ما امتى هستیم كه دعوت پیامبر اسلام صلى‌الله‌علیه‌و‌آله را از وراء اعصار و قرون به‌وسیله دانشمندان كه پیام‌آوران آن پیامبرند شنیده‌ایم و منظور از مبعوث ساختن در هر امتى چیزى غیر از این نیست .

37 اِنْ تَحْرِصْ عَلى هُدیهُمْ فَاِنَّ اللّهَ لا يَهْدى مَنْ يُضِلُّ وَ ما لَهُمْ مِنْ ناصِرینَ

هرقدر برهدایت آن‌ها حریص باشى ( سودى ندارد ) چرا كه خداوند كسى‌را كه گمراه ساخت هدایت نمى‌کند و ياورانى نخواهند داشت .

« تَحْرِص » از ماده « حِرْص » به معنى طلب كردن چیزى با جديّت و كوشش است .

بدیهى است این‌جمله در حق همه منحرفان نیست ، زیرا وظیفه پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله تبلیغ و هدایت است و مى‌دانیم و تاریخ نیز گواهى داده كه این تبلیغ و هدایت در مورد بسیارى از گمراهان اثرمى‌گذارد و به‌آیین حق مى‌پیوندند و عاشقانه از آن دفاع مى‌کنند .

بنابراین جمله فوق مخصوص آن گروه است كه خیره سرى و لجاجت را به حد اعلا رسانده و آن‌چنان در استکبار و غرور و غفلت و گناه غرق هستند كه دیگر درهاى هدایت به روى آن‌ها گشوده نخواهد شد ، این‌ها هستند كه هرچند پیامبر براى هدایت آن‌ها بکوشد نتیجه‌اى ندارد ، زیرا به‌خاطر اعمالشان آن‌چنان گمراه شده‌اند كه دیگر قابل هدایت نیستند .

طبیعى است چنین افرادى يار و ياورى نیز نمى‌توانند داشته باشند زیرا هر ناصر و ياور در زمینه مناسب اقدام مى‌کند .

ضمناً این تعبیر خود دلیلى بر نفى جبر است ، چرا كه « ناصر » مربوط به جایى است كه جوششى از درون خود انسان باشد و نقش او نقش كمك و يارى باشد .

تعبیر به « ناصِرینَ » به صورت جمع شاید اشاره به آن است كه گروه مؤمنان برعکس این گروه نه يك يار بلکه ياران و ياوران متعدد دارند ، خدا يار آن‌ها است، پیامبران و بندگان صالح خدا يار آن‌هاهستند و فرشتگان رحمت نیز ياورشان محسوب مى‌شوند .

در سورۀ مؤمن آیه 51 مى‌خوانیم : « اِنّا لَنَنْصُرُ رُسُلَنا وَ الَّذینَ آمَنُوا فِى‌الْحَياةِ الدُّنْيا وَ يَوْمَ يَقُومُ الاَْشْهادُ : ما پیامبران خویش و همچنین مؤمنان را در زندگى این جهان و در روز قیامت ، روزى كه شاهدان براى شهادت قیام مى‌کنند يارى خواهیم كرد » .

و در سوره فصلت آیه 30 مى‌خوانیم :« اِنَّ الَّذینَ قالُوا رَبُّنَا اللّهُ ثُمَّ اسْتَقامُوا تَتَنَزَّلُ عَلَيْهِمُ الْمَلائِكَةُ اَلاّ تَخافُوا وَ لا تَحْزَنُوا وَ اَبْشِرُوا بِالجَنَّةِ الَّتى كُنْتُمْ تُوعَدُونَ : كسانى كه بگویند پروردگار ما اللّه است و در راه این عقیده ، استقامت به خرج دهند ، فرشتگان آسمان بر آن‌ها نازل مى‌شوند و مى‌گویند نترسید و محزون نباشید و بشارت باد بر شما ، بهشتى كه به آن وعده داده شده‌اید » .

38 وَ اَقْسَمُوا بِاللّهِ جَهْدَ اَيْمانِهِمْ لا يَبْعَثُ اللّهُ مَنْ يَمُوتُ بَلى وَعْدا عَلَيْهِ حَقّا وَ لكِنَّ اَكْثَرَ النّاسِ لا يَعْلَمُونَ

آن‌ها مؤکداً سوگند ياد كردند كه خدا آن‌ها را كه مى‌میرند هرگز مبعوث نمى‌کند ، آرى این وعده قطعى خدا است ( كه همه مردگان را به‌زندگى بازمى‌گرداند ) ولى اکثر مردم نمى‌دانند .

تعبیر به « بلى » ( آرى ) و « حَقّا » و سپس ذکر وعده ، آن هم وعده‌اى كه بر خدا است همگى نشانه تأکید و قطعیت مسأله معاد است .

اصولاً درمقابل كسى كه حقیقتى را با قاطعیت انکار مى‌کند باید با قاطعیت سخن گفت ، تا آثار سوء روانى آن نفى قاطع بااثبات قاطع برچیده‌شود و مخصوصاً باید روشن‌کرد كه این‌نفى ، از بى‌اطلاعى و نادانى است تا اثر خود را به كلى از دست دهد .

39 لِيُبَيِّنَ لَهُمُ الَّذى يَخْتَلِفُونَ فیهِ وَ لِيَعْلَمَ الَّذینَ كَفَرُوا اَنَّهُمْ كانُوا كاذِبینَ

هدف این است كه آن‌چه را در آن اختلاف داشتند براى آن‌ها روشن سازد تا كسانى

که منکر شدند بدانند دروغ مى‌گفتند .

معاد روز پایان گرفتن اختلاف‌ها است

آن جهان ، جهان كشف غطاء و كنار رفتن پرده‌ها و آشکار شدن حقایق است ، چنان‌که در سوره ق آیه 22 مى‌خوانیم : « لَقَدْ كُنْتَ فى غَفْلَةٍ مِنْ هذا فَكَشَفْنا عَنْكَ غِطائَكَ فَبَصَرُكَ الْيَوْمَ

حَدیدٌ : به انسان گفته مى‌شود تو در غفلت از چنین روزى بودى ، ولى ما پرده را از برابر دیدگانت برداشتیم و امروز بسیار تیزبین هستى » .

و در آیه 9 سوره طارق مى‌خوانیم : « يَوْمَ تُبْلَى السَّرائِرُ : رستاخیز روزى است كه اسرار درون آشکار مى‌گردد » و در آیه 48 سوره ابراهیم (علیه السلام)مى‌خوانیم : « وَ بَرَزُوا لِلّهِ الْواحِدِ الْقَهّارِ : در آن روز همگى در پیشگاه خداوند قهّار ظاهر مى‌شوند » .

بالاخره آن روز ، روز شهود و كشف اسرار و آشکار شدن پنهانى‌ها و ظهور و بروز است و در چنین شرایطى و محیطى اختلاف در عقیده معنى ندارد ، هرچند ممکن است بعضى از منکران لجوج براى تبرئه خویش در بعضى از مواقف قیامت به دروغ متوسل

شوند ، ولى آن يك امر استثنایى و زودگذر است .

این درست به آن مى‌ماند كه مجرمى را در پاى میز دادگاه حاضر كنند ، او همه چیز را منکر شود ، ولى بلافاصله نوار ضبط صوت و دستخط او و سایر مدارك زنده و حسّى را به او ارائه دهند و به اتفاق او تمام آثار جرم را از درون خانه و اطاقش بیرون بیاورند ، این‌جااست كه دیگر جایى براى گفتگو باقى نمى‌ماند و تسلیم مى‌شود ظهور حقایق در عالم قیامت حتى از این هم واضح‌تر و آشکارتر است .

گرچه حیات پس از مرگ و رستاخیز ، اهداف متعددى دارد كه در آیات قرآن به‌طور پراکنده به آن‌ها اشاره شده است مانند : تکامل انسان ، اجراى عدالت ، هدف دادن به زندگى این جهان ، ادامه فیض خداوند ، ولى در آیه مورد بحث به هدف دیگرى اشاره مى‌کند و آن برطرف كردن اختلافات و بازگشت به توحید است .

و لذا ما معتقدیم كه این اختلاف‌ها و جنگ‌ها و ستیزها روزى همگى پایان مى‌گیرد و همه مردم جهان در زیر پرچم حکومت واحدى ، حکومت مهدى (علیه السلام) جمع مى‌شوند ، چرا

که آن‌چه برخلاف روح عالم هستى يعنى توحید است باید سرانجام روزى برچیده شود .

ولى اختلاف عقیده‌ها هرگز به‌طور كامل در این دنیا ، از بین نخواهد رفت چراکه عالم عالمِ غطاء و پوشش است ، ولى سرانجام روزى فرا مى‌رسد كه این پوشش‌ها و پرده‌ها از میان خواهد رفت و يَوْمُ الْبُرُوزِ و يَوْمُ الظُّهُورِ است .

40 اِنَّما قَوْلُنا لِشَىْ‌ءٍ اِذا اَرَدْناهُ اَنْ نَقُولَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ

( معاد براى ما مشکل نیست چراکه ) هنگامى كه چیزى را اراده مى‌کنیم فقط به آن مى‌گوییم موجود باش ، بلافاصله موجود مى‌شود .

تعبیر به « كُنْ » ( موجود باش ) نیز به اصطلاح از ضیق بیان و عدم گنجایش الفاظ است ، والاّ حتى نیاز به جمله « كُنْ » نیست ، اراده خدا همان و تحقق يافتن همان .

اگر بخواهیم مثال كوچك و ناقصى براى این مسأله در زندگى خود بزنیم مى‌توانیم آن را تشبیه به ایجاد تصورات در مغز به مجرد اراده كنیم ، آیا هنگامى كه ما تصمیم مى‌گیریم تصورى از يك كوه عظیم يا يك اقیانوس پهناور ، يا يك باغ وسیع با اشجار فراوان و مانند

این‌ها در مغز خود داشته باشیم هیچ‌گونه مشکلى براى ما وجود دارد ؟ و اصلاً نیاز به جمله و كلمه‌اى داریم ؟ بلکه به محض اراده تصویر این موجودات ذهنى در افق ذهن ما نمایان مى‌گردد .

41 وَالَّذینَ هاجَرُوا فِى‌اللّهِ مِنْ بَعْدِ ما ظُلِمُوا لَنُبَوِّئَنَّهُمْ فِى الدُّنْيا حَسَنَةً وَ لاََجْرُ الاْخِرَةِ اَكْبَرُ لَوْ كانُوا يَعْلَمُونَ

آن‌هاکه مورد ستم واقع‌شدند سپس براى خدا هجرت كردند در این‌دنیا جایگاه( و مقام ) خوبى به آن‌ها مى‌دهیم و پاداش آخرت ، اگر بدانند ، از آن هم بزرگ‌تر است .

42 اَلَّذینَ صَبَرُوا وَ عَلى رَبِّهِمْ يَتَوَكَّلُونَ

آن‌هاکسانى‌هستند كه صبر و استقامت پیشه كردند و تنها توکلشان بر پروژردگارشان است .

پاداش مهاجران

« لَنُبَوِّئَنَّهُمْ » در اصل از ماده « بَوَّأَ » به معنى صاف كردن مکان است ، بنابراین جمله « بَوَّأْتُ لَهُ مَكانا » يعنى محل را براى او صاف كردم و سپس به معنى آماده ساختن محلى براى كسى آمده است .

هرچند مسلمانان دو هجرت داشتند كه هجرت اول در محدوده نسبتا كوچکى بود ( هجرت گروهى از مسلمانان و در رأس آن‌ها جعفر بن ابیطالب به حبشه ) و هجرت دوم هجرت عمومى و همگانى پیامبر و مسلمین از مکه به مدینه ، ولى ظاهر آیات فوق هجرت دوم را بیان مى‌کند .

درباره اهميّت و نقش هجرت در زندگى و تاریخ مسلمانان در گذشته و حال و تداوم این مسأله در هر عصر و زمان ، بحث مشروحى در ذیل آیه 100 سوره نساء و همچنین ذیل آیه

75 سوره انفال مطرح شده است .(1)

مقام مهاجران در اسلام مقام فوق‌العاده پر ارجى است ، هم خود پیامبر و هم مسلمانان بعد ، همگى براى آن‌ها احترام خاصى قایل بودند ، چرا كه آن‌ها به تمام زندگى خویش ، .


1) به جلد 4 « تفسیرنمونه » ، صفحه 89 تا 94 و جلد 7 صفحه 261 تا 263 مراجعه فرمایید .

براى گسترش دعوت اسلام ، پشت پا زدند ، بعضى جان خود را به خطر انداختند و بعضى مانند صُهَيْب از همه اموال خود چشم پوشیدند و جالب این‌که خود را در این معامله نیز برنده مى‌دانستند .

اگر فداکارى آن مهاجران در آن روزها نبود ، محیط خفقان‌بار مکه و عناصر شیطانى كه برآن حکومت مى‌کردند هرگز اجازه نمى‌دادند صداى اسلام به گوش كسى برسد و این صدا را براى همیشه در گلوى مؤمنان خفه مى‌کردند ، اما آن‌ها با این جهش حساب شده ، نه تنها مکه را زیر سیطره خود درآوردند ، بلکه صداى اسلام را به گوش جهانیان رساندند و این سنّتى است براى همه مسلمانان ، در چنین شرایطى و در همه تاریخ .

تعبیر به « هاجَرُوا فِى‌اللّهِ » كه حتى كلمه « سبیل » هم در آن ذکر نشده اشاره به نهایت اخلاص این مهاجران است كه تنها براى خدا و در مسیر اللّه و به خاطر رضاى او و حمایت و دفاع از آیینش دست به چنین هجرتى زدند ، نه براى نجات جان خود و يا استفاده مادّى دیگر .

جملۀ « مِنْ بَعْدِ ما ظُلِمُوا » نشان‌مى‌دهدکه نباید فوراً میدان را خالى كرد ، بلکه باید تا

آن‌جا كه ممکن است ایستاد و تحمّل نمود ، اما هنگامى كه تحمّل آزار دشمن جز جرأت و جسارت او و تضعیف مؤمنان ثمرى نداشته باشد ، در این‌جا باید دست به هجرت زد ، تا با كسب قدرت بیشتر و فراهم ساختن سنگرهاى محکم‌تر ، جهاد در تمام زمینه‌ها از موضع بهترى تعقیب شود و به پیروزى طرفداران حق در زمینه‌هاى نظامى ، فرهنگى ، تبلیغاتى منتهى گردد .

جملۀ « لَنُبَوِّئَنَّهُمْ فِى‌الدُّنْيا حَسَنَةً » كه از ماده « بَوَّأْتُ لَهُ مَكانا » ( مکانى براى او آماده ساختم و او را در آن جاى دادم ) گرفته شده ، نشان مى‌دهد كه مهاجران راستین اگرچه در آغاز كار ، امکانات مادى خود را از دست مى‌دهند ، ولى سرانجام حتى از نظر زندگى دنیا پیروزى با آن‌ها است .

در سورۀ نساء آیه 100 همین مسأله با صراحت بیشترى بیان شده است : « وَ مَنْ يُهاجِرْ فى سَبیلِ اللّهِ يَجِدْ فِى الاَْرْضِ مُراغَما كَثیرا وَسَعَةً : كسانى كه در راه اللّه هجرت كنند در این دنیاى پهناور خدا ، نقاط فراوان امن و وسیعى پیدا مى‌کنند كه مى‌توانند در آن‌جا بینى مخالفان را به خاك بمالند » .

انتخاب دو صفت « صبر » و « توکل » براى مهاجران ، دلیلش روشن است ، زیرا در چنین حوادث سخت و طاقت‌فرسا كه در زندگى انسان پیش مى‌آید در درجه اوّل شکیبایى و صبر و استقامت لازم است ، استقامتى به عظمت حادثه و يا برتر و بیشتر ، سپس توكّل و اعتماد بر خدا و اصولاً اگر انسان در این‌گونه حوادث تکیه‌گاه محکم و مطمئن معنوى نداشته باشد ، صبر و استقامت براى او ممکن نیست .

و به هرحال هجرت در بیرون ، بدون هجرتى در درون ، ممکن نیست ، انسان نخست باید از علایق پست مادّى درونى ببرد و به سوى فضایل اخلاقى هجرت كند تا بتواند در بیرون دست به چنین هجرتى بزند و از دارالکفر - با پشت پا زدن به همه چیز - به دارالایمان منتقل گردد .

43 وَ ما اَرْسَلْنا مِنْ قَبْلِكَ اِلاّ رِجالاً نُوحى اِلَيْهِمْ فَسْئَلُوا اَهْلَ الذِّكْرِ اِنْ كُنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ

ما پیش‌از تو جزمردانى‌که به‌آن‌ها وحى‌مى‌کردیم نفرستادیم، اگر نمى‌دانید از اهل اطلاع سؤال كنید .

اگر نمى‌دانید بپرسید

آرى این مردان از جنس بشر بودند ، با تمام غرایز و عواطف انسانى ، دردهاى آن‌ها را از همه بهتر تشخیص مى‌دادند و نیازهاى آن‌ها را به خوبى درك مى‌کردند ، درحالى كه هیچ فرشته‌اى نمى‌تواند از این امور به خوبى آگاه گردد و آن‌چه را در درون يك انسان مى‌گذرد به وضوح درك كند .

مسلماً مردان وحى وظیفه‌اى جز ابلاغ رسالت نداشتند ، كار آن‌ها گرفتن وحى و رساندن به انسان‌ها و كوشش از طرق عادى براى تحقق بخشیدن به اهداف وحى بود ، نه این‌که با يك نیروى خارق‌العاده الهى و برهم زدن همه قوانین طبیعت ، مردم را مجبور به قبول دعوت و ترك همه‌انحرافات كنند، كه اگر چنین‌مى‌کردند ایمان آوردن افتخار و تکامل نبود .

سپس براى تأکید و تأیید این واقعیت اضافه مى‌کند : « اگر این موضوع را نمى‌دانید بروید و از اهل اطلاع بپرسید : فَسْئَلُوا اَهْلَ الذِّكْرِ اِنْ كُنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ » .

« ذِكْر » به معنى آگاهى و اطلاع است و « اَهْلَ الذِّكْرِ » مفهوم وسیعى دارد كه همه آگاهان و

اهل اطلاع را در زمینه‌هاى مختلف شامل مى‌شود و اگر بسیارى از مفسرین اهل ذکر را در این‌جا به معنى علماى اهل كتاب تفسیر كرده‌اند نه به این معنى است كه اهل ذکر مفهوم محدودى داشته باشد بلکه در واقع از قبیل تطبیق كلى بر مصداق است زیرا سؤال درباره پیامبران و رسولان پیشین و این‌که آن‌ها مردانى از جنس بشر با برنامه‌هاى تبلیغى و اجرایى بودند قاعدتا مى‌بایست از دانشمندان اهل كتاب و علماى يهود و نصارى بشود ، درست است كه آن‌ها با مشرکان در تمام جهات هم عقیده نبودند ، ولى همگى در این جهت كه با اسلام مخالفت داشتند، هماهنگ بودند ، بنابراین علماى اهل كتاب براى بیان حال پیامبران پیشین منبع خوبى براى مشرکان محسوب مى‌شدند .

در هر موضوعى باید به متخصص همان موضوع مراجعه كرد

آیۀ فوق بیانگر يك اصل اساسى اسلامى در تمام زمینه‌هاى زندگى مادى و معنوى است و به همه مسلمانان تأکید مى‌کند كه آن‌چه را نمى‌دانند از اهل اطلاعش بپرسند و پیش خود در مسایلى كه آگاهى ندارند دخالت نکنند .

به این ترتیب « مسأله تخصص » نه تنها در زمینه مسائل اسلامى و دینى از سوى قرآن به رسمیت شناخته شده ، بلکه در همه زمینه‌ها مورد قبول و تأکید است و روى این حساب بر همه مسلمانان لازم است كه در هر عصر و زمان افراد آگاه و صاحب نظر در همه زمینه‌ها داشته باشند كه اگر كسانى مسایلى را نمى‌دانند به آن‌ها مراجعه كنند. ولى ذکر این نکته نیز لازم است كه باید به متخصصان و صاحب نظرانى مراجعه كرد كه صداقت و درستى و بى‌نظرى آن‌ها ثابت و محقق است ، آیا ما هرگز به يك طبیب آگاه و متخصص در رشته خود كه از صداقت و درست‌کاریش در همان كار خود ، مطمئن نیستیم مراجعه مى‌کنیم ؟ لذا در مباحث مربوط به تقلید و مرجعیت ، صفت عدالت را در كنار اجتهاد و يا اعلميّت قرار داده‌اند ، يعنى مرجع تقلید هم باید عالم و آگاه به مسائل اسلامى باشد و هم با تقوا و پرهیزکار .

44 بِالْبَيِّناتِ وَ الزُّبُرِ وَ اَنْزَلْنا اِلَيْكَ الذِّكْرَ لِتُبَيِّنَ لِلنّاسِ ما نُزِّلَ اِلَيْهِمْ وَ لَعَلَّهُمْ يَتَفَكَّرُونَ

( از آن‌ها كه آگاهند ) از دلایل روشن و كتب ( پیامبران پیشین ) و ما این‌ذکر ( قرآن ) را بر

تو نازل كردیم تا آن‌چه به سوى مردم نازل شده است براى آن‌ها تبیین كنى ، شاید اندیشه كنند .

« بَيِّناتِ » جمع « بَيِّنَة » به معنى دلایل روشن است و ممکن است در این‌جا اشاره به معجزات و سایر دلایل اثبات حقانيّت انبیاء باشد ، « زُبُر » جمع « زَبُور » به معنى كتاب است ، در واقع « بَيِّناتِ » دلایل اثبات نبوت را مى‌گوید و « زُبُر » اشاره به كتاب‌هایى است كه تعلیمات انبیاء در آن جمع بوده است .

سپس روى سخن را به پیامبر كرده و مى‌گوید : « وَ اَنْزَلْنا اِلَيْكَ الذِّكْرَ ... » .

در واقع دعوت و برنامه رسالت تو از نظر اصولى چیز نوظهور و بى‌سابقه‌اى نیست همان‌گونه كه بر رسولان پیشین ، كتب آسمانى نازل كردیم تا مردم را به وظائفشان در برابر خدا و خلق و خویشتن آشنا سازند بر تو نیز این قرآن را نازل كردیم ، تا به تبیین مفاهیم و تعالیم آن بپردازى و اندیشه انسان‌ها را بیدار سازى ، تا با احساس تعهد و مسؤولیت ( نه از طریق اجبار و قوه قهریه ناشناخته الهى ) در راه حق گام بگذارند و به سوى تکامل پیش بروند .

45 اَفَاَمِنَ الَّذینَ مَكَرُواالسَّيِّئاتِ اَنْ‌يَخْسِفَ اللّهُ‌بِهِمُ‌الاَْرْضَ اَوْ يَأْتِيَهُمُ الْعَذابُ مِنْ حَيْثُ لا يَشْعُرُونَ

آیا توطئه‌گران از این عذاب الهى ایمن گشتند كه ممکن است خدا آن‌ها را در زمین فرو برد و يا مجازات ( حق ) از آن‌جا كه انتظارش را ندارند به سراغشان بیاید .

« يَخْسِفَ » از ماده « خَسْف » به معنى پنهان گشتن و مخفى شدن است ، لذا پنهان شدن نور ماه در زیر سایه زمین را خسوف مى‌نامند و چاه « مَخْسُوف » به چاهى مى‌گویند كه آب در آن پنهان گردد و نیز پنهان شدن انسان‌ها و خانه‌ها را در شکاف زمین( شکافى كه بر اثر زلزله‌ها پدید مى‌آید ) خَسْف مى‌گویند .

آیا بعید است كه در زمین لرزه وحشتناکى رخ دهد ، پوسته زمین بشکافد و دهان بازکند و آن‌ها و همه زندگانیشان را در خود فرو برد ، همان‌گونه كه در تاریخ اقوام ، كرارا اتفاق افتاده است ؟

جملۀ « مَكَرُوا السَّيِّئاتِ » به معنى توطئه چینى و نقشه‌کشى براى مقاصد شوم و رسیدن به

هدف‌هاى نادرست مى‌باشد ، همانند توطئه‌هایى كه مشرکان براى خاموش كردن نور قرآن و نابود كردن پیامبر اسلام و اذیت و آزارمؤمنان مى‌چیدند .

46 اَوْ يَأْخُذَهُمْ فى تَقَلُّبِهِمْ فَما هُمْ بِمُعْجِزینَ

یا به هنگامى كه ( براى كسب مال و ثروت فزون‌تر ) در رفت و آمدند دامانشان را بگیرد در حالى كه قادر به فرار نیستند .

« تَقَلُّب » گرچه در لغت عرب به معنى هرگونه رفت و آمد است ، ولى در این‌گونه موارد - همان‌گونه كه بسیارى از مفسران گفته‌اند و در بعضى از روایات اسلامى نیز تأکید شده - به معنى رفت و آمد درطریق تجارت و كسب مال است .

« مُعْجِزینَ » از ماده اعجاز به معنى ناتوان ساختن است و در این موارد به معنى فرارکردن از چنگال عذاب و مقاومت در برابر آن مى‌باشد .

47 اَوْ يَأْخُذَهُمْ عَلى تَخَوُّفٍ فَاِنَّ رَبَّكُمْ لَرَؤُفٌ رَحیمٌ

یا به‌طور تدریجى با هشدارهاى خوف‌انگیز آن‌ها را گرفتار سازد چرا كه پروردگار

رؤوف و رحیم است .

انواع مجازات‌ها در برابر انواع‌گناهان

امروز همسایه آن‌ها گرفتار سانحه‌اى مى‌شود ، فردا يکى از بستگانشان گرفتار حادثه‌اى و روز دیگر بعضى از اموالشان نابود مى‌گردد و خلاصه هشدارها يکى بعد از دیگرى به سراغ آن‌ها مى‌آید اگر بیدار شدند چه بهتر ، وگرنه مجازات نهایى آن‌ها را فروخواهد گرفت .

48 اَوَلَمْ يَرَوْا اِلى ما خَلَقَ اللّهُ مِنْ شَىْ‌ءٍ يَتَفَيَّؤُا ظِلالُهُ عَنِ الْيَمینِ وَ الشَّمائِلِ سُجَّدا لِلّهِ وَ هُمْ‌داخِرُونَ

آیا آن‌ها مخلوقات خدا را ندیدند كه چگونه سایه‌هایشان از راست و چپ حرکت دارند و با خضوع براى خدا سجده مى‌کنند .

سجدۀ همۀ جنبندگان حتى سایه‌هایشان براى خدا

« داخِر » در اصل از ماده « دُخُور » به معنى تواضع و كوچکى است .

« يَتَفَيَّؤُ » از ماده « فَيْى‌ء » به معنى بازگشت و رجوع است .

بعضى‌گفته‌اند عرب سایه‌موجودات را به‌هنگام صبحگاهان ، « ظِل » مى‌نامد و در عصرگاهان « فیى‌ء » و اگر مى‌بینیم به قسمتى از غنایم و اموال فیى‌ء گفته مى‌شود ، اشاره لطیفى به این حقیقت است كه بهترین غنایم دنیا همچون سایه عصرگاه است كه به زودى زایل و فانى مى‌شود. ولى با توجه به این‌که در آیه فوق به سایه‌هاى راست و چپ اشیاء اشاره شده و كلمه « فیى‌ء » براى همه آن‌ها به كار رفته استفاده مى‌شود كه فیى‌ء در این‌جا معنى وسیعى دارد و هرگونه سایه را شامل مى‌شود .

هنگامى كه انسان در موقع طلوع آفتاب رو به طرف جنوب بایستد مى‌بیند قرص خورشید از سمت چپ ، از افق مشرق ، سر برمى‌آورد و سایه همه اجسام به طرف راست او مى‌افتند كه همان طرف غرب است ، این امر همچنان ادامه‌دارد و سایه‌ها مرتبا به طرف راست جابجا مى‌شوند ، تا زوال ظهر در این هنگام ، سایه‌ها به طرف چپ تغییر مکان مى‌دهند تا هنگام غروب آفتاب كه سایه‌هاى بزرگ و طولانى اجسام در طرف مشرق گسترده مى‌شوند و با غروب آفتاب ، همه آن‌ها پنهان مى‌گردند .

در این‌جا خداوند حرکت سایه‌هاى اجسام را در راست و چپ به عنوان نشانه‌اى از عظمتش معرفى مى‌کند و آن‌ها را درحال سجده براى پروردگار و تواضع خضوع مى‌داند .

نقش سایه‌ها در زندگى ما

بدون شك سایه‌هاى اجسام نقش مؤثرى در زندگى ما دارند كه شاید بسیارى از آن غافل باشند و انگشت گذاردن قرآن روى مسأله سایه‌ها براى توجه دادن به همین نکته است .

سایه‌ها با این‌که چیزى جز عدم نور نیستند فواید فراوانى دارند :

✓ 1 - همان‌گونه كه نور آفتاب و اشعۀ حیات‌بخش آن مایه زندگى و رشد و نمو موجودات است ، سایه‌ها نیز براى تعدیل تابش اشعه نور ، نقش حیاتى دارند ، تابش يکنواخت آفتاب آن هم در يك مدت طولانى، همه‌چیز را پژمرده مى‌کند و مى‌سوزاند، ولى نوازش متناوب سایه‌ها آن را در حدّ متعادل و مؤثرى نگاه مى‌دارد :

✓ 2 - براى آن‌ها كه بیابان‌گردند و يا گرفتار بیابان مى‌شوند ، نقش مؤثر سایه‌ها در نجات انسان‌ها فوق‌العاده محسوس است ، آن هم سایه‌اى كه متحرك است و در يك جا

متمرکز نمى‌شود و به هر سو حرکت مى‌کند ، هماهنگ با خواسته‌ها و نیاز انسان .

✓ 3 - موضوع مهم دیگر این كه برخلاف تصور عمومى تنها نور سبب رؤیت اشیاء نیست، بلکه همواره بایدنور باسایه‌ها و نیم‌سایه‌ها توأم‌گردد ، تا مشاهده اشیاء تحقق‌پذیرد ، به تعبیر دیگر اگر در اطراف موجودى نور يکسان بتابد به‌طورى كه هیچ‌گونه سایه و نیم‌سایه‌اى نداشته باشد هرگز چنین اشیایى كه غرق در نور هستند مشاهده نخواهند شد.

یعنى همان‌طور كه در تاریکى مطلق چیزى قابل مشاهده نیست ، در نور مطلق نیز چیزى قابل رؤیت نمى‌باشد ، بلکه دیدن اشیاء از آمیختن نور و ظلمت ( نور و سایه‌ها ) امکان پذیر مى‌شود ، به این ترتیب ، سایه‌ها نقش مؤثرى در مشاهده و تشخیص و شناخت اشیاء از يکدیگر دارند .

49 وَ لِلّهِ يَسْجُدُ ما فِى السَّمواتِ وَ ما فِى الاَْرْضِ مِنْ دابَّةٍ وَ الْمَلائِكَةُ وَ هُمْ لا يَسْتَكْبِرُونَ

( نه تنها سایه‌ها بلکه ) تمام آن‌چه در آسمان‌ها و در زمین از جنبندگان وجوددارد و

همچنین فرشتگان، براى خدا سجده مى‌کنند و هیچ‌گونه تکبرى ندارند .

« دابَةٍ » به معنى موجودات جنبنده است و از آن مفهوم حیات و زندگى نیز استفاده مى‌شود و این‌که آیه فوق مى‌گوید تمام جنبندگانى كه در آسمان و زمین هستند براى خدا سجده مى‌کنند از آن استفاده مى‌کنیم كه موجودات زنده و جنبنده‌اى وجود دارد .

حقیقت سجده نهایت خضوع و تواضع و پرستش است و آن سجده معمولى ما كه بر هفت عضو انجام مى‌دهیم مصداقى از این مفهوم عام است و منحصر به آن نیست .

و از آن‌جا كه همه موجودات و مخلوقات خدا ، در جهان تکوین و آفرینش ، تسلیم قوانین عمومى عالم هستى مى‌باشند و از مسیر این قوانین منحرف نمى‌شوند و این قوانین همگى از ناحیه خدا است پس در حقیقت همه در پیشگاه او سجده مى‌کنند ، همه بیانگر عظمت علم و قدرت او هستند همه نشانه بزرگى و بى‌نیازى او مى‌باشند و بالاخره همه دلیل بر ذات مقدّس اویند .

و اما این‌که در آیۀ فوق ، ملائکه به‌طور جداگانه ذکر شده ، به‌خاطر آن‌است‌که دابّه تنها

به‌جنبندگانى گفته مى‌شود كه جسمانى هستند و اگر فرشتگان رفت و آمدى دارند و حضور و غیابى ، نه به معنى جسمانى و مادّى است تا در مفهوم دابّه داخل گردند .

در حدیثى از پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله مى‌خوانیم : « خداوند فرشتگانى دارد كه از آغاز آفرینش آن‌ها تا روز رستاخیز براى خدا سجده مى‌کنند و در آن روز سر از سجده برمى‌دارند و مى‌گویند : " ما عَبَدْناكَ حَقَّ عِبادَتِكَ " : ما حق عبادت ترا انجام ندادیم » .

جملۀ « وَ هُمْ لا يَسْتَكْبِرُونَ » اشاره به وضع و حال فرشتگان است ، كه آن‌ها در خضوع و سجده در پیشگاه حق كمترین استکبار به خود راه نمى‌دهند .

50 يَخافُونَ رَبَّهُمْ مِنْ فَوْقِهِمْ وَ يَفْعَلُونَ ما يُؤْمَرُونَ

آن‌هااز ( مخالفت ) پروردگارشان كه حاکم برآن‌هاست مى‌ترسند و آن‌چه را مأموریت دارند انجام مى‌دهند .

ازاین آیه به خوبى استفاده مى‌شود كه نشانه نفى استکبار دوچیز است : ترس در برابر مسؤولیت‌ها و انجام فرمان‌هاى خدا بدون چون و چرا كه يکى اشاره به وضع روانى افراد

غیر مستکبر دارد و دیگرى اشاره به طرز عمل آن‌ها و برخوردشان با قوانین و دستورها و دومى انعکاسى‌است از اولى و تحقق عینى آن است. مسلماً كلمه « مِنْ فَوْقِهِمْ » اشاره به بالا بودن حسّى و مکانى نیست بلکه به برترى مقامى اشاره مى‌کند ، چرا كه خدا از همه برتر و بالاتر است .

در آیه 61 سوره انعام مى‌خوانیم : « وَ هُوَ الْقاهِرُ فَوْقَ عِبادِهِ : او بر فراز بندگان قاهر است » و حتى فرعون هنگامى كه مى‌خواست قدرت و قوت خودرا نشان بدهد مى‌گفت : « وَ اِنّا فَوْقَهُمْ

قاهِرُونَ : من بر فراز آن‌ها قاهرم » ( 127 / اعراف ) .

در تمام این موارد ، « فَوْق » همان برترى مقامى رابیان مى‌کند .

51 وَ قالَ اللّهُ لا تَتَّخِذُوا اِلهَيْنِ اثْنَيْنِ اِنَّما هُوَ اِلهٌ واحِدٌ فَاِيّاىَ فَارْهَبُونِ

و خداوند فرمان داده دو معبود انتخاب نکنید ، معبود ( شما ) تنها يکى است ، تنها از ( كیفر ) من بترسید .

دین يکى و معبود هم يکى

در این آیه تنها نفى دو معبود شده است ، درحالى كه مى‌دانیم مشرکان عرب ، بت‌ها و

معبودهاى بسیار زیادى داشته و بت‌خانه‌هاى آن‌ها مملواز انواع و اشکال بت‌هاى مختلف بود ، این تعبیر ممکن است اشاره به يکى از چند نکته و يا همه نکات زیر باشد :

✓ 1 - آیه مى‌گوید حتى پرستش دو معبود غلط است تا چه رسد به پرستش معبودهاى متعدد و به تعبیر دیگر حداقل را بیان كرده تا بقیه به‌طور مؤکدترى نفى شوند ، زیرا هر عددى را بخواهیم مافوق واحد انتخاب كنیم باید از دو بگذریم .

✓ 2 - در این‌جا همۀ معبودهاى باطل ، يکى محسوب شده ، مى‌گوید آن‌ها را در مقابل حق قرار ندهید و دو معبود ( حق و باطل ) را نپرستید .

✓ 3 - عرب‌هاى جاهلى در حقیقت دو معبود براى خود انتخاب كرده بودند : معبودى كه خالق و آفریننده جهان است يعنى اللّه كه به او اعتقاد داشتند و دیگر معبودى كه او را واسطه میان خود و اللّه و منشأ خیر و برکت و نعمت مى‌دانستند، يعنى‌بت‌ها .

✓ 4 - ممکن است آیۀ فوق ناظر به نفى عقیده « ثَنَويّين » ( دوگانه پرستان ) همان‌ها كه قایل به خداى خیر و خداى شر بودند باشد ، چرا كه آن‌ها منطقى هرچند

ضعیف و نادرست براى خود در این دوگانه‌پرستى داشتند ولى بت‌پرستان عرب حتى این منطق ضعیف را هم نداشتند .

مفسر بزرگ مرحوم طبرسى در ذیل همین آیه جمله لطیفى از بعضى از حکماء نقل مى‌کند و آن این‌که « پروردگار به تو دستور داده است كه دو معبود را مپرست ، اما تو آن همه معبود براى خود ساختى ، نفس سرکش تو بتى است و هوى و هوست بت دیگر و دنیا و هدف‌هاى مادّيت بت‌هاى دیگر ، تو حتى در برابر انسان‌ها سجده مى‌کنى تو چگونه يگانه‌پرستى ؟ »

52 وَ لَهُ ما فِى السَّمواتِ وَ الاَْرْضِ وَ لَهُ الدّينُ واصِبا اَفَغَيْرَ اللّهِ تَتَّقُونَ

آن‌چه در آسمان‌ها و زمین است از آن او است و همواره دین ( و قوانین دینى ) از او مى‌باشد و آیا از غیر او مى‌ترسید ؟

« واصِب » در اصل از ماده « وُصُوب » به معنى دوام گرفته شده است و بعضى آن را به معنى « خالص » تفسیر كرده‌اند ( طبعا تا چیزى خالص نباشد دوام پیدا نخواهد كرد ) و

ممکن است تعبیر آیه فوق اشاره به هر دو جهت باشد ، يعنى همیشه و هر زمان دین خالص از آن خدا است. هنگامى كه ثابت شد عالم هستى از آن او است و قوانین تکوینى را او ایجاد كرده مسلم است كه قوانین تشریعى هم باید به وسیله او تعیین گردد و طبعا اطاعت نیز مخصوص او است .

53 وَ ما بِكُمْ مِنْ نِعْمَهٍ فَمِنَ اللّهِ ثُمَّ اِذا مَسَّكُمُ الضُّرُّ فَاِلَيْهِ تَجْئَرُونَ

آن‌چه از نعمت‌ها دارید همه از ناحیه خدا است ، سپس هنگامى‌که ناراحتى‌ها به شما مى‌رسد او را مى‌خوانید .

« تَجْئَرُونَ » در اصل از ماده « جُؤار » به معنى آواى چهارپایان و وحوش است كه بى‌اختیار به هنگام درد و رنج سر مى‌دهند و سپس به عنوان كنایه در همه ناله‌هایى كه بى‌اختیار از درد و رنج برمى‌خیزد به كار رفته است ، انتخاب این تعبیر در این‌جا مخصوصاً این نکته را مى‌رساند كه در آن زمان كه مشکلات‌فوق‌العاده زیادمى‌شود و كاردبه استخوان مى‌رسد و بى‌اختیار فریاد درد و رنج مى‌کشید، آیا در آن زمان جز « اللّه » را مى‌خوانید ؟

اگر پرستش بت‌ها به خاطر شکر نعمت است ، كه بت‌ها به شما نعمتى نداده‌اند كه شکرش لازم باشد ، بلکه سرتا پاى وجود شما را نعمت‌هاى خدا فراگرفته است ، با این‌حال بندگى او را رها مى‌کنید و به سراغ بت‌ها مى‌روید ؟

علاوه بر این « هنگامى كه ناراحتى‌هاى ، مصائب ، بلاها و رنج‌ها به سراغ شما مى‌آید براى دفع آن‌ها تنها دست تضرّع به درگاه او برمى‌دارید و او را مى‌خوانید » ( ثُمَّ اِذا مَسَّكُمُ الضُّرُّ فَاِلَيْهِ تَجْئَرُونَ ) .

بنابراین اگر پرستش بت‌ها به خاطر دفع ضرر و حل مشکلات است ، آن هم كه از ناحیه خدا است و شما نیز عملاً ثابت كرده‌اید كه در سخت‌ترین حالات زندگى همه‌چیز را رها مى‌کنید و تنها به درگاه او مى‌روید .

