تفسیر جوان برگرفته از تفسیر نمونه جلد 12

ghaemiyeh.com

مشخصات کتاب

سرشناسه:بیستونی، محمد، 1337 -

عنوان قراردادی:تفسیر نمونه .برگزیده

عنوان و نام پدیدآور:تفسیر جوان (برگرفته از تفسیر نمونه)= A new narration of Holy Qur'an for young youth/ به اهتمام محمد بیستونی؛ با نظارت مکارم شیرازی.

مشخصات نشر:تهران: بیان جوان، 1385 -

مشخصات ظاهری:30 ج.؛ 14×5/10 س‌م.

تفسیرجوان (برگرفته‌از تفسیرنمونه) A new narration of =

Holy Quran for young youth// به اهتمام محمدبیستونى؛ بانظارت مکارم‌شیرازى.

تهران: بیان‌جوان، 1385- 30 ج.؛14×5/10 س‌م.

شابك دوره‌اى : ISBN 964-8399-71-9

(ج. 2) : ISBN 964-8399-19-0 فاپا.

ج.2-4،6-8،10،12-11،14،19،21،24-26(چاپ‌اول:1385).

ج. 1 - 30 (چاپ دوم: 1392) (فیپا).

کتابنامه. تفسیر نمونه. تفاسیر شیعه قرن 14

مکارم‌شیرازى،ناصر،1305 -. تفسیر نمونه. برگزیده

1385 73ت95ب/98BP 179/297

کتابخانه ملى ایران 35848-83م

وضعیت فهرست نویسی:فاپا

یادداشت:ج. 2-4، 6-8، 12،10- 11، 14، 19، 21، 24 - 26 (چاپ اول: 1385).

یادداشت:ج.1 - 30 (چاپ دوم: 1391) (فیپا).

یادداشت:کتابنامه.

عنوان دیگر:تفسیر نمونه.

موضوع:تفاسیر شیعه -- قرن 14

شناسه افزوده:مکارم‌شیرازی، ناصر، 1305 - . تفسیر نمونه. برگزیده

رده بندی کنگره:BP98/ب‌95ت‌73 1385

رده بندی دیویی:297/179

شماره کتابشناسی ملی:م‌83-35848

ویراستار دیجیتالی:محمد منصوری

عنوان: تفسیر جوان (برگرفته از تفسیر نمونه)

مؤلف: دکتر محمد بیستونى ویراستارى و تایپ و صفحه آرایى: سهیلا شاکرى، فاطمه سرزهى

گروه تحقیق: صفورا بیستونى، زهرا بیستونى، آسیه بیستونى

امور فنى و رایانه: محمد على بیستونى شمارگان: 3000 نسخه

نوبت و تاریخ چاپ: دوم ، سال 1392 شابك دوره‌اى: ISBN 964 - 8399 - 71 - 9

ناشر: انتشارات بیان جوان شا بک: (ج. 2):ISBN 964 - 8399 - 19 - 0

هرگونه نسخه‌بردارى و چاپ از این كتاب، با اخذ مجوز كتبى از مؤسسه قرآنى تفسیر جوان بلامانع است.

نشانى: تهران - خیابان پاسداران - بین‌گلستان هشتم و نهم - روبروى پمپ بنزین - شماره 451 - طبقه اول - واحد 4

تلفکس: 22589626 E_mail :info@tafsirejavan.com

جدید

با نظارت: حضرت آیة اللّه مکارم شیرازى

تفسیر جوان

(برگرفته از تفسیر نمونه )

YOUTH INTERPRETATION OF QURAN

جلد 12

(جزء دوازدهم قرآن)

Volum 12

دکترمحمدبیستونى

اشاره

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ

اَلاِهْداءِ

اِلى سَيِّدِنا وَ نَبِيِّنا مُحَمَّدٍ

رَسُولِ اللّهِ وَ خاتَمِ النَّبِيّينَ وَ اِلى مَوْلانا

وَ مَوْلَى الْمُوَحِّدینَ عَلِىٍّ اَمیرِ الْمُؤْمِنینَ وَ اِلى بِضْعَةِ

الْمُصْطَفى وَ بَهْجَةِ قَلْبِهِ سَيِّدَةِ نِساءِ الْعالَمینَ وَ اِلى سَيِّدَىْ

شَبابِ اَهْلِ الْجَنَّةِ، السِبْطَيْنِ، الْحَسَنِ وَ الْحُسَيْنِ وَ اِلَى الاَئِمَّةِ التِّسْعَةِ

الْمَعْصُومینَ الْمُكَرَّمینَ مِنْ‌وُلْدِ الْحُسَيْنِ لاسِيَّما بَقِيَّةِ‌اللّهِ فِى‌الاَرَضینَ وَ وارِثِ عُلُومِ

الاَنْبِياءِ وَ الْمُرْسَلینَ، الْمُعَدِّ لِقَطْعِ دابِرِالظَّلَمَةِ وَ الْمُدَّخِرِ لاِحْياءِ الْفَرائِضِ وَ مَعالِمِ الدّينِ ،

الْحُجَّةِ‌بْنِ‌الْحَسَنِ صاحِبِ الْعَصْرِ وَ الزَّمانِ عَجَّلَ اللّهُ تَعالى فَرَجَهُ الشَّریفَ فَيا مُعِزَّ

الاَوْلِياءَوَيامُذِلَ‌الاَعْداءِاَيُّهَاالسَّبَبُ‌الْمُتَّصِلُ‌بَيْنَ‌الاَرْضِ‌وَالسَّماءِقَدْمَسَّنا

وَ اَهْلَنَا الضُّرَّ فى غَيْبَتِكَ وَ فِراقِكَ وَ جِئْنا بِبِضاعَةٍ مُزْجاةٍ

مِنْ وِلائِكَ وَ مَحَبَّتِكَ فَاَوْفِ لَنَا الْكَيْلَ مِنْ مَنِّكَ وَ

فَضْلِكَ وَ تَصَدَّقْ عَلَيْنا بِنَظْرَةِ رَحْمَةٍ مِنْكَ

اِنّا نَریكَ مِنَ الْمُحْسِنینَ

متن تأییدیه مرجع عالیقدر حضرت «آیة اللّه العظمى مکارم شیرازى»

متن تأییدیه مرجع عالیقدر حضرت «آیة اللّه العظمى مکارم شیرازى» در

مورد كتاب «تفسیر جوان» (منبع مطالعاتى و

تحقیقاتى اصلى «روش انس با قرآن»)

بسم اللّه الرّحمن الرّحیم

قرآن مجیدبالاترین سند افتخار مامسلمانان است و تاکسى با قرآن آشنا نشود ، پى به عظمت آن نخواهد برد و هر قدر آشنایى ما با ا ين كتاب بزرگ آسمانى افزون گردد ، به درجه اهمیت و عظمت آن بهتر پى مى‌بریم ، مخصوصاً براى حل مشکلات مسلمین در دنیاى امروز ، بهترین راه‌گشا قرآن است .

به‌همین دلیل‌شایسته است نسل‌جوان برومندما روزبه روز با این كتاب آسمانى آشناتر گردد ، نه فقط به «خواندن» و «قرائت» و «حفظ» آن ، بلکه به «محتوا و معناى

قرآن» ، به يقین قرآن مجید مى‌تواند صفا و روشنى ویژه‌اى به تمام زندگى آنان بدهد و از آنان افرادى باایمان ، شایسته ، قوى ، شجاع و طرفدار حق بسازد .

از آنجا كه تفسیر نمونه بحمداللّه در میان تمام قشرها نفوذ يافته و تحولى در محیط ما ایجاد كرده است ، جناب آقاى «دکتر محمد بیستونى» كه فردى باذوق و علاقمند به مسائل اسلامى و مسائل جوانان است . ابتکارى به خرج داده و تفسیر نمونه را به صورت فشرده و خلاصه با «سبکى تازه» كه به آسانى قابل استفاده براى همه جوانان باشد ، درآورده و به گونه‌اى كه هم‌اکنون ملاحظه مى‌کنید ، در اختیار آنان گذارده است . خداوند این خدمت را از ایشان قبول كند و به همه جوانان عزیز توفیق استفاده از آن را مرحمت فرماید .

ناصر مکارم شیرازى

28/8/79

متن تائیدیه حضرت آیة‌اللّه مرتضى مقتدایى مدیر حوزۀ علمیه قم

متن تائیدیه حضرت آیة‌اللّه مرتضى مقتدایى مدیر حوزه علمیه قم

بِسْمِ اللّه‌ِ الرَّحْمنِ الرَّحیم

توفیق نصیب گردید از مؤسسه قرآنى تفسیر جوان بازدید داشته باشم و مواجه شدم با يك باغستان گسترده پرگل و متنوع كه به‌طور يقین از معجزات قرآن است كه این ابتکارات و روش‌هاى نو و جالب را به ذهن يك نفر كه باید مورد عنایت ویژه قرار گرفته باشد القاء نماید تا بتواند در سطح گسترده كودکان و جوانان و نوجوانان و غیرهم را با قرآن‌مجید مأنوس به‌طورى‌که مفاهیم بلند و باارزش قرآن در وجود آنها نقش بسته و روش آنها را الهى و

قرآنى نماید و آن برادر بزرگوار جناب آقاى دکتر محمد بیستونى است كه این توفیق نصیب ایشان گردیده و ذخیره عظیم و باقیات الصالحات جارى براى آخرت ایشان هست. به امید این كه همه اقدامات با خلوص قرین و مورد توجه ویژه حضرت بقیت اللّه الاعظم ارواحنا فداه باشد.

مرتضى مقتدایى

به تاریخ يوم شنبه پنجم ماه مبارك رمضان‌المبارك 1427

ویژگى‌ها و مزایاى كتاب " تفسیر جوان"

1 - درج قول برتر و حذف اقوال متعدد در بیان تفسیر آیات.

2 - حفظ اصالت مطالب و مفاهیم ارائه شده در اصل تفسیر .

3 - خلاصه نمودن جملات طولانى در قالب عبارات كوتاه‌تر و ساده‌تر .

4 - اِعراب‌گذارى آیات و روایات به منظور سهولت حفظ كردن آنها .

5 - استفاده از سه خط تحریرى براى آیات ، ترجمه و تفسیر ، به منظور مطالعه روان آنها.

6 - درج ترجمه روان و تفسیر هر آیه به صورت مستقل، به جز در آیاتى كه با هم ارتباط تنگاتنگ دارند.

7 - تیترگذارى و تدوین مطالب كتاب به سبك كتاب‌هاى آموزشى به منظور تدریس آسان در جلسات تفسیر قرآن .

8 - انتشار در قطع كوچك به منظور استفاده از اوقات فراغت روزانه و سهولت قرار گرفتن در جیب.

9 - قیمت ارزان كتاب به منظور خرید همگان خصوصا جوانان عزیز و اُنس بیشتر جامعه با قرآن كریم .

محمد بیستونى

تهران - تابستان 1387

ادامۀ سورۀ هود

اشاره

6 وَ ما مِنْ داآبَّةٍ فِى الاَْرْضِ اِلاّ عَلَى اللّهِ رِزْقُها وَ يَعْلَمُ مُسْتَقَرَّها وَ مُسْتَوْدَعَها كُلٌّ فى كِتابٍ مُبینٍ

هیچ جنبنده‌اى در زمین نیست مگر این‌که روزى او بر خدا است ، او قرارگاه و محل نقل و انتقالش را مى‌داند ، همه این‌ها در كتاب آشکارى ( لوح محفوظ ) ثبت است .

همه میهمان اویند

گرچه « دابَّةٍ » از ماده « دَبیب » به معنى آهسته راه‌رفتن و قدم‌هاى كوتاه برداشتن است ، ولى از نظر مفهوم لغوى هرگونه جنبنده‌اى را شامل مى‌شود اما گاهى به خصوص اسب و يا هر حیوان سوارى اطلاق مى‌گردد و روشن است كه در آیه مورد بحث تمام موجودات زنده و همه جنبندگان را شامل مى‌شود .

« رِزْق » به معنى عطاء و بخشش مستمر است و از آن‌جا كه روزى‌الهى عطاى‌مستمر او به‌موجودات است به‌آن رزق گفته‌مى‌شود .

این نکته نیز لازم به تذکر است كه مفهوم آن تنها در نیازهاى مادى خلاصه نمى‌شود

بلکه هرگونه عطاى مادّى و معنوى را شامل مى‌گردد ، لذا مى‌گوییم : « اَللّهُمَّ ارْزُقْنى عِلْما تامّا : خداوندا علم كامل به من روزى كن » و يا مى‌گوییم « اَللّهُمَّ ارْزُقْنِى الشَّهادَةَ فى سَبیلِكَ : خداوندا شهادت در راهت را نصیب من بگردان » .

البته در آیه مورد بحث ممکن است نظر بیشتر روى ارزاق مادى بوده باشد، هرچند اراده مفهوم عامّ نیز چندان بعید نیست .

« مُسْتَوْدَعَ » و « وَدیعَة » از يك مادّه است و در اصل به معنى رهاکردن چیزى است .

و از آن‌جاکه امورناپایدار رهامى‌شوند و به حالت اول بازمى‌گردند، به هر امر ناپایدار، « مُسْتَوْدَع » گفته مى‌شود، وَدیعَة را نیز به‌خاطر این‌که سرانجام باید محل خود را رها كند و به صاحب اصلى بازگردد ودیعه گفته‌اند.

در حقیقت آیه فوق مى‌گوید : تصور نشود كه خداوند تنها به جنبندگانى كه در جایگاه اصلى قرار دارند روزى مى‌بخشد و به اصطلاح سهمیه آن‌هارا در خانه‌هایشان مى‌آورند ، بلکه هرکجا باشند و در هر وضع و شرایطى قرارمى‌گیرند و هم‌از تمام نقاطى‌که به آن نقل و

مکان مى‌کنند ، باخبر است . از حیوانات غول پیکر دریایى گرفته تا جنبندگان بسیار كوچکى كه به زحمت به چشم دیده مى‌شوند هریك مناسب حالشان آن‌چه را لازم دارند مقرر كرده است .

این روزى به اندازه‌اى حساب شده و مناسب حال موجودات است كه از نظر « كميّت » و « كیفيّت » كاملاً منطبق بر خواسته‌ها و نیازهاى آن‌ها است ، حتى غذاى كودکى كه در رحم مادر است ، هرماه بلکه هر روز ، با ماه و روز دیگر تفاوت دارد ، هرچند ظاهرا يك نوع خون بیشتر نیست و نیز كودك در دوران شیرخوارگى با این‌که ظاهرا ماه‌هاى پى در پى غذاى واحدى دارد ، اما ترکیب این شیر هر روز با روز دیگر متفاوت است .

« كِتابٍ مُبینٍ » به معنى نوشته آشکار است و اشاره به‌مرحله‌اى از علم وسیع پروردگار مى‌باشد كه گاهى از آن تعبیر به « لوح محفوظ » مى‌شود .

ممکن است این تعبیر اشاره به این باشد كه هیچ‌کس نباید براى به دست آوردن روزى خود كمترین نگرانى به خویش راه دهد و تصورکند ممکن‌است درگرفتن سهم خویش، به

اصطلاح ، از قلم بیفتد ، چرا كه نام همگى در كتاب آشکارى ثبت است ، كتابى كه همه را احصاء كرده و آشکارا بیان مى‌کند .

آیا اگر در يك مؤسسه نام تمام كارمندان و كارکنان به روشنى ثبت شده باشد احتمال از قلم افتادن كسى مى‌رود ؟

تقسیم ارزاق و تلاش براى زندگى

در مورد « رِزْق » بحث‌هاى مهمى است كه قسمتى از آن را در این‌جا از نظر مى‌گذرانیم :

✓ 1 - « رزق » به معنى بخشش مستمر و متداوم است اعم ازاین‌که مادّى باشد يا معنوى ، بنابراین هرگونه بهره‌اى را كه خداوند نصیب بندگان مى‌کند از مواد غذایى و مسکن و پوشاك و يا علم و عقل و فهم و ایمان و اخلاص به همه این‌ها رزق گفته مى‌شود و آن‌ها كه مفهوم این كلمه را محدود به جنبه‌هاى مادّى‌مى‌کنند ، توجه به موارد استعمال آن دقیقا ندارند ، قرآن درباره شهیدان راه حق مى‌گوید « بَلْ اَحْياءُ عِنْدَ رَبِّهُمْ يُرْزَقُونَ : آن‌ها زنده‌اند و نزد پروردگارشان روزى مى‌برند » ( 169 / آل عمران ) روشن است كه روزى شهیدان ، آن هم در

جهان برزخ ، نعمت‌هاى مادّى نیست ، بلکه همان مواهب معنوى است كه حتى تصورش براى مادر این زندگى مشکل است .

✓ 2 - مسأله‌تأمین نیازمندى‌هاى‌موجودات‌زنده - و به تعبیر دیگر رزق و روزى آن‌ها - جالب‌ترین مسایلى است كه باگذشت زمان و پیشرفت علم ، پرده از روى اسرار آن برداشته مى‌شود و صحنه‌هاى شگفت‌انگیز تازه‌اى از آن به وسیله علم فاش مى‌گردد .

طرز روزى رساندن خداوند به موجودات مختلف ، راستى حیرت‌انگیز است ، از جنینى كه در شکم مادر قرارگرفته و هیچ‌کس به هیچ‌وجه در آن ظلمتکده اسرارآمیز به او دسترسى ندارد ، تا حشرات گوناگونى كه در اعماق تاریك زمین و لانه‌هاى پرپیچ و خم و در لابلاى درختان و بر فراز كوه‌ها و در قعر دره‌هازندگى دارند از دیدگاه علم او هرگز مخفى و پنهان نیستند و همان‌گونه كه قرآن مى‌گوید خداوند ، هم جایگاه و « آدرس‌اصلى » آن‌ها را مى‌داند و هم محل سیار آنان را و هر جا باشند روزى آنان را به آنان حواله مى‌کند .

جالب این‌که در آیه فوق به هنگام بحث از روزى خواران تعبیر به « دابَّة و جنبنده » شده

است و این اشاره لطیفى به مسأله رابطه « انرژى » و « حرکت » است ، مى‌دانیم هرجا حرکتى وجود دارد نیازمند به ماده انرژى‌زا است يعنى ماده‌اى كه منشأ حرکت گردد ، قرآن نیز در آیات مورد بحث مى‌گوید خدا به تمام موجودات متحرك روزى مى‌بخشد .

و اگر حرکت را به معنى وسیعش تفسیر كنیم گیاهان را هم دربرمى‌گیرد ، زیرا آن‌ها نیز يك حرکت بسیار دقیق و ظریف در مسیر « نموّ » دارند ، به همین دلیل در فلسفه ما يکى از اقسام حرکت را مسأله « نموّ » شمرده‌اند .

✓ 3 - آیا « روزى » هرکس از آغاز تا پایان‌عمر تعیین شده و خواه‌ناخواه به او مى‌رسد ؟ يا این‌که باید به دنبال آن رفت و به گفته شاعر « شرطِ عقل است جستن از درها » .

بعضى از افراد سست و بى‌حال به اتکاء تعبیراتى همانند آیه فوق ، يا روایاتى كه روزى را مقدر و معین معرفى مى‌کند فکر ، مى‌کنند لزومى ندارد كه انسان براى تهیه معاش زیاد تلاش كند ، چرا كه روزى مقدر است و به هر حال به انسان مى‌رسد و هیچ دهان بازى بدون روزى نمى‌ماند .

این چنین افراد نادان كه شناختشان درباره دین و مذهب فوق‌العاده سست و ضعیف است بهانه به دست دشمنان مى‌دهند كه مذهب عاملى است براى تخدیر و رکود اقتصادى و خاموش كردن فعاليّت‌هاى مثبت زندگى و تن در دادن به انواع محروميّت‌ها ، به عذر این‌که اگر فلان موهبت نصیب من نشده حتما روزى من نبوده ، اگر روزى من بود بدون چون و چرا به من مى‌رسید و این فرصت خوبى به دست استثمارگران مى‌دهد كه هرچه بیشتر خلق‌هاى محروم را بدوشند و آن‌ها را از ابتدایى‌ترین وسایل زندگى محروم سازند .

درحالى كه مختصر آشنایى به قرآن و احادیث اسلامى براى پى‌بردن به این حقیقت كافى است كه اسلام پایه هرگونه بهره‌گیرى مادى و معنوى انسان را سعى و كوشش و تلاش مى‌شمرد تا آن‌جا كه در جمله شعارگونه قرآنى « لَيْسَ لِلاِنْسانَ اِلاّ ما سَعى » بهره انسانرا منحصرا در كوشش و كارش قرارمى‌دهد .

پیشوایان اسلامى براى این‌که سرمشقى به دیگران بدهند در بسیارى از مواقع كار مى‌کردند كارهایى سخت و توان‌فرسا. پیامبران پیشین نیز از قانون مستثنى نبودند ، از

چوپانى گرفته ، تا خیاطى ، و زره بافى وکشاورزى ، اگر مفهوم تضمین روزى‌از طرف خدا، نشستن درخانه و انتظار رسیدن روزى‌باشد ، نباید پیامبران و امامان كه از همه آشناتر به مفاهیم دینى هستند این‌همه براى روزى تلاش كنند .

بنابراین ما هم مى‌گوییم روزى هرکس مقدر و ثابت است ، ولى درعین حال مشروط به تلاش و كوشش مى‌باشد و هرگاه این شرط حاصل نشود مشروط نیز از میان خواهد رفت . این درست به آن مى‌ماند كه مى‌گوییم « هر كس اجلى دارد و مقدار معینى از عمر » مسلماً مفهوم این سخن آن نیست كه اگر انسان حتى دست به انتحار و خودکشى و يا تغذیه از مواد زیان‌بخش بزند تا اجل معینى زنده مى‌ماند ، مفهومش این است كه این بدن استعداد بقاء تا يك مدت قابل ملاحظه دارد اما مشروط بر این‌که اصول بهداشت را رعایت كند و از موارد خطر بپرهیزد و آن‌چه سبب مرگ زودرس مى‌شود از خود دور كند .

نکته مهم این است كه آیات و روایات مربوط به معین بودن روزى در واقع ترمزى است روى افکار مردم حریص و دنیاپرست كه براى تأمین زندگى به هر در مى‌زنند و هر ظلم و

جنایتى رامرتکب مى‌شوند ، به‌گمان این كه اگر چنین نکنند زندگیشان تأمین نمى‌شود .

آیات قرآن و احادیث اسلامى به این‌گونه افراد هشدار مى‌دهد كه بیهوده دست و پا نکنند واز طریق نامعقول و نامشروع براى تهيّه روزى تلاش ننمایند ، همین اندازه كه آن‌ها در طریق مشروع گام بگذارند و تلاش و كوشش كنند مطمئن باشند خداوند از این راه همه نیازمندى‌هاى آن‌ها را تأمین مى‌کند .

البتّه نمى‌توان انکار كرد كه بعضى از روزى‌هاست چه انسان به دنبال آن برود يا نرود ، به سراغ او مى‌آیند .

آیا مى‌توان انکار كرد كه نور آفتاب بدون تلاش ما به خانه ما مى‌تابد و يا باران و هوا بدون كوشش و فعاليّت به سراغ ما مى‌شتابد ؟ آیا مى‌توان انکار كرد كه عقل و هوش و استعداد كه از روز نخست در وجود ما ذخیره شده به تلاش ما نبوده است ؟

ولى این‌گونه مواهب به اصطلاح بادآورنده و يا به تعبیر صحیح‌تر مواهبى كه بدون تلاش به لطف خدا ، به ما رسیده اگر با تلاش و كوشش خود از آن به‌طور صحیحى نگهدارى

نکنیم آن‌ها نیز از دست ما خواهد رفت و يا بى‌اثر مى‌ماند .

حدیث معروفى كه از على (علیه السلام)نقل شده كه فرمود : « وَ اعْلَمْ‌یا بُنَىَّ ! اِنَّ الرِّزْقَ رِزْقانِ رِزْقٌ تَطْلُبُهُ وَ رِزْقٌ يَطْلُبُكَ : بدان فرزندم ، روزى دوگونه است ، يك نوع آن همان روزى‌هایى است كه تو باید به جستجویش برخیزى ، و گونه دیگرش روزى‌هایى است كه آن در جستجوى تواست و به‌سراغ تومى‌آید » (1)نیز اشاره به همین حقیقت است .

این را نیز نمى‌توان انکار كرد كه در پاره‌اى از موارد انسان به دنبال چیزى نمى‌رود ، ولى بر اثر يك سلسله تصادف‌ها ، موهبتى نصیب او مى‌شود ، این حوادث گرچه در نظر ما تصادف است اما در واقع و از نظر سازمان آفرینش حسابى در آن مى‌باشد ، بدون شك حساب این‌گونه روزى‌ها از روزى‌هایى كه در پرتو تلاش و كوشش به دست مى‌آید جداً است و حدیث بالا ممکن است اشاره به این‌ها نیز باشد .).


1) « نهج البلاغه » ، وصيّت امام على (علیه السلام)به فرزندش امام حسن (علیه السلام).

ولى به هرحال نکته اساسى این است كه تمام تعلیمات اسلامى به ما مى‌گوید براى تأمین زندگى بهتر چه مادى و چه معنوى ، باید تلاش بیشتر كرد و فرار از كار به گمان مقسوم‌بودن روزى غلط است .

✓ 4 - در آیه موردبحث تنها اشاره به‌مسأله « رزق و روزى » شده ، در حالى كه در چند آیه بعد ، آن‌جا كه سخن از بندگان توبه‌کار و با ایمان مى‌گوید ، اشاره‌به « مَتاع حَسَن » ( بهره‌بردارى و تمتع شایسته ) شده است .

مقابله این دو با يکدیگر این مطلب را به ما مى‌فهماند كه براى همه جنبندگان ، انسان‌ها ، حشرات ، درندگان ، نیکان و بدان ، همگى بهره‌اى از روزى است ، ولى « متاع حسن » و « مواهب شایسته و ارزنده » تنها مخصوص انسان‌هاى با ایمانى است كه خود را با آب توبه از هرگونه گناه و آلودگى شستشو داده‌اند و نعمت‌هاى خدا را در مسیر اطاعت فرمانش به‌کار

مى‌گیرند نه در طریق هوا و هوس‌هاى سرکش .

7 وَ هُوَ الَّذى خَلَقَ السَّمواتِ وَالاَرْضَ فى سِتَّةِ اَيّامٍ وَ كانَ عَرْشُهُ عَلَى الْماآءِ لِيَبْلُوَكُمْ اَيُّكُمْ اَحْسَنُ عَمَلاً وَ لَئِنْ قُلْتَ اِنَّكُمْ مَبْعُوثُونَ مِنْ بَعْدِ الْمَوْتِ لَيَقُولَنَّ الَّذینَ كَفَرُوآا اِنْ هذا اِلاّ سِحْرٌ مُبینٌ

او كسى است كه آسمان‌ها و زمین را در شش روز ( شش دوران ) آفرید و عرش ( قدرت ) او بر آب قرار داشت ، ( به خاطر این آفرید ) تا شما را آزمایش كند تا كدام يك عملتان بهتر است تو اگر بگویى شما بعد از مرگ برانگیخته مى‌شوید مسلماً كافران مى‌گویند این سحر آشکارى است .

چگونگى آغاز آفرینش جهان

« عَرْش » در اصل به معنى « سقف » يا « شیئى سقف‌دار » است و به تخت‌هاى بلند همانند تخت‌هاى سلاطین گذشته نیز عرش گفته مى‌شود و هم‌چنین داربست‌هایى كه درخت‌هاى مو و مانند آن را روى آن قرار مى‌دهند .

اما این‌کلمه بعدا به‌معنى قدرت نیز به كار رفته است ، همان‌گونه كه واژه « تخت » در

فارسى نیز به همین معنى استعمال مى‌شود .

این نکته را نیز باید توجه داشت كه گاهى كلمه « عرش » به معنى مجموعه جهان هستى است زیرا تخت قدرت خداوند همه این جهان را فرامى‌گیرد و اما كلمه « ماء » معنى معمولى آن « آب » است ، اما گاهى به هر شى‌ء مایع « ماء » گفته مى‌شود مانند فلزات مایع و امثال آن .

« لِيَبْلُوَكُمْ » از ماده « بلاء و ابتلاء » به معنى آزمایش است .

منظور از « روز » دراین‌جا روز معمولى بیست و چهار ساعته نیست زیرا آن زمان كه آسمان و زمین وجود نداشت ، نه كره زمین بود و نه حرکت بیست و چهار ساعته‌اش به دور

خود ، بلکه منظور از آن « دوران » است ، خواه این دوران كوتاه باشد و خواه بسیار طولانى و حتى به مقدار میلیاردها سال و چون در ذیل آیه 54 سوره اعراف شرح كافى و جامع در این زمینه داده‌ایم نیازى به تکرار نیست ( به تفسیرنمونه ، جلد 6 ، صفحه 200 به بعد تفسیرنمونه مراجعه فرمایید ) .

و نیز همان‌جا يادآور شدیم كه آفرینش جهان در شش دوران متوالى و پى‌درپى با این‌که خدا

قدرت داشت تمام عالم را در يك لحظه بیافریند به‌خاطر آن است كه این آفرینش تدریجى كه هر زمان چهره تازه و رنگ نو و شکل بدیعى پیدا مى‌کند ، بهتر و بیشتر ، قدرت و عظمت خدا را معرفى مى‌نماید .

او مى‌خواست قدرت خویش را در هزاران چهره بنمایاند ، نه تنها در يك چهره ، در هزاران لباس حکمتش را نشان دهد ، نه تنها در يك لباس ، تا شناخت ذات پاکش و هم‌چنین شناخت قدرت و حکمتش آسان‌تر و روشن‌تر باشد و دلایلى به تعداد ایام و سال‌ها و قرون و اعصارى كه بر عالم گذشته است ، براى معرفتش در اختیار ما باشد .

سپس اضافه مى‌کند : « وَ كانَ عَرْشُهُ عَلَى الْماآءِ » .

در آغاز آفرینش ، جهان هستى به صورت مواد مذابى بود ( يا گازهاى فوق‌العاده فشرده كه شکل موادمذاب و مایع را داشت ) .

سپس در این توده آب‌گونه حرکات شدید و انفجارات عظیمى رخ داد و قسمت‌هایى‌از سطح آن پى در پى به خارج پرتاب شد ، این اتصال و به هم‌پیوستگى به انفصال و جدایى

گرایید و كواکب و سیارات و منظومه‌ها يکى بعد از دیگرى تشکیل يافتند .

بنابراین جهان هستى و پایه تخت قدرت خدا نخست بر این ماده عظیم آبگونه قرار داشت. این همان چیزى است كه در آیه 30 سوره انبیاء نیز به آن اشاره شده است : « أَوَلَمْ

يَرَالَّذینَ كَفَرُوآا اَنَّ السَّماواتِ وَ الاَرْضَ كانَتا رَتْقا فَفَتَقْناهُماوَ جَعَلْنا مِنَ‌الْماآءِ كُلَّ شَيْى‌ءٍ حَىٍّ: آیا آن‌ها كه خدا را انکار مى‌کنند با چشم علم و دانش این‌حقیقت را ندیدندکه آسمان‌ها و زمین ، در آغاز به هم پیوسته بود، سپس ما آن‌ها را از هم گشودیم و هر موجود زنده‌اى را از آب آفریدیم ».

در نخستین خطبۀ نهج‌البلاغه نیز اشارات روشنى به‌همین معنى‌شده‌است.

هدف آفرینش جهان هستى

دومین مطلبى كه آیه فوق به آن اشاره مى‌کند هدف آفرینش جهان‌هستى است ، همان هدفى كه قسمت عمده‌اش به « گل سرسبد این جهان » يعنى « انسان » بازمى‌گردد ، انسانى كه باید در مسیر تعلیم و تربیت قرارگیرد و راه تکامل را بپوید و هر لحظه به خدا نزدیک‌تر شود ، مى‌فرماید : « این آفرینش با عظمت را به این خاطر قرارداد كه شما را بیازماید تا كدامین بهتر عمل

مى‌کنید : لِيَبْلُوَكُمْ اَيُّكُمْ اَحْسَنُ عَمَلاً » .

آزمایش‌هاى الهى براى كشف حال و پى‌بردن به وضع درونى و روحى و فکرى افراد نیست ، بلکه به معنى پرورش دادن و تربیت نمودن است ( شرح این موضوع ذیل آیه 155 سوره بقره جلد اول تفسیر نمونه صفحه 384 به بعد بیان شده است ) جالب این كه این آیه ارزش هر انسانى را به « حُسْن » عمل او مربوط مى‌داند ، نه به كثرت و فزونى عمل او و این نشان‌مى‌دهد كه اسلام در همه جا روى « كیفيّت » عمل تکیه‌مى‌کند نه‌روى كثرت و كميّت عمل .

درحدیثى درهمین موردازامام‌صادق (علیه السلام)چنین نقل‌شده: «لَيْسَ‌يَعْنى اَكْثَرَ عَمَلاً وَ لكِنْ اَصْوَبَكُمْ عَمَلاً ، وَ اِنَّمَا الاِْصابَةُ خَشْيَةُ اللّهِ ، وَ النِّيَّةُ الصّادِقَةُ ، ثُمَّ قالَ اَلاِْبْقاءُ عَلَى الْعَمَلِ حَتّى يَخْلُصَ اَشَّدُّ مِنَ الْعَمَلِ وَ الْعَمَلُ الْخالِصُ ، الَّذى لا تُریدُ اَنْ يَحْمَدَكَ عَلَيْهِ اَحَدٌ اِلاَّ اللّهِ عَزَّ وَ جَلَّ : خداوند كثرت عمل را نمى‌خواهد بلکه درستى عمل را مى‌خواهد و درستى عمل به‌آن است كه‌با خداترسى و نيّت پاك توأم باشد ، سپس فرمود : نگهدارى عمل از آلودگى به ریا و نیات نادرست مشکل‌تر از خود عمل

است و عمل خالص عملى است كه نخواهى هیچ‌کس جز خدا تو را به خاطر آن ستایش كند » .(1)

سومین مطلبى‌که در این آیه به‌آن اشاره شده مسأله « معاد » است كه پیوند ناگسستنى با مسأله آفرینش جهان و بیان هدف خلقت دارد ، زیرا آفرینش جهان هدفش تکامل انسان‌ها است و تکامل انسان‌ها به خاطر آماده شدن براى زندگى در يك جهان وسیع‌تر و متکامل‌تر است ، لذا مى‌گوید : « وَ لَئِنْ قُلْتَ اِنَّكُمْ مَبْعُوثُونَ مِنْ بَعْدِ الْمَوْتِ لَيَقُولَنَ‌الَّذینَ كَفَرُوآا اِنْ هذآا اِلاّ سِحْرٌمُبینٌ » .

کلمه « هذا » اشاره به گفتار پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله درباره معاد است ، يعنى این ادعایى كه تو درباره معاد دارى سحر آشکارى مى‌باشد ، بنابراین كلمه سحر در این‌جا به معنى سخن عارى از حقیقت و گفتار بى‌اساس و به تعبیر ساده ، حقّه و كلك است ، زیرا ساحران غالبا با كار خود چیزهایى را به ناظران نشان مى‌دهند كه واقعيّت و حقیقتى درآن نیست، بنابراین كلمۀ«سِحْر» .


1) « تفسیر برهان » ، جلد 2 ، صفحه 207 .

مى‌تواند به معنى چیز عارى از حقیقت به كار رود .

8 وَ لَئِنْ اَخَّرْنا عَنْهُمُ الْعَذابَ اِلى اُمَّةٍ مَعْدُودَةٍ لَيَقُولُنَّ ما يَحْبِسُهُ آ اَلا يَوْمَ يَأْتیهِمْ لَيْسَ مَصْرُوفا عَنْهُمْ وَ حاقَ بِهِمْ ما كانُوا بِهِ يَسْتَهْزِؤُونَ

و اگر مجازات را تا زمان محدود از آن‌ها به تأخیر اندازیم ( از روى استهزاء ) مى‌گویند چه‌چیز مانع آن شده ؟ آگاه باشید كه به‌سراغشان مى‌آید هیچ‌چیز مانع‌آن نخواهد بود و آن‌چه را مسخره مى‌کردند دامنشان را مى‌گیرد .

« اُمَّت » از ماده « اُمّ » به معنى مادر است و در اصل به معنى انضمام اشیاء به يکدیگر مى‌باشد و به همین جهت به هر گروهى كه درهدف ، يا در زمان و مکان واحدى جمعند امّت

گفته مى‌شود ، ولى این كلمه به معنى وقت و زمان نیز آمده است ، چرا كه اجزاى زمان به هم پیوسته‌اند و يا به خاطر این‌که هر جماعت و گروهى در عصر و زمانى زندگى مى‌کنند ، در سوره يوسف آیه 45 مى‌خوانیم « وَ ادَّكَرَ بَعْدَ اُمَّةٍ : زندانى آزاد شده بعد از مدتى به ياد يوسف افتاد » .

در آیه مورد بحث نیز « امّت » به همین معنى آمده است و لذا با كلمه « مَعْدُودَةٍ»

توصیف شده است ، يعنى اگر مدت كوتاهى مجازات را از آن‌ها تأخیر بیندازیم مى‌گویند : چه چیز مانع آن شده است ؟

این شیوه همه‌جاهلان مغرور و بى‌خبر است ، كه هرچه با تمایلات آن‌ها سازگار نباشد ، در نظرشان مسخره است ، لذا تهدیدهاى تکان‌دهنده و بیدارکننده مردان حق را ، به شوخى مى‌گیرند و همیشه با آن بازى مى‌کنند. اما قرآن با صراحت به آن‌ها پاسخ مى‌گوید : « آگاه باشید آن‌روزکه مجازات‌الهى فرارسید هیچ چیز جلوآن‌را نخواهد گرفت: اَلا يَوْمَ يَأْتیهِمْ لَيْسَ مَصْرُوفا » .

« و آن‌چه را مسخره مى‌کردند بر آنان نازل مى‌شود » و آن‌ها را در هم مى‌کوبند « وَ حاقَ بِهِمْ ما كانُوا بِهِ يَسْتَهْزِؤُونَ ». درست است كه در آن موقع ناله و فریادشان به آسمان بلند مى‌شود و از گفته‌هاى شرم آور خود ، پشیمان مى‌گردند ، اما نه آن ناله به‌جایى مى‌رسد و نه این پشیمانى سودى خواهدداشت .

9 وَ لَئِنْ اَذَقْنَا الاِنْسانَ مِنّا رَحْمَةً ثُمَّ نَزَعْنها مِنْهُ اِنَّهُ لَيَئُوسٌ كَفُورٌ

و اگر به انسان نعمتى بچشانیم سپس از او بگیریم بسیار نومید و ناسپاس خواهد بود .

10 وَ لَئِنْ اَذَقْنهُ نَعْمآءَ بَعْدَ ضَرّاآءَ مَسَّتْهُ لَيَقُولَنَّ ذَهَبَ السَّيِّئاتُ عَنّىآ اِنَّهُ لَفَرِحٌ فَخُورٌ

و اگر نعمت‌هایى پس از شدت و ناراحتى به او برسانیم مى‌گوید مشکلات از من برطرف شد و دیگر بازنخواهد گشت و غرق شادى و غفلت و فخرفروشى مى‌شود .

گرچه در این آیه سخن از انسان به‌طور كلى به میان آمده ، ولى كلمه « انسان » در این‌گونه آیات اشاره به انسان‌هاى تربیت‌نایافته و خودرو و بى‌ارزش است ، بنابراین با بحثى كه در آیه قبل درباره افراد بى‌ایمان گذشت ، تطبیق مى‌کند .

سومین نقطه ضعف افرادبى‌ایمان این‌است كه به‌هنگامى كه در ناز و نعمت فرومى‌روند ، چنان خودباختگى و غرور و تکبّر بر آن‌ها چیره مى‌شود كه همه‌چیز را فراموش مى‌کنند .

چهار پدیده كوتاه فکرى

در آیات 9 و 10 سه حالت مختلف از حالات روحى مشرکان و گنهکاران ترسیم شده كه در ضمن آن چهار وصف براى آنان آمده است :

نخست این‌که آن‌ها در برابر قطع نعمت‌ها يَؤُوس يعنى بسیار ناامید و دیگر این‌که كَفُور

یعنى بسیار ناسپاسند .

و به عکس هنگامى كه غرق نعمت مى‌شوند ، يا حتى مختصر نعمتى به آن‌ها مى‌رسد « از خوشحالى » دست و پاى خود را گم كرده ، يعنى چنان ذوق‌زده و غرق لذّت و نشاط مى‌گردند كه از همه‌چیز غافل مى‌شوند و این سرمستى از باده لذّت و غرور آن‌ها را به فساد و تجاوز از حدود الهى مى‌کشاند. دیگر این‌که فَخُور يعنى در موقع نعمت بسیار متکبر و خود برتربین و فخرفروش مى‌شوند .

به هرحال این صفات چهارگانه همه پدیده‌هایى هستند از كوتاهى فکر و كمى ظرفيّت و این‌ها اختصاص به گروه معینى از افراد بى‌ایمان و آلوده ندارد بلکه يك سلسله اوصاف عمومى براى همه آن‌ها است .

ولى مردم با ایمان كه روحى بزرگ و فکرى بلند و سینه‌اى گشاده و ظرفیتى وافردارند ، نه دگرگونى‌هاى روزگار آن‌ها را تکان مى‌دهد ، نه سلب نعمت‌ها آنان را به ناسپاسى ونومیدى مى‌کشاند و نه روى آوردن نعمت‌ها آن‌ها را در غرور و غفلت فرومى‌برد .

لذا در آیه 11 به جاى كلمه « ایمان » صبر و استقامت را به كار مى‌برد .

میزان كم ظرفیتى

نکته‌اى كه باید به آن توجه كرد این است كه در هر دو مورد ( هم مورد سلب نعمت پس از اعطاى آن و هم مورد اعطاى نعمت پس از سلب آن ) تعبیر به « اَذَقْنا » كه از ماده اِذاقَة به معنى چشانیدن است شده ، اشاره به این‌که آن‌ها به قدرى كم ظرفیتند كه حتى اگر مختصر نعمتى به آن‌ها داده شود و سپس آن را از آن‌ها بگیریم داد و فریاد و ناسپاسیشان بلند مى‌شود و نیز اگر بعد از ناراحتى‌ها مختصر نعمتى به آن‌ها برسد چنان ذوق زده مى‌شوند كه سر از پا نمى‌شناسند .

نعمت‌ها همه موهبت است

جالب این‌که در آیه اول نعمت را با كلمه « رحمت » بیان كرده و در آیه دوم باهمان كلمه « نعمت » و این ممکن است اشاره به آن باشد كه نعمت‌هاى الهى همه از طریق تفضّل و رحمت خدا به انسان مى‌رسد ، نه از طریق استحقاق و اگر بنا بود نعمت‌ها جنبه استحقاقى

پیدا كند گروه كمى مشمول آن مى‌شدند يا هیچ‌کس مشمول آن نمى‌شد .

11 اِلاَّ الَّذینَ صَبَرُوا وَ عَمِلُوا الصّلِحتِ اُولآئِكَ لَهُمْ مَغْفِرَةٌ وَ اَجْرٌ كَبیرٌ

مگرآن‌هاکه (در سایه‌ایمان راستین) صبر و استقامت ورزیدند و عمل صالح انجام دادند ، كه براى آن‌ها آمرزش و اجر بزرگى است .

بر عکس گروه قبلى ، افراد با ایمان نه به‌هنگام وفور نعمت ، مغرور مى‌شوند و خدا را فراموش مى‌کنند و نه به هنگام شدت و مصیبت مأیوس مى‌گردند و كفران مى‌کنند ، بلکه روح بزرگ و فکر بلندشان « نعمت » و « بلا » را هر دو در خود هضم كرده و در هرحال از ياد خدا و وظایفشان غافل نمى‌گردند .

اعمال نیك دو اثر دارد

در این آیه به افراد با ایمان و با استقامت كه داراى عمل صالحند هم وعده « مغفرت » و آمرزش از گناه داده شده و هم وعده « اجر كبیر » ، اشاره به این‌که اعمال نیك دو اثر دارد ، يکى شستشوى گناهان و دیگرى جلب پاداش‌هاى بزرگ .

12 فَلَعَلَّكَ تارِكٌ بَعْضَ مايُوحآى اِلَيْكَ وَ ضاآئِقٌ بِهِ صَدْرُكَ اَنْ يَقُولُوا لَوْلاآ اُنْزِلَ عَلَيْهِ كَنْزٌ اَوْجاآءَ مَعَهُ مَلَكٌ اِنَّما اَنْتَ نَذیرٌ وَ اللّهُ عَلى كُلِّ شَىْ‌ءٍ وَكیلٌ

شاید ابلاغ بعض آیاتى را كه بر تو وحى مى‌شود به تأخیر مى‌اندازى و سینه‌ات از این جهت تنگ ( و ناراحت ) مى‌شود كه مى‌گویند چرا گنجى بر او نازل نشده ؟ و يا چرا فرشته‌اى همراه او نیامده است ؟ ( ابلاغ كن و نگران و ناراحت مباش چرا كه ) تو فقط بیم‌دهنده ( و بیانگر اعلام خطرهاى الهى ) هستى و خداوند نگاهبان و ناظر بر همه‌چیز است ( و به حساب آنان مى‌رسد ) .

گاهى پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله به خاطر شدت مخالفت و لجاجت دشمنان ابلاغ بعضى از آیات را به آخرین فرصت موکول مى‌کرده است ، لذا خداوند در آیه مورد بحث پیامبرش را از این كار نهى مى‌کند .

البتّه همان‌گونه كه از آیات دیگر قرآن مانند سوره اِسْراء آیه 90 تا 93 برمى‌آید آن‌ها با این تقاضاهاى خود درخواست معجزه براى پذیرش‌حق و پى‌بردن به صدق گفتار او نمى‌کردند ، بلکه هدفشان بهانه‌جویى و لجاجت و عناد بوده است .

همان‌طورکه مى‌دانیم « لَعَلَّ » معمولاً براى اظهار امیدوارى به انجام چیزى ذکر مى‌شود ، ولى در این‌جا به معنى « نهى » آمده است ، درست مثل این‌که پدرى مى‌خواهد فرزند خود را از انجام چیزى نهى كند مى‌گوید شاید تو با فلان كس رفاقت مى‌کنى كه درکارهاى خود زیاد جدّى نیستى ، يعنى با او رفاقت مکن زیرا رفاقت با او تو را سست مى‌کند .

بنابراین « لَعَلَّ » در این‌گونه موارد هرچند در همان معنى « شاید » به كاررفته است ، ولى مفهوم التزامى آن نهى از انجام كارى است .

در آیه مورد بحث نیز خداوند به پیامبرش تأکید مى‌کند كه ابلاغ آیات الهى را به خاطر وحشت از تکذیب مخالفان و يا تقاضاى « معجزات اقتراحى » به تأخیر نیندازد .

در این‌جا سؤالى پیش مى‌آید كه چگونه پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله ممکن است ابلاغ آیات الهى را تأخیر اندازد و يا اصولاً از ابلاغ آن‌ها خوددارى كند ؟ با این‌که پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله معصوم است و هیچ‌گونه گناه و خطایى از او سرنمى‌زند .

پاسخ این است كه هرگاه پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله مأمور به ابلاغ فورى حکمى باشد مسلماً بدون

واهمه آن را ابلاغ خواهد كرد ، ولى گاه مى‌شود كه وقت ابلاغ وسیع است و پیامبر روى ملاحظاتى آن هم نه ملاحظاتى كه به شخص خودش بازگردد ، بلکه ملاحظاتى كه جنبه عمومى و دفاع از مکتب دارد ، ابلاغ آن را به عقب مى‌اندازد و این مسلماً گناه نیست ، همان‌گونه كه نظیر آن را در سوره « مائده » آیه 67 خواندیم كه خداوند به پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله تأکید مى‌کند كه آیات الهى را ابلاغ نماید و از تهدیدهاى مردم نهراسد و خدا او را حفظ خواهدکرد «یاآ اَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ماآ اُنْزِلَ اِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَ اِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَ اللّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ‌النّاسِ».

در واقع با این‌که تأخیر ابلاغ در این‌جا ممنوع نبود ، ولى سرعت در آن كه توأم با نشان دادن قاطعيّت بوده اَوْلى محسوب شده است ، خداوند به این طریق مى‌خواهد پیامبرش را از نظر روانى تقویت كند و قاطعيّت او را در مقابل مخالفان بیشتر سازد كه از جار و جنجال و درخواست‌هاى بى‌اساس و بهانه‌جویى‌هاى مسخره آنان وحشتى به خود راه ندهد .

البتّه شك نیست كه پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله باید در مقابل حق طلبان معجزاتى به‌عنوان سند حقّانيّت خود ارائه كند و هیچ پیامبرى نمى‌تواند تنها روى ادعا تکیه نماید ولى بدون شک

مخالفانى كه در آیات فوق سخنى از آنان به میان آمده در جستجوى حقیقت نبودند و معجزاتى را كه مطالبه مى‌کردند معجزات اقتراحى بود ( منظور از معجزات اِقْتِراحى این است كه هرکس به میل و هوس خود پیشنهاد معجزه‌اى بکند و به هیچ معجزه دیگرى قناعت نکند ) مسلماً چنین افرادى بهانه‌جو هستند نه حقیقت خواه .

آیا حتما لازم است پیامبر داراى گنج‌هاى عظیمى باشد آن‌چنان كه مشرکان مكّه پیشنهاد مى‌کردند ؟ و يا حتما باید فرشته‌اى همراه او به تبلیغ رسالت پردازد ؟

از این‌گذشته آیا خود قرآن از هر معجزه‌اى برتر و بالاترنبود ؟

13 اَمْ يَقُولُونَ افْتَریهُ قُلْ فَأْتُوا بِعَشْرِ سُوَرٍ مِثْلِهِ مُفْتَرَياتٍ وَادْعُوا مَنِ‌اسْتَطَعْتُمْ مِنْ دُونِ اللّه اِنْ كُنْتُمْ صدِقینَ

بلکه آن‌ها مى‌گویند این ( قرآن ) را به دروغ ( به خدا ) نسبت مى‌دهد ، بگو اگر راست مى‌گویید شما هم ده سوره همانند این سوره‌هاى دروغین بیاورید و تمام كسانى را كه مى‌توانید غیر از خدا ( براى این كار ) دعوت كنید .

14 فَاِلَّمْ يَسْتَجیبُوا لَكُمْ فَاعْلَمُوآا اَنَّماآ اُنْزِلَ بِعِلْمِ اللّهِ وَ اَنْ لااِلهَ اِلاّ هُوَ فَهَلْ اَنْتُمْ مُسْلِمُونَ

و اگر دعوت شما را نپذیرفتند بدانید با علم الهى نازل شده و هیچ معبودى جز او نیست آیا با این حال تسلیم مى‌شوید ؟

قرآن معجزه جاویدان

از آن‌جا كه این بهانه‌جویى‌ها و ایراد تراشى‌ها به‌خاطر آن بود كه آن‌ها اصولاً وحى الهى را منکر بودند و مى‌گفتند این آیات از طرف خدا نیست ، این‌ها جمله‌هایى است كه « محمّد » به دروغ بر خدا بسته ، لذا در آیه فوق به پاسخ این سخن پرداخته است .

این آیه بار دیگر اعجاز قرآن را تأکید مى‌کند و مى‌گوید : این يك سخن عادى نیست ، تراوش مغز بشر نمى‌باشد ، بلکه وحى آسمانى است كه از علم و قدرت بى‌پایان خداوند سرچشمه گرفته و به همین جهت تَحَدّى مى‌کند و تمام جهانیان را به مبارزه مى‌طلبد و با توجه به این‌که معاصران پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله و حتى اقوام كه تا به امروز روى كار آمدند از انجام

چنین چیزى عاجز ماندند و تن به آن همه مشکلات دادند اما اقدامى در راه معارضه با آیات قرآن انجام ندادند روشن مى‌شود كه چنین كارى اصولاً از بشر ساخته نبوده و نیست ، آیا معجزه چیزى غیر از این است .

این نداى قرآن هنوز در گوش ما است و این معجزه جاویدان همچنان جهانیان را به سوى خود مى‌خواند و تمام محافل علمى دنیا را تَحَدّى مى‌کند نه تنها از نظر فصاحت و بلاغت يعنى شیرینى و جذابيّت عبارات و رسایى مفاهیم ، بلکه از جهت محتوا ، علومى كه آن زمان از نظر انسان‌ها پنهان بود ، قوانین و مقرراتى كه ضامن سعادت و نجات بشريّت است ، بیاناتى خالى ازهرگونه تناقض و پراکنده‌گویى، تواریخى خالى‌ازهرگونه خرافات و گزافه‌گویى و مانند اینها.( در تفسیر آیات 23 و 24 سوره بقره پیرامون اعجاز قرآن مشروحا بحث كردیم به جلد اول تفسیر نمونه صفحه 83 به بعد مراجعه فرمایید ) .

همه قرآن يا ده سوره يا يك سوره ؟

همان‌گونه كه مى‌دانیم قرآن مجید در يك جا مخالفان را دعوت به آوردن مثل قرآن كرده

است ( 88 / اسراء ) و درجاى دیگر به آوردن ده سوره همانند قرآن ( مانند آیات مورد بحث ) و در مورد دیگر به آوردن يك سوره مثل سوره‌هاى قرآن ( 23 / بقره ) .

به همین دلیل درمیان گروهى از مفسران بحث شده كه این تفاوت در تَحَدّى و دعوت به مبارزه براى چیست ؟ چرا يك جا همه قرآن و جاى دیگر 10 سوره و جاى دیگر يك سوره ؟

در پاسخ این سؤال باید گفت : واژه « قرآن » واژه‌اى است كه به « تمام » و « بعض » قرآن هر دو اطلاق مى‌شود ، مثلاً در آیه اول سوره جن مى‌خوانیم : « اِنّا سَمِعْنا قُرْانا عَجَبا : ما قرآن عجیبى شنیدیم » پیدا است كه آن‌ها قسمتى از قرآن را شنیده بودند.

اصولاً « قرآن » از ماده قرائت است و مى‌دانیم قرائت و تلاوت ، هم بر كل قرآن صادق (علیه السلام)است و هم بر جزء آن ، بنابراین تحدّى به مثل قرآن مفهومش تمام قرآن نیست و با ده سوره و حتى يك سوره نیز سازگار مى‌باشد .

از سوى دیگر « سوره » نیز در اصل به معنى مجموعه و محدوده است و بر مجموعه‌اى از آیات نیز تطبیق مى‌کند هرچند يك سوره كامل به اصطلاح معمولى نبوده باشد.

و به تعبیر دیگر سوره در دو معنى استعمال مى‌شود يکى به مجموع آیاتى كه هدف معینى را تعقیب مى‌کند و دیگر يك سوره كامل كه با بسم‌اللّه شروع و پیش از بسم اللّه سوره بعد پایان مى‌پذیرد .

شاهد این سخن آیه 86 سوره توبه است آن‌جا كه مى‌فرماید : « وَ اِذا اُنْزِلَتْ سُورَةٌ اَنْ امِنُوا بِاللّهِ وَ جاهِدُوا مَعَ رَسُولِهِ ... : هنگامى كه سوره‌اى نازل مى‌شود كه ایمان به خدا بیاورید و با پیامبرش جهاد كنید... » روشن است كه منظور از سوره در این‌جا همان آیاتى است كه هدف فوق ( يعنى ایمان به خدا و جهاد ) را تعقیب مى‌کند هرچند قسمتى از يك سوره كامل باشد .

« راغب » نیز در كتاب « مفردات » در تفسیر آیه اول سوره نور « سُورَةٌ اَنْزَلْناها ...» مى‌گوید : « اَىْ جُمْلَةٌ مَنِ الاَحْكامِ وَ الْحِكَم ... » همان‌گونه كه ملاحظه مى‌کنیم سوره را به معنى مجموعه‌اى از احکام تفسیر كرده است .

بنابراین فرق چندانى میان « قرآن » و « سوره » و « ده سوره » از نظر مفهوم لغت باقى نمى‌ماند يعنى همه این‌ها به مجموعه‌اى از آیات قرآن اطلاق مى‌گردد نتیجه این‌که تحدّى

قرآن به يك كلمه و يك جمله نیست كه كسى ادعا كند من مى‌توانم مثل آیه « وَ الضُّحى » و آیه « مُدْها مَّتان » و يا جمله‌هاى ساده‌اى از قرآن را بیاورم ، بلکه در همه جا به مجموعه‌اى از آیات است كه هدف مهمى را تعقیب مى‌کند .

15 مَنْ كانَ يُریدُ الْحَيوةَ الدُّنْيا وَ زینَتَها نُوَفِّ اِلَيْهِمْ اَعْمالَهُمْ فیها وَ هُمْ فیها لا يُبْخَسُونَ

کسانى كه زندگانى دنیا و زینت آن را طالب باشند اعمالشان را در این جهان بى‌کم و كاست به آن‌ها مى‌دهیم .

« بَخْس » در لغت به معنى نقصان حق است و جمله « وَ هُمْ فیها لا يُبْخَسُونَ » اشاره به این است كه آن‌ها نتیجه اعمالشان را بدون كمترین نقصانى خواهند گرفت .

این آیه بیان يك سنت همیشگى الهى است كه اعمال مثبت و نتایج مؤثر آن از میان نمى‌رود ، با این تفاوت كه اگر هدف اصلى رسیدن به‌زندگى مادى این‌جهان باشد ثمره آن‌چیزى جزآن نخواهد بود و امّا اگر هدف‌خدا و جلب رضاى او باشد هم دراین جهان تأثیر

خواهدبخشید و هم نتایج پربارى براى جهان دیگر خواهد داشت .

در واقع قسم اول از این اعمال به بناى بى‌دوام و كوتاه عمرى مى‌ماند كه تنها براى يك مدت موقّت ساخته و از آن استفاده مى‌شود ، ولى بعد از آن ویران مى‌گردد ، امّا قسم دوم به بناهاى‌محکم و شالوده‌دارى شبیه‌است كه قرن‌هاى متوالى برقرار مى‌ماند و قابل استفاده است .

نمونه این موضوع را امروز در اطراف خود به روشنى مى‌یابیم ، جهان غرب با تلاش پیگیر و منظم خود اسرار بسیارى از علوم و دانش‌ها را شکافته و بر نیروهاى مختلف طبیعت مسلّط گشته و با سعى و كوشش مداوم و استقامت در مقابل مشکلات و اتحاد و همبستگى ، مواهب فراوانى فراهم نموده است .

بنابراین گفتگو ندارد كه آن‌ها نتایج اعمال و تلاش‌هاى خود را خواهند گرفت و به پیروزى‌هاى درخشانى نایل خواهند شد ، اما از آن‌جا كه هدفشان زندگى است ، اثر طبیعى این اعمال چیزى جز فراهم شدن امکانات مادى آنان نخواهد بود .

حتى كارهاى انسانى و مردمى آن‌ها مانند : تأسیس بیمارستان‌ها ، درمانگاه‌ها و مراکز

فرهنگى كمك به بعضى از ملت‌هاى فقیر و امثال آن اگر دامى براى استعمار و استثمار آنان نباشد ، چون به‌هرحال هدف مادّى و حفظ منافع مادّى دارد تنها اثر مادّى خواهد داشت .

هم‌چنین كسانى‌که‌اعمال ریاکارانه انجام مى‌دهند اعمالى كه جنبه‌هاى انسانى و عبادى دارد .

ذکر كلمه « زینَت » بعد از حیوة دنیا براى این است كه دنیاپرستى و زرق و برق دنیا را محکوم كند ، نه بهره‌گیرى معتدل و حساب شده از مواهب این جهان .

کلمه « زینت » كه در این‌جا به طور سربسته بیان شده در آیات دیگر هم به زنان زیبا ، گنج‌ها و ثروت‌هاى عظیم ، مرکب‌هاى گرانبها و پر زرق و برق ، زمین‌هاى زراعتى و دام‌هاى فراوان تفسیر شده است « زُيِّنَ لِلنّاسِ حُبُّ الشَّهَواتِ مِنَ النِّساآءِ وَ الْبَنینَ وَ الْقَناطیرِ الْمُقَنْطَرَةِ مِنَ الذَّهَبِ وَ الْفِضَّةِ وَ الْخَيْلِ المُسَوَّمَةِ وَ الاَنْعامِ وَ الْحَرْثِ » ( 14 / آل عمران) .(1)د.


1) براى توضیح بیشتربه‌جلد2 «تفسیرنمونه»، صفحه38 به‌بعدذیل آیه14 سوره‌آل‌عمران‌مراجعه شود.

16 اُولآئِكَ الَّذینَ لَيْسَ لَهُمْ فِى‌الاْخِرَةِ اِلاَّالنّارُ وَ حَبِطَ ما صَنَعُوا فیها وَ بطِلٌ ما كانُوا يَعْمَلُونَ

( ولى ) آن‌ها در آخرت جز آتش ( سهمى ) نخواهند داشت و آن‌چه را در دنیا ( براى نیل به مقاصد مادى و براى غیر خدا ) انجام دادند برباد مى‌رود و اعمالشان باطل مى‌شود .

« حَبْط » در اصل به این معنى است كه حیوان از علف‌هاى نامناسب زیاد بخورد تا شکم او باد كند و دستگاه گوارش او بیمار و ضایع شود ، این حیوان بر اثر این حالت ظاهرا چاق و چِلّه به نظر مى‌رسد ولى در باطن مریض و بیمار است .

این تعبیر جالب و رسایى است درباره اعمالى كه ظاهرا مفید و انسانى است ولى در باطن با نيّتى آلوده و پست انجام يافته است .

ذکر كلمه « باطِل » بعد از « حَبْط » ممکن است اشاره به این باشد كه اعمال آن‌ها ظاهرى دارد بدون محتوا و به همین دلیل نتیجه آن برباد مى‌رود ، سپس اضافه مى‌کند ، اعمالشان اصولاً از آغاز باطل و بى‌خاصيّت است ، منتهى چون حقایق بسیارى از اشیاء در این جهان

شناخته نمى‌شود و در سراى‌دیگر كه محل‌کشف اسراراست ، حقیقت خود را نشان‌مى‌دهد ، معلوم مى‌شود كه این‌گونه اعمال از آغاز چیزى نبوده است .

در تفسیر آیات فوق در كتاب « دُرُّالْمَنْثُور » حدیثى از رسول اکرم صلى‌الله‌علیه‌و‌آله نقل شده كه مفاد آیه را به خوبى روشن مى‌سازد : « پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله فرمود : هنگامى كه روز قیامت مى‌شود ، پیروان من به سه گروه تقسیم مى‌شوند ، گروهى خدا را با اخلاص پرستش مى‌کردند و گروهى از روى ریا و گروهى به خاطر این‌که به دنیا برسند ، در آن هنگام خداوند به كسى كه او را به خاطر دنیا ، پرستش مى‌کرده مى‌گوید : به عزت و جلال من سوگند ، بگو هدف از پرستش من چه بود ؟ در پاسخ مى‌گوید دنیا ، خداوند مى‌گوید بنابراین آن‌چه‌را اندوختى به حال تو سودى نمى‌دهد و به آن بازنمى‌گردى ، او را به سوى آتش ببرید .

و به آن‌کس‌که خدا را از روى‌ریا عبادت مى‌کرده‌مى‌گوید : به عزت و جلالم سوگند، بگو منظورت‌از عبادت من چه بوده ؟ در پاسخ مى‌گوید ، ریا ، مى‌فرماید : آن عبادتى را كه از روى ریا انجام مى‌دادى چیزى از آن به سوى من صعود نمى‌کرد و امروز هیچ سودى به تو نخواهم داد ، او را به سوى آتش ببرید .

و به آن كس كه خدا را از روى خلوص عبادت كرده گفته مى‌شود به عزت و جلالم سوگند بگو منظورت

از عبادت چه بود ؟ در پاسخ مى‌گوید به عزت و جلالت قسم تو از آن آگاه‌ترى ، من فقط تو را براى خودت و براى سراى آخرت مى‌پرستیدم مى‌فرماید : بنده‌ام راست مى‌گوید او را به بهشت ببرید » .(1)

17 اَفَمَنْ كانَ عَلى بَيِّنَةٍ مِنْ رَّبِّهِ وَ يَتْلُوهُ شاهِدٌ مِنْهُ وَ مِنْ قَبْلِه كِتبُ مُوسىآ اِماما وَ رَحْمَةً اُولآئِكَ يُؤْمِنُونَ بِه وَ مَنْ يَكْفُرْ بِه مِنَ الاَحْزابِ فَالنّارُ مَوْعِدُهُ فَلاتَكُ فى مِرْيَةٍ مِنْهُ اِنَّهُ الْحَقُّ مِنْ رَّبِّكَ وَ لكِنَّ اَكْثَرَ النّاسِ لا يُؤْمِنُونَ

آیا آن كس كه دلیل آشکارى از پروردگار خویش دارد و به دنبال آن شاهدى از سوى او مى‌باشد و پیش از آن كتاب موسى كه پیشوا و رحمت بود ( گواهى برآن مى‌دهد همچون كسى است كه چنین نباشد ) آن ( حق‌طلبان و حقیقت جویان ) به او ( كه داراى این ویژگى‌هاست ) ایمان مى‌آورند و هرکس‌از گروه‌هاى مختلف به‌او كافر شود آتش .


1) « تفسیر المیزان » ، جلد 10 ، صفحه 186 .

وعده‌گاه اواست، بنابراین تردیدى در آن نداشته باش‌که آن حق‌است از پروردگارت ولى اکثر مردم ایمان نمى‌آورند .

به این ترتیب از سه راه روشن حقانيّت دعوتش به ثبوت رسیده است .

نخست قرآن كه بینه و دلیل روشنى است در دست او .

دوم كتب آسمانى پیشین كه نشانه‌هاى او را دقیقا بیان كرده و پیروان این كتب در عصر پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله آن‌هارا به‌خوبى مى‌شناختند و به همین دلیل در انتظار او بودند.

سوم پیروان فداکار و مؤمنان مخلص كه بیانگر صدق دعوت او و گفتار او مى‌باشند زیرا يکى از نشانه‌هاى حقانيّت يك مکتب اخلاص و فداکارى و عقل و درایت و ایمان پیروان آن مکتب است ، چرا كه هر مکتبى را از پیروانش مى‌توان شناخت .

آیا با وجود این دلایل زنده مى‌توان او را با مدّعیان دیگر قیاس كرد و يا در صدق دعوتش تردید نمود ؟

سپس به دنبال این سخن اشاره به افراد حق طلب و حقیقت‌جو كرده و از آن‌ها دعوت

ضمنى به ایمان مى‌کند و مى‌گوید : « آن‌ها به چنین پیامبرى كه این همه دلیل روشن در اختیار دارد ایمان مى‌آورند : اُولآئِكَ يُؤْمِنُونَ بِه ». گرچه چنین كسانى كه با كلمه « اُولآئِكَ » به آن‌ها اشاره شده درخود این آیه ذکر نشده‌اند ولى با توجه به آیات گذشته ، مى‌توان حضور آن‌ها را در جوّ این آیه احساس كرد و مورد اشاره قرار داد .

و به‌دنبال آن سرنوشت منکران‌را به این صورت بیان مى‌کند : « هرکس از گروه‌هاى مختلف به او كافر شود موعد و میعادش آتش دوزخ است : وَ مَنْ يَكْفُرْ بِه مِنَ الاَحْزابِ فَالنّارُ مَوْعِدُهُ » .

و در پایان آیه همان‌گونه كه سیره قرآن در بسیارى از موارد است روى سخن را به پیامبر كرده ، يك درس عمومى براى همه مردم بیان مى‌کند و مى‌گوید « اکنون كه چنین است و این همه

شاهد و گواه بر صدق دعوت تو وجود دارد ، هرگز در آن‌چه بر تو نازل شده تردید به خود راه مده : فَلاتَكُ فِى مِرْيَةٍ مِنْهُ ». « چراکه این سخن حقى‌است از سوى پروردگارتو: اِنَّهُ‌الْحَقُّ مِنْ‌رَّبِّكَ » .

ولى بسیارى از مردم بر اثر جهل و تعصب و خودخواهى ، ایمان نمى‌آورند « وَ لكَنَّ اَكْثَرَ النّاسِ لا يُؤْمِنُونَ » .

در هر حال آیه اشاره به امتیازات اسلام و مسلمین راستین و اتکاى آن‌ها بر دلایل محکم در انتخاب این مکتب است و در نقطه‌مقابل سرنوشت‌شوم منکران مستکبر را نیز بیان كرده است .

منظور از « شاهد » در آیه فوق چیست ؟

بسیارى از بزرگان مفسران آن را به على (علیه السلام)تفسیر كرده‌اند .

در روایات متعددى كه از ائمه معصومین به ما رسیده است و در بعضى از كتب تفسیر اهل سنت نیز آمده روى تفسیر تأکید شده است كه منظور از شاهد امام امیرمؤمنان (علیه السلام) يعنى نخستین مردى كه به پیامبر و قرآن ایمان آورد و در تمام مراحل با او بود و لحظه‌اى از فداکارى فروگذار نکرد و تا آخرین نفس در حمایتش كوشیده ، مى‌باشد .(1)


1) به « تفسیر برهان » ، « نورالثقلین » و سایر تفاسیر مراجعه فرمایید .

در حدیثى مى‌خوانیم كه على (علیه السلام)فرمود : درباره هریك از مردان معروف قریش آیه يا آیه‌هایى نازل شده است كسى عرض كرد اى امیرمؤمنان درباره شما كدام آیه نازل شده است ؟ امام فرمود : « آیا آیه‌اى كه در سوره هود است نخوانده‌اى : "اَفَمَنْ كانَ عَلى بَيِّنَةٍ مِنْ رَبِّه وَ يَتْلُوهُ شاهِدٌ مِنْهُ " پیامبر " بَيِّنَة الهى" داشت و " شاهد" من بودم » .

در آخرین آیه سوره رعد نیز تعبیرى دیده مى‌شود كه این معنى را تأیید مى‌کند آن‌جا كه مى‌فرماید : « وَ يَقُولُ الَّذینَ كَفَرُوا لَسْتَ مُرْسَلاً قلْ كَفى بِاللّهِ شَهیدا بَيْنى وَ بَيْنَكُمْ وَ مَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ الْكِتابِ: كافران مى‌گویند تو پیامبرنیستى بگو همین اندازه بس كه خداوند میان من و شماشاهد و گواه است و همچنین كسى كه علم كتاب ( قرآن ) نزد او است ».

در روایات بسیارى از طرق شیعه و اهل سنت چنین مى‌خوانیم كه منظور از «مَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ الْكِتابِ» على (علیه السلام)است . .

این نکته نیز لازم به يادآورى است همان‌گونه كه سابقا هم اشاره كردیم يکى از بهترین طرق شناخت حقانيّت يك مکتب مطالعه در وضع پیروان و مدافعان و حامیان آن است . طبق ضرب‌المثل معروف امام زاده را از زوّارش باید شناخت هنگامى كه ملاحظه كنیم گروهى پاکباز ، باهوش ، با ایمان ، مخلص و با تقوى گرد رهبر و مکتبى جمع شده‌اند به خوبى مى‌توان دریافت كه این‌مکتب و آن‌رهبر در يك حدعالى از صداقت و درستى‌است .

اما هنگامى كه ببینیم يك عده فرصت طلب شيّاد ، بى‌ایمان و بى‌تقوا ، اطراف مکتب و يا رهبرى را گرفته‌اند كمتر مى‌توان باور كرد كه آن رهبر و آن مکتب بر حق باشد .

اشاره به‌این‌مطلب را نیز لازم‌مى‌دانیم كه تفسیرکلمه « شاهد » به على (علیه السلام)منافاتى با این حقیقت ندارد كه همه مؤمنان راستین و افرادى همچون ابوذرها ، سلمان‌ها و عمار ياسرها را شامل شود چرا كه این‌گونه تفاسیر اشاره به فرد شاخص و برتر مى‌کند ، يعنى منظور اصلى گروهى است كه در رأس آن‌ها آن فرد شاخص قرارگرفته است . شاهد این سخن روایتى است كه از امام باقر (علیه السلام) نقل شده كه فرمود : « منظور از شاهد امیرمؤمنان ، سپس جانشینان او يکى

بعد از دیگرى هستند ». گرچه در این حدیث تنها معصومین ذکر شده‌اند ولى این خود نشان مى‌دهدکه روایاتى كه شاهد را منحصرا به على (علیه السلام)تفسیر ، منظور خصوص آن حضرت نیست بلکه منظور مصداق شاخص است .(1)

18 وَ مَنْ اَظْلَمُ مِمَّنِ افْتَرى عَلَى اللّهِ كَذِبا اُولآئِكَ يُعْرَضُونَ عَلى رَبِّهِمْ وَ يَقُولُ الاَشْهدُ هؤُلاآءِ الَّذینَ كَذَبُوا عَلى رَبِّهِمْ اَلا لَعْنَةُ اللّهِ عَلَى الظّلِمینَ

چه كسى ستمکارتر است از آن‌ها كه بر خدا افترا مى‌بندند، آنان ( روز رستاخیز ) بر پروردگارشان عرضه مى‌شوند و شاهدان ( پیامبران و فرشتگان ) مى‌گویند این‌ها همان‌ها هستند كه به پروردگار دروغ بستند . لعنت خدا بر ظالمان باد .

زیانکارترین مردم چه كسانى هستند ؟

نفى دعوت پیامبر راستین در واقع نفى سخنان خدا است و اصولاً تکذیب پیامبر


1) « تفسیر برهان » ، جلد 2 ، صفحه 213 .

تکذیب خدا است و دروغ بستن بر كسى كه جز از طرف خدا سخن نمى‌گوید ، دروغ بستن بر ذات پاك خدا محسوب مى‌شود .

در قرآن مجید در چندین آیه گروهى به عنوان ستمکارترین مردم با تعبیر « اَظْلَمُ » معرفى شده‌اند ، درحالى كه ظاهرا كارهاى آن‌ها با هم مختلف است و ممکن نیست چند گروه با داشتن چندکار مختلف هرکدام ستمکارترین مردم شمرده شوند ، بلکه باید گروهى « ستمکار » يا « ستمکارتر » و گروه دیگرى « ستمکارترین » بوده باشند .

ولى در جواب این سؤال باید گفت : ریشه تمام این اعمال به يك چیز يعنى شرك و تکذیب آیات الهى بازمى‌گردد ، كه بالاترین تهمت‌هاست ( براى توضیح بیشتر به جلد پنجم صفحه 183 مراجعه فرمایید ) .

سپس آیندۀ شوم آن‌ها را در قیامت چنین بیان مى‌کند كه « آن‌ها در آن روز به پیشگاه پروردگار با تمامى اعمال و كردارشان عرضه مى‌شوند و در دادگاه عدل او حضور مى‌یابند » ( اُولآئِكَ يُعْرَضُونَ عَلى رَبِّهِمْ ) .

« در این هنگام شاهدان اعمال گواهى مى‌دهند و مى‌گویند این‌ها همان كسانى هستند كه بر پروردگار بزرگ و مهربان و ولى نعمت خود دروغ بستند : وَ يَقُولُ الاَشْهدُ هؤُلاآءِ الَّذینَ كَذَبُوا عَلى رَبِّهِمْ » .

سپس با صداى رسا مى‌گویند لعنت خدا بر ستمگران باد ( اَلا لَعْنَةُ اللّهِ عَلَى الظّلِمینَ ) .

در این‌که « شاهدان » فرشتگان الهى هستند يا مأموران ضبط اعمال و يا پیامبران ؟ مفسران احتمالاتى داده‌اند ، ولى با توجه به این‌که در آیات دیگر قرآن ، پیامبران خدا به عنوان شاهدان اعمال معرفى شده‌اند ظاهر این است كه در این‌جا نیز منظور همان‌ها هستند و يا مفهوم وسیع‌ترى كه آن‌ها و سایر شاهدان اعمال را دربرمى‌گیرد .

در سوره نساء آیه 41 مى‌خوانیم : « فَكَيْفَ اِذا جِئْنا مِنْ كُلِّ اُمَّةٍ بِشَهیدٍ وَ جِئْنابِكَ عَلى هؤُلاآءِ شَهیدا : چگونه است حال آن‌ها در آن روز كه براى هر امتى گواهى بر اعمالشان مى‌طلبیم و ترا گواه آن‌ها قرارمى‌دهیم ». و درمورد حضرت مسیح (علیه السلام) در آیه 117 سوره مائده آمده است : « وَ كُنْتُ عَلَيْهِمْ شَهیدا مادُمْتُ فیهِمْ : من تا آن زمان كه درمیان پیروانم بودم بر اعمال آن‌ها گواه بودم » .

و نیز این‌که گوینده ( اَلا لَعْنَةُ اللّهِ عَلَى الظّلِمینَ ) خداوند است يا شاهدان بر اعمال ،

درمیان مفسران گفتگو است اما ظاهر آیه این است كه این سخن دنباله گفتار شاهدان است .

19 اَلَّذینَ يَصُدُّونَ عَنْ سَبیلِ اللّهِ وَ يَبْغُونَها عِوَجا وَ هُمْ بِالاْخِرَةِ هُمْ كفِرُونَ

همان‌ها كه ( مردم ) رااز راه‌خدا بازمى‌دارند و راه حق را كج و معوج نشان مى‌دهند و به سراى آخرت كافرند .

« عِوَج » به معنى كجى است. آیه صفات این ظالمان را در ضمن سه جمله بیان مى‌کند :

نخست مى‌گوید : « آن‌ها كسانى هستند كه مردم را با انواع وسایل از راه خدا بازمى‌دارند : اَلَّذینَ يَصُدُّونَ عَنْ سَبیلِ اللّهِ » .

این كار يا از طریق القاء شبهه و زمانى از طریق تهدید و گاهى تطمیع و مانند آن ، صورت مى‌گیرد كه هدف همه آن‌ها يکى است و آن بازداشتن از راه خدا است. دیگر این‌که آن‌ها مخصوصاً سعى دارند راه مستقیم الهى را كج و معوج نشان دهند « وَ يَبْغُونَها عِوَجا » .

یعنى با انواع تحریف‌ها كم و زیاد كردن ، تفسیر به رأى و مخفى ساختن حقایق چنان مى‌کنند كه این صراط مستقیم به صورت اصلیش در نظرها جلوه‌گر نشود ، تا مردم نتوانند از

این راه بروند و افراد حق‌طلب جاده اصلى را پیدا نکنند .

و دیگر این‌که « آن‌ها به قیامت و روز رستاخیز ایمان ندارند : وَ هُمْ بِالاْخِرَةِ هُمْ كفِرُونَ » .

و عدم ایمانشان به معاد سرچشمه سایر انحرافات و تبهکارى‌هاى آنان مى‌شود چرا كه ایمان به آن دادگاه بزرگ و عالم وسیع بعد از مرگ روح و جان را تربیت مى‌کند .

جالب این‌که تمام این مسایل در مفهوم « ظلم » جمع است زیرا مفهوم وسیع این كلمه هرگونه انحراف و تغییر موضع واقعى «اشیاء» و «اعمال» و «صفات» و «عقاید» را شامل مى‌شود .

20 اُولآئِكَ لَمْ يَكُونُوا مُعْجِزینَ فِى الاَرْضِ وَ ما كانَ لَهُمْ مِنْ دُونِ اللّهِ مِنْ اَوْلِياآءَ يُضعَفُ لَهُمُ الْعَذابُ ما كانُوا يَسْتَطیعُونَ السَّمْعَ وَ ما كانُوا يُبْصِرُونَ

آن‌ها هیچ گاه توانایى فرار در زمین ندارند و جز خدا دوستان و پشتیبانانى نمى‌یابند عذاب خدا براى آن‌ها مضاعف خواهد بود ( چراکه هم گمراه‌بودند و هم دیگران را به گمراهى كشاندند ) ، آن‌هاهرگز توانایى شنیدن ( حق‌را ) نداشتند و ( حقایق را ) نمى‌دیدند .

چنان نیست كه آن‌ها بتوانند در روى زمین از مجازات پروردگار فرارکنند و از قلمرو

قدرت او خارج شوند : (اُولآئِكَ لَمْ يَكُونُوامُعْجِزینَ فِى‌الاَرْضِ ) .

هم‌چنین آن‌ها نمى‌توانند ولى و حامى و پشتیبانى غیر از خدا براى خود بیابند : ( وَ ما كانَ لَهُمْ مِنْ دُونِ اللّهِ مِنْ اَوْلِياآءَ ) .

سرانجام به مجازات سنگین آن‌ها اشاره كرده مى‌گوید : « مجازات آن‌ها مضاعف مى‌گردد » ( يُضعَفُ لَهُمُ الْعَذابُ ). چراکه هم خود گمراه و گناهکار و تبهکاربودند و هم‌دیگران را به این راه‌ها مى‌کشاندند ، به همین دلیل هم بار گناه خویش را بر دوش مى‌کشند و هم بارگناه دیگران را ( بى‌آن كه از گناه دیگران چیزى كاسته شود ) .

