ghaemiyeh.com
سرشناسه:بیستونی، محمد، 1337 -
عنوان قراردادی:تفسیر نمونه .برگزیده
عنوان و نام پدیدآور:تفسیر جوان (برگرفته از تفسیر نمونه)= A new narration of Holy Qur'an for young youth/ به اهتمام محمد بیستونی؛ با نظارت مکارم شیرازی.
مشخصات نشر:تهران: بیان جوان، 1385 -
مشخصات ظاهری:30 ج.؛ 14×5/10 سم.
تفسیرجوان (برگرفتهاز تفسیرنمونه) A new narration of =
Holy Quran for young youth// به اهتمام محمدبیستونى؛ بانظارت مکارمشیرازى.
تهران: بیانجوان، 1385- 30 ج.؛14×5/10 سم.
شابك دورهاى : ISBN 964-8399-71-9
(ج. 2) : ISBN 964-8399-19-0 فاپا.
ج.2-4،6-8،10،12-11،14،19،21،24-26(چاپاول:1385).
ج. 1 - 30 (چاپ دوم: 1392) (فیپا).
کتابنامه. تفسیر نمونه. تفاسیر شیعه قرن 14
مکارمشیرازى،ناصر،1305 -. تفسیر نمونه. برگزیده
1385 73ت95ب/98BP 179/297
کتابخانه ملى ایران 35848-83م
وضعیت فهرست نویسی:فاپا
یادداشت:ج. 2-4، 6-8، 12،10- 11، 14، 19، 21، 24 - 26 (چاپ اول: 1385).
یادداشت:ج.1 - 30 (چاپ دوم: 1391) (فیپا).
یادداشت:کتابنامه.
عنوان دیگر:تفسیر نمونه.
موضوع:تفاسیر شیعه -- قرن 14
شناسه افزوده:مکارمشیرازی، ناصر، 1305 - . تفسیر نمونه. برگزیده
رده بندی کنگره:BP98/ب95ت73 1385
رده بندی دیویی:297/179
شماره کتابشناسی ملی:م83-35848
ویراستار دیجیتالی:محمد منصوری
عنوان: تفسیر جوان (برگرفته از تفسیر نمونه)
مؤلف: دکتر محمد بیستونى ویراستارى و تایپ و صفحه آرایى: سهیلا شاکرى، فاطمه سرزهى
گروه تحقیق: صفورا بیستونى، زهرا بیستونى، آسیه بیستونى
امور فنى و رایانه: محمد على بیستونى شمارگان: 3000 نسخه
نوبت و تاریخ چاپ: دوم ، سال 1392 شابك دورهاى: ISBN 964 - 8399 - 71 - 9
ناشر: انتشارات بیان جوان شا بک: (ج. 2):ISBN 964 - 8399 - 19 - 0
هرگونه نسخهبردارى و چاپ از این كتاب، با اخذ مجوز كتبى از مؤسسه قرآنى تفسیر جوان بلامانع است.
نشانى: تهران - خیابان پاسداران - بینگلستان هشتم و نهم - روبروى پمپ بنزین - شماره 451 - طبقه اول - واحد 4
تلفکس: 22589626 E_mail :info@tafsirejavan.com
جدید
با نظارت: حضرت آیة اللّه مکارم شیرازى
تفسیر جوان
(برگرفته از تفسیر نمونه )
YOUTH INTERPRETATION OF QURAN
جلد 10
(جزء دهم قرآن)
Volum I0
دکترمحمدبیستونى
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ
اَلاِهْداءِ
اِلى سَيِّدِنا وَ نَبِيِّنا مُحَمَّدٍ
رَسُولِ اللّهِ وَ خاتَمِ النَّبِيّينَ وَ اِلى مَوْلانا
وَ مَوْلَى الْمُوَحِّدینَ عَلِىٍّ اَمیرِ الْمُؤْمِنینَ وَ اِلى بِضْعَةِ
الْمُصْطَفى وَ بَهْجَةِ قَلْبِهِ سَيِّدَةِ نِساءِ الْعالَمینَ وَ اِلى سَيِّدَىْ
شَبابِ اَهْلِ الْجَنَّةِ، السِبْطَيْنِ، الْحَسَنِ وَ الْحُسَيْنِ وَ اِلَى الاَئِمَّةِ التِّسْعَةِ
الْمَعْصُومینَ الْمُكَرَّمینَ مِنْوُلْدِ الْحُسَيْنِ لاسِيَّما بَقِيَّةِاللّهِ فِىالاَرَضینَ وَ وارِثِ عُلُومِ
الاَنْبِياءِ وَ الْمُرْسَلینَ، الْمُعَدِّ لِقَطْعِ دابِرِالظَّلَمَةِ وَ الْمُدَّخِرِ لاِحْياءِ الْفَرائِضِ وَ مَعالِمِ الدّينِ ،
الْحُجَّةِبْنِالْحَسَنِ صاحِبِ الْعَصْرِ وَ الزَّمانِ عَجَّلَ اللّهُ تَعالى فَرَجَهُ الشَّریفَ فَيا مُعِزَّ
الاَوْلِياءَوَيامُذِلَالاَعْداءِاَيُّهَاالسَّبَبُالْمُتَّصِلُبَيْنَالاَرْضِوَالسَّماءِقَدْمَسَّنا
وَ اَهْلَنَا الضُّرَّ فى غَيْبَتِكَ وَ فِراقِكَ وَ جِئْنا بِبِضاعَةٍ مُزْجاةٍ
مِنْ وِلائِكَ وَ مَحَبَّتِكَ فَاَوْفِ لَنَا الْكَيْلَ مِنْ مَنِّكَ وَ
فَضْلِكَ وَ تَصَدَّقْ عَلَيْنا بِنَظْرَةِ رَحْمَةٍ مِنْكَ
اِنّا نَریكَ مِنَ الْمُحْسِنینَ
متن تأییدیه مرجع عالیقدر حضرت «آیة اللّه العظمى مکارم شیرازى» در
مورد كتاب «تفسیر جوان» (منبع مطالعاتى و
تحقیقاتى اصلى «روش انس با قرآن»)
بسم اللّه الرّحمن الرّحیم
قرآن مجیدبالاترین سند افتخار مامسلمانان است و تاکسى با قرآن آشنا نشود ، پى به عظمت آن نخواهد برد و هر قدر آشنایى ما با ا ين كتاب بزرگ آسمانى افزون گردد ، به درجه اهمیت و عظمت آن بهتر پى مىبریم ، مخصوصاً براى حل مشکلات مسلمین در دنیاى امروز ، بهترین راهگشا قرآن است .
بههمین دلیلشایسته است نسلجوان برومندما روزبه روز با این كتاب آسمانى آشناتر گردد ، نه فقط به «خواندن» و «قرائت» و «حفظ» آن ، بلکه به «محتوا و معناى
قرآن» ، به يقین قرآن مجید مىتواند صفا و روشنى ویژهاى به تمام زندگى آنان بدهد و از آنان افرادى باایمان ، شایسته ، قوى ، شجاع و طرفدار حق بسازد .
از آنجا كه تفسیر نمونه بحمداللّه در میان تمام قشرها نفوذ يافته و تحولى در محیط ما ایجاد كرده است ، جناب آقاى «دکتر محمد بیستونى» كه فردى باذوق و علاقمند به مسائل اسلامى و مسائل جوانان است . ابتکارى به خرج داده و تفسیر نمونه را به صورت فشرده و خلاصه با «سبکى تازه» كه به آسانى قابل استفاده براى همه جوانان باشد ، درآورده و به گونهاى كه هماکنون ملاحظه مىکنید ، در اختیار آنان گذارده است . خداوند این خدمت را از ایشان قبول كند و به همه جوانان عزیز توفیق استفاده از آن را مرحمت فرماید .
ناصر مکارم شیرازى
28/8/79
متن تائیدیه حضرت آیةاللّه مرتضى مقتدایى مدیر حوزه علمیه قم
بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیم
توفیق نصیب گردید از مؤسسه قرآنى تفسیر جوان بازدید داشته باشم و مواجه شدم با يك باغستان گسترده پرگل و متنوع كه بهطور يقین از معجزات قرآن است كه این ابتکارات و روشهاى نو و جالب را به ذهن يك نفر كه باید مورد عنایت ویژه قرار گرفته باشد القاء نماید تا بتواند در سطح گسترده كودکان و جوانان و نوجوانان و غیرهم را با قرآنمجید مأنوس بهطورىکه مفاهیم بلند و باارزش قرآن در وجود آنها نقش بسته و روش آنها را الهى و
قرآنى نماید و آن برادر بزرگوار جناب آقاى دکتر محمد بیستونى است كه این توفیق نصیب ایشان گردیده و ذخیره عظیم و باقیات الصالحات جارى براى آخرت ایشان هست. به امید این كه همه اقدامات با خلوص قرین و مورد توجه ویژه حضرت بقیت اللّه الاعظم ارواحنا فداه باشد.
مرتضى مقتدایى
به تاریخ يوم شنبه پنجم ماه مبارك رمضانالمبارك 1427
1 - درج قول برتر و حذف اقوال متعدد در بیان تفسیر آیات.
2 - حفظ اصالت مطالب و مفاهیم ارائه شده در اصل تفسیر .
3 - خلاصه نمودن جملات طولانى در قالب عبارات كوتاهتر و سادهتر .
4 - اِعرابگذارى آیات و روایات به منظور سهولت حفظ كردن آنها .
5 - استفاده از سه خط تحریرى براى آیات ، ترجمه و تفسیر ، به منظور مطالعه روان آنها.
6 - درج ترجمه روان و تفسیر هر آیه به صورت مستقل، به جز در آیاتى كه با هم ارتباط تنگاتنگ دارند.
7 - تیترگذارى و تدوین مطالب كتاب به سبك كتابهاى آموزشى به منظور تدریس آسان در جلسات تفسیر قرآن .
8 - انتشار در قطع كوچك به منظور استفاده از اوقات فراغت روزانه و سهولت قرار گرفتن در جیب.
9 - قیمت ارزان كتاب به منظور خرید همگان خصوصا جوانان عزیز و اُنس بیشتر جامعه با قرآن كریم .
محمد بیستونى
تهران - تابستان 1387
41 وَاعْلَمُوآا اَنَّما غَنِمْتُمْ مِنْ شَىْءٍ فَاَنَلِلّهِ خُمُسَهُ وَ لِلرَّسُولِ وَ لِذِى الْقُرْبى وَ الْيَتمى وَ الْمَسکینِ وَ ابْنِالسَّبیلِ اِنْ كُنْتُمْ ءَامَنْتُمْ بِاللّهِ وَ ماآ اَنْزَلْنا عَلى عَبْدِنا يَوْمَ الْفُرْقانِ يَوْمَ الْتَقَى الْجَمْعانِ وَ اللّهُ عَلى كُلِّ شَىْءٍ قَدیرٌ
و بدانید هر گونه غنیمتى به شما رسد خمس آن براى خدا و براىپیامبر و براى ذىالقربى ویتیمان ومسکینان و واماندگان در راه است ، اگر شما به خدا و آنچه بر بنده خود در روز جدایى حق از باطل، روز درگیرى دو گروه ( باایمان و بىایمان يعنى روز جنگ بدر ) نازل كردیم ، ایمان آوردهاید و خداوند بر هر چیزى قادر است.
با اینکه روى سخن در این آیه به مؤمنان است ، زیرا پیرامون غنایم جهاد اسلامى بحث مىکند و معلوم است مجاهد اسلامى مؤمن است ، ولى با این حال مىگوید : « اگر ایمان به خدا و پیامبر آوردهاید » اشاره به اینکه نه تنها ادعاى ایمان نشانه ایمان نیست بلکه شرکت در میدان جهاد نیز ممکن است نشانه ایمان كامل نباشد و این عمل به خاطر اهداف
دیگرى انجام گیرد ، مؤمن كامل كسى است كه در برابر همه دستورات مخصوصا دستورات مالى تسلیم باشد و تبعیضى در میان برنامههاى الهى قائل نگردد.
نام روزجنگ « بدر » دراین آیه روز جدایى حق از باطل « يَوْمَ الْفُرْقان » و روز درگیرى گروه طرفداران كفر با گروه طرفداران ایمان ذکر شده ، اشاره به اینکه اولاً : روز تاریخى بدر روزى بود كه نشانههاى حقانیت پیامبر صلىاللهعلیهوآله ظاهر گشت ، زیرا قبلاً وعده پیروزى به مسلمانان داده بود در حالى كه ظاهرا هیچ نشانهاى از آن وجود نداشت و چنان عوامل مختلف غیرمنتظره براى پیروزى دست به دست هم داد كه آن را نمىشد بر تصادف حمل كرد ، بنابراین صدق آیاتى كه بر این پیامبر صلىاللهعلیهوآله در چنین روزى نازل شده دلیل آن در خودش نهفته است .
ثانیا : درگیرى بدر ( يَوْمَ الْتَقَى الْجَمْعان ) در واقع يك نعمت بزرگ الهى براى مسلمانان بود كه گروهى در آغاز از آن پرهیز داشتند امّا همین درگیرى و پیروزى سالها آنها را جلو
برد و اسم و آوازه آنها در پرتو آن در سراسر جزیره عرب پیچید و همه را به اندیشه در آیین جدید و قدرت حیرتانگیزى كه در پرتو آن در جزیره عرب تولد يافته بود وادار نمود و ضمنا در آن روز كه روز « وانفسا » براى امت كوچك اسلام بود مؤمنان راستین اسلام از مدعیان كاذب شناخته شدند ، پس این روز از هر نظر روز جدایى حق از باطل بود .
منظور از ذىالقربى دراین آیه همه خویشاوندان نیست و نه همه خویشاوندان پیامبر صلىاللهعلیهوآله بلکه امامان اهل بیت هستند ، دلیل بر این موضوع روایات متواترى است كه از طرق
اهلبیت پیامبر صلىاللهعلیهوآله نقل شده است (1)و در كتب اهل سنت نیز اشاراتى به آن وجود دارد .
بنابراین آنها كه يك سهم از خمس را متعلق به همه خویشاوندان پیامبر مىدانند در برابر سؤال قرار مىگیرند كه این چه امتیازى است كه اسلام براى اقوام و بستگان پیامبر صلىاللهعلیهوآله
1) « وسائل الشیعه » ، جلد 6 ، بحث خمس مراجعه شود .
قائل شده است ، در حالى كه مىدانیم اسلام مافوق نژاد و قوم و قبیله است .
ولى اگر آن را مخصوص امامان اهل بیت بدانیم با توجه به اینکه آنها جانشینان پیامبر و رهبران حکومت اسلامى بوده و هستند ، علت دادن این يك سهم از خمس به آنها روشن مىگردد ، به تعبیر دیگر « سهم خدا » و « سهم پیامبر » و « سهم ذى القربى » هر سه سهم متعلق به « رهبر حکومت اسلامى » است ، او زندگى ساده خود را از آن اداره مىکند و بقيّه را در مخارج گوناگونى كه لازمه مقام رهبرى امت است مصرف خواهد نمود ، يعنى در حقیقت در نیازهاى جامعه و مردم .
بعضى از مفسرّان اهل سنت مانند نویسنده « المَنار » چون « ذى القربى » را همه خویشاوندان دانسته است ، براى پاسخ اشکال فوق براى حکومت اسلامى پیامبر تشریفاتى قائل شده و او را موظّف دانسته كه قوم و قبیلهخویش را به وسیله اموال گرد خود نگاه دارد ، روشن است كه چنین منطقى به هیچ وجه با منطق حکومت جهانى و انسانى و حذف امتیازات قبیلگى سازگار نیست ( در این زمینه توضیح دیگرى داریم كه در بحثهاى آینده
خواهد آمد ) .
منظور از « يتیمان » و « مسکینان » و « واماندگان در راه » تنها ایتام و مساکین و ابناء سبیل بنى هاشم و سادات مىباشند ، اگرچه ظاهر آیه مطلق است و قیدى در آن دیده نمىشود ،
دلیل ما بر این تقیید روایات زیادى است كه در تفسیر آیه از طرق اهلبیت وارد شده و مىدانیم بسیارى از احکام در متن قرآن به طور مطلق آمده ولى « شرایط و قیود » آن به وسیله « سنّت » بیان شده است و این منحصر به آیه مورد بحث نیست تا جاى تعجب باشد .
به علاوه با توجه به آنکه زکوة بر نیازمندان بنى هاشم به طور مسلّم حرام است باید احتیاجات آنها از طریق دیگرى تأمین گردد و این خود قرینه مىشود بر اینکه منظور از آیه فوق خصوص نیازمندان بنىهاشماست لذا، دراحادیثمىخوانیم كه امام صادق مىفرمود: « خداوند هنگامى كه زکوة را بر ما حرام كرد خمس را براى ما قرارداد بنابراین
زکوة برما حرام است و خمس حلال » .(1)
موضوع مهم دیگرى كه در این آیه باید مورد بررسى دقیق قرار گیرد و در حقیقت قسمت عمده بحث در آن متمرکز مىگردد ، این است كه لفظ « غنیمت » كه در آیه آمده است تنها شامل غنایم جنگى مىشود يا هرگونه درآمدى را دربرمىگیرد ؟
در صورت اول آیه تنها خمس غنایم جنگى را بیان مىکند و براى خمس در سایر موضوعات باید از سنّت و اخبار و روایات صحیح و معتبر استفاده كرد و هیچ مانعى ندارد كه قرآن به قسمتى از حکم خمس و به تناسب مسائل جهاد اشاره كند و قسمتهاى دیگرى در سنت بیان شود .
مثلاً در قرآن مجید نمازهاى پنجگانه روزانه صریحا آمده است و همچنین به نمازهاى
1) « وسائل الشیعه » ، جلد 6 ، بحث خمس و « مجمع البیان » ذیل آیه مورد بحث .
طواف كه از نمازهاى واجبه است اشاره شده ، ولى از نماز آیات كه مورد اتفاق تمام مسلمانان اعم از شیعه و سنى است ذکرى به میان نیامده است و هیچکس را نمىیابیم كه بگوید چون نماز آیات در قرآن ذکر نشده و تنها در سنت پیامبر آمده است نباید به آن عمل كرد و يا اینکه چون در قرآن به بعضى از غسلها اشاره شده و سخن از دیگر غسلها به میان نیامده است باید از آن صرفنظر كرد ، این منطقى است كه هیچ مسلمانى آن را نمىپذیرد .
بنابراین هیچ اشکالى ندارد كه قرآن تنها قسمتى از موارد خمس را بیان كرده باشد و بقيّه را موکول به سنت نماید و نظیر این مسأله در فقه اسلام بسیار زیاد است .
ولى با این حال باید ببینیم كه « غنیمت » در لغت و در نظر عرف چه معنى مىدهد ؟ آیا راستى منحصر به غنایم جنگى است و يا هر گونه درآمدى را شامل مىشود ؟
آنچه از كتب لغت استفاده مىشود ، این است كه در ریشه معنى لغوى این كلمه عنوان جنگ و آنچه از دشمن به دست مىآید ، نیفتاده است ، بلکه هر درآمدى را شامل مىشود ، به عنوان شاهد به چند قسمت از كتب معروف و مشهور لغت كه مورد استناد دانشمندان و
ادباى عرب است اشاره مىکنیم :
درکتاب «لسان العرب» جلد دوازدهم مىخوانیم : « وَ الْغُنْمُ الْفَوْزُبِالشَّىْءِ مِنْ غَيْرِمَشَقَّةٍ ... وَ الْغُنَمُ، الْغَنیمَةُ وَ الْمَغْنَمُالْفَيْىءُ ... وَ فِى الْحَدیثِ اَلرَّهْنُ لِمَنْ رَهَنَهُ لَهُ غُنْمُهُ وَ عَلَيْهِ غُرْمُهُ ، غُنْمُهُ زِيادَتُهُ وَ نِمائُهُ وَ فاضِلُ قیمَتِه ... وَ غَنِمَ الشَّىْءَ فازَ بِه ... : غُنْم يعنى دسترسى يافتن به چیزى بدون مشقت و " غُنْم " و " غَنیمَت " و "مَغْنَم" به معنى فیىء است ( فَيْىء را نیز در لغت به معنى چیزهایى كه بدون زحمت به انسان مىرسد ذکر كردهاند ) » .
و در حدیث وارد شده كه گروگان در اختیار كسى است كه آن را به گرو گرفته ، غنیمت و منافعش براى اوست و غرامت و زیانش نیز متوجه اوست و نیز غُنْم به معنى زیادى و نمو و
اضافه قیمت است و فلان چیز را به غنیمت گرفت يعنى به او دسترسى پیدا كرد .
و در كتاب « تاج العروس » جلد نهم مىخوانیم : « وَ الْغُنْمُ الْفَوْزُ بِالشَّيْىءِ بِلا مَشَقَّةٍ : غنیمت آن است كه انسان بدون زحمت به چیزى دست يابد » .
در كتاب « قاموس » نیز غنیمت به همان معنى فوق ذکر شده است .
و در كتاب « مفردات راغب » مىخوانیم : غنیمت از ریشه « غَنَم » به معنى « گوسفند » گرفته شده و سپس مىگوید : « ثُمَّ اسْتُعْمِلُوا فى كُلِّ مَظْفُورٍ بِه مِنْ جَهَةِ الْعُدى وَ غَيْرِه : سپس در هر چیزى كه انسان از دشمن و يا غیر دشمن به دست مىآورد به كار رفته است » حتى كسانى كه يکى از معانى غنیمت را غنایم جنگى ذکر كردهاند انکار نمىکنند كه معنى اصلى آن معنى وسیعى است كه به هر گونه خیرى كه انسان بدون مشقت به آن دست يابد گفته مىشود .
در استعمالات معمولى نیز « غَنیمَت » در برابر « غَرامَت » ذکر مىشود ، همان طور كه معنى « غرامت » معنى وسیعى است و هر گونه غرامت را شامل مىشود « غنیمت » نیز معنى وسیعى دارد و به هر گونه درآمد قابل ملاحظهاى گفته مىشود ، این كلمه در « نهج البلاغه » در موارد زیادى به همین معنى آمده است ، در خطبه 76 مىخوانیم : « اِغْتَنِمِ الْمُهَل : فرصتها و مهلتها را غنیمت بشمارید » .
و در خطبه 120 مىفرماید : « مَنْ اَخَذَها لَحِقَ وَ غَنِمَ : كسى كه به آیین خدا عمل كند به سرمنزل مقصود مىرسد و بهره مىبرد » .
و در نامه 53 به مالك اشتر مىفرماید : « وَ لا تَكُونَنَّ عَلَيْهِمْ سَبُعا ضارِيا تَغْتَنِمُ اَكْلَهُمْ : در برابر مردم مصر همچون حیوان درندهاى مباش كه خوردن آنها را غنیمت و درآمدى براى خود فرض كنى » .
و در نامه 45 به عثمان بن حنیف مىفرماید : « فَوَ اللّهِ ما كَنَزْتُ مِنْ دُنْياكُمْ تِبْرا وَ لاَ ادَّخَرْتُ مِنْ غَنائِمِها وَفْرا : به خدا سوگند از دنیاى شما طلایى نیاندوختم و از غنایم و درآمدهاى آن
اندوختهاى فراهم نکردم » .
و در كلمات قصار ، در جمله 331 مىفرماید : « اِنَّ اللّهَ جَعَلَ الطّاعَةَ غَنیمَةَ الاَْكْياسِ : خداوند اطاعت را غنیمت و بهره هوشمندان قرار داده است » .
و در نامه 41 مىخوانیم : « وَاغْتَنِمْ مَنِ اسْتَقَرَضَكَ فى حالِ غِناكَ : هر كس در حالى بىنیازیت از تو قرضى بخواهد غنیمت بشمار » .
و نظیر این تعبیرات بسیار فراوان است كه همگى نشان مىدهد « غنیمت » منحصر به غنایمجنگى نیست. و اما مفسران:
بسیارى از مفسران كه در زمینه این آیه به بحث پرداختهاند صریحا اعتراف كردهاند كه
غنیمت در اصل معنى وسیعى دارد و شامل غنایم جنگى و غیر آن و به طور كلى هر چیزى را كه انسان بدون مشقّت فراوانى به آن دست يابد مىشود ، حتّى آنها كه آیه را به خاطر
فتواى فقهاى اهل تسنّن مخصوص غنایم جنگى دانستهاند باز معترفند كه در معنى اصلى آن این قید وجود ندارد بلکه به خاطر قیام دلیل دیگرى این قید را به آن زدهاند .
« قُرْطُبى » مفسّر معروف اهل تسنن در تفسیر خود ، ذیل آیه چنین مىنویسد : « غنیمت در لغت خیرى است كه فرد يا جماعتى با كوشش به دست مىآورند ... و بدانکه اتفاق ( علماى تسنن ) بر این است كه مراد از غنیمت در آیه ( وَاعْلَمُوا اَنَّما غَنِمْتُمْ ) اموالى است كه با قهر و غلبه در جنگ به مردم مىرسد ، ولى باید توجّه داشت كه این قید همانطور كه گفتیم در معنى لغوى آن وجود ندارد ، ولى در عرف شرع ، این قید وارد شده است » .(1).
1) « تفسیر نمونه » ، جلد 4 ، صفحه 2840 .
« فخر رازى » در تفسیر خود تصریح مىکند كه : « اَلْغُنْمُ الْفَوْزُ بِالشَّيٌىءِ : غنیمت این است كه انسان به چیزى دست يابد » و پس از ذکر این معنى وسیع از نظر لغت مىگوید : « معنى شرعى غنیمت ( به عقیده فقهاى اهل تسنن ) همان غنایم جنگى است » .(1)
و نیز در تفسیر « المَنار » « غنیمت » را به معنى وسیع ذکر كرده و اختصاص به غنایم جنگى نداده اگر چه معتقد است باید معنى وسیع آیه فوقرا بهخاطر قیدشرعىمقید به غنایم جنگى كرد .(2)
در تفسیر « روح المعانى » نوشته « آلوسى » مفسر معروف سنى نیز چنین آمده است كه : « غُنْم در اصل به معنى هر گونه سود و منفعت است » .(3).
در تفسیر « مجمع البیان » نخست غنیمت را به معنى غنائم جنگ تفسیر كرده ، ولى به هنگام تشریح معنى آیه چنین مىگوید : « علماى شیعه معتقدند كه خمس در هر گونه فایدهاى كه براى انسان فراهم مىگردد واجب است ، اعم از اینکه از طریق كسب و تجارت باشد ، يا از طریق گنج و معدن و يا آنکه با غوص از دریا خارج كنند و سایر امورى كه در كتب فقهى آمده است و مىتوان از آیه بر این مدعى استدلال كرد ، زیرا در "عرف لغت " به تمام اینها " غنیمت " گفته مىشود » .(1)
در تفسیر المیزان نیز با استناد به سخنان علماى لغت تصریح شده كه غنیمت هر گونه فایدهاى است كه از طریق تجارت يا كسب و كار و يا جنگ به دست انسان مىافتد و مورد نزول آیه
گرچه غنایم جنگى است ولى مىدانیم كه هیچ گاه مورد عمومیت مفهوم آیه را تخصیص نمىزند .
1) « مجمع البیان » ، جلد 4 ، صفحه 543 - 544 .
از مجموع آنچه گفته شد چنین نتیجه گرفته مىشود كه :
آیه غنیمت معنى وسیعى دارد و هر گونه درآمد و سود و منفعتى را شامل مىشود ، زیرا معنى لغوى این لفظ عمومیت دارد و دلیل روشنى بر تخصیص آن در دست نیست .
تنها چیزى كه جمعى از مفسران اهل تسنّن روى آن تکیه كردهاند این است كه آیات قبل و بعد در زمینه جهاد وارد شده است و همین موضوع قرینه مىشود كه آیه غنیمت نیز اشاره به غنایم جنگى باشد .
در حالى كه مىدانیم شأن نزولها و سیاق عموميّت آیه را تخصیص نمىزنند و به عبارت روشنتر هیچ مانعى ندارد كه مفهوم آیه يك معنى كلّى و عمومى باشد و در عین حال مورد نزول غنایم جنگى كه يکى از موارد این حکم كلى است بوده باشد و اینگونه احکام درقرآن و سنّت فراواناستکه حکم كلىاست و مصداقجزیىاست:
مثلاً در آیه 7 سوره حشر مىخوانیم : « ما اَتاكُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ ما نَهاكُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا : هر چه پیامبر براى شما مىآورد بگیرید و هر چه از آن نهى مىکند خوددارى كنید » . .
این آیه يك حکم كلى درباره لزوم پیروى از فرمانهاى پیامبر صلىاللهعلیهوآله را بیان مىکند درحالى كه مورد نزول آن اموالى است كه از دشمنان بدون جنگ به دست مسلمانان مىافتد ( و اصطلاحا به آن « فیىء » گفته مىشود ). و نیز در آیه 233 سوره بقره يك قانون كلّى به صورت « لا تُكَلَّفُ نَفْسٌ اِلاّ وُسْعَها : هیچ كس بیش از آنچه قدرت دارد تکلیف نمىشود » بیان شده در حالىکه مورد آیه درباره اجرت زنان شیرده است و به پدر نوزاد دستور داده شده است به اندازه توانایى خود به آنها اجرت بدهد ، ولى آیا ورود آیه در چنین مورد خاصى مىتواند جلو عموميّت این قانون ( عدم تکلیف مالايُطاق ) را بگیرد؟ خلاصه اینکه : آیه در ضمن آیات جهاد وارد شده ولى مىگوید : هر درآمدى از هر موردى عاید شما شود كه يکى از آنها غنایم جنگى است خمس آن را بپردازید مخصوصا «ما»موصوله و «شیى» كه دو كلمه عامّ و بدون هیچگونه قید و شرطند این موضوع را تأیید مىکنند .
بعضى چنین تصور مىکنند ، كه این مالیات اسلامى كه بیست درصد بسیارى از اموال
را شامل مىشود و نیمى از آن اختصاص به سادات و فرزندان پیامبر صلىاللهعلیهوآله دارد ، يك نوع امتیاز نژادى محسوب مىشود و ملاحظات جهات خویشاوندى و تبعیض در آن به چشم مىخورد و این موضوع با روح عدالت اجتماعى اسلام و جهانى بودن و همگانى بودن آن ، سازگار نیست .
پاسخ : كسانى كه چنین فکر مىکنند شرایط و خصوصیات این حکم اسلامى را كاملاً بررسى نکردهاند زیرا جواب این اشکال به طور كامل در این شرایط نهفته شده است .
توضیح اینکه اولاً : نیمى از خمس كه مربوط به سادات و بنى هاشم است منحصرا باید به نیازمندان آنان داده شود ، آن هم به اندازه احتیاجات يك سال و نه بیشتر ، بنابراین تنها كسانى از آن مىتوانند استفاده كنند كه يا از كار افتادهاند و بیمارند و يا كودك يتیم و كسان دیگرى كه به علّتى در بنبست از نظر هزینه زندگى قرار دارند .
بنابراین كسانى كه قادر به كار كردن هستند ، ( بالفعل و يا بالقوه ) مىتوانند درآمدى كه زندگى آنها را بگرداند داشته باشند هرگز نمىتوانند از این قسمت خمس استفاده كنند و
جملهاى كه در میان بعضى از عوام معروف است كه مىگویند سادات مىتوانند خمس بگیرند ، هر چند ناودان خانه آنها طلا باشد ، گفتار عوامانهاى بیش نیست و هیچگونه پایهاى ندارد .
ثانیا : مستمندان و نیازمندان سادات و بنى هاشم حق ندارند چیزى از زکات مصرف كنند و به جاى آن مىتوانند تنها از همین قسمت خمس استفاده نمایند .(1)
ثالثا : اگر سهم سادات كه نیمى از خمس است ، از نیازمندى سادات موجود بیشتر باشد باید آن را به بیتالمال ریخت و در مصارف دیگر مصرف نمود . ؟
1) محروم بودن بنى هاشم از زکات امرى مسلم است كه در بسیارى از كتب حدیث و كتب فقهى آمده است آیا مىتوان باور كرد كه اسلام براى از كار افتادهها و ایتام و محرومان غیر بنى هاشم فکرى كرده باشد اما نیازمندان بنى هاشم را بدون هیچگونه تأمین رها ساخته باشد ؟
همانطور كه اگر سهم سادات كفایت آنها را ندهد باید از بیتالمال و يا سهم « زکات »به آنها داد .
با توجّه به جهات سهگانه فوق روشن مىشود كه در حقیقت هیچگونه تفاوت ازنظر مادّى میان سادات و غیرسادات گذارده نشده است .
نیازمندان غیرسادات مىتوانند مخارج سال خود را از محلّ زکات بگیرند ولى از خمس محرومند و نیازمندان سادات تنها مىتوانند از محلّ خمس استفاده كنند ، امّا حق استفاده از زکات را ندارند .
در حقیقت دو صندوق در اینجا وجود دارد ، « صندوق خمس » و « صندوق زکات » و هر كدام از این دو دسته تنها حق دارند از يکى از این صندوقها استفاده كنند آن هم به اندازه مساوى يعنى به اندازه نیازمندى يك سال .( دقت كنید )
ولى كسانى كه دقّت در این شرایط و خصوصیات نکردهاند چنین مىپندارند كه براى سادات سهم بیشترى از بیتالمال قرار داده شده است و يا از امتیاز ویژهاى برخوردارند .
تنها سؤالى كه پیش مىآید این است كه اگر هیچگونه تفاوتى از نظر نتیجه میان ایندو نبوده باشد این برنامه چه ثمرهاى دارد ؟
پاسخ این سؤال را نیز با توجه به يك مطلب مىتوان دریافت و آن اینکه میان خمس و زکات تفاوت مهمّى وجود دارد و آن این است كه زکات از مالیاتهایى است كه در حقیقت جزو اموال عمومى جامعه اسلامى محسوب مىشود ، لذا مصارف آن عموما در همین قسمت مىباشد ، ولى خمس از مالیاتهایى است كه مربوط به حکومت اسلامى است ، يعنى مخارج دستگاه حکومت اسلامى و گردانندگان ایندستگاه ازآن تأمین مىشود .
بنابراین محروم بودن سادات از دستیابى به اموال عمومى ( زکات ) در حقیقت براى دورنگهداشتن خویشاوندان پیامبر صلىاللهعلیهوآله از این قسمت است تا بهانهاى به دست مخالفان
نیفتد كه پیامبر خویشان خود را بر اموال عمومى مسلّط ساخته است .
ولى از سوى دیگر نیازمندان سادات نیز باید از طریقى تأمین شوند ، این موضوع در قوانین اسلام چنین پیشبینى شده كه آنها از بودجه حکومت اسلامى بهرهمند گردند ، نه از
بودجۀ عمومى ، در حقیقت خمس نه تنها يك امتیاز براى سادات نیست ، بلکه يك نوع كنار زدن آنها ، به خاطر مصلحت عموم و به خاطر اینکه هیچگونه سوءظنّى تولید نشود مىباشد .
جالب اینکه به این موضوع در احادیث شیعه و سنى اشاره شده است : در حدیثى از امام صادق (علیه السلام) مىخوانیم : « جمعى از بنى هاشم به خدمت پیامبر صلىاللهعلیهوآله رسیدند و تقاضا كردند كه آنها را مأمور جمع آورى زکات چهارپایان كنند و گفتند این سهمى را كه خداوند براى جمعآورىکنندگان زکات تعیین كردهاست، مابهآن سزاوارتریم، پیامبر صلىاللهعلیهوآله فرمود : اى "بنى عبدالمطلب " زکات نه براى من حلال است و نه براى شما ولى من به جاى محروميّت به شما وعده شفاعت مىدهم ... شما به آنچه خداوند و پیامبر برایتان تعیین كرده راضى باشید ( و كار به امر زکات نداشته باشید ) آنها گفتند راضى شدیم » .(1).
1) « وسائل الشیعه » ، جلد 6 ، صفحه 186 .
از این حدیث به خوبى استفاده مىشود كه بنى هاشم این را يك نوع محروميّت براى خود مىدیدند و پیامبر در مقابل آن به آنها وعده شفاعت داد .
در « صحیح مسلم » كه از معروفترین كتب اهل تسنّن است حدیثى مىخوانیم كه خلاصهاش این است : « عباس و ربیعة بن حارِث خدمت پیامبر صلىاللهعلیهوآله رسیدند و تقاضا كردند كه فرزندان آنها يعنى "عبدالمطلب بن ربیعة " و " فضل بن عباس" كه دو جوان بودند مأمور جمعآورى زکات شوند و همانند دیگران سهمى بگیرند تا بتوانند هزینه ازدواج خود را از این راه فراهم كنند پیامبر صلىاللهعلیهوآله از این موضوع امتناع ورزید و دستور داد از راه دیگر ، وسایل ازدواج آنها فراهم گردد و از محلّ خمس مهريّه همسران آنها پرداخته شود » .(1)
از این حدیث كه شرح آن طولانى است نیز استفاده مىشود كه پیامبر صلىاللهعلیهوآله اصرار .
1) « صحیح مسلم » ، جلد 2 ، صفحه 752 .
داشت خویشاوندان خود را از دست يافتن به زکات ( اموال عمومى مردم ) دور نگهدارد .
از مجموع آنچه گفتیم روشن شد كه خمس نه تنها امتیازى براى سادات محسوب نمىشود بلکه يك نوع محرومیت براى حفظ مصالح عمومى بوده است .
ذکر سهمى براى خدا به عنوان « لِلّهِ » به خاطر اهمیت بیشتر روى اصل مسأله خمس و تأکید و تثبیت ولایت و حاکمیت پیامبر و رهبر حکومت اسلامى است ، يعنى همانگونه كه خداوند سهمى براى خویش قرار داده و خود را سزاوارتر به تصرف در آن دانسته است پیامبر صلىاللهعلیهوآله و امام را نیز به همان گونه حق ولایت و سرپرستى و تصرف داده ، وگرنه سهم خدا در اختیار پیامبر قرار خواهد داشت و در مصارفى كه پیامبر يا امام صلاح مىداند صرف مىگردد و خداوند نیاز به سهمى ندارد .
42 اِذْ اَنْتُمْ بِالْعُدْوَةِ الدُّنْيا وَ هُمْ بِالْعُدْوَةِ الْقُصْوى وَ الرَّكْبُ اَسْفَلَ مِنْكُمْ وَ لَوْ تَواعَدْتُمْ لاَخْتَلَفْتُمْ فِى الْمیعدِ وَ لكِنْ لِيَقْضِىَ اللّهُ اَمْرا كانَ مَفْعُولاً لِيَهْلِكَ
مَنْ هَلَكَ عَنْ بَيِّنَةٍ وَ يَحْيى مَنْ حَىَّ عَنْ بَيِّنَةٍ وَ اِنَّ اللّهَ لَسَمیعٌ عَلیمٌ
در آن هنگام شما در طرف پایین بودید و آنها در طرف بالا ( و ازاین نظر دشمن بر شما برترى داشت ) و كاروان ( قریش ) پایینتر از شما بود ( و دسترسى به آنها ممکن نبود و ظاهرا
وضع چنان سخت بود كه ) اگر با يکدیگر وعده مىگذاشتند ( كه در میداننبرد حاضر شوید )درانجام وعدهخوداختلاف مىکردید، ولى ( همه این مقدمات ) براى آن بود كه خداوند كارى را كه مىبایست انجام شود تحققّ بخشد تا آنها كه هلاك ( و گمراه ) مىشوند از روى اتمام حجت باشد و آنها كه زنده مىشوند ( و هدایت مىیابند ) از روى دلیل روشن باشد و خداوند شنوا و دانا است .
« عُدْوَة » از مادّه « عَدْو » در اصل به معنى تجاوز كردن است ولى به حاشیه و اطراف هرچیز نیز عَدْو گفته مىشود ، زیرا از حدّ وسط به يك جانب تجاوز كرده است و در آیه مورد بحث به همین معنى طرف و جانب آمده است .
« دُنْيا » از مادّه « دُنُوّ » به معنى پایینتر و نزدیکتر مىآید و نقطه مقابل
آن « اَقْصى » و «قُصْوى» به معنى دورتر است .
در این میدان مسلمانان در سمت شمالى كه نزدیکتر به مدینه است قرار داشتند و دشمنان در سمت جنوبى كه دورتر است ، این احتمال نیز وجود دارد كه محلى را كه مسلمانان به حکم ناچارى براى مبارزه با دشمن انتخاب كرده بودند پایینتر و محل دشمن مرتفعتر بوده و این يك امتیاز براى دشمن محسوب مىشد .
سپس مىگوید : « كاروانى را كه شما در تعقیب آن بودید ( كاروان تجارتى قریش و ابوسفیان ) در نقطه پایینترى قرار داشت » ( وَ الرَّكْبُ اَسْفَلَ مِنْكُمْ ) .
هنگامى كه ابوسفیان از حرکت مسلمانان آگاه شد مسیر كاروان را عوض كرد و از بیراهه از حاشیه دریاى احمر با سرعت خود را به مکه نزدیك ساخت و اگر مسلمانان مسیر كاروان را گم نمىکردند ممکن بود ، به تعقیب كاروان بپردازند و از درگیرى با لشکر دشمن كه سرانجام باعث آن فتح و پیروزى عظیم شد خوددارى كنند .
از همه اینها گذشته تعداد نفرات و امکانات جنگى مسلمانان در مقابل دشمن از هر نظر
کمتر و ضعیفتر بود و در سطح پایینترى قرار داشتند و دشمن در سطح بالاتر ، لذا قرآن اضافه مىکند : « شرایط چنان بود كه اگر از قبل آگاهى داشتید و مىخواستید در این زمینه با يکدیگر وعده و قراردادى بگذارید حتما گرفتار اختلاف در اینمیعاد مىشدید » ( وَ لَوْ تَواعَدْتُمْ لاََخْتَلَفْتُمْ فِى الْمیعدِ ) .
زیرا بسیارى از شما تحت تأثیر وضع ظاهرى و موقعیت ضعیف خود در مقابل دشمن قرار مىگرفتید و با چنین جنگى اصولاً مخالفت مىکردید .
ولى خداوند شما را در مقابل يك عمل انجام شده قرار داد « تا كارى را كه مىبایست انجام گیرد تحققّ بخشد » ( وَ لكِنْ لِيَقْضِىَ اللّهُ اَمْرا كانَ مَفْعُولاً ) .
تا در پرتو این پیروزى غیرمنتظره و معجزآسا حقّ از باطل شناخته شود « و آنها كه گمراه مىشوند با اتمام حجت باشد و آنها كه راه حق را نمىپذیرند با آگاهى و دلیل آشکار »
( لِيَهْلِكَ مَنْ هَلَكَ عَنْ بَيِّنَةٍ وَ يَحْيى مَنْ حَىَّ عَنْ بَيِّنَةٍ ) .
منظور از « حیات » و « هلاکت » در اینجا همان « هدایت » و « گمراهى » است ، زیرا روز بدر كه نام دیگرش « يَوْمَ الْفُرْقانِ » است به روشنى تقویت مسلمانان را با يارى خداوند به
همه نشان داد و ثابت كرد كه این گروه با خدا راهى دارند و حقّ با آنها است .
و در پایان مىگوید : « خداوند شنوا و داناست » ( وَ اِنَّ اللّهَ لَسَمیعٌ عَلیمٌ ) .
فریاد استغاثه شما را شنید و از نيّاتتان باخبر بود و به همین دلیل شما را يارى كرد تا بردشمن پیروز شدید. تمام قرائن نشان مىدهد كه لااقلّ عدّهاى از مسلمانان اگر از چگونگى قدرت و سپاه دشمن باخبر بودند تن به این درگیرى نمىدادند ، هرچند گروه دیگرى از مؤمنان مخلص در برابر همه حوادث تسلیم اراده پیامبر صلىاللهعلیهوآله بودند ، به همین دلیل خداوند جریانهایى پیش آورد كه هر دو گروه خواه ناخواه در برابر دشمن قرار گیرند و تن به این پیکار سرنوشت ساز دردهند .
از جمله اینکه پیامبر صلىاللهعلیهوآله قبلاً صحنهاى از نبرد را در خواب دید كه تعداد كمى از دشمنان در مقابل مسلمانان حاضر شدهاند و این اشاره و بشارتى به پیروزى بود ، عین این خواب را براى مسلمانان نقل كرد و موجب تقویت روحیه و اراده آنها در پیشروى كردن به سوى میدان بدر گردید .
البته پیامبر صلىاللهعلیهوآله این خواب را درست دیده بود ، زیرا نیرو و نفرات دشمن اگرچه در ظاهر بسیار زیادتر بود ، ولى در باطن اندك و ضعیف و ناتوان بودند و مىدانیم خوابها معمولاً جنبه اشاره و تعبیر دارند و در يك خواب صحیح چهرهباطنى مسأله خودنمایى مىکند .
این خواب را پیامبر صلىاللهعلیهوآله براى مسلمانان شرح داد ، ولى بالاخره این سؤال در اعماق ذهنها شاید باقیمانده بود كه چگونه پیامبر صلىاللهعلیهوآله درخواب چهره ظاهرى آنها را ندید و براى مسلمانان شرح نداد ؟
43 اِذْ يُریكَهُمُ اللّهُ فى مَنامِكَ قَلیلاً وَ لَوْ اَریكَهُمْ كَثیرا لَفَشِلْتُمْ وَ لَتَنزَعْتُمْ فِى الاَْمْرِ وَ لكِنَّ اللّهَ سَلَّمَ اِنَّهُ عَلیمٌ بِذاتِ الصُّدُورِ
در آن موقع خداوند تعداد آنها را در خواب به تو كم نشان داد و اگر فراوان نشان مىداد مسلما سست مىشدید و ( درباره شروع بهجنگ بهآنها ) كارتان به اختلاف مىکشید، ولى خداوند ( شمارا از همه اینها ) سالم نگهداشت ، خداوند به آنچه درون سینهها است دانا است .
44 وَ اِذْ يُریكُمُوهُمْ اِذِالْتَقَيْتُمْ فىآ اَعْيُنِكُمْ قَلیلاً وَ يُقَلِّلُكُمْ فىآ اَعْيُنِهِمْ لِيَقْضِىَ اللّهُ اَمْرا كانَ مَفْعُولاً وَ اِلَى اللّهِ تُرْجَعُ الاُْمُورُ
و در آن هنگامکه با هم ( در میدان نبرد ) روبرو شدید آنها را به چشم شما كم نشان مىداد و شما را ( نیز ) به چشم آنها كم مىنمود تا خداوند كارى را كه مىبایست انجامگیرد ، صورت بخشد ، ( شما نترسید و اقدام به جنگ كنید آنها هم وحشت نکنند و حاضر به جنگ شوند و سرانجام شکست بخورند ) و همه كارها به خداوند بازمىگردد .
در این آیه مرحله دیگرى از مراحل جنگ بدر را يادآور مىشود كه با مرحله قبل تفاوت بسیار دارد ، در این مرحله مسلمانان در پرتو بیانات گرم پیامبر صلىاللهعلیهوآله و توجه به وعدههاى الهى و مشاهده حوادثى از قبیل باران به موقع ، براى رفع تشنگى و سفت شدن شنهاى روان در میدان نبرد ، روحیه تازهاى پیدا كردند و به پیروزى نهایى امیدوار و دلگرم گشتند ، آنچنان كه انبوه لشکر دشمن در نظر آنها كوچك شد و كم جلوه كرد .
ولى دشمن چون از روحیه و این موقعیت مسلمانان آگاه نبود به همین دلیل به ظاهر جمعیت نگاه مىکرد و ناچیز در نظرش جلوه مىنمود ، حتى كمتر از آنچه بودند لذا مىگوید : « و شما را در نظر آنها كم جلوه مىداد » ( وَ يُقَلِّلُكُمْ فى اَعْيُنِهِمْ ) .
به اندازهاى كه از ابوجهل نقل شده كه مىگفت : « اِنَّما اَصْحابُ مُحَمَّدٍ اَكْلَةُ جَزُورٍ : ياران محمّد فقط به اندازه يك خوراك شترند » ، كنایه از كمى فوق العاده آنها و يا اشاره به این بود كه از يك صبح تا به شام كار آنها را يکسره خواهند كرد ، زیرا در اخبار جنگ بدر آمده كه سپاه قریش هر روز حدود ده شتر ذبح مىکردند و خوراك يك روزه لشکر يك هزار نفرى آنها بود .
به هر حال این دو موضوع اثر عمیقى در پیروزى مسلمانان داشت، زیرا از يکسو عدد دشمن در نظر آنها كم جلوه مىکرد ، تا از اقدام به جنگ ترس و واهمهاى به خود راه ندهند و از سوى دیگر نفرات مسلمانان در نظر دشمن كم جلوه مىنمود تا از اقدام به جنگى كه سرانجامش شکست آنها بود منصرف نشوند ، به علاوه نیروى زیادترى در این راه كسب نکنند و بر آمادگى جنگى خود ، بر گمان اینکه ارتش اسلام اهمیتى ندارد ، نیفزایند .
لذا قرآن به دنبال جملههاى فوق مىگوید : « همه اینها به خاطر آن بود كه خداوند موضوعى را كه در هر حال مىبایست تحقق يابد انجام دهد » ( لِيَقْضِىَ اللّهُ اَمْرا كانَ مَفْعُولاً ) .
نه تنها این جنگ طبق آنچه خداوند مىخواست پایان گرفت ، « همه كارها و همه چیز در این عالم به فرمان و خواست او برمىگردد » و اراده او در همه چیز نفوذ دارد ( وَ اِلَى اللّهِ تُرْجَعُ الاُْمُورُ ) .
در آیه 13 سوره آل عمران كه اشاره به مرحله سوّمى از نبرد روز بدر شده است مىخوانیم كه دشمنان پس از شروع جنگ و مشاهده ضربات كوبنده سپاه اسلام كه مانند صاعقه بر سر آنها فرود مىآمد به وحشت افتادند و این بار احساس كردند كه ارتش اسلام زیاد شده است حتى دو برابر آنچه بودند و به این ترتیب روحیه آنان متزلزل گشت و بهشکستشان كمك نمود .
از آنچه گفتیم روشن مىشود كه تضادى نه میان آیات فوق وجود دارد و نه میان آنها با آیه سیزدهم سوره آل عمران ، زیرا هر كدام از این آیات اشاره به يکمرحله از جنگ است .
مرحله اول مرحله قبل از حضور در میدان نبرد بود كه در خواب عدد آنها به پیامبر صلىاللهعلیهوآله كم
نشان داده شد و مرحله دوم به هنگام ورود در سرزمین بدر بود كه مسلمانان از عدد زیاد لشکر دشمن آگاه و بعضى به ترس و وحشت افتادند ، مرحله سوم هنگام آغاز مبارزه بود كه به لطف پروردگار و با مشاهده مقدمات امیدبخش عدد دشمن در نظرشان كم جلوه كرد .
45 يآاَيُّهَا الَّذینَ ءَامَنُوآا اِذا لَقیتُمْ فِئَةً فَاثْبُتُوا وَاذْكُرُوا اللّهَ كَثیرا لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ
اى كسانىکه ایمانآوردهاید هنگامىکه با گروهى ( در میدان نبرد ) روبرو مىشوید ثابت قدمباشید و خدارافراوان يادکنیدتارستگارشوید.
مفسران نوشتهاند كه ابوسفیان هنگامى كه با تردستى خاصى كاروان تجارتى قریش را از قلمرو مسلمانان به سلامت بیرون برد كسى را به سراغ ارتش قریش كه عازم میدان بدر بود فرستاد كه دیگر نیازى به مبارزه شما نیست بازگردید ، ولى « ابوجهل » كه غرور و تکبر و تعصب خاصى داشت سوگند ياد كرده كه ما هرگز بازنمىگردیم تا اینکه به سرزمین بدر برویم ( و بدر قبل از این جریان ، يکى از مراکز اجتماع عرب بود كه در هر سال يك بازار
تجارتى در آن تشکیل مىشد ) و سه روز در آنجا خواهیم ماند و شترانى ذبح مىکنیم و غذاى مفصلّى راه مىاندازیم و شراب مىنوشیم و خوانندگان براى ما مىخوانند و مىنوازند تا صداى ما به گوش عرب برسد و قدرت و قوّت ما تثبیت گردد .
امّا سرانجام كارشان به شکست كشید و به جاى جام شراب جامهاى مرگ نوشیدند و در عوض « خوانندگان » « نوحه گران » بر عزاى آنها نشستند .
آیات فوق هم اشارهاى به این موضوع دارد و مسلمانان را از این گونه كارها نهى مىکند و هم بهدنبال دستورهاىگذشته در مورد جهاد يك سلسله دستورهاى دیگر به آنها مىدهد .
رویهم رفته در آیات 45 و 46 و 47 شش دستور مهم به مسلمانان داده شده است :
✓ 1 - نخست مىگوید : « اى كسانى كه ایمان آوردهاید هنگامى كه گروهىاز دشمنانرا دربرابر خود در میداننبرد ببینید ثابتقدم باشید » (یآاَيُّهَاالَّذینَ ءَامَنُوآا اِذالَقیتُمْ فِئَةًفَاثْبُتُوا).
یعنى يکى از نشانههاى بارز ایمان ثبات قدم در همه زمینهها مخصوصا در پیکار با دشمنان حق است .
✓ 2 - « خدا را فراوان ياد كنید تا رستگار و پیروز شوید » ( وَاذْكُرُوا اللّهَ كَثیرا لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ ) .
شك نیست كه منظور از ياد خدا تنها ذکر لفظى نیست ، بلکه خدا را در درون جان حاضر دیدن و به ياد علم و قدرت بىپایان و رحمت وسیعش بودن است ، این توجه به خدا
روحیه سرباز مجاهد را تقویت مىکند و در پرتو آن احساس مىنماید كه در میدان مبارزه تنها نیست ، تکیهگاه نیرومندى دارد كه هیچ قدرتى در برابر آن مقاومت نمىکند و اگر هم كشته شود به بزرگترین سعادت ، يعنى سعادت شهادت رسیده است و درجوار رحمت حق رستگار خواهد بود ، خلاصه ياد خدا به او نیرو و آرامش و قوّت و قدرت و پایمردى مىبخشد .
به علاوه ياد و عشق خدا ، عشق زن و فرزند و مال و مقام را از دل بیرون مىراند و توجه به خدا آنها را كه باعث سستى در امر مبارزه و جهاد مىشود از خاطر مىبرد ، چنانکه « امام سجاد » زین العابدین در دعاى معروف صحیفه كه براى « مرزبانان اسلام » و « مدافعان سرحدات مسلمین خوانده به پیشگاه خدا چنین عرض مىکند: « وَاَنْسِهِمْ عِنْدَ لِقائِهِمُ الْعَدُوَّ ذِكْرَ دُنْياهُمُالْخَدّاعَةِ الْغَرُورِ وَامْحُ عَنْ قُلُوبِهِمْ خَطَراتِ الْمالِ الْفَتُونِ وَاجْعَلِ الْجَنَّةَ نَصْبَ اَعْيُنِهِمْ :
پروردگارا ! ( در پرتو ياد خویش ) ياد دنیاى فریبنده را از دل این پاسداران مبارز بیرون كن و توجّه به زرق و برق اموال را از قلب آنها دور ساز و بهشت را در برابر چشمان فکر آنها قرار ده » .(1)
46 وَاَطیعُوا اللّهَ وَ رَسُولَهُ وَ لا تَنزَعُوا فَتَفْشَلُوا وَ تَذْهَبَ ریحُكُمْ وَاصْبِرُوا اِنَّ اللّهَ مَعَ الصّبِرینَ
و اطاعت ( فرمان )خدا و پیامبرش نمایید و نزاع ( و كشمکش ) مکنید تا سست نشوند و قدرت ( و شوکت و هیبت ) شما از میان نرود و استقامت نمایید كه خداوند با استقامتکنندگان است.
✓ 3 - يکى دیگر از مهمترین برنامههاى مبارزه توجّه به مسأله رهبرى و اطاعت از دستور پیشوا و رهبر است همان دستورى كه اگر انجام نمىگرفت جنگ بدر به شکست .
1) « صحیفه سجادیه » دعاى بیست و هفتم .
کامل مسلمانان منتهى مىشد ، لذا در آیه بدر مىگوید : « و اطاعت خدا و پیامبرش كنید » (وَاَطیعُوا اللّهَ وَ رَسُولَهُ) .
✓ 4 - « و از پراکندگى و نزاع بپرهیزید » ( وَ لا تَنزَعُوا ) .
« زیرا كشمکش و نزاع و اختلاف مجاهدان در برابر دشمن نخستین اثرش سستى و ناتوانى و ضعف در مبارزه است » ( فَتَفْشَلُوا ) .
« و نتیجه این سستى و فتور از میان رفتن قدرت و قوّت و هیبت و عظمت شماست » ( وَ تَذْهَبَ ریحُكُمْ ) .
« ریح » به معنى باد است و اینکه مىگوید : اگر به نزاع با يکدیگر برخیزید سست مىشوید و به دنبال آن باد شما را از میان خواهد برد اشاره لطیفى به این معنى است كه قوّت و عظمت و جریان امور بر وفق مراد و مقصودتان از میان خواهد رفت زیرا همیشه وزش بادهاى موافق سبب حرکت كشتىها به سوى منزل مقصود بوده است و در آن زمان كه
تنهانیروىمحرککشتى وزشباد بوداین مطلب فوقالعادّهاهمیتداشت.
به علاوه وزش باد به پرچمها نشانه برپا بودن پرچم كه رمز قدرت و حکومت است
مىباشد و تعبیر فوق كنایهاى از این معنى است .
✓ 5 - سپس دستور به استقامت در برابر دشمنان و در مقابل حوادث سخت مىدهد و مىگوید : « استقامت كنید كه خداوند با استقامتکنندگان است » ( وَاصْبِرُوا اِنَّ اللّهَ مَعَ الصّبِرینَ ) .
تفاوت میان ثبات قدم ( دستور اول ) و استقامت و صبر ( دستور پنجم ) از این نظر است كه ثبات قدم بیشتر جنبه جسمانى و ظاهرى دارد ، در حالى كه استقامت و صبر بیشتر جنبههاى روانى و باطنى را شامل مىشود .
47 وَ لا تَكُونُوا كَالَّذینَ خَرَجُوا مِنْ دِيرِهِمْ بَطَرا وَ رِئاآءَ النّاسِ وَ يَصُدُّونَ عَنْ سَبیلِ اللّهِ وَ اللّهُ بِما يَعْمَلُونَ مُحیطٌ
و مانند كسانى نباشید كه از سرزمین خود از روى هوىپرستى و غرور خودنمایى كردن در برابر مردم ( به سوى میدان بدر ) بیرون آمدند و ( مردم را ) از راه خدا بازمىداشتند ( و سرانجام كارشان شکست و نابودى شد ) و خداوند به آنچه عمل مىکنند احاطه ( و آگاهى ) كامل دارد .
✓ 6 - در آخرین آیه مسلمانان را از پیروى كارهاى ابلهانه و اعمال غرورآمیز و بىمحتوا و سر و صداهاى توخالى و بىمعنى بازمىدارد و با اشاره به جریان كار ابوسفیان و طرز افکار او و يارانش مىفرماید : « مانند كسانى كه از سرزمین خود از روى غرور و هواپرستى و خودنمایى خارج شدند ، نباشید » ( وَ لا تَكُونُوا كَالَّذینَ خَرَجُوا مِنْ دِيرِهِمْ بَطَرا وَ رِئاءَ النّاسِ ) .
« همانها كه هدفشان جلوگیرى مردم از راه خدا بود » ( وَ يَصُدُّونَ عَنْ سَبیلِاللّهِ ) .
هم هدفشان نامقدّس بود و هم وسایل رسیدنشان به این هدف و دیدیم كه سرانجام با آنهمه نیرو و ساز و برگ جنگى درهم كوبیده شدند و به جاى عیش و طرب گروهى در خاك و خونغلطیدندوگروهىدرعزاىآنهااشکریختند.
« و خداوند به كارهایى كه اینگونه افراد انجام مىدهند محیط است و از اعمالشان باخبر » ( وَ اللّهُ بِما يَعْمَلُونَ مُحیطٌ ) .
48 وَ اِذْ زَيَّنَ لَهُمُ الشَّيْطانُ اَعْملَهُمْ وَ قالَ لا غالِبَ لَكُمُ الْيَوْمَ مِنَ النّاسِ وَ اِنّى جارٌ لَكُمْ فَلَمّا تَرَاآءَتِ الْفِئَتانِ نَكَصَ عَلى عَقِبَيْهِ وَ قالَ اِنّى بَرىآءٌ مِنْكُمْ اِنّىآ
اَرى ما لاتَرَوْنَ اِنّىآ اَخافُاللّهَ وَاللّهُ شَدیدُ الْعِقابِ
و ( به يادآور ) هنگامى را كه شیطان اعمال آنها ( مشرکان ) را در نظرشان جلوهداد و گفت هیچکس از مردم بر شما پیروز نمىگردد و من همسایه ( و پناه دهنده ) شمایم ، اما هنگامى كه دو گروه ( جنگجویان و حمایت فرشتگان از مؤمنان ) را دید به عقببازگشت و گفت: من ازشما( دوستان و پیروانم )بیزارم، من چیزى را مىبینم كه شما نمىبینید ، من از خدا مىترسم و خداوند شدید العقاب است .
تزیین و آرایش شیطان این چنین است كه از طریق تحریك شهوات و هوسها و صفات زشت و ناپسند انسان چهره عملش را در نظرش آنچنان جلوه مىدهد كه سخت مجذوب آن مىشود و آن را از هر جهت عملى عاقلانه و منطقى و دوستداشتنى فکر مىکند .
« و به آنها چنین فهماند كه با داشتن اینهمه نفرات و ساز و برگ جنگى هیچ كس از مردم امروز بر شما غالب نخواهد شد » و شما ارتشى شکست ناپذیرید ( وَ قالَ لا غالِبَ لَكُمُ الْيَوْمَ مِنَ النّاسِ ) .
به علاوه « من نیز همسایه شما و در كنار شما هستم » و همچون يك همسایه وفادار و دلسوز به موقع لزوم از هیچگونه حمایتى دریغ ندارم ( وَ اِنّى جارٌ لَكُمْ ) .
« اما به هنگامى كه دو لشکر با هم درآویختند و فرشتگان به حمایت لشکر توحید برخاستند و نیروى ایمان و پایمردى مسلمانان را مشاهده كرد به عقب بازگشت و صدا زد من از شما ، يعنى مشرکان ، بیزارم » ( فَلَمّا تَرَاآءَتِ الْفِئَتانِ نَكَصَ عَلى عَقِبَيْهِ وَ قالَ اِنّى بَرىآءٌ مِنْكُمْ ) .
و براى این عقبگرد وحشتناك خویش دو دلیل آورد : نخست اینکه : « گفت من چیزى مىبینم كه شمانمىبینید » ( اِنّى اَرى ما لا تَرَوْنَ ) .
من به خوبى آثار پیروزى را در این چهرههاى خشمگین مسلمانان باایمان مىنگرم و آثار حمایت الهى و امدادهاى غیبى و يارى فرشتگان را در آنها مشاهده مىکنم ، اصولاً آنجا كه پاى مددهاى خاصّ پروردگار و نیروهاى غیبى او به میان آید من عقب نشینى خواهم كرد .
دیگر اینکه « من از مجازات دردناك پروردگار در این صحنه مىترسم » و آن را به خود نزدیك مىبینم ( اِنّى اَخافُ اللّهَ ) .
مجازات خداوند هم چیز سادهاى نیست كه بتوان در برابرش مقاومت كرد بلکه « كیفر او شدید و سخت است » ( وَ اللّهُ شَدیدُ الْعِقابِ ) .
در اینکه نفوذ شیطان در دل مشرکان و طرح این گفتگوها با آنها در صحنه جنگ بدر به چهصورتبوده درمیان مفسران پیشین و امروز گفتگو است و رویهم رفته دو عقیده وجود دارد .
1 - جمعى معتقدند كه این كار از طریق وسوسههاى باطنى صورت گرفته است ، او با وسوسههاى خویش و استفاده از صفات منفى و زشت شیطانى مشرکان اعمالشان را در نظرشان جلوه داد و به آنها چنین وانمود كرد كه نیروى شکست ناپذیرى در اختیاردارند و يکنوع پناهگاه و اتکاء باطنى درآنها تولیدکرد .
امّا پس از مجاهده سرسختانه مسلمانان و حوادث اعجازآمیزى كه سبب پیروزى آنها گردید آثار این وسوسهها از دل آنان برچیده شد و احساس كردند كه شکست در برابر آنها قرار گرفته و هیچ تکیهگاهى براى آنها نیست بلکه كیفر و مجازت سختى از طرف خدا در
انتظار آنها است .
2 - جمع دیگرى كه معتقدند كه شیطان به شکل انسانى مجسّم شد و در برابر آنها آشکار گردید ، در روایتى كه در بسیارى از كتب نقل شده مىخوانیم : قریش به هنگامى كه تصمیم راسخ براى حرکت بهسوى میدان بدر گرفت از حمله طائفه بنى كِنانَة بیمناك بودند ، زیرا قبلاً نیز با هم خصومت داشتند ، در این موقع ابلیس در چهره « سُراقَة بن مالک» كه از سرشناسهاى قبیله بنى كنانه بود به سراغ آنها آمد و به آنها اطمینان داد كه با شما موافق و هماهنگم و كسى بر شما غالب نخواهد شد و در میدان بدر شرکت كرد .
اما به هنگامى كه نزول ملائکه را مشاهده كرد عقبنشینى نموده ، فرار كرد ، لشکر نیز به دنبال ضربتهاى سختى كه از مسلمانان خورده بودند و با مشاهده كار ابلیس پا به فرار گذاشتند و به هنگامى كه به مكّه بازگشتند گفتند سُراقَة بن مالك سبب فرار قریش شد ، این سخن به گوش سُراقَه رسید و سوگند ياد كرد كه من به هیچ وجه از این موضوع آگاهى ندارم و به هنگامى كه نشانههاى مختلف وضع او را در میدان بدر به او يادآورى كردند همه را انکار
کرد و قسم خورد كه چنین چیزى حتما نبوده و او از مكّه حرکت نکرده ، به این ترتیب معلوم شد كه آن شخص سُراقَة بن مالك نبوده است .(1)
دلیل طرفداران تفسیر اوّل این است كه ابلیس نمىتواند در شکل انسانى ظاهر گردد در حالىکه طرفداران تفسیر دوّم مىگویند دلیل بر محال بودن این موضوع در دست نیست ، به خصوص كه نظیر آن را در داستان هجرت پیامبر صلىاللهعلیهوآله و آمدن پیرمردى در شکل مردم « نجد » در « دارُالنُّدْوَة » نیز نقل كردهاند ، به علاوه ظاهر تعبیرات و گفتگوهایى كه در آیه فوق گذشت با مجسّم شدن ابلیس سازگارتر است .