54 ثُمَّ اِذاكَشَفَ الضُّرَّ عَنْكُمْ اِذافَریقٌ مِنْكُمْ بِرَبِّهِمْ يُشْرِكُونَ

و هنگامى‌که ناراحتى و رنج‌را از شما برطرف ساخت گروهى از شما براى پروردگارشان شریك قائل شدند .

در حقیقت قرآن به این نکته باریك اشاره مى‌کند كه فطرت توحید در وجود همه شما هست ، ولى در حال عادى ، پرده‌هاى غفلت و غرور و جهل و تعصب و خرافات آن را مى‌پوشاند ، اما به هنگامى كه تندباد حوادث و طوفان‌هاى بلا مى‌وزد این پرده‌ها كنار مى‌روند نور فطرت آشکار مى‌گردد و مى‌درخشد ، درست در همین حال است كه خدا را با تمام وجود و با اخلاص كامل مى‌خوانید ، خدا نیز پرده‌هاى بلا و رنج و مصیبت را از شما دور مى‌سازد كه این گشودن پرده‌هاى رنج ، نتیجه گشوده شدن پرده‌هاى غفلت است ( توجه داشته باشید در آیه تعبیر به كَشَفَ الضُّرَّ شده است كه به معنى كنار زدن پرده‌هاى مشکلات است ) .

ولى هنگامى كه طوفان فرو نشست و به ساحل آرامش بازگشتید ، از نو همان غفلت و غرور و همان شرك و بت‌پرستى خودنمایى مى‌کند .

55 لِيَكْفُرُوا بِما اتَيْناهُمْ فَتَمَتَّعُوا فَسَوْفَ تَعْلَمُونَ

( بگذار ) نعمت‌هایى راکه به آن‌ها داده‌ایم كفران كنند و چند روزى ( از این متاع دنیا )

بهره‌گیرند ، اما به زودى خواهید دانست ( سرانجام كارتان به كجا خواهد كشید ) .

56 وَ يَجْعَلُونَ لِما لا يَعْلَمُونَ نَصیبا مِمّا رَزَقْناهُمْ تَاللّهِ لَتُسْئَلُنَّ عَمّا كُنْتُمْ تَفْتَرُونَ

آنان براى بت‌هایى كه هیچ‌گونه سود و زیانى از آن‌ها سراغ ندارند سهمى‌از آن‌چه به آنان روزى داده‌ایم قرار مى‌دهند، به خدا سوگند ( در دادگاه قیامت ) از این دروغ و تهمت‌ها بازپرسى خواهید شد .

این سهم ، قسمتى از شتران و چهارپایان و بخشى از زراعت بوده كه در سوره انعام آیه 136 به آن اشاره شده كه مشرکان در جاهليّت آن‌ها را مخصوص بتان مى‌دانستند و در راه آن‌ها خرج مى‌کردند ، درحالى كه نه از ناحیه این بت‌ها سودى به آن‌ها مى‌رسید و نه از زیان آن‌ها بیمناك بودند كه بخواهند با این كار ، رفع خطر كنند و این احمقانه‌ترین معامله‌اى بود كه آن‌ها انجام مى‌دادند .

سپس اضافه مى‌کند : ( تَاللّهِ لَتُسْئَلُنَّ عَمّا كُنْتُمْ تَفْتَرُونَ ) .

و به دنبال این بازپرسى و اعتراف كردن كه در آن‌جا چاره‌اى از اعتراف نیست ، مجازات

خواهید شد ، بنابراین عمل زشت و شوم شما هم زیان دنیا دارد زیرا قسمتى از سرمایه‌هاى شما را مى‌بلعد و هم زیان در جهان دیگر .

57 وَ يَجْعَلُونَ لِلّهِ الْبَناتِ سُبْحانَهُ وَ لَهُمْ ما يَشْتَهُونَ

آن‌ها ( در پندار خود ) براى خداوند دخترانى قرار مى‌دهند، منزه‌است او( از این‌که فرزندى داشته باشد ) ولى براى خودشان آن‌چه را میل دارند قایل مى‌شوند .

چرا فرشتگان را دختران خدا مى‌دانستند ؟

در آیات متعددى از قرآن كریم مى‌خوانیم كه مشرکان عرب ، فرشتگان را ، دختران خدا مى‌پنداشتند ، يا بدون ذکر انتساب به خداوند آن‌ها را از جنس زن مى‌دانستند ، در سورۀ زخرف آیه 19 مى‌خوانیم : « وَ جَعَلُوا الْمَلائِكَةَ الَّذینَ هُمْ عِبادُ الرَّحْمنِ اِناثا : فرشتگان را كه بندگان خدا هستند زن مى‌پنداشتند » و در سوره اسراء آیه 40 مى‌فرماید :« اَفَاَصْفكُمْ رَبُّكُمْ بِالْبَنینَ وَ اتَّخَذَ مِنَ الْمَلائِكَةِ اِناثا : آیا خداوند به‌شما پسرانى‌داده و از فرشتگان ، دخترانى انتخاب كرده است » .

این پندار ممکن است بقایاى خرافاتى باشد كه از اقوام گذشته به عرب جاهلى رسیده

بود و نیز ممکن است به‌خاطر این بوده كه فرشتگان از نظرها مستورند و این صفت بیشتر در زنان وجود داشت و لذا به گفته بعضى این‌که عرب ، شمس ( خورشید ) را مؤنث مجازى و قمر ( ماه ) را مذکر مجازى مى‌گوید به‌خاطر این است كه قرص آفتاب در میان نور خیره‌کننده‌اش آن‌چنان پوشیده است كه نگاه كردن به آن آسان نیست درحالى كه قرص ماه كاملاً نمایان است .

این احتمال نیز وجود دارد كه لطافت وجود فرشتگان ، سبب این توهم شده بود چرا كه زن نسبت به مرد جنس لطیف‌ترى است .

و به هر حال این يك خرافه و پندار غلط قدیمى است كه متأسفانه هنوز رسوبات آن در اعماق فکرى بعضى دیده مى‌شود و حتى در ادبیات زبان‌هاى مختلف نیز وجود دارد ، از

جمله این‌که گاهى كه يك زن خوب را مى‌خواهند توصیف كنند فرشته‌اش مى‌گویند و عکس‌هایى كه از فرشتگان مى‌اندازند غالبا به صورت زن است درحالى كه فرشتگان اصولاً جسم مادى ندارند كه مرد و زن و مذکر و مؤنث داشته باشند .

58 وَ اِذا بُشِّرَ اَحَدُهُمْ بِالاُْنْثى ظَلَّ وَجْهُهُ مُسْوَدّا وَ هُوَ كَظیمٌ

درحالى كه هرگاه به‌یکى‌از آن‌ها بشارت‌دهند دخترى نصیب تو شده صورتش ( از فرط ناراحتى ) سیاه مى‌شود و مملو از خشم مى‌گردد .

59 يَتَوارى مِنَ الْقَوْمِ مِنْ سُوءِ ما بُشِّرَ بِه اَيُمْسِكُهُ عَلى هُونٍ اَمْ يَدُسُّهُ فِى التُّرابِ اَلا ساءَ ما يَحْكُمُونَ

از قوم و قبیله خود به‌خاطر بشارت بدى كه به او داده شده متوارى‌مى‌گردد( و نمى‌داند ) آیا او را با قبول ننگ نگهدارد، يا در خاك پنهانش كند ؟ چه بد حکمى مى‌کنند ؟

« كَظیمٌ » به كسى مى‌گویند كه مملو از اندوه و غضب شده و خویشتن‌دارى مى‌کند و به اصطلاح دندان بر جگر مى‌فشارد .

نقش اسلام در احیاى ارزش مقام زن

تحقیر و درهم شکستن شخصیت زن ، تنها در میان عرب جاهلى نبود ، بلکه در میان اقوام دیگر و حتى شاید متمدن‌ترین ملل آن زمان نیز ، زن شخصیتى ناچیز داشت و غالباً با

او به صورت يك كالا و نه يك انسان رفتار مى‌شد ، ولى مسلماً عرب جاهلى این تحقیر را در اشکال زننده‌تر و وحشتناک‌ترى انجام مى‌داد .

تا آن‌جا كه اصلاً نسب را به مرد مربوط مى‌دانست و مادر را تنها ظرفى براى نگاهدارى و پرورش جنین ، محسوب مى‌کرد. این را نیز مى‌دانیم كه آن‌ها براى زن حقى در ارث قایل نبودند و براى تعدد زوجات حد و مرزى قایل نمى‌شدند ، به سادگى خوردن آب ، ازدواج مى‌کردند و به آسانى آن‌ها را طلاق مى‌دادند .

ولى اسلام ظهور كرد و با این خرافه در ابعاد مختلفش سرسختانه جنگید ، مخصوصاً تولد دختر را كه ننگ مى‌دانستند در احادیث اسلامى به عنوان گشوده شدن ناودانى از رحمت خدا به خانواده معرفى كرد .

و خود پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله آن‌قدر به دخترش بانوى اسلام فاطمه زهرا علیهاالسلام احترام مى‌گذاشت كه مردم تعجب مى‌کردند ، باتمام مقامى كه داشت ، دست دخترش را مى‌بوسید و به هنگام مراجعت از سفر نخستین كسى را كه دیدار مى‌کرد ، دخترش فاطمه بود و به عکس هنگامى

که مى‌خواست به سفر برود آخرین خانه‌اى را كه خداحافظى مى‌کرد، باز خانه‌فاطمه علیهاالسلام بود .

در حدیثى مى‌خوانیم كه به پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله خبر دادند خدا به او دخترى داده است ، ناگهان نگاه به صورت يارانش كرد دید آثار ناخشنودى در آن‌ها نمایان گشت ( گویى هنوز رسوبات افکار جاهلى از مغز آن‌ها برچیده نشده ) پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله فورا فرمود : « ما لَكُمْ ؟ رَيْحانَةٌ اَشُمُّها ، وَ رِزْقُها عَلَى اللّهِ عَزَّ وَ جَلَّ : این چه حالتى است در شما مى‌بینم ؟ خداوند گلى به من داده آن را مى‌بویم و اگر غم روزى او را مى‌خورید ، روزیش با خدا است » .(1)

در حدیث دیگرى از پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله مى‌خوانیم كه فرمود : « نِعْمَ الْوَلَدُ الْبَناتُ ، مُلَطِّفاتٌ ، مُجَهِّزاتٌ ، مُؤَنِّساتٌ مُفَلِّياتٌ : چه فرزند خوبى است دختر! هم پرمحبت است ، هم كمك كار ، هم مونس است و هم پاك و پاك كننده » .(2)

در حدیث دیگرى از پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله مى‌خوانیم : « مَنْ دَخَلَ السُّوقَ فَاشْتَرى تُحْفَةً فَحَمَلَها


1) « وسائل الشیعه » ، جلد 15 ، صفحه 100 و 102 .

2) « وسائل الشیعه » ، جلد 15 ، صفحه 100 و 102 .

اِلى عِيالِه كانَ كَحامِلِ الصَّدَقَةِ اِلى قَوْمٍ مَحاویجَ وَلْيَبْدَءْ بِالاِْناثِ قَبْلَ الذُّكُورِ ، فَاِنَّهُ مَنْ فَرَّحَ اِبْنَتَهُ فَكَاَنَّما اَعْتَقَ رَقَبَةً مِنْ وُلِدْ اِسْماعیلَ : كسى كه بازار مى‌رود و تحفه‌اى براى خانواده خود مى‌خرد همچون كسى است كه مى‌خواهد به نیازمندانى كمك كند ( همان پاداش را دارد ) و هنگامى كه مى‌خواهد تحفه را تقسیم كند نخست باید به دختر و بعد به پسران بدهد ، چرا كه هرکس دخترش را شاد و مسرور كند چنان است كه گویى كسى از فرزندان اسماعیل (علیه السلام) را آزاد كرده باشد » .(1)

در حقیقت این احترام به شخصیت زن سبب آزادى او در جامعه و پایان دادن به دوران بردگى زنان است .

60 لِلَّذینَ لا يُؤْمِنُونَ بِالاْخِرَةِ مَثَلُ السَّوْءِ وَ لِلّهِ الْمَثَلُ الاَْعْلى وَ هُوَ الْعَزیزُ الْحَكیمُ

براى آن‌ها كه ایمان به سراى آخرت ندارند صفات زشت است و براى خداصفات .


1) « مکارم الاخلاق » ، صفحه 54 .

عالى است و او عزیز و حکیم‌است .

فراموش كردن خدا و همچنین فراموش كردن دادگاه عدل او انگیزه همه پستى‌ها و زشتى‌ها و انحراف‌ها و خرافات است و يادآورى این دو اصل اصیل منبع اصلى احساس مسؤولیت و مبارزه با جهل و خرافات و عامل توانایى و دانایى است .

61 وَ لَوْ يُؤاخِذُ اللّهُ النّاسَ بِظُلْمِهِمْ ما تَرَكَ عَلَيْها مِنْ دابَّةٍ وَ لكِنْ يُؤَخِّرُهُمْ اِلى اَجَلٍ مُسَمّىً فَاِذا جاءَ اَجَلُهُمْ لا يَسْتَأْخِرُونَ ساعَةً وَ لا يَسْتَقْدِمُونَ

و اگرخداوند مردم‌را به‌خاطر ظلمشان مجازات‌کند جنبنده‌اى را بر پشت زمین باقى نخواهد گذارد ، ولى آن‌ها را تا زمان معینى به‌تأخیر مى‌اندازد ، اما هنگامى كه اجلشان فرا رسد نه ساعتى تأخیر مى‌کنند و نه ساعتى پیشى مى‌گیرند .

گر حکم شود كه مست گیرند ...!

« دابَّةٍ » به معنى هرگونه موجود زنده و جنبنده است ، در این‌جا ممکن است به‌قرینه «عَلى ظُلْمِهِمْ» كنایه از انسان‌ها باشد . يعنى اگر خداوند ، انسان‌ها را به‌خاطر

ظلمشان مؤاخذه كند انسانى بر صفحه كره خاك باقى نخواهد ماند .

در این‌جا این سؤال پیش مى‌آید كه اگر ما به عمومیت و وسعت مفهوم آیه بنگریم نتیجه‌اش آن خواهد بود كه هیچ انسانى در روى زمین ، غیر ظالم وجود ندارد و هرکسى به سهم خود مرتکب ستمى شده است ، كه اگر بنابر مجازات سریع و فورى باشد ، دامان همه را خواهد گرفت ، با این‌که مى‌دانیم نه تنها پیامبران و امامان كه معصوم هستند مصداق چنین ظلمى نیستند ، بلکه در هر عصر و زمان گروهى از نیکان و پاکان و مجاهدان راستین هستند كه حسنات آن‌ها مسلماً بر سيّئات كوچکشان برترى دارد و قطعا مستحق مجازات نابودکننده نیستند .

پاسخ این سؤال را چنین مى‌توان گفت كه آیه يك حکم نوعى را بیان مى‌کند ، نه عمومى و همگانى و نظیر این تعبیر در ادبیات عرب و غیر عرب نیز دیده مى‌شود ، این شعر معروف را غالباً شنیده‌ایم :

گر حکم شود كه مست گیرند *** در شهر هر آن‌چه‌هست گیرند

شاهد این استثناء آیه 32 فاطر است كه مى‌فرماید : « ثُمَّ اَوْرَثْنَا الْكِتابَ الَّذینَ اصْطَفَيْنا مِنْ عِبادِنا فَمِنْهُمْ ظالِمٌ لِنَفْسِه وَ مَنْهُمْ مُقْتَصِدٌ وَ مِنْهُمْ سابِقٌ بِالْخَيْراتِ بِاِذْنِ اللّهِ ذلِكَ هُوَ الْفَضْلُ الْكَبیرُ » طبق این آیه مردم سه گروهند : گروهى ستمگر و گروهى میانه‌رو كه گناهان خفیفى دارند و گروهى پیشى‌گیرندگان به نیکى‌ها يعنى نیکان و پاکان ، مسلماً از این سه گروه تنها

گروه اول هستند كه مشمول آیه مورد بحث هستند نه گروه دوم و سوم و از آن‌جاکه گروه‌اوّل معمولاً اکثریت جوامع‌را تشکیل مى‌دهند ، ذکر چنین عمومى جاى تعجب نخواهد بود .

از آن‌چه گفتیم روشن مى‌شود كه آیه هیچ‌گونه دلالتى بر نفى عصمت انبیاء نمى‌کند و آن‌ها كه چنین نوشته‌اند توجه به سایر آیات قرآن و قراین موجود در كلام ندارند .

اجل مسمّى چیست ؟

در اینکه منظور از اَجَل مُسَمّى چیست ؟ مفسران بیانات گوناگونى دارند ، ولى با توجه

به سایر آیات قرآن از جمله آیه 2 سوره انعام و آیه 34 سوره اعراف به نظرمى‌رسد كه منظور همان فرارسیدن مرگ است ، يعنى خداوند مردم را براى اتمام حجت تا پایان عمرشان مهلت مى‌دهد ، شاید ظالمان به فکر اصلاح خویش بیفتند ، در برنامه زندگى خود تجدید نظر به عمل آورند و به سوى خدا و حق و عدالت بازگردند .

هنگامى كه این مهلت پایان گرفت ، فرمان مرگشان فرامى‌رسد و از همان لحظه مرگ مجازات‌ها و كیفرها شروع‌مى‌شود .

براى توضیح بیشتر درباره اجل مسمّى به جلد پنجم تفسیرنمونه صفحه 148 و جلد ششم صفحه 157 مراجعه فرمایید .

62 وَ يَجْعَلُونَ لِلّهِ ما يَكْرَهُونَ وَ تَصِفُ اَلْسِنَتُهُمُ الْكَذِبَ اَنَّ لَهُمُ الْحُسْنى لا جَرَمَ اَنَّ لَهُمُ النّارَ وَ اَنَّهُمْ مُفْرَطُونَ

آن‌هابر خدا چیزهایى قرار مى‌دهند كه خودشان ازآن كراهت دارند ( يعنى فرزندان دختر ) با این حال به دروغ مى‌گویند سرانجام نیکى دارند ، ناچار براى آن‌ها آتش

است و آن‌ها از پیشگامان ( در آتش دوزخ ) هستند .

« مُفْرَطُ » از ماده « فَرَطْ » به معنى پیشگام و متقدم است .

این تناقض عجیبى است و همان‌گونه كه در سوره نجم آیه 22 آمده است « این يك تقسیم ناهنجار است » اگر فرشتگان دختران خدایند ، پس معلوم مى‌شود دختر چیز خوبى است ، چرا شما از فرزندان دختر ناراحت مى‌شوید و اگر بد است چرا براى خدا قایل هستید ؟

« و با این حال آن‌ها دروغ مى‌گویند كه سرانجام نیك و پاداش خیر از براى آن‌ها است » ( وَ تَصِفُ اَلْسِنَتُهُمُ الْكَذِبَ اَنَّ لَهُمُ الْحُسْنى ) .

با كدام عمل ، انتظار چنین پاداشى را دارند ؟ با زنده به گور كردن دختران معصوم و بى‌گناه و بى‌دفاع ؟ و يا با تهمت و افتراء به ساحت مقدس پروردگار ؟ با كدامین عمل ؟

کلمه « حُسْنى » كه مؤنث « اَحْسَن » است و به معنى نیکوتر يا نیکوترین مى‌آید در این‌جا به معنى بهترین پاداش‌ها و يا بهترین عاقبت‌ها است كه این قوم مغرور گمراه با همۀ جنایاتشان براى خود قایل بودند و در این صورت این سؤال پیش مى‌آید : با این‌که عرب

جاهلى عقیده به معاد نداشت ، چگونه چنین سخنى را مى‌گفتند ؟

باید توجه داشت كه همه آن‌ها منکر معاد به‌طور مطلق نبودند ، بلکه معاد جسمانى را نفى مى‌کردند و از این‌که انسان باردیگر به حیات مادى بازگردد ، تعجب داشتند ؟ به علاوه این تعبیر ممکن است به صورت قضیه شرطیه بوده باشد يعنى آن‌ها مى‌گفتند : « اگر جهان دیگرى هم درکار باشد ما در آن‌جا بهترین پاداش را خواهیم داشت » و همین‌گونه است طرز تفکر بسیارى از جبّاران و منحرفان لجوج كه در عین دورى از خدا خود را به خدا از همه نزدیک‌تر مى‌دانند و ادعاهاى پوچ و مسخره‌اى دارند .

63 تَاللّهِ لَقَدْ اَرْسَلْنا اِلى اُمَمٍ مِنْقَبْلِكَ فَزَيَّنَ لَهُمُ الشَّيْطانُ اَعْمالَهُمْ فَهُوَ وَلِيُّهُمُ الْيَوْمَ وَ لَهُمْ عَذابٌ اَلیمٌ

به‌خدا سوگند، پیامبرانى به‌سوى امت‌هاى پیش‌از تو فرستادیم اما شیطان اعمالشان را در نظرشان زینت داد و امروز او ولى و سرپرستشان است و مجازات دردناك براى آن‌ها است .

آرى شیطان آن‌چنان در وسوسه‌هاى خود ، مهارت دارد كه زشت‌ترین و بدترین جنایات را گاهى در نظر انسان چنان زینت مى‌دهد كه آن را يك افتخار مى‌پندارد ، همان‌گونه كه عرب جاهلى زنده‌به گور كردن دختران خود را سند افتخار مى‌دانست و آن را به عنوان حمایت از ناموس و حفظ حیثیت و آبروى قبیله ! مدح و تمجید مى‌کرد و مى‌گفت : من امروز دخترم را به‌دست خود زیرخاك مى‌فرستم تافردا دریك جنگ به دست‌دشمن نیفتد .

و ما امروز نمونه‌هاى بسیارى از این تزیینات شیطانى را در اعمال بسیارى از افراد مى‌بینیم كه دزدى‌ها و غارتگرى و تجاوزها و جنایات خود را با تعبیرات مختلفى توجیه مى‌کنند و در زیر لفافه‌هاى فریبنده قرار مى‌دهند .

64 وَ ما اَنْزَلْنا عَلَيْكَ الْكِتابَ اِلاّ لِتُبَيِّنَ لَهُمُ الَّذِى اخْتَلَفُوا فیهِ وَ هُدًى و رَحْمَةً لِقَوْمٍ يُؤْمِنُونَ

ما قرآن‌را بر تو نازل‌نکردیم مگر براى این‌که آن‌چه را در آن اختلاف دارند براى آن‌ها تبیین كنى و مایه رحمت است براى گروهى كه ایمان دارند .

این آیه هدف بعثت پیامبران را بیان مى‌کند تا روشن شود كه اگر اقوام و ملت‌ها ، هوى و هوس‌ها و سلیقه‌هاى شخصى‌خود را كناربگذارند و دست به دامن راهنمایى پیامبران بزنند ، اثرى از این‌گونه خرافه‌ها ، اختلاف‌ها و اعمال ضد و نقیض باقى نمى‌ماند .

قرآن وسوسه‌هاى شیطان را از دل آن‌ها مى‌زداید ، پرده‌هاى فریبنده نفس امّاره و شیطان صفتان را از چهره حقایق كنار مى‌زند ، خرافات و جنایاتى كه در زیر ماسک‌هاى فریبنده پنهان شده آشکار مى‌سازد ، اختلافاتى را كه در سایه هوى و هوس پدید آمده برمى‌چیند ، به قساوت‌ها پایان مى‌دهد و نور هدایت و رحمت را در همه‌جا مى‌پاشد .

65 وَاللّهُ اَنْزَلَ مِنَ السَّماءِ ماءً فَاَحْيا بِهِ‌الاَْرْضَ بَعْدَ مَوْتِها اِنَّ فى ذلِكَ لاَيَةً لِقَوْمٍ يَسْمَعُونَ

خداوند از آسمان آبى فرستاد و زمین را بعد از آن كه مرده بود حیات بخشید در این نشانۀ درستى است براى جمعیتى كه گوش شنوا دارند .

مسألۀ حیات و زندگى زمین به وسیلۀ نزول آب باران از آسمان ، در آیات متعددى از

قرآن ، بیان شده است ، زمین‌هاى خشکیده و خاموش و بى‌روح كه گاهى خشکسالى آن‌ها را چنان از كار انداخته كه انسان هرگز باور نمى‌کند در گذشته در آغوشش گیاهى پرورش يافته و يا در آینده ، موجود زنده‌اى در دامانش تولد خواهد يافت ، اما چند باران پى‌درپى و به دنبال آن تابش اشعه حیات‌بخش آفتاب ، آن را به حرکت درمى‌آورد ، گویى خفته‌اى است كه بیدار مى‌شود و يا صحیح‌تر مرده‌اى است كه با دم مسیحایى باران به حیات بازگردد ، انواع گل‌ها و گیاه‌ها در آن آشکار مى‌شود و به دنبال آن حشرات و پرندگان و انواع حیوانات از هرطرف به سوى آن مى‌آیند و زمزمه حیات و زندگى سرمى‌دهند .

خلاصه در آن سرزمین كه سابقا مرده و خاموش بود چنان غلغله‌اى برپا مى‌شود كه آدمى را مبهوت مى‌کند و این راستى يکى از شاهکارهاى آفرینش است .

هم نشانه‌اى است از قدرت و عظمت آفریدگار و هم دلیلى است بر امکان معاد چگونه مردگان باردیگر لباس حیات در تن مى‌کنند و هم نعمت بزرگى است از نعمت‌هاى خداوند ، مخصوصاً نعمتى مانند باران كه بندگان كمترین زحمتى براى ایجاد آن متحمل نمى‌شوند .

66 وَ اِنَّ لَكُمْ فِى‌الاَْنْعامِ لَعِبْرَةً نُسْقیكُمْ مِمّا فى بُطُُونِه مِنْ بَيْنِ فَرْثٍ وَ دَمٍ لَبَنا خالِصا سائِغا لِلشّارِبینَ

و در وجود چهارپایان براى شما( درس‌هاى ) عبرتى است ، از درون شکم آن‌ها از میان غذاهاى هضم شده و خون ، شیر خالص و گوارا به شما مى‌نوشانیم .

« فَرْث » در لغت به معنى غذاهاى هضم شده درون معده است كه به مجرد رسیدن به روده‌ها ماده حیاتى آن جذب بدن مى‌گردد و تفاله‌هاى آن به خارج فرستاده مى‌شود ، در آن حال كه این غذاى هضم شده در درون معده است به آن « فَرْث » مى‌گویند و هنگامى كه تفاله‌هاى آن خارج شد « رَوْث » ( سرگین ) گفته مى‌شود .

مى‌دانیم كه مقدار كمى از غذا مانند بعضى از مواد قندى و همچنین آب از همان دیواره‌هاى معده جذب بدن مى‌شود ، اما قسمت عمده هنگامى كه غذاى هضم شده منتقل به روده‌ها شد وارد خون مى‌گردد و نیز مى‌دانیم كه شیر از غده‌هاى مخصوصى كه درون پستان است تراوش مى‌کند و مواد اصلى آن از خون و غده‌هاى چربى‌ساز گرفته مى‌شود .

به این ترتیب این ماده سفید رنگ تمیز خالص ، این غذاى نیروبخش گوارا ، از میان غذاهاى هضم شده مخلوط با تفاله‌ها و از لابلاى خون به دست مى‌آید و این به راستى عجیب است ، سرچشمه‌اى آن‌چنان آلوده و تنفرآمیز ، اما محصولش این چنین خالص و زیبا و دل‌انگیز و گوارا .

مواد غذایى مهم شیر

شیر سرشار از مواد مختلف حیاتى كه روى هم رفته يك مجموعه كامل غذایى را تشکیل مى‌دهد .

مواد معدنى شیر عبارت است از سدیم ، پتاسیم ، كلسیم ، منیزیم ، روى ، مس و كمى آهن و همچنین فسفر و كلر و يد و گوگرد .

در شیر گازهاى‌اکسیژن و ازت و اسیدکربنیك نیز وجود دارد .

مواد قندى شیر به قدر كافى و به صورت « لاکتوز » مى‌باشد .

ویتامین‌هاى محلول در شیر ویتامین « ب » و « پ » و « آ » و « د » مى‌باشد ، امروز

ثابت شده است كه اگر حیوان خوب چرا شده باشد تمام اقسام ویتامین‌ها در شیر آن وجود دارد كه شرح همه آن‌ها در این مختصر نمى‌گنجد و این مسأله نیز تقریبا مورد اتفاق است كه شیر تازه يك غذاى كامل محسوب مى‌شود. و شاید به همین دلیل است كه در حدیثى از پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله مى‌خوانیم : « لَيْسَ يُجْزى مَكانَ الطَّعامِ وَ الشَّرابِ اِلاَّاللَّبَنُ : تنها چیزى كه مى‌تواند جاى آب و غذا را كاملاً بگیرد شیر است ». و نیز در روایات مى‌خوانیم شیر عقل انسان را زیاد مى‌کند و ذهن انسان را صفا مى‌بخشد روشنایى چشم را مى‌افزاید و نسیان و فراموشکارى را برطرف مى‌کند ، قلب را تقویت كرده و پشت را محکم مى‌گرداند ( و مى‌دانیم هریك از این آثار ارتباط نزدیکى با مواد حیاتى موجود در شیر دارد ) .(1)

67 وَ مِنْ ثَمَراتِ النَّخیلِ وَ الاَْعْنابِ تَتَّخِذُونَ مِنْهُ سَكَرا وَ رِزْقا حَسَنا اِنَّ فى ذلِكَ .


1) از « كتاب اولین دانشگاه و آخرین پیامبر » ، جلد 6 استفاده شده است .

لاَيَةً لِقَوْمٍ يَعْقِلُونَ

و از میوه‌هاى درختان نخل و انگور مسکرات ( ناپاك ) و روزى خوب و پاکیزه مى‌گیرید در این نشانه روشنى است براى جمعیتى كه اندیشه مى‌کنند .

« سَكَر » گرچه در لغت معانى مختلفى دارد ، ولى در این‌جا به معنى مسکرات و مشروبات الکلى است و معنى مشهور آن همین است .

روشن است كه قرآن در این آیه هرگز اجازه شراب سازى از خرما و انگور نداده بلکه با توجّه به این‌که « مسکرات » را در مقابل « رزق حسن » قرارداده اشاره كوتاهى به تحریم خمر و نامطلوب بودن آن نموده است ، بنابراین نیاز به این نداریم كه بگوییم این آیه قبل از نزول تحریم شراب نازل شده و اشاره‌اى به حلال بودن آن است ، بلکه به عکس آیه ، اشاره به حرام بودن آن مى‌کند و شاید اولین اخطار در زمینه تحریم خمر باشد .

در حقیقت گویى در يك جمله معترضه و در میان پرانتز قرآن مجید مى‌خواهد ضمن برشمردن نعمت‌هاى الهى به سوء استفاده از آن نیز اشاره كند .

68 وَ اَوْحى رَبُّكَ اِلَى النَّحْلِ اَنِ اتَّخِذى مِنَ الْجِبالِ بُيُوتا وَ مِنَ الشَّجَرِ وَ مِمّا يَعْرِشُونَ

پروردگار تو به زنبور عسل وحى ( الهام غریزى ) فرستاد كه از كوه‌ها و درختان و داربست‌هایى كه مردم مى‌سازند خانه‌هایى برگزین .

معانى چهارگانه وحى

کلمه وحى در اصل چنان‌که راغب در مفردات مى‌گوید : به معنى اشاره سریع است سپس به معنى القا كردن مخفیانه سخنى آمده است ، ولى در قرآن مجید وحى چهار معنا به شرح زیر به كار رفته ، كه همه بازگشت به همان معنى اصلى مى‌کند :

✓ 1 - از آن جمله وحى نبوت است كه در قرآن ، فراوان از آن ياد شده است ، در آیه 51 سوره شورى مى‌خوانیم : « وَ ما كانَ لِبَشَرٍ اَنْ يُكَلِّمُهُ اللّهُ اِلاّ وَحْيا ... : خداوند با هیچ انسانى جز از طریق وحى سخن نمى‌گوید ... » .

✓ 2 - و نیز وحى به معنى الهام است ، خواه الهام خودآگاه باشد ( در مورد انسان‌ها ) مانند

« وَ اَوْحَيْنا اِلى اُمِّ مُوسى اَنْ اَرْضِعِيهِ فَاِذا خِفْتِ عَلَيْهِ فَالْقیهِ فِى الْيَمِّ : ما به مادر موسى الهام كردیم كه نوزادت را شیر ده و هرگاه از دستیابى دشمنان بر او ترسیدى او را به آغوش امواج دریا بسپار » (7/قصص).

و خواه به صورت ناآگاه و الهام غریزى باشد ، چنان‌که در مورد زنبور عسل در آیات فوق خواندیم ، زیرا مسلم است ، وحى در این‌جا همان فرمان غریزه و انگیزه‌هاى ناخود آگاهى است كه خداوند در جانداران مختلف آفریده است .

✓ 3 - و نیز وحى به معنى اشاره است چنان‌که در داستان زکریا مى‌خوانیم : « فَاَوْحى اِلَيْهِمْ اَنْ سَبِّحُوا بُكْرَةً وَ عَشِيا: زکریا به مردم با اشاره گفت صبح و شام ، تسبیح خدا گویید » (11/مریم).

✓ 4 - و نیز به معنى رساندن مخفیانه پیام و خبر آمده است ، چنان‌که در آیه 112 سوره انعام مى‌خوانیم : « يُوحى بَعْضُهُمْ اِلى بَعْضٍ زُخْرُفَ الْقَوْلِ غُرُورا : شیاطین انسانى و غیرانسانى مطالب فریبنده و گمراه‌کننده را به‌طور مرموز به يکدیگر مى‌رسانند » .

آیا الهام غریزى مخصوص زنبوران عسل است ؟

در این‌جا این سؤال پیش مى‌آید كه غرایز و يا الهام غریزى منحصر به زنبوران عسل

نیست و در همه‌حیوانات وجود دارد، چرا تنها دراین‌جا این تعبیر آمده‌است؟

اما با توجه به يك نکته پاسخ این سؤال روشن مى‌شود و آن این‌که : امروز كه زندگى زنبوران عسل دقیقا از طرف دانشمندان مورد بررسى عمیق قرارگرفته ثابت شده است كه این حشره شگفت‌انگیز آن‌چنان تمدن و زندگى اجتماعى شگفت‌انگیزى دارد كه از جهات زیادى بر تمدّن انسان و زندگى اجتماعى او پیشى‌گرفته است .

البتّه كمى از زندگى شگرفش در گذشته روشن بوده ، ولى هرگز مثل امروز ابعاد مختلف آن كه هر يك از دیگرى عجیب‌تر است شناخته نشده بود ، قرآن به طرز اعجازآمیزى كه با كلمه « وحى » به این موضوع اشاره كرده است ، تا این واقعيّت را روشن سازد كه زندگى زنبوران عسل را هرگز نباید با انعام و چهارپایان و مانند آن‌ها مقایسه كرد و شاید همین انگیزه‌اى شود كه به درون جهان اسرارآمیز این حشره عجیب گام بگذاریم و به عظمت و قدرت آژفریدگارش آشنا شویم و این است رمز دگرگون شدن لحن كلام در این آیه نسبت به آیات گذشته .

قبل از هرچیز خانه‌سازى

نخستین مأموریت زنبوران عسل در این آیه مأموریت خانه‌سازى ذکر شده و این شاید به خاطر آن است كه مسأله مسکن مناسب نخستین شرط زندگى است و به دنبال آن فعاليّت‌هاى دیگر امکان‌پذیر مى‌شود و يا به‌خاطر آن‌که ساختمان خانه‌هاى شش ضلعى زنبوران عسل كه شاید میلیون‌ها سال است به همین شکل در شرق و غرب جهان ادامه دارد از عجیب‌ترین برنامه‌هاى زندگى آن‌ها است (1)و حتى شاید از ساختن خود عسل عجیب‌تر است ، چگونه این خانه‌هاى شش ضلعى را با ظرافت و مهندسى فوق‌العاده دقیقى مى‌سازد ؟ خانه‌هایى كه نقشه آن بسیار حساب شده و زوایاى آن كاملاً دقیق و يکسان است ،


1) تابه حال 4500 نوع زنبور عسل وحشى شناخته شده ولى شگفتى در این است كه همه آن‌ها يك نوع مهاجرت و كندوسازى و مکیدن و خوردن از گل‌ها را دارند ( اولین دانشگاه ، جلد 5 ، صفحه 55 ) .

اساساً براى استفاده كامل از يك سطح به گونه‌اى كه هیچ قسمتى از آن ، هدر نرود و يا زوایاى تنگ و تاریکى پیدا نکند ، راهى بهتر از انتخاب خانه‌هاى شش ضلعى با زوایاى مساوى نیست، به اضافه این نوع خانه از استحکام خاصى برخوردار است .

انتخاب این خانه‌ها ، چنان‌که قرآن در آیه فوق مى‌گوید : گاهى در كوه‌ها است، درلابلاى صخره‌هاى غیرقابل عبور و شکاف‌هاى مخصوص سنگ‌هایى كه آمادگى براى این هدف دارند و گاهى در لابلاى شاخه‌هاى درختان و گاهى در كندوهایى كه انسان‌ها بر فراز داربست‌ها در اختیارشان مى‌گذارند .

ضمنا از این تعبیر استفاده مى‌شود كه لانه و كندوى عسل باید در نقطه مرتفعى از كوه و درخت و داربست باشد تا به خوبى بتواند از آن استفاده كند .

69 ثُمَّ كُلى مِنْ كُلِّ الثَّمَراتِ فَاسْلُكى سُبُلَ رَبِّكِ ذُلُلاً يَخْرُجُ مِنْ بُطُونِها شَرابٌ مُخْتَلِفٌ اَلْوانُهُ فیهِ شِفاءٌ لِلنّاسِ اِنَّ فى ذلِكَ لاَيَةً لِقَوْمٍ يَتَفَكَّرُونَ

سپس از تمام ثمرات تناول كن و راه‌هایى را كه پروردگارت براى تو تعیین كرده به

راحتى بپیما ، از درون شکم آن‌ها نوشیدنى خاصى خارج مى‌شود ، به رنگ‌هاى مختلف ، كه در آن شفاى مردم است در این امر نشانه روشنى است براى جمعيّتى كه اهل فکر هستند .

« ذُلُل » جمع ذَلُول به معنى تسلیم و راه باشد و توصیف راه‌ها به « ذُلُل » به خاطر آن است كه این جاده‌ها آن‌چنان دقیقا تعیین شده كه در برابر زنبوران عسل كاملاً رام و تسلیم هستند كه بعدا به چگونگى آن اشاره خواهیم كرد.

عسل از چه ساخته مى‌شود ؟

زنبوران عسل معمولاً از ماده قندى مخصوصى كه در ریشه گل‌ها قرارداده شده است مى‌مکند و آن را جمع‌آورى مى‌کنند ، ولى زنبورشناسان مى‌گویند كار زنبوران تنها استفاده از این ماده قندى بن گل‌ها نیست ، بلکه احیانا از تخمدان گل‌ها و دمبرگ‌ها و میوه‌ها نیز استفاده مى‌کنند كه قرآن از همه این‌ها تعبیر به « مِنْ كُلِّ الثَّمَراتِ » ( همه میوه‌ها ) كرده است .

جملۀ عجیبى كه از « مترلینگ » دانشمند زیست شناس نقل شده ، اهميّت تعبیر قرآن را

آشکار مى‌سازد آن‌جا كه مى‌گوید : « همین امروز اگر زنبور عسل ( اعم از وحشى و اهلى ) از بین برود يکصد هزار نوع از گیاه‌ها و گل‌ها و میوه‌هاى ما از بین خواهد رفت و از كجا كه اصولاً تمدن ما از بین نرود ؟ » ( زیرا نقش زنبوران عسل در جابجا كردن گرده‌هاى نَر گل‌ها و بارور ساختن گیاهان ماده و به دنبال آن پرورش يافتن میوه‌ها آن‌قدر عظیم است كه بعضى از دانشمندان حتى آن را از عسل سازى زنبوران هم مهم‌تر مى‌دانند ) .

در حقیقت آن‌چه را زنبوران عسل از آن مى‌خورند ، بالقوه انواع میوه‌هایى است كه به كمك آن‌ها ، شکل مى‌گیرد و با این‌حال چه پرمعنى است كلمه « مِنْ كُلِّ الثَّمَراتِ » .

عسل در كجا ساخته مى‌شود ؟

شاید هنوز بسیارى از افراد فکر مى‌کنند كه برنامه كار زنبوران عسل این است كه شیره گل‌ها را مکیده و در دهان خود جمع و در كندو ذخیره مى‌کنند ، درحالى كه چنین نیست آن‌ها شیره‌هاى گل‌ها را به بعضى از حفره‌هاى درون بدن خود كه زنبورشناسان به آن ، چینه‌دان مى‌گویند مى‌فرستند و در آن‌جا كه حکم يك كارخانه كوچك مواد شیمیایى دارد

تغییر و تحول‌هاى مختلفى پیدا كرده ، شهد گل‌ها به عسل تبدیل مى‌گردد و مجددا زنبور ، عسل ساخته‌شده را ازبدن خود بیرون‌مى‌فرستد .