شاهد این سخن آن‌که در آیات دیگر قرآن مى‌خوانیم : « وَ لَيَحْمِلُنَّ اَثْقالَهُمْ وَ اَثْقالاً مَعَ اَثْقالِهِمْ : آن‌ها در روز قیامت سنگینى گناه خویش و گناهان دیگرى را با آن بر دوش خود حمل مى‌کنند » (13/عنکبوت).

و نیز اخبار فراوانى داریم كه هرکس سنت بدى بگذارد ، « وزر » و گناه تمام كسانى كه به آن سنّت بد عمل مى‌کنند ، براى او نوشته مى‌شود . همچنین هر كس سنّت نیکى بگذارد

معادل پاداش كسانى كه به آن عمل مى‌کنند براى او ثبت مى‌گردد .

در پایان آیه ریشه اصلى بدبختى آن‌ها را به این‌گونه شرح مى‌دهد : « آن‌هانه گوش شنوا داشتند و نه چشم بینا: ما كانُوا يَسْتَطیعُونَ السَّمْعَ وَ ما كانُوا يُبْصِرُونَ » .

در حقیقت از كارانداختن این دو وسیله مؤثر براى درك حقایق سبب شد كه هم خودشان به گمراهى بیفتند و دیگران را به گمراهى بکشانند چرا كه حق و حقیقت را جز با چشم باز و گوش شنوا نمى‌توان درك كرد .

جالب این‌که در این جمله مى‌خوانیم آن‌ها توانایى شنیدن ( حق را ) نداشتند ، این تعبیر اشاره به این واقعيّت است كه براى آن‌ها شنیدن سخنان حق آن‌قدر سنگین و ثقیل است كه گویى اصلاً توانایى شنیدن حق را ندارند ، این تعبیر درست به این مى‌ماند كه مى‌گوییم شخص عاشق نمى‌تواند سخن از عیب معشوق خود را بشنود .

بدیهى است این عدم توانایى درك حقایق كه نتیجه لجاجت شدید و دشمنى آنان با حق و حقیقت است ، از آن‌ها سلب مسؤولیت نمى‌کند و به اصطلاح این همان چیزى است كه

خودشان اسباب آن را فراهم ساخته‌اند درحالى كه مى‌توانستند این حالت را از خود دور كنند چرا كه قدرت بر مُسَبِّب است .

21 اُولآئِكَ الَّذینَ خَسِرُوا اَنْفُسَهُمْ وَ ضَلَّ عَنْهُمْ ما كانُوا يَفْتَرُونَ

آنان كسانى هستند كه سرمایه وجود خود را از دست دادند و تمام معبودهاى دروغین از نظرشان گم شدند .

این آیه محصول تمام تلاش‌ها و كوشش‌هاى نادرست آن‌ها را در يك جمله بیان مى‌کند و مى‌گوید : « این‌ها همان كسانى هستند كه سرمایه وجود خود را از دست داده و ورشکست شده‌اند :

اُولآئِكَ الَّذینَ خَسِرُوا اَنْفُسَهُمْ ».

و این بزرگ‌ترین خسارتى است كه ممکن است دامنگیر انسانى بشود كه موجوديّت انسانى خویش را از دست دهد ، سپس اضافه مى‌کند آن‌ها به معبودهایى دروغین دل بسته بودند « اما سرانجام تمام این معبودهاى ساختگى گم شدند و از نظرشان محو شدند : وَ ضَلَّ عَنْهُمْ ما كانُوا يَفْتَرُونَ » .

22 لا جَرَمَ اَنَّهُمْ فِى الاْخِرَةِ هُمُ الاَخْسَرُونَ

( به همین دلیل ) آن‌ها مسلماً در سراى آخرت از همه زیانکارترند .

معنى اصلى « لا جَرَمَ » - « جَرَم » در اصل به معنى چیدن میوه از درخت است ( چنان كه راغب در مفردات آورده است ) و سپس به هرگونه اکتساب و تحصیل امرى گفته شده و بر اثر كثرت استعمال در «کسب ناملایمات» این مفهوم‌را به‌خود گرفته ، به همین دلیل به گناه ، « جرم » گفته مى‌شود ، ولى هنگامى كه این كلمه با « لا » به صورت « لا جرم » بر سر جمله‌اى مى‌آید این معنى را مى‌دهد كه هیچ‌چیزى نمى‌تواند این موضوع‌را قطع و منع كند ، بنابراین لاجرم به معنى « لابد » و « ناچار » و « مسلماً » به‌کارمى‌رود .

آیه مورد بحث حکم نهایى سرنوشت آن‌ها را به صورت قاطعى چنین بیان مى‌کند : « لاجرم و به ناچار آن‌ها در سراى آخرت زیان‌کارترین مردمند » .

چرا كه هم از نعمت چشم باز و گوش شنوا محروم شدند و هم تمام سرمایه‌هاى انسانى وجود خویش را از دست دادند و با این حال هم بار مسؤولیت خویش را بر دوش مى‌کشند

و هم بار مسؤولیت دیگران را .

23 اِنَّ الَّذینَ ءَامَنُوا وَ عَمِلُوا الصّلِحتِ وَ اَخْبَتُوا اِلى رَبِّهِمْ اُولآئِكَ اَصْحبُ الْجَنَّةِ هُمْ فیها خلِدُونَ

آن‌ها كه ایمان آوردند و عمل صالح انجام دادند و در برابر خداوند خاضع و تسلیم بودند، آن‌ها ياران بهشتند و جاودانه در آن خواهند ماند .

« اَخْبَتُوا » از ماده « اِخْبات » از ریشه « خَبْت » ( بر وزن ثَبْت ) گرفته شده كه به معنى زمین صاف و وسیع است كه انسان به راحتى و با اطمینان مى‌تواند در آن گام بردارد ، به همین جهت این ماده در معنى اطمینان به كار رفته است و به معنى خضوع و تسلیم نیز آمده ، چرا كه چنین زمینى هم براى گام‌برداشتن اطمینان بخش است و هم در برابر رهروان خاضع و تسلیم .

بیان این سه وصف يعنى « ایمان » و « عمل صالح » و « تسلیم و خضوع در برابر دعوت حق » در حقیقت بیان سه واقعيّت مرتبط با يکدیگر است ، چرا كه عمل صالح میوه درخت ایمان است ، ایمانى كه چنین ثمرى نداشته باشد ، ایمان سست و بى‌ارزشى است كه

نمى‌توان آن رابه حساب آورد ، هم‌چنین مسأله تسلیم و خضوع و اطمینان به‌وعده‌هاى پروردگار از آثارایمان و عمل صالح مى‌باشد ، چرا كه اعتقاد صحیح و عمل پاك سرچشمه پیدایش این صفات و ملکات عالى در درون جان انسان است. جمله « اَخْبَتُوا اِلى رَبِّهِمْ » ، ممکن است به يکى از سه معنى زیر باشد كه در عین حال جمع هر سه نیز با هم منافاتى ندارد :

✓ 1 - مؤمنان راستین در برابر خداوند خاضعند .

✓ 2 - آن‌ها در برابر فرمان پروردگارشان تسلیمند .

✓ 3 - آن‌ها به وعده‌هاى خداوند اطمینان دارند .

و در هر صورت اشاره به يکى از عالى‌ترین صفات انسانى مؤمنان است كه اثرش در تمام زندگى آنان منعکس است .

24 مَثَلُ الْفَریقَيْنِ كَالاَعْمى وَالاَصَمِّ وَ الْبَصیرِ وَ السَّمیعِ هَلْ يَسْتَوِيانِ مَثَلاً اَفَلا تَذَكَّرُونَ

حال این دو گروه ( مؤمنان و منکران ) حال « نابینا و كر » و « بینا و شنوا »

است آیا این دو همانند يکدیگرند ؟ آیا فکر نمى‌کنید ؟

همان‌گونه كه در علم « معانى بیان » آمده است ، همواره براى مجسم ساختن حقایق عقلى و توضیح آن‌ها در سطح عموم ، « معقولات » را به « محسوسات » تشبیه مى‌کنند ، قرآن این روش را زیاد به كار برده و در بیان بسیارى‌از مسایل‌حساس و پراهميّت، با استفاده از مثل‌هاى روشن و زیبا ، حقایق را به عالى‌ترین صورتى تبیین مى‌کند .

بیان فوق نیز از همین قبیل است ، چرا كه مؤثرترین وسیله براى شناخت حقایق‌حسّى در جهان‌طبیعت چشم و گوش‌است ، به همین دلیل نمى‌توان باور كرد ، كه افرادى كه از چشم و گوش به طور كلى مثلاً به صورت مادرزاد بى‌بهره باشند ، چیز درستى از این جهان طبیعت درك كنند ، آن‌ها مسلماً در يك عالم بى‌خبرى كامل به سر خواهند برد .

همین گونه آن‌ها كه بر اثر لجاجت و دشمنى با حق و گرفتار بودن در چنگال تعصّب و خودخواهى و خودپرستى ، چشم و گوش حقیقت بین را از دست داده‌اند هرگز نمى‌توانند ، حقایق مربوط به عالم غیب و اثرات ایمان و لذت عبادت پروردگار و

شکوه تسلیم در برابر فرمان او را درك كنند ، این‌گونه افراد به كوران و كرانى مى‌مانند كه در تاریکى مطلق و سکوت مرگبار زندگى دارند ، درحالى كه مؤمنان راستین با چشم باز و گوش شنوا هر حرکتى را مى‌بینند و هر صدایى را مى‌شنوند و با توجه به آن راه خود را به سوى سرنوشتى سعادت آفرین مى‌گشایند .

25 وَ لَقَدْ اَرْسَلْنا نُوحا اِلى قَوْمِهِ اِنّى لَكُمْ نَذیرٌ مُبینٌ

ما نوح‌را به‌سوى قومش فرستادیم(نخستین‌بار به‌آن‌هاگفت:) من براى شما بیم‌دهنده‌اى آشکارم.

تکیه روى مسأله « انذار و بیم دادن » با این‌که پیامبران هم بیم‌دهنده بودند و هم بشارت‌دهنده ، به خاطر آن است كه ضربه‌هاى نخستین انقلاب باید از اعلام‌خطر و انذار شروع‌شود، چرا كه تأثیر این كار در بیدار ساختن خفتگان و غافلان از بشارت بیشتر است .

اصولاً انسان تا احساس خطر مهمى نکند از جا حرکت نخواهد كرد و به همین دلیل انذارها و اعلام خطرهاى انبیاء به صورت تازیانه‌هایى بر ارواح بى‌درد گمراهان چنان فرود مى‌آمد كه هرکس قابليّت حرکتى داشت به حرکت درآید .

و نیز به همین دلیل در آیات زیادى از قرآن ( مانند 49 حج - 115 شعراء - 50 عنکبوت - 42 فاطر - 70 ص - 9 احقاف - 50 ذاریات و آیات دیگر ) همه روى همین كلمه « نَذیر » به هنگام بیان دعوت انبیاء تکیه شده است .

26 اَنْ لا تَعْبُدُوآا اِلاَّ اللّهَ اِنّى اَخافُ عَلَيْكُمْ عَذابَ يَوْمٍ اَلیمٍ

( دعوت من این است كه ) جز اللّه ( خداى واحد يکتا ) را نپرستید كه بر شما از عذاب روز دردناکى مى‌ترسم .

در حقیقت توحید و پرستش اللّه ( خداى يگانه يکتا ) ریشه و اساس و زیربناى تمام دعوت پیامبران است و به همین دلیل در مورد سایر پیامبران همان‌گونه كه در آیه 40 سوره يوسف و 23 سوره اسراء نیز آمده همین تعبیر مشاهده مى‌شود كه آن‌ها دعوتشان را در توحید خلاصه مى‌کردند .

اگر به راستى همه افراد جامعه جز « اللّه » را پرستش نکنند و در مقابل انواع‌بت‌هاى ساختگى اعم از بت‌هاى برونى و درونى ، خودخواهى‌ها ، هوا و هوس‌ها ، شهوت‌ها ، پول و

مقام و جاه و جلال و زن و فرزند سرتعظیم فرود نیاورند ، هیچ‌گونه نابسامانى در جوامع انسانى وجود نخواهد آمد .

اگر انسان خودکامه ناتوانى را به صورت يك بت درنیاوردند و در مقابل او سجده نکنند و فرمانش را به كارنبندند ، نه استبداد و استعمارى به وجود خواهد آمد و نه آثار شوم آن نه ذلت و اسارت پیش مى‌آید و نه وابستگى و طفیلى گرایى و تمام این بدبختى‌ها كه دامان افراد و جوامع را مى‌گیرد ، به خاطر همان انحراف از پرستش اللّه و روى آوردن به پرستش بت‌ها و طاغوت‌ها است .

27 فَقالَ الْمَلاَُالَّذینَ كَفَرُوا مِنْ قَوْمِه ما نَریكَ اِلاّ بَشَرا مِثْلَنا وَ ما نَریكَ اتَّبَعَكَ اِلاَّالَّذینَ هُمْ اَراذِلُنا بَادِىَ الرَّأْىِ وَ ما نَرى لَكُمْ عَلَيْنا مِنْ فَضْلٍ بَلْ نَظُنُّكُمْ كذِبینَ

اشراف كافر قومش ( در پاسخ ) گفتند : ما تو را جز بشرى همچون خودمان نمى‌بینیم و كسانى را كه از تو پیروى كرده‌اند جز گروهى اراذل ساده‌لوح نمى‌یابیم و فضیلتى براى شما نسبت به خود مشاهده نمى‌کنیم بلکه شما را دروغگو تصور مى‌کنیم .

سرگذشت تکان دهنده نوح و قومش

« اَراذِل » جمع « اَرْذَل » است و آن خود نیز از مادّه « رَذْل » مى‌باشد كه به معنى موجود پست و حقیر است خواه انسان باشد يا چیز دیگر .

اکنون ببینیم نخستین عکس‌العمل طاغوت‌ها و خودکامگان و صاحبان زر و زور آن عصر در برابر این دعوت بزرگ و اعلام خطر آشکار چه بود ؟

مسلماً چیزى جز يك مشت عذرهاى واهى ، بهانه‌هاى دروغین و استدلال‌هاى بى‌اساس كه برنامه همه جباران را در هر عصر و زمان تشکیل مى‌دهد نبود .

آن‌ها سه پاسخ در برابر دعوت نوح دادند :

نخست « اشراف و ثروتمندانى كه از قوم نوح كافر بودند ، گفتند ما تو را جز انسانى همانند خود نمى‌بینیم : فَقالَ الْمَلاَُالَّذینَ كَفَرُوا مِنْ قَوْمِه ما نَریكَ اِلاّ بَشَرا مِثْلَنا » .

در حالى كه رسالت الهى را باید فرشتگان به دوش كشند ، نه انسان‌هایى همچون ما ، به گمان این‌که مقام انسان از فرشته پایین‌تر است و يادرد انسان را فرشته بهتر از انسان مى‌داند .

باز این‌جا به كلمۀ « مَلاَء » برخورد مى‌کنیم كه اشاره به صاحبان زر و زور و افراد چشم پرکن توخالى است كه در هر جامعه‌اى سرچشمه اصلى فساد و تباهى را تشکیل مى‌دهند و پرچم مخالفت را در برابر پیامبران همین‌ها برافراشته مى‌دارند .

دلیل دیگر آن‌ها این بود كه گفتند : این نوح « ما در اطراف تو و در میان آن‌ها كه از تو پیروى كرده‌اند كسى جز يك مشت اراذل و جوانان كم سن و سال ناآگاه و بى‌خبر كه هرگز مسایل را بررسى نکرده‌اند نمى‌بینیم : وَ ما نَریكَ اتَّبَعَكَ اِلاَّالَّذینَ هُمْ اَراذِلُنا بَادِىَ الرَّأْىِ » .

البتّه شك نیست كه گروندگان و ایمان آورندگان به نوح ، نه از اراذل بودند و نه حقیر و پست ، بلکه به حکم این‌که پیامبران قبل از هرچیز به حمایت مستضعفان و مبارزه با مستکبران مى‌پرداختند ، نخستین گروهى كه دعوت پیامبران را لبیك مى‌گفتند همان گروه محروم و فقیر و كم درآمد بودند كه درنظر مستکبران‌که مقیاس شخصیت‌را تنها زر و زور مى‌دانستند ، افرادى پست و حقیر به شمار مى‌آمدند .

و این‌که آن‌ها را به عنوان « بَادِىَ الرَّأْىِ » ( ظاهر بین و بى‌مطالعه و كسى كه با يك نظر

عاشق و خواهان چیزى مى‌شود ) نامیدند در حقیقت به خاطر آن بود كه لجاجت و تعصب‌هاى ناروایى را كه دیگران داشتند ، آن‌ها نداشتند ، بلکه بیشتر ، جوانان پاکدلى بودند كه در نخستین تابش حقیقت را در قلب خود به سرعت احساس مى‌کردند و با هوشیارى ناشى از حقیقت‌جویى نشانه‌هاى صدق را درگفته‌ها و اعمال پیامبران به زودى درك مى‌کردند .

بالاخره سومین ایراد آن‌ها این بود كه مى‌گفتند قطع نظر از این‌که تو انسان هستى نه فرشته و علاوه بر این‌که ایمان آورندگان به تو نشان مى‌دهند كه دعوتت محتواى صحیحى ندارد « اصولاً ما هیچ‌گونه برترى براى شما بر خودمان نمى‌بینیم تا به خاطر آن از شما پیروى كنیم : وَ ما نَرى لَكُمْ عَلَيْنا مِنْ فَضْلٍ ». به همین دلیل « ما گمان مى‌کنیم كه شما دروغ‌گو هستید : بَلْ نَظُنُّكُمْ كذِبینَ » .

مقیاس سنجش فضیلت

باردیگر در این آیات به این واقعيّت برخورد مى‌کنیم كه صاحبان زر و زور و دنیاپرستان مادّى كه همه‌چیز را از دریچه افکار خود به همان رنگ مادّى مى‌بینند تمام احترام و شخصيّت را در داشتن ثروت و مقام و موقعيّت‌هایى هم وزن این دو مى‌پندارند ،

بنابراین تعجّب نیست كه مؤمنان راستینى كه دستشان‌از مال و ثروت تهى‌بود در قاموس‌آن‌ها به‌عنوان « اَراذِل » معرفى گردند و با چشم حقارت و پستى به آن‌ها بنگرند .

این منحصر به قوم نوح نبود كه مؤمنان مستضعف مخصوصاً جوانان انقلابى را كه اطرافش را گرفته بودند تهى مغز و كوتاه فکر و بى‌سر و پا مى‌دانستند ، تاریخ نشان مى‌دهد كه این منطق در برابر پیامبران دیگر مخصوصاً در مورد پیامبر اسلام صلى‌الله‌علیه‌و‌آله و مؤمنان نخستین وجود داشته است .

هم اکنون نظیر این منطق را در عصر و زمان خود مى‌بینیم كه مستکبران فرعون صفت ، با اتکاى به قدرت شیطانى خود مؤمنان راستین را متّهم به تمام این موضوعات مى‌کنند و به‌صورت تکرار تاریخ همان عناوین را به مخالفان خود نسبت مى‌دهند .

28 قالَ يقَوْمِ اَرَءَيْتُمْ اِنْ كُنْتُ عَلى بَيِّنَةٍ مِنْ رَبّى وَ اتینى رَحْمَةً مِنْ عِنْدِهِ فَعُمِّيَتْ عَلَيْكُمْ اَنُلْزِمُكُمُوها وَ اَنْتُمْ لَها كرِهُونَ

( نوح ) گفت : اگر من دلیل روشنى از پروردگارم داشته باشم و از نزد خود رحمتى به

من داده باشد كه برشما مخفى مانده ( آیا باز هم رسالت مرا انکار مى‌کنید ؟ ) آیا من مى‌توانم شما را به پذیرش این بيّنه مجبور سازم با این‌که شما آمادگى ندارید ؟

این پاسخ جامع مى‌تواند جوابگوى هرسه ایراد گردد ، زیرا نخستین ایرادشان این بود كه چرا تو انسان هستى ؟

او در پاسخ مى‌گوید : درست است كه من انسانى هستم همچون شما ، ولى مشمول رحمت الهى واقع شده‌ام و دلیل و بيّنه آشکارى به من داده است ، بنابراین انسانيّتم نمى‌تواند مانع این رسالت بزرگ باشد و لزومى ندارد كه فرشته باشم .

دومین ایراد آن‌ها این بود كه پیروان تو افراد بى‌فکر و ظاهربین هستند ، او مى‌گوید : شما بى‌فکر هستید كه این حقیقت روشن را انکار مى‌کنید زیرا دلایلى با من است كه براى هر فرد حقیقت جویى كافى و قانع كننده است ، مگر افرادى چون شماکه زیر پوشش غرور و خودخواهى و تکبر و جاه‌طلبى ، چشم حقیقت بینشان از كار افتاده باشد .

سومین ایراد آن‌ها این بود كه مى‌گفتند : « ما هیچ برترى براى شما بر خود نمى‌یابیم

بنابراین دروغ‌گو هستید » و او در پاسخ مى‌گوید : چه برترى از این بالاتر كه خداوند مرا مشمول رحمتش ساخته و مدارك روشن در اختیارم گذاشته‌است .

بنابراین هیچ دلیلى ندارد كه شما مرا دروغ‌گو خیال كنید ، زیرا كه نشانه‌هاى صدق گفتار من آشکار است .

29 وَ يقَوْمِ لاآ اَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ مالاً اِنْ اَجْرِىَ اِلاّ عَلَى اللّهِ وَ ماآ اَنَا بِطارِدِ الَّذینَ ءَامَنُوآا اِنَّهُمْ مُلقُوا رَبِّهِمْ وَ لكِنّىآ اَریكُمْ قَوْما تَجْهَلُونَ

اى قوم ! من در برابر این دعوت اجر و پاداشى از شما نمى‌طلبم ، اجر من تنها بر « اللّه » است و من آن‌ها را كه ایمان آورده‌اند ( به‌خاطر شما ) از خود طرد نمى‌کنم چرا كه آن‌ها پروردگارشان را ملاقات خواهند كرد ( و در دادگاه قیامت خصم من خواهند بود ) ولى شما را قوم جاهلى مى‌بینم .

من هیچ فرد باایمانى‌را طرد نمى‌کنم

این به خوبى نشان مى‌دهد كه من هدف مادى از این برنامه ندارم و جز به پاداش معنوى

الهى نمى‌اندیشم و هرگز يك مدّعى دروغین نمى‌تواند چنین باشد و این‌همه دردسر و ناراحتى را به خاطر هیچ براى خود بخرد .

و این میزان و الگویى است براى شناخت رهبران راستین ، از فرصت‌طلبان دروغین ، كه گامى را برمى‌دارند به طور مستقیم يا غیرمستقیم هدف مادى از آنان دارند .

سپس در پاسخ آن‌ها كه اصرار داشتند نوح ایمان آورندگان فقیر و يا كم سن و سال را از خود براند با قاطعیت مى‌گوید : ( وَ ما اَنَا بِطارِدِ الَّذینَ ءَامَنُوآا... ) .

چه جهل و نادانى از این بالاتر كه مقیاس سنجش فضیلت را گم كرده‌اید و آن را در ثروت و تمكّن مالى و مقام‌هاى ظاهرى و سن و سال جستجو مى‌کنید و به گمان شما افراد پاکدل و با ایمان‌که دستشان تهى و پایشان برهنه است از درگاه خدا دورند ، این اشتباه بزرگ شما است و نشانه جهل و بى‌خبریتان. به علاوه شما بر اثر جهل و نادانى چنین مى‌پندارید كه پیامبر باید فرشته باشد ، در حالى كه رهبر انسان‌ها باید از جنس آن‌ها باشد تا نیازها و مشکلات و دردهاى آنان را بداند و لمس كند .

30 وَ يقَوْمِ مَنْ يَنْصُرُنى مِنَ اللّهِ اِنْ طَرَدْتُّهُمْ اَفَلا تَذَكَّرُونَ

اى قوم ! چه كسى مرا در برابر ( مجازات خدا ) يارى مى‌دهد اگر آن‌ها را طرد كنم . آیا اندیشه نمى‌کنید ؟

طرد افراد صالح و مؤمن كار ساده‌اى نیست ، آن‌ها فرداى قیامت دشمن من خواهند بود و هیچ‌کس نمى‌تواند در آن‌جا از من دفاع كند و نیز ممکن است مجازات الهى در این جهان دامن مرا بگیرد « آیا اندیشه نمى‌کنید » تابدانید آن‌چه‌مى‌گویم عین حقیقت است ( اَفَلا تَذَكَّرُونَ ) .

میان « تَفَكُّر » و « تَذَكُّر » این تفاوت وجود دارد كه « تفكّر » در حقیقت براى شناخت چیزى است هرچند هیچ‌گونه اطلاعى از آن قبلاً نداشته باشیم ، ولى « تذكّر » ( يادآورى ) در موردى گفته مى‌شود كه انسان قبلاً با آن موضوع آشنایى داشته است ، هرچند از طریق آگاهى‌هاى فطرى باشد و اتفاقا مسایل مورد بحث نوح با قومش نیز همه از این قبیل است ، مطالبى است كه انسان با مراجعه به فطرت و نهاد خویش آن‌ها را درك مى‌کند ولى غرور و تعصّب و خودخواهى و غفلتشان بر روى آن‌ها پرده افکنده است .

31 وَ لاآ اَقُولُ لَكُمْ عِنْدى خَزاآئِنُ اللّهِ وَ لاآ اَعْلَمُ الْغَيْبَ وَ لاآ اَقُولُ اِنّى مَلَكٌ وَ لاآ اَقُولُ لِلَّذینَ تَزْدَرىآ اَعْيُنُكُمْ لَنْ يُؤْتِيَهُمُ اللّهُ خَيْرا اللّهُ اَعْلَمُ بِما فى اَنْفُسِهِمْ اِنّىآ اِذًا لَّمِنَ الظّلِمینَ

من هرگز به‌شما نمى‌گویم خزائن‌الهى نزدمن است و نمى‌گویم غیب مى‌دانم و نمى‌گویم من فرشته‌ام و ( نیز ) نمى‌گویم آن‌ها كه در نظر شما خوار مى‌آیند خداوند خیرى به آن‌ها نخواهد داد ، خدا از دل آن‌ها آگاه‌تر است ( من اگر با این حال آن‌ها را برانم ) در این صورت از ستمکاران خواهم بود .

آخرین سخنى كه نوح در پاسخ ایرادهاى واهى قوم به آن‌ها مى‌گوید این است كه اگر شما خیال مى‌کنید و انتظار دارید من امتیازى جز از طریق وحى و اعجاز بر شما داشته باشم اشتباه است ، با صراحت باید بگویم كه این‌گونه ادّعاهاى بزرگ و دروغین مخصوص مدّعیان كاذب است و هیچ‌گاه يك پیامبر راستین چنین ادّعاهایى نخواهد كرد ، چرا كه « خزائن الهى » « علم غیب » تنها در اختیار ذات پاك خدا است و فرشته بودن با این

احساسات بشرى نیز سازگار نیست. بنابراین هرکس يکى از این سه ادّعا يا همه آن‌ها را داشته باشد دلیل بر دروغگویى او است .

نظیر این تعبیر درباره پیامبر اسلام صلى‌الله‌علیه‌و‌آله نیز در آیه 50 سوره انعام دیده مى‌شود .

آگاهى از غیب به طور مطلق و بدون هیچ‌گونه قید و شرط از آن خدا است ، ولى او هر مقدار از این آگاهى را مصلحت ببیند در اختیار پیامبران و اولیاى خود مى‌گذارد همان‌طور كه در آیه 26 و 27 سوره « جن » مى‌خوانیم : « عالِمُ الْغَيْبِ فَلا يُظْهِرُ عَلى غَيْبِه اَحَدا اِلاّ مَنِ ارْتَضى مِنْ رَسُولٍ : خداوند از تمام امور پنهانى آگاه است و هیچ كس را از علم غیب خود آگاه نمى‌کند مگر رسولانى كه مورد رضایت او هستند » .

بنابراین هیچ‌گونه تضادى میان آیات مورد بحث كه نفى علم غیب از پیامبران مى‌کند و آیات يا روایاتى كه آگاهى بعضى از غیوب را به پیامبران يا امامان نسبت مى‌دهد وجود ندارد .

آگاهى از اسرار غیب بالذات مخصوص خدا است و دیگران هرچه دارند بالعرض و از

طریق تعلیم الهى مى‌باشد و به همین دلیل محدود به حدودى است كه او اراده مى‌کند .(1)

در پایان آیه باردیگر به موضوع ایمان آورندگان مستضعف پرداخته و تأکید مى‌کند كه « من هرگز نمى‌توانم درباره این افرادى كه در چشم شما حقیرند بگویم خداوند هیچ خیر و پاداش نیکى به آن‌ها نخواهد داد » ( وَ لاآ اَقُولُ لِلَّذینَ تَزْدَرىآ اَعْيُنُكُمْ لَنْ يُؤْتِيَهُمُ اللّهُ خَيْراً ) .

بلکه به عکس خیر این جهان و آن جهان مال آن‌ها است ، هرچند دستشان از مال و ثروت تهى است ، این شما هستید كه بر اثر خیالات خام ، خیر را درمال و مقام يا سن و سال منحصر ساخته‌اید و از حقیقت و معنى به كلى بى‌خبرید .

و به فرض كه گفته شما راست باشد و آن‌ها اراذل و اوباش باشند خدا از درون جان آن‌ها و نیاتشان آگاه است : ( اللّهُ اَعْلَمُ بِما فى اَنْفُسِهِمْ ) .د.


1) براى توضیح‌بیشتر به‌جلد 5 «تفسیرنمونه»، صفحه245 و جلد7، صفحه 46 مراجعه فرمایید.

من كه جز ایمان و صداقت از آن‌ها چیزى نمى‌بینم و به همین دلیل وظیفه دارم آنان را بپذیرم ، من مأمور به ظاهرم و بنده‌شناس خدا است .

و « اگر غیر از این كارى كنم مسلماً از ستمکاران خواهم بود : اِنّى اِذًا لَّمِنَ الظّلِمینَ » .

32 قالُوا ينُوحُ قَدْ جدَلْتَنا فَاَكْثَرْتَ جِدلَنا فَأْتِنا بِما تَعِدُناآ اِنْ كُنْتَ مِنَ الصّدِقینَ

گفتند : اى نوح ! با ما جرّ و بحث كردى و زیاد سخن گفتى ( بس است ) اکنون اگر راست مى‌گویى آن‌چه را به ما وعده مى‌دهى ( از عذاب الهى ) بیاور .

« جدَلْتَنا » از ماده « مُجادَلَة » گرفته شده و آن در اصل از « جَدْل » به معنى تابیدن و پیچیدن شدید طناب است و به همین دلیل به باز شکارى « اَجْدَل » گفته مى‌شود چرا كه از همه پرندگان پرخاشگرتر و پیچنده‌تر است ، سپس در مورد پیچانیدن طرف در بحث و گفتگو به‌کار رفته است .

این درست به آن مى‌ماند كه شخص يا اشخاصى درباره مسأله‌اى با ما سخن بگویند و در ضمن تهدیدهایى هم كنند و ما مى‌گوییم پرحرفى بس است‌بروید و هرکارى ازشما

ساخته‌است انجام دهید و هیچ معطل نشوید ، اشاره به این‌که : نه به دلایل شما وقعى مى‌نهیم و نه از تهدیدتان مى‌ترسیم و نه حاضریم بیش از این گوش به سخنان شما فرادهیم .

انتخاب این روش در برابر آن همه محبّت و لطف پیامبران الهى و گفتارهایى كه همچون آب زلال و گوارا بر دل مى‌نشیند حکایت از نهایت لجاجت وتعصّب و بى‌خبرى مى‌کند .

ضمنا از این گفتار نوح به خوبى برمى‌آید كه مدتى طولانى براى هدایت آن‌ها كوشیده است و از هر فرصتى براى رسیدن به این هدف ، يعنى ارشاد آنان استفاده كرده است ، آن‌قدر كه آن قوم گمراه اظهار خستگى از سخنان و ارشادهایش كردند .

33 قالَ اِنَّما يَأْتیكُمْ بِهِ اللّهُ اِنْ شاآءَ وَ ماآ اَنْتُمْ بِمُعْجِزینَ

( نوح ) گفت : اگر خدا اراده كند خواهد آورد و شما قدرت فرار نخواهید داشت .

« مُعْجِز » از ماده « اِعْجاز » به معنى ناتوان ساختن دیگرى است ، این كلمه گاهى در مواردى به كارمى‌رود كه انسان مانع كار دیگرى شود و جلو او را بگیرد و او را به عجز درآورد و گاهى در موردى كه از چنگال كسى فرار كند و از دسترس وى بیرون رود و او

را ناتوان سازد و گاهى به این صورت كه با پیشدستى كردن طرف را به زانو درآورد و يا خود را در مصونيّت قرار دهد .

این از دست من خارج است و در اختیار من نیست ، من فرستاده اویم و سربر فرمانش دارم، بنابراین مجازات و عذاب را از من مخواهید .

اما بدانید هنگامى كه فرمان عذاب فرارسد « شما نمى‌توانید از چنگال قدرت او بگریزید و به مأمن و پناهگاهى فرار كنید » ( وَ ما اَنْتُمْ بِمُعْجِزینَ ) .

34 وَ لا يَنْفَعُكُمْ نُصْحآى اِنْ اَرَدْتُ اَنْ اَنْصَحَ لَكُمْ اِنْ كانَ اللّهُ يُریدُ اَنْ يُغْوِيَكُمْ هُوَ رَبُّكُمْ وَ اِلَيْهِ تُرْجَعُونَ

( اما چه‌سود كه ) هرگاه خدا بخواهد شما را ( به‌خاطر گناهانتان ) گمراه‌سازد و من بخواهم شما را اندرزدهم اندرزمن فایده‌اى به حالتان نخواهد داشت ، او پروردگار شماست و به سوى او بازگشت خواهید نمود .

با مطالعۀ این آیه فورا این سؤال به نظر مى‌رسد كه مگر ممکن است خداوند ارادۀ

گمراه ساختن كسى را بکند ؟ آیا این دلیل بر جبر نخواهد بود ؟ و آیا با قبول اصل آزادى اراده و اختیار چنین چیزى قابل قبول است ؟

در رابطه با پاسخ این سؤال باید گفت : گاهى يك سلسله اعمال از انسان سرمى‌زند كه نتیجه آن گمراهى و انحراف همیشگى و عدم بازگشت به سوى حق است ؟ لجاجت مستمر و اصرار بر گناهان و دشمنى مداوم با حق‌طلبان و رهبران راستین ، آن‌چنان پرده ضخیمى بر فکر انسان مى‌افکند كه توانایى دید كمترین شعاع آفتاب حق و حقیقت را پیدا نمى‌کند .

و چون این حالت ، از آثار اعمالى است كه خود انسان انجام داده به هیچ‌وجه دلیل بر جبر نمى‌شود ، بلکه عین اختیار است ، آن‌چه به خدا مربوط است این است كه در چنان اعمالى چنین اثرى قرار داده است : در قرآن مجید آیات متعددى به این واقعيّت اشاره مى‌کند كه ما در ذیل آیه 7 سوره بقره و ... به آن اشاره كرده‌ایم .

35 اَمْ يَقُولُونَ افْتَریهُ قُلْ اِنِ افْتَرَيْتُهُ فَعَلَىَّ اِجْرامى وَ اَنَا بَرِىآءٌ مِمّا تُجْرِمُونَ

( مشرکان ) مى‌گویند او ( محمّد ) این سخنان را به دروغ به خدا نسبت داده ، بگو اگر

من این‌ها را از پیش خود ساخته باشم و به او نسبت دهم گناهش بر عهده من است ولى من از گناهان شما بیزارم .

« اِجْرام » از ماده « جَرْم » به معنى چیدن میوه نارس و سپس به هرکار ناخوش‌آیندى گفته شده است و هم‌چنین به وادار كردن كسى به گناه نیز اطلاق مى‌شود زیرا انسان در ذات و فطرت خود پیوندى با معنويّت و پاکى دارد و انجام گناهان او را از این پیوند الهى جدا مى‌سازد.

به هنگام مطالعه آیه اخیر ممکن است این ایراد به نظر برسد كه این چگونه منطقى است كه پیامبر يا نوح در مقابل كفار بگویند اگر این سخن افتراء است گناهش به گردن ما ، آیا قبول مسؤولیت گناه « اِفْتِراء » سبب مى‌شود كه سخن آن‌ها حق و مطابق واقع باشد و مردم مُوَظّف باشند از آن اطاعت و پیروى كنند ؟

ولى با دقّت در آیات گذشته به پاسخ این ایراد پى مى‌بریم : آن‌ها در حقیقت مى‌خواستند بگویند با این سخنان ما كه مشتمل بر انواع استدلال‌هاى عقلى است ، به فرض محال كه از طرف خدا هم نباشیم گناهش به گردن ما است ولى استدلالات عقلى جاى

خودش ثابت است و شما با مخالفت آن همواره در گناه‌خواهید بود، گناهى‌مستمر و پایدار ( توجه داشته‌باشید كه‌تُجْرِمُونَ صیغه مضارع است كه معمولاً دلالت بر استمرار مى‌کند ) .

36 وَ اُوحِىَ اِلى نُوحٍ اَنَّهُ لَنْ يُؤْمِنَ مِنْ قَوْمِكَ اِلاّ مَنْ قَدْ ءَامَنَ فَلا تَبْتَئِسْ بِما كانُوا يَفْعَلُونَ

به نوح وحى شد كه جز آن‌ها كه ( تاکنون ) ایمان آورده‌اند دیگر هیچ‌کس از قوم تو ایمان نخواهد آورد بنابراین از كارهایى كه مى‌کنند غمگین مباش .

اشاره به این‌که صفوف به كلى از هم جدا شده و دیگر دعوت براى ایمان و اصلاح سودى ندارد و باید آماده تصفیه و انقلاب نهایى شود .

ضمنا از این آیه استفاده مى‌شود كه خداوند قسمت‌هایى از علم اسرار غیب را در هرمورد كه لازم باشد در اختیار پیامبرش مى‌گذارد همان‌گونه كه در این‌جا به نوح خبر مى‌دهد كه در آینده هیچ‌کس از آن‌ها ایمان نخواهد آورد .

37 وَاصْنَعِ‌الْفُلْكَ بِاَعْيُنِناوَ وَحْيِنا وَ لاتُخطِبْنى فِى الَّذینَ ظَلَمُوآا اِنَّهُمْ مُغْرَقُونَ

و ( اکنون ) در حضور ما و طبق وحى ما كشتى بساز و درباره آن‌ها كه ستم كردند شفاعت مکن كه آن‌ها غرق شدنى هستند .

منظور از كلمه « اَعْيُنِنا » ( در برابر دیدگان ما ) اشاره به این است كه تمام تلاش‌ها و كوشش‌هاى تو در این زمینه درحضور ما است ، بنابراین با فکر راحت به كار خویش ادامه ده ، طبیعى است این احساس كه خداوند حاضر و ناظر است و محافظ و مراقب مى‌باشد به انسان هم توان و نیرو مى‌بخشد و هم احساس مسؤولیت بیشتر .

و از كلمه « وَحْيِنا » چنین برمى‌آید كه نوح چگونگى ساختن كشتى را نیز از فرمان خدا مى‌آموخت و باید هم‌چنین باشد زیرا نوح پیش خود نمى‌دانست ابعاد عظمت طوفان آینده چه اندازه است تا كشتى خود را متناسب با آن بسازد و این وحى الهى بود كه او را در انتخاب بهترین كیفیت‌ها يارى مى‌کرد .

در پایان آیه به نوح هشدار مى‌دهد كه از این به بعد « درباره ستمگران شفاعت و تقاضاى عفو مکن چرا كه آن‌ها محکوم به عذابند و مسلماً غرق خواهند شد » (وَ لا تُخطِبْنى فِى‌الَّذینَ ظَلَمُوآا اِنَّهُمْ مُغْرَقُونَ ) .

این جمله به خوبى مى‌فهماند كه شفاعت درباره همه‌کس ممکن‌نیست ، بلکه شرایطى دارد كه اگر در كسى موجود نباشد پیامبر خدا هم حق شفاعت و تقاضاى عفو در مورد او ندارد.

کشتى نوح

بدون شك كشتى نوح يك كشتى ساده‌اى نبود و با وسایل آن روز به آسانى و سهولت پایان نیافت ، كشتى بزرگى بود كه به علاوه بر مؤمنان راستین يك جفت از نسل هر حیوانى را درخود جاى مى‌داد و آذوقه فراوانى كه براى مدّت‌ها زندگى انسان‌ها و حیوان‌هایى كه در آن جاى داشتند حمل مى‌کرد ، چنین كشتى با چنین ظرفيّت حتما در آن روز بى‌سابقه بوده

است ، به خصوص كه این كشتى باید از دریایى به وسعت این جهان با امواجى كوه‌پیکر سالم بگذرد و نابود نشود ، لذا در بعضى از روایات مفسرین مى‌خوانیم كه این كشتى هزار و

دویست ذراع طول و ششصد ذراع عرض داشت ! ( هر ذراع حدود نیم متر است ) .

در بعضى از روایات اسلامى آمده است كه مدت چهل سال قبل از ظهور طوفان يك نوع بیمارى به زنان قوم نوح دست داد كه دیگر از آنان بچه‌اى متولد نشد و این در واقع مقدمه‌اى براى مجازات و عذاب آنان بود .

38 وَ يَصْنَعُ‌الْفُلْكَ وَ كُلَّما مَرَّ عَلَيْهِ مَلاَءٌ مِنْ‌قَوْمِه سَخِرُوا مِنْهُ‌قالَ اِنْ تَسْخَرُوا مِنّا فَاِنّا نَسْخَرُ مِنْكُمْ كَما تَسْخَرُونَ

او مشغول ساختن كشتى بود و هر زمانى گروهى از اشراف قومش بر او مى‌گذشتند او رامسخره مى‌کردند ، ( ولى نوح ) گفت : اگر ما را مسخره مى‌کنید ما نیز شما را همین‌گونه مسخره خواهیم كرد .

« مَلاَء » آن اشراف از خود راضى همه‌جا مستضعفان را به مسخره مى‌گیرند و آن‌ها را موجوداتى پست و در خور تحقیر مى‌پندارند ، چرا كه زر و زور ندارند ، نه تنها آن‌ها را

مسخره مى‌کنند ، بلکه افکارشان هرقدر بلند باشد و مکتبشان هر اندازه ریشه‌دار باشد و اعمالشان هرچند كاملاً حساب شده باشد پندار آن‌ها در خور تحقیر است و به همین دلیل پند و اندرز و هشدار و اعلام خطر در آن‌ها اثر نمى‌کند ، تنها تازیانه‌هاى عذاب دردناك الهى باید بر پشت آن‌ها نواخته شود .

مى‌گویند این گروه‌هاى اشراف قوم نوح هر دسته نوعى استهزاء كه مایه خنده و تفریح بود براى خود انتخاب مى‌کردند .

یکى مى‌گفت : اى نوح مثل این‌که دعوى پیامبرى نگرفت آخر سر ، نجّار شدى ... .

دیگرى مى‌گفت : كشتى مى‌سازى بسیار خوب ، دریایش را هم بساز. هیچ‌آدم عاقل دیده‌اى در وسط خشکى كشتى‌بسازد ؟...

بعضى دیگر شاید مى‌گفتند : اوه كشتى به این بزرگى براى چه مى‌خواهى ، لااقل كوچک‌تر بساز ، كه اگر بخواهى به سوى دریا بکشى براى تو ممکن باشد .

مى‌گفتند : و قاه قاه مى‌خندیدند و مى‌گذشتند و این موضوع در خانه‌ها و مرکز كارشان به اصطلاح سوژه بحث‌ها بود و با يکدیگر درباره‌نوح و كم‌فکرى پیروانش سخن مى‌گفتند : پیرمرد را تماشا كن آخر عمرى به چه روزى افتاده است ؟ حالا مى‌فهمیم كه اگر به سخنان او ایمان نیاوردیم حق با ما بود . اصلاً عقل درستى ندارد. و اما نوح با استقامت فوق‌العاده‌اى كه زاییده ایمان است با جدّيت فراوان به كار خود ادامه مى‌داد و بى‌اعتنا به گفته‌هاى بى‌اساس این كوردلان از خود راضى به سرعت پیشروى مى‌کرد و روز به روز اسکلت كشتى آماده‌تر و مهیاتر مى‌شد ، فقط گاهى سربلند مى‌کرد و این جمله كوتاه و پرمعنى را به آن‌ها مى‌گفت : « اگر امروز مارا مسخره مى‌کنید ما هم همین‌گونه در آینده نزدیکى شما را مسخره خواهیم كرد : قالَ اِنْ تَسْخَرُوا مِنّا فَاِنّا نَسْخَرُ مِنْكُمْ كَما تَسْخَرُونَ » .

آن روز كه شما در میان طوفان سرگردان خواهید شد و سراسیمه به هر سو مى‌دوید و هیچ پناهگاهى نخواهید داشت و از میان امواج فریاد مى‌کشید و التماس مى‌کنید كه ما را

نجات ده آرى آن روز مؤمنان بر افکار شما و غفلت و جهل و بى‌خبریتان مى‌خندد .

39 فَسَوْفَ تَعْلَمُونَ مَنْ يَأْتیهِ عَذابٌ يُخْزیهِ وَ يَحِلُّ عَلَيْهِ عَذابٌ مُقیمٌ

به زودى خواهید دانست چه كسى عذاب خوارکننده به سراغش خواهد آمد و مجازات جاودان بر او وارد خواهد شد .

اشاره به این‌که اگرچه مزاحمت‌هاى شما نسبت به ما عذاب دردناکى است ولى اوّلاً ما در تحمّل این شداید سربلندیم و پرافتخار و ثانیا این‌ها هرچه باشد زودگذر است اما مجازات الهى هم خوار كننده است هم پایان‌ناپذیر و این دو باهم قابل مقایسه نیست .

هدف از عذاب‌هاى الهى تصفیه است نه انتقام

از آیۀ فوق به خوبى استفاده مى‌شود كه عذاب‌هاى الهى جنبه انتقامى ندارد ، بلکه به‌خاطر تصفیه نوع بشر و از میان رفتن آن‌ها كه شایسته حیات نیستند و باقى ماندن صالحان صورت مى‌گیرد .

به این معنى كه يك قوم مستکبر و فاسد و مفسد كه هیچ امید به ایمان آن‌ها نیست از نظر نظام آفرینش حق حیات ندارد و باید از میان برود و قوم نوح چنین بودند، چراکه آیات فوق مى‌گوید ، اکنون كه دیگر امیدى به ایمان بقیه نیست آماده ساختن كشتى شو و درباره ظالمان هیچ‌گونه شفاعت و تقاضاى عفو منما .

همین موضوع در نفرین این پیامبر بزرگ كه در سوره نوح آمده‌است به چشم مى‌خورد : «رَبِّ لا تَذَرْ عَلَى الاَرْضِ مِنَ الْكافِرینَ دَيّارا اِنَّكَ اِنْ تَذَرْهُمْ يُضِلُّوا عِبادَكَ وَ لا يَلِدُوآا اِلاّ فاجِرا كَفّارا : پروردگارا ! احدى از این كافران را بر روى زمین مگذار چرا كه اگر آن‌ها بمانند بندگانت را گمراه مى‌سازند و از نسل آن‌ها نیز جز گروهى فاجر و بى‌ایمان به وجود نخواهد آمد » .

اصولاً در سازمان آفرینش ، هر موجودى براى هدفى آفریده شده است ، هنگامى كه از هدف خود به كلّى منحرف شود و تمام راه‌هاى اصلاح را بر روى خود ببندد باقیماندن او بى‌دلیل است و خواه و ناخواه باید از میان برود .

و به گفته شاعر :

نه طراوتى نه برگى نه گلى نه میوه دارم *** متحیرم كه دهقان به چه كار هشت ما را

40 حَتّىآ اِذا جاآءَ اَمْرُنا وَفارَ التَّنُّورُ قُلْنَا احْمِلْ فیها مِنْ كُلٍّ زَوْجَيْنِ اثْنَيْنِ وَ اَهْلَكَ اِلاّ مَنْ سَبَقَ عَلَيْهِ الْقَوْلُ وَ مَنْ ءَامَنَ وَ ماآ ءَامَنَ مَعَهآُ اِلاّ قَلیلٌ

( این وضع همچنان ادامه يافت ) تا فرمان ما فرارسید و تنور جوشیدن گرفت ، ( به نوح ) گفتیم از هر جفتى از حیوانات ( نر و ماده ) يك زوج در آن ( كشتى ) حمل كن ، هم‌چنین خاندانت را مگر آن‌ها كه قبلاً وعده هلاك آنان داده شده ( همسر نوح و يکى از فرزندانش ) و هم‌چنین مؤمنان را ، اما جز عده كمى به او ایمان نیاوردند .

« تَنُّور » همان معنى را مى‌بخشد كه « تنور » در فارسى متداول امروز يعنى محلى كه نان در آن پخت و پز مى‌شود .

در این‌که جوشیدن آب از تنور چه تناسبى با مسأله نزدیك شدن طوفان دارد باید گفت : منظور بیان این نکته است هنگامى كه آب از درون تنور كه معمولاً مرکز آتش است

جوشیدن گرفت نوح و يارانش متوجه شدند اوضاع به زودى دگرگون مى‌شود و انقلاب و تحوّل نزدیك است « آب كجا و آتش كجا » ؟

به تعبیر دیگر هنگامى كه دیدند سطح آب زیرزمینى چنان بالا آمده كه از درون تنور كه معمولاً درجاى خشك و محفوظى ساخته مى‌شود جوشیدن گرفته فهمیدند موضوع مهمى در پیش است و حادثه نوظهورى در شرف تکوین است ، همین موضوع اخطار و علامتى بود براى نوح و يارانش كه برخیزید و آماده شوید .

شاید قوم غافل و بى‌خبر نیز جوشیدن آب را از درون تنور خانه‌هایشان دیدند ولى مانند همیشه از كنار این‌گونه اخطارهاى پرمعنى الهى چشم و گوش بسته گذشتند ، حتى براى يك لحظه نیز به خود اجازه تفكّر ندادند كه شاید حادثه‌اى در شرف تکوین باشد ، شاید اخطارهاى نوح واقعيّت داشته باشد .

این آیه از يك سو اشاره به همسر بى‌ایمان نوح و فرزندش « كنعان » مى‌کند كه داستان آن‌ها در آیات آینده آمده است كه بر اثر انحراف از مسیر ایمان و همکارى با گناهکاران

رابطه و پیوند خود را از نوح بریدند و حق سوار شدن بر آن كشتى نجات نداشتند ، چرا كه شرط سوارى بر آن در درجه اول « ایمان » بود .

و از سوى دیگر اشاره به این مى‌کند كه محصول سالیان بسیار دراز تلاش پى‌گیر نوح (علیه السلام) در راه تبلیغ آیین خویش چیزى جز گروهى اندك از مؤمنان نبود كه طبق بعضى از روایات در این مدت طولانى تنها هشتاد نفر به او ایمان آوردند و حتى بعضى، عدد آن‌هارا ازاین هم كمتر نوشته‌اند واین خود مى‌رساند كه این پیامبر بزرگ تا چه حدّ استقامت و پایمردى داشت كه براى هدایت هریك از آن‌ها به سوى خدا به طور متوسط ده سال زحمت كشید ، زحمتى كه مردم عادى حتى براى هدایت و نجات فرزندشان تحمّل نمى‌کنند .

41 وَ قالَ ارْكَبُوا فیها بِسْمِ اللّهِ مَجْریها وَ مُرْسها اِنَّ رَبّى لَغَفُورٌ رَحیمٌ

او گفت : به نام خدا بر آن سوار شوید و به هنگام حرکت و توقف آن ياد او كنید، كه پروردگارم آمرزنده و مهربان است .

« مَجْرا » و « مُرْسا » هر دو اسم زمان است به معنى « موقع حرکت » و « موقع توقف » .

نوح به سرعت بستگان و ياران با ایمان خود را جمع كرد و چون لحظه طوفان و فرارسیدن مجازات‌هاى كوبنده الهى نزدیك مى‌شد « به آن‌ها دستور داد كه به نام خدا بر كشتى سوار شوید ، به هنگام حرکت و توقف كشتى نام خدا را بر زبان جارى سازید و به ياد او باشید » .

چرا مى‌گوید : در همه حال به ياد او باشید و از ياد او و نام او مدد بگیرید ؟

زیرا به مقتضاى رحمتش این وسیله نجات را در اختیار شما بندگان با ایمان قرارداده و به مقتضاى آمرزشش از لغزش‌هاى شما مى‌گذرد .

42 وَ هِىَ تَجْرِى بِهِمْ فى مَوْجٍ كَالْجِبالِ وَ نادى نُوحٌ نُ ابْنَهُ وَ كانَ فى مَعْزِلٍ يبُنَىَّ ارْكَبْ مَّعَنا وَ لا تَكُنْ مَعَ الْكفِرینَ

و او آن‌هارا از لابلاى امواجى همچون كوه‌ها حرکت مى‌داد، ( در این هنگام ) نوح فرزندش را كه در گوشه‌اى قرار داشت فریاد زد ، پسرم! همراه ما سوار شو و با كافران مباش .

سرانجام لحظه نهایى فرارسید و فرمان مجازات این قوم سرکش صادر شد ، ابرهاى تیره و تار همچون پاره‌هاى شب ظلمانى سراسر آسمان را فراگرفت و آن‌چنان روى هم

متراکم گردید كه نظیرش هیچ‌گاه دیده نشده بود ، صداى غرش رعد و پرتو خیره‌کننده برق پى‌درپى در فضاى آسمان پخش مى‌شد و خبر از حادثه بسیار عظیم و وحشتناکى مى‌داد .

باران شروع شد ، سریع و سریع‌تر شد ، قطره‌هاى درشت و درشت‌تر شد و همان‌گونه كه قرآن در آیه 11 سوره قمر مى‌گوید گویى تمام درهاى آسمان گشوده شده و اقیانوسى از آب از لابلاى ابرها فرومى‌ریزد .

از سوى دیگر سطح آب زیرزمینى آن‌قدر بالا آمد كه از هرگوشه‌اى چشمه خروشانى جوشیدن گرفت .

و به این ترتیب آب‌هاى زمین و آسمان به‌هم پیوستند و دست به دست هم دادند و بر سطح زمین‌ها ، كوه‌ها ، دشت‌ها ، دره‌ها جارى شدند و به‌زودى سطح زمین به صورت اقیانوسى درآمد . وزش بادها امواج كوه‌پیکرى روى این اقیانوس ترسیم مى‌کرد و این امواج از سر و دوش هم بالا مى‌رفتند و روى يکدیگر مى‌غلطیدند .

« و كشتى نوح با سرنشینانش سینه امواج كوه‌پیکر را مى‌شکافت و هم‌چنان پیش مى‌رفت نوح فرزندش را كه

در كنارى جدا از پدر قرارگرفته بود مخاطب ساخت و فریاد زد فرزندم ! با ما سوار شو و با كافران مباش » كه فنا و نابودى دامنت را خواهد گرفت .

نوح این پیامبر بزرگ نه تنها به عنوان يك پدر ، بلکه به عنوان يك مربى خستگى‌ناپذیر و پرامید ، حتى در آخرین لحظه دست از وظیفه خود برنداشت به این امید كه سخنش در قلب سخت فرزند اثر كند. اما متأسّفانه تأثیر همنشین بد بیش از آن بود كه گفتار این پدر دلسوز تأثیر مطلوب خود را ببخشد .

43 قالَ سَئَاوىآ اِلى جَبَلٍ يَعْصِمُنى مِنَ الْماآءِ قالَ لا عاصِمَ الْيَوْمَ مِنْ اَمْرِ اللّهِ اِلاّ مَنْ رَّحِمَ وَ حالَ بَيْنَهُمَا الْمَوْجُ فَكانَ مِنَ الْمُغْرَقینَ

گفت : به كوهى پناه مى‌برم تا مرا از آب حفظ كند ، گفت: امروز هیچ حافظى در برابر فرمان خدا نیست ، مگر آن كس را كه او رحم كند ، در این هنگام موجى در میان آن دو حایل شد و او در زمره غرق‌شدگان قرار گرفت .

لذا این فرزند لجوج و كوتاه‌فکر به گمان این‌که با خشم خدا مى‌توان به‌مبارزه برخاست ،

« فریاد زد پدر براى من جوش نزن ، به زودى به كوهى پناه مى‌برم كه دست این سیلاب به دامنش هرگز نخواهد رسید و مرا در دامان خود پناه خواهد داد » .

نوح باز مأیوس نشد ، بار دیگر به اندرز و نصیحت پرداخت شاید فرزندکوتاه‌فکر از مرکب غرور و خیره‌سرى فرود آید و راه حق پیش گیرد ، به او « گفت : فرزندم امروز هیچ قدرتى در برابر فرمان خدا پناه نخواهد داد ... » .

کوه كه سهل است ، كره زمین كه سهل است ، خورشید و تمام منظومه شمسى با آن عظمت خیره‌کننده‌اش در برابر قدرت لایزال او ذره بى‌مقدارى بیش نیست .

مگر بالاترین كوه‌ها در برابر كره زمین همچون برآمدگى‌هاى بسیار كوچکى كه روى سطح يك نارنج قرار دارد نیست ؟ همان زمینى كه يك میلیون و دویست هزار مرتبه باید بزرگ شود تا به اندازه كره خورشید گردد ، همان خورشیدى كه يك ستاره متوسط معمولى آسمان از میان میلیون‌ها میلیون ستاره در پهنه عالم خلقت است .

پس چه خیال خامى و چه فکر كوتاهى كه از « كوه » كارى ساخته باشد ؟

در همین هنگام موجى برخاست و جلو آمد و جلوتر و فرزند نوح را همچون پرکاهى از جا كند و در لابلاى خود درهم كوبید .

پنج درس تربیتى در طوفان نوح

همان‌گونه كه مى‌دانیم هدف اصلى قرآن از بیان سرگذشت پیشینیان بیان درس‌هاى عبرت و نکات آموزنده و تربیتى است و در همین قسمت كه تاکنون از داستان نوح خوانده‌ایم نکته‌هاى بسیار مهمى نهفته است كه به قسمتى از آن ذیلاً اشاره مى‌شود :

✓ 1 - پاکسازى روى زمین - درست است كه خداوند ، « رحیم » و مهربان است ولى نباید فراموش كرد كه او در عین حال ، « حکیم » نیز مى‌باشد ، به مقتضاى حکمتش هرگاه قوم و ملتى فاسد شوند و دعوت ناصحان و مربیان الهى در آن‌ها اثر نکند ، حق حیات براى آن‌ها نیست سرانجام از طریق انقلاب‌هاى اجتماعى و يا انقلاب‌هاى طبیعى ، سازمان زندگى آن‌ها درهم كوبیده و نابود مى‌شود .

این نه منحصر به قوم نوح بوده است و نه به زمان و وقت معيّنى ، يك سنّت الهى است

در همۀ اعصار و قرون و همه اقوام و ملّت‌ها و حتى در عصر و زمان ما و چه بسا جنگ‌هاى جهانى اول ودوم اشکالى از این پاکسازى باشد .

✓ 2 - مجازات با طوفان چرا ؟ - درست است كه يك قوم و ملت فاسد باید نابود شوند و وسیله نابودى آن‌ها هرچه باشد تفاوت نمى‌کند ، ولى دقت در آیات قرآن نشان مى‌دهد كه بالاخره‌تناسبى میان نحوه مجازات‌ها و گناهان اقوام بوده و هست .

فرعون تکیه‌گاه قدرتش را رود « عظیم نیل » و آب‌هاى پربرکت آن قرارداده بود و جالب این‌که نابودى او هم به وسیله همان شد .

نمرود متّكى به لشکر عظیمش بود و چنان كه مى‌دانیم لشکر كوچکى از حشرات او و يارانش را شکست داد .

قوم نوح جمعيّت كشاورز و دامدار بودند و چنین جمعيّتى همه‌چیز را از دانه‌هاى حیات‌بخش باران مى‌داند ، اما سرانجام همین باران آن‌ها را از بین برد .

و از این‌جا به خوبى روشن مى‌شود كه چقدر برنامه‌هاى الهى حساب‌شده است و اگر

مى‌بینیم انسان‌هاى طغیانگر عصر ما در جنگ‌هاى جهانى اول و دوم به وسیله مدرن‌ترین سلاح‌هایشان درهم كوبیده شدند ، نباید مایه تعجّب ما باشد چرا كه همین صنایع پیشرفته بود كه تکیه‌گاه آن‌ها در استعمار و استثمار خلق‌هاى مستضعف جهان محسوب مى‌شد .

✓ 3 - نام خدا در هر حال و درهمه جا - در آیات بالا خواندیم نوح به يارانش دستور مى‌دهد كه نام خدا را به هنگام حرکت و توقف كشتى فراموش نکنند ، همه‌چیز به نام او و به ياد او و بااستمداد از ذات پاك او باید باشد ، هرحرکتى ، هر توقفى ، درحال آرامش و درحال طوفان، همه باید با نام او آغاز شود چراکه هرکار بى‌نام او شروع شود «ابتر و بریده دم» خواهد بود .

همان‌گونه كه در حدیث معروفى از پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله نقل شده است « كُلُّ اَمْرٍ ذى بالٍ لَمْ يُذْكَرْ فیهِ بِسْمِ اللّهِ فَهُوَ اَبْتَرُ : هر كار مهمى كه نام خدا در آن برده نشود نافرجام خواهد بود » .(1).


1) « سفینة البحار » ، جلد 1 ، صفحه 663 .

ذکر نام خدا نه به عنوان تشریفات ، بلکه به عنوان انگیزه و هدف يعنى هرکار كه انگیزه خدایى ندارد و هدفش خدا نیست ابتر است ، چرا كه انگیزه‌هاى مادّى پایان مى‌پذیرد ولى انگیزه‌هاى الهى تمام نشدنى است ، هدف‌هاى مادّى به اوج خود كه رسید خاموش مى‌شود ، اما هدف‌هاى الهى همچون ذات پاك او جاودانى خواهد بود .

✓ 4 - پناهگاه‌هاى پوشالى - معمولاً هرکس درمشکلات‌زندگى به چیزى پناه مى‌برد ، گروهى به ثروتشان ، گروهى به مقام و منصبشان ، عده‌اى به قدرت جسمانیشان و جمعى به نیروى فکرى‌شان ، ولى همان‌گونه‌که آیات فوق به ما مى‌گوید و تاریخ نشان داده ، هیچ‌یك از این‌ها در برابر فرمان پروردگار كمترین تاب مقاومت ندارد و همچون تارهاى عنکبوت كه در برابر وزش طوفان قرار گیرد به سرعت درهم مى‌ریزد .

فرزند نادان و خیره پسر نوح پیامبر (علیه السلام) نیز در همین اشتباه بود ، گمان مى‌کرد كوه مى‌تواند در برابر طوفان خشم خدا به او پناه دهد ، اما چه اشتباه بزرگى ؟ حرکت يك موج كار او را ساخت و به دیار عدمش فرستاد .

به همین دلیل در پاره‌اى از دعاها مى‌خوانیم من از خشم تو به سوى تو فرار مى‌کنم « هارِبٌ مِنْكَ اِلَيْكَ » (1)يعنى اگر پناهگاهى در برابر خشم تو باشد باز همان ذات پاك تو است و بازگشت به سوى تو ، نه چیز دیگر .

✓ 5 - كشتى نجات - رهایى از هیچ طوفانى بدون كشتى نجات ممکن نیست لزومى ندارد كه این كشتى حتما از چوب و آهن باشد ، بلکه چه بسا این كشتى نجات يك مکتب كارساز حیات‌بخش مثبت است ، كه در برابر امواج طوفان‌هاى افکار انحرافى مقاومت‌مى‌کند و پیروانش رابه ساحل نجات‌مى‌رساند.روى همین جهت در روایاتى كه از پیامبراکرم صلى‌الله‌علیه‌و‌آله در كتب شیعه و اهل تسنن آمده است خاندان او يعنى امامان اهل‌بیت و حاملان مکتب اسلام به عنوان « كشتى نجات » معرفى شده‌اند .

« حَنْش بن مُغیرَة » مى‌گوید : من به همراه ابوذر كنار خانه كعبه آمدم او دست در حلقۀ .


1) دعاى ابوحمزه ثمالى .

درخانه كرد و صدا زد منم ابوذر غفارى ، هرکس مرانمى‌شناسد بشناسد . من همان جُنْدَب هستم ( نام اصلى ابوذر جُنْدَب بود ) من يار پیامبرم ، با گوش خود شنیدم كه مى‌فرمود : « مَثَلُ اَهْلِبَيْتى مَثَلُ سَفینَةِ نُوحٍ مَنْ رَكِبَها نَجى : مثل اهل‌بیت من مثل كشتى نوح است كه هرکس به آن پناه برد نجات مى‌یابد » .(1)

در بعضى دیگر از طرق حدیث جمله « فَمَنْ تَخَلَّفَ عَنْها غَرَقَ (2): و هر كس از آن تخلف كند غرق مى‌شود » - يا - « مَنْ تَخَلَّفَ عَنْها هَلَكَ (3): هرکس از آن تخلف كند هلاك مى‌شود » اضافه شده است .).


1) ابن‌قتیبه دینورى كه از علماى معروف اهل تسنن است این حدیث را در عیون الاخبار جلد1، صفحه211 آورده است .

2) « معجم‌الکبیر » نوشته حافظ‌طبرانى، صفحه 130 ( مخطوط ).

3) « معجم‌الکبیر » نوشته حافظ‌طبرانى، صفحه 130 ( مخطوط ).

این حدیث پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله با صراحت مى‌گوید به هنگامى كه طوفان‌هاى فکرى و عقیدتى و اجتماعى در جامعه اسلامى رخ مى‌دهد تنها راه نجات پناه بردن به این مکتب است و ما این مسأله را به خوبى در انقلاب شکوهمند ملت ایران آزمودیم كه پیروان مکتب‌هاى غیراسلامى در برابر طاغوت ، شکست خوردند جز آن گروهى كه به مکتب اسلام و اهل‌بیت و برنامه‌هاى انقلابى آن‌ها پناه بردند .

44 وَ قیلَ يأَرْضُ ابْلَعى ماآءَكِ وَ يسَماآءُ اَقْلِعى وَ غیضَ الْماآءُ وَ قُضِىَ الاَمْرُ وَاسْتَوَتْ عَلَى الْجُودِىِّ وَ قیلَ بُعْدا لِلْقَوْمِ الظّلِمینَ

و گفته شد اى زمین آبت را فروبر و اى آسمان خوددارى كن و آب فرونشست و كار پایان يافت و ( كشتى ) بر ( دامنه كوه ) جودى پهلو گرفت و ( در این هنگام ) گفته شد : دور باد قوم ستمگر .

پایان ماجراى طوفان نوح

سرانجام امواج خروشان آب همه‌جارا فراگرفت ، آب بالا و بالاتر آمد ، گنهکاران بى‌خبر

به‌گمان این‌که يك طوفان عادى‌است به‌نقاط مرتفع و برآمدگى‌ها و كوه‌هاى زمین پناه بردند ، اما آب از آن هم گذشت و همه‌جا در زیر آب پنهان شد ، اجساد بى‌جان طغیانگران و باقى‌مانده خانه‌ها و وسایل زندگانیشان در لابلاى كف‌ها روى آب به چشم مى‌خورد .

نوح زمام كشتى رابه دست خدا سپرده ، امواج كشتى را به هر سو مى‌برد در روایات آمده است كه شش ماه تمام ( از آغاز ماه رجب تا پایان ذى‌الحجة و به روایتى از دهم ماه رجب تا روز عاشورا ) این كشتى سرگردان بود (1)و نقاط مختلفى و حتى طبق پاره‌اى ازروایات سرزمین مکه و اطراف خانه كعبه را سیر كرد .

سرانجام فرمان پایان مجازات وبازگشت زمین به حالت عادى صادر شد .

آیه فوق چگونگى این فرمان و جزئيّات و نتیجه آن رادر عبارات بسیار كوتاه و مختصر و در عین حال فوق‌العاده رسا و زیبا در ضمن شش جمله بیان مى‌کند و مى‌گوید : « به زمین .


1) « مجمع البیان » ، جلد 5 ، صفحه 164 « قرطبى » جلد 5 ، صفحه 3269 .

دستور داده شد ، اى زمین آبت را درکام فروبر » ( وَ قیلَ يأَرْضُ ابْلَعى ماآءَكَ ) .

« و به آسمان دستور داده شد اى آسمان دست نگهدار » ( وَ يسَماءُ اَقْلِعى ) .

« و آب فرو نشست » ( وَ غیضَ الْماآءُ ) .

« و كار پایان يافت » ( وَ قُضِىَ الاَمْرُ ) .

« و كشتى بر دامنه كوه جودى پهلو گرفت »( وَاسْتَوَتْ عَلَى الْجُودِىِّ ) .

« در این هنگام گفته شد : دور باد قوم ستمگر » ( وَ قیلَ بُعْدا لِلْقَوْمِ الظّلِمینَ ) .

تعبیرات آیه فوق به قدرى رسا و دلنشین و در عین كوتاهى گویا و زنده و با تمام زیبایى آن‌قدر تکان دهنده و كوبنده است كه به گفته جمعى از دانشمندان عرب این آیه « فصیح‌ترین و بلیغ‌ترین » آیات قرآن محسوب مى‌شود ، هرچند همه آیات قرآن در سرحد اعجاز از فصاحت و بلاغت است .

شاهد گویاى این سخن همان است كه در روایات و تواریخ اسلامى مى‌خوانیم كه گروهى از كفار قریش ، به مبارزه با قرآن برخاستند و تصمیم گرفتند آیاتى همچون آیات

قرآن ابداع كنند ، علاقمندانشان براى مدت چهل‌روز بهترین غذاها و مشروبات موردعلاقه آنان را برایشان تدارك دیدند ، مغز گندم خالص ، گوشت گوسفند و شراب كهنه تا با خیال راحت به ترکیب جمله‌هایى همانند قرآن بپردازند .

اما هنگامى كه به آیه فوق رسیدند ، چنان آن‌ها راتکان داد كه بعضى به بعض دیگر نگاه كردند و گفتند این سخنى است كه هیچ كلامى شبیه آن نیست و اصولاً شباهت به كلام مخلوقین ندارد، این را گفتند و از تصمیم خود منصرف شدند و مأیوسانه پراکنده گشتند .(1)

« جودى » كجا است ؟

بسیارى از مفسران گفته‌اند جودى كه محل پهلو گرفتن كشتى نوح در آیه فوق معرفى شده كوه معروفى است در نزدیکى موصل . (2)


1) « مجمع‌البیان »، جلد 5 ، صفحه 165 ، « روح المعانى »، جلد 12 ، صفحه 57 .

2) « مجمع‌البیان »، « روح‌المعانى » و « قرطبى » ذیل آیه مورد بحث .

بعضى دیگر از مفسرین آن را كوهى در حدود شام و يا نزدیك « آمِد » و يا در شمال عراق دانسته‌اند .

در كتاب مفردات راغب آن را كوهى در میان موصل و الجزیره ( نام منطقه‌اى است در شمال عراق و آن غیر از الجزایر و الجزیره معروف امروز است ) بعید نیست كه همه این‌ها به يك معنى بازگردد زیرا « موصل » و « آمِد » و « جزیره » همه جزء مناطق شمالى عراق و نزدیك شام مى‌باشند .

بعضى دیگر از مفسران احتمال داده‌اند كه منظور از جودى هر كوه و زمین محکمى است ، يعنى كشتى نوح بر يك زمین محکم كه براى پیاده شدن سرنشینانش آماده بود پهلو گرفت ، ولى مشهور و معروف همان معنى اول است .

45 وَ نادى نُوحٌ رَبَّهُ فَقالَ رَبِّ اِنَّ ابْنى مِنْ اَهْلى وَ اِنَّ وَعْدَكَ الْحَقُّ وَ اَنْتَ اَحْكَمُ الْحكِمینَ

نوح به‌پروردگارش عرض كرد پروردگارا ! پسر من از خاندان من است و وعده تو ( در مورد نجات خاندانم ) حق است و تو از همه حکم‌کنندگان برترى .

سرگذشت دردناك فرزند نوح

وقتى نوح فرزند خود را درمیان امواج دید ، عاطفه پدرى به جوش آمد و به ياد وعده الهى درباره نجات فرزندش افتاد ، رو به درگاه خدا كرد و گفت :

« پروردگارا ! فرزندم از اهل من و خاندان من است و تو وعده فرمودى كه خاندان مرا از طوفان و هلاکت رهایى بخشى و تو از همه حکم‌کنندگان برترى و در وفاى به عهد از همه ثابت‌ترى » .

این وعده اشاره به همان چیزى است كه در آیه 40 همین سوره آمده است ، آن‌جا كه مى‌فرماید : « قُلْنَا احْمِلْ فیها مِنْ كُلٍّ زَوْجَيْنِ اثْنَيْنِ وَ اَهْلَكَ اِلاّ مَنْ سَبَقَ عَلَيْهِ الْقَوْلُ : ما به نوح فرمان

دادیم كه از هر نوعى از انواع حیوانات يك جفت بر كشتى سوار كن و هم‌چنین خانواده خود را جز آن كسى كه به فرمان خدا محکوم به نابودى است » .

نوح چنین فکر مى‌کرد كه منظور از جمله « اِلاّ مَنْ سَبَقَ عَلَيْهِ الْقَوْلُ » تنها همسر بى‌ایمان و مشرك او است و فرزندش كنعان جزء آن‌ها نیست و لذا چنین سخنى را به پیشگاه خدا عرضه داشت .

46 قالَ ينُوحُ اِنَّهُ لَيْسَ مِنْ اَهْلِكَ اِنَّهُ عَمَلٌ غَيْرُ صلِحٍ فَلا تَسْئَلْنِ ما لَيْسَ لَكَ بِه عِلْمٌ اِنّى اَعِظُكَ اَنْ تَكُونَ مِنَ الْجهِلینَ

فرمود : اى نوح ! او از اهل تو نیست او عمل غیرصالحى است ، بنابراین آن‌چه را از آن آگاه‌نیستى از من‌مخواه، من‌به‌تو اندرزمى‌دهم تااز جاهلان‌نباشى.

چرا فرزند نوح ، عمل غیر صالح بود ؟

گاهى انسان در انجام يك كار آن‌چنان پیش مى‌رود كه گویا عین آن عمل مى‌شود . در ادبیات زبان‌هاى مختلف به هنگام مبالغه این تعبیر فراوان دیده مى‌شود ، مثلاً گفته مى‌شود فلان‌کس سراپا عدل و سخاوت است و فلان شخص سراپا دزدى و فساد است ، گویى آن‌چنان در آن عمل غوطه‌ور گشته كه ذات او عین آن عمل گشته است .

این پیامبرزاده نیز آن‌قدر با بدان بنشست و در اعمال زشت و افکار نادرستشان غوطه‌ور گشت كه گویى وجودش تبدیل به يك عمل غیرصالح شد .

بنابراین تعبیرفوق در عین این‌که بسیارکوتاه و مختصراست ، گویاى واقعيّت مهم در

مورد فرزند نوح مى‌باشد ، يعنى اى نوح اگر نادرستى و ظلم و فساد در وجود این فرزند سطحى بود ، امکان شفاعت درباره او مى‌رفت، اما اکنون‌که سراپا غرق فساد و تباهى است ، جاى شفاعت نیست اصلاً حرفش را نزن .

جمله « اِنَّهُ عَمَلٌ غَيْرُ صلِحٍ » در واقع به منزله علت است براى « اِنَّهُ لَيْسَ مِنْ اَهْلِكَ » يعنى این‌که مى‌گویم از اهل تو نیست براى آن است كه ازنظر عمل و كردار با تو فاصله گرفته است هرچند نسب او با تو پیوند دارد .

آن‌جا كه پیوندها گسسته مى‌شود ؟

آیۀ فوق يکى دیگر از عالى‌ترین درس‌هاى انسانى و تربیتى را در ضمن بیان سرگذشت نوح منعکس مى‌کند ، درسى كه در مکتب‌هاى مادى مطلقا مفهومى ندارد اما دریك مکتب الهى و معنوى يك اصل اساسى است .

پیوندهاى مادّى ( نسب ، خویشاوندى ، دوستى و رفاقت ) در مکتب‌هاى آسمانى همیشه تحت‌الشعاع پیوندهاى‌معنوى است. در این مکتب نورچشمى و امتیاز خویشاوندى

در برابر پیوند مکتبى و معنوى مفهومى ندارد .

آن‌جاکه رابطه مکتبى وجود دارد ، سلمان فارسى دورافتاده كه نه از خاندان پیغمبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله و نه از قریش و نه حتى از اهل مکه بود، بلکه اصولاً ازنژاد عرب نبود، طبق حدیث معروف « سَلْمانُ مِنّا اَهْلَ‌الْبَيْتِ »« سلمان از خانواده ما است » جزء خاندان پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله محسوب مى‌شود ، ولى فرزند واقعى و بلافصل پیامبرى همچون نوح براثر گسستن پیوند مکتبیش با پدر ، آن‌چنان طرد مى‌شود كه با « اِنَّهُ لَيْسَ مِنْ اَهْلِكَ » روبرو مى‌گردد .

ممکن است چنین مسأله مهمى براى آن‌ها كه مادى مى‌اندیشند گران آید اما این واقعيّتى است كه در تمام ادیان آسمانى به چشم مى‌خورد .

به همین دلیل در احادیث اهل‌بیت علیهم‌السلام درباره شیعیانى كه تنها نام تشیع بر خود مى‌گذارند و اثر چشمگیرى از تعلیمات و برنامه‌هاى عملى اهل‌بیت علیهم‌السلام در زندگانى آن‌ها دیده نمى‌شود جمله‌هاى صریح و تکان دهنده‌اى مى‌خوانیم كه بیانگر همان روشى است كه قرآن در آیات فوق ، پیش گرفته است .

از امام على (علیه السلام)بن موسى الرضا نقل شده كه روزى از دوستان خود پرسید : « مردم این آیه را چگونه تفسیر مى‌کنند " اِنَّهُ لَيْسَ مِنْ اَهْلِكَ " » يکى از حاضران عرض كرد : « بعضى معتقدند كه معنى آن این است كه فرزند نوح ( كنعان ) فرزند حقیقى او نبود » امام فرمود : « كَلاّ لَقَدْ كانَ ابْنَهُ وَ لكِنْ لَمّا عَصَى‌اللّهَ نَفاهُ عَنْ اَبیهِ كَذا مَنْ كانَ مِنّا لَمْ يُطِعِ اللّهَ فَلَيْسَ مِنّا : نه چنین نیست ،او به راستى فرزند نوح بود ، اما هنگامى كه گناه كرد و از جاده اطاعت فرمان خدا قدم بیرون گذاشت خداوند فرزندى او را نفى كرد، همچنین كسانى كه از ما باشند ولى اطاعت خدا نکنند ، از ما نیستند » .(1)

مسلمانان مطرود چه كسانى هستند ؟

بى‌مناسبت نیست كه با الهام از آیه فوق اشاره به قسمتى از احادیث اسلامى كنیم كه آن‌ها نیز گروه‌هاى زیادى را كه ظاهرا در زمره مسلمانان و يا پیروان مکتب اهل‌بیت هستند ، مطرود دانسته و آنان را از صف مؤمنان و شیعیان خارج مى‌سازد :


1) « تفسیر صافى » ، ذیل آیات فوق .

✓ 1 - پیامبر اسلام صلى‌الله‌علیه‌و‌آله مى‌فرماید : « مَنْ غَشَّ مُسْلِما فَلَيْسَ مِنّا : آن كس كه با برادران مسلمانش تقلّب و خیانت كند از ما نیست ». (1)

✓ 2 - امام صادق (علیه السلام)مى‌فرماید : « لَيْسَ بِوَلِىِّ لى مَنْ اَكَلَ مالَ مُؤْمِنٍ حَراما : كسى‌که مال مؤمنى را به گناه بخورد ، دوست من نیست » .(2)

✓ 3 - پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله مى‌فرماید : « اَلا وَ مَنْ اَكْرَمَهُ النّاسُ اتِّقاءَ شَرِّه فَلَيْسَ مِنّى : بدانید كسى كه مردم را به خاطر اجتناب از شرش گرامى دارند از من نیست » .

✓ 4 - امام فرمود : « لَيْسَ مِنْ شیعَتِنا مَنْ يَظْلِمُ النّاسَ : كسى كه به مردم ستم مى‌کند شیعه ما نیست».

✓ 5 - امام كاظم فرمود : « لَيْسَ مِنّا مَنْ لَمْ يُحاسِبْ نَفْسَهُ فى كُلِّ يَوْمٍ : كسى كه هر روز به .


1) « سفینة البحار » ، جلد 2 ، صفحه 318 .

