تفسیر جوان برگرفته از تفسیر نمونه جلد 9

ghaemiyeh.com

مشخصات کتاب

سرشناسه:بیستونی، محمد، 1337 -

عنوان قراردادی:تفسیر نمونه .برگزیده

عنوان و نام پدیدآور:تفسیر جوان (برگرفته از تفسیر نمونه)= A new narration of Holy Qur'an for young youth/ به اهتمام محمد بیستونی؛ با نظارت مکارم شیرازی.

مشخصات نشر:تهران: بیان جوان، 1385 -

مشخصات ظاهری:30 ج.؛ 14×5/10 س‌م.

تفسیرجوان (برگرفته‌از تفسیرنمونه) A new narration of =

Holy Quran for young youth// به اهتمام محمدبیستونى؛ بانظارت مکارم‌شیرازى.

تهران: بیان‌جوان، 1385- 30 ج.؛14×5/10 س‌م.

شابك دوره‌اى : ISBN 964-8399-71-9

(ج. 2) : ISBN 964-8399-19-0 فاپا.

ج.2-4،6-8،10،12-11،14،19،21،24-26(چاپ‌اول:1385).

ج. 1 - 30 (چاپ دوم: 1392) (فیپا).

کتابنامه. تفسیر نمونه. تفاسیر شیعه قرن 14

مکارم‌شیرازى،ناصر،1305 -. تفسیر نمونه. برگزیده

1385 73ت95ب/98BP 179/297

کتابخانه ملى ایران 35848-83م

وضعیت فهرست نویسی:فاپا

یادداشت:ج. 2-4، 6-8، 12،10- 11، 14، 19، 21، 24 - 26 (چاپ اول: 1385).

یادداشت:ج.1 - 30 (چاپ دوم: 1391) (فیپا).

یادداشت:کتابنامه.

عنوان دیگر:تفسیر نمونه.

موضوع:تفاسیر شیعه -- قرن 14

شناسه افزوده:مکارم‌شیرازی، ناصر، 1305 - . تفسیر نمونه. برگزیده

رده بندی کنگره:BP98/ب‌95ت‌73 1385

رده بندی دیویی:297/179

شماره کتابشناسی ملی:م‌83-35848

ویراستار دیجیتالی:محمد منصوری

عنوان: تفسیر جوان (برگرفته از تفسیر نمونه)

مؤلف: دکتر محمد بیستونى ویراستارى و تایپ و صفحه آرایى: سهیلا شاکرى، فاطمه سرزهى

گروه تحقیق: صفورا بیستونى، زهرا بیستونى، آسیه بیستونى

امور فنى و رایانه: محمد على بیستونى شمارگان: 3000 نسخه

نوبت و تاریخ چاپ: دوم ، سال 1392 شابك دوره‌اى: ISBN 964 - 8399 - 71 - 9

ناشر: انتشارات بیان جوان شا بک: (ج. 2):ISBN 964 - 8399 - 19 - 0

هرگونه نسخه‌بردارى و چاپ از این كتاب، با اخذ مجوز كتبى از مؤسسه قرآنى تفسیر جوان بلامانع است.

نشانى: تهران - خیابان پاسداران - بین‌گلستان هشتم و نهم - روبروى پمپ بنزین - شماره 451 - طبقه اول - واحد 4

تلفکس: 22589626 E_mail :info@tafsirejavan.com

جدید

با نظارت: حضرت آیة‌اللّه مکارم شیرازى

تفسیر جوان

(برگرفته از تفسیر نمونه )

YOUTH INTERPRETATION OF QURAN

جلد 9

(جزء نهم قرآن)

Volum 9

دکترمحمدبیستونى

اشاره

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ

اَلاِهْداءِ

اِلى سَيِّدِنا وَ نَبِيِّنا مُحَمَّدٍ

رَسُولِ اللّهِ وَ خاتَمِ النَّبِيّينَ وَ اِلى مَوْلانا

وَ مَوْلَى الْمُوَحِّدینَ عَلِىٍّ اَمیرِ الْمُؤْمِنینَ وَ اِلى بِضْعَةِ

الْمُصْطَفى وَ بَهْجَةِ قَلْبِهِ سَيِّدَةِ نِساءِ الْعالَمینَ وَ اِلى سَيِّدَىْ

شَبابِ اَهْلِ الْجَنَّةِ، السِبْطَيْنِ، الْحَسَنِ وَ الْحُسَيْنِ وَ اِلَى الاَئِمَّةِ التِّسْعَةِ

الْمَعْصُومینَ الْمُكَرَّمینَ مِنْ‌وُلْدِ الْحُسَيْنِ لاسِيَّما بَقِيَّةِ‌اللّهِ فِى‌الاَرَضینَ وَ وارِثِ عُلُومِ

الاَنْبِياءِ وَ الْمُرْسَلینَ، الْمُعَدِّ لِقَطْعِ دابِرِالظَّلَمَةِ وَ الْمُدَّخِرِ لاِحْياءِ الْفَرائِضِ وَ مَعالِمِ الدّينِ ،

الْحُجَّةِ‌بْنِ‌الْحَسَنِ صاحِبِ الْعَصْرِ وَ الزَّمانِ عَجَّلَ اللّهُ تَعالى فَرَجَهُ الشَّریفَ فَيا مُعِزَّ

الاَوْلِياءَوَيامُذِلَ‌الاَعْداءِاَيُّهَاالسَّبَبُ‌الْمُتَّصِلُ‌بَيْنَ‌الاَرْضِ‌وَالسَّماءِقَدْمَسَّنا

وَ اَهْلَنَا الضُّرَّ فى غَيْبَتِكَ وَ فِراقِكَ وَ جِئْنا بِبِضاعَةٍ مُزْجاةٍ

مِنْ وِلائِكَ وَ مَحَبَّتِكَ فَاَوْفِ لَنَا الْكَيْلَ مِنْ مَنِّكَ وَ

فَضْلِكَ وَ تَصَدَّقْ عَلَيْنا بِنَظْرَةِ رَحْمَةٍ مِنْكَ

اِنّا نَریكَ مِنَ الْمُحْسِنینَ

متن تأییدیه مرجع عالیقدر حضرت «آیة اللّه العظمى مکارم شیرازى»

متن تأییدیه مرجع عالیقدر حضرت «آیة اللّه العظمى مکارم شیرازى» در

مورد كتاب «تفسیر جوان» (منبع مطالعاتى و

تحقیقاتى اصلى «روش انس با قرآن»)

بسم اللّه الرّحمن الرّحیم

قرآن مجیدبالاترین سند افتخار مامسلمانان است و تاکسى با قرآن آشنا نشود ، پى به عظمت آن نخواهد برد و هر قدر آشنایى ما با ا ين كتاب بزرگ آسمانى افزون گردد ، به درجه اهمیت و عظمت آن بهتر پى مى‌بریم ، مخصوصاً براى حل مشکلات مسلمین در دنیاى امروز ، بهترین راه‌گشا قرآن است .

به‌همین دلیل‌شایسته است نسل‌جوان برومندما روزبه روز با این كتاب آسمانى آشناتر گردد ، نه فقط به «خواندن» و «قرائت» و «حفظ» آن ، بلکه به «محتوا و معناى

قرآن» ، به يقین قرآن مجید مى‌تواند صفا و روشنى ویژه‌اى به تمام زندگى آنان بدهد و از آنان افرادى باایمان ، شایسته ، قوى ، شجاع و طرفدار حق بسازد .

از آنجا كه تفسیر نمونه بحمداللّه در میان تمام قشرها نفوذ يافته و تحولى در محیط ما ایجاد كرده است ، جناب آقاى «دکتر محمد بیستونى» كه فردى باذوق و علاقمند به مسائل اسلامى و مسائل جوانان است . ابتکارى به خرج داده و تفسیر نمونه را به صورت فشرده و خلاصه با «سبکى تازه» كه به آسانى قابل استفاده براى همه جوانان باشد ، درآورده و به گونه‌اى كه هم‌اکنون ملاحظه مى‌کنید ، در اختیار آنان گذارده است . خداوند این خدمت را از ایشان قبول كند و به همه جوانان عزیز توفیق استفاده از آن را مرحمت فرماید .

ناصر مکارم شیرازى

28/8/79

متن تائیدیه حضرت آیة‌اللّه مرتضى مقتدایى مدیر حوزه علمیه قم

متن تائیدیه حضرت آیة‌اللّه مرتضى مقتدایى مدیر حوزه علمیه قم

بِسْمِ اللّه‌ِ الرَّحْمنِ الرَّحیم

توفیق نصیب گردید از مؤسسه قرآنى تفسیر جوان بازدید داشته باشم و مواجه شدم با يك باغستان گسترده پرگل و متنوع كه به‌طور يقین از معجزات قرآن است كه این ابتکارات و روش‌هاى نو و جالب را به ذهن يك نفر كه باید مورد عنایت ویژه قرار گرفته باشد القاء نماید تا بتواند در سطح گسترده كودکان و جوانان و نوجوانان و غیرهم را با قرآن‌مجید مأنوس به‌طورى‌که مفاهیم بلند و باارزش قرآن در وجود آنها نقش بسته و روش آنها را الهى و

قرآنى نماید و آن برادر بزرگوار جناب آقاى دکتر محمد بیستونى است كه این توفیق نصیب ایشان گردیده و ذخیره عظیم و باقیات الصالحات جارى براى آخرت ایشان هست. به امید این كه همه اقدامات با خلوص قرین و مورد توجه ویژه حضرت بقیت اللّه الاعظم ارواحنا فداه باشد.

مرتضى مقتدایى

به تاریخ يوم شنبه پنجم ماه مبارك رمضان‌المبارك 1427

ویژگى‌ها و مزایاى كتاب " تفسیر جوان"

1 - درج قول برتر و حذف اقوال متعدد در بیان تفسیر آیات.

2 - حفظ اصالت مطالب و مفاهیم ارائه شده در اصل تفسیر .

3 - خلاصه نمودن جملات طولانى در قالب عبارات كوتاه‌تر و ساده‌تر .

4 - اِعراب‌گذارى آیات و روایات به منظور سهولت حفظ كردن آنها .

5 - استفاده از سه خط تحریرى براى آیات ، ترجمه و تفسیر ، به منظور مطالعه روان آنها.

6 - درج ترجمه روان و تفسیر هر آیه به صورت مستقل، به جز در آیاتى كه با هم ارتباط تنگاتنگ دارند.

7 - تیترگذارى و تدوین مطالب كتاب به سبك كتاب‌هاى آموزشى به منظور تدریس آسان در جلسات تفسیر قرآن .

8 - انتشار در قطع كوچك به منظور استفاده از اوقات فراغت روزانه و سهولت قرار گرفتن در جیب.

9 - قیمت ارزان كتاب به منظور خرید همگان خصوصا جوانان عزیز و اُنس بیشتر جامعه با قرآن كریم .

محمد بیستونى

تهران - تابستان 1387

ادامۀ سورۀ اعراف

اشاره

88 قالَ الْمَلاَءُ الَّذینَ اسْتَكْبَرُوا مِنْ قَوْمِهِ لَنُخْرِجَنَّكَ يا شُعَيْبُ وَ الَّذینَ امَنُوا مَعَكَ مِنْ قَرْيَتِناآ اَوْ لَتَعُودُنَّ فى مِلَّتِنا قالَ اَوَ لَوْ كُنّا كارِهینَ

اشراف زورمند و متکبر از قوم او گفتند : اى شعیب ، سوگند ياد مى‌کنیم كه تو و كسانى را كه به تو ایمان آورده‌اند ، از شهر و آبادى خود بیرون خواهیم‌کرد يا به آیین ما بازگردید، گفتند : آیا ( مى‌خواهید ما را بازگردانید ) اگرچه مایل نباشیم ؟

ممکن است از ظاهر این تعبیر ( بازگشت به آیین ما ) بعضى چنین تصور كنند كه شعیب قبلاً در صف بت‌پرستان بود ، در حالى كه چنین نیست ، بلکه چون شعیب قبلاً مأموریت تبلیغ نداشته و در برابر وضع آن‌ها سکوت مى‌کرد ، آن‌ها چنین مى‌پنداشته‌اند كه پیرو آیین بت‌پرستى است ، در حالى كه هیچ‌یك از پیامبران بت‌پرست نبوده‌اند، حتى قبل‌از زمان نبوّت ، عقل و درایت پیامبران بیش از این است كه دست به چنین كار نابخردانه‌اى بزنند و به علاوه روى سخن تنها به شعیب نبوده ، بلکه مؤمنان و پیروان او را نیز شامل مى‌گردد و ممکن است این تعبیر به خاطر آن‌ها باشد .

89 قَدِ افْتَرَيْنا عَلَى اللّهِ كَذِبا اِنْ عُدْنا فى مِلَّتِكُمْ بَعْدَ اِذْ نَجّانَا اللّهُ مِنْها وَ ما

يَكُونُ لَناآ اَنْ نَعُودَ فیهاآ اِلاّ اَنْ يَشاآءَ اللّهُ رَبُّنا وَسِعَ رَبُّنا كُلَّ شَىْ‌ءٍ عِلْما عَلَى اللّهِ تَوَكَّلْنا رَبَّنَا افْتَحْ بَيْنَنا وَ بَيْنَ قَوْمِنا بِالْحَقِّ وَ اَنْتَ خَيْرُ الْفاتِحینَ

اگر ما به آیین شما بازگردیم ، بعد از آن‌که خدا ما را از آن نجات بخشیده ، به خدا دروغ بسته‌ایم‌و شایسته نیست كه ما به‌آن بازگردیم ، مگر این‌که خدایى‌که پروردگار مااست، بخواهد، علم پروردگار ما به همه‌چیز احاطه دارد، تنها بر خدا توکل كرده‌ایم ، پروردگارا میان ما و قوم ما به‌حق داورى كن كه تو بهترین داورانى .

این جمله در حقیقت توضیح جمله‌اى است كه در آیه قبل به طور سربسته از زبان شعیب گفته شده بود و مفهومش این است كه ما از روى هوى و هوس و با تقلید كورکورانه پشت پا به آیین بت‌پرستى نزده‌ایم ، بلکه بطلان این عقیده را به روشنى دریافته‌ایم و فرمان خدا را در زمینه توحید با گوش جان شنیده‌ایم ، با این حال اگر از آیین توحید به شرك بازگردیم ، آگاهانه بر خدا دروغ بسته‌ایم و مسلّم است خداوند ما را مجازات خواهد كرد .

سپس اضافه مى‌کند : « ممکن نیست ما به آیین شما بازگردیم مگر این‌که خدا بخواهد »

(وَ ما يَكُونُ لَناآ اَنْ نَعُودَ فیهاآ اِلاّ اَنْ يَشاآءَ اللّهُ رَبُّنا) .

منظور شعیب درحقیقت این است كه ما تابع فرمان خدا هستیم و كمترین سرپیچى از دستور او نداریم ، بازگشت ما به هیچ‌وجه ممکن نیست ، مگر این‌که خداوند دستور بازگشت بدهد. و بلافاصله اضافه مى‌کند كه خداوند نیز چنین دستورى نخواهد داد ، « چراکه او از همه‌چیز آگاه است و به همه‌چیز احاطه علمى دارد » بنابراین هرگز ممکن نیست او از دستورى كه داده ، بازگردد ، زیرا كسى از دستورش برمى‌گردد كه علمش محدود باشد و اشتباه كند و از دستور خود پشیمان گردد ، اما آن‌کس كه احاطه علمى به همه چیز دارد ، تجدید نظر براى او ممکن نیست ( وَسِعَ رَبُّنا كُلَّ شَىْ‌ءٍ عِلْما ) .

سپس براى این‌که به آن‌ها بفهماند از تهدیدهایشان هراسى ندارد و محکم بر جاى خود ایستاده است ، مى‌گوید : « توکل و تکیه ما تنها به خدا است » ( عَلَى اللّهِ تَوَكَّلْنا ) .

و سرانجام براى‌این‌که حسن نيّت خود را ثابت كند و چهره حقیقت‌طلبى‌و مسالمت‌جویى خویش را آشکارسازد تا دشمنانش او را متهم به ماجراجویى و غوغاطلبى

نکنند ، مى‌گوید : « پروردگارا میان ما و جمعیت ما ، به‌حق حکم و داورى كن و مشکلات و گرفتارى‌هاى ما را برطرف ساز و درهاى رحمتت را به سوى ما بگشا كه بهترین گشایندگانى » ( رَبَّنَا افْتَحْ بَيْنَنا وَ بَيْنَ قَوْمِنا بِالْحَقِّ وَ اَنْتَ خَيْرُ الْفاتِحینَ ) .

90 وَ قالَ الْمَلاَءُ الَّذینَ كَفَرُوا مِنْ قَوْمِهِ لَئِنِ اتَّبَعْتُمْ شُعَيْبا اِنَّكُمْ اِذا لَخاسِرُونَ

اشراف زورمندى كه از قوم او كافر شده بودند ، گفتند : اگر از شعیب پیروى كنید ، زیان خواهید دید .

منظورشان همان خسارت‌هاى مادى بود كه دامنگیر مؤمنان به دعوت شعیب مى‌شد ، زیرا آن‌ها مسلما بازگشت به آیین بت‌پرستى نمى‌کردند و بنابراین مى‌بایست به زور از آن شهر و دیار اخراج شوند و املاك و خانه‌هاى خود را بگذارند و بروند .

91 فَاَخَذَتْهُمُ الرَّجْفَةُ فَاَصْبَحُوا فى دارِهِمْ جاثِمینَ

سپس زمین‌لرزه آن‌ها را فروگرفت و صبحگاهان به صورت اجساد بى‌جانى در خانه‌هایشان مانده بودند .

هنگامى كه كارشان به این‌جا رسید و علاوه بر گمراهى خویش ، در گمراه ساختن دیگران نیز اصرار ورزیدند و هیچ‌گونه امیدى به ایمان آوردن آن‌ها نبود ، مجازات الهى به حکم قانون قطع ریشه فساد ، به سراغ آن‌ها آمد ، « زلزله سخت و وحشتناکى آن‌ها را فراگرفت ، آن‌چنان كه صبحگاهان همگى به صورت اجساد بى‌جانى در درون خانه‌هایشان افتاده بودند » .

تعبیرات مختلفى كه درباره نابودى این جمعیت آمده است ، هیچ‌گونه منافاتى باهم ندارند ، مثلاً در مورد قوم شعیب ، عامل مرگشان در آیه مورد بحث ، « زلزله » و در آیه 94 سوره هود ، « صیحه آسمانى » و در 189 سوره شعراء ، « سایبانى از ابر كشنده » ذکر شده است كه همه به يك موضوع بازمى‌گردد و آن این‌که يك صاعقه وحشتناك آسمانى كه از درون ابرى تیره و تار برخاسته بود ، شهر آن‌ها را هدف خود قرار داد و به دنبال آن ( آن‌چنان‌که خاصیت صاعقه‌هاى عظیم‌است ) زمین‌لرزه شدیدى تولید شد و همه‌چیز آن‌ها را درهم كوبید .

92 اَلَّذینَ كَذَّبُوا شُعَيْبا كَأَنْ لَمْ‌يَغْنَوْا فیهَاالَّذینَ كَذَّبُوا شُعَيْبا كانُوا هُمُ الْخاسِرینَ

آن‌ها كه شعیب را تکذیب كردند ( آن‌چنان نابود شدند كه ) گویا هرگز در آن ( خانه‌ها ) سکنى نداشتند ، آن‌ها كه شعیب را تکذیب كردند ، آن‌ها زیان‌کار بودند .

« يَغْنَوْا » از ماده « غنى » به معنى اقامت در مکانى است و همان‌طور كه « طبرسى » در « مجمع البیان » مى‌گوید ، بعید نیست از مفهوم اصلى « غنى » به معنى بى‌نیازى گرفته شده باشد ، زیرا كسى كه منزل آماده‌اى داشته باشد ، از منزلگاه دیگر ، بى‌نیاز مى‌گردد .

گویا این‌دو جمله پاسخى است به گفته‌هاى مخالفان شعیب ، زیرا آن‌ها تهدید كرده بودند كه در صورت عدم بازگشت به آیین سابق ، او و پیروانش را بیرون خواهند كرد ، قرآن مى‌گوید : خداوند آن‌چنان آن‌ها را نابود كرد كه گویى هرگز در آن‌جا سکونت نداشتند ، تا چه رسد به این‌که بخواهند دیگران را بیرون كنند .

و نیز در مقابل آن‌ها كه مى‌گفتند : پیروى شعیب ، باعث خسران‌است، قرآن مى‌گوید: سرانجام كار، نشان داد كه مخالفت با شعیب ، عامل اصلى زیان‌کارى بود .

93 فَتَوَلّى عَنْهُمْ وَ قالَ يا قَوْمِ لَقَدْ اَبْلَغْتُكُمْ رِسالاتِ رَبّى وَ نَصَحْتُ لَكُمْ فَكَيْفَ اسى عَلى قَوْمٍ كافِرینَ

سپس از آن‌ها روى‌برتافت و گفت: من رسالات پروردگارم را به شما ابلاغ كردم و خیرخواهى نمودم ، با این حال چگونه بر حال قوم بى‌ایمان تأسف بخورم ؟

آیا این جمله را شعیب بعد از نابودى آن‌ها گفت يا قبل از آن ، هر دو احتمال امکان دارد ، ممکن است قبل از نابودى گفته باشد ، ولى به هنگام شرح ماجرا ، بعد از آن ذکر شده باشد .

ولى باتوجه به آخرین جمله كه مى‌گوید : سرنوشت دردناك این قوم كافر ، هیچ جاى تأسف نیست ، بیشتر به نظر مى‌رسد كه این جمله را بعد از نزول عذاب گفته باشد و همان‌طور كه در ذیل آیه 79 همین سوره نیز اشاره كردیم ، این‌گونه تعبیرات در برابر مردگان بسیار گفته مى‌شود ( شواهد آن را نیز در همان‌جا ذکر كردیم ) .

94 وَ ماآ اَرْسَلْنا فى قَرْيَةٍ مِنْ نَبِىٍّ اِلاّ اَخَذْناآ اَهْلَها بِالْبَأْساآءِ وَ الضَّرّاآءِ لَعَلَّهُمْ يَضَّرَّعُونَ

ما در هیچ شهر و آبادى پیامبرى را نفرستادیم مگر این‌که اهل آن را به ناراحتى‌ها و خسارت‌ها گرفتار ساختیم شاید ( به خود آیند و به سوى خدا ) بازگردند .

و این به خاطر آن است كه مردم تا در ناز و نعمتند ، كمتر گوش شنوا و آمادگى براى پذیرش حق دارند ، اما هنگامى كه در تنگناى مشکلات قرار مى‌گیرند و نور فطرت و توحید آشکارتر مى‌گردد ، بى‌اختیار به ياد خدا مى‌افتند و دل‌هایشان آماده پذیرش مى‌گردد ، ولى این بیدارى كه در همه يکسان است ، در بسیارى از افراد زودگذر و ناپایدار است و به مجرد برطرف شدن مشکلات ، بار دیگر در خواب غفلت فرومى‌روند ولى براى جمعى ، نقطه عطفى در زندگى محسوب مى‌شود و براى همیشه ، به سوى حق بازمى‌گردند و اقوامى كه در آیات گذشته از آن‌ها سخن گفته شد ، جزء دسته اول بودند .

95 ثُمَّ بَدَّلْنا مَكانَ السَّيِّئَةِ الْحَسَنَةَ حَتّى عَفَوْا وَ قالُوا قَدْ مَسَّ اباآءَنَا الضَّرّاآءُ وَ

السَّرّاآءُ فَاَخَذْناهُمْ بَغْتَةً وَ هُمْ لا يَشْعُرُونَ

سپس ( هنگامى كه این هشدارها در آن‌ها اثر نگذاشت ) نیکى ( و فراوانى نعمت و رفاه ) به جاى بدى ( و ناراحتى و گرفتارى ) قرار دادیم ، آن‌چنان كه فزونى گرفتند ( و همه‌گونه نعمت و برکت يافتند و مغرور شدند ) و گفتند : ( تنها ما نبودیم كه گرفتار این مشکلات شدیم ) به پدران ما نیز ناراحتى‌هاى جسمى و مالى رسید ، چون چنین شد ، آن‌ها را ناگهان به اعمالشان گرفتیم ( و مجازات كردیم ) در حالى كه نمى‌فهمیدند .

اگر هشدارها مؤثر نیفتد

« عَفَوْا » از ماده « عَفْو» است كه گاهى به معنى كثرت و زیادى آمده و گاهى به معنى ترك كردن و اعراض نمودن و گاهى نیز به معنى محو آثار چیزى كردن ، ولى بعید نیست كه ریشه همه آن‌ها همان ترك كردن بوده باشد ، منتها گاهى چیزى را به حال خود رها مى‌کنند تا ریشه بدواند و توالد و تناسل كند و افزایش يابد و گاهى رها مى‌کنند تا تدریجا محو و نابود گردد ،

از این جهت به معنى افزایش و يا نابودى نیز آمده است .

در آیه مورد بحث نیز مفسران سه احتمال داده‌اند ؛

نخست این‌که ما به آن‌ها امکانات داده‌ایم تا « افزایش » يابند و آن‌چه را كه در دوران سختى از نفرات و ثروت‌ها از دست داده بودند ، بیابند .

دیگر این كه ما آن‌چنان به آن‌ها نعمت دادیم كه مغرور شدند و خدا را فراموش كردند و شکر او را « ترك » گفتند. دیگر این‌که ما به آن‌ها نعمت دادیم تا به وسیله آن آثار دوران نکبت را « محو » كردند و از بین بردند .

البته این تفاسیر گرچه مفهومش باهم متفاوت است ، ولى از نظر نتیجه ، چندان با هم تفاوت ندارد. سپس اضافه مى‌کند : به هنگام برطرف شدن مشکلات ، به جاى این‌که به این حقیقت توجه كنند كه « نعمت » و « نقمت » به دست خدا است و رو به سوى او آورند ، براى اغفال خود به این منطق متشبّث شدند كه اگر براى ما مصائب و گرفتارى‌هایى پیش آمد ، چیز تازه‌اى نیست « پدران ما نیز گرفتار چنین مصائب و مشکلاتى شدند » ، دنیا فراز و نشیب دارد و براى هرکس دوران راحتى و سختى بوده است ، سختى‌ها امواجى ناپایدار و

زودگذرند ( وَ قالُوا قَدْ مَسَّ اباآءَنَا الضَّرّاآءُ وَ السَّرّاآءُ ... ) .

96 وَ لَوْ اَنَّ اَهْلَ الْقُرىآ امَنُوا وَ اتَّقَوْا لَفَتَحْنا عَلَيْهِمْ بَرَكاتٍ مِنَ السَّماآءِ وَ الاَرْضِ وَ لكِنْ كَذَّبُوا فَاَخَذْناهُمْ بِما كانُوا يَكْسِبُونَ

و اگر مردمى كه در شهرها و آبادى‌ها زندگى دارند ، ایمان بیاورند و تقوا پیشه كنند ، برکات آسمان و زمین را بر آن‌ها مى‌گشاییم ولى ( آن‌ها حقایق را ) تکذیب كردند ، ما هم آنان را به كیفر اعمالشان مجازات كردیم .

عمران و آبادى در سایه ایمان و تقوا

« بَرَكات » جمع « برکت » است ، این كلمه در اصل به معنى ثبات و استقرار چیزى است و به هر نعمت و موهبتى كه پایدار بماند ، اطلاق مى‌گردد ، در برابر موجودات بى‌برکت كه زود فانى و نابود و بى‌اثر مى‌شوند .

منظور از « بَرَكات » زمین و آسمان ، نزول باران و روییدن گیاهان است .

ایمان و تقوا نه تنها سبب نزول برکات الهى مى‌شود ، بلکه باعث مى‌گردد كه آن‌چه در

اختیار انسان قرار گرفته ، در مصارف مورد نیاز به كار گرفته شود ، مثلاً امروز ملاحظه مى‌کنیم قسمت بسیار مهمى از نیروهاى انسانى و منابع اقتصادى در مسیر « مسابقه تسلیحاتى » و ساختن سلاح‌هاى نابودکننده صرف مى‌گردد ، این‌ها مواهبى هستند فاقد هرگونه برکت ، به زودى از میان مى‌روند و نه تنها نتیجه‌اى نخواهند داشت ، ویرانى هم به‌بار مى‌آورند ، ولى اگر جوامع انسانى ایمان و تقوا داشته باشند ، این مواهب الهى به شکل دیگرى در میان آن‌ها درمى‌آید و طبعاً آثار آن باقى و برقرار خواهد ماند و مصداق كلمه برکات خواهند بود .

در آیه فوق كلمه « اَخَذَ » كه به معنى گرفتن است ، در مفهوم مجازات و كیفر دادن به كار رفته و این در حقیقت به خاطر آن است كه معمولاً كسى را كه مى‌خواهند مجازات كنند ، نخست مى‌گیرند و او را با وسایلى مى‌بندند كه هیچ‌گونه قدرت فرار نداشته باشند ، سپس او را كیفر مى‌دهند .

گرچه آیۀ شریفه موردبحث ، ناظربه وضع اقوام پیشین‌است ، ولى مسلماً مفهوم آن يك

مفهوم وسیع و عمومى و دایمى است و انحصار به هیچ قوم و ملتى ندارد و این يك سنت الهى است كه افراد بى‌ایمان و آلوده و فاسد گرفتار انواع واکنش‌ها در همین زندگى دنیاى خود خواهند شد ، گاهى بلاهاى آسمان و زمین بر سر آن‌ها مى‌بارد و گاهى آتش جنگ‌هاى جهانى يا منطقه‌اى ، سرمایه‌هاى آن‌ها را در كام خود فرومى‌گیرد و گاهى ناامنى‌هاى جسمانى و روانى آن‌ها را تحت فشار قرار مى‌دهد و به تعبیر قرآن ، این وابسته به « كسب و اکتساب » و اعمالى است كه خود انسان انجام مى‌دهد ، فیض خدا محدود و ممنوع نیست ، همان‌طور كه مجازات او اختصاص به قوم و ملت معینى ندارد .

چرا ملل فاقد ایمان ، زندگى مرفه دارند ؟

از آن‌چه در بالا گفتیم ، پاسخ يك سؤال كه زیاد در میان جمعى مورد بحث و گفتگو است ، روشن مى‌گردد و آن این‌که اگر ایمان و تقوا ، موجب نزول انواع برکات الهى است و نقطه مقابل‌آن باعث سلب برکات است، چرا مشاهده‌مى‌کنیم ملت‌هاى بى‌ایمانى را كه غرق ناز و نعمتند ، درحالى‌که جمعى از افراد باایمان به سختى روزگار مى‌گذرانند ؟

پاسخ این سؤال با توجه به دو نکته روشن مى‌گردد ؛

1 - این‌که تصور مى‌شود ملت‌هاى فاقد ایمان و پرهیزگارى غرق در ناز و نعمتند ، اشتباه بزرگى است كه از اشتباه دیگرى يعنى ثروت را دلیل بر خوشبختى گرفتن سرچشمه مى‌گیرد .

معمولاً مردم ایران این‌طور فکر مى‌کنند كه هر ملتى صنایعش پیشرفته‌تر و ثروتش بیشتر باشد ، خوشبخت‌تر است ، در حالى كه اگر به درون این جوامع نفوذ كنیم و دردهاى جان‌کاهى كه روح و جسم آن‌ها را درهم مى‌کوبد ، از نزدیك ببینیم ، قبول خواهیم كرد كه بسیارى از آن‌ها از بیچاره‌ترین مردم روى زمین هستند ، بگذریم ، از این‌که همان پیشرفت نسبى ، نتیجه به كار بستن اصولى همانند كوشش و تلاش و نظم و حس مسؤولیت است كه در متن تعلیمات انبیاء قرار دارد .

چند سال قبل این خبر در جراید منتشر شد كه در نیویورك ، يعنى يکى از ثروتمندان و پیشرفته‌ترین نقاط دنیاى مادى ، بر اثر خاموشى ناگهانى برق ، صحنه عجیبى به وجود آمد ،

یعنى بسیارى از مردم به مغازه‌ها حمله بردند و هستى آن‌ها را غارت كردند ، تا آن‌جا كه سه‌هزار نفر از غارتگران به وسیله پلیس بازداشت شدند .

مسلما تعداد غارتگران واقعى چندین برابر این عدد بوده و تنها این عده بودند كه نتوانستند به موقع فرار كنند ونیز مسلم است كه آن‌ها غارتگران حرفه‌اى نبوده‌اند كه نفرات خود را براى چنان حمله عمومى از قبل آماده كرده باشند ، زیرا حادثه يك حادثه ناگهانى بود.

بنابراین چنین نتیجه مى‌گیریم كه با يك خاموشى برق ، ده‌ها هزار نفر از مردم يك شهر ثروتمند و به اصطلاح پیشرفته تبدیل به « غارتگر » شدند ، این نه تنها دلیل بر انحطاط اخلاقى يك ملت است ، بلکه دلیل بر ناامنى شدید اجتماعى نیز مى‌باشد .

خبر دیگرى كه در جراید بود ، این خبر را تکمیل كرد و آن این‌که يکى‌از شخصیت‌هاى معروف كه درهمین ایام در نیویورك در يکى از هتل‌هاى مشهور چندین ده طبقه‌اى نیویورك سکونت داشت ، مى‌گوید : قطع برق ، سبب شد كه راه رفتن در راهروهاى هتل به‌صورت كار خطرناکى درآید ، به طورى‌که متصدیان هتل ، اجازه نمى‌دادند كسى تنها از

راهروها بگذرد و به اتاق خود برسد ، مبادا گرفتار غارتگران گردد ، لذا مسافران را در اکیپ‌هاى ده‌نفرى يا بیشتر با مأمورین مسلح به اتاق‌هاى خود مى‌فرستادند ، شخص مزبور اضافه مى‌کند كه تا گرسنگى شدید به او فشار نمى‌آورده ، جرأت نداشته است از اتاق خویش خارج گردد .

اما همین خاموشى برق در كشورهاى عقب‌مانده شرقى هرگز چنین مشکلاتى را به وجود نمى‌آورده و این نشان مى‌دهد كه آن‌ها در عین ثروت و پیشرفت صنایع ، كمترین امنیت در محیط خودشان ندارند ، از این‌گذشته ناظران عینى مى‌گویند : آدم‌کشى در آن محیط‌ها همانند نوشیدن يك جرعه آب است به همین آسانى .

و مى‌دانیم اگر تمام دنیا را به كسى بدهند و در چنین شرایطى زندگى كند ، از بیچاره‌ترین مردم جهان خواهد بود ، تازه مشکل امنیت ، تنها يکى‌از مشکلات آن‌ها است ، نابسامانى‌هاى فراوان اجتماعى دیگرى دارند كه آن‌ها نیز به‌نوبه خود بسیار دردناکند ، باتوجه به این حقایق ، ثروت را نباید با خوشبختى اشتباه كرد .

2 - اما این‌که گفته مى‌شود ؛ چرا جوامعى كه داراى ایمان و پرهیزگارى هستند ، عقب مانده‌اند ، اگر منظور از ایمان و پرهیزگارى تنها ادعاى اسلام و ادعاى پاى‌بند بودن به اصول تعلیمات انبیاء بوده باشد ، قبول داریم چنین افرادى عقب مانده‌اند ، ولى مى‌دانیم حقیقت ایمان و پرهیزگارى چیزى جز نفوذ آن در تمام اعمال و همه شؤون زندگى نیست و این امرى است كه با ادعا تأمین نمى‌گردد .

با نهایت تأسف امروز اصول تعلیمات اسلام و پیامبران خدا در بسیارى از جوامع اسلامى ، متروك يا نیمه‌متروك مانده است و چهره این جوامع ، چهره مسلمانان راستین نیست .

اسلام دعوت به پاکى و درستکارى و امانت و تلاش و كوشش مى‌کند ، كو آن امانت و تلاش ؟ اسلام دعوت به علم و دانش و آگاهى و بیدارى مى‌کند، كو آن علم و آگاهى سرشار ؟ اسلام دعوت به اتحاد و فشردگى صفوف و فداکارى مى‌کند ، آیا به راستى این اصل به طور كامل در جوامع اسلامى امروز حکمفرما است و با این حال عقب مانده‌اند ؟ بنابراین باید اعتراف كرد اسلام چیزى است و ما مسلمانان چیز دیگر .

97 اَفَاَمِنَ اَهْلُ الْقُرىآ اَنْ يَأْتِيَهُمْ بَأْسُنا بَياتا وَهُمْ ناآئِمُونَ

آیا اهل این آبادى‌ها از این ایمن هستند كه عذاب ما شبانه به سراغ آن‌ها بیاید در حالى كه در خواب باشند ؟

98 اَوَ اَمِنَ اَهْلُ الْقُرىآ اَنْ يَأْتِيَهُمْ بَأْسُنا ضُحًى وَ هُمْ يَلْعَبُونَ

آیا اهل آبادى‌ها از این ایمنند كه عذاب ما روز به‌سراغشان بیاید در حالى كه سرگرم بازى هستند ؟

99 اَفَاَمِنُوا مَكْرَ اللّهِ فَلا يَأْمَنُ مَكْرَ اللّهِ اِلاَّ الْقَوْمُ الْخاسِرُونَ

آیا آن‌ها از مکر الهى غافلند در حالى كه از مکر ( و مجازات ) خدا جز زیان‌کاران ایمن نخواهند بود .

یعنى آن‌ها در همه حال در روز و شب ، در خواب و بیدارى ، در ساعات خوشى و ناخوشى همه در دست قدرت خدا قرار دارند و با يك فرمان مى‌تواند همه زندگانى آن‌ها را درهم‌بپیچد ، بدون این‌که كمترین نیازى به مقدمه‌چینى و فراهم ساختن اسباب قبلى و

گذشت زمان داشته باشد ، آرى تنها در يك لحظه و بدون هیچ مقدمه ممکن است انواع بلاها بر سر این انسان بى‌خبر فرود آید .

عجیب این است كه با تمام پیشرفتى كه بشر امروز در صنایع و تکنولوژى كرده و با وجود این‌که نیروهاى مختلف جهان طبیعت را مسخّر خویش ساخته ، در برابر این‌گونه حوادث ، به همان اندازه ضعیف و ناتوان و بى‌دفاع است كه انسان‌هاى گذشته بودند ، يعنى در برابر زلزله‌ها و صاعقه‌ها و مانند آن ، كمترین تفاوتى در حال او حتى نسبت به انسان‌هاى پیش از تاریخ ، پیدا نشده است و این نشانه نهایت ضعف و ناتوانى انسان در عین قدرتمندى و توانایى او است ، این واقعیتى است كه باید همیشه مدّنظر همه باشد . ضمنا « مَكْر » در لغت عرب ، با آن‌چه كه در فارسى امروز از آن مى‌فهمیم ، تفاوت بسیار دارد ، در فارسى امروز « مَكْر » به معنى نقشه‌هاى شیطانى و زیان‌بخش به كار مى‌رود ، در حالى كه در ریشه اصلى لغت عرب ، « مَكْر » به معنى هر نوع چاره‌اندیشى براى بازگرداندن كسى از هدفش مى‌باشد ، اعم از این‌که به حق باشد يا به باطل و معمولاً در مفهوم این لغت، يک‌نوع نفوذ

تدریجى افتاده است. بنابراین منظور از « مَكْر الهى » ، آن است كه خداوند ، مجرمان را با نقشه‌هاى قاطع و شکست‌ناپذیر بدون اختیار خودشان از زندگانى مرفه و هدف‌هاى خوش‌گذرانى بازمى‌دارد و این اشاره به همان كیفرها و بلاهاى ناگهانى و بیچاره‌کننده است . جمله‌اى كه در آخر آیه سوم است ، مى‌گوید : هیچ‌کس جز زیان‌کاران خود را از مکر و مجازات الهى در امان نمى‌بیند ، اکنون این سؤال پیش مى‌آید كه ؛ آیا این جمله پیامبران و پیشوایان بزرگ و صالحان را نیز شامل مى‌شود ؟ بعضى چنین پنداشته‌اند كه آن‌ها از این حکم خارجند و آیه فوق ، مخصوص مجرمان است ، ولى ظاهر این است كه این يك حکم عمومى است و همه را فرامى‌گیرد، زیرا حتى پیامبران و امامان نیز همواره مراقب اعمال خویش بوده‌اند ، مبادا كمترین لغزشى از آن‌ها سر بزند ، زیرا مى‌دانیم مقام معصوم بودن ، مفهومش این نیست كه انجام كار خلاف براى آن‌ها محال است ، بلکه آن‌ها با نیروى اراده و ایمان و بااستفاده از اختیار خود و مددهاى الهى در برابر خطاها و لغزش‌ها مصونیت دارند ، آن‌ها حتى از ترك اولى مى‌ترسیدند و از این‌که مسؤولیت‌هاى سنگین‌خود را به انجام

نرسانند، بیمناک‌بودند، لذا در آیه 15 سوره انعام درباره پیامبر اسلام صلى‌الله‌علیه‌و‌آله مى‌خوانیم : «قُلْ اِنّى اَخافُ اِنْ عَصَيْتُ رَبّى عَذابَ يَوْمٍ عَظیمٍ : بگو من مى‌ترسم اگر نافرمانى پروردگارم كنم ، گرفتار عذاب روز بزرگى شوم » . روایاتى كه در تفسیر آیه فوق نقل شده است ، نیز آن‌چه‌را گفتیم، تأیید مى‌کند. «صفوان جمال» مى‌گوید: «پشت سر امام صادق (علیه السلام) نماز مى‌خواندم ، دیدم فرمودند : « اَللّهُمَّ لا تُؤْمِنّى مَكْرَكَ -- ثُمَّ جَهَرَ -- فَقالَ " فَلا يَأْمَنُ مَكْرَ اللّهِ اِلاَّ الْقَوْمُ الْخاسِرُونَ " : پروردگارا مرا از مکر خود ایمن مساز ، سپس آشکارتر این قسمت از آیه را تلاوت فرمود ؛ " فَلا يَأْمَنُ مَكْرَ اللّهِ اِلاَّ الْقَوْمُ الْخاسِرُونَ " » .

در « نهج البلاغه » نیز مى‌خوانیم : « لا تَأْمَنَنَّ عَلى خَيْرِ هذِهِ الاُمَّةِ عَذابَ اللّهِ لِقَوْلِ اللّهِ سُبْحانَهُ " فَلا يَأْمَنُ مَكْرَ اللّهِ اِلاَّ الْقَوْمُ الْخاسِرُونَ " : حتى بر نیکان این امت از كیفر الهى ایمن مباش ، زیرا خداوند مى‌فرماید ؛ " فَلا يَأْمَنُ مَكْرَ اللّهِ اِلاَّ الْقَوْمُ الْخاسِرُونَ " » .(1).


1) « كلمات قصار » ، جمله 377 .

در حقیقت ایمن نبودن از مکر الهى به معنى ترس از مسؤولیت‌ها و خوف‌از كوتاهى در انجام وظایف‌است كه همواره باید این « ترس » با « امید » به رحمت او به طور مساوى در دل‌هاى افراد باایمان باشد و موازنه این دو است كه سرچشمه هرگونه حرکت و فعالیت مثبت مى‌باشد و همان چیزى است كه در تعبیر روایات به عنوان « خوف » و « رجاء » از آن‌ها ياد شده است و تصریح شده كه افراد با ایمان همواره در میان این دو قرار دارند ، ولى مجرمان زیان‌کار آن‌چنان كیفرهاى الهى را فراموش كرده‌اند كه خود را درنهایت‌امنیت‌مى‌بینند.

100 اَوَ لَمْ يَهْدِ لِلَّذینَ يَرِثُونَ الاَرْضَ مِنْ بَعْدِ اَهْلِهاآ اَنْ لَوْ نَشاءُ اَصَبْناهُمْ بِذُنُوبِهِمْ وَ نَطْبَعُ عَلى قُلُوبِهِمْ فَهُمْ لا يَسْمَعُونَ

آیاکسانى‌که‌وارث روى زمین بعداز صاحبان‌قبلى آن‌مى‌شوند،عبرت نمى‌گیرند كه اگر بخواهیم آن‌ها را نیز به‌گناهانشان هلاك مى‌کنیم و بر دل‌هایشان مهر مى‌نهیم تا ( صداى حق را ) نشنوند .

در این‌که چگونه خداوند حسّ تشخیص را از این دسته مجرمان مى‌گیرد ، در «تفسیرنمونه»، جلد اول، ذیل آیه 7 سوره بقره ، توضیح بیشترى مطرح گشته‌است.

101 تِلْكَ‌الْقُرى نَقُصُّ عَلَيْكَ مِنْ اَنْباآئِها وَ لَقَدْ جاآءَتْهُمْ رُسُلُهُمْ بِالْبَيِّناتِ فَما كانُوا لِيُؤْمِنُوا بِما كَذَّبُوا مِنْ قَبْلُ كَذلِكَ يَطْبَعُ اللّهُ عَلى قُلُوبِ الْكافِرینَ

این‌ها آبادى‌هایى است كه اخبار آن را براى تو شرح مى‌دهیم ، آن‌ها (چنان لجوج بودند كه) به آن‌چه قبلاًتکذیب كرده بودند، ایمان نمى‌آورند، این‌چنین خداوند بر دل‌هاى كافران مهر مى‌نهد ( و بر اثر لجاجت و ادامه گناه، حسّ تشخیص را از آن‌ها سلب مى‌کند ).

از جملۀ اوّل آیه استفاده مى‌شود كه پیامبران الهى بارها براى دعوت و هدایت آن‌ها قیام كردند ، اما آن‌ها چنان روى دنده لجاجت افتاده بودند كه حتى با روشن شدن بسیارى از حقایق ، حاضر به قبول هیچ حقیقتى نمى‌شدند . در جمله بعد ، علت این لجاجت و سرسختى را چنین بیان مى‌کند ؛ « این‌چنین خداوند بر دل‌هاى كافران نقش بى‌ایمانى و انحراف را ترسیم مى‌کند و بر قلوبشان مُهر مى‌نهد » ( كَذلِكَ يَطْبَعُ اللّهُ عَلى قُلُوبِ الْكافِرینَ ) .

یعنى كسانى كه در مسیرهاى غلط گام برمى‌دارند ، بر اثر تکرار و ادامه عمل ، انحراف و كفر و ناپاکى آن چنان بر دل‌هاى آن‌ها نقش مى‌بندد كه همچون نقش سکه ، ثابت مى‌ماند ( و اتفاقاً معنى « طَبْع » در اصل لغت ، نیز همین است كه صورتى را بر چیزى همانند سکه ، نقش كنند ) و این در حقیقت از قبیل اثر و خاصیت عمل است كه به خداوند نسبت داده شده ، زیرا مسبّب تمام اسباب و سرچشمه تأثیر هر مؤثر ، بالاخره او است ، او است كه به تکرار عمل ، این خاصیت را بخشیده كه به صورت « ملکه » درمى‌آید . ولى واضح است كه يک‌چنین گمراهى ، جنبه اجبارى ندارد ، بلکه ایجاد كننده اسباب، خودِ افراد انسان هستند ، اگرچه تأثیر سبب ، به فرمان پروردگار مى‌باشد .

102 وَ ما وَجَدْنا لاَكْثَرِهِمْ مِنْ عَهْدٍ وَ اِنْ وَجَدْناآ اَكْثَرَهُمْ لَفاسِقینَ

و اکثر آن‌ها را بر سر پیمان خود ندیدیم و اکثر آن‌ها را فاسق‌و گنهکار يافتیم .

این عهد و پیمان ، ممکن است اشاره به « عهد و پیمان فطرى » باشد كه خداوند به حکم آفرینش و فطرت ، از همه بندگان خود گرفته است ، زیرا هنگامى كه به آن‌ها عقل و هوش و

استعداد داد ، مفهومش این بود كه از آن‌ها پیمان گرفته ، چشم و گوش باز كنند ، حقایق را ببینند و بشنوند و در برابر آن تسلیم گردند و این همان است كه در آیات آخر همین سوره ، ذیل آیه 172 به آن اشاره شده و تحت عنوان « عالم ذر » معروف است كه به خواست خدا شرح آن در ذیل همان آیات خواهد آمد . و نیز ممکن است اشاره به عهد و پیمان‌هایى باشد كه پیامبران الهى از مردم مى‌گرفتند ، بسیارى از مردم‌آن‌را مى‌پذیرفتند و سپس مى‌شکستند . و يا اشاره به همه پیمان‌ها اعم از « فطرى » و « تشریعى » بوده باشد . در هر صورت روح پیمان‌شکنى يکى از عوامل مخالفت با پیامبران و اصرار در پوییدن راه كفر و نفاق و گرفتار شدن به عواقب شوم آن‌ها است . سپس به عامل دیگرى اشاره مى‌کندکه : « اکثر آن‌ها را فاسد و خارج از اطاعت فرمان، يافتیم » ( وَ اِنْ وَجَدْناآ اَكْثَرَهُمْ لَفاسِقینَ ) . يعنى روح تمرّد و قانون‌شکنى و خروج از نظامات آفرینش و قوانین‌الهى، يکى‌دیگرازعوامل ایستادگى و پافشارى آن‌ها درکفر و بى‌ایمانى بود.

103 ثُمَّ بَعَثْنا مِنْ بَعْدِهِمْ مُوسى بِاآیاتِناآ اِلى فِرْعَوْنَ وَ مَلاَئِهِ فَظَلَمُوا بِها فَانْظُرْ

كَيْفَ كانَ عاقِبَةُ الْمُفْسِدینَ

سپس به‌دنبال آن‌ها(یعنى پیامبران پیشین) موسى را با آیات خویش به سوى فرعون و اطرافیان او فرستادیم ، اما آن‌ها ( باعدم پذیرش این آیات ) بر آن ظلم كردند، ببین عاقبت مفسدان به كجا كشید ؟

خاطره درگیرى‌هاى موسى و فرعون

« فِرْعَوْن » اسم عام است و به تمام سلاطین مصر در آن زمان گفته مى‌شد ، همان‌طور كه به سلاطین روم ، « قیصر » و به سلاطین ایران ، « كسرى » مى‌گفتند .

کلمه « مَلاَء » به معنى افراد سرشناس و اشراف پرزرق و برق كه چشم‌ها را پر مى‌کنند و در صحنه‌هاى مهم جامعه حضور دارند ، گفته مى‌شود . ضمنا چون كشور مصر وسیع‌تر و مردم مصر ، داراى تمدن پیشرفته‌ترى از قوم نوح و هود و شعیب و مانند آن‌ها بودند و مقاومت دستگاه فراعنه به همین نسبت بیشتر بود ، قیام موسى بن عمران‌از اهمیت بیشترى برخوردار گردید ونکات عبرت‌انگیز فراوان‌ترى دربردارد ، لذا به تناسب‌هاى مختلف در

قرآن ، به فرازهاى گوناگون زندگى موسى و بنى‌اسرائیل تکیه شده است ؛ به طور كلى زندگى این پیامبر بزرگ يعنى موسى بن عمران را در پنج دوره مى‌توان خلاصه كرد ؛

دوران‌هاى پنج‌گانه زندگى موسى (علیه السلام)

✓ 1 - دوران تولد و حوادثى كه بر او گذشت تاهنگام پرورش او در دامان فرعون .

✓ 2 - دوران فرار او از مصر و زندگى او در سرزمین « مدین » در محضر شعیب‌پیامبر .

✓ 3 - دوران بعثت او و سپس درگیرى‌هاى فراوانى كه با فرعون و دستگاه او داشت .

✓ 4 - دوران نجات او و بنى‌اسرائیل از چنگال فرعونیان و حوادثى كه بر آن‌ها در راه و به هنگام ورود در بیت‌المقدس گذشت .