عجیب این‌که سوره نحل ، از سوره‌هاى مكّى است و مى‌دانیم در منطقه مكّه نه گل و گیاهى وجود دارد و نه زنبوران عسل ، ولى قرآن با این دقّت و ظرافت از آن سخن مى‌گوید و با تعبیر جالبى مانند : « يَخْرُجُ مِنْ بُطُونِها شَرابٌ مُخْتَلِفٌ اَلْوانُهُ : از درون زنبوران مایعى خارج مى‌شود به رنگ‌هاى مختلف » حتى به ریزه‌کارى‌هاى ساختن عسل نیز اشاره كرده است .

رنگ‌هاى مختلف عسل

رنگ عسل ، برحسب آن‌که زنبور بر چه گل و ثمره‌اى نشسته و از آن بهره‌گیرى كرده باشد تفاوت مى‌کند ، به همین جهت در پاره‌اى از مواد قهوه‌اى تیره و گاهى نقره‌اى سفید و گاهى زرد رنگ، گاهى شفّاف، زمانى تیره ، گاهى زرد طلایى ، زمانى خرمایى و حتى گاهى ، مایل به سیاهى است .

این تنوع رنگ‌ها علاوه براین كه گویاى تنوع سرچشمه‌هاى به‌دست آوردن عسل‌است ،

تنوعى براى ذوق‌ها و سلیقه‌ها نیز محسوب مى‌شود زیرا امروز ثابت شده است كه رنگ غذا در تحریك اشتهاى انسان مؤثر است ، قدیمى‌ها نیز گویا این مسأله روانى را شناخته بودند كه غذاهاى خود را با زعفران و زردچوبه و رنگ‌هاى دیگر رنگین مى‌ساختند ، تا ازطریق بصرى نیز میهمانانشان را به خوردن غذا تشویق نمایند ، درکتب غذاشناسى در این‌زمینه بحث فراوان كرده‌اند كه نقل همه آن‌ها مناسب با بحث فشرده تفسیرى ما نیست .

عسل يك ماده فوق‌العاده شفابخش

مى‌دانیم در گل‌ها و گیاهان ، داروهاى حیات‌بخشى نهفته شده است كه هنوز معلومات ما ، با اطلاعات وسیعى كه از داروهاى گیاهى داریم ، نسبت به آن ناچیز است و جالب این‌که دانشمندان از طریق تجربه به این حقیقت رسیده‌اند كه زنبوران به هنگام ساختن عسل آن‌چنان ماهرانه عمل مى‌کنند كه خواص درمانى و دارویى گیاهان كاملاً به عسل منتقل شده و محفوظ مى‌ماند. روى همین جهت عسل داراى بسیارى از خواص درمانى گل‌ها و گیاهان روى زمین به‌طور زنده است. دانشمندان براى عسل ، خواص بسیار زیادى گفته‌اند كه هم

جنبۀ درمانى دارد و هم پیشگیرى و نیروبخش .

عسل زود جذب خون مى‌شود و به همین جهت نیروبخش است و در خون سازى فوق‌العاده مؤثر .

عسل از ایجاد عفونت در معده و روده جلوگیرى مى‌نماید. عسل برطرف كننده يبوست است. عسل براى كسانى كه دیر به خواب مى‌روند اثر بسیار مطلوبى دارد ( مشروط بر این‌که كم نوشیده شود زیرا زیاد آن خواب را كم مى‌کند ) .

عسل براى رفع خستگى و فشردگى عضلات اثر قابل ملاحظه‌اى دارد .

عسل اگر به زنان باردار داده شود ، شبکه عصبى فرزندانشان قوى خواهد شد .

عسل میزان كلسیم خون را بالا مى‌برد .

عسل براى كسانى كه دستگاه گوارش ضعیفى دارند نافع است ، مخصوصاً براى كسانى‌که به نفخ شکم مبتلا هستند توصیه مى‌شود .

عسل به علت این‌که زود وارد مرحلۀ سوخت و ساز بدن مى‌شود، مى‌تواند به فوریت

انرژى ایجاد كند و ترمیم قوا نماید .

عسل در تقویت قلب مؤثر است .

عسل براى درمان بیمارى‌هاى ریوى كمک‌کننده خوبى است .

عسل به خاطر خاصيّت میکروب‌کشى‌اش براى مبتلایان به اسهال مفید است .

عسل‌در درمان زخم‌معده و اثنى‌عشر عامل مؤثرى شمرده شده است.

عسل به عنوان داروى معالج رماتیسم ، نقصان قوه نمو عضلات و ناراحتى‌هاى عصبى شناخته شده .

عسل براى رفع سرفه مؤثر است و صدا را صاف مى‌کند .

خلاصه خواص درمانى عسل بیش از آن است كه در این مختصر بگنجد .

علاوه‌بر این از عسل داروهایى براى لطافت پوست و زیبایى صورت ، طول عمر ، ورم دهان و زبان ، ورم چشم ، خستگى و ترك خوردگى پوست و مانند آن مى‌سازند .

مواد و ویتامین‌هاى موجوددر عسل بسیار مؤثراست ، از مواد معدنى : آهن، فسفر،

پتاسیم، يد، منیزیم، سرب، مس، سولفور، نیکل، روى، سدیم و غیرآن است، از موادآلى: صمغ، پولن، اسید لاکتیک، اسیدفورمیك ، اسیدسیتریك ، اسیدتاتاریك و روغن‌هاى معطّر و از ویتامین‌ها داراى ویتامین‌هاى شش‌گانه آ، ب، ث، د، كا، ا مى‌باشد ، بعضى نیز قایل به‌وجود ویتامین پ ب در عسل هستند. عسل در خدمت درمان ، بهداشت و زیبایى انسان‌ها است .

در روایات اسلامى نیز روى خاصيّت درمانى عسل تکیه شده است ، در روایات متعددى از امام على (علیه السلام)و امام صادق (علیه السلام)و بعضى دیگر از معصومین نقل شده كه فرمودند : « مَا اسْتَشْفَى النّاسُ بِمِثْلِ الْعَسَلِ : مردم به چیزى مانند عسل استشفاء نمى‌کنند » (1)و به تعبیر دیگر : « لَمْ يَسْتَشْفِ مَریضٌ بِمِثْلِ شَرْبَةِ عَسَلٍ : هیچ بیمارى به مانند شربت عسل درمان نکرده است » .(2)

و نیز در احادیث عسل براى درمان دل درد توصیه گردیده و از پیامبر اسلام صلى‌الله‌علیه‌و‌آله نقل


1) « وسائل الشیعه » ، جلد 17 ، صفحه 73 تا 75 .

2) « وسائل الشیعه » ، جلد 17 ، صفحه 73 تا 75 .

شده : « مَنْ شَرَبَ الْعَسَلَ فى كُلِّ شَهْرٍ مَرَّةً يُریدَ ما جاءَ بِهِ الْقُرْآنُ عُوفِىَ مِنْ سَبْعٍ وَ سَبْعینَ داءً : كسى كه ( لااقل ) هر ماه يك بار عسل بنوشد و شفایى را كه قرآن از آن ياد كرده بطلبد ، خدا او را از 77 نوع بیمارى شفا مى‌بخشد » .(1)

ولى البته از آن‌جا كه هر حکم عامى ، استثنایى دارد ، موارد نادرى وجود دارد كه نوشیدن عسل در آن نهى شده است .

70 وَ اللّهُ خَلَقَكُمْ ثُمَّ يَتَوَفّيكُمْ وَ مِنْكُمْ مَنْ يُرَدُّ اِلى اَرْذَلِ الْعُمُرِ لِكَىْ لا يَعْلَمَ بَعْدَ عِلْمٍ شَيْئا اِنَّ اللّهَ عَلیمٌ قَدیرٌ

خداوند شما را آفرید ، سپس شما را مى‌میراند ، بعضى از شما به سنین بالاى عمر مى‌رسند ، به طورى كه بعد ازعلم و آگاهى چیزى نخواهند دانست ( و همه‌چیز را .


1) « سفینة البحار » ، جلد 2 ، صفحه 190 .

فراموش مى‌کنند ) خداوند عالم و قادر است .

« اَرْذَل » از ماده رَذْل به معنى چیز پست و نامطلوب است و منظور از « اَرْذَلِ الْعُمُرِ » ، سنین بسیار بالا است كه ناتوانى و نسیان وجود انسان را فرامى‌گیرد به حدى كه قادر به انجام حوائج‌ابتدایى خود نیست و به‌همین دلیل قرآن آن را سال‌هاى نامطلوب عمر شمرده است ، بعضى از مفسران آن را سن 75 سالگى و بعضى 90 سالگى و بعضى 95 سالگى شمرده‌اند ، ولى حق آن است كه سن معینى ندارد و نسبت به اشخاص متفاوت است .

هم حیات از ناحیه او است و هم مرگ، تا بدانید این شما نیستید كه آفریننده مرگ و حیاتید .

مقدار طول عمر شما نیز در اختیارتان نیست ، بعضى درجوانى يا نزدیك به پیرى از دنیا مى‌روند ولى « بعضى از شما به بالاترین و بدترین سالیان عمر يعنى نهایت پیرى بازمى‌گردند »

( وَ مِنْكُمْ مَنْ يُرَدُّ اِلى اَرْذَلِ الْعُمُرِ ) .

« و نتیجۀ این عمر طولانى آن خواهد شد كه بعد از علم و دانش و آگاهى چیزى نخواهد دانست » و همه چیز را به دست فراموشى مى‌سپارند ( لِكَىْ لا يَعْلَمَ بَعْدَ عِلْمٍ شَيْئا ) .

درست مانند آغاز عمر و سنین كودکى كه يك پارچه نسیان بود و فراموش‌کارى و ناآگاهى ، آرى « خداوند آگاه و قادر است » ( اِنَّ اللّهَ عَلیمٌ قَدیرٌ ) .

همه قدرت‌ها در اختیار او است و به هر مقدار كه صلاح بداند مى‌بخشد و به هرموقع كه لازم ببیند مى‌گیرد .

71 وَ اللّهُ فَضَّلَ بَعْضَكُمْ عَلى بَعْضٍ فِى الرِّزْقِ فَمَا الَّذینَ فُضِّلُوا بِرادّى رِزْقِهِمْ عَلى ما مَلَكَتْ اَيْمانُهُمْ فَهُمْ فیهِ سَواءٌ اَفَبِنِعْمَةِ اللّهِ يَجْحَدُونَ خداوند بعضى از شما را بر بعضى دیگر از نظر روزى برترى داد ( چرا كه استعدادها و تلاش‌هایتان متفاوت است ) اما آن‌ها كه برترى داده شده‌اند حاضر نیستند ، از روزى خود به بردگانشان بدهند و همگى مساوى گردند ، آیا آن‌ها نعمت خدا را انکار مى‌کنند ؟

آیا ایجاد تفاوت با عدالت سازگار است ؟

در این‌جا این سؤال پیش مى‌آید كه آیا ایجاد تفاوت و اختلاف از نظر رزق و روزى درمیان مردم بااصول عدالت پروردگار و مساواتى‌که باید بر نظام جوامع بشرى حاکم باشد ،

سازگار است ؟

در پاسخ این سؤال باید به دو نکته دقیقا توجه داشت :

✓ 1 - بدون شك اختلافى كه درمیان انسان‌ها از نظر بهره‌هاى مادى و درآمدها وجود دارد قسمت مهمّش مربوط به تفاوت استعدادهاى آن‌ها است ، این تفاوت استعدادهاى جسمانى و روحانى كه سرچشمه تفاوت در كميّت و كیفيّت فعاليّت‌هاى اقتصادى مى‌شود بهره بعضى را بیشتر و درآمد بعضى را كمتر مى‌کند .

البتّه تردیدى نیست كه گاهى صرفا حوادثى كه از نظر ما جنبه تصادف دارد سبب مى‌شود كه بعضى به مواهب بیشترى دست يابند ، ولى این‌ها را مى‌توان امور استثنایى شمرد ، آن‌چه پایه و ضابطه اصلى در غالب موارد است ، همان تفاوت در كميّت يا كیفيّت تلاش‌ها است ( البتّه موضوع بحث ما يك جامعه سالم و خالى از استثمار و بهره‌کشى‌هاى ظالمانه است ، نه جوامع منحرف كه از قوانین آفرینش و نظام انسان برکنارند ) .

حتى كسانى را كه گاهى ما آن‌ها را انسان‌هاى بى‌دست و پا و بى‌عرضه‌اى مى‌پنداریم و از

این‌که درآمدهاى قابل ملاحظه‌اى دارند تعجب مى‌کنیم اگر با دقت بیشترى در جسم و روان و اخلاق آن‌ها بیندیشیم و قضاوت‌هایى كه از مطالعات سطحى سرچشمه مى‌گیرد دور بیفکنیم خواهیم دید كه آن‌ها غالبا نقطه قوتى داشته‌اند كه به جایى رسیده‌اند .

به هرحال این تفاوت درآمدها از تفاوت استعدادهایى سرچشمه مى‌گیرد كه آن هم نیز از مواهب الهى است ، ممکن است در پاره‌اى از موارد اکتسابى باشد ولى در پاره‌اى از موارد قطعا غیراکتسابى است ، بنابراین حتى در يك جامعه سالم از نظر اقتصادى نیز تفاوت درآمدها غیرقابل انکار است ، مگر این‌که بتوانیم انسان‌هاى قالبى هم شکل و هم‌رنگ و هم استعداد بسازیم كه هیچ‌گونه تفاوتى باهم نداشته باشند و تازه اول دردسر و مشکلات است .

✓ 2 - بدن يك انسان ، يا اندام يك درخت ، يا يك بوته گل را در نظر بگیرید ، آیا امکان دارد این ساختمان موزون با تساوى میان اعضاء و اندام‌ها از هر نظر پیدا شود ؟ آیا قدرت مقاومت و استعداد ریشه درختان مى‌تواند با گلبرگ‌هاى لطیف شکوفه‌ها و استخوان پاشنه پا با پرده‌هاى ظریف شبکیه چشم از هر نظر يکسان باشد و اگر ما بتوانیم آن‌ها را

یکسان كنیم آیا فکر مى‌کنید كار صحیحى انجام داده‌ایم ؟

اگر از « شعارهاى » كاذب و خالى از « شعور » بگذریم ، فرض كنید ما يك روز بتوانیم همان انسان‌هاى قالبى و خیالى از هر نظر بسازیم و كره زمین را از پنج‌هزار میلیون نفر انسان هم شکل و هم قواره و هم ذوق و هم فکر و همسان از هر نظر ، درست مانند سیگارهایى كه به يك كارخانه سفارش داده‌اند ، پر كنیم .

آیا آن روز زندگى خوبى نصیب انسان‌ها خواهد شد ؟ مسلماً نه ، جهنمى پیدا مى‌شود كه همه در آن در زحمت خواهند بود ، همه به يك سو حرکت مى‌کنند ، همه يك چیز مى‌خواهند همه يك پست مى‌طلبند ، همه يك نوع غذا را دوست دارند و همه مى‌خواهند يك كار واحد انجام دهند .

بدیهى است خیلى زود عمر چنین زندگى پایان مى‌یابد و به فرض باقى بماند زندگى خسته كننده بى‌روح و يکنواختى خواهد بود كه چندان تفاوتى با مرگ ندارد .

بنابراین وجود تفاوت در استعدادها و آن‌چه لازمه این تفاوت است ، براى حفظ نظام و

حتى براى پرورش استعدادهاى مختلف ، نهایت لزوم را دارد و شعارهاى كاذب هرگز نمى‌تواند جلو این واقعيّت را بگیرد .

اما مبادا این سخن را چنین تفسیر كنید كه ما جامعه طبقاتى و نظام استثمار و استعمار را با این سخن مى‌پذیریم ، نه هرگز ، منظور تفاوت‌هاى طبیعى است و نه مصنوعى و تفاوت‌هایى است كه در عین حال مکمّل يکدیگر و معاون يکدیگر بوده باشند ، نه سدّى بر سر راه پیشرفت يکدیگر ایجاد كنند و به تجاوز و تعدّى بپردازند .

و به تعبیر دیگر ، تفاوت استعدادها باید در مسیر سازنده به كارافتد ، درست مانند تفاوت ساختمان اعضاء يک‌بدن ، يا اندام يك گل ، آن‌ها در عین تفاوت معاون يکدیگرند ، نه مزاحم يکدیگر .

کوتاه سخن این‌که : نباید تفاوت استعدادها و درآمدها باعث سوء استفاده در راه ایجاد

جامعه طبقاتى گردد .(1)

و به همین دلیل در پایان آیه مورد بحث مى‌فرماید : « آیا آن‌ها نعمت خدا را انکار مى‌کنند : اَفَبِنِعْمَةِ اللّهِ يَجْحَدُونَ » .

اشاره به این‌که این تفاوت‌ها در صورت طبیعیش ( نه صورت مصنوعى و ظالمانه ) از نعمت‌هاى خدا است كه براى حفظ نظام مجتمع بشرى ایجاد شده است .

اسباب و سرچشمه‌هاى روزى

بدون شك انسان‌ها از نظر استعدادها و مواهب خداداد با هم متفاوتند ، ولى با این حال آن‌چه مایۀ اصلى پیروزى‌ها را تشکیل مى‌دهد تلاش و سعى و كوشش آدمى است ، آن‌ها كه


1) در زمینه فلسفه تفاوت‌استعدادها و بهره‌هاى ناشى‌از آن، درجلد 3 تفسیرنمونه صفحه 365 به بعد نیز مشروحا بحث شده است .

سختکوش‌ترند ، پیروزترند و آن‌ها كه تنبل‌ترند و كم تلاش‌ترند ، محروم‌ترند .

به همین دلیل قرآن ، بهره انسان را متناسب با سعى او مى‌شمرد و صریحا مى‌گوید: « وَ اَنْ لَيْسَ لِلاِْنْسانِ اِلاّ ما سَعى » ( 39 / نجم ) .

و در این میان به كار بستن اصول تقوى و درستکارى و امانت و نظامات و قوانین الهى و اجراى اصول عدل و داد ، اثر فوق‌العاده عمیقى دارد ، چنان كه قرآن مى‌گوید : « وَ لَوْ اَنَّ اَهْلَ الْقُرى آمَنُوا وَ اتَّقَوْا لَفَتَحْنا عَلَيْهِمْ بَرَكاتٍ مِنَ السَّماءِ وَ الاَْرْضِ : اگر مردمى كه در شهرها و آبادى‌هاى روى زمین زندگى مى‌کنند ایمان بیاورند و تقوا پیشه كنند ، درهاى برکات از آسمان و زمین را به روى آن‌ها مى‌گشاییم » ( 96 / اعراف ) .

و نیز مى‌گوید : « وَ مَنْ يَتَّقِ اللّهَ يَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجا وَ يَرْزُقْهُ مِنْ حَيْثُ لايَحْتَسِبُ : كسى‌که تقوا را پیشه‌کند خداوند گشایشى براى‌او مى‌دهد و از آن‌جا كه گمان ندارد به او روزى مى‌بخشد » (2و3/طلاق).

و نیز به همین دلیل ، نقش انفاق را در وسعت روزى يادآور شده و مى‌گوید : « اِنْ تُقْرِضُوا اللّهَ قَرْضا حَسَنا يُضاعِفْهُ لَكُمْ : اگر به خدا قرض‌الحسنه دهید يعنى در راه او انفاق كنید آن را

براى شما مضاعف مى‌گرداند » ( 17 / تغابن ) .

خلاصه این‌که اگر نظام حاکم بر اقتصاد جامعه ، نظام تقوا و درستى و پاکى و تعاون و همکارى و انفاق باشد بدون شك چنین جامعه‌اى نیرومند و سربلند خواهد شد ، اما اگر به عکس نظام استثمار و تقلب و چپاول و تجاوز و فراموش‌کردن دیگران باشد چنین جامعه‌اى از نظر اقتصادى نیز عقب مانده خواهد بود و رشته زندگى مادى آن‌ها نیز متلاشى مى‌گردد .

لذا در روایات اسلامى ، فوق‌العاده به مسأله تلاش وکوشش توأم با تقوا براى كسب روزى اهميّت داده شده است ، تا آن‌جا كه امام صادق (علیه السلام)مى‌فرماید : « لا تَكْسَلُوا فى طَلَبِ مَعايِشِكُمْ فَاِنَّ ابائَنا كانُوا يَرْكُضُونَ فیها وَ يَطْلُبُونَها : در تحصیل روزى تنبلى نکنید زیرا پدران ما در این راه مى‌دویدند و آن را طلب مى‌کردند » .(1).


1) « وسائل » ، جلد 12 ، صفحه 48 .

و نیز از همان امام بزرگوار مى‌خوانیم : « اَلْكادُّ عَلى عِيالِه كَالْمُجاهِدِ فى سَبیلِ اللّهِ : كسى كه براى خانواده خود ، تلاش روزى مى‌کند ، مانند مجاهدان راه خدا است » .(1)

حتى دستور داده شده است كه مسلمانان صبح هرچه زودتر از خانه خارج شوند و به دنبال تلاش‌براى‌زندگى بروند (2)و ازجمله كسانى كه دعایشان هرگز به استجابت نمى‌رسد ، كسانى‌اند كه تنى سالم دارند و گوشه خانه نشسته و تنهابراى گشایش روزى دعا مى‌کنند .

دراین‌جا این سؤال پیش مى‌آید پس چرا در آیات و روایات بسیارى، روزى به‌دست خدا معرفى شده است و تلاش در راه آن مذموم است ؟

در پاسخ این سؤال باید به دو نکته توجه داشت : .


1) « وسائل » ، جلد 12 ، صفحه 48 .

2) « وسائل » ، جلد 12 ، صفحه 48 .

✓ 1 - دقت در منابع اسلامى نشان مى‌دهد كه آیات و يا روایاتى كه در نظر سطحى و ابتدایى متضاد به نظر مى‌رسند ، هرکدام به يکى از ابعاد مسأله‌اى كه داراى بعدهاى مختلفى است نظر دارند كه غفلت از این ابعاد موجب توهم تناقض شده است .

آن‌جا كه مردم با ولع و حرص هرچه شدیدتر به دنبال زرق و برق جهان ماده مى‌روند و براى نیل به آن هیچ جنایتى را فروگذار نمى‌کنند ، دستورهاى مؤكّد و پشت سرهم وارد مى‌شود و آن‌هارابه ناپایدارى دنیا و بى‌ارزش‌بودن مال و جاه توجه‌مى‌دهد .

و آن‌جاکه گروهى به بهانه‌زهد ، دست ازکار و كوشش و تلاش‌مى‌کشند ، اهميّت كار و كوشش به آن‌ها گوشزد مى‌شود ، در حقیقت برنامه رهبران راستین نیز باید چنین باشد كه جلو افراط و تفریط‌ها را به طرز شایسته‌اى بگیرند .

آیات و روایاتى كه تأکید مى‌کند روزى دست خدا است و سهم و بهره هرکسى را خدا تعیین كرده در حقیقت براى پایان دادن به حرص و ولع و دنیاپرستى و فعاليّت بى‌قید و شرط و بى‌حد و مرز براى كسب درآمد بیشتر است ، نه این‌که هدف آن خاموش كردن

شعله‌هاى گرم و داغ نشاط كار و كوشش براى زندگى آبرومندانه و مستقل و خودکفا است .

و با توجه به این واقعیت ، تفسیر روایاتى كه مى‌گوید : بسیارى از روزى‌ها است كه اگر شما هم به دنبال آن نروید به دنبال شما مى‌آید ، روشن مى‌شود .

✓ 2 - از نظر جهان بینى توحیدى همه‌چیز به خدا منتهى مى‌شود و يك خداپرست موحد راستین چیزى را از ناحیه خود نمى‌داند، بلکه هر موهبتى به او مى‌رسد، سرچشمه آن را از خدا مى‌بیند و مى‌گوید : « بِيَدِكَ الْخَيْرِ اِنَّكَ عَلى كُلِّ شَىْ‌ءٍ قَدیرٌ : كلید همه خوبى‌ها و نیکى‌ها به‌دست تواست و تو بر هر چیزى قادر و توانایى » ( 26/آل عمران ) .

و به این ترتیب او باید در هر مورد توجه به این حقیقت داشته باشد كه حتى فرآورده‌هاى سعى و كوشش و فکر و خلاقيّت او نیز اگر درست بنگرد از طرف خدا است و اگر يك لحظه نیز لطفش برگرفته شود همه این‌ها خاموش مى‌گردد .

ولى آن‌چه مسلّم است درکنار همه این بحث‌ها ، اساس و پایه كسب روزى ، تلاش و فعاليّت صحیح و مثبت و سازنده و دور از هرگونه افراط و تفریط است و اما روزى‌هایى كه

بدون تلاش به انسان مى‌رسد، جنبه فرعى‌دارد نه‌اساسى و شاید به همین دلیل ، على (علیه السلام) در كلمات قصارش در درجه اول ، روزى‌هایى را ذکر مى‌کند كه انسان به دنبال آن مى‌رود سپس آن‌هاکه به دنبال انسان مى‌آید : « يَابْنَ ادَمَ ! اَلرِّزْقُ رِزْقانِ رِزْقٌ تَطْلُبُهُ وَ رِزْقٌ يَطْلُبُكَ : اى فرزند آدم روزى دوگونه است يکى آن روزى كه تو به دنبال آن مى‌روى و دیگرى آن روزى كه او به دنبال تو مى‌آید » .(1)

72 وَ اللّهُ جَعَلَ لَكُمْ مِنْ اَنْفُسِكُمْ اَزْواجا وَ جَعَلَ لَكُمْ مِنْ اَزْواجِكُمْ بَنینَ وَ حَفَدَةً وَ رَزَقَكُمْ مِنَ الطَّيِّباتِ اَفَبِالْباطِلِ يُؤْمِنُونَ وَ بِنِعْمَتِ اللّهِ هُمْ يَكْفُرُونَ

و خداوند براى شما از جنس‌خودتان همسرانى قرارداد و براى شما از همسرانتان ، فرزندان و نوه‌ها و از طیبات به شما روزى داد ، آیا به باطل ایمان مى‌آورند و نعمت .


1) « نهج‌البلاغه » كلمات قصار ، شماره 379 .

خدا را انکار مى‌کنند .

« حَفَدَةً » جمع « حافِد » در اصل به معنى كسى است كه بدون انتظار پاداش ، با سرعت همکارى مى‌کند ، ولى در آیه مورد بحث به عقیده بسیارى از مفسران ، منظور نوه‌ها است و بعضى خصوص نوه‌هاى دخترى را گفته‌اند .

« الطَّيِباتِ » در این‌جا مفهوم وسیعى دارد كه هرگونه روزى پاکیزه را شامل مى‌شود خواه جنبه مادى داشته باشد يا معنوى ، جنبه فردى داشته باشد يا اجتماعى .

این چه نوع قضاوتى است ؟ واین چه برنامه نادرستى است ؟ كه انسان سرچشمه نعمت‌ها را فراموش كرده و به سراغ بت‌ها رود كه منشأ كمترین اثرى نیست و مصداق روشن « باطل » در تمام ابعاد است .

73 وَ يَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللّهِ ما لا يَمْلِكُ لَهُمْ رِزْقا مِنَ السَّمواتِ وَ الاَْرْضِ شَيْئا وَ لا يَسْتَطیعُونَ

آن‌ها غیر از خدا موجوداتى را مى‌پرستند كه مالك روزى آن‌هاازآسمان‌ها و زمین

نیستند و توانایى بر این‌کار راندارند .

در حقیقت جملۀ « لايَسْتَطیعُونَ » دلیلى است براى جمله « لا يَمْلِكُونَ » يعنى آن‌ها مالك چیزى از روزى‌ها نیستند به دلیل این‌که كمترین قدرتى براى خلقت يا حفظ آن‌ها ندارد .

74 فَلا تَضْرِبُوا لِلّهِ الاَْمْثالَ اِنَ‌اللّهَ يَعْلَمُ وَ اَنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ

بنابراین براى خدا امثال ( و شبیه ) قایل نشوید . چرا كه خدا مى‌داند شما نمى‌دانید .

براى خدا شبیه قرار ندهید

بعضى از مفسران گفته‌اند جمله « فَلا تَضْرِبُوا لِلّهِ الاَْمْثالَ » اشاره به منطقى است كه مشرکان عصر جاهلى داشته‌اند ( و شبیه آن در میان بعضى از مشرکان عصر ما نیز دیده مى‌شود ) آن‌ها مى‌گفتند ما اگر به سراغ بت‌ها مى‌رویم به خاطر این است كه ما شایسته پرستش خدا نیستیم باید به سراغ بت‌ها برویم كه آن‌ها مقربان درگاه‌او هستند. خداوند همانند يك پادشاه بزرگ است كه وزراء و خاصان‌او به‌سراغ او مى‌روند، ولى توده‌مردم كه دسترسى به او ندارند به سراغ حواشى و خاصان و مقربانش خواهندرفت .

این‌گونه منطق‌هاى زشت و غلط كه گاهى در لباس يك مثل انحرافى مجسم مى‌گردد يکى از خطرناک‌ترین منطق‌ها است .

قرآن در پاسخ آن‌ها مى‌گوید : « براى خداوند مثال نزنید » يعنى مثالى كه متناسب با افکار محدود و موجودات « ممکن » و مملو از نقایص است .

شما اگر توجه به احاطه وجودى خداوند نسبت به همه موجودات و لطف و مرحمت بى‌انتهاى او و نزدیکیش به خودتان مى‌داشتید ، تا آن‌جا كه از شما به شما نزدیک‌تر است ، هرگز براى توجه به خدا به وسائط متوجه نمى‌شدید .

خدایى كه شما را دعوت به نیایش و سخن گفتن مستقیم با خودش كرده و درهاى خانه‌اش را شب و روز به روى شما بازگذارده ، این خدا را نباید به پادشاه جبار و مستکبرى تشبیه كرد كه درون قصرش خزیده و جز عده معدودى ، راه به درون خانه او ندارند « فَلا تَضْرِبُوا لِلّهِ الاَْمْثالَ » .

یکى از خطرناک‌ترین پرتگاه‌هایى كه در راه شناخت صفات او وجود دارد ، پرتگاه

تشبیه است ، يعنى صفات او را با بندگان مقایسه كردن و شبیه دانستن ، چرا كه خدا وجودى است بى‌نهایت از هر نظر و دیگران وجودهایى هستند محدود از هرجهت و هرگونه تشبیه و تمثیل در این‌جا مایه بعد و دورى از شناخت او مى‌شود. حتى در آن‌جایى كه ناچار مى‌شویم ذات مقدس او را به نور و مانند آن تشبیه كنیم باید توجه داشته باشیم كه این‌گونه تشبیهات ، به هرحال ناقص و نارسا است و تنها از يك جنبه قابل قبول است نه از تمام جهات .

درحالى كه بسیارى از مردم توجه به این واقعيّت ندارند ، غالبا در درّه تشبیه و قیاس سقوط مى‌کنند و از حقیقت توحید به دور مى‌افتند و لذا قرآن كرارا هشدار مى‌دهد ، گاهى با جمله « وَ لَمْ يَكُنْ لَهُ كُفُوا اَحَدٌ : چیزى شبیه او نمى‌باشد » ( 4 / توحید ) و گاهى با جمله « فَلا تَضْرِبُوا لِلّهِ الاَْمْثالَ » كه در آیات فوق آمده است ، مردم را به این واقعیت توجه مى‌دهد .

75 ضَرَبَ اللّهُ مَثَلاً عَبْدا مَمْلُوکا لا يَقْدِرُ عَلى شَىْ‌ءٍ وَ مَنْ رَزَقْناهُ مِنّا رِزْقا حَسَنا فَهُوَ يُنْفِقُ مِنْهُ سِرّا وَ جَهْرا هَلْ يَسْتَوُونَ الْحَمْدُلِلّهِ بَلْ اَكْثَرُهُمْ لا يَعْلَمُونَ

خداوند مثالى زده : برده مملوکى را كه قادر بر هیچ‌چیز نیست و انسان ( با ایمانى ) راکه رزق نیکو به او بخشیده است و او پنهان و آشکار از آن‌چه خدا به او داده انفاق مى‌کند ، آیا این دو نفر يکسانند ؟ شکر خدا را است ، ولى اکثر آن‌ها نمى‌دانند.

دو مثال زنده براى مؤمن و كافر

در نخستین مثال ، « مشرکان » را به برده مملوکى كه توانایى هیچ‌چیز را ندارد و « مؤمنان » را به انسانى غنى و بى‌نیازى كه از امکانات خود همگان را بهره‌مند مى‌سازد تشبیه مى‌کند و مى‌گوید : « خداوند برده مملوکى را به عنوان مثال ذکر مى‌کند كه قادر بر هیچ چیز نیست » .

نه قدرت تکوینى چندانى دارد ، زیرا در چنگال مولایش همیشه اسیر است و از هر نظر محدود و نه قدرت تشریعى ، زیرا حق تصرف در اموال خود ( اگر اموالى داشته باشد ) و همچنین سایر قراردادهاى مربوط به خویش را ندارد .

آرى بنده بندگان خدا بودن ، نتیجه‌اى جز اسارت و محدودیت از هر نظر نخواهد داشت.

« و در مقابل آن انسان با ایمانى را مثل مى‌زند كه به او رزق حسن و انواع روزى‌ها و مواهب پاکیزه

بخشیده است : وَ مَنْ رَزَقْناهُ مِنّا رِزْقا حَسَنا » .

این انسان آزاده با داشتن امکانات فراوان « پنهان و آشکار از آن‌چه دراختیار دارد انفاق مى‌کند : فَهُوَ يُنْفِقُ مِنْهُ سِرّا وَ جَهْرا» .

« آیا این دو نفر يکسانند ؟ : هَلْ يَسْتَوُونَ » .

مسلماً نه ، بنابراین « همه حمد و ستایش مخصوص خدا است : اَلْحَمْدُلِلّهِ » .

خداوندى كه بنده‌اش آزاده و پرقدرت و پربخشش است ، نه ازآن بت‌هاکه بندگانش آن‌چنان ناتوان و محدود و بى‌قدرت و اسیرند .

« ولى اکثر آن‌ها ( مشرکان ) نمى‌دانند : بَلْ اَكْثَرُهُمْ لا يَعْلَمُونَ » .

76 وَ ضَرَبَ اللّهُ مَثَلاً رَجُلَيْنِ اَحَدُهُما اَبْكَمُ لا يَقْدِرُ عَلى شَىْ‌ءٍ وَ هُوَ كَلٌّ عَلى مَوْلیهُ اَيْنَما يُوَجِّهْهُ لايَأْتِ بِخَيْرٍ هَلْ يَسْتَوى هُوَ وَ مَنْ يَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ هُوَ عَلى صِراطٍ مُسْتَقیمٍ

و خداوند مثالى ( دیگر ) زده است: دو نفر را كه يکى از آن دو گنگ مادرزاد است و

قادر بر هیچ كارى نیست و سربار صاحبش مى‌باشد ، او را به سراغ هرکارى بفرستد عمل خوبى انجام نمى‌دهد ، آیا چنین انسانى باکسى كه امر به عدل و داد مى‌کند و بر راه راست قرار دارد مساوى است ؟

راغب در مفردات مى‌گوید : « اَبْكَم » به معنى كسى است كه به‌طور مادرزاد گنگ متولد مى‌شود ( و اَخْرَس به هرگونه گنگ گفته‌مى‌شود )و بنابراین« كُلُّ اَبْكَمٍ اَخْرَسُ وَ لَيْسَ كُلُّ اَخْرَسَ اَبْكَمَ » هر ابکمى ، اخرس است اما هر اخرسى ، ابکم نیست ، سپس اضافه مى‌کند گاهى این مادّه در مورد كسى اطلاق مى‌شود كه به خاطر ضعف عقل از سخن گفتن عاجز و ناتوان است .

دگر بار مثال گویاى دیگرى براى بندگان بت پرست و مؤمنان راستین مى‌زند و آن‌ها را به ترتیب به گنگ مادرزادى كه در عین حال برده و ناتوان است و يك انسان آزاده گویا كه

دائما به عدل و داد دعوت مى‌کند و بر صراط مستقیم قرار دارد تشبیه مى‌نماید ، مى‌فرماید :

« خداوند دو مرد را مثل زده است ، كه يکى از آن‌ها گنگ مادر زاد است و قادر بر هیچ‌کارى نیست : وَ ضَرَبَ اللّهُ مَثَلاً رَجُلَيْنِ اَحَدُهُما اَبْكَمُ لا يَقْدِرُ عَلى شَىْ‌ءٍ » .

« او در عین برده‌بودن سربارى است براى مولا و صاحبش : وَ هُوَ كَلٌّ عَلى مَوْلیهُ » .

به همین دلیل « او را به دنبال هر برنامه‌اى بفرستد توانایى بر انجام كار خوبى ندارد : اَيْنَما يُوَجِّهْهُ لايَأْتِ بِخَيْرٍ » .

به این ترتیب او داراى چهار صفت كاملاً منفى است : گنگ مادر زاد بودن ، ناتوانى مطلق ، سربار صاحبش بودن و هنگامى كه به دنبال كارى فرستاده شود هیچ گام مثبتى برنخواهد داشت .

این صفات چهارگانه كه در عین حال علت و معلول يکدیگرند ، ترسیمى از يك انسان ،

صددرصد منفى است ، كه وجودش ، منشأ هیچ خیر و برکتى نمى‌باشد و سربار جامعه و يا خانواده خویش است .

« آیا چنین كسى باآن كس كه زبان گویا و فصیح دارد و مرتبا به عدل و داد دعوت مى‌کند و بر جاده صاف و راه راست قراردارد ، مساوى‌است؟: هَلْ‌يَسْتَوى هُوَ وَ مَنْ‌يَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ هُوَ عَلى صِراطٍ مُسْتَقیمٍ » .

گرچه در این‌جا بیش از دو صفت بیان نشده : دعوت مستمر به عدل و داد و داشتن

روش مستقیم و برنامه صحیح و خالى از هرگونه انحراف ، ولى این دوصفت خود بیانگر صفات دیگرى است ، آیاکسى كه دایما دعوت به عدل وداد مى‌کند ، ممکن است شخصى‌گنگ يا ترسو و بى‌شخصیت بوده باشد ؟ نه هرگز ، چنین كس زبانى گویا و منطقى محکم و اراده‌اى نیرومند و شجاعت و شهامت كافى دارد .

آیا كسى كه همواره بر صراط مستقیم گام مى‌زند ، انسان بى‌دست و پا و ناتوان و بى‌هوش و كم عقل است ؟ هرگز ، مسلماً شخصى است كنجکاو ، باهوش ، پرتدبیر و با استقامت .

مقایسه این دوفرد با هم ، بیانگر فاصله زیادى است كه در میان طرز فکر بت‌پرستى و خداپرستى وجود دارد و روشن كننده تفاوت این دو برنامه و پرورش يافتگان این دو مکتب است .

نقش « عدالت » و « راستى » در زندگى انسان‌ها

در آیۀ فوق از میان تمام برنامه‌هاى موحدان انگشت روى دعوت به عدل و گام نهادن بر جاده مستقیم گذارده شده است و این نشان مى‌دهد كه ریشه اصلى خوشبختى يك انسان يا يك جامعه انسانى در این دو است : داشتن برنامه صحیحى كه نه شرقى باشد و نه غربى ، نه

منحرف به چپ و نه به راست و سپس دعوت به اجراى عدالت آن هم نه به صورت يك برنامه موقت بلکه همان‌گونه كه جمله « يَأْمُرُ بِالْعَدْلِ » مى‌گوید ( با توجه به این‌که فعل مضارع معنى استمرار را مى‌رساند ) يك برنامه مستمر و همیشگى باشد .

در روایتى كه از طرق اهل‌بیت علیهم‌السلام نقل شده در تفسیر آیات فوق مى‌خوانیم« اَلَّذى يَأْمُرُ بِالْعَدْلِ اَمیرُالْمُؤْمِنینَ وَ الاَْئِمَّةُ علیهم‌السلام : كسى كه دعوت به عدل مى‌کند ، امیرمؤمنان و امامانند » .(1)

بعضى از مفسران جمله « مَنْ يَأْمُرُ بِالْعَدْلِ » رابه « حمزه » و « عثمان بن مظعون » و يا « عمّار » و « اَبْكَمُ » را به « ابى بن خلف » و « ابوجهل » و مانند آن‌ها تفسیر كرده‌اند .

روشن است كه همه این‌ها از قبیل بیان مصداق‌هاى واضح و مهم مى‌باشد و هرگز دلیل بر انحصار نیست ، این تفسیرها ضمنا مشخص مى‌کند كه آیات فوق درصدد بیان تشبیهى .


1) « نور الثقلین » ، جلد 3 ، صفحه 70 .

براى مشرکان و مؤمنان است نه بت‌ها و خداوند .