2) « وسایل » ، جلد 12 ، صفحه 53 .

حساب خویش نرسد از ما نیست » .(1)

✓ 6 - پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله فرمود : « مَنْ سَمِعَ رَجُلاً يُنادى يا لَلْمُسْلِمینَ فَلَمْ يُجِبْهُ فَلَيْسَ بِمُسْلِمٍ : كسى كه صداى انسانى را بشنود كه فریاد مى‌زند اى مسلمانان به دادم برسید و كمکم كنید ، كسى كه این فریاد را بشنود و پاسخ نگوید مسلمان نیست » .(2)

✓ 7 - امام باقر (علیه السلام) به‌یکى از يارانش به‌نام جابر فرمود: « وَ اعْلَمْ يا جابِرُ بِاَنَّكَ لاتَكُونُ لَنا وَلِيّا حَتّى لَوِاجْتَمَعَ عَلَيْكَ اَهْلُ مِصْرِكَ وَ قالُوا اَنْتَ رَجُلٌ سُوءٌ لَمْ يَحْزُنْكَ ذلِكَ وَلَوْ قالُوا اِنَّكَ رَجُلٌ صالِحٌ لَمْ‌يَسُرَّكَ ذلِكَ وَ لكِنِ‌اعْرِضْ نَفْسَكَ عَلى كِتابِ‌اللّهِ : اى جابر ! بدان كه تو دوست ما نخواهى بود تا زمانى كه اگر تمام اهل شهر تو جمع شوند و بگویند تو آدم بدى هستى غمگین نشوى و اگر همه بگویند تو آدم خوبى هستى خوشحال نشوى ، بلکه خود را بر كتاب خدا قرآن عرضه دارى و ضوابط خوبى و .


1) « بحار » ، جلد 15 ، ( طبع قدیم ) بخش اخلاق .

2) « اصول كافى » ، جلد 2 ، صفحه 164 .

بدى را از آن بگیرى و بعد ببینى از كدام گروهى » .(1)

این احادیث خط بطلان بر پندارهاى كسانى كه تنها به اسم قناعت مى‌کنند و ازعمل و ارتباط‌مکتبى در میان‌آن‌ها خبرى نیست مى‌کشد و به‌وضوح ثابت‌مى‌کند كه در مکتب پیشوایان الهى آنچه اصل اساسى و زیربنایى است ، همان ایمان به مکتب و عمل به برنامه‌هاى آن است و همه‌چیز باید با این مقیاس سنجیده شود .

47 قالَ رَبِّ اِنّى اَعُوذُ بِكَ اَنْ اَسْئَلَكَ ما لَيْسَ لى بِه عِلْمٌ وَ اِلاّ تَغْفِرْلى وَ تَرْحَمْنىآ اَكُنْ مِنَ الْخسِرینَ

عرض كرد : پروردگارا ! من به تو پناه مى‌برم كه از تو چیزى بخواهم كه از آن آگاهى ندارم و هرگاه مرا نبخشى و بر من رحم نکنى از زیانکاران خواهم بود .

با توجه به گفتار نوح در آیه قبلى و پاسخى كه خداوند به او داد این سؤال پیش مى‌آید كه .


1) « سفینة البحار » ، جلد 2 ، صفحه 691 .

چگونه نوح توجه به این مسأله نداشت كه فرزندش كنعان مشمول وعده الهى نیست .

پاسخ این سؤال را مى‌توان از این راه داد ، كه این فرزند وضع كاملاً مشخصى نداشته ، گاهى با مؤمنان و گاهى با كافران بود و چهره منافق‌گونه او ، هرکس را ظاهرا به اشتباه مى‌انداخت .

به علاوه احساس مسؤولیت شدیدى كه نوح در رابطه با فرزندش مى‌کرد و عشق و علاقه طبیعى كه هرپدرى به فرزندش دارد و پیامبران نیز از این قانون مستثنى نیستند ، سبب شد كه چنین درخواستى را از خداوند بکند .

اما به محض این‌که از واقعيّت امر آگاه شد ، فورا در مقام عذرخواهى به درگاه خداوند و طلب عفو برآمد ، هرچند گناهى از او سرنزده بود ، اما مقام و موقعيّت پیامبر ایجاب مى‌کند كه بیش از این مراقب گفتار و رفتار خود باشد ، همین ترك اولى براى او با آن شخصیت ، بزرگ بود و به همین دلیل از پیشگاه خدا تقاضاى بخشش كرد .

و از این‌جا پاسخ سؤال دیگرى نیز روشن مى‌شود كه مگر انبیاء گناه مى‌کنند كه تقاضاى آمرزش نمایند .

48 قیلَ ينُوحُ اهْبِطْ بِسَلمٍ مِنّا وَ بَرَكتٍ عَلَيْكَ وَ عَلىآ اُمَمٍ مِمَّنْ مَعَكَ وَ اُمَمٌ سَنُمَتِّعُهُمْ ثُمَّ يَمَسُّهُمْ مِنّا عَذابٌ اَلیمٌ

( به نوح ) گفته شد : اى نوح ! با سلامت و برکت از ناحیه ما بر تو و بر تمام امت‌هایى كه با تواند ، فرود آى و امت‌هایى نیز هستند كه ما آن‌ها را از نعمت‌ها بهره‌مند مى‌سازیم سپس عذاب دردناکى از سوى ما به آن‌ها مى‌رسد .

نوح به سلامت فرود آمد

بدون شك « طوفان » همه آثار حیات را درهم‌کوبیده بود و طبعا زمین‌هاى آباد مراتع سرسبز و باغ‌هاى خرم ، همگى ویران شده بودند و در این هنگام بیم آن مى‌رفت كه نوح و يارانش از نظر « زندگى » و « تغذیه » در مضیقه شدید قراگیرند ، اما خداوند به این گروه مؤمنان اطمینان داد كه درهاى برکات الهى به روى شما گشوده خواهد شد و از نظر زندگى

هیچ‌گونه نگرانى به خود راه ندهند .

به علاوه ممکن بود نگرانى دیگرى از نظر سلامت براى نوح و پیروانش پیدا شود كه

زندگى كردن در مجاورت این باتلاق‌ها و مرداب‌هاى باقیمانده از طوفان ممکن است سلامت آن‌ها رابه خطر افکند ، لذا خداوند در این زمینه نیز به آن‌ها اطمینان داد كه هیچ‌گونه خطرى شما را تهدید نمى‌کند و آن كس كه طوفان را براى نابودى طغیان‌گران فرستاد ، هم او مى‌تواند محیطى « سالم » و « پربرکت » براى مؤمنان فراهم سازد .

این جمله كوتاه به ما مى‌فهماند كه قرآن تا چه اندازه به ریزه‌کارى‌هاى مسایل اهميّت مى‌دهد و آن‌هارا در عباراتى بسیار فشرده و زیبا منعکس مى‌سازد .

کلمه « اُمَمٍ » جمع « اُمَّت » است و این تعبیر مى‌رساند كه همراه نوح امت‌هایى بودند ، این عبارت ممکن است به خاطر آن باشد كه افرادى كه با نوح بودند هریك سرچشمه پیدایش قبیله و امتى گشتند و يا این‌که واقعا آن‌ها كه با نوح بودند هر گروهى از قوم و قبیله‌اى بودند كه مجموعا امت‌هایى تشکیل مى‌دادند .

این احتمال نیز وجود دارد كه « اُمَمٍ » اصناف حیوانى را كه با نوح بودند نیز شامل گردد ، زیرا در قرآن مجید كلمه « اُمَّت » بر آن‌ها نیز اطلاق شده است ، چنان‌که در سوره انعام آیه 38

مى‌خوانیم: «وَ ما مِن داآبَّةٍ فِى‌الاَرْضِ وَ لا طاآئِرٍ يَطیرُ بِجَناحَيْهِ اِلاّآ اُمَمٌ‌اَمْثالُكُمْ: هیچ جنبنده‌اى در روى زمین و هیچ پرنده‌اى‌که با دو بال خود پروازمى‌کند وجودندارد مگراین‌که آن‌هانیز امت‌هایى مثل شما هستند » .

بنابراین همان‌گونه كه نوح و يارانش به لطف بى‌پایان پروردگار در برابر آن‌همه مشکلات زندگى بعد از طوفان در سلامت و برکت زیستند ، انواع جاندارانى كه با نوح از كشتى پیاده شدند و گام به روى زمین گذاشتند ، نیز این سلامت و مصونيّت را به لطف الهى داشتند .

سپس اضافه مى‌کند « با این‌همه باز در آینده از نسل همین مؤمنان ، امت‌هایى به وجود مى‌آیند كه انواع نعمت‌ها را به آن‌ها مى‌بخشیم ، ولى آنها در غرور و غفلت فرومى‌روند سپس عذاب دردناك ما به آن‌ها مى‌رسد : وَ اُمَمٌ سَنُمَتِّعُهُمْ ثُمَّ يَمَسُّهُمْ مِنّا عَذابٌ اَلیمٌ » .

بنابراین چنین نیست كه این انتخاب اصلح و اصلاح نوع انسانى از طریق طوفان آخرین انتخاب و آخرین اصلاح باشد ، بلکه باز هم تا زمانى كه نوع آدمى به عالى‌ترین مرحله رشد و تکامل برسد ، به خاطر سوءاستفاده كردن از آزادى اراده ، گاه در راه شر و فساد قدم مى‌گذارد و باز همان برنامه مجازات در این جهان و سراى دیگر دامنش را مى‌گیرد .

جالب این كه در جمله فوق فقط مى‌گوید : « سَنُمَتِّعُهُمْ » به زودى آن‌ها را از انواع نعمت‌ها بهره‌مند مى‌کنیم و بلافاصله سخن از عذاب و مجازات آن‌ها مى‌گوید ، اشاره به این‌که بهره‌ورى از نعمت فراوان در افراد كم‌ظرفيّت و ضعیف‌الایمان به جاى این‌که حس شکرگزارى و اطاعت را بیدار كند ، غالبا بر طغیان و غرور آن‌ها مى‌افزاید و به دنبال آن رشته‌هاى بندگى خدا را پاره مى‌کند .

جمله‌اى كه مرحوم « طبرسى » در مجمع‌البیان از يکى از مفسران درذیل این آیه نقل‌کرده جالب است، آن‌جا كه مى‌گوید : « هَلَكَ الْمُسْتَمْتِعُونَ فِى‌الدُّنْيا لاَِنَّ الْجَهَلَ يَغْلِبُ عَلَيْهِمْ وَ الْغَفْلَةُ ، فَلا يَتَفَكَّرُونَ اِلاّ فِى‌الدُّنْيا وَ عِمارَتِها وَ مَلاذِها : صاحبان نعمت در دنیا هلاك و گمراه شدند چرا كه جهل و غفلت بر آن‌ها غالب مى‌شود و جز در فکر دنیا و لذت‌هاى آن نیستند » .

این واقعيّت در زندگى كشورهاى متنعّم و ثروتمند دنیا به خوبى دیده مى‌شود كه آن‌ها غالبا در فساد غوطه‌ورند ، نه تنها به فکر مستضعفان جهان نیستند ، بلکه روز به روز طرحى تازه براى مکیدن هرچه بیشتر خون آن‌ها مى‌ریزند .

به همین دلیل بسیار مى‌شود كه خداوند جنگ‌ها و حوادث دردناکى‌که نعمت‌ها را موقتا سلب مى‌کند ، بر آن‌ها فرومى‌ریزد ، شاید بیدار شوند .

49 تِلْكَ مِنْ اَنْباآءِ الْغَيْبِ نُوحیهاآ اِلَيْكَ ما كُنْتَ تَعْلَمُهاآ اَنْتَ وَ لاقَوْمُكَ مِنْ‌قَبْلِ‌هذا فَاصْبِرْ اِنَّ الْعقِبَةَ لِلْمُتَّقینَ

این‌ها از خبرهاى غیب است كه به تو ( اى پیامبر ) وحى مى‌کنیم ، نه تو و نه قوم تو این‌ها را قبل‌از این نمى‌دانستید، بنابراین‌صبر و استقامت‌کن‌که‌عاقبت ازآن پرهیزکاران‌است .

بیان داستان انبیاء به صورت واقعى و خالى از هرگونه خرافه و تحریف تنها از طریق وحى آسمانى ممکن است وگرنه كتب تاریخ پیشینیان آن‌قدر با اسطوره‌ها و افسانه‌ها آمیخته شده كه شناخت حق از باطل در آن ممکن نیست و هرقدر بیشتر به عقب برمى‌گردیم ، این آمیختگى بیشتر مى‌شود .

بنابراین بیان سرگذشت انبیاء و اقوام پیشین ، خالى‌از هرگونه‌خرافات ، خود يکى از نشانه‌هاى حقانيّت قرآن و پیامبر اسلام است .

از این آیه استفاده مى‌شود كه برخلاف آن‌چه برخى مى‌پندارند ، پیامبران از علم غیب آگاهى داشتند ، منتها این آگاهى از طریق الهى و به مقدارى كه خدا مى‌خواست بود ، نه این‌که از پیش خود چیزى بدانند و اگر مى‌بینیم در پاره‌اى از آیات نفى علم غیب شده اشاره به همین است كه علم آن‌ها ذاتى نیست بلکه فقط از ناحیه خدا است .

این آیه واقعيّت دیگرى را نیز روشن مى‌کند كه بیان سرگذشت انبیاء و اقوام گذشته در قرآن تنها درسى براى امت اسلامى نیست ، بلکه علاوه بر این كه نوع دلدارى و تسلى خاطر و تقویت اراده و روحیه براى پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله نیز هست ، چرا كه او هم بشراست و بایدازاین طریق در مکتب‌الهى درس‌بخواند و براى مبارزه با طاغوت‌هاى عصر خویش آماده‌تر شود و از انبوه مشکلاتى كه بر سر راهش وجود دارد نهراسد يعنى همان‌گونه كه نوح با آن‌همه گرفتارى‌هاى طاقت‌فرسا صبر و استقامت به خرج داد و به ایمان آوردن يك عده بسیار كم در عمر طولانى معروفش دلخوش بود ، تو هم باید صبر و استقامت را درهرحال از دست‌ندهى .

50 وَ اِلى عادٍ اَخاهُمْ هُودا قالَ يقَوْمِ اعْبُدُوا اللّهَ ما لَكُمْ مِنْ اِلهٍ غَيْرُهُ اِنْ اَنْتُمْ اِلاّ مُفْتَرُونَ

( ما ) به سوى ( قوم ) عاد ، برادرشان هود را فرستادیم ، ( به آن‌ها ) گفت : اى قوم من ! اللّه را پرستش كنید كه معبودى جز او براى شما نیست ، شما فقط تهمت مى‌زنید .

در این‌جا از « هود » تعبیر به برادر مى‌کند ، این تعبیر يابه‌خاطر آن است كه عرب از تمام افراد قبیله تعبیر به برادر مى‌کند چرا كه در ریشه نسب با هم مشترکند ، مثلاً به يك نفر از طایفه بنى‌اسد « اَخُو اَسَدِىِّ » مى‌گوید .

و يا اشاره به این است كه رفتار هود مانند سایر انبیاء با قوم خود كاملاً برادرانه بود ، نه در شکل يك امیر و فرمانده و يا حتى يك پدر نسبت به فرزندان ، بلکه همچون يك برادر در برابر برادران دیگر بدون هرگونه امتیاز و برترى‌جویى. نخستین دعوت هود ، همان دعوت تمام انبیاء بود ، دعوت به سوى توحید و نفى هرگونه شرك .

51 يقَوْمِ لاآ اَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ اَجْرا اِنْ اَجْرِىَ اِلاّ عَلَى الَّذى فَطَرَنىآ اَفَلا تَعْقِلُونَ

اى قوم من ! من از شما پاداشى نمى‌طلبم ، پاداش من فقط بر كسى است كه مرا آفریده ، آیا نمى‌فهمید ؟

52 وَ يقَوْمِ اسْتَغْفِرُوا رَبَّكُمْ ثُمَّ تُوبُوآا اِلَيْهِ يُرْسِلِ السَّماآءَ عَلَيْكُمْ مِدْرارا وَ يَزِدْكُمْ قُوَّةً اِلى قُوَّتِكُمْ وَ لا تَتَوَلَّوْا مُجْرِمینَ

و اى قوم من ! از پروردگارتان طلب آمرزش كنید سپس به سوى او بازگردید تا ( باران ) آسمان را پى‌درپى برشما بفرستد و نیرویى بر نیروى شما بیفزاید و روى ( از حق ) برنتابید و گناه نکنید .

«مِدْرارا» چنان‌که قبلاً هم گفته‌ایم از ماده « دَرّ » به معنى ریزش شیر از پستان مادر است ، سپس به ریزش باران نیز گفته شده است و جالب این‌که در آیه بالا نمى‌گوید باران را از آسمان بر شما فرومى‌ریزد بلکه مى‌گوید آسمان را بر شما فرومى‌ریزد يعنى آن‌قدر باران

مى‌بارد كه گویى همه آسمان در حال ریزش است و با به توجه این‌که « مِدْرارا » نیز صیغه مبالغه است نهایت تأکید از این جمله استفاده مى‌شود .

گناه و ویرانى جامعه‌ها

باز در آیه فوق مى‌بینیم كه قرآن پیوند روشنى میان مسایل معنوى و مادى برقرار مى‌سازد و استغفار ازگناه و بازگشت به سوى خدا را مایه آبادانى و خرمى و طراوت و سرسبزى و اضافه شدن نیرویى بر نیروها معرفى كرده .

این حقیقت در بسیارى دیگر از آیات قرآن به چشم مى‌خورد ، ازجمله در سوره نوح از زبان این پیامبر بزرگ مى‌خوانیم : « فَقُلْتُ اسْتَغْفِرُوا رَبَّكُمْ اِنَّهُ كانَ غَفّارا يُرْسِلِ السَّماآءَ عَلَيْكُمْ مِدْرارا وَ يُمْدِدْكُمْ بِاَمْوالٍ وَ بَنینَ وَ يَجْعَلْ لَكُمْ جَنّاتٍ وَ يَجْعَلْ لَكُمْ اَنْهارا : به آن‌ها گفتم از گناهان خود در پیشگاه پروردگارتان استغفار كنید كه او آمرزنده است ، تا باران آسمان را پشت سر هم بر شما فرو ریزد و شما را با اموال و فرزندان كمك بخشد و باغ‌ها و نهرها براى شما قرار دهد » ( 9 - 12 / نوح ) .

جالب توجه این‌که در روایات اسلامى مى‌خوانیم كه ربیع بن صبیح مى‌گوید نزد حسن بودم ، مردى از در وارد شد و از خشکسالى آبادیش شکایت كرد ، حسن به او گفت : استغفار كن، دیگرى‌آمد از فقر شکایت كرد ، به او نیز گفت استغفار كرد ، سومى آمد و به او گفت : دعا كن خداوند پسرى به من بدهد به او نیز گفت : استغفار كن ، ربیع مى‌گوید ( من تعجّب كردم ) و به او گفتم هرکس نزد تو مى‌آید و مشکلى دارد و تقاضاى نعمتى به او همین دستور را مى‌دهى و به همه مى‌گویى استغفار كنید و از خدا طلب آمرزش نمایید .

وى در جواب من گفت : آن‌چه را گفتم از پیش خود نگفتم ، من این‌مطلب را از كلام خدا كه از پیامبرش نوح حکایت مى‌کند ، استفاده كردم و سپس آیات سوره نوح را كه در بالا ذکر شد تلاوت كرد . (1).


1) « مجمع‌البیان » ، جلد 10 ، صفحه 361 .

آن‌ها كه عادت دارند از این مسایل آسان بگذرند فورا يك نوع ارتباط و پیوند معنوى ناشناخته درمیان این امور قایل مى‌شوند و از هرگونه تحلیل بیشتر خود را راحت مى‌کنند .

ولى اگر بیشتر دقت كنیم درمیان این امور پیوندهاى نزدیکى مى‌یابیم كه توجه به آن‌ها مسایل مادّى و معنوى را در متن جامعه همچون تار و پود پارچه به هم مى‌آمیزد و يا همانند ریشه و ساقه درخت با گل و میوۀ آن ربط مى‌دهد .

کدام جامعه است كه آلوده به گناه ، خیانت ، نفاق ، دزدى ، ظلم ، تنبلى و مانند آن‌ها بشود و این جامعه آباد و پر برکت باشد .

کدام جامعه است كه روح تعاون و همکارى را از دست دهد و جنگ و نزاع و خونریزى را جانشین آن سازد و زمین‌هاى خرم و سرسبز و وضع اقتصادى مرفهى داشته باشد .

کدام جامعه است كه مردمش آلوده انواع هوس‌ها باشند و در عین حال نیرومند و پابرجا درمقابل دشمنان ایستادگى كنند .

با صراحت باید گفت : هیچ مسأله اخلاقى نیست مگر این‌که اثر مفید و سازنده‌اى در زندگى مادى مردم دارد و هیچ اعتقاد و ایمان صحیحى پیدا نمى‌شود مگر این‌که در ساختن يك جامعه‌اى آباد و آزاد و مستقل و نیرومند سهم به سزایى دارد .

آن‌ها كه مسائل‌اخلاقى و ایمان‌مذهبى و توحیدرا از مسائل‌مادى جدا مى‌کنند، نه مسائل معنوى را درست شناخته‌اند و نه مادى را .

اگر دین به صورت يك سلسله تشریفات و آداب ظاهرى و خالى از محتوا در میان مردم باشد بدیهى است تأثیرى در نظام مادّى اجتماع نخواهد داشت ، اما آنگاه كه اعتقادات معنوى و روحانى آن‌چنان در اعماق روح انسان نفوذ كند كه آثارش در دست و پا و چشم و گوش و زبان و تمام ذرات وجودش ظاهر گردد ، آثار سازنده این اعتقادات در جامعه بر هیچ‌کس مخفى نخواهد ماند .

ممکن است ما بعضى از مراحل پیوند استغفار را با نزول برکات مادى نتوانیم درست

درك كنیم ولى بدون شك قسمت بیشترى از آن براى ما قابل درك است .

در انقلاب اسلامى كشور ما ایران در این عصر و زمان به خوبى مشاهده كردیم كه اعتقادات اسلامى و نیروى اخلاق و معنويّت چگونه توانست بر نیرومندترین اسلحه زمان و قوى‌ترین ارتش‌ها و قدرت‌هاى استعمارى پیروز گردد و این نشان مى‌دهد كاربرد عقاید دینى و اخلاق مثبت معنوى تا چه حد در مسایل اجتماعى و سیاسى زیاد است .

منظور از « يَزِدْكُمْ قُوَّةً اِلى قُوَّتِكُمْ » چیست ؟

ظاهر این جمله مى‌گوید : خداوند در پرتو توبه و استغفار ، نیرویى بر نیروى شما مى‌افزاید بعضى این جمله را اشاره به افزایش نیروى انسانى گرفته‌اند ( چنان‌که در آیات سوره نوح نیز به آن اشاره شده بود ) و بعضى دیگر آن را اشاره به اضافه نیروهاى مادّى بر نیروى معنوى دانسته‌اند ، ولى تعبیر آیه مطلق است و هرگونه افزایش نیروى مادى و معنوى را شامل مى‌شود و تمام این تفاسیر را دربرمى‌گیرد .

53 قالُوا يهُودُ ما جِئْتَنا بِبَيِّنَةٍ وَ ما نَحْنُ بِتارِكىآ الِهَتِنا عَنْ قَوْلِكَ وَ ما نَحْنُ لَكَ بِمُؤْمِنینَ

گفتند : اى هود ! تو دلیلى براى ما نیاورده‌اى و ما خدایان خود را به‌خاطر حرف تو رها نخواهیم كرد و ما ( اصلاً ) به تو ایمان نمى‌آوریم .

54 اِنْ نَّقُولُ اِلاَّاعْتَریكَ بَعْضُ الِهَتِنا بِسُوآءٍ قالَ اِنّىآ اُشْهِدُ اللّهَ وَ اشْهَدُوآا اَنّى بَرىآءٌ مِمّا تُشْرِكُونَ

ما فقط ( درباره تو ) مى‌گوییم بعضى از خدایان ما به تو زیان رسانده ( و عقلت را ربوده‌اند ) ( هود ) گفت : من خدا را به شهادت مى‌طلبم شما نیز گواه باشید كه من از آن‌چه شریك ( خدا ) قرار مى‌دهید بیزارم .

55 مِنْ دُونِهِ فَكیدُونى جَمیعا ثُمَّ لا تُنْظِرُونِ

از آن‌چه غیراو ( مى‌پرستید ) حال كه چنین است همگى براى من نقشه بکشید و مرا مهلت ندهید ، ( اما بدانید كارى از دست شما ساخته نیست ) .

بدون شك هود - همان‌گونه كه برنامه و وظیفه تمام پیامبران است - معجزه يا معجزاتى براى اثبات حقانيّت خویش به آن‌ها عرضه داشته بود ، ولى آن‌ها به خاطر كبر و غرورى كه داشتند مانند سایر اقوام لجوج ، معجزات را انکار كردند و آن‌ها را سحر شمردند ، يا يك سلسله تصادف‌ها و حوادث اتفاقى كه نمى‌تواند دلیلى بر چیزى بوده باشد .

از این گذشته نفى بت‌پرستى دلیلى لازم ندارد هرکس مختصر عقل و شعورى داشته باشد و خود را از تقلید برهاند آن را به خوبى درمى‌یابد و به فرض كه دلیل بخواهد آیا دلایل علاوه بر منطقى و عقلى به معجزه هم نیاز دارد ؟

و به تعبیر دیگر آن‌چه دردعوت هود در آیات گذشته آمد ، دعوت به سوى خداوند يگانه و بازگشت به سوى او و استغفار از گناهان و نفى هرگونه شرك و بت‌پرستى است ، همه این‌ها مسایلى است كه اثبات آن با دلیل عقلى كاملاً امکان‌پذیر است .

بنابراین اگر منظور آن‌هااز نفى « بَيِّنَة »، نفى دلیل‌عقلى بوده ، مسلماً این سخن نادرست‌است و اگر منظور نفى « معجزه » بوده ، این ادعا نیاز به معجزه نداشته است و به

هرحال این جمله كه آن‌ها گفته‌اند ماهرگز به خاطر سخنان تو ، بت‌هاى خود را فراموش نمى‌کنیم بهترین دلیل بر لجاجت آن‌ها است ، چرا كه انسان عاقل و حقیقت‌جو سخن حق را از هرکس كه باشد مى‌پذیرد. مخصوصاً این‌جمله كه آن‌ها هود را متّهم به « جنون » كردند ، جنونى كه بر اثر خشم خدایان حاصل شده بود خود بهترین دلیل بر خرافى بودن و خرافه‌پرستى آن‌ها است. سنگ و چوب‌هاى بى‌جان و بى‌شعور كه نیاز به حمایت بندگان خود دارند ، چگونه مى‌توانند عقل و شعور را از انسان عاقلى بگیرند .

به علاوه آن‌ها چه دلیلى بر جنون هود داشتند جز این‌که او ، سنت شکنى كرده و با آداب و سنن خرافى محیطش به پیکار برخاسته بود ، اگر این دلیل جنون باشد تمام مصلحان جهان و مردان انقلابى كه بر ضد روش‌هاى غلط بپاخاستند باید مجنون باشند .

و این تازگى ندارد ، تاریخ گذشته و معاصر پر است از نسبت جنون به مردان و زنان نیک‌اندیش و سنت شکن كه بر ضد خرافات و استعمارها و اسارت‌ها بپامى‌خاستند .

به هرحال هود مى‌باید پاسخى دندان شکن به این قوم گمراه و لجوج بدهد ، پاسخى كه

هم آمیخته با منطق باشد و هم از موضع قدرت ادا شود . قرآن مى‌گوید : او در پاسخ آن‌ها این چند جمله را بیان كرد : « قالَ اِنّىآ اُشْهِدُ اللّهَ وَ اشْهَدُوآا اَنّى بَرىآءٌ مِمّا تُشْرِكُونَ - مِنْ دُونِهِ » .

اشاره به این‌که اگر این بت‌ها قدرتى دارند از آن‌ها بخواهید مرا از میان بردارند ، من كه آشکارا به جنگ آن‌ها برخاسته‌ام و علنا بیزارى و تنفر ازآن‌هارا اعلام مى‌دارم، چرا آن‌ها ، معطلند ؟ انتظار چه چیز را مى‌کشند ؟ و چرا مرا نابود نمى‌کنند .

56 اِنّى تَوَكَّلْتُ عَلَى اللّهِ رَبّى وَ رَبِّكُمْ مامِنْ دابَّةٍ اِلاّ هُوَ ءَاخِذٌ بِناصِيَتِهاآ اِنَّ رَبّى عَلى صِراطٍ مُسْتَقیمٍ

چرا كه من توکل بر اللّه كه پروردگار من و شما است كرده‌ام، هیچ جنبنده‌اى نیست مگر این‌که او بر وى تسلط دارد ( اما سلطه‌اى‌توأم‌با عدالت چراکه )پروردگارمن بر صراط‌مستقیم است .

منطق نیرومند هود

« ناصِيَه » در اصل به معنى موى پیش سر مى‌باشد و از ماده « نَصْأ » به معنى اتصال و

پیوستگى آمده است و اخذ به ناصیه ( گرفتن موى پیش سر ) كنایه از تسلّط و قهر و غلبه بر چیزى است و این‌که در جمله بالا خداوند مى‌فرماید : « هیچ جنبنده‌اى نیست مگر این‌که ما ناصیه او را مى‌گیریم » ، اشاره به قدرت قاهره او بر همه‌چیز است ، به گونه‌اى كه هیچ موجودى در برابر اراده او هیچ‌گونه تاب مقاومت ندارد، زیرا معمولاً هنگامى كه موى پیش سر انسان يا حیوانى را كه محکم بگیرند ، قدرت مقاومت از او سلب مى‌شود .

این تعبیر براى آن است كه مستکبران مغرور و بت‌پرستان از خودراضى و سلطه‌جویان ستمکار ، فکر نکنند اگر چند روزى میدان به آن‌ها داده شده است ، دلیل بر آن است كه مى‌توانند در برابر اراده پروردگار ، كوچک‌ترین مقاومتى كنند ، باشد كه آن‌ها به این واقعيّت توجه كنند و از مرکب غرور فرودآیند .

دیگر این‌که جمله « اِنَّ رَبّى عَلى صِراطٍ مُسْتَقیمٍ » از زیباترین تعبیرات درباره قدرت آمیخته با عدالت پروردگار است ، چرا كه قدرتمندان غالبا زورگو و ظالمند ، اما خداوند با قدرت بى‌انتهایش، همواره بر صراط مستقیم عدالت و جاده صاف حکمت و نظم و حساب مى‌باشد.

این نکته رانیز از نظر نباید دور داشت كه سخنان « هود » در برابر مشرکان بیان كننده این واقعيّت است كه هر قدر دشمنان لجوج بر لجاجت خود بیفزایند ، رهبر قاطع باید بر استقامت خود بیفزاید ، قوم هود او را از بت‌ها ترساندند ، او در مقابل ، آن‌ها را به نحو شدیدترى از قدرت قاهره خداوند بیم داد .

57 فَاِنْ تَوَلَّوْا فَقَدْ اَبْلَغْتُكُمْ ماآ اُرْسِلْتُ بِهآ اِلَيْكُمْ وَ يَسْتَخْلِفُ رَبّى قَوْما غَيْرَكُمْ وَ لا تَضُرُّونَهُ شَيْئا اِنَّ رَبّى عَلى كُلِّ شَىْ‌ءٍ حَفیظٌ

و اگر روى برگردانید من رسالتى را كه مأمور بودم به شما رساندم و خداوند گروه دیگرى را جانشین شما مى‌کند و شما كمترین ضررى به او نمى‌رسانید پروردگار من حافظ و نگاهبان هرچیز است .

گمان‌نکنید اگر دعوت من پذیرفته‌نشود براى من شکست است، من انجام وظیفه كردم ، انجام وظیفه پیروزى است ، هرچند دعوتم مورد قبول واقع‌نشود و این درسى‌است براى همه رهبران راستین و پیشوایان راه حق ، كه هرگز از كار خود احساس خستگى و نگرانى

نکنند ، هرچند مردم دعوت آنان را پذیرا نشوند .

سپس همان گونه كه بت‌پرستان او را تهدید كرده بودند ، او به طرز شدیدترى آن‌ها را به مجازات الهى تهدید مى‌کند و مى‌گوید : « وَ يَسْتَخْلِفُ رَبّى قَوْما غَيْرَكُمْ وَ لا تَضُرُّونَهُ شَيْئا » .

این قانون خلقت است ، كه هرگاه مردمى لیاقت پذیرا شدن نعمت هدایت و يا نعمت‌هاى دیگر پروردگار را نداشته باشند ، آن‌ها را از میان برمى دارد و گروهى لایق به جاى آنان مى‌نشاند.

58 وَ لَمّا جاآءَ اَمْرُنا نَجَّيْنا هُودا وَ الَّذینَ امَنُوا مَعَهُ بِرَحْمَةٍ مِنّا وَ نَجَّيْنهُمْ مِنْ عَذابٍ غَلیظٍ

و هنگامى‌که فرمان ما فرا رسید هود و آن‌ها را كه با او ایمان آورده بودند به رحمت خود نجات بخشیدیم و از عذاب شدید آن‌ها را رها ساختیم .

قبل از آن‌که مجازات افراد بى‌ایمان و ياغى و ستمکار را بیان كند ، نجات و رهایى قوم با ایمان را ذکر مى‌کند ، تا این پندار پیدا نشود كه به هنگام عذاب الهى طبق ضرب‌المثل

معروف خشك و تر باهم خواهند سوخت ، چرا كه او حکیم است و عادل و محال است كه حتى يك فرد با ایمان را در میان انبوهى بى‌ایمان و گناهکار مجازات كند .

بلکه رحمت الهى این‌گونه اشخاص را قبل از درگیر شدن مجازات به محل امن و امانى منتقل مى‌سازد ، چنان‌که دیدیم قبل از آن‌که طوفان فرار رسد كشتى نجات نوح آماده بود و پیش از آن‌که شهرهاى لوط درهم كوبیده شود ، شب هنگام لوط و تعداد معدود ياران با ایمانش به فرمان الهى خارج شدند .

در این‌که جملۀ « نَجَّيْنا » ( رهایى بخشیدیم ) چرا در این آیه تکرار شده بعضى به نکته لطیفى اشاره كرده‌اند كه چون سخن از رحمت‌الهى به‌میان آمده اگر بلافاصله كلمه‌عذاب

تکرار مى‌شد ، تناسب نداشت ، رحمت كجا و عذاب غلیظ كجا ، لذا « نَجَّيْنا » بار دیگر تکرار شده تامیان این دو فاصله بیفتد و چیزى از شدت عذاب و تأکید روى آن كاسته نشود .

این نکته را نیز باید مورد توجه قرار داد كه در آیات قرآن در چهار مورد « عذاب »

توصیف به « غلیظ » شده است (1)كه با دقت در آن آیات چنین به نظر مى‌رسد كه عذاب غلیظ مربوط به سراى دیگر است مخصوصاً آیات سوره ابراهیم كه در آن اشاره بر عذاب غلیظ شده است با صراحت ، حال دوزخیان را بیان مى‌دارد و باید هم‌چنین باشد چرا كه هر اندازه عذاب دنیا شدید باشد باز در برابر عذاب آخرت خفیف و كم اهميّت است .

این تناسب نیز قابل ملاحظه است كه قوم عاد چنان‌که در سوره « قمر » و سوره « حاقَّة » به خواست خدا خواهد آمد ، افراد خشن و درشت و بلند قامت بودند كه اندام آن‌ها به تنه درختان نخل تشبیه شده و به همین نسبت ساختمان‌هاى محکم و بزرگ و بلند داشتند تا آن‌جا كه در تاریخ قبل از اسلام مى‌خوانیم : عرب‌ها بناهاى بلند و محکم را به عاد نسبت مى‌دادند و مى‌گفتند : « عادِىّ » لذا عذاب آن‌ها نیز مانند خودشان غلیظ و خشن بوده است ، .


1) ( 17 / ابراهیم ) ، ( 24 / لقمان ) ، ( 50 / فصلت ) .

نه تنها در جهان دیگر ، در این دنیا نیز مجازات آن‌ها بسیار شدید و خشن بود ، چنان‌که در تفسیر سوره‌هاى فوق خواهد آمد .

59 وَ تِلْكَ عادٌ جَحَدُوا بِایتِ رَبِّهِمْ وَ عَصَوْا رُسُلَهُ وَ اتَّبَعُوآا اَمْرَ كُلِّ جَبّارٍ عَنیدٍ

و این قوم عاد بود كه آیات پروردگارشان را انکار كردند و رسولان او را معصیت نمودند و از فرمان هر ستمگر دشمن حق پیروى كردند .

این‌که « رُسُل » به صورت جمع بیان شده يا به خاطر آن است كه دعوت همه پیامبران به سوى يك واقعيّت است ( توحید و شاخه‌هاى آن ) بنابراین انکار يك پیامبر در حکم انکار همه پیامبران است و يا این كه هود آن‌ها را به ایمان به انبیاى پیشین نیز دعوت مى‌کرد و آن‌ها انکار مى‌کردند .

« جَبّارٍ » به كسى مى‌گویند كه از روى خشم و غضب مى‌زند و مى‌کشد و نابود مى‌کند و پیرو فرمان عقل نیست و به تعبیر دیگر جبّار كسى است كه دیگرى را مجبور به پیروى خود مى‌کند و يا مى‌خواهد نقص خود را با ادعاى عظمت و تکبّر ظاهرا برطرف سازد و « عَنیدٍ »

کسى است كه با حق و حقیقت ، فوق‌العاده مخالف است و هیچ‌گاه زیر بار حق نمى‌رود .

این دو صفت ، صفت بارز طاغوت‌ها و مستکبران هر عصر و زمان است ، كه هرگز گوششان بدهکار حرف حق نیست و با هرکس مخالف شدند با قساوت و بى‌رحمى ، شکنجه مى‌کنند و مى‌کوبند و ازمیان‌مى‌برند .

در این‌جا يك سؤال پیش مى‌آید و آن این كه اگر جبار معنایش این است ، چرا يکى از صفات خدا در قرآن سوره حشر آیه 23 و سایر منابع اسلامى « جَبّارٍ » ذکر شده است ؟

پاسخ این‌که : « جَبّار در اصل ریشه لغت همان‌گونه كه در بالا اشاره كردیم ، از ماده « جَبْر » به معنى قهر و غلبه و قدرت است و يا از ماده « جُبْران » به معنى برطرف ساختن نقص چیزى است .

ولى « جَبّار » چه به معنى اول باشد يا دوم در دو شکل به كارمى‌رود ، گاهى به صورت مذمت و آن در موردى است كه انسانى بخواهد كمبودها و نقایص خود را با « خودبرتربینى » و تکبر و ادعاهاى غلط جبران كند و يا این‌که بخواهد دیگرى را در برابر اراده و خواست

دل خویش مقهور و ذلیل سازد .

این معنى در بسیارى از آیات قرآن آمده و با صفات مذموم دیگرى احیانا همراه است مانند آیه فوق كه توأم با « عَنیدٍ » ذکر شده و در آیه 32 سوره مریم از زبان عیسى پیامبر خدا مى‌خوانیم : « وَ لَمْ يَجْعَلْنى جَبّارا شَقِيّا : خداوند مرا جبار شقى قرار نداده است » و يا در حالات بنى‌اسرائیل درباره ساکنان ستمگر بیت المقدس مى‌خوانیم كه آن‌ها به موسى گفتند : « اِنَّ فیها قَوْما جَبّارینَ : در این سرزمین گروهى ستمگر و ستم‌پیشه‌اند » ( 22 / مائده ) .

اما گاه « جَبّار » از همین دو ریشه در معنى مدح به كار مى‌رود و به كسى گفته مى‌شود كه نیازمندى‌هاى مردم و نقایص آن‌ها را جبران مى‌کند و استخوان‌هاى شکسته را پیوند مى‌دهد و يا این‌که داراى قدرت فراوانى است كه غیر او در برابر او خاضع مى‌باشند بى‌آن‌که بخواهد بر كسى ستم كند و يا از قدرتش سوء استفاده نماید و به همین جهت ، جبار به هنگامى كه به این معنى باشد با صفات مدح دیگر همراه مى‌گردد ، چنان‌که در آیه 23 سوره حشر مى‌خوانیم : « المَلِكُ الْقُدُّوسَ السَّلامُ الْمُؤْمِنُ الْمُهَيْمِنُ الْعَزیزُ الْجَبّارُ الْمُتَكَبِّرُ : او فرمانرواى پاك و

منزهى است كه بندگانش هرگز از او ستم نمى‌بینند و نگهبان و حافظ غیرقابل شکست و قدرتمند و برتر است » .

روشن است كه صفاتى همچون قُدُّوس و سَلام و مُؤْمِن ، هرگز با جبار به معنى ظالم و ستمگر و متکبر به معنى خودبرتربین سازگار نیست و این عبارت به خوبى نشان مى‌دهد كه جَبّار در این‌جا به معنى دوم است .

ولى از آن‌جا كه بعضى تنها پاره‌اى از استعمالات جَبّار را در نظر گرفته و به ریشه لغت و معانى متعدد آن توجه نکرده‌اند ، چنین پنداشته‌اند كه به‌کار بردن آن درباره خداوند صحیح به نظر نمى‌رسد ( و هم‌چنین واژه مُتَكَبِّر ) اما با در نظر گرفتن ریشه‌هاى اصلى لغت ، ایراد برطرف مى‌شود .(1).


1) به كتاب « مفردات » راغب و « تفسیر مجمع البیان » و « تفسیر المَنار » ذیل آیه مورد بحث و يا آخر سوره حشر مراجعه فرمایید .

قوم عاد از نظر تاریخ

گرچه بعضى از مورخان غربى مانند « اسپرینگل » خواسته‌اند وجود قوم عاد را از نظر تاریخى منکر شوند ، شاید به دلیل این‌که در غیر آثار اسلامى ذکرى از آن نیافته‌اند و در كتب عهد قدیم ( تورات ) اثرى از آن ندیده‌اند ، ولى مدارکى در دست است كه نشان مى‌دهد قصه عاد به طور اجمال در زمان جاهليّت عرب مشهور بوده و شعراى پیش از اسلام نیز از قوم هود سخن گفته‌اند ، حتى درعصر جاهليّت بناهاى بلند و محکم را به « عاد » نسبت مى‌دادند و برآن كلمه «عادِىّ» اطلاق‌مى‌کردند.

بعضى‌از مورخان معتقدند « عاد » بر دو قبیله اطلاق‌مى‌شود ، قبیله‌اى از انسان‌هاى قبل‌از تاریخ‌بوده‌اند كه در جزیره عربستان زندگى مى‌کرده‌اند ، سپس از میان رفتند و آثارشان نیز از میان رفت و تاریخ بشر از زندگى آنان جز افسانه‌هایى كه قابل اطمینان نیست حفظ نکرده است و تعبیر قرآن « عادً الاُْوْلى » ( 50 / نجم ) را اشاره به همین گرفته‌اند .

اما در دوران تاریخ بشر و احتمالاً در حدود 700 سال قبل از میلاد مسیح يا قدیم‌تر ،

قوم دیگرى به نام عاد وجود داشتند كه در سرزمین « احقاف » يا « يمن » زندگى مى‌کردند .

آن‌ها داراى قامت‌هایى طویل و اندامى قوى و پرقدرت بودند و به همین دلیل جنگ آورانى زبده محسوب مى‌شدند .

به علاوه از نظر تمدُّن تا حدود زیادى پیشرفته بودند ، شهرهاى آباد ، زمین‌هاى خرم و سرسبز ، باغ‌هاى پرطراوت داشتند، آن‌چنان‌که قرآن در توصیف آن‌ها مى‌گوید: « اَلَّتى لَمْ يُخْلَقْ مِثْلُها فِى‌الْبِلادِ : نظیر آن در بلاد جهان خلق نشده بود » ( 8 / فجر ) .

به همین جهت بعضى از مستشرقین گفته‌اند كه قوم عاد در حدود برهوت ( يکى از نواحى حَضْرَمُوت يمن ) زندگى مى‌کردند و بر اثر آتشفشان‌هاى اطراف بسیارى از آن‌هااز میان رفتند و بقایایشان متفرق شدند .

به هرحال این قوم مدتى در ناز و نعمت به سر مى‌بردند ، ولى آن‌چنان كه شیوه بیشتر متنعّمان است مست غرور و غفلت شدند و از قدرتشان براى ظلم و ستم و استعمار و استثمار دیگران سوءاستفاده كردند و مستکبران و جبّاران عنید را پیشواى خود ساختند ،

آیین بت‌پرستى را برپا نمودند و به‌هنگام دعوت پیامبرشان هود با آن‌همه تلاش و كوششى كه در پند و اندرز و روشن ساختن اندیشه و افکار آنان و اتمام حجت نسبت به ایشان داشت نه تنها كمترین وقعى ننهادند بلکه‌به خاموش‌کردن نداى این مرد بزرگ حق طلب برخاستند .

گاهى او را به جنون و سفاهت نسبت دادند و زمانى از خشم خدایان وى را ترساندند ، اما او همچون كوه درمقابل خشم این قوم مغرور و زورمند ایستادگى به خرج داد و سرانجام توانست گروهى در حدود چهارهزار نفر را پاکسازى كرده و به آیین حق بخواند ، اما دیگران بر لجاجت و عناد خود باقى ماندند .

سرانجام چنان‌که در آیات سوره « ذاریات » و « حاقَّة » و « قمر » خواهد آمد ، طوفان شدید و بسیار كوبنده‌اى به مدت هفت شب و هشت روز بر آن‌ها مسلّط شد كه قصرهایشان را درهم كوبید و اجسادشان‌را همچون برگ‌هاى‌پاییزى برامواج باد سوار كرد و به اطراف پراکنده ساخت ، مؤمنان راستین را قبلاً از میان آنان بیرون برد و نجات داد و زندگانى و

سرنوشتشان درس بزرگ عبرتى براى همه جباران و خودکامگان گشت .(1)

60 وَ اُتْبِعُوا فى هذِهِ الدُّنْيا لَعْنَةً وَ يَوْمَ الْقِيمَةِ اَلاآ اِنَّ عادا كَفَرُوا رَبَّهُمْ اَلا بُعْدا لِعادٍ قَوْمِ هُودٍ

به دنبال آن‌ها در این جهان لعنت ( و نام ننگین ) ماند و در قیامت ( گفته مى‌شود ) بدانید عاد نسبت‌به پروردگارشان كفر ورزیدند، دورباد عاد، قوم هود، (از رحمت‌خدا و خیر و سعادت).

لعن و نفرین ابدى بر قوم عاد باد

این تعبیر و مشابه آن در آیات متعددى از قرآن درباره اقوام مختلفى آمده است كه پس از شرح بخشى از حالات آن‌ها مى‌فرماید : « اَلا بُعْدا لِثَمُودَ » ( 68 / هود ) « اَلا بُعْدا لِمَدْيَنَ كَما بَعِدَتْ ثَمُودُ » ( 95 / هود ) « فَبُعْدا لِلْقَوْمِ الظّالِمینَ » ( 41 / مؤمنون ) « فَبُعْدا لِقَوْمٍ لا يُؤْمِنُونَ »


1) « تفسیر المیزان » ، « مجمع البیان » و كتاب اعلام قرآن .

( 44 / مؤمنون ) و هم‌چنین در داستان نوح قبلاً خواندیم : « وَ قیلَ بُعْدا لِلْقَوْمِ الظّالِمینَ »

( 44 / هود ). درتمام این‌آیات، نفرین‌شعارگونه‌اى درباره‌کسانى‌که گناه عظیمى انجام داده‌اند، دائر به دورى آن‌ها از رحمت خداوند شده است .

این درست به شعارهایى مى‌ماند كه امروز براى افراد و گروه‌هاى سرکش و استعمارگر و ستم‌پیشه گفته مى‌شود ، منتها این شعار قرآنى به‌قدرى جالب و جامع است كه تنها ناظر به يك جنبه و يک‌بعد نیست، چراکه وقتى مى‌گوییم دورباد فلان گروه ، هم دورى از رحمت خداوند را شامل مى‌شود هم دورى از سعادت و هم دورى از هرگونه خیر و برکت و نعمت و هم دورى از بندگان خدا . البتّه دورى آن‌ها از خیر و سعادت ، عکس‌العمل دوریشان در درون جان و فکر و در محیط عمل از خدا و خلق خدا است ، چرا كه هرگونه ایده و عملى بازتابى در سراى دیگر و جهان پس از مرگ دارد ، بازتابى كاملاً مشابه آن و به همین دلیل این دورى‌ها در این جهان سرچشمه بعد و دورى در آخرت ، از رحمت و عفو و بخشش و مواهب الهى خواهد بود .

61 وَ اِلى ثَمُودَ اَخاهُمْ صلِحا قالَ يقَوْمِ اعْبُدُوا اللّهَ ما لَكُمْ‌مِنْ اِلهٍ غَيْرُهُ هُوَ اَنْشَأَكُمْ مِنَ‌الاَرْضِ وَاسْتَعْمَرَكُمْ فیها فَاسْتَغْفِرُوهُ ثُمَ‌تُوبُوااِلَيْهِ اِنَّ رَبّى قَریبٌ مُجیبٌ

و به سوى ( قوم ) ثمود برادرشان صالح را فرستادیم ، گفت: اى قوم من ! اللّه را پرستش كنید كه معبودى جز او براى شما نیست ، او است كه شما را از زمین آفرید و آبادى آن را به شما واگذار نمود ، از او آمرزش بطلبید سپس به سوى او بازگردید كه پروردگارم ( به بندگان خود ) نزدیك و اجابت كننده ( تقاضاهاى آن‌ها ) است .

آغاز سرگذشت قوم ثمود

سرگذشت قوم عاد با تمام درس‌هاى عبرت‌انگیزش به طور فشرده پایان يافت و اکنون نوبت قوم ثمود است ، همان جمعيّتى كه طبق تواریخ در سرزمین وادِى‌الْقُرى در میان مدینه و شام زندگى داشتند .

باز در اینجا مى‌بینیم كه قرآن مجید هنگامى كه سخن از پیامبر آن‌ها صالح مى‌گوید به

عنوان « برادر » از او ياد مى‌کند ، چه تعبیرى از این رساتر و زیباتر كه به قسمتى از محتواى آن در تفسیر آیات گذشته اشاره كردیم : برادرى دلسوز و مهربان كه جز خیرخواهى هدف دیگرى ندارد . « ما به سوى قوم ثمود برادرشان صالح را فرستادیم : وَ اِلى ثَمُودَ اَخاهُمْ صلِحا » .

باز مى‌بینیم برنامه صالح همان برنامه اصولى همه پیامبران است ، برنامه‌اى كه از «توحید» و نفى هرگونه شرك و بت‌پرستى كه خمیر مایه تمام رنج‌هاى بشر است ، آغاز مى‌شود .

« گفت اى قوم من ! خدا را پرستش كنید كه هیچ معبودى جز او نیست : قالَ يقَوْمِ اعْبُدُوا اللّهَ ما لَكُمْ مِنْ اِلهٍ غَيْرُهُ » .

سپس براى تحریك حس حق‌شناسى آن‌ها به گوشه‌اى از نعمت‌هاى مهم پروردگار كه سراسر وجودشان را فراگرفته اشاره كرده ، مى‌گوید : « او كسى است كه شما را از زمین آفرید : هُوَ اَنْشَأَكُمْ مِنَ الاَرْضِ » .

زمین و آن خاك بى‌ارزش و بى‌مقدار كجا و این وجود عالى و خلقت بدیع كجا ؟ آیا هیچ عقلى اجازه مى‌دهد كه انسان چنین خالق و پروردگارى را كه این همه قدرت دارد و این همه

نعمت بخشیده كنار بگذارد و به سراغ این بت‌هاى مسخره برود؟ پس از اشاره به نعمت آفرینش ، نعمت‌هاى دیگرى را كه در زمین قرارداده به این انسان‌هاى سرکش يادآورى مى‌کند : « او كسى است كه عمران و آبادى زمین را به شما سپرد و قدرت و وسایل آن را در اختیارتان قرار داد » ( وَاسْتَعْمَرَكُمْ فیها ) .

« واژه استعمار » و « اِعْمار » در لغت عرب در اصل به معنى تفویض آبادى زمین به كسى است و طبیعى است كه لازمه آن این است كه وسایل لازم را در اختیار او بگذارد ، این چیزى است كه ارباب لغت مانند « راغب » در مفردات و بسیارى از مفسران در تفسیر آیه فوق گفته‌اند. این احتمال نیز در معنى آیه داده شده است كه منظور آن است كه خداوند عمر طولانى به شما داده ، ولى البتّه معنى اول با توجه به متون لغت صحیح‌تر به‌نظر مى‌رسد .

و در هر حال این موضوع به هر دو معنى درباره قوم ثمود ، صادق (علیه السلام)بوده است ، چرا كه زمین‌هاى آباد و خرم و سرسبز و باغ‌هایى پرنعمت داشتند و اصولاً درکشاورزى ابتکار و قدرت فراوان به خرج مى‌دادند و از این گذشته عمرهاى طولانى و اندام‌هایى قوى و

نیرومند داشتند و در ساختن بناهاى محکم پیشرفته بودند ، چنان‌که قرآن مى‌گوید : « وَ كانُوا يَنْحِتُونَ مِنَ الْجِبالِ بُيُوتا امِنینَ: در دل كوه‌ها خانه‌هاى امن و امان به وجودمى‌آوردند »(82/حجر) .

قابل توجه این‌که قرآن نمى‌گوید خداوند زمین را آباد كرد و در اختیار شما گذاشت ، بلکه مى‌گوید عمران و آبادى زمین را به شما تفویض كرد ، اشاره به این‌که وسایل از هرنظر آماده است ، اما شما باید با كار و كوشش زمین را آباد سازید و منابع آن را به دست آورید و بدون كار و كوشش سهمى ندارید .

در ضمن این حقیقت نیز از آن استفاده مى‌شود كه براى عمران و آبادى باید به يك ملّت مجال داد و كارهاى آن‌ها را به‌دست آنان سپرد و وسایل و ابزارلازم را در اختیارشان گذارد .

« اکنون كه چنین است ، از گناهان خود توبه كنید و به سوى خدا بازگردید كه پروردگار من به بندگان خود نزدیك است و درخواست آن‌ها را اجابت مى‌کند » ( فَاسْتَغْفِرُوهُ ثُمَّ تُوبُوآا اِلَيْهِ اِنَّ رَبّى قَریبٌ مُجیبٌ ) .

استعمار در قرآن و عصر ما

همان‌گونه كه در آیه فوق دیدیم ، پیامبر خدا صالح براى ایفاى نقش تربیتى خود در

میان قوم گمراه « ثمود » با يادآورى آفرینش عظیم انسان از خاك و تفویض آبادى زمین با آنان سخن مى‌گوید .

ولى این كلمه استعمار با آن زیبایى خاص و كِشندگى مفهوم كه هم عمران و آبادى را دربردارد و هم تفویض اختیارات و هم تهيّه وسایل و ابزار ، آن‌چنان مفهومش در عصر ما مسخ شده كه درست در نقطه مقابل مفهوم قرآنى قرارگرفته .

تنها واژه استعمار نیست كه به این سرنوشت شوم گرفتار شده است ، كلمات زیادى چه در فارسى و چه در عربى و چه در لغات دیگر مى‌یابیم كه گرفتار همین مسخ و تحریف و واژگونگى شده است ، مانند « حِضارت » و « ثِقافَت » و « حُرِّيَّت » در عربى و كلماتى مانند تمدن، حقوق بشر، روشنفکرى، آزادى و آزادگى ، هنر و هنرمندى در فارسى و در سایه این تحریف‌ها هرگونه از خود بیگانگى و ماده پرستى و اسارت انسان‌ها و انکار هرگونه واقعيّت و توسعه هرگونه فساد و انجام هرکار شتابزده و بى‌مطالعه انجام مى‌گردد .

به هرحال مفهوم واقعى استعمار در عصر ما ، استیلاى قدرت‌هاى بزرگ سیاسى و

صنعتى بر ملت‌هاى مستضعف و كم‌قدرت است ، كه محصول آن غارت و چپاولگرى و مکیدن خون آن‌ها و به يغما بردن منابع حیاتى آنان است .

این استعمار كه چهره‌هاى شوم گوناگونى دارد گاهى در شکل فرهنگى ، گاهى فکرى ، گاه اقتصادى و گاه سیاسى و نظامى مجسم مى‌شود ، همان است كه چهره زیباى امروز ما را تاریك و سیاه كرده، اقلیتى دراین جهان داراى همه‌چیز و اکثریت عظیمى فاقد همه چیزند ، این استعمار سرچشمه جنگ‌ها و ویرانى‌ها و تبهکارى‌ها و مسابقه كمرشکن تسلیحاتى است .

واژه‌اى را كه قرآن براى این مفهوم به كار برده واژه استضعاف است كه درست قالب این معنى است ، يعنى ضعیف ساختن به مفهوم وسیع كلمه ، ضعیف ساختن فکر و سیاست و اقتصاد و هر چیز دیگر .

دامنه استعمار در عصر ما آن‌چنان گسترده است كه خود واژه استعمار نیز استعمارى شده است ، چراکه مفهوم لغوى آن كاملاً واژگونه است .

به هر حال استعمار داستان غم‌انگیز طولانى دارد ، كه مى‌توان گفت سراسر تاریخ بشر

را دربرمى‌گیرد ، گرچه دائما تغییر چهره مى‌دهد ولى به درستى معلوم نیست چه زمانى از جوامع انسانى ، ریشه‌کن خواهد شد و زندگى بشر بر پایه تعاون و احترام متقابل انسان‌ها و كمك به پیشرفت يکدیگر در تمام زمینه‌ها خواهد انجامید .

62 قالُوا يصالِحُ قَدْ كُنْتَ فینا مَرْجُوّا قَبْلَ هذا اَتَنْهیناآ اَنْ نَعْبُدَ مايَعْبُدُ ءَاباآؤُنا وَ اِنَّنا لَفى شَكٍّ مِمّا تَدْعُوناآ اِلَيْهِ مُریبٍ

گفتند : اى صالح ! تو پیش از این مایه امید ما بودى ، آیا ما را از پرستش آن‌چه پدرانمان مى‌پرستیدند نهى مى‌کنى ؟ و ما در مورد آن‌چه ما را به سوى آن دعوت مى‌کنى در شك و تردید هستیم .

اکنون ببینیم مخالفان صالح در مقابل منطق زنده و حق طلبانه او چه پاسخى دادند ؟

آن‌ها براى نفوذ در صالح و يا لااقل خنثى كردن نفوذ سخنانش در توده مردم از يك عامل روانى استفاده كردند و به تعبیر عامیانه خواستند هندوانه زیر بغلش بگذارند و « گفتند : اى صالح تو پیش از این مایه امید ما بودى » در مشکلات به تو پناه مى‌بردیم و با تو مشورت

مى‌کردیم و به عقل و هوش و درایت تو ایمان داشتیم و در خیرخواهى و دلسوزى تو هرگز تردید به خود راه نمى‌دادیم ( قالُوا يصالِحُ قَدْ كُنْتَ فینا مَرْجُوّا قَبْلَ هذا ) .

اما متأسفانه امید ما را بر باد دادى و با مخالفت با آیین بت‌پرستى و خدایان ما كه راه و رسم نیاکان ما است و از افتخارات قوم ما محسوب مى‌شود نشان دادى كه نه احترامى براى بزرگان قائلى ، نه به عقل و هوش ما ایمان دارى و نه مدافع سنت‌هاى ما هستى .

ضمنا در این‌جا باز مى‌بینیم قوم گمراه براى توجیه غلط‌کارى و افکار و اعمال نادرست خود به زیر چتر نیاکان و هاله قداستى كه معمولاً آن‌ها را پوشانیده است پناه مى‌برند ، همان منطق كهنه‌اى كه از قدیم میان همه اقوام منحرف براى توجیه خرافات وجود داشته و هم اکنون در عصر اتم و فضا نیز به قوت خود باقى است .

63 قالَ يقَوْمِ اَرَءَيْتُمْ اِنْ كُنْتُ عَلى بَيِّنَهٍ مِنْ رَبّى وَ ءَاتینى مِنْهُ‌رَحْمَةً فَمَنْ‌يَنْصُرُنى مِنَ‌اللّهِ‌اِنْ عَصَيْتُهُ فَما تَزیدُونَنى غَيْرَ تَخْسیرٍ

گفت : اى قوم من ! آیا اگر من دلیل آشکارى از پروردگارم داشته باشم و رحمت او

به سراغ من آمده باشد ( مى‌توانم از ابلاغ رسالت او سرپیچى كنم ) اگر من نافرمانى او كنم چه كسى مى‌تواند مرا در برابر وى يارى دهد ؟ بنابراین ( سخنان ) شما چیزى جز اطمینان به زیانکار بودنتان بر من نمى‌افزاید .

اما این پیامبر بزرگ الهى بدون آن‌که از هدایت آن‌ها مأیوس گردد و يا این‌که سخنان پر تزویرشان در روح بزرگ او كمترین اثرى بگذارد ، با متانت خاص خودش چنین پاسخ داد « گفت : اى قوم من ! ببینید اگر من دلیل روشنى از طرف پروردگارم داشته باشم و رحمت او به سراغ من آمده باشد و قلب مرا روشن و فکر مرا بیدار كرده باشد و به حقایقى آشنا شوم كه پیش از آن آشنا نبوده‌ام » آیا باز هم مى‌توانم سکوت اختیار كنم و رسالت الهى را ابلاغ نکنم و با انحرافات و زشتى‌ها نجنگم ؟

64 وَ يقَوْمِ هذِه ناقَةُ اللّهِ لَكُمْ ءَايَةً فَذَرُوها تَأْكُلْ فىآ اَرْضِ اللّهِ وَ لا تَمَسُّوها بِسُوآءٍ فَيَأْخُذَكُمْ عَذابٌ قَریبٌ

اى قوم من ! این ناقه خداوند است كه براى شما دلیل و نشانه‌اى است

بگذارید در زمین خدا به چرا مشغول شود و هیچ‌گونه آزارى به آن نرسانید كه به زودى عذاب خدا شما را فرو خواهد گرفت .

ناقه صالح

« ناقَة » در لغت به معنى شتر ماده است ، در آیه فوق و بعضى دیگر از آیات قرآن ، اضافه به « اللّهِ » شده است و این نشان مى‌دهد كه این ناقه ویژگى‌هایى داشته و با توجه به این‌که در آیه فوق به عنوان آیه و نشانه الهى و دلیل حقانیت ذکر شده است ، روشن مى‌شود كه این ناقه يك ناقه معمولى نبود و از جهت يا جهاتى خارق‌العاده بوده است .

ولى در آیات قرآن این مسأله به طور مشروح نیامده است كه ویژگى‌هاى این ناقه چه بوده است ؟ همین اندازه مى‌دانیم يك شتر عادى و معمولى نبوده است .

تنها چیزى كه در دو مورد از قرآن آمده این است كه صالح در مورد این ناقه به قوم خود اعلام كرد كه آب آن منطقه باید سهم‌بندى شود ، يك روز سهم ناقه و يك روز سهم مردم

باشد ( هذِه ناقَةُ لَها شِرْبٌ وَ لَكُمْ شِرْبُ يَوْمٍ مَعْلُومٍ ) 155 / شعراء و در سوره قمر آیه 28 نیز

مى‌خوانیم ( وَ نَبِّئْهُمْ اَنَّ الْماآءَ قِسْمَةٌ بَيْنَهُمْ كُلُّ شِرْبٍ مُحْتَضَرٌ ) در سوره شمس نیز اشاره مختصرى به این امر آمده است ، آن‌جا كه مى‌فرماید : ( فَقالَ لَهُمْ رَسُولُ اللّهِ ناقَةَ اللّهِ وَ سُقْياها ) ( 13 / شمس ) .

ولى كاملاً مشخص نشده كه این تقسیم آب چگونه خارق العاده بوده ، يك احتمال این است كه حیوان آب فراوانى مى‌خورده ، به‌گونه‌اى كه تمام آب چشمه را به خود اختصاص مى‌داده، احتمال‌دیگر آن‌است كه به‌هنگامى‌که آن‌حیوان واردآبشخور مى‌شده حیوانات دیگر جرأت ورود به محل آب را نداشتند .

امّا چگونه این حیوان از تمام آب مى‌توانسته استفاده كند این‌احتمال هست‌که آب آن‌قریه كم‌بوده، مانند آب قریه‌هایى‌که چشمه كوچکى بیش ندارند و مجبورند آب را در تمام شبانه روز دریك گودال مهارکنند تا مقدارى از آن جمع شود و قابل استفاده گردد .

ولى از طرفى از پاره‌اى از آیات سوره شعراء استفاده مى‌شود كه قوم ثمود در منطقه كم‌آبى زندگى نداشتند ، بلکه داراى باغ‌ها و چشمه سارها و زراعت‌ها و نخلستان‌ها بودند : « أَتُتْرَكُونَ

فى ما هیهُناآ ءَامِنینَ فى جَنّاتٍ وَ عُيُونٍ وَ زُرُوعٍ وَ نَخْلٍ طَلْعُها هَضیمٌ » (146 - 148/شعراء).

به هر حال همان‌گونه كه گفتیم قرآن این مسأله را در مورد ناقه صالح به‌طور سربسته و اجمال بیان كرده است .

ولى در بعضى از روایات كه از طرق شیعه و اهل تسنن نیز نقل شده مى‌خوانیم كه از عجایب آفرینش این ناقه آن بوده كه از دل كوه بیرون آمد و خصوصیات دیگرى نیز براى آن نقل شده كه این‌جا جاى شرح آن نیست .

65 فَعَقَرُوها فَقالَ تَمَتَّعُوا فى دارِكُمْ ثَلثَةَ اَيّامٍ ذلِكَ وَعْدٌ غَيْرُ مَكْذُوبٍ

( اما ) آن‌ها آن‌را ازپاى درآوردند و او به‌آن‌ها گفت ( مهلت شما تمام شده ) سه روز در خانه‌هاتان متمتع گردید ( و بعد از آن عذاب الهى فرا خواهد رسید ) این وعده‌اى است كه دروغ نخواهد بود .

« عَقَرُوها » از ماده « عَقْر » به معنى اصل و اساس و ریشه چیزى است و عَقَرْتُ الْبَعیرَ يعنى شتر را سر بریدم و نحر كردم و چون كشتن شتر سبب مى‌شود كه از اصل ، وجودش

برچیده شود این ماده در این معنى به كاررفته است ، گاهى به جاى نحر كردن پى كردن شتر و يا دست و پاى آن راقطع نمودن ، تفسیر كرده‌اند كه در واقع همه آن‌ها به يك چیز بازمى‌گردد و نتیجه‌اش يکى است .

پیوند مکتبى

جالب این‌که در روایات اسلامى مى‌خوانیم آن كس كه ناقه را از پاى درآورد يك نفر بیش نبود ، ولى با این حال قرآن این كار را به تمام جمعيّت مخالفان صالح نسبت‌مى‌دهد و به‌صورت صیغه‌جمع‌مى‌گوید: «فَعَقَرُوها» .

این به خاطر آن است كه اسلام رضایت باطنى به يك امر و پیوند مکتبى با آن را به منزله شرکت در آن مى‌داند ، در واقع توطئه این كار جنبه فردى نداشت و حتى كسى كه اقدام به این عمل كرد ، تنها متکى به نیروى خویش نبود بلکه به نیروى جمع و پشتیبانى آن‌ها دلگرم بود و مسلماً چنین كارى را نمى‌توان يك كار فردى محسوب داشت بلکه يك كار گروهى و جمعى محسوب مى‌شود .

امیر مؤمنان على (علیه السلام)مى‌فرماید : « وَ اِنَّما عَقَرَ ناقَةَ ثَمُودَ رَجُلٌ واحِدٌ فَعَمَّهُمُ اللّهُ بِالْعَذابِ لَمّا عَمُّوهُ بِالرِّضا : ناقه ثمود را يك نفر از پاى درآورد ، اما خداوند همه آن قوم سرکش را مجازات كرد چرا كه همه به آن راضى بودند » .(1)

روایات متعدد دیگرى به همین مضمون و يا مانند آن از پیامبراسلام صلى‌الله‌علیه‌و‌آله و ائمه اهل بیت علیهم‌السلام نقل شده كه اهمیت فوق‌العاده اسلام به پیوند مکتبى و برنامه‌هاى هماهنگ فکرى روشن مى‌سازد، كه به‌عنوان نمونه چندقسمت از آن را ذیلاً مى‌خوانیم: قالَ رَسُولُ اللّهِ صلى‌الله‌علیه‌و‌آله «مَنْ شَهِدَ اَمْرا فَكَرِهَهُ كانَ كَمَنْ غابَ عَنْهُ ، وَ مَنْ غابَ عَنْ اَمْرٍ فَرَضِيَهُ كانَ كَمَنْ شَهِدَهُ : كسى كه شاهد و ناظر كارى باشد اما از آن متنفر باشد همانند كسى است كه از آن غایب بوده و در آن شرکت نداشته است و كسى‌که دربرنامه‌اى‌غایب بوده‌اما قلبا به آن رضایت داشته ، همانند كسى است كه حاضر و شریك بوده » .(2)1.


1) « نهج البلاغه » ، كلام 201 .

2) «وسایل‌الشیعه»، جلد11، صفحه409تا411.

امام على بن موسى الرضا (علیه السلام)مى‌فرماید : « لَوْ اَنَّ رَجُلاً قُتِلَ فِى الْمَشْرِقِ فَرَضِىَ بِقَتْلِه رَجُلٌ بِالْمَغْرِبِ لَكانَ الرّاضى عِنْدَاللّهِ عَزَّ وَ جَلَّ شَریكَ الْقاتِلِ : هرگاه كسى كه درمشرق كشته شود و دیگرى در مغرب راضى به قتل او باشد ، او در پیشگاه خدا شریك قاتل است » .(1)

و نیز از على (علیه السلام)نقل شده كه فرمود : « اَلرّاضى بِفِعْلِ قَوْمٍ كَالدّاخِلِ مَعَهُمْ فیهِ وَ عَلى كُلِّ داخِلٍ فى باطِلٍ اِثْمانِ اِثْمُ الْعَمَلِ بِه وَ اِثْمُ الرِّضابِه : كسى كه به كار گروهى راضى باشد همچون كسى است كه با آن‌ها در آن كار شرکت كرده است ، امّا كسى كه عملاً شرکت كرده دو گناه دارد گناه عمل و گناه رضایت » ( و آن كس كه فقط راضى بوده يك گناه دارد ) .(2)

براى این‌که عمق و وسعت پیوند فکرى و مکتبى را در اسلام بدانیم كه هیچ حد و مرزى از نظر زمان و مکان نمى‌شناسد كافى است ، این گفتار پرمعنى و تکان‌دهنده على (علیه السلام)را در .


1) « وسایل الشیعه » ، جلد 11 ، صفحه 409 تا 411 .

2) « وسایل الشیعه » ، جلد 11 ، صفحه 409 تا 411 .

نهج‌البلاغه مورد توجه قرار دهیم: هنگامى كه در میدان جنگ جمل بر ياغیان آتش افروز پیروز شد و ياران على (علیه السلام)از این پیروزى كه پیروزى اسلام بر شرك و جاهليّت بود خوشحال شدند ، يکى از آن‌ها عرض كرد : « چه‌قدر دوست داشتم كه برادرم در این میدان حاضر بود تا پیروزى شما را بر دشمن با چشم خود ببیند » امام رو به او كرد و فرمود : «اَهَوى اَخیكَ مَعَنا : بگو ببینم قلب برادر تو با ما بود؟» « فَقالَ نَعَمْ : در پاسخ گفت آرى » امام فرمود : « فَقَدْ شَهِدْنا : ( غم مخور ) او هم با ما در این میدان شرکت داشت » .

سپس اضافه فرمود : « وَ لَقَدْ شَهِدْنا فى عَسْكَرِنا هذا اَقْوامٌ فى اَصْلابِ الرِّجالِ وَ اَرْحامِ النِّساءِ سَيَرْعَفُ بِهِمُ الزَّمانُ وَ يَقْوى بِهِمُ الاْيمانُ : از این بالاتر به تو بگویم : امروز گروه‌هایى در لشگر ما شرکت كردند كه هنوز در صلب پدران و رحم مادرانند ( و به دنیا گام ننهاده‌اند ) اما به زودى گذشت زمان آن‌هارا به دنیا خواهد فرستاد و قدرت ایمان با نیروى آن‌ها افزایش مى‌یابد » .

بدون شك آن‌هاکه در برنامه‌اى شرکت دارند و تمام مشکلات و زحمات آن را تحمّل مى‌کنند داراى امتیاز خاصى هستند ، اما این به آن معنى نیست كه سایرین مطلقاً در آن

شرکت نداشته باشند ، بلکه چه در آن زمان و چه در قرون و اعصار آینده تمام كسانى كه از نظر فکر و مکتب ، پیوندى با آن برنامه دارند به نوعى در آن شریکند .

این مسأله كه شاید در هیچ‌یك از مکاتب جهان نظیر و مانند نداشته باشد بر اساس يك واقعيّت مهم اجتماعى استوار است و آن این‌که كسانى كه در طرز فکر با دیگرى شبیهند هرچند در برنامه معینى كه او انجام داده شرکت نداشته باشند اما به طور قطع وارد برنامه‌هاى مشابه آن در محیط و زمان خود خواهند شد ، زیرا اعمال انسان همیشه ، پرتوى از افکار او است و ممکن نیست انسان به مکتبى پاى‌بند باشد و در عمل او آشکار نشود .

اسلام از گام اول ، اصلاحات را در منطقه روح و جان انسان پیاده مى‌کند ، تا مرحله عمل ، خود به خود اصلاح گردد ، طبق ، این دستور كه در بالا خواندیم يك فرد مسلمان هرگاه خبرى به او برسد كه فلان كار نیك يا بد انجام شود ، فورا سعى مى‌کند در برابر آن موضع‌گیرى كند و دل و جان و خود را با نیکى‌ها هماهنگ سازد و از بدى تنفر جوید ، این تلاش و كوشش درونى بدون شك در اعمال او اثر خواهد گذاشت و پیوند

فکریش به پیوند عملى خواهد انجامید .

66 فَلَمّا جاآءَ اَمْرُنا نَجَّيْنا صلِحا وَ الَّذینَ ءَامَنُوا مَعَهُ بِرَحْمَةٍ مِنّا وَ مِنْ خِزْىِ يَوْمِئِذٍ اِنَّ رَبَّكَ هُوَ الْقَوِىُّ الْعَزیزُ

هنگامى كه فرمان ما ( دائر به مجازات این قوم ) فرا رسید صالح و كسانى را كه با او ایمان آورده بودند به رحمت خود ( از آن عذاب ) و از رسوایى آن روز رهایى بخشیدیم چرا كه پروردگارت قوى و شکست ناپذیر است .

« خِزْىِ » در لغت به معنى شکستى است كه به انسان وارد مى‌شود خواه به وسیله خودش باشد يا دیگرى و هرگونه رسوایى و ذلّت فوق‌العاده‌اى را شامل مى‌شود .

رحمت الهى نسبت به مؤمنان آن‌چنان پربار است كه پیش از نزول عذاب همه آن‌ها را به مکان امن و امانى منتقل مى‌کند و هیچ‌گاه خشك و تر را به عنوان عذاب و مجازات نمى‌سوزاند.

البتّه ممکن است حوادث ناگوارى مانند سیل‌ها و بیمارى‌هاى عمومى و زلزله‌ها رخ دهد كه كوچك و بزرگ را فراگیرد ، ولى این حوادث حتما جنبه مجازات و عذاب الهى

ندارد ، وگرنه محال است در منطق عدالت پروردگار حتى يك نفر بى‌گناه به جرم میلیون‌ها گناهکار گرفتار شود .

البتّه این موضوع كاملاً امکان دارد كه افرادى ساکت و خاموش درمیان جمعى گناهکار باشند و به مسؤولیت‌هایشان در مبارزه با فساد عمل نکنند و به همان سرنوشت گرفتار شوند ، اما اگر آن‌ها به مسؤولیت‌هایشان عمل كنند محال است حادثه‌اى كه به عنوان عذاب نازل مى‌شود دامن آن‌ها را بگیرد .(1)

از آیه فوق به خوبى برمى‌آید كه مجازات سرکشان و طغیان‌گران تنها جنبه مادى ندارد ، بلکه جنبه معنوى را نیز شامل مى‌شود چرا كه سرانجام كار آن‌ها و سرنوشت مرگبارشان و زندگى آلوده به ننگشان به عنوان فصول رسواکننده‌اى در تاریخ ثبت مى‌شود درحالى‌که .


1) درجلد 7 تفسیرنمونه ، صفحه 130 نیز توضیحاتى آمده است كه براى فهم مقصود این‌گونه آیات مؤثر است - كتاب‌هاى « آفریدگار جهان » و « در جستجوى خدا » .

براى افراد باایمان سطور طلایى تاریخ رقم مى‌خورد .

67 وَ اَخَذَ الَّذینَ ظَلَمُوا الصَّيْحَةُ فَاَصْبَحُوا فى دِيرِهِمْ جثِمینَ

و آن‌ها را كه ستم كرده بودند صیحۀ ( آسمانى ) فروگرفت و در خانه‌هایشان به روى افتادند و مردند .

منظور از صیحه چیست ؟

« صَّيْحَةُ » در لغت به معنى صداى عظیمى است كه معمولاً از دهان انسان يا حیوانى بیرون مى‌آید ولى اختصاص به آن ندارد بلکه هرگونه صداى عظیم را شامل مى‌شود .

« جاثِم » از ماده « جَثْم » به معنى نشستن روى زانو و هم‌چنین به معنى افتادن برو آمده است . (براى توضیح بیشتر در این زمینه به جلد 6 تفسیر نمونه صفحه 240 مراجعه نمایید).

در آیات قرآن مى‌خوانیم كه چند قوم گنهکار به وسیله صیحه آسمانى مجازات شدند يکى همین قوم ثمود بودند و دیگر قوم‌لوط ( 73 / حجر ) و دیگر قوم شعیب ( 94 / هود ) .

از آیات دیگر قرآن در مورد قوم ثمود استفاده مى‌شود كه مجازات آن‌ها به وسیله

صاعقه بود « فَاِنْ اَعْرَضُوا فَقُلْ اَنْذَرْتُكُمْ صاعِقَةً مِثْلَ صاعِقَةِ عادٍ وَ ثَمُودَ » ( 13 / فصلت ) و این نشان مى‌دهد كه منظور از « صَيْحَة » صداى وحشتناك صاعقه است . آیا صداى وحشت‌انگیز مى‌تواند جمعيّتى را نابود كند ؟ جواب این سؤال مسلماً مثبت است، زیرا مى‌دانیم امواج‌صوتى از حد معینى كه بگذرد ، مى‌تواند شیشه‌ها رابشکند ، حتى بعضى از عمارت‌ها را ویران كند و ارگانیسم درون بدن انسان را از كار بیندازد .

این را شنیده‌ایم به هنگامى كه هواپیماها دیوار صوتى را مى‌شکنند ( و با سرعتى بیشتر از سرعت امواج صوت حرکت مى‌کنند ) افرادى بیهوش به روى زمین مى‌افتند و يا زنانى سقط جنین مى‌کنند و يا تمام شیشه‌هاى عمارت‌هایى كه در آن منطقه قرار دارند مى‌شکند .

طبیعى است اگر شدت امواج صوت از این هم بیشتر شود به آسانى ممکن است اختلالات كشنده‌اى در اعصاب و رگ‌هاى مغزى و حرکات قلب تولید كند و سبب مرگ انسان‌ها شود .

البتّه طبق آیات قرآن پایان این جهان نیز بایك صیحه همگانى خواهد بود ( ما يَنْظُرُونَ

اِلاّ صَيْحَةً واحِدَةً تَأْخُذُهُمْ وَ هُمْ يَخِصِّمُونَ ) ( 49 / يس ) .

همان‌گونه كه رستاخیز نیز با صیحه بیدارکننده‌اى آغازمى‌شود (اِنْ كانَتْ اِلاّ صَيْحَةً واحِدَةً فَاِذاهُمْ جَمیعٌ لَدَيْنا مُحْضَرُونَ) ( 53/یس ).

البتّه از تعبیر به « جاثِمین » چنین استفاده مى‌شود كه صیحه آسمانى باعث مرگ آن‌ها شد ولى اجساد بى‌جانشان به روى زمین افتاده بود ، اما از پاره‌اى از روایات برمى‌آید كه آتش صاعقه آن‌ها را سوزاند ، البتّه این دو با هم منافات ندارد زیرا اثر وحشتناك صداى صاعقه فورا آشکار مى‌شود درحالى كه آثار سوختگى آن مخصوصاً براى كسانى كه در درون عمارت‌ها بوده باشند بعدا ظاهر مى‌گردد .