ولى در هر حال آیه فوق نشان مىدهد كه مخصوصا در برنامههاى گروهى و جمعى ، در صورتى كه در مسیر حق يا باطل باشد يك سلسله امدادها و نیروهاى الهى و يا نیروهاى .
1) « مجمع البیان » و « نور الثقلین » و سایر تفاسیر در ذیل آیه فوق .
شیطانى فعاليّت مىکنند و آنها در هر چهرهاى خودنمایى مىکنند و پویندگان راه خدا باید مراقب این موضوع باشند .
49 اِذْ يَقُولُ الْمُنفِقُونَ وَ الَّذینَ فى قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ غَرَّ هآؤُلاآءِ دینُهُمْ وَ مَنْ يَتَوَكَّلْ عَلَى اللّهِ فَاِنَّ اللّهَ عَزیزٌ حَكیمٌ
به هنگامى كه منافقان و آنها كه در دلهایشان بیمارى بود مىگفتند : این گروه ( مسلمانان ) را دینشان مغرور ساخته و هر كس بر خدا توکل كند ( پیروز مىگردد ) خداوند عزیز و حکیم است .
در اینکه منظور از « منافقان » و « الَّذینَ فى قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ » چه كسانى بودهاند مفسران گفتگوى بسیارکردهاند، ولى بعید نیست كه هر دو عبارت اشاره به گروه منافقان مدینه باشد ، زیرا قرآن مجید درباره منافقان كه شرح حال آنها در آغاز سوره بقره آمده است مىگوید : «فى قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ فَزادَهُمُ اللّهُ مَرَضا : در دلهاى آنان بیمارى است و خدا نیز بر بیمارى آنها مىافزاید » ( 10 / بقره ) .
و این گروه يا منافقانى هستند كه در مدینه به صفوف مسلمانان پیوسته بودند و اظهار اسلام و ایمان مىکردند ، امّا در باطن با آنها نبودند و يا آنها كه در مکه ظاهرا ایمان آوردهاند ، ولى از هجرت به مدینه سرباز زدند و در میدان بدر به صفوف مشرکان پیوسته و به هنگامى كه كمى نفرات مسلمانان را در برابر لشکر كفر دیدند در تعجب فرو رفتند و گفتند این جمعیت مسلمانان فریب دین و آیین خود را خوردند و به این میدان گام گذاردند و در هر حال خداوند از نيّت باطنى آنها خبر مىدهد و اشتباه آنان و همفکرانشان را روشن مىسازد .
50 وَ لَوْ تَرىآ اِذْ يَتَوَفَّى الَّذینَ كَفَرُوا الْمَلئِكَةُ يَضْرِبُونَ وُجُوهَهُمْ وَ اَدْبرَهُمْ وَ ذُوقُوا عَذابَ الْحَریقِ
و اگر ببینى كافران را بههنگامىکه فرشتگان ( مرگ ) جان آنها را مىگیرند و برصورت و پشت آنها مىزنند و ( مىگویند ) بچشید عذاب سوزنده را ( به حال آنها تأسف خواهى خورد ) .
گرچه « تَرى » فعل مضارع است ولى با وجود « لَوْ » معنى ماضى مىبخشد ، بنابراین آیۀ
فوق اشاره به وضع گذشته كافران و مرگ دردناك آنان است . بنابراین آیه فوق اشاره به فرشتگان مرگ و لحظه قبض روح و مجازات دردناکى است كه در این لحظه بر دشمنان حق و گنهکاران بىایمان وارد مىسازند. « عَذابَ الْحَریق » اشاره به مجازات روز قیامت است ، زیرا در آیات دیگر قرآن مانند آیه 9 و 22 سوره حج و 10 بروج نیز به همین معنى آمده است .
51 ذلِكَ بِما قَدَّمَتْ اَيْدیكُمْ وَ اَنَّ اللّهَ لَيْسَ بِظَلّمٍ لِلْعَبیدِ
این در مقابل كارهایىاستکه از پیش فرستادهاید و خداوند نسبت به بندگانش هرگز ستم روا نمىدارد .
واژه « ظَلاّم » صیغه مبالغه و به معنى بسیار ظلم كننده است ، علت انتخاب این واژه در اینجا و مانند آن و همچنین بحثهاى دیگرى پیرامون ظلم در جلد سوّم تفسیر نمونه صفحه 195 بیان شده است .
تعبیر به « دست » به خاطر آن است كه انسان غالب اعمال خویش را به كمك دست انجام مىدهد وگرنه آیه فوق همه اعمال بدنى و روحى را شامل مىگردد .
52 كَدَأْبِ ءَالِ فِرْعَوْنَ وَ الَّذینَ مِنْ قَبْلِهِمْ كَفَرُوا بِأَيتِ اللّهِ فَاَخَذَهُمُ اللّهُ بِذُنُوبِهِمْ اِنَّ اللّهَ قَوِىٌّ شَدیدُ الْعِقابِ
( حال اینگروه مشرکان ) همانند حال نزدیکان فرعون و كسانى كه پیش از آنها بودند ، آنها آیات خدا را انکار كردند خداوند هم آنان را به گناهانشان كیفر داد ، خداوند قوى و كیفرش شدید است .
بنابراین تنها قریش و مشرکان و بتپرستان مكّه نبودند كه با انکار آیات الهى و لجاجت در برابر حق و درگیرى با رهبران راستین انسانیت گرفتار كیفر گناهانشان شدند ، این يك قانون جاودانى است كه اقوام نیرومندتر و قوىتر همچون فرعونیان و اقوام ضعیفتر را نیز دربرمىگیرد .
53 ذلِكَ بِاَنَّ اللّهَ لَمْ يَكُ مُغَيِّرا نِعْمَةً اَنْعَمَها عَلى قَوْمٍ حَتّى يُغَيِّرُوا ما بِاَنْفُسِهِمْ وَ اَنَّ اللّهَ سَمیعٌ عَلیمٌ
این بهخاطر آناست كه خداوند هیچ نعمتى را كه به گروهى داده تغییر نمىدهد جز آن كه آنها خودشان را تغییر دهند و خداوند شنوا و دانا است .
بهتعبیر دیگر فیض رحمت خدا بیکران و عمومى و همگانى است ولى به تناسب شایستگىها و لیاقتها به مردم مىرسد ، در ابتدا خدا نعمتهاى مادى و معنوى خویش را شامل حال اقوام مىکند ، چنانچه نعمتهاى الهى را وسیلهاى براى تکامل خویش ساختند و از آن در مسیر حق مدد گرفتند و شکر آن را كه همان استفاده صحیح است بهجا آوردند ، نعمتش را پایدار بلکه افزون مىسازد ، اما هنگامى كه این مواهب وسیلهاى براى طغیان و سرکشى و ظلم و بیدادگرى و تبعیض و ناسپاسى و غرور و آلودگى گردد ، در این هنگام نعمتها را مىگیرد و يا آن را تبدیل به بلا و مصیبت مىکند ، بنابراین دگرگونىها همواره از ناحیه ما است وگرنه مواهبالهى زوالناپذیراست.
تاریخ ، اقوام و ملتهاى گوناگونى را به ما نشان مىدهد : گروهى را كه آخرین مراحل ترقى را به سرعت طى كردند و گروهى را كه به پایینترین مرحله انحطاط رسیدند ، گروه
سومى كه يك روز پراکنده و وامانده و شکست خورده بودند ، اما روز دیگر نیرومند و سربلند شدند ، گروه چهارمى كه به عکس از عالىترین مرحله افتخار به قعر دره ذلّت و خوارى سقوط كردند.
بسیارند كسانى كه از برابر صحنههاى مختلف تاریخ به آسانى مىگذرند ، بدون اینکه كمترین اندیشهاى در آن كنند و نیز بسیارند كسانى كه به جاى بررسى علل و عوامل اصلى و
زیربنایى حیات و مرگ ملتها ، گناه را به گردن عوامل كم اهميّت كه نقش اساسى را به عهده ندارند و يا عوامل موهوم و خرافى و خیالى مىاندازند .
بسیارى تمام علت بدبختى خود را به بیگانگان و سیاستهاى مخرب آنها نسبت مىدهند و عدهاى همه این حوادث را مولود گردش موافق و مخالف افلاك مىپندارند ، سرانجام عدهاى دست به دامن قضا و قدر ، به مفهوم تحریف يافتهاش و يا شانس و طالع و اقبال مىزنند و همه حوادث تلخ و شیرین را از این طریق توجیه مىکنند .
همه اینها براى این است كه از درك علل واقعى وحشت دارند .
قرآن در آیات فوق انگشت روى نقطه اصلى « دردها » و « درمانها » و عوامل پیروزى و شکست گذارده و مىگوید : براى يافتن عامل اصلى لازم نیست آسمانها و زمینها را جستجوکنید و يا به دنبال عوامل موهوم و پندارى راه بیفتید بلکه كافى است تنها در وجود ، در فکر و روحیه و اخلاق خود و در نظامات اجتماعى خودتان جستجو كنید ، هر چه هست در اینجا است .
ملتهایى كه فکر و اندیشه خود را به كار انداختند ، دست اتحاد و برادرى به هم دادند ، سعى و تلاش و اراده و تصمیم نیرومند داشتند و به هنگام لزوم ، جانبازى و فداکارى كردند و قربانى دادند ، به طور قطع پیروز شدند ، امّا هنگامى كه رکود و سستى و تنبلى جاى سعى و كوشش را گرفت ، غفلت و بىخبرى به جاى آگاهى و تردید و دو دلى به جاى تصمیم ، محافظهکارى به جاى شهامت ، نفاق و تفرقه به جاى اتحاد ، تنپرورى و خودخواهى به جاى فداکارى و تظاهر و ریاکارى به جاى اخلاص و ایمان نشست ، سقوط و نکبت آغاز شد.
در حقیقت جمله « ذلِكَ بِاَنَّ اللّهَ لَمْ يَكُ مُغَيِّرا نِعْمَةً اَنْعَمَها عَلى قَوْمٍ حَتّى يُغَيِّرُوا ما
بِاَنْفُسِهِمْ » برترین قانون حیات انسانها را بیان مىکند و روشن مىسازد كه مکتب قرآن در زمینه حیات جامعهها اصیلترین و روشنترین مکتبهاست ، حتّى به آنها كه در عصر اتم و فضا انسان را فراموش كرده و گرداننده چرخهاى تاریخ را ابزارهاى تولید و مسائل اقتصادى كه خود مولود انسان است مىپندارند اعلاممىکند كه شما هم سخت دراشتباهید ، شما معلول را گرفته و علت اصلى را كه خود ایشان و دگرگونى انسانهاست فراموش كردهاید، به شاخه چسبیدهاید، آن هم فقط يك شاخه و ریشه اصلى را از خاطر بردهاید .
راه دور نرویم تاریخ اسلام و يا صحیحتر تاریخ زندگى مسلمین ، شاهد پیروزىهاى درخشانى در آغاز كار و شکستهاى تلخ و دردناکى بهدنبال آن است، در قرون نخستین، اسلام به سرعت در جهان پیش مىرفت و در همه جا نور علم و آزادى مىپاشید ، بر سر اقوام سایه علم و دانش مىگسترد ، نیروآفرین و قدرتبخش و تکان دهنده و آباد كننده بود و تمدّنى خیره كننده به وجود آورد كه در تاریخ سابقه نداشت امّا چند قرن بیشتر نگذشت كه این جوشش به خاموشى گرایید ، تفرقه و پراکندگى ، انزوا و بىتقاوتى ، ضعف و ناتوانى
و در نتیجه عقبماندگى جاى آن همه ترقّى را گرفت ، تا آنجا كه مسلمانان جهان براى وسایل ابتدایى زندگى ناچار شدند دست به دامان دیگران بزنند ، فرزندان خود را براى فراگرفتن علم و دانش راهى دیار بیگانه كنند ، در حالى كه يك روز دانشگاههاى مسلمانان برترین دانشگاههاى جهان و مرکز دانشجویان دوست و بیگانه بود ، ولى كار به جایى رسید كه نه تنها صادرکننده علم و صنعت و تکنولوژى نشدند بلکه موادّ ابتدایى غذایى را نیز از خارج از كشورهاى خود وارد كردند .
سرزمین فلسطین آنها ، كه يك روز كانون مجد و عظمت مسلمین بود و حتّى جنگجویان صلیبى با میلیونها كشته و مجروح در طىّ دویست سال نتوانستند آن را از دست سربازان اسلام بیرون آورند، در مدت شش روز به آسانى از دست دادند ، در حالى كه براى پس گرفتن يك وجب آن را از دشمن باید ماهها و سالها چانه بزنند چانهاى كه معلوم نیست پایانش به كجا بیانجامد .
آیا این وعده الهى كه مىفرماید : « وَ كانَ حَقّا عَلَيْنا نَصْرُ الْمُؤْمِنینَ :
یارى مؤمنان برعهده ماست » ( 47 / روم ) تخلف پذیرفته؟
و يا این كه مىگوید : « وَ لِلّهِ الْعِزَّةُ وَ لِرَسُولِه وَ لِلْمُؤْمِنینَ : عزت و سربلندى از آن خدا و پیامبر و مؤمنان است » ( 8 / منافقون ) منسوخ گشته ؟
و يا اینکه مىگوید : « وَ لَقَدْ كَتَبْنا فِى الزَّبُورِ مِنْ بَعْدِ الذِّكْرِ اَنَّ الاَْرْضَ يَرِثُها عِبادِىَ الصّالِحُونَ : در كتب آسمانى پیشین نوشتیم كه زمین از آن بندگان صالح ماست » (105/انبیاء) دگرگون شده است؟
آیا خداوند ، العیاذ باللّه ، ازانجام وعدههاى خود عاجزاست؟ و يا وعدههاى خویش را به دست فراموشى سپرده و يا تغییر داده ؟ ... اگر چنین نیست پس چرا آن همه مجد و عظمت و قدرت و سربلندى و افتخار از میان رفت ؟
قرآن مجید در آیه كوتاه فوق به همه این سؤالها و صدها سؤال مانند آن يك پاسخ بیشتر نمىگوید و آن اینکه سرى به اعماق قلبتان بزنید و نگاهى به زوایاى اجتماعتان بیفکنید ، ببینید دگرگونىها از ناحیه خود شما شروع شده است ، لطف و رحمت خدا
براى همگان گسترده است ، شمایید كه شایستگىها و لیاقتها را از میان بردید و به چنین روز غمانگیزى افتادید .
این آیه تنها از گذشته سخن نمىگوید كه بگوییم گذشته با همه تلخى و شیرینىهایش گذشته است و دیگر بازنمىگردد و سخن از آن بیهوده است .
بلکه از امروز و آینده نیز سخن مىگوید ، كه اگر بار دیگر به سوى خدا آیید ، پایههاى ایمان را محکم كنید ، اندیشهها را بیدار سازید ، تعهدها و مسؤولیتهایتان را به ياد آرید ، دستها را به يکدیگر بفشارید ، بهپاخیزید و فریاد كشید و بخروشید و بجوشید ، قربانى دهید و جهاد كنید و تلاش و كوشش را در همه زمینهها بکار گیرید ، باز هم آب رفته به جوى آید ، روزهاى تیره و تاریك سپرى شود ، افقى درخشان و سرنوشتى روشن در برابر شما آشکارمىگردد و مجد و عظمتدیرین درسطحىعالىتر تجدیدخواهدشد.
اینبحثرا باذکر دو روایت پایانمىدهیم.
نخست اینکه از امام صادق (علیه السلام) نقل شده : « ما اَنْعَمَ اللّهُ عَلى عَبْدٍ بِنِعْمَةٍ فَسَلَبَها اِيّاهُ حَتّى يُذْنِبَ ذَنْبا يَسْتَحِقُّ بِذلِكَ السَّلْبِ : خداوند هیچ نعمتى كه به بندهاى بخشیده از او نمىگیرد مگر اینکه گناهى كند كه به خاطر آن مستحق سلب آن نعمت شود » .(1)
در حدیث دیگرى از آن امام (علیه السلام)مىخوانیم : « خداوند پیامبرى را مأمور كرد كه این سخن را به قوم خود بگوید كه هیچ جمعيّت و گروهى كه در پرتو اطاعت من در خوشى و آسایش بودهاند از آنچه موجب رضایت من است تغییر حالت ندادهاند مگر اینکه من هم آنها را از آنچه دوست مىدارند به آنچه ناخوش دارند تغییر حال دادهام و هر گروه و خانوادهاى كه به خاطر معصیت گرفتار ناراحتى بودهاند ، سپس از آنچه موجب عدم رضایت من است تغییر موضع دادهاند من هم آنها را به آنچه دوست دارند رسانده و تغییر موضع دادهام » .(2)
موضوع مهّم دیگرى كه از آیه فوق به روشنى استفاده مىشود این است كه انسان سرنوشت خاصّى كه از پیش تعیین شده باشد ندارد و تحت تأثیر « جبر تاریخ » و « جبر زمان » و « محیط » نیست ، بلکه عامل سازنده تاریخ و زندگى انسان دگرگونىهایى است كه در روش و اخلاق و فکر و روح او به اراده خودش پیدا مىشود .
بنابراین آنها كه معتقد به قضا و قدر جبرى هستند و مىگویند همه حوادث به خواست اجبارى پروردگار است با آیه فوق محکوم مىشوند و همچنین جبر مادّى كه انسان را بازیچه دست غرایز تغییرناپذیر و اصل وراثت مىداند و يا جبر محیط كه او را محکوم چگونگى اوضاع اقتصادى و شرایط تولید مىداند از نظر مکتب اسلام و قرآن بىارزش و نادرست است ، انسان آزاد است و سرنوشت خود را به دست خویش مىسازد .
انسان ، با توجّه به اصلى كه در آیه فوق خواندیم ، زمام سرنوشت و تاریخ خود را در
دست دارد كه براى خود افتخار و پیروزى مىآفریند و اوست كه خود را گرفتار شکست و ذلت مىسازد ، درد او از خود اوست و دواى او به دست خودش تا در وضع او دگرگونى پیدا نشود و با خودسازى خویشتن را عوض نکند تغییرى در سرنوشتش پیدا نخواهد شد .
54 كَدَأْبِ ءَالِ فِرْعَوْنَ وَ الَّذینَ مِنْ قَبْلِهِمْ كَذَّبُوا بِأَيتِ رَبِّهِمْ فَاَهْلَكْناهُمْ بِذُنُوبِهِمْ وَ اَغْرَقْناآ ءَالَ فِرْعَوْنَ وَ كُلٌّ كانُوا ظلِمینَ
این ( درست ) به حال فرعونیان و كسانى كه پیش از آنها بودند مىماند كه آیات پروردگارشان را تکذیب كردند و ما هم به خاطر گناهانشان آنها را هلاك نمودیم فرعونیان را غرق كردیم و همه این گروهها ظالم ( و ستمگر ) بودند .
در اینجا پرسشى پیش مىآید كه چرا در این فاصله كوتاه « كَدَأْبِ ءَالِ فِرْعَوْنَ ... » با مختصر تفاوتى تکرار شده است؟ در جواب این سؤال به این نکته باید توجه داشت كه
گرچه تکرار و تأکید در مسائل حسّاس و حیاتى يکى از اصول بلاغت است و در گفتههاى فصیحان و بلیغان همواره دیده مىشود ، ولى در آیات فوق تفاوت مهمى نیز وجود دارد كه
عبارت را از صورت تکرار خارج مىسازد .
و آن اینکه آیه نخست اشاره به مجازاتهاى الهى در مقابل انکار آیات حق مىکند و سپس حال آنها را در این قسمت به فرعونیان و اقوام پیشین تشبیه مىنماید .
55 اِنَّ شَرَّ الدَّوآابِّ عِنْدَ اللّهِ الَّذینَ كَفَرُوا فَهُمْ لا يُؤْمِنُونَ
بدترین جنبندگان نزد خدا كسانى هستند كه راه كفر پیش گرفتند و ایمان نمىآورند .
تعبیر به « الَّذینَ كَفَرُوا » شاید اشاره به این باشد كه بسیارى از يهود مدینه قبل از ظهور پیامبر اسلام طبق آنچه در كتب خود دیده بودند نسبت به وى اظهار علاقه و ایمان مىکردند ، بلکه مبلّغ او بودند و مردم را براى ظهورش آماده مىساختند ، ولى پس از ظهورش چون منافع مادّى خویش را در خطر دیدند به كفر گراییدند و آنچنان در این راه سرسختى نشان دادند كه هیچ امیدى به ایمان آنها نبود ، آنچنان كه قرآن مىگوید : « فَهُمْ لا يُؤْمِنُونَ » .
56 اَلَّذینَ عهَدْتَ مِنْهُمْ ثُمَّ يَنْقُضُونَ عَهْدَهُمْ فى كُلِّ مَرَّةٍ وَهُمْ لايَتَّقُونَ
کسانى كه با آنها پیمان بستى سپس هر بار عهد خود را مىشکنند و ( از پیمان شکنى و خیانت ) پرهیز ندارند .
تعبیر به « يَنْقُضُون » و « لا يَتَّقُون » كه فعل مضارع است و دلالت بر استمرار دارد دلیل بر این مىباشد كه آنها كرارا پیمان خود را با پیامبر صلىاللهعلیهوآله شکستند .
57 فَاِمّا تَثْقَفَنَّهُمْ فِى الْحَرْبِ فَشَرِّدْ بِهِمْ مَنْ خَلْفَهُمْ لَعَلَّهُمْ يَذَّكَّرُونَ
اگر آنها را در ( میدان ) جنگ بیابى آنچنان به آنها حمله كنکه جمعیتهایىکه پشت سرآنها هستند پراکنده شوند، شاید متذکر گردند ( و عبرت گیرند ) .
« تَثْقَفَنَّهُم » از مادّه « ثَقْف » به معنى درك كردن چیزى از روى دقّت و با سرعت است ، اشاره به اینکه باید از موضعگیرىهاى آنها به سرعت و با دقت آگاه شوى و پیش از آنکه ترا در يك جنگ غافلگیرانه گرفتار كنند مانند صاعقه بر سرآنها فرود آیى.
« شَرِّد » از مادّه « تَشْرید » به معنى پراکنده ساختن توأم با اضطراب است ، يعنى آنچنان به آنها حمله كن كه گروههاى دیگر از دشمنان و پیمان شکنان متفرق گردند و فکر حمله را از سر بیرون كنند. این دستور به خاطر آن است كه دشمنان دیگر و حتّى دشمنان آینده عبرت گیرند و از دست زدن به جنگ خوددارى كنند و همچنین آنها كه با مسلمانان پیمانى دارند و يا در آینده پیمانى خواهند بست از نقض پیمان خوددارى كنند « و شاید همگى متذکر شوند » ( لَعَلَّهُمْ يَذَّكَّرُونَ ) .
58 وَ اِمّا تَخافَنَّ مِنْ قَوْمٍ خِيانَةً فَانْبِذْ اِلَيْهِمْ عَلى سَواآءٍ اِنَّ اللّهَ لا يُحِبُّ الْخاآئِنینَ
و هر گاه ( با ظهور نشانههایى ) از خیانت گروهى بیم داشته باشى( كهعهدخود را شکسته حمله غافلگیرانه كنند )بهطور عادلانه به آنها اعلام كن ( كه پیمانشان لغو شده است ) زیرا خداوند خائنان را دوست نمىدارد .
جمله « فَانْبِذْ اِلَيْهِمْ » از مادّه « اِنْباز » به معنى افکندن و يا به معنى اعلام كردن است ، يعنى پیمان آنها را به سوى آنها بیفکن و الغا كن و لغو آن را اعلام نما .
گرچه در آیۀ فوق به پیامبر اجازه داده شده كه در زمینه ترس از خیانت و پیمان شکنى دشمن پیمان آنها را لغو كند ، ولى روشن است كه این ترس بدون دلیل نخواهد بود حتما در زمینهاى است كه آنها مرتکب اعمالى مىشوند كه نشان مىدهد در فکر پیمان شکنى و زد و بند با دشمن و حمله غافلگیرانه هستند ، این مقدار از قرائن و علائم اجازه مىدهد كه پیامبر صلىاللهعلیهوآله پیمان آنها را لغو شده اعلام كند. تعبیر به « عَلى سَواءٍ » يا به معنى این است كه همانگونه كه آنها پیمان خویش را عملاً لغو كردهاند تو هم از طرف خودت الغا كن ، این يك حکم عادلانه و متساوى است و يا اینکه به معنى اعلام كردن به يك روش واضح و بىپیرایه و خالى از هرگونه خدعه و نیرنگ است. آیه فوق در عین اینکه به مسلمانان هشدار مىدهد سعى كنند كه مورد حمله پیمان شکنان قرار نگیرند رعایت اصول انسانى را در حفظ تعهدات و يا الغاى پیمانها به آنها گوشزد مىکند .
59 وَ لا يَحْسَبَنَّ الَّذینَ كَفَرُوا سَبَقُوا اِنَّهُمْ لا يُعْجِزُونَ
و آنها كه راه كفر پیش گرفتند تصور نکنند ( با این اعمال ) پیروز مىشوند ( و از قلمرو
کیفر ما بیرون مىروند ) آنها هرگز ما را عاجز نخواهند كرد .
60 وَ اَعِدُّوا لَهُمْ مَااسْتَطَعْتُمْ مِنْ قُوَّةٍ وَ مِنْ رِباطِ الْخَيْلِ تُرْهِبُونَ بِه عَدُوَّ اللّهِ وَ عَدُوَّكُمْ وَ ءاخَرینَ مِنْدُونِهِمْ لا تَعْلَمُونَهُمُ اللّهُ يَعْلَمُهُمْ وَ ما تُنْفِقُوا مِنْ شَىْءٍ فى سَبیلِ اللّهِ يُوَفَّ اِلَيْكُمْ وَ اَنْتُمْ لا تُظْلَمُونَ
در برابرآنها ( دشمنان ) آنچه توانایىدارید از« نیرو » آماده سازید ( و همچنین ) اسبهاى ورزیده ( براى میدان نبرد ) تا به وسیله آن دشمن خدا و دشمن خویش را بترسانید و ( همچنین ) گروه دیگرى غیر از اینها را كه شما نمىشناسید و خدا مىشناسد و هرچه در راه خدا ( و تقویت بنیه دفاعى اسلام ) انفاق كنید . بهشما بازگردانده مىشود و به شما ستم نخواهد شد .
« رِباط » به معنى بستن و پیوند دادن است و بیشتر به معنى بستن حیوان در نقطهاى براى نگهدارى و محافظت به كار رفته ، سپس به همین تناسب به معنى محافظت و مراقبت
به طور كلّى آمده است و « مُرابَطَة » به معنى محافظت مرزها و همچنین به معنى مراقبت از هر چیز دیگر مىآید و به محلّ بستن و نگاهدارى حیوانات « رِباط » گفته مىشود و به همین تناسب كاروانسرا را عرب « رِباط » مىگوید .
در جمله كوتاه فوق يك اصل اساسى در زمینه جهاد اسلامى و حفظ موجوديّت مسلمانان و مجد و عظمت و افتخارات آنان بیان شده است و تعبیر آیه به قدرى وسیع است كه بر هر عصر و زمان و مکانى كاملاً تطبیق مىکند .
کلمه « قُوَّة » چه كلمه كوچك و پرمعنایى است ، نه تنها وسایل جنگى و سلاحهاى مدرن هر عصرى را دربرمىگیرد ، بلکه تمام نیروها و قدرتهایى را كه به نوعى از انواع در پیروزى بر دشمن اثردارد شامل مىشود ، اعمّ از نیروهاى مادّى و معنوى .
آنها كه گمان مىکنند راه پیروزى بر دشمن و حفظ موجودیت خویش تنها بستگى بهکميّت سلاحهاى جنگى دارد ، سخت در اشتباهند ، زیرا ما در همین میدانهاى جنگ عصر خود ملتهایى را دیدیم كه با نفرات و اسلحه كمتر در برابر ملتهاى نیرومندتر و با
سلاحى پیشرفتهتر پیروز شدند، مانند ملت مسلمانالجزایر در برابر دولت نیرومند فرانسه .
بنابراین علاوه بر اینکه باید از پیشرفتهترین سلاحهاى هر زمان ، به عنوان يك وظیفه قطعى اسلامى ، بهرهگیرى كرد ، باید به تقویت روحیه و ایمان سربازان كه قوّت و نیروى مهمترى است پرداخت .
از قدرتهاى اقتصادى ، فرهنگى ، سیاسى ، كه آنها نیز در مفهوم « قُوَّة » مندرج هستند و نقش بسیار مؤثرى در پیروزى بر دشمن دارد نیز نباید غفلت كرد .
جالب این است كه در روایات اسلامى براى كلمه « قُوَّة » تفسیرهاى گوناگونى شده كه از وسعت مفهوم این كلمه حکایت مىکند ، مثلاً در بعضى از روایات مىخوانیم كه پیامبر صلىاللهعلیهوآله فرمود : « منظور از قُوَّة " تیر" است » .(1)
1) « نور الثقلین » ، جلد 2 ، صفحه 164 و 165 .
و در روایت دیگرى كه در تفسیر « على بن ابراهیم » آمده مىخوانیم كه منظور از آن هرگونه اسلحه است .(1)و باز در روایتى كه در تفسیر عیاشى آمده مىخوانیم كه منظور از آن شمشیر و سپر است .(2)
و بالاخره در روایت دیگر كه در كتاب « مَنْ لا يَحْضُر » آمده مىخوانیم : « مِنْهُ الْخِضابُ السَّوادُ :(3)يکى از مصداقهاى قوّة در آیه موهاى سفید را بهوسیله رنگ سیاهکردناست » ، يعنى اسلام حتّى رنگ موها را كه به سرباز بزرگسال چهره جوانترى مىدهد تا دشمن مرعوب گردد از نظر دور نداشته است و این نشان مىدهد كه چه اندازه مفهوم « قوّة » در آیه فوق صحیح است .
بنابراین آنها كه تنها پارهاى از روایات را دیدهاند و كلمه « قوّة » را به يك مصداق ،
محدود ساختهاند گرفتار اشتباه عجیبى شدهاند .
ولى افسوس كه مسلمانان با داشتن يك چنین دستور صریح و روشنى گویا همه چیز را به دست فراموشى سپردهاند ، نه از فراهم ساختن نیروهاى معنوى و روانى براى مقابله دشمن در میان آنها خبرى هست و نه از نیروهاى اقتصادى و فرهنگى و سیاسى و نظامى و عجیب این است كه با این فراموشکارى بزرگ و پشت سرانداختن چنین دستور صریح باز خود را مسلمان مىدانیم و گناه عقب افتادگى خود را به گردن اسلام مىافکنیم و مىگوییم اگر اسلام آیین پیشرفت و پیروزى است پس چرا ما مسلمانها عقب افتادهایم ؟
به عقیده ما اگر این دستور بزرگ اسلامى ( وَ اَعِدُّوا لَهُمْ مَا اسْتَطَعْتُمْ مِنْ قُوَّةٍ ) به عنوان يك شعار همگانى در همه جا تبلیغ شود و مسلمانان از كوچك و بزرگ ، عالم و غیر عالم ، نویسنده و گوینده ، سرباز و افسر ، كشاورز و بازرگان ، در زندگى خود آنرا بهکار بندند، براى جبران عقب ماندگیشان كافى است .
سیرۀ عملى پیامبر صلىاللهعلیهوآله و پیشوایان بزرگ اسلام نیز نشان مىدهد كه آنها براى مقابله با
دشمن از هیچ فرصتى غفلت نمىکردند ، در تهیه سلاح و نفرات ، تقویت روحیه سربازان ،
انتخاب محل اردوگاه و انتخاب زمان مناسب براى حمله به دشمن و به كار بستن هر گونه تاکتیك جنگى ، هیچ مطلب كوچك و بزرگى را از نظر دور نمىداشتند .
معروف است كه در ایام جنگ « حُنَيْن » به پیامبر صلىاللهعلیهوآله خبر دادند كه سلاحتازه مؤثرى در « يمن » اختراع شدهاست، پیامبر صلىاللهعلیهوآله فورا كسانى را به يمن فرستاد تا آن سلاح را براى ارتش اسلام تهیه كنند .
در حوادث جنگاُحُد مىخوانیمکه پیامبر صلىاللهعلیهوآله در مقابل شعار بتپرستان « اُعْلُ هُبَل ، اُعْلُ هُبَل : سربلند باد بت بزرگ هُبل ... » شعار كوبندهتر و نافذترى به مسلمانان تعلیم داد تا بگویند « اَللّهُ اَعْلى وَ اَجَلُّ : خدا برتر و بالاتر از همه چیز است و در برابر شعار « اِنَّ لَنَا الْعُزّى وَ لا عُزّى لَكُمْ : بت بزرگ عزّى براى ماست و شما عُزّى ندارید » بگویند : « اَللّهُ مَوْلانا وَ لا مَوْلالَكُمْ : خداوند ولىّ و سرپرست و تکیه گاه ماست و شما تکیهگاهى ندارید » .
این نشان مىدهد كه پیامبر صلىاللهعلیهوآله و مسلمانان حتّى از تأثیر يك شعار قوى در برابر
دشمن غافل نبودند و بهترین آن را براى خود انتخاب مىکردند .
دستور مهمّ فقهى اسلام در زمینه « مسابقه تیراندازى و اسبسوارى » كه حتى برد و باخت مالى را در زمینه آن تجویز كرده و مسلمانان را به این مسابقه دعوت نموده است ، نمونه دیگرى از بینش عمیق اسلام در زمینه آمادگى در برابر دشمن است .
نکته مهم دیگرى كه از آیه فوق استفاده مىشود رمز جهانى و جاویدانى بودن آیین اسلام است ، زیرا مفاهیم و محتویات این آیین آن چنان گسترده است كه با گذشت زمان به كهنگى و فرسودگى نمىگراید ، جمله « وَ اَعِدُّوا لَهُمْ مَا اسْتَطَعْتُمْ مِنْ قُوَّةٍ » هزار سال پیش مفهوم زندهاى داشت و امروز هم چنین است و ده هزار سال دیگر هم مفهوم آن همچنان زنده باقى خواهد ماند ، زیرا هر سلاح و قدرتى در آینده نیز پیدا شود در كلمه جامع « قُوَّة » نهفته است چون جمله « مَا اسْتَطَعْتُمْ » « عام » و كلمه « قُوَّة » كه به صورت « نکره » آمده است عمومیت آن را تقویت كرده و هرگونه نیرویى را شامل مىشود .
در اینجا يك سؤال پیش مىآید و آن اینکه چرا بعد از ذکر كلمه « قُوَّة » كه مفهومى
چنین گسترده دارد مسأله اسبهاى ورزیده جنگى مطرح شده است ؟
پاسخ این سؤال با يك جمله روشن مىشود و آن اینکه آیه فوق در عین اینکه يك دستور وسیع براى همه قرون و اعصار بیان نموده ، دستور خاصّى هم براى عصر پیامبر صلىاللهعلیهوآله ، عصر نزول قرآن نیز بیان داشته است ، در حقیقت این مفهوم كلّى را با ذکر يك مثال روشن براى نیاز آن عصر و زمان پیاده كرده است ، زیرا اسب اگرچه در میدانهاى جنگ امروز با وجود تانکها و زرهپوشها و هواپیماها و هلىکوپترها نقش چندانى ندارد ولى در آن عصر براى رزمندگان شجاع و پیشرو وسیلهچابك و سریعىمحسوبمىشد.
سپس قرآن به دنبال این دستور اشاره به هدف منطقى و انسانى این موضوع مىکند و مىگوید هدف این نیست كه مردم جهان و حتّى ملّت خود را با انواع سلاحهاى مخرب و ویرانگر درو كنید و آبادىها و زمینها را به ویرانى بکشانید ، هدف این نیست كه سرزمینها و اموال دیگران را تصاحب كنید و هدف ایننیست كه اصول بردگى و استعمار را
در جهان گسترش دهید ، بلکه هدف این است كه « با این وسایل دشمن خدا و دشمن خود را بترسانید » ( تُرْهِبُونَ بِه عَدُوَّ اللّهِ وَ عَدُوَّكُمْ ) .
زیرا غالب دشمنان گوششان بدهکار حرف حسابى و منطق و اصول انسانى نیست ، آنها چیزى جز منطق زور نمىفهمند .
اگر مسلمانان ضعیف باشند همه گونه تحمیلات به آنها مىشود ، امّا هنگامى كه كسب قدرت كافى كنند دشمنان حق و عدالت و دشمنان استقلال و آزادى به وحشت مىافتند و سرجاى خود مىنشینند .
هم اکنون كه تفسیر این آیه را مىنویسیم قسمت مهمى از سرزمینهاى اسلامى در فلسطین و كشورهاى دیگردر زیرچکمههاى سربازاناسرائیل است ، هجوم ناجوانمردانهاى كه به جنوب لبنان شد و هزاران خانواده را آواره كردند و صدها نفر را به كشتن دادند و آبادىها را به ویرانههاى وحشتناکى مبدل ساختند ، بر این ماجراى غمانگیز فصل تازهاى افزود .
در حالى كه افکار عمومى مردم جهان به طور دربست این عمل را محکوم كرده و حتى
دوستان اسرائیل در این موضوع با دیگران همصدا شدهاند ، قطعنامههاى سازمان ملل اسرائیل را به تخلیه همه این سرزمینها مأمور مىکند ، ولى این ملت چند میلیونى گوششان بدهکار هیچ يك از این مسائل نیست ، چراکه زور دارند و اسلحه و قدرت و آمادگى جنگى كافى و پشتیبان قوى و از سالیان دراز پیش از این خود را آماده براى چنین تجاوزهایى كردهاند ، تنها منطقى كه مىتواند جوابگوى آنها باشد منطق « وَ اَعِدُّوا لَهُمْ مَا اسْتَطَعْتُمْ مِنْ قُوَّةٍ ... تُرْهِبُونَ بِه عَدُوَّ اللّهِ وَ عَدُوَّكُمْ » مىباشد ، گویى این آیه در عصر ما و براى وضع امروز ما نازل شده است و مىگوید آنچنان نیرومند شوید كه دشمن به وحشت بیفتد و زمینهاى غصب شده را پس بدهد و در سر جاى خود بنشیند .
جالب توجه اینکه كلمه « عَدُوَّ اللّهِ » را با « عَدُوَّكُمْ » قرین ساخته اشاره به اینکه در موضوع جهاد و دفاع اسلامى اغراض شخصى مطرح نیست ، بلکه هدف حفظ مکتب انسانى اسلام است ، آنها كه دشمنیشان با شما شکلى از دشمنى با خدا ، يعنى دشمنى با حق و عدالت و ایمان و توحید و برنامههاى انسانىدارد، باید در
اینزمینهها هدف حملات يا دفاع شماباشند .
در حقیقت این تعبیر شبیه تعبیر « فى سَبیلِ اللّهِ » و يا « جهاد فى سَبیلِ اللّه » است كه نشان مىدهد جهاد و دفاع اسلامى نه به شکل كشورگشایى سلاطین پیشین و نه توسعهطلبى استعمارگران و امپریالیستهاى امروز و نه به صورت غارتگرى قبایل عرب جاهلى است ، بلکه همه براى خدا و در راه خدا و در مسیر احیاى حق و عدالت است .
سپس اضافه مىکند ، « علاوه بر این دشمنانى كه مىشناسید دشمنان دیگرى نیز دارید كه آنها را نمىشناسید » و با افزایش آمادگى جنگى شما آنها نیز مىترسند و بر سر جاى خود مىنشینند ( وَ ءاخِرینَ مِنْ دُونِهِمْ لا تَعْلَمُونَهُمُ ) .
آیه متضمن دستورى براى امروز مسلمانان نیز هست و آن اینکه تنها نباید روى دشمنان شناخته شده خود تکیه كنند و آمادگى خویش را در سرحد مبارزه آنها محدود سازند بلکه دشمنان احتمالى و بالقوه را نیز باید در نظر بگیرند و حداکثر نیرو و قدرت لازم را فراهم كنند و اگر به راستى مسلمانان چنین نکتهاى را در نظر مىداشتند هیچگاه گرفتار
حملات غافلگیرانه دشمنان نیرومند نمىشدند .
و در پایان این آیه اشاره به موضوع مهم دیگرى مىکند و آن اینکه تهیه نیرو و قوه كافى و ابزار و اسلحه جنگى و وسایل مختلف دفاعى ، نیاز به سرمایه مالى دارد ، لذا به مسلمانان دستور مىدهد كه باید با همکارى عموم این سرمایه را فراهم سازند و بدانید هر چه در این راه بدهید در راه خدا دادهاید و هرگز گم نخواهد شد « و آنچه در راه خدا انفاق كنید به شما پس داده خواهد شد » ( وَ ما تُنْفِقُوا مِنْ شَىْءٍ فى سَبیلِ اللّهِ يُوَفَّ اِلَيْكُمْ ) .
و تمام آنها و بیشتر از آن به شما مىرسد « و هیچگونه ستمى بر شما وارد نمىگردد » ( وَ اَنْتُمْ لا تُظْلَمُونَ ) .
این پاداش ، هم در زندگى این جهان از طریق پیروزى اسلام و شوکت و عظمت آن به شما مىرسد ، زیرا يك ملت ضعیف و مغلوب سرمایههاى مالى او نیز به خطر خواهد افتاد و امنیت و آرامش و استقلال خویش را نیز از دست خواهد داد ، بنابراین ثروتهایى كه در این راه صرف مىشود از طریق دیگر و در سطحى بالاتر عاید انفاق كنندگان خواهد شد .
و هم پاداش بزرگترى در جهان دیگر در جوار رحمت پروردگار در انتظار شماست با اینحال نه تنها ظلم و ستمى بر شما نخواهد رفت بلکه بالاترین سود و بهره را خواهید برد .
جالب توجه اینکه در جمله بالا كلمه « شَيْىء » كه مفهوم وسیعى دارد بکار رفته ، يعنى هر گونه چیزى اعم از جان و مال و قدرت فکرى يا نیروى منطق و يا هر گونه سرمایه دیگرى را در راه تقویت بنیه دفاعى و نظامى مسلمانان در برابر دشمن انفاق كنید از خدا پنهان نخواهد ماند و آن را محفوظ داشته و به موقع به شما مىدهد .
نکته دیگرى كه از آیه فوق استفاده مىشود و پاسخگوى بسیارى از سؤالات و ایرادهاى خرده گیران و افراد ناآگاه خواهد بود شکل و هدف و برنامه جهاد اسلامى است ، آیه به روشنى مىگوید : هدف این نیست كه انسانها را به كشتن دهید و هدف این نیست كه به حقوق دیگران تجاوز كنید ، بلکه همانطور كه گفتیم هدف اصلى این است كه دشمنان بترسند و به شما تجاوز نکنند و زور نگویند و تمام تلاش و كوشش شما باید در كوتاه كردن
شرّ دشمنان خدا و حق و عدالت خلاصه شود .
آیا مخالفان يك چنین تصویرى از جهاد اسلامى را كه قرآن با صراحت در آیه فوق آورده در ذهن خود ترسیم كردهاند كه پشت سر هم به این قانون اسلامى حمله مىکنند ، گاهى مىگویند اسلام آیین شمشیر است و گاهى مىگویند اسلام براى تحمیل عقیده متوسل به اسلحه شده است و گاهى پیامبر اسلام را با سایر كشورگشایان تاریخ مقایسه مىکنند . به عقیده ما جواب همه اینگونه ایرادها آن است كه به قرآن بازگردند و در هدف نهایى این برنامه بیندیشند تا همهچیز برآنها روشن شود.
61 وَ اِنْ جَنَحُوا لِلسَّلْمِ فَاجْنَحْ لَها وَ تَوَكَّلْ عَلَى اللّهِ اِنَّهُ هُوَ السَّمیعُ الْعَلیمُ
و اگر تمایل به صلح نشان دهند ، تو نیز از در صلح درآ و بر خدا تکیه كن كه او شنوا و داناست .
اگر آنها به سوى صلح پر و بال بگشایند تو هم به سوى آن پر و بال بگشاى ، زیرا
«جَنَحُوا» از مادّه « جُنُوح » به معنى تمایل آمده و به پر پرندگان نیز جَناح گفته مىشود زیرا هر يك از بالهاى آنها به يك طرف متمایل است بنابراین در تفسیر آیه هم از ریشه لغت مىتوان استفاده كرد و هم از مفهوم ثانوى آن .
و از آنجا كه به هنگام امضاى پیمان صلح غالبا افراد گرفتار تردیدها و دو دلىها مىشوند به پیامبر دستور میدهد در قبول پیشنهاد صلح تردیدى به خود راه مده و چنانچه شرایط آن منطقى و عاقلانه و عادلانه باشد آن را بپذیر « و بر خدا توكّل كن زیرا خداوند هم گفتگوهاى شما را مىشنود و هم از نیاتشما آگاه است » ( وَ تَوَكَّلْ عَلَى اللّهِ اِنَّهُ هُوَ السَّمیعُ الْعَلیمُ ) .
62 وَ اِنْ يُریدُوآا اَنْ يَخْدَعُوكَ فَاِنَّ حَسْبَكَ اللّهُ هُوَ الَّذىآ اَيَّدَكَ بِنَصْرِه وَ بِالْمُؤْمِنینَ
و اگر بخواهند تو را فریب دهند خدا براى تو كافى است او همان كسىاستکه تو را با يارى خود و مؤمنان تقویت كرد .
ولى با این حال به پیامبر و مسلمانان هشدار مىدهد كه ممکن است در پیشنهادهاى
صلح خدعه و نیرنگى در كار باشد و صلح را مقدمهاى براى ضربه غافلگیرانهاى قرار دهند يا هدفشان تأخیر جنگ براى فراهم كردن نیروى بیشتر باشد ، امّا از این موضوع نیز نگرانى به خود راه مده زیرا خداوند كفایت كار تو را مىکند و در همه حال پشتیبان تو است ( وَ اِنْ يُریدُوا اَنْ يَخْدَعُوكَ فَاِنَّ حَسْبَكَ اللّهُ ) .
سابقه زندگى تو نیز گواه بر این حقیقت است زیرا « اوست كه تو را با يارى خود و به وسیله مؤمنان پاکدل تقویت كرد » ( هُوَ الَّذى اَيَّدَكَ بِنَصْرِه وَ بِالْمُؤْمِنینَ ) .
بارها خطرات بزرگى براى تو فراهم ساختند و نقشههاى خطرناکى طرح كردند كه از طریق عادى غلبه بر آن ممکن نبود امّا او تو را در برابر همه اینها حفظ كرد .
63 وَ اَلَّفَ بَيْنَ قُلُوبِهِمْ لَوْ اَنْفَقْتَ ما فِى الاَْرْضِ جَمیعا ماآ اَلَّفْتَ بَيْنَ قُلُوبِهِمْ وَ لكِنَّ اللّهَ اَلَّفَ بَيْنَهُمْ اِنَّهُ عَزیزٌ حَكیمٌ
و در میان دلهاى آنها الفت ایجاد نمود ، اگر تمام آنچه روى زمین است صرف
مىکردى كه در میان دلهاى آنها الفت بیفکنى نمىتوانستى ولى خداوند در میان آنها الفت ایجاد كرد ، او توانا و حکیم است .
سالیان دراز در میان طایفه اوس و خزرج در مدینه جنگ و خونریزى بود و سینههاى آنها مالامال كینه و عداوت ، آنچنان كه هیچ كس باور نمىکرد روزى آنها دست دوستى و محبت به سوى هم دراز كنند و در يك صف قرار گیرند ولى خداوند قادر متعال این كار را در پرتو اسلام و در سایه نزول قرآن انجام داد ، نه تنها اوس و خزرج كه از طایفه انصار بودند چنین كشمکش را داشتند ياران مهاجر پیامبر كه از مکه آمده بودند نیز پیش از اسلام با هم الفت دوستى نداشتند و چه بسا سینههایشان از كینههاى يکدگر پر بود امّا خداوند همه آن كینهها را شست و از میان برد به طورى كه از سیصد و سیزده نفر رزمندگان بدر كه حدود هشتاد نفر از مهاجران و بقیه از انصار بودند ارتشى كوچك اما يك پارچه و نیرومند ، متحد و متفق بوجود آمد كه دشمن قوى پنجه خود را ، درهم شکستند .
سپس اضافه مىکند فراهم ساختن این الفت و پیوند دلها از طرق مادى و عادى امکانپذیر نبود « اگر تمام آنچه را در روى زمین خرج مىکردى هیچگاه نمىتوانستى در میان دلهایشان الفت ایجاد كنى » ( لَوْ اَنْفَقْتَ ما فِى الاَْرْضِ جَمیعا ما اَلَّفْتَ بَيْنَ قُلُوبِهِمْ ) .
« ولى این خدا بود كه در میان آنها به وسیله ایمان الفت ایجاد كرد » ( وَ لكِنَّ اللّهَ اَلَّفَ بَيْنَهُمْ ) .
آنها كه به وضع روحیه افراد لجوج و كینهتوز مخصوصا اقوام بىخبرى همچون مردم عصر جاهلیت آشنا هستند مىدانند اینگونه كینهها و عداوتها را نه بهوسیله مال و ثروت مىشود شستشو كرد نه با جاه و مقام ، تنها راه فرونشاندن آن انتقام است همان انتقامى كه به صورت زنجیرهایى تکرار خواهد شد و در هر بار چهره زشت آن هولناکتر و دامنه آن وسیعتر خواهد گردید ، تنها چیزى كه مىتواند آن كینههاى راسخ و ریشه دار را از میان ببرد ایجاد يك نوع انقلاب و دگرگونى در افکار و اندیشهها و جانها است ، آنچنان انقلابى كه شخصیتها را دگرگون سازد و طرز تفکرها را عوض كند و در سطحى بسیار بالاتر از آنچه
بودند قرار گیرند به طورى كه اعمال گذشته در نظرشان پست و ناچیز و ابلهانه جلوه كند و به دنبال آن دست به يك خانه تکانى در اعماق وجود خود بزنند و زبالههاى كینه و قساوت و انتقام جویى و تعصبهاى قبیلهاى و مانند آن را بیرون بریزند و این كارى است كه از پول و ثروت هرگز ساخته نیست بلکه تنها در سایه ایمان و توحید واقعى امکانپذیر است .
و در پایان آیه اضافه مىکند « خداوند عزیز و حکیم است » ( اِنَّهُ عَزیزٌ حَكیمٌ ) .
عزت او ایجاب مىکند كه هیچ كس را ياراى مقاومت در مقابل او نباشد و حکمتش سبب مىشود كه همه كارهایش روى حساب باشد و لذا برنامه حساب شدهاى دلهاى پراکنده را متحد ساخت و در اختیار پیامبرش گذاشت تا نور هدایت اسلام را به وسیله آنها در همه جهان پخش كند .
این قانون تنها مربوط به مسلمانان نخستین نبوده ، امروز هم كه اسلام سایه خود را بر سر هشتصد میلیون مسلمان جهان گسترده و از نژادهاى مختلف و اقوام كاملاً متفاوت و
گروههاى اجتماعى متنوع پیروانى دارد هیچ حلقه اتصالى نمىتواند آنها را به هم متحد و مربوط سازد ( جز حلقه اتصال ایمان و توحید ) اموال ، ثروتها و تشویقهاى مادى و كنگرهها و كنفرانسها به تنهایى كارى از آنها ساخته نیست باید همان شعلهاى در دلها افروخته شود كه در قلوب مسلمانان نخستین بود و نصرت و پیروزى نیز تنها از همین راه اخوّت اسلامى مُيَسَّر است .
64 يآاَيُّهَا النَّبِىُّ حَسْبُكَ اللّهُ وَ مَنِ اتَّبَعَكَ مِنَ الْمُؤْمِنینَ
اى پیامبر ، خداوند و مؤمنانى كه از تو پیروى مىکنند براى حمایت تو كافى است .
بعضى از مفسران نقل كردهاند كه این آیه هنگامى نازل شد كه طایفه يهود « بنى قریظه » و « بنى نضیر » به پیامبر صلىاللهعلیهوآله گفتند : ما حاضریم تسلیم تو شویم و از تو پیروى كنیم ( و ترا يارى خواهیم كرد ) آیه بالا نازل شد و به پیامبر صلىاللهعلیهوآله هشدار داد كه به آنها اعتماد و تکیه
نکند ، بلکه تکیهگاه خود را تنها خدا و مؤمنان قرار دهد .(1)
حافظ «ابونعیم» كه از علماى معروف اهلسنت است در كتاب فضائل الصحابه به اسناد خود نقل كرده كه این آیه درباره علىبنابیطالب نازلشده و منظور از مؤمنین على است.(2)
البته اینگونه تفسیرها و شأن نزولها آیه را منحصر و محدود نمىکند بلکه منظور این است شخصى مانند على كه در صف اول مؤمنان قرار دارد نخستین تکیه گاه پیامبر بعد از خدا از میان مسلمین است هر چند كه دیگر مؤمنان نیز در صفوف بعد يار و ياور پیامبر صلىاللهعلیهوآله هستند .
65 يآاَيُّهَا النَّبِىُّ حَرِّضِ الْمُؤْمِنینَ عَلَى الْقِتالِ اِنْ يَكُنْ مِنْكُمْ عِشْرُونَ صبِرُونَ .
يَغْلِبُوا مِأْئَتَيْنِ وَ اِنْ يَكُنْ مِنْكُمْ مِأْئَةٌ يَغْلِبُوآا اَلْفا مِنَ الَّذینَ كَفَرُوا بِاَنَّهُمْ قَوْمٌ لايَفْقَهُونَ
اى پیامبر! مؤمنانرا تحریك بهجنگ ( بادشمن ) كن ، هرگاه بیست نفر با استقامت از شما باشند بر دویست نفر غلبه مىکنند و اگر صدنفر باشند بر هزارنفر، ازکسانىکه كافر شدند پیروز مىگردند چرا كه آنها گروهى هستند كه نمىفهمند .
جنگجویان و رزمندگان هر اندازه آمادگى داشته باشند باز قبل از شروع به جنگ باید آنها را از نظر روحى تقویت و به اصطلاح شارژ كرد و این در برنامه تمام ارتشهاى آگاه جهان گنجانیده شده است كه فرماندهان و افسران سپاه قبل از حرکت به سوى میدان ، جنگ و يا در میدان قبل از آغاز حمله با ذکر مطالب مناسبى روح جنگى آنان را تقویت مىکنند و از خطر شکست برحذر مىدارند .
منتها دامنۀ این تشویق و تحریص در مکتبهاى مادّى و مشابه آن محدود است ، ولى در مکتبهاى آسمانى بسیار گستردهتر است ، توجّه به فرمان پروردگار و تأثیر ایمان به خدا و يادآورى مقام شهداى راه حق ، فضیلت و پاداشهاى بىحسابى كه در انتظار آنها است و افتخارها و مواهب معنوى كه در پیروزى بر دشمن در صحنه جهاد وجود دارد ، بهترین وسیلهبراىتشویق و تحریك روح سلحشورى و استقامت و پایمردى در سربازان مىباشد ، در جنگهاى اسلامى گاهى تلاوت چند آیه از قرآن مجید آنچنان سربازان مجاهد را آماده مىساخت كه سر از پا نمىشناختند و يك پارچه عشق و شور و هیجان مىشدند .
در هر حال این جمله از آیه اهمیت تبلیغ و تقویت هرچه بیشتر روحیه سربازان را به عنوان يك دستور اسلامى روشن مىسازد .
و به دنبال آن دستور دومى مىدهد و مىگوید : « اگر از شما بیست نفر سرباز بااستقامت باشد بر دویست نفر غلبه خواهند كرد و اگر از شما صدنفر باشد بر هزار نفر از كافران غلبه مىکند » ( اِنْ يَكُنْ مِنْكُمْ
عِشْرُونَ صبِرُونَ يَغْلِبُوآا مِأْئَتَيْنِ وَ اِنْ يَكُنْ مِنْكُمْ مِأْئَةٌ يَغْلِبُوا اَلْفا مِنَ الَّذینَ كَفَرُوا ) .
گر چه تعبیر آیه به صورت اخبار از غلبه يك نفر بر ده نفر است ، ولى به قرینه آیه بعد كه مىگوید : « اَلاْنَ خَفَّفَ اللّهُ عَنْكُمْ : هم اکنون خدا این تکلیف را بر شما تخفیف داد » ... روشن مىشود كه منظور از آن تعیین وظیفه و برنامه و دستور است نه تنها يك خبر ساده و به این ترتیب مسلمانان نباید منتظر این باشند كه از نظر نفرات جنگى با دشمن در يك سطح مساوى قرار گیرند بلکه حتّى اگر عدد آنها يك دهم نفرات دشمن باشد باز وظیفه جهاد بر آنها فرض است .
سپس اشاره به علت این حکم كرده و مىگوید : « این به خاطر آن است كه دشمنان بىایمان شما جمعیتى هستند كه نمىفهمند » ( بِاَنَّهُمْ قَوْمٌ لا يَفْقَهُونَ ) .
این تعلیل در آغاز عجیب و شگفت آور به نظر مىرسد كه چه ارتباطى میان «آگاهى » و « پیروزى » يا « عدم آگاهى » و « شکست » وجود دارد ؟ ولى در واقع رابطه میان این دو بسیار
نزدیك و محکم است چه اینکه مؤمنان ، راه خود را به خوبى مىشناسند ، هدف آفرینش و وجود خود را درك مىکنند و از نتایج مثبتى كه در این جهان و پاداشهاى فراوانى كه در جهان دیگر در انتظار مجاهدان است باخبرند ، آنها مىدانند براى « چه » مىجنگند ؟ و براى « كه » پیکار مىکنند و در راه « چه هدف مقدّسى » فداکارى مىنمایند و اگر در این راه قربانى و شهید شوند حسابشان با « كیست » ؟
این مسیر روشن و این آگاهى ، به آنان صبر و استقامت و پایمردى مىبخشد .
امّا افراد بىایمان و يا بتپرستان ، درست نمىدانند براى چه مىجنگند ؟ و براى چه كسى مبارزه مىکنند؟ و اگر دراین راه كشته شدند خون آنها را چه كسى جبران خواهد كرد ؟ تنها روى يك عادت و تقلید كورکورانه و يا تعصّب خشك و بىمنطق به دنبال این مکتب افتادهاند و این تاریکى راه و ناآگاهى از هدف و ندانستن پایان كار و نتیجه مبارزه ، اعصاب آنها را سست مىکند و توان و استقامتشان را مىگیرد و از آنها موجودى ضعیف مىسازد .
66 اَلْئنَ خَفَّفَ اللّهُ عَنْكُمْ وَ عَلِمَ اَنَّ فیكُمْ ضَعْفا فَاِنْ يَكُنْ مِنْكُمْ مِأْئَةٌ صابِرَةٌ يَغْلِبُوا مِأَتَيْنِ وَ اِنْ يَكُنْ مِنْكُمْ اَلْفٌ يَغْلِبُوآا اَلْفَيْنِ بِأِذْنِ اللّهِ وَ اللّهُ مَعَ الصّبِرینَ
هم اکنون خداوند به شما تخفیف داد و دانست كه در شما ضعفى وجود دارد بنابراین هرگاه يکصدنفر بااستقامت از شماباشند بر دویست نفر پیروزمىشوند واگر يکهزار نفر باشند بر دو هزار نفر به فرمان خدا غلبه خواهند كرد و خدا با صابران است .
همانطور كه مشاهده كردیم آیه نخست ، به مسلمانان دستور مىدهد كه حتّى اگر لشکر دشمن ده برابر آنها باشد از مقابله با آنها سرباز نزنند ، در حالى كه در آیه دوم نسبت را به دو برابر تنزل داده است .
این اختلاف ظاهرى سبب شده كه بعضى حکم آیه اوّل را به وسیله آیه دوم منسوخ
بدانند و يا آیه اوّل را بر يك حکم مستحب و آیه دوم را بر يك حکم واجب حمل كنند ، يعنى اگر تعداد دشمنان حدّاکثر دو برابر تعداد مسلمانان باشد وظیفه دارند از میدان جهاد عقبنشینى نکنند ، امّا اگر بیش از دو برابر باشد تا ده برابر مىتوانند از جهاد خوددارى كنند ، امّا بهتر آن است كه باز هم دست از جهاد برندارند .
ولى جمعى از مفسران را عقیده بر این است كه اختلاف ظاهرى كه بین دو آیه دیده مىشود نه دلیل بر نسخ است و نه دلیل بر استحباب، بلکه هریك ازاین دو حکم مورد معینى دارد : به هنگامى كه مسلمانان گرفتار ضعف و سستى شوند و در میان آنها افراد تازه كار و ناآزموده و ساخته نشده ، بوده باشند مقیاس سنجش همان نسبت دو برابر است ، ولى به هنگامى كه افراد ساخته شده و ورزیده و قوىّ الایمان همانند بسیارى از رزمندگان بدر بوده باشند این نسبت تا ده برابر ترقّى مىکند .
بنابراین دو حکم مذکور در دو آیه ، مربوط به دو گروه مختلف و در شرایط متفاوت
است و به این ترتیب نسخى در اینجا وجود ندارد و اگر مىبینیم در بعضى از روایات تعبیر به نسخ شده است باید توجّه داشته باشیم نسخ در لسان روایات مفهوم وسیعى دارد كه « تخصیص » را هم شامل مىشود .
دو آیه فوق این حکم مسلّم را دربردارد كه مسلمانان هرگز نباید در انتظار موازنه ظاهرى قوا با دشمن بنشینند بلکه گاهى با دو برابر جمعیت خود و گاهى حتّى با ده برابر باید به مقابله برخیزند و به عذر كمبود نفرات از برابر دشمن فرار نکنند و جالب اینکه در بیشتر میدانهاى جنگى اسلام تعادل قوا به سود دشمن به هم خورده بود و مسلمین غالبا در اقلیت بودهاند ، نه تنها در جنگهایى كه در زمان پیامبر صلىاللهعلیهوآله اتفاق افتاد ، مانند بدر و احد و احزاب و يا جنگهایى مثل مُوته كه تعداد مسلمانان سه هزار نفر و حدّاقلّ عددى كه از نفرات دشمن نوشتهاند يکصد و پنجاه هزار نفر بود ، بلکه در جنگهایى كه بعد از پیامبر صلىاللهعلیهوآله
رخ داد این تفاوت به نحو حیرتانگیزى وجود داشت ، مثلاً تعداد نفرات ارتش آزادى بخش اسلام را در جنگ با سپاه « ساسانى » پنجاه هزار نفر ، در حالى كه تعداد سپاهیان خسرو پرویز را پانصدهزار نفر نوشتهاند .
در واقعه « يَرْمُوك » كه برخورد بزرگ ارتش اسلام با سپاهیان روم بود مورخان نقل كردهاند لشکرى را كه هِرْقِل گردآورى كرد حدود دویست هزار نفر بود ، ولى ارتش اسلام از بیست و چهار هزار نفر تجاوز نمىکرد . و عجیبتر اینکه نوشتهاند تعداد نفراتى كه از دشمن در این میدان به خاك افتادند بالغ بر هفتاد هزار نفر مىشد .
شك نیست كه موازنه و برترى قوا به ظاهر يکى از عوامل پیروزى است ، ولى چه چیز سبب مىشد كه این تفاوت بزرگ و چشمگیر به سود مسلمانها جبران گردد ؟
پاسخ این سؤال مهم را قرآن با سه تعبیر در دو آیه فوق بیان كرده است در يکجا مىگوید : « عِشْرُونَ صبِرُونَ : بیست نفر با استقامت » و « مِأْئَةٌ صابِرَةٌ : يکصد نفر بااستقامت » .
یعنى روح استقامت و پایدارى كه ثمره درخت ایمان است سبب مىشد كه هر يك نفر در برابر ده نفر استقامت كنند و بر آنها پیروز گردند .
و در جاى دیگر مىگوید : « بِاَنَّهُمْ قَوْمٌ لا يَفْقَهُونَ » يعنى عدم آگاهى آنها از هدفشان و آگاهى شما نسبت به هدف مقدستان ، كمبود نفرات را جبران مىکند .
و در جاى دیگر تعبیر « بِاِذْنِ اللّهِ » مىکند ، يعنى امدادهاى الهى و كمکهاى غیبى و معنوى و لطف و رحمت پروردگار شامل حال چنین مجاهدان باایمان و پراستقامت است .
امروز نیز مسلمانان در برابر دشمنان نیرومندى قرار دارند ، اما عجب این است كه در بسیارى از میدانهاى جنگ نفرات مسلمین بسیار از دشمن برترى دارند ، ولى بازهم اثرى
از پیروزى نیست و درست در جهت عکس « مسلمین نخستین » گام برمىدارند .
اینها به خاطر آن است كه آگاهى كافى متأسفانه در مسلمانان امروز نیست ، روح استقامت را بهخاطر تسلیم شدن در برابر عوامل فساد و زرق و برق مادى از دست دادهاند ، حمایتهاى الهى نیز به خاطر آلودگى به گناه از آنها سلب شده است در نتیجه به چنین
سرنوشتى گرفتار شدهاند.
ولى راه بازگشت هنوز باز است و امیدواریم روزى فرارسد كه مفهوم آیات فوق بار دیگر در مسلمین زنده شود و به وضع ذلّت بار كنونى پایان دهند .
67 ما كانَ لِنَبِىٍّ اَنْ يَكُونَ لَهُ اَسْرى حَتّى يُثْخِنَ فِىالاَْرْضِ تُریدُونَ عَرَضَ الدُّنْيا وَ اللّهُ يُریدُ الاْخِرَةَ وَاللّهُ عَزیزٌ حَكیمٌ
هیچ پیامبرى حق ندارد اسیرانى ( از دشمن ) بگیرد تا كاملاً بر آنها پیروز گردد ( و جاى پاى خود را در زمین محکم كند ) شما متاعناپایدار دنیا را مىخواهید ( و مایلید اسیران بیشترى بگیرید و در برابر گرفتن مالى آزاد كنید ) ولى خداوند سراى دیگر را ( براى شما ) مىخواهد و خداوند قادر و حکیم است .
« يُثْخِنَ » از ماده « ثِخَن » در اصل به معنى ضخامت و غلظت و سنگینى آمده است ، سپس به همین مناسبت به پیروزى و غلبه آشکار و قوّت و قدرت و شدّت اطلاق شده .
« عَرَض » به معنى امور ناپایدار است و از آنجا كه سرمایههاى مادى این جهان پایدار نمىمانند «عَرَضَ الدُّنْيا» بهآنها گفتهشده.