77 وَ لِلّهِ غَيْبُ السَّمواتِ وَ الاَْرْضِ وَ ما اَمْرُ السّاعَةِ اِلاّ كَلَمْحِ‌الْبَصَرِ اَوْ هُوَ اَقْرَبُ اِنَّ اللّهَ عَلى كُلِّ شَىْ‌ءٍ قَدیرٌ

غیب آسمان‌ها و زمین از آن خدا است ( و او همه را مى‌داند ) و امر قیامت ( به قدرى آسان است ) درست همانند چشم برهم زدن و يا از آن هم نزدیک‌تر است چرا كه خدا بر هر چیزى توانا است .

« لَمْح » در اصل به معنى درخشیدن برق است سپس به معنى نگاه سریع آمده است ، ضمنا باید توجه داشت كه « او » در این جا به معنى « بَلْ » است .

گویا این پاسخى است به ایرادى كه منکران معاد جسمانى داشته‌اند و مى‌گفتند هنگامى كه ما مردیم و ذرات خاك ما در هر گوشه‌اى پراکنده شد، چه كسى از آن‌ها آگاهى دارد كه جمع‌آوریشان كند ؟

به علاوه به فرض كه ذرات آن‌ها جمع‌آورى شود و به حیات بازگردند چه كسى‌است كه

از اعمال آن‌ها كه به‌دست فراموشى سپرده شده است آگاه باشد و پرونده آن‌ها را مورد رسیدگى قرار دهد ؟

آیه فوق دریك جمله این سؤال را در همه ابعادش پاسخ مى‌گوید كه خدا غیب همه آسمان‌ها و زمین رامى‌داند ، او همه جا همیشه حاضر است ، بنابراین اصولاً غیب و پنهانى براى او مفهوم ندارد ، همه‌چیز براى او شهود است و این تعبیرات مختلف بامقایسه به وجود ما است و هماهنگ با منطق ما :

سپس‌اضافه‌مى‌کند:«وَ مااَمْرُالسّاعَةِ‌اِلاّ كَلَمْحِ‌الْبَصَرِ اَوْهُوَاَقْرَبُ».

و این در واقع اشاره به ایراد دیگرى از منکران معاد است كه مى‌گفتند : چه كسى توانایى براین كار دارد ، این كار فوق‌العاده مشکلى است ، قرآن در پاسخ آن‌ها مى‌گوید : براى شما كه قدرت ناچیزى دارید این برنامه مشکل به نظر مى‌رسد اما براى خداوندى كه قدرتش بى‌پایان است آن قدر ساده است همانند يك چشم برهم زدن شما كه هم سریع است و هم بسیار آسان .

جالب این‌که بعد از بیان تشبیه قیام قیامت به يك نگاه سریع يا چشم برهم زدن ، جمله «اَوْ هُوَ اَقْرَبُ» ( يا از این نزدیک‌تر ) را بیان مى‌کند ، يعنى حتى تشبیه به نگاه سریع به خاطر تنگى بیان است به گونه‌اى سریع است كه اصلاً زمان براى آن مطرح نیست و اگر تعبیر به «كَلَمْحِ الْبَصَرِ» شده به خاطر آن است كه كوتاه‌ترین زمان در منطق شما این است .

78 وَ اللّهُ اَخْرَجَكُمْ مِنْ بُطُونِ اُمَّهاتِكُمْ لا تَعْلَمُونَ شَيْئا وَ جَعَلَ لَكُمُ السَّمْعَ وَ الاَْبْصارَ وَ الاَْفْئِدَةَ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ

و خداوند شما را از شکم مادران خارج نمود درحالى كه هیچ نمى‌دانستید، اما براى شما گوش و چشم و عقل قرارداد، تا شکر نعمت او را به‌جا آورید .

انسان در آغاز هیچ علمى نداشت

این آیه به وضوح مى‌گوید انسان در آغاز تولّد ، مطلقا علمى نداشته ، بنابراین هرچه كسب كرده بعد از تولد و به‌وسیله ابزارى كه خدا در اختیارش قرار داده بوده است .

در این‌جا این سؤال پیش مى‌آید كه چگونه قرآن مى‌گوید به هنگام خارج شدن از محیط

جنین هیچ چیز نمى‌دانستید درحالى كه ما داراى يك سلسله علوم فطرى هستیم ، مانند آگاهى از توحید و خداشناسى و همچنین مسائل بدیهى ( مثل عدم اجتماع نقیضین و يا این‌که مثلاً كل از جزء بزرگ‌تر است و يا در مسائل اجتماعى و اخلاقى مانند حسن عدالت و قبح ظلم و امثال این‌ها ) همه این‌ها علومى هستند كه در نهاد ما از آغاز قرارداشته و با ما از مادر متولد شده است ، پس چگونه قرآن مى‌گوید در آغاز تولد هیچ نمى‌دانستید .

آیا حتى علم ما به وجود خویشتن كه علم حضورى محسوب مى‌شود نیز وجود نداشت و از طریق « سمع و بصر و افئده » ( گوش و چشم و عقل ) به دست آمد ؟

در پاسخ این سؤال مى‌گوییم : بدون شك حتى این علوم بدیهى و ضرورى و فطرى در آن لحظه به صورت « فعليّت » در انسان نبود ، تنها استعداد و قوّه آن در نهاد آدمى وجود داشت و به‌تعبیر دیگر ما ، در لحظه تولد از همه چیز غافل بودیم حتى از خویشتن خویش ، ولى درك بسیارى از حقایق به صورت بالقوّه در ما نهفته بود ، كم‌کم چشم ما قدرت بینایى پیدا كرد و گوش قدرت شنوایى و عقل قدرت درك و تجزیه و تحلیل يافت و ما از این

مواهب سه‌گانه الهى بهره‌مند شدیم ، نخست تصورات بسیارى از اشیاء را از طریق حس درك كردیم و آن را به عقل سپردیم سپس از آن‌ها مفاهیم كلى و كلى‌تر ساختیم و از طریق « تعمیم » و « تجرید » به حقایق عقلى دست يافتیم .

قدرت تفکر ما به جایى مى‌رسد كه از خویشتن ( به عنوان يك علم حضورى آگاه مى‌شویم ) سپس علوم و دانش‌هایى كه به صورت بالقوه در نهاد ما بود ، جان مى‌گیرد و فعليّت پیدا مى‌کند و ما این علوم بدیهى و ضرورى را پایه‌اى قرار مى‌دهیم براى شناخت علوم نظرى و غیر بدیهى .

بنابراین عموميّت و كليّت آیه كه مى‌گوید : در آغاز تولد هیچ نمى‌دانستید تخصیص و استثنایى برنداشته است .

نعمت ابزار شناخت

بدون شك هرگز عالم خارج به درون وجود ما راه نمى‌یابد ، بلکه تصویر و ترسیم و اشکالى از آن با وسایلى در روح ما نقش مى‌بندد و به این‌ترتیب همیشه شناخت ما نسبت به

جهان خارج به وسیله ابزارى صورت مى‌گیرد كه‌از همه مهم‌تر سمع و بصر ( چشم و گوش ) است .

این ابزار آن‌چه‌را از خارج دریافته‌اند به ذهن و فکر ما منتقل مى‌سازند و ما با نیروى عقل و اندیشه آن را درمى‌یابیم و به تجزیه و تحلیل آن مى‌پردازیم :

به همین دلیل در آیه فوق ، پس از بیان عدم آگاهى مطلق انسان به هنگام گام نهادن در این جهان ، مى‌فرماید : « خداوند چشم و گوش و دل در اختیارتان گذاشت » ( تا حقایق هستى را دریابید ) .

و اگر مى‌بینیم نخست از « گوش » نام مى‌برد و سپس از « چشم » ، با این‌که چشم ظاهراً دایره فعاليّت وسیع‌ترى دارد شاید به خاطر آن است كه در نوزاد نخست فعاليّت گوش شروع مى‌شود و بعد از مدتى چشم‌ها قدرت دیدار پیدا مى‌کنند ، زیرا چشم در عالم رحم مادر كه تاریکى مطلق برآن حکومت مى‌کند در آغاز تولد آمادگى براى پذیرش اشعه نور ندارد و به همین دلیل بعد از تولد غالبا بسته است ، تدریجا به نور عادت مى‌کند و قدرت دید در آن زنده مى‌شود ، درحالى كه گوش انسان به اعتقاد بعضى حتى در عالم جنین

کم و بیش قدرت شنوایى دارد و آهنگ قلب مادر را مى‌شنود و به آن عادت مى‌کند .

از این گذشته انسان با چشم ، تنها امور حسّى را مى‌بیند درحالى كه گوش وسیله‌اى است براى تعلیم و تربیت در همه زمینه‌ها ، زیرا از طریق شنیدن كلمات به همه حقایق اعم از آن‌چه در دایره حس است و آن‌چه بیرون از دایره حس آشنا مى‌گردد ، درحالى كه چشم این وسعت عمل را ندارد ، درست است كه انسان با خواندن كلمات از طریق چشم مى‌تواند به این مسائل آشناشود اما مى‌دانیم خواندن و سواد در مورد همه انسان‌ها جنبه عمومى ندارد ، درحالى كه شنیدن كلمات عمومى است .

اما این‌که چرا « سَمْع » به صورت مفرد ذکر شده و « اَبْصارَ » ( جمع بصر ) به صورت جمع ؟ دلیل آن ، در جلد 1 تفسیر نمونه ذیل آیه 7 سوره بقره بیان شده است .

این نکته نیز قابل توجه است كه « فؤاد » گرچه به معنى قلب ( عقل ) آمده است ، ولى این تفاوت را با قلب دارد ، كه در معنى فؤاد ، جوشش و افروختگى و يا به تعبیر دیگر تجزیه و تحلیل و ابتکار افتاده است .

راغب در « مفردات » مى‌گوید : « اَلْفُؤادُ كَالْقَلْبِ لكِنْ يُقالَ لَهُ فُؤادٌ اِذَا اعْتُبِرَ فیهِ مَعْنَى التَّفَؤُّدِاَىِ التَّوَقُّدِ : فؤاد مانند قلب است و لکن این كلمه در جایى گفته مى‌شود كه افروختگى و پختگى در آن منظور باشد » ( و مسلماً این موضوع پس از تجربه كافى به انسان دست مى‌دهد و به هر حال گرچه ابزار شناخت منحصربه این‌دو، يا این‌سه، نیست )ولى مسلمامهم‌ترین‌ابزار همین‌ها است .

زیرا علم انسان يا از طریق « تجربه » حاصل مى‌شود يا « استدلالات عقلى » اما تجربه بدون استفاده از چشم وگوش امکان ندارد و اما استدلالات عقلى از طریق فؤاد يعنى عقل صورت مى‌گیرد .

از آن‌جا كه نعمت ابزار شناخت برترین نعمتى است كه به انسان داده شده است ، چرا كه نه تنها با چشم و گوش ، آثار خدا را در پهنه هستى مى‌نگرد و سخنان رهبران الهى را مى‌شنود و با دل درك و تجزیه و تحلیل مى‌کند ، بلکه در زندگى مادى او نیز هرگونه پیشرفت و ترقى وتکامل مرهون این سه وسیله است ، لذا بلافاصله بعد از آن با جمله « لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ » اهميّت این سه موضوع رایادآور مى‌شود ، يعنى این وسایل را به شما داد تا عالم و آگاه

شوید و سپس شکر این‌همه آگاهى و علم و دانش كه بزرگ‌ترین امتیاز شما از حیوانات است به جاى آورید و بدون شك هیچ انسانى قادر بر اداى شکر این سه نعمت بزرگ نیست جز این‌که عذر تقصیر به درگاه خدا آورد .

79 اَلَمْ يَرَوْا اِلَى الطَّيْرِ مُسَخَّراتٍ فى جَوِّ السَّماءِ ما يُمْسِكُهُنَّ اِلاَّ اللّهُ اِنَّ فى ذلِكَ لاَياتٍ لِقَوْمٍ يُؤْمِنُونَ

آیا آن‌ها به پرندگانى كه بر فراز آسمان تسخیر شده‌اند نظر نیفکندند ؟ هیچ‌کس جز خدا آن‌ها را نگاه نمى‌دارد ، در این نشانه‌هایى است ( از عظمت و قدرت خدا ) براى كسانى كه ایمان دارند .

« جَوِّ » در لغت به معنى « هوا » است ( آن‌چنان كه راغب در مفردات مى‌گوید ) و يا قسمتى از هوا كه از زمین دور است ( آن‌چنان كه در تفسیر مجمع‌البیان و المیزان و آلوسى آمده است ) مى‌باشد .

و از آن‌جا كه طبیعت اجسام ، جذب شدن به سوى زمین است ، حرکت پرندگان در

بالاى زمین را با عنوان « مُسَخَّراتٍ » ( تسخیر شده‌ها ) بیان كرده است ، يعنى خداوند نیرویى در بال و پر آن‌ها و خاصيّتى در هوا قرارداده است كه به آن‌ها این امکان را مى‌دهد كه برخلاف قانون جاذبه به هوا پرواز كنند .

سپس اضافه مى‌کند : « ما يُمْسِكُهُنُّ اِلاَّ اللّهُ » .

درست است كه خاصيّت طبیعى بال‌ها و عضلاتى كه در آن آفریده شده و شکل مخصوص پرندگان و ویژگى‌هایى كه در هوا موجود است ، دست به دست هم داده و به پرندگان امکان پرواز مى‌دهند ، ولى چه كسى این شکل و خواص را آفریده ؟ و این نظام دقیق و حساب شده را مقرر داشته ؟

آیا طبیعت كور و كر ؟ يا كسى كه از تمام خواص فیزیکى اجسام آگاه است و علم بى‌پایانش به همه این‌ها احاطه دارد ؟

و اگر مى‌بینیم این امور به خدا نسبت داده مى‌شود ، به خاطر همان است كه سرچشمه آن از او است و این تعبیر كه خواص اسباب و علل را به‌خدا نسبت مى‌دهد در قرآن فراوان است .

و در پایان آیه مى‌فرماید : « اِنَّ فى ذلِكَ لاَياتٍ لِقَوْمٍ يُؤْمِنُونَ » .

یعنى با چشم كنجکاو و حقیقت‌جو ، این جو و این امور را مى‌نگرند و به تجزیه و تحلیل آن مى‌پردازند و در پرتو آن ایمانشان قوى‌تر و راسخ‌تر مى‌گردد .

اسرار پرواز پرندگان در پهنه آسمان

درك این مسأله آسان كه چرا بسیارى از شگفتى‌هاى جهان هستى در نظر ما زیاد جلوه نمى‌کند ؟ زیرا همیشه آن را دیده‌ایم و به آن خو گرفته‌ایم و این عادت و خو گرفتن در حقیقت حجابى شده است كه بر این صحنه‌هاى شگفت‌انگیز افتاده ، به همین دلیل اگر بتوانیم ذهن خود را از آن‌چه خو گرفته‌ایم تخلیه كنیم، شگفتى‌هاى‌فراوانى در اطراف خود مشاهده خواهیم كرد .

اگر روى ساختمان پرندگان از هر نظر دقت كنیم خواهیم دید كه تمام وجود آن‌ها براى پرواز هماهنگ است : ساختمان دوکى شکل آن‌ها كه مقاومت هوا را بر بدنشان به حدّاقل مى‌رساند ، پرهاى سبك و توخالى آن‌ها به اضافه‌سینه پهنشان‌که به آن‌هاامکان سوارشدن

برامواج هوا مى‌دهد ، ساختمان مخصوص بال‌ها كه نیروى بالابر را در آن‌ها ایجاد مى‌کند .

« نیروى بالابر » اصطلاح فیزیك جدید است كه در مورد هواپیماها از آن استفاده مى‌شود و خلاصه آن این است كه اگر جسمى داراى دو سطح متفاوت باشد ( مانند بال هواپیما كه سطح زیرینش صاف و سطح رویینش انحناء و برآمدگى دارد ) و به طور افقى حرکت كند نیروى خاصى در آن پیدا مى‌شود كه آن را به سطح بالا مى‌برد ، این نیرو به خاطر آن است كه فشارهوا بر سطح زیرین بیشتر از سطح رویین است زیرا سطح زیرین كوتاه‌تر و سطح رویین طولانى‌تر است ، این مسأله مهمى است كه اساس حرکت هواپیماها برآن استواراست و اگر به بال‌هاى پرندگان دقت كنیم این موضوع را به وضوح مى‌توان در آن‌ها دید .

و اصولاً باید گفت كه ساختمان هواپیما در جنبه‌هاى مختلف تقلیدى است از ساختمان پرندگان .

و ساختمان مخصوص دم‌ها كه براى مانور دادن و حرکت سریع به چپ و راست و بالا و پایین ( مانند دم هواپیما ) به آن‌ها كمك مى‌کند و هماهنگى‌قدرت دید و سایر

حواسّ كه آن‌ها را در این برنامه يارى مى‌دهد ، همه امورى هستند كه امکان پرواز سریع را براى پرندگان فراهم مى‌سازند .

از همه این‌ها گذشته پرورش جنین به صورت جداگانه از مادر ( از طریق تخم‌گذارى ) سبب مى‌شود كه سنگینى دوران باردارى كه مسلماً مانعى براى پرواز است ، از آن‌ها برداشته شود و امور فراوان دیگر كه هرکدام دقیقا از نظر فیزیکى عامل مؤثرى است براى پرواز.

این مجموعه ، نشان مى‌دهد كه علم و قدرت فوق‌العاده‌اى در پیدایش آن به كار رفته است و به گفته قرآن « اِنَّ فى ذلِكَ لاَياتٍ لِقَوْمٍ يُؤْمِنُونَ » .

شگفتى‌هاى جهان پرندگان بیش از آن است كه در يك كتاب و چند كتاب بگنجد هم‌اکنون پرندگان زیادى را به نام پرندگان مهاجر مى‌شناسیم كه براى ادامه حیات خود به نقاط مختلف جهان سفر مى‌کنند ، حتى گاهى فاصله میان قطب شمال و جنوب را كه فاصله‌اى است بسیار طولانى مى‌پیمایند و در این سفر دور و دراز از وسیله‌هاى راهنمایى مرموزى استفاده مى‌کنند و در پرتو آن مى‌توانند راه خود را از میان كوه‌ها و دشت‌ها و درّه‌ها

و دریاها ، حتى در روزهاى ابرى و احیانا شب‌هاى تاریك كه هیچ انسانى قادر به پیدا كردن راهش نیست پیدا كنند ، گاهى بر فراز آسمان در خوابند و پرواز مى‌کنند . گاهى هفته‌ها بدون يك لحظه توقف شب و روز به پرواز ادامه مى‌دهند بى‌آن كه نیاز به غذا داشته باشند . زیرا قبل از شروع به حرکت با يك الهام درونى ، بیش از اندازه غذا مى‌خورند و این غذاها به صورت چربى‌ها در اطراف بدن آن‌ها ذخیره مى‌شود همچنین اسرار دیگرى كه پرندگان در ساختن خانه ، تربیت فرزندان ، مبارزه با دشمنان ، پیدا كردن غذاهاى لازم ، همکارى با يکدیگر و حتى تعاون و همزیستى باغیر خود و ماننداین‌ها كه هرکدام داستان طولانى دارد .

80 وَ اللّهُ جَعَلَ لَكُمْ مِنْ بُيُوتِكُمْ سَكَنا وَ جَعَلَ لَكُمْ مِنْ جُلُودِ الاَْنْعامِ بُيُوتا تَسْتَخِفُّونَها يَوْمَ ظَعْنِكُمْ وَ يَوْمَ اِقامَتِكُمْ وَ مِنْ اَصْوافِها وَ اَوْبارِها وَ اَشْعارِها اَثاثا وَ مَتاعا اِلى حینٍ

و خدا براى شمااز خانه‌هایتان محل‌سکونت ( و آرامش ) قرار داد و از پوست چهارپایان نیز براى شما خانه‌هایى قرارداد كه كوچ كردن و روز اقامتتان به آسانى مى‌توانید آن‌ها

را جابه جا كنید و از پشم و كرك و موى آن‌ها اثاث و متاع ( وسایل مختلف زندگى ) تا زمان معینى قرارداد .

کلمه « بُيُوت » جمع « بیت » به معنى اطاق يا خانه است و ماده « بیتوته » كه این كلمه از آن گرفته شده است در اصل به معنى توقف شبانه مى‌باشد و از آن‌جا كه انسان از اطاق و

خانه خود بیشتر براى آرامش در شب استفاده مى‌کند ، كلمه « بیت » به آن اطلاق شده است .

همان‌گونه كه در آغاز این سوره گفتیم يکى از نام‌هاى این سوره ، سوره نعمت‌ها است به خاطر این‌که به نعمت‌هاى گوناگون مادى و معنوى پروردگار كه بالغ بر پنجاه نعمت مى‌شود در این سوره اشاره شده است ، تا هم دلیلى بر شناسایى ذات پاك او باشد و هم انگیزه‌اى بر شکر نعمتش .

و حقّاً نعمت مسکن‌از مهم‌ترین نعمت‌هایى‌است كه تا آن نباشد ، بقیه گوارا نخواهد بود .

توجه به این نکته لازم است كه قرآن نمى‌گوید : خانه شما را محل سکونتتان قرار داد بلکه با ذکر كلمه « مِنْ » كه براى تبعیض است مى‌گوید : قسمتى از خانه و اطاق‌هاى شما را

محل سکونت قرارداد و این تعبیر كاملاً دقیقى است چرا كه يك خانه كامل خانه‌اى است كه داراى مرافق مختلف باشد از محل سکونت گرفته تا محل توقف مرکب و انبار براى

ذخیره‌هاى لازم و سایر نیازمندى‌ها .

و به دنبال ذکر خانه‌هاى ثابت سخن از خانه‌هاى سيّار به میان مى‌آورد و مى‌گوید : « خداوند براى شما از پوست چهارپایان خانه‌هایى قرارداد : وَ جَعَلَ لَكُمْ مِنْ جُلُودِ الاَْنْعامِ بُيُوتا » (1).

« خانه‌هایى كه بسیار سبك و كم وزن است و به هنگام كوچ كردن و موقع اقامت به آسانى آن را جابه جا مى‌کنید : تَسْتَخِفُّونَها يَوْمَ ظَعْنِكُمْ وَ يَوْمَ اِقامَتِكُمْ » . .


1) گرچه در عصر و زمان ما خیمه‌هایى كه از پوست بسازند كم است ، ولى آیه فوق نشان مى‌دهد كه در آن عصر و زمان خیمه‌هاى چرمى از بهترین خیمه‌ها محسوب مى‌شده كه قرآن نخست روى آن انگشت گذارده است ، شاید به این دلیل كه در برابر بادهاى سوزان بیابان‌هاى حجاز این‌گونه خیمه‌ها از همه امن‌تر بوده است .

علاوه بر این از پشم‌ها و كرک‌ها و موهاى این چهارپایان براى شما ، اثاث و متاع و وسایل مختلف زندگى تا زمان معینى قرارداد : « وَ مِنْ اَصْوافِها وَ اَوْبارِها وَ اَشْعارِها اَثاثا وَ مَتاعا اِلى حینٍ » .

مى‌دانیم موهایى كه‌بر بدن چهارپایان مى‌رویدبعضى كاملاً خشن است ، مانند موهاى بز كه عرب آن را « شَعْر » مى‌گوید ( و جمع آن اَشْعار است ) و گاهى كمى نرم‌تر است كه آن را پشم مى‌گوییم و عرب آن را « صُوف » مى‌نامد ( و جمع آن اَصْواف است ) و گاهى از آن هم نرم‌تر است كه آن را « كرك » مى‌نامیم كه عرب آن را « وَبَر » جمع آن اَوْبار مى‌گوید بدیهى است این تفاوت ساختمان موها سبب مى‌شود كه از هرکدام براى مصرف خاصى استفاده شود ، از يکى فرش درست كنند ، از دیگرى لباس ، از دیگرى خیمه و مانند آن .

در این‌که منظور از « اثاث » و « متاع » در آیه چیست مفسران احتمالاتى داده‌اند :

روى هم رفته « اثاث » به معنى وسایل خانه است و در اصل از ماده « اثّ » به معنى كثرت و درهم‌پیچیدگى گرفته شده و از آن‌جا كه وسایل خانه معمولاً زیاد است به آن اثاث گفته‌اند .

« متاع » به هرگونه چیزى مى‌گویند كه انسان از آن متمتع و بهره‌مند مى‌شود ( بنابراین هردو تعبیر يك مطلب را از دو زاویه مختلف نشان مى‌دهد ) .

و با توجه به آن‌چه گفته شد ذکر این دو تعبیر پشت سرهم ممکن است اشاره به این باشد كه شما مى‌توانید از پشم و كرك و موى چهارپایان ، وسایل زیادى براى خانه خود فراهم سازید و از آن متمتّع گردید .

براى كلمه « اِلى حینٍ » نیز تفسیرهاى متعددى ذکر كرده‌اند ، اما ظاهراً منظور این است كه در این جهان و تا پایان زندگى از این وسایل بهره مى‌گیرید ، اشاره به این‌که عمر زندگى این جهان و وسایل و ابزار آن جاودان نیست و هرچه باشد محدود است .

81 وَ اللّهُ جَعَلَ لَكُمْ مِمّا خَلَقَ ظِلالاً وَ جَعَلَ لَكُمْ مِنَ الْجِبالِ اَكْنانا وَ جَعَلَ لَكُمْ سَرابیلَ تَقیكُمُ الْحَرَّ وَ سَرابیلَ تَقیكُمْ بَأْسَكُمْ كَذلِكَ يُتِمُّ نِعْمَتَهُ عَلَيْكُمْ لَعَلَّكُمْ تُسْلِمُونَ

خداوند از آن‌چه آفریده سایه‌هایى براى شما قرار داده و از كوه‌ها پناهگاه‌هایى و براى

شما پیراهن‌هایى آفریده كه شما را از گرما ( و سرما ) حفظ مى‌کند و پیراهن‌هایى كه حافظ شما به هنگام جنگ است ، این‌گونه نعمت‌هایش را بر شما كامل مى‌کند تا تسلیم فرمان او شوید .

سایه‌ها ، مسکن‌ها و پوشش‌ها

« اَكْنان » جمع « كِنّ » به معنى وسیله پوشش و حفظ و نگهدارى است و به همین جهت به مخفى‌گاه‌ها و غارها و پناهگاه‌هایى كه در كوه‌ها وجود دارد ، اَكْنان گفته مى‌شود .

« سَرابیلَ » جمع « سِرْبال » به گفته « راغب » در مفردات به معنى پیراهن است ، از هرجنسى كه باشد .

دراین‌جا به وضوح مى‌بینیم كه سایه‌ها اعم از سایه درختان و اشیاء دیگر و يا سایه‌هاى غارها و پناهگاه‌هاى كوهستانى به عنوان يك نعمت قابل ملاحظه الهى بیان شده است و حقیقت نیز همین است ، زیرا همان‌گونه كه انسان در زندگى خود نیاز به تابش نور دارد ، در بسیارى از اوقات نیاز به سایه دارد ، چرا كه اگر نور يکنواخت بتابد ، زندگى غیرممکن

خواهد بود و مى‌دانیم بزرگ‌ترین سایه براى ما ساکنان زمین ، سایه كره زمین است كه شب نام دارد و نیمى از سطح زمین را مى‌پوشاند ، نقش این سایه بزرگ در زندگى انسان‌ها براى هیچ‌کس پوشیده نیست ، همچنین نقش سایه‌هاى كوچک‌تر و كوچک‌تر به هنگام روز در مناطق مختلف .

ذکر نعمت « سایه‌ها » و « پناهگاه‌هاى كوهستانى » پس از ذکر نعمت « خانه‌ها » و « خیمه‌ها » كه در آیه قبل گذشت گویا اشاره به این است كه انسان‌ها از سه گروه خارج نیستند : گروهى در شهرها و آبادى‌ها زندگى مى‌کنند و از خانه‌ها بهره مى‌گیرند ، گروهى دیگر كه در سفرند و خیمه با خود دارند از خیمه‌ها استفاده مى‌کنند ، اما خداوند گروه سوم يعنى مسافرانى كه حتى خیمه با خود ندارند ، محروم نگذاشته و در مسیر راه پناهگاه‌هایى براى آن‌ها تهيّه دیده است .

ممکن است اهميّت غارها و پناهگاه‌هاى كوهستانى براى شهرنشینان آسوده‌خاطر ، هرگز روشن نباشد ، ولى بیابانگردها ، مسافران بى‌دفاع ، چوپان‌ها و خلاصه همۀ كسانى كه

از نعمت خانه‌هاى ثابت و سيّار محرومند و در يك آفتاب داغ تابستان و يا سوز سرماى زمستان گرفتار مى‌شوند مى‌دانند تا چه اندازه وجود يك پناهگاه كوهستانى ، اهميّت حیاتى دارد و گاهى انسان‌ها و حیوانات زیادى را از مرگ حتمى نجات مى‌بخشد ، به خصوص این‌که این‌گونه پناهگاه‌ها معمولاً در زمستان گرم و در تابستان سرد است .

سپس در تعقیب این سایبان‌هاى طبیعى و مصنوعى به سراغ پوشش‌هاى تن انسان مى‌رود و مى‌گوید : « خداوند براى شما پیراهن‌هایى قرار داد كه شما را از گرما حفظ مى‌کند : وَ جَعَلَ لَكُمْ سَرابیلَ تَقیكُمْ الْحَرَّ ». « و همچنین پیراهن‌هاى مخصوص پرمقاومتى كه حافظ شما به هنگام جنگ است : وَ سَرابیلَ تَقیكُمْ بَأْسَكُمْ » .

البتّه پوشش و لباس فایده‌اش تنها این نیست كه انسان را از گرما و سرما حفظ كند ، بلکه هم شکوهى است براى انسان و هم در برابر بسیارى از خطراتى كه متوجه جسم او مى‌شود لباس يك وسیله دفاعى است ، چرا كه اگر انسان برهنه بود شاید هر روز گوشه‌اى از بدنش مجروح مى‌شد ولى در آیه فوق روى خاصيّت اول از نظر اهميّت تکیه شده است .

قابل توجه این‌که تنها« دفاع در مقابل گرما » در آیه ذکر شده ، این تعبیر شاید به خاطر آن است كه عرب در بسیارى از موارد ، از دو ضدّ يکى رابه عنوان اختصار ذکر مى‌کند و دوّمى به قرینه اولى روشن مى‌شود و يا به این جهت است كه در آن مناطق كه قرآن نازل گردید ، دفاع در برابر گرما از اهميّت بیشترى برخوردار بود .

این احتمال نیز وجود دارد كه خطرات گرمازدگى و سوختگى در برابر آفتاب سریع‌تر و خطرناک‌تر است و به تعبیر دیگر تحمل انسان در مقابل گرما و تابش شدید آفتاب كمتر از مقاومت او در برابر سرما است ، چرا كه حرارت درونى انسان در سرما تاحّد زیادى مى‌تواند او را حفظ كند ، ولى دفاع بدن در مقابل گرما كمتر است .

و در پایان آیه به عنوان يك تذکر و هشدار مى‌گوید : « این‌گونه خداوند نعمتش را برشما تمام مى‌کند شاید در برابر فرمان او تسلیم شوید : كَذلِكَ يُتِّمُ نِعْمَتَهُ عَلَيْكُمْ لَعَلَّكُمْ تُسْلِمُونَ » .

این طبیعى است كه انسان با بررسى نعمت‌هاى مختلفى كه وجودش را احاطه كرده بى‌اختیار به ياد آفریننده نعمت مى‌افتد و اگر كمترین حسّ قدردانى و شکرگزارى در

درونش باشد بیدار مى‌گردد و به سراغ بخشنده نعمت مى‌رود و به شناخت او مى‌پردازد .

82 فَاِنْ تَوَلَّوْا فَاِنَّما عَلَيْكَ الْبَلاغُ الْمُبینُ

( با این‌همه ) اگر روى برتابند ( نگران مباش ) تو فقط وظیفه ابلاغ آشکار دارى .

منطق و سخن گوینده هرقدر مستدل و گیرا و جذاب باشد تا در شنونده آمادگى وجود نداشته باشد ، اثر نخواهد كرد ، به تعبیر دیگر قابليّت محل نیز شرط است و هر سخنى اهلى دارد ، بنابراین اگر كوردلان لجوج تسلیم دعوت تو نشوند چیز تازه‌اى نیست ، مهم آن است كه تو در بلاغ مبین كوتاهى نکنى و دعوتت را آشکار براى همگان بیان نمایى .

این جمله در حقیقت ، براى‌دلدارى پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله و تسلى‌خاطراو است .

83 يَعْرِفُونَ نِعْمَتَ اللّهِ ثُمَّ يُنْكِرُونَها وَ اَكْثَرُهُمُ الْكافِرُونَ

( ولى ) آن‌ها نعمت خدا را مى‌شناسند سپس آن را انکار مى‌کنند و اکثرشان كافرند .

دلیل كفر آن‌ها را در عدم آگاهى نباید جستجو كرد ، چرا كه به‌قدر كافى آگاه شده‌اند ، عامل این كفر را در صفات زشت دیگر آن‌ها كه سد راه ایمانشان شده است باید يافت و آن

تعصب كورکورانه ، لجاجت ، دشمنى با حق ، مقدم شمردن منافع كوتاه مدت مادى بر همه‌چیز ، آلوده بودن به انواع شهوات و بالاخره تکبر و خودبرتربینى است .

و شاید به‌همین‌دلیل در پایان آیه اضافه مى‌کند : « و اکثر آن‌ها كافرند : وَ اَكْثَرُهُمُ الْكافِرُونَ » .

در این‌که منظور از « نِعْمَتَ اللّهِ » در این آیه چیست ؟ با تفسیرهاى متعددى در كلمات مفسران برخورد مى‌کنیم كه غالبا از قبیل تفسیر به مصداق است ، درحالى كه مفهوم « نِعْمَتَ اللّهِ » آن‌چنان وسیع و گسترده است كه همه نعمت‌هاى مادى و معنوى را شامل مى‌شود و حتّى وجود شخص پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله را. در روایات اهل‌بیت علیهم‌السلام مى‌خوانیم كه منظور از نعمت اللّه همان نعمت وجود ائمه و رهبران معصوم است .

در روایتى از امام صادق (علیه السلام)مى‌خوانیم : « نَحْنُ وَ اللّهِ نِعْمَةُ اللّهِ الَّتى اَنْعَمَ بِها عَلى عِبادِه وَ بِنا فازَ مَنْ فازَ : به خدا سوگند نعمت اللّه كه خداوند به‌وسیله آن بندگانش را مشمول لطف خود

قرارداده ماییم و سعادتمندان به‌وسیله ما سعادتمند مى‌شوند » .(1)

روشن است كه سعادت و پیروزى بدون استفاده از رهبرى رهبران راستین امکان‌پذیر نیست و این از روشن‌ترین نعمت‌هاى الهى است كه به عنوان بیان يك مصداق آشکار در این‌جا ذکر شده است .

84 وَ يَوْمَ نَبْعَثُ مِنْ كُلِّ اُمَّةٍ شَهیدا ثُمَّ لا يُؤْذَنُ لِلَّذینَ كَفَرُوا وَ لا هُمْ يُسْتَعْتَبُونَ

به‌خاطربیاورید روزى‌را كه از هرامتى گواهى برآن‌ها مبعوث مى‌کنیم ، سپس به كافران اجازه ( سخن گفتن ) داده نمى‌شود ( چرا كه دست و پا و گوش و چشم حتى پوست تن آن‌ها گواهى مى‌دهند ) و توانایى بر رضایت طلبیدن ( و تقاضاى ) عفو ندارند .

آن‌جا كه تمام درها به روى بدکاران بسته مى‌شود

« يُسْتَعْتَبُونَ » از ماده « اِسْتِعْتاب » در اصل از « عِتاب » گرفته شده است كه به معنى اظهار


1) « نورالثقلین » ، جلد 3 ، صفحه 72 .

خشونت در سخن با دیگرى آمده است ، بنابراین « اِسْتِعْتاب » مفهومش این است كه شخص گنهکار از صاحب حق ، طلب عتاب كند ، يعنى خود را در برابر سرزنش‌هاى او قراردهد تا خشم صاحب حق فرونشیند و رضایت بدهد .

آیا با وجود علم بى‌پایان خدا نیازى به وجود شهید و گواه دیگرى نیز هست ؟ این سؤالى است كه فورا در این‌جا به ذهن مى‌رسد ، اما با توجه به يك نکته پاسخ آن روشن مى‌شود و آن این‌که این امور غالبا جنبه روانى دارد يعنى انسان هرقدر مراقبین و گواهان بیشترى در برابر خود ببیند ، بیشتر حساب كار خود را مى‌رسد ، حدّاقل از شرمسارى و رسوایى درمیان افراد فزون‌ترى نگران مى‌شود .

سپس اضافه مى‌کند كه در آن دادگاه ، « اجازه سخن گفتن به كافران داده نمى‌شود : ثُمَّ لا يُؤْذَنُ لِلَّذینَ كَفَرُوا » .

آیا ممکن است خداوند اجازه دفاع به مجرمى ندهد ؟ آرى ، در آن‌جا نیاز به سخن گفتن با زبان نیست ، دست و پا و گوش و چشم و پوست بدن و حتى زمینى كه انسان بر آن گناه يا

ثواب كرده است ، گواهى مى‌دهند ، بنابراین نوبت به زبان نمى‌رسد ، این حقیقتى است كه از آیات دیگر قرآن نیز استفاده مى‌شود ( سوره يس آیه 65 و سوره مرسلات آیه 36 ) .

نه تنها به آن‌ها اجازه سخن گفتن داده نمى‌شود « بلکه توانایى بر جبران و اصلاح و تقاضاى عفو نیز ندارند : وَ لا هُمْ يُسْتَعْتَبُونَ » .

چرا كه آن‌جا سراى برخورد با نتیجه‌ها و بازتاب‌هاى عمل است نه جاى انجام عمل و يا جبران و اصلاح ، درست همانند میوه‌اى كه از شاخه جدا مى‌شود كه دوران رشد و نموش پایان گرفته است .

85 وَ اِذا رَءَالَّذینَ ظَلَمُوا الْعَذابَ فَلا يُخَفَّفُ عَنْهُمْ وَ لا هُمْ يُنْظَرُونَ

هنگامى كه ظالمان عذاب را ببینند نه به آن‌ها تخفیف داده مى‌شود و نه مهلت .

حالات چهارگانه مجرمین

در این دو آیه به چهار مرحله از حالات مجرمان اشاره شده كه مشابه آن را در این جهان نیز با چشم خود مى‌بینیم :

نخستین مرحله این‌که مجرم مى‌کوشد با پشت هم‌اندازى خود را تبرئه كند .

هنگامى كه به این هدف نائل نشد در مرحله دوّم تلاش مى‌کند كه طرف را بر سر مهر آورد ، سرزنش‌هاى او را به جان بخرد و رضایت او را حاصل كند .

اگر این مرحله نیز كارگر نشد ، در مرحله سوّم تقاضاى تخفیف عذاب مى‌کند ، مى‌گوید مجازات بکن اما كمتر .

اگر آن هم به خاطر عظمت گناهش مؤثر نیفتاد تقاضاى مهلت مى‌کند و این آخرین تلاش براى نجات از مجازات است .

ولى قرآن مى‌گوید : اعمال این ستمکاران آن قدر زشت و بار گناهانشان سنگین است كه نه اجازه تخفیفى در كارشان است و نه مهلتى .

86 وَ اِذا رَءَاالَّذینَ اَشْرَكُوا شُرَكاءَهُمْ قالُوا رَبَّنا هؤُلاءِ شُرَكاؤُنَا الَّذینَ كُنّا نَدْعُوا مِنْ دُونِكَ فَاَلْقَوْا اِلَيْهِمُ الْقَوْلَ اِنَّكُمْ لَكاذِبُونَ

و هنگامى كه مشرکان معبودهایى را كه شریك خدا قرار دادند مى‌بینند مى‌گویند

پروردگارا این‌ها شریکانى است كه ما به جاى تو آن‌ها را مى‌خواندیم ، در این هنگام معبودان به آن‌ها مى‌گویند شما دروغگو هستید .

تعبیر به « شُرَكاءَهُمْ » ( شرکاى بت‌پرستان ) به جاى « شُرَكاءَاللّه‌ِ » ( شریکان خدا ) به خاطر این است كه بت‌ها هرگز شریک‌پروردگار نبودند ، بلکه این شرکاء تخیلى و پندارى و كاذب را بت‌پرستان براى خود ساخته بودند و چه بهتر كه به خود آن‌ها نسبت داده شود نه به خدا.

علاوه بر این بت‌پرستان بخشى از چهارپایان و زراعت‌هاى خود رابه بت‌ها اختصاص مى‌دادند و آن‌ها را شریك خود مى‌ساختند .