68 كَأَنْ لَمْ يَغْنَوْا فیهاآ اَلاآ اِنَّ ثَمُودَ كَفَرُوا رَبَّهُمْ اَلا بُعْدا لِّثَمُودَ

آن‌چنان‌که گویى هرگز ساکن آن دیار نبودند بدانید قوم ثمود پروردگارشان را انکار كردند دور باد قوم ثمود ( از رحمت پروردگار ) .

« يَغْنَوْا » از ماده « غِنًى » به معنى اقامت در مکان است و بعید نیست از مفهوم اصلى

« غِنا » به معنى بى‌نیازى گرفته شده ، باشد زیرا كسى كه بى‌نیاز است منزل آماده‌اى دارد و مجبور نیست هر زمان ازمنزلى به منزل‌دیگر كوچ كند ، جمله « كَأَنْ لَمْ يَغْنَوْا فیها » كه درباره قوم ثمود و هم‌چنین قوم شعیب آمده است ، مفهومش این است آن‌چنان طومار زندگیشان درهم پیچیده شد كه گویا هرگز از ساکنان آن سرزمین نبودند .

69 وَ لَقَدْ جاآءَتْ رُسُلُناآ اِبْراهیمَ بِالْبُشْرى قالُوا سَلما قالَ سَلمٌ فَما لَبِثَ اَنْ جاآءَ بِعِجْلٍ حَنیذٍ

فرستادگان ما با بشارت نزد ابراهیم آمدند گفتند : سلام ( او نیز ) گفت سلام و طولى نکشید كه گوساله بریانى ( براى آن‌ها ) آورد .

« عِجْلٍ » به معنى گوساله و « حَنیذٍ » به معنى بریان است و بعضى احتمال داده‌اند كه حنیذ هر نوع بریان را نمى‌گیرد بلکه تنها به گوشتى گفته مى‌شود كه روى سنگ‌ها مى‌گذارند و درکنار آتش قرار مى‌دهند و بى‌آن‌که آتش به آن اصابت كند نرم نرم بریان و پخته مى‌شود .

از این جمله استفاده مى‌شود كه يکى از آداب مهمان‌دارى آن است كه غذا را هرچه

زودتر براى او آماده كنند ، چرا كه مهمان وقتى از راه مى‌رسد مخصوصاً اگر مسافر باشد غالبا خسته و گرسنه است ، هم نیاز به غذا دارد و هم نیاز به استراحت ، باید زودتر غذاى او را آماده كنند تا بتواند استراحت كند .

ممکن است بعضى خرده گیران بگویند براى چند مهمان يك گوساله بریان زیاد است ولى با توجه به این‌که اولاً در تعداد این مهمان‌ها كه قرآن عددشان را صریحا بیان نکرده گفتگو است ، بعضى سه و بعضى چهار و بعضى نه و بعضى يازده نفر نوشته‌اند و از این بیشتر هم احتمال دارد و ثانیا ابراهیم هم پیروان و دوستانى داشت و هم كارکنان و آشنایانى و این معمول است كه گاه به هنگام فرارسیدن میهمان غذایى درست مى‌کنند چند برابر نیاز میهمان و همه از آن استفاده مى‌کنند .

70 فَلَمّا رَءا اَيْدِيَهُمْ لا تَصِلُ اِلَيْهِ نَكِرَهُمْ وَ اَوْجَسَ مِنْهُمْ خِيْفَةً قالُوا لا تَخَفْ اِنّاآ اُرْسِلْنا اِلى قَوْمِ لُوطٍ

( اما ) هنگامى كه دید دست آن‌ها به آن نمى‌رسد ( و از آن نمى‌خورند ) آن‌ها را زشت

شمرد و در دل احساس ترس نمود ( اما به زودى ) به او گفتند نترس ما به سوى قوم لوط فرستاده شدیم .

در این هنگام واقعه عجیبى اتفاق افتاد و آن این‌که ابراهیم مشاهده كرد كه میهمانان تازه وارد دست به سوى غذا دراز نمى‌کنند ، این كار براى او تازگى داشت و به همین دلیل احساس بیگانگى نسبت به آن‌ها كرد و باعث وحشت او شد .

این موضوع از يك رسم و عادت دیرینه سرچشمه مى‌گرفت كه هم‌اکنون نیز درمیان اقوامى كه به سنت‌هاى خوب گذشته پایبندند وجود دارد ، كه اگر كسى از غذاى دیگرى تناول كند و به اصطلاح نان و نمك او را بخورد ، قصد سویى درباره او نخواهد كرد و به همین دلیل اگر كسى واقعا قصد سویى نسبت به دیگرى داشته باشد سعى مى‌کند نان و نمك او را نخورد ، روى این جهت ابراهیم از كار این مهمانان نسبت به آن‌ها بدگمان شد و فکر كرد ممکن است قصد سویى داشته باشند .

رسولان كه به این مسأله پى‌برده بودند ، به زودى ابراهیم را از این فکر بیرون آوردند و

« به او گفتند نترس ما فرستادگانى هستیم به سوى قوم‌لوط » يعنى فرشته‌ایم و مأمور عذاب يك قوم ستمگر و فرشته غذا نمى‌خورد .

71 وَامْرَاَتُهُ قاآئِمَةٌ فَضَحِكَتْ فَبَشَّرْنها بِاِسْحقَ وَ مِنْ وَراآءِ اِسْحقَ يَعْقُوبَ

و همسرش ایستاده بود خندید او را بشارت به اسحاق و پس از او يعقوب دادیم .

خنده ساره همسر ابراهیم ممکن است به خاطر آن باشد كه او نیز از فجایع قوم لوط به شدت ناراحت و نگران بود و اطلاع از نزدیك شدن مجازات آن‌ها مایه خوشحالى و سرور او گشت .

این احتمال را نیز داده‌اند كه خنده او از جهت خوشحالى به خاطر بشارت بر فرزند بوده باشد ، هرچند ظاهر آیه این تفسیر را نفى مى‌کند ، زیرا بشارت به اسحق بعد از این خنده به او داده شد مگر این‌که گفته شود نخست ابراهیم را بشارت دادند كه صاحب فرزندى خواهد شد و ساره این احتمال را داد كه او چنین فرزندى را براى ابراهیم خواهد آورد ولى تعجّب كرد كه مگر ممکن است پیرزنى در این سن و سال براى شوهر پیرش فرزند بیاورد ، لذا باتعجّب از آن‌ها سؤال كرد و آن‌ها صریحاً به او گفتند كه آرى این فرزند از تو خواهد شد ،

دقّت در آیات سوره ذاریات نیز این معنى را تأیید مى‌کند .

آن‌ها در حقیقت هم به او بشارت فرزند دادند و هم « نوه » ، يکى اسحاق و دیگرى يعقوب كه هر دو از پیامبران خدا بودند .

72 قالَتْ يوَيْلَتىآ ءَأَلِدُ وَ اَنَا عَجُوزٌ وَ هذا بَعْلى شَيْخا اِنَّ هذا لَشَىْ‌ءٌ عَجیبٌ

گفت: اى واى برمن ! آیا من فرزندمى‌آورم درحالى‌که پیرزنم و این شوهرم پیرمردى است این راستى چیز عجیبى است .

او حق داشت تعجّب كند زیرا اولاً طبق آیه 29 سوره ذاریات در جوانى نیز زن عقیمى بود و در آن روز كه این مژده را به او دادند طبق گفته مفسران و سفر تکوین تورات نود سال يا بیشتر داشت و همسرش ابراهیم حدود يکصد سال يا بیشتر .

در این‌جا این سؤال پیش مى‌آید كه چرا ساره هم به پیر بودن خود استدلال كرد و هم پیرى همسرش درحالى كه مى‌دانیم زنان معمولاً بعد از پنجاه‌سالگى عادت ماهیانه‌شان كه نشانه آمادگى براى تولد فرزند است قطع مى‌شود و پس از آن احتمال ، فرزند آوردن در

مورد آن‌ها ضعیف است ، ولى آزمایش‌هاى پزشکى نشان داده كه مردان از نظر تولید نطفه آمادگى پدرشدن را تا سنین بالا دارند .

ولى پاسخ این سؤال روشن است كه در مردان نیز این موضوع هرچند امکان دارد ولى به هر صورت در مورد آن‌ها نیز در سنین خیلى بالا این احتمال ضعیف خواهد بود و لذا طبق آیه 54 سوره حجر ، خود ابراهیم نیز از این بشارت به خاطر پیرى تعجّب كرد .

به علاوه از نظر روانى نیز ساره شاید بى‌میل نبود ، كه تنها گناه را به گردن نگیرد .

73 قالُوآا اَتَعْجَبینَ مِنْ اَمْرِ اللّهِ رَحْمَتُ اللّهِ وَ بَرَكتُهُ عَلَيْكُمْ اَهْلَ الْبَيْتِ اِنَّهُ حَمیدٌ مَجیدٌ

گفتند: از فرمان‌خدا تعجّب‌مى‌کنى این رحمت‌خدا و برکاتش بر شما خانواده است چرا كه حمید و مجید است .

همان خدایى كه ابراهیم را از چنگال نمرود ستمگر رهایى بخشید و در دل آتش سالم نگاه داشت ، همان خدایى كه ابراهیم قهرمان بت‌شکن را كه يك تنه بر همه طاغوت‌ها تاخت قدرت و استقامت و بینش داد .

این رحمت و برکت الهى تنها آن روز و آن زمان نبود بلکه در این خاندان همچنان ادامه داشته و دارد ، چه برکتى بالاتر از وجود پیامبر اسلام صلى‌الله‌علیه‌و‌آله و امامان معصوم كه در این خاندان آشکار شده‌اند .

بعضى از مفسران با این آیه استدلال كرده‌اند كه همسر انسان نیز در عنوان اهل بیت وارد است و این عنوان مخصوص به فرزندان و پدر و مادر نیست ، البتّه این استدلال صحیح است و حتى اگر این آیه هم نبود ، از نظر محتواى كلمه اهل این معنى درست است ، اما هیچ مانعى ندارد كسانى جزء اهل‌بیت پیامبرى همچون پیامبر اسلام باشند و بر اثر جداکردن مکتب خود از نظر معنوى از اهل بیت خارج شوند . ( شرح بیشتر در این‌باره به خواست خدا ذیل آیه 33 سوره احزاب خواهد آمد ). و در پایان آیه براى تأکید بیشتر ، فرشتگان گفتند : « او خدایى است كه حمید و مجید است » ( اِنَّهُ حَمیدٌ مَجیدٌ ) .

در واقع ذکر این دو صفت پروردگار دلیلى است براى جمله قبل ، زیرا « حَمید » به معنى كسى است كه اعمال او ستوده است ، این نام خدا اشاره‌اى به نعمت‌هاى فراوانى است كه او

بر بندگانش دارد كه در مقابل آن حمدش را مى‌کنند و « مَجید » به كسى گفته مى‌شود كه حتى قبل از استحقاق ، نعمت مى‌بخشد ، آیا از خداوندى كه داراى این صفات است ، عجیب مى‌آید كه چنین نعمتى ( يعنى فرزندهاى برومند ) به خاندان پیامبرش بدهد ؟

74 فَلَمّا ذَهَبَ عَنْ اِبْراهیمَ الرَّوْعُ وَ جاآءَتْهُ الْبُشْرى يُجدِلُنا فى قَوْمِ لُوطٍ

هنگامى‌که ترس ابراهیم فرونشست و بشارت به او رسید، با ما درباره قوم لوط مجادله مى‌کرد.

75 اِنَّ اِبْراهیمَ لَحَلیمٌ اَوّهٌ مُنیبٌ

چرا كه ابراهیم ، بردبار و دلسوز و بازگشت كننده ( به سوى خدا ) بود.

« رَوْع » به معنى ترس و وحشت است .

« حَلیمٌ » از حلم به معنى بردبارى در راه رسیدن به يك هدف مقدس است و « اَوّهٌ » در اصل به معنى كسى است كه فراوان آه مى‌کشد ، خواه به خاطر ترس از مسؤولیت‌هاى خود باشد و يا مشکلات و مصایبى كه دامن مردم را گرفته است و « مُنیب » از ماده « اِنابَة » به معنى رجوع و بازگشت است .

هنگامى كه وحشت ابراهیم از آن‌ها زایل شد و از طرفى بشارت فرزند و جانشین برومندى به او دادند ، فورا به فکر قوم لوط كه آن رسولان مأمور نابودى آن‌ها بودند افتاد و شروع به مجادله و گفتگو در این‌باره كرد .

در این جا ممکن است ، این سؤال پیش آید كه چرا ابراهیم درباره يك قوم آلوده گنهکار به گفتگو برخاسته و با رسولان پروردگار كه مأموریت آن‌ها به فرمان خدا است به مجادله پرداخته است ( به همین دلیل تعبیر به « يُجدِلُنا » شده ، يعنى با ما مُجادَلَة مى‌کرد ) درحالى كه این كار از شأن يك پیامبر ، آن هم پیامبرى به عظمت ابراهیم دور است .

لذا قرآن بلافاصله در آیه بعد مى‌گوید : « ابراهیم بردبار ، بسیار مهربان و متوکل بر خدا و بازگشت‌کننده به سوى او بود : اِنَّ اِبْراهیمَ لَحَلیمٌ اَوّهٌ مُنیبٌ » .

در واقع با این سه جمله پاسخ سربسته و كوتاهى به این سؤال داده شده است .

توضیح این‌که : ذکر این صفات براى ابراهیم به خوبى نشان مى‌دهد كه مجادله او مجادله ممدوحى بوده است و این به خاطر آن است كه براى ابراهیم روشن نبود كه فرمان عذاب

به‌طور قطع از ناحیه خداوند صادر شده ، بلکه این احتمال را مى‌داد كه هنوز روزنه امیدى براى نجات این قوم باقى است و احتمال بیدار شدن درباره آن‌ها مى‌رود و به همین دلیل هنوز جایى براى شفاعت وجود دارد ، لذا خواستار تأخیر این مجازات و كیفر بود ، چرا كه او حلیم وبردبار بود و نیز بسیار مهربان بود و نیز در همه‌جا به خدا رجوع مى‌کرد .

بنابراین این‌که بعضى گفته‌اند اگر مجادله ابراهیم با خدا بود كه معنى ندارد و اگر با فرستادگان او بود آن‌ها نیز از پیش خود نمى‌توانستند كارى انجام دهند ، پس در هر صورت این مجادله نمى‌توانست صحیح باشد ؟

پاسخ این است كه در برابر يك حکم قطعى نمى‌توان گفتگو كرد ، اما فرمان‌هاى غیرقطعى را با تغییر شرایط و اوضاع مى‌توان تغییر داد چرا كه راه بازگشت در آن بسته نیست و به تعبیر دیگر فرمان‌هایى است مشروط نه مطلق .

76 يااِبْرهیمُ اَعْرِضْ عَنْ هذآا اِنَّهُ قَدْجاآءَ اَمْرُ رَبِّكَ وَ اِنَّهُمْ‌ءَاتیهِمْ عَذابٌ غَيْرُ مَرْدُودٍ

اى ابراهیم از این كار صرف‌نظر كن كه فرمان پروردگارت فرارسیده و عذاب

( الهى ) به طور قطع به سراغ آن‌ها مى‌آید و برگشت ندارد .

تعبیر به « رَبِّكَ » ( پروردگارت ) نشان مى‌دهد كه این عذاب نه تنها جنبه انتقامى نداشته بلکه از صفت ربوبيّت پروردگار كه نشانه تربیت و پرورش بندگان و اصلاح مجتمع انسانى است ، سرچشمه گرفته است .

77 وَ لَمّا جاآءَتْ رُسُلُنا لُوطا سِىآءَ بِهِمْ وَ ضاقَ بِهِمْ ذَرْعا وَ قالَ هذا يَوْمٌ عَصیبٌ

و هنگامى كه رسولان ما به سراغ لوط آمدند از آمدنشان ناراحت شد و قلبش پریشان گشت و گفت امروز روز سختى است .

« سِىْ‌ءَ » از مادّه « ساءَ » به معنى بدحال شدن و ناراحت گشتن است .

« ذَرْع » به طورى كه فخر رازى در تفسیرش از « اَزْهَرِىّ » نقل كرده ، در این‌گونه موارد به معنى طاقت است و در اصل فاصله میان دست‌هاى شتر به هنگام راه رفتن مى‌باشد .

طبیعى است هنگامى كه بر پشت شتر بیش از مقدار طاقتش بار بگذارند مجبور است دست‌ها را نزدیک‌تر بگذارد و فاصله آن را به هنگام راه‌رفتن كمتر كند ، به همین مناسبت

این تعبیر تدریجاً به معنى ناراحتى به خاطر سنگینى حادثه آمده است .

از بعضى از كتب لغت مانند « قاموس » استفاده مى‌شود كه این تعبیر در موقعى گفته مى‌شود كه شدت حادثه به قدرى باشد كه انسان تمام راه‌هاى چاره را به روى خود بسته ببیند .

« عَصیبٌ » از ماده « عَصْب » به معنى بستن چیزى به يکدیگر است و از آن‌جا كه حوادث سخت و ناراحت كننده انسان را درهم مى‌پیچید و گویى در لابلاى ناراحتى قرارمى‌دهد ، عنوان «عَصیبٌ» به‌آن اطلاق‌مى‌شود و عرب روزهاى‌گرم و سوزان را نیز «يَوْمُ‌الْعَصیبِ» مى‌گوید .

در روایات و تفاسیر اسلامى آمده است كه لوط در آن هنگام در مزرعه خود كارمى‌کرد ناگهان ، عده‌اى از جوانان زیبا را دید كه به سراغ او مى‌آیند و مایلند مهمان او باشند ، علاقه او به پذیرایى از مهمان از يك سو و توجه به این واقعيّت كه حضور این جوانان زیبا ، درشهرى كه غرق آلودگى انحراف جنسى است ، موجب انواع دردسر و احتمالاً آبروریزى است ، او را سخت در فشار قرار داد .

78 وَ جاءَهُ قَوْمُهُ يُهْرَعُونَ اِلَيْهِ وَ مِنْ قَبْلُ كانُوا يَعْمَلُونَ السَّيِّئاتِ قالَ يقَوْمِ

هؤُلاآءِ بَناتى هُنَّ اَطْهَرُ لَكُمْ فَاتَّقُوااللّهَ وَ لا تُخْزُونِ فى ضَيْفىآ اَلَيْسَ مِنْكُمْ رَجُلٌ رَشیدٌ

و قومش به سرعت به سراغ او آمدند - و قبلاً كارهاى بد انجام مى‌دادند - گفت : اى قوم من ! این‌ها دختران منند، براى شما پاکیزه‌ترند ( با آن‌ها ازدواج كنید و از اعمال شنیع صرف‌نظر نمایید ) از خدا بترسید و مرا در مورد میهمان‌هایم رسوا مسازید، آیا درمیان شما يك مرد رشید وجود ندارد ؟

زندگى ننگین قوم لوط

« يُهْرَعُونَ » از ماده « اِهْراع » به معنى راندن شدید است گویى غریزه سرکش جنسى این قوم گمراه را به شدت به سوى میهمان‌هاى لوط پیامبر مى‌راند .

به هرحال لوط ، راهى جز این نداشت كه میهمان‌هاى تازه وارد را به خانه خود بپذیرد و از آن‌ها پذیرایى كند ، اما براى این‌که آن‌ها را اغفال نکرده باشد ، در وسط راه چند بار به آن‌ها گوشزد كرد ، كه این شهر مردم منحرفى دارد ، تا اگر مهمان‌ها توانایى

مقابلۀ با آنان را ندارند ، حساب كار خویش بکنند .

در روایتى مى‌خوانیم كه خداوند به فرشتگان دستور داده بود كه تا این پیامبر، سه‌بار شهادت بربدى و انحراف این قوم ندهد ، آن‌هارا مجازات نکنند ( يعنى حتى دراجراى فرمان‌خدا نسبت‌به يك قوم گناهکار باید موازین يك دادگاه و محاکمه عادلانه انجام گردد ) و این‌رسولان شهادت لوط را دراثناء راه سه بار شنیدند .(1)

در پاره‌اى از روایات آمده كه لوط آن‌قدر مهمان‌هاى خود را معطّل كرد تا شب فرارسید شاید دوراز چشم آن قوم شرور و آلوده بتواند با حفظ حیثیت و آبروى از آنان پذیرایى كند .

ولى چه مى‌توان كرد . وقتى كه انسان دشمنش در درون خانه‌اش باشد. همسر لوط كه زن با ایمانى نبود و به این قوم گنهکار كمك مى‌کرد ، از ورود این میهمانان جوان و زیبا آگاه شد .


1) « مجمع البیان » ، ذیل آیه .

بر فراز بام رفت . نخست از طریق كف زدن و سپس با روشن كردن آتش و برخاستن دود ، گروهى از این قوم منحرف را آگاه كرد كه طعمه چربى به دام افتاده .(1)

این جمله‌اى كه لوط به هنگام حمله قوم به خانه او به قصد تجاوز به مهمانانش گفت كه این دختران من براى شما پاك و حلال است از آن‌ها استفاده كنید و گردگناه نگردید ، در میان مفسران سؤالاتى را برانگیخته است. نخست این‌که آیا منظور دختران نسبى و حقیقى لوط بوده‌اند ؟ درحالى كه آن‌ها طبق نقل تاریخ دو يا سه نفر بیشتر نبودند ، چگونه آن‌ها را به این جمعيّت پیشنهاد مى‌کند ؟ يا این‌که منظور همه دختران قوم و شهر بوده است كه مطابق معمول بزرگ قبیله از آن‌ها به عنوان دختران خود ياد مى‌کند .

احتمال دوم ضعیف به نظر مى‌رسد چرا كه خلاف ظاهر است و صحیح همان احتمال اول .


1) « تفسیر المیزان » ، جلد 10 ، صفحه 362 .

است و این پیشنهاد لوط به خاطر آن‌بودکه مهاجمین عده‌اى‌از اهل قریه بودند نه همه آن‌ها ، به علاوه او مى‌خواهد نهایت فداکارى خود را در این‌جا نشان دهد كه من حتى حاضرم براى مبارزه با گناه و هم‌چنین حفظ حیثیت میهمانانم دختران خودم را به همسرى شما درآورم ، شاید آن‌ها با این فداکارى بى‌نظیر ، وجدان خفته‌شان بیدار شود و به راه حق بازگردند .

دیگر این‌که مگر ازدواج دختر با ایمانى مانند دختران لوط با كفار بى‌ایمان جایز بود كه چنین پیشنهادى را كرد ؟

پاسخ این سؤال را از دو راه گفته‌اند : يکى این‌که در آیین لوط همانند آغاز اسلام تحریم چنین ازدواجى وجود نداشت ، لذا پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله دختر خود را « زینب » به ازدواج

« ابى العاص » قبل از آن‌که اسلام را بپذیرد درآورد ، ولى بعدا این حکم منسوخ گشت .(1).


1) « تفسیر مجمع‌البیان » و « تفسیر فخر رازى » .

دیگر این‌که منظور « لوط » پیشنهاد ازدواج مشروط بود ( مشروط به ایمان ) يعنى این دختران من است ، بیایید ایمان آورید تا آن‌ها را به ازدواج شما درآورم .

و از این‌جا روشن مى‌شود كه ایراد بر لوط پیامبر كه چگونه دختران پاك خود را به جمعى از اوباش پیشنهاد كرد نادرست است زیرا پیشنهاد او مشروط و براى اثبات نهایت علاقه به هدایت آن‌ها بود .

باید توجه داشت كه كلمه « اَطْهَرُ » ( پاکیزه‌تر ) مفهومش این نیست كه عمل زشت و ننگین آن‌ها پاك بوده و ازدواج از آن پاکیزه‌تر ، بلکه این تعبیرى‌است كه زبان‌عرب و زبان‌هاى دیگر به هنگام مقایسه گفته مى‌شود ، مثلاً به كسى كه باسرعت سرسام‌آورى رانندگى مى‌کند مى‌گویند : « دیر رسیدن بهتر از هرگز نرسیدن است » و يا « چشم از غذاى مشکوك پوشیدن بهتر از آن است كه انسان جان خود رابه خطر بیندازد » . در روایتى نیز مى‌خوانیم كه امام به هنگام شدت تقيّه و احساس خطر از ناحیه خلفاى عباسى فرمود :

« وَ اللّهِ اُفْطِرُ يَوْما مِنْ شَهْرِ رَمَضانَ اَحَبُّ اِلَىَّ مَنْ اَنْ يُضْرَبَ عُنُقى : يك روز از ماه رمضان را - همان‌روزى را كه خلیفه وقت عید اعلام كرده بود درحالى كه عید نبود - افطار كنم ( و سپس آن روز را قضا كنم ) بهتر از آن است كه كشته شوم » .(1)با این‌که نه كشته شدن خوب است و نه هرگز نرسیدن و مانند آن ، اما این تعبیر گفته مى‌شود .

تعبیر « لوط » كه در پایان سخنش گفت : « آیا در میان شما يک‌مرد رشید نیست » این حقیقت‌را بازگو مى‌کند كه حتى وجود يك مرد رشید در میان يك قوم و قبیله براى جلوگیرى از اعمال ننگینشان كافى است يعنى اگر يك انسان عاقل و صاحب رشد فکرى در میان شما بود هرگز به سوى خانه من به قصد تجاوز به میهمانانم نمى‌آمدید .

این تعبیر نقش « رَجَلٌ رَشیدٌ » را در رهبرى جوامع انسانى به خوبى روشن مى‌سازد این .


1) « وسایل » ، جلد 7 ، صفحه 95 ( كتاب الصوم باب 57 ) .

همان واقعیتى است كه در طول تاریخ بشر نمونه‌هاى زیادى از آن را دیده‌ایم .

79 قالُوا لَقَدْ عَلِمْتَ ما لَنا فى بَناتِكَ مِنْ حَقٍّ وَ اِنَّكَ لَتَعْلَمُ ما نُریدُ

گفتند: تو كه مى‌دانى ما حق ( و میلى ) در دختران تو نداریم و خوب مى‌دانى ما چه مى‌خواهیم؟

عجب این‌که آن قوم گمراه به لوط گفتند ما به دختران تو حق نداریم این تعبیر بیانگر نهایت انحراف این گروه است ، يعنى يك جامعه آلوده كارش به جایى مى‌رسد كه حق را

باطل و باطل را حق مى‌بیند ازدواج با دختران پاك و با ایمان را اصلاً در قلمرو حق خود نمى‌شمارد ، ولى به عکس انحراف جنسى را حق خود مى‌شمارد .

عادت‌کردن و خو گرفتن به گناه در مراحل نهایى و خطرناکش چنین است كه ننگین‌ترین و زشت‌ترین اعمال را حق خود مى‌شمارد و پاک‌ترین تمتع و بهره‌گیرى جنسى را ناحق مى‌داند .

80 قالَ لَوْ اَنَّ لى بِكُمْ قُوَّةً اَوْ ءَاوِىآ اِلى رُكْنٍ شَدیدٍ

گفت : ( افسوس )اى كاش دربرابر شما قدرتى‌داشتم يا تکیه‌گاه و پشتیبان محکمى در

اختیار من بود ( آن‌گاه ) مى‌دانستم با شما ددمنشان چه كنم ؟

در حدیثى از امام صادق (علیه السلام)چنین مى‌خوانیم كه در تفسیر آیه فوق فرمود : منظور از « قُوَّة » همان « قائم » است « و رُكْن شَدید » 313 نفر يارانش . (1)

این روایت ممکن است عجیب به نظر برسد كه چگونه مى‌توان باور كرد لوط در عصر خودش آرزوى ظهور شخص با چنین يارانى را كرده باشد .

ولى آشنایى با روایاتى كه در تفسیر آیات قرآن وارد شده تاکنون این درس را به ما داده است كه غالبا يك قانون كلى را در چهره يك مصداق روشنش بیان مى‌کند ، در واقع لوط آرزو مى‌کرد كه اى كاش مردانى مصمم با قدرت روحى و جسمى كافى براى تشکیل يك حکومت الهى همانند مردانى كه حکومت جهانى عصر قیام مهدى (علیه السلام) را تشکیل مى‌دهند .


1) « تفسیر برهان » ، جلد 2 ، صفحه 228 .

در اختیار داشت ، تا قیام كند و با تکیه بر قدرت ، با فساد و انحراف مبارزه نماید و این‌گونه افراد خیره‌سر بى‌شرم رادرهم بکوبد .

81 قالُوا يلُوطُ اِنّا رُسُلُ رَبِّكَ لَنْ يَصِلُوآا اِلَيْكَ فَأَسْرِ بِاَهْلِكَ بِقِطْعٍ مِنَ الَّيْلِ وَ لا يَلْتَفِتْ مِنْكُمْ اَحَدٌ اِلاَّ امْرَأَتَكَ اِنَّهُ مُصیبُها ما اَصابَهُمْ اِنَّ مَوْعِدَهُمُ الصُّبْحُ اَلَيْسَ الصُّبْحُ بِقَریبٍ

گفتند : اى لوط ! ما رسولان پروردگار توایم ، آن‌ها هرگز دسترسى به تو پیدا نخواهند كرد ، دردل شب با خانواده‌ات ( از این شهر ) حرکت كن و هیچ‌یك از شما پشت سرش را نگاه نکند ، مگر همسر تو كه او هم به همان بلایى كه آن‌ها گرفتار مى‌شوند گرفتار خواهد شد ، موعد آن‌ها صبح است، آیا صبح نزدیك نیست ؟

پایان زندگى قوم لوط

« اَسْرِ » از ماده « اِسْراء » به معنى حرکت در شب است ، بنابراین ذکر لیل ( شب ) در آیه

براى تأکید بیشتر این موضوع است و « قِطْعٍ » به معنى تاریکى شب است . اشاره به این‌که در آن هنگام كه پرده‌هاى سیاه‌شب در همه‌جا فروافتاده و این قوم غافل يا در خوابند و يا

مست شراب و هوسبازى ، بى‌خبر از میان آن‌ها بیرون برو .

سرانجام هنگامى كه رسولان پروردگار نگرانى شدید لوط را مشاهده كردند كه در چه عذاب و شکنجه روحى گرفتار است ، پرده از روى اسرارکار خود برداشتند .

جالب این‌که فرشتگان خدا نمى‌گویند به ما آسیبى نمى‌رسد بلکه مى‌گویند به تو اى لوط دست نمى‌یابند كه آسیب برسانند . این تعبیر يا به‌خاطر آن است كه آن‌ها خود را از لوط جدا نمى‌دانستند چون به هرحال میهمان او بودند و هتك حرمت آن‌ها هتك حرمت لوط بود و يا به‌خاطر این است كه مى‌خواهند به او بفهمانند ، ما رسولان خدا هستیم و عدم دسترسى به ما مسلم است ، حتى به تو هم كه انسانى همنوع آنان هستى به لطف پروردگارت دست نخواهند يافت .

در آیۀ 37 سوره قمر مى‌خوانیم : « وَ لَقَدْ راوَدُوهُ عَنْ ضَيْفِه فَطَمَسْناآ اَعْيُنَهُمْ : آن‌ها قصد تجاوز به‌میهمان لوط داشتند ولى ما چشم‌هاى‌آن‌ها را نابیناساختیم » این آیه نشان مى‌دهد كه در این هنگام قوم مهاجم به اراده پروردگار بینایى خود را از دست دادند و قادر بر حمله نبودند . در بعضى از روایات نیز مى‌خوانیم كه يکى از فرشتگان مشتى خاك به صورت آن‌ها پاشید و آن‌ها نابینا شدند .

به هرحال این آگاهى لوط از وضع میهمانان و مأموریتشان همچون آب سردى بود كه بر قلب سوخته این پیامبر بزرگ ریخته شد و در يك لحظه احساس كرد بار سنگین غم و اندوه از روى قلبش برداشته شد ، برق شادى در چشمش درخشیدن گرفت و همچون بیمارى شدید كه چشمش به طبیب مسیحا دمى بیفتد احساس آرامش نمود و فهمید دوران اندوه و غم در شرف پایان است و زمان شادى و نجات از چنگال این قوم ننگین حیوان صفت فرارسیده است. میهمانان بلافاصله این دستور را به لوط دادند كه « تو همین امشب در دل تاریکى

خانواده‌ات را باخود بردار و از این سرزمین بیرون شو »( فَأَسْرِ بِاَهْلِكَ بِقِطْعٍ مِنَ الَّيْلِ ) .

ولى مواظب باشید كه « هیچ يك از شما به پشت سرش نگاه نکند » (وَ لا يَلْتَفِتْ مِنْكُمْ اَحَدٌ ) .

« تنها كسى كه از این دستور تخلّف خواهد كرد و به همان بلایى كه به قوم گناهکار مى‌رسد گرفتار خواهد شد همسر معصيّت كار تو است » ( اِلاّ امْرَأَتَكَ اِنَّهُ مُصیبُها ماآ اَصابَهُمْ ) .

در تفسیر جمله « لا يَلْتَفِتْ مِنْكُمْ اَحَدٌ » مفسران چند احتمال داده‌اند : نخست این‌که هیچ‌کس به پشت سر نگاه نکند. دیگر این‌که به فکر مال و وسایل زندگى خود در شهر نباشید تنها خود را از این مهلکه بیرون ببرید .

دیگر این‌که هیچ‌یك از شما خانواده از این قافله كوچك عقب نماند .

چهارم این‌که به هنگام خروج شما زمین لرزه و مقدمات عذاب شروع خواهد شد به پشت سر خود نگاه نکنید و به سرعت دور شوید. ولى هیچ مانعى‌ندارد كه همه این احتمالات در مفهوم آیه جمع باشد .

سرانجام آخرین سخن را به لوط گفتند كه : « لحظه نزول عذاب و میعاد آن‌ها صبح است و با نخستین شعاع صبحگاهى زندگى این قوم غروب خواهد كرد » ( اِنَّ مَوْعِدَهُمُ الصُّبْحُ ) .

اکنون برخیزید و هر چه زودتر شهر را ترك گویید « مگر صبح نزدیك نیست » ( اَلَيْسَ الصُّبْحُ بِقَریبٍ ). در بعضى از روایات مى‌خوانیم هنگامى كه فرشتگان موعد عذاب را صبح ذکر كردند لوط از شدت ناراحتى كه از این قوم آلوده داشت همان قومى كه با اعمال ننگینشان قلب او را مجروح و روح او را پر از غم و اندوه ساخته بودند ، از فرشتگان خواست كه حالا كه بنا است نابود شوند چه بهتر كه زودتر. ولى آن‌ها لوط را دلدارى دادند و گفتند مگر صبح نزدیك نیست .

چرا لحظه نزول عذاب « صبح » بود ؟

دقت در آیه بالا این سؤال را در ذهن خواننده ترسیم مى‌کند كه‌صبح دراین میان چه نقشى داشت؟ چرا در دل شب عذاب نازل نشد.

آیا به‌خاطر آن است كه گروه مهاجم به خانه لوط هنگامى كه نابینا شده‌اند به سوى قوم برگشتند و جریان را بازگو كردند و آن‌ها كمى در فکر فرورفتند كه جریان چیست و خداوند این مهلت را تا صبح به آن‌ها داد و شاید بیدار شوند و به سوى او بازگردند ؟

یا این‌که خداوند نمى‌خواست در دل شب ، بر آن‌ها شبیخون زند و به همین دلیل دستور داد تا فرارسیدن صبح مأموران عذاب دست نگهدارند .

در تفاسیر تقریباً چیزى در این زمینه ننوشته‌اند ولى آن‌چه در بالا گفتیم احتمالاتى بود كه قابل مطالعه است .

82 فَلَمّا جاآءَ اَمْرُنا جَعَلْنا علِيَها سافِلَها وَ اَمْطَرْنا عَلَيْها حِجارَةً مِنْ سِجّيلٍ مَنْضُودٍ

هنگامى‌که فرمان‌ما فرارسید آن( شهر و دیار )را زیر و رو كردیم و بارانى از سنگ : گل‌هاى متراکم بر روى هم بر آن‌ها نازل نمودیم .

« سِجّيلٍ » در اصل يك كلمه فارسى است كه از « سنگ » و « گل » گرفته شده است

بنابراین چیزى است كه نه كاملاً مانند سنگ سخت شده و نه همچون گل سست است بلکه برزخى میان آن دو مى‌باشد .

« مَنْضُودٍ » از ماده « نَضْد » به معنى روى هم قرار گرفتن و پى‌درپى درآمدن است يعنى این باران سنگ آن‌چنان سریع و پى‌درپى بود كه گویى سنگ‌ها برهم سوار مى‌شدند .

83 مُسَوَّمَةً عِنْدَ رَبِّكَ وَ ما هِىَ مِنَ الظّلِمینَ بِبَعیدٍ

( سنگ‌هایى كه ) نزد پروردگارت نشان‌دار بود و آن از ستمگران دور نیست .

جمله « مُسَوَّمَةً عِنْدَ رَبِّكَ » این نکته‌را مى‌فهماند كه این سنگ‌ها از نزد خدا نشاندار بودند ، ولى در این‌که چگونه نشاندار بود ، درمیان مفسران گفتگو است ، بعضى گفته‌اند در این سنگ‌ها علاماتى بود كه نشان مى‌داد سنگ معمولى نیست ، بلکه مخصوصاً براى عذاب الهى نازل شده است ، تا با ریزش سنگ‌هاى دیگر اشتباه نشود و به همین دلیل بعضى دیگر گفته‌اند ، سنگ‌ها شباهتى با سنگ‌هاى‌زمینى نداشت، بلکه مشاهده وضع آن‌ها نشان مى‌داد ،

نوعى سنگ آسمانى است كه از خارج كره زمین به سوى زمین سرازیر شده است .

بعضى نیز گفته‌اند این‌ها علایمى در علم پروردگار داشته كه هرکدام از آن‌ها درست براى فرد معین و نقطه معین نشانه‌گیرى شده بود ، اشاره به این‌که آن‌قدر مجازات‌هاى الهى روى حساب است كه حتى معلوم است كدام شخص با كدام سنگ باید درهم كوبیده شود ، بى‌حساب و بى‌ضابطه نیست .

این قوم منحرف هم بر خویش ستم كردند و هم بر جامعه‌شان ، هم سرنوشت ملتشان را به بازى گرفتند و هم ایمان و اخلاق انسانى را و هرقدر رهبر دلسوزشان فریاد زد ، گوش فراندادند و مسخره كردند وقاحت و بى‌شرمى را به آن‌جا رساندند كه حتى مى‌خواستند به‌حریم میهمان‌هاى رهبرشان نیز تجاوزکنند .

این‌ها كه همه‌چیز را وارونه كرده بودند شهرشان هم واژگونه شود نه فقط زیر و رو شود كه بارانى از سنگ ، آخرین آثار حیات را در آن‌جا درهم بکوبد و آن‌ها را زیر پوشش خود

دفن كند ، به گونه‌اى كه حتى اثرى از آن‌ها در آن سرزمین دیده نشود ، تنها بیابانى وحشتناك و بهم‌ریخته و قبرستانى خاموش و مدفون زیر سنگ ریزه‌ها ، از آن‌ها باقى بماند .

آیا تنها قوم لوط باید چنین مجازات شوند ، مسلماً نه ، هر گروه منحرف و ملت ستم پیشه‌اى چنین سرنوشتى در انتظار او است گاهى زیر باران سنگریزه‌ها و گاهى زیر ضربان بمب‌هاى آتش‌زا و زمانى زیرفشارهاى اختلافات كشنده اجتماعى و بالاخره هرکدام به شکلى و به صورتى .

تحریم همجنس گرایى

همجنس‌گرایى چه در مردان باشد و چه در زنان در اسلام از گناهان بسیار بزرگ است و هردو داراى حد شرعى است .

حد همجنس گرایى در مردان خواه فاعل باشد يا مفعول اعدام است و براى این اعدام طرق مختلفى در فقه بیان شده است ، البته اثبات این گناه باید از طرق معتبر و قاطعى در

فقه اسلامى و روایات وارده از معصومین ذکر شده صورت گیرد و حتى سه مرتبه اقرار هم به تنهایى كافى نیست و باید حداقل چهار بار اقرار به این عمل كند .

و اما حد همجنس گرایى در زنان پس از چهار بار اقرار و ياثبوت به‌وسیله چهار شاهد عادل ( به شرایطى كه در فقه گفته شده ) صد تازیانه است و بعضى از فقها گفته‌اند اگر زن

شوهردارى این عمل را انجام بدهد حد او اعدام است .

اجراى این حدود ، شرایط دقیق و حساب شده‌اى دارد كه در كتب فقه اسلامى آمده است .

روایاتى كه در مذمت همجنس گرایى از پیشوایان اسلام نقل شده آن‌قدر زیاد و تکان‌دهنده است كه با مطالعه آن هرکس احساس مى‌کند كه زشتى این گناه به اندازه‌اى است كه كمتر گناهى در پایه آن قراردارد .

از جمله در روایتى از پیامبر اسلام صلى‌الله‌علیه‌و‌آله مى‌خوانیم : « هنگامى كه قوم لوط آن اعمال ننگین را انجام دادند زمین آن‌چنان ناله و گریه سرداد كه

اشک‌هایش به آسمان رسید و آسمان آن‌چنان گریه كرد كه اشک‌هایش به عرش رسید ، در این هنگام خداوند به آسمان وحى فرستاد كه آن‌ها را سنگباران كن و به زمین وحى فرستاد كه آن‌ها را فرو بر » . ( بدیهى است گریه و اشك جنبه تشبیه و كنایه دارد ) .

84 وَ اِلى مَدْيَنَ اَخاهُمْ شُعَيْبا قالَ يقَوْمِ اعْبُدُوا اللّهَ ما لَكُمْ مِنْ اِلهٍ غَيْرُهُ وَ لا تَنْقُصُوا الْمِكْيالَ وَ الْمیزانَ اِنّىآ اَریكُمْ‌بِخَيْرٍ وَ اِنّىآ اَخافُ عَلَيْكُمْ عَذابَ يَوْمٍ مُحیطٍ

و به سوى مدین برادرشان شعیب را فرستادیم ، گفت : اى قوم من ! « اللّه » را پرستش كنید كه جز او معبود دیگرى براى شما نیست و پیمانه و وزن را كم نکنید ( و دست به كم فروشى نزنید )من خیرخواه شما هستم و من از عذاب روز فراگیر بر شما بیمناکم .

مدین سرزمین شعیب

« مِكْيالَ » و « میزان » به معنى پیمانه و ترازو است و كم‌کردن آن‌ها به معنى كم‌فروشى و نپرداختن حقوق مردم است .

با پایان داستان عبرت‌انگیز قوم لوط نوبت به قوم « شعیب » و مردم « مدین » مى‌رسد

همان جمعيّتى كه راه توحید را رها كردند و در سنگلاخ شرك و بت‌پرستى سرگردان شدند ، نه تنها بت كه درهم و دینار و مال و ثروت خویش را مى‌پرستیدند و به‌خاطر آن كسب و

تجارت با رونق خویش را آلوده به تقلّب و كم‌فروشى و خلافکارى‌هاى دیگر مى‌کردند .

کلمه « اَخاهُمْ » ( برادرشان ) به خاطر آن است كه نهایت محبّت پیامبران را به قوم خود بازگو كند ، نه فقط به خاطر این‌که از افراد قبیله و طایفه آن‌ها بود بلکه علاوه بر آن خیرخواه و دلسوز آن‌ها همچون يك برادر بود .

« مَدْيَنْ » نام آبادى شعیب و قبیله او است ، این شهر در مشرق خلیج عقبه قرار داشته و مردم آن از فرزند اسماعیل بودند و با مصر و لبنان و فلسطین تجارت داشته‌اند .

امروز شهر مدین به نام « مَعّان » نامیده مى‌شود ولى بعضى از جغرافیون نام مدین را بر مردمى اطلاق كرده‌اندکه میان خلیج عقبه و تا كوه سینا مى‌زیسته‌اند .

این پیامبر این برادر دلسوز و مهربان همان‌گونه كه شیوه همه پیامبران در آغاز دعوت

بود نخست آن‌ها را به اساسى‌ترین پایه‌هاى مذهب يعنى « توحید » دعوت كرد چرا كه دعوت به توحید دعوت به شکستن همه طاغوت‌ها و همه سنت‌هاى جاهلى است و هرگونه اصلاح اجتماعى و اخلاقى بدون آن میسّر نخواهد بود .

آن گاه به يکى از مفاسد اقتصادى كه از روح شرك و بت‌پرستى سرچشمه مى‌گیرد و در آن زمان در میان اهل « مدین » سخت رایج بود اشاره كرده و گفت : « به هنگام خرید و فروش پیمانه و وزن اشیاء را كم نکنید : وَ لا تَنْقُصُوا الْمِكْيالَ وَ الْمیزانَ » .

رواج این دوکار در میان آن‌ها نشانه‌اى بود از نبودن نظم و حساب و میزان و سنجش در كارهایشان و نمونه‌اى بود از غارت‌گرى و استثمار و ظلم و و ستم در جامعه ثروتمند آن‌ها .

این پیامبر بزرگ پس از این دستور بلافاصله اشاره به دو علّت براى آن مى‌کند :

نخست مى‌گوید : « قبول این اندرز سبب مى‌شود كه درهاى خیرات به روى شما گشوده شود ، پیشرفت امر تجارت ، پایین آمدن سطح قیمت‌ها ، آرامش جامعه ، خلاصه « من خیر

خواه شما هستم » و مطمئنم كه این اندرز نیز سرچشمه خیر و برکت براى‌جامعه شما خواهد بود .( اِنّى اَریكُمْ‌بِخَيْرٍ ) .

این احتمال نیز در تفسیر این جمله وجود دارد كه شعیب مى‌گوید : « من شما را داراى نعمت فراوان و خیر كثیرى مى‌بینم » بنابراین دلیلى ندارد كه تن به پستى در دهید و حقوق مردم را ضایع كنید و به جاى شکر نعمت كفران نمایید .

دیگر این‌که ، من از آن مى‌ترسم كه اصرار بر شرك و كفران نعمت و كم‌فروشى ، عذاب روز فراگیر ، همه شما را فروگیرد ( وَ اِنّىآ اَخافُ عَلَيْكُمْ عَذابَ يَوْمٍ مُحیطٍ ) .

« مُحیط » در این‌جا صفت براى « يَوْم » است ، يعنى يك روز « فراگیر » و البتّه فراگیر بودن روز به معنى فراگیر بودن مجازات آن روز است و این مى‌تواند اشاره به عذاب آخرت و هم‌چنین مجازات‌هاى فراگیر دنیا باشد .

بنابراین هم شما نیاز به این‌گونه كارها ندارید و هم عذاب خدا در كمین شما است پس

باید هرچه زودتر وضع خویش‌را اصلاح كنید.

85 وَ يقَوْمِ اَوْفُواالْمِكْيالَ وَالْمیزانَ بِالْقِسْطِ وَ لا تَبْخَسُوا النّاسَ اَشْياآءَهُمْ وَ لا تَعْثَوْا فِى الاَرْضَ مُفْسِدینَ

واى قوم من ! پیمانه و وزن را با عدالت وفا كنید و بر اشیاء ( و اجناس ) مردم عیب مگذارید و از حق آنان نکاهید و در زمین فساد مکنید .

« بَخْس » دراصل به‌معنى كم كردن به عنوان ظلم و ستم است. این اصل يعنى اقامه قسط و عدل و دادن حق هرکس به او باید بر سراسر جامعه شما حکومت كند .

سپس قدم از آن فراتر نهاده ، مى‌گوید : « بر اشیاء و اجناس مردم عیب مگذارید و چیزى از آن‌ها كم مکنید » ( وَ لاتَبْخَسُوا النّاسَ اَشْياآءَهُمْ ). و اگر به وسعت مفهوم این جمله نظر بیفکنیم دعوتى است به رعایت همه حقوق فردى و اجتماعى براى همه اقوام و همه ملت‌ها ، « بخس حق » در هر محیط و هر عصر و زمان به شکلى ظهور مى‌کند و حتى گاهى در شکل كمك بلاعوض و تعاون و دادن وام ( همان‌گونه كه روش استثمارگران در عصر و زمان ما است ). در پایان آیه

باز هم از این فراتر رفته، مى‌گوید : « در روى زمین فساد مکنید » ( وَ لا تَعْثَوْا فِى الاَرْضَ مُفْسِدینَ ) .

فساد از طریق كم فروشى ، فساد از طریق غصب حقوق مردم متجاوز به حق دیگران ، فساد به خاطر برهم زدن میزان‌ها و مقیاس‌هاى اجتماعى ، فساد از طریق عیب گذاشتن بر اموال و اشخاص و بالاخره فساد به خاطر تجاوز به حریم حیثیت و آبرو و ناموس و جان مردم .

جمله « لا تَعْثَوْا » به معنى فساد نکنید است بنابراین ذکر « مُفْسِدینَ » بعد از آن به خاطر تأکید هرچه بیشتر روى این مسأله است .

دو آیه فوق این واقعيّت را به خوبى منعکس مى‌کند كه بعد از مسأله اعتقاد به توحید و ایدئولوژى صحیح ، يك اقتصاد سالم از اهميّت ویژه‌اى برخوردار است و نیز نشان مى‌دهد كه بهم ریختگى نظام‌اقتصادى سرچشمه فساد وسیع در جامعه خواهدبود.

86 بَقِيَّتُ اللّهِ خَيْرٌ لَكُمْ اِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنینَ وَ ماآ اَنَا عَلَيْكُمْ بِحَفیظٍ

سرمایه حلالى كه خداوند براى شما باقى گذارده برایتان بهتر است اگر ایمان داشته باشید و من پاسدار شما ( و مأمور بر اجبارتان به ایمان ) نیستم.

تعبیر به « بَقِيَّةُ اللّه » يا به خاطر آن است كه سود حلال اندك چون به فرمان خدا است « بقیة اللّه » است. و يا این‌که تحصیل حلال باعث دوام نعمت الهى و بقاى برکات مى‌شود .

و يا این‌که اشاره به پاداش و ثواب‌هاى معنوى است كه تا ابد باقى مى‌ماند هرچند دنیا و تمام آن‌چه در آن است فانى شود ، آیه 46 سوره كهف و « اَلْباقِياتُ الصّالِحاتُ خَيْرٌ عِنْدَ رَبِّكَ ثَوابا وَ خَيْرٌ اَمَلاً » نیز اشاره به همین است .

و تعبیر به « اِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنینَ » ( اگر ایمان داشته باشید ) اشاره به این است كه این واقعيّت را تنها كسانى درك مى‌کنند كه ایمان به خدا و حکمت او و فلسفه فرمان‌هایش داشته باشند .

در روایات متعددى مى‌خوانیم كه بَقِيَّةُ‌اللّهِ تفسیر به وجود مهدى (علیه السلام) يا بعضى از امامان دیگر شده است ، از جمله در كتاب « اکمال الدین » از امام باقر (علیه السلام) چنین نقل شده است : « اَوَّلُ ما يَنْطِقُ بِهِ الْقائِمُ عَلَيْهِ السَّلامُ حینَ خَرَجَ هذِهِ الاْيَةُ بَقِيَّةُ‌اللّهِ خَيْرٌ لَكُمْ اِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنینَ ، ثُمَّ يَقُولُ اَنَا بَقِيَّةُ‌اللّهِ وَ حُجَّتُهُ وَ خَلیفَتُهُ عَلَيْكُمْ فَلا يُسَلِّمُ عَلَيْهِ مُسَلِّمٌ اِلاّ قالَ اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا بَقِيَّةَ‌اللّهِ فى اَرْضِه : نخستین سخنى كه مهدى (علیه السلام) پس از قیام خود مى‌گوید این آیه است ( بَقِيَّةُ‌اللّهِ خَيْرٌ

لَكُمْ اِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنینَ ) سپس مى‌گوید : منم بَقِيَّةُ‌اللّهِ و حُجَّت و خلیفه او درمیان شما ، سپس هیچ‌کس بر او سلام نمى‌کند مگر این‌که مى‌گوید : « اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا بَقِيَّةَ‌اللّهِ فى اَرْضِه » .(1)

البته آیات قرآن هرچند در مورد خاصى نازل شده باشد مفاهیم جامعى دارد كه مى‌تواند در اعصار و قرون بعد بر مصداق‌هاى كلى‌تر و وسیع‌تر ، تطبیق شود .

درست است كه در آیه مورد بحث ، مخاطب قوم شعیبند و منظوراز « بَقِيَّةُ اللّه » سود و سرمایه حلال و يا پاداش الهى است ، ولى هر موجود نافع كه از طرف خداوند براى بشر باقى مانده و مایه خیر و سعادت او گردد « بَقِيَّةُ اللّه‌ِ » محسوب مى‌شود .

تمام پیامبران الهى و پیشوایان بزرگ « بَقِيَّةُ اللّه »اند .

تمام رهبران راستین كه پس از مبارزه با يك دشمن سرسخت براى يك قوم و ملت .


1) به نقل « تفسیر صافى » ، ذیل آیه فوق .

باقى مى‌مانند از این نظر بقیة‌اللّه‌اند. هم‌چنین سربازان مبارزى كه پس از پیروزى از میدان جنگ بازمى‌گردند آن‌ها نیز بقیة اللّه اند .

و از آن‌جا كه مهدى موعود (علیه السلام) آخرین پیشوا و بزرگ‌ترین رهبر انقلابى پس از قیام پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله است يکى از روشن‌ترین مصادیق بقیة‌اللّه مى‌باشد و از همه به این لقب شایسته‌تر است ، به خصوص كه تنها باقیمانده بعد از پیامبران و امامان است .

87 قالُوا يشُعَيْبُ اَصَلوتُكَ تَأْمُرُكَ اَنْ نَّتْرُكَ ما يَعْبُدُ ءَاباآؤُنا اَوْ اَنْ نَّفْعَلَ فى اَمْوالِنا ما نَشؤُا اِنَّكَ لاََنْتَ الْحَلیمُ الرَّشیدُ

گفتند: اى‌شعیب آیا نمازت تورا دستور مى‌دهدکه ما آن‌چه را پدرانمان مى‌پرستیدند ترك گوییم؟ و آن‌چه را مى‌خواهیم در اموالمان انجام ندهیم ؟ تو مرد بردبار و رشیدى هستى ؟

منطق بى‌اساس لجوجان

در این‌جا این سؤال پیش مى‌آید كه چرا آن‌ها روى « نماز » شعیب تکیه كردند ؟

بعضى از مفسران گفته‌اند ، این به دلیل آن بوده كه شعیب بسیار نماز مى‌خواند و به

مردم مى‌گفت : نماز انسان را از كارهاى زشت و منکرات بازمى‌دارد ، ولى جمعيّت نادان كه رابطه میان نماز و ترك منکرات را درك نمى‌کردند ، از روى مسخره به او گفتند : آیا این اوراد و حرکات تو فرمان به تو مى‌دهد كه ما سنت نیاکان و فرهنگ مذهبى خود را زیر پا بگذاریم و يا نسبت به اموالمان مسلوب‌الاختیار شویم ؟

بعضى نیز احتمال داده‌اند كه « صلوة » اشاره به آیین و مذهب است ، زیرا آشکارترین سمبل دین نماز است .

به هرحال اگر آن‌ها درست اندیشه مى‌کردند ، این واقعيّت را درمى‌یافتند كه نماز حس مسؤولیت و تقوا و پرهیزکارى و خداترسى و حق‌شناسى را در انسان زنده مى‌کند ، او را به ياد خدا و به ياد دادگاه عدل او مى‌اندازد ، گرد و غبار خودپسندى و خود پرستى را از صفحه دل او مى‌شوید و او را از جهان محدود و آلوده دنیا به جهان ماوراء طبیعت به عالم پاکى‌ها و نیکى‌ها متوجه مى‌سازد و به همین دلیل او را از شرك و بت‌پرستى و تقلید كورکورانۀ نیاکان واز كم‌فروشى و انواع تقلب بازمى‌دارد .

88 قالَ يقَوْمِ اَرَءَيْتُمْ اِنْ كُنْتُ عَلى بَيِّنَةٍ مِنْ رَبّى وَ رَزَقَنى مِنْهُ رِزْقا حَسَنا وَ ماآ اُریدُ اَنْ اُخالِفَكُمْ اِلى ما اَنْهكُمْ عَنْهُ اِنْ اُریدُ اِلاَّ الاِْصْلحَ ما اسْتَطَعْتُ وَ ما تَوْفیقىآ اِلاّ بِاللّهِ عَلَيْهِ تَوَكَّلْتُ وَ اِلَيْهِ اُنیبُ

گفت : اى قوم من ! هرگاه من دلیل آشکارى از پروردگارت داشته‌باشم و رزق خوبى به من داده‌باشد( آیا مى‌توانم برخلاف فرمان او رفتار كنم ؟ ) من هرگز نمى‌خواهم چیزى كه شما را از آن بازمى‌دارم خودم مرتکب شوم ، من جز اصلاح تا آن‌جا كه توانایى دارم نمى‌خواهم و توفیق من جز به خدا نیست، بر او توکل كردم و به سوى او بازگشتم .

شعیب با این جمله مى‌خواهد بگوید من در این كار تنها انگیزه معنوى و انسانى و تربیتى دارم ، من حقایقى را مى‌دانم كه شما نمى‌دانید و همیشه انسان دشمن چیزى‌است كه نمى‌داند .

جالب توجه این‌که در این آیات تعبیر « يا قَوْم » ( اى قوم من ) تکرار شده است ، به خاطر این‌که عواطف آن‌ها را براى پذیرش حق بسیج كند و به آن‌ها بفهماند كه شما از من هستید و من هم از شما ( خواه قوم در این‌جا به معنى قبیله باشد و طایفه و فامیل و خواه به

معنى گروهى كه او درمیان آن‌ها زندگى مى‌کرد و جزء اجتماع آن‌ها محسوب مى‌شد ) .

سپس این پیامبر بزرگ اضافه مى‌کند « گمان مبرید كه من مى‌خواهم شما را از چیزى نهى‌کنم ولى‌خودم به سراغ آن بروم » ( وَ ما اُریدُ اَنْ اُخالِفَكُمْ اِلى ما اَنْهكُمْ عَنْهُ ) .

به شما بگویم كم‌فروشى نکنید و تقلّب و غش در معامله روا مدارید ، اما خودم با انجام این اعمال ثروتى بیندوزم و يا شما را از پرستش بت‌ها منع كنم اما خود در برابر آن‌ها سرتعظیم فرود آورم ، نه هرگز چنین نیست. از این جمله چنین برمى‌آید كه آن‌ها شعیب را متهم مى‌کردند كه او قصد سودجویى براى شخص خودش دارد و لذا صریحا این موضوع را نفى مى‌کند. این همان هدفى است كه تمام پیامبران آن را تعقیب مى‌کردند ، اصلاح عقیده ، اصلاح اخلاق ، اصلاح عمل و اصلاح روابط و نظامات اجتماعى .

89 وَ يقَوْمِ لا يَجْرِ مَنَّكُمْ شِقاآقى اَنْ يُصیبَكُمْ مِثْلُ ماآ اَصابَ قَوْمَ نُوحٍ اَوْ قَوْمَ هُودٍ اَوْ قَوْمَ صلِحٍ وَ ما قَوْمُ لُوطٍ مِنْكُمْ بِبَعیدٍ

واى قوم من ! دشمنى و مخالفت با من سبب نشود كه شما به همان سرنوشت قوم نوح

یا قوم هود يا قوم صالح گرفتار شوید و قوم لوط از شما چندان دور نیست .

نه زمان آن‌ها از شما چندان فاصله دارد و نه مکان زندگیشان و نه اعمال و گناهان شما از گناهان آنان دست كمى دارد. البته «مَدْيَن» كه مرکز قوم شعیب بود از سرزمین قوم لوط فاصله زیادى نداشت ، چرا كه هر دو از مناطق شامات بودند و از نظر زمانى هرچند فاصله داشتند اما فاصله آن‌ها نیز آن‌چنان نبود كه تاریخشان به دست فراموشى سپرده شده باشد و اما از نظر عمل هرچند میان انحرافات جنسى قوم لوط و انحرافات اقتصادى قوم شعیب ، ظاهرا فرق بسیار بود ، ولى هر دو در تولید فساد ، درجامعه و به هم ریختن نظام اجتماعى و از میان بردن فضایل اخلاقى و اشاعه فساد با هم شباهت داشتند ، به همین جهت گاهى در روایات مى‌بینم كه يك درهم ربا كه‌طبعا مربوط به‌مسایل اقتصادى‌است با زنا كه يك آلودگى جنسى است مقایسه شده است .

90 وَ اسْتَغْفِرُوا رَبَّكُمْ ثُمَّ تُوبُوآا اِلَيْهِ اِنَّ رَبّى رَحیمٌ وَدُودٌ

از پروردگار خود آمرزش بطلبید و به سوى او بازگردید كه پروردگارم مهربان و دوستدار ( بندگان توبه‌کار ) است .

« وَدُود » صیغه مبالغه از « وُدّ » به معنى محبت است ، ذکر این كلمه بعد از كلمه « رَحیم » اشاره به این است كه نه تنها خداوند به حکم رحیمیتش به بندگان گنهکار توبه‌کار توجه دارد

از این گذشته آن‌هارا بسیار دوست‌مى‌دارد كه هرکدام از این‌دو ( رحم و محبت ) خود انگیزه‌اى است براى پذیرش استغفار و توبه بندگان .

91 قالُوا يشُعَيْبُ ما نَفْقَهُ كَثیرا مِمّا تَقُولُ وَ اِنّا لَنَریكَ فینا ضَعِيفا وَ لَوْلا رَهْطُكَ لَرَجَمْنكَ وَ ماآ اَنْتَ عَلَيْنا بِعَزیزٍ

گفتند: اى‌شعیب ! بسیارى‌از آن‌چه‌را مى‌گویى ما نمى‌فهمیم و ما تو را درمیان خود ضعیف مى‌یابیم و اگر به خاطر احترام قبیله كوچکت نبود تو را سنگسار مى‌کردیم و تو در برابر ما قدرتى ندارى .

تهدیدهاى متقابل شعیب و قومش

شعیب این پیامبر بزرگ كه به‌خاطر سخنان حساب شده و رسا و دلنشینش به عنوان

«خَطیبُ الاَنْبِياء» (1)لقب گرفته ، گفتارش را كه بهترین راهگشاى زندگى مادى و معنوى این گروه بود با صبر و حوصله و متانت ودلسوزى تمام ایراد كرد ، اما ببینیم این قوم گمراه چگونه به او پاسخ گفتند. آن‌ها با چهار جمله كه همگى حکایت از لجاجت و جهل و بى‌خبرى مى‌کرد جواب دادند .

نخست‌این‌که « گفتند : اى شعیب ما بسیارى از حرف‌هاى تو را نمى‌فهمیم » ( قالُوا يشُعَيْبُ ما نَفْقَهُ كَثیرا مِمّا تَقُولُ ). اساسا سخنان تو سر و ته ندارد و محتوا و منطق با ارزشى در آن نیست كه ما بخواهیم پیرامون آن بیندیشیم و به همین دلیل چیزى نیست كه بخواهیم آن را ملاك عمل قراردهیم ، بنابراین زیاد خود را خسته مکن و به سراغ دیگران برو .

دیگر این كه « ما تو را در میان خود ضعیف و ناتوان مى‌یابیم » ( وَ اِنّا لَنَریكَ فینا ضَعِيفاً ) . .


1) « سفینة البحار » ماده « شعیب » .

بنابراین اگر فکر كنى حرف‌هاى بى‌منطقت را با قدرت و زور مى‌توانى به كرسى بنشانى ، آن هم اشتباه است .

گمان مکن اگر ما حساب تو را نمى‌رسیم به‌خاطر ترس از قدرت تواست : « اگر ملاحظه قوم و قبیله‌ات و احترامى كه براى آن‌ها قایل هستیم نبود ترا به بدترین صورتى به قتل مى‌رساندیم يعنى ترا سنگباران مى‌کردیم » ( وَ لَوْلا رَهْطُكَ لَرَجَمْنكَ ) .

جالب این‌که آن‌هااز قبیله شعیب به‌عنوان « رَهْط » يادکردند ، كه در لغت عرب به يك جمعيّت كم از سه تا هفت يا ده و يا حداکثر به گفته بعضى به چهل نفر اطلاق مى‌شود ، اشاره به این‌که گروه قبیله تو نیز در نظر ما قدرتى ندارند ، بلکه ملاحظات دیگر است كه ما را از این كار بازمى‌دارد و این درست به آن مى‌ماند كه ما به دیگرى مى‌گوییم اگر ملاحظه این چهارنفر قوم و فامیل تو نبود حق تو را كف دستت مى‌گذاشتیم ، درحالى كه واقعاً فامیل و قبیله او چهار نفر نیست بلکه منظور بیان این نکته است كه آن‌ها اهميّتى از نظر قدرت ندارند .

92 قالَ يقَوْمِ اَرَهْطىآ اَعَزُّ عَلَيْكُمْ مِنَ اللّهِ وَ اتَّخَذْتُمُوهُ وَرَاآءَكُمْ ظِهْرِيّا اِنَّ رَبّى بِما تَعْمَلُونَ مُحیطٌ

گفت : اى قوم ! آیا قبیله كوچك من نزد شما از خداوند، عزیزتر است درحالى كه ( فرمان ) او را پشت سر انداخته‌اید ؟ پروردگارم به آن چه انجام مى‌دهید احاطه دارد ( و آگاه است ).

شما كه به خاطر فامیل من كه به گفته خودتان چند نفرى بیش نیستند به من آزاد نمى‌رسانید چرا به خاطر « خدا » سخنانم را نمى‌پذیرید ؟ آیا چند نفر در برابر عظمت پروردگار به حساب مى‌آیند ؟

93 وَ يقَوْمِ اعْمَلُوا عَلى مَكانَتِكُمْ اِنّى عمِلٌ سَوْفَ تَعْلَمُونَ مَنْ يَأْتیهِ عَذابٌ يُخْزیهِ وَ مَنْ هُوَ كذِبٌ وَارْتَقِبُوا اِنّى مَعَكُمْ رَقیبٌ

اى قوم ! هرکارى از دستتان ساخته است انجام دهید من هم كار خود را خواهم كرد ! و

به زودى خواهید دانست چه كسى عذاب خوارکننده به سراغ او مى‌آید و چه كسى دروغگو است ، شما انتظار بکشید من هم درانتظارم .

« مَكانَة » به معنى قدرت بر چیزى داشتن است. « رَقیب » به معنى حافظ و مراقب و نگاهبان است و در اصل از « رَقَبَة » كه به معنى گردن است گرفته شده و این معنى يا به خاطر آن است كه شخص حافظ و مراقب گردن كسى را كه در حفاظت او است حفظ مى‌کند ( كنایه از این‌که جان او را حفظ مى‌کند ) و يا به‌خاطر این‌که گردن مى‌کشد تا برنامه پاسدارى و حفاظت را انجام دهد. سخنگوى بلیغ كسى است كه در برابر تمام موضع‌گیرى‌هاى طرف مقابل موضع خود را در لابلاى سخنانش مشخص كند ، از آن‌جا كه مشرکان قوم شعیب در

آخر سخنان خود ، او را تهدید ضمنى به سنگسار كردن نمودند و قدرت خود را به رخ او كشیدند ، شعیب موضع خویش را در برابر تهدید آن‌ها مشخص مى‌کند و مى‌گوید :

« شما در انتظار این باشید كه بتوانید با قدرت و جمعيّت و ثروت و نفوذتان بر من پیروز

شوید من هم در انتظار این هستم كه مجازات دردناك الهى به زودى دامان شما جمعيّت گمراه را بگیرد و از صفحه گیتى براندازد » .

94 وَ لَمّا جاآءَ اَمْرُنا نَجَّيْنا شُعَيْبا وَ الَّذینَ ءَامَنُوا مَعَهُ بِرَحْمَةٍ‌مِنّا وَاَخَذَتِ‌الَّذینَ ظَلَمُوا الصَّيْحَةُ فَاَصْبَحُوا فى دِيارِهِمْ جثِمینَ

و هنگامى‌که فرمان‌ما فرارسید شعیب و آن‌هارا كه بااو ایمان آورده بودند ، به رحمت خود ، نجات دادیم و آن‌ها را كه ستم كردند صیحه ( آسمانى ) فروگرفت و در دیارخود به رو افتادند ( و مردند ) .

پایان عمر تبهکاران مدین

« صَيْحَة » به‌معنى هرگونه صداى عظیم است و قرآن حکایت از نابودى چند قوم گنهکار به‌وسیله صیحه آسمانى مى‌کند ، این صیحه احتمالاً به‌وسیله صاعقه و مانند آن بوده است ، زیرا گاهى ممکن است امواج صوتى به‌قدرى قوى باشد كه سبب مرگ گروهى شود .

95 كَأَنْ لَمْ يَغْنَوْا فیها اَلا بُعْدا لِّمَدْيَنَ كَما بَعِدَتْ ثَمُودُ

آن‌چنان كه گویى هرگز از ساکنان آن دیار نبودند ، دور باد مدین ( از رحمت خدا ) همان‌گونه كه قوم ثمود دور شدند .

تمام آن ثروت‌هایى كه به خاطر آن گناه و ظلم و ستم كردند و تمام آن كاخ‌ها و زینت‌ها و زرق و برق‌ها و غوغاها ، همه از میان رفت و همه خاموش شدند .

سرانجام همان‌گونه كه در آخر سرگذشت قوم عاد و ثمود بیان شد مى‌فرماید : « دور باد سرزمین مدین از لطف و رحمت پروردگار همان‌گونه كه قوم ثمود دور شدند » ( اَلا بُعْدا لِّمَدْيَنَ كَما بَعِدَتْ ثَمُودُ ). روشن است كه منظور از « مدین » در این‌جا اهل مدین است ، آن‌ها بودند كه از رحمت خدا دورافتادند .

هفت درس تربیتى در داستان شعیب

خاطرات پیامبران و ماجراى زندگى اقوام پیشین همیشه الهام‌بخش براى اقوام بعد

است چرا كه آزمایش‌هاى زندگى آنان - همان آزمایش‌هایى كه گاهى ده‌ها سال يا صدها سال به‌طول انجامیده - در لابلاى چند صفحه ازتاریخ در اختیار همگان قرارمى‌گیرد و هرکس مى‌تواند در زندگى خود از آن الهام بگیرد .

سرگذشت این پیامبر بزرگ ( شعیب ) نیز درس‌هاى فراوانى به ما مى‌دهد از جمله :

✓ 1 - اهميّت مسایل اقتصادى - دراین سرگذشت خواندیم كه شعیب بعد از دعوت به توحید آن‌ها را دعوت به حق و عدالت در امور مالى و تجارت كرد ، این خود نشان مى‌دهد كه مسایل اقتصادى يك جامعه را نمى‌توان ساده شمرد و نیز نشان مى‌دهد كه پیامبران فقط مأمور مسایل اخلاقى نبوده‌اند ، بلکه اصلاح وضع نابسامان اجتماعى و اقتصادى نیز بخش مهمى از دعوت آن‌ها را تشکیل مى‌داده است تا آن‌جا كه آن را بعد از دعوت به توحید قرارمى‌دادند .

✓ 2 - اصالت‌ها را نباید فداى تعصب كرد - در این سرگذشت خواندیم كه يکى از

عوامل سقوط این قوم گمراه در دامان بدبختى این بود كه آن‌ها به خاطر كینه‌ها و عداوت‌هاى شخصى ، حقایق را به دست فراموشى مى‌سپردند ، درحالى كه انسان عاقل و واقع بین‌کسى است كه حق را از هرکس هرچند دشمن شماره يك او باشد بشنود و بپذیرد .

✓ 3 - نماز دعوت به توحید و پاکى مى‌کند - قوم گمراه شعیب از روى تعجّب از او پرسیدند كه آیا این نماز تو دعوت به ترك پرستش بت‌ها و ترك كم‌فروشى و تقلّب مى‌کند ؟

شاید آن‌ها فکر مى‌کردند این حرکات و اذکار چه اثرى مى‌تواند در این امور بگذارد ، درحالى كه ما مى‌دانیم نیرومندترین رابطه میان این دو برقرار است ، اگر نماز به معنى واقعى يعنى حضور انسان باتمام وجودش در برابر خدا باشد ، این حضور نردبان تکامل و وسیله تربیت روح و جان و پاک‌کننده زنگار گناه از قلب او است ، این حضور ، اراده انسان را قوى ، عزمش را راسخ و غرور و كبر را از او دور مى‌سازد .

✓ 4 - خودبینى رمز توقف است - قوم شعیب چنان‌که از آیات فوق استفاده كردیم

افرادى خودخواه و خودبین بودند ، خود را فهمیده و شعیب را نادان مى‌پنداشتند ، او را به باد مسخره مى‌گرفتند ، سخنانش را بى‌محتوا و شخصش را ضعیف و ناتوان مى‌خواندند و این خودبینى و خودخواهى سرانجام‌آسمان زندگیشانرا تاریك ساخت و آن‌هارا به‌خاك سیاه نشاند .

نه تنها انسان كه حیوان نیز اگر خودبین باشد در راه متوقف خواهد شد ، مى‌گویند : يك نفر اسب سوار به نهر آبى رسید ولى باتعجّب ملاحظه كرد كه اسب حاضر نیست از آن نهر كوچك و كم‌عمق بگذرد، هرچه در این‌کار اصرار ورزیدند سودى نداشت ، مرد حکیمى فرارسید و گفت : آب نهر را به هم زنید تا گل آلود شود مشکل حل خواهد شد این كار را كردند اسب به آرامى عبور كرد ، تعجّب كردند و از او نکته حل مشکل را خواستند .

مرد حکیم گفت : هنگامى كه آب صاف بود اسب عکس خود را در آب مى‌دید و مى‌پنداشت خود او است و حاضر نبود پا به روى خویشتن بگذارد ، همین‌که آب گل‌آلود شد و خویش را فراموش كرد با سادگى از آن گذشت .

✓ 5 - ایمان و عمل از هم جدا نیستند - هنوز بسیارند كسانى كه فکر مى‌کنند با داشتن يك عقیده ساده مى‌توان مسلمان بود ، هرچند عملى از آن‌ها سرنزند ، هنوز زیادند كسانى

که دینى را مى‌خواهند كه بر سر راه هوس‌هاى سرکش آن‌ها مانعى ایجاد نکند و از هرنظر آنان راآزاد بگذارد .

داستان شعیب نشان مى‌دهد كه این قوم نیز خواهان چنین آیینى بودند ، لذا به او مى‌گفتند ما نه حاضریم بت‌هاى نیاکان را فراموش كنیم و نه آزادى عمل در اموال و ثروتمان را از دست دهیم .

آن‌ها فراموش كرده بودند كه اصولاً میوه درخت ایمان ، عمل است و آیین انبیاء براى این بوده است كه خودکامگى‌ها و انحرافات عملى انسان را اصلاح كنند وگرنه يك درخت بى‌شاخ و برگ و میوه به هیچ كار جز سوزاندن نمى‌آید .

امروز این طرز فکر ، با نهایت تأسف ، درمیان عده‌اى از مسلمانان قوت گرفته كه اسلام

را در مجموعه‌اى از عقاید خشك خلاصه مى‌کنند كه در داخل مسجد همراه آن‌ها است و همین‌که از در مسجد بیرون آمدند با آن خداحافظى مى‌کنند و در ادارات و بازارها و محوطه كار آن‌ها اثرى از اسلام نیست .

سیر و سیاحت در بسیارى از كشورهاى اسلامى حتى كشورهایى كه كانون ظهور اسلام بوده این واقعيّت تلخ را نشان مى‌دهد كه اسلام در يك مشت عقیده و چند عبادت كم روح خلاصه شده ، نه از آگاهى و نه از عدالت اجتماعى و نه از رشد فرهنگى و نه از بینش و اخلاق اسلامى در آن‌ها خبرى نیست. هرچند خوشبختانه در پرتو پاره‌اى از انقلاب‌هاى اسلامى مخصوصاً درمیان قشر جوان يك نوع حرکت به سوى اسلام راستین و آمیزش « ایمان » و « عمل » پیدا شده است و دیگر این جمله كه اسلام را با اعمال ما چه كار ؟ يا اسلام مربوط به دل است نه زندگى كمتر شنیده مى‌شود. و نیز این « تز » كه گروه‌هاى التقاطى مى‌گویند ما عقیده را از اسلام و اقتصاد را از مارکس گرفته‌ایم ، كه شبیه طرز تفکر گمراهان

قوم‌شعیب‌است نیز محکوم شمرده مى‌شود ، ولى به هرحال این جدایى و تفرقه از قدیم بوده و امروز نیز هست كه باید با آن به مبارزه برخاست .

✓ 6 - مالکیت بى قید و شرط سرچشمه فساد است - قوم شعیب نیز گرفتار این اشتباه بودند كه هیچ‌کس نمى‌تواند كمترین محدودیتى براى تصرف در اموال نسبت به مالکین قایل شود حتى از شعیب تعجّب مى‌کردند و مى‌گفتند : مثل تو با این عقل و درایت ممکن است جلو آزادى عمل ما را در اموال ما بگیرد این سخن را خواه به عنوان استهزاء خواه به عنوان حقیقت گفته باشند نشان مى‌دهد كه آن‌ها محدوديّت در تصرفات مالى را دلیل بر عدم عقل و درایت مى‌دانستند. درحالى كه اشتباه بزرگ آن‌ها همین بود اگر مردم در تصرف در اموالشان آزاد باشند ، سراسر جامعه را فساد و بدبختى فراخواهد گرفت ، همیشه امورمالى باید تحت ضوابط صحیح و حساب شده‌اى كه پیامبران الهى بر مردم عرضه كرده‌اند باشد وگرنه جامعه به تباهى خواهد كشید .

✓ 7 - هدف پیامبران تنها اصلاح بود - شعار « اِنْ اُریدُ اِلاَّ الاِْصْلاحَ مَا اسْتَطَعْتُ » ، تنها شعار شعیب نبوده ، بلکه از شعارهاى همه انبیاء و تمام رهبران راستین بوده است گفتار و كردار آن‌ها نیز شاهدى بر این هدف محسوب مى‌شود ، آن‌ها نه براى سرگرمى مردم آمده بودند و نه بخشش گناهان و نه فروختن بهشت به آنان و نه براى حمایت از زورمندان و تخدیر توده‌ها بلکه هدفشان ، اصلاح به معنى مطلق و به معنى وسیع كلمه بود ، اصلاح در تفکر و اندیشه ، اصلاح در اخلاق ، اصلاح در نظامات فرهنگى و اقتصادى و سیاسى جامعه ، اصلاح در همه ابعاد اجتماع .

و در تحقق این هدف تکیه‌گاهشان تنها خدا بود و از هیچ توطئه و تهدیدى هراس نداشتند چنان كه شعیب گفت « وَ ما تَوْفیقى اِلاّ بِاللّهِ عَلَيْهِ تَوَكَّلْتُ وَ اِلَيْهِ اُنیبُ » .

96 وَ لَقَدْ اَرْسَلْنا مُوسى بِایتِنا وَ سُلْطنٍ مُبینٍ

ما موسى را با آیات خود و دلیل آشکار فرستادیم .

« سُلْطان » كه به معنى تسلّط است گاهى در سُلْطه ظاهرى و زمانى در سُلْطه منطقى به كار مى‌رود سُلْطه‌اى كه مخالف را در بن‌بست قرار دهد بهگونه‌اى كه هیچ راهى براى فرار نیابد .

در آیه فوق به نظر مى‌رسد كه « سُلْطان » در همان معنى دوم به كار رفته و « آیات » اشاره به معجزات روشن موسى است .

سرگذشت موسى از تمام پیامبران در قرآن بیشتر آمده است ، زیرا در بیش از سى سوره بیش از صدبار به ماجراى موسى و فرعون و بنى‌اسرائیل اشاره شده است .

ویژگى سرگذشت موسى نسبت به پیامبرانى همچون شعیب و صالح و هود و لوط كه درگذشته خواندیم ، این است كه آن‌ها بر ضد اقوام گمراه ، قیام كردند ، ولى موسى علاوه براین در برابر حکومت خودکامه‌اى همچون دستگاه جبار فرعون قیام نمود .

اصولاً همیشه آب را باید از سرچشمه صاف كرد و تا حکومت‌هاى فاسد بر سر كارند هیچ جامعه‌اى روى سعادت نخواهد دید و رهبران الهى دراین‌گونه اجتماعات قبل‌از همه

باید این كانون‌هاى فساد را درهم بکوبند .

ولى باید توجه داشت كه در این قسمت از سرگذشت موسى ، تنها يك گوشه را مى‌خوانیم گوشه‌اى كه در عین كوچکى ، پیام بزرگى براى همه انسان‌ها دارد .

97 اِلى فِرْعَوْنَ وَ مَلاَئِه فَاتَّبَعُوآا اَمْرَ فِرْعَوْنَ وَ ماآ اَمْرُ فِرْعُونَ بِرَشیدٍ

به‌سوى فرعون و اطرافیانش، اما آن‌ها از فرمان فرعون پیروى كردند درحالى كه فرمان فرعون مایه رشد و نجات نبود .

قهرمان مبارزه با فرعون

« مَلاَْ » به كسانى گفته مى‌شود كه ظاهر آن‌ها چشم‌ها را پرمى‌کند هرچند توخالى هستند و در منطق قرآن بیشتر به اعیان و اشراف و شخصیتهاى قلابى كه اطراف قدرت‌هاى ستمگر را مى‌گیرند ، اطلاق شده .

اطرافیان فرعون كه با قیام موسى ، منافع نامشروع خود را درخطر مى‌دیدند ، حاضر

نشدند در برابر او و معجزات و منطقش تسلیم گردند « لذا از فرمان فرعون پیروى كردند » ( فَاَتَّبَعُوآا اَمْرَ فِرْعَوْنَ ). « اما فرمان فرعون هرگز ضامن سعادت آن‌ها و مایه رشد و نجات نبود » ( وَ ما اَمْرُ فِرْعُونَ بِرَشیدٍ ). البتّه این موفقيّت براى فرعون به سادگى به دست نیامد ، او از هرگونه نیرنگ و توطئه و نیرویى براى پیشرفت اهداف خود و شوراندن مردم بر ضد موسى استفاده مى‌کرد و در این راه حتى هیچ نکته روانى را از نظر دور نمى‌داشت .

گاهى مى‌گفت : « موسى مى‌خواهد سرزمین‌هاى شما را بگیرد و شما را كه صاحبان اصلى آن‌ها هستید بیرون كند : يُریدُ اَنْ يُخْرِجَكُمْ مِنْ اَرْضِكُمْ » ( 110 / اعراف ) .

گاهى احساس مذهبى قوم‌خود را تحریک‌مى‌کرد و مى‌گفت : « من از این مرد مى‌ترسم كه آیین شما را دگرگون سازد : اِنّى اَخافُ اَنْ يُبَدِّلَ دینَكُمْ » ( 26 / غافر ) .

و گاهى به موسى تهمت مى‌زد و زمانى تهدید مى‌کرد و باردیگر قدرت و شوکت خود را به رخ مردم مصرمى‌کشید و زمانى ادعاى رهبرى داهیانه‌اى كه ضامن خیر و صلاحشان است‌داشت.

98 يَقْدُمُ قَوْمَهُ يَوْمَ الْقِيمَةِ فَأَوْرَدَهُمُ النّارَ وَ بِئْسَ الْوِرْدُ الْمَوْرُودُ

او در پیشاپیش قومش روز قیامت خواهد بود و آن‌ها را ( به جاى چشمه‌هاى زلال بهشت ) وارد آتش مى‌کند و چه بد است كه آتش آبگاه انسان باشد .

« وُرُود » در اصل به معنى حرکت به طرف آب و نزدیك شدن به آن است ولى بعدا به هرنوع داخل شدن بر چیزى كلمه « ورود » اطلاق شده است .

« وِرْد » به‌معنى آبى است كه انسان بر آن وارد مى‌شود و به معنى ورود بر آب نیز آمده است .

« مُورُود » به معنى آبى است كه بر آن وارد مى‌شوند ( اسم مفعول است ) .

بنابراین معنى جمله « بِئْسَ الْوِرْدُ الْمَوْرُودُ » چنین مى‌شود آتش بد آبشخورگاهى است كه بر آن وارد مى‌شوند .

از آن‌جا كه روز رستاخیز هر قوم و ملت و گروهى با رهبر خویش ، وارد محشر مى‌شوند و پیشوایان این جهان ، پیشوایان آن جهانند ، فرعون نیز كه رهبر گمراهان عصر خود بود ، در

پیشاپیش قومش وارد این صحنه مى‌شود ، اما به جاى این‌که این پیشوا پیروان خودرا درآن گرماى سوزان به سوى چشمه گوارایى از آب‌زلال ببرد« آن‌هارا به‌آتش دوزخ واردمى‌سازد » (فَأَوْرَدَهُمُ النّارَ). « و چه قدر زشت و ناپسند است كه آتش آبشخورگاه انسان باشد كه بر آن وارد گردد » «بِئْسَ الْوِرْدُ الْمَوْرُودُ» .

همان چیزى كه به جاى تسکین عطش تمام وجود انسان را مى‌سوزاند و در عوض سیراب كردن بر تشنگیش مى‌افزاید .

جهان پس از مرگ عالمى است كه اعمال و افعال ما در این دنیا با مقیاس وسیعى در آن‌جا مجسم مى‌شود ، خوشبختى‌ها و بدبختى‌هاى آن جهان پرتویى است از كارهاى ما در این جهان ، آن‌ها كه در این‌جا رهبران بهشتیان بودند در آن‌جا نیز گروه‌ها را به سوى بهشت و سعادت مى‌برند و آن‌ها كه رهبر ستمگران و گمراهان و دوزخیان بودند ، در آن‌جا نیز پیروان خود را به سوى جهنم مى‌برند و خود جلودار آن‌ها هستند .

99 وَاُتْبِعُوا فى هذِهِ لَعْنَةً وَ يَوْمَ الْقِيمَةِ بِئْسَ الرِّفْدُ الْمَرْفُودُ

آن‌ها دراین جهان و روزقیامت از رحمت خدا دور خواهند بود و چه بد عطایى به آن‌ها داده مى‌شود .

« رِفْد » در اصل به معنى كمك كردن به انجام كارى است ، حتى اگر چیزى را تکیه به چیزى دیگرى بدهند ، از آن تعبیر به « رِفْد » مى‌کنند ولى كم كم این كلمه بر عطا و بخشش اطلاق شده ، چراکه كمکى است از ناحیه عطاکننده به شخص عطاشونده .

نام ننگین آن‌ها همیشه در صفحات‌تاریخ به عنوان يك قوم گمراه و جبار ثبت مى‌گردد ، بنابراین هم در این دنیا خسارت كردند و هم در جهان دیگر .

100 ذلِكَ مِنْ اَنْباآءِ الْقُرى نَقُصُّهُ عَلَيْكَ مِنْها قاآئِمٌ وَ حَصیدٌ

این از خبرهاى شهرها و آبادى‌ها است كه ما براى تو بازگو مى‌کنیم ، كه بعضى ( هنوز ) برپا هستند و بعضى درو شده‌اند ( و از میان رفته‌اند ) .

« حَصید » به معنى درو شده ، اشاره به سرزمین‌هایى همچون سرزمین قوم نوح و لوط كه يکى در زیر آب غرق شد و دیگرى زیر و رو و سنگباران گردید .

در آیات این سوره سرگذشت هفت قوم از اقوام پیشین و گوشه‌اى از تاریخ پیامبرانشان بیان شد كه هر كدام قسمت قابل توجهى از زوایاى زندگى پرماجراى انسان را روشن مى‌ساخت و هر يك درس‌هاى عبرت فراوانى دربرداشت .

در این‌جا به تمام آن داستان‌ها اشاره كرده ، به صورت يك جمع‌بندى مى‌فرماید : « این ماجراها گوشه‌اى از اخبار شهرها و آبادى‌ها است كه ما داستانش را براى تو بازگو مى‌کنیم » ( ذلِكَ مِنْ اَنْباآءِ الْقُرى نَقُصُّهُ عَلَيْكَ ) .

« همان شهرها آبادى‌هایى كه قسمتى از آن هنوز برپا است و قسمتى همچون كشتزار دروشده به كلى ویران گشته است » ( مِنْها قاآئِمٌ وَ حَصیدٌ ) .

« قائِم » اشاره به شهرها و آبادى‌هایى است كه از اقوام پیشین برپا مانده‌اند ، مانند

سرزمین مصر كه جایگاه فرعونیان بود و پس از غرق این گروه ظالم و ستمگر همچنان برجاى ماند ، باغ‌هایش و كشتزارهایش و بسیارى از عمارت‌هاى خیره كننده‌اش.

101 وَ ما ظَلَمْنهُمْ وَ لكِنْ ظَلَمُوآا اَنْفُسَهُمْ فَما اَغْنَتْ عَنْهُمْ ءَالِهَتُهُمُ الَّتى يَدْعُونَ مِنْ دوُنِ اللّهِ مِنْ شَىْ‌ءٍ لَمّا جاآءَ اَمْرُ رَبِّكَ وَ ما زادُوهُمْ غَيْرَ تَتْبیبٍ

ما به آن‌ها ستم نکردیم ، بلکه آن‌ها خودشان بر خویشتن ستم روا داشتند و هنگامى كه فرمان مجازات الهى فرارسید خدایانى را كه غیر از « اللّه » مى‌خواندند آن‌ها را يارى نکردند و جز هلاکت بر آن‌ها نیفزودند .

« تَتْبیب » از ماده « تَبّ » به معنى استمرار در زیان است و به معنى هلاکت و نابودى نیز آمده است .

102 وَ كَذلِكَ اَخْذُ رَبِّكَ اِذآا اَخَذَ الْقُرى وَ هِىَ ظلِمَةٌ اِنَّ اَخْذَهُ اَلیمٌ شَدیدٌ

و این چنین است مجازات پروردگار تو هنگامى كه شهرها و آبادى‌هاى ظالم را

مجازات مى‌کند ، ( آرى ) مجازات او دردناك و شدید است .

این يك قانون عمومى الهى است ، يك نسبت و برنامه همیشگى است كه هر قوم و ملتى دست به ظلم و ستم بیالایند و پا را از مرز فرمان‌هاى الهى فراتر نهند و به رهبرى و راهنمایى و اندرزهاى پیامبران خدا اعتنا ننمایند خداوند آن‌ها را سرانجام سخت مى‌گیرد و در پنجه عذاب مى‌فشارد .

این واقعیت كه برنامه فوق يك برنامه عمومى و يك سنت همیشگى است از سایر آیات‌قرآن نیز به‌خوبى استفاده‌مى‌شود و در واقع هشدارى است به تمام مردم‌جهان كه : گمان مبرید شما از این قانون‌مستثنى هستید يا این‌حکم مخصوص اقوام‌پیشین بوده‌است.

البته ظلم به معنى وسیع كلمه شامل همه گناهان مى‌شود و توصیف « قریه » و شهر و آبادى به ظالم بودن ( هِىَ ظلِمَةٌ ) با این‌که این صفت مربوط به ساکنان شهر و آبادى است

گویا اشاره به این نکته لطیف است كه آن‌ها آن قدر در ظلم و بیدادگرى فرو رفتند كه گویى

شهر و آبادى يك پارچه ظلم و ستم شده بود و این تعبیر نزدیك به تعبیرى است كه در فارسى داریم كه مى‌گوییم ظلم و فساد از در و دیوار فلان شهر مى‌بارد .

103 اِنَّ فى ذلِكَ لاَيَةً لِمَنْ خافَ عَذابَ الاْخِرَةِ ذلِكَ يَوْمٌ مَجْمُوعٌ لَهُ النّاسُ وَ ذلِكَ يَوْمٌ مَشْهُودٌ

در این نشانه‌اى است براى كسى كه از عذاب آخرت مى‌ترسد ، همان روزى است كه مردم در آن جمع مى‌شوند و روزى كه همه آن را مشاهده مى‌کنند .

چراکه دنیا در برابر سراى دیگر همه چیزش كوچك و ناچیز است حتى مجازات‌ها و عذاب‌هایش و جهان دیگر از هر نظر وسیع‌تر مى‌باشد و آن‌ها كه ایمان به رستاخیز دارند با دیدن هر يك از این نمونه‌ها در دنیا تکان مى‌خورند و عبرت مى‌گیرند و راه خود را باز مى‌یابند .

جالب این‌که در فراز دوم آیه مى‌فرماید : « مَجْمُوعٌ لَهُ النّاسُ » و نمى‌گوید : « فیهِ النّاسُ » این تعبیر اشاره به آن است كه رستاخیز تنها ظرف اجتماع مردم نیست ، بلکه يك هدف

است و يك مقصد كه انسان‌ها در سیر تکاملى خود به سوى آن پیش مى‌روند .

در سوره « تغابن » آیه 9 مى‌خوانیم : « يَوْمَ يَجْمَعُكُمْ لِيَوْمِ الْجَمْعِ ذلِكَ يَوْمُ التَّغابُنِ : در آن روز كه روز جمع و اجتماع است همه شما را گردآورى مى‌کند و آن روزى است كه همه احساس غبن مى‌کنند » .

104 وَ ما نُؤَخِّرُهُ اِلاّ لاَِجَلٍ مَعْدُودٍ

و ما آن را جز تا زمان محدودى تأخیر نمى‌اندازیم .

و از آن‌جا كه ممکن است بعضى بگویند سخن از آن روز نسیه است و معلوم نیست كى فرامى‌رسد ، لذا قرآن بلافاصله مى‌گوید : « ما آن روز را فقط تا زمان محدودى تأخیر مى‌اندازیم » ( وَ ما نُؤَخِّرُهُ اِلاّ لاَِجَلٍ مَعْدُودٍ ) .

آن هم براى مصلحتى كه روشن است تا مردم جهان میدان‌هاى آزمایش و پرورش را ببینند و آخرین برنامه انبیاء پیاده شود و آخرین حلقه سلسله تکامل كه این جهان استعداد آن را دارد ظاهر گردد و بعد پایان اعلام شود .

تعبیر به « مَعْدُود » ( شمرده شده ) اشاره به نزدیکى رستاخیز است زیرا هر چیزى كه قابل شمارش باشد و تحت عدد واقع شود محدود و نزدیك است .

خلاصه تأخیر آن روز هرگز نباید ظالمان را مغرور كند ، چراکه « قیامت گر چه دیر آید بیاید » و حتى تعبیر به دیر آمدن هم درباره آن صحیح نیست .

105 يَوْمَ يَأْتِ لا تَكَلَّمُ نَفْسٌ اِلاّ بِاِذْنِه فَمِنْهُمْ شَقِىٌّ وَ سَعیدٌ

آن روز كه ( قیامت ) فرا رسد هیچ‌کس جز به اجازه او سخن نمى‌گوید گروهى از آن‌ها شقاوتمندند و گروهى سعادتمند ( گروهى بدبختند و گروهى نیکبخت ) .

سعادت و شقاوت افراد در آخرت نتیجه اعمال آن‌ها در دنیاست

« سَعید » از ماده « سعادت » به معنى فراهم بودن اسباب نعمت و « شَقِىّ » از ماده « شقاوت » به معنى فراهم بودن اسباب گرفتارى و مجازات و بلا است .

گاه چنین تصور مى‌شود این آیه كه دلیل بر سخن گفتن مردم در آن روز به اجازۀ

پروردگار است ، با آیاتى كه مطلقا نفى تکلم مى‌کند منافات دارد ، مانند آیه 65 سوره يس : « اَلْيَوْمَ نَخْتِمُ عَلىآ اَفْواهِهِمْ وَ تُكَلِّمُناآ اَيْدیهِمْ وَ تَشْهَدُ اَرْجُلُهُمْ بِما كانُوا يَكْسِبُونَ : امروز بر دهان آن‌ها مهر مى‌نهیم و به جاى آن دستهایشان سخن مى‌گویند و پاهایشان گواهى مى‌دهند به كارهایى كه انجام داده‌اند » و در آیه 35 سوره مرسلات مى‌خوانیم : « هذا يَوْمٌ لا يَنْطِقُونَ : امروز روزى است كه آن‌ها سخن نمى‌گویند » .

بهتر آن است كه در پاسخ سؤال مربوط به تناقض ظاهرى آیات مربوط به تکلم همان جوابى را بگوییم كه بسیارى از مفسران گفته‌اند و آن این‌که : مردم در آن روز مراحل مختلفى را مى‌پیمایند كه هر مرحله ویژگى‌هایى دارد ، در پاره‌اى از مراحل هیچ‌گونه پرسش و سؤالى از آن‌ها نمى‌شود و حتى مهر بر دهانشان مى‌نهند ، فقط اعضاى پیکرشان كه آثار اعمال را در خود حفظ كرده‌اند با زبان بى‌زبانى سخن مى‌گویند ، اما در مراحل دیگر قفل از زبانشان برداشته مى‌شود و به اذن خداوند به سخن مى‌آیند و به گناهان خود اعتراف مى‌کنند و

خطاکاران يکدیگر را ملامت مى‌نمایند بلکه سعى دارند گناه خویش را بر گردن دیگرى نهند .

به هر حال در پایان آیه اشاره به تقسیم همه مردم به دو گروه كرده مى‌گوید : « گروهى در آن‌جا شقى و گروهى سعیدند ، گروهى خوش بخت و گروه دیگرى بدبختند » ( فَمِنْهُمْ شَقِىٌّ وَ سَعیدٌ ) .

سعیدها در آن جهان همان نیکوکارانى هستند كه در لابلاى انواع نعمت‌ها جاى آن‌ها است و شقاوتمندان همان بدکارانى هستند كه در دل دوزخ در انواع مجازات‌ها گرفتارند .

این شقاوت و آن سعادت چیزى جز نتیجه اعمال و كردار و گفتار و نیات انسان دردنیانیست.

106 فَاَمَّا الَّذینَ شَقُوا فَفِى النّارِ لَهُمْ فیها زَفیرٌ وَ شَهیقٌ

اما آن‌ها كه شقاوتمند شدند در آتش‌اند و براى آن‌ها زفیر و شهیق ( ناله‌هاى طولانى دم و بازدم ) است .

107 خلِدینَ فیها مادامَتِ السَّمواتُ وَ الاَرْضُ اِلاّ ما شاآءَ رَبُّكَ اِنَّ رَبَّكَ فَعّالٌ لِما يُریدُ

جاودانه در آن خواهند ماند ، تا آسمان‌ها و زمین برپاست، مگر آن‌چه پروردگارت

بخواهد كه پروردگارت هر چه را اراده كند انجام مى‌دهد .

108 وَ اَمَّا الَّذینَ سُعِدُوا فَفِى الْجَنَّةِ خلِدینَ فیها مادامَتِ السَّمواتُ وَالاَرْضُ اِلاّ ماشاآءَ رَبُّكَ عَطاءًغَيْرَمَجْذُوذٍ

اما آن‌ها كه سعادتمند شدند در بهشت جاودانه خواهند بود ، مادام كه آسمان‌ها و زمین برپاست مگر آن‌چه پروردگارت بخواهد ، بخششى است قطع نشدنى .

« زَفیر » به معنى فریاد كشیدنى است كه با بیرون فرستادن نفس توأم باشد و « شَهیق » ناله توأم با فرو بردن نفس است .

این هر دو صداى فریاد و ناله كسانى است كه از غم و اندوه ناله سر مى‌دهند ، ناله‌اى كه تمام وجود آن‌ها را پر مى‌کند و نشانه نهایت ناراحتى و شدت عذاب است .

باید توجه داشت كه « زَفیر » و « شَهیق » هر دو مصدرند و زفیر در اصل به معنى بار سنگین بر دوش گرفتن است و چون چنین كارى سرچشمه آه و ناله مى‌شود به آن زفیر گفته

مى‌شود و شهیق در اصل به معنى طولانى بودن است همان گونه كه به كوه بلند « جَبَلٌ شاهِقٌ » مى‌گویند و سپس به ناله‌هاى طولانى اطلاق شده است .

بحثى پیرامون سعادت و شقاوت از نظر ذاتى يا اکتسابى بودن

بعضى خواسته‌اند از آیات فوق ذاتى بودن سعادت و شقاوت را اثبات كنند در حالى كه نه تنها آیات فوق دلالتى بر این امر ندارد بلکه به وضوح ثابت مى‌کند كه سعادت و شقاوت اکتسابى است ، زیرا مى‌گوید : « اَمَّا الَّذینَ شَقُوا » ( آن‌ها كه شقاوتمند شدند ) و يا مى‌گوید : « اَمَّا الَّذینَ سُعِدُوا » ( آن‌ها كه سعادتمند شدند ) اگر شقاوت و سعادت ذاتى بود مى‌بایست گفته شود « اَمَّا الاَشْقِياءُ وَ اَمَّا السُّعَداءُ » و مانند آن و از این‌جا روشن مى‌شود آن‌چه در تفسیر فخر رازى آمده كه « در این آیات خداوند از هم اکنون حکم كرده كه گروهى در قیامت سعادتمندند و گروهى شقاوتمند و كسانى را كه خداوند محکوم به چنین حکمى كرده و مى‌داند سرانجام در قیامت سعید و يا شقى خواهند بود محال است تغییر پیدا كنند ، والا

لازم مى‌آید كه خبر دادن خداوند كذب و علمش جهل شود و این محال است » ... به كلى بى‌اساس است .

این همان ایراد معروف « علم خدا » در مسأله جبر و اختیار است كه پاسخ آن از قدیم داده شده است و آن این‌که :

اگر ما افکار پیش ساخته خود را نخواهیم بر آیات تحمیل كنیم مفاهیم آن روشن است ، این آیات مى‌گوید : در آن روز گروهى در پرتو اعمالشان سعادتمند و گروهى به خاطر اعمالشان شقاوتمند و خدا مى‌داند چه كسانى به اراده خود و به خواست و اختیار خود در طریق سعادت گام مى‌نهند و چه گروهى با اراده خود در مسیر شقاوت گام مى‌نهند بنابراین به عکس آن‌چه او گفته اگر مردم مجبور به انتخاب این راه باشند علم خدا جهل خواهد شد چراکه همگان با میل و اختیار خود راه خویش را انتخاب مى‌کنند .

شاهد سخن این‌که آیات فوق به دنبال داستان‌هاى اقوام پیشین است كه گروه عظیمى از

آن‌ها بر اثر ظلم و ستم و انحراف از جاده حق و عدالت و آلودگى به مفاسد شدید اخلاقى و مبارزه با رهبران الهى گرفتار مجازات‌هاى دردناکى در این جهان شدند كه قرآن براى تربیت و ارشاد ما و نشان دادن راه حق از باطل و جدا ساختن مسیر سعادت از شقاوت این داستان‌ها را بازگو مى‌کند. اصولاً اگر ما ، آن‌چنان كه فخر رازى و همفکرانش مى‌پندارند ، محکوم به سعادت و شقاوت ذاتى باشیم و بدون اراده به بدى‌ها و نیکى‌ها كشانده شویم تعلیم و تربیت لغو و بیهوده خواهد بود . آمدن پیامبران و نزول كتب آسمانى و نصیحت و اندرز و تشویق و توبیخ و سرزنش و ملامت و مؤاآخذه و سؤال و بالاخره كیفر و پاداش همگى بى‌فایده يا ظالمانه محسوب مى‌گردد .

آن‌ها كه مردم را در انجام نیك و بد مجبور مى‌دانند خواه این جبر را ، جبر الهى ، يا جبر طبیعى ، يا جبر اقتصادى و يا جبر محیط بدانند تنها به هنگام سخن گفتن و يا مطالعه در كتاب‌ها از این مسلك طرفدارى مى‌کنند ، ولى در عمل حتى خودشان هرگز چنین

عقیده‌اى ندارند ، به همین دلیل اگر به حقوق آن‌ها تجاوزى شود متجاوز را مستحق توبیخ و ملامت و محاکمه و مجازات مى‌دانند و هرگز حاضر نیستند به عنوان این‌که او مجبور به انجام این كار است از وى صرف‌نظر كنند و يا مجازاتش را ظالمانه بپندارند و يا بگویند او نمى‌توانسته است این عمل را مرتکب نشود چون خدا خواسته يا جبر محیط و طبیعت بوده است ، این خود دلیل دیگرى بر فطرى بودن اصل اختیار است .

به هر حال هیچ جبرى مسلکى را نمى‌یابیم كه در عمل روزانه خود به این عقیده پایبند باشد بلکه برخوردش با تمام انسان‌ها برخورد با افراد آزاد و مسؤول و مختار است .

تمام اقوام دنیا به دلیل تشکیل دادگاه‌ها و دستگاه‌هاى قضایى براى كیفر متخلفان عملاً آزادى اراده را پذیرفته‌اند. تمام مؤسسات تربیتى جهان نیز به طور ضمنى این اصل را قبول كرده‌اند كه انسان بامیل و اراده خود كار مى‌کند و با تعلیم و تربیت مى‌توان او را راهنمایى و ارشاد كرد و از خطاها و اشتباهات و كج اندیشى‌ها برکنار ساخت. جالب‌این‌که در آیات

فوق « شَقُوا » به‌عنوان فعل معلوم « سُعِدُوا » به عنوان فعل مجهول آمده است .

این اختلاف تعبیر شاید اشاره لطیفى به این نکته باشد كه انسان راه شقاوت را با پاى خود مى‌پیماید ، ولى براى پیمودن راه سعادت تا امداد و كمك الهى نباشد و او را در مسیرش يارى ندهد پیروز نخواهد شد و بدون شك این امداد و كمك تنها شامل كسانى مى‌شود كه گام‌هاى نخستین را با اراده و اختیار خود برداشته‌اند و شایستگى چنین امدادى را پیدا كرده‌اند .

اسباب سعادت و شقاوت

سعادت كه گم شده همه انسان‌ها است و هر كس آن را در چیزى مى‌جوید و در جایى مى‌طلبد به طور خلاصه عبارتست از فراهم بودن اسباب تکامل براى يك فرد يا يك جامعه

و نقطه مقابل آن شقاوت و بدبختى است كه همه از آن متنفرند و آن عبارت از : نامساعد بودن شرایط پیروزى و پیشرفت و تکامل است .

بنابراین هر كس از نظر شرایط روحى ، جسمى ، خانوادگى ، محیط و فرهنگ ، اسباب بیشترى براى رسیدن به هدف‌هاى والا در اختیار داشته باشد به سعادت نزدیک‌تر يا به تعبیر دیگر سعادتمندتر است. و هر كس گرفتار كمبودها ، نارسایى‌ها ، از جهات بالا بوده باشد شقاوتمند و بى‌بهره از سعادت خواهد بود .

ولى باید توجه داشت كه پایه اصلى سعادت و شقاوت ، اراده و خواست خود انسان است ، او است كه مى‌تواند وسایل لازم را براى ساختن خویش و حتى جامعه‌اش فراهم سازد و او است كه مى‌تواند با عوامل بدبختى و شقاوت به مبارزه برخیزد و يا تسلیم آن شود .

در منطق انبیاء سعادت و شقاوت چیزى نیست كه در درون ذات انسان باشد و حتى نارسایى‌هاى محیط و خانوادگى و وراثت در برابر تصمیم و اراده خود انسان ، قابل تغییر و دگرگونى است ، مگر این‌که ما اصل اراده و آزادى انسان را انکار كنیم و او را محکوم شرایط جبرى بدانیم و سعادت و شقاوتش را ذاتى و يا مولود جبرى محیط و مانند آن

بدانیم كه این نظر به طور قطع در مکتب انبیاء و همچنین مکتب عقل محکوم است .

جالب این‌که در روایاتى كه از پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله و ائمه اهلبیت علیهم‌السلام نقل شده ، انگشت روى مسائل مختلفى به عنوان اسباب سعادت يا اسباب شقاوت گذارده شده كه مطالعه آن‌ها انسان را به طرز تفکر اسلامى در این مسأله مهم ، آشنا مى‌سازد و به جاى این‌که براى رسیدن به سعادت و فرار از شقاوت به دنبال مسائل خرافى و پندارها و سنت‌هاى غلطى كه در بسیارى از اجتماعات وجود دارد و مسائل بى‌اساسى را اسباب‌سعادت و شقاوت‌مى‌پندارند، به دنبال واقعیات عینى و اسباب حقیقى سعادت خواهد رفت .

به عنوان نمونه به چند حدیث پرمعنى زیر توجه فرمایید :

1 - امام صادق (علیه السلام)از جدش امیرمؤمنان على (علیه السلام)چنین نقل مى‌کند : « حَقیقَةُ السَّعادَةِ اَنْ يَخْتِمَ لِلرَّجُلِ عَمَلُهُ بِالسَّعادَةِ وَ حَقیقَةُ الشِّقاوَةِ اَنْ يَخْتِمَ لِلْمَرْءِ عَمَلُهُ بِالشَّقاوَةِ : حقیقت سعادت این است كه آخرین مرحله زندگى انسان با عمل سعادتمندانه پایان پذیرد و حقیقت

شقاوت این است كه آخرین مرحله عمر با عمل شقاوتمندانه خاتمه يابد ».(1)

این روایت با صراحت مى‌گوید مرحله نهایى عمر انسان و اعمال او در این مرحله بیانگر سعادت و شقاوت او است و به این ترتیب سعادت و شقاوت ذاتى را به كلى نفى مى‌کند و انسان را در گرو اعمالش مى‌گذارد و راه بازگشت را در تمام مراحل تا پایان عمر براى او باز مى‌داند .

2 - در حدیث دیگرى از على (علیه السلام)مى‌خوانیم : « اَلسَّعیدُ مَنْ وُعِظَ بِغَيْرِه وَ الشَّقِىُّ مَنِ انْخَدَعَ لِهَواهُ وَ غُرُورِه : سعادتمند كسى است كه از سرنوشت دیگران پند گیرد و شقاوتمند كسى است كه فریب هواى نفس و غرورش را بخورد » .(2)این سخن على (علیه السلام)نیز تأکید مجددى است بر اختیارى بودن سعادت و شقاوت و بعضى از اسباب مهم این دو را بیان مى‌کند . .


1) « نور الثقلین » جلد 2 ، صفحه 398 .

2) « نهج البلاغه » صبحى صالح خطبه 86 .

3 - پیامبر اسلام صلى‌الله‌علیه‌و‌آله مى‌فرماید : « اَرْبَعٌ مِنْ اَسْبابِ السَّعادَةِ وَ اَرْبَعٌ مِنَ الشَّقاوَةِ فَالاَرْبَعُ الَّتى مِنَ السَّعادَةِ الْمَرْئَةُ الصّالِحَةُ وَ الْمَسْكَنُ الْواسِعُ وَ الْجارُ الصّالِحُ وَ الْمَرْكَبُ الْبَهِىّ‌ءُ وَ الاَرْبَعُ الَّتى مِنَ الشَّقاوَةِ الْجارُ السُّوءُ وَ الْمَرْئَةُ السُّوءُ وَ الْمَسْكَنُ الضَّيِّقُ وَ الْمَرْكَبُ السُّوءُ : چهار چیز است كه از اسباب سعادت و چهار چیز است از اسباب شقاوت است : اما آن چهار چیز كه از اسباب سعادت است : همسر صالح ، خانه وسیع ، همسایه شایسته و مرکب خوب است . و چهار چیز كه از اسباب شقاوت است : همسایه بد و همسر بد و خانه تنگ و مرکب بد است » .(1)

با توجه به این‌که این چهار موضوع در زندگى مادى و معنوى هر كس نقش مؤثرى دارد و از عوامل پیروزى يا شکست مى‌تواند باشد ، وسعت مفهوم سعادت و شقاوت در منطق اسلام روشن مى‌شود .

یك همسر خوب انسان را به انواع نیکى‌ها تشویق مى‌کند ، يك خانه وسیع روح و فکر .


1) « مکارم اخلاق » ، صفحه 65 .

انسان را آرامش مى‌بخشد و آماده فعالیت بیشتر مى‌نماید ، همسایه بد بلاآفرین و همسایه خوب كمك مؤثرى به آسایش و حتى پیشرفت هدف‌هاى انسان مى‌کند ، يك مرکب بدرد خور براى رسیدن به كارها و وظایف اجتماعى عامل مؤثرى است ، در حالى كه مرکب قراضه و زوار دررفته يك عامل عقب ماندگى است ، چراکه كمتر مى‌تواند صاحبش را به مقصد برساند .

4 - و نیز از پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله این حدیث نقل شده است : « مِنْ عَلاماتِ الشَّقاءِ جُمُودُ الْعَيْنَيْنِ وَ قَسْوَةُ الْقَلْبِ وَ شِدَّةُ الْحِرْصِ فى طَلَبِ الرِّزْقِ وَ الاِْصْرارُ عَلَى الذَّنْبِ : از نشانه‌هاى شقاوت آن است كه هرگز قطره اشکى از چشم انسان نریزد و نیز از علامات آن سنگ دلى و حرص شدید در تحصیل روزى و اصرار بر گناه است » .(1).


1) « نور الثقلین » ، جلد 2 ، صفحه 398 .

این امور چهارگانه كه در حدیث فوق آمده امورى است اختیارى كه از اعمال و اخلاق اکتسابى خود انسان سرچشمه مى‌گیرد و به این ترتیب دور كردن این اسباب شقاوت در اختیار خود انسان‌ها است .

اگر اسبابى را كه براى سعادت و شقاوت در احادیث بالا ذکر شده با توجه بر عینيّت همه آن‌ها و نقش مؤثرشان در زندگى بشر با اسباب و نشانه‌هاى خرافى كه حتى در عصر ما ، عصر اتم و فضا گروه زیادى به آن پایبندند مقایسه كنیم به این واقعیت مى‌رسیم كه تعلیمات اسلام تا چه حد منطقى و حساب شده است .

هنوز بسیارند كسانى كه نعل اسب را سبب خوشبختى ، روز سیزده را سبب بدبختى ، پریدن از روى آتش را در بعضى از شب‌هاى سال سبب خوشبختى و آواز خواندن مرغ را سبب بدبختى ، پاشیدن آب را پشت سر مسافر سبب خوشبختى و رد شدن زیر نردبان را سبب بدبختى و حتى آویزان كردن خرمهره را به خود يا به وسیله نقلیه سبب خوشبختى و عطسه را نشانه بدبختى در انجام كار مورد نظر مى‌دانند و امثال این خرافات كه در شرق و

غرب در میان اقوام و ملل مختلف فراوان است .

و چه بسیار انسان‌هایى كه بر اثر گرفتار شدن به این خرافات از فعالیت در زندگى بازمانده‌اند و گرفتار مصیبت‌هاى فراوانى شده‌اند .

اسلام بر تمام این پندارهاى خرافى قلم سرخ كشیده و سعادت و شقاوت انسان را در فعالیت‌هاى مثبت و منفى و نقاط قوت و ضعف اخلاقى و برنامه‌هاى عملى و طرز تفکر و عقیده هر كس مى‌داند كه نمونه‌هایى از آن در چهار حدیث فوق به روشنى بیان شده است .

استثناء در آیه چه مفهومى دارد ؟

در رابطه با جمله استثنائیه « اِلاّ ما شاآءَ رَبُّكَ » ( مگر آن‌چه پروردگارت بخواهد ) كه در آیات فوق هم در مورد اهل بهشت آمده و هم اهل دوزخ ذکر شده است باید گفت از آن‌جا كه این آیات از دو گروه شقى و سعید بحث مى‌کند و شقاوتمندان همگى الزاما افراد بى‌ایمانى كه مستحق خلود باشند نیستند ، بلکه ممکن است در میان آن‌ها گروهى از مؤمنان خطاکار وجود داشته باشند بنابراین استثناء مربوط به این گروه است .

ولى این سؤال پیش مى‌آید كه این استثناء در جمله دوم چه مفهومى خواهد داشت ؟ ( در مورد سعادتمندان )

در پاسخ گفته شده است كه آن نیز در مورد مؤمنان خطاکار است كه مدتى باید در آغاز به دوزخ بروند و پاك شوند ، سپس به صف بهشتیان بپیوندند ، در حقیقت استثناء در جمله اول نسبت به آخر كار است و در جمله دوم نسبت به آغاز كار .

109 فَلا تَكُ فى مِرْيَةٍ مِمّا يَعْبُدآُ هؤُلاآءِ ما يَعْبُدُونَ اِلاّ كَما يَعْبُدُ ءَاباآؤُهُمْ مِنْ قَبْلُ وَ اِنّا لَمُوَفُّوهُمْ نَصیبَهُمْ غَيْرَ مَنْقُوصٍ

شك و تردیدى در معبودهایى كه آن‌ها مى‌پرستند به خود راه مده ، آن‌ها همان‌گونه این معبودها را پرستش مى‌کنند كه پدرانشان قبلاً مى‌پرستیدند و ما نصیب آن‌ها را بى‌کم‌وکاست خواهیم‌داد .

« مِرْيَة » ( بر وزن جِزْيَة و بر وزن قَرْيَة نیز آمده است ) به معنى تردید در تصمیم‌گیرى است و بعضى به معنى شك توأم با قرائن تهمت گرفته‌اند ، ریشه اصلى این لغت به معنى

فشار دادن پستان شتر بعد از گرفتن شیر است به امید این‌که بقایایى كه در پستان است بیرون آید و از آن‌جا كه این كار با شك و تردید انجام مى‌شود این كلمه به هر گونه شك و تردید اطلاق شده است. در حقیقت این آیه ، این واقعیت را مجسم مى‌کند كه آن‌چه از سرگذشت اقوام پیشین خواندیم ، اسطوره و افسانه نبود و نیز اختصاصى به گذشتگان نداشت ، سنتى است ابدى و جاودانى و درباره تمام انسان‌هاى دیروز و امروز و فردا .

منتها این مجازات‌ها در بسیارى از اقوام گذشته به صورت بلاهاى هولناك و عظیم صورت گرفت اما در مورد دشمنان پیامبر اسلام صلى‌الله‌علیه‌و‌آله شکل دیگرى پیدا كرد و آن این‌که خدا آن‌قدر قدرت و نیرو به پیامبرش داد كه توانست به وسیله گروه مؤمنان دشمنان لجوج و بى‌رحم را كه به هیچ صراطى مستقیم نبودند درهم بشکند .

110 وَ لَقَدْ ءَاتَيْنا مُوسَى الْكِتبَ فَاخْتُلِفَ فیهِ وَ لَوْلا كَلِمَةٌ سَبَقَتْ مِنْ رَبِّكَ لَقُضِىَ بَيْنَهُمْ وَ اِنَّهُمْ لَفى شَكٍّ مِنْهُ مُریبٍ

ما كتاب‌آسمانى به موسى دادیم سپس درآن اختلاف كردند و اگر فرمان قبلى خدا ( در

زمینۀ آزمایش و اتمام حجت بر آن‌ها ) نبود درمیان آن‌ها داورى مى‌شد و آن‌ها ( هنوز ) در شک‌اند شکى آمیخته با سوء ظن و بدبینى .

« مُریب » از ماده « رَيْب » به معنى شکى است كه آمیخته با بدبینى و سوءظن و قرائن خلاف باشد و بنابراین مفهوم این كلمه این مى‌شود كه بت‌پرستان نه تنها در مسأله قرآن و يا نزول عذاب بر تبهکاران تردید داشتند ، بلکه مدعى بودند كه ما قرائن خلافى نیز در دست داریم .

« راغب » در كتاب مفردات ، « رَيْب » را به شکى معنى مى‌کند كه بعدا پرده از روى آن برداشته شود و به يقین گراید ، بنابراین مفهوم آیه چنین مى‌شود كه به زودى پرده از روى حقانیت دعوت تو و همچنین مجازات تبهکاران برداشته مى‌شود و حقیقت امر ظاهر مى‌گردد .

و اگر مى‌بینى در مجازات دشمنان تو تعجیل نمى‌کنیم ، به خاطر این است كه مصالحى از نظر تعلیم و تربیت و هدایت این قوم ، چنین ایجاب مى‌کند و اگر این مصلحت نبود و برنامه‌اى كه پروردگار تو ازقبل در این‌زمینه مقرر فرموده ایجاب تأخیر نمى‌کرد ، در میان آن‌ها داورى لازم مى‌شد و مجازات دامانشان‌را مى‌گرفت .

111 وَ اِنَّ كُلاًّ لَمّا لَيُوَفِّيَنَّهُمْ رَبُّكَ اَعْملَهُمْ اِنَّهُ بِما يَعْمَلُونَ خَبیرٌ

و پروردگار تو اعمال هر يك را بى كم و كاست به آن‌ها خواهد داد ، او به آن‌چه عمل مى‌کند آگاه است .

جالب این‌که مى‌گوید : اعمالشان را به آن‌ها مى‌دهیم و این اشاره دیگرى بر مسأله تجسم اعمال است و این‌که پاداش و كیفر در حقیقت اعمال خود انسان است كه تغییرشکل مى‌یابد و به او مى‌رسد.

112 فَاسْتَقِمْ كَماآ اُمِرْتَ وَ مَنْ تابَ مَعَكَ وَلاتَطْغَوْا اِنَّهُ بِماتَعْمَلُونَ بَصیرٌ

بنابراین همان‌گونه كه فرمان يافته‌اى استقامت كن همچنین كسانى كه با تو به سوى خدا آمده‌اند و طغیان نکنید كه خداوند آن‌چه را انجام مى‌دهید مى‌بیند .

آیه پرمحتوا و طاقت‌فرساى سوره هود

در حدیث معروفى از ابن عباس چنین مى‌خوانیم : « ما نَزَلَ عَلى رَسُولِ اللّهِ صلى‌الله‌علیه‌و‌آله آيَةٌ كانَتْ اَشَدَّ عَلَيْهِ وَ لا اَشَقَّ مِنْ هذِهِ الاْيَةِ وَ لِذلِكَ قالَ لاَِصْحابِه حینَ قالُوا لَهُ اَسْرَعَ اِلَيْكَ الشَّيْبُ يا

رَسُولَ اللّهِ شَيَّبَتْنى هُودٌ وَ الْواقِعَةُ : هیچ آیه‌اى شدید و مشکل‌تر از این آیه بر پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله نازل نشد و لذا هنگامى كه اصحاب از آن حضرت پرسیدند چرا به این زودى موهاى شما سفید شده و آثار پیرى نمایان ، گشته ، فرمود : مرا سوره هود و واقعه پیر كرد » .(1)

و در روایت دیگرى مى‌خوانیم : هنگامى كه آیه فوق نازل شد پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله فرمود : «شَمِّرُوا ، شَمِّرُوا » ، فَما رُئِىَ ضاحِكا : دامن به كمر بزنید ، دامن به كمر بزنید » ( كه وقت كار و تلاش است ) و از آن پس پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله هرگز خندان دیده نشد .(2)

دلیل آن هم روشن است ، زیرا چهار دستور مهم در این آیه وجود دارد كه هر كدام بار سنگینى بر دوش انسان مى‌گذارد .

از همه مهم‌تر ، فرمان به استقامت است ( فَاسْتَقِم ) ، استقامت كه از ماده قیام گرفته شده .


1) « مجمع البیان » ، جلد 5 ، صفحه 199 .

2) « درّ المنثور » ، ذیل آیه .

از این نظر كه انسان در حال قیام بر كار و تلاش خود تسلط بیشترى دارد ، استقامت كه به معنى طلب قیام است يعنى در خود آن‌چنان حالتى ایجاد كن كه سستى در تو راه نیابد ، چه فرمان سخت و سنگینى .

همیشه به دست آوردن پیروزى‌ها كار نسبتا آسانى است ، اما نگه داشتن آن بسیار مشکل آن هم در جامعه‌اى آن‌چنان عقب‌افتاده و دور از عقل و دانش در برابر مردمى لجوج و سرسخت و در میان دشمنانى انبوه و مصمم و در طریق ساختن جامعه‌اى سالم و سربلند و باایمان و پیشتاز ، استقامت در این راه كار ساده‌اى نبوده است .

دستور دیگر این‌که این استقامت باید تنها انگیزه الهى داشته باشد و هر گونه وسوسه شیطانى از آن دور بماند ( كَما اُمِرْت ) ، يعنى به‌دست آوردن بزرگ‌ترین قدرت‌هاى سیاسى و اجتماعى ، آن هم براى خدا .

سوم مسأله رهبرى كسانى است كه به راه حق برگشتند و آن‌ها را هم به استقامت واداشتن ( وَ مَنْ تابَ مَعَكَ ) .

چهارم مبارزه را در مسیر حق و عدالت ، رهبرى نمودن و جلوگیرى از هر گونه تجاوز و طغیان ، زیرا بسیار شده است كه افرادى در راه رسیدن به هدف نهایت استقامت را به خرج مى‌دهند اما رعایت عدالت براى آن‌ها ممکن نیست و غالبا گرفتار طغیان و تجاوز از حدّ مى‌شوند ( وَ لا تَطْغَوْا ). آرى مجموع این جهات دست به دست هم داد و پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله را آن‌چنان در زیر بار مسؤولیت فروبردکه حتى مجال لبخندزدن را از او گرفت و اورا پیر كرد .

و به هر حال این تنها دستورى براى دیروز نبود بلکه براى امروز و فردا ، فرداهاى دیگر نیز هست .

امروز هم مسؤولیت مهم ما مسلمانان و مخصوصاً رهبران اسلامى در این چهار جمله خلاصه مى‌شود : استقامت - اخلاص - رهبرى مؤمنان و عدم طغیان و تجاوز و بدون به كار بستن این اصول ، پیروزى بر دشمنانى كه از هر سو از داخل و خارج ما را احاطه كرده‌اند و از تمام وسایل فرهنگى و سیاسى و اقتصادى و اجتماعى و نظامى بر ضد ما بهره‌گیرى مى‌کنند امکان‌پذیر نمى‌باشد .

113 وَ لا تَرْكَنُوآا اِلَى الَّذینَ ظَلَمُوا فَتَمَسَّكُمُ النّارُ وَ ما لَكُمْ مِنْ دُونِ اللّهِ مِنْ اَوْلِياآءَ ثُمَّ لا تُنْصَرُونَ

و تکیه بر ظالمان نکنید كه موجب مى‌شود آتش شما را فرو گیرد و در آن حال جز خدا هیچ ولى و سرپرستى نخواهید داشت و يارى نمى‌شوید .

« رُكُون » از ماده « رَكَنَ » به معنى ستون و دیواره‌هایى است كه ساختمان يا اشیاء دیگر را بر سرپا نگه مى‌دارد و سپس به معنى اعتماد و تکیه كردن بر چیزى به كار رفته است .

در چه امورى نباید به ظالمان تکیه كرد

بدیهى‌است كه در درجه‌اول نباید در ظلم‌ها و ستمگرى‌هایشان شرکت جست و از آن‌ها كمك گرفت و در درجه بعد اتّكاء بر آن‌ها در آن‌چه مایه ضعف و ناتوانى جامعه اسلامى و از دست دادن استقلال و خودکفایى و تبدیل شدن به يك عضو وابسته و ناتوان مى‌گردد باید از میان برود كه این گونه رکون‌ها جز شکست و ناکامى و ضعف جوامع اسلامى ، نتیجه‌اى نخواهد داشت. و اما این‌که : فى المثل مسلمانان با جوامع غیرمسلمان ، روابط تجارى يا

علمى بر اساس حفظ منافع مسلمین و استقلال و ثبات جوامع اسلامى داشته باشند ، نه داخل در مفهوم رکون به ظالمین است و نه چیزى است كه از نظر اسلام ممنوع بوده باشد و در عصر خود پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله و اعصار بعد همواره چنین ارتباطى وجود داشته باشد .

114 وَ اَقِمِ الصَّلوةَ طَرَفَىِ النَّهارِ وَ زُلَفا مِنَ الَّيْلِ اِنَّ الْحَسَنتِ يُذْهِبْنَ السَّيِّئاتِ ذلِكَ ذِكْرى لِلذّاكِرینَ

نماز را در دو طرف روز و اوایل شب برپادار ، چراکه حسنات ، سیئات ( و آثار آن‌ها را ) برطرف مى‌سازند ، این تذکرى است براى آن‌ها كه اهل تذکرند .

ظاهر تعبیر « طَرَفَىِ النَّهارِ » ( دو طرف روز ) این است كه نماز صبح و مغرب را بیان مى‌کند ، كه در دو طرف روز قرار گرفته و « زُلَف » كه جمع « زُلْفَة » به معنى نزدیکى است به قسمت‌هاى آغازشب‌که نزدیك به روز است گفته مى‌شود بنابراین منطبق بر نماز عشاء مى‌گردد .

همین تفسیر در روایات ائمه اهلبیت علیهم‌السلام نیز وارد شده كه آیه فوق اشاره به سه نماز ( صبح و مغرب و عشاء ) است .

در این‌جا این سؤال پیش مى‌آید كه چرا از نمازهاى پنجگانه تنها در این‌جا اشاره به سه نماز صبح و مغرب و عشاء شده و از نماز ظهر و عصر سخن به میان نیامده است .

در آیات قرآن گاهى هر پنج نماز ذکر شده مانند « اَقِمِ الصَّلوةَ لِدُلُوكِ الشَّمْسِ اِلى غَسَقِ اللَّيْلِ وَ قُرْانَ الْفَجْرِ » ( 78 / اسراء ) و گاهى سه نماز مانند آیه مورد بحث و گاهى تنها يك نماز ذکر شده است ، مانند « حافِظُوا عَلَى الصَّلَواتِ وَ الصَّلَوةِ الْوُسْطى وَ قُومُوا لِلّهِ قانِتینَ » ( 238 / بقره ) .

بنابراین لزومى نداردکه در هر مورد هر پنج نماز با يکدیگر ذکر شود به خصوص این‌که گاهى مناسبات ایجاب مى‌کند كه تنها روى نماز ظهر ( صَلوةِ الْوُسْطى ) به خاطر اهمیتش تکیه شود و گاهى روى نماز صبح و مغرب و عشاء كه گاهى به خاطر خستگى و يا خواب ممکن است در معرض فراموشى قرار گیرد .

آیه فوق همانند قسمتى دیگر از آیات قرآن تأثیر اعمال نیك را در از میان بردن آثار سوء اعمال بد بیان مى‌کند ، در سوره نساء آیه 31 مى‌خوانیم : « اِنْ تَجْتَنِبُوا كَباآئِرَ ما تُنْهُونَ

عَنْهُ نُكَفِّرْ عَنْكُمْ سَيِّئاتِكُمْ : اگر از گناهان بزرگ دورى كنید گناهان كوچك شما را مى‌پوشانیم » .

و در آیه 7 سوره عنکبوت مى‌خوانیم : « وَ الَّذینَ امَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ لَنُكَفِّرَنَّ عَنْهُمْ سَيِّئاتِهِمْ : كسانى كه ایمان آوردند و عمل صالح انجام دادند گناهان آنان را مى‌پوشانیم » .

و به این ترتیب اثر خنثى كننده گناه را در طاعات و اعمال نیك تثبیت مى‌کند .

از نظر روانى نیز شك نیست كه هر گناه و عمل زشتى ، يك نوع تاریکى در روح و روان انسان ایجاد مى‌کند كه اگر ادامه يابد اثرات‌آن‌ها متراکم شده، به‌صورت وحشتناکى انسان‌را

مسخ‌مى‌کند .

ولى كار نیك كه از انگیزه الهى سرچشمه گرفته به روح آدمى لطافتى مى‌بخشد كه آثار گناه را مى‌تواند از آن بشوید و آن تیرگى‌ها را به روشنایى مبدل سازد .

اما از آن‌جا كه جمله فوق ( اِنَّ الْحَسَنتِ يُذْهِبْنَ السَّيِّئاتِ ) بلافاصله بعد از دستور نماز ذکر شده يکى از مصداق‌هاى روشن آن ، نمازهاى روزانه است و اگر مى‌بینیم در روایات تنها تفسیر به نمازهاى روزانه شده دلیل بر انحصار نیست ، بلکه همان‌گونه كه بارها گفته‌ایم بیان

یك مصداق روشن قطعى است .

اهمیت فوق العاده نماز

در روایات متعددى كه ذیل آیات فوق از پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله و ائمه معصومین علیهم‌السلام نقل شده تعبیراتى دیده مى‌شود كه از اهمیت فوق العاده نماز در مکتب اسلام پرده برمى‌دارد .

ابوعثمان مى‌گوید : من با سلمان فارسى زیر درختى نشسته بودم ، او شاخه خشکى را گرفت و تکان داد تا تمام برگ‌هایش فرو ریخت ، سپس رو به من كرد و گفت : سؤال نکردى چرا این كار را كردم. گفتم : بگو ببینم منظورت چه بود؟ گفت : این همان كارى بود كه پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله انجام داد هنگامى كه خدمتش زیر درختى نشسته بودم ، سپس پیامبر این سؤال را از من كرد و گفت : « سلمان نمى‌پرسى چرا چنین كردم ؟ » من عرض كردم : بفرمایید چرا ؟ فرمود : « هنگامى كه مسلمان وضو بگیرد وخوب وضو بگیرد ، سپس نمازهاى پنجگانه را به جا آورد ، گناهان او فرو مى‌ریزد ، همان‌گونه كه برگ‌هاى این شاخه فرو ریخت » ، سپس همین آیه ( اَقِمِ الصَّلوةَ )

را تلاوت فرمود .(1)

در حدیث دیگرى‌از يکى‌از ياران پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله به نام ( ابى اَمامَه ) مى‌خوانیم كه مى‌گوید : روزى در مسجد خدمت پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله نشسته بودیم كه مردى آمد و عرض كرد : يا رسول اللّه من گناهى كرده‌ام كه حد بر آن لازم مى‌شود ، آن حد را بر من اجرا فرما ، فرمود : « آیا نماز با ما خواندى ؟ » عرض كرد : آرى اى رسول خدا ، فرمود : « خداوند گناه تو ، يا حد تو ، را بخشید » .(2)

و نیز از على (علیه السلام)نقل شده كه مى‌فرماید : « با رسول‌خدا در مسجد در انتظار نماز بودیم كه مردى برخاست و عرض كرد : اى رسول خدا من گناهى كرده‌ام پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله روى از او برگرداند ، هنگامى كه نماز تمام شد همان مرد برخاست و سخن اول را تکرار كرد ، پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله فرمود : آیا با ما این‌نماز را انجام ندادى و براى آن به‌خوبى وضو نگرفتى ؟ عرض كرد : آرى ، فرمود : این كفاره گناه تو است » .(3)

و نیز از على (علیه السلام)از پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله نقل شده كه فرمود : « اِنَّما مَنْزِلَةُ الصَّلَواتِ الْخَمْسِ


1) « مجمع البیان » ، ذیل آیه .

2) « مجمع البیان » ، ذیل آیه .

3) « مجمع البیان » ، ذیل آیه .

لِاُمَّتى كَنَهْرٍ جارٍ عَلى بابِ اَحَدِكُمْ فَما يَظُنُّ اَحَدُكُمْ لَوْ كانَ فى جَسَدِه دِرْنٌ ثُمَّ اغْتَسَلَ فى ذلِكَ النَّهْرِ خَمْسَ مَرّاتٍ كانَ يَبْقى فى جَسَدِه دِرْنٌ فَكَذلِكَ وَ اللّهِ الصَّلَواتُ الْخَمْسُ لاُِمَّتى : نمازهاى پنجگانه براى امت من همچون يك نهر آب جارى است كه بر در خانه يکى از شما باشد ، آیا گمان مى‌کنید اگر كثافتى در تن او باشد و سپس پنج بار در روز در آن نهر غسل كند آیا چیزى از آن بر جسد او خواهد ماند ( مسلمانه )همچنین‌است به‌خدا سوگند نمازهاى‌پنجگانه براى امت‌من ».(1)

به هر حال جاى تردید نیست كه هر گاه نماز با شرایطش انجام شود ، انسان را در عالمى از معنویت و روحانیت فرو مى‌برد كه پیوندهاى ایمانى او را با خدا چنان محکم مى‌سازد كه آلودگى‌ها و آثار گناه را از دل و جان او شستشو مى‌دهد .

نماز انسان را در برابر گناه بیمه مى‌کند و نیز نماز زنگار گناه را از آئینه دل مى‌زداید .

نماز جوانه‌هاى ملکات عالى انسانى را در اعماق جان بشر مى‌رویاند ، نماز اراده را قوى .


1) « مجمع البیان » ، ذیل آیه .

و قلب را پاك و روح را تطهیر مى‌کند و به این ترتیب نماز در صورتى كه به صورت جسم بى‌روح نباشد مکتب عالى تربیت است .

امید بخش‌ترین آیه قرآن

در تفسیر آیه مورد بحث حدیث جالبى از على (علیه السلام)به این مضمون نقل شده است كه روزى رو به سوى مردم كرد و فرمود : « به‌نظر شما امیدبخش‌ترین آیه قرآن كدام‌آیه است ؟ » بعضى گفتند : آیه « اِنَ‌اللّهَ لايَغْفِرُ اَنْ‌يُشْرَكَ بِه وَ يَغْفِرُ مادُونَ ذلِكَ‌لِمَنْ يَشاآءُ » : خداوند هرگز شرك را نمى‌بخشد و پایین‌تر ازآن‌را براى هرکس‌که بخواهدمى‌بخشد ».

امام فرمود : « خوب است ، ولى آن‌چه من مى‌خواهم نیست » ، بعضى گفتند : آیه « وَ مَنْ يَعْمَلْ سُوءً اَوْ يَظْلِمْ نَفْسَهُ ثُمَّ يَسْتَغْفِرِ اللّهَ يَجِدِ اللّهَ غَفُورا رَحیما : هر كس عمل زشتى انجام دهد يا بر خویشتن ستم كند و سپس از خدا آمرزش بخواهد خدا را غفور و رحیم خواهد يافت » امام فرمود : « خوب است ولى آن‌چه را مى‌خواهم نیست » .

بعضى دیگر گفتند آیه : « قُلْ يا عِبادِىَ الَّذینَ اَسْرَفُوا عَلى اَنْفُسِهِمْ لا تَقْنَطُوا مِنْ رَحْمَةِ اللّهِ :

اى بندگان من كه اسراف بر خویشتن كرده‌اید از رحمت خدا مأیوس نشوید » فرمود : « خوب است اما آن‌چه مى‌خواهم نیست ». بعضى دیگر گفتند : آیه « وَالَّذینَ اِذا فَعَلُوا فاحِشَةً اَوْ ظَلَمُوا اَنْفُسَهُمْ ذَكَرُوا اللّهَ فَاسْتَغْفَرُوا لِذُنُوبِهِمْ وَ مَنْ يَغْفِرُ الذُّنُوبَ اِلاَّ اللّهُ: پرهیزکاران كسانى هستند كه هنگامى كه كار زشتى انجام مى‌دهند يا به خود ستم مى‌کنند به ياد خدا مى‌افتند و از گناهان خویش آمرزش مى‌طلبند و چه كسى است جز خدا كه گناهان را بیامرزد » باز امام فرمود : « خوب است ولى آن‌چه مى‌خواهم نیست » .

در این هنگام مردم از هر طرف به سوى امام متوجه شدند و همهمه كردند فرمود : « چه خبر است اى مسلمانان ؟ » عرض كردند: به‌خدا سوگند ماآیه دیگرى در این زمینه سراغ نداریم .

امام‌فرمود: « از حبیب خودم رسول خدا شنیدم كه فرمود امید بخش‌ترین‌آیه قرآن این آیه است : " وَ اَقِمِ الصَّلوةَ طَرَفَىِ النَّهارِ وَ زُلَفا مِنَ الَّيْلِ اِنَّ الْحَسَنتِ يُذْهِبْنَ السَّيِّئاتِ ذلِكَ ذِكْرى لِلذّاكِرینَ " » .(1)

البته همان‌گونه‌که در ذیل‌آیه 48 سوره‌نساء گفتیم در حدیث دیگرى آمده است كه امیدبخش‌ترین .


1) « مجمع البیان » ، ذیل آیه .

آیۀ قرآن ، آیۀ : « اِنَّ اللّهَ لا يَغْفِرُ اَنْ يُشْرَكَ بِه وَ يَغْفِرُ ما دُونَ ذلِكَ لِمَنْ يَشاآءُ » مى‌باشد .

اما با توجه به این‌که هر يك از این آیات به زاویه‌اى از این بحث نظر دارد و يك بعد از ابعاد آن را بیان مى‌کند ، تضادى با هم ندارد .

در واقع آیه مورد بحث از كسانى سخن مى‌گوید كه نمازهاى خود را به خوبى انجام مى‌دهند نمازى با روح و با حضور قلب كه آثار گناهان دیگر را از دل و جانشان مى‌شوید .

اما آیه دیگر از كسانى سخن مى‌گوید كه داراى چنین نمازى نیستند و تنها از در توبه وارد مى‌شوند پس این آیه براى این گروه و آن آیه براى آن گروه امیدبخش‌ترین آیه است .

چه امیدى از این بیشتر كه انسان بداند هر گاه پاى او بلغزد و يا هوى و هوس بر او چیره شود ( بدون این‌که اصرار بر گناه داشته باشد پایش به گناه كشیده شود ) هنگامى كه وقت نماز فرا رسید ، وضو گرفت و در پیشگاه معبود به راز و نیاز برخاست احساس شرمسارى كه از لوازم توجه به خدا است نسبت به اعمال گذشته به او دست داد گناه او بخشوده مى‌شود و ظلمت و تاریکیش از قلب او برمى‌خیزد .

115 وَاصْبِرْ فَاِنَّ اللّهَ لا يُضیعُ اَجْرَ الْمُحْسِنینَ

و شکیبایى كن كه خداوند پاداش نیکوکاران را ضایع نخواهد كرد .

« صبر » يك اصل كلى و اساس اسلامى است كه در موردى از قرآن با نماز همراه ذکر شده است شاید به این دلیل كه نماز در انسان « حرکت » مى‌آفریند و دستور صبر ، مقاومت ایجاب مى‌کند و این دو يعنى « حرکت » و « مقاومت » هنگامى كه دست به دست هم مى‌دهند عامل اصلى هر گونه پیروزى خواهند شد .

اصولاً هیچ‌گونه نیکى بدون ایستادگى و صبر ممکن نیست ، چون به پایان رساندن كارهاى نیك حتما استقامت لازم دارد و به همین جهت در آیه فوق به دنبال امر به صبر مى‌فرماید خداوند پاداش نیکوکاران را ضایع نمى‌کند ، يعنى نیکوکارى بدون صبر و ایستادگى میسر نیست. ذکر این نکته نیز لازم است كه مردم در برابر حوادث ناگوار به چند گروه تقسیم مى‌شوند .

✓ 1 - گروهى فوراً دست و پاى خود را گم مى‌کنند و به گفتۀ قرآن بنا بر جزع و

فزع مى‌گذارند«اِذامَسَّهُ الشَّرُّ جَزُوعا»( 20/معارج ).

✓ 2 - گروه دیگرى هستند كه علاوه بر تحمل و بردبارى ، شکرگزارى هم دارند .

✓ 3 - گروه دیگرى هستند كه در برابر این گونه حوادث عاشقانه به تلاش و كوشش برمى‌خیزند و براى خنثى كردن اثرات منفى حادثه ، طرح‌ریزى مى‌کنند ، جهاد و پیکار خستگى‌ناپذیر به خرج مى‌دهند و تا مشکل را از پیش پا بر ندارند آرام نمى‌گیرند .

خداوند به چنین صابرانى وعده پیروزى داده « اِنْ يَكُنْ مِنْكُمْ عِشْرُونَ صابِرُونَ يَغْلِبُوا مِأَتَيْنِ » ( 65 / انفال ) .

و نعمت‌هاى بهشتى را پاداش سراى دیگر آن‌ها شمرده « وَ جَزاهُمْ بِما صَبَرُوا جَنَّةً و حَریرا » ( 12 / انسان ) .

116 فَلَوْلا كانَ مِنَ الْقُرُونِ مِنْ قَبْلِكُمْ أُولُوا بَقِيَّةٍ يَنْهَوْنَ عَنِ الْفَسادِ فِى الاَرْضِ اِلاّ قَلیلاً مِمَّنْ اَنْجَيْنا مِنْهُمْ وَاتَّبَعَ الَّذینَ ظَلَمُوا ما اُتْرِفُوا فیهِ وَ كانُوا مُجْرِمینَ

چرا در قرون ( و اقوام ) قبل از شما دانشمندان صاحب قدرتى نبودند كه از فساد در زمین

جلوگیرى كنند ، مگر اندکى از آن‌ها كه نجاتشان دادیم و آن‌ها كه ستم مى‌کردند از تنعم و تلذذ پیروى كردند و گناهکار بودند ( و نابود شدند ) .

117 وَ ما كانَ رَبُّكَ لِيُهْلِكَ الْقُرى بِظُلْمٍ وَ اَهْلُها مُصْلِحُونَ

و چنین نبود كه پروردگارت آبادى‌ها را به ظلم و ستم نابود كند در حالى كه اهلش درصدد اصلاح بوده باشند .

اُوْلُوا بقیه چه كسانى هستند ؟

« اُوْلُوا » به معنى « صاحبان » و « بَقِيَّة » به معنى باقیمانده است و معمولاً این تعبیر در لغت عرب به معنى اولواالفضل ( صاحبان فضیلت و شخصیت و نیکان و پاکان ) گفته مى‌شود زیرا انسان معمولاً اجناس بهتر و اشیاء نفیس‌تر را ذخیره مى‌کند و نزد او باقى مى‌ماند و به همین جهت این كلمه مفهوم نیکى و نفاست را با خود دارد .

در هر جامعه‌اى تا زمانى كه گروهى از اندیشمندان متعهد و مسؤول وجود دارد كه در برابر مفاسد ساکت نمى‌نشینند و به مبارزه برمى‌خیزند و رهبرى فکرى و مکتبى مردم را در

اختیار دارند این جامعه به تباهى و نابودى كشیده نمى‌شود .

اما آن زمان كه بى‌تفاوتى و سکوت در تمام سطوح حکم‌فرما شد و جامعه در برابر عوامل فساد بى‌دفاع ماند ، فساد و به دنبال آن نابودى حتمى است .

در هرجامعه‌اى معمولاً ظلم و فسادى وجود دارد، اما مهم‌این است كه مردم احساس كنند كه ظلم و فساد هست و در طریق اصلاح باشند و با چنین احساس و گام برداشتن در راه اصلاح ، خداوند به آن‌ها مهلت مى‌دهد و قانون آفرینش براى آن‌ها حق‌حیات قائل است .

اما همین كه این احساس از میان رفت و جامعه بى‌تفاوت شد و فساد و ظلم به سرعت همه جا را گرفت آن‌گاه است كه دیگر در سنت آفرینش حق حیاتى براى آن‌ها وجود ندارد ، این واقعیت را با يك مثال روشن مى‌توان بیان كرد .

در بدن انسان ، نیروى مدافع مجهزى است به نام « گلبول‌هاى سفید خون » كه هر میکرب خارجى از طریق هوا ، آب و غذا و خراش‌هاى پوست به داخل بدن هجوم كند این سربازان جانباز در برابر آن‌ها ایستادگى كرده و نابودشان مى‌کنند و يا حداقل جلو توسعه و

رشد آن‌ها را مى‌گیرند .

بدیهى است اگر يك روز این نیروى بزرگ دفاعى كه از میلیون‌ها سرباز تشکیل مى‌شود دست به اعتصاب بزند و بدن بى‌دفاع بماند چنان میدان تاخت و تاز میکرب‌هاى مضر مى‌شود كه به سرعت انواع بیمارى‌ها به او هجوم مى‌آورند .

کل جامعه انسانى نیز چنین حالى را دارد اگر نیروى مدافع كه همان « اوُلُوا بَقِيَّة » بوده باشد از آن برچیده شود میکرب‌هاى بیمارى زاى اجتماعى كه در زوایاى هر جامعه‌اى وجود دارد به سرعت نمو و تکثیر مثل كرده ، جامعه را سرتاپا بیمار مى‌کنند .

نقش « اوُلُوا بَقِيَّة » در بقاى جوامع آن قدر حساس است كه باید گفت : بدون آن‌ها حق حیات از آنان سلب مى‌شود و این همان چیزى است كه آیات فوق به آن اشاره دارد .

همواره در میدان مبارزات اجتماعى آن‌ها كه ضعیف‌ترند ، زودتر از صحنه خارج مى‌شوند يا نابود مى‌گردند و تنها آن‌ها باقى مى‌مانند كه از نظر تفکر و يا نیروى جسمانى قوى‌ترند و به همین دلیل باقیماندگان نیرومندانند ، به همین جهت در عرب این

ضرب‌المثل وجود دارد كه مى‌گویند فِى الزَّوایا خَبایا وَ فِى الرِّجالِ بَقایا ( در زاویه‌ها هنوز مسائل مخفى وجود دارد و در میان رجال ، شخصیت‌هایى باقیمانده ) .

و نیز به همین دلیل كلمه « بَقِيَّة » كه در سه مورد از قرآن مجید آمده است همین مفهوم را دربردارد : در داستان طالوت و جالوت در قرآن مجید مى‌خوانیم : « اِنَّ ءَاَيةَ مُلْكِه اَنْ يَأْتِيَكُمُ التّابُوتُ فیهِ سَكینَةٌ مِنْ رَبِّكُمْ وَ بَقِيَّةٌ مِمّا تَرَكَ آلُ مُوسى : نشانه حقانیت حکومت طالوت این است كه صندوق عهد به سوى شما خواهد آمد همان صندوقى كه يادگارى نفیس خاندان موسى و هارون در آن است و مایه آرامش شما است » .(1)

و نیز در داستان شعیب در همین سوره خواندیم كه به قومش گفت : « بَقِيَّتُ اللّهِ خَيْرٌ لَكُمْ اِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنینَ » ( 86 / هود )

و این‌که در پاره‌اى‌از تعبیرات نام « بَقِيَّةُ اللّه » بر مهدى موعود (علیه السلام) گذارده شده نیز اشاره .


1) 248 / بقره .

به همین موضوع است ، زیرا او يك وجود پرفیض و ذخیره بزرگ الهى است كه براى برچیدن‌بساط ظلم و بیدادگرى درجهان و برافراشتن پرچم عدل و داد نگاهدارى شده است .

و از این‌جا روشن مى‌شود كه چه حق بزرگى این شخصیت‌هاى ارزشمند و مبارزه‌کنندگان با فساد و « اُوْلُوا بَقِيَّة‌ها » بر جوامع بشرى دارند ، چراکه آن‌ها رمز بقاء و حیات ملت‌ها ونجات آن‌ها از نابودى و هلاك هستند.

هم صالح و هم مصلح باشید

نکته دیگرى كه در آیه فوق جلب توجه مى‌کند این است كه قرآن مى‌گوید : خداوند هیچ شهر و آبادى را به ظلم و ستم نابود نمى‌کند در حالى كه اهلش « مصلح » باشند . توجه به تفاوت « مصلح » و « صالح » این نکته را روشن مى‌سازد كه تنها « صلاحیت » ضامن بقاء نیست بلکه اگر جامعه‌اى صالح نباشد ولى در مسیر اصلاح گام‌بردارد او نیز باز حق بقاء و حیات دارد ، ولى آن روز كه نه صالح بود و نه مصلح ، از نظر سنت آفرینش حق حیات براى او نیست و به زودى از میان خواهد رفت .

به تعبیر دیگر هر گاه جامعه‌اى ظالم بود اما به خود آمده و درصدد اصلاح باشد چنین جامعه‌اى مى‌ماند ، ولى اگر ظالم بود و در مسیر اصلاح و پاکسازى نبود ، نخواهد ماند .

سرچشمه انحرافات «اِتْراف» است

نکتۀ دیگر این‌که يکى از سرچشمه‌هاى ظلم و جرم در آیات فوق پیروى از هوسرانى و لذت پرستى و عیش و نوش‌ها ذکر شده كه در قرآن از آن تعبیر به « اِتْراف » مى‌شود .

این تنعم و تلذذ بى‌قید و شرط سرچشمه انواع انحرافاتى است كه در طبقات مرفه جامعه‌ها به وجود مى‌آید ، چراکه مستى شهوت آن‌ها را از پرداختن به‌ارزش‌هاى اصیل انسانى و درك واقعیت‌هاى اجتماعى بازمى‌دارد و غرق عصیان و گناه مى‌سازد .

118 وَ لَوْ شاآءَ رَبُّكَ لَجَعَلَ النّاسَ اُمَّةً واحِدَةً وَ لا يَزالُونَ مُخْتَلِفینَ

و اگرپروردگارت‌مى‌خواست همه مردم‌را امت‌واحده ( بدون هیچ‌گونه اختلاف ) قرار مى‌داد ، ولى آن‌ها همواره مختلفند .

کسى تصور نکند تأکید و اصرار پروردگار در اطاعت فرمانش دلیل بر این است كه او

قادر بر این نبود كه همه آن‌ها را در يك مسیر و در يك برنامه معین قرار دهد .

آرى هیچ مانعى نداشت كه او به حکم اجبار و الزام ، همه انسان‌ها را يکنواخت و مؤمن و مجبور بر قبول ایمان بیافریند .

ولى نه چنین ایمانى فایده‌اى داشت و نه چنان اتحاد و هماهنگى ، ایمان اجبارى كه از روى انگیزه‌هاى غیر ارادى برخیزد ، نه دلیل بر شخصیت است و نه وسیله تکامل و نه موجب پاداش و ثواب ، درست به این مى‌ماند كه خداوند زنبور عسل را چنان آفریده كه به حکم الزام غریزه به دنبال جمع‌آورى شیره گل‌ها مى‌رود و پشه مالاریا را آن‌چنان قرار داده كه تنها در مرداب‌ها لانه‌مى‌کند و هیچ‌کدام در این راه از خود اختیارى ندارند .

اصولاً ارزش و امتیاز انسان و مهم‌ترین تفاوت او با موجودات دیگر داشتن همین موهبت آزادى اراده و اختیار است ، همچنین داشتن ذوق‌ها و سلیقه‌ها و اندیشه‌هاى گوناگون و متفاوت‌که هرکدام بخشى‌از جامعه‌را مى‌سازد و بعدى‌از ابعادآن‌راتأمین‌مى‌کند .

از طرفى هنگامى كه آزادى اراده آمد ، اختلاف در انتخاب عقیده و مکتب ، طبیعى

است ، اختلافى كه سبب مى‌شود گروهى راه حق را بپذیرند و گروه دیگرى راه باطل را ، مگر این‌که انسان‌ها تربیت شوند و در دامان رحمت پروردگار و با استفاده از مواهب او تعلیمات صحیح ببینند ، در این هنگام با تمام تفاوت‌هایى كه دارند و با حفظ آزادى و اختیار ، در راه حق گام خواهند گذارد هرچند درهمین‌مسیرنیز تفاوت‌هایى خواهند داشت .

آزادى اراده اساس آفرینش انسان و دعوت همه انبیاء است و اصولاً بدون آن انسان حتى يك گام در مسیر تکامل ( تکامل انسانى و معنوى ) پیش نخواهد رفت ، به همین دلیل در آیات متعددى از قرآن تأکید شده است كه اگر خداوند مى‌خواست همه را به اجبار هدایت مى‌کرد ، اما چنین نخواست. كار خداوند تنها دعوت به مسیر حق و نشان دادن راه و علامت‌گذارى و هشدار دادن در برابر بیراهه و تعیین كردن راهبر و برنامه طى طریق است .

قرآن مى‌گوید : « اِنَّ عَلَيْنا لَلْهُدى : بر ما نشان دادن راه است » ( 12 / لیل ) .

و نیز مى‌گوید : « اِنَّما اَنْتَ مُذَكِّرٌ لَسْتَ عَلَيْهِمْ بِمُصَيْطِرٍ : تو فقط يادآورى كننده‌اى نه اجبار كننده » ( 21 / غاشیه ) .

و در سوره شمس آیه 8 مى‌فرماید : « فَاَلْهَمَها فُجُورَها وَ تَقْواها : خداوند انسان را آفرید و راه فجور و تقوا را به او الهام كرد ». و نیز در سوره انسان آیه 3 مى‌خوانیم : « اِنّا هَدَيْناهُ السَّبیلَ اِمّا شاكِرا وَ اِمّا كَفُورا : ما راه را به انسان نشان دادیم يا شکرگزارى مى‌کند و يا كفران » ؟

بنابراین آیات مورد بحث از روشن‌ترین آیاتى است كه بر آزادى اراده انسان و نفى مکتب جبر تأکید مى‌کند و دلیل بر آن است كه تصمیم نهایى با خود انسان است .

119 اِلاّ مَنْ رَحِمَ رَبُّكَ وَ لِذلِكَ خَلَقَهُمْ وَ تَمَّتْ كَلِمَةُ رَبِّكَ لاََمْلَأَنَّ جَهَنَّمَ مِنَ الْجِنَّةِ وَ النّاسِ اَجْمَعینَ

مگر آن چه پروردگارت رحم كند و براى همین ( پذیرش رحمت و در سایه آن تکامل ) آن‌ها را آفرید و فرمان پروردگارت قطعى است كه جهنم را از ( سرکشان و طاغیان ) جن و انس پر خواهم كرد .

هدف از آفرینش

درباره هدف آفرینش در آیات قرآن بیانات مختلفى آمده است كه در حقیقت هر كدام به

یکى از ابعاد این هدف اشاره مى‌کند ، از جمله « وَ ما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الاِْنْسَ اِلاّ لِيَعْبُدُونِ : من جن و انس را نیافریدم مگر این‌که مرا پرستش كنند » ( 56 / ذاریات ) يعنى در مکتب بندگى و عبادت « تکامل » يابند و به عالى‌ترین مقام انسانیت در این مکتب برسند .

در جاى دیگر مى‌خوانیم : « اَلَّذى خَلَقَ الْمَوْتَ وَ الْحَياةَ لِيَبْلُوَكُمْ اَيُّكُمْ اَحْسَنُ عَمَلاً : آن خدایى كه مرگ و زندگى را آفرید تا شما را بیازماید تا كدامین بهتر عمل مى‌کنید » ( يعنى آزمایشى آمیخته با پرورش و در نتیجه تکامل ) سوره ملك آیه 2 .

و در آیه مورد بحث مى‌فرماید : « وَ لِذلِكَ خَلَقَهُمْ : براى پذیرش رحمت ، رحمتى آمیخته با هدایت و قدرت بر تصمیم‌گیرى ، مردم را آفرید » .

همان‌گونه كه ملاحظه مى‌کنید ، همۀ این خطوط به يك نقطه منتهى مى‌شود و آن « پرورش و هدایت و پیشرفت و تکامل انسان‌ها » است‌که هدف نهایى آفرینش محسوب مى‌شود .

هدفى كه بازگشتش به خود انسان است ، نه به خدا ، زیرا او وجودى است بى‌نهایت از تمام جهات و چنین وجودى كمبود در آن راه ندارد تا بخواهد با آفرینش

خلق ، كمبود و نیازى را برطرف سازد .

در ذیل آیه ، فرمان مؤکد خداوند را دایر به پر كردن جهنم از جن و انس مى‌خوانیم ولى بدیهى است كه این فرمان حتمى تنها يك شرط دارد و آن بیرون رفتن از دایره رحمت الهى و پشت پا زدن به هدایت و راهنمایى فرستادگان او است و به این ترتیب این آیه نه تنها دلیل بر مکتب جبر نخواهد بود ، بلکه تأکید مجددى است بر اختیار .

120 وَ كُلاًّ نَقُصُّ عَلَيْكَ مِنْ اَنْباآءِ الرُّسُلِ ما نُثَبِّتُ بِه فُؤادَكَ وَ جاءَكَ فى هذِهِ الْحَقُّ وَ مَوْعِظَةٌ وَ ذِكْرى لِلْمُؤْمِنینَ

ما سرگذشت‌هاى انبیاء را براى تو بازگو كردیم تا قلبت آرام ( و اراده‌ات قوى ) گردد و در این ( اخبار و سرگذشت‌ها ) حق و موعظه و تذکر براى مؤمنان آمده است .

اثرات چهارگانه مطالعه سرگذشت پیشینیان

در این آیه كه آیات سوره هود با آن پایان مى‌پذیرد يك نتیجه‌گیرى كلى از مجموع بحث‌هاى سوره بیان شده است و از آن‌جا كه قسمت عمده این سوره داستان‌هاى

عبرت انگیز پیامبران و اقوام پیشین بود ، نتایج گرانبهاى ذکر این داستان‌ها را در چهار موضوع خلاصه مى‌کند :

نخست مى‌گوید : « ما سرگذشت‌هاى گوناگون پیامبران را براى تو بیان كردیم تا قلبت را محکم كنیم و اراده‌ات را قوى و ثابت » ( وَ كُلاًّ نَقُصُّ عَلَيْكَ مِنْ اَنْباءِ الرُّسُلِ ما نُثَبِّتُ بِه فُؤادَكَ ) .

کلمه « كُلاًّ » اشاره به تنوّع این سرگذشت‌ها است كه هر كدام به نوعى از جبهه‌گیرى‌ها در برابر انبیاء اشاره مى‌کند و نوعى از انحرافات و نوعى از مجازات‌ها را و این تنوع ، اشعه روشنى بر ابعاد زندگى انسان‌ها مى‌اندازد .

« تثبیت قلب » پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله و تقویت اراده او كه در این آیه به آن اشاره شده يك امر كاملاً طبیعى است ، زیرا مخالفت‌هاى سرسختانه‌دشمنان لجوج و بیرحم، خواه ناخواه در قلب پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله اثر مى‌گذاشت كه او هم انسان و بشر بود .

اما براى این‌که هرگز كمترین گرد و غبار نومیدى و يأس بر قلب پاك او ننشیند و اراده آهنینش از این مخالفت‌ها و كارشکنى‌ها به ضعف نگراید ، خداوند داستان‌هاى انبیاء و

مشکلات كار آن‌ها و مقاومت‌هایشان را در برابر اقوام لجوج و پیروزى آن‌ها را يکى پس از دیگرى شرح مى‌دهد ، تا روح و دل پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله و همچنین مؤمنانى كه دوشادوش او در این پیکار بزرگ شرکت دارند ، هر روز قوى‌تر از روز قبل باشد .