✓ 5 - دوران درگیرى‌هاى موسى (علیه السلام)با اسرائیل . و باید توجه داشت كه در قرآن مجید درهر سوره از سوره‌هایى كه اشاره شد ، به يك يا چند قسمت از این دوران‌هاى پنج‌گانه اشاره شده است از جمله در آیه مورد بحث و ده‌ها آیه دیگر از همین سوره كه خواهد آمد ، تنها اشاره به دوران‌هاى بعد از بعثت موسى (علیه السلام)بن عمران و رسالت او شده است ، به همین

دلیل ما بحث‌هاى مربوط به دوران‌هاى قبل را به تفسیر آیات مربوط به همان قسمت در سوره‌هاى دیگر خصوصا سوره قصص واگذار مى‌کنیم . این‌که مى‌بینیم موسى (علیه السلام) در درجه اول به سوى فرعون و ملأ او مبعوث مى‌گردد ، علاوه بر این‌که يکى از برنامه‌هاى موسى (علیه السلام)، نجات بنى‌اسرائیل از چنگال استعمار فرعونیان و استخلاص آن‌ها از سرزمین مصر بود و این بدون گفتگو با فرعون ، امکان‌پذیر نبود ، به خاطر آن است كه طبق مثل معروف « همیشه آب را باید از سرچشمه صاف كرد » ، مفاسد اجتماعى و انحراف‌هاى محیط تنها با اصلاحات فردى و موضعى چاره نخواهد شد ، بلکه باید سردمداران جامعه و آن‌ها كه نبض سیاست و اقتصاد و فرهنگ را در دست دارند ، در درجه اول اصلاح گردند، تا زمینه براى‌اصلاح بقیه فراهم‌گردد و این درسى است كه قرآن به همه‌مسلمانان براى اصلاح جوامع اسلامى مى‌دهد .

سپس مى‌فرماید : « آن‌ها نسبت به آیات الهى ، ظلم و ستم كردند » ( فَظَلَمُوا بِها ) . و مى‌دانیم حقیقت ظلم به معنى وسیع كلمه ، آن است كه چیزى را در غیر محل آن به كار برند

و شك نیست كه آیات الهى ایجاب مى‌کند كه همگان در برابر آن تسلیم شوند و با پذیرا شدن آن‌ها ، خود و جامعه خویش را اصلاح نمایند ، ولى فرعون و اطرافیانش با انکار این آیات ، به این آیات ، ظلم و ستم كردند.

104 وَ قالَ مُوسى يا فِرْعَوْنُ اِنّى رَسُولٌ مِنْ رَبِّ الْعالَمینَ

و موسى (علیه السلام)گفت : اى فرعون ، من فرستاده‌اى از پروردگارجهانیانم .

و این نخستین برخورد موسى (علیه السلام)با فرعون و چهره‌اى از درگیرى حق و باطل است و جالب این‌که گویا فرعون ، اوّلین بار بود كه با خطاب اى فرعون ، روبه‌رو مى‌شد ، خطابى كه در عین رعایت ادب ، از هرگونه تملّق و چاپلوسى و اظهار عبودیت تهى بود ، چه این‌که دیگران معمولاً او را به عنوان "سرورا" ، "ملکا" ، "پروردگارا" و امثال آن خطاب مى‌کردند . و این تعبیر موسى (علیه السلام)براى فرعون به منزله زنگ خطرى محسوب مى‌شد . به‌علاوه این جمله كه موسى (علیه السلام)مى‌گوید : « من فرستاده پروردگار جهانیان هستم » ، در حقیقت يك نوع اعلان جنگ به تمام تشکیلات فرعون است ، زیرا این تعبیر اثبات مى‌کند كه فرعون و مدعیان

دیگرى همانند او ، همه دروغ مى‌گویند و تنها پروردگار جهانیان ، خدا است .

105 حَقیقٌ عَلىآ اَنْ لاآ اَقُولَ عَلَى اللّهِ اِلاَّ الْحَقَّ قَدْ جِئْتُكُمْ بِبَيِّنَةٍ مِنْ رَبِّكُمْ فَاَرْسِلْ مَعِىَ بَنى اِسْراآئیلَ

سزاوار است كه بر خدا جز حق نگویم ، من دلیل روشنى ازپروردگارتان براى شما آورده‌ام ، بنابراین بنى‌اسرائیل را با من بفرست .

و این در حقیقت قسمتى از رسالت موسى بن عمران (علیه السلام) بود كه بنى‌اسرائیل را از چنگال استعمار فرعونیان رهایى بخشد و زنجیر اسارت و بردگى را از دست و پاى آن‌ها بردارد ، زیرا بنى‌اسرائیل در آن زمان به صورت بردگانى ذلیل در دست « قبطیان » ( مردم مصر ) گرفتار بودند و از وجود آن‌ها براى انجام كارهاى پست و سخت و سنگین استفاده مى‌شد . از آیات آینده و همچنین آیات دیگر قرآن به خوبى استفاده مى‌شود كه موسى (علیه السلام) مأمور دعوت فرعون و دیگر مردمان سرزمین مصر به سوى آیین خویش نیز بود ، يعنى رسالت او منحصر به بنى‌اسرائیل نبود .

106 قالَ اِنْ كُنْتَ جِئْتَ بِاآيَةٍ فَأْتِ بِهاآ اِنْ كُنْتَ مِنَ الصّادِقینَ

( فرعون ) گفت : اگر نشانه‌اى آورده‌اى ، ارائه بده ، اگر از راستگویانى .

فرعون با این تعبیر ، ضمن ابراز تردید در صدق موسى (علیه السلام)ظاهرا قیافه حق‌جویى و حق‌طلبى به خود گرفت ، آن‌چنان كه يك جستجوگر به دنبال حق مى‌گردد .

107 فَاَلْقى عَصاهُ فَاِذا هِىَ ثُعْبانٌ مُبینٌ

ناگهان عصاى خود را افکند و اژدهاى آشکارى شد .

« راغب » در « مفردات » احتمال داده است كه كلمه « ثُعْبان » از ماده « ثعب » به معنى جریان آب گرفته شده باشد ، زیرا حرکت این حیوان ، بى‌شباهت به نهرهایى كه به طور مارپیچ حرکت مى‌کنند ، نیست . بلافاصله موسى (علیه السلام)دو معجزه بزرگ خود را كه يکى مظهر « بیم » و دیگرى مظهر « امید » و مقام « انذار » و « بشارت » او را تکمیل مى‌کرد ، نشان داد ؛ نخست « عصاى خود را انداخت و به صورت اژدهاى آشکارى درآمد » ( فَاَلْقى عَصاهُ فَاِذا هِىَ ثُعْبانٌ مُبینٌ ) . تعبیر به « مُبین » اشاره به این است كه راستى تبدیل به اژدها شد و

چشم‌بندى و تردستى و سِحر و مانند آن‌ها نبود، به‌خلاف‌کارى كه ساحران بعدا انجام دادند، زیرا در مورد آن مى‌گوید : آن‌ها چشم‌بندى كردند و عملى انجام دادند كه تصور مى‌شد مارهایى است كه به حرکت درآمده است . ذکر این نکته نیز لازم است كه در آیه 10 سوره نمل و 31 قصص ، مى‌خوانیم كه عصا همانند « جانّ » به حرکت درآمد و « جانّ » در لغت به معنى مارهاى باریك و سریع‌السّيراست و این تعبیر با تعبیر «ثُعْبان» كه به معنى اژدها و مار عظیم است ، ظاهرا سازگار نمى‌باشد .

ولى باتوجه به این نکته كه آن دو آیه مربوط به آغاز بعثت موسى (علیه السلام)و آیه موردبحث مربوط به مقابله او با فرعون است ، مشکل حل مى‌شود ، گویا در آغاز كار ، خدا موسى (علیه السلام) را تدریجا با این معجزه عظیم آشنا مى‌سازد و در صحنه اول ، كوچک‌تر و در صحنه بعد ، عظیم‌تر ظاهر مى‌گردد .

آیا تبدیل عصا به مار عظیم ، ممکن است ؟

تبدیل عصا به « مار عظیم » بدون شك يك معجزه است و با تفسیرهاى مادى معمولى

نمى‌توان آن را توجیه كرد ، بلکه از نظر يك فرد الهى و خداپرست كه همه قوانین جهان ماده را محکوم اراده پروردگار مى‌داند ، جاى تعجب نیست كه قطعه چوبى تبدیل به حیوانى شود و این در پرتو يك قدرت مافوق طبیعى است .

ولى نباید فراموش كرد كه در جهان طبیعت تمام حیوانات از خاك به وجود آمده‌اند و چوب‌ها و گیاهان نیز از خاکند ، منتها براى تبدیل خاك به يك مار عظیم طبق معمول ، شاید میلیون‌ها سال زمان لازم باشد ، ولى در پرتو اعجاز ، این زمان به قدرى كوتاه شد كه در يك لحظه همه آن تکامل‌ها و تحول‌ها به‌سرعت و پى‌درپى انجام يافت و قطعه چوبى كه طبق موازین طبیعى مى‌توانست پس‌از گذشتن میلیون‌ها سال به چنین شکلى درآید ، در چند لحظه چنین شکلى به خود گرفت . و آن‌ها كه سعى دارند براى همه معجزات انبیاء توجیه‌هاى طبیعى و مادى كنند و جنبه اعجاز آن‌ها را نفى نموده ، همه را به شکل يك سلسله مسایل عادى جلوه دهند ، هرچند برخلاف صریح كتب آسمانى باشد ، باید موقف خود را به درستى روشن كنند كه آیا آن‌ها به خدا و قدرت او ایمان دارند و او را حاکم بر

قوانین طبیعت مى‌دانند يا نه ، اگر نمى‌دانند ، سخن از انبیاء و معجزات آن‌ها براى آنان بیهوده است و اگر مى‌دانند ، دلیلى بر این‌گونه توجیهات تکلف‌آمیز و مخالفت با صریح آیات قرآن نیست (گرچه درخصوص آیه‌مورد بحث، هیچ‌یك ازمفسّرین بااختلاف سلیقه‌هایى كه دارند ، ندیده‌ایم ، دست به توجیه مادى بزنند ولى آن‌چه گفتیم ، يك اصل كلى بود ) .

108 وَ نَزَعَ يَدَهُ فَاِذا هِىَ بَيْضاآءُ لِلنّاظِرینَ

و دست خود را (از گریبان) بیرون آورد ، سفید ( و درخشان )براى بینندگان بود .

« نَزَعَ » در اصل به معنى برگرفتن چیزى از مکانى است كه در آن قرار گرفته ، مثلاً برگرفتن عبا از دوش و لباس از تن در لغت عرب ، از آن تعبیر به « نزع » مى‌شود و همچنین جدا شدن روح از تن را نیز « نزع » مى‌گویند و به همین مناسبت گاهى به معنى خارج كردن نیز آمده است كه در آیه مورد بحث به همین معنى است . گرچه در آیه سخنى از محل خارج ساختن دست ، به میان نیامده است ، ولى از آیه 32 سوره قصص ( اُسْلُكْ يَدَكَ فى جَيْبِكَ تَخْرُجْ بَيْضاءَ ) استفاده مى‌شود كه موسى (علیه السلام) دست را در گریبان مى‌کرد و سپس

خارج مى‌ساخت ، سفیدى و درخشندگى خاصى داشت ، سپس به حالت نخستین بازمى‌گشت .

در پاره‌اى روایات و تفاسیر مى‌خوانیم ؛ دست موسى (علیه السلام)علاوه بر سفیدى در این حالت ، به شدت مى‌درخشید ، ولى آیات قرآن از این موضوع ساکت است ، اگرچه منافات با آن ندارد . و همان‌طور كه گفتیم ، این موضوع و معجزه سابق درباره عصا ، مسلما جنبه طبیعى و عادى ندارد بلکه در ردیف خارق عادات پیامبران است كه بدون دخالت يك نیروى ماوراءطبیعى، امکان‌پذیر نیست . و نیز همان‌طور كه اشاره شد ، موسى (علیه السلام)با نشان دادن این معجزه مى‌خواهد این حقیقت را روشن سازد كه تنها برنامه من جنبه ارعاب و تهدید ندارد ، بلکه ارعاب و تهدید براى مخالفان است و تشویق و اصلاح و سازندگى و نورانيّت براى مؤمنان .

109 قالَ الْمَلاَءُ مِنْ قَوْمِ فِرْعَوْنَ اِنَّ هذا لَساحِرٌ عَلیمٌ

اطرافیان فرعون گفتند : بدون شك این ساحر دانایى است .

مبارزه موسى (علیه السلام) شروع مى‌شود

ولى از آیه 34 سوره شعراء استفاده مى‌شود كه این سخن را فرعون درباره موسى (علیه السلام)گفت؛ «قالَ لِلْمَلاَءِ حَوْلَهُ اِنَّ هذا لَساحِرٌ عَلیمٌ : فرعون به اطرافیان خود گفت ؛ این مرد ، ساحر دانایى است » . اما این دو آیه هیچ‌گونه منافاتى باهم ندارند ، زیرا بعید نیست كه این سخن را نخست فرعون گفته باشد ، چون همه چشم‌ها به دهان او دوخته شده بود ، سپس اطرافیان متملّق و چاپلوسش كه هیچ هدفى جز ارضاى رئیس خود نداشتند و چشمشان همواره به دهان و قیافه و اشاره او دوخته شده است ، سخن او را تکرار كردند و يک‌زبان گفتند : « صحیح است ، این مرد ساحر آزموده‌اى است » ، این برنامه اختصاص به فرعون و اطرافیان او ندارد ، بلکه درباره همه ستمگران جهان و كارگردانان آن‌ها صادق است .

110 يُریدُ اَنْ يُخْرِجَكُمْ مِنْ اَرْضِكُمْ فَماذا تَأْمُرُونَ

مى‌خواهد شما را از سرزمینتان بیرون كند، نظر شما چیست؟ (و در برابر او چه باید كرد).

یعنى درباره موسى (علیه السلام)به مشورت نشستند و به تبادل‌نظر و شور پرداختند ، زیرا مادۀ

« اَمْر » همیشه به معنى فرمان نیست ، بلکه به معنى مشورت نیز مى‌آید .

111 قالُوآا اَرْجِهْ وَ اَخاهُ وَ اَرْسِلْ فِى الْمَداآئِنِ حاشِرینَ

(سپس به فرعون) گفتند: (جریان كار) او و برادرش را به‌تأخیرانداز و جمع‌آورى كنندگان را به همه شهرها بفرست .

112 يَأْتُوكَ بِكُلِّ ساحِرٍ عَلیمٍ

تا هر ساحر ( كارآزموده و ) دانایى را به خدمت تو بیاورند .

آیا این پیشنهاد از طرف كارگردانان دستگاه فرعون ، به خاطر آن بودکه واقعا احتمال‌مى‌دادند دعوى موسى (علیه السلام)دعوى صادقانه باشد و مى‌خواستند او را بیازمایند و يا این‌که به‌عکس او را در دعوى خود كاذب مى‌دانستند و براى هرگونه تلاش و جنبش همانند تلاش‌ها و جنبش‌هاى خودشان ، انگیزه سیاسى قائل بودند كه براى يك سلسله مقاصد شخصى انجام گرفته است و از آن‌جا كه عجله در كشتن موسى (علیه السلام)و هارون باتوجه به دو معجزه عجیبش ، باعث گرایش عده زیادى به او مى‌شد و چهرۀ « نبوّت » او با چهره « مظلومیت و

شهادت » آمیخته شده ، جاذبه بیشترى به خود مى‌گرفت ، لذا نخست به این فکر افتادند كه عمل او را با اعمال خارق‌العاده ساحران خنثى كنند و آبرویش را بریزند ، سپس او را به قتل برسانند تا داستان موسى (علیه السلام)و هارون براى همیشه از نظرها فراموش گردد .

احتمال دوم با قرائن موجود در آیات ، به نظر نزدیک‌تر مى‌رسد .

113 وَ جاآءَ السَّحَرَةُ فِرْعَوْنَ قالُوآا اِنَّ لَنا لاََجْرا اِنْ كُنّا نَحْنُ الْغالِبینَ

ساحران نزد فرعون آمدند و گفتند : آیا اگر ما پیروز گردیم، اجر و پاداش مهمى خواهیم داشت ؟

کلمه « اَجْر » گرچه به معنى هرگونه پاداش است ، اما باتوجه به این‌که به صورت « نکره » است و نکره در این‌گونه موارد ، براى تعظیم و بزرگداشت يك موضوع مى‌آید ، به معنى اجر و پاداش مهم و فوق‌العاده‌اى است . به خصوص این‌که اصل اجر و پاداش ، جاى تردید و گفتگو نبود ، آن‌چه آن‌ها مى‌خواستند ، قبلاً درباره آن از فرعون قول بگیرند ، مسأله اجر و پاداش مهم و برجسته بود .

114 قالَ نَعَمْ وَ اِنَّكُمْ لَمِنَ الْمُقَرَّبینَ

گفت : آرى و شما از مقرّبان خواهید بود .

به این ترتیب هم وعده « مال » به آن‌ها داد و هم وعده « مقام بزرگ » و از تعبیر آیه این‌چنین استفاده مى‌شود كه تقرّب به فرعون در آن‌محیط ، چیزى بالاتراز مال و ثروت بود ویك موقعیت به‌اصطلاح معنوى محسوب مى‌شدکه مى‌توانست سرچشمه اموال فراوان دیگرى گردد .

115 قالُوا يا مُوسىآ اِمّا اَنْ تُلْقِىَ وَ اِمّاآ اَنْ نَكُونَ نَحْنُ الْمُلْقینَ

( ساحران ) گفتند : اى موسى (علیه السلام)یا تو بیفکن يا ما مى‌افکنیم .

سرانجام موعد معینى براى مقابله موسى (علیه السلام)با ساحران تعیین شد و چنان‌که در دو سوره طه و شعراء آمده است ، از همه مردم به عنوان يك دعوت عمومى براى مشاهده این ماجرا دعوت به عمل آمد و این‌ها نشان مى‌دهد كه فرعون به پیروزى نهایى خود ایمان داشت . روز موعود فرارسید و ساحران همه مقدمات كار خود را فراهم ساخته بودند ، يك

مشت ریسمان و عصا كه درون آن‌ها گویا مواد شیمیایى مخصوصى قرار داده‌شده بود، تهیه‌کردند كه در برابر تابش آفتاب ، به صورت گازهاى سبکى درمى‌آمد و آن طناب‌ها و عصاهاى توخالى را به حرکت درمى‌آورد . صحنه عجیبى بود ، موسى (علیه السلام)تك و تنها ( فقط برادرش با او بود ) در برابر انبوه جمعیت ساحران و مردم زیادى كه غالبا طرفدار و پشتیبان آن‌ها بودند ، قرار گرفت . ساحران با غرور مخصوصى رو به سوى موسى (علیه السلام)کردند و گفتند : « يا تو شروع به كار كن و عصا را بیفکن و يا ما آغاز مى‌کنیم و وسایل خود را مى‌افکنیم » .

116 قالَ اَلْقُوا فَلَمّاآ اَلْقَوْا سَحَرُوآا اَعْيُنَ النّاسِ‌وَ اسْتَرْهَبُوهُمْ وَ جاآءوُا بِسِحْرٍ عَظیمٍ

گفت : شما بیفکنید و هنگامى كه ( وسایل سِحر خود را )افکندند ، مردم را چشم‌بندى كردند و ترساندند و سِحرعظیمى به وجود آوردند .

موسى (علیه السلام)با خونسردى مخصوصى در پاسخ « گفت : شما قبلاً شروع كنید ، شما وسایل خود را بیفکنید » ( قالَ اَلْقُوا ) . « هنگامى كه ساحران طناب‌ها و ریسمان‌ها را به وسط میدان افکندند ، مردم را چشم‌بندى كرده و با اعمال و گفتارهاى اغراق‌آمیز خود ، هول و

وحشتى در دل مردم افکندند و سِحر عظیمى در برابر آن‌ها انجام دادند » ( فَلَمّا اَلْقَوْا سَحَرُوا اَعْيُنَ النّاسِ وَ اسْتَرْهَبُوهُمْ وَ جاآءوُا بِسِحْرٍ عَظیمٍ ) . كلمه « سِحْر » همان‌گونه كه در « تفسیرنمونه » ، جلد اول ، ذیل آیه 120 گفته شده است ، در اصل به معنى خدعه و نیرنگ و شعبده و تردستى است ، گاهى نیز به معنى هر چیزى كه عامل و انگیزه آن نامرئى مرموز باشد ، آمده است . بنابراین افرادى كه با استفاده از سرعت حرکات دست و مهارت در جابه‌جاکردن اشیاء ، مطالب را به‌صورت خارق‌العاده جلوه‌گر مى‌سازند و همچنین كسانى كه با استفاده كردن از خواص شیمیایى و فیزیکى مرموز ، مواد و اشیاء مختلف آثار خارق‌العاده‌اى به مردم نشان مى‌دهند ، همه در عنوان « ساحِر » داخل هستند . علاوه‌بر این‌ها ساحران معمولاً از يك سلسله تلقین‌هاى مؤثر نسبت به شنوندگان و جمله‌هاى اغراق‌آمیز و گاهى هول‌انگیز و وحشتناك براى تکمیل كار خود استفاده مى‌کنند كه اثر روانى فوق‌العاده‌اى در بینندگان و شنوندگان مى‌گذارد و از آیات مختلفى كه در این سوره و سوره‌هاى دیگر قرآن درباره ماجراى ساحران عصر فرعون آمده ، چنین استفاده مى‌شود كه

آن‌ها از همه این عوامل و وسایل استفاده كرده‌اند ، جمله « سَحَرُوا اَعْيُنَ النّاسِ » ( چشم مردم را سِحر كردند ) و جمله « وَ اسْتَرْهَبُوهُمْ » ( مردم را به وحشت انداختند ) و يا تعبیرات دیگرى كه در سوره‌هاى طه و شعراء آمده است، همه گواه بر این حقیقت است .(1)

صحنۀ عجیب سِحر ساحران

قرآن با جمله « وَ جاآءوُا بِسِحْرٍ عَظیمٍ » به طور سربسته اشاره به این واقعیت كرده است كه صحنه‌اى را كه ساحران به وجود آورده بودند ، بسیار مهم و حساب‌شده و هول‌انگیز بود وگرنه كلمه « عَظیم » در این‌جا به كار نمى‌رفت . از تواریخ و روایات و سخنان مفسران كه در ذیل این آیات و آیات مشابه آن آمده است ، نیز به خوبى وسعت ابعاد این صحنه آشکار مى‌شود ، بنا به گفته بعضى از مفسران ، ساحران به ده‌ها هزار نفر بالغ مى‌شدند و تعداد


1) شرح حقیقت سِحْر در « تفسیر نمونه » ، جلد 1 ، صفحه 265 آمده‌است .

وسایلى كه از آن استفاده كردند ، نیز ده‌ها هزار وسیله بود و باتوجه به این‌که در آن عصر ، ساحران‌آزموده و مجرّب در مصر فراوان بودند ، این موضوع جاى تعجب نیست .

به‌خصوص این‌که در آیه 67 سوره طه مى‌گوید : « فَاَوْجَسَ فى نَفْسِهِ خیفَةً مُوسى » ، يعنى صحنه به اندازه‌اى عظیم و وحشت‌انگیز بود كه حتى موسى (علیه السلام)در دل كمى ترسید ، هرچند طبق صریح « نهج البلاغه » در خطبه 4 ، ترس‌او به‌خاطر این بوده است كه مردم ممکن است آن‌چنان تحت تأثیر این صحنه عظیم قرار گیرند كه بازگرداندن آن‌ها مشکل باشد ، به هر صورت همه آن‌ها حکایت از عظمت این صحنه مى‌کند .

استفاده از سلاح مشابه

از این بحث به خوبى استفاده مى‌شود كه فرعون باتوجه به حکومت پهناورش درکشور مصر، داراى سیاست‌هاى حساب‌شده شیطانى بود ، براى مبارزه با موسى (علیه السلام)و هارون ، تنها از وسیله تهدید و ارعاب استفاده نکرد ، بلکه كوشش كرد كه به گمان خود از سلاح مشابهى در برابر موسى (علیه السلام)استفاده كند و مسلما اگر در كار خود پیروز مى‌شد ، هیچ‌گونه نام و نشانى از

موسى (علیه السلام)و مکتبش باقى نمى‌ماند و در آن صورت كشتن موسى (علیه السلام)بسیار ساده و بى‌دردسر موافق افکار عمومى بود، بى‌خبر از این‌که موسى (علیه السلام)متکى به يك نیروى انسانى نیست كه قابل مقابله و معارضه بوده باشد ، از نیروى لایزال الهى و قدرت بى‌انتهاى او مدد مى‌گیرد كه هر مقاومتى را درهم مى‌کوبد و نابود مى‌کند و در هر حال استفاده از سلاح مشابه ، بهترین راه پیروزى در برابر دشمنان سرسخت محسوب مى‌گردد و نیروهاى مادى را درهم مى‌شکند .

117 وَ اَوْحَيْناآ اِلى مُوسىآ اَنْ اَلْقِ عَصاكَ فَاِذا هِىَ تَلْقَفُ ما يَأْفِكُونَ

و به موسى (علیه السلام)وحى كردیم كه عصاى خود را بیفکن، ناگهان (به‌صورت مارعظیمى درآمد و) وسایل دروغین آنان را به سرعت برگرفت .

« تَلْقَفُ » از ماده « لَقْف » به معنى برگرفتن چیزى با قدرت و سرعت است ، خواه به وسیله دهان و دندان باشد ، يا به وسیله دست ، ولى در پاره‌اى از موارد به معنى بلعیدن نیز آمده است و در آیه مورد بحث نیز ظاهرا به همین معنى است .

« يَأْفِكُونَ » از ماده « اِفْك » در اصل به معنى منصرف ساختن از چیزى است و در آن‌جا

که دروغ انسان را از حق بازمى‌دارد ، به آن « اِفْك » گفته مى‌شود .

در این هنگام كه همه مردم به جنب و جوش افتاده بودند و غریو شادى از هر سو بلند بود و فرعون و اطرافیانش تبسّم رضایت‌بخشى بر لب داشتند و برق شادى از چشمانشان مى‌درخشید ، وحى الهى به سراغ موسى (علیه السلام)آمد و به او فرمان به انداختن عصا داد ، ناگهان صحنه به كلى دگرگون شد و رنگ‌ها از چهره‌ها پرید و تزلزل بر ارکان فرعون و يارانش افتاد . چیزى كه سبب شد مردم بدانند عمل موسى (علیه السلام)یك امر خارق عادت الهى است كه به اتکاى نیروى بى‌انتهاى پروردگار انجام گرفته ، این است كه مصر در آن زمان، ساحران فراوان و بسیار آزموده داشت و اساتید این فن و ساحران پرسابقه ، چهره‌هاى شناخته‌شده‌اى در آن محیط بودند ، درحالى‌که موسى (علیه السلام)به هیچ‌یك از این‌صفات متصف نبود، مردى به‌ظاهر گمنام‌از میان بنى‌اسرائیل‌برخاست و دست‌به چنان كارى زد كه همه در مقابل آن عاجز و ناتوان ماندند ، از این جا معلوم شد كه يك نیروى غیبى در كار بوده و موسى (علیه السلام)یك فرد عادى و معمولى نیست.

118 فَوَقَعَ الْحَقُّ وَ بَطَلَ ما كانُوا يَعْمَلُونَ

( در این موقع ) حق آشکار گردید و آن‌چه آن‌ها ساخته بودند ، باطل شد .

زیرا كار موسى (علیه السلام)یك واقعیت بود و اعمال آن‌ها يك مشت تقلّب و تزویر و چشم‌بندى و اغفال ، و شك نیست‌که هیچ باطلى در برابر حق ، براى همیشه ياراى مقاومت‌ندارد. و این نخستین ضربه‌اى بود كه بر پایه قدرت فرعون جبّار فرود آمد .

119 فَغُلِبُوا هُنالِكَ وَ انْقَلَبُوا صاغِرینَ

در آن‌جا مغلوب شدند و خوار و كوچك گشتند .

گرچه در تواریخ در این‌جا مطالب فراوانى نوشته‌اند ، ولى حتى بدون نقل تواریخ نیز مى‌توان حدس زد كه در این هنگام چه ولوله‌اى در میان مردم برپا گردید، جمعى به‌قدرى ترسیدندکه پا به فرار گذاشتند و عده‌اى فریاد مى‌کشیدند ، بعضى بیهوش شدند و فرعون و اطرافیانش كه باوحشت و اضطراب به این صحنه مى‌نگریستند ، قطرات عرق شرم بر چهره‌هایشان نمایان شده بود و به آینده مبهم و تاریك خود مى‌اندیشیدند و نمى‌توانستند

درباره چنین صحنه‌اى‌که هیچ انتظار آن را نداشتند، فکرى كنند و براى آن راه حلى بیابند .

120 وَ اُلْقِىَ السَّحَرَةُ ساجِدینَ

و ساحران ( همگى ) به سجده افتادند .

121 قالُوآا امَنّا بِرَبِّ الْعالَمینَ

و گفتند : ما به پروردگار جهانیان ایمان آوردیم .

122 رَبِّ مُوسى وَ هارُونَ

پروردگار موسى (علیه السلام)و هارون .

چگونه سرانجام حق پیروز شد

ضربه مهم‌تر آن‌گاه واقع شد كه صحنه مبارزه ساحران با موسى (علیه السلام)به‌کلى تغییر شکل داد ، ناگهان « همه ساحران به زمین افتادند و براى عظمت خداوند سجده كردند و فریاد زدند ما ایمان به پروردگار جهانیان آوردیم ، همان پروردگار موسى (علیه السلام)و هارون » . و با بیان این جمله باصراحت این حقیقت را بیان داشتند كه غیر از این خداى ساختگى ، پروردگارى

است واقعى كه ما به او ایمان آورده‌ایم، حتى به‌کلمه « رَبِّ الْعالَمینَ » نیز قناعت نکردند، زیرا فرعون ادعا مى‌کرد كه پروردگار جهانیان منم ، لذا پس از آن اضافه كردند ؛ « رَبِّ مُوسى وَ هارُونَ » تا راه را به روى هرگونه سوءاستفاده‌اى ببندند . و این چیزى بود كه به هیچ‌وجه براى فرعون و دستگاه او قابل پیش‌بینى نبود ، يعنى عده‌اى كه چشم امید براى كوبیدن موسى (علیه السلام)به‌آن‌ها دوخته‌شده بود، درصف‌اول مؤمنان قرارگرفتند و پیش روى عموم مردم براى خدا به خاك افتادند و اعلام تسلیم مطلق و بى‌قید و شرط در برابر دعوت موسى (علیه السلام)کردند .

البته این موضوع كه انسان‌هایى این‌چنین منقلب گردند ، نباید جاى تعجب باشد ، زیرا نور ایمان و توحید در همه دل‌ها وجود دارد، ممکن است پرده‌ها و حجاب‌هاى اجتماعى ، زمانى كوتاه يا طولانى آن را بپوشاند ، اما گهگاه كه طوفان مى‌وزد و حجاب‌ها كنار مى‌رود ، فروغ خود را چنان آشکار مى‌سازد كه چشم‌ها را خیره مى‌کند . به‌خصوص این‌که ساحران ، اساتید كهنه‌کارى بودند كه از همه‌کس به فوت و فن سِحر واردتر بودند ، آن‌ها به‌خوبى

مى‌توانستند میان « معجزه » و « سِحْر » فرق بگذارند ، چیزى كه براى دیگران تشخیصش شاید احتیاج به دقت و مطالعه داشت ، براى آن‌ها از آفتاب روشن‌تر بود ، آن‌ها باتوجه به فنون سِحْر كه سال‌ها آموخته بودند ، دریافتند كه كار موسى (علیه السلام)هیچ‌گونه شباهتى با سِحر ندارد ، از نیروى انسانى سرچشمه نگرفته بلکه زاییده يك قدرت مافوق طبیعى و مافوق بشرى است و با توجه به این واقعیت ، جاى تعجب نیست كه با آن صراحت و سرعت و بدون واهمه از آینده كار ، ایمان خود را اظهاردارند. جمله « اُلْقِىَ السَّحَرَةُ » كه با فعل مجهول ذکر شده ، شاهد گویایى براى‌استقبال فوق‌العاده و تسلیم‌مطلق ساحران در برابر موسى (علیه السلام)است ، يعنى آن‌چنان جاذبه معجزه موسى (علیه السلام)در قلب و فکر آن‌ها اثر گذاشت كه گویى همه را بى‌اختیار به زمین افکند و به اقرار و اعتراف واداشت .

123 قالَ فِرْعَوْنُ ءَامَنْتُمْ بِهِ قَبْلَ اَنْ اذَنَ لَكُمْ اِنَّ هذا لَمَكْرٌ مَكَرْتُمُوهُ فِى الْمَدینَةِ لِتُخْرِجُوا مِنْهاآ اَهْلَها فَسَوْفَ تَعْلَمُونَ

فرعون گفت : آیا به او ایمان آوردید ، پیش از آن‌که به‌شما اجازه دهم، حتماً این

توطئه‌اى است‌که در این شهر(و دیار)چیده‌اید تا اهلش‌را از آن بیرون كنید ولى به زودى خواهید دانست .

هنگامى كه ضربه تازه‌اى با پیروزى موسى (علیه السلام)بر ساحران و ایمان آوردن آن‌ها به موسى (علیه السلام)بر ارکان قدرت فرعون فرود آمد ، فرعون بسیار متوحش و دستپاچه شد ، زیرا مى‌دید اگر عکس‌العمل شدیدى در برابر این صحنه نشان ندهد ، همه يا بیشتر مردم به موسى (علیه السلام)ایمان خواهند آورد و دیگر مسلط شدن بر اوضاع ، غیرممکن خواهد بود ، لذا بلافاصله دست به دو ابتکار زد ؛

نخست اتهامى‌که شاید عوام‌پسند هم بود، به ساحران بست ، سپس با شدیدترین تهدید آن‌ها را مورد حمله قرار داد ولى برخلاف انتظار فرعون ، ساحران آن‌چنان مقاومتى در برابر

این دو صحنه از خود نشان دادند كه فرعون و دستگاه او را در شگفتى فروبردند و نقشه‌هاى آن‌ها خنثى گشت و به این ترتیب ضربه سومى بر پایه‌هاى قدرت لرزان او فرود آمد كه در آیات مورد بحث این صحنه به طور جالب ترسیم شده است ؛ نخست مى‌گوید : « فرعون به

ساحران گفت : آیا پیش از این‌که به شما اجازه دهم ، به او ( موسى (علیه السلام)) ایمان آورده‌اید » ؟

گویا با تعبیر « بِهِ » ( به او ) نظر دارد موسى (علیه السلام)را فوق‌العاده تحقیر كند و با جمله « قَبْلَ اَنْ اذَنَ لَكُمْ » شاید مى‌خواهد اظهار دارد كه من هم حقیقت‌جو و حقیقت‌طلب هستم ، اگر در كار موسى (علیه السلام)واقعیتى وجود داشت ، خودم به مردم اجازه مى‌دادم ایمان بیاورند ، ولى این عجله شما نشان داد كه نه تنها حقیقتى در كار نیست ، بلکه يک‌نوع توطئه و تبانى بر ضد مردم مصر در جریان است . به هر حال جمله بالا نشان مى‌دهد كه فرعون جبّار كه جنون قدرت‌طلبى همه وجود او را فراگرفته بود ، مى‌خواست ادعا كند كه نه‌تنها مردم مصر ، حق ندارند بدون اجازه او عملى انجام دهند يا سخنى گویند، بلکه بدون فرمان و اذن او، حق اندیشیدن و فکر كردن و ایمان آوردن را نیز ندارند . و این بالاترین نوع استعمار است كه ملتى آن‌چنان برده و اسیر گردند كه حتى حق فکر كردن و اندیشیدن و ایمان قلبى به كسى يا مکتبى را نداشته باشند . این همان برنامه‌اى است كه در « استعمار نو » نیز دنبال مى‌شود يعنى استعمارگران تنها به استعمار اقتصادى و سیاسى و اجتماعى قناعت نمى‌کنند ، بلکه

مى‌کوشند كه ریشه‌هاى كار خود را با استعمار فکرى تقویت نمایند . در كشورهاى سرمایه‌دارى غرب كه بعضى گمان مى‌کنند حداقل استعمارى از نظر فکر و اندیشه وجود ندارد و هرکس مى‌تواند آزادانه تفکر كند و بیندیشد و انتخاب نماید ، این موضوع به شکل دیگرى انجام مى‌شود ، زیرا سرمایه‌داران بزرگ با تسلط كامل بر مطبوعات مهم ، رادیوها ، تلویزیون‌ها و به طور كلى وسایل ارتباط جمعى مقاصد و افکار خویش را در لباس آزادى فکر بر مردم تحمیل مى‌کنند و با شستشوى مداوم مغزى مردم آن‌ها را به سویى كه مى‌خواهند مى‌کشانند و این‌بلاى بزرگى‌است براى دنیاى معاصر . سپس فرعون اضافه كرد : « این نقشه‌اى است كه شما در این شهر كشیده‌اید تا به وسیله آن ، اهل آن را بیرون كنید » ( اِنَّ هذا لَمَكْرٌ مَكَرْتُمُوهُ فِى الْمَدینَةِ لِتُخْرِجُوا مِنْهاآ اَهْلَها ) . باتوجه به آیه 71 سوره طه كه مى‌گوید : « اِنَّهُ لَكَبیرُكُمُ الَّذى عَلَّمَكُمُ السِّحْرَ : موسى (علیه السلام)استاد بزرگ شما است كه به شما سِحر آموخته است » ، روشن مى‌شود كه منظور فرعون این است كه شما يك تبانى و توطئه حساب‌شده از مدت‌ها پیش براى تسلط بر اوضاع مصر و گرفتن زمام‌قدرت به‌دست داشته‌اید، نه این‌که تنها در این چند

روز كه شاید موسى (علیه السلام)با ساحران ملاقات مقدماتى داشته است ، ترتیب چنین برنامه‌اى را داده‌اید . از این‌جا روشن مى‌شودکه منظور از « مدینه » ، مجموع كشور مصر است و به اصطلاح "الف و لام" ، به‌معنى "الف و لام جنس" مى‌باشد و منظور از «لِتُخْرِجُوا مِنْهاآ اَهْلَها» ، تسلط موسى (علیه السلام)و بنى‌اسرائیل بر اوضاع مصر و بیرون كردن اطرافیان‌فرعون ازهمه مقامات‌حساس و يا تبعیدعده‌اى از آن‌ها به نقاط دور دست است ، آیه 110 همین سوره كه تفسیر آن گذشت ، نیز شاهد این مدعا است . در هر صورت این تهمت به‌قدرى بى‌اساس و رسوا بود كه جز عوام الناس و افراد كاملاًبى‌اطلاع نمى‌توانستند آن‌را بپذیرند، زیرا موسى (علیه السلام)در محیط مصر، حضور نداشت و هیچ‌کس او را با ساحران ندیده بود و اگر استاد معروف آن‌ها باشد ، باید همه‌جا مشهور گردد و بسیارى از مردم او را بشناسند و این‌ها مطالبى نبود كه بتوان آن‌ها را به این آسانى مکتوم داشت ، زیرا تبانى با يك يا چند نفر به‌طور مخفیانه امکان دارد، اما باهزاران نفر ساحران مصر كه در شهرهاى پراکنده و مختلف زندگى داشتند ، آن‌هم يک‌چنین تبانى مهمى ، عملاً امکان‌پذیر نبود . سپس فرعون به‌طور سربسته اما شدید

ومحکم آن‌هارا تهدید كرد و گفت : « اما به زودى خواهید فهمید » ( فَسَوْفَ تَعْلَمُونَ ) .

124 لاَُقَطِّعَنَّ اَيْدِيَكُمْ وَ اَرْجُلَكُمْ مِنْ خِلافٍ ثُمَّ لاُصَلِّبَنَّكُمْ اَجْمَعینَ

سوگندمى‌خورم كه دست‌ها و پاهاى شما را به طور مخالف( دست راست با پاى چپ يا دست‌چپ با پاى‌راست ) قطع‌مى‌کنم، سپس همگى شمارا به دارمى‌آویزم.

تهدیدهاى بیهوده

درحقیقت منظور این بوده‌است كه آن‌ها رابا زجر و شکنجه به قتل برساند و صحنه بسیار هولناك و عبرت‌انگیزى براى همگان به وجود آورد ، زیرا بریدن دست و پا و سپس به دار آویختن سبب مى‌شد كه در انظار مردم خون از بدنشان فواره بزند و آن‌ها نیز بر فراز دار دست و پا زنند تا زمانى‌که مرگشان فرارسد ( توجه داشته باشید كه دار زدن در آن زمان ، به صورت امروز نبود كه طناب را به گردن افراد بیاویزند بلکه به زیر شانه‌هاى آن‌ها قرار مى‌دادند تا به زودى نمیرند ) .

و شاید بریدن‌دست و پاها به‌طور مخالف براى این بوده‌است كه این كار سبب مى‌شده ،

دیرتر بمیرند و زجر و شکنجه بیشتر ببینند . قابل توجه این‌که برنامه‌اى راکه فرعون در این‌جا براى مبارزه با ساحرانى كه به موسى (علیه السلام)ایمان آورده بودند ، در پیش گرفت ، يك برنامه عمومى در مبارزات ناجوانمردانه جبّاران با طرفداران حق است كه ازیک‌سو از حربه تهمت استفاده مى‌کنند، تا موقعیت حق‌طلبان را در افکار عمومى تضعیف كنند و از سوى دیگر تکیه بر زور و قدرت و تهدید به قتل و نابودى‌مى‌نمایند تااراده آن‌ها را درهم بشکنند ، ولى همان‌طور كه در دنباله داستان موسى (علیه السلام)مى‌خوانیم ، هیچ‌یك از این دو حربه در طرفداران راستین حق كارگر نگردید و نباید كارگر شود .

125 قالُوا اِنّاآ اِلى رَبِّنا مُنْقَلِبُونَ

( ساحران ) گفتند : ( مهم نیست ) ما به سوى پروردگارمان بازمى‌گردیم .

یعنى اگر آخرین تهدید تو عملى شود ، سرانجامش این است كه ما در راه خدا و در طریق استقامت و پایمردى در دفاع از آیین او ، شربت شهادت خواهیم نوشید و این نه تنها به ما زیانى نمى‌رساند و از ما چیزى نمى‌کاهد ، بلکه سعادت و افتخار بزرگى براى ما محسوب مى‌شود .

126 وَ ما تَنْقِمُ مِنّاآ اِلاّ اَنْ امَنّا بِاآیاتِ رَبِّنا لَمّا جاآءَتْنا رَبَّناآ اَفْرِغْ عَلَيْنا صَبْرا وَ تَوَفَّنا مُسْلِمینَ

تنها ایراد تو به ما، این‌است‌که ما به‌آیات پروردگارخویش هنگامى‌که براى‌ماآمد ایمان آورده‌ایم، بارالها ،پیمانه صبر (و استقامت) را تاآخر برما بریز و ما را مسلمان بمیران (و تا پایان‌عمر بااخلاص و ایمان‌بدار).

جمله « تَنْقِمُ » از ماده « نِقْمَت » در اصل به معنى انکار كردن چیزى است به زبان يا به وسیله عمل و مجازات نمودن . « اَفْرِغ » از ماده « اِفْراغ » به معنى ریختن ماده سیالى از ظرف

است ، به طورى كه ظرف از آن خالى شود . درواقع مى‌گوید : ما نه اخلالگریم و نه توطئه و تبانى خاصى بر ضد تو كرده‌ایم و نه محرّك ما برایمان به موسى (علیه السلام)این بوده است كه زمام قدرت را به دست گیریم و نه مردم این كشور را از سرزمین خود بیرون كنیم و خودت نیز مى‌دانى كه ما این‌کاره نیستیم ، بلکه ما هنگامى كه حق را دیدیم و نشانه‌هاى آن را به خوبى شناختیم، به نداى پروردگار خود پاسخ گفتیم و ایمان‌آوردیم و تنهاگناه ما در نظر تو ،

همین است و بس . در حقیقت آن‌ها با جمله نخست ، به فرعون نشان دادند كه هرگز از تهدید او نمى‌هراسند و با شهامت ، به استقبال همه حوادث حتى مرگ و شهادت مى‌شتابند و با جمله دوم ، به اتهاماتى كه فرعون بر آن‌ها وارد كرده بود ، باصراحت پاسخ گفتند . سپس روى از فرعون برتافتند و متوجه درگاه پروردگار شدند و از او تقاضاى صبر و استقامت كردند ، زیرا مى‌دانستند بدون حمایت و يارى او ، توانایى مقابله با این تهدیدهاى سنگین را ندارند . و جالب این‌که آن‌ها با جمله « اَفْرِغْ عَلَيْنا صَبْرا » چنین اظهار داشتندکه چون خطر به آخرین درجه رسیده‌است، تو نیز آخرین درجه صبر و استقامت را به ما مرحمت كن .

استقامت در سایه آگاهى

ممکن است در نخستین برخورد با ماجراى ساحران زمان موسى (علیه السلام)که درپایان ، مؤمنان راستینى ازکار درآمدند ، انسان درشگفتى فرومى‌رودکه مگر ممکن‌است در مدتى به‌این كوتاهى چنین انقلاب و تحولى در فکر و روح انسانى پیدا شود كه از صف مخالف كاملاً بریده و درصف موافق گام بگذارد و آن‌چنان سرسختانه از عقیدۀ تازۀ خود دفاع كند

که به تمام موقعیت و زندگى خویش پشت پا زند و شربت شهادت را شجاعانه و با چهره‌اى خندان تا آخرین جرعه بنوشد ؟

ولى اگر به این نکته توجه كنیم كه آن‌ها با سوابق زیادى كه در علم سِحر داشتند ، به خوبى به عظمت معجزه موسى (علیه السلام)و حقانیت او پى بردند و از روى آگاهى كامل در این میدان گام گذاشتند ، این آگاهى سرچشمه عشق سوزانى شد كه تمام وجود آن‌ها را دربرگرفت ، عشقى كه هیچ حدّ و مرزى را به رسمیت نمى‌شناسد و مافوق همه خواسته‌هاى انسان است . آن‌ها به خوبى مى‌دانستند در چه راهى گام گذاشته‌اند و براى چه مى‌جنگند و با چه‌کسى مبارزه مى‌کنند وچه آینده درخشانى به‌دنبال این‌مبارزه در پیش دارند ؟ آرى اگر ایمان با آگاهى كامل توأم گردد ، از چنین عشقى سربرمى‌آورد كه این‌گونه فداکارى‌ها در راه آن شگفت‌انگیز نیست . به‌همین جهت مى‌بینیم آن‌ها باصراحت و شجاعت ( چنان‌که در آیه 72 سوره طه آمده است ) گفتند : « سوگند به همان‌کس كه ما را آفریده ، ما هرگز تو را بر دلایل روشنى كه از طرف پروردگار به ما رسیده است ، مقدم نخواهیم داشت ، تو هرچه مى‌خواهى ، بکن ، اما بدان

که دایرۀ قدرتت محدود به همین زندگى دنیا است » . و سرانجام چنان‌که در روایات و تواریخ آمده است ، آن‌قدر در این راه ایستادگى به خرج دادند كه فرعون ، تهدید خود را عملى ساخت و بدن‌هاى مُثله شده آنان را در كنار رود نیل بر شاخه‌هاى درختان بلند نخل ، آویزان نمود و نام پرافتخار آن‌ها در دفتر آزاد مردان جهان ثبت شد و به گفته مفسر بزرگ « مرحوم طبرسى » ؛ «کانُوا اَوَّلَ النَّهارِ كُفّارا سَحَرَةً وَ اخِرُ النَّهارِ شُهَداءَ بَرَرَةً: صبحگاهان كافر بودند و ساحر، شامگاهان شهیدان نیکوکار راه خدا » . ولى باید توجه داشت كه چنین انقلاب و تحول و استقامتى ، جز در پناه امدادهاى الهى ممکن نیست و مسلما آن‌ها كه در مسیر حق گام مى‌گذارند، چنین امدادهایى به‌سراغ آن‌ها خواهد شتافت .

127 وَ قالَ‌الْمَلاَءُ مِنْ قَوْمِ فِرْعَوْنَ اَتَذَرُ مُوسى وَ قَوْمَهُ لِيُفْسِدُوا فِى الاَرْضِ وَيَذَرَكَ وَالِهَتَكَ قالَ‌سَنُقَتِّلُ‌اَبْناآءَهُمْ وَنَسْتَحْيىنِساآءَهُمْ وَاِنّافَوْقَهُمْ قاهِرُونَ

اشراف‌قوم‌فرعون(به‌او)گفتند: آیا موسى (علیه السلام)و قومش‌را رهامى‌کنى‌که درزمین فساد كنند و تو و خدایانت را رها سازند، گفت: بزودى پسرانشان را مى‌کشیم و دخترانشان را زنده

نگه مى‌داریم ( تا خدمت ما كنند ) و ما بر آن‌ها كاملاً مسلط هستیم .

از این تعبیر به خوبى استفاده مى‌شود كه فرعون بعد از شکست در برابر موسى (علیه السلام)مدتى او و بنى‌اسرائیل را آزاد گذارد ( البته آزادى نسبى ) و آن‌ها نیز بیکار ننشستند و به تبلیغ آیین موسى (علیه السلام)پرداختند تا آن‌جا كه قوم فرعون از نفوذ و پیشرفت آن‌ها بیمناك شدند و نزد فرعون آمدند و او را تشویق به شدت عمل در برابر موسى (علیه السلام)و بنى‌اسرائیل كردند . آیا این دوران آزادى نسبى ، به خاطر ترس و وحشتى بود كه در دل فرعون از معجزه كوبنده موسى (علیه السلام)به وجود آمد و يا اختلافى بود كه میان مردم مصر و حتى قبطیان درباره موسى (علیه السلام)و آیین او پیدا شده بود و جمعى به او تمایل پیدا كرده بودند و فرعون مشاهده كرد نمى‌تواند در چنین شرایطى دست به كار شود و شدت عمل به خرج دهد ؟ هر دو احتمال به ذهن فرعون نزدیك است و ممکن است هر دو توأما چنین اثرى در فکر فرعون گذارده باشد . به هر حال فرعون با اخطار اطرافیان ، تشویق به شدت عمل در برابر بنى‌اسرائیل شد و در پاسخ هواخواهانش چنین گفت : « به زودى پسران آن‌ها را به قتل

مى‌رسانیم و نابود مى‌کنیم و زنانشان را ( براى خدمت ) زنده مى‌گذاریم و ما بر آن‌ها تسلط كامل داریم » ( قالَ سَنُقَتِّلُ اَبْناآءَهُمْ وَ نَسْتَحْيى نِساآءَهُمْ وَ اِنّا فَوْقَهُمْ قاهِرُونَ ) . دراین‌که منظور از «الِهَتَكَ» ( خدایان تو ) چیست ؟ در میان مفسران گفتگو است ، آن‌چه با ظاهر آیه موافق‌تر است ، این است كه فرعون هم براى خود بت‌ها و معبودها و خدایانى داشت، اگرچه باتوجه به آیه 24 سوره نازعات ؛ « اَنَا رَبُّكُمُ الاَعْلى » و آیه 38 سوره قصص ؛ « ما عَلِمْتُ لَكُمْ مِنْ اِلهٍ غَيْرى » معلوم مى‌شود كه مردم مصر بزرگ‌ترین خدایشان فرعون بود و يا حداقل او خود را بزرگ‌ترین معبود مردم مصر مى‌دانست و معبودى براى آن‌ها در ردیف خودش قائل بود ، اما با این حال او براى خویش معبودهایى انتخاب كرده بود كه آن‌ها را پرستش مى‌کرد . نکته دیگر این‌که فرعون در این‌جا دست به يك مبارزه ریشه‌دار و عمیق مى‌زند و تصمیم بر كارى مى‌گیرد كه در آینده به كلى قدرت بنى‌اسرائیل را درهم بشکند و آن این‌که مردان جنگى و مبارز را با كشتن فرزندان بنى‌اسرائیل ریشه‌کن سازد و تنها زنان و دختران را براى كنیزى و خدمتکارى باقى بگذارد و این آیین هر استعمار نو و كهنه‌اى است

که افراد مثبت و فعال را از میان برمى‌دارند و يا روح مردانگى و شهامت را با وسایل گوناگون در آن‌ها مى‌کشند و افراد غیرفعال را زنده نگه مى‌دارند . البته این احتمال نیز هست كه فرعون مى‌خواسته است این سخن به گوش بنى‌اسرائیل برسد و از دو جهت روحیه آن‌ها درهم شکسته شود ؛ يکى از نظر كشته شدن پسران و مردان آینده و دیگرى از نظر این‌که نوامیسشان به چنگال دشمن خواهد افتاد . و در هر حال با جمله « اِنّا فَوْقَهُمْ قاهِرُونَ » مى‌خواهد وحشت و اضطراب را از دل پیروان خود بردارد و به آن‌ها اطلاع دهد كه كاملاً بر اوضاع مسلط است . در این‌جا سؤالى پیش مى‌آید و آن این‌که ؛ چرا فرعون تصمیم بر قتل موسى (علیه السلام)نگرفت و تنها نقشه نابود كردن فرزندان بنى‌اسرائیل را كشید ؟ از آیات سوره مؤمن به خوبى استفاده مى‌شود كه فرعون در آغاز، تصمیم بر قتل موسى (علیه السلام)داشت، ولى اندرزهاى توأم با تهدید مؤمن آل فرعون و این‌که اقدام به قتل موسى (علیه السلام)ممکن است خطرناك واقع شود و او به راستى از طرف خدا باشد و آن‌چه از مجازات‌هاى الهى مى‌گوید ، به قدر كافى در فکر و روح فرعون اثر گذاشت . به علاوه بعد از جریان پیروزى موسى (علیه السلام)بر ساحران ، این خبر در

همه‌جا منعکس گردید و در مورد طرفدارى و مخالفت با موسى (علیه السلام)در میان مردم مصر اختلاف افتاد، شاید فرعون ازاین بیم‌داشت‌که اگربخواهد تصمیم حادّى بر ضد موسى (علیه السلام)بگیرد ، با واکنش شدیدى كه از طرف مردمى كه تحت تأثیر او واقع شده‌اند ، روبه‌رو گردد ، به این جهات از تصمیم بر قتل موسى (علیه السلام)منصرف گردید .