از آیه فوق استفاده مى‌شود كه بت‌ها نیز در عرصه قیامت ، ظاهر مى‌شوند نه تنها انسان‌هایى كه همچون فرعون و نمرود ، معبود واقع شدند بلکه بت‌هاى بى‌جان نیز در آن‌جا حضور دارند .

در آیه 98 از سوره‌انبیاء خطاب به‌مشرکان مى‌خوانیم : « اِنَّكُمْ وَ ما تَعْبُدُونَ مَنْ دُونِ اللّهِ حَصَبُ جَهَنَّمُ : شما و آن‌چه را غیر از خدا پرستش مى‌کنید آتشگیره جهنمند » .

درآیۀ بالا مى‌خوانیم‌مشرکان درآن روزمى‌گویند « مااین معبودها را پرستش مى‌کردیم » البته‌این سخن‌دروغى نیست‌که بت‌ها بخواهند آن‌هارا تکذیب‌کنند .

ولى ممکن‌است این تکذیب به خاطر آن باشد كه معبودهاى ساختگى ، لیاقت خود را براى پرستش تکذیب مى‌کنند و يا این‌که عابدین ، جمله دیگرى را هم اضافه مى‌کردند كه خدایا این معبودها نیز در وسوسه كردن ما شریك بودند و در جواب مى‌شنوندکه شما دروغ مى‌گویید ، ما قدرت بر وسوسه نداشتیم .

تعبیربه « فَاَلْقَوْا اِلَيْهِمُ الْقَوْلَ » ( سخن به آن‌ها مى‌افکنند ) به‌جاى « قالُوا لَهُم » ( به آن‌ها مى‌گویند ) شاید به خاطر آن است كه بت‌ها قدرتى بر سخن گفتن از خود ندارند و اگر سخنى مى‌گویند به خاطر القاى پروردگار است ، يعنى خداوند سخنى به آن‌ها القا مى‌کند و آن‌ها همان را به پرستش كنندگان خود القا مى‌نمایند .

87 وَ اَلْقَوْ اِلَى اللّهِ يَوْمَئِذٍ السَّلَمَ وَ ضَلَّ عَنْهُمْ ما كانُوا يَفْتَرُونَ

و در آن روز همگى در پیشگاه خدا اظهار تسلیم مى‌کنند و تمام آن‌چه را دروغ

مى‌بستند گم و نابود مى‌شود .

هم نسبت دروغین شریك خدا بودن ، محو وبى‌رنگ مى‌شود و هم پندار شفاعت بت‌ها در پیشگاه خدا ، چرا كه به خوبى مى‌بینند ، نه تنها كارى از بت‌ها ساخته نیست ، بلکه همان‌ها آتش‌گیره‌هاى دوزخ مى‌شوند و به جان پرستش كنندگانشان مى‌افتند .

88 اَلَّذینَ كَفَرُوا وَ صَدُّوا عَنْ سَبیلِ اللّهِ زِدْناهُمْ عَذابا فَوْقَ الْعَذابِ بِما كانُوا يُفْسِدُونَ

آن‌ها كه كافر شدند و ( مردم را ) از راه خدا بازداشتند عذابى بر عذابشان به‌خاطر فسادى كه مى‌کردند مى‌افزاییم .

آن‌ها هم بار مسؤولیت خویش را بر دوش مى‌کشند و هم شریك جرم دیگران هستند ، چراکه عامل فساد در روى زمین و گمراهى خلق خدا و مانع از پیمودن راه حق شدند .

از نظر منطق اجتماعى اسلام ، هرکس سنت نیك و بدى بگذارد در تمام عمل عاملان به آن سنت شریك است ، درحدیث مشهورى مى‌خوانیم « هرکس سنت نیکى بگذارد ،

پاداش كسانى كه به آن عمل كنند براى او هست بى‌آن‌که از پاداش آن‌ها كاسته شود و هرکس سنت بدى بگذارد ، گناه همه كسانى كه به آن عمل مى‌کنند بر او نوشته مى‌شود ، بى آن‌که از گناه آن‌ها چیزى كاسته شود » .

و به هرحال این تعبیرهاى تکان دهنده قرآن و احادیث ، مسؤولیت رهبران را در برابر خدا و خلق خدا آشکار مى‌سازد .

89 وَ يَوْمَ نَبْعَثُ فى كُلِّ اُمَّةٍ شَهیدا عَلَيْهِمْ مِنْ اَنْفُسِهِمْ وَ جِئْنابِكَ شَهیدا عَلى هؤُلاءِ وَ نَزَّلْنا عَلَيْكَ الْكِتابَ تِبْيانا لِكُلِّ شَىْ‌ءٍ وَ هُدًى وَ رَحْمَةً وَ بُشْرى لِلْمُسْلِمینَ

به‌یاد آورید روزى را كه هر امتى گواهى از خودشان بر آن‌ها مبعوث مى‌کنیم و تو را گواه آن‌ها قرار مى‌دهیم و ما این كتاب ( آسمانى ) را بر تو نازل كردیم كه بیانگر همه‌چیز است و مایه هدایت و رحمت و بشارت براى مسلمانان است .

با این‌که علم خدا به همه چیز احاطه دارد ، اما وجود این گواهان مخصوصاً از كسانى كه

از میان خود امت‌ها برخاسته‌اند تأکید بیشترى بر نظارت دایمى بر اعمال انسان‌ها است و هشدارى است بر این مراقبت قطعى و همیشگى .

گرچه این حکم عام شامل مسلمانان و پیامبر اسلام صلى‌الله‌علیه‌و‌آله نیز مى‌شود ، ولى براى تأکید بیشتر خصوصا آن را مطرح كرده مى‌فرماید : « ما تو را شاهد و گواه براین گروه مسلمانان قرار مى‌دهیم : وَ جِئْنابِكَ شَهیدا عَلى هؤُلاءِ » .

بنابراین آن‌چه گفته شد منظور از « هؤُلاءِ » مسلمانانى است كه در عصر پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله مى‌زیستند و پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله ناظر و شاهد و گواه اعمال آن‌ها بود و طبعا بعد از پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله باید كسى در میان امت باشد كه شاهد و گواه اعمال آن‌ها گردد .

شاهدى باشد پاك از هرگونه گناه و خطا تا حق شهادت را به خوبى بتواند ادا كند .

و از همین رو بعضى از مفسران ( اعم از علماى تشیع و تسنن ) خواسته‌اند آیه را دلیلى بر وجود گواه و حجت عادلى درهر عصر و زمان بدانند ، البته تفسیر آن طبق عقیده شیعه دایر به وجود امام معصوم در هر زمان كاملاً روشن است ، ولى براى علماى مذهب تسنن

توجیه آن چندان آسان نیست. و شاید به خاطر همین مشکل ، فخر رازى در تفسیرش گرفتار توجیهى شده كه خالى از اشکال نیست ، او مى‌گوید : « از این نتیجه مى‌گیریم كه هیچ عصرى از اعصار خالى از شاهد و گواهى بر مردم نیست ، شاهد و گواه باید جائز الخطاء نباشد وگرنه او هم نیاز به شاهد و گواه دیگرى دارد و این امر به صورت تسلسل تا بى‌نهایت ادامه خواهد يافت ، نتیجه این‌که در هر عصرى باید جمعیتى باشند كه گفتارشان حجت باشد و این راهى ندارد جز این‌که بگوییم اجماع امت ، حجت است » ( يعنى مجموع مردم هر زمان به طور دست جمعى هرگز راه خطا نمى‌پویند ) .(1)

اگر فخر رازى كمى از محدوده عقاید خویش گام بیرون مى‌نهاد مسلماً گرفتار چنین سخن تعصب آمیزى نمى‌شد ، زیرا قرآن مى‌گوید براى هر امتى يك گواه از جنس آن‌ها قراردادیم نه این‌که مجموع امت براى فرد فرد امت حجت و گواه است . .


1) « فخر رازى » ، جلد 20 ، صفحه 98 .

مراحل چهارگانه هدایت

جالب این‌که در آیه فوق ، چهار تعبیر براى هدف نزول قرآن ذکر شده است :

✓ 1 - « تِبْيانا لِكُلِّ شَىْ‌ءٍ: قرآن بیانگر همه‌چیز است» .

✓ 2 - مایه هدایت است « هُدًى » .

✓ 3 - اسباب رحمت است « وَ رَحْمَةً » .

✓ 4 - در آخرین مرحله مى‌گوید موجب بشارت براى عموم مسلمانان است « وَ بُشْرى لِلْمُسْلِمینَ » .

اگر درست بیندیشیم پیوند منطقى روشنى در میان این چهارمرحله وجود دارد ، زیرا در مسیر هدایت و راهنمایى انسان‌ها ، نخستین مرحله ، بیان و آگاهى است و مسلّم است كه بعد از آگاهى ، هدایت و راهیابى قراردارد و به دنبال آن عملکردها است كه مایه رحمت خواهد بود و سرانجام كه انسان عمل مثبت و صالح انجام داد خود را در برابر پاداش بى‌پایان خدا مى‌بیند كه مایه بشارت و سرور همۀ رهروان این راه است .

90 اِنَّ اللّهَ يَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ الاِْحْسانِ وَ ایتاءِ ذِى‌الْقُرْبى وَ يَنْهى عَنِ الْفَحْشاءِ وَ الْمُنْكَرِ وَ الْبَغْىِ يَعِظُكُمْ لَعَلَّكُمْ تَذَكَّرُونَ

خداوندفرمان به عدل و احسان و بخشش به‌نزدیکان مى‌دهد و از فحشاء و منکر و ظلم و ستم نهى مى‌کند ، خداوند به شما اندرز مى‌دهد شاید متذكّر شوید.

جامع‌ترین برنامه اجتماعى

در آیات 90 تا 94 نمونه‌اى از جامع‌ترین تعلیمات اسلام در زمینه مسائل اجتماعى و انسانى و اخلاقى بیان شده است .

در نخستین آیه به شش اصل مهم كه سه اصل ، جنبه مثبت و مأمورٌ به و سه اصل جنبه منفى و منهىٌ عنه دارد ، دیده مى‌شود .

چه قانونى از « عَدْل » وسیع‌تر و گیراتر و جامع‌تر تصور مى‌شود ؟ عدل همان قانونى است كه تمام نظام هستى بر محور آن مى‌گردد ، آسمان‌ها و زمین و همه موجودات با عدالت برپا هستند ( بِالْعَدْلِ قامَتِ السَّماواتُ وَ الاَْرْضُ ) .

جامعۀ انسانى كه گوشه كوچکى از این عالم پهناور است نیز نمى‌تواند از این قانون عالم شمول ، برکنار باشد و بدون عدل به حیات سالم خود ادامه دهد .

مى‌دانیم عدل به معنى واقعى كلمه آن است كه هرچیزى در جاى خود باشد ، بنابراین هرگونه انحراف ، افراط ، تفریط ، تجاوز از حد ، تجاوز به حقوق دیگران برخلاف اصل عدل است .

یك انسان سالم كسى است كه تمام دستگاه‌هاى بدن او هریك كار خودش را بدون كم و زیاد انجام دهد ، اما به محض این‌که يك يا چند دستگاه در انجام وظیفه كوتاهى كرد يا در مسیر تجاوز گام نهاد ، فورا آثار اختلال در تمام بدن نمایان مى‌شود و بیمارى حتمى است .

کل جامعه انسانى نیز همانند بدن يك انسان است ، كه بدون رعایت اصل عدالت بیمار خواهد بود .

اما از آن‌جا كه عدالت با همه قدرت و شکوه و تأثیر عمیقش در مواقع بحرانى و استثنایى به تنهایى كارساز نیست ، بلافاصله دستور به احسان را پشت سر آن مى‌آورد .

به تعبیر روشن‌تر در طول زندگى انسان‌ها مواقع حسّاسى پیش مى‌آید كه حلّ مشکلات به كمك اصل عدالت به تنهایى امکان پذیر نیست ، بلکه نیاز به ایثار و گذشت و فداکارى دارد ، كه با استفاده از اصل « احسان » باید تحقق يابد .

فى‌المثل دشمن غدّارى به جامعه‌اى حمله كرده است و يا طوفان و سیل و زلزله ، بخشى از كشورى را ویران نموده ، اگر مردم در چنین شرایطى بخواهند در انتظار آن بنشینند كه مثلاً مالیات‌هاى عادلانه و سایر قوانین عادى ، مشکل را حل كند ، امکان‌پذیر نیست ، این‌جااست كه باید همه كسانى كه داراى امکانات بیشتر از نظر نیروى فکرى و جسمانى و مالى هستند ، دست به فداکارى‌بزنند و تا آن‌جاکه در قدرت دارند ، ایثار كنند ، وگرنه دشمن جبار ممکن است كل جامعه آن‌ها را از بین ببرد و يا حوادث دردناك طبیعى ، جمع كثیرى را به كلى فلج كند .

اتفاقاً این دو اصل در سازمان بدن يك انسان نیز به طور طبیعى حکومت مى‌کند ، درحال عادى تمام دستگاه‌هاى بدن : نسبت به يکدیگر خدمت متقابل دارند و هر عضوى

براى كل بدن كار مى‌کند و از خدمات اعضاى دیگر نیز بهره‌مند است ( این همان اصل عدالت است ) .

ولى گاه عضوى مجروح مى‌شود و توان متقابل را از دست مى‌دهد ، آیا ممکن است در این حال ، بقیه اعضاء او را به دست فراموشى بسپارند ، به‌خاطر این‌که از كار افتاده است ؟ آیا ممکن است دست از حمایت و تغذیه عضو مجروح بردارند ؟ مسلماً نه ( و این همان احسان است ) .

در كل جامعه انسانى نیز این دو حالت باید حاکم باشد وگرنه جامعه سالمى نیست .

اما مسأله نیکى به نزدیکان « ایتاءِ ذِى‌الْقُرْبى » در واقع بخشى از مسأله احسان است با این تفاوت كه احسان در كل جامعه است و ایتاء ذى القربى در خصوص خویشاوندان و بستگان كه جامعه كوچک‌تر يعنى جامعه فامیلى ترکیب مى‌شود و با توجه به این‌که جامعه

بزرگ از جامعه كوچک‌تر يعنى جامعه فامیلى ترکیب شده ، هرگاه ، این واحدهاى كوچک‌تر از انسجام بیشترى برخوردار گردند ، اثر آن در كلّ جامعه ظاهر مى‌شود و در واقع

وظایف و مسؤولیت‌ها به صورت صحیحى درمیان مردم تقسیم مى‌گردد ، چرا كه هر گروه در درجه اول به ضعفاى بستگان خود مى‌پردازند و از این طریق همه این‌گونه اشخاص زیرپوشش حمایت نزدیکان خود قرار مى‌گیرند .

در بعضى از احادیث اسلامى مى‌خوانیم كه منظور از« ذِى‌الْقُرْبى »، نزدیکان پیامبر يعنى امامان اهل‌بیت هستند و منظور از « ایتاءِ ذِى‌الْقُرْبى » ، اداء خمس مى‌باشد .

این تفسیر هرگز نمى‌خواهد مفهوم آیه را محدود كند ، بلکه هیچ مانعى ندارد آیه به مفهوم وسیعش باقى باشد و این قسمت نیز يکى‌از مصادیق‌روشن آن مفهوم عام محسوب گردد .

بلکه اگر ما « ذِى‌الْقُرْبى » را به معنى مطلق نزدیکان اعم از نزدیکان در فامیل و نسب و يا نزدیکان دیگر بدانیم ، آیه مفهوم وسیع‌ترى پیدا مى‌کند كه حتى همسایگان و دوستان و مانند آن را شامل مى‌شود ( هرچند معروف در معنى ذى القربى ، خویشاوندان است ) .

مسأله كمك به جامعه‌هاى كوچك ( يعنى بستگان و خویشاوندان ) از آن نظر كه از پشتوانه عاطفى نیرومندى برخورداراست ، ازضمانت اجرایى بیشترى بهره‌مند خواهدبود .

بعد از تکمیل این سه اصل مثبت به سه اصل منفى و منهى مى‌پردازد و مى‌گوید : « خداوند از فحشاء و منکر و بغى ، نهى مى‌کند : وَ يَنْهى عَنِ الْفَحْشاءِ وَ الْمُنْكَرِ وَ الْبَغْى » .

پیرامون این تعبیرات سه گانه « فحشاء » « منکر » و « بغى » نیز مفسران سخن بسیار گفته‌اند ، اما آن‌چه مناسب‌تر بامعنى لغوى و قرینه مقابله این صفات با يکدیگر به نظر مى‌رسد آن است كه « فحشاء » اشاره به گناهان پنهانى « منکر » اشاره به گناهان آشکار و « بغى » ، هرگونه تجاوز از حق خویش و ظلم و خودبرتربینى نسبت به دیگران است .

بعضى‌از مفسران (1)گفته‌اند : سرچشمه انحرافات اخلاقى ، سه قوه است : قوّه شهوانى و غضبى و نیروى وهمى شیطانى .

اما قوّه شهوانى ، انسان را به لذت‌گیرى هرچه بیشتر مى‌خواند و غرق در « فحشاء » و زشتى‌ها مى‌کند . .


1) « فخر رازى » ، جلد 20 ، صفحه 104 .

قوّه غضبيّه، انسان را به انجام « منکرات » و آزار مردم وامى‌دارد .

اما قوّه وهميّه شیطانیه ، حس برترى طلبى و ریاست خواهى و انحصارجویى و « تجاوز به حقوق دیگران » را در انسان زنده مى‌کند و او را به این اعمال وامى‌دارد .

خداوند با تعبیرهاى سه‌گانه فوق نسبت به طغیان این غرایز ، هشدار داده و با يك بیان جامع كه همه انحرافات اخلاقى را دربرمى‌گیرد به راه حق ، هدایت نموده است .

و در پایان آیه ، به عنوان تأکید مجدد روى تمام این اصول شش‌گانه مى‌فرماید : « خداوند به شما اندرز مى‌دهد شاید متذكّر شوید : يَعِظُكُمْ لَعَلَّكُمْ تَذَكَّرُونَ » .

91 وَ اَوْفُوا بِعَهْدِ اللّهِ اِذا عاهَدْتُمْ وَ لا تَنْقُضُوا الاَْيْمانَ بَعْدَ تَوْكیدِها وَ قَدْ جَعَلْتُمُ اللّهَ عَلَيْكُمْ كَفیلاً اِنَّ اللّهَ يَعْلَمُ ما تَفْعَلُونَ

هنگامى‌که باخدا عهدبستید به عهداو وفاکنید و سوگندهایتان را بعد از تأکید نشکنید درحالى كه خدا را كفیل و ضامن بر ( سوگند ) خود قرار داده‌اید ، خداوند از آن‌چه انجام مى‌دهید آگاه است .

استحکام پیمان‌هاى شما دلیل بر ایمان شماست

گرچه مفسران در معنى « عَهْدِ اللّهِ » ، تفسیرهاى متعددى ذکر كرده‌اند ولى ظاهر این است كه منظور از آن پیمان‌هایى است كه مردم با خدا مى‌بندند ( و بدیهى است كه پیمان با پیامبر او نیز پیمان با او است ) بنابراین هرگونه عهد الهى و بیعت در طریق ایمان و جهاد و غیر آن را شامل مى‌شود .

بلکه با توجه به این كه تکالیف تشریعى ، كه وسیله پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله اعلام مى‌شود همواره با يك نوع عهد الهى ضمنى همراه است و تکالیف عقلى كه به‌خاطر اعطاى عقل و هوش و خرد و استعداد نیز با چنین معاهده ضمنى توأم مى‌باشد ، همه در این پیمان وسیع و « عَهْدِ اللّهِ » داخل خواهند بود .

و اما مسأله اَيْمان ( جمع يمین به معنى سوگند ) كه در آیه فوق آمده و باز مورد تفسیرهاى گوناگون قرارگرفته ، با توجه به مفهوم جمله ، معنى وسیعى دارد كه هم تعهداتى را كه انسان با سوگند در برابر خداوند كرده ، شامل‌مى‌گردد و هم

تعهداتى راکه با تکیه بر قسم در برابر خلق خدا مى‌کند .

و به تعبیر دیگر هرگونه تعهدى كه زیر نام خدا و با سوگند به نام او انجام مى‌گیرد در این جمله وارد است ، به خصوص كه بعد از آن جمله « وَ قَدْ جَعَلْتُمُ اللّهَ عَلَيْكُمْ كَفیلاً » ( درحالى كه خدا را كفیل و ضامن قرارداده‌اید ) به عنوان تفسیر و تأکید آمده است .

نتیجه‌این‌که: جمله« اَوْفُوا بِعَهْدِ اللّهِ » خاص‌است و جمله « لا تَنْقُضُوا الاَْيْمانَ » عام است .

92 وَ لا تَكُونُوا كَالَّتى نَقَضَتْ غَزْلَها مِنْ بَعْدِ قُوَّةٍ اَنْكاثا تَتَّخِذُونَ اَيْمانَكُمْ دَخَلاً بَيْنَكُمْ اَنْ تَكُونَ اُمَّةٌ هِىَ اَرْبى مِنْ اُمَّةٍ اِنَّما يَبْلُوكُمُ اللّهُ بِه وَ لَيُبَيِّنَنَّ لَكُمْ يَوْمَ الْقِيمَةِ ما كُنْتُمْ فیهِ تَخْتَلِفُونَ

همانند آن زن ( سبك مغز ) نباشید كه پشم‌هاى تابیده خود را پس از استحکام وامى‌تابید ، در حالى كه سوگند ( و پیمان )خود را وسیله خیانت و فساد قرار مى‌دهید ، به خاطر این‌که گروهى جمعیتشان از گروه دیگر بیشتر است ( و كثرت دشمن را بهانه‌اى براى شکستن بیعت با پیامبر خدا مى‌شمرید ) خدا مى‌خواهد شما را با این وسیله آزمایش كند

و روز قیامت آن‌چه را در آن اختلاف داشتید براى شما روشن مى‌سازد .

« اَنْكاث » جمع « نِكْث » به معنى بازگشودن پشم و مو بعد از تابیدن است و به گشودن لباس‌هایى‌که‌از پشم‌وموبافته‌شده‌نیزگفته‌مى‌شود.

« دَخَل » به معنى فساد و دشمنى نهانى و تقلب است و از همان ماده « داخل » به‌معنى درون گرفته‌شده است.

اشاره به داستان زنى است از قریش به نام « رايِطَة » در زمان جاهليّت كه از صبح تا نیم‌روز ، خود و كنیزانش ، پشم‌ها و موهایى را كه در اختیار داشتند مى‌تابیدند و پس از آن دستور مى‌داد همه آن‌ها را واتابند و به همین جهت به عنوان « حَمْقاء » ( زن احمق ) در میان عرب ، معروف شده بود .

این كار مخصوصاً از این نظر كه پشم بر اثر تابیدن ، استحکام و تکامل تازه‌اى پیدا مى‌کند و با گشودن آن ، يك حرکت ارتجاعى انجام شده نه تنها بى‌حاصل ، بلکه زیان‌آور است ، همین‌گونه كسانى كه با پیمان شکستن این عهد و پیمان انجام تعهدى را مى‌پذیرند ،

هرگونه حرکتى درجهت شکستن این عهد و پیمان انجام دهند نه تنها بیهوده است بلکه دلیل بر انحطاط و سقوط شخصیت آن‌ها نیز مى‌باشد .

سپس اضافه مى‌کند : « شما نباید به‌خاطر ملاحظه این و آن و این‌که گروهى ، جمعیتشان از گروه دیگرى بیشتر است ، پیمان و سوگند خود را بشکنید و آن را وسیله خیانت و تقلّب و فساد قراردهید : تَتَّخِذُونَ اَيْمانَكُمْ دَخَلاً بَيْنَكُمْ اَنْ تَكُونَ اُمَّةٌ هِىَ اَرْبى مِنْ اُمَّةٍ » .

این دلیل بر ضعف شخصیت و ناتوانى روح انسان و يا دلیل بر تقلّب و خیانت او است كه با مشاهده كثرت عددى مخالفان ، دست از آیین راستین خود بردارد و به آیین منحط و بى‌پایه‌اى كه طرفدارش اکثریت دارند بپیوندد ( اِنَّما يَبْلُوكُمُ اللّهُ بِه) .

آن روز كه شما در اکثریت هستید و دشمن در اقليّت ، روز آزمایش نیست ، روزهاى آزمایش روزهایى است كه انبوه دشمن در برابر شما بایستد و شما در ظاهر كمتر و ضعیف‌تر از آن‌ها باشید .

عذرهاى ناموجه براى نقض پیمان

زشتى پیمان‌شکنى به حدى است كه كمتر كسى حاضر مى‌شود ، مسؤولیت آن را با

صراحت برعهده گیرد . لذا معمولاً افراد پیمان‌شکن متعذر به اعذارى مى‌شوند ، هرچند عذرهاى واهى و بى‌اساس باشد كه نمونه‌اى از آن را در آیات فوق خواندیم و آن این‌که : گاهى بعضى از افراد مسلمان به عذر این‌که دشمن اکثریت عددى دارد و مؤمنان از نظر شماره در اقليّت هستند در ادامه پیمان خود با خدا و پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله دچار تردید مى‌شدند ،

درحالى كه نه اکثريّت از لحاظ تعداد ، دلیل بر قدرت و قوّت است ، زیرا بسیار دیده شده يك اقليّت مصمم و با ایمان بر اکثريّت عظیمى كه فاقد ایمان بوده‌اند پیروز شده است و نه قدرت و قوّت دشمن به فرض این‌که با كثرت عدد حاصل شود مجوزى براى پیمان‌شکنى با دوستان نمى‌تواند باشد ، چرا كه اگر این‌رابشکافیم درواقع يک‌نوع شرك و بیگانگى از خدا است .

همین موضوع به شکل دیگرى در عصر ما خودنمایى كرده است ، كه پاره‌اى از دولت‌هاى اسلامى ظاهراً كوچك از ترس قدرت‌هاى بزرگ استعمارى از انجام تعهّدات خود با مؤمنان سرباز مى‌زنند و قدرت ناچیز بشر ضعیف را بر قدرت بى‌پایان خداوند مقدم مى‌شمرند ، به غیر خدا تکیه مى‌کنند ، از غیر خدا مى‌ترسند و حتى عهد و پیمان خود را

برسر این كار مى‌نهند كه همه این‌ها از پدیده‌هاى شرك و بت‌پرستى است .

93 وَ لَوْ شاءَ اللّهُ لَجَعَلَكُمْ اُمَّةً واحِدَةً وَ لكِنْ يُضِلُّ مَنْ يَشاءُ وَ يَهْدى مَنْ يَشاءُ وَ لَتُسْئَلُنَّ عَمّا كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ

و اگر خدا مى‌خواست همه شما را امت واحدى قرار مى‌داد ( همه را به اجبار وادار به ایمان مى‌کرد ، اما اجبار چه سودى دارد ؟ ) ولى خدا هرکس را بخواهد ( و مستحق ببیند ) گمراه و هرکس را بخواهد ( و لایق بداند ) هدایت مى‌کند و شما از آن‌چه انجام مى‌دادید بازپرسى خواهید شد .

« اُمَّةً واحِدَةً » از نظر ایمان و قبول حق اما در شکل اجباریش ، ولى بدیهى است این پذیرش حق نه گامى به سوى تکامل است نه دلیلى بر افتخار پذیرنده آن ، لذا سنّت خدا این است كه همگان را آزاد بگذارد ، تا با اختیار خود ، راه حق را بپویند .

ولى این آزادى به آن معنى نیست كه از ناحیه خدا ، هیچ‌گونه كمکى به پویندگان این راه نمى‌شود ، بلکه آن‌ها كه قدم در راه حق مى‌گذارند و مجاهده مى‌کنند ، توفیق خداوند شامل

حالشان مى‌شود و در پرتو هدایت او به سر منزل مقصود مى‌رسند و آن‌ها كه در راه باطل گام مى‌گذارند از این موهبت محروم مى‌گردند و بر گمراهیشان افزود مى‌شود .

لذا بلافاصله مى‌گوید : « لکن خدا هرکس را بخواهد گمراه مى‌کند و هرکس را بخواهد هدایت : وَ لكِنْ يُضِّلُ مَنْ يَشاءُ وَ يَهْدى مَنْ يَشاءُ » .

اما این هدایت و اضلال الهى هرگز سلب مسؤولیت از شما نمى‌کند ، زیرا گام‌هاى نخستین آن از خود شما است ، به همین دلیل اضافه مى‌کند : « شما به طور قطع در برابر اعمالى كه انجام مى‌دادید مسؤولید و از شما بازپرسى مى‌شود : وَ لَتُسْئَلُنَّ عَمّا كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ » .

این تعبیر كه از يك سو انجام اعمال را به خود انسان‌ها نسبت مى‌دهد و از سوى دیگر تأکید بر مسؤولیت آن‌ها در برابر اعمالشان مى‌کند ، از قراین روشنى است كه مفهوم هدایت و اضلال الهى را درجمله قبل تفسیر مى‌نماید ، كه این هدایت و اضلال ، هرگز جنبه اجبارى ندارد .

94 وَ لاتَتَّخِذُوا اَيْمانَكُمْ دَخَلاً بَيْنَكُمْ فَتَزِلَّ قَدَمٌ بَعْدَ ثُبُوتِها وَ تَذُوقُوا السُّوءَ بِما

صَدَدْتُمْ عَنْ سَبیلِ اللّهِ وَ لَكُمْ عَذابٌ عَظیمٌ

سوگندهاى خود را وسیله تقلب و خیانت درمیان خود قرار ندهید ، مبادا گام‌هاى ثابت ( بر ایمان ) متزلزل گردد و به خاطر بازداشتن ( مردم ) از راه خدا آثار سوء آن را بچشید و براى شما عذاب عظیم خواهد بود .

چون هنگامى كه شما عهد و پیمان ببندید و سوگند و قسم ياد كنید ، اما قصد وفاى بر آن را نداشته باشید و این امر راتکرار كنید ، سرمایه اعتماد مردم نسبت‌به شما از میان‌مى‌رود و عده‌اى از ایمان آورندگان در ایمانشان ، سست و متزلزل مى‌شوند ، گویى گام خود را در جاى ظاهراً محکمى گذارده‌اند ، اما زیر آن لغزنده بود و آن‌ها را به لغزش افکنده است : ( وَ لَكُمْ عَذابٌ عَظیمٌ ) .

در حقیقت پیمان‌شکنى‌ها و تخلّف از سوگندها ، از يك سو موجب بدبینى وتنفّر مردم از آیین حق و پراکندگى صفوف و بى‌اعتمادى مى‌گردد ، تا آن‌جا كه مردم رغبت به پذیرش اسلام نشان نمى‌دهند و اگر پیمانى با شما بستند خود را ملزم به وفاى به آن نمى‌دانند و این

خود مایۀ ناراحتى‌هاى فراوان و شکست و تلخ‌کامى در دنیا است .

و از سویى دیگر عذاب الهى را در سرایى دیگر ، براى شما به ارمغان مى‌آورد .

95 وَ لا تَشْتَرُوا بِعَهْدِ اللّهِ ثَمَنا قَلیلاً اِنَّما عِنْدَ اللّهِ هُوَ خَيْرٌ لَكُمْ اِنْ كُنْتُمْ تَعْلَمُونَ

( هرگز ) پیمان الهى را با بهاى كمى مبادله نکنید ( و هر بهایى در برابر آن ناچیز است ) آن‌چه نزد خدا است براى شما بهتر است اگر بدانید .

یعنى هر بهایى دربرابر پیمان‌شکنى بگیرید كم و ناچیزاست ، حتى اگر تمام دنیا را به شما بدهند ارزش يك لحظه وفاى به عهد الهى را ندارد .

96 ما عِنْدَكُمْ يَنْفَدُ وَ ما عِنْدَ اللّهِ باقٍ وَ لَنَجْزِيَنَّ الَّذینَ صَبَرُوا اَجْرَهُمْ بِاَحْسَنِ ما كانُوا يَعْمَلُونَ

( زیرا )آن‌چه نزد شما است فانى مى‌شود ، اما آن‌چه نزد خدا است باقى مى‌ماند و كسانى را كه صبر استقامت پیشه كنند به بهترین اعمالشان پاداش خواهیم داد .

منافع مادى هرچند ظاهراً بزرگ باشند اما همچون حبابى بر سطح آب بیش نیستند ، درحالى كه پاداش الهى كه همچون ذات مقدسش جاویدان است از همه این‌ها برتر و بالاتر است .

ضمنا جمله « وَ لَنْجِزَيَنَّ الَّذینَ صَبَرُوا ...» خالى از اشاره به این نکته نیست كه صبر و استقامت و پایمردى در مسیر طاعت و مخصوصاً پایبند بودن به عهد و پیمان از بهترین اعمال آدمى است .

در حدیثى از على (علیه السلام)در نهج‌البلاغه مى‌خوانیم : « اَلصَّبْرُ مِنَ الاْيمانِ كَالرَّأْسِ مِنَ الْجَسَدِ وَ لا خَيْرَ فى جَسَدٍ لا رَأْسَ مَعَهُ وَ لا فى ایمانٍ لا صَبْرَ مَعَهُ : صبر و استقامت در برابر ایمان همچون سر است در برابر تن ، تن بى‌سر ، فایده و دوام و بقایى ندارد همچنین ایمان بدون صبر و پایمردى » .(1)

تعبیر به « اَحْسَنِ » دلیل بر این است كه اعمال نیك آن‌ها همه يکسان نیست ، بعضى خوب است و بعضى خوب‌تر ، ولى خداوند همه را به حساب خوب‌تر مى‌گذارد و پاداش .


1) « نهج‌البلاغه » ، كلمات قصار شماره 82 .

خوب‌تر را به آن‌ها مى‌دهد و این نهایت بزرگوارى است كه فى‌المثل شخصى‌چند نوع كالا براى فروش عرضه كند ، عالى و خوب و متوسط و خریدار همه را قیمت عالى بخرد .

سرمایه‌هاى جاودانى انسان

طبیعت‌زندگى این جهان مادى ، فنا و نابودى است ، محکم‌ترین بناها ، با دوام‌ترین حکومت‌ها ، قوى‌ترین انسان‌ها و هرچیز كه از آن مستحکم‌تر نباشد ، سرانجام كهنه و فرسوده و سپس نابود مى‌شود و همه بدون استثناء خلل پذیرند .

اما اگر بتوان این موجودات را به نحوى با ذات پاك خداوند پیوند داد و براى او و در راه او به كار انداخت ، رنگ جاودانگى به خود مى‌گیرند ، چرا كه ذات پاکش ابدى است و هرچیز نسبتى با او دارد رنگ ابديّت مى‌یابد :

اعمال صالح ، ابدى هستند ، شهیدان حیات جاویدان دارند ، پیامبران و امامان و دانشمندان راستین و مجاهدان راه حق ، تاریخشان ، توأم با ابديّت است ، چرا كه همه رنگ الهى دارند .

به همین دلیل ، آیۀ فوق به ما هشدار مى‌دهد كه بیایید سرمایه‌هاى وجود خود را از فناپذیرى نجات بخشید و در صندوق پس اندازى ذخیره كنید كه دست تطاول ایام به محتویاتش‌نمى‌رسد و گذشت‌شب و روزآن‌را به فنا و نیستى سوق‌نمى‌دهد .

بیایید و سرمایه‌هاى خود را براى خدا و در راه خلق خدا و جلب رضاى او به كار اندازید تا مصداق « عِنْدَ اللّهِ » گردد و به مقتضاى « ما عِنْدَ اللّهِ باقٍ » باقى و برقرار شود .

در حدیثى از پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله مى‌خوانیم : « اِذا ماتَ ابْنُ ادَمَ اِنْقَطَعَ اَمَلُهُ اِلاّ عَنْ ثَلاثٍ صَدَقَةٌ جارِيَهٌ ، عِلْمٌ يُنْتَفَعُ بِه وَ وَلَدٌ صالِحٌ يَدْعُو لَهُ : هنگامى كه فرزند آدم از دنیا مى‌رود امید او از همه چیز بریده خواهد شد مگر از سه چیز : صدقات جاریه ( آثار خیرى كه در خدمت مردم و در راه خدا در جریان است ) و علم و دانشى كه مردم از آن بهره مى‌گیرند و فرزند صالح كه براى او دعا مى‌کند » (1)چرا كه همۀ این‌ها براى خدا و در راه او هستند و رنگ ابديّت دارند . .


1) ارشاد دیلمى .

در نهج البلاغه مى‌خوانیم : « شَتّانَ ما بَيْنَ عَمَلَيْنِ : عَمَلٌ تَذْهَبُ لَذَّتُهُ وَ تَبْقى تَبِعَتُهُ وَ عَمَلٌ تَذْهَبُ مَؤُنَتُهُ وَ يَبْقى اَجْرُهُ : بسیار تفاوت دارد عملى كه لذتش ازمیان مى‌رود و مسؤولیتش باقى مى‌ماند و عملى كه درد و رنجش مى‌رود و اجرش باقى است » .(1)

97 مَنْ عَمِلَ صالِحا مِنْ‌ذَكَرٍ اَوْ اُنْثى وَ هُوَ مُؤْمِنٌ فَلَنُحْيِيَنَّهُ حَيوةً طَيِّبَةً وَ لَنَجْزِيَنَّهُمْ اَجْرَهُمْ بِاَحْسَنِ ما كانُوا يَعْمَلوُنَ

هرکس عمل صالح كند ، درحالى كه مؤمن است ، خواه مرد باشد يا زن ، به او حیات پاکیزه مى‌بخشیم و پاداش آن‌ها را به بهترین اعمالى كه انجام دادند خواهیم داد.

زندگى پاکیزه در گرو چیست ؟

به این ترتیب معیار ، تنها « ایمان » و « اعمال صالح زاییده آن » است و دیگر هیچ قید و شرطى نه از نظر سن و سال ، نه از نظر نژاد، نه ازنظر جنسيّت و نه از نظر پایه و رتبۀ


1) « نهج البلاغه » ، كلمات قصار شماره 121 .

اجتماعى در كارنیست .

و نتیجه این عمل صالح مولود ایمان در این جهان ، حیات طیبه است يعنى تحقق جامعه‌اى قرین با آرامش ، امنيّت ، رفاه ، صلح ، محبّت ، دوستى ، تعاون و مفاهیم سازنده انسانى خواهد بود و از نابسامانى‌ها و درد و رنج‌هایى كه بر اثر استکبار و ظلم و طغیان و هواپرستى و انحصار طلبى به وجود مى‌آید و آسمان زندگى را تیره و تار مى‌سازد در امان است .

این از يکسو و از سوى دیگر خدا آن‌هارا « بر طبق بهترین‌اعمالشان » پاداش خواهد داد .

برابرى مرد و زن

بى شك ، زن و مرد تفاوت‌هایى از نظر جسم و روح دارند و به همین دلیل در احراز پست‌هاى اجتماعى متفاوت هستند و هرکارى از كسى ساخته است ، ولى هیچ يك از این‌ها دلیل بر تفاوت شخصیت انسانى آن‌ها و يا تفاوت مقامشان در پیشگاه خدا نیست و از این نظر هردو كاملاً برابرند و به همین دلیل معیارى كه بر شخصیت و مقام معنوى آن‌ها حکومت مى‌کند ، يك معیار بیش نیست و آن ایمان است و عمل صالح و تقوى كه

امکان دسترسى هر دو به آن يکسان است .

آیه فوق با صراحت این حقیقت را بیان كرده و دهان بیهوده‌گویانى را كه در گذشته يا حال در شخصیت انسانى زن ، شك و تردید داشتند و يا براى او مقامى پایین‌تر از مقام انسانى مرد قایل بودند مى‌بندد و ضمنا منطق اسلام را در این مسأله مهم اجتماعى آشکار مى‌سازد و ثابت مى‌کند كه برخلاف پندار كوته فکران ، اسلام دین مردانه نیست ، به همان مقدار كه به مردان تعلق دارد به زنان نیز تعلق دارد .

این هر دو جنس در صورتى كه در مسیر اعمال صالح گام بردارند، گامى مثبت و سازنده‌که از انگیزه‌هاى‌ایمانى مدد گیرد ، هردو به يکسان داراى « حیات طیبه » خواهند بود و هر دو از اجر و پاداش مساوى در پیشگاه خدا بهره‌مند مى‌شوند و موقعیت اجتماعى آن‌هانیز همانند خواهد بود مگر این‌که از نظر ایمان و عمل صالح بر دیگرى برترى يابد .

حیات طیبه چیست ؟

مفسران در معنى « حیات طیبه » ( زندگى پاکیزه ) تفسیرهاى متعددى آورده‌اند :

بعضى آن را به معنى روزى حلال تفسیر كرده‌اند .

بعضى به قناعت و رضادادن به نصیب .

بعضى به رزق روزانه .

بعضى به عبادت توأم با روزى حلال .

و بعضى به توفیق بر اطاعت فرمان خدا و مانند آن .