آیه مورد بحث مسلمانان را توجه به يك نکته حساس جنگى مىدهد و آن اینکه هیچگاه مسلمانان پیش از شکست كامل دشمن نباید به فکر گرفتن اسیر باشند ، زیرا چنانکه از پارهاى از روایات استفاده مىشود ، بعضى از مسلمانان تازه كار در میدان « بدر » سعى داشتند دشمن را تا ممکن است اسیر كنند ، براى اینکه طبق معمول جنگهاى آن روز ، پس از خاتمه جنگ ، مبلغ قابل ملاحظهاى به نام « فِدْيَة » يا « فِداء » مىگرفتند و اسیران را در مقابل آن آزاد مىکردند .
این كار ممکناست بعضى از مواقع كارخوبى محسوب شود ؛ ولى قبل از اطمینان كامل از شکست دشمن كار خطرناکى است ، زیرا مشغول شدن به گرفتن اسیران و بستن دستهاى آنها و انتقال آنان به يك محلّ مناسب در بسیارى از اوقات جنگجویان را از اصل هدف جنگ بازمىدارد و چه بسا به « دشمن زخم خورده » امکان مىدهد كه حملات
خود را تشدید و جنگجویان را درهم بکوبند ، همانگونه كه در حادثه جنگ احد توجه به جمع آورى غنایم گروهى از مسلمانان را به خود مشغول ساخت و دشمن از فرصت استفاده
کرد و ضربه نهایى خود را بر آنها وارد كرد .
بنابراین گرفتن اسیر تنها در صورتى مجاز است كه اطمینان كامل از پیروزى بر دشمن حاصل شود در غیر این صورت باید با ضربات قاطع و كوبنده و پى در پى قدرت و نیروى دشمن مهاجم را از كار بیاندازد ، امّا به محض حصول اطمینان از این موضوع ، هدف انسانى ایجاب مىکند كه دست از كشتن بردارند و به اسیر كردن قناعت كنند .
سپس آن گروهراکه برخلاف این دستور رفتار كردند مورد ملامت قرار داده و مىگوید : « شما تنها به فکر جنبههاى مادى هستید و متاع ناپایدار دنیا را مىخواهید ، در حالى كه خداوند سراى جاویدان و سعادت همیشگى را براى شما مىخواهد » ( تُریدُونَ عَرَضَ الدُّنْيا وَ اللّهُ يُریدُ الاْخِرَةَ ) .
البته همانطور كه گفتیم توجّه به جنبههاى مادّى اسیران جنگى و غفلت از اهداف نهایى يعنى پیروزى بر دشمن نه تنها به سعادت و پاداش اخروى لطمه مىزند ، بلکه از نظر زندگى
این جهان و سربلندى و عزّت و آرامش نیز زیانبخش است ، در حقیقت این اهداف نهایى از امور پایدار این جهان محسوب مىشود و به تعبیر دیگر نباید به خاطر منافع آنى و زودگذر ، منافع مستمر آینده را به خطر افکند .
و در پایان آیه مىفرماید دستور فوق در واقع آمیختهاى از « عزّت و پیروزى » و « حکمت و تدبیر » است ، چون از ناحیه خداوند صادر شده « و خداوند عزیز و حکیم است » ( وَ اللّهُ عَزیزٌ حَكیمٌ ) .
در آیه بالا بار دیگر تأکیدى پیرامون مسأله آزادى اراده انسان و نفى مکتب جبر دیده مىشود ، زیرا مىگوید : خداوند براى شما سراى جاویدان مىخواهد در حالى كه گروهى از شما دربند منافع مادّى زودگذر هستید.
68 لَولا كِتبٌ مِنَاللّهِ سَبَقَ لَمَسَّكُمْ فیماآ اَخَذْتُمْ عَذابٌ عَظیمٌ
اگر فرمان سابق خدا نبود ( كه بدون ابلاغ ، امتى را كیفر ندهد ) مجازات بزرگى به خاطر چیزىکه ( از اسیران ) گرفتید بهشمامىرسید.
درباره جمله « لَولا كِتبٌ مِنَ اللّهِ سَبَقَ » مفسران ، احتمالات گوناگون دادهاند ، ولى آنچه مناسبتر با تفسیر مجموع آیه است ، این است كه : « اگر نه این بود كه خداوند از پیش مقرّر داشتهاست كه تاحکمى را بهوسیله پیامبرش براى بندگان بیان نکرده آنها را مجازات نکند ، شما را به خاطر اینکه به دنبال گرفتن اسیران به منظور جلب منافع مادى رفتید و موقعيّت ارتش اسلام و پیروزى نهایى آن را به خطر افکندید ، سخت كیفر مىداد ، ولى همانگونه كه درآیات دیگرقرآن تصریح شده، سنّت پروردگار این است كه نخست احکام را تبیین مىکند سپس متخلّفین را كیفر مىدهد » مانند « وَ ما كُنّا مُعَذِّبینَ حَتّى نَبْعَثَ رَسُولاً » (15/اسراء).
69 فَكُلُوا مِمّا غَنِمْتُمْ حَللاً طَيِّبا وَاتَّقُوا اللّهَ اِنَّ اللّهَ غَفُورٌ رَحیمٌ
اکنون از آنچه غنیمت گرفتهاید حلال و پاکیزه بخورید و از خدا بپرهیزید ، خداوند آمرزنده و مهربان است .
در اینجا سؤالى پیش مىآید كه گرفتن مبلغى در برابر آزاد ساختن اسیران چگونه با
اصول عدالت سازگار مىباشد ؟ و آیا این يك نوع انسان فروشى نیست ؟
ولى با كمى دقت پاسخ این سؤال روشن مىشود ، كه « فِداء » در حقیقت يك نوع غرامت جنگى است زیرا در هر جنگى مقدار زیادى از سرمایههاى اقتصادى و نیروى انسانى از میان مىرود ، گروهى كه به حق مىجنگند حق دارند پس از پایان جنگ جبران خسارات خود را از دشمن بخواهند ، يکى از طرق گرفتن خسارت مسأله « فِداء » است و باتوجه به اینکه مبلغ « فِداء » در آن روز درباره اسیران ثروتمند چهارهزار درهم و درباره افراد كم ثروت يکهزار ، تعیین شده بود ، معلوم مىشود كه مجموع اموالى كه از این راه از قریش گرفته شد چندان قابل ملاحظه نبود حتى پاسخگوى خسارتهاى مالى و انسانى كه برسپاه اسلام وارد شده بود ، محسوب نمىشد .
از این گذشته اموال زیادى از مسلمانان در « مکه » به هنگامى كه مجبور شدند بر اثر فشار قریش ، به مدینه هجرت كنند در دست دشمن باقى مانده بود و از این نظر نیز مسلمانان حق داشتند كه آن را جبران كنند .
توجه به این نکته نیز لازم است كه گرفتن « فِداء » جنبه الزامى ندارد و حکومت اسلامى مىتواند در صورتى كه صلاح ببیند ، اسیران جنگى را مبادله كند و يا بدون گرفتن هیچگونه امتیازى آزاد سازد ، چنانکه در آیه 4 سوره محمّد صلىاللهعلیهوآله به آن اشاره شده و تفسیر آن به خواست خدا خواهد آمد .
70 يآاَيُّهَا النَّبِىُّ قُلْ لِمَنْ فىآ اَيْدیكُمْ مِنَ الاَْسْرى اِنْ يَعْلَمِ اللّهُ فى قُلُوبِكُمْ خَيْرا يُؤْتِكُمْ خَيْرا مِمّاآ اُخِذَ مِنْكُمْ وَ يَغْفِرْ لَكُمْ وَ اللّهُ غَفُورٌ رَحیمٌ
اى پیامبر ! به اسیرانى كه در دست شما هستند بگو اگر خداوند خیرى در دلهاى شما بداند ( و نیات نیك و پاکى داشته باشید ) بهتر از آنچه از شما گرفته به شما مىدهد و شما را مىبخشد و خداوند آمرزنده و مهربان است .
مسأله مهم دیگرى كه درمورد اسیرانجنگى وجود دارد موضوع اصلاح و تربیت و هدایت آنها است ، این موضوع در مکتبهاى مادى ممکن است مطرح نباشد ، ولى در جهادى كه براى آزادى و اصلاح انسانها و تعمیم حق و عدالت صورت مىگیرد ، حتما مطرح است .
لذا در آیه مورد بحث به پیامبر صلىاللهعلیهوآله دستور مىدهد كه اسیران را با بیان دلگرم كنندهاى به سوى ایمان و اصلاح روش خود دعوت و تشویق كند .
منظور از كلمه « خَيْرا » در جمله « اِنْ يَعْلَمِ اللّهُ فى قُلُوبِكُمْ خَيْرا » همان ایمان و پذیرش اسلام است و منظور از « خَيْرا » در جمله بعد پاداشهاى مادى و معنوى است كه در سایه اسلام و ایمان عاید آنها مىشود و به مراتب بالاتر از مبلغى است كه به عنوان « فِداء » پرداختهاند .
علاوه بر این پاداشها لطف دیگرى نیز درباره شما كرده و گناهانى را كه در سابق و قبل از پذیرش اسلام مرتکب شدید ، مىبخشد « و خداوند آمرزنده و مهربان است » ( وَ يَغْفِرْ لَكُمْ وَ اللّهُ غَفُورٌ رَحیمٌ ) .
71 وَ اِنْ يُریدُوا خِيانَتَكَ فَقَدْ خانُوا اللّهَ مِنْ قَبْلُ فَأَمْكَنَ مِنْهُمْ وَ اللّهُ عَلیمٌ حَكیمٌ
اما اگر بخواهند با تو خیانتکنند ( موضوعتازهاى نیست ) آنها پیش از این ( نیز ) به خدا خیانت كردند و خداوند ( شما را ) بر آنها پیروز كرد و خداوند دانا و حکیم است .
در تفسیرهاى شیعه و اهل سنت در ذیل دو آیه فوق نقل شده كه گروهى از انصار از
پیامبر صلىاللهعلیهوآله اجازه خواستند كه از « عباس » عموى پیامبر صلىاللهعلیهوآله كه در میان اسیران بدر بود ، به احترام آن حضرت صلىاللهعلیهوآله فدیه گرفته نشود، ولى پیامبر صلىاللهعلیهوآله فرمود : « وَاللّهِ لاَ تَذِرُنَّ مِنْهُ دِرْهَما : به خدا سوگند ، حتى از يك درهم آن نیز صرفنظر نکنید » ( اگر گرفتن فداء قانون خدا است باید درباره همه حتى عموى من اجرا شود و فرق میان او و سایرین نباشد ) .
پیامبر صلىاللهعلیهوآله به عباس فرمود : « از طرف خودت و فرزند برادرت ( عقیل بن ابیطالب ) باید فِداء بدهى » ، عباس ( كه علاقه خاصى به مال داشت ) گفت : « اى محمّد مىخواهى مرا چنان فقیر كنى كه دست پیش روى طایفهقریش دراز كنم؟ » پیامبر صلىاللهعلیهوآله فرمود:« از همان ذخیرهاى كه نزد همسرت ام الفضل گذاردى و گفتى اگر من در میدان جنگ كشته شدم ، این مال را مخارج خود و فرزندانت قرارده، فدیهبپرداز » .
عباس از این موضوع سخت در تعجب فرو رفت و گفت : چه كسى این خبر را به تو داده ؟ ( در حالى كه كاملاً محرمانه بوده است ) پیامبر صلىاللهعلیهوآله فرمود : « جبرئیل از طرف خداوند » .
عباس گفت : « سوگند به كسى كه محمّد به آن سوگند ياد مىکند ، هیچ كس جز من
و همسرم از این راز آگاهى نداشت ، سپس گفت : " اَشْهَدُ اَنَّكَ رَسُولُ اللّهِ " و مسلمان شد.
همه اسیران بدر پس از آزادى به مکه بازگشتند ، جز « عباس » و « عقیل » و « نَوْفَل » كه قبول اسلام كردند و در مدینه ماندند و آیات فوق اشاره به وضع آنها مىکند .(1)
در مورد اسلام آوردن عباس در بعضى از تواریخ چنین آمده كه پس از قبول اسلام به مکه بازگشت و پیامبر صلىاللهعلیهوآله را به وسیله نامه از توطئههاى مشرکان آگاه مىساخت ، سپس قبل از سال هشتم هجرت سال فتح مکه به مدینه هجرت نمود .
در كتاب « قرب الاسناد » از امام باقر از پدرش امام سجاد (علیه السلام) چنین نقل شده كه روزى اموال قابلملاحظهاى نزد پیامبر صلىاللهعلیهوآله آوردند، پیامبر صلىاللهعلیهوآله رو به عباس كرد و فرمود : .
1) به « نور الثقلین » و « روضه كافى » و « تفسیر قرطبى » و « تفسیرالمَنار » ذیل آیه مورد بحث مراجعه شود .
« عبایت را بگشا و قسمتى از این مال را برگیر » ، عباس چنین كرد ، سپس پیغمبر صلىاللهعلیهوآله فرمود : « این از همان است كه خداوند فرموده و آیه " يآاَيُّهَا النَّبِىُّ قُلْ لِمَنْ فىآ اَيْدیكُمْ ... " را تلاوت كرد » .(1)
اشاره به اینکه وعده خدا راجع به جبران اموالى كه از شما گرفته شده هم اکنون عملى شد.
و از این حدیث معلوم مىشود ، كه پیامبر صلىاللهعلیهوآله درصدد بود اسیرانى را كه اسلام آوردند به نحو احسن تشویق و اموالى را كه پرداختهاند به طرز بهترى جبران كند .
72 اِنَّ الَّذینَ ءَامَنُوا وَ هاجَرُوا وَ جهَدُوا بِاَمْوالِهِمْ وَ اَنْفُسِهِمْ فىسَبیلِاللّهِ وَالَّذینَ ءَاوَوْا وَنَصَرُوآا اوُلآئِكَ بَعْضُهُمْ اَوْلِياآءُ بَعْضٍ وَ الَّذینَ ءَامَنُوا وَ لَمْ يُهاجِرُوا ما لَكُمْ مِنْ وَليَتِهِمْ مِنْ شَىْءٍ حَتّى يُهاجِرُوا وَ اِنِ اسْتَنْصَرَوكُمْ فِىالدّينِ فَعَلَيْكُمُ النَّصْرُ اِلاّ عَلى قَوْمٍ بَيْنَكُمْ وَ بَيْنَهُمْ میثقٌ وَ اللّهُ بِما تَعْمَلُونَ بَصیرٌ
آنهاکهایمانآوردند و مهاجرتنمودند و بااموال وجانهاى خود در راه خدا جهاد .
1) « نور الثقلین » ، جلد 2 ، صفحه 168 .
کردند و آنها كه پناه دادند و يارى نمودند،اولیاء( ياران و مسؤولان و مدافعان ) يکدیگرند و آنها كه ایمان آوردند و مهاجرت نکردند هیچگونه ولایت ( و تعهد و مسؤولیت ) در برابرآنها ندارند تا هجرتکنند و ( تنها ) اگر از شما در ( حفظ ) دین ( خود ) يارى طلبند بر شما است كه آنها را يارى كنید جز بر ضد گروهى كه میان شما و آنها پیمان ( ترك مخاصمه ) است و خداوند به آنچه عمل مىکنید بینا است .
در این قسمت از آیه اشاره به دو گروه مهاجرین و انصار شده است ، يعنى مؤمنانى كه در مکه ایمان آورده بودند و پس از آن به مدینه هجرت كردند و مؤمنانى كه در مدینه به پیامبر ایمان آوردند و به يارى و حمایت او و مهاجران برخاستند و آنها را اولیاء و حامیان و متعهدان در برابر يکدیگر معرفى مىکند .
جالبتوجه اینکه براى گروه نخست چهار صفت بیان كرده، اول ایمان ، دوّم هجرت و سوم جهاد مالى و اقتصادى ( از طریق صرفنظر كردن از اموال خود در مکه و يا صرف كردن از اموال خویش در غزوه بدر و مانند آن ) و چهارم جهاد با خون و جان خویش در راه خدا و
درمورد « انصار » دو صفت ذکر شده نخست « ایواء » ( پناه دادن ) دوّم يارى كردن و با ذکر جمله « بَعْضُهُمْ اَوْلِياءُ بَعْضٍ » همه را در برابر يکدیگر متعهد و مسؤول مىداند .
در حقیقت این دو گروه در بافت جامعه اسلامى يکى به منزله « تار » و دیگرى به منزله « پود » بود و هیچ كدام از دیگرى بىنیاز نبود .
سپس به گروه سوم اشاره كرده ، مىگوید : « آنها را كه ایمان آوردند و مهاجرت نکردند و به جامعه نوین شما نپیوستند هیچگونه ولایت و تعهد و مسؤولیتى در برابر آنها ندارید تا اقدام به هجرت كنند » (وَ الَّذینَ ءَامَنُوا وَ لَمْ يُهاجِرُوا ما لَكُمْ مِنْ وَليَتِهِمْ مِنْ شَىْءٍ حَتّى يُهاجِرُوا) .
و در جمله بعد تنها يك نوع حمایت و مسؤولیت را استثنا كرده و آن را درباره این گروه اثبات مىکند و مىگوید : « هرگاه این گروه ( مؤمنان غیرمهاجر ) از شما به خاطر حفظ دین و آئینشان يارى بطلبند ( يعنى تحت فشار شدید دشمنان قرار گیرند ) بر شما لازم است كه به يارى آنها بشتابید » ( وَ اِنِ اسْتَنْصَرَوكُمْ فِىالدّينِ فَعَلَيْكُمُ النَّصْرُ ) . « مگر زمانى كه مخالفان آنها جمعیتى باشند كه میان شما و آنان پیمان ترك مخاصمه بسته شده » ( اِلاّ عَلى قَوْمٍ بَيْنَكُمْ وَ بَيْنَهُمْ میثقٌ ) .
و به تعبیر دیگر لزوم دفاع از آنان در صورتى است كه در برابر دشمنان مشترك قرار گیرند امّا اگر در برابر كفارى كه با شما پیمان بستهاند واقع شوند احترام به پیمان از دفاع از این گروه بىحال لازمتر است .
73 وَالَّذینَ كَفَرُوا بَعْضُهُمْ اَوْلِياآءُ بَعْضٍ اِلاّ تَفْعَلُوهُ تَكُنْفِتْنَةٌ فِى الاَرْضِ وَ فَسادٌ كَبیرٌ
و آنها كه كافر شدند اولیاء ( و ياران و مدافعان ) يکدیگرند، اگر ( این دستور را ) انجام ندهید فتنه و فسادعظیمى در زمین روىمىدهد.
یعنى پیوند آنها تنها با خودشان است و شما حق ندارید با آنها پیوندى داشته باشید و از آنها حمایت كنید و يا آنها را به حمایت خود دعوت نمایید ، نه به آنها پناه دهید و نه از آنها پناه بخواهید و به طور خلاصه آنها نباید در تار و پود جامعه اسلامى داخل باشند و نه شما در تار و پود جامعه آنها. سپس به مسلمانان هشدار مىدهد كه « اگر این دستور مهم اسلامى را نادیده بگیرید ، فتنه و فساد عظیمى در زمین و در محیط جامعه شما بهوجود خواهد آمد » ( اِلاّ تَفْعَلُوهُ تَكُنْ فِتْنَةٌ فِى الاَْرْضِ وَ فَسادٌ كَبیرٌ ) .
چه فتنه و فسادى از این بالاتر كه خطوط پیروزى شما محو مىگردد و دسایس دشمنان در جامعه شما كارگر مىشود و نقشههاى شوم آنها در راه برانداختن آیین حق و عدالت از نو جان مىگیرد .
مفسران در تفسیر این دو كلمه كه در آیات مورد بحث آمده است ، احتمالات گوناگونى دادهاند ، اما آنچه با مفهوم آیه سازگارتر است ، این است كه منظور از « فتنه » اختلاف و پراکندگى و تزلزل مبانى عقیدهاى مسلمانان بر اثر وسوسههاى دشمنان است و « فساد » هرگونه نابسامانى و خرابىنظامات مختلفاجتماعىرا شاملمىشود، مخصوصا ریختهشدن خون بىگناهان و ناامنى و مانند آنها .
در حقیقت قرآن مجید به مسلمانان هشدار مىدهد كه اگر پیوند ارتباط و تعاون و برادرى را با هم محکم نکنند و از دشمنان قطع پیوند و همکارى ننمایند روز به روز تشتت و پراکندگى در صفوف آنها بیشتر مىشود و با نفوذ دشمنان در مجتمع اسلامى و
وسوسههاى اغواگر آنان پایههاى ایمان سست و متزلزل مىگردد و از این راه فتنه عظیمى دامانشان را خواهد گرفت. همچنین بر اثر نبودن پیوند محکم اجتماعى و رخنه دشمن در صفوف آنها ، انواع مفاسد ، ناامنى ، خونریزى و تباهى اموال و فرزندان و نابسامانىها در اجتماع آنها آشکار خواهد شد و « فساد كبیر » همه جا را فرا خواهد گرفت .
74 وَ الَّذینَ ءَامَنُوا وَ هاجَرُوا وَ جهَدُوا فى سَبیلِ اللّهِ وَ الَّذینَ ءَاوَوْا وَ نَصَرُوآا اوُلآئِكَ هُمُ الْمُؤْمِنُونَ حَقّا لَهُمْ مَغْفِرَةٌ وَ رِزْقٌ كَریمٌ
و آنها كه ایمان آوردند و هجرت نمودند و جهاد در راه خدا كردند و آنهاکه پناه دادند و يارى كردند، آنان مؤمنان حقیقىاند ، براى آنها آمرزش ( و رحمت خدا ) و روزى شایستهاى است .
75 وَ الَّذینَ ءَامَنُوا مِنْ بَعْدُ وَ هاجَرُوا وَ جهَدُوا مَعَكُمْ فَاُولآئِكَ مِنْكُمْ وَ اُولُواالاَْرْحامِ بَعْضُهُمْ اَوْلى بِبَعْضٍ فى كِتبِ اللّهِ اِنَّ اللّهَ بِكُلِّ شَىْءٍ عَلیمٌ
و آنهاکه بعدا ایمانآوردند و هجرتکردند و با شما جهاد نمودند از شما هستند و
خویشاوندان نسبت به يکدیگر ( از دیگران ) در احکامى كه خدا مقرر داشته سزاوارترند خداوند به همه چیز دانا است .
یعنى جامعه اسلامى يك جامعه مدار بسته و انحصارى نیست، بلکه درهایش به سوى همه مؤمنان و مهاجران و مجاهدان آینده نیز گشوده است ، هرچند مهاجران نخستین مقام و منزله خاصّى دارند ، ولى این برترى به آن معنى نیست كه مؤمنان و مهاجران آینده كه در زمان نفوذ و پیشرفت اسلام بهآن گرویدند و بهسوى آن آمدند، جزء بافت جامعه اسلامى نباشند .
و درپایان آیه اشاره بهولایت و اولويّت خویشاوندان نسبت به يکدیگر كرده ، مىگوید : « خویشاوندان ( نیز ) نسبت به يکدیگر و در احکامى كه خداوند بر بندگانش مقرر داشته اولويّت دارند » ( وَ اُولُوا الاَْرْحامِ بَعْضُهُمْ اَوْلى بِبَعْضٍ فى كِتبِ اللّهِ ) .
در حقیقت در آیات گذشته سخن از ولایت و اولويّت عمومى مسلمانان نسبت به يکدیگر بود و در این آیه اخیرا تأکید مىکند كه این ولایت و اولويّت در مورد خویشاوندان بهصورت قوىتر و جامعترى است ، زیرا خویشاوندان مسلمان علاوه بر ولایت ایمان و
هجرت ، ولایت خویشاوندى نیز دارند. به همین جهت آنها از يکدیگر ارث مىبرند ، در حالىکه غیر خویشاوندان از يکدیگر ارث نمىبرند .
بنابراین آیه اخیر تنها حکم ارث را بیان نمىکند ، بلکه معنى وسیعى دارد كه ارث هم جزء آن است و اگر مشاهده مىکنیم كه در احکام ارث در روایات اسلامى و در تمام كتب
فقهى به این آیه و آیه مشابه آن در سوره احزاب استدلال شده ، دلیل بر این نیست كه منحصر به مسأله ارث باشد ، بلکه مىتواند روشنگر يك قانون كلى كه ارث هم بخشى از آن است ، بوده باشد. و لذا مىبینیم در مسأله جانشینى پیامبر صلىاللهعلیهوآله كه در مفهوم ارث مالى داخل نیست بهاین آیه ، در بعضى از روایات اسلامى ، استدلال شده است و نیز در مسأله غسل ميّت و مانند آن به همین آیه براى اولويّت خویشاوندان استدلال كردهاند .
پروردگارا ! جامعه اسلامى ما را به لطفت بیدار كن . از خطرات پیوند و همکارى با دشمنان آگاه ساز و در پرتو خودآگاهى و وحدت كلمه ، اجتماعمان را از « فتنه » و « فساد » پاك فرما ... .
پایان سوره انفال
در فضیلت تلاوت این سوره در روایتى از امام صادق مىخوانیم كه فرمود : «کسى كه سوره برائتوانفالرا درهرماه بخواند روح نفاق در او داخل نمىشود و از پیروان راستین على خواهد بود».
اهمیت نکات مختلفى كه در این سوره به آن اشاره شده به قدرى است كه از پیامبر صلىاللهعلیهوآله نقل شده كه فرمود : « سوره برائت و توحید با هفتاد هزار صف از صفوف ملائکه بر من نازل گردید و هرکدام اهمیت این دو سوره را توصیه مىکردند » .
اهمیتفوقالعادهاىکه در روایات بهخواندن سورههاى مختلف داده شده نه به اینمعنى است كه خواندن بدون اندیشه و عمل سبب مىشود كه بهطرز خارقالعادهاى این آثار آشکار شود و فىالمثل كسىکه الفاظ برائت و انفال را بدون كمترین فهم معنى آنها بخواند از نفاق بیگانه و در صف شیعیان راستین قرار خواهد گرفت .
توجه به این نکات قبل از تفسیر سوره لازم است :
مفسران براى این سوره نامهاى زیادى كه بالغ بر ده نام مىشود ذکر كردهاند ، كه از همه معروفتر « بَرائَت » و « تَوْبَة » و « فاضِحَة » است و هر يك از این نامها دلیل روشنى دارد ، نام « بَرائَت » به این جهت بر این سوره گذارده شده كه آغاز آن برائت و بیزارى خداوند از مشرکان پیمان شکن است. و « تَوْبَة » به این خاطر است كه در این سوره سخن از « توبه » فراوان به میان آمده و نامگذارى به « فاضِحَة » به جهت آن است كه آیات مختلفى از آن موجب رسوایى و فضاحت منافقان و پرده بردارى از روى اعمالشان بوده است .
پاسخ این سؤال را چگونگى شروع این سوره به ما مىدهد ، زیرا این سوره در واقع با اعلان جنگ به دشمنان پیمانشکن و اظهار برائت و بیزارى و پیش گرفتن يك روش محکم و سخت در مقابل آنان آغاز شده است و روشنگر خشم خداوند نسبت به این گروه است و با « بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ » كه نشانه صلح و دوستى و محبّت و بیان كننده صفت رحمانيّت و
رحیميّت خدا است، تناسب ندارد. اینموضوع در روایتى از على نقل شده است .(1)
گروهى نیز معتقدند چون این سوره در حقیقت دنباله سوره انفال است ، زیرا در سوره انفال پیرامون پیمانها سخن گفته شده و در این سوره پیرامون الغاى پیمانهاى پیمان شکنان بحث شده ، لذا « بسم اللّه » در میان این دو ذکر نشده است .
روایتى نیز در این باره از امام صادق نقل شده است .
و هیچ مانعى ندارد كه علت ترك « بسم اللّه » هر دو موضوع باشد ، كه به يکى در روایت نخست و به دیگرى در روایت دوم اشاره شده است . .
1) مرحوم طبرسى از على نقل مىکند : « لَمْ تُنْزَلْ بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ عَلى رَأْسِ سُورَةِ بَرائَةٍ ، لاَنَّ بِسْمِ اللّهِ لِلاَْمانِ وَ الرَّحْمَةِ وَ نَزَلَتْ بَرائَةٌ لِرَفْعِ الاَْمانِ بِالسَّيْفِ » .
1 بَراآءَةٌ مِنَ اللّهِ وَ رَسُولِهآ اِلَى الَّذینَ عهَدْتُمْ مِنَ الْمُشْرِكینَ
این اعلام بیزارى خدا و پیامبر او به كسانى از مشرکان است كه با آنها عهد بستهاید .
2 فَسیحُوا فِى الاَْرْضِ اَرْبَعَةَ اَشْهُرٍ وَاعْلَمُوآا اَنَّكُمْ غَيْرُ مُعْجِزِى اللّهِ وَ اَنَّ اللّهَ مُخْزِى الْكفِرینَ
با این حال چهار ماه ( مهلت دارید كه ) در زمین ( آزادانه ) سیر كنید ( و هر جا مىخواهید بروید و بیندیشید ) و بدانید شمانمىتوانید خدا را ناتوان سازید ( و از قدرت او فرار كنید و نیز بدانید ) خداوند خوارکننده كافران است .
« سیحُوا » از ماده « سِياحَت » به معنى گردش توأم با آرامش و مهلت است .
در محیط دعوت اسلام گروههاى مختلفى وجود داشتند ، كه پیامبر با هر يك از آنها طبق موضعگیرىهایشان رفتار مىکرد :
گروهى با پیامبر صلىاللهعلیهوآله هیچگونه پیمانى نداشتند و پیامبر صلىاللهعلیهوآله در مقابل آنها نیز هیچگونه
تعهدى نداشت. گروههاى دیگرى در « حُدَيْبِيَّة » و مانند آن پیمان ترك مخاصمه با رسول خدا صلىاللهعلیهوآله بسته بودند ، این پیمانها بعضى داراى مدت معین بود و بعضى مدتى نداشت .
در این میان بعضى از طوایفى كه با پیامبر صلىاللهعلیهوآله پیمان بسته بودند ، يك جانبه و بدون هیچ مجوزى پیمانشان را به خاطر همکارى آشکار با دشمنان اسلام شکستند و يا درصدد از میان بردن رسول خدا صلىاللهعلیهوآله برآمدند ، همانند يهود « بنى نضیر » و « بَنى قُرَيْظَة » ، پیامبر صلىاللهعلیهوآله هم در مقابل آنها شدت عمل به خرج داد و همه را از مدینه طرد كرد ، ولى قسمتى از پیمانها هنوز به قوت خود باقى بود ، اعم از پیمانهاى مدتدار و بدون مدت .
آیه اول مورد بحث به تمام مشرکان ( بت پرستان ) اعلام مىکند كه : هر گونه پیمانى با مسلمانان داشتهاند ، لغو خواهد شد و مىگوید : « این اعلام برائت و بیزارى خداوند و پیامبرش از مشرکانىکه با آنها عهد بستهاید، مىباشد » (بَراآءَةٌ مِنَ اللّهِ وَ رَسُولِهآ اِلَى الَّذینَ عهَدْتُمْ مِنَالْمُشْرِكینَ) .
سپس براى آنها يك مهلت چهارماهه قائل مىشود ، كه در این مدت بیاندیشند و وضع خود را روشن سازند و پس از انقضاى چهار ماه يا باید دست از آیین بتپرستى بکشند و يا
آماده پیکار گردند و مىگوید : « چهار ماه در زمین آزادانه به هر كجا مىخواهید بروید » ( ولى بعد از چهار ماه وضع دگرگون خواهد شد ) ( فَسیحُوا فِى الاَْرْضِ اَرْبَعَةَ اَشْهُرٍ ) .
« اما بدانید كه شما نمىتوانید خداوند را ناتوان سازید و از قلمرو قدرت او بیرون روید » ( وَ اعْلَمُوآا اَنَّكُمْ غَيْرُ مُعْجِزِى اللّهِ ) .
« و نیز بدانید كه خداوند كافران مشرك و بتپرست را سرانجام خوار و رسوا خواهد ساخت » ( اَنَّ اللّهَ مُخْزِى الْكفِرینَ ) .
در اینجا به دو نکته باید توجه كرد .
مىدانیم در اسلام مخصوصا اهمیت فوق العادهاى به مسأله وفاى به عهد و پایبند بودن به پیمانها ، حتى در برابر كافران و دشمنان ، داده شده است ، با این حال این سؤال پیش مىآید كه چگونه قرآن دستور مىدهد پیمان مشرکان يك جانبه لغو گردد ؟
پاسخ این سؤال با توجه به امور زیر روشن مىشود .
اولاً : به طورى كه در آیه 7 و 8 همین سوره ( چند آیه بعد ) تصریح شده ، این لغو پیمان بدون مقدمه نبوده است ، بلکه از آنها قرائن و نشانههایى بر نقض پیمان آشکار شده بود و آنها آماده بودند در صورت توانایى بدون كمترین اعتنا به پیمانهایى كه با مسلمانها دارند ، ضربه كارى را بر آنها وارد سازند .
این كاملاً منطقى است كه اگر انسان ببیند ، دشمن خود را آماده براى شکستن پیمان مىکند و علائم و قرائن آن در اعمال او به قدر كافى به چشم مىخورد ، پیش از آنکه غافلگیر شود اعلام لغو پیمان كرده و در برابر او بپاخیزد .
ثانیا : در پیمانهایى كه به خاطر شرایط خاص بر قوم و ملتى تحمیل مىشود و آنها خود را ناگزیر از پذیرش آن مىبینند ، چه مانعى دارد كه پس از قدرت و توانایى این گونه پیمانها را به طور يکجانبه لغو كنند .
آیین بتپرستى نه يك مذهب بود و نه يك مکتب عاقلانه ، بلکه يك روش خرافى و موهوم و خطرناك بود ، كه مىبایست سرانجام از جامعه انسانى برچیده شود و اگر قدرت و
قوت بتپرستان در جزیره عرب به قدرى در آغاز كار زیاد بود ، كه پیغمبر صلىاللهعلیهوآله مجبور شد تن به صلح و پیمان با آنها دردهد ، دلیل این نخواهد بود كه به هنگام كسب نیرو و قدرت به چنین پیمان تحمیلى كه برخلاف منطق و عقل و درایت است ، وفادار بماند ، این درست به آن مىماند كه يك مصلح بزرگ در میان گاوپرستان بعضى از كشورها ظهور كند و براى برچیدن این برنامه دست به كار تبلیغات وسیع بزند و به هنگامى كه تحت فشار قرار گیرد ، به ناچار با آنها پیمان ترك مخاصمه ببندد ، ولى به هنگامى كه پیروان كافى پیدا كرد ، قیام كند و براى جاروب كردن این افکار پوسیده دست به كار شود و پیمان خود را با آنها ملغى شده اعلام نماید .
لذا مىبینیم این حکم مخصوص مشرکان بوده و اهل كتاب و سایر اقوامى كه در اطراف جزیره عربستان وجود داشتند و به نوعى با پیامبر صلىاللهعلیهوآله پیمان بسته بودند ، پیمانشان تا پایان عمر پیامبر صلىاللهعلیهوآله محترم شمرده شد .
به علاوه مىبینیم لغو پیمان مشرکان به شکل غافلگیرانه صورت نگرفت ، بلکه چهار ماه
به آنها مهلت داده شد و در مرکز اجتماع عمومى حجاز ، يعنى روز عید قربان در كنار خانه كعبه این موضوع به آگاهى همه رسانده شد ، تا فرصت كافى براى فکر و اندیشه بیشتر پیدا كنند ، شاید دست از این آیین خرافى كه مایه عقبماندگى و پراکندگى و جهل و خیانت است ، بردارند ، خداوند هرگز راضى نشد آنها را غافلگیر سازد و مجال تفکر را از آنها سلب كند ، حتى اگر آماده پذیرش اسلام نشوند مجال كافى براى تهیه نیرو به منظور دفاع از خود داشته باشند تا در يك جنگ غیرعادلانه درگیر نشود .
اگر پیامبر صلىاللهعلیهوآله نظر تربیتى و رعایت اصول انسانى نداشت هرگز نباید با دادن مهلت چهار ماهه دشمن را از خواب بیدار كند و مجال كافى براى تهیه نیرو و آمادگى جنگى به او بدهد بلکه باید در يك روز معین پس از الغاى يك جانبه پیمان ، بدون مقدمه ، به آنها حمله كند و بساط آنان را برچیند .
به همین دلیل مىبینیم بسیارى ازبتپرستان از این مهلت چهارماهه استفاده كردند و بامطالعه بیشتر در تعلیمات اسلام به آغوش آن بازگشتند.
در پاسخ این سؤال بین مفسران گفتگو است اما آنچه از ظاهر آیات فوق برمىآید این است كه شروع آن از زمانى بود كه این اعلامیه براى عموم خوانده شد و مىدانیم كه روز خواندن آن روز عید قربان ، دهم ماه ذِىالْحِجَّة ، بود ، بنابراین پایان آن روز دهم ماه ربیعالاول از سال بعد محسوب مىشد. حدیثى كه از امام صادق (علیه السلام) نقل شده نیز این مطلب را تأیید مىکند .(1)
3 وَ اَذنٌ مِنَ اللّهِ وَ رَسُولِهآ اِلَى النّاسِ يَوْمَ الْحَجِّ الاَْكْبَرِ اَنَّ اللّهَ بَرىآءٌ مِنَالْمُشْرِكینَ وَ رَسُولُهُ فَاِنْتُبْتُمْ فَهُوَ خَيْرٌ لَكُمْ وَ اِنْ تَوَلَّيْتُمْ فَاعْلَمُوآا اَنَّكُمْ غَيْرُ مُعْجِزِى اللّهِ وَ بَشِّرِ الَّذینَ كَفَرُوا بِعَذابٍ اَلیمٍ
1) « تفسیر برهان » ، جلد 2 ، صفحه 103 .
و این اعلامىاست از ناحیه خدا و پیامبرش به ( عموم ) مردم در روز حج اکبر ( روز عید قربان ) كه خداوند و پیامبر او از مشرکان بیزارند ، با این حال اگر توبه كنید به نفع شما است و اگر سرپیچىنمایید بدانید شمانمىتوانید خداراناتوان سازید ( و از قلمرو قدرتش خارج شوید ) و كافران را به مجازات دردناك بشارت ده .
در حقیقت خداوند مىخواهد با این اعلام عمومى در سرزمین مکه و آن هم در آن روز بزرگ راههاى بهانهجویى دشمن را ببندد و زبان بدگویان و مفسدهجویان را قطع كند ، تا نگویند ما را غافلگیر ساختند و ناجوانمردانه به ما حمله كردند .
قابلتوجه اینکهتعبیر « اِلَى النّاسِ » به جاى « اِلَى الْمُشْرِكین » نشان مىدهد كه لازم بوده است به همه مردمى كه در آن روز در مکه حاضر مىشوند این پیام ابلاغ شود تا غیر مشرکان نیز گواه بر این موضوع باشند .
سپس روى سخن را به خود مشرکان كرده و از طریق تشویق و تهدید براى هدایت آنها كوشش مىکند ، نخست مىگوید : « اگر توبه كنید و به سوى خدا بازگردید و دست از آیین بتپرستى
بردارید به نفع شما است » ( فَاِنْتُبْتُمْ فَهُوَ خَيْرٌ لَكُمْ ) .
یعنى قبول آیین توحید به نفع شما و جامعه شما و دنیا و آخرت خودتان است و اگر نیك بیندیشید همه نابسامانىهایتان در پرتو آن ، سامان مىیابد ، نه اینکه سودى براى خدا و پیامبر دربرداشته باشد .
بعد به مخالفان متعصب و لجوج هشدار مىدهد كه « اگر از این فرمان كه ضامن سعادت خودتان است سرپیچى كنید بدانید هرگز نمىتوانید خداوند را ناتوان سازید و از قلمرو قدرت او بیرون روید »
( وَ اِنْ تَوَلَّيْتُمْ فَاعْلَمُوآا اَنَّكُمْ غَيْرُ مُعْجِزِى اللّهِ ) .
و در پایان این آیه به كسانى كه با سرسختى مقاومت مىکنند اعلام خطر مىنماید و مىگوید : « كافران بتپرست را به عذاب دردناك بشارت ده » ( وَ بَشِّرِ الَّذینَ كَفَرُوا بِعَذابٍ اَلیمٍ ) .
درمیان مفسران درباره منظور از روز « حج اکبر » گفتگواست، اما آنچه از بسیارى از روایات كه از طرق اهل بیت و اهل سنت نقل شده ، استفاده مىشود این است كه منظور از
آن روز دهم ذى الحجه ، روز عید قربان و به تعبیر دیگر « يَوْمُ النَّحْرِ » مىباشد .
پایان يافتن مدت چهارماه تا روز دهم ماه ربیع الثانى طبق آنچه در منابع اسلامى آمده، دلیل دیگرى براین موضوع است، به علاوه در روز عید قربان در واقع قسمت اصلى اعمال حج پایان مىیابد و از این رو ، روز حج مىتوان به آن اطلاق كرد .
و اما اینکه چرا آن را « اکبر » گفتهاند به خاطر آن است كه در آن سال همه گروهها اعم از مسلمانان و بتپرستان ( طبق سنتى كه از قدیم داشتند ) در مراسم حج شرکت كرده بودند ولى این كار در سالهاى بعد به كلى موقوف شد .
علاوه بر تفسیر فوق كه در روایات اسلامى نیز آمده (1)و تفسیر دیگرى نیز وجود دارد و آن اینکه منظور از آن مراسمحج است، در مقابل مراسم « عمره » كه « حج اصغر » .
1) درتفسیر نورالثقلین از امیرمؤمنان على (علیه السلام) نقل شده كه فرمود : « اِنَّما سُمِّىَ الاَْكْبَرُ لاَِنَّها كانَتْ سَنَةَ حَجٍّ فیهَا الْمُسلِمُونَ وَ الْمُشْرِكُونَ وَ لَمْ يَحِجَّ الْمُشْرِكُونَ بَعْدَ تِلْكَ السَّنَةِ » جلد 2 ، صفحه 184 .
نامیده مىشود .
این تفسیر نیز در پارهاى از روایات آمده است و هیچ مانعى ندارد كه هر دو علت توأما سبب این نامگذارى شده باشد .(1)
گرچه قرآن اعلام بیزارى و برائت خدا را از مشرکان بهصورت سربسته بیان كرده است ، اما از روایات اسلامى استفاده مىشود كه على مأمور بود چهار موضوع را به مردم ابلاغ كند :
✓ 1 - الغاى پیمان مشرکان .
✓ 2 - عدم حق شرکت آنها در مراسم حج در سال آینده .
1) در تفسیر نورالثقلین از امام صادق (علیه السلام) نقل شده كه در پاسخ سؤال يکى از يارانش درباره «يَوْمَ الْحَجِّ الاَْكْبَرِ » فرمود : « هُوَ يَوْمٌ النَّحْرِ وَ الاَْصْغَرُ الْعُمَرَةُ » جلد 2 ، صفحه 186 .
✓ 3 - ممنوع بودن طواف افراد عریان و برهنه كه تاآن زمان در میان مشرکان رایج بود .
✓ 4 - ممنوع بودن ورود مشرکان در خانه خدا .(1)
درتفسیر « مجمعالبیان » از امامباقر نقلشده كهعلى در مراسم حج آن سال خطبهاى خواند و فرمود : « لا يَطُوفَنَّ بِالْبَيْتِ عُرْيانٌ وَ لا يَحِجَّنَّ الْبَيْتَ مُشْرِكٌ وَ مَنْ كانَتْ لَهُ مُدَّةٌ فَهُوَ اِلى مُدَّتِه وَ مَنْ لَمْ يَكُنْ لَهُ مُدَّةٌ فَمُدَّتُهُ اَرْبَعَةُ اَشْهُرٍ : از این پس هیچ برهنهاى نباید طواف خانه خدا بیاید و هیچ بتپرستى حق شرکت در مراسم حج ندارد و آنهایى كه پیمانشان با پیامبر صلىاللهعلیهوآله مدت دارد تا پایان مدت محترم است و آنها كه پیمانشان مدت ندارد ، مدتش چهار ماه خواهد بود » .
4 اِلاَّ الَّذینَ عهَدْتُمْ مِنَ الْمُشْرِكینَ ثُمَّ لَمْ يَنْقُصُوكُمْ شَيْئا وَ لَمْ يُظهِرُوا عَلَيْكُمْ اَحَدا فَاَتِمُّوآا اِلَيْهِمْ عَهْدَهُمْ اِلى مُدَّتِهِمْ اِنَّ اللّهَ يُحِبُّ الْمُتَّقینَ .
1) در بعضى از روایات موضوع چهارم ، « عدم ورود مشرکان به بهشت » ذکر شده است .
مگر كسانى از مشرکان كه با آنها عهد بستید و چیزى از آن فروگذار نکردند و احدى را بر ضد شما تقویت ننمودند، پیمان آنهارا تا پایان مدتشان محترم بشمرید، زیرا خداوند پرهیزکاران را دوست دارد .
از گفتار مورخان و بعضى مفسران چنین استفاده مىشود كه آنها گروهى از طایفه « بَنى كِنانَة » و « بَنى ضُمْرَة » بودند كه نه ماه از مدت پیمان ترك مخاصمه آنها باقى مانده بود و چون به مواد پیمانوفادار ماندهبودند و درتقویتدشمناناسلام شرکت نداشتند ، پیامبر صلىاللهعلیهوآله تا پایان مدت نسبت به پیمانشان وفادار ماند .(1)
بعضى دیگر طایفهاى از « بَنى خُزاعَة » را جزء این گروه
1) « مجمع البیان » ، جلد 5 ، ذیل آیه مورد بحث .
که پیمانشان مدت داشت ، دانستهاند. (1)
5 فَاِذَا انْسَلَخَ الاَْشْهُرُ الْحُرُمُ فَاقْتُلُوا الْمُشْرِكینَ حَيْثُ وَجَدْتُمُوهُمْ وَ خُذُوهُمْ وَاحْصُرُوهُمْ وَاقْعُدُوا لَهُمْ كُلَّ مَرْصَدٍ فَاِنْتابُوا وَاَقامُواالصَّلوةَ وَءَاتَوُا الزَّكوةَ فَخَلُّوا سَبیلَهُمْ اِنَّ اللّهَ غَفُورٌ رَحیمٌ
هنگامىکه ماههاىحرام پایانگرفت مشرکانرا هرکجا بیابید به قتل برسانید و آنها را اسیر سازید و محاصره كنید و در هر كمینگاه بر سر راه آنها بنشینید ، هر گاه توبه كنند و نماز را برپادارند و زکات را بپردازند آنها را رها سازید زیرا خداوند آمرزنده و مهربان است .
1) « المَنار » ، جلد 10 ، ذیل آیه مورد بحث .
« اِنْسَلَخ » از ماده « اِنْسِلاخ » به معنى بیرون رفتن است و اصل آن از « سَلَخَ الشّاةَ » يعنى پوست گوسفند را كند گرفته شده است .
« مَرْصَد » ازماده « رَصَد » به معنى راه و يا كمینگاه است.
در اینجا چهار دستور خشن درمورد آنها دیده مىشود: « بستن راهها ، محاصره كردن ، اسیر ساختن و بالاخره كشتن » و ظاهر این است كه چهار موضوع به صورت يك امر تخییرى نیست ، بلکه با در نظر گرفتن شرایط محیط و زمان و مکان و اشخاص مورد نظر ، باید هر يك از این امور كه مناسب تشخیص داده شود ، عملى گردد . اگر تنها با اسارت و محاصره كردن و بستن راه بر آنها در فشار كافى قرار گیرند از این راه باید وارد شد .
و اگر چارهاى جز قتل نبود كشتن آنها مجاز است .
این شدت عمل به خاطر آن است كه برنامه اسلام ریشه كن ساختن بتپرستى از روى كره زمین بوده و همانطور كه سابقا نیز اشاره كردهایم ، مسأله آزادى مذهبى ، يعنى ترك اجبار پیروان مذاهب دیگر براى پذیرش اسلام ، منحصر به ادیان آسمانى و اهل كتاب مانند
یهود و نصارى است و شامل بتپرستان نمىشود ، زیرا بتپرستى مذهب و آیین نیست كه محترم شمرده شود ، بلکه انحطاط و خرافه و انحراف و بیمارى است كه به هر حال و به هر قیمت باید ریشه كن گردد .
ولى این شدت و خشونت نه به مفهوم این است كه راه بازگشت به روى آنها بسته شده باشد ، بلکه در هر حال و در هر لحظه بخواهند مىتوانند جهت خود را تغییر دهند ، لذا بلافاصله اضافه مىکند : « اگر آنها توبه كنند و به سوى حق بازگردند و نماز را برپا دارند و زکات را ادا كنند ، آنها را رها سازید » و مزاحمشان نشوید ( اِنْ تابُوا وَاَقامُوا الصَّلوةَ وَ ءَاتَوُا الزَّكوةَ فَخَلُّوا سَبیلَهُمْ ) .
و در این صورت با سایر مسلمانان كمترین تفاوتى را ندارند و در همه احکام و حقوق با آنها شریکند .
« زیرا خداوند آمرزنده و مهربان است » و كسى را كه به سوى او بازگردد ، از در خود نمىراند ( اِنَّ اللّهَ غَفُورٌ رَحیمٌ ) .
از آیه فوق در بدو نظر چنین استفاده مىشود كه براى قبول توبه بتپرستان اداء نماز و زکوة نیز لازم است و به همین دلیل بعضى از فقهاى اهل سنت ترك نماز و زکوة را دلیل برکفر گرفتهاند .
ولى حق ایناستکه منظوراز ذکراین دو دستوربزرگاسلامىآن است كه در تمام مواردى كه ادعاى اسلام مشکوك به نظر برسد ، همانگونه كه در مورد بتپرستان آن روز غالبا چنین بود ، انجام این دو وظیفه بزرگ اسلامى را به عنوان نشانه براى اسلام آنها قرار دهند .
و يا اینکه منظور این است كه آنها نماز و زکات را به عنوان دو قانون الهى بپذیرند و به آن گردن نهند و به رسمیت بشناسند ، هرچند از نظر عمل در كار آنها قصورى باشد ، زیرا دلایل فراوانى داریم كه تنها با ترك نماز و يا زکات انسان در صف كفّار قرار نمىگیرد ، هرچند اسلام او بسیار ناقص است.
البته اگر ترك زکات بهعنوان قیام برضد حکومت اسلامى باشد ، سبب كفر خواهد بود ،
ولى این بحث دیگرى است كه ارتباط بهموضوع ما ندارد.
6 وَ اِنْ اَحَدٌ مِنَ الْمُشْرِكینَ اسْتَجارَكَ فَاَجِرْهُ حَتّى يَسْمَعَ كَلمَ اللّهِ ثُمَّ اَبْلِغْهُ مَأْمَنَهُ ذلِكَ بِاَنَّهُمْ قَوْمٌ لا يَعْلَمُونَ
و اگر يکى از مشرکان از تو پناهندگى بخواهد به او پناه ده تا كلامخدا را بشنود ( و در آن بیندیشد ) سپس او را بهمحل امنش برسان چرا كه آنها گروهى ناآگاهند .
یعنى در نهایت آرامش با او رفتار كن و مجال اندیشه و تفکر را به آنها بده تا آزادانه به بررسى محتواى دعوت تو بپردازند و اگر نور هدایت بر دل آنها تابید آن را بپذیرند . بعد اضافه مىکند كه « او را پس از پایان مدت مطالعه به جایگاه امن و امانش برسان » تا كسى در اثناء راه مزاحم او نگردد ( ثُمَّ اَبْلِغْهُ مَأْمَنَهُ ذلِكَ بِاَنَّهُمْ قَوْمٌ لا يَعْلَمُونَ ) .
و سرانجام علت این دستور سازنده را چنین بیان مىکند كه : « این به خاطر آن است كه آنها قومى بىاطلاع و ناآگاهند » ( ذلِكَ بِاَنَّهُمْ قَوْمٌ لا يَعْلَمُونَ ) .
بنابراین اگر درهاى كسب آگاهى به روى آنها بازگردد ، این امیدمىرودکه
از بتپرستى كه زاییده جهل و نادانى است خارج شوند و به راه توحید و خدا كه مولود علم و دانش است گام بگذارند .
در منابع شیعه و اهل سنت نقل شده كه يکى از بتپرستان پس از الغاى پیمان آنها به على گفت : « اى فرزند ابوطالب اگر كسى از ما بعد از گذشتن این چهار ماه بخواهد پیامبر را ملاقات كند و مسائلى را با او در میان بگذارد و يا سخن خدا را بشنود ، آیا در امنیت خواهد بود ؟ ». على فرمود : « آرى ، زیرا خداوند فرموده " وَ اِنْ اَحَدٌ مِنَالْمُشْرِكینَ اسْتَجارَكَ فَاَجِرْهُ " » .(1)و به این ترتیب سختگیرى فوق العادهاى كه از آیه اول استفاده مىشود ، با نرمشى كه در آیه دوم به كار رفته ، تعدیل مىگردد و راه و رسم تربیت همین است كه همیشه شدت عمل را با نرمش بیامیزند و از آن معجونى شفابخش بسازند . .
1) « تفسیر برهان » ، جلد 2 ، صفحه 106 و « تفسیر فخررازى » جلد 15 صفحه 226 .
از آیه فوق این نکته نیز استفاده مىشود كه عامل مهم بىایمانى جهلاست و سرچشمهاصلى ایمان علم و آگاهى است، لذا براى ارشاد و هدایت مردم باید امکانات كافى براى مطالعه و اندیشه در اختیار آنها گذارد تا بتوانند راه حق را پیدا كنند نه اینکه كورکورانه و يا از روى تقلید اسلام را پذیرا شوند .
7 كَيْفَ يَكُونُ لِلْمُشْرِكینَ عَهْدٌ عِنْدَ اللّهِ وَ عِنْدَرَسُولِهآ اِلاَّ الَّذینَ عهَدْتُمْ عِنْدَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ فَمَا اسْتَقمُوا لَكُمْ فَاسْتَقیمُوا لَهُمْ اِنَّ اللّهَ يُحِبُّ الْمُتَّقینَ
چگونه براى مشرکان پیمانى نزد خدا و رسول او خواهد بود ( در حالى كه آنها همواره آماده شکستن پیمانشان هستند ) مگر كسانى كه با آنها نزد مسجدالحرام پیمان بستید ( این
گروه كه پیمان خود را محترم شمردند ) مادام كه در برابر شما وفادار باشند شما نیز وفادارى كنید كه خداوند پرهیزکاران را دوست دارد .
یعنى اینها با این اعمال و این همه كارهاى خلافشان نباید انتظار داشته باشند كه پیامبر صلىاللهعلیهوآله
به طور يك جانبه به پیمانهاى آنها وفادار باشد .
بعد بلافاصله يك گروه را كه در اعمال خلاف و پیمان شکنى با سایر مشرکان شریك نبودند استثنا مىکند .
در اینکه منظور از گروهى كه با جمله « اِلاَّ الَّذینَ عهَدْتُمْ عِنْدَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ » استثنا شدهاند ، كدام گروه بودهاند ، در میان مفسران گفتگو است ، ولى با توجه به آیات گذشته ظاهر این استکه منظور همان قبایلىاستکه بهعهد و پیمانشان وفادارماندند ، يعنى طوایفى مانند « بَنُو ضُمْرَة » و « بَنُو خُزَيْمَة » و مانند آنها .
و در حقیقت این جمله به منزله تأکید نسبت به آیات گذشته است ، كه مسلمانان باید به هوش باشند كه حساب این گروهها را از پیمان شکنان جدا كنند .
اما اینکه مىگوید : « با آنها كه نزد مسجد الحرام پیمان بستید » ،ممکن است به خاطر این باشد كه به هنگام صلح « حُدَيْبِيَّة » كه مسلمانان با مشرکان قریش در سرزمین « حُدَيْبِيَّة » در پانزده میلى مکه در سال ششم هجرت پیمان بستند ، گروههاى دیگرى از مشرکان عرب
مانند طوایفى كه در بالا اشاره شد ، به این پیمان ملحق شدند و با مسلمانان پیمان ترك مخاصمه بستند ، ولى مشرکان قریش پیمان خود را شکستند و سپس در سال هشتم در جریان فتح مکه اسلام اختیار كردند ، اما گروههاى وابسته مسلمان نشدند و پیمان را هم نشکستند .
و از آنجاکه سرزمینمکه منطقه وسیعى ( تا حدود 48 میل ) اطرافخود را فرامىگیرد ، تمام این مناطق جزء « مسجد الحرام » به شمار مىآید ، چنانکه در آیه 196 سوره بقره در
مورد حج تمتع و احکام آن مىخوانیم : « ذلِكَ لِمَنْ لَمْ يَكُنْ اَهْلُهُ حاضِرِى الْمَسْجِدِ الْحَرامِ : این احکام مربوط به كسى است كه خانه و خانوادهاش نزد مسجد الحرام نباشد » و بر طبق تصریح روایات و فتاواى فقهاء احکام حج تمتع بر كسانى است كه فاصله آنها از مکه بیش از 48 میل بوده باشد ، بنابراین هیچ مانعى ندارد كه صلح « حدیبیه » كه در 15 میلى مکه انجام شده است به عنوان « عِنْدَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ » ذکر شود .
منظور از آیات بالا این نیست كه تنها تصمیم آنان بر پیمانشکنى به هنگام رسیدن به
قدرت مجوز براى لغو يك جانبه پیمان است ، بلکه آنها این طرز فکر خود را بارها عملاً نشان داده بودند ، كه هر موقع دستشان برسد ضربه كارى خود را بدون توجه به پیمان ، بر پیکر مسلمانان وارد مىسازند و این مقدار براى لغو پیمان كافى است .
8 كَيْفَ وَ اِنْ يَظْهَرُوا عَلَيْكُمْ لا يَرْقُبُوا فیكُمْ اِلاًّ وَ لا ذِمَّةً يُرْضُونَكُمْ بِاَفْواهِهِمْ وَ تَأْبى قُلُوبُهُمْ وَ اَكْثَرُهُمْ فسِقُونَ
چگونه ( پیمانشان ارزش دارد ) در حالى كه اگر بر شما غالب شوند نه ملاحظه خویشاوندى با شما را مىکنند و نه پیمان را، شمارا با زبان خود خشنود مىکنند ولى دلهاى آنها ابا دارد و اکثر آنها نافرمانبردارند .
« اِلّ » به معنى خویشاوندى است و بعضى آن را به معنى عهد و پیمان دانستهاند ، در صورت اول منظور این است كه قریش اگرچه خویشاوند پیامبر و گروهى از مسلمانان بودند ولى هنگامى كه خودشان كمترین اعتنایى بهاینموضوع نداشته باشند و احترام خویشاوندى
را رعایت ننمایند ، چگونه انتظار دارند پیامبر صلىاللهعلیهوآله و مسلمانان در مورد آنها رعایت كنند و در صورت دوم تأکیدى براى « ذِمَّة » كه آن هم به معنى عهد و پیمان است محسوب مىشود .
راغب در كتاب « مفردات » ریشه این كلمه را از « اَلیل » به معنى درخشندگى مىداند چه اینکه پیمانهاى محکم و خویشاوندىهاى نزدیك داراى درخشندگى خاصى هستند .
بعد قرآن اضافه مىکند كه هیچگاه فریب سخنان دلنشین و الفاظ بهظاهر زیباى آنهارا نخورید زیرا : « آنها مىخواهند شما را با دهانخود راضى كنند، ولى دلهاىآنها ازاینموضوع ابادارد »( يُرْضُونَكُمْ بِاَفْواهِهِمْ وَ تَأْبى قُلُوبُهُمْ ). دلهاى آنها از كینه و انتقامجویى و قساوت و سنگدلى و بىاعتنایى به عهد و پیمان و رابطه خویشاوندى پر است ، اگرچه با زبان خود اظهار دوستى و مودت كنند. و در پایان آیه اشاره به ریشه اصلى این موضوع كرده مىگوید : « و بیشتر آنها فاسق و نافرمانبردارند » ( وَ اَكْثَرُهُمْ فسِقُونَ ) .
9 اِشْتَرَوْا بِأیتِ اللّهِ ثَمَنا قَلیلاً فَصَدُّوا عَنْ سَبیلِه اِنَّهُمْ ساآءَ ما كانُوا يَعْمَلُونَ
آنها آیات خدا را به بهاى كمى فروختند و ( مردم را ) از راه او بازداشتند ، آنها
اعمال بدى انجام مىدادند .
در روایتى چنین آمده كه « ابوسفیان » غذایى ترتیب داد و جمعى از مردم را به مهمانى فراخواند تا از این طریق عداوت آنها را در برابر پیامبر اسلام صلىاللهعلیهوآله برانگیزد .
بعضى از مفسران آیه فوق را اشاره به این داستان دانستهاند ، ولى ظاهر این است كه آیه مفهوم وسیعى دارد كه این ماجرا و سایر ماجراهاى بت پرستان را شامل مىشود كه براى حفظ منافع مادى و زودگذر خویش از آیات خدا چشم پوشیدند. بعد مىگوید : ( اِنَّهُمْ ساءَ ما كانُوا يَعْمَلُونَ ). هم خود را از سعادت و هدایت و خوشبختى محروم مىساختند و هم سدّ راه دیگران مىشدند و چه عملى از این بدتر كه انسان هم بار گناه خویش را بر دوش كشد و هم بار گناه دیگران را .
10 لا يَرْقُبُونَ فى مُؤْمِنٍ اِلاًّ وَ لا ذِمَّةً وَ اوُلآئِكَ هُمُ الْمُعْتَدُونَ
( نه تنها درباره شما ) درباره هیچ فرد با ایمانى رعایت خویشاوندى و پیمان را نمىکنند و آنها تجاوزکارانند .
نه تنها درباره شما ، در مورد هر كس كه توانایى داشته باشند دست به تجاوز مىزنند .
گرچه مضمون آیه فوق بخشى را كه در آیات گذشته آمده تأکید مىکند ، ولى تفاوت و اضافهاى نسبت به آن دارد و آن اینکه در آیات گذشته سخن از ياران پیامبر صلىاللهعلیهوآله و مسلمانانى بود كه در گرد او بودند ، ولى در این آیه سخن از هر فرد باایمانى است ، يعنى شما در نظر آنها خصوصیتى ندارید ، بلکه هر كس كه مؤمن باشد و پیرو آیین توحید ، اینها با او سردشمنى دارند و ملاحظه هیچ چیز را نمىکنند ، پس اینها در واقع دشمن ایمان و حقند . این نظیر همان چیزى است كه قرآن درباره بعضى اقوام پیشین مىگوید : « وَ ما نَقَمُوا مِنْهُمْ اِلاّ اَنْ يُؤْمِنُوا بِاللّهِ الْعَزیزِ الْحَمیدِ : آنها تنها به خاطر این مؤمنان را تحت شکنجه قرار مىدادند كه به خداوند عزیز و حمید ایمان داشتند » ( 8 / بروج ) .
11 فَاِنْ تابُوا وَ اَقامُوا الصَّلوةَ وَ ءَاتَوُا الزَّكوةَ فَاِخْونُكُمْ فِى الدّينِ وَ نُفَصِّلُ الاْيتِ لِقَوْمٍ يَعْلَمُونَ
هرگاه توبه كنند و نماز را برپادارند و زکات را بپردازند برادر دینىشما هستند و ما
آیات خود را براى جمعیتىکه مىدانند شرح مىدهیم .
در آیات گذشته سخن از این بود كه اگر توبه كنند وظیفه اسلامى نماز و زکوة را انجام دهند مزاحمشان نشوید ( فَخَلُّوا سَبیلَهُمْ ) اما در اینجا مىفرماید « برادر دینى شما هستند » ، يعنى هیچگونه تفاوتى با سایر مسلمانان از نظر احترام و محبت نخواهند داشت ، همانگونه كه میان برادران تفاوتى نیست. و این براى آماده ساختن روح و فکر و عواطف مشرکان براى پذیرش اسلام مؤثرتر است ، كه در يك مرحله توصیه به عدم مزاحمت مىکند و در مرحله بعد سفارش « حقوق يك برادر » را در مورد آنها مىنماید .
12 وَ اِنْ نَكَثُوآا اَيْمنَهُمْ مِنْ بَعْدِ عَهْدِهِمْ وَ طَعَنُوا فى دینِكُمْ فَقتِلُوآا اَئِمَّةَ الْكُفْرِ اِنَّهُمْ لاآ اَيْمنَ لَهُمْ لَعَلَّهُمْ يَنْتَهُونَ
و اگر پیمانهاى خود را پس از عهد خویش بشکنند و آیین شمارا مورد طعن قراردهند با پیشوایان كفر پیکار كنید چرا كه آنها پیمانى ندارند ، شاید دست بردارند .
درست است كه آنها با شما پیمان ترك مخاصمه بستهاند ، ولى این پیمان با نقض شدن
مکرر و آمادگى براى نقض در آینده اصلاً اعتبار و ارزشى نخواهد داشت. قابل توجه اینکه در آیه فوق نمىگوید با كافران مبارزه كنید ، بلکه مىگوید با رؤسا و پیشوایانشان به جهاد برخیزید، اشاره به اینکه توده مردم پیرو رؤسا و زعماى خود هستند ، هدفگیرى شما باید همیشه آنها باشند ، باید سرچشمههاى گمراهى و ضلالت و ظلم و فساد را ببندید و ریشهها را بسوزانید و تا آنها هستند مبارزه با پیروانشان سودى ندارد ، به علاوهاین تعبیر يکنوع بلندنگرى و علوّ همت و تشجیع براى مسلمانان محسوب مىشود ، كه طرف اصلى شما آنها هستند ، خود را آماده مبارزه با آنان كنید نه افراد كوچکشان. امروز هم این دستور مهم قرآن به قوّت خود باقى است ، براى از بین بردن ظلم و فساد ، استعمار و استثمار باید موضعگیرىها در برابر رؤسا و پیشوایان این گروهها باشد و پرداختن به افراد عادى بىثمر است.
13 اَلا تُقتِلُونَ قَوْما نَكَثُوآا اَيْمنَهُمْ وَ هَمُّوا بِاِخْراجِ الرَّسُولِ وَ هُمْ بَدَءُوكُمْ اَوَّلَ مَرَّةٍ اَتَخْشَوْنَهُمْ فَاللّهُ اَحَقُّ اَنْ تَخْشَوْهُ اِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنینَ
آیا باگروهىکه پیمانهاىخود راشکستند و تصمیمبه اخراج پیامبر گرفتند پیکار
نمىکنید ؟ در حالى كه آنها نخستین بار ( پیکار با شما را ) آغاز كردند آیا از آنها مىترسید ؟ با اینکه خداوند سزاوارتر است كه از او بترسید اگر مؤمن هستید .
منظور از جمله « هَمُّوا بِاِخْراجِ الرَّسُولِ » ظاهرا اشاره به مسأله اخراج پیامبر صلىاللهعلیهوآله از « مکه » به هنگام هجرت به مدینه است ، كه نخست قصد آن را داشتند و بعد قصدشان تغییر يافت و تبدیل به قتل پیامبر صلىاللهعلیهوآله شد ، ولى پیامبر صلىاللهعلیهوآله به فرمان خدا در همان شب از مکه خارج گردید و در هر صورت ذکر این موضوع نه به عنوان نشانهاى از پیمانشکنى آنها است ، بلکه به عنوان بازگو كردن يك خاطره دردناك از جنایات بتپرستان مىباشد ، كه هم قریش در آن شرکت داشتند و هم قبایل دیگر ، وگرنه پیمانشکنى بتپرستان از طرق دیگر آشکار شده بود .
از جمله « اَتَخْشَوْنَهُمْ » ( آیا از آنها مىترسید ؟ ) اجمالاً برمىآید كه در میان مسلمانان ، جمعى وجود داشت كه از این فرمان جهاد واهمه مىکرد ، يا به خاطر قدرت و قوت دشمن
و يا به خاطر اینکه پیمانشکنى گناه است .
قرآن به آنها صریحا جواب مىگوید شما نباید از این انسانهاى ضعیف بترسید ، بلکه باید از مخالفت فرمان پروردگار ترس داشته باشید ، به علاوه ترس از اینکه پیمانشکن باشید نابجا است، زیراآنها درابتدا مقدمات پیمانشکنى را فراهم ساختند و پیشقدم شدند .
14 قتِلُوهُمْ يُعَذِّبْهُمُ اللّهُ بِاَيْدیكُمْ وَ يُخْزِهِمْ وَ يَنْصُرْكُمْ عَلَيْهِمْ وَ يَشْفِ صُدُورَ قَوْمٍ مُؤْمِنینَ
با آنها پیکار كنید كه خداوند آنان را به دست شما مجازات مىکند و آنها را رسوا مىسازد و سینه گروهى از مؤمنان را شفا مىبخشد ( و بر قلب آنها مرهم مىنهد ) .
و به این ترتیب دلهاى گروهى از مؤمنان را كه تحت فشار و شکنجه سخت این گروه سنگدل قرار گرفته بودند و در این راه قربانىهایى داده بودند شفا مىدهد « و بر جراحات قلب آنها از این راه مرهم مىنهد » ( وَ يَشْفِ صُدُورَ قَوْمٍ مُؤْمِنینَ ) .
بعضى از مفسران گفتهاند منظور از « قَوْمٍ مُؤْمِنینَ » گروه مؤمنان طایفه « بَنى خُزاعَة »
هستند كه جمعى از بتپرستان از طایفه « بَنى بَكْر » ناجوانمردانه بر آنها ریختند و غافلگیرشان ساختند و بعضى گفتهاند اشاره به گروهى از مردم يمن است كه اسلام را پذیرفتند ولى چون به مکه آمدند از طرف بتپرستان مورد آزار و شکنجه واقع شدند .
ولى بعید نیست این عبارت همه كسانى را كه به نوعى تحت فشار و شکنجه بتپرستان قرار گرفته بودند و دلهایشان از آنها پرخون بود شامل شود .
از مطالب شگفت آور اینکه بعضى از پیروان مکتب جَبْرِيَّة آیه « قتِلُوهُمْ يُعَذِّبْهُمُ اللّهُ بِاَيْدیكُمْ » براى مکتب خود استدلال كردهاند ، در حالى كه اگر ذهن خود را از تعصبها خالى كنیم ، آیه فوق كوچکترین دلالتى بر مقصود آنها ندارد و درست به این مىماند كه ما براى انجام كارى سراغ يکى از دوستان خود مىرویم و مىگوییم امیدواریم خداوند با دست تو این كار را اصلاح كند ، مفهوم این سخن آن نیست كه تو مجبور در انجام این كار هستى بلکه منظور این است كه خداوند قدرتى در اختیار تو قرار داده و نیت پاکى به تو داده است كه با استفاده آن این كار را مىتوانى با آزادى اراده انجام دهى .
15 وَ يُذْهِبْ غَيْظَ قُلُوبِهِمْ وَ يَتُوبُاللّهُ عَلى مَنْيَشاآءُ وَاللّهُ عَلیمٌحَكیمٌ
و خشم دلهاى آنها را از میان مىبرد و خدا توبه هرکس را بخواهد ( و شایسته بداند ) مىپذیرد و خداوند عالم و حکیم است .
این جمله ممکن است تأکیدى براى جمله سابق ( وَ يَشْفِ صُدُورَ قَوْمٍ مُؤْمِنینَ ) بوده باشد و نیز ممکن است با آن متفاوت باشد و جمله گذشته اشاره به این باشد كه در پرتو پیروزى اسلام دلهایى كه سالها به خاطر اسلام و پیامبر صلىاللهعلیهوآله مىطپید و ناراحت و بیمار بود بهبودى يافت و جمله دوم اشاره به این است كه دلهایى كه به خاطر از دست دادن
عزیزان و بستگان و تحمل انواع آزارها و شکنجهها پر از ناراحتى بود آرامش خود را با كشته شدن دشمنان سنگدل باز مىیابد .
و در پایان آیه مىفرماید : ( وَ يَتُوبُ اللّهُ عَلى مَنْ يَشاآءُ ) .
« و خداوند از نیات توبهکنندگان آگاه است و دستورهایى را كه درباره آنها و همچنین پیمان شکنان داده است حکیمانه مىباشد » ( وَ اللّهُ عَلیمٌ حَكیمٌ ) .
ضمنا جملههاى اخیر اشاره به آن است كه ممکن است در آینده بعضى از آنها از در توبه درآیند باید توجه داشته باشند كه خدا توبه آنها را مىپذیرد و شدت عمل در مقابل آنها جایز نیست و نیز بشارتى است به اینکه چنین افرادى در آینده به سوى مسلمانها خواهند آمد و توفیق الهى به خاطر آمادگى روحیشان شامل حال آنها خواهد شد .
به طور كلى بعضى از مفسران آیات اخیر را از اخبار غیبى قرآن و از نشانههاى صدق دعوت پیامبر دانستهاند زیرا آنچه قرآن در آن بیان كرده واقع شده است .
16 اَمْ حَسِبْتُمْ اَنْ تُتْرَكُوا وَ لَمّا يَعْلَمِ اللّهُ الَّذینَ جهَدُوا مِنْكُمْ وَ لَمْ يَتَّخِذُوا مِنْ دُونِ اللّهِ وَ لا رَسُولِه وَ لاَ الْمُؤْمِنینَ وَلیجَةً وَ اللّهُ خَبیرٌ بِما تَعْمَلُونَ
آیا گمان كردید كه ( به حال خود ) رها مىشوید در حالى كه هنوز آنها كه از شما جهاد كردند و غیر از خدا و رسولش را محرم اسرار خویش انتخاب ننمودند ( از دیگران ) مشخص نشدهاند ( باید آزمونشوید و صفوف از هم جدا شود ) و خداوند به آنچه عمل مىکنید آگاه است .
« وَلیجَةً » از ماده « وُلُوج » به معنى دخول است و به كسى گفته مىشود كه محرم اسرار و گرداننده كارهاى انسان مىباشد و معنى آن تقریبا با معنى « بِطانَة » يکسان است .
در حقیقت جمله فوق دو مطلب را به مسلمانان گوشزد مىکند و آن اینکه تنها با اظهار ایمان كارها سامان نمىیابد و شخصیت اشخاص روشن نمىشود ، بلکه با دو وسیله آزمایش ، مردم آزمون مىشوند : نخست جهاد در راه خدا و براى محو آثار شرك و بتپرستى و دوم ترك هر گونه رابطه و همکارى با منافقان و دشمنان ، كه اولى دشمنان خارجى را بیرون مىراند و دومى دشمنان داخلىرا .
جمله « لَمّا يَعْلَمِ اللّهُ » ( در حالى كه خدا هنوز ندانسته ) كه نظیر آن در سایر آیات قرآن نیز دیده مىشود ، در واقع به معنى « هنوز تحقق نیافته » است ( به تعبیر دیگر نفى « علم » به معنى نفى « معلوم » است و این گونه تعبیر معمولاً در مورد تأکید به كار مىرود ) وگرنه خداوند طبق دلایل عقلى و صریحآیات فراوانى از قرآن از همه چیز آگاه بوده و خواهد بود .
این آیه در حقیقت شبیه نخستین آیه سوره عنکبوت است ، آنجا كه مىفرماید :
« اَحَسِبَ النّاسُ اَنْ يُتْرَكُوا اَنْ يَقُولُوا امَنّا وَ هُمْ لا يُفْتِنُونَ : آیا مردم گمان مىکنند كه آنها را به حال خود رها مىسازند و آزمایش نمىشوند ؟ » .و در پایان آیه به عنوان اخطار و تأکید مىفرماید : « خداوند از آنچه انجام مىدهید آگاه است » ( وَ اللّهُ خَبیرٌ بِما تَعْمَلُونَ ) .
مبادا كسانى چنین تصور كنند ، كه خدا از ارتباطهاى مخفیانه آنها با منافقین و دشمنان بىخبر است بلکه به خوبى همه را مىداند و بر طبق آن با بندگان خود رفتار خواهد كرد .
از طرز بیان آیه چنین برمىآید كه در میان مسلمانان آن روز افرادى تازه به محیط اسلام گام گذارده بودند و آمادگى روحى براى جهاد نداشتند ، این سخن درباره آنها است ، وگرنه مجاهدان راستین وضع خود را بارها در میدانهاى جهاد تا آن روز روشن ساخته بودند .
17 ما كانَ لِلْمُشْرِكینَ اَنْ يَعْمُرُوا مَسجِدَ اللّهِ شهِدینَ عَلىآ اَنْفُسِهِمْ بِالْكُفْرِ اوُلآئِكَ حَبِطَتْ اَعْملُهُمْ وَ فِى النّارِ هُمْ خلِدُونَ
مشرکان حق ندارند مساجد خدا را آباد كنند در حالى كه به كفرخویش گواهى مىدهند آنها اعمالشان نابود( و بىارزش ) شده و در آتش جاودانه خواهند ماند .
از جمله موضوعاتى كه بعد از لغو پیمان مشرکان و حکم جهاد با آنان ممکن بود براى بعضى مطرح گردد ، این بود كه چرا ما این گروه عظیم را از خود برانیم و اجازه ندهیم به مسجد الحرام براى مراسم حج قدم بگذارند ، در حالى كه شرکت آنان در این مراسم از هرنظر مایه آبادى است ، هم آبادى بناء مسجد الحرام از طریق كمکهاى مهمى كه آنها به این كار مىکردند و هم آبادى معنوى از نظر افزایش جمعیت در اطراف خانه خدا .
آیات فوق به این گونه افکار واهى و بىاساس پاسخ مىگوید و تصریح مىکند كه نه كوششهایشان براى عمران و آبادى مسجد الحرام يا مانند آن ارزشى دارد و نه انبوه اجتماعشان در اطراف خانه كعبه .
خداوند پاك و منزه است و خانه او نیز باید پاك و پاکیزه باشد و دستهاى آلودگان از خانه خدا و مساجد باید به كلى قطع گردد .
18 اِنَّما يَعْمُرُ مَسجِدَ اللّهِ مَنْ ءَامَنَ بِاللّهِ وَ الْيَوْمِ الاْخِرِ وَ اَقامَ الصَّلوةَ وَ ءَاتَى
الزَّكوةَ وَ لَمْ يَخْشَ اِلاَّ اللّهَ فَعَسىآ اوُلآئِكَ اَنْ يَكُونُوا مِنَ الْمُهْتَدینَ
مساجدالهى را تنها كسى آباد مىکند كه ایمان به خدا و روز قیامتآورده و نمازرا برپا دارد و زکات را بپردازد و از چیزى جز خدا نترسد ، ممکن است چنین گروهى هدایت يابند .
در این آیه شرایط آباد كنندگان مساجد و كانونهاى پرستش و عبادت را ذکر مىکند و براى آنها پنج شرط مهم بیان مىدارد و مىگوید : « تنها كسانى مساجد خدا را آباد مىسازندکه ایمان بهخدا و روز رستاخیز دارند »(اِنَّما يَعْمُرُ مَسجِدَ اللّهِ مَنْ ءَامَنَ بِاللّهِ وَ الْيَوْمِ الاْخِرِ) .
این اشاره به شرط اول و دوم است ، كه جنبه اعتقادى و زیربنایى دارد و تا آن نباشد هیچ عمل پاك و شایسته و خالصى از انسان سرنمىزند ، بلکه اگر ظاهرا هم شایسته باشد ، در باطن آلوده به انواع غرضهاى ناپاك خواهد بود .
بعد به شرطهاى سوم و چهارم اشاره كرده و مىگوید : « و نماز را برپا دارد و زکات را بدهد » ( وَ اَقامَ الصَّلوةَ وَ ءَاتَى الزَّكوةَ ). يعنى ایمانش به خدا و روز رستاخیز تنها در مرحله ادعا
نباشد ، بلکه با اعمال پاکش آن را تأیید كند ، هم پیوندش با خدا محکم باشد و نماز را به درستى انجام دهد و هم پیوندش با خلق خدا و زکوة را بپردازد .
سرانجام به آخرین شرط اشاره كرده و مىگوید : « و جز از خدا نترسد » ( وَ لَمْ يَخْشَ اِلاَّ اللّهَ ) .
قلبش مملو از عشق به خدا است و تنها احساس مسؤولیت در برابر فرمان او مىکند ، بندگان ضعیف را كوچکتر از آن مىشمرد كه بتوانند در سرنوشت او و جامعه او و آینده او
و پیروزى و پیشرفت او و بالاخره در آبادى كانون عبادت او ، تأثیرى داشته باشند .
و در پایان اضافه مىکند : « این گروه كه داراى چنین صفاتى هستند ممکن است هدایت شوند » و به هدف خود برسند و در عمران و آبادى مساجد خدا بکوشند و از نتایج بزرگ آن بهرهمند شوند ( فَعَسىآ اوُلآئِكَ اَنْ يَكُونُوا مِنَ الْمُهْتَدینَ ) .
آیا آباد ساختن مساجد به معنى آبادى ساختمان و تأسیسات آن است ، يا به معنى اجتماع و شرکت در آن ؟ بعضى از مفسران تنها يکى از این دو قسمت را در تفسیر « عمران
مساجد » در آیه فوق انتخاب كردهاند در حالى كه مفهوم این كلمه يك مفهوم وسیع است و همه این امور را شامل مىشود .مشرکان و بتپرستان نه حق شرکت در مساجد دارند و نه تعمیر و بناى ساختمان آنها و همه این امور باید به دست مسلمانان انجام پذیرد .
ضمنا از این آیات استفاده مىشود كه مسلمانان نباید هدایا و كمکهاى مشرکان بلکه تمام فرق غیراسلامى را براى ساختمان مساجد خود بپذیرند ، زیرا آیه اول گرچه تنها سخن از مشرکان مىگوید ، ولى آیه دوم كه با كلمه « اِنَّما » شروع شده ، عمران مساجد را مخصوص مسلمانان مىسازد. و از اینجا روشن مىشود كه متولیان و پاسداران مساجد نیز باید از میان پاکترین افراد انتخاب شوند ، نه اینکه افراد ناپاك و آلوده به خاطر مال و ثروتشان و يا به خاطر مقام يا نفوذ اجتماعیشان ، آنچنان كه در بسیارى از نقاط متأسفانه رایج شده ، بر این مراکز عبادت و اجتماعات اسلامى گمارده شوند .
بلکه تمام دستهاى ناپاك را از تمام این مراکز مقدس باید كوتاه ساخت و از آن روز كه گروهى از زمامداران جبار و يا ثروتمندان آلوده و گنهکار دست به ساختمان مساجد و مراکز
اسلامى زدند ، روح و معنویت و برنامههاى سازنده آنها مسخ شده و همین است كه مىبینیمبسیارىاز اینگونه مساجدشکل مسجد ضرار را بهخودگرفتهاست.
ممکن است بعضى چنین فکر كنند كه چه مانعى دارد ، از سرمایههاى غیر مسلمانان براى عمران و آبادى این مراکز استفاده كنیم؟ اما آنها كه چنین مىگویند توجه به این نکته اساسى ندارند كه اسلام همه جا عمل صالح را میوه درخت ایمان مىشمرد ، عمل همیشه پرتوى از نیات و عقاید آدمى است و همیشه شکل و رنگ آن را به خود مىگیرد . نیتهاى ناپاك ممکن نیست عمل پاکى به وجود آورد و محصولمفیدىازخود نشاندهد، چهاینکهعمل بازتابنيّتاست.
جمله « لَمْ يَخْشَ اِلاَّ اللّهَ » ( جز از خدا نترسند ) نشان مىدهد كه عمران و آبادى و نگاهدارى مساجد جز در سایه شهامت و شجاعت ممکن نیست ، هنگامى این مراکز مقدس
اسلامى به صورت كانونهاى انسانسازى و كلاسهاى عالى تربیت درمىآید ، كه
بنیانگزاران و پاسدارانى شجاع داشته باشد ، آنها كه از هیچکس جز خدا نترسند و تحت تأثیر هیچ مقام و قدرتى قرار نگیرند و برنامهاى جز برنامههاى الهى در آن پیاده نکنند .
بعضى از مفسران آیات فوق را مخصوص « مسجد الحرام » دانستهاند ، در حالى كه الفاظ آیه عام است و هیچگونه دلیلى بر این تخصیص نیست ، هرچند « مسجد الحرام » كه بزرگترین مسجد اسلامى است در ردیف اول قرار گرفته و در آن روز كه آیات نازل شد ، بیشتر آن مسجد در نظر بود ، ولى این دلیل تخصیص مفهوم آیات نمىشود .
درباره اهمیت بناى مسجد احادیث فراوانى از طرق اهل بیت و اهل سنت رسیده است كه اهمیت فوق العاده این كار را نشان مىدهد. از پیامبر صلىاللهعلیهوآله چنین نقل شده كه فرمود : « مَنْ بَنى مَسْجِدا وَ لَوْ كَمَفْحَصِ قَطاةٍ بَنَى اللّهُ لَهُ بَيْتا فِى الْجَنَّةِ : كسى كه مسجدى بنا كند هرچند به اندازه
لانه مرغى بوده باشد ، خداوند خانهاى در بهشت براى او بنا خواهد ساخت » .(1)
و در حدیث دیگرى از پیامبر صلىاللهعلیهوآله نقل شده : « مَنْ اَسْرَجَ فى مَسْجِدٍ سِراجا لَمْ تَزَلِ الْمَلائكِةُ وَ حَمَلَةُ الْعَرْشِ يَسْتَغْفِرُونَ لَهُ مادامَ فى ذلِكَ الْمَسْجِدِ ضَوْئُهُ : كسى كه چراغى در مسجدى برافروزد فرشتگان و حاملان عرش الهى مادام كه نور آن چراغ در مسجد مىتابد براى او استغفار مىکنند » .(2)
ولى امروز آنچه بیشتر اهميّت دارد ، عمران و آبادى معنوى مساجد است و به تعبیر دیگر بیش از آنچه به ساختن مسجد اهميّت مىدهیم باید به ساختن افرادى كه اهل مسجد 8.
و پاسداران مسجد و حافظان آنند اهمیت بدهیم. مسجد باید كانونى باشد براى هر گونه حرکت و جنبش و سازنده اسلامى در زمینه آگاهى و بیدارى مردم و پاکسازى محیط و آماده ساختن مسلمانان براى دفاع از میراثهاىاسلام .
مخصوصا باید توجه داشت ، مسجد مرکزى براى جوانان باایمان گردد ، نه اینکه تنها مرکز بازنشستگان و از كارافتادگان شود . مسجد باید كانونى براى فعّالترین قشرهاىاجتماع باشد، نه مرکز افراد بیکاره و بىحال و خواب آلودها .
19 اَجَعَلْتُمْ سِقايَةَ الْحاآجِّ وَ عِمارَةَ الْمَسْجِدِالْحَرامِ كَمَنْ ءَامَنَ بَاللّهِ وَ الْيَوْمِالاْخِرِ وَ جهَدَ فى سَبیلِ اللّهِ لا يَسْتَوُونَ عِنْدَ اللّهِ وَ اللّهُ لا يَهْدِى الْقَوْمَ الظّلِمینَ
آیا سیراب كردن حجاج و آباد ساختن مسجد الحرام را همانند( عمل ) كسى قراردادید كه ایمان بهخدا و روز قیامت آورده و در راهاو جهاد كرده است،( این هردو ) هرگز نزد خدا مساوى نیستند و خداوند گروه ظالمان را هدایت نمىکند .
20 اَلَّذینَ ءَامَنُوا وَ هاجَرُوا وَ جهَدُوا فى سَبیلِ اللّهِ بِاَمْولِهِمْ وَ اَنْفُسِهِمْ اَعْظَمُ
دَرَجَةً عِنْدَ اللّهِ وَ اوُلآئِكَ هُمُ الْفاآئِزُونَ
آنهاکه ایمانآوردند و هجرتکردند و بااموال و جانهایشان در راه خدا جهاد نمودند مقامشان نزد خدا برتر است و آنها به موهبت عظیم رسیدهاند .
در شأن نزول آیات فوق روایات مختلفى در كتب اهل سنت و شیعه نقل شده است ، كه از میان آنها آنچه صحیحتر به نظر مىرسد ، ذیلاً مىآوریم .
دانشمند معروف اهل سنت حاکم « ابوالقاسم حسکانى » از « بُرَيْدَة » نقل مىکند كه « شَيْبَه » و « عباس » هر كدام بر دیگرى افتخار مىکردند و در اینباره مشغول به سخن بودند كه على (علیه السلام) ازکنار آنها گذشت و پرسید : « به چه چیز افتخار مىکنید ؟ » « عباس » گفت : « امتیازى به من داده شده كه احدى ندارد و آن اینکه مسأله آب دادن به حجّاج خانه خدا است » .
« شیبه » گفت : « من تعمیر كننده مسجدالحرام (و كلیددار خانه كعبه) هستم » . على (علیه السلام)
گفت : « با اینکه از شما حیا مىکنم باید بگویم كه با این سنّ كم افتخارى دارم كه شما ندارید » ، آنهاپرسیدند: «کدام افتخار ؟» فرمود: «من با شمشیر جهاد كردم تا شما ایمان بهخدا و پیامبر صلىاللهعلیهوآله آوردید» .
« عباس » خشمناك برخاست و دامنکشان بهسراغ پیامبر صلىاللهعلیهوآله آمد ( و به عنوان شکایت ) گفت : « آیا نمىبینى على چگونه با من سخن مىگوید ؟ » .
پیامبر صلىاللهعلیهوآله فرمود : « على را صدا كنید » ، هنگامى كه به خدمت پیامبر صلىاللهعلیهوآله آمد فرمود: « چرا اینگونه با عمویت ( عباس ) سخن گفتى ؟ ».
على (علیه السلام) عرض كرد : « اى رسول خدا ! اگر من او را ناراحت ساختم با بیان حقیقتى بوده است ، در برابر گفتار حق هر كس مىخواهد ناراحت شود و هر كس مىخواهد خشنود » .
جبرئیل نازل شد و گفت: « اى محمد! پروردگارت به توسلاممىفرستد و مىگوید این آیات را بر آنها بخوان " اَجَعَلْتُمْ سِقايَةَ الْحاجِ وَ ... : آیا سیراب كردن حجاج و عمران مسجدالحرام را هم چون
ایمان به خدا و روز رستاخیز و جهاد در راه او قرار دادید ، هرگز مساوى نیستند" » .(1)
همین روایت ، به همین مضمون ، يا با تفاوت كمى ، در كتابهاى فراوانى از اهل سنت نقل شده ، مانند تفسیر « طبرى » و « ثعلبى » ، « اصحاب النزول واحدى » ، « تفسیر خازن بغدادى » ، « معالم التنزیل » علامه بَغَوى، « مناقب ابن مغازلى » ، « جامعالاصول »ابن اثیر، «تفسیر فخر رازى» و كتابهاى دیگر.(2)
به هر حال حدیث فوق از احادیث معروف و مشهورى است كه حتى افراد متعصب به آن اعتراف كردهاند و ما پس از اتمام تفسیر این آیات باز در این باره سخن خواهیم گفت . .
« سِقايَة » هم مصدر است به معنى آب دادن و هم به معنى « وسیله » و « پیمانه »اى است كه با آن آب مىدهند ( همانگونه كه در آیه 70 سوره يوسف آمده است ) و هم به معنى ظرف بزرگ يا حوضى است كه آب در آن مىریزند ، در مسجد الحرام در میان چشمه زمزم و خانه كعبه محلى وجود دارد كه به نام « سِقايَةُ الْعَبّاس » معروف است ، گویا در آنجا ظرف بزرگى مىگذارند كه حاجیان از آن آب برمىداشتند .
از تواریخ چنین برمىآید كه قبل از اسلام منصب « سِقايَةَ الْحاجِ » در ردیف منصب كلیددارى خانه كعبه و از مهمترین مناصب محسوب مىشد .
ضرورت و نیاز شدید حجاج در ایام حج به آب ، آن هم در آن سرزمین خشك و سوزان و كم آب كه غالب ایام سال هوا گرم است به این موضوع ( سقایت حاج ) اهمیت خاصى مىداد و كسى كه سرپرست این مقام بود ، از موقعیت ویژهاى طبعا برخوردار مىشد ، چراکه خدمت او به حجاج يك خدمت حیاتى به شمار مىرفت .
همچنین « كلیددارى » و عمران و آبادى مسجد الحرام كه مقدسترین و بزرگترین كانون مذهبى حتى در زمان جاهلیت محسوب مىشد ، احترام فوق العادهاى براى شخص يا اشخاصى كه متصدى آن بودند ، برمىانگیخت .
با همه اینها قرآن مجید مىگوید : ایمان به خدا و جهاد در راه او از تمام این كارها برتر و بالاتر است .
همانگونه كه در شأن نزول آیات فوق خواندیم ، مطابق روایتى كه در بسیارى از معروفترین كتب اهل سنت نقل شده ، این آیات در مورد على (علیه السلام) و بیان فضایل او نازل شده ، هرچند مفهوم آن عام و گسترده است ( و بارها گفتهایم شأن نزولها مفاهیم آیات را محدود نمىسازد ) .ولى از آنجا كه بعضى از مفسران اهل سنت تمایل ندارند فضایل چشمگیرى براى على (علیه السلام) اثبات شود بااینکه او را چهارمینپیشواى بزرگ خود مىدانند ، اما مثل اینکه از این مىترسندکه اگر در برابر مدارکىکه امتیازات فوقالعاده على (علیه السلام) را
اثبات مىکند ، تسلیم شوند ، ممکن است جمعیت شیعه در برابر آنها بپاخیزند و آنها را در تنگنا قرار دهند ، كه چرا دیگران را بر على (علیه السلام) مقدم داشتید ، از این رو بسیار مىشود كه از واقعیتهاى تاریخى چشم مىپوشند و تا آنجا كه بتوانند به ایراد در این گونه احادیث ازنظر سند مىپردازند و اگر جاى دستاندازى در سند پیدا نکنند ، سعى مىکنند به گونهاى دلالت آن را مخدوش سازند ، این گونه تعصبها متأسفانه حتى در عصر ما ادامه دارد و حتى بعضى از دانشمندان روشنفکر آنان از این برکنار نماندهاند .
فراموش نمىکنم در گفتگویى كه با يکى از دانشمندان اهل سنت داشتم ، هنگامى كه سخناز اینگونه احادیث بهمیان آمد جمله عجیبى اظهار داشت ، او مىگفت : به عقیده من ،شیعه مىتواند تمام اصول و فروع مکتب خویش را از « منابع و مدارك و كتابهاى ما » اثبات كند ، چون به قدر كافى احادیثى كه به نفع مکتب شیعه باشد ، در كتب ما وجود دارد .
ولى براى اینکه خود را از همه این منابع و مدارك يکباره راحت كند ، گفت : به عقیده من پیشینیان ما افراد خوشباورى بودند و تمام احادیثى را كه شنیدهاند در كتب خود
آوردهاند و ما نمىتوانیم آنچه را آنها نوشتهاند به سادگى بپذیریم ( البته سخنش شامل كتب صحاح و مسانید معتبر و درجه اول آنان نیز مىشد ) .
به او گفتم : روش محققانه این نیست ، كه انسان مکتبى را قبلاً روى يك سلسله وراثتها بپذیرد و بعد هر حدیثى با آن موافق باشد صحیح و هر حدیثى با آن تطبیق نکند از آثار خوش باورى پیشینیان بداند ، هرچند حدیث معتبرى باشد ، چه خوب است به جاى این طرز فکر راه دیگرى انتخابکنید، قبلاً خود را از هر گونه عقیده موروثى خالى سازید ، سپس در برابر مدارك منطقى بنشینید ، آنگاه انتخاب عقیده كنید .
خوب ملاحظه مىفرمایید چرا و به چه علت احادیث مشهور و معروفى كه از مقام والاى على (علیه السلام) خبر مىدهد و برترى او را بر دیگران اثبات مىکند ، این چنین مورد بىمهرى بلکه مورد تهاجم رگبارهاى ایرادات قرار گرفته و گاهى نیز به دست فراموشى سپرده مىشود و اصلاً سخنى از آن به میان نمىآید ، گویى اصلاً این همه احادیث وجود خارجى ندارند .
با توجه به آنچه در بالا گفتیم بهگفتارىاز مفسر معروف نویسنده « المَنار » مىپردازیم :
او در شأن نزول آیات فوق روایت بالا را به كلى كنار گذارده و روایت دیگرى كه با محتواى آیات اصلاً منطبق نیست و باید آن را به عنوان يك حدیث مخالف قرآن كنار زد ،
معتبر دانسته است و آن حدیثى است كه از « نعمان بن بشیر » نقل شده كه مىگوید : كنار منبر پیامبر صلىاللهعلیهوآله در میان جمعى از صحابه نشسته بودم ، يکى از آنها گفت : من بعد از اسلام عملى را بالاتر از این نمىدانم كه حاجیان خانه خدا را سیراب كنم ، دیگرى گفت : عمران مسجدالحرام از هر عملى بالاتر است ، سومى گفت : جهاد در راه خدا از آنچه گفتید بهتر مىباشد ، عمر آنها را از گفتگو كردن نهى كرد و گفت : صداى خود را كنار منبر رسول خدا بلند نکنید - و آن روز ، روز جمعه بود - ولى هنگامى كه نماز جمعه را خواندم نزد رسول خدا مىروم و از او درباره مسألهاى كه اختلاف كردید سؤال مىکنم ( بعد از نماز نزد رسول
خدا رفت و سؤال كرد ) در این موقع آیات فوق نازل شد .(1)
در حالى كه این روایت از جهات مختلفى با آیات مورد بحث ناسازگار است و مىدانیم هر روایتى كه مخالف قرآن بوده باشد باید آن را دور افکند ، زیرا :
اولاً : در آیات فوق مقایسه میان « جهاد » و « سِقايَةَ الْحاج » و « عمران » مسجد الحرام نشده است بلکه در يکسوى مقایسه « سقایت حاج » و « عمران » مسجد الحرام قرار گرفته و در سوى دیگر « ایمان به خدا و روز رستاخیز و جهاد » و این نشان مىدهد كه افرادى آن اعمال را كه در دوران جاهلیت انجام داده بودند باایمان و جهاد مقایسه مىکردند ، كه قرآن صریحا مىگوید : این دو برابر نیستند ، نه مقایسه « جهاد » با « عمران مسجد الحرام » و «سِقايَةَ الْحاج» ( دقت كنید ) .
ثانیا : جمله « وَ اللّهُ لا يَهْدِى الْقَوْمَ الظّلِمینَ » نشان مىدهد كه اعمال گروه اول توأم با ظلم .
1) « المَنار » ، جلد 10 ، صفحه 215 .
بوده است و این در صورتى است كه در حال شرك واقع شده باشد ، چه اینکه قرآن مىگوید : « اِنَّ الشِّرْكَ لَظُلْمٌ عَظیمٌ » (1)و اگر مقایسه میان « ایمان » و « سقایت حاج توأم باایمان و جهاد » بوده باشد جمله « وَ اللّهُ لا يَهْدِى الْقَوْمَ الظّلِمینَ » مفهومى نخواهد داشت .
ثالثا : آیه دوم مورد بحث كه مىگوید آن كسانى كه ایمان آوردند و هجرت كردند و جهاد نمودند مقام والاترى دارند، مفهومشایناست از كسانىکه ایمان و هجرت و جهاد نداشتند ، برترند و این با حدیث نعمان سازش ندارد ، زیرا گفتگوکنندگان طبق آن حدیث همه از مؤمنان بودند و شاید در مهاجرت و جهاد شرکت داشتند .
رابعا : در آیات گذشته سخن از اقدام مشرکان به عمران مساجد بود ( ما كانَ لِلْمُشْرِكینَ اَنْ يَعْمُرُوا مَساجِدَ اللّهِ ) و آیات مورد بحث كه به دنبال آن قرار دارد ، همان موضوع را .
1) 13 / لقمان .
تعقیب مىکند و این نشان مىدهد كه عمران مسجدالحرام و سقایت حاج در حال شرك موضوع بحث این آیات است و این چیزى است كه با روایت نعمان تطبیق نمىکند .
و تنها مطلبى كه ممکن است در برابر این استدلالات گفته شود ، این است كه تعبیر به «اَعْظَمُ دَرَجَة» نشان مىدهد كه هر دو طرف « مقایسه » عمل خوبى هستند ، اگرچه يکى از دیگرى برتر بوده است .
ولى جواب این سخن روشن است ، زیرا افعل تفضیل ( صفت تفضیلى ) غالبا در مواردى به كار مىرود كه يك طرف مقایسه واجد فضیلت است و طرف دیگر « صفر » مىباشد ، مثلاً بسیار شده است كه مىگویند « دیر رسیدن بهتر از هرگز نرسیدن است » ، مفهوم این سخن آن نیست كه « هرگز به مقصد نرسیدن و تصادف كردن و نابودى » چیز خوبى است ، ولى « دیر رسیدن » از آن بهتر است و يا اینکه در قرآن مىخوانیم : « وَ الصُّلْحُ خَيْرٌ : صلح از جنگ بهتر است » ( 128 / نساء ) معنى این جمله آن نیست كه جنگ چیز خوبى است و يا اینکه مىخوانیم : « وَ لَعَبْدٌ مُؤْمِنٌ خَيْرٌ مِنْ مُشْرِكٍ : بنده باایمان از بتپرست بهتر است »
( 221 / بقره ) آیا بتپرست خیر و فضیلتى دارد ؟ و در همین سوره توبه آیه 108 مىخوانیم : « لَمَسْجِدٌ اُسِّسَ عَلَى التَّقْوى مِنْ اَوَّلِ يَوْمٍ اَحَقُّ اَنْ تَقُومَ فیهِ : مسجدى كه اساس آن از روز نخست بر پایه تقوى گذارده شده است ( از مسجد ضرار همان مسجدى كه منافقان براى ایجاد تفرقه ساخته بودند ) براى عبادت شایستهتر است » .
با اینکه مىدانیم عبادت در مسجد ضرار هیچگونه شایستگى ندارد و نظیر این تعبیرات در قرآن و كلمات عرب و سایر زبانها فراوان است .
از مجموع آنچه گفته شد ، نتیجه مىگیریم كه روایت « نعمان بن بشیر » چون برخلاف محتواى قرآن است باید كنار گذارده شود و آنچه با ظاهر آیات مىسازد همان حدیث مشهورى است كه در آغاز بحث تحت عنوان شأن نزول بیان كردیم و این فضیلتى است براى پیشواى بزرگ اسلام على (علیه السلام) .
خداوند همه ما را به پیروى از حق و پیروى از اینگونه پیشوایان ثابت قدم بدارد و چشم و گوش باز و فکر دور از تعصب عنایت كند .
21 يُبَشِّرُهُمْ رَبُّهُمْ بِرَحْمَةٍ مِنْهُ وَ رِضْوانٍ وَ جَنّتٍ لَهُمْ فیها نَعیمٌ مُقیمٌ
پروردگار ، آنهارا به رحمتى از ناحیه خویش و خشنودى و باغهاى بهشتىکه در آن نعمتهاى جاودانه دارند بشارت مىدهد .
از آیه فوق استفاده مىشود كه مقام « رِضْوان » كه از بزرگترین مواهب و مقاماتى است كه خداوند به مؤمنان و مجاهدان مىبخشد ، چیزى است غیر از باغهاى بهشت و نعمتهاى
جاویدانش و غیر از رحمت گسترده پروردگار ( شرح این موضوع به خواست خدا در ذیل آیه72 همین سوره در تفسیر جمله «وَ رِضْوانٌ مِنَاللّهِاَكْبَرُ» خواهدآمد ).
22 خلِدینَ فیهاآ اَبَدا اِنَّ اللّهَ عِنْدَهُآ اَجْرٌ عَظیمٌ
همواره و تا ابددراین باغها ( و درلابلاى ایننعمتها ) خواهند بود زیرا نزد خداوند پاداش عظیم است .
23 ياَيُّهَا الَّذینَ ءَامَنُوا لا تَتَّخِذُوآا ءاباآءَكُمْ وَ اِخْوانَكُمْ اَوْلِياآءَ اِنِ اسْتَحَبُّوا الْكُفْرَ عَلَى الاْيمنِ وَ مَنْ يَتَوَلَّهُمْ مِنْكُمْ فَاُولآئِكَ هُمُ الظّلِمُونَ
اى كسانى كه ایمان آوردهاید هرگاه پدران و برادران شما كفر را بر ایمان ترجیحدهند آنها را ولىّ ( و يار و ياور و تکیهگاه ) خود قرار ندهید و كسانى كه آنها را ولىّ خود قرار دهند ستمگرند .
چه ظلمى از این بالاتر كه انسان با پیوند دوستى با بیگانگان و دشمنان حق ، هم به خویشتن ستم كند و هم به جامعهاى كه تعلق به آن دارد و هم به فرستاده خدا .
24 قُلْ اِنْ كانَ ءاباآؤُكُمْ وَ اَبْناآؤُكُمْ وَ اِخْوانُكُمْ وَ اَزْواجُكُمْ وَ عَشیرَتُكُمْ وَ اَمْولٌ اقْتَرَفْتُمُوها وَ تِجرَةٌ تَخْشَوْنَ كَسادَها وَ مَسكِنُ تَرْضَوْنَهاآ اَحَبَّ اِلَيْكُمْ مِنَاللّهِ وَ رَسُولِه وَ جِهادٍ فى سَبیلِه فَتَرَبَّصُوا حَتّى يَأْتِىَ اللّهُ بِأَمْرِه وَ اللّهُ لا يَهْدِى الْقَوْمَ الْفسِقینَ
بگو اگر پدران و فرزندان و برادران و همسران و طایفه شما و اموالىکه به دست آوردهاید و تجارتى كه از كساد شدنش بیم دارید و مساکن مورد علاقه شما ، در نظرتان از خداوند و پیامبرش و جهاد در راهش محبوبتر است در انتظار این باشید كه خداوند
عذابش را بر شما نازل كند و خداوند جمعیت نافرمانبردار را هدایت نمىکند .
در تفسیر على بن ابراهیم قمى چنین نقل شده : « لَمّا اذَنَ اَمیرُ الْمُؤْمِنینَ اَنْ لا يَدْخُلَ الْمَسْجِدَالْحَرامَ مُشْرِكٌ بَعْدَ ذلِكَ جَزَعَتْ قُرَيْشٌ جَزَعا شَدیدا وَ قالُوا ذَهَبَتْ تِجارَتُنا وَ ضاعَتْ عِيالُنا وَ خَرِبَتْ دُورَنا ، فَاَنْزَلَ اللّهُ فى ذلِكَ قُلْ ( يا مُحَمَّدُ ) اِنْ كانَ ءاباؤُكُمْ ... : هنگامى كه امیرمؤمنان على ( در مراسم حج ) اعلام كرد كه بعد از این هیچ مشرکى حق ورود به مسجدالحرام را ندارد فریاد ( مؤمنان ) قریش برخاست و گفتند : تجارت ما از میان رفت ، خانوادههاى ما ضایع شد و خانههایمان ویران گشت ، آیات فوق نازل شد ( و به آنها پاسخ گفت ) » .
آخرین وسوسه و بهانهاى كه ممکن بود براى گروهى از مسلمانان در برابر دستور پیکار با بتپرستان پیدا شود و طبق بعضى از تفاسیر پیدا شد ، این بود كه آنها فکر مىکردند كه از يك سو درمیان مشرکان و بتپرستان ، خویشاوندان و بستگان نزدیك آنها وجود دارند ، گاهى پدر مسلمان شده و پسر در شرك باقى مانده ، گاهى به عکس پسران راه توحید
را پیش گرفتهاند و پدران همچنان در تاریکى شرك باقى ماندهاند و همچنین در مورد برادران و همسران و عشیره و قبیله ، اگر بنا شود با همه مشرکان پیکار كنند باید از خویشاوندان و قبیله خود چشم بپوشند .
از سوى دیگر سرمایهها و تجارت آنان تا حد زیادى در دست مشرکان بود ، با آمد و شد آنها به مکه آن را رونق مىبخشیدند .
و از سوى سوم خانههاى مرفّه و نسبتا آبادى در مکه داشتند كه در صورت درگیرى با مشرکان ممکن بود به ویرانى بکشد و يا با تعطیل مراسم حج از طرف مشرکان از ارزش و استفاده بیفتد. آیه فوق ناظر به حال اینگونه اشخاص است و با بیان قطعى به آنها پاسخ صریح مىدهد .
در آیۀ بالا خطوط اصلى ایمان راستین از ایمان آلوده به شرك و نفاق ترسیم شده است و حد فاصل میان مؤمنان واقعى و افراد ضعیف الایمان مشخص گردیده و با صراحت مىگوید كه اگر سرمایههاى هشتگانه زندگى مادى كه چهار قسمت آن مربوط به
نزدیکترین خویشاوندان ( پدران و فرزندان و برادران و همسران ) و يك قسمت مربوط به گروه اجتماعى و عشیره و قبیله است و قسمت دیگرى مربوط به سرمایهها و اندوختهها و قسمتى مربوط به رونق تجارت و كسب و كار و سرانجام قسمتى به خانههاى مرفه ارتباط دارد ؛ در نظر انسان پرارزشتر و گرانبهاتر از خدا و پیامبر صلىاللهعلیهوآله و جهاد و اطاعت فرمان او است تا آنجا كه حاضر نیست آنها را فداى دین كند ، معلوم مىشود ایمان واقعى و كامل تحقق نیافته است. آن روز حقیقت و روح ایمان با تمام ارزشهایش تجلى مىکند كه در مورد چنین فداکارى و گذشت تردید نداشته باشد .
به علاوه آنها كه آماده چنین گذشتى نیستند در واقع به خویش و جامعه خویش ستم مىکنند و حتى از آنچه مىترسند در آن خواهند افتاد ، زیرا ملّتى كه در گذرگاههاى تاریخ و لحظات سرنوشت آماده چنین فداکارىهایى نباشند دیر يا زود مواجه با شکست مىشود و همان خویشاوندان و اموال و سرمایههایى كه به خاطر دلبستگى به آن از جهاد چشم پوشیده است به خطر مىافتند و در چنگال دشمن نیست و نابود خواهند شد.
آنچه درآیات فوق مىخوانیم مفهومشبریدن پیوندهاىدوستى و محبتبا خویشاوندان و نادیده گرفتن سرمایههاى اقتصادى و سوق دادن به ترك عواطف انسانى نیست ، بلکه منظور این است كه بر سر دو راهىها نباید عشق زن و فرزند و مال و مقام و خانه و خانواده مانع از اجراى حکم خدا و گرایش به جهاد گردد و انسان را از هدف مقدسش بازدارد .
لذا اگر انسان بر سردوراهىها نباشد رعایت هر دو بر او لازم است.
در آیه 15 سوره لقمان درباره پدران و مادران بتپرست مىخوانیم : « وَ اِنْ جاهَداكَ عَلى اَنْ تُشْرِكَ بى ما لَيْسَ لَكَ بِه عِلْمٌ فَلا تُطِعْهُما وَ صاحِبْهُما فِى الدُّنْيا مَعْرُوُفاً : اگر آنها به تو اصرار دارند كه چیزى را كه شریك خدا نمىدانى براى او شریك قرار دهى هرگز از آنها اطاعت مکن ولى در زندگى دنیا با آنها به نیکى رفتار كن » .
ممکن است كسانى چنین فکر كنند ، آنچه در آیه بالا آمده مخصوص مسلمانان نخستین است و متعلّق به تاریخ گذشته ، ولى این اشتباه بزرگى است ، این آیات نه تنها
دیروز بلکه امروز و فرداى مسلمانان را دربرمىگیرد .
اگر آنها داراى ایمان محکم و آمادگى براى جهاد و فداکارى و در صورت لزوم هجرت نباشند و منافع مادى خویش را بر رضاى خدا مقدّم بشمرند و به خاطر دلبستگىهاى زیاد
به زن و فرزند و مال و ثروت و تجمّلات زندگى از فداکارى مضایقهکنند، آینده آنها تاریك است ، نه تنها آینده ، امروز هم در خطر خواهند بود و همه میراثهاى گذشته و افتخاراتشان از میان خواهد رفت ، منابع حیاتیشان به دست دیگران خواهد افتاد و زندگى براى آنان مفهومى نخواهد داشت ، كه « زندگى ایمان است و جهاد در سایه ایمان » .
آیه فوق به عنوان يك شعار باید به تمام فرزندان و جوانان مسلمان تعلیم گردد و روح فداکارى و سلحشورى و ایمان در آنها زنده شود و بتوانند میراثهاى خود را پاسدارى كنند.
25 لَقَدْ نَصَرَكُمُ اللّهُ فى مَواطِنَ كَثیرَةٍ وَ يَوْمَ حُنَيْنٍ اِذْ اَعْجَبَتْكُمْ كَثْرَتُكُمْ فَلَمْ تُغْنِ عَنْكُمْ شَيْئا وَ ضاقَتْ عَلَيْكُمُ الاَْرْضُ بِما رَحُبَتْ ثُمَّ وَلَّيْتُمْ مُدْبِرینَ
خداوند شما را در میدانهاى زیادى يارى كرد ( و بر دشمن پیروز شدید ) و در روز حنین ( نیز يارى نمود ) در آن هنگام كه فزونى جمعیتتان شما را به اعجاب آورده بود ، ولى
هیچ مشکلى را براى شما حلنکرد و زمین با همه وسعتش بر شما تنگ شد سپس پشت ( به دشمن ) كرده فرار نمودید .
« مَواطِن » جمع « مَوْطِن » به معنى محلّى است كه انسان براى اقامت دائمى يا موقت انتخاب مىکند . ولى يکى از معانى آن میدانهاى جنگ مىباشد به تناسب اینکه جنگجویان مدتى كوتاه يا طولانى در آن اقامت مىکنند .
تعداد لشکر اسلام را در جنگ حنین دوازده هزار نفر و بعضى ده هزار نفر يا هشت هزار نفر نوشتهاند ، ولى روایات مشهور و صحیح دوازده هزار نفر را تأیید مىکنند ، كه در هیچیك از جنگهاى اسلامى تا آن روز این عدد سابقه نداشت ، آنچنان كه بعضى از مسلمانان مغرورانه گفتند : « لَنْ نُغْلَبَ الْيَوْمَ : هیچگاه با این همه جمعيّت امروز شکست
نخواهیم خورد ». امّا چنانکه در شرح غزوه « حنین » به خواست خدا خواهیم گفت ، این انبوه جمعيّت كه گروهى از آنها از افراد تازه مسلمان و ساخته نشده بودند ، موجب فرار لشکر و شکستابتدایى شد ، ولى سرانجام لطف خدا آنها را نجات داد. این شکست ابتدایى چنان بود كه قرآن اضافه مىکند : « زمین با آنهمه وسعتش بر شما تنگ شد » ( وَ ضاقَتْ عَلَيْكُمُ الاَْرْضُ بِما رَحُبَتْ ). « سپس پشت به دشمن كرده و فرار نمودید » ( ثُمَّ وَلَّيْتُمْ مُدْبِرینَ ). در آیه فوق اشاره به نصرت خداوند نسبت به مسلمانان در « مَواطِنَ كَثیرَة » ( میدانهاى بسیار ) شده است .
درباره تعداد جنگهایى كه پیغمبر صلىاللهعلیهوآله شخصا در آن مبارزه كرد ، يا با مسلمانان بود اما شخصا جنگ نکرد و همچنین میدانهایى كه سپاه اسلام در مقابل دشمنان قرار گرفت ، ولى پیغمبر صلىاللهعلیهوآله در آن حضور نداشت ، در میان مورخان گفتگو بسیار است ، ولى از بعضى از روایات كه از طرق اهل بیت به ما رسیده است استفاده مىشود كه عدد آنها به هشتاد مىرسید.
در كتاب « كافى » نقل شده كه يکى از خلفاى عباسى نذر كرده بود كه اگر از مسمومیت نجات يابد ، مال كثیرى به فقرا بدهد ، هنگامى كه بهبودى يافت ، فقهایى كه اطراف او بودند
درباره مبلغ آن اختلاف كردند و هیچکدام مدرك روشنى نداشتند، سرانجام از امام نهم « حضرت محمدبنعلى النقى »(علیه السلام) سؤال كرد ، فرمود : « "کثیر" "هشتاد" است » ، وقتى از علت آن سؤال كردند حضرت به آیه فوق اشاره كرد و فرمود : « ما تعداد میدانهاى نبرد اسلام و كفر را كه در آن مسلمانان پیروز شدند برشمردیم ، عدد آن هشتاد بود » .(1)
26 ثُمَّ اَنْزَلَ اللّهُ سَكینَتَهُ عَلى رَسُولِه وَ عَلَى الْمُؤْمِنینَ وَ اَنْزَلَ جُنُودا لَمْ تَرَوْها وَ عَذَّبَ الَّذینَ كَفَرُوا وَ ذلِكَ جَزاآءُ الْكفِرینَ
سپس خداوند « سکینه » خودرا بر رسولش و بر مؤمنان نازل كرد و لشکرهایىفرستادکه شما نمىدیدید و كافرانرا مجازات كرد و این است جزاى كافران .
نزول این ارتش نامریى الهى براى تحکیم و تقویت روح مسلمانان و ایجاد نیروىثبات .
1) « نور الثقلین » ، جلد 2 ، صفحه 197 .
و استقامت در جان و دل آنانبود، نهاینکه فرشتگان و نیروهاىغیبى درجنگ شرکت كرده باشند.(1)
و در پایان نتیجه نهایى جنگ « حنین » را چنین بیان مىکند : « خداوند افراد بىایمان و بتپرست را كیفر داد » ( گروهى كشته و گروهى اسیر و جمعى پا بهفرار گذاردند آنچنانکه ازدسترس ارتش اسلام خارج شدند ) ( وَ عَذَّبَ الَّذینَ كَفَرُوا وَ ذلِكَ جَزاآءُ الْكفِرینَ ) .
« سَكینَة » در اصل از ماده « سُكُون » به معنى يك نوع حالت آرامش و اطمینان است ، كه هر گونه شك و دودلى و ترس و وحشت را از انسان دور مىسازد و او را در برابر حوادث سخت و و پیچیده ثابت قدم مىگرداند ، « سَكینه » با ایمان رابطه نزدیکى دارد ، يعنى زاییده ایمان است ، افراد باایمان هنگامى كه به ياد قدرت بىپایان خداوند مىافتند و لطف
1) براى توضیح بیشتر به همین جلد از تفسیرنمونه ذیل آیات 9 تا 12 / انفال مراجعه نمایید .
و مرحمت او را در نظر مىآورند ، موجى از امید در دلشان پیدا مىشود و اینکه مىبینیم در بعضى از روایات « سکینه » به ایمان تفسیر شده (1)و در بعضى دیگر به يك « نسیم بهشتى » در شکل و صورت انسان(2)همه بازگشت به همین معنى است .
در قرآن مجید سوره فتح آیه 4 مىخوانیم : « هُوَ الَّذى اَنْزَلَ السَّكینَةَ فى قُلُوبِ الْمُؤْمِنینَ لِيَزْدادُوا ایمانا مَعَ ایمانِهِمْ : او كسى است كه سکینه را در دلهاى مؤمنان فرو فرستاد ، تا ایمانى بر ایمان آنها افزوده شود » .
و در هر حال این حالت فوق العاده روانى ، موهبتى است الهى و آسمانى كه در پرتو آن ، انسان مشکلترین حوادث را در خود هضم مىکند و يك دنیا آرامش و ثبات قدم در درون خویش احساس مىنماید . .
جالب توجه اینکه قرآن در آیات مورد بحث نمىگوید : « ثُمَّ اَنْزَلَ اللّهُ سَكینَتَهُ عَلى رَسُولِه و عَلَيْكُمْ » با اینکه تمام جملههاى پیش از آن به صورت خطاب و با ضمیر « كُمْ » ذکر شده است ، بلکه مىگوید : « عَلَى الْمُؤْمِنینَ » اشاره به اینکه منافقان و آنها كه طالبان دنیا در میدان جهاد بودند سهمى از این «سکینه» و آرامش نداشتند و تنها این موهبت نصیب افرادباایمان مىشود .
و در روایات مىخوانیم : این نسیم بهشتى با انبیاء و پیامبران خدا بوده است ، به همین دلیل در حوادثى كه هر كس در برابر آن كنترل خویش را از دست مىدهد آنها روحى آرام و عزمى راسخ و ارادهاى آهنین و تزلزلناپذیر داشتند .
نزول « سکینه » بر پیامبر صلىاللهعلیهوآله در میدان « حنین » براى رفع اضطرابى بود كه از فرار كردن جمعیت به پیامبر صلىاللهعلیهوآله دست داده بود ، وگرنه او در این صحنه چون كوه ثابت و پابرجا بود و همچنین على و گروه كوچکى از مسلمانان. نکتهاى كه توجه به آن امروز براى مسلمانان نهایت لزوم را دارد ، این است كه از حوادثى چون حادثه « حنین » تجربه بیندوزند و بدانند كثرت نفرات و جمعیت انبوهشان هرگز نباید مایه غرورشان گردد ، از جمعیت
انبوه به تنهایى كارى ساخته نیست ، مسأله مهم وجود افراد ساخته شده و مؤمن و مصمم است، هرچندگروه كوچکىباشند، همانگونهکه يکگروه كوچك سرنوشت جنگ «حنین» را تغییرداد، بعداز آنکه انبوهجمعیت ناآزموده و ساختهنشده مایه هزیمت و شکست شده بود.
مهم این است كه افراد آنچنان با روح ایمان و استقامت و فداکارى پرورش يابند كه دلهایشان مرکز « سکینه » الهى گردد و در برابر سختترین طوفانهاى زندگى چون كوه پابرجا و آرام بایستند .
27 ثُمَّ يَتُوبُ اللّهُ مِنْ بَعْدِ ذلِكَ عَلى مَنْ يَشاآءُ وَ اللّهُ غَفُورٌ رَحیمٌ
سپس خداوند - پس از این - توبه هر كس را بخواهد ( و شایسته ببیند ) مىپذیرد و خداوند آمرزنده و مهربان است .
جمله « يَتُوب » كه با فعل مضارع ذکر شده دلالت بر استمرار دارد مفهومش این است كه درهاى توبه و بازگشت همچنان به روى آنها باز و گشوده است .
« حنین » سرزمینى است در نزدیکى شهر طائف و چون این غزوه در آنجا واقع شد به نام غزوه حُنَيْن معروف شده و در قرآن از آن تعبیر به « يَوْمَ حُنَيْنٍ » شده است ، نام دیگر آن غزوه « اَوْطاس » و غزوه « هَوازِن » است ( اَوْطاس نام سرزمینى در همان حدود و هَوازِن نام يکى از قبایلى است كه در آن جنگ با مسلمانان درگیر بودند ) .
این « غزوه » از آنجا شروع شد كه بنا به گفته « ابن اثیر » در كامل طایفه بزرگ « هَوازِن » هنگامى كه از فتح مكّه باخبر شد و رئیسشان « مالك بن عوف » آنها را جمع كرد و به آنها گفت ممکن است « محمّد » بعد از فتح مکه به جنگ با آنها برخیزد و آنها گفتند : پیش از آنکه او با ما نبرد كند صلاح در این است كه ما پیشدستى كنیم .
هنگامى كه این خبر به گوش پیامبر صلىاللهعلیهوآله رسید به مسلمانان دستور داد
آماده حرکت به سوى سرزمین هوازن شوند .(1)
گرچه درباره جریان این جنگ و كلّيات آن در میان مورّخان تقریبا اختلافى نیست ولى در جزئیات آن روایات گوناگونى دیده مىشود كه كاملاً متفق نیستند و ما آنچه را ذیلاً بهطور فشرده مىآوریم طبق روایتىاستکه مرحوم «طبرسى» در «مجمعالبیان» آوردهاست .
در آخر ماه رمضان يا در ماه شوال سنه هشتم هجرت بود كه رؤساى طایفه هَوازِن نزد مالك بن عوف جمع شدند و اموال و فرزندان و زنان خود را به همراه آوردند تا به هنگام درگیرى با مسلمانان هیچکس فکر فرار در سر نپروراند و به این ترتیب وارد سرزمین « اَوْطاس » شدند .
پیامبر صلىاللهعلیهوآله پرچم بزرگ لشکر را بست و به دست على (علیه السلام) داد و تمام كسانى كه براى .
1) « كامل ابن اثیر » ، جلد 2 ، صفحه 261 .
فتح مکه پرچمدار بخشى از لشکر اسلام بودند به دستور پیامبر با همان پرچم به سوى میدان « حُنَيْن » حرکت كردند . پیامبر مطلع شد كه « صفوان ابن اميّه » مقدار زیادى زره در اختیار دارد به نزد او فرستاد و يکصد زره به عنوان عاریت از او خواست ، « صفوان » سؤال كرد به راستى عاریه است يا غصب ؟ پیامبر صلىاللهعلیهوآله فرمود : عاریهاى است كه ما آن را تضمین مىکنیم و سالم برمىگردانیم ، « صفوان » يکصد زره به عنوان عاریت به پیامبر صلىاللهعلیهوآله داد و خود شخصاً با حضرت حرکت كرد .
دوهزار نفر از مسلمانانى كه در فتح مکه اسلام را پذیرفته بودند به اضافه ده هزار نفر سربازان اسلام كه همراه پیامبر براى فتح مکه آمده بودند كه مجموعا دوازده هزار نفر مىشدند براى میدان جنگ حرکت كردند .
« مالك بن عوف » كه مرد پرجرأت و با شهامتى بود به قبیله خود دستور داد غلافهاى شمشیر را بشکنند و در شکافهاى كوه و درّههاى اطراف و لابلاى درختان ، بر سر راه سپاه اسلام كمین كنند و به هنگامى كه در تاریکى اوّل صبح مسلمانان به آنجا رسیدند يکباره
بهآنان حملهور شوند و لشکر را درهمبکوبند. او اضافه كرد : محمّد صلىاللهعلیهوآله با مردان جنگى هنوز روبرو نشده است تا طعم شکست را بچشد. هنگامى كه پیامبر نماز صبح را با ياران خواند و فرمان داد به طرف سرزمین « حُنَيْن » سرازیر شدند ، در این موقع بود كه ناگهان لشکر « هَوازِن » از هر سو مسلمانان را زیر رگبار تیرهاى خود قرار دادند گروهى كه در مقدّمه لشکر قرار داشتند ( و در میان آنها تازه مسلمانان مکه بودند ) فرار كردند و این امر سبب شد كه باقىمانده لشکر به وحشت بیفتند و فرار كنند .
خداوند در اینجا آنها را با دشمنان به حال خود واگذارد و موقتا دست از حمایت آنها برداشت زیرا به جمعیت انبوه خود مغرور بودند و آثار شکست در آنان آشکار گشت .
امام على كه پرچمدار لشکر بود با عده كمى در برابر دشمن ایستادند و همچنان به پیکار ادامه دادند .
( در این هنگام پیامبر در قلب سپاه قرار داشت ) و عباس عموى پیامبر صلىاللهعلیهوآله و چند نفر دیگر از بنى هاشم كه مجموعا از نه نفر تجاوز نمىکردند و دهمین آنها « اَيْمَن » فرزند
« اُمُّ اَيْمَن » بود اطراف پیامبر صلىاللهعلیهوآله را گرفتند .
مقدمه سپاه به هنگام فرار و عقب نشینى از كنار پیامبر صلىاللهعلیهوآله گذشت، پیامبر صلىاللهعلیهوآله به عباس كه صداى بلند و رسایى داشت دستور داد فورا از تپهاى كه در آن نزدیکى بود بالا رود و به مسلمانان فریاد زند :« يا مَعْشَرَ الْمُهاجِرینَ وَ الاَْنْصارِ يا اَصْحابَ سُورَةِ الْبَقَرَةِ يا اَهْلَبَيْعَتِ الشَّجَرَةِ اِلى اَيْنَ تَفِرُّونَ هذا رَسُولُ اللّهِ صلىاللهعلیهوآله : اى گروه مهاجران و انصار و اى ياران سوره بقره و اى اهل بیعت شجره به كجا فرار مىکنید ؟ پیامبر صلىاللهعلیهوآله این جا است » .
هنگامى كه مسلمانان صداى عباس را شنیدند بازگشتند و گفتند : « لَبَّيْك ، لَبَّيْك » مخصوصا انصار در این بازگشت پیشقدم بودند و حمله سختى از هر جانب به سپاه دشمن كردند و با يارى پروردگار به پیشروى ادامه دادند ، آنچنان كه طایفه « هَوازِن » به طرز وحشتناکى به هر سو پراکنده شدند و پیوسته مسلمانان آنها را تعقیب مىکردند .
حدود يکصد نفر از سپاه دشمن كشته شد و اموالشان به غنیمت به دست مسلمانان
افتاد و گروهى نیز اسیر شدند .(1)
و در پایان این نقل تاریخى مىخوانیم كه پس از پایان جنگ نمایندگان قبیله هَوازِنْ خدمت پیامبر آمدند و اسلام را پذیرفتند و پیامبر محبت زیاد به آنها كرد و حتى « مالك بن عوف » رئیس و بزرگ آنها اسلام را پذیرفت ، پیامبر صلىاللهعلیهوآله اموال و اسیرانش را به او برگرداند و ریاست مسلمانان قبیلهاش را به او واگذار كرد .
در حقیقت عامل مهم شکست مسلمانان در آغاز كار علاوه بر غرورى كه به خاطر كثرت جمعیت پیدا كردند وجود دوهزار نفر افراد تازه مسلمان بود كه طبعا جمعى از منافقان و عدهاى براى كسب غنایم جنگى و گروهى بىهدف در میان آنها وجود داشتند و فرار آنها در بقیه نیز اثر گذاشت . .
1) « مجمع البیان » ، جلد 5 ، صفحه 17 - 19 .
و عامل پیروزى نهایى ، ایستادگى پیامبر صلىاللهعلیهوآله و على (علیه السلام) و گروه اندکى از ياران و يادآورى خاطره پیمانهاى پیشین و ایمان به خدا و توجه به حمایت خاص او بود .
28 يآاَيُّهَا الَّذینَ ءَامَنُوآا اِنَّمَا الْمُشْرِكُونَ نَجَسٌ فَلا يَقْرَبُوا الْمَسْجِدَ الْحَرامَ بَعْدَ عامِهِمْ هذا وَ اِنْ خِفْتُمْ عَيْلَةً فَسَوْفَ يُغْنیكُمُ اللّهُ مِنْ فَضْلِهآ اِنْ شاآءَ اِنَّ اللّهَ عَلیمٌ حَكیمٌ
اى كسانى كه ایمان آوردهاید مشرکان ناپاکند لذا نباید پس از امسال نزدیك مسجدالحرام شوند و اگر از فقر مىترسید خداوند شما را از فضلش، هرگاه بخواهد ، بىنیاز مىسازد، خداوند دانا و حکیم است .
«نَجَس» معنى مصدرى دارد و به عنوان تأکید و مبالغه به معنى وصفى نیز به كار مىرود .
« راغب » در كتاب « مفردات » درباره معنى اینکلمه مىگوید: « نَجاسَت و نَجَس ، بهمعنى هر گونه پلیدى است و آن بر دو گونه است ، يك نوع پلیدى حسّى و دیگرى پلیدى باطنى است .
و « طبرسى » در « مجمع البیان » مىگوید : به هر چیزى كه طبع انسان از آن متنفّر است «نَجَس» گفته مىشود .
به همین دلیل این واژه در موارد زیادى به كار مىرود كه مفهوم آن يعنى نجاست و آلودگى ظاهرى وجود ندارد ، مثلاً دردهایى را كه دیر درمان مىپذیرد ، عرب « نَجَس » مىگوید ، اشخاص پست و شرور با این كلمه توصیف مىشوند ، پیرى و فرسودگى بدن را نیز نَجَس مىنامند .
و از اینجا روشن مىشود كه با توجه به آیه فوق به تنهایى نمىتوان قضاوت كرد كه اطلاق كلمه « نَجَس » بر مشرکان به این خاطر است كه جسم آنها آلوده است ، همانند آلوده بودن خون و بول و شراب و يا اینکه به خاطر عقیده بتپرستى يك نوع آلودگىدرونى دارند و به این ترتیب براى اثبات نجاست كفّار به این آیه نمىتوان استدلال كرد، بلکه باید دلایل دیگرى را جستجو كنیم.
سپس در پاسخ افراد كوتهبینى كه اظهار مىداشتند اگر پاى مشرکان از مسجد الحرام
قطع شود ، كسب و كار و تجارت ما از رونق مىافتد و فقیر و بیچاره خواهیم شد ، مىگوید : « و اگر از فقر و احتیاج مىترسید ، به زودى خداوند اگر بخواهد از فضلش شما را بىنیاز مىسازد » ( وَ اِنْ خِفْتُمْ عَيْلَةً فَسَوْفَ يُغْنیكُمُ اللّهُ مِنْ فَضْلِهآ اِنْ شاآءَ ) .
همانگونه كه به عالىترین وجهى بىنیاز ساخت و با گسترش اسلام در عصر پیامبر صلىاللهعلیهوآله سیل زائران خانه خدا به سوى مکه به حرکت درآمد و این موضوع تا به امروز ادامه دارد و مكّه كه از نظر جغرافیایى در نامناسبترین شرایط قرار دارد و در میان يك مشت كوههاى خشك و سنگلاخهاى بىآب و علف است ، به صورت يك شهر بسیار آباد و يك كانون مهم داد و ستد و تجارت درآمده است .
و در پایان آیه اضافه مىکند : « خداوند علیم و حکیم است » ( اِنَّ اللّهَ عَلیمٌ حَكیمٌ ) .
و هر دستورى مىدهد بر طبق حکمت است و از نتایج آینده آن كاملاً آگاه و باخبر مىباشد .
29 قتِلُوا الَّذینَ لا يُؤْمِنُونَ بِاللّهِ وَ لا بِالْيَوْمِ الاْخِرِ وَ لا يُحَرِّمُونَ ما حَرَّمَ اللّهُ وَ رَسُولُهُ وَ لا يَدینُونَ دینَ الْحَقِّ مِنَ الَّذینَ اُوتُوا الْكِتبَ حَتّى يُعْطُوا الْجِزْيَةَ
عَنْ يَدٍ وَ هُمْ صغِرُونَ
با كسانى از اهلکتاب كه ایمان بهخدا و نه به روزجزا دارند و نه آنچه را خدا و رسولش تحریم كرده حرام مىشمرند و نه آیین حق را مىپذیرند ، پیکار كنید ، تا زمانى كه جزیه را به دست خود با خضوع و تسلیم بپردازند .
« جِزْيَة » از ماده « جَزاء » به معنى مالى است كه از غیر مسلمانان كه در پناه حکومت اسلامى قرار مىگیرند گرفته مىشود و این نامگذارى به خاطر آن است كه آن را به عنوان
« جَزاء در برابر حفظ مال و جانشان » به حکومت اسلامى مىپردازند ، ( این مطلبى است كه از سخنان راغب در كتاب مفردات استفاده مىشود ) .
« صاغِر » از ماده « صِغَر » به معنى كسى است كه به كوچکى راضى شود و منظور از آن در آیه فوق آن است كه پرداختن جزیه باید به عنوان خضوع در برابر آیین اسلام و قرآن بوده باشد و به تعبیر دیگر نشانهاى براى همزیستى مسالمتآمیز و قبول موقعیت يك
اقلیت سالم و محترم در برابر اکثریت حاکم بوده باشد .
در آیات گذشته سخن از وظیفه مسلمانان در برابر « بت پرستان » بود ، آیه مورد بحث و آیات آینده تکلیف مسلمین را با « اهل كتاب » روشن مىسازد .
در این آیه در حقیقت اسلام براى آنها يك سلسله احکام حد وسط میان « مسلمین » و « مشرکین » قائل شده است ، زیرا اهل كتاب از نظر پیروى از يك دین آسمانى شباهتى با مسلمانان دارند ، ولى از جهتى نیز شبیه مشرکان هستند ، به همین دلیل اجازه كشتن آنها را نمىدهد در حالى كه این اجازه را درباره بتپرستانى كه مقاومت به خرج مىدادند ، مىداد ، زیرا برنامه ، برنامه ریشهکن ساختن بتپرستى از روى كره زمین بوده است .
ولى در صورتى اجازه كنار آمدن با اهل كتاب را مىدهد كه آنها حاضر شوند به صورت يك اقليّت سالم مذهبى با مسلمانان زندگى مسالمتآمیز داشته باشند ، اسلام را محترم بشمارند و دست به تحریکات بر ضد مسلمانان و تبلیغات مخالف اسلام نزنند و يکى دیگر از نشانههاى تسلیم آنها در برابر این نوع همزیستى مسالمتآمیز آن است كه « جِزْيَة » را كه
یك نوع مالیات سرانه است ، بپذیرند و هر ساله مبلغى مختصر كه حدود و شرایط آن در بحثهاى آینده به خواست خدا مشخّص خواهد شد ، تحت این عنوان به حکومت اسلامى بپردازند .
در غیر این صورت اجازه مبارزه و پیکار با آنها را صادر مىکند ، دلیل این شدت عمل را در لابلاى سه جمله در آیه مورد بحث روشن مىسازد .
نخست مىگوید : « با كسانى كه ایمان به خدا و روز قیامت ندارند ، پیکار كنید » ( قتِلُوا الَّذینَ لا يُؤْمِنُونَ بِاللّهِ وَ لا بِالْيَوْمِ الاْخِرِ ) .
اما چگونه اهل كتاب مانند يهود و نصارى ایمان به خدا و روز رستاخیز ندارند ، با اینکه به ظاهر مىبینیم هم خدا را قبول دارند و هم معاد را ، این به خاطر آن است كه ایمان آنان آمیخته به خرافات و مطالب بىاساسى است .
اما در مورد ایمان به مبدأ و حقیقت توحید اولاً : گروهى از يهود ، همانطور كه در آیات بعد خواهد آمد ، « عُزَير » را فرزند خدا مىدانستند و مسیحیان عموما ، ایمان به الوهیت مسیح و تثلیث ( خدایان سه گانه ) دارند .
ثانیا : همانگونه كه در آیات آینده نیز اشاره شده آنها گرفتار شرك در عبادت بودند و عملاً دانشمندان و پیشوایان مذهبى خود را مىپرستیدند ، بخشش گناه را كه مخصوص خدا است ازآنهامىخواستند و احکامالهىرا كهآنان تحریفکرده بودند به رسمیت مىشناختند .
و اما ایمان آنها به معاد ، يك ایمان تحریف يافته است ، زیرا معاد را چنانکه از سخنان آنها استفاده مىشود ، منحصر به معاد روحانى مىدانند . بنابراین هم ایمانشان به مبدأ مخدوش است و هم به معاد .
سپس به دومین صفت آنها اشاره مىکند كه آنها در برابر محرّمات الهى تسلیم نیستند و آنچه را كه خدا و پیامبرش تحریم كرده ، حرام نمىشمرند ( وَ لا يُحَرِّمُونَ ما حَرَّمَ اللّهُ وَ رَسُولُهُ ) .
ممکن است منظور از رسول او موسى (علیه السلام) و مسیح (علیه السلام)باشد ، زیرا آنها به محرمات آیین خود نیز عملاً وفادار نیستند و بسیارى از اعمالى كه در آیین موسى (علیه السلام) يا مسیح تحریم شده است مرتکب مىشوند ، نه تنها مرتکب مىشوند ، گاهى
حکم به حلال بودن آن نیز مىکنند .
و ممکن است منظور از « رَسُولُه » پیامبر اسلام صلىاللهعلیهوآله باشد ، يعنى این كه فرمان جهاد در برابر آنها داده شده است به خاطر آن است كه آنها در برابر آنچه خداوند بهوسیله پیامبر اسلام صلىاللهعلیهوآله تحریم كرده تسلیم نیستند و مرتکب همه گونه گناه مىشوند .
این احتمال نزدیکتر به نظر مىرسد و شاهد آن آیه 33 همین سوره است كه به زودى تفسیر آن خواهد آمد ، آنجا كه مىگوید : « هُوَ الَّذى اَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدى وَ دینِ الْحَقِّ : او كسى است كه پیامبرش را با هدایت دین حق فرستاد » .
به علاوه كلمه « رَسُولُه » هنگامى كه در قرآن به طور مطلق گفته مىشود منظور پیامبر اسلام صلىاللهعلیهوآله است و از این گذشته اگر منظور پیامبر خودشان بود باید به صورت « مفرد » نگوید بلکه به صورت « تثنیه » يا « جمع » بگوید براى خود رسول يا رسولانى داشتهاند، همانگونهکه در آیه 13 سوره يونس آمده است « وَ جائَتْهُمْ رُسُلُهُمْ بِالْبَيِّناتِ : پیامبران آنها دلایل روشن براى آنان آوردهاند »( نظیر اینتعبیر درآیات دیگرىاز قرآن نیز دیده مىشود ) .
ممکن است گفته شود در این صورت آیه از قبیل توضیح واضحات خواهد بود ، زیرا بدیهى است كه غیرمسلمانان همه محرّمات آیین اسلام را قبول ندارند .
ولى باید توجّه داشت كه منظور از بیان این صفات بیان علّت مجاز بودن جهاد در برابر آنها است يعنى به این دلیل جهاد با آنان جایز است كه محرّمات اسلامى را نپذیرفته و آلوده گناهان زیادى هستند ، اگر مقاومت كنند و از صورت يك اقلیت سالم خارج شوند مىتوان با آنها مبارزه كرد .
بالاخره به سوّمین صفت آنها اشاره كرده ، مىگوید : « آنها به طور كلّى آیین حق را قبول ندارند » ( وَ لا يَدینُونَ دینَ الْحَقِّ ) .
باز در مورد این جمله دو احتمال گذشته وجود دارد ، ولى ظاهر این است كه منظور از « دین حَقّ » همان آیین اسلام است كه در چند آیه بعد به آن اشاره شده است .
ذکر این جمله بعد از ذکر عدم اعتقاد آنها به محرّمات اسلامى ، از قبیل ذکر عام بعد از خاص است ، يعنى نخست به آلوده بودن آنها به بسیارى از محرّمات اشاره مىکند ، زیرا
این آلودگى مخصوصاً چشمگیر است : آلودگى به شراب ، رباخوارى ، خوردن گوشت خوك و ارتکاب بسیارى از بىبندوبارىهاى جنسى كه روز به روز در میان آنها بیشتر و گستردهتر مىشود .
سپس مىگوید : اصولاً اینها در برابر آیین حق تسلیم نیستند يعنى ادیان آنها از مسیر اصلى منحرف شده ، بسیارى از حقایق را به دست فراموشى سپردهاند و انبوهى از خرافات
را به جاى آن نشانیدهاند ، به همین دلیل يا باید انقلاب تکاملى اسلام را بپذیرند و دنیاى فکرى مذهبى خود را نوسازى كنند و يا حدّاقل به صورت يك اقليّت سالم در كنار مسلمانها قرار گیرند و شرایط زندگى مسالمتآمیز را بپذیرند .
پس از ذکر این اوصاف سه گانه كه در حقیقت مجوز مبارزه با آنها است مىگوید : « این حکم درباره آنها استکه اهل كتابند » ( مِنَ الَّذینَ اُوتُوا الْكِتبَ ) .
کلمه « مِن » به اصطلاح در اینجا « بیانیه » است نه « تبعیضیه » و به تعبیر دیگر قرآن مىگوید همه پیروان كتب آسمانى پیشین ( متأسفانه ) گرفتار این انحرافات مذهبى شدهاند و
این حکم دربارۀ همه آنها است. بعد تفاوتى را كه آنها با مشرکان و بتپرستان دارند درضمن يك جمله بیان كرده و مىگوید : « این مبارزه تا زمانى خواهد بود كه " جزیه" را بپردازند درحالى كه تسلیم باشند » ( حَتّى يُعْطُوا الْجِزْيَةَ عَنْ يَدٍ وَ هُمْ صغِرُونَ ) .
نکته قابل توجه دیگر اینکه در آیه فوق گرچه در میان شرایط « ذِمَّة » تنها « جِزْيَة » مطرح شدهاست، ولى تعبیر به « هُمْ صغِرُون » يك اشاره اجمالى به سایر شرایط ذمه است ، زیرا از آن استفاده مىشود كه آنها فى المثل در محیط اسلامى دست به تبلیغات بر ضد مسلمانها نزنند ، با دشمنان آنها همکارى نکنند و در راه پیشرفتهایشان سد و مانعى ایجاد ننمایند ، زیرا این امور با روح خضوع و تسلیم و همکارى سازگار نیست .
« جزیه » يك نوع مالیات سرانه اسلامى است كه به افراد تعلق مىگیرد ، نه بر اموال و اراضى و به تعبیر دیگر « مالیات سرانه سالانه » است .
« جزیه » قبل از اسلام هم بوده است ، بعضى معتقدند نخستین كسىکه « جزیه » گرفت
انوشیروان پادشاه ساسانى بود ، ولى اگر این مطلب را مسلّم ندانیم ، حدّاقل انوشیروان كسى بود كه از ملت خود جزیه مىگرفت و از همه كسانى كه بیش از بیست سال و كمتر از پنجاه سال داشتند و از كارکنان حکومت نبودند ، ازهرنفر بهتفاوت 12 يا 8 يا 6 يا 4 درهم مالیات سرانه اخذ مىکرد .
فلسفه اصلى این مالیات را چنین نوشتهاند كه دفاع از موجوديّت و استقلال و امنیت يك كشور وظیفه همه افراد آن كشور است ، بنابراین هرگاه جمعى عملاً براى انجام این وظیفه قیام كنند و عدّهاى دیگر به خاطر اشتغال به كسب و كار نتوانند در صف سربازان قرار گیرند وظیفه گروه دوم این است كه هزینه جنگجویان و حافظان امنیت را به صورت يك مالیات سرانه در سال بپردازند .
توجه به این نکته نیز لازم است ، كه جزیه اندازه مشخصّى ندارد و میزان آن بستگى به توانایى جزیهدهندگان دارد ، ولى آنچه از تواریخ اسلامى به دست مىآید این است كه غالبا
مبلغ مختصرى در این زمینه قرار داده مىشد و این مبلغ گاهى در حدود يکدینار در سال
بیشترنبود و حتى گاهى در عهدنامهها قید مىشد كه جزیه دهندگان موظّفند به مقدار تواناییشان جزیه بپردازند.
30 وَ قالَتِ الْيَهُودُ عُزَيْرٌ ابْنُ اللّهِ وَ قالَتِ النَّصرَى الْمَسیحُابْنُاللّهِ ذلِكَ قَوْلُهُمْ بِاَفْواهِهِمْ يُضهِئُونَ قَوْلَ الَّذینَ كَفَرُوا مِنْ قَبْلُ قتَلَهُمُ اللّهُ اَنّى يُؤْفَكُونَ
یهود گفتند: « عُزَيْر » پسر خدا است و نصارى گفتند: مسیح پسر خدا است . این سخنى است كه با زبان خود مىگویند كه همانند گفتار كافران پیشین است، لعنت خدا بر آنها باد، چگونه دروغ مىگویند ؟
« عُزَيْر » در لغت عرب همان « عَزْرا » در لغت يهود است و از آنجا كه عرب به هنگامى كه نام بیگانهاى را به كار مىبرد معمولاً در آن تغییرى ایجاد مىکند مخصوصا گاه براى اظهار محبت آن را به صیغه « تصغیر » در مىآورد ، « عَزْرا » را نیز تبدیل به « عُزَيْر » كرده است ، همانگونه كه نام اصلى « عیسى » كه « يَسُوع » است و « يحیى » كه « يُوحَنّا » است پس
از نقل به زبان عربى دگرگون شده و به شکل « عیسى » و « يحیى » درآمده است .
به هر حال « عُزَيْر » يا « عَزْرا » در تاریخ يهود موقعیت خاصى دارد تا آنجا كه بعضى اساس ملیت و درخشش تاریخ این جمعیت را به او نسبت مىدهند و در واقع او خدمت بزرگى به این آیین كرد ، زیرا به هنگامى كه در واقعه « بُخْتُ النَّصِّر » پادشاه « بابل » وضع يهود به وسیله او به كلّى درهم ریخته شد ، شهرهاى آنها به دست سربازان « بخت النصر » افتاد و معبدشان ویران و كتاب آنها تورات سوزانده شد ، مردانشان به قتل رسیدند و زنان و كودکانشان اسیر و به بابل انتقال يافتند و حدود يك قرن در آنجا بودند .
سپس هنگامى كه « كوروش » پادشاه ایران « بابل » را فتح كرد و « عَزْرا » كه يکى از بزرگان يهود در آن روز بود نزد وى آمد و براى آنها شفاعت كرد ، او موافقت كرد كه يهود به شهرهایشان بازگردند و از نو « تورات » نوشته شود .
در این هنگام او طبق آنچه در خاطرش از گفتارهاى پیشینیان يهود باقى مانده بود « تورات » را از نو نوشت. به همین دلیل يهود او را يکى از نجاتدهندگان و زندهکنندگان
آیین خویش مىدانند و به همین جهت براى او فوق العاده احترام قائلند .(1)
این موضوع سبب شد كه گروهى از يهود لقب « ابن اللّه » ( فرزند خدا ) را براى او انتخاب كنند ، هرچند از بعضى از روایات مانند روایت « احتجاج طبرسى » استفاده مىشود كه آنها این لقب را به عنوان احترام به « عُزَير » اطلاق مىکردند ، ولى در همان روایت مىخوانیم : هنگامى كه پیامبر صلىاللهعلیهوآله از آنها پرسیدند : « شما اگر "عزیر" را به خاطر خدمات بزرگش احترام مىکنید و به این نام مىخوانید پس چرا این نام را بر موسى (علیه السلام)که بسیار بیش از "عزیر" به شما خدمت كرده است نمىگذارید ؟ » آنها از پاسخ فرو ماندند و جوابى براى این سؤال نداشتند .(2)
ولى هر چه بود این نامگذارى در اذهان گروهى از صورت احترام بالاتر رفته بود و آنچنان كه روش عوام است آن را طبعا بر مفهوم حقیقى حمل مىکردند و او را به راستى .
فرزند خدا مىپنداشتند ، زیرا هم آنها را از دربدرى و آوارگى نجات داده بود و هم به وسیله بازنویسى تورات به آئینشان سر و سامانى بخشید .
البته همه آنها چنین عقیدهاى را نداشتهاند ، ولى از قرآن استفاده مىشود كه این طرزفکر درمیانگروهى ازآنهاکه مخصوصا در عصر پیامبر صلىاللهعلیهوآله مىزیستهاند وجود داشت، به دلیل اینکه در هیچ تاریخى نقل نشده كه آنها با شنیدن آیه فوق این نسبت را انکار و يا سر و صدا به راه انداخته باشند و اگر چنین بود حتما واکنش از خود نشان مىدادند .
از آنچه گفتیم پاسخ این سؤال روشن مىشود كه : امروز در میان يهود چنین عقیدهاى وجود ندارد و هیچکس عزیر را پسر خدا نمىداند، با این حال چرا قرآن چنین نسبتى را به آنها داده است ؟
توضیح اینکه : لزومى ندارد همه يهود چنین اعتقادى را داشته باشند ، همین قدر مسلم است كه در عصر نزول آیات قرآن در میان يهود گروهى با این عقاید وجود داشتهاند . به دلیل اینکه هیچگاه نسبت فوق را انکار نکردند و تنها طبق روایات آن را توجیه نمودند و
نامگذارى عُزَير را به « اِبْنُ اللّه » به عنوان يك احترام معرفى كردند كه در برابر ایراد پیامبر صلىاللهعلیهوآله كه چرا این احترام را براى خود موسى قائل نیستید عاجز ماندند .
و به هر حال هر گاه عقیدهاى را به قومى نسبت مىدهند لزومى ندارد كه همه آنها در آن متفق باشند بلکه همین مقدار كه عده قابلملاحظهاى چنینعقیدهاى را داشتهباشند كافى است.
در مورد مسیحیان جاى تردید نیست كه آنها « مسیح » را فرزند حقیقى خدا مىدانند و این نام را به عنوان احترام و تشریفات بلکه به معنى واقعى بر او اطلاق مىکنند و صریحا در كتب خود مىگویند كه اطلاق این نام بر غیر مسیح به معنى واقعى جایز نیست و شك نیست كه این يکى از بدعتهاى نصارىاست و همانگونه كه در جلد 4 صفحه 220 - 223 گفتیم : مسیح هرگز چنین ادّعایى نداشت و او تنها خود را بنده و پیامبر خدا معرفى مىکرد و اصولاً معنى ندارد كه رابطه پدر و فرزندى كه مخصوص جهان ماده و عالم ممکنات است میان خداوند و كسى برقرار گردد .
قرآن مجید در آیه فوق مىگوید : آنها در این انحرافات شبیه بتپرستان پیشین هستند .
اشاره به اینکه از آنها تقلید كردهاند كه بعضى از خدایان را خداى پدر و بعضى را خداى پسر و حتى بعضى را خداى مادر و يا همسر مىدانستند . در ریشه عقاید بتپرستان « هند » و « چین » و « مصر » قدیم اینگونه افکار دیده مىشود كه بعدها به میان يهود و نصارى رخنه كرده است .
در عصر حاضر گروهى از محققان به فکر افتادند كه مندرجات « عهدین » ( تورات و انجیل و كتب وابسته به آنها ) را با عقاید « بودائیان » و « برهمائیان » مقایسه كرده ، ریشههاى
محتویات این كتب را در میان عقاید آنان جستجو كنند و قابل ملاحظه این است كه بسیارى از معارف « انجیل » و « تورات » با خرافات بودائیان و برهمائیان تطبیق مىکند حتى بسیارى از داستانها و حکایاتى كه در انجیل موجود است عین همان است كه در آن دو كیش دیده مىشود .
اگر امروز محققان به این فکر افتادهاند قرآن این حقیقت
را در چهارده قرن پیش در آیه بالا به طور اشاره بیان كرده است .
جمله « قتَلَهُمُ اللّهُ » گرچه در اصل به معنى این است كه خدا با آنها مبارزه كند و يا آنها را بکشد ، ولى به طورى كه « طبرسى » در « مجمع البیان » از « ابن عباس » نقل كرده این جمله كنایه از لعنت است ، يعنى خداوند آنها را از رحمت خود به دور دارد .
31 اِتَّخَذُوآا اَحْبارَهُمْ وَ رُهْبنَهُمْ اَرْبابا مِنْ دُونِ اللّهِ وَ الْمَسیحَ ابْنَ مَرْيَمَ وَ ماآ اُمِرُوآا اِلاّ لِيَعْبُدُوآا اِلها وحِدا لاآاِلهَ اِلاّ هُوَ سُبْحنَهُ عَمّا يُشْرِكُونَ
( آنها ) دانشمندان و راهبان ( تارکان دنیا ) را معبودهایى در برابر خدا قرار دادند و ( همچنین ) مسیح فرزند مریم را ، در حالىکه جز به عبادت معبود واحدى كه هیچ معبودى جز او نیست دستور نداشتند ، پاك و منزه است از آنچه شریك وى قرار مىدهند .
« اَحْبار » جمع « حِبْر » به معنى دانشمند و عالم و « رُهْبان » جمع « راهِب » به افرادى گفته مىشود كه به عنوان ترك دنیا در دیرها سکونت اختیار كرده و به عبادت مىپرداختند .
شك نیست كه يهود و نصارى در برابر علماء و راهبان خود سجده نمىکردند و براى
آنها نماز و روزه و يا سایر عبادتها را انجام نمىدادند ، ولى از آنجا كه خود را بدون قید و شرط در اطاعت آنان قرار داده بودند و حتى احکامى را كه برخلاف حکم خدا مىگفتند واجب الاجرا مىشمردند ، قرآن از این پیروى كورکورانه و غیرمنطقى تعبیر به « عبادت » كرده است .
این معنى در روایتى كه از « امام باقر » و « امام صادق » علیهماالسلام نقل شده ، آمده است كه فرمودند : « اَمّا وَاللّهِ ما صامُوا لَهُمْ وَ لا صَلُّوا وَ لكِنَّهُمْ اَحَلُّوا لَهُمْ حَراما وَ حَرَّمُوا عَلَيْهِمْ حَلالاً فَاتَّبَعُوهُمْ وَ عَبَدُوهُمْ مِنْ حَيْثُ لا يَشْعُرُونَ : به خدا سوگند آنان ( يهود و نصارى ) براى پیشوایان خود روزه و نماز بجا نیاوردند ولى پیشوایانشان حرامى را براى آنان حلال و حلالى را حرام كردند و آنها پذیرفتند و پیروى كردند و بدون توجه آنان را پرستش نمودند » .(1)
درحدیث دیگرى چنین آمده است كه « عَدِىُّ ابْنُ حاتَم » مىگوید : خدمت رسول خدا صلىاللهعلیهوآله آمدم در حالى كه صلیبى از طلا در گردن من بود ، به من فرمود : « اى "عدى" این بت را از .
1) « مجمع البیان » ذیل آیه و « نور الثقلین » جلد 2 ، صفحه 209 .
گردنت بیفکن » ، من چنین كردم ، سپس نزدیکتر رفتم شنیدم این آیه را مىخواند " اِتَّخَذُوا اَحْبارَهُمْ وَ رُهْبنَهُمْ اَرْبابا ..." هنگامى كه آیه را تمام كرد گفتم : ما هیچگاه پیشوایان خود را نمىپرستیم ، فرمود : « آیا چنین نیست كه آنها حلال خدا را حرام و حرام خدا را حلال مىکنند و شما از آنها پیروى مىکنید ؟ » گفتم : آرى چنین است ، فرمود : « همین عبادت و پرستش آنها است » .(1)
دلیل این موضوع روشناست زیرا قانونگذارى مخصوص خدا است و هیچ كس جز او حق ندارد چیزى را براى مردم حلال و يا حرام كند و يا قانونى بگذارد ، تنها كارى كه انسانها مىتوانند انجام دهند كشف قانونهاى پروردگار و تطبیق آن بر مصادیق مورد نیاز است .
بنابراین اگر كسى اقدام به قانونگذارى بر ضد قوانین الهى كند و كسى آنرا به رسمیت بشناسد و بدون چون و چرا بپذیرد ، مقام خدارا براى غیر خدا قائل شده است و این يك .
1) « مجمع البیان » ذیل آیه .
نوع شرك عملى و بتپرستى و به تعبیر دیگر پرستش غیر خدا است .
از قرائن چنین برمىآید كه : يهود و نصارى براى پیشوایان خود چنین اختیارى را قائل بودند كه گاهى قوانین الهى را به صلاحدید خود تغییر دهند و هم اکنون مسأله گناه بخشى در میان مسیحیان رایج است كه در برابر كشیش اعتراف به گناه مىکنند و او مىگوید : بخشیدم .(1)
نکته دیگرى كه باید به آن توجه داشت این است كه : چون نوع پرستش و عبادت مسیحیان نسبت به « عیسى » با پرستش يهود نسبت به پیشوایشان تفاوت داشته يکى واقعا مسیح را پسر خدا مىدانسته و دیگرى به خاطر اطاعت بىقید و شرط به عنوان عبادت كردن پیشوایان معرفى شدهاند ، لذا آیه فوق نیز میان آن دو تفاوت قائل شده و حسابشان را از هم جدا كرده است و مىگوید: «اِتَّخَذُوآا اَحْبارَهُمْ وَ رُهْبنَهُمْ اَرْبابا مِنْ دُونِاللّهِ». .
1) « تفسیرنمونه »، جلد 2، صفحه484 دربارهبشرپرستىاهلکتاب نیزتوضیحاتىدادهشدهاست .
سپس حضرت مسیح را جدا كرده مىگوید : « وَ الْمَسیحَ ابْنَ مَرْيَمَ » و این نشان مىدهد كه در تعبیرات قرآن همه ریزهکارىها رعایت مىشود .
در پایان آیه روى این مسأله تأکید مىکند كه تمام این بشرپرستىها بدعت و از مسائل ساختگى است « و هیچگاه به آنها دستورى داده نشده كه خدایان متعدد براى خود انتخاب كنند بلکه به آنها دستور داده شده كه تنها يك معبود را بپرستند » (وَ ماآ اُمِرُوآا اِلاّلِيَعْبُدُوآا اِلها وحِدا...).
قرآن مجید در آیه فوق درس بسیار پرارزشى به همه پیروان خود مىدهد و يکى از عالىترین مفاهیم توحید را ضمن آن خاطر نشان مىسازد و مىگوید : هیچ مسلمانى حق ندارد اطاعت بىقید و شرط انسانى را بپذیرد ، زیرا این كار مساوى است با پرستش او ، همه اطاعتها باید در چهارچوبه اطاعت خدا درآید و پیروى از دستور انسانى تا آنجا مجاز است كه با قوانین خدا مخالفت نداشته باشد این انسان هر كس و هر مقامى مىخواهد باشد .
زیرا اطاعت بىقید و شرط مساوى است با پرستش و شکلى است از بتپرستى و
عبودیت ، اما متأسفانه مسلمانان با فاصله گرفتن از این دستور مهم اسلامى و برپا ساختن بتهاى انسانى گرفتار تفرقهها و پراکندگىها و استعمارها و استثمارها شدهاند و تا این بتها شکسته نشود و كنار نرود نباید انتظار برطرف شدن نابسامانىها را داشته باشند .
اصولاً این گونه بتپرستى از بتپرستىهاى زمان جاهلیت كه در برابر سنگ و چوب سجده مىکردند خطرناکتر است ، زیرا آن بتهاى بىروح پرستش كنندگان خویش را هیچگاه استعمار نمىکردند ، اما انسانهایى كه به شکل « بت » درمىآیند بر اثر خودکامگى ، پیروان خود را به زنجیر اسارت مىکشند و گرفتار همه گونه انحطاط و بدبختى مىگردانند .
32 يُریدُونَ اَنْ يُطْفِئُوا نُورَ اللّهِ بِاَفْواهِهِمْ وَ يَأْبَى اللّهُ اِلاّ اَنْ يُتِمَّ نُورَهُ وَ لَوْ كَرِهَ الْكفِرُونَ
آنها مىخواهند نور خدا را با دهان خود خاموش كنند، ولى خدا جز این نمىخواهد كه نور خود را كامل كند هر چند كافران كراهت داشته باشند .
کلمه « يَأْبَى » از ماده « اِباء » به معنى شدت امتناع و جلوگیرى كردن از چیزى است و
این تعبیر اراده و مشیت حتمى پروردگار را براى تکمیل و پیشرفت آیین اسلام به ثبوت مىرساند و مایه دلگرمى و امیدوارى همه مسلمانان نسبت به آینده این آیین است ، اگر مسلمانان ، مسلمان واقعى باشند .
در این آیه آیین خدا و قرآن مجید و تعالیم اسلام به نور و روشنایى تشبیه شده و مىدانیم كه نور سرچشمه حیات و جنبش و نمو و آبادى در روى زمین و منشأ هرگونه زیبایى است .
اسلام نیز آیینى است تحرك آفرین كه جامعه انسانى را در مسیر تکاملها بهپیش مىبرد و سرچشمه هر خیر و برکت است .
تلاشها و كوششهاى دشمنان را نیز به دمیدن و فوت كردن با دهان تشبیه كرده است و چه قدر مضحك است كه انسان نور عظیمى همچون نور آفتاب را بخواهد با پف كردن خاموش كند و براى مجسم كردن حقارت تلاشهاى آنها تعبیرى از این رساتر به نظر نمىرسد و در واقع كوششهاى يك مخلوق ناتوان در برابر اراده بىپایان و قدرت بىانتهاى
حق غیر از این نخواهد بود .
مسأله خاموش كردن نور خدا در دو مورد از قرآن آمده يکى آیه فوق و دیگرى آیه 8 از سوره « صف » و در هر دو مورد به عنوان انتقاد از تلاشهاى دشمنان اسلام ذکر شده ولى در میان این دو آیه مختصر تفاوتى در تعبیر دیده مىشود ، در آیه محل بحث « يُریدُونَ اَنْ يُطْفِئُوا » ذکر شده در حالى كه در سوره « صف » « يُریدُونَ لِيُطْفِئُوا » آمده است و مسلما این تفاوت در تعبیر اشاره به نکتهاى است .
«راغب » در مفردات در توضیح تفاوت ایندو تعبیر مىگوید: آیه نخست اشاره به خاموش كردن بدون مقدمه است ولى در آیه دوم اشاره به خاموش كردن توأم با توسل به مقدمات و اسباب است . يعنى خواه آنها بدون استفاده از مقدمات و خواه با توسل به اسباب مختلف براى خاموش كردن نور حق بپاخیزند ، با شکست روبرو خواهند شد .
33 هُوَ الَّذىآ اَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدى وَ دینِ الْحَقِّ لِيُظْهِرَهُ عَلَى الدّينِ كُلِّه وَ لَوْ كَرِهَ الْمُشْرِكُونَ
او كسى است كه رسولش را با هدایت و آیین حق فرستاد تا او را برهمه آیینها غالب گرداند هرچند مشرکان كراهت داشته باشند .
سرانجام در آیه مورد بحث بشارت عالمگیر شدن اسلام را به مسلمانان داده و با آن ، بحث آیه گذشته را دایر بر این كه تلاشهاى مذبوحانه دشمنان اسلام به جایى نمىرسد ، تکمیل مىکند .
منظور از هدایت دلایل روشن و براهین آشکارى است كه در آیین اسلام وجود دارد و منظور از دین حق همین آیینى است كه اصولش حق و فروعش نیز حق و بالاخره تاریخ و مدارك و اسناد و نتیجه برداشت آن نیز حق است وبدون شك آیینى كه هم محتواى آن حق باشد و هم دلایل و مدارك و تاریخ آن روشن ، باید سرانجام بر همه آیینها پیروز گردد .
با گذشت زمان و پیشرفت علم و دانش و سهولت ارتباطات ، واقعیتها چهره خود را از پشت پردههاى تبلیغات مسموم بدر خواهد آورد و موانعى را كه مخالفان حق بر سر راه آن
قرار مىدهند درهم كوبیده خواهد شد و به این ترتیب آیین حق همه جا را فراخواهد گرفت هرچند دشمنان حق نخواهند و از هیچگونه كار شکنى مضایقه نکنند ، زیرا حرکت آنها حرکتىاست برخلاف مسیرتاریخ و برضدّ سننآفرینش.
اینکه قرآن در آیه فوق مىگوید : « اَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدى وَ دینِ الْحَقِّ » گویا اشاره به دلیل پیروزى اسلام بر همه ادیان جهان است زیرا هنگامى كه محتواى دعوت پیامبر صلىاللهعلیهوآله هدایت بود و عقل در هر مورد به آن گواهى داد و نیز هنگامى كه اصول و فروعش موافق حق و طرفدار حق و خواهان حق بود چنین آیینى طبعا بر همه آیینهاى جهان پیروز مىگردد .
از يکى از دانشمندان « هند » نقل شده كه مدتى در ادیان مختلف جهان مطالعه و بررسى مىکرد عاقبت پس از مطالعه بسیار اسلام را انتخاب كرد و كتابى به زبان انگلیسى تحت عنوان « چرا مسلمان شدم؟ » نوشت و مزایاى اسلام را نسبت به همه ادیان در آن روشن ساخت .
از مهمترین مسائلى كه جلب توجه او را كرده این است كه مىگوید : « اسلام تنها
دینىاستکه تاریخ ثابت و محفوظ دارد ، او تعجب مىکند كه چگونه اروپا آیینى را براى خود انتخاب كرده است كه آورنده آن آیین را از مقام يك انسان برتر برده و خدایش قرار داده است در حالى كه هیچگونه تاریخ مستند و قابل قبولى ندارد » .(1)
مطالعه و بررسى در اظهارات كسانى كه اسلام را پذیرفته و آیین سابق خود را ترك گفتهاند نشان مىدهد كه آنها تحت تأثیر سادگى فوق العاده و مستدل بودن و استحکام اصول و فروع این آیین و مسائل انسانى آن واقع شدهاند مسائلى كه از هر گونه خرافه پیراسته است و نور « حق » و « هدایت » از آن جلوهگر است .
در اینکه اسلام چگونه بر همه ادیان پیروز مىگردد و این پیروزى به چه شکل خواهد
1) « المَنار » ، جلد 10 ، صفحه 389 .
بود ؟ در میان مفسران گفتگو است . بعضى این پیروزى را تنها پیروزى منطقى و استدلالى دانستهاند و مىگویند این موضوع حاصل شده است ، زیرا اسلام از نظر منطق و استدلال قابل مقایسه با آیینهاى موجود نیست .
ولى بررسى موارد استعمال ماده « اِظْهار » ( لِيُظْهِرَهُ عَلَى الدّينِ ... ) در آیات قرآن نشان مىدهد كه این ماده بیشتر به معنى غلبه جسمانى و قدرت ظاهرى آمده است ، چنانکه در داستان « اصحاب كهف » مىخوانیم: « اِنَّهُمْ اِنْ يَظْهَرُوا عَلَيْكُمْ يَرْجُمُوكُمْ : اگر آنها ( دقیانوس و دار و دستهاش ) بر شما غالب شوند سنگسارتان مىکنند » ( 20 / كهف ) و نیز درباره مشرکان مىخوانیم :
« يَظْهَرُوا عَلَيْكُمْ لا يَرْقُبُوا فیكُمْ اِلاًّ وَ لا ذِمَّةً : هر گاه آنها بر شما چیره شوند نه ملاحظه خویشاوندى و قرابت را مىکنند و نه عهد و پیمان را »(8/توبه).
بدیهى است غلبه در اینگونه موارد غلبه منطقى نیست ، بلکه غلبه عملى و عینى است به هر حال صحیحتر این است كه پیروزى و غلبه فوق را ، غلبه همه جانبه بدانیم زیرا با مفهوم آیه كه از هر نظر مطلق است نیز سازگارتر مىباشد ، يعنى روزى فرا مىرسد كه
اسلام هم از نظر منطق و استدلال و هم از نظر نفوذ ظاهرى و حکومت بر تمام ادیان جهان پیروز خواهد شد و همه را تحت الشعاع خویش قرار خواهد داد .
آیه فوق كه عینا و با همین الفاظ در سوره « صَفّ » نیز آمده است و با تفاوت مختصرى در سوره « فتح » تکرار شده ، خبر از واقعه مهمى مىدهد كه اهمیتش موجب این تکرار شده
است ، خبر از جهانى شدن اسلام و عالمگیر گشتن این آیین مىدهد .
گرچه بعضى از مفسران پیروزى مورد بحث این آیه را به معنى پیروزى منطقهاى و محدود گرفتهاند كه در عصر پیامبر صلىاللهعلیهوآله و يا زمانهاى بعد از آن براى اسلام و مسلمین صورت پذیرفت ولى با توجه به اینکه در آیه هیچگونه قید و شرطى نیست و از هر نظر مطلق است ، دلیلى ندارد كه معنى آن را محدود كنیم .
مفهوم آیه پیروزى همه جانبه اسلام بر همه ادیان جهان است و معنى این سخن آن است كه سرانجام اسلام همه كره زمین را فراخواهد گرفت و بر همه جهان پیروز خواهد گشت .
شك نیست كه در حال حاضر این موضوع تحقق نیافته ولى مىدانیم كه این وعده حتمى خدا است تدریجا در حال تحقق است . سرعت پیشرفت اسلام در جهان و به رسمیت شناخته شدن این آیین در كشورهاى مختلف اروپایى و نفوذ سریع آن در آمریکا و آفریقا ، اسلام آوردن بسیارى از دانشمندان و مانند اینها همگى نشان مىدهد كه اسلام رو به سوى عالمگیر شدن پیش مىرود .
ولى طبق روایات مختلفى كه در منابع اسلامى وارد شده تکامل این برنامه هنگامى خواهد بود كه « مهدى » ظهور كند و به برنامه جهانى شدن اسلام تحقق بخشد .
« مرحوم طبرسى » در « مجمع البیان » از امام باقر در تفسیر این آیه چنین نقل مىکند : « اِنَّ ذلِكَ يَكُونُ عِنْدَ خُرُوجِ الْمَهْدِىِّ فَلا يَبْقى اَحَدٌ اِلاّ اَقَرَّ بِمُحَمَّدٍ صلىاللهعلیهوآله : وعدهاى كه در این آیه است به هنگام ظهور مهدى از آل "محمّد" صورت مىپذیرد ، در آن روز هیچکس در روى زمین نخواهد بود مگر اینکه اقرار به حقانیت محمّد صلىاللهعلیهوآله مىکند » .
و نیز در همان تفسیر از پیامبر اسلام صلىاللهعلیهوآله چنین نقل شده كه فرمود : « لا يَبْقى عَلى ظَهْرِ
الاَْرْضِ بَيْتُ مَدَرٍ وَ لا وَبَرٍ اِلاّ اَدْخَلَهُ اللّهُ كَلِمَةَ الاِسلامِ : بر صفحه روى زمین هیچ خانهاى باقى نمىماند
نه خانههایى كه از سنگ و گل ساخته شده و نه خیمههایى كه از كرك و مو بافتهاند مگر اینکه خداوند نام اسلام را در آن وارد مىکند » .
و نیز در كتاب « اکمال الدین » « صدوق » از امام صادق (علیه السلام) درتفسیر اینآیه چنین نقل شده : « وَ اللّهِ ما نَزَلَ تَأْویلُها بَعْدُ وَ لا يَنْزِلُ تَأْویلُها حَتّى يَخْرُجَ الْقائِمُ فَاِذا خَرَجَ الْقائِمُ لَمْ يَبْقَ كافِرٌ بِاللّهِ الْعَظیمِ : به خدا سوگند هنوز محتواى این آیه تحقق نیافته است و تنها زمانى تحقق مىپذیرد كه " قائم" خروج كند و به هنگامى كه او قیام كند كسى كه خدا را انکار نماید در تمام جهان باقى نخواهد ماند » .(1)
گرچه كتابهاى فراوانى به وسیله دانشمندان اهل سنت و علماى شیعه پیرامون
1) « نور الثقلین » ، جلد 2 ، صفحه 211 .
احادیث مربوط به قیام مهدى نوشته شده است ، ولى به عقیده ما چیزى گویاتر و در عینحال فشردهتر از نامهاى كه گروهى از دانشمندان « حجاز » در پاسخ يکى از سؤالکنندگان فرستادهاند نیست ، لذا عین ترجمه آن را ذیلاً از نظر خوانندگان محترم مىگذرانیم : اما قبلاً يادآور مىشویم كه :
روایات مربوط به قیام مهدى (علیه السلام)چنان است كه هیچ محقق اسلامى پیرو هر يك از گروهها و مذاهب باشد نمىتواند « تواتر » آن را انکارکند.
تاکنون كتابهاى زیادى در این زمینه نوشته شده و نویسندگان آنها متفقا صحت احادیث مربوط به مصلح جهانى يعنى « مهدى (علیه السلام)» را پذیرفتهاند تنها افراد بسیار معدودى مانند « ابن خَلدون » و « احمد امین مصرى » در صدور این اخبار از پیامبر صلىاللهعلیهوآله تردید كردهاند و قرائنى در دست داریم كه انگیزه آنها در این كار ضعف اخبار نبوده بلکه فکر
مىکردند روایات مربوط به « مهدى (علیه السلام) » مشتمل بر مسائلى است كه به سادگى نمىتوان آنها را باور كرد ، يا به خاطر اینکه احادیث درست از نادرست را نتوانستهاند
جدا كنند يا تفسیر آن را درنیافتهاند .
در هر صورت لازم است قبل از هر چیز سؤال و جوابى را كه اخیرا از طرف « رابطة عالم الاسلامى » كه زیر نفوذ افراطىترین جناحهاى اسلامى يعنى « وهابیان » قرار دارد ، نشر يافته ، از نظر خوانندگان عزیز بگذرانیم، تا روشن شود مسأله ظهور مهدى (علیه السلام)در میان مسلمانان قولى است كه جملگى برآنند و به عقیده ما مدارك لازم در این رساله كوتاه آنچنان جمع آورى شده كه هیچ كسى را ياراى انکار آن نیست و اگر وهابیان سختگیر نیز در برابر آن تسلیم شدهاند به همین دلیل است .
در حدود يك سال قبل شخصى به نام « ابومحمّد » از « كنیا » سؤالى درباره ظهور
« مهدى منتظر (علیه السلام)» از « رابطة العالم الاسلامى » كرده ، دبیر كل « رابطه » يعنى « محمّد صالح القزاز » در پاسخى كه براى او فرستاده است ضمن تصریح به این كه « ابن تِيْمِيَّة » مؤسس مذهب وهابیان نیز احادیث مربوطه به ظهور مهدى (علیه السلام)را پذیرفته ، متن رسالهاى را كه پنج تن از علماى معروف فعلى حجاز دراینزمینهتهیه كردهاند براى او ارسال داشته است .
در این رساله پس از ذکر نام حضرت « مهدى (علیه السلام)» و « محل ظهور او » يعنى مکه چنین مىخوانیم : « ...به هنگام ظهور فساد در جهان و انتشار كفر و ستم ، خداوند به وسیله او ( مهدى ) جهان را پر از عدل و داد مىکند همانگونه كه از ظلم و ستم پر شده است ...
او آخرین " خلفاى راشدین دوازدهگانه" است كه پیامبر صلىاللهعلیهوآله خبر از آنها در كتب "صحاح" داده است » .
احادیث مربوط به مهدى را بسیارى از صحابه پیامبر صلىاللهعلیهوآله نقل كردهاند از جمله :
عثمان ابن عفان ، على ابن ابیطالب ، طَلْحَة ابن عبیداللّه ، عبدالرحمن ابن عَوْف ، قُرَّة ابن اساس مَزَنى ، عبداللّه ابن حارث ، ابوهُرَيْرَة ، حُذَيْفَة ابن يَمان ، جابر ابن عبداللّه ، ابواَمامَة جابر ابن ماجد ، عبداللّه ابن عمر ، انس ابن مالك عمران ابن حُصَيْن و امسَلْمَة .
اینها بیست نفر از كسانى هستند كه روایات مهدى را نقل كردهاند و غیر از آنها افراد زیاد دیگرى نیز وجود دارند .
سخنان فراوانى نیز از خود صحابه نقل شده كه در آن بحث از ظهور مهدى (علیه السلام)به میان
آمده كه آنها را نیز مىتوان در ردیف روایات پیامبر صلىاللهعلیهوآله قرار داد . زیرا این مسأله از مسائلى نیست كه با اجتهاد بتوان چیزى پیرامون آن گفت ( بنابراین آنها نیز طبعا این مطلب را از پیامبر صلىاللهعلیهوآله شنیدهاند ) .
سپس اضافه مىکند : هم احادیث بالا كه از پیامبر صلىاللهعلیهوآله نقل شده و هم شهادت و گواهى صحابه كه در اینجا در حکم حدیث است در بسیارى از كتب معروف اسلامى و متون اصلى حدیث اعم از « سُنَن » و « مَعاجِم » و « مَسانید » آمده است . از جمله :
سُنَن ابن داود ، سنن تِرْمِذِىّ ، اِبْن ماجَة ، ابن عمرو الدانى، مُسْنَد احمد و ابن يَعْلى و بزاز و صحیح حاکم و معاجم طَبَرانى ( كبیر و متوسط )و رویانى و دارْقُطْنى و ابونعیمدر « اخبارالمهدى » و خطیب در تاریخ بغداد و ابنعساکر در تاریخ دمشق و غیر اینها .
بعد اضافه مىکند : بعضى از دانشمندان اسلامى در این زمینه كتابهاى مخصوصى تألیف كردهاند از جمله : « ابو نعیم » در « اخبار المهدى » ، « ابن حجر هَيْثَمى » در « القول المختصر فى علامات المهدى المنتظر » ، « شَوْكانى » در « التوضیح فى تواتر ما جاء المنتظر
و الدَّجّال و المسیح » ، « ادریس عراقى مغربى » در كتاب « المهدى » ، « ابوالعباس ابن عبدالمؤمن المغربى » در كتاب « الوهم المکنون فى الرد على ابن خَلْدُون » .
و آخرین كسى كه در این زمینه بحث مشروحى نگاشته مدیر دانشگاه اسلامى مدینه است كه در چندین شماره در مجله دانشگاه مزبور بحث كرده است .
باز اضافه مىکند : عدهاى از بزرگان و دانشمندان اسلام از قدیم و جدید نیز در نوشتههاى خود تصریح كردهاند كه احادیث در زمینه مهدى در سرحد تواتر است ( و به هیچ وجه قابل انکار نیست ) از جمله : « السخاوى » در كتاب « فتح المُغیث » ، « محمّد ابن احمد سقاوینى » در « شرح العقیده » ، « ابوالحسن الاِبْرِىّ » در « مناقب الشافعى » ، « ابن تِيْمِيَّه » در كتاب فتاوایش ، « سیوطى » در « الحاوى » ، « ادریس عراقى » در تألیفى كه در زمینه مهدى دارد ، « شَوْكانى » در كتاب «التوضیح فى تواتر ما جاء فى المنتظر» ...« محمّد جعفر كِنانى » در « نظم التَّناثُر » ، « ابوالعباس ابن عبدالمؤمن » در « الوهم المکنون ... » .
در پایان بحث مىگوید : ( تنها ) ابن خلدون است كه خواسته احادیث مربوط به مهدى
را با حدیث بىاساس و مجعولى كه مىگوید : « لا مَهْدِىَّ اِلاّ عیسى : مهدى جز عیسى نیست » ، مورد ایراد قرار دهد ، ولى بزرگان پیشوایان و دانشمندان اسلام گفتار او را رد كردهاند ، بهخصوص « ابن عبدالمؤمن » كه در گفتار او كتاب ویژهاىنوشته شدهاستکه سىسالقبل در شرق و غرب انتشاریافته. حفاظ احادیث و بزرگان دانشمندان حدیث نیز تصریح كردهاند كه احادیث مهدى (علیه السلام) مشتمل بر احادیث « صحیح » و « حسن » است و مجموع آن متواتر مىباشد. بنابراین اعتقاد به ظهورمهدى (بر هر مسلمانى) واجب است و این جزء عقاید اهل سنت و جماعت محسوب مىشود و جز افراد نادان و بىخبر يا بدعتگذار آن را انکار نمىکنند .
مدیر ادارۀ مجمع فقهى اسلامى
محمد منتصر كِنانى
در بحث گذشته دانستیم كه این عقیده در تعلیمات اسلامى جنبه وارداتى ندارد . بلکه از
قطعىترین مباحثى است كه از شخص پایهگذار اسلام گرفته شده و عموم فرق اسلامى در این زمینه متّفقند و احادیث در این زمینه متواتر مىباشد .
اکنون به سراغ پىآمدهاى این انتظار در وضع كنونى جوامع اسلامى برویم و ببینیم آیا ایمان به چنین ظهورى انسان را چنان در افکار رؤیایى فرو مىبرد كه از وضع موجود خود غافل مىگردد و تسلیم هر گونه شرایطى مىکند ؟ و يا اینکه به راستى اینعقیده يکنوع دعوت به قیام و سازندگى فرد و اجتماع است؟
آیا ایجاد تحرك مىکند يا رکود ؟ آیا مسؤولیت آفرین است يا مایه فرار از زیر بار مسؤولیتها ؟ و بالاخره آیا مُخَدِّر است يا بیدار كننده ؟
ولى قبل از توضیح و بررسى این سؤالات توجه به يك نکته كاملاً ضرورى است و آن اینکه سازندهترین دستورات و عالىترین مفاهیم هر گاه به دست افراد ناوارد يا نالایق يا سوء استفادهچى بیفتد ممکن است چنان مسخ شود كه درست نتیجهاى بر خلاف هدف اصلى بدهد و در مسیرى بر ضد آن حرکت كند و این نمونههاى بسیار دارد و مسأله « انتظار »
به طورى كه خواهیم دید در ردیف همین مسائل است .
به هر حال براى رهایى از هر گونه اشتباه در محاسبه در این گونه مباحث باید به اصطلاح آب را از سرچشمه گرفت تا آلودگىهاى احتمالى نهرها و كانالهاى میان راه در آن اثر نگذارد .
یعنى ما در بحث « انتظار » مستقیما به سراغ متون اصلى اسلامى رفته و لحن گوناگون روایاتى را كه روى مسأله « انتظار » تأکید مىکند مورد بررسى قرار مىدهیم تا از هدف اصلى
آگاه شویم .
اکنون با دقت به این چند روایت توجه كنید :
✓ 1 - كسى از امام صادق(علیه السلام) پرسید چه مىگویید درباره كسى كه داراى ولایت پیشوایان است و انتظار ظهور حکومت حق را مىکشد و در این حال از دنیا مىرود ؟
امام (علیه السلام)در پاسخ فرمود : « هُوَ بِمَنْزِلَةِ مَنْ كانَ مَعَ الْقائِمِ فى فُسْطاطِهِ - ثُمَّ سَكَتْ هُنَيْئَةً - ثُمَّ قالَ هُوَ كَمَنْ كانَ مَعَ رَسُولِ اللّهِ : او همانند كسى است كه با رهبر این انقلاب در خیمه او ( ستاد ارتش
او ) بوده باشد ، سپس كمى سکوت كرد و فرمود : مانند كسى است كه با پیامبر اسلام صلىاللهعلیهوآله و "مبارزاتش " همراه بوده است » .(1)
عین این مضمون در روایات زیادى با تعبیرات مختلفى نقل شده است :
✓ 2 - در بعضى « بِمَنْزِلَةِ الضّارِبِ بِسَيْفِه فى سَبیلِ اللّهِ : همانند شمشیرزنى در راه خدا » .
✓ 3 - و در بعضى دیگر « كَمَنْ قارَعَ مَعَ رَسُولِ اللّهِ بِسَيْفِه : همانند كسى است كه در خدمت پیامبر با شمشیر بر مغز دشمن بکوبد » .
✓ 4 - و در بعضى دیگر « بِمَنْزِلَةِ مَنْ كانَ قاعِدا تَحْتَ لِواءِ الْقائِمِ : همانند كسى است كه زیر پرچم قائم بوده باشد » .
✓ 5 - و در بعضى دیگر « بِمَنْزِلَةِ الْمُجاهِدِ بَيْنَ يَدَىْ رَسُولِ اللّهِ صلىاللهعلیهوآله : همانند كسى است كه 6.
1) «بحارالانوار» چاپقدیم، جلد13، صفحه136.
پیش روى پیامبر جهاد كند » .
✓ 6 - و بعضى دیگر «بِمَنْزِلَةِمَنِاسْتُشْهِدَ مَعَرَسُولِاللّهِ : همانندکسىاستکه باپیامبرشهید شود ».
این تشبیهات هفتگانه كه در مورد انتظار ظهور مهدى (علیه السلام)در این شش روایت وارد شده روشنگر این واقعیت است كه يك نوع رابطه و تشابه میان مسأله « انتظار » از يك سو و « جهاد » و مبارزه با دشمن در آخرین شکل خود از سوى دیگر وجود دارد .
✓ 7 - در روایات متعددى نیز انتظار چنین حکومتى را داشتن ، به عنوان بالاترین عبادت معرفى شده است .
این مضمون در بعضى از احادیث از پیامبر صلىاللهعلیهوآله و در بعضى از امیرمؤمنان على (علیه السلام) نقل شده است ، در حدیثى مىخوانیم كه پیامبر صلىاللهعلیهوآله فرمود : « اَفْضَلُ اَعْمالِ اُمَّتى اِنْتِظارُ
الْفَرَجِ مِنَ اللّهِ عَزَّ وَ جَلَّ : بالاترین اعمال امت من انتظار فرج از ناحیه خدا كشیدن است » .(1)
و در حدیث دیگرى از پیامبر صلىاللهعلیهوآله مىخوانیم : « اَفْضَلُ الْعِبادَةُ انْتِظارُ الْفَرَجِ » .(2)
این حدیث اعم از اینکه انتظار فرج را به معنى وسیع كلمه بدانیم يا به مفهوم خاص يعنى انتظار ظهور مصلح بزرگ جهانىباشد، اهمیت انتظار را در موردبحث ما روشن مىسازد .
این تعبیرات همگى حاکى از این است كه انتظار چنان انقلابى داشتن همیشه توأم با يك جهاد وسیع و دامنه دار است اینرا درنظرداشته باشید تا به سراغ مفهوم انتظار رفته سپس از مجموع آنها نتیجهگیرى كنیم.
« انتظار » معمولاً به حالت كسى گفته مىشود كه از وضع موجود ناراحت است و براى
ایجاد وضع بهترى تلاش مىکند .
فى المثل بیمارى كه انتظار بهبودى مىکشد ، يا پدرى كه در انتظار بازگشت فرزندش از سفر است ، از بیمارى و فراق فرزند ناراحتند و براى وضع بهترى مىکوشند .
همچنین تاجرى كه از بازار آشفته ناراحت است و در انتظار فرو نشستن بحران اقتصادى مىباشد این دو حالت را دارد « بیگانگى با وضع موجود » و « تلاش براى وضع بهتر » .
بنابراین مسأله انتظار حکومت حق و عدالت « مهدى » و قیام مصلح جهانى در واقع مرکب از دو عنصر است ، عنصر « نفى » و عنصر « اثبات » ، عنصر نفى همان بیگانگى با وضع موجود و عنصر اثبات خواهان وضع بهترى بودن است .
و اگر این دو جنبه در روح انسان به صورت ریشهدار حلول كند سرچشمه دو رشته اعمال دامنهدار خواهد شد .
این دو رشته اعمال عبارتند از ترك هر گونه همکارى و هماهنگى با عوامل ظلم و فساد و حتى مبارزه و درگیرى با آنها از يك سو و خودسازى و خودیارى و
جلب آمادگىهاى جسمى و روحى و مادى و معنوى براى شکل گرفتن آن حکومت واحد جهانى و مردمى از سوى دیگر. و خوب كه دقت كنیم مىبینیم هر دو قسمت آن سازنده و عامل تحرك و آگاهى و بیدارى است .
با توجه به مفهوم اصلى « انتظار » معنى روایات متعددى كه در بالا درباره پاداش و نتیجه كار منتظران نقل كردیم به خوبى درك مىشود . اکنون مىفهمیم چرا منتظران واقعى گاهى همانند كسانى شمرده شدهاند كه در خیمه حضرت مهدى (علیه السلام) يا زیر پرچم او هستند يا كسى كه در راه خدا شمشیر مىزند ، يا به خون خود آغشته شده ، يا شهید گشته است .
آیا اینها اشاره به مراحل مختلف و درجات مجاهده در راه حق و عدالت نیست كه متناسب با مقدار آمادگى و درجه انتظار افراد است ؟
یعنى همانطور كه میزان فداکارى مجاهدان راه خدا و نقش آنها با هم متفاوت است انتظار و خودسازى و آمادگى نیز درجات كاملاً متفاوتى دارد كه هر كدام از اینها با يکى از آنها از نظر « مقدمات » و « نتیجه » شباهت دارد ، هر دو جهادند و هر دو آمادگى مىخواهند
و خودسازى ، كسى كه در خیمه رهبر چنان حکومتى قرار گرفته يعنى در مرکز ستاد فرماندهى يك حکومت جهانى است ، نمىتواند يك فرد غافل و بىخبر و بىتفاوت بوده باشد ، آنجا جاى هر كس نیست ، جاى افرادى است كه به حق شایستگى چنان موقعیت و اهمیتى را دارند .
همچنین كسى كه سلاح در دست دارد در برابر رهبر این انقلاب با مخالفان حکومت صلح و عدالتش مىجنگد آمادگى فراوان روحى و فکرى و رزمى باید داشته باشد .
براى آگاهى بیشتر از اثرات واقعى انتظار ظهور مهدى (علیه السلام) به توضیح زیر توجه كنید :
من اگر ظالم و ستمگرم چگونه ممکن است در انتظار كسى باشم كه طعمه شمشیرش خون ستمگران است؟ من اگر آلوده و ناپاکم چگونه مىتوانم منتظر انقلابى باشم كه شعله اولش دامان آلودگان را مىگیرد ؟
ارتشى كه در انتظار جهاد بزرگى است آمادگى رزمى نفرات خود را بالا مىبرد و روح
انقلابى در آنها مىدمد و هر گونه نقطه ضعفى را اصلاح مىکند .
زیرا چگونگى « انتظار » همواره متناسب با هدفى است كه در انتظار آن هستیم .
انتظار آمدن يك مسافر عادى از سفر . انتظار بازگشت يك دوست بسیار عزیز . انتظار فرارسیدن فصل چیدن میوه از درخت و درو كردن محصول .
هر يك از این انتظارها آمیخته با يك نوع آمادگى است ، در يکى باید خانه را آماده كرد و وسایل پذیرایى فراهم ساخت ، در دیگرى ابزار لازم و داس و كمباین و ...
اکنون فکرکنید آنهاکه انتظارقیام يکمصلح بزرگ جهانىرا مىکشند در واقع انتظار انقلاب و دیگرگونى و تحولى را دارند كه وسیعترین و اساسىترین انقلابهاى انسانى در طول تاریخ بشر است.
انقلابى كه برخلاف انقلابهاى پیشین جنبه منطقهاى نداشته بلکه هم عمومى و همگانى است و هم تمام شؤن و جوانب زندگى انسانهارا شامل مىشود ، انقلابى است سیاسى ، فرهنگى ، اقتصادى و اخلاقى .
34 يآاَيُّهَا الَّذینَ ءَامَنُوا اِنَّ كَثیرا مِنَ الاَْحْبارِ وَ الرُّهْبانِ لَيَأْكُلُونَ اَمْوالَ النّاسِ بِالْبطِلِ وَ يَصُدُّونَ عَنْ سَبیلِ اللّهِ وَ الَّذینَ يَكْنِزُونَ الذَّهَبَ وَ الْفِضَّةَ وَ
لا يُنْفِقُونَها فى سَبیلِ اللّهِ فَبَشِّرْهُمْ بِعَذابٍ اَلیمٍ
اى كسانىکه ایمان آوردهاید بسیارى از علما( ى اهل كتاب ) و راهبان ، اموال مردم را به باطل مىخورند و ( آنان را ) از راه خدا بازمىدارند و آنها را كه طلا و نقره را گنجینه ( و ذخیره و پنهان ) مىسازند و در راه خدا انفاق نمىکنند ، به مجازات دردناك بشارت ده.
« يَكْنِزُون » از ماده « كَنْز » بر وزن و به معنى « گنج » است كه در اصل به معنى جمع و جور كردن اجزاء چیزى گفته مىشود ، لذا شتر پرگوشت را « كَنّازُ اللَّحْمِ » مىنامند سپس به جمعآورى و نگهدارى و پنهان نمودن اموال و يا اشیاء گرانقیمت اطلاق گردیده است .
بنابراین در مفهوم آن جمع آورى و نگاهدارى و گاهى پنهان كردن نیز افتاده است .
« ذَهَب » به معنى « طلا » و « فِضَّة » به معنى « نقره » است . بعضى از دانشمندان لغت ( طبق
نقل طبرسى در مجمع البیان ) درباره این دو لغت تعبیر جالبى كردهاند و گفتهاند : اینکه به « طلا » « ذهب » گفته مىشود براى آن است كه به زودى از دست مىرود و بقایى ندارد ( ماده « ذِهاب » در لغت به معنى رفتن است ) و اینکه به « نقره » « فِضَّة » گفته مىشود به خاطر آن است كه به زودى پراکنده و متفرق مىگردد ( « اِنْفِضاض » در لغت به معنى پراکندگى است ) و براى پى بردن به چگونگى حال اینگونه ثروتها همین نامگذارى آنها كافى است .
جالب اینکه همانگونهکه سیرهقرآن است دراینجا حکم را روى همه افراد دانشمندان يهود و راهبان نبرده بلکه با تعبیر « كَثیرا » در حقیقت اقلیت صالح را استثناء كرده است و اینگونه دقت در سایر آیات قرآن نیز دیده مىشود كه در سابق به آن اشاره كردهایم .
امّا اینکه آنها چگونه اموال مردم را بیهوده و بدون مجوز و به تعبیر قرآن از طریق « باطل » مىخورند در آیات دیگر كم و بیش به آن اشاره شده و قسمتى هم در تواریخ آمده است .
یکى اینکه : حقایق تعلیمات آیین مسیح (علیه السلام)و موسى (علیه السلام)را كتمان مىکردند تا مردم بهآیین جدید ( آیین اسلام ) نگروند، منافع آنها بهخطر نیفتد و هدایایشان قطع نشود ،
چنانکه در آیات 41 و 79 و 174 سوره بقره به آن اشاره شده است .
و دیگر اینکه : با گرفتن « رشوه » از مردم حق را باطل و باطل را حق مىکردند و به نفع زورمندان و اقویا حکم باطل مىدادند، چنانکه در آیه 41 سوره « مائده » به آن اشاره شده است .
یکى دیگر از طرق نامشروع درآمدشان این بود كه به نام « بهشت فروشى » و يا « گناه بخشى » مبالغ هنگفتى از مردم مىگرفتند و بهشت و آمرزش را كه منحصرا در اختیار خداوند است به مردم مىفروختند كه در تاریخ مسیحیت سر و صداى زیادى بپا كرده و بحثها و جدالهایى برانگیخته است .
و امّا جلوگیرى كردنشان از راه خدا روشن است زیرا آیات الهى را تحریف مىکردند و يابه خاطر حفظ منافع خویش مکتوم مىداشتند ، بلکه هر كس را مخالف مقام و منافع خود مىدیدند متهم مىساختند و با تشکیل « محکمههاى تفتیش مذهبى » آنها را به بدترین وجهى محاکمه و به شدیدترین وضعى محکوم و مجازات مىکردند .
و اگر به راستى آنها اقدام به چنین كارى نکرده بودند و پیروان خویش را قربانى مطامع
و هوسهاى خود نمىساختند امروز گروههاى زیادترى آیین حق يعنى اسلام را از جان و دل پذیرفته بودند ، بنابراین به جرأت مىتوان گفت : گناه میلیونها انسان كه در ظلمت كفر باقى ماندهاند به گردن آنها است .
هماکنون نیز دستگاه كلیسا و يهود براى دگرگون ساختن افکار عمومى مردم جهان درباره اسلام به چه كارهایى كه دست نمىزنند و چه تهمتهاى عجیب و وحشتناکى كه نسبت به پیامبر صلىاللهعلیهوآله روا نمىدارند .
این موضوع به قدرى دامنه دار است كه جمعى از علماى روشنفکر مسیحى صریحا به آن اعتراف كردهاند كه روش سنتى كلیسا در مبارزه ناجوانمردانه با اسلام يکى از علل بىخبر ماندن غربىها از این آیین پاك است .
سپس قرآن به تناسب بحث دنیاپرستى پیشوایان يهود و نصارى به ذکر يك قانون كلى در مورد ثروتاندوزان پرداخته ، مىگوید : « كسانى كه طلا و نقره را جمعآورى و پنهان مىکنند و در راه خدا انفاق نمىنمایند آنها را به عذاب دردناکى بشارت ده » ( وَ الَّذینَ يَكْنِزُونَ الذَّهَبَ وَ الْفِضَّةَ وَ لا
يُنْفِقُونَها فى سَبیلِ اللّهِ فَبَشِّرْهُمْ بِعَذابٍ اَلیمٍ ) .
از آن روز كه جامعههاى انسانى شکل گرفت مسأله مبادله فرآوردههاى مختلف در میان انسانها رواج داشت ، هر كس مازاد احتیاجات خود را از فراوردههاى كشاورزى و دامى و غیر آن در معرض فروش قرار مىداد ، ولى در آغاز مبادلهها همواره به صورت مبادلۀ جنس به جنس بود ، زیرا پول اختراع نشده بود و از آنجا كه مبادله جنس به جنس مشکلات فراوانى ایجاد مىکرد ، زیرا چه بسا افراد مازاد نیاز خود را مىخواستند بفروشند ولى چیز دیگرى در آن حال مورد نیازشان نبود كه با آن بخرند ، امّا مایل بودند آن را به چیزى تبدیل كنند كه هرگاه بخواهند بتوانند با آن اجناس مورد نیاز خویش را فراهم سازند ، از اینجا مسألۀ اختراع « پول » مطرح شد .
پیدایش « نقره » و از آن مهمتر « طلا » به این فکر تحقق بخشید و این دو فلز به ترتیب پول ارزان قیمت و گران قیمت را تشکیل دادند و به وسیله آنها گردش معاملات رونق بیشتر و چشمگیرترى پیدا كرد .
بنابراین فلسفۀ اصلى پول همان گردش كاملتر و سریعتر چرخهاى مبادلات اقتصادى است و آنها كه پول را به صورت « گنجینه » پنهان مىکنند نه تنها موجب رکود اقتصادى و
زیان به منافع جامعه مىشوند بلکه عمل آنها درست بر ضد فلسفه پیدایش پول است .
آیه فوق صریحا ثروتاندوزى و گنجینهسازى اموال را تحریم كرده است و به مسلمانان دستور مىدهد كه اموال خویش را در راه خدا و در طریق بهرهگیرى بندگان خدا به كار اندازند و از اندوختن و ذخیره كردن و خارج ساختن آنها از گردش معاملات به شدت بپرهیزند ، در غیر این صورت باید منتظر عذاب دردناکى باشند .
این عذاب دردناك تنها كیفر شدید روز رستاخیز نیست بلکه مجازاتهاى سخت این دنیا را كه بر اثر بهم خوردن موازنه اقتصادى و پیدایش اختلافات طبقاتى دامان فقیر و غنى را مىگیرد نیز شامل مىشود .
اگر در گذشته مردم دنیا به اهمیت این دستور اسلامى درست آشنا نبودند امروز ما بهخوبى مىتوانیم به آن پى ببریم ، زیرا نابسامانىهایى كه دامن بشر را ، بر اثر ثروتاندوزى
گروهى خودخواه و بىخبر ، گرفته و به شکل آشوبها و جنگها و خونریزىها ظاهر مىشود بر هیچکس پوشیده نیست .
در میان مفسران در مورد آیه فوق گفتگو است كه آیا هر گونه گردآورى ثروت اضافه بر نیازمندىهاى زندگى « كَنْز » محسوب مىشود و طبق آیه فوق حرام است ؟
یا اینکه این حکم مربوط به آغاز اسلام و قبل از نزول حکم زکات بوده و سپس با نزول حکم زکات برداشته شده ؟
و يا اینکه اصولاً آنچه واجب است پرداختن زکات سالانه است و نه غیر آن ، بنابراین هر گاه انسان اموالى را جمع آورى كند و هر سال مرتبا مالیات اسلامى آن يعنى زکات را بپردازد مشمول آیه فوق نخواهد بود .
در بسیارى از روایات كه در منابع شیعه و اهل تسنن وارد شده تفسیر سوم بهچشم مىخورد مثلاً در حدیثى از پیامبر صلىاللهعلیهوآله چنین مىخوانیم : « اَىُّ مالٍ اَدَّيْتَ زَكاتَهُ فَلَيْسِ بِكَنْزٍ :
هر مال كه زکات آن را بپردازى كنز نیست » .(1)و نیز مىخوانیم : هنگامى كه آیه فوق نازل شد كار بر مسلمانان مشکل گردید و گفتند با این حکم هیچیك از ما نمىتواند چیزى براى فرزندان خود ذخیره كند و آینده آنها را تأمین نماید... سرانجام از پیامبر سؤال كردند ، پیغمبر صلىاللهعلیهوآله فرمود : « اِنَّ اللّهَ لَمْ يَفْرِضِ الزَّكوةَ اِلاّ لَيَطیبَ بِها ما بَقِىَ مِنْ اَمْوالِكُمْ وَ اِنَّما فَرَضَ الْمَواریثَ مِنْ اَمْوالٍ تَبْقى بَعْدَكُمْ : خداوند زکات را واجب نکرده است مگر به خاطر اینکه باقىمانده اموال شما براى شما پاك و پاکیزه باشد ، لذا قانون ارث را درباره اموالى كه بعد از شما مىماند قرار داده است » (2)يعنى اگر گردآورى مال به كلى ممنوع بود قانون ارث موضوع نداشت .
در كتاب « امالى » « شیخ » از پیامبر نیز همین مضمون نقل شده است كه « هر كس زکات مال خود را بپردازد باقىمانده آن كنز نیست » .(3).
ولى روایات دیگرى در منابع اسلامى مشاهده مىکنیم كه مضمون آن با تفسیر فوق ظاهرا و در بدو نظر سازگار نیست ، از جمله حدیثى است كه در « مجمع البیان » از على (علیه السلام) نقل شده كه فرمود : « ما زادَ عَلى اَرْبَعَةِ الافٍ فَهُوَ كَنْزٌ اَدّى زَكوتَهُ اَوْ لَمْ يُؤَدِّها وَ ما دُونَها فَهِىَ نَفَقَةٌ فَبَشِّرْهُمْ بِعَذابٍ اَلیمٍ : هرچه از چهارهزار ( درهم ) ، كه ظاهرا اشاره به مخارج يك سال است ، بیشتر باشد "کنز " است خواه زکاتش را بپردازند يا نه و آنچه كمتر از آن باشد نفقه و هزینه زندگى محسوب مىشود ، بنابراین ثروت اندوزان را به عذاب دردناك بشارت ده » .(1)
و در كتاب « كافى » از « معاذ بن كثیر » چنین نقل شده كه مىگوید از امام صادق (علیه السلام) شنیدم مىگفت : « شیعیان ما فعلاً آزادند كه از آنچه در دست دارند در راه خیر انفاق كنند ( و باقىماند براى آنها حلال است ) امّا هنگامى كه " قائم" ما قیام كند تمام كنزها و ثروتهاى اندوخته را تحریم خواهد .
1) « مجمع البیان » ذیل آیه و « نور الثقلین » جلد 2 ، صفحه 213 .
کرد تا همه را نزداو آرند و از آن در برابر دشمنان كمك گیرد و این مفهوم كلام خداست كه در كتابش فرموده : " وَ الَّذینَ يَكْنِزُونِ الذَّهَبَ وَ الْفِضَّةِ ... " » .(1)
در شرح حال « ابوذر » نیز كرارا و در بسیارى از كتب این مطلب نقل شده است كه او آیه فوق را در برابر معاویه در شام هر صبح و شام مىخواند و با صداى بلند فریاد مىزد : « بَشِّرْ اَهْلَ الْكُنُوزِ بِكَىٍّ فِى الْجِباهِ وَ كَىِّ بِالْجُنُوبِ وَ كَىِّ بِالظُّهُورِ اَبَدا حَتّى يَتَرَدَّدَ الْحَرُّفى اَجْوافِهِمْ : به گنج اندوزان بشارت ده كه هم پیشانى آنها را با این اموال داغ مىکنند و هم پهلوها و هم پشتهایشان را تا سوزش گرما ، در درون وجود آنها به حرکت درآید » .(2)
و نیز استدلال « ابوذر » در برابر « عثمان » به آیه فوق نشان مىدهد كه او معتقد بوده است .
که آیه مخصوص مانعان زکات نیست ، بلکه غیر آنها را نیز شامل مىشود .
از بررسى مجموع احادیث فوق به ضمیمه خود آیه مىتوان چنین نتیجه گرفت كه در شرایط عادى و معمولى يعنى در مواقعى كه جامعه در وضع ناگوار و خطرناکى نیست و مردم از زندگانى عادى بهرهمندند ، پرداختن زکات كافى است و باقىمانده كنز محسوب نمىشود (البته باید توجه داشت كه اصولاً بارعایت موازین و مقرراتاسلامى در درآمدها ، اموال به صورت فوق العاده متراکم نمىشود ، زیرا اسلام آنقدر قید و شرط براى آن قائل شده است كه تحصیل چنین مالى غالبا غیرممکن است) .
و امّا در مواقع فوق العاده و هنگامى كه حفظ مصالح جامعه اسلامى ایجاب كند حکومت اسلامى مىتواند محدودیتى براى جمعآورى اموال قائل شود ( آنچنانکه در روایت على (علیه السلام) خواندیم ) و يا به كلى همه اندوختهها و ذخیرههاى مردم را براى حفظ موجودیت جامعه اسلامى مطالبه كند ( آنچنان كه در روایت امام صادق (علیه السلام) درباره زمان قیام قائم آمده است كه با توجه به ذکر علت در آن روایت سایر زمانها را نیز شامل مىشود
زیرا مىفرماید : « فَيَسْتَعینُ بِه عَلى عَدُوِّه » ) .
ولى تکرار مىکنیم كه این موضوع تنها در اختیار حکومت اسلامى است و او است كه مىتواند چنین تصمیمى را در مواقع لزوم بگیرد ( دقت كنید ) .
و امّا داستان « ابوذر » ، ممکن است ناظر به همین موضوع باشد كه در آن روز جامعه اسلامى آنچنان نیاز شدیدى داشت كه اندوختن ثروت در آن روز مخالف منافع جامعه و حفظ موجودیت آن بود .
و يا اینکه نظر « ابوذر » به اموال بیتالمال بود كه در دست « عثمان » و « معاویه » قرار داشت و مىدانیم اینگونه اموال را باوجود مستحق و نیازمندلحظهاى نمىتوان ذخیره كرد ، بلکه باید به صاحبانش داد و مسأله زکات در اینجا به هیچوجه مطرح نیست .
به خصوص همه تواریخ اسلامى اعم از شیعه و اهل سنت گواهى مىدهد كه عثمان اموال كلانى از بیت المال را به خویشاوندان خود داد و معاویه از آن كاخى ساخت كه افسانه كاخهاى ساسانیان را زنده كرد و « ابوذر » حق داشت كه در برابر آنها این آیه را خاطر نشان سازد .
35 يَوْمَ يُحْمى عَلَيْها فى نارِ جَهَنَّمَ فَتُكْوى بِها جِباهُهُمْ وَ جُنُوبُهُمْ وَ ظُهُورُهُمْ هذا ما كَنَزْتُمْ لاَِنْفُسِكُمْ فَذُوقُوا ما كُنْتُمْ تَكْنِزُونَ
در آن روز كه آنها را در آتش جهنم گرم و سوزان كرده و با آن صورتها و پهلوها و پشتهایشان را داغ مىکنند ( و به آنها مىگویند ) كه این همان چیز است كه براى خود گنجینه ساختید پس بچشید چیزى را كه براى خود اندوختید .
این آیه بار دیگر این حقیقت را تأکید مىکند كه اعمال انسانها از بین نمىروند و همچنان باقى مىمانند و همانها هستند كه در جهان دیگر برابر انسان مجسم مىشوند و مایه سرور و شادى و يا رنج و عذاب او مىگردند .
در اینکه در آیه فوق چرا از میان تمام اعضاء بدن تنها « پیشانى » و « پشت » و « پهلو » ذکر شده در میان مفسران گفتگو است ، ولى از ابوذر چنین نقل شده است كه او مىگفت : « این به خاطر آن است كه حرارت سوزان در فضایى كه در پشت این سه نقطه قراردارد
نفوذمىکند و تمام وجود آنهارا فرامىگیرد » ( حَتّى يَتَرَدَّدُ الْحَرُّفى اَجْوافِهِمْ ) .(1)
و نیز گفته شده این به خاطر آن است كه با این سه عضو در مقابل محرومان عکسالعمل نشان مىدادند : گاهى صورت را درهم مىکشیدند و زمانى به علامت بىاعتنایى از روبرو شدن با آنها خوددارى مىکردند و منحرف مىشدند و گاهى به آنان پشت مىنمودند ، لذا این سه نقطه از بدن آنها را با اندوختههاى زر و سیمشان داغ مىکنند .
در پایان این بحث مناسب است به يك نکته ادبى كه در آیه موجود است نیز اشاره كنیم و آن اینکه در آیه مىخوانیم : « يَوْمَ يُحْمى عَلَيْها » يعنى در آن روز آتش به روى سکهها ریخته مىشود تا داغ و سوزان گردند ، در حالى كه معمولاً در این گونه موارد كلمه « عَلَى » به كار برده نمىشود ، بلکه فى المثل گفته مىشود : « يُحْمَى الْحَدیدَ » آهن را داغ مىکنند . .
1) « نور الثقلین » ، جلد 2 ، صفحه 214 .
این تعبیر عبارت شاید بهخاطر این باشدکه اشاره به سوزندگى فوق العاده سکهها شود ، چون اگر سکهاى را در آتش بیفکنند آن قدر داغ و سوزان نمىشود كه اگر آن را به زیر آتش كنند و آتش به روى آن بریزند ، قرآن نمىگوید : سکهها را در آتش مىگذارند بلکه مىگوید آنها را در زیر آتش قرار مىدهند تا خوب گداخته و سوزان شود و این تعبیر زنده است كه شدت مجازات اینگونه ثروت اندوزان سنگدل را بازگو مىکند .
36 اِنَّ عِدَّةَ الشُّهُورِ عِنْدَ اللّهِ اثْنا عَشَرَ شَهْرا فى كِتبِاللّهِ يَوْمَ خَلَقَ السَّموتِ وَالاَْرْضَ مِنْهاآ اَرْبَعَةٌ حُرُمٌ ذلِكَ الدّينُ الْقَيِّمُ فَلا تَظْلِمُوا فیهِنَّ اَنْفُسَكُمْ وَ قتِلُوا الْمُشْرِكینَ كاآفَّةً كَما يُقتِلُونَكُمْ كافَّةً وَ اعْلَمُوآا اَنَّ اللّهَ مَعَ الْمُتَّقینَ
تعداد ماهها نزد خداوند در كتاب ( آفرینش ) الهى از آن روز كه آسمانها و زمین را آفریده دوازده ماه است كه از آن چهار ماه ، ماه حرام است ( و جنگ در آن ممنوع مىباشد ) این آیین ثابت و پابرجا( ى الهى ) است ، بنابراین در این ماهها بهخود ستم مکنید ( و ازهرگونه خونریزى بپرهیزید ) و با مشرکان ( به هنگام نبرد ) دسته جمعى پیکار
کنید همانگونه كه آنها دستهجمعى با شما پیکار مىکنند و بدانید خداوند با پرهیزکاران است .
تعبیر به « كِتبِ اللّه » ممکن است اشاره به قرآن مجید يا سایر كتب آسمانى باشد ، ولى با توجه به جمله « يَوْمَ خَلَقَ السَّموتِ وَ الاَْرْضَ » مناسبتر این است كه به معنى كتاب آفرینش و جهان هستى باشد و به هر حال از آن روز كه نظام منظومه شمسى به شکل كنونى صورتگرفت سال و ماه وجودداشت، سال عبارت از يك دوره كامل گردش زمین به دور خورشید و ماه عبارت از يك دوره كامل گردش كره ماه به دور كره زمین است كه در هرسال 12 بار تکرار مىشود .
این در حقیقت يك تقویم پرارزش طبیعى و غیرقابل تغییر است كه به زندگى همه انسانها يك نظام طبیعى مىبخشد و محاسبات تاریخى آنها را به دقت تنظیم مىکند و این يکى از نعمتهاى بزرگ خدا براى بشر محسوب مىشود ، آنچنان كه در آیه 189 سوره « بقره » ( يَسْئَلُونَكَ عَنِ الاَْهِلَّةِ قُلْ هِىَ مَواقیتُ لِلنّاسِ وَ الْحَجِّ ) مشروحا بحث كردهایم .
سپس اضافه مىکند : « از این دوازده ماه چهار ماه ، ماه حرام است » كه هر گونه جنگ و نبرد در آن حرام است ( مِنْهاآ اَرْبَعَةٌ حُرُمٌ ) .
بعضى از مفسران تحریم جنگ در این چهار ماه را از زمان « ابراهیم خلیل » مىدانند كه در عصر جاهلیت عرب نیز به عنوان يك سنّت به قوّت خود باقى بود ، هر چند آنها طبق امیال و هوسهاى خود گاهى جاى این ماهها را تغییر مىدادند ، ولى در اسلام همواره ثابت و لایتغیر است كه سه ماه آن پشت سر هم « ذِى الْقِعْدَة » و « ذِى الْحِجَّة» و « مُحَرَّمٌ » و يك ماه جدا است و آن ماه « رجب » است و به قول عربها سه ماه « سَرْد » ( يعنى پشت سر هم ) و يك ماه « فَرْد » است .
ذکر این نکته لازم است كه تحریم جنگ در این ماهها در صورتىاستکه جنگ از ناحیه دشمن بهمسلمانان تحمیل نشود ، امّا در این صورت بدون شك مسلمانان باید بپاخیزند و دست روى دست نگذارند ، زیرا احترام ماه حرام از ناحیه آنان نقض نشده بلکه از ناحیه دشمن نقض گردیده است ( چنانکه شرح آن ذیل آیه 194 سوره بقره گذشت ) .
بعد براى تأکید مىگوید : « این آیین ثابت و پابرجا و تغییرناپذیر است » نه رسم نادرستى كه در میان عرب بود كه با میل و هوس خویش آنها را جابجا مىکردند ( ذلِكَ الدّينُ الْقَيِّمُ ) .
از پارهاى از روایات (1)استفاده مىشود كه تحریم جنگ در این چهار ماه علاوه برآیین ابراهیم در آیین يهود و مسیح و سایر آیینهاىآسمانى نیز بودهاست و جمله « ذلِكَ الدّينُ الْقَيِّمُ » ممکن است اشاره به این نکته نیز بوده باشد ، يعنى از نخست در همه آیینها به صورت يك قانون ثابت وجود داشته است.
تحریم جنگ در این چهار ماه يکى از طرق پایان دادن به جنگهاى طویل المدت و وسیلهاى براى دعوت به صلح و آرامش بود ، زیرا هنگامى كه جنگجویان چهار ماه از سال اسلحه را به زمین بگذارند و صداى چکاچك شمشیرها يا صفیر گلولهها خاموش شود و
1) « تفسیر برهان » ، جلد 2 ، صفحه 122 .
مجالى براى تفکر و اندیشه به وجود آید احتمال پایان يافتن جنگ بسیار زیاد است .
همیشه ادامه يك كار با شروع مجدد آن پس از خاموشى تفاوت دارد و دومى به مراتب مشکلتر است ، فراموش نمىکنیم كه در دوران جنگهاى بیست ساله ویتنام چه اندازه زحمت مىکشیدند تا يك آتش بس بیست و چهار ساعته در آغاز سال نو مسیحى يا مانند آن به وجود آورند ، ولى اسلام براى پیروان خود در هر سال يك آتش بس چهارماهه اعلام مىدارد و این خود نشانه روح صلحطلبى اسلام است .
ولى همانگونه كه گفتیم اگر دشمن بخواهد از این قانون اسلامى سوء استفاده كند و حریم ماههاى حرام را بشکند اجازه مقابله به مثل به مسلمانان داده شده است .
37 اِنَّمَا النَّسىآءُ زِيادَةٌ فِى الْكُفْرِ يُضَلُّ بِهِ الَّذینَ كَفَرُوا يُحِلُّونَهُ عاما وَ يُحَرِّمُونَهُ عاما لِيُواطِئُوا عِدَّةَ ما حَرَّمَ اللّهُ فَيُحِلُّوا ما حَرَّمَ اللّهُ زُيِّنَ لَهُمْ سُوآءُ اَعْملِهِمْ وَ اللّهُ لا يَهْدِى الْقَوْمَ الْكفِرینَ
نَسىء ( جابجا كردن و تأخیر ماههاى حرام ) افزایشى در كفر ( مشرکان ) است كه به
واسطۀ آن كافران گمراه مىشوند. يك سال آن را حلال و سال دیگر آن را تحریم مىکنند تا مطابق تعداد ماههایى كه خداوند تحریم كرده بشود ( و عدد چهار به پندارشان تکمیل گردد ) و از این راه آنچه را كه خدا حرام كرده حلال بشمرند ، اعمال زشتشان در نظرشان زیبا جلوه داده شده و خداوند جمعیت كافران را هدایت نمىکند.
« نَسىء » از ماده « نَسَأَ » به معنى تأخیر انداختن است (و خود این كلمه مىتواند اسم مصدر يا مصدر باشد) و به داد و ستدهایى كهپرداخت پول آن به تأخیر مىافتد « نِسْيَة » گفته مىشود .
در زمان جاهلیت عرب گاهى يکى از ماههاى حرام را تأخیر مىانداختند ، يعنى مثلاً به جاى ماه محرم ماه صفر را انتخاب مىکردند و تشریفات آن بدینگونه بود كه يکى از سران قبیله « بَنى كِنانَة » در مراسم حج در سرزمین « مِنى » در يك اجتماع نسبتا بزرگ پس از تقاضاى مردم این جمله را بر زبان جارى مىکرد و مىگفت : « من ماه محرم را امسال به تأخیر انداختم و ماه صفر را به جاى آن انتخاب كردم » .
و از ابن عباس نقل شده اول كسى كه این سنت را برقرار ساخت « عَمْرُوْ ابْنُ لُحَىّ » بود و بعضى گفتهاند « قَلْمَس » مردى از بنى كنانه بود .
فلسفه این كار در نظر آنها به عقیده بعضى این بوده است كه گاهى تحمل سه ماه حرام پشت سر هم ( ذِى الْقَعْدَة ، ذِى الْحِجَّة و مُحَرَّم ) مشکل بوده و آن را به پندار خود مایه تضعیف روح جنگجویى و رکود كار سربازان مىشمرند ، زیرا عرب در جاهلیت علاقه عجیبى به « غارتگرى و خونریزى و جنگ » داشت و اصولاً « جنگ و غارت » جزیى از زندگى او را تشکیل مىداد و تحمل سه ماه آتش بس پى در پى براى آنها طاقت فرسا بود ، لذا كوشش مىکردند لااقل ماه محرم را از این سه ماه جدا كنند .
این احتمال نیز داده شده است كه گاهى به خاطر افتادن ذِى الْحِجَّة در تابستان مسأله حج بر آنها دشوار مىشد و مىدانیم حج و مراسم آن براى عرب جاهلى تنها مسأله عبادت نبود بلکه این مراسم بزرگ كه از زمان ابراهیم (علیه السلام)به ياد مانده بود كنگره عظیمى محسوب مىشد كه مایه رونق تجارت و اقتصاد آنها بود و فواید گوناگونى از این اجتماع نصیب آنها
مىشد ، لذا جاى ماه « ذِى الْحِجَّة » را به میل خود تغییر داده و ماه دیگرى را كه هوا در آن ماه ، آمادگى بیشترى داشت به جایش قرار مىدادند و ممکن است هر دو فلسفه صحیح باشد .
این عمل سبب مىشد كه آتش جنگها همچنان فروزان بماند و فلسفه ماههاى حرام پایمال شود و مراسم حج بازیچه دست این و آن و وسیلهاى براى منافع مادى آنها گردد .
قرآن این كار را زیادى در كفر شمرده ، زیرا علاوه بر شرك و « كفر اعتقادى » كه داشتند با زیر پا گذاشتن این دستور مرتکب « كفر عملى » هم مىشدند ، به خصوص اینکه با این كار دو عمل حرام انجام مىدادند يکى اینکه حرام خدا را حلال كرده بودند و دیگرى اینکه حلال خدا را حرام نموده بودند .
وجدان انسان در حالى كه دست نخورده باشد به خوبى نیك و بد را تشخیص مىدهد ، اما هنگامى كه دانسته قدم در جاده گناه و خلافکارى بگذارد فروغ وجدان كمرنگ و كمرنگتر مىشود و كار به جایى مىرسد كه زشتى و قبح گناه تدریجا از میان مىرود .
هرگاه باز ادامه به این كار دهد كم كم اعمال زشت در نظرش زیبا و زیبا ، زشت جلوه مىکند و این همان چیزى است كه در آیات فوق و آیات دیگر قرآن به آن اشاره شده .
گاهى « تزیین اعمال زشت » به شیطان نسبت داده شدهاست ، مانند آیه 63 سوره « نحل » « فَزَيَّنَ لَهُمُ الشَّيْطانُ اَعْمالَهُمْ » و گاهى به صورت فعل مجهول مانند آیه فوق ذکر شده است كه فاعل آن ممکن است وسوسههاى شیطان و يا نفس سرکش بوده باشد و گاهى به « شُرَكاء » ( يعنى بتها ) مانند آیه 137 سوره « انعام » و حتى گاهى به خداوند نسبت داده شده است ، مانند آیه 4 سوره « نمل » « اِنَّ الَّذینَ لا يُؤْمِنُونَ بِالاْخِرَةِ زَيَّنّا لَهُمْ اَعْمالَهُمْ : كسانى كه ایمان به آخرت ندارند اعمال زشتشان را در نظرشان زیبا جلوه مىدهیم » .
نسبت دادن اینگونه امور به خداوند به خاطر آن است كه اینها خاصيّت عمل خود انسان محسوب مىشود و خواصّ همه اشیاء به دست خدا است و مسبب الاسباب او است و نیز گفتهایم این گونه نسبتها هیچگونهمخالفتى با مسأله اختیار و آزادى اراده انسان ندارد .
38 يآاَيُّهَا الَّذینَ ءَامَنُوا ما لَكُمْ اِذا قیلَ لَكُمُ انْفِرُوا فى سَبیلِ اللّهِ اثّاقَلْتُمْ
اِلَى الاَْرْضِ اَرَضیتُمْ بِالْحَيوةِ الدُّنْيا مِنَ الاْخِرَةِ فَما مَتعُ الْحَيوةِ الدُّنْيا فِىالاْخِرَةِ اِلاّ قَلیلٌ
اى كسانى كه ایمان آوردهاید چرا هنگامى كه به شما گفته مىشود به سوى جهاد در راه خدا حرکت كنید سنگینى بر زمین مىکنید ( و سستى به خرج مىدهید ) آیا به زندگى دنیا به جاى آخرت راضى شدهاید با اینکه متاع زندگى دنیا در برابر آخرت چیز كمى بیش نیست .
« اِثّاقَلْتُمْ » از ماده « ثِقْل » بهمعنى سنگینىاست و جمله « اِثّاقَلْتُمْ اِلَى الاَْرْضِ » كنایه از تمایل به ماندن در وطن و حرکت نکردن به سوى میدان جهاد است و يا كنایه از تمایل به جهان ماده و چسبیدن به زرق و برق دنیا است .
بر اساس شأن نزول ، آیه فوق ناظر به جریان جنگ « تَبُوك » است .
« تَبُوك » منطقهاى است میان « مدینه » و « شام » كه الان مرز كشور « عربستان سعودى »
محسوب مىشود و در آن روز نزدیك سرزمین امپراطورى روم شرقى كه بر شامات تسلط داشت محسوب مىشد .
این واقعه در سال نهم هجرى يعنى حدود يك سال بعد از جریان فتح مکه روى داد و از آنجا كه درگیرى و مقابله در این میدان با يکى از ابرقدرتهاى جهان آن روز بود نه با يك گروه كوچك يا بزرگ عرب ، جمعى از مسلمانان از حضور در این میدان وحشت داشتند و لذا زمینه براى سمپاشى و وسوسههاى منافقان كاملاً آماده بود ، آنها نیز براى تضعیف روحیه مؤمنان از هیچ چیز فروگذار نمىکردند .
فصل چیدن میوهها و برداشت محصول فرارسیده بود و براى مردمى كه يك زندگى محدود كشاورزى و دامدارى دارند این روزها ایام سرنوشت محسوب مىشود چراکه رفاه يك سال آنها به آن بستگى دارد . بُعْد مسافت ، گرمى هوا نیز چنانکه گفتیم به این عوامل بازدارنده كمك مىکرد .
در اینجا وحى آسمانى به يارى مردم شتافت و آیات قرآن پشت سر يکدیگر نازل شد
و در برابر این عوامل منفى قرار گرفت .
در آیه مورد بحث قرآن با شدت هر چه تمامتر مردم را به جهاد دعوت مىکند ، گاهى به زبان تشویق و گاهى به زبان ملامت و سرزنش و گاهى به زبان تهدید ، با آنها سخن مىگوید و از هر درى براى آماده ساختن آنها وارد مىشود .
از آیات فوق به خوبى استفاده مىشود كه دلبستگى مجاهدان به زندگى دنیا آنها را در امر جهاد سست مىکند . مجاهدان راستین باید مردمى پارسا و زاهدپیشه و بىاعتنا به زرق
و برقها باشند ، امام على بن الحسین در ضمن دعایى كه براى مرزبانان كشورهاى اسلامى مىکند چنین مىگوید : « وَ اَنْسِهِمْ عِنْدَ لِقائِهِمْ الْعَدُوَّ ذِكْرَ دُنْيا هُمُ الْخَدّاعَةِ وَ امْحُ عَنْ قُلُوبِهِمْ خَطَراتِ الْمالِ الْفَتُونِ : بارالها ! فکر این دنیاى فریبنده را به هنگامى كه آنها در برابر دشمنان قرار مىگیرند از نظرشان دور فرما و اهمیت اموال فتنهانگیز و دلربا را از صفحه قلوبشان محو نما » ( تا با دلى لبریز از عشق تو براى تو پیکار كنند ) .
و به راستى اگر شناخت درستى از وضع دنیا و آخرت و چگونگى این دو زندگى داشته
باشیممىدانیمکهاین يکى در مقابل آن به قدرى محدود و ناچیز است كه به حساب نمىآید ، در حدیثى كه از پیامبر صلىاللهعلیهوآله در این زمینه نقل شده است مىخوانیم : « وَاللّهِ مَا الدُّنْيا فِى الاْخِرَةِ اِلاّ لَمّا يَجْعَلُ اَحَدُكُمْ اِصْبَعَهُ فِى الْيَمِّ ثُمَّ يَرْفَعُها فَلْيَنْظُرْ بِمَ تَرْجِعُ : به خدا سوگند دنیا در برابر آخرت مثل این است كه يکى از شما انگشت خود را در دریا بزند و سپس بردارد و بنگرد چه مقدار از آب دریا را با آن برداشته است » .
39 اِلاّ تَنْفِرُوا يُعَذِّبْكُمْ عَذابا اَلیما وَ يَسْتَبْدِلْ قَوْما غَيْرَكُمْ وَ لاتَضُرُّوهُ شَيْئا وَاللّهُ عَلى كُلِّ شَىْءٍ قَدیرٌ
اگر ( بهسوى میدانجهاد )حرکتنکنید شمارامجازات دردناکى مىکند و گروه دیگرى غیر از شما را بهجاى شما قرار مىدهد و هیچ زیانى به او نمىرسانید و خداوند بر هر چیزى توانا است .
در این آیه و آیه قبل در حقیقت از هفت طریق روى مسأله جهاد تأکید شده است ، « نخست » از طریق خطاب به افراد باایمان . « دوم » از طریق امر به حرکت به میدان جهاد .
« سوم » به وسیله تعبیر « فى سَبیلِ اللّه » ، « چهارم » استفهام انکارى درباره تبدیل دنیا به آخرت . « پنجم » تهدید به « عَذابً اَلیم » . « ششم » تهدید به اینکه شما را از صحنه خارج مىکند و دیگران را به جاى شما مىگذارد و « هفتم » از طریق توجه به قدرت بىپایان خدا و اینکه سستىهاى شما هیچگونه زیانى به پیشرفت كارها نمىرساند بلکه هر زیانى باشد دامنگیر خود شما مىشود .
40 اِلاّ تَنْصُرُوهُ فَقَدْ نَصَرَهُ اللّهُ اِذْ اَخْرَجَهُ الَّذینَ كَفَرُوا ثانِىَاثْنَيْنِ اِذْهُما فِىالْغارِ اِذْيَقُولُ لِصحِبِه لاتَحْزَنْ اِنَاللّهَ مَعَنا فَاَنْزَلَاللّهُ سَكینَتَهُ عَلَيْهِ وَ اَيَّدَهُ بِجُنُودٍ لَمْ تَرَوْها وَ جَعَلَ كَلِمَةَ الَّذینَ كَفَرُوا السُّفْلى وَ كَلِمَةُ اللّهِ هِىَ الْعُلْيا وَ اللّهُ عَزیزٌ حَكیمٌ
اگر او را يارى نکنید خداوند ( او را يارى خواهد كرد همانگونه كه در مشکلترین ساعات او را تنها نگذارد ) آن هنگام كه كافران او را ( از مکه ) بیرون كردند در حالى كه دومین نفر بود ( و يکنفر همراهاو بیش نبود ) درآن هنگامکه آندو در غار بودند و اوبه همسفرخود
مىگفت غم مخور خدا باماست ، در این موقع خداوند سکینه ( و آرامش ) خود را بر او فرستاد و با لشکرهایى كه مشاهده نمىکردید او را تقویت نمود و گفتار ( و هدف ) كافران را پایین قرار داد ( و آنها را با شکست مواجه ساخت ) و سخنخدا( و آییناو )بالا ( و پیروز )است و خداوند عزیز و حکیم است .
مشرکان « مکه » توطئه خطرناکى براى نابود كردن پیامبر چیده بودند و همانگونه كه در ذیل آیه 30 سوره « انفال » شرح آنگذشت تصمیمنهایى پساز مقدمات مفصلى بر این قرار گرفت كهعده زیادى شمشیرزن از قبایل مختلف عرب خانه پیامبر صلىاللهعلیهوآله را شبانه در حلقه محاصره قرار دهند و صبحگاهان دستهجمعى به او حمله كنند و او را در بسترش از دم شمشیرها بگذرانند .
پیامبر صلىاللهعلیهوآله كه به فرمان خدا از این جریان آگاه شده بود آماده بیرون رفتن از « مَكّه » و هجرت به « مدینه » شد ، اما نخست براى این كه كفار قریش به او دست نیابند به « غار ثَوْر »
که در جنوب مکه قرار داشت و در جهت مخالف جاده مدینه بود پناه برد ، در این سفر « ابوبکر » نیز همراه پیامبر صلىاللهعلیهوآله بود .
دشمنان كوشش فراوانى براى يافتن پیامبر كردند ولى مأیوس و نومید بازگشتند و پیامبر صلىاللهعلیهوآله پس از سه شبانه روز توقف در « غار » و اطمینان از بازگشت دشمن ، شبانه از بیراهه به سوى مدینه حرکت كرد و بعد از چندین شبانه روز سالم به مدینه رسید و فصل نوینى در تاریخ اسلام آغاز شد .
آیه فوق اشاره به يکى از حساسترین لحظات این سفر تاریخى كرده مىگوید : « خداوند پیامبرش را يارى كرد ، در آن هنگام كه كافران او را بیرون كردند » ( اِذْ اَخْرَجَهُ الَّذینَ كَفَرُوا ) .
البته قصد كفار بیرون كردن او از « مکه » نبود ، بلکه تصمیم به كشتن او داشتند ، ولى نتیجه كارشان بیرون رفتن پیامبر صلىاللهعلیهوآله از مکه شد این نسبت به آنها داده شده است .
سپس مىگوید : « این در حالى بود كه او دومین نفر بود » ( ثانِىَ اثْنَيْنِ ) اشاره به اینکه جز يك نفر همراه او نبود و این نهایت تنهایى او را در این سفر پرخطر نشان مىدهد و همسفر او
ابوبکر بود. « به هنگامى كه دو نفر به غار ، يعنى " غار ثَوْر" پناه بردند » ( اِذْ هُما فِىالْغارِ ) .
در آن موقع ترس و وحشت ، يار و همسفر پیامبر را فراگرفت و پیامبر او را دلدارى داد « و گفت : غم مخور خدا با ما است » ( اِذْ يَقُولُ لِصحِبِه لاتَحْزَنْ اِنَّ اللّهَ مَعَنا ) .
« در این هنگام خداوند روح آرامش و اطمینان را كه در لحظات حساس و پرخطر برپیامبرش نازل مىکرد براو فرستاد »( فَاَنْزَلَاللّهُ سَكینَتَهُ عَلَيْهِ ). « و او را با لشکرهایى كه نمىتوانستید آنها را مشاهده كنید ، يارى كرد » ( وَ اَيَّدَهُ بِجُنُودٍ لَمْ تَرَوْها ). این نیروهاى غیبى ممکن است اشاره به فرشتگانى باشد
که حافظ پیامبر در این سفر پرخوف و خطر بودند و يا آنها كه در میدان جنگ « بدر » و « حنین » و مانند آن به يارى او شتافتند .
« و سرانجام برنامه و هدف و مکتب كفار را پایین قرار داد و برنامه و گفتار الهى در بالا قرار گرفت » ( وَ جَعَلَ كَلِمَةَ الَّذینَ كَفَرُوا السُّفْلى وَ كَلِمَةُ اللّهِ هِىَ الْعُلْيا ) .
اشاره به اینکه توطئههاى آنها درهم شکست ، آیین خرافیشان درهم پیچیده شد و نور خدا همه جا آشکار گشت و پیروزى در تمام جهات نصیب پیامبر اسلام صلىاللهعلیهوآله شد .
چرا چنین نشود در حالى كه « خداوند هم قادر است و هم حکیم و دانا » ، با حکمتش راههاى پیروزى را به پیامبرش نشان مىدهد و باقدرتش او را يارى مىکند ( وَ اللّهُ عَزیزٌ حَكیمٌ ) .
ماجراى مصاحبت « ابوبکر » با پیامبر صلىاللهعلیهوآله در این سفر و اشارات سربستهاى كه در آیه فوق به این موضوع شده در میان مفسران شیعه و اهل تسنن بحثهاى مختلفى برانگیخته است.
نخستباید دیدکه آیا كلمه « صاحب » دلیل برفضیلت است؟ ظاهرا چنین نیست زیرا از نظر لغت « صاحب » به معنى « همنشین » و « همسفر » به طور مطلق است ، اعم از اینکه این همنشین و همسفر شخص خوبى باشد يا بدى ، چنانکه در آیه 37 سوره « كهف » در داستان آن دو نفر كه يکى باایمان و خداپرست و دیگرى بىایمان و مشرك بود مىخوانیم : « قالَ لَهُ صاحِبُهُ وَ هُوَ يُحاوِرُهُ اَكَفَرْتَ بِالَّذى خَلَقَكَ مِنْ تُرابٍ : رفیقش به او گفت : آیا به خدایى كه تو را از خاك آفریده كافر شدى ؟ » .
بعضى نیز اصرار دارند كه ضمیر « عَلَيْه » در جمله ( فَاَنْزَلَاللّهُ سَكینَتَهُ عَلَيْهِ ) به « ابوبکر »
بازمىگردد ، زیرا پیامبر صلىاللهعلیهوآله نیاز به سکینه و آرامش نداشت ، بنابراین نزول سکینه و آرامش براى همسفر او ( ابوبکر ) بود .
در حالى كه با توجه به جمله بعد كه مىگوید : « وَ اَيَّدَهُ بِجُنُودٍ لَمْ تَرَوْها : او را با لشکرى نامریى يارى كرد » و با توجه به اتحاد مرجع ضمیرها روشن مىشود كه ضمیر « عَلَيْه » نیز به پیامبر صلىاللهعلیهوآله برمىگردد و این اشتباه است كه ما تصور كنیم « سکینه » مربوط به موارد حزن و اندوه است ، بلکه در قرآن كرارا مىخوانیم كه سکینه بر شخص پیامبر نازل گشت هنگامى كه در شرایط سخت و مشکلى قرار داشت ، از جمله در آیه 26 همین سوره در جریان جنگ « حنین » مىخوانیم : « ثُمَّ اَنْزَلَ اللّهُ سَكینَتَهُ عَلى رَسُولِه وَ عَلَى الْمُؤْمِنینَ : خداوند سکینه و آرامش را در آن شرایط سخت بر پیامبرش و بر مؤمنان نازل كرد » و نیز در آیه 26 سوره « فتح » مىخوانیم: « فَاَنْزَلَ اللّهُ سَكینَتَهُ عَلى رَسُولِه وَ عَلَى الْمُؤْمِنینَ » در حالى كه در جملههاى قبل در این دو آیه هیچگونه سخنى از حزن و اندوه بهمیان نیامدهاست بلکه سخناز پیچیدگى اوضاع به میان آمده.
در هرحال آیات قرآن نشان مىدهد كه نزول سکینه به هنگام مشکلات سخت صورت مىگرفته و بدون شك پیامبر صلىاللهعلیهوآله در « غار ثور » لحظات سختى را مىگذراند .
41 اِنْفِرُوا خِفافا وَ ثِقالاً وَ جهِدُوا بِاَمْوالِكُمْ وَ اَنْفُسِكُمْ فى سَبیلِ اللّهِ ذلِكُمْ خَيْرٌ لَكُمْ اِنْ كُنْتُمْ تَعْلَمُونَ
( همگى به سوى میدان جهاد ) حرکت كنید ، چه سبکبار باشید چه سنگین بار و با اموال و جانهاى خود در راه خدا جهاد نمایید ، این به نفع شماست اگر بدانید .
گفتیم جنگ « تبوك » يك وضع استثنایى داشت و توأم با مقدماتى كاملاً مشکل و پیچیده بود ، به همین جهت عدهاى از افراد ضعیف الایمان و يا منافق از شرکت در این میدان تعلل مىورزیدند ، در آیات گذشته خداوند گروهى از مؤمنان را سرزنش كرد كه چرا به هنگام صدور فرمان جهاد ، سنگینى به خرج مىدهند و فرمود : دستور جهاد به سود خود شما است وگرنه خدا مىتواند به جاى افراد بىاراده و تن پرور مردمى شجاع و باایمان و
مصمّم قرار دهد ، بلکه حتى بدون آن هم قادر است پیامبر صلىاللهعلیهوآله خود را حفظ كند ، آنچنان كه در داستان « غار ثور » و « لَيْلَةُ الْمَبیت » حفظ نمود .
عجب اینکه چند تار « عنکبوت » كه بر دهانه « غار » تنیده شده بود سبب انحراف فکر دشمنان لجوج و سرکش شد و از در « غار » بازگشتند و پیامبر خدا سالم ماند ، جایى كه خداوند با چند تار عنکبوت مىتواند مسیر تاریخ بشر را دگرگون سازد چه نیازى به كمك این و آن دارد تا بخواهند ناز كنند ، در حقیقت همه این دستورات براى تکامل و پیشرفت خود آنها است نه براى رفع نیازمندى خداوند .
به دنبال این سخن بار دیگر مؤمنان را دعوت همه جانبه به سوى جهاد مىکند و مسامحهکنندگان را مورد سرزنش قرار مىدهد .
نخست مىگوید : « همگى به سوى میدان جهاد حرکت كنید خواه سبکبار باشید يا سنگین بار » ( اِنْفِرُوا خِفافا وَ ثِقالاً ) .
« خِفاف » جمع « خَفیف » و « ثِقال » جمع « ثَقیل » و این دو كلمه مفهوم جامعى دارد كه
همه حالات انسان را شامل مىشود ، يعنى اعم از اینکه جوان باشید يا پیر ، مجرد باشید يا متأهل ، كم عائله باشید يا پرعائله ، غنى باشید يا فقیر ، بدون گرفتارى باشید يا گرفتار ، زراعت و باغ و تجارت داشته باشید يا نه ، در هر صورت و در هر حال و در هر موقعیت بر شما لازم است هنگامى كه فرمان جهاد صادر شد همگى این دعوت آزادىبخش را اجابت كنید و از هر كار دیگرى چشم بپوشید و سلاح به دست گرفته به سوى میدان نبرد حرکت كنید .
سپس اضافه مىکند: « در راه خدا با اموال و جانها جهاد كنید » ( وَ جهِدُوا بِاَمْوالِكُمْ وَ اَنْفُسِكُمْ ) .
یعنى جهادى همه جانبه و فراگیر ، چراکه در برابر دشمن نیرومندى كه از ابرقدرتهاى آن زمان محسوب مىشد قرار داشتند و بدون آن پیروزى ممکن نبود .
اما براى اینکه باز اشتباه براى كسى پیدا نشود كه این فداکارىها به سود خداوند است مىگوید : « این به نفع شما است اگر بدانید » ( ذلِكُمْ خَيْرٌ لَكُمْ اِنْ كُنْتُمْ تَعْلَمُونَ ) .
یعنى اگر بدانید كه جهاد كلید سربلندى و عزّت و برطرفکننده ضعف و ذلّت است .
42 لَوْ كانَ عَرَضا قَریبا وَ سَفَرا قاصِدا لاَتَّبَعُوكَ وَ لكِنْ بَعُدَتْ عَلَيْهِمُ الشُّقَّةُ وَ
سَيَحْلِفُونَ بِاللّهِلَوِاسْتَطَعْنا لَخَرَجْنا مَعَكُمْ يُهْلِكُونَ اَنْفُسَهُمْ وَ اللّهُ يَعْلَمُ اِنَّهُمْ لَكذِبُونَ
( اماگروهىازآنها چنانندکه ) اگر غنایمىنزدیك ( و در دسترس ) و سفرى سهل و آسان باشد ( بهطمع دنیا ) ازتو پیروى مىکنند، ولى ( اکنونکه براى میدانتبوك ) راه برآنها دور ( و پر مشقت ) است ( سرباز مىزنند ) و به زودى سوگند ياد مىکنند كه اگر توانایى داشتیم همراه شما حرکت مىکردیم ( ولى آنها با این اعمال و این دروغها در واقع ) خود را هلاك مىکنند و خداوند مىداند آنها دروغگو هستند .
« عَرَض » به معنى چیز عارضى است كه زود زایل مىشود و دوام و بقایى ندارد و معمولاً به مواهب مادى دنیا اطلاق مىشود و « قاصِد » به معنى سهل و آسان است ، زیرا در اصل از ماده « قصد » است و مردم عادى قصد خود را متوجه مسائل آسان مىکنند .
« شُقَّة » به معنى زمینهاى پرسنگلاخ و يا راههاى دور و دراز است كه عبور از آن با مشقت توأم است .
این موضوع منحصر به جنگ « تبوك » و زمان پیامبر صلىاللهعلیهوآله نبود ، در هر جامعهاى گروهى « تنبل » يا « منافق و طَمّاع و فرصت طلب » وجود دارند كه همیشه منتظرند لحظات پیروزى و نتیجهگیرى فرا رسد ، آنگاه خود را در صف اول جا بزنند ، فریاد بکشند ، گریبان چاك كنند و خود را نخستین مجاهد و برترین مبارز و دلسوزترین افراد معرفى كنند تا بدون زحمت از ثمرات پیروزى دیگران بهره گیرند .
ولى همین گروه مجاهد سینه چاك و مبارز دلسوز به هنگام پیش آمدن حوادث مشکل هر كدام به سویى فرار مىکنند و براى توجیه فرار خود عذرها و بهانهها مىتراشند ، يکى بیمار شده ، دیگرى فرزندش در بستر بیمارى افتاده ، سومى خانوادهاش گرفتار وضع حمل است، چهارمى چشمش دید كافى ندارد ، پنجمى مشغول تهیه مقدمات است و همچنین ... .
ولى بر افراد بیدار و رهبران روشن لازم است كه این گروه را از آغاز شناسایى كنند و اگر قابل اصلاح نیستند از صفوف خود برانند .
43 عَفَا اللّهُ عَنْكَ لِمَ اَذِنْتَ لَهُمْ حَتّى يَتَبَيَّنَ لَكَ الَّذینَ صَدَقُوا وَ تَعْلَمَ الْكذِبینَ
خداوند تو را بخشید چرا بهآنها اجازه دادى پیش از آنکه كسانى كه راست گفتند براى تو روشن شوند و دروغگویان را بشناسى ؟
از آیه فوق استفاده مىشود كه گروهى از منافقان نزد پیامبر آمدند و پس از بیان عذرهاى گوناگون و حتى سوگند خوردن ، اجازه خواستند كه آنها را از شرکت در میدان « تبوك » معذور دارد و پیامبر به این عده اجازه داد .
خداوند در نخستین آیه مورد بحث پیامبرش را مورد عتاب قرار مىدهد و مىگوید : « خداوند تو را بخشید ، چرا به آنها اجازه دادى كه از شرکت در میدان جهاد خوددارى كنند ؟ » ( عَفَا اللّهُ عَنْكَ لِمَ اَذِنْتَ لَهُمْ ) .
« چرا نگذاشتى آنها كه راست مىگویند از آنها كه دروغ مىگویند شناخته شوند » و به ماهيّت آنها پى برى ؟ ( حَتّى يَتَبَيَّنَ لَكَ الَّذینَ صَدَقُوا وَ تَعْلَمَ الْكذِبینَ ) .
در اینکه عتاب و سرزنش فوق كه توأم با اعلام عفو پروردگار است دلیل بر آن است كه اجازه پیامبر صلىاللهعلیهوآله كار خلافى بوده ، يا تنها « ترك اولى » بوده و يا هیچکدام ، در میان مفسران گفتگو است .
بعضى آنچنان تند رفتهاند و حتى جسورانه و بىادبانه نسبت به مقام مقدس پیامبر صلىاللهعلیهوآله گفتهاند كه آیه فوق را دلیل بر امکان صدور گناه و معصیت از او دانستهاند و لااقل ادبى را كه خداوند بزرگ در این تعبیر نسبت به پیامبرش رعایت كرده كه نخست سخن از « عفو » مىگوید و بعد « مؤاخذه » مىکند رعایت نکردهاند و به گمراهى عجیبى افتادهاند .
انصاف این است كه در این آیه هیچگونه دلیلى بر صدور گناهى از پیامبر صلىاللهعلیهوآله وجود ندارد ، حتى در ظاهر آیه ، زیرا همه قرائن نشان مىدهد چه پیامبر صلىاللهعلیهوآله به آنها اجازه مىداد و چه اجازه نمىداد این گروه منافق در میدان « تبوك » شرکت نمىجستند و به فرض كه شرکت مىکردند نه تنها گرهى از كار مسلمانان نمىگشودند بلکه مشکلى بر مشکلات مىافزودند ، چنانکه در چند آیه بعد مىخوانیم : « لَوْ خَرَجُوا فیكُمْ ما زادُوكُمْ اِلاّ خَبالاً : اگر
آنها باشما حرکت مىکردند جز شر و فساد و سعایت و سخنچینى و ایجاد نفاق كار دیگرى انجام نمىدادند » .
بنابراین هیچگونه مصلحتى از مسلمانان به اذن پیامبر صلىاللهعلیهوآله فوت نشد ، تنها چیزى كه در این میان وجود داشت این بود كه اگر پیامبر صلىاللهعلیهوآله به آنها اجازه نمىداد مشت آنها زودتر باز مىشد و مردم به ماهیتشان زودتر آشنا مىشدند ، ولى این موضوع چنان نبود كه از دست رفتن آن موجب ارتکاب گناهى باشد ، شاید فقط بتوان نام ترك اولى بر آن گذارد به این معنى كه اذن دادن پیامبر صلىاللهعلیهوآله در آن شرایط و در برابر سوگندها و اصرارهاى منافقین هرچند كار بدى نبود اما ترك اذن از آنها بهتر بود تا این گروه زودتر شناخته شوند .
این احتمال نیز در تفسیر آیه وجود دارد كه : عتاب و خطاب مزبور جنبه كنایى داشته و حتى ترك اولى نیز در كار نباشد ، بلکه منظور بیان روح منافقگرى منافقان با يك بیان لطیف و كنایهآمیز بوده است .
این موضوع را با ذکر مثالى مىتوان روشن ساخت فرض كنید ستمگرى مىخواهد بهصورت فرزند شما سیلى بزند ، يکى از دوستانتان دست او را مىگیرد شما نه تنها از این
کار ناراحت نمىشوید بلکه خوشحال نیز خواهید شد ، اما براى اثبات زشتى باطن طرف به صورت عتابآمیز به دوستتان مىگویید : « چرا نگذاشتى سیلى بزند تا همه مردم این سنگدل منافق را بشناسند ؟ » و هدفتان از این بیان تنها اثبات سنگدلى و نفاق اوست كه در لباس عتاب و سرزنش دوست مدافع ظاهر شده است .
مطلب دیگرى كه درتفسیرآیه باقى مىماند این است كه مگر پیامبر صلىاللهعلیهوآله منافقان را نمىشناخت كه خداوند مىگوید : مىخواستى به آنها اذن ندهى تا وضع آنها بر تو روشن گردد.
« پاسخ » این سؤال این است كه « اولاً » پیامبر صلىاللهعلیهوآله از طریق علم عادى به وضع این گروه آشنایى نداشت و علم غیب براى قضاوت درباره موضوعات كافى نیست ، بلکه باید از طریق مدارك عادى وضع آنها روشن گردد و «ثانیا » هدف تنها این نبوده كه پیامبر صلىاللهعلیهوآله بداند بلکه ممکن است هدف این بوده كه همه مسلمانان آگاه شوند، هرچند روى سخن به پیامبر صلىاللهعلیهوآله است .
44 لا يَسْتَئْذِنُكَ الَّذینَ يُؤْمِنُونَ بِاللّهِ وَ الْيَوْمِ الاْخِرِ اَنْ يُجهِدُوا بِاَمْولِهِمْ وَ
اَنْفُسِهِمْ وَ اللّهُ عَلیمٌ بِالْمُتَّقینَ
آنها كه ایمان به خدا و روز جزا دارند هیچگاه از تو اجازه براى جهاد ( در راه خدا ) با اموال و جانهایشان نمىگیرند و خداوند پرهیزکاران را مىشناسد .
این آیه به شرح يکى از نشانههاى مؤمنان و منافقان پرداخته مىگوید : « آنها كه ایمان به خدا و سراى دیگر دارند هیچگاه از تو اجازه براى عدم شرکت در جهاد با اموال و جانها ، نمىخواهند » . بلکه هنگامى كه فرمان جهاد صادر شد بدون تعلل و سستى به دنبال آن مىشتابند و همان ایمان به خدا و مسؤولیتهایشان در برابر او و ایمان به دادگاه رستاخیز آنان را به این راه دعوت مىکند و راه عذرتراشى و بهانهجویى را به رویشان مىبندد .
45 اِنَّما يَسْتَئْذِنُكَ الَّذینَ لا يُؤْمِنُونَ بِاللّهِ وَ الْيَوْمِ الاْخِرِ وَارْتابَتْ قُلُوبُهُمْ فَهُمْ فى رَيْبِهِمْ يَتَرَدَّدُونَ
تنها كسانى از تو اجازه مىگیرند كه ایمان به خدا و روز جزا ندارند و دلهایشان آمیخته با شك و تردید است، لذا آنها در تردید خود سرگردانند .
به هر حال مؤمنان در پرتو ایمانشان تصمیم و ارادهاى محکم و خللناپذیر دارند ، راه را به روشنى دیدهاند ، مقصدشان معلوم و هدفشان مشخص است ، به همین دلیل با عزمى راسخ و بدون تردید و دودلى با گامهایى استوار به پیش مىروند . اما منافقان چون هدفشان تاریك و نامشخص است گرفتار حیرت و سرگردانى هستند و همیشه به دنبال بهانهاى براى فرار از زیر بار مسؤولیتها مىگردند .
این دو نشانه مخصوص « مؤمنان » و « منافقان » صدر اسلام و میدان جنگ « تبوك » نبود بلکه هم امروز نیز « مؤمنان راستین » را از « مدعیان دروغین » با این دو صفت مىتوان شناخت ، مؤمن ، شجاع و مصمم است و منافق بزدل و ترسو و متحیر و عذرتراش .
46 وَ لَوْ اَرادُوا الْخُرُوجَ لاََعَدُّوا لَهُ عُدَّةً وَ لكِنْ كَرِهَ اللّهُ انْبِعاثَهُمْ فَثَبَّطَهُمْ وَ قیلَ اقْعُدُوا مَعَ الْقعِدینَ
اگر آنها ( راست مىگفتند و ) مىخواستند ( به سوى میدان جهاد ) خارج شوند وسیلهاى براىآن فراهم مىساختند ، ولى خدا از حرکت آنها كراهت داشت ، لذا ( توفیقش را از
آنان سلب كرد و ) آنها را ( از این كار ) بازداشت و به آنها گفته شد با « قاعدین » ( كودکان و پیران و بیماران ) بنشینید .
« ثَبَّطَهُمْ » از ماده « تَثْبیط » به معنى توقیف و جلوگیرى از انجام كار است .
در اینکه گوینده این سخن كیست ؟ آیا خداوند يا پیامبر است و يا نفس و باطن خودشان است ؟
در میان مفسران گفتگو است ، ولى ظاهر این است كه يك فرمان تکوینى است كه از باطن تاریك و آلوده آنها برخاسته و مقتضاى عقیده فاسد و اعمال زشت آنها است و بسیار دیده مىشود كه مقتضاى حال را به صورت امر يا نهى بیرون مىآورند ، از آیه فوق به خوبى استفاده مىشود كه هر عمل و نیتى اقتضایى دارد كه خواه ناخواه دامان انسان را مىگیرد و
همه كس شایستگى و لیاقت آن را ندارند كه در كارهاى بزرگ و راه خدا گام بردارند ، این توفیق را خداوند نصیب كسانى مىکند كه پاکى نیت و آمادگى و اخلاص در آنان سراغ دارد .
47 لَوْ خَرَجُوا فیكُمْ ما زادُوكُمْ اِلاّ خَبالاً وَ لاََوْضَعُوا خِللَكُمْ يَبْغُونَكُمُ الْفِتْنَةَ وَ
فیكُمْ سَمّعُونَ لَهُمْ وَ اللّهُ عَلیمٌ بِالظّلِمینَ
اگر همراه شما ( به سوى میدان جهاد ) خارج مىشدند چیزى جز اضطراب و تردید به شما نمىافزودند و به سرعت در بین شما به فتنهانگیزى ( و ایجاد تفرقه و نفاق ) مىپرداختند و در میان شما افرادى ( سست و ضعیف ) هستند كه بسیار از آنها پذیرا مىباشند و خداوند از ظالمان باخبر است .
« خَبال » به معنى اضطراب و تردید و « خَبَل » به معنى « جنون » و « خَبْل » به معنى فاسد شدن اعضاء است .
« اَوْضَعُوا » از ماده « ایضاع » به معنى سرعت در حرکت است و در اینجا به معنى تسریع در نفوذ میان سپاه اسلام آمده و « فِتْنَة » در اینجا به معنى تفرقه و اختلاف كلمه است.
« سَمّاع » به معنى كسى است كه حال پذیرش و شنوایى او زیاد است و بدون مطالعه و دقت هر سخنى را باور مىکند .
در آیۀ فوق به این واقعیت اشاره مىکند كه عدم شرکت اینگونه افراد در میدان جهاد نه تنها جاى تأسف نیست بلکه شاید جاى خوشحالى باشد ، زیرا آنها نه فقط مشکلى را نمىگشایند بلکه با آن روح نفاق و بىایمانى و انحراف اخلاقى سرچشمه مشکلات تازهاى خواهند شد .
در حقیقت به مسلمانان يك درس بزرگ مىدهد كه هیچگاه در فکر افزودن سیاهى لشکر و كمیت و تعداد نباشند ، بلکه به فکر این باشند كه افراد مخلص و باایمان را انتخاب كنند هرچند نفراتشان كم باشد ، این درسى بود براى دیروز مسلمانان و براى امروز و فردا .
مىگوید : « اگر آنها همراه شما به سوى میدان جهاد ( تبوك ) حرکت مىکردند نخستین اثر شومشان این بود كه چیزى جز تردید و اضطراب بر شما نمىافزودند » ( لَوْ خَرَجُوا فیكُمْ ما زادُوكُمْ اِلاّ خَبالاً ) .
بنابراین حضور آنها با آن روحیه فاسد و توأم با تردید و نفاق و بزدلى اثرى جز ایجاد تردید و شك و تولید فساد در میان سپاه اسلام ندارد .
به علاوه « آنها با سرعت كوشش مىکنند در میان نفرات لشکر نفوذ كنند و به ایجاد نفاق و تفرقه و از هم
گسستن پیوندهاى اتحاد بپردازند » ( وَ لاَوْضَعُوا خِللَكُمْ يَبْغُونَكُمُ الْفِتْنَةَ ) .
سپس به مسلمانان اخطار مىکند كه مراقب باشید « افراد ضعیف الایمانى در گوشه و كنار جمعیت شما وجوددارند كهزود تحت تأثیر سخنان این گروه منافق قرار مىگیرند » ( وَ فیكُمْ سَمّعُونَ لَهُمْ ... ) .
بنابراین وظیفه مسلمانان قوى الایمان آن است كه مراقب این گروه ضعیف باشند مبادا طعمه منافقان گرگ صفت شوند .
این احتمال نیز وجود دارد كه « سَمّاع » به معنى جاسوس و سخن چین بوده باشد يعنى در میان شما پارهاى از افراد هستند كه براى گروه منافقان جاسوسى مىکنند .
48 لَقَدِ ابْتَغَوُا الْفِتْنَةَ مِنْ قَبْلُ وَ قَلَّبُوا لَكَ الاُمُورَ حَتّى جاآءَ الْحَقُّ وَ ظَهَرَ اَمْرُ اللّهِ وَ هُمْ كرِهُونَ
آنها پیشاز این ( نیز ) اقدام به فتنهانگیزى كردند و كارها را براى تو دگرگون ساختند ( و به هم ریختند ) تا زمانى كه حق فرا رسید و فرمان خدا آشکار گشت ( و پیروز شدید ) در حالى كه آنها كراهت داشتند .
و این اشاره به داستان « جنگ احد » است كه « عبداللّه بن ابى » و يارانش از نیمه راه بازگشتند و دست از يارى پیامبر صلىاللهعلیهوآله برداشتند و يا اشاره به سایر مواردى است كه توطئه بر ضد شخص پیامبر و يا افراد مسلمین چیدند كه تاریخ اسلام آنها را ثبت كرده است .
« آنها كارها را براى تو دگرگون ساختند » ، نقشهها كشیدند تا اوضاع مسلمانان را بهم بریزند و آنها را از جهاد بازدارند و اطراف تو خالى شود ( وَ قَلَّبُوا لَكَ الاُْمُورَ ) .
اما هیچیك از این توطئهها و تلاشها به جایى نرسید و همه نقش بر آب شد و تیرشان به سنگ خورد « سرانجام فتح و پیروزى فرارسید و حق آشکار گشت » ( حَتّى جاءَ الْحَقُّ وَ ظَهَرَ اَمْرُ اللّهِ ) .
« در حالى كه آنها از پیشرفت و پیروزى تو ناراحت بودند » ( وَ هُمْ كرِهُونَ ) .
اما خواست و اراده بندگان در برابر اراده و مشیت پروردگار كمترین اثرى نمىتواند داشته باشد ، خدا مىخواست تو را پیروز كند و آیینت را به سراسر جهان برساند و موانع را هر چه باشد از سر راه بردارد و بالاخره این كار را كرد .
اما موضوع مهم این است كه بدانیم آنچه در آیات فوق بیان شده همانند مطالب دیگر
قرآن اختصاصى به عصر و زمان پیامبر صلىاللهعلیهوآله نداشته ، در هر جامعهاى گروهى منافق همیشه وجود دارند كه سعى مىکنند در لحظات حساس و سرنوشتساز با سمپاشى و سخن چینى افکار مردم را به هم بریزند ، روح وحدت را از بین ببرند و تخم شك و تردید را در افکار بپاشند ، امّا اگر جامعه بیدار باشد مسلما با يارى پروردگار كه وعده پیروزى به دوستانش داده است همه نقشههاى آنها خنثى مىشود و توطئههایشان در نطفه خفه مىگردد ، به شرط اینکه مخلصانه جهاد كنند و با هوشیارى و دقت مراقب این دشمنان داخلى باشند .
49 وَ مِنْهُمْ مَنْ يَقُولُ ائْذَنْ لى وَ لا تَفْتِنّى اَلا فِى الْفِتْنَةِ سَقَطُوا وَ اِنَّ جَهَنَّمَ لَمُحیطَةٌ بِالْكفِرینَ
بعضى ازآنهامىگویند بما اجازهده (تا در جهادشرکت نکنیم) و ما را به گناه گرفتار مساز ، آگاه باشید آنها ( هم اکنون ) در گناه سقوط كردهاند و جهنم كافران را احاطه كرده است .
انسان هر گاه بخواهد شانه از زیر بار مسؤولیتى خالى كند از هر وسیلهاى براى خود بهانهاى مىتراشد ، همانند بهانهاى كه « جَدّ بن قیس » منافق براى عدم حضور در میدان جهاد درست كرد و آن اینکه ممکن است زیبا رویان رومى دل او را بربایند و دست از جنگ بکشد و به « اشکال شرعى » گرفتار شود .
به هر حال قرآن در اینجا روى سخن را به پیامبر صلىاللهعلیهوآله كرده و در پاسخ این گونه بهانهجویان رسوا مىگوید : « بعضى از آنها مىگویند به ما اجازه ده كه از حضور در
میدان جهاد خوددارى كنیم و ما را مفتون و فریفته ( زنان و دختران زیباروى رومى ) مساز ( وَ مِنْهُمْ مَنْ يَقُولُ ائْذَن لى وَ لا تَفْتِنّى ) .
قرآن در پاسخ او مىگوید : « آگاه باشید كه اینها هماکنون در میان فتنه و گناه و مخالفت فرمان خدا سقوط كردهاند جهنم گرداگرد كافران را احاطه كرده است » ( اَلا فِى الْفِتْنَةِ سَقَطُوا وَ اِنَّ جَهَنَّمَ لَمُحیطَةٌ بِالْكفِرینَ ) .
یعنى آنها به عذرهاى واهى و اینکه ممکن است بعدا آلوده به گناه بشوند هم اکنون در دل گناه قرار دارند و جهنم گرداگرد آنها را فراگرفته است ، آنها فرمان صریح خدا و پیامبرش را درباره حرکت به سوى میدان جهاد زیر پا مىگذارند مبادا به « شبهه شرعى » گرفتار شوند .
یکى از راههاى شناخت گروه منافقان در هر جامعهاى دقت در طرز استدلال آنها و عذرهایى است كه براى ترك انجام وظایف لازم مىآورند . چگونگى این عذرها به خوبى باطن آنها را روشن مىسازد .
آنها غالباً به يك سلسله موضوعات جزیى و ناچیز و گاهى مضحك و خنده آور متشبث مىشوند تا موضوعات مهم و كلى را نادیده بگیرند و براى اغفال افراد باایمان به گمان خود از الفباى فکرى آنها استفاده مىکنند و پاى مسائل شرعى و دستور خدا و پیامبر را به میان مىکشند ، در حالى كه در میان گناه غوطهورند و شمشیر به دست گرفته بر پیامبر صلىاللهعلیهوآله و آیین او مىتازند .
50 اِنْ تُصِبْكَ حَسَنَةٌ تَسُؤْهُمْ وَ اِنْ تُصِبْكَ مُصیبَةٌ يَقُولُوا قَدْاَخَذْناآ اَمْرَنا مِنْقَبْلُ وَيَتَوَلَّوا وَهُمْ فَرِحُونَ
هرگاه نیکى به تو رسد آنها را ناراحت مىکند ، اگر مصیبتى به تو رسد مىگویند ما تصمیم خود را از پیش گرفتهایم و باز مىگردند در حالى كه خوشحالند .
این منافقان كوردل از هر فرصتى به نفع خود استفاده و لاف عقل و درایت مىزنند كه این عقل و تدبیر ما بود كه موجب شد در فلان میدان شرکت نکنیم و مشکلاتى كه دامن دیگران را بر اثر نداشتن عقل و درایت گرفت دامان ما را نگرفت ، این سخن را چنان مىگویند كه گویى از خوشحالى در پوست خود نمىگنجند .
51 قُلْ لَنْ يُصیبَناآ اِلاّ ما كَتَبَ اللّهُ لَنا هُوَ مَوْلینا وَ عَلَى اللّهِ فَلْيَتَوَكَّلِ الْمُؤْمِنُونَ
بگو هیچ حادثهاى براىما رخ نمىدهد مگر آنچه خداوند براىما نوشته است، او مولى ( و سرپرست ) ما است و مؤمنان تنها بر خدا توکل مىکنند .
این اشتباه بزرگى است كه منافقان گرفتار آن هستند ، خیال مىکنند با عقل كوچك و
فکر ناتوانشان مىتوانند همه مشکلات و حوادث را پیشبینى كنند و از لطف و رحمت خدا بىنیازند ، آنها نمىدانند تمام هستیشان همچون پرکاهى است در برابر يك طوفان عظیم از حوادث يا همانند قطره كوچك آبى در يك بیابان سوزان ، در يك روز تابستان ، اگر لطف الهى يار و مددکار نباشد از انسان ضعیف كارى ساخته نیست .
شك نیست كه سرنوشت ما تا آنجا كه با كار و كوشش و تلاش ما مربوط است به دست خود ما است و آیات قرآن نیز با صراحت این موضوع را بیان مىکند مانند « وَ اَنْ لَيْسَ لِلاِْنْسانِ اِلاّ ما سَعى : انسان بهرهاى جز سعى و كوشش خود ندارد » ( 39 / نجم ) و « كُلُّ نَفْسٍ بِما كَسَبَتْ رَهینَةٌ : هر كس در گرو اعمال خویش است » ( 38 / مدثر ) و آیات دیگر . ( هر چند تأثیر تلاش و كوشش نیز از سنن الهى و به فرمان اوست ) .
ولى در بیرون دایره تلاش و كوشش ما و آنجاکه از حریم قدرت ما خارج است ، دست تقدیر تنها حکمران است و آنچه به مقتضاى قانون عليّت كه منتهى به مشیت و علم و
حکمت پروردگار مىشود مقدر شده است انجامپذیر خواهد بود .
منتها افراد باایمان و خداپرست كه به علم و حکمت و لطف و رحمت او مؤمن هستند همه این مقدرات را مطابق « نظام احسن » و مصلحت بندگان مىدانند و هرکس بر طبق شایستگىهایى كه اکتساب كرده است مقدراتى متناسب آن دارد .
یك جمعیت منافق و ترسو و تنبل و پراکنده محکوم به فنا هستند و این سرنوشت براى آنها حتمى است ، اما يك جمعیت باایمان و آگاه و متحد و مصمم جز پیروزى ، سرنوشتى ندارند .
بنابر آنچه گفته شد روشن مىشود كه آیه فوق نه با اصل آزادى اراده و اختیار منافات دارد و نه دلیلى بر سرنوشت جبرى انسانها و بىاثر بودن تلاشها و كوششها است .
52 قُلْ هَلْ تَرَبَّصُونَ بِناآ اِلاّ اِحْدَى الْحُسْنَيَيْنِ وَ نَحْنُ نَتَرَبَّصُ بِكُمْ اَنْ يُصیبَكُمُ اللّهُ بِعِذابٍ مِنْ عِنْدِهآ اَوْ بِأَيْدینا فَتَرَبَّصُوآا اِنّا مَعَكُمْ مُتَرَبِّصُونَ
بگو آیا درباره ما جز يکى از دو نیکى انتظار دارید ( يا بر شما پیروز مىشویم و يا شربت شهادت مىنوشیم ) ولى ما انتظار داریم با عذابى از طرف خداوند ( در آن جهان ) يا به
دست ما ( در این جهان ) به شما برسد ، اکنون كه چنین است شما انتظار بکشید ما هم با شما انتظار مىکشیم .
در آیه مورد بحث به منطق عجیب محکمى برخورد مىکنیم كه راز اصلى همه پیروزىهاى مسلمانان نخستین در آن نهفته شده است و اگر پیامبر اسلام هیچ تعلیم و دستورى جز این نداشت براى تضمین پیروزى پیروانش كافى بود و آن اینکه مفهوم شکست و ناکامى را به كلى از صفحه روح آنها زدوده و به آنها ثابت كرده كه در هر حال شما پیروزید ، كشته شوید پیروزید و دشمن را بکشید باز هم پیروزید .
شما دو راه در پیش دارید كه از هر كدام بروید به منزل مقصود خواهید رسید ، بیراهه و پرتگاه مطلقا در مسیر شما وجود ندارد يك راه به سوى شهادت مىرود كه نقطه اوج افتخار يك انسان باایمان است و بالاترین موهبتى است كه براى انسان تصور مىشود كه با خدا معامله كند جان را بدهد و يك حیات جاویدان و ابدى در جوار قرب پروردگار و در میان
نعمتهاى غیرقابل توصیفش خریدارى كند .
راه دیگر پیروزى بر دشمن و درهم شکستن قدرت اهریمنى او و پاکسازى محیط زندگى انسانها از شر ظالمان و ستمگران و آلودگان است و این نیز فیضى است بزرگ و افتخارى است مسلّم.
نباید این آیات را به شکل طرح يك مسأله تاریخى مربوط به گذشته مورد مطالعه قرار دهیم ، بلکه باید بدانیم درسى است براى امروز و دیروز و فرداى ما و همه انسانها .
هیچ جامعهاى معمولاً از يك گروه منافق ، اندك يا بسیار ، خالى نیست و صفات آنها تقریبا يکسان و يکنواخت است .
آنها افرادى هستند نادان و در عین حال خودخواه و متکبر كه براى خویش عقل و درایت فوق العادهاى قائلند .
آنها همیشه از راحتى مردم در رنج و عذابند و از ناراحتىهایشان خوشحال و خندان .
آنها همیشه در میان انبوهى از خیالات واهى و تردید و شك و حیرت به سر مىبرند و بههمین دلیل گامى به پیش و گامى به پس مىنهند .
در مقابل آنها مؤمنان راستین با شادى مردم شاد و با غم آنها شریك و سهیمند ، هیچگاه به علم و درایت خود نمىنازند و هرگز خود را از لطف حق بىنیاز نمىدانند ، دلى لبریز از عشق خدا دارند و در این راه از هیچ حادثهاى نمىهراسند .
53 قُلْ اَنْفِقُوا طَوْعا اَوْ كَرْها لَنْ يُتَقَبَّلَ مِنْكُمْ اِنَّكُمْ كُنْتُمْ قَوْما فسِقینَ
بگو انفاقکنید خواهاز روىمیل يا اکراه، هرگز ازشما پذیرفته نمىشود چراکه شما قوم فاسقى بودید .
روشن است كه « فِسْق » در اینجا يك گناه ساده و معمولى نیست زیرا ممکن است انسان مرتکب گناهى شود در عین حال عملى خالص نیز انجام دهد ، بلکه منظور از آن كفر و نفاق و يا آلوده شدن انفاقهاى آنها به ریا و تظاهر است .
54 وَ ما مَنَعَهُمْ اَنْ تُقْبَلَ مِنْهُمْ نَفَقیتُهُمْ اِلاّ اَنَّهُمْ كَفَرُوا بِاللّهِ وَ بِرَسُولِه وَ لايَأْتُونَ
الصَّلوةَ اِلاّ وَهُمْ كُسالى وَ لا يُنْفِقُونَ اِلاّ وَ هُمْ كرِهُونَ
و هیچ چیز مانع قبول انفاقهاى آنها نشد جز اینکه آنها به خدا و پیامبرش كافر شدند و نماز بجا نمىآورند جز با كسالت و انفاق نمىکنند مگر با كراهت .
در حقیقت به دو دلیل انفاقهاى آنها پذیرفته نمىشود يکى به دلیل آنکه از روى كفر و عدم ایمان سر مىزند و دیگر این كه از روى كراهت و اجبار است.
همچنین به دو علت نماز آنها پذیرفته نیست نخست به علت كفر و دیگر به خاطر آن كه از روى كسالت و كراهت انجام مىگیرد .
جملههاى بالا در عین اینکه وضع منافقان را از نظر عدم نتیجهگیرى از اعمالشان تشریح مىکند ، در حقیقت نشانه دیگرى از نشانههاى آنها را بیان مىکند و آن اینکه مؤمنان واقعى را از نشاطى كه به هنگام عبادت دارند و از میل و رغبتى كه نسبت به اعمال نیك نشانمىدهند و مخلصانه بهدنبالآن مىشتابند بهخوبى مىتوانشناخت.
همانگونه كه به وضع منافقان از طرز انجام اعمالشان مىتوان پى برد ، زیرا معمولاً از
روى بىمیلى و دلسردى و ناراحتى و كراهت اقدام به انجام كار خیر مىکنند ، گویى كسى به اجبار دست آنها را گرفته و كشان كشان به سوى كار خیر مىبرد .
بدیهى است اعمال گروه نخست چون از عشق به خدا سر مىزند و با دلسوزى توأم است همه آداب و مقرراتش رعایت مىگردد ، ولى اعمال گروه دوم چون از روى كراهت و بىمیلى است ناقص و دست و پا شکسته و بىروح است ، بنابراین انگیزههاى متفاوت آنها دو شکل متفاوت بهاعمالشان مىدهد.
درس دیگرى كه از آیه فوق مىتوان گرفت این است كه نباید تنها به نماز و روزه مردم فریفته شد زیرا منافقان ، هم نماز مىخواندند و هم به ظاهر در راه خدا انفاق مىکردند ، بلکه باید نمازها و انفاقهاى منافقگرانه را از اعمال پاك و سازنده مؤمنان راستین بازشناخت و اتفاقا با دقت و كنجکاوى در ظاهر عمل نیز غالبا شناخته مىشود .
در حدیث مىخوانیم : « لا تَنْظُرُوا اِلى طُولِ رُكُوعِ الرَّجُلِ وَ سُجُودِه فَاِنَّ ذلِكَ شَىْءٌنِ اعْتادَهُ وَ لَوْ تَرَكَهُ اسْتَوْحَشَ وَ لكِنِ انْظُرُوا اِلى صِدْقِ حَدیثِه وَ اَداءِ اَمانَتِه : تنها به رکوع و سجود طولانى
افراد ننگرید ، زیرا ممکن است این "عبادت عادتى" باشد كه از ترکش ناراحت شود و لکن به راستگویى و اداء امانت آنها دقت كنید » زیرا راستى و امانت از ایمان سرچشمه مىگیرد در حالى كه رکوع و سجود عادتى با كفر و نفاق سازگار است ) .
قرآن كرارا روى این مسأله تکیه كرده است كه شرط پذیرش اعمال صالح ایمان است ، حتى اگر عمل از روى ایمان سر زند و بعد از مدتى شخص عمل كننده راه كفر پیش گیرد عمل او « حَبْط » و نابود و بىاثر مىشود ( در این باره در جلد دوم تفسیر نمونه از صفحه 69 الى 72 بحث شده است ) .
55 فَلا تُعْجِبْكَ اَمْولُهُمْ وَ لاآ اَوْلدُهُمْ اِنَّما يُریدُ اللّهُ لِيُعَذِّبَهُمْ بِها فِىالْحَيوةِالدُّنْيا وَ تَزْهَقَ اَنْفُسُهُمْ وَ هُمْ كفِرُونَ
و ( فزونى ) اموال و اولاد آنها تو را در شگفتى فرو نبرد، خدا مىخواهد آنها را به وسیله آن در زندگى دنیا عذاب كند و در حال كفر بمیرند .
در واقع آنها از دو راه به وسیله این اموال و اولاد ( نیروى اقتصادى و انسانى ) معذب
مىشوند : نخست اینکه این گونه افراد معمولاً فرزندانى ناصالح و اموالى بىبرکت دارند كه مایه درد و رنجشان در زندگى دنیا است ، شب و روز باید براى فرزندانى كه مایه ننگ و ناراحتى هستند ، تلاش كنند و براى حفظ اموالى كه از طریق گناه به دست آوردهاند جان بکنند و از طرف دیگر چون به این اموال و فرزندان بالاخره دلبستگى دارند و به سراى وسیع و پرنعمت آخرت و جهان پس از مرگ ایمان ندارند چشمپوشى از این همه اموال برایشان مشکل است تا آنجا كه ایمانشان را روى آنها گذاشته و با كفر از دنیا مىروند و به سختترین وضعى جان مىدهند .
مال و فرزند اگر پاك و صالح باشد، موهبت است و سعادت و مایه رفاه و آسایش و اگرناپاك و ناصالح باشد، رنج و عذاب الیم است .
56 وَ يَحْلِفُونَ بِاللّهِ اِنَّهُمْ لَمِنْكُمْ وَ ما هُمْ مِنْكُمْ وَ لكِنَّهُمْ قَوْمٌ يَفْرَقُونَ
و به خدا سوگند مىخورند كه آنها از شما هستند در حالى كه از شما نیستند ، ولى آنها گروهى هستند كه مىترسند ( و وحشت دارند لذا دروغ مىگویند ) .
« يَفْرَقُون » از ماده « فَرَق » بهمعنى شدت خوف و ترس است، « راغب » در كتاب « مفردات » مىگوید این ماده در اصل به معنى تفرق و جدایى و پراکندگى است گویى آنچنان مىترسند كه مىخواهد قلبشان از هم متفرق و متلاشى گردد .
در واقع چون تکیه گاهى در باطن ندارند همواره گرفتار ترس و وحشتى عظیم هستند و به خاطر همین ترس و وحشت هیچ گاه آنچه در باطن دارند اظهار نمىکنند و چون از خدا نمىترسند از همه چیز مىترسند و دائما در حال وحشت به سر مىبرند ، در حالى كه مؤمنان راستین در سایه ایمان آرامش و شهامت خاصى دارند .
57 لَوْ يَجِدُونَ مَلْجَئَا اَوْ مَغرتٍ اَوْ مُدَّخَلاً لَوَلَّوْا اِلَيْهِ وَ هُمْ يَجْمَحُونَ
اگر پناهگاه يا غارها يا راهى در زیرزمین بیابند به سوى آن حرکت مىکنند در حالى كه با سرعت و شتاب فرار مىکنند .
« مَلْجَأ » به معنى پناهگاه است همچون قلعههاى محکم و يا مانند آن .
« مَغارات » جمع « مَغارة » به معنى غار است .
« مُدَّخَل » به معنى راههاى پنهانى است مانند نقبهایى كه در زیرزمین مىزنند و از آن وارد محلى مىشوند .
« يَجْمَحُون » از ماده « جِماح » به معنى حرکت شتابانه و شدیدى است كه هیچ چیز نتواند از آن جلوگیرى كند ، همانند حرکت اسبهاى سرکش و چموش كه نتوان آنها را متوقف ساخت و به همین جهت چنین اسبى را « جَمُوح » مىگویند. به هر حال این يکى از رساترین تعبیراتى است كه قرآن درباره ترس و وحشت منافقان و يا بغض و نفرت آنان بیان كرده كه آنها اگر در كوهها و روى زمین راه فرارى پیدا كنند از ترس يا عداوت از شما دور مىشوند ولى چون قوم و قبیله اموال و ثروتىدر محیطشما دارند مجبورند دندان بر جگر بگذارند و بمانند .
58 وَ مِنْهُمْ مَنْ يَلْمِزُكَ فِى الصَّدَقتِ فَاِنْ أُعْطُوا مِنْها رَضُوا وَ اِنْ لَمْ يُعْطَوْا مِنْهاآ اِذا هُمْ يَسْخَطُونَ
و درمیان آنها كسانى هستندکه در ( تقسیم ) غنایم بهتو ایراد مىکنند، اگر ازآن بهآنها
بدهند راضى مىشوند و اگر ندهند خشم مىگیرند ( خواه حق آنها باشد يا نه ) .
آیۀ فوق به يکى دیگر از حالات منافقان اشاره شده و آن اینکه آنها هرگز راضى به حق خود نیستند و دائما انتظار دارند از اموال بیتالمال و يا منافع عمومى هرچه بیشتر بهره ببرند ، خواه مستحق باشند يا نه ، دوستى و دشمنى آنها بر محور همین منافع دور مىزند ، هر كس جیب آنها را پر كند از او راضى هستند و هر كس به خاطر رعایت عدالت حق دیگران را به آنها نبخشد از او ناراضى مىشوند .
حق و عدالت در قاموس آنها مفهومى ندارد و اگر داشته باشد عادل كسى است كه هرچه بیشتر به آنها بدهد و ظالم كسى است كه حق دیگران را از آنان بازدارد و به تعبیر دیگر آنها فاقد هر گونه شخصیت اجتماعى هستند و تنها داراى يك شخصیت فردى و در چهارچوبه منافع خویش مىباشند و همه چیز را تنها از این زاویه مىنگرند .
59 وَ لَوْ اَنَّهُمْ رَضُوا ماآ ءَاتیهُمُ اللّهُ وَ رَسُولُهُ وَ قالُوا حَسْبُنَا اللّهُ سَيُؤْتینَا اللّهُ
مِنْ فَضْلِه وَ رَسُولُهُ اِنّا اِلَى اللّهِ رغِبُونَ
ولىاگر آنها بهآنچه خدا و پیامبرش بهآنهامىدهد راضى باشند و بگویند خداوند براى ما كافى است و به زودى خدا و رسولش از فضل خود به ما مىبخشد ما تنها رضاى او را مىطلبیم ( اگر چنین كنند به سود آنها است ) .
آیا در جوامع اسلامى امروز چنین كسانى يافت نمىشوند ؟ آیا همه مردم به حق مشروع خود قانعند و هر كس تنها به مقدار حقش به آنها بدهد او را عدالتپیشه مىدانند ؟
مسلما جواب این سؤالها منفى است ، با نهایت تأسف هنوز بسیارند كسانى كه مقیاس سنجش حق و عدالت را منافع شخصى خویش مىپندارند و به حقوق خویش قانع نیستند و اگر كسى بخواهد همه را ، مخصوصا محرومان را ، به حق مشروعشان برساند داد و فریادشان بلند مىشود .
بنابراین لزومى ندارد براى شناخت منافقان صفحات تاریخ را ورق بزنیم ، يك نگاه به اطراف خود و حتى نگاهى به خودمان بکنیم مىتوانیم وضع خود و
دیگران را دریابیم .
پروردگارا ! روح ایمان را در ما زنده كن و فکر شیطانى و نفاق را در ما بمیران .
و به ما توفیق مرحمت فرما تا خود را آنچنان بسازیم كه به حق خویشتن قانع باشیم ، نه به دیگران اجحاف كنیم و نه عدالت را در غصب حقوق سایرین بدانیم .
همیشه خواهان عدالت باشیم و مجرى عدالت ... .
60 اِنَّمَا الصَّدَقاتُ لِلْفُقَراآءِ وَ الْمَساکینِ وَ الْعامِلینَ عَلَيْها وَ الْمُؤَلَّفَةِ قُلُوبُهُمْ وَ فِى الرِّقابِ وَ الْغارِمینَ وَ فى سَبیلِ اللّهِ وَ ابْنِ السَّبیلِ فَریضَةً مِنَ اللّهِ وَ اللّهُ عَلیمٌ حَكیمٌ
زکات مخصوصفقراء و مساکین و كارکنانىاستکه براى (جمعآورى) آن كارمىکنند ، و كسانى كه براى جلب محبتشان اقدام مىشود ، و براى ( آزادى ) بردگان ، و بدهکاران ، و در راه ( تقویت آیین ) خدا ، و واماندگان در راه ، این يك فریضه ( مهم ) الهى است و خداوند دانا و حکیم است .
در تاریخ اسلام دو دوران مشخص دیده مىشود؛ دوران مکه كه همت پیامبر صلىاللهعلیهوآله و مسلمانان در آن مصروف تعلیم و تربیت نفرات و آموزش و تبلیغ مىشد ، و دوران مدینه كه پیامبر صلىاللهعلیهوآله در آن دست به تشکیل « حکومت اسلامى » و پیاده كردن و اجراى تعلیمات اسلام از طریق این حکومت صالح زد .
بدون شك يکى از ابتدایى و ضرورىترین مسائل به هنگام تشکیل حکومت ، تشکیل «بیتالمال» است كه به وسیله آن نیازهاى اقتصادى حکومت برآورده شود ، نیازهایى كه در هر حکومتى بدون استثناء وجود دارد .
به همین دلیل يکى از نخستین كارهایى كه پیامبر صلىاللهعلیهوآله در مدینه انجام داد ، تشکیل بیتالمال بود كه يکى از منابع آن را « زکات » تشکیل مىداد و طبق مشهور این حکم در سال دوم هجرت پیامبر صلىاللهعلیهوآله تشریع شد .
البته همانگونه كه بعدا درخواست خدا اشاره خواهیم كرد، حکم زکات قبلاً در
مکه نازل شده بود ، اما نه به صورت وجوب جمعآورى در بیتالمال ، بلکه خود مردم اقدام به پرداخت آن مىکردند ، ولى در مدینه دستور جمعآورى و « تمرکز » آن از ناحیه خداوند در آیه 103 توبه صادر گردید .
آیه مورد بحث كه مسلما بعد از آیه وجوب اخذ زکات نازل شده ، ( هرچند در قرآن از آن ذکر گردیده است ) مصارف گوناگون زکات را بیان مىکند .
و جالب اینکه آیه ، با كلمه « اِنَّما » كه دلیل بر انحصار است ، آغاز شده و این نشان مىدهد كه بعضى از افراد خودخواه يا بىخبر انتظار داشتند بدون هیچگونه استحقاق ، سهمى از زکات دریافت دارند كه با كلمه « اِنَّما » دست رد به سینه همه آنها زده شده است . در دو آیه قبل از این آیه نیز این معنى منعکس بود كه بعضى بر پیامبر صلىاللهعلیهوآله خرده مىگرفتند كه چرا سهمى از زکات را در اختیار آنها نمىگذارد و حتى در صورت محروم شدن از آن خشمگین مىشدند، اماموقع برخوردارى، ابراز رضایت مىکردند.
به هر حال آیه فوق به روشنى مصارف واقعى زکات را بیان كرده و به تمام توقعات بىجا
پایان مىدهد و آن را در هشت مصرف خلاصه مىکند ؛
✓ 1 - « فقراء » ، نخست مىگوید: « صدقات و زکات براى فقیران است » (اِنَّمَا الصَّدَقاتُ لِلْفُقَراءِ) .
✓ 2 - « مساکین » ( وَ الْمَساکینِ ) .
در این كه « فقیر » و « مسکین » با هم چه تفاوتى دارند ، بحثى است كه در پایان تفسیر آیه خواهد آمد .
✓ 3 - « عاملان » و جمعآورىکنندگان زکات (وَ الْعامِلینَ عَلَيْها ) .
این گروه در حقیقت كارمندان و كارکنانى هستند كه براى جمعآورى زکات و اداره بیتالمال اسلام تلاش و كوشش مىکنند و آنچه به آنها داده مىشود ، در حقیقت به منزله
مزد و اجرت آنها است و لذا فقر در این گروه به هیچوجه شرط نیست .
✓ 4 - « مُؤَلَّفَةُ قُلُوبُهُمْ » يعنى كسانى كه انگیزه معنوى نیرومندى براى پیشبرد اهداف اسلامى ندارند و با تشویقات مالى ، مىتوان تألیف قلب و جلب محبت آنان
نمود ( وَ الْمُؤَلَّفَةِ قُلُوبُهُمْ ). توضیح بیشتر درباره این گروه بعدا خواهد آمد .
✓ 5 - « آزاد ساختن بردگان » ( وَ فِى الرِّقابِ ) .
یعنى سهمى از زکات ، تخصیص به مبارزه با بردگى و پایان دادن به این موضوع ضد انسانى داده مىشود و همانگونه كه در جاى خود گفتهایم ، برنامه اسلام در مورد بردگان ، برنامه « آزادى تدریجى » است كه نتیجه نهایىاش آزاد ساختن همه بردگان بدون روبرو شدن با واکنشهاى نامطلوب اجتماعى آن مىباشد و تخصیص سهمى از زکات به این موضوع ، گوشهاى از این برنامه را تشکیل مىدهد .
✓ 6 - « اداء دین بدهکاران » و آنها كه بدون جرم و تقصیر زیربار بدهکارى مانده و از اداى آن عاجز شدهاند ( وَ الْغارِمینَ ) .
✓ 7 - « در راه خدا » ( وَ فى سَبیلِ اللّهِ ) .
همانگونه كه در پایان آیه اشاره خواهیم كرد ، منظور از آن تمام راههایى است كه به گسترش و تقویت آیین الهى منتهى شود ، اعم از مسأله جهاد و تبلیغ و مانند آن .
✓ 8 - « واماندگاندر راه » (وَ ابْنِ السَّبیلِ).
یعنى مسافرانى كه بر اثر علتى در راه مانده و زاد و توشه و مرکب كافى براى رسیدن به مقصد ندارند ، هرچند افراد فقیر و بىبضاعتى نیستند ولى بر اثر دزدزدگى يا بیمارى يا گم كردن اموال خود و يا علل دیگر ، به چنین وضعى افتادهاند ، اینگونه اشخاص را باید از طریق زکات به مقدارى كه براى رسیدن به مقصد لازم است ، بىنیاز ساخت .
درپایان آیه بهعنوان تأکید روى مصارف گذشته ، مىفرماید: « این فریضه الهى است » (فَریضَةً مِنَ اللّهِ). و بدون شك این فریضه ، حسابشده و كاملاً دقیق و جامع مصلحت فرد و اجتماع است ، زیرا « خداوند دانا و حکیم است » ( وَ اللّهُ عَلیمٌ حَكیمٌ ) .
« فَقیر » به معنى كسى است كه در زندگى خود كمبود مالى دارد ، هرچند مشغول كسب و كارى باشد و هرگز از كسى سؤال نکند ، اما « مِسْكین » كسى است كه نیازش شدیدتر است و دستش از كار كوتاه است و به همین جهت از این و آن سؤال مىکند .
شاهد این موضوع ، نخست ریشه لغت « مِسْكین » است كه از ماده « سُكُون » گرفته شده ، گویا چنین كسى بر اثر شدت فقر ، ساکن و زمینگیر شده است .
دیگر اینکه ملاحظه موارد استعمال این دو كلمه در قرآن معنى فوق را تأیید مىکند ، از جمله در آیه 16 سوره بلد مىخوانیم : « اَوْ مِسْكینا ذا مَتْرَبَةٍ : يا مسکین خاکنشینى را اطعام كند » و در آیه 8 سوره نساء مىخوانیم : « وَ اِذا حَضَرَ الْقِسْمَةَ اُولُوا الْقُرْبى وَ الْيَتامى وَ الْمَساکینُ فَارْزُقُوهُمْ : هرگاه خویشاوندان و يتیمان و مسکینان در موقع تقسیم ارث ، حضور يابند ، چیزى از آن به آنها ببخشید » ، از این تعبیر استفاده مىشود كه منظور از « مساکین » ، سائلانى است كه گاه در این مواقع حضور مىیابند .
و در آیه 24 سوره قلم مىخوانیم : « اَنْ لا يَدْخُلَنَّهَا الْيَوْمَ عَلَيْكُمْ مِسْكینٌ : امروز هیچ مسکینى نباید در محوطه زراعت شما حضور يابد » ، كه اشاره به سائلان است .
همچنین تعبیر به « اطعام مسکین » يا « طعام مسکین » در آیات متعددى از قرآن ، نشان مىدهد كه مساکین افراد گرسنهاى هستند كه حتى نیاز به يك وعدۀ غذا دارند .
درحالىکه از پارهاى از موارد استعمال كلمه « فقیر » در قرآن بهخوبى استفاده مىشود كه افراد آبرومندى كه هرگز روى سؤال ندارند، اماگرفتار كمبود مالى هستند، درمفهوم این كلمه واردند، مانند آنچه در آیه 273 سوره بقره دیده مىشود: « لِلْفُقَراءِ الَّذینَ اُحْصِروُا فى سَبیلِ اللّهِ لا يَسْتَطیعُونَ ضَرْبا فِى الاَْرْضِ يَحْسَبُهُمُ الْجاهِلُ اَغْنِياءَ مِنَ التَّعَفُّفِ : انفاق براى فقیرانى است كه در راه خدا گرفتار شدهاند و آنچنان ظاهر خویش را حفظ مىکنند كه جاهل از شدت عفت نفس آنان ، چنین مىپندارد كه غنى و بىنیازند » .
از همه اینها گذشته در روایتى كه محمد بن مسلم از امام صادق (علیه السلام) يا امام باقر (علیه السلام) نقل كرده ، مىخوانیم كه از آن حضرت درباره « فقیر » و « مسکین » سؤال كردند، فرمود: «اَلْفَقیرُ الَّذى لا يَسْئَلُ وَ الْمِسْكینُ الَّذى هُوَ اَجْهَدُ مِنْهُ الَّذى يَسْئَلُ : فقیر كسى است كه سؤال نمىکند و مسکین حالش از او سختتر است و كسى است كه از مردم سؤال و تقاضا مىکند » .(1).
1) « وسائل الشیعه » ، جلد 6 ، صفحه 144 ، باب 1 ، حدیث 2 .
این مضمون درحدیث دیگرى از ابوبصیر از امام صادق (علیه السلام) نقل شده است و هردو صراحت در مفهوم فوق دارد .
البته پارهاى از قرائن گواهى بر خلاف آنچه در بالا گفتیم ، مىدهد ولى هرگاه مجموع قرائن موجود را در نظر بگیریم ، روشن مىشود كه حق همان است كه در بالا گفته شد .
بعضى از مفسران يا فقهاء عقیده دارند كه ظاهر آیه فوق این است كه باید زکات مال به هشت سهم مساوى تقسیم گردد و هر كدام در مصرف خود صرف شود ، مگر اینکه مقدار زکات به اندازهاى ناچیز باشد كه نتوان آن را به هشت سهم قابل ملاحظه تقسیم كرد .
ولى اکثریت قاطع فقهاء بر این عقیدهاند كه اصناف هشتگانه فوق مواردى است كه صرف زکات در آنها مجاز است و تقسیم كردن در آن واجب نیست .
سیرۀ قطعى پیغمبر صلىاللهعلیهوآله و امامان اهل بیت علیهمالسلام و ياران آنها نیز این معنى را تأیید مىکند ، به علاوه باتوجه به اینکه زکات يك مالیات اسلامىاست و حکومت اسلامى
موظف است آنرا ازمردم وصول كند و هدف از تشریع آن ، رفع نیازمندىهاى گوناگون جامعه اسلامى مىباشد ، طبعا چگونگى مصرف آن در این مصارف هشتگانه، بستگى به ضرورتهاى اجتماعى از يك سو و نظر حکومت اسلامى از سوى دیگر دارد .
آنچه از تعبیر « مُؤَلَّفَةِ قُلُوبُهُمْ » فهمیده مىشود ، آن است كه يکى از مصارف زکات ، كسانى هستند كه به خاطر ایجاد الفت و محبت به آنها زکات داده مىشود ، ولى آیا منظور از آن ، كفار و غیرمسلمانانى است كه به خاطر استفاده از همکارى آنها در جهاد از طریق كمك مالى تشویق مىشوند ؟ يا مسلمانان ضعیفالایمان را نیز شامل مىگردد ؟
همانگونه كه در مباحث فقهى مطرح شده است ، مفهوم آیه و همچنین پارهاى از روایات كه در این زمینه وارد شده ، مفهوم وسیعى دارد و تمام كسانى را كه با تشویق مالى ، از آنها به نفع اسلام و مسلمین جلب محبت مىشود ، دربرمىگیرد و دلیلى بر تخصیص آن به كفار نیست .
باتوجه به اینکه اسلام به صورت يك مکتب صرفا اخلاقى و يافلسفىو اعتقادى ظهورنکرد، بلکه بهعنوان يك « آیین جامع » كه تمام نیازمندىهاى مادى و معنوى در آن پیشبینى شده ، پا به عرصه ظهور گذاشت و نیز با توجه به اینکه اسلام توجه خاصى به حمایت از محرومان و مبارزه با فاصله طبقاتى دارد ، روشن مىشود كه نقش بیتالمال و زکات كه يکى از منابع درآمد بیتالمال است ، از مهمترین نقشها است .
شك نیست كه هر جامعهاى داراى افرادى ازکارافتاده ، بیمار، يتیمان بىسرپرست ، معلولین و امثال آنها مىباشد كه باید مورد حمایت قرار گیرند .
و نیز براى حفظ موجودیت خود در برابر هجوم دشمن ، نیاز به سربازان مجاهدى دارد كه هزینه آنها از طرف حکومت پرداخته مىشود، همچنین كارمندان حکومتاسلامى، دادرسان و قضات و نیز وسایل تبلیغاتى و مراکز دینى ، هرکدام نیازمند به صرف هزینهاى است كه بدون يك پشتوانه مالى منظم و مطمئن ، سامان نمىپذیرد .
به همین دلیل در اسلام مسأله زکات كه درحقیقت يکنوع « مالیات بر درآمد و تولید » و « مالیات بر ثروت راکد » محسوب مىشود ، از اهمیت خاصى برخوردار است ، تا آنجا كه در ردیف مهمترین عبادات قرار گرفته و در بسیارى از موارد همراه با نماز ذکر شده و حتى شرط قبولى نماز شمرده شدهاست .
حتى در روایات اسلامى مىخوانیم كه ؛ اگر حکومت اسلامى از شخص يا اشخاصى مطالبه زکات كند و آنها در برابر حکومت ، ایستادگى كنند و سر باز زنند ، مرتد محسوب مىشوند و در صورتىکه اندرزها در مورد آنها سود ندهد ، توسل به نیروى انتظامى در مقابل آنها جایز است ، داستان اصحاب رَدّة ( همان گروهى كه بعد از پیامبر صلىاللهعلیهوآله سر از پرداخت زکات باز زدند و خلیفه وقت به مبارزه با آنها برخاست و حتى على این مبارزه را امضاء كرد و شخصا يکى از پرچمداران در میدان جنگ بود ) در تواریخ اسلام مشهور است .
در روایتى از امام صادق (علیه السلام) مىخوانیم : « مَنْ مَنَعَ قیراطا مِنَ الزَّكاةِ فَلَيْسَ هُوَ بِمُؤْمِنٍ وَ
لا مُسْلِمٍ وَ لا كَرامَةٍ : كسى كه يك قیراط از زکات نپردازد ، نه مؤمن است و نه مسلمان و ارزشى ندارد » .(1)
جالب توجه اینکه از روایات استفاده مىشود كه « حدود » و « مقدار » زکات آنچنان دقیقا در اسلام تعیین شده كه اگر همه مسلمانان زکات اموال خویش را بهطور صحیح و كامل بپردازند ، هیچ فردى فقیر و محروم در سرتاسر كشور اسلامى باقى نخواهد ماند .
در حدیثى از امام صادق (علیه السلام) مىخوانیم : « وَ لَوْ اَنَّ النّاسَ اَدُّوا زَكاةَ اَمْوالِهِمْ ما بَقِىَ مُسْلِمٌ فَقیرا مُحْتاجا ! ... وَ اَنَّ النّاسَ مَا افْتَقَرُوا وَ لاَ احْتاجُوا وَ لا جاعُوا وَ لا عَرُوْا اِلاّ بِذُنُوبِ الاَْغْنِياءِ : اگر همه مردم زکات اموال خود را بپردازند ، مسلمانى فقیر و نیازمند باقى نخواهد ماند و مردم فقیر و محتاج و گرسنه و برهنه نمىشوند مگر به خاطر گناه ثروتمندان » .(2).
و نیز از روایات استفاده مىشود كه اداى زکات باعث حفظ اصل مالکیت و تحکیم پایههاى آن است ، بهطورىکه اگر مردم این اصل مهم اسلامى را فراموش كنند ، شکاف و فاصله میان گروهها آنچنان مىشود كه اموال اغنیاء نیز بهخطر خواهد افتاد .
در حدیثى از امام موسى بن جعفر (علیه السلام)آمده : « حَصِّنُوا اَمْوالَكُمْ بِالزَّكاةِ : اموال خود را به وسیله زکات حفظ كنید » .(1)
همین مضمون از پیامبر صلىاللهعلیهوآله و امیرمؤمنان على (علیه السلام) و نیز در احادیث دیگر نقل شده است.
براى اطلاع بیشتر از این احادیث ، به ابواب يك و سه و چهار و پنج از ابواب زکات ، از جلد ششم « وسائل الشیعه » مراجعه فرمایید .
61 وَ مِنْهُمُ الَّذینَ يُؤْذوُنَ النَّبِىَّ وَ يَقُولُونَ هُوَ اُذُنٌ قُلْ اُذُنُ خَيْرٍ لَكُمْ يُؤْمِنُ بِاللّهِ .
1) « وسائل الشیعه » ، جلد 6 ، صفحه 6 ، باب 1 ، حدیث 11 .
وَ يُؤْمِنُ لِلْمُؤْمِنینَ وَ رَحْمَةٌ لِلَّذینَ امَنُوا مِنْكُمْ وَ الَّذینَ يُؤْذوُنَ رَسُولَ اللّهِ لَهُمْ عَذابٌ اَلیمٌ
از آنها كسانى هستندکه پیامبر را آزار مىدهند و مىگویند: او خوشباور و گوشى است ، بگو : خوشباور بودن او به نفع شما است ( ولى بدانید ) او ایمان به خدا دارد و ( تنها ) تصدیق مؤمنان مىکند و رحمت است براى كسانىاز شماکه ایمان آوردهاند و آنها كه فرستاده خدا را آزار مىدهند، عذاب دردناکى دارند .
« اُذُن » در اصل بهمعنى گوش است ، ولى به اشخاصى كه زیاد به حرف مردم گوش مىدهند و به اصطلاح « گوشى » هستند ، نیز این كلمه اطلاق مىشود .
آنها در حقیقت يکى از نقاط قوّت پیامبر صلىاللهعلیهوآله را كه وجود آن در يك رهبر كاملاً لازم است ، به عنوان نقطه ضعف نشان مىدادند و از این واقعیت غافل بودند كه يك رهبر محبوب ، باید نهایت لطف و محبت را نشان دهد و حتىالامکان عذرهاى مردم را بپذیرد و در مورد عیوب آنها پردهدرى نکند ( مگر در آنجا كه این كار موجب سوء استفاده شود ) .
لذا قرآن بلافاصله اضافه مىکند كه ؛ « به آنها بگو : اگر پیامبر به سخنان شما گوش فرا مىدهد و عذرتان را مىپذیرد و به گمان شما يك آدم گوشى است ، این به نفع شما است » . ( قُلْ اُذُنُ خَيْرٍ لَكُمْ ) .
زیرا از این طریق آبروى شما را حفظ كرده و شخصیتتان را خرد نمىکند ، عواطف شما را جریحهدار نمىسازد و براى حفظ محبت و اتحاد و وحدت شما از این طریق كوشش مىکند ، در حالى كه اگر او فورا پردهها را بالا مىزد و دروغگویان را رسوا مىکرد ، دردسر فراوانى براى شما فراهم مىآمد ، علاوه بر اینکه آبروى عدهاى به سرعت از بین مىرفت ، راه بازگشت و توبه نیز بر آنها بسته مىشد و افراد آلودهاى كه قابل هدایت بودند ، درصف بدکاران جاى مىگرفتند و از اطراف پیامبر صلىاللهعلیهوآله دور مىشدند .
یك رهبر مهربان و دلسوز و در عین حال پخته و دانا ، باید همهچیز را بفهمد ولى باید بسیارى از آنها را به روى خود نیاورد تا آنها كه شایسته تربیتند ، تربیت شوند و از مکتب او فرار نکنند و اسرار مردم از پرده برون نیفتد .
سپس براى این كه عیبجویان از این سخن سوء استفاده نکنند و آن را دستاویز قرار ندهند ، چنین اضافه مىکند : « يُؤْمِنُ بِاللّهِ وَ يُؤْمِنُ لِلْمُؤْمِنینَ » .
یعنى درواقع پیامبر صلىاللهعلیهوآله دو گونه برنامه دارد ؛ يکى برنامه حفظ ظاهر و جلوگیرى از پردهدرى ، و دیگرى در مرحله عمل ، در مرحله اول به سخنان همه گوش فرامىدهد و ظاهرا انکار نمىکند ولى در مقام عمل تنها توجه او به فرمانهاى خدا و پیشنهادها و سخنان مؤمنان راستین است و يك رهبر واقعبین باید چنین باشد و تأمین منافع جامعه جز از این راه ممکن نیست، لذا بلافاصله مىفرماید : « وَ رَحْمَةٌ لِلَّذینَ امَنُوا مِنْكُمْ » ( او رحمت براى مؤمنان شما است ) .
ممکن است در اینجا سؤال شود كه در پارهاى از آیات قرآن مىخوانیم پیامبر صلىاللهعلیهوآله «رَحْمَةً لِلْعالَمینَ » است ( 107 / انبیاء ).
ولى آیۀ مورد بحث مىگوید : « رحمت براى مؤمنان است » ، آیا آن "عمومیت" با این "تخصیص" سازگار است ؟
اما با توجه به يك نکته ، پاسخ این سؤال روشن مىشود و آن اینکه ؛ رحمت ، درجات و مراتب دارد كه يکىاز مراتب آن ، « قابلیت و استعداد » است و مرتبه دیگر ، « فضیلت » .
مثلاً باران ، رحمت الهى است يعنى این قابلیت و شایستگى در تمام قطرات آن وجود دارد كه منشأ خیر و برکت و نموّ و حیات باشد ، ولى مسلما ظهور و بروز آثار این رحمت تنها در سرزمینهاى آماده و مستعد است ، بنابراین هم مىتوانیم بگوییم تمام قطرههاى باران ، « رحمت » است ، و هم صحیح است گفته شود این قطرات درسرزمینهاى مستعد و آماده ، مایه « رحمت » است ، جمله اول اشاره به مرحله " اقتضاء و قابلیت" است و جمله دوم اشاره به مرحله "وجود و فعلیت" .
در مورد پیامبر صلىاللهعلیهوآله او بالقوّه براى همه جهانیان مایه رحمت است ولى بالفعل مخصوص مؤمنان مىباشد .
تنها چیزى كه در اینجا باقى مىماند ، این است كه نباید آنها كه پیامبر صلىاللهعلیهوآله را با این سخنان خود ناراحت مىکنند و از او عیبجویى مىنمایند ، تصور كنند كه بدون مجازات
خواهند ماند ، درست است كه پیامبر صلىاللهعلیهوآله در برابر آنها وظیفهاى دارد كه با بزرگوارى و وسعت روح خود با آنان روبرو شود و از رسوا ساختنشان خوددارى كند، ولى مفهوم این سخن چنین نیست كه آنها در ایناعمال خود بدون كیفر خواهند ماند، لذا درپایان آیه مىفرماید: « آنهاکه رسول خدا صلىاللهعلیهوآله را آزار مىرسانند، عذابى دردناك دارند » ( وَ الَّذینَ يُؤْذوُنَ رَسُولَاللّهِ لَهُمْ عَذابٌ اَلیمٌ ).
62 يَحْلِفُونَ بِاللّهِ لَكُمْ لِيُرْضُوكُمْ وَ اللّهُ وَ رَسُولُهُ اَحَقُّ اَنْ يُرْضُوهُ اِنْ كانُوا مُؤْمِنینَ
براى شما ، سوگند به خدا ياد مىکنند تا شما را راضى كنند، درحالىکه شایستهتر این است كه خدا و رسولش را راضى سازند ، اگر ( راست مىگویند و ) ایمان دارند .
یکى از نشانههاى منافقان و اعمال زشت و شوم آنها كه قرآن كرارا به آن اشاره كرده ، این است كه آنها براى پوشاندن چهره خود ، بسیارى از خلافکارىهاى خود را انکار
مىکردند و با توسل به سوگندهاى دروغین مىخواستند مردم را فریب داده و از خود راضى كنند.
در آیه فوق قرآن مجید پرده از روى این عمل زشت برداشته ، هم آنها را رسوا مىکند و هم مسلمانان را آگاه مىسازد كه تحت تأثیر اینگونه سوگندهاى دروغین قرار نگیرند .
روشن است كه هدف آنها از این سوگندها ، بیان حقیقت نیست ، بلکه مىخواهند با فریب و نیرنگ چهرۀ واقعیات را در نظرتان دگرگون جلوه دهند و به مقاصد خود برسند وگرنه اگر هدف آنها این است كه واقعا مؤمنان راستین را از خود خشنود سازند ، لازمتر این است كه خدا و پیامبرش را راضى كنند ، در حالىکه آنها با اعمالشان ، خدا و پیامبر را به شدت ناراضى كردند .
63 اَلَمْ يَعْلَمُوآا اَنَّهُ مَنْ يُحادِدِ اللّهَ وَ رَسُولَهُ فَاَنَّ لَهُ نارَ جَهَنَّمَ خالِدا فیها ذلِكَ الْخِزْىُ الْعَظیمُ
آیا نمىدانند هرکس با خدا و رسولش دشمنى كند ، براى او آتش دوزخ است كه جاودانه در آن مىماند ، این يك رسوایى بزرگ است .
« يُحادِدِ » از ماده « مُحادَّة » و از ریشه « حَدّ » است كه به معنى ظرف و نهایت چیزى مىباشد و از آنجا كه افراد دشمن و مخالف در طرف مقابل قرار مىگیرند ، این ماده ( مُحادَّة ) به معنى عداوت و دشمنى نیز آمده است .
64 يَحْذَرُ الْمُنافِقُونَ اَنْ تُنَزَّلَ عَلَيْهِمْ سُورَةٌ تُنَبِّئُهُمْ بِما فى قُلُوبِهِمْ قُلِ اسْتَهْزِءآوُا اِنَّ اللّهَ مُخْرِجٌ ما تَحْذَروُنَ
منافقان از آن بیم دارند كه آیهاى بر ضد آنها نازل گردد و بهآنها از اسرار درون قلبشان خبردهد، بگو : استهزاء كنید، خداوند آنچه را از آن بیم دارید ، آشکار مىسازد .
از این آیه چنین استفاده مىشود كه خداوند براى دفع خطر منافقان از پیامبر صلىاللهعلیهوآله گهگاه پرده از روى اسرار آنها برمىداشت و آنان را به جمعیت معرفى مىکرد تا مسلمانان به هوش باشند و به دام آنها گرفتار نشوند و آنها نیز متوجه موقعیت خویش شوند و دست و پاى خود را جمع كنند ، روى اینجهت غالبا آنان دریك حالت ترس و وحشت بهسرمىبردند.
جمله « اسْتَهْزِءوُا » ( مسخره كنید ) از قبیل امر براى تهدید است ، همانند اینکه انسان به دشمنش مىگوید : « هرقدر كارشکنى و اذیت و آزار در قدرت دارى ، بکن ، پاسخ آنها را يکجا خواهیم داد » اینگونه تعبیرات در مقام تهدید ذکر مىشود .
ضمنا باید توجه داشت كه از آیه فوق استفاده مىشود كه منافقان در دل از حقّانیت پیامبر صلىاللهعلیهوآله باخبر بودند و ارتباط او با خدا را بهخوبى مىدانستند ، ولى با این حال بر اثر
لجاج و عناد و دشمنى باحق ، به جاى اینکه در برابر او تسلیم باشند ، كارشکنى مىکردند ، به همین دلیل قرآن مىگوید : منافقان از این بیم داشتند كه آیاتى برضد آنها نازل شود و مکنون خاطرشان را آشکار سازد .
توجه به این نکته نیز لازم است كه جمله « تُنَزَّلَ عَلَيْهِمْ » مفهومش این نیست كه اینگونه آیات بر منافقان نازل مىشد ، بلکه منظور این است كه درباره آنها و برضد آنها بوده ، هرچند بر شخص پیامبر نازل مىگردید .
65 وَ لَئِنْ سَأَلْتَهُمْ لَيَقُولُنَّ اِنَّما كُنّا نَخُوضُ وَ نَلْعَبُ قُلْ اَبِاللّهِ وَ ایاتِهِ وَ
رَسُولِهِ كُنْتُمْ تَسْتَهْزِءوُنَ
و اگر از آنها بپرسى ( چرا این اعمال خلاف را انجام دادید ) مىگویند : ما بازى و شوخى مىکردیم ، بگو : آیا خدا و آیات او و پیامبرش را مسخره مىکنید ؟
« خَوْضْ » چنانکه در كتب لغت آمده است ، به معنى داخل شدن تدریجى در آب است ، سپس به عنوان كنایه به ورود در كارهاى مختلف اطلاق شده است ، ولى غالبا در قرآن به معنى ورود يا شروع به كارها يا سخنان زشت و بد آمده است .
درواقع این راه فرار عجیبى بود كه توطئهها را مىچیدند و سمپاشىها را مىکردند به این قصد كه اگر رازشان آشکار نشد و هدف شومشان تحقق يافت، بهمقصود جدى خود رسیدهباشند، اما اگر پردهها كنار رفت و رازشان فاش شد ، خود را در زیر نقاب « مزاح و شوخى » پنهان سازند و با این عذر و بهانه از مجازات پیامبر صلىاللهعلیهوآله و مردم فرار كنند .
منافقان امروز و منافقان هر زمان كه برنامههاى يکنواختى دارند ، از این روش
بهرهبردارى فراوان مىکنند ، حتى گاه مىشود جدىترین مطلب را درلباس مزاحها و شوخىهاى ساده مطرح مىکنند ، اگر به هدفشان رسیدند ، چه بهتر وگرنه با عنوان كردن شوخى و مزاح ، از چنگال مجازات فرار مىکنند .
اما قرآن با تعبیرى قاطع و كوبنده به آنها پاسخ مىگوید و به پیامبر صلىاللهعلیهوآله دستورمىدهد كه ؛ « به آنها بگو: آیا خدا و آیات او و رسولش را مسخره مىکنید و بهشوخى مىگیرید » ؟ ( قُلْ اَبِاللّهِ وَ ایاتِهِ وَ رَسُولِهِ كُنْتُمْ تَسْتَهْزِءوُنَ ) .
آیا اینامور كه از جدىترین مسائل هستند ، شوخىپذیرند ؟
66 لا تَعْتَذِروُا قَدْ كَفَرْتُمْ بَعْدَ ایمانِكُمْ اِنْ نَعْفُ عَنْ طائِفَةٍ مِنْكُمْ نُعَذِّبْ طائِفَةً بِاَنَّهُمْ كانُوا مُجْرِمینَ
( بگو : ) عذرخواهى نکنید ( كه بیهودهاست ، چراکه ) شما پس از ایمان آوردن ، كافر شدید ، اگر گروهى از شما را ( به خاطر توبه ) مورد عفو قرار دهیم ، گروه دیگرى را
عذاب خواهیم كرد ، زیرا آنها مجرم بودند .
این تعبیر نشان مىدهد كه گروه بالا از آغاز در صف منافقان نبودند ، بلکه در صف مؤمنان ضعیفالایمان بودند و پس از ماجراى فوق راه كفر پیش گرفتند. ضمنا اینکه مىگوید : « گروهى را به خاطر جرم و گناهشان مجازات مىکنیم » ، دلیل بر آن است كه « گروه مورد عفو » افرادى هستند كه آثار جرم و گناه را با آب توبه از وجود خود شستهاند .
روایات متعددى در ذیل این آیه وارد شده كه حکایت از آن مىکند كه بعضى از این منافقان كه وصف حالشان در آیات بالا آمده ، از كرده خویش پشیمان شدند و توبه كردند ، ولى بعضى دیگر همچنان بر روش خود باقى بودند ( براى دستیابى به توضیح بیشتر به تفسیر « نور الثقلین » ، جلد 2 ، صفحه 239 مراجعه شود ) .
67 اَلْمُنافِقُونَ وَ الْمُنافِقاتُ بَعْضُهُمْ مِنْ بَعْضٍ يَأْمُروُنَ بِالْمُنْكَرِ وَ يَنْهَوْنَ عَنِالْمَعْروُفِ وَ يَقْبِضُونَ اَيْدِيَهُمْ نَسُوا اللّهَ فَنَسِيَهُمْ اِنَّ الْمُنافِقینَ هُمُ الْفاسِقُونَ
مردان منافق و زنان منافق همه از يك گروهند ، آنها امر به منکر و نهى از معروف مىکنند و دستهایشان را ( از انفاق و بخشش ) مىبندند ، خدا را فراموش كردند و خدا
آنها را فراموش كرده ( رحمتش را از آنها قطع نموده ) منافقان قطعاً فاسقند .
آیۀ مورد بحث اشاره به يك مطلب كلى مىکند و آن اینکه ممکناست روح نفاق بهاَشکال مختلف ظاهرشود و درچهرههاى متفاوت خودنمایى كند كه در ابتدا جلب توجه نکند ، مخصوصا خودنمایى روح نفاق در يك « مرد » با يك « زن » ممکن است متفاوت باشد اما نباید فریب تغییر چهرههاى نفاق را در میان منافقان خورد، بلکه بادقت روشن مىشود كه همه در يك سلسله صفات كه قدر مشترك آنان محسوب مىشود ، شریکند ، لذا مىگوید : « مردان منافق و زنان منافق همه از يك قماش هستند » ( اَلْمُنافِقُونَ وَ الْمُنافِقاتُ بَعْضُهُمْ مِنْ بَعْضٍ ). سپس به ذکر پنج صفت از اوصاف آنان مىپردازد :
اول و دوم ؛ « آنها مردم را به "منکرات" ، تشویق و از "نیکىها" بازمىدارند» ( يَأْمُروُنَ بِالْمُنْكَرِ وَ يَنْهَوْنَ عَنِالْمَعْروُفِ ).
یعنى درست برعکس برنامه مؤمنان راستین كه دائما از طریق « امر به معروف » و
« نهى از منکر » در اصلاح جامعه و پیراستن آن از آلودگى و فساد كوشش دارند ، منافقان دائما سعى مىکنند كه فساد همهجا رابگیرد و معروف و نیکىاز جامعه برچیده شود ، تا بهتر بتوانند در چنان محیط آلودهاى به اهداف شومشان برسند .
سوم ؛ آنها دست دهنده ندارند ، بلکه « دستهایشان را مىبندند » ، نه در راه خدا انفاق مىکنند ، نه به كمك محرومان مىشتابند و نه خویشاوند و آشنا از كمك مالى آنها بهره
مىگیرند ( وَ يَقْبِضُونَ اَيْدِيَهُمْ ) .
روشن است آنها چون ایمان به آخرت و نتایج و پاداش « انفاق » ندارند ، در بذل اموال سخت بخیلند ، هرچند آنها براى رسیدن به اغراض شوم خود ، اموال فراوانى خرج مىکنند و يا به عنوان ریاکارى ، بذل و بخششى دارند اما هرگز از روى اخلاص و براى خدا دست به چنین كارى نمىزنند .
چهارم ؛ تمام اعمال و گفتار و رفتارشان نشان مىدهد كه « آنها خدا را فراموش كردهاند » و نیز وضع زندگى آنها نشان مىدهد كه « خدا هم آنها را از برکات و توفیقات و
مواهب خود فراموش نموده » يعنى با آنها معامله فراموشى كرده است و آثار این دو فراموشى در تمام زندگى آنان آشکار است ( نَسُوا اللّهَ فَنَسِيَهُمْ ) .
بدیهى است نسبت « نسیان » بهخدا بهمعنى فراموشى واقعى نیست ، بلکه كنایه از این است كه با آنها معامله شخص فراموشکار مىکند ، يعنى هیچگونه سهمى از رحمت و توفیق خود براى آنها قائل نمىشود .
اینگونه تعبیر حتى در سخنان روزمرّه نیز دیده مىشود كه مثلاً مىگوییم : چون تو وظیفه خود را فراموش كردى ، ما هم به هنگام پرداختن مزد و پاداش تو را فراموش خواهیم كرد ، يعنى مزد و پاداشى به تو نخواهیم داد .
این معنى در روایات اهل بیت علیهمالسلام نیز كرارا وارد گردیده است .(1).
1) « نور الثقلین » ، جلد 2 ، صفحه 239 و 240 .
قابل توجه اینکه موضوع نسیان پروردگار با « فاء تفریع » بر نسیان آنها عطف شده است ، يعنى فراموشکارى آنها نسبت به فرمان الهى و ذات پاك او اثرش این است كه خدا هم آنها را از مواهب خویش محروم مىسازد و این نتیجه عمل آنها است .
پنجم ؛ اینکه « منافقان فاسقند و بیرون از دایره اطاعت فرمان خدا » (اِنَّ الْمُنافِقینَ هُمُ الْفاسِقُونَ) .
آنچه در آیه فوق درباره صفات مشترك منافقان گفته شد ، در هر عصر و زمانى دیده مىشود . منافقان عصر ما با چهرههاى جدیدى كه به خود گرفتهاند ، در اصول فوق همانند منافقان قرون پیشین هستند ، هم تشویق به فساد مىکنند ، هم جلوى كار نیك را مىگیرند ، هم بخیل و ممسك هستند و هم خدا را در تمام زندگانیشان فراموش كردهاند و هم قانونشکن و فاسقند و عجیب اینکه با تمام این اوصاف ، مدعى ایمان به خدا و اعتقاد محکم و مبرم به مبانى دینى و اسلامى نیز هستند .
68 وَعَدَ اللّهُ الْمُنافِقینَ وَ الْمُنافِقاتِ وَ الْكُفّارَ نارَ جَهَنَّمَ خالِدینَ فیها هِىَ حَسْبُهُمْ
وَ لَعَنَهُمُ اللّهُ وَ لَهُمْ عَذابٌ مُقیمٌ
خداوند به مردان و زنان منافق و كفار وعده آتش دوزخ داده ، جاودانه در آن خواهند ماند ، همان براى آنها كافى است و خدا آنها را از رحمتش دور ساخته و عذاب همیشگى براى آنها است .
به تعبیر دیگر آنها نیاز به هیچ مجازات دیگرى ندارند ، زیرا در دوزخ همهنوع عذاب جسمانى و روحانى وجود دارد .
69 كَالَّذینَ مِنْ قَبْلِكُمْ كانُوآا اَشَدَّ مِنْكُمْ قُوَّةً وَ اَكْثَرَ اَمْوالاً وَ اَوْلادا فَاسْتَمْتَعُوا بِخَلاقِهِمْ فَاسْتَمْتَعْتُمْ بِخَلاقِكُمْ كَمَا اسْتَمْتَعَ الَّذینَ مِنْ قَبْلِكُمْ بِخَلقِهِمْ وَخُضْتُمْ كَالَّذى خاضُوا اوُلآئِكَ حَبِطَتْ اَعْمالُهُمْ فِى الدُّنْيا وَ الاْخِرَةِ وَ اوُلآئِكَ هُمُ الْخاسِروُنَ
( شما منافقان ) همانند كسانى هستید كه قبل از شما بودند ( و راه نفاق پوییدند ) آنها ازشما نیرومندتر و اموال وفرزندانشان فزونتر بودند، آنها ازبهره خود ( دردنیا در راه هوسها و گناه ) استفاده كردند ، شما نیز از بهره خود ( در این راه ) استفاده كردید
همانگونه كه آنها استفاده كردند، شما ( درکفر و نفاق و استهزاى مؤمنان ) فرورفتید همانگونه كه آنها فرورفتند ، ( ولى سرانجام ) اعمالشان در دنیا و آخرت نابود شد و آنها زیانکاران هستند .
واژه « خَلاق » در لغت به معنى نصیب و بهره است و چنانکه « راغب » در « مفردات » گوید : از ریشه « خَلْق » گرفته شده است ( گویا به این جهت كه انسان بهرههاى خود را متناسب خلق و خوى خود در این جهان دریافت مىدارد ) .
آنها ممکن است استفادههاى « موقت » و « محدودى » از اعمال نفاقآمیز خود ببرند ، ولى اگر درست بنگریم ، مىبینیم نه در زندگى این دنیا از این رهگذر طرفى مىبندند و نه در جهان دیگر بهرهاى دارند ، همانگونه كه تاریخ اقوام پیشین این واقعیت را روشن مىسازد كه چگونه نکبتهاى نفاق دامانشان را گرفت و آنها را به زوال و نابودى كشاند و عاقبت شوم و شرّشان روشنگر سرنوشت آنها در جهان دیگر است .
وقتى مىبینیم آنها با آنهمه امکانات و اموال و فرزندان ، به جایى نرسیدند و اعمالشان به خاطر بىریشه بودن تحت تأثیر عامل نفاق همگى حبط و نابود شد ، شما كه در سطحى پایینتر از آنها از نظر قدرت و توانایى قرار دارید ، به طریق اولى به چنان سرنوشت شومى گرفتار خواهید شد .
70 اَلَمْ يَأْتِهِمْ نَبَأُ الَّذینَ مِنْ قَبْلِهِمْ قَوْمِ نُوحٍ وَ عادٍ وَ ثَمُودَ وَ قَوْمِ اِبْراهیمَ وَ اَصْحابِ مَدْيَنَ وَ الْمُؤْتَفِكاتِ اَتَتْهُمْ رُسُلُهُمْ بِالْبَيِّناتِ فَماکانَ اللّهُ لِيَظْلِمَهُمْ وَلكِنْ كانُوآا اَنْفُسَهُمْ يَظْلِمُونَ
آیا خبر كسانى كه پیش از آنها بودند ، به آنان نرسیده، قوم نوح و عاد و ثمود و قوم ابراهیم و اصحاب مدین ( قوم شعیب ) و شهرهاى زیر و رو شده ( قوم لوط ) كه پیامبرانشان با دلایل روشن به سوى آنها آمدند ( ولى نپذیرفتند ) خداوند به آنها ستم نکرد اما خودشان بر خویشتن ستم مىکردند .
« مُؤْتَفِكات » از ماده « اِئْتِفاك » به معنى انقلاب و زیر و رو شدن است و اشاره به شهرهاى
قوم لوط است كه به وسیله زلزله شدید زیر و رو گردید .
این اقوام كه روزگارى بخشهاى مهمى از جهان را در اختیار داشتند ، هرکدام بر اثر تبهکارى و طغیان و سرکشى و فرار از حق و عدالت و پرداختن به انواع ظلم و بیدادگرى و فساد ، به نوعى گرفتار كیفر الهى گشتند .
قوم نوح با امواج كوبنده طوفان و غرقاب ، قوم عاد ( قوم هود ) بهوسیله بادهاى تند و وحشتزا، قوم ثمود ( قوم صالح ) با زلزلههاى ویرانگر، قوم ابراهیم با سلب انواع نعمتها ، اصحاب مَدْيَن ( قوم شعیب ) به وسیله ابر آتشبار و قوم لوط با زیر و رو شدن شهرهاى آنان همگى نابود شدند .
تنها جسمهاى بىجان و استخوانهاى پوسیده در زیر خاك و يا در میان امواج آب از آنان باقى ماند .
اینها ماجراهاى تکاندهندهاىاست كه مطالعه و بررسى آن ، هر انسانى راکه كمترین احساس در قلب او باشد ، تکان مىدهد .
هرچند خداوند آنها را هیچگاه از لطف خود محروم نساخت ، « و پیامبرانشان را با دلایل روشن براى هدایت آنان فرستاد » ( اَتَتْهُمْ رُسُلُهُمْ بِالْبَيِّناتِ ) .
ولى آنها به هیچیك از مواعظ و اندرزهاى این مردان الهى گوش فراندادند و براى زحمات طاقتفرسایشان در راه روشنگرى خلق خدا ، ارجى ننهادند .
« بنابراین هرگز خداوند به آنها ستم نکرد ، این خودشان بودند كه به خویشتن ستم روا داشتند » ( فَما كانَ اللّهُ لِيَظْلِمَهُمْ وَ لكِنْ كانُوا اَنْفُسَهُمْ يَظْلِمُونَ ) .
71 وَ الْمُؤْمِنُونَ وَ الْمُؤْمِناتُ بَعْضُهُمْ اَوْلِياآءُ بَعْضٍ يَأْمُروُنَ بِالْمَعْروُفِ وَ يَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْكَرِ وَ يُقیمُونَ الصَّلوةَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكوةَ وَ يُطیعُونَ اللّهَ وَ رَسُولَهُ اوُلآئِكَ سَيَرْحَمُهُمُ اللّهُ اِنَّ اللّهَ عَزیزٌ حَكیمٌ
مردان و زنان باایمان ولىّ ( و يار و ياور ) يکدیگرند ، امر به معروف و نهىازمنکر مىکنند و نماز را برپامىدارند و زکات رامىپردازند و خدا و رسولش را اطاعت
مىنمایند ، خداوند به زودى آنها را مورد رحمت خویش قرارمىدهد، خداوند توانا و حکیم است .
در آیات گذشته علایم و جهات مشترك مردان و زنان منافق مطرح گردید كه در پنج قسمت خلاصه مىشد ؛ « امر به منکر » ، « نهى از معروف » ، « امساك و بخل » ، « فراموش كردنخدا » و «مخالفتفرمانپروردگار».
در آیات مورد بحث علایم و نشانههاى مردان و زنان باایمان بیان شدهاست كه آنهم در پنج قسمت خلاصه مىشود و درست نقطه مقابل يکایك صفات منافقان است .
آیه از اینجا شروع مىشود كه مىفرماید : « مردان و زنان باایمان دوست و ولىّ و يار و ياور يکدیگرند » ( وَ الْمُؤْمِنُونَ وَ الْمُؤْمِناتُ بَعْضُهُمْ اَوْلِياءُ بَعْضٍ ) .
جالب اینکه درباره منافقان كلمه « اَوْلِياء » ذکر نشده بود ، بلکه جمله « بَعْضُهُمْ مِنْ
بَعْضٍ » كه دلیل بر وحدت هدف و هماهنگى صفات و كردار است ، به چشم مىخورد ، اشاره به اینکه « منافقان » هرچند در صف واحدى قرار دارند و گروههاى مختلفشان در مشخصات و برنامهها شریکند ، روح مودّت و ولایت در میان آنها وجود ندارد و هرگاه منافع شخصى آنان به خطر بیفتد ، حتى به دوستان خود خیانت خواهند كرد ، به همین دلیل در آیه 14 سوره حشر مىخوانیم : « تَحْسَبُهُمْ جَمیعا وَ قُلُوبُهُمْ شَتّى : آنها را متحد فکر مىکنى درحالىکه دلهایشان پراکنده است » .
پس از بیان این اصل كلى ، به شرح جزئیات صفات مؤمنان مىپردازد :
✓ 1 - نخست مىگوید : « آنها مردم را به نیکىها دعوت مىکنند » ( يَأْمُروُنَ بِالْمَعْروُفِ ) .
✓ 2 - « مردم را از زشتىها و بدىها و منکرات بازمىدارند » ( وَ يَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْكَرِ ) .
✓ 3 - آنها به عکس منافقان كه خدا را فراموش كرده بودند، « نماز را بر پا مىدارند » و به ياد خدا هستند و با ياد و ذکر او ، دل را روشن و
عقل را بیدار و آگاه مىدارند ( وَ يُقیمُونَ الصَّلوةَ ) .
✓ 4 - آنها بر خلاف منافقان كه افرادى ممسك و بخیل هستند ، بخشى از اموال خویش را در راه خدا و حمایت خلق خدا و به بازسازى جامعه ، انفاق مىنمایند « و زکات اموال خویش را مىپردازند » ( وَ يُؤْتُونَ الزَّكوةَ ) .
✓ 5 - منافقان فاسق و سرکش و خارج از تحت فرمان حق ، هستند اما مؤمنان « اطاعت فرمان خدا و پیامبر او مىکنند » ( وَ يُطیعُونَ اللّهَ وَ رَسُولَهُ ) .
در پایان این آیه اشاره به نخستین امتیاز مؤمنان از نظر نتیجه و پاداش كرده ، مىگوید : « خداوند آنها را به زودى مشمول رحمت خویش مىگرداند » ( اوُلئِكَ سَيَرْحَمُهُمُ اللّهُ ) .
کلمه « رَحْمَت » كه در اینجا ذکر شده ، مفهومى بسیار وسیع دارد كه هرگونه خیر و برکت و سعادتى را در این جهان و جهان دیگر ، دربرمىگیرد و این جمله درحقیقت نقطه مقابل حال منافقان است كه خداوند آنها را لعنت كرده و از رحمت خود دور ساخته است .
شك نیست كه وعده رحمت به مؤمنان از طرف خداوند ، از هر نظر قطعى و اطمینانبخش است ، « زیرا او هم قدرت دارد و هم حکیم است » ، نه بدون علت وعده مىدهد و نه هنگامى كه وعده داد ، از انجام آن عاجز مىماند ( اِنَّ اللّهَ عَزیزٌ حَكیمٌ ) .
72 وَعَدَ اللّهُ الْمُؤْمِنینَ وَ الْمُؤْمِناتِ جَنّاتٍ تَجْرى مِنْ تَحْتِهَا الاَْنْهارُ خالِدینَ فیها وَ مَساكِنَ طَيِّبَةً فى جَنّاتِ عَدْنٍ وَ رِضْوانٌ مِنَ اللّهِ اَكْبَرُ ذلِكَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظیمُ
خداوند به مردان و زنان باایمان باغهایى از بهشت وعده داده كه نهرها از زیر (درختان) آنها جارى هستند، جاودانه در آن خواهند ماند و مسکنهاى پاکیزهاى در بهشتهاى عدن ( نصیب آنها ساخته ) و رضا ( و خشنودى ) خدا ( از همه اینها ) برتر است و پیروزى بزرگ همین است .
« عَدْن » در لغت به معناى اقامت و بقاء در يك مکان است و لذا به « مَعْدِن » كه جایگاه
بقاى مواد خاصى است ، این كلمه اطلاق مىشود ، بنابراین مفهوم « عَدْن » با خلود شباهت دارد ، ولى از آنجا كه در جمله قبل به مسأله خلود اشاره شده چنین استفاده مىشودکه جنّات عدن ، محل خاصىاز بهشت پروردگار است كه بر سایر باغهاى بهشت امتیاز دارد .
در احادیث اسلامى و كلمات مفسران این امتیاز به اَشکال مختلف بیان شده است ، در حدیثى از پیامبر صلىاللهعلیهوآله چنین آمده كه فرمود : « عَدْنٌ دارُ اللّهِ الَّتى لَمْتَرَها عَيْنٌ وَ لَمْيَخْطُرْ عَلى قَلْبِ بَشَرٍ ، لا يَسْكُنُها غَيْرُ ثَلاثَةٍ النَّبِيّينَ وَ الصِّدّيقینَ وَ الشُّهَداءِ : عدن آن خانه پروردگار است كه هیچ چشمى آن را ندیده و به فکر كسى خطور نکرده و تنها سه گروه در آن ساکن مىشوند ؛ پیامبران ، صدّيقان ( آنها كه پیامبران را تصدیق و از آنها حمایت كردند ) و شهیدان » .(1)
درکتاب « خصال » از پیامبر صلىاللهعلیهوآله چنین نقل شده: « مَنْ سَرَّهُ اَنْ يَحْيا حَياتى وَ يَمُوتُ .
1) « مجمع البیان » ، ذیل آیه مورد بحث .
مَماتى وَ يَسْكُنُ جَنَّتِى الَّتى واعَدَنِىَ اللّهُ رَبّى ، جَنّاتِ عَدْنٍ ... فَلْيُوالِ عَلِىَّ بْنَ اَبىطالِبٍ وَ ذُرِّيَّتَهُ علیهمالسلام مِنْ بَعْدِه : كسى كه دوست دارد حیاتش همچون من و مرگش نیز همانند من بوده باشد و در بهشتى كه خداوند به من وعده داده ، در جنات عدن ساکن شود ، باید على بن ابىطالب و فرزندان بعد از او علیهمالسلام را دوست دارد » .(1)
از این حدیث روشن مىشود كه جنات عدن ، باغهایى است از بهشت كه پیامبر صلىاللهعلیهوآله و جمعى از خاصان پیروان او در آنها مستقر خواهند شد .
این مضمون در حدیث دیگرى از على (علیه السلام) نیز نقل شده كه جنات عدن ، جایگاه پیامبر اسلام صلىاللهعلیهوآله است .
سپس به نعمت وپاداش معنوى آنها اشارهکرده و مىفرماید: «وَ رِضْوانٌ مِنَ اللّهِ اَكْبَرُ ...» . .
1) « نور الثقلین » ، جلد 2 ، صفحه 241 .
هیچکس نمىتواند آن لذت معنوى و احساس روحانى را كه به يك انسان به خاطر توجه رضایت و خشنودى خدا از او ، دست مىدهد ، توصیف كند و به گفته بعضى از مفسران ، حتى گوشهاى از این لذت روحانى از تمام بهشت و نعمتها و مواهب گوناگون و رنگارنگ و بىپایانش ، برتر و بالاتر است .
البته ما هیچیك از نعمتهاى جهان دیگر را نمىتوانیم در این قفس دنیا و زندگانى محدودش ، در فکر خود ترسیم كنیم ، تا چه رسد به این نعمت بزرگ روحانى و معنوى .
البته ترسیم ضعیفى از تفاوتهاى معنوى و مادى را در این دنیا مىتوانیم در فکر خود مجسم كنیم ، مثلاً لذتى كه از دیدار يك دوست مهربان و بسیار صمیمى بعد از فراق و جدایى ، به ما دست مىدهد و يا احساس روحانى خاصىکه از درك يك مسأله پیچیده علمى كه ماهها يا سالها به دنبال آن بودهایم ، براى ما حاصل مىشود و يا جذبه روحانى نشاطانگیزى كه در حالت يك عبادت خالص و مناجات آمیخته با حضور قلب ، به ما دست
مىدهد ، با لذت هیچ غذا و طعام و مانند آن از لذتهاى مادى قابل مقایسه نیست .
در اینجا نیز روشن مىشود آنها كه مىگویند : قرآن به هنگام شرح پاداش مؤمنان و نیکوکاران، تنهاروى نعمتهاى مادى تکیه كرده و از جذبههاى معنوى در آن خبرى نیست ، در اشتباهند ، زیرا در جمله بالا رضایت خدا كه مخصوصا با لفظ « نکره » بیان شده ، اشاره به گوشهاى از خشنودى خدا است ، از همه نعمتهاى مادى بهشت برتر شمرده شده و این
نشان مىدهد كه تا چه حد آن پاداش معنوى پرارزش و گرانبها است .
البته دلیل این برترى نیز روشن است ، زیرا روح در واقع به مانند « گوهر » است و جسم همچون « صدف » ، و « روح » فرمانده است و « جسم » فرمانبر ، تکامل روح ، هدف نهایى است و تکامل جسم ، وسیله است به همین دلیل تمام شعاعهاى روح از جسم وسیعتر و دامنهدارتر مىباشد و لذتهاى روحى نیز قابل مقایسه با لذات جسمانى نیست ، همانگونه كه آلام روحى به مراتب دردناکتر از آلام جسمانى است .
73 يا اَيُّهَا النَّبِىُّ جاهِدِ الْكُفّارَ وَ الْمُنافِقینَ وَ اغْلُظْ عَلَيْهِمْ وَ مَأْویهُمْ جَهَنَّمُ وَ بِئْسَ الْمَصیرُ
اى پیامبر! با كافران و منافقان جهادکن و بر آنها سخت گیر، جایگاهشان جهنم است و چه بد سرنوشتى دارند .
البته طرز جهاد با « كفار » روشن است و آن جهاد همهجانبه و مخصوصاً جهاد مسلّحانه است ، ولى در طرز جهاد با « منافقان » بحث است ، زیرا مسلما پیامبر صلىاللهعلیهوآله با منافقان جهاد مسلّحانه نداشت، چهاینکه منافق كسىاست كه ظاهرا درصفوف مسلمین قرار دارد و به حکم ظاهر محکوم به تمام آثار اسلام است ، هرچند كه در باطن كارشکنى مىکند ، چه بسا افرادى كه مىدانیم كه ایمان واقعى ندارند ، ولى به خاطر اظهار اسلام نمىتوانیم رفتار يك نامسلمان با آنها كنیم .
لذا همانگونه كه از روایات اسلامى و گفتار مفسران استفاده مىشود ، باید گفت : منظور از جهاد با منافقان ، انواع و اَشکال دیگر مبارزه غیر از مبارزه مسلّحانه است ، مانند مذمت و توبیخ و رسوا ساختن آنها و شاید جمله « وَ اغْلُظْ عَلَيْهِمْ » اشاره به همین معنى باشد.
74 يَحْلِفُونَ بِاللّهِ ماقالُوا وَلَقَدْ قالُوا كَلِمَةَ الْكُفْرِ وَ كَفَروُا بَعْدَ اِسْلامِهِمْ وَ هَمُّوا بِما لَمْ يَنالُوا وَ ما نَقَمُوآا اِلاّ اَنْ اَغْناهُمُ اللّهُ وَ رَسُولُهُ مِنْ فَضْلِهِ فَاِنْ يَتُوبُوا يَكُ خَيْرا لَهُمْ وَ اِنْ يَتَوَلَّوْا يُعَذِّبْهُمُ اللّهُ عَذابا اَلیما فِى الدُّنْيا وَ الاْخِرَةِ وَ ما لَهُمْ فِى الاَْرْضِ مِنْ وَلِىٍّ وَ لا نَصیرٍ
به خدا سوگند مىخورند كه ( سخنان زننده در غیاب پیامبر ) نگفتهاند ، درحالىکه قطعا سخنان كفرآمیز گفتهاند و پس از اسلام ، كافر شدهاند و تصمیم ( به كار خطرناکى ) گرفتند كه بهآن نرسیدند ، آنها فقط از این انتقام مىگیرند كه خداوند و رسولش آنان را به فضل ( و كرم ) خود بىنیاز ساختند ، ( با این حال ) اگر توبه كنند ، براى آنها بهتر
است و اگر روى گردانند ، خداوند آنها را در دنیا و آخرت به مجازات دردناکى كیفر خواهد داد و در سراسر روى زمین نه ولىّ و حامى دارند و نه ياورى .
این تصمیم ، ممکن است كه اشاره داشته باشد به همان داستان معروف توطئه براى نابود كردن پیامبر گرامى خدا صلىاللهعلیهوآله در « لَيْلَةُ الْعَقِبَة » (1)و يا اشاره به تمام كارها و فعالیتهایى است كه منافقین براى به هم ریختن سازمان جامعه اسلامى و تولید فساد و نفاق و شکاف ، انجام مىدادند ، كه هرگز به هدف نهایى منتهى نشد .
1) گروهى از منافقین تصمیم گرفتند كه پس از مراجعت از جنگ "تبوک" ، در يکى از گردنههاى سر راه به صورت ناشناس كمین كرده ، شتر پیامبر صلىاللهعلیهوآله را رم دهند و حضرت را به قتل برسانند ، خداوند پیامبرش را از این نقشه آگاه ساخت و این توطئه خنثى شد .
قابل توجه اینکه هوشیارى مسلمین در حوادث مختلف ، سبب مىشد منافقان و نقشههاى آنها شناخته شوند ؛ مسلمانان همواره در كمین آنها بودند تا اگر سخنى از آنها بشنوند ، براى پیشگیرى و اقدام لازم ، به پیامبر گزارش دهند ، این بیدارى و اقدام بهموقع و به دنبال آن نزول آیات و تصدیق خداوند ، موجب رسوایى منافقان و خنثى شدن توطئههاى آنها مىشد .
در جمله بعد براى اینکه زشتى و وقاحت فعالیتهاى منافقان و نمکنشناسى آنها كاملاً آشکار شود ، اضافه مىکند : آنها درواقع خلافى از پیامبر ندیده بودند و هیچ لطمهاى از ناحیه اسلام بر آنان وارد نشده بود ، بلکه به عکس در پرتو حکومت اسلام به انواع نعمتهاى مادى و معنوى رسیده بودند، بنابراین « آنها درحقیقت انتقام نعمتهایى را مىکشیدند كه خداوند و پیامبر با فضل و كرم خود تا سرحد استغناء به آنها داده بودند » ( وَ ما نَقَمُوا اِلاّ اَنْ اَغْناهُمُ اللّهُ وَ رَسُولُهُ مِنْ فَضْلِهِ) .
شك نیست كه بىنیاز ساختن و رفع احتیاجاتشان در پرتو فضل پروردگار و خدمات پیامبر ، چیزى نبود كه بخواهند انتقام آن را بگیرند ، بلکه جاى حقشناسى و سپاسگزارى داشت ، اما این حقناشناسان زشتسیرت ، خدمت و نعمت را با جنایت پاسخ گفتند و این تعبیر زیبا و رسایى است كه در بسیارى از گفتهها و نوشتهها به كار مىرود ، مثل اینکه به كسى كه سالها به او خدمت كردهایم و بعد به ما خیانت مىکند ، مىگوییم : گناه ما فقط این بود كه به تو پناه دادیم و از تو دفاع كردیم و حدّاکثر محبت را نمودیم .
سپس آنچنان كه سیره قرآن است ، راه بازگشت را به روى آنان گشوده ، مىگوید : « اگر آنان توبه كنند ، براى آنها بهتر است » ( فَاِنْ يَتُوبُوا يَكُ خَيْرا لَهُمْ ) .
و این نشانه واقعبینى اسلام و اهتمام به امر تربیت و مبارزه با هرگونه سختگیرى و شدت عمل نابجا است كه حتى راه آشتى و توبه را به روى منافقانى كه توطئه براى نابودى پیامبر كردند و سخنان كفرآمیز و توهینهاى زننده داشتند ، باز گذارده ، بلکه از آنها دعوت
به توبه مىکند .
این در واقع چهره واقعى اسلام است ، ولى چهقدر بىانصافند آن كسانى كه اسلام را با چنین چهرهاى ، دین فشار و خشونت معرفى كردهاند .
آیا در دنیاى امروز هیچ حکومتى هرچند طرفدار نهایت نرمش بوده باشد ، در برابر توطئهگرانى كه بر ضد او نقشه كشیدهاند ، حاضر به چنین انعطاف و محبّتى مىباشد ؟
در عین حال براى اینکه آنها این نرمش را دلیل بر ضعف نگیرند ، به آنها هشدار مىدهد كه « اگر به روش خود ادامه دهند و از توبه روى برگردانند ، خداوند در دنیا و آخرت آنان را به مجازات دردناکى كیفر خواهد داد » ( وَ اِنْ يَتَوَلَّوْا يُعَذِّبْهُمُ اللّهُ عَذابا اَلیما فِى الدُّنْيا وَ الاْخِرَةِ ) .
و اگر مىپندارند كسى در برابر مجازات الهى ممکن است به كمك آنان بشتابد ، سخت در اشتباهند ، زیرا « آنها در سراسر روى زمین نه ولىّ و سرپرستى خواهند داشت و نه يار و
یاورى » ( وَ ما لَهُمْ فِى الاَْرْضِ مِنْ وَلِىٍّ وَ لا نَصیرٍ ) .
البته مجازاتهاى آنها در آخرت روشناست، اما عذابهاى دنیاى آنها همان رسوایى و بىآبرویى و خوارى و بدبختى و مانند آن است .
75 وَ مِنْهُمْ مَنْ عاهَدَ اللّهَ لَئِنْ اتینا مِنْ فَضْلِهِ لَنَصَّدَّقَنَّ وَ لَنَكُونَنَّ مِنَ الصّالِحینَ
از آنها كسانى هستند كه با خدا پیمان بستهاند كه اگر خداوند ما را از فضل خود روزى كند ، قطعا صدقه خواهیم داد و از شاکران خواهیم بود .
76 فَلَمّا اتیهُمْ مِنْفَضْلِهِ بَخِلُوا بِهِ وَ تَوَلَّوْا وَهُمْ مُعْرِضُونَ
اما هنگامى كه از فضل خود به آنها بخشید، بخل ورزیدند و سرپیچى كردند و روىگردان شدند .
این آیات درحقیقت روى يکى دیگر از صفات زشت منافقان انگشت مىگذارد و آن اینکه؛
به هنگام ضعف و ناتوانى و فقر و پریشانى ، چنان دم از ایمان مىزنند كه هیچکس باور نمىکند آنها روزى در صف منافقان قرار گیرند و حتى شاید آنهایى را كه داراى امکانات وسیع هستند ، مذمت مىکنند كه چرا از امکاناتشان به نفع مردم محروم استفاده نمىکنند ؟
اما همینکه خودشان به نوایى برسند ، چنان دست و پاى خود را گم كرده و غرق دنیاپرستى مىشوند كه همه عهد و پیمانهاى خویش باخدا را بهدست فراموشى مىسپارند ، گویا بهکلى تغییر شخصیت داده و درك و دید دیگرى پیدا مىکنند و همین كمظرفیتى كه نتیجهاش دنیاپرستى و بخل و امساك و خودخواهى است ، روح نفاق را چنان در آنان متمرکز مىسازد كه راه بازگشت را به روى آنان مىبندد .
این نکته نیز لازم به تذکر است كه آنچه در آیات فوق خواندیم ، يك بحث تاریخى و مربوط به زمان گذشته نبود ، بلکه بیان يك واقعیت اخلاقى و اجتماعى است كه در هر عصر و زمان و در هر جامعهاى بدون استثناء نمونههاى فراوانى دارد ، چه بسیارند كسانى كه در
شرایط عادى يا به هنگام تنگدستى ، در صف مؤمنان داغ و قرص و محکم قرار دارند ، در همه جلسات مذهبى حاضرند، پاى هر پرچم اصلاحى سینه مىزنند، با هر منادى حق و عدالت همصدا هستند و براى كارهاى نیك گریبان چاك مىکنند و در برابر هر فسادى فریاد مىکشند.
ولى به هنگامى كه به اصطلاح درى به تخته مىخورد ، به نوایى مىرسند ، پست و مقامى پیدا مىکنند و سرى در میان سرها درمىآورند ، يکمرتبه تغییر چهره و بالاتر از آن تغییر ماهیت مىدهند ، آن شور و عشق سوزان نسبت به خدا و دین درآنها فروکش مىکند ، دیگر در جلسات سازنده خبرى از آنان نیست ، در هیچ برنامه اصلاحى حضور ندارند ، نه براى حق گریبان چاك مىکنند و نه دیگر در برابر باطل فریاد مىکشند .
قبلاً كه محلى از اعراب و موقعیتى در اجتماع نداشتند ، هزار گونه عهد و پیمان با خدا و خلق خدا بسته بودند كه اگر روزى امکاناتى پیدا كنند ، چنین و چنان خواهند كرد و حتى هزارگونه ایراد و انتقاد به متمکنان وظیفهنشناس داشتند ، اما آنروز كه وضعشان دگرگون
شد ، تمام عهد و پیمانها را به دست فراموشى سپردند و همه ایرادها و انتقادها همچون برف در تابستان آب شد .آرى این كمظرفیتى يکى از نشانههاى بارز منافقان است ، مگر نفاق چیزى جز دو چهره بودن و يا دوگانگى شخصیت است ؟ تاریخچه زندگى اینگونه افراد ، بارزترین نمونه دوگانگى شخصیت است ، اصولاً انسان باظرفیت ، دوشخصیتى نمىشود.
شك نیست نفاق همچون ایمان داراى مراحل مختلف است . بعضى آنچنان این خوى پلید در روحشان رسوخ كرده كه در قلبشان اثرى از ایمان به خدا باقى نمانده ، هرچند خود را در صف مؤمنان جا زدهاند .
ولى گروهى دیگر با اینکه داراى ایمان ضعیفى هستند و واقعا مسلمانند ، اعمالى را مرتکب مىشوند كه متناسب وضع منافقان است و رنگى از دوگانگى شخصیت دارد ، آنکس كه پیوسته دروغ مىگوید ، ولى ظاهرش صدق و راستى است ، آیا دوچهره و منافق نیست ؟
کسى كه ظاهرا امین است و به همین دلیل مورد اعتماد مردم مىباشد كه امانتهاى خود را
به او مىسپارند ، اما در واقع در آنها خیانت مىکند ، آیا گرفتار دوگانگى شخصیت نمىباشد؟
همچنین آیا آنها كه عهد و پیمان مىبندند ولى هرگز پایبند به آن نیستند ، عملشان ، عمل منافقان محسوب نمىشود ؟
اتفاقا يکىاز بزرگترین و مهمترین بلاهاى اجتماعىو عوامل عقبماندگى ، وجود همینگونه منافقان در جوامع انسانى است و اگر چشم برهم نگذاریم و به خودمان دروغ نگوییم ، چه بسیار مىتوانیم از این منافقان « ثعلبه صفت » در اطراف خود و در جوامع اسلامى بشمریم و عجیب این كه با این همه عیب و ننگ و دورافتادگى از روح تعلیمات اسلام، باز گناه عقبافتادگى خود را به گردن اسلام مىگذاریم ؟
77 فَاَعْقَبَهُمْ نِفاقا فى قُلُوبِهِمْ اِلى يَوْمِ يَلْقَوْنَهُ بِماآ اَخْلَفُوا اللّهَ ما وَعَدوُهُ وَ بِما كانُوا يَكْذِبُونَ
این عمل ( روح ) نفاق را در دلهایشان تا روزى كه خدا را ملاقات كنند ، برقرار
ساخت ، این به خاطر آن است كه از پیمان الهى تخلف جستند و دروغ گفتند .
از جمله « فَاَعْقَبَهُمْ نِفاقا فى قُلُوبِهِمْ » بهخوبى استفاده مىشود كه بسیارى از گناهان و صفات زشت و حتى كفر و نفاق ، « علت » و « معلول » يکدیگرند ، زیرا جمله فوق باصراحت مىگوید : بخل و پیمانشکنى آنها سبب شد كه نفاق در دلهایشان ریشه دواند و همینگونه است گناهان و كارهاى خلاف دیگر و لذا در بعضى از عبارات مىخوانیم كه گاهى گناهان بزرگ سبب مىشود كه انسان بىایمان از دنیا برود .
منظور از « يَوْمِ يَلْقَوْنَهُ » كه ضمیر آن به "خداوند" برمىگردد، همان "روز رستاخیز" است ، زیرا تعبیر « لِقاءَ اللّه » و مانند آن در قرآن معمولاً درباره قیامت آمده ، درستاست كه با مرگ ، دوران عمل پایان مىیابد و پرونده كار نیك و بد بسته مىشود، ولى آثار آنها همچنان در روح انسان تا قیامت برقرار خواهد ماند .
دربارۀ اینکه منظور از ملاقات پروردگار چیست ، ذیل آیه 46 سوره بقره ( در جلد اول
تفسیر نمونه ، صفحه 156 ) بهطور مشروح بحث شده است .
از آیه فوق استفاده مىشودکه پیمانشکنىو دروغ ، ازصفات منافقان است و آنها هستندکه پیمان خود راکه با تأکیدات فراوان با خدا بستهاند ، زیرپامىگذارند و حتى به پروردگار خویش دروغ مىگویند ، حدیث معروفى كه از پیامبر صلىاللهعلیهوآله نقل شده ، نیز این حقیقت را تأکید مىکند كه فرمود : « لِلْمُنافِقِ ثَلاثُ عَلاماتٍ ، اِذا حَدَثَ كَذَبَ وَ اِذا وَعَدَ اَخْلَفَ وَ اِذَا ائْتُمِنَ خانَ : منافق سه نشانه دارد ؛ به هنگام سخن گفتن ، دروغ مىگوید و به هنگامى كه وعده مىدهد ، تخلف مىکند و هرگاه امانتى به او بسپارند ، در آن خیانت مىنماید » .(1)
حدیث فوق بهصورت مؤکدترى از امام صادق (علیه السلام) از پیامبر گرامى صلىاللهعلیهوآله در كتاب « كافى » آمده ، آنجا كه مىگوید : « ثَلاثٌ مَنْ كُنَّ فیهِ كانَ مُنافِقا وَ اِنْ صامَ وَ صَلّى وَ زَعَمَ اَنْهُ .
1) « مجمع البیان » ، ذیل آیه مورد بحث .
مُسْلِمٌ مَنْ اِذَا ائْتُمِنَ خانَ وَ اِذا حَدَثَ كَذَبَ وَ اِذا وَعَدَ اَخْلَفَ : سه چیز است در هرکس باشد، منافق است، هرچند روزه بگیرد و نماز بخواند و خود را مسلمان بداند؛ كسى كه در امانت خیانت كند و در سخن دروغ گوید ، و به هنگام وعده تخلف جوید » .(1)
البته شاید ندرتا گناهان فوق از افراد باایمان صادرشود وسپس توبه كنند ولى استمرار آن ، نشانه روح نفاق و منافقگرى است .
78 اَلَمْ يَعْلَمُوآا اَنَّ اللّهَ يَعْلَمُ سِرَّهُمْ وَ نَجْواهُمْ وَ اَنَّ اللّهَ عَلاّمُ الْغُيُوبِ
آیا نمىدانستند كه خداوند اسرار و سخنان درگوشى آنها را مىداند و خداوند از همه غیوب ( و پنهانىها ) آگاه است .
سرانجام آنها را با این جمله مورد سرزنش و توبیخ قرار مىدهد كه ؛ « آیا آنها .
1) « سفینة البحار » ، جلد 2 ، صفحه 607 .
نمىدانند خداوند اسرار درون آنها را مىداند و سخنان آهسته و درگوشى آنان را مىشنود و خداوند از همه غیوب و پنهانىها باخبر است » ( اَلَمْ يَعْلَمُوآا اَنَّ اللّهَ يَعْلَمُ سِرَّهُمْ وَ نَجْواهُمْ وَ اَنَّ اللّهَ عَلاّمُ الْغُيُوبِ ) .
79 اَلَّذینَ يَلْمِزوُنَ الْمُطَّوِّعینَ مِنَ الْمُؤْمِنینَ فِىالصَّدَقاتِ وَ الَّذینَ لايَجِدوُنَ اِلاّ جُهْدَهُمْ فَيَسْخَروُنَ مِنْهُمْ سَخِرَ اللّهُ مِنْهُمْ وَ لَهُمْ عَذابٌ اَلیمٌ
کسانى كه از صدقات مؤمنان اطاعتکار ، عیبجویى مىکنند و آنهایى را كه دسترسى جز به مقدار ( ناچیز ) تواناییشان ندارند، مسخره مىنمایند، خدا آنهارا مسخرهمىکند ( كیفر استهزاءکنندگان رابه آنها مىدهد ) و براى آنان عذاب دردناکى است .
« يَلْمِزوُنَ » از ماده « لَمْز » به معنى عیبجویى و « مُطَّوِّعینَ » از ماده « طَوْع » بهمعنى اطاعت است ، ولى معمولاً اینکلمه به افراد نیکوکار و آنهایى كه علاوه بر واجبات ، به
مستحبات نیز عمل مىکنند ، اطلاق مىشود .
در این آیه اشاره به يکى دیگر از صفات عمومى منافقان شده است كه آنها افرادى لجوج ، بهانهجو ، ایرادگیر و كارشکن هستند ، هر كار مثبتى را با وصلههاى نامناسبى تحقیر كرده و بد جلوه مىدهند ، تا هم مردم را در انجام كارهاى نیك دلسرد سازند و هم تخم بدبینى و سوءظن را در افکار بپاشند و به این وسیله چرخهاى فعالیت مفید و سازنده در اجتماع از كار بیفتد .
منافقان از گروهى عیبجویى مىکردند و گروهى را مسخره مىنمودند ، روشن است سخریه درباره كسانى بوده كه تنها قادر بهکمك مختصرىبه ارتشاسلام بودند ولابد عیبجویى مربوطبه كسانى بودهکه بهعکس آنها كمکهاى فراوانىداشتند، دومى را به عنوان ریاکارى و اولى را به عنوان كمکارى تخطئه مىنمودند .
قرآن مجید شدیدا این روش غیرانسانى آنها را نکوهش مىکند و مسلمانان را از آن آگاه
مىسازد ، تا تحت تأثیر اینگونه القائات سوء قرار نگیرند و هم منافقان بدانند كه حناى آنان در جامعه اسلامى رنگى ندارد .
این حقیقت بهخوبى از آیات قرآن به دست مىآید كه اسلام در هیچ موردى روى « كثرت مقدار عمل » تکیه نکرده ، بلکه همهجا اهمیت به « كیفیت عمل » داده است و براى اخلاص و نیت پاك ، ارزش فوقالعادهاى قائل شده كه آیات فوق ، نمونهاى از این منطق قرآن است .
از این موضوع این حقیقت نیز روشن مىشود كه در يك جامعه سالم اسلامى بههنگام بروز مشکلات ، همه باید احساس مسؤولیت كنند ، نباید چشمها تنها به متمکنان دوخته شود ، چراکه اسلام متعلق به همه است و همه باید در حفظ آن ، از جان و دل بکوشند .
مهم این است كه هرکس از مقدار توانایى خود دریغ ندارد ، سخناز بسیار و كم نیست،
سخناز احساس مسؤولیت و اخلاص است. قابل توجه اینکه در حدیثى مىخوانیم كه از پیامبر صلىاللهعلیهوآله سؤال شد: « اَىُّ الصَّدَقَةِ اَفْضَلُ: كدام صدقه و كمك ازهمه برتر است »؟ پیامبر صلىاللهعلیهوآله فرمود: « جَهْدُ الْمُقِلِّ : مقدار توانایى افراد كمدرآمد ». جمله « سَخِرَ اللّهُ مِنْهُمْ » ( خداوند آنها را مسخره مىکند ) به این معنى نیست كه خداوند اعمالى همانند آنان انجام مىدهد ، بلکه همانگونه كه مفسران گفتهاند : منظور این است كه مجازات استهزاءکنندگان را به آنها خواهد داد و يا آنچنان با آنها رفتار مىکند كه همچون استهزاءکنندگان تحقیر شوند .
80 اِسْتَغْفِرْ لَهُمْ اَوْ لا تَسْتَغْفِرْ لَهُمْ اِنْ تَسْتَغْفِرْ لَهُمْ سَبْعینَ مَرَّةً فَلَنْ يَغْفِرَ اللّهُ لَهُمْ ذلِكَ بِاَنَّهُمْ كَفَروُا بِاللّهِ وَ رَسُولِهِ وَ اللّهُ لا يَهْدِى الْقَوْمَ الْفاسِقینَ
چه براى آنها استغفار كنىو چه نکنى، ( حتى ) اگر هفتاد بار براى آنها استغفار كنى ، هرگز خداوند آنها را نمىآمرزد، چراکه آنها خداو پیامبرش را انکارکردند وخداوند جمعیت فاسقان را هدایت نمىکند .
شك نیست كه عدد « سَبْعین » ( هفتاد ) در آیات فوق براى « تکثیر » است نه براى « تعداد » ، به عبارت دیگر مفهوم آیه این است كه هرقدر براى آنها استغفار كنى ، خداوند آنان را نمىبخشد، درست مانند اینکه كسى به دیگرى مىگوید : اگر صدبار هم اصرار كنى ، قبول نخواهم كرد ، مفهوم این سخن آن نیست كه اگر صد و يك بار اصرار كنى ، مىپذیرم ، بلکه منظور این است كه مطلقا نخواهم پذیرفت .
اینگونه تعبیر درحقیقت براى تأکید مطلب است و لذا در آیه 6 سوره منافقون ، همین موضوع به عنوان نفى مطلق ذکر شده است ، آنجا كه مىفرماید : « سَواآءٌ عَلَيْهِمْ اَسْتَغْفَرْتَ لَهُمْ اَمْ لَمْ تَسْتَغْفِرْ لَهُمْ لَنْ يَغْفِرَ اللّهُ لَهُمْ : تفاوت نمىکند چه براى آنها طلب آمرزش كنى يا نکنى ، خدا آنها را نخواهد بخشید » .
شاهد دیگر این سخن ، علتى است كه در ذیل آیه ذکر شده و آن اینکه « آنها به خدا و پیامبرش كافر شدهاند و خدا فاسقان را هدایت نمىکند » ، روشن است كه براى اینگونه
افراد هیچ مقدار استغفار سبب نجات نخواهد شد .
81 فَرِحَ الْمُخَلَّفُونَ بِمَقْعَدِهِمْ خِلافَ رَسُولِ اللّهِ وَ كَرِهُوآا اَنْ يُجاهِدوُا بِاَمْوالِهِمْ وَ اَنْفُسِهِمْ فى سَبیلِ اللّهِ وَ قالُوا لا تَنْفِروُا فِى الْحَرِّ قُلْ نارُ جَهَنَّمَ اَشَدُّ حَرّا لَوْ كانُوا يَفْقَهُونَ
تخلفجویان ( از جنگ تبوك كه در خانههاى خود نشستند ) از مخالفت با رسولخدا صلىاللهعلیهوآله خوشحال شدند و كراهت داشتند كه با اموال و جانهاى خود در راه خدا جهاد كنند و ( به يکدیگر و به مؤمنان ) گفتند : در این گرما حرکت ( به سوى میدان ) نکنید ، به آنها بگو : آتش دوزخ از این هم گرمتر است ، اگر بفهمند .
کلمه « خالِف » به معنى "مُتَخَلِّف" و اشاره به كسانى است كه در میدان جهاد ، با عذر و يا بدون عذر ، شرکت نداشتند .
آنها به تخلف خودشان از شرکت در میدان جهاد قناعت نکردند ، بلکه با وسوسههاى شیطانى كوشش داشتند دیگران را نیز دلسرد يا منصرف سازند « و به آنها گفتند : در این گرماى سوزان تابستان به سوى میدان نبرد حرکت نکنید » ( وَ قالُوا لا تَنْفِروُا فِى الْحَرِّ ) .
در حقیقت آنها مىخواستند هم اراده مسلمانان را تضعیف كنند و هم شریکهاى بیشترى براى جرمشان فراهم سازند .
سپس قرآن روى سخن را به پیامبر صلىاللهعلیهوآله كرده و با لحن قاطع و كوبندهاى بهآنها چنین پاسخ مىگوید : « قُلْ نارُ جَهَنَّمَ اَشَدُّ حَرّا لَوْ كانُوا يَفْقَهُونَ » .
ولى افسوس كه بر اثر ضعف ایمان و عدم درك كافى ، توجه ندارند كه چه آتش سوزانى در انتظار آنها است ، آتشى كه يك جرقه كوچکش از تمام آتشهاى دنیا سوزندهتر است .
82 فَلْيَضْحَكُوا قَلیلاً وَ لْيَبْكُوا كَثیرا جَزاآءً بِما كانُوا يَكْسِبُونَ
آنها باید كمتر بخندند و بسیار بگریند، این جزاى كارهایى است كه انجام مىدادند .
منظور این است كه این گروه باید در این جهان كم بخندند و بیشتر گریه كنند ، زیرا مجازاتهاى دردناکى در پیش دارند كه اگر از آن آگاه شوند ، بسیار گریه خواهند كرد و كمتر مىخندند. حدیث معروفى كه بسیارى از مفسران از پیامبر صلىاللهعلیهوآله نقل كردهاند كه فرمود : « لَوْ تَعْلَمُونَ مااَعْلَمُ لَضَحِكْتُمْ قَلیلاً وَ لَبَكَيْتُمْ كَثیرا : اگر آنچه را من ( از كیفرهاى هولناك قیامت ) مىدانم ، شما هم مىدانستید ، كم مىخندیدید و بسیار گریه مىکردید » ، شاهد تفسیرى است كه ذکر شد .
83 فَاِنْ رَجَعَكَ اللّهُ اِلى طاآئِفَةٍ مِنْهُمْ فَاسْتَأْذَنُوكَ لِلْخُروُجِ فَقُلْ لَنْ تَخْرُجُوا مَعِىَ اَبَدا وَ لَنْ تُقاتِلُوا مَعِىَ عَدُوّا اِنَّكُمْ رَضیتُمْ بِالْقُعُودِ اَوَّلَ مَرَّةٍ فَاقْعُدوُا مَعَ الْخالِفینَ
هرگاه خداوند تو را به سوى گروهى از آنان بازگرداند و از تو اجازه خروج ( به سوى میدان جهاد ) بخواهند ، بگو : هیچگاه بامن خروج نخواهیدکرد و هرگز همراه منبا دشمنى نخواهید جنگید ، چرا شما نخستین بار به كنارهگیرى راضى شدید، اکنون نیز با متخلفان بمانید .
یعنى پیامبر صلىاللهعلیهوآله باید آنها را براى همیشه مأیوس كند و روشن سازد كه به اصطلاح حنایشان دیگر رنگى نخواهد داشت و كسى فریبشان را نخواهد خورد و اینگونه دامها را
چه بهترکه برچینند و بهجاى دیگرى ببرند كه در اینجا كسى دیگر به دامشان نخواهد افتاد .
شك نیست كه اگر این گروه از منافقان پساز تخلف ، پشیمان مىشدند و توبه مىکردند و سپس براى شستشوى گناه سابق خود ، پیشنهاد حضور در میدانهاى جهاد دیگر داشتند ، خدا آنها را مىپذیرفت و پیامبر صلىاللهعلیهوآله دست رد به سینه آنها نمىگذارد ، بنابراین معلوم مىشود كه این پیشنهاد نیز يکنوع شیطنت و كار منافقانه بوده است و به اصطلاح تاکتیکى بوده براى استتار چهره زشت خود و ادامه به اعمال سابق .
ذکر این نکته نیز لازم است كه جمله « طائِفَةٍ مِنْهُمْ » ( گروهى از ایشان ) نشان مىدهد كه همه آنان حاضر نبودند از این طریق وارد شوند و پیشنهاد شرکت درجهاد دیگرى راعرضه بدارند، شایدبه خاطر اینکه بعضى بهقدرى رسوا و شرمنده بودندکه حتىحاضر بهحضور در محضر پیامبر صلىاللهعلیهوآله و ارائه چنین پیشنهادى نمىشدند .
84 وَ لا تُصَلِّ عَلىآ اَحَدٍ مِنْهُمْ ماتَ اَبَدا وَ لا تَقُمْ عَلى قَبْرِآهِ اِنَّهُمْ كَفَروُا بِاللّهِ وَ رَسُولِهِ وَ ماتُوا وَ هُمْ فاسِقُونَ
بر هیچیك از آنها كه بمیرد ، نماز نخوان و بر كنار قبرش ( براى دعا و طلب آمرزش ) نایست ، چرا كه آنها به خدا و رسولش كافر شدند و درحالىکه فاسق بودند ، از دنیا رفتند .
در حقیقت این يکنوع مبارزه منفى و در عین حال مؤثر در برابر گروه منافقان است ، زیرا به جهاتى كه در گذشته گفتیم ، پیامبر صلىاللهعلیهوآله نمىتوانست رسما دستور قتل آنها و پاکسازى محیط جامعه اسلامى را از این طریق صادر كند ، ولى مبارزات منفى به حد كافى در بىاعتبار ساختن آنان و انزوا و طردشان از جامعه اسلامى ، اثر مىگذارد .
زیرا مىدانیم يك فرد مؤمن راستین هم در حال حیات و هم پس از مرگ محترم است ، به همین دلیل در برنامههاى اسلامى دستور غسل و كفن و نماز و دفن او داده شده است كه
با احترام هرچه بیشتر با تشریفات خاصى ، او را به خاك بسپارند و حتى پس از دفن در كنار قبر او بیایند و براى گناهان و لغزشهاى احتمالى او از خداوند طلب بخشش كنند .
عدم انجام این مراسم درباره يك فرد به معنى طرد او از جامعه اسلامى است و اگر این طردکننده ، شخص پیامبر صلىاللهعلیهوآله بوده باشد ، ضربهاى سخت و سنگین به حیثیت چنین فرد مطرودى وارد خواهد آمد ، درحقیقت این يك برنامه مبارزه حسابشده در برابر گروه منافقان در آن زمان بود كه امروز هم مسلمانان باید از روشهاى مشابه آن استفاده كنند .
یعنى مادام كه افراد اظهار اسلام مىکنند و به ظواهر اسلام پاىبند هستند ، باید با آنها معامله يك مسلمان كرد هرچند باطنشان طور دیگرى باشد ولى اگر پردهها را دریدند و نفاق خود را ظاهر كردند ، باید با آنها همانند بیگانگان از اسلام رفتار نمود .
85 وَ لا تُعْجِبْكَ اَمْوالُهُمْ وَ اَوْلادُهُمْ اِنَّما يُریدُ اللّهُ اَنْ يُعَذِّبَهُمْ بِها فِىالدُّنْيا وَ تَزْهَقَ اَنْفُسُهُمْ وَ هُمْ كافِروُنَ
مبادا اموال و اولادشان مایه اعجاب تو گردد ، ( این براى آنها نعمت نیست بلکه ) خدا
مىخواهد بهوسیله آن، آنهارا در دنیا عذاب كند و جانشان برآید ، درحالىکه كافر باشند .
در اینجا ممکن است سؤالى براى مسلمانان مطرح شود كه اگر منافقان بهراستى اینهمه از رحمت خدا دورند و باید مسلمانان هیچگونه ابراز محبت و علاقه در مورد آنان نکنند ، پس چرا خداوند به آنها اینهمه محبت كرده و اینهمه مال و فرزند ( نیروى اقتصادى و انسانى ) را در اختیارشان قرار داده است ؟
این آیه كه نظیر آن را در همین سوره ( آیه 55 ) داشتیم ، اشاره به این واقعیت مىکند كه امکانات اقتصادى و نیروهاى انسانى در دست افراد ناصالح نه تنها سعادتآفرین نیست ، بلکه غالبا مایه دردسر و بلا و بدبختى است ، زیرا چنین اشخاصى نه اموال خود را به مورد مصرف مىکنند ، تا از آن بهره مفید و سازندهاى بگیرند ونه فرزندان سربهراه وباایمان و تربیتیافتهاى دارند كه مایه روشنى چشم آنان و حل مشکلات زندگانیشان گردد ، بلکه اموالشان غالبا در راه هوسهاى كشنده و سرکش و تولید فساد و تحکیم پایههاى ظلم
مصرف مىگردد و مایه غفلت آنها از خدا و مسائل اساسى زندگى است و فرزندانشان هم در خدمت ظالمان و فاسدان قرار مىگیرند و مبتلا به انواع انحرافهاى اخلاقى مىشوند و سرانجام دردسرآفرین خواهند بود .
منتها براىکسانى كه ثروت و نیروى انسانى را اصیل مىپندارند و چگونگى مصرف آن ، براى آنها مطرح نیست ، زندگانى اینگونه اشخاص دورنماى دلانگیزى دارد ، اما اگر به متن زندگانیشان نزدیکتر شویم و به این حقیقت نیز توجه كنیم كه چگونگى بهرهبردارى از این امکانات مطرح است ، تصدیق خواهیم كرد كه هرگز افراد خوشبختى نیستند .
86 وَ اِذآا اُنْزِلَتْ سُورَةٌ اَنْ امِنُوا بِاللّهِ وَ جاهِدوُا مَعَ رَسُولِهِ اسْتَأْذَنَكَ اُولُوا الطَّوْلِ مِنْهُمْ وَ قالُوا ذَرْنا نَكُنْ مَعَ الْقاعِدینَ
و هنگامى كه سورهاى نازل گردد كه ایمان به خدا بیاورید و همراه پیامبرش جهاد كنید، كسانى از آنها ( گروه منافقان ) كه توانایى دارند ، از تو اجازه مىخواهند و مىگویند : بگذار ما با قاعدین ( آنها كه از جهاد معافند ) بوده باشیم .
واژه « طَوْل » بهمعنى امکانات و توانایى مالى آمده ، بنابراین « اُولُوا الطَّوْلِ » به معنى كسانى است كه داراى قدرت مادى كافى براى حضور در میدان جنگ هستند و با اینحال
مایل بودهاند در صف افراد ناتوان يعنى آنها كه از نظر جسمى يا مالى توانایى جهاد نداشتهاند ، بمانند. اصل این كلمه از « طُولْ » كه ضد « عَرْض » است ، گرفته شده و تناسب این دو معنى با يکدیگر روشن است ، زیرا توانایى مالى و جسمى يکنوع كشش و ادامه و طول قدرت را مىرساند .
87 رَضُوا بِاَنْ يَكُونُوا مَعَ الْخَوالِفِ وَ طُبِعَ عَلى قُلُوبِهِمْ فَهُمْ لا يَفْقَهُونَ
آنها راضى شدند كه با متخلفان باشند و بر دلهایشان مُهر نهادهشده، لذا نمىفهمند .
« خَوالِف » جمع « خالِفَة » از ماده « خَلْف » به معنى پشت سر است ، به همین جهت به زنانى كه به هنگام رفتن مردان به خارج از منزل ، در منزل باقى مىمانند ، « خالِفَة » گفته مىشود و در آیه مورد بحث منظور از « خَوالِف » ، تمام كسانى است كه به نحوى از شرکت در میدان جنگ معذور بودند ، اعم از زنان و يا پیران و يا بیماران و كودکان .
88 لكِنِ الرَّسُولُ وَ الَّذینَ امَنُوا مَعَهُ جاهَدوُا بِاَمْوالِهِمْ وَ اَنْفُسِهِمْ وَ اوُلآئِكَ لَهُمُ الْخَيْراتُ وَ اوُلآئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ
ولى پیامبر و آنها كه با او ایمان آوردند ، با اموال و جانهایشان به جهاد پرداختند و همه نیکىها براى آنها است و آنها رستگارانند .
« اَلْخَيْرات » كه به اصطلاح « صیغه جمع توأم با الف و لام » است و عمومیت از آن استفاده مىشود ، تعبیر جامعى است كه هرگونه موفقیت و پیروزى و موهبت و خیرى را اعم از مادى و معنوى شامل مىگردد .
تعبیرات این دو جمله طبق قواعدى كه در علم « معانى بیان » آمده است ، همگى دلیل بر انحصار است ، يعنى تعبیرات فوق نشان مىدهد كه رستگاران تنها این گروهند و همچنین كسانى كه استحقاق هرگونه خیر و سعادتى را دارند ، تنها این دستهاند ، همانها كه با تمام وجود و امکاناتشان جهاد مىکنند .
از آیه به خوبى برداشت مىشود كه اگر « ایمان » و « جهاد » توأم گردد ، هرگونه خیر و
برکتى را با خود همراه خواهد داشت و جز در سایه این دو ، نه راهى به سوى فلاح و رستگارى است و نه نصیبى از خیرات و برکات مادى و معنوى .
این نکته نیز شایان توجه است كه از مقابله صفات این دو گروه باهم ، چنین استفاده مىشود كه منافقان به خاطر فقدان ایمان و آلودگى فوقالعاده به گناه ، افرادى نادان و بىخبرند و به همین جهت از « علوّ همت » كه زاییده فهم و شعور و آگاهى است ، محرومند ، آنها راضیند كه با بیماران و كودکان بمانند ولى از شرکت در میدان جهاد با آنهمه افتخاراتش اِبا دارند .
اما در مقابل افراد باایمان آنچنان روشنبینى و فهم و درك و علوّ همّت دارند كه تنها راه پیروزى بر مشکلات را جهاد ، آنهم با تمام امکاناتشان يافتهاند ، این همان درس بزرگى است كه قرآن در بسیارى از آیاتش به ما داده و باز هم از آن غافلیم .
89 اَعَدَّ اللّهُ لَهُمْ جَنّاتٍ تَجْرى مِنْ تَحْتِهَا الاَْنْهارُ خالِدینَ فیها ذلِكَ الْفَوْزُ الْعَظیمُ
خداوند براى آنها باغهایىاز بهشت فراهمساخته كه نهرها از زیر درختانش جارى
است ، جاودانه در آن خواهند بود و این رستگارى ( و پیروزى ) بزرگى است .
تعبیر به « اَعَدَّ اللّهُ لَهُمْ » ( خدا براى آنها آماده ساخته ) نشانه اهمیت موضوع و احترامى است كه خدا براى این گوه قائل است كه از پیش این مواهب را براى آنان آماده كرده است .
90 وَ جاآءَ الْمُعَذِّروُنَ مِنَ الاَْعْرابِ لِيُؤْذَنَ لَهُمْ وَ قَعَدَ الَّذینَ كَذَبُوا اللّهَ وَ رَسُولَهُ سَيُصیبُ الَّذینَ كَفَروُا مِنْهُمْ عَذابٌ اَلیمٌ
و معذوران از اعراب ( نزد تو ) آمدند كه به آنها اجازه ( تخلف از جهاد ) داده شود ، اما آنها كه به خدا و پیامبرش دروغ گفتند ( بدون هیچ عذرى درخانه خود نشستند ) ، بهزودى كسانى را كه از آنها كافر شدند ( و معذور نبودند ) عذاب دردناکى خواهد رسید .
در این آیه به تناسب بحثهاى گذشته ، پیرامون منافقان بهانهجو و عذرتراش ، اشاره به وضع دو گروه از تخلفکنندگان از جهاد شده است ؛ نخست آن دسته كه واقعا معذور بودهاند و دیگر گروهى كه بدون عذر و به عنوان سرکشى و عصیان ، سر از انجام این وظیفه بزرگ باز زدند .
در پایان آیه ، گروه دوم را شدیدا تهدید كرده ، مىگوید : « بهزودى آن دسته از ایشان كه كافر شدند ، گرفتار عذاب دردناکى خواهند شد » ( سَيُصیبُ الَّذینَ كَفَروُا مِنْهُمْ عَذابٌ اَلیمٌ ).
91 لَيْسَ عَلَىالضُّعَفاآءِ وَ لاعَلَىالْمَرْضى وَ لا عَلَىالَّذینَ لا يَجِدوُنَ ما يُنْفِقُونَ حَرَجٌ اِذا نَصَحُوا لِلّهِ وَ رَسُولِهِ ما عَلَى الْمُحْسِنینَ مِنْ سَبیلٍ وَ اللّهُ غَفُورٌ رَحیمٌ
بر ضعیفان و بیماران و آنها كه وسیلهاى براى انفاق ( در راه جهاد ) ندارند ، ایرادى نیست ( كه در میدان مبارزه شرکت نکنند ) هرگاه براى خدا و رسولش خیرخواهى كنند ( و از آنچه در توان دارند ، مضایقه ننمایند چه اینکه ) بر نیکوکاران راه مؤاخذه نیست و خداوند آمرزنده و مهربان است .
کلمه « حَرَج » در اصل به معنى مرکز اجتماع چیزى است و از آنجا كه اجتماع و انبوه جمعیت توأم با تنگى و ضیق مکان و كمبود جا است ، این كلمه به معنى "ضیق و تنگى" و "ناراحتى" و "مسؤولیت و تکلیف" آمده است و در آیه مورد بحث به معنى اخیر يعنى
"مسؤولیت و تکلیف" مىباشد .
واژه « غَفُور » از ماده « غُفْران » و به معنى مستور ساختن و پوشیدن است .
آیات 91 تا 93 براى روشن ساختن وضع همه گروهها از نظر معذور بودن يا نبودن در زمینه شرکت در جهاد تقسیمبندى مشخصى شده و اشاره به پنج گروه گردیده كه چهار گروهشان واقعا معذورند و يك گروه منافق و غیرمعذورند .
در آیه نخست مىگوید : « كسانى كه ضعیف و ناتوان هستند ( بر اثر پیرى و يا نقص اعضاء همچون فقدان بینایى ) ، همچنین بیماران و آنها كه وسیله لازم براى شرکت در میدان جهاد در اختیار ندارند، بر آنها ایرادى نیست كه در این برنامه واجب اسلامى شرکت نکنند » ( لَيْسَ عَلَى الضُّعَفاآءِ وَ لا عَلَى الْمَرْضى وَ لا عَلَى الَّذینَ لا يَجِدوُنَ ما يُنْفِقُونَ حَرَجٌ ) .
این سه گروه در هر قانونى معافند و عقل و منطق نیز معاف بودن آنها را امضاء مىکند و مسلّم است كه قوانین اسلامى در هیچ مورد از منطق و عقل جدا نیست .
سپس يك شرط مهم براى حکم معافى آنها بیان كرده ، مىگوید : « این در صورتى
است كه آنها از هرگونه خیرخواهى مخلصانه درباره خدا و پیامبرش دریغ ندارند » ( اِذا نَصَحُوا لِلّهِ وَ رَسُولِهِ ) .
یعنى گرچه آنها توانایى گرفتن سلاح به دست و شرکت در میدان نبرد را ندارند ، ولى این توانایى را دارند كه با سخن و طرز رفتار خود مجاهدان را تشویق كنند و مبارزان را دلگرم سازند و روحیه آنها را با شمردن ثمرات جهاد تقویت كنند و بهعکس تا آنجا كه توانایى دارند ، در تضعیف روحیه دشمن و فراهم آوردن مقدمات شکست آنها كوتاهى نورزند ، زیرا كلمه « نَصَحَ » كه در اصل به معنى اخلاص است ، كلمه جامعى است كه هرگونه خیرخواهى و اقدام مخلصانه را شامل مىشود و چون مسأله جهاد مطرح است ، ناظر به كوششها و تلاشهایى است كه در این زمینه صورت مىگیرد .
بعداً براى بیان دلیل این موضوع مىفرماید : « اینگونه افراد مردان نیکوکارى هستند و براى نیکوکاران هیچ راه ملامت و سرزنش و مجازات و مؤاخذه وجود ندارد » ( ما عَلَى الْمُحْسِنینَ مِنْ سَبیلٍ ) .
و در پایان آیه خدا را با دو صفت از اوصاف بزرگش به عنوان دلیل دیگرى بر معاف بودن این گروههاى سهگانه توصیف مىکند و مىگوید: « خداوند غفور و رحیم است » ( وَ اللّهُ غَفُورٌ رَحیمٌ ) .
یعنى خداوند به مقتضاى « غفور » بودنش ، پرده بر كار افراد معذور و ناتوان مىاندازد و عذرشان را مىپذیرد و « رحیم » بودن خدا اقتضاء مىکند كه تکلیف شاقّ و مشکلى بر كسى ننهد و او را معاف دارد ، اگر این گروهها مجبور به حضور در میدان بودند ، با غفوریت و رحیمیت خداوند سازگار نبود، يعنى خداوند غفور و رحیم حتما آنها را معاف خواهد داشت .
از پارهاى از روایات كه مفسران در ذیل آیه نقل كردهاند ، چنین استفاده مىشود كه گروههاى معذور نه تنها از تکلیف معافند و از مجازات برکنار ، بلکه به مقدار اشتیاقشان به شرکت در میدان جهاد ، در پاداشها و افتخارات مجاهدان شریکند ، چنانکه در حدیثى از پیامبر صلىاللهعلیهوآله مىخوانیم ؛ هنگامى كه از غزوه تبوك بازگشت و به نزدیکى مدینه رسید ، فرمود : « شما در این شهر مردانى را پشت سر گذاشتید كه در تمام مسیر با شما بودند ، هر گامى كه برداشتید و
هر مالى كه در این راه انفاق كردید و هر سرزمینى را كه پیمودید ، با شما همراهى داشتند » ، عرض كردند: « اى رسول خدا چگونه با ما بودند ، با اینکه در مدینه ماندند » ؟ فرمود : « به این دلیل كه آنها به خاطر عذر نتوانستند در جهاد شرکت كنند ( اما قلبشان با ما بود ) » .
92 وَ لا عَلَى الَّذینَ اِذا ماآ اَتَوْكَ لِتَحْمِلَهُمْ قُلْتَ لاآ اَجِدُ ماآ اَحْمِلُكُمْ عَلَيْهِ تَوَلَّوْا وَ اَعْيُنُهُمْ تَفیضُ مِنَ الدَّمْعِ حَزَنا اَلاّ يَجِدوُا ما يُنْفِقُونَ
و ( نیز ) ایرادى نیست بر آنها كه وقتى نزد تو آمدند كه آنها را بر مرکبى ( براى میدان جهاد ) سوار كنى ، گفتى: مرکبى كه شما را بر آن سوار كنم ، ندارم ( از نزد تو ) بازگشتند درحالىکه چشمانشان اشکبار بود ، چراکه چیزى كه در راه خدا انفاق كنند ، نداشتند .
« تَفیضُ » از ماده « فَيَضان » به معنى ریزش بر اثر پُر شدن است، وقتى انسان ناراحت مىشود، اگر ناراحتى زیادشدید نباشد، چشمها پر از اشك مىشود ، بىآنکه جریان يابد ، اما هنگامى كه ناراحتى به مرحله شدید رسید ، اشکها جارى مىشود .
این نشان مىدهد كه این گروه از پیامبر صلىاللهعلیهوآله بهقدرى شیفته و دلباخته و عاشق جهاد بودند كه نه تنها از معاف شدن خوشحال نشدند ، بلکه همچون كسى كه بهترین عزیزانش را از دست داده است ، در غم این محرومیت اشك مىریختند .
شك نیست كه این گروه چهارم از گروه سوم كه در آیه قبل آمد ، جدا نیستند ، ولى به خاطر امتیاز خاصى كه بر آنها دارند و نیز به خاطر قدردانى از این گروه ، بهطور مستقل ضمن يك آیه وضع حالشان مجسم شده است ، ویژگى آنها در این بود كه ؛
اولاً به این قناعت نکردند كه خودشان وسایل لازم براى شرکت در جهاد ندارند ، بلکه نزد پیامبر صلىاللهعلیهوآله آمدند و با اصرار از او مطالبه مرکب كردند .
ثانیا هنگامى كه پیامبر صلىاللهعلیهوآله به آنها جواب منفى داد ، نه تنها از معاف گشتن شادمان نشدند ، بلکه فوقالعاده منقلب و ناراحت و اندوهناك گشتند ، بهخاطر این دو جهت خداوند آنها را بهطور مشخص و جداگانه بیان كرده است .
پایان جزء دهم
موضوع صفحه
متن تأییدیه مرجع عالیقدر حضرت آیة اللّه العظمى مکارم شیرازى··· 6
متن تأییدیه حضرت آیةاللّه مرتضى مقتدایى مدیر حوزه علمیه قم··· 8
ویژگىها و مزایاى كتاب " تفسیر جوان"··· 10
خمس يك دستور مهم اسلامى··· 11
روز جدایى حق از باطل··· 12
منظوراز ذىالقربى و يتیمان و مسکینان و واماندگاندر راه چیست؟··· 13
آیا غنایم منحصر به غنایم جنگى است··· 16
آیا اختصاص نیمى از خمس به بنى هاشم تبعیض نیست ؟··· 25
منظور از سهم خدا چیست ؟··· 32
فهرست مطالب
موضوع صفحه
کارى كه مىبایست انجام گیرد··· 38
شش دستور دیگر در زمینه جهاد··· 41
مشرکان و منافقان و وسوسههاى شیطانى··· 48
آیا شیطان ازطریق وسوسه يااز طریق تشكّل ظاهر شد؟··· 50
یك سنت تغییرناپذیر··· 57
عوامل حیات و مرگ ملتها··· 57
سلبنعمت نتیجهارتکاب گناهاست··· 63
جبر سرنوشت و جبرتاریخ و سایر جبرها ممنوع··· 65
شدت عمل در برابر پیمان شکنان··· 68
فهرست مطالب
موضوع صفحه
افزایش قدرت جنگى و هدف آن··· 71
هدف نهایى تهیه سلاح و افزایش قدرت جنگى··· 78
هدف و ارکان جهاد اسلامى··· 83
آمادگى براى صلح··· 84
منتظر برابرى قوا نباشید··· 92
آیا آیه نخست منسوخ شده ؟··· 96
افسانه موازنه قوا··· 98
اسیران جنگى··· 101
آیا گرفتن فِداء منطقى و عادلانه است ؟··· 105
فهرست مطالب
موضوع صفحه
منظور از « فتنه » و « فساد كبیر » چیست ؟··· 115
فضیلت تلاوت سوره « توبه »··· 119
نامهاى سوره توبه··· 120
چرا سوره توبه « بسم اللّه » ندارد ؟··· 120
پیمانهاى مشرکان الغاء مىشود··· 122
آیا الغاى يکجانبه پیمان صحیح است؟··· 124
این چهار ماه از كى شروع شد ؟··· 128
« حج اکبر » كدام است ؟··· 130
مواد چهارگانهاىکه در آن روز اعلام شد··· 132
فهرست مطالب
موضوع صفحه
آنها كه پیمانشان محترم است··· 134
شدت عمل توأم با نرمش··· 135
آیا نماز و زکات شرط قبول اسلاماست؟··· 137
ایمان زاییده علم است··· 140
چرا از پیکار با دشمن واهمه دارید ؟··· 149
عمران مسجد در صلاحیت همه كس نیست··· 156
منظور از « عمران مساجد » چیست؟··· 159
عمل خالص تنها از ایمان سرچشمه مىگیرد··· 160
پاسداران شجاع··· 161
فهرست مطالب
موضوع صفحه
آیا تنها مسجد الحرام منظور است ؟··· 161
اهمیت بناى مسجد··· 162
شأن نزول··· 165
مقیاس افتخار و فضیلت··· 167
تحریف تاریخ··· 169
همه چیز فداى هدف و براى خدا··· 178
گذشته و امروز در گرو این دستور است··· 182
انبوه جمعیت به تنهایى كارى نمىکند··· 183
ایمان و آرامش··· 187
فهرست مطالب
موضوع صفحه
غزوه عبرتانگیز « حُنَيْن »··· 190
وظیفه ما در برابر اهل كتاب··· 199
جزیه چیست ؟··· 206
« عُزَيْر » كیست؟··· 208
مسیح فرزندخدا نبود··· 212
اقتباس این خرافات از دیگران··· 213
یك درسآموزنده··· 218
آینده در قلمرو اسلام··· 222
منظور از هدایت و دین حق چیست ؟··· 223
فهرست مطالب
موضوع صفحه
غلبۀ منطقى يا غلبه قدرت··· 225
قرآن و قیام مهدى ··· 226
روایات اسلامى پیرامون ظهور مهدى ··· 229
اثرات سازنده انتظار ظهور مهدى ··· 235
مفهوم انتظار··· 239
انتظار يعنى آماده باش كامل··· 242
کنز ممنوع است··· 244
جمع ثروت تا چه اندازه « كَنْز » محسوب مىشود ؟··· 250
آتش بس اجبارى··· 259
فهرست مطالب
موضوع صفحه
فلسفه ماههاى حرام··· 261
مفهوم و فلسفه « نَسىء » در جاهلیت··· 263
چگونه اعمال زشت در نظر زیبا جلوه مىکند ؟··· 265
باز هم حرکت به سوى میدان جهاد··· 267
خداوند پیامبرش را در حساسترین لحظات تنها نگذارد··· 272
داستان يار غار··· 275
تنپرورانطماع··· 277
سعى كن منافقان را بشناسى··· 282
عدمشان به ز وجود··· 289
فهرست مطالب
موضوع صفحه
منافقان بهانه تراش··· 294
ارتباط مقدّرات با كوششهاى ما··· 297
در قاموس مؤمنان شکست وجود ندارد··· 299
صفاتهمیشگىمنافقان··· 300
نشانه دیگرى از منافقان··· 306
خودخواهان بىمنطق··· 308
مصارف هشتگانه زکات و ریزهکارىهاى آن··· 311
فرق میان «فقیر» و «مسکین»··· 315
آیا لازم است زکات به هشت قسمت مساوى تقسیم شود ؟··· 318
فهرست مطالب
موضوع صفحه
منظور از « مُؤَلَّفَةِ قُلُوبُهُمْ » چه اشخاصى هستند ؟··· 319
نقش زکات در اسلام··· 320
قیافه حق به جانب منافقان··· 328
برنامه خطرناك دیگرى از منافقان··· 332
نشانههاى پنجگانه منافقان··· 335
تکرار تاریخ و درس عبرت··· 340
نشانههاىمؤمنانراستین··· 344
پیکار با كفار و منافقان··· 352
توطئه خطرناك منافقین علیه پیامبر صلىاللهعلیهوآله ··· 354
فهرست مطالب
موضوع صفحه
منافقین كمظرفیتند··· 358
کارشکنى منافقان··· 366
اهمیت به كیفیت كار است نه كمیت··· 368
باز هم كارشکنى منافقان··· 371
برخورد قاطعتر دربرابر منافقان··· 375
معذورانى كه از عشق جهاد اشك مىریزند··· 387