128 قالَ مُوسى لِقَوْمِهِ اسْتَعینُوا بِاللّهِ وَ اصْبِرُوآا اِنَّ الاَرْضَ لِلّهِ يُورِثُها مَنْ يَشاآءُ مِنْ عِبادِهِ وَ الْعاقِبَةُ لِلْمُتَّقینَ

موسى (علیه السلام)به قوم خود گفت: از خدا يارى جویید و استقامت‌پیشه كنیدکه زمین از آنِ خدا است و آن را به هر كس بخواهد (و شایسته بداند) واگذار مى‌کند و سرانجام ( نیك ) براى پرهیزکاران است .

این سه شرط كه يکى از آن‌ها در زمینه عقیده ( استعانت جستن از خدا ) و دیگرى در زمینه اخلاق ( صبر و استقامت ) و دیگرى در زمینه عمل ( تقوا و پرهیزکارى ) است ، تنها شرط پیروزى قوم بنى‌اسرائیل به دشمن نبود بلکه هر قوم و ملتى بخواهند بر دشمنانشان

پیروز شوند ، بدون داشتن این برنامه سه‌ماده‌اى ، امکان ندارد افراد بى‌ایمان و مردم سست و ترسو و ملت‌هاى آلوده و تبهکار ، اگر هم پیروز گردند ، موقتى و ناپایدار خواهد بود . قابل توجه این‌که این سه شرط هرکدام فرع بر دیگرى است ، پرهیزگارى بدون استقامت در برابر شهوات و زرق و برق جهان ماده ، ممکن نیست همان طور كه صبر و استقامت نیز بدون ایمان به خدا ، بقاء و دوام ندارد .

129 قالُوا اوُذینا مِنْ‌قَبْلِ اَنْ تَأْتِيَنا وَ مِنْ‌بَعْدِ ماجِئْتَنا قالَ عَسى رَبُّكُمْ اَنْ يُهْلِكَ عَدُوَّكُمْ وَ يَسْتَخْلِفَكُمْ فِى‌الاَرْضِ‌فَيَنْظُرَ كَيْفَ تَعْمَلُونَ

گفتند: پیش از آن‌که به‌سوى ما بیایى، آزار دیدیم و(هم‌اکنون) پس از آمدنت نیز آزار مى‌بینیم ( كِى این آزارها سرخواهد آمد ؟ ) گفت : امید است پروردگارتان دشمن شما را هلاك كند و شما را در زمین جانشین ( آن‌ها ) سازد و بنگرد چگونه عمل مى‌کنید ؟

گویا بنى‌اسرائیل مانند بسیارى از مردم انتظار داشتند كه با قیام موسى (علیه السلام) يك شبه همه كارها روبه‌راه شود ، فرعون از بین برود ، فرعونیان نابود شوند و كشور پهناور مصر با

تمام ذخایرش در اختیار بنى‌اسرائیل قرار گیرد ، همه این‌ها از طریق اعجاز ، صورت گیرد و گردى هم به صورت بنى‌اسرائیل ننشیند . ولى موسى (علیه السلام)به آن‌ها فهماند با این‌که سرانجام پیروز خواهند شد ، اما راه درازى در پیش دارند و این پیروزى طبق سنت الهى در سایه استقامت و كوشش و تلاش به دست خواهد آمد ، همان‌طور كه آیه مورد بحث مى‌گوید : « موسى (علیه السلام)گفت امید است پروردگار شما دشمنتان را نابود كند و شما را جانشینان آن‌ها در زمین قرار دهد » ( قالَ عَسى رَبُّكُمْ اَنْ يُهْلِكَ عَدُوَّكُمْ وَ يَسْتَخْلِفَكُمْ فِى الاَرْضِ ) .

ذکر كلمه « عَسى » ( شاید و امید است ) همانند كلمه « لَعَلَّ » كه در بسیارى از آیات قرآن آمده است ، درحقیقت اشاره به این است كه این پیروزى و موفقیت ، شرایطى دارد كه بدون آن شرایط ، به آن نخواهند رسید ( شرح بیشتر در این‌باره را در « تفسیر نمونه » ، ذیل آیه 84

سوره نساء مطالعه فرمایید ) . و در پایان آیه مى‌فرماید : خداوند این نعمت‌ها را به شما خواهد داد و آزادى از دست رفته را به شما برمى‌گرداند ، « تا ببینید چگونه عمل خواهید كرد » ( فَيَنْظُرَ كَيْفَ تَعْمَلُونَ ) .

یعنى پس‌از پیروزى ، دوران آزمایش شما شروع خواهد شد ، آزمایش ملتى فاقد همه‌چیز كه در پرتو هدایت الهى همه‌چیز را پیدا كرده است . این تعبیر ضمنا اشعارى به این دارد كه در آینده از بوته این آزمایش خوب بیرون نخواهید آمد و شما هم به هنگام قدرت يافتن ، همچون دیگران دست به ظلم و فساد خواهید زد .

130 وَ لَقَدْ اَخَذْناآ الَ فِرْعَوْنَ بِالسِّنینَ وَ نَقْصٍ مِنَ‌الثَّمَراتِ لَعَلَّهُمْ يَذَّكَّرُونَ

و ما نزدیکان فرعون ( و قوم او ) را به خشکسالى و كمبودمیوه‌ها گرفتار كردیم ، شاید متذکر گردند .

مجازات‌هاى بیدارکننده

کلمه « اآل » در اصل « اَهْل » بوده و سپس به اصطلاح قلب شده و به این صورت در آمده است و اهل ، به معنى نزدیکان و خاصان انسان است ، اعم از این‌که بستگان نزدیك او باشند و يا همفکران و همگامان و اطرافیان . «سِنین» جمع «سَنَة» به معنى سال است ولى معمولاً هنگامى كه با كلمه « اَخْذ » ( گرفتن ) به كار مى‌رود ، به معنى گرفتار قحطى و

خشکسالى‌شدن مى‌آید، بنابراین «اَخَذَهُ السَّنَةَ» ( سال او را گرفت ) يعنى گرفتار خشکسالى شد و شاید علت آن ، این باشد كه سال‌هاى قحطى در برابر سال‌هاى عادى و معمولى كم است ، بنابراین اگر منظور از سال ، سال‌هاى عادى باشد ، چیز تازه‌اى نیست و از آن معلوم مى‌شود كه منظور سال‌هاى فوق‌العاده يعنى قحطى است . يك قانون كلى الهى در مورد تمام پیامبران این بوده است كه به هنگامى كه با مخالفت‌ها روبه‌رو مى‌شدند ، خداوند براى تنبّه و بیدارى اقوام سرکش ، آن‌ها را گرفتار مشکلات و ناراحتى‌ها مى‌ساخته تا در خود احساس نیاز كنند و فطرت توحید كه به هنگام رفاه و آسایش زیر پوشش غفلت قرار مى‌گیرد ، آشکار گردد و به ضعف و ناتوانى خویش پى ببرند و متوجه مبدأ قادر و توانایى كه تمام نعمت‌ها از ناحیه او است ، شوند . با این‌که‌خشکسالى و قحطى، دامان همه فرعونیان را گرفت ، ولى در آیه فوق ، تنها سخن از نزدیکان و خاصان او به میان آمده است ، اشاره به این‌که آن‌چه مهم است ، این است كه آن‌ها بیدار شوند زیرا نبض سایر مردم به دست آن‌ها است ، آن‌ها هستند كه مى‌توانند دیگران را گمراه سازند و يا به راه آورند و به همین جهت تنها سخن از آنان به

میان آمده ، اگرچه دیگران هم گرفتار همین عواقب بودند . این نکته را نیز نباید از نظر دور داشت كه خشکسالى براى مصر ، بلاى بزرگى محسوب مى‌شد ، زیرا مصر يك كشور كاملاً كشاورزى بود و خشکسالى همه طبقات آن را تحت فشار شدید قرار مى‌داد ، ولى مسلماً آل‌فرعون كه صاحبان اصلى زمین‌ها و منافع آن بودند ، بیش از همه زیان مى‌دیدند . ضمنا از آیه فوق معلوم مى‌شود كه خشکسالى ، چند سال ادامه يافت زیرا « سِنین » جمع است ، به‌خصوص این‌که « نَقْصٍ مِنَ‌الثَّمَراتِ » ( كمبود میوه‌ها ) نیز به آن اضافه شده ، زیرا خشکسالى‌هاى موقت ممکن است در درختان كمتر اثر بگذارد ، اما هنگامى كه طولانى گردد ، درختان را نیز از بین مى‌برد ، این احتمال نیز وجود دارد كه علاوه بر خشکسالى ، آفتى میوه‌هاى آن‌ها را فراگرفته باشد . جمله « لَعَلَّهُمْ يَذَّكَّرُونَ » گویا اشاره به این نکته است كه توجه به حقیقت توحید در روح آدمى ، از آغاز وجود دارد ، سپس به خاطر تربیت‌هاى نادرست و يا مستى نعمت ، آن را فراموش مى‌کند، اما به‌هنگام گرفتارى درچنگال مشکلات مجددا يادآور مى‌شود و ماده « تَذَكُّر » كه به مفهوم يادآورى است ، مناسب همین معنى

مى‌باشد . قابل توجه این‌که در ذیل آیه 94 ، جمله « لَعَلَّهُمْ يَضَّرَّعُونَ » ( شاید در پیشگاه خدا خضوع كنند و تسلیم شوند ) آمده‌که درواقع يکى مقدمه دیگرى مى‌باشد، زیرا نخست انسان، « متذكّر » مى‌شود و بعد در مقام « خضوع و تسلیم » و يا تقاضا از پروردگار برمى‌آید .

131 فَاِذا جاآءَتْهُمُ الْحَسَنَةُ قالُوا لَنا هذِهِ وَ اِنْ تُصِبْهُمْ سَيِّئَةٌ يَطَّيَّرُوا بِمُوسى وَ مَنْ مَعَهُ اَلا اِنَّما طاآئِرُهُمْ عِنْدَ اللّهِ وَ لكِنَّ اَكْثَرَهُمْ لا يَعْلَمُونَ

اما (آن‌ها نه‌تنها پندنگرفتند، بلکه) هنگامى كه نیکى ( ونعمت ) به آن‌ها مى‌رسید، مى‌گفتند: به‌خاطر خودما است ،ولى موقعى كه بدى (و بلا) به آن‌ها مى‌رسید، مى‌گفتند: ازشومى موسى (علیه السلام)و كسان او است ، بگو : سرچشمه همه این فال‌هاى بدنزد خدا است (و شما را به‌خاطر اعمال بدتان كیفر مى‌دهد)اما اکثر آن‌ها نمى‌دانند .

« يَطَّيَّرُوا » از ماده « تطیر » به معنى فال بد زدن است و ریشه اصلى آن ، كلمه « طیر » به معنى پرنده مى‌باشد و از آن‌جا كه عرب ، فال بد را غالبا به وسیله پرندگان مى‌زد ، گاهى صدا

کردن كلاغ را به فال بد مى‌گرفت و گاهى پریدن پرنده‌اى را از دست چپ نشانه تیره‌روزى

مى‌پنداشت ، كلمه « تطیر » به معنى فال بد زدن به طور مطلق آمده است . قابل توجه این‌که این طرز تفکر ، مخصوص فرعونیان نبود ، هم‌اکنون در میان اقوام خودخواه و گمراه نیز این موضوع به وضوح دیده مى‌شودکه براى قلب حقایق و گمراه‌ساختن وجدان خویش يا دیگران، هر زمان پیروزى نصیبشان‌شود، آن را مرهون لیاقت و كاردانى خویش مى‌دانند ، هرچند لیاقت آن‌ها كمترین اثرى در آن پیروزى نداشته باشد و به‌عکس هر بدبختى دامنشان را مى‌گیرد ، فورا به بیگانگان و دست‌هاى مرموز و يا آشکار دشمن نسبت مى‌دهند ، هرچند خودشان عامل اصلى بدبختى بوده باشند .

قرآن مجید مى‌گوید : دشمنان پیامبر اسلام صلى‌الله‌علیه‌و‌آله نیز در برابر او چنین منطقى داشتند (78/نساء) و در جاى دیگر مى‌گوید : انسان‌هاى منحرف ، این‌چنین هستند (50/فصّلت) و این درحقیقت يکى‌از مظاهر بارز روح خودخواهى و لجاجت است .

فال نیك و بد

شاید همیشه درمیان انسان‌ها و اقوام مختلف، فال‌نیك و بد رواج داشته است ، امورى

را به فال نیك مى‌گرفتند و دلیل بر پیروزى و پیشرفت كار مى‌دانستند و امورى را به فال بد مى‌گرفتند و دلیل بر شکست و ناکامى و عدم پیروزى مى‌پنداشتند درحالى‌که هیچ‌گونه رابطه منطقى در میان پیروزى و شکست با این‌گونه امور وجود نداشت و مخصوصا در قسمت فال بد ، غالبا جنبه خرافى و نامعقول داشته و دارد . این دو گرچه اثر طبیعى ندارند ، ولى بدون تردید اثر روانى مى‌توانند داشته باشند ، فال نیك غالبا مایه امیدوارى و حرکت است ولى فال بد، موجب يأس و نومیدى و سستى و ناتوانى‌است . شاید به خاطر همین موضوع است كه در روایات اسلامى از فال نیك نهى نشده، اما فال‌بد به شدت محکوم گردیده است، در حدیث معروفى از پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله نقل شده : « تَفَأَّلُوا بِالْخَيْرِ تَجِدُوهُ : كارها را به فال نیك بگیرید ( و امیدوار باشید ) تا به آن برسید » جنبه‌اثباتى این‌موضوع منعکس‌است و در حالات خود پیامبر گرامى صلى‌الله‌علیه‌و‌آله و پیشوایان‌اسلام علیهم‌السلام نیز دیده‌مى‌شود كه گاهى مسائلى را به فال نیك مى‌گرفتند ، مثلاً در جریان برخورد مسلمانان با كفار مکه در سرزمین «حُدَيْبِيَّة» مى‌خوانیم ، هنگامى كه « سهیل بن عمرو » به عنوان نمایندۀ كفار مکه به سراغ پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله

آمد و حضرت از نام او آگاه گردید، فرمود: « قَدْ سَهْلَ عَلَيْكُمْ وَ اَمْرُكُمْ : از نام "سهیل" من تفأل مى‌زنم كه كار بر شما سهل و آسان مى‌گردد » .(1)دانشمند معروف « دمیرى » كه‌از نویسندگان قرن‌هشتم هجرى است ، در يکى از نوشته‌هاى خود اشاره به همین مطلب كرده و مى‌گوید : این‌که پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله فال نیك را دوست مى‌داشت ، به خاطر آن بود كه انسان هرگاه امیدوار به فضل پروردگار باشد ، در راه خیر گام برمى‌دارد و هنگامى كه امید خود را از پروردگار قطع كند ، در راه شر خواهد افتاد و فال بد زدن ، مایه سوءظن و موجب انتظار بلا و بدبختى كشیدن است .(2)اما در مورد فال بد كه عرب آن را « تطیر » و « طیره » مى‌نامد ، در روایات اسلامى -- همان‌طور كه گفتیم -- شدیدا مذمت شده ، همان‌طور كه در قرآن مجید نیز كرارا به آن اشاره گردیده و محکوم شده است (3)، از جمله در حدیثى مى‌خوانیم كه پیغمبر گرامى صلى‌الله‌علیه‌و‌آله .


1) « المیزان » ، جلد 19 ، صفحه 86 .

2) « سفینة البحار » ، جلد 2 ، صفحه 102 .

3) مانند ؛ 19 / يس ، 47 / نمل و آیه مورد بحث .

فرمود : « اَلطَّيْرَةُ شِرْكٌ : فال بد زدن ( و آن را مؤثر در سرنوشت آدمى دانستن ) يک‌نوع شرك به خدا است » .(1)و نیز مى‌خوانیم كه اگر فال بد ، اثرى داشته باشد ، همان اثر روانى‌است ، امام صادق (علیه السلام) فرمود : « اَلطَّيْرَةُ عَلى ما تَجْعَلُها اِنْ هَوَّنْتَها تَهَوَّنَتْ وَ اِنْ شَدَّدْتَها تَشَدَّدَتْ وَ اِنْ لَمْ تَجْعَلْها شَيْئا لَمْ تَكُنْ شَيْئا : فال بد اثرش به همان اندازه است كه آن را مى‌پذیرى ، اگر آن را سبك بگیرى، كم‌اثرخواهدبود و اگرآن را محکم‌بگیرى، پراثر و اگربه‌آن اعتنانکنى، هیچ‌اثرى نخواهدداشت » .(2)در اخبار اسلامى از پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله نقل شده است كه راه مبارزه با فال بد ، بى‌اعتنایى است ، از پیغمبر اکرم صلى‌الله‌علیه‌و‌آله نقل شده كه فرمود : « ثَلاثٌ لا يَسْلَمُ مِنْها اَحَدٌ الطَّيْرَةُ وَ الْحَسَدُ وَ الظَّنُّ قیلَ فَما نَصْنَعُ قالَ : اِذا تَطَيَّرْتَ فَامْضِ وَ اِذا حَسَدْتَ فَلا تَبْغِ وَ اِذا ظَنَنْتَ فَلا تُحَقِّقْ : سه چیز است كه هیچ‌کس از آن سالم نمى‌ماند ( و وسوسه‌هاى آن در درون قلب غالب اشخاص پیدا مى‌شود ) فال بد و حسد و سوءظن .


1) « المیزان » ، ذیل آیه مورد بحث .

2) « المیزان » ، ذیل آیه مورد بحث .

است ، عرض كردند : پس چه كنیم ؟ فرمود : هنگامى كه فال بد زدى ، اعتنا مکن و بگذر و هنگامى كه حسد در دلت پیدا شد ، عملاً كارى برطبق آن انجام مده و هنگامى كه سوءظن پیدا كردى ، آن را نادیده بگیر » . عجیب این‌است كه موضوع فال نیك و بد، حتى درکشورهاى پیشرفته صنعتى و در میان افراد به اصطلاح روشنفکر و حتى نوابغ معروف وجود داشته و دارد ، از جمله در میان برخى از غربى‌ها ، رد شدن از زیر نردبان و افتادن نمکدان و هدیه دادن چاقو ، به شدت به فال بد گرفته مى‌شود . البته وجود فال نیك همان‌طور كه گفتیم ، مسأله مهمى نیست بلکه غالباً اثر مثبت دارد ولى با عوامل فال بد همیشه باید مبارزه كرد و آن‌ها را از افکار دورساخت و بهترین‌راه براى مبارزه با آن، تقویت روح توکل و اعتماد بر خدا در دل‌ها است ، همان‌طور كه در روایات اسلامى نیز به آن اشاره شده است .

132 وَ قالُوا مَهْما تَأْتِنا بِهِ مِنْ ايَةٍ لِتَسْحَرَنا بِها فَما نَحْنُ لَكَ بِمُؤْمِنینَ

و گفتند: هرزمان آیتى براى‌ما بیاورى‌که سِحرمان كنى،مابه توایمان‌نمى‌آوریم.

هنگامى كه مرحله اول يعنى خشکسالى و زیان‌هاى مالى در آن‌ها ، اثر بیدارکننده

نگذاشت ، نوبت مرحله دوم كه مجازات‌هاى سخت‌تر و شدیدتر بود ، فرارسید و خداوند آن‌ها را به بلاهاى پى‌درپى و كوبنده كه به طور متناوب نازل مى‌شد ، گرفتار ساخت ، اما متأسفانه باز هم بیدار نشدند . لحن آیات و قرائن چنین نشان مى‌دهد كه دستگاه تبلیغاتى فرعون كه مسلماً با تناسب آن زمان ، مجهزترین دستگاه تبلیغاتى بود و نظام حاکم مصر، كاملاً از آن بهره‌بردارى مى‌کرد، در همه‌جا بسیج شده بود كه تهمت سِحر را به عنوان يك شعار عمومى بر ضد موسى (علیه السلام) پخش كند ، زیرا هیچ وصله‌اى مناسب‌تر از آن ، براى معجزات موسى (علیه السلام)نیافته بود تا بدین‌وسیله جلوى نفوذ او را در قلوب مردم بگیرند .

133 فَاَرْسَلْنا عَلَيْهِمُ الطُّوفانَ وَ الْجَرادَ وَ الْقُمَّلَ وَ الضَّفادِعَ وَ الدَّمَ ایاتٍ مُفَصَّلاتٍ فَاسْتَكْبَرُوا وَ كانُوا قَوْما مُجْرِمینَ

سپس (بلاها را پشت سر هم بر آن‌ها نازل كردیم) طوفان و ملخ و آفت گیاهى و قورباغه‌ها و خون را كه نشانه‌هایى‌از هم جدابودند ، بر آن‌ها فرستادیم ( ولى باز بیدار نشدند ) و تکبر ورزیدند و جمعیت گنهکارى بودند .

بلاهاى پى‌درپى و رنگارنگ

« طُوفان » از ماده « طَوْف » به معنى موجود گردنده و طواف‌کننده است ، سپس به‌هر حادثه‌اى كه انسان را احاطه كند ، طوفان گفته شده ، ولى در لغت عرب بیشتر به سیلاب‌ها و امواج گردنده و كوبنده‌اى گفته مى‌شود كه خانه‌ها را ویران مى‌کند و درختان را از ریشه برمى‌کند ( اگرچه در زبان فارسى امروز ، طوفان بیشتر به بادهاى شدید و كوبنده اطلاق مى‌گردد ) . سپس « ملخ را بر زراعت‌هاو درختان آن‌ها مسلط ساخت » ( وَ الْجَرادَ ) . در روایات وارد شده است ، آن‌چنان ملخ به جان درختان و زراعت‌ها افتاد كه همه را از شاخ و برگ خالى‌کرد، حتى بدن آن‌ها را نیز آزار مى‌داد ، آن‌چنان كه داد و فریاد آن‌ها بلند شده بود . هر بار كه بلایى فرا مى‌رسید ، دست به دامن موسى (علیه السلام)مى‌زدند تا از خدا بخواهد رفع بلا كند ، بعد از طوفان و ملخ‌خوارگى ، نیز همین تقاضا را كردند و موسى (علیه السلام)پذیرفت و بلا برطرف شد ، ولى باز دست از لجاجت خویش برنداشتند . بار سوم « قُمَّل » را بر آن‌ها مسلط ساخت ( وَ الْقُمَّلَ ) . در این‌که منظور از « قُمَّل » چیست ، میان مفسران گفتگو است،

ولى ظاهر این است كه يک‌نوع آفت نباتى بوده كه به غلاّت آن‌ها افتاد و همه را فاسد كرد . هنگامى كه امواج این بلا فرونشست و باز ایمان نیاوردند ، بار دیگر خداوند نسل قورباغه را آن‌چنان افزایش داد كه به صورت يك بلا ، زندگى آن‌ها را فراگرفت ( وَ الضَّفادِعَ ) . «ضَفادِع» جمع «ضفدع» به معنى قورباغه است ، این كلمه به صورت جمع در آیه فوق آمده ، ولى عذاب‌هاى دیگر به صورت مفرد ذکر شده است و شاید دلیل بر آن باشد كه انواع مختلفى‌از قورباغه‌هارا خداوند براین‌هامسلط ساخت. همه‌جا قورباغه‌هاى كوچك و بزرگ ، حتى در خانه‌ها و اتاق‌ها و سفره‌ها و ظروف غذا مزاحم آنان بود ، آن‌چنان كه دنیا بر آنان تنگ شد ولى باز در برابر حق زانو نزدند و تسلیم نشدند . در این هنگام خدا خون را برآن‌ها مسلط ساخت ( وَ الدَّمَ ) . بعضى گفته‌اند : بیمارى « رُعاف » ( خون‌دماغ شدن ) به صورت يك بیمارى عمومى درآمد و همگى گرفتار آن شدند ، ولى بیشتر روات و مفسران گفته‌اند : رودخانه عظیم نیل به رنگ خون درآمد ، آن‌چنان كه براى هیچ مصرفى قابل استفاده نبود . و در پایان مى‌فرماید : « این آیات و معجزات آشکار و نشانه‌هاى حقانیت

موسى (علیه السلام)را به آن‌ها نشان دادیم ، اما آن‌ها در برابر آن تکبر ورزیدند و از قبول حق ، سر باز زدند و جمعیت‌مجرم و گنهکارى‌بودند » ( ایاتٍ مُفَصَّلاتٍ فَاسْتَكْبَرُوا وَ كانُوا قَوْما مُجْرِمینَ ) . در بعضى از روایات مى‌خوانیم كه هرکدام از این بلاها ، در يک‌سال واقع مى‌شد ، يعنى يک‌سال طوفان و سیلاب ، سال دیگر ملخ‌خوارگى و سال بعد آفات نباتى و همچنین ، ولى در بعضى دیگر از روایات مى‌خوانیم كه میان هریك از این‌ها با دیگرى ، يك ماه بیشتر فاصله نبود ، ولى در هر حال شك نیست كه در فواصل مختلف و جدا از يکدیگر ( چنان‌که قرآن مى‌گوید مفصّلات ) صورت گرفت ، تا مهلت كافى براى تفکر و تنبّه و بیدارى داشته باشند . قابل توجه این‌که در روایات مى‌خوانیم كه این بلاها تنها دامان فرعونیان را مى‌گرفت و بنى‌اسرائیل از آن برکنار بودند ، شك نیست كه این يک‌نوع اعجاز بوده ، اما قسمتى از آن را مى‌توان با توجه به نکته زیر توجیه علمى نمود ، زیرا مى‌دانیم در كشورى با مشخصات مصر ، بهترین نقطه زیبا و مورد توجه همان دو طرف شط عظیم نیل بوده است كه در اختیار فرعونیان و قبطى‌ها قرار داشت ، قصرهاى زیبا و خانه‌هاى مجلّل و باغ‌هاى

خرّم و مزارع آباد را درهمین منطقه‌مى‌ساختند و طبعا به بنى‌اسرائیل كه بردگان آن‌ها بودند ، از زمین‌هاى دورافتاده و بیابان‌ها و نقاط كم‌آب ، سهمى مى‌رسید . طبیعى است هنگامى كه طوفان و سیلاب برخاست ، از همه نزدیک‌تر به كام خطر دو طرف شط عظیم نیل بوده و همچنین قورباغه‌ها از شط‌برخاستند و اثر خونابه شدن شط قبل از همه در خانه‌هاى فرعونیان نمایان شد و اما ملخ و آفات نباتى نیزدر درجه‌اول‌متوجه‌نقاط‌سرسبزتر و پربرکت‌تر مى‌شود.

134 وَ لَمّا وَقَعَ عَلَيْهِمُ الرِّجْزُ قالُوا يا مُوسَى ادْعُ لَنا رَبَّكَ بِما عَهِدَ عِنْدَكَ لَئِنْ كَشَفْتَ عَنَّا الرِّجْزَ لَنُؤْمِنَنَّ لَكَ وَلَنُرْسِلَنَّ مَعَكَ بَنى اِسْراآئیلَ

هنگامى‌که بلا بر آن‌ها مسلط مى‌شد، مى‌گفتند: اى موسى (علیه السلام)،از خدایت براى ما بخواه به عهدى‌که با تو كرده، رفتار كند،اگر این بلا را از ما مرتفع سازى، قطعا به تو ایمان مى‌آوریم و بنى‌اسرائیل را با تو خواهیم فرستاد .

« رِجْز » در معانى زیادى به كار رفته است ؛ بلاهاى سخت ، طاعون ، بت و بت‌پرستى،

وسوسه شیطان، برف ياتگرگ سخت . ولى همه این‌ها مصداق‌هاى مختلفى است از مفهومى كه ریشه اصلى آن را تشکیل مى‌دهد ، زیرا ریشه اصلى آن ، به طورى كه « راغب » در كتاب « مفردات » گفته ، همان اضطراب است و به گفته « طبرسى » در « مجمع البیان » مفهوم اصلیش انحراف از حق مى‌باشد ، بنابراین اگر به مجازات و كیفر و بلا ، « رِجْز » گفته مى‌شود ، براى این است كه بر اثر انحراف از حق و ارتکاب گناه ، دامان انسان را مى‌گیرد ، همچنین بت‌پرستى يک‌نوع انحراف از حق و اضطراب در عقیده است و نیز به همین جهت عرب‌ها به يك نوع بیمارى كه به شتر دست مى‌دهد و سبب لرزش پاى او مى‌گردد تا آن‌جا كه مجبور است گام‌ها را كوتاه بردارد ، گاهى راه برود و گاهى توقف كند ، « رَجَز » مى‌گویند و این‌که ملاحظه مى‌کنیم به اشعار جنگى ، « رَجَز » اطلاق مى‌شود ، آن نیز به خاطر آن است

که داراى مقطع‌هاى كوتاه و نزدیك به هم مى‌باشد .

فرعونیان هنگامى كه در چنگال بلا گرفتار مى‌شدند -- مانند همه تبهکاران -- موقتا از خواب غفلت بیدار مى‌گشتند و به دست و پا مى‌افتادند و از موسى (علیه السلام) مى‌خواستند كه

دست به دعا بردارد و نجات آن‌ها را از خدا بخواهد ، اما همین كه طوفان بلا و امواج حوادث فرومى‌نشست ، همه‌چیز را فراموش كرده ، به حال اول بازمى‌گشتند . منظور از «رِجْز» در آیات فوق ، ظاهرا همان مجازات‌هاى بیدارکننده پنج‌گانه‌اى است كه در آیات قبل به آن اشاره شد ، اگرچه بعضى از مفسران احتمال داده‌اند كه اشاره به بلاهاى دیگرى باشد كه خداوند بر آن‌ها نازل كرد كه در آیات گذشته به آن اشاره نشده است ، از جمله بلاى طاعون و يا برف و تگرگ شدید و مرگبارکه در تورات نیز به قسمت اخیر اشاره شده است . در مورد جمله «بِما عَهِدَ عِنْدَكَ» و این‌که منظور ازآن عهد الهى كه نزد موسى (علیه السلام)بوده ، چیست ، مفسران گفتگو كرده‌اند ، آن‌چه نزدیک‌تر به نظر مى‌رسد ، این است كه منظور از آن ، وعده‌اى است كه خدا به موسى (علیه السلام)داده بود كه اگر دعا كند ، دعایش به اجابت مى‌رسد ولى این احتمال را نیز داده‌اند كه منظور از « عَهْد » ، همان عهد « نبوّت » است و باء ، "باء قسم" مى‌باشد ، يعنى « تو را به حق مقام نبوّتى كه دارى ، سوگند مى‌دهیم » كه براى برطرف شدن این حوادث دردناك ، دعا كن .

135 فَلَمّا كَشَفْنا عَنْهُمُ الرِّجْزَ اِلىآ اَجَلٍ هُمْ بالِغُوهُ اِذا هُمْ يَنْكُثُونَ

اما هنگامى كه بلا را پس از مدت معینى كه به آن مى‌رسیدند، از آن‌ها برمى‌داشتیم، پیمان خویش را مى‌شکستند.

پیمان‌شکنى‌هاى مکرر

« نَكْث » در اصل به معنى باز كردن ریسمان تابیده است و سپس به معنى شکستن پیمان به كار رفته است . جمله « اِلى اَجَلٍ هُمْ بالِغُوهُ » اشاره به این است كه موسى (علیه السلام)براى آن‌ها مدتى تعیین مى‌کرد و مى‌گفت: در فلان‌وقت ، این بلا برطرف خواهد شد ، براى این‌که كاملاً روشن شود این دگرگونى تصادفى نبوده ، بلکه به برکت درخواست او از خدا بوده است . جمله « اِذا هُمْ يَنْكُثُونَ » با توجه به این‌که « يَنْكُثُونَ » فعل‌مضارع است و دلیل بر استمرار مى‌باشد، نشان مى‌دهد كه آن‌ها مکرر با موسى (علیه السلام)پیمان مى‌بستند ، سپس آن را مى‌شکستند ، به طورى كه پیمان‌شکنى جزء برنامه آن‌ها شده بود .

136 فَانْتَقَمْنا مِنْهُمْ فَاَغْرَقْناهُمْ فِى‌الْيَمِّ بِاَنَّهُمْ كَذَّبُوا بِاآیاتِنا وَ كانُوا عَنْها غافِلینَ

سرانجام ما از آن‌ها انتقام گرفتیم و آن‌ها را در دریا غرق كردیم، زیرا آیات ما

را تکذیب كردند و از آن غافل بودند .

به طورى كه از متون لغت و كتب احادیث استفاده مى‌شود ، « يَم » به معنى دریا است و بر رودخانه‌هاى عظیم همانند نیل نیز اطلاق مى‌شود ، اما در این‌که « يَم » يك لغت عربى

است يا سریانى يا هیروگلیفى ، در میان دانشمندان گفتگو است ، نویسنده « المَنار » از يکى از دانشمندان معروف مصرى كه وجوه اشتراك لغات هیروگلیفى و عربى را جمع‌آورى كرده و كتاب « معجم الکبیر » را در این زمینه تألیف نموده ، نقل مى‌کند كه او پس از تحقیق ، لغت « يَم » را در زبان قدیم مصر به معنى دریا پیداکرده است .

بنابراین چون این جریان مربوط به مصر بوده ، قرآن از لغات آن‌ها در بیان این حادثه استفاده كرده است . « اِنْتِقام » در لغت عرب به معنى مجازات و كیفر دادن است نه آن‌چنان‌که در فارسى امروز از آن فهمیده مى‌شود. نه این‌که به‌راستى غافل بودند، زیرابارها با وسایل مختلف ، موسى (علیه السلام) به آن‌ها گوشزد كرده بود، بلکه عملاً همچون غافلان بى‌خبر ، كمترین توجهى به آیات خدا نداشتند . شك نیست كه منظور از انتقام الهى ، این نیست كه

خداوند همانند اشخاص كینه‌توز به مقابله برخیزد و در برابر اعمال دیگران واکنش نشان دهد ، بلکه منظور از انتقام الهى ، آن است‌که جمعیت فاسد و غیرقابل اصلاح را كه در نظام آفرینش حق حیات ندارند ، نابود سازند.

137 وَ اَوْرَثْنَاالْقَوْمَ‌الَّذینَ كانُوا يُسْتَضْعَفُونَ مَشارِقَ الاَرْضِ وَ مَغارِبَهَا الَّتى بارَكْنا فیها وَ تَمَّتْ كَلِمَتُ‌رَبِّكَ الْحُسْنى عَلى بَنىآاِسْراآئیلَ بِما صَبَرُوا وَ دَمَّرْناما كانَ يَصْنَعُ فِرْعَوْنُ وَ قَوْمُهُ وَ ما كانُوا يَعْرِشُونَ

و مشرق‌ها و مغرب‌هاى پربرکت زمین را به آن قوم تضعیف شده ( زیر زنجیر ظلم و ستم ) واگذار كردیم و وعده نیك پروردگارت بر بنى‌اسرائیل ، به خاطر صبر و استقامتى كه نشان دادند ، تحقق يافت و آن‌چه فرعونیان ( از كاخ‌هاى مجلل ) مى‌ساختند و آن‌چه از باغات داربست‌دار فراهم ساخته بودند ، درهم كوبیدیم .

سرانجام دردناك قوم فرعون

« اِرْث » در لغت به معنى مالى است كه بدون تجارت و معامله از كسى به كسى مى‌رسد ،

اعم از این‌که از مردگان باشد يا از زندگان . « دَمَّرْنا » از ماده « تَدْمیر » به معنى هلاك كردن و نابود ساختن است . « صُنْع » آن‌چنان‌که « راغب » در كتاب « مفردات » گفته ، ( غالبا ) به معنى كارهاى جالب مى‌آید و در آیه فوق به معنى معمارى‌هاى زیبا و چشم‌گیر عصر فرعونیان آمده است . « ما يَعْرِشُونَ » در اصل به معنى درختان و باغ‌هایى است كه به وسیله نصب داربست‌ها برپا مى‌شوند و منظره پرشکوهى دارند . « يُسْتَضْعَفُونَ » كه از ماده « اِسْتِضْعاف » گرفته شده، معادل كلمه « اِسْتِعْمار » است كه درعصر و زمان ما به‌کارمى‌رود و مفهوم آن ، این است كه قومى ستم‌پیشه جمعیتى‌را تضعیف كنند تا بتوانند از آن‌ها در مسیر مقاصدشان بهره‌کشى نمایند ، منتها این تفاوت را با كلمه استعمار دارد كه استعمار ، ظاهرش به معنى آباد ساختن است و باطنش به معنى ویرانگرى ، ولى استضعاف ظاهر و باطنش هردو يکى است و تعبیر به « كانُوا يُسْتَضْعَفُونَ » اشاره به‌این است‌که فرعونیان به طور مداوم آن‌ها را در ضعف و ناتوانى نگه مى‌داشتند ، ضعف و ناتوانى فکرى و اخلاقى و اقتصادى از هر نظر و در تمام جهات . و تعبیر به « مَشارِقَ الاَرْضِ وَ مَغارِبَها » ( مشرق‌ها و مغرب‌هاى زمین ) اشاره به

سرزمین‌هاى وسیع و پهناورى‌است‌که در اختیار فرعونیان بود ، زیرا سرزمین‌هاى كوچك ، مشرق‌ها و مغرب‌هاى مختلف و به تعبیر دیگر افق‌هاى متعدد ندارد ، اما يك سرزمین پهناور ، حتما اختلاف افق و مشرق‌ها و مغرب‌ها ، به خاطر خاصیت كرویت زمین خواهد داشت ، به همین دلیل است كه ما این تعبیر را كنایه از وسعت سرزمین فراعنه گرفتیم . و جمله « بارَكْنا فیها » اشاره به آبادى فوق‌العاده این منطقه يعنى مصر و شام است كه هم در آن زمان و هم در این زمان از مناطق پربرکت دنیا محسوب مى‌شود و به طورى كه بعضى از مفسران نوشته‌اند ، در آن روز كشور فراعنه به قدرى وسعت داشت كه سرزمین شامات را هم دربرمى‌گرفت .

بنابراین منظور حکومت بر تمام كره زمین نبوده است ، زیرا این موضوع مسلما برخلاف تاریخ است ، بلکه منظور حکومت بنى‌اسرائیل بر سراسر سرزمین فراعنه مى‌باشد . سپس مى‌گوید : « وعده نیك پروردگار تو در زمینه پیروزى بنى‌اسرائیل -- به خاطر صبر و استقامتى كه نشان دادند -- تحقق يافت » ( وَ تَمَّتْ

كَلِمَتُ رَبِّكَ الْحُسْنى عَلى بَنىآ اِسْراآئیلَ بِما صَبَرُوا ) .

و این همان وعده‌اى است كه در آیات قبل ( 128 و 129 این سوره ) به آن اشاره شده است . گرچه دراین‌آیه تنها سخن‌از بنى‌اسرائیل وسرانجام استقامت آن‌ها در برابر فرعونیان به میان آمده ولى به طورى كه از آیات دیگر قرآن استفاده مى‌شود ، این موضوع اختصاص به قوم و ملتى ندارد، بلکه هرجمعیت مستضعفى به‌پاخیزند وبراى آزادى خود از چنگال

اسارت و استعمار كوشش كنند و در این راه استقامت و پایمردى نشان دهند ، سرانجام پیروز خواهند شد و سرزمین‌هایى كه به وسیله ظالمان و ستمگران اشغال شده است ، آزاد مى‌گردد . و در پایان آیه اضافه مى‌کند ؛ « ما قصرهاى زیباى فرعون و فرعونیان و كاخ‌هاى مجلّل و بناهاى پرزرق و برق و جالب آن‌ها و همچنان باغات پرشکوهشان را نابود ساختیم » ( وَ دَمَّرْنا ما كانَ يَصْنَعُ فِرْعَوْنُ وَ قَوْمُهُ وَ ما كانُوا يَعْرِشُونَ ) .

در این‌جا این سؤال پیش مى‌آید كه نابودى این كاخ‌ها و آن باغ‌ها، اولاً با چه‌وسیله‌اى بوده و ثانیا چه‌ضرورتى داشته‌است ؟ درپاسخ مى‌گوییم: بعید نیست زلزله‌هاو سیلاب‌هاى

جدیدى این وضع را ایجاد كرده باشد و ضرورت آن از این‌جا روشن مى‌شود كه تمام فرعونیان در دریا غرق نشدند ، بلکه خود فرعون و جمعى از خاصان و لشکریان او كه در تعقیب موسى (علیه السلام)بودند ، از میان رفتند و مسلما اگر قدرت مالى و اقتصادى باقى‌ماندگان كه تعداد نفوس آن‌ها در سراسر مصر بسیار زیاد بود ، برجا مى‌ماند ، باز توانایى این را داشتند كه بنى‌اسرائیل را درهم بکوبند و يا حداقل مزاحمت‌هاى بزرگى براى آن‌ها فراهم سازند ، اما تهى شدن دست آن‌ها از این وسایل سبب شد كه براى همیشه به‌طغیانگرى آن‌ها خاتمه داده شود .

138 وَ جاوَزْنا بِبَنى اِسْراآئیلَ الْبَحْرَ فَأَتَوْا عَلى قَوْمٍ يَعْكُفُونَ عَلىآ اَصْنامٍ لَهُمْ قالُوا يامُوسَى اجْعَلْ لَناآاِلها كَما لَهُمْ الِهَةٌ قالَ اِنَّكُمْ قَوْمٌ تَجْهَلُونَ

و بنى‌اسرائیل را از دریا ( سالم ) عبور دادیم ، در مسیر خود به جمعیتى رسیدند كه اطراف بت‌هایشان‌باتواضع و خضوع گردآمده بودند(دراین‌هنگام‌بنى‌اسرائیل) به موسى (علیه السلام)گفتند: تو هم براى ما معبودى قرارده ، همان‌گونه كه آن‌ها معبودان ( و خدایان ) دارند، گفت: شما جمعیتى جاهل و نادان هستید.

پیشنهاد بت‌سازى به موسى (علیه السلام)

« يَعْكُفُونَ » از ماده « عُكُوف » به معنى توجه به چیزى و ملازمت آمیخته با احترام به آن مى‌باشد . در این‌آیه و آیات بعد به‌قسمت حساس دیگرى‌از سرگذشت بنى‌اسرائیل كه به دنبال پیروزى آن‌ها بر فرعونیان واقع شد ، اشاره شده است و آن مسأله توجه آن‌ها به بت‌پرستى است كه نخستین جوانه آن در این آیه مورد بحث قرار گرفته و نتیجه نهایى آن به طور مفصّل در آیات 86 تا 97 سوره طه و به طور مختصر در آیه 148 به بعد از همین سوره آمده است . درواقع با پایان گرفتن جریان فرعون ، گرفتارى بزرگ داخلى موسى (علیه السلام)یعنى درگیرى او با جهّال بنى‌اسرائیل و افرادسرکش و لجوج آغازگردید و به طورى كه خواهیم‌گفت، این گرفتارى براى موسى (علیه السلام)به‌درجات، سخت‌تر و سنگین‌تر و طاقت‌فرساتر از درگیرى با فرعون و فرعونیان بود و همین است خاصیت درگیرى‌هاى داخلى.

موضوع دیگرى كه از آیه به خوبى استفاده مى‌شود ، این است كه در میان بنى‌اسرائیل به راستى افراد ناسپاس فراوانى بودند ، با آن‌که آن‌همه معجزات موسى (علیه السلام)را مشاهده

کردند و آن‌همه مواهب الهى شامل حالشان شده بود ، چیزى از نابودى دشمن سرسختشان فرعون در میان امواج نگذشته بود و آن‌ها به لطف پروردگار از دریا گذشتند ، اما ناگهان همه این مسائل را به دست فراموشى سپرده و از موسى (علیه السلام)تقاضاى بت‌سازى كردند. در « نهج البلاغه » آمده يکى از يهودیان در حضور على به مسلمانان ایراد كرد و گفت : « شما هنوز پیامبرتان را به خاك نسپرده بودید كه اختلاف كردید » . على این پاسخ دندان‌شکن را در جواب يهودى فرمود : « اِنَّمَا اخْتَلَفْنا عَنْهُ لا فیهِ وَ لكِنَّكُمْ ما جَفَّتْ اَرْجُلُكُمْ مِنَ الْبَحْرِ حَتّى قُلْتُمْ لِنَبِّيِكُمْ ؛ " اِجْعَلْ لَنا اِلها كَما لَهُمْ الِهَةٌ قالَ اِنَّكُمْ قَوْمٌ تَجْهَلُونَ " : ما درباره دستورات و سخنانى كه از پیامبرمان رسیده ، اختلاف كرده‌ایم نه درباره خود پیامبر و نبوّتش ( تا چه رسد به الوهیت پروردگار ) ولى شما پایتان از آب دریا خشك نشده بودکه به پیامبرتان پیشنهاد كردید؛ "براى‌ما معبودى قرار بده ، آن‌چنان كه این بت‌پرستان معبودانى دارند و او در جواب به شما گفت : شما جمعیتى هستید كه در جهل غوطه‌ورید" » .

جهل و نادانى ، سرچشمه انحراف انسان است

از این آیه به‌خوبى استفاده مى‌شود كه سرچشمه بت‌پرستى ، جهل و نادانى بشر است ،

از يك طرف جهل او نسبت به خداوند و عدم شناسایى ذات پاك او و این‌که هیچ‌گونه شبیه و نظیر و مانند براى او تصور نمى‌شود . از سوى دیگر جهل انسان نسبت به علل اصلى حوادث جهان كه گاهى سبب مى‌شود حوادث را به يك سلسله علل خیالى و خرافى از جمله بت ، نسبت دهد . از سوى سوم جهل انسان به جهان ماوراء طبیعت و كوتاهى فکر او تا آن‌جا كه جز مسائل جسمى را نمى‌بیند و باور نمى‌کند ، این « نادانى‌ها » دست به دست هم داده و در طول تاریخ ، سرچشمه بت‌پرستى شده‌اند وگرنه چگونه يك انسان آگاه و فهمیده ، آگاه به خدا و صفات او ، آگاه از علل حوادث ، آگاه از جهان طبیعت و ماوراء طبیعت ، ممکن است قطعه سنگى را مثلاً از كوه جدا كند ، قسمتى از آن را در ساختمان منزل و يا پله‌هاى خانه مصرف كند و قسمت دیگرى را معبودى بسازد و در برابر آن سجده نماید و مقدرات خویش را به دست او بسپارد ؟ جالب این‌که درگفتار موسى (علیه السلام)در آیه فوق مى‌خوانیم‌که؛ به آن‌ها مى‌گوید : شما جمعیتى هستید كه در جهالت به طور مستمر غوطه‌ورید ( چون «تَجْهَلُونَ» فعل مضارع است و غالباً دلالت بر استمرار مى‌کند ) به خصوص این‌که متعلق

جهل، در آن بیان‌نشده و این خود دلیل بر عمومیت و توسعه آن مى‌باشد .

از همه جالب‌تر این‌که بنى‌اسرائیل با جمله « اِجْعَلْ لَنا اِلها » ( معبودى براى ما قرار بده ) ، نشان دادند كه ممکن است چیزى كه هرگز منشأ اثرى نبوده ، نه زیانى داشته و نه سودى دارد ، با انتخاب و قرارداد و گذاردن نام بت و معبود بر آن ، ناگهان سرچشمه آثارى گردد ، پرستش آن انسان را به خدا نزدیك كند و بى‌احترامى به آن دور ، عبادتش سرچشمه خیر و برکت و تحقیرش منشأ ضرر و زیان گردد و این نهایت جهل و بى‌خبرى است .

درست است كه منظور بنى‌اسرائیل این نبوده كه براى ما معبودى بساز كه خالق جهان باشد ، بلکه منظورشان این بوده كه معبودى بساز كه با پرستش آن ، به خدا نزدیك شویم و مایه خیر و برکت‌گردد ولى آیا با يک‌نام‌گذارى و يا مجسمه‌سازى ، ممکن است يك موجود بى‌روح و بى‌خاصیت ، ناگهان سرچشمه این خواص و آثار گردد ؟

آیا چیزى جز خرافه و جهل و خیالات واهى و پندارهاى بى‌اساس مى‌تواند چنین‌کارى را توجیه كند ؟ (1)

تأثیر محیط در رفتار افراد جامعه

شك نیست‌که بنى‌اسرائیل قبل‌از مشاهده این‌گروه بت‌پرستان زمینه فکرى مساعدى بر اثر زندگى مداوم در میان مصریان بت‌پرست براى این موضوع داشتند ، ولى مشاهده این صحنه تازه گویا جرقه‌اى شد كه زمینه‌هاى قبلى ، خود را نشان دهند ، اما درهرحال این جریان نشان مى‌دهد كه انسان تا چه اندازه تحت تأثیر محیط قرار دارد ، محیط است كه مى‌تواند او را به خداپرستى سوق دهد و محیط است‌که مى‌تواند او رابه بت‌پرستى بکشاند ، محیط است كه منشأ انواع مفاسد و بدبختى‌ها و يا سرچشمه صلاح و پاکى مى‌گردد ( اگرچه


1) درباره تاریخچه بت‌پرستى در « تفسیر نمونه » ، جلد 2 ، صفحه 214 مشروحا بحث شده است .

انتخاب خود او نیز ، عامل نهایى است ) و به همین جهت اصلاح محیط در اسلام فوق‌العاده مورد توجه قرار دارد .

139 اِنَّ هؤُلاآءِ مُتَبَّرٌ ما هُمْ فیهِ وَ باطِلٌ ما كانُوا يَعْمَلُونَ

این‌ها ( را كه مى‌بینید ) سرانجام كارشان نابودى است وآن‌چه انجام مى‌دهند، باطل ( و بیهوده ) است .

« مُتَبَّر » از ماده « تبار » به معنى هلاکت است . آیه فوق بیان موسى (علیه السلام)خطاب به بنى‌اسرائیل است . يعنى هم عملشان بیهوده و رنج‌هایشان بى‌نتیجه است و هم سرانجام يک‌قوم بت‌پرست و مشرك به هلاکت و نابودى مى‌کشد.

140 قالَ اَغَيْرَ اللّهِ اَبْغیكُمْ اِلها وَ هُوَ فَضَّلَكُمْ عَلَى‌الْعالَمینَ

( سپس ) گفت : آیا غیر از خداوند معبودى براى شما بطلبم، خدایى كه شما را بر جهانیان ( و مردم عصرتان ) برترى داد .

یعنى اگر انگیزه پرستش خداوند ، حسّ شکرگزارى باشد ، همه نعمت‌هاى شما از

ناحیۀ خدا است و اگر انگیزه پرستش و عبودیت ، منشأ اثر بودن باشد ، باز آن‌هم مربوط به خدا است، بنابراین به هر حسابى باشد ، جز خداوند قادر منّان شایسته پرستش نیست .