ولى شاید نیاز به تذکر نداشته باشد كه حیات طیبه ، مفهومش آن‌چنان وسیع و گسترده است كه همه این‌ها و غیر این‌ها را دربرمى‌گیرد ، زندگى پاکیزه از هر نظر ، پاکیزه از آلودگى‌ها ، ظلم‌ها و خیانت‌ها ، عداوت‌ها و دشمنى‌ها ، اسارت‌ها و ذلت‌ها و انواع نگرانى‌ها و هرگونه چیزى كه آب زلال زندگى را در كام انسان ناگوار مى‌سازد .

ولى با توجه به این‌که در دنبال آن ، سخن از جزاى الهى به نحو احسن به میان آمده استفاده مى‌شود كه حیات طیبه مربوط به دنیا است و جزاى احسن مربوط به آخرت .

98 فَاِذا قَرَأْتَ الْقُرْانَ فَاسْتَعِذْ بِاللّهِ مِنَ الشَّيْطانِ الرِّجیمِ

هنگامى كه قرآن مى‌خوانى از شر شیطان مطرود شده ، به خدا پناه بر .

منظور تنها ذکر جمله « اَعُوذُ بِاللّهِ مِنَ الشَّيْطانِ الرِّجیمِ » نیست ، بلکه تخلّق به آن شرط است يعنى ذکر این جمله ، مقدمه تحقق حالتى در نفس و جان انسان گردد ، حالت توجه به خدا ، حالت جدایى از هوى و هوس‌هاى سرکشى كه مانع فهم و درك صحیح انسان است ، حالت بیگانگى از تعصب‌ها و غرورها و خودخواهى‌ها و خودمحورى‌هایى كه انسان را وادارمى‌کند كه از همه‌چیز ، حتى از سخنان خدا به نفع خواسته‌هاى انحرافیش استفاده كند .

و تا چنین حالتى در روح و جان انسان پیدا نشود ، درك حقایق قرآن براى او ممکن نیست ، بلکه به عکس ممکن است قرآن را با توسل به « تفسیر رأى » وسیله‌اى قرار دهد براى توجیه خواسته‌هاى شرك آلودش .

موانع شناخت

چهرۀ حقیقت هرقدر آشکار و درخشان باشد تا در برابر دیده بینا قرارنگیرد درك آن ممکن نیست و به تعبیر دیگر براى شناخت حقایق دوچیز لازم است ، آشکار شدن چهرۀ

حق و دارا بودن وسیله دید و درك .

آیا هرگز نابینا مى‌تواند قرص خورشید را ببیند ؟ آیا كران مى‌توانند نغمه‌هاى دلنواز جهان را بشنوند ؟ همین‌گونه كسانى كه چشم حق‌بین ندارند از دیدن چهره حقیقت محروم هستند و آن‌ها كه گوش حق شنو ندارند از شنیدن آیات حق .

چه چیز مانع مى‌شود كه انسان قدرت شناخت را از دست دهد ؟

بدون شك در درجه اول پیش‌داورى‌هاى غلط ، هوى و هوس‌هاى نفسانى ، تعصب‌هاى كورکورانه افراطى و گرفتار بودن در چنگال خودخواهى و غرور و خلاصه هرچیزى كه صفاى دل و پاکى روح انسان را برهم مى‌زند و رنگ‌هاى تیره و تار به آن مى‌دهد ، همه این‌ها مانع درك حقیقت هستند .

جمال يار ندارد حجاب و پرده ولى *** غبار ره بنشان تا نظر توانى كرد

تا نفس مبرّا ز نواهى نشود *** دل آینه نور الهى نشود

در حدیث مى‌خوانیم : « لَوْلا اَنَّ الشَّياطینَ يَحُومُونَ حَوْلَ قُلُوبِ بَنى ادَمَ لَنَظَرُوا اِلى مَلَكُوتِ السَّماواتِ : اگر شیاطین در اطراف قلوب فرزندان آدم دور نمى‌زدند آن‌ها مى‌توانستند ملکوت و باطن آسمان‌ها را ببینند » .

به همین دلیل نخستین شرط براى رهروان راه حق ، تهذیب نفس و تقوا است ، كه بدون آن انسان در ظلمات وهم ، گرفتار و در بیراهه‌ها سرگردان مى‌شود .

و اگر مى‌بینیم قرآن مى‌گوید : « هُدًى لِلْمُتَّقینَ : این آیات الهى مایه‌هدایت براى پرهیزکاران است » نیز اشاره به همین واقعيّت است .

بسیار دیده‌ایم كسانى را كه با تعصّب و لجاجت و پیش‌داورى‌هاى فردى يا گروهى به سراغ آیات قرآن مى‌روند و به جاى این‌که حقیقت را از قرآن درك كنند آن‌چه را خود مى‌خواهند بر قرآن تحمیل مى‌نمایند و به تعبیر دیگر آن‌چه را كه مى‌خواهند در قرآن

مى‌جویند ، نه آن‌چه را كه خدا بیان فرموده ، و به جاى این‌که قرآن مایه هدایتشان شود ، بر انحرافشان مى‌افزاید(البته نه قرآن كه هوى و هوس‌هاى سرکششان) «اَمَّاالَّذینَ اآمَنُوا فَزادَتْهُمْ ایمانا وَ هُمْ يَسْتَبْشِرُونَ وَ اَمَّا الَّذینَ فى قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ فَزادَتْهُمْ رِجْسا اِلى رِجْسِهِمْ وَ ماتُوا وَ هُمْ كافِرُونَ : اما آن‌ها كه ایمان آورده‌اند ، آیات قرآن بر ایمانشان مى‌افزاید و شاد مى‌شوند و اما آن‌ها كه در دل‌هایشان‌بیمارى‌است پلیدى تازه‌اى بر پلیدیشان مى‌افزاید، از دنیا مى‌روند درحالى كه كافرند » ( 124 - 125 / توبه ) .

بنابراین با صراحت باید گفت منظور از آیه فوق این نیست كه تنها به گفتن « اَعُوذُ بِاللّهِ مِنَ الشَّيْطانِ الرِّجیمِ » قناعت كنیم ، بلکه باید این « ذکر » را تبدیل به « فکر » و فکر را تبدیل به « يك حالت درونى » و به هنگام خواندن هر آیه به خدا پناه بریم از این‌که وسوسه‌هاى شیطان حجابى میان ما و كلام حیات‌بخش او گردد .

از میان تمام صفات شیطان مطرود بودن او مطرح شده است ؟

« رَجیم » از ماده « رَجْم »به معنى طرد كردن است و در اصل به معنى زدن با سنگ آمده و سپس به معنى طرد كردن استعمال شده است .

در این‌جا از میان تمام صفات شیطان ، مطرود بودن او مطرح شده و این ما را به ياد استکبارش در مقابل دعوت خداوند به سجود و خضوع در مقابل آدم مى‌افکند ، این استکبار ، سبب شد كه میان شیطان و درك حقایق حجابى ، برقرار گردد ، تا آن‌جا كه خود را برتر از آدم بپندارد و بگوید : من از او بهترم ، مرا از آتش و او را از خاك آفریده‌اى و حتّى این سرکشى و غرور سبب شد كه به فرمان خدا نیز اعتراض كند ، اعتراضى كه مایه‌کفر و طرد او گردد .

قرآن گویا باتعبیر « رَجیم » مى‌خواهداین واقعيّت را تفهیم كند كه به هنگام تلاوت قرآن ، استکبار و غرور و تعصب را از خود دور كنید تا سرنوشتى همچون شیطان رجیم پیدا نکنید و به جاى درك حقیقت در پرتگاه كفر و بى‌ایمانى سقوط ننمایید .

آداب پنج‌گانه تلاوت قرآن كریم

همه‌چیز نیاز به برنامه دارد مخصوصاً بهره‌گیرى از كتاب بزرگى همچون قرآن ، به همین دلیل در خود قرآن براى تلاوت و بهره‌گیرى از این آیات آداب و شرایطى بیان شده است :

✓ 1 - نخست مى‌گوید : « لا يَمَسُّهُ اِلاَّ الْمُطَهَّرُونَ : قرآن را جز پاکان لمس نمى‌کنند » این تعبیر ممکن است هم اشاره به پاکیزگى ظاهرى باشد كه تماس گرفتن با خطوط قرآن باید توأم با

طهارت و وضو باشد و هم اشاره به این‌که درك مفاهیم و محتواى این آیات تنها براى كسانى میسّر است كه پاك از رذایل اخلاقى باشند ، تا صفات زشتى كه بر دیده حقیقت‌بین انسان پرده مى‌افکند ، آن‌ها را از مشاهده جمال حق محروم نگرداند .

✓ 2 - به هنگام آغاز تلاوت قرآن باید از شیطان رجیم و رانده شده درگاه حق ، به خدا پناه برد ، چنان كه در آیات فوق خواندیم« فَاِذا قَرَأْتَ الْقُرْانَ فَاسْتَعِذْ بِاللّهِ مِنَ الشَّيْطانِ الرِّجیمِ » .

در روایتى از امام صادق (علیه السلام)مى‌خوانیم كه در پاسخ این سؤال كه چگونه این دستور را عمل كنیم ؟ و چه بگوییم ؟ فرمود بگو : « اَسْتَعیذُ بِالسَّمیعِ الْعَلیمِ مِنَ الشَّيْطانِ الرَّجیمِ » و در روایت دیگرى مى‌خوانیم كه امام به هنگام تلاوت سوره حمد فرمود : « اَعُوذُ بِاللّهِ السَّمیعِ الْعَلیمِ مِنَ الشَّيْطانِ الرِّجیمِ وَ اَعُوذُ باللّه اَنْ يَحْضُرُونِ : به خداوند شنوا و دانا از شیطان رجیم پناه

مى‌برم و هم به او پناه مى‌برم از این‌که نزد من حضور يابند » . این پناه بردن نباید محدود به لفظ و سخن باشد بلکه باید در اعماق روح و جان نفوذ كند به گونه‌اى كه انسان هنگام تلاوت قرآن‌از خوهاى شیطانى جداگردد و به‌صفات الهى نزدیك شود ، تا موانع فهم كلام حق از محیط فکر او برخیزد و جمال دلاراى حقیقت را به درستى ببیند .

بنابراین پناه بردن به خدا از شیطان هم در آغاز تلاوت قرآن لازم است و هم در تمام مدت تلاوت هرچند به زبان نباشد .

✓ 3 - قرآن را باید به صورت « تَرْتیل » تلاوت كرد ، يعنى شمرده و توأم با تفکر « وَ رَتِّلِ الْقُرْانَ تَرْتیلاً » ( 4 / مزمل ) .

در حدیثى در تفسیر این آیه از امام صادق (علیه السلام)مى‌خوانیم :

« اِنَّ الْقُرْآنَ لا يُقْرَءُ هَذْرَمَةً وَ لكِنْ يُرَتَّلُ تَرْتیلاً ، اِذا مَرَرْتَ بِآيَةٍ فیها ذِكْرُ النّارِ وَقَفْتَ عِنْدَها وَ تَعَوَّذْتَ بِاللّهِ مِنَ النّارِ : قرآن را تند و دست و پا شکسته نباید خواند ، بلکه باید به آرامى تلاوت كرد ، هنگامى كه به آیه‌اى مى‌رسى كه در آن ذکر آتش دوزخ شده است توقف مى‌کنى ( و مى‌اندیشى )

و به خدا از آتش دوزخ پناه مى‌برى » .

✓ 4 - علاوه بر ترتیل ، دستور به « تَدَبُّر و تَفَكُّر » در آیات قرآن داده است آن‌جا كه مى‌گوید : « اَفَلا يَتَدَبَّرُونَ الْقُرْانَ : آیا آن‌ها در قرآن نمى‌اندیشند ؟ » ( 82 / نساء ) در حدیثى مى‌خوانیم كه اصحاب و ياران پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله قرآن را 10 آیه 10 آیه از پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله مى‌آموختند و ده آیه دوّم را فرانمى‌گرفتند مگر این‌که آن‌چه در آیات نخستین بود از علم و عمل بدانند .(1)

و در حدیث دیگرى از پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله مى‌خوانیم : « اَعْرِبُوا الْقُرْآنَ وَالْتَمِسُوا غَرائِبَهُ :

قرآن را فصیح و روشن بخوانید و از شگفتى‌هاى مفاهیم آن بهره گیرید » .(2)

و نیز در حدیث دیگر از امام صادق (علیه السلام)نقل شده : « لَقَدْ تَجَلَّى اللّهُ لِخَلْقِه فى كَلامِه وَ لكِنَّهُمْ لا يُبْصِرُونَ : خداوند خود را در كلامش به مردم نشان داده است ، ولى كوردلان نمى‌بینند » .(3).


1) « بحارالانوار » ، جلد 92 ، صفحه 106 .

2) « بحارالانوار » ، جلد 92 ، صفحه 106 .

3) « بحارالانوار » ، جلد 92 ، صفحه 107 .

( تنها روشن ضمیران آگاه و اندیشمندان با ایمان جمال او را در سخنش مشاهده مى‌کنند ) .

✓ 5 - آن‌ها كه آیات قرآن را مى‌شنوند نیز وظیفه‌اى دارند ، وظیفه‌شان سکوت كردن ، سکوتى توأم با اندیشه و تفکر: « وَ اِذا قُرِءَ الْقُرْانُ فَاسْتَمِعُوا لَهُ وَ اَنْصِتُوا لَعَلَّكُمْ تُرْحَمُونَ : هنگامى‌که قرآن خوانده مى‌شود گوش فرادهید و خاموش باشید تا مشمول رحمت حق شوید » (204/اعراف).

به‌علاوه در روایات اسلامى دستورهایى درباره تلاوت قرآن با صداى خوب از نظر روانى مسلماً تأثیر روى مفاهیم آن مى‌گذارد وارد شده است كه این‌جا جاى شرح آن نیست .(1)

99 اِنَّهُ لَيْسَ لَهُ سُلْطانٌ عَلَى الَّذینَ امَنُوا وَ عَلى رَبِّهِمْ يَتَوَكَّلُونَ

چرا كه او تسلطى برکسانى كه ایمان دارند و بر پروردگارشان توكّل مى‌کنند ندارند .

100 اِنَّما سُلْطانُهُ عَلَى الَّذینَ يَتَوَلَّوْنَهُ وَ الَّذینَ هُمْ بِه مُشْرِكُونَ

تنها تسلط او بر كسانى است‌که او را به سرپرستى‌خود برگزیده‌اند و آن‌ها كه نسبت به او د.


1) براى اطلاع بیشتر به « بحارالانوار » ، جلد 9 ، صفحه 190 به بعد مراجعه فرمایید.

شرك مى‌ورزند ( و فرمانش را به جاى فرمان خدا لازم‌الاجرا مى‌دانند ) .

آن‌هاکه زیر پرچم حقند و آن‌ها كه تحت لواى شیطانند؟

در آیات فوق ، مردم به دو گروه تقسیم شده‌اند ، گروهى كه تحت سلطه شیطانند و گروهى‌که بیرون از این سلطه هستند و براى هریك از این دو گروه ، دو صفت بیان شده است .

آن‌ها كه بیرون از سلطه شیطانند ، داراى ایمان و توکل بر پروردگارند ، يعنى از نظر عقیده تنها خداپرست هستند و از نظر عمل مستقل از همه‌چیز و متکى بر خدا ، نه متکى بر انسان‌هاى ضعیف و وابسته و يابر هوى و هوس‌ها و تعصب‌ها و لجاجت‌ها.

اما آن‌ها كه زیر سلطه شیطانند ، اولاً رهبرى او را از نظر اعتقاد پذیرفته‌اند ( يَتَوَلَّوْنَهُ ) و ثانیااز نظر عمل شیطان را شریك خدا در اطاعت شمرده‌اند ، يعنى عملاً پیرو فرمان اویند .

البته انکار نمى‌توان كرد انسان‌هایى هستند كه مى‌کوشند و خود را در گروه اول جاى مى‌دهند ، اما بعدا بر اثر دورافتادن از مربیان الهى و يا قرارگرفتن در محیط‌هاى آلوده و يا به علل دیگر به گروه دوم سقوط مى‌کنند .

و درهر حال آیات فوق باردیگر این حقیقت را تأکید مى‌کند كه سلطه شیطان برانسان‌ها اجبارى و الزامى و ناخود آگاه نیست بلکه این انسان‌ها هستند كه شرایط ورود شیطان را به محیط جان خود فراهم مى‌سازند و به اصطلاح جواز عبور از دروازه قلب به‌او مى‌دهند.

101 وَ اِذا بَدَّلْنا ايَةً مَكانَ ايَةٍ وَ اللّهُ اَعْلَمُ بِما يُنَزِّلُ قالُوا اِنَّما اَنْتَ مُفْتَرٍ بَلْ اَكْثَرُهُمْ لا يَعْلَمُونَ

و هنگامى كه آیه‌اى را به آیه دیگر تبدیل كنیم ( حکمى را نسخ نماییم ) - و خدا بهتر مى‌داند چه حکمى رانازل كند - آن‌ها مى‌گویند تو افترا مى‌بندى اما اکثر آن‌ها ( حقیقت ) را نمى‌دانند .

رمز وجود آیات ناسخ و منسوخ در قرآن

حقیقت این است كه مشرکان درك نمى‌کنند كه وظیفه قرآن چیست ؟ و چه رسالت

برعهده دارد ؟ آن‌ها نمى‌دانند كه قرآن در پى ساختن يك جامعه انسانى است ، جامعه‌اى پیشرو، آبادوآزاد، بامعنویت عالى، آرى «اَكْثَرُهُمْ لا يَعْلَمُونَ».

با این حال بدیهى است كه این نسخه الهى كه براى نجات جان این بیماران نوشته شده است گاهى نیاز به تبدیل و تعویض دارد ، امروز باید ، نسخه‌اى داده شود ، فردا باید تکامل يابد و سرانجام نسخه نهایى صادر گردد .

آرى آن‌ها از این حقایق بى‌خبرند و از شرایط نزول قرآن بى‌اطلاع ، وگرنه مى‌دانستند « نسخ » پاره‌اى از دستورات و آیات قرآن ، يك برنامه دقیق و حساب شده تربیتى است كه بدون آن ، هدف نهایى و نیل به تکامل تأمین نمى‌شود ، به همین دلیل آن‌ها چنین مى‌پنداشتند كه این امر ، دلیل بر تناقض‌گویى پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله و يا افترا بستن به خدا است .

در حالى كه مسأله نسخ براى جامعه‌اى كه در حال انتقال از يك مرحله بسیار منحط ، به مراحل عالى است ، امرى است اجتناب ناپذیر ، چه این‌که بسیار مى‌شود كه انتقال دفعى غیرممکن است و باید مرحله به مرحله ، صورت گیرد. آیا يك بیمارى مزمن را مى‌توان در يك روز معالجه كرد ؟ يا يك معتاد به مواد مخدر را كه سال‌ها است به آن آلوده شده است در يك روز درمان نمود ؟ آیا جز این است كه باید در این میان ، مراحل انتقالى وجود

داشته باشد؟ و آیا نسخ‌چیزى جز برنامه‌هاى موقّت در دوران‌هاى انتقالى است ؟(1)

102 قُلْ نَزَّلَهُ رُوحُ الْقُدُسِ مِنْ رَبِّكَ بِالْحَقِّ لِيُثَبِّتَ الَّذینَ امَنُوا وَ هُدًى وَ بُشْرى لِلْمُسْلِمینَ

بگو ، آن را روح القدس از جانب پروردگارت به حق نازل كرده است ، تا افراد با ایمان را ثابت قدم گرداند و هدایت و بشارتى است براى عموم مسلمین .

« روح القدس » يا « روح مقدس » همان پیك وحى الهى « جبرئیل امین » است ، او است‌که به‌فرمان خدا آیات را اعم‌از ناسخ و منسوخ ، برپیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله نازل مى‌کند ، آیاتى كه همه حق است همه واقعیتى را تعقیب مى‌کند و آن واقعیت چیزى جز تربیت الهى انسان‌ها نیست ، تربیتى كه وصول به آن گاهى احکام ناسخ و منسوخ را ایجاب مى‌کند .

به همین دلیل به دنبال آن مى‌فرماید : « لِيُثَبِّتَ الَّذینَ امَنُوا وَ هُدىً وَ بُشْرى لِلْمُسْلِمینَ » . .


1) در مورد نسخ در جلد 1 ، ذیل آیه 36 سوره بقره بحث شده است .

به گفتۀ مفسر عالى‌قدر نویسنده « تفسیرالمیزان » آیه فوق در مورد مؤمنان مى‌گوید ، هدف آن است كه در خط خود تثبیت شوند ، اما درباره مسلمین مى‌گوید : هدف هدایت و بشارت است ، این به خاطر تفاوتى است كه میان « مؤمن » و « مسلم » وجود دارد چرا كه ایمان در قلب است و اسلام در ظاهر عمل .

و به هرحال براى محکم كردن نیروى ایمان و پیمودن راه هدایت و بشارت ، گاهى چاره‌اى جز برنامه‌هاى كوتاه مدت و موقت كه بعدا جاى خود را به برنامه نهایى و ثابت مى‌دهد نیست واین است رمز وجود ناسخ و منسوخ در آیات الهى .

103 وَ لَقَدْ نَعْلَمُ اَنَّهُمْ يَقُولُونَ اِنَّما يُعَلِّمُهُ بَشَرٌ لِسانُ الَّذىيُلْحِدُونَ اِلَيْهِ اَعْجَمِىٌّ وَ هذا لِسانٌ عَرَبِىٌّ مُبینٌ

ما مى‌دانیم آن‌ها مى‌گویند این آیات را بشرى به او تعلیم مى‌دهد ، درحالى كه زبان كسى كه این‌ها را به او نسبت مى‌دهند عجمى است ولى این ( قرآن ) زبان عربى آشکار است .

« يُلْحِدُونَ » از ماده « اِلْحاد » به معنى انحراف از حق به باطل است و گاهى به هرگونه انحراف نیز گفته مى‌شود و در این‌جا اشاره به این است كه افتراگران ، تمایل داشتند كه قرآن

را به بشرى نسبت دهند و او را معلم پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله بخوانند .

« اِعْجام » و « عُجْمَة » در اصل به معنى ابهام است و اَعْجَمِىّ به كسى گفته مى‌شود كه در بیان او نقصى باشد ، خواه ، عرب باشد يا غیر عرب و از آن‌جا كه عرب‌ها اطلاعات ناقص از بیان غیر داشتند ، دیگران را عجم خطاب مى‌کردند .

اگر منظورشان ازاین تهمت و افترا این‌است‌که معلم پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله در تعلیم الفاظ قرآن يك انسان بوده است بیگانه از زبان عرب كه این نهایت رسوایى است ، چنین انسانى چگونه مى‌تواند عباراتى این چنین فصیح و بلیغ بیاورد كه صاحبان اصلى لغت همگى در برابر آن عاجز بمانند و حتى توانایى مقابله با يك سوره آن را نداشته باشند ؟

و اگر منظورشان این است كه محتواى قرآن را از يك معلم عجمى گرفته است ، باز این سؤال پیش مى‌آید كه ریختن آن محتوا در قالب چنین الفاظ و عبارات اعجازآمیزى كه همۀ

فصحاى جهان عرب در برابر آن زانو زدند ، به وسیله چه كسى انجام شده است ؟ آیا به‌وسیله يك فرد بیگانه از زبان عرب و يا به‌وسیله كسى كه قدرتش مافوق قدرت همه انسان‌ها است يعنى « اللّه » ؟

از این گذشته محتواى این قرآن از نظر منطق نیرومند فلسفى در زمینه عقاید و تعلیمات اخلاقى در زمینه پرورش روحيّات انسان و قوانین جامع‌الاطراف اجتماعى در زمینه نیازهاى مختلف ، آن‌چنان است كه مافوق افکار بشر است و نشان مى‌دهد كه افتراگویان نیز گفتار خود را باور نداشتند ، تنها براى شیطنت و وسوسه در دل‌هاى ساده‌اندیشان چنین سخنانى مى‌گفتند. واقع این است كه مشرکان عرب ، كسى را در میان خود نمى‌یافتند كه بتوانند قرآن را به او نسبت دهند ، لذا دست و پا كردند بلکه بتوانند شخص ناشناسى را كه زندگانیش براى مردم آن سامان گنگ و مبهم است پیدا كنند و این مطالب را به او نسبت دهند شاید بتوانند چند روزى ساده‌دلان را اغفال كنند .

از همۀ این‌ها گذشته تاریخ زندگى پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله هرگز نشان نمى‌دهد كه او با چنین

اشخاصى تماس مداومى داشته باشد در حالى كه اگر واقعا آن‌ها مبتکر اصلى بودند باید چنین تماسى برقرار باشد ، اما از آن‌جا كه از قدیم گفته‌اند « اَلْغَریقُ يَتَشَبَّثُ بِكُلِّ حَشیشٍ : آدم غریق به هر خار و خاشاك براى نجات خود چنگ مى‌زند » آن‌ها نیز چنین تَشَبُّثاتى داشته‌اند .

زمان نزول قرآن و محیط جاهليّت عرب كه سهل است حتى امروز با آن‌همه پیشرفتى كه در زمینه‌هاى مختلف تمدّن بشرى حاصل شده است و این همه تألیفات كه انعکاسى نیرومند از افکار انسان‌ها در جوامع بشرى است و این همه قوانین و نظاماتى كه به وجود آمده ، برترى تعلیمات قرآن بر آن‌ها به هنگام مقایسه كاملاً آشکار است .

حتى به گفته سید قطب در تفسیر « فى‌ظلال » جمعى از مادّيون در روسیه شوروى هنگامى كه مى‌خواستند در كنگره مستشرقین كه در سال 1954 میلادى تشکیل شد بر قرآن خرده بگیرند ، چنین مى‌گفتند كه این كتاب نمى‌تواند تراوش مغز يك انسان - محمّد - بوده باشد ، بلکه باید نتیجه تلاش و كوشش جمعيّت بزرگى باشد . حتى نمى‌توان باور كرد كه همه آن در جزیرة‌العرب نوشته شده باشد ، بلکه به‌طور قطع قسمت‌هایى از آن در خارج از

جزیرة‌العرب نوشته شده است .(1)

آن‌ها از يك سو چون طبق منطقشان دایر به انکار وجود خدا و مسأله وحى براى همه چیز تفسیر مادى جستجو مى‌کردند و از سوى دیگر نمى‌توانستند قرآن را زاییده مغز انسانى در جزیره عرب بدانند ناچار به تفسیر مضحکى دست زدند و آن را به جمعيّت كثیرى از داخل و خارج عربستان پیوند دادند همان چیزى كه تاریخ به كلى آن را انکار مى‌کند.

به هرحال از این آیه به خوبى استفاده مى‌شود كه اعجاز قرآن تنها در جنبه محتواى آن نیست بلکه الفاظ قرآن نیز در سر حدّ اعجاز است و كشش و جاذبه و شیرینى و هماهنگى خاصى كه در الفاظ جمله‌بندى‌ها وجود دارد مافوق قدرت انسان‌ها است .( در زمینه اعجاز قرآن درجلد 1 تفسیر نمونه ، ذیل آیه 23 سوره بقره بحث كافى مطرح شده است ) .

104 اِنَّ الَّذینَ لا يُؤْمِنُونَ بِایاتِ اللّهِ لا يَهْدیهِمُ اللّهُ وَ لَهُمْ عَذابٌ اَلیمٌ .


1) « تفسیر فى ظلال » ، جلد 5 ، صفحه 282 .

کسانى‌که ایمان به‌آیات الهى‌ندارند خداوندآن‌هارا هدایت نمى‌کند و براى آن‌ها عذاب دردناکى است .

چرا كه آن‌ها آن‌چنان گرفتار تعصّب و لجاجت و دشمنى با حق هستند كه شایستگى هدایت را از دست داده‌اند و جز براى عذاب الیم آمادگى ندارند .

105 اِنَّما يَفْتَرِى الْكَذِبَ الَّذینَ لا يُؤْمِنُونَ بِایاتِ اللّهِ وَ اُولئِكَ هُمُ الْكاذِبُونَ

تنها كسانى دروغ مى‌گویند كه ایمان به آیات خدا ندارند و دروغگویان واقعى آن‌ها هستند .

آن‌ها دروغ مى‌گویند نه تو اى محمّد ، چرا كه با دیدن آن‌همه آیات و نشانه‌هاى روشن و دلایلى كه هر يك از دیگرى آشکارتر است بازهم به افتراهاى خود ادامه مى‌دهند .

و چه دروغى از این بزرگ‌تر كه انسان به مردان حقّ اتّهام ببندد و میان آن‌ها و توده‌هایى كه تشنه حقیقت هستند ، سدّ و مانعى ایجاد كند .

106 مَنْ كَفَرَ بِاللّهِ مِنْ بَعْدِ ایمانِه اِلاّ مَنْ اُكْرِهَ وَ قَلْبُهُ مُطْمَئِنٌّ بِالاْيمانِ وَ لكِنْ مَنْ

شَرَحَ بِالْكُفْرِ صَدْرا فَعَلَيْهِمْ غَضَبٌ مِنَ اللّهِ وَ لَهُمْ عَذابٌ عَظیمٌ

کسانى كه بعد از ایمان كافر شوند - به جز آن‌ها كه تحت فشار واقع شده‌اند در حالى كه قلبشان آرام و باایمان است - آرى آن‌هاکه سینه‌خود رابراى پذیرش كفر گشوده‌اند غضب خدا بر آن‌ها است و عذاب عظیمى در انتظارشان .

در واقع در این‌جا اشاره به دو گروه از كسانى است كه بعد از پذیرش اسلام راه كفر را پیش مى‌گیرند .

نخست آن‌ها كه در چنگال دشمنان بى‌منطق گرفتار مى‌شوند و تحت فشار و شکنجه آن‌ها اعلام بیزارى از اسلام و وفادارى به كفر مى‌کنند ، درحالى كه آن‌چه مى‌گویند تنها با زبان است و قلبشان مالامال از ایمان مى‌باشد ، این گروه مسلماً مورد عفوند ، بلکه اصلاً گناهى از آن‌ها سرنزده است ، این همان تقیه مجاز است كه براى حفظ جان و ذخیره كردن نیروها براى خدمت بیشتر در راه خدا در اسلام شناخته شده است .

گروه دوم كسانى هستند كه به راستى دریچه‌هاى قلب خود را به روى كفر و بى‌ایمانى

مى‌گشایند و مسیر عقیدتى خود را به كلى عوض مى‌کنند ، این‌ها هم گرفتار غضب خدا و عذاب‌عظیم اومى‌شوند .

ممکن است غضب اشاره به محروميّت آن‌ها از رحمت الهى و هدایت او در این جهان باشد و عذاب عظیم اشاره به كیفر آن‌ها در جهان دیگر و به هرحال تعبیرى كه در این آیه درباره مرتدین شده است بسیار سخت و سنگین و تکان‌دهنده است .

تقیه و فلسفه آن

مسلمانان راستین ، دست پروردگان پیامبر اسلام صلى‌الله‌علیه‌و‌آله روح مقاومت عجیبى در برابر دشمنان داشتند بعضى از آن‌ها همچون « پدر عمار » حتى حاضر نمى‌شدند جمله‌اى با زبان مطابق میل دشمن بگویند ، هرچند قلبشان مملو از ایمان به خدا و عشق به پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله بود و در این راه جان خود را نیز از دست مى‌دادند .

و بعضى همچون خود « عمار » ، كه حاضر مى‌شدند با زبان جمله‌اى بگویند باز وحشت سرتاپاى وجودشان را فرامى‌گرفت و خود را مسؤول و مقصر مى‌دانستند و تا پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله

به آن‌ها اطمینان نمى‌داد كه عملشان به عنوان يك تاکتیك براى حفظ جان خویشتن شرعا جایز بوده است آرام نمى‌یافتند .

در حالات « بلال » مى‌خوانیم هنگامى كه اسلام آورد و شجاعانه به دفاع از منطق اسلام و حمایت از پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله برخاست ، مشرکان او را تحت فشار شدید قراردادند ، تا جایى كه او را به میان آفتاب سوزان مى‌کشاندند و صخره بزرگى روى سینه او مى‌گذاشتند و به او مى‌گفتند : باید به خدا مشرك شوى .

او خوددارى مى‌کرد و در حالى كه نفس‌هایش به شماره افتاده بود ، پیوسته مى‌گفت : «اَحَدٌ ، اَحَدٌ » ( او خداى يگانه است او خداى يکتاست ) سپس مى‌گفت به خدا سوگند اگر مى‌دانستم سخنى از این ناگوارتر برشما است آن را مى‌گفتم .(1)

و در حالات « حبیب بن زید » انصارى مى‌خوانیم هنگامى كه « مسیلمه كذاب » او را .


1) « تفسیر فى ظلال » ، جلد 5 ، صفحه 284 .

دستگیر كرده بود ، از او پرسید آیا تو گواهى مى‌دهى كه محمّد رسول خدا است ؟ گفت : آرى .

سپس ازاو سؤال‌کرد آیا گواهى‌مى‌دهى كه من رسول خدایم؟ حبیب از طریق سخریه گفت : من گفتار تو را نمى‌شنوم . مسیلمه و پیروانش بدن او را قطعه قطعه كردند و او همچون كوه استوار ماند .(1)

و از این‌گونه صحنه‌هاى تکان دهنده در تاریخ اسلام مخصوصاً در حالات مسلمانان نخستین و ياران ائمه اهل بیت علیهم‌السلام فراوان است .

به همین دلیل محققان گفته‌اند كه در این گونه موارد ، شکستن سدّ تقیه و عدم تسلیم در برابر دشمن جایز است ، هرچند به قیمت جان انسان تمام مى‌شود ، چراکه هدف برپاداشتن پرچم توحید و اعلاى كلمه اسلام است ، مخصوصاً در آغاز دعوت پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله این امر اهمیت خاصى داشته است . .


1) « تفسیر فى ظلال » ، جلد 5 ، صفحه 284 .

با این‌حال شك نیست كه تقیه در این گونه موارد نیز جایز است و در موارد پایین‌تر از آن واجب و بر خلاف آن‌چه افراد ناآگاه مى‌پندارند تقیه ( البته در موارد خاص خود نه در همه جا ) نه نشانه ضعف است و نه ترس از انبوه دشمن و نه تسلیم در برابر فشار ، بلکه تقیه يك نوع تاکتیك حساب شده براى حفظ نیروهاى انسانى و هدر ندادن افراد مؤمن در راه موضوعات كوچك و كم اهمیت محسوب مى‌شود .

در همه دنیا معمول است كه اقلیت‌هاى مجاهد و مبارز ، براى واژگون كردن اکثریت‌هاى خودکامه ستمگر و متجاوز ، غالبا از روش « استتار » استفاده مى‌کنند ، جمعیت زیرزمینى تشکیل مى‌دهند ، برنامه‌هاى سرى دارند و بسیار مى‌شود كه خود را به لباس دیگران درمى‌آورند و حتى به هنگام دستگیر شدن سخت مى‌کوشند كه واقع كار آن‌ها مکتوم بماند ، تا نیروهاى گروه خود را بیهوده از دست ندهند و براى ادامه مبارزه ذخیره كنند .

هیچ عقلى اجازه نمى‌دهد كه در این گونه شرایط ، مجاهدانى كه در اقلیت هستند ، علنا و آشکارا خود را معرفى كنند و به آسانى از طرف دشمن شناسایى و نابود گردند .

به همین دلیل تقیه قبل از آن‌که يك برنامه اسلامى باشد يك روش عقلانى و منطقى براى همه انسان‌هایى است كه در حال مبارزه با دشمن نیرومندى بوده و هستند .

در روایات‌اسلامى نیز مى‌خوانیم كه تقیه به يك سپر دفاعى ، تشبیه شده است :

امام صادق (علیه السلام)مى‌فرماید : « اَلتَّقِيَّةُ تُرْسُ الْمُؤْمِنِ وَ التَّقِيَّةُ حِرْزُ الْمُؤْمِنِ : تقیه سپر مؤمن است و تقیه وسیله حفظ مؤمن است » .(1)

( توجه داشته باشید كه تقیه در این‌جا تشبیه به سپر شده و سپر ابزارى است كه تنها در میدان جنگ و مبارزه بادشمن براى حفظ نیروهاى انقلابى از آن استفاده مى‌شود ) .

و اگر مى‌بینیم در احادیث اسلامى ، تقیه نشانه دین و علامت ایمان و نُه قسمت از مجموع ده قسمت دین شمرده شده است ، همه به خاطر همین است .

البته بحث در زمینه تقیه بسیار گسترده است كه این‌جا جاى شرح و بسط آن نیست ، تنها .


1) « وسائل الشیعه » ، جلد 11 ، حدیث 6 ، از باب 24 از ابواب امر به معروف .

هدف این بود كه بدانیم آن‌چه را بعضى در مذمت تقیه مى‌گویند دلیل ناآگاهى و بى‌اطلاعى آن‌ها از شرایط تقیه و فلسفه آن است .

بدون شك مواردى وجود دارد كه در آن‌جا تقیه كردن حرام است و آن در موردى است كه تقیه به جاى این‌که سبب حفظ نیروها شود مایه نابودى يا به خطر افتادن مکتب گردد و يافساد عظیمى ببار آورد ، در این گونه موارد باید سدّتقیه را شکست و پى‌آمدهاى‌آن‌را هرچه بودپذیرا شد .(1)

مرتد فطرى و ملى و فریب خوردگان

اسلام در مورد كسانى كه هنوز اسلام را نپذیرفته‌اند ، سخت‌گیرى نمى‌کند ( منظور اهل كتاب است ) و آن‌ها را با دعوت مستمر و تبلیغات پى‌گیر منطقى به اسلام فرامى‌خواند ،هرگاه نپذیرفتند و حاضر شدند طبق شرایط ذِمَّة همزیستى مسالمت‌آمیز با مسلمانان داشته


1) براى توضیح كامل در زمینه مسأله تقیه و احکام و فلسفه‌ها و مدارك مختلف آن به كتاب ما « القواعدالفقهیه » ، جلد 3 ، مراجعه فرمایید .

باشند نه‌تنها به آن‌ها امان مى‌دهد بلکه حفظ مال و جان و منافع مشروعشان را برعهده مى‌گیرد .

ولى در مورد كسانى كه اسلام را پذیرا شوند سپس عدول كنند ، فوق‌العاده سخت‌گیر است ، چراکه این عمل موجب تزلزل جامعه اسلامى مى‌گردد و يك نوع قیام بر ضد رژیم و حکومت اسلامى محسوب مى‌شود و غالبا دلیل سوء نیت است ، و سبب مى‌شود كه اسرار جامعه اسلامى به دست دشمنان افتد .

لذا چنین كسى اگر پدر يا مادرش هنگام انعقاد نطفه او مسلمان بوده و به تعبیر ساده‌تر اگر مسلمان زاده باشد و از اسلام برگردد و در دادگاه اسلامى به ثبوت رسد خونش را مباح مى‌شمرد ، اموال او باید در میان وارثانش تقسیم گردد و همسرش از او جدا شود و توبه او درظاهر پذیرفته نیست، يعنى این احکام سه‌گانه درباره چنین كسى به هرحال اجرا مى‌شود ، ولى اگر واقعا پشیمان گردد ، توبه او در پیشگاه خدا پذیرفته خواهد شد ، ( البته اگر مجرم زن باشد توبه‌اش مطلقا پذیرفته خواهد شد) .

ولى اگر شخص از اسلام برگشته ، مسلمان زاده نباشد به او تکلیف توبه مى‌کنند و اگر توبه كرد ، مورد قبول واقع خواهد شد و همه مجازات‌ها از میان خواهد رفت .

گرچه حکم سیاسى مرتد فطرى براى آن‌ها كه از محتواى آن آگاه نیستند ممکن است يک‌نوع خشونت و تحمیل عقیده و سلب آزادى اندیشه تلقى گردد .

ولى اگر به این واقعیت توجه كنیم كه این احکام مربوط به كسى نیست كه اعتقادى در درون دارد و در مقام اظهار آن برنیامده ، بلکه تنها كسى را شامل مى‌شود كه به اظهار يا تبلیغ پردازد و در حقیقت قیام بر ضد رژیم موجود جامعه كند ، روشن مى‌شود كه این خشونت بى‌دلیل نیست و با مسأله آزادى اندیشه نیز منافات ندارد و همان‌گونه كه گفته‌ایم شبیه به این قانون در بسیارى از كشورهاى شرق و غرب با تفاوت‌هایى وجود دارد .

توجه به این نکته نیز لازم است كه : پذیرش اسلام باید طبق منطق باشد ، مخصوصاً كسى كه از پدر يا مادر مسلمان تولد يافته و در يك محیط اسلامى پرورش دیده ، بسیار بعید به نظر مى‌رسد كه محتواى اسلام را تشخیص نداده باشد ، بنابراین عدول و بازگشت او به توطئه و خیانت شبیه‌تر است تا به اشتباه و عدم درك حقیقت و چنین كسى استحقاق چنان مجازاتى را دارد .

ضمناً احکام هرگز تابع يك فرد و دو فرد نیست بلکه مجموع را به‌طور كلى باید در نظر گرفت .

107 ذلِكَ بِاَنَّهُمُ اسْتَحَبُّوا الْحَيوةَ الدُّنْيا عَلَى الاْخِرَةِ وَ اَنَ‌اللّهَ لا يَهْدِى الْقَوْمَ الْكافِرینَ

این به‌خاطر آن‌است‌که زندگى‌دنیا( و پست )را بر آخرت ترجیح دادند و خداوند افراد بى‌ایمان ( و لجوج ) را هدایت نمى‌کند .

هنگامى كه آن‌ها اسلام آوردند ، موقتا پاره‌اى از منافع مادّيشان به خطر افتاد و از آن‌جا كه به دنیا عشق مى‌ورزیدند از ایمان خود پشیمان گشتند و مجددا به سوى كفر بازگشتند .

بدیهى است چنین جمعيّتى كه از درون وجودشان كششى به سوى ایمان نیست ، مشمول هدایت الهى نمى‌شوند كه هدایت او فرع برخواست و كوشش و جهاد ما است كه خودش فرموده : « وَالَّذینَ جاهَدُوا فینا لَنَهْدِيَنَّهُمْ سُبُلَنا» ( آیه آخر / عنکبوت ) .

108 اُولئِكَ الَّذینَ طَبَعَ اللّهُ عَلى قُلُوبِهِمْ وَسَمْعِهِمْ وَ اَبْصارِهِمْ وَ اُولئِكَ هُمُ الْغافِلُونَ

آن‌ها كسانى‌هستند كه خدا ( بر اثر فزونى گناه ) بر قلب و گوش و چشمانشان مهر نهاده ( به همین دلیل چیزى نمى‌فهمند ) و غافلان واقعى آن‌هایند .

« طَبَعَ » كه در این‌جا به معنى « مهر نهادن » است ، اشاره به این است كه گاهى براى این‌که مثلاً كسى دست به محتواى صندوقى نزند و در آن را نگشاید ، آن را محکم مى‌بندند و بعد از بستن با نخ مخصوصى محکم مى‌کنند و روى آن مهر مى‌زنند كه‌اگر آن را بگشایند

فورا معلوم‌خواهد شد ، این تعبیر دراین‌جا كنایه از نفوذ ناپذیرى مطلق است. اعمال خلاف و انواع گناهان آثار سویى روى حسّ تشخیص و درك و دید انسان مى‌گذارد و سلامت فکر را تدریجا از او مى‌گیرد ، هرقدر در این راه فراتر رود پرده‌هاى غفلت و بى‌خبرى بر دل و چشم و گوش او محکم‌تر مى‌شود ، سرانجام كارش به جایى مى‌رسد كه چشم دارد و گویى نمى‌بیند ، گوش دارد و گویى نمى‌شنود و دریچه روح او به روى همه حقایق بسته مى‌شود و حسّ تشخیص و قدرت تمیز كه برترین نعمت الهى است از آن‌ها گرفته مى‌شود .

109 لا جَرَمَ اَنَّهُمْ فِى الاْخِرَةِ هُمُ الْخاسِرُونَ

و قطعاً آن‌ها در آخرت زیانکارانند .

چه زیان و خسرانى از این بدتر كه انسان همه امکانات لازم را براى هدایت و سعادت

جاویدان در دست داشته باشد و بر اثر هوى و هوس همه این سرمایه‌ها را از دست بدهد .

110 ثُمَّ اِنَّ رَبَّكَ لِلَّذینَ هاجَرُوا مِنْ بَعْدِ ما فُتِنُوا ثَّم جاهَدُوا وَ صَبَرُوا اِنَّ رَبَّكَ مِنْ بَعْدِها لَغَفُورٌ رَحیمٌ

اما پروردگار تو نسبت به كسانى‌که بعد از فریب خوردن ( به ایمان بازگشته‌اند و ) هجرت كردند و جهاد و استقامت در راه خدا به خرج دادند پروردگار تو بعد از انجام این كارها غفور و رحیم است ( و آن‌ها را مشمول رحمت مى‌سازد ) .

این آیه دلیل‌روشنى است براى قبولى توبه مرتد، ولى اشخاصى كه در آیه موردبحث هستند قبلاً مشرك بوده‌اند و بعد مسلمان شده‌اند، بنابراین « مرتدملى » محسوب مى‌شوند نه « مرتد فطرى » .(1).


1) مرتد فطرى كسى است كه از پدر يا مادر مسلمان تولد يافته و پس از قبول اسلام از اسلام بازگشته است ، ولى مرتد ملى به كسى گفته مى‌شود كه پدر و مادر او به هنگام انعقاد نطفه‌اش مسلمان نبوده‌اند ، اما او بعدا اسلام را پذیرفته سپس از آن برگشته است .

111 يَوْمَ تَأْتى كُلُّ نَفْسٍ تُجادِلُ عَنْ نَفْسِها وَ تُوَفّى كُلُّ نَفْسٍ ما عَمِلَتْ وَ هُمْ لا يُظْلَمُونَ

به يادآورید روزى راکه هرکس ( در فکر خویشتن است و ) به دفاع از خود برمى‌خیزد و نتیجه اعمال هرکسى بى‌کم و كاست به او داده مى‌شود و به آن‌ها ظلم نخواهد شد .

گاهى گنهکاران براى نجات از چنگال عذاب ، اعمال خلاف خود را به كلى منکر مى‌شوند و مى‌گویند : « وَ اللّهِ رَبِّنا ما كُنّا مُشْرِكینَ : به خدایى كه پروردگار ما است سوگند كه ما مشرك نبودیم » ( 23 / انعام ) اما هنگامى كه مى‌بینند این دروغ و دغل‌ها كارگر نیست ، سعى مى‌کنند گناه خود را به گردن رهبران گمراهشان بیندازند ، مى‌گویند « رَبَّنْا هؤُلاءِ اَضَلُّونا فَاتِهِمْ عَذابا ضِعْفا مِنَ النّارِ : خدایا این‌ها بودند كه ما را گمراه كردند ، عذاب آن‌ها را دوچندان كن و سهم عذاب ما را به آن‌ها بده » ( 38 / اعراف ) .

ولى این دست و پاها بیهوده است و در آن‌جا « نتیجه اعمال هرکسى بى‌کم و كاست به او داده مى‌شود » .

112 وَ ضَرَبَ اللّهُ مَثَلاً قَرْيَةً كانَتْ امِنَةً مُطْمَئِنَّةً يَأْتیها رِزْقُها رَغَدا مِنْ كُلِّ مَكانٍ فَكَفَرَتْ بِاَنْعُمِ اللّهِ فَاَذاقَهَا اللّهُ لِباسَ الْجُوعِ وَ الْخَوْفِ بِما كانُوا يَصْنَعُونَ

خداوند ( براى آن‌ها كه كفران نعمت مى‌کنند ) مثلى زده‌است: منطقه آبادى را كه امن و آرام و مطمئن بوده و همواره روزیش به طور وافر از هر مکانى فرا مى‌رسیده ، اما نعمت خدا را كفران‌کردند و خداوند به خاطر اعمالى كه انجام مى‌دادند لباس گرسنگى و ترس را در اندامشان پوشانید .

آن‌ها كه كفران كردند و گرفتار شدند

این سوره ، سوره نعمت‌ها است ، نعمت‌هاى معنوى ومادى در زمینه‌هاى مختلف كه به تناسب آن بحث‌هاى دیگر به میان آمده است ، در آیه مورد بحث نتیجه كفران نعمت‌هاى الهى را در قالب يك مثال عینى مى‌خوانیم .

مى‌گوید : « خداوند براى آن‌ها كه ناسپاسى نعمت مى‌کنند مثلى زده است منطقه آبادى را كه در نهایت امن و امان بوده ». این آبادى آن‌چنان امن وامان بود كه ساکنانش با اطمینان در آن

زندگى‌داشتند و هرگز مجبور به‌مهاجرت و كوچ‌کردن نبودند .

علاوه بر نعمت امنیت و اطمینان ، « انواع روزى‌هاى مورد نیازش به طور وافر از هر مکانى به سوى آن مى‌آمد ». اما سرانجام این آبادى - يعنى ساکنانش - كفران نعمت‌هاى خدا كردند « و خدا لباس گرسنگى و ترس را به خاطر اعمالشان بر اندام آن‌ها پوشانید » .

آیا مثال است يا يك جریان تاریخى ؟

در آیه فوق هنگامى كه سخن از يك منطقه آباد و پرنعمت به میان آمده كه بر اثر كفران نعمت گرفتار ناامنى و گرسنگى و بدبختى شد ، تعبیر به « مَثَلاً » نموده واز سوى دیگر فعل‌هایى كه در این آیه ذکر شده به صورت فعل ماضى است كه بیانگر وقوع چنین حادثه‌اى در خارج است .

بعضى دیگر گفته‌اند این داستان مربوط به گروهى از بنى‌اسرائیل بوده است كه در منطقه آبادى مى‌زیستند و بر اثر كفران نعمت گرفتار قحطى و ناامنى شدند .

شاهد این سخن حدیثى است كه‌از امام صادق (علیه السلام) نقل شده كه فرمود : « گروهى از

بنى‌اسرائیل آن‌قدر زندگى مرفهى داشتند كه حتى از مواد غذایى مجسمه‌هاى كوچك مى‌ساختند و گاهى با آن بدن خود را نیز پاك مى‌کردند ، اما سرانجام كار آن‌ها به جایى رسید كه مجبور شدند همان مواد غذایى آلوده را بخورند و این‌همان‌است كه خداوند در قرآن فرموده : ضَرَبَ اللّهُ مَثَلاً قَرْيَةً كانَتْ امِنَةً مُطْمَئِنَّةً». (1)

روایت دیگرى نزدیك به همین مضمون از امام صادق (علیه السلام)و تفسیر على (علیه السلام)بن ابراهیم (علیه السلام)نقل شده است كه روى اسناد همه آن‌ها نمى‌توان تکیه كرد وگرنه مسأله روشن بود .(2)

این احتمال نیز وجود دارد كه آیه فوق اشاره به داستان قوم « سبا » باشد كه در سرزمین آباد « يمن » مى‌زیستند و چنان كه قرآن در سوره سبأ آیات 15 - 19 داستان زندگى آن‌ها را بازگو كرده سرزمین بسیار آباد و پرمیوه و امن و امان و پاك و پاکیزه داشته‌اند كه بر اثر غرور و طغیان و استکبار و كفران نعمت‌هاى خدا آن‌چنان سرزمینشان ویران و جمعیتشان پراکنده شد كه عبرتى براى همگان گشت . .


1) « نورالثقلین » ، جلد 3 ، صفحه 91 .

2) « نورالثقلین » ، جلد 3 ، صفحه 91 .

جملۀ : « يَأْتیها رِزْقُها رَغَدا مِنْ كُلِّ مَكانٍ » الزاما دلیل بر این نیست‌که آن منطقه‌خود آبادنبوده بلکه ممکن‌است منظور از « كُلِّ مَكانٍ » اطراف آن شهر و دیار بوده و مى‌دانیم محصولات يك منطقه وسیع معمولاً به شهر يا روستاى مرکزى انتقال مى‌یابد .

رابطۀ امنیت و توسعه اقتصادى

در آیه فوق براى این منطقه آباد خوشبخت و پربرکت ، سه ویژگى ذکر شده است كه نخستین آن‌ها امنیت ، سپس اطمینان به ادامه زندگى در آن و بعد از آن مسأله جلب روزى و مواد غذایى فراوان مى‌باشد كه از نظر ترتیب طبیعى به همان شکل كه در آیه آمده صورت حلقه‌هاى زنجیرى علت و معلول دارد ، چرا كه تا امنیت نباشد كسى اطمینان به ادامه زندگى در محلى پیدا نمى‌کند و تا این دو نباشند كسى علاقه‌مند به تولید و سر و سامان دادن به وضع اقتصادى نمى‌شود .

و این درسى است براى همه ما و همه كسانى كه مى‌خواهند سرزمینى آباد و آزاد و مستقل داشته باشند ، باید قبل از هر چیز به مسأله « امنيّت »

پرداخت ، سپس مردم را به آینده خود در آن منطقه امیدوار ساخت و به دنبال آن چرخ‌هاى اقتصادى را به حرکت درآورد .

ولى این نعمت‌هاى سه‌گانه مادى هنگامى به تکامل مى‌رسند كه با نعمت معنوى ایمان و توحید هماهنگ گردند ، به همین دلیل بعد از ذکر نعمت‌هاى سه‌گانه مى‌گوید : « وَ لَقَدْ جائَهُمْ رَسُولٌ مِنْهُمْ: پیامبرى از جنس آن‌ها براى هدایتشان مأموریت پیداکرد » .(1)

لباس گرسنگى و ناامنى

در آیۀ فوق هنگامى كه سرنوشت كفران كنندگان نعمت را بیان مى‌کند مى‌گوید : خداوند لباس گرسنگى و ترس را به آن‌ها چشانید ، يعنى از يك سو گرسنگى و ترس تشبیه به لباس شده و از سوى دیگر به جاى پوشاندن چشاندن آمده است .

این تعبیر مفسران را بر آن داشته كه در نکته تشبیه مذکور بیشتر بیندیشند :


1) « تفسیر المیزان » ، جلد 12 ، صفحه 388 .

البته ممکن است بعضى از تشبیهات مانند چشیدن لباس در زبان فارسى معمول نباشد واز آن تعجب كنیم ، ولى در زبان دیگر همچون زبان عربى بیانگر نکته لطیفى باشد ، چرا كه به گفته « ابن راوندى » در پاسخ « ابن اعرابى » كه از او پرسید آیا لباس هم چشیدنى است ؟ گفت : به فرض كه تو درنبوت پیامبر اسلام تردید كنى در این‌که او يك عرب ( فصیح ) بود ، نمى‌توانى شکى به خود راه بدهى .(1)

و به هرحال این تعبیر اشاره به آن است كه اولاً آن‌چنان قحطى و ناامنى آن‌ها را فراگرفت كه گویى همچون لباس از هر سو آنان را احاطه نموده بود و بدنشان را لمس مى‌کرد و ازسوى دیگر این قحطى و ناامنى آن‌چنان براى آن‌ها ملموس شد كه گویى با زبان خود آن را مى‌چشیدند و این دلیل بر نهایت فقر و فلاکت و فقدان امنيّت است كه سراسر وجود و زندگى انسان را پر كند . .


1) « فخر رازى » ، جلد 20 ، صفحه 128 .

در حقیقت همان‌گونه كه در آغاز ، نعمت امنيّت و رفاه تمام وجود آن‌ها را پرکرده بود . در پایان نیز بر اثر كفران فقر و ناامنى به جاى آن نشست .

کفران نعمت و تضییع مواهب الهى

در روایتى كه در بالا آوردیم خواندیم كه این قوم مرفه آن‌چنان گرفتار غرور و غفلت شدند كه حتى از مواد مفید و محترم غذایى براى پاك كردن بدن‌هاى آلوده خود استفاده مى‌کردند و به‌همین جهت خداوند آن‌هارا گرفتارقحطى و ناامنى‌کرد .

این هشدارى است به همه افراد و ملت‌هایى كه غرق نعمت‌هاى الهى هستند تا بدانند هرگونه اسراف و تبذیر و تضییع نعمت‌ها جریمه دارد جریمه‌اى بسیار سنگین .

این هشدارى‌است به‌آن‌هاکه همیشه نیمى‌از غذاى‌اضافى خود را به زباله‌دان‌ها مى‌ریزند .

هشدارى است به آن‌ها كه براى سفره‌اى كه سه چهار نفر میهمان بر سر آن دعوت شده است معادل غذاى 20 نفر از غذاهاى رنگین تهيّه مى‌بینند و حتى باقیمانده آن را به مصرف انسان‌هاى گرسنه نمى‌رسانند .

و هشدارى است به آن‌ها كه مواد غذایى را در خانه‌ها براى مصرف شخصى در انبارها براى گران‌تر فروختن آن قدر ذخیره مى‌کنند كه مى‌گندد و فاسد مى‌شود اما حاضر نیستند به نرخ ارزان‌تر و يا رایگان در اختیار دیگران بگذارند. آرى این‌هاهمه در پیشگاه خدا مجازات و جریمه دارد و كمترین مجازات آن سلب این مواهب است .

اهميّت این مسأله آنگاه روشن‌تر مى‌شود كه بدانیم مواد غذایى روى زمین نامحدود نیست و به تعبیر دیگر به میزان این مواد ، نیازمندان و گرسنگانى نیز وجود دارند كه هرگونه افراط و تفریط در آن باعث محروميّت گروهى از آن‌ها مى‌شود .

به همین دلیل در روایات اسلامى سخت به این مسأله توجه شده است تا آن‌جا كه از امام صادق (علیه السلام)در حدیثى مى‌خوانیم كه فرمود : « پدرم ناراحت مى‌شد از این‌که بخواهد دستش را كه آلوده به غذا بود با دستمال پاك كند بلکه به خاطر احترام غذا دست خود را مى‌مکید و يا اگر كودکى درکنار او بود و چیزى در ظرفش باقى مانده بود ظرف او را پاك مى‌کرد و حتى خودش مى‌فرمود : گاه مى‌شود غذاى كمى از سفره بیرون مى‌افتد و من به جستجوى آن مى‌پردازم به حدى كه خادم منزل مى‌خندد

( كه چرا دنبال يك ذره غذا مى‌گردم ) سپس اضافه كرد جمعيّتى پیش از شما مى‌زیستند كه خداوند به آن‌ها نعمت فراوان داد ، اما ناشکرى كردند و مواد غذایى را بى‌جهت از میان بردند و خداوند برکات خود را از آن‌ها گرفت و به قحطى گرفتارشان ساخت » .(1)

113 وَ لَقَدْ جاءَهُمْ رَسُولٌ مِنْهُمْ فَكَذَّبُوهُ فَاَخَذَهُمُ الْعَذابُ وَ هُمْ ظالِمُونَ

پیامبرى از خود آن‌ها به سراغشان آمد ، اما او را تکذیب كردند و عذاب الهى آن‌ها را فرو گرفت ، درحالى كه ظالم بودند ...

114 فَكُلُوا مِمّا رَزَقَكُمُ اللّهُ حَلالاً طَيِّبا وَاشْكُرُوا نِعْمَتَ اللّهِ اِنْ كُنْتُمْ اِيّاهُ تَعْبُدُونَ

حال‌که چنین است‌از آن‌چه خدا روزیتان كرده است حلال و پاکیزه بخورید و شکر نعمت خدا را به‌جا آرید اگر او را مى‌پرستید ...

با مشاهده چنین نمونه‌هاى زنده و روشنى شما در راه آن غافلان و .


1) « نورالثقلین » ، جلد 3 ، صفحه 91 .

ظالمان و كفران‌کنندگان نعمت‌هاى الهى گام ننهید .

115 اِنَّما حَرَّمَ عَلَيْكُمُ الْمَيْتَةَ وَ الدَّمَ وَ لَحْمَ الْخِنْزیرِ وَ ما اُهِلَّ لِغَيْرِاللّهِ بِه فَمَنِ اضْطُرَّ غَيْرَ باغٍ وَ لا عادٍ فَاِنَّ اللّهَ غَفُورٌ رَحیمٌ

خداوند تنها مردار و خون و گوشت خوك و آن‌چه را با نام غیر خدا سربریده‌اند برشما تحریم كرده ، اما كسانى كه مجبور شوند درحالى كه تجاوز و تعدى از حد ننمایند ( خداوند آن‌ها را مجازات نخواهد كرد ) چرا كه خدا غفور و رحیم است .

« اُهِلَّ » از ماده « اِهْلال » و آن هم در اصل از « هِلال » گرفته شده است و به معنى بلند كردن صدا به هنگام رؤیت هلال است و چون مشرکان به هنگام ذبح حیوانات نام بت‌هایشان را با صداى بلند مى‌برند از این كار تعبیر به « اُهِلَّ » شد .

« باغٍ » يا « باغى » از ماده « بَغْى » به معنى « طلب » است و در این‌جا به معنى طلب لذت و يا حلال شمردن حرام الهى تفسیر شده .

« عادٍ » يا « عادى » از ماده « عَدْو » به معنى تجاوز است و در این‌جا منظور

کسى است كه بیش از حد لازم ، به هنگام ضرورت از این گوشت‌ها استفاده كند .

فلسفه تحریم گوشت مردار و خون و گوشت خوك ، درجلد اول تفسیر نمونه سوره بقره ذکر شده است .

ولى آلودگى این سه ، امروز به كسى پوشیده نیست ، مردار منبع انواع میکروب‌هاست و خون نیز از تمام اجزاء بدن از نظر فعاليّت میکروب‌ها آلوده‌تر است و گوشت خوك نیز عاملى براى چند نوع بیمارى خطرناك است و از همه این‌ها گذشته همان‌طور كه در سورۀ بقره آوردیم خوردن گوشت خوك و خون منهاى زیان‌هاى جسمانى ، آثار زیانبار روانى و اخلاقى از طریق تأثیر در هورمون‌ها در انسان به يادگار مى‌گذارد ( گوشت مردار نیز چون ذبح نشده و خون از آن خارج نگردیده علاوه‌بر زیان‌هاى‌دیگر زیان تغذیه از خون را نیز دارد ) .

اما در مورد حیواناتى كه با نام غیر « اللّه » ذبح مى‌شدند ( به جاى بسم‌اللّه كه امروز ما مى‌گوییم نام بت‌ها برده مى‌شد و يا اصلاً هیچ نامى را نمى‌بردند ) مسلماً فلسفه تحریم آن جنبه بهداشتى نیست ، بلکه جنبۀ اخلاقى و معنوى دارد ، زیرا مى‌دانیم در اسلام علت

حلال و حرام بودن چیزى تنها جنبه‌هاى بهداشتى آن نیست ، بلکه قسمتى از محرمات صرفا جنبه معنوى دارد و در رابطه با تهذیب روح و مسائل اخلاقى تحریم شده حتى گاهى به خاطر حفظ نظام اجتماع ، اشیایى تحریم گردیده‌اند ،تحریم حیواناتى كه بدون نام‌خدا ذبح‌مى‌شوند نیز به خاطر جنبه اخلاقى آن است ، چرا كه از يك سو مبارزه‌اى است با آیین شرك و بت‌پرستى و از سوى دیگر توجهى است به آفریننده این نعمت‌ها .

ضمنا از مجموع محتواى این آیه و آیات بعد ، این نکته استفاده مى‌شود كه اسلام ، اعتدال را در استفاده از گوشت توصیه مى‌کند ، نه مانند گیاه‌خواران این منبع غذایى را به كلى تحریم كرده و نه مانند مردم عصر جاهليّت وگروهى از به اصطلاح متمدنان زمان ما اجازه استفاده از هر نوع گوشتى ( حتى سوسمار و خرچنگ و انواع كرم‌ها ) را مى‌دهند .

در این‌جا سؤالى پیش مى‌آید كه آیه فوق ، حیوانات حرام يا اجزاى محرم حیوان را منحصر در چهار قسمت كرده است ، درحالى كه ما مى‌دانیم محرمات فراوان دیگرى مانند گوشت حیوانات درنده وانواع حیوانات دریایى جز ماهیان فلس‌دار وجود دارد و حتى در

بعضى از سوره‌هاى دیگر قرآن تعداد محرمات بیش از چهار ذکر شده است ( سوره مائده آیه 3 ) بنابراین محدود بودن در چهار چیز براى چیست؟ پاسخ این سؤال همان‌گونه كه در

ذیل آیه 145 سوره انعام ( جلد 6 تفسیرنمونه صفحه 15 ) گفتیم يك نکته است و آن این كه حصر در این‌جا به اصطلاح « حصر اضافى » است ، يعنى هدف از گفتن « اِنَّما » كه براى منحصرساختن است نفى بدعت‌هایى است كه مشرکان در زمینه تحریم پاره‌اى از حیوانات داشتند ، در واقع قرآن مى‌گوید : « این‌ها حرام است نه آن‌ها كه شما مى‌گویید » .

این احتمال نیز وجود دارد كه این چهار موضوع كه در قرآن ذکر شده محرمات اصلى و بنیادى و ریشه‌اى است ( حتى " مُنْخَنِقَة " يعنى حیواناتى را كه خفه كرده‌اند و مانند آن كه در آیه 3 سوره مائده آمده نیز در این چهار داخل است چون مردار محسوب مى‌شود ) اما محرمات دیگر از اجزاى حیوانات و يا انواع حیوانات مانند درندگان در درجه بعد قراردارد و لذا در سنت پیامبر حکم تحریم آن‌ها آمده است و به این ترتیب حصر در آیه ، مى‌تواند حقیقى باشد .

و در پایان آیه همان‌گونه كه در روش قرآن در بسیارى از موارد است ، موارد استثناء را بیان كرده مى‌گوید : « آن‌ها كه ناچار از خوردن گوشت‌هاى حرام شوند ( فى‌المثل در بیابانى بدون غذا بمانند و جانشان در خطرباشد ) در صورتى كه به مقدار حفظ جان از آن استفاده كنند و از حدّ تجاوز ننمایند بر آن‌ها ایرادى نیست چرا كه خداوند ، آمرزنده و مهربان است : فَمَنْ اضْطُرَّ غَيْرَ باغٍ وَ لا عادٍ فَاِنَّ اللّهَ غَفُورٌ رَحیمٌ » .

116 وَ لا تَقُولُوا لِما تَصِفُ اَلْسِنَتُكُمُ الْكَذِبَ هذا حَلالٌ وَ هذا حَرامٌ لِتَفْتَرُوا عَلَى اللّهِ الْكَذِبَ اِنَّ الَّذینَ يَفْتَرُونَ عَلَى اللّهِ الْكَذِبَ لا يُفْلِحُونَ

به خاطر دروغى كه زبان‌هاى شما توصیف مى‌کند نگویید این حلال‌است و آن حرام ، تا بر خدا افترا ببندید ، كسانى كه به خدا دروغ مى‌بندند رستگار نخواهند شد .

دروغگویان هرگز رستگار نخواهند شد

یعنى این يك دروغ آشکار است كه تنها از زبان شما تراوش كرده كه اشیایى را از پیش خود حلال مى‌کنید و اشیایى را حرام ( اشاره به چهارپایانى بوده كه بعضى را بر خود تحریم

مى‌کردند و بعضى را حلال مى‌دانستند و قسمتى را به بت‌ها اختصاص مى‌دادند ) .

آیا خداوند به شما چنین حقى داده است ، كه قانونگذارى كنید ؟ این افترا و دروغ برخدا نیست؟ و يا این‌که‌افکار خرافى و تقلیدهاى كورکورانه ، شمارا به‌چنین بدعت‌هایى واداشته است ؟

در آیۀ 136 سوره انعام به وضوح آمده است كه آن‌ها علاوه بر این تحلیل و تحریم بخشى از زراعت و چهارپایانشان را سهم خدا قرارمى‌دادند و بخشى را براى بت‌ها . و عجب این‌که مى‌گفتند : سهمى كه براى بت‌ها قرار داده شده هرگز به خدا نمى‌رسد ، اما سهمى كه براى خدا است به بت‌ها مى‌رسد . بنابراین اگر سهم « اللّه » آسیب مى‌دید از سهم بت‌ها جبران نمى‌شد ، اما اگر سهم بت‌ها آسیب مى‌دید از سهم « اللّه » جبران مى‌شد . و از این‌گونه خرافات فراوان داشتند .

همچنین از آیه 148 سوره انعام : « سَيَقُولُ الَّذینَ اَشْرَكُوا لَوْ شاءَ اللّهُ ما اَشْرَكْنا وَ لا ابائُنا وَ لا حَرَّمْنا مِنْ شَىْ‌ءٍ » به خوبى استفاده مى‌شود كه آن‌ها این حق را براى خود قایل بودند كه

اشیایى را حلال يا حرام كنند و معتقد بودند خدا هم موافق بدعت‌هاى آن‌هااست ( بنابراین نخست بدعتى مى‌گذاردند و حلال و حرامى درست مى‌کردند ، سپس آن را به خدا نسبت مى‌دادند و مرتکب افتراى دیگرى مى‌شدند ). در پایان آیه به عنوان يك اخطار جدى مى‌گوید : « اِنَّ الَّذینَ يَفْتَرُونَ عَلَى اللّهِ الْكَذِبَ لا يُفْلِحُونَ » .

اصولاً دروغ و افترا مایه بدبختى و نارستگارى است ، درباره هرکس كه باشد تا چه رسد به این‌که درباره خداوند بزرگ صورت گیرد كه گناه و آثار سوء آن مضاعف مى‌گردد .

117 مَتاعٌ قَلیلٌ وَ لَهُمْ عَذابٌ اَلیمٌ

بهره كمى در این دنیا نصیبشان مى‌شود و عذاب دردناکى در انتظار آن‌ها است .

این متاع قلیل ، ممکن است اشاره به جنین‌هاى مرده حیوانات باشد كه براى خود حلال مى‌شمردند و از گوشت آن استفاده مى‌کردند ، يا اشاره به اشباع حس خودخواهى و خود پرستیشان باشد كه به وسیله این بدعت‌ها صورت مى‌گرفت و يا این‌که وسیله پایه‌هاى شرك و بت‌پرستى را تحکیم مى‌کردند و مردم را با آن سرگرم ساخته ، مدتى بر آن‌ها

حکومت مى‌نمودند كه این‌ها همه « متاع قلیل » بود كه به دنبال آن « عذاب الیم » قرارداشت .

118 وَ عَلَى الَّذینَ هادُوا حَرَّمْنا ما قَصَصْنا عَلَيْكَ مِنْ قَبْلُ وَ ما ظَلَمْناهُمْ وَ لكِنْ كانُوا اَنْفُسَهُمْ يَظْلِمُونَ

چیزهایى‌را كه قبلاً براى تو شرح‌دادیم بریهود تحریم‌کردیم، ما به آن‌ها ستم نکردیم ، اما آن‌ها به خودشان ظلم و ستم كردند .

اشاره به امورى كه در آیه 146 سوره انعام آمده : « وَ عَلَى الَّذینَ هادُوا حَرَّمْنا كُلَّ ذى ظُفُرٍ وَ مِنَ الْبَقَرِ وَ الْغَنَمِ حَرَّمْنا عَلَيْهِمْ شُحُومَهُما اِلاّ ما حَمَلَتْ ظُهُورُهُما اَوِ الْحَوایا اَوْ مَا اخْتَلَطَ بِعَظْمٍ ذلِكَ جَزَيْناهُمْ بِبَغْيِهِمْ وَ اِنّا لَصادِقُونَ : بر يهودیان هر حیوان ناخن دارى را حرام كردیم ( اشاره به حیواناتى است كه سم يك پارچه دارند همچون اسب ) و از گاو و گوسفند ، پیه و چربیشان را تحریم نمودیم ، مگر چربى‌هایى را كه بر پشت آن‌ها قرار داشت و يا در لابلاى امعاء و در دو طرف پهلوها و يا با استخوان آمیخته بود ، این را به خاطر ظلم و ستم آن‌ها ، به عنوان كیفر ، قراردادیم و ما راست مى‌گوییم » .

در حقیقت این محرمات اضافى جنبه مجازات و كیفر در برابر مظالم و ستم‌هاى يهود

داشته و لذا در پایان آیات مورد بحث اضافه مى‌کند : « ما به آن‌ها ستم نکردیم ولى آن‌ها به خویشتن ستم روا مى‌داشتند : وَ ما ظَلَمْناهُمْ وَ لكِنْ كانُوا اَنْفُسَهُمْ يَظْلِمُونَ » .

در سوره نساء آیه 160 و 161 نیز مى‌خوانیم : « به خاطر ظلم يهود قسمتى از غذاهاى پاکیزه را كه ذاتا حلال بود بر آن‌ها تحریم كردیم ، چرا كه مردم را از راه خدا بازمى‌داشتند و رباخوارى مى‌کردند از آن نهى شده بودند و اموال مردم را بدون جهت مى‌خوردند » .

بنابراین تحریم قسمتى از گوشت‌ها بر يهود جنبه مجازات داشت و هرگز مشرکان نمى‌توانستند به آن استدلال كنند .

به‌علاوه چیزهایى را كه مشرکان تحریم كرده بودند نه در آیین يهود بود ، نه در آیین اسلام ، صرفا بدعت‌هایى بود كه از ریشه خرافات مایه مى‌گرفت .

119 ثُمَّ اِنَّ رَبَّكَ لِلَّذینَ عَمِلُوا السُّوءَ بِجَهالَةٍ ثُمَّ تابُوا مِنْ بَعْدِ ذلِكَ وَ اَصْلَحُوا اِنَّ رَبَّكَ مِنْ بَعْدِها لَغَفُورٌ رَحیمٌ

اما پروردگارت نسبت به آن‌ها كه از روى جهل اعمال بد انجام داده‌اند سپس توبه

کردند و در مقام جبران برآمدند، پروردگار تو بعد از آن آمرزنده و مهربان است .

علت ارتکاب گناه و روش جبران آن

قابل توجه این كه اولاً علت ارتکاب گناه را « جهالت » مى‌شمرد ، چرا كه جهل عامل اصلى بسیارى از گناهان است و این‌گونه افرادند كه پس از آگاهى به راه حق بازمى‌گردند ، نه آن‌ها كه آگاهانه و از روى استکبار و غرور يا تعصب و لجاجت و مانند آن راه غلط را مى‌پیمایند .

ثانیا : مسأله توبه را به توبه قلبى و ندامت درونى محدود نمى‌کند ، بلکه روى اثر عملى آن تأکید كرده و اصلاح و جبران را مکمل توبه مى‌شمارد ، تا این فکر غلط را از مغز خود بیرون كنیم كه هزاران گناه را با يك جمله « اَسْتَغْفِرُاللّهَ » مى‌توان جبران كرد . نه ، باید عملاً خطاها جبران گردد و قسمت‌هایى كه از روح انسان و يا جامعه بر اثر گناه آسیب‌یافته اصلاح

و مرمت شود. توبه حقیقى این است نه لقلقه لسان .

ثالثاً : به قدرى روى این مسأله تأکید دارد كه مجدداً با جمله « اِنَّ رَبَّكَ مِنْ بَعْدِها لَغُفُورٌ رَحیمٌ »

تأکید مى‌کند كه مشمول آمرزش و رحمت الهى شدن تنها بعد از توبه و اصلاح امکان‌پذیر است .

به عبارت دیگر این واقعيّت كه پذیرش توبه حتما بعد از ندامت و جبران و اصلاح است با سه تعبیر ضمن يك آیه بیان شده است : نخست به وسیله كلمه « ثُمَّ » سپس «مِنْ بَعْدِ ذلِكَ » و سرانجام با كلمه « مِنْ بَعْدِها » تا آلودگانى كه پشت سرهم گناه مى‌کنند و مى‌گویند ما به لطف خدا و غفران و رحمتش امیدواریم این فکر نادرست را از سر به در كنند .

120 اِنَّ اِبْراهیمَ كانَ اُمَّةً قانِتا لِلّهِ حَنیفا وَ لَمْ يَكُ مِنَ الْمُشْرِكینَ

ابراهیم (علیه السلام)( به تنهایى ) يك امت بود مطیع فرمان خدا و خالى از هرگونه انحراف و هرگز از مشرکان نبود .

121 شاكِرا لاَِنْعُمِهِ اجْتَبیهُ وَ هَدیهُ اِلى صِراطٍ مُسْتَقیمٍ

او شکرگزار نعمت‌هاى پروردگار بود ، خدا اورا برگزید و به راه راست هدایتش كرد .

ابراهیم (علیه السلام)به تنهایى يك امت بود

در آیات 120 تا 123 سخن از يك مصداق كامل بنده شکرگزار خدا ، يعنى « ابراهیم (علیه السلام)»

قهرمان توحید ، به میان آمده كه مخصوصاً از این نظر نیز براى مسلمان‌ها عموما و عرب‌ها خصوصا الهام آفرین است كه او را پیشوا و مقتداى نخستین خود مى‌دانند .

از میان صفات برجسته این مرد بزرگ به پنج صفت اشاره شده است :

✓ 1 - در آغاز مى‌گوید : « ابراهیم (علیه السلام)خود امتى بود » ( اِنَّ اِبْراهیمَ كانَ اُمَّةً ) .

در این‌که چرا نام « امت » بر ابراهیم (علیه السلام)گذارده شده ، مفسران نکات مختلفى ذکر كرده‌اند كه چهارنکته از آن قابل ملاحظه است :

ابراهیم (علیه السلام)آن‌قدر شخصیت داشت كه به تنهایى يك امت بود ، چرا كه گاهى شعاع شخصیت انسان آن‌قدر افزایش مى‌یابد كه از يك فرد و دو فرد و يك گروه فراتر مى‌رود و شخصیتش معادل يك امت بزرگ مى‌شود .

ابراهیم (علیه السلام)رهبر و مقتدا و معلم بزرگ انسانيّت بود و به همین جهت به او « امت » گفته شده ، زیرا امت به معنى اسم مفعولى به كسى گفته مى‌شود كه مردم به او اقتدا كنند و رهبریش را بپذیرند .

البته میان این معنى و معنى اول پیوند معنوى خاصى برقرار است زیرا كسى كه پیشواى صدق و راستى براى ملتى شد در اعمال همه آن‌ها شریك و سهیم است و گویى خود ، امتى است .

ابراهیم (علیه السلام)در آن زمان كه هیچ خداپرستى در محیطش نبود و همگى در منجلاب شرك و بت‌پرستى غوطه‌ور بودند تنها موحد و يکتاپرست بود ، پس او به تنهایى امتى و مشرکان محیطش امت دیگر بودند .

و هیچ اشکالى ندارد كه این كلمه كوچك يعنى « امت » تمام این‌معانى بزرگ‌را در خود جمع كند ، آرى ابراهیم (علیه السلام)یك امت بود ، يك پیشواى بزرگ بود ، يك مرد امت ساز بود و در آن روز كه در محیط اجتماعیش كسى دم از توحید نمى‌زد او منادى بزرگ توحید بود .

✓ 2 - وصف دیگر او ( ابراهیم (علیه السلام)) این بود كه « بنده مطیع خدا بود » ( قانِتا لِلّهِ ) .

✓ 3 - « او همواره در خط مستقیم " اللّه " و طریق حق ، گام مى‌سپرد » ( حَنیفا ) .

✓ 4 - « او هرگز از مشرکان نبود » و تمام زندگى و فکر و زوایاى قلبش را تنها نور « اللّه » پر كرده بود ( وَ لَمْ يَكُ مِنَ الْمُشْرِكینَ ) .

✓ 5 - و به دنبال این ویژگى‌ها سرانجام او مردى بود كه همه نعمت‌هاى خدا را شکرگزارى مى‌کرد ( شاكِرا لاَِنْعُمِهِ ) .

و پس از بیان این اوصاف پنج‌گانه به بیان نتایج مهم این صفات پرداخته است . چرا كه هدایت الهى همان‌گونه كه بارها گفته‌ایم به دنبال لیاقت‌ها و شایستگى‌هایى است كه انسان از خود ظاهر مى‌سازد چون بى‌حساب چیزى به كسى نمى‌دهند .

122 وَ اتَيْناهُ فِى الدُّنْيا حَسَنَةً وَ اِنَّهُ فِى الاْخِرَةِ لَمِنَ الصّالِحینَ

و ما در دنیا به او همت نیکو دادیم و در آخرت از صالحان است .

« حَسَنَةً » به معنى وسیعش كه هرگونه نیکى را دربرمى‌گیرد ، از مقام نبوت و رسالت گرفته ، تا نعمت‌هاى مادّى و فرزندان شایسته و مانند آن .

با این‌که ابراهیم (علیه السلام)از سرسلسله صالحان بود درعین حال مى‌گوید او در آخرت‌از صالحان خواهد بود و این نشانه عظمت مقام صالحان است كه ابراهیم (علیه السلام)با این‌همه مقام در زمره آن‌ها محسوب مى‌شود ، مگر نه این‌که خود ابراهیم (علیه السلام)از خدا این تقاضا را كرده بود « رَبِّ هَبْ لى

حُكْما وَ اَلْحِقْنى بِالصّالِحینَ : خداوندا نظر صائب به‌من عطا كن و مرا از صالحان قرارده »( 83 / شعرا ) .

123 ثُمَّ اَوْحَيْنا اِلَيْكَ اَنِ اتَّبِعْ مِلَّةَ اِبْراهیمَ حَنیفا وَ ما كانَ مِنَ الْمُشْرِكینَ

سپس به تو وحى فرستادیم كه از آیین ابراهیم (علیه السلام)، كه خالى از هرگونه انحراف بود و از مشرکان نبود ، پیروى كن .

« حَنیف » به معنى كسى است كه از انحراف به راستى و استقامت مى‌گراید و به عبارت دیگر از آیین‌ها و روش‌هاى منحرف چشم مى‌پوشد و به صراط مستقیم الهى روى مى‌آورد به آیینى كه هماهنگ فطرت است و به خاطر همین هماهنگى صراط مستقیم محسوب مى‌شود بنابراین در تعبیر « حَنیف » اشاره لطیفى به فطرى بودن توحید نیز شده است .

آخرین امتیازى كه خدا به ابراهیم (علیه السلام)در برابر آن همه صفات برجسته داد این بود كه مکتب او نه تنها براى اهل عصرش كه براى همیشه ، مخصوصاً براى امت اسلامى يك مکتب الهام بخش گردید .

124 اِنَّما جُعِلَ السَّبْتُ عَلَى الَّذینَ اخْتَلَفُوا فیهِ وَ اِنَّ رَبَّكَ لَيَحْكُمُ بَيْنَهُمْ

يَوْمَ الْقِيمَةِ فیما كانُوا فیهِ يَخْتَلِفُونَ

شنبه ( و تحریم‌هاى روز شنبه ) به عنوان يك مجازات بود كه در آن هم اختلاف كردند و پروردگارت روز قیامت در میان آن‌ها در آن‌چه اختلاف كردند داورى مى‌کند .

با توجه به آیات گذشته سؤالى در این‌جا پیش مى‌آید و آن این‌که اگر آیین اسلام آیین ابراهیم (علیه السلام)است و مسلمانان در بسیارى از مسائل از سنن ابراهیم (علیه السلام)پیروى مى‌کنند از جمله احترام روز جمعه ، پس چرا يهود شنبه را عید مى‌دانند و تعطیل مى‌کنند ؟

آیه مورد بحث به پاسخ این سؤال مى‌پردازد و مى‌گوید : « شنبه (و تحریم‌هاى روز شنبه ) براى يهود به عنوان يك مجازات قرارداده شد و تازه در آن هم اختلاف كردند » بعضى آن را پذیرفتند و به كلى دست از كار كشیدند و بعضى هم نسبت به آن بى‌اعتنایى كردند .

جریان از این قرار بود كه طبق بعضى از روایات ، موسى بنى‌اسرائیل را دعوت به احترام و تعطیل روز جمعه كرد كه آیین ابراهیم (علیه السلام)بود ، اما آن‌ها به بهانه‌اى از آن سرباز زدند و روز شنبه راترجیح دادند ، خداوند روز شنبه را براى آن‌ها قرار داد ، اما توأم با شدت عمل

و محدودیت‌ها ، بنابراین به تعطیلى روز شنبه نباید استناد كنید ، چرا كه فوق‌العاده و مجازات داشته است و بهترین دلیل بر این مسأله این است كه يهود حتى در این روز انتخابى خود نیز اختلاف كردند ، گروهى آن را ارج نهادند و احترام نمودند و گروهى نیز احترام آن را شکستند و به كسب و كار پرداختند و به مجازات الهى گرفتار شدند .

این احتمال نیز وجود دارد كه آیه فوق در رابطه با بدعت‌هاى مشرکان در زمینه غذاهاى حیوانى باشد ، زیرا پس از ذکر این مطلب در آیات گذشته این سؤال پیش آمد پس چرا محرماتى در آیین يهود بود كه در اسلام نیست ؟ و جواب داده شد كه آن جنبه مجازات داشت .

دگربار این سؤال پیش مى‌آید كه چرا فى‌المثل صید ماهى در روزهاى شنبه بر يهود حرام بوده كه آن در اسلام نیست ؟ باز پاسخ داده مى‌شود كه این يك نوع مجازات و كیفر براى آن‌ها محسوب مى‌شده است. به هر حال این آیه ارتباط و پیوندى با آیات « اصحاب السبت » ( آیات 163 - 166 سوره اعراف ) دارد كه شرح ماجراى آن‌ها و چگونگى تحریم صید ماهى در روز شنبه و مخالفت گروهى از يهود با این دستور و آزمایش الهى و مجازات

شدیدى كه به آن گرفتار شدند گذشت ( به جلد 6 تفسیر نمونه صفحه 418 - 428 مراجعه فرمایید ) .

ضمنا باید توجه داشت كه « سَبْت » در اصل به معنى تعطیل كردن كار براى استراحت است و روز شنبه را از این جهت يوم السبت مى‌نامیدند كه يهود برنامه كسب و كار معمولى خود را در آن تعطیل مى‌کردند ، سپس این نام براى این روز در اسلام باقى ماند هرچند روز تعطیلى نبود .

125 اُدْعُ اِلى سَبیلِ رَبِّكَ بِالْحِكْمَةِ وَ الْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ وَ جادِلْهُمْ بِالَّتى هِىَ اَحْسَنُ اِنَّ رَبَّكَ هُوَ اَعْلَمُ بِمَنْ ضَلَّ عَنْ سَبیلِه وَ هُوَ اَعْلَمُ بِالْمُهْتَدینَ

با حکمت و اندرز نیکو به سوى راه پروردگارت دعوت نما و با آن‌ها به طریقى كه نیکوتر است استدلال و مناظره كن، پروردگار تو از هر كسى بهتر مى‌داند چه كسانى از طریق او گمراه شده‌اند و چه كسانى هدایت يافته‌اند .

ده دستور مهم اخلاقى در مقابله با مخالفان

این برنامه در ده اصل خلاصه مى‌شود كه با توجه به آیات 125 تا 128

به ترتیب زیر است :

✓ 1 - نخست مى‌گوید : « به وسیله حکمت به سوى راه پروردگارت دعوت كن » ( اُدْعُ اِلى سَبیلِ رَبِّكَ بِالْحِكْمَةِ ) .

« حِكْمَت » به معنى علم و دانش و منطق و استدلال است و در اصل به معنى منع آمده و از آن‌جا كه علم و دانش و منطق و استدلال مانع از فساد و انحراف است به آن حکمت گفته شده و به هرحال نخستین گام در دعوت به سوى حق استفاده از منطق صحیح و استدلالات حساب شده است و به تعبیر دیگر دست انداختن در درون فکر و اندیشه مردم و به حرکت درآوردن آن و بیدار ساختن عقل‌هاى خفته نخستین گام محسوب مى‌شود .

✓ 2 - « به وسیله اندرزهاى نیکو » ( وَ الْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ ) .

و این دومین گام در طریق دعوت به راه خدا است ، يعنى استفاده كردن از عواطف انسان‌ها ، چرا كه موعظه و اندرز بیشتر جنبه عاطفى دارد كه با تحریك آن مى‌توان توده‌هاى عظیم مردم را به طرف حق متوجه ساخت .

در حقیقت حکمت از « بعد عقلى » وجود انسان استفاده مى‌کند و موعظه حسنه از « بعد عاطفى » .

و مقید ساختن « موعظه » و « حسنه » شاید اشاره به آن است كه اندرز در صورتى مؤثر مى‌افتد كه خالى از هرگونه خشونت ، برترى‌جویى ، تحقیر طرف مقابل ، تحریك حس لجاجت او و مانند آن بوده باشد ، چه بسیارند اندرزهایى كه اثر معکوسى مى‌گذارند به‌خاطر آن كه مثلاً در حضور دیگران و توأم با تحقیر انجام گرفته و يا از آن استشمام برترى‌جویى گوینده شده است ، بنابراین موعظه هنگامى اثر عمیق خود را مى‌بخشد كه « حسنه » باشد و به صورت زیبایى پیاده شود .

✓ 3 - « و با آن‌ها ( يعنى مخالفان ) به طریقى كه نیکوتر است به مناظره پرداز » ( وَ جادِلْهُمْ بِالَّتى هِىَ اَحْسَنُ ) .

و این سومین گام مخصوص كسانى است كه ذهن آن‌ها قبلاً از مسائل نادرستى انباشته شده و باید از طریق مناظره ذهنشان را خالى كرد تا آمادگى براى پذیرش حق پیدا كنند .

بدیهى است مجادله و مناظره نیز هنگامى مؤثر مى‌افتد كه « بِالَّتى هِىَ اَحْسَنُ » باشد ، حق و عدالت و درستى و امانت و صدق و راستى بر آن حکومت كند و از هرگونه توهین و تحقیر و خلاف‌گویى و استکبار خالى باشد و خلاصه تمام جنبه‌هاى انسانى آن حفظ شود .

ودر پایان آیه اضافه مى‌کند : « پروردگار تو از هرکسى بهتر مى‌داند چه كسانى از طریق او گمراه شده و چه كسانى هدایت يافته‌اند : اِنَّ رَبَّكَ هُوَ اَعْلَمُ بِمَنْ ضَلَّ عَنْ سَبیلِه وَ هُوَ اَعْلَمُ بِالْمُهْتَدینَ » .

اشاره به این‌که وظیفه شما دعوت به راه حق است ، از طرق سه‌گانه حساب شده فوق ، اما چه كسانى سرانجام هدایت مى‌شوند و چه كسانى در طریق ضلالت پافشارى خواهند كرد آن را تنها خدا مى‌داند و بس .

126 وَ اِنْ عاقَبْتُمْ‌فَعاقِبُوا بِمِثْلِ ما عُوقِبْتُمْ بِه وَ لَئِنْ صَبَرْتُمْ لَهُوَ خَيْرٌ لِلصّابِرینَ

و هرگاه خواستید مجازات كنید تنها به مقدارى كه به شما تعدى شده كیفر دهید و اگر شکیبایى پیشه كنید این كار براى شکیبایان بهتر است .

✓ 4 - تاکنون سخن از این بود كه در يك بحث منطقى ، عاطفى و يا مناظره معقول با

مخالفان شرکت كنیم ، اما اگر كار از این فراتر رفت و درگیرى حاصل شد ، آن‌ها دست به تعدّى و تجاوز زدند ، دراین‌جا دستور مى‌دهد : « اگر خواستید مجازات كنید فقط به مقدارى كه به شما تعدّى شده كیفر دهید » و نه بیشتر از آن ( وَ اِنْ عاقَبْتُمْ فَعاقِبُوا بِمِثْلِ ما عُوقِبْتُمْ ) .

✓ 5 - « ولى اگر شکیبایى پیشه كنید و عفو و گذشت ، این كار براى شکیبایان بهتر است » ( وَ لَئِنْ صَبَرْتُمْ لَهُوَ خَيْرٌ لِلصّابِرینَ ) .

در بعضى از روایات مى‌خوانیم كه این آیه در جنگ « احد » نازل شده ، هنگامى كه پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله وضع دردناك شهادت عمویش حمزة بن عبدالمطلب را دید ( كه دشمن به كشتن او قناعت نکرده ، بلکه سینه و پهلوى او را با قساوت عجیبى دریده و كبد يا قلب او را بیرون كشیده است و گوش و بینى او را قطع نموده بسیار منقلب شد ) و فرمود : « اَللّهُمَّ لَكَ الْحَمْدُ وَ اِلَيْكَ الْمُشْتَكى وَ اَنْتَ الْمُسْتَعانُ عَلى ما اَرى : خدایا حمد از آن تو است و شکایت به تو مى‌آورم و تو در برابر آنچه مى‌بینم يار و مددکار مایى » .

سپس فرمود : « لَئِنْ ظَفَرْتُ لاَُمَثِّلَنَّ وَ لاَُمَثِّلَنَّ وَ لاَُمَثِّلَنَّ : اگر من بر آن‌هاچیره شوم آن‌هارا مُثْلَة

مى‌کنم ، مُثْلَة مى‌کنم، مُثْلَة مى‌کنم » (و طبق روایت دیگرى فرمود هفتاد نفر آن‌ها را مُثْلَة خواهم كرد ) .

در این هنگام آیه نازل شد « وَ اِنْ عاقَبْتُمْ فَعاقِبُوا بِمِثْلِ ما عُوقِبْتُمْ بِه وَ لَئِنْ صَبَرْتُمْ لَهُوَ خَيْرٌ لِلصّابِرینَ » .

بلافاصله پیامبر عرض كرد : « اَصْبِرُ اَصْبِرُ : خدایا صبر مى‌کنم ، صبر مى‌کنم » . (1)

با این‌که این لحظه شاید دردناک‌ترین لحظه‌اى بود كه در تمام عمر بر پیامبر گذشت ، ولى باز پیامبر بر اعصاب خود مسلط گشت و راه دوم را كه راه عفو و گذشت بود انتخاب كرد و چنان كه در تاریخ در سرگذشت فتح مكّه مى‌خوانیم ، آن روز كه پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله بر این سنگدلان پیروزمسلط شد فرمان‌عفو عمومى‌صادر كرد و به وعده خودش در جنگ احد وفا نمود .(2)

و به راستى اگر انسان بخواهد نمونه عالى بزرگوارى و عواطف انسانى را ببیند باید داستان احد را در كنار داستان فتح مکه بگذارد و آن دو را باهم مقایسه كند . .


1) « تفسیر المیزان » .

2) « تفسیر تبیان » ، جلد 6 ، صفحه 440 .

شاید تاکنون هیچ ملت پیروز مسلطى با قوم شکست خورده این معامله‌اى را كه پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله و مسلمانان پس از پیروزى با مشرکان مکه كردند نکرده باشد آن هم در محیطى كه انتقام و كینه‌توزى در بافت جامعه آن‌ها نفوذ كرده بود و كینه‌ها را نسل به نسل به میراث مى‌گذاردند و اصلاً ترك انتقام‌جویى در آن محیط عیب بزرگى بود .

نتیجه این‌همه بزرگوارى و عفو و گذشت آن شد كه این ملت جاهل و لجوج چنان تکان‌خوردند و بیدارشدند كه به‌گفته قرآن : « يَدْخُلُونَ فى دینِ اللّهِ اَفْواجا : گروه گروه در آیین خدا وارد شدند » .

127 وَاصْبِرْ وَ ما صَبْرُكَ اِلاّبِاللّهِ وَ لا تَحْزَنْ عَلَيْهِمْ وَ لا تَكُ فى ضَيْقٍ مِمّا يَمْكُرُونَ

صبر كن و صبر تو فقط براى خدا و به توفیق خدا باشد و به‌خاطر ( كارهاى ) آن‌ها اندوهگین مباش و دلسرد مشو و از توطئه‌هاى آن‌ها در تنگنا قرارمگیر .

✓ 6 - این عفو و گذشت و صبر و شکیبایى در صورتى اثر قطعى خواهد گذارد كه بدون هیچ چشمداشتى انجام پذیرد يعنى فقط به‌خاطر خدا باشد و لذا قرآن اضافه مى‌کند :

« شکیبایى پیشه كن و این شکیبایى تو جز براى خدا و به توفیق پروردگار نمى‌تواند باشد » ( وَاصْبِرْ وَ ما صَبْرُكَ اِلاّ بِاللّهِ ) .

آیا انسان مى‌تواند در برابر این صحنه‌هاى جانسوز كه تمام وجودش را آتش مى‌کشد بدون يك نیروى الهى و انگیزه معنوى صبر و استقامت كند ؟ و این‌همه ناراحتى را در روح خود پذیرا باشد و شکیبایى را از دست ندهد ؟ آرى این تنها در صورتى ممکن است كه براى خدا و به توفیق خدا باشد .

✓ 7 - هرگاه تمام این زحمات در زمینه تبلیغ و دعوت به سوى خدا و در زمینه عفو و گذشت و شکیبایى كارگر نیفتاد باز نباید مأیوس و دلسرد شد و يا بیتابى و جزع نمود ، بلکه باید با حوصله و خونسردى هرچه بیشتر همچنان به تبلیغ ادامه داد ، لذا در هفتمین دستور مى‌گوید : « بر آن‌ها اندوهگین مباش : وَ لا تَحْزَنْ عَلَيْهِمْ » .

این حزن و اندوه كه حتماً به خاطر عدم ایمان آن‌ها است ممکن است يکى از دو پدیده را در انسان به وجود آورد ، يا او را براى همیشه دلسرد سازد و يا او را به جزع و بیتابى و

بى‌حوصلگى وادارد ، بنابراین نهى از حزن و اندوه در واقع از هر دو پدیده است ، يعنى در راه دعوت به سوى حق نه بیتابى كن و نه مأیوس باش .

✓ 8 - با تمام این اوصاف باز ممکن است دشمن لجوج دست از توطئه برندارد و به طرح نقشه‌هاى خطرناك بپردازد ، در چنین شرایطى موضع‌گیرى صحیح همان‌است كه قرآن مى‌گوید : « از توطئه‌هاى آن‌ها نگران مباش و محدود نشو » ( وَ لا تَكُ فى ضَيْقٍ مِمّا يَمْكُرُونَ ) .

این توطئه‌ها هرقدر وسیع و حساب شده و خطرناك باشد باز نباید شما را از میدان بیرون كند و گمان برید كه در تنگنا قرار گرفته‌اید و محاصره شده‌اید ، چرا كه تکیه‌گاه شما خدا است و با استمداد از نیروى ایمان و استقامت و پشتکار و عقل و درایت مى‌توانید این توطئه‌ها را خنثى كنید و نقش بر آب .

128 اِنَّ اللّهَ مَعَ الَّذینَ اتَّقَوْا وَ الَّذینَ هُمْ مُحْسِنُونَ

خداوند با كسانى است كه تقوى پیشه مى‌کنند و كسانى كه نیکوکارند .

این كه آخرین سوره نحل با آن پایان مى‌گیرد به نهمین و دهمین برنامه اشاره كرده ،

مى‌گوید :

✓ 9 - « خداوند با كسانى است كه تقوا را پیشه كنند » ( اِنَّ اللّهَ مَعَ الَّذینَ اتَّقَوْا ) .

« تقوا » در همه ابعاد و در مفهوم وسیعش ، ازجمله تقوا در برابر مخالفان ، يعنى حتى در برابر دشمن باید اصول اخلاق اسلامى را رعایت كرد ، با اسیران معامله اسلامى نمود ، با منحرفان رعایت انصاف و ادب كرد ، از دروغ و تهمت پرهیز نمود و حتى در میدان جنگ همان‌گونه كه در اصول تعلیمات جنگى اسلام وارد شده است باید تقوا و موازین اسلامى حفظ شود : به بى‌دفاعان نباید حمله كرد ، معترض كودکان و پیران از كارافتاده نباید شد ، حتى چهارپایان را نباید از بین برد ، مزارع را نباید نابود كرد ، آب را نباید به روى زمین قطع نمود ، خلاصه تقوا و رعایت اصول عدالت در برابر دوست و دشمن عموما باید انجام گیرد و اجراشود ( البته‌موارداستثنایى كه بسیار نادرست است از این حکم خارج مى‌باشد ) .

✓ 10 - « و خداوند با كسانى است كه نیکوکارند » ( وَ الَّذینَ هُمْ مُحْسِنُونَ ) .

چنان‌که قرآن در سایر آیات بیان كرده گاهى باید پاسخ بدى را به نیکى داد و دشمن را از

این طریق شرمنده و شرمسار نمود چرا كه این كار پرخصومت‌ترین دشمنان و « اَلَدُّ اَلْخِصامِ » را به دوست مهربان و « وَلِىٌّ حَمیمٌ » مبدل مى‌سازد .

احسان و نیکى اگر به موقع و در جاى خود انجام پذیرد ، يکى از مهم‌ترین روش‌هاى مبارزه است و تاریخ اسلام پر است از مظاهر این برنامه ، رفتارى كه پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله با مشرکان مکه بعد از فتح نمود ، معامله‌اى كه با وحشى قاتل حمزه كرد ، برخوردى كه با اسیران بدر داشت ، رفتارى كه بایهودیانى كه انواع اذيّت و آزار را درباره او روا مى‌داشتند انجام داد و همچنین نظایر این برنامه در زندگى على (علیه السلام)و سایر پیشوایان بزرگ ، خود بیانگر این دستور اسلامى است .

جالب این‌که در نهج‌البلاغه در خطبه معروف همام كه مرد زاهد و عابد و هوشیارى بود مى‌خوانیم هنگامى كه از امیر مؤمنان على (علیه السلام)تقاضاى دستور جامعى در زمینه صفات پرهیزگاران كرد ، امام تنها به ذکر همین آیه قناعت فرمود : و گفت : « اِتَّقِ اللّهَ وَ اَحْسِن اِنَّ اللّهَ مَعَ الَّذینَ اتَّقَوْا وَ الَّذینَ هُمْ مُحْسِنُونَ : تقوا را پیشه كن و نیکى نما كه خدا با كسانى است كه

پرهیزکار و نیکوکارند » .

گرچه این سؤال كننده عاشق حق ، عطش و تقاضایش با این بیان كوتاه فرونشست و امام ناچار به بیان مشروح‌ترى پرداخت و جامع‌ترین خطبه را در زمینه صفات پرهیزکاران كه از يك صد خصلت تجاوز مى‌کند بیان فرمود ، ولى این مقدار از جواب كوتاه نخستین امام استفاده مى‌شود كه این آیه در واقع فهرستى است از تمام صفات پرهیزکاران .

دقت در مواد ده‌گانه برنامه فوق كه تمام خطوط اصلى و فرعى برخورد با مخالفان را مشخص مى‌کند نشان مى‌دهد كه از تمام اصول منطقى ، عاطفى ، روانى ، تاکتیکى و خلاصه همه امورى كه سبب نفوذ در مخالفین مى‌گردد استفاده شده است. ولى با این حال اسلام هرگز نمى‌گوید كه تنها به منطق و استدلال قناعت كنید بلکه در بسیارى از موارد ضرورت پیدا مى‌کند كه در مقابل توطئه‌هاى دشمن عملاً وارد میدان شویم و در صورت لزوم در مقابل خشونت‌ها به خشونت توسل جوییم و در برابر توطئه‌ها به ضد توطئه پردازیم ، ولى حتّى در این مرحله نیز باید اصل عدالت و اصول تقوا و اخلاق اسلامى به دست فراموشى

سپرده نشود. و اگر مسلمانان در برابر مخالفان خود این برنامه جامع‌الاطراف را به كار مى‌بستند ، شاید اسلام امروز ، سراسر جهان يا بخش عمده آن را فراگرفته بود .

نعمت‌هاى چهل‌گانه مندرج در سوره نحل ( سوره نعمت‌ها )

چیزى كه بیش از همه در مجموع آیات این سوره جلب توجه مى‌کند بیان نعمت‌هاى گوناگون الهى ، اعم از مادى و معنوى ، ظاهرى و باطنى ، فردى و اجتماعى است و اگر نام سوره نعمت‌ها براى آن انتخاب شده نیز از همین نظر است .

بررسى آیات سوره نشان مى‌دهد كه حدود چهل نعمت از نعمت‌هاى بزرگ و كوچك ، مادى و معنوى ، طى آیات این سوره بیان شده است كه فهرست‌وار ذیلاً از نظر مى‌گذرد و تأکید مى‌کنیم كه هدف از آن نخست تعلیم درس توحید و بیان عظمت آفریدگار است و در ثانى تقویت عشق و علاقه انسان‌ها به آفریننده این نعمت‌ها و تحریك حسّ شکرگزارى آنان است :

✓ 1 - آفرینش آسمان ( خَلْقُ السَّماواتِ ) .

✓ 2 - آفرینش زمین ( وَ الاَْرْضِ ) .

✓ 3 - آفرینش چهارپایان ( وَ الاَْنْعامَ خَلَقَها ).

✓ 4 - استفاده پوشش از پشم و پوست آن‌ها( لَكُمْ فیها دِفْ‌ءٌ ) .

✓ 5 - استفاده از منافع حیوانات ( وَ مَنافِعُ ) .

✓ 6 - استفاده از گوشت آن‌ها ( وَ مِنْها تَأْكُلُونَ ) .

✓ 7 - بهره‌گیرى از « جمال استقلال اقتصادى »(وَ لَكُمْ فیها جَمالٌ).

✓ 8 - بهره‌گیرى از حیوانات براى حمل و نقل بارها ( وَ تَحْمِلُ اَثْقالَكُمْ - وَ الْخَيْلُ وَ الْبِغالُ وَ الْحَمیرُ لِتَرْكَبُوها ) .

✓ 9 - هدایت به صراط مستقیم ( وَ عَلَى اللّهِ قَصْدُ السَّبیلِ ) .

✓ 10 - نزول باران از آسمان و تهیه آب آشامیدنى از آن ( هُوَ الَّذى اَنْزَلَ مِنَ السَّماءِ ماءً لَكُمْ مِنْهُ شَرابٌ ) .

✓ 11 - پرورش مراتع و چراگاه‌ها با آن (وَ مِنْهُ شَجَرٌ فیهِ‌تُسیمُونَ).

✓ 12 - روییدن زراعت و زیتون و نخل و انگور و انواع‌میوه‌ها به برکت آن ( يُنْبِتُ لَكُمْ

بِهِ الزَّرْعَ وَ الزَّيْتُونَ وَ النَّخیلَ وَ الاَْعْنابَ وَ مِنْ كُلِّ الثَّمَراتِ ) .

✓ 13 - تسخیر شب و روز ( وَ سَخَّرَ لَكُمُ اللَّيْلَ وَ النَّهارَ ) .

✓ 14 - تسخیر خورشید و ماه ( وَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ ) .

✓ 15 - تسخیر ستارگان ( وَ النُّجُومُ ) .

✓ 16 - مخلوقات گوناگونى كه در كره زمین آفریده شده ( وَ ما ذَرَأَ لَكُمْ فِى الاَْرْضِ مُخْتَلِفا اَلْوانُهُ ) .

✓ 17 - تسخیر دریاها براى استفاده از گوشت و جواهرات آن ( وَ هُوَ الَّذى سَخَّرَ الْبَحْرَ لِتَأْكُلُوا مِنْهُ لَحْما طَرِيّا وَ تَسْتَخْرِجُوا مِنْهُ حِلْيَةً تَلْبَسُونَها ) .

✓ 18 - حرکت كشتى‌ها بر سینه آب‌ها (وَ تَرَى الْفُلْكَ مَواخِرَ فیهِ) .

✓ 19 - آفرینش كوه‌ها كه آرام بخش زمینند ( وَ اَلْقى فِى الاَْرْضِ رَواسِىَ اَنْ تَمیدَ بِكُمْ ) .

✓ 20 - آفرینش نهرها ( وَ اَنْهارا ) .

✓ 21 - ایجاد راه‌هاى ارتباطى ( وَ سُبُلاً ) .

✓ 22 - ایجاد علامات براى شناخت راه‌ها ( وَ عَلاماتٍ ) .

✓ 23 - استفاده از ستارگان براى راه‌یابى در شب‌ها ( وَ بِالنَّجْمِ هُمْ يَهْتَدُونَ ) .

✓ 24 - زنده شدن زمین‌هاى مرده به وسیله آب باران ( وَ اللّهُ اَنْزَلَ مِنَ السَّماءِ ماءً فَاَحْيا بِهِ الاَْرْضَ بَعْدَ مَوْتِها ) .

✓ 25 - شیر خالص و گوارا كه از میان خون و غذاى هضم شده خارج مى‌شود (نُسْقیكُمْ مِمّا فى بُطُونِه مِنْ بَيْنِ فَرْثٍ وَ دَمٍ لَبَنا خالِصا سائغا لِلشّارِبینَ ) .

✓ 26 - فرآورده‌هایى كه از میوه‌هاى درخت نخل و انگور گرفته مى‌شود ( وَ مِنْ ثَمَراتِ النَّخیلِ وَ الاَْعْنابِ تَتَّخِذُونَ مِنْهُ سَكَرا وَ رِزْقا حَسَنا ) .

✓ 27 - عسل يك غذاى شفابخش ( فیهِ شِفاءٌ لِلنّاسِ ) .

✓ 28 - بخشیدن همسرانى به انسان از جنس خود او ( وَ اللّهُ جَعَلَ لَكُمْ مِنْ اَنْفُسِكُمْ اَزْواجا ) .

✓ 29 - نعمت فرزندان ( وَ جَعَلَ لَكُمْ مِنْ اَزْواجِكُمْ بَنینَ وَ حَفَدَةً ).

✓ 30 - انواع روزى‌هاى پاکیزه به مفهوم وسیعش ( وَ رَزَقَكُمْ مِنَ الطَّيِّباتِ ) .

✓ 31 - نعمت گوش ( وَ جَعَلَ لَكُمُ السَّمْعَ ) .

✓ 32 - نعمت چشم ( وَ الاَْبْصارَ ) .

✓ 33 - نعمت عقل و هوش ( وَ الاَْفْئِدَةَ ) .

✓ 34 - خانه‌ها و مسکن‌هاى ثابت ( و اللّهُ جَعَلَ لَكُمْ مِنْ بُيُوتِكُمْ سَكَنا ) .

✓ 35 - خانه‌هاى سیار "خیمه‌ها" ( وَ جَعَلَ لَكُمْ مِنْ جُلُودِ الاَْنْعامِ بُيُوتا ) .

✓ 36 - وسایل و اسباب‌هایى كه از پشم و كرك و موى حیوانات ساخته و تهیه مى‌شود ( وَ مِنْ اَصْوافِها وَ اَوْبارِها وَ اَشْعارِها اَثاثا وَ مَتاعا اِلى حینٍ ) .

✓ 37 - نعمت سایه‌ها ( وَ اللّهُ جَعَلَ لَكُمْ مِمّا خَلَقَ ظِلالاً ) .

✓ 38 - نعمت وجود پناهگاه‌هاى مطمئن در كوه‌ها ( وَ جَعَلَ لَكُمْ مِنَ الْجِبالِ اَكْنانا ) .

✓ 39 - انواع لباس‌هایى كه انسان را از سرما و گرما حفظ مى‌کند ( وَ جَعَلَ لَكُمْ سَرابیلَ تَقیكُمُ الْحَرَّ ) .

✓ 40 - زره و لباس جنگ كه در برابر ضربات دشمن مقاومت دارد ( وَ سَرابیلَ تَقیكُمْ بَأْسَكُمْ ) .

و در پایان این بخش از نعمت‌ها اضافه مى‌کند « كَذلِكَ يُتِّمُ نِعْمَتَهُ عَلَيْكُمْ لَعَلَّكُمْ تُسْلِمُونَ : این‌گونه خداوند نعمت‌هایش را بر شما به حد كمال مى‌رساند تا تسلیم فرمان او باشید » .

هدف از تشریح نعمت‌ها

احتیاج به تذکر ندارد كه برشمردن نعمت‌هاى گوناگون الهى در آیات مختلف این سوره يا سایر آیات قرآن ، به اصطلاح براى منت گذارى و يا كسب وجهه و مانند آن نیست ، كه خدا برتر و بالاتر از همه این‌ها است و بى‌نیاز از هرکس و هر چیز. همه این‌ها در مسیر برنامه‌هاى سازنده تربیتى است ، برنامه‌هایى كه انسان را به آخرین مرحله تکامل ممکن از نظر معنوى و مادى برساند. گویاترین دلیل براى این موضوع ، همان جمله‌هایى است كه در آخر بسیارى از آیات گذشته آمده است كه در عین تنوع ، همگى در همان خط پرورش و تربیت انسان قرار دارد. در آیه 14 بعد از بیان نعمت تسخیر

دریاها مى‌فرماید: « لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ». در آیه 15 بعداز بیان نعمت كوه‌ها و نهرها و جاده‌ها مى‌گوید: « لَعَلَّكُمْ تَهْتَدُونَ ». در آیه 44 بعد از بیان بزرگ‌ترین نعمت معنوى يعنى نزول آیات قرآن مى‌گوید : « وَ لَعَلَّهُمْ يَتَفَكَّرُونَ » .

و در آیه 78 بعد از ذکر نعمت بسیار مهم ابزار شناخت ( گوش و چشم و عقل ) مى‌فرماید : « لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ ». و در آیه 81 بعد از اشاره به تکمیل نعمت‌هاى پروردگار مى‌گوید « لَعَلَّكُمْ تُسْلِمُونَ ». و در آیه 90 بعد از بیان يك سلسله دستورها در زمینه عدل و احسان و مبارزه با فحشاء و منکر و ظلم مى‌فرماید : « لَعَلَّكُمْ تَذَكَّرُونَ » .

در حقیقت در این شش مورد ، اشاره به پنج هدف شده است 1 - شکرگزارى 2 - هدایت 3 - تفکر 4 - تسلیم در برابر دعوت حق 5 - تذکر و يادآورى كه بدون شك همه با هم پیوند دارند : انسان نخست تفکر واندیشه مى‌کند. هرگاه فراموش كرد ، يادآورى مى‌نماید. به دنبال آن حسّ شکرگزارى در مقابل بخشنده نعمت‌ها در او بیدار مى‌شود .

سپس راه به سوى او بازمى‌کند و هدایت مى‌شود. سرانجام در برابر فرمانش تسلیم مى‌گردد .

و به این ترتیب هدف‌هاى پنج‌گانه فوق حلقه‌هاى تکامل زنجیره‌اى انسانند كه بدون شك اگر این مسیر به طور صحیح پیموده شود ، نتایج پربارى دارد و جاى تردید باقى نمى‌ماند كه برشمردن این نعمت‌ها گاهى به صورت جمعى و گاهى به صورت انفرادى ، هیچ هدفى جز ساختن انسان كامل نیست .

پروردگارا ! نعمت‌هاى بى‌پایانت سراسر وجود ما را احاطه كرده است و ما غرق نعمت‌هاى توایم اما هنوز تو را نشناخته‌ایم .

بارالها ! درك و دیدى مرحمت فرما كه راه‌گشاى طریق معرفت و عشق تو باشد و توفیقى كه دراین راه پرپیچ و خم به‌کمك ما بشتابد و به سرمنزل شکرگزاران واقعى برساند .

خداوندا ! تو نیازهاى ما را از هرکس بهتر مى‌دانى و تقاضاهاى ذاتى ما را از خود ما بهتر مى‌شناسى ، بر ما آن ببخش كه آن‌چنان باشیم كه تو مى‌خواهى و به ما آن مرحمت كن كه بهتر از آن شویم كه مردم مى‌پندارند .

پایان سوره نحل

پایان جزء چهاردهم

فهرست مطالب

موضوع صفحه

متن تأییدیه مرجع عالیقدر حضرت آیة اللّه العظمى مکارم شیرازى··· 6

متن تأییدیه حضرت آیة‌اللّه مرتضى مقتدایى مدیر حوزه علمیه قم··· 8

ویژگى‌ها و مزایاى كتاب " تفسیر جوان"··· 10

فضیلت تلاوت سوره « حجر »··· 11

تقاضاى نزول فرشتگان··· 18

بحثى پیرامون عدم تحریف قرآن··· 19

دعوت همه پیشوایان اسلام به قرآن موجود··· 22

دلایل ششگانه استهزاء پیامبران توسط گمراهان··· 27

فهرست مطالب

موضوع صفحه

سنت پیشینیان··· 30

لجاجت و انکار محسوسات ، نتیجه رسوخ گناهان است··· 31

چگونه شیاطین به‌وسیله شهب‌از آسمان رانده‌مى‌شوند ؟··· 35

خزائن خداوند چیست ؟··· 47

نزول مقامى و نزول مکانى··· 48

نقش باد و باران··· 49

پیشینیان و متأخران چه كسانى هستند ؟··· 51

جانّ چیست ؟··· 54

فهرست مطالب

موضوع صفحه

« گِل تیره » و « روح خدا »··· 57

ابلیس نخستین پایه‌گذار مکتب جبر··· 62

شیطان بر چه كسانى تسلّط مى‌یابد ؟··· 62

درهاى جهنم··· 65

نعمت‌هاى هشت‌گانه‌بهشت··· 66

نعمت‌هاى مادى و معنوى··· 68

کینه‌ها و حسادت‌ها دشمن برادرى است··· 70

پاداش كامل··· 72

فهرست مطالب

موضوع صفحه

میهمانان ناشناس ؟··· 74

منظور از " قِطْعٍ مِنَ اللَّيْلِ " چیست ؟··· 82

تفسیر جمله « وَامْضُوا حَيْثُ تُؤْمَرُون »··· 84

سرنوشت گنهکاران قوم لوط··· 90

رابطه « مُتَوَسِّم » و « مُؤْمِن »··· 92

اصحاب الایکه چه كسانى هستند ؟··· 95

مقتسمین چه اشخاصى هستند ؟··· 107

آغاز دعوت علنى اسلام··· 110

فهرست مطالب

موضوع صفحه

تأثیر توجه به خدا در قدرت روح··· 112

فضیلت تلاوت سوره « نحل »··· 115

فرمان عذاب نزدیك است··· 116

منافع‌گوناگون حیوانات··· 122

اهمیت مواد غذایى زیتون و خرما و انگور··· 132

نعمت‌هاى مادى و معنوى··· 139

معبودهاى‌مرده و فاقدشعور··· 151

آن‌ها كه بارگناه دیگران را بر دوش مى‌کشند··· 156

فهرست مطالب

موضوع صفحه

سنت حسنه و سیئه··· 157

تسلیم حق شدن پس از ایمان اضطرارى بیهوده است··· 165

سرنوشت پاکان و نیکان··· 170

وظیفه پیامبران ابلاغ آشکار است··· 174

بلاغ مبین چیست ؟··· 175

سرنوشت هرکس به دست خود اوست و اجبارى درکار نیست··· 177

هر امتّى رسولى دارد··· 179

معاد روز پایان گرفتن اختلاف‌ها است··· 184

فهرست مطالب

موضوع صفحه

پاداش‌مهاجران··· 187

اگر نمى‌دانید بپرسید··· 192

در هر موضوعى باید به متخصص همان موضوع مراجعه كرد··· 193

انواع مجازات‌ها در برابر انواع گناهان··· 198

سجده همه جنبندگان حتى سایه‌هایشان براى خدا··· 198

نقش سایه‌ها در زندگى ما··· 200

دین يکى و معبود هم يکى··· 204

چرا فرشتگان را دختران خدا مى‌دانستند ؟··· 211

فهرست مطالب

موضوع صفحه

نقش اسلام در احیاى ارزش مقام زن··· 213

گر حکم شود كه مست گیرند ...!··· 217

اجل مسمّى چیست ؟··· 219

مواد غذایى مهم شیر··· 227

معانى چهارگانه وحى··· 230

آیا الهام غریزى مخصوص زنبوران عسل است ؟··· 231

قبل از هر چیز خانه‌سازى··· 233

عسل از چه ساخته مى‌شود ؟··· 235

فهرست مطالب

موضوع صفحه

عسل در كجا ساخته مى‌شود ؟··· 236

رنگ‌هاى مختلف عسل··· 237

عسل يك ماده فوق‌العاده شفابخش··· 238

آیا ایجاد تفاوت با عدالت سازگار است ؟··· 244

اسباب و سرچشمه‌هاى روزى··· 249

براى خدا شبیه قرار ندهید··· 257

دو مثال زنده براى مؤمن و كافر··· 260

نقش « عدالت » و « راستى » در زندگى انسان‌ها··· 264

فهرست مطالب

موضوع صفحه

انسان در آغاز هیچ علمى نداشت··· 268

نعمت ابزار شناخت··· 270

اسرار پرواز پرندگان در پهنه آسمان··· 276

سایه‌ها ، مسکن‌ها و پوشش‌ها··· 284

آن‌جا كه تمام درها به روى بدکاران بسته مى‌شود··· 290

حالات چهارگانه مجرمین··· 292

مراحل چهارگانه هدایت··· 300

جامع‌ترین برنامه اجتماعى··· 301

فهرست مطالب

موضوع صفحه

استحکام پیمان‌هاى شما دلیل بر ایمان شماست··· 308

عذرهاى ناموجه براى نقض پیمان··· 311

سرمایه‌هاى جاودانى انسان··· 318

زندگى پاکیزه در گرو چیست ؟··· 320

برابرى مرد و زن··· 321

حیات طیبه چیست ؟··· 322

موانع شناخت··· 324

ازمیان‌تمام صفات‌شیطان مطرودبودن او مطرح‌شده‌است؟··· 327

فهرست مطالب

موضوع صفحه

آداب پنج‌گانه تلاوت قرآن كریم··· 328

آن‌هاکه زیر پرچم‌حقند و آن‌هاکه تحت لواى شیطانند؟··· 333

رمز وجود آیات ناسخ و منسوخ در قرآن··· 334

تقیه و فلسفه آن··· 344

مرتد فطرى و ملى و فریب خوردگان··· 349

آن‌ها كه كفران كردند و گرفتار شدند··· 356

آیا مثال است يا يك جریان تاریخى ؟··· 357

رابطه امنیت و توسعه اقتصادى··· 359

فهرست مطالب

موضوع صفحه

لباس گرسنگى و ناامنى··· 360

کفران نعمت و تضییع مواهب الهى··· 362

دروغگویان هرگز رستگار نخواهند شد··· 369

علت ارتکاب گناه و روش جبران آن··· 374

ابراهیم (علیه السلام)به تنهایى يك امت بود··· 375

ده دستور مهم اخلاقى در مقابله با مخالفان··· 382

نعمت‌هاى چهل‌گانه مندرج در سوره نحل ( سوره نعمت‌ها )··· 394

هدف از تشریح نعمت‌ها··· 399