سپس به دومین نتیجه بزرگ بیان این داستان‌ها اشاره كرده ، مى‌گوید : « در این اخبار پیامبران حقایق و واقعیت‌هاى مربوط به زندگى و حیات ، پیروزى و شکست ، عوامل موفقیت و تیره‌روزى ، همگى براى تو آمده است »( وَ جاءَكَ فى هذِهِ الْحَقُّ ) .

سومین و چهارمین اثر چشمگیر بیان این سرگذشت‌ها آن است كه « براى مؤمنان موعظه و اندرز ، تذکر و يادآورى است » ( وَ مَوْعِظَةٌ وَ ذِكْرى لِلْمُؤْمِنینَ ) .

جالب این‌که نویسنده « المَنار » در ذیل این آیه مى‌گوید : در این آیه معجزه ایجاز و اختصار آن‌چنان است كه گویى تمام اعجاز سرگذشت‌هاى گذشته را خود جمع كرده و با چند جمله كوتاه همه فواید آن‌ها را بیان نموده است .

و به هر حال این آیه بار دیگر تأکید مى‌کند كه تواریخ قرآن را نباید سرسرى شمرد و يا

به عنوان يك سرگرمى از آن براى شنوندگان استفاده كرد ، چراکه مجموعه‌اى است از درس‌هاى زندگى درتمام زمینه‌ها و راهگشایى‌است براى همه انسان‌هاى « امروز » و « فردا » .

121 وَ قُلْ لِلَّذینَ لا يُؤْمِنُونَ اعْمَلُوا عَلى مَكانَتِكُمْ اِنّا عمِلُونَ

و به آن‌ها كه ایمان نمى‌آورند بگو هر چه در قدرت‌دارید انجام‌دهید ما هم انجام مى‌دهیم .

در این آیه خداوند به پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله دستور مى‌دهد كه تو نیز در مقابل سرسختى‌ها و لجاجت‌هاى دشمن همان مطلبى را بگو كه بعضى از پیامبران پیشین به این افراد مى‌گفتند .

122 وَ انْتَظِرُوا اِنّا مُنْتَظِرُونَ

و انتظار بکشید ما هم منتظریم .

شما در انتظار خام شکست ما باشید و ما در انتظار واقعى عذاب الهى براى شما هستیم كه يا از دست ما خواهید كشید و يا مستقیما از طرف خدا .

این گونه تهدیدها كه به صورت « امر » ذکر مى‌شود در موارد دیگرى از قرآن نیز به چشم مى‌خورد مانند « اعْمَلُوا ما شِئْتُمْ اِنَّهُ بِما تَعْمَلُونَ بَصیرٌ : هر كار مى‌خواهید بکنید ، خدا از اعمال شما

آگاه است » ( 40 / فصلت ). و در مورد شیطان مى‌خوانیم : « وَ اسْتَفْزِزْ مَنِ اسْتَطَعْتَ مِنْهُمْ بِصَوْتِكَ وَ اَجْلِبْ عَلَيْهِمْ بِخَيْلِكَ وَ رَجِلِكَ: با صداى‌خود آن‌هارا به حرکت درآور و لشکر سواره و پیاده خودرا به‌سوى آن‌ها بفرست » (64 / اسراء).

بدیهى است هیچ يك از این صیغه‌هاى امر براى وادار كردن به كار نیست بلکه همه آن‌ها جنبه تهدید دارد .

123 وَ لِلّهِ غَيْبُ السَّمواتِ وَ الاَرْضِ وَ اِلَيْهِ يُرْجَعُ الاَمْرُ كُلُّهُ فَاعْبُدْهُ وَ تَوَكَّلْ عَلَيْهِ وَ ما رَبُّكَ بِغفِلٍ عَمّا تَعْمَلُونَ

و براى خدا است غیب ( و اسرارنهان ) آسمان‌ها و زمین و همه كارها به او بازمى‌گردد ، او را پرستش كن و بر او توکل نما و پروردگارت غافل از كارهایى كه مى‌کنید نیست .

علم غیب مخصوص خدا است

جاى تردید نیست كه آگاهى بر اسرار نهان و اسرار گذشته و آینده مخصوص خداوند است ، آیات مختلف قرآن نیز بر این حقیقت گواهى مى‌دهد ، او در این صفت تنها است و

هیچ‌کس شبیه و مانند او نیست .

و اگر مى‌بینیم در پاره‌اى از آیات قرآن ، بخشى از علم غیب به پیامبران نسبت داده شده و يا در آیات و روایات فراوانى درباره پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله و على (علیه السلام)و ائمه معصومین علیهم‌السلام مى‌خوانیم كه آن‌ها گاهى از حوادث آینده و از اسرار نهان خبر مى‌دادند باید دانست كه آن هم به تعلیم الهى است .

او است كه در هر مورد صلاح بداند ، قسمتى از اسرار غیب را به بندگان خاصش تعلیم مى‌دهد اما این علم ، نه ذاتى است و نه نامحدود ، بلکه از طریق تعلیم الهى است و محدود

به مقدارى است كه او اراده كرده است .

و با این توضیح پاسخ تمام بدگویانى كه عقیده شیعه را در زمینه علم غیب به باد انتقاد گرفته‌اند كه پیامبران و امامان را « عالِمُ الْغَيْبِ » مى‌دانند روشن مى‌گردد .

نه تنها خداوند اسرار غیب را در مورد لازم به پیامبران و امامان تعلیم مى‌دهد بلکه گاهى به غیر پیامبر و امام نیز چنین تعلیمى مى‌دهد ، همان‌گونه كه در داستان مادر موسى در قرآن

مى‌خوانیم كه خداوند به او گفت : « نترس و اندوه به خود راه مده ، ما این كودك را به تو بازمى‌گردانیم و او را از پیامبران قرار مى‌دهیم » ( وَ لا تَخافى وَ لا تَحْزَنى اِنّا راآدُّوهُ اِلَيْكِ وَ جاعِلُوهُ مِنَ الْمُرْسَلینَ ) .

حتى گاهى پرندگان و جانداران دیگر به خاطر ضرورت‌هاى زندگى ، آگاهى‌هایى از اسرار نهان و حتى از آینده نسبتا دور پیدا مى‌کنند كه تصورش براى ما مشکل و پیچیده است و به این ترتیب بعضى از مسائلى كه براى ما غیب محسوب مى‌شود ، براى آن‌ها غیب نیست .

عبادت مخصوص او است

در آیۀ فوق دلیل لطیفى بر اختصاص پرستش به خدا بیان شده است و آن این‌که اگر پرستش به خاطر عظمت و صفات جمال و جلال باشد ، این صفات بیش از همه در خدا است و دگران در برابر او ناچیزند ، بزرگ‌ترین نشانه عظمت ، علم نامحدود و قدرت بى‌پایان است كه آیه فوق مى‌گوید هر دو مخصوص او است. و اگر پرستش به خاطر پناه بردن در حل مشکلات به معبود باشد ، چنین كارى در مورد كسى شایسته است كه از همه نیازها و احتیاج‌هاى بندگان و از اسرار غیب و نهان آن‌ها باخبر است و توانایى بر اجابت

دعوت و انجام خواسته‌ها دارد و به همین دلیل توحید صفات ، سبب توحید عبادت مى‌گردد .

بعضى از مفسران گفته‌اند كه تمام سیر انسان در طریق عبودیت پروردگار در دوجمله درآیه فوق خلاصه‌شده : « فَاعْبُدْهُ وَ تَوَكَّلْ عَلَيْهِ » چراکه عبادت خواه عبادت جسمانى باشد

مانند عبادات معمولى و يا عبادت روحانى باشد مانند تفکر در عالم آفرینش و نظام اسرار هستى ، آغاز این سیر است. و توکل يعنى واگذارى مطلق به خدا و سپردن همه چیز به دست او كه يك نوع « فَناءِ فِى اللّه‌ِ » محسوب مى‌شود ، آخرین نقطه این سیر مى‌باشد .

در تمام این مسیر از آغاز تا انتهاء توجه به حقیقت توحید صفات ، رهروان این راه را يارى مى‌دهد و به تلاش و تکاپوى آمیخته با عشق وامى‌دارد .

پروردگارا ! چنان كن كه ترا با صفات جلال و جمالت بشناسیم و چنان كن كه با آگاهى به سوى تو حرکت كنیم .

پروردگارا ! به ما توفیقى ده كه مخلصانه ترا « پرستش » كنیم و عاشقانه به‌تو « توکل » نماییم .

پایان سورۀ هود

سوره يوسف

فضیلت تلاوت سوره « يوسف »

در حدیثى از امام صادق (علیه السلام)مى‌خوانیم : « هر كس سوره يوسف را هم روز و هم شب بخواند ، خداوند او را روز رستاخیز برمى‌انگیزد در حالى كه زیباییش همچون زیبایى يوسف است و هیچ‌گونه ناراحتى روزقیامت‌به‌اونمى‌رسد و ازبندگان صالح‌خدا خواهدبود».(1)

روایاتى كه در بیان فضیلت سوره‌هاى قرآن آمده به معنى خواندن سطحى بدون تفکر و عمل نیست بلکه تلاوتى است مقدمه تفکر و تفکرى است سرآغاز عمل و باتوجه به محتواى این سوره روشن است كه اگر كسى برنامه زندگى خود را از آن بگیرد و در برابر طوفان‌هاى شدید شهوت و مال و جاه و مقام خویشتن دارى كند تا آن‌جا كه سیاهچال زندان را توأم با پاکدامنى بر قصر آلوده شاهان مقدم دارد .


1) « مجمع البیان » ، ذیل آیه .

چرا بر خلاف سرگذشت‌هاى سایر انبیاء داستان يوسف يک‌جا بیان شده است ؟

یکى از ویژگى‌هاى داستان يوسف این است كه همه آن يک‌جا بیان شده ، به خلاف سرگذشت سایر پیامبران كه به صورت بخش‌هاى جداگانه در سوره‌هاى‌مختلف قرآن پخش گردیده‌است .

این ویژگى به این دلیل است كه تفکیك فرازهاى این داستان با توجه به وضع خاصى كه دارد پیوند اساسى آن را از هم مى‌برد و براى نتیجه‌گیرى كامل همه باید يک‌جا ذکر شود ، فى المثل داستان خواب يوسف و تعبیرى كه پدر براى آن ذکر كرد كه در آغاز این سوره آمده بدون ذکر پایان داستان مفهومى ندارد. لذا در اواخر این سوره مى‌خوانیم ، هنگامى كه يعقوب و برادران يوسف به مصر آمدند و در برابر مقام پرعظمت او خضوع كردند ، يوسف رو به پدر كرد و گفت : « يا اَبَتِ هذا تَأْویلُ رُؤْياىَ مِنْ قَبْلُ قَدْ جَعَلَها رَبّى حَقّا : پدرم ! این تأویل همان خوابى است كه در آغاز دیدم خداوند آن را به واقعیت پیوست » (100 / يوسف ) .

این نمونه پیوند ناگسستنى آغاز و پایان این داستان را روشن مى‌سازد، در حالى‌که داستان‌هاى پیامبران دیگر این چنین نیست و هر يك از فرازهاى آن مستقلاً قابل درك و نتیجه‌گیرى است .

بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ

بنام خداوند بخشنده بخشایشگر

1 الآر تِلْكَ ءایتُ الْكِتبِ الْمُبینِ

الر - آن آیات كتاب آشکار است .

این سوره نیز با حروف مقطعه ( الف - لام - راء ) آغاز شده است كه نشانه‌اى از عظمت قرآن و ترکیب این آیات عمیق و پرمحتوا از ساده‌ترین اجزاء يعنى حروف الفبا مى‌باشد .

در این آیه از اسم اشاره به دور ( تِلْكَ ) استفاده شده است ، كه نظیر آن در آغاز سوره بقره و بعضى دیگر از سوره‌هاى دیگر قرآن داشتیم و گفتیم این گونه تعبیرات همگى اشاره به عظمت این آیات است يعنى آن‌چنان بلند و والا است كه گویى در نقطه دوردستى قرار گرفته ، در اوج آسمان‌ها ، در اعماق فضاى بیکران كه براى رسیدن به آن باید تلاش و كوشش وسیعى انجام داد ، نه همچون مطالب پیش پا افتاده كه انسان در هر قدم با آن روبرو مى‌شود . ( نظیر این تعبیر را در ادبیات فارسى نیز داریم كه در حضور يك

شخص بلند پایه مى‌گویند : آن جناب ... آن مقام محترم ... )

2 اِنّا اَنْزَلْنهُ قُرْءنا عَرَبِيّا لَعَلَّكُمْ تَعْقِلُونَ

ما آن‌را قرآن‌عربى نازل‌کردیم تاشما درک‌کنید ( و بیندیشید ).

هدف تنها قرائت و تلاوت و تیمّن و تبرّك با خواندن آیات آن نیست ، بلکه هدف نهایى درك است ، درکى نیرومند و پرمایه كه تمام وجود انسان را به سوى عمل دعوت كند .

اما عربى بودن قرآن علاوه بر این‌که زبان عربى به شهادت آن‌ها كه اهل مطالعه در زبان‌هاى مختلف جهانند ، آن‌چنان زبان وسیعى است كه مى‌تواند ترجمان لسان وحى باشد و مفاهیم و ریزه كارى‌هاى سخنان خدا را بازگو كند ، علاوه بر این ، مسلم است كه اسلام از جزیره عربستان از يك كانون تاریکى و ظلمت و توحش و بربریت طلوع كرد و در درجه اول مى‌بایست مردم آن سامان را گرد خود جمع كند ، آن‌چنان گویا و روشن باشد كه آن افراد بى‌سواد و دور از علم و دانش را تعلیم دهد و در پرتو تعلیمش دگرگون سازد و يك هسته اصلى براى نفوذ این آیین در سایر مناطق جهان به وجود آورد .

البته قرآن با این زبان براى همه مردم جهان قابل فهم نیست ( و به هر زبان دیگرى بود نیز همین گونه بود ) زیرا ما يك زبان جهانى كه همه مردم دنیا آن را بفهمند نداریم ، ولى این مانع از آن نخواهد شد كه سایر مردم جهان از ترجمه‌هاى آن بهره گیرند و يا از آن بالاتر با آشنایى تدریجى به این زبان ، خود آیات را لمس كنند و مفاهیم وحى را از درون همین الفاظ درك نمایند .

به هر حال تعبیر به « عربى بودن » كه در ده مورد از قرآن تکرار شده پاسخى است به آن‌ها كه پیامبر را متهم مى‌کردند كه او این آیات را از يك فرد عجمى ياد گرفته و محتواى قرآن يك فکر وارداتى است و از نهاد وحى نجوشیده است .

ضمنا این تعبیرات پى در پى این وظیفه را براى همه مسلمانان به وجود مى‌آورد كه همگى باید بکوشند و زبان عربى را به عنوان زبان دوم خود به صورت همگانى بیاموزند از این نظر كه زبان وحى و كلید فهم حقایق اسلام است .

3 نَحْنُ نَقُصُّ عَلَيْكَ اَحْسَنَ الْقَصَصِ بِماآ اَوْحَيْناآ اِلَيْكَ هذَا الْقُرْاآنَ وَ اِنْ كُنْتَ مِنْ

قَبْلِه لَمِنَ الْغفِلینَ

ما بهترین سرگذشت را بر تو بازگو كردیم ، از طریق وحى كردن این قرآن به تو ، هرچند پیش از آن از غافلان بودى .

اَحْسَنُ الْقَصَصِ در برابر تو است

بعضى از مفسران معتقدند كه « اَحْسَنُ الْقَصَص » اشاره به مجموعه قرآن است و جمله « بِماآ اَوْحَيْناآ اِلَيْكَ هذَا الْقُرْآنَ » را قرینه آن مى‌دانند و « قِصَّة » در این‌جا تنها به معنى داستان نیست ، بلکه از نظر ریشه لغت به معنى جستجو از آثار چیزى است و هر چیز كه پشت سر هم قرار گیرد ، عرب به آن « قِصَّة » مى‌گوید و از آن‌جا كه به هنگام شرح و بیان يك موضوع ، كلمات و جمله‌ها پى در پى بیان مى‌شوند ، این كار را « قِصَّة » نامیده‌اند .

به هر حال خداوند مجموعه این قرآن كه زیباترین شرح و بیان و فصیح‌ترین و بلیغ‌ترین الفاظ را با عالى‌ترین و عمیق‌ترین معانى آمیخته كه از نظر ظاهر زیبا و فوق العاده شیرین و گوارا و از نظر باطن بسیار پرمحتوا است اَحْسَنُ الْقَصَصِ نامیده است .

در روایات متعددى نیز مشاهده مى‌کنیم كه این تعبیر درباره مجموعه قرآن به كار رفته است هرچند این روایات به عنوان تفسیر آیه مورد بحث وارد نشده است .

مثلاً در حدیثى كه على بن ابراهیم از پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله نقل كرده مى‌خوانیم : « وَ اَحْسَنُ الْقَصَصِ هذَا الْقُرْآنُ : بهترین قصه‌ها این قرآن است » .(1)

در كتاب « روضه كافى » در خطبه‌اى از امیر مؤمنان على (علیه السلام)چنین نقل شده كه : « اِنَّ اَحْسَنَ الْقَصَصِ وَ اَبْلَغَ الْمَوْعِظَةِ وَ اَنْفَعَ التَّذَكُّرِ كِتابُ اللّهِ عَزَّ ذِكْرُهُ : بهترین داستان‌ها و رساترین موعظه‌ها و سودمندترین تذکرها كتاب خداوند متعال است » .(2)

ولى پیوند آیات آینده كه سرگذشت يوسف را بیان مى‌کند با آیۀ مورد بحث آن‌چنان است كه ذهن انسان بیشتر متوجه این معنى مى‌شود كه خداوند داستان يوسف را « اَحْسَنُ الْقَصَصِ » نامیده است و حتى شاید براى بسیارى به هنگام مطالعۀ آیات آغاز این


1) « نور الثقلین » ، جلد 2 ، صفحه 49 .

2) « نور الثقلین » ، جلد 2 ، صفحه 49 .

سوره غیر از این معنى چیزى به ذهن نیاید .

اما بارها گفته‌ایم كه مانعى ندارد این گونه آیات براى بیان هر دو معنى باشد ، هم قرآن به طور عموم اَحْسَنُ الْقَصَصِ است و هم داستان يوسف به طور خصوص .

چرا این داستان بهترین داستان نباشد ؟ با این‌که در فرازهاى هیجان‌انگیزش ترسیمى از عالى‌ترین درس‌هاى زندگى است .

حاکمیت اراده خدا را بر همه چیز در این داستان به خوبى مشاهده مى‌کنیم .

سرنوشت شوم حسودان را با چشم خود مى‌بینیم و نقشه‌هاى نقش بر آب شده آن‌ها را مشاهده مى‌کنیم .

ننگ بى‌عفتى، عظمت و شکوه پارسایى و تقوى‌را در لابلاى سطورش مجسم مى‌بینیم .

منظرۀ تنهایى يك كودك كم سن و سال را در قعر چاه ، شب‌ها و روزهاى يك زندانى بى‌گناه را در سیاهچال زندان ، تجلى نور امید از پس پرده‌هاى تاریك يأس و نومیدى و بالاخره عظمت و شکوه يك حکومت وسیع كه نتیجه آگاهى و امانت است ، همه در این

داستان از مقابل چشم انسان رژه مى‌رود .

لحظاتى را كه سرنوشت يك ملت با يك خواب پرمعنى دگرگون مى‌شود و زندگى يك قوم و جمعیت در پرتو آگاهى يك زمامدار بیدار الهى از نابودى نجات مى‌یابد و ده‌ها درس بزرگ دیگر در این داستان منعکس شده است چرا اَحْسَنُ الْقَصَصِ نباشد ؟

منتها اَحْسَنُ الْقَصَصِ بودن سرگذشت يوسف به تنهایى كافى نیست ، مهم این است كه در ما آن‌چنان شایستگى باشد كه بتوانیم این‌همه درس بزرگ را در روح خود جاى دهیم .

بسیارند كسانى كه هنوز به داستان يوسف به عنوان يك ماجراى عشقى جالب مى‌نگرند ، همچون چارپایانى كه به يك باغ پرطراوت و پرگل ، تنها به صورت يك مشت علف براى سدّ جوع مى‌نگرند .

و هنوز بسیارند كسانى كه با دادن شاخ و برگ‌هاى دروغین به این داستان سعى دارند از آن يك ماجراى سکسى بسازند ، این از عدم شایستگى و قابلیت محل است وگرنه اصل داستان همه گونه ارزش‌هاى والاى انسانى را در خود جمع كرده است و در آینده به خواست

خدا خواهیم دید كه نمى‌توان به آسانى از فرازهاى جامع و زیباى این داستان گذشت و به گفته شاعر شیرین سخن گاه در برابر جاذبه‌هاى این داستان « بوى گل انسان را چنان مست مى‌کند كه دامنش از دست مى‌رود » .

4 اِذْ قالَ يُوسُفُ لِاَبیهِ ياَبَتِ اِنّى رَأَيْتُ اَحَدَ عَشَرَ كَوْكَبا وَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ رَأَيْتُهُمْ لى سجِدینَ

( به خاطر آر ) هنگامى را كه يوسف به پدرش گفت : پدرم! من در خواب دیدم يازده ستاره و خورشید و ماه در برابر من سجده مى‌کنند .

بارقۀ امید و آغاز مشکلات

قرآن داستان يوسف را از خواب عجیب و پرمعنى او آغاز مى‌کند ، زیرا این خواب در واقع نخستین فراز زندگى پرتلاطم يوسف محسوب مى‌شود .

یك روز صبح باهیجان و شوق به سراغ پدر آمد و پرده از روى حادثه تازه‌اى برداشت كه در ظاهر چندان مهم نبود اما در واقع شروع فصل‌جدیدى را در زندگانى او اعلام مى‌کرد .

« يوسف گفت : پدرم ! من دیشب در خواب يازده ستاره را دیدم كه از آسمان فرود آمدند و خورشید و ماه نیز آن‌ها را همراهى مى‌کردند ، همگى نزد من آمدند و در برابر من سجده كردند » .

ابن عباس مى‌گوید : يوسف این خواب را در شب جمعه كه مصادف با شب قدر ، ( شب تعیین سرنوشت‌ها و مقدرات‌بود ) دید. در این‌که يوسف به‌هنگام دیدن این خواب چند سال داشت ، بعضى نه سال ، بعضى دوازده سال و بعضى هفت سال ، نوشته‌اند ، قدر مسلم این است كه در آن هنگام بسیار كم سن و سال بود .

قابل توجه این‌که : جمله « رَأَيْتُ » به عنوان تأکید و قاطعیت در این آیه تکرار شده است اشاره به این‌که من چون بسیارى از افراد كه قسمتى از خواب خود را فراموش مى‌کنند و با شك و تردید از آن سخن مى‌گویم نیستم ، من با قطع و يقین دیدم كه يازده ستاره و خورشید و ماه در برابرم سجده كردند ، در این موضوع شك و تردیدى ندارم .

نکتۀ دیگر این‌که ضمیر« هُمْ »که براى جمع‌مذکر عاقل‌است‌در مورد خورشید و ماه و

ستارگان به‌کار رفته، همچنین كلمه « ساجِدین ». اشاره به این‌که سجده آن‌ها يك امر تصادفى نبود بلکه پیدا بود روى حساب همچون افراد عاقل و هوشیار سجده مى‌کنند .

البته روشن است كه منظور از سجده در این‌جا خضوع و تواضع مى‌باشد وگرنه سجده به شکل سجده معمولى انسان‌ها در مورد خورشید و ماه و ستارگان مفهوم ندارد .

5 قالَ يبُنَىَّ لا تَقْصُصْ رُءْياكَ عَلىآ اِخْوَتِكَ فَيَكیدُوا لَكَ كَيْدا اِنَّ الشَّيْطانَ لِلاِنْسانِ عَدُوٌّ مُبینٌ

گفت : فرزندم ! خواب خود را براى برادرانت بازگو مکن كه براى تو نقشه خطرناك مى‌کشند ، چرا كه شیطان دشمن آشکار انسان است .

این خواب هیجان‌انگیز و معنى دار يعقوب پیامبر را در فکر فرو برد :

خورشید و ماه و ستارگان آسمان ؟ آن هم يازده ستاره ؟ فرود آمدند و در برابر فرزندم يوسف سجده كردند ، چه قدر پرمعنى است ؟ حتما خورشید و ماه ، من و مادرش ( يا من و خاله‌اش ) مى‌باشیم و يازده ستاره ، برادرانش ، قدر و مقام فرزندم آن قدر بالا مى‌رود كه

ستارگان آسمان و خورشید و ماه سر بر آستانش مى‌سایند ، آن‌قدر در پیشگاه خدا عزیز و آبرومند مى‌شود كه آسمانیان در برابرش خضوع مى‌کنند ، چه خواب پرشکوه و جالبى ؟

جالب این‌که يعقوب نگفت : « مى‌ترسم برادران قصد سویى درباره تو كنند » بلکه آن را به صورت يك امر قطعى و مخصوصاً با تکرار « كَيْد » كه دلیل بر تأکید است بیان كرد ، چراکه از روحیات سایر فرزندانش باخبر بود و حساسیت آن‌ها را نسبت به « يوسف » مى‌دانست ، شاید برادران نیز از تعبیر كردن خواب بى‌اطلاع نبودند ، به علاوه این خواب خوابى بود كه تعبیرش چندان پیچیدگى نداشت .

از طرفى این خواب ، شبیه خواب‌هاى كودکانه به نظر نمى‌رسید ، كودك ممکن است خواب ماه و ستاره را ببیند ، اما این‌که ماه و ستارگان به صورت موجوداتى عاقل و باشعور در برابر او سجده كنند ، این يك خواب كودکانه نیست و روى این جهات جا داشت كه يعقوب نسبت به افروخته شدن آتش حسد برادران نسبت به يوسف بیمناك باشد .

6 وَ كَذلِكَ يَجْتَبیكَ رَبُّكَ وَ يُعَلِّمُكَ مِنْ تَأْویلِ الاَحادیثِ وَ يُتِمُّ نِعْمَتَهُ عَلَيْكَ وَ

عَلآى آلِ يَعْقُوبَ كَماآ اَتَمَّها عَلآى اَبَوَيْكَ مِنْ قَبْلُ اِبْرهیمَ وَ اِسْحقَ اِنَّ رَبَّكَ عَلیمٌ حَكیمٌ

و این‌گونه پروردگارت تو را برمى‌گزیند و از تعبیر خواب‌ها به تو مى‌آموزد و نعمتش را بر تو و بر آل يعقوب تمام و كامل مى‌کند ، همان‌گونه كه پیش از این بر پدرانت ابراهیم و اسحاق تمام كرد ، پروردگار تو عالم و حکیم است .

« تَأْویل » در اصل به معنى بازگشت دادن چیزى است و هر كار يا هر سخن به هدف نهایى برسد به آن تأویل مى‌گویند ، تحقق خارجى خواب نیز مصداق تأویل است .

« اَحادیث » جمع « حَدیث » به معنى نقل يك ماجرا است و از آن‌جا كه انسان خواب خود را براى این و آن نقل مى‌کند در این‌جا كنایه از خواب است. این خواب تنها بیانگر عظمت مقام يوسف در آینده از نظر ظاهرى و مادى نبود ، بلکه نشان مى‌داد كه او به مقام نبوت نیز خواهد رسید ، چرا كه سجده آسمانیان دلیل بر بالا گرفتن مقام آسمانى او است .

رؤیا و خواب دیدن

مسأله رؤیا و خواب دیدن ، همیشه از مسائلى بوده است كه فکر افراد عادى و دانشمندان را از جهات مختلفى به خود جلب كرده است .

این صحنه‌هاى زشت و زیبا ، وحشتناك و دلپذیر ، سرورآفرین و غم‌انگیز كه انسان در خواب مى‌بیند چیست؟ آیا این‌ها مربوط به گذشته است كه در اعماق روح انسان لانه كرده و يا تغییرات و تبدیلاتى خودنمایى مى‌کنند و يا مربوط به آینده است كه به وسیلۀ دستگاه گیرنده حساس روح آدمى از طریق ارتباط مرموزى از حوادث آینده عکسبردارى مى‌نماید و يا انواع و اقسام مختلفى دارد كه بعضى مربوط به گذشته و بعضى مربوط به آینده و قسمتى نتیجۀ تمایلات و خواست‌هاى ارضا نشده است. قرآن در آیات متعددى صراحت دارد كه حداقل ، پاره‌اى از خواب‌ها ، انعکاسى از آینده دور يا نزدیك مى‌باشد .

در داستان خواب يوسف كه در آیات فوق خواندیم و همچنین داستان خواب زندانیان

که در آیه 36 همین سوره و داستان خواب عزیز كه در آیه 43 خواهد آمد به چند نمونه خواب برخورد مى‌کنیم كه همه آن‌ها از حوادث آینده پرده برداشته است ، بعضى از این حوادث نسبتا دور مانند خواب يوسف كه مى‌گویند بعد از چهل سال به تحقق پیوست و بعضى در آینده نزدیک‌تر مانند خواب عزیز مصر و هم‌بندهاى يوسف به وقوع پیوست .

در غیر این سوره اشاره به « خواب‌هاى تعبیردار » دیگرى نیز شده ، مانند رؤیاى پیغمبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله كه در سوره فتح به آن اشاره شده و خواب ابراهیم كه در سوره صافات آمده است ( این خواب ، هم فرمان الهى بود و هم تعبیر داشت ) .

جالب این‌که در روایتى از پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله چنین مى‌خوانیم : « اَلرُّؤْيا ثَلاثَةٌ بُشْرى مِنَ اللّهِ وَ تَحْزینٌ مِنَ الشَّيْطانِ وَ الَّذى يُحَدِّثُ بِهِ الاِْنْسانُ نَفْسُهُ فَيَراهُ فى مَنامِه : خواب و رؤیا سه‌گونه است گاهى بشارتى از ناحیه خداوند است گاه وسیله غم و اندوه از سوى شیطان و گاه مسائلى‌است‌که

انسان در فکر خود مى‌پروراند و آن را در خواب مى‌بیند » .(1)

روشن است كه خواب‌هاى شیطانى چیزى نیست كه تعبیر داشته باشد ، اما خواب‌هاى رحمانى كه جنبه بشارت دارد حتما باید خوابى باشدکه از حادثه مسرت‌بخش در آینده پرده‌بردارد. به هر حال لازم است در این‌جا به نظرات مختلف كه درباره حقیقت رؤیا ابراز شده به طور فشرده اشاره كنیم :

دربارۀ حقیقت رؤیا ، تفسیرهاى زیادى شده است كه مى‌توان‌آن‌ها را به‌دو بخش تقسیم كرد :

✓ 1 - تفسیر مادى

✓ 2 - تفسیر روحى .


1) « بحار الانوار » ، جلد 14 ، صفحه 441 ، بعضى از دانشمندان قسم چهارمى بر این خواب‌ها افزوده‌اند و آن خوابى است كه نتیجه مستقیم وضع مزاجى و جسمانى انسان است و در بحث‌هاى آینده به آن اشاره خواهد شد .

مادى‌ها مى‌گویند رؤیا چند علت مى‌تواند داشته باشد :

الف - ممکن است خواب دیدن و رؤیا نتیجه مستقیم كارهاى روزانه انسان باشد ، يعنى آن‌چه براى انسان در روزهاى گذشته روى داده به هنگام خواب در مقابل فکرش مجسم گردد .

ب - ممکن است يك سلسله آرزوهاى برآورده نشده باعث دیدن خواب‌هایى شود ، همان‌طور كه شخصى تشنه ، آب در خواب مى‌بیند و كسى كه در انتظار سفر كرده‌اى است آمدن او را از سفر به خواب مى‌بیند ( و از قدیم گفته‌اند شتر در خواب بیند پنبه دانه ... ) .

ج - ممکن است ترس از چیزى باعث شود كه انسان خواب آن را ببیند زیرا مکرر تجربه شده است كسانى كه از دزد وحشت دارند شب خواب دزد مى‌بینند ( ضرب المثل معروف دور از شتر به خواب و خواب آشفته نبین اشاره به همین حقیقت است ) .

« فروید » و پیروان مکتب فروید يك نوع تفسیر و تعبیر مادى دیگرى براى خواب دارند :

آن‌ها طى مقدمات مشروحى اظهار مى‌دارند كه : خواب و رؤیا عبارت است از ارضاى

تمایلات واپس زده و سرکوفته‌اى كه همیشه با تغییر و تبدیل‌هایى براى فریب « من » به عرصه خودآگاهى روى مى‌آورند .

توضیح این‌که : بعد از قبول این مسأله كه روان آدمى مشتمل بر دو بخش است « بخش آگاه » ( آن‌چه به تفکرات روزانه و معلومات ارادى و اختیارات انسان ارتباط دارد ) و « بخش ناآگاه » ( آن‌چه در ضمیر باطن به صورت يك میل ارضانشده پنهان گردیده‌است ) مى‌گویند :

بسیار مى‌شود امیالى كه ما داریم و به عللى نتوانستیم آن‌ها را ارضا كنیم و در ضمیر باطن ما جاى گرفته‌اند ، به هنگام خواب كه سیستم خودآگاه از كار مى‌افتد براى يك نوع اشباع تخیلى به مرحله خودآگاه روى مى‌آورند ، گاهى بدون تغییر منعکس مى‌شوند ( همانند عاشقى كه محبوب از دست رفته خود را در عالم خواب مشاهده مى‌کند ) و گاهى تغییر شکل داده و به صورت‌هاى مناسبى منعکس مى‌شوند كه در این صورت نیاز به تعبیر دارند .

بنابراین « رؤیا » همیشه مربوط به گذشته است و از آینده هرگز خبر نمى‌دهد ، تنها

مى‌تواند وسیله خوبى براى خواندن « ضمیر ناآگاه » باشند و به همین جهت براى درمان بیمارى‌هاى روانى كه متکى به كشف ضمیر ناآگاه است بسیار مى‌شود كه از خواب‌هاى بیمار كمك مى‌گیرند .

بعضى از دانشمندان غذاشناس میان « خواب و رؤیا » و « نیازهاى غذایى بدن » رابطه قائل هستند و معتقدند كه مثلاً اگر انسان در خواب ببیند از دندانش « خون » مى‌چکد لابد ویتامین ث بدن او كم شده است و اگر در خواب ببیند موى سرش سفید گشته معلوم مى‌شود گرفتار كمبود ویتامین ب شده است .

و اما فلاسفه روحى تفسیر دیگرى براى خواب‌ها دارند ، آن‌ها مى‌گویند ، خواب و رؤیا بر چند قسم است :

✓ 1 - خواب‌هاى مربوط به گذشته زندگى و امیال و آرزوها كه بخش مهمى از خواب‌هاى انسان را تشکیل مى‌دهد .

✓ 2 - خواب‌هاى پریشان و نامفهوم كه معلول فعالیت و توهّم و خیال است ( اگر چه ممکن است انگیزه‌هاى روانى داشته باشد ) .

✓ 3 - خواب‌هایى كه مربوط به آینده است و از آن گواهى مى‌دهد .

شك نیست كه خواب‌هاى مربوط به زندگى گذشته و جان گرفتن و تجسم صحنه‌هایى كه انسان در طول زندگى خود دیده است تعبیر خاصى ندارد ، همچنین خواب‌هاى پریشان و به اصطلاح « اَضْغاثُ اَحْلامٍ » كه نتیجه افکار پریشان و همانند افکارى است كه انسان در حال تب و هذیان پیدا مى‌کند نیز تعبیر خاصى نسبت به مسائل آینده زندگى نمى‌تواند داشته باشد ، اگر چه روانشناسان و روانکاوان از آن‌ها به عنوان دریچه‌اى براى دست يافتن به ضمیر ناآگاه بشرى استفاده كرده و آن‌ها را كلیدى براى درمان بیمارى‌هاى روانى مى‌دانند ، بنابراین تعبیر خواب آن‌ها براى كشف اسرار روان و سرچشمه بیمارى‌ها است نه براى كشف حوادث آینده زندگى .

و اما خواب‌هاى مربوط به آینده نیز داراى دو شعبه است ، قسمتى خواب‌هاى صریح و

روشن مى‌باشند كه به هیچ‌وجه تعبیرى نمى‌خواهند و گاهى بدون كمترین تفاوتى با نهایت تعجب ، در آینده دور يا نزدیك تحقق مى‌پذیرد مى‌باشد .

دوم خواب‌هایى است كه در عین حکایت از حوادث‌آینده بر اثر عوامل‌خاص ذهنى و روحى تغییر شکل يافته و نیازمند به تعبیر است .

براى هر يك از این خواب‌ها نمونه‌هاى زیادى وجوددارد كه همه آن‌ها را نمى‌توان انکار كرد ، نه تنها در منابع مذهبى و كتب تاریخى نمونه‌هایى از آن ذکر شده بلکه در زندگى خصوصى خود ما يا كسانى كه مى‌شناسیم مکرر رخ داده است به اندازه‌اى كه هرگز نمى‌توان همه را معلول تصادف دانست .

در این‌جا چند نمونه از خواب‌هایى كه به طرز عجیبى پرده از روى حوادث آینده برداشته و از افراد مورد اعتماد شنیده‌ایم يادآور مى‌شویم .

1 - يکى از علماى معروف و كاملاً مورد وثوق همدان مرحوم آخوند ملا على (علیه السلام)از مرحوم آقامیرزا عبدالنبى كه از علماى بزرگ تهران بود چنین نقل مى‌کرد : هنگامى كه در

سامرا بودم هر سال مبلغى در حدود يکصد تومان از مازندران براى من فرستاده مى‌شد و به اعتبار همین موضوع قبلاً كه نیاز پیدا مى‌کردم قرض‌هایى مى‌نمودم و به هنگام وصول آن وجه ، تمام بدهى‌هاى خود را ادا مى‌کردم .

یك سال به من خبر دادند كه امسال وضع محصولات بسیار بد بوده و بنابراین وجهى فرستاده نمى‌شود ، بسیار ناراحت شدم و با همین فکر ناراحت خوابیدم ، ناگهان در خواب پیامبر اسلام صلى‌الله‌علیه‌و‌آله را دیدم كه مرا صدا زد و گفت : فلان‌کس ! برخیز در آن دولاب را باز كن ( اشاره به دولابى كرد ) و يك صد تومان در آن هست بردار . از خواب بیدار شدم چیزى نگذشت در خانه را زدند بعدازظهر بود ، دیدم فرستاده مرحوم میرزاى شیرازى مرجع بزرگ تقلید شیعیان است گفت : میرزا شما را مى‌خواهد . من تعجب كردم كه در این موقع براى چه آن مرد بزرگ مرا مى‌خواهد رفتم دیدم در اطاق خود نشسته ، ( من خواب خود را به كلى فراموش كرده بودم ) ناگاه مرحوم میرزاى شیرازى به من گفت : میرزا عبدالنبى در آن دولاب را باز كن و يك صد تومان در آن‌جا هست بردار ، بلافاصله داستان خواب به نظرم

آمد و از این حادثه سخت تعجب كردم خواستم چیزى بگویم ، احساس كردم او مایل نیست سخنى در این زمینه گفته شود ، وجه را برداشتم و بیرون آمدم .

2 - دوستى كه مورد اعتماد است نقل مى‌کرد نویسنده كتاب « ریحانة الادب » مرحوم تبریزى فرزندى داشت دست راست او ناراحت بود ( شاید روماتیسم شدید داشت ) به طورى كه به زحمت مى‌توانست قلم به دست بگیرد ، بنا شد براى معالجه به آلمان برود او مى‌گوید : در كشتى كه بودم خواب دیدم مادرم از دنیا رفته است ، تقویم را باز كردم و جریان را با قید روز و ساعت نوشته ، چیزى نگذشت كه به ایران آمدم جمعى از بستگان به استقبال من آمدند دیدم لباس مشکى در تن دارند ، تعجب كردم و جریان خواب به كلى از خاطرم رفته بود ، بالاخره تدریجا به من حالى كردند كه مادرم فوت كرده ، بلافاصله به ياد جریان خواب افتادم ، تقویم را بیرون آوردم و روز فوت را سؤال كردم دیدم درست در همان روز مادرم از دنیا رفته بود .

3 - نویسنده معروف اسلامى سید قطب در تفسیر خود « فى ظِلالِ الْقُرْآنِ » ذیل آیات

مربوط به سورۀ « يوسف » چنین مى‌نویسد : اگر من تمام آن‌چه درباره رؤیا گفته‌اید انکار كنم هیچ‌گاه نمى‌توانم جریانى‌راکه براى خودم هنگامى كه در آمریکا بودم واقع شد انکار نمایم ، در آن‌جا من در خواب دیدم كه خواهرزاده‌ام خون چشمانش را فراگرفته بود و قادر به دیدن نیست ( خواهرزاده‌ام با سایر اعضاى خانواده‌ام در مصر بودند ) من از این جریان متوحش شدم ، فورا نامه‌اى براى خانواده‌ام به مصر نوشتم و مخصوصاً از وضع‌چشم خواهرزاده‌ام سؤال كردم، چیزى نگذشت كه جواب نامه به دستم رسید نوشته بودند كه چشم او مبتلا به خونریزى داخلى شده و قادر به دیدن نیست و هم اکنون مشغول معالجه است .

قابل توجه این‌که خونریزى داخلى چشم او طورى بود كه در مشاهده معمولى قابل رؤیت نبود و تنها با وسایل پزشکى دیدن آن میسر بود ولى به هر حال از بینایى چشم محروم گشته بود ، من حتى این خونریزى درونى را در خواب به شکل آشکار دیدم.

خواب‌هایى كه پرده از روى اسرارى برداشته و حقایقى مربوط به آینده و يا حقایق پنهانى مربوط به حال را كشف كرده بیش از آن است كه حتى افراد دیرباور بتوانند انگشت

انکار روى همه آن‌ها بگذارند و يا آن‌ها را حمل بر تصادف كنند .

با تحقیق از دوستان نزدیك خود غالبا مى‌توانید به نمونه‌هایى از این خواب‌ها دست يابید ، این‌گونه خواب‌ها از طریق « تفسیر مادى رؤیا » هرگز قابل تعبیر نیستند و تنها با تفسیر فلاسفه روحى و اعتقاد به استقلال روح مى‌توان آن‌ها را تفسیر كرد ، بنابراین از مجموع آن‌ها به عنوان شاهدى براى استقلال روح مى‌توان استفاده كرد .(1)

چگونگى ارتباط رؤیاى يوسف با علم تعبیر خواب او

در آیات مورد بحث خواندیم كه يعقوب علاوه بر این‌که فرزندش را از بازگو كردن خواب خود به برادران برحذر داشت ، خواب را به طور اجمال براى او تعبیر كرد و به او گفت : تو برگزیده خدا خواهى شد و تعبیر خواب به تو خواهد آموخت و نعمتش را بر تو و


1) « معاد و جهان پس از مرگ » ، صفحه 397 .

آل يعقوب تمام خواهد كرد .

دلالت خواب يوسف بر این‌که او در آینده به مقام‌هاى بزرگ معنوى و مادى خواهد رسید كاملاً قابل درك است ، ولى این سؤال پیش مى‌آید كه مسأله آگاهى يوسف از تعبیر خواب در آینده چگونه از رؤیاى يوسف براى يعقوب ، كشف شد ؟ آیا این يك خبر تصادفى بود كه يعقوب به يوسف داد و كار به خواب او نداشت و يا آن را از همان خواب يوسف كشف كرد ؟

ظاهر این است كه يعقوب این مسأله را از خواب يوسف فهمید و این ممکن است از يکى از دو راه بوده باشد :

نخست این‌که يوسف در آن سن و سال كم این خواب را به طور خصوصى و دور از چشم برادران براى پدر نقل كرد ( چراکه پدر به او توصیه كرد در كتمان آن بکوشد ) و این نشان مى‌دهد كه يوسف نیز از خواب خود احساس خاصى داشت كه آن را در جمع مطرح نکرد ، وجود چنین احساسى در كودك كم سن و سالى مانند يوسف دلیل بر این است كه او

یك نوع آمادگى روحى براى كشف تعبیر خواب ، دارد و پدر احساس كرد با پرورش این آمادگى او در آینده آگاهى وسیعى در این زمینه پیدا خواهد كرد .

دیگر این‌که ارتباط پیامبران با عالم غیب از چند طریق بوده است : گاهى از طریق الهامات قلبى و گاه از طریق نزول فرشته وحى و گاه از طریق خواب ، گرچه يوسف در آن زمان هنوز به مقام نبوت نرسیده بود اما وقوع چنین خواب معنى‌دارى براى يوسف نشان مى‌داد كه او در آینده از این طریق با عالم غیب ، ارتباط خواهد گرفت و طبعا باید تعبیر و مفهوم خواب را بداند تا بتواند چنین رابطه‌اى داشته باشد .

ضرورت و حفظ اسرار

از درس‌هایى كه این بخش از آیات به ما مى‌دهد درس حفظ اسرار است، كه گاهى حتى در مقابل برادران نیز باید عملى‌شود ، همیشه در زندگى انسان اسرارى وجود دارد كه اگر فاش شود ممکن است آینده او و جامعه‌اش را به خطر اندازد ، خویشتن دارى در حفظ این اسرار يکى از نشانه‌هاى وسعت روح و قدرت اراده است ، چه بسیارند افرادى كه به خاطر

ضعف در این قسمت سرنوشت خویش و يا جامعه‌اى را به خطر افکنده‌اند و چه بسیارند ناراحتى‌هایى كه در زندگى به خاطر ترك حفظ اسرار براى انسان پیش مى‌آید .

در حدیثى از امام على بن موسى الرضا (علیه السلام)مى‌خوانیم : « لا يَكُونُ الْمُؤْمِنُ مُؤْمِنا حَتّى تَكُونَ فیهِ ثَلاثُ خِصالٍ سُنَّةٌ مِنْ رَبِّه وَ سُنَّةٌ مِنْ نَبِيِّه صلى‌الله‌علیه‌و‌آله وَ سُنَّةٌ مِنْ وَلِيِّه فَاَمَّا السُّنَّةُ مِنْ رَبِّه فَكِتْمانُ السِّرِّ وَ اَمَّا السُّنَّةُ مِنْ نَبِيِّه فَمُداراةُ النّاسِ وَ اَمَّا السُّنَّةُ مِنْ وَلِيِّه (علیه السلام) فَالصَّبْرُ فِى الْبَأْساآءِ وَ الضَّرّاآءِ : مؤمن ، مؤمن نخواهد بود مگر این‌که سه خصلت داشته باشد : سنتى از پروردگار و سنتى از پیامبر و سنتى از امام و پیشوا ، اما سنت پروردگار كتمان اسرار است ، اما سنت پیامبر مدارا با مردم است و اما سنت امام شکیبایى در برابر ناراحتى‌ها و مشکلات مى‌باشد » ( البته كتمان سر در این جا بیشترناظر به كتمان اسرار دیگران است ).(1).


1) « بحار » ، طبع جدید ، جلد 78 ، صفحه 334 .

و در حدیثى از امام صادق (علیه السلام)مى‌خوانیم : « سِرُّكَ مِنْ دَمِكَ فَلا يَجْرِيَنَّ مِنْ غَيْرِ اَوْداجِكَ : اسرار تو همچون خون تو است كه باید تنها در عروق خودت جریان يابد » .

7 لَقَدْ كانَ فى يُوسُفَ وَ أِخْوَتِهآ ءَایتٌ لِلسّاآئِلینَ

در ( داستان ) يوسف و برادرانش نشانه‌هاى ( هدایت ) براى سؤال كنندگان بود .

در این‌که منظور از این سؤال كنندگان چه اشخاصى هستند بعضى از مفسران ( مانند قرطبى در تفسیر الجامع ) گفته‌اند كه این سؤال كنندگان جمعى از يهود مدینه بودند كه در این زمینه پرسش‌هایى از پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله مى‌کردند ولى ظاهر آیه مطلق است و مى‌گوید : « براى همه افراد جستجوگر آیات و نشانه‌ها و درس‌هایى در این داستان نهفته است » .

چه درسى از این برتر كه گروهى از افراد نیرومند با نقشه‌هاى حساب شده‌اى كه از .

حسادت سرچشمه گرفته براى نابودى يك فرد ظاهرا ضعیف و تنها ، تمام كوشش خود را به كار گیرند ، اما با همین كار بدون توجه او را بر تخت قدرت بنشانند و فرمانرواى كشور پهناورى كنند و در پایان همگى در برابر او سر تعظیم فرود آورند ، این نشان مى‌دهد وقتى خدا كارى را اراده كند مى‌تواند آن را ، حتّى به دست مخالفین آن كار ، پیاده كند ، تا روشن شود كه يك انسان پاك و باایمان تنها نیست و اگر تمام جهان به نابودى او كمر بندند اما تا خدا نخواهد تار مویى از سر او كم نخواهند كرد .

8 اِذْ قالُوا لَيُوسُفُ وَ أَخُوهُ اَحَبُّ اِلىآ اَبینا مِنّا وَ نَحْنُ عُصْبَةٌ اِنَّ اَبانا لَفى ضَللٍ مُبینٍ

هنگامى كه ( برادران ) گفتند يوسف و برادرش ( بنیامین ) نزد پدر از ما محبوب‌ترند در حالى كه ما نیرومندتریم ، مسلماً پدر ما ، در گمراهى آشکار است .

« عُصْبَة » به معنى جماعت و گروهى است كه دست به دست هم مى‌دهند و نسبت به انجام كارى هماهنگ هستند ، این كلمه معنى جمع دارد و مفردى براى آن نیست .

یعقوب دوازده پسر داشت، كه دو نفر از آن‌ها « يوسف » و « بنیامین » از يك مادر بودند ،

که « راحیل » نام داشت ، يعقوب نسبت به این دو پسر مخصوصاً يوسف محبت بیشترى نشان مى‌داد ، زیرا اولاً كوچک‌ترین فرزندان او محسوب مى‌شدند و طبعا نیاز به حمایت و محبت بیشترى داشتند ، ثانیا طبق بعضى از روایات مادر آن‌ها « راحیل » از دنیا رفته بود و به این جهت نیز به محبت بیشترى محتاج بودند ، از آن گذشته مخصوصاً در يوسف ، آثار نبوغ و فوق العادگى نمایان بود ، مجموع این جهات سبب شد كه يعقوب آشکارا نسبت به آن‌ها ابراز علاقه بیشترى كند .

برادران حسود بدون توجه به این جهات از این موضوع سخت ناراحت شدند ، به‌خصوص كه شاید بر اثر جدایى مادرها ، رقابتى نیز در میانشان طبعا وجود داشت ، لذا دور هم نشستند « و گفتند : يوسف و برادرش نزد پدر از ما محبوب‌ترند ، با این‌که ما جمعیتى نیرومند و كارساز هستیم » و زندگى پدر را به خوبى اداره مى‌کنیم و به همین دلیل باید علاقه او به ما بیش از این فرزندان خردسال باشد كه كارى از آن‌ها ساخته نیست .

و به این ترتیب با قضاوت يك جانبه خود پدر را محکوم ساختند و گفتند : « به طور قطع

پدر ما در گمراهى آشکارى است » ( اِنَّ اَبانا لَفى ضَللٍ مُبینٍ ) .

آتش حقد و حسد به آن‌ها اجازه نمى‌داد كه در تمام جوانب كار بیندیشند دلایل اظهار علاقه پدر را نسبت‌به دو كودک‌بدانند، چراکه همیشه منافع خاص هر كس حجابى بر روى افکار او مى‌افکند و به قضاوت‌هایى يك جانبه كه نتیجه آن گمراهى از جاده حق و عدالت است وامى‌دارد .

البته منظور آن‌ها گمراهى دینى و مذهبى نبود چراکه آیات آینده نشان مى‌دهد آن‌ها به بزرگى و نبوت پدر اعتقاد داشتند و تنها در زمینه طرز معاشرت به او ایراد مى‌گرفتند .

9 اُقْتُلُوا يُوسُفَ اَوِ اطْرَحُوهُ اَرْضا يَخْلُ لَكُمْ وَجْهُ اَبیكُمْ وَ تَكُونُوا مِنْ بَعْدِه قَوْماً صالِحینَ

یوسف را بکشید يا او را به سرزمین دوردستى بیفکنید تا توجه پدر فقط با شما باشد و بعد از آن ( از گناه خود توبه مى‌کنید و ) افراد صالحى خواهید بود .

این جمله دلیل بر آن است كه آن‌ها احساس گناه با این عمل مى‌کردند و در اعماق دل

خود كمى از خدا ترس داشتند و به همین دلیل پیشنهاد توبه بعد از انجام این گناه را مى‌کردند.

ولى مسألۀ مهم این‌جا است كه سخن از توبه قبل از انجام جرم در واقع براى فریب وجدان و گشودن راه به سوى گناه است و به هیچ وجه دلیل بر پشیمانى و ندامت نمى‌باشد .

و به تعبیر دیگر توبه واقعى آن است كه بعد از گناه ، حالت ندامت و شرمسارى براى انسان پیدا شود ، اما گفتگو از توبه قبل از گناه ، توبه نیست .

توضیح این‌که بسیار مى‌شود كه انسان به هنگام تصمیم بر گناه يا مخالفت وجدان روبرو مى‌گردد و يا اعتقادات مذهبى در برابر او سدى ایجاد مى‌کند و از پیشرویش به سوى گناه ممانعت به عمل مى‌آورد ، او براى این‌که از این سد به آسانى بگذرد و راه خود را به سوى گناه باز كند وجدان و عقیده خود را با این سخن مى‌فریبد ، كه من پس از انجام گناه بلافاصله در مقام جبران برمى‌آیم ، چنان نیست كه دست روى دست بگذارم و بنشینم ، توبه مى‌کنم ، به در خانه خدا مى‌روم، اعمال صالح انجام‌مى‌دهم و سرانجام آثار گناه را مى‌شویم .

یعنى همان‌گونه كه نقشۀ شیطانى براى انجام گناه مى‌کشد ، يك نقشۀ شیطانى هم براى

فریب وجدان و تسلط بر عقاید مذهبى خود طرح مى‌کند و چه بسا این نقشه شیطانى نیز مؤثر واقع مى‌شود و آن سد محکم را با این وسیله از سر راه خود برمى‌دارد ، برادران يوسف نیز از همین راه وارد شدند .

نکتۀ دیگر این‌که آن‌ها گفتند پس از دور ساختن يوسف ، توجه پدر و نگاه او به سوى شما خواهد شد ( يَخْلُ لَكُمْ « وَجْهُ » اَبیكُمْ ) و نگفتند قلب پدر در اختیار شما خواهد شد (يَخْلُ لَكُمْ « قَلْبُ » اَبیكُمْ) چراکه اطمینان نداشتند پدر به زودى فرزندش يوسف را فراموش كند ، همین اندازه كه توجه ظاهرى پدر به آن‌ها باشد كافى است .

10 قالَ قاآئِلٌ مِنْهُمْ لا تَقْتُلُوا يُوسُفَ وَ اَلْقُوهُ فى غَيبَتِ الْجُبِّ يَلْتَقِطْهُ بَعْضُ السَّيّارَةِ اِنْ كُنْتُمْ فعِلینَ

یکى از آن‌ها گفت يوسف را نکشید و اگر كارى مى‌خواهید انجام دهید او را در نهان‌گاه چاه بیفکنید تا بعضى از قافله‌ها او را برگیرند ( و با خود به مکان دورى ببرند ) .

« جُبّ » به معنى چاهى است كه آن را سنگ‌چین نکرده‌اند و شاید غالب چاه‌هاى بیابانى

همین طور است و « غَيابَت » به معنى نهان‌گاه داخل چاه است كه از نظرها غیب و پنهان است و این تعبیر گویا اشاره به چیزى است كه در چاه‌هاى بیابانى معمول است و آن این‌که در قعر چاه ، نزدیك به سطح آب ، در داخل بدنه چاه محل كوچك طاقچه مانندى درست مى‌کنند كه اگر كسى به قعر چاه برود بتواند روى آن بنشیند و ظرفى را كه با خود برده پر از آب كند ، بى‌آن‌که خود وارد آب شود و طبعا از بالاى چاه كه نگاه كنند درست این محل پیدا نیست و به همین جهت ازآن تعبیربه «غَيابَت» شده‌است.(1)

در میان برادران يك نفر بود كه از همه باهوش‌تر و يا باوجدان‌تر بود ، به همین دلیل با طرح قتل يوسف مخالفت كرد و هم با طرح تبعید او در يك سرزمین دوردست كه بیم هلاکت در آن بود و طرح سومى را ارائه نمود گفت : « اگر اصرار دارید كارى بکنید يوسف .


1) اقتباس از « تفسیر المَنار » ، ذیل آیه .

را نکشید ، بلکه او را در قعر چاهى بیفکنید ( به گونه‌اى كه سالم بماند ) تا بعضى از رهگذران و قافله‌ها او را بیابند و با خود ببرند » و از چشم ما و پدر دور شود .

بدون شك قصد این پیشنهادکننده آن نبوده كه يوسف را آن‌چنان در چاه سرنگون سازند كه نابود شود بلکه هدف این بود كه در نهان‌گاه چاه قرار گیرد تا سالم به دست قافله‌ها برسد .

از جملۀ « اِنْ كُنْتُمْ فعِلینَ » چنین استفاده مى‌شود كه این گوینده حتى این پیشنهاد را به صورت يك پیشنهاد قطعى مطرح نکرد ، شاید ترجیح مى‌داد كه اصلاً نقشه‌اى بر ضد يوسف طرح نشود .

نقش ویرانگر حسد در زندگى انسان‌ها

درس مهم دیگرى كه از این داستان مى‌آموزیم این است كه چگونه حسد مى‌تواند آدمى را تا سر حد كشتن برادر و يا تولید دردسرهاى خیلى شدید براى او پیش ببرد و چگونه اگر این آتش درونى مهار نشود ، هم دیگران را به آتش مى‌کشد و هم خود انسان را .

اصولاً هنگامى كه نعمتى به دیگرى مى‌رسد و خود شخص از او محروم

مى‌ماند ، چهار حالت مختلف در او پیدا مى‌شود .

نخست این‌که آرزو مى‌کند همان‌گونه كه دیگران دارند ، او هم داشته باشد ، این حالت را « غِبْطَة » مى‌خوانند و حالتى است قابل ستایش ، چراکه انسان را به تلاش و كوشش سازنده‌اى وامى‌دارد و هیچ اثر مُخَرِّبى در اجتماع ندارد .

دیگر این‌که آرزو مى‌کند آن نعمت از دیگران سلب شود و براى این كار به تلاش و كوشش برمى‌خیزد این همان حالت بسیار مذموم « حَسَد » است ، كه انسان را به تلاش و كوشش مخرب درباره دیگران وامى‌دارد ، بى‌آن‌که تلاش سازنده‌اى درباره خود كند .

سوم این كه آرزو مى‌کند خودش داراى آن نعمت شود و دیگران از آن محروم بمانند و این همان حالت « بُخْل » و انحصارطلبى است كه انسان همه چیز را براى خود بخواهد و از محرومیت دگران لذت ببرد .

چهارم این‌که دوست دارد دیگران در نعمت باشند ، هر چند خودش در محرومیت بسر ببرد و حتى حاضر است آن‌چه را دارد در اختیار دگران بگذارد و از منافع خود چشم بپوشد

و این حالت والا را « ایثار » مى‌گویند كه يکى از مهم‌ترین صفات برجسته انسانى است .

به هر حال حسد تنها برادران يوسف را تا سر حد كشتن برادرشان پیش نبرد بلکه گاه مى‌شود كه حسد انسان را به نابودى خویش نیز وامى‌دارد .

به همین دلیل در احادیث اسلامى براى مبارزه با این صفت رذیله تعبیرات تکان دهنده‌اى دیده مى‌شود .

به‌عنوان نمونه : از پیامبر اکرم صلى‌الله‌علیه‌و‌آله نقل شده كه فرمود: «خداوند موسى‌بن‌عمران را از حسد نهى كرد و به او فرمود : اِنَّ الْحاسِدَ ساخِطٌ لِنِعَمى صادٌّ لِقَسْمِى الَّذى قَسَمْتُ بَيْنَ عِبادى وَ مَنْ يِكُ كَذلِكَ فَلَسْتَ مِنْهُ وَ لَيْسَ مِنّى : شخص حسود نسبت به نعمت‌هاى من بربندگانم خشمناك است و از قسمت‌هایى‌که میان بندگانم قائل‌شده‌ام ممانعت مى‌کند، هرکس چنین‌باشد نه او از من‌است و نه من‌از اویم».(1).


1) « اصول كافى » ، جلد 2 ، صفحه 307 .

از امام‌صادق (علیه السلام)مى‌خوانیم : « آفَةُ الدّينِ الْحَسَدُ وَ الْعُجْبُ وَ الْفَخْرُ: آفت دین و ایمان سه‌چیز است : حسد و خودپسندى و فخرفروشى » .

و در حدیث دیگرى از همان امام مى‌خوانیم : « اِنَّ الْمُؤْمِنَ يَغْبِطُ وَ لا يَحْسُدُ وَ الْمُنافِقُ يَحْسُدُ وَ لا يَغْبِطُ : افراد باایمان غبطه مى‌خورند ولى حسد نمى‌ورزند ، ولى منافق حسد مى‌ورزد و غبطه نمى‌خورد » .(1)

ضرورت‌مراقبت پدر و مادر در ابرازمحبّت نسبت به فرزندان

این درس را نیز مى‌توان از این بخش از داستان فراگرفت كه پدر و مادر در ابراز محبت نسبت به فرزندان باید فوق العاده دقت به خرج دهد .

گرچه يعقوب بدون شك در این باره مرتکب خطایى نشد و ابراز علاقه‌اى كه نسبت به


1) « اصول كافى » ، جلد 2 ، صفحه 307 .

یوسف و برادرش بنیامین مى‌کرد روى حسابى بود كه قبلاً به آن اشاره كردیم ، ولى به هرحال این ماجرا نشان مى‌دهد كه حتى باید بیش از مقدار لازم در این مسأله حساس و سختگیر بود ، زیرا گاه مى‌شود يك ابراز علاقه نسبت به يك فرزند ، آن‌چنان عقده‌اى در دل فرزند دیگر ایجاد مى‌کند كه او را به همه كار وامى‌دارد ، آن‌چنان شخصیت خود را درهم شکسته مى‌بیند كه براى نابود كردن شخصیت برادرش ؛ حد و مرزى نمى‌شناسد .

حتى اگر نتواند عکس‌العملى از خود نشان بدهد از درون خود را مى‌خورد و گاه گرفتار بیمارى روانى مى‌شود ، فراموش نمى‌کنم فرزند كوچك يکى از دوستان بیمار بود و طبعا نیاز به محبت بیشتر داشت ، پدر برادر بزرگ‌تر را به صورت خدمتکارى براى او درآورده بود چیزى نگذشت كه پسر بزرگ گرفتار بیمارى روانى ناشناخته‌اى شد ، به آن دوست عزیز گفتم فکر نمى‌کنى سرچشمه‌اش این عدم عدالت در اظهار محبت بوده باشد ، او كه این سخن را باور نمى‌کرد ، به يك طبیب روانى ماهر مراجعه كرد ، طبیب به او گفت : فرزند شما بیمارى خاصى ندارد سرچشمه بیماریش همین است كه گرفتار كمبود محبت شده و

شخصیتش ضربه دیده ، در حالى كه برادر كوچك این همه محبت دیده است و لذا در احادیث اسلامى مى‌خوانیم :

روزى امام باقر (علیه السلام)فرمود : « من گاهى نسبت به بعضى از فرزندانم اظهار محبت مى‌کنم و او را بر زانوى خود مى‌نشانم و قلم گوسفند را به او مى‌دهم و شکر در دهانش مى‌گذارم ، در حالى كه میدانم حق با دیگرى است ، ولى این كار را به خاطر این مى‌کنم تا بر ضد سایر فرزندانم تحریك نشود و آن‌چنان كه برادران يوسف به يوسف كردند ، نکند » .(1)

11 قالُوا يأَبانا مالَكَ لا تَأْمَنّا عَلى يُوسُفَ وَ اِنّا لَهُ لَنصِحُونَ

( برادران نزد پدر آمدند و ) گفتند : پدر جان چرا تو درباره ( برادرمان ) يوسف به ما اطمینان نمى‌کنى در حالى كه ما خیرخواه او هستیم ؟ .


1) « بحار الانوار » ، جلد 74 ، صفحه 78 .

12 اَرْسِلْهُ مَعَنا غَدَا يَرْتَعْ وَ يَلْعَبْ وَ اِنّا لَهُ لَحفِظُونَ

او را فردا با ما ( به خارج شهر ) بفرست تا غذاى كافى بخورد و بازى و تفریح كند و ما حافظ او هستیم .

برادران يوسف پس از آن‌که طرح نهایى را براى انداختن يوسف به چاه تصویب كردند به این فکر فرو رفتند كه چگونه يوسف را از پدر جدا سازند ؟ لذا طرح دیگرى براى این كار ریخته و با قیافه‌هاى حق به جانب و زبانى نرم ولى آمیخته با يك نوع انتقاد ترحم‌انگیز نزد پدر آمدند و گفتند : بیا دست از این كار كه ما را متهم مى‌سازد بردار ، به علاوه برادر ما ، نوجوان است ، او هم دل دارد ، او هم نیاز به استفاده از هواى آزاد خارج شهر و سرگرمى مناسب دارد ، زندانى كردن او در خانه صحیح نیست ، « فردا او را با ما بفرست تا به خارج شهرآید، گردش‌کند ازمیوه‌هاى درختان‌بخورد و بازى و سرگرمى داشته‌باشد».

و به این ترتیب نقشۀ جدا ساختن برادر را ماهرانه تنظیم كردند و چه بسا سخن را در برابر خود يوسف گفتند، تا او هم سر به‌جان پدر كند و از وى اجازه رفتن به صحرا بخواهد .

این نقشه از يك طرف پدر را در بن بست قرار مى‌داد كه اگر يوسف را به ما نسپارى دلیل بر این است كه ما را متهم مى‌کنى و از سوى دیگر يوسف را براى استفاده از تفریح و سرگرمى و گردش در خارج شهر تحریک‌مى‌کرد .

آرى چنین است نقشه‌هاى آن‌هایى كه مى‌خواهند ضربه غافلگیرانه بزنند ، از تمام مسائل روانى و عاطفى براى این‌که خود را حق به جانب نشان دهند استفاده مى‌کنند ، ولى افراد باایمان به حکم « اَلْمُؤْمِنُ كَيِّسٌ : مؤمن هوشیار است » هرگز نباید فریب این ظواهر زیبا را بخورند هر چند از طرف برادر مطرح شده باشد .

13 قالَ اِنّى لَيَحْزُنُنىآ اَنْ تَذْهَبُوا بِه وَ اَخافُ اَنْ يَأْكُلَهُ الذِّئْبُ وَ اَنْتُمْ عَنْهُ غفِلُونَ

( پدر ) گفت: من از دورى او غمگین مى‌شوم و از این مى‌ترسم كه گرگ او را بخورد و شما از او غافل باشید .

یعقوب در مقابل اظهارات برادران بدون آن‌که آن‌ها را متهم به سوء قصد كند گفت : این‌که من مایل نیستم يوسف با شما بیاید ، از دو جهت است ، اول این‌که « دورى يوسف براى

من غم‌انگیز است » و دیگر این‌که در بیابان‌هاى اطراف ممکن است گرگان خونخوارى باشند « و من مى‌ترسم گرگ فرزند دلبندم را بخورد و شما سرگرم بازى و تفریح و كارهاى خود باشید » .

و این كاملاً طبیعى بود كه برادران در چنین سفرى به خود مشغول گردند و از برادر غافل بمانند و در آن « بیابان گرگ خیز » گرگ قصد جان يوسف كند .

14 قالُوا لَئِنْ اَكَلَهُ الذِّئْبُ وَ نَحْنُ عُصْبَةٌ اِنّا اِذا لَخسِرُونَ

گفتند : اگر او را گرگ بخورد با این‌که ما گروه نیرومندى هستیم ما از زیانکارترین خواهیم بود ( و هرگز چنین چیزى ممکن نیست ) .

البته برادران پاسخى براى دلیل اول پدر نداشتند ، زیرا غم و اندوه جدایى يوسف چیزى نبود كه بتوانند آن را جبران كنند و حتى شاید این تعبیر آتش حسد برادران را افروخته‌تر مى‌ساخت .

از سوى دیگر این دلیل پدر از يك نظر پاسخى داشت كه چندان نیاز به ذکر نداشت و آن این‌که بالاخره فرزند براى نمو و پرورش ، خواه ناخواه از پدر جدا خواهد شد و اگر

بخواهد همچون گیاه نورسته‌اى دائما در سایه درخت وجود پدر باشد ، نمو نخواهد كرد و پدر براى تکامل فرزندش ناچار باید تن به این جدایى بدهد ، امروز گردش و تفریح است ، فردا تحصیل علم و دانش و پس فردا كسب و كار و تلاش و كوشش براى زندگى ، بالاخره جدایى لازم است .

لذا اصلاً به پاسخ این استدلال نپرداختند ، بلکه به سراغ دلیل دوم رفتند كه از نظر آن‌ها مهم و اساسى بود و « گفتند : چگونه ممکن است برادرمان را گرگ بخورد در حالى كه ما گروه نیرومندى هستیم ، اگر چنین شود ما زیانکار و بدبخت خواهیم بود » .

یعنى مگر ما مرده‌ایم كه بنشینیم و تماشا كنیم گرگ برادرمان را بخورد ، گذشته از علایق برادرى كه ما را بر حفظ برادر وامى‌دارد ، ما در میان مردم آبرو داریم ، مردم درباره ما چه خواهند گفت ، جز این‌که مى‌گویند يك عده زورمند گردن كلفت نشستند و بر حملۀ گرگ به برادرشان نظاره كردند ، ما دیگر مى‌توانیم در میان مردم زندگى كنیم ؟

آن‌ها در ضمن به این گفتار پدر كه شما ممکن است سرگرم بازى شوید و از يوسف

غفلت كنید ، نیز پاسخ دادند و آن این‌که مسأله ، مسأله خسران و زیان و از دست دادن تمام سرمایه و آبرو است، مسأله این‌نیست كه تفریح و بازى بتواند انسان را از يوسف غافل كند ، زیرا در این صورت ما افراد بى‌عرضه‌اى خواهیم شد كه به درد هیچ كار نمى‌خوریم .

در این‌جا این سؤال پیش مى‌آید كه چرا يعقوب از میان تمام خطرها تنها انگشت روى خطر حمله گرگ گذاشت؟ بعضى مى‌گویند : بیابان كنعان بیابانى گرگ خیز بود و به همین جهت خطر بیشتر از این ناحیه احساس مى‌شد .

بعضى دیگر گفته‌اند كه این به خاطر خوابى بود كه يعقوب قبلاً دیده‌بودکه گرگانى به‌فرزندش يوسف حمله‌مى‌کنند، این احتمال نیز داده شده است كه يعقوب با زبان كنایه سخن گفت و نظرش به انسان‌هاى گرگ صفت همچون بعضى از برادران يوسف بود .

ولى به هر حال با هر حیله و نیرنگى بود ، مخصوصاً با تحریك احساسات پاك يوسف و تشویق او براى تفریح در خارج شهر كه شاید اولین بار بود كه فرصت براى آن به دست يوسف مى‌افتاد ، توانستند پدر را وادار به تسلیم كنند و موافقت او را به هر صورت نسبت به

این كار جلب نمایند .

نیاز فطرى و طبیعى انسان به سرگرمى سالم

جالب این‌که يعقوب پیامبر در برابر استدلال فرزندان نسبت به نیاز يوسف به گردش و تفریح هیچ پاسخى نداد و عملاً آن را پذیرفت ، این خود دلیل بر این است كه هیچ عقل سالم نمى‌تواند این نیاز فطرى و طبیعى را انکار كند .

انسان مانند يك ماشین آهنى نیست كه هر چه بخواهند از آن كار بکشند ، بلکه روح و روانى دارد كه همچون جسمش خسته مى‌شود ، همان‌گونه كه جسم نیاز به استراحت و خواب دارد روح و روانش نیاز به سرگرمى و تفریح سالم دارد .

تجربه نیز نشان‌داده كه اگر انسان به‌کار يکنواخت ادامه دهد ، بازده و راندمان كار او بر اثر كمبود نشاط تدریجا پایین مى‌آید و اما به عکس ، پس از چند ساعت تفریح و سرگرمى سالم ، آن‌چنان نشاط كار در او ایجاد مى‌شود كه كميّت و كیفيّت كار هر دو فزونى پیدا مى‌کند و به همین دلیل ساعاتى كه صرف تفریح و سرگرمى مى‌شود كمك به ساعات كار مى‌کند.

در روایات اسلامى این واقعیت به طرز جالبى به عنوان دستور بیان شده است ، آن‌جا كه على (علیه السلام)مى‌فرماید : « لِلْمُؤْمِنِ ثَلاثُ ساعاتٍ فَساعَةٌ يُناجى فیها رَبَّهُ وَ ساعَةٌ يَرُمُّ مَعاشَهُ وَ ساعَةٌ يُخَلّى بَيْنَ نَفْسِه وَ بَيْنَ لَذَّتِها فیما يَحِلُّ وَ يَجْمُلُ : زندگى فرد باایمان در سه قسمت خلاصه مى‌شود ، قسمتى به معنویات مى‌پردازد و با پروردگارش مناجات مى‌کند و قسمتى به فکر تأمین و ترمیم معاش است و قسمتى را به این تخصیص مى‌دهد كه در برابر لذاتى كه حلال و مشروع است آزاد باشد » .(1)

جالب این‌که در حدیث دیگرى این جمله اضافه شده است « وَ ذلِكَ عَوْنٌ عَلى سائِرِ السّاعاتِ : و این‌سرگرمى و تفریح‌سالم‌کمکى‌است براى سایر برنامه‌ها» .

به گفته بعضى تفریح و سرگرمى همچون سرویس كردن و روغن كارى نمودن چرخ‌هاى يك ماشین است گرچه این ماشین يك ساعت متوقف براى این كار مى‌شود ، ولى بعداً .


1) « نهج البلاغه » ، كلمات قصار ، كلمه 390 .

قدرت و توان و نیروى جدیدى پیدا مى‌کند كه چندبرابر آن را جبران خواهد كرد ، به علاوه بر عمر ماشین خواهد افزود .

اما مهم این است كه سرگرمى و تفریح ، « سالم » باشد وگرنه مشکلى را كه حل نمى‌کند ، بلکه بر مشکل‌ها مى‌افزاید ، چه بسیار تفریحات ناسالمى كه روح و اعصاب انسان را چنان مى‌کوبد كه قدرت كار و فعالیت را تا مدتى از او مى‌گیرد و يا لااقل بازده كار او را به حداقل مى‌رساند. این نکته نیز قابل توجه است كه در اسلام تا آن‌جا به مسأله تفریح سالم اهمیت داده شده است كه يك سلسله مسابقات حتى با شرط بندى را اسلام اجازه داده و تاریخ مى‌گوید كه قسمتى از این مسابقات در حضور شخص پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله و با داورى و نظارت او انجام مى‌گرفت .

حتى گاه شتر مخصوص خود را براى مسابقه سوارى در اختیار ياران مى‌گذاشت .

در روایتى از امام صادق (علیه السلام)مى‌خوانیم كه فرمود : « اِنَّ النَّبِىَّ صلى‌الله‌علیه‌و‌آله اَجْرَى الاِْبِلَ مُقْبِلَةً مِنْ تَبُوكَ فَسَبَقَتِ الْغَضْباءُ وَ عَلَيْها اُسامَةُ ، فَجَعَلَ النّاسُ يَقُولُونَ سَبَقَ رَسُولُ اللّهِ صلى‌الله‌علیه‌و‌آله وَ رَسُولُ

اللّهِ يَقُولُ سَبَقَ اُسامَةُ : هنگامى‌که پیامبر از تبوك برمى‌گشت ، میان ياران خود مسابقه سوارى برقرار ساخت ، اسامه كه بر شتر معروف پیامبر صلى الله علیه و آله به نام « غَضْباء » سوار بود از همه پیشى گرفت ، مردم به خاطر این‌که شتر از آنِ پیامبر صلى الله علیه و آله بود صدا زدند رسول اللّه پیشى گرفت ، اما پیامبر صدا زد اسامه پیشى گرفت و برنده شد » ( اشاره به این‌که سوار كار مهم است نه مرکب و چه بسا مرکب راهوارى كه به دست افراد ناشى بیفتد و كارى از آن ساخته نیست ) .(1)

نکتۀ دیگر این‌که همان‌گونه كه برادران يوسف از علاقه انسان مخصوصاً نوجوان به گردش و تفریح براى رسیدن به هدفشان سوء استفاده كردند در دنیاى امروز نیز دست‌هاى مرموز دشمنان حق و عدالت از مسأله ورزش و تفریح براى مسموم ساختن افکار نسل جوان سوء استفاده فراوان مى‌کند ، باید به هوش بود كه ابرقدرت‌هاى گرگ صفت در .


1) « سفینة البحار » ، جلد 1 ، صفحه 596 .

لباس ورزش و تفریح ، نقشه‌هاى شوم خود را میان جوانان به نام ورزش و مسابقات منطقه‌اى يا جهانى پیاده نکنند .

فراموش نمى‌کنیم در عصر « طاغوت » هنگامى كه مى‌خواستند نقشه‌هاى خاصى را پیاده كنند و سرمایه‌ها و منابع مهم كشور را به بهاى ناچیز به بیگانگان بفروشند ، يك سلسله مسابقات ورزشى طویل و عریض ترتیب مى‌دادند و مردم را آن‌چنان به این بازى‌ها سرگرم مى‌ساختند كه نتوانند به مسائل اساسى كه در جامعه آن‌ها جریان دارد بپردازند .

نه قصاص و نه اتهام قبل از جنایت

در این فراز از داستان به خوبى مشاهده مى‌کنیم كه يعقوب با این‌که از حسادت برادران نسبت به يوسف آگاهى داشت و به همین دلیل دستور داد خواب عجیبش را از برادران مکتوم دارد هرگز حاضر نشد آن‌ها را متهم كند كه نکند شما قصدسویى درباره فرزندم يوسف داشته باشید، بلکه عذرش تنهاعدم تحمل دورى يوسف و ترس از گرگان بیابان بود .

اخلاق و معیارهاى انسانى و اصول داورى عادلانه نیز همین را ایجاب مى‌کند كه تا

نشانه‌هاى كار خلاف از كسى ظاهر نشده باشد او را متهم نسازند ، اصل ، برائت و پاکى و درستى است ، مگر این كه خلاف آن ثابت شود .

تلقین دشمن

نکتۀ دیگر این‌که در روایتى در ذیل آیات فوق از پیامبر صلى‌الله علیه و‌آله مى‌خوانیم كه : « لا تُلَقِّنُوا الْكَذّابَ فَتَكْذِبُ فَاِنَّ بَنى يَعْقُوبَ لَمْ يَعْلَمُوا اَنَّ الذِّئْبَ يَأْكُلُ الاِنْسانَ حَتّى لَقَّنَهُمْ اَبُوهُمْ : به دروغگو تلقین نکنید تا به شما دروغ گوید ، چراکه پسران يعقوب تا آن موقع نمى‌دانستند كه ممکن است گرگ به انسان حمله كند و او را بخورد و هنگامى كه پدر این سخن را گفت از او آموختند » .(1)

اشاره به این‌که گاه مى‌شود طرف‌مقابل توجه به‌عذر و بهانه و انتخاب راه انحرافى ندارد ، شما باید مراقب باشید كه خودتان با احتمالات مختلفى كه ذکر مى‌کنید ، راه‌هاى انحرافى را به او نشان ندهید .


1) « نور الثقلین » ، جلد 2 ، صفحه 415 .

این درست به این مى‌ماند كه گاه انسان به كودك خردسالش مى‌گوید توپ خود را به لامپ چراغ نزن ، كودك كه تا آن وقت نمى‌دانست مى‌شود توپ را به لامپ بزند ، متوجه این مسأله مى‌شود كه چنین كارى امکان‌پذیر است و به دنبال آن حس كنجکاوى او تحریك مى‌شود كه باید ببینم اگر توپ را به لامپ بزنم چه مى‌شود و به دنبال آن شروع به آزمایش این مسأله مى‌کند ، آزمایشى كه به شکستن لامپ منتهى خواهد شد .

این تنها يك موضوع ساده درباره كودکان نیست ، در سطح يك جامعه بزرگ نیز گاهى امر و نهى‌هاى انحرافى سبب مى‌شود مردم بسیارى از چیزهایى را كه نمى‌دانستند ياد بگیرند و سپس وسوسه آزمودن آن‌ها شروع مى‌شود ، در این‌گونه موارد حتى الامکان باید مسائل را به طور كلى مطرح كرد تا بدآموزى در آن نشود .

البته يعقوب پیامبر روى پاکى و صفاى دل این سخن را با فرزندان بیان كرد ، اما فرزندان گمراه از بیان پدر سوء استفاده كردند .

نظیر این موضوع روشى است كه در بسیارى از نوشته‌ها با آن برخوردمى‌کنیم كه مثلاً

کسى‌مى‌خواهد درباره ضررهاى« مَوادّ مُخَدِّر » يا « استمناء » سخن بگوید ، چنان این مسائل را تشریح مى‌کند و يا صحنه‌هاى آن را به وسیله فیلم نشان مى‌دهد كه ناآگاهان به اسرار و رموز این كارها آشنا مى‌گردند ، سپس مطالبى را كه در نکوهش این كارها و راه نجات از آن بیان مى‌کند به دست فراموشى مى‌سپارند ، به همین دلیل غالبا زیان و بدآموزى این نوشته‌ها و فیلم‌ها به مراتب بیش از فایدۀ آن‌ها است .

15 فَلَمّا ذَهَبُوا بِه وَ اَجْمَعُوآا اَنْ يَجْعَلُوهُ فى غَيبَتِ الْجُبِّ وَ اَوْحَيْناآاِلَيْهِ لَتُنَبِّئَنَّهُمْ بِأَمْرِهِمْ هذا وَ هُمْ لا يَشْعُرُونَ

هنگامى كه او را با خود بردند و تصمیم گرفتند وى را در مخفیگاه چاه قرار دهند ما به او وحى فرستادیم كه آن‌ها را در آینده از این كارشان با خبر خواهى ساخت ، در حالى كه آن‌ها نمى‌دانند .

جملۀ « وَ اَجْمَعُوآا اَنْ يَجْعَلُوهُ فى غَيبَتِ الْجُبِّ » ( اتفاق كردند كه او را در مخفیگاه چاه قرار بدهند ) دلیل بر این است كه او را در چاه پرتاب نکردند ، بلکه پایین بردند و در قعر چاه در آن‌جا

سکو مانندى براى كسانى‌که در چاه پایین مى‌روند، نزدیك سطح آب، درست مى‌کنند قرار دادند ، به این ترتیب كه طناب را به كمر او بسته ، او را به نزدیك آب بردند و رها ساختند .

سرانجام برادران پیروز شدند و پدر را قانع كردند كه يوسف را با آن‌ها بفرستد ، آن شب را با خیال خوش خوابیدند كه فردا نقشه ، آن‌ها درباره يوسف عملى خواهد شد و این برادر مزاحم را براى همیشه از سر راه برمى‌دارند . تنها نگرانى آن‌ها این بود كه مبادا پدر پشیمان گردد و از گفته خود منصرف شود .

صبحگاه نزد پدرآمدند و او سفارش‌هاى لازم‌را در حفظ و نگهدارى يوسف تکرار كرد ، آن‌ها نیز اطاعت كردند ، پیش روى پدر او را با احترام و محبت فراوان برداشتند و حرکت كردند .

مى‌گویند : پدر تا دروازه شهر آن‌ها را بدرقه كرد و آخرین بار يوسف را از آن‌ها گرفت و به سینه خود چسبانید ، قطره‌هاى اشك از چشمش سرازیر شد ، سپس يوسف را به آن‌ها سپرد و از آن‌ها جدا شد ، اما چشم يعقوب همچنان فرزندان را بدرقه مى‌کرد آن‌ها نیز تا آن‌جا كه چشم پدر كار مى‌کرد دست از نوازش و محبت يوسف برنداشتند ، اما هنگامى كه

مطمئن شدند پدر آن‌ها را نمى‌بیند ، يك مرتبه عقده آن‌ها ترکید و تمام كینه‌هایى را كه بر اثر حسد ، سال‌ها روى هم انباشته بودند بر سر يوسف فرو ریختند ، از اطراف شروع به زدن او كردند و او از يکى به دیگرى پناه مى‌برد ، اما پناهش نمى‌دادند .

در روایتى مى‌خوانیم كه در این طوفان بلا كه يوسف اشك مى‌ریخت و يا به هنگامى كه او را مى‌خواستند به چاه افکنند ناگهان يوسف شروع به خندیدن كرد ، برادران سخت در تعجب فرو رفتند كه این چه جاى خنده است ، گویى برادر، مسأله را به شوخى گرفته است ، بى‌خبر از این‌که تیره‌روزى در انتظار او است ، اما او پرده از راز این خنده برداشت و درس بزرگى به همه آموخت و گفت :

« فراموش نمى‌کنم روزى به شما برادران نیرومند با آن بازوان قوى و قدرت فوق‌العاده جسمانى نظر افکندم و خوشحال شدم ، با خود گفتم كسى كه این همه يار و ياور نیرومند

دارد چه غمى از حوادث سخت خواهد داشت آن روز بر شما تکیه كردم و به بازوان شما دل بستم ، اکنون در چنگال شما گرفتارم و از شما به شما پناه مى‌برم و به من پناه نمى‌دهید ،

خدا شما را بر من مسلط ساخت تا این درس را بیاموزم كه به غیر او ، حتى به برادران ، تکیه نکنم» .

جمله « اَجْمَعُوآا » نشان مى‌دهد كه همه برادران در این برنامه اتفاق نظر داشتند هر چند در كشتن او رأى آن‌ها متفق نبود .

اصولاً « اَجْمَعُوآا » از ماده جمع به معنى گردآورى كردن است و در این موارد اشاره به جمع كردن آراء و افکار مى‌باشد .

سپس اضافه مى‌کند : در این‌هنگام ما به يوسف ، وحى فرستادیم و دلداریش دادیم و گفتیم غم مخور ، « روزى فرا مى‌رسد كه آن‌ها را از همه این نقشه‌هاى شوم آگاه خواهى ساخت ، در حالى كه آن‌ها تو را نمى‌شناسند »(وَ اَوْحَيْناآاِلَيْهِ لَتُنَبِّئَنَّهُمْ بِأَمْرِهِمْ هذا وَ هُمْ لا يَشْعُرُونَ).

همان روزى كه تو بر اریکه قدرت تکیه زده‌اى و برادران دست نیاز به سوى تو دراز مى‌کنند و همچون تشنه‌کامانى كه به سراغ يك چشمه گوارا در بیابان سوزان مى‌روند با نهایت تواضع و فروتنى نزد تو مى‌آیند ، اما تو چنان اوج گرفته‌اى كه آن‌ها باور نمى‌کنند برادرشان باشى ، آن روز به آن‌ها خواهى گفت ، آیا شما نبودید كه با برادر كوچکتان يوسف

چنین و چنان كردید و در آن روز چه قدر شرمسار و پشیمان خواهند شد .

این وحى الهى به قرینه آیه 22 همین سوره وحى نبوت نبود بلکه الهامى بود به قلب يوسف براى این‌که بداند تنها نیست و حافظ و نگاهبانى دارد ، این وحى نور امید بر قلب يوسف پاشید و ظلمات يأس و نومیدى را از روح و جان او بیرون كرد .

16 وَ جاءُوآ أَباهُمْ عِشاآءً يَبْكُونَ

شب هنگام در حالى كه گریه مى‌کردند به سراغ پدر آمدند .

برادران يوسف نقشه‌اى را كه براى او كشیده بودند ، همان‌گونه كه مى‌خواستند پیاده كردند ولى بالاخره باید فکرى براى بازگشت كنند كه پدر باور كند يوسف به صورت طبیعى و نه از طریق توطئه ، سر به نیست شده است ، تا عواطف پدر را به سوى خود جلب كنند .

طرحى كه براى رسیدن این هدف ریختند این بود ، كه درست از همان راهى كه پدر از آن بیم داشت و پیش بینى مى‌کرد وارد شوند و ادعا كنند يوسف را گرگ خورده و دلایل قلابى براى آن بسازند .

17 قالُوا ياَباناآ اِنّا ذَهَبْنا نَسْتَبِقُ وَ تَرَكْنا يُوسُفَ عِنْدَ مَتعِنا فَأَكَلَهُ الذِّئْبُ وَ ماآ اَنْتَ بِمُؤْمِنٍ لَنا وَ لَوْ كُنّا صدِقینَ

گفتند : اى پدر ما رفتیم و مشغول مسابقه شدیم و يوسف را نزد اثاث خود گذاردیم و گرگ او را خورد ، تو هرگز سخن ما را تصدیق نخواهى كرد هر چند راستگو باشیم .

پدر كه بى‌صبرانه انتظار ورود فرزند دلبندش يوسف را مى‌کشید با يك نگاه به جمع آن‌ها و ندیدن يوسف در میانشان سخت تکان خورد ، بر خود لرزید و جویاى حال او شد : آن‌ها گفتند : « پدر جان ما رفتیم و مشغول مسابقه ( سوارى ، تیراندازى و مانند آن ) شدیم و يوسف را كه كوچك بود و توانایى مسابقه را با ما نداشت ، نزد اثاث خود گذاشتیم ، ما آن‌چنان سرگرم این كار شدیم كه همه چیز حتى برادرمان را فراموش كردیم و در این هنگام گرگ بى‌رحم از راه رسید و او را درید » .

سخنان برادران خیلى حساب‌شده بود، اولاً پدر را با كلمه « يا اَبانا » ( اى پدر ما ) كه جنبه عاطفى دارد مخاطب ساختند و ثانیا طبیعى است كه برادران نیرومند در چنین تفریح‌گاهى

به مسابقه و سرگرمى مشغول شوند و برادر كوچك را به نگاهبانى اثاث وادارند و از این گذشته براى غافلگیر كردن پدر پیش دستى نموده و با همان چشم گریان گفتند تو هرگز باور نخواهى كرد ، هر چند ما راست بگوییم .

18 وَ جاءُوآ عَلى قَمیصِه بِدَمٍ كَذِبٍ قالَ بَلْ سَوَّلَتْ لَكُمْ اَنْفُسُكُمْ اَمْرا فَصَبْرٌ جَمیلٌ وَ اللّهُ الْمُسْتَعانُ عَلى ما تَصِفُونَ

و پیراهن او را با خونى دروغین ( نزد پدر ) آوردند ، گفت: هوس‌هاى نفسانى شما این كار را برایتان آراسته ، من صبر جمیل مى‌کنم ( و ناسپاسى نخواهم كرد ) و از خداوند در برابر آن‌چه شما مى‌گویید يارى مى‌طلبم .

جمله « سَوَّلَتْ » از ماده « تَسْویل » به معنى تزیین مى‌باشد گاهى آن را به معنى « تَرْغیب » و گاهى به معنى « وَسْوَسَة كردن » نیز تفسیر كرده‌اند كه تقریبا همه به يك معنى باز مى‌گردد . يعنى هوى‌هاى نفسانى شما این كار را براى شما زینت داد .

اما از آن‌جا كه دروغگو حافظه ندارد و از آن‌جا كه يك واقعه حقیقى پیوندهاى گوناگونى

با كیفیت‌ها و مسائل اطراف خود دارد كه كمتر مى‌توان همه آن‌ها را در تنظیم دروغین آن منظم ساخت ، برادران از این نکته غافل بودند كه لااقل پیراهن يوسف را از چند جا پاره كنند تا دلیل حمله گرگ باشد ، آن‌ها پیراهن برادر را كه صاف و سالم از تن او بدر آورده بودند خون آلود كرده نزد پدر آوردند ، پدر هوشیار پرتجربه همین كه چشمش بر آن پیراهن افتاد ، همه چیز را فهمید و گفت : شما دروغ مى‌گویید « بلکه هوس‌هاى نفسانى شما این كار را برایتان آراسته » و این نقشه‌هاى شیطانى را كشیده است ( بَلْ سَوَّلَتْ لَكُمْ اَنْفُسُكُمْ اَمْرا ) .

در بعضى از روایات مى‌خوانیم او پیراهن را گرفت و پشت و رو كرد و صدا زد پس چرا جاى دندان و چنگال گرگ در آن نیست ؟ و به روایت دیگرى پیراهن را به صورت انداخت و فریاد كشید و اشك ریخت و گفت : این چه گرگ مهربانى بوده كه فرزندم را خورده ولى به پیراهنش كمترین آسیبى نرسانده است و سپس بیهوش شد و بسان يك قطعه چوب خشك به روى زمین افتاد ، بعضى از برادران فریاد كشیدند كه اى واى بر ما از دادگاه عدل خدا در روز قیامت ، برادرمان را از دست دادیم و پدرمان را كشتیم و پدر همچنان تا سحرگاه

بیهوش بود ولى به هنگام وزش نسیم سرد سحرگاهى به صورتش ، به هوش آمد .(1)

و با این‌که قلبش آتش گرفته بود و جانش مى‌سوخت اما هرگز سخنى كه نشانه ناشکرى و يأس و نومیدى و جزع و فزع باشد بر زبان جارى‌نکرد، بلکه گفت: « من صبر خواهم كرد ، صبرى جمیل و زیبا ، شکیبایى توأم با شکرگزارى و سپاس خداوند » ( فَصَبْرٌ جَمیلٌ ) .

و سپس گفت: «من از خدا در برابر آن‌چه شما مى‌گویید يارى مى‌طلبم» (وَاللّهُ‌الْمُسْتَعانُ‌عَلى ما تَصِفُونَ).

از او مى‌خواهم تلخى جام صبر را در كام من شیرین كند و به من تاب و توان بیشتر دهد تا در برابر این طوفان عظیم ، خویشتن‌دارى را از دست ندهم و زبانم به سخن نادرستى آلوده نشود .

او نگفت از خدا مى‌خواهم در برابر مصیبت مرگ يوسف به من شکیبایى دهد ، چراکه .


1) « تفسیر آلوسى » ، ذیل آیه .

مى‌دانست يوسف كشته نشده ، بلکه گفت در مقابل آن‌چه شما توصیف مى‌کنید كه نتیجه‌اش به هر حال جدایى من از فرزندم است صبر مى‌طلبم .

تسویل نفس

اشاره به این‌که هنگامى كه هوس‌هاى سرکش بر روح و فکر انسان چیره مى‌شود زشت‌ترین جنایات همچون كشتن يا تبعید برادر را در نظر انسان آن‌چنان زینت مى‌دهد كه آن را امرى مقدس و ضرورى ، تصور مى‌کند و این دریچه‌اى است به يك اصل كلى در مسائل روانى كه همیشه تمایل افراطى نسبت به يك مسأله مخصوصاً هنگامى كه توأم با رزائل اخلاقى شود ، پرده‌اى بر حس تشخیص انسان مى‌افکند و حقایق را در نظر او دگرگون جلوه مى‌دهد. لذا قضاوت‌صحیح و درك واقعیات عینى بدون تهذیب‌نفس، امکان‌پذیر نیست و اگر مى‌بینیم در قاضى ، عدالت شرط شده است ، يکى از دلایلش همین است و اگر قرآن مجید در سوره بقره آیه 282 مى‌گوید : « وَاتَّقُوا اللّهَ وَ يُعَلِّمُكُمُ اللّهُ : تقوى را پیشه كنید و خداوند به شما علم و دانش مى‌دهد » باز اشاره‌اى به همین مطلب است .

دروغگو حافظه ندارد

سرگذشت يوسف و داستان او با برادرانش بار دیگر این اصل معروف را به ثبوت مى‌رساند كه دروغگو نمى‌تواند راز خود را براى همیشه مکتوم دارد ، چراکه واقعیت‌هاى عینى به هنگامى كه وجود خارجى پیدا مى‌کند ، روابط بى‌شمارى با موضوعات در اطراف خود دارد و دروغگو كه مى‌خواهد صحنۀ نادرستى را با دروغ خود بیافریند ، هر قدر زیرك و زبردست باشد نمى‌تواند تمام این روابط را حفظ كند ، به فرض كه چندین رابطه دروغین در پیوند با مسائل پیرامون حادثه درست كند ، باز نگهدارى همه این روابط ساختگى در حافظه براى همیشه كار آسانى نیست و كمترین غفلت از آن موجب تناقض گویى مى‌شود ، به علاوه بسیارى از این پیوندها مورد غفلت قرار مى‌گیرد و همان‌ها است كه سرانجام واقعیت را فاش مى‌کند و این درس بزرگى است براى همه كسانى كه به آبرو و حیثیت خویش علاقمندند كه هرگز گِرد دروغ نروند و موقعیت اجتماعى خویش را به خطر نیفکنند و خشم خدا براى خود نخرند .

صبر جمیل چیست ؟

شکیبایى در برابر حوادث سخت و طوفان‌هاى سنگین نشانه شخصیت و وسعت روح آدمى است ، آن‌چنان وسعتى كه حوادث بزرگ را در خود جاى مى‌دهد و لرزان نمى‌گردد .

یك نسیم ملایم مى‌تواند آب استخر كوچکى را به حرکت درآورد ، اما اقیانوس‌هاى بزرگ همچون اقیانوس آرام ، بزرگ‌ترین طوفان‌ها را هم در خود مى‌پذیرند و آرامش آن‌ها بر هم نمى‌خورد. گاه انسان ظاهرا شکیبایى مى‌کند ولى چهره این شکیبایى را با گفتن سخنان زننده كه نشانه ناسپاسى و عدم تحمل حادثه است زشت و بدنما مى‌سازد .

اما افراد باایمان و قوى الاراده و پرظرفیت كسانى هستند كه در این گونه حوادث هرگز پیمانه صبرشان لبریز نمى‌گردد و سخنى كه نشان دهنده ناسپاسى و كفران و بى‌تابى و جزع باشد بر زبان جارى نمى‌سازند ، صبر آن‌ها ، « صبر زیبا » و « صبر جمیل » است .

اکنون این سؤال پیش مى‌آید كه در آیات دیگر این سوره مى‌خوانیم يعقوب آن قدر گریه كرد و غصه خورد كه چشمانش را از دست داد ، آیا این منافات با صبر جمیل ندارد ؟

پاسخ این سؤال يك جمله است و آن این‌که : قلب مردان خدا كانون عواطف است ، جاى تعجب نیست كه در فراق فرزند ، اشک‌هایشان همچون سیلاب جارى شود ، این يك امر عاطفى است ، مهم آن است كه كنترل خویشتن را از دست ندهند يعنى سخن و حرکتى برخلاف رضاى خدا نگویند و نکنند .

از احادیث اسلامى استفاده مى‌شود كه اتفاقا همین ایراد را به هنگامى كه پیامبر اکرم صلى‌الله‌علیه‌و‌آله بر مرگ فرزندش ابراهیم اشك مى‌ریخت به او كردند كه شما ما را از گریه كردن نهى كردى اما خود شما اشك مى‌ریزید؟ پیامبر در جواب فرمود : « چشم مى‌گرید و قلب اندوهناك مى‌شود ولى چیزى كه خدا را به خشم آورد نمى‌گویم » ( تَدْمَعُ الْعَيْنُ وَ يَحْزَنُ الْقَلْبُ وَ لا نَقُولُ ما يُسْخِطُ الرَّبَّ ) و در جاى دیگر مى‌خوانیم فرمود : « لَيْسَ هذا بُكاءً اَنَّ هذا رَحْمَةٌ : این گریه ( بى‌تابى ) نیست ، این رحمت ( گریه عاطفى ) است » .(1).


1) « بحار الانوار » ، طبع جدید ، جلد 22 ، صفحه 157 و 151 .

اشاره به این‌که در سینۀ انسان قلب است نه سنگ و طبیعى است كه در برابر مسائل عاطفى واکنش نشان مى‌دهد و ساده‌ترین واکنش آن جریان اشك از چشم است ، این عیب نیست این حسن است ، عیب آن است كه انسان سخنى بگوید كه خدا را به غضب آورد .

در برابر يك ترك اولى ...

ابوحمزه ثمالى از امام سجاد (علیه السلام) نقل مى‌کند كه من روز جمعه در مدینه بودم ، نماز صبح را با امام سجاد (علیه السلام) خواندم ، هنگامى كه امام از نماز و تسبیح ، فراغت يافت به سوى منزل حرکت كرد و من با او بودم ، زن خدمتکار را صدا زد ، گفت : « مواظب باش . هر سائل و نیازمندى از در خانه بگذرد ، غذا به او بدهید ، زیرا امروز روز جمعه است » .

ابوحمزه مى‌گوید : گفتم هر كسى كه تقاضاى كمك مى‌کند ، مستحق نیست .

امام فرمود : « درست است ، ولى من از این مى‌ترسم كه در میان آن‌ها افراد مستحقى باشند و ما به آن‌ها غذا ندهیم و از در خانه خود برانیم و بر سر خانواده ما همان آید كه بر سر يعقوب و آل يعقوب آمد » .

سپس فرمود : « به همه آن‌ها غذا بدهید ( مگر نشنیده‌اید ) براى يعقوب هر روز گوسفندى ذبح

مى‌کردند ، قسمتى را به مستحقان مى‌داد و قسمتى را خود و فرزندانش مى‌خورد ، يك روز سؤال‌کننده مؤمنى كه روزه‌دار بود و نزد خدا منزلتى داشت، عبورش از آن شهر افتاد ، شب جمعه بود بر در خانه يعقوب به هنگام افطار آمد و گفت : به میهمان مستمند غریب گرسنه از غذاى اضافى خود كمك كنید ، چند بار این سخن را تکرار كرد ، آن‌ها شنیدند و سخن او را باور نکردند ، هنگامى كه او مأیوس شد و تاریکى شب ، همه جا را فراگرفت برگشت ، در حالى كه چشمش گریان بود و از گرسنگى به خدا شکایت كرد ، آن شب را گرسنه ماند و صبح همچنان روزه داشت ، در حالى كه شکیبا بود و خدا را سپاس مى‌گفت ، اما يعقوب و خانواده يعقوب ، كاملاً سیر شدند و هنگام‌صبح مقدارى از غذاى آن‌ها اضافه مانده بود ». امام سپس اضافه فرمود:

« خداوند به يعقوب در همان صبح ، وحى فرستاد كه : " تو اى يعقوب بنده مرا خوار كردى و خشم مرا برافروختى و مستوجب تأدیب و نزول مجازات بر تو و فرزندانت شدى ... اى يعقوب من دوستانم را زودتر از دشمنانم توبیخ و مجازات مى‌کنم و این به خاطر آن است كه به آن‌ها علاقه دارم" » .(1).


1) « تفسیر برهان » جلد 2 صفحه 243 و « نورالثقلین » جلد 2، صفحه 411 .

قابل توجه این‌که به دنبال این حدیث مى‌خوانیم كه ابوحمزه مى‌گوید از امام سجاد (علیه السلام) پرسیدم يوسف چه موقع آن خواب را دید ؟ امام فرمود : « در همان شب » .(1)

از این حدیث به خوبى استفاده مى‌شود كه يك لغزش كوچك و يا صریح‌تر يك « ترك اولى » كه گناه و معصیتى هم محسوب نمى‌شد ، ( چراکه حال آن سائل بر يعقوب روشن نبود ) از پیامبران و اولیاى‌حق چه بسا سبب‌مى‌شود كه خداوند ، گوشمالى دردناکى به آن‌ها بدهد و این نیست مگر به خاطر این‌که مقام والاى آنان ایجاب مى‌کند ، كه همواره مراقب كوچک‌ترین گفتار و رفتار خود باشند ، چراکه حَسَناتُ الاَبْرارِ سَيِّئاتُ الْمُقَرَّبینَ ( كارهایى كه براى بعضى از نیکان "حسنه" محسوب مى‌شود براى مقربان درگاه خداوند "سیئه" است ) .

جایى كه يعقوب آن همه درد و رنج به خاطر بى‌خبر ماندن از درددل يك سائل بکشد باید فکر كرد ، كه جامعه‌اى كه در آن گروهى سیر و گروه زیادى گرسنه باشند چگونه ممکن .


1) « تفسیر برهان » جلد 2، صفحه 243 و « نورالثقلین » جلد2، صفحه 411 .

است مشمول خشم و غضب پروردگار نشوند و چگونه خداوند آن‌ها را مجازات نکند .

دعاى گیراى يوسف

در روایات اهلبیت علیهم‌السلام و در طرق اهل تسنن مى‌خوانیم : هنگامى كه يوسف در قعر چاه قرار گرفت ، امیدش از همه جا قطع و تمام توجه او به ذات پاك خدا شد ، با خداى خود

مناجات مى‌کرد و به تعلیم جبرئیل راز و نیازهایى داشت ، كه در روایات به عبارات مختلفى نقل شده است .

در روایتى مى‌خوانیم با خدا چنین مناجات مى‌کرد : « اَللّهُمَّ يا مُونِسَ كُلِّ غَریبٍ وَ يا صاحِبَ كُلِّ وَحیدٍ وَ يا مَلْجَأَ كُلِّ خائِفٍ وَ يا كاشِفَ كُلِّ كُرْبَةٍ وَ يا عالِمَ كُلِّ نَجْوى وَ يا مُنْتَهى كُلِّ شَكْوى وَ يا حاضِرَ كُلِّ مَلاَءٍ يا حَىُّ يا قَيُّومُ اَسْئَلُكَ اَنْ تَقْذِفَ رَجائَكَ فى قَلْبى حَتّى لا يَكُونَ لى هَمٌّ وَ لا شُغْلٌ غَيْرُكَ وَ اَنْ تَجْعَلَ لى مِنْ اَمْرى فَرَجا وَ مَخْرَجا اِنَّكَ عَلى كُلِّ شَىْ‌ءٍ قَدیرٌ ... » .

« بار پروردگارا ! اى آن‌که مونس هر غریب و يار تنهایانى ، اى كسى كه پناهگاه هر ترسان و برطرف كننده هر غم و اندوه و آگاه از هر نجوى و آخرین امید هر شکایت كننده و حاضر در هر جمع و گروهى ، اى حى و اى

قیوم ، از تو مى‌خواهم كه امیدت را در قلب من بیفکنى ، تا هیچ فکرى جز تو نداشته باشم و از تو مى‌خواهم كه از این مشکل بزرگ ، فرج و راه نجاتى ، براى من فراهم كنى كه تو بر هر چیز توانایى » .

جالب این‌که در ذیل این حدیث مى‌خوانیم : فرشتگان صداى يوسف را شنیدند و عرض كردند : « اِلهَنا نَسْمَعُ صَوْتا وَ دُعاءً : اَلصَّوْتُ صَوْتُ صَبِىٍّ وَ الدُّعاءُ دُعاءُ نَبِىٍّ : پروردگارا ! ما صدا و دعایى‌مى‌شنویم، آواز، آواز كودک‌است، امادعا، دعاى‌پیامبرى‌است » .(1)

این نکته نیز قابل توجه است هنگامى كه يوسف را برادران به چاه افکندند پیراهن او را درآورده بودند و تنش برهنه بود ، فریاد زد كه لااقل پیراهن مرا به من بدهید تا اگر زنده بمانم تنم را بپوشانم و اگر بمیرم كفن من باشد ، برادران گفتند : از همان خورشید و ماه و يازده ستاره‌اى را كه در خواب دیدى بخواه كه در این چاه مونس تو باشد و لباس در تنت .


1) « تفسیر قرطبى » ، جلد 5 ، صفحه 3373 .

بپوشانند (و او به‌دنبال يأس‌مطلق، از غیرخدادعاى فوق‌را خواند).(1)

از امام صادق (علیه السلام)نقل شده است كه فرمود : « هنگامى كه يوسف را به چاه افکندند ، جبرئیل نزد او آمد و گفت : كودك ، این‌جا چه مى‌کنى ؟ در جواب گفت : برادرانم مرا در چاه انداخته‌اند ، گفت : دوست دارى از چاه خارج شوى؟ گفت: با خداست اگر بخواهد مرا بیرون مى‌آورد ، گفت : خداى تو دستور داده این دعا را بخوان تا بیرون آیى : گفت : كدام دعا ؟ گفت ؛ بگو : "اَللّهُمَّ اِنّى اَسْئَلَكَ بِاَنَّ لَكَ الْحَمْدُ لا اِلهَ اِلاّ اَنْتَ الْمَنّانُ ، بَدیعُ السَّماواتِ وَ الاَرْضِ ، ذُوالْجَلالِ وَ الاِْكْرامِ ، اَنْ تُصَلِّىَ عَلى محَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ اَنْ تَجْعَلَ لى مِمّا اَنَا فیهِ فَرَجا وَ مَخْرَجا : پروردگارا ! من از تو تقاضا مى‌کنم اى كه حمد و ستایش براى تو است ، معبودى جز تو نیست ، تویى كه بر بندگان نعمت مى‌بخشى ، آفریننده آسمان‌ها و زمینى ، صاحب جلال و اکرامى ، تقاضا مى‌کنم كه بر محمد و آلش درود بفرستى و گشایش و نجاتى از آن‌چه در آن .


1) « تفسیر قرطبى » ، جلد 5 ، صفحه 3373 .

هستم براى من قرار دهى" (1)مانعى ندارد كه يوسف همه این دعاها را خوانده باشد » .

19 وَ جاآءَتْ سَيّارَةٌ فَاَرْسَلُوا وارِدَهُمْ فَأَدْلى دَلْوَهُ قالَ يبُشْرى هذا غُلمٌ وَ اَسَرُّوهُ بِضعَةً وَ اللّهُ عَلیمٌ بِما يَعْمَلُونَ

و كاروانى فرارسید ، مأمور آب را ( به سراغ آب ) فرستادند، او دلو خود را در چاه افکند و صدا زد ؛ مژده باد : این كودکى است ( زیبا و دوست داشتنى ) و این امر را به عنوان يك سرمایه از دیگران مخفى داشتند و خداوند به آن‌چه آن‌ها انجام مى‌دادند آگاه است .

کاروان را به این جهت « سَيّارَة » گفته‌اند كه دائما در سیر و حرکت است .

« وارِد » به معنى آب‌آور ، در اصل از « وُرُود » گرفته شده كه معنى آن همان‌گونه كه راغب در مفردات گفته ، قصد آب كردن است ، هرچند بعداً توسعه يافته .


1) « نور الثقلین » ، جلد 2 ، صفحه 416 .

و به هر ورود و دخولى گفته شده است .

« بِضاعَة » در اصل از ماده « بَضْع » به معنى قطعه‌اى از گوشت است ، كه آن را جدا مى‌کنند و سپس تعمیم يافته و به قطعه مهمى از مال و سرمایه نیز گفته شده است و « بِضْع » به معنى عدد سه تا ده آمده است ( مفردات راغب ) .

یوسف در تاریکى وحشتناك چاه كه با تنهایى كشنده‌اى همراه بود ، ساعات تلخى را گذرانده اما ایمان به خدا و سکینه و آرامش حاصل از ایمان ، نور امید بر دل او افکند و به او تاب و توان دادکه این‌تنهایى وحشتناك را تحمل‌کند و از كوره این آزمایش ، پیروز بدر آید .

چند روز از این ماجرا گذشت خدا مى‌داند ، بعضى از مفسران سه روز و بعضى دو روز نوشته‌اند. به هر حال « كاروانى سررسید » و در آن نزدیکى منزل گزید ، پیدا است نخستین حاجت كاروان تأمین آب است ، لذا « كسى را كه مأمور آب آوردن بود به سراغ آب فرستادند ، مأمور آب ، دلو خود را در چاه افکند » .

یوسف از قعرچاه متوجه‌شد كه سر و صدایى‌از فرازچاه مى‌آید و به دنبال آن ، دلو و

طناب را دید كه به سرعت پایین مى‌آید ، فرصت را غنیمت شمرد و از این عطیه الهى بهره گرفت و بى‌درنگ به آن چسبید .

مأمور آب احساس كرد دلوش بیش از اندازه سنگین شده ، هنگامى كه آن را با قوت بالا كشید ، ناگهان چشمش به كودك خردسال ماه پیکرى افتاده و فریاد زد : « مژده باد این كودکى است به جاى آب » ( قالَ يبُشْرى هذا غُلمٌ ) .

کم كم گروهى از كاروانیان از این امر آگاه شدند ، ولى براى این‌که دیگران با خبر نشوند و خودشان بتوانند این كودك زیبا را به عنوان يك غلام در مصر بفروشند ، « این امر را به عنوان يك سرمایه نفیس از دیگران مخفى داشتند » ( وَ اَسَرُّوهُ بِضعَةً ) .

20 وَ شَرَوْهُ بِثَمَنٍ بَخْسٍ دَراهِمَ‌مَعْدُودَةٍ وَ كانُوا فیهِ مِنَ الزّاهِدینَ

و او را به بهاى كمى ، چند درهم ، فروختند و نسبت به ( فروختن )او بى‌اعتنا بودند ( چرا كه مى‌ترسیدند رازشان فاش شود ).

« بَخْس » در اصل به معنى این است كه چیزى را با ستمگرى كم كنند و لذا قرآن

مى‌گوید : « وَ لا تَبْخَسُوا النّاسَ اَشْياآئَهُمْ : اشیاء مردم را با ظلم كم نکنید » ( 85 / هود ) .

در این‌جا این سؤال پیش مى‌آید كه چرا آن‌ها يوسف را كه حداقل غلام پرقیمتى محسوب مى‌شد به بهاى اندك و به تعبیر قرآن به ثَمَن بَخْس فروختند .

ولى این معمول است كه همیشه دزدان و يا كسانى كه به سرمایه مهمى بدون زحمت دست مى‌یابند از ترس این‌که مبادا دیگران بفهمند آن را فورا مى‌فروشند و طبیعى است كه

با این فوریت نمى‌توانند بهاى گزافى براى خود فراهم سازند .

در این‌که يوسف را به چنددرهم فروختند و چگونه میان خود تقسیم كردند ، باز در میان مفسران گفتگو است ، بعضى 20 درهم و بعضى 22 درهم و بعضى 40 درهم و بعضى 18 درهم نوشته‌اند و با توجه به این كه عدد فروشندگان را ده نفر دانسته‌اند ، سهم هر كدام از این مبلغ ناچیز روشن است. و در پایان آیه مى‌فرماید : « آن‌ها نسبت به فروختن يوسف ، بى‌اعتنا بودند » ( وَ كانُوا فیهِ مِنَ الزّاهِدینَ ) .

در حقیقت این جمله در حکم بیان علت براى جمله قبل است ، اشاره به این‌که اگر آن‌ها

یوسف را به بهاى اندك فروختند به‌خاطر این‌بود كه نسبت به‌این معامله بى‌میل و بى‌اعتناء بودند.

این موضوع يا به خاطر آن بود كه يوسف را كاروانیان ، ارزان به دست آورده بودند و انسان چیزى را كه ارزان به دست آورد ، غالبا ارزان از دست مى‌دهد و يا این‌که از این مى‌ترسیدند كه سرّ آن‌ها فاش شود و مدعى پیدا كنند و يا از این نظر كه در يوسف نشانه‌هاى غلام بودن را نمى‌دیدند ، بلکه آثار آزادگى و حرّيت در چهره او نمایان بود و به همین دلیل نه فروشندگان چندان رغبت به فروختن او داشتند و نه خریداران .

21 وَ قالَ الَّذِى اشْتَریهُ مِنْ مِصْرَ لاِمْرَأَتِهآ اَكْرِمى مَثْویهُ عَسىآ اَنْ‌يَنْفَعَناآ اَوْنَتَّخِذَهُ وَلَدا وَ كَذلِكَ مَكَّنّا لِيُوسُفَ فِى الاَرْضِ وَ لِنُعَلِّمَهُ مِنْ تَأْویلِ الاَحادیثِ وَاللّهُ غالِبٌ عَلىآ اَمْرِه وَ لكِنَّ اَكْثَرَ النّاسِ لا يَعْلَمُونَ

و آن كس كه او را از سرزمین مصر خرید به همسرش گفت: مقام وى را گرامى دار ، شاید براى ما مفید باشد و يا او را به عنوان فرزند انتخاب كنیم و این‌چنین يوسف را در آن سرزمین متمکن ساختیم، ( ما این‌کار را كردیم ) تا تعبیرخواب را بیاموزد و خداوند

برکار خود پیروزاست، ولى اکثر مردم نمى‌دانند.

« مَثْوا » به معنى مقام از ماده « ثَوى » به معنى اقامت است ولى در این‌جا به معنى موقعیت و مقام و منزلت مى‌باشد .

داستان پرماجراى يوسف با برادران كه منتهى به افکندن او در قعر چاه شد به هر صورت پایان پذیرفت و فصل جدیدى در زندگانى این كودك خردسال در مصر شروع شد .

به این ترتیب كه يوسف را سرانجام به مصر آوردند و در معرض فروش گذاردند و طبق معمول چون تحفه نفیسى بود نصیب « عزیز مصر » كه در حقیقت مقام وزارت يا نخست وزیرى فرعون را داشت گردید ، چراکه آن‌ها بودند كه مى‌توانستند قیمت بیشترى براى این « غلام ممتاز از تمام جهات » بپردازند، اکنون ببینیم در خانه عزیز مصر چه مى‌گذرد .

عزیز مصر فرزندى نداشت و در اشتیاق فرزند به سر مى‌برد ، هنگامى كه چشمش به این كودك زیبا و برومند افتاد ، دل به او بست كه به جاى فرزند براى او باشد .

« تمکین » در ارض براى يوسف ، يا به خاطر آن بود كه آمدن يوسف به مصر و

مخصوصاً گام نهادن او در محیط زندگى عزیز مصر ، مقدمه‌اى براى قدرت فوق العاده او در آینده شد و يا به خاطر این بود كه زندگى در قصر عزیز قابل مقایسه با زندگى در قعر چاه نبود ، آن شدت تنهایى و گرسنگى و وحشت كجا و این همه نعمت و رفاه و آرامش كجا ؟

بعد از آن اضافه مى‌نماید كه « ما این كار را كردیم تا تأویل احادیث را به او تعلیم دهیم » ( وَ لِنُعَلِّمَهُ مِنْ تَأْویلِ الاَحادیثِ ) .

منظور از « تَأْویلِ الاَحادیثِ » علم تعبیر خواب است كه يوسف از طریق آن مى‌توانست به بخش مهمى از اسرار آینده آگاهى پیدا كند .

در پایان آیه مى‌فرماید : ( وَاللّهُ غالِبٌ عَلىآ اَمْرِه وَ لكِنَّ اَكْثَرَ النّاسِ لا يَعْلَمُونَ ) .

یکى از مظاهر عجیب قدرت خداوند و تسلطش بر كارها این است كه در بسیارى از موارد وسایل پیروزى و نجات انسان را به دست دشمنانش فراهم مى‌سازد ، چنان‌که در مورد يوسف اگر نقشه برادران نبود او هرگز به چاه نمى‌رفت و اگر به چاه نرفته بود ، به مصر نمى‌آمد و اگر به مصر نیامده بود نه به زندان مى‌رفت و نه آن خواب

عجیب فرعون و نه سرانجام عزیز مصر مى‌شد .

در حقیقت خداوند يوسف را با دست‌برادران بر تخت‌نشاند، هرچند آن‌ها چنین تصور مى‌کردند كه او را در چاه بدبختى سرنگون ساختند .

از جمله مسائلى كه در آیات فوق جلب توجه مى‌کند این است كه نام عزیز مصر در آن برده نشده . تنها گفته شده است آن كسى كه از مصر يوسف را خرید . اما این كس چه كسى بوده در آیه بیان نگردیده است در آیات آینده باز مى‌بینیم يك مرتبه پرده از روى عنوان این شخص برداشته نمى‌شود و تدریجا معرفى مى‌گردد مثلاً در آیه 25 مى‌فرماید :

« وَ اَلْفَيا سَيِّدَها لَدَى الْبابِ : هنگامى كه يوسف تسلیم عشق زلیخا نشد و به سوى در خروجى فرار كرد آقاى آن زن را دم در ناگهان مشاهده كرد » .

از این آیات كه مى‌گذریم به آیه 30 مى‌رسیم كه تعبیر به « اِمْرَأَةُ الْعَزیزِ » ( همسر عزیز ) در آن شده است. این بیان تدریجى يا به خاطر آن است كه قرآن طبق سنتى كه دارد هر سخنى را به مقدار لازم بازگو مى‌کند كه این از نشانه‌هاى فصاحت و بلاغت است و يا این‌که

همان‌گونه كه امروز نیز در ادبیات معمول است به هنگام ذکر يك داستان از يك نقطه سربسته شروع مى‌کنند تا حس كنجکاوى خواننده را برانگیزند و نظر او را به سوى داستان جذب كنند .

نکته دیگرى كه در آیات فوق سؤال‌انگیز است این است كه موضوع آگاهى از تعبیر خواب چه رابطه‌اى با آمدن يوسف به كاخ عزیز مصر دارد كه با « لام » در « لِنُعَلِّمَهُ » كه « لام

غایب » است به آن اشاره شده است .

ولى توجه به این نکته ممکن است پاسخى براى سؤال فوق باشد كه بسیارى از مواهب علمى را خداوند در مقابل پرهیز از گناه و مقاومت در برابر هوس‌هاى سرکش مى‌بخشد و به تعبیر دیگر این مواهب كه ثمره روشن‌بینى‌هاى قلبى است جایزه‌اى مى‌باشد كه خداوند به این گونه اشخاص مى‌بخشد .

در حالات « ابن سیرین » معبّر معروف خواب مى‌خوانیم كه او مرد بزازى بود ، بسیار زیبا ، زنى دل به او بست و با حیله‌هاى مخصوصى ، او را به خانۀ خود برده درها را به روى

او بست، اما او تسلیم هوس‌هاى آن زن نشد و مرتبا مفاسد این گناه بزرگ را بر او مى‌شمرد ، ولى آتش هوس او به قدرى سرکش بود كه آب موعظه آن را خاموش نمى‌ساخت ، ابن‌سیرین براى نجات از چنگال او چاره‌اى اندیشید ، برخاست و بدن خود را با اشیاء آلوده‌اى كه در آن خانه بود چنان كثیف آلوده و نفرت‌انگیز ساخت كه هنگامى كه زن آن منظره را دید از او متنفر شد و او را از خانه بیرون كرد . مى‌گویند ابن سیرین بعد از این ماجرا فراست و هوشیارى فوق العاده‌اى در تعبیر خواب نصیبش شد و داستان‌هاى عجیبى از تعبیر خواب او در كتاب‌ها نوشته‌اند كه از عمق اطلاعات او در این زمینه خبر مى‌دهد .

بنابراین ممکن است يوسف این علم و آگاهى خاص را به خاطر تسلط بر نفس در مقابل جاذبه فوق العاده همسر عزیز مصر پیدا كرده باشد .

از این گذشته در آن عصر و زمان دربار زمامداران بزرگ ، مرکز معبّران خواب بود و جوان هوشیارى همچون يوسف مى‌توانست در دربار عزیز مصر از تجربيّات دیگران آگاهى يابد و آمادگى روحى را براى افاضه علم الهى در این زمینه حاصل كند .

به هر حال این نه اوّلین بار و نه آخرین بار است كه خداوند به بندگان مخلصى كه در میدان جهاد نفس بر هوس‌هاى سرکش پیروز مى‌شوند مواهبى‌از علوم و دانش‌ها مى‌بخشد كه با هیچ مقیاس مادى قابل سنجش نیست حدیث معروف « اَلْعِلْمُ نُورٌ يَقْذِفُهُ اللّهُ فى قَلْبِ مَنْ يَشاآءُ » نیز مى‌تواند اشاره به این واقعیت باشد .

این علم و دانشى نیست در محضر استاد خوانده شود و يا این‌که بى‌حساب به كسى بدهند . این‌ها جوایزى است براى برندگان مسابقه جهاد با نفس .

22 وَ لَمّا بَلَغَ اَشُدَّهُ ءَاتَيْنهُ حُكْما وَ عِلْما وَ كَذلِكَ نَجْزِى الْمُحْسِنینَ

و هنگامى كه به مرحله بلوغ و قوت رسید ما « حکم » و « علم » به‌او دادیم و این‌چنین نیکوکاران را پاداش مى‌دهیم .

در كاخ عزیز مصر

« اَشُدّ » از ماده « شَدّ » به معنى گره محکم است و در این جا اشاره به استحکام جسمانى و روحانى مى‌باشد .

یوسف در این محیط جدید كه در حقیقت يکى از كانون‌هاى مهم سیاسى مصر بود ، بامسائل تازه‌اى روبرو شد . در يك طرف دستگاه خیره كننده كاخ‌هاى رؤیایى و ثروت‌هاى بیکران طاغوتیان مصر را مشاهده مى‌کرد و در سوى دیگر منظره بازار برده‌فروشان در ذهن او مجسم مى‌شد و از مقایسه این دو با هم ، رنج و درد فراوانى را كه اکثریت توده مردم متحمّل مى‌شدند بر روح و فکر او سنگینى مى‌نمود و در فکر پایان دادن به این وضع ، در صورت قدرت ، بود .

آرى او بسیار چیزها دراین محیط پرغوغاى جدید آموخت ، همواره در قلبش طوفانى از غم و اندوه در جریان بود ، چراکه در آن شرایط كارى از دستش ساخته نبود و او در این دوران دائما مشغول به خودسازى و تهذیب نفس بود ، قرآن مى‌گوید : « هنگامى كه او به مرحله بلوغ و تکامل جسم و جان رسید و آمادگى براى پذیرش انوار وحى پیدا كرد ، ما حکم و علم به او دادیم » .

منظور از حکم و علم كه در آیه بالا مى‌فرماید ما آن را پس از رسیدن يوسف به حد بلوغ

جسمى و روحى به او بخشیدیم ، يا مقام وحى و نبوّت است چنان‌که بعضى از مفسّران گفته‌اند و يا این‌که منظور از « حکم » ، عقل و فهم و قدرت بر داورى صحیح كه خالى از هوى پرستى و اشتباه باشد و منظور از « علم » ، آگاهى و دانشى است كه جهلى با آن توأم نباشد و هر چه بود این « حکم و علم » دو بهره ممتاز و پرارزش الهى بود كه خدا به يوسف بر اثر پاکى و تقوا و صبر و شکیبایى و توکل داد ، كه همه این‌ها در كلمه « مُحْسِنین » جمع است .

منظور از بلوغ اَشُدّ چیست ؟

« اَشُدّ » به معنى استحکام و قوت جسمى و روحى است و « بلوغ اَشُدّ » به معنى رسیدن به این مرحله است ولى این عنوان در قرآن‌مجید به‌مراحل مختلفى از عمر انسان اطلاق شده است .

گاهى به معنى سن بلوغ آمده مانند : « وَ لا تَقْرَبُوا مالَ الْيَتیمِ اِلاّ بِالَّتى هِىَ اَحْسَنُ حَتّى يَبْلُغَ اَشُدَّهُ : نزدیك مال يتیم نشوید مگر به نحو احسن تا زمانى كه به حد بلوغ برسد » ( 34 / اسراء ) .

و گاهى به معنى رسیدن به چهل سالگى است مانند « حَتّى اِذا بَلَغَ اَشُدَّهُ وَ بَلَغَ اَرْبَعینَ

سَنَةً : تا زمانى كه بلوغ اَشُدّ پیدا كند و به چهل سال برسد » ( 15 / احقاف ) .

و گاهى به معنى مرحله قبل از پیرى آمده مانند : « ثُمَّ يُخْرِجُكُمْ‌طِفْلاً ثُمَ‌لِتَبْلُغُوآا اَشُدَّكُمْ ثُمَّ لِتَكُونُوا شُيُوخا»( 67/غافر ). ( سپس خداوند شما را به صورت اطفالى از عالم جنین بیرون مى‌فرستد ، سپس به مرحله استحکام جسم و روح مى‌رسید سپس به مرحلۀ پیرى ) .

این تفاوت تعبیرات ممکن است به خاطر این باشد كه انسان براى رسیدن به استحکام روح و جسم مراحلى را مى‌پیماید كه بدون شك رسیدن به حد بلوغ يکى از آن‌ها است و رسیدن به چهل سالگى كه معمولاً توأم با يك نوع پختگى در فکر و عقل مى‌باشد مرحله دیگر است و همچنین قبل از آن‌که انسان قوس نزولى خود را سیر كند و به وهن و سستى گراید .

ولى به هر حال در آیه مورد بحث منظور همان مرحلۀ بلوغ جسمى و روحى است كه در يوسف در آغاز جوانى پیدا شد .

قرآن در آیه فوق به هنگامى كه سخن از دادن حکمت و علم به يوسف مى‌گوید : اضافه مى‌کند : « این چنین نیکوکاران را پاداش مى‌دهیم » يعنى مواهب الهى حتى به پیامبران

بى‌حساب نیست و هر كس به اندازه نیکوکارى و احسانش از دریاى بیکران فیض الهى بهره مى‌گیرد . همان‌گونه كه يوسف در برابر صبر و استقامت در مقابل آن همه مشکلات سهم وافرى نصیبش شد .

23 وَ راوَدَتْهُ الَّتى هُوَ فى بَيْتِها عَنْ نَفْسِه وَ غَلَّقَتِ الاَبْوابَ وَ قالَتْ هَيْتَ لَكَ قالَ مَعاذَ اللّهِ اِنَّهُ رَبّى اَحْسَنَ مَثْواىَ اِنَّهُ لا يُفْلِحُ الظّلِمُونَ

و آن زن كه يوسف در خانه او بود از او تمناى كامجویى كرد و درها را بست و گفت : بشتاب به سوى آن‌چه براى تو مهیاست ( يوسف ) گفت : پناه مى‌برم به خدا ، او ( عزیز مصر ) صاحب نعمت من است ، مقام مرا گرامى داشته ( آیا ممکن است به او ظلم و خیانت كنم؟) مسلماً ظالمان رستگار نمى‌شوند .

عشق سوزان همسر عزیز مصر

جملۀ « راوَدَتْهُ »از ماده « مُراوَدَة » دراصل به معنى جستجوى مرتع و چراگاه است و همچنین به میل سرمه‌دان كه آهسته سرمه را با آن به چشم مى‌کشند « مِرْوَدْ » گفته مى‌شود و

سپس به هر كارى كه با مدارا و ملایمت طلب شود ، اطلاق شده است .

یوسف با آن چهره زیبا و ملکوتیش ، نه تنها عزیز مصر را مجذوب خود كرد ، بلکه قلب همسر عزیز را نیز به سرعت در تسخیر خود درآورد و عشق او پنجه در اعماق جان او افکند و با گذشت زمان ، این عشق ، روز به روز داغ‌تر و سوزان‌تر شد ، اما يوسف پاك و پرهیزکار جز به خدا نمى‌اندیشید و قلبش تنها در گرو « عشق خدا » بود .

امور دیگرى نیز دست به دست هم داد و به عشق آتشین همسر عزیز ، دامن زد .

نداشتن فرزند از يك سو ، غوطه‌ور بودن در يك زندگى پرتجمّل اشرافى از سوى دیگر و نداشتن هیچ‌گونه گرفتارى در زندگى داخلى آن‌چنان كه معمول اشراف و متنعّمان است از سوى سوم و بى‌بند و بارى شدید حاکم بر دربار مصر از سوى چهارم ، این زن را كه از ایمان و تقوى نیز بهره‌اى نداشت در امواج وسوسه‌هاى شیطانى فرو برد ، آن‌چنان كه سرانجام تصمیم گرفت مکنون دل خویش را با يوسف درمیان بگذارد و از او تقاضاى كامجویى كند .

او از تمام وسایل و روش‌ها براى رسیدن به مقصد خود در این راه استفاده كرد و با

خواهش و تمنّا ، كوشید در دل او اثر كند آن‌چنان كه قرآن مى‌گوید : « آن زن كه يوسف در خانه او بود پى در پى از او تمناى كامجویى كرد » ( وَ راوَدَتْهُ الَّتى هُوَ فى بَيْتِها عَنْ نَفْسِه ) .

این تعبیر اشاره به این است كه همسر عزیز براى رسیدن به منظور خود به اصطلاح از طریق مسالمت‌آمیز و خالى از هر گونه تهدید با نهایت ملایمت و اظهار محبت از يوسف دعوت كرد .

سرانجام آخرین راهى كه به نظرش مى‌رسید این بود يك روز او را تنها در خلوتگاه خویش به دام اندازد ، تمام وسایل تحریك او را فراهم نماید ، جالب‌ترین لباس‌ها ، بهترین آرایش‌ها ، خوشبوترین عطرها را به كار برد و صحنه را آن‌چنان بیاراید كه يوسف نیرومند را به زانو درآورد. قرآن مى‌گوید : « او تمام درها را محکم بست و گفت : بیا كه من در اختیار توأم » ( وَ غَلَّقَتِ الاَبْوابَ وَ قالَتْ هَيْتَ لَكَ ) .

« غَلَّقَتِ » معنى مبالغه را مى‌رساند و نشان مى‌دهد كه او همه درها را محکم بست و این خود مى‌رساند كه يوسف را به محلى از قصر كشانده كه از اطاق‌هاى تودرتویى تشکیل شده

بود و به طورى كه در بعضى از روایات آمده است او هفت در را بست تا يوسف هیچ راهى براى فرار نداشته‌باشد .

به علاوه او شاید با این عمل مى‌خواست به يوسف بفهماند كه نگران از فاش شدن نتیجه كار نباشد ، چرا كه هیچ كس را قدرت نفوذ به پشت این درهاى بسته نیست .

در این هنگام كه يوسف همه جریان‌ها را به سوى لغزش و گناه مشاهده كرد و هیچ راهى از نظر ظاهر براى او باقى نمانده بود ، در پاسخ زلیخا به این جمله قناعت كرد و گفت : « پناه مى‌برم به خدا » ( قالَ مَعاذَ اللّهِ ) .

یوسف به این ترتیب خواسته نامشروع همسر عزیز را با قاطعيّت رد كرد و به او فهماند كه هرگز در برابر او تسلیم نخواهد شد و در ضمن این واقعيّت را به او و به همه كس فهماند كه در چنین شرایط سخت و بحرانى براى رهایى از چنگال وسوسه‌هاى شیطان و آن‌ها كه خلق و خوى شیطانى دارند ، تنها راه نجات ، پناه بردن به خدا است ، خدایى كه خلوت و جمع براى او يکسان است و هیچ چیز در برابر اراده‌اش مقاومت نمى‌کند .

او با ذکر این جملۀ كوتاه ، هم به يگانگى خدا از نظر عقیده و هم‌ازنظر عمل ، اعتراف نمود .

سپس اضافه كرد : از همه چیز گذشته « من چگونه مى‌توانم تسلیم چنین خواسته‌اى بشوم ، در حالى كه در خانه عزیز مصر زندگى مى‌کنم و در كنار سفره او هستم و او مقام مرا گرامى داشته است » ( اِنَّهُ رَبّىآ اَحْسَنَ مَثْواىَ ). آیا این ظلم و ستم و خیانت آشکار نیست ؟ « مسلماً ستمگران رستگار نخواهند شد » ( اِنَّهُ لايُفْلِحُ الظّلِمُونَ ) .

24 وَ لَقَدْ هَمَّتْ بِه وَ هَمَّ بِها لَوْلاآ اَنْ رَّءَا بُرْهنَ رَبِّه كَذلِكَ لِنَصْرِفَ عَنْهُ السُّوآءَ وَالْفَحْشاآءَ اِنَّهُ مِنْ عِبادِنَا الْمُخْلَصینَ

آن زن قصد او را كرد و او نیز ، اگر برهان پروردگار را نمى‌دید ، قصد وى را مى‌نمود ، این چنین كردیم تا بدى و فحشاء را از او دور سازیم ، چراکه او از بندگان مخلص ما بود .

همسر عزیز مصر تصمیم بر كامجویى از يوسف داشت و نهایت كوشش خود را در این راه به كار برد ، يوسف هم به مقتضاى طبع بشرى و این‌که جوانى نوخواسته بود و هنوز همسرى نداشت و در برابر هیجان انگیزترین صحنه‌هاى جنسى قرار گرفته بود . چنین

تصمیمى را مى‌گرفت هر گاه برهان پروردگار يعنى روح ایمان و تقوى و تربیت نفس و بالاخره مقام « عصمت » در این وسط حائل نمى‌شد .

بنابراین تفاوتى میان « هَمّ » ( قصد ) همسر عزیز و يوسف این بود ، كه از يوسف ، مشروط بود به شرطى كه حاصل نشد ( يعنى عدم وجود برهان پروردگار ) ولى از همسر عزیز مطلق بود و چون داراى‌چنین مقام‌تقوا و پرهیزکارى نبود، چنین تصمیمى را گرفت و تا آخرین مرحله پاى آن ایستاد تا پیشانیش به سنگ خورد .

نظیر این تعبیر در ادبیات عرب و فارسى نیز داریم ، مثل این‌که مى‌گوییم : افراد بى‌بند و بار تصمیم گرفتند میوه‌هاى باغ فلان كشاورز را غارت كنند ، من هم اگر سالیان دراز در مکتب استاد تربیت نشده بودم ، چنین تصمیمى را مى‌گرفتم .

بنابراین تصمیم يوسف مشروط به شرطى كه حاصل نشد و این امر نه تنها با مقام عصمت و تقواى يوسف منافات ندارد بلکه توضیح و بیان این مقام والا است .

طبق این تفسیر از يوسف ، هیچ حرکتى كه نشانۀ تصمیم بر گناه باشد سر نزده است ،

بلکه در دل تصمیم هم نگرفته است .

جالب این‌که: در حدیثى‌از امام على بن موسى الرضا (علیه السلام) همین تفسیر در عبارت بسیار فشرده و كوتاهى بیان شده است آن‌جا كه « مأمون » خلیفه عباسى از امام مى‌پرسد آیا شما نمى‌گویید پیامبران معصومند ؟ فرمود : « آرى » گفت : پس این آیه قرآن تفسیرش چیست؟ "وَ لَقَدْ هَمَّتْ بِه وَ هَمَّ بِها لَوْلا اَنْ رَّءَا بُرْهنَ رَبِّه".

امام فرمود : « لَقَدْ هَمَّتْ بِه وَ لَوْلا اَنْ رَّءَا بُرْهنَ رَبِّه لَهَمَّ بِها كَما هَمَّتْ بِه ، لكِنَّهُ كانَ مَعْصُوما وَ الْمَعْصُومُ لايَهِمُّ بِذَنْبٍ وَ لا يَأْتیهِ ... فَقالَ الْمَأْمُونُ لِلّهِ دَرُّكَ يا اَبَاالْحَسَنِ : همسر عزیز تصمیم به كامجویى از يوسف گرفت و يوسف نیز اگر برهان پروردگارش را نمى‌دید ، همچون همسر عزیز مصر تصمیم مى‌گرفت ، ولى او معصوم بود و معصوم هرگز قصد گناه نمى‌کند و به سراغ گناه نمى‌رود » مأمون ( از این پاسخ لذت برد ) و گفت : "آفرین بر تو اى ابوالحسن " .(1).


1) « نور الثقلین » ، جلد 2 ، صفحه 421 .

منظور از برهان پروردگار چیست ؟

« بُرْهان » در اصل مصدر « بَرِهَ » به معنى سفید شدن است و سپس به هر گونه دلیل محکم و نیرومند كه موجب روشنایى مقصود شود ، برهان گفته شده است ، بنابراین برهان پروردگار كه باعث نجات يوسف شد ، يك نوع دلیل روشن الهى بوده است كه مفسران درباره آن احتمالات زیادى داده‌اند ، از جمله :

✓ 1 - علم و ایمان و تربیت انسانى و صفات برجسته

✓ 2 - آگاهى او نسبت به حکم تحریم زنا

✓ 3 - مقام نبوت و معصوم بودن از گناه

✓ 4 - يك نوع امداد و كمك الهى كه به خاطر اعمال نیکش در این لحظه حسّاس به سراغ او آمد .

✓ 5 - از روایتى استفاده مى‌شود كه در آنجا بتى بود ، كه معبود همسر عزیز مصر محسوب مى‌شد ، ناگهان چشم آن زن به بت افتاد ، گویى احساس كرد با چشمانش خیره

خیره به او نگاه مى‌کند و حرکات خیانت آمیزش را با خشم مى‌نگرد ، برخاست و لباسى به روى بت افکند، مشاهده این منظره طوفانى در دل يوسف پدید آورد ، تکانى خورد و گفت : تو كه از يك بت بى‌عقل و شعور و فاقد حس و تشخیص، شرم دارى ، چگونه ممکن است من از پروردگارم كه همه چیز را مى‌داند و از همه خفایا و خلوتگاه‌ها باخبر است ، شرم و حیا نکنم ؟

این احساس ، توان و نیروى تازه‌اى به يوسف بخشید و او را در مبارزه شدیدى كه در اعماق جانش میان غریزه و عقل بود كمك كرد ، تا بتواند امواج سرکش غریزه را عقب براند .(1)

در عین حال هیچ مانعى ندارد كه تمام این معانى يک‌جا منظور باشد زیرا در مفهوم عام « بُرْهان » همه جمع است و در آیات قرآن و روایات ، كلمه « بُرْهان » به بسیارى از معانى فوق اطلاق شده است .8.


1) « نور الثقلین » جلد2 صفحه 422 و « تفسیرقرطبى » جلد 5 صفحه 3398.

اکنون به تفسیر بقیۀ آیه توجه كنید : قرآن مجید مى‌گوید : ( كَذلِكَ لِنَصْرِفَ عَنْهُ‌السُّوآءَ وَ الْفَحْشاآءَ اِنَّهُ مِنْ عِبادِنَا الْمُخْلَصینَ) .

اشاره به این‌که اگر ما امداد غیبى و كمك معنوى را به يارى او فرستادیم ، تا از بدى و گناه رهایى يابد، بى‌دلیل نبود، او بنده‌اى بود كه با آگاهى و ایمان و پرهیزکارى و عمل پاك ، خود را ساخته بود و قلب و جان او از تاریکى‌هاى شرك ، پاك و خالص شده بود و به همین دلیل شایستگى چنین امداد الهى را داشت .

ذکر این دلیل نشان مى‌دهد كه این‌گونه امدادهاى غیبى كه در لحظات طوفانى و بحرانى به سراغ پیامبرانى همچون يوسف مى‌شتافته ، اختصاصى به آن‌ها نداشته ، هر كس در زمره بندگان خالص خدا و عِبادُ اللّه‌ِ الْمُخْلَصینَ وارد شود ، او هم لایق چنین مواهبى خواهد بود .

جهاد با نفس برترین نوع جهاد است

مى‌دانیم در اسلام برترین جهاد ، جهاد با نفس است ، كه در حدیث معروف پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله « جِهاد اکبر » خوانده شده يعنى برتر از جهاد با دشمن كه « جِهاد اَصْغَر » نام دارد ، اصولاً تا

جهاد اکبر به معنى واقعى در انسان پیاده نشود در جهاد با دشمن پیروز نخواهد شد .

در قرآن مجید صحنه‌هاى مختلفى از میدان جهاد اکبر رابطه با پیامبران و سایر اولیاى خدا ترسیم شده است ، كه سرگذشت يوسف و داستان عشق آتشین همسر عزیز مصر يکى از مهم‌ترین آن‌ها است ، گرچه قرآن مجید تمام زوایاى آن را به خاطر اختصار تشریح نکرده ولى با يك جمله كوتاه ( وَ هَمَّ بِها لَوْلا اَنْ رَّءَا بُرْهنَ رَبِّه ) شدت این طوفان را بیان كرده است .

یوسف از میدان این مبارزه روسفید درآمد به سه دلیل : نخست این‌که خود را به‌خدا سپرد و پناه به لطف او برد ( مَعاذَ اللّه ) و دیگر این‌که توجه به نمک‌شناسى نسبت به عزیز مصر كه در خانه او زندگى مى‌کرد و با توجه به نعمت‌هاى بى‌پایان خداوند كه او را از قعر چاه وحشتناك به محیط امن و آرامى رسانید ، وى را بر آن داشت كه به گذشته و آینده خویش بیشتر بیندیشد و تسلیم طوفان‌هاى زود گذر نشود ، سوم این‌که خودسازى يوسف و بندگى توأم با اخلاص او كه از جمله « اِنَّهُ مِنْ عِبادِنَا الْمُخْلَصینَ » استفاده مى‌شود به او قوت و قدرت بخشید كه در این میدان بزرگ در برابر وسوسه‌هاى مضاعفى كه از درون و برون به

او حمله‌ور بود زانو نزند. و این درسى است براى همه انسان‌هاى آزاده‌اى كه مى‌خواهند در میدان جهاد نفس بر این دشمن خطرناك پیروز شوند .

امیر مؤمنان على (علیه السلام)در دعاى صباح چه زیبا مى‌فرماید : « وَ اِنْ خَذَلَنى نَصْرُكَ عِنْدَ مُحارَبَةِ النَّفْسِ وَ الشَّيْطانِ فَقَدْ وَكَلَنى خِذْلانُكَ اِلى حَيْثُ النَّصَبِ وَ الْحِرْمانِ : اگر به هنگام مبارزه با نفس و شیطان‌از يارى‌تو محروم‌بمانم این محرومیت‌مرا به‌رنج و حرمان مى‌سپارد و امیدى به نجات من نیست » .

در حدیثى مى‌خوانیم : « اِنَّ النَّبِىَّ صلى‌الله‌علیه‌و‌آله بَعَثَ سَرِيَّةً فَلَمّا رَجَعُوا قالَ مَرْحَبا بِقَوْمٍ قَضَوُا الْجِهادَ الاَصْغَرَ وَ بَقِىَ عَلَيْهِمُ‌الْجِهادُ الاَكْبَرُ ، فَقیلَ يا رَسُولُ اللّهِ مَا الْجِهادُ الاَكْبَرُ قالَ جِهادُ النَّفْسِ : پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله گروهى از مسلمانان را به سوى جهاد فرستاد هنگامى كه ( با تن‌هاى خسته و بدن‌هاى مجروح ) بازگشتند فرمود : آفرین بر گروهى كه جهاد اصغر را انجام دادند ، ولى وظیفه جهاد اکبر بر آن‌ها باقى مانده ، عرض كردند : اى رسول‌خدا جهاد اکبر چیست ؟ فرمود : جهاد با نفس » .(1).


1) « وسائل الشیعه » ، جلد 11 ، صفحه 122 .

على (علیه السلام)مى‌فرماید : « اَلْمُجاهِدُ مَنْ جاهَدَ نَفْسَهُ : مجاهد حقیقى كسى است كه با هوس‌هاى سرکش نفس بجنگد » .(1)و از امام صادق (علیه السلام)نقل شده : « مَنْ مَلَكَ نَفْسَهُ اِذا رَغِبَ وَ اِذا رَهِبَ وَ اِذَا اشْتَهى وَ اِذا غَضِبَ وَ اِذا رَضِىَ ، حَرَّمَ اللّهُ جَسَدَهُ عَلَى النّارِ : كسى كه بر خویشتن در چند حالت مسلط باشد به هنگام تمایل و به هنگام ترس و به هنگام شهوت و به هنگام غضب و به هنگام رضایت و خشنودى از كسى ( آن‌چنان بر اراده خویش مسلط باشد كه این امور ، او را از فرمان خدا منحرف نسازد ) خداوند جسد او را بر آتش حرام مى‌کند » .(2)

پاداش اخلاص ، امداد غیبى است

قرآن مجید نجات يوسف را از این گرداب خطرناك كه همسر عزیز بر سر راه او ایجاد


1) « وسائل الشیعه » ، جلد 11 ، صفحه 122 .

2) « وسائل الشیعه » ، جلد 11 ، صفحه 122 .

کرده بود به خدا نسبت مى‌دهد و مى‌گوید : ما سوء و فحشاء را از يوسف برطرف ساختیم .

ولى با توجه به جمله بعد كه مى‌گوید او از بندگان مخلص ما بود این حقیقت روشن مى‌شود كه خداوند بندگان مخلص خود را هرگز در این لحظات بحرانى تنها نمى‌گذارد و كمک‌هاى معنوى خود را از آنان دریغ نمى‌دارد ، بلکه با الطاف خفیه خود و مددهاى غیبى كه توصیف آن با هیچ بیانى ممکن نیست ، بندگان خود را حفظ مى‌کند و این در واقع پاداشى است كه خداى بزرگ به این‌گونه بندگان مى‌بخشد، پاداش پاکى و تقوا و اخلاص .

ضمنا تذکر نکته‌اى نیز لازم است كه در آیات فوق يوسف از بندگان مخلَص به صورت اسم مفعولى ذکر شده يعنى خالص شده ، نه به صورت مخلِص به صورت اسم فاعلى (علیه السلام)که به معنى خالص كننده است .

دقت در آیات قرآن نشان مى‌دهد كه مخلِص ( به كسر لام ) بیشتر در مواردى به كار رفته است كه انسان در مراحل نخستین تکامل و در حال خودسازى بوده است ، « فَاِذا رَكِبُوا فِى الْفُلْكِ دَعَوُا اللّهَ مُخْلِصینَ لَهُ الدّينَ : هنگامى كه بر كشتى سوار مى‌شوند خدا را با اخلاص مى‌خوانند »

( 65 / عنکبوت ) وَ ماآ اُمِرُوآا اِلاّ لِيَعْبُدُوا اللّهَ مُخْلِصینَ لَهُ الدّينَ : به آن‌ها فرمان داده نشد مگر این كه خدا را با اخلاص پرستش كنند » ( 5 / بینه ) .

ولى مخلَص ( به فتح لام ) به مرحله عالى كه پس از مدتى جهاد با نفس ، حاصل مى‌شود گفته شده است ، همان مرحله‌اى كه شیطان از نفوذ وسوسه‌اش در انسان مأیوس مى‌شود ، در حقیقت بیمه الهى مى‌گردد ، « قالَ فَبِعِزَّتِكَ لاَُغْوِيَنَّهُمْ اَجْمَعینَ‌اِلاّ عِبادَكَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصینَ : شیطان گفت به عزتت سوگند كه همه آن‌ها را گمراه مى‌کنم مگر بندگان مخلصت را » ( 82 و 83 / ص ) .

و يوسف به این مرحله رسیده بود كه در آن حالت بحرانى ، همچون كوه استقامت كرد و باید كوشید تا به این مرحله رسید .

25 وَاسْتَبَقَا الْبابَ وَ قَدَّتْ قَمیصَهُ مِنْ دُبُرٍ وَ اَلْفَيَا سَيِّدَها لَدَا الْبابِ قالَتْ ما جَزاءُ مَنْ اَرادَ بِأَهْلِكَ سُوآءًا اِلاّ اَنْ يُسْجَنَ اَوْ عَذابٌ اَلیمٌ

و هر دو به سوى در دویدند ( در حالى كه همسر عزیز ، يوسف را تعقیب مى‌کرد و ) پیراهن او را از پشت پاره كرد و در این هنگام آقاى آن زن را دم در يافتند ، آن زن گفت : كیفر

کسى كه نسبت به اهل تو اراده خیانت كند جز زندان و يا عذاب دردناك چه خواهد بود؟

طشت رسوایى همسر عزیز از بام افتاد

« اِسْتِباق » در لغت به معنى سبقت گرفتن دو يا چند نفر از يکدیگر است و « قَدَّ » به معنى پاره شده از طرف طول است ، همان‌گونه كه « قَطّ » به معنى پاره شدن از عرض است ، لذا در حدیث داریم « كانَتْ ضَرَباتُ عَلِىِّ بْنِ اَبیطالِبٍ (علیه السلام) اَبْكارا كانَ اِذَا اعْتَلى قَدَّ وَ اِذَا اعْتَرَضَ قَطَّ : ضربه‌هاى على بن ابیطالب (علیه السلام) در نوع خود بى‌سابقه بود ، هنگامى كه از بالا ضربه مى‌زد ، تا پایین مى‌شکافت و هنگامى كه از عرض ، ضربه مى‌زد دو نیم مى‌کرد » .(1)

« اَلْفَيا » از ماده « اِلْفاء » به معنى يافتن ناگهانى است و تعبیر از شوهر به « سَيِّد » به طورى كه بعضى از مفسران گفته‌اند طبق عرف و عادت مردم مصر بوده كه زن‌ها شوهر خود را


1) « مجمع البیان » ، ذیل آیه .

« سَيِّد » خطاب مى‌کردند و در فارسى امروز هم زنان از همسر خود تعبیر به « آقا » مى‌کنند .

مقاومت‌سرسختانه يوسف همسر عزیز را تقریبا مأیوس‌کرد ، ولى يوسف كه در این دور مبارزه در برابر آن زن عشوه‌گر و هوس‌هاى سرکش نفس ، پیروز شده بود احساس كرد كه اگر بیش از این در آن لغزشگاه بماند خطرناك است و باید خود را از آن محل دور سازد و لذا « با سرعت به سوى در كاخ دوید تا در را باز كند و خارج شود ، همسر عزیز نیز بى‌تفاوت نماند ، او نیز به دنبال يوسف به سوى در دوید تا مانع خروج او شود و براى این منظور ، پیراهن او را از پشت سر گرفت و به عقب كشید ، به طورى كه پشت پیراهن از طرف طول پاره شد » ( وَاسْتَبَقَا الْبابَ وَ قَدَّتْ قَمیصَهُ مِنْ دُبُرٍ ) .

ولى هر طور بود ، يوسف خود را به در رسانید و در را گشود ، ناگهان عزیز مصر را پشت در دیدند ، به طورى كه قرآن مى‌گوید : « آن دو ، آقاى آن زن را دم در يافتند » ( وَ اَلْفَيَا سَيِّدَها لَدَا الْبابِ ) .

در این هنگام كه همسر عزیز از يک‌سو خود را در آستانه رسوایى دید و از سوى دیگر

شعله انتقام‌جویى از درون جان او زبانه مى‌کشید ، نخستین چیزى كه به نظرش آمد این بود كه با قیافه حق بجانبى رو به سوى همسرش كرد و يوسف را با این بیان متهم ساخت ، « صدا

زد كیفر كسى كه نسبت به اهل و همسر تو ، اراده خیانت كند ، جز زندان يا عذاب الیم چه خواهد بود؟ » ( قالَتْ ما جَزاآءُ مَنْ اَرادَ بِأَهْلِكَ سُوآءًا اِلاّ اَنْ يُسْجَنَ اَوْ عَذابٌ اَلیمٌ ) .

جالب این‌که این زن خیانتکار تا خود را در آستانه رسوایى ندیده بود فراموش كرده بود كه همسر عزیز مصر است ، ولى در این موقع با تعبیر « أَهْلِكَ » ( خانواده تو ) مى‌خواهد حسّ غیرت عزیز را برانگیزد كه من مخصوص توأم نباید دیگرى چشم طمع در من بدوزد ، این سخن بى‌شباهت به گفتار فرعون مصر در عصر موسى نیست، كه به‌هنگام تکیه بر تخت قدرت مى‌گفت : « اَلَيْسَ لى مُلْكُ مِصْرَ: آیا كشور مصر از آن من نیست »( 51 / زخرف ) اما به هنگامى‌که تخت و تاج خودرا در خطر و ستاره اقبال خویش را در آستانه افول دید گفت : این دو برادر ( موسى و هارون ) مى‌خواهند شما را از « سرزمینتان » خارج سازند ، « يُریدانِ اَنْ يُخْرِجاكُمْ مِنْ اَرْضِكُمْ » ( 63 / طه ) .

نکتۀ قابل توجه دیگر این‌که همسر عزیز مصر ، هرگز نگفت يوسف قصد سویى درباره من داشته بلکه درباره میزان مجازات او با عزیز مصر صحبت كرد ، آن‌چنان كه گویى اصل مسأله مسلّم است و سخن از میزان كیفر و چگونگى مجازات او است و این تعبیر حساب شده در آن لحظه‌اى كه مى‌بایست آن زن دست و پاى خود را گم كند نشانه شدت حیله‌گرى او است .

و باز این تعبیر كه اول سخن از زندان مى‌گوید و بعد گویى به زندان هم قانع نیست ، پا را فراتر مى‌گذارد و از « عَذاب اَلیم » كه تا سرحد شکنجه و اعدام پیش مى‌رود ، حرف مى‌زند .

26 قالَ هِىَ راوَدَتْنى عَنْ نَفْسى وَ شَهِدَ شاهِدٌ مِنْ اَهْلِهاآ اِنْ كانَ قَمیصُهُ قُدَّ مِنْ قُبُلٍ فَصَدَقَتْ وَ هُوَ مِنَ الْكذِبینَ

( يوسف ) گفت : او مرا با اصرار به سوى خود دعوت كرد و در این هنگام شاهدى از خانواده آن زن شهادت داد كه اگر پیراهن او از پیش رو پاره شده آن زن راست مى‌گوید و او از دروغگویان است .

شاهد كه بود ؟

در این‌که شهادت دهنده چه كسى بود كه پرونده يوسف و همسر عزیز را به این زودى جمع و جور و مختومه ساخت و بى‌گناه را از گنهکار آشکار نمود ، در میان مفسّران گفتگو است ، بعضى گفته‌اند يکى از بستگان همسر عزیز مصر بود و كلمه « مِنْ اَهْلِها » گواه بر این است ، او مرد حکیم و دانشمند و باهوشى بوده‌است كه دراین ماجرا كه هیچ شاهد و گواهى ناظر آن نبوده ، توانست از شکاف پیراهنى حقیقت حال را ببیند و مى‌گویند این مرد از مشاوران عزیز مصر و در آن ساعت ، همراه‌اوبوده‌است.

حمایت خدا در لحظات بحرانى

درس بزرگ دیگرى كه این بخش از داستان يوسف به ما مى‌دهد ، همان حمایت وسیع پروردگار است كه در بحرانى‌ترین حالات به يارى انسان مى‌شتابد و به مقتضاى « يَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجا وَ يَرْزُقُهُ مِنْ حَيْثُ لا يَحْتَسِبُ » از طرفى كه هیچ باور نمى‌کرد روزنه امید براى او پیدا مى‌شود و شکاف پیراهنى سند پاکى و برائت او مى‌گردد ، همان پیراهن حادثه سازى كه

یك روز ، برادران يوسف را در پیشگاه پدر به خاطر پاره نبودن رسوا مى‌کند و روز دیگر همسر هوسران عزیز مصر را به خاطر پاره بودن و روز دیگر نور آفرین دیده‌هاى بى‌فروغ يعقوب است و بوى آشناى آن همراه نسیم صبحگاهى از مصر به كنعان سفر مى‌کند و پیر كنعانى را بشارت به قدوم موکب بشیر مى‌دهد .

به هر حال خدا الطاف خفيّه‌اى دارد كه هیچ كس از عمق آن آگاه نیست و به هنگامى كه نسیم این لطف مى‌وزد ، صحنه‌ها چنان دگرگون مى‌شود كه براى هیچ كس حتّى هوشمندترین افراد قابل پیش بینى نیست .

پیراهن با تمام كوچکیش كه چیز مهمّى است ، گاه مى‌شود چند تار عنکبوت مسیر زندگى قوم و ملتى را براى همیشه عوض مى‌کند ، آن‌چنان كه در داستان غارثَوْر و هجرت پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله واقع شد .

27 وَ اِنْ كانَ قَمیصُهُ قُدَّ مِنْ دُبُرٍ فَكَذَبَتْ وَ هُوَ مِنَ الصّدِقینَ

و اگر پیراهنش از پشت سر پاره شده آن زن دروغ مى‌گوید و او از راستگویان است .

چه دلیلى از این زنده‌تر ، چراکه اگر تقاضا از طرف همسر عزیز بوده ، او به پشت سر يوسف دویده است و يوسف در حال فرار بوده كه پیراهنش را چسبیده ، مسلماً از پشت پاره مى‌شود و اگر يوسف به همسر عزیز هجوم برده و او فرار كرده يا رو در رو به دفاع از خویش برخاسته ، مسلماً پیراهن يوسف از جلو پاره خواهد شد و چه جالب است كه این مسأله ساده پاره شدن پیراهنى ، مسیر زندگى بى‌گناهى را تغییر دهد و همین امر كوچك سندى بر پاکى او و دلیلى بر رسوایى مجرمى گردد .

28 فَلَمّا رَءَا قَمیصَهُ قُدَّ مِنْ دُبُرٍ قالَ اِنَّهُ مِنْ كَيْدِكُنَّ اِنَّ كَيْدَكُنَّ عَظیمٌ

هنگامى كه ( عزیز مصر ) دید پیراهن او ( يوسف ) از پشت سر پاره شده گفت : این از مکر و حیله شماست كه مکر و حیله شما زنان عظیم است .

عزیز مصر ، این داورى را كه بسیار حساب شده بود پسندید و در پیراهن يوسف خیره شد ، « و هنگامى كه دید پیراهنش از پشت سر پاره شده ( مخصوصاً با توجه به این معنى كه تا آن روز دروغى از يوسف نشنیده بود ) رو به همسرش كرد و گفت : این كار از مکر و فریب شما زنان است

که مکر شما زنان ، عظیم است » .

29 يُوسُفُ أَعْرِضْ عَنْ هذا وَاسْتَغْفِرى لِذَنْبِكِ اِنَّكِ كُنْتِ مِنَ الْخاطِئینَ

یوسف ، از این موضوع صرف‌نظر كن و تو اى زن نیز از گناهت استغفار كن كه از خطاکاران بودى .

در این هنگام عزیز مصر از ترس این‌که ، این ماجراى اسف‌انگیز برملانشود و آبروى او در سرزمین مصر، بر باد نرود ، صلاح این دید كه سر و ته قضيّه را به هم آورده و بر آن سرپوش نهد ، رو به يوسف كرد و گفت : « يوسف تو صرف نظر كن و دیگر از این ماجرا چیزى مگو »

سپس رو به همسرش كرد و گفت : « تو هم از گناه خود استغفار كن كه از خطاکاران بودى » .

30 وَ قالَ نِسْوَةٌ فِى الْمَدینَةِ امْرَأَتُ الْعَزیزِ تُراوِدُ فَتیها عَنْ نَفْسِه قَدْ شَغَفَها حُبّا اِنّا لَنَریها فى ضَللٍ مُبینٍ

گروهى از زنان شهر گفتند كه همسر عزیز جوانش ( غلامش را ) به سوى خود دعوت مى‌کند و عشق این جوان در اعماق قلبش نفوذ كرده ، ما او را در گمراهى آشکار مى‌بینیم.

« شَغَف » از ماده « شَغاف » به معنى گره بالاى قلب و يا پوسته نازك روى قلب است ، كه به منزله غلافى تمام آن را دربرگرفته و « شَغَفَها حُبّا » يعنى آن‌چنان به او علاقمند شده كه محبتش به درون قلب او نفوذ كرده و اعماق آن را دربرگرفته است و این اشاره به عشق شدید و آتشین است .

هر چند مسأله اظهار عشق همسر عزیز ، با آن داستانى كه گذشت يك مسأله خصوصى بود كه عزیز هم تأکید بر كتمانش داشت ، اما از آن‌جا كه این‌گونه رازها نهفته نمى‌ماند ، مخصوصاً در قصر شاهان و صاحبان زر و زور ، كه دیوارهاى آن‌ها گوش‌هاى شنوایى دارد ، سرانجام این راز از درون قصر به بیرون افتاد .

این دسته از زنان اشرافى كه در هوسرانى چیزى از همسر عزیز كم نداشتند ، چون دستشان به يوسف نرسیده بود به اصطلاح جانماز آب مى‌کشیدند و همسر عزیز را به خاطر این عشق در گمراهى آشکار مى‌دیدند .

حتى بعضى از مفسّران احتمال داده‌اند ، كه پخش این راز به وسیله این گروه از زنان

مصر ، نقشه‌اى بود براى تحریك همسر عزیز ، تا براى تبرئه خود ، آن‌ها را به كاخ دعوت كند و يوسف را در آن‌جا ببینند ، آن‌ها شاید فکر مى‌کردند اگر به حضور يوسف برسند چه بسا بتوانند نظر او را به سوى خویشتن جلب كنند كه هم از همسر عزیز شاید زیباتر بودند و هم جمالشان براى يوسف تازگى داشت و هم آن نظر احترام‌آمیز يوسف به همسر عزیز، كه نظر فرزند به مادر يا مربى، يا صاحب‌نعمت بود ، درمورد آن‌ها موضوعيّت نداشت و به‌این دلیل احتمال نفوذشان در او بسیار بیشتر از احتمال نفوذ همسر عزیز بود .

« آلوسى » در تفسیر « روح المعانى » از كتاب « اسرار البلاغه » براى عشق و علاقه مراتبى ذکر كرده كه به قسمتى از آن در این‌جا اشاره مى‌شود :

نخستین مراتب محبّت همان « هَوى » ( به معنى تمایل ) است ، سپس « عَلاقَة » يعنى محبّتى كه ملازم قلب است و بعد از آن ، « كَلَف » به معنى شدت محبت و سپس « عِشْق » و بعد از آن « شَعَف » يعنى حالتى كه قلب در آتش عشق مى‌سوزد و از این سوزش احساس لذّت مى‌کند و بعد از آن « لَوْعَة » و سپس « شَغَف » يعنى مرحله‌اى كه عشق به تمام زوایاى

دل نفوذ مى‌کند و سپس « تَدَلُّه » و آن مرحله‌اى است كه عشق ، عقل انسان را مى‌رباید و آخرین مرحله « هُيُوم » است و آن مرحله بى‌قرارى مطلق است كه شخص عاشق را بى‌اختیار به هر سو مى‌کشاند .(1)

این نکته نیز قابل توجه است كه چه كسى این راز را فاش نمود ، همسر عزیز كه او هرگز طرفدار چنین رسوایى نبود ، يا خود عزیز كه او تأکید بر كتمان مى‌نمود ، يا داور حکیمى كه این داورى را نمود كه از او این كار بعید مى‌نمود ، اما به هر حال این‌گونه مسائل آن هم در آن قصرهاى پر از فساد ، چیزى نیست كه بتوان آن را مخفى ساخت و سرانجام از زبان تعزیه گردان‌هاى اصلى به درباریان و از آن‌جا به خارج ، جسته گریخته درز مى‌کند و طبیعى است كه دیگران آن را با شاخ و برگ فراوان زبان به زبان نقل مى‌نمایند . .


1) « روح المعانى » ، جلد 12 ، صفحه 203 .

31 فَلَمّا سَمِعَتْ بِمَكْرِهِنَّ اَرْسَلَتْ اِلَيْهِنَّ وَ اَعْتَدَتْ لَهُنَّ مُتَّكَئا وَ ءَاتَتْ كُلَّ واحِدَةٍ مِنْهُنَّ سِكّينا وَ قالَتِ اخْرُجْ عَلَيْهِنَّ فَلَمّا رَأَيْنَهآُ اَكْبَرْنَهُ وَ قَطَّعْنَ اَيْدِيَهُنَّ وَ قُلْنَ حشَ لِلّهِ ما هذا بَشَرا اِنْ هذآا اِلاّ مَلَكٌ كَریمٌ

هنگامى كه ( همسر عزیز ) از فکر آن‌ها باخبر شد به سراغ آن‌ها فرستاد ( و از آن‌ها دعوت كرد ) و براى آن‌ها پشتى‌هاى گرانقیمتى فراهم ساخت و به دست هر كدام چاقویى ( براى بریدن میوه ) داد و در این موقع ( به يوسف ) گفت وارد مجلس آنان شو ، هنگامى كه چشمشان به او افتاد در تعجب فرو رفتند و ( بى‌اختیار ) دست‌هاى خود را بریدند و گفتند منزه است خدا این بشر نیست ، این يك فرشته بزرگوار است .

« مُتَّكَا » به معنى چیزى است كه بر آن تکیه مى‌کنند ، مانند پشتى‌ها و تخت‌ها و صندلى‌ها ، آن‌چنان كه در قصرهاى آن زمان معمول بود ولى بعضى « مُتَّكَا » را به « اُتْرُج » كه نوعى میوه است تفسیر كرده‌اند .

« حاشَ لِلّه » ، از ماده « حَشِىَ » به معنى طرف و ناحیه است و « تَحاشى » به معنى

کنارگیرى مى‌آید و مفهوم جمله « حاشَ لِلّه » این است كه خدا منزه است ، اشاره به این كه يوسف هم بنده‌اى است پاك و منزّه .

و این كار خود دلیل بر این است كه او از شوهر خود ، حساب نمى‌برد و از رسوایى گذشته‌اش درسى نگرفت .

« سپس به يوسف دستور داد كه درآن مجلس، گام بگذارد » تازنان سرزنش‌گر ، با دیدن جمال او ، وى را در این عشقش ملامت نکنند ( وَ قالَتِ اخْرُجْ عَلَيْهِنَّ ) .

تعبیر به « اخْرُجْ عَلَيْهِنَّ » ( بیرون بیا ) به جاى « اُدْخُلْ » ( داخل شو ) این معنى را مى‌رساند كه همسر عزیز ، يوسف را در بیرون نگاه نداشت ، بلکه در يك اطاق درونى كه احتمالاً محل غذا و میوه بوده ، سرگرم ساخت تا ورود او به مجلس از در ورودى نباشد و كاملاً غیرمنتظره و شوك آفرین باشد .

اما زنان مصر كه طبق بعضى از روایات ده نفر و يا بیشتر از آن بودند ، هنگامى كه آن قامت زیبا و چهره نورانى را دیدند و چشمشان به صورت دلرباى يوسف افتاد ، صورتى

همچون خورشید كه‌از پشت ابر ناگهان ظاهر شود و چشم‌ها را خیره كند ، در آن مجلس طلوع كرد چنان واله و حیران شدند كه دست از پا و تُرَنْج از دست ، نمى‌شناختند « آن‌ها به هنگام دیدن يوسف او را بزرگ و فوق العاده شمردند » ( فَلَمّا رَأَيْنَهآُ اَكْبَرْنَهُ ) .

« و آن‌چنان از خود بى خود شدند كه ( به جاى ترنج ) دست‌ها را بریدند » ( وَ قَطَّعْنَ اَيْدِيَهُنَّ ) .

و هنگامى كه دیدند ، برق حیا و عفت از چشمان جذاب او مى‌درخشد و رخسارمعصومش از شدت‌حیا و شرم گلگون شده ، « همگى فریاد برآوردند كه نه ، این جوان هرگز آلوده نیست ، او اصلاً بشر نیست ، او يك فرشته بزرگوار آسمانى است » ( وَ قُلْنَ حشَ لِلّهِ ما هذا بَشَرا اِنْ هذآا اِلاّ مَلَكٌ كَریمٌ ) .

در این‌جا سؤالى پیش مى‌آید كه چرا يوسف حرف همسر عزیز را پذیرفت و حاضر شد گام در مجلس همسر عزیز مصر بگذارد ، مجلسى كه براى گناه ترتیب داده شده بود و يا براى تبرئه يك گناهکار .

ولى با توجه به این‌که يوسف ظاهراً برده و غلام بود و ناچار بود كه در كاخ خدمت كند

ممکن است همسر عزیز از همین بهانه استفاده كرده باشد و به بهانه آوردن ظرفى از غذا يا نوشیدنى پاى او را به مجلس كشانده باشد ، در حالى كه يوسف مطلقا از این نقشه و مکر زنانه اطلاع و آگاهى نداشت .

به خصوص این‌که گفتیم ظاهر تعبیر قرآن ( اخْرُجْ عَلَيْهِنَّ ) نشان مى‌دهد كه او در بیرون آن دستگاه نبود بلکه در اطاق مجاور كه محل‌غذا ومیوه يا مانندآن بوده است قرار داشته است.

32 قالَتْ فَذلِكُنَّ الَّذى لُمْتُنَّنى فیهِ وَ لَقَدْ راوَدْتُهُ عَنْ نَفْسِه فَاسْتَعْصَمَ وَ لَئِنْ لَمْ يَفْعَلْ ماآ ءَامُرُهُ لَيُسْجَنَنَّ وَ لَيَكُونا مِنَ الصّغِرینَ

( همسرعزیز ) گفت: این‌همان كسى است كه به خاطر ( عشق ) او مرا سرزنش كردید ( آرى ) من او را به خویشتن دعوت كردم و او خوددارى كرد و اگر آن‌چه را دستور مى‌دهم انجام ندهد به زندان خواهد افتاد و مسلماً خوار و ذلیل خواهد شد .

در این هنگام زنان مصر ، قافیه را به كلى باختند و با دست‌هاى مجروح كه از آن خون مى‌چکید و در حالى پریشان همچون مجسمه‌اى بى‌روح در جاى خود خشك شده بودند ،

نشان دادند كه آن‌ها نیز دست كمى از همسر عزیز ندارند .

او از این فرصت استفاده كرد و « گفت : این است آن كسى كه مرا به خاطر عشقش سرزنش مى‌کردید » ( قالَتْ فَذلِكُنَّ الَّذى لُمْتُنِّنى فیهِ ) .

همسر عزیز گویا مى‌خواست به آن‌ها بگوید شما كه با يک‌بار مشاهده يوسف ، این چنین عقل و هوش خود را از دست دادید و بى خبر دست‌ها را بریدید و محو جمال او شدند و به ثنا خوانیش پرداختند ، چگونه مرا ملامت مى‌کنید كه صبح و شام با او مى‌نشینم و برمى‌خیزم ؟

همسر عزیز كه از موفقيّت خود در طرحى كه ریخته بود ، احساس غرور و خوشحالى مى‌کرد و عذر خود را موجّه جلوه داده بود يک‌باره تمام پرده‌ها را كنار زد و با صراحت تمام به گناه خود اعتراف كرد و گفت : « آرى من او را به كام گرفتن از خویش دعوت كردم ولى او خویشتن‌دارى كرد »( وَ لَقَدْ راوَدْتُهُ عَنْ نَفْسِه فَاسْتَعْصَمَ ) .

سپس بى‌آن‌که از این آلودگى به گناه اظهار ندامت كند و يا لااقل در برابر میهمانان كمى

حفظ ظاهر نماید ، با نهایت بى‌پروایى با لحن جدى كه حاکى از اراده قطعى او بود ، صریحا اعلام داشت ، « اگر او ( يوسف ) آنچه را من فرمان مى‌دهم انجام ندهد و در برابر عشق سوزان من تسلیم نگردد به طور قطع به زندان خواهد افتاد » ( وَ لَئِنْ لَمْ يَفْعَلْ ماآ ءَامُرُهُ لَيُسْجَنَنَّ ) .

نه تنها به زندانش مى‌افکنم بلکه « در درون زندان نیز خوار و ذلیل خواهد بود » ( وَ لَيَكُونا مِنَ الصّغِرینَ ). طبیعى است هنگامى كه عزیز مصر در برابر آن خیانت آشکار همسرش به جمله « وَاسْتَغْفِرى لِذَنْبِكِ » ( از گناهانت استغفار كن ) قناعت كند باید همسرش رسوایى را به این مرحله بکشاند و اصولاً دردربار فراعنه و شاهان و عزیزان این‌مسائل چیزتازه‌اى نیست.

33 قالَ رَبِّ السِّجْنُ اَحَبُّ اِلَىَّ مِمّا يَدْعُونَنىآ اِلَيْهِ وَ اِلاّ تَصْرِفْ عَنّى كَيْدَهُنَّ اَصْبُ اِلَيْهِنَّ وَ اَكُنْ مِنَ الْجهِلینَ

( يوسف ) گفت: پروردگارا! زندان نزد من محبوب‌تر است از آن‌چه این‌ها مرا به سوى آن مى‌خوانند و اگر مکر و نیرنگ آن‌ها را از من بازنگردانى قلب من به آن‌ها متمایل مى‌گردد و از جاهلان خواهم بود .

بعضى در این‌جا روایت شگفت‌آورى نقل كرده‌اند و آن این‌که گروهى از زنان مصر كه در آن جلسه حضور داشتند به حمایت از همسر عزیز برخاستند و حق را به او دادند و دور يوسف را گرفتند و هر يك براى تشویق يوسف به تسلیم شدن ، يك نوع سخن گفتند :

یکى گفت : اى جوان این همه خویشتن‌دارى و ناز براى چیست ؟ چرا به این عاشق دلداده ، ترحم نمى‌کنى ؟ مگر تو این جمال دل آراى خیره‌کننده را نمى‌بینى ؟ مگر تو دل ندارى و جوان نیستى و از عشق و زیبایى لذّت نمى‌برى ؟ آخر مگر تو سنگ و چوبى ؟

دومى گفت : گیرم كه از زیبایى و عشق چیزى نمى‌فهمى ، ولى آیا نمى‌دانى كه او همسر عزیز مصر و زن قدرتمند این سامان است ؟ فکر نمى‌کنى كه اگر قلب او را به دست آورى ، همه این دستگاه در اختیار تو خواهد بود و هر مقامى كه بخواهى براى تو آماده است ؟

سومى گفت : گیرم كه نه تمایل به جمال زیبایش دارى و نه نیاز به مقام و مالش ، ولى آیا نمى‌دانى كه او زن انتقام‌جوى خطرناکى است و وسایل انتقام‌جویى را كاملاً در اختیار دارد ؟ آیا از زندان وحشتناك و تاریکش نمى‌ترسى و به غربت

مضاعف در این زندان تنهایى نمى‌اندیشى ؟

تهدید صریح همسر عزیز به زندان و ذلّت از يك سو و وسوسه‌هاى این زنان‌آلوده كه اکنون نقش‌دلاّلى را بازى‌مى‌کنند ، از سویى دیگر يك لحظه بحرانى شدید براى يوسف فراهم ساخت ، طوفان مشکلات از هر سو او را احاطه كرده بود ، اما او كه از قبل خود را ساخته بود و نور ایمان و پاکى و تقوا ، آرامش و سکینه خاصّى در روح‌او ایجاد كرده بود، با شجاعت و شهامت ، تصمیم خود را گرفت و بى‌آن‌که با زنان هوسباز و هوسران به گفتگو برخیزد رو به درگاه پروردگار آورد و این چنین به نیایش پرداخت : « بارالها ، پروردگارا ! زندان با آن‌همه سختى‌هایش در نظر من محبوب‌تر است از آن‌چه این زنان مرا به سوى آن مى‌خوانند » ( قالَ رَبِّ السِّجْنُ اَحَبُّ اِلَىَّ مِمّا يَدْعُونَنىآ اِلَيْهِ ) .

سپس از آن‌جا كه مى‌دانست در همه حال ، مخصوصاً در مواقع بحرانى ، جز به اتکاء لطف پروردگار راه نجاتى نیست ، خودش را با این سخن به خدا سپرد و از او كمك خواست ، « پروردگارا ! اگر كید و مکر و نقشه‌هاى خطرناك این زنان آلوده را از من بازنگردانى، قلب من به

آن‌ها متمایل مى‌گردد و از جاهلان خواهم بود » ( وَ اِلاّ تَصْرِفْ عَنّى كَيْدَهُنَّ اَصْبُ اِلَيْهِنَّ وَ اَكُنْ مِنَ الْجهِلینَ ) .

خداوندا ! من به خاطر رعایت فرمان تو و حفظ پاکدامنى خویش ، از آن زندان وحشتناك استقبال مى‌کنم ، زندانى كه روح من در آن آزاد است و دامانم پاك و به این آزادى ظاهرى كه جان مرا اسیر زندان شهوت مى‌کند و دامانم را آلوده مى‌سازد پشت پا مى‌زنم .

خدایا ! كمکم فرما ، نیرویم بخش ، بر قدرت عقل و ایمان و تقوایم بیفزا تا بر این وسوسه‌هاى شیطانى پیروز گردم .

34 فَاسْتَجابَ لَهُ رَبُّهُ فَصَرَفَ عَنْهُ كَيْدَهُنَّ اِنَّهُ هُوَ السَّمیعُ الْعَلیمُ

پروردگارش دعاى او را اجابت كرد و مکر آن‌ها را از او بگردانید چراکه او شنوا و دانااست.

و از آن‌جا كه وعده الهى همیشه این بود كه جهادکنندگان مخلص را ( چه با نفس و چه با دشمن ) يارى بخشد ، يوسف را در این حال تنها نگذاشت و لطف حق به ياریش شتافت .

به هنگام گرفتارى در چنگال مشکلات و در مواقعى كه حوادث پاى انسان را به لب

پرتگاه‌ها مى‌کشاند تنها باید به خدا پناه برد و از او استمداد جست كه اگر لطف و يارى او نباشد كارى نمى‌توان كرد ، این درسى است كه يوسف بزرگ و پاکدامن به ما آموخته ، او است كه مى‌گوید : « پروردگارا ! اگر نقشه‌هاى شوم آن‌ها را از من بازنگردانى من هم به آن‌ها متمایل مى‌شوم ، اگر مرا دراین مهلکه تنها بگذارى طوفان حوادث مرا با خودمى‌برد ، این‌تویى كه حافظ و نگهدار منى، نه قوّت و قدرت و تقواى‌من ».

این حالت « وابستگى‌مطلق » به لطف پروردگار علاوه بر این‌که قدرت و استقامت نامحدودى به بندگان خدا مى‌بخشد سبب مى‌شود كه از الطاف خفىّ او بهره گیرند . همان الطافى كه توصیف آن غیر ممکن است و تنها باید آن را مشاهده كرد و تصدیق نمود .

این‌ها هستند كه هم دراین‌دنیا در سایه لطف پروردگارند و هم در جهان دیگر . در حدیثى از پیامبر اسلام صلى‌الله‌علیه‌و‌آله چنین مى‌خوانیم : « هفت گروهندکه خداوند آن‌هارا در سایه عرش خود قرار مى‌دهد آن روز كه سایه‌اى جز سایه او نیست: پیشواى دادگر - و جوانى كه از آغاز عمر در بندگى خدا پرورش يافته - و كسى كه قلب او در مسجد و مرکز عبادت خدا پیوند دارد و هنگامى كه از آن خارج مى‌شود در فکر آن

است تا به آن بازگردد - و افرادى كه در طریق اطاعت فرمان خدا متحدا كار مى‌کنند و به هنگام جدا شدن از يکدیگر نیز رشته اتّحاد معنوى آن‌ها همچنان برقرار است - و كسى كه به هنگام شنیدن نام پروردگار ( به خاطر احساس مسؤولیت يا ترس از گناهان ) قطره اشك از چشمان او سرازیر مى‌شود - و مردى كه زن زیبا و صاحب جمالى او را به سوى خویش دعوت كند او بگوید من از خدا مى‌ترسم - و كسى كه كمك به نیازمندان مى‌کند و صدقه خود را مخفى مى‌دارد آن‌چنان كه دست چپ او از صدقه‌اى كه با دست راست داده با خبر نشود » .(1)

35 ثُمَّ بَدَا لَهُمْ مِنْ بَعْدِ ما رَأَوُا الاْيتِ لَيَسْجُنُنَّهُ حَتّى حینٍ

بعد از آن‌که نشانه‌هاى ( پاکى يوسف ) را دیدند تصمیم گرفتند او را تا مدتى زندانى كنند.

زندان به جرم بى‌گناهى

جلسۀ عجیب زنان مصر با يوسف در قصر عزیز با آن شور و غوغا پایان يافت ، ولى


1) «سفینة‌البحار»، جلد 1 ، صفحه 595 (ظل).

طبعاً خبرش به گوش عزیز رسید و از مجموع این جریانات روشن شد كه يوسف يك جوان عادى و معمولى نیست ، آن‌چنان پاك است كه هیچ قدرتى نمى‌تواند او را وادار به آلودگى كند و نشانه‌هاى این پاکى از جهات مختلف آشکار شد ، پاره شدن پیراهن يوسف از پشت سر و مقاومت او در برابر وسوسه‌هاى زنان مصر و آماده شدن او براى رفتن به زندان و عدم تسلیم در برابر تهدیدهاى همسر عزیز به زندان و عذاب الیم ، همه این‌ها دلیل بر پاکى او بود ، دلایلى كه كسى نمى‌توانست آن را پرده پوشى يا انکار كند .

و لازمه‌این دلایل اثبات ناپاکى و جرم همسر عزیز مصر بود و به دنبال ثبوت این جرم ، بیم رسوایى و افتضاح جنسى خاندان عزیز در نظر توده مردم روز به روز بیشتر مى‌شد ، تنها چاره‌اى كه براى این كار از طرف عزیز مصر و مشاورانش دیده شد این بود كه يوسف را به كلى از صحنه خارج كنند ، آن‌چنان كه مردم او و نامش را به دست فراموشى بسپارند و بهترین راه براى این كار ، فرستادنش به سیاه چال زندان بود ، كه هم او را به فراموشى مى‌سپرد و هم در میان مردم به این تفسیر مى‌شد كه مجرم اصلى ، يوسف بوده است .

تعبیر به « بَدا » كه به معنى پیدا شدن رأى جدید است نشان مى‌دهد كه قبلاً چنین تصمیمى در مورد او نداشتند و این عقیده را احتمالاً همسر عزیز براى اوّلین بار پیشنهاد كرد و به این ترتیب يوسف بى‌گناه به گناه پاکى دامانش ، به زندان رفت و این نه اوّلین بار بود و نه آخرین بار كه انسان شایسته‌اى به جرم پاکى به زندان برود .

آرى دریك محیط آلوده، آزادى‌از آن آلودگان است كه همراه مسیر آب حرکت مى‌کنند ، نه فقط آزادى كه همه چیز متعلّق به آن‌ها است و افراد پاکدامن و باارزشى همچون يوسف كه همجنس و همرنگ محیط نیستند و برخلاف جریان‌آب حرکت مى‌کنند باید منزوى شوند ، اماتاکى، آیا براى همیشه؟ نه، مسلماً نه.

36 وَ دَخَلَ مَعَهُ السِّجْنَ فَتَيانِ قالَ اَحَدُهُماآ اِنّى اَرینىآ اَعْصِرُ خَمْرا وَ قالَ الاْخَرُ اِنّى اَرینىآ اَحْمِلُ فَوْقَ رَأْسى خُبْزا تَأْكُلُ الطَّيْرُ مِنْهُ نَبِّئْنا بِتَأْویلِهآ اِنّا نَریكَ مِنَ الْمُحْسِنینَ

و دو جوان همراه او وارد زندان شدند ، يکى از آن دو گفت : من در عالم خواب

دیدم كه ( انگور براى ) شراب مى‌فشارم و دیگرى گفت : من در خواب دیدم كه نان بر سرم حمل مى‌کنم و پرندگان از آن مى‌خورند ما را از تعبیر آن آگاه ساز كه تو را از نیکوکاران مى‌بینیم .

و از آن‌جا كه وقتى انسان نتواند از طریق عادى و معمولى دسترسى به اخبار پیدا كند احساسات دیگر او به كار مى‌افتد ، تا مسیر حوادث را جستجو و پیش‌بینى كند و خواب و رؤیا هم براى او مطلبى مى‌شود .

از همین رو يك روز این دو جوان كه گفته مى‌شود يکى از آن دو مأمور آبدارخانه شاه و دیگرى سرپرست غذا و آشپزخانه بود و به علت سعایت دشمنان و اتّهام به تصمیم بر مسموم نمودن شاه به زندان افتاده بودند ، نزد يوسف آمدند و هر كدام خوابى را كه شب گذشته دیده بود و برایش عجیب و جالب مى‌نمود بازگو كرد .

در این‌که این دو جوان از كجا دانستند كه يوسف از تعبیر خواب اطلاع وسیعى دارد ، در میان مفسران گفتگو است. بعضى گفته‌اند : يوسف شخصاً خود را در زندان براى

زندانیان معرفى كرده بود كه از تعبیر خواب اطلاع وسیعى دارد و بعضى گفته‌اند سیماى ملکوتى يوسف نشان مى‌داد كه او يك فرد عادى نیست ، بلکه فرد آگاه و صاحب فکر و بینش است و لابد چنین كسى مى‌تواند مشکل آن‌ها را در تعبیر خواب حل كند .

بعضى دیگر گفته‌اند : يوسف از آغاز ورودش به زندان ، بااخلاق نیك و حسن خلق و دلدارى زندانیان و خدمت آن‌ها و عیادت از مریضان نشان داده بود كه يك فرد نیکوکار و گره‌گشا است به همین دلیل در مشکلاتشان به او پناه مى‌بردند و از او كمك مى‌خواستند .

ذکر این نکته نیز لازم است كه در این‌جا قرآن به جاى كلمه « عبد » و « برده » تعبیر به «فَتى » ( جوان ) مى‌کند ، كه يك نوع احترام است و در حدیث داریم : « لا يَقُولَنَّ اَحَدُكُمْ عَبْدى وَ اَمَتى وَ لكِنْ فَتاىَ وَ فَتاتى : هیچ‌کدام از شما نباید بگوید غلام من و كنیز من ، بلکه بگوید جوان من » (1)( تا در دوران آزادى تدریجى بردگان كه اسلام برنامه دقیقى براى آن چیده .


1) « مجمع البیان » ، جلد 5 ، صفحه 232 .

است ، بردگان از هر گونه تحقیر در امان باشند ) .

تعبیر به « اِنّى اَعْصِرُ خَمْرا » ( من شراب مى‌فشردم ) يا به خاطر آن است كه او در خواب دید انگور را براى ساختن شراب مى‌فشارد و يا انگورى را كه در خم ، تخمیر شده بود براى صاف كردن و خارج ساختن شراب از آن مى‌فشرده است و يا این‌که انگور را مى‌فشرده تا عصیر آن را به شاه بدهد ، بى‌آن‌که شراب شده باشد و از آن‌جا كه این انگور قابل تبدیل به شراب است این كلمه به آن اطلاق شده است .

تعبیر به « اِنّى اَرینى » ( من مى‌بینم ) ، يا این‌که قاعدتا باید بگوید من در خواب دیدم ، به عنوان حکایت حال است ، يعنى خود را در آن لحظه‌اى كه خواب مى‌بیند فرض مى‌کند و این سخن را براى ترسیم آن حال بیان مى‌دارد .

37 قالَ لا يَأْتیكُما طَعامٌ تُرْزَقانِهآ اِلاّ نَبَّأْتُكُما بِتَأْویلِه قَبْلَ اَنْ يَأْتِيَكُما ذلِكُما مِمّا عَلَّمَنى رَبّىآ اِنّى تَرَكْتُ مِلَّةَ قَوْمٍ لا يُؤْمِنُونَ بِاللّهِ وَ هُمْ بِالاْخِرَةِ هُمْ كفِرُونَ

( يوسف ) گفت : پیش از آن‌که جیرۀ غذایى شما فرارسد شما را از تعبیر خوابتان آگاه

خواهم ساخت این از علم و دانشى است كه پروردگارم به من آموخته ، من آیین جمعیتى را كه ایمان به خدا ندارند و به سراى دیگر كافرند ترك گفتم (و شایسته چنین موهبتى شدم) .

و به این ترتیب به آن‌ها اطمینان داد كه قبل از فرارسیدن موعد غذایى آن‌ها مقصود گمشده خود را خواهند يافت. در تفسیر این جمله مفسران احتمالات فراوانى داده‌اند .

از جمله این‌که يوسف گفت : من به فرمان پروردگار از بخشى اسرار آگاهم نه تنها مى‌توانم تعبیر خواب شما را بازگو كنم بلکه از هم اکنون مى‌توانم بگویم ، غذایى كه براى شما امروز مى‌آورند ، چه نوع غذا و با چه كیفیت است و خصوصیات آن را برمى‌شمرم .

بنابراین « تأویل » به معنى ذکر خصوصیات آن غذا است ( ولى البته تأویل كمتر به چنین معنى آمده به خصوص این‌که در جمله قبل به معنى تعبیر خواب است ) .

سپس يوسف باایمان و خداپرست كه توحید با همه ابعادش در اعماق وجود او ریشه دوانده، براى این‌که روشن سازد چیزى جز به فرمان پروردگار تحقق نمى‌پذیرد چنین ادامه داد.

« این علم و دانش و آگاهى من از تعبیر خواب از امورى است كه پروردگارم به من آموخته است » ( ذلِكُما

مِمّا عَلَّمَنى رَبّى ). و براى این‌که تصور نکنند كه خداوند ، بى‌حساب چیزى به كسى مى‌بخشد اضافه كرد : « من آیین جمعیتى را كه ایمان به خدا ندارند و نسبت به سراى آخرت كافرند ، ترك كردم و این نور ایمان و تقوا مرا شایسته چنین موهبتى ساخته است » ( اِنّى تَرَكْتُ مِلَّةَ قَوْمٍ لا يُؤْمِنُونَ بِاللّهِ وَ هُمْ بِالاْخِرَةِ هُمْ كفِرُونَ ) .

منظور از این قوم و جمعیت مردم بت‌پرست مصر يا بت‌پرستان كنعان است .

38 وَاتَّبَعْتُ مِلَّةَ ءَاآباءى اِبْراهیمَ وَ اِسْحقَ وَ يَعْقُوبَ ما كانَ لَناآ اَنْ نُشْرِكَ بِاللّهِ مِنْ شَىْ‌ءٍ ذلِكَ مِنْ فَضْلِ اللّهِ عَلَيْنا وَ عَلَى النّاسِ وَ لكِنَّ اَكْثَرَ النّاسِ لا يَشْكُرُونَ

من از آیین پدرانم ابراهیم و اسحق و يعقوب پیروى كردم، براى ما شایسته‌نبود چیزى را شریك خدا قرار دهیم ، این از فضل‌خدا برماو بر مردم‌است ولى اکثرمردم شکرگزارى نمى‌کنند.

و شاید این اوّلین بار بود كه يوسف خود را این‌چنین به زندانیان معرفى مى‌کرد تا بدانند او زاده وحى و نبوّت است و مانند بسیارى از زندانیان دیگر كه در نظام‌هاى طاغوتى به

زندان مى‌رفتند بى‌گناه به زندان افتاده است .

قابل توجه این‌که در آیه فوق ، اسحاق در زمره پدران ( آباء ) يوسف شمرده شده در حالى كه مى‌دانیم يوسف فرزند يعقوب و يعقوب فرزند اسحاق است ، بنابراین كلمه « اب » بر جد نیز اطلاق مى‌شود .

39 يصحِبَىِ السِّجْنِ ءَاَرْبابٌ مُتَفَرِّقُونَ خَيْرٌ اَمِ اللّهُ الْواحِدُ الْقَهّارُ

اى دوستان زندانى من آیا خدایان پراکنده بهترند يا خداوند واحد قهار ؟

گویى يوسف مى‌خواهد به آن‌ها حالى كند كه چرا شما آزادى را در خواب مى‌بینید ، چرا در بیدارى نمى‌بینید ؟ چرا ؟ آیا جز این است كه این پراکندگى و تفرقه و نفاق شما كه از شرك و بت‌پرستى و ارباب متفرقون سرچشمه مى‌گیرد ، سبب شده كه طاغوت‌هاى ستمگر بر شما غلبه كنند ، چرا شما زیر پرچم توحید جمع نمى‌شوید و به دامن پرستش «اللّهُ الْوحِدُ الْقَهّارُ» دست نمى‌زنید تا بتوانید این خودکامگان ستمگر را كه شما را بى‌گناه و به‌مجرد اتّهام به زندان مى‌افکنند از جامعه خود برانید .

بزرگ‌ترین درس آزادى

یوسف بالاترین درسى را كه به زندانیان داد درس توحید و يگانه پرستى بود ، همان درسى كه محصولش آزادى و آزادگى است. او مى‌دانست « اَرْبابٌ مُتَفَرِّقُونَ » و هدف‌هاى پراکنده و معبودهاى مختلف ، سرچشمه تفرقه و پراکندگى در اجتماعند و تا تفرقه و پراکندگى وجود دارد طاغوت‌ها و جبّاران بر مردم مسلّطند ، لذا براى قطع ریشه آن‌ها دستور داد كه از شمشیر بُرّاى توحید استفاده كنند تا مجبور نباشند آزادى را به خواب ببینند بلکه آن را در بیدارى مشاهده كنند. مگر جبّاران و ستمگران كه بر گُرده مردم سوارند در هر جامعه‌اى چند نفر مى‌باشند كه مردم قادر به مبارزه با آن‌ها نیستند ؟ جز این است كه آن‌ها افراد محدودى هستند ولى با ایجاد تفرقه و نفاق ، از طریق ارباب متفرقون و درهم شکستن نیروى متشکل جامعه ، امکان حکومت را بر توده‌هاى عظیم مردم به دست مى‌آورند ؟

و آن روز كه ملت‌ها به قدرت توحید و وحدت كلمه آشنا شوند و همگى زیر پرچم «اللّهُ الْوحِدُ الْقَهّارُ» جمع گردند و به نیروى عظیم خود پى برند آن روز ، روز نابودى آن‌ها

است ، این درس بسیار مهمى است براى امروز ما و براى فرداى ما و براى همه انسان‌ها در كل جامعه بشرى و در سراسر تاریخ .

40 ما تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِهآ اِلاّ اَسْماآءً سَمَّيْتُمُوهاآ اَنْتُمْ وَ ءَاباآؤُكُمْ ماآ اَنْزَلَ اللّهُ بِها مِنْ سُلْطنٍ اِنِ الْحُكْمُ اِلاّ لِلّهِ اَمَرَ اَلاّ تَعْبُدُوآا اِلاّ اِيّاهُ ذلِكَ الدّينُ الْقَيِّمُ وَ لكِنَّ اَكْثَرَ النّاسِ لا يَعْلَمُونَ

این معبودهایى را كه غیر از خدا مى‌پرستید چیزى جز اسم‌هاى ( بى مُسَمّى ) كه شما و پدرانتان آن‌ها را خدا نامیده‌اید نیست، خداوند هیچ دلیلى براى آن نازل نکرده، حکم تنها از آن خدا است ، فرمان داده كه غیر از او را نپرستید ، این است آیین پابرجا ولى اکثر مردم نمى‌دانند .

سوء استفاده از يك شعار سازنده

شعار « اِنِ الْحُكْمُ اِلاّ لِلّهِ » كه يك شعار مثبت قرآنى است و هر گونه حکومت را جز حکومت « اللّه » و آن‌چه به « اللّه » منتهى مى‌شود نفى مى‌کند ، متأسفانه در طول تاریخ مورد

سوء استفاده‌هاى عجیبى واقع شده است از جمله همان‌گونه كه مى‌دانیم خوارج نهروان كه مردمى قشرى ، جامد ، احمق و بسیار كج سلیقه بودند براى نفى حکمیت در جنگ صفین به این شعار چسبیدند و گفتند : تعیین حَكَم براى پایان جنگ يا تعیین خلیفه گناه است چرا كه خداوند مى‌گوید : « اِنِ الْحُكْمُ اِلاّ لِلّهِ : حکومت و حکمیت مخصوص خدا » .

آن‌ها از این مسأله بدیهى غافل بودند و يا خود را به تغافل مى‌زدند ، كه اگر حکمیت از طرف پیشوایانى تعیین شود كه فرمان رهبریشان از طرف خدا صادر شده حکم آن‌ها نیز حکم خدا است چراکه سرانجام منتهى به او مى‌شود .

درست است كه حکم‌ها (داورها) در داستان جنگ صفین به تصویب امیر مؤمنان على (علیه السلام)تعیین نشدند ولى اگر تعیین مى‌شدند حکم آن‌ها حکم على (علیه السلام)و حکم على (علیه السلام)حکم پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله و حکم پیامبر حکم خدا بود .

اصولاً مگر خداوند مستقیما بر جامعه انسانى حکومت و يادآورى مى‌کند ، جز این است كه باید اشخاصى از نوع انسان ، منتهى به فرمان خدا ، زمام این امر را به دست گیرند ؟

ولى خوارج بدون توجه به این حقیقت روشن ، اصل داستان حکمیت را بر على (علیه السلام)ایراد گرفتند و حتى ، العیاذ باللّه ، آن را دلیل بر انحراف حضرتش از اسلام دانستند ، زهى خودخواهى و جهل و جمود. و این چنین ، سازنده‌ترین برنامه‌ها هنگامى كه به دست افراد جهول و نادان بیفتد تبدیل به بدترین وسایل مخرب مى‌شود .

و امروز هم گروهى كه در حقیقت دنباله روان خوارجند و از نظر جهل و لجاجت چیزى از آن‌ها كم ندارند ، آیه فوق را دلیل بر نفى تقلید از مجتهدان و يا نفى صلاحیت حکومت از آن‌ها مى‌دانند ، ولى جواب همه این‌ها در بالا داده شد .

41 يصحِبَىِ السِّجْنِ اَمّاآ اَحَدُكُما فَيَسْقى رَبَّهُ خَمْرا وَ اَمَّا الاْخَرُ فَيُصْلَبُ فَتَأْكُلُ الطَّيْرُ مِنْ رَأْسِه قُضِىَ الاَمْرُ الَّذى فیهِ تَسْتَفْتِيانِ

اى دوستان زندانى من ! اما يکى‌از شما ( آزادمى‌شود و ) ساقى شراب براى صاحب خود خواهد شد و اما دیگرى به دار آویخته مى‌شود و پرندگان از سر او مى‌خورند این امرى كه درباره آن از من نظر خواستید قطعى و حتمى است .

گرچه با توجه به تناسب خواب‌هایى كه آن‌ها دیده بودند ، اجمالاً معلوم بود كدام يك از این دو آزاد و كدام يك به دار آویخته مى‌شود ، اما يوسف نخواست این خبر ناگوار را صریح‌تر از این بیان كند ، لذا تحت عنوان « يکى از شما دو نفر » مطلب را تعقیب كرد .

سپس براى تأکید گفتار خود اضافه كرد : «این امرى را كه شما درباره آن از من سؤال كردید و استفتاءنمودید حتمى و قطعى است» اشاره به این‌که این يك تعبیر خواب ساده نیست ، بلکه از يك خبر غیبى كه به تعلیم الهى يافته‌ام مایه مى‌گیرد ، بنابراین جاى تردید و گفتگو ندارد .

آن‌جا كه نیکوکاران بر سر دار مى‌روند

جالب این‌که در این داستان مى‌خوانیم كسى كه در خواب دیده بود جام شراب به دست شاه مى‌دهد آزاد شد و آن كس كه در خواب دیده بود طبق نان بر سر دارد و پرندگان هوا از آن مى‌خورند به دار آویخته شد .

آیا مفهوم این سخن این نیست كه در محیط‌هاى فاسد و رژیم‌هاى طاغوتى آن‌ها كه در مسیر شهوات خودکامگانند آزادى دارند و آن‌ها كه در راه خدمت به اجتماع و كمك كردن و

نان دادن به مردم قدم برمى‌دارند حق حیات ندارند و باید بمیرند ؟ این است بافت جامعه‌اى كه نظام فاسدى بر آن حکومت مى‌کند و این‌است سرنوشت‌مردم خوب و بد در چنین جامعه‌ها.

درست است كه يوسف با اتکاء به وحى الهى و علم تعبیر خواب چنین پیش‌بینى را كرد ولى هیچ معبّرى نمى‌تواند چنین تناسب‌ها را در تعبیرش از نظر دور دارد .

درحقیقت خدمت دراین جوامع گناه‌است و خیانت و گناه عین ثواب .

42 وَ قالَ لِلَّذى ظَنَّ اَنَّهُ ناجٍ مِنْهُمَا اذْكُرْنى عِنْدَ رَبِّكَ فَأَنْسهُ الشَّيْطنُ ذِكْرَ رَبِّه فَلَبِثَ فِى السِّجْنِ بِضْعَ سِنینَ

و به آن يکى از آن دو كه مى‌دانست رهایى مى‌یابد گفت: مرا نزد صاحبت ( سلطان مصر ) يادآورى كن ، ولى شیطان يادآورى او را نزد صاحبش از خاطر وى برد و به دنبال آن چند سال در زندان باقى ماند .

اما در این هنگام كه احساس مى‌کرد این دو به زودى از او جدا خواهند شد ، براى این‌که روزنه‌اى به آزادى پیدا كند و خود را از گناهى كه به او نسبت داده بودند تبرئه نماید ، « به

یکى از آن دو رفیق زندانى كه مى‌دانست آزاد خواهد شد سفارش كرد كه نزد مالك و صاحب اختیار خود ( شاه ) از من سخن بگو » تا تحقیق كند و بى‌گناهى من ثابت گردد .

اما این « غلام فراموشکار » آن‌چنان كه راه و رسم افراد كم‌ظرفیت است كه چون به نعمتى برسند صاحب نعمت را به دست فراموشى مى‌سپارند ، به كلى مسأله يوسف را فراموش كرد. ولى تعبیر قرآن این است كه « شیطان يادآورى از يوسف را نزد صاحبش از خاطر او برد » ( فَأَنْسهُ الشَّيْطنُ ذِكْرَ رَبِّه ) .

و به این ترتیب ، يوسف به دست فراموشى سپرده شد ، « و چند سال در زندان باقى ماند » ( فَلَبِثَ فِى السِّجْنِ بِضْعَ سِنینَ ) .

البته این گونه دست و پا كردن‌ها براى نجات از زندان و سایر مشکلات در مورد افراد عادى مسأله مهمى نیست و از قبیل توسل به اسباب طبیعى مى‌باشد ، ولى براى افراد نمونه و كسانى كه در سطح ایمان عالى و توحید قرار دارند ، خالى از ایراد نمى‌تواند باشد ، شاید به همین دلیل است كه خداوند این « ترك اولى » را بر يوسف نبخشید

و به خاطر آن چند سالى زندان او ادامه يافت .

در روایتى از پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله چنین مى‌خوانیم كه فرمود : « من از برادرم يوسف درشگفتم كه چگونه به مخلوق و نه به خالق ، پناه برد و يارى طلبید » .(1)

در حدیث دیگرى از امام صادق (علیه السلام)مى‌خوانیم كه بعد از این داستان ، جبرئیل نزد يوسف آمد و گفت : « چه كسى تو را زیباترین مردم قرار داد ؟ گفت : پروردگار من. گفت : چه كسى مهر تو را آن‌چنان در دل پدر افکند ؟ گفت : پروردگار من . گفت : چه كسى قافله را به سراغ تو فرستاد ، تا از چاه نجاتت دهند ؟ گفت : پروردگار من . گفت : چه كسى سنگ را ( كه از فراز چاه افکنده بودند ) از تو دور كرد ؟ گفت : پروردگار من . گفت : چه كسى تو را از چاه رهایى بخشید ؟ گفت : پروردگار من . گفت : چه كسى مکر و حیله زنان مصر را از تو دور ساخت ؟ گفت : پروردگار من . در این‌جا جبرئیل چنین گفت : پروردگارت مى‌گوید چه چیز سبب شد كه حاجتت را به نزد مخلوق بردى و نزد من نیاوردى ؟ و به .


1) « مجمع البیان » ، ذیل آیه .

همین جهت باید چند سال در زندان بمانى».(1)

توجه به غیر خدا

توحید تنها در این خلاصه نمى‌شود كه خداوند يگانه و يکتا است ، بلکه باید در تمام شؤن زندگى انسان پیاده شود و يکى از بارزترین نشانه‌هایش این است كه انسان موحّد به غیر خدا تکیه نمى‌کند و به غیر او پناه نمى‌برد. نمى‌گوییم عالم اسباب را نادیده مى‌گیرد و در زندگى دنبال وسیله و سبب نمى‌رود ، بلکه مى‌گوییم تأثیر واقعى را در سبب نمى‌بیند بلکه سر نخ همه اسباب را به دست « مُسَبِّبُ الاَسْباب » مى‌بیند و به تعبیر دیگر براى اسباب استقلال قائل نیست و همه آن‌ها را پرتویى از ذات پاك پروردگار مى‌داند .

ممکن است عدم توجه به این واقعیت بزرگ دربارۀ افراد عادى قابل گذشت باشد ، اما


1) « مجمع البیان » ، جلد 5 ، صفحه 235 .

سر سوزن بى‌توجهى به این اصل براى اولیاى حق مستوجب مجازات است ، هر چند ترك اولایى بیش نباشد و دیدیم چگونه يوسف بر اثر يك لحظه بى‌توجهى به این مسأله حیاتى سال‌ها زندانش تمدید شد تا باز هم در كوره حوادث پخته‌تر و آبدیده‌تر شود ، آمادگى بیشتر براى مبارزه با طاغوت‌ها و طاغوتیان پیدا كند و بداند در این راه نباید جز بر نیروى اللّه و مردم ستمدیده‌اى كه در راه اللّه گام برمى‌دارند تکیه نماید .

و این درس بزرگى است براى همه پویندگان این راه و مبارزان راستین ، كه هرگز خیال ائتلاف به نیروى يك شیطان ، براى كوبیدن شیطان دیگر به خود راه ندهند و به شرق و غرب تمایل نیابند و جز در صراط مستقیم كه جاده امّت وسط است گام برندارند .

زندان كانون ارشاد يا دانشگاه فساد

زندان تاریخچۀ بسیار دردناك و غم‌انگیزى در جهان دارد ، بدترین جنایتکاران و بهترین انسان‌ها هر دو به زندان افتاده‌اند ، به همین دلیل زندان همیشه كانونى بوده است براى بهترین درس‌هاى سازندگى و يا بدترین بدآموزى‌ها .

در زندان‌هایى كه تبهکاران دور هم جمع مى‌شوند در حقیقت يك آموزشگاه عالى فساد تشکیل مى‌شود ، در این زندان‌ها نقشه‌هاى تخریبى را مبادله مى‌کنند و تجربیاتشان را در اختیار يکدیگر مى‌گذارند و هر تبهکارى در واقع درس اختصاصى خود را به دیگران مى‌آموزد ، به همین دلیل پس از آزادى از زندان بهتر و ماهرتر از گذشته به جنایات خود ادامه مى‌دهند ، آن هم با حفظ وحدت و تشكّل جدید ، مگر این‌که ناظران بر وضع زندان مراقب این موضوع باشند و با ارشاد و تربیت زندانیان آن‌ها را كه غالبا افرادى پرانرژى و بااستعداد هستند تبدیل به عناصر صالح و مفید و سازنده بکنند .

و اما زندان‌هایى كه از پاکان و نیکان و بى‌گناهان و مبارزان راه حق و آزادى تشکیل مى‌گردد كانونى است براى آموزش‌هاى عقیدتى و راه‌هاى عملى مبارزه و سازماندهى ، این‌گونه زندان‌ها فرصت خوبى به مبارزان راه حق مى‌دهد ، تا بتوانند كوشش‌هاى خود را پس از آزادى هماهنگ و متشکل سازند .

یوسف كه در مبارزه با زن هوسباز ، حیله گر و قلدرى ، همچون همسر عزیز مصر ،

پیروز شده بود ، سعى داشت كه محیط زندان را تبدیل به يك محیط ارشاد و كانون تعلیم و تربیت كند و حتى پایه آزادى خود و دیگران‌را در همان‌برنامه‌ها گذارد .

این سرگذشت به ما این درس مهم را مى‌دهد كه ارشاد و تعلیم و تربیت محدود و محصور در كانون معيّنى مانند مسجد و مدرسه نیست ، بلکه باید از هر فرصتى براى این هدف استفاده كرد حتى از زندان در زیر زنجیرهاى اسارت .

ذکر این نکته نیز لازم است كه درباره سال‌هاى زندان يوسف گفتگو است ولى مشهور این است كه مجموع زندان يوسف 7 سال بوده ولى بعضى گفته‌اند قبل از ماجراى خواب زندانیان 5 سال در زندان بود و بعد از آن هم هفت سال ادامه يافت ، سال‌هایى پررنج و زحمت اما از نظر ارشاد و سازندگى پربار و پربرکت .

43 وَ قالَ الْمَلِكُ اِنّىآ اَرى سَبْعَ بَقَرتٍ سِمانٍ يَأْكُلُهُنَّ سَبْعٌ عِجافٌ وَ سَبْعَ سُنْبُلتٍ خُضْرٍ وَ اُخَرَ يابِستٍ يآاَيُّهَاالْمَلَأُ اَفْتُونى فىرُءْيىَ اِنْ‌كُنْتُمْ‌لِلرُّءْيا تَعْبُرُونَ

ملك گفت : من در خواب دیدم هفت گاو چاق را كه هفت گاو لاغر آن‌ها را

مى‌خورند و هفت خوشه سبز و هفت خوشه خشکیده ( كه خشکیده‌ها بر سبزها پیچیدند و آن‌ها را از بین بردند ) اى جمعیت اشراف ! درباره خواب من نظر دهید اگر خواب را تعبیر مى‌کنید .

ماجراى خواب سلطان مصر

یوسف سال‌ها در تنگناى زندان به صورت يك انسان فراموش شده باقى ماند ، تنها كار او خودسازى و ارشاد و راهنمایى زندانیان و عیادت و پرستارى بیماران و دلدارى و تسلّى دردمندان آن‌ها بود .

تا این‌که يك حادثه به‌ظاهر كوچك سرنوشت او را تغییر داد ، نه تنها سرنوشت او كه سرنوشت تمام ملت مصر و اطراف آن را دگرگون ساخت . پادشاه مصر كه مى‌گویند نامش ولید بن رَيّان بود ( و عزیز مصر وزیر او محسوب مى‌شد ) خواب ظاهرا پریشانى دید و صبحگاهان تعبیرکنندگان خواب و اطرافیان خود را حاضر ساخت و ازآن‌ها خواست تا خوابش را تعبیر كنند .

44 قالُوا اَضْغثُ اَحْلمٍ وَ ما نَحْنُ بِتَأْویلِ الاَحْلمِ بِعلِمینَ

گفتند : خواب‌هاى پریشان و پراکنده است و ما از تعبیر این‌گونه خواب‌ها آگاه نیستیم .

« اَضْغاث » جمع « ضِغْث » به معنى يك بسته از هیزم يا گیاه خشکیده يا سبزى يا چیز دیگر است و « اَحْلام » جمع « حُلُم » به معنى خواب و رؤیا است ، بنابراین «اَضْغاثُ اَحْلامٍ» به معنى خواب‌هاى پریشان و مختلط است ، گویى از بسته‌هاى گوناگونى از اشیاء متفاوت تشکیل شده است و كلمه « الاَحْلام » كه در جمله « ما نَحْنُ بِتَأْویلِ الاَحْلمِ بِعلِمینَ » آمده و با الف و لام عهد اشاره به این است كه ما قادر به تأویل این‌گونه خواب‌ها نیستیم .

ذکر این نکته نیز لازم است كه كه اظهار ناتوانى آن‌ها واقعا به خاطر آن بوده كه مفهوم واقعى این خواب براى آن‌ها روشن نبود و لذا آن را جزء خواب‌هاى پریشان محسوب داشتند ، چه این‌که خواب‌ها را به دو گروه تقسیم مى‌کردند : خواب‌هاى معنى‌دار كه قابل تعبیر بود و خواب‌هاى پریشان و بى‌معنى كه تعبیرى براى آن نداشتند و آن را نتیجه فعالیت قوه خیال مى‌دانستند ، به خلاف خواب‌هاى گروه اول كه آن را نتیجۀ تماس روح با

عوالم غیبى مى‌دیدند .

این احتمال نیز وجود دارد كه آن‌ها از این خواب ، حوادث ناراحت كننده‌اى را در آینده پیش‌بینى مى‌کردند و آن‌چنان كه معمول حاشیه‌نشینان شاهان و طاغوتیان است تنها مسائلى را براى شاه ذکر مى‌کنند كه به اصطلاح مایه انبساط « خاطر ملوکانه » گردد و آن‌چه ذات مبارك را ناراحت كند از ذکر آن ابا دارند و همین است يکى از علل سقوط و بدبختى این‌گونه حکومت‌هاى جبار .

در این‌جا این سؤال پیش مى‌آید كه آن‌ها چگونه جرأت كردند در مقابل سلطان مصر چنین اظهار نظر كنند و او را به دیدن خواب‌هاى پریشان متهم سازند ، در حالى كه معمول این حاشیه‌نشینان این است كه براى هر حرکت كوچك و بى‌معنى شاه ، فلسفه‌ها مى‌چینند و تفسیرهاى كاشف دارند .

ممکن است این به آن جهت باشد كه آن‌ها شاه را از دیدن این خواب ، پریشان حال و نگران يافتند و او حق داشت كه نگران باشد زیرا در خواب دیده بود گاوهاى لاغر كه

موجودات ضعیفى بودند بر گاوهاى چاق و نیرومند چیره شدند و آن‌ها را خوردند و همچنین خوشه‌هاى خشک. آیا این دلیل بر آن نبود كه افراد ضعیفى ممکن است ناگهانى حکومت را از دست او بگیرند ؟

لذا براى رفع كدورت خاطر شاه ، خواب او را خواب پریشان قلمداد كردند يعنى نگران نباش ، مطلب مهمى نیست ، این قبیل خواب‌ها دلیل بر چیزى نمى‌تواند باشد .

45 وَ قالَ الَّذى نَجا مِنْهُما وَادَّكَرَ بَعْدَ اُمَّةٍ اَنَا اُنَبِّئُكُمْ بِتَأْویلِه فَاَرْسِلُونِ

و آن يکى از آن دو نفر كه نجات يافته بود و بعد از مدتى متذکر شد ، گفت : من تأویل آن را به شما خبر مى‌دهم مرا به سراغ ( آن جوان زندانى بفرستید ) .

آرى در گوشه این زندان ، مردى روشن ضمیر و باایمان و پاکدل زندگى مى‌کند كه قلبش آیینه حوادث آینده است ، او است كه مى‌تواند پرده از این راز بردارد و تعبیر این خواب را بازگو كند .

جمله « فَاَرْسِلُونِ » ( مرا به سراغ او بفرستید ) ممکن است اشاره به این باشد كه يوسف در

زندان ممنوع الملاقات بود و او مى‌خواست از شاه و اطرافیان براى این كار اجازه بگیرد .

این سخن وضع مجلس را را دگرگون ساخت و همگى چشم‌ها را به ساقى دوختند سرانجام به او اجازه داده شد كه هر چه‌قدر زودتر دنبال این‌مأموریت برود و نتیجه‌را فورا گزارش دهد .

46 يُوسُفُ اَيُّهَا الصِّدّيقُ اَفْتِنا فى سَبْعِ بَقَرتٍ سِمانٍ يَأْكُلُهُّنَّ سَبْعٌ عِجافٌ وَ سَبْعِ سُنْبُلتٍ خُضْرٍ وَ اُخَرَ يابِستٍ لَعَلّى اَرْجِعُ اِلَى النّاسِ لَعَلَّهُمْ يَعْلَمُونَ

یوسف اى مرد بسیار راستگو درباره این خواب اظهار نظر كن كه هفت گاو چاق را هفت گاو لاغر مى‌خوردند و هفت خوشه تر و هفت خوشه خشکیده ، تا من به سوى مردم بازگردم تا آن‌ها آگاه شوند .

ساقى به زندان آمد به سراغ دوست قدیمى خود يوسف آمد ، همان دوستى كه در حق او بى‌وفایى فراوان كرده بود اما شاید مى‌دانست بزرگوارى‌یوسف مانع از آن خواهد شد كه سر گله باز كند .

کلمه « النّاس » ممکن است اشاره به این باشد كه خواب شاه به عنوان يك حادثۀ مهم

روز ، به وسیلۀ اطرافیان متملق و چاپلوس ، در بین مردم پخش شده بود و این نگرانى را از دربار به میان توده كشانده بودند .

47 قالَ تَزْرَعُونَ سَبْعَ سِنینَ دَأَبا فَما حَصَدْتُمْ فَذَرُوهُ فى سُنْبُلِهآ اِلاّ قَلیلاً مِمّا تَأْكُلُونَ

گفت : هفت سال با جدّيت زراعت مى‌کنید و آن‌چه را درو كردید ، جز كمى كه مى‌خورید ، بقیه را در خوشه‌هاى خود بگذارید ( و ذخیره نمایید ) .

« دَأْب » در اصل به معنى ادامه حرکت است و به معنى عادت مستمر نیز آمده ، بنابراین معنى این كلمه این مى‌شود كه شما طبق عادت مستمر خود كه به امر كشاورزى در سرزمین مصر اهمیت مى‌دهید این كار را طبق معمول ادامه دهید ، ولى در مصرف محصول آن صرفه‌جویى نمایید .

به هر حال يوسف بى‌آن‌که هیچ قید و شرطى قائل شود و يا پاداشى بخواهد فورا خواب را به عالى‌ترین صورتى تعبیر كرد ، تعبیرى گویا و خالى از هر گونه پرده‌پوشى و توأم با راهنمایى و برنامه‌ریزى براى آینده تاریکى كه در پیش داشتند .

48 ثُمَّ يَأْتى مِنْ بَعْدِ ذلِكَ سَبْعٌ شِدادٌ يَأْكُلْنَ ما قَدَّمْتُمْ لَهُنَّ اِلاّ قَلیلاً مِمّا تُحْصِنُونَ

پس از آن هفت سال سخت ( و خشکى و قحطى ) مى‌آید كه آن‌چه را شما براى آن‌ها ذخیره كرده‌اید مى‌خورند جز كمى كه ( براى بذر ) ذخیره خواهید كرد .

49 ثُمَّ يَأْتى مِنْ بَعْدِ ذلِكَ عامٌ فیهِ يُغاثُ النّاسُ وَ فیهِ يَعْصِرُونَ

سپس سالى فرا مى‌رسد كه باران فراوان نصیب مردم مى‌شود و در آن سال مردم عصیر ( میوه‌ها و دانه‌هاى روغنى ) مى‌گیرند .

تعبیرى كه يوسف براى این خواب كرد چه قدر حساب شده بود گاو در افسانه‌هاى قدیمى سنبل « سال » بود ، چاق بودن دلیل بر فراوانى نعمت و لاغر بودن دلیل بر خشکى و سختى ، حمله گاوهاى لاغر به گاوهاى چاق دلیل بر این بود كه در این هفت سال باید از ذخایر سال‌هاى قبل استفاده كرد .

و هفت خوشۀ خشکیده كه بر هفت خوشه تر پیچیدند تأکید دیگرى بر این دو دوران فراوانى و خشکسالى بود ، به اضافۀ این نکته كه باید محصول انبار شده به صورت خوشه

ذخیره‌شود تا به‌زودى فاسدنشود و براى هفت‌سال قابل نگهدارى‌باشد .

و این كه عدد گاوهاى لاغر و خوشه‌هاى خشکیده بیش از هفت نبود نشان مى‌داد كه با پایان يافتن این هفت سال سخت آن وضع پایان مى‌یابد و طبعاً سال خوش و پرباران و بابرکتى در پیش خواهد بود و بنابراین باید به فکر بذر آن سال‌ها هم باشند و چیزى از ذخیره انبارها را براى آن نگهدارند .

در حقیقت يوسف يك معبّر ساده خواب نبود بلکه يك رهبر بود كه از گوشه زندان براى آینده يك كشور برنامه‌ریزى مى‌کرد و يك طرح چند ماده‌اى حداقل پانزده ساله به آن‌ها ارائه داد و چنان‌که خواهیم دید این تعبیر توأم با راهنمایى و طراحى براى آینده شاه جبار و اطرافیان او را تکان داد و موجب شد كه هم مردم مصر از قحطى كشنده نجات يابند و هم يوسف از زندان و هم حکومت از دست خودکامگان .

بار دیگر این داستان این درس بزرگ را به ما مى‌دهد كه قدرت خداوند بیش از آن‌چه ما فکر مى‌کنیم مى‌باشد او است كه مى‌تواند با يك خواب ساده كه به وسیلۀ يك جبار زمان

خود دیده مى‌شود هم ملت بزرگى را از يك فاجعه عظیم رهایى بخشد و هم بنده خاص خودش را پس از سال‌ها زجر و مصیبت رهایى دهد . باید سلطان این خواب را ببیند و باید در آن لحظه ساقى او حاضر باشد و باید به ياد خاطره خواب زندان خودش بیفتد و سرانجام حوادثى مهم به وقوع پیوندد . او است كه با يك امر كوچك حوادث عظیم مى‌آفریند ، آرى به چنین خدایى باید دل ببندیم .

خواب‌هاى متعددى كه در این سوره به آن اشاره شده از خواب خود يوسف گرفته تا خواب زندانیان ، تا خواب فرعون مصر و اهمیت فراوانى كه مردم آن عصر به تعبیر خواب مى‌دادند نشان مى‌دهد كه اصولاً در آن عصر تعبیر خواب از علوم پیشرفته زمان محسوب مى‌شد و شاید به همین دلیل پیامبر آن عصر يعنى يوسف نیز از چنین علمى در حد عالى برخوردار بود كه در واقع يك اعجاز براى او محسوب مى‌شد. مگر نه این است كه معجزه هر پیامبرى باید از پیشرفته‌ترین دانش‌هاى زمان باشد تا به هنگام عاجز ماندن علماى عصر از مقابله با آن يقین حاصل شود كه این علم سرچشمه الهى دارد نه انسانى .

نظارت بر مصرف

در مسائل اقتصادى تنها موضوع « تولید بیشتر » مطرح نیست ، گاهى « كنترل مصرف » از آن هم مهم‌تر است و به همین دلیل در دوران حکومت خود ، سعى كرد ، در آن هفت سال وفور نعمت ، مصرف را به شدت كنترل كند تا بتواند قسمت مهمى از تولیدات كشاورزى را براى سال‌هاى سختى كه در پیش بود ، ذخیره نماید .

در حقیقت این دو از هم جدا نمى‌توانند باشند ، تولید بیشتر هنگامى مفید است كه نسبت به مصرف كنترل صحیح‌ترى شود و كنترل مصرف هنگامى مفیدتر خواهد بود كه با تولید بیشتر همراه باشد .

سیاست اقتصادى يوسف (علیه السلام) در مصر نشان داد كه يك اقتصاد اصیل و پویا نمى‌تواند همیشه ناظر به زمان حال باشد ، بلکه باید « آینده » و حتى نسل‌هاى بعد را نیز دربرگیرد و این نهایت خودخواهى است كه ما تنها به فکر منافع امروز خویش باشیم و مثلاً همه منابع موجود زمین را غارت كنیم و به هیچ‌وجه به فکر آیندگان نباشیم كه آن‌ها در چه شرایطى

زندگى خواهند كرد ، مگر برادران ما تنها همین‌ها هستند كه امروز با ما زندگى مى‌کنند و آن‌ها كه در آینده مى‌آیند برادر ما نیستند .

جالب این‌که از بعضى از روایات چنین استفاده مى‌شود كه يوسف براى پایان دادن به استثمار طبقاتى و فاصله میان قشرهاى مردم مصر ، از سال‌هاى قحطى استفاده كرد ، به این ترتیب كه در سال‌هاى فراوانى نعمت، مواد غذایى از مردم خرید و در انبارهاى بزرگى كه براى این كار تهیه كرده بود ذخیره كرد و هنگامى كه این سال‌ها پایان يافت و سال‌هاى قحطى در پیش آمد ، در سال اوّل مواد غذایى را به درهم و دینار فروخت و از این طریق قسمت مهمى از پول‌ها را جمع آورى كرد ، در سال دوم در برابر زینت‌ها و جواهرات ( البته به استثناى آن‌ها كه توانایى نداشتند ) و در سال سوم در برابر چهارپایان و در سال چهارم در برابر غلامان و كنیزان و در سال پنجم در برابر خانه‌ها و در سال ششم در برابر مزارع و آب‌ها و در سال هفتم در برابر خود مردم مصر ، سپس تمام آن‌ها را ( به صورت عادلانه‌اى ) به آن‌ها بازگرداند و گفت هدفم این بود كه آن‌ها را از بلا و نابسامانى رهایى بخشم .

50 وَ قالَ الْمَلِكُ ائْتُونى بِه فَلَمّا جاآءَهُ الرَّسُولُ قالَ ارْجِعْ اِلى رَبِّكَ فَسْئَلْهُ ما بالُ النِّسْوَةِ الّتى قَطَّعْنَ اَيْدِيَهُنَّ اِنَّ رَبّى بِكَيْدِهِنَّ عَلیمٌ

ملك گفت : او را نزد من آورید ، ولى هنگامى كه فرستاده او نزد وى ( يوسف ) آمد گفت : به سوى صاحبت بازگرد و از او بپرس ماجراى زنانى كه دست‌هاى خود را بریدند چه بوده ؟ كه خداى من به نیرنگ آن‌ها آگاه است .

تبرئه يوسف از هر گونه اتهام

تعبیرى كه يوسف براى خواب شاه مصر كرد آن قدر حساب‌شده و منطقى بود كه شاه و اطرافیان را مجذوب خود ساخت . او مى‌بیند كه يك زندانى ناشناس بدون انتظار هیچ‌گونه پاداش و توقع مشکل تعبیر خواب او را به بهترین وجهى حل كرده است و براى آینده نیز برنامه حساب‌شده‌اى ارائه داده است .

او اجمالاً فهمید كه این مرد يك غلام زندانى نیست بلکه شخص فوق‌العاده‌اى است كه طى ماجراى مرموزى به زندان افتاده است لذا مشتاق دیدار او شد ، اما نه آن‌چنان كه غرور

و كبر سلطنت را كنار بگذارد و خود به دیدار يوسف بشتابد بلکه « دستور داد كه او را نزد من آورید » ( وَ قالَ الْمَلِكُ ائْتُونى بِه ) .

« ولى هنگامى كه فرستاده او نزد يوسف آمد به جاى این‌که دست و پاى خود را گم كند كه بعد از سال‌ها در سیاهچال زندان بودن اکنون نسیم آزادى مى‌وزد به فرستاده شاه جواب منفى داد و گفت : من از زندان بیرون نمى‌آیم تا این‌که تو به سوى صاحب و مالکت بازگردى و از او بپرسى آن زنانى كه در قصر عزیز مصر ( وزیر تو ) دست‌هاى خود را بریدند به چه دلیل بود » ( فَلَمّا جاآءَهُ الرَّسُولُ قالَ ارْجِعْ اِلى رَبِّكَ فَسْئَلْهُ ما بالُ النِّسْوَةِ الّتى قَطَّعْنَ اَيْدِيَهُنَّ ) .

او نمى‌خواست به سادگى از زندان آزاد شود و ننگ عفو شاه را بپذیرد ، او نمى‌خواست پس از آزادى به صورت يك مجرم يا لااقل يك متّهم كه مشمول عفو شاه شده است زندگى كند . او مى‌خواست نخست درباره علت زندانى شدنش تحقیق شود و بى‌گناهى و پاکدامنیش كاملاً به ثبوت رسد و پس از تبرئه سربلند آزاد گردد و در ضمن آلودگى سازمان

حکومت مصر را نیز ثابت كند كه در دربار وزیرش چه مى‌گذرد ؟

آرى او به شرف و حیثیت خود بیش از آزادى اهمیت مى‌داد و این است راه آزادگان .

جالب این‌که يوسف در این جمله از كلام خود آن قدر بزرگوارى نشان داد كه حتى حاضر نشد نامى از همسر عزیز مصر ببرد كه عامل اصلى اتهام و زندان او بود . تنها به صورت كلى به گروهى از زنان مصر كه در این ماجرا دخالت داشتند اشاره كرد .

سپس اضافه نمود اگر توده مردم مصر و حتى دستگاه سلطنت ندانند نقشه زندانى شدن من چگونه و به وسیله چه كسانى طرح شد ، « اما پروردگار من از نیرنگ و نقشه آن‌ها آگاه است » ( اِنَّ رَبّى بِكَيْدِهِنَّ عَلیمٌ ) .

51 قالَ ما خَطْبُكُنَّ اِذْ راوَدْتُنَّ يُوسُفَ عَنْ نَفْسِه قُلْنَ حشَ لِلّهِ ما عَلِمْنا عَلَيْهِ مِنْ سُوآءٍ قالَتِ امْرَأَتُ الْعَزیزِالْئنَ حَصْحَصَ‌الْحَقُّ اَنَا راوَدْتُهُ عَنْ نَفْسِه وَ اِنَّهُ لَمِنَ الصّدِقینَ

( ملك آن‌هارا احضارکرد و ) گفت: جریان كار شما، به هنگامى كه يوسف را به سوى

خویش دعوت كردید ، چه بوده؟ گفتند : منزه است خدا ، ما هیچ عیبى در او نیافتیم ( در این هنگام ) همسر عزیز گفت: الان حق آشکار گشت ، من بودم كه او را به‌سوى خود دعوت كردم و او از راستگویان است .

فرستاده مخصوص به نزد شاه برگشت و پیشنهاد يوسف را بیان داشت ، این پیشنهاد كه با مناعت طبع و علوّ همت همراه بود او را بیشتر تحت تأثیر عظمت و بزرگى يوسف قرار داد ، لذا فورا به سراغ زنانى كه در این ماجرا شرکت داشتند فرستاد و آن‌ها را احضار كرد ، رو به سوى آن‌ها كرد و « گفت : بگویید ببینم در آن هنگام كه شما تقاضاى كامجویى از يوسف كردید جریان كار شما چه بود ؟ » ( قالَ ما خَطْبُكُنَّ اِذْ راوَدْتُنَّ يُوسُفَ عَنْ نَفْسِه ) .

راست‌بگویید، حقیقت را آشکارکنید، آیا هیچ عیب و تقصیر و گناهى دراو سراغ دارید؟

در این‌جا وجدان‌هاى خفتۀ بیدار آن‌ها يك مرتبه در برابر این سؤال بیدار شد و همگى متفقا به پاکى يوسف گواهى دادند « و گفتند : منزه است خداوند ما هیچ عیب و گناهى در يوسف سراغ نداریم » ( قُلْنَ حشَ لِلّهِ ما عَلِمْنا عَلَيْهِ مِنْ سُوآءٍ ) .

همسر عزیز مصر كه در این‌جا حاضر بود و به دقّت به سخنان سلطان و زنان مصر گوش مى‌داد بى‌آن‌که كسى سؤالى از او كند قدرت سکوت در خود ندید ، احساس كرد موقع آن فرارسیده است كه سال‌ها شرمندگى وجدان را با شهادت قاطعش به پاکى يوسف و گنهکارى خویش جبران كند ، به خصوص این‌که او بزرگوارى بى‌نظیر يوسف را از پیامى كه براى شاه فرستاده بود درك كرد كه در پیامش كمترین سخنى از وى به میان نیاورده و تنها از زنان مصر به طور سربسته سخن گفته است .

یك مرتبه گویى انفجارى در درونش رخ داد : « فریاد زد : الان حق آشکار شد ، من پیشنهاد كامجویى به‌او كردم او راستگو است » و من اگر سخنى دربارۀ او گفتم دروغ بوده است دروغ » (قالَتِ امْرَأَتُ‌الْعَزیزِ الْئنَ‌حَصْحَصَ الْحَقُّ اَنَا راوَدْتُهُ عَنْ نَفْسِه وَ اِنَّهُ لَمِنَ الصّدِقینَ).

52 ذلِكَ لِيَعْلَمَ اَنّى لَمْ اَخُنْهُ بِالْغَيْبِ وَ اَنَّ اللّهَ لا يَهْدى كَيْدَ الْخاآئِنینَ

این سخن را به خاطر آن گفتم تا بداند من در غیاب به او خیانت نکردم و خداوند مکر خائنان را رهبرى نمى‌کند .

در حقیقت ( بنابر این‌که جملۀ بالا گفتار همسر عزیز مصر باشد همان‌گونه كه ظاهر عبارت اقتضاء مى‌کند ) او براى اعتراف صریحش به پاکى يوسف و گنهکارى خویش دو دلیل اقامه مى‌کند . نخست این‌که : وجدانش و احتمالاً بقایاى علاقه‌اش به يوسف ، به او اجازه نمى‌دهد كه بیش از این حق را بپوشاند و در غیاب او نسبت به این جوان پاکدامن خیانت كند و دیگر این‌که با گذشت زمان و دیدن درس‌هاى عبرت ، این حقیقت براى او آشکار شده است كه خداوند حامى پاکان و نیکان است و هرگز از خائنان حمایت نمى‌کند ، به همین دلیل پرده‌هاى زندگى رؤیایى دربار كم كم از جلو چشمان او كنار مى‌رود و حقیقت زندگى را لمس مى‌کند و مخصوصاً با شکست در عشق كه ضربه‌اى بر غرور و شخصیت افسانه‌اى او وارد كرد چشم واقع‌بینش بازتر شد و با این حال تعجبى نیست كه چنان اعتراف صریحى بکند .

پایان جزء دوازدهم

فهرست مطالب

موضوع صفحه

متن تأییدیه مرجع عالیقدر حضرت آیة اللّه العظمى مکارم شیرازى··· 6

متن تأییدیه حضرت آیة‌اللّه مرتضى مقتدایى مدیر حوزه علمیه قم··· 8

ویژگى‌ها و مزایاى كتاب " تفسیر جوان"··· 10

همه میهمان اویند··· 11

تقسیم‌ارزاق و تلاش براى زندگى··· 14

چگونگى‌آغاز آفرینش جهان··· 22

هدف آفرینش جهان هستى··· 25

چهار پدیده‌کوتاه‌فکرى··· 30

فهرست مطالب

موضوع صفحه

میزان كم‌ظرفیتى··· 32

نعمت‌ها همه موهبت است··· 32

اعمال نیك دو اثر دارد··· 33

قرآن معجزه جاویدان··· 38

همه قرآن يا ده سوره يایك سوره ؟··· 39

منظور از « شاهد » در آیه فوق چیست ؟··· 50

زیانکارترین‌مردم چه كسانى هستند ؟··· 53

سرگذشت‌تکان‌دهنده نوح و قومش··· 68

فهرست مطالب

موضوع صفحه

مقیاس سنجش فضیلت··· 70

من هیچ‌فرد باایمانى را طردنمى‌کنم··· 73

کشتى نوح··· 86

هدف از عذاب‌هاى الهى تصفیه است نه انتقام··· 90

پنج درس تربیتى در طوفان نوح··· 99

پایان ماجراى طوفان نوح··· 105

« جودى » كجا است ؟··· 108

سرگذشت دردناك فرزند نوح··· 110

فهرست مطالب

موضوع صفحه

چرا فرزند نوح ، عمل غیر صالح بود ؟··· 111

آن‌جا كه پیوندهاگسسته مى‌شود؟··· 112

مسلمانان مطرود چه كسانى هستند؟··· 114

نوح به سلامت فرود آمد··· 119

گناه و ویرانى جامعه‌ها··· 127

منظوراز «يَزِدْكُمْ‌قُوَّةً‌اِلىقُوَّتِكُمْ» چیست؟··· 131

منطق نیرومند هود··· 135

قوم عاد از نظر تاریخ··· 145

فهرست مطالب

موضوع صفحه

لعن و نفرین ابدى بر قوم عاد باد··· 148

آغاز سرگذشت قوم ثمود··· 150

استعمار در قرآن و عصر ما··· 153

ناقه صالح··· 159

پیوند مکتبى··· 162

منظور از صیحه چیست ؟··· 169

زندگى ننگین قوم لوط··· 184

پایان زندگى قوم لوط··· 192

فهرست مطالب

موضوع صفحه

چرا لحظه نزول عذاب « صبح » بود ؟··· 196

تحریم همجنس گرایى··· 200

مدین سرزمین شعیب··· 202

منطق بى‌اساس لجوجان··· 210

تهدیدهاى متقابل شعیب و قومش··· 215

پایان عمر تبهکاران مدین··· 220

هفت‌درس تربیتى درداستان شعیب··· 221

قهرمان مبارزه با فرعون··· 230

فهرست مطالب

موضوع صفحه

سعادت و شقاوت افراد در آخرت نتیجه اعمال آن‌ها در دنیاست··· 240

بحثى پیرامون سعادت و شقاوت ازنظر ذاتى يا اکتسابى‌بودن··· 244

اسباب سعادت و شقاوت··· 248

استثناء در آیه چه مفهومى دارد ؟··· 255

آیه پرمحتوا و طاقت فرساى سوره هود··· 259

در چه امورى نباید به ظالمان تکیه كرد··· 263

اهمیت فوق العاده نماز··· 267

امید بخش‌ترین آیه قرآن··· 270

فهرست مطالب

موضوع صفحه

اُوْلُوا بقیه چه كسانى هستند ؟··· 275

هم صالح و هم‌مصلح باشید··· 279

سرچشمه انحرافات « اِتْراف » است··· 280

هدف از آفرینش··· 283

اثرات چهارگانه مطالعه سرگذشت پیشینیان··· 285

علم غیب مخصوص خدا است··· 289

عبادت مخصوص او است··· 291

فضیلت تلاوت سوره « يوسف »··· 293

فهرست مطالب

موضوع صفحه

چرا برخلاف سرگذشت‌هاى سایرانبیاءداستان‌یوسف يک‌جابیان‌شده‌است؟··· 294

اَحْسَنُ الْقَصَصِ در برابر تو است··· 298

بارقه امید و آغاز مشکلات··· 302

رؤیاوخواب‌دیدن··· 307

چگونگى ارتباط رؤیاى يوسف با علم تعبیر خواب او··· 318

ضرورت و حفظ اسرار··· 320

نقش ویرانگر حسد در زندگى‌انسان‌ها··· 329

ضرورت مراقبت پدر و مادر در ابراز محبّت نسبت به فرزندان··· 332

فهرست مطالب

موضوع صفحه

نیاز فطرى و طبیعى انسان به سرگرمى سالم··· 340

نه قصاص و نه اتهام قبل از جنایت··· 344

تلقین دشمن··· 345

تسویل‌نفس··· 356

دروغگوحافظه ندارد··· 357

صبر جمیل چیست؟··· 358

در برابر يك ترك اولى ...··· 360

دعاى گیراى يوسف··· 363

فهرست مطالب

موضوع صفحه

در كاخ عزیز مصر··· 376

منظور از بلوغ اَشُدّ چیست ؟··· 378

عشق سوزان همسر عزیز مصر··· 380

منظور از برهان پروردگار چیست ؟··· 387

جهاد با نفس برترین نوع جهاد است··· 389

پاداش اخلاص ، امداد غیبى است··· 392

طشت رسوایى همسر عزیز از بام افتاد··· 395

شاهد كه بود ؟··· 399

حمایت خدا درلحظات بحرانى··· 399

فهرست مطالب

موضوع صفحه

زندان به جرم بى‌گناهى··· 416

بزرگ‌ترین درس آزادى··· 425

سوء استفاده از يك شعار سازنده··· 426

آن‌جا كه نیکوکاران بر سر دار مى‌روند··· 429

توجه به غیر خدا··· 433

زندان كانون ارشاد يا دانشگاه فساد··· 434

ماجراى خواب سلطان مصر··· 437

نظارت بر مصرف··· 446

تبرئه يوسف از هر گونه اتهام··· 448