141 وَ اِذْاَنْجَيْناكُمْ مِنْ الِ‌فِرْعَوْنَ‌يَسُومُونَكُمْ‌سُوءَآ الْعَذابِ يُقَتِّلُونَ اَبْناءَكُمْ وَ يَسْتَحْيُونَ نِساآءَكُمْ وَ فى ذلِكُمْ بَلاآءٌ مِنْ رَبِّكُمْ عَظیمٌ

به‌خاطر بیاورید زمانى راکه از ( چنگال ) كسان فرعون نجاتتان بخشیدیم، آن‌ها كه مرتبا شما را شکنجه مى‌دادند، پسرانتان را مى‌کشتند و زنانتان را ( براى خدمتکارى ) زنده مى‌گذاشتند و در این آزمایش بزرگى از ناحیه خدا براى‌شما بود.

« يَسُومُونَكُمْ » از ماده « سوم » و اصل آن چنان‌که « راغب » در « مفردات » مى‌گوید ، دنبال چیزى رفتن است و به طورى كه از « قاموس » استفاده مى‌شود ، يک‌نوع معنى استمرار و ادامه نیز در آن افتاده ، بنابراین معنى « يَسُومُونَكُمْ سُوءَآ الْعَذابِ » این است كه آن‌ها به طور مستمر به دنبال مجازات‌هاى دردناك و شکنجه دادن شما بودند . سپس -- همان‌طورکه روش قرآن در بیان تفصیلى مطالب پس از بیان اجمالى آن‌ها است -- این عذاب و شکنجۀ

مستمر را چنین شرح مى‌دهد كه آن‌ها « پسران شما را به قتل مى‌رسانیدند و زنان و دخترانتان را (براى خدمتگزارى و بردگى) زنده‌نگه‌مى‌داشتند» (يُقَتِّلُونَ اَبْناءَكُمْ وَ يَسْتَحْيُونَ نِساآءَكُمْ) . « و در این آزمایش بزرگى ازناحیه خداوند براى شما بود » ( وَ فى ذلِكُمْ بَلاآءٌ مِنْ رَبِّكُمْ عَظیمٌ ). از ظاهر آیات‌قبل و بعد مى‌فهمیم‌که این‌جمله را موسى (علیه السلام)از طرف خداوند براى بنى‌اسرائیل كه پس از عبور از دریاى نیل به هوس بت‌پرستى افتادند ، بیان كرده است .

142 وَ واعَدْنا مُوسى ثَلاثینَ لَيْلَةً وَ اَتْمَمْناها بِعَشْرٍ فَتَمَّ میقاتُ رَبِّهِ اَرْبَعینَ لَيْلَةً وَ قالَ مُوسى لاَِخیهِ هارُونَ‌اخْلُفْنى فى قَوْمىوَ اَصْلِحْ وَ لا تَتَّبِعْ سَبیلَ الْمُفْسِدینَ

و ما با موسى (علیه السلام)سى شب وعده گذاردیم ، سپس آن را با ده‌شب ( دیگر ) تکمیل نمودیم، به‌این‌ترتیب میعاد پروردگارش( با او ) چهل‌شب تمام شد و موسى (علیه السلام)به برادرش هارون گفت: جانشین من در میان قوم من باش و ( آن‌ها را ) اصلاح كن واز روش مفسدان پیروى منما .

وعده‌گاه بزرگ

« میقات » از ماده « وقت » به معنى وقتى است كه براى انجام كارى تعیین شده است و معمولاً بر زمان اطلاق مى‌شود ، اما گاهى به مکانى كه باید كارى در آن انجام پذیرد ، گفته مى‌شود ، مانند « میقات حج » يعنى مکانى‌که هیچ‌کس بدون احرام نمى‌تواند از آن‌جا بگذرد . نخستین سؤالى‌که درمورد آیه فوق پیش مى‌آید، این‌است كه چرا وعده چهل روز يک‌جا بیان نشده ، بلکه نخست مى‌فرماید : سى روز ، سپس ده روز به‌عنوان متمم بر آن مى‌افزاید ، در حالى كه در آیه 151 سوره بقره این چهل روز به صورت واحد ، ذکر شده است ؟

مفسران درباره این تفکیک، تفسیرهاى گوناگونى ذکر كرده‌اند ولى آن‌چه بیشتر به نظر مى‌رسد و با روایات اهل بیت علیهم‌السلام نیز سازگار است ، این است كه گرچه در متن واقع، بنابر چهل‌روز بوده اماخداوند براى‌آزمودن بنى‌اسرائیل‌نخست‌موسى (علیه السلام)را براى يك مواعده سى روزه دعوت نمود ، سپس آن را تمدید كرد تا منافقان بنى‌اسرائیل صفوف خود را

مشخص سازند . از امام باقر (علیه السلام) چنین نقل‌شده كه فرمود: « هنگامى‌که موسى (علیه السلام)به وعده‌گاه الهى رفت ، با قوم خویش قرار گذاشته بود ، غیبت او سى روز بیشتر طول نکشد ، اما هنگامى كه خداوند ده روز بر آن افزود، بنى‌اسرائیل گفتند: موسى (علیه السلام)تخلف كرده‌است و به دنبال آن دست به كارهایى كه مى‌دانیم ، زدند ( و گوساله‌پرستى كردند ) » .(1)در این‌که این چهل روز ، موافق چه ایامى از ماه‌هاى اسلامى بوده ، از بعضى روایات استفاده مى‌شود كه ؛ از آغاز ذى‌قعده شروع و به دهم ذى‌حجه ( عید قربان ) ختم گردیده است ، اگر مى‌بینیم تعبیر به چهل شب ( اَرْبَعینَ لَيْلَةً ) در قرآن شده است نه چهل روز ، ظاهرا به خاطر این است كه مناجات موسى (علیه السلام)و گفتگویش با پروردگار بیشتر در شب انجام مى‌شده است .

سؤال دیگرى كه در این‌جا پیش مى‌آید ، این است كه مگر هارون پیامبر نبود كه موسى (علیه السلام) .


1) « نور الثقلین » ، جلد 2 ، صفحه 61 .

او را به جانشینى خود و رهبرى و امامت بنى‌اسرائیل منصوب كرد ؟

پاسخ این سؤال باتوجه به يك نکته روشن مى‌شود و آن این‌که ؛ مقام نبوّت چیزى‌است و مقام امامت، چیز دیگر .

هارون پیامبر بود ولى عهده‌دار مقام رهبرى همه‌جانبه بنى‌اسرائیل نبود، بلکه مقام امامت و رهبرى همه‌جانبه مخصوص موسى (علیه السلام)بود، اما به هنگامى كه مى‌خواست براى مدتى از قوم خود جدا شود ، برادرش را به عنوان امام و پیشوا انتخاب كرد . و از این‌جا روشن مى‌شود كه مقام امامت ، مقامى برتر از مقام نبوّت است ( شرح بیشتر درباره این موضوع در « تفسیرنمونه »، جلد اول ، در سرگذشت ابراهیم (علیه السلام) ذیل آیه 124 سوره بقره ، صفحه 311 بیان شده است ) .

باز سؤال دیگرى‌که در این‌جا مطرح مى‌شود ، این است كه چگونه موسى (علیه السلام)به برادر خود گفت : در اصلاح قوم بکوشد و از پیروى راه مفسدان خوددارى كند ، با این‌که

هارون پیامبر بود و معصوم و هرگز پیرو طریق مفسدان نبود .

در پاسخ مى‌گوییم : این در حقیقت يك نوع تأکید براى توجه دادن برادر به اهمیت موقعیت خود در میان بنى‌اسرائیل مى‌باشد و شاید این موضوع را نیز مى‌خواست براى بنى‌اسرائیل روشن سازد كه در برابر اندرزها و نصایح و رهبرى‌هاى خردمندانه هارون ، تسلیم‌باشند و امر و نهى و اندرز او را برخود سنگین نشمرند و دلیل بر كوچکى خود ندانند ، همان‌طور كه هارون با آن مقام برجسته‌اش در برابر نصیحت و اندرز موسى (علیه السلام)کاملاً تسلیم بود.

حدیث منزلت

بسیارى‌از مفسران اهل تسنن و شیعه در ذیل آیه مورد بحث ، اشاره به حدیث معروف "منزلت" كرده‌اند ، با این تفاوت كه مفسران شیعه آن را به عنوان يکى از اسناد زنده خلافت بلافصل حضرت على (علیه السلام) گرفته، ولى بعضى از مفسران اهل تسنن ضمن عدم قبول آن ،

تاخت و تاز بى‌رحمانه و تعصب‌آمیزى به شیعه دارند .

براى روشن شدن این بحث ، نخست لازم است اسناد و متن این حدیث را به طور فشرده بیاوریم و سپس درباره دلالت آن و بعد در مورد حملاتى كه آن دسته از مفسران به ما دارند ، بحث و بررسى كنیم ؛

اسناد حدیث منزلت

عدۀ زیادى از صحابه پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله درباره جریان جنگ تبوك چنین نقل كرده‌اند : « اِنَّ رَسُولَ اللّهِ صلى‌الله‌علیه‌و‌آله خَرَجَ اِلى تَبُوكَ وَ اسْتَخْلَفَ عَلِيّا فَقالَ اَتَخْلُفُنى فِى الصِّبْيانِ وَ النِّساءِ قالَ اَلا تَرْضى اَنْ تَكُونَ مِنّى بِمَنْزِلَةِ هارُونَ مِنْ مُوسى اَلا اَنَّهُ لَيْسَ نَبِىٌّ بَعْدى : پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله به سوى تبوك حرکت كرد و على را به جاى خود قرار داد ، على عرض كرد : آیا مرا در میان كودکان و زنان مى‌گذارى ( و اجازه نمى‌دهى با تو به میدان جهاد بیایم ) پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله فرمود: آیا راضى‌نیستى‌که نسبت‌به من همانند هارون نسبت به‌موسى (علیه السلام)باشى ، جز این‌که پیامبرى بعد از من نخواهد بود » ، عبارت بالا در معتبرترین كتب حدیث اهل تسنن يعنى « صحیح بخارى » نیز از « سعد بن ابى‌وقاص » نقل

شده است .(1)در « صحیح مسلم » كه آن‌هم از كتب درجه اول آنان محسوب مى‌شود ، در باب«فضایل‌الصحابه» همین‌حدیث‌از «سعد» نقل‌شده‌که؛ پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله به على (علیه السلام) فرمود : «اَنْتَ مِنّى بِمَنْزِلَةِ هارُونَ مِنْ مُوسى اِلاّ اِنَّهُ لا نَبِىَّ بَعْدى : تو نسبت به من ، به منزله هارون از موسى (علیه السلام)هستى ، جز این‌که بعد از من پیامبرى نیست » ، (2)در این حدیث كه « صحیح مسلم » نقل‌کرده، مطلب به‌صورت كلى اعلام شده و اشاره به جنگ تبوك دیده نمى‌شود . و نیز در همان كتاب كمى پس از ذکر حدیث به گونه كلى گفتار پیغمبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله را در جنگ تبوک، همانند « صحیح بخارى » جداگانه آورده است .

در « سنن ابن‌ماجه » نیز عین این مطلب آمده است .(3)در « سنن ترمذى » مطلبى براین .


1) « صحیح بخارى » ، جزء 6 ، صفحه 3 ، طبع دار احیاء التراث العربى .

2) « صحیح مسلم » ، جلد 4 ، صفحه 187 ، طبع دار احیاء التراث العربى ، چاپ دوم 1972 .

3) « سنن ابن‌ماجه » ، جلد 1 ، صفحه 42 ، طبع دار احیاء الکتب العربیة .

اضافه‌دارد كه؛ معاویه روزى به‌سعد گفت: «چرا ناسزا به ابوتراب (على ) نمى‌گویى»؟ گفت: «من سه‌مطلب را به خاطر دارم كه پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله درباره على فرمود، هنگامى كه به ياد این سه مطلب مى‌افتم ، نمى‌توانم به او ناسزا بگویم » ، سپس يکى از این سه مطلب را جریان جنگ تبوك و جمله‌اى را كه پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله در حق على (علیه السلام)فرمود ، ذکر مى‌کند .(1)در كتاب « مسند احمد » در حدود ده مورد اشاره به این حدیث شده است كه گاهى در آن از جنگ تبوك سخن به میان آمده و گاهى بدون ذکر جنگ تبوك ، این جمله به‌طور كلى بیان گردیده است .(2)در يکى از این موارد نقل مى‌کند كه « ابن‌عباس » نشسته بود ، جمعى نزد او آمدند و به او گفتند : « يا به همراه 8.


1) « سنن ترمذى » ، جلد 5 ، صفحه 638 ، طبع المکتبة لصاحبها الحاج ریاض الشیخ .

2) «مسنداحمدحنبل»،جلد1،صفحه173،175،177،179،182،185و231وجلد6، صفحه 369و438.

ما بیا و يا این عده‌اى كه در مجلس نشسته‌اند، از مجلس بروند (ما با تو سخنى داریم) » ، « ابن‌عباس » گفت : « من با شما مى‌آیم » ، تا آن‌جا كه مى‌گوید : « ابن‌عباس » داستان جنگ تبوك و گفتار پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله را نقل كرد و در آخر آن اضافه نمود : « اِنَّهُ لا يَنْبَغى اَنْ اَذْهَبَ اِلاّ وَ اَنْتَ خَلیفَتى : شایسته نیست كه من بروم مگر این‌که تو جانشین من باشى » .(1)در كتاب « خصایص نسائى » نیز عین این حدیث آمده (2)و نیز درکتاب « مستدرك حاکم » (3)و « تاریخ الخلفاء سیوطى » (4)و .


1) « مسند احمد » ، جلد 1 ، صفحه 231 .

2) « خصایص نسائى » ، صفحه 4 و 14 .

3) « مستدرك حاکم » ، جلد 3 ، صفحه 108 و 109 .

4) « تاریخ الخلفاء سیوطى » ، جلد 1 ، صفحه 65 .

« صواعق المحرقه ابن‌حجر » (1)و « سیره ابن‌هشام » (2)و « سیره حلبى » (3)و كتب بسیار دیگر . و مى‌دانیم این‌ها از كتب معروف و درجه اول اهل تسنن است .

قابل توجه این‌که حدیث فوق را تنها « سعد بن ابى‌وقاص » از پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله نقل نکرده است ، بلکه عده‌اى از صحابه كه تعداد آن‌ها بیش از بیست نفر است ، آن را نقل كرده‌اند : از جمله « جابر بن عبداللّه » و « ابوسعید خُدْرِىّ » و « اسماء بنت عمیس » و « ابن‌عباس » و « ام‌سلمه » و « عبداللّه بن مسعود » و « انس بن مالك » و « زید بن ارقم » و « ابو ایوب » و جالب‌تر این‌که « معاویه » و « عمر بن خطاب » نیز این حدیث را از پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله نقل كرده‌اند . .


1) « صواعق المحرقه ابن‌حجر » ، صفحه 77 .

2) « سیره ابن‌هشام » ، جلد 3 ، صفحه 163 ، طبع مصر .

3) « سیره حلبى » ، جلد 3 ، صفحه 151 ، طبع مصر .

«محبّ‌الدین طبرى» در «ذخایرالعقبى» نقل مى‌کند كه ؛ مردى نزد معاویه آمد و سؤالى از او كرد ، معاویه در پاسخ گفت : « این مسأله را از على بپرس ، او بهتر مى‌داند » ، مرد گفت : « اى امیرمؤمنان ( منظورش معاویه بود ) جواب تو در این‌باره از جواب على نزد من‌خوش‌تراست»، معاویه گفت: «سخن بدى گفتى» و سپس گفت: «پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله در حق على این جمله را فرمود : " اَنْتَ مِنّى بِمَنْزِلَةِ هارُونَ مِنْ مُوسى اِلاّ اَنَّهُ لا نَبِىَّ بَعْدى " » ، سپس افزود : « هنگامى كه عُمَر مطلبى برایش مشکل مى‌شد ، از على مى‌پرسید » .(1)« ابوبکر بغدادى » در « تاریخ بغداد » از « عمر بن خطاب » چنین نقل مى‌کند : مردى را دید كه به على ناسزا مى‌گوید ، عُمَر گفت: « من گمان مى‌کنم مرد منافقى باشى ، براى این‌که از پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله شنیدم مى‌فرمود : " اِنَّما عَلِىٌّ مِنّى بِمَنْزِلَةِ هارُونَ مِنْ‌مُوسى اِلاّ اَنَّهُ لا نَبِىَّ بَعْدى " » .(2).


1) « ذخایر العقبى » ، صفحه 79 ، طبع مکتبة القدس .

2) « تاریخ بغداد » ، جلد 7 ، صفحه 452 ، طبع السعادة .

حدیث منزلت در شش مورد

نکته دیگر این‌که برخلاف آن‌چه بعضى تصورمى‌کنند پیامبر گرامى صلى‌الله‌علیه‌و‌آله این سخن را تنها در جنگ تبوك نفرموده ، بلکه در چندین مورد دیگر نیز این جمله از او شنیده شده است ، از جمله این كه ؛

✓ 1 - در يَوْمُ المُؤاخاة اول ، يعنى در نخستین مرتبه‌اى كه پیامبر گرامى صلى‌الله‌علیه‌و‌آله در مکه میان يارانش ، پیمان برادرى بست ، على (علیه السلام) را براى این پیمان براى خودش انتخاب نمود و فرمود : « اَنْتَ مِنّى بِمَنْزِلَةِ هارُونَ مِنْ مُوسى اِلاّ اَنَّهُ لا نَبِىَّ بَعْدى » .(1)

✓ 2 - در يَوْمُ المُؤاخاة ثانِيَة ، يعنى روز دیگرى كه در مدینه میان مهاجر و انصار ، پیمان برادرى برقرار ساخت ، باز در این‌جا على (علیه السلام) را به عنوان برادر خود انتخاب نمود و این جمله را به او فرمود : « وَ اَنْتَ مِنّى بِمَنْزِلَةِ هارُونَ مِنْ مُوسى غَيْرَ اَنَّهُ


1) « كنز العمال » ، جلد 5 ، صفحه 40 ، حدیث 918 .

لا نَبِىَّ بَعْدى وَ اَنْتَ اَخى وَ وارِثى » .(1)

✓ 3 - « ام سلیم » كه از زنان باشخصیت و از دعوت‌کنندگان به سوى اسلام بود و پدر و برادرش در میدان جهاد در خدمت پیغمبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله شربت شهادت نوشیدند و به خاطر این‌که شوهرش دعوت اسلام را نپذیرفت ، از او جدا شد ، گهگاه پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله براى دیدنش به خانه او مى‌آمد ( و او را تسلّى مى‌داد ) ، روزى به او فرمود : « اى ام‌سلیم ، اِنَّ عَلِيّا لَحْمُهُ مِنْ لَحْمى وَ دَمُهُ مِنْ دَمى وَ هِىَ مِنّى بِمَنْزِلَةِ هارُونَ مِنْ مُوسى: على گوشتش ازگوشت من و خونش از خون من و او نسبت به من ، همانند هارون است نسبت به موسى (علیه السلام)» .(2)

✓ 4 - « ابن‌عباس » مى‌گوید : روزى عُمَر بن خطاب گفت : « نام على را به بدى نبرید ، زیرا من از پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله سه جمله درباره او شنیدم كه اگر يکى از آن‌ها را من داشتم ، از آن‌چه آفتاب بر آن مى‌تابد ، .


1) « منتخب كنز العمال » ( در حاشیه مسند احمد ) ، جلد 5 ، صفحه 31 .

2) « كنز العمال » ، جلد 6 ، صفحه 164 .

نزد من محبوب‌تر بود ، من و ابوبکر و ابوعبیده و جمعى از اصحاب پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله نزد او بودیم و پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله تکیه بر على كرده بود ، دست بر شانه او زد ، سپس فرمود : " اَنْتَ يا عَلِىُّ اَوَّلُ الْمُؤْمِنینَ ایمانا وَ اَوَّلُهُمْ اِسْلاما ثُمَّ قالَ اَنْتَ مِنّى بِمَنْزِلَةِ هارُونَ مِنْ مُوسى : اى على ، تو نخستین مردى هستى كه به خدا ایمان آوردى و نخستین كسى هستى كه اسلام را پذیرفتى ، تو نسبت به من همانند هارون به موسى (علیه السلام)هستى" » .(1)

✓ 5 - «نسائى» در كتاب « خصایص » نقل مى‌کند كه؛ على (علیه السلام) و جعفر و زید درباره سرپرستى فرزندحمزه با هم گفتگو داشتند و هر كدام مى‌خواست این خدمت به او سپرده شود، دراین موقع پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله به‌على فرمود: «اَنْتَ مِنّى بِمَنْزِلَةِ هارُونَ مِنْ مُوسى» .(2)

✓ 6 - در آن‌روزکه پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله دستور داد درهاى خانه‌هایى كه به مسجد ( منظور مسجد پیامبر است ) گشوده مى‌شد ، بسته شود و تنها درِ خانه على (علیه السلام) را باز گذارد ، « جابر بن عبداللّه » نقل مى‌کند كه به على (علیه السلام) فرمود : « اِنَّهُ يَحِلُّ لَكَ مِنَ الْمَسْجِدِ ما يَحِلُّ لى وَ .


1) « كنز العمال » ، جلد 6 ، صفحه 395 .

2) « خصایص نسائى » ، صفحه 19 .

اَنَّكَ مِنّى بِمَنْزِلَةِ هارُونَ مِنْ مُوسى اِلاّ اَنَّهُ لا نَبِىَّ بَعْدى : آن‌چه از مسجد براى من مجاز است ، براى تو نیز مجاز است ، زیرا تو نسبت به من همانند هارون نسبت به موسى (علیه السلام) هستى » .(1)موارد شش‌گانه بالا كه غیر از جریان غزوه تَبُوك است ، همه را از كتب معروف اهل تسنن آوردیم وگرنه در روایاتى كه از طرق شیعه وارد شده ، موارد دیگرى نیز از پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله نقل شده كه این جمله را فرمود .

ازمجموع این‌ها به‌خوبى استفاده مى‌شود كه حدیث منزلت ، موضوعى نبوده‌است كه اختصاص به داستان تبوك داشته باشد ، بلکه يک‌فرمان عمومى درباره على براى همیشه بوده‌است . از این‌جا روشن مى‌شود این‌که بعضى از دانشمندان اهل‌سنت مانند « آمدى » تصور كرده‌اندکه این‌حدیث متضمن حکم خاصى در مورد جانشینى على (علیه السلام) در غزوه تبوك بوده است و ربطى به سایر موارد ندارد ، به كلى بى‌اساس است ، زیرا پیامبر به مناسبت‌هاى مختلف و در جریان‌هاى‌گوناگون این‌جمله‌را تکرار فرموده و این نشان مى‌دهد ة.


1) « ينابیع المودة » ، آخر باب 17 ، صفحه 88 ، طبع دوم دار الکتب العراقیة.

که يك حکم‌عمومى‌است.

طبق حدیث‌منزلت، على (علیه السلام) جانشین‌بى‌واسطه پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله است

اگر با بى‌نظرى حدیث فوق رابررسى كنیم و از پیش‌داورى‌هاى تعصب‌آمیز و بهانه‌جویى‌ها ، خود را برکنار داریم ، از این حدیث استفاده مى‌کنیم كه على تمام مناصبى را كه هارون نسبت‌به موسى (علیه السلام)و دربین بنى‌اسرائیل داشت -- به‌جز نبوّت -- داشته است ، زیرا لفظ حدیث عام است و استثناء جمله « اِلاّ اَنَّهُ لا نَبِىَّ بَعْدى » نیز این عمومیت را تأکید مى‌کند و هیچ‌گونه قید و شرطى در حدیث وجود ندارد كه آن را تخصیص بزند ، بنابراین امور زیر را از حدیث مى‌توان استفاده كرد ؛

1 - على (علیه السلام) بالاترین و افضل امت بعد از پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله بود ، همان‌گونه كه هارون چنین مقامى داشت .

2 - على (علیه السلام) وزیر پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله و معاون خاص و پشتیبان او و شریك در برنامه رهبرى او بود ، زیرا قرآن همه این مناصب را براى هارون ثابت كرده است ، آن‌جا كه از زبان موسى (علیه السلام)

مى‌گوید : « وَ اجْعَلْ لى وَزیرا مِنْ اَهْلى هارُونَ اَخى ، اُشْدُدْ بِهِ اَزْرى وَ اَشْرِكْهُ فى اَمْرى : وزیرى از خاندانم براى من قرار ده ، هارون برادرم را ، نیروى مرا به او افزایش ده و او را در برنامه من شریك ساز » .

3 - على (علیه السلام) علاوه بر برادرى عمومى اسلامى مقام خاص اخوّت و برادرى اختصاصى و معنوى پیامبر را دارا بود .

4 - على (علیه السلام) جانشین و خلیفه پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله بود و با وجود او هیچ‌کس دیگر چنین شایستگى را نداشت .

پرسش‌ها پیرامون حدیث منزلت

جمعى از متعصبان ، ایرادهایى به حدیث فوق دارند كه قسمتى از آن به قدرى سست است كه به راستى شایسته طرح نیست تنها با شنیدن بعضى از این‌گونه ایرادات باید اظهار تأسف كرد كه چرا پیش‌داورى‌هاى حساب‌نشده به عده‌اى اجازه نمى‌دهد حقایق روشن را بپذیرند ، ولى قسمتى از آن‌ها كه قابل طرح و گفتگو است ، ذیلاً از نظر مى‌گذرانیم ؛

ایراد اول : این حدیث تنها يك حکم محدود و خصوصى را بیان مى‌کند ، زیرا در غزوۀ

تبوك وارد شده ، آن‌هم به هنگامى كه على (علیه السلام) از ماندن در مدینه در میان زنان و كودکان ناراحت بود و پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله براى دلدارى او ، این جمله را بیان كرد ، بنابراین منظور این بوده كه تنها تو بر این گروه زنان و كودکان حکومت و رهبرى دارى . پاسخ این ایراد از بحث‌هاى گذشته به‌خوبى روشن شد كه برخلاف تصور این ایرادکنندگان ، حدیث مزبور دریك واقعه و تنها در واقعه تبوك صادر نشده بلکه در موارد متعددى به عنوان يک‌قانون كلى ذکر شده‌است كه ما شش‌مورد آن‌را باذکر اسنادش از كتب دانشمندان اهل تسنن در بحث‌هاى گذشته آوردیم . از این گذشته ماندن على (علیه السلام) در مدینه ، يك كار ساده به منظور نگهدارى از زنان و كودکان نبود ، بلکه اگر هدف این بود ، كه از بسیارى از افراد دیگر این كار ساخته بود و پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله بزرگ‌ترین قهرمان شجاع سپاهش را براى هدف كوچکى آن‌هم در زمانى كه به مبارزات يك امپراطورى بزرگ ( امپراطورى روم شرقى ) مى‌رفت ، نمى‌گذاشت ، پیدا است هدف این بوده كه در غیبت طولانى او ، دشمنان فراوانى كه در اطراف مدینه بودند و منافقانى كه در خود مدینه وجود داشتند ، از فرصت براى درهم كوبیدن مدینه ، كانون اسلام ، استفاده

کنند ، تنها كسى‌که مى‌توانست این مرکز حساس را حفظ و نگهدارى كند ، على (علیه السلام) بود .

ایراد دوم : مى‌دانیم -- و در تواریخ مشهور آمده است -- كه هارون در زمان خود موسى (علیه السلام) از دنیا رفت، بنابراین تشبیه به هارون، اثبات نمى‌کند كه على (علیه السلام) بعد از پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله جانشین او باشد . شاید این مهم‌ترین ایرادى‌است كه به این حدیث شده است ، ولى جمله «اِلاّ اَنَّهُ لانَبِىَّ بَعْدى» پاسخ این‌ایرادرا به خوبى مى‌دهد، زیرا اگر گفتار پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله كه مى‌گوید : « تو براى من به منزله هارون نسبت‌به موسى (علیه السلام)هستى »، مخصوص زمان‌حیات پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله باشد ، درباره بعد از او ، سخن گفتن كاملاً نامناسب است ( و به اصطلاح این استثناء جنبه منقطع پیدا مى‌کند كه برخلاف ظاهر كلام مى‌باشد ) .

بنابراین وجود این استثناء به خوبى نشان مى‌دهد كه گفتار پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله ناظر به‌زمان بعد از مرگ او نیزبوده است، منتها براى این‌که اشتباه نشود و كسانى‌على (علیه السلام) را به نبوّت بعد از پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله برنگزینند ، مى‌فرماید : تو همه این مقام‌ها را دارى ولى بعد از من پیامبر نخواهى بود ، لذا مفهوم كلام پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله این مى‌شود كه ؛ تو تمام مقامات هارون را دارى ،

نه تنها در حیات من ، بلکه بعد از وفات من هم این مقامات ادامه خواهد يافت ( جز مقام نبوّت ) . و به این ترتیب روشن مى‌شود كه تشبیه على (علیه السلام) به هارون از نظر مقامات است نه از نظر مدت ادامه این مقامات ، هارون نیز اگر زنده مى‌ماند ، مسلما هم مقام جانشینى موسى (علیه السلام)را داشت و هم مقام نبوّت را . و با توجه به این‌که هارون طبق صریح قرآن هم مقام وزارت و معاونت موسى (علیه السلام)را داشت و هم شریك در رهبرى ( تحت‌نظر موسى (علیه السلام)) بود و هم‌پیامبر بود، تمام این مقامات به‌جز نبوّت براى على (علیه السلام) ثابت مى‌گردد ، حتى بعد از وفات پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله ، به گواهى جمله « اِلاّ اَنَّهُ لا نَبِىَّ بَعْدى » . ایراد سوم : ایراد دیگرى كه در این زمینه وارد شده ، این است كه لازمه استدلال به این حدیث ، آن است كه على (علیه السلام) حتى در زمان پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله منصب ولایت و رهبرى امت را داشته است ، درحالى‌که دو امام و دو رهبر درعصر واحد ممکن‌نیست .

ولى باتوجه به يك نکته پاسخ این ایراد نیز معلوم مى‌شود و آن این‌که بدون شك هارون نیز در عصر موسى (علیه السلام)مقام رهبرى بنى‌اسرائیل را داشت ، ولى نه يک‌رهبر مستقل‌بلکه

رهبرى‌که زیرنظرموسى (علیه السلام)انجام‌وظیفه مى‌کرد، على (علیه السلام) نیز در زمان پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله معاون او در مسأله رهبرى امت اسلام بود و بنابراین بعد از وفات او ، رهبر مستقل محسوب خواهد گشت . در هرحال حدیث منزلت كه از نظر اسناد ، از محکم‌ترین روایات اسلامى است كه در كتب تمام گروه‌هاى مسلمین بدون استثناء آمده است ، از نظر دلالت نیز براى اهل انصاف در زمینه افضلیت على (علیه السلام) نسبت به تمام امت و همچنین جانشینى بلافصل او نسبت به پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله روشن است ، ولى عجیب این است كه بعضى نه تنها دلالت حدیث را برخلافت نپذیرفتند ، بلکه گفته‌اند : كمترین فضیلتى را نیز براى على (علیه السلام) ثابت نمى‌نماید و این به راستى حیرت‌آور است .

143 وَ لَمّا جاآءَ مُوسى لِمیقاتِنا وَ كَلَّمَهُ رَبُّهُ قالَ رَبِّ اَرِنىآ اَنْظُرْ اِلَيْكَ قالَ لَنْ تَرانى وَ لكِنِ انْظُرْ اِلَى الْجَبَلِ فَاِنِ‌اسْتَقَرَّ مَكانَهُ فَسَوْفَ تَرانى فَلَمّا تَجَلّى رَبُّهُ لِلْجَبَلِ جَعَلَهُ دَكّا وَ خَرَّ مُوسى صَعِقا فَلَمّا اَفاقَ قالَ سُبْحانَكَ تُبْتُ اِلَيْكَ وَ اَنَا اَوَّلُ الْمُؤْمِنینَ

و هنگامى كه موسى (علیه السلام)به میعادگاه ما آمد و پروردگارش با اوسخن گفت ، عرض كرد:

پروردگارا خودت‌را به‌من نشان‌ده تا تو را ببینم ، گفت : هرگز مرا نخواهى دید ، ولى به كوه بنگر ، اگر در جاى خود ثابت ماند ، مرا خواهى دید ، اما هنگامى‌که پروردگارش جلوه برکوه كرد، آن‌راهمسان‌زمین‌قرارداد وموسى (علیه السلام)مدهوش به‌زمین افتاد، موقعى‌که به‌هوش آمد، عرض كرد : خداوندا منزهى تو ( از این‌که قابل‌مشاهده باشى ) من به‌سوى تو بازگشتم و من نخستین مؤمنانم .

تقاضاى مشاهده پروردگار

« دَكّ » در اصل به معنى زمین صاف و مستوى است ، بنابراین منظور از جمله « جَعَلَهُ دَكّا » این است كه كوه را آن‌چنان متلاشى و نرم كرد كه همانند زمین صاف و مستوى شد ، حتى در پاره‌اى از روایات وارد شده كه كوه به چندین قسمت تقسیم و هرکدام به گوشه‌اى پرتاب شد و يا به كلى در زمین فرورفت . در این آیه و آیات بعد صحنه عبرت‌انگیز دیگرى از صحنه‌هاى زندگى بنى‌اسرائیل نشان داده شده است و آن ، این‌که جمعى از بنى‌اسرائیل با اصرار و تأکیداز موسى (علیه السلام)خواستند كه خدا را مشاهده كنند و اگر او را مشاهده نکنند ،

هرگز ایمان نخواهند آورد ، موسى (علیه السلام)از میان آن‌ها هفتاد نفر را انتخاب كرد و همراه خود به میعادگاه پروردگار برد ، در آن‌جا تقاضاى آن‌ها را به درگاه الهى عرضه داشت ، پاسخى شنید كه همه‌چیز را براى بنى‌اسرائیل در این زمینه روشن كرد ، قسمتى از این ماجرا در آیات 55 و 56 سوره بقره و قسمتى از آن در آیه 153 سوره نساء و قسمت دیگرى درآیات مورد بحث و قسمتى هم در آیه 155 همین سوره بیان شده است .

چرا موسى (علیه السلام) تقاضاى رؤیت كرد ؟

نخستین سؤالى كه پیش مى‌آید ، این است ؛ موسى (علیه السلام)که پیامبر بزرگ و اولوالعزم پروردگار بود و به خوبى مى‌دانست ، خداوند نه جسم است و نه مکان دارد و نه قابل مشاهده و رؤیت است ، چگونه چنین درخواستى كه حتى در شأن افراد عادى نیست ، از پروردگار كرد ؟ گرچه مفسران پاسخ‌هاى مختلفى گفته‌اند ، ولى روشن‌ترین جواب این است كه موسى (علیه السلام) این تقاضا را از زبان قوم كرد ، زیرا جمعى از جاهلان بنى‌اسرائیل اصرار داشتند كه باید خدا را ببینند تا ایمان آورند ( آیه 153 سوره نساء ، گواه بر این‌مطلب است )

و او ازطرف‌خدا مأموریت پیدا كرد كه این تقاضا را مطرح كند تا همگان پاسخ‌کافى بشنوند، درحدیثى‌که درکتاب «عیون اخبارالرضا (علیه السلام) » از امام على بن موسى الرضا (علیه السلام) نقل شده‌است، نیز به‌این موضوع‌تصریح شده است .(1)

از قرائن روشنى كه این تفسیر را تأیید مى‌کند ، این است كه در همین سوره آیه 155 مى‌خوانیم كه موسى (علیه السلام)پس از این ماجرا عرض كرد : « اَتُهْلِكُنا بِما فَعَلَ السُّفَهاءُ مِنّا : آیا ما را به خاطر عملى كه سفیهان ما انجام دادند ، به هلاکت مى‌رسانى » ؟ از این جمله روشن مى‌شود كه نه تنها موسى (علیه السلام)چنین تقاضایى را نداشت بلکه شاید هفتاد نفرى هم كه با او به میعادگاه رفته بودند ، چنین منطقى نداشتند، آن‌ها تنها افراد دانشمند و نمایندگان بنى‌اسرائیل بودند تا مشاهدات خود را براى توده جاهل و بى‌خبر كه پیشنهاد مشاهده پروردگار را داشتند ، بیان كنند . .


1) « نور الثقلین » ، جلد 2 ، صفحه 65 .

آیا مشاهده خدا امکان‌پذیر است ؟

در آیه فوق مى‌خوانیم كه ؛ خداوند به موسى (علیه السلام)مى‌گوید : « به كوه بنگر ، اگر در جاى خود باقى ماند ، مرا خواهى دید » ، آیا مفهوم این سخن ، این است كه به راستى خداوند قابل مشاهده است ؟ پاسخ این است كه این تعبیر درحقیقت كنایه از محال بودن چنین موضوعى است ، همانند جمله « حَتّى يَلِجَ الْجَمَلُ فى سَمِّ الْخِياطِ » ( كافران در بهشت نمى‌روند ، مگر آن‌که شتر از سوراخ سوزن بگذرد ) و از آن‌جا كه معلوم بوده كوه در برابر جلوه خداوند ، محال است پایدار بماند ، چنین تعبیرى ذکر شده است .

منظور از جلوۀ خدا چیست ؟

مفسران در این‌جا گفتگوى بسیار كرده‌اند ، ولى آن‌چه از مجموع آیات به نظر مى‌رسد ، این است كه خداوند پرتوى از يکى از مخلوقات خود را بر كوه ظاهر ساخت ( و آشکار شدن آثار او ، به منزله آشکار شدن خود او است ) آیا این مخلوق يکى از آیات عظیم الهى بوده كه براى ما ناشناخته مانده و يا نمونه‌اى از نیروى عظیم اتم و يا امواج مرموز و

تکان‌دهنده يا صاعقه‌اى عظیم و وحشتناك كه بر كوه زد و برقى خیره‌کننده و صدایى مهیب و وحشتناك و نیرویى عظیم از آن برخاست ، آن‌چنان كه كوه به كلى از هم پاشید .(1)گویا خداوند با این كار مى‌خواست دو چیز را به موسى (علیه السلام)و بنى‌اسرائیل نشان دهد ؛ نخست این‌که آن‌ها قادر نیستند پدیده كوچکى از پدیده‌هاى عظیم جهان خلقت را مشاهده كنند ، با .


1) « صاعقه » ، عبارت از مبادله الکتریسیته میان قطعات ابر و زمین است ، ابرهایى كه داراى الکتریسیته مثبت هستند ، هنگامى كه به زمین كه داراى الکتریسیته منفى است ، نزدیك مى‌شوند ، جرقه‌اى در میان آن‌ها يعنى مجاور سطح كره زمین آشکار مى‌گردد كه غالبا خطرناك و كشنده و ویران‌گر است ، ولى رعد و برق بر اثر مبادله الکتریسیته میان دو قطعه ابر است كه يك قطعه الکتریسیته مثبت و دیگرى الکتریسیته منفى دارد و چون هردو در آسمانند ، معمولاً جز براى هواپیما خطرى ندارند .

این حال چگونه تقاضاى مشاهده پروردگار و خالق را مى‌کنند .

دیگر این‌که همان‌طور كه این آیت عظیم الهى با این‌که مخلوقى بیش نبود، خودش قابل مشاهده نبود بلکه آثارش يعنى لرزه عظیم و صداى مهیب او شنیده مى‌شد ، اما اصل آن يعنى آن امواج مرموز يا نیروى عظیم نه با چشم دیده مى‌شد و نه با حواس دیگر قابل درك بود ، با این حال آیا هیچ‌کس در وجود چنین آیتى مى‌توانست تردید كند و بگوید : چون خودش را نمى‌بینم و تنها آثارش را مى‌بینم، نمى‌توانم به آن ایمان بیاورم ؟ جایى‌که درباره يك مخلوق چنین قضاوت كنیم ، درباره خداوند بزرگ چگونه مى‌توانیم بگوییم ؛ چون قابل مشاهده نیست ، به او ایمان نمى‌آوریم با این‌که آثارش همه‌جا را پر كرده است .

احتمال دیگرى در زمینه تفسیر آیه داده شده است و آن این‌که موسى (علیه السلام)به راستى براى خودش تقاضاى مشاهده كرد ولى منظور او ، مشاهده با چشم نبود كه لازمه آن ، جسمیت بوده باشد و با مقام موسى (علیه السلام)سازگار نباشد ، بلکه منظور يك نوع ادراك و مشاهده باطنى بوده است ، يك شهود كامل روحى و فکرى ، زیرا بسیار مى‌شود كه كلمۀ

« رؤیت » در این معنى به كار مى‌رود ، مثلاً مى‌گوییم : « ما در خودمان این قدرت را مى‌بینیم كه این كار را انجام دهیم » ، درحالى‌که قدرت ، چیز قابل مشاهده‌اى نیست ، بلکه منظور این است كه ما به وضوح این حالت را در خودمان مى‌یابیم . موسى (علیه السلام) مى‌خواست به چنین مقامى از شهود و معرفت برسد ، درحالى‌که رسیدن به چنین مقامى در دنیا ممکن نیست ، اگرچه در آخرت كه عالَم شهود و عالَم بروز است ، امکان دارد .

ولى خداوند در پاسخ موسى (علیه السلام)گفت : چنین رؤیتى هرگز براى تو ممکن نیست و براى اثبات مطلب ، جلوه‌اى بر كوه كرد و كوه از هم متلاشى شد و بالاخره موسى (علیه السلام) از این درخواست توبه نمود .(1)ولى این تفسیر از جهاتى برخلاف ظاهر آیه مورد بحث است و لازمه آن ، ارتکاب مجاز از چند جهت مى‌باشد ، به علاوه با بعضى از روایات كه در تفسیر آیه نیز وارد شده ، سازگار نیست و حق همان تفسیر اول است . .


1) « تلخیص از المیزان » ، جلد 8 ، صفحه 249 تا 254 .

موسى (علیه السلام) از چه چیز توبه كرد ؟

آخرین سؤالى كه در این‌باره مطرح مى‌شود ، این است كه موسى (علیه السلام)چرا پس از به هوش آمدن ، عرض كرد : « تُبْتُ اِلَيْكَ » درحالى كه كار خلافى انجام نداده بود ؟ چه این‌که اگر این درخواست را از طرف بنى‌اسرائیل كرده ، عملى برطبق مأموریت بوده است و انجام وظیفه نموده و اگر براى خودش به منظور شهود باطنى سؤال كرده ، این‌هم كار خلافى محسوب نمى‌شود؟ ولى از دو جهت مى‌توان این سؤال را پاسخ گفت ، نخست این‌که موسى (علیه السلام)به عنوان « نمایندگى » از بنى‌اسرائیل چنین درخواستى را كرد و باز در همین مقام و به همین‌صورت نمایندگى، تقاضاى‌توبه و اظهارایمان‌نمود. دیگر این‌که موسى (علیه السلام) اگرچه مأموریت داشت كه تقاضاى بنى‌اسرائیل را مطرح كند ، ولى به هنگامى كه جریان تجلّى پروردگار پیش‌آمد و حقیقت امر آشکار شد، مدت این‌مأموریت پایان يافته بود ، در این موقع باید به حالت نخست يعنى قبل از مأموریت بازگردد و ایمان خویش را ابراز دارد تا اشتباهى براى كسى باقى نماند و آن را به صورت توبه و با جملۀ « تُبْتُ اِلَيْكَ وَ

اَنَا اَوَّلُ الْمُؤْمِنینَ » بیان فرمود .

خداوند به هیچ‌وجه قابل رؤیت نیست

این‌آیه از آیاتى‌است كه به‌خوبى گواهى مى‌دهدکه به هیچ‌وجه خدا را نمى‌توان دید ، زیرا كلمه « لَن »طبق مشهور در میان ادباء ، براى "نفى ابد" است ، بنابراین جمله « لَنْ تَرانى » مفهومش چنین مى‌شود كه نه در این جهان و نه در جهان دیگر مرا نخواهى دید . و اگر ( فرضا ) كسى در این موضوع تردید كند كه « لَن » براى نفى ابد است ، باز اطلاق آیه و این‌که نفى رؤیت بدون هیچ قید و شرطى ذکر شده ، دلیل بر این است كه در هیچ زمان و در هیچ شرایطى خداوند ، قابل رؤیت نیست . دلایل عقلى نیز ما را به همین حقیقت رهنمون مى‌گردد ، زیرا رؤیت ، مخصوص اجسام است، بنابراین اگر در روایات اسلامى يا آیات قرآن تعبیر به «لقاى پروردگار» آمده است، منظور همان مشاهده با چشم دل و دیده خرد است ، زیرا قرینه عقلى و نقلى بهترین شاهد براى‌این موضوع مى‌باشد ( در « تفسیرنمونه » ، جلد 5 ، ذیل آیه 102 سوره انعام نیز در این زمینه بحث‌هاى دیگرى مطرح شده است ) .

144 قالَ يا مُوسىآ اِنِّى اصْطَفَيْتُكَ عَلَى‌النّاسِ بِرِسالاتى وَ بِكَلامى فَخُذْ ماآ اتَيْتُكَ وَ كُنْ‌مِنَ‌الشّاكِرینَ

( خداوند ) گفت : اى موسى (علیه السلام)من تو را بر مردم با رسالت‌هاى‌خویش و با سخن گفتنم ( با تو ) برگزیدم ، پس آن چه را به تو داده‌ام ، بگیر و از شکرگزاران باش .

الواح تورات

سرانجام در آن میعادگاه بزرگ ، خداوند شرایع و قوانین آیین خود را بر موسى (علیه السلام)نازل كرد . آیا از این آیه استفاده‌مى‌شودکه تکلم باخدا، از امتیازات مخصوص موسى (علیه السلام)در میان پیامبران بود ؟ يعنى تو را از میان پیامبران براى این كار برگزیدم ؟ حق این‌است كه آیه فوق درصدد اثبات چنین مطلبى نیست ، بلکه به قرینه ذکررسالات، كه‌همه پیامبران‌دارا بودند، هدف‌آیه بیان‌دوامتیاز بزرگ موسى (علیه السلام)بر توده مردم است ؛ يکى دریافت رسالاتخدا و دیگرى گفتگو با پروردگار كه هردو مقام رهبرى او را در میان امت خویش تثبیت مى‌کرد.

145 وَ كَتَبْنا لَهُ فِى‌الاَلْواحِ مِنْ كُلِّ شَىْ‌ءٍ مَوْعِظَةً وَ تَفْصیلاً لِكُلِّ شَىْ‌ءٍ فَخُذْها

بِقُوَّةٍ وَ أْمُرْ قَوْمَكَ يَأْخُذوُا بِأَحْسَنِها سَاوُریكُمْ دارَ الْفاسِقینَ

و براى او در الواح اندرزى از هر موضوعى نوشتیم و بیانى ازهرچیز كردیم، پس آن‌را با جدیت بگیر و به قوم خود بگو: به نیکوترین آن‌ها عمل كنند ( و آن‌ها كه به مخالفت برخیزند ،کیفرشان دوزخ است ) و به زودى ( این ) دار فاسقان را به شمانشان خواهیم داد .

ظاهر آیه این است كه خداوند الواحى بر موسى (علیه السلام)نازل كرد كه شرایع و قوانین تورات در آن نوشته شده بود ، نه این‌که الواحى در دست موسى (علیه السلام)بود و به فرمان خدا این دستورات در آن منعکس گردید ، اما این‌که این الواح چگونه و از چه جنس و ماده‌اى بوده ؟ در قرآن ، بحثى از آن به میان نیامده ، تنها كلمه « اَلْواح » به طور سربسته آمده است و

این كلمه ، جمع « لَوْح » است كه در اصل از ماده « لاحَ ، يَلُوحُ » به معنى ظاهر شدن و درخشیدن گرفته شده و چون با نوشتن بر روى يك صفحه ، مطالب آشکار مى‌گردد و

مى‌درخشد ، به صفحه‌اى كه بر آن چیزى مى‌نویسند ، لوح مى‌گویند .(1)از تعبیر « مِنْ كُلِّ شَىْ‌ءٍ مَوْعِظَةً » چنین استفاده‌مى‌شودکه همه مواعظ و اندرزها و مسائل لازم در الواح موسى (علیه السلام)نبود ، زیرا مى‌گوید : « از هر چیزى ، اندرزى براى او نوشتیم » و این به خاطر آن است كه آیین موسى (علیه السلام)آخرین آیین و شخص موسى (علیه السلام)خاتم انبیاء نبود و مسلما در آن زمان به مقدار استعداد مردم ، احکام الهى نازل گشت ولى هنگامى كه مردم جهان به آخرین مرحله از تعلیمات انبیاء رسیدند ، آخرین دستور كه شامل همه نیازمندى‌هاى مادى و معنوى مردم بود ، نازل گردید . و از این‌جا روشن مى‌شود این‌که در بعضى از روایات در زمینه ترجیح مقام على (علیه السلام) بر مقام موسى (علیه السلام)آمده است كه على (علیه السلام) آگاه به همه قرآن بود و در قرآن بیان همه‌چیز آمده است ( نَزَّلْنا عَلَيْكَ الْكِتابَ تِبْيانا لِكُلِّ شَىْ‌ءٍ ) درحالى‌که در .


1) « تفسیر تبیان » ، جلد 4 ، صفحه 539 .

تورات بخشى از این مسائل آمده ، طبق همین مطلب است .(1)این‌که در آیه بالا مى‌خوانیم : « بهترین این دستورات را بگیرند » ، نه به‌این معنى‌است كه درمیان آن‌ها ، « بد » و « خوب » بوده است و آن‌ها وظیفه داشته‌اند خوب‌ها را بگیرند و بدها را رها كنند و يا « خوب » و « خوب‌تر » داشته و موظف بوده‌اند تنها « خوب‌ترها » را انتخاب نمایند ، بلکه گاهى كلمه « اَفْعَل تفضیل » به معنى « صفت مشبهه » مى‌آید و آیه مورد بحث ظاهرا از این قبیل است ، يعنى « اَحْسَن » به معنى « حَسَن » است ، اشاره به این‌که جمیع این دستورات ، حَسن است و نیك . این احتمال نیز در آیه فوق وجود دارد كه « اَحْسَن » به همان معنى بهتر و افعل تفضیل بوده باشد ، اشاره به این‌که در میان این دستورات ، امورى مجاز شمرده شده است ( همانند قصاص ) و امورى از آن بهتر معرفى شده ( همانند عفو و گذشت ) يعنى به .


1) « نور الثقلین » ، جلد 2 ، صفحه 68 .

پیروانت بگو كه : تا مى‌توانند ، آن‌چه بهتر است ، انتخاب كنند ، مثلاً عفو را بر قصاص ( جز در موارد خاص ) ترجیح دهند .

خداوند چگونه با موسى (علیه السلام)سخن گفت ؟

از آیات مختلف قرآن استفاده مى‌شود كه خدا با موسى (علیه السلام)سخن گفت ، سخن گفتن خدا با موسى (علیه السلام)از این طریق بوده است كه امواج صوتى را در فضا يا اجسام مى‌آفرید ، گاهى این امواج صوتى از لابلاى « شجره وادى ایمن » و گاهى در « كوه طور » به گوش موسى (علیه السلام)مى‌رسید و این‌که بعضى از افرادى كه جمود بر الفاظ دارند، پنداشته‌اند این‌گونه آیات ، دلیل‌بر تجسم خدا است ، بسیار بى‌اساس است . البته شك نیست كه این كلام چنان بوده است كه موسى (علیه السلام)با شنیدن آن ، شك نداشت كه از طرف خداوند و براى سخن گفتن با او است ، این علم براى موسى (علیه السلام)یا ازطریق وحى و الهام حاصل شده بود و يا از قرائن دیگر .

در مورد جملۀ « سَاوُریكُمْ دارَ الْفاسِقینَ » ( به زودى خانه فاسقان را به شما نشان مى‌دهم ) ظاهر

این است كه منظور از آن ، دوزخ مى‌باشد كه قرارگاه كسانى است كه از اطاعت فرمان خدا و انجام وظایف خویش خارج شده‌اند . این احتمال را نیز بعضى‌از مفسران‌داده‌اند كه‌منظور این است كه اگر با این دستورات مخالفت كنید ، به همان سرنوشتى گرفتار خواهید شد كه قوم فرعون و فاسقان و گنهکاران دیگر، به آن گرفتار شده‌اند و سرزمین شما تبدیل به دار فاسقان خواهد شد .(1)

146 سَاَصْرِفُ عَنْایاتِىَ‌الَّذینَ‌يَتَكَبَّرُونَ‌فِى‌الاَرْضِ بِغَيْرِ الْحَقِّ وَ اِنْ يَرَوْا كُلَّ ايَةٍ لا يُؤْمِنُوا بِها وَ اِنْ يَرَوْاسَبیلَ الرُّشْدِ لا يَتَّخِذوُهُ سَبیلاً وَ اِنْ يَرَوْاسَبیلَ الْغَىِّ يَتَّخِذوُهُ سَبیلاً ذلِكَ بِاَنَّهُمْ كَذَّبُوا بِاآیاتِنا وَ كانُوا عَنْها غافِلینَ

به‌زودى كسانى راکه در روى زمین به ناحق تکبر مى‌ورزند ،از ایمان به آیات

خود منصرف مى‌سازیم ( به طورى كه ) اگرهر آیه و نشانه‌اى را ببینند، به آن ایمان نمى‌آورند و اگر راه‌هدایت را ببینند ، راه خود انتخاب نمى‌کنند و اگر طریق گمراهى‌را ببینند، راه خود انتخاب مى‌کنند (همه این‌ها) به‌خاطر آن است كه آیات ما را تکذیب كردند و از آن غافل بودند .

سرنوشت متکبران

این يك سنت الهى است كه نسبت به آن‌ها كه لجاجت و سرکشى را به آخرین حد مى‌رسانند ، توفیق هرگونه هدایت و راه‌یابى را سلب مى‌کند و به تعبیر دیگر این خاصیت اعمال زشت خود آن‌ها است كه باتوجه به انتساب همه اسباب به خدا كه مسبّب الاسباب نهایى است ، به او نسبت داده شده است . این موضوع نه موجب جبر است ونه محذور دیگر، تا بخواهیم دست به توجیه آیه بزنیم .

ضمناً باید توجه داشت كه ذکر «بِغَيْرِ الْحَقِّ» بعد از « تکبر » ، به عنوان تأکید است ، زیرا همیشه تکبر و خودبرتربینى و تحقیر بندگان خدا ، بدون حق است ، این تعبیر همانند آیۀ

61 سوره بقره مى‌باشد، آن‌جاکه مى‌گوید: « وَ يَقْتُلُونَ النَّبِيّينَ بِغَيْرِ الْحَقِّ » ( آن‌ها كه پیامبران را به ناحق مى‌کشند ) . به خصوص این‌که با كلمه « فِى الاَرْضِ » همراه است كه به معنى سرکشى و طغیان در روى زمین مى‌آید و مسلماً چنین عملى ، همیشه به غیر حق است . سپس به سه‌قسمت ازصفات این‌گونه افراد « متکبر و سرکش » و چگونگى « سلب توفیق حق‌پذیرى » از آن‌ها اشاره كرده ، مى‌فرماید : « آن‌ها اگر تمام آیات و نشانه‌هاى الهى را ببینند ، ایمان نمى‌آورند » ( وَ اِنْ يَرَوْا كُلَّ ايَةٍ لا يُؤْمِنُوا بِها ) . « و نیز اگر راه راست و طریق درست را مشاهده كنند، انتخاب نخواهند كرد » ( وَ اِنْ يَرَوْا سَبیلَ الرُّشْدِ لا يَتَّخِذوُهُ سَبیلاً ) . و به عکس « اگر راه منحرف و نادرست را ببینند ، راه خود انتخاب مى‌کنند » ( وَ اِنْ يَرَوْا سَبیلَ الْغَىِّ يَتَّخِذوُهُ سَبیلاً ) . بعد از ذکر كردن این صفات سه‌گانه كه همگى حاکى از انعطاف‌ناپذیریشان در برابر حق مى‌باشد ، اشاره به دلیل آن كرده ، مى‌گوید : « این‌ها همه به خاطر آن است كه آیات مارا تکذیب‌کردند و از آن غافل بودند » (ذلِكَ بِاَنَّهُمْ كَذَّبُوا بِاآیاتِنا وَ كانُوا عَنْها غافِلینَ) . شك نیست كه تنها با يك يا چند مرتبه تکذیب آیات الهى ، انسان استحقاق چنان سلب

توفیقى پیدا نخواهد كرد و راه توبه و بازگشت ، هنوز به روى او باز است ولى بدون شك ادامه و اصرار در این راه ، او را به جایى مى‌رساند كه حس تشخیص‌نیك و بد و راه‌راست و منحرف ( « رُشْد » و « غَىّ » ) از او سلب مى‌گردد .

147 وَ الَّذینَ كَذَّبُوا بِاآیاتِنا وَ لِقاآءِ الاْخِرَةِ حَبِطَتْ اَعْمالُهُمْ هَلْ يُجْزَوْنَ اِلاّ ما كانُوا يَعْمَلُونَ

و كسانى‌که آیات ما و لقاى‌رستاخیزرا تکذیب (و انکار) كنند، اعمالشان نابودمى‌گردد ، آیا جز آن‌چه را عمل كرده‌اند ، پاداش داده مى‌شوند ؟

« حَبِطَ » به‌معنى باطل و بى‌خاصیت نمودن عمل است ، يعنى این‌گونه افراد حتى اگر كار خیرى انجام دهند ، نتیجه‌اى براى آن‌ها نخواهد داشت ( توضیح بیشتر درباره این‌موضوع در « تفسیر نمونه » ، جلد 2 ، ذیل آیه 217 سوره بقره بیان شده است ) . این آیه يکى دیگر از آیاتى است كه دلیل بر تجسم اعمال و حضور خود اعمال نیك و بد در قیامت مى‌باشد .

148 وَاتَّخَذَ قَوْمُ‌مُوسى مِنْ‌بَعْدِهِ مِنْ حُلِيِّهِمْ عِجْلاً جَسَدالَهُ خُوارٌ اَلَمْ يَرَوْا اَنَّهُ لا يُكَلِّمُهُمْ وَ لا يَهْدِيِهِمْ سَبیلاً اتَّخَذوُهُ وَ كانُوا ظالِمینَ

قوم موسى (علیه السلام)بعداز ( رفتن ) او ( به‌میعادگاه خداوند ) از زیورآلات‌خود گوساله‌اى ساختند ، جسد بى‌روحى بود كه صداى گاوداشت ، آیا آن‌ها نمى‌دیدند كه با آنان سخن نمى‌گوید و به‌راه ( راست ) هدایتشان نمى‌کند، آن‌را ( خداى خود ) انتخاب كردند و ظالم بودند .

آغاز گوساله‌پرستى يهود

در این‌آیه يکى‌از حوادث اَسَفناك و درعین‌حال تعجب‌آورى كه بعد از رفتن موسى (علیه السلام)به میقات در میان بنى‌اسرائیل رخ داد ، بازگو شده است و آن جریان گوساله‌پرستى آن‌ها است كه به دست شخصى به نام « سامرى » و با استفاده از زیورآلات بنى‌اسرائیل انجام گرفت . اهمیت این‌داستان به‌قدرى‌است‌که قرآن درچهارسوره به آن اشاره كرده ، در آیات 51 ، 54 ، 92 و 93 سوره بقره و آیه 153 سوره نساء و آیه 88 سورۀ طه و آیات مورد بحث سورۀ

اعراف . البته این حادثه همانند سایر پدیده‌هاى اجتماعى ، بدون زمینه و بدون مقدمه نبوده است ، زیرا از يک‌سو بنى‌اسرائیل سالیان دراز در مصر شاهد گاوپرستى يا گوساله‌پرستى مصریان بودند و از سوى دیگر به هنگامى كه از رود نیل عبور كردند، صحنه بت‌پرستى (گاوپرستى) قومى كه در آن سوى نیل زندگى مى‌کردند ، توجه آن‌ها را جلب كرد و چنان‌که در آیات قبل گذشت ، از موسى (علیه السلام)تقاضاى بتى همانند آن‌ها كردند كه موسى (علیه السلام)شدیدا آنان را ملامت و سرزنش كرد. تمدید میقات موسى (علیه السلام)از سى شب به چهل شب ، نیز سبب شد كه شایعه مرگ موسى (علیه السلام)، آن‌چنان كه در بعضى از تفاسیر آمده ، به وسیله بعضى از منافقان ، در میان بنى‌اسرائیل نشر شود . جهل و نادانى بسیارى از این جمعیت و مهارت و زبردستى « سامرى » در پیاده كردن نقشه خود نیز به این موضوعات كمك كرد و مجموعا سبب شد در مدت كوتاهى اکثریت بنى‌اسرائیل به بت‌پرستى روى آورند و غوغایى اطراف گوساله به‌راه اندازند. با این‌که این كار از « سامرى » سر زد ( چنان‌که آیات سوره طه گواهى مى‌دهد ) ولى این عمل به قوم موسى (علیه السلام)نسبت داده شده است ، به خاطر

این‌که عدۀ زیادى از آن‌ها « سامرى » را در این كار يارى كردند و درواقع شریك جرم‌او بودند و عده بیشترى به عمل او راضى شدند .

گرچه ظاهرآیه دربدو نظر این است كه همه قوم موسى (علیه السلام)در این كار شرکت داشتند ، ولى باتوجه به آیه 159 همین سوره مى‌گوید : « وَ مِنْ قَوْمِ مُوسى اُمَّةٌ يَهْدُونَ بِالْحَقِّ وَ بِهِ يَعْدِلُونَ » ( از قوم موسى (علیه السلام)جمعیتى بودند كه به سوى حق هدایت مى‌کردند و به آن توجه داشتند ) استفاده مى‌شود كه منظور از آیه مورد بحث ، همه آن‌ها نیست ، بلکه اکثریت عظیمى از آن‌ها ، این راه را تعقیب كردند ، به گواهى آیات آینده كه ناتوانى هارون را از مقابله با آن‌ها منعکس ساخته است .

چگونه گوسالۀ طلایى صدا كرد ؟

کلمۀ «خُوار» به معنى صداى مخصوصى است كه از گاو يا گوساله برمى‌خیزد ، جمعى از مفسران معتقدند كه « سامرى » با اطلاعاتى كه داشت ، لوله‌هاى مخصوصى در درون سینه گوساله طلایى كار گذاشته بود كه هواى فشرده از آن خارج مى‌شد و از دهان گوساله ،

صدایى شبیه صداى گاو بیرون مى‌آمد .

بعضى دیگر مى‌گویند : گوساله را آن‌چنان در مسیر باد گذارده بود كه بر اثر وزش باد به دهان او كه به شکل مخصوصى ساخته شده بود ، صدایى به گوش مى‌رسید . اما این‌که جمعى از مفسران گفته‌اند : گوساله سامرى به خاطر مقدارى خاك كه از زیر پاى جبرئیل برداشت و درآن ریخته بود ، به صورت گوساله زنده‌اى درآمد و صداى طبیعى سر داد ، شاهدى در آیات قرآن ندارد ، چنان‌که به خواست خدا در تفسیر آیات سوره طه خواهد آمد و كلمه « جَسَدا » گواه بر این است كه حیوان زنده‌اى نبود ، زیرا در تمام مواردى كه این كلمه در قرآن به كار رفته است ، به معنى جسم بى‌جان آمده است .(1)از همۀ این‌ها گذشته بعید به نظر مى‌رسد كه خداوند چنین قدرتى به مرد منافقى همچون سامرى بدهد كه بتواند كارى .


1) به 8 / انبیاء و 34 / ص مراجعه شود .

همانند معجزه موسى (علیه السلام)انجام دهد و جسم بى‌جانى را جان‌دار سازد ، كارى كه براى توده مردم مسلما گمراه‌کننده است و دلایل بطلان آن در نظرشان روشن نیست ، ولى اگر گوساله به شکل يک‌مجسمه طلایى بوده‌باشد، دلایل بطلان آن روشن‌است و تنها مى‌تواند وسیله‌اى براى آزمایش افراد باشد نه چیز دیگر . نکته دیگرى كه در این‌جا باید به آن توجه داشت ، این است كه سامرى از آن‌جا كه مى‌دانست قوم موسى (علیه السلام)سال‌ها در محرومیت به‌سر مى‌بردند و به علاوه روح ما دیگرى چنان‌که در بسیارى از نسل‌هاى امروز آن‌ها نیز مى‌بینیم ، بر آن‌ها غلبه داشت و براى زر و زیور احترام خاصى قائل بودند ، لذا او گوساله‌هاى خود را از طلا ساخت ، تا توجه شیفتگان و بردگان را به سوى آن جلب كند .

اما این‌که این ملت فقیر و محروم در آن‌روز آن‌همه زر و زیورها را از كجا آورده بودند ، در روایات چنین آمده كه ؛ زنان بنى‌اسرائیل براى بزرگداشت يکى از اعیاد خود ، مقدار قابل ملاحظه‌اى از زیورآلات فرعونیان را به عاریت گرفته بودند و این جریان ، مقارن غرق

و نابودى آن‌ها واقع شد و زیورآلات مزبور در دست بنى‌اسرائیل باقى ماند .(1)

149 وَ لَمّا سُقِطَ فى اَيْدیهِمْ وَ رَأَوْا اَنَّهُمْ قَدْضَلُّوا قالُوا لَئِنْ لَمْ يَرْحَمْنا رَبُّنا وَ يَغْفِرْلَنا لَنَكُونَنَّ مِنَ الْخاسِرینَ

و هنگامى كه حقیقت به دستشان افتاد و دیدند گمراه شده‌اند ، گفتند : اگر پروردگار ما، به ما رحم نکند و ما را نیامرزد، به‌طور قطع از زیان كاران خواهیم بود.

جمله « وَ لَمّا سُقِطَ فى اَيْدیهِمْ » ( هنگامى كه حقیقت به دستشان افتاد ، يا هنگامى كه نتیجه شوم اعمالشان به دستشان افتاد و يا هنگامى كه چاره از دست آن‌ها ساقط شد ) در ادبیات عرب ، كنایه از ندامت و پشیمانى است ، زیرا هنگامى كه واقعیات به دست انسان بیفتد و از حقیقت امر آگاه گردد و يا به‌نتایج نامطلوب برسدو ياراه چاره براو بسته شود، طبعا پشیمان خواهد شد ، .


1) « مجمع البیان » ، ذیل آیه مورد بحث .

بنابراین پشیمانى از لوازم مفهوم این جمله است . به هر حال بنى‌اسرائیل از كرده خویش پشیمان گشتند ولى مطلب به همین‌جا خاتمه نیافت ، چنان‌که در آیات بعد خواهیم خواند .

150 وَلَمّا رَجَعَ مُوسىآ اِلى قَوْمِهِ غَضْبانَ اَسِفا قالَ بِئْسَما خَلَفْتُمُونى مِنْ بَعْدى اَعَجِلْتُمْ اَمْرَ رَبِّكُمْ وَ اَلْقَى الاَلْواحَ‌وَ اَخَذَ بِرَأْسِ اَخیهِ يَجُرُّهُ اِلَيْهِ قالَ ابْنَ‌اُمَّ اِنَّ الْقَوْمَ اسْتَضْعَفُونى وَ كادُوا يَقْتُلُونَنى فَلا تُشْمِتْ بِىَ‌الاَعْداآءَ وَ لا تَجْعَلْنى مَعَ الْقَوْمِ الظّالِمینَ

و هنگامى‌که موسى (علیه السلام)خشمگین و اندوهناك به‌سوى قوم خودبازگشت ، گفت : پس از من ، بد جانشینانى برایم بودید ( وآیین مرا ضایع كردید ) آیا در فرمان پروردگارتان ( و تمدید مدت میعاد او در قضاوت ) عجله نمودید ؟ سپس الواح را افکند و سر برادر خود را گرفت ( و با عصبانیت ) به سوى‌خود كشید ، او گفت: فرزند مادرم ، این گروه مرا در

فشار گذاردند و نزدیك بود مرا به قتل برسانند بنابراین كارى‌نکن‌که دشمنان مرا شماتت‌کنند و مراباگروه‌ستمکاران‌قرارمده.

عکس‌العمل شدید در برابر گوساله‌پرستان

« اَسَف » آن‌چنان‌که « راغب » در « مفردات » مى‌گوید ، به معنى اندوه توأم با خشم است ، این كلمه گاهى به هریك از این دو به تنهایى نیز اطلاق مى‌شود و ریشه اصلى آن ، این است كه انسان شدیدا ازچیزى ناراحت شود، طبیعى‌است اگر این‌ناراحتى نسبت به افراد زیردست باشد ، به صورت خشم و نشان دادن عکس‌العمل خشم‌آلود ظاهرمى‌شودو اگر نسبت به‌افراد بالادست و كسانى كه تاب مقاومت در برابر آن‌ها نیست ، بوده باشد ، به شکل اندوه آشکار مى‌گردد ، از « ابن‌عباس » نیز نقل شده كه حزن و غضب ( اندوه و خشم ) يك ریشه دارد ، اگرچه لفظ آن‌ها مختلف است . ولى ظاهر آیات نشان مى‌دهد كه منظور از « اَعَجِلْتُمْ اَمْرَ رَبِّكُمْ » این است كه شما در برابر فرمان خدا نسبت به تمدید مدت سى شب به چهل شب ، عجله به خرج دادید و در قضاوت شتاب نمودید ، نیامدن مرا دلیل بر مرگ و يا خلف وعده گرفتید ، درحالى‌که لازم بود حداقل كمى تأمل كنید تا چند روزى بگذرد و حقیقت امر روشن گردد. در این هنگام كه موسى (علیه السلام)در برابر لحظاتى بحرانى و طوفانى از

زندگى بنى‌اسرائیل قرار گرفته بود ، سر تا پایش از شدت خشم برافروخته و اندوه عمیقى‌بر روح او سنگینى مى‌کرد و شدیدا نگران آینده بنى‌اسرائیل بود ، زیرا تخریب و فساد كار آسانى است و گاه از دست يك نفر خرابى‌هاى بزرگى ساخته است ولى اصلاح و ترمیم كار مشکلى است . مخصوصا در میان يك ملت نادان و لجوج و متعصب ، اگر نغمه مخالفى سرداده شود ، برچیدن آثار شوم آن ، به این آسانى ممکن نیست . موسى (علیه السلام)در این‌جا باید خشم شدید خود را آشکار سازد و دست به بالاترین عکس‌العمل‌ها بزند ، آن‌چنان كه

افکار تخدیر شده بنى‌اسرائیل را به‌هم‌بریزد و انقلابى درآن جامعه منحرف‌شده از حق ایجادکند ، در غیر این‌صورت بازگشت آن‌ها به آسانى ممکن نیست . قرآن عکس‌العمل شدید موسى (علیه السلام)را در برابر این صحنه و در این لحظات بحرانى و طوفانى چنین بازگو مى‌کند ؛ « موسى (علیه السلام)بى‌درنگ الواح تورات را از دست خود بیفکند و به سراغ برادرش هارون رفت و سر و ریش او را گرفت و به سوى خود كشید » ( وَ اَلْقَى الاَلْواحَ وَ اَخَذَ بِرَأْسِ اَخیهِ يَجُرُّهُ اِلَيْهِ ) .

چنان‌که از آیات دیگر قرآن مخصوصا سوره طه استفاده مى‌شود علاوه بر این‌ها شدیداً

هارون را مورد سرزنش و ملامت قرارداد و بر او بانگ زد كه؛ آیا درحفظ عقاید جامعه بنى‌اسرائیل كوتاهى كردى و با فرمان من مخالفت نمودى ؟ ( 92 و 93 / طه ). در واقع این واکنش از يک‌سو روشنگر حال درونى موسى (علیه السلام)و التهاب و بى‌قرارى و ناراحتى شدید او در برابر بت‌پرستى و انحراف آن‌ها بود و از سوى دیگر وسیله مؤثرى براى تکان دادن

مغزهاى خفته بنى‌اسرائیل و توجه دادن آن‌ها به زشتى فوق‌العاده اعمالشان . بنابراین اگر فرضا انداختن الواح تورات در این‌جا زنندگى داشته باشد و حمله به سوى برادر ، كار صحیحى به نظر نرسد ، اما باتوجه به این حقیقت كه بدون ابراز این واکنش شدید و عکس‌العمل پرهیجان ، هیچ‌گاه بنى‌اسرائیل به اهمیت و عمق خطاى خویش پى نمى‌بردند و ممکن بود آثار بت‌پرستى در اعماق ذهنشان باقى بماند، این كار نه تنها نکوهیده نبود ، بلکه واجب و لازم محسوب مى‌گردید . و از این‌جا روشن مى‌شود كه ما هیچ‌نیازى به‌توجیهاتى‌که‌بعضى‌از مفسران براى سازش‌دادن واکنش موسى (علیه السلام)با مقام عصمت انبیاء ، ذکر كرده‌اند ، نمى‌بینیم . زیرا مى‌توان گفت : در این‌جا موسى (علیه السلام)به قدرى ناراحت شد كه

در هیچ لحظه از تاریخ بنى‌اسرائیل چنین ناراحتى و خشم شدیدى براى او رخ نداد ، چون خود را در برابر بدترین صحنه‌ها يعنى انحراف از خدا پرستى به سوى گوساله‌پرستى

مى‌دید و تمام آثار را در خطر مشاهده مى‌کرد . بنابراین انداختن الواح و مؤاخذه شدید برادر در چنین لحظه‌اى كاملاً طبیعى بود . این واکنش و اظهار خشم ، اثر تربیتى فوق‌العاده‌اى در بنى‌اسرائیل گذارد و صحنه را به‌کلى منقلب ساخت ، درحالى‌که اگر موسى (علیه السلام)مى‌خواست با كلمات نرم و ملایم آن‌ها را اندرز دهد ، شاید كمتر سخنان او را مى‌پذیرفتند . سپس آمده كه : هارون براى برانگیختن عواطف موسى (علیه السلام)و بیان بى‌گناهى خود گفت : « فرزند مادرم ، این جمعیت نادان مرا در ضعف و اقلیت قرار دادند ، آن‌چنان كه نزدیك بود مرا به قتل برسانند، بنابراین من بى‌گناهم بى‌گناه، كارى نکن‌که دشمنان به شماتت من برخیزند و مرا در ردیف این جمعیت ظالم و ستمگر قرار مده » ( قالَ ابْنَ اُمَّ اِنَّ الْقَوْمَ اسْتَضْعَفُونى وَ كادُوا يَقْتُلُونَنى فَلاتُشْمِتْ بِىَ الاَعْداآءَ وَ لاتَجْعَلْنى مَعَ الْقَوْمِ الظّالِمینَ ) . تعبیر به « اِبْنَ اُمَّ » در این آیه و يا « يَا ابْنَ اُمَّ » ( فرزند مادرم ) در آیه 94 سوره طه بااین‌که موسى‌و

هارون از يك پدر و مادر بودند، به‌خاطر تحریك عواطف موسى (علیه السلام)در این حال بوده است ، سرانجام این جریان اثر خود را گذارد و بنى‌اسرائیل به زودى متوجه زشتى اعمال خویش شدند و تقاضاى توبه كردند .

151 قالَ رَبِّ اغْفِرْلى وَ لاَِخى وَ اَدْخِلْنا فى رَحْمَتِكَ وَ اَنْتَ اَرْحَمُ الرّاحِمینَ

( موسى (علیه السلام)) گفت : پروردگارا من و برادرم را بیامرز و ما را دررحمت خود داخل كن و تو مهربان‌ترین مهربانانى .

تقاضاى بخشش و آمرزش براى خود و برادرش نه به خاطر آن است كه گناهى از آن‌ها سر زده بلکه يک‌نوع خضوع به درگاه پروردگار و بازگشت به سوى او و ابراز تنفر از اعمال زشت بت‌پرستان و همچنین سرمشقى است براى همگان تا فکر كنند جایى كه موسى (علیه السلام)و برادرش كه انحرافى پیدا نکرده بودند ، چنین تقاضایى از پیشگاه خدا كنند ، دیگران باید

حساب خود را برسند و سرمشق بگیرند و رو به درگاه پروردگار آورده ، از گناهان خود تقاضاى عفو و بخشش كنند و چنان‌که دو آیه قبل نشان مى‌دهد ، بنى‌اسرائیل نیز چنین كردند .

مقایسه‌اى میان تواریخ قرآن و تورات كنونى

همان‌طور كه از آیات فوق و آیات سوره طه استفاده مى‌شود، گوساله‌اى را بنى‌اسرائیل ساخته نه هارون ، و طبق آیات سوره طه ، شخصى از میان بنى‌اسرائیل به نام « سامرى » اقدام به چنین كارى كرد ، اما هارون برادر و معاون و ياور موسى (علیه السلام)از پاى ننشست و حداکثر تلاش و كوشش را به كار برد ، آن‌چنان كه نزدیك بود او را به قتل برسانند . ولى عجیب این است كه تورات كنونى گوساله‌سازى ودعوت‌به بت‌پرستى‌رابه‌هارون، برادر و جانشین و وزیرموسى (علیه السلام)نسبت مى‌دهد ، در فصل 32 از سِفْر خروج تورات چنین مى‌خوانیم : « و هنگام دیدن قوم كه موسى (علیه السلام)از فرود آمدن از كوه درنگ مى‌نماید ، آن قوم نزد هارون جمع آمده، وى را گفتند كه: برخیز و ازبراى ما خدایانى بساز كه در پیشاپیش ما بروند ، زیرا كه این موسى (علیه السلام)مردى كه ما را از ملك مصر بیرون آورد ، نمى‌دانیم كه وى را چه واقع شد -- و هارون به ایشان گفت : گوشواره‌هاى زرینى كه در گوش‌هاى زنان و دختران شمایند ، بیرون كرده ، نزد من بیاورید -- پس تمامى قوم گوشواره‌هاى زرینى كه در

گوش‌هاى ایشان بود ، بیرون كرده ، به هارون دادند -- و آن‌ها را از دست ایشان گرفته، آن‌را به آلت حکاکى تصویر نموده، ازآن گوساله‌اى ریخته‌شده ساخت و گفتند كه : اى بنى‌اسرائیل اینانند خدایان تو كه تو را از زمین مصر بیرون آوردند ... » . و به‌دنبال آن مراسمى را كه هارون براى قربانى كردن در برابر این بت تعیین كرده بود ، بیان مى‌کند . و سپس ضمن شرح مفصلى ، اشاره به بازگشت موسى (علیه السلام)و خشمناك شدن او و انداختن الواح تورات كرده ، مى‌گوید : « و موسى (علیه السلام)به هارون گفت كه : این قوم به تو چه كردند كه به این گناه عظیم ایشان را مرتکب گردانیدى » ؟ و هارون گفت كه: غضب‌آقایم برافروخته‌نشود كه این قوم‌را مى‌دانى كه مایل به بدى هستند ...» . آن‌چه در بالا گفته شد ، قسمتى از داستان گوساله‌پرستى بنى‌اسرائیل در تورات كنونى با عین عبارت بود ، درحالى‌که خود تورات اشاره به مقام برجسته هارون درفصول‌دیگر كرده، ازجمله تصریح مى‌کند: بعضى از معجزات موسى (علیه السلام)به دست هارون آشکار گشت (فصل هشتم از سِفْر خروج تورات) . و هارون را به عنوان پیغمبر از طرف موسى (علیه السلام)معرفى مى‌کند ( فصل هشتم از سِفْر خروج ) . و در هر صورت براى

هارون كه رسما جانشین موسى (علیه السلام)بود و عارف به معارف شریعت او ، مقام والایى قائل است ، اما خرافه را ببینید كه او را بت‌ساز و عامل بت‌پرستى معرفى نموده و حتى در برابر اعتراض موسى (علیه السلام)به هارون ، عذر بدتر از گناه از او نقل كرده است كه ؛ چون این قوم مایل به بدى بودند ، من هم به بدى تشویقشان كردم ، درحالى‌که قرآن دامان این دو رهبر را از هرگونه آلودگى به شرك و بت‌پرستى پاك مى‌داند .

تنها دراین‌جا نیست كه تاریخ قرآن ، مظهر پاکى انبیاء و پیامبران و تاریخ تورات كنونى ، مملو از انواع اهانت‌ها و خرافات نسبت به ساحت قدس آن‌ها است و به عقیده ما ، يکى از طرق شناسایى اصالت قرآن و تحریف تورات و انجیل كنونى ، همین بررسى و مقایسه میان تواریخى است كه در این كتب پیرامون زندگى انبیاء آمده است .

152 اِنَّ الَّذینَ اتَّخَذوُا الْعِجْلَ سَيَنالُهُمْ غَضَبٌ مِنْ رَبِّهِمْ وَ ذِلَّةٌ فِى الْحَيوةِ‌الدُّنْيا وَ كَذلِكَ نَجْزِى الْمُفْتَرینَ

آن‌هاکه گوساله‌را ( معبود خود ) انتخاب كردند، به‌زودى خشم‌پروردگار و ذلت در

زندگى دنیا به‌آن‌ها مى‌رسد و این‌چنین‌کسانى را كه (بر خدا) افترا مى‌بندند، كیفر مى‌دهیم .

تعبیر به « اِتَّخَذوُا » اشاره به این است كه « بت » هیچ‌گونه واقعیتى ندارد ، تنها انتخاب و قرارداد مردم بت‌پرست است كه به آن ، شخصیت و ارزش موهومى مى‌دهد و لذا كلمه «عِجْل» را پشت سر این جمله مى‌آورد ، يعنى آن گوساله پس از انتخاب براى پرستش ، باز همان گوساله بود . اما در این‌که این « غضب » و « ذلّت » چه بوده است ؟ قرآن در آیه فوق صریحا چیزى ذکر نکرده و تنها با اشاره سربسته‌اى گذشته است ولى ممکن است اشاره به بدبختى‌ها و گرفتارى‌ها و مشکلاتى بوده باشد كه بعد از این ماجرا و قبل از حکومت در بیت‌المقدس ، دامان اسرائیلیان را گرفت . يا اشاره به مأموریت عجیب كشتار يکدیگر باشد كه به عنوان كیفر و مجازات در برابر چنین گناه سنگینى به آن‌ها داده شد كه شرح آن در « تفسیر نمونه » ، جلد اول ، صفحه 172 آمده است . در این‌جا ممکن است این سؤال پیش آید كه ؛ ما شنیده‌ایم با ندامت و پشیمانى ، حقیقت توبه تحقق مى‌یابد ، چگونه

بنى‌اسرائیل كه از كار خود پشیمان شدند ، مشمول عفو خدا واقع نشدند ؟ پاسخ این سؤال این‌است كه ما هیچ دلیلى نداریم‌که پشیمانى به تنهایى در همه‌جا كافى بوده باشد ، درست است كه ندامت يکى از ارکان توبه است ، ولى يکى از ارکان نه همه ارکان . گناه بت‌پرستى و سجده در برابر گوساله آن‌هم در آن مقیاس وسیع و گسترده ، آن‌هم در آن مدت كوتاه ، آن‌هم براى ملتى كه آن‌همه معجزات دیده بودند ، گناهى نبود كه به این آسانى بخشوده شود و مثلاً با گفتن يك « استغفر اللّه » همه‌چیز پایان يابد . بلکه باید این ملت غضب پروردگار را ببیند و طعم ذلت را در این زندگى بچشد و شلاق كیفر كسانى را كه به خدا افترا مى‌بندند ، به پیکر خود احساس كند تا بار دیگر به این آسانى و سادگى به فکر چنین گناه عظیمى نیفتد . ضمنا از این‌که در آیه فوق تنها روى ذلت در حیات دنیا تکیه شده ، چنین استفاده مى‌شود كه پس از ندامت و پشیمانى از جریان بت‌پرستى و چشیدن مجازات‌هاى این جهان ، توبه

بنى‌اسرائیل از این گناه پذیرفته شد ، آن‌چنان كه كیفر آن‌ها را در آخرت از بین برد ، اگرچه بار گناهان دیگرشان كه از آن توبه نکردند ، همچنان بر دوش آن‌ها سنگینى مى‌کند .

153 وَ الَّذینَ عَمِلُوا السَّيِّئاتِ ثُمَ‌تابُوا مِنْ‌بَعْدِها وَامَنُواآ اِنَّ رَبَّكَ مِنْ بَعْدِها لَغَفُورٌ رَحیمٌ

و آن‌هاکه گناه‌کنند و بعد از آن توبه نمایند و ایمان آورند( امید عفو او را دارند ، زیرا ) پروردگار تو در پى آن آمرزنده ومهربان است .

چرا ایمان در آیه فوق پس از توبه آمده است ، با این‌که تا ایمان نباشد ، توبه تحقق نمى‌پذیرد ؟ پاسخ این سؤال از این‌جا روشن مى‌شود كه پایه‌هاى ایمان به هنگام گناه ، متزلزل مى‌گردد و يک‌نوع سستى پیدا مى‌کند تا آن‌جا كه در روایات اسلامى مى‌خوانیم : « شرابخوار به هنگامى كه شراب مى‌خورد ، ایمان ندارد و زناکار نیز به هنگام زنا ایمان

ندارد ، يعنى ایمان ، فروغ خود را از دست مى‌دهد و كم‌نور و تاریك و كم‌اثر مى‌شود . اما وقتى‌که توبه انجام گرفت ، بار دیگر فروغ اصلى را پیدا خواهد كرد، آن چنان كه گویى ایمان بار دیگر تجدید شده است .

154 وَ لَمّا سَكَتَ عَنْ مُوسَى الْغَضَبُ اَخَذَ الاَلْواحَ وَ فى نُسْخَتِها هُدًى وَ رَحْمَةٌ

لِلَّذینَ هُمْ لِرَبِّهِمْ يَرْهَبُونَ

و هنگامى‌که خشم‌موسى (علیه السلام)فرونشست، الواح (تورات) رابرگرفت و در نوشته‌هاى آن، هدایت و رحمت‌براى آن‌هاکه‌از پروردگار خویش مى‌ترسند ( و از مخالفت فرمانش بیم دارند ) وجود داشت .

155 وَ اخْتارَ مُوسى قَوْمَهُ سَبْعینَ رَجُلاً لِمیقاتِنا فَلَمّا اَخَذَتْهُمُ الرَّجْفَةُ قالَ رَبِّ لَوْ شِئْتَ اَهْلَكْتَهُمْ مِنْ قَبْلُ وَاِيّاىَ اَتُهْلِكُنا بِما فَعَلَ السُّفَهاآءُ مِنّاآاِنْ هِىَ اِلاّ فِتْنَتُكَ تُضِلُّ بِها مَنْ تَشاآءُ وَ تَهْدى مَنْ تَشاآءُ اَنْتَ وَلِيُّنا فَاغْفِرْ لَنا وَ ارْحَمْنا وَ اَنْتَ خَيْرُ الْغافِرینَ

و موسى (علیه السلام)از قوم خود هفتاد تن از مردان را براى میعادگاه مابرگزید و هنگامى كه زمین لرزه آن‌ها را فراگرفت ( و هلاک‌شدند ) گفت: پروردگارا ، اگر مى‌خواستى، مى‌توانستى آن‌هاو مرا پیش‌از این نیز هلاك كنى، آیا ما را به آن‌چه سفیهانمان انجام‌داده‌اند ( مجازات و ) هلاك مى‌سازى، این جز آزمایش‌تو ، چیز دیگرنیست‌که هرکس‌را

بخواهى ( و مستحق بدانى )گمراه مى‌سازى و هرکس رابخواهى (و شایسته ببینى) هدایت مى‌کنى، تو ولىّ مایى، ما را بیامرز و بر ما رحم كن و تو بهترین آمرزندگانى .

نمایندگان بنى‌اسرائیل در میعادگاه خدا

از مجموع قرائن موجود در آیات قرآن و روایات ، بیشتر چنین به نظر مى‌رسد كه موسى (علیه السلام)تنها يك میقات با پروردگار داشته كه آن‌هم به اتفاق جمعى از بنى‌اسرائیل بوده است . در همین میقات بود كه خداوند الواح تورات را نازل كرد و با موسى (علیه السلام)سخن گفت و در همین میقات بود كه بنى‌اسرائیل به موسى (علیه السلام)پیشنهاد كردند از خدا بخواهد خود را نشان دهد و این‌جا بود كه صاعقه با زلزله‌اى درگرفت و موسى (علیه السلام)بى‌هوش شد و بنى‌اسرائیل بر زمین افتادند و در حدیثى كه از « على (علیه السلام) بن ابراهیم » درتفسیرش آمده ، نیز به‌این موضوع تصریح‌شده‌است . گرچه ممکن است طرز قرار گرفتن آیات این سوره در نظر بعضى تولید اشکال كند كه ؛ چگونه خداوند نخست اشاره به میعاد موسى (علیه السلام)کرده ، سپس داستان گوساله‌پرستى را ذکر مى‌کند ، بار دیگر به موضوع میعاد بازمى‌گردد ، آیا این

طرز سخن با فصاحت و بلاغتى كه در قرآن وجود دارد ، سازگار است ؟ ولى باتوجه به این‌که قرآن يك كتاب تاریخى نیست كه تسلسل حوادث راحفظ كند، بلکه يك كتاب

هدایت‌و انسان‌سازى و تربیت است و در چنین كتابى گاه اهمیت موضوع ایجاب مى‌کند كه ادامه بحث يك حادثه را موقتا رها كند و به بحث لازم دیگرى بپردازد و باز به ذکر حادثه اول ادامه دهد .

بنابراین هیچ لزومى ندار كه ما آیه مورد بحث را اشاره به دنباله بحث گوساله‌پرستى بدانیم و بگوییم موسى (علیه السلام)بار دیگر بنى‌اسرائیل را بعد از این ماجرا براى عذرخواهى و توبه به كوه طور برد ، آن‌چنان كه بعضى از مفسران گفته‌اند ، زیرا این احتمال گذشته از جهات دیگر از این نظر كه به هلاکت این گروه كه براى عذرخواهى رفته‌اند ، انجامیده ، بعید به نظر مى‌رسد ، آیا ممکن است خداوند عده‌اى‌را كه به‌نمایندگى قوم خود براى عذرخواهى به پیشگاه او رفته‌اند ، در همان‌جا هلاك كند ؟ به هرحال در آیه فوق نخست مى‌گوید : « موسى (علیه السلام)هفتاد نفر از قوم خود را براى میعاد ما انتخاب كرد » ( وَ اخْتارَ مُوسى قَوْمَهُ

سَبْعینَ رَجُلاً لِمیقاتِنا ) . ولى‌بنى‌اسرائیل چون كلام خدارا شنیدند، ازموسى (علیه السلام)تقاضا كردند از او بخواهد خود را نشان دهد ، « در این هنگام زلزله عظیمى درگرفت و جمعیت هلاك شدند و موسى (علیه السلام)مدهوش بر زمین افتاد ، هنگامى كه به هوش آمد ، عرض كرد : پروردگارا ، اگر تو مى‌خواستى ، مى‌توانستى آن‌ها و مرا پیش از این هلاك كنى » يعنى من چگونه پاسخ قوم را بگویم كه بر نمایندگان آن‌ها چنین گذشته است ( فَلَمّا اَخَذَتْهُمُ الرَّجْفَةُ قالَ رَبِّ لَوْ شِئْتَ اَهْلَكْتَهُمْ مِنْ قَبْلُ وَ اِيّاىَ ) . سپس گفت : پروردگارا ، این درخواست نابه‌جا تنها كار جمعى از سفهاى ما بود، «آیا ما را به خاطر كار آن‌ها هلاك مى‌کنى ؟» (اَتُهْلِكُنا بِما فَعَلَ السُّفَهاءُ مِنّاآ).

بعضى از مفسران وجود كلمه «رَجْفَة» (لرزه) در این آیه و وجود كلمه « صاعِقَة » در آیه 55 سوره بقره كه مربوط‌به تقاضاى رؤیت پروردگار است ، را دلیل‌بر تفاوت این‌دو میقات گرفته‌اند ، ولى چنان‌که سابقا هم گفته‌ایم ، « صاعقه » در بسیارى از اوقات با لرزه شدید همراه است ، زیرا بر اثر برخورد الکتریسیته‌هاى مثبت و منفى كه اولى در ابر و دومى

در زمین است ، جرقۀ عظیمى به وجود مى‌آید كه كوه‌ها و زمین‌ها را به لرزه درمى‌آورد و گاهى ازهم متلاشى مى‌کند، در داستان صالح نیز درمورد بلایى كه بر این جمعیت گنهکار نازل شد ، گاهى تعبیر به «صاعقه» شده (17/فصلت) وگاهى‌به «رَجْفَة» (78/اعراف).

ونیز بعضى‌از مفسران تعبیر « بِمافَعَلَ السُّفَهاآءُ مِنّا » ( به كارى‌که سفهاى ما كرده‌اند ) را دلیل بر این گرفته‌اند كه مجازات در این‌جا به خاطر عملى بوده كه ازبنى‌اسرائیل سرزده ( مانند گوساله‌پرستى ) نه به خاطر سخنى كه در مورد تقاضاى رؤیت خدا داشتند . پاسخ این سخن نیز روشن است ، زیرا سخن نیز يکى از افعال انسان است و اطلاق « فعل » بر « سخن » ، چیز تازه و غیرمعمولى نیست ، مثلاً هنگامى كه مى‌گوییم : خداوند در قیامت به همۀ كارهاى ما پاداش و كیفر مى‌دهد ، مسلما این تعبیر ، سخنان ما را نیز دربر خواهد گرفت . سپس موسى (علیه السلام)به دنبال این تضرع و تقاضا از پیشگاه خدا عرضه مى‌دارد : « پروردگارا ، مى‌دانیم این آزمایش تو بود كه هر كه را بخواهى ( و مستحق ببینى ) با آن گمراه مى‌کنى و هرکس را بخواهى ( و شایسته بدانى ) هدایت مى‌نمایى » ( اِنْ هِىَ اِلاّ فِتْنَتُكَ تُضِلُّ بِها مَنْ تَشاآءُ

وَ تَهْدى مَنْ تَشاآءُ ) . دراین‌جا نیز مفسران در زمینه معنى « فِتْنَة » سخن بسیار دارند ، ولى باتوجه به این‌که « فِتْنَة » در قرآن مجید مکرّر به معنى آزمایش و امتحان آمده است ، چنان‌که در آیه 28 سوره انفال ؛ « اَنَّما اَمْوالُكُمْ وَ اَوْلادُكُمْ فِتْنَةٌ : سرمایه‌ها و فرزندان شما وسیله آزمایش شما هستند» ( و همچنین آیه 2 سوره عنکبوت و آیه 126 سوره توبه ) مفهوم آیه مورد بحث چندان پیچیده نیست . زیرا بدون شك بنى‌اسرائیل در این صحنه با آزمایش شدیدى روبه‌رو شدند و خداوند به آن‌ها نشان داد كه این تقاضا ( تفاضاى رؤیت او ) يك تقاضاى بى‌مورد و نابه‌جا و محال است . و در پایان آیه موسى (علیه السلام)عرض مى‌کند : « بار الها ، تنها تو ولىّ و سرپرست مایى ، ما را ببخش و مشمول رحمت خود قرار ده ، تو بهترین آمرزندگانى » ( اَنْتَ وَلِيُّنا فَاغْفِرْ لَنا وَ ارْحَمْنا وَ اَنْتَ خَيْرُ الْغافِرینَ ) . از مجموع آیات و روایات‌استفاده مى‌شودکه سرانجام هلاک‌شدگان يک‌بار دیگر زندگى را از سر گرفتند و به اتفاق موسى (علیه السلام)به سوى بنى‌اسرائیل بازگشتند و آن‌چه را دیده بودند ، براى آن‌ها بازگو نمودند و به تبلیغ و ارشاد آن مردم بى‌خبر پرداختند .

156 وَاكْتُبْ لَنا فى هذِهِ‌الدُّنْيا حَسَنَةً وَفِى‌الاْخِرَةِ‌اِنّا هُدْنااِلَيْكَ قالَ عَذابىآ اُصیبُ بِهِ مَنْ اَشاآءُ وَ رَحْمَتى وَسِعَتْ كُلَّ شَىْ‌ءٍ فَسَاَكْتُبُها لِلَّذینَ يَتَّقُونَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكوةَ وَ الَّذینَ هُمْ بِاآیاتِنا يُؤْمِنُونَ

و براى‌مادراین‌دنیا و سراى‌دیگر نیکى مقرردار، چه‌این‌که مابه‌سوى‌توبازگشت كرده‌ایم ، ( خداوند در برابر این‌تقاضا ، به موسى (علیه السلام)) گفت : مجازاتم را به هرکس بخواهم، مى‌رسانم و رحمتم همه چیز را فراگرفته و آن‌را براى‌آن‌هاکه پرهیزکارند و زکات‌را مى‌پردازند و آن‌ها كه به آیات ما ایمان مى‌آورند، مقرر خواهم داشت.

« حَسَنَة » به معنى هرگونه نیکى و زیبایى و خوبى است ، بنابراین همه نعمت‌ها و همچنین توفیق عمل صالح و آمرزش و بهشت و هرگونه سعادت را شامل مى‌شود . سپس دلیل این تقاضا را چنین بیان مى‌کند : « ما به سوى تو بازگشت كرده‌ایم و از سخنانى كه سفیهان ما گفته‌اند كه شایسته مقام باعظمت تو نبود ، پوزش طلبیده‌ایم » ( اِنّا هُدْنا اِلَيْكَ ) . «هُدْنا» از ماده « هود » به‌معنى بازگشت توأم‌با نرمى‌و آرامش است و به‌طورى‌که بعضى‌از

لغویین گفته‌اند، هم بازگشت از خیر به شر را شامل مى‌شود و هم ازشر به خیر را، (1)ولى در بسیارى از موارد به‌معنى توبه و بازگشت‌به اطاعت فرمان خدا آمده‌است . « راغب » درکتاب « مفردات » ازبعضى نقل‌مى‌کندکه نام‌گذارى « قوم يهود » به این نام ، به خاطر همین سخنى است كه با خدا داشتند و در واقع این نام يك نوع مدح و ستایش از آن‌ها بود و زنده‌کننده خاطره بازگشت آن‌ها به سوى خدا ، سپس معنى اصلى فراموش شده و به عنوان نامى روى این قوم و ملت باقى مانده است .

ولى باتوجه به این‌که بعضى دیگر از لغویین معنى آن را هرگونه بازگشت از شر به خیر و يا از خیر به شر ذکر كرده‌اند ، مى‌توان گفت : این جمله چندان متضمن مدح نیست ، بلکه ممکن است حکایت از نوسان روحى و ناپایدارى اخلاقى این جمعیت كند. بعضى دیگراز مفسران گفته‌اند : علت نام‌گذارى این قوم به « يهود » ، ارتباطى با این سخن ندارد ، بلکه در .


1) « تفسیر المَنار » ، جلد 9 ، صفحه 221 .

اصل از ماده « يهوذا » كه نام يکى از فرزندان يعقوب است ، گرفته شده و سپس "ذال" تبدیل به "دال" گردیده و « يهودا » شده و منسوب به آن ، « يهودى » مى‌باشد .(1)سرانجام خداوند دعاى موسى (علیه السلام)را به اجابت مى‌رساند و توبه او را مى‌پذیرد ، ولى نه بدون قید و شرط ، بلکه با شرایطى كه در ذیل آیه آمده است ، مى‌گوید : « خداوند فرمود : عذاب و كیفرم را به‌هرکس بخواهم (و مستحق ببینم) مى‌رسانم » ( قالَ عَذابى اُصیبُ بِهِ مَنْ اَشاآءُ ) .

«مشیت» در این‌گونه موارد به معنى خواست مطلق و بدون قید و شرط نیست ، بلکه خواست توأم با حکمت و شایستگى‌ها و لیاقت‌ها است و به این ترتیب پاسخ هرگونه اشکالى در این زمینه روشن مى‌شود . سپس اضافه مى‌کند : « اما رحمت من همه‌چیز را دربرگرفته است » ( وَ رَحْمَتى وَسِعَتْ كُلَّ شَىْ‌ءٍ ) . این رحمت واسعه پروردگار ممکن است اشاره به نعمت‌ها و برکات دنیوى باشد كه همگان را دربرگرفته و بِرّ و فاجر و نیك و بد .


1) « تفسیر ابوالفتوح » ، جلد 5 ، صفحه 300 ، ذیل آیه مورد بحث .

از آن بهره مى‌برند .

و نیز مى‌تواند اشاره‌به همه رحمت‌هاى مادى و معنوى باشد، زیرا نعمت‌هاى معنوى اختصاص به قوم و جمعیتى ندارد ، هرچند شرایطى دارد كه بدون آن ، شامل كسى نمى‌شود و به تعبیر دیگر درهاى رحمت الهى به روى همگان گشوده است و این خود مردم هستند كه باید تصمیم بگیرند و از این در وارد شوند و اگر كسانى شرایط ورود در آن را فراهم نسازند ، دلیل بر تقصیر خود آن‌ها است ، نه محدود بودن رحمت خدا ( تفسیر دوم با مفهوم آیه و جمله‌اى كه بعد مى‌آید ، سازگارتر و مناسب‌تر است ) . ولى براى این‌که كسانى خیال نکنند

پذیرش توبه و يا وسعت رحمت پروردگار و عمومیت آن ، بى‌قید و شرط و بدون حساب و كتاب است ، در پایان آیه اضافه مى‌کند : « من به زودى رحمتم را براى كسانى كه سه كار را انجام مى‌دهند ، مى‌نویسم ؛ آن‌ها كه تقوا پیشه مى‌کنند و آن‌ها كه زکات مى‌پردازند و آن‌ها كه به آیات‌ماایمان‌مى‌آورند» (فَسَاَكْتُبُها لِلَّذینَ يَتَّقُونَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكوةَ وَ الَّذینَ هُمْ بِاآیاتِنا يُؤْمِنُونَ) . « تقوا » اشاره به پرهیز از هرگونه گناه و آلودگى است . و « زکات » به معنى وسیع كلمه و طبق حدیث

معروف « لِكُلِّ شَىْ‌ءٍ زَكاةٌ : براى همه نعمت‌ها و مواهب الهى ، زکاتى هست » ، تمام اعمال نیك را شامل مى‌شود. و جمله « وَ الَّذینَ هُمْ بِاآیاتِنا يُؤْمِنُونَ » ، ایمان به مقدسات را فرامى‌گیرد .

و به این ترتیب آیه مشتمل بر يك برنامه كامل و جامع است . و اگر زکات را به معنى خصوص زکات مال تفسیر كنیم ، ذکر آن از میان سایر وظایف الهى به خاطر اهمیتى است كه در عدالت اجتماعى دارد . در حدیثى از پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله چنین نقل شده است كه حضرت مشغول نماز بود ، شنید مرد عربى مى‌گوید : « اَللّهُمَّ ارْحَمْنى وَ مُحَمَّدا وَ لا تَرْحَمْ مَعَنا اَبَدا : خداوندا تنها من و محمد صلى‌الله‌علیه‌و‌آله را مشمول رحمت قرار بده و هیچ‌کس دیگر را در این رحمت وارد مکن » هنگامى كه پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله سلام نماز را داد، روبه او كرد و فرمود: « لَقَدْ تَحَجَّرْتَ واسِعا : موضوع نامحدود و وسیعى را محدود ساختى و جنبه اختصاصى به آن دادى » ، اشاره به‌این‌که رحمت‌بى‌پایان خدا به‌هیچ صورت نمى‌تواند محدود به من و تو باشد .(1).


1) « مجمع البیان » ، ذیل آیه مورد بحث .

157 اَلَّذینَ يَتَّبِعُونَ الرَّسُولَ النَّبِىَّ الاُْمِّىَّ الَّذى يَجِدُونَهُ مَكْتُوبا عِنْدَهُمْ فِى‌التَّوْریةِ وَ الاِْنْجیلِ يَأْمُرُهُمْ‌بِالْمَعْرُوفِ وَ يَنْهیهُمْ عَنِ‌الْمُنْكَرِ وَ يُحِلُّ لَهُمُ الطَّيِّباتِ وَ يُحَرِّمُ عَلَيْهِمُ الْخَبائِثَ وَ يَضَعُ عَنْهُمْ اِصْرَهُمْ وَالاَغْلالَ الَّتى كانَتْ عَلَيْهِمْ فَالَّذینَ امَنُوا بِهِ وَ عَزَّرُوهُ‌وَ نَصَرُوهُ وَ اتَّبَعُوا النُّورَ الَّذىآ اُنْزِلَ مَعَهُ اوُلآئِكَ هُمُ‌الْمُفْلِحُونَ

آن‌ها كه از فرستاده ( خدا ) پیامبر « امى » پیروى مى‌کنند ،کسى كه صفاتش را در تورات و انجیلى كه نزدشان است ،مى‌یابند و آن‌ها را به معروف دستور مى‌دهد و از منکر بازمى‌دارد، پاکیزه‌ها رابراى آن‌ها حلال مى‌شمرد، ناپاک‌ها را تحریم مى‌کند و بارهاى سنگین و زنجیرهایى را كه برآن‌ها بود ( از دوش و گردنشان ) برمى‌دارد ، آن‌ها كه به او ایمان آوردند و حمایتش كردند و ياریش نمودند و از نورى‌که با او نازل شده ، پیروى كردند ، آنان رستگارانند .

از چنین پیامبرى پیروى كنید

درباره مفهوم « اُمِّىّ » كه از ماده « اُم » به معنى مادر يا « اُمَّت » به معنى جمعیت گرفته شده‌است ، درمیان مفسران گفتگو است ، جمعى آن را به معنى درس‌نخوانده مى‌دانند ، يعنى به همان حالتى كه از مادر متولد شده ، باقى مانده و مکتب استادى را ندیده است و بعضى آن را به معنى كسى كه از میان امت و توده مردم برخاسته ، نه از میان اشراف و مترفین و جباران و بعضى به مناسبت این‌که مکه را « اُمُّ الْقُرى » مى‌گویند ، این كلمه را مرادف « مَكّى » دانسته‌اند .

« اِصْر » در اصل به معنى نگهدارى و محبوس كردن است و به هر كار سنگینى كه انسان را از فعالیت بازمى‌دارد ، « اِصْر » گفته مى‌شود، اگر عهد وپیمان ویا مجازات وکیفر را « اِصْر » مى‌گویند ، به خاطر محدودیت‌هایى است كه براى انسان ایجاد مى‌کند . این آیه در حقیقت مکمل آیه گذشته درباره صفات كسانى است كه مشمول رحمت واسعه پروردگار هستند ، يعنى پس از ذکر صفات سه‌گانه تقوا و اداء زکات و ایمان به آیات پروردگار ، در این آیه

صفات دیگرى به عنوان توضیح براى آن‌ها ذکر مى‌کند و آن پیروى از پیامبر اسلام صلى‌الله‌علیه‌و‌آله است ، زیرا ایمان به خدا از ایمان به پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله و پیروى از مکتبش ، جدایى‌ناپذیر است ، همچنین‌تقوا و زکات نیز بدون پیروى از رهبرى او تکمیل نمى‌شود . لذا مى‌گوید : « كسانى مشمول این رحمت مى‌شوندکه‌از فرستاده پروردگار پیروى كنند » (اَلَّذینَ يَتَّبِعُونَ الرَّسُولَ) . سپس براى این رسول ، شش صفت علاوه بر مقام رسالت بیان مى‌کند ؛

✓ 1 - او پیامبر خدا است ( النَّبِىَّ ) .

« نبى » به كسى گفته مى‌شود كه پیام خدا را بیان مى‌کند و به او وحى نازل مى‌شود -- هرچند مأمور به دعوت و تبلیغ نباشد -- اما « رسول » كسى است كه علاوه بر مقام نبوّت ، مأمور به دعوت و تبلیغ به سوى آیین خدا و ایستادگى در این مسیر مى‌باشد . در حقیقت رسالت ، مقامى است بالاتر از نبوت ، بنابراین در معنى رسالت ، نبوت هم‌افتاده است، ولى

چون آیه در مقام‌تشریح و توضیح و تفصیل پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله است ، آن دو را مستقلاً ذکر كرده، در واقع آن‌چه به طور سربسته در مفهوم رسول افتاده، به صورت مستقل و روشن، به عنوان

تجزیه و تحلیل صفات او ذکر شده است .

✓ 2 - پیامبرى كه درس‌نخوانده و از میان توده جمعیت برخاسته ، از سرزمین مکه ، اُمُّ الْقُرى ، كانون اصلى توحید ، طلوع كرده است ( الاُْمِّىَّ ) .

روایات اسلامى كه در منابع مختلف حدیث وارد شده ، نیز بعضى آن را به معنى درس‌نخوانده و بعضى آن را به معنى مكّى تفسیر كرده‌اند .(1)ولى هیچ مانعى ندارد كه كلمه « اُمّى » اشاره به هر سه مفهوم بوده باشد و بارها گفته‌ایم كه استعمال يك لفظ در چند معنى ، هیچ‌گونه مانعى ندارد و در ادبیات عرب شواهد فراوانى براى این موضوع وجود دارد ( درباره اُمّى بودن پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله بعد از تکمیل تفسیر این آیه مشروحا بحث خواهیم كرد ) .

✓ 3 - « پیامبرى كه صفات و علامات و نشانه‌ها و دلایل حقانیت او را در كتب آسمانى .


1) « نور الثقلین » ، جلد 2 ، صفحه 78 و 79 .

پیشین ( تورات و انجیل ) مشاهده مى‌کنند » ( الَّذى يَجِدُونَهُ مَكْتُوبا عِنْدَهُمْ فِى التَّوْریةِ وَ الاِْنْجیلِ ) . در زمینه وجود بشارات مختلف در كتب عهدین ( تورات و انجیل ) حتى تورات و انجیل تحریف يافته كنونى نیز پس از تکمیل تفسیر این آیه بحث جداگانه خواهیم داشت .

✓ 4 - « پیامبرى كه محتواى دعوت او با فرمان عقل كاملاً سازگار است ، به نیکى‌ها و آن‌چه خرد آن را مى‌شناسد و نزدش معروف است ، دعوت مى‌کند و از بدى‌ها و زشتى‌ها و آن‌چه خرد ناشناس مى‌شمرد ، نهى مى‌نماید » ( يَأْمُرُهُمْ بِالْمَعْرُوفِ وَ يَنْهیهُمْ عَنِ الْمُنْكَرِ ) .

✓ 5 - محتواى دعوت او با فطرت سلیم هم‌آهنگ است ، « طيّبات و آن‌چه را طبع سلیم مى‌پسندد ، براى آن‌ها حلال مى‌شمرد و آن‌چه خبیث و تنفرآمیز مى‌باشد، بر آن‌ها تحریم مى‌کند » ( وَ يُحِلُّ لَهُمُ الطَّيِّباتِ وَ يُحَرِّمُ عَلَيْهِمُ الْخَباآئِثَ ) .

✓ 6 - او به‌سان مدعیان دروغین نبوت و رسالت كه هدفشان به‌زنجیر كشیدن توده‌هاى مردم و استعمار و استثمار آن‌ها است ، نیست ، نه تنها بندى بر آن‌ها نمى‌گذارد ، بلکه « بارها را از دوش آنان برمى‌دارد و غل و زنجیرهایى راکه بر دست و پا و گردنشان سنگینى‌مى‌کرد ،

مى‌شکند » ( وَ يَضَعُ عَنْهُمْ اِصْرَهُمْ وَ الاَغْلالَ الَّتى كانَتْ عَلَيْهِمْ ) . و چون این صفات شش‌گانه به ضمیمه مقام رسالت كه مجموعا هفت صفت مى‌شود ، روى‌هم‌رفته نشانه روشن و دلیل آشکارى بر صدق دعوت او است ، اضافه مى‌کند : « كسانى كه به او ایمان بیاورند و مقامش را بزرگ بشمرند و او را در ابلاغ رسالتش يارى كنند و از نور آشکارى كه با او نازل شده ، يعنى قرآن مجید پیروى كنند ، بدون شك چنین افرادى رستگارانند » ( فَالَّذینَ امَنُوا بِهِ وَ عَزَّرُوهُ وَ نَصَرُوهُ وَ اتَّبَعُوا النُّورَ الَّذىآ اُنْزِلَ مَعَهُ اوُلآئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ ) .

« عَزَّرُوهُ » از ماده « تعزیر » به معنى حمایت و يارى كردن آمیخته با احترام و بزرگداشت است و بعضى گفته‌اند كه اصل آن به معنى منع و جلوگیرى است ، اگر جلوگیرى از دشمن باشد ، مفهوم آن ، يارى كردن است و اگر جلوگیرى از گناه باش ، مفهوم آن ، مجازات و تنبیه است و لذا به مجازات‌هاى خفیف ، تعزیر مى‌گویند . قابل توجه این‌که در آیه فوق به جاى « اُنْزِلَ اِلَيْهِ » ، عبارت « اُنْزِلَ مَعَهُ » ( با او نازل گردید ) آمده است ، درحالى‌که مى‌دانیم شخص پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله نزولى از آسمان نداشت ، ولى چون نبوت و رسالت او همراه قرآن از

طرف خدا نازل‌شده، تعبیر به « مَعَهُ » شده‌است.

پنج دلیل براى نبوت در يك آیه

در هیچ‌یك از آیات قرآن، دلایل حقانیت دعوت پیامبرگرامى اسلام صلى‌الله‌علیه‌و‌آله همانند آیه فوق يک‌جا بیان نشده است ، اگر درست در صفات هفت‌گانه‌اى كه خداوند در این آیه براى پیامبرش ذکر كرده ، دقت كنیم ، پنج دلیل روشن براى اثبات نبوت او خواهیم يافت . نخست این‌که او « اُمّى » بود و درس‌نخوانده ، اما با این‌حال كتابى آورد كه نه تنها سرنوشت مردم حجاز را دگرگون ساخت ، بلکه نقطه بازگشت مهمى در تاریخ بشریت بود ، حتى آن‌هاکه او رابه نبوت نپذیرفته‌اند، درعظمت كتاب وتعلیماتش تردید ندارند، آیا از يك انسان درس‌نخوانده و مکتب‌ندیده و پرورش‌یافته در محیط جهل و بربریت روى حساب‌هاى عادى ممکن‌است چنین كارى انجام پذیرد ؟ دوم این‌که دلایل نبوت او باتعبیرات مختلف درکتب آسمانى پیشین وجود دارد ، آن‌چنان‌که انسان را به حقانیت او مطمئن مى‌سازد ، بشاراتى در آن‌ها آمده است كه تنها بر او تطبیق مى‌گردد . سوم این‌که محتویات دعوت او با

عقل و خرد سازگار است، زیرا دعوت به معروف و نهى از منکرات و زشتى‌ها مى‌کند و این موضوع با مطالعه تعلیماتش به خوبى روشن است . چهارم این‌که محتویات دعوت او با طبع سلیم و فطرت هماهنگ است . پنجم این‌که اگر او از طرف خدا نبود ، حتما به خاطر منافع خویش دست به چنین كارى مى‌زد و در این صورت نه تنها نباید غل و زنجیرها را از مردم بگشاید ، بلکه باید آن‌ها را همچنان در جهل و بى‌خبرى نگه‌دارد تا بهتر بتواند آن‌ها را استثمار كند ، درحالى‌که مى‌بینیم او زنجیرهاى گران را از دست و پاى بشریت گشود ؛ زنجیر جهل و نادانى ، از طریق دعوت پى‌گیر و مستمر به علم و دانش . زنجیر بت‌پرستى و خرافات ، از راه دعوت به توحید . زنجیر انواع تبعیضات و زندگى طبقاتى ، از طریق دعوت به اخوّت دینى و برادرى اسلامى و مساوات در برابر قانون . و زنجیرهاى دیگر ، هریك از این‌ها به تنهایى دلیلى است بر حقانیت دعوت او و مجموع آن‌ها دلیلى روشن‌تر .

چگونه پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله اُمّى بود ؟

درباره مفهوم « اُمّى » ، سه احتمال معروف وجود دارد ؛ نخست این‌که به معنى

درس‌نخوانده است ، دوم این‌که به معنى كسى‌است كه در سرزمین مکه تولد يافته و از مکه برخاسته‌است، سوم به معنى كسى است كه از میان امت و توده مردم قیام كرده است ولى معروف‌تر از همه ، تفسیر اول است كه با موارد استعمال این كلمه نیز سازگارتر مى‌باشد و همان‌گونه كه گفتیم ، ممکن است هر سه معنى باهم مراد باشد . در این‌که پیامبر اسلام صلى‌الله‌علیه‌و‌آله به مکتب نرفت و خط ننوشت ، در میان مورخان بحثى نیست و قرآن نیز صریحا در آیه 48 سوره عنکبوت درباره وضع پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله قبل‌از بعثت مى‌گوید: « وَ ما كُنْتَ تَتْلُوا مِنْ قَبْلِهِ مِنْ كِتابٍ وَ لا تَخُطُّهُ بِيَمینِكَ اِذا لاَرْتابَ الْمُبْطِلُونَ : پیش از این نه كتابى مى‌خواندى و نه با دست خود چیزى مى‌نوشتى تا موجب تردید دشمنانى كه مى‌خواهند سخنان تو را ابطال كنند ، گردد » . اصولاً در محیط حجاز به اندازه‌اى باسواد كم بود كه افراد باسواد كاملاً معروف و شناخته شده بودند ، در مکه كه مرکز حجاز محسوب مى‌شد ، تعداد كسانى از مردان كه مى‌توانستند بخوانند و بنویسند ، از 17 نفر تجاوز نمى‌کرد و از زنان ، تنها يك زن بودکه سوادخواندن و

نوشتن‌داشت .(1)مسلمادر چنین محیطى، اگر پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله نزد معلمى خواندن و نوشتن را آموخته بود ، كاملاً معروف و مشهور مى‌شد و به فرض این‌که نبوتش را نپذیریم ، او چگونه مى‌توانست باصراحت در كتاب خویش این موضوع را نفى كند ؟ آیا مردم به او اعتراض نمى‌کردند كه درس خواندن تو مسلم است ، این قرینه روشنى بر اُمّى بودن او است . و در هر حال وجود این صفت در پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله ، تأکیدى در زمینه نبوت بود تا هرگونه احتمالى جز ارتباط به خداوند و جهان ماوراء طبیعت در زمینه دعوت او منتفى گردد . این در مورد دوران قبل از نبوت و اما پس از بعثت نیز در هیچ‌یك از تواریخ نقل نشده است كه او خواندن و نوشتن را از كسى فراگرفته باشد ، بنابراین به همان حال اُمّى بودن تا پایان عمر باقى ماند . ولى اشتباه بزرگى كه باید در این‌جا از آن اجتناب كرد ، این است كه درس .


1) « فتوح البلدان » بلاذرى ، 459 ، طبع مصر .

نخواندن ، غیر از بى‌سواد بودن است و كسانى كه كلمه « اُمّى » را به‌معنى بى‌سواد تفسیرمى‌کنند، گویا به‌این تفاوت توجه ندارند . هیچ مانعى نداردکه پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله به تعلیم‌الهى، خواندن -- يا -- خواندن و نوشتن را بداند ، بى‌آن‌که نزد انسانى فراگرفته باشد ، زیرا چنین اطلاعى بدون تردید از كمالات انسانى است و مکمل مقام نبوت مى‌باشد . شاهد این سخن ، آن است كه در روایاتى كه از امامان اهل بیت علیهم‌السلام نقل‌شده، مى‌خوانیم: پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله مى‌توانست بخواند و يا هم توانایى خواندن داشت و هم توانایى نوشتن .(1)اما براى این‌که جایى براى كوچک‌ترین تردید براى دعوت او نماند ، از این توانایى استفاده نمى‌کرد . و این‌که بعضى گفته‌اند : توانایى بر خواندن و نوشتن ، كمالى محسوب نمى‌شود ، بلکه این دو علم ، كلیدى براى رسیدن به كمالات علمى هستند ، نه علم واقعى و كمال .


1) « تفسیر برهان » ، جلد 4 ، صفحه 332 ، ذیل آیات اول سوره جمعه .

حقیقى ، پاسخش در خودش نهفته است ، زیرا آگاهى از وسیله كمالات خود نیز كمالى است روشن . ممکن است گفته شود در دو روایت كه از ائمه اهل بیت علیهم‌السلام نقل شده ، صریحا تفسیر « اُمّى » به درس‌نخوانده ، نفى گردیده است و تنها به معنى كسى كه به « اُمُّ الْقُرى » ( مکه ) منسوب است ، تفسیر شده .(1)در پاسخ مى‌گوییم : يکى از این دو روایت به اصطلاح « مرفوعه » است و سند آن ، فاقد ارزش و روایت دوم از « جعفر بن محمد صوفى » نقل شده كه از نظر علم رجال ، شخص مجهولى است . و اما این‌که بعضى‌ها تصور كرده‌اند كه آیه 2 سوره جمعه ؛ « يَتْلُوا عَلَيْهِمْ اآیاتِهِ وَ يُزَكّيهِمْ وَ يُعَلِّمُهُمُ الْكِتابَ وَ الْحِكْمَةَ » و آیات دیگرى كه به این مضمون است ، دلیل بر آن است كه پیامبر گرامى صلى‌الله‌علیه‌و‌آله قرآن را از روى نوشته بر مردم مى‌خواند ، كاملاً اشتباه است ، زیرا تلاوت هم به خواندن از روى نوشته .


1) « تفسیر برهان » ، جلد 4 ، صفحه 332 .

گفته مى‌شود و هم به خواندن از حفظ ، كسانى كه قرآن يا اشعار يا ادعیه را از حفظ مى‌خوانند ، تعبیر به تلاوت در مورد آن‌ها بسیار فراوان است . از مجموع آن‌چه گفتیم ، چنین نتیجه مى‌گیریم كه ؛

✓ 1 - پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله به طور قطع نزد كسى خواندن و نوشتن را فرانگرفته بود و به این ترتیب يکى از صفات او ، این است كه نزد استادى درس نخوانده است .

✓ 2 - هیچ‌گونه دلیل معتبرى در دست نداریم‌که پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله قبل از نبوت يا بعد از آن عملاً چیزى را خوانده يا نوشته باشد .

✓ 3 - این موضوع منافاتى با آن ندارد كه پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله به تعلیم پروردگار قادر بر خواندن يا نوشتن بوده باشد .

بشارت ظهور پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله در كتب عهدین

گرچه شواهد قطعى تاریخى و همچنین محتویات كتب مقدسه‌یهود و نصارى ( تورات و اناجیل ) نشان مى‌دهد كه این‌ها كتاب‌هاى آسمانى نازل شده بر موسى (علیه السلام)و عیسى علیهماالسلام نیستند

و دست تحریف به‌سوى آن‌ها دراز شده است ، بلکه بعضى از میان رفته‌اند و آن‌چه امروز به نام كتب مقدسه در میان آن‌ها است ، مخلوطى است‌اززاییده‌هاى افکاربشرى و

قسمتى‌ازتعلیماتى‌که برموسى (علیه السلام)وعیسى نازل‌گردیده و دردست شاگردان‌بوده .(1)بنابراین اگر جمله‌هایى كه صراحت كامل درباره بشارت ظهور پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله داشته باشد ، در آن‌ها دیده نشود ، جاى تعجب نخواهد بود . ولى با این حال در همین كتب تحریف‌یافته عباراتى دیده مى‌شود كه اشاره قابل ملاحظه‌اى به ظهور این پیامبر بزرگ دارد كه جمعى از دانشمندان ما آن‌ها را در كتاب‌ها يا مقاله‌هایى كه در این موضوع نگاشته‌اند ، جمع‌آورى نموده و چون ذکر آن‌همه بشارات و بحث‌وگفتگو پیرامون دلالت آن‌ها به طول مى‌انجامد ، .


1) براى آگاهى بیشتر بر مدارك این سخن به كتاب « رهبر سعادت يا دین محمد » و كتاب « قرآن و آخرین پیامبر » مراجعه فرمایید .

ما تنها به چند قسمت به عنوان نمونه اشاره مى‌کنیم ؛

✓ 1 - در تورات ، سِفْر تکوین ، فصل 17 ، شماره 17 تا 20 چنین مى‌خوانیم : « و ابراهیم به خدا گفت كه : اى كاش اسماعیل در حضور تو زندگى نماید ... و در حق اسماعیل (دعاى) تو را شنیدم ، اینك به او برکت دادم و او را با زور گردانیده ، به غایت زیاد خواهم نمود و دوازده سرور تولید خواهد نمود و او را امت عظیمى خواهم نمود » .

✓ 2 - در سِفْر پیدایش ، باب 49 ، شماره 10 مى‌خوانیم : « عصاى سلطنت از يهودا و فرمانفرمایى از پیش پایش ، نهضت خواهد نمود تا وقتى كه "شیلوه" بیاید كه به او امت‌ها جمع خواهد شد » .

قابل توجه این‌که يکى از معانى "شیلوه" -- طبق تصریح مستر هاکس در كتاب قاموس مقدس -- فرستادن مى‌باشد و با كلمه «رسول» يا « رسول اللّه » موافق است .

✓ 3 - در انجیل يوحنا ، باب 14 ، شماره 15 و 16 چنین مى‌خوانیم : « اگر شما مرا دوست دارید ، احکام مرا نگاه دارید و من از پدر خواهم خواست و او تسلى‌دهنده دیگر به

شما خواهد داد كه تا به ابد با شما خواهند ماند » .

✓ 4 - و در همان انجیل يوحنا ، باب 15 ، شماره 26 مى‌خوانیم : « و چون آن تسلى‌دهنده بیاید كه من از جانب پدر به شما خواهم فرستاد ، يعنى روح راستى كه از طرف پدر مى‌آید ، او درباره من شهادت خواهد داد » .

✓ 5 - و نیز در همان انجیل يوحنا ، باب 16 ، شماره 7 به بعد مى‌خوانیم : « لیکن به شما راست مى‌گویم كه شما را مفید است كه من بروم كه اگر من نروم ، آن تسلى‌دهنده به نزد شما نخواهد آمد ، اما اگر بروم ، او را به نزد شما خواهم فرستاد ... زیرا كه او از پیش خود سخن نخواهد گفت ، بلکه هر آن‌چه مى‌شنود ، خواهد گفت و شما را به آینده خبر خواهد داد » . نکته شایان توجه این‌که ؛ در اناجیل فارسى ، در جمله‌هاى بالا كه از انجیل يوحنا است ، كلمه « تسلى‌دهنده » آمده ، ولى در انجیل عربى چاپ لندن ( مطبعه ویلیام وطس - سال 1857 ) به جاى آن ، « فارقلیطا » ذکر شده است .

158 قُلْ يااَيُّهَاالنّاسُ اِنّىرَسُولُ اللّهِ‌اِلَيْكُمْ‌جَمیعا نِ الَّذى لَهُ مُلْكُ السَّمواتِ

وَالاَرْضِ لا اِلهَ اِلاّ هُوَ يُحْيى وَيُمیتُ فَاآمِنُوا بِاللّهِ وَ رَسُولِهِ النَّبِىِّ الاُْمِّىِّ الَّذى يُؤْمِنُ بِاللّهِ وَ كَلِماتِهِ وَ اتَّبِعُوهُ لَعَلَّكُمْ تَهْتَدُونَ

بگو : اى مردم ، من فرستاده خدا به سوى همه شما هستم ،همان خدایى‌که حکومت آسمان‌ها و زمین از آنِ او است ،معبودى جز او نیست ، زنده مى‌کند و مى‌میراند، پس ایمان بیاورید به‌خداو فرستاده‌اش،آن‌پیامبر درس‌نخوانده‌اى كه ایمان به خدا و كلماتش دارد و ازاو پیروى‌کنیدتاهدایت‌یابید.

دعوت جهانى پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله

این آیه همانند بسیارى دیگر از آیات قرآن مجید ، دلیل روشنى بر جهانى بودن دعوت پیامبر اسلام صلى‌الله‌علیه‌و‌آله است . در آیه 28 سوره‌سبأ نیز مى‌خوانیم : « وَ ما اَرْسَلْناكَ اِلاّ كافَّةً لِلنّاسِ : تورا جز به سوى همه مردم نفرستادیم » . و در آیه 19 سوره انعام مى‌خوانیم : « وَ اوُحِىَ اِلَىَّ هذَا الْقُرْاآنُ لاُِنْذِرَكُمْ بِهِ وَ مَنْ بَلَغَ : این قرآن به من وحى شده تا شما و تمام كسانى را كه قرآن به آن‌ها مى‌رسد ، انذار كنم » . و در آغاز سوره فرقان مى‌خوانیم : « تَبارَكَ الَّذى نَزَّلَ الْفُرْقانَ عَلى عَبْدِهِ لِيَكُونَ

لِلْعالَمینَ نَذیرا : پاینده و برقرار است خداوندى كه قرآن را بر بنده‌اش فرستاد كه جهانیان‌را از مسؤولیت‌هایشان بیم دهد » .

این‌ها نمونه آیاتى است كه گواه جهانى بودن دعوت پیامبر اسلام صلى‌الله‌علیه‌و‌آله است و در این‌باره باز هم به خواست پروردگار ذیل آیه 7 سوره شورى بحث خواهیم‌کرد ودر ذیل آیه 92 سوره انعام نیز بحث نسبتا مشروحى در این زمینه مطرح شده است .(1)سپس خدایى را كه پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله به سوى او دعوت مى‌کند ، با سه صفت معرفى مى‌کند . جالب‌توجه این‌که آیه فوق در مکه نازل شده است كه در آن‌روز پیروان اسلام ، در اقلیت شدیدى قرار داشتند ، آن چنان كه شاید كمتر كسى احتمال مى‌داد پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله حتى بر مکه مسلط شود ، تا چه رسد به جزیرة‌العرب و يا قسمت مهم دنیا. بنابراین كسانى كه فکر مى‌کنند .


1) « تفسیر نمونه » ، جلد 5 ، صفحه 344 .

پیامبر اسلام صلى‌الله‌علیه‌و‌آله نخست مدعى رسالت بر مکه بود و هنگامى كه آیینش بالا گرفت به فکر تسلط بر حجاز افتاد و سپس در فکر كشورهاى دیگر فرورفت و نامه به سلاطین دنیا نوشت و اعلام جهانى بودن آیینش را كرد ، پاسخ همه آن‌ها را آیه فوق كه در مکه نازل شده‌است، مى‌دهد و مى‌گوید : او از آغاز كار، دعوت جهانى خود را آشکار ساخت .

159 وَ مِنْ قَوْمِ مُوسى اُمَّةٌ يَهْدُونَ بِالْحَقِّ وَ بِهِ يَعْدِلُونَ

و ازقوم موسى، گروهى به سوى حق هدایت مى‌کنند و حاکم به حق و عدالتند .

این آیه مى‌تواند ناظر به اقلیتى از يهود باشد كه در عصر پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله مى‌زیستند ، همان‌ها كه تدریجا و پس از مطالعه كافى روى دعوت پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله سرانجام اسلام را پذیرفتند و در جمع مسلمانان راستین و حامیان مخلص درآمدند، این‌تفسیر باظاهرآیه و فعل مضارع كه در آن به كار رفته ، هماهنگ‌تر است .

160 وَ قَطَّعْناهُمُ اثْنَتَىْ عَشْرَةَ اَسْباطا اُمَما وَ اَوْحَيْناآ اِلى مُوسىآ اِذِ اسْتَسْقاهُ قَوْمُهُ اَنِ اضْرِبْ بِعَصاكَ الْحَجَرَ فَانْبَجَسَتْ مِنْهُ اثْنَتا عَشْرَةَ‌عَيْنا قَدْعَلِمَ

كُلُّ اُناسٍ مَشْرَبَهُمْ وَ ظَلَّلْنا عَلَيْهِمُ الْغَمامَ وَ اَنْزَلْنا عَلَيْهِمُ‌الْمَنَّ وَ السَّلْوى كُلُوا مِنْ طَيِّباتِ ما رَزَقْناكُمْ وَ ماظَلَمُونا وَ لكِنْ كانُوا اَنْفُسَهُمْ يَظْلِمُونَ

و آن‌هارا به دوازده گروه كه هریك شاخه‌اى ( از دودمان‌اسرائیل )بودند ، تقسیم كردیم و هنگامى‌که موسى (علیه السلام)تقاضاى‌آب (براى قوم تشنه‌کامش در بیابان) كرد ، به او وحى فرستادیم كه عصاى خود را بر سنگ بزن ، ناگهان دوازده چشمه ازآن بیرون ریخت ، آن‌چنان كه هر گروه چشمه خود رامى‌شناختند و ابر را بر سر آن‌ها سایبان ساختیم و بر آن‌ها « من » و « سلوى » فرستادیم ( و به‌آنان گفتیم: ) از روزى‌هاى پاکیزه كه به شما داده‌ایم ، بخورید ( و سپاس خدا را به‌جاآورید ، ولى آن‌ها نافرمانى و ستم كردند ) اما به ما ستم نکردند، لکن به خودشان ستم نمودند .

گوشه‌اى‌از نعمت‌هاى خدا به بنى‌اسرائیل

کلمه « اَسْباط » جمع « سبط » دراصل به‌معنى توسعه‌و گسترش چیزى به آسانى و راحتى است ، سپس به فرزندان -- مخصوصا نوه‌ها -- و شاخه‌هاى يك فامیل ، سبط و اسباط

گفته شده است . این‌جا منظور از « اَسْباط » ، همان تیره‌هاى بنى‌اسرائیل است كه هرکدام از يکى از فرزندان يعقوب (علیه السلام) منشعب شده بودند .

نعمت دیگر این‌که هنگامى كه بنى‌اسرائیل در بیابان سوزان ، به سوى بیت‌المقدس در حرکت بودند و گرفتار عطش سوزان و تشنگى خطرناکى شدند و از موسى (علیه السلام)تقاضاى آب كردند ، « به او وحى فرستادیم كه ؛ عصایت را بر سنگ بزن و او چنین كرد ، ناگهان دوازده چشمه از سنگ جوشید » ( وَ اَوْحَيْنا اِلى مُوسى اِذِ اسْتَسْقاهُ قَوْمُهُ اَنِ اضْرِبْ بِعَصاكَ الْحَجَرَ فَانْبَجَسَتْ مِنْهُ اثْنَتا عَشْرَةَ عَيْنا ) . و آن‌چنان این چشمه‌ها در میان آن‌ها تقسیم شد « كه هرکدام به خوبى چشمه خود را مى‌شناختند » ( قَدْ عَلِمَ كُلُّ اُناسٍ مَشْرَبَهُمْ ) . از این جمله استفاده مى‌شود كه این دوازده چشمه كه از آن صخره عظیم جوشید ، نشانه‌ها و تفاوت‌هایى داشته ، آن‌چنان كه هرکدام از اسباط بنى‌اسرائیل چشمه خود را مى‌شناختند و این خود سبب مى‌شد كه اختلافى در میان آن‌ها بروز نکند و نظم و انضباط حکم‌فرما گردد و آسان‌تر سیراب شوند . نعمت دیگر این‌که در آن بیابان سوزان كه پناهگاهى وجود نداشت ، « ابر را

بر سر آن‌ها سایه‌افکن ساختیم » ( وَ ظَلَّلْنا عَلَيْهِمُ الْغَمامَ ) . بالاخره چهارمین نعمت این بود كه « منّ و سلوى را به عنوان دو غذاى لذیذ و نیروبخش بر آن‌ها فرستادیم » ( وَ اَنْزَلْنا عَلَيْهِمُ الْمَنَّ وَ السَّلْوى ) . درباره « مَنّ » و « سَلْوى » این دو غذاى مطبوع و مفید كه خداوند در آن بیابان به بنى‌اسرائیل ارزانى داشت ، مفسران تفسیرهاى گوناگونى دارند كه در « تفسیر نمونه » ، جلد 1 ، ذیل آیه 57 سوره بقره ، بیان شده است . بعید نیست كه « مَنّ » يک‌نوع عسل طبیعى بوده كه در دل كوه‌هاى مجاور وجود داشته و يا شیره‌هاى مخصوص نباتى بوده كه در درختانى كه در گوشه و كنار آن بیابان مى‌روییده ، ظاهر مى‌شده است و « سَلْوى » يک‌نوع پرنده حلال‌گوشت شبیه به كبوتر بوده است .(1)و به آن‌ها گفتیم : « از غذاهاى .


1) درباره "من و سلوى" در « تفسیر نمونه » ، جلد 1 ، صفحه 178 تا 180 ، شرح بیشترى مطرح شده است .

پاکیزه‌اى كه در اختیار شما گذارده‌ایم، بخورید » (و فرمان خدا را به كار بندید) (كُلُوا مِنْ طَيِّباتِ ما رَزَقْناكُمْ ).

اما آن‌ها خوردند و كفران و ناسپاسى كردند ، آن‌ها « به ما ستم نکردند ، بلکه به خودشان ستم روا داشتند » ( وَ ما ظَلَمُونا وَ لكِنْ كانُوا اَنْفُسَهُمْ يَظْلِمُونَ ) .

161 وَ اِذْ قیلَ لَهُمُ اسْكُنُوا هذِهِ الْقَرْيَةَ وَ كُلُوا مِنْها حَيْثُ شِئْتُمْ وَ قُولُوا حِطَّةٌ وَادْخُلُوا الْبابَ سُجَّدا نَغْفِرْ لَكُمْ خَطیئاتِكُمْ سَنَزیدُ الْمُحْسِنینَ

و ( به خاطر بیاورید ) هنگامى را كه به آن‌ها گفته شد در این‌قریه ( بیت‌المقدس ) ساکن شوید و از هرجا ( و به هر كیفیت )بخواهید از آن بخورید ( و بهره گیرید ) و بگویید: خداوندا، گناهان مارا بریز و از در (بیت‌المقدس) باتواضع وارد شوید، اگر چنین كنید، گناهان شما را مى‌بخشیم و نیکوکاران را پاداش بیشتر خواهیم داد.

162 فَبَدَّلَ الَّذینَ ظَلَمُوا مِنْهُمْ قَوْلاً غَيْرَ الَّذى قیلَ لَهُمْ‌فَاَرْسَلْنا عَلَيْهِمْ رِجْزا

مِنَ السَّماآءِ بِما كانُوا يَظْلِمُونَ

اما كسانى‌که از آن‌ها ظلم و ستم ( بر خویشتن ) كردند ، این‌سخن ( و آن برنامه‌ها ) را دگرگون ساختند و غیر از آن‌چه به‌آن‌ها گفته شده بود ، انجام دادند ، لذا به خاطر ستمى‌که رواداشتند، بلایى‌از آسمان برآن‌ها فرستادیم.

« حِطَّة » چیست و چه معنى دارد ؟

بنى‌اسرائیل مأمور بودند كه به هنگام ورود به بیت‌المقدس دل و جان و روح خود را با يك توبه خالصانه و واقعى كه در كلمه « حِطَّة » خلاصه مى‌شد ، از آلودگى به گناهان گذشته بشویند و از آن‌همه جرایمى كه قبل از ورود به بیت‌المقدس مخصوصا آزارهایى كه به پیامبر بزرگشان موسىبن عمران (علیه السلام) نمودند ، از خدا تقاضاى بخشش كنند . كلمه « حِطَّة » كه در واقع شعار آن‌ها به هنگام ورود به بیت‌المقدس بود ، صورت اختصارى از جمله « مَسْئَلَتُنا حِطَّةٌ » يعنى ؛ « تقاضاى ما ریزش گناهان ما و يا ریزش باران عفو و رحمتت بر ما است » ، زیرا « حِطَّة » در اصل به معنى نزول چیزى از طرف بالا است . اما این شعار مانند همۀ شعارها به این

مفهوم نبود كه تنها الفاظى را بر زبان جارى كنند، بلکه مى‌بایست زبانشان ترجمان روح و تمام ذرات وجودشان باشد ، اما بسیارى از آن‌ها حتى این شعار تربیتى را مسخ كردند و به شکل زننده‌اى درآوردند و آن را يك وسیله مسخره و تفریح ساختند .

163 وَاسْأَلْهُمْ عَنِ‌الْقَرْيَةِ‌الَّتى كانَتْ حاضِرَةَ الْبَحْرِ اِذْ يَعْدُونَ فِى السَّبْتِ اِذْ تَأْتِيِهِمْ حیتانُهُمْ يَوْمَ سَبْتِهِمْ‌شُرَّعا وَ يَوْمَ لا يَسْبِتُونَ لا تَأْتِيِهِمْ كَذلِكَ نَبْلُوهُمْ بِما كانُوا يَفْسُقُونَ

و ازآن‌ها درباره (سرگذشت) شهرى‌که درساحل‌دریا بود ،سؤال كن و (به خاطر بیاور) هنگامى راکه آن‌ها در روزشنبه‌تجاوز (و طغیان دربرابر قانون‌خدا)مى‌کردند، همان هنگام كه ماهیانشان روز شنبه ( كه روز تعطیل و استراحتشان بود )آشکار مى‌شدند ، اما در غیر روز شنبه به سراغ آن‌هانمى‌آمدند ، این‌گونه آن‌ها را به چیزى آزمایش كردیم كه‌در برابر آن نافرمانى مى‌نمودند .

یك سرگذشت عبرت‌انگیز

« سَبْت » در لغت به معنى تعطیل عمل براى استراحت است و این‌که در قرآن در سوره نبأ مى‌خوانیم : « وَ جَعَلْنا نَوْمَكُمْ سُباتا : خواب شما را مایه راحت شما قرار دادیم »، نیز اشاره

به‌همین موضوع است و روز شنبه را از این جهت « يَوْمُ السَّبْت » نامیده‌اند كه برنامه‌هاى كسب و كار معمولى در آن تعطیل مى‌شد ، سپس این نام بر این روز باقى ماند . ازاین‌آیه به‌بعد صحنه دیگرى از تاریخ پرماجراى بنى‌اسرائیل كه مربوط به جمعى از آن‌ها است كه در ساحل دریایى زندگى مى‌کردند ، آمده است ، منتها روى سخن در آیه به پیامبر گرامى اسلام صلى‌الله‌علیه‌و‌آله است و به او مى‌گوید كه از يهود معاصر خویش درباره این جمعیت سؤال كند ، يعنى این خاطره را به وسیله سؤال در ذهن آنان مجسم ساز تا از آن پند گیرند و از سرکشى و كیفرى كه در انتظار سرکشان است ، بپرهیزند . این سرگذشت چنان‌که در روایات اسلامى به آن اشاره شده ، مربوط به جمعى از بنى‌اسرائیل است كه در ساحل يکى از دریاها ( ظاهراً دریاى احمر بوده كه درکنار سرزمین فلسطین قرار دارد ) در بندرى به نام « ایله » ( كه امروز

به نام « ایلات » معروف مى‌باشد ) زندگى مى‌کردند و از طرف خداوند به عنوان آزمایش و امتحان ، دستورى به آن‌ها داده شد و آن این‌که ؛ صید ماهى را در آن‌روز تعطیل كنند ، اما آن‌ها با آن دستور مخالفت كردند و گرفتار مجازات دردناکى شدند كه شرح آن را در این آیات مى‌خوانیم . مى‌فرماید : «از قوم يهود معاصر خویش ، ماجراى شهرى را كه درکنار دریاقرارداشت، سؤال كن» (وَ اسْأَلْهُمْ عَنِ‌الْقَرْيَةِ‌الَّتى كانَتْ حاضِرَةَ الْبَحْرِ).

« و به ياد آن‌ها بیاور زمانى را كه در روز شنبه از قانون پروردگار تجاوز مى‌کردند » ( اِذْ يَعْدُونَ فِى السَّبْتِ ) . زیرا روز شنبه تعطیل آن‌ها بود و وظیفه داشتند دست از كار و كسب و صید ماهى بکشند و به مراسم عبادت آن روز بپردازند ، اما آن‌ها این دستور را زیر پا گذاردند . سپس قرآن آن‌چه را در جمله قبل سربسته بیان‌کرده بود ، چنین شرح مى‌دهد ؛ به خاطر بیاور « آن هنگام را كه ماهیان در روز شنبه در روى آب آشکار مى‌شدند و در غیر روز شنبه ، ماهى كمتر به سراغ آن‌ها مى‌آمد » (اِذْ تَأْتِيِهِمْ حیتانُهُمْ يَوْمَ سَبْتِهِمْ شُرَّعا) .

بدیهى است جمعیتى كه در كنار دریا زندگى مى‌کنند ، قسمت مهمى از تغذیه و

درآمدشان از طریق صید ماهى است و گویا به خاطر تعطیل مستمرى كه قبلاً در روز شنبه در میان آن‌ها معمول بود ، ماهیان در آن روز احساس امنیت از نظر صیادان مى‌کردند و دسته دسته به روى آب ظاهر مى‌شدند، اما در روزهاى دیگرکه صیادان درتعقیب آن‌ها بودند، در اعماق آب فرو مى‌رفتند.

این موضوع خواه جنبه طبیعى داشته ویا يک‌جنبه فوق‌العاده و الهى ، وسیله‌اى بود براى امتحان و آزمایش این جمعیت ، لذا قرآن مى‌گوید : « ما این‌چنین آن‌ها را به چیزى كه در برابر آن مخالفت مى‌کردند، آزمایش مى‌کردیم » ( كَذلِكَ نَبْلُوهُمْ بِما كانُوا يَفْسُقُونَ ) . درحقیقت جمله « بِما كانُوا يَفْسُقُونَ » اشاره به آن است كه آزمایش آن‌ها به چیزى بود كه آن‌ها را به سوى خود جلب و به نافرمانى دعوت مى‌کرد و همه آزمایش‌ها همین‌گونه است ، زیرا آزمایش باید میزان مقاومت افراد را در برابر كشش گناهان مشخص كند و اگر گناه كششى به‌سوى خود نداشت، آزمایش مفهومى نداشت .

164 وَ اِذْ قالَتْ اُمَّةٌ مِنْهُمْ لِمَ تَعِظُونَ قَوْما نِ اللّهُ مُهْلِكُهُمْ اَوْ مُعَذِّبُهُمْ عَذابا شَدیداً

قالُوا مَعْذِرَةً اِلى رَبِّكُمْ وَلَعَلَّهُمْ يَتَّقُونَ

و هنگامى را كه گروهى از آن‌ها ( به گروه دیگر ) گفتند : چراجمعى ( گنهکار ) را اندرز مى‌دهید كه سرانجام خداوند آن‌هارا هلاك خواهد كرد و يا به عذاب شدیدى گرفتار خواهد ساخت (آن‌هارا به حال خود واگذارید تا نابود شوند) گفتند: ( این اندرزها ) براى اعتذار ( و رفع مسؤولیت ) در پیشگاه‌پروردگار شما است ، به علاوه شاید آن‌ها ( بپذیرند و از گناه بازایستند و ) تقوا پیشه كنند .

هنگامى كه این جمعیت از بنى‌اسرائیل در برابر این آزمایش بزرگ كه با زندگى آنان كاملاً آمیخته بود ، قرار گرفتند ، به سه گروه تقسیم شدند : « گروه اول » كه اکثریت را تشکیل مى‌دادند ، به مخالفت با این فرمان الهى برخاستند . « گروه دوم » كه قاعدتا اقلیت كوچکى بودند ، در برابر گروه اول ، به وظیفه امر به معروف و نهى از منکر قیام كردند . « گروه سوم » ساکتان و بى‌طرفان بودند كه نه همگامى با گناهکاران داشتند و نه وظیفه نهى از منکر را انجام مى‌دادند. در آیه مورد بحث ، گفتگوى این گروه را با نهى‌کنندگان شرح مى‌دهد و مى‌گوید :

« به خاطر بیاور هنگامى كه جمعى از آن‌ها به جمع دیگرى گفتند : چرا قومى را اندرز مى‌دهید كه خداوند سرانجام آن‌ها را هلاك مى‌کند و يا به عذاب دردناکى كیفر خواهد داد » ( وَ اِذْ قالَتْ اُمَّةٌ مِنْهُمْ لِمَ تَعِظُونَ قَوْما نِ اللّهُ مُهْلِكُهُمْ اَوْ مُعَذِّبُهُمْ عَذابا شَدیدا ) .

تعبیر به « اُمَّةٌ مِنْهُمْ » ، نشان مى‌دهد كه گروه دوم از گروه گنهکاران ، كمتر بودند زیرا از آن‌ها تعبیر به « قَوْما » شده است ( بدون كلمه « مِنْهُمْ » ) در بعضى روایات ، چنین مى‌خوانیم

که ؛ « جمعیت شهر ، هشتاد و چند هزار نفر بود و از آن‌ها هفتاد هزار نفر دست به گناه آلودند » ( « تفسیر برهان » ، جلد 2 ، صفحه 42 ) . « آن‌ها در پاسخ گفتند : ما به خاطر این نهى از منکر مى‌کنیم كه وظیفه خود را در پیشگاه پروردگارتان انجام داده و در برابر او مسؤولیتى نداشته باشیم ، به علاوه شاید سخنان ما در دل آن‌ها مؤثر افتد و دست از طغیان و سرکشى بردارند » ( قالُوا مَعْذِرَةً اِلى رَبِّكُمْ وَ لَعَلَّهُمْ يَتَّقُونَ ) . از جمله بالا چنین استفاده مى‌شود كه اندرزدهندگان براى دو هدف این كار را انجام مى‌دادند ، يکى به خاطر این‌که در پیشگاه خدا معذور باشند و دیگر این‌که شاید در دل گنهکاران مؤثر افتد و مفهوم این سخن چنین است كه حتى اگر

احتمال تأثیر هم ندهند ، باید از پند و اندرز خوددارى ننمایند ، در حالى كه معروف این‌است‌که شرط و جواب امربه‌معروف و نهى‌از منکر، احتمال تأثیر است. ولى باید توجه داشت كه گاهى بیان حقایق و وظایف الهى بدون احتمال تأثیر نیز واجب مى‌شود و آن در موردى است كه اگر حکم خدا گفته نشود و از گناه انتقاد نگردد ، كم‌کم به دست فراموشى سپرده مى‌شود و بدعت‌ها جان مى‌گیرند و سکوت ، دلیل بر رضایت و موافقت محسوب مى‌شود ، در این‌گونه موارد لازم است حکم‌پروردگار آشکارا همه‌جا گفته شود، هرچند اثرى در گنهکاران نگذارد . این نکته نیز شایان توجه است كه نهى‌کنندگان مى‌گفتند : مى‌خواهیم در پیشگاه « پروردگارتان » معذور باشیم ، گویا اشاره به این است كه شما هم در پیشگاه خدا مسؤولیت دارید و این وظیفه ، تنها وظیفه ما نیست ، وظیفه شما نیز مى‌باشد .

165 فَلَمّانَسُوا ماذُكِّرُوا بِهِ‌اَنْجَيْنَاالَّذینَ يَنْهَوْنَ عَنِ السُّوءِآ وَ اَخَذْنَا الَّذینَ ظَلَمُوا بِعَذابٍ بَئیسٍ بِماکانُوايَفْسُقُونَ

اما هنگامى‌که تذکراتى راکه به‌آن‌ها داده‌شده بود، فراموش‌کردند، نهى‌کنندگان از بدى

را رهایى‌بخشیدیم و آن‌ها راکه ستم كردند، به‌عذاب شدیدى به خاطر نافرمانى‌شان گرفتار ساختیم .

« بَئیس » از ماده « بَأْس » به معنى شدید است . شك نیست كه این فراموشى ، فراموشى حقیقى كه موجب عذر است ، نبود ، بلکه آن‌چنان بى‌اعتنایى به فرمان خدا كردند كه گویى به‌کلى آن را فراموش نموده‌اند .

166 فَلَمّا عَتَوْا عَنْ ما نُهُوا عَنْهُ قُلْنا لَهُمْ كُونُوا قِرَدَةً خاسِئینَ

هنگامى‌که دربرابر فرمانى‌که به آن‌ها داده‌شده بود ،سرکشى نمودند ، به آن‌ها گفتیم : به شکل میمون‌ها درآییدو طرد شوید .

« عَتَوْا » از ماده « عُتُو » به معنى خوددارى از اطاعت فرمان است و این‌که بعضى از مفسران آن‌ها را تنها به معنى خوددارى تفسیر كرده‌اند ، برخلاف چیزى است كه ارباب لغت گفته‌اند . روشن است كه امر « كُونُوا » ( بوده باشید ) در این‌جا يك فرمان تکوینى است، همانند ؛ « اِنَّما اَمْرُهُ اِذا اَرادَ شَيْئا اَنْ يَقُولَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ » ( 82 / يس ) .

چگونه دست به گناه زدند ؟

در این‌که این جمعیت ، قانون‌شکنى را از كجا شروع كردند ، در میان مفسران گفتگو است ، از بعضى از روایات چنین استفاده مى‌شود كه ؛ نخست دست به حیله به اصطلاح شرعى زدند ، در كنار دریا حوضچه‌هایى ترتیب دادند و راه آن‌را به دریا گشودند، روزهاى شنبه ، راه حوضچه‌ها را بازمى‌کردند و ماهیان فراوان همراه آب، وارد آن‌ها مى‌شدند، اما هنگام غروب كه مى‌خواستند به دریا بازگردند ، راهشان را محکم مى‌بستند ، سپس روز يکشنبه شروع به صید آن‌ها مى‌کردند و مى‌گفتند : خداوند به ما دستور داده است صید ماهى نکنید ، ما هم صید نکردیم ، بلکه تنها آن‌ها را در حوضچه‌ها محاصره نموده‌ایم .(1)

بعضى از مفسران گفته‌اند : آن‌ها روز شنبه قلاب‌ها را به دریا مى‌افکندند ، سپس روز بعد


1) « تفسیر برهان » ، جلد 2 ، صفحه 42 .

آن را از دریا بیرون مى‌کشیدند و به این وسیله صید ماهى مى‌نمودند . از بعضى روایات دیگر برمى‌آید كه آن‌ها بدون هیچ حیله‌اى با بى‌اعتنایى كامل ، روزهاى شنبه مشغول صید ماهى شدند . ولى ممکن‌است همه این روایات صحیح باشد ، به‌این‌ترتیب كه در آغاز از طریق حیله به اصطلاح شرعى -- به وسیله كندن حوضچه‌ها و يا انداختن قلاب‌ها -- كار خود را شروع كردند ، این كار ، گناه را در نظر آن‌ها كوچك و آنان را در برابر شکستن احترام روز شنبه جسور ساخت ، كم‌کم روزهاى شنبه علنا و بى‌پروا به صید ماهى مشغول شدند و از این راه مال و ثروت فراوانى فراهم ساختند .

چه كسانى رهایى يافتند ؟

ظاهر آیات فوق این است كه از آن سه گروه ( گنهکاران ، ساکتان و اندرزدهندگان ) تنها گروه سوم از مجازات الهى مصون ماندند و به طورى كه در روایات آمده است آن‌ها هنگامى كه دیدند اندرزهایشان مؤثر واقع‌نمى‌شود، ناراحت‌شدند و گفتند: ما از شهر بیرون مى‌رویم ، شب‌هنگام به بیابان رفتند و اتفاقا در همان شب كیفر الهى دامان دو گروه دیگر را گرفت .

آیا هر دو گروه ، يک‌نوع كیفر داشتند ؟

از آیات فوق چنین برمى‌آیدکه ؛ كیفر مسخ‌شدن ، منحصر به گنهکاران بود ، زیرا مى‌گوید: « فَلَمّا عَتَوْا عَنْ ما نُهُوا عَنْهُ ... : هنگامى‌که در برابر آن‌چه نهى شده بودند ، سرکشى كردند ... » ، ولى از طرفى از آیات فوق نیز استفاده مى‌شود كه تنها اندرزدهندگان از مجازات رهایى يافتند ، زیرا مى‌گوید : « اَنْجَيْنَا الَّذینَ يَنْهَوْنَ عَنِ السُّوآءِ » ( آن‌ها را كه نهى از منکر مى‌کردند ، رهایى بخشیدیم ) . از مجموع این دو ، استفاده مى‌شود كه ؛ هردو گروه مجازات شدند، ولى مجازات مسخ ، تنها مربوط‌به گنهکاران بود ومجازات دیگران احتمالاً هلاکت و نابودى بوده‌است، هرچند گنهکاران نیز چندروزى پس‌از مسخ‌شدن -- طبق روایات -- هلاك شدند .

آیا مسخ ، جسمانى بوده يا روحانى ؟

« مسخ » يا به تعبیر دیگر « تغییر شکل انسانى به صورت حیوان » ، مسلما موضوعى برخلاف جریان عادى طبیعت‌است ، البته « موتاسیون » و جهش و تغییر شکل حیوانات به صورت دیگر در موارد جزئى ، دیده شده است و پایه‌هاى فرضیه تکامل در علوم طبیعى

امروز بر همان بنا نهاده شده ، ولى مواردى كه در آن موتاسیون و جهش دیده شده ، صفات جزئى حیوانات‌است ، نه صفات كلى ، يعنى هرگز دیده نشده است كه نوع حیوانى بر اثر « موتاسیون » تبدیل به نوع دیگر شود ، بلکه خصوصیاتى از حیوان ممکن است دگرگون گردد و تازه جهش در نسل‌هایى كه به وجود مى‌آیند ، دیده مى‌شود ، نه این‌که حیوانى كه

متولد شده است ، با جهش تغییر شکل دهد ، بنابراین دگرگون شدن صورت انسان يا حیوانى به‌صورت نوع دیگر، امرى خارق‌العاده است . ما بارها گفته‌ایم مسائلى بر خلاف جریان عادى طبیعى وجود دارد ، گاهى به صورت معجزات پیامبران و زمانى به صورت اعمال خارق‌العاده‌اى كه از پاره‌اى‌از انسان‌ها سرمى‌زند ، هرچند پیامبر نباشند ( كه البته با معجزات متفاوت است ) بنابراین پس از قبول امکان وقوع معجزات و خارق عادات ، مسخ و دگرگون شدن صورت انسانى به انسانى دیگر ، مانعى ندارد . وجود چنین خارق عاداتى نه استثناء در قانون علیت است نه بر خلاف عقل و خرد ، بلکه تنها يك جریان « عادى » طبیعى در این‌گونه‌موارد شکسته مى‌شودکه نظیرش‌را در انسان‌هاى استثنایى كراراً دیده‌ایم .

بنابراین هیچ مانعى ندارد كه مفهوم ظاهر كلمه « مسخ » را كه در آیه فوق و بعضى دیگر از آیات قرآن آمده است ، بپذیریم و بیشتر مفسران هم همین تفسیر را پذیرفته‌اند .

ولى بعضى از مفسران كه در اقلیت هستند ، معتقدند كه « مسخ » به‌معنى "مسخ روحانى" و دگرگونى صفات اخلاقى‌است، به این معنى كه صفاتى همانند میمون يا خوك در انسان‌هاى سرکش و طغیانگر پیدا شد ، روآوردن به تقلید كورکورانه و توجه شدید به شکم‌پرستى و شهوت‌رانى كه از صفات بارز این دو حیوان بود ، در آن‌ها آشکار گشت . این احتمال از يکى از قدماى مفسرین به نام « مجاهد » نقل شده است . و این‌که بعضى ایراد كرده‌اند كه ؛ مسخ برخلاف قانون تکامل و موجب بازگشت و عقب‌گرد در خلقت است ، درست نیست ، زیرا قانون تکامل مربوط به كسانى است كه در مسیر تکامل هستند ، نه آن‌ها كه از مسیر انحراف يافته و از محیط شرایط این قانون به كنار رفته‌اند ، مثلاً يك انسان سالم در سنین طفولیت مرتبا رشد و نمو مى‌کند ، اما اگر نقایصى در وجود او پیدا شود ، ممکن است نه تنها رشد و نموش متوقف گردد ، بلکه رو به عقب برگردد و نمو فکرى و جسمانى

خود را تدریجاً از دست بدهد . ولى در هر حال باید توجه داشت كه مسخ و دگرگونى جسمانى متناسب با اعمالى است كه انجام داده‌اند ، يعنى چون عده‌اى از جمعیت‌هاى گنهکار بر اثر انگیزه هواپرستى و شهوت‌رانى دست به طغیان و نافرمانى خدا مى‌زدند و جمعى با تقلید كورکورانه كردن از آن‌ها ، آلوده به گناه شدند ، لذا به هنگام مسخ ، هر گروه به شکلى كه متناسب با كیفیت اعمال او بوده ، ظاهر مى‌شده است . البته در آیات مورد بحث تنها سخن از « قِرَدَة » ( میمون‌ها ) به میان آمده است و از « خَنازیر » ( خوک‌ها ) سخنى نیست ، ولى در آیه 60 سوره مائده گفتگو از جمعیتى به میان آمده است كه به هنگام مسخ ، به‌هردو صورت فوق ( بعضى قردة و بعضى خنازیر ) تغییر چهره‌دادند كه به‌گفته بعضى‌از مفسران مانند «ابن‌عباس» ، آن آیه نیز درباره همین « اصحاب سبت » مى‌باشد كه پیرمردان سرجنبانان شکم‌پرست و شهوت‌پرستشان به‌خوك و جوانان مقلّد چشم و گوش بسته كه اکثریت را تشکیل مى‌دادند ، به میمون تغییر چهره دادند. ولى درهرحال باید توجه داشت‌که طبق روایات، مسخ‌شدگان تنها چند روزى زنده مى‌ماندند و سپس از دنیا مى‌رفتند

و نسلى از آن‌ها به وجود نمى‌آمد .

خلافکارى زیر پوشش كلاه شرعى

گرچه در آیات فوق ، اشاره‌اى به حیله‌گرى اصحاب سبت در زمینه گناه نشده‌است ، ولى بسیارى‌از مفسران درشرح این‌آیات ، اشاره به داستان كندن « حوضچه‌ها » و يا نصب « قلاب‌ها » در دریا در روز شنبه‌کرده‌اند و در روایات‌اسلامى نیز این موضوع دیده مى‌شود ، بنابراین مجازات و كیفر الهى كه باشدت درباره این گروه جارى شد ، نشان مى‌دهد كه چهره واقعى گناه ، هرگز با دگرگون ساختن ظاهرآن و به‌اصطلاح كلاه‌شرعى درست‌کردن ، دگرگون نمى‌گردد . حرام ، حرام است ، خواه صریحا انجام گیرد يا زیر لفافه‌هاى دروغین و

عذرهاى واهى. آن‌ها كه تصور مى‌کنند گناه را مى‌توان با تغییر چهره صورى تبدیل به يك عمل مجاز كرد ، در حقیقت خود را فریب مى‌دهند و بدبختانه این كار در میان بعضى از بى‌خبرانى كه خود را به دین منتسب مى‌کنند ، فراوان دیده مى‌شود و همان است كه چهره مذهب را در نظر افراد دورافتاده ، سخت بدنما كرده است . عیب بزرگى كه این عمل

دارد -- علاوه بر زشت نشان دادن چهره مذهب -- این است كه گناه را در نظرها كوچك مى‌کند و از اهمیت آن مى‌کاهد و افراد را چنان جسور در برابر گناه مى‌سازد كه پس از انجام این‌گونه كارها ، كم‌کم آماده براى انجام گناهان به طور صریح و آشکار مى‌شوند . در « نهج البلاغه » مى‌خوانیم كه ؛ على (علیه السلام) از پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله چنین نقل مى‌کند : « روزى فرامى‌رسد كه مردم به وسیله اموالشان آزمایش مى‌شوند ، بر خدا منّت مى‌گذارند كه دیندارند و در عین حال در انتظار رحمت اویند و از مجازات او خود را در امان مى‌بینند ، يَسْتَحِلُّونَ حَرامَهُ بِالشُّبُهاتِ الْكاذِبَهِ وَ الاَهْواءِ السّاهِيَةِ فَيَسْتَحِلُّونَ الْخَمْرَ بِالنَّبیذِ وَ السُّحْتَ بِالْهَدِيَّهِ وَ الرِّبا بِالْبَيْعِ : حرام خدا را با شبهات دروغین و خیالات واهى ، حلال مى‌شمرند ، شراب را تحت عنوان نبیذ (1)و رشوه را به عنوان هدیه ( و حق .


1) « نبیذ » عبارت از این بوده كه مقدارى خرما يا كشمش را در ظرفى كه مقدارى آب در آن بود ، مى‌ریختند و چند روزى مى‌گذاشتند و سپس مى‌نوشیدند ، گرچه رسما شراب نبوده ولى بر اثر گرمى هوا ، مواد قندى آن تبدیل به الکل خفیفى مى‌شد .

حساب ) و ربا را به نام بیع ، براى خود حلال مى‌پندارند » ( « نهج البلاغه » ، آخر خطبه 156 ) . باید توجه داشت كه انگیزه این‌گونه حیله‌ها يا پوشیدن چهره زشت باطنى خود در افکار عمومى است و يا فریب دادن وجدان و كسب آرامش كاذب درونى .

اَشکال مختلف آزمون‌هاى الهى

درست است كه ماهى گرفتن از دریا براى ساحل‌نشینان كار خلافى نیست ، گاهى ممکن است خداوند براى امتحان و آزمایش ، جمعیتى را موقتا از این موضوع نهى كند تا مقدار فداکارى آن‌ها روشن شود و این يکى از اَشکال امتحان خداوند است ، به علاوه روز شنبه در آیین يهود ، روز مقدسى بود و دستور داشتند براى احترام آن روز و رسیدن به عبادت و برنامه‌هاى مذهبى دست از كسب وکار بکشند ولى ساحل‌نشینان « ایله » همه این مسائل را نادیده گرفتند و آن‌چنان مجازات شدند كه زندگینامه آن‌ها درس عبرتى براى آیندگان شد .

167 وَ اِذْ تَأَذَّنَ رَبُّكَ لَيَبْعَثَنَّ عَلَيْهِمْ اِلى يَوْمِ الْقِيامَةِ مَنْ يَسُومُهُمْ سُوآءَ الْعَذابِ اِنَّ

رَبَّكَ لَسَریعُ الْعِقابِ وَ اِنَّهُ‌لَغَفُورٌ رَحیمٌ

و ( نیز به خاطر بیاور ) هنگامى را كه پروردگارت اعلام كرد تادامنه قیامت كسى را بر آن‌ها مسلط خواهد ساخت كه‌آن‌ها را به طور مداوم در عذاب سختى قرار دهد ، زیرا پروردگارت مجازاتش سریع ( در عین حال در مقابل توبه‌کاران ) آمرزنده و مهربان است .

« تَأَذَّنَ » و « اِذْن » هردو به‌معنى اعلام‌کردن است و نیز به‌معنى سوگند ياد كردن آمده است ، در این صورت معنى آیه چنین مى‌شود كه خداوند سوگند ياد كرده است كه تا دامنه قیامت چنین اشخاصى در ناراحتى و عذاب باشند . از این آیه استفاده مى‌شود كه این گروه سرکش ، هرگز روى آرامش كامل نخواهند دید ، هرچند براى خود حکومت و دولتى تأسیس كنند ، باز تحت فشار و ناراحتى مداوم خواهند بود، مگر این‌که به راستى روش خود را تغییر دهند و دست از ظلم و فساد بکشند .

168 وَ قَطَّعْناهُمْ فِى‌الاَرْضِ اُمَما مِنْهُمُ الصّالِحُونَ وَ مِنْهُمْ دُونَ ذلِكَ وَ بَلَوْناهُمْ

بِالْحَسَناتِ وَ السَّيِّئاتِ لَعَلَّهُمْ‌يَرْجِعُونَ

و آن‌هارا در زمین به‌صورت گروه‌هایى پراکنده‌ساختیم،گروهى‌ازآن‌ها صالح و گروهى غیر آن هستند و آن‌ها را به «نیکى‌ها» و «بدى‌ها» آزمودیم ، شاید بازگردند.

پراکندگى يهود

«حَسَنات» هرگونه نعمت و رفاه و آسایشى را شامل مى‌شود، همان‌طور كه «سَيِّئات» هرگونه ناراحتى شدت را فرامى‌گیرد و محدود ساختن مفهوم این‌دو در دایره معینى هیچ‌گونه دلیل ندارد. باز در این آیه این حقیقت تجلى مى‌کند كه اسلام هیچ‌گونه خصومتى با نژاد يهود ندارد و به عنوان پیروان يك مکتب و يا وابستگان به يك نژاد، آن‌هارا محکوم نمى‌نماید، بلکه مقیاس و معیار سنجش را ، اعمال آن‌ها قرار مى‌دهد . سپس اضافه مى‌کند : « ما آن‌ها را با وسایل گوناگون ، نیکى‌ها و بدى‌ها آزمودیم ، شاید بازگردند » ( وَ بَلَوْناهُمْ بِالْحَسَناتِ وَ السَّيِّئاتِ لَعَلَّهُمْ يَرْجِعُونَ ) . گاهى آن‌ها را تشویق كردیم و در رفاه و نعمت قرار دادیم ، تا حس شکرگزارى درآن‌ها برانگیخته شود وبه‌سوى حق بازآیند و گاهى به‌عکس

آن‌هارا در شداید و سختى‌هاو مصائب فروبردیم تا از مرکب غرور و خودپرستى و تکبر فرود آیند و به ناتوانى خویش پى برند ، شاید بیدار شوند و به سوى خدا بازگردند و هدف در هر دو حال مسأله تربیت و هدایت و بازگشت به سوى حق بوده است .

169 فَخَلَفَ مِنْ‌بَعْدِهِمْ خَلْفٌ وَرِثُوا الْكِتابَ يَأْخُذوُنَ عَرَضَ هذَا الاَدْنى وَ يَقُولُونَ سَيُغْفَرُ لَنا وَ اِنْ يَأْتِهِمْ عَرَضٌ‌مِثْلُهُ يَأْخُذوُهُ اَلَمْ يُؤْخَذْ عَلَيْهِمْ میثاقُ الْكِتابِ اَنْ لايَقُولُوا عَلَى اللّهِ اِلاَّ الْحَقَّ وَ دَرَسُوا ما فیهِ وَ الدّارُالاْخِرَةُ خَيْرٌ لِلَّذینَ يَتَّقُونَ اَفَلا تَعْقِلُونَ

بعد از آن فرزندانى جانشین آن‌ها شدند كه وارث كتاب( آسمانى ، تورات ) گشتند ( اما با این حال ) متاع این دنیاى‌پست را گرفته ( بر حکم و فرمان خدا ترجیح دادند ) و مى‌گفتند: ( اگر ما گنهکاریم ) خداوند به زودى ما را مى‌بخشد ( ما از كرده خود پشیمانیم ) اما اگر متاع دیگرى همانند آن به‌دستشان بیفتد ، آن را مى‌گیرند ( و باز حکم خدا را پشت سرمى‌افکنند ) آیا پیمان كتاب ( خدا ) از آن‌ها گرفته نشده كه بر خدا ( دروغ نبندند و )

جز حق نگویند و آنان بارها آن را خوانده‌اند و سراى آخرت براى آن‌ها كه پرهیزگارى پیشه‌کنند ، بهتر است، آیا نمى‌فهمید ؟

« خَلْف » چنان‌که بعضى از مفسران گفته‌اند ، غالبا به معنى فرزندان ناصالح است ، درحالى كه « خَلَف » به معنى فرزند صالح مى‌آید .(1)« عَرَض » به‌معنى موجود عارضى و كم‌دوام و ناپایدار است و به متاع جهان ماده از این‌رو « عَرَض » گفته‌اند كه معمولاً ناپایدار است ، روزى به سراغ انسان مى‌آید ، آن‌چنان كه حسابش از دست مى‌رود و روزى آن‌چنان از دسترس انسان دور مى‌شود كه در انتظار ذره‌اى از آن ، آه مى‌کشد ، به علاوه اصولاً همه نعمت‌هاى این جهان ناپایدار و فناپذیر است . « دَرْس » در لغت به معنى تکرار چیزى است و از آن‌جا كه به هنگام مطالعه و فراگرفتن چیزى از استاد و معلم ، مطالب تکرار مى‌گردد ، به .


1) « مجمع البیان » ، ذیل آیه مورد بحث .

آن « درس » گفته شده است و نیز اگر مى‌بینیم « كهنگى و فرسودگى » را « درس و اندراس » مى‌گویند ، به خاطر آن است كه باد و باران و حوادث دیگر پى‌درپى بر بناهاى كهنه گذشته و آن‌ها را فرسوده ساخته است . هنگامى كه فرزندان آن‌ها در كشمکش وجدان از يک‌سو و منافع مادى از سوى دیگر قرار مى‌گیرند ، دست به دامن امیدهاى كاذب زده « مى‌گویند : ما این منفعت نقد را مشروع يا نامشروع به چنگ مى‌آوریم ، خداوند رحیم و مهربان است و به زودى ما را خواهد بخشید » ( وَ يَقُولُونَ سَيُغْفَرُ لَنا ) . این جمله نشان مى‌دهد كه آن‌ها بعد از انجام چنین كارى ، يک‌نوع پشیمانى زودگذر و حالت توبه ظاهرى به‌خود مى‌گرفتند ولى به طورى كه قرآن مى‌گوید : این ندامت و پشیمانى آن‌ها به هیچ‌وجه ریشه نداشت ، به همین دلیل « اگر سود مادى دیگرى مانند آن به‌دستشان مى‌آمد، آن‌را مى‌گرفتند » ( وَ اِنْ يَأْتِهِمْ عَرَضٌ مِثْلُهُ يَأْخُذوُهُ ) . درهرحال این‌جمله اشاره به رشوه‌خوارى‌هاى جمعى از يهود و تحریف آیات آسمانى به خاطر آن و فراموش كردن احکام پروردگار به خاطر تضاد با منافع آن‌ها مى‌کند . لذا به دنبال آن مى‌فرماید : « آیا این‌ها به وسیله كتاب آسمانیشان تورات پیمان

نبسته بودند كه بر خدا دروغ نبندند و احکام او را تحریف نکنند و جز حق چیزى نگویند ؟ » ( اَلَمْ يُؤْخَذْ عَلَيْهِمْ میثاقُ الْكِتابِ اَنْ لا يَقُولُوا عَلَى اللّهِ اِلاَّ الْحَقَّ ) .

سپس مى‌گوید : اگر آن‌ها از آیات الهى آگاهى نداشتند و دست به این اعمال خلاف مى‌زدند ، ممکن بود براى خودشان عذرى بسازند ، ولى اشکال كار ، این است كه « آن‌ها كرارا محتویات تورات را دیده و فهمیده بودند » ، در عین حال آن را ضایع ساختند و فرمانش را پشت‌سرانداختند ( وَ دَرَسُوا ما فیهِ ) . سر انجام مى‌فرماید : این‌ها اشتباه مى‌کنند و این اعمال و متاع‌ها سودى براى آن‌ها نخواهد داشت، بلکه « سراى دیگر براى پرهیزگاران بهتر است » ( وَ الدّارُ الاْخِرَةُ خَيْرٌ لِلَّذینَ يَتَّقُونَ ) . « آیا شما حقایقى را به این روشنى درك نمى‌کنید ؟ » ( اَفَلا تَعْقِلُونَ ) .

170 وَ الَّذینَ يُمَسِّكُونَ بِالْكِتابِ وَ اَقامُوا الصَّلوةَ اِنّا لا نُضیعُ اَجْرَ الْمُصْلِحینَ

و آن‌هاکه به‌کتاب (خدا) تمسک‌جویند و نمازرا برپادارند(پاداش‌بزرگى خواهند داشت، زیرا ) ما پاداش مصلحان را ضایع نخواهیم كرد .

در برابر گروه فوق ، اشاره به گروه دیگرى مى‌کند كه آن‌ها نه تنها از هرگونه تحریف و كتمان آیات الهى برکنار بودند ، بلکه به آن تمسك جسته و موبه‌مو آن‌ها را اجرا كردند ، قرآن این جمعیت را « مصلحان جهان » نام نهاده و اجر و پاداش مهمى براى آن‌ها قائل شده و درباره آن‌ها چنین مى‌گوید : « كسانى كه تمسك به كتاب پروردگار جویند و نماز را برپا دارند ، پاداش بزرگى خواهند داشت زیرا ما پاداش مصلحان را ضایع نخواهیم ساخت » ( وَ الَّذینَ يُمَسِّكُونَ بِالْكِتابِ وَ اَقامُوا الصَّلوةَ اِنّا لا نُضیعُ اَجْرَ الْمُصْلِحینَ ) .

در این‌که منظور از این كتاب ، تورات است يا قرآن مجید ، مفسران دو گونه تفسیر دارند ولى باتوجه به آیات گذشته ، ظاهر این است كه اشاره به گروهى از بنى‌اسرائیل باشد كه حساب خودشان را از افراد گمراه جدا ساختند . البته بى‌شك تمسك جستن به تورات يا انجیل -- باتوجه به بشاراتى كه در آن‌ها راجع به پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله آمده است -- از ایمان به این پیامبر جدا نخواهد بود . تعبیربه «يُمَسِّكُونَ» كه به معنى تمسك جستن است ، نکته جالبى را دربردارد ، زیرا تمسك به معنى گرفتن و چسبیدن به چیزى براى حفظ و نگهدارى آن

مى‌باشد و این صورت حسى آن‌است و صورت معنوى آن ، این است كه انسان با كمال جدیت پاى‌بند به عقیده و برنامه‌اى باشد و در حفظ و حراست آن بکوشد ، تمسك به كتاب الهى این نیست كه انسان صفحات قرآن و تورات و يا كتاب دیگرى را محکم در دست بگیرد و در حفظ و حراست جلد و كاغذ آن بکوشد ، بلکه تمسك واقعى آن است كه اجازه ندهد كمترین مخالفتى با آن از هیچ سو انجام شود و در تحقق يافتن مفاهیم آن از جان و دل بکوشد .

مفهوم اصلاحات واقعى

آیات فوق به خوبى نشان مى‌دهد كه اصلاح واقعى در روى زمین بدون تمسك به كتب آسمانى و فرمان‌هاى الهى امکان‌پذیر نمى‌باشد و این تعبیر بار دیگر این حقیقت را تأکید مى‌کند كه دین و مذهب تنها يك برنامه مربوط به جهان ماوراء طبیعت و يا سراى آخرت نیست ، بلکه آیینى است در متن زندگى انسان‌ها و در طریق حفظ منافع تمام افراد بشر و اجراى اصول عدالت و صلح و رفاه و آسایش و بالاخره هر مفهومى كه در معنى وسیع اصلاح جمع است . این‌که مى‌بینیم از میان فرمان‌هاى خدا مخصوصا روى « نماز » تکیه

شده است، به خاطر آن است كه نماز واقعى ، پیوند انسان را با خدا چنان محکم مى‌کند كه در برابر هر كار و هر برنامه او را حاضر و ناظر مى‌بیند و مراقب اعمال خویش و این همان است كه در آیات دیگر از آن تعبیر به تأثیر نماز در دعوت به امر به معروف و نهى از منکر شده است و ارتباط این موضوع با اصلاح جامعه انسانى روشن‌تر از آن است كه نیاز به بیان داشته باشد . ازآن‌چه گفته شد ، روشن مى‌شود كه این يك برنامه ویژه قوم هود نبوده است ، بلکه اصلى است در زندگى امت‌ها و ملت‌ها ، بنابراین آنان كه با كتمان كردن حقایق و تحریف آن‌ها متاعى ناپایدار و منافعى زودگذر براى خود فراهم مى‌سازند و به هنگامى كه نتایج شوم كار خود را مى‌بینند ، حالت يك توبه دروغین به خود مى‌گیرند ، توبه‌اى كه در برابر لبخند يك منفعت مادى دیگر همچون برف در آفتاب تابستان آب مى‌شود ، در حقیقت مخالفان اصلاح در جوامع انسانى هستند و منافع جمع را فداى منافع شخص خود مى‌کنند، خواه این‌کار ازیك يهودى سربزند يا يك مسیحى و يا يك مسلمان.

171 وَ اِذْ نَتَقْنَا الْجَبَلَ فَوْقَهُمْ كَأَنَّهُ ظُلَّةٌ وَ ظَنُّوآا اَنَّهُ واقِعٌ بِهِمْ خُذوُا ما اتَيْناكُمْ

بِقُوَّةٍ وَاذْكُرُوا مافیهِ‌لَعَلَّكُمْ‌تَتَّقُونَ

و (نیز به‌خاطر بیاور) هنگامى‌راکه كوه را برفراز آن‌هاهمچون سایبانى‌بلند كردیم، آن‌چنان كه گمان كردند برآن‌ها فرود خواهد آمد ( و در این حال از آن‌ها پیمان گرفتیم و گفتیم : ) آن‌چه را به شما ( از احکام و دستورات ) داده‌ایم ، باقدرت ( و جدیت ) بگیرید و آن‌چه را در آن است ، به ياد داشته باشید ( و عمل كنید ) تا پرهیزگار شوید .

آخرین سخن درباره قوم يهود

« نَتَقْنا » از ماده « نَتْق » در اصل به معنى كندن چیزى از جایى و به سوى دیگرى پرتاب كردن است ، به زنانى كه زیاد فرزند مى‌آورند ، نیز « ناتق » مى‌گویند ، زیرا به آسانى فرزند راازمحیط رَحِم جداکرده و به‌خارج‌مى‌گذارند.

این آیه ، آخرین آیه‌اى است كه در این سوره پیرامون زندگى بنى‌اسرائیل سخن مى‌گوید و در آن سرگذشت دیگرى را به جمعیت يهود يادآورى مى‌کند ، سرگذشتى كه هم درس عبرت است و هم دلیل بر سپردن يك پیمان ، مى‌گوید : « به خاطر بیاورید هنگامى كه

کوه را بالاى سر آن‌ها قرار دادیم ، آن‌چنان كه گویى سایبانى بر سر آن‌ها بود » ( وَ اِذْ نَتَقْنَا الْجَبَلَ فَوْقَهُمْ كَأَنَّهُ ظُلَّةٌ ) . « و آن‌چنان‌که گمان مى‌بردند، برسرشان سقوط خواهد كرد » وحشت و اضطراب سراسر وجودشان را گرفت و به تضرع افتادند ( وَ ظَنُّوآا اَنَّهُ واقِعٌ بِهِمْ ) . در همان حال به آن‌ها گفتیم : « آن‌چه را از احکام به شما ياد داده‌ایم ، با جدیت و قوت بگیرید » ( خُذوُا ما اتَيْناكُمْ بِقُوَّةٍ ) . « و آن‌چه در آن آمده‌است ، به‌خاطر داشته باشید تا پرهیزگار شوید » از كیفر خدا بترسید و به پیمان‌هایى كه در آن از شما گرفته‌ایم ، عمل كنید ( وَ اذْكُرُوا ما فیهِ لَعَلَّكُمْ تَتَّقُونَ ) . این آیه با تفاوت مختصرى در آیه 63 سوره بقره گذشت و همان‌طور كه در آن‌جا گفتیم، طبق گفته مفسر معروف « طبرسى » در « مجمع البیان » از قول « ابن زید » ، این جریان هنگامى بود كه موسى (علیه السلام)از كوه طور بازمى‌گشت و احکام تورات را با خود مى‌آورد ، موقعى كه وظایف واجب و دستورات حلال و حرام را به قوم خود اطلاع داد ، آن‌ها تصور كردند عمل به این‌همه وظایف ، كار مشکلى است و به همین‌جهت بناى مخالفت و نافرمانى گذاردند ، در این هنگام قطعه عظیمى از كوه بالاى سر آن‌ها قرار

گرفت ، آن‌ها چنان در وحشت فرورفتند كه دست به دامن موسى (علیه السلام)زدند ، موسى (علیه السلام) درهمان حال‌گفت : اگر پیمان وفادارى به این احکام ببندید ، این خطر برطرف خواهد شد ، آن‌ها تسلیم شدند و در پیشگاه خدا سجده كردند و بلا از سر آن‌ها گذشت . در این‌جا دو سؤال پیش مى‌آید كه در سوره بقره به آن‌ها و پاسخ آن‌ها اشاره كرده‌ایم و فشرده آن را در این‌جا مى‌آوریم. سؤال‌اول : آیا پیمان گرفتن در این‌حال ، جنبه اجبارى ندارد ؟ پاسخ : شك نیست كه در آن حال يک‌نوع اضطرار بر آن‌ها حکومت مى‌کرده ولى مسلما بعدا كه خطر برطرف شد، ادامه راه را با اختیار خود مى‌توانستند انتخاب كنند . به‌علاوه اجبار و اکراه در عقیده معنى ندارد ، ولى در برنامه‌هاى عملى كه ضامن خیر و سعادت انسان است ، چه مانعى دارد كه با اجبار مردم را به آن وادار كنند ، آیا اگر كسى را به اجبار وادار به ترك اعتیاد و يا رفتن از راه امن و امان و خوددارى از راه خطرناك كنند ، عیب دارد ؟ سؤال دوم : چگونه كوه بالاى سر آن‌ها قرار گرفت؟

پاسخ : بعضى از مفسران معتقدند كه به فرمان خدا كوه طور از جا كنده شد و همچون

سایبانى بر سر آن‌ها قرار گرفت . بعضى دیگر مى‌گویند : بر اثر يك زلزله شدید چنان كوه تکان خورد كه افرادى كه پاى كوه بودند ، سایه قسمت بالاى آن را بر سر خود مشاهده كردند . این احتمال نیز وجود دارد كه قطعه عظیمى از كوه كنده شد و در يك لحظه زودگذر بر فراز سر آن‌ها قرار گرفت ، سپس از آن‌جا گذشت و به كنارى افتاد . و درهرحال شك نیست كه این يك موضوع خارق‌العاده بوده است ، نه يك جریان طبیعى . موضوع دیگرى كه باید در آیه مورد توجه قرار گیرد ، این است كه نمى‌گوید : كوه بر سر آن‌ها سایبان شد ، بلکه مى‌گوید : همانند سایبانى گردد ( كَأَنَّهُ ظُلَّةٌ ) . این تعبیر يا به خاطر آن است كه سایبان را معمولاً براى اظهار محبت بالاى سر افراد قرار مى‌دهند ، در حالى كه در آیه مورد بحث این كار به عنوان يك بلا و تهدید بود و يا به خاطر این است كه سایبان امرى است پایدار ، در حالى كه قرار گرفتن كوه‌بالاى سر آن‌ها، جنبه موقتى و ناپایدار داشت .

172 وَ اِذْ أَخَذَ رَبُّكَ مِنْ بَنىآ ادَمَ مِنْ ظُهُورِهِمْ ذُرِّيَّتَهُمْ وَ اَشْهَدَهُمْ عَلىآ اَنْفُسِهِمْ اَلَسْتُ بِرَبِّكُمْ قالُوا بَلى شَهِدْنا اَنْ تَقُولُوا

يَوْمَ الْقِيمَةِ اِنّا كُنّا عَنْ هذا غفِلینَ

به خاطر بیاور زمانى را كه پروردگارت از پشت و صلب فرزندان آدم ، ذریه آن‌هارا برگرفت و آن‌هارا گواه بر خویشتن ساخت ( و فرمود : ) آیا من پروردگار شما نیستم؟ گفتند: آرى،گواهى‌مى‌دهیم (چرا چنین‌کرد؟) براى‌این‌که‌در روز رستاخیزنگویید مااز این غافل بودیم (و از پیمان‌فطرى‌توحید و خداشناسى بى‌خبر).

173 اَوْ تَقُولُوآا اِنَّماآ اَشْرَكَ اباآؤُنا مِنْ قَبْلُ وَ كُنّا ذُرِّيَّةً مِنْ بَعْدِهِمْ اَفَتُهْلِكُنا بِما فَعَلَ الْمُبْطِلُونَ

یا بگویید پدران ما قبل‌از ما بت‌پرستى را اختیار كردند و ماهم فرزندانى بعد از آن‌ها بودیم ( و چاره‌اى جز پیروى از آنان نداشتیم ) آیا ما را به آن‌چه باطل گرایان انجام دادند مجازات‌مى‌کنى.

174 وَ كَذلِكَ نُفَصِّلُ الاْيتِ وَ لَعَلَّهُمْ يَرْجِعُونَ

و این‌چنین آیات‌را توضیح مى‌دهیم و شاید به‌سوى حق‌بازگردند (و بدانند نداى توحید در

درون جانشان از روز نخست بوده است) .

پیمان نخستین و عالم ذرّ

« ذُرِّيَّة » چنان‌که دانشمندان لغت گفته‌اند در اصل به معنى فرزندان كوچك و كم سن و سال است ، ولى غالبا به همه فرزندان گفته مى‌شود ، گاهى به معنى مفرد و گاهى به معنى جمع استعمال‌مى‌گردد اما دراصل‌معنى‌جمعى‌دارد.

همان‌گونه كه دیدیم آیات فوق سخن از پیمانى به میان مى‌آورد كه به طور سربسته از فرزندان آدم گرفته شده ، اما این‌که این پیمان چگونه بوده است توضیحى درباره جزئیات آن

در متن آیه نیامده ، ولى مفسران به اتکاء روایات فراوان و گوناگونى كه در ذیل این آیات در منابع اسلامى نقل شده است نظراتى دارند كه از همه مهم‌تر نظر زیر است : منظور از این عالم و این پیمان همان « عالم استعدادها » و « پیمان فطرت » و تکوین و آفرینش است ، به این ترتیب كه به هنگام خروج فرزندان آدم به صورت « نطفه » از صلب پدران به رحم مادران كه در آن هنگام ذراتى بیش نیستند خداوند استعداد و آمادگى براى حقیقت توحید به آن‌ها

داده است ، هم در نهاد و فطرتشان این سرّ الهى به صورت يك حسّ درون ذاتى به ودیعه گذارده شده است و هم در عقل و خردشان به صورت يك حقیقت خودآگاه . بنابراین همه افراد بشر داراى روح توحیدند و سؤالى كه خداوند از آن‌ها كرده به زبان تکوین و آفرینش است و پاسخى كه آن‌ها داده‌اند نیز به همین زبان است . این‌گونه تعبیرها در گفتگوهاى روزانه نیز كم نیست مثلاً مى‌گوییم: « رنگ رخساره خبرمى‌دهد از سرّ درون » يا مى‌گوییم :

« چشمان به‌هم ریخته او مى‌گوید دیشب به خواب نرفته است » . در قرآن مجید نیز تعبیر سخن گفتن در زمینه زبان حال در بعضى از آیات آمده است ، مانند : « فَقالَ لَها وَ لِلاَرْضِ ائْتِيا طَوْعا اَوْ كَرْها قالَتا اَتَيْنا طائِعینَ : خداوند به آسمان و زمین فرمود : با میل يا از روى اجبار بیایید و سربرفرمان‌نهید آن‌هاگفتند: ما ازروى میل‌آمدیم و سر بر فرمان نهادیم » (11/فصلت ) .

اگر این تفسیر را بپذیریم هیچ‌گونه ایرادى متوجه آن نخواهد شد زیرا سؤال و جواب و پیمان مزبور يك پیمان فطرى بوده است كه الان هم هر كس در درون جان خود آثار آن را مى‌یابد و حتى طبق تحقیقات روانشناسان اخیر « حسّ مذهبى » يکى از احساسات اصیل

روان ناخودآگاه انسانى است و همین حسّ است كه بشر را در طول‌تاریخ به‌سوى خداشناسى رهنمون‌بوده و با وجود این فطرت هیچ‌گاه نمى‌تواند به‌این عذرکه پدران ما بت‌پرست بودند توسّل جوید «فِطْرَةَ‌اللّهِ الَّتى فَطَرَالنّاسَ عَلَيْها» ( 30 روم ). تنها ایراد مهمى كه ممکن است به این تفسیر متوجه شود این است كه سؤال و جواب در آن جنبه كنایى به خود مى‌گیرد ، ولى با توجه به آن‌چه در بالا اشاره كردیم كه این‌گونه تعبیرات در زبان عرب و همه زبان‌ها وجود دارد ، ایراد مذکور پاسخ داده مى‌شود . مضافا بر آن‌که این تفسیر با متن سایر آیات قرآن سازگارتر است .

175 وَاتْلُ عَلَيْهِمْ‌نَبَأَالَّذىآ ءَاتَيْنهُ ءَایتِنا فَانْسَلَخَ مِنْهافَاَتْبَعَهُ الشَّيْطنُ فَكانَ مِنَ الْغاوینَ

و براى آن‌ها بخوان سرگذشت آن كس را كه آیات خود رابه او دادیم ولى ( سرانجام ) از ( دستور ) آن‌ها خارج گشت و شیطان به او دست يافت و از گمراهان شد .

دانشمندى كه در خدمت فراعنه درآمد

این آیه به روشنى اشاره به داستان كسى مى‌کند كه نخست در صف مؤمنان بوده و حامل

آیات و علوم الهى گشته ، سپس از این مسیر گام بیرون نهاده ، به همین جهت شیطان به وسوسه‌او پرداخته‌وعاقبت‌کارش به‌گمراهى و بدبختى كشیده‌شده‌است.

تعبیر « اِنْسَلَخَ » كه از ماده « اِنْسِلاخ » و در اصل به معنى از پوست بیرون آمدن است ، نشان مى‌دهد كه آیات و علوم الهى در آغاز چنان به او احاطه داشت كه همچون پوست تن او شده بود ، اما ناگهان از این پوست بیرون آمد و با يك چرخش تند ، مسیر خود را به كلى تغییر داد .

از تعبیر « فَاَتْبَعَهُ الشَّيْطنُ » چنین استفاده مى‌شود كه در آغاز شیطان تقریبااز او قطع امیدکرده‌بود ، چراکه او كاملاً در مسیر حق قرار داشت ، اما پس از انحراف مزبور ، شیطان به سرعت او را تعقیب كرد و به او رسید و بر سر راهش نشست و به وسوسه‌گرى پرداخت و سرانجام او را در صف گمراهان و شقاوتمندان قرار داد.

176 وَ لَوْ شِئْنا لَرَفَعْنهُ بِها وَ لكِنَّهآُ اَخْلَدَ اِلَى الاَرْضِ وَ اتَّبَعَ هَویهُ فَمَثَلُهُ كَمَثَلِ الْكَلْبِ اِنْ‌تَحْمِلْ عَلَيْهِ‌يَلْهَثْ‌اَوْ تَتْرُكْهُ‌يَلْهَثْ‌ذلِكَ‌مَثَلُ‌الْقَوْمِ الَّذینَ كَذَّبُوا

بِایتِنا فَاقْصُصِ الْقَصَصَ لَعَلَّهُمْ يَتَفَكَّرُونَ

و اگر مى‌خواستیم ( مقام ) او را با این آیات ( و علوم ودانش‌ها ) بالا مى‌بردیم ( اما اجبار برخلاف سنت ماست لذا او رابه حال خود رهاساختیم ) ولى او به پستى گرایید و از هواى نفس خویش پیروى كرد ، او همچون سگ ( هار ) است كه اگر به او حمله كنى دهانش را باز و زبانش را برون خواهدکرد و اگر او را به حال خود واگذارى بازهمین كاررا مى‌کند (گویى آن‌چنان تشنه دنیاپرستى است كه هرگز سیراب نمى‌شود) این مثل جمعیتى است كه آیات ما را تکذیب كردند این داستان‌ها را ( براى آن‌ها ) بازگو كن شاید بیندیشند ( و بیدار شوند ) .

«اَخْلَدَ» از ماده « اِخْلاد » به معنى سکونت دائمى در يک‌جا اختیار كردن است ، بنابراین « اَخْلَدَ اِلَى الاَرْضِ » يعنى براى همیشه به زمین چسبید كه در این‌جا كنایه از جهان مادّه و زرق و برق و لذّات نامشروع زندگى مادّىّ است . مسلم است كه نگاهدارى اجبارى افراد در مسیر حق با سنت پروردگار كه سنت اختیار و آزادى اراده است، سازگار نیست و نشانه

شخصیت و عظمت كسى نخواهد بود، لذا بلافاصله اضافه مى‌کند: ما او را به اختیار خودش واگذاردیم و او به جاى این‌که با استفاده از علوم و دانش خویش هر روز مقام بالاترى را بپیماید « به پستى گرایید و بر اثر پیروى از هوى و هوس مراحل سقوط را طى كرد » . او بر اثر شدت هوى‌پرستى و چسبیدن به لذات جهان ماده ، يك حال عطش نامحدود و پایان‌ناپذیر به خود گرفته كه همواره دنبال دنیاپرستى مى‌رود ، نه به خاطر نیاز و احتیاج بلکه به شکل بیمارگونه‌اى همچون يك « سگ‌هار » كه بر اثر بیمارى هارى حالت عطش كاذب به او دست مى‌دهد و در هیچ حال سیراب نمى‌شود این همان حالت دنیاپرستان و هوى‌پرستان دون همت است، كه‌هرقدر بیندوزند بازهم‌احساس سیرى‌نمى‌کنند.

بَلْعَم باعُورا دانشمند دنیاپرست و منحرف

همان‌گونه كه ملاحظه كردید آیات فوق نامى از كسى نبرده بلکه سخن از يك عالم و دانشمند مى‌گوید كه نخست در مسیر حق بود ، آن‌چنان كه هیچ‌کس فکر نمى‌کرد روزى منحرف شود اما سرانجام دنیاپرستى و پیروى از هواى نفس چنان به سقوطش كشانید كه در

صف گمراهان و پیروان شیطان قرار گرفت . ولى از بسیارى از روایات و كلمات مفسران استفاده مى‌شود كه منظور از این شخص مردى به نام « بلعم با عورا » بوده است كه در عصر موسى (علیه السلام)زندگى مى‌کرد و از دانشمندان و علماى مشهور بنى اسرائیل محسوب مى‌شد و حتى موسى (علیه السلام)از وجود او به عنوان يك مبلّغ نیرومند استفاده مى‌کرد و كارش در این راه آن قدر بالا گرفت كه دعایش در پیشگاه خدا به اجابت مى‌رسید ، ولى بر اثر تمایل به فرعون و وعد و وعیدهاى او از راه حق منحرف شد و همه مقامات خود را از دست‌داد ، تا آن‌جا كه در صف مخالفان موسى (علیه السلام) قرارگرفت. همچنین از امام باقر (علیه السلام) روایت شده كه فرمود : « اَلاَصْلُ فى ذلِكَ بَلْعَمُ ، ثُمَّ ضَرَبَهُ اللّهُ مَثَلاً لِكُلِّ مُؤْثِرٍ هَواهُ عَلى هُدَى اللّهِ مِنْ اَهْلِ الْقِبْلَةِ : اصل آیه درباره بلعم است ، سپس خداوند آن‌را به عنوان يک‌مثال درباره كسانى‌که هوى‌پرستى را بر خداپرستى و هدایت الهى در این امّت مقدم بشمرند ، بیان كرده است » .(1)اصولاً كمتر خطرى در جوامع انسانى .


1) « مجمع البیان » ، جلد 4 ، صفحه 500 .

به اندازۀ خطر دانشمندانى است كه علم و دانش خود را در اختیار فراعنه و جباران عصر خود قرار مى‌دهند و در اثر هوى‌پرستى و تمایل به زرق و برق جهان ماده « وَ اِخْلادَ اِلَى الاَرْضِ » همه سرمایه‌هاى فکرى خود را در اختیار طاغوت‌ها مى‌گذارند و آن‌ها نیز براى تحمیق مردم عوام از وجود این‌گونه افراد حداکثر استفاده را مى‌کنند .

این موضوع اختصاص به زمان موسى (علیه السلام)یا سایر پیامبران نداشته ، بعد از عصر پیامبر اسلام صلى‌الله‌علیه‌و‌آله و تا به امروز نیز ادامه دارد كه « بلعم با عوراها » علم و دانش و نفوذ اجتماعى خود را در برابر درهم و دینار يا مقام و يا به خاطر انگیزه حسد در اختیار گروه‌هاى منافق و دشمنان حق و فراعنه و بنى اميّه‌ها و بنى‌عباس و طاغوت‌ها داده و مى‌دهند . این گروه از دانشمندان نشانه‌هایى دارند كه در آیات فوق بیان شده و به وسیله آن مى‌توان آن‌ها را شناخت ، آن‌ها هوى‌پرستانى هستند كه خداى خود را فراموش كرده‌اند ، آن‌ها همّت‌هایى پست دارند كه به جاى توجّه به شخصیت برتر و مقام والا در پیشگاه خدا و خلق خدا به پستى مى‌گرایند و به‌خاطر همین دون همتى همه‌چیز خود را از دست مى‌دهند ،

آن‌ها تحت وسوسه‌هاى شدید شیطان قرار دارند و به آسانى قابل خرید و فروشند ، آن‌ها همانند سگ‌هاى بیمارى هستند كه هرگز سیراب نمى‌گردند و روى این جهات مسیر حق را رها كرده ، در بیراهه‌ها سرگردان مى‌شوند و پیشواى گمراهانند باید این گونه افراد را شناخت و به شدت از آن‌ها برحذر بود .

177 ساآءَ مَثَلاً الْقَوْمُ الَّذینَ كَذَّبُوا بِایتِنا وَ اَنْفُسَهُمْ كانُوا يَظْلِمُونَ

چه بد مثلى دارند گروهى كه آیات ما را تکذیب كردند ولى آن‌ها به خودشان ستم مى‌کردند .

چه ستمى از این بالاتر كه سرمایه‌هاى معنوى علوم و دانش‌هاى خویش را كه مى‌تواند باعث سربلندى خود آن‌ها و جامعه‌هایشان گردد در اختیار صاحبان « زر » و « زور » مى‌گذارند و به بهاى ناچیز مى‌فروشند و سرانجام خود و جامعه‌اى را به سقوط مى‌کشانند .

178 مَنْ يَهْدِ اللّهُ فَهُوَ الْمُهْتَدِى وَ مَنْ يُضْلِلْ فَأُولآئِكَ هُمُ الْخسِرُونَ

آن‌کس را كه خدا هدایت كند هدایت يافته ( واقعى ) اواست و آن‌هارا كه ( به خاطر

اعمالشان ) گمراه سازد زیانکاران ( واقعى ) آن‌ها هستند .

« هدایت » و « اضلال » الهى نه جنبه اجبارى دارد و نه بى‌دلیل و بى‌حساب است ، منظور از این دو فراهم ساختن زمینه‌هاى هدایت و يا بازگرفتن این‌گونه زمینه‌ها است ، آن‌هم به خاطر اعمال نیك و بدى كه انسان قبلاً انجام داده است و در هر حال تصمیم نهایى با خود انسان است ، بنابراین آیه فوق با آیات گذشته كه اصل آزادى اراده‌را تأیید مى‌کرد كاملاً انطباق دارد و منافاتى درمیان آن‌ها نیست .

179 وَ لَقَدْذَرَأْنا لِجَهَنَّمَ‌كَثیرا مِنَ‌الْجِنِّ وَالاِْنْسِ لَهُمْ قُلُوبٌ لا يَفْقَهُونَ بِها وَ لَهُمْ اَعْيُنٌ لايُبْصِرُونَ بِها وَ لَهُمْ ءَاذانٌ لا يَسْمَعُونَ بِها اوُلآئِكَ كَالاَنْعمِ بَلْ هُمْ‌اَضَلُّ اوُلآئِكَ هُمُ الْغفِلُونَ

به طور مسلم گروه بسیارى از جن و انس را براى دوزخ‌آفریدیم ، آن‌ها دل‌ها ( عقل‌ها )یى دارند كه با آن ( اندیشه‌نمى‌کنند و ) نمى‌فهمند و چشمانى دارند كه با آن نمى‌بینند و گوش‌هایى دارند كه باآن نمى‌شنوند، آن‌ها همچون چهارپایانند، بلکه

گمراه‌تر اینان همانا غافلانند ( زیرا بااین‌که همه گونه امکانات هدایت دارند بازهم گمراهند ) .

نشانه‌هاى دوزخیان

« ذَرَأْنا » از مادّه « ذَرْء » در این‌جا به معنى خلقت و آفرینش است ، ولى در اصل به معنى پراکنده ساختن و منتشر نمودن آمده ، چنان‌که در قرآن مى‌خوانیم « تَذْرُوهُ الرِّياحُ : بادها آن را پراکنده مى‌کنند » ( 45 / كهف ) و از آن‌جا كه آفرینش موجودات موجب انتشار و پراکندگى آن‌ها در روى زمین مى‌گردد ، این كلمه به معنى خلقت آفرینش نیز آمده است . و در هر حال اشکال مهمى كه در این‌جا پیش مى‌آید این است كه چگونه خداوند مى‌فرماید : « ما بسیارى از جن و انس را براى دوزخ آفریدیم » ، مگر نه این است كه در جاى دیگر مى‌خوانیم « وَ ما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الاِْنْسَ اِلاّ لِيَعْبُدُونِ » (1)كه مطابق آن همه جن و انس تنها براى پرستش خدا و ترقى و تکامل و سعادت آفریده شده‌اند ، به علاوه این تعبیر بوى جبر در آفرینش و خلقت مى‌دهد


1) 56 / ذاریات .

و به همین جهت بعضى از طرفداران مکتب جبر همچون « فخررازى » براى اثبات مذهب خود با آن استدلال كرده‌اند . ولى اگر آیات قرآن را كنار هم قرار داده مورد بررسى قرار دهیم و گرفتار استنباط‌هاى سطحى و زودگذر نشویم ، پاسخ این سؤال ، هم در خود آیه نهفته شده و در آیات دیگر به وضوح دیده مى‌شود به طورى كه محلّى براى سوء استفاده افراد باقى نمى‌گذارد .

زیرا اولاً : این تعبیر درست به آن مى‌ماند كه شخص نجار بگوید قسمت زیادى از این چوب‌هایى را كه فراهم ساخته‌ام براى تهیه درهاى زیبا است و قسمت زیاد دیگرى براى سوزاندن و افروختن آتش ، چوب‌هایى كه صاف و محکم و سالمند در قسمت اول مصرف مى‌کنم و چوب‌هاى ناصاف و بدقواره و سست و تکه پاره را در قسمت دوم ، در حقیقت نجار دو گونه هدف دارد ، يکى هدف اصلى و دیگرى هدف تبعى ، هدف اصلى او ساختن در و پیکر و ابزار خوب است و تمام كوشش و تلاش او را در همین راه مصرف مى‌شود ، ولى هنگامى كه ببیند چوبى به درد این كار نمى‌خورد ، ناچار آن را براى سوزاندن كنار

مى‌گذارد ، این هدف تبعى است نه اصلى . تنها تفاوتى كه این مثال با مورد بحث ما دارد این است كه تفاوت چوب‌ها با يکدیگر اختیارى نیست ، ولى تفاوت انسان‌ها بستگى به اعمال خودشان دارد و در اختیار خود آن‌ها است. بهترین گواه براى این سخن صفاتى است كه براى گروه جهنمیان و بهشتیان در آیه فوق مى‌خوانیم كه نشان مى‌دهد اعمال خودشان

سرچشمه این گروه‌بندى مى‌باشد .

و به تعبیر دیگر خداوند طبق صریح آیات مختلف قرآن همه را پاك آفریده و اسباب سعادت و تکامل را در اختیار همگى گذاشته است ولى گروهى با اعمال خویش خود را نامزد دوزخ مى‌کنند و سرانجامشان شوم و تاریك است و گروهى با اعمال خود ، خود را نامزد بهشت مى‌سازند و عاقبت كارشان خوشبختى و سعادت است . سپس صفات گروه دوزخى را در سه جمله خلاصه مى‌کند : نخست این‌که « آن‌ها قلب‌هایى دارند كه با آن درك و اندیشه نمى‌کنند » ( لَهُمْ قُلُوبٌ لا يَفْقَهُونَ بِها ) . قلب در اصطلاح قرآن به معنى روح و فکر و نیروى عقل است يعنى با این‌که استعداد تفکر دارند و همچون بهائم و چهارپایان فاقد شعور

نیستند در عین حال از این وسیله سعادت بهره نمى‌گیرند و فکر نمى‌کنند ، در عوامل و نتایج حوادث اندیشه نمى‌نمایند و این وسیله بزرگ رهایى از چنگال هر گونه بدبختى را

بلااستفاده در گوشه‌اى از وجودشان رها مى‌سازند . دیگر این‌که « چشم‌هاى روشن و حقیقت‌بین دارند اما با آن‌ها چهره حقایق را نمى‌نگرند و همچون نابینایان از كنار آن‌ها مى‌گذرند » ( وَ لَهُمْ اَعْيُنٌ لا يُبْصِرُونَ بِها ) . سوم این‌که « با داشتن گوش سالم ، سخنان حق را نمى‌شنوند » و همچون كران خود را از شنیدن حرف حق محروم مى‌سازند ( وَ لَهُمْ ءَاذانٌ لا يَسْمَعُونَ بِها ) . « این‌ها در حقیقت همچون چهارپایانند » چراکه امتیاز آدمى از چهارپایان در فکر بیدار و چشم بینا و گوش شنوا است كه متأسفانه آن‌ها همه را از دست داده‌اند ( اوُلآئِكَ كَالاَنْعمِ ) . « بلکه آن‌ها ازچهارپایان گمراه‌تر و پست‌تر مى‌باشند » ( بَلْ هُمْ اَضَلُّ ) . چراکه چهارپایان داراى این استعدادها و امکانات نیستند ، ولى آنها با داشتن عقل سالم و چشم بینا و گوش شنوا امکان همه گونه ترقى و تکامل را دارند ، اما بر اثر هوا پرستى و گرایش به پستى‌ها این استعدادها را بلااستفاده مى‌گذارند و بدبختى بزرگ آنان از همین جا آغاز مى‌گردد . « آن‌ها افراد غافل و بى‌خبرى هستند » و

به همین جهت در بیراهه‌هاى زندگى سرگردانند ( اوُلآئِكَ هُمُ الْغفِلُونَ ) . چشمه آب حیات كنار دستشان است ، ولى از تشنگى فریاد مى‌کشند ، درهاى سعادت در برابر رویشان باز است ، اما حتى به آن نگاه نمى‌کنند . از آن‌چه در بالا گفته شد روشن مى‌شود كه آن‌ها با دست خود وسایل بدبختى خویش را فراهم مى‌سازند و نعمت‌هاى گرانبهاى «عقل» و «چشم» و «گوش» را به هدر مى‌دهند ، نه این‌که خداوند اجبارا آن‌ها را در صف دوزخیان قرار داده باشد .

180 وَ لِلّهِ الاَسْماآءُ الْحُسْنى فَادْعُوهُ بِها وَ ذَرُو الَّذینَ يُلْحِدُونَ فىآاَسْمئِه سَيُجْزَوْنَ ما كانُوا يَعْمَلُونَ

و براى خدا نام‌هاى نیکى است خدا را با آن بخوانید وآن‌ها را كه در اسماء خدا تحریف مى‌کنند ( و بر غیر او مى‌نهندو شریك برایش قائل مى‌شوند ) رها سازید آنان به زودى جزاى اعمالى را كه انجام مى‌دادند مى‌بینند .

منظور از « اَسْماءُ حُسْنى » ، صفات مختلف پروردگار است كه‌همگى نیك و همگى «حُسْنى» است مى‌دانیم‌خدا عالم‌است ، قادر است ، رازق است ، عادل است ، جواد است ،

کریم است و رحیم و همچنین داراى صفات نیك فراوان دیگرى از این قبیل مى‌باشد . «اِلْحاد» در اصل از ماده « لَحْد » به معنى حفره‌اى است كه در يك طرف قرار گرفته و به همین جهت ، به حفره‌اى كه در يك جانب قبر قرار داده مى‌شود ، « لَحْد » گفته مى‌شود ، سپس به هر كارى كه از حد وسط تمایل به افراط و تفریط پیدا كند « اِلْحاد » گفته شده و به شرك و بت‌پرستى نیز به همین جهت « اِلْحاد » اطلاق مى‌گردد . منظور از خواندن خدا به نام‌هاى نیك تنها این نیست كه این الفاظ را بر زبان جارى كنیم و مثلاً بگوییم يا عالِمُ ، يا قادِرُ ، يا اَرْحَمَ الرّاحِمینَ ، بلکه در واقع این است كه این صفات را در وجود خودمان به مقدار امکان پیاده كنیم ، پرتوى از علم و دانش او ، شعاعى از قدرت و توانایى او و گوشه‌اى از رحمت واسعه‌اش در ما و جامعه ما پیاده شود و به تعبیر دیگر متصف به اوصاف او و متخلّق به اخلاقش گردیم . تا در پرتو این علم و قدرت و این عدالت و رحمت بتوانیم خویش و اجتماعى را كه در آن زندگى مى‌کنیم از صف دوزخیان خارج سازیم . سپس مردم را از این نکته برحذر مى‌دارد كه اسامى خدا را تحریف نکنند و مى‌گوید : « آن‌ها كه اسماء خدا

را تحریف كرده‌اند رها سازید ، آن‌ها به زودى به جزاى اعمال خویش گرفتار خواهند شد » ( وَ ذَرُو الَّذینَ يُلْحِدُونَ فىآ اَسْمئِه سَيُجْزَوْنَ ما كانُوا يَعْمَلُونَ ) . منظور از الحاد در اسماء خدا این است كه الفاظ و مفاهیم آن را تحریف كنیم ، يا به این‌گونه كه او را به اوصافى توصیف نماییم كه شایسته آن نیست ، همانند مسیحیان كه قائل به تثلیث و خدایان سه گانه شده‌اند و يا این‌که صفات او را بر مخلوقاتش تطبیق نماییم ، همچون بت‌پرستان كه نام بت‌هاى خود را از نام خدا مشتق مى‌کردند ، مثلاً به يکى از بت‌ها « اللات » و به دیگرى « العزى » و به دیگرى « منات » مى‌گفتند كه به ترتیب از « اللّه » و « العزیز » و « المنان » مشتق شده است و يا همچون مسیحیان كه نام خدا را بر عیسى و روح القدس مى‌گذاشتند . و يا این‌که صفات او را آن‌چنان تحریف كنند كه به « تشبیه » به مخلوقات يا « تعطیل » صفات و مانند آن بیانجامد . و يا تنها به « اسم » قناعت كنند بدون این‌که این صفات را در خود و جامعه خویش بارور سازند .

181 وَ مِمَّنْ خَلَقْناآ اُمَّةٌ يَهْدُونَ بِالْحَقِّ وَ بِه يَعْدِلُونَ

و از آن‌ها كه آفریدیم گروهى به‌حق هدایت‌مى‌کنند و به‌حق اجراى عدالت‌مى‌نمایند .

در واقع آن‌ها دو برنامه ممتاز دارند ، فکرشان و هدفشان و دعوتشان و فرهنگشان حق و به سوى حق است و نیز عملشان و برنامه‌هایشان و حکومتشان بر اساس حق و حقیقت مى‌باشد.

اسماءِ حسنى چیست ؟

شك نیست كه « اَسماى حُسْنى » به معنى « نام‌هاى نیك » است و مى‌دانیم كه تمام نام‌هاى پروردگار مفاهیم نیکى را دربردارد و بنابراین همه اسماء او اسماء حسنى است ، اعم از آن‌ها كه صفات ثبوتیه ذات پاك او است ، مانند عالم و قادر و يا آن‌ها كه صفات سلبیه ذات مقدس او است مانند « قدّوس » و آن‌ها كه صفات فعل است و حکایت از يکى از افعال او مى‌کند مانند خالق ، غفور ، رحمان و رحیم . از سوى دیگر شك نیست كه صفات خدا قابل احصاء و شماره نیست زیرا كمالات او نامتناهى است و براى هر كمالى از كمالات او اسم و صفتى مى‌توان انتخاب كرد . ولى چنان‌که از احادیث استفاده مى‌شود ، از میان صفات او بعضى داراى‌اهمیت بیشترى مى‌باشد و شاید « اسماء حسنى » كه در آیه بالا آمده است، اشاره به‌همین‌گروه ممتازتر است، زیرا در روایاتى كه از پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله و ائمه اهلبیت علیهم‌السلام

به ما رسیده كرارا این مطلب دیده مى‌شود كه خداوند داراى 99 اسم است كه هر كس او را به این نام‌ها بخواند ، دعایش مستجاب و هر كه آن‌ها را شماره كند اهل بهشت است . مانند

روایتى كه در كتاب توحید صدوق از امام صادق (علیه السلام) از پدرانش از على (علیه السلام) نقل شده كه پیغمبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله فرمود : « اِنَّ لِلّهِ تَبارَكَ‌وَتَعالىتِسْعَةً وَ تِسْعینَ‌اِسْما - مِأَةً اِلاّ واحِدَةً - مَنْ اَحْصاهادَخَلَ‌الْجَنَّةَ...» .(1)و نیز در كتاب توحید از امام على (علیه السلام) بن موسى الرضا (علیه السلام)از پدرانش‌على (علیه السلام) نقل‌شده‌که فرمود:«اِنَ‌لِلّهِ عَزَّوَجَلَ‌تِسْعَةً وَ تِسْعینَ اِسْما مَنْ دَعَا اللّهَ بِهَا اسْتَجابَ لَهُ وَ مَنْ اَحْصاها دَخَلَ الْجَنَّةَ » .(2)در كتاب صحیح بخارى و مسلم و ترمذى و كتب دیگر از منابع حدیث اهل تسنن نیز همین مضمون پیرامون اسماء نود و نُه گانه خدا و این‌که هر كس خدا را با آن بخواند ، دعاى او مستجاب است يا هر كس آن‌ها را احصاء كند ، اهل .


1) « المیزان » و « مجمع‌البیان » و « نورالثقلین » ذیل آیه .

2) « المیزان » و « مجمع‌البیان » و « نورالثقلین » ذیل آیه .

بهشت خواهد بود ، نقل شده است .(1)از پاره‌اى از این احادیث استفاده مى‌شود كه این اسامى نود و نُه گانه در قرآن است ، مانند روایتى كه از ابن عباس نقل شده كه مى‌گوید : پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله فرمود : « لِلّهِ تِسْعَةٌ وَ تِسْعُونَ اِسْما مَنْ اَحْصاها دَخَلَ الْجَنَّةَ وَ هِىَ فِى الْقُرْآنِ » .(2)

و به همین جهت جمعى از دانشمندان كوشش كرده‌اند كه این اسامى و صفات را از قرآن مجید استخراج كنند ، ولى نام‌هایى كه در قرآن مجید براى خدا آمده است بیش از 99 نام است ، بنابراین ممکن است اسماء حسنى در لابلاى آن‌ها باشد، نه این‌که درقرآن جز این 99 نام، نام دیگرى براى خدا وجود نداشته باشد .

در بعضى از روایات این نام‌هاى نود و نُه گانه آمده است ، كه ما ذیلاً يکى‌از این‌احادیث را مى‌آوریم ( ولى باید توجه داشت ، بعضى از این نام‌ها به شکلى كه در این روایت آمده در .


1) « المیزان » و « مجمع‌البیان » و « نورالثقلین » ذیل آیه .

2) « المیزان » و « مجمع‌البیان » و « نورالثقلین » ذیل آیه .

متن قرآن نیست ، اما مضمون و مفهوم آن در قرآن وجود دارد ) . و آن روایتى است كه در توحید صدوق از امام صادق (علیه السلام) از پدر و اجدادش از على (علیه السلام) از پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله نقل شده كه پس از اشاره به وجود نود و نُه گانه براى خدا مى‌فرماید : « وَ هِىَ‌اللّهُ ، الاِْلهُ ، الْواحِدُ ، اَلاَحَدُ ، اَلصَّمَدُ ، اَلاَوَّلُ ، اَلاْخِرُ اَلسَّمیعُ ، اَلْبَصیرُ ، اَلْقَدیرُ، اَلْقادِرُ ، اَلْعَلِىُّ ، اَلاَعْلى ، اَلْباقى ، اَلْبَدیعُ ، اَلْبارِى‌ءُ ، اَلاَكْرَمُ، اَلْباطِنُ، اَلْحَىُّ، اَلْحَكیمُ ، اَلْعَلیمُ اَلْحَلیمُ ، اَلْحَفیظُ ، اَلْمُحِقُّ ، اَلْحَسیبُ ، اَلْحَمیدُ ، اَلْحَفِىُّ ، اَلرَّبُّ ، اَلرَّحْمانُ ، اَلرَّحیمُ ، اَلذّارِءُ ، اَلرّازِقُ ، اَلرَّقیبُ ، اَلرَّؤُفُ ، اَلرّائِىُ ، اَلسَّلامُ ، اَلْمُؤْمِنُ ، اَلْمُهَيْمِنُ ، اَلْعَزیزُ ، اَلْجَبّارُ ، اَلْمُتَكَبِّرُ ، اَلسَّيِّدُ ، اَلسُّبُّوحُ ، اَلشَّهیدُ ، اَلصّادِقُ ، اَلصّانِعُ ، اَلظّاهِرُ ، اَلْعَدْلُ ، اَلْعَفْوُ ، اَلْغَفُورُ ، اَلْغَنِىُّ ، اَلْغِياثُ ، اَلْفاطِرُ ، اَلْفَرْدُ ، اَلْفَتّاحُ ، اَلْفالِقُ ، اَلْقَدیمُ ، اَلْمَلِكُ ، اَلْقُدُّوسُ ، اَلْقَوِىُّ ، اَلْقَریبُ ، اَلْقَيُّومُ ، اَلْقابِضُ ، اَلْباسِطُ ، قاضِىُ الْحاجاتِ ، اَلْمَجیدُ ، اَلْمَوْلى ، اَلْمَنّانُ ، اَلْمُحیطُ ، اَلْمُبینُ ، اَلْمُغیثُ ، اَلْمُصَوِّرُ ، اَلْكَریمُ ، اَلْكَبیرُ ، اَلْكافى ، كاشِفُ الضُّرِّ ، اَلْوَتْرُ ، اَلنُّورُ ، اَلْوَهّابُ ، اَلنّاصِرُ ، اَلْواسِعُ ، اَلْوَدُودُ ، اَلْهادى ، اَلْوَفِىُّ ، اَلْوَكیلُ ، اَلْوارِثُ ، اَلْبَرُّ ، اَلْباعِثُ ، اَلتَّوّابِ ، اَلْجَلیلُ ، اَلْجَوادُ ، اَلْخَبیرُ ،

اَلْخالِقُ ، خَيْرُ النّاصِرینَ ، اَلدَّيّانُ ، اَلشَّكُورُ ، اَلْعَظیمُ اَللَّطیفُ ، اَلشّافى ». (1)

ولى آن‌چه در این‌جا بیشتر اهمیت دارد و باید مخصوصا به آن توجه داشته باشیم این است كه منظوراز خواندن خدا به این نام‌ها و يا احصاء و شمارش اسماء حسناى پروردگار ، این نیست كه هر كس این 99 اسم را بر زبان جارى كند و بدون توجه به محتوا و مفاهیم آن‌ها تنها الفاظى بگوید سعادتمند خواهد بود و يا دعایش به اجابت مى‌رسد ، بلکه هدف این است كه به این اسماء و صفات ایمان داشته باشد و پس از آن بکوشد در وجود خود پرتوى از مفاهیم آن‌ها يعنى از مفهوم عالم و قادر و رحمان و رحیم و حلیم و غفور و قَوِىّ و قَيُّوم و غَنِىّ و رازق و امثال آن را در وجود خود منعکس سازد، مسلما چنین كسى هم بهشتى خواهد بود و هم دعایش مستجاب و به هر خیر و نیکى نایل مى‌گردد . ضمنا از آن‌چه گفتیم روشن مى‌شود كه اگر در پاره‌اى از روایات و دعاها اسامى دیگرى براى خدا غیر از این .


1) « المیزان » ، جلد 8 ، صفحه 376 ( نقل از توحید صدوق ) .

اسماء ذکر شده و حتى شماره نام‌هاى خدا در بعضى از دعاها به يك هزار رسیده هیچ‌گونه منافاتى با آن‌چه گفتیم ندارد ، زیرا اسماء خدا حد و حصر و انتهایى ندارد و مانند كمالات ذات بى‌انتهایش نامحدود است. هرچند پاره‌اى از این صفات و اسماء امتیازى دارد . و نیز اگر در بعضى از روایات مانند روایتى كه در اصول كافى از امام‌صادق (علیه السلام)در تفسیر این آیه نقل شده مى‌خوانیم فرمود : « نَحْنُ وَاللّهِ الاَسْماءُ الْحُسْنى : به خدا سوگند ما اسماء حسناى خدا هستیم » (1)اشاره به آن است كه پرتو نیرومندى از آن صفات الهى در وجود ما منعکس شده و شناخت ما به شناخت ذات پاکش كمك مى‌کند . و يا اگر در بعضى دیگر از احادیث آمده است كه همه اسماء حسنى در « توحید خالص » خلاصه مى‌شود ، نیز به خاطر آن است كه همه صفات او به ذات پاك يکتایش برمى‌گردد . فخر رازى در تفسیرش به مطلبى اشارهمى‌کند كه از جهتى قابل ملاحظه است و آن این‌که تمام صفات پروردگار به دو حقیقت بازگشت .


1) « نور الثقلین » ، جلد 2 ، صفحه 103 .

مى‌کند ، يا به « بى نیازى ذاتش از همه چیز » و يا « نیازمندى دیگران به ذات پاك او » .(1)

اسم اعظم خدا

پیرامون « اسم اعظم » روایات گوناگونى وارد شده و از آن‌ها چنین استفاده مى‌شود كه هر كس از این اسم باخبر باشد ، نه فقط دعایش مستجاب است ، بلکه با استفاده از آن مى‌تواند به فرمان خدا در جهان طبیعت تصرف كند و كارهاى مهمى انجام دهد . در این‌که « اسم اعظم » كدام يك از اسماء خدا است ، بسیارى از دانشمندان اسلامى بحث كرده‌اند و غالبا بحث‌ها بر محور این دور مى‌زند كه از میان نام‌هاى خدا نامى را بیابند كه این خاصیت عجیب و بزرگ را داشته باشد .

ولى ما فکر مى‌کنیم آن‌چه بیشتر باید از آن جستجو كرد ، این است كه نام و صفاتى را بیابیم كه با پیاده كردن مفهوم آن در وجود خودمان آن‌چنان تکامل روحى بیابیم كه آن آثار بر


1) « تفسیر فخر رازى » ، جلد 15 ، صفحه 66 .

آن مترتب گردد . به تعبیر دیگر مسأله مهم تخلق به این صفات و واجد شدن این مفاهیم و متصف شدن به این اوصاف است وگرنه يك شخص آلوده و پست با دانستن يك كلمه چگونه ممکن است ، مُسْتَجابُ الدَّعْوَةِ و مانند آن شود . اگر مى‌خوانیم كه پیامبران و پیشوایان بزرگ از اسم اعظم آگاه بودند ، مفهومش این است كه حقیقت این اسم بزرگ خدا را در وجود خودشان پیاده كرده بودند و در پرتو این حالت خداوند چنان مقام والایى به آن‌ها داده بود.

گروه رستگاران

در آیه فوق خواندیم كه گروهى از بندگان خدا به سوى حق دعوت مى‌کنند و به آن حکم مى‌نمایند . در این‌که منظور از این گروه چه اشخاصى هستند تعبیرات مختلفى در روایاتى كه در منابع حدیث اسلامى آمده است دیده مى‌شود ، از جمله در حدیثى از امیر مؤمنان نقل شده كه فرمود : « منظور امت محمّد صلى‌الله‌علیه‌و‌آله است » .(1)يعنى پیروان راستین این پیامبر و


1) « نور الثقلین » ، جلد 2 ، صفحه 105 .

آن‌هایى كه از هر گونه تحریف و تغییر و بدعت و انحراف از اصول و تعلیمات آن حضرت برکنار ماندند . به همین جهت در حدیث دیگرى از آن حضرت نقل شده كه فرمود : « وَالَّذى نَفْسى بِيَدِه لَتَفَرَّقَنَّ هذِهِ الاُْمَّةُ عَلى ثَلاثَةٍ وَ سَبْعینَ فِرْقِةً كُلُّها فِى النّارِ اِلاّ فِرْقِةٌ "وَ مِمَّنْ خَلَقْنا اُمَّةٌ يَهْدُونَ بِالْحَقِّ وَ بِه يَعْدِلُونَ " وَ هذِهِ الَّتى تَنْجُو مِنْ هذِهِ الاُْمَّةِ : سوگند به آن كس كه جانم به دست او است امت به هفتاد و سه فرقه تقسیم مى‌شوند كه همه در دوزخند جز يك گروه كه خداوند در آیه وَ مِمَّنْ خَلَقْنا اُمَّةٌ ... به آن‌ها اشاره كرده است ، تنها آن‌ها اهل نجاتند » .(1)

ممکن است عدد 73 فرقه عدد تکثیر باشد و اشاره به گروه‌هاى مختلفى است كه در طول تاریخ اسلام با عقاید عجیب و غریب روى كار آمدند و خوشبختانه غالب آن‌ها منقرض شده‌اند و امروز تنها نامى از آن‌ها در كتب « تاریخ عقاید » به‌چشم مى‌خورد . درحدیث دیگرى كه در منابع اهل تسنن از على (علیه السلام) نقل شده مى‌خوانیم كه على (علیه السلام) ضمن .


1) « نور الثقلین » ، جلد 2 ، صفحه 105 .

اشاره به گروه‌هاى مختلفى كه در آینده در امت اسلامى پیدا مى‌شوند ، فرمود : « گروهى كه اهل نجاتند من و شیعیان و پیروان مکتب من هستند » .(1)درروایات دیگرى نیزآمده است‌که منظوراز آیه فوق ائمه اهلبیت علیهم‌السلام است .(2)روشن است كه روایات فوق همگى يك واقعیت را تعقیب مى‌کنند و بیان مصداق‌هاى مختلف از این واقعیت‌اند و آن این‌که آیه اشاره به گروهى است كه دعوتشان به سوى حق و عمل و حکومت و برنامه‌هایشان حق است و در مسیر اسلام راستین گام برمى‌دارند، منتها بعضى در رأس این گروه قرار دارند و بعضى در مراحل دیگرند، جالب توجه این‌که باتمام اختلافاتى‌که از نظر مراحل علمى و نژاد و زبان و مانند آن دارند، يک‌امت و يك گروه بیش نیستند، زیرا قرآن از آن‌ها به « اُمَّت » ( نه اُمَم ) تعبیر كرده‌است . .


1) « تفسیر برهان » ، جلد 2 ، صفحه 53 .

2) « نور الثقلین » ، جلد 2 ، صفحه 104 و 105 .

182 وَ الَّذینَ كَذَّبُوا بِایتِنا سَنَسْتَدْرِجُهُمْ مِنْ حَيْثُ لا يَعْلَمُونَ

و آن‌ها كه آیات ما را تکذیب كردند تدریجا از آن راه كه‌نمى‌دانند گرفتار مجازاتشان خواهیم كرد .

مجازات استدراج

در تعقیب بحثى كه در آیات گذشته پیرامون حال گروه دوزخیان بود ، در این دو آیه يکى از مجازات‌هاى الهى را كه به صورت يك سنت درباره بسیارى از گناهکاران سرکش اجرا مى‌شود، بیان شده و آن همان‌چیزى است كه به « عذاب اِسْتِدْراج » از آن تعبیر مى‌شود .

استدراج در دو مورد از قرآن مجید آمده است يکى در این آیه و دیگر آیه 44 سوره « قلم » و هر دو مورد درباره انکارکنندگان آیات الهى است . به طورى كه اهل لغت گفته‌اند استدراج دو معنى دارد ، يکى این‌که چیزى را تدریجاً بگیرند (زیرا اصل این ماده از «دَرَجَة» گرفته شده كه به معنى « پلّه » است ، همان‌گونه كه انسان در صعود و نزول از طبقات پایین عمارت به بالا ، يا به عکس ، از پله‌ها استفاده مى‌کند، همچنین هرگاه چیزى را تدریجا و مرحله به

مرحله بگیرند يا گرفتار سازند به این عمل استدراج گفته مى‌شود) .

معنى دیگر « استدراج » پیچیدن است ، همان‌گونه كه يك طومار را به هم مى‌پیچند ( این دو معنى را راغب در كتاب مفردات نیز آورده است ) ولى با دقت روشن مى‌شود كه هر دو به يك مفهوم كلى و جامع يعنى « انجام تدریجى » باز مى‌گردند .

در مورد « مجازات استدراجى » كه در آیه فوق به آن اشاره شده و از آیات دیگر قرآن و احادیث استفاده مى‌شود چنین است كه خداوند گناهکاران و طغیانگران جسور و زورمند را طبق يك سنت ، فورا گرفتار مجازات نمى‌کند ، بلکه درهاى نعمت‌ها را به روى آن‌ها مى‌گشاید ، هر چه بیشتر در مسیر طغیان گام برمى‌دارند ، نعمت خود را بیشتر مى‌کند و این از دو حال خارج نیست ، يا این نعمت‌ها باعث تَنَبُّه و بیداریشان مى‌شود ، كه در این حال برنامه « هدایت الهى » عملى شده و يا این‌که بر غرور و بى‌خبریشان مى‌افزاید در این صورت مجازاتشان به هنگام رسیدن به آخرین مرحله ، دردناک‌تر است ، زیرا به هنگامى كه غرق انواع ناز و نعمت‌ها مى‌شوند خداوند همه را از آن‌ها مى‌گیرد و طومار زندگانى آن‌ها را

در هم مى‌پیچد و این گونه مجازات بسیار سخت‌تر است .

البته این معنى با تمام خصوصیاتش در كلمه استدراج به تنهایى نیفتاده ، بلکه با توجه به قید « مِنْ حَيْثُ لا يَعْلَمُونَ » این معنى استفاده مى‌شود . به هر حال این آیه به همه گنهکاران

هشدار مى‌دهد كه تأخیر كیفر الهى را دلیل بر پاکى و درستى خود و يا ضعف و ناتوانى پروردگار ، نگیرند و ناز و نعمت‌هایى را كه در آن غرقند ، نشانه تقربشان به خدا ندانند ، چه بسا این پیروزى‌ها و نعمت‌هایى كه به آن‌ها مى‌رسد مقدمه مجازات استدراجى پروردگار باشد ، خدا آن‌ها را غرق نعمت مى‌کند و به آن‌ها مهلت مى‌دهد و بالا و بالاتر مى‌برد ، اما سرانجام چنان بر زمین مى‌کوبد كه اثرى از آنها باقى نماند و تمام هستى و تاریخشان را درهم مى‌پیچد .

امیر مؤمنان على (علیه السلام) در نهج البلاغه مى‌فرماید : « اِنَّهُ مَنْ وُسِّعَ عَلَيْهِ فى ذاتِ يَدِه فَلَمْ يَرَهْ ذلِكَ اسْتِدْراجا فَقَدْ اَمِنَ مَخُوفا : كسى كه خداوند به مواهب و امکاناتش وسعت بخشد و آن را مجازات

استدراجى نداند ، از نشانۀ خطر غافل مانده است » .(1)امام صادق (علیه السلام) مى‌فرماید : « كَمْ مِنْ مَغْرُورٍ بِما قَدْ اَنْعَمَ اللّهُ عَلَيْهِ وَ كَمْ مِنْ مُسْتَدْرَجٍ يَسْتُرُ اللّهُ عَلَيْهِ وَ كَمْ مِنْ مَفْتُونٍ بِثَناءِ النّاسِ عَلَيْهِ : چه بسیارند كسانى كه بر اثر نعمت‌هاى پروردگار مغرور مى‌شوند و چه بسیارند گنهکارانى كه خداوند بر گناهشان پرده افکنده ولى با ادامه گناه به سوى مجازات پیش مى‌روند و چه بسیارند كسانى كه از ثناخوانى مردم فریب مى‌خورند » . و نیز از همان امام ، در تفسیر آیه فوق چنین نقل شده كه فرمود : « هُوَ الْعَبْدُ يُذْنِبُ الذَّنْبَ فَتُجُدِّدَ لَهُ النِّعْمَةُ مَعَهُ تُلْهیهِ تِلْكَ النِّعْمَةُ عَنِ الاِْسْتِغْفارِ عَنْ ذلِكَ الذَّنْبَ : منظور از این آیه بنده گنهکارى است كه پس از انجام گناه ، خداوند او را مشمول نعمتى قرار مى‌دهد ولى او نعمت را به حساب خوبى خودش گذاشته و از استغفار در برابر گناه غافلش مى‌سازد » .(2)و نیز از همان امام در كتاب كافى .


1) « نور الثقلین » ، جلد 2 ، صفحه 106 .

2) « نور الثقلین » ، جلد 2 ، صفحه 106 .

چنین نقل شده : « اِنَّ اللّهَ اِذا اَرادَ بِعَبْدٍ خَيْرا فَاَذْنَبَ ذَنْبا اَتْبَعَهُ بِنِقْمَةٍ وَ يُذَكِّرُهُ الاِْسْتِغْفارَ وَ اِذا اَرادَ بِعَبْدٍ شَرّا فَاَذْنَبَ ذَنْبا اَتْبَعَهُ بِنِعْمَةٍ لِيُنْسِيَهُ الاِْسْتِغْفارَ وَ يَتَمادى بِها وَ هُوَ قَوْلُهُ عَزَّوَجَلَّ سَنَسْتَدْرِجُهُمْ مِنْ حَيْثُ لا يَعْلَمُونَ ، بِالنِّعَمِ عِنْدَ الْمَعاصى : موقعى كه خداوند خیر بنده‌اى را بخواهد به هنگامى كه گناهى انجام مى‌دهد او را گوشمالى مى‌دهد تا به ياد توبه بیفتد و هنگامى كه شرّ بنده‌اى را ( به اثر اعمالش ) بخواهد موقعى كه گناهى مى‌کند نعمتى به او مى‌بخشد تا استغفار را فراموش نماید و به آن ادامه دهد ، این همان است كه خداوند عز و جل فرموده : "سَنَسْتَدْرِجُهُمْ مِنْ حَيْثُ لا يَعْلَمُونَ " يعنى‌ازطریق نعمت‌هابه‌هنگام معصیت‌آن‌هارا تدریجا از راهى‌که نمى‌دانندگرفتارمى‌سازیم ».(1)

183 وَ اُمْلى لَهُمْ اِنَّ كَيْدى مَتینٌ

و به‌آن‌ها مهلت مى‌دهیم (تا مجازاتشان دردناک‌تر باشد) زیراطرح و نقشه‌من قوى ( و حساب شده ) است ( و هیچ‌کس را قدرت فرار از آن نیست ) .


1) « تفسیر برهان » ، جلد 2 ، صفحه 53 .

« كَيْد » با « مکر » از نظر معنى همسان است . « مکر » در اصل لغت به معنى چاره‌جویى و جلوگیرى كردن كسى از رسیدن به مقصود او است و معنى « نقشه‌هاى موذیانه »که در مفهوم فارسى امروز آن استفاده مى‌شود در مفهوم عربى آن نیست .

«مَتین» به معنى قوى و شدید است و اصل آن از « مَتْن » گرفته شده كه به معناى عضله محکمى‌است كه در پشت قرار دارد . زیرا شتاب و عجله مال كسانى است كه قدرت كافى ندارند و مى‌ترسند فرصت از دستشان برود « ولى نقشه خدا و مجازاتهایش آن‌چنان قوى و حساب شده است كه هیچ‌کس را قدرت فرار از آن نیست » .

184 اَوَ لَمْ يَتَفَكَّرُوا ما بِصاحِبِهِمْ مِنْ جِنَّةٍ اِنْ هُوَ اِلاّ نَذیرٌ مُبینٌ

آیا آن‌ها فکر نکردند كه همنشینشان ( پیامبر ) هیچ‌گونه آثارى از جنون ندارد ( پس چگونه چنین نسبت ناروایى به او مى‌دهند ) او فقط بیم‌دهنده آشکارى است ( كه مردم را متوجّه مسؤولیت‌هایشان مى‌سازد ) .

« جِنَّة » همان‌گونه كه بزرگان اهل لغت گفته‌اند به معنى جنون است و ریشه اصلى آن به

معنى پوشش و حایل آمده گویا به هنگام جنون پوششى به روى عقل مى‌افتد . اشاره به این‌که پیامبر اسلام صلى‌الله‌علیه‌و‌آله شخص ناشناخته‌اى در میان آن‌ها نبود و به تعبیر خودشان « صاحب » يعنى دوست و همنشینشان محسوب مى‌شد ، بیش از چهل سال در میان آن‌ها رفت و آمد داشته و همواره‌فکر و تدبیرش را دیده‌اند و آثار نبوغ را در وى مشاهده كرده‌اند ، كسى كه قبل از این دعوت ، از عقلاى بزرگ آن جامعه محسوب مى‌شد ، چگونه يک‌بار چنین وصله‌اى را به وى چسباندند ، آیا بهتر نبود به جاى چنین نسبت ناروایى در این فکر فرو روند كه ممکن است دعوت او حق باشد و مأموریتى از طرف پروردگار يافته باشد ؟

185 اَوَلَمْ يَنْظُرُوا فىمَلَكُوتِ السَّمواتِ وَ الاَرْضِ وَ ما خَلَقَ اللّهُ مِنْ شَىْ‌ءٍ وَ اَنْ عَسىآ اَنْ يَكُونَ قَدِ اقْتَرَبَ‌اَجَلُهُمْ فَبِأَىِّ حَدیثٍ بَعْدَهُ يُؤْمِنُونَ

آیا آن‌ها در حکومت و نظام آسمان‌ها و زمین و آن‌چه خداآفریده است ( از روى دقت و عبرت ) نظر نیفکندند ؟ ( و آیا دراین نیز اندیشه نکردند كه ) شاید پایان زندگى آن‌ها

نزدیك شده باشد ( اگر به این كتاب آسمانى روشن ایمان نیاورند ) به كدام سخن بعد از آن ایمان خواهند آورد ؟

« مَلَكُوت » در اصل از ریشه « مُلْك » به معنى حکومت و مالکیت است و اضافه « واو » و « ت » به آن براى تأکید و مبالغه مى‌باشد و معمولاً به حکومت مطلقه خداوند بر سراسر عالم هستى گفته مى‌شود . نظر افکندن در نظام شگرف این عالم هستى كه پهنه ملك و حکومت خدا است ، هم نیروى خداپرستى و ایمان به حق را تقویت مى‌کند و هم روشنگر وجود يك هدف مهم در این عالم بزرگ و منظم است و در هر دو صورت ، انسان را به جستجوى نماینده خدا و رحمتى كه بتواند هدف آفرینش را پیاده كند مى‌فرستد . سپس براى این‌که آن‌ها را از خواب غفلت بیدار سازد مى‌فرماید : « آیا در این موضوع نیز اندیشه نکردند كه ممکن است پایان زندگى آن‌ها نزدیك شده باشد ، اگر امروز ایمان نیاورند و دعوت این پیامبر را نپذیرند و قرآنى‌راکه بر او نازل شده است با این همه نشانه‌هاى روشن قبول نکنند ،

به كدام سخن بعد از آن ایمان خواهند آورد؟ » (وَ اَنْ عَسى اَنْ يَكُونَ قَدِ اقْتَرَبَ اَجَلُهُمْ فَبِأَىِّ حَدیثٍ بَعْدَهُ يُؤْمِنُونَ) . يعنى اولاً چنان نیست كه عمر آن‌ها جاودانى باشد ، فرصت‌ها به سرعت درگذرند و هیچ‌کس نمى‌داند فردا زنده خواهد بود يا نه ، پس با این حال امروز و فردا كردن و مسائل را پشت گوش انداختن هرگز كار عاقلانه‌اى نیست . ثانیا اگر آن‌ها به این

قرآن با این همه نشانه‌هاى روشنى كه در آن از خداست ایمان نیاورند آیا در انتظار كتابى از این برتر و بالاترند ؟ آیا ممکن است به گفتار و سخن و دعوت دیگر ایمان بیاورند .

همان‌طور كه مشاهده مى‌کنیم آیات فوق تمام راه‌هاى فرار را به روى مشرکان مى‌بندد ، از يك طرف آن‌ها را متوجه سابقه عقل و درایت پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله مى‌کند تا به اتهام جنون از شنیدن دعوتش فرار نکنند ، از سوى دیگر متوجه نظام آفرینش و آفریدگار و هدف خلقت مى‌سازد تا بدانند بیهوده آفریده نشده‌اند و از سوى سوم متوجه زودگذرا بودن زندگى مى‌کند تا امروز و فردا نکنند و از سوى چهارم مى‌گوید : اگر به كتابى به این روشنى ایمان

نیاورند ، در آینده به هیچ چیزى ایمان نخواهند آورد ، زیرا از این بالاتر تصور نمى‌شود .

186 مَنْ يُضْلِلِ اللّهُ فَلا هادِىَ لَهُ وَ يَذَرُهُمْ فى طُغْينِهِمْ يَعْمَهُونَ

هر كس را خداوند ( به جرم اعمال زشتش ) گمراه سازد هدایت كننده‌اى ندارد و آن‌ها را در طغیان و سرکشیشان رها مى‌سازد تا سرگردان شوند .

این‌گونه تعبیرات درباره همه كافران و گنهکاران نیست بلکه مخصوص به گروهى است كه آن‌چنان در برابر حقایق ، لجوج و متعصب و معاندند كه گویى پرده بر چشم و گوش و قلبشان افتاده ، پرده‌هاى تاریکى كه نتیجه اعمال خود آن‌ها است و منظور از « اضلال الهى » نیز همین است .

187 يَسْئَلُونَكَ عَنِ‌السّاعَةِ‌اَيّانَ‌مُرْسیها قُلْ اِنَّما عِلْمُها عِنْدَرَبّى لا يُجَلّيها لِوَقْتِهاآ اِلاّ هُوَ ثَقُلَتْ فِى السَّمواتِ وَ الاَرْضِ لاتَأْتیكُمْ اِلاّ بَغْتَةً يَسْئَلُونَكَ كَاَنَّكَ حَفِىٌّ عَنْها قُلْ اِنَّما عِلْمُها عِنْدَ اللّهِ وَ لكِنَّ اَكْثَرَ النّاسِ لايَعْلَمُونَ

از قیامت از تو سؤال مى‌کنند كه وقوع آن در چه زمانى‌است ؟ بگو علمش نزد پروردگار

من است و هیچ‌کس جز او( نمى‌تواند ) وقت آن را آشکار سازد ، ( اما قیام قیامت حتى )در آسمان‌ها و زمین سنگین (و بسیارپراهمیت) است و جز به‌طور ناگهانى به سراغ شما

نمى‌آید ، ( باز ) از تو چنان سؤال‌مى‌کنند كه گویى تو از زمان وقوع آن باخبرى، بگو علمش تنها نزد خدا است ولى بیشتر مردم نمى‌دانند .

قیامت كى خواهد آمد

گرچه كلمۀ « ساعَت » به معنى زمان پایان دنیا نیز آمده است ، ولى غالبا و به عقیده بعضى همواره ، در قرآن مجید به معنى قیام قیامت است . كلمه « اَيّان » مساوى « مَتى » و براى سؤال از زمان است . و « مُرْسى » به اصطلاح « مصدر میمى » است و با « اِرْساء » يك معنى دارد و آن اثبات يا وقوع چیزى است ، لذا به كوه‌هاى‌محکم و ثابت، جِبالٌ‌راسِياتٌ گفته‌مى‌شود، بنابراین جمله « اَيّانَ مُرْسیها » مفهومش این است در چه زمان قیامت وقوع پیدا مى‌کند و ثابت مى‌شود ؟

« حَفِىّ » در اصل به معنى كسى است كه پى در پى از چیزى سؤال مى‌کند و با دقت و اصرار تعقیب مى‌نماید و از آن‌جا كه اصرار در سؤال باعث پیشرفت علم و دانش انسان مى‌شود گاهى این كلمه به‌معنى « عالم و دانشمند » نیز آمده است و سپس اضافه مى‌کند كه اى پیامبر ! در پاسخ این سؤال صریحا « بگو : این علم تنها نزد پروردگار من است و هیچ‌کس جز او نمى‌تواند وقت آن را آشکار سازد » ( قُلْ اِنَّما عِلْمُها عِنْدَ رَبّى لا يُجَلّيها لِوَقْتِهاآ اِلاّ هُوَ ) . ولى دو نشانه سربسته براى آن‌بیان مى‌کند، نخست مى‌گوید: « قیام ساعت در آسمان‌ها و زمین ، مسأله سنگینى است » ( ثَقُلَتْ فِى السَّمواتِ وَ الاَرْضِ ) . چه حادثه‌اى ممکن است از این سنگین‌تر بوده باشد ، در حالى‌که در آستانه قیامت، همه كرات‌آسمانى به‌هم مى‌ریزند، آفتاب خاموش، ماه‌تاریك ، ستارگان بى‌فروغ و اتم‌ها متلاشى مى‌گردند و از بقایاى آن‌ها جهانى نو با طرحى تازه ریخته مى‌شود . دیگر این‌که قیام ساعت ، ناگهانى است و بدون مقدمات تدریجى و به شکل انقلابى ، تحقق مى‌یابد . بار دیگر مى‌گوید : « چنان از تو سؤال مى‌کنند كه گویى تو از زمان وقوع قیامت باخبرى »

( يَسْئَلُونَكَ كَاَنَّكَ حَفِىٌّ عَنْها ) . بعد اضافه مى‌کند كه در جواب آن‌ها بگو : « این علم تنها نزد خدا است ولى بیشتر مردم از این حقیقت آگاهى ندارند » كه چنین علمى مخصوص ذات پاك او است ، لذا پى در پى از آن مى‌پرسند ( قُلْ اِنَّما عِلْمُها عِنْدَاللّهِ وَ لكِنَّ اَكْثَرَ النّاسِ لا يَعْلَمُونَ ) . ممکن است بعضى از خود سؤال كنند چراکه این علم مخصوص ذات خدا است و هیچ‌کس حتى پیامبران را از آن آگاه نمى‌سازد .

پاسخ این سؤال این است كه : عدم آگاهى از وقوع رستاخیز به ضمیمه ناگهانى بودن و با توجه به عظمت ابعاد آن سبب مى‌شود كه هیچ‌گاه مردم قیامت را دور ندانند و همواره در انتظار آن باشند ، به این ترتیب خود را براى نجات در آن آماده سازند و این عدم آگاهى اثر مثبت و روشنى در تربیت نفوس و توجه آن‌ها به مسؤولیت‌ها و پرهیز از گناه خواهدداشت .

188 قُلْ لاآ اَمْلِكُ لِنَفْسى نَفْعا وَ لا ضَرّا اِلاّ ما شاآءَ اللّهُ وَ لَوْ كُنْتُ اَعْلَمُ الْغَيْبَ

لاَسْتَكْثَرْتُ مِنَ الْخَيْرِ وَ ما مَسَّنِىَ‌السُّوآءُ اِنْ اَنَا اِلاّ نَذیرٌ وَ بَشیرٌ لِقَوْمٍ يُؤْمِنُونَ

بگو من مالک‌سود و زیان خویش نیستم مگر آن‌چه را خدابخواهد ( و از غیب و اسرار نهان نیز باخبر نیستم مگر آن‌چه خداونداراده كند ) و اگر از غیب باخبر بودم منافع فراوانى براى خود فراهم مى‌ساختم و هیچ بدى (و زیانى) به من نمى‌رسید، من فقط بیم‌دهنده و بشارت دهنده‌ام براى جمعیتى كه ایمان‌مى‌آورند ( بیم از مجازات پروردگار و بشارت به پاداش‌هاى گرانبهایش ) .

اسرار نهان را فقط خدامى‌داند

شك نیست كه هر انسانى مى‌تواند براى خود منافعى كسب كند و يا از خویشتن ضررهایى را دور سازد ، ولى با این حال ، همان‌گونه كه مى‌بینیم ، در آیه فوق مطلقا این قدرت و توانایى بشر نفى شده است و این به خاطر آن است كه انسان در كارهاى خود ،

قدرت و نیرویى از خویش ندارد بلکه همه قدرت‌ها از ناحیه خدا است و او است كه این توانایى‌ها را در اختیار آن‌ها گذاشته است . و به تعبیر دیگر مالك همه قدرت‌ها و صاحب اختیار مستقل و بالذات در عالم هستى تنها ذات پاك خدا است و دگران ، حتى پیامبران و فرشتگان ، از او كسب قدرت مى‌کنند و مالکیت و قادریت آن‌ها بالغیر است ، جمله « اِلاّ ما شاآءَ اللّهُ » ( مگر آن‌چه خدا بخواهد و در اختیار من بگذارد ) نیز گواه این مطلب است . در بسیارى دیگر از آیات قرآن نیز مالکیت سود و زیان از غیر خدا نفى شده است و به همین دلیل از پرستش بت‌ها و هر چه غیر از خدا است، نهى‌گردیده . در سوره فرقان آیه 3 و 4 مى‌خوانیم : « وَاتَّخَذُوا مِنْ دُونِه الِهَةً لا يَخْلُقُونَ شَيْئا وَ هُمْ يُخْلَقُونَ وَ لا يَمْلِكُونَ لاَِنْفُسِهِمْ ضَرّا وَ

لا نَفْعا : آن‌ها جز خدا معبودهایى براى خود انتخاب كردند ، معبودهایى كه هیچ چیز را نمى‌آفرینند ، بلکه خودشان مخلوقند و صاحب اختیار سود و زیانى درباره خویش نیستند » ( تا چه رسد به دیگران ) . این عقیده يك نفر مسلمان است كه هیچ‌کس را ذاتا خالق و رازق و مالك سود و زیان ، جز خدا

نمى‌داند و به همین دلیل اگر از دیگرى چیزى مى‌خواهد با توجه به این حقیقت است كه او آن‌چه دارد از ناحیه خدا است . و از این‌جا روشن مى‌شود آن‌هایى كه این‌گونه آیات را دستاویز براى نفى هر گونه توسل جستن به پیامبران و امامان قرارداده‌اند و آن‌را يک‌نوع شرك پنداشته‌اند ، اشتباهشان از این‌جا سرچشمه گرفته كه تصور كرده‌اند توسل به پیامبر و امام مفهومش آن است كه او را در برابر خداوند مستقل بدانیم و مالك سود و زیان . اما اگر كسى با این عقیده كه پیامبر و امام از خود چیزى ندارند و هر چه بخواهند از خدا مى‌خواهند ، به آنان توسل جوید ، يا از آن‌ها شفاعتى بخواهد عین توحید و عین اخلاص است و همسان چیزى است كه قرآن با جمله « اِلاّ ما شآءَ اللّهُ » در آیه فوق به آن اشاره كرده و همان چیزى است كه با جمله « اِلاّ بِاِذْنِه » در آیه « مَنْ ذَا الَّذى يَشْفَعُ عِنْدَهُ اِلاّ بِاِذْنِه » به آن اشاره شده است .

بنابراین دو گروه درباره توسل جستن در اشتباهند ، آن‌ها كه براى پیامبر و امام قدرتى

بالذات و دستگاهى مستقل در مقابل خدا قائلند كه این يك نوع شرك و بت‌پرستى است و آن‌ها كه قدرت بالغیر را از آن‌ها نفى مى‌کنند كه این نیز يک‌نوع انحراف از مفاد صریح آیات قرآن است ، راه حق این است كه آن‌ها به فرمان‌خدا نزداو شفاعت مى‌کنند و حل مشکل توسّل جوینده را از او مى‌خواهند .

آیا پیامبر از غیب آگاهى نداشت ؟

پاره‌اى از كسانى كه مطالعات محدودى دارند و تنها با توجه سطحى به يك آیه بدون در نظر گرفتن آیات دیگر قرآن و حتى قرائنى كه در خود آن آیه وجود دارد داورى مى‌کنند ، آیه بالا را دلیل بر نفى علم غیب به طور مطلق از پیامبران دانسته‌اند . در حالى كه آیه فوق « علم بالذات و مستقل » را از پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله نفى مى‌کند همان‌گونه كه مالکیت هر گونه سود و زیان را به طور مستقل از او نفى كرده است با این‌که شک‌نیست هرانسانى مالك سود و زیان‌هایى درباره خویش و دیگران است. بنابراین جمله قبل گواه روشنى است بر این‌که هدف نفى مالکیت سود و زیان يا نفى علم غیب به طور مطلق نیست بلکه هدف نفى

استقلال مى‌باشد و به تعبیر دیگر پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله از خودش چیزى نمى‌داند بلکه آن‌چه خدا از غیب و اسرار نهان در اختیارش گذارده است مى‌داند ، همان‌گونه كه در آیه 26 و 27 از سوره جن مى‌خوانیم : «عالِمُ الْغَيْبِ فَلا يُظْهِرُ عَلى غَيْبِه اَحَدا اِلاّ مَنِ ارْتَضى مِنْ رَسُولٍ : خداوند از تمام امور پنهانى آگاه است و هیچ‌کس را از علم‌غیب خود آگاه‌نمى‌سازد مگر رسولانى كه مورد رضایت او هستند » . اصولاً تکمیل مقام رهبرى ، آن هم يك رهبرى جهانى و همگانى ، آن هم در تمام زمینه‌هاى مادى و معنوى ، نیاز به آگاهى بر بسیارى از مسائل دارد كه از سایر مردم پوشیده است ، نه تنها آگاهى از احکام و قوانین الهى ، بلکه آگاهى بر اسرار جهان هستى و ساختمان بشر و قسمتى از حوادث آینده و گذشته ، این بخش از علم‌غیب را خداونددر اختیار فرستادگان و نمایندگانش مى‌گذارد و اگرنگذارد رهبرى آن‌ها تکمیل نخواهد شد .

و به تعبیر دیگر : اقدامات و سخنان و گفته‌هاى آن‌ها رنگ زمان و مکان خودشان را پیدا

خواهد كرد و محدود به‌شرایط يك عصر و يك محیط مى‌شود ، اما هنگامى كه از این بخش از اسرار غیب آگاه باشند ، برنامه‌ها را آن‌چنان پیاده مى‌کنند كه براى آیندگان و كسانى كه در شرایط و مقتضیات دیگر به وجود خواهند آمد نیز مفید و كافى خواهد بود . ( براى توضیح بیشتر در زمینه « آگاهى از غیب » به جلد پنجم تفسیر نمونه صفحه 245 مراجعه فرمایید ) .

189 هُوَ الَّذى خَلَقَكُمْ مِنْ نَفْسٍ واحِدَةٍ وَ جَعَلَ مِنْها زَوْجَها لِيَسْكُنَ اِلَيْها فَلَمّا تَغَشّيها حَمَلَتْ حَمْلاً خَفیفافَمَرَّتْ بِه فَلَمّا اَثْقَلَتْ دَعَوَا اللّهَ رَبَّهُما لَئِنْ ءَاتَيْتَناصلِحا لَنَكُونَنَّ مِنَ الشّكِرینَ

او خدایى است كه شما را از نفس واحدى آفرید و همسرش‌را نیز از جنس او قرار داد تا در كنار او بیاساید سپس هنگامى‌که با او نزدیکى كرد حملى سبك برداشت كه با وجود آن‌به كارهاى خود ادامه مى‌داد و چون سنگین شد ، هر دو ازخداوند و پروردگار خویش خواستند ( كه فرزند صالحى به آنان‌دهد و عرضه داشتند ) اگر فرزند صالحى

به ما دهى از شاکران خواهیم بود .

190 فَلَمّاآ ءَاتیهُما صلِحا جَعَلا لَهُ شُرَكاآءَ فیماآ ءَاتیهُما فَتَعلَى اللّهُ عَمّا يُشْرِكُونَ

اما به‌هنگامى‌که فرزندصالحى به آن‌ها داد ( موجودات‌دیگر را در این موهبت مؤثر دانستند و ) براى خدا شریک‌هایى در این نعمت كه به آن‌ها بخشیده بود قائل شدند ، خداوند برتر است از آن‌چه شریك او قرار مى‌دهند .

کفران يك نعمت بزرگ الهى

« تَغَشّاها » از ماده « تَغَشّى » به معنى پوشانیدن است و این جمله در زبان عرب كنایه لطیفى از آمیزش جنسى است . مراد از « واحِدَة » در این‌جا « واحد نوعى » است ، يعنى خداوند همه شما را از يك نوع آفرید ، همان‌طور كه همسران شما را نیز از جنس شما قرار داد . در این صورت این دو آیه و آیات بعد اشاره به نوع انسان‌ها است كه به هنگام انتظار تولد فرزند دست به دعا برمى‌دارند و از خدا فرزند صالح و شایسته مى‌خواهند و همانند

همۀ اشخاصى‌که خود را در برابر مشکل يا خطرى مى‌بینند ، با اخلاص كامل به درگاه خدا مى‌روند و با او عهد مى‌کنند كه پس از برآمدن حاجات و حل مشکلشان شکرگزار باشند ، اما

به هنگامى كه فرزند متولد شد يا مشکل آن‌ها برطرف گردید تمام عهد و پیمان‌ها را به دست فراموشى مى‌سپارند ، گاه مى‌گویند اگر فرزند ما سالم ، يا زیبا است ، به پدر و مادرش رفته و قانون وراثت است ، گاه مى‌گویند نوع تغذیه ما و شرایط دیگر خوب بوده و چنین محصولى داده و گاه به بت‌هایى كه مورد پرستش آن‌ها است روى مى‌آورند و مى‌گویند فرزند ما نظر كرده بت است و امثال این‌گونه بحث‌ها و به طور كلى نقش آفرینش پروردگار را نادیده مى‌گیرند و علت اصلى این موهبت را تنها عوامل طبیعى و يا معبودهاى خرافى مى‌شمرند .

ضمنا آیات بعد نشان مى‌دهد كه منظور از شرك در این آیات شرك به معنى بت‌پرستى است نه محبت فرزند و امثال آن‌ها .

بنابراین آیات فوق پیرامون نوع انسان و گروه « زوج » و « زوجه‌ها » سخن مى‌گوید . و همان گونه كه در جلد سوم تفