ghaemiyeh.com
سرشناسه:بیستونی، محمد، 1337 -
عنوان قراردادی:تفسیر نمونه .برگزیده
عنوان و نام پدیدآور:تفسیر جوان (برگرفته از تفسیر نمونه)= A new narration of Holy Qur'an for young youth/ به اهتمام محمد بیستونی؛ با نظارت مکارم شیرازی.
مشخصات نشر:تهران: بیان جوان، 1385 -
مشخصات ظاهری:30 ج.؛ 14×5/10 سم.
تفسیرجوان (برگرفتهاز تفسیرنمونه) A new narration of =
Holy Quran for young youth// به اهتمام محمدبیستونى؛ بانظارت مکارمشیرازى.
تهران: بیانجوان، 1385- 30 ج.؛14×5/10 سم.
شابك دورهاى : ISBN 964-8399-71-9
(ج. 2) : ISBN 964-8399-19-0 فاپا.
ج.2-4،6-8،10،12-11،14،19،21،24-26(چاپاول:1385).
ج. 1 - 30 (چاپ دوم: 1392) (فیپا).
کتابنامه. تفسیر نمونه. تفاسیر شیعه قرن 14
مکارمشیرازى،ناصر،1305 -. تفسیر نمونه. برگزیده
1385 73ت95ب/98BP 179/297
کتابخانه ملى ایران 35848-83م
وضعیت فهرست نویسی:فاپا
یادداشت:ج. 2-4، 6-8، 12،10- 11، 14، 19، 21، 24 - 26 (چاپ اول: 1385).
یادداشت:ج.1 - 30 (چاپ دوم: 1391) (فیپا).
یادداشت:کتابنامه.
عنوان دیگر:تفسیر نمونه.
موضوع:تفاسیر شیعه -- قرن 14
شناسه افزوده:مکارمشیرازی، ناصر، 1305 - . تفسیر نمونه. برگزیده
رده بندی کنگره:BP98/ب95ت73 1385
رده بندی دیویی:297/179
شماره کتابشناسی ملی:م83-35848
ویراستار دیجیتالی:محمد منصوری
عنوان: تفسیر جوان (برگرفته از تفسیر نمونه)
مؤلف: دکتر محمد بیستونى ویراستارى و تایپ و صفحه آرایى: سهیلا شاکرى، فاطمه سرزهى
گروه تحقیق: صفورا بیستونى، زهرا بیستونى، آسیه بیستونى
امور فنى و رایانه: محمد على بیستونى شمارگان: 3000 نسخه
نوبت و تاریخ چاپ: دوم ، سال 1392 شابك دورهاى: ISBN 964 - 8399 - 71 - 9
ناشر: انتشارات بیان جوان شا بک: (ج. 2):ISBN 964 - 8399 - 19 - 0
هرگونه نسخهبردارى و چاپ از این كتاب، با اخذ مجوز كتبى از مؤسسه قرآنى تفسیر جوان بلامانع است.
نشانى: تهران - خیابان پاسداران - بینگلستان هشتم و نهم - روبروى پمپ بنزین - شماره 451 - طبقه اول - واحد 4
تلفکس: 22589626 E_mail :info@tafsirejavan.com
جدید
با نظارت: حضرت آیة اللّه مکارم شیرازى
تفسیر جوان
(برگرفته از تفسیر نمونه )
YOUTH INTERPRETATION OF QURAN
جلد 13
(جزء سیزدهم قرآن)
Volum 13
دکترمحمدبیستونى
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ
اَلاِهْداءِ
اِلى سَيِّدِنا وَ نَبِيِّنا مُحَمَّدٍ
رَسُولِ اللّهِ وَ خاتَمِ النَّبِيّينَ وَ اِلى مَوْلانا
وَ مَوْلَى الْمُوَحِّدینَ عَلِىٍّ اَمیرِ الْمُؤْمِنینَ وَ اِلى بِضْعَةِ
الْمُصْطَفى وَ بَهْجَةِ قَلْبِهِ سَيِّدَةِ نِساءِ الْعالَمینَ وَ اِلى سَيِّدَىْ
شَبابِ اَهْلِ الْجَنَّةِ، السِبْطَيْنِ، الْحَسَنِ وَ الْحُسَيْنِ وَ اِلَى الاَئِمَّةِ التِّسْعَةِ
الْمَعْصُومینَ الْمُكَرَّمینَ مِنْوُلْدِ الْحُسَيْنِ لاسِيَّما بَقِيَّةِاللّهِ فِىالاَرَضینَ وَ وارِثِ عُلُومِ
الاَنْبِياءِ وَ الْمُرْسَلینَ، الْمُعَدِّ لِقَطْعِ دابِرِالظَّلَمَةِ وَ الْمُدَّخِرِ لاِحْياءِ الْفَرائِضِ وَ مَعالِمِ الدّينِ ،
الْحُجَّةِبْنِالْحَسَنِ صاحِبِ الْعَصْرِ وَ الزَّمانِ عَجَّلَ اللّهُ تَعالى فَرَجَهُ الشَّریفَ فَيا مُعِزَّ
الاَوْلِياءَوَيامُذِلَالاَعْداءِاَيُّهَاالسَّبَبُالْمُتَّصِلُبَيْنَالاَرْضِوَالسَّماءِقَدْمَسَّنا
وَ اَهْلَنَا الضُّرَّ فى غَيْبَتِكَ وَ فِراقِكَ وَ جِئْنا بِبِضاعَةٍ مُزْجاةٍ
مِنْ وِلائِكَ وَ مَحَبَّتِكَ فَاَوْفِ لَنَا الْكَيْلَ مِنْ مَنِّكَ وَ
فَضْلِكَ وَ تَصَدَّقْ عَلَيْنا بِنَظْرَةِ رَحْمَةٍ مِنْكَ
اِنّا نَریكَ مِنَ الْمُحْسِنینَ
متن تأییدیه مرجع عالیقدر حضرت «آیة اللّه العظمى مکارم شیرازى» در
مورد كتاب «تفسیر جوان» (منبع مطالعاتى و
تحقیقاتى اصلى «روش انس با قرآن»)
بسم اللّه الرّحمن الرّحیم
قرآن مجیدبالاترین سند افتخار مامسلمانان است و تاکسى با قرآن آشنا نشود ، پى به عظمت آن نخواهد برد و هر قدر آشنایى ما با ا ين كتاب بزرگ آسمانى افزون گردد ، به درجه اهمیت و عظمت آن بهتر پى مىبریم ، مخصوصاً براى حل مشکلات مسلمین در دنیاى امروز ، بهترین راهگشا قرآن است .
بههمین دلیلشایسته است نسلجوان برومندما روزبه روز با این كتاب آسمانى آشناتر گردد ، نه فقط به «خواندن» و «قرائت» و «حفظ» آن ، بلکه به «محتوا و معناى
قرآن» ، به يقین قرآن مجید مىتواند صفا و روشنى ویژهاى به تمام زندگى آنان بدهد و از آنان افرادى باایمان ، شایسته ، قوى ، شجاع و طرفدار حق بسازد .
از آنجا كه تفسیر نمونه بحمداللّه در میان تمام قشرها نفوذ يافته و تحولى در محیط ما ایجاد كرده است ، جناب آقاى «دکتر محمد بیستونى» كه فردى باذوق و علاقمند به مسائل اسلامى و مسائل جوانان است . ابتکارى به خرج داده و تفسیر نمونه را به صورت فشرده و خلاصه با «سبکى تازه» كه به آسانى قابل استفاده براى همه جوانان باشد ، درآورده و به گونهاى كه هماکنون ملاحظه مىکنید ، در اختیار آنان گذارده است . خداوند این خدمت را از ایشان قبول كند و به همه جوانان عزیز توفیق استفاده از آن را مرحمت فرماید .
ناصر مکارم شیرازى
28/8/79
متن تائیدیه حضرت آیةاللّه مرتضى مقتدایى مدیر حوزه علمیه قم
بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیم
توفیق نصیب گردید از مؤسسه قرآنى تفسیر جوان بازدید داشته باشم و مواجه شدم با يك باغستان گسترده پرگل و متنوع كه بهطور يقین از معجزات قرآن است كه این ابتکارات و روشهاى نو و جالب را به ذهن يك نفر كه باید مورد عنایت ویژه قرار گرفته باشد القاء نماید تا بتواند در سطح گسترده كودکان و جوانان و نوجوانان و غیرهم را با قرآنمجید مأنوس بهطورىکه مفاهیم بلند و باارزش قرآن در وجود آنها نقش بسته و روش آنها را الهى و
قرآنى نماید و آن برادر بزرگوار جناب آقاى دکتر محمد بیستونى است كه این توفیق نصیب ایشان گردیده و ذخیره عظیم و باقیات الصالحات جارى براى آخرت ایشان هست. به امید این كه همه اقدامات با خلوص قرین و مورد توجه ویژه حضرت بقیت اللّه الاعظم ارواحنا فداه باشد.
مرتضى مقتدایى
به تاریخ يوم شنبه پنجم ماه مبارك رمضانالمبارك 1427
1 - درج قول برتر و حذف اقوال متعدد در بیان تفسیر آیات.
2 - حفظ اصالت مطالب و مفاهیم ارائه شده در اصل تفسیر .
3 - خلاصه نمودن جملات طولانى در قالب عبارات كوتاهتر و سادهتر .
4 - اِعرابگذارى آیات و روایات به منظور سهولت حفظ كردن آنها .
5 - استفاده از سه خط تحریرى براى آیات ، ترجمه و تفسیر ، به منظور مطالعه روان آنها.
6 - درج ترجمه روان و تفسیر هر آیه به صورت مستقل، به جز در آیاتى كه با هم ارتباط تنگاتنگ دارند.
7 - تیترگذارى و تدوین مطالب كتاب به سبك كتابهاى آموزشى به منظور تدریس آسان در جلسات تفسیر قرآن .
8 - انتشار در قطع كوچك به منظور استفاده از اوقات فراغت روزانه و سهولت قرار گرفتن در جیب.
9 - قیمت ارزان كتاب به منظور خرید همگان خصوصا جوانان عزیز و اُنس بیشتر جامعه با قرآن كریم .
محمد بیستونى
تهران - تابستان 1387
53 وَ ماآ اُبَرِّءُ نَفْسىآ اِنَّ النَّفْسَ لَأَمّارَةٌ بِالسُّوآءِ اِلاّ ما رَحِمَ رَبّىآ اِنَّ رَبّى غَفُورٌ رَحیمٌ
من هرگز نفس خویش را تبرئه نمىکنم كه نفس ( سرکش )، بسیار به بدىها امر مىکند مگر آنچه را پروردگارم رحم كند ، پروردگارم غفور و رحیم است .
باز ادامه داد : « من هرگز نفس سرکش خویش را تبرئه نمىکنم چراکه مىدانم این نفس اماره ما را به بدىها فرمان مىدهد » ( وَ ما اُبَرِّءُ نَفْسى اِنَّ النَّفْسَ لَأَمّارَةٌ بِالسُّوءِ ) .
« مگر آنچه پروردگارم رحم كند » و با حفظ و كمك او مصون بمانیم ( اِلاّ ما رَحِمَ رَبّى ) .
و در هر حال در برابر این گناه از او امید عفو و بخشش دارم « چراکه پروردگارم غفور و رحیم است » ( اِنَّ رَبّى غَفُورٌ رَحیمٌ ). انسان هنگامى كه در زندگى پایش به سنگ بخورد يکنوع حالت بیدارى توأم با احساس گناه و شرمسارى در وجودش پیدا مىشود ، به خصوص اینکه بسیار دیده شده است كه شکست در عشق مجازى راهى براى انسان به سوى عشق حقیقى ( عشق به پروردگار ) مىگشاید و به تعبیر روانکاوى امروز آن تمایلات شدید سرکوفته « تصعید » مىگردد و بى آن كه از میان برود در شکل عالىترى تجلى مىکند .
پارهاى از روایات كه در شرح حال همسر عزیز در سنین بالاى زندگیش نقل شده نیز
دلیل بر این تنبّه و بیدارى است. خلاصه اینکه ارتباط و پیوند آیات چنین نشان مىدهد كه همه اینها گفتههاى همسر عزیز مصر است كه مختصر تَنَبُّه و بیدارى پیدا كرده بود و به این حقایق اعتراف كرد. در این فراز از داستان يوسف دیدیم كه سرانجام دشمن سرسختش به پاکى او اعتراف كرد و اعتراف به گنهکارى خویش و بىگناهى او نمود ، این است سرانجام تقوا و پاکدامنى و پرهیز از گناه و این است مفهوم جمله « وَ مَنْ يَتَّقِ اللّهَ يَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجا وَ يَرْزُقْهُ مِنْ حَيْثُ لا يَحْتَسِبُ » ( هر كسى تقوا پیشه كند خداوند راه گشایشى براى او قرار مىدهد و از آنجا كه گمان نمىکرد به او روزى مىدهد ). تو پاك باش و در طریق پاکى استقامت كن خداوند اجازه نمىدهد ناپاکان حیثيّت تو را بر باد دهند .
شکستها همیشه شکست نیست بلکه در بسیارى از مواقع ظاهراً شکست است اما در باطن يك نوع پیروزى معنوى به حساب مىآید ، اینها همان شکستهایى است كه سبب بیدارى انسان مىگردد و پردههاى غرور و غفلت را مىدرد و نقطه عطفى در زندگى انسان محسوبمىشود .
همسر عزیز مصر ( كه نامش « زلیخا » يا « راعیل » بود ) هر چند در كار خود گرفتار
بدترین شکستها شد ولى این شکست در مسیر گناه باعث تَنَبُّه او گردید ، وجدان خفتهاش بیدار شد و از كردار ناهنجار خود پشیمان گشت و روى به درگاه خدا آورد داستانى كه در احادیث درباره ملاقاتش با يوسف پس از آنکه يوسف عزیز مصر شد نقل شده نیز شاهد این مدعا است زیرا رو به سوى او كرد و گفت : « اَلْحَمْدُلِلّهِ الَّذى جَعَلَ الْعَبیدَ مُلُوکا بِطاعَتِه وَ جَعَلَ الْمُلُوكَ عَبیدا بِمَعْصِيَتِه : حمد خداى را كه بردگان را به خاطر اطاعت فرمانش ملوك ساخت و ملوك را به خاطر گناه برده گردانید » و در پایان همین حدیث مىخوانیم كه يوسف
سرانجام با او ازدواج كرد .(1)خوشبخت كسانى كه از شکستها پیروزى مىسازند و از ناکامىها كامیابى و از اشتباهات خود راههاى صحیح زندگى را مىیابند و در میان تیرهبختىها نیکبختى خود را پیدا مىکنند. البته واکنش همه افراد در برابر شکست چنین نیست ، آنها كه ضعیف و بىمایهاند به هنگام شکست يأس و نومیدى سراسر وجودشان را .
1) « سفینة البحار » ، جلد 1 ، صفحه 554 .
مىگیرد و گاهى تا سر حد خودکشى پیش مىروند، كه این شکست كامل است ، ولى آنها كه مایهاى دارند سعى مىکنند آن را نردبان ترقى خود قراردهند و از آن پلپیروزىبسازند.
دیدیم يوسف نهتنها بهخاطرحفظ پاکدامنیش به زندان رفت بلکه پس از اعلام آزادى نیز حاضر به ترکزنداننشدتااینکهفرستاده ملکبازگرددوتحقیقات كافى از زنان مصر درباره او بشود و بىگناهیش اثباتگردد تا سرفراز از زندان آزادشود، نه اینکه به صورت يك مجرم آلوده و فاقد حیثیت مشمول عفو شاه گردد كه خود ننگ بزرگى است و این درسى است براى همه انسانها در گذشته و امروز و آینده .
علماى اخلاق براى نفس ( احساسات و غرایز و عواطف آدمى ) سه مرحله قائلند كه در قرآن مجید به آنها اشاره شده است. نخست « نفس امّاره » نفس سرکش است كه انسان را به گناه فرمان مىدهد و به هر سو مىکشاند و لذا اَمّارَهاش گفتهاند ، در این مرحله هنوز عقل و ایمان آن قدرت را نیافته كه نفس سرکش را مهار زند و آن را رام كند بلکه در بسیارى از موارد در برابر او تسلیم مىگردد و يا اگر بخواهد گلاویز شود نفس سرکش او را بر
زمین مىکوبد و شکست مىدهد. این مرحله همان است كه در آیۀ فوق در گفتار همسر عزیز مصر به آن اشاره شده است و همه بدبختىهاى انسان از آن است. مرحله دوم « نفس لَوّامَّة » است كه پس از تعلیم و تربیت و مجاهدت ، انسان به آن ارتقاء مىیابد ، در این مرحله ممکن است بر اثر طغیان غرایز گهگاه مرتکب خلافهایى بشود اما فورا پشیمان مىگردد و به ملامت و سرزنش خویش مىپردازد و تصمیم بر جبران گناه مىگیرد و دل و جان را با آب توبه مىشوید و به تعبیر دیگر در مبارزه عقل و نفس گاهى عقل پیروزمىشود و گاهى نفس، ولى به هر حال كفه سنگین از آن عقل و ایمان است. البته براى رسیدن به این مرحله جهاد اکبر لازم است و تمرین كافى و تربیت در مکتب استاد و الهام گرفتن از سخن خدا و سنّت پیشوایان . این مرحله همان است كه قرآن مجید در سوره « قیامت » به آن سوگند ياد كرده است، سوگندى كه نشانه عظمت آن است : « لا اُقْسِمُ بِيَوْمِ الْقِيمَةِ وَ لااُقْسِمُ بِالنَّفْسِ اللَّوّامَةِ : سوگند به روز رستاخیز و سوگند به نفس سرزنشگر » .
مرحلۀ سوم « نفس مُطْمَئِنَّة » است و آن مرحلهاى است كه پس از تصفیه و تهذیب و تربیت كامل ، انسان به مرحلهاى مىرسد كه غرایز سرکش در برابر او رام مىشوند و سپر مىاندازند و توانایى پیکار با عقل و ایمان در خود نمىبینند ، چراکه عقل و ایمان آن قدر
نیرومند شدهاند كه غرایز نفسانى در برابر آن توانایى چندانى ندارند. این همان مرحله آرامش و سکینه است ، آرامش كه بر اقیانوسهاى بزرگ حکومت مىکند ، اقیانوسهایى كه حتى در برابر سختترین طوفانها چین و شکن بر صورت خود نمایان نمىسازند. این مقام انبیاء و اولیا و پیروان راستین آنها است ، آنهایى كه در مکتب مردان خدا درس ایمان و تقوا آموختند و سالها به تهذیب نفس پرداخته و جهاد اکبر را به مرحله نهایى رساندهاند .
این همان است كه قرآن در سوره « فجر » به آن اشاره مىکند آنجا كه مىگوید : « يا اَيَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ ارْجِعى اِلى رَبِّكِ راضِيَةً مَرْضِيَّةً فَادْخُلى فى عِبادى وَ ادْخُلى جَنَّتى : اى نفس مطمئن و آرام بازگرد به سوى پروردگارت كه هم تو از او خشنود هستى و هم او از تو و داخل در زمره بندگان خاص من شو و در بهشتم گام نه » .
54 وَ قالَالْمَلِكُ ائْتُونى بِهاَسْتَخْلِصْهُ لِنَفْسى فَلَمّا كَلَّمَهُ قالَ اِنَّكَ الْيَوْمَ لَدَيْنا مَكینٌ اَمینٌ
ملك ( مصر ) گفت : او ( يوسف ) را نزد من آورید تا وى را مخصوص خود گردانم ، هنگامى كه ( يوسف نزد وى آمد و ) با او صحبت كرد ( ملك به عقل و درایت او پى برد ) و گفت : تو امروز نزد ما منزلت عالى دارى و مورد اعتماد هستى .
نماینده ویژه « ملك » در حالى كه حامل پیام گرم او بود ، وارد زندان شد و به دیدار يوسف شتافت ، سلام و درود او را به يوسف ابلاغ كرد و اظهار داشت كه او علاقه شدیدى به تو پیدا كرده است و به درخواستى كه داشتى ، دایر به تحقیق و جستجو از زنان مصر در مورد تو ، جامه عمل پوشانیده و همگى با كمال صراحت به پاکى و بىگناهیت گواهى دادهاند .
اکنون دیگر مجال درنگ نیست ، برخیز تا نزد او برویم. يوسف به نزد ملك آمد و با او به گفتگو نشست ، « هنگامى كه ملك با وى گفتگو كرد و سخنان پرمغز و پر مایه يوسف را كه از علم و هوش و درایت فوق العادهاى حکایت مىکرد شنید ، بیش از پیش شیفته و دلباخته او شد و گفت : تو امروز نزد ما داراى منزلت عالى و اختیارات وسیع هستى و مورد اعتماد و وثوق ما خواهىبود » .
55 قالَ اجْعَلْنى عَلى خَزائِنِ الاَرْضِ اِنّى حَفیظٌ عَلیمٌ
( يوسف ) گفت : مرا سرپرست خزائن سرزمین ( مصر ) قرار ده كه نگهدارنده و آگاهم .
یوسف مىدانست يك ریشه مهمّ نابسامانىهاى آن جامعه مملو از ظلم و ستم در مسائل اقتصادیش نهفته است ، اکنون كه آنها به حکم اجبار به سراغ او آمدهاند ، چه بهتر كه نبض اقتصاد
کشور مصر را در دست گیرد و به يارى مستضعفان بشتابد ، از تبعیضها تا آنجا كه قدرت دارد بکاهد ، حق مظلومان را از ظالمان بگیرد و به وضع بى سر و سامان آن كشور پهناور سامان بخشد .
مخصوصاً مسائل كشاورزى را كه در آن كشور در درجه اول اهميّت بود ، زیر نظر بگیرید و با توجّه به اینکه سالهاى فراوانى و سپس سالهاى خشکى در پیش است ، مردم را به كشاورزى و تولید بیشتر دعوت كند و در مصرف فرآوردههاى كشاورزى تا سر حدّ جیرهبندى ، صرفهجویى كند و آنها را براى سالهاى قحطى ذخیره نماید ، لذا راهى بهتر از این ندید كه پیشنهاد سرپرستى خزانههاى مصر كند. آیات 100 و 101 همین سوره كه تفسیر آن به خواست خدا خواهد آمد ، دلیل بر این است كه او سرانجام بجاى ملك نشست و زمامدار تمام امور مصر شد ، هر چند آیه 88 كه مىگوید : برادران به او گفتند : « يا ایها العزیز » ، دلیل بر این است كه او در جاى عزیز مصر قرار گرفت ، ولى هیچ مانعى ندارد كه این سلسله مراتب را تدریجا طى كرده باشد ، نخست به مقام خزانهدارى و بعد نخست وزیرى و بعد بجاى ملك ، نشسته باشد .
نخستین چیزى كه در رابطه با آیات فوق جلب توجه مىکند این است كه چگونه
یوسف این پیامبر بزرگ حاضر شد ، خزانهدارى يا نخست وزیرى يکى از طاغوتهاى زمان را بپذیرد و با او همکارى كند؟ پاسخ این سؤال در حقیقت در خود آیات فوق نهفته است ، او به عنوان يکى انسان «حَفیظٌ عَلیمٌ» ( امین و آگاه ) عهدهدار این منصب شد ، تا بیتالمال را كه مال مردم بود به نفع آنها حفظ كند و در مسیر منافع آنان به كار گیرد ، مخصوصاً حق مستضعفان را كه در غالب جامعهها پایمال مىگردد به آنها برساند. در « فقه » در بحث قبول ولایت از طرف ظالم نیز اینبحث بهطور گسترده آمده است كه قبول پست و مقام از سوى ظالم همیشه حرام نیست ، بلکه گاهى مستحب و يا حتى واجب مىگردد ، این در صورتى است كه منافع پذیرش آن و مرجحات دینیش بیش از زیانهاى حاصل از تقویت دستگاه باشد. در روایات متعددى نیز مىخوانیم كه ائمه اهلبیت علیهمالسلام به بعضى از دوستان نزدیك خود ( مانند على بن يقطین كه از ياران امام كاظم (علیه السلام) بود و وزارت فرعون زمان خود هارون الرّشید را به اجازه امام پذیرفت ) چنین اجازهاى را مىدادند .
گرچه ما هرگز موافق مکتبهاى يك بعدى كه همه چیز را در بعد اقتصادى خلاصه
مىکنند و انسان و ابعاد وجود او را نشناختهاند نیستیم ، ولى با اینحال اهمیت ویژه مسائل اقتصادى را در سرنوشت اجتماعات هرگز نمىتوان از نظر دور داشت ، آیات فوق نیز اشاره به همین حقیقت مىکند ، چرا كه يوسف از میان تمام پستها انگشت روى خزانهدارى گذاشت ، زیرا مىدانست هرگاه به آن سر و سامان دهد قسمت عمده نابسامانىهاى كشور باستانى مصر ، سامان خواهد يافت و از طریق عدالتاقتصادى مىتواند سازمانهاى دیگر را كنترل كند .
در روایات اسلامى نیز اهمیت فوق العادهاى به این موضوع داده شده است ، از جمله درحدیث معروف على (علیه السلام) يکى از دو پایه اصلى زندگى مادى و معنوى مردم ( قِوامُ الدّينِ وَ الدُّنْيا ) مسائل اقتصادى قرار داده شده است ، در حالى كه پایه دیگر علم و دانش و آگاهى شمرده شده است .
تعبیر يوسف كه مىگوید : « اِنّى حَفیظٌ عَلیمٌ » دلیل بر اهمیت مدیریت در كنار امانت است و نشان مىدهد كه پاکى و امانت به تنهایى براى پذیرش يك پست حساس اجتماعى كافى نیست ، بلکه علاوه بر آن آگاهى و تخصص و مدیریت نیز لازم است ، چراکه « عَلیم » را در كنار « حَفیظ » قرار داده است . و ما بسیار دیدهایم كه خطرهاى ناشى از عدم اطلاع و
مدیریت كمتر از خطرهاى ناشى از خیانت نیست بلکه گاهى از آن برتر و بیشتر است .
با این تعلیمات روشن اسلامى نمىدانیم چرا بعضى مسلمانان به مسأله مدیریت و آگاهى هیچ اهمیت نمىدهند و حداکثر كشش فکر آنها در شرایط واگذارى پستها ، همان مسأله امانت و پاکى است با اینکه سیره پیامبر صلىاللهعلیهوآله و على (علیه السلام) در دوران حکومتشان نشان مىدهد ، آنها به مسأله آگاهى و مدیریت همانند امانت و درستکارى اهمیت مىدادند .
بدون شك تعریف خویش كردن كار ناپسندى است ، ولى با این حال این يك قانون كلى نیست ، گاهى شرایط ایجاب مىکند كه انسان خود را به جامعه معرفى كند تا مردم او را بشناسند و از سرمایههاى وجودش استفاده كنند و به صورت يك گنج مخفى و متروك باقى نماند .
در آیۀ فوق نیز خواندیم كه يوسف به هنگام پیشنهاد پست خزانهدارى مصر خود را با جمله « حَفیظٌ عَلیم » ستود ، زیرا لازم بود سلطان مصر و مردم بدانند كه او واجد صفاتى استکه براىسرپرستىاین كار نهایت لزوم را دارد. لذا در تفسیر عیاشى از امام صادق (علیه السلام)مىخوانیم كه در پاسخ این سؤال كه آیا جایز است انسان خودستایى كند و مدح خویش
نماید ؟ فرمود : « نَعَمْ اِذَا اضْطُرَّ اِلَيْهِ اَما سَمِعَتْ قَوْلَ يُوسُفَ اِجْعَلْنى عَلى خَزائِنِ الاَرْضِ اِنّى حَفیظٌ عَلیمٌ وَ قَوْلَ الْعَبْدِ الصّالِحِ وَ اَنَا لَكُمْ ناصِحٌ اَمینٌ: آرى هنگامىکه ناچار شود مانعى ندارد ، آیا نشنیدهاى گفتار يوسف را كه فرمود : مرا بر خزائن زمین قرار ده كه من امین و آگاهم و همچنین گفتار بنده صالح خدا ( هود ) من براى شما خیرخواه و امینم » .(1)و از اینجا روشن مىشود اینکه در خطبه « شقشقیه » و بعضى دیگر از خطبههاى نهج البلاغه على (علیه السلام) بهمدح خویشتن مىپردازد و خودرا محور آسیاى خلافت مىشمرد ، كه هماى بلند پرواز اندیشهها به اوج فکر و مقام او نمىرسد و سیل علوم و دانشها از كوهسار وجودش سرازیر مىشود و امثال اینتعریفها همه براى ایناستکه مردمناآگاه و بىخبر به مقام او پى ببرند و از گنجینه وجودش براى بهبود وضع جامعه استفاده كنند.
56 وَ كَذلِكَ مَكَّنّا لِيُوسُفَ فِى الاَرْضِ يَتَبَوَّأُ مِنْها حَيْثُ يَشاءُ نُصیبُ بِرَحْمَتِنا مَنْ نَشاءُ وَ لا نُضیعُ اَجْرَ الْمُحْسِنینَ .
1) « نور الثقلین » ، جلد 2 ، صفحه 433 .
و اینگونه ما به يوسف در سرزمین ( مصر ) قدرت دادیم كه هر گونه مىخواست در آن منزل مىگزید ( و تصرف مىکرد ) ما رحمت خود را به هر كس بخواهیم ( و شایسته بدانیم ) مىبخشیم و پاداش نیکوکاران را ضایع نمىکنیم .
در اینجا سؤالى مطرح مىشود و آن اینکه چگونه ، سلطان جبار مصر به چنین كارى تن در داد ، در حالى كه مىدانست يوسف در مسیر خودکامگى و ظلم و ستم و استثمار و استعمار او گام برنمىدارد ، بلکه به عکس مزاحم مظالم او است .
پاسخ این سؤال با توجه به يك نکته چندان مشکل نیست و آن اینکه گاهى بحرانهاى اجتماعى و اقتصادى چنان است كه پایههاى حکومت خودکامگان را از اساس مىلرزاند ، آنچنانکه همه چیز خود را در خطر مىبینند ، در اینگونه موارد براى رهایى خویشتن از مهلکه حتى حاضرند از يك حکومت عادلانه مردمى استقبال كنند ، تا خود را نجات دهند .
57 وَ لَأَجْرُ الاْخِرَةِ خَيْرٌ لِلَّذینَ ءَامَنُوا وَ كانُوا يَتَّقُونَ
و پاداشآخرت براى آنهاکه ایمانآوردهاند و پرهیزکارند بهتراست .
گرچه بسیارى از مردم نیکوکار در همین جهان به پاداش مادى خود مىرسند ،
همانگونه كه يوسف نتیجه پاکدامنى و شکیبایى و پارسایى و تقواى خویش را در همین دنیا گرفت ، كه اگر آلوده بود هرگز به چنین مقامى نمىرسید. ولى این سخن به آن معنى نیست كه همه كس باید چنین انتظارى را داشته باشند و اگر به پاداشهاى مادى نرسند گمان كنند به آنها ظلم و ستمى شده ، چراکه پاداش اصلى ، پاداشى است كه در زندگى آینده انسان ، در انتظار او است. و شاید براى رفع همین اشتباه و دفع همین توهم است كه قرآن در آیه فوق بعد از ذکر پاداش دنیوى يوسف اضافه مىکند : « وَ لَأَجْرُ الاْخِرَةِ خَيْرٌ لِلَّذینَ ءَامَنُوا وَ كانُوا يَتَّقُونَ : پاداش آخرت براى آنان كه ایمان دارند و تقوى پیشه كردهاند برتر است » .
58 وَ جاءَ اِخْوَةُ يُوسُفَ فَدَخَلُوا عَلَيْهِ فَعَرَفَهُمْ وَ هُمْ لَهُ مُنْكِرُونَ
برادران يوسفآمدند و براو وارد شدند، او آنهارا شناخت، ولىآنها وى را نشناختند.
سرانجام همانگونه كه پیشبینى مىشد ، هفت سال پى در پى وضع كشاورزى مصر بر اثر بارانهاى پربرکت و وفور آب نیل كاملاً رضایتبخش بود و يوسف كه همه خزائن مصر و امور اقتصادى آن را زیر نظر داشت دستور داد انبارها و مخازن كوچك و بزرگى بسازند بهگونهاى كه مواد غذایى را از فاسد شدن حفظ كنند و دستور داد مردم مقدار مورد نیاز خود را از محصول
بردارند و بقیه را به حکومت بفروشند و به این ترتیب ، انبارها و مخازن از آذوقه پر شد .
این هفت سال پربرکت و وفور نعمت گذشت و قحطى و خشکسالى چهره عبوس خود را نشان داد و آنچنان آسمان بر زمین بخیل شد كه زرع و نخیل لب تر نکردند و مردم از نظر آذوقه در مضیقه افتادند و چون مىدانستند ذخایر فراوانى نزد حکومت است ، مشکل خود را از این طریق حل مىکردند و يوسف نیز تحت برنامه و نظم خاصى كه توأم به آیندهنگرى بود غلّه به آنها مىفروخت و نیازشان را به صورت عادلانهاى تأمین مىکرد .
این خشکسالى منحصر به سرزمین مصر نبود ، به كشورهاى اطراف نیز سرایت كرد و مردم فلسطین و سرزمین كنعان را كه در شمال شرقى مصر قرار داشتند فرا گرفت و خاندان يعقوب كه در این سرزمین زندگى مىکردند نیز به مشکل كمبود آذوقه گرفتار شدند و به همین دلیل يعقوب تصمیم گرفت ، فرزندان خود را به استثناى بنیامین ، كه بجاى يوسف نزد پدر ماند راهى مصر كند . آنها با كاروانى كه به مصر مىرفت به سوى این سرزمین حرکت كردند و به گفته بعضى پس از 18 روز راهپیمایى وارد مصر شدند .
طبق تواریخ ، افراد خارجى به هنگام ورود به مصر باید خود را معرفى مىکردند تا مأمورین به اطلاع يوسف برسانند ، هنگامى كه مأمورین گزارش كاروان فلسطین را دادند ،
یوسف در میان درخواستکنندگان غلاّت نام برادران خود را دید و آنها را شناخت و دستورداد ، بدونآنکهکسى بفهمدآنانبرادر وىهستنداحضارشوندوآنچنانکهقرآن مىگوید : « برادران يوسف آمدند و بر او وارد شدند او آنها را شناخت ، ولى آنها را وى را نشناختند » ( وَ جاءَ اِخْوَةُ يُوسُفَ فَدَخَلُوا عَلَيْهِ فَعَرَفَهُمْ وَ هُمْ لَهُ مُنْكِرُونَ ) . آنها حق داشتند يوسف را نشناسند ، زیرا از يکسو سى تا چهل سال ( از روزى كه او را در چاه انداخته بودند تا روزى كه به مصر آمدند ) گذشته بود و از سویى دیگر ، آنها هرگز چنین احتمالى را نمىدادند كه برادرشان عزیز مصر شده باشد ، حتى اگر شباهت او را با برادرشان مىدیدند ، حتما حمل بر تصادف مىکردند ، از همه اینها گذشته طرز لباس و پوشش يوسف آنچنان با سابقتفاوت يافته بوده كه شناختناو در لباسجدید ، كه لباس مصریان بود ، كار آسانى نبود ، اصلاً احتمال حیات يوسف پس از آن ماجرا در نظر آنها بسیار بعید بود. به هر حال آنها غلّه مورد نیاز خود را خریدارى كردند و وجه آن را كه پول يا كندر يا كفش يا سایر اجناسى بود كه از كنعان با خود به مصر آورده بودند پرداختند. يوسف برادران را مورد لطف و محبت فراوان قرار داد و درِ گفتگو را با آنها باز كرد ، برادران گفتند : « ما ، ده برادر از فرزندان يعقوب هستیم و او نیز فرزند زاده ابراهیم است خلیل پیامبر بزرگ خدا است ، اگر پدر ما را
مىشناختى احترام بیشترى مىکردى ، ما پدر پیرى داریم كه از پیامبران الهى است ، ولى اندوه عمیقى سراسر وجود او را دربرگرفته ». يوسف فورا پرسید : « این همه اندوه چرا ؟ »
گفتند : « او پسرى داشت ، كه بسیار مورد علاقهاش بود و از نظر سن از ما كوچکتر بود ، روزى همراه ما براى شکار و تفریح به صحرا آمد و ما از او غافل ماندیم و گرگ او را درید و از آن روز تاکنون پدر ، براى او گریان و غمگین است. بعضى از مفسران چنین نقل كردهاند كه عادت يوسف این بود كه به هر كس يك بار شتر غلّه بیشتر نمىفروخت و چون برادران يوسف ، ده نفر بودند ، ده بار غلّه به آنها داد ، آنها گفتند : « ما پدر پیرى داریم و برادر كوچکى ، كه در وطن ماندهاند ، پدر به خاطر شدت اندوه نمىتواند مسافرت كند و برادر كوچك هم براى خدمت و انس ، نزد او مانده است ، سهمیهاى هم براى آن دو به ما مرحمت كن » .
یوسف دستور داد دو بار دیگر بر آن افزودند ، سپس رو كرد به آنها و گفت : « من شما را افراد هوشمند و مؤدبى مىبینم و این كه مىگویید پدرتان به برادر كوچکتر بسیار علاقمند است ، معلوم مىشود ، او فرزند فوقالعادهاى است و من مایل هستم در سفر آینده حتما او را ببینم .
به علاوه مردم در اینجا سوءظنهایى نسبت به شما دارند ، چراکه از يك كشور بیگانهاید براى رفع سوءظن هم كه باشد در سفر آینده برادر كوچك را به عنوان نشانه همراه خود بیاورید » .
نخستین سؤالى كه در ارتباط با آیه فوق پیش مىآید این است كه چگونه يوسف خود را به برادران معرفى نکرد ، تا زودتر او را بشناسند و به سوى پدر بازگردند و او را از غم و اندوه جانکاه فراق يوسف درآورند؟ این سؤال را مىتوان به صورت وسیعترى نیز عنوان كرد و آن اینکه هنگامى كه برادران نزد يوسف آمدند ، حداقل هشت سال از آزادى او از زندان گذشته بود ، چراکه هفت سال دوران وفور نعمت را پشت سر گذاشته بود كه به ذخیره مواد غذایى براى سالهاى قحطى مشغول بود و در سال هشتم كه قحطى شروع شد يا بعد ازآن برادرها براى تهیه غلّه بهمصر آمدند ، آیا لازم نبود كه در این هشت سال ، پیکى به كنعان بفرستند و پدر را از حال خود آگاه سازد و او را از آن غم بىپایان رهایى بخشد ؟
بسیارى از مفسران مانند طبرسى در « مجمع البیان » و علامه طباطبایى در « المیزان » و قرطبى در تفسیر « الاحکام القرآن » ، به پاسخ این سؤال پرداختهاند و جوابهایى ذکر كردهاند كه به نظر مىرسد بهترین آنها این است كه يوسف چنین اجازهاى را از طرف پروردگار نداشت ، زیرا ماجراى فراق يوسف گذشته از جهات دیگر صحنه آزمایش و میدان امتحانى بود ، براى يعقوب و مىبایست دوران این آزمایش به فرمان پروردگار به
آخر برسد و قبل از آن خبردادن را يوسف مجاز نبود. به علاوه اگر يوسف بلافاصله خود را به برادران معرفى مىکرد ، ممکن بود عکسالعملهاى نامطلوبى داشته باشد از جمله این كه آنها چنان گرفتار وحشت حادثه شوند كه دیگر به سوى او بازنگردند ، به خاطر اینکه احتمال مىدادند يوسف انتقام گذشته را از آنها بگیرد .
59 وَ لَمّا جَهَّزَهُمْ بِجَهازِهِمْ قالَ ائْتُونى بِأَخٍ لَكُمْ مِنْ اَبیكُمْ اَلا تَرَوْنَ اَنّى اُوفِى الْكَيْلَ وَ اَنَا خَيْرُ الْمُنْزِلینَ
و هنگامىکه ( يوسف ) بارهاى آنهارا آماده ساخت گفت: ( دفعه آینده ) آن برادرى را كه از پدر دارید نزد من آورید، آیانمىبینید من حق پیمانهرا ادامىکنم و منبهترین میزبانانم؟
سؤالى كه در این جا پیش مىآید این است كه يوسف چگونه اموال بیت المال را بلاعوض به برادران داد؟ این سؤال را از دو راه مىتوان پاسخ داد : نخست اینکه در بیت المال مصر حقى براى مستضعفان وجود داشته ( و همیشه وجود دارد ) و مرزهاى كشورها نیز دخالتى در این حق نمىتواند داشته باشد ، به همین دلیل يوسف از این حق در مورد برادران خویش كه در آن هنگام مستضعف بودند استفاده كرد ، همانگونه كه در مورد سایر مستضعفان
نیز استفاده مىکرد ، دیگر اینکه يوسف در آن پست حساسى كه داشت ، شخصا داراى حقوقى بود و حداقل حقش این بود كه خود و عائله نیازمند خویش و كسانى همچون پدر و برادر را از نظر حداقل زندگى تأمینکند، بنابراین او از حق خویش در این بخشش و عطا استفاده كرد .
60 فَاِنْ لَمْ تَأْتُونى بِه فَلا كَيْلَ لَكُمْ عِنْدى وَ لا تَقْرَبُونِ
واگراو را نزد من نیاورید نهکیل(و پیمانهاى از غله)نزد من خواهید داشت و نه (اصلاً) نزدیك من شوید .
یوسف مىخواست به هر ترتیبى شده بنیامین را نزد خود آورد، گاهى ازطریق تحبیب و گاهى ازطریق تهدید وارد مىشد ، ضمنا از این تعبیرات روشن مىشود كه خرید و فروش غلات در مصر از طریق وزن نبود ، بلکه به وسیله پیمانه بود و نیز روشن مىشود كه يوسف از برادران خود و سایر میهمانها به عالىترین وجهى پذیرایى مىکرد و به تمام معنى مهماننواز بود .
61 قالُوا سَنُروِدُ عَنْهُ اَباهُ وَ اِنّا لَفعِلُونَ
گفتند : ما با پدرش گفتگو خواهیم كرد ( و سعى مىکنیم موافقتش را جلب نماییم ) و ما این كار را خواهیم كرد .
تعبیر به «اِنّالَفعِلُونَ»نشان مىدهد كه آنها يقین داشتند،مىتوانند از این نظر در پدر نفوذ كنند و موافقتش
را جلب نمایند كه این چنین قاطعانه به عزیزمصر قول مىدادند و باید چنین باشد ، جایى كه آنها توانستند يوسف را با اصرار و الحاح از دست پدر درآورند چگونه نمىتوانند بنیامین را از او جدا سازند؟
62 وَ قالَ لِفِتْينِهِ اجْعَلُوا بِضعَتَهُمْ فى رِحالِهِمْ لَعَلَّهُمْ يَعْرِفُونَها اِذَا انْقَلَبُوا اِلى اَهْلِهِمْ لَعَلَّهُمْ يَرْجِعُونَ
( سپس ) به كارگزاران خود گفت : آنچه را به عنوان قیمت پرداختهاند در بارهایشان بگذارید شاید آنرا پساز مراجعت به خانواده خویش بشناسند و شاید برگردند .
چرایوسف دستور داد وجهى را كه برادران در مقابل غلّه پرداخته بودند در بارهاى آنها بگذارند ؟
از این سؤال نیز پاسخهاى متعددى گفته شده از جمله : فخر رازى در تفسیرش ده پاسخ براى آن ذکر كرده است كه بعضى نامناسب است ، ولى خود آیات فوق پاسخ اینسؤال را بیان كرده است، چراکه مىگوید : « لَعَلَّهُمْ يَعْرِفُونَها اِذِا انْقَلَبُوا اِلى اَهْلِهِمْ لَعَلَّهُمْ يَرْجِعُونَ » هدف يوسف این بود كه آنان پس از بازگشت به وطن آنها را در لابلاى بارها ببینند و به كرامت و بزرگوارى عزیز مصر ( يوسف ) بیش از پیش پى ببرند و همان سبب شود كه بار دیگر به سوى او بازگردند و حتى برادر كوچك خویش را با اطمینان خاطر همراه بیاورند و نیز پدرشان
یعقوب با توجه به این وضع ، اعتماد بیشترى به آنها در زمینه فرستادن بنیامین به مصر پیدا كنند .
63 فَلَمّا رَجَعُوا اِلى اَبیهِمْ قالُوا يأَبانا مُنِعَ مِنَّا الْكَيْلُ فَأَرْسِلْ مَعَنا اَخانا نَكْتَلْ وَ اِنّا لَهُ لَحافِظُونَ
و هنگامى كه آنها به سوى پدرشان بازگشتند گفتند : اى پدر دستور داده شده كه به ما پیمانهاى ( از غلّه ) ندهند، لذا برادرمان را با ما بفرست تا سهمى ( از غلّه ) دریافت داریم و ما او را محافظت خواهیم كرد .
«نَكْتَل» دراصل «نَكْتالْ» بوده ، از ماده كیل است و به معنى دریافت داشتن چیزى با كیل و پیمانهاست، ولى «کالَ» بهمعنى پرداختن با كیل و پیمانهمىباشد. برادران يوسف با دست پر و خوشحالى فراوان به كنعان بازگشتند ، ولى در فکر آینده بودند كه اگر پدر با فرستادن برادر كوچك (بنیامین) موافقت نکند ، عزیز مصر آنها را نخواهد پذیرفت و سهمیهاى به آنها نخواهد داد .
64 قالَ هَلْ ءَامَنُكُمْ عَلَيْهِ اِلاّ كَما اَمِنْتُكُمْ عَلى اَخیهِ مِنْ قَبْلُ فَاللّهُ خَيْرٌ حافِظا وَ هُوَ اَرْحَمُ الرّاحِمینَ
گفت : آیا من نسبت به او به شما اطمینان كنم ، همانگونه كه نسبت به برادرش (یوسف) اطمینان كردم (و دیدید چه شد؟) و (در هر حال) خداوند بهترین حافظ و اَرْحَمُالرّاحِمین است .
پدر كه هرگز خاطره يوسف را فراموش نمىکرد از شنیدن این سخن ناراحت و نگران شد ، رو به آنها كرده ، گفت : « شما با این سابقه بد كه هرگز فراموش شدنى نیست چگونه انتظار دارید من بار دیگر به پیشنهاد شما اطمینان كنم و فرزند دلبند دیگرم را به شما بسپارم ، آن هم در يك سفر دور و دراز و در يك كشور بیگانه »؟ سپس اضافه كرد : « در هر حال خداوند بهترین حافظ و ارحم الراحمین است » ( فَاللّهُ خَيْرٌ حافِظا وَ هُوَ اَرْحَمُ الرّاحِمینَ ). این جمله ممکن است اشاره به این باشد كه براى من مشکل است بنیامین را با شما بدسابقهها بفرستم و اگر هم بفرستم به اطمینان حفظ خدا و ارحم الراحمین بودن او است ، نه به اطمینان شما .
65 وَ لَمّا فَتَحُوا مَتعَهُمْ وَجَدُوا بِضعَتَهُمْ رُدَّتْ اِلَيْهِمْ قالُوا يأَبانا ما نَبْغِى هذِه بِضعَتُنا رُدَّتْ اِلَيْنا وَ نَمیرُ اَهْلَنا وَ نَحْفَظُ اَخانا وَ نَزْدادُ كَيْلَ بَعیرٍ ذلِكَ كَيْلٌ يَسیرٌ
و هنگامى كه متاع خود را گشودند دیدند سرمایه آنها به آنها بازگردانده شده، گفتند: پدر ما دیگر چه مىخواهیم؟ این سرمایه ماست كه بهما باز پسگردانده شده ( پس چه بهتر كه برادر را با مابفرستى )و ما براى خانواده خویش مواد غذایى مىآوریم و برادرمان را حفظ خواهیمکرد و پیمانه بزرگترى دریافت خواهیم داشت ، این پیمانه كوچکى است .
« نَمیر » از ماده « میرَة » به معنى جلب طعام و مواد غذایى است. آنها كه این موضوع را
سندى قاطع بر گفتار خود مىیافتند ، نزد پدر آمدند گفتند : « پدرجان ، ما دیگر بیش از این چه مىخواهیم ؟ ببین تمام متاع ما را به ما بازگردانده ». آیا از این بزرگوارى بیشتر مىشود كه زمامدارى يك كشور بیگانه ، در چنین قحطى و خشکسالى ، هم مواد غذایى به ما بدهد و هم وجه آن را به ما بازگرداند ؟ آن هم به صورتى كه خودمان نفهمیم و شرمنده نشویم، از این برتر چه تصور مىشود ؟
پدرجان دیگر جاى درنگ نیست ، برادرمان را با ما بفرست « ما براى خانواده خود مواد غذایى خواهیم آورد » ( وَ نَمیرُ اَهْلَنا ) ، « و در حفظ برادر خواهیم كوشید » ( وَ نَحْفَظُ اَخانا ) ، « و يك بار شتر هم به خاطراو خواهیم افزود »( وَ نَزْدادُ كَيْلَ بَعیرٍ ) ، « و این كار براى عزیز مصر ، این مرد بزرگوار و سخاوتمندى كه ما دیدیم ، كار ساده و آسانى است » ( وَ ذلِكَ كَيْلٌ يَسیرٌ ) .
66 قالَ لَنْ اُرْسِلَهُ مَعَكُمْ حَتّى تُؤْتُونِ مَوْثِقا مِنَ اللّهِ لَتَأْتُنَّنى بِه اِلاّ اَنْ يُحاطَ بِكُمْ فَلَمّا ءَاتَوْهُ مَوْثِقَهُمْ قالَ اللّهُ عَلى ما نَقُولُ وَكیلٌ
گفت: من هرگز اورا با شما نخواهم فرستاد مگر اینکه پیمان مؤکد الهى بدهید كه او را حتما نزد من خواهید آورد ، مگر اینکه ( بر اثر مرگ يا علت دیگر ) قدرت از شما سلب گردد و هنگامى كه آنها پیمان موثق خود را در اختیار او گذاردند گفت: خداوند
نسبت به آن چه مىگوییم ناظر و حافظ است .
ولى يعقوب با تمام این احوال ، راضى به فرستادن فرزندش بنیامین با آنها نبود و از طرفى اصرار آنها كه با منطق روشنى همراه بود ، او را وادار مىکرد كه در برابر این پیشنهاد تسلیم شود ، سرانجام راه چاره را در این دید كه نسبت به فرستادن فرزند ، موافقت مشروط كند . منظور از « مَوْثِقا مِنَ اللّهِ » ( وثیقه الهى ) همان عهد و پیمان و سوگندى بوده كه با نام خداوند همراه است. جمله « اِلاّ اَنْ يُحاطَ بِكُمْ » در اصل به این معنى است كه « مگر اینکه حوادث به شما احاطه كند » يعنى مغلوب حوادث شوید ، این جمله ممکن است كنایه از مرگ و میر و يا حوادث باشد كه انسان را به زانو درمىآورد و قدرت را از او سلب مىکند. ذکر این استثناء ، نشانهاى از درایت بارز يعقوب پیامبر است كه با آنهمه علاقهاى كه به فرزندش بنیامین داشت ، به فرزندان دیگر تکلیف مالايُطاقُ نکرد و گفت : من فرزندم را از شما مىخواهم مگر این كه حوادثى پیش آید كه از قدرت بیرون باشد كه دراین صورتگناهى متوجه شما نیست .
بدیهى است اگر بعضى از آنها گرفتار حادثهاى مىشدند و قدرت از آنها سلب مىگردید ، بقیه موظف بودند امانت پدر را به سوى او بازگردانند و لذا يعقوب مىگوید مگر
اینکه همۀ شماها مغلوب حوادث شوید. به هر حال برادران يوسف پیشنهاد پدر را پذیرفتند ، « و هنگامى كه عهد و پیمان خود را در اختیار پدر گذاشتند يعقوب گفت : خداوند شاهد و ناظر و حافظ آن است كه ما مىگوییم ». نخستین سؤالى كه در زمینه آیه فوق به ذهن مىآید ، این است كه چگونه يعقوب حاضر شد بنیامین را به آنها بسپارد با اینکه برادران به حکم رفتارى كه با يوسف كرده بودند ، افراد بد سابقهاى محسوب مىشدند ، به علاوه مىدانیم آنها تنها كینه و حسد يوسف را به دل نداشتند بلکه همان احساسات را ، هر چند به صورت خفیفتر ، نسبت به بنیامین نیز داشتند ، چنانکه در آیات آغاز سوره خواندیم : « اِذْ قالُوا لَيُوسُفُ وَ اَخُوهُ اَحَبُّ اِلى اَبینا مِنّا وَ نَحْنُ عُصْبَةٌ : گفتند : يوسف و برادرش نزد پدر از ما محبوبتر است ، در حالى كه ما نیرومندتریم » .
ولى توجه به این نکته پاسخ این سؤال را روشن مىکند كه سى الى چهل سال از حادثه يوسف گذشته بود و برادران جوان يوسف به سن كهولت رسیده بودند و طبعا نسبت به سابق پختهتر شده بودند ، به علاوه عوارض نامطلوب سوء قصد نسبت به يوسف را در محیط خانواده و در درون وجدان ناآرام خود به خوبى احساس مىکردند و تجربه به آنها نشان داده بود كه فقدان يوسف نه تنها محبت پدر را متوجه آنها نساخته ، بلکه بىمهرى تازهاى آفریده است .
از همه اینها گذشته مسأله يك مسأله حیاتى بود ، مسأله تهیه آذوقه در قحط سالى براى
یك خانواده بزرگ بود ، نه مانند گردش و تفریح كه براى يوسف پیشنهاد كردند ، مجموع این جهات سببشد كه يعقوب دربرابر پیشنهاد فرزندان تسلیمشود ، مشروط بر اینکه عهد و پیمان الهى با او ببندند كه برادرشان بنیامین را سالم نزد پدر آورند. سؤال دیگرى كه در اینجا پیش مىآید این است كه آیا تنها سوگند خوردن و عهد الهى بستن كافى بوده است كه بنیامین را به دست آنها بسپارد؟ پاسخ ایناست كه مسلماً عهد و سوگند به تنهایى كافىنبود ولى شواهد و قرائن نشان مىداده كه این بار ، يك واقعیت مطرح است ، نه توطئه و فریب و دروغ ، بنابراین عهد و سوگند به اصطلاح براى محکم كارى و تأکید بیشتر بوده است ، درست مثل اینکه در عصر و زمان خود مىبینیم كه از رجال سیاسى مانند رئیس جمهور و نمایندگان مجلس ، سوگند وفادارى در راه انجام وظیفه ياد مىکنند ، بعد از آنکه در انتخاب آنها دقت كافى به عمل مىآورند .
67 وَ قالَ يا بَنِىَّ لا تَدْخُلُوا مِنْ بابٍ واحِدٍ وَ ادْخُلُوا مِنْ اَبْوابٍ مُتَفَرِّقَهٍ وَ ما اُغْنى عَنْكُمْ مِنَاللّهِ مِنْ شَىْءٍ اِنِ الْحُكْمُ اِلاّ لِلّهِ عَلَيْهِ تَوَكَّلْتُ وَ عَلَيْهِ فَلْيَتَوَكَّلِ الْمُتَوَكِّلُونَ
( هنگامى كه مىخواستند حرکت كنند ، يعقوب ) گفت : فرزندان من ازیکدر وارد نشوید، بلکه از درهاى متفرق وارد گردید و ( من با این دستور ) نمىتوانم حادثهاى را كه از سوى
خدا حتمى است از شما دفع كنم ، حکم و فرمان تنها از آن خدا است بر او توکل كردهام و همه متوکلان باید براو توکلکنند .
بدون شك پایتخت مصر ، در آن روز مانند هر شهر دیگر ، دیوار و برج و بارو داشت و دروازههاى متعدد ، اما اینکه چرا يعقوب ، سفارش كرد ، فرزندانش از يك دروازه وارد نشوند ، بلکه تقسیم به گروههایى شوند و هر گروهى از يك دروازه وارد شود، دلیل آندر آیه فوق ذکر نشده ، گروهى از مفسران گفتهاند : علت آن دستور این بوده كه برادران يوسف ، هم از جمال كافى بهرهمند بودند ( گرچه يوسف نبودند ولى بالاخره برادر يوسف بودند ) و هم قامتهاى رشیدى داشتند و پدر نگران بود كه جمعیت يازده نفرى كه قیافههاى آنها نشان مىداد كه از يك كشور دیگر به مصر آمدهاند ، توجه مردم را به خود جلب كنند ، او نمىخواست از این راه چشم زخمى به آنها برسد .
و به دنبال این تفسیر بحث مفصلى در میان مفسران در زمینه تأثیر چشم زدن درگرفته و شواهدى از روایات و تاریخ براى آن ذکر كردهاند كه به خواست خدا ما در ذیل آبه « وَ اِنْ
يَكادُ الَّذینَ كَفَرُوا لَيُزْلِقُونَكَ بِاَبْصارِهِمْ » ( آیه 51 سوره ن والقلم ) از آن بحث خواهیم كرد و ثابت خواهیم نمود كه قسمتى از این موضوع حق است و از نظر علمى نیز به وسیله سیاله مغناطیسى مخصوصى كه از چشم بیرون مىپرد ، قابل توجیه مىباشد ، هرچند عوام الناس آن را با مقدار زیادى از خرافات آمیختهاند .
علت دیگرى كه براى این دستور يعقوب (علیه السلام) ذکر شده این است كه ممکن بود ، وارد شدن دستهجمعى آنها به يك دروازه مصر و حرکت گروهى آنان قیافههاى جذاب و اندام درشت ، حسد حسودان را برانگیزد و نسبت به آنها نزد دستگاه حکومت سعایت كنند و آنها را به عنوان يك جمعیت بیگانه كه قصد خرابکارى دارند مورد سوءظن قرار دهند ، لذا پدر به آنها دستورداد از دروازههاىمختلف وارد شوند تا جلبتوجه نکنند .
68 وَ لَمّا دَخَلُوا مِنْ حَيْثُ اَمَرَهُمْ اَبُوهُم ما كانَ يُغْنى عَنْهُمْ مِنَ اللّهِ مِنْ شَىْءٍ اِلاّ حاجَةً فى نَفْسِ يَعْقُوبَ قَضیها وَ اِنَّهُ لَذُو عَلْمٍ لِما عَلَّمْنهُ وَ لكِنَّ
اَكْثَرَ النّاسِ لا يَعْلَمُونَ
و هنگامىکه از همان طریقکه پدر بهآنها دستور داده وارد شدند اینکار هیچ حادثه حتمى الهى را نمىتوانست از آنها دور سازد جز حاجتى در دل يعقوب ( كه از این راه ) انجام شد ( و خاطرش تسکین يافت ) و او از برکت تعلیمى كه ما به او دادهایم علم فراوانى دارد ، در حالىکه اکثر مردم نمىدانند .
اشاره به اینکه تنها اثرش تسکین خاطر پدر و آرامش قلب او بود ، چراکه او از همه فرزندان خود دور بود و شب و روز در فکر آنها و يوسف بود و از گزند حوادث و حسد حسودان و بدخواهان بر آنها مىترسید و همین اندازه كه اطمینان داشت آنها دستوراتش را به كار مىبندند دل خوش بود. سپس قرآن يعقوب را با این جمله مدح و توصیف مىکند كه « او از طریق تعلیمى كه ما به او دادیم ، علم و آگاهى داشت ، در حالى كه اکثر مردم نمىدانند » ( وَ اِنَّهُ لَذُو عَلْمٍ لِما عَلَّمْنهُ وَ لكِنَّ اَكْثَرَ النّاسِ لا يَعْلَمُونَ )
اشاره به اینکه بسیارى از مردم چنان در عالم اسباب گم مىشوند كه خدا را فراموش
مىکنند و خیال مىکنند مثلاً چشم زخم ، اثر اجتنابناپذیر بعضى از چشمها است و به همین جهت خدا و توکل بر او را فراموش كرده به دامن این و آن مىچسبند ، ولى يعقوب چنین نبود ، مىدانست تا خداوند چیزى نخواهد انجام نمىپذیرد ، لذا در درجه اول توکل و اعتماد او بر خدا بود و سپس به سراغ عالم اسباب مىرفت و در عین حال مىدانست پشت سر این اسباب ذات پاك « مُسَبِّبُ الاَسْبابِ » است ، همانگونه كه قرآن در سوره بقره آیه 102 درباره ساحران شهر بابل مىگوید : « وَ ما هُمْ بِضارّينَ بِه مِنْ اَحَدٍ اِلاّ بِأِذْنِ اللّهِ : آنها نمىتوانستند از طریق سحر به كسى زیان برسانند ، مگر اینکه خدا بخواهد » اشاره به اینکه مافوق همه اینها اراده خدا است ، باید دل به او بست و از او كمك خواست .
69 وَ لَمّا دَخَلُوا عَلى يُوسُفَ ءَاوَى اِلَيْهِ اَخاهُ قالَ اِنّى اَنَا اَخُوكَ فَلا تَبْتَئِسْ بِما كانُوا يَعْمَلُونَ
هنگامى كه بر يوسف وارد شدند برادرش را نزد خود جاى داد و گفت : من برادر تو هستم ، از آنچه آنها مىکنند غمگین و ناراحت نباش .
« لا تَبْتَئِسْ » از ماده « بُؤْس » در اصل به معنى ضرر و شدت است و در اینجا بهمعنى ایناستکه اندوهگین و غمناك مباش .
سرانجام برادران وارد بر يوسف شدند و به او اعلام داشتند كه دستور تو را به كار بستیم و با اینکه پدر در آغاز موافق فرستادن برادر كوچك ما نبود با اصرار او را راضى ساختیم ، تا بدانى ما بهگفته و عهد خود وفاداریم .
یوسف ، آنها را با احترام و اکرام تمام پذیرفت و به میهمانى خویش دعوت كرد ، دستور داد هر دو نفر در كنار سفره يا طبق غذا قرار گیرند ، آنها چنین كردند ، در این هنگام بنیامین كه تنها ماندهبود گریه را سر داد و گفت: اگر برادرم يوسف زنده بود ، مرا با خود بر سر يك سفره مىنشاند ، چراکه از يك پدر و مادر بودیم ، يوسف رو به آنها كرد و گفت : مثل اینکه برادر كوچکتان تنها مانده است ؟ من براى رفع تنهاییش او را با خودم بر سر يك سفره مىنشانم .
سپس دستورداد براى هر دو نفر يك اتاق خواب مهیا كردند ، باز بنیامین تنها ماند يوسف گفت : او را نزد من بفرستید ، در این هنگام يوسف برادرش را نزد خود جاى داد ، اما دید او بسیار ناراحت و نگران است و دائما به ياد برادر از دست رفتهاش يوسف مىباشد ، در اینجا پیمانه صبر يوسف لبریز شد و پرده از روى حقیقت برداشت .
منظوراز كارهاى برادرانکه بنیامین را ناراحت مىکردهاست ، بىمهرىهایى است كه نسبت به او و يوسف داشتند و نقشههایى كه براى طرد آنها از خانواده كشیدند ، اکنون كه مىبینى كارهاى آنها بهزیان من تمام نشد بلکه وسیلهاىبود براى ترقى و تعالى من، بنابراین تو نیز دیگر از این ناحیه غم و اندوهى به خود راه مده .
70 فَلَمّا جَهَّزَهُمْ بِجَهازِهِمْ جَعَلَ السِّقايَةَ فى رَحْلِ اَخیهِ ثُمَّ اَذَّنَ مُؤَذِّنٌ اَيَّتُهَا الْعیرُ اِنَّكُمْ لَسرِقُونَ
و هنگامى كه بارهاى آنها را بست ظرف آب خورى ملك را در بار برادرش قرار داد سپس كسى صدا زد : اى اهل قافله ! شما سارق هستید .
در این هنگام طبق بعضى از روایات، يوسف به برادرش بنیامین گفت : آیا دوست دارى نزد من بمانى ، او گفت : آرى ولى برادرانم هرگز راضى نخواهند شد ، چراکه به پدر قول دادهاند و سوگند ياد كردهاند كه مرا به هر قیمتى كه هست با خود بازگردانند ، يوسف گفت : غصه مخور من نقشهاى مىکشم كه آنها ناچار شوند تو را نزد من بگذارند ، « سپس هنگامى كه بارهاى غلات را براى برادران آماده ساخت دستور داد پیمانه گرانقیمت مخصوص را ، درون بار برادرش بنیامین بگذارد » ( چون براى هر كدام بارى از غله مىداد ) .
البته این كار در خفا انجام گرفت و شاید تنها يك نفر از مأموران ، بیشتر از آن آگاه نشد ، در این هنگام مأموران كیل مواد غذایى مشاهده كردند كه اثرى از پیمانه مخصوص و گرانقیمت نیست ، در حالى كه قبلاً در دست آنها بود : لذا همینکه قافله آماده حرکت شد ، كسى فریاد زد : « اى اهل قافله شما سارق هستید » .برادران يوسف كه این جمله را شنیدند ، سخت تکان خوردند و وحشت كردند ، چراکه هرگز چنین احتمالى به ذهنشان راه نمىیافت كه بعد از این همه احترام و اکرام ، متهم به سرقت شوند .
71 قالُوا وَاَقْبَلُوا عَلَيْهِمْ ماذا تَفْقِدُونَ
آنها رو به سوى او كردند و گفتند : چه چیز گم كردهاید ؟
72 قالُوا نَفْقِدُ صُواعَ الْمَلِكِ وَ لِمَنْ جاءَ بِه حِمْلُ بَعیرٍ وَ اَنَا بِه زَعیمٌ
گفتند : پیمانه ملك را و هر كس آن را بیاورد يك بار شتر ( غله ) به او داده مىشود و من ضامن ( این پاداش هستم ) .
73 قالُوا تَاللّهِ لَقَدْ عَلِمْتُمْ ما جِئْنا لِنُفْسِدَ فِى الاَرْضِ وَ ما كُنّا سرِقینَ
گفتند : به خدا سوگند شما مىدانید ما نیامدهایم كه در این سرزمین فساد كنیم و ما ( هرگز ) دزد نبودهایم .
برادران كه سخت از شنیدن این سخن نگران و دستپاچه شدند و نمىدانستند جریان چیست ؟ رو به آنها كرده « گفتند : به خدا سوگند شما مىدانید ما نیامدهایم در اینجا فساد كنیم و ما هیچگاه سارق نبودهایم » ( قالُوا تَاللّهِ لَقَدْ عَلِمْتُمْ ما جِئْنا لِنُفْسِدَ فِى الاَرْضِ وَ ما كُنّا سرِقینَ ) .
اینکه گفتند شما خود مىدانید كه ما اهل فساد و سرقت نیستیم شاید اشاره به این باشد
که شما سابقۀ ما را به خوبى دارید كه در دفعه گذشته قیمت پرداختى ما را در بارهایمان گذاشتید و ما مجددا به سوى شما بازگشتیم واعلام كردیم كه حاضریم همه آن را به شما بازگردانیم ، بنابراین كسانى كه از يك كشور دور دست براى اداى دین خود بازمىگردند چگونه ممکن است دست به سرقت بزنند ؟
به علاوه گفته مىشود آنها به هنگام ورود در مصر دهان شترهاى خود را با دهان بند بسته بودند تا به زراعت و اموال كسى زیان نرسانند ، ما كه تا این حد رعایت مىکنیم كه حتى حیواناتمان ضررى به كسى نرساند ، چگونه ممکن است چنین كار قبیحى مرتکب شویم ؟
74 قالُوا فَما جَزاؤُهُ اِنْ كُنْتُمْ كذِبینَ
آنها گفتند : اگر دروغگو باشید كیفر شما چیست ؟
75 قالُوا جَزاؤُهُ مَنْ وُجِدَ فى رَحْلِه فَهُوَ جَزاؤُهُ كَذلِكَ نَجْزِى الظّالِمینَ
گفتند : هر كس ( آن پیمانه ) در بار او پیدا شود خودش كیفر آن خواهد بود ( و به خاطر این كار برده خواهد شد ) ما اینگونه ستمگران را كیفر مىدهیم .
76 فَبَدَأَ بِأَوْعِيَتِهِمْ قَبْلَ وِعاءِ اَخیهِ ثُمَّ اسْتَخْرَجَها مِنْ وِعاءِ اَخیهِ كَذلِكَ كِدْنا لِيُوسُفَ ما كانَ لِيَأْخُذَ اَخاهُ فى دینِ الْمَلِكِ اِلاّ اَنْ يَشاءَ اللّهُ نَرْفَعُ دَرَجتٍ مَنْ نَشاءُ وَ فَوْقَ كُلِّ ذى عِلْمٍ عَلیمٌ
در این هنگام ( يوسف ) قبل از بار برادرش به كاوش بارهاى آنها پرداخت و سپس آن را از بار برادرش بیرون آورد، اینگونه راه چاره به يوسف ياد دادیم او هرگز نمىتوانست برادرش را مطابق آیین ملك ( مصر ) بگیرد مگر آن كه خدا بخواهد ، درجات هر كس را بخواهیم بالا مىبریم و برتر از هر صاحب علمى ، عالمى است .
در این هنگام يوسف دستور داد كه بارهاى آنها را بگشایند و يك يك بازرسى كنند ، منتها براى اینکه طرح و نقشه اصلى يوسف معلوم نشود ، « نخست بارهاى دیگران را قبل از بار برادرش بنیامین بازرسى كرد و سپس پیمانه مخصوص را از بار برادرش بیرون آورد » .
همینکه پیمانه در بار بنیامین پیدا شد، دهان برادراناز تعجب بازماند ، گویى كوهى از غم و اندوه بر آنان فرود آمد و خود را در بنبست عجیبى دیدند .
از يکسو برادر آنها ظاهراً مرتکب چنین سرقتى شده و مایه سرشکستگى آنها است و از سوى دیگر موقعیت آنها را نزد عزیز مصر به خطر مىاندازد و براى آینده جلب حمایت او ممکن نیست و از همه اینها گذشته پاسخ پدر را چه بگویند ؟ چگونه او باور مىکند كه برادران تقصیرى در این زمینه نداشتهاند ؟
بعضى از مفسران نوشتهاند كه در این هنگام برادرها رو به سوى بنیامین كردند و گفتند : اى بىخیر ، ما را رسوا كردى ، صورت ما را سیاه نمودى، اینچه كار غلطى بود كه انجام دادى ؟ ( نه به خودت رحم كردى و نه به ما و نه به خاندان يعقوب كه خاندان نبوت است ) آخر بگو كِى تو این پیمانه را برداشتى و در بار خود گذاشتى ؟
بنیامینکه باطن قضیه را مىدانست با خونسردى جواب داد : این كار را همان كس كرده است كه وجوه پرداختى شما را در بارتان گذاشت ولى حادثه آنچنان براى برادران
ناراحت كننده بود كه نفهمیدند چه مىگوید .(1)
سپس قرآن چنین اضافه مىکند كه ما این گونه براى يوسف طرح ریختیم ( تا برادر خود را بهگونهاىکه برادران دیگر نتوانند مقاومت كنند نزد خود نگاه دارد ) ( كَذلِكَ كِدْنا لِيُوسُفَ ) .
مسأله مهم اینجا است كه اگر يوسف مىخواست طبق قوانین مصر با برادرش بنیامین رفتار كند مىبایست او را مضروب سازد و به زندان بیفکند و علاوه بر اینکه سبب آزار برادر مىشد ، هدفش كه نگهداشتن برادر نزد خود بود ، انجام نمىگرفت، لذا قبلاً از برادران اعترافگرفتکه اگر شما دست به سرقت زده باشید ، كیفرش نزد شما چیست ؟ آنها هم طبق سنتى كه داشتند پاسخدادند كه در محیط ما سنت ایناستکه شخص سارق را در برابر سرقتىکه كردهبرمىدارند و از او كار مىکشند و يوسف طبق همین برنامه با آنها رفتار كرد ، .
1) « مجمع البیان » ، جلد 5 ، صفحه 253 (ذیل آیه ) .
چرا كه يکى از طرق كیفر مجرم آن است كه او را طبق قانون و سنت خودش كیفر دهند .
به همین جهت قرآن مىگوید : « يوسف نمىتوانست برادرش را طبق آیین ملك مصر بردارد » و نزد خود نگهدارد ( ما كانَ لِيَأْخُذَ اَخاهُ فى دینِ الْمَلِكِ ) .
سپس به عنوان يك استثناء مىفرماید : « مگر اینکه خداوند بخواهد » ( اِلاّ اَنْ يَشاءَ اللّهُ ) .
اشاره به این كه : این كارى كه يوسف انجامداد و با برادران همانند سنت خودشان رفتار كرد طبق فرمان الهى بود و نقشهاى بود براى حفظ برادر و تکمیلآزمایش پدرش يعقوب و آزمایش برادران دیگر.
و در پایان اضافه مىکند: « ما درجات هر كس را بخواهیم بالا مىبریم » ( نَرْفَعُ دَرَجتٍ مَنْ نَشاءُ ) .
درجات كسانى كه شایسته باشند و همچون يوسف از بوته امتحانات ، سالم بدر آیند .
و در هر حال « برتر از هر عالمى ، عالم دیگرى است » يعنى خدا ( وَ فَوْقَ كُلِّ ذى عِلْمٍ علیمٌ ) .
و هم او بود كه طرح این نقشه را به يوسف الهام كرده بود .
آیات فوق سؤالات زیادى را برمىانگیزد كه باید به يك يك آنها پاسخ گفت :
1 - چرا يوسف خودش را به برادران معرفى نکرد تا پدر را از غم جانکاه فراق زودتر رهایى بخشد .
پاسخ این سؤال تکمیل برنامه آزمایش پدر و برادران بوده است و به تعبیر دیگر این كار از سر هوى و هوس نبوده ، بلکه طبق يك فرمان الهى بود كه مىخواست مقاومت يعقوب را در برابر از دست دادن فرزند دوم نیز بیازماید و بدین طریق آخرین حلقه تکامل او پیاده گردد و نیز برادران آزموده شوند كه در این هنگام كه برادرشان گرفتار چنین سرنوشتى شده است دربرابر عهدىکه باپدر در زمینه حفظ او داشتند چه انجام خواهند داد ؟
2 - چگونه بى گناهى را متهم به سرقت كرد ؟
آیا جایز بود بىگناهى را متهم به سرقت كنند ، اتهامى كه آثار شومش دامان بقیه برادران را هم كم و بیش مىگرفت ؟
پاسخ این سؤال را نیز مىتوان از اینجا يافت كه این امر با توافق خود بنیامین بوده است ، چراکه يوسف قبلاً خود را به او معرفى كرده بود و او مىدانست كه این نقشه براى
نگهدارى او چیده شده است و اما نسبت به برادران ، تهمتى وارد نمىشد ، تنها ایجاد نگرانى و ناراحتى مىکرد ، كه آن نیز در مورد يك آزمون مهم ، مانعى نداشت .
3 - نسبت سرقت به همه چه مفهومى دارد ؟
آیا نسبت سرقت آن هم به صورت كلى و همگانى با جمله « اِنَّكُمْ لَسرِقُونَ » « شما سارق هستید » دروغ نبود ؟ مجوز این دروغ و تهمت چه بوده است ؟
پاسخ این سؤال نیز با تحلیل زیر روشن مىشود كه : اولاً : معلوم نیست كه گوینده این سخن چه كسانى بودند ، همین اندازه در قرآن مىخوانیم « قالُوا : گفتند » ممکن است گویندگان این سخن جمعى از كارگزاران يوسف باشند كه وقتى كه پیمانه مخصوص را نیافتند يقین پیدا كردند كه يکى از كاروانیان كنعان آن را ربوده است و معمول است كه اگر چیزى در میان گروهى كه متشکل هستند ربوده شود و رباینده اصلى شناخته نشود ، همه را مخاطب ساخته مىسازند و مىگویند شما این كار را كردید ، يعنى يکى از شما يا جمعى از شما .
ثانیاً : طرف اصلى سخن كه « بنیامین » بود به این نسبت راضى بود چراکه این نقشه
ظاهراً او را متهم به سرقت مىکرد، اما در واقع ، مقدمهاىبود براىماندن او نزد برادرش يوسف .
و اینکه همه آنها در مظان اتهام واقع شدند ، موضوع زودگذرى بود كه به مجرد بازرسى بارهاى برادران يوسف برطرف گردید و طرف اصلى دعوا ( بنیامین ) شناخته شد .
4 - كیفر سرقت در آن زمان چه بوده ، از آیات فوق استفاده مىشود كه مجازات سرقت در میان مصریان و مردم كنعان متفاوت بوده ، نزد برادران يوسف و احتمالاً مردم كنعان ، مجازات این عمل ، بردگى ( همیشگى يا موقت ) سارق در برابر سرقتى كه انجام داده است بوده (1)، ولى در میان مصریان این مجازات معمول نبوده است ، بلکه از طرق دیگر .
1) طبرسى در « مجمع البیان » نقل كرده است كه سنت در میان جمعى از مردم آن زمان این بوده كه سارق را يك سال به بردگى مىگرفتند و نیز نقل كرده كه خاندان يعقوب ، سارق را به مقدار سرقتش به بردگى مىگرفتند ( تا همان اندازه كارکند ) .
مانند زدن و به زندان افکندن ، سارقین را مجازات مىکردند .
به هر حال این جمله دلیل بر آن نمىشود كه در هیچیك از ادیان آسمانى برده گرفتن كیفر سارق بوده است ، چه بسا يك سنت معمولى در میان گروهى از مردم آن زمان محسوب مىشده و در تاریخچه بردگى نیز مىخوانیم كه در میان اقوام خرافى ، بدهکاران را به هنگامى كه از پرداختن بدهى خود عاجز مىشدند به بردگى مىگرفتند .
5 - سقایه يا صواع - در آیات فوق گاهى تعبیر به « صُواع » ( پیمانه ) و گاهى تعبیر به « سِقايَة » ( ظرف آبخورى ) شده است و منافاتى میان این دو نیست ، زیرا چنین به نظر مىرسد كه این پیمانه در آغاز ظرف آبخورى « ملك » بوده است، اما هنگامىکه غلاّت در سرزمین مصر گران و كمیاب و جیرهبندى شد ، براى اظهار اهمیت آن و اینکه مردم نهایت دقت را در صرفهجویى به خرج دهند ، آن را با ظرف آبخورى مخصوص ملك ، پیمانه مىکردند .
اینهم بدیهى است كه تمام نیازمندیهاى يك كشور را نمىتوان با چنین پیمانهاى اندازهگیرى كرد ، شاید این عمل جنبه سمبولیك داشته و براى نشان دادن كمیابى و اهمیت
غلات در آن سالهاى مخصوص بوده است تا مردم در مصرف آنها نهایت صرفهجویى را كنند .
ضمنا از آنجاکه این پیمانه در آن هنگام در اختیار يوسف بوده ، سبب مىشده كه اگر بخواهند سارق را به بردگى بگیرند ، باید برده صاحب پیمانه يعنى شخص يوسف شود و نزد او بماند و این همان چیزىبود كه يوسف درست براى آن نقشه كشیده بود .
از این آیات استفاده مىشود كه قاضى مىتواند به قرائن قطعيّه عمل كند ، هر چند اقرار و شهودى در كار نباشد ، زیرا در جریان كار برادران يوسف نه شهودى بود و نه اقرارى ، تنها پیدا شدن پیمانه ملك از بار بنیامین دلیل به مجرمیت او شمرده شد و با توجه به اینکه هر يك از آنها شخصا بار خود را پر مىکردند و يا لااقل به هنگام پر كردن آن حاضر بودند و اگر قفل و بندى داشت ، كلیدش در اختیار خود آنها بود و از طرفى ، هیچکس باور نمىکرد كه در اینجا نقشهاى در كار است و مسافران كنعان ( برادران يوسف ) در این شهر ، دشمن نداشتند كه بخواهد براى آنها توطئه كند .
مجموع اینجهات سبب مىشد كه از مشاهده پیمانه ملك ، در بار بنیامین ، علم به اقدام شخص او به چنین كارى حاصل شود .
این موضوع كه دنیاى امروز در داوریهایش روى آن تکیه مىکند از نظر فقه اسلامى نیاز به بررسى بیشترى دارد ، چرا كه در مباحث قضایى روز فوق العاده مؤثر است و جاى این بحث كتاب القضاء است .
77 قالُوا اِنْ يَسْرِقْ فَقَدْ سَرَقَ اَخٌ لَهُ مِنْ قَبْلُ فَاَسَرَّها يُوسُفُ فى نَفْسِه وَ لَمْ يُبْدِها لَهُمْ قالَ اَنْتُمْ شَرٌّ مَكانا وَ اللّهُ اَعْلَمُ بِما تَصِفُونَ
( برادران )گفتند : اگر او ( بنیامین ) دزدى كرده ( تعجب نیست ) برادرش ( يوسف ) نیز قبل از او دزدى كرده ، يوسف ( سخت ناراحت شد و ) این ( ناراحتى ) را در درون خود پنهان داشت و براى آنها اظهار نداشت ( همین اندازه ) گفت شما بدتر هستید و خدا از آن چه توصیف مىکنید آگاهتر است .
درست است كه برادران يوسف تهمت ناروایى به برادرشان يوسف زدند به گمان اینکه
خود را در این لحظات بحرانى تبرئه كنند ، ولى بالاخره اینکار بهانه و دستاویزى مىخواهد كه چنین نسبتى را بهاو بدهند ، به همین جهت مفسران در این زمینه به كاوش پرداخته و سه روایت از تواریخ پیشین در این زمینه نقل كردهاند :
نخست اینکه : يوسف بعد از وفات مادرش نزد عمهاش زندگى مىکرد و او سخت به يوسف علاقمند بود ، هنگامى كه بزرگ شد و يعقوب خواست او را از عمهاش بازگیرد ، عمهاش چارهاى اندیشید و آن اینکه كمربند يا شال مخصوصى كه از اسحاق در خاندان آنها به يادگار مانده بود بر كمر يوسف بست و ادعا كرد كه او مىخواسته آن را از وى برباید و طبق قانون و سنتشان يوسف را در برابر آن كمربند و شال مخصوص نزد خود نگهداشت .
دیگر اینکه يکى از خویشاوندان مادرى يوسف بتى داشت كه يوسف آن را برداشت و شکست و بر جاده افکند و لذا او را متهم به سرقت كردند در حالى كه هیچ يك از اینها سرقت نبوده است .
و دیگر اینکه گاهى او مقدارى غذا از سفره برمىداشت و به مسکینها و مستمندان
مىداد و به همین جهت برادران بهانهجو این را دستاویزى براى متهم ساختن او به سرقت قرار دادند ، در حالى كه هیچیك از آنها گناهى نبود ، آیا اگر كسى لباسى را در بر انسان كند و او نداند مال دیگرى است و بعد متهم به سرقتش كند ، صحیح است و آیا برداشتن بت و شکستنش گناهى دارد و نیز چه مانعى دارد كه انسان چیزى از سفره پدرش كه يقین دارد مورد رضایت اوست بردارد و به مسکینان بدهد ؟
78 قالُوا يا اَيُّهَا الْعَزیزُ اِنَّ لَهُ اَبا شَيْخا كَبیرا فَخُذْ اَحَدَنا مَكانَهُ اِنّا نَرَيكَ مِنَ الْمُحْسِنینَ
گفتند : اى عزیز او پدر پیرى دارد ( و سخت ناراحت مىشود ) يکىاز ما را بهجاى او بگیر ، ما تو را از نیکوکاران مىبینیم .
هنگامى كه برادران دیدند برادر كوچکشان بنیامین طبق قانونى كه خودشان آن را پذیرفتهاند مىبایست نزد عزیز مصر بماند و از سوى دیگر با پدر پیمان بستهاند كه حدّاکثر كوشش خود را در حفظ و بازگرداندن بنیامین به خرج دهند ، رو به سوى يوسف كه هنوز براى آنها ناشناخته بود كردند « و گفتند : اى عزیز مصر و اى زمامدار بزرگوار ! او پدرى
دارد پیر و سالخورده كه قدرت بر تحمل فراق او را ندارد ما طبق اصرار تو او را از پدر جدا كردیم و او از ما پیمان مؤکد گرفته كه به هر قیمتى هست ، او را بازگردانیم ، بیا بزرگوارى كن و يکى از ما را به جاى او بگیر » ، « چراکه ما تو را از نیکوکاران مىیابیم » و این اولین بار نیست كه نسبت به ما محبت فرمودى بیا و محبت خود را با این كار تکمیل فرما .
79 قالَ مَعاذَ اللّهِ اَنْ نَأْخُذَ اِلاّ مَنْ وَجَدْنا مَتعَنا عِنْدَهُ اِنّا اِذا لَظالِمُونَ
گفت : پناه بر خدا كه ما غیر از آن كس كه متاع خود را نزد او يافتهایم بگیریم كه درآن صورت از ظالمان خواهیم بود .
یوسف این پیشنهاد را شدیداً نفى كرد و « گفت : پناه بر خدا چگونه ممکن است ما كسى را جز آنکس كه متاع خود را نزد او يافتهایم بگیریم » هرگز شنیدهاید آدم باانصافى ، بىگناهى را به جرم دیگرى مجازات كنند .
قابل توجه اینکه يوسف در این گفتار خود هیچگونه نسبت سرقت به برادر نمىدهد بلکه از او تعبیر مىکند به كسى كه متاع خود را نزد او يافتهایم و این دلیل بر آن است كه او
دقیقا توجه داشت كه در زندگى هرگز خلاف نگوید .
80 فَلَمَّا اسْتَيْئَسُوا مِنْهُ خَلَصُوا نَجِيّا قالَ كَبیرُهُمْ اَلَمْ تَعْلَمُوا اَنَّ اَباكُمْ قَدْ اَخَذَ عَلَيْكُمْ مَوْثِقا مِنَ اللّهِ وَ مِنْ قَبْلُ ما فَرَّطْتُمْ فى يُوسُفَ فَلَنْ اَبْرَحَ الاَرْضَ حَتّى يَأْذَنَ لى اَبى اَوْ يَحْكُمَ اللّهُ لى وَ هُوَ خَيْرُ الْحكِمینَ
هنگامى كه ( برادران ) از او مأیوس شدند به كنارى رفتند و با هم بهنجوى پرداختند، بزرگترین آنهاگفت: آیانمىدانید پدرتاناز شما پیمان الهى گرفته و پیش از این درباره يوسف كوتاهى كردید ، لذا من از این سرزمین حرکت نمىکنم تا پدرم به من اجازه دهد يا خدا فرمانش را درباره من صادر كند كه او بهترین حکم كنندگان است .
« خَلَصُوا » يعنى « خالص شدند » كنایه از جدا شدن از دیگران و تشکیل جلسه خصوصى است و « نَجِىّ » از ماده « مناجات » ، در اصل از « نَجْوَة » به معنى سرزمین مرتفع گرفته شده ، چون سرزمینهاى مرتفع از اطراف جدا هستند و جلسات سرى و سخنان
درگوشى از اطرافیان جدا مىشود به آن « نَجْوى » مىگویند ، ( بنابراین نجوى ، هر گونه سخن محرمانه را اعم از اینکه درگوشى باشد يا در جلسه سرى ، شامل مىشود ) .
« فَرَّطْتُم » از ماده « تفریط » در اصل از « فُرُوط » به معنى مقدم شدن است و هنگامى كه به باب تفعیل درآید به معنى كوتاهى در تقدم خواهد بود و اما هنگامى كه از باب افعال ( اِفْراط ) باشد به معنى اسراف و تجاوز در تقدم است .
برادران آخرین تلاش و كوشش خود را براى نجات بنیامین كردند ، ولى تمام راهها را بروى خود بسته دیدند ، از يکسو مقدمات كار آنچنان چیده شده بود كه ظاهراً تبرئه برادر امکاننداشت و ازسوى دیگر پیشنهاد پذیرفتن فرد دیگرى را به جاى او نیز از طرف عزیز ، پذیرفته نشد لذا مأیوس شدند و تصمیم به مراجعت به كنعان و گفتن ماجرا براى پدر را گرفتند، قرآن مىگوید : « هنگامى كه آنها از عزیز مصر ، يا از نجات برادر ، مأیوس شدند به گوشهاى آمدند و خود را از دگران جدا ساختند و به نجوى و سخنان درگوشى پرداختند » (فَلَمَّا اسْتَيْئَسُوا مِنْهُ خَلَصُوا نَجِيّا) .
جملۀ « خَلَصُوا نَجِيّا » همانگونه كه بسیارى از مفسران گفتهاند از فصیحترین و زیباترین تعبیرات قرآنى است كه در دو كلمه ، مطالب فراوانى را كه در چند جمله باید بیان مىشد ، بیان كرده است. به هر حال ، « برادر بزرگتر در آن جلسه خصوصى به آنها گفت : مگر نمىدانید كه پدرتان از شما پیمان الهى گرفته است كه بنیامین را به هر قیمتى كه ممکن است بازگردانید » ( قالَ كَبیرُهُمْ اَلَمْ تَعْلَمُوا اَنَّ اَباكُمْ قَدْ اَخَذَ عَلَيْكُمْ مَوْثِقا مِنَ اللّهِ ) .
و « شما همان كسانى هستید كه پیش از این نیز درباره يوسف ، كوتاهى كردید » و سابقه خود را نزد پدر بد نمودید ، ( وَ مِنْ قَبْلُ ما فَرَّطْتُمْ فى يُوسُفَ ) .
« حال كه چنین است ، من از جاى خود يا از سرزمین مصر حرکت نمىکنم و به اصطلاح در اینجا متحصّن مىشوم مگر اینکه پدرم به من اجازه دهد و يا خداوند فرمانى درباره من صادر كند كه او بهترین حاکمان است » ( فَلَنْ اَبْرَحَ الاَرْضَ حَتّى يَأْذَنَ لى اَبى اَوْ يَحْكُمَ اللّهُ لى وَ هُوَ خَيْرُ الْحكِمینَ ) .
منظور از این فرمان ، يا فرمان مرگ است يعنى از اینجا حرکت نمىکنم تا بمیرم و يا
راه چارهاى است كه خداوند پیش بیاورد و يا عذر موجهى كه نزد پدر بهطور قطع پذیرفته باشد.
برادران يوسف از نظر روحیه با هم بسیار متفاوت بودند برادر بزرگتر سخت ، به عهد و میثاق خود پایبند بود ، در حالى كه برادران دیگر همین اندازه كه دیدند گفتگوهایشان با عزیز مصر به جایى نرسید خود را معذور دانسته ، دست از تلاش بیشتر برداشتند و البته حق با برادر بزرگتر بود ، چراکه با تحصّن در شهر مصر و مخصوصاً نزدیك دربار عزیز این امید مىرفت كه او بر سر لطف آید و به خاطر يك پیمانه كه سرانجام پیدا شد مرد غریبى را به قیمت داغدار كردن برادران و پدر پیرش مجازات نکند ، لذا او به خاطر همین احتمال در مصر ماند و برادران را براى كسب دستور به خدمت پدر فرستاد، تاماجرا را براى او شرح دهند .
81 اِرْجِعُوا اِلى اَبیكُمْ فَقُولُوا ياَبانا اِنَّ ابْنَكَ سَرَقَ وَ ما شَهِدْنا اِلاّ بِما عَلِمْنا وَ ما كُنّا لِلْغَيْبِ حفِظینَ
شما بهسوى پدرتان بازگردید و بگویید پدر ( جان ) پسرت دزدى كرد و ما جز به آنچه مىدانستیم گواهى ندادیم و ما از غیب آگاه نبودیم .
سپس برادر بزرگتر به سایر برادران دستور داد كه « شما به سوى پدر بازگردید و بگویید : پدر ! فرزندت دست به دزدى زد » ( اِرْجِعُوا اِلى اَبیكُمْ فَقُولُوا ياَبانا اِنَّ ابْنَكَ سَرَقَ ) .
« و این شهادتى را كه ما مىدهیم به همان مقدارى است كه ما آگاه شدیم » همین اندازه كه ما دیدیم پیمانه ملك را از بار برادرمان خارج ساختند ، كه نشان مىداد او مرتکب سرقت شده است و اما باطن امر با خداست ( وَ ما شَهِدْنا اِلاّ بِما عَلِمْنا ) ، « و ما از غیب خبر نداشتیم » ( وَ ما كُنّا لِلْغَيْبِ حفِظینَ ). این احتمال نیز در تفسیر آیه وجود دارد كه منظور برادران این بوده است كه به پدر بگویند اگر در نزد تو گواهى دادیم و تعهد كردیم كه برادر را مىبریم و باز مىگردانیم به خاطر این بود كه ما از باطن كار او خبر نداشتیم و ما از غیب آگاه نبودیم كه سرانجام كار او به اینجا مىرسد .
82 وَ سْئَلِ الْقَرْيَةَ الَّتى كُنّا فیها وَ الْعیرَ الَّتى اَقْبَلْنا فیها وَ اِنّا لَصدِقُونَ
( براى اطمینان بیشتر ) از آن شهر كه در آن بودیم سؤال كن و نیز از آن قافله كه با آن آمدیم بپرس و ما ( در گفتار خود ) صادق (علیه السلام)هستیم .
« قَرْيَة » در لغت عرب به معنى روستا نیست ، بلکه به آبادىها و شهرها بهطور كلى اطلاق مىشود و منظور دراینجا مصر است. « عیر » چنانکه « راغب » در مفردات گفته است ؛ به معنى گروه و جمعیتى است كه شتران و چارپایان را براى حمل مواد غذایى با خود مىبرند يعنى به مجموع آنها « عیر » گفته مىشود .
از مجموع این سخن استفاده مىشود كه مسأله سرقت بنیامین در مصر پیچیده بوده كه كاروانى از كنعان به آن سرزمین آمده و از میان آنها يك نفر قصد داشته است پیمانه ملك را با خود ببرد كه مأموران ملك به موقع رسیدهاند و پیمانه را گرفته و شخص او را بازداشت كردهاند و شاید اینکه برادران گفتند از سرزمین مصر ، سؤال كن كنایه از همین است كه آن قدر این مسأله ، مشهور شده كه در و دیوار هم مىداند .
83 قالَ بَلْ سَوَّلَتْ لَكُمْ اَنْفُسُكُمْ اَمْرا فَصَبْرٌ جَمیلٌ عَسَى اللّهُ اَنْ يَأْتِيَنى بِهِمْ جَمیعا اِنَّهُ هُوَ الْعَلیمُ الْحَكیمُ
( يعقوب ) گفت : نفس ( و هوى و هوس ) مسأله را چنین در نظرتان تزیین داده ، من
شکیبایى مىکنم شکیبایى جمیل ( و خالىاز كفران )، امیدوارم خداوند همه آنها را به من بازگرداند چرا كه او علیم و حکیم است .
برادران از مصر حرکت كردند در حالى كه برادر بزرگتر و كوچکتر را در آنجا گذاردند و با حال پریشان و نزار به كنعان بازگشتند و به خدمت پدر شتافتند ، پدر كه آثار غم و اندوه را در بازگشت از این سفر ، به عکس سفر سابق ، بر چهرههاى آنها مشاهده كرد فهمید آنها حامل خبر ناگوارى هستند ، به خصوص اینکه اثرى از بنیامین و برادر بزرگتر در میان آنها نبود و هنگامى كه برادران جریان حادثه را بىکم و كاست ، شرح دادند يعقوب برآشفت ، رو به سوى آنها كرده « گفت : هوسهاى نفسانى شما ، مسأله را در نظرتان چنین منعکس ساخته و تزیین داده است » ( قالَ بَلْ سَوَّلَتْ لَكُمْ اَنْفُسُكُمْ اَمْراً ).
یعنى درست همان جملهاى را كه در پاسخ آنها گفت كه پس از حادثۀ يوسف به هنگامى كه آن طرح دروغین را بیان كردند ، ذکر نمود .
در اینجا این سؤال پیش مىآید كه آیا يعقوب تنها به خاطر سابقه سوء آنها به آنها
سوء ظن برد و يقین كرد كه آنها دروغ مىگویند و توطئهاى در كار است ، در حالى كه این كار نه تنها از پیامبرى چون يعقوب بعید به نظر مىرسد ، بلکه از افراد عادى نیز بعید است كه تنها كسى را با يك سابقه سوء به طور قطع متّهم سازند ، با اینکه طرف مقابل شهودى نیز براى خود آورده است و راه تحقیق نیز بسته نیست .
یا اینکه هدف از این جمله بیان نکته دیگرى بوده است ، از جمله اینکه :
✓ 1 - چرا شما با دیدن پیمانه ملك درون بار برادر تسلیم شدید كه او سرقت كرده است در حالى كه این به تنهایى نمىتواند يك دلیل منطقى بوده باشد ؟
✓ 2 - چرا شما به عزیز مصر گفتید جزاى سارق این است كه او را به بردگى بردارد ، در حالى كه این يك قانون الهى نیست بلکه سنتى است نادرست در میان مردم كنعان ( و این
در صورتى است كه بر خلاف گفته جمعى از مفسران این قانون را از شریعت يعقوب ندانیم ) .
✓ 3 - چرا شما در برابر این ماجرا به سرعت تسلیم شدید و همچون برادر بزرگتر مقاومت به خرج ندادید ، در حالى كه پیمان مؤکد با من بسته بودید ؟
سپس يعقوب به خویشتن بازگشت و گفت : من زمام صبر را از دست نمىدهم و « شکیبایى نیکو و خالى از كفران مىکنم » ( فَصَبْرٌ جَمیلٌ) .(1)
84 وَ تَوَلّى عَنْهُمْ وَ قالَ يأَسَفى عَلى يُوسُفَ وَابْيَضَّتْ عَيْناهُ مِنَ الْحُزْنِ فَهُوَ كَظیمٌ
و ازآنها روى برگرداند و گفت: وا اسفا بریوسف و چشمان او از اندوه سفید شد ، اما او خشم خود را فرو مىبرد ( و هرگز كفران نمىکرد ) .
در این حال غم و اندوهى سراسر وجود يعقوب را فراگرفت و جاى خالى بنیامین همان فرزندى كه مایۀ تسلى خاطر او بود ، وى را به ياد يوسف عزیزش افکند ، به ياد دورانى كه این فرزند برومند باایمان ، باهوش ، زیبا در آغوشش بود و استشمام بوى او هر لحظه زندگى و حیات تازهاى به پدر مىبخشید ، اما امروز نه تنها اثرى از او نیست بلکه جانشین او .
1) دربارۀ صبر جمیل به ذیل آیه 18 همین سوره مراجعه فرمایید .
بنیامین نیز به سرنوشت دردناك و مبهمى همانند او گرفتار شده است ، « در این هنگام روى از فرزندان برتافت و گفت : وا اسفا بر يوسف » ( وَ تَوَلّى عَنْهُمْ وَ قالَ يَأَسَفى عَلى يُوسُفَ ) .
برادرانکه از ماجراى بنیامین ، خود را شرمنده در برابر پدر مىدیدند ، از شنیدن نام يوسف در فکر فرو رفتند و عرق شرم بر جبین آنها آشکار گردید .
این حزن و اندوه مضاعف ، سیلاب اشك را ، بىاختیار از چشم يعقوب جارى مىساخت تا آن حد كه « چشمان او از این اندوه سفید و نابینا شد » ( وَابْيَضَّتْ عَيْناهُ مِنَ الْحُزْنِ ) .
و اما با این حال سعى مىکرد ، خود را كنترل كند و خشم را فرو بنشاند و سخنى بر خلاف رضاى حق نگوید « او مرد باحوصله و بر خشم خویش مسلط بود » ( فَهُوَ كَظیمٌ ) .
ظاهر آیۀ فوق ایناستکه يعقوب تا آن زمان نابینا نشدهبود ، بلکه این غم و اندوه مضاعف و ادامه گریه و ریختن اشك بینایى او را از میان برد و همانگونه كه سابقا هم اشاره كردهایم این يك امر اختیارى نبود كه با صبر جمیل منافات داشته باشد .
85 قالُوا تَاللّهِ تَفْتَؤُا تَذْكُرُ يُوسُفَ حَتّى تَكُونَ حَرَضا اَوْ تَكُونَ مِنَ الْهلِكینَ
گفتند: بهخدا تو آنقدر ياد يوسفمىکنى تا مشرفبه مرگ شوى يا هلاك گردى .
« حَرَضْ » به معنى چیز فاسد و ناراحت كننده است و در اینجا به معنى بیمار ، نحیف و لاغر و مشرف بر مرگ مىباشد .
برادران كه از مجموع این جریانها ، سخت ناراحت شده بودند ، از يکسو وجدانشان به خاطر داستان يوسف معذب بود و از سوى دیگر به خاطر بنیامین خود را در آستانه امتحان جدیدى مىدیدند و از سوى سوم نگرانى مضاعف پدر بر آنها ، سخت و سنگین بود، با ناراحتى و بىحوصلگى ، به پدر « گفتند : به خدا سوگند تو آنقدر يوسف يوسف مىگویى تا بیمار و مشرف به مرگ شوى يا هلاك گردى » .
86 قالَ اِنَّما اَشْكُوا بَثّى وَ حُزْنى اِلَى اللّهِ وَ اَعْلَمُ مِنَ اللّهِ ما لا تَعْلَمُونَ
گفت : من تنها غم و اندوهم را به خدا مىگویم ( و شکایت نزد او مىبرم ) و از خدا چیزهایى مىدانم كه شما نمىدانید .
« بَثّ » به معنى پراکندگى است و چیزى كه نمىتوان آن را كتمان كرد و در اینجا به معنى
اندوه آشکار و پراکندگى خاطر نمایان است .
اما پیر كنعان آن پیامبر روشن ضمیر در پاسخ آنها « گفت : من شکایتم را به شما نیاوردم كه چنین مىگویید ، من غم و اندوهم را نزد خدا مىبرم و به او شکایت مىآورم » ( قالَ اِنَّما اَشْكُوا بَثّى وَ حُزْنى اِلَى اللّهِ ). « و از خدایم لطفها و كرامتها و چیزهایى سراغ دارم كه شما نمىدانید » ( وَ اَعْلَمُ مِنَ اللّهِ ما لا تَعْلَمُونَ ) .
87 يبَنِىَّ اذْهَبُوا فَتَحَسَّسُوا مِنْ يُوسُفَ وَ اَخیهِ وَ لا تَايْئَسُوا مِنْ رَوْحِ اللّهِ اِنَّهُ لا يَايْئَسُ مِنْ رَوْحِ اللّهِ اِلاَّ الْقَوْمُ الْكفِرُونَ
پسرانم! بروید و ازیوسف و برادرش تفحصکنید واز رحمت خدا مأیوس نشوید كه از رحمت خدا جز قوم كافر مأیوس نمىشوند .
« تَحَسَّسُ » از ماده « حَسّ » به معنى جستجوى چیزى از طریق حس است و در اینکه آیا با « تَجَسُّس » چه تفاوتى دارد ؟ در میان مفسران و ارباب لغت گفتگو است : از ابن عباس نقل
شده كه « تَحَسَّس » در امور خیر است و « تجسس » در امور شرّ .
« رَوْح » به معنى رحمت و راحت و فرج و گشایش كار است .
قحطى در مصر و اطرافش از جمله كنعان بیداد مىکرد ، مواد غذایى به كلى تمام مىشود ، دگربار يعقوب فرزندان را دستور به حرکت كردن به سوى مصر و تأمین موادغذایى مىدهد ، ولى این بار در سرلوحه خواستههایش جستجو از يوسف و برادرش بنیامین را قرار مىدهد و از آنجا كه فرزندان تقریبا اطمینان داشتند كه يوسفى در كار نمانده و از این توصیه و تأکید پدر تعجب مىکردند ، يعقوب به آنها گوشزد مىکند « از رحمت الهى هیچگاه مأیوس نشوید » كه قدرت او مافوق همۀ مشکلات و سختىها است ( وَ لا تَايْئَسُوا مِنْ رُوحَ اللّهِ ). « چرا كه تنها كافران بىایمان كه از قدرت خدا بىخبرند از رحمتش مأیوس مىشوند » ( اِنَّهُ لا يَايْئَسُ مِنْ رُوحِ اللّهِ اِلاَّ الْقَوْمُ الْكفِرُونَ ) .
88 فَلَمّا دَخَلُوا عَلَيْهِ قالُوا ياَيُّهَا الْعَزیزُ مَسَّنا وَ اَهْلَنَا الضُّرُّ وَ جِئْنا بِبِضعَةٍ
مُزْجیةٍ فَأَوْفِ لَنَا الْكَيْلَ وَ تَصَدَّقْ عَلَيْنا اِنَّ اللّهَ يَجْزِى الْمُتَصَدِّقینَ
هنگامى كه آنها وارد براو ( يوسف ) شدند گفتند: اى عزیز! ما و خاندان ما را ناراحتى فراگرفته و متاع كمى ( براى خرید مواد غذایى ) با خود آوردهایم ، پیمانه ما را بهطور كامل وفا كن و برما تصدقبنماکه خداوند متصدّقان را پاداش مىدهد .
« بِضاعَت » از ماده « بُضْع » به معنى قطعه گوشتى است كه از بدن جدا مىکنند و به قسمتى از مال نیز بضاعت گفته مىشود كه به عنوان بهاى كالایى جدا مىشود .
« مُزْجاة » از ماده « اِزْجاء » به معنى راندن و دفع كردن است و از آنجا كه بهاى كم و بىارزش را شخص گیرنده از خود دور مىسازد به آن مُزْجاة گفته شده است .
به هر حال فرزندان يعقوب بارها را بستند و روانه مصر شدند و این سومین مرتبه است كه آنها به این سرزمین پرحادثه وارد مىشوند .
در این سفر برخلاف سفرهاى گذشته يك نوع احساس شرمندگى روح آنها را آزار مىدهد ، چراکه سابقه آنها در مصر و نزد عزیز سخت آسیب دیده و بدنام شدهاند و شاید
بعضى آنها را به عنوان « گروه سارقان كنعان » بشناسند ، از سوى دیگر متاع قابل ملاحظهاى براى معاوضه با گندم و سایر مواد غذایى ، همراه ندارند ، از دست دادن برادر دوم ، بنیامین و ناراحتى فوقالعاده پدر بر مشکلات آنان افزوده و در واقع كارد به استخوانشان رسیده است ، تنها چیزى كه در میان انبوه این مشکلات و ناراحتىهاى جانفرسا مایه تسلى خاطر آنها است ، همان جمله اخیر پدر است كه مىفرمود : از رحمت خدا مأیوس نباشید كه هر مشکلى براى او سهل و آسان است. « آنها وارد بر يوسفشدند و در اینهنگام با نهایت ناراحتى رو به سوى او كردند و گفتند : اى عزیز ما و خاندان ما را قحطى و ناراحتى و بلا فراگرفته است » ( فَلَمّا دَخَلُوا عَلَيْهِ قالُوا ياَيُّهَا الْعَزیزُ مَسَّنا وَ اَهْلَنَا الضُّرُّ ) .
« و تنها متاع كم و بىارزشى همراهآوردهایم » (وَ جِئْنا بِبِضعَةٍ مُزْجیةٍ ) .
اما با اینحال به كرم و بزرگوارى تو تکیه كردهایم ، « و انتظار داریم كه پیمانه ما را بهطور كامل وفا كنى » ( فَأَوْفِ لَنَا الْكَيْلَ ) و در این كار بر ما منت گذار و تصدق كن » ( وَ تَصَدَّقْ عَلَيْنا ) و پاداش خود را از ما مگیر ، بلکه از خدایت بگیر ، چراکه « خداوند كریمان و
متصدقان را پاداش خیر مىدهد » ( اِنَّ اللّهَ يَجْزِى الْمُتَصَدِّقینَ ) .
جالب اینکه برادران يوسف ، با اینکه پدر تأکید داشت درباره يوسف و برادرش به جستجو برخیزید و مواد غذایى در درجه بعد قرار داشت ، به این گفتار چندان توجه نکردند و نخست از عزیز مصر تقاضاى مواد غذایى نمودند ، شاید به این علت بود كه چندان امیدى به پیدا شدن يوسف نداشتند و يا به این علت كه آنها فکر كردند بهتر این است خود را در همان چهره خریداران مواد غذایى كه طبیعىتر است قرار دهند و تقاضاى آزاد ساختن برادر را تحت الشعاع نمایند تا تأثیر بیشترى در عزیز مصر داشته باشد .
بعضى گفتهاند : منظور از « تَصَدَّقْ عَلَيْنا » همان آزادى برادر بوده وگرنه در مورد مواد غذایى ، قصدشان گرفتن جنس بدون عوض نبوده است ، تا نام تصدق بر آن گذارده شود .
در روایات نیز مىخوانیم كه برادران حامل نامهاى از طرف پدر براى عزیز مصر بودند كه در آن نامه ، يعقوب ، ضمن تمجید از عدالت و دادگرى و محبتهاى عزیز مصر ، نسبت به خاندانش و سپس معرفى خویش و خاندان نبوتش شرح ناراحتىهاى خود را به خاطر
از دست دادن فرزندش يوسف و فرزند دیگرش بنیامین و گرفتارىهاى ناشى از خشکسالى را براى عزیز مصر كرده بود .
و در پایان نامه از او خواسته بود كه بنیامین را آزاد كند و تأکید نموده بود كه ما خاندانى هستیم كه هرگز سرقت و مانند آن در ما نبوده و نخواهد بود .
هنگامى كه برادرها نامه پدر را به دست عزیز مىدهند ، نامه را گرفته و مىبوسد و برچشمان خویشمىگذارد و گریه مىکند ، آنچنان كه قطرات اشك بر پیراهنش مىریزد (1)و همین امر برادران را به حیرت و فکر فرو مىبرد كه عزیز مصر چه علاقهاى به پدرشان يعقوب دارد كه این چنین نامهاش در او ایجاد هیجان مىنماید و شاید در همینجا بود كه برقى در دلشان زد كه نکند او خودش يوسف باشد ، همچنین شاید همین نامۀ پدر يوسف را .
1) « مجمع البیان » ، ذیل آیه .
چنان بىقرار ساخت كه دیگر نتوانست بیش از آن در چهره و نقاب عزیز مصر پنهان بماند و به زودى چنانکه خواهیم دید خویشتن را به عنوان همان برادر به برادران معرفى كرد .
89 قالَ هَلْ عَلِمْتُمْ ما فَعَلْتُمْ بِيُوسُفَ وَ اَخیهِ اِذْ اَنْتُمْ جهِلُونَ
گفت : آیا دانستید چه با يوسف و برادرش كردید ، آنگاه كه جاهل بودید ؟
بزرگوارى يوسف را ملاحظه كنید كه اولاً : گناه آنها را سربسته بیان مىکند و مىگوید : « ما فَعَلْتُمْ » ( آنچه انجام دادید ) و ثانیا : راه عذرخواهى را به آنها نشان مىدهد كه ایناعمال شما به خاطر جهل بود و آندوران جهل گذشته و اکنون عاقل و فهمیدهاید .
ضمناً از این سخن روشن مىشود كه آنها در گذشته تنها آن بلا را بر سر يوسف نیاوردهاند بلکه برادر دیگر بنیامین نیز از شر آنها در آن دوران در امان نبود و ناراحتىهایى نیز براى او در گذشته به وجود آورده بودند و شاید بنیامین در این مدتى كه در مصر نزد يوسف مانده بود گوشهاى از بیدادگرىهاى آنها را براى برادرش شرح داده بود .
90 قالُوا اَءِنَّكَ لاََنْتَ يُوسُفُ قالَ اَنَا يُوسُفُ وَ هذا اَخى قَدْ مَنَّ اللّهُ عَلَيْنا اِنَّهُ مَنْ
يَتَّقِ وَ يَصْبِرْ فَاِنَّ اللّهَ لا يُضیعُ اَجْرَ الْمُحْسِنینَ
گفتند: آیا تو همان يوسف هستى؟ گفت ( آرى ) منم يوسف و این برادر من است خداوند بر ما منت گذارده ، هر كس تقوى پیشه كند و شکیبایى و استقامت نماید ( سرانجام پیروز مىشود ) چراکه خداوند پاداش نیکوکاران را ضایع نمىکند .
مجموع این جهات ، دست به دست هم داد ، از يکسو مىبینند عزیز مصر ، از يوسف و بلاهایى كه برادران بر سر او آوردند و هیچکس جز آنها و يوسف از آن خبر نداشت سخن مىگوید .
از سویى دیگر نامۀ يعقوب ، آنچنان او را هیجان زده مىکند كه گویى نزدیکترین رابطه را با او دارد. و از سوى سوم ، هر چه در قیافه و چهره او بیشتر دقت مىکنند شباهت او را با برادرشان يوسف بیشتر مىبینند ، اما در عین حال نمىتوانند باور كنند كه يوسف مسند عزیز مصر تکیه زده است ، او كجا و اینجا كجا ؟
لذا با لحنى آمیخته با تردید « گفتند : آیا تو خود يوسف نیستى ؟ » ( قالُوا اَءِنَّكَ لاَنْتَ يُوسُفُ ) .
در اینجا لحظات فوق العاده حساس بر برادرها گذشت ، درست نمىدانندکه عزیز
مصر درپاسخ سؤال آنها چهمىگوید ، آیا بهراستى پرده را كنار مىزند و خود را معرفى مىکند ، يا آنها را دیوانگان خطاب خواهد كرد كه مطلب مضحکى را عنوان كردهاند .
لحظهها با سرعت مىگذشت و انتظارى طاقتفرسا بر قلب برادران سنگینى مىکرد ، ولى يوسف نگذارد این زمان ، زیاد طولانى شود بناگاه پرده از چهره حقیقت برداشت ، « گفت : آرى منم يوسف و این برادرم بنیامین است » ( قالَ اَنَا يُوسُفُ وَ هذا اَخى ) .
ولى براى اینکه شکر نعمت خدا را كه این همه موهبت به او ارزانى داشته بهجا آورده باشد و ضمنا درس بزرگى به برادران بدهد اضافه كرد « خداوند بر ما منت گذارده هر كس تقوا پیشه كند و شکیبایى داشته باشد ، خداوند پاداش او را خواهد داد ، چراکه خدا اجر نیکوکاران را ضایع نمىکند »
( قَدْ مَنَّ اللّهُ عَلَيْنا اِنَّهُ مَنْ يَتَّقِ وَ يَصْبِرْ فَاِنَّ اللّهَ لا يُضیعُ اَجْرَ الْمُحْسِنینَ ) .
91 قالُوا تَاللّهِ لَقَدْ ءَاثَرَكَ اللّهُ عَلَيْنا وَ اِنْ كُنّا لَخطِئینَ
گفتند : به خدا سوگند خداوند تو را بر ما مقدم داشته و ما خطاکار بودیم .
« ءَاثَرَكَ » از ماده « ایثار » در اصل به معنى جستجوى اثر چیزى است و از آنجا كه به
فضل و نیکى « اثر » گفته مىشود ، این كلمه به معنى برترى دادن و فضیلت بخشیدن آمده است ، بنابراین « ءَاثَرَكَ اللّهُ عَلَيْنا » مفهومش این مىشود كه خداوند تو را بر ما فضیلت بخشید ( البته بهخاطر كارهاى نیك تو و اعمالبد ما ) .
هیچکس نمىداند در این لحظات حساس چه گذشت و این برادرها بعد از دهها سال كه يکدیگر را شناختند چه شور و غوغایى برپا ساختند ، چگونه يکدیگر را در آغوش فشردند و چگونه اشکهاى شادى فرو ریختند ، ولى با این حال برادران كه خود را سخت شرمنده مىبینند نمىتوانند درست به صورت يوسف نگاه كنند ، آنها در انتظار این هستند كه ببینند آیا گناه بزرگشان قابل عفو و اغماض و بخشش است يا نه ، لذا رو به سوى برادر كردند و گفتند :
« به خدا سوگند خداوند تو را بر ما مقدم داشته است » و از نظر علم و حلم و عقل و حکومت ، فضیلت بخشیده ( قالُوا تَاللّهِ لَقَدْ ءَاثَرَكَ اللّهُ عَلَيْنا ). « هر چند ما خطاکار و گنهکار بودیم » ( وَ اِنْ كُنّا لَخطِئینَ )
92 قالَ لا تَثْریبَ عَلَيْكُمُ الْيَوْمَ يَغْفِرُ اللّهُ لَكُمْ وَ هُوَ اَرْحَمُ الرّاحِمینَ
گفت: امروز ملامت و توبیخى برشما نیست خداوند شما را مىبخشد و ارحمالراحمیناست .
« تَثْریب » در اصل از ماده « ثَرْب » به پوسته نازکى از پیه مىگویند كه روى معده و رودهها را مىپوشاند و تثریب به معنى كنار زدن آن است سپس به معنى سرزنش و توبیخ و ملامت آمده گویى با این كار پرده گناه از چهره طرف كنار زده مىشود .
فکرتان آسوده و وجدانتان راحت باشد و غم و اندوهى از گذشته به خود راه ندهید ، سپس براى اینکه به آنها خاطر نشان كند كه نه تنها حق او بخشوده شده است ، بلکه حق الهى نیز در این زمینه با این ندامت و پشیمانى قابل بخشش است ، « افزود : خداوند نیز شما را مىبخشد ، چراکه او ارحم الراحمین است » ( يَغْفِرُ اللّهُ لَكُمْ وَ هُوَ اَرْحَمُ الرّاحِمینَ ) .
و این دلیل بر نهایت بزرگوارى يوسف است كه نه تنها از حق خود گذشت و حتى حاضر نشد كمترین توبیخ و سرزنش ، تا چه رسد به مجازات ، در حق برادران روا دارد ، بلکه از نظر حق اللّه نیز به آنها اطمینان داد كه خداوند غفور و بخشنده است و حتى براى اثبات این سخن با این جمله استدلال كرد كه او ارحم الراحمین است .
آیۀ فوق این درس مهم اخلاقى و دستور اسلامى را به روشنترین وجهى به ما مىآموزد كه به هنگام پیروزى دشمن ، انتقامجو و كینهتوز نباشید .
برادران يوسف ، سختترین ضربهها را به يوسف زده بودند و او را تا آستانه مرگ پیش بردند كه اگر لطف خدا شامل حال او نشده بود ، رهایى براى او ممکن نبود ، نه تنها يوسف را آزار دادند كه پدرش را نیز شکنجه دادند اما اکنون همگى زار و نزار در برابر او قرار گرفتهاند و تمام قدرت در دست او است ، ولى از لابلاى كلمات يوسف به خوبى احساس مىشود كه او نه تنها هیچگونه كینهاى در دل نگرفته ، بلکه این موضوع او را رنج مىدهد كه نکند برادران به ياد گذشته بیفتند و ناراحت شوند و احساس شرمندگى كنند .
به همین دلیل نهایت كوشش را به خرج مىدهد كه این احساس را از درون جان آنها بیرون براند و حتى از این بالاتر ، مىخواهد به آنها حالى كند كه آمدن شما به مصر از این نظر كه وسیله شناسایى بیشتر من در این سرزمین و اینکه از خاندان رسالتم ، نه يك غلام
کنعانى كه به چند درهم فروخته شده باشم براى من مایه فخر و مباهات است ، او مىخواهد آنها چنین احساس كنند نه تنها بدهکار نیستند بلکه چیزى هم طلبکارند .
جالب توجه اینکه : هنگامى كه پیامبر اسلام در شرایط مشابهى قرار گرفت و در جریان فتح مکه بر دشمنان خونخوار ، يعنى سران شرك و بتپرستى پیروز شد ، بنا به گفته ابن عباس به كنار خانه كعبه آمد و دستگیره در خانه را گرفت در حالى كه مخالفان به كعبه پناه برده بودند و در انتظار این بودند كه پیامبر اسلام صلىاللهعلیهوآله درباره آنها چه دستورى صادرمىکند ؟
در اینجا پیامبر صلىاللهعلیهوآله فرمود : « اَلْحَمْدُلِلّهِ الَّذى صَدَقَ وَعْدَهُ وَ نَصَرَ عَبْدَهُ وَ هَزَمَ الاَحْزابَ وَحْدَهُ : شکر خداى را كه وعدهاش تحقق يافت و بندهاش را پیروز كرد و احزاب و گروههاى دشمن را منهزم ساخت » سپس رو به مردم كرد و فرمود : « ماذا تَظُنُّونَ يا مَعْشَرَ قُرَيْشٍ قالُوا خَيْرا ، اَخٌ كَریمٌ ، وَابْنُ اَخٍ كَریمٍ وَ قَدْ قَدَرْتَ : « قالَ وَ اَنَا اَقُولُ كَما قالَ اَخى يُوسُفَ لا تَثْریبَ عَلَيْكُمُ الْيَوْمَ » .
« چه گمان مىبرید اى جمعیت قریش كه درباره شما فرمان بدهم ؟ آنها در پاسخ گفتند : ما از تو جز خیر و نیکى انتظار نداریم ، تو برادر بزرگوار و بخشنده و فرزند برادر بزرگوار ما هستى و الان قدرت در دست تو
است ، پیامبر فرمود : و من درباره شما همان مىگویم كه برادرم يوسف درباره برادرانش به هنگام پیروزى گفت : "لا تَثْریبَ عَلَيْكُمُ الْيَوْمَ : امروز روز سرزنش و ملامت و توبیخ نیست " » .
عمر مىگوید : در این موقع عرق شرم از صورت من جارى شد ، چراکه من به هنگام ورود در مکه به آنها گفتم امروز روزى است كه از شما انتقام خواهیم گرفت ، هنگامى كه پیامبر صلىاللهعلیهوآله این جمله را فرمود من از گفتار خود شرمنده شدم .(1)
در روایات اسلامى نیز كرارا مىخوانیم كه : « زکات پیروزى ، عفو و بخشش است » .
على (علیه السلام) مىفرماید : « اِذا قَدَرْتَ عَلى عَدُوِّكَ فَاجْعَلِ الْعَفْوَ عَنْهُ شُكْرا لِلْقُدْرَةِ عَلَيْهِ : هنگامى كه بر دشمنت پیروز شدى ، عفو را شکرانه پیروزیت قرار ده » .(2).
93 اِذْهَبُوا بِقَمیصى هذا فَاَلْقُوهُ عَلى وَجْهِ اَبى يَأْتِ بَصیرا وَأْتُونى بِاَهْلِكُمْ اَجْمَعینَ
این پیراهن مرا ببرید و بهصورتپدرم بیندازید، بینا مىشود و همگى خانواده نزد من آیید .
در اینجا غم و اندوه دیگرى بر دل برادران سنگینى مىکرد و آن اینکه پدر بر اثر فراق فرزندانش نابینا شده و ادامه این حالت ، رنجى است جانکاه براى همه خانواده ، به علاوه دلیل و شاهد مستمرى است بر جنایت آنها ، يوسف براى حل این مشکل بزرگ نیز چنین گفت : «این پیراهن مرا ببرید و بر صورت پدرم بیفکنید تا بینا شود » ، « و سپس با تمام خانواده به سوى من بیایید».
در پارهاى از روایات آمده كه يوسف گفت : آن كسى كه پیراهن شفابخش من را نزد پدر مىبرد باید همان باشد كه پیراهن خونآلود را نزد او آورد ، تا همانگونه كه او پدر را ناراحت ساخت این بار خوشحال و فرحناك كند ، لذا این كار به « يهودا » سپرده شد زیرا او گفت : من آن كسى بودم كه پیراهن خونین را نزد پدر بردم و گفتم فرزندت را گرگ خورده و این نشان مىدهد كه يوسف با آن همه گرفتارى كه داشت از جزئیات و ریزهکارىهاى مسائل
اخلاقى نیز غافل نمىماند .(1)
در بعضى دیگر از روایات آمده است كه برادران يوسف ، بعد از این ماجرا پیوسته ، شرمسار بودند ، يکى را به سراغ او فرستادند و گفتند : تو هر صبح و شام ما را بر كنار سفره خود مىنشانى و ما از روى تو خجالت مىکشیم ، چراکه آنهمه جسارت كردیم ، يوسف براى اینکه نه تنها كمترین احساس شرمندگى نکنند ، بلکه وجود خود را بر سر سفره او ، خدمتى به او احساس كنند ، جواب بسیار جالبى داد گفت : مردم مصر تاکنون به چشم يك غلام زرخرید به من مىنگریستند و به يکدیگر مىگفتند : « سُبْحانَ مَنْ بَلَغَ عَبْدا بیعَ بِعِشْرینَ دِرْهَما ما بَلَغَ : منزه است خدایى كه غلامى را كه به بیست درهم فروخته شد به این
1) « مجمع البیان » ، ذیل آیات مورد بحث .
مقام رسانیده » اما الان كه شما آمدهاید و پرونده زندگى من براى این مردم گشوده شده ، مىفهمند من غلام نبودهام ، من از خاندان نبوت و از فرزندان ابراهیم خلیل هستم و این مایه افتخار و مباهات من است .(1)
94 وَ لَمّا فَصَلَتِالْعیرُ قالَ اَبُوهُمْ اِنّى لاََجِدُ ریحَ يُوسُفَ لَوْلا اَنْ تُفَنِّدُونِ
هنگامىکه كاروان( ازسرزمین مصر )جداشد پدرشان ( يعقوب ) گفت : من بوى يوسف را احساس مىکنم اگر مرا به نادانى و كمعقلى نسبت ندهید .
« تُفَنِّدُون » از ماده « فَنَدْ » به معنى ناتوانى فکر و سفاهت و بعضى به معنى دروغ دانستهاند و در اصل به معنى فساد است ، بنابراین جمله ( لَوْلا اَنْ تُفَنِّدُونَ ) يعنى اگر مرا سفیه و فاسد العقل نخوانید ... . .
1) « تفسیر فخر رازى » ، جلد 18 ، صفحه 206 .
فرزندانیعقوب در حالىکه از خوشحالى در پوست خودنمىگنجیدند ، پیراهن يوسف را با خود برداشته ، همراه قافله از مصر حرکت كردند ، این برادران با اینکه يکى از شیرینترین لحظات زندگى خود را مىگذراندند ، در سرزمین شام و كنعان ، در خانۀ يعقوب پیر ، گرد و غبار اندوه غم و ماتم بر چهره همه نشسته بود خانوادهاى افسرده ، عزادار و پراندوه ، لحظات دردناکى را مىگذراند .
« اما همزمان با حرکت كاروان از مصر ، ناگهان در خانه يعقوب ، حادثهاى رخ داد كه همه را در بهت و تعجب فرو برد ، يعقوب تکانى خورد و با اطمینان و امید كامل صدا زد اگر زبان به بدگویى نگشایید و مرا به سفاهت و نادانى و دروغ نسبت ندهید به شما مىگویم من بوى يوسف عزیزم را مىشنوم » من احساس مىکنم دوران غم و محنت به زودى به سر مىآید و زمان وصال و پیروزى فرا مىرسد ، خاندان يعقوب لباس عزا و ماتم از تن بیرون مىکنند و در جامه شادى و سرور فرو خواهند رفت ، اما گمان نمىکنم شما این سخنان را باور كنید .
از جمله « فَصَلَت » استفاده مىشود كه این احساس براى يعقوب به مجرد حرکت كاروان
از مصر دست داد .
95 قالُوا تَاللّهِ اِنَّكَ لَفى ضَللِكَ الْقَدیمِ
گفتند : به خدا تو در همان گمراهى سابقت هستى .
اطرافیان يعقوب كه قاعدتا نوهها و همسران فرزندان او و مانند آنان بودند با كمال تعجب و گستاخى رو به سوى او كردند و با قاطعیت « گفتند : به خدا سوگند تو در همان گمراهى قدیمیت هستى » .
چه گمراهى از این بالاتر كه سالیان دراز از مرگ يوسف مىگذرد ، تو هنوز فکر مىکنى او زنده است و تازه مىگویى من بوى يوسفم را از مصر مىشنوم ؟ مصر كجا شام و كنعان كجا ؟ آیا این دلیل بر آن نیست كه تو همواره در عالم خیالات غوطهورى و پندارهایت را واقعیت مىپندارى، این چه حرف عجیبى است كه مىگویى ؟ امّا این گمراهى تازگى ندارد ، قبلاً هم به فرزندانت گفتى بروید به مصر و از يوسفم جستجو كنید .
و از اینجا روشن مىشود كه منظور از ضلالت ، گمراهى در عقیده نبوده ، بلکه گمراهى
در تشخیص مسائل مربوط به يوسف بوده است : ولى به هر حال این تعبیرات نشان مىدهد كه آنها با این پیامبر بزرگ و پیر سالخورده و روشن ضمیر با چه خشونت و جسارتى رفتار مىکردند ، يکجا گفتند : پدرمان در ضلال مبیناست و اینجاگفتند : تو در ضلال قدیمیت مىباشى.
آنها از صفاى دل و روشنایى باطن پیر كنعان بىخبر بودند و قلب او را همچون دل خود تاریك مىشمردند و فکر نمىکردند حوادث آینده از نقاط دور و نزدیك در آیینه قلبش منعکس مىشود. شبها و روزهاى متعددى سپرى شد و يعقوب همچنان در انتظار به سر مىبرد ، انتظارى جانسوز كه در عمق آن شادى و سرور و آرامش و اطمینان موج مىزد ، در حالى كه اطرافیان او در برابر این گونه مسائل بىتفاوت بودند و اصولاً ماجراى يوسف را براى همیشه پایان يافته مىدانستند .
96 فَلَمّا اَنْ جاءَ الْبَشیرُ اَلْقیهُ عَلى وَجْهِه فَارْتَدَّ بَصیرا قالَ اَلَمْ اَقُلْ لَكُمْ اِنّى اَعْلَمُ مِنَ اللّهِ ما لا تَعْلَمُونَ
اما هنگامىکه بشارتدهنده آمد، آن ( پیراهن )را بر صورت او افکند ناگهان بینا شد ،
گفت : آیا به شما نگفتم من از خدا چیزهایى سراغ دارم كه شما نمىدانید ؟
بعد از چندین شبانه روز كه معلوم نیست بر يعقوب چه اندازه گذشت ، يك روز صدا بلند شد بیایید كه كاروان كنعان از مصر آمده است ، فرزندان يعقوب بر خلاف گذشته شاد و خندان وارد شهر شدند و با سرعت به سراغ خانه پدر رفتند و قبل از همه « بشیر » ( همان بشارت دهنده وصال و حامل پیراهن يوسف ) نزد يعقوب پیر آمد و پیراهن را بر صورت او افکند ، يعقوب كه چشمان بىفروغش توانایى دیدن پیراهن را نداشت ، همین اندازه احساس كرد كه بوى آشنایى از آن به مشام جانش مىرسد ، در يك لحظه طلایى پرسرور، احساسکرد تمام ذرات وجودش روشن شده است ، آسمان و زمین مىخندند ، نسیم رحمت مىوزد ، گرد و غبار اندوه را در هم مىپیچید و با خود مىبرد ، در و دیوار گویا فریاد شادى مىکشند و يعقوب نیز با آنها تبسم مىکند ، هیجان عجیبى سر تا پاى پیرمرد را فراگرفته است ، ناگهان احساس كرد ، چشمش روشن شد ، همهجا را مىبیند و دنیا با
زیبایىهایش بار دیگر در برابر چشم او قرار گرفتهاند ، چنانکه قرآن مىگوید : « هنگامى كه بشارت دهنده آمد آن ( پیراهن ) را بر صورت او افکند ناگهان بینا شد » .
این سؤالى است كه بسیارى از مفسران ، آن را مطرح كرده و معمولاً به عنوان يك معجزه و خارق عادت براى يعقوب يا يوسف شمردهاند ، ولى با توجه به اینکه قرآن از این نظر سکوت دارد و آن را به عنوان اعجاز يا غیر اعجاز قلمداد نمىکند ، مىتوان توجیه علمى نیز بر آن يافت .
چراکه امروز مسأله « تله پاتى » انتقال فکر از نقاط دور دست يك مسأله مسلّم علمى است ، كه در میان افرادى كه پیوند نزدیك با يکدیگر دارند و يا از قدرت روحى فوقالعادهاى برخوردارند برقرار مىشود .
شاید بسیارى از ما در زندگى روزمره خود به این مسأله برخورد كردهایم كه گاهى فلان مادر يا برادر بدون جهت احساس ناراحتى فوق العاده در خود مىکند ، چیزى نمىگذرد كه
به او خبر مىرسد براى فرزند يا برادرش در نقطه دوردستى حادثه ناگوارى اتفاق افتاده است .
دانشمندان این نوع احساس را از طریق تلهپاتى و انتقال فکراز نقاط دور توجیه مىکنند .
در داستان يعقوب نیز ممکن است پیوند فوق العاده شدید او با يوسف و عظمت روح او سبب شده باشد كه احساسى را كه از حمل پیراهن يوسف بر برادران دست داده بود از آن فاصله دور در مغز خود جذب كند. البته این امر نیز كاملاً امکان دارد كه این مسأله مربوط به وسعت دایره علم پیامبران بوده باشد .
در بعضى از روایات نیز اشاره جالبى به مسأله انتقال فکر شده است و آن اینکه كسى از امام باقر (علیه السلام) پرسید : « گاهى اندوهناك مىشوم بىآنکه مصیبتى به من رسیده باشد يا حادثه ناگوارى اتفاق بیفتد ، آنچنان كه خانواده و دوستانم در چهره من مشاهده مىکنند » ، فرمود : « آرى خداوند مؤمنان را از طینت واحد بهشتى آفریده و از روحش در آنها دمیده ، لذا مؤمنان
برادر يکدیگرند هنگامىکه دریکىاز شهرها بهیکىاز این برادران مصیبتى برسد در بقیه تأثیر مىگذارد » .(1)
از بعضى از روایات نیز استفاده مىشود كه این پیراهن يك پیراهن معمولى نبوده ، يك پیراهن بهشتى بوده كه از ابراهیم خلیل در خاندان يعقوب به يادگار مانده بود و كسى كه همچون يعقوب شامه بهشتى داشت ، بوى این پیراهن بهشتى را از دور احساس مىکرد .(2)
اشکال معروف دیگرى در اینجا است كه در اشعار فارسى نیز منعکس شده است ، كه كسى به يعقوب گفت :
ز مصرش بوى پیراهن شنیدى *** چرا در چاه كنعانش ندیدى
چگونه مىشود این پیامبر بزرگ از آن همه راه كه بعضى هشتاد فرسخ و بعضى ده روز راه نوشتهاند ، بوى پیراهن يوسف را بشنود اما در بیخ گوش خودش در سرزمین كنعان به هنگامى كه او را در چاه انداخته بودند ، از حوادثى كه مىگذرد ، آگاه نشود .
پاسخ این سؤال چندان پیچیده نیست ، چراکه علم آنها نسبت به امور غیبى متکى به علم و اراده پروردگار است و آنجا كه خدا بخواهد آنها ندانند نمىدانند هر چند مربوط به نزدیکترین نقاط جهان باشد .
آنها را از این نظر مىتوان به مسافرانى تشبیه كرد كه در يك شب تاریك و ظلمانى از بیابانى كه ابرها آسمان آن را فرا گرفته است مىگذرد ، لحظهاى برق در آسمان مىزند و تا اعماق بیابان را روشن مىسازد و همه چیز در برابر چشم این مسافران روشن مىشود ، اما لحظهاى دیگر خاموش مىشود و تاریکى همه جا را فرا مىگیرد به طورىکه هیچ چیز به چشم نمىخورد .
شاید حدیثى كه از امام صادق (علیه السلام)در مورد علم امام نقل شده نیز اشاره به همین معنى
باشد آنجا كه مىفرماید : « جَعَلَ اللّهُ بَيْنَهُ وَ بَيْنَ الاِْمامِ عَمُودا مِنْ نُورٍ يَنْظُرُ اللّهُ بِه اِلَى الاِْمامِ وَ يَنْظُرُ الاِْمامُ بِه اِلَيْهِ فَاِذا اَرادَ عَلِمَ شَىْءً نَظَرَ فى ذلِكَ النُّورِ فَعَرَفَهُ : خداوند در میان خودش و امام و پیشواى خلق ، ستونى از نور قرار داده كه خداوند از این طریق به امام مىنگرد و امام نیز از این طریق به پروردگارش و هنگامى كه بخواهد چیزى را بداند در آن ستون نور نظر مىافکند و از آن آگاه مىشود » .(1)
و شعر معروف سعدى در دنبالۀ شعر فوق نیز ناظر به همین بیان و همین گونه روایات است .
بگفت احوال ما برق جهان است *** گهى پیدا و دیگر دم نهان است
گهى برطارم اعلا نشینم *** گهى تا پشت پاى خود نبینم
( « جهان » در اینجا به معنى جهنده است و برق جهان يعنى برق جهندۀ آسمان ) .
و با توجه به این واقعیت جاى تعجب نیست كه روزى بنا به مشیت الهى براى آزمودن .
1) شرح « نهج البلاغه خویى » ، جلد 5 ، صفحه 200 .
یعقوب از حوادث كنعان كه در نزدیکیش مىگذرد بىخبر باشد و روز دیگر كه دوران محنت و آزمون به پایان مىرسد ، از مصر بوى پیراهنش را احساس كند .
بعضى از مفسران احتمال دادهاند كه يعقوب نور چشم خود را به كلى از دست نداده بود بلکه چشمانش ضعیف شده بود و به هنگام فرا رسیدن مقدمات وصال آنچنان انقلاب و هیجانى به او دست داد كه به حال نخست بازگشت ، ولى ظاهر آیات قرآن نشان مىدهدکه او بهکلى نابینا و حتى چشمانش سفید شدهبود ، بنابراین بازگشت به بیناییش از طریق اعجاز صورت گرفت ، قرآن مىگوید : ( فَارْتَدَّ بَصیرا ) .
97 قالُوا ياَبانَا اسْتَغْفِرْلَنا ذُنُوبَنا اِنّا كُنّا خطِئینَ
گفتند : پدر از خدا آمرزش گناهان ما را بخواه كه ما خطاکار بودیم .
این معجزۀ شگفتانگیز برادران را سخت در فکر فرو برد ، لحظهاى به گذشته تاریك خود مىاندیشیدند ، گذشتهاى مملو از خطا و گناه و اشتباه و تنگ چشمىها ، اما چه خوب
است كه انسان هنگامى كه به اشتباه خود پى برد فورا به فکر اصلاح و جبران بیفتد ، همانگونه كه فرزندان يعقوب افتادند دست به دامن پدر زدند و « گفتند : پدرجان از خدا بخواه كه گناهان و خطاهاى ما را ببخشد ، چرا كه ما گناهکار و خطاکار بودیم » .
98 قالَ سَوْفَ اَسْتَغْفِرُ لَكُمْ رَبّى اِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحیمُ
گفت : به زودى براى شما از پروردگارم آمرزش مىطلبم كه او غفور و رحیم است .
در آیۀ فوق مىخوانیم كه يوسف در برابر اظهار ندامت برادران گفت : « يَغْفِرُ اللّهُ لَكُمْ : خداوند شما را بیامرزد » ولى يعقوب به هنگامى كه آنها نزد او اعتراف به گناه و اظهار ندامت كردند و تقاضاى استغفار نمودند ، مىگوید : « بعدا براى شما استغفار خواهم كرد » و همانگونه كه در روایات وارد شده هدفش این بوده است كه انجام این تقاضا را به سحرگاهان شب جمعه
که وقت مناسبترى براى اجابت دعا و پذیرش توبه است ، به تأخیر اندازد .(1)
اکنون این سؤال پیش مىآید كه چرا يوسف به طور قطع به آنها پاسخ گفت و اما پدر موکول به آینده كرد .
ممکن است این تفاوت به خاطر آن باشد كه يوسف از امکان آمرزش و اینکه این گناه قابل بخشش است سخن مىگفت ، ولى يعقوب از فعلیت آن و اینکه چه باید كرد كه این آمرزش تحقق يابد ، بحث مىکرد .
از آیۀ فوقاستفاده مىشود كه تقاضاى استغفار از دیگرى نه تنها منافات با توحید ندارد ،
1) « تفسیر قرطبى » ، جلد 6 ، صفحه 3291 ، در این تفسیر مىخوانیم كه هدفش این بود كه در شب جمعهاى كه مصادف با روز عاشورا بود براى آنها استغفار كند .
بلکه راهى است براى رسیدن به لطف پروردگار وگرنه چگونه ممکن بود يعقوب پیامبر ، تقاضاى فرزندان را دائر به استغفار براى آنان بپذیرد و به توسل آنها پاسخ مثبت دهد .
این نشان مىدهد كه توسل به اولیاى الهى ، اجمالاً امرى جایز است و آنها كه آن را ممنوع و مخالف با اصل توحید مىشمرند ، از متون قرآن ، آگاهى ندارند و يا تعصبهاى غلط مانع دید آنها مىشود .
99 فَلَمّا دَخَلُوا عَلى يُوسُفَ ءَاوَى اِلَيْهِ اَبَوَيْهِ وَ قالَ ادْخُلُوا مِصْرَ اِنْ شاءَ اللّهُ ءَامِنینَ
هنگامى كه بر يوسف وارد شدند او پدر و مادر خود را در آغوش گرفت و گفت : همگى داخل مصر شوید كه انشاءاللّه در امن و امان خواهید بود .
« اَوى » چنانکه « راغب » در كتاب مفردات مىگوید : در اصل بهمعنى انضمام چیزى به چیز دیگر است و انضمام كردن يوسف ، پدر و مادرش را به خود ، كنایه از در آغوش گرفتن آنها است .
با فرا رسیدن كاروان حامل بزرگترین بشارت از مصر به كنعان و بینا شدن يعقوب پیر ، ولولهاى در كنعان افتاد ، خانوادهاى كه سالها لباس غم و اندوه را از تن بیرون نکرده بود ، غرق در سرور و شادى شد ، آنها از این همه نعمت الهى هرگز خشنودى خود را كتمان نمىکردند. اکنون طبق توصیه يوسف باید این خانواده به سوى مصر حرکت كند ، مقدمات سفر از هر نظر فراهم گشت ، يعقوب را بر مرکب سوار كردند ، در حالى كه لبهاى او به ذکر و شکر خدا مشغول بود و عشق وصال آنچنان به او نیرو و توان بخشیده بود كه گویى از نو ، جوان شده است .این سفر برخلاف سفرهاىگذشته برادران كه با بیم و نگرانى توأمبود ، خالى از هر گونه دغدغه بود و حتى اگر خود سفر رنجى مىداشت ، این رنج در برابر آنچه در مقصد در انتظارشان بود قابلتوجه نبود كه:
وصال كعبه چنان مىدواندم بشتاب *** كه خارهاى مغیلان حریر مىآید
شبها و روزها با كندى حرکت مىکردند ، چراکه اشتیاق وصال ، هر دقیقهاى را روز يا سالى مىکرد ، ولى هر چه بود گذشت و آبادىهاى مصر از دور نمایان گشت ، مصر با مزارع
سرسبز و درختان سر به آسمان كشیده و ساختمانهاى زیبایش .
اما قرآن همانگونه كه سیره همیشگىاش مىباشد ، این مقدمات را كه با كمى اندیشه و تفکر روشن مىشود ، حذف كرده و در این مرحله چنین مىگوید : « هنگامى كه وارد بر يوسف شدند ، يوسف پدر و مادرش را در آغوش فشرد » ( فَلَمّا دَخَلُوا عَلى يُوسُفَ ءَاوَى اِلَيْهِ اَبَوَيْهِ ) .
سرانجام شیرینترین لحظۀ زندگى يعقوب ، تحقق يافت و در این دیدار و وصال كه بعد از سالها فراق ، دست داده ، بود لحظاتى بر يعقوب و يوسف گذشت كه جز خدا هیچکس نمىداند آن دو چه احساساتى در این لحظات شیرین داشتند ، چه اشکها شوق ریختند و چه نالههاى عاشقانه سر دادند. سپس يوسف « به همگى گفت در سرزمین مصر قدم بگذارید كه به خواست خدا همه ، در امنیت كامل خواهید بود » كه مصر در حکومت يوسف امن و امان شده بود ( وَ قالَ ادْخُلُوا مِصْرَ اِنْ شاءَ اللّهُ ءَامِنینَ ) .
و از این جمله استفاده مىشود كه يوسف به استقبال پدر و مادر تا بیرون دروازه شهر آمده بود و شاید از جمله « دَخَلُوا عَلى يُوسُفَ » كه مربوط به بیرون دروازه است استفاده
مىشود كه دستور داده بود در آنجا خیمهها برپاکنند و از پدر و مادر و برادران پذیرایى مقدماتى بهعملآورند .
یوسف از میان تمام مواهب و نعمتهاى مصر ، انگشت روى مسأله « امنیت » گذاشت و به پدر و مادر و برادران گفت : وارد مصر شوید كه انشاء اللّه در امنیت خواهید بود و این نشان مىدهد كه نعمت امنیت ریشه همه نعمتها است و حقا چنین است زیرا هر گاه امنیت از میان برود ، سایر مسائل رفاهى و مواهب مادى و معنوى نیز به خطر خواهد افتاد ، در يك محیط ناامن ، نه اطاعت خدا مقدور است و نه زندگى توأم با سربلندى و آسودگى فکر و نه تلاش و كوشش و جهاد براى پیشبرد هدفهاى اجتماعى. این جمله ممکن است ضمناً اشاره به این نکته باشد كه يوسف مىخواهد بگوید سرزمین مصر در حکومت من آن سرزمین فراعنه دیروز نیست ، آن خودکامگىها ، جنایتها ، استثمارها ، خفقانها و شکنجهها همه از میان رفته است ، محیطى است كاملاً امن و امان .
100 وَ رَفَعَ اَبَوَيْهِ عَلَىالْعَرْشِ وَ خَرُّوا لَهُسُجَّدا وَقالَ ياَبَتِ هذا تَأْویلُ رُءْيىَ مِنْ قَبْلُ قَدْ جَعَلَها رَبّى حَقّا وَ قَدْ اَحْسَنَ بى اِذْ اَخْرَجَنى مِنَ السِّجْنِ وَ جاءَ بِكُمْ مِنَ الْبَدْوِ مِنْ بَعْدِ اَنْ نَزَغَ الشَّيْطنُ بَيْنى وَ بَيْنَ اِخْوَتى اِنَّ رَبّى لَطیفٌ لِما يَشاءُ اِنَّهُ هُوَ الْعَلیمُ الْحَكیمُ
و پدر و مادر خود را بر تخت نشاند و همگى به خاطر او به سجده افتادند و گفت : پدر ! این تحقق خوابى است كه قبلاً دیدم خداوند آن را به حقیقت پیوست و او به من نیکى كرد ، هنگامى كه مرا از زندان خارج ساخت و شما را از آن بیابان ( به اینجا ) آورد و بعد از آنکه شیطان میان من و برادرانم فساد كرد، پروردگارمن نسبت به آنچه مىخواهد ( و شایسته مىداند )صاحب لطف است چراکه او دانا و حکیم است .
هنگامىکه وارد بارگاه يوسف شدند، «او پدرومادرشرابرتخت نشاند» (وَرَفَعَ اَبَوَيْهِ عَلَى الْعَرْشِ).
عظمت این نعمت الهى و عمق این موهبت و لطف پروردگار ، آنچنان برادران و پدر و مادر را تحت تأثیر قرار داد كه « همگى در برابر او به سجده افتادند » ( وَ خَرُّوا لَهُ سُجَّداً ) .
در این هنگام يوسف ، رو به سوى پدر كرد « و عرض كرد : پدرجان ! این همان تأویل خوابى استکهاز قبلدرآن هنگام كه كودك خردسالى بیش نبودم دیدم » ( وَ قالَ ياَبَتِ هذا تَأْویلُ رُءْيىَ مِنْ قَبْلُ ).
مگر نه این است كه در خواب دیده بودم خورشید و ماه و يازده ستاره در برابر من سجده كردند. ببین همانگونه كه تو پیش بینى مىکردى « خداوند این خواب را به واقعیت مبدل ساخت » ( قَدْ جَعَلَها رَبّى حَقّا ). « پروردگار به من لطف و نیکى كرد ، آن زمانى كه مرا از زندان خارج ساخت » ( وَ قَدْ اَحْسَنَ بى اِذْ اَخْرَجَنى مِنَ السِّجْنِ ) .
جالب اینکه درباره مشکلات زندگى خود فقط سخن از زندان مصر مىگوید اما به خاطر برادران ، سخنى از چاه كنعان نگفت. سپس اضافه كرد « خداوند چه قدر به من لطف كرد كه شما را از آن بیابان كنعان به اینجا آورد بعد از آنکه شیطان در میان من و برادرانم فسادانگیزى نمود » ( وَ جاءَ بِكُمْ مِنَ الْبَدْوِ مِنْ بَعْدِ اَنْ نَزَغَ الشَّيْطنُ بَيْنى وَ بَيْنَ اِخْوَتى ) .
باز در اینجا نمونۀ دیگرى از سعه صدر و بزرگوارى خود را نشان مىدهد و بىآنکه بگوید مقصر چه كسى بوده ، تنها به صورت سربسته مىگوید : شیطان در این كار دخالت
کرد و عامل فساد شد ، چراکه او نمىخواهد از گذشته خطاهاى برادران شکایت كند .
تعبیر از سرزمین كنعان به « بیابان » ( بدو ) نیز جالب است و روشنگر تفاوت تمدن مصر نسبت به كنعان مىباشد. سرانجام مىگوید همه این مواهب از ناحیه خدا است ، « چراکه
پروردگارم كانون لطف است و هر چیز را بخواهد لطف مىکند » كارهاى بندگانش را تدبیر و مشکلاتشان را سهل و آسان مىسازد ( اِنَّ رَبّى لَطیفٌ لِما يَشاءُ ) .
او مىداند چه كسانى نیازمندند و نیز چه كسانى شایستهاند ، « چراکه او علیم و حکیم است » ( اِنَّهُ هُوَ الْعَلیمُ الْحَكیمُ ) .
جمله « اَنْ نَزَغَ الشَّيْطنُ بَيْنى وَ بَيْنَ اِخْوَتى » با توجه به اینکه « نَزَغ » به معنى وارد شدن در كارى به قصد فساد و افساد است ، دلیل بر این است كه وسوسههاى شیطانى در این گونه ماجراها همیشه نقش مهمى دارد ، ولى از این وسوسهها به تنهایى كارى ساخته نیست ، تصمیم گیرنده نهایى خود انسان است ، بلکه او است كه درهاى قلب خود را به روى شیطان
مىگشاید و اجازۀ ورود به او مىدهد ، بنابراین از آیه فوق ، هیچگونه مطلبى كه برخلاف اصل آزادى اراده باشد استفاده نمىشود .
منتها يوسف با آن بزرگوارى و بلندى فکرى و سعه صدر نمىخواست برادران را كه خود به اندازه كافى شرمنده بودند ، در این ماجرا شرمندهتر كند و لذا اشارهاى به تصمیم گیرنده نهایى نکرد و تنها پاى وسوسههاى شیطان را كه عامل درجه دوم بود به میان كشید .
101 رَبِّ قَدْ ءَاتَيْتَنى مِنَ الْمُلْكِ وَ عَلَّمْتَنى مِنْ تَأْویلِ الاَحادیثِ فاطِرَ السَّمواتِ وَالاَرْضِ اَنْتَ وَلِىِّ فِى الدُّنْيا وَ الاْخِرَةِ تَوَفَّنى مُسْلِما وَ اَلْحِقْنى بِالصّلِحینَ
پروردگارا ! بخش ( عظیمى ) از حکومت به من بخشیدى و مرا از علم تعبیر خوابها آگاه ساختى ، تویى آفریننده آسمانها و زمین و تو سرپرست من در دنیا و آخرت هستى ، مرا مسلمان بمیران و به صالحان ملحق فرما .
یعنى من دوام ملك و بقاء حکومت و زندگى مادیم را از تو تقاضا نمىکنم كه اینها همه فانىاند و فقط دورنماى دلانگیزى دارند ، بلکه از تو این مىخواهم كه عاقبت و پایان كارم
به خیر باشد و با ایمان و تسلیم در راه تو و براى تو جان دهم و در صف صالحان و شایستگان و دوستان با اخلاصت قرار گیرم ، مهم براى من اینها است .
بار دیگر يوسف در پایان كار خویش مجددا روى مسأله علم تعبیر خواب تکیهمىکند و در كنارآن حکومتبزرگ و بىمنازع ، این علم ظاهراساده را قرارمىدهد كه بیانگر تأکید هرچه بیشتر ، روى اهمیت و تأثیر علم و دانش است هرچند علم و دانش سادهاى باشد و مىگوید : « رِبِّ قَدْ ءَاتَيْتَنى مِنَ الْمُلْكِ وَ عَلَّمْتَنى مِنْ تَأْویلِ الاَحادیثِ » .
انسان در طول عمر خود ، ممکن است دگرگونىهاى فراوانى پیدا كند ، ولى مسلماً صفحات آخر زندگانى او از همه سرنوشتسازتر است ، چراکه دفتر عمر با آن پایان مىگیرد و قضاوت نهایى به آن بسته است ، لذا مردم باایمان و هوشیار همیشه از خدا مىخواهند كه این صفحات عمرشان نورانى و درخشان باشد و يوسف هم در اینجا از خدا همین را
مىخواهد ، مىگوید : « تَوَفَّنى مُسْلِما وَ اَلْحَقْنى بِالصّلِحینَ : مرا با ایمان از دنیا ببر و در زمره صالحان قرار ده » .
معناى این سخن ، تقاضاى مرگ از خدا نیست ، آنچنانکه ابن عباس گمان كرده و گفته است : هیچ پیامبرى از خدا تقاضاى مرگ نکرد ، جز يوسف كه به هنگام فراهم آمدن تمام اسباب حکومتش ، عشق و علاقه به پروردگار در جانش شعلهور شده و آرزوى ملاقات پروردگار كرد ، بلکه تقاضاى يوسف تنها تقاضاى شرط و حالت بوده است ، يعنى تقاضا كرده است كه به هنگام مرگ داراى ایمان و اسلام باشد ، همانگونه كه ابراهیم و يعقوب نیز این توصیه را به فرزندانشان كردند و گفتند : « فَلا تَمُوتُنَّ اِلاّ وَ اَنْتُمْ مُسْلِمُونَ : فرزندان ! بکوشید كه به هنگام از دنیا رفتن باایمان و تسلیم در برابر فرمان خدا باشید » ( 132 / بقره ) .
در روایتى از امام صادق (علیه السلام)مىخوانیم : هنگامى كه يعقوب به دیدار يوسف رسید به او گفت : فرزندم دلم مىخواهد بدانم برادران با تو دقیقا چه كردند .
یوسف از پدر تقاضاکرد كه از این امر صرف نظر كند ، ولى يعقوب او را سوگند داد كه شرح دهد .
یوسف گوشهاى از ماجرا را براى پدر بیان كرد تا آنجا كه گفت : برادران مرا گرفتند و بر سر چاه نشاندند و به من فرمان دادند ، پیراهنت را بیرون بیاور ، من به آنها گفتم شما را به احترام پدرم يعقوب سوگند مىدهم كه پیراهن از تن من بیرون نیاورید و مرا برهنه نسازید ، يکى از آنها كاردى كه با خود داشت برکشید و فریادزد پیراهنترا بکن ... با شنیدن اینجمله ، يعقوب طاقت نیاورد ، صیحهاى زد و بیهوش شد و هنگامى كه به هوش آمد از فرزند خواست كه سخن خود را ادامه دهد ، اما يوسف گفت : تو را به خداى ابراهیم و اسماعیل و اسحاق ، سوگند كه مرا از این كار معاف دارى ، يعقوب كه این جمله را شنید صرفنظر كرد . (1).
1) « مجمع البیان » ، جلد 5 ، صفحه 265 .
و این نشان مىدهد كه يوسف به هیچ وجه علاقه نداشت ، گذشته تلخ را در خاطر خود با پدرش تجدید كند ، هر چند حس كنجکاوى يعقوب را آرام نمىگذاشت .
102 ذلِكَ مِنْ اَنْباءِ الْغَيْبِ نُوحیهِ اِلَيْكَ وَ ما كُنْتَ لَدَيْهِمْ اِذْ اَجْمَعُوا اَمْرَهُمْ وَ هُمْ يَمْكُرُونَ
این از خبرهاى غیب است كه به تو وحى مىفرستیم، تو ( هرگز ) نزد آنها نبودى، هنگامى كه تصمیم گرفتند و نقشه مىکشیدند .
این ریزهکارىها را تنها خدا مىداند و يا كسى كه در آنجا حضور داشته باشد و چون تو در آنجا حضور نداشتى ، بنابراین تنها وحى الهى است كه این گونه خبرها را در اختیار تو گذارده است .
و از اینجا روشن مىشود داستان يوسف گرچه در تورات آمده است و قاعدتا كم و بیش در محیط حجاز ، اطلاعاتى از آن داشتهاند ، ولى هرگز تمام ماجرا به طور دقیق و با تمام ریزهکارىها و جزئیاتش، حتىآنچه در مجالسخصوصى گذشته ، بدون هر گونه اضافه و خالى از هر خرافه شناخته نشده بود .
103 وَ ما اَكْثَرُ النّاسِ وَ لَوْ حَرَصْتَ بِمُؤْمِنینَ
و بیشتر مردم، هرچند اصرار داشته باشى ، ایمان نمىآورند .
تعبیر به « حَرَص » دلیل بر علاقه و ولع شدید پیامبر صلىاللهعلیهوآله به ایمان مردم بود ، ولى چه سود ، تنها اصرار و ولع او كافى نبود ، قابلیت زمینهها نیز شرط است .
جایى كه فرزندان يعقوب كه در خانه وحى و نبوت بزرگ شدند ، اینچنین گرفتار طوفانهاى هوا و هوس مىشوند ، تا آنجا كه مىخواهند برادر خویش را نابود كنند چگونه مىتوان انتظار داشت كه همه مردم ، بر دیو هوس و غول شهوت چیره شوند و يکباره همگى بهطور كامل رو به سوى خدا آورند ؟
این جمله ضمنا يکنوع دلدارى و تسلّىخاطر براى پیامبر است كه او ، هرگز از اصرار مردم بر كفر و گناه ، خسته و مأیوس نشود و از كمى همسفران در این راه ملول نگردد ، چنانکه در آیات دیگر قرآن نیز مىخوانیم : « لَعَلَّكَ باخِعٌ نَفْسَكَ عَلى اثارِهِمْ اِنْ لَمْ يُؤْمِنُوا بِهذَا الْحَدیثِ اَسَفا : اى پیامبر گویى مىخواهى به خاطر ایمان نیاوردن آنها به این قرآن جان خود را از شدت
تأسف از دست بدهى » ( 6 / كهف ) .
104 وَ ما تَسْئَلُهُمْ عَلَيْهِ مِنْ اَجْرٍ اِنْ هُوَ اِلاّ ذِكْرٌ لِلْعالَمینَ
و تو ( هرگز ) از آنها پاداشى مطالبه نمىکنى ، او نیست مگر تذکرى براى جهانیان .
اینها در واقع هیچگونه عذر و بهانهاى براى عدم پذیرش دعوت تو ندارند ، زیرا علاوه بر اینکه نشانههاى حق در آن روشن است ، « تو هرگز از آنها اجر و پاداشى در برابر آن نخواستهاى » كه آن را بهانه مخالفت نمایند .
« این دعوتى است عمومى و همگانى و تذکرى است براى جهانیان » و سفره گستردهاى است براى عام و خاص و تمام انسانها .
105 وَ كَأَيِّنْ مِنْ ءَايَةٍ فِى السَّمواتِ وَ الاَرْضِ يَمُرُّونَ عَلَيْها وَ هُمْ عَنْها مُعْرِضُونَ
و چه بسیار نشانهاى ( از خدا ) در آسمانها و زمین وجود دارد كه آنها از كنارش مىگذرند و از آن روى مىگردانند .
همین حوادثى را كه همه روز با چشم خود مىنگرند : خورشید صبحگاهان سر از افق
مشرق برمىدارد و اشعه طلایى خود را بر كوهها و درهها و صحراها و دریاها مىباشد و شامگاهان در افق مغرب فرو مىرود و پرده سنگین و سیاه شب بر همه جا مىافتد .
اسرار این نظام شگرف ، این طلوع و غروب ، این غوغاى حیات و زندگى در گیاهان ، پرندگان ، حشرات و انسانها و این زمزمه جویباران ، این همهمه نسیم و این همه نقش عجب كه بر در و دیوار وجود است ، به اندازهاى آشکار مىباشد كه هر كه در آنها و خالقیتش نیندیشد ، همچنان نقش بود بر دیوار .
بنابراین اگر به آیات قرآن كه بر تو نازل مىشود ، ایمان نیاورند تعجب نکن چراکه آنها به آیات آفرینش و خلقت كه از هر سو آنان را احاطه كرده نیز ایمان نیاوردهاند .
106 وَ ما يُؤْمِنُ اَكْثَرُهُمْ بِاللّهِ اِلاّ وَ هُمْ مُشْرِكُونَ
و اکثر آنها كه مدعى ایمان به خدا هستند مشرکند .
ممکن است خودشان چنین تصور كنند كه مؤمنان خالصى هستند ، ولى رگههاى شرك
در افکار و گفتار و كردارشان غالبا وجود دارد .
بههمین دلیل در روایاتاسلامى مىخوانیم كه امامصادق (علیه السلام)فرمود : « اَلشِّرْكُ اَخْفى مِنْ دَبیبِ النَّمْلِ : شرك در اعمال انسان مخفىتر است از حرکت مورچه » . (1)
و يا مىخوانیم : « اِنَّ اَخْوَفَ ما اَخافُ عَلَيْكُمُ الشِّرْكُ الاَصْغَرُ قالُوا وَ مَا الشِّرْكُ الاَصْغَرُ يا رَسُولَ اللّهِ ؟ قالَ الرِّيا ، يَقُولُ اللّهُ تَعالى يَوْمَ الْقِيامَةِ اِذا جاءَ النّاسُ بِاَعْمالِهِمِ اذْهَبُوا اِلَى الَّذینَ كُنْتُمْ تُرائُونَ فِى الدُّنْيا ، فَانْظُرُوا هَلْ تَجِدُونَ عِنْدَهُمْ مِنْ جَزاءٍ : خطرناکترین چیزى كه از آن بر شما مىترسم ، شرك اصغر است ، اصحاب گفتند : شرك اصغر چیست اى رسول خدا ؟ فرمود : ریاکارى ، روز قیامت هنگامى كه مردم با اعمال خود در پیشگاه خدا حاضر مىشوند ، پروردگار با آنها كه در دنیا ریا كردند مىفرماید : به سراغ كسانى كه به خاطر آنها ریا كردید بروید ، ببینید پاداشى نزد آنها مىیابید » . (2).
از امام باقر (علیه السلام) در تفسیر آیه فوق نقل شده كه فرمود : « شِرْكُ طاعَةٍ وَ لَيْسَ شِرْكُ عِبادَةٍ وَ الْمَعاصِى الَّتى يَرْتَكِبُونَ وَ هِىَ شِرْكُ طاعَةٍ اَطاعُوا فیهَا الشَّيْطانَ فَاَشْرَكُوا بِاللّهِ فِى الطّاعَةِ لِغَيْرِه: منظور از این آیه شرك در اطاعت است نه شرك عبادت و گناهانى كه مردم مرتکب مىشوند، شرك اطاعت است ، چراکه در آن اطاعت شیطان مىکنند و به خاطر این عمل براى خدا شریکى در اطاعت قائل مىشوند » .(1)
در بعضى از روایات دیگر مىخوانیم كه منظور « شرك نعمت » است به این معنى كه موهبتى از خداوند به انسان برسد و بگوید : این موهبت از ناحیه فلان كس به من رسیده اگر او نبود من مىمردم و يا زندگانیم بر باد مىرفت و بیچاره مىشدم (2). در اینجا غیر خدا را شریك خدا در بخشیدن روزى و مواهب شمرده است .
خلاصه اینکه منظور از شرك در آیه فوق كفر و انکار خدا و بتپرستى به صورت رسمى نیست
( چنانکه از امام على بن موسى الرضا (علیه السلام) نقل شده كه فرمود : « شِرْكٌ لا يَبْلُغُ بِهِ الْكُفْرَ »
یعنى « شرکى كه به حد كفر نمىرسد » ولى شرك به معنى وسیع كلمه، همه اینها را شامل مىشود ) .
107 اَفَأَمِنُوا اَنْ تَأْتِيَهُمْ غشِيَةٌ مِنْ عَذابِ اللّهِ اَوْ تَأْتِيَهُمُ السّاعَةُ بَغْتَةً وَ هُمْ لا يَشْعُرُونَ
آیا از این ایمن هستند كه عذاب فراگیرى از ناحیه خدا به سراغ آنها بیاید يا ساعت رستاخیز ناگهان فرا رسد در حالى كه آنها متوجه نیستند .
« غاشِيَه » به معنى « پوشنده » و « پوشش » است و از جمله به پارچه بزرگ كه روى زین اسب مىاندازند و آن را مىپوشاند ، غاشیه گفته مىشود و منظور در اینجا بلا و مجازاتى است كه همه بدکاران را فرامىگیرد. منظور از « ساعَة » قیامت است چنانکه در بسیارى دیگر از آیات قرآن به همین معنى آمده است .
108 قُلْ هذِهِ سَبیلى اَدْعُوا اِلَى اللّهِ عَلى بَصیرَةٍ اَنَا وَ مَنِ اتَّبَعَنى وَ سُبْحنَ اللّهِ وَ ما اَنَا مِنَ الْمُشْرِكینَ
بگو: این راه مناست كه من و پیروانم با بصیرت كامل همه مردم را به سوى خدا
دعوت مىکنیم ، منزه است خدا و من از مشرکان نیستم .
این جمله نشان مىدهد كه هر مسلمانى كه پیرو پیامبر صلىاللهعلیهوآله است ، به نوبه خود دعوت كننده به سوى حق است و باید با سخن و عملش دیگران را به راه اللّه دعوت كند .
و نیز نشان مىدهد كه « رهبر » باید داراى بصیرت و بینایى و آگاهى كافى باشد وگرنه دعوتش به سوى حق نخواهد بود .
در واقع این از وظایف يك رهبر راستین است كه با صراحت برنامهها و اهداف خود را اعلام كند و هم خود و هم پیروانش از برنامه واحد و مشخص و روشنى پیروى كنند ، نه اینکه هالهاى از ابهام ، هدف و روش آنها را فراگرفته باشد و يا هر كدام به راهى بروند .
اصولاً يکى از راههاى شناخت رهبران راستین از دروغین همین است كه اینها با صراحت سخن مىگویند و راهشان روشن است و آنها براى اینکه بتوانند سرپوشى بهروى كارهاى خود بگذارند ، همیشه به سراغ سخنان مبهم و چند پهلو مىروند .
109 وَ ما اَرْسَلْنا مِنْ قَبْلِكَ اِلاّ رِجالاً نُوحى اِلَيْهِمْ مِنْاَهْلِالْقُرى اَفَلَمْ يَسیرُوا فِى الاَرْضِ
فَيَنْظُرُوا كَيْفَ كانَ عاقِبَةُ الَّذینَ مِنْ قَبْلِهِمْ وَ لَدارُ الاْخِرَةِ خَيْرٌ لِلَّذینَ اتَّقَوْا اَفَلا تَعْقِلُونَ
و ما نفرستادیم پیش از تو جز مردانى از اهل شهرها كه وحى به آنها مىکردیم ، آیا ( مخالفان دعوت تو ) سیر در زمین نکردند تا ببینند عاقبت كسانى كه پیش از آنها بودند چه شد ؟ و سراى آخرت براى پرهیزکاران بهتر است ، آیا فکر نمىکنید ؟
و از آنجا كه يك اشکال همیشگى اقوام گمراه و نادان به پیامبران این بوده است كه چرا آنها انسانند ، چرا این وظیفه بر دوش فرشتهاى گذاشته نشده است و طبعاً مردم عصر جاهلیت نیز همین ایراد را به پیامبر اسلام صلىاللهعلیهوآله در برابر این دعوت بزرگش داشتند ، قرآن مجید يك بار دیگر به این ایراد پاسخ مىگوید .
آنها نیز در همین شهرها و آبادىها همچون سایر انسانها زندگى مىکردند و در میان مردم رفت و آمد داشتند و از دردها و نیازها و مشکلاتشان به خوبى آگاه بودند .
تعبیر به « مِنْ اَهْلِ الْقُرى » با توجه به اینکه « قریه » در لغت عرب ، به هر گونه شهر و
آبادى گفتهمىشود در مقابل « بَدْو » كه به بیابان اطلاقمىگردد ، ممکن است ضمنا اشاره به این باشد كه پیامبران الهى هرگز از میان مردم بیابان نشین برنخاستند ( همانگونه كه بعضى از مفسران نیز تصریح كردهاند ) چراکه بیابانگردها معمولاً گرفتار جهل و نادانى و قساوتند و از مسائل زندگى و نیازهاى معنوى و مادى كمتر آگاهى دارند .
درست است كه در سرزمین حجاز، اعراب بیابانگرد فراوان بودند، ولى پیامبر اسلام صلىاللهعلیهوآله از مکه كه در آن موقع شهر نسبتا بزرگى بود برخاست و نیز درست است كه شهر كنعان در برابر سرزمین مصر كه يوسف در آن حکومت مىکرد چندان اهمیتى نداشت و به همین دلیل ، يوسف درباره آن تعبیر به « بَدْو » كرد ، ولى مىدانیم كه يعقوب پیامبر الهى و فرزندانش هرگز بیابانگرد و بیاباننشین نبودند، بلکه در شهرکوچك كنعان زندگى داشتند .
سپس اضافه مىکند : براى اینکه اینها بدانند سرانجام مخالفتهایشان با دعوت تو كه دعوت به سوى توحید است چه خواهد بود .
که این « سیر در ارض » و گردش در روى زمین ، مشاهده آثار گذشتگان و ویرانى قصرها
و آبادىهایى كه در زیر ضربات عذاب الهى درهم كوبیده شد ، بهترین درس را به آنها مىدهد ، درسى زنده و محسوس و براى همگان قابل لمس .
110 حَتّى اِذَااسْتَيْئَسَ الرُّسُلُ وَ ظَنُّوا اَنَّهُمْ قَدْكُذِبُوا جاءَهُمْ نَصْرُنا فَنُجِّىَ مَنْ نَشاءُ وَ لا يُرَدُّ بَأْسُنا عَنِ الْقَوْمِ الْمُجْرِمینَ
( پیامبران بهدعوت خود و دشمنان به مخالفت همچنان ادامه دادند ) تا رسولان مأیوس شدند و گمان كردند كه ( حتى گروه اندك مؤمنان ) به آنها دروغ گفتهاند ، در این هنگام يارى ما به سراغ آنها آمد و هر كس را مىخواستیم نجات مىدادیم و مجازات و عذاب ما از قوم زیانکار بازگردانده نمىشود .
در این آیه اشاره به يکى از حساسترین و بحرانىترین لحظات زندگى پیامبران كرده ، مىگوید : « پیامبران الهى در راه دعوت به سوى حق ، همچنان پافشارى داشتند و اقوام گمراه و سرکش همچنان به مخالفت خود ادامه مىدادند تا آنجا كه پیامبران از آنها مأیوس شدند و گمان بردند كه حتى گروه اندك مؤمنان به آنها دروغ گفتهاند و آنان در مسیر دعوت خویش تنهاى تنها هستند ، در این هنگام كه امید
آنها از همه جا بریده شد ، نصرت و پیروزى از ناحیه ما فرا رسید و هر كس را مىخواستیم و شایسته مىدیدیم ، نجات مىدادیم ولى عذاب و مجازات ما از قوم گنهکار و مجرم ، بازگردانده نمىشود » .
این يك سنت الهى ، كه مجرمان پس از اصرار بر كار خود و بستن تمام درهاى هدایت به روى خویشتن و خلاصه پس از اتمام حجت ، مجازاتهاى الهى به سراغشان مىآید و هیچ قدرتى قادر بر دفع آن نیست .
111 لَقَدْ كانَ فى قَصَصِهِمْ عِبْرَةٌ لاُِولِى الاَلْببِ ما كانَ حَدیثا يُفْتَرى وَ لكِنْ تَصْدیقَ الَّذى بَيْنَ يَدَيْهِ وَ تَفْصیلَ كُلِّ شَىْءٍ وَ هُدًى وَ رَحْمَةً لِقَوْمٍ يُؤْمِنُونَ
در سرگذشتهاى آنها درس عبرتى براى صاحبان اندیشه است ، اینها داستان دروغین نبود بلکه ( وحى آسمانى است و ) هماهنگ است با آنچه پیش روى او ( از كتب آسمانى پیشین )است و شرح هر چیز ( كه پایه سعادت انسان است ) و هدایت و رحمت براى گروهى است كه ایمان مىآورند .
آیه فوق گویا مىخواهد به این نکته مهم اشاره كند كه داستانهاى ساختگى زیبا و دلانگیز بسیاراست و همیشه درمیان همه اقوام، افسانههاى خیالى جالب فراوان بوده است ، مبادا كسى تصور كند سرگذشت يوسف و يا سرگذشت پیامبران دیگر كه در قرآن آمده از این قبیل است .
مهم این است كه این سرگذشتهاى عبرتانگیز و تکان دهنده همه عین واقعیت است و كمترین انحراف از واقعیت و عینیت خارجى در آن وجود ندارد و به همین دلیل تأثیر آن فوق العاده زیاد است. چراکه مىدانیم افسانههاى خیالى هر قدر ، جالب و تکان دهنده ، تنظیم شده باشند ، تأثیر آنها در برابر يك سرگذشت واقعى ناچیز است زیرا :
اولاً : هنگامى كه شنونده و خواننده به هیجانانگیزترین لحظات داستان مىرسد و مىرود كه تکانى بخورد ، ناگهان این برق در مغز او پیدا مىشود كه این يك خیال و پندار بیش نیست .
ثانیاً : این سرگذشتها در واقع بیانگر فکر طراح آنها است ، او است كه عصاره افکار و خواستههایش را در چهره و افعال قهرمان داستان مجسم مىکند و بنابراین چیزى فراتر از فکر يك انسان نیست و این با يك واقعیت عینى فرق بسیار دارد و نمىتواند بیش از موعظه و اندرز گوینده آن بوده باشد ، اما تاریخ واقعى انسانها چنین نیست ، پربار پربرکت و از هر نظر راهگشا است .
پایان سوره يوسف
از حضرت امام جعفر بن محمد الصادق (علیه السلام)روایت است كه هر كس سوره « رعد » را بسیار بخواند خداوند جلّت عظمته او را به مصیبت صاعقه گرفتار نفرماید اگر چه مخالف باشد اما اگر شیعه باشد بى حساب داخل بهشت مىگردد و شفاعت او در حق آشنایان و خانواده و برادرانش قبول مىگردد .
پاداشها و فضیلتهایى كه براى سورههاى قرآن بیان شده هرگز براى خواندن تنها نیست ، بلکه خواندنى است كه توأم با تفکر و اندیشه و سپس الهام گرفتن براى عمل بوده باشد .
بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ
بنام خداوند بخشنده بخشایشگر
1 الآمرآ تِلْكَ ایاتُ الْكِتبِ وَ الَّذى اُنْزِلَ اِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ الْحَقُّ وَ لكِنَّ اَكْثَرَ النّاسِ لا يُؤْمِنُونَ
الآمرآ - اینها آیات كتاب ( آسمانى ) است و آنچه از طرف پروردگار بر تو نازل شده حق است ولى اکثر مردم ایمان نمىآورند .
به هر حال نخستین آیه این سوره از عظمت قرآن سخن مىگوید : (1)
« اینها آیات كتاب بزرگ آسمانىاست » و جاى هیچگونه شك و تردید در آن دیده نمىشود ،چراکه بیان كننده حقایق عینى جهان آفرینش و روابط آن با انسانها مىباشد . .
1) انتخاب اسم اشاره بعید (تلک) به جاى اسم اشاره قریب (هذه) كنایهاى است از عظمت آیات قرآن و رفعت و بلند پایه بودن آن .
حقى است كه با باطل آمیخته نشده و به همین دلیل نشانههاى حقانیتش از چهرهاش هویدا است و نیاز بهاستدلال بیشترىندارد. « اما با این همه ، مردم بوالهوس و نادان كه اکثریت را تشکیل مىدهند به این آیات ایمان نمىآورند » ( وَ لكِنَّ اَكْثَرَ النّاسِ لا يُؤْمِنُونَ ) .
چراکه اگر انسان را به حال خودش واگذارند و پیروى معلمى پاکدل را كه در مسیر زندگى ، هدایت و تربیتش كند نپذیرد و همچنان در پیروى از هوسها آزاد باشد ، غالبا راه را گم كرده ، به بیراهه مىرود .
اما اگر مربیان الهى و هادیان راه حق ، امام و پیشواى آنها باشند و او خود را در اختیارشان بگذارد ، اکثریت به راه حق مىروند .
2 اَللّهُ الَّذى رَفَعَ السَّمواتِ بِغَيْرِ عَمَدٍ تَرَوْنَها ثُمَّ اسْتَوى عَلَى الْعَرْشِ وَ سَخَّرَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ كُلٌّ يَجْرى لاَِجَلٍ مُسَمًّى يُدَبِّرُ الاَمْرَ يُفَصِّلُ الاْياتِ لَعَلَّكُمْ بِلِقاءِ رَبِّكُمْ تُوقِنُونَ
خدا همان كسى است كه آسمان را ، بدون ستونى كه قابل رؤیت باشد ، آفرید سپس
بر عرش استیلا يافت ( و زمام تدبیر جهان را به دست گرفت ) و خورشید و ماه را مسخر ساخت كه هر كدام تا زمان معینى حرکت دارند ، كارها را او تدبیر مىکند آیات را ( براى شما ) تشریح مىنماید تا به لقاى پروردگارتان يقین پیدا كنید .
« عَمَد » جمع عمود به معنى ستون است .
براى جمله « بِغَيْرِ عَمَدٍ تَرَوْنَهَا » دو تفسیر گفتهاند : نخست اینکه « همانگونه كه مىبینید آسمان ، بىستون است » ( گویى در اصل چنین بوده ، تَرَوْنَهَا بِغَيْرِ عَمَدٍ ) .
دیگر اینکه « تَرَوْنَها » ، صفت براى « عَمَد » بوده باشد كه معنیش چنین است ، آسمانها را بدون ستونى كه مرئى باشد ، برافراشته است ، كه لازمه آن وجود ستونى براى آسمان است ، اما ستونى نامرئى .
و این همان است كه از امام على بن موسى الرضا (علیه السلام) در حدیث حسین بن خالد آمده است ، او مىگوید : « از امام ابى الحسن الرضا (علیه السلام) پرسیدم ، اینکه خداوند فرموده : " وَالسَّماءِ ذاتِ
الْحُبُكِ " : سوگند به آسمان كه داراى راهها است " يعنى چه ؟ » ، فرمود : « این آسمان راههایى به سوى زمین دارد » . حسین بن خالد مىگوید ، عرض كردم : « چگونه مىتواند راه ارتباطى با زمین داشته باشد در حالى كه خداوند مىفرماید آسمانها بىستون است »، امام فرمود: « سُبْحانَ اللّهِ ، اَلَيْسَ اللّهُ يَقُولُ بِغَيْرِ عَمَدٍ تَرَوْنَها ؟ قُلْتُ بَلى ، فَقالَ ثَمَّ عَمَدٌ وَ لكِنْ لا تَرَوْنَها : عجیب است ، آیا خداوند نمىفرماید بدون ستونى كه قابل مشاهده باشد ؟ من عرض كردم : آرى ، فرمود :
پس ستونهایى هست و لیکن شما آن را نمىبینید » .(1)
این آیه با توجه به حدیثى كه در تفسیر آن وارد شده است ، پرده از روى يك حقیقت علمى برداشته كه در زمان نزول آیات ، بر كسى آشکار نبود ، چراکه در آن زمان هیئت بطلمیوس با قدرت هر چه تمامتر ، بر محافل علمى جهان و بر افکار مردم حکومت مىکرد .
1) « تفسیربرهان » ، جلد 2 ، صفحه 278 از تفسیر على (علیه السلام) بن ابراهیم .
و طبق آن آسمانها به صورت كراتى تو در تو همانند طبقات پیاز روى هم قرار داشتند و طبعا هیچکدام معلق و بىستون نبود ، بلکه هر كدام بر دیگرى تکیه داشت ، ولى حدود هزار سال بعد از نزول این آیات ، علم و دانش بشر به اینجا رسید كه افلاك پوست پیازى ، به كلى موهوم است و آنچه واقعیت دارد ، این است كه كرات آسمان هر كدام در مدار و جایگاه خود ، معلق و ثابتند ، بىآنکه تکیهگاهى داشته باشند و تنها چیزى كه آنها را در جاى خود ثابت مىدارد ، تعادل قوه جاذبه و دافعه است كه يکى ارتباط با جرم این كرات دارد و دیگرى مربوط به حرکت آنها است. این تعادل جاذبه و دافعه به صورت يك ستون نامرئى ، كرات آسمان را در جاى خود نگه داشته است .
حدیثى از امیرمؤمنان على (علیه السلام) در این زمینه نقل شده بسیار جالب است ، طبق این حدیث امام فرمود : « هذِهِ النُّجُومُ الَّتى فِى السَّماءِ مَدائِنُ مِثْلُ الْمَدائِنِ الَّذى فِى الاَرْضِ مَرْبُوطَةٌ كُلُّ مَدینَةٍ اِلى عَمُودٍ مِنْ نُورٍ : این ستارگانى كه در آسمانند ، شهرهایى هستند همچون شهرهاى روى زمین
که هر شهرى با شهر دیگر ( هر ستارهاى با ستاره دیگر ) با ستونى از نور مربوط است » .(1)
آیا تعبیرى روشنتر و رساتر از « ستون نامرئى » يا « ستونى از نور » در افق ادبیات آن روز براى ذکر امواج جاذبه و تعادل آن با نیروى دافعه پیدا مىشد ؟(2)
سپس مىفرماید : « خداوند بعد از آفرینش این آسمانهاى بىستون كه نشانه بارز عظمت و قدرت بىانتهاى او است ، بر عرش استیلا يافت ، يعنى حکومت عالم هستى را به دست گرفت » ( ثُمَّ اسْتَوى عَلَى الْعَرْشِ ). درباره معنى « عرش » و تسلط خداوند بر آن در سوره اعراف ذیل آیه 54 به قدر كافى بحث شده است .(3).
بعد از بیان آفرینش آسمانها و حکومت پروردگار بر آنها سخن از تسخیر خورشید و ماه است .
چه تسخیرى از این بالاتر كه همه اینها سر بر فرمان او هستند و خدمتگذار انسانها و همه موجودات زندهاند . نور مىپاشند ، جهانى را روشن مىسازند ، بستر موجودات را گرم نگه مىدارند ، موجودات زنده را پرورش مىدهند ، در دریاها جزر و مد مىآفرینند و خلاصه سرچشمه همه حرکتها و برکتها هستند .
اما این نظام جهان ماده جاودانى و ابدى نیست ، « و هر كدام از این خورشید و ماه تا سرآمد مشخصى كه براى آنها تعیین شده است در مسیر خود به حرکت ادامه مىدهند » ( كُلٌّ يَجْرى لاَجَلٍ مُسَمًّى ) .
و به دنبال آن مىافزاید كه این حرکات و گردشها و آمد و شدها و دگرگونىها بىحساب و كتاب نیست و بدون نتیجه و فایده نمىباشد ، بلکه « اوست كه همه كارها را تدبیر مىکند » و براى هر حرکتى حسابى و براى هر حسابى هدفى در نظر گرفته است ( يُدَبِّرُ الاَمْرَ ) .
« او آیات خویش را براى شما برمىشمرد و ریزهکارىهاى آنها را شرح مىدهد تا به لقاى پروردگار
و سراى دیگر ایمان پیدا كنید » ( يُفَصِّلُ الاْياتِ لَعَلَّكُمْ بِلِقاءِ رَبِّكُمْ تُوقِنُونَ ) .
3 وَ هُوَ الَّذى مَدَّ الاَرْضَ وَ جَعَلَ فیها رَواسِىَ وَ اَنْهرا وَ مِنْ كُلِّ الثَّمَراتِ جَعَلَ فیها زَوْجَيْنِ اثْنَيْنِ يُغْشِى الَّيْلَ النَّهارَ اِنَّ فى ذلِكَ لاَياتٍ لِقَوْمٍ يَتَفَكَّرُونَ
و او كسى است كه زمین را گسترد و در آن كوهها و نهرهایى قرار داد و از تمام میوهها در آن دو جفت آفرید ( پرده سیاه ) شب را بر روز مىپوشاند ، در اینها آیاتى است براى آنها كه تفکر مىکنند .
آنچنان زمین را گسترد كه براى زندگى انسان و پرورش گیاهان و جانداران آماده باشد ، گودالها و سراشیبىهاى تند و خطرناك را به وسیله فرسایش كوهها و تبدیل سنگها به
خاك پر كرد و آنها را مسطح و قابل زندگى ساخت ، در حالى كه چینخوردگىهاى نخستین آنچنان بودند كه اجازه زندگى به انسان نمىدادند .
این احتمال نیز در این جمله وجود دارد كه منظور از « مَدَّ الاَرْضَ » اشاره به همان
مطلبى باشدکه دانشمندان زمینشناسىمىگویندکه تمام زمین در آغاز زیر آب پوشیده بود ، سپس آبها در گودالها قرار گرفت و خشکىها تدریجا از آب سر برآوردند و روز به روز گسترده شدند ، تا به صورت كنونى درآمدند .
پس از آن به مسألۀ پیدایش كوهها اشاره مىکند و مىفرماید : ( وَ جَعَلَ فیها رَواسِىَ ) .
همان كوههایى كه در آیات دیگر قرآن « اَوْتاد » ( میخهاى ) زمین معرفى شده شاید به دلیل اینکه كوهها از زیر به هم پنجه افکندهاند و همچون زرهى تمام سطح زمین راپوشانده كه هم فشارهاى داخلى را از درون خنثى كنند و هم نیروى فوق العاده جاذبه ماه و جزر و مد را از بیرون و به این ترتیب ، تزلزل و اضطراب و زلزلههاى مداوم را از میان ببرند و كره زمین را در آرامش براى زندگى انسانها نگه دارند .
ذکر كوهها بعد از ذکر گسترش زمین گویا اشاره به آن است كه نه زمین آنچنان گسترده است كه هیچ پستى و بلندى در آن نباشد كه در این صورت هرگز بارانها و آبها روى آن قرار نمىگرفت و يا همه جا تبدیل به باتلاق مىگشت و طوفانها دائماً بر سطح آن جریان
داشت ، ولى با آفرینش كوهها از هر دو جهت امن و امان شد .
و نه تمامش كوه و دره است كه قابل زندگى نباشد و در مجموع ترکیبى است از مناطق مسطح و صاف و كوهها و درهها كه بهترین ترکیب را براى زندگى بشر و سایر موجودات زنده تشکیل مىدهد . سپس به آبها و نهرهایى كه در روى زمین ، جریان دارد اشاره كرده مىگوید : « و در آن نهرهایى قرار داد » ( وَ اَنْهاراً ) .
سیستم آبیارى زمین بهوسیله كوهها و ارتباط كوهها با نهرها ، بسیار جالب است ، زیرا بسیارى از كوههاى روى زمین ، آبهایى را كه به صورت برف درآمده در قله خود يا در شکافهاى درههایشان ذخیره مىکنند كه تدریجا آب مىشوند و به حکم قانون جاذبه از مناطق مرتفعتر به سوى مناطق پست و گسترده روان مىگردند و بىآنکه نیاز به نیروى دیگرى باشد در تمام مدت سال به طور طبیعى بسیارى از زمینها را آبیارى و سیراب مىکنند.
اگر شیب ملایم زمینها نبود و اگر آبها به این صورت در كوهها ذخیره نمىشد ، آبیارى اغلب مناطق خشك امکانپذیر نبود و يا اگر امکان داشت هزینه فوق العاده زیادى لازم داشت .
بعد از آن به ذکر مواد غذایى و میوههایى كه از زمین و آب و تابش آفتاب به وجود مىآید و بهترین وسیله براى تغذیه انسان است پرداخته ، مىگوید : « و از تمام میوهها دو جفت در زمین قرار داد » ( وَ مِنْ كُلِّ الثَّمَراتِ جَعَلَ فیها زَوْجَيْنِ اثْنَيْنِ ) .
اشاره به این كه میوهها موجودات زندهاى هستند كه داراى نطفههاى نر و ماده مىباشند كه از طریق تلقیح ، بارور مىشوند .
اگر « لینه » دانشمند و گیاه شناس معروف سوئدى در اواسط قرن 18 میلادى موفق به كشف این مسأله شد كه زوجیت در جهان گیاهان تقریبا يك قانون عمومى و همگانى است و گیاهان نیز همچون حیوانات از طریق آمیزش نطفه نر و ماده ، بارور مىشوند و میوه مىدهند ، قرآن مجید در يك هزار و يکصد سال قبل از آن ، این حقیقت را فاش ساخت و این خود يکى از معجزات علمى قرآن مجید است كه بیانگر عظمت این كتاب بزرگ آسمانى مىباشد. شکى نیست كه قبل از « لینه » بسیارى از دانشمندان اجمالاً به وجود نر و ماده در بعضى از گیاهان پى برده بودند ، حتى مردم عادى مىدانستند كه مثلاً اگر نخل را بر
ندهند يعنى از نطفه نر روى قسمتهاى ماده گیاه نپاشند ثمر نخواهد داد ، اما هیچکس به درستى نمىدانست كه این يك قانون تقریبا همگانى است ، تا اینکه « لینه » موفق به كشف آن شد ، ولى همانگونه كه گفتیم قرآن قرنها قبل از وى ، از روى آن پرده برداشته بود .
و از آنجا كه زندگى انسان و همه موجودات زنده و مخصوصاً گیاهان و میوهها بدون نظام دقیق شب و روز امکانپذیر نیست در قسمت دیگر این آیه از این موضوع سخن به میان آورده ، مىگوید : « خداوند به وسیله شب ، روز را مىپوشاند و پرده بر آن مىافکند » ( يُغْشِى الَّيْلَ النَّهارَ ) .
چراکه اگر پرده تاریك آرام بخش شب نباشد ، نور مداوم آفتاب ، همه گیاهان را مىسوزاند و اثرى از میوهها و به طور كلى از موجودات زنده بر صفحه زمینباقى نمىماند .
با اینکه در كره ماه ، روز ، دائمى نیست ، اما همین مقدار كه طول روزها به مقدار پانزده شبانه روز كره زمین است ، حرارت در وسط روز در كره ماه آن قدر بالا مىرود كه اگر آب و مایع دیگرى در آنجا باشد به نقطه جوشش و بالاتر از آن مىرسد و هیچ موجود زندهاى را كه در زمین مىشناسیم ، تاب تحمل آن گرما را در شرایط عادى ندارد .
4 وَ فِى الاَرْضِ قِطَعٌ مُتَجوِراتٌ وَ جَنّتٌ مِنْ اَعْنبٍ وَ زَرْعٌ وَ نَخیلٌ صِنْوانٌ وَ غَيْرُ صِنْوانٍ يُسْقى بِماءٍ واحِدٍ وَ نُفَضِّلُ بَعْضَها عَلى بَعْضٍ فِى الاُكُلِ اِنَّ فى ذلِكَ لاَياتٍ لِقَوْمٍ يَعْقِلُونَ
و در روى زمین قطعاتى در كنار هم قرار دارد كه با هم متفاوتند و باغهایى از انگور و زراعت و نخلها ، كه گاهى بر يك پایه مىرویند و گاهى بر دو پایه ، همه آنها از يك آب سیراب مىشوند و بااینحال بعضىاز آنهارا از جهت میوه بردیگرى برترى مىدهیم ، در اینها نشانههایى است براى آنها كه عقل خویش را به كار مىگیرند .
«مُتِجاوِر» از ماده « جار » ، به معنى همسایه و نزدیك است ، ولى هنگامى كه مىفرماید : « قِطَعٌ مُتِجاوِرات » ، مفهومش این است كه قطعههاى مختلفى هستند كه در كنار هم قرار
دارند والا اگر همه آنها يکسان بودند تعبیر قطعههاى مجاور معنى نداشت .
« اَعْناب » جمع عِنَب و « نَخیل » جمع نَخْل است و شاید ذکر صیغه جمع در اینجا اشاره به انواع مختلف انگور و خرما است كه هر يك از این دو میوه شاید صدها نوع در
عالم خود داشته باشد با خواص و طعم و رنگ متفاوت .
« صِنْوان » جمع « صِنْو » در اصل به معنى شاخهاى است كه از تنه اصلى درخت بیرون مىآید و بنابراین صنوان به معنى شاخههاى مختلفى است كه از يك تنه بیرون مىآید .
با اینکه این قطعات همه با يکدیگر متصل و مربوطند ، هر كدام ساختمان و استعدادى مخصوص به خود دارند ، بعضى محکم ، بعضى نرم ، بعضى شور ، بعضى شیرین و هر كدام استعداد براى پرورش نوع خاصى از گیاهان و درختان میوه و زراعت را دارد ، چراکه نیازهاى انسان و جانداران زمینى بسیار زیاد و متفاوت است ، گویى هر قطعه از زمین مأموریت برآوردن يکى از نیازها را دارد و اگر همه يکنواخت بودند و يا استعدادها به صورت صحیحى در میان قطعات زمین تقسیم نشده بود ، انسان گرفتار چه كمبودهایى از نظر مواد غذایى و دارویى و سایر نیازمندىها مىشد ، اما با تقسیم حساب شده این مأموریت و بخشیدن استعداد پرورش آن به قطعات مختلف زمین همه این نیازمندىها به طور كامل برطرف مىگردد .
دیگر اینکه « در همین زمین باغها و درختانى وجود دارد از انواع انگور و زراعتها و نخلها » ( وَ جَنّتٌ مِنْ اَعْنبٍ وَ زَرْعٌ وَ نَخیلٌ ) .
جالب اینکه گاه مىشود كه هر يك از شاخهها ، نوع خاصى از میوه را تحویل مىدهد ، ممکن است این جمله اشاره به مسأله استعداد درختان براى پیوند باشد كه گاه بر يك پایه چند پیوند مختلف مىزنند و هر كدام از این پیوندها رشد كرده و نوع خاصى از میوه را به ما تحویل مىدهد ، خاك يکى و ریشه و ساقه يکى ، اما میوه و محصولش مختلف و متفاوت است .
و عجیبتر اینکه « همه آنها از يك آب سیراب مىشوند » ( يُسْقى بِماءٍ واحِدٍ ) .
و با این همه ، « بعضى از این درختان را بر بعض دیگر از نظر میوه برترى مىدهیم » ( وَ نُفَضِّلُ بَعْضَها عَلى بَعْضٍ فِى الاُكُلِ ) .
حتى بسیار دیدهایم كه در يك درخت يا در يك شاخه ، میوههایى از يك جنس وجود دارد كه طعمها و رنگهاى متفاوت دارند و در جهان گلها بسیار دیده شده است كه يك بوته گل و حتى يك شاخه ، گلهایى به رنگهاى كاملاً مختلف عرضه مىکند .
این چه آزمایشگاه و لابراتوار اسرارآمیزى در شاخه درختان به كار گذارده شده است كه از مواد كاملاً يکسان ، ترکیبات كاملاً مختلف تولید مىکند كه هر يك بخشى از نیازمندى انسان را برطرف مىسازد. آیا هر يك از این اسرار دلیل بر وجود يك مبدأ حکیم و عالم كه این نظام را رهبرى كند نیست .
اینجا است كه در پایان آیه مىفرماید : « در این امور نشانههایى است از عظمت خدا براى آنها كه تعقل و اندیشه مىکنند » ( اِنَّ فى ذلِكَ لاَياتٍ لِقَوْمٍ يَعْقِلُونَ ) .
5 وَ اِنْ تَعْجَبْ فَعَجَبٌ قَوْلُهُمْ اَءِذا كُنّا تُرابا اَءِنّا لَفى خَلْقٍ جَدیدٍ اوُلئِكَ الَّذینَ كَفَرُوا بِرَبِّهِمْ وَ اُولئِكَ الاَغْللُ فى اَعْناقِهِمْ وَ اوُلئِكَ اَصْحبُ النّارِ هُمْ فیها خالِدُونَ
و اگر مىخواهى ( از چیزى ) تعجب كنى عجیب گفتار آنها است كه مىگویند : آیا هنگامى كه خاك شدیم ( بار دیگر زنده مىشویم و ) به خلقت جدیدى بازمىگردیم ؟ آنها كسانى هستند كه به پروردگارشان كافر شدهاند و آن غل و زنجیرها است در گردنشان و آنها اصحاب آتش هستند و جاودانه در آن خواهند ماند .
این همان تعجبى است كه همه اقوام جاهلى از مسأله معاد داشتند و آفرینش و حیات جدید را بعد از مرگ محال مىپنداشتند ، در حالى كه در آیات گذشته و سایر آیات قرآن به این مسأله به خوبى پاسخ گفته شده است و آن اینکه چه فرقى میان آغاز خلقت و تجدید خلقت است ؟ همان كسى كه قادر بود در آغاز آنها را بیافریند قادر است بار دیگر جامه هستى و حیات را در اندامشان بپوشاند ، گویا اینها آغاز خلقت خویش را فراموش كردهاند كه در تجدید آن بحث و گفتگو مىکنند .
سپس وضع فعلى (علیه السلام) و سرنوشت آینده این گروه را در سه جمله بیان مىکند :
ابتدا مىگوید : « اینها كسانى هستند كه به پروردگارشان كافر شدند » .
چراکه اگر خداوند و ربوبیت او را قبول داشتند ، هرگز در قدرتاو در مسأله معاد و تجدید حیاتانسان تردید نمىکردند ، بنابراین خرابى كار آنها در معاد ، مولود خرابى
کارشان در توحید و ربوبیت خدا است .
دیگر اینکه بر اثر كفر و بى ایمانى و خارج شدن از زیر پرچم آزادگى توحید ، خود را گرفتار غلها و زنجیرها كردهاند و زنجیرهاى بتپرستى ، هواپرستى ، ماده پرستى و جهل و خرافات را با دست خود بر گردن خویش نهادهاند .
« چنین افرادى با این وضع و این موقعیت ، مسلماً اصحاب دوزخند و جاودانه درآن خواهندماند »و جز این نتیجه و انتظارى درباره آنان نیست.
6 وَ يَسْتَعْجِلُونَكَ بِالسَّيِّئَةِ قَبْلَ الْحَسَنَةِ وَ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِمُ الْمَثُلتُ وَ اِنَّ رَبَّكَ لَذُو مَغْفِرَةٍ لِلنّاسِ عَلى ظُلْمِهِمْ وَ اِنَّ رَبَّكَ لَشَدیدُ الْعِقابِ
آنها پیشاز حسنه ( و رحمت ) از تو تقاضاى تعجیل سیئه ( و عذاب ) مىکنند با اینکه قبل از آنها بلاهاى عبرتانگیز نازل شده و پروردگار تو نسبت به مردم با اینکه ظلم
مىکنند داراى مغفرتاست و هم پروردگارت عذاب شدید دارد .
« مَثُلات » جمع « مَثُلَة » به معنى بلاها و كیفرهایى است كه بر امتهاى پیشین وارد شد آنچنان كه « ضرب المثل » گردید .
چرا این قوم این قدر لجوج و جاهلند ؟ چرا آنها نمىگویند اگر راست مىگویى رحمت خدا را چنین و چنان بر ما نازل بگردان ، بلکه مىگویند اگر سخن تو راست است ، عذاب خدا را بر ما فرو فرست. آیا آنها فکر مىکنند مجازات الهى دروغ است ؟ « با اینکه در گذشته عذابهایى بر امتهاى سرکش پیشین نازل گردید » كه اخبار آن بر صفحات تاریخ و در دل زمین ثبت است ( وَ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِمُ الْمَثُلتُ ) .
سپس اضافه مىکند : ( وَ اِنَّ رَبَّكَ لَذُو مَغْفِرَةٍ لِلنّاسِ عَلى ظُلْمِهِمْ وَ اِنَّ رَبَّكَ لَشَدیدُ الْعِقابِ ) .
هرگز شدت مجازات او مانع رحمت عامش نخواهد بود ، همانگونه كه رحمت عام او نباید این اشتباه را پیش آورد كه او به ظالمان فرصت مىدهد كه هر چه بخواهند بکنند ، چراکه در چنین مواردى شدید العقاب است و دستیابى به آثار هر يك از این دو صفت پروردگار يعنى « ذُو مَغْفِرَة » « شَدیدُالْعِقاب » بهزمینههایى كه در وجود خود انسان است بستگى دارد .
در آیۀ فوق خواندیم كه پروردگار نسبت به مردم با ظلمى كه دارند ، داراى مغفرت و
آمرزش است ، مسلماً منظور این نیست كه خداوند ظالمى را كه بر ظلمش اصرار دارد مشمول عفو مىکند ، بلکه مىخواهند به ظالمان نیز امکان بازگشت و اصلاح خویش را به این وسیله بدهد ، والا مشمول جمله دوم كه مىگوید پروردگار تو « شدید العقاب » است خواهد بود. ضمنا از این آیه استفاده مىشود كه گناهان كبیره ( از جمله ظلم ) نیز قابل بخشش است ( منتها با تمام شرایطش ) این آیه و مانند آن به گفتار نادرستى كه از قدیم از « معتزله » نقل شده كه مىگفتند گناهان كبیره هرگز بخشیده نخواهد شد پاسخ قاطع مىدهد .
و در هر حال ، ذکر « مغفرت وسیع » پروردگار و « عقاب شدید » او در واقع براى قرار دادن همگان در خط میانه « خوف » و « رجاء » است كه عامل مهم تربیت انسان مىباشد ، نه هرگز از رحمت خدا مأیوس شوند ، هر چند جرمشان سنگین باشد و نه هرگز از مجازات او خود را در امان بدانند هرچند گناهشان خفیف باشد. و لذا در حدیثى از پیامبر صلىاللهعلیهوآله مىخوانیم : « لَوْلا عَفْوُ اللّهِ وَ تَجاوُزُهُ ماهَنَأَ اَحَدا الْعَيْشُ وَ لَوْلا وَعیدُ اللّهِ وَ عِقابُهُ لاَتَّكَلَ كُلُّ واحِدٍ : اگر عفو و بخشش خدا نبود ، هرگز زندگى در كام كسى گوارا نمىشد و اگر تهدیدهاى الهى و مجازاتش
نبود، هرکسى تکیه بهرحمت او مىکرد و هرچه مىخواست انجاممىداد».(1)
و از اینجا روشن مىشود آنها كه به هنگام انجام گناهان ، مغرورانه مىگویند : خدا كریم است ، در واقع به كرم خدا تکیه نکردهاند آنها دروغ مىگویند و در واقع بىاعتنا به كیفر پروردگار هستند .
7 وَ يَقُولُ الَّذینَ كَفَرُوا لَوْلا اُنْزِلَ عَلَيْهِ ءَايَةٌ مِنْ رَبِّه اِنَّما اَنْتَ مُنْذِرٌ وَ لِكُلِّ قَوْمٍ هادٍ
و آنها كه كافر شدند مىگویند چرا آیت (و اعجازى) از پروردگارش بر او نازل نشده ؟ تو تنها بیم دهندهاى و براى هر گروهى هدایت كنندهاى است ( و اینها همه بهانه است نه جستجوى حقیقت ) .
مخالفان انبیاء ، همواره داراى حسن نیت نبودند ، يعنى معجزات را براى يافتن حق .
1) « مجمع البیان » ، جلد 5 و 6 ، صفحه 278 ذیل آیه .
نمىخواستند ، بلکه به عنوان لجاجت و عدم تسلیم در برابر حق هر زمان پیشنهاد معجزه و خارق عادت عجیب و غریبى مىکردند .
این گونه معجزات كه معجزات اقتراحى نامیده مىشود هرگز براى كشف حقیقت نبوده و به همین دلیل پیامبران هرگز در برابر آن تسلیم نمىشدند ، در حقیقت این دسته از كافران لجوجفکر مىکردند كه پیامبر صلىاللهعلیهوآله ادعا مىکند من قادر بر انجام همه چیزم و خارقالعادهگر مىباشم و دراینجا نشستهام كه هر كس پیشنهاد هر امر خارقالعادهاى كند براى او انجام دهم .
ولى پیامبران با ذکر این حقیقت كه معجزات به دست خدا است و به فرمان او انجام مىگیرد و ما وظیفه تعلیم و تربیت مردم را داریم، دست رد به سینه این گونه افراد مىزدند .
لذا در آیه مورد بحث مىخوانیم كه به دنبال این سخن مىفرماید: اى پیامبر « تو فقط بیم دهندهاى و براى هر قوم و ملتى هادى و رهنمایى است » (اِنَّمااَنْتَ مُنْذِرٌ وَ لَكُلِّ قَوْمٍهادٍ).
هدف این بوده است كه دو قسم دعوت كننده به سوى حق را بیان كند : اول
دعوتکنندهاى كه كارش انذار است و دیگر دعوت كنندهاى كه كارش هدایت است .
حتما سؤال خواهید كرد كه میان « انذار » و « هدایت » چه تفاوتى است ؟
در پاسخ مىگوییم كه انذار براى آن است كه گمراهان از بیراهه به راه آیند و در متن صراط مستقیم جاى گیرند ولى هدایت براى این است كه مردم را پس از آمدن به راه به پیش ببرد .
در حقیقت « منذر » همچون « علت مُحْدِثَة » و ایجاد كننده است و هادى به منزله « علت مُبْقِيَة » و نگهدارنده و پیشبرنده و این همان چیزى است كه ما از آن تعبیر به « رسول » و « امام » مىکنیم ، رسول ، تأسیس شریعت مىکند و امام حافظ و نگهبان شریعت است ( شك نیست كه هدایت كننده بر شخص پیامبر در موارد دیگر اطلاق شده اما به قرینه ذکر منذر در آیه فوق مىفهمیم كه منظور از هدایت كننده كسى است كه راه پیامبر را ادامه مىدهد و حافظ و نگهبان شریعت او است ) .
روایات متعددى كه از پیامبر صلىاللهعلیهوآله در كتب شیعه و اهل تسنن نقل شده كه فرمود :
« من منذر و على (علیه السلام) هادى است » این تفسیر را كاملاً تأیید مىکند به عنوان نمونه به چند روایت از آنها اشاره مىکنیم :
✓ 1 - «فخر رازى» در ذیل همین آیه در تفسیر این جمله از «ابن عباس» چنین نقل مىکند :
« وَضَعَ رَسُولُ اللّهِ يَدَهُ عَلى صَدْرِه فَقالَ اَنَا الْمُنْذِرُ ، ثُمَّ اَوْمَأَ اِلى مَنْكِبِ عَلِىٍّ وَ قالَ اَنْتَ الْهادى بِكَ يَهْتَدِى الْمُهْتَدُونَ مِنْ بَعْدى : پیامبر دستش را بر سینه خود گذاشت و فرمود : منم منذر سپس به شانه على (علیه السلام) اشاره كرد و فرمود : تویى هادى و به وسیله تو بعد از من هدایتیافتگان هدایت مىشوند » .(1)
این روایت را دانشمند معروف اهل تسنن « علامه ابن كثیر » در تفسیر خود و همچنین « علامه ابن صباغ مالکى » در « فصول المهمه » و « گنجى شافعى » در « كفایة الطالب » و « طبرى » در تفسیر خود و « ابوحیان اندلسى » در كتاب تفسیرش به نام « بحر المحیط » و .
1) « تفسیر كبیر فخر رازى » ، جلد 19 ، صفحه 14 .
همچنین « علامه نیشابورى » در تفسیر خویش و گروه دیگرى نقل كردهاند .
✓ 2 - « حموینى » كه از علماى معروف اهل تسنن است در كتاب « فرائد السمطین » از ابوهریره اسلمى چنین نقل مىکند : « اَنَّ الْمُرادَ بِالْهادى عَلِىٌ (علیه السلام)» .
✓ 3 - « میرغیاث الدین » نویسنده كتاب « حبیب السیر » در جلد دوم كتاب خود صفحه 12 چنین مىنویسد : « قَدْ ثَبَتَ بِطُرُقٍ مُتَعَدِّدَةِ اَنَّهُ لَمّا نَزَلَ قَوْلُهُ تَعالى " اِنَّما اَنْتَ مُنْذِرٌ وَ لَكُلِّ قَوْمٍ هادٍ " قالَ : لِعَلِىٍّ اَنَا الْمُنْذِرُ وَ اَنْتَ الْهادى بِكَ يا عَلِىُّ يَهْتَدِى الْمُهْتَدُونَ مِنْ بَعْدى : به طرق متعددى نقل شده هنگامى كه آیه " اِنَّما اَنْتَ مُنْذِرٌ وَ لَكُلِّ قَوْمٍ هادٍ " نازل شد پیامبر صلىاللهعلیهوآله به على (علیه السلام) فرمود من منذرم و تو هادى اى على ، به وسیله تو هدایتیافتهگان هدایت مىشوند » .
« آلوسى » در « روح المعانى » و « شبلنجى » در « نور الابصار » و « شیخ سلیمان قندوزى » در « ينابیع الموده » نیز این حدیث را به همان عبارت يا نزدیك به آن نقل كردهاند .
گرچه راوى این حدیث در غالب طرق آن ابن عباس است ، ولى منحصر به ابن عباس نیست ، بلکه از ابوهریره ( طبق نقل حموینى » و از خود على (علیه السلام) ( طبق نقل ثعلبى » نیز
روایت شده است ، آنجا كه فرمود : « اَلْمُنْذِرُ النَّبِىُّ وَ الْهادى رَجُلٌ مِنْ بِنى هاشِمٍ يَعْنى نَفْسَهُ : منذر پیامبر است و هدایت كننده مردى از بنى هاشم است » كه منظور حضرت خود او بود .(1)
گرچه در این احادیث تصریح به مسأله ولایت و خلافت بلافصل نشده است ولى با توجه به اینکه هدایت به معنى وسیع كلمه منحصر به على (علیه السلام) نبود بلکه همه علماى راستین و ياران خاص پیامبر صلىاللهعلیهوآله این برنامه را انجام مىدادند ، معلوم مىشود معرفى على (علیه السلام) به عنوان هادى به خاطر امتیاز و خصوصیتى است كه او داشته است ، او برترین مصداق هادى بوده و چنین مطلبى جدا از ولایت و خلافت پیامبر صلىاللهعلیهوآله نخواهد بود . .
1) براى توضیح بیشتر به كتاب « احقاق الحق » جلد 3 صفحه 87 به بعد و كتب مختلف تفسیر اهل تسنن و شیعه مراجعه شود .
8 اَللّهُ يَعْلَمُ ما تَحْمِلُ كُلُّ اُنْثى وَ ما تَغیضُ الاَرْحامُ وَ ما تَزْدادُ وَ كُلُّ شَىْءٍ عِنْدَهُ بِمِقْدارٍ
خدا از جنینهایى كه هر انسان يا حیوان مادهاى حمل مىکند آگاه است و نیز از آنچه در رحمها كم مىکنند ( و پیش از موعد مقرر مىزایند ) و هم از آنچه افزون مىکنند و هر چیز نزد او مقدار معینى دارد .
« تَغیض » از ماده غَيْض در اصل به معنى فرو بردن مایع و فروکش كردن آن است و به همین جهت به معنى نقصان و فساد نیز آمده است ، « مَغیض » به مکانى گفته مىشود كه آب در آن مىایستد و آن را مىبلعد لَيْلَةٌ غائِضَةٌ به معنى شب تاریك است ( گویى همه نورها را بلعیده و فرو برده است ) .
سه جملۀ بالا را اشاره به صورتهاى سه گانه حمل دانستهاند ، كه گاهى به موعد مقرر متولد مىشود و گاهى قبل از موقع ( گویى زمان لازم را در خود فرو برده است ) و گاهى بعد
از موعد مقرر تولد مىیابد ، خداوند همه اینها را مىداند و از تاریخ تولد جنین و لحظه آن بىکم و كاست آگاه است و این از امورى است كه هیچکس و هیچ دستگاهى دقیقا نمىتواند آن را مشخص كند ، این علم مخصوص ذات پاك پروردگار است و دلیل آن هم روشن است چراکه استعداد رحمها و جنینها كاملاً متفاوت مىباشد و هیچکس از این تفاوتها دقیقا آگاه نیست. در حدیثى كه در كافى از امام باقر (علیه السلام) يا امام صادق (علیه السلام)در تفسیر این آیه نقل شده چنین مىخوانیم : « غَيْض هر حملى است كه كمتر از 9 ماه متولد شود و ماتزداد هر چیزى است كه از 9 ماه افزون شود . هر زمان زن ، خون خالص در حال حمل ببیند به تعداد ایام آن ، بر دوران حملش افزوده مىشود » . (1)
سپس قرآن اضافه مىکند : « هر چیز در نزد خدا به مقدار و میزان ثابت .
1) « نور الثقلین » ، جلد 2 ، صفحه 485 .
و معین است » ( وَ كُلُّ شَىْءٍ عِنْدَهُ بِمِقْدارٍ ) .
تاتصور نشود كه این كم و زیادها بىحساب و بىدلیل است ، بلکه ساعت و ثانیه و لحظه آن حساب دارد ، همانگونه كه اجزاى جنین و خون رحم ، همه داراى حساب و كتاب است .
در قرآن مجید كراراً به مسألۀ جنین و عجایب و شگفتىها و نظاماتش به عنوان يك دلیل بر توحید و خداشناسى و علم بىپایان حق اشاره شده است ، البته جنینشناسى به عنوان يك علم ، بسیار تازه و جوان است ، در گذشته اطلاعات محدودى دانشمندان درباره جنین و مراحل مختلف آن داشتند ، ولى با پیشرفت علم و دانش ، جهش فوق العادهاى در این علم پیدا شد و اسرار و شگفتىهاى فراوانى از این عالم خاموش و بى سر و صدا براى ما مکشوف گشت ، به طورى كه مىتوان گفت : يك دنیا درس توحید و خداشناسى در آفرینش جنین و مراحل تحول و تکامل آن نهفته است.
چه كسى مىتواند به موجودى كه از دسترس همگان بیرون است و به تعبیر قرآن در
ظلمات ثلاث قرار گرفته و زندگانیش فوق العاده ظریف و دقیق است ، رسیدگى كند و به مقدار لازم مواد غذایى در اختیار او بگذارد و در تمام مراحل هدایتش كند .
در آیه فوق هنگامى كه مىگوید : خداوند مىداند هر حیوان مادهاى چه در عالم رحم دارد مفهومش این نیست كه تنها از جنسیت آن ( يعنى نر و ماده بودن ) آگاه است ، بلکه از تمام مشخصات ، استعدادها ، ذوقها و نیروهایى كه بالقوه در آن نهفته شده آگاه است ، امورى كه هیچکس با هیچ وسیلهاى نمىتواند از آن آگاهى يابد .
بنابراین وجود این نظامات حساب شده در جنین و رهبرى آن در مسیر تکامل دقیق و پیچیدهاش جز از يك مبدأ عالم و قادر ممکن نیست .
9 علِمُ الْغَيْبِ وَ الشَّهدَةِ الْكَبیرُ الْمُتَعالِ
او از غیب و شهود آگاه است و بزرگ و متعالى است .
در آیه مورد بحث ، بر این موضوع تکیه شده كه غیب و شهود در پیشگاه خدا روشن
است ، اساساً غیب و شهود دو مفهوم نسبى است كه در مورد موجودى كه علم و هستیش محدود است به كار مىرود ، فى المثل ما داراى حواسى هستیم آنچه در شعاع دید و شنوایى و سایر حواس ما قرار دارد براى ما « شهود » است و آنچه از حوزه دید و شنید ما بیرون است نسبت به ما غیب محسوب مىشود و اگر فرضا قدرت دید ما نامحدود بود و به داخل و باطن اشیاء و ذرات عالم نفوذ مىکرد ، همه چیز براى ما شهود بود .
و از آنجاکه همهچیز غیر از ذات پاك خداوند محدود است ، براى همه آنها غیب و شهود وجود دارد ، ولى ذات خدا چون نامحدود است و همه جا حضور دارد بنابراین همه چیز براى او شهود است و غیب درباره ذات پاکش مفهوم ندارد و اگر مىگوییم خداوند عالمالغیب و الشهادة مىباشد معنیش این است آنچه براى ما غیب يا شهادت محسوب مىشود براى او يکسان و شهادت است. فرض كنید ما به كف دست خود در روشنایى نگاه كنیم ، آیا ممکن است از آنچه در آن است بىخبر باشیم ؟ عالم هستى در برابر علم خداوند به مراتب از این واضح و آشکارتر است .
10 سَواءٌ مِنْكُمْ مَنْ اَسَرَّ الْقَوْلَ وَ مَنْ جَهَرَ بِه وَ مَنْ هُوَ مُسْتَخْفٍ بِالَّيْلِ وَ سارِبٌ بِالنَّهارِ
براى او تفاوت نمىکند كسانى كه پنهانى سخن بگویند يا آشکار سازند و آنها كه شبانگاه مخفیانه حرکت مىکنند يا در روشنایى روز .
« سارِب » از ماده « سَرَب » در اصل به معنى آب جارى است و سپس به انسانى كه دنبال كارى در حرکت است گفتهشده .
اصولاً براى كسى كه در همه جا حضور دارد ، نور و ظلمت ، تاریکى و روشنى ، غیب و شهود مفهومى ندارد ، او به طور يکسان از همه اینها آگاه و باخبر است .
هنگامى كه در آیه فوق مىخوانیم خداوند سخنان پنهانى و آشکار و رفت و آمدهاى روزانه و شبانه و حرکات شما را يکسان مىداند و در پیشگاه علم او همه آشکار است ، هرگاه به این حقیقت : راستى ایمان داشته باشیم و نظارت دائمى او را بر خود احساس كنیم
دگرگونى عمیقى در روح و فکر و گفتار و كردار ما پیدا مىشود .
در روایتى كه از امام صادق (علیه السلام)نقل شده در پاسخ سؤال كسى كه مىپرسد برنامه زندگانى شما چیست ؟ امورى را مىفرماید ، از جمله اینکه : « عَلِمْتُ اَنَّ اللّهَ مُطَّلِعٌ عَلَىَّ فَاسْتَحْيَيْتُ : يکى از برنامههاى من این است كه دانستم خداوند از تمام كارهاى من آگاه و باخبر است و لذا از نافرمانى او حیا و شرم دارم » .
11 لَهُ مُعَقِّبتٌ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَ مِنْ خَلْفِه يَحْفَظُونَهُ مِنْ اَمْرِ اللّهِ اِنَّ اللّهَ لا يُغَيِّرُ ما بِقَوْمٍ حَتّى يُغَيِّرُوا ما بِأَنْفُسِهِمْ وَ اِذا اَرادَ اللّهُ بِقَوْمٍ سُوءً فَلا مَرَدَّ لَهُ وَ ما لَهُمْ مِنْ دُونِه مِنْ والٍ
براى انسان مأمورانى است كه پى در پى ، از پیش رو و از پشت سرش او را از حوادث ( غیر حتمى ) حفظ مىکنند، ( اما ) خداوند سرنوشت هیچ قوم ( و ملتى ) را تغییر نمىدهد مگر آنکه آنها خود را تغییر دهند و هنگامى كه خدا اراده سوئى به قومى ( به خاطر اعمالشان ) كند هیچ چیز مانع آن نخواهد شد و جز خدا سرپرستى نخواهند داشت .
« مُعَقِّبات » چنانکه طبرسى در مجمع البیان و بعضى دیگر از مفسران بزرگ گفتهاند جمع « مُعَقِّبَة » است و آن هم به نوبه خود جمع « مُعَقِّبْ » مىباشد و به معنى گروهى است كه پى در پى و به طور متناوب به دنبال كارى مىروند .
ظاهر این آیه آن است كه خداوند به گروهى از فرشتگان ، مأموریت داده كه در شب و روز بهطور متناوب به سراغ انسان بیایند و از پیش رو و پشت سر نگاهبان و حافظ او باشند .
بدون تردید انسان در زندگى خود در معرض آفات و بلاهاى زیادى است ، حوادثى از درون و برون ، انواع بیمارىها ، میکربها ، انواع حادثهها و خطراتى كه از زمین و آسمان مىجوشد ، انسان را احاطه كردهاند ، مخصوصاً به هنگام كودکى كه آگاهى انسان از اوضاع اطراف خود بسیار ناچیز است و هیچگونه تجربهاى ندارد ، در هر گامى خطرى در كمین او
نشسته است و گاه انسان تعجب مىکند كه كودك چگونه از لابلاى اینهمه حوادث جان به سلامت مىبرد و بزرگ مىشود ، مخصوصاً در خانوادههایى كه پدران و مادران چندان
آگاهى از مسائل ندارند و يا امکاناتى در اختیار آنها نیست مانند كودکانى كه در روستاها بزرگ مىشوند و در میان انبوه محرومیتها ، عوامل بیمارى و خطرات قرار دارند .
اگر به راستى در این مسائل بیندیشیم احساس مىکنیم كه نیروى محافظى هست كه ما را در برابر حوادث حفظ مىکند و همچون سپرى از پیش رو و پشت سر محافظ و نگهدار ما است .
در بسیارى از مواقع ، حوادث خطرناك براى انسان پیش مىآید و او معجزهآسا از آنها رهایى مىیابد به طورىکه احساس مىکند همه اینها تصادف نیست بلکه نیروى محافظى از او نگهبانى مىکند .
در روایات متعددى كه از پیشوایان اسلام نقل شده نیز روى این تأکید شده است ، از جمله :
در روایتى از امام باقر (علیه السلام) مىخوانیم كه در تفسیر آیه فوق فرمود : « يُحْفَظُ بِاَمْرِ اللّهِ مَنْ اَنْ يَقَعَ فى رَكِىٍّ اَوْ يَقَعَ عَلَيْهِ حائِطٌ اَوْ يُصیبَهُ شَىْءٌ حَتّى اِذْ جاءَ الْقَدَرُ خَلُّوا بَيْنَهُ وَ بَيْنَهُ يَدْفَعُونَهُ اِلَى الْمَقادیرِ وَ هُما مَلَكانِ يَحْفِظانِه بِاللَّيْلِ وَ مَلَكانِ مِنْ نَهارٍ يَتَعاقَبانِه: به فرمان خدا انسان را حفظ مىکند از اینکه در چاهى سقوط كند يا دیوارى بر او بیفتد يا حادثۀ
دیگرى براى او پیش بیاید تا زمانى كه مقدرات حتمى فرا رسد در این هنگام آنها كنار مىروند و او را تسلیم حوادث مىکنند ، آنها دو فرشتهاند كه انسان را در شب حفظ مىکنند و دو فرشتهاند كه در روز كه به طور متناوب به این وظیفه مىپردازند » .(1)
در نهج البلاغه نیز مىخوانیمکه امیرمؤمنان على (علیه السلام) فرمود : اِنَّ مَعَ كُلِّ اِنْسانٍ مَلَكَيْنِ يَحْفَظانِه فَاِذا جاءَ الْقَدَرُ خَلَّيا بَيْنَهُ وَ بَيْنَهُ : با هر انسانى دو فرشته است كه او را حفظ مىکنند ، اما هنگامى كه مقدرات حتمى فرارسد او را رها مىسازند » .
ما در زندگى روزانه خود ، نشانههاى واضحى از وجود چنین نیروى محافظى مىبینیم و احساس مىکنیم كه در برابر بسیارى از حوادث مرگبار به طور اعجازآمیزى نجات مىیابیم .
1) « تفسیر برهان » ، جلد 2 ، صفحه 283 .
کهتفسیر و توجیه همۀ آنها از طریقعادى و يا حمل برتصادف مشکل است.
جملۀ « اِنَّ اللّهَ لا يُغَيِّرُ ما بِقَوْمٍ حَتّى يُغَيِّرُوا ما بِأَنْفُسِهِمْ » كه در دو مورد از قرآن با تفاوت مختصرى آمده است ، يك قانون كلى و عمومى را بیان مىکند ، قانونى سرنوشت ساز و حرکت آفرین و هشدار دهنده .
این قانون كه يکى از پایههاى اساسى جهانبینى و جامعهشناسى در اسلام است ، به ما مىگوید مقدرات شما قبل از هر چیز و هر كس در دست خود شما است و هر گونه تغییر و دگرگونى در خوشبختى و بدبختى اقوام در درجه اول به خود آنها بازگشت مىکند ، شانس و طالع و اقبال و تصادف و تأثیر اوضاع فلکى و مانند اینها هیچکدام پایه ندارد ، آنچه اساس و پایه است این است كه ملتى خود بخواهد سربلند و سرافراز و پیروز و پیشرو باشد و يا به عکس خودش تن به ذلت و زبونى و شکست در دهد، حتى لطف خداوند، يا مجازات او ، بىمقدمه ، دامان هیچ ملتى را نخواهد گرفت ، بلکه این اراده و خواست
ملتها و تغییرات درونى آنها است كه آنها را مستحق لطف يا مستوجب عذاب خدا مىسازد .
به تعبیر دیگر : این اصل قرآنى كه يکى از مهمترین برنامههاى اجتماعى اسلام را بیان مىکند به ما مىگوید هر گونه تغییرات برونى متکى به تغییرات درونى ملتها و اقوام است و هر گونه پیروزى و شکستى كه به قومى رسید از همین جا سرچشمه مىگیرد ، بنابراین آنها كه همیشه براى تبرئه خویش به دنبال « عوامل برونى » مىگردند و قدرتهاى سلطهگر و استعمارکننده را همواره عامل بدبختى خود مىشمارند ، سخت در اشتباهند ، چراکه اگر این قدرتهاى جهنمى پایگاهى در درون يك جامعه نداشته باشند ، كارى از آنان ساخته نیست .
مهم آن است كه پایگاههاى سلطهگران و استعمارکنندگان و جباران را در درون جامعه خود درهم بکوبیم ، تا آنها هیچگونه راهى براى نفوذ نداشته باشند .
آنها به منزله شیطانند و مىدانیم شیطان به گفته قرآن بر كسانى كه عبادالله مخلصین هستند راه ندارد ، او تنها بر كسانى چیره مىشودکه پایگاهى در درون وجودخود براى شیطان ساختهاند.
این اصل قرآنى مىگوید : براى پایان دادن به بدبختىها و ناکامىها باید دست به انقلابى
از درون بزنیم ، يك انقلاب فکرى و فرهنگى ، يك انقلاب ایمانى و اخلاقى و به هنگام گرفتارى در چنگال بدبختىها باید فورا به جستجوى نقطههاى ضعف خویشتن بپردازیم و آنها را با آب توبه و بازگشت به سوى حق از دامان روح و جان خود بشوییم ، تولدى تازه پیدا كنیم و نور و حرکتى جدید تا در پرتو آن بتوانیم ناکامىها و شکستها را به پیروزى مبدل سازیم ، نه اینکه این نقطههاى ضعف كه عوامل شکست است در زیر پوششهاىخودخواهى مکتوم بماند و به جستجوى عوامل شکست در بیرون جامعه خود در بیراههها سرگردان بمانیم .
12 هُوَ الَّذى يُریكُمُ الْبَرْقَ خَوْفا وَ طَمَعا وَ يُنْشِىءُ السَّحابَ الثِّقالَ
او كسى است كه برق را به شما نشان مىدهد كه هم مایه ترس است هم امید و ابرهاى سنگین بار ایجاد مىکند .
مىدانیم از نظر علمى پیدایش برق به خاطر آن است كه دو قطعه ابر با الکتریسیتههاى مختلف ( مثبت و منفى ) به هم نزدیك مىشوند و درست همانند سر دو سیم برق كه به
هنگام نزدیکى جرقه مىزند آنها نیز جرقه عظیمى ایجاد كرده و به اصطلاح تخلیه الکتریکى مىشوند .
اگر جرقههاى كوچکى كه از سر دو سیم در برابر چشم ما آشکار مىشود ، صداى خفیفى دارند ، در عوض صداى جرقه آسمانى برق به خاطر گسترش ابر و بالا بودن میزان الکتریسیته به قدرى شدید است كه « رعد » را به وجود مىآورد .
و هر گاه قطعه ابرى كه داراى الکتریسیته مثبت است به زمین كه همیشه الکتریسیته منفى دارد نزدیك شود ، جرقه در میان زمین و ابر ایجاد مىشود ، كه آن را « صاعقه » مىگویند و خطرناك بودنش به همین دلیل است كه يك سر آن ، زمین و نقطههاى مرتفعى است كه به اصطلاح نوك این سیم را تشکیل مىدهد ، حتى يك انسان در يك بیابان ممکن است عملاً تبدیل به نوك این سیم منفى شود و درست جرقه وحشتناکى بر سر او فرود آید و در يك لحظه كوتاه تبدیل به خاکستر شود و نیز به همین دلیل است كه به هنگام رعد و برق در بیابانها باید فورا به كنار درخت يا دیوار يا كوه و يا هر نقطه مرتفعى پناه برد و يا در
گودالى دراز كشید .
به هر حال برق كه از نظر بعضى شاید شوخى طبیعت محسوب مىشود ، با اکتشافات علمى روز ثابت شدهکه فواید و برکات فراوانى داردکه ذیلاً به سه قسمت آن اشاره مىشود .
1 - آبیارى : برقها معمولاً حرارت فوق العاده زیاد گاه در حدود 15000 درجه سانتیگراد تولید مىکنند و این حرارت كافى است كه مقدار زیادى از هواى اطراف را بسوزاند و در نتیجه فشار هوا فورا كم شود و مىدانیم در فشار كم ، ابرها مىبارند و به همین دلیل غالبا متعاقب جهش برق رگبارهایى شروع مىشود و دانههاى درشت باران فرو مىریزند و از این رو برق در واقع يکى از وظایفش آبیارى است .
2 - سمپاشى : به هنگامى كه برق با آن حرارتش آشکار مىشود قطرات باران با مقدارى اکسیژن اضافى ترکیب مىشوند و آب سنگین يعنى آب اکسیژنه (H2O2 ) ایجاد مىکنند و مىدانیم آب اکسیژنه يکى از آثارش كشتن میکربها است و به همین جهت در مصارف طبى براى شستشوى زخمها به كار مىرود ، این قطرات آب اکسیژنه هنگامىکه بر زمینها
مىبارد ، تخم آفات و بیمارىهاى گیاهى را از میان مىبرد و سمپاشى خوبى از آنها مىکند و به همین جهت گفتهاند هر سال كه رعد و برق كم باشد آفات گیاهى بیشتر است .
3 - تغذیه و كودرسانى : قطرات باران كه بر اثر برق و حرارت شدید و ترکیب، يك حالت اسیدکربنى پیدا مىکندکه بههنگام پاشیده شدن بر زمینها و ترکیب با آن ها يك نوع كود مؤثر گیاهىمىسازد. و گیاهان از این طریق تغذیه مىشوند .
بعضى از دانشمندان گفتهاند مقدار كودى كه در طى سال از مجموع برقهاى آسمان در كره زمین به وجود مىآید دهها میلیون تن است كه رقم فوق العاده بالایى مىباشد .
بنابراین مىبینیم همین پدیده ظاهراً پیش پا افتاده و بىخاصیت طبیعت چه قدر پربار و پربرکت است . هم آبیارى مىکند ، هم سمپاشى مىکند و هم تغذیه و این نمونه كوچکى از اسرار شگرف و پر دامنه عالم هستى است كه رهنمون روشنى بر مسأله خداشناسى مىتواند باشد .
اینها همه از يك سو برکات برق است و از سوى دیگر آتشسوزىهایى كه از يکنوع آن ( صاعقه ) به وجود مىآید گاهى ممکن است انسان يا انسانها يا درختانى را بسوزاند ،
هرچند این امر كم و نادر است و قابل اجتناب ، ولى مىتواند عامل خوف و ترس شود و به این ترتیب ، آنچه در آیه فوق خواندیم كه برق هم مایه ترس است و هم امید ، ممکن است
اشاره به مجموع این امور باشد .
و نیز ممکن است جمله « وَ يُنْشِىءُ السَّحابَ الثِّقالَ » كه در آخر آیه فوق آمده ، ارتباط با همین خاصیت برق داشته باشد كه ابرها را سنگین بار از دانههاى پرپشت باران مىسازد .
13 وَ يُسَبِّحُ الرَّعْدُ بِحَمْدِه وَ الْمَلئِكَةُ مِنْ خیفَتِه وَ يُرْسِلُ الصَّوعِقَ فَيُصیبُ بِها مَنْ يَشاءُ وَ هُمْ يُجدِلُونَ فِى اللّهِ وَ هُوَ شَدیدُ الْمِحالِ
و رعد تسبیح و حمد او مىگوید و ( نیز ) فرشتگان از ترس او و صاعقهها را مىفرستد و هر كس را بخواهد گرفتار آن مىسازد در حالى كه آنها ( مشاهده اینهمه آیات خدا باز هم ) درباره خدا به مجادله مشغولند و او قدرتى بىانتها ( و مجازاتى دردناك ) دارد .
« مِحال » در اصل از « حیله » و « حیله » به معنى هر نوع چارهاندیشى پنهانى و غیرآشکار است ( نه به معنى چارهجویىهاى مخرب كه در زبان فارسى به آن مشهور شده است ) و
مسلم است كسى كه توانایى بر چارهاندیشى آن هم با قدرت و شدت دارد كسى است كه هم از نظر توانایى فوق العاده است و هم از نظر علم و حکمت و به همین دلیل بر دشمنانش مسلط و پیروز مىباشد و كسى را ياراى فرار از حوزه قدرت او نیست .
آرى این صداى پرطنین جهان طبیعت كه ضرب المثل در عظمت صوت است ، از آنجا كه توأم باپدیده برق مىباشد و هر دو در خدمت يك هدف هستند و خدمات پرارزش و حساب شدهاى دارند كه در بالا به آن اشاره شد عملاً تسبیح خدا مىگوید و به تعبیر دیگر : « رعد » زبان گویاى « برق » است ، كه حکایت از نظام آفرینش و عظمت خالق مىکند .
این همان چیزى است كه ما نام آن را زبان حال مىگذاریم : يك كتاب پرمحتوا ، يك قصیده غرا ، يك تابلو زیبا و دلانگیز ، يك ساختمان محکم و منظم و حساب شده ، با زبان حال خود از علم و دانش و مهارت و ذوق نویسنده و گوینده و نقاش و معمار سخن مىگویند ، آنها را مدح مىکنند و مىستایند .
ذرات این عالم هستى كه همه اسرارآمیزند و نظام بسیار دقیق و حساب شدهاى دارند ،
همگى از پاکى خداوند و منزه بودن او از هر گونه عیب و نقص ، سخن مىگویند ، ( آیا « تسبیح » چیزى جز تنزیه و پاك دانستن مىباشد ؟ ) و همگى از قدرت و علم و حکمت او خبر مىدهند ( آیا « حمد » چیزى جز بیان صفات كمال است ؟ ) .
این احتمال را نیز جمعى از فلاسفه دادهاند كه تمام ذرات این جهان هر يك براى خود نوعى از عقل و شعور دارند و از روى همین عقل و شعور ، تسبیح و تقدیس خدا مىکنند ، نه تنها با زبان حال و حکایت كردن وجودشان از وجود خدا ، بلکه با زبان قال نیز او را مىستایند .
نه تنها صداى رعد و يا سایر اجزاى جهان ماده ، تسبیح او مىگویند كه « همگى فرشتگان نیز از ترس و خشیت خدا ، به تسبیح او مشغولند » ( وَ الْمَلئِكَةُ مِنْ خیفَتِه ) .
آنها از این مىترسند كه در انجام فرمان پروردگار و مسؤولیتهایى كه در نظام هستى بر عهده آنها گذارده شده كوتاهى نکنند و گرفتار مجازات الهى شوند و مىدانیم همیشه وظیفهها و تکالیف براى آنها كه احساس مسؤولیت مىکنند ترس آفرین است ، ترسى سازنده كه شخص را به تلاش و حرکت وامىدارد .
و براى توضیح بیشتر در زمینه رعد و برق اشاره به صاعقهها مىکند و مىفرماید : « خداوند صاعقهها را مىفرستد و به هر كس بخواهد به وسیله آن آسیب مىرساند » ( وَ يُرْسِلُ الصَّوعِقَ فَيُصیبُ بِها مَنْ يَشاءُ ) .
ولى با این همه و با مشاهده آیات عظمت پروردگار در عالم آفرینش در پهنه زمین و آسمان ، در گیاهان و درختان و رعد و برق و مانند آنها و با كوچکى و حقارت قدرت انسان در برابر حوادث ، حتى در برابر يك جرقه آسمانى « باز هم گروهى از بىخبران درباره خدا به مجادله و ستیز برمىخیزند » ( وَ هُمْ يُجدِلُونَ فِى اللّهِ ) .
درحالىکه «خداوند قدرتى بىانتها و مجازاتى دردناك و كیفرى سختدارد» ( وَ هُوَ شَدیدُ الْمِحالِ ) .
سجده در این گونه موارد به معنى خضوع و نهایت تواضع و تسلیم است ، يعنى همه فرشتگان و انسانها و همه صاحبان عقل و اندیشه براى خدا متواضعند و در برابر فرمان او خاضع مىباشند ، منتهى گروهى سجده و خضوعشان تنها جنبه تکوینى دارد ، يعنى در برابر
قوانین عالم هستى و آفرینش خاضعند ، ولى گروهى علاوه بر سجود تکوینى سجود تشریعى نیز دارند يعنى با میل و اراده خود در برابر خداوند سجده مىکنند ، مثلاً همین كه مىبینیم جسم و جان آنها تسلیم قوانین حیات و مرگ و نمو و رشد و سلامت و بیمارى و مانند آن است این حالت تسلیم و خضوع در برابر قوانین آفرینش در حقیقت يك نوع سجود تکوینى از ناحیه آنها است .
14 لَهُ دَعْوَةُ الْحَقِّ وَ الَّذینَ يَدْعُونَ مِنْ دُونِه لا يَسْتَجیبُونَ لَهُمْ بِشَىْءٍ اِلاّ كَبسِطِ كَفَّيْهِ اِلَى الْماءِ لِيَبْلُغَفَاهُ وَ ما هُوَبِبلِغِه وَ مادُعاءُالْكفِرینَاِلاّفى ضَللٍ
دعوت حق از آن او است و كسانى كه ( مشرکان ) غیر از خدا مىخوانند به دعوت آنها پاسخ نمىگویند ، آنها همچون كسى هستند كه كفهاى خود را به سوى آب مىگشاید تا آب به دهانش برسد و هرگز نخواهد رسید و دعاى كافران جز در ضلال ( و گمراهى ) نیست .
یعنى هر گاه او را بخواهیم مىشنود و اجابت مىکند ، هم آگاهى از دعاى بندگان دارد و
هم قدرت بر انجام خواستههاى آنها و به همین دلیل خواندن او و تقاضا از ذات مقدسش حق است نه باطل و بى اساس .
دیگر اینکه خواندن بتها و تقاضاى از آنها دعوت و دعاى باطل است ، زیرا « كسانى را كه مشرکان غیر از خداوند مىخوانند و براى انجام خواستههایشان به آنها پناه مىبرند هرگز به آنان پاسخ نمىگویند دعایشان را اجابت نمىکنند » .
آرى این چنین است دعوت باطل ، چراکه پندار و خیالى بیش نیست و هر گونه علم و قدرتى براى بتها قائل باشند كاملاً موهوم و بىپایه و بىاساس است .
مگر « حق » چیزى جز عینیت و واقعیت و مایه خیر و برکت و « باطل » چیزى جز پندار و توهم و مایه شر و فساد مىباشد ؟ سپس ، همانگونه كه روش قرآن است ، براى مجسم ساختن این موضوع عقلانى مثال حسىزیبا و رسایى بیان مىکند و مىگوید: « آنها كه غیر خدا را مىخوانند به كسى مىمانند كه بر كنار آبى كه سطح آناز دسترس او دوراست نشسته و به آن اشاره مىکند ، به این امید كه آب به دهان او برسد و هرگز نمىرسد » چه خواب و
پندار بیهودهاى ؟ ( اِلاّ كَبسِطِ كَفَّيْهِ اِلَى الْماءِ لِيَبْلُغَ فَاهُ وَ ما هُوَ بِبلِغِه ... ) .
15 وَلِلّهِ يَسْجُدُ مَنْ فِى السَّمواتِ وَ الاَرْضِ طَوْعا وَ كَرْها وَ ظِللُهُمْ بِالْغُدُوِّ وَ الاْصالِ
همۀ آنها كه در آسمانها و زمین هستند از روى اطاعت يا اکراه و همچنین سایههاى آنها ، هر صبح و عصر ، براى خدا سجده مىکنند .
تعبیر به « طَوْعا وَ كَرْها » ممکن است اشاره به این باشد كه مؤمنان از روى میل و رغبت در پیشگاه پروردگار به سجده مىافتند و خضوع مىکنند ، اما غیرمؤمنان هرچند حاضر به چنین سجدهاى نیستند تمام ذرات وجودشان از نظر قوانین آفرینش تسلیم فرمان خدا است چه بخواهند و چه نخواهند. ضمنا باید توجه داشت كه « كُرْه » به معنى كراهتى است كه از درون انسان سرچشمه مىگیرد و « كَرْه » به معنى كراهتى است كه عامل بیرونى داشته باشد و در مورد بحث چون غیرمؤمنان تحت تأثیر عوامل بیرون ذاتى مقهور قوانین آفرینش هستند «كَرْه» بهکار رفته است .
« ظِلال » جمع « ظِلّ » به معنى سایه است ، ذکر این كلمه در آیه فوق نشان مىدهد كه منظور از سجود تنها سجود تشریعى نیست، زیرا سایههاى موجودات ازخود اراده و
اختیارى ندارند ، بلکه تسلیم قوانین تابش نور مىباشند و بنابراین سجده آنها ، تکوینى ، يعنى تسلیم در مقابل قوانین خلقت است .
البته ذکر كلمه « ظِلال » ( سایهها ) دلیل بر این نیست كه همه آنها كه در آسمان و زمین هستند ، وجودشان مادى است و داراى سایهاند ، بلکه تنها اشاره به آن دسته از موجوداتى است كه سایه دارند ، مثل اینکه گفته مىشود ، علماء شهر و فرزندانشان در فلان مجلس شرکت كردند ، يعنى فرزندان كسانى كه فرزند داشتند و از این جمله هرگز استفاده نمىشود كه همه علماى شهر ، صاحب فرزندند. به هر حال سایه گرچه يك امر عدمى بیش نیست كه همان فقدان نور است ولى چون از هر طرف ، وجود نور آن را احاطه كرده ، براى خود موجودیت و آثارى دارد و تصریح به این كلمه در آیه فوق شاید براى تأکید است كه حتى سایههاى موجودات هم در پیشگاه خداوند خاضع هستند .
« اصال » جمع « اُصُل » و آن نیز جمع « اَصیل » است ، كه از ماده « اَصْل » گرفته شده و به معنى آخر روز است ، از این نظر كه اصل و پایه شب محسوب مىشود .
« غُدُوّ » جمع « غَداة » به معنى روز اول است. گرچه سجده و خضوع موجودات عالم هستى در برابر فرمان خدا مخصوص صبح و عصر نیست بلکه همیشگى و در همه ساعات است ، ولى ذکر این دو موقع يا به عنوان كنایه از دوام این موضوع است ، مثل اینکه مىگوییم فلان كس هر صبح و شام مشغول تحصیل علم است ، يعنى همیشه تحصیل علم مىکند و يا به خاطر آن است كه در جمله قبل ، سخن از سایههاى موجودات به میان آمده و سایهها بیش از هر وقت در اول و آخر روز خود را نشان مىدهند .
16 قُلْ مَنْ رَبُّ السَّموتِ وَ الاَرْضِ قُلِ اللّهُ قُلْ اَفَاتَّخَذْتُمْ مِنْ دُونِه اَوْلِياءَ لا يَمْلِكُونَ لاَِنْفُسِهِمْ نَفْعا وَ لا ضَرّا قُلْ هَلْ يَسْتَوِى الاَعْمى وَ الْبَصیرُ اَمْ هَلْ تَسْتَوِى الظُّلُمتُ وَ النُّورُ اَمْ جَعَلُوا لِلّهِ شُرَكاءَ خَلَقُوا كَخَلْقِه فَتَشبَهَ الْخَلْقُ عَلَيْهِمْ قُلِ اللّهُ خلِقُ كُلِّ شَىْءٍ وَ هُوَ الْواحِدُ الْقَهّرُ
بگو چه كسى پروردگار آسمانها و زمین است ؟ بگو: « اللّه » ( سپس ) بگو : آیا اولیاء ( و خدایانى ) غیر از او براى خود برگزیدهاید كه ( حتى ) مالك سود و زیان خود نیستند
( تا چه رسد به شما ) بگو : آیا نابینا و بینا يکسان است ؟ يا ظلمتها و نور برابرند ؟ آیا آنها شریکانى براى خدا قرار دادند به خاطر اینکه آنان همانند خدا آفرینشى داشتند و این آفرینشها بر آنها مشتبه شد ؟ بگو : خدا خالق همه چیز است و او است يکتا و پیروز .
از آیه فوق اولاً این نکته استفاده مىشود : آنکس كه خالق است ، ربّ و مدبّر است ، چراکه خلقت يك امر دائمى است ، چنان نیست كه خداوند موجودات را بیافریند و كنار بنشیند ، بلکه فیض هستى به طور دائم از طرف خدا صادر مىشود و هر موجودى لحظه به لحظه از ذات پاکش هستى مىگیرد ، بنابراین برنامه آفرینش و تدبیر عالم هستى همچون آغاز خلقت همه به دست خدا است و به همین دلیل مالك سود و زیان او است و غیر او هرچه دارند از اوست با این وصف آیا غیراللّه شایسته عبودیتمىباشد؟
جمعى از طرفداران مکتب جبر به جمله « اللّهُ خلِقُ كُلِّ شَىْءٍ » در آیه فوق براى اثبات
مقصد خود استدلال كردهاند و گفتهاند كلمه كُلِّ شَىْءٍ آنچنان وسیع است كه اعمال بندگان را نیز شامل مىشود پس آفریننده كارهاى ما نیز خدا است يعنى ما از خود اختیار نداریم .
این سخن را از دو راه مىتوان پاسخ گفت : نخست اینکه جملههاى دیگر این آیه این سخن را كاملاً نفى مىکند ، زیرا بت پرستان را شدیدا مورد ملامت و سرزنش قرار مىدهد اگر واقعا ما در اعمالمان اختیارى نداریم توبیخ و سرزنش براى چیست ؟ اگر خدا خواسته بتپرست باشیم ، دیگر چرا او را سرزنش مىکند و چرا براى هدایت و تغییر مسیرش استدلال مىکند ؟ اینها همه دلیل بر این است كه مردمدر انتخاب راه خود آزاد و مختارند .
دیگر اینکه خالقیت بالذات در همه چیز مخصوص خدا است ، اما این منافات با مختار بودن ما در افعالمان ندارد ، چراکه قدرت ما و عقل و شعور ما و حتى اختیار و آزادى اراده ما همه از ناحیه او است ، بنابراین از يك نظر هم او خالق است ( نسبت به همه چیز و حتى افعال ما ) و هم ما فاعل مختاریم و این دو در طول هم است ، نه در عرض هم ، او آفریننده همه وسایل فعل است و ما استفادهکننده از این وسایل در راه خیر يا شر .
این درست به آن مىماند كه كسى كارخانه برق يا تأسیسات لوله كشى آب را آماده ساخته و همه را در اختیار ما قرار داده است ، مسلماً ما هر گونه استفادهاى از آن برق و این آب كنیم ، بدون كمك او امکانپذیر نبوده و نیست ، ولى با این حال تصمیم نهایى با خود ما است كه از این برق ، اطاق عمل جراحى را براى بیمار مشرف به مرگى روشن سازیم ، يا يك مجلس و كانون فساد و آلودگى ، يا به وسیله آن آب رفع عطش تشنهکامى كنیم و گلى پرورش دهیم و يا در پى خانه بىگناهى بریزیم و دیوار او را ویران سازیم .
17 اَنْزَلَ مِنَ السَّماءِ ماءً فَسَالَتْ اَوْدِيَةٌ بِقَدَرِها فَاحْتَمَلَ السَّيْلُ زَبَدا رابِيا وَ مِمّا يُوقِدُونَ عَلَيْهِ فِى النّارِ ابْتِغاءَ حِلْيَةٍ اَوْ مَتعٍ زَبَدٌ مِثْلُهُ كَذلِكَ يَضْرِبُ اللّهُ الْحَقَّ وَ الْبطِلَ فَاَمَّا الزَّبَدُ فَيَذْهَبُ جُفآءً وَ اَمّا ما يَنْفَعُ النّاسَ فَيَمْكُثُ فِىالاَرْضِ كَذلِكَ يَضْرِبُ اللّهُ الاَمْثالَ
خداوند از آسمان آبى فرستاد و از هر دره و رودخانهاى به اندازه آنها سیلابى جارى شد، سپس سیلبر روىخود كفى حملکرد و از آنچه (در كورهها) براىبهدستآوردن
زینتآلات يا وسایلزندگى آتش روىآن روشنمىکنندنیز كفهایىمانندآنبه وجود مىآید، خداوندحق و باطلرا چنینمثل مىزند، اما كفهابهبیرونپرتاب مىشوند ولى آنچهبهمردمسودمىرسانند(آبیافلزخالص)درزمینمىماندخداونداینچنینمثالمىزند.
« رابِى » از ماده « رُبُو » به معنى بلندى و برترى است و ربا كه به معنى سود يا پول اضافى يا جنس دیگراست نیز از همین ماده و به همین معنى است ، چون اضافه و زیادى را مىرساند .
آب باران در قالب جویبارهاى كوچك دست به دست هم مىدهند و نهرهایى به وجود مىآورند ، نهرها به هم مىپیوندند و سیلاب عظیمى از دامنه كوهسار سرازیر مىگردد ،
آبها از سر و دوش هم بالا مىروند و هر چه را بر سر راه خود ببینند برمىدارند و مرتبا بر يکدیگر كوبیده مىشوند ، در این هنگام كفها از لابلاى امواج ظاهر مىشوند .
پیدایش كفها منحصر به نزول باران نیست بلکه « در فلزاتى كه به وسیله آتش ذوب مىشوند تا از آن زینت آلات يا وسایل زندگى بسازند آنها نیز كفهایى همانند كفهاى آب دارند » ( وَ مِمّا يُوقِدُونَ
عَلَيْهِ فِى النّارِ ابْتِغاءِ حِلْيَةٍ اَوْ مَتعٍ زَبَدٌ مِثْلُهُ ) .(1)
بعد از بیان این مثال كه به صورت وسیع و گسترده ، نه تنها در مورد آب ، كه در مورد همه فلزات ، چه آنها كه زینتى هستند و چه آنها كه وسایل زندگى را از آن مىسازند ، بیان مىکند به سراغ نتیجهگیرى مىرود و چنین مىفرماید :
« اینگونه خداوند براى حق و باطل ، مثال مىزند » ( كَذلِكَ يَضْرِبُ اللّهُ الْحَقَّ وَ الْبطِلَ ) . .
1) ترجمه تحت الفظى جمله فوق چنین است : « از آنچه آتش بر روى آن روشن مىکنند براى به دست آوردن زینت يا متاع كفهایى هماننند كفهاى آب حاصل مىشود » و این تعبیر اشاره به كورههایى است براى ذوب فلزات كه هم آتش در زیر مواد فلزى وجود دارد و هم در روى آن ، به این معنى كه يك طبقه آتش در زیر است و سپس روى آن سنگهایى را كه مواد كافى دارد مىریزند و مجددا روى آن آتش مىریزند و این بهترین نوع كوره است كه از هر طرف آتش ، مواد قابل ذوب را احاطه كرده است .
سپس به شرح آن مىپردازد و مىگوید : « اما كفها به كنار مىروند و اما آبىکه براى مردم مفید و سودمند است در زمین مىماند » ( فَاَمَّا الزَّبَدُ فَيَذْهَبُ جُفَآءٍ وَ اَمّا ما يَنْفَعُ النّاسَ فَيَمْكُثُ فِى الاَرْضِ ) .
کفهاى بیهوده و بلندآواز و میان تهى كه همیشه بالانشین هستند اما هنرى ندارند باید به كنارى ریخته شوند و اما آب خاموش و بى سر و صداى متواضع و مفید و سودمند مىماند و اگر روى زمین هم نماند در اعماق زمین نفوذ مىکند و چیزى نمىگذرد كه به صورت چشمهسارها و قناتها و چاهها سر از زمین برمىدارد ، تشنهکامان را سیراب مىکند ، درختان را بارور و گلها را شکفته و میوهها را رسیده و به همهچیز سر و سامان مىدهد .
و در پایان آیه براى تأکید بیشتر و دعوت به مطالعه دقیقتر روى این مثال مىفرماید : « این چنین مثالهایى مىزند » ( كَذلِكَ يَضْرِبُ اللّهُ الاَمْثالَ ) .
« زبد » معناى كفهاى روى آب و يا هر گونه كف مىباشد و مىدانیم آب زلال كمتر كف به روى آن آشکار مىگردد ، چراکه كفها به خاطر آلوده شدن آب به اجسام خارجى مىباشد
و از اینجا روشن مىشود كه اگر حق به صفا و پاکى اصلى باقى بماند هرگز كفهاى باطل اطراف آن آشکار نمىگردد ، اما هنگامى كه حق بر اثر برخورد به محیطهاى آلوده رنگ محیط به خود گرفت و حقیقت با خرافه و درستى يا نادرستى و پاکى يا ناپاکى آمیخته شد ، كفهاى باطل در كنار آن آشکار مىشوند .
این همان چیزىاست كه على (علیه السلام) در نهجالبلاغه به آن اشاره فرموده آنجا كه مىگوید : « لَوْ اَنَّ الْباطِلَ خَلَصَ مِنْ مِزاجِ الْحَقِّ لَمْ يَخْفَ عَلَى الْمُرْتادینَ وَ لَوْ اَنَّ الْحَقَّ خَلَصَ مِنْ لَبْسِ الْباطِلِ اِنْقَطَعَتْ عَنْهُ اَلْسُنُ الْمُعانِدینَ : اگر باطل از آمیزش با حق خالص شود ، بر حقجویان مخفى نخواهد ماند و اگر حق از آمیزش باطل رهایى يابد ، زبان بدگویان از آن قطع خواهد شد » .(1)
بعضى از مفسران گفتهاند كه در آیه فوق در حقیقت سه تشبیه است « نزول آیات قرآن » .
1) « نهج البلاغه » ، خطبه 50 .
از آسمان وحى تشبیه به نزول قطرات حیاتبخش باران شده ، « دلهاى انسانها » تشبیه به زمینها و درهها كه هر كدام به اندازه وسعت وجودشان بهره مىگیرند و « وسوسههاى شیطانى » به كفهاى آلوده روى آب تشبیه شده است ، كه این كفها از آب پیدا نشده ، بلکه از آلودگى محل ریزش آب پیدا مىشود و به همین جهت وسوسههاى نفس و شیطان از تعلیمات الهى نیست ، بلکه از آلودگى قلب انسان است و به هر حال سرانجام ، این وسوسهها از دل مؤمنان برطرف مىگردد و آب زلال وحى كه موجب هدایت و حیات انسانها است باقى مىماند .
از این آیه ضمنا استفاده مىشود كه در مبدأ فیض الهى هیچ گونه بخل و محدودیت و ممنوعیت نیست ، همانگونه كه ابرهاى آسمان بدون قید و شرط ، همه جا باران مىپاشند و این قطعههاى مختلف زمین و درهها هستند كه هر كدام به مقدار وسعت وجود خویش از آن بهره مىگیرند ، زمین كوچکتر بهرهاش كمتر و زمین وسیعتر سهمش بیشتر است و
همینگونه است قلوب و ارواحآدمیان دربرابر فیضخدا.
هنگامى كه سیلاب وارد دشت و صحراى صاف مىگردد و جوش و خروش آب فرو مىنشیند اجسامى كه با آب مخلوط شده بودند تدریجا تهنشین مىکنند و كفها از میان مىروند و آب زلال چهره اصلى خود را آشکار مىسازد و به همین ترتیب باطل به سراغ بازار آشفته مىرود ، تا از آن بهره گیرد ، اما هنگامى كه آرامش پیدا شد و هر كسى به جاى خویشتن نشست و معیارها و ضابطهها در جامعه آشکار گشت ، باطل جایى براى خود نمىبیند و به سرعت كنار مىرود .
یکى از خصایص باطل این است كه هر « لَمْحَة به شکلى و هر لحظه به لباس دیگرى درمى آید » ، تا اگر او را در يك لباس شناختند ، در لباس دیگر بتواند چهره خود را پنهان سازد ، در آیه فوق نیز اشاره ظریفى به این مسأله شده است ، آنجا كه مىگوید : كفها نه
تنها بر آب ظاهر مىگردند ، در هر كورهاى و هر بوتهاى كه فلزات ذوب مىشوند كفهاى تازه به شکل جدید و در لباس تازهاى آشکار مىشوند و به تعبیر دیگر حق و باطل همه جا وجود دارد ، همانگونه كه كفها در هر مایعى به شکل مناسب خود آشکار مىشود .
بنابراین باید هرگز فریب تنوع صورتها را نخورید و در هر كجا منتظر باشیم كه باطل را با صفات ویژهاش ، كه با صفات آنها همه جا يکسان است و در بالا اشاره شد ، بشناسیم و آنها را كنار بزنیم .
در آیه فوق مىخوانیم آنچه به مردم سود مىرساند باقى و برقرار مىماند ( وَ اَمّا ما يَنْفَعُ النّاسَ فَيَمْكُثُ فِى الاَرْضِ ) .
نه تنها آب كه مایه حیات است مىماند و كفها از میان مىروند ، بلکه در فلزات چه آنها كه براى « حلیه » و زینتند و چه آنها كه براى تهیه « متاع » و وسایل زندگى ، در آنجا نیز فلز خالصى كه مفید و سودمند يا شفاف و زیبا است مىماند و كفها را به دور مىافکنند .
و به همین ترتیب انسانها ، گروهها ، مکتبها و برنامهها به همان اندازه كه مفید و سودمندند ، حق بقاء و حیات دارند و اگر مىبینیم انسان مکتب باطلى مدتى سر پا مىماند این به خاطر آن مقدار از حقى است كه به آن آمیخته شده كه به همان نسبت حق حیات پیدا كرده است .
کلمه « جُفاء » كه بهمعنى پرتابشدن و به بیرون پریدناست ، نکته لطیفى در بردارد و آن اینکه باطل به جایى مىرسد كه قدرت نگهدارى خویش را ندارد و در این لحظه از متن
جامعه به خارج پرتاب مىگردد و این در همان حال است كه حق به جوشش مىآید ، هنگامى كه حق به خروش افتاد ، باطل همچون كفهاى روى دیگ كه به خارج پرتاب مىشود بیرون مىافتد و این خود دلیلى است بر اینکه حق همیشه باید بجوشد و بخروشد تا باطل را از خود دور سازد .
مثال زیباى فوق این اصل اساسى زندگى انسانها را نیز روشن مىسازد كه حیات بدون
جهاد و بقاء و سربلندى بدون تلاش ممکن نیست ، چراکه مىگوید : آنچه را مردم براى تهیه وسایل و ضروریات زندگى و يا زینت و رفاه زندگى به درون كورهها مىفرستد ، همواره زبد و كفهایى دارد و براى به دست آوردن این دو ( وسایل ضرورى و وسایل رفاهى - ابْتِغاءِ حِلْيَةٍ اَوْ مَتعٍ ) باید مواد اصلى را كه در طبیعت به صورت خالص يافت نمىشود و همواره آمیخته با اشیاء دیگر است در زیر فشار آتش در كوره قرار داد و آنها را تصفیه و پاکسازى كرد ، تا فلز خالص و پاك از آن بیرون آید و این كار جز در سایه تلاش و كوشش و مجاهده انجام نمىشود .
اصولاً طبیعت زندگى دنیا این است كه در كنار گلها ، خارها و در كنار نوشها ، نیشها و پیروزىها در لابلاى سختىها و مشکلات قرار دارد و از قدیم گفتهاند « گنجها در ویرانهها است و در لابلاى هر گنجى اژدهاى خطرناکى خفته است » آیا آن ویرانه و این اژدها چیزى جز همان انبوه مشکلات كه در به دست آوردن هر موفقیتى وجود دارد مىباشد .
در داستانهاى ایرانى خودمان نیز رستم براى رسیدن به پیروزیش مجبور بود از هفت
خوان بگذرد كه هر كدام اشاره به نوعى از انبوه مشکلات بوده كه در مسیر هر فعالیت مثبتى است .
به هر حال قرآن این حقیقت را كه بدون تحمل رنجها انسان به هیچ موفقیتى نائل نمىشود بارها به عبارات مختلف بیان داشته است .
در آیه 214 سوره بقره مىخوانیم : « اَمْ حَسِبْتُمْ اَنْ تَدْخُلُوا الْجَنَّةَ وَ لَمّا يَأْتِكُمْ مَثَلُ الَّذینَ خَلَوْا مِنْ قَبْلِكُمْ مَسَّتْهُمُ الْبَأْساءُ وَ الضَّرّاءُ وَ زُلْزِلُوا حَتّى يَقُولَ الرَّسُولُ وَ الَّذینَ امَنُوا مَعَهُ مَتى نَصْرُ اللّهِ اَلا اِنَّ نَصْرَ اللّهِ قَریبٌ : آیا گمان كردید كه به همین سادگى داخل بهشت مىشوید در حالى كه هنوز نمونهاى از سرنوشت پیشینیان براى شما پیش نیامده است ، همانها كه در انبوه پریشانىها و ناراحتىها گرفتار شدند و آنچنان كارد به استخوانشان رسید و به لرزه افتادند كه پیامبرشان و آنها كه به او ایمان آورده بودند صدا زدند ، يارى خدا كجاست ؟ در این لحظات بسیار سخت و دردناك يارى الهى به سراغ آنها آمد و به آنها گفته شد ، نصرت الهى نزدیك است » .
نقش مثال در توضیح و تفسیر مباحث ، نقش انکارناپذیرى است و به همین دلیل در
هیچ علمى بىنیاز از ذکر مثال براى اثبات حقایق و روشن ساختن و نزدیك نمودن آنها به ذهن نداریم ، گاه مىشود يك مثال بهجا كه درست هماهنگ و منطبق با مقصود است ، مطلب را از آسمان به زمین مىآورد و براى همه قابل فهم مىسازد .
روى هم رفته مىتوان گفت : مثال در مباحث مختلف علمى و تربیتى و اجتماعى و اخلاقى و غیر آن ، نقشهاى مؤثر زیر را دارد :
✓ 1 - مثال ، مسائل حسى را بیان مىکند : از آنجا كه انس انسان بیشتر با محسوسات است و حقایق پیچیده عقلى از دسترس افکار نسبتا دورتر است ، مثالهاى حسى آنها را از فاصله دور دست نزدیك مىآورد و در آستانه حس قرار مىدهد و درك آن را دلچسب و شیرین و اطمینان بخش مىسازد .
✓ 2 - مثال ، راه را نزدیك مىکند : گاه مىشود كه براى اثبات يك مسأله عمیق منطقى و عقلانى باید انسان به استدلالات مختلفى متوسل گردد كه باز هم ابهام اطراف آن را گرفته است، ولى ذکر يکمثال روشن و كاملاً هماهنگ با مقصود چنان راه را نزدیك مىسازد كه ،
تأثیر استدلالها را افزایش مىدهد و از ضرورت استدلالات متعدد مىکاهد .
✓ 3 - مثال ، مسائل را همگانى مىسازد : بسیارى از مباحث علمى است كه در شکل اصلیش تنها براى خواص قابل فهم است و توده مردم استفاده چندانى از آن نمىبرند ، ولى هنگامى كه با مثال آمیخته و به این وسیله قابل فهم گردد ، مردم در هر حد و پایهاى از علم و دانش باشند ، از آن بهره مىگیرند ، بنابراین مثالها به عنوان يك وسیله تعمیم علم و فرهنگ ، كاربرد غیرقابل انکارى دارند .
✓ 4 - مثال ، درجه اطمینان به مسائل را بالا مىبرد : كلیات عقلى هر قدر مستدل و منطقى باشند مادام كه در ذهن هستند اطمینان كافى نمىآفرینند ، چراکه انسان همواره
اطمینان را در عینیت جستجو مىکند ، مثال به مسائل ذهنى عینیت مىبخشد و كاربرد آنها را در عالم خارج روشن مىسازد و به همین دلیل در میزان باور و پذیرش و اطمینان نسبت به يك مسأله اثر مىگذارد .
✓ 5 - مثال ، لجوجان را خاموش مىسازد : بسیار مىشود كه ذکر كلیات مسائل به
صورت مستدلّ و منطقى براى خاموش كردن يك فردلجوج كافى نیست و او همچنان دست و پا مىزند ، اما هنگامى كه مسأله در قالب مثال ریخته شود راه را چنان بر او مىبندد كه دیگر مجال بهانهگیرى براى او باقى نمىماند .
18 لِلَّذینَ اسْتَجابُوا لِرَبِّهِمُ الْحُسْنى وَ الَّذینَ لَمْ يَسْتَجیبُوا لَهُ لَوْ اَنَّ لَهُمْ ما فِى الاَرْضِ جَمیعا وَ مِثْلَهُ مَعَهُ لاَفْتَدَوْا بِه اوُلئِكَ لَهُمْ سُوءُ الْحِسابِ وَ مَأْویهُمْ جَهَنَّمَ وَ بِئْسَ الْمِهادُ
براى آنهاکه اجابت دعوت پروردگارشان را كردند ( سرانجام و پاداش و ) نتیجه نیك است و آنها كه اجابت دعوت او را نکردند( آنچنان در وحشت عذابالهى فرو مىروند كه ) اگر تمام آنچه روى زمین است و همانندش ، از آن آنها باشد همگى را براى رهایى از عذاب مىدهند ( ولى از آنها پذیرفته نخواهد شد ) براى آنها حساب بدى است و جایگاهشان جهنم و چه بد جایگاهى است .
« حُسْنى » ( نیکى ) معنى وسیعى دارد كه هر خیر و سعادتى را شامل مىشود ، از خصلتهاى نیك و فضایل اخلاقى گرفته تا زندگى اجتماعى پاك و پاکیزه و پیروزى بر دشمن و بهشت جاودان .
« مِهاد » در اصل از ماده مهد به معنى آماده و مهیا كردن است و به معنى بستر ، كه انسان به هنگام استراحت و آرامش از آن استفاده مىکند ، نیز آمده است ، چراکه آن را آماده و مهیا براى استراحت كردن مىسازد . براى ترسیم عظمت عذاب و كیفر آنها ، تعبیرى از این رساتر نمىشود كه يك انسان مالك همه روى زمین ، بلکه دو برابر آن باشد و همه را بدهد تا خود را رهایى بخشد و سودى نداشته باشد .
این جمله در حقیقت اشاره به این است كه آخرین آرزوى يك انسان كه برتر از آن تصور نمىشود ، این است كه مالك تمام روى زمین شود ، ولى شدت مجازات ستمگران و مخالفان دعوت حق در آن حد و پایه است كه حاضرند این آخرین هدف دنیوى بلکه برتر و
بالاتر از آن را هم فدا كنند و آزاد شوند و تازه به فرض كه از آنها پذیرفته مىشد تنها نجات از عذاب ما بود اما از پاداشهاى فوق العاده عظیم اجابتکنندگان دعوت حق خبرى نبود .
و از اینجا روشن مىشود كه تعبیر « وَ مِثْلَهُ مَعَهُ » به این معنى نیست كه همانند مجموع كره زمین را بر آن بیفزاید بلکه منظور آن است كه هر قدر بیش از آن هم مالك باشند حاضرند براى رهایى خود بدهند ، دلیل آن هم روشن است چراکه انسان همه چیز را براى خودش مىخواهد هنگامى كه خودش غرق عذاب باشد ، مالکیت همه دنیا براى او چه سودى دارد ؟
و به دنبال این بدبختى ( عدم پذیرش همه آنچه در زمین است در برابر نجات او ) اشاره به بدبختى دیگر آنها كرده مىگوید : « آنها داراى حساب سخت و بدى هستند » (اوُلئِكَ لَهُمْ سُوءُ الْحِسابِ) . در اینکه منظور از « سُوءُ الْحِساب » چیست ؟ مفسران تعبیرات گوناگونى دارند ، بعضى معتقدند كه منظور حساب دقیق و بدون كمترین گذشت است ، زیرا سُوءُ الْحِساب به معنى ظلم و ستم درباره خداوند عادل هیچ مفهومى ندارد .
حدیثى كه از امام صادق (علیه السلام)نقل شده نیز این تفسیر را تأیید مىکند ، در این حدیث مىخوانیم
که امام به يکى از ياران خود فرمود : «چرا فلانکس از تو شکایت دارد ؟» عرض كرد : « شکایتش به خاطر این است كه من حقم را تا آخر از او گرفتم»، هنگامىکه امام این سخن را شنید به حالت غضبناك نشست ، سپس فرمود : « كَاَنَّكَ اِذَ اسْتَقْصَيْتَ حَقَّكَ لَمْ تُسِىءْ اَرَأَيْتَ ما حَكَى اللّهُ عَزَّ وَجَلَّ : "وَ يَخافُونَ سُوءَ الْحِسابِ " ، اَتَراهُمْ يَخافُونَ اللّهَ اَنْ يَجُورَ عَلَيْهِمْ لا وَاللّهِ ما خافُوا اِلاَّ الاِْسْتِقْصاءَ فَسَمّاهُ اللّهُ عَزَّوَجَلَّ سُوءَ الْحِسابِ فَمَنِ اسْتَقْصى فَقَدْ اَسائَهُ : گویاگمان مىکنى اگر تا آخرین مرحله حقت را بگیرى بدى نکردى ، این چنین نیست ، آیا سخن خدا را ندیدهاى كه مىفرماید : وَ يَخافُونَ سُوءَ الْحِساب " بدکاران از بدى حساب مىترسند" آیا تو فکرمىکنى كه آنهااز این مىترسند كه خدا برآنها ستمکند؟ نه بهخدا سوگند، آنهاازاین مىترسند كه خداحساب آنهارادقیقا و تا آخرین مرحله برسد ، خداوند نام این را سُوءُالْحِساب نهاده است و بنابراین هر كسى زیاد دقت و سختگیرى در كشیدن حساب بکند بدحسابى كرده است » .(1).
1) « تفسیر برهان » ، جلد 2 ، صفحه 288 .
از مجموع تفاسیر مىشود استفاده كرده كه اینگونه اشخاص هم محاسبه سخت و دقیقى را پس مىدهند و هم در حال محاسبه مورد توبیخ و سرزنش قرار مىگیرند و هم كیفر آنها بعد از حساب بدون كم و كاست به آنان داده مىشود .
در پایان آیه به سومین مجازات و يا نتیجه نهایى مجازات آنان اشاره كرده ، مىفرماید : « جایگاه آنان دوزخ و چه بد جایگاهى است ؟ » ( وَ مَأْویهُمْ جَهَنَّمَ وَ بِئْسَ الْمِهادُ ) .
ذکر كلمه « مهاد » اشاره به آن است كه اینگونه طغیانگران به جاى اینکه در بستر استراحت بیارامند باید روى شعلههاى آتش سوزان قرار گیرند .
از آیات قرآن به خوبى استفاده مىشود كه مردم در قیامت به دو گروه تقسیم مىشوند ،
گروهى هستند كه خداوند حساب آنها را به آسانى و سهولت رسیدگى مىکند و هیچگونه سختگیرى در موردشان نخواهد كرد « فَاَمّا مَنْ اوُتِىَ كِتابَهُ بِيَمینِه فَسَوْفَ يُحاسَبُ حِسابا يَسیرا » ( 8 / انشقاق ) و به عکس كسانى هستند كه با « شدت » به حساب آنها رسیدگى
مىشود و ذره و مثقال آن مورددقت قرار مىگیرد ، چنانکه درباره بعضى از بلاد كه مردمآن سرکش و گنهکار بودند مىفرماید: «فَحاسَبْناها حِسابا شَدیدا وَ عَذَّبْناها عَذابا نُكْرا» (8/طلاق) و يا در آیه مورد بحث كه تعبیر به « سُوءُ الْحِساب » شده .
این به خاطر آن است كه عدهاى در زندگى دنیا و رسیدگى به حساب دیگران فوق العاده سختگیرند و به اصطلاح مو را از ماست مىکشند ، سعى دارند حق خود را تا آخرین دینار به هر قیمتى شده بگیرند و به هنگامى كه خطایى از دیگرى سر زده ، تا آخرین حد ممکن او را مجازات كنند ، اینها كسانى هستند كه در زندگى كمترین گذشت ، حتى در مورد زن و فرزند و برادر و دوستان ندارند و از آنجا كه زندگى جهان دیگر بازتاب و انعکاس از زندگى این جهان است ، خداوند نیز در حساب آنها چنان سختگیرى مىکند كه باید در برابر هرکارى كه كردهاند جوابگو باشند بىآنکه كمترین گذشتى درباره آنها شود .
اما به عکس كسانى هستند آسانگیر و پرگذشت و بزرگوار ، مخصوصاً به هنگامى كه در برابر دوست و آشنا و يا كسانى كه بر آنها حق دارند و يا افراد ضعیف قرار مىگیرند ، آنقدر
بزرگوارند كه سعى مىکنند در بسیارى از موارد خود را به تغافل زنند و گناهان بعضى را نادیده بگیرند ، البته گناهانى كه نسبت به آنها جنبه شخصى دارد ، خداوند در مورد این گونه اشخاص آسان مىگیرد و آنها را مشمول عفو بىپایان و رحمت وسیع خود قرار مىدهد و با « حِساب يَسیر » و آسان آنها را محاسبه مىکند و این درسى است بزرگ براى همه انسانها مخصوصاً كسانى كه مصدر كارى هستند و با گروه زیادى سر و كار دارند .
19 اَفَمَنْ يَعْلَمُ اَنَّما اُنْزِلَ اِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ الْحَقُّ كَمَنْ هُوَ اَعْمى اِنَّما يَتَذَكَّرُ اُولُواالاَلْببِ
آیا كسى كه مىداند آنچه از طرف پروردگارت بر تو نازل شده حق است همانند كسى است كه نابیناست ؟ تنها صاحبان اندیشه متذکر مىشوند .
« اَلْباب » جمع « لُبّ » به معنى مغز هر چیز است ، بنابراین نقطه مقابل « اوُلُوالاَلْببِ » افراد بىمغز و پوك و میان تهى و بىمحتوا هستند .
چه تعبیر جالبى ؟ نمىگوید : آیا كسى كه مىداند كه این قرآن بر حق است مانند كسى
است كه نمىداند ، بلکه مىگوید : آیا كسى كه این را مىداند همانند اعمى است ؟ این تعبیر اشاره لطیفى است به اینکه ندانستن این واقعیت به هیچوجه امکانپذیر نیست مگر اینکه چشم دل انسان به كلى از كار افتاده باشد ، وگرنه چگونه ممکن است دارنده چشم بینا و سالم چهره آفتاب را نبیند و عظمت این قرآن درست همانند نور آفتاب است .
این آیه بهگفته بعضىاز مفسران بزرگ با تأکید هر چه بیشتر ، مردم را دعوت به فراگیرى علم و مبارزه با جهل مىکند ، چرا كه افراد فاقد علم را نابینا و اعمى شمرده است .
20 اَلَّذینَ يُوفُونَ بِعَهْدِ اللّهِ وَ لا يَنْقُضُونَ الْمیثقَ
آنها كه به عهد الهى وفا مىکنند و پیمان را نمىشکنند .
سپس از این آیه تا آیه 22 به عنوان تفسیر « اوُلُوالاَلْببِ » ریز برنامههاى طرفداران حق را بیان كرده و قبل از هر چیز انگشت روى مسأله وفاى به عهد و ترك پیمان شکنى گذارده است .
شك نیست كه « عَهْدِ اللّهِ » ( عهد الهى ) معنى وسیعى دارد : هم شامل عهدهاى فطرى و پیمانهایى كه خدا به مقتضاى فطرت از انسان گرفته مىشود ( همانند فطرت توحید و عشق
به حق و عدالت و هم پیمانهاى عقلى ) يعنى آنچه را كه انسان با نیروى تفکر و اندیشه و عقل از حقایق عالم هستى و مبدأ و معاد درك مىکند ، همپیمانهاى شرعى يعنى آنچه را كه پیامبر صلىاللهعلیهوآله از مؤمنان در رابطه با اطاعت فرمانهاى خداوند و ترك معصیت و گناه پیمان گرفته همه را شامل مىگردد .
و طبیعى است كه وفا به پیمانهایى كه انسان با دیگر انسانها مىبندد ، نیز در این مجموعه وارد است ، چراکه خداوند فرمان داده كه این پیمانها نیز محترم شمرده شود ، بلکه هم در پیمانهاى تشریعى داخل است و هم در پیمانهاى عقلى .
21 وَالَّذینَ يَصِلُونَ ما اَمَرَ اللّهُ بِه اَنْ يُوصَلَ وَ يَخْشَوْنَ رَبَّهُمْ وَ يَخافُونَ سُوءَ الْحِسابِ
و آنها كه پیوندهایى را كه خدا به آن امر كرده است برقرار مىدارند و از پروردگارشان مىترسند و از بدى حساب ( روز قیامت ) بیم دارند .
دومین ماده برنامه آنها ، حفظ پیوندها و پاسدارى از آنها است ، چنانکه مىفرماید :
« آنها كسانى هستند كه پیوندهایى را كه خداوند امر به حفظ آن كرده برقرار مىدارند »
( وَ الَّذینَ يَصِلُونَ ما اَمَرَ اللّهُ بِه اَنْ يُوصَلَ ) .
تعبیرى از این وسیعتر در این زمینه نمىتوان پیدا كرد ، انسان ارتباطى با خدا ، ارتباطى با پیامبران و رهبران و ارتباطى با سایر انسانها اعم از دوست و همسایه و خویشاوند و برادران دینى و همنوعان دارد و ارتباطى نیز با خودش ، دستور فوق مىگوید باید همه این پیوندها را محترم شمرد ، حق همه را ادا كرد و كارى كه منجر به قطع يکى از این پیوندها مىشود ، انجام نداد .در حقیقت انسان يك موجود منزوى و جدا و بریده از عالم هستى نیست ، بلکه سر تا پاى وجود او را پیوندها و علاقهها و ارتباطها تشکیل مىدهد .
در حدیثى از امام صادق (علیه السلام)مىخوانیم كه از آن حضرت درباره تفسیر « الَّذینَ يَصِلُونَ ما اَمَرَ اللّهُ بِه اَنْ يُوصَلَ » سؤال شد « فَقالَ : قَرابَتُكَ » « فرمود : منظور خویشاوندان تو است ».(1).
1) « نورالثقلین » ، جلد 2 ، صفحه 494 .
و نیز در حدیث دیگرى از همان امام (علیه السلام) مىخوانیم كه فرمود : « نَزَلَتْ فى رَحِمِ اآلِ مُحَمَّدٍ وَ قَدْ يَكُونُ فى قَرابَتِكَ : این جمله درباره پیوند با آل محمّد صادر شده است و گاهى در خویشاوندان و بستگان تو نیز هست » .
جالب اینکه در پایان این حدیث مىخوانیم كه امام فرمود : « فَلا تَكُونَنَّ مِمَّنْ يَقُولُ لِلشَّىْءِ اَنَّهُ فى شَىْءٍ واحِدٍ : از كسانى مباش كه معنى آیات را منحصر به مصداق معینى بدانى » .(1)
این جمله اشارهروشنى به وسعت معانى آیات قرآن است كه مکرر خاطر نشان كردهایم . باز حدیث سومى از همان پیشواى بزرگ مىخوانیم كه در تفسیر این آیه فرمود : « هُوَ صِلَةُ الاِْمامِ فى كُلِّ سَنَةٍ بِما قَلَّ اَوْ كَثُرَ ثُمَّ قالَ وَ ما اُریدُ بِذلِكَ اِلاّ تَزْكِيَتَكُمْ : منظور برقرار ساختن پیوند با امام و پیشواى مسلمین در هر سال از طریق كمك مالى است ، كم باشد يا زیاد » ، سپس فرمود : « منظور من با این .
1) « نور الثقلین » ، جلد 2 ، صفحه 494 .
کار فقط این است كه شما را پاك و پاکیزه كنم » .(1)
سومین و چهارمین برنامه طرفداران حق آن است كه «آنها از پروردگارشان، خشیت دارند و از بدى حساب در دادگاه قیامت مىترسند» ( وَ يَخْشَوْنَ رَبَّهُمْ وَ يَخافُونَ سُوءَ الْحِسابِ ) .
در اینکه میان « خشیت » و « خوف » چهتفاوتى وجود دارد ، با اینکه هر دو نزدیك به يکدیگر است بعضى گفتهاند : خشیت ، خوفى است كه توأم با احترام طرف و توأم با علم و يقین باشد و لذا در قرآن این حالت مخصوص دانشمندان شمرده شده است ؛ « اِنَّما يَخْشَى اللّهَ مِنْ عِبادِهِ الْعُلَماءُ : ازمیان بندگان خداوند، تنها علماء و دانشمندان از او خشیت دارند » (28/فاطر) .
ولى با توجه به موارد استعمال كلمه خشیت در قرآن كه در آیات بسیارى به كار رفته است روشن مىشود كه درست به همان معنى خوف به كار رفته و بهصورت مرادف با آن .
1) « نور الثقلین » ، جلد 2 ، صفحه 494 .
استعمال شده است .
در اینجا يك سؤال پیش مىآید و آن اینکه آیا ترس از پروردگار چیزى جز ترس از حساب و مجازات او هست ، با این حال چهتفاوتى میان« يَخْشَوْنَ رَبَّهُمْ » و « يَخافُونَ سُوءَالْحِسابِ » وجود دارد ؟
پاسخ این است كه ترس از خداوند الزاما همیشه به معنى ترس از مجازات و حساب او نیست ، بلکه عظمت مقام او و احساس سنگین بودن وظیفه بندگى ( حتى بدون توجه به مجازات و كیفر ) در دلهاى افراد باایمان خود به خود ایجاد يك نوع حالت ترس و وحشت مىکند ، ترسى زاییده ایمان و آگاهى از عظمت خدا و احساس مسؤولیت در برابر او ( آیه 28 فاطر ممکن است اشاره به همین معنى باشد ) .
22 وَ الَّذینَ صَبَرُوا ابْتِغاءَ وَجْهِ رَبِّهِمْ وَ اَقامُوا الصَّلوةَ وَ اَنْفَقُوا مِمّا رَزَقْنهُمْ سِرّا وَ عَلانِيَةً وَ يَدْرَؤُنَ بِالْحَسَنَةِ السَّيِّئَةَ اوُلئِكَ لَهُمْ عُقْبَى الدّارِ
و آنها كه به خاطر ذات ( پاك ) پروردگارشان شکیبایى مىکنند و نماز را بر پا
مىدارند و از آنچه به آنها روزى دادهایم ، در پنهان و آشکار ، انفاق مىکنند و با حسنات ، سيّئات را از میان مىبرند ، پایان نیك سراى دیگر از آن آنها است .
« يَدْرَئُون » از ماده « دَرْء » به معنى دفع كردن است .
« پنجمین » برنامۀ آنها استقامت است ، در برابر تمام مشکلاتى كه در مسیر اطاعت و ترك گناه و جهاد با دشمن و مبارزه با ظلم و فساد وجود دارد (1)آن هم صبر و استقامتى براى جلب خشنودى پروردگار و لذا مىفرماید : « آنها كسانى هستند كه به خاطر جلب رضایت پروردگارشان صبر و استقامت به خرج دادند » ( وَ الَّذینَ صَبَرُوا ابْتِغاءَ وَجْهِ رَبِّهِمْ ) .
کراراً مفهوم « صبر » را كه « استقامت به معنى وسیع كلمه » است ، يادآور شدهایم و اما .
1) صبر نه تنها در برابر « اطاعت » و « معصیت » و « مصیبت » لازم است ، بلکه در برابر نعمت هم نیز صبر باید كرد يعنى آنچنان كه انسان را به غرور و مستى و بىبندوبارى نکشد .
تعبیر به « وَجْهِ رَبِّهِمْ » يکى از دو معنى را مىرساند :
نخست اینکه وجه در این گونه موارد به معنى « عظمت » است ، همانگونه كه به « نظر » و « رأى » مهم گفته مىشود « هذا وَجْهُ الرَّأْىِ : يعنى این رأى مهمى است » و این شاید به خاطر آن است كه « وجه » در اصل به معنى صورت است و صورت انسان مهمترین قسمت ظاهرى بدن او است ، زیرا اعضاى مهم گویایى و بینایى و شنوایى در آن قرار گرفته است .
دیگر این كه « وَجْهِ رَبّ » در اینجا به معنى « رضایت و خشنودى پروردگار » است ، يعنى آنها به خاطر جلب رضاى حق در برابر همه مشکلات صبر و استقامت به خرج مىدهند ، استعمال وجه در این معنى ، به خاطر آن است كه انسان هنگامى كه مىخواهد جلب رضایت كسى را كند صورت او را به خود متوجه مىسازد ، ( بنابراین وجه در اینجا جنبه كنایى دارد ) .
در هر صورت این جمله دلیل روشنى است بر اینکه صبر و شکیبایى و به طور كلى هرگونه عمل خیر در صورتى ارزش دارد كه « اِبْتِغاءَ وَجْهِ اللّه » و براى خدا باشد و اگر
انگیزههاى دیگرى از قبیل ریاکارى و جلب توجه مردم كه او آدم با استقامت و نیکوکارى است و يا حتى براى ارضاى غرور خود ، كارى را انجام دهد بىارزش است .
و به گفته بعضى از مفسران گاهى انسان در برابر حوادث ناگوار صبر مىکند تا مردم بگویند چه قدر با استقامت است و گاهى از ترس اینکه نگویند چه آدم كم ظرفیتى است و گاهى به خاطر اینکه دشمنان شماتتش نکنند و گاهى به خاطر اینکه مىداند بىتابى و جزع بیهوده است و گاهى به خاطر اینکه چهره مظلومیت به خود بگیرد و به يارى او برخیزند ، هیچ يك از این امور دلیل بر كمال نفس انسانى نیست .
اما هنگامى كه به خاطر اطاعت فرمان خدا و اینکه هر حادثهاى در زندگى رخ مىدهد دلیل و حکمتى دارد صبر و استقامت به خرج مىدهد ، آنچنان كه عظمت حادثه را در هم مىشکند و از گشودن زبان به كفران و آنچه دلیل به جزع است خوددارى مىکند ، این همان صبرى است كه در آیه فوق به آن اشاره شده و « اِبْتِغاءَ وَجْهِ اللّه » محسوب مىشود .
« ششمین » برنامۀ آنها این است كه « آنها نماز را برپا مىدارند » ( وَ اَقامُوا الصَّلوةَ ) .
گرچه اقامۀ نماز يکى از مصادیق وفاء بعهد الله و حتى مصداق زندهاى براى حفظ پیوندهاى الهى و از يك نظر از مصادیق صبر و استقامت است ، ولى از آنجا كه این مفاهیم كلى پارهاى از مصداقهاى بسیار مهم دارد كه در سرنوشت انسان فوق العاده مؤثر است ، در این جمله و جملههاى بعد روى آنها انگشت گذارده شده .
چه چیز مهمتر از این است كه انسان هر صبح و شام رابطه و پیوند خود را با خدا تجدید كند ، با او به راز و نیاز برخیزد و به ياد عظمت او و مسؤولیتهاى خویش بیفتد و در پرتو این كار ، گرد و غبار و زنگار گناه را از دل و جان بشوید و با پیوستن قطره وجود خود به اقیانوس بیکران هستى حق ، مایه بگیرد ، آرى نماز همه این برکات و آثار را دارد .
و به دنبال آن «هفتمین» برنامه حقجویان را با این عبارت بیان مىکند « آنها كسانى هستند كه از آنچه به آنان روزى دادهایم در پنهان و آشکار انفاق مىکنند » ( وَ اَنْفَقُوا مِمّا رَزَقْنهُمْ سِرّا وَ عَلانِيَة ) .
تنها در این آیه نیست كه مسأله انفاق يا زکات ، به دنبال نماز قرار مىگیرد ، در بسیارى از آیات قرآن این ترادف به چشم مىخورد ، چرا كه يکى پیوند انسان را با « خدا » و
دیگرى پیوند او را با « خلق » محکم مىکند .
در اینجا توجه به جمله « مِمّا رَزَقْنهُمْ » كه هر گونه موهبتى را اعم از مال ، علم ، قدرت ، موقعیت و نفوذ اجتماعى و غیر آن را شامل مىشود لازم است ، چراکه انفاق نباید يك بعدى باشد بلکه در تمام ابعاد و همه مواهب انجام گیرد .
تعبیر به « سِرّا وَ عَلانِيَة » ( پنهان و آشکار ) اشاره دیگرى به این واقعیت است كه آنها در انفاقهاى خود به كیفیتهاى آن نیز نظر دارند ، چراکه گاهى اگر انفاق پنهانى صورت گیرد بسیار مؤثرتر است و این در مواردى است كه حفظ حیثیت طرف چنین ایجاب مىکند و يا نسبت به انفاق كننده كه مصون از ریا و نشان دادن عمل به دیگران باشد و گاه اگر آشکار انجام گیرد اثرش وسیعتر و بیشتر خواهد بود و این در مواردى است كه باعث تشویق دیگران به این كار خیر و تأسى و اقتدا به او شود و يك عمل خیر او سبب دهها يا صدها يا هزاران كار خیر مشابه گردد .
و از اینجا روشن مىشود كه قرآن در انجام يك عمل مثبت آنچنان باریك بین است
که تنها به اصل كار توجه نمىکند ، بلکه تأکید دارد كه هم اصل عمل خیر باشد و هم كیفیت انجام آن ( در مواردى كه يك كار ممکن است با كیفیات مختلفى انجام گیرد ) .
بالاخره « هشتمین » و آخرین برنامه آنها این است كه « آنها به وسیله "حسنات " ، "سيّئات " خود را از میان مىبرند » ( وَ يَدْرَؤُنَ بِالْحَسَنَةِ السَّيِّئَةَ ) .
به این معنى كه به هنگام ارتکاب يك گناه و لغزش ، تنها به پشیمان شدن و ندامت و استغفار قناعت نمىکنند ، بلکه عملاً در مقام جبران برمىآیند و هر اندازه گناه و لغزش آنها بزرگتر باشد ، به همان اندازه حسنات بیشترى انجام مىدهند ، تا وجود خود و جامعه را از لوث گناه با آب حسنات بشوید .
این احتمال نیز در تفسیر آیه وجود دارد كه آنها بدى را با بدى تلافى نمىکنند ، بلکه سعى دارند اگر از كسى نسبت به آنها بدى برسد ، با انجام نیکى در حق وى ، او را شرمنده و وادار به تجدید نظر كنند ، همانگونه كه در آیه 34 سوره فصلت مىخوانیم : « اِدْفَعْ بِالَّتى هِىَ اَحْسَنُ فَاِذَا الَّذى بَيْنَكَ وَ بَيْنَهُ عَداوَةٌ كَاَنَّهُ وَلِىٌّ حَمیمٌ : بدى را به آنچه نکوتر است از خود دور ساز
که دراینهنگام كسىکه میان تو و او دشمنى و عداوتاست تغییر چهره مىدهد گویى دوست صمیمى تو است » .
در عین حال هیچ مانعى ندارد كه آیه مورد بحث درصدد بیان هر دو معنى باشد .
در احادیث اسلامى نیز احادیثى به مضمون هر دو تفسیر وارد شده است .
در حدیثى از پیامبر صلىاللهعلیهوآله مىخوانیم كه به معاذبن جبل فرمود : « اِذا عَمِلْتَ سَيِّئَةً فَاعْمَلْ بِجَنْبِها حَسَنَةً تَمْحَها : هنگامى كه كار بدى كردى در كنار آن كار خوبى انجام ده كه آن را محو كند » .(1)
و در نهج البلاغه مىخوانیم كه امیرمؤمنان على (علیه السلام) فرمود : « عاتِبْ اَخاكَ بِالاِْحْسانِ اِلَيْهِ وَارْدُدْ شَرَّهُ بِالاِْنْعامِ عَلَيْهِ : برادرت را در برابر كار خلافى كه انجام داده است به وسیله نیکى سرزنش كن و شرّ او را از طریق انعام و احسان به او برگردان » .(2)
البته باید توجه داشت این يك حکم اخلاقى و مخصوص به مواردى است كه این گونه .
برنامهها مؤثر واقع مىشود ، وگرنه اجراى حدود و كیفر بدکاران كه به عنوان يك قانون در قوانین اسلامى آمده است ، در همه كسانى كه مشمول آن هستند يکسان اجرا مىشود .
و در پایان آیه پس از ذکر برنامههاى مختلف گذشته ، اشاره به عاقبت كار «اُولُواالاَلْباب» و اندیشمندان و طرفداران حق و عاملان به این برنامهها كرده مىفرماید : « عاقبت نیك سراى دیگر از آن آنها است » ( اوُلئِكَ لَهُمْ عُقْبَى الدّارِ ) .(1)
در اینکه « حسنات » و سيّئات » اجمالاً روى يکدیگر اثر متقابل دارند شکى نیست و ما حتى نمونههاى این موضوع را در زندگى روزمره خود مىیابیم ، گاه مىشود كه انسان
1) « عُقْبى » ، به معنى عاقبت و پایان كار است خواه خیر باشد يا شر ولى با توجه به قرینه حال و مقال منظور در آیه فوق عاقبت خیر است .
سالیان دراز زحمت مىکشد و با تحمل مشقت فراوان سرمایهاى مىاندوزد ، اما با يك ندانم كارى يا هوسبازى ، يا بىمبالاتى آن را از دست مىدهد ، این چیزى جز نابود كردن حسنات مادى سابق نیست كه در قرآن از آن تعبیر به « حَبْط » شده است .
و گاه به عکس ، انسان مرتکب اشتباهات فراوانى مىشود و بار خسارتهاى سنگینى را بر اثر آنها به دوش مىکشد ، اما با يك عمل عاقلانه و حساب شده و يا مجاهده شجاعانه ، همه آنها را جبران مىنماید ، چنانکه مثلاً در مسیر همین انقلاب اسلامى كه در عصر و زمان خود با آن مواجه بودیم كسانى را دیدیم كه مرتکب گناهان فراوانى در نظام ظالم و جبار سابق شده بودند و به همین عنوان نیز در زندان بودند ، اما به هنگام بروز جنگ با دشمنان مملکت ، آنها را به خاطر تخصصهاى نظامیشان به میدان دعوت كردند ، آنها نیز با شجاعت و فداکارى بىنظیرى ضربات مهلکى بر پیکر دشمن وارد ساختند و در این میان بعضى شهید شدند و بعضى ماندند و در هر دو صورت گذشته خود را جبران نمودند .
در آیۀ موردبحث كهمىفرماید: ( وَ يَدْرَؤُنَ بِالْحَسَنَةِ السَّيِّئَةَ ) « اندیشمندان باایمان ، سيّئات
خود را با حسنات دفع مىکنند » نیز به همین مطلب اشاره شده است .
چراکه انسان غیرمعصوم ، خواه ناخواه گرفتار لغزشهایى مىشود اما ، مهم آن است كه بعد از آن به فکر جبران باشد ، نه تنها آثار اجتماعى گناه را با اعمال خیرش بشوید ، بلکه آن تاریکى و ظلمتى كه از گناه بر قلب و روان آدمى مىنشیند آن را نیز با « حسنات » پاك كند و بهنورانیت و صفاى فطرى بازگرداند.
این كار در لسان قرآن به عنوان « تکفیر » ( پوشاندن » و پاك كردن نامیده مىشود ( در جلد دوم تفسیر نمونه صفحه 69 به بعد توضیحات دیگرى نیز در این زمینه داده شده است ) .
23 جَنّتُ عَدْنٍ يَدْخُلُونَها وَمَنْصَلَحَ مِنْ ءَابائِهِمْ وَ اَزْواجِهِمْ وَ ذُرِّيّتِهِمْ وَ الْمَلئِكَةُ يَدْخُلُونَ عَلَيْهِمْ مِنْ كُلِّ بابٍ
باغهاى جاویدان بهشت كه وارد آن مىشوند و همچنین پدران و همسران و فرزندان صالح آنها و فرشتگان از هر درى بر آنان وارد مىگردند .
24 سَلمٌ عَلَيْكُمْ بِما صَبَرْتُمْ فَنِعْمَ عُقْبَى الدّارِ
( و به آنها مىگویند ) سلام بر شما به خاطر صبر و استقامتتان چه پایان خوب این سرا نصیبتان شد .
آن صبرها و استقامتهاى شما در راه انجام وظایف و مسؤولیتها و تحمل شداید و مصائب بود كه این سلامت را به وجود آورد ، در اینجا در نهایت امنیت و آرامش خواهید بود ، نه جنگ و نزاعى و نه خشونت و دعوایى ، همه جا امن و امان است و همه چیز به روى شما لبخند مىزند و آرامش خالى از هرگونه پریشانىخاطر این جا است.
جمله « سَلمٌ عَلَيْكُمْ بِما صَبَرْتُمْ » مىگوید : درود فرشتگان به بهشتیان به این گونه است
که مىگویند سلام بر شما باد به خاطر صبر و استقامتتان ، در حالى كه در آیات فوق به هشت قسمت از كارهاى نیك و برنامههاى مهم آنها اشاره شده ولى در این جمله تنها انگشت روى يکى از آن هشت برنامه گذارده و آن صبر است .
نکته این موضوع را از بیان زنده و پرمغز على (علیه السلام) مىتوان دریافت : « اِنَّ الصَّبْرَ مِنَ الاْيمانِ كَالرَّأْسِ مِنَ الْجَسَدِ وَ لا خَيْرَ فى جَسَدٍ لا رَأْسَ مَعَهُ وَ لا فى ایمانٍ لا صَبْرَ مَعَهُ : صبر نسبت به ایمان مانند سر است در مقابل تن ، تن بى سر بقایى ندارد و ایمان بدون صبر نیز ، ارزشى نخواهد داشت » .(1)
در حقیقت پشتوانه همه برنامههاى سازنده فردى و اجتماعى، همان شکیبایى و استقامت است و اگر آن نباشد هیچکدام از آنها به سامانى نمىرسد ، چرا كه در مسیر هر كار مثبتى مشکلات و موانعى است كه جز با نیروى استقامت نمىتوان بر آنها پیروز شد ، نه وفاى عهد بدون استقامت و صبر میسر است و نه حفظ پیوندهاى الهى و نه ترس از خدا و دادگاه قیامت و نه اقامه صلوة و انفاقاز مواهبالهى و نه جبران خطاها به وسیله حسنات . .
1) « نهج البلاغه » ، كلمات قصار ، جمله 82 .
هم از آیات قرآن و هم از روایات به خوبى استفاده مىشود كه بهشت درهایى دارد ، ولى این تعدد درها نه به خاطر آن است كه عده وارد شوندگان به بهشت آن گونهاند كه اگر بخواهند از يك در وارد شوند تولید زحمت مىکند و نه از جهت آن است كه يك نوع تفاوت گروهى و طبقاتى وجود دارد ، كه هر گروهى موظفند از يك در وارد شوند و نه براى نزدیکى و دورى راه است و نه به خاطر زیبایى و تنوع ، به خاطر كثرت درها ، اصولاً درهاى بهشت همانند درهاى دنیا كه در مدخل باغها و قصرها و خانهها مىگذارند نیست .
بلکه این درها اشاره به اعمال و كارهایى است كه سبب ورود به بهشت مىشوند و لذا در پارهاى از اخبار مىخوانیم كه ؛ بهشت درهایى به نامهاى مختلف دارد ، از جمله : درى دارد كه به عنوان باب المجاهدین ( در مجاهدان ) نامیده مىشود و مجاهدان مسلح به همان سلاحى كه با آن جهاد كردند از آن در وارد بهشت مىشوند و فرشتگان به آنها خوشامد مىگویند .
از امام باقر (علیه السلام)در حدیثى مىخوانیم: « وَ اعْلَمُوا اَنَّ لِلْجَنَّةِ ثَمانِيَةَ اَبْوابٍ عَرْضُ كُلِّ بابٍ مِنْها
مَسیرَةَ اَرْبَعینَ سَنَةً: بدانیدکه بهشتهشتدر داردکه عرضهردرىاز آنها بهاندازه چهلسال راه است » .
این خود نشان مىدهد كه « در » در این گونه موارد ، مفهومى وسیعتر از آنچه در تعبیرات روزانه گفته مىشود دارد. و جالب اینکه در قرآن مىخوانیم كه جهنم « هفت » در دارد « لَها سَبْعَةُ اَبْوابٍ » (44/حجر) و طبق روایات بهشت داراى « هشت » در است ، اشاره به اینکه طرق وصول به سعادت و بهشت جاویدان از طرق وصول به جهنم بیشتر است و رحمت خدا بر غضب او پیشى مىگیرد « يا مَنْ سَبَقَتْ رَحْمَتُهُ غَضَبَهُ » ( جوشن كبیر ) .
و جالبتر اینکه در مورد برنامههاى « اولواالالباب » در آیات فوق نیز اشاره به هشت برنامه شده بود كه هر كدام از آنها در واقع درى از درهاى بهشت و طریقى براى وصول به سعادت جاویدان است .
نه تنها آیه فوق كه بعضى دیگر از آیات قرآن نیز صریحا این مطلب را بیان مىکند كه در جمع بهشتیان ، پدران و همسران و فرزندان آنها كه صالح بودهاند وارد مىشوند و این در
حقیقت براى تکمیل نعمتهاى الهى بر آنان است ، تا هیچ كمبودى حتى از نظر فراق افراد مورد علاقه خود نداشته باشند و از آنجا كه در آن سرا كه سراى نوین و متکاملى است همه چیز تازه و نو مىشود آنها نیز با چهرههاى تازه و نو و محبت و صمیمیتى داغتر و گرمتر وارد مىشوند ، محبتى كه ارزش نعمتهاى بهشتى را چند برابر مىکند .
گرچه در آیه فوق تنها پدران و فرزندان و همسران ذکر شدهاند ، ولى در واقع همه بستگان در این جمع ، جمع هستند ، چراکه حضور فرزندان و پدران بدون حضور برادران و خواهران و حتى سایر بستگان ممکن نیست و این مطلب با كمى دقت روشن مىشود ، زیرا هر گاه كسى بهشتى باشد پدر صالح او نیز به او ملحق مىشود و از آنجا كه پدر صالح بهشتى است ، همهفرزندانش به او مىپیوندند و به این ترتیب برادران به هم ملحق مىشوند و با همین محاسبه سایر بستگان نیز در آن جمع حضور خواهند داشت .
« جَنّات » به معنى باغها و « عَدْن » به معنى « توقف طولانى » است و در اینجا به معنى
ابدیت است و اینکه به « مَعْدِن » ، معدن مىگویند بهخاطر توقف طولانى موادى درآن مکان است.
از آیات مختلف قرآن استفاده مىشود كه بهشت براى بهشتیان سراى ابدى و جاویدان است ، ولى همانگونه كه در ذیل آیه 72 سوره توبه گفتیم : پارهاى از آیات قرآن برمىآید كه « جَنّاتِ عَدْن » محل خاصى است از بهشت كه بر سایر باغهاى بهشت امتیاز دارد و تنها سهگروه در آنجا ساکنمىشوند: « پیامبران » و « صدّيقان » يعنى ياران خاصّ آنها و « شهداء » . (1)
25 وَ الَّذینَ يَنْقُضُونَ عَهْدَ اللّهِ مِنْ بَعْدِ میثقِه وَ يَقْطَعُونَ ما اَمَرَ اللّهُ بِه اَنْ يُوصَلَ وَ يُفْسِدُونَ فِى الاَرْضِ اوُلئِكَ لَهُمُ اللَّعْنَةُ وَ لَهُمْ سُوءُ الدّارِ
و آنها كه عهد الهى را پس از محکم كردن مىشکنند و پیوندهایى را كه خدا دستور .
1) براى توضیح بیشتر به جلد 8 تفسیر نمونه صفحه 38 مراجعه شود .
برقرارى آن را داده قطع مىکنند : و در روى زمین فساد مىنمایند ، لعنت براى آنها است و بدى ( و مجازات ) سراى آخرت .
« راغب » در كتاب « مفردات ) مىگوید : « لَعْن » به معنى طرد كردن و دور ساختن توأم با خشم است ، این كلمه هنگامى كه به خدا در آخرت اضافه شود اشاره به عقوبت و كیفر است و در دنیا به معنى بریدن از قبول رحمت و اگر از ناحیه مردم باشد به معنى نفرین است .
و در حقیقت تمام مفاسد عقیدتى و علمى دنیاپرستان در سه جمله فوق ، خلاصه شده است :
✓ 1 - شکستن پیمانهاى الهى : كه شامل پیمانهاى فطرى و پیمانهاى عقلى و پیمانهاى تشریعى مىشوند .
✓ 2 - قطع رابطهها : رابطۀ باخدا، رابطۀ با رهبرانالهى، رابطۀ با خلق و رابطۀ با خویشتن .
✓ 3 - آخرین قسمت كه ثمره دو قسمت قبل است ، فساد در روى زمین است .
کسى كه پیمانهاى خدا را بشکند و پیوندها را از هر سو ببرد ، آیا
کارى جز فساد انجام خواهد داد ؟
این تلاشها و كوششها از ناحیه این گروه به خاطر رسیدن به مقاصد مادى و يا حتى خیالى ، صورت مىگیرد و به جاى اینکه آنها را به هدف ارزندهاى نزدیك كند ، دور مىسازد ، چراکه لعنت به معنى دورى از رحمت خدا است. جالب اینکه در این آیه و آیه گذشته ، دار ( خانه و سرا ) به صورت مطلق آمده است ، اشاره به اینکه سراى واقعى در حقیقت ، سراى آخرت است چراکه هر سراى دیگر « البته خلل مىگیرد » .
فساد كه نقطۀ مقابل صلاح است ، به هر گونه تخریب و ویرانگرى گفته مىشود و بهگفته « راغب » در « مفردات »، « اَلْفَسادُ خُرُوجُ الشَّىْءِ عَنِ الاِْعْتِدالِ قَلیلاً كانَ اَوْ كَثیرا وَ يُضادُّهُ الصَّلاحُ وَ يُسْتَعْمَلُ ذلِكَ فِىالنَّفْسِ وَ الْبَدَنِ وَ الاَشْياءِ الْخارِجَةِ عَنِالاِسْتِقامَةِ : فساد هر گونه خارج شدن اشیاء از حالت اعتدال است ، كم باشد يا زیاد و نقطه مقابل آن صلاح است و این در جان و بدن و اشیایى كه از حد اعتدال خارج مىشوند ، تصور مىشود » .
بنابر این تمام نابسامانىهایى كه در كارها ایجاد مىگردد و همه افراط و تفریطها در كل مسائل فردى و اجتماعى ، مصداق فساد است .
در قرآن مجید نیز در بسیارى از موارد « فساد » و « صلاح » در برابر يکدیگر قرارگرفتهاند، در سورهشعراء آیه 152 مىخوانیم: « اَلَّذینَ يُفْسِدُونَ فِى الاَرْضِ وَ لا يُصْلِحُونَ : آنها كه در زمین فساد مىکنند و اصلاح نمىکنند » .
در سوره بقره آیه 220 مىفرماید : « وَاللّهُ يَعْلَمُ الْمُفْسِدَ مِنَ الْمُصْلِحِ : خداوند مفسدان را از مصلحان مىشناسد ». و در سوره اعراف آیه 142 مىخوانیم : « وَ اَصْلِحْ وَ لا تَتَّبِعْ سَبیلَ الْمُفْسِدینَ : اصلاح كن و راه مفسدان را پیروى مکن ». در بعضى از موارد ایمان و عمل صالح را در برابر فساد قرار داده است ، « اَمْ نَجْعَلُ الَّذینَ امَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ كَالْمُفْسِدینَ فِى الاَرْضِ : آیا آنها را كه ایمان و عمل صالح بهجا آوردند همانند مفسدان فى الارض قرار دهیم » ( 27 / ص ) .
از سوى دیگر در بسیارى از آیات قرآن ، « فساد » با كلمه « فِى الاَرْض » ، همراه ذکر شده كه نشان مىدهد ، نظر به جنبههاى اجتماعى مسأله است ، این تعبیر در بیست و
چند مورد از قرآن به چشم مىخورد .
و از سوى سوم « فساد و افساد » در آیات مختلف قرآن مجید با گناهان دیگرى كه شاید غالبا جنبه مصداق دارد ذکر شده كه بعضى از این گناهان فوق العاده بزرگ و بعضى از آن
کوچکتر است مثلاً : گاهى هم ردیف با جنگ با خدا و پیامبر آمده است مانند « اِنَّما جَزاءُ الَّذینَ يُحارِبُونَ اللّهَ وَ رَسُولَهُ وَ يَسْعَوْنَ فِى الاَرْضِ فَسادا » ( 33 / مائده ) .
و گاهى هم ردیف با هلاك كردن حرث و نسل ( انسانها و زراعتها ) : « وَ اِذا تَوَلّى سَعى فِى الاَرْضِ لِيُفْسِدَ فیها وَ يُهْلِكَ الْحَرْثَ وَ النَّسْلَ » ( 205 / بقره ) .
و زمانى در كنار قطع پیوندهایى كه با خدا به آن فرمان داده است مانند : « اَلَّذینَ يَنْقُضُونَ عَهْدَاللّهِ مِنْبَعْدِ میثاقِه وَ يَقْطَعُونَ ما اَمَرَاللّهُ بِه اَنْ يُوصَلَ وَ يُفْسِدُونَ فِى الاَرْضِ » ( 27 / بقره ) .
و گاه در كنار برترىجویى و سرکشى قرار گرفته : « تِلْكَ الدّارُ الاْخِرَةُ نَجْعَلُها لِلَّذینَ لا يُریدُونَ عُلُوّا فِى الاَرْضِ وَ لا فَسادا : این سراى آخرت است ، كه آن را براى كسانى قرار مىدهیم كه اراده برترى جویى در زمین « فساد ندارد » ( 83 / قصص ) .
گاه فرعون را مفسد مىشمرد و به هنگام توبه كردن در حال غرق شدنش در نیل مىگوید : « اَلآنَ وَ قَدْ عَصَيْتَ قَبْلُ وَ كُنْتَ مِنَ الْمُفْسِدینَ : هم اکنون ایمان مىآورى در حالى كه قبلاً گناه كردى و از مفسدان بودى » ( 91 / يونس ) .
و نیز این كلمه ( فساد فى الارض ) گاه در مورد سرقت به كار رفته ، همانگونه كه در داستان برادران يوسف مىخوانیم كه پس از اتهامشان به سرقت گفتند : « تَاللّهِ لَقَدْ عَلِمْتُمْ ما جِئْنا لِنُفْسِدَ فِى الاَرْضِ وَ ما كُنّا سارِقینَ : به خدا سوگند شما مىدانید ما نیامدهایم كه در زمین مصر فساد كنیم و ما هرگز سارق نبودهایم » ( 73 / يوسف ) .
و گاه درمورد هم ردیف كم فروشى بیان شده همانگونه كه در داستان شعیب مىخوانیم : « وَ لا تَبْخَسُوا النّاسَ اَشْيائَهُمْ وَ لا تَعْثَوْا فِى الاَرْضِ مُفْسِدینَ : كم فروشى نکنید و حق مردم را كم نگذارید و در زمین فساد نکنید » ( 85 / هود ) .
و بالاخره گاهى به معنى به هم ریختن نظام عالم هستى و جهان آفرینش آمده است :
« لَوْ كانَ فیهِما الِهَةٌ اِلاَّ اللّهُ لَفَسَدَتا : اگر در زمین و آسمان غیر از خداوند يگانه "اللّه" ، خدایان دیگرى
بودند فاسد مىشدند » ( 22 / انبیاء ) .
از مجموع این آیات كه در سورههاى مختلف قرآن آمده به خوبى استفاده مىشود كه فساد به طور كلى ، يا فساد فى الارض يك معنى بسیار وسیع دارد كه بزرگترین جنایات همچون جنایات فرعون و سایر جباران و كارهاى كمتر از آن را و حتى گناهان همچون كم فروشى و تقلب در معامله را شامل مىشود و البته با توجه به مفهوم وسیع فساد كه هر گونه خروج از حد اعتدال را شامل مىشود ، این وسعت كاملاً قابل درك است .
و با توجه به اینکه مجازاتها باید با میزان جرم ، مطابقت داشته باشد روشن مىشود كه هر گروهى از این « مفسدان » باید يك نوع مجازات شوند و مجازات همه يکنواخت نیست .
حتى در آیۀ 33 سوره مائده كه « مفسد فى الارض » با « محارب با خدا و پیامبر » همراه ذکر شده ، چهار نوع ، مجازات مىبینیم كه حتما حاکم شرع باید در هر مورد مجازاتى را كه با مقدار جنایت متناسب است برگزیند ( كشتن - به دار آویختن - قطع اَيْدى و اَرْجُل - و تبعید ) فقهاى ما در بحث محارب و مفسد فى الارض شرایط و حدود این مجازاتها را در
کتب فقهى مشروحاً بیان كردهاند .(1)
و نیز براى ریشه كن كردن این گونه مفاسد ، در هر مورد باید به وسیلهاى متشبث شد ، گاهى نخستین مرحله امر به معروف و نهى از منکر ، يعنى نصیحت و اندرز و تذکرات ، كافى است ، ولى زمانى هم فرا مىرسد كه باید به آخرین درجه شدت عمل يعنىجنگ متوسل شد .
26 اَللّهُ يَبْسُطُالرِّزْقَ لِمَنْيَشاءُ وَ يَقْدِرُ وَ فَرِحُوابِالْحَيوةِالدُّنْيا وَ مَاالْحَيوةُ الدُّنْيا فِىالاْخِرَةِ اِلاّ مَتعٌ
خدا روزى را براى هر كس بخواهد ( و شایسته بداند ) وسیع و براى هر كس بخواهد ( و مستحق ببیند ) تنگ قرار مىدهد ولى آنها به زندگى دنیا شاد ( و خوشحال ) شدند در حالى كه زندگى دنیا در برابر آخرت متاع ناچیزى است . .
1) ما نیز در ذیل آیه 33 / مائده ( جلد 4 تفسیر نمونه صفحه 385 به بعد ) شرح لازم را در این زمینه بیان نمودیم .
اشاره به اینکه آنها كه به خاطر جلب درآمد بیشتر در روى زمین فساد مىکنند ، پیوندهاى خدایى را مىبرند و عهد الهى را مىشکنند تا درآمد و بهره بیشترى از زندگى مادى پیدا كنند ، توجه به این حقیقت ندارند كه روزى و كم و زیاد آن به دست خدا است .
این جمله علاوه بر این مىتواند پاسخ به سؤالى كه صریحا در آیه ذکر نشده است ، باشد و آن اینکه بعد از بیان دو گروه حامیان حق و باطل ، در آیات قبل ، این سؤال پیش مىآید : چگونه خداوند همه اینها را از مواهب و روزىهاى خود برخوردار مىسازد ؟
آیه در پاسخ این سؤال مىگوید : روزى و كم و زیاد آن دست خدا است و به هر صورت متاعى است زودگذر ، آنچه باید روى آن حساب كرد ، همان سراى دیگر و سعادت ابدى است .
ولى به هر حال نکتۀ مهم این است كه « مشیت الهى » در زمینه روزىها این نیست كه خدا بىحساب و بدوناستفادهاز اسباب، به كسى روزى فراوان دهد و يا روزى او را كم كند ، بلکه مشیت او بر این قرار گرفته است كه آن را در لابلاى اسباب این جهان جستجو كند كه « اَبَى اللّهُ اَنْ يَجْرِىَ الاُْمُورَ اِلاّ بِاَسْبابِها » .
سپس اضافه مىکند كه « پیمان شکنان و مفسدان فى الارض تنها به زندگى دنیا خشنود و خوشحالند در حالى كه زندگى دنیا در برابر آخرت ، متاع ناچیزى بیش نیست » ( وَ فَرِحُوا بِالْحَيوةِ الدُّنْيا وَ مَا الْحَيوةُ الدُّنْيا فِى الاْخِرَةِ اِلاّ مَتعٌ ) .
ذکر « مَتاع » به صورت « نکره » براى بیان ناچیز بودن آن است ، همانگونه كه در فارسى مىگوییم فلان موضوع « متاعى » بیش نیست ، يعنى متاعى بىارزش .
روزى به دست خدا است اما ...
تنها آیه فوق نیست كه مىگوید كم و زیاد روزى به دست خدا است ، از آیات مختلف دیگر قرآن نیز همین معنى ، به خوبى استفاده مىشود كه خدا روزى هر كس را بخواهد وسیع و روزى هر كس را بخواهد محدود مىسازد ، اما این سخن به آن معنى نیست كه بعضى از جاهلان پنداشتهاند كه باید دست از فعالیت كشید و در گوشهاى نشست تا خدا آنچه مقدر است برساند ، این گونه افراد كه تفکر منفىشان دستاویز خوبى است براى آنها كه مذهب را « مُخَدِّر » مىدانند از دو نکته اساسى غافلند :
نخست اینکه خواستن و مشیت و اراده الهى كه در این آیات به آن اشاره شده يك مسأله دلبخواه و بىحساب نیست ، بلکه همانگونه كه سابقا هم گفتهایم مشیت خداوند از حکمت او جدانیست و همیشه روى حساب لیاقتها و شایستگىهااست.
دیگر این كه : این مسأله به معنى نفى عالم اسباب نمىباشد ، چرا كه عالم اسباب يعنى جهان تکوین ، نیز خواست خدا و مشیت تکوینى خدا است و هیچگاه از مشیت تشریعى او جدا نخواهد بود .
بهعبارت روشنتر اراده خدا در زمینه وسعت و تنگى روزى ، مشروط به شرایطى است كه بر زندگى انسانها حکمفرما است و تلاشها و كوششها و اخلاصها و فداکارىها و به عکس سستى و تنبلى و بخل و آلودگى نیتها ، نقش تعیین كنندهاى در آن دارد ، به همین دلیل قرآن مجید كرارا انسان را در گرو سعى و كوشش و تلاش و فعالیت خود شمرده و بهره او را از زندگى به میزان سعى و تلاشش مىداند .
لذا در كتاب « وسائل الشیعه » در كتاب تجارت و كسب و كار بابى در زمینۀ تلاش و
کوشش براى تحصیل رزق و روزى عنوان كرده و احادیث متعددى در این زمینه بیان مىدارد ، نیز ابواب دیگرى در مذمت « بیکارى » ، « پرخوابى » ، « تنبلى » در طریق تحصیل نیازمندىهاى زندگى منعقد ساخته است .
از جمله در حدیثى كه از امیرمؤمنان (علیه السلام) در این ابواب نقل شده مىخوانیم كه فرمود : « اِنَّ الاَشْياءَ لَمَا ازْدَوَجَتْ اِزْدِواجَ الْكَسَلِ وَ الْعَجْزِ فَنَتَجا بَيْنَهُمَا الْفَقْرُ : هنگامى كه موجودات در آغاز باهمازدواجکردند ، تنبلى و ناتوانى با هم پیمان زوجیت بستند و فرزندى از آنها به نام " فقر" متولد شد » .(1)
و در حدیثى دیگر از امام صادق (علیه السلام)مىخوانیم : « لا تَكْسَلُوا فى طَلَبِ مَعايِشِكُمْ فَاِنَّ ابائَنا كانُوا يَرْكُضُونَ فیها وَ يَطْلُبُونَها : در طلب روزى و نیازهاى زندگى تنبلى نکنید چراکه پدران و نیاکان ما به دنبال آن مىدویدند و آن را طلب مىکردند » .(2).
در حدیث دیگرى از امام باقر (علیه السلام) مىخوانیم : « اِنّى لاََبْغَضُ الرَّجُلَ اَنْ يَكُونَ كَسْلانا عَنْ اَمْرِ دُنْياهُ وَ مَنْ كَسِلَ عَنْ اَمْرِ دُنْياهُ فَهُوَ عَنْ اَمْرِ اخِرَتِه اَكْسَلُ : من مردى را كه در كار دنیایش تنبل باشد مبغوض مىدارم ، كسى كه در كار دنیا تنبل باشد ( با اینکه ثمرهاش بزودى نصیب او مىشود ) در كار آخرتش تنبلتر است » .(1)و نیز از امام موسى بن جعفر (علیه السلام) نقل شده است كه فرمود : « اِنَّ اللّهَ تَعالى لَيَبْغَضُ النَّوّامَ ، اِنَّ اللّهَ لَيَبْغَضُ الْعَبَدَ الْفارِغَ : خداوند بنده پرخواب را مبغوض مىشمرد ، خداوند انسان بى كار را دشمن مىدارد » .(2)
27 وَ يَقُولُ الَّذینَ كَفَرُوا لَوْلا اُنْزِلَ عَلَيْهِ ايَةٌ مِنْ رَبِّه قُلْ اِنَّ اللّهَ يُضِلُّ مَنْ يَشاءُ وَ يَهْدى اِلَيْهِ مَنْ اَنابَ
و آنها كه كافر شدند مىگویند چرا آیه ( و معجزه )اى از پروردگارش بر او نازل نشده -
است ؟ بگو خداوند هر كس را بخواهد گمراه و هر كس را كه به سوى او بازگردد هدایت مىکند ( كمبود در معجزه نیست لجاجت آنها مانع است ) .
جملۀ « يَقُول » فعل مضارع است و دلیل بر این است كه آنها این ایراد را بارها تکرار مىکردند و با اینکه كرارا معجزاتى از پیامبر دیده بودند ( و وظیفه هر پیامبرى این است كه دلایلى بر حقانیت خود از معجزات ارائه دهد ) باز هم بهانه مىگرفتند و معجزات گذشته را نادیده گرفته و تقاضاى معجزه جدید مورد نظر خودشان را داشتند .
به تعبیر دیگر آنها و همه منکران لجوج پیوسته به دنبال « معجزات اِقْتِراحى » مىروند و انتظار دارند كه پیامبر به صورت يك « خارق العادهگر » در گوشهاى بنشیند و هر يك از آنها از در وارد شوند و هر معجزهاى مایل هستند پیشنهاد كنند او هم بلافاصله به آنها ارائه دهد و تازه آنها اگر مایل نبودند ایمان نیاورند .
در حالى كه مىدانیم وظیفه پیامبران در درجه اول تبلیغ و تعلیم و هشدار و انذار است و خارق عادات امورى استثنایى هستند كه به مقدار لازم و ضرورت ، آن هم به فرمان خدا ( نه
به خواست پیامبر ) انجام مىگردد ، ولى كرارا در آیات قرآن مىخوانیم كه گروههایى از معاندان بى آن كه اعتنایى به این واقعیت داشته باشند ، پیوسته مزاحم پیامبران مىشدند و چنین درخواستهایى را داشتند .
قرآن درپاسخ آنها مىگوید: (قُلْ اِنَاللّهَ يُضِلُّ مَنْيَشاءُ وَ يَهْدىاِلَيْهِ مَنْاَنابَ).
اشاره به اینکه كمبود شما از ناحیه اعجاز نیست ، چراکه به قدر كافى پیامبر ارائه معجزه كرده است ، كمبود شما از درون وجود خودتان است ، لجاجتها ، تعصبها ، جهالتها و گناهانى كه سد راه توفیق مىشود مانع از ایمان شما است .
بنابراین به سوى خدا بازگردید و انابه كنید و پردههاى جهل و غرور و خودخواهى را از مقابل چشم عقل و فکرتان كناربزنید تا جمال حقرا بهروشنى ببینید، چراکه:
جمال يار ندارد نقاب و پرده ولى *** غبار ره بنشان تا نظر توانى كرد
28 اَلَّذینَ ءَامَنُوا وَ تَطْمَئِنُّ قُلُوبُهُمْ بِذِكْرِ اللّهِ اَلا بِذِكْرِ اللّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ
آنها كسانى هستند كه ایمان آوردهاند و دلهایشان به ياد خدا مطمئن ( و آرام ) است ،
آگاه باشید با ياد خدا دلها آرامش مىیابد .
همیشه اضطراب و نگرانى يکى از بزرگترین بلاهاى زندگى انسانها بوده و هست و عوارض ناشى از آن در زندگى فردى و اجتماعى كاملاً محسوس است .
همیشه آرامش يکى از گمشدههاى مهم بشر بوده و به هر درى مىزند تا آن را پیدا كند و اگر تلاش و كوشش انسانها را در طول تاریخ براى پیدا كردن آرامش از طرق « صحیح » و « كاذب » جمع آورى كنیم خود كتاب بسیار قطورى را تشکیل مىدهد .
بعضى از دانشمندان مىگویند : به هنگام بروز بعضى از بیمارىهاى واگیردار همچون « وبا » از هر ده نفر كه ظاهراً به علت وبا مىمیرند اکثر آنها به علت نگرانى و ترس است و تنها اقلیتى از آنها حقیقتا بهخاطرابتلاى به بیمارى وبا از بین مىروند .
به طور كلى « آرامش » و « دلهره » نقش بسیار مهمى در « سلامت » و « بیمارى » فرد و جامعه و سعادت و بدبختى انسانها دارد و چیزى نیست كه بتوان از آن به آسانى گذشت و به
همین دلیل تاکنون كتابهاى زیادى نوشته شده كه موضوع آنها فقط نگرانى و راه مبارزه با آن و طرز به دست آوردن آرامش است .
تاریخ بشر پر است از صحنههاى غمانگیزى كه انسان براى تحصیل آرامش به هر چیز دست انداخته و در هر وادى گام نهاده و تن به انواع اعتیادها داده است .
ولى قرآن با يك جمله كوتاه و پرمغز ، مطمئنترین و نزدیکترین راه را نشان داده و مىگوید : « بدانید كه ياد خدا آرامبخش دلها است » .
« ذِكْر » همانگونه كه « راغب » در « مفردات » گفته است : گاهى به معنى حفظ مطالب و معارف آمده است با این تفاوت كه كلمه « حفظ » به آغاز آن گفته مىشود و كلمه « ذکر » بهادامه آن و گاهى بهمعنى يادآورى چیزى بهزبان يا به قلب است ، لذا گفتهاند ذکر دو گونه است : « ذکر قلبى » و « ذکر زبانى » و هر يك از آنها دوگونه است يا پس از فراموشى است و يا بدون فراموشى .
و به هر حال منظور در آیۀ فوق از ذکر خدا كه مایه آرامش دلها است تنها این نیست كه نام او را بر زبان آورد و مکرر تسبیح و تهلیل و تکبیر گوید ، بلکه منظور آن است كه با تمام قلب متوجه او و عظمتش و علم و آگاهیش و حاضر و ناظر بودنش گردد و این توجه مبدأ حرکت و فعالیت در وجود او به سوى جهاد و تلاش و نیکىها گردد و میان او و گناه سد مستحکمى ایجاد كند ، این است حقیقت « ذکر » كه آن همه آثار و برکات در روایات اسلامى براى آن بیان شده است .
در حدیث مىخوانیم كه از وصایایى كه پیامبر به على (علیه السلام) فرمود این بود : « يا عَلِىُّ ثَلاثٌ لا تُطیقُها هذِهِ الاُْمَّةُ الْمُواساتُ لِلاَخِ فى مالِه وَ اِنْصافُ النّاسِ مِنْ نَفْسِه وَ ذِكْرُ اللّهِ عَلى كُلِّ حالٍ وَ لَيْسَ هُوَ سُبْحانَ اللّهِ وَ الْحَمْدُلِلّهِ وَ لا اِلهَ اِلاَّ اللّهُ وَ اللّهُ اَكْبَرُ وَ لكِنْ اِذا وَرَدَ عَلى ما يَحْرُمُ عَلَيْهِ خافَ اللّهَ عَزَّوَجَلَّ عِنْدَهُ وَ تَرَكَهُ : اى على (علیه السلام) سه كار است كه این امت طاقت آن را ندارند ( و از همه كس ساخته نیست ) مواسات با برادران دینى در مال و حق مردم را از خویشتن دادن و ياد خدا در هر حال ، ولى ياد خدا ( تنها ) سُبْحانَ اللّهِ وَ الْحَمْدُلِلّهِ وَ لا اِلهَ اِلاَّ اللّهُ وَ اللّهُ اَكْبَرُ نیست ، بلکه ياد خدا آن است كه هنگامى كه
انسان در برابر حرامى قرار مىگیرد از خدا بترسد و آن را ترك گوید » .(1)
در حدیث دیگرى مىخوانیم على (علیه السلام) فرمود : « اَلذِّكْرُ ذِكْرانِ : ذِكْرُ اللّهِ عَزَّ وَ جَلَّ عِنْدَ الْمُصیبَةِ وَ اَفْضَلُ مِنْ ذلِكَ ذِكْرُ اللّهِ عِنْدَما حَرَّمَاللّهُ عَلَيْكَ فَيَكُونَ حاجِزا : ذکر دو گونه است : ياد خدا كردن به هنگام مصیبت ( و شکیبایى و استقامت ورزیدن )و از آن برتر آن است كه خدا را در برابر محرمات ياد كند و میان او و حرام سدى ایجاد نماید » .(2)
و به همین دلیل است كه در بعضى از روایات ذکر خداوند به عنوان يك سپر و وسیله دفاعى شمرده شده است ، در حدیثى از امام صادق (علیه السلام)مىخوانیم كه روزى پیامبر رو به يارانش كرد و فرمود : « اِتَّخِذُوا جُئَنا فَقالُوا يا رَسُولَ اللّهِ اَمِنْ عَدُوٍّ قَدْ اَظَلَّنا ؟ قالَ لا وَ لكِنْ مِنَ النّارِ قُولُوا سُبْحانَ اللّهِ وَ الْحَمْدُلِلّهِ وَ لا اِلهَ اِلاَّ اللّهُ وَ اللّهُاَكْبَرُ: سپرهایى براىخود فراهمکنید عرض
کردند : اى رسول خدا صلىاللهعلیهوآله آیا در برابر دشمنان كه اطراف ما را احاطه كرده و بر ما سایه افکندهاند ؟ فرمود :
نه ، از آتش ( دوزخ ) بگویید : سُبْحانَ اللّهِ وَ الْحَمْدُلِلّهِ وَ لا اِلهَ اِلاَّ اللّهُ وَ اللّهُاَكْبَرُ " خدا را به پاکى بستایید و بر نعمتهایش شکر گویید و غیر از او معبودى انتخاب نکنید و او را از همه چیز برتر بدانید" » .
و اگر مىبینیم در پارهاى از احادیث ، پیامبر به عنوان « ذِكْرُ اللّهِ » معرفى شده ، نیز به خاطر آن است كه او مردم را به ياد خدا مىاندازد و تربیت مىکند . از امام صادق (علیه السلام)در تفسیر « اَلا بِذِكْرِ اللّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ » نقل شده است كه فرمود : « بِمُحَمَّدٍ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ وَ هُوَ ذِكْرُ اللّهِ وَ حِجابُهُ : به وسیله محمّد دلها آرامش مىپذیرد و او است ذکر خدا و حجاب او » .
✓ 1 - گاهى اضطراب و نگرانى به خاطر آینده تاریك و مبهمى است كه در برابر فکر انسان خودنمایى مىکند ، احتمال زوال نعمتها ، گرفتارى در چنگال دشمن ، ضعف و
بیمارى و ناتوانى و درماندگى و احتیاج ، همه اینها آدمى را رنج مىدهد ، اما ایمان به خداوند قادر متعال ، خداوند رحیم و مهربان ، خدایى كه همواره كفالت بندگان خویش را برعهده دارد مىتواند این گونه نگرانىها را از میان ببرد و به او آرامش دهد كه تو در برابر حوادث آینده درمانده نیستى ، خدایى دارى توانا ، قادر و مهربان .
✓ 2 - گاه گذشته تاریك زندگى ، فکر انسان را به خود مشغول مىدارد و همواره او را نگران مىسازد ، نگرانى از گناهانى كه انجام داده ، از كوتاهىها و لغزشها ، اما توجه به اینکه خداوند ، غفار ، توبهپذیر و رحیم و غفور است ، به او آرامش مىدهد ، به او مىگوید : عذر تقصیر به پیشگاهش بر ، از گذشته عذرخواهى كن و در مقام جبران برآى ، كه او بخشنده است و جبران كردن ممکن .
✓ 3 - ضعف و ناتوانى انسان در برابر عوامل طبیعى و گاه در مقابل انبوه دشمنان داخلى و خارجى ، او را نگران مىسازد كه من در برابر این همه دشمن نیرومند در میدان جهاد چه كنم و يا در مبارزات دیگر چه مىتوانم انجام دهم ؟ اما هنگامى كه به ياد خدا
مىافتد و متکى به قدرت و رحمت او مىشود ، قدرتى كه برترین قدرتها است و هیچ چیز دربرابر آن ياراى مقاومت ندارد، قلبش آرام مىگیرد ، با خود مىگوید : آرى من تنها نیستم ، من در سایه خدا ، بىنهایت قدرت دارم .
قهرمانىهاى مجاهدان راه خدا در جنگها ، چه در گذشته ، چه در حال و سلحشورىهاى اعجابانگیز و خیره كننده آنان ، حتى در آنجایى كه تك و تنها بودهاند ، بیانگر آرامشى است كه در سایۀ ایمان پیدا مىشود .
هنگامى كه با چشم خود مىبینیم و با گوش مىشنویم كه افسر رشیدى پس از يك نبرد خیره كننده ، بینایى خود را به كلى از دست داده و با تنى مجروح به روى تخت بیمارستان
افتاده اما با چنان آرامش خاطر و اطمینان سخن مىگوید كه گویى خراشى بر بدن او هم وارد نشده است ، به اعجاز آرامش در سایه ذکر خدا پى مىبریم .
✓ 4 - گاهى نیز ریشۀ نگرانىهاى آزار دهنده انسان ، احساس پوچى زندگى و بىهدف بودن آن است ، ولى آن كسى كه به خدا ایمان دارد و مسیر تکاملى زندگى را به عنوان يك
هدف بزرگ پذیرفته است و تمام برنامهها و حوادث زندگى را در همین خط مىبیند ، نه از زندگى احساس پوچى مىکند و نه همچون افراد بىهدف و مردد ، سرگردان و مضطرب است .
✓ 5 - عامل دیگر نگرانى آن است كه انسان گاهى براى رسیدن به يك هدف زحمت زیادى را متحمل مىشود ، اما كسى را نمىبیند كه براى زحمت او ارج نهد و قدردانى و تشکر كند ، این ناسپاسى او را شدیدا رنج مىدهد و در يك حالت اضطراب و نگرانى فرومىبرد ، اما هنگامى كه احساس كند كسى از تمام تلاشها و كوششهایش آگاه است و به همه آنها ارج مىنهد و براى همه پاداش مىدهد دیگر چهجاى نگرانى و ناآرامى است؟
✓ 6 - سوءظنها و توهمها و خیالات پوچ يکى دیگر از عوامل نگرانى است كه بسیارى از مردم در زندگى خود از آن رنج مىبرند، ولى چگونهمىتوان انکارکردکه توجه به خدا و لطف بىپایان او و دستور به حسنظن كه وظیفه هر فرد باایمانى است این حالت رنجآور را از بینمىبرد و آرامش و اطمینان جاى آن را مىگیرد .
✓ 7 - دنیاپرستى و دلباختگى در برابر زرق و برق زندگى مادى يکى از بزرگترین
عوامل اضطراب و نگرانى انسانها بوده و هست ، تا آنجا كه گاهى عدم دستیابى به رنگ خاصى از لباس يا كفش و كلاه و يا يکى دیگر از هزاران وسایلزندگى ساعتها و يا روزها و هفتهها فکر دنیاپرستان را ناآرام و مُشَوَّش مىدارد .
اما ایمان به خدا و توجه به آزادگى مؤمن كه همیشه با « زهد و پارسایى سازنده » و عدم اسارت در چنگال زرق و برق زندگى مادى همراه است به همه این اضطرابها پایان مىدهد ، هنگامى كه روح انسان « على (علیه السلام)وار » آنگونه وسعت يابد كه بگوید : « دُنْياكُمْ هذِه اَهْوَنُ عِنْدى مِنْ وَرَقَةٍ فى فَمِ جَرادَةٍ تَقْضِمُها : دنیاى شما در نظر من بىارزشتر از برگ درختى است كه در دهان ملخى باشد كه آن را مىجود » (1)نرسیدن به يك وسیله مادى يا از دست دادن آن چگونه امکان دارد آرامش روح آدمى را بر هم زند و طوفانى از نگرانى در قلب و فکر او ایجاد كند .
✓ 8 - يك عامل مهم دیگر براى نگرانى ترس و وحشت از مرگ است كه همیشه روح .
1) « نهج البلاغه » ، خطبه 224 .
انسانها را آزار مىداده است و از آنجا كه امکان مرگ تنها در سنین بالا نیست بلکه در سنین دیگر مخصوصاً به هنگام بیمارىها ، جنگها ، ناامنىها وجود دارد ، این نگرانى مىتواند عمومى باشد .
ولى اگر ما از نظر جهان بینى مرگ را به معنى فنا و نیستى و پایان همه چیز بدانیم ( همانگونه كه مادیون جهان مىپندارند ) این اضطراب و نگرانى كاملاً به جا است و باید از چنین مرگى كه نقطه پایان همه آرزوها و موفقیتها و خواستهاى انسان است ترسید ، اما هر گاه در سایه ایمان به خدا مرگ را دریچهاى به يك زندگى وسیعتر و والاتر بدانیم و گذشتن از گذرگاه مرگ را همچون عبور از دالان زندان و رسیدن به يك فضاى آزاد بشمریم دیگر این نگرانى بىمعنىاست - بلکه چنین مرگى ، هر گاه در مسیر انجاموظیفه بوده باشد - دوستداشتنى و خواستنى است .
البته عوامل نگرانى منحصر به اینها نیست بلکه مىتوان عوامل فراوان دیگرى براى آن نیز شمرد ، ولى باید قبول كرد كه بیشتر نگرانىها به يکى از عوامل فوق بازمىگردد .
و هنگامى كه دیدیم این عوامل در برابر ایمان به خدا ذوب و بىرنگ و نابود مىگردد تصدیق خواهیم كرد كه ياد خدا مایه آرامش دلها است « اَلا بِذِكْرِ اللّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ » .
بعضى از مفسران در اینجا ایرادى مطرح كردهاند كه خلاصهاش این است : ما از يك طرف در آیه فوق مىخوانیم ياد خدا مایه آرامش دلها است و از طرفى دیگر در آیه 2 سوره انفال مىخوانیم : « اِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ الَّذینَ اِذا ذُكِرَ اللّهُ وَجِلَتْ قُلُوبُهُمْ : مؤمنان كسانى هستند كه وقتى نام خدا برده مىشود قلبشان ترسان مىگردد » آیا این دو با هم منافات دارد ؟
پاسخ سؤال این است كه منظور از آرامش همان آرامش در برابر عوامل مادى است كه غالب مردم را نگران مىسازد كه نمونههاى روشن آن در بالا ذکر شد ، ولى مسلماً افراد باایمان در برابر مسؤولیتهاى خویش نمىتوانند نگران نباشند و به تعبیر دیگر آنچه در آنها وجود ندارد نگرانىهاى ویرانگر است كه غالب نگرانىها را تشکیل مىدهد اما نگرانى سازنده كه انسان را به انجام وظیفه در برابر خدا و خلق و فعالیتهاى مثبت زندگى وامىدارد
در وجود آنها هست و باید هم باشد و منظور از خوف از خدا نیز همین است .(1)
29 اَلَّذینَ ءَامَنُوا وَ عَمِلُوا الصّلِحتِ طُوبى لَهُمْ وَ حُسْنُ مَأبٍ
آنهاکه ایمان آوردند و عمل صالح انجام دادند پاکیزهترین ( زندگى ) نصیبشان است و بهترین سرانجامها .
بسیارى از مفسران بزرگ كلمه « طُوبى » را مؤنث « اَطْيَب » دانستهاند كه مفهومش بهتر و پاکیزهتر يا بهترین و پاکیزهترین است و با توجه به اینکه متعلق آن محذوف است مفهوم این كلمه از هر نظر وسیع و نامحدود خواهد بود ، نتیجهاى كه با ذکر جمله « طُوبى لَهُم » همهنیکىها و پاکىهابراى آنان پیش بینى شده است ، از همه چیز بهترینش : بهترین زندگى ، بهترین نعمتها ، بهترین آرامش ، بهترین دوستان و بهترین الطاف خاص پروردگار ، همه اینها در گرو ایمان و عمل صالح است و پاداشى است براى آنها كه از نظر عقیده ، ت.
1) درجلد 7 تفسیرنمونه صفحه 86 نیز دراینباره توضیحاتى داده شدهاست.
محکم و از نظر عمل ، پاك و فعال و درستکار و خدمتگذارند .
در روایات متعددى نیز مىخوانیم « طُوبى » درختى است كه اصلش در خانه پیامبر صلىاللهعلیهوآله يا على (علیه السلام) در بهشت مىباشد و شاخههاى آن همه جا و بر سر همه مؤمنان و بر فراز همه خانههایشان گسترده است ، كه در واقع ممکن است تجسمى از آن مقام رهبرى و پیشوایى آنان و پیوندهاى ناگسستنى میان این پیشوایان بزرگ و پیروانشان باشد كه ثمره آن ، آن همه نعمت گوناگون و متنوع است .
( و اگر مىبینیم « طوبى » به صورت مؤنث ذکر شده ، نه « اطیب » كه مذکر است به خاطر آن است كه صفت براى حیات يا نعمت مىباشد كه هر دو مؤنث هستند ) .
30 كَذلِكَ اَرْسَلْنكَ فى اُمَّةٍ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِها اُمَمٌ لِتَتْلُوَا عَلَيْهِمُ الَّذى اَوْحَيْنا اِلَيْكَ وَ هُمْ يَكْفُرُونَ بِالرَّحْمنِ قُلْ هُوَ رَبّى لا اِلهَ اِلاّ هُوَ عَلَيْهِ تَوَكَّلْتُ وَ اِلَيْهِ مَتابِ
همانگونه ( كه پیامبران پیشین را فرستادیم ) تو را به میان امتى فرستادیم كه پیش از آنها امتهاى دیگر آمدند و رفتند، تا آنچه را بهتو وحى نمودهایم برآنها بخوانى در حالى
که آنها به رحمان ( خداوندى كه رحمتش همگان را فرا گرفته ) كفر مىورزند بگو : او پروردگارمناست، معبودى جزاو نیست، بر او توکل كردم و بازگشتم به سوى او است .
آیۀ فوق و شأن نزولى كه درباره آن ذکر شده نشان مىدهد كه كفار قریش توصیف خداوند را به رحمان ، نمىپسندیدند و چون چنین چیزى در میان آنها معمول نبود آن را به باد استهزاء گرفتند ، در حالى كه آیات فوق تأکید و اصرار بر آن دارد ، چراکه لطف خاصى در این كلمه نهفته است ، زیرا مىدانیم صفت رحمانیت خداوند اشاره به لطف عام او است كه دوست و دشمن را فرا مىگیرد و مؤمن و كافر مشمول آن است ، در برابر صفت رحیمیت كه اشاره به رحمت خاص ایزدى در مورد بندگان صالح و مؤمنان است .
یعنى شما چگونه به خدایى كه منبع لطف و كرم است و حتى دشمنان خویش را مشمول لطف و رحمتش قرار مىدهد ایمان نمىآورید ، این نهایت نادانى شما است .
31 وَ لَوْ اَنَّ قُرْءانا سُيِّرَتْ بِهِ الْجِبالُ اَوْ قُطِّعَتْ بِهِ الاَرْضُ اَوْ كُلِّمَ بِهِ الْمَوْتى بَلْ لِلّهِ الاَمْرُ
جَمیعا اَفَلَمْ يَايْئَسِ الَّذینَ امَنُوا اَنْ لَوْ يَشاءُ اللّهُ لَهَدَى النّاسَ جَمیعا وَ لا يَزالُ الَّذینَ كَفَرُوا تُصیبُهُمْ بِما صَنَعُوا قارِعَةٌ اَوْ تَحُلُّ قَریبا مِنْ دارِهِمْ حَتّى يَأْتِىَ وَعْدُ اللّهِ اِنَّ اللّهَ لا يُخْلِفُ الْمیعادَ
اگر به وسیله قرآن كوهها به حرکت درآیند و زمینها قطعه قطعه شوند و به وسیله آن با مردگان سخن گفته شود ( باز هم ایمان نخواهند آورد ) ولى همه آنها در اختیار خدا است آیا آنها كه ایمان آوردهاند نمىدانند كه اگر خدا بخواهد همه مردم را ( به اجبار ) هدایت مىکند ( اما هدایت اجبارى سودى ندارد ) و پیوسته مصائب كوبندهاى بر كافران - به خاطر اعمالشان - وارد مىشود و يا به نزدیکى خانه آنها فرود مىآیند تا وعده ( نهایى ) خدا فرارسد، خداوند دروعدۀ خود تخلفنمىکند.
« اَفَلَمْ يَايْئَسِ » از ماده يأس به معنى نومیدى است ، ولى بسیارى از مفسران گفتهاند كه در اینجا به معنى علم است .
شما طالب حق نیستید و اگر بودید همان مقدار از نشانههاى اعجاز كه از این پیامبر صلىاللهعلیهوآله صادر شده براى ایمان آوردن كاملاً كافى بود ، اینها همه بهانهجویى است .
سپس اشاره مىکند به اینکه خداوند مىتواند از طریق يك اجبار درونى ، يا برونى ، حتى منکران لجوج را وادار به پذیرش ایمان كند ، چراکه او بر همه چیز توانا است و هیچ كارى در برابر قدرتش ، مشکل نیست ، ولى هرگز او چنین نخواهد كرد ، چراکه اینگونه ایمان اجبارى بىارزش و فاقد معنویت و تکاملى است كه انسان به آن نیاز دارد .
باز در اینجا به گفتار كسانى برخورد مىکنیم كه مىپندارند پیامبر اسلام صلىاللهعلیهوآله جز قرآن معجزهاى نداشت و از آیاتى شبیه آیات فوق كمك مىگیرند ، چراکه ظاهر این آیات مىگوید پیامبر در برابر درخواست معجزات مختلف از قبیل عقب راندن كوههاى مکه و شکافتن زمین آنجا و آشکار شدن نهرها و زنده كردن مردگان و سخن گفتن با آنها ، دست رد به سینه تقاضا كنندگان زد .
ولى اعجاز تنها براى نشان دادن چهره حقیقت است ، براى آنها كه حقیقت طلب مىباشند ، نه اینکه پیامبر صلىاللهعلیهوآله به صورت يك معجزهگر درآید و هر كس هر عملى پیشنهاد كرد انجام دهد و تازه حاضر به قبول آن نباشند .
اینگونه درخواست معجزه ( معجزات اقتراحى ) تنها از ناحیه افراد لجوج و سبکمغزى انجام مىگرفت كه حاضر به قبول هیچ حقى نبودند. و اتفاقا نشانههاى این امر در آیات فوق به خوبى به چشم مىخورد ، چراکه در آخرین آیه مورد بحث دیدیم كه سخن از استهزاى پیامبر صلىاللهعلیهوآله بهمیان آمده، يعنى آنها نمىخواستند چهره حق را ببینند ، بلکه با این پیشنهادها مىخواستند پیامبر صلىاللهعلیهوآله را استهزاء كنند .
به علاوه از شأن نزولهایى كه در مورد این آیه ذکر شده استفاده مىشود كه آنها به پیامبر پیشنهاد كرده بودند يکى از اجداد و نیاکانشان را زنده كند تا از او بپرسند آیا او بر حق است يا باطل ؟ در حالى كه اگر پیامبر اقدام به چنین معجزهاى ( زنده كردن مردگان ) كند ، دیگر جاى این نیست كه آنها سؤال كنند پیامبر بر حق است يا بر باطل ؟ این نشان مىدهد
که آنها افراد متعصب لجوج و معاندى بودند كه هدفشان جستجوگرى از حق نبود ، همیشه پیشنهادهاى غریب و عجیبى مىکردند و تازه آخر كار هم ایمان نمىآوردند ( در ذیل آیه 90 سوره اسراء به خواست خداوند باز هم در این باره توضیح خواهیم داد ) .
« قارِعَة » از ماده « قرع » به معنى كوبیدن است و بنابراین قارعه يعنىکوبنده و دراینجا اشاره بهامورى استکه آدمىرا مىکوبد و هشدار مىدهد و اگر آماده بیدار شدن باشد بیدار مىکند .
در حقیقت قارعه معنى وسیعى دارد كه هر گونه مصیبت شخصى ، يا جمعى و مشکلات و حوادثدردناك را شاملمىشود.
جالب اینکه در آیه فوق مىخوانیم این حوادث كوبنده يا به خود آنها مىرسد يا در نزدیکى خانه آنها پیاده مىشود ، يعنى اگر خود آنها هم مبتلى به این حوادث هشدار دهنده نشوند، در همسایگى، يا نزدیکى آنها واقع مىگردد ، آیا براى بیدار شدن آنها كافى نیست .
32 وَ لَقَدِ اسْتُهْزِءَ بِرُسُلٍ مِنْ قَبْلِكَ فَاَمْلَيْتُ لِلَّذینَ كَفَرُوا ثُمَّ اَخَذْتُهُمْ فَكَيْفَ كانَ عِقابِ
( تنها تورا استهزانکردند )پیامبران پیشاز تورا نیز استهزانمودند، من بهکافران مهلتدادم سپس آنها را گرفتم دیدى مجازات ( من ) چگونه بود ؟
آیه مورد بحث روى سخن را به پیامبر صلىاللهعلیهوآله كرده مىگوید : تنها تو نیستى كه با تقاضاهاى گوناگون و پیشنهاد معجزات اقتراحى از طرف این گروه كافر به استهزاء و سخریه
کشیده شدهاى ، این يك سابقه طولانى در تاریخ انبیاء دارد .
ضمناً مهلت و تأخیر در مجازات كفار به آن معنى نیست كه مجازات و كیفر آنان فراموش شود ، بلکه مهلت داده مىشود شاید به راه حق بازگردند و يا حداقل اتمام حجت كافى بر آنها بشود .
33 اَفَمَنْ هُوَ قائِمٌ عَلى كُلِّ نَفْسٍ بِما كَسَبَتْ وَ جَعَلُوا لِلّهِ شُرَكاءَ قُلْ سَمُّوهُمْ اَمْ تُنَبِّئُونَهُ بِما لا يَعْلَمُ فِى الاَرْضِ اَمْ بِظهِرٍ مِنَ الْقَوْلِ بَلْ زُيِّنَ لِلَّذینَ كَفَرُوا مَكْرُهُمْ وَ صَدُّوا عَنِ السَّبیلِ وَ مَنْ يُضْلِلِ اللّهُ فَما لَهُ مِنْ هادٍ
آیا كسى كه بالاى سر همه ایستاده ( و حافظ و نگهبان و مراقب همه است ) و اعمال همه را
مىبیند ( همچون كسى است كه هیچیك از این صفات را ندارد ) آنان براى خدا شریکانى قرار دادند ، بگو : آنها را نام ببرید ، آیا به او چیزى را خبر مىدهید كه از وجود آن در روى زمین بىخبر است ؟ يا سخنان ظاهرى ( و توخالى ) مىگویید ، ( نه ، شریکى براى خدا وجود ندارد ) بلکه درنظر كافران دروغهایشان زینت دادهشده ( و بر اثر ناپاکى درون ، چنین مىپندارند كه واقعیتى دارد ) و آنها از راه ( خدا ) بازداشته شدهاند و هر كس را خدا گمراه كند راهنمایى نخواهد داشت .
جملۀ فوق به وضوح مىگوید احاطه او چنان است كه گویى خداوند بالاى سر همه ایستاده ، آنچه را كه انجام مىدهند مىبیند و مىداند و حساب مىکشد و پاداش و كیفر مىدهد و تدبیر و تصرف مىکند ، بنابراین كلمه « قائِم » معنى وسیعى دارد كه همه این امور را شامل مىشود .
سپس به عنوان تکمیل بحث گذشته و مقدمهاى براى بحث آینده مىفرماید : « آنها
براى خدا شریکهایى قرار دادند » ( وَ جَعَلُوا لِلّهِ شُرَكاءَ ) .
بلافاصله از چند طریق به آنها پاسخ مىدهد .
نخست مىگوید : « این شریکها را نام ببرید » ( قُلْ سَمُّوهُمْ ) .
منظور از نام بردن يا این است كه آنها حتى بىارزشتر از آن هستند كه نام و نشانى داشته باشند ، يعنى چگونه يك عده موجودات بى نام و نشان و بىارزش را در ردیف پروردگار قادر متعال قرار مىدهید ؟
و يا اینکه منظور این است ، صفات آنها را بیان كنید ببینیم آیا شایسته عبودیت هستند، درباره اللّه مىگوییم او خالق، رازق، حیاتبخش ، عالم و قادر و بزرگ است ، آیا این صفات را مىتوانید در مورد بتها به كار برید ، يا به عکس اگر بخواهیم از آنها نام ببریم باید بگوییم بتهایى از سنگ و چوب و بىحرکت ، فاقد عقل و شعور ، نیازمند به عبادتکنندگان خود و خلاصه فاقد همه چیز ، این دو را چگونه مىتوان همسان قرار داد ؟ آیا این شرم آور نیست ؟
و يا اینکه منظور آن است كه كارهاى آنها را برشمرید ، آیا تاکنون زیانى به كسى رسانیدهاند و يا سود و منفعتى ؟ مشکلى را گشودهاند يا گرهى در كار كسى زدهاند ؟ با این حال كدام عقل اجازه مىدهد كه آنها را در ردیف خدایى قرار دهند كه همه برکات و نعمتها و سود و زیانها و پاداش و كیفرها از او است .
البته هیچ مانعى ندارد كه همه این معانى در جمله سَمُّوهُم ( آنها را نام ببرید ) جمع باشد .
دوم اینکه چگونه چنین شریکى وجود دارد در حالى كه خداوند كه به پندار شما شریك آنها است از وجودشان هیچگونه اطلاعى ندارد ، با اینکه علمش همه جهان را دربرگرفته « آیا به او خبر مىدهید از چیزى كه وجود آن را در زمین نمىداند » ( اَمْ تُنَبِّئُونَهُ بِما لا يَعْلَمُ فِى الاَرْضِ ) .
این تعبیر در حقیقت بهترین راه براى كوبیدن سخن واهى طرف است و به این مىماند كه شخصى به شما مىگوید دیشب فلانکس در خانه تو میهمان بوده است و شما در پاسخ مىگویید تو از میهمانى خبر مىدهى كه من از آن بىاطلاعم ، يعنى آیا ممکن است كسى
میهمان من باشد و من بىخبر و تو از آن آگاه باشى ؟
سوم اینکه : خود شما هم در واقع در دل ، ایمان به چیزى ندارید ، « تنها به يك سخن ظاهرى توخالى كه در آن هیچ مفهوم صحیحى نهفته نیست قناعت كردهاید » ( اَمْ بِظهِرٍ مِنَ الْقَوْلِ ) .
به همین دلیل این مشرکان هنگامى كه در تنگناهاى سخت زندگى قرار مىگیرند به سراغ « اللّه » مىروند ، چراکه در دل مىدانند كارى از بتها ساخته نیست ، همانگونه كه خداوند حال آنها را به هنگامى كه سوار كشتى مىشوند و طوفان سخت آنها را احاطه مىکند و تنها به خدا رو مىآورند در آیه 65 سوره عنکبوت بیان فرموده است .
چهارم اینکه : این مشرکان درك صحیح و درستى ندارند و چون پیرو هوى و هوس و تقلیدهاى كورکورانه ، قادر به قضاوت عاقلانه و صحیح نیستند و به همین دلیل به این گمراهى و ضلالت كشیده شدهاند ، « اینها مکر و توطئههایشان در برابر پیامبر صلىاللهعلیهوآله و مؤمنان و دروغ و تهمت و تزویرها در نظرشان ( به خاطر ناپاکى درون ) زینت داده شده است » ، تا جایى كه این موجودات بىارزش و بى نام و نشان را شریك خدا دانستهاند ( بَلْ
زُيِّنَ لِلَّذینَ كَفَرُوا مَكْرُهُمْ وَ صَدُّوا عَنِ السَّبیلِ ) . « و كسى را كه خدا گمراه سازد ، هیچکس توانایى هدایت او را نخواهد داشت » ( وَ مَنْ يُضْلِلِ اللّهُ فَما لَهُ مِنْ هادٍ ) .
این ضلالت به معنى اجبار نیست و مسأله دل بخواهى و بىحساب نمىباشد ، بلکه اضلال الهى به معنى عکسالعمل كارهاى نادرست و غلط خود انسان است كه او را به گمراهىها مىکشاند و از آنجا كه این خاصیت را خدا در این گونه اعمال قرار داده ، به خدا نسبت داده مىشود .
34 لَهُمْ عَذابٌ فِى الْحَيوةِ الدُّنْيا وَ لَعَذابُ الاْخِرَةِ اَشَقُّ وَ ما لَهُمْ مِنَ اللّهِ مِنْ واقٍ
براى آنها عذاب ( دردناکى ) در دنیا است و عذاب آخرت سختتر است و در برابر خدا هیچ كس نمىتواند آنها را نگه دارد .
چراکه عذاب آخرت دائمى و همیشگى و جسمانى و روحانى و توأم با انواع ناراحتىها است و اگر گمان كنند راه فرار و وسیله دفاعى در برابر آن دارند ، سخت در اشتباهند چراکه « هیچ چیز در برابر خداوند نمىتواند از آنها دفاع كند » .
35 مَثَلُ الْجَنَّةِ الَّتى وُعِدَ الْمُتَّقُونَ تَجْرى مِنْ تَحْتِهَا الاَنْهرُ اُكُلُها دائِمٌ وَ ظِلُّها تِلْكَ عُقْبَى الَّذینَ اتَّقَوْا وَ عُقْبَى الْكفِرینَ النّارُ
بهشتى كه به پرهیزکاران وعده داده شده است نهرهاى آب از زیر درختانش جارى است ، میوههاى آن همیشگى و سایههایش دائمى است ، این سرانجام كسانى است كه پرهیزکارى پیشه كردند و سرانجام كافران ، آتش است .
تعبیر به « مَثَل » ، شاید اشاره به این نکته باشد كه باغها و سایر نعمتهاى سراى دیگر براى ساکنان این جهان محدود كه در برابر عالم پس از مرگ فوق العاده كوچك است ، قابل توصیف با هیچ بیانى نیست ، تنها مثل و شبحى از آن را مىتوان براى مردم این جهان ترسیم كرد ، همانگونه كه اگر بچهاى كه در عالم جنین است ، عقل و هوش مىداشت ، هرگز نمىشد نعمتهاى این دنیا را براى او توضیح داد ، جز با مثالهاى ناقص و كمرنگ .
دومین وصف باغهاى بهشت این است كه « میوههاى آن دائمى و همیشگى است » ( اُكُلُها دائِمٌ ) .
نه همچون میوههاى این جهان كه فصلى است و هر كدام در فصل خاصى آشکار مىشود
بلکه گاهى بر اثر آفت و بلا ممکن است در يك سال اصلاً نباشد ، اما میوههاى بهشتى نه آفتى دارد و نه فصلى و موسمى است ، بلکه همچون ایمان مؤمنان راستین پابرجا است .
و همچنین « سایه آنها نیز همیشگى است » ( وَ ظِلُّها ) .
نه همچون سایههاى درختان دنیا كه ممکن است در آغاز صبح كه آفتاب از يك سو مىتابد سایه پرپشتى در سطح باغ باشد ، اما به هنگام ظهر كه آفتاب عمودى مىتابد سایهها كم مىشود و يا در فصل بهار و تابستان كه درختان پربرگ هستند وجود دارد و در فصل خزان و زمستان كه درختان برهنه مىشوند از بین مىرود ( البته نمونههاى كوچکى از درختان همیشه بهار كه همیشه میوه و گل مىدهند در محیط دنیا در مناطقى كه سرماى خزان و زمستان نیست دیده مىشوند ) .
خلاصه ، سایههاى بهشتى همچون همه نعمتهایش جاودانى است و از این روشن مىشود كه باغهاى بهشت خزان ندارد و نیز از آن معلوم مىشود كه تابش نور آفتاب يا همانند آن در بهشت هست ، والا تعبیر به سایه در آنجا كه شعاع نور نباشد مفهومى ندارد
و اینکه در آیۀ 13 سوره دهر مىخوانیم : « لا يَرَوْنَ فیها شَمْسا وَ لا زَمْهَریرا » ممکن است اشاره بهاعتدال هواباشد ، چراکه سوزش آفتاب و همچنین سرماى سخت در بهشت نیست ، نه اینکه اصلاً آفتاب نمىدرخشد .
خاموش شدن كرۀ آفتاب نیز دلیل از میان رفتن ابدى آن نیست ، چراکه قرآن مىگوید : « در قیامت زمین و آسمان ، تبدیل به زمین و آسمان دیگرى ( نو تر و وسیعتر ) مىشوند » .
و اگر گفته شود جایى كه آفتاب سوزندگى ندارد، سایه براى چیست؟
در پاسخ مىگوییم لطف سایه تنها به این نیست كه از سوزش آفتاب جلوگیرى كند بلکه رطوبت مطبوع متصاعد از برگها كه توأم با اکسیژن نشاطبخش است لطافت و طراوت خاصى به سایه مىدهد و لذا هیچگاه سایه درخت همچون سایه سقف اتاق خشك و بىروحنیست .
36 وَ الَّذینَ ءَاتَيْنهُمُ الْكِتبَ يَفْرَحُونَ بِما اُنْزِلَ اِلَيْكَ وَ مِنَ الاَحْزابِ مَنْ يُنْكِرُ بَعْضَهُ قُلْ اِنَّما اُمِرْتُ اَنْ اَعْبُدَ اللّهَ وَ لا اُشْرِكَ بِه اِلَيْهِ اَدْعُوا وَ اِلَيْهِ مَأبِ
و آنها كه كتاب آسمانى در اختیارشان قرار دادهایم از آنچه بر تو نازل شده
خوشحالند و بعضى از احزاب ( و گروهها ) قسمتى از آن را انکار مىکنند ، بگو : من مأمورم كه اللّه را بپرستم و شریکى براى او قائل نشوم ، به سوى او دعوت مىکنم و بازگشت (همگان) بهسوىاواست.
با توجه به اینکه تعبیر « ءَاتَيْنهُمُ الْكِتبَ » و شبیه آن در سراسر قرآن معمولاً به يهود و نصارى و مانند آنها از پیروان مذاهب آسمانى اطلاق شده ، شکى باقى نمىماند كه در اینجا نیز اشاره به آنها است ، يعنى حقطلبان يهود و نصارى و مانند آنها از نزول این آیات بر تو خوشحال و خشنودند ، چراکه از يك سو آن را هماهنگ با نشانههایى كه در دست دارند مىبینند و از سوى دیگر مایه آزادى و نجات آنها از شر خرافات و عالم نمایان يهود و مسیحیت و امثال آنها كه آنان را به قید و بند كشیده و از آزادى فکرى و تکامل انسانى محروم داشته بودند .
مرکز اصلى يهود ، مدینه و خیبر و مرکز اصلى مسیحیان ، نجران و مانند آن بود ، ولى
بدون شك به مکه رفت و آمد داشتند و افکار و فرهنگ و معتقدات آنها ، كم و بیش در مکه منعکس بود و به همین دلیل مردم مکه به خاطر نشانههایى كه آنها از آخرین پیامبر الهى مىدادند در انتظار ظهور چنین پیامبرى بودند .
از آیات قرآن نیز شواهدى براین موضوع داریم كه مؤمنان راستین از اهل كتاب از نزول آیات قرآن بر پیامبر صلىاللهعلیهوآله خوشحال بودند ، در آیه 52 سوره قصص چنین مىخوانیم : «اَلَّذینَ اتَيْناهُمُ الْكِتابَ مِنْ قَبْلِه هُمْ بِه يُؤْمِنُونَ : آنهایى كه پیش از آن كتاب آسمانى در اختیارشان قرار داده بودیم به این قرآن ایمان مىآورند» .
سپس اضافه مىکند : « ولى جمعى از احزاب قسمتى از آیاتى را كه بر تو نازل شده است انکار مىکنند » ( وَ مِنَ الاَحْزابِ مَنْ يُنْكِرُ بَعْضَهُ ) .
منظور از این گروه همان جمعیت از يهود و نصارى بودهاند كه تعصبهاى قومى و مذهبى و مانند آن بر آنها غلبه داشته و به همین جهت قرآن از اهل كتاب تعبیر نکرده ، چراکه آنها تسلیم در برابر كتب آسمانى خودشان نیز نبودند ، بلکه آنها در حقیقت
« احزاب » و گروههایى بودند كه تنها خط حزبى خودشان را دنبال مىکردند ، این گروه آنچه را با سلیقه و میل و پیشداورىهایشان هماهنگ نبود منکر مىشدند .
این احتمال نیز داده شده كه « احزاب » اشاره به مشرکان بوده باشد ، چراکه در سوره احزاب نیز با همین تعبیر از آنها ياد شده است ، آنها در حقیقت آیین و مذهبى نداشتند بلکه احزاب و گروههاى پراکندهاى بودند كه مخالفت با قرآن و اسلام آنها را متحد ساخته بود .
مرحوم طبرسى مفسر بزرگ و بعضى دیگر از مفسران از ابن عباس چنین نقل كردهاند كه آیه فوق اشاره به انکار بتپرستان نسبت به توصیف خداوند به صفت « رحمان » است كه اهل كتاب مخصوصاً يهود به خاطر آشنایى به این توصیف از وجود كلمه « رحمان » در آیات قرآن اظهار خوشحالى مىکردند و مشرکان مکه كه با این وصف ، ناآشنا بودند ، آن را به سخریه مىگرفتند .
در پایان آیه به پیامبر صلىاللهعلیهوآله دستور مىدهد كه به مخالفت و لجاجت این و آن اعتنا مکن بلکه در خط اصیل و صراط مستقیم خود بایست و « بگو : من تنها مأمورم كه اللّه و خداى يگانه يکتا
را بپرستم و هیچ شریکى براى او قائل نشوم ، فقط به سوى او دعوت مىکنم و بازگشت من و همگان به سوى او است » ( قُلْ اِنَّما اُمِرْتُ اَنْ اَعْبُدَ اللّهَ وَ لا اُشْرِكَ بِه اِلَيْهِ اَدْعُوا وَ اِلَيْهِ مَأبِ ) .
اشاره به اینکه موحد راستین و خداپرست حقیقى جز تسلیم در برابر همه فرمانهاى خدا هیچ خط و برنامهاى ندارد ، او در برابر همه آنچه از سوى خدا نازل مىگردد ، تسلیم است و تبعیض در میان آنها قائل نمىشود كه آنچه را با میلش سازگار است بپذیرد و آنچه مخالف میل او است انکار كند .
در آیۀ فوق دیدیم كه چگونه خداوند از مؤمنان راستین يهود و نصارى تعبیر به اهل كتاب كرده و از آنهایى كه تابع تعصبات و هوسهاى خویش بودند ، تعبیر به احزاب . این منحصر به تاریخ صدر اسلام و قوم يهود و نصاراى معاصر پیامبر صلىاللهعلیهوآله نیست ، همیشه تفاوت میان مؤمنان حقیقى و مدعیان ایمان همین است كه مؤمنان راستین ، تسلیم محض در برابر فرمانهاى حق هستند و در میان آنها تفاوت و تبعیضى قائل نمىشوند ، يعنى میل و خواست
خود را تحت الشعاع آنها قرار مىدهند و ناماهل كتاب و اهل ایمان تنها شایسته آنها است .
اما آنها كه مصداق « نُؤْمِنُ بِبَعْضٍ وَ نَكْفُرُ بِبَعْضٍ » هستند ، يعنى هر چه را با خط فکرى و امیال شخصى و هوسهایشان هماهنگ است مىپذیرند و هر چه را نیست انکار مىکنند ، يا هر چه به سودشان است قبول دارند و هر چه برخلاف منافع شخصى آنها است انکار مىکنند ، اینها نه مسلمان هستند و نه مؤمنین راستین ، بلکه احزابى هستند كه مقاصد خود را در دین جستجو مىکنند و لذا در تعلیمات اسلام و احکام آن همیشه تبعیض قائل مىشوند .
37 وَ كَذلِكَ اَنْزَلْنهُ حُكْما عَرَبِيّا وَ لَئِنِ اتَّبَعْتَ اَهْواءَهُمْ بَعْدَ ما جاءَكَ مِنَالْعِلْمِ ما لَكَ مِنَ اللّهِ مِنْ وَلِىٍّ وَ لاواقٍ
همانگونه ( كه به پیامبران پیشین كتاب آسمانى دادیم ) بر تو نیز فرمان روشن و صریحى نازل كردیم و اگر از هوسهاى آنها، بعد از آنکه آگاهى براى تو آمده ، پیروى كنى هیچکس از تو در برابر خدا حمایت و جلوگیرى نخواهد كرد.
« عَرَبِىّ » همانگونه كه « راغب » در « مفردات » مىگوید به معنى سخن فصیح و روشن
است ، سپس اضافه مىکند : اینکه خداوند فرموده حُكْما عَرَبِيّا مفهومش این است كه سخنى است روشن و آشکار كه حق را ثابت و باطل را روشن مىسازد .
و به این ترتیب منظور از توصیف قرآن به این صفت این است كه احکامش واضح و آشکار و جاى سوء استفاده و تعبیرهاى مختلف ندارد .
این تعبیر در هفت سوره از سورههاى قرآن آمده است ، ولى در چند مورد نیز « لسان عربى مبین » يا مانند آن ذکر شده است كه آن نیز ممکن است به همین معنى ، يعنى روشنى
بیان و خالى بودن از ابهام ، بوده باشد. بعد با لحنى تهدیدآمیز و قاطع ، پیامبر صلىاللهعلیهوآله را مخاطب ساخته ، مىگوید : ( وَ لَئِنِ اتَّبَعْتَ ... ) .
گرچه احتمال انحراف ، مسلماً در پیامبر صلىاللهعلیهوآله با آن مقام عصمت و معرفت و آگاهى وجود نداشته ، اما این تعبیر اولاً : روشن مىسازد كه خدا با هیچکس ارتباط خصوصى و به اصطلاح خویشاوندى ندارد و حتى اگر پیامبر ، مقامش والا است به خاطر تسلیم و عبودیت و ایمان و استقامت او است ، ثانیاً : تأکیدى است براى دیگران ، زیرا جایى كه
پیامبر صلىاللهعلیهوآله در صورت انحراف از مسیر حق و گرایش به خط باطل ، مصونیتى از مجازات الهى نداشته باشد حساب دیگران آشکار است ، این درست به آن مىماند كه شخصى فرزند درستکار خود را مخاطب مىسازد و مىگوید : « اگر دست از پا خطا كنى مجازاتت مىکنم تا دیگران حساب خویش را برسند » .
این نکته نیز لازم به يادآورى است كه « وَلِىّ » ( سرپرست و حافظ ) و « واق » ( نگهدارنده ) گر چه از نظر معنى شبیه هستند ولى این تفاوت را دارند كه يکى جنبه اثباتى را بیان مىکند و دیگرى جنبه نفى را ، يکى به معنى نصرت و يارى است و دیگرى به معنى دفاع و نگهدارى .
38 وَ لَقَدْ اَرْسَلْنا رُسُلاً مِنْ قَبْلِكَ وَ جَعَلْنا لَهُمْ اَزْواجا وَ ذُرِّيَّةً وَ ما كانَ لِرَسُولٍ اَنْ يَأْتِىَ بِأَيَةٍ اِلاّ بِأِذْنِ اللّهِ لِكُلِّ اَجَلٍ كِتابٌ
و ما قبل از تو رسولانى فرستادیم و براى آنها همسران و فرزندانى قراردادیم و هیچ رسولى نمىتوانست ( از پیش خود ) معجزهاى بیاورد ، مگر به فرمان خدا ، هر زمانى
کتابى دارد ( و براى هر كارى موعدى مقرر است ) .
گروهى مىگفتند مگر پیامبر ممکن است از جنس بشر باشد و همسر اختیار كند و فرزندانى داشته باشد ، آیه فوق به آنها پاسخ مىگوید .
ایراد آنها نشان مىدهد كه يا از تاریخ انبیاء بىخبرند و يا خود را به نادانى و بىخبرى مىزنند ، وگرنه این ایراد را نمىکردند .
دیگر اینکه آنها انتظار دارند كه هر معجزهاى را پیشنهاد مىکنند و هرچه هوى و هوسشان اقتضا مىکند انجام دهى ( چه ایمان بیاورند يا نیاورند ) .
سومین ایراد این بود كه چرا پیامبر اسلام صلىاللهعلیهوآله آمده و احکامى از تورات يا انجیل را دگرگون ساخته ، مگر نه این است كه اینها كتب آسمانى است و از طرف خدا نازل شده ؟ مگر ممکن است خداوند فرمان خود را نقض كند ؟ ( این ایراد مخصوصاً با آنچه از يهود معروف است كه معتقد به عدم امکان نسخ احکام بودند كاملاً هماهنگ است ) .
آیه فوق در آخرین جمله خود به آنها پاسخ مىگوید كه « براى هر زمانى حکم و قانونى مقرر
شده » تا بشریت به مرحله بلوغ نهایى برسد و آخرین فرمان صادر شود ( لِكُلِّ اَجَلٍ كِتابٌ ) .
بنابراین جاى تعجب نیست كه يك روز تورات را نازل كند و روز دیگر انجیل را و سپس قرآن را ، چراکه بشریت در زندگى متحول و متکامل خود ، نیاز به برنامههاى متفاوت و گوناگونى دارد .
39 يَمْحُو اللّهُ ما يَشاءُ وَ يُثْبِتُ وَ عِنْدَهُ اُمُّ الْكِتبِ
خداوند هر چه را بخواهد «محو» و هر چه را بخواهد «اثبات» مىکند و «اُمُالْكِتاب» نزد او است.
هر حادثه و هر حکم و فرمانى ، زمان معینى دارد كه گفتهاند : «اِنَّ الاُْمُورَ مَرْهُونَةٌ بِاَوْقاتِها» و اگر مىبینى بعضى از كتب آسمانى جاى بعض دیگر را مىگیرند به خاطر آن است كه « خداوند هر چیزى را بخواهد محو مىکند همانگونه كه به مقتضاى اراده و حکمت خویش امورى را اثبات مىنماید و كتاب اصلى و اُمُّ الْكِتاب نزد او است » .
گر چه جمله « يَمْحُو اللّهُ ما يَشاءُ وَ يُثْبِتُ ... » در آیه فوق در زمینه نزول معجزات يا كتب
آسمانى به پیامبران وارد شده ولى يك قانون كلى و شامل را بیان مىکند كه در منابع مختلف اسلامى نیز به آن اشاره شده است و آن اینکه : تحقق موجودات و حوادث مختلف جهان دو مرحله دارد : يکى مرحله قطعیت كه هیچگونه دگرگونى در آن راه ندارد ( و در آیه فوق از آن اشاره به اُمُّ الْكِتاب « كتاب مادر » شده است ) و دیگرى مرحله غیرقطعى به تعبیر دیگر « مشروط » است كه در این مرحله دگرگونى در آن راه دارد و از آن تعبیر به مرحله محو و اثبات مىشود .
گاهى نیز از این دو ، تعبیر به « لوح محفوظ » و « لوح محو و اثبات » مىشود ، گویى در يکى از این دو لوح ، آنچه نوشته شده است به هیچ وجه دگرگونى در آن راه ندارد و كاملاً
محفوظ است و اما دیگرى ممکن است ، چیزى در آن نوشته شود و سپس محو گردد و به جاى آن چیز دیگرى نوشته شود .
و اما حقیقت امر این است كه گاهى يك حادثه را با اسباب و علل ناقصۀ آن در نظر مىگیریم مثلاً سمّ كشندهاى را كه مقتضاى طبیعتش نابود كردن يك انسان است مورد توجه
قرار مىدهیم و مىگوییم هرکس آن را بخورد مىمیرد ، بى خبر از اینکه این سم يك « ضد سم » هم دارد كه اگر پشت سر آن بخورند اثرش را خنثى مىکند ( البته ممکن است بىخبر هم نباشیم اما نخواهیم يا موقعیت اقتضا نکند كه سخنى از ضد سم بگوییم » .
ملاحظه مىکنید در اینجا این حادثه يعنى « مرگ به خاطر خوردن سم » جنبه قطعى ندارد و به اصطلاح جاى آن « لوح محو و اثبات » است كه تغییر و دگرگونى با توجه به حوادث دیگر در آن راه دارد .
ولى اگر حادثه را با علت تامهاش ، يعنى وجود مقتضى و اجتماع همه شرایط و از میان رفته همه موانع ، در نظر بگیریم ( در مثال بالا ، سم را با نخوردن ضد سم توأم در نظر بگیریم ) در اینجا دیگر حادثه قطعى است و به اصطلاح جایش در لوح محفوظ و اُمُّ الكِتاب است و هیچگونه دگرگونى در آن راه ندارد .
این سخن را به نوع دیگر مىتوان بیان كرد و آن اینکه علم خداوند داراى دو مرحله است « علم و مقتضیات و علل ناقصه » و « علم به علل تامه » آنچه مربوط به مرحلۀ دوم
است ، تعبیر از آن اُمُّ الْكِتاب و لوح محفوظ مىشود و آنچه مربوط به مرحله اول است تعبیر به لوح محو و اثبات مىگردد ( وگرنه لوحى در گوشهاى از آسمان گذارده نشده است كه چیزى روى آن بنویسند يا محو كنند و چیزى دیگرى در آن ثبت نمایند ) .
و از اینجا به سؤالات بسیارى كه از مطالعه در منابع اسلامى به وجود مىآید پاسخ گفته مىشود : زیرا گاهى در روایات و يا در بعضى از آیات قرآن مىخوانیم : فلان كار موجب فلان اثر و نتیجه مىشود ، اما ما گاهى چنان نتیجهاى در آن نمىبینیم .
این به خاطر آن است كه تحقق آن نتیجه ، داراى شرایط و يا موانعى بوده است كه بر اثر فقدان شرط يا وجود مانع ، تحقق يافته است .
و نیز روایات بسیارى كه در زمینه لوح محفوظ و لوح محو و اثبات و علم پیامبران و امامان وارد شده با توجه به توضیح بالا كاملاً حل مىشود كه به عنوان نمونه چند قسمت را ذیلاً مىآوریم :
1 - از امیر مؤمنان على (علیه السلام) نقل شده كه از پیامبر خدا صلىاللهعلیهوآله دربارهآیه فوق سؤال كرد ،
پیامبر فرمود : « لاُقِرَّنَّ عَيْنَيْكَ بِتَفْسیرِها وَ لاَُقِرَّنَّ عَيْنَ اُمَّتى بَعْدى بِتَفْسیرِها ، اَلصَّدَقَةُ عَلى وَجْهِها وَ بِرُّالْوالِدَيْنِ وَ اصْطِناعُ الْمَعْرُوفِ يُحَوِّلُ الشِّقاءَ سَعادَةً وَ يَزیدُ فِى الْعُمْرِ وَ يَقى مَصارِعَ
السُّوءِ : « من چشمان تو را به تفسیر این آیه روشن مىسازم و همچنین چشمان امتم را بعد از من : كمك به نیازمندان هر گاه به صورت صحیحى انجام گیرد و نیکى به پدر و مادر و انجام هر كار خیر ، شقاوت را به سعادت مبدل مىکند و عمر را طولانى و از خطرات جلوگیرى مىنماید » .(1)
اشاره به اینکه سعادت و شقاوت يك امر حتمى و اجتنابناپذیر نیست ، حتى اگر انسان كارهایى انجام داده باشد كه در صف اشقیاء قرار گیرد ، اما مىتواند با تغییر موضع خود و روى آوردن به نیکىها و مخصوصاً كمك و خدمت به خلق خدا سرنوشت خود را دگرگون سازد ، چراکه جاى این امور ، لوح محو و اثبات است ، نه اُمُّ الْكِتاب .
باید توجه داشت كه آنچه درحدیث فوق آمده ، قسمتى از مفهوم آیه است كه به عنوان يك مثال .
1) « المیزان » ، جلد 11 ، صفحه 419 .
روشن بیان شده است .
2 - از امام باقر (علیه السلام) چنین نقل شده كه فرمود : « مِنَ الاُْمُورِ اُمُورٌ مَحْتُومَةٌ كائِنَةٌ لا مَحالَةَ وَ مِنَ الاُْمُورِ اُمُورٌ مَوْقُوفَةٌ عِنْدَاللّهِ ، يُقَدِّمُ فیها ما يَشاءُ وَ يَمْحُو ما يَشاءُ وَ يُثْبِتُ مِنْها ما يَشاءُ ... : قسمتى از حوادث حتمى است كه حتما تحقق مىپذیرد و قسمت دیگرى مشروط به شرایطى است در نزد خدا كه هر كدام را صلاح بداند مقدم مىدارد و هر كدام را اراده كند محو مىکند و هر كدام را اراده كند اثبات مىنماید » .(1)
یکى از بحثهاى جنجالى كه در میان شیعه و اهل تسنن به وجود آمده بحث در مسأله « بَدا » است .
فخر رازى در تفسیر خود در ذیل آیه مورد بحث مىگوید : « شیعه معتقدند كه " بَدا" بر
1) « المیزان » ، جلد 11 ، صفحه 419 .
خدا جایز است و حقیقت بدا نزد آنها این است كه شخص چیزى را معتقد باشد و سپس ظاهر شود كه واقع برخلاف اعتقاد او است و براى اثبات این مطلب به آیه « يَمْحُو اللّهُ ما يَشاءُ وَ يُثْبِتُ » تمسك جستهاند»، سپس فخر رازى اضافه مىکند : « این عقیده باطل است زیرا علم خداوند از لوازمات ذات او است و آنچه چنین است تغییر و تبدل در آن محال است » .
متأسفانه عدم آگاهى از عقیده شیعه در زمینه مسأله بَداء ، سبب شده است كه بسیارى از برادران اهل تسنن اینگونه نسبتهاى ناروا را به شیعه بدهند ، توضیح اینکه :
« بَداء » در لغت به معنى آشکار شدن و وضوح كامل است و به معنى پشیمانى نیز آمده ، زیرا شخصى كه پشیمان مىشود حتما مطلب تازهاى براى او پیدا مىشود .
بدون شك « بَداء » به این معنى در مورد خداوند معنى ندارد و هیچ آدم عاقل و دانایى ممکن نیست احتمال بدهد كه مطلبى بر خدا پوشیده باشد و سپس با گذشت زمان بر او آشکار گردد ، اصولاً این سخن كفر صریح و زنندهاى است و لازمه آن نسبت دادن جهل و نادانى به ذات پاك خداوند است و ذات او را محل تغییر و حوادث دانستن ، حاشا كه شیعۀ
امامیه چنین احتمالى را درباره ذات مقدس خدا بدهند .
آنچه شیعه از معنى « بَداء » اعتقاد دارد و روى آن اصرار و پافشارى مىکند و طبق آنچه در روایات اهل بیت صلىاللهعلیهوآله آمده : « ما عَرَفَ اللّهَ حَقَّ مَعْرِفَتِه مَنْ لَمْ يَعْرِفُهُ بِالْبَداءِ : آن كس كه خدا را با " بداء" نشناسد او را دست نشناخته است » این است كه :
بسیار مىشود كه ما طبق ظواهر علل و اسباب ، احساس مىکنیم كه حادثهاى به وقوع خواهد پیوست و يا وقوع چنین حادثهاى به يکى از پیامبران خبر داده شده ، در حالى كه بعدا مىبینیم آن حادثه واقع نشد ، در این هنگام مىگوییم « بداء » حاصل شد ، يعنى آنچه را به حسب ظاهر ما واقع شدنى مىدیدیم و تحقق آنرا قطعى مىپنداشتیم خلاف آن ظاهر شد.
ریشه و علت اصلى این معنى همان است كه در بحث قبل گفته شد و آن اینکه گاهى آگاهى ما فقط از علل ناقصه است و شرایط و موانع را نمىبینیم و بر طبق آن قضاوت مىکنیم و بعد كه به فقدان شرط ، يا وجود مانع برخورد كردیم و خلاف آنچه پیشبینى مىکردیم تحقق يافت متوجه این مسائل مىشویم .
همچنین گاه پیامبر يا امام از « لوح محو و اثبات » آگاهى مىیابد كه طبعا قابل تغییر و دگرگونى است و گاهى با برخورد به موانع و فقدان شرایط تحقق نمىپذیرد .
براى روشن شدن این حقیقت باید مقایسهاى بین « نسخ » و « بداء » به عمل آید : مىدانیم كه نسخ احکام از نظر همه مسلمانان جایز است ، يعنى ممکن است حکمى در شریعت نازل شود و مردم نیز چنان تصور كنند كه این حکم همیشگى و ابدى است ، اما پس از مدتى نسخ آن حکم بهوسیله شخص پیامبر صلىاللهعلیهوآله اعلام گردد و حکم دیگرى جاى آن را بگیرد ( همانگونه كه در داستان تغییر قبله ، در تفسیر و فقه و تاریخ خواندهایم ) .
این در حقیقت يك نوع « بداء » است ، ولى معمولاً در امور تشریعى و قوانین و احکام نام « نسخ » بر آن مىگذارند و نظیر آن را در امور تکوینى « بداء » مىنامند .
به همین جهت گاهى گفته مىشود « نسخ در احکام يك نوع بداء است و بداء در امور تکوینى يك نوع نسخ است » .
آیا هیچکس مىتواند چنین امر منطقى را انکار كند ؟ جز كسى كه فرق میان علت تامه و
علل ناقصه نمىگذارد و يا اینکه تحت تأثیر تبلیغات شوم ضد شیعه اهل بیت علیهمالسلام قرارگرفته و تعصباتش به او اجازه بررسى عقاید شیعه را در كتابهاى خود شیعه نمىدهد ، عجب اینکه فخر رازى با اینکه مسأله بداء را در مورد شیعه در ذیلآیه « يَمْحُو اللّهُ ما يَشاءُ وَ يُثْبِتُ » آورده است ، هیچ توجه نکرده كه بداء چیزى جز همین « محو و اثبات » نیست و با تعصبمخصوصش سخت به شیعه تاختهاستکه چراآنها قائلبه «بداء» هستند .
اجازه بدهید از نمونههایى كه همه آن را پذیرفتهاند ياد كنیم :
1 - در داستان « يونس » مىخوانیم كه نافرمانى قومش سبب شد كه مجازات الهى به سراغ آنها بیاید و این پیامبر بزرگ هم كه آنها را قابل هدایت نمىدید و مستحق عذاب مىدانست آنان را ترك گفت ، اما ناگهان ( بدا واقع شد ) يکى از دانشمندان قوم كه آثار عذاب را مشاهده كرد ، آنان را جمع نمود و به توبه دعوت كرد ، همگى پذیرفتند و مجازاتى كه نشانههایش ظاهر شده بود برطرف شد ( فُلَوْلا كانَتْ قَرْيَةٌ امَنَتْ فَنَفَعَها ایمانُهْا اِلاّ قَوْمَ يُونُسَ لَمّا امَنُوا كَشَفْنا عَنْهُمْ عَذابَ الْخِزْىِ فِى الْحَيوةِ الدُّنْيا وَ مَتَّعْناهُمْ اِلى حینٌ ) ( 98 / يونس ) .
2 - در تواریخ اسلامى نیز آمده كه حضرت مسیح (علیه السلام) درباره عروسى خبر داد كه او در همان شب زفاف مىمیرد ، ولى عروس برخلاف پیش بینى مسیح (علیه السلام) سالم ماند ، هنگامىکه از وى جریان را پرسیدند فرمود : « آیا صدقهاى در این راه دادهاید ؟ » گفتند : « آرى » ، فرمود : « صدقه بلاهاى مُبْرَم را دفع مىکند » .(1)
در حقیقت روح پاك مسیح (علیه السلام) بر اثر ارتباط با لوح محو و اثبات ، از حدوث چنین واقعهاى خبر داد ، در حالى كه این حادثه مشروط بود ( مشروط به اینکه مانعى همچون « صدقه » بر سر راه آن حاصل نشود ) و چون به مانع برخورد كرد نتیجه چیز دیگر شد .
3 - در داستان ابراهیم قهرمان بتشکن در قرآن مىخوانیم كه او مأمور به ذبح اسماعیل شد و به دنبال این مأموریت ، فرزندش را به قربانگاه برد ، اما هنگامى كه آمادگى خود را نشان داد « بداء » روى داد و آشکار شد كه این امر يك امتحانى بوده است ، تا میزان اطاعت .
1) « بحارالانوار » چاپ قدیم جلد 2، صفحه 131 از امالى صدوق .
و تسلیم این پیامبر بزرگ و فرزندش آزموده شود .
4 - در سرگذشت موسى (علیه السلام) نیز مىخوانیم كه او نخست مأمور شده بود كه سى روز قوم خود را ترك گوید و به وعدهگاه الهى براى دریافت احکام تورات برود ، ولى بعدا این مدت به مقدار ده روز ( براى آزمایش بنى اسرائیل ) تمدید شد .
در اینجا این سؤال پیش مىآید كه فایده این بداءها چیست ؟
پاسخ این سؤال با توجه به آنچه در بالا ذکر شد ، ظاهراً پیچیده نیست ، چراکه گاهى مسائل مهمى همانند آزمایش يك شخص يا يك قوم و ملت و يا تأثیر توبه و بازگشت به سوى خدا ( همانگونه كه در داستان يونس آمده ) و يا تأثیر صدقه و كمك به نیازمندان و انجام كارهاى نیك در برطرف ساختن حوادث دردناك و مانند اینها ، ایجاب مىکند كه صحنه حوادث آینده قبلاً طورى تنظیم شود ، سپس با دگرگونى شرایط امور دیگر ، تا مردم بدانند ، سرنوشتشان در دست خودشان است و با تغییر مسیر و روش قادرند سرنوشت خود را تغییر دهند و این بزرگترین فایده بداء است ( دقت كنید ) .
و اگر مىخوانیم كسى كه خدا را به بداء شناخته است معرفت كامل او را ندارد ، اشاره به همین حقایق است. لذا در حدیثى از امام صادق (علیه السلام)مىخوانیم كه فرمود : « ما بَعَثَ اللّهُ عَزَّ وَ جَلَّ نَبِيّا حَتّى يَأْخُذَ عَلَيْهِ ثَلاثَ خِصالِنِ الاِْقْرارُ بِالْعُبُودِيَّةِ وَ خَلْعِ الاَنْدادِ وَ اَنَّ اللّهَ يُقَدِّمُ ما يَشاءُ وَ يُؤَخِّرُ ما يَشاءُ : خداوند هیچ پیامبرى را نفرستاد مگر اینکه این سه پیمان را از آنها گرفت : اقرار به بندگى پروردگار و نفى هر گونه شرك و اینکه خداوند هر چه را بخواهد مقدم مىدارد و هر چه را بخواهد تأخیر مىاندازد » .(1)در حقیقت اولین پیمان ، مربوط به اطاعت و تسلیم در برابر خدا است و دومین پیمان مربوط به مبارزه با شرك و سومین پیمان مربوط به مسأله بداء است كه نتیجهاش آن است كه سرنوشت انسان به دست خود او است كه با تغییر دادن شرایط مىتواند خود را مشمول لطف يا عذاب خداوند قرار دهد .
40 وَ اِنْ ما نُرِيَنَّكَ بَعْضَ الَّذى نَعِدُهُمْ اَوْ نَتَوَفَّيَنَّكَ فَاِنَّما عَلَيْكَ الْبَلغُ وَ عَلَيْنَا الْحِسابُ .
1) « اصول كافى » ، جلد 1 ، صفحه 114 - « سفینة البحار » جلد 1 صفحه 61 .
و اگر پارهاى از مجازاتها را كه به آنها وعده دادهایم به تو نشاندهیم يا ( پیشاز فرا رسیدن این مجازاتها ) تو را بمیرانیم ، در هر حال تو فقط مأمور ابلاغ هستى و حساب ( آنها ) بر ما است .
سرانجام به عنوان تأکید بیشتر در مورد مجازاتهایى كه پیامبر صلىاللهعلیهوآله وعده مىداد و آنها انتظارش را مىکشیدند و حتى ایراد مىکردند كه چرا این وعدههاى تو عملى نمىشود ، مىفرماید : « و اگر پارهاى از آنچه را به آنها وعده دادهایم ( از پیروزى تو و شکست آنها و رهایى پیروان تو و اسارت پیروان آنها در دوران حیاتت به تو نشان دهیم و يا ترا پیش از آنکه این وعدهها تحقق پذیرد از دنیا ببریم در هر صورت وظیفه تو ابلاغ رسالت است و وظیفه ما گرفتن حساب از آنها است .
41 اَوَ لَمْ يَرَوْا اَنّا نَأْتِى الاَرْضَ نَنْقُصُها مِنْ اَطْرافِها وَ اللّهُ يَحْكُمُ لا مُعَقِّبَ لِحُكْمِه وَ هُوَ سَریعُ الْحِسابِ
آیا ندیدند كه ما پیوسته از اطراف ( و جوانب ) زمین كم مىکنیم ( جامعهها ، تمدنها و
دانشمندان تدریجا از میان مىروند ) و خداوند حکومت مىکند و هیچکس را ياراى جلوگیرى يا رد احکام او نیست و او سریع الحساب است .
روشن است كه منظور از زمین در اینجا « اهل زمین » است ، يعنى آیا آنها به این واقعیت نمىنگرند كه پیوسته اقوام و تمدنها و حکومتها در حال زوال و نابودى هستند ؟ اقوامى كه از آنها قوىتر و نیرومندتر و سرکشتر بودند ، همگى چهره به زیر خاك كشیدند و حتى دانشمندان و بزرگان و علمایى كه قوام زمین به آنها بود آنها نیز چشم ازجهان فروبستند و به ابدیت پیوستند .
آیا این قانون عمومى حیات كه درباره افراد و كل جامعههاى بشرى و كوچك و بزرگ جارى و سارى است ، براى بیدار شدن آنها كافى نیست ، كه این چند روز زندگى را ابدى نشمرند و به غفلت برگزار نکنند ؟
در روایات متعددى كه در تفسیر « برهان » و « نورالثقلین » و سایر تفاسیر و منابع حدیث
آمده است آیۀ فوق به فقدان علما و دانشمندان تفسیر شده است ، چراکه فقدان آنها مایه نقصانزمین و كمبودجوامعانسانى است .
مفسر بزرگ طبرسى در تفسیر این آیه از امام صادق (علیه السلام)چنین نقل مىکند : « نَنْقُصُها بِذَهابِ عُلَمائِها وَ فُقَهائِها وَ خِيارِها: مااز زمینمىکاهیمبااز میان رفتن علما و فقها و اخیار و نیکان » .(1)
و در حدیث دیگرى مىخوانیم كه « عبداللّه ابن عمر » هنگامى كه امیرمؤمنان على (علیه السلام) شهید شد این آیه را تلاوت كرد : « اَنّا نَأْتِى الاَرْضَ نَنْقُصُها مِنْ اَطْرافِها » سپس گفت : «یا اَمیرَالْمُؤْمِنینَ لَقَدْ كُنْتَ الطَّرَفَ الاَكْبَرَ فِى الْعِلْمِ ، اَلْيَوْمَ نَقَصَ عِلْمُ الاِْسْلامِ وَ مَضى رُكْنُ الاْيمانِ: اى امیرمؤمنان تو جانب بزرگ علم در جهان بودى و با شهادتت امروز علم اسلام به كاستى گرایید و ستون ایمان رفت » .(2).
البته آیه معنى وسیعى دارد كه هر گونه نقصان و كمبود و از میان رفتن افراد و جامعهها و به طور كلى اهل زمین را شامل مىشود و هشدارى است به همه مردم اعم از بد و نیك حتى علما و دانشمندان كه ارکان جوامع بشرى هستند و با از میان رفتن يك تن آنها گاهى دنیایى به نقصان مىگراید ، هشدارى است گویا و تکان دهنده .
42 وَ قَدْ مَكَرَ الَّذینَ مِنْ قَبْلِهِمْ فَلِلّهِ الْمَكْرُ جَمیعا يَعْلَمُ ما تَكْسِبُ كُلُّ نَفْسٍ وَ سَيَعْلَمُ الْكُفّرُ لِمَنْ عُقْبَى الدّارِ
کسانى كه پیش از آنها طرحها و نقشهها كشیدند ولى تمام كسانى كه پیش از آنها طرحها و نقشهها كشیدند ولى تمام طرحها و نقشهها از آن خدا است از كار هر كس آگاهاست و بهزودى كفار مىدانند سرانجام ( نیك و بد ) در سراى دیگر از آن كیست .
در این آیه همین بحث را ادامه مىدهد و مىگوید : تنها این گروه نیستند كه با توطئهها و مکرها به مبارزه با تو برخاستهاند بلکه « آنها كه پیش از این گروه بودند نیز چنین توطئهها و مکرها داشتند » اما نقشههایشان نقش بر آب و توطئههایشان به فرمان خدا خنثى شد .
43 وَ يَقُولُ الَّذینَ كَفَرُوا لَسْتَ مُرْسَلاً قُلْ كَفى بِاللّهِ شَهیدا بَيْنى وَ بَيْنَكُمْ وَ مَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ الْكِتبِ
آنها كه كافر شدند مىگویند تو پیامبر نیستى ، بگو كافى است كه خداوند و كسانى كه علم كتاب ( و آگاهى بر قرآن ) نزد آنها است گواه ( من ) باشند .
کفار هر روز بهانهاى مىتراشند ، هر زمان تقاضاى معجزهاى دارند و آخر كار هم باز مىگویند تو پیامبر نیستى. در پاسخ بهآنها بگو: « همین كافىاستکه دو كسمیان من و شما گواه باشد يکىاللّه و دیگرىکسانىکه علمکتاب و آگاهىاز قرآن نزدآنها است ». هم خدا مىداند كه من فرستاده اویم و هم آنها كه از این كتاب آسمانى من يعنى قرآن آگاهى كافى دارند ، آنها نیز به خوبى مىدانند كه این كتاب ساخته و پرداخته مغز بشر نیست و جز از سوى خداى بزرگ امکان ندارد نازل شده باشد و این تأکیدى است مجدد بر اعجاز قرآن از جنبههاى مختلف كه ما شرح آن را در جاهاى دیگر مخصوصاً در كتاب « قرآن و آخرین پیامبر » دادهایم .
بنابر آنچه در بالا گفتیم منظور از « مَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ الْكِتبِ » ، آگاهان از محتواى قرآن مجید است .
در بسیارى از روایات آمده است كه منظور از « مَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ الْكِتبِ » على بن ابیطالب (علیه السلام) و ائمه هدى است ، كه در تفسیر « نورالثقلین » و « برهان » این روایات جمع آورى شده .
این روایات دلیل بر انحصار نیست و اشاره به مصداق يا مصداقهاى تام و كامل است .
سزاوار است در اینجا سخن را با روایتى كه از پیامبر صلىاللهعلیهوآله نقل شده پایان دهیم .
ابوسعید خدرى مىگوید : از پیامبر درباره « قالَ الَّذى عِنْدَهُ عِلْمُ مِنَ الْكِتبِ » ( كه در داستان سلیمان وارد شده است ) سؤال كردم فرمود : « ذاكَ وَصِىُّ اَخى سُلَيْمانَ بْنِ داوُدَ : او وصى و جانشین برادرم سلیمان بود » عرض كردم : « قُلْ كَفى بِاللّهِ شَهیدا بَيْنى وَ بَيْنَكُمْ وَ مَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ الْكِتبِ » از چه كسى سخن مىگوید و اشاره به كیست ؟ فرمود : « ذاكَ اَخى عَلِىُّ بْنُ اَبیطالِبٍ : او برادرم على بن ابیطالب (علیه السلام) است » .(1)
پایان سوره رعد .
1) « المیزان » ، جلد 11 ، صفحه 427 .
از پیامبر اکرم صلىاللهعلیهوآله نقل شده است كه فرمود : « كسى كه سوره "ابراهیم" و "حجر" را بخواند ، خداوند بهتعداد هریکازآنها كه بت مىپرستیدند و آنهاکهبتنمىپرستیدند، دهحسنه بهاو مىبخشد» .(1)
پاداشهایى كه درباره تلاوت سورههاى قرآن وارد شده پاداشى است در برابر خواندن توأم با اندیشه و سپس عمل و از آنجا كه در این سوره و همچنین سوره حجر ، بحث از توحید و شرك و شاخهها و فروع آن به میان آمده ، مسلماً توجه و عمل به محتواى آنها چنان فضیلتى را نیز در بر خواهد داشت ، يعنى آدمى را به رنگ خود درمىآورد وشایسته چنان مقام و پاداشى مىکند .
1) « مجمع البیان و نور الثقلین » ، در آغاز این سوره .
بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ
بنام خداوند بخشنده بخشایشگر
1 الآر كِتبٌ اَنْزَلْنهُ اِلَيْكَ لِتُخْرِجَ النّاسَ مِنَ الظُّلُمتِ اِلَى النُّورِ بِأِذْنِ رَبِّهِمْ اِلى صِرطِ الْعَزیزِ الْحَمیدِ
الر - این كتابى است كه برتو نازل كردیم تا مردم را از تاریکىهاى ( شرك و ظلم و طغیان ) به سوى روشنایى ( ایمان و عدل و صلح ) به فرمان پروردگارشان درآورى ، به سوى راه خداوند عزیز و حمید .
این سوره همانند بعضى دیگر از سورههاى قرآن با حروف مقطعه ( الآر ) شروع شده است ، از 29 مورد از سورههاى قرآن كه با حروف مقطعه آغاز شده است درست در 24 مورد از آنها بلافاصله سخن از قرآن به میان آمده است كه نشان مىدهد پیوندى میان این دو يعنى حروف مقطعه و قرآن برقرار است و ممکن است این پیوند همان باشد كه در آغاز
سورۀ بقره گفتیم ، خداوند مىخواهد با این بیان روشن كند كه این كتاب بزرگ آسمانى با این محتواى پرعظمت كه رهبرى همه انسانها را به عهده دارد از مواد سادهاى به نام « حروف الفبا » تشکیل يافته و این نشانه اهمیت این اعجاز است ، كه برترین پدیده را از سادهترین پدیده به وجود آورده .
به هر حال بعد از ذکر حروف الف لام راء ، مىفرماید : ( كِتبٌ اَنْزَلْنهُ اِلَيْكَ لِتُخْرِجَ النّاسَ مِنَ الظُّلُمتِ اِلَى النُّورِ ) .
در حقیقت تمام هدفهاى تربیتى و انسانى ، معنوى و مادى نزول قرآن ، در همین يك جمله جمع است : « بیرون ساختن از ظلمتها به نور » از ظلمت جهل به نور دانش ، از ظلمت كفر به نور ایمان ، از ظلمت ستمگرى و ظلم به نور عدالت ، از ظلمت فساد به نور صلاح ، از ظلمت گناه به نور پاکى و تقوى و از ظلمت پراکندگى و تفرقه و نفاق به نور وحدت .
جالب اینکه « ظُلُمت » در اینجا ( مانند بعضى دیگر از سورههاى قرآن بهصورت جمع آمده ) و « نُور » بهصورت مفرد ، اشاره به اینکه ، همه نیکىها و پاکىها و ایمان و تقوا و
فضیلت در پرتو نور توحید يك حالت وحدت و يگانگى به خود مىگیرند و همه با يکدیگر مربوطند و متحد و درپرتو آن يکجامعه واحد و يکپارچه و پاك از هر نظر ساخته مىشود .
اما ظلمت همه جا مایه پراکندگى و تفرقه صفوف است ، ستمگران ، بدکاران و آلودگان به گناه و منحرف حتى در مسیرهاى انحرافى خود غالبا وحدتندارند و با هم در حال جنگ هستند. و از آنجا كه سرچشمه همه نیکىها ، ذات پاك خدا است و شرط اساسى درك توحید ، توجه به همین واقعیت است بلافاصله اضافه مىکند : « همه اینها به اذن پروردگارشان مىباشد » ( بِأِذْنِ رَبِّهِمْ ) .
سپس براى توضیح و تبیین بیشتر كه منظور از این نور چیست ، مىفرماید : « به سوى راه خداوند عزیز و حمید » ( اِلى صِرطِ الْعَزیزِ الْحَمیدِ ) .
خداوندى كه عزتش دلیل قدرت او است ، چراکه هیچکس توانایى غلبه بر او را ندارد و حمید بودنش نشانه مواهب و نعمتهاى بىپایان او مىباشد ، چراکه حمد و ستایش همیشه در برابر نعمتها و موهبتها و زیبایىها است .
2 اَللّهِ الَّذى لَهُ ما فِى السَّمواتِ وَ ما فِى الاَرْضِ وَ وَيْلٌ لِلْكفِرینَ مِنْ عَذابٍ شَدیدٍ
همان خدایى كه آنچه در آسمانها و آنچه در زمین است از آن او است ، واى بر كافران از مجازات شدید .
چرا همه چیز از آن او است ، چون آفریننده همه موجودات او است و به همین دلیل ، هم قادر و عزیز است و هم نعمتبخشنده و حمید .
3 اَلَّذینَ يَسْتَحِبُّونَ الْحَيوةَ الدُّنْيا عَلَى الاْخِرَةِ وَ يَصُدُّونَ عَنْ سَبیلِ اللّهِ وَ يَبْغُونَها عِوَجا اوُلئِكَ فى ضَللٍ بَعیدٍ
همانها كه زندگى دنیا را بر آخرت ترجیح مىدهند و ( مردم را ) از راه اللّه بازمىدارند و مىخواهند راه حق را منحرف سازند ، آنها در گمراهى دورى هستند .
« راغب » در مفردات مىگوید : معنى " اِسْتَحَبَّ الْكُفْرَ عَلَى الاْيمانِ " آن است كه كفر را بر ایمان مقدم بشمرند و حقیقت استحباب این است كه انسان تلاش در محبت چیزى كند و هرگاه این كلمه با "على (علیه السلام)" متعدى شود معنى « مقدم داشتن » را مىبخشد ، مانند
« اَمّا ثَمُودُ فَهَدَيْناهُمْ فَاسْتَحَبُّوا الْعَمى عَلَى الْهُدى » .
درآیه فوق بلافاصله كافرانرا معرفىمىکند و با ذکر سه قسمت از صفات آنها وضعشان را كاملاً مشخص مىسازد ، به طورى كه هر كس در اولین برخورد بتواند آنها را بشناسد . نخست مىگوید : « آنها كسانى هستند كه زندگى پست این جهان را بر زندگى آخرت مقدم مىشمرند » .
و به خاطر همین روحیه ، ایمان و حق و عدالت و شرف و آزادگى و سربلندى را كه از ویژگىهاى علاقمندان زندگى جهان دیگر است فداى منافع پست و شهوات و هوسهاى خود مىسازند .
سپس مىگوید : آنها به این مقدار هم قانع نیستند بلکه علاوه بر گمراهى خودشان سعى در گمراه ساختن دیگران هم دارند ( وَ يَصُدُّونَ عَنْ سَبیلِ اللّهِ ) .
در حقیقت آنها در برابر راه « اللّه » كه راه فطرت است و انسان مىتواند با پاى خود آن را بپیماید سدّ و مانعهاى گوناگون ایجاد مىکنند ، هوسها را زینت مىدهند ، مردم را تشویق بهگناه مىنمایند و از درستى و پاکى مىترسانند .
ولى كار آنها تنها ایجاد سدّ و مانع در راه « اللّه » نیست ، بلکه علاوه بر آن «سعىمىکنند آنرا دگرگون نشاندهند» ( وَ يَبْغُونَها عِوَجا ) .
در واقع آنها با تمام قوا مىکوشند دیگران را همرنگ خود و هم مسلك خویش سازند به همین دلیل سعى دارند راه مستقیم الهى را كج كنند و با افزودن خرافات و انواع تحریفها و ابداع سنتهاى زشت و كثیف به این هدف برسند .
4 وَ ما اَرْسَلْنا مِنْ رَسُولٍ اِلاّ بِلِسانِ قَوْمِه لِيُبَيِّنَ لَهُمْ فَيُضِلُّ اللّهُ مَنْ يَشاءُ وَ يَهْدى مَنْ يَشاءُ وَ هُوَ الْعَزیزُ الْحَكیمُ
ما هیچ پیامبرىرا نفرستادیم مگر بهزبان قومش تا ( حقایقرا ) براى آنها آشکار سازد ، سپس خدا هر كس را بخواهد ( و مستحق بداند ) گمراه و هر كس را بخواهد ( و شایسته بداند ) هدایت مىکند و او توانا و حکیم است .
زیرا پیامبران در درجه اول با قوم خود ، همان ملتى كه از میان آنها برخاستهاند ، تماس داشتند و نخستین شعاع وحى وسیله پیامبران بر آنها مىتابید و نخستین ياران و ياوران
آنها از میان آنان برگزیده مىشدند ، بنابراین پیامبر باید به زبان آنها و لغت آنها سخن بگوید « تا حقایق را به روشنى براى آنان آشکار سازد » ( لِيُبَيِّنَ لَهُمْ ) .
در حقیقت این جمله اشارهاى به این نکته نیز هست كه دعوت پیامبران معمولاً از طریق يك اثر مرموز و ناشناخته در قلوب پیروانشان منعکس نمىشد ، بلکه از طریق تبیین و روشنگرى و تعلیم و تربیت با همان زبان معمولى و رایج صورت مىگرفته است .
سپس اضافه مىکند بعد از تبیین دعوت الهى براى آنها « خداوند هر كس را بخواهد گمراه مىکند و هر كس را بخواهد هدایت مىنماید » ( فَيُضِلُّ اللّهُ مَنْ يَشاءُ وَ يَهْدى مَنْ يَشاءُ ) .
اشاره به اینکه هدایت و ضلالت در نهایت امر ، كار پیامبران نیست ، كار آنها ابلاغ و تبیین است ، این خدا است كه راهنمایى و هدایت واقعى بندگانش را در دست دارد .
ولى براى اینکه تصور نشود معنى این سخن جبر و الزام و سلب آزادى بشر است ، بلافاصله اضافه مىکند : « او عزیز و حکیم است » ( وَ هُوَ الْعَزیزُ الْحَكیمُ ) .
به مقتضاى عزت و قدرتش ، بر هر چیز توانا است و هیچکس را تاب مقاومت در برابر
ارادۀ او نیست ، اما به مقتضاى حکمتش بىجهت و بى دلیل كسى را هدایت و يا كسى را گمراه نمىسازد ، بلکه گامهاى نخستین با نهایت آزادى اراده در راه سیر الى اللّه از ناحیه بندگان برداشته مىشود و سپس نور هدایت و فیض حق بر قلب آنها مىتابد همانگونه كه در سوره عنکبوت آیه 69 كه « وَالَّذینَ جاهَدُوا فینا لَنَهْدِيَنَّهُمْ سُبُلَنا : آنها كه در راه ما مجاهده كردند به طور قطع آنها را هدایت به راههاى خویش خواهیم كرد » .
همچنین آنها كه با لجاجت و تعصب و دشمنى با حق و غوطهور شدن در شهوات و آلوده شدن به ظلم و ستم ، شایستگى هدایت را از خود سلب كردهاند ، از فیض هدایت محروم و در وادى ضلالت ، گمراه مىشوند ، همانگونه كه مىفرماید: « كَذلِكَ يُضِلُاللّهُ مَنْ هُوَمُسْرِفٌ مُرْتابٌ: اینچنین خداوندگمراه مىکند هر اسرافکار آلوده به شك و تردید را » ( 34 / غافر ) .
و نیز مىفرماید : « وَ ما يُضِلُّ بِه اِلاَّ الْفاسِقینَ : خداوند با آن گمراه نمىکند مگر فاسقین را » (26/بقره). و نیزمىفرماید: «وَ يُضِلُّ اللّهُ الظّالِمینَ: خداوند ستمگرانرا گمراهمىسازد» (27/ابراهیم).
و به اینترتیب سرچشمۀ هدایت و ضلالت به دست خود ماست .
5 وَ لَقَدْ اَرْسَلْنا مُوسى بِایتِنا اَنْ اَخْرِجْ قَوْمَكَ مِنَ الظُّلُمتِ اِلَى النُّورِ وَ ذَكِّرْهُمْ بِاَيّمِ اللّهِ اِنَّ فى ذلِكَ لاَيتٍ لِكُلِّ صَبّارٍ شَكُورٍ
ما موسى را با آیات خود فرستادیم ( و دستور دادیم ) قوم خود را از ظلمات بهنور بیرونآر و ایام اللّه را به آنها متذکر شو، در این ، نشانههایى است براى هر صبرکننده شکرگزار .
« صَبّار » و « شَكُور » هر دو صیغه مبالغه است كه يکى فزونى صبر و استقامت را مىرساند و دیگرى فزونى شکرگزارىنعمت ، اشاره به اینکه افراد باایمان نه در مشکلات و روزهاى سخت دست و پاى خود را گم مىکنند و تسلیم حوادث مىشود و نه در روزهاى پیروزى و نعمت گرفتار غرور و غفلت مىگردند .
همانگونه كه در نخستین آیه این سوره خواندیم برنامه پیامبر اسلام صلىاللهعلیهوآله نیز در بیرون آوردن مردم از ظلمات به سوى نور خلاصه مىشد و این نشان مىدهد كه این موضوع هدف
همه پیامبران و انبیاى الهى بلکه همه رهبران معنوى انسانها است ، مگر بدىها ، زشتىها ، گمراهىها ، انحرافها ، ظلم و ستمها ، استثمارها ، ذلتها و زبونىها ، فساد و آلودگىها
چیزى جز ظلمت و تاریکى هست؟ و مگرایمان و توحید ، پاکى و تقوا ، آزادگى و استقلال ، سربلندى و عزت چیزى جز نور و روشنایى مىباشد ، بنابراین درست قدر مشترك و جامع میان همه دعوتهاى رهبران الهى است .(1)سپس مىفرماید : ( وَ ذَكِّرْهُمْ بِاَيّمِ اللّهِ ) .
مسلماً همه روزها ، ایام الهى است ، همانگونه كه همه مکانها متعلق به خدا است ، اگر نقطه خاصى به نام بیت اللّه ( خانه خدا ) نامیده شد دلیل بر ویژگى آن است ، همچنین عنوان .
1) معجزات و خارق عادتهایى كه از موسى بن عمران آشکار شد و در آیه فوق با لفظ « آیات » بهآن اشاره شده، طبق آیه 101 سورهاسراء ، نُه اعجاز مهم بوده است كه شرح آن در ذیل همان آیه به خواست خدا خواهد آمد .
« اَيّامُ اللّه » مسلماً اشارهاى به روزهاى مخصوصى است كه امتیاز و روشنایى و درخشش فوقالعادهاى دارد .
اَيّامُ اللّه ، تمام روزهایى است كه داراى عظمتى در تاریخ زندگى بشر است .
هر روز كه يکى از فرمانهاى خدا در آن چنان درخشیده ، كه بقیه امور را تحت الشعاع خود قرار داده ، از ایام اللّه است. هر روز كه فصل تازهاى در زندگى انسانها گشوده و درس عبرتى به آنها داده و ظهور و قیام پیامبرى در آن بوده ، يا طاغوت و فرعون گردنکشى در آن به قعر درّه نیستى فرستاده شده ، خلاصه هر روز كه حق و عدالتى برپا شده و ظلم و بدعتى خاموش گشته ، همه آنها از ایام اللّه است .
6 وَ اِذْ قالَ مُوسى لِقَوْمِهِ اذْكُرُوا نِعْمَةَ اللّهِ عَلَيْكُمْ اِذْ اَنْجیكُمْ مِنْ اآلِ فِرْعَوْنَ يَسُومُونَكُمْ سُوءَ الْعَذابِ وَ يُذَبِّحُونَ اَبْناءَكُمْ وَ يَسْتَحْيُونَ نِساءَكُمْ وَ فى ذلِكُمْ بَلاءٌ مِنْ رَبِّكُمْ عَظیمٌ
و به خاطر بیاور هنگامى را كه موسى به قومش گفت: نعمت خدا را بر خود به ياد
داشته باشید ، زمانى كه شما را از ( چنگال ) آل فرعون رهایى بخشید ، همانها كه شما را به بدترین وجهى عذاب مىکردند و پسرانتان را سر مىبریدند و زنانتان را ( براى خدمتکارى ) زنده مىگذاشتند و در این، آزمایش بزرگى از طرف پروردگارتان بود .
« يَسُومُونَكُمْ » از ماده « سَوْم » در اصل به معنى دنبال چیزى رفتن و جستجوى آن نمودن است و به معنى تحمیل كارى بر دیگران نمودن نیز آمده است (1)، بنابراین جمله « يَسُومُونَكُمْ سُوءَ الْعَذابِ » مفهومش این است كه آنها بدترین شکنجهها و عذابها را بر شما بنىاسرائیلتحمیلکردند.
آیا این درد كوچکى است كه نیروى فعال يك جمعیت را از میان ببرند و زنان آنها را .
1) به « مفردات راغب و تفسیر المَنار » ، ( جلد 1 صفحه 308 و « تفسیر ابوالفتح رازى » جلد 7 صفحه 7 مراجعه شود) .
بدون سرپرست ، به صورت كنیزانى در چنگال يك مشت افراد ظالم و ستمگر باقى بگذارند؟ ضمنا تعبیر به فعل مضارع (يَسُومُون) اشارهبه ایناستکه این كار مدتها ادامه داشت .
این نکته نیز قابل توجه است كه سر بریدن پسران و كنیزى زنان و دختران را به وسیله « واو » بر « سُوءَ الْعَذاب » عطف مىکند ، در حالى كه خود از مصداقهاى سُوءَ الْعَذاب است و این به خاطر اهمیت این دو عذاب بوده است و نشان مىدهد كه قوم جبار و ستمگر فرعون شکنجهها و تحمیلات دیگرى نیز بر بنى اسرائیل داشتهاند ، اما از میان همه این دو شدیدتر و سختتر بوده است .
در این آیه به يکى از آن ایام اللّه و روزهاى درخشان و پربارى كه در تاریخ بنى اسرائیل وجود داشته و ذکر آن تذکرى براى مسلمانان است ، اشاره مىکند .
چه روزى از این پربرکتتر كه شرّ جمعیت خودکامه و سنگدل و استعمارگرى را از سر شما كوتاه كرد ، همانها كه بزرگترین جنایت را در حق شما قائل مىشدند ، چه جنایتى از این برتر كه پسران شما را همچون حیوانات سر مىبریدند ( توجه داشته باشید كه
قرآن تعبیر به ذبح مىکند نه قتل ) و از این مهمتر نوامیس شما به صورت كنیزانى در چنگال دشمن بىآزرم بودند .
نه تنها در مورد بنى اسرائیل كه در مورد همه اقوام و ملتها ، روز رسیدنشان به آزادى و استقلال و كوتاه شدن دست طاغوتها از ايّام اللّه است كه باید همواره آن را به خاطر داشته باشند ، خاطرهاى كه توجه به آن از ارتجاع و بازگشت به وضع گذشته آنها را حفظ مىکند .
جالب اینکه در آیات فوق پس از ذکر ايّام اللّه ، تنها روزى كه صریحا روى آن انگشت گذاشته شده است ، روز نجات بنى اسرائیل از چنگال فرعونیان است ( اِذْ اَنْجیكُمْ مِنْ آلِ فِرْعَوْنَ ) با اینکه در تاریخ بنى اسرائیل ، روزهاى بزرگى كه خداوند در پرتو هدایت موسى به آنها نعمتهاى بزرگ بخشید ، فراوان بوده ، ولى ذکر « روز نجات » در آیات مورد بحث دلیل بر اهمیت فوق العاده آزادى و استقلال در سرنوشت ملت است .
آرى هیچ ملتى تا از وابستگى نرهد و از چنگال اسارت و استثمار آزاد نشود ، نبوغ و
استعداد خود را هرگز ظاهر نخواهد ساخت و در راه اللّه كه راه مبارزه با هر گونه شرك و ظلم و بیدادگرى است گام نخواهد گذاشت و به همین دلیل رهبران بزرگ الهى ، نخستین كارشان این بود كه ملتهاى اسیر را از اسارت فکرى و فرهنگى و سیاسى و اقتصادى آزاد سازند، سپس روى آنها كار كنند و برنامههاى توحیدى و انسانى پیاده كنند .
7 وَ اِذْ تَأَذَّنَ رَبُّكُمْ لَئِنْ شَكَرْتُمْ لاََزیدَنَّكُمْ وَ لَئِنْ كَفَرْتُمْ اِنَّ عَذابى لَشَدیدٌ
( همچنین ) بهخاطر بیاورید هنگامىرا كه پروردگارتان اعلام داشت كه اگر شکرگزارى كنید ( نعمت خود را ) بر شما خواهم افزود و اگر كفران كنید مجازاتم شدید است .
« تَأَذَّن » از باب تَفَعُّل و به معنى اعلام با تأکید است زیرا ماده افعال از آن «ایذان » به معنى اعلام است و چون به باب تفعل درآید اضافه و تأکید از آن استفاده مىشود .
این آیه ممکن است دنباله كلام موسى به بنى اسرائیل باشد كه آنها را در برابر آن نجات و پیروزى و نعمتهاى فراوان دعوت به شکرگزارى كرد و وعده فزونى نعمت به آنها داد و در صورت كفران تهدید به عذاب نمود و نیز ممکن است يك جملۀ مستقل و خطاب به همۀ
مسلمانان بوده باشد ، ولى به هر حال از نظر نتیجه چندان تفاوت ندارد ، زیرا اگر خطاب به بنى اسرائیل هم باشد به عنوان درسى سازنده براى ما در قرآن مجید آمده است .
جالب اینکه در مورد شکر با صراحت مىگوید : « لاََزیدَنَّكُمْ » ( مسلماً نعمتم را بر شما افزون خواهم كرد ) اما در مورد كفران نعمت نمىگوید شما را مجازات مىکنم بلکه تنها مىگوید « عذاب من شدید است » و این تفاوت تعبیر دلیل بر نهایت لطف پروردگار است .
بدون شك خداوند در برابر نعمتهایى كه به ما مىبخشد نیازى به شکر ما ندارد و اگر دستور به شکرگزارى داده آن هم موجب نعمت دیگرى بر ما و يك مکتب عالى تربیتى است .
مهم این است كه ببینیم حقیقت شکر چیست ؟ تا روشن شود كه رابطه آن با افزونى نعمت از كجاست و چگونه مىتواند خود يك عامل تربیت بوده باشد .
حقیقت شکر تنها تشکر زبانى يا گفتن « اَلْحَمْدُلِلّهِ » و مانند آن نیست ، بلکه شکر داراى سه مرحله است : نخستین مرحله آن است كه به دقت بیندیشیم كه بخشندۀ نعمت كیست ؟
این توجه و ایمان و آگاهى پایه اول شکر است و از آن كه بگذریم مرحله زبان فرا مىرسد ، ولى از آن بالاتر مرحله عمل است ، شکر عملى آن است كه درست بیندیشیم كه هر نعمتى براى چه هدفى به ما داده شده است آن را در مورد خودش صرف كنیم كه اگر نکنیم كفران نعمت كردهایم ، همانگونه كه بزرگان فرمودهاند : « اَلشُّكْرُ صَرْفُالْعَبْدِ جَمیعَ ما اَنْعَمَهُاللّهُ تَعالى فیما خُلِقَ لاَِجْلِه » .
راستى چرا خدا به ما چشم داد و چرا نعمت شنوایى و گویایى بخشید ؟ آیا جز این بوده كه عظمت او را در این جهان ببینیم ، راه زندگى را بشناسیم و با این وسایل در مسیر تکامل گام برداریم ؟ حق را درك كنیم و از آن دفاع نماییم و با باطل بجنگیم ، اگر این نعمتهاى بزرگ خدا را در این مسیرها مصرف كردیم ، شکر عملى او است و اگر وسیلهاى شد براى طغیان و خودپرستى و غرور و غفلت و بیگانگى و دورى از خدا این عین كفران است .
امام صادق (علیه السلام)مىفرماید : « اَدْنَى الشُّكْرِ رُؤْيَةُ النِّعْمَةِ مِنَ اللّهِ مِنْ غَيْرِ عِلَّةٍ يَتَعَلَّقُ بِها دُونَ اللّهِ وَ الرِّضا بِما اَعْطاهُ وَ اَنْ لا تَعْصیهِ بِنِعْمَةٍ وَ تُخالِفَهُ بِشَىْءٍ مِنْ اَمْرِه وَ نَهْيِه بِسَبَبٍ مِنْ
نِعْمَتِه : كمترین شکر این است كه نعمت را از خدا بدانى ، بىآنکه قلب تو مشغول به آن نعمت شود و خدا را فراموش كنى و همچنین راضى بودن به نعمت او و اینکه نعمت خدا را وسیله عصیان او قرار ندهى و اوامر و نواهى او را با استفاده از نعمتهایش زیر پا نگذارى » .(1)و از اینجا روشن مىشود كه شکر قدرت و علم و دانش و نیروى فکر و اندیشه و نفوذ اجتماعى و مال و ثروت و سلامت و تندرستى هر كدام از چه راهى است و كفران آنها چگونه است ؟
حدیثى كه از امام صادق (علیه السلام)در تفسیر « نور الثقلین » نقل شده نیز دلیل روشنى بر این تفسیر است ، آنجا كه مىفرماید : « شُكْرُ النِّعْمَةِ اِجْتِنابُ الْمَحارِمِ : شکر نعمت آن است كه از گناهان پرهیز شود » .(2).
و نیز از اینجا رابطۀ میان « شکر » و « فزونى نعمت » روشن مىشود ، چراکه هرگاه انسانها نعمتهاى خدا را درست در همان هدفهاى واقعى نعمت صرف كردند ، عملاً ثابت كردند كه شایسته و لایق هستند و این لیاقت و شایستگى سبب فیض بیشتر و موهبت افزونتر مىگردد .
اصولاً ما دو گونه شکر داریم ، « شکر تکوینى » و « شکر تشریعى » .
« شکر تکوینى » آن است كه يك موجود از مواهبى كه در اختیار دارد ، براى نمو و رشدش استفاده كند ، فى المثل باغبان مىبیند در فلان قسمت باغ درختان به خوبى رشد و نمو مىکنند و هر قدر از آنها پذیرایى بیشتر مىکند شکوفاتر مىشوند ، همین امر سبب مىشود كه باغبان همت بیشترى به تربیت آن بخش از درختان باغ بگمارد و مراقبت از آنها را به كارکنان خویش توصیه كند ، چراکه آن درختان به زبان حال فریاد مىزنند اى باغبان ! ما لایق هستیم ، ما شایستهایم ، نعمتت را بر ما افزونکن و اوهم به این ندا پاسخ مثبت مىدهد .
و اما در بخش دیگر از باغ درختانى را مىبیند كه پژمرده شدهاند ، « نه
طراوتى ، نه برگى ، نه گلى ، نه سایه دارند » و نه میوه و برى ، این كفران نعمت سبب مىشود كه باغبان آنها را مورد بىمهرى قراردهد و در صورتىکه این وضع ادامه پیدا كند ، دستور مىدهد ارّه بر پاى آنها بگذارند .
بسوزند چوب درختان بى بر *** سزا خود همین است مر بى برى را
در جهان انسانیت نیز همین حالت وجود دارد با این تفاوت كه درخت از خود اختیارى ندارد و صرفا تسلیم قوانین تکوینى است ، اما انسانها با استفاده از نیروى اراده و اختیار و تعلیم و تربیت تشریعى ، مىتوانند آگاهانه در این راه گام بگذارند .
بنابراین آن كس كه نعمت قدرت را وسیله ظلم و طغیان قرار مىدهد به زبان حال فریاد مىکشد : خداوندا ! لایق این نعمت نیستم و آن كس كه از آن در مسیر اجراى حق و عدالت بهره مىگیرد به زبان حال مىگوید : پروردگارا ! شایستهام افزون كن .
این واقعیت نیز قابل تردید نیست كه ما هر وقت در مقام شکر الهى چه با فکر چه با زبان و چه با عمل برآییم ، خود این توانایى بر شکر در هر مرحله موهبت تازهاى است و به
این ترتیب اقدام بر شکر ، ما را مدیون نعمتهاى تازه او مىسازد و به این ترتیب هرگز قادر نیستیم كه حق شکر او را ادا كنیم همانگونه كه در مناجات شاکرین از مناجاتهاى پانزدهگانه امام سجاد (علیه السلام)مىخوانیم : « كَيْفَ لى بِتَحْصیلِ الشُّكْرِ وَ شُكْرى اِيّاكَ يَفْتَقِرُ اِلى شُكْرٍ ، فَكُلَّما قُلْتُ لَكَ الْحَمْدُ وَجَبَ عَلَىَّ لِذلِكَ اَنْ اَقُولَ لَكَ الْحَمْدُ : چگونه مىتوانم حق شکر ترا به جاى آورم در حالى كه همین شکر من نیاز به شکرى دارد و هر زمان كه مىگویم لَكَ الْحَمْدُ بر من لازم است كه به خاطر همین توفیق شکرگزارى بگویم لَكَ الْحَمْدُ » .
و بنابراین برترین مرحله شکرى كه از انسان ساخته است این است كه اظهار عجز و ناتوانى از شکر نعمتهاى او كند ، همانگونهکه در حدیثى از امامصادق (علیه السلام)مىخوانیم كه فرمود : « فیما اَوْحَى اللّهُ عَزَّ وَ جَلَّ اِلى مُوسى اُشْكُرْنى حَقَّ شُكْرى فَقالَ يا رَبِّ وَ كَيْفَ اَشْكُرُكَ حَقَّ شُكْرِكَ وَ لَيْسَ مِنْ شُكْرٍ اَشْكُرُكَ بِه اِلاّ وَ اَنْتَ اَنْعَمْتَ بِه عَلَىَّ قالَ يا مُوسى اَلاْنَ شَكَرْتَنى حینَ عَلِمْتَ اَنَّ ذلِكَ مِنّى : خداوند بهموسى (علیه السلام) وحىفرستاد كه حق شکر مرا ادا كن، عرض كرد : پروردگارا ! چگونه حق شکر تو را ادا كنم در حالى كه هر زمانى شکر تو را به جا مىآورم این
موفقیت خود نعمت تازهاى براى من خواهد بود ، خداوند فرمود : اى موسى الان حق شکر مرا ادا كردى چون مىدانى حتى این توفیق از ناحیه من است » .(1)
بنده همان به كه ز تقصیر خویش *** عذر به درگاه خدا آورد
ورنه سزاوار خداوندیش *** كس نتواند كه به جا آورد
✓ 1 - على (علیه السلام) در يکى از كلمات حکمتآمیز خود در نهجالبلاغه مىفرماید : « اِذا وَصَلَتْ اِلَيْكُمْاَطْرافُالنِّعَمِ فَلا تُنَفِّرُوا اَقْصاهابِقِلَّةِ الشُّكْرِ: هنگامىکه مقدماتنعمتهاىخداوند به شما مىرسد سعىکنید باشکرگزارى، بقیهرا بهسوىخود جلبکنید، نه آنکه با كمى شکرگزارى آن را از خود برانید » .(2)
✓ 2 - این موضوع نیز قابل توجه است كه تنها تشکر و سپاسگزارى از خداوند در برابر نعمتها كافى نیست ، بلکه باید از كسانى كه وسیله آن موهبت بودهاند نیز تشکر و سپاسگزارى نمود و حق زحمات آنها را از این طریق ادا كرد و آنها را از این راه به خدمات بیشتر تشویق نمود ، در حدیثى از امام على بن الحسین (علیه السلام)مىخوانیم كه فرمود : « روز قیامت كه مىشود خداوند به بعضى از بندگانش مىفرماید : آیا فلان شخص را شکرگزارى كردى ؟ عرض مىکند : پروردگارا ! من شکر تو را به جا آوردم ، مىفرماید : چون شکر او را به جا نیاوردى شکر مرا هم ادا نکردى » ، سپس امام فرمود : « اَشْكُرُكُمْ لِلّهِ اَشْكُرُكُمْ لِلنّاسِ : شکرگزارترین شما براى خدا آنها هستند كه از همه بیشتر شکر مردم را به جا مىآورند ».(1)
✓ 3 - افزایش نعمتهاى خداوند كه به شکرگزاران وعده داده شده ، تنها به این نیست .
1) « اصول كافى » ، جلد 2 ، صفحه 81 حدیث 30 .
که نعمتهاى مادى تازهاى به آنها ببخشد ، بلکه نفس شکرگزارى كه توأم با توجه مخصوص به خدا و عشق تازهاى نسبت به ساحت مقدس او است خود يك نعمت بزرگ روحانى است كه در تربیت نفوس انسانها و دعوت آنان به اطاعت فرمانهاى الهى ، فوقالعاده مؤثر است ، بلکه شکر ذاتا راهى است براى شناخت هر چه بیشتر خداوند و به همین دلیل علماى عقاید در علم كلام براى اثبات « وجوب معرفة اللّه » ( شناخت خدا ) از طریق وجوب شکر « مُنْعِم » ( نعمت بخش ) وارد شدهاند .
✓ 4 - احیاى روح شکرگزارى در جامعه و ارج نهادن و تقدیر و سپاس از آنها كه با علم و دانش خود و يا با فداکارى و شهادت ، يا با سایر مجاهدات در طریق پیشبرد اهداف اجتماعى خدمت كردهاند يك عامل مهم حرکت و شکوفایى و پویایى جامعه است .
در اجتماعى كه روح تشکر و قدردانى مرده كمتر كسى علاقه و دلگرمى به خدمت پیدا مىکند و به عکس آنها كه بیشتر قدردانى از زحمات و خدمات اشخاص مىکنند ، ملتهایى با نشاطتر و پیشروترند .
توجه به همین حقیقت سبب شده است كه در عصر ما به عنوان قدردانى از زحمات بزرگان گذشته در صدمین سال ، هزارمین سال ، زاد روز و در هر فرصت مناسب دیگر ، مراسمى براى بزرگداشت آنها بگیرند و ضمن سپاسگزارى از خدماتشان مردم را به حرکت و تلاش بیشتر دعوت كنند .
فى المثل در انقلاب اسلامى كشور ما كه پایان يك دوران تاریك دو هزار و پانصد سال و آغاز دوران جدیدى بود ، وقتى مىبینیم همه سال و هر ماه بلکه هر روز ، خاطره شهیدان انقلاب زنده مىشود و بر آنها درود مىفرستند و به تمام كسانى كه به آنها منسوبند احترام مىگذارند و به خدماتشان ارج مىنهند ، این خود سبب مىشود كه عشق و علاقه به فداکارى در دیگران پرورش يابد و سطح فداکارى مردم بالاتر رود و به تعبیر قرآن شکر این نعمت باعث فزونى آن خواهد شد و از خون يك شهید هزاران مجاهد مىروید و مصداق زنده لاََزیدَنَّكُم مىشود .
8 وَ قالَ مُوسى اِنْ تَكْفُرُوا اَنْتُمْ وَ مَنْ فِى الاَرْضِ جَمیعا فَاِنَّ اللّهَ لَغَنِىٌّ حَمیدٌ
موسى ( به بنى اسرائیل ) گفت : اگر شما و همه مردم روى زمین كافر شوید ( به خدا زیانى نمىرسد ) چرا كه خداوند بىنیاز و شایسته ستایش است .
در حقیقت شکر نعمت و ایمان آوردن به خدا مایه افزونى نعمت شما و تکامل و افتخار خودتان است وگرنه خداوند آنچنان بىنیاز است كه اگر تمام كائنات كافر گردند ، بر دامان
کبریایى او گردى نمىنشیند ، چراکه او از همگان بىنیاز است و حتى احتیاج به تشکر و ستایش ندارد ، چرا كه او ذاتا ستوده ( حَمید ) است .
اگر او نیازى در ذات پاکش راه داشت ، واجب الوجود نبود و بنابراین مفهوم غنى بودن او آن است كه همه كمالات در او جمع است و كسى كه چنین است ذاتا ستوده است ، زیرا معنى « حمید » چیزى جز این نیست كه كسى شایسته « حمد » باشد .
9 اَلَمْ يَأْتِكُمْ نَبَؤُا الَّذینَ مِنْ قَبْلِكُمْ قَوْمِ نُوحٍ وَ عادٍ وَ ثَمُودَ وَ الَّذینَ مِنْ بَعْدِهِمْ لا يَعْلَمُهُمْ اِلاَّ اللّهُ جاءَتْهُمْ رُسُلُهُمْ بِالْبَيِّنتِ فَرَدُّوا اَيْدِيَهُمْ فى اَفْواهِهِمْ وَ قالُوا
اِنّا كَفَرْنا بِمااُرْسِلْتُمْ بِه وَ اِنّا لَفى شَكٍّ مِمّا تَدْعُونَنا اِلَيْهِ مُریبٍ
آیا خبر آنها كه پیش از شما بودند به شما نرسیده : قوم نوح و عاد و ثمود و آنها كه پس از ایشان بودند ، همانها كه جز خداوند از آنان آگاه نیست ، پیامبرانشان با دلایل روشن به سوى آنها آمدند ، ولى آنها ( از روى تعجب و استهزاء ) دست بر دهان گرفتند و گفتند كه ما به آنچه شما مأمور آن هستید كافریم و نسبت به آنچه ما را به سوى آن مىخوانید تردید داریم .
بدون شك قسمتى از اخبار قوم نوح و عاد و ثمود و همچنین اقوامى كه بعد از آنها بودند به ما رسیده ولى مسلماً قسمت بیشترى به ما نرسیده كه تنها خدا از آنها آگاه است ، آن قدر اسرار و خصوصیات و جزئیات در تواریخ اقوام گذشته وجود داشته كه شاید آنچه به ما رسیده در برابر آنچه نرسیده بسیار كم و ناچیز باشد .
سپس بهعنوان توضیحىدرزمینه سرگذشت آنهامىگوید: ( جاءَتْهُمْ رُسُلُهُمْ بِالْبَيِّنتِ ... ) .
در اینجا این سؤال پیش مىآید كه آنها نخست ابراز كفر و بىایمانى نسبت به پیامبران
کردند ، ولى به دنبال آن ، اظهار داشتند كه ما در شك هستیم و با كلمه « مُریب » نیز آن را تکمیل نمودند ، این دو چگونه با هم سازگار است ؟
10 قالَتْ رُسُلُهُمْ اَفِى اللّهِ شَكٌّ فاطِرِ السَّمواتِ وَ الاَرْضِ يَدْعُوكُمْ لِيَغْفِرَ لَكُمْ مِنْ ذُنُوبِكُمْ وَ يُؤَخِّرَكُمْ اِلى اَجَلٍ مُسَمًّى قالُوا اِنْ اَنْتُمْ اِلاّ بَشَرٌ مِثْلُنا تُریدُونَ اَنْ تَصُدُّونا عَمّا كانَ يَعْبُدُ ءاباؤُنا فَأْتُونا بِسُلْطنٍ مُبینٍ
رسولان آنها گفتند آیا در خدا شك است ؟ خدایى كه آسمانها و زمین را آفریده ؟ او كه شما را دعوت مىکند تا گناهانتان را ببخشد و تا موعد مقررى شما را باقى گذارد، آنها گفتند ( ما اینها را نمىفهمیم همین اندازه مىدانیم ) شما انسانهایى همانند ما هستید و مىخواهید ما را از آنچه پدرانمان مىپرستیدند بازدارید ، شما دلیل روشنى براى ما بیاورید .
« فاطِر » گرچه در اصل به معنى « شکافنده » است ، ولى در اینجا كنایه از « آفریننده » مىباشد ، آفرینندهاى كه با برنامه حساب شدهاش چیزى را مىآفریند و سپس آن را حفظ و
نگهدارى مىکند ، گویى ظلمت عدم با نور هستى به برکت وجودش از هم شکافته مىشود ، همانگونه كه سپیده صبح پرده تاریك شب را مىدرد و همانگونه كه شکوفه خرما غلافش را از هم مىشکافد و خوشه نخل از آن سر برمىآورد ( و لذا عرب به آن « فُطُر » مىگوید ) .
این احتمال نیز وجود دارد كه « فاطِر » اشاره به شکافتن توده ابتدایى ماده جهان باشد كه در علوم روز مىخوانیم كه مجموع ماده عالم يك واحد به هم پیوسته بود ، سپس شکافته شد و كرات آشکار گشت .
قرآن در اینجا مانند غالب موارد دیگر براى اثبات وجود و صفات خدا تکیه بر نظام عالم هستى و آفرینش آسمانها و زمین مىکند و مىدانیم در مسأله خداشناسى هیچ دلیلى زندهتر و روشنتر از آن نیست .
چراکه این نظام شگرف ، هر گوشهاى از آن مملو از اسرارى است كه به زبان حال فریاد مىزند : جز يك قادر حکیم و عالم مطلق ، قدرت چنین طراحى ندارد و به همین دلیل هرقدر علم و دانش بشر پیشرفت بیشترى مىکند ، دلایل بیشترى از این نظام آشکار
مىگردد كه ما را به خدا هر لحظه نزدیکتر مىسازد .
راستى قرآن چه شگفتىها دارد ؟ تمام بحث خداشناسى و توحید را در همین يك جمله كه به صورت استفهام انکارى ذکر شده اشاره كرده است « اَفِى اللّهِ شَكٌّ فاطِرِ السَّمواتِ وَ الاَرْضِ » جملهاى كه براى تجزیه و تحلیل و بحث گستردهاش ، هزاران كتاب كافى نیست .
قابل توجه اینکه مطالعه اسرار هستى و نظام آفرینش ، تنها ما را به اصل وجود خدا هدایت نمىکند بلکه صفات او مانند علم و قدرت و حکمت و ازلیت و ابدیت او ، از این مطالعه نیز روشن مىشود .
سپس به پاسخ دومین ایراد منکران مىپردازد كه ایراد به مسأله رسالت پیامبران است و مىفرماید : ( يَدْعُوكُمْ لِيَغْفِرَ لَكُمْ مِنْ ذُنُوبِكُمْ ... ) .
در حقیقت دعوت پیامبران براى دو هدف بوده ، يکى آمرزش گناهان و به تعبیر دیگر پاکسازى روح و جسم و محیط زندگى بشر و دیگر ادامه حیات تا زمان مقرر كه این دو در واقع علت و معلول يکدیگرند ، چه این كه جامعهاى مىتواند به حیات خود
ادامه دهد كه از گناه و ظلم پاك باشد .
در طول تاریخ جوامع بسیارى بودهاند كه بر اثر ظلم و ستم و هوسبازى و انواع گناهان به اصطلاح جوان مرگ شدند و به تعبیر قرآن به « اَجَل مُسَمّى » نرسیدند .
در حدیث جامع و جالبى نیز از امام صادق (علیه السلام)مىخوانیم : « مَنْ يَمُوتُ بِالذِّنُوبِ اَكْثَرُ مِمّا يَمُوتُ بِالاْجالِ وَ مَنْ يَعیشُ بِالاِْحْسانِ اَكْثَرُ مِمَّنْ يَعیشُ بِالاَعْمارِ : آنها كه با گناه مىمیرند بیش از آنها هستند كه با اجلطبیعى ازدنیا مىروند و آنهاکه با نیکى زنده مىمانند ( و طولعمرمىیابند ) بیشاز آنها هستند كه به عمرمعمولى باقى مىمانند ». (1)
و نیز از امام صادق (علیه السلام)نقل شده : « اِنَّ الرَّجُلَ يُذْنِبُ الذَّنْبَ فَيَحْرُمُ صَلوةَ اللَّيْلِ وَ اَنَّ الْعَمَلَ السَّيِّىءِ اَسْرَعُ فى صاحِبِه مِنَ السِّكّينِ فِى اللَّحْمِ : گاهى انسان گناه مىکند و از اعمال نیکى همچون .
1) « سفینة البحار » ، جلد 1 ، صفحه 488 .
نماز شب باز مىماند ( بدانید ) كار بد در فناى انسان از كارد در گوشت سریعتر اثر مىکند » .(1)
ضمناً از این آیه به خوبى استفاده مىشود كه ایمان به دعوت انبیاء و عمل به برنامههاى آنها جلو « اَجَل مُعَلَّق » را مىگیرد و حیات انسان را تا « اَجَل مُسَمّى » ادامه مىدهد ( چون مىدانیم انسان داراى دو گونه اجل است يکى سر رسید نهایى عمر يعنى همان مدتى كه آخرین توانایى بدن براى حیات است و دیگر اَجَل مُعَلَّق يعنى پایان يافتن عمر انسان بر اثر عوامل و موانعى در نیمه راه و این غالبا بر اثر اعمال بىرویه خود او و آلودگى به انواع گناهان است كه در این زمینه در ذیل آیه 2 سوره انعام بحث كردهایم ) .
ولى با این همه باز كفار لجوج این دعوت حیاتبخش كه آمیخته با منطق روشن توحید بود نپذیرفتند و با بیانى كه آثار لجاجت و عدم تسلیم در برابر حق از آن مىبارید ، به .
1) « سفینة البحار » ، جلد 1 ، صفحه 488 .
پیامبران خود چنین پاسخ گفتند : « شما جز بشرى مثل ما نیستید » ( قالُوا اِنْ اَنْتُمْ اِلاّ بَشَرٌ مِثْلُنا ) .
به علاوه « شما مىخواهید ما را از آنچه نیاکان ما مىپرستیدند بازدارید » ( تُریدُونَ اَنْ تَصُدُّونا عَمّا كانَ يَعْبُدُ ءاباؤُنا ) .
از همۀ اینها گذشته « شما دلیل روشنى براى ما بیاورید » ( فَأْتُونا بِسُلْطنٍ مُبینٍ ) .
ولى بارها گفتهایم ( و قرآن هم با صراحت بیان كرده ) كه بشر بودن پیامبران نه تنها مانع نبوت آنها نبوده بلکه كامل كننده نبوت آنها است و آنها كه این موضوع را دلیلى بر انکار رسالت انبیاء مىگرفتند هدفشان بیشتر بهانهجویى بود .
همچنین تکیه بر راه و رسم نیاکان با توجه به این حقیقت كه معمولاً دانش آیندگان بیش از گذشتگان است ، چیزى جز يك تعصب كور و خرافه بىارزش نمىتواند باشد .
و از اینجا روشن مىشود اینکه تقاضا داشتند دلیل روشنى اقامه بشود به خاطر این نبوده كه پیامبران فاقد آن بودهاند ، بلکه كرارا در آیات قرآن مىخوانیم كه بهانهجویان دلایل روشن و سلطان مبین را انکار مىکردند و هر زمان پیشنهاد معجزه و دلیل تازهاى
مىنمودند تا راه فرارى براى خود پیدا كنند .
11 قالَتْ لَهُمْ رُسُلُهُمْ اِنْ نَحْنُ اِلاّ بَشَرٌ مِثْلُكُمْ وَ لكِنَّ اللّهَ يَمُنُّ عَلى مَنْ يَشاءُ مِنْ عِبادِه وَ ما كانَ لَنا اَنْ نَأْتِيَكُمْ بِسُلْطنٍ اِلاّ بِأِذْنِ اللّهِ وَ عَلَى اللّهِ فَلْيَتَوَكَّلِ الْمُؤْمِنُونَ
پیامبرانشان بهآنها گفتند: درستاست كه ما بشرى همانند شما هستیم ولى خداوند بر هر كس از بندگانش بخواهد ( و شایسته ببیند ) نعمت مىبخشد ( و مقام رسالت عطا مىکند ) و ما هرگز نمىتوانیم معجزهاى جز به فرمان خدا بیاوریم ( و از تهدیدهاى شما نمىهراسیم ) و افراد باایمان باید تنها بر خدا توکل كنند .
دو آیه 11 و 12 پاسخ پیامبران را از بهانهجویىهاى مخالفان لجوج كه در آیات گذشته آمده مىخوانیم .
در مقابل ایراد آنها كه مىگفتند : چرا از جنس بشر هستید ، « پیامبران به آنها در مقابل ایراد آنها گفتند : مسلماً ما تنها بشرى همانند شما هستیم ، ولى خدا بر هر كس بخواهد از بندگانش منت مىگذارد و موهبت رسالت را به آنها مىبخشد » .
یعنى فراموش نکنید اگر فرضا به جاى بشر ، فرشتهاى انتخاب مىشد ، باز فرشته از خودش چیزى ندارد ، تمام مواهب از جمله موهبت رسالت و رهبرى از سوى خدا است ، آن كس كه مىتواند چنین مقامىرا به فرشتهاىبدهد مىتواند بهانسانى بدهد .
بدیهى است بخشیدن این موهبت از ناحیه خداوند بىحساب نیست و بارها گفتهایم كه مشیت خدا با حکمت او هماهنگ است ، يعنى هر جا مىخوانیم : « خدا به هر كس بخواهد ... » مفهومش این است « هر كس را شایسته بداند » درست است كه مقام رسالت بالاخره موهبت الهى است ، ولى آمادگىهایى در شخص پیامبر نیز حتما وجود دارد .
سپس به پاسخ سؤال سوم مىپردازد بى آنکه از ایراد دوم پاسخ گوید گویى ایراد دوم آنها در زمینه استناد به سنت نیاکان آن قدر سست و بىاساس بوده كه هر انسان عاقلى با كمترین تأمّل جواب آن را مىفهمد ، به علاوه در آیات دیگر قرآن ، پاسخ این سخن داده شده است .
آرى در پاسخ سؤال سوم چنینمىگوید كه آوردن معجزات ، كار ما نیست كه به صورت
یك خارقالعادهگر گوشهاى بنشینیم و هر كس به میل خودش معجزهاى پیشنهاد كند و مسأله خرق عادت تبدیل به يك بازیچه بىارزش شود .
به علاوه هر پیامبرى حتى بدون تقاضاى مردم به اندازه كافى اعجاز نشان مىدهد تا سند اثبات حقانیت او گردد ، هرچند مطالعه محتویات دعوت و مکتب آنها ، خود به تنهایى بزرگترین اعجاز است ، ولى بهانهجویان غالبا گوششان بدهکار این حرفها نبود ، هر روز پیشنهاد تازهاى مىکردند و اگر پیامبر تسلیم نمىشد ، جار و جنجال به راه مىانداختند .
12 وَ ما لَنا اَلاّ نَتَوَكَّلَ عَلَى اللّهِ وَ قَدْ هَدینا سُبُلَنا وَ لَنَصْبِرَنَّ عَلى ما ءَاذَيْتُمُونا وَ عَلَى اللّهِ فَلْيَتَوَكَّلِ الْمُتَوَكِّلُونَ
چرا ما برخدا توکلنکنیم با اینکه مارا بهراههاى ( سعادت )مان رهبرى كرده و ما به طور مسلم در برابر آزارهاى شما صبر خواهیم كرد ( و دست از انجام رسالت خویش برنمىداریم ) و توکل كنندگان باید فقط بر خدا توکل كنند .
در آیه 11 مىخوانیم « مؤمنان » باید بر خدا توکل كنند و در آیه 12 مىخوانیم « متوكّلان » باید بر خدا توکل كنند ، گویا جمله دوم مرحلهاى است وسیعتر و فراتر از مرحله اول ، يعنى مؤمنان كه سهل است ، چون ایمان به خدا از ایمان به قدرت و حمایت او و توکل بر او جدا نمىتواند باشد ، حتى غیرمؤمنان و همه كس تکیهگاهى جز خدا پیدا نمىکنند ، زیرا به هر كس بنگرند از خود چیزى ندارد همه نعمتها و قدرتها و موهبتها به ذات پاك او برمىگردد ، پس آنها نیز باید سر بر آستان او بگذارند و از او بخواهند كه این توکلآنهارا دعوتایمان به اللّه نیزمىکند.
آیات فوق پاسخى روشن به كسانى مىدهد كه نفى اعجاز پیامبران مىکنند ، يا نفى معجزات پیامبر اسلام غیر از قرآن و به ما مىفهماند كه پیامبران هرگز نگفتهاند ما معجزه نمىآوریم ، بلکه مىگفتند جز به فرمان خدا و اجازه او دست به این كار نمىزنیم ، زیرا اعجاز كار او است و در اختیار او و هر زمان صلاح بداند به ما مىدهد .
« تَوَكُّل » در اصل از ماده « وکالت » به معنى انتخاب وکیل كردن است و این را مىدانیم كه يك وکیل خوب كسى است كه حداقل داراى چهار صفت باشد : آگاهى كافى، امانت، قدرت و دلسوزى .
این موضوع نیز شاید نیاز به تذکر نداشته باشد كه انتخاب يك وکیل مدافع در كارها در جایى است كه انسان شخصا قادر به دفاع نباشد ، در این موقع از نیروى دیگرى استفاده مىکند و با كمك او به حل مشکل خویش مىپردازد .
بنابراین توکل كردن بر خدا مفهومى جز این ندارد كه انسان در برابر مشکلات و حوادث زندگى و دشمنىها و سرسختىهاى مخالفان و پیچیدگىها و احیانا بنبستهایى كه در مسیر خود به سوى هدف دارد در جایى كه توانایى برگشودن آنها ندارد او را وکیل خود سازد و به او تکیه كند و از تلاش و كوشش باز نایستد ، بلکه در آنجا هم كه توانایى بر انجام كارى دارد باز مؤثر اصلى را خدا بداند ، زیرا از دریچه چشم يك موحد سرچشمه تمام قدرتها و نیروها او است .
نقطۀ مقابل « توکل بر خدا » تکیه كردن بر غیر او است يعنى به صورت اتکایى زیستن و وابسته به دیگرى بودن و از خود استقلال نداشتن است ، دانشمندان اخلاق مىگویند : توکل ثمره مستقیم توحید افعالى خدا است ، زیرا همانطور كه گفتیم از نظر يك موحد هر حرکت و كوشش و تلاش و جنبش و هر پدیدهاى كه در جهان صورت مىگیرد بالاخره به علت نخستین این جهان يعنى ذات خداوند ارتباط مىیابد ، بنابراین يك موحد همه قدرتها و پیروزىها را از او مىداند .
13 وَ قالَ الَّذینَ كَفَرُوا لِرُسُلِهِمْ لَنُخْرِجَنَّكُمْ مِنْ اَرْضِنا اَوْ لَتَعُودُنَّ فى مِلَّتِنا فَاَوْحى اِلَيْهِمْ رَبُّهُمْ لَنُهْلِكَنَّ الظّالِمینَ
کسانى كه كافر شدند به پیامبران خود گفتند : ما قطعا شما را از سرزمین خود اخراج خواهیم كرد ، مگر اینکه به آیین ما بازگردید ؛ در این حال پروردگارشان به آنها وحى فرستاد كه من ظالمان را هلاك مىکنم .
این مغروران بىخبر ، گویى همه سرزمینها را مال خود مىدانستند و براى پیامبرانشان
حتى به اندازه يك شهروند حق قائل نبودند و لذا مىگفتند : « اَرْضِنا » ( سرزمین ما ) .
در حالى كه خداوند زمین و تمام مواهبش را براى صالحان آفریده است و این جباران خودخواه مستکبر در واقع حقى از آن ندارند ، تا چه رسد به اینکه همه را از خود بدانند .
ممکن است جمله « لَتَعُودُنَّ فى مِلَّتِنا » ( بار دیگر به آیین ما بازگردید ) این توهم را ایجاد كند كه پیامبران قبل از رسالت پیرو آیین بتپرستى بودند ، در حالى كه چنین نیست ، چراکه قطع نظر از مسأله معصوم بودن كه قبل از نبوت را نیز شامل مىشود ، عقل و درایت آنها بیش از آن بوده كه دست به چنین كارى نابخردانهاى بزنند و برابر سنگ و چوبى سجده كنند .
این تعبیر ممکن است به خاطر آن باشد كه پیامبران قبل از رسالت ، مأموریت تبلیغ را نداشتند ، شاید سکوت آنها این توهم را ایجاد كرده بوده است كه آنها نیز بامشرکان هم عقیدهاند .
از این گذشته گرچه ظاهراً خطاب به خود پیامبران است ، ولى در واقع پیروان آنها را نیز شامل مىشود و مىدانیم این پیروان قبلاً بر آیین مشرکان بودند و نظر مشرکان تنها به آنها است و تعبیر عمومى لَتَعُودُنَّ به اصطلاح از باب تغلیب است ( يعنى حکم اکثریت را
به عموم سرایت دادن ) .
سپس اضافه مىکند : ( فَاَوْحى اِلَيْهِمْ رَبُّهُمْ لَنُهْلِكَنَّ الظّالِمینَ ) .
بنابراین از این تهدیدها هرگز نترسید و كمترین سستى در اراده آهنین شما راه نیابد .
14 وَ لَنُسْكِنَنَّكُمُ الاَرْضَ مِنْ بَعْدِهِمْ ذلِكَ لِمَنْ خافَ مَقامى وَ خافَ وَعیدِ
و شما را در زمین بعد از آنها سکونت خواهیم بخشید ؛ این ( موفقیت ) براى كسى است كه از مقام ( عدالت ) من بترسد و از عذاب ( من ) بیمناك باشد .
و از آنجا كه منکران ستمگر ، پیامبران را تهدید به تبعید از سرزمینشان مىکردند خداوند در مقابل به آنها چنین وعده مىدهد كه « من شما را در این زمین بعد از نابودى آنها سکونت خواهم بخشید » ( وَ لَنُسْكِنَنَّكُمُ الاَرْضَ مِنْ بَعْدِهِمْ ) .
ولى این پیروزى و موفقیت نصیب همه كس نمىشود « از آن كسانى است كه از مقام من بترسند و احساس مسؤولیت كنند و همچنین از تهدید به عذابها در برابر انحراف و ظلم و گناه ترسان باشند و آنها را جدى تلقى كنند » ( ذلِكَ لِمَنْ خافَ مَقامى وَ خافَ وَعیدِ ) .
بنابراین موهبت و لطف من نه بىحساب است و نه بىدلیل ، بلکه مخصوص كسانى است كه با احساس مسوؤلیت در برابر مقام عدل پروردگار نه گرد ظلم و ستم مىگردند و نه در برابر دعوت حق ، لجاجت و دشمنى به خرج مىدهند .
در آیه فوق خواندیم كه پیروزى بر ظالمان و حکومت بر زمین به دنبال نابودى آنها از آن كسانى است كه از « مقام خداوند » بترسند ، در اینکه منظور از كلمه مقام در اینجا چیست ؟ احتمالات متعددى داده شده كه ممکن است همه آنها صحیح و مراد از آیه باشد :
الف - منظور از موقعیت پروردگار به هنگام محاسبه است ، همانگونه كه در آیات دیگر قرآن نیز مىخوانیم : « وَ اَمّا مَنْ خافَ مَقامَ رَبِّه وَ نَهَى النَّفْسَ عَنِ الْهَوى ... » ( 40 / نازعات ) « وَ لِمَنْ خافَ مَقامَ رَبِّه جَنَّتانِ » ( 46 / رحمن ) .
ب - مقام به معنى « قیام » و قیام به معنى « نظارت و مراقبت » است ، يعنى آن كس كه از نظارت شدید خداوند بر اعمال خویش ، ترسان است و احساس مسؤولیت مىکند .
ج - « مقام » به معنى « قیام براى اجراى عدالت و احقاق حق » است ، يعنى آنها كه از این موقعیت پروردگار مىترسند .
البته گفتیم هیچ مانعى ندارد كه همه اینها در مفهوم آیه جمع باشد يعنى آنها كه خدا را بر خود ناظر مىبینند ، از حساب و اجراى عدالت بیمناك و ترسان هستند ، ترسى سازنده كه آنها را به احساس مسؤولیت در هر كار دعوت مىکند و از هر گونه بیدادگرى و ستم و آلودگى به گناه بازمىدارد ، پیروزى و حکومت روى زمین سرانجام از آن آنها است .
15 وَاسْتَفْتَحُوا وَ خابَ كُلُّ جَبّارٍ عَنیدٍ
آنها ( از خدا ) تقاضاى فتح و پیروزىکردند و هر گردنکش منحرفى نومید و نابود شد .
« خاب » از ماده « خَيْبَة » به معنى از دست رفتن مطلوب است كه با كلمه نومیدى در فارسى تقریبا مساوى است .
« جَبّار » در اینجا به معنى متکبر و گردنکش است ، ولى كلمه « جَبّار » گاهى بر خداوند نیز اطلاق مىشود كه به معنى دیگرى است و آن « اصلاح كننده موجود نیازمند به اصلاح »
و يا « كسى كه مسلط بر همه چیز است » مىباشد .(1)
کلمه « عَنید » در اصل از ماده ( عَنَدَ ) به معنى سمت و ناحیه است و دراینجا بهمعنى انحراف و گرایش بهغیر راهحق آمده است. و در حدیثى از امام باقر (علیه السلام) مىخوانیم : «اَلْعَنیدُ الْمُعْرِضُ عَنِ الْحَقِّ : عنید كسى است كه از حق روى گردان باشد » .(2)
جالب اینکه « جَبّار » اشاره به صفت نفسانى يعنى روح سرکشى است و « عَنید » اشاره به اثر آن صفت در افعال انسان است كه او را ازحق منحرفمىگرداند .
16 مِنْ وَرائِه جَهَنَّمُ وَ يُسْقى مِنْ ماءٍ صَدیدٍ
به دنبال او جهنم خواهد بود و از آب بد بوى متعفنى نوشانده مىشود . .
17 يَتَجَرَّعُهُ وَ لا يَكادُ يُسیغُهُ وَ يَأْتیهِ الْمَوْتُ مِنْ كُلِّ مَكانٍ وَ ما هُوَ بِمَيِّتٍ وَ مِنْ وَرائِه عَذابٌ غَلیظٌ
به زحمت جرعه جرعه آن را سرمىکشد و هرگز به میل خود حاضر نیست آنرا بیاشامد و مرگ از هر مکانى به سراغ او مىآید ؛ ولى با این همه نمىمیرد و به دنبال آن عذاب شدیدى است .
« صَدید » چنانکه علماى لغت گفتهاند چرکى است كه میان پوست و گوشت جمع مىشود ، اشاره به اینکه از يك آب بدبوى متعفن بدمنظره همانند چرك و خون به او مىنوشانند .
« يُسیغُهُ » از ماده « اِساغَة » به معنى ریختن نوشابه در حلق است .
در این دو آیه به نتیجه كار این جباران عنید از نظر مجازاتهاى جهان دیگر در ضمن دوآیه بهپنج موضوع اشارهمىکند:
✓ 1 - « به دنبال این نومیدى و خسران و يا به دنبال چنین كسى جهنم و آتش سوزان خواهد بود » ( مِنْ وَرائِه جَهَنَّم ) .
کلمه « وَراء » گرچه به معنى پشت سر است ( در برابر « اَمام » ) ولى در این گونه موارد به معنى نتیجه و عاقبت كار مىآید ، همانگونه كه در تعبیرهاى فارسى نیز زیاد در این معنى به كار مىرود مثلاً مىگوییم : اگر فلان غذا را بخورى پشت سر آن بیمارى و مرض است و يا اگر با فلان كس رفاقت كنى به دنبال آن بدبختى و پشیمانى است يعنى نتیجه و معلول آن چنین است .
✓ 2 - « در میان آن آتش سوزان به هنگامى كه تشنه مىشود از آب "صدید" به او مىنوشانند » ( وَ يُسْقى مِنْ ماءٍ صَدیدٍ ) .
✓ 3 - این مجرم گناهکار و جبار عنید ، هنگامى كه خود را در برابر چنین نوشابهاى مىبیند « به زحمت جرعه جرعه آن را سر مىکشد و هرگز مایل نیست آن را بیاشامد » بلکه به اجبار در حلق او مىریزند ( يَتَجَرَّعُهُ وَ لا يَكادُ يُسیغُهُ ) .
✓ 4 - آن قدر وسایل عذاب و شکنجه و ناراحتى براى او فراهم مىگردد كه « از هر سو مرگ به سوى او مىآید ولى با این همه هرگز نمىمیرد » تا مجازات زشتىهاى اعمال خود را ببیند ( وَ يَأْتیهِ الْمَوْتُ مِنْ كُلِّ مَكانٍ وَ ما هُوَ بِمَيِّتٍ ) .
✓ 5 - با اینکه تصور مىشود مجازاتى برتر از اینها كه گفته شد نیست ، باز اضافه مىکند « و به دنبال آن عذاب شدیدى است » و به این ترتیب آنچه از شدت مجازات و كیفر در فکر آدمى بگنجد و حتى آنچه نمىگنجد در انتظار این ستمگران خودخواه و جبّاران بىایمان و گنهکار است ، بسترشان از آتش ، نوشابه آنها ، متعفن و نفرتآور ، مجازاتهاى رنگارنگ از هر سو و از هر طرف و در عین حال نمردن بلکه زنده بودن و باز هم چشیدن .
اما هرگز نباید تصور كرد كه اینگونه مجازاتها غیرعادلانه است ، چراکه همانگونه كه بارها گفتهایم اینها نتیجه و اثر طبیعى اعمال خود انسانها است ، بلکه تجسّمى است از كارهاى آنان در سراى دیگر كه هر عملى به صورت مناسب خود مجسم مىشود و اگر ما اعمال و جنایات عدهاى از جانیان را كه در عصر و زمان خود ، مشاهده كردهایم و يا در
تاریخ گذشتگان مطالعه نمودهایم درست در نظر بگیریم گاهى فکر مىکنیم كه این مجازاتها هم براى آنها كم است .
18 مَثَلُ الَّذینَ كَفَرُوا بِرَبِّهِمْ اَعْملُهُمْ كَرَمادٍ اشْتَدَّتْ بِهِ الرّيحُ فى يَوْمٍ عاصِفٍ لايَقْدِرُونَ مِمّا كَسَبُوا عَلى شَىْءٍ ذلِكَ هُوَالضَّللُالْبَعیدُ
اعمال كسانى كه به پروردگارشان كافر شدند همچون خاکسترى است در برابر تندباد در يك روز طوفانى ، آنها توانایى ندارند كمترین چیزى از آنچه را انجام دادهاند به دست آورند و این گمراهى دور و درازى است .
همانگونه كه خاکستر در برابر تندباد ، آن هم در يك روز طوفانى آنچنان پراکنده مىشود كه هیچ كس قادر بر جمع آن نیست ، همین گونه منکران حق توانایى ندارند كه چیزى از اعمالى را كه انجام دادهاند به دست آورند و همگى بر باد مىرود و دستهایشان خالى مىماند .
1 - تشبیه اعمال آنها به خاکستر با توجه به اینکه مانند خاك و غبار موجود مفیدى نیست ، بلکه باقىمانده يك مشت آتش است نشان مىدهد كه اعمال آنها ممکن است ظاهرى داشته باشد اما فقط همان ظاهر است و محتوایى ندارد ، در يك ظرف كوچك خاك ممکن است گل زیبایى بروید اما در میان خروارها خاکستر حتى علف هرزهاى نخواهد رویید .
2 - تشبیه اعمال كفار به خاکستر با توجه به اینکه در میان ذرات خاکستر هیچ نوع چسبندگى و پیوند وجود ندارد و حتى با كمك آب نیز نمىتوان آنها را به هم پیوند داد و هر ذرهاى به سرعت دیگرى را رها مىسازد ، گویى اشاره به این واقعیت است كه آنها برخلاف مؤمنان كه اعمالشان منسجم و به هم پیوسته و هر عملى عمل دیگر را تکمیل مىکند و روح توحید و وحدت نه تنها در میان مؤمنان كه در میان اعمال يك فرد باایمان نیز وجوددارد، اثرىاز اینانسجام و توحیدعمل درکارافرادبىایماننیست .
3 - با اینکه قرار گرفتن خاکستر در برابر تندباد ، سبب پراکندگى آن مىشود ، اما آن را
با جمله « فى يَوْمٍ عاصِفٍ » ( در يك روز طوفانى ) تأکید مىکند ، زیرا اگر تندباد محدود و موقت باشد ممکن است خاکسترى را از نقطهاى بلند كرده و در منطقهاى نه چندان دور بریزد ، اما اگر روز ، روز طوفانى باشد كه از صبح تا به شام بادها از هر سو مىوزند ، بدیهى است چنین خاکسترى آنچنان پراکنده مىشود كه هر ذرهاى از ذراتش در نقطه دوردستى خواهد افتاد به طورى كه با هیچ قدرتى نمىتوان آن را جمع كرد .
4 - اگر طوفان به تودهاى از كاه يا برگهاى درختان بوزد و آنها را در نقاط دوردست پراکنده سازد ، باز قابل تشخیص مىباشد ولى ذرات خاکستر آن قدر ریز و كوچکند كه اگر پراکنده شدند آنچنان از نظر محو مىشوند كه گویى به كلى نابود گشتهاند .
« خاکستر » این خاکستر سبك وزن ، این خاکستر بى محتوا و تیره رو ، این خاکسترى كه هیچ موجود زندهاى در آن لانه نمىکند ، سبز نمىشود بارور نمىگردد ، این خاکسترى كه ذراتش به كلى از هم گسسته است هنگامى كه در برابر نسیم و باد قرار گرفت به سرعت متلاشى و پخش مىشود كه همان ظاهر بىخاصیت آن نیز از نظرها محو مىگردد .
به طورى كه در سوره بقره ذیل آیه 217 بیان كردیم در مسأله « حبط اعمال » يعنى از میان رفتن اعمال خوب به خاطر اعمال بد و يا به خاطر كفر و بىایمانى ، در میان دانشمندان اسلامى گفتگو بسیار است ، اما حق این است كه عدم ایمان و اصرار و لجاجت در كفر و نیز بعضى از اعمال همانند حسد و غیبت و قتل نفس ، آنچنان تأثیر سوء دارند كه اعمال نیك و حسنات را بر باد مىدهند. آیه فوق نیز دلیل دیگرى بر امکان حبط اعمال است ( براى توضیح بیشتر به همان بحث مراجعه فرمایید ) .(1)
با مطالعۀ تاریخ علوم و اختراعات و اکتشافات مىبینیم كه جمعى از دانشمندان بشر ،
1) « تفسیر نمونه » ، جلد 2 ، صفحه 70 .
سالیان دراز زحمات طاقت فرسایى كشیدهاند و انواع محرومیتها را تحمل كرده تا بتوانند اختراع و اکتشافى كنند كه بارى از دوش همنوعانشان بردارند .
فى المثل « ادیسون » مخترع برق چه زحمات جانکاهى براى این اختراع پربارش متحمل شد و شاید جان خود را در این راه نیز از دست داد ، اما دنیایى را روشن ساخت ، كارخانهها را به حرکت درآورد و از برکت اختراعش ، چاههاى عمیق درختان سرسبز ، مزارع آباد به وجود آمد و خلاصه چهره دنیا دگرگون شد .
چگونه مىتوان باور كرد او يا اشخاص دیگرى همچون « پاستور » كه با كشف میکرب ، میلیونها انسان را از خطر مرگ رهایى بخشید و دهها مانند او همه به قعر جهنم فرستاده شوند ، به حکم اینکه فرضاً ایمان نداشتند ، ولى افرادى كه در عمرشان هیچ كار چشمگیرى در راه خدمت به انسانها انجام ندادهاند جایشان در بهشت باشد ؟
پاسخ سؤال این است كه از نظر جهان بینى اسلام مطالعه نفس عمل به تنهایى كافى نیست ، بلکه عمل به ضمیمه ، محرك و انگیزه آن ارزش دارد ، بسیار دیده شده كسانى
بیمارستان يا مدرسه يا بناى خیر دیگرى مىسازند و تظاهر به این هم دارند كه هدفشان صد در صد خدمت انسانى است به جامعهاى كه به آن مدیون هستند ، در حالى كه زیر این پوشش مطلب دیگرى نهفته شده است و آن حفظ مقام يا مال و ثروت يا جلب توجه عوام و تحکیم منافع مادى خود و يا حتى دست زدن به خیانتهایى دور از چشم دیگران .
ولى به عکس ممکن است كسى كار كوچکى انجام دهد ، با اخلاص تمام و انگیزهاى صد در صد انسانى و روحانى .
اکنون باید پرونده این مردان بزرگ را ، هم از نظر عمل ، هم از نظر انگیزه و محرك ، مورد بررسى قرار داد و مسلماً از چند صورت خارج نیست :
الف : گاهى هدف اصلى از اختراع صرفا يك عمل تخریبى است ( همانند كشف انرژى اتمى كه نخستین بار به منظور ساختن بمبهاى اتمى صورت گرفت ) سپس در كنار آن منافعى براى نوع انسان نیز به وجود آمده كه هدف واقعى مخترع يا مکتشف نبوده و يا در درجه دوم قرار داشته است ، تکلیف این دسته از مخترعان كاملاً روشن است .
ب : گاهى مخترع يا مکتشف ، هدفش بهرهگیرى مادى و يا اسم و آوازه و شهرت است و در حقیقت ، حکم تاجرى دارد كه براى درآمد بیشتر تأسیسات عامالمنفعهاى به وجود مىآورد و براى گروهى ایجاد كار و براى مملکتى محصولاتى به ارمغان مىآورد ، بىآنکه هیچ هدفى جز تحصیل درآمد داشته باشد و اگر كار دیگرى درآمد بیشترداشت بهسراغ آن مىرفت .
البته چنین تجارت يا تولیدى اگر طبق موازین مشروع انجام گیرد ، كار خلاف و حرامى نیست ، ولى عمل فوق العاده مقدسى هم محسوب نمىشود .
و از اینگونه مخترعان و مکتشفان در طول تاریخ كم نبودند و نشانه این طرز تفکر همان است كه اگر ببینند آن درآمد يا بیشتر از آن از طرقى كه مضّر به حال جامعه است تأمین شود ( مثلاً در صنعت داروسازى بیست درصد سود مىبرند و در هروئین سازى 50 درصد ) این دسته خاص دومى را ترجیح مىدهند .
تکلیف این گروه نیز روشن است آنها هیچگونه طلبى نه از خدا دارند و نه از همنوعان خویش و پاداش آنها همان سود و شهرتى بوده كه مىخواستهاند و به آن رسیدهاند .
ج : گروه سومى هستند كه مسلماً انگیزههاى انسانى دارند و يا اگر معتقد به خدا باشند انگیزههاى الهى و گاهى سالیان دراز از عمر خود را در گوشه لابراتوارها با نهایت فلاکت و محرومیت به سر مىبرند به امید اینکه خدمتى به نوع خود كنند و ارمغانى به جهان انسانیت تقدیم دارند ، زنجیرى از پاى دردمندى بگشایند و گرد و غبارىاز چهره رنجدیدهاى بیفشانند .
اینگونه افراد اگر ایمان داشته باشند و محرك الهى ، كه بحثى در آنها نیست و اگر نداشته باشند اما محرکشان انسانى و مردمى باشد بدون شك پاداش مناسبى از خداوند دریافت خواهند داشت ، این پاداش ممکن است در دنیا باشد و ممکن است در جهان دیگر باشد ، مسلماً خداوند عالم عادل آنها را محروم نمىکند ، اما چگونه و چطور ؟ جزئیاتش بر ما روشن نیست ، همین اندازه مىتوان گفت « خداوند اجر چنین نیکوکارانى را ضایع نمىکند » ( البته اگر آنها در رابطه با عدم پذیرش ایمان مصداق جاهل قاصر باشند مسأله بسیار روشنتر است ) .
دلیل بر این مسأله علاوه بر حکم عقل ، اشاراتى است كه در آیات و يا روایات آمده است .
ما هیچ دلیلى نداریم كه جمله « اِنَّ اللّهَ لا يُضیعُ اَجْرَ الْمُحْسِنینَ» (1)شامل این گونه اشخاص نشود ، زیرا محسنین در قرآن فقط به مؤمنان اطلاق نشده است ، لذا مىبینیم برادران يوسف هنگامى كه نزد او آمدند بىآنکه او را بشناسند و در حالى كه او را عزیز مصر مىپنداشتند به او گفتند : اِنّا نَراكَ مِنَ الْمُحْسِنینَ : ما تو را از نیکوکاران مىدانیم » .
از این گذشته آیۀ « فَمَنْ يَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ خَيْرا يَرَهُ وَ مَنْ يَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ شَرّا يَرَهُ : هر كس به اندازه سنگینى ذرهاى كار نیك كند آن را مىبیند و هر كس به مقدار ذرهاى كار بد كند آن را خواهد دید » به وضوح شامل این گونه اشخاص مىشود .
در حدیثى از على بن يقطین از امام كاظم (علیه السلام) مىخوانیم : « در بنى اسرائیل مرد باایمانى بود كه همسایه كافرى داشت ، مرد بىایمان نسبتبه همسایه باایمان خود نیکرفتارى مىکرد ، وقتى كه از .
1) سوره يوسف ، آیۀ 90 و بعضى از سورههاى دیگر .
دنیا رفت خدا براى او خانهاى بنا كرد كه مانع از گرماى آتش شود ... و به او گفته شد این به سبب نیك رفتاریت نسبت به همسایه مؤمنت مىباشد » .(1)
و نیز از پیامبر اکرم صلىاللهعلیهوآله درباره عبدالله بن جدعان كه از مشرکان معروف جاهلیت و از سران قریش بود چنین نقل شده : « كم عذابترین اهلجهنم ابن جدعان است »، سؤال كردند: « يا رسول اللّه چرا ؟ » فرمود: « اِنَّهُ كانَ يُطْعِمُ الطَّعامَ: او گرسنگان را سیر مىکرد » .(2)
در روایت دیگرى مىخوانیم كه پیامبر صلىاللهعلیهوآله به عدى بن حاتم ( فرزند حاتم طائى » فرمود : « دُفِعَ عَنْ ابیكَ الْعَذابُ الشَّدیدُ بِسَخاءِ نَفْسِه : خداوند عذاب شدید را از پدرت به خاطر جود و بخشش او برداشت » .
و در حدیث دیگرى از امام صادق (علیه السلام)مىخوانیم : كه گروهى از يمن براى « بحث و جدل » خدمت پیامبر صلىاللهعلیهوآله آمدند و در میان آنها مردى بود كه از همه بیشتر سخن مىگفت و خشونت و لجاجت خاصى در برابر پیامبر صلىاللهعلیهوآله مىنمود ، پیامبر صلىاللهعلیهوآله آنچنان عصبانى شد كه آثارش در چهره مبارکش كاملاً آشکار گردید ، در این هنگام جبرئیل آمد و پیام الهى را اینچنین به پیامبر ابلاغ كرد : خداوند مىفرماید : این مردى است سخاوتمند ، پیامبر صلىاللهعلیهوآله با شنیدن اینسخن خشمش فرو نشست ، رو به سوى او كرد و فرمود : « پروردگار به من چنین پیامى داده است و اگر بهخاطر آن نبود آن چنان بر تو سخت مىگرفتم كه عبرت دیگران گردى » .
آن مرد پرسید : « آیا پروردگارت سخاوت را دوستدارد »، فرمود : « بلى » ، عرض كرد : « من شهادت مىدهم كه معبودى جز "اللّه" نیست و تو رسول و فرستاده او هستى و به همان خدایى كه تو را مبعوث كرده سوگند كه تاکنون هیچکس را از نزد خود محروم برنگرداندهام » .(1).
1) « سفینة البحار » ، جلد 2 ، صفحه 607 .
در اینجا این سؤال پیش مىآید كه هم از بعضى آیات و هم از بسیارى از روایات استفاده مىشودکه ایمان و يا حتى ولایت شرط قبولى اعمال و يا ورود در بهشت است ، بنابراین اگر بهترین اعمال هم از افراد فاقد ایمان سربزند مقبول درگاه خدا نخواهد بود .
ولى مىتوان از این سؤال چنین پاسخ گفت كه مسأله « قبولى اعمال » مطلبى است و پاداش مناسب داشتن مطلب دیگر ، به همین جهت مشهور در میان دانشمندان اسلام این است كه مثلاً نماز بدون حضور قلب و يا با ارتکاب بعضى از گناهان مانند غیبت ، مقبول درگاه خدا نیست ، با اینکه مىدانیم چنین نمازى شرعا صحیح است و اطاعت فرمان خدا است و انجام وظیفه محسوب مىشود و مسلم است كه اطاعت فرمان خدا بدون پاداش نخواهد بود .
بنابراین قبول عمل همان مرتبه عالى عمل است و در مورد بحث ، ما نیز همین را مىگوییم ، مىگوییم : اگر خدمات انسانى و مردمى با ایمان همراه باشد ، عالىترین محتوا را خواهد داشت ، ولى در غیر این صورت به كلى بىمحتوا و بىپاداش
نخواهد بود ، درزمینه ورود در بهشت نیز همین پاسخ را مىگوییم كه پاداش عمل لازم نیست منحصرا ورود در جنّت باشد .
19 اَلَمْ تَرَ اَنَّ اللّهَ خَلَقَ السَّمواتِ وَ الاَرْضَ بِالْحَقِّ اِنْ يَشَأْ يُذْهِبْكُمْ وَ يَأْتِ بِخَلْقٍ جَدیدٍ
آیا ندیدى كه خداوند آسمانها و زمین را به حق آفریده، اگر اراده كند شما را مىبرد و خلق تازهاى مىآورد .
20 وَ ما ذلِكَ عَلَى اللّهِ بِعَزیزٍ
و این كار براى خدا مشکل نیست .
« حَقّ » چنانکه راغب در مفردات گوید در اصل به معنى « مطابقه و هماهنگى » است ، ساختمان عالم آفرینش ، آسمان و زمین ، همگى نشان مىدهد كه در آفرینش آنها ، نظم و حساب و حکمت و هدفى بوده است ، نه خداوند به آفرینش آنها نیاز داشته و نه از تنهایى احساس وحشت مىنموده و نه كمبودى را با آن مىخواهد در ذات خود برطرف سازد ،
چراکه او بىنیاز از همه چیز است ، بلکه این جهان پهناور منزلگاهى است براى پرورش مخلوقات و تکامل بخشیدن هر چه بیشتر به آنها .
سپس اضافه مىکند دلیل بر اینکه نیازى به شما و ایمان آوردن شما ندارد این است كه « اگر اراده كند شما را مىبرد و خلق تازهاى به جاى شما مىآورد » خلقى كه همه ایمان داشته باشند و هیچ يك از كارهاى نادرست شما را انجام ندهند .
21 وَ بَرَزُوا لِلّهِ جَمیعا فَقالَ الضُّعَفؤُا لِلَّذینَ اسْتَكْبَرُوا اِنّا كُنّا لَكُمْ تَبَعا فَهَلْ اَنْتُمْ مُغْنُونَ عَنّا مِنْ عَذابِ اللّهِ مِنْ شَىْءٍ قالُوا لَوْ هَدینَا اللّهُ لَهَدَيْنكُمْ سَواءٌ عَلَيْنا اَجَزِعْنا اَمْ صَبَرْنا ما لَنا مِنْ مَحیصٍ
و ( در قیامت ) همه آنها در برابر خدا ظاهر مىشوند در این هنگام ضعفاء ( پیرواننادان ) بهمستکبران مىگویند ما پیروان شما بودیم ، آیا ( اکنون كه به خاطر پیروى از شما گرفتار مجازات الهى شدهایم ) شما حاضرید سهمى از عذاب الهى را بپذیرید و از ما بردارید؟ آنها مىگویند: اگر خدا مارا ( بهسوى رهایى از عذاب ) هدایت كرده بود
ما نیز شما را هدایت مىکردیم ( كار از اینها گذشته است ) چه بیتابى كنیم و چه شکیبایى، تفاوتى براى ما ندارد ، راه نجاتى نیست .
« بَرَزُوا » در اصل از ماده « بروز » به معنى ظاهر شدن و از پرده بیرون آمدن است و به معنى بیرون آمدن از صف و مقابل حریف ایستادن در میدان جنگ و به اصطلاح مبارزه كردن نیز آمده است .
باید توجه داشت كه « بَرَزُوا » فعل ماضى است ولى در اینجا به معنى آینده است زیرا مسائل مربوط به قیامت آنچنان قطعى و تخلفناپذیر است كه در بسیارى از آیات قرآن با صیغه ماضى بیان شده است همانگونه كه فى المثل ما درباره كسى كه بیمار است و يقین داریم خواهد مرد مىگوییم : فلانکس از دنیا رفت .
« مَحیص » از ماده « مَحْص » به معنى رهایى از عیب و يا ناراحتى است .
نخستین سؤالىکه در زمینه اینآیه پیش مىآید ایناست كه : مگر مردم در این جهان در برابر علم خدا ظاهر و آشکار نیستند كه در آیه فوق مىفرماید در قیامت همگى در پیشگاه
خدا بارز و ظاهر مىشوند ؟ در پاسخ این سؤال بسیارى از مفسران گفتهاند منظور این است كه افراد بشر در این جهان احساس نمىکنند كه آنها و همه اعمالشان در پیشگاه خدا ظاهر و بارز است ، ولى این حضور و ظهور را در قیامت همگى احساس خواهند كرد .
بعضى نیز گفتهاند كه : منظور خارج شدن از قبرها و بروز و ظهور در دادگاه عدل الهى براى حساب است .
بسیارى از مفسران معتقدند كه منظور هدایت به طریق نجات از مجازات الهى در آن عالم است ، زیرا این سخن را « مستکبران » در پاسخ پیروانشان كه تقاضاى پذیرش سهمى از عذاب را كرده بودند مىگویند و تناسب سؤال و جواب ایجاب مىکند كه منظور هدایت به طریق رهایى از عذاب است .
اتفاقاً همین تعبیر ( هدایت ) در مورد رسیدن به نعمتهاى بهشتى نیز دیده مىشود ، آنجا كه از زبان بهشتیان مىخوانیم : « وَ قالُواالْحَمْدُلِلّهِ الَّذى هَدانا لِهذا وَ ما كُنّا لِنَهْتَدِىَ لَوْلا اَنْ
هَدانَا اللّهُ : مىگویند شکر خدایى را كه ما را به چنین نعمتهایى هدایت كرد و اگر توفیق و هدایت او نبود ما به اینها راه نمىیافتیم » ( 43 / اعراف ) .
این احتمال نیز وجود دارد كه « رهبران ضلالت » هنگامى كه خود را در برابر تقاضاى پیروانشان مىبینند براى اینکه گناه را از خود دور كنند و همانگونه كه رسم همه پرچمداران
ضلالت است خرابکارى خود را به گردن دیگران بیندازند ، با وقاحت تمام مىگویند ما چه كنیم ، اگر خدا ما را به راه راست هدایت مىکرد ما هم شما را هدایت مىکردیم ، يعنى ما مجبور بودیم و از خود ارادهاى نداشتیم .
این همان منطق شیطان است كه براى تبرئه خویش رسما نسبت جبر بهخداوندعادل داد و گفت : « فَبِما اَغْوَيْتَنى لاَقْعُدَنَّ لَهُمْ صِراطَكَ الْمُسْتَقیمَ : اکنون كه مرا گمراه كردى من در كمین آنها بر سر راه مستقیم تو مىنشینم » ( و آنها را منحرف مىسازم ) ( 16 / اعراف ) .
ولى باید توجه داشت كه مستکبران چه بخواهند و چه نخواهند بار مسؤولیت گناه پیروان خویش را طبق صریح آیات قرآن و روایات بر دوش مىکشند ، چراکه آنها بنیانگذار
انحراف و عامل گمراهى بودند ، بىآنکهاز مسؤولیت و مجازات پیروان چیزى كاسته شود .
از آیۀ فوق به خوبى روشن مىشود كه :
اولاً - كسانى كه چشم و گوش بسته دنبال این و آن مىافتند و به اصطلاح افسار خود را به دست هرکس مىسپارند افراد ناتوان و بىشخصیتى هستند كه قرآن از آنها تعبیر به « ضعفاء » كرده است .
ثانیاً - سرنوشت آنها و پیشوایانشان هر دو يکى است و این بینوایان حتى در سختترین حالات نمىتوانند از حمایت این رهبران گمراه بهره گیرند و حتى ذرّهاى از مجازاتشان را تخفیف دهند ، بلکه شاید با سخریه ، به آنها پاسخ مىدهند كه بیهوده جزع و فزع نکنید كه راه خلاص و نجاتى در كار نیست .
22 وَ قالَ الشَّيْطانُ لَمّا قُضِىَ الاَمْرُ اِنَّ اللّهَ وَعَدَكُمْ وَعْدَ الْحَقِّ وَ وَعَدْتُّكُمْ
فَاَخْلَفْتُكُمْ وَ ما كانَ لى عَلَيْكُمْ مِنْ سُلْطانٍ اِلاّ اَنْ دَعَوْتُكُمْ فَاسْتَجَبْتُمْ لى فَلا تَلُومُونى وَلُومُوااَنْفُسَكُمْ مااَنَابِمُصْرِخِكُمْوَمااَنْتُمْ بِمُصْرِخِىَّ اِنّى كَفَرْتُ بِما اَشْرَكْتُمُونِ مِنْ قَبْلُ اِنَّ الظّلِمینَ لَهُمْ عَذابٌ اَلیمٌ
و شیطان هنگامى كه كار تمام مىشود مىگوید : خداوند به شما وعده حق داد و من هم به شما وعدۀ ( باطل ) دادم و تخلف كردم ، من بر شما تسلطى نداشتم جز اینکه دعوتتان كردم و شما پذیرفتید ، بنابراین مرا سرزنش نکنید ، خود را سرزنش كنید ، نه من فریادرس شما هستم و نه شما فریادرس من ، من نسبت به شرك شما درباره خود كه از قبل داشتید ( و اطاعت مرا هم ردیف اطاعت خدا قرار دادید ) بیزار و كافرم، مسلماً ستمکاران عذاب دردناکى دارند .
« مُصْرِخ » از ماده « اِصْراخ » در اصل از « صَرَخَ » به معنى فریاد كشیدن براى طلب كمك آمده است ، بنابراین « مُصْرِخ » به معنى فریادرس مىباشد و مُسْتَصْرِخ به
معنى كسى است كه فریادرسى مىخواهد .
گرچه كلمۀ « شیطان » مفهوم وسیعى دارد كه شامل همه طاغوتیان و وسوسهگران جن و انس مىشود ولى با قرائنى كه در این آیه و آیات قبل وجود دارد مسلماً منظور در اینجا شخص ابلیس است كه سرکرده شیاطین محسوب مىشود و لذا همه مفسران نیز همین تفسیر را انتخاب كردهاند .(1)
از این آیه به خوبى استفاده مىشود كه وسوسههاى شیطان هرگز اختیار و آزادى اراده را از انسان نمىگیرد بلکه او يك دعوت كننده بیش نیست و این انسانها هستند كه با ارادۀ
1) براى توضیح بیشتر درباره معنى شیطان در قرآن به جلد 1 تفسیر نمونه ، صفحه 136 بهبعد ذیل آیات مربوط به آفرینش آدم مراجعه فرمایید .
خودشان دعوت او را مىپذیرند ، منتها ممکن است زمینههاى قبلى و مداومت بر كار خلاف وضع انسان را به جایى برساند كه يك نوع حالت سلب اختیار در برابر وسوسهها در وجود او پیدا شود ، همانگونه كه در بعضى از معتادان نسبتبه مواد مخدر مشاهده مىکنیم ، ولى مىدانیم چون سبب این نیز حالت اختیارى بود ، نتیجه آن هر چه باشد باز اختیارى محسوب مىشود .
در آیه 100 سوره نحل مىخوانیم : « اِنَّما سُلْطانُهُ عَلَى الَّذینَ يَتَوَلَّوْنَهُ وَ الَّذینَهُمْ بِه مُشْرِكُونَ : تسلط شیطان تنها بر كسانى است كه ولایت و سرپرستى او را نسبت به خود پذیرفتهاند و آنها كه او را شریك خداوند در مسأله اطاعت قرار دادهاند » .
ضمناً شیطان به این ترتیب پاسخ دندان شکنى به همه كسانى كه گناهان خویش را به گردن او مىاندازند و او را عامل انحرافات خود مىشمرند و به او لعنت مىفرستند مىدهد و این طرز منطق عوامانه را كه گروهى از گنهکاران براى تبرئه خویش دارند مىکوبد . در
حقیقت سلطان حقیقى بر انسان اراده او و عمل او است و نه هیچ چیز دیگر .
شیطان چگونه این توانایى را دارد كه در آن محضر بزرگ با همه پیروان خود تماس پیدا كند و آنها را به باد ملامت و شماتت خود بگیرد؟ این سؤالى است كه در اینجا مطرح شده است.
پاسخ آن این است كه مسلماً این توانایى را خداوند به او مىدهد و این در واقع يك نوع مجازات روانى براى پیروان شیطان است و اخطارى است به همه پویندگان راه او در این جهان كه پایان كار خود و رهبر خویش را از هم اکنون ببینند و به هر حال خداوند وسیله این ارتباط را میان شیطان و پیروانش به نحوى فراهم مىکند .
جالب اینکه این نوع برخورد منحصر به شیطان و پیروانش در قیامت نیست ، تمام ائمه ضلالت و پیشوایان گمراهى در این جهان نیز همین برنامه را دارند ، دست پیروان خود را ( البته با موافقت خودشان ) مىگیرند و به میان امواج بلاها و بدبختىها مىکشانند و هنگامى كه دیدند اوضاع بد است آنها را رها كرده و مىروند ، حتى از آنها اعلام بیزارى مىکنند و
به ملامت و سرزنششان مىپردازند و به اصطلاح آنها را بهخسران دنیا و آخرت گرفتارمىسازند .
منظور از شریك قرار دادن شیطان در آیه فوق « شرك اطاعت است نه شرك عبادت » .
در اینکه « اِنَّ الظّلِمینَ لَهُمْ عَذابٌ اَلیمٌ » دنباله سخنان شیطان است يا جمله مستقلى است از ناحیه پروردگار ، در میان مفسران گفتگو است ، امّا بیشتر چنین به نظر مىرسد كه جمله مستقلى است از طرف خداوند كه در پایان گفتگوى شیطان با پیروانش به عنوان يك درس آموزنده فرموده است .
23 وَ اُدْخِلَ الَّذینَ ءَامَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ جَنّتٍ تَجْرى مِنْ تَحْتِهَا الاَنْهارُ خلِدینَ فیها بِأِذْنِ رَبِّهِمْ تَحِيَّتُهُمْ فیها سَلمٌ
و آنها كه ایمان آوردند و عمل صالح انجام دادند به باغهاى بهشت داخل مىشوند ، باغهایى كه نهرها از زیر درختانش جارى است ، جاودانه به اذن پروردگارشان در آن مىمانند و تحيّت آنها در آن سلام است .
« تحيّت » در اصل از ماده « حیات » گرفته شده سپس به عنوان دعاء براى سلامتى و حیات افراد استعمال شده است و به هر نوع خوشامدگویى و سلام و دعایى كه در آغاز ملاقات گفته مىشود ، اطلاق مىگردد .
بعضى از مفسران گفتهاند : « تحیت » در آیه فوق خوشامد و درودى است كه خداوند به افراد باایمان مىفرستد و آنان را با نعمت سلامت خویش قرین مىدارد ، سلامت از هرگونه ناراحتى و گزند و سلامت از هرگونه جنگ و نزاع. و بعضى گفتهاند : منظور در اینجا تحیتى است كه مؤمنان به يکدیگر مىگویند و يا فرشتگان به آنها مىگویند و به هر حال كلمه « سلام » كه به طور مطلق گفته شده مفهومش آنچنان وسیع است كه هر گونه سلامتى را از هر نوع ناراحتى و گزند روحى و جسمى شامل مىگردد .(1).
1) درباره سلام و تحیت مشروحاً در جلد 4 تفسیرنمونه ذیل آیه 86 صفحه 41 به بعد بحث كردهایم .
24 اَلَمْ تَرَ كَيْفَ ضَرَبَ اللّهُ مَثَلاً كَلِمَةً طَيِّبَةً كَشَجَرَةٍ طَيِّبَةٍ اَصْلُها ثابِتٌ وَ فَرْعُها فِى السَّماءِ
آیا ندیدى چگونه خداوند كلمه طیبه ( و گفتار پاکیزه ) را به درخت پاکیزهاى تشبیه كرده كه ریشه آن ( در زمین ) ثابت و شاخه آن در آسمان است ؟
25 تُؤْتىاُكُلَها كُلَّ حینٍ بِأِذْنِ رَبِّها وَ يَضْرِبُاللّهُ الاَمْثالَ لِلنّاسِ لَعَلَّهُمْ يَتَذَكَّرُونَ
میوههاى خود را هر زمان به اذن پروردگارش مىدهد و خداوند براى مردم مثلها مىزند شاید متذکر شوند ( و پند گیرند ) .
پیش از آنکه ویژگىهاى این شجره طیبه را همراه قرآن بررسى كنیم باید ببینیم منظور از « كلمه طیبه » چیست ؟
« كَلِمَة » به معنى وسیع همه موجودات را دربرمىگیرد و به همین دلیل بر مخلوقات
« كَلِمَةُ اللّه » گفته مىشود .(1)
« طَيِّب » هر گونه پاك و پاکیزه است ، نتیجه اینکه این مثال هر سنت و دستور و برنامه و روش و هر عمل و هر انسان و خلاصه هر موجود پاك و پربرکتى را شامل مىشود و همه اینها همانند يك درخت پاکیزه است با ویژگىهاى زیر :
1 - موجودى است داراى رشد و نمو ، نه بىروح و نه جامد و بىحرکت ، بلکه پویا و رویا و سازنده دیگران و خویشتن (تعبیربه «شجره» بیانگر این حقیقت است) .
2 - این درخت پاك است و طیب اما از چه نظر ؟ چون انگشت روى هیچ قسمتى گذارده نشده مفهومش این است از هر نظر منظرهاش پاکیزه ، میوهاش پاکیزه ، شکوفه و گلش پاکیزه ، سایهاش پاکیزه و نسیمى كه از آن برمىخیزد نیز پاکیزه است . .
1) درباره كلمه و مفهوم آن در ذیل آیه 115/انعام جلد 5 تفسیرنمونه صفحه 411 بحث شده است .
3 - این شجره داراى نظام حساب شدهاى است ریشهاى دارد و شاخهها و هر كدام مأموریت و وظیفهاى دارند ، اصولاً وجود « اصل » و « فرع » در آن ، دلیل بر حاکمیت نظام حساب شدهاى بر آن است .
4 - « اصل و ریشۀ آن ثابت و مستحکم است » به طورى كه طوفانها و تندبادها نمىتواند آن را از جا برکند و توانایى آن را دارد كه شاخههاى سر به آسمان كشیدهاش را در فضا در زیر نور آفتاب و در برابر هواى آزاد معلق نگاه دارد و حفظ كند ، چرا كه شاخه هر چه سر كشیدهتر باشد باید متکى به ریشه قوىترى باشد ( اَصْلُها ثابِتٌ ) .
5 - شاخههاى این شجره طیبه در يك محیط پست و محدود نیست بلکه بلند آسمان جایگاه او است ، این شاخهها سینه هوا را شکافته و در آن فرو رفته ، آرى « شاخههایش در آسمان است » ( وَ فَرْعُها فِى السَّماءِ ) .
روشن است هر قدر شاخهها برافراشتهتر باشند از آلودگى گرد و غبار زمین دورترند و
میوههاى پاکترى خواهند داشت و از نور آفتاب و هواى سالم بیشتر بهره مىگیرند و آن را به میوههاى طیب خود بهتر منتقل مىکنند .(1)
6 - این شجره طيّبه شجره پربار است نه همچون درختانى كه میوه و ثمرى ندارند بنابراین مُوَلِّد هستند و « میوه خودرا مىدهند »(تُؤْتىاُكُلَها) .
7 - میوه دادن او نیز بىحساب نیست بلکه مشمول قوانین آفرینش است و طبق يك سنت الهى و « به اذن پروردگارش » این میوه را به همگان ارزانى مىدارد ( بِأِذْنِ رَبِّها ) .
اکنون درست بیندیشیم و ببینیم این ویژگىها و برکات را در كجا پیدا مىکنیم ؟ مسلماً در كلمه توحید و محتواى آن و در يك انسان موحد و بامعرفت و در يك برنامۀ سازنده و .
1) این موضوع مخصوصاً در میوههاى يك درخت كاملاً آشکار است میوههایى كه بر شاخههاى بالایى درخت مىرویند از میوههایى كه بر شاخههاى پایین درخت مىرویند هم سالمترند و هم رسیدهتر و مطبوعتر .
پاك ، اینها همه روینده هستند و پوینده هستند و متحرك ، همه داراى ریشههاى محکم و ثابتند ، همه داراى شاخههاى فراوان و سر به آسمان كشیده و دور از آلودگىها و كثافات جسمانى ، همگى پرثمرند و نورپاش و فیض بخش .
هر كس به كنار آنها بیاید و دست به شاخسار وجودشان دراز كند در هر زمان كه باشد از میوههاى لذیذ و معطر و نیروبخششان بهره مىگیرند . تندباد حوادث و طوفانهاى سخت و مشکلات آنها را از جا حرکت نمىدهد و افق فکر آنها محدود به دنیاى كوچك نیست ، حجابهاى زمان و مکان را مىدرند و به سوى ابدیت و بىنهایت پیش مىروند .
برنامههاى آنها از سر هوى و هوس نیست بلکه همگى به اذن پروردگار و طبق فرمان او است و این حرکت و پویایى و ثمربخش بودن نیز از همین جا سرچشمه مىگیرد .
مردان بزرگ و باایمان این كلمات طیبه پروردگار ، حیاتشان مایه برکت است ، مرگشان موجب حرکت ، آثار آنها و كلمات و سخنانشان و شاگردان و كتابهایشان و تاریخ
پرافتخارشان و حتى قبرهاى خاموششان همگى الهامبخش است و سازنده و تربیت كننده .
در اینجا میان مفسران سؤالى مطرح شده و آن اینکه آیا درختى با صفات فوق وجود خارجى دارد كه « كلمه طيّبه » به آن تشبیه شده است ( درختى كه در تمام فصول سال سرسبز و پرمیوه باشد ) .
بعضى معتقدند كه وجود دارد و آن درخت نخل است و به همین جهت مجبور نشدهاند كه « كُلُّ حینَ » را تفسیر به « شش ماه » كنند .
ولى به هیچ وجه لزومى ندارد كه اصرار به وجود چنین درختى داشته باشیم بلکه تشبیهات زیادى در زبانهاى مختلف داریم كه اصلاً وجود خارجى ندارد ، مثلاً مىگوییم قرآن همچون آفتابى است كه غروب ندارد ( در حالى كه مىدانیم آفتاب همیشه غروب دارد ) و يا اینکه هجران من همچون شبى استکه پایان ندارد ( در حالى كه مىدانیم هر شبى پایان دارد ) .
و به هر حال از آنجا كه هدف از تشبیه مجسم ساختن حقایق و قرار دادن مسائل عقلى
در قالب محسوس است ، اینگونه تشبیهات هیچگونه مانعى ندارد بلکه كاملاً دلنشین و مؤثر و جذاب است .
در عین حال درختانى در همین جهان وجود دارند كه در تمام مدّت سال میوه از شاخههاى آنها قطع نمىشود ، حتّى خود ما بعضى از درختان را در مناطق گرمسیر دیدیم كه هم میوه داشت و هم مجددا گل كرده بود و مقدمات میوه جدید در آن فراهم مىشد در حالى كه فصل زمستان بود .
26 وَ مَثَلُ كَلِمَةٍ خَبیثَةٍ كَشَجَرَةٍ خَبیثَةٍ اجْتُثَّتْ مِنْ فَوْقِ الاَرْضِ ما لَها مِنْ قَرارٍ
و ( همچنین ) « كلمه خبیثه » را به درخت ناپاکى تشبیه كرده كه از زمین برکنده شده و قرار و ثباتى ندارد .
کلمۀ « خَبیثَة » همان كلمه كفر و شرك ، همان گفتار زشت و شوم ، همان برنامههاى
گمراه كننده و غلط ، همان انسانهاى ناپاك و آلوده و خلاصه هر چیز خبیث و ناپاك است .
بدیهى است درخت زشت و شومى كه ریشه آن كنده شده ، نه نمو و رشد دارد نه ترقى و تکامل ، نه گل و میوه و نه سایه و منظره و نه ثبات و استقرار ، قطعه چوبى است كه جز به درد سوزاندن و آتش زدن نمىخورد ، بلکه مانع راه است و مزاحم رهروان و گاه گزنده است مجروح كننده و مردم آزار .
جالب اینکه در وصف « شجره طيّبه » قرآن با تفصیل سخن مىگوید و اما به هنگام شرح « شجره خبیثة » با يك جمله كوتاه از آن مىگذرد : تنها مىگوید : « اجْتُثَّتْ مِنْ فَوْقِ الاَرْضِ ما لَها مِنْ قَرارٍ : از زمین كنده شده و قرارى ندارد » زیرا هنگامى كه ثابت شد این درخت بى ریشه است دیگر شاخ و برگ و گل و میوه تکلیفش روشن است .
به علاوه این يك نوع لطافت بیان است كه انسان در مورد ذکر « محبوب » به همه خصوصیات بپردازد ، امّا هنگامى كه به ذکر «مبغوض» مىرسد بایك جملهکوبنده از آن بگذرد .
باز در اینجا مىبینیم مفسران درباره اینکه این درخت كه « مُشَبَّهٌ بِه » واقع شده است كدام درخت است به بحث پرداختهاند ، بعضى آن را درخت « حنظل » كه میوه بسیار تلخ و بدى دارد دانستهاند و بعضى آن را « كُشوت » كه نوعى گیاه پیچیده است كه در بیابانها به بوتههاى خار مىپیچد و از آن بالا مىرود نه ریشه دارد و نه برگ ( توجه داشته باشید كه شجر در لغت عرب هم به درخت گفته مىشود و هم به گیاه ) .
ولى همانگونه كه در تفسیر « شجره طيّبه » بیان كردیم هیچ لزومى ندارد كه در هر تشبیه « مُشَبَّهٌ بِه » با تمام آن صفات وجود خارجى داشته باشد بلکه هدف مجسم ساختن چهره واقعى كلمه شرك و برنامههاى انحرافى و مردم خبیث است كه آنها همانند درختانى هستند كه همه چیزشان خبیث و ناپاك و هیچگونه میوه و ثمر و فایدهاى جز مزاحمت و تولید دردسر ندارد.
به علاوه وجود درخت ناپاکى كه آن را از ریشه كنده باشند و در بیابان بر
سینه طوفان و تندباد قرار گرفته باشد كم نیست .
27 يُثَبِّتُ اللّهُ الَّذینَ ءَامَنُوا بِالْقَوْلِ الثّابِتِ فِى الْحَيوةِ الدُّنْيا وَ فِى الاْخِرَةِ وَ يُضِلُّ اللّهُ الظّلِمینَ وَ يَفْعَلُ اللّهُ ما يَشاءُ
خداوند كسانى را كه ایمان آوردند به خاطر گفتار و اعتقاد ثابتشان ثابت قدم مىدارد ، هم در این جهان و هم در سراى دیگر و ستمگران را گمراه مىسازد ( و لطف خود را از آنها برمىگیرد ) و خداوند هر كار را بخواهد ( و صلاح بداند ) انجام مىدهد .
چراکه ایمان آنها يك ایمان سطحى و متزلزل و شخصیت آنها يك شخصیت كاذب و متلوّن نبوده است ، بلکه شجره طیبهاى بوده كه ریشهاش ثابت و شاخههایش در آسمان قرار داشته است و از آنجاکه هیچکس بىنیاز از لطف خدا نیست و به تعبیر دیگر هر موهبتى سرانجام به ذات پاك او برمىگردد این مؤمنان راستین ثابت قدم با تکیه بر لطف خداوند در برابر هرگونه حادثهاى چون كوه استقامت مىکنند .
لغزشگاهى كه در زندگى اجتنابناپذیر است بر سر راه آنها نمایان مىشود امّا خداوند آنها را حفظ مىکند .
« شیاطین » از هر سو به وسوسه آنها مىپردازند و با استفاده از زرق و برقهاى مختلف این جهان تلاش در لغزش آنها دارند امّا خدایشان نگه مىدارد .
قدرتهاىجهنمى و ظالمان سنگدل با انواع تهدیدها براى تسلیمکردن آنها تلاش مىکنند ، امّا خدا آنها را ثابت مىدارد چراکه آنها ریشه ثابت و محکمى براى خود انتخاب كردهاند .
و جالب اینکه این حفظ و ثبات الهى سراسر زندگى آنها را دربرمىگیرد هم زندگى این جهان و هم زندگى آن جهان ، در اینجا در ایمان و پاکى ثابت مىمانند و دامانشان از ننگ آلودگىها مبرّا خواهد بود و در آنجا در نعمتهاى بىپایان خدا جاودان خواهند ماند .
سپس به نقطه مقابل آنها پرداخته مىگوید : « و خداوند ظالمان را گمراه مىسازد و خدا هر چه بخواهد انجام مىدهد » ( وَ يُضِلُّ اللّهُ الظّلِمینَ وَ يَفْعَلُ اللّهُ ما يَشاءُ ) .
هر جا سخنى از هدایت و ضلالت است و به خدا نسبت داده مىشود ، گامهاى نخستین آن از ناحیه خود انسان برداشته شده است ، كار خدا همان تأثیرى است كه در هر عمل آفریده و نیز كار خدا مواهب و نعمتها يا سلب نعمتها است كه به مقتضاى شایستگى و عدم شایستگى افراد مقرر مىدارد .
تعبیر به « ظالِمین » بعد از جمله « يُضِلُّ اللّه » بهترین قرینه براى این موضوع است ، يعنى تا كسى به ظلم و ستم آلوده نشود نعمت هدایت از او سلب نخواهد شد ، امّا پس از آلودگى به ظلم و بیدادگرى ظلمت گناه وجود او را فرا مىگیرد و نور هدایت الهى از قلب او بیرون مىرود و این عین اختیار و آزادى اراده است ، البته اگر به زودى مسیر خود را تغییر دهد راه نجات باز است ، ولى پس از استحکام گناه ، بازگشت بسیار مشکل خواهد بود .
در روایات متعددى مىخوانیم كه خداوند انسان را به هنگام ورود در قبرش در برابر
سؤالاتى كه فرشتگان از هویت او مىکنند ، بر خط ایمان ثابت نگاه مىدارد و این است معنى « يُثَبِّتُ اللّهُ الَّذینَ امَنُوا بِالْقَوْلِ الثّابِتِ فِى الْحَيوةِ الدُّنْيا وَ فِى الاْخِرَةِ » .
در بعضى از این روایات صریحا كلمه « قبر » آمده است (1)، در حالى كه در بعضى دیگر از روایات از جمله از امام صادق (علیه السلام)چنین مىخوانیم كه شیطان به هنگام مرگ به سراغ افراد باایمان مىآید و از چپ و راست براى گمراهى او ، به وسوسه مىپردازد ، امّا خداوند اجازه به او نمىدهد كه مؤمن را گمراه كند و این است معنى « يُثَبِّتُ اللّهُ الَّذینَ امَنُوا ... » .(2)
و اکثر مفسران ، طبق نقل تفسیر بزرگ طبرسى در « مجمع البیان » ، همین تفسیر را
پذیرفتهاند. شاید به این علت كه سراى آخرت نه جاى لغزش است و نه جاى عمل ، بلکه تنها محل برخورد با نتیجهها است ، ولى در لحظه فرارسیدن موت و حتّى در عالم برزخ ( جهانى كه میان این عالم و عالم آخرت قرار دارد ) امکان لغزش كم و بیش وجود دارد و در همین جا است كه لطف خداوند به يارى انسان مىشتابد و او را حفظ كرده و ثابت قدم مىدارد.
در میان تمام صفاتى كه در آیات فوق براى « شجره طیبه » و « شجره خبیثه » ذکر شده بیش از همه مسأله ثبات و عدم ثبات به چشم مىخورد و حتى در بیان ثمره این شجره در آخرین آیه مورد بحث خواندیم : خداوند افراد باایمان را به خاطر عقیده ثابتشان در دنیا و آخرت ثابت قدم مىدارد و به این ترتیب اهمیت فوق العاده مسأله ثبات و نقشآن مشخص مىشود .
در بیان عوامل پیروزى مردان بزرگ سخن بسیار گفتهاند ولى از میان همه آنها در ردیف اول مسأله استقامت و پایمردى را باید نام برد .
بسیارند كسانى كه از هوش و استعداد متوسطى برخوردارند و يا ابتکار عمل آنها كاملاً متوسط است ، ولى به پیروزىهاى بزرگى در زندگى نائل شدهاند كه پس از تحقیق و بررسى
مىبینیم دلیلى جز ثبات و استقامت ندارد .
از نظر اجتماعى پیشرفت هر برنامه مؤثرى تنها در سایه ثبات امکانپذیر است و به همین دلیل تمام كوشش تخریب كنندگان براى از میان بردن ثبات به كار مىرود و اصولاً مؤمنان راستین را باید از ثبات و استقامتشان در برابر حوادث سخت و طوفانهاى زندگى شناخت.
کلمه « طيّبه » و « خبیثه » كه به این دو شجره تشبیه شده مفهوم وسیعى دارند كه هر گونه شخص و برنامه و مکتب و فکر و اندیشه و گفتار و عمل را شامل مىشوند ، ولى در بعضى از روایات اسلامى به مورد خاصى تفسیر شده كه پیدا است درصدد انحصار نیست .
از جمله در كتاب كافى از امام صادق (علیه السلام)در تفسیر جمله « كَشَجَرَةٍ طَيِّبَةٍ اَصْلُها ثابِتٌ
وَ فَرْعُها فِى السَّماءِ » چنین نقل شده است : « رَسُولُ اللّهِ اَصْلُها وَ اَمیرُالْمُؤْمِنینَ فَرْعُها وَ الاَئِمَّةَ مِنْ ذُرِّيَّتِها اَغْصانُها وَ عِلْمُ الاَئِمَّةِ ثَمَرُها وَ شیعَتُهُمُ الْمُؤْمِنُونَ وَرَقُها ، هَلْ فیها فَضْلٌ ؟ قالَ قُلْتُ : لا وَاللّهِ ، قالَ : وَاللّهِ اِنَّ الْمُؤْمِنَ لَيُولَدُ فَتَوَرَّقَ وَرَقَةٌ فیها وَ اِنَّ الْمُؤْمِنَ لَيَمُوتُ فَتَسْقُطُ وَرَقَةٌ مِنْها :
« پیامبر صلىاللهعلیهوآله ریشه این درخت است و امیرمؤمنان على (علیه السلام) شاخه آن و امامان كه از ذریه آنها هستند شاخههاى كوچکتر و علم امامان میوه این درخت است و پیروان باایمان آنها برگهاى این درخت هستند ، سپس امام فرمود : آیا چیز دیگرى باقى مىماند ؟ راوى مىگوید : گفتم نه ، به خدا سوگند ، فرمود : به خدا قسم هنگامى كه يك فرد باایمان متولد مىشود برگى در آن درخت ظاهر مىگردد و هنگامى كه مؤمن راستین مىمیرد برگى از آن درخت مىافتد » .(1)
در روایت دیگرى همین مضمون از امام صادق (علیه السلام)نقل شده و در ذیل آن .
1) « نور الثقلین » ، جلد 2 ، صفحه 535 و 538 .
مىخوانیم كه رواى سؤال كرد ، جمله « تُؤْتى اُكُلَها كُلَّ حینٍ بِأِذْنِ رَبِّها » مفهومش چیست ؟ امام فرمود : « اشاره به علم و دانش امامان است كه در هر سال از هر منطقه به شما مىرسد » .(1)
در روایات دیگرى مىخوانیم كه : « شجره طيّبه » پیامبر و على (علیه السلام) و فاطمه و فرزندان آنها است و « شجره خبیثه » بنى امیه است .(2)در بعضى از روایات نیز نقل شده كه شجره طيّبه درخت نخل و شجره خبیثه بوته حنظل است .(3)
و در هر حال در میان این تفسیرها تضادى وجود ندارد و همچنین در میان آنها و آنچه در بالا از عمومیت معنى آیه ذکر كردیم هماهنگى برقرار است، چراکه اینها مصادیق آن هستند. .
28 اَلَمْ تَرَ اِلَى الَّذینَ بَدَّلُوا نِعْمَتَ اللّهِ كُفْرا وَ اَحَلُّوا قَوْمَهُمْ دارَ الْبَوارِ
آیا ندیدى كسانى را كه نعمت خدا را به كفران تبدیل كردند و جمعیت خودرا به دارالبوار ( نیستى و نابودى ) كشاندند.
29 جَهَنَّمَ يَصْلَوْنَها وَ بِئْسَ الْقَرارُ
( دار البوار همان ) جهنم است كه آنها در آتش آن وارد مىشوند و بدقرارگاهى است .
« يَصْلَوْن » از ماده « صَلِىَ » به معنى آتش افروختن و به آتش سوختن و مبتلا به آتششدن و باآتش كباب كردن آمده است .
اینها همان ریشههاى شجره خبیثه و رهبران كفر و انحرافاند ، نعمتهایى همچون وجود پیامبر كه نعمتى بالاتر از آن نبوده است در دامانشان قرار گرفت كه مىتوانستند با استفاده از آن در مسیر سعادت ، يك شبه ره صد ساله را طى كنند ، اما تعصب كورکورانه و لجاجت و خودخواهى و خودپرستى سبب شد كه این بزرگترین
نعمت را كنار گذارند ، نه تنها خودشان كه قومشان را نیز در این عمل وسوسه كنند و هلاکت و بدبختى را براى آنها به ارمغان آورند .
گرچه مفسران بزرگ به پیروى از روایاتى كه در منابع اسلامى وارد شده گاهى این نعمت را به وجود پیامبر صلىاللهعلیهوآله تفسیر كردهاند و گاهى به ائمه اهل بیت علیهمالسلام و كفران كنندگان این نعمت را گاهى « بنى اميّه » و « بنى مغیرة » و گاهى همه كفار عصر پیامبر صلىاللهعلیهوآله معرفى نمودهاند ، ولى مسلماً مفهوم آیه وسیع است و اختصاص به گروه معینى ندارد و همه كسانى را كه نعمتى از نعمتهاى خدا را كفران كنند شامل مىشود .
ضمناً آیه فوق این واقعیت را ثابت مىکند كه استفاده از نعمتهاى الهى و مخصوصاً نعمت رهبرى پیشوایان بزرگ كه از مهمترین نعمتها است ، نتیجه و ثمرهاش عاید خود
انسان مىشود و كفران این نعمتها و پشت كردن به این رهبرى پایانى جز هلاکت و سرنگون شدن به دارُالْبَوار ( جهنم و سرزمین نیستى ) ندارد .
در تعبیرات معمولى گفته مىشود فلان شخص نعمت خدا را كفران كرد ، ولى در آیه فوق مىخوانیم : « آنها نعمت خدا را تبدیل به كفر و كفران كردند » این تعبیر خاص ممکن است بهخاطر يکى از دو مطلب باشد :
الف - منظور تبدیل شکر « نعمت » به « كفران » است ، يعنى آنها لازم بود كه در برابر نعمتهاى پروردگار شکرگزار باشند ، امّا اینشکر را تبدیل به كفران كردند ( در حقیقت كلمه شکر در تقدیر است و در تقدیر چنین بوده : ( الَّذینَ بَدَّلُوا شُكْرَ نِعْمَتَ اللّهِ كُفْراً ) .
ب - منظور این است كه آنها خود « نعمت » را تبدیل به « كفر » كردند ، در حقیقت نعمتهاى الهى وسایلى است كه طرز برداشت از آنها بستگى به اراده خود انسان دارد ، همانگونه كه ممکن است از نعمتها در مسیر ایمان و خوشبختى و نیکى بهرهبردارى كرد ، در مسیر كفر و ظلم و بدى هم مىتوان آنها را به كار گرفت ، این نعمتها همچون مواد اولیه هستند كه به كمك آنها همه گونه محصول و فرآورده مىتوان تهیه نمود ،
ولى در اصل براى خیر و سعادت آفریده شدهاند .
« كفران نعمت » تنها به این نیست كه انسان ناسپاسى خدا گوید ، بلکه هر گونه بهرهگیرى انحرافى و سوء استفاده از نعمت ، كفران نعمت است . اصولاً حقیقت كفران نعمت همین است و ناسپاسگویى در درجه دوم قرار دارد . همانگونه كه شکران نعمت به معنى صرف نعمت در آن هدفى است كه براى آن آفریده شده و سپاسگویى با زبان در درجه بعد است ، اگر هزاربار با زبان الحمدللّه بگویى ولى عملاً از نعمت سوء استفاده كنى كفران نعمت كردهاى .
در همین عصرى كه ما زندگى مىکنیم بارزترین نمونه این تبدیل نعمت به كفران ، به چشم مىخورد ، نیروهاى مختلف جهان طبیعت در پرتو هوش و ابتکار خدادادى بشر به دست انسان مهار شده و در مسیر منافع او به كار افتاده است .
اکتشافات علمى و اختراعات صنعتى چهره این جهان را دگرگون ساخته بارهاى سنگین از روى دوش انسانها برداشته شده و بر دوش چرخهاى كارخانهها قرار گرفته است .
مواهب و نعمتهاى الهى بیش از هر زمان دیگر است و وسایل نشر اندیشه و گسترش علم و دانش و آگاهى از همه اخبار جهان در دسترس همگان قرار گرفته و مىبایست در چنین عصر و زمان مردم این جهان از هر نظر انسانهاى خوشبختى باشند ، هم از نظر مادى و هم از نظر معنوى .
ولى به خاطر تبدیل این نعمتهاى بزرگ الهى به كفر و صرف كردن نیروهاى شگرف طبیعت در راه طغیان و بیدادگرى و به كار گرفتن اختراعات و اکتشافات در طریق هدفهاى مخرب به گونهاى كه هر پدیده تازه صنعتى نخست مورد بهرهبردارى تخریبى قرار مىگیرد و جنبههاى مثبت آن در درجه بعد است ، خلاصه این ناسپاسى بزرگ كه معلول دور افتادن از تعلیمات سازنده پیامبران خدا است ، سبب شده كه ، قوم و جمعیت خود را به دارالبوار بکشانند .
همان دارالبوارى كه مجموعهاى است از جنگهاى منطقهاى و جهانى ، با همه آثار تخریبیش و همچنین ناامنىها و ظلمها و فسادها و استعمارها و استثمارها كه سرانجام دامان
بنیانگذارانش را نیز مىگیرد، چنانکه در گذشته دیدیم و امروز هم با چشم مىبینیم .
و چه جالب قرآن پیشبینى كرده كه هر قوم و ملتى كفران نعمتهاى خدا كنند مسیرشان به سوى دارالبوار است .
30 وَ جَعَلُوا لِلّهِ اَنْدادا لِيُضِلُّوا عَنْ سَبیلِه قُلْ تَمَتَّعُوا فَاِنَّ مَصیرَكُمْ اِلَى النّارِ
آنها براى خدا شبیهانى قرار دادهاند تا ( مردم را ) از راه او ( منحرف و ) گمراه سازند ، بگو ( چند روزى ) از زندگى دنیا ( و لذات آن ) بهره گیرید اما سرانجام كار شما به سوى آتش ( دوزخ ) است .
« اَنْداد » جمع « نِدّ » به معنى مثل است ، ولى آنگونه كه « راغب » در « مفردات » و « زبیدى » در « تاج العروس » ( از بعضى از اهل لغت ) نقل كردهاند ، « نِدّ » به چیزى گفته مىشود كه شباهت جوهرى به چیز دیگرى دارد ، ولى « مِثْل » به هر گونه شباهت اطلاق مىشود ، بنابراین « نِدّ » معنى عمیقتر و رساترى از « مِثْل » دارد .
طبق این معنى از آیۀ فوق چنین استفاده مىکنیم كه كوشش ائمه كفر بر این بوده كه شریکهایى براى خدا بتراشند و آنها را در جوهر ذات شبیه خدا معرفى كنند ، تا نظر خلق خدا را از پرستش او باز دارند و به مقاصد شوم خود برسند .
گاهى سهمى از قربانىها را براى او قرار مىدادند ، گاهى قسمتى از نعمتهاى الهى را ( مانند بعضى از چهارپایان ) مخصوص بتها مىدانستند و زمانى با پرستش ، آنها را همردیف خدا مىپنداشتند .
و از همه وقیحتر اینکه در مراسم حج خود در عصر جاهلیت كه آیین ابراهیم را با انبوهى از خرافات آمیخته بودند به هنگام گفتن « لبیك » چنین مىگفتند : « لَبَّيْكَ لا شَریكَ لَهُ - اِلاّ شَریكٌ هُوَ لَكَ - تِمْلِكُهُ وَ ما مَلَكَ » : اجابت دعوت كردم اى خدایى كه شریکى براى تو نیست ، به جز شریکى كه براى تو است ، هم مالك او هستى و هم مالك ما يَمْلَك او » .(1).
1) « فخر رازى » ، ذیل آیات مورد بحث .
31 قُلْ لِعِبادِىَ الَّذینَ ءَامَنُوا يُقیمُوا الصَّلوةَ وَ يُنْفِقُوا مِمّا رَزَقْنهُمْ سِرّا وَ عَلانِيَةً مِنْ قَبْلِ اَنْ يَأْتِىَ يَوْمٌ لا بَيْعٌ فیهِ وَ لا خِللٌ
بگو به بندگان من كه ایمان آوردهاند ، نماز را برپا دارند و از آنچه به آنها روزى دادهایم پنهان و آشکار انفاق كنند پیش از آنکه روزى فرا رسد كه نه در آن خرید و فروش است و نه دوستى (نه بامال مىتوانند ازچنگال كیفرخدارهایىیابند و نهباپیوندهاى مادى) .
بار دیگر در این آیه در تنظیم برنامه مؤمنان راستین به مسأله « صَلوة » ( نماز ) و « انفاق » برخورد مىکنیم كه در نظر ابتدایى ممکن است این سؤال را ایجاد كند كه چگونه از میان آن همه برنامههاى عملى اسلام ، انگشت تنها روى این دو نقطه گذارده شده است .
علتش این است كه اسلام ابعاد مختلفى دارد كه مىتوان آنها را در سه قسمت خلاصه كرد : رابطه انسان با خدا ، رابطه انسان با خلق خدا و رابطه انسان با خودش كه قسمت سوم در حقیقت نتیجهاى است براى قسمت اول و دوم و دو برنامه فوق ( صلوة و
انفاق ) هر كدام رمزى است به يکى از دو بعد اول و دوم .
نماز مظهرى است براى هر گونه رابطه با خدا ، چراکه این رابطه در نماز از هر عمل دیگرى بهتر مشخص مىشود و انفاق از آنچه خدا روزى داده با توجه به مفهوم وسیعش كه هرگونه نعمت مادى و معنوى را شامل مىشود رمزى است براى پیوند با خلق .
البته با توجه به اینکه سورهاى كه از آن بحث مىکنیم « مکى » است و هنگام نزولآن هنوز حکم زکات نازل نشده بود ، این انفاق را نمىتوان مربوط به زکات دانست بلکه معنى وسیعى دارد كه حتى زکات را بعد از نزولش در خود جا مىدهد .
و به هر حال ایمان در صورتى ریشهدار است كه در عمل متجلى شود و انسان را از يکسو به خدا نزدیك كند و از سوى دیگر به بندگانش .
کراراً در آیات قرآن مىخوانیم كه مؤمنان راستین انفاق يا صدقاتشان در سِرّ و عَلَن يعنى پنهان و آشکار است و به این ترتیب علاوه بر بیان انفاق به معنى وسیعش به كیفیت آن هم توجه داده شده است ، چراکه گاهى انفاق پنهانى مؤثرتر و آبرومندانهتر است و گاهى اگر
آشکارا باشد سبب تشویق دیگران و الگویى براى نشان دادن برنامههاى اسلامى و بزرگداشتى براى شعائر دین محسوب مىشود ، به علاوه مواردى پیش مىآید كه طرف، از گرفتن انفاق ناراحت مىگردد .
مىدانیم ماهیت روز قیامت همان دریافت نتیجهها و رسیدن به عکسالعملها و بازتابهاى اعمال است و به این ترتیب در آنجا كسى نمىتواند براى نجات از عذاب فدیهاى دهد و حتى اگر فرضاً تمام اموال و ثروتهاى روى زمین در اختیار او باشد و آن را انفاق كند تا ذرّهاى از كیفر اعمالش كم بشود ممکن نیست ، چراکه « دار عمل » كه سراى دنیا است پروندهاش در هم پیچیده شده است و آنجا « دار حساب » است .
همچنین پیوند دوستى مادى با هر كس و به هر صورت نمىتواند در آنجا رهایىبخش باشد ( توجه داشته باشید خِلال و خُلَّة به معنى دوستى است ) .
و به تعبیر ساده مردم در زندگى این دنیا براى نجات از چنگال مجازاتها غالباً يا
متوسّل به پول مىشوند و يا به پارتى يعنى ، از طریق « رشوهها » و « رابطهها » براى خنثى كردن مجازاتها دست به كار مىشوند. اگر چنین تصور كنند كه در آنجا نیز چنین برنامههایى امکانپذیر است دلیل بر بىخبرى و نهایت نادانى آنها است .
و از اینجا روشن مىشود كه نفى وجود خُلَّه و دوستى در این آیه هیچگونه منافاتى با دوستى مؤمنان با يکدیگر در عالم قیامت كه در بعضى از آیات به آن تصریح شده ندارد ، چرا كه آن يك دوستى و مودت معنوى است در سایه ایمان .
و اما مسأله « شفاعت » به هیچوجه مفهوم مادى در آن نیست بلکه با توجه به آیات صریحى كه در این زمینه وارد شده است ، تنها در سایه پیوندهاى معنوى و يکنوع شایستگى كه به خاطر بعضى از اعمال خیر به دست مىآمده ، مىباشد كه شرح آن را ذیل آیات 254 سوره بقره ( جلد دوم تفسیر نمونه صفحه 188 و جلد اول صفحه 159 به بعد ) بیان شده است .
32 اَللّهُ الَّذى خَلَقَ السَّمواتِ وَ الاَرْضَ وَ اَنْزَلَ مِنَالسَّماءِ ماءً فَاَخْرَجَ بِه مِنَالثَّمَراتِ
رِزْقا لَكُمْ وَ سَخَّرَ لَكُمُ الْفُلْكَ لِتَجْرِىَ فِى الْبَحْرِ بِاَمْرِه وَ سَخَّرَ لَكُمُ الاَنْهرَ
خداوند همان كسى است كه آسمانها و زمین را آفریده و از آسمان آبى نازلکرده و باآن میوهها( ى مختلف ) را خارج ساخت و روزى شما قرار داد و كشتى را مسخر شما گردانید تا بر صفحه دریا به فرمان او حرکت كنند و نهرها را ( نیز ) مسخر شما گرداند .
33 وَ سَخَّرَ لَكُمُ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ دائِبَيْنِ وَ سَخَّرَ لَكُمُ الَّيْلَ وَ النَّهارَ
خورشید و ماه را كه با برنامه منظمى در كارند به تسخیر شما درآورد و شب و روز را ( نیز ) مسخر شما ساخت .
« دائِب » از ماده « دُئُوب » به معنى استمرار چیزى در انجام يك برنامه به صورت يك حالت و سنت است ، البته خورشید ، حرکت به دور زمین ندارد و این زمین است كه به دور آفتاب مىگردد و ما مىپنداریم آفتاب به دور ما مىچرخد ، ولى در معنى دائب حرکت در مکان نیفتاده است بلکه استمرار در انجام يك كار و يك برنامه در مفهوم آن درج است و
مىدانیم خورشید و ماه برنامه نورافشانى و تربیتى خود را نسبت به كره زمین و انسانها بهطور مستمر و با يك حساب كاملاً منظم انجام مىدهند ( و فراموش نباید كرد كه يکى از معانى دَأْب ، عادت است ) .
بار دیگر در این آیات به تسخیر موجودات مختلف زمین و آسمان در برابر انسان برخورد مىکنیم كه روى شش قسمت از آن تکیه شده است .
تسخیر كشتىها ، تسخیر نهرها ، تسخیر خورشید ، تسخیر ماه ، تسخیر شب و تسخیر روز كه بخشى از آسمان و بخشى از زمین و بخشىاز پدیدههاى میاناین دو (شب و روز) مىباشد .
انسان از دیدگاه قرآن آن قدر عظمت دارد كه همه این موجودات به فرمان « اللّه » مسخر او گشتهاند ، يعنى يا زمام اختیارشان به دست انسان است و يا در خدمت منافع انسان حرکت مىکنند و در هر حال آن قدر به این انسان عظمت داده شده است كه به صورت يك هدف عالى در مجموعه آفرینش درآمده است .
خورشید براىاو نورافشانى مىکند، بسترش را گرممىسازد ، انواع گیاهان براى او
مىرویاند ، محیط زندگانیش را از لوث میکربهاى مزاحم پاك مىکند ، شادى و سرور مىآفریند و مسیر زندگى را به او نشان مىدهد .
ماه ، چراغ شبهاى تاریك او است ، تقویمى است طبیعى و جاودانى ، جزر و مدى كه بر اثر ماه پیدا مىشود ، بسیارى از مشکلات انسان را مىگشاید ، درختان زیادى را ( بهخاطر بالا آمدن آب نهرهاى مجاور دریاها ) آبیارى مىکند ، دریاى خاموش و راکد بهحرکت درمىآورد و از رکود و گندیدن حفظ مىکند و اکسیژن لازم بر اثر تموّج در اختیار موجودات زنده دریاها مىگذارد .
بادها ، كشتىها را در سینه اقیانوسها به حرکت درمىآورند و بزرگترین مرکب و وسیعترین جادههاى انسان را همین كشتىها و همین دریاها تشکیل مىدهند ، تا آنجا كه گاهى ، كشتىهایى به عظمت يك شهر و با همان جمعیت كه در يك شهر كوچك زندگى مىکنند بر پهنه اقیانوسها به حرکت درمىآیند .
نهرها ، در خدمت او هستند ، زراعتهایشان را آبیارى و دامهایشان را سیراب و محیط
زندگیش را با طراوت و حتى مواد غذاییش ( ماهىها ) را در دل خود براى او مىپرورانند .
تاریکى شب همچون لباسى او را مىپوشاند و آرامش و راحتى به او ارزانى مىدارد و همچون يك بادزن ، حرارت سوزنده آفتاب را تخفیف مىدهد و به او جان و حیات تازه مىبخشد .
و سرانجام روشنایى روز ، او را به حرکت و تلاش دعوت مىکند و گرمى و حرارت مىآفریند و در همه جا جنبش و حرکت ایجاد مىکند. و خلاصه همه از بهر او سرگشته و فرمانبردارند و بیان و شرح این همه نعمت علاوه براینکه در انسان شخصیت تازهاى مىآفریند و او را به عظمت مقام خویش آگاه مىسازد ، حسّ شکرگزاریش را نیز برمىانگیزد .
از این بیان ضمناً این نتیجه به دست آمد كه « تسخیر » در فرهنگ قرآن به دو معنى آمده است ، يکى در خدمت منافع و مصالح انسان بودن ( مانند تسخیر خورشید و ماه ) و دیگرى زمام اختیارش در دست بشر بودن ( مانند تسخیر كشتىها و دریاها ) .
و اینکه بعضى پنداشتهاند كه این آیات اشاره به اصطلاحى است كه امروز براى تسخیر داریم ( مانند تسخیر كره ماه به وسیله مسافران فضایى ) درست به نظر نمىرسد ، زیرا در
بعضى از آیات قرآن مىخوانیم : « وَ سَخَّرَ لَكُمْ ما فِى السَّماواتِ وَ ما فِى الاَرْضِ جَمیعا مِنْهُ » ( 13 / جاثیه ) كه نشان مىدهد همه آنچه در آسمانها و همه آنچه در زمین است مسخر انسان است ، در حالى كه مىدانیم مسافرت فضانوردان به همه كرات آسمانى قطعا محال است .
آرى در قرآن بعضى آیات دیگر داریم كه ممکن است اشاره به این نوع تسخیر باشد كه به خواست خدا در تفسیر سوره « الرحمن » از آن بحث خواهیم كرد ( درباره مسخّر بودن موجودات در برابر انسان در ذیل آیه 2 سوره رعد نیز بحثى داشتیم ) .
34 وَ اتیكُمْ مِنْ كُلِّ ما سَأَلْتُمُوهُ وَ اِنْ تَعُدُّوا نِعْمَتَ اللّهِ لا تُحْصُوها اِنَّ الاِْنْسانَ لَظَلُومٌ كَفّارٌ
و از هر چیزى كه از او تقاضا كردید به شما داد و اگر نعمتهاى خدا را بشمارید هرگز آنها را احصاء نخواهید كرد ، انسان ستمگر و كفران كننده است .
در آیات فوق خواندیم كه خداوند ، به شما لطف كرد و قسمتى از آنچه را از او تقاضا
کردید به شما داد ( توجه داشته باشید « مِنْ » در جمله « مِنْ كُلِّ ما سَأَلْتُمُوهُ » تبعیضیه است ) . و این به خاطر آن است كه بسیار مىشود انسان از خدا چیزى مىخواهد كه قطعا ضرر و زیان و يا حتى هلاك او در آن است و خود نمىداند ، اما خداوند عالم و حکیم و رحیم ، هرگز به چنین تقاضایى پاسخ نمىدهد .
و در عوض شاید در بسیارى از اوقات انسان با زبانش چیزى را از خدا نخواهد ولى با زبان حالش و فطرت و طبیعت و هستیش آن را تمنا مىکند و خدا به او مىدهد و هیچ مانعى ندارد كه سؤال در جمله « ما سَأَلْتُمُوهُ » هم سؤال به زبان قال را شامل شود هم زبان حال را .
این يك حقیقت است كه سرتاپاى وجود ما غرق نعمتهاى او است و اگر كتابهاى مختلف علوم طبیعى و انسانشناسى و روانشناسى و گیاهشناسى و مانند آن را بررسى كنیم ، خواهیم دید كه دامنه این نعمتها تا چه حد گسترده است ، اصولاً هر نفسى به گفته آن ادیب بزرگ ، دو نعمت در آن موجود است و به هرنعمتى شکرىواجب .
از این گذشته مىدانیم در بدن يك انسان به طور متوسّط ده میلیون میلیارد سلول زنده است ، كه هر كدام يك واحد فعال بدن ما را تشکیل مىدهد ، این عدد به قدرى بزرگ است كه اگر ما بخواهیم این سلولها را شماره كنیم ، صدها سال طول مىکشد .
و تازه این يك بخش از نعمتهاى خدا نسبت به ما است و بنابراین به راستى اگر ما بخواهیم نعمتهاى او را بشماریم قادر نیستیم « وَ اِنْ تَعُدُّوا نِعْمَتَ اللّهِ لا تُحْصُوها » .
در درون خون انسان دو دسته گلبول ( موجودات زنده كوچکى كه در خون شناورند و وظایف حیاتى سنگین بر دوش دارند ) وجود دارند : میلیونها گلبول قرمز كه وظیفۀ آنها رساندن اکسیژن هوا براى سوخت و ساز سلولهاى بدن و میلیونها گلبول سفید كه وظیفه آنها پاسدارى از سلامت انسان در مقابل هجوم میکربها به بدن مىباشد و عجب اینکه آنها بدون استراحت و خواب دائما كمر به خدمت انسان بستهاند .
آیا با این حال هرگز مىتوانیم نعمتهاى بىپایانش را احصاء كنیم .
از بحثهاى گذشته به این واقعیت رسیدیم كه خداوند با این همه موجوداتى كه مسخر فرمان انسان كرده و با آنهمه نعمتى كه به او ارزانى داشته، دیگر كمبودى از هیچ جهت براى او نیست. ولى این انسان بر اثر دور ماندن از نور ایمان و تربیت ، در جاده طغیان و ظلم و ستم گام مىنهد و به كفران نعمت مشغول مىشود .
انحصارگران سعى مىکنند نعمتهاى گسترده الهى را به خود منحصر سازند و منابع حیاتى آن را در اختیار بگیرند و با اینکه خودشان جز اندکى را نمىتوانند مصرف كنند دیگران را از رسیدن به آن محروم مىنمایند .
این ظلم و ستمها كه در شکل انحصارطلبى ، استعمار و تجاوز به حقوق دیگران ظاهر مىشود محیط آرام زندگى او را دستخوش طوفانها مىکند ، جنگها مىآفریند ، خونها مىریزد و اموال و نفوس را به نابودى مىکشاند .
در حقیقت قرآن مىگوید اى انسان همه چیز به قدر كافى در اختیار تو است ، اما به
شرطاینکه ظلوم و كفار نباشى ، به حق خود قناعت كنى و به حقوق دیگران تجاوز ننمایى .
35 وَ اِذْ قالَ اِبْراهیمُ رَبِّ اجْعَلْ هذَا الْبَلَدَ امِنا وَاجْنُبْنى وَ بَنِىَّ اَنْ نَعْبُدَ الاَصْنامَ
( به ياد آورید ) زمانى را كه ابراهیم گفت : پروردگارا این شهر ( مکه ) را شهر امنى قرار ده و من و فرزندانم را از پرستش بتها دور نگاه دار .
ابراهیم نخستین تقاضایى را كه در این سرزمین از خداوند كرد تقاضاى « امنیت » بود ، این نشان مىدهد كه نعمت امنیت نخستین شرط براى زندگى انسان و سکونت در يك منطقه و براى هر گونه عمران و آبادى و پیشرفت و ترقى است و به راستى همچنین است .
اگر جایى امن نباشد قابل سکونت نیست ، هر چند تمام نعمتهاى دنیا در آن جمع باشد ، اصولاً شهر و دیار و كشورىکه فاقد نعمت امنیت است همهنعمتهارا از دست خواهد داد .
در اینجا به این نکته نیز باید توجه داشت كه خداوند دعاى ابراهیم را درباره امنیت مکه از دو سو اجابت كرد : هم امنیت تکوینى به آن داد ، زیرا شهرى شد كه در طول تاریخ
حوادث ناامن كننده كمتر به خود دیده و هم امنیت تشریعى ، يعنى خدا فرمان داده كه همه انسانها و حتى حیوانها در این سرزمین در امن و امان باشند .
صید كردن حیوانات آن ممنوع است و حتى تعقیب مجرمانى كه به این حرم و خانه كعبه پناه برند جایز نیست ، تنها مىتوان براى اجراى عدالت در حق چنین مجرمان آذوقه را بر آنها بست تا بیرون آیند و تسلیم شوند .
شك نیست كه ابراهیم پیامبر معصوم بود و فرزندان بلاواسطه او كه به طور قطع در كلمه « بَنِىّ » در آیه فوق داخل هستند يعنى « اسماعیل » و « اسحاق » نیز پیامبران معصوم بودند، ولى با اینحال تقاضا مىکند كه خدایا من و آنهارا از پرستش بتها دور دار.
این دلیل بر تأکید هر چه بیشتر روى مسأله مبارزه با بت پرستى است كه حتى پیامبران معصوم و بتشکن ، نیز تقاضایى را در این زمینه از خدا مىکنند ، این درست شبیه تأکید كردن پیامبر در وصایایش به على (علیه السلام) ، يا امامان دیگر نسبت به جانشین خود ، در زمینۀ
نماز است كه هرگز احتمال ترك آن در مورد آنها مفهوم نداشت بلکه اصولاً نماز با تلاش و كوشش آنها برپاشده بود. اکنون این سؤال پیش مىآید كه چگونه ابراهیم گفت : پروردگارا ! این بتها بسیارى از مردم را گمراه ساختهاند ، در حالى كه سنگ و چوبى بیش نبودند و قدرت بر گمراه ساختن مردم نداشتند .
پاسخ این سؤال را اینجا مىتوان دریافت كه اولاً : بتها همیشه از سنگ و چوب نبودند بلکه گاهى فرعونها و نمرودها مردم را به پرستش خود دعوت مىکردند و خود را ربّ اعلى (علیه السلام) و زنده كننده و میراننده مىنامیدند .
ثانیا : گاه بتهاى سنگ و چوبى را متولیان و كارگردانان آنچنان مىآراستند و تشریفات براى آنها قائل مىشدند كه براى عوام ساده لوح به راستى گمراه كننده بودند .
36 رَبِّ اِنَّهُنَّ اَضْلَلْنَ كَثیرا مِنَ النّاسِ فَمَنْ تَبِعَنى فَاِنَّهُ مِنّى وَ مَنْ عَصانى فَاِنَّكَ غَفُورٌ رَحیمٌ
پروردگارا ! آنها ( بتها ) بسیارى از مردم را گمراه ساختند هر كس از من پیروى كند
از من است و هر كس نافرمانى من كند تو بخشنده و مهربانى .
در آیۀ فوق خواندیم كه ابراهیم مىگوید : خداوندا ! كسانى كه از من تبعیت كنند از من هستند ، آیا پیروان ابراهیم تنها همانها بودند كه در عصر او يا اعصار بعد در كیش و مذهب او بودهاند و يا همه موحدان و خداپرستان جهان را ، به حکم اینکه ابراهیم سمبل توحید و بتشکنى بود ، شامل مىشود ؟
از آیات قرآن ، آنجا كه آیین اسلام را ملت و آیین ابراهیم معرفى مىکند (1)، به خوبى استفاده مىشود كه دعاى ابراهیم همه موحدان و مبارزان راه توحید را شامل مىگردد .
در روایاتى كه از ائمه اهل بیت علیهمالسلام نیز به ما رسیده این تفسیر تأیید شده است .
1) « 78 / حج » .
از جمله در روایتى از امام باقر (علیه السلام) مىخوانیم : « مَنْ اَحَبَّنا فَهُوَ مِنّا اِهْلَ الْبَيْتِ قُلْتُ : جُعِلْتُ فِداكَ مِنْكُمْ ؟ قالَ : مِنّا وَاللّهِ ، اَما سَمِعْتَ قَوْلَ اِبْراهیمَ مَنْ تَبِعَنى فَاِنَّهُ مِنّى : هر كس ما را دوست دارد ( و به سیره ما اهلبیت است ) ، راوى سؤال مىکند : فدایت شوم به راستى از شما ؟ فرمود : به خدا سوگند از ما است ، آیا گفتار ابراهیم را نشنیدهاى كه مىگوید: " مَنْ تَبِعَنى فَاِنَّهُ مِنّى : هرکس از من پیروىکند او از مناست " » .(1)این حدیث نشان مىدهد كه تبعیت از مکتب و پیوند برنامهها سبب ورود به خانواده از نظر معنوى مىشود .
درحدیثدیگرىاز امام امیرالمؤمنین على (علیه السلام) مىخوانیم كه فرمود : «نَحْنُالُاِبْراهیمَ اَفَتَرْغَبُونَ عَنْ مِلَّةِ اِبْراهیمَ وَ قَدْ قالَ اللّهُ تَعالى فَمَنْ تَبِعَنى فَاِنَّهُ مِنّى : ما از خاندان ابراهیم هستیم آیا ازملت و آیین ابراهیم رومىگردانید درحالىکه خداوند (از قول ابراهیم چنین نقلمىکند) هرکس از من پیروىکند او از من است ». .
1) « نور الثقلین » ، جلد 2 ، صفحه 548 .
37 رَبَّنا اِنّى اَسْكَنْتُ مِنْ ذُرِّيَّتى بِوادٍ غَيْرِ ذى زَرْعٍ عِنْدَ بَيْتِكَ الْمُحَرَّمِ رَبَّنا لِيُقیمُوا الصَّلوةَ فَاجْعَلْ اَفْئِدَةً مِنَ النّاسِ تَهْوى اِلَيْهِمْ وَ ارْزُقْهُمْ مِنَ الثَّمَراتِ لَعَلَّهُمْ يَشْكُرُونَ
پروردگارا ! من بعضى از فرزندانم را در سرزمین بىآب و علفى در كنار خانهاى كه حرم تو است ساکن ساختم تا نماز را بر پاى دارند ، تو قلبهاى گروهى از مردم را متوجه آنها ساز و از ثمرات به آنها روزى ده شاید آنان شکر تو را به جاى آورند .
و این هنگامى بود كه ابراهیم پس از آنکه خدا از كنیزش « هاجر » ، پسرى به او داد و نامش را « اسماعیل » گذاشت ، حسادت همسر نخستینش « ساره » تحریك شد و نتوانست حضور هاجر و فرزندش را تحمل كند ، از ابراهیم خواست كه آن مادر و فرزند را به نقطه دیگرى ببرد و ابراهیم طبق فرمان خدا در برابر این درخواست تسلیم شد .
اسماعیل و مادرش هاجر را به سرزمین مکه كه در آن روز يك سرزمین خشك و خاموش و فاقد همه چیز بود آورد و در آنجا گذارد و با آنها خداحافظى كرد و رفت .
چیزى نگذشت كه این كودك و آن مادر در آن آفتاب گرم و داغ تشنه شدند ، هاجر براى نجات جان كودکش سعى و تلاش فراوان كرد ، اما خدایى كه اراده كرده بود ، آن سرزمین يك كانون بزرگ عبادت گردد ، چشمه زمزم را آشکار ساخت ، چیزى نگذشت كه قبیله بیابانگرد « جُرْهُم » كه از نزدیکى آنجا مىگذشتند ، از ماجرا آگاه شدند و در آنجا رحل اقامت افکندند و « مکه » كم كم شکل گرفت .سپس ابراهیم دعاى خودش را این چنین ادامه مىدهد: «خداوندا! اکنونکه آنهادراین بیابان سوزان براى احترام خانه بزرگ تو مسکن گزیدهاند ، تو قلوب گروهى از مردم را به آنها متوجه ساز و مهر آنها را در دلهایشان بیفکن » ( فَاجْعَلْ اَفْئِدَةً مِنَ النّاسِ تَهْوى اِلَيْهِمْ وَ ارْزُقْهُمْ مِنَ الثَمَراتِ لَعَلَّهُمْ يَشْكُرُونَ ). « و آنها را از انواع میوهها ( ثمرات مادى و معنوى ) بهرهمند كن ، شاید شکر نعمتهاى تو را ادا كنند » ( وَ ارْزُقْهُمْ مِنَالثَمَراتِ لَعَلَّهُمْ يَشْكُرُونَ ).
در آیۀ فوق دیدیمکه ابراهیم يکبار عرض مىکند: خداوندا ! من فرزندم را در يك سرزمین فاقد آب و آبادى و زراعت گذاشتم ، این مسلماً اشاره به آغاز ورود او در سرزمین مکه
است كه در آن موقع نه آب بود و آبادى و نه خانه و ساکن خانه ، تنها بقایاى خانه خدا در آنجا به چشم مىخورد و يك مشت كوههاى خشك و بى آب و علف. ولى مىدانیم این تنها سفر ابراهیم به سرزمین مکه نبود بلکه باز هم مکرر به این سرزمین مقدس گام گذارد ، در حالى كه « مكّه » تدریجا شکل شهرى را به خود مىگرفت و قبیله « جُرْهُم » در آنجا ساکن شده بودند و پیدایش چشمه زمزم آنجا را قابل سکونت ساخت. به نظر مىرسد كه این دعاهاى ابراهیم در يکى از این سفرها بوده و لذا مىگوید : خداوندا! این « شهر » را محل امن و امان قرار ده .
و اگر سخن از « وادى غَيْرِ ذى ذَرْعٍ » مىگوید يا از گذشته خبر مىدهد و خاطره نخستین سفرش را بازگو مىنماید و يا اشاره به این است كه سرزمین مکه حتى پس از شهر شدن
سرزمینى است غیر قابل زراعت كه باید احتیاجاتش را از بیرون بیاورند ، چراکه از نظر جغرافیایى در میان يك مشت كوههاى خشك بسیار كم آب واقع شده است .
کسانى كه به مکه رفتهاند به خوبى مىدانند خانه خدا و مسجدالحرام و به طور كلى مکه
در لابلاى يك مشت كوههاى خشك و بى آب و علف قرار گرفته است ، گویى صخرهها را قبلاً در تنور داغى بریان كردهاند و بعد بر جاى خود نصب نمودهاند .
در عین حال این سرزمین خشك و سوزان بزرگترین مرکز عبادت و پر سابقهترین كانون توحید در روى زمین است ، به علاوه حرم امن خدا است ، هم داراى امنیت تکوینى و هم تشریعى است. در اینجا براى بسیارى این سؤال پیش مىآید كه چرا چنین مرکز مهمى را خداوند در چنان سرزمینى قرار داده ؟
على (علیه السلام) در « خطبه قاصِعَة » با رساترین عبارات و زیباترین تعبیرات فلسفه این انتخاب را بیان فرموده است : « خدا خانهاش را در پر سنگلاخترین مکانها و بىگیاهترین نقاط زمین ... در میان كوههاى خشن و شنهاى فراوان قرار داد . اگر خدا مىخواست خانه و حرمش را و محل انجام عبادت بزرگ حج را در میان باغها و نهرها و سرزمینهاى هموار و پردرخت و باغهاى پرثمر ، در منطقهاى آباد ، داراى كاخهاى بسیار و آبادىهاى به هم پیوسته بىشمار ، در میان گندمزارها و بوستانهاى پرگل و گیاه ، در لابلاى باغهاى زیبا و پرطراوت و پرآب ، در وسط گلستانى بهجتزا با جادههایى آباد ، قرار دهد
مىتوانست ، ولى به همان نسبت كه آزمایش بزرگ حج و عبادت راحتتر و سادهتر مىشد ، پاداش و جزا نیز كمتر بود. و اگر خدا مىخواست به خوبى مىتوانست پایههاى خانه كعبه و سنگهایى كه ساختمان آن را تشکیل مىدهد از زمرد سبز و ياقوت سرخ و نور و روشنایى قراردهد، مىتوانست، ولى دراین حال شك و تردید ، كمتر در دل ظاهربینان رخنه مىکرد و وسوسههاى پنهانى شیطان به سادگى دورمىشد .
ولى خدا مىخواهد بندگانش را با انواع شداید بیازماید و با انواع مشکلات در طریق انجام عبادتش روبرو كند ، تا تکبر از قلبهایشان فرو ریزد و خضوع و فروتنى در آن جایگزین گردد و در پرتو این فروتنى و خضوع درهاىفضل و رحمتش را بهروى آنها بگشاید و وسایلعفو خویشرا بهآسانى دراختیارشان قراردهد » .(1)
38 رَبَّنا اِنَّكَ تَعْلَمُ ما نُخْفى وَ ما نُعْلِنُ وَ ما يَخْفى عَلَى اللّهِ مِنْ شَىْءٍ فِى الاَرْضِ وَ لا فِى السَّماءِ
پروردگارا ! تو مىدانى آنچه را ما پنهان و يا آشکار مىکنیم و چیزى در زمین و آسمان .
1) « نهج البلاغه » ، خطبه 192 ، ( قاصعه ) .
بر خدا پنهان نیست .
از آنجا كه يك انسان موحد و آگاه مىداند كه علم او در برابر علم خداوند محدود است و مصالح او را تنها خدا مىداند ، چه بسا چیزى از خدا بخواهد كه صلاح او در آن نیست و چه بسا چیزهایى كه نخواهد اما صلاح او در آن است و گاهى مطالبى در درون جان او است كه نمىتواند همه را بر زبان آورد ، لذا به دنبال تقاضاى گذشته چنین عرض مىکند :
« پروردگارا ! تو آنچه را كه ما پنهان مىداریم و يا آشکار مىسازیم به خوبى مىدانى » ( رَبَّنا اِنَّكَ تَعْلَمُ ما نُخْفى وَ ما نُعْلِنُ ). « و هیچ چیز در زمین و آسمان بر خدا مخفى نمىماند » ( وَ ما يَخْفى عَلَى اللّهِ مِنْ شَىْءٍ فِى الاَرْضِ وَ لا فِى السَّماءِ ) .اگر من از فراق فرزند و همسرم غمگین هستم تو مىدانى و اگر قطرههاى اشکم آشکارا از چشمم سرازیر مىشود تو مىبینى .
اگر اندوه فراق ، قلب مرا احاطه كرده و با شادى از انجام وظیفه و اطاعت فرمان تو آمیخته است باز هم مىدانى. و اگر به هنگام جدایى از همسرم به من مىگوید : « اِلى مَنْ تَكِلُنى : مرا به كه مىسپارى » تو از همه اینها آگاهى و آینده این سرزمین و آینده آنها كه
سخت به هم گره خورده است همه در پیشگاه علمت روشن است .
39 اَلْحَمْدُلِلّهِ الَّذى وَهَبَ لى عَلَى الْكِبَرِ اِسْمعیلَ وَ اِسْحقَ اِنَّ رَبّى لَسَمیعُ الدُّعاءِ
حمد خداى را كه در سن پیرى اسماعیل و اسحاق را به من بخشید مسلماً خداى من دعا را مىشنود ( و اجابت مىکند ) .
این آیه به شکر نعمتهاى خداوند كه يکى از مهمترین آنها در حق ابراهیم همان صاحب دوفرزند برومندشدن، به نام اسماعیل و اسحاق ، آن هم در سن پیرى مىنماید .(1).
1) در اینکه سن ابراهیم به هنگام تولد فرزندش اسماعیل و اسحاق چه اندازه است در میان مفسران گفتگو است : بعضى گفتهاند ابراهیم 99 ساله بود كه نخستین فرزندش اسماعیل متولد شد و 112 ساله بود كه اسحاق دیده به جهان گشود و بعضى كمتر از آن نوشتهاند و بعضى بیشتر ، قدر مسلم این است در سنى بوده كه عادتا تولد فرزند از او بسیار بعید به نظر مىرسیده است .
40 رَبِّ اجْعَلْنى مُقیمَ الصَّلوةِ وَ مِنْ ذُرِّيَّتى رَبَّنا وَ تَقَبَّلْ دُعاءِ
پروردگارا ! مرا برپا كننده نماز قرار ده و از فرزندان من نیز چنین كن پروردگارا دعاى ( ما را ) بپذیر .
41 رَبَّنَا اغْفِرْلى وَ لِوالِدَىَّ وَ لِلْمُؤْمِنینَ يَوْمَ يَقُومُ الْحِسابُ
پروردگارا ! من و پدر و مادرم و همه مؤمنان را روزى كه حساب برپا مىشود بیامرز .
بدون شك « آزر » بتپرست بود و چنانکه قرآن مىگوید تلاشها و كوششهاى ابراهیم براى هدایتش مؤثر نیفتاد و اگر قبول كنیم كه آزر پدر ابراهیم بوده این سؤال پیش مىآید كه چرا در آیات فوق ابراهیم تقاضاى آمرزش براى او كرد در حالى كه قرآن صریحاً مؤمنان را از استغفار كردن براى مشرکان بازداشته است ( 113 / بقره ) .
و از اینجا روشن مىشود كه نمىتوان « آزر » را پدر ابراهیم دانست و اینکه گفتهاند كلمه « اب » در لغت عرب گاهى به « عمو » نیز اطلاق مىشود با توجه به آیات مورد بحث
کاملاً قابل قبول است .
خلاصه اینکه « اب » و « والد » در لغت عرب با هم متفاوتند ، كلمه « والد » كه در آیات فوق نیز به كار رفته منحصرا به معنى پدر است ، ولى كلمه « اب » كه در مورد « آزر » آمده ، مىتواند به معنى عمو بوده باشد .
از انضمام آیۀ فوق با آیاتى كه در سورۀ توبه در زمینۀ نهى از استغفار براى مشرکان آمده چنین نتیجه مىگیریم كه « آزر » حتما پدر ابراهیم نبود .(1)
در آیات 35 تا 41 ، ابراهیم (علیه السلام) قهرمان توحید و نیایش و مبارزه با بت و بتپرست و ظالم و ستمگر هفت تقاضا از خداى مىکند كه نخستین آن تقاضاى امنیت شهر مکه ، آن كانون بزرگ جامعه توحیدى است ( و چه پرمعنى است این تقاضا ) .
1) براى توضیح بیشتر بهجلد 5 تفسیرنمونه صفحه 303 و جلد 6 صفحه 160 مراجعه فرمایید .
دومین تقاضایش دور ماندن از پرستش بتها است ، كه اساس و پایه همۀ عقاید و برنامههاى دینى را دربرمىگیرد .
سومین تقاضایش تمایل دلها و توجه افکار عمومى تودههاى خداپرستان كه بزرگترین سرمایه يکانسان دراجتماع است، نسبت به فرزندان و پیروان مکتبش مىباشد .
چهارمین تقاضا بهرهمند شدن از انواع ثمرات آن هم به عنوان مقدمهاى براى شکرگزارى و توجه بیشتر به خالق آن نعمتها است .
پنجمین تقاضایش توفیق برپا داشتن نماز كه بزرگترین پیوند انسان با خدا است مىباشد ، نه تنها براى خودش كه براى فرزندانش نیز همین تقاضا را مىکند .
ششمین خواسته ابراهیم پذیرش دعاى او است و مىدانیم خدا دعایى را مىپذیرد كه از قلبى پاك و روحى بىآلایش برخیزد كه در واقع این تقاضا به طور ضمنى مفهومش تقاضاى توفیق پاك داشتن قلب و روح از هر گونه آلایشى مىباشد . و سرانجام هفتمین و آخرین تقاضایش آن است كه اگر لغزشى از او سر زده ، خداوندِ بخشنده و مهربان او را مشمول
لطف و آمرزش خود قرار دهد و همچنین پدر و مادرش و همه مؤمنان را از این لطف و مرحمت ، در روز رستاخیز بهرهمند سازد .
به این ترتیب تقاضاهاى هفتگانه ابراهیم از امنیت شروع مىشود و به آمرزش پایان مىپذیرد و جالب اینکه اینها را نه تنها براى خود مىطلبد ، كه براى دیگران نیز همین تقاضاها را دارد، چراکه مردان خدا هرگز « انحصار طلب » نبوده و نخواهند بود .
42 وَ لا تَحْسَبَنَّ اللّهَ غفِلاً عَمّا يَعْمَلُ الظّلِمُونَ اِنَّما يُؤَخِّرُهُمْ لِيَوْمٍ تَشْخَصُ فیهِ الاَبْصرُ
و گمان مبر كه خدا از كارهاى ظالمان غافل است ( نه ، بلکه كیفر ) آنها را تأخیر انداخته براى روزى كه چشمها در آن ( از ترس و وحشت ) از حرکت باز مىایستد .
43 مُهْطِعینَ مُقْنِعى رُؤُسِهِمْ لا يَرْتَدُّ اِلَيْهِمْ طَرْفُهُمْ وَ اَفْئِدَتُهُمْ هَواءٌ
گردنها برافراشته ، سر به آسمان كرده، حتى پلك چشمهایشان بىحرکت مىماند ( چراکه به هر طرف نگاه كنند نشانههاى عذاب آشکاراست ) و ( لذا ) دلهایشان بهکلى ( فرو
مىریزد و ) خالى مىگردد .
«تَشْخَصُ» از ماده « شُخُوص » به معنى از حرکت افتادن چشم و به نقطهاى خیره شدن است .
«مُهْطِعین» از ماده « اِهْطاع » به معنى گردن كشیدن است .
«مُقْنِعى» از ماده « اِقْناع » به معنى سر به آسمان كشیدن است .
جمله « لا يَرْتَدُّ اِلَيْهِمْ طَرْفُهُمْ » مفهومش این است كه پلکهاى چشمهاى آنها از هول و وحشت به هم نمىخورد ، گویى همانند چشم مردگان از كار افتاده است .
جمله « اَفْئِدَتُهُمْ هَواءٌ » بهمعنى تهى شدن دلهاى آنها است ، درست همانند آنچه در زبان فارسى مىگوییم فلانکس خبر وحشتناکى به من داد و يك مرتبه دلم تهى شد و يا قلبم فرو ریخت ، در واقع آنها آنچنان دستپاچه مىشوند كه همه چیز را فراموش مىکنند ، حتّى خودشان را ، گویى تمام معلومات از دل و جان آنها به بیرون فرار كرده و هر گونه قوت و
قدرت را از دست دادهاند .
بیان این پنج صفت : خیره شدن چشمها ، كشیدن گردنها ، بلند كردن سرها ، از حرکت افتادن پلك چشمها و فراموش كردن همه فکرها ، ترسیم بسیار گویایى است از هول و وحشت فوقالعاده شدیدى كه در آن روز به ظالمان دست مىدهد ، همانها كه همیشه با نگاههاى مغرورانه و متکبّرانه خویش همه چیز را به باد استهزاء مىگرفتند ، آن روز آنچنان بیچاره مىشوند كه حتى توانایى بستن پلك چشمها را از دست مىدهند .
براى ندیدن آن منظرههاى هولناك فقط چشمها را خیره خیره به آسمان مىدوزند ، چراکه به هر طرف نگاه كنند ، منظره وحشتناکى در برابر چشم آنها است .
آنها كه خود را « عقل كل » مىپنداشتند و دیگران را بىخرد مىانگاشتند ، آنچنان عقل و هوش خود را از دست مىدهند كه نگاهشان نگاه دیوانگاناست بلکه مردگاناست ، نگاهى خشك ، بىتفاوت ، بىحرکت و پر از ترس و وحشت .
به راستى قرآن هنگامى كه مىخواهد منظرهاى را مجسم نماید در كوتاهترین عبارت كاملترین ترسیمها را مىکند كه نمونه آن دو آیه كوتاه بالا است .
شك نیست كه پیامبر صلىاللهعلیهوآله هرگز تصور نمىکند كه خداوند از كار ظالمان غافل است ، ولى با این حال در آیات فوق روى سخن به پیامبر صلىاللهعلیهوآله مىباشد و مىگوید مبادا گمان كنى خداوند از اعمال ستمگران غافل است .
این در حقیقت از قبیل رساندن پیام به طور غیرمستقیم به دیگران است كه يکى از فنون فصاحت مىباشدکه گاهى فردىرا مخاطب مىسازند ولى منظور دیگرى يا دیگران هستند .
به علاوه این تعبیر اصولاً كنایه از تهدید گنهکاران است ، همانگونه كه گاه حتى به شخص مقصّر مىگوییم : « فکر نکن تقصیراتت را فراموش كردم » يعنى به موقع خود حسابت را مىرسم .
و به هر حال اساس زندگى این جهان بر این است كه به همه افراد به حدّ كافى مهلت داده شود تا آنچه در درون دارند بیرون بریزند و میدان آزمایش تکامل به حدّ كافى وسعت يابد تا عذر و بهانهاى براى كسى نماند و امکان بازگشت و اصلاح و جبران به همه داده شود و
مهلت گنهکاران به خاطر همین است .
44 وَ اَنْذِرِ النّاسَ يَوْمَ يَأْتیهِمُ الْعَذابُ فَيَقُولُ الَّذینَ ظَلَمُوا رَبَّنا اَخِّرْنا اِلى اَجَلٍ قَریبٍ نُجِبْ دَعْوَتَكَ وَ نَتَّبِعِ الرُّسُلَ اَوَ لَمْ تَكُونُوا اَقْسَمْتُمْ مِنْ قَبْلُ ما لَكُمْ مِنْ زَوالٍ
و مردم را از روزى كه عذاب الهى به سراغشان مىآید بترسان ، آن روز كه ظالمان مىگویند پروردگارا! مدت كوتاهى مارا مهلت ده ، تا دعوت تو را بپذیریم و از پیامبران پیروى كنیم ( اما به زودى این پاسخ را مىشنوند كه ) مگر قبلاً شما سوگند يادنکرده بودید
در آیه فوق خواندیم كه پیامبر صلىاللهعلیهوآله مأمور مىشود مردم را از آن روزى كه عذاب الهى به سراغشان مىآید انذار كند .
منظور از این روز ، روز نزول پارهاى از بلاها و مجازاتهاى دنیوى است ، همانند عذابهایى كه بر قوم لوط و قوم عاد و ثمود و قوم نوح و فرعونیان نازل گردید كه در میان
طوفان و امواج خروشان دریا ، يا در زمین لرزهها يا به وسیله تندبادهاى سخت و ویرانگر از میان رفتند .
تعبیر به « اَخَّرنا » ( ما را به تأخیر انداز ) قرینه روشنى است بر تقاضاى ادامه حیات در دنیا و اگر این سخن را در قیامت به هنگام مشاهده آثار عذاب مىگفتند ، باید بگویند :
خداوندا ! ما را به دنیا بازگردان ، همانگونه كه در آیه 27 سوره انعام مىخوانیم : « وَ لَوْ تَرى اِذْ وُقِفُوا عَلَى النّارِ فَقالُوا يا لَيْتَنا نُرَدُّ وَ لا نُكَذِّبُ بِایاتِ رَبِّنا وَ نَكُونَ مِنَ الْمُؤْمِنینَ : اگر حال آنها را در آن هنگام كه در برابر آتش ایستادهاند ببینى كه مىگویند : اى كاش بار دیگر ( به دنیا ) بازمىگشتیم و آیات پروردگارمان را تکذیب نمىکردیم و از مؤمنان مىشدیم ( به حالشان تأسف خواهى خورد ) » .
که بلافاصله در آیه بعد از آن پاسخ آنها را چنین مىگوید : « ... وَ لَوْ رُدُّوا لَعادُوا لِما نُهُوا عَنْهُ وَ اِنَّهُمْ لَكاذِبُونَ : اگر باز هم برگردند به همان اعمالى كه از آن نهى شده بودند ، مشغول مىشوند ، آنها دروغ مىگویند ». در اینجا این سؤال پیش مىآید كه اگر این آیه انذار به عذاب دنیا است و درآیه قبل (وَ لا تَحْسَبَنَّ اللّهَ غفِلاً ...) انذار به عذاب آخرت شده چگونه با يکدیگر سازگار مىباشد ،
با اینکه كلمۀ «انمّا» دلیل بر این است كه تنها مجازاتشان در قیامت خواهد بود نه در این دنیا .
اما با توجه به يك نکته پاسخ این سؤال روشن مىشود و آن اینکه مجازاتى كه هیچگونه تغییر و تبدیلى در آن راه ندارد ، مجازات قیامت است كه همه ظالمان را شامل مىشود ، ولى كیفرهاى دنیوى علاوه بر این كه عمومیت ندارد قابل بازگشت است .
ذکر این نکته نیز لازم است كه مجازاتهاى نابودکننده دنیوى همانند مجازاتهاى دردناکى كه دامنگیر قوم نوح و فرعونیان و امثال آنها شد ، بعد از شروع آن درهاى توبه به كلى بسته مىشود و هیچگونه راه بازگشت در آن نیست ، چراکه غالب گنهکاران هنگامى كه در برابر چنین كیفرهایى قرار مىگیرند اظهار پشیمانى مىکنند و در واقع يك نوع حالت ندامت اضطرارى به آنها دست مىدهد كه بى ارزش است ، بنابراین قبل از وقوع و شروع آنها باید درصدد جبران برآیند .(1).
1) براى توضیح بیشتر بهجلد 3 تفسیرنمونه صفحه 315 به بعد ذیل 18 / نساء مراجعه فرمایید .
در آیات مختلفى از قرآن مجید مىخوانیم كه بدکاران و ستمگران در مواقف گوناگون تقاضاى بازگشت به زندگى براى جبران گذشته خویش مىکنند .
بعضى از این آیات مربوط به روز قیامت و رستاخیز است ، مانند آیه 28 سوره انعام كه در بالا اشاره كردیم. بعضى دیگر مربوط به فرارسیدن زمان مرگ است مانند آیه 99 سوره مؤمنون كه مىگوید : « حَتّى اِذا جاءَ اَحَدَهُمُ الْمَوْتُ قالَ رَبِّ ارْجِعُونِ لَعَلّى اَعْمَلُ صالِحا فیما تَرَكْتُ : این وضع همچنان ادامه دارد تا هنگامى كه مرگ يکى از آنها فرا رسد در این هنگام عرض مىکند : خداوندا مرا بازگردان ، شاید آن چه را كه كوتاهى كردهام جبران كنم و عمل صالح انجام دهم » .
و گاهى در مورد نزول عذابهاى نابود كننده وارد شده است همانند آیات مورد بحث كه مىگوید به هنگام نزول عذاب ، ظالمان تقاضاى تمدید مدت و ادامه مهلت مىکنند .
ولى جالب اینکه در تماماینموارد پاسخمنفى به آنها داده مىشود.
دلیل آن هم معلوم است زیرا هیچ يك از این تقاضاها جنبه واقعى و جدى ندارد ، اینها
عکس العمل آن حالت اضطرار و پریشانى فوق العاده است كه در بدترین اشخاص نیز پیدا مىشود و هرگز دلیل بر دگرگونى و انقلاب درونى و تصمیم واقعى بر تغییر مسیر زندگى نیست .
این درست به حالت مشرکانى مىماند كه به هنگام گرفتارى در گردابهاى هولناك دریاها مخلصانه خدا را مىخواندند ، ولى به مجرد اینکه طوفان فرو مىنشست و به ساحل نجات مىرسیدند همه چیز را فراموش مىکردند .
لذا قرآن در بعضى از آیات كه در بالا به آن اشاره شد صریحا مىگوید : « ... وَ لَوْ رُدُّوا لَعادُوا لِما نُهُوا عَنْهُ وَ اِنَّهُمْ لَكاذِبُونَ : اگر اینها بار دیگر به زندگى عادى برگردند باز همان برنامه را ادامه مىدهند و به اصطلاح همان آش و همان كاسه است ، هیچگونه تغییرى در روش آنان پدیدار نخواهد گشت .
45 وَ سَكَنْتُمْ فى مَسكِنِ الَّذینَ ظَلَمُوا اَنْفُسَهُمْ وَ تَبَيَّنَ لَكُمْ كَيْفَ فَعَلْنا بِهِمْ وَ ضَرَبْنا لَكُمُ الاَمْثالَ
( شماها نبودید كه ) در منازل ( و كاخهاى ) كسانى كه به خویشتن ستم كردند سکنى
گزیدید ؟ و براى شما آشکار شد چگونه با آنها رفتار كردیم و براى شما مثلها ( از سرگذشت پیشینیان ) زدیم ( باز هم بیدار نشدید ) .
هیچ يك از این درسهاى عبرت در شما مؤثر نیفتاد و همچنان به اعمال ننگین و ظلم و ستم خویش ادامه دادید و اکنون كه در چنگال كیفر الهى گرفتار شدهاید تقاضاى تمدید مدت و ادامه مىکنید ، كدام تمدید و كدام مهلت ؟ هر چه بود پایان يافت .
46 وَ قَدْ مَكَرُوا مَكْرَهُمْ وَ عِنْدَ اللّهِ مَكْرُهُمْ وَ اِنْ كانَمَكْرُهُمْ لِتَزُولَ مِنْهُ الْجِبالُ
آنها نهایت مکر خود را به كار زدند و همه مکرها ( و توطئههاشان ) نزد خدا آشکار است ، هر چند كوهها با مکرشان از جابر كنده شود.
« مَكْر » به معنى هر گونه چارهاندیشى است ، گاهى توأم با خرابکارى و افساد است و گاهى بدون آن ( هر چند در لغت فارسى امروز ، مکر در معنى اول به كار مىرود ولى از نظر ادبیات عرب مفهوم آن اعم است و لذا گاهى این كلمه به خدا هم نسبت داده شده است ) .
در تفسیر جملۀ « عِنْدَ اللّهِ مَكْرُهُمْ » بعضى از مفسران همچون « علامه طباطبایى » در « المیزان » گفتهاند مفهوم این جمله آن است كه خداوند به همه نقشهها و طرحها و نیرنگهاى آنها احاطه كامل دارد .
47 فَلا تَحْسَبَنَّ اللّهَ مُخْلِفَ وَعْدِه رُسُلَهُ اِنَّ اللّهَ عَزیزٌ ذُوانْتِقامٍ
و گمان مبر كه خدا و عدهاى را كه به پیامبرانش داده تخلف كند ، چراکه خداوند قادر و منتقم است .
یعنى اگر مىبینى ظالمان و ستمگران ، مهلتى يافتهاند نه به خاطر غفلت پروردگار از اعمال آنها است و نه به خاطر آن است كه از وعده خود تخلف خواهد كرد ، بلکه همه حسابهاى آنها را يك روز رسیده و كیفر عادلانه آنها را خواهد داد .
ضمناً كلمه « انتقام » كه در عرف فارسى امروز ما به معنى ، « تلافى كردن توأم با كینهجویى و عدم گذشت » آمده ، در اصل به این معنى نیست ، بلکه مفهوم انتقام همان كیفر دادن و مجازات كردن است ، مجازاتهایى كه در مورد خداوند هماهنگ با استحقاق و
عدالت بلکه نتیجه اعمال آدمى است لازم به تذکر نیست كه اگر خدا داراى چنین انتقامى نبود ، برخلاف حکمت و عدل بود .
48 يَوْمَ تُبَدَّلُ الاَرْضُ غَيْرَ الاَرْضِ وَ السَّمواتُ وَ بَرَزُوا لِلّهِ الْواحِدِ الْقَهّارِ
در آنروزکه این زمین به زمین دیگر و آسمانها( به آسمانهاى دیگر ) تبدیل مىشوند و آنها در پیشگاه خداوند واحد قهار ظاهر مىگردند .
« بُروز » اصلاً از ماده « بَراز » كه به معنى فضا و محل وسیع است گرفته شده و خود كلمه « بُرُوز » به معنى قرار گرفتن در چنین فضا و محل وسیعى مىباشد كه لازمه آن ظهور و آشکار شدن است ، به همین دلیل بُرُوز غالبا به معنى « ظهور » مىآید .
در اینکه بروز انسانها در برابر خداوند در قیامت به چه معنى است ، مفسران بیاناتى دارند : بسیارى آن را به معنى بیرون آمدن از قبرها دانستهاند .
ولى این احتمال وجود دارد كه بروز به معنى ظهور تمام وجود انسان و درون و برونش در آن صحنه است ، همانگونه كه در آیه 16 غافر مىخوانیم : « يَوْمَ هُمْ بارِزُونَ لا يَخْفى
عَلَى اللّهِ مِنْهُمْ شَىْءٌ : روزى كه همه آنها آشکار مىشوند و چیزى از آنان از خدا مخفى نمىماند » و در آیه 9 سوره طارق مىخوانیم : « يَوْمَ تُبْلَى السَّرائِرُ : روزى كه اسرار درون هر كس آشکار مىشود » .
به هر حال توصیف خداوند در این حال به « قهاریت » دلیل بر تسلط او بر همه چیز و سیطره او بر درون و برون همگان مىباشد .
در اینجا يك سؤال پیش مىآید كه مگر چیزى در دنیا بر خدا مخفى است كه در آنجا آشکار مىگردد ؟ مگر خداوند از وجود مردگان در قبرها بىخبر است و يا اسرار درون انسانها را نمىداند ؟
پاسخ این سؤال با توجه به يك نکته روشن مىشود و آن اینکه در این جهان ما ظاهر و باطنى داریم و گاهى بر اثر محدود بودن علم ما ، این اشتباه پیدا مىشود كه خدا درون ما را نمىبیند ، ولى در جهان دیگر آنچنان همه چیز آفتابى و آشکار مىشود كه ظاهر و باطنى وجود نخواهد داشت ، همه چیز آشکار است و حتى این احتمال در دل كسى پیدا نمىشود كه ممکن است چیزى از خدا مخفى مانده باشد .
و بهعبارت دیگر، تعبیر بروز و ظهور بامقایسه به تفکر ما است ، نه با مقایسه به علم خدا .
در آیه بالا خواندیم كه در رستاخیز این زمین به زمین دیگر تبدیل مىشود و همچنین آسمانها به آسمانهاى دیگر .
آیا منظور از این تبدیل ، تبدیل ذات است ، يعنى به كلى این زمین نابود مىشود و زمین دیگرى آفریده خواهد شد و قیامت در آن برپا مىگردد ؟ و يا منظور تبدیل صفات است به این معنى كه این كره خاکى و همچنین آسمانها ویران مىگردند و بر ویرانههاى آنها زمین و آسمانى نو و تازه آفریده مىشود ؟ كه نسبت به این زمین و آسمان در سطحى بالاتر از نظر تکامل قرار دارند. ظاهر بسیارى از آیات قرآن معنى دوم را تعقیب مىکند .
در سورۀ فجر آیه 21 مىخوانیم: « كَلاّ اِذا دُكَّتِ الاَرْضُ دَكّا دَكّا : زمانى فرا مىرسد كه زمین درهم كوبیده مىشود » .
و در سوره زلزال كه سخن از پایان جهان و آغاز قیامت است چنین مىخوانیم :
اِذا زُلْزِلَتِ الاَرْضُ زِلْزالَها وَ اَخْرَجَتِ الاَرْضُ اَثْقالَها : در آن زمان كه زمین به زلزله مىافتد و سنگینىهاى درونش را بیرون مىریزد » .
و در سوره حاقه آیه 14 و 15 مىخوانیم : « وَ حُمِلَتِ الاَرْضُ وَ الْجِبالُ فَدُكَّتا دَكَّةً واحِدَةً فَيَوْمَئِذٍ وَقَعَتِ الواقِعَةُ : زمین و كوهها از جا برداشته مىشوند و درهم كوبیده مىشوند و در
آن روز آن واقعه بزرگ تحقق مىیابد » .
و در سورۀ طه آیه 105 تا 108 مىخوانیم : « وَ يَسْئَلُونَكَ عَنِ الْجِبالِ فَقُلْ يَنْسِفُها رَبّى نَسْفا - فَيَذَرُها قاعا صَفْصَفا - لا تَرى فیها عِوَجا وَ لا اَمْتا - يَوْمَئِذٍ يَتَّبِعُونَ الدّاعِىَ لاعِوَجَ لَهُ وَ خَشَعَتِ الاَصْواتُ لِلرَّحْمنِ فَلا تَسْمَعُ اِلاّ هَمْسا : از تو درباره كوهها سؤال مىکنند بگو : پروردگارم آنها را از هم متلاشى مىکند ، سپس آن را به صورت زمینى هموار درمىآورد آنچنان كه اعوجاج و پستى و بلندى در آن نخواهى دید ، در آن روز مردم از دعوت كنندهاى كه هیچ انحرافى در او نیست ، پیروى مىکنند و صداها در برابر خداوند مهربان به خشوع مىگراید آنچنان كه جز صداى آهسته نمىشنوى » .
در آغاز سورۀ « تکویر » نیز سخن از خاموش شدن خورشید و
تاریك شدن ستارگان و حرکت كوهها بهمیان آمده .
و در آغاز سوره « انفطار » از شکافتن آسمانها و پراکنده شدن كواکب و سپس برانگیخته شدن مردگان از قبرها ( دقت كنید ) گفتگو شدهاست .
از مجموع این آیات و مانند آن و همچنین آیات مختلفى كه مىگوید : انسانها از قبرها بار دیگر برانگیخته مىشوند (1)به خوبى استفاده مىشود كه نظام كنونى جهان به این صورت باقى نمىماند ، ولى به كلى نابود نمىشوند ، بلکه این جهان درهم مىریزد و زمین صاف و مسطح مىگردد و مردم در زمینى تازه ( طبعا كاملتر و عالىتر به حکم آنکه عالم دیگر همه چیزش از این جهان وسیعتر و كاملتر است ) گام مىنهند .
طبیعى است كه این جهان امروز ما استعداد پذیرش صحنههاى قیامت را ندارد و براى زندگى رستاخیز ما ، تنگ و محدود است و همان گونه كه بارها گفتهایم شاید نسبت آن جهان .
1) 51 / يس ، 7 / قمر ، 43 / معارج ، 7 / حج .
به این جهان ، همچون نسبت این جهان است به محدوده عالم جنین و رحم مادر .
آیاتى كه مىگوید : مدت طول روزها در قیامت با مقایسه به روزهاى این جهان بسیار زیادتر است (1)نیز شاهد خوبى بر این واقعیت مىباشد .
البته ما نمىتوانیم ترسیم دقیقى از جهان دیگر و ویژگىهایش دراین جهان داشته باشیم ، همانگونه كه كودك در عالم جنین ، اگر فرضا هم عقل كامل مىداشت نمىتوانست ویژگىهاى عالم بیرون از جنین را درك كند .
ولى همین قدر مىدانیم كه دگرگونى عظیمى در این جهانى كه هستیم پیدا مىشود ، این جهان به كلى ویران مىگردد و به جهان كاملاً جدیدى تبدیل مىشود ، جالب اینکه در روایات متعددى كه در منابع اسلامى نقل شده مىخوانیم كه در آن هنگام زمین و عرصه محشر تبدیل به « نان پاکیزه و سفید رنگى » مىشود كه انسانها مىتوانند از آن تغذیه كنند تا .
1) 4 / معارج .
حسابشان روشن گردد و هر كدام به سوى سرنوشتشان حرکت كنند .
این روایات در تفسیر « نور الثقلین » به طرق مختلف نقل شده است (1)و بعضى از مفسران اهل تسنن مانند « قرطبى » نیز در ذیل همین آیه اشاره به چنین روایاتى كرده است .(2)
بعید نیست منظور از این روایات آن باشد كه در آن جهان ، زمین به جاى آنکه خاك آن را پوشانده باشد ، يك ماده غذایى قابل جذب براى بدن انسان ، سراسر آن را فراگرفته و به تعبیر دیگر خاك چیزى نیست كه قابل جذب بدن انسان باشد و حتما مواد غذایى موجود در خاك باید در لابراتوار ریشه و ساقه و شاخه گیاهان تبدیل به مواد قابل جذبى براى بدن انسان شوند ، ولى در آن روز به جاى خاك مادهاى سطح زمین را فراگرفته كه به آسانى براى بدن انسان قابل جذب است و اگر از آن تعبیر به نان شده است به خاطر آن است كه بیشترین .
غذاى آن را نان تشکیل مىدهد ( دقت كنید ) .
49 وَ تَرَى الْمُجْرِمینَ يَوْمَئِذٍ مُقَرَّنینَ فِى الاَصْفادِ
و در آن روز مجرمان را با هم در غل و زنجیر مىبینى ( غل و زنجیرى كه دستها و گردنهایشان را به هم بسته ) .
« اَصْفاد » جمع « صَفَد » و « صَفاد » در اصل به معنى غل مىباشد و بعضى گفتهاند خصوص آن غل و زنجیرى را گویند كه دست و گردن را به هم مىبندد .
« مُقَرَّنین » از ماده قرن و اقتران و به همان معنى است ، منتها هنگامى كه به باب تفعیل برده شود ، از آن « تکثیر » استفاده مىشود ، بنابراین روى هم رفته كلمه مقرنین به معنى كسانى است كه بسیار به يکدیگر نزدیك شدهاند .
در اینکه منظور از این كلمه در آیۀ فوق كیست ، با توجه به ظاهر آیه این است كه مجرمان را در آن روز با غل و زنجیر در يك سلسلۀ طولانى به هم مىبندند و به این صورت در عرصه محشر ظاهر مىشوند ، این غل و زنجیر ، تجسّمى است از پیوند عملى و فکرى
این گنهکاران در این جهان كه دست به دست هم مىدادند و به كمك هم مىشتافتند و در طریق ظلم و فساد با يکدیگر رابطه و پیوند و همکارى داشتند و این ارتباط در آنجا به صورت زنجیرهایى مجسم مىشود كه آنان را به يکدیگر مرتبط مىسازد .
50 سَرابیلُهُمْ مِنْ قَطِرانٍ وَ تَغْشى وُجُوهَهُمُ النّارُ
لباسشان از قطران ( ماده چسبنده بدبوى قابل اشتعال ) است و صورتهایشان را آتش مىپوشاند .
« سَرابیل » جمع « سِرْبال » به معنى پیراهن است از هر جنس كه باشد و بعضى گفتهاند به معنى هر نوع لباس است .
« قَطِران » كه گاهى در لغت ، قَطْران يا قِطْران هم خواندهشده ، به معنى مادهاى است كه از درختى به نام ابهل مىگیرند كه آن را مىجوشانند تا سفت شود و به هنگام بیمارى « جرب » به بدن شتر مىمالند و معتقد بودند با سوزشى كه دارد ماده بیمارى جرب را از بین
مىبرد و به هر حال جسمى است سیاه رنگ ، بدبو و قابل اشتعال .(1)
مفهوم جملۀ « سَرابیلُهُمْ مِنْ قَطِرانٍ » این است كه به جاى لباس ، بدنهاى آنها را از نوعى ماده سیاهرنگ بدبوى قابل اشتعال مىپوشانند ، لباسى كه هم زشت و بد منظر است و هم بدبو و هم خود قابل سوختن و شعلهور شدن و با داشتن این عیوب چهارگانه بدترین لباس محسوب مىشود ، چراکه لباس را براى آن مىپوشند كه زینت باشد و هم انسان را از گرما سرما حفظ كند ، این لباس به عکس همه لباسهاهم زشت است و هم سوزاننده و آتشزننده است .
این نکته نیز قابل توجه است كه مجرمان با تلبس به لباس گناه در این جهان هم خویشتن را در پیشگاه خدا روسیاه مىکنند و تعفن گناه آنها جامعه را آلوده مىسازد و هم اعمال آنها باعث شعلهور شدن آتش فساد است در خودشان و در جامعهاى كه در آن زندگى مىکنند و این قطران كه در جهان دیگر لباس آنها را تشکیل مىدهد گویى تجسمى است از اعمال آنان در این جهان . .
1) « تفسیر كبیر فخر رازى » ، جلد 19 ، صفحه 148 .
و اگر مىبینیم در آیه فوق مىگوید : شعلههاى آتش صورت آنها را مىپوشاند به این دلیل است كه وقتى لباس قطران شعلهور شد نه تنها اندام بلکه صورتشان هم كه به قطران آلوده نیست در میان شعلههاى آن مىسوزد .
51 لِيَجْزِىَ اللّهُ كُلَّ نَفْسٍ ما كَسَبَتْ اِنَّ اللّهَ سَریعُ الْحِسابِ
تا خداوند هر كس را هر آنچه انجام داده جزا دهد ، چراکه خدا سریع الحساب است .
جالب اینکه نمىگوید : « جزاى » اعمالشان را به آنها مىدهد ، بلکه مىگوید : آنچه را انجام دادهاند به عنوان جزا به آنها خواهند داد و به تعبیر دیگر جزاى آنها اعمال مجسّم خودشان است و این آیه با این تعبیر خاص دلیل دیگرى بر مسأله تجسم اعمال است .
و در پایان مىفرماید : « خداوند سریع الحساب است » ( اِنَّ اللّهَ سَریعُ الْحِسابِ ) .
کاملاً روشن است هنگامى كه اعمال انسان از میان نرود و با تغییر چهره به سراغ آدمى بیاید دیگر حسابى از آن سریعتر نخواهد بود و در واقع حسابش همراه خودش است .
در بعضى از روایات مىخوانیم : « اِنَّ اللّهَ تَعالى يُحاسِبُ الْخَلائِقَ كُلَّهُمْ فى مِقْدارِ لَمْحِ
الْبَصَرِ : خداوند به اندازه يك چشم بر هم زدن حساب همه خلایق را مىرسد » ، اصولاً محاسبه پروردگار نیاز به زمان ندارد و آنچه در روایت فوق آمده ، در حقیقت براى اشاره به كوتاهترین زمان است ( براى توضیح بیشتر به جلد دوم تفسیر نمونه صفحه 40 مراجعه فرمایید ) .
52 هذا بَلغٌ لِلنّاسِ وَ لِيُنْذَرُوا بِه وَ لِيَعْلَمُوا اَنَّما هُوَ اِلهٌ وحِدٌ وَ لِيَذَّكَّرَ اُولُوا الاَلْببِ
این ( قرآن ) ابلاغى است براى ( عموم ) مردم ، تا همه انذار شوند و بدانند او معبود واحد است و تا صاحبان مغز ( و اندیشه ) پند گیرند .
سورۀ « ابراهیم » همانگونه كه دیدیم از بیان نقش حساس قرآن در خارج ساختن از ظلمات جهل و شرك به نور علم و توحید ، آغاز شد و با بیان نقش قرآن در انذار همه تودهها و تعلیم توحید و تذکر اولواالالباب پایان مىگیرد .
این « آغاز » و « پایان » بیانگر این واقعیت است كه همه آنچه رامىخواهیم در همین
قرآن است و به گفته امیرمؤمنان على (علیه السلام) : « فیهَ رَبیعُ الْقَلْبِ وَ يَنابیعُ الْعِلْمِ : بهار دلها و سرچشمه علوم و دانشها همه در قرآن است » (1)و همچنین درمان همه بیمارىهاى فکرى و اخلاقى و اجتماعى و سیاسى را باید در آن جست ( فَاسْتَشْفُوهُ مِنْ اَدْوائِكُمْ ) .(2)
این بیان دلیل بر این است كه بر خلاف سیره بسیارى از مسلمانان امروز كه به قرآن به عنوان يك كتاب مقدس كه تنها براى خواندن و ثواب بردن نازل شده مىنگرند كتابى است براى دستورالعمل در سراسر زندگى انسانها .
کتابى است آگاهى بخش و بیدار كننده و بالاخره كتابى است كه هم دانشمند را تذکر مىدهد و هم توده مردم از آن الهام مىگیرند. باید چنین كتابى در متن زندگى مسلمانان جانگیرد و قانون اساسى زندگى آنان را تشکیل دهد و همیشه موضوع بحث و بررسى و مطالعه و دقت براى عمل كردن بیشتر و بهتر باشد . .
فراموش كردن این كتاب بزرگ آسمانى و روى آوردن به مکتبهاى انحرافى شرق و غرب يکى از عوامل مؤثر در عقب افتادگى و ضعف و ناتوانى مسلمین است .
و چه عالى فرمود على (علیه السلام) : « وَ اعْلَمُوا اَنَّهُ لَيْسَ عَلى اَحَدٍ بِعْدَ الْقُرْآنِ مِنْ فاقَةٍ وَ لا لاَِحَدٍ قَبْلَ الْقُرْآنِ مِنْ غِنىً : بدانید هیچکس از شما بعد از دارا بودن قرآن كمترین نیاز و فقر ندارد و احدى قبل از دارا بودن قرآن بىنیاز نخواهد بود » .(1)
و چه قدر دردناك است بیگانگى ما از قرآن و آشنایى بیگانگان به قرآن .
و چه رنجآور است كه بهترین وسیله سعادت در خانه ما باشد و ما به دنبال آن گرد جهان بگردیم. و چه مصیب بار است در كنار چشمه آب حیات ، تشنه كام ، جان دادن و يا در بیابانهاى برهوت به دنبال سراب دویدن .
خداوندا ! به ما آن عقل و درایت و ایمان را عطا فرما كه این بزرگ وسیله سعادت را كه .
1) « نهج البلاغه » ، خطبه 176 .
خونبهاى شهیدان راه تواست، ارزان ازدستندهیم. و بهما آنهوشیارى مرحمت كنکه بدانیمگمشدههاى ما در همین كتاب بزرگ است، تا دست نیاز به سوى این و آن دراز نکنیم .
آرى توحید ریشهدارترین و عمیقترین اصل اسلامى است و تمام خطوط تعلیم و تربیت اسلامى به آن منتهى مىشود ، يعنى از هر جا شروع كنیم باید از توحید شروع كنیم و هر جا برسیم باید به توحید ختم كنیم كه تار و پود اسلام را توحید تشکیل مىدهد .
نه تنها توحید در « معبود » و « اله » كه توحید در هدف و توحید در صفوف مبارزه و توحید در برنامهها ، همگى پایههاى اصلى را مشخّص مىکند و اتفاقا گرفتارى بزرگ ما مسلمانان امروز نیز در همیناستکه توحید را عملاً از اسلام حذف كردیم.
کشورهاى عربى كه زادگاه اسلام است ، متأسفانه غالبا به دنبال شعارهاى شرکآلود نژادپرستى و مجد عربى و حیات عروبت و عظمت عرب ، افتادهاند و كشورهاى دیگر هرکدام
براى خود بتى ازاین قبیلساخته و رشته توحید اسلامى را كهزمانى شرق و غرب جهان را
به هم پیوند مىداد به كلى از هم گسستهاند و آنچنان در خود فرو رفته و از خود بیگانه شدهاند كه جنگ و ستیزشان با يکدیگر بیش از جنگ و ستیزشان با دشمنان قسم خورده است .
چه قدر ننگآور است كه بشنویم آمار كشته شدگان جنگهاى داخلى كشورهاى عربى به مراتب بیش از آمار قربانیان آنها در مبارزه با صهیونیسم اسرائیل بوده است .
تازه چنین دشمن مشترك و خطرناکى را دارند و این همه پراکندهاند واى اگر پاى این دشمن در میان نبود ، آن روز چه مىشد ؟
پایان سوره ابراهیم
پایان جزء سیزدهم
موضوع صفحه
متن تأییدیه مرجع عالیقدر حضرت آیة اللّه العظمى مکارم شیرازى··· 6
متن تأییدیه حضرت آیةاللّه مرتضى مقتدایى مدیر حوزه علمیه قم··· 8
ویژگىها و مزایاى كتاب " تفسیر جوان"··· 10
شکستهایى كه سبب بیدارى است··· 12
حفظ شرف برتر از آزادى ظاهرى است··· 14
حالات نفس سرکش··· 14
یوسف خزانهدار كشور مصر مىشود··· 17
چگونه يوسف دعوت طاغوت زمان را پذیرفت ؟··· 18
اهمیت مسائل اقتصادى و مدیریت··· 19
فهرست مطالب
موضوع صفحه
تعهد و تخصص دو رکن اساسى مدیریت است··· 20
مدح خویش يا معرفى خویشتن··· 21
پاداشهاى معنوى و برتر··· 23
پیشنهاد تازه يوسف به برادران··· 24
چرا يوسف خود را به برادران معرفى نکرد ؟··· 28
چگونه يوسف از اموال بیتالمال به برادران داد ؟··· 29
چرا يوسف پول را به برادران بازگرداند ؟··· 31
سرانجام موافقت پدر جلب شد··· 35
طرحى براى نگهدارى برادر··· 42
فهرست مطالب
موضوع صفحه
داورىبراساسقرائنحال··· 55
برادران سرافکنده به سوى پدر بازگشتند ؟··· 60
بکوشید و مأیوس نشوید كه يأس نشانه كفر است··· 71
زکات پیروزى ، عفو و بخشش است··· 82
چه كسى پیراهن يوسف را ببرد ؟··· 85
بزرگوارى يوسف··· 86
سرانجام لطف خدا كار خود را كرد··· 91
چگونه يعقوب ، بوى پیراهن يوسف را حس كرد··· 92
تفاوت حالات پیامبران··· 94
فهرست مطالب
موضوع صفحه
چگونه يعقوب بینایى خودرابازیافت؟··· 97
وعدۀ استغفار··· 98
توسل جایز است··· 99
سرانجام كار يوسف و يعقوب و برادران··· 100
امنیت نعمت بزرگ خدا··· 103
وسوسههاى شیطان··· 106
اهمیت مقام علم··· 108
پایان خیر··· 108
فهرست مطالب
موضوع صفحه
بازگو نکردن سرگذشت براى پدر··· 109
ایمان اکثر مردم آمیخته با شرك است··· 114
زندهترین درسهاى عبرت··· 123
فضیلت تلاوت سوره « رعد »··· 125
تعادل نیروى جاذبه و دافعه در كرات آسمانى··· 128
یکى دیگر از معجزات علمى قرآن ( قانون عمومیت زوجیت )··· 133
تعجب كفار از معاد··· 142
آیا خداوند ستمگران را مىبخشد ؟··· 144
فهرست مطالب
موضوع صفحه
منظور از جمله « اِنَّما اَنْتَ مُنْذِرٌ وَ لَكُلِّ قَوْمٍ هادٍ » چیست؟··· 147
پیامبر « منذر » و على (علیه السلام) « هادى »است··· 148
علمبىپایان خدا··· 152
قرآن و جنین شناسى··· 154
براى خداوند غیب و شهود يکسان است··· 155
آثار تربیتى توجه به علم خدا··· 157
محافظان غیبى براى انسانها··· 159
شکست و پیروزى ملتها متکى به تغییرات درونى آنها است··· 162
فهرست مطالب
موضوع صفحه
برکات رعد و برق··· 164
منظور از سجده موجودات چیست ؟··· 171
خالقیت و ربوبیت با معبودیت مرتبط است··· 177
آیا خالقیت خدا نسبت به همه چیز دلیل بر جبر است··· 177
ترسیم دقیقى از منظره حق و باطل··· 180
زبد چیست ؟··· 182
همیشه بهرهها به میزان آمادگىها و لیاقتها است··· 184
باطل دنبال بازار آشفته مىگردد··· 185
فهرست مطالب
موضوع صفحه
باطل تنها در يك لباس ظاهرنمىشود··· 185
بقاى هر موجود بسته به میزان سودرسانى او است··· 186
چگونه حق ، باطل را بیرون مىریزد··· 187
زندگى در پرتو تلاش و جهاد··· 187
فواید پنجگانه مثالهاى قرآنى··· 189
آنها كه دعوت حق را اجابت كردند··· 193
سختگیرى نسبت به دیگران درد نیا،سختگیرى در قیامت را به دنبال خواهد داشت و بالعکس··· 196
شستن آثار گناه··· 212
فهرست مطالب
موضوع صفحه
چرا تنها صبر ذکر شده است ؟··· 215
درهاى هشتگانه بهشت و برنامه اولواالالباب··· 217
بستگان بهشتیان به آنها ملحق مىشوند··· 218
جنّاتُ عَدْن چیست ؟··· 219
رئوس سهگانۀ مفاسد عقیدتى و علمى دنیاپرستان··· 221
مُفْسِد فى الارض كیست ؟··· 222
روزى بهدست خدا است اما...··· 229
چگونه دل با ياد خدا آرام مىگیرد··· 235
فهرست مطالب
موضوع صفحه
ذکر خدا چیست و چگونه است ؟··· 236
عوامل هشتگانه نگرانى و پریشانى··· 239
آیا آرامش با خوف خدا سازگار است ؟··· 245
چرا روىکلمه « رحمان » تکیه شده است ؟··· 248
هر كار كنى این لجوجان ایمان نمىآورند··· 249
چرا پیامبر تسلیم درخواست معجزات نشد ؟··· 250
قارِعَة چیست ؟··· 252
چگونه خدا را با بتها قرین مىسازید ؟··· 254
فهرست مطالب
موضوع صفحه
خداپرستان و احزاب··· 262
ایمان و همبستگى حزبى··· 265
لوحمحو و اثبات و اُمُّ الْكِتاب··· 270
بَدا چیست ؟··· 275
انسانها و جامعهها از میان مىروند و خدا مىماند··· 284
فضیلت تلاوتسوره « ابراهیم »··· 289
بیرون آمدن از ظلمتها به نور··· 290
روزهاى حساس زندگى··· 298
فهرست مطالب
موضوع صفحه
آزادى و استقلال برترین نعمتها است··· 303
شکر مایه فزونى نعمت و كفر موجب فنا است··· 305
چهار نکته مهم در زمینه شکر نعمت··· 311
آیا در وجود و صفات خدا شك است ؟··· 317
حقیقت توکل و فلسفه آن··· 326
مقام پروردگار يعنى چه ؟··· 331
سرنوشت جبّاران عنید··· 334
خاکسترى بر سینه تندباد··· 337
فهرست مطالب
موضوع صفحه
چرا اعمال كفار تشبیه بهخاکستر دربرابر باد شده است؟··· 338
مسأله احباط··· 340
آیا مخترعان و مکتشفان پاداش الهى دارند؟··· 340
آفرینش بر اساس حق است··· 349
منظور از جمله « لَوْ هَدینَا اللّهُ لَهَدَيْنكُمْ » چیست ؟··· 352
رساترین بیان در مذمت تقلید كورکورانه··· 354
پاسخ دندان شکنى كه شیطان به پیروانش مىدهد··· 356
شجره طيّبه چیست ؟··· 361
فهرست مطالب
موضوع صفحه
شجرۀ خبیثه چیست ؟··· 367
آیا منظور از آخرت در آیه اخیر قبر است؟··· 372
نقش ثبات و استقامت··· 374
شجرهطيّبه و خبیثه در روایات اسلامى··· 375
پیوندى با خالق و پیوندى با خلق··· 385
روز قیامت « بَيْع » و « خِلال » نیست··· 387
عظمت انسان ازدیدگاه قرآن··· 389
آیا هر چه را از خدا مىخواهیم به ما مىدهد ؟··· 393
فهرست مطالب
موضوع صفحه
چرا نعمتهاى او قابل شمارش نیستند··· 394
افسوس كه انسان « ظَلُوم » و « كَفّار » است··· 396
نخستین دعاى حضرت ابراهیم امنیت سرزمین مکه بود··· 397
چرا ابراهیم تقاضاى دورى از بتپرستى مىکند··· 398
تابعان ابراهیم چه كسانى هستند ؟··· 400
آیا مکه در آن زمان شهر بود ؟··· 403
وادى غیر ذى ذرع و حرم امن خدا··· 404
آیا ابراهیم براى پدرش دعا مىکند؟··· 409
فهرست مطالب
موضوع صفحه
تقاضاهاى هفتگانه ابراهیم (علیه السلام)··· 410
روزى كه چشمها از حرکت باز مىایستد··· 413
چرا مخاطب در اینجا پیامبر است ؟··· 415
« يَوْمَ يَأْتیهِمُ الْعَذابُ » چه روزى است ؟··· 416
چرا تقاضاى مهلت پذیرفته نمىشود ؟··· 419
توطئههاى ستمگران به جایى نمىرسد··· 421
تبدیل زمین و آسمان ، به زمین و آسمان دیگر··· 425
آغاز و ختم سوره ابراهیم··· 434
نخستین و آخرین سخن ، توحید است··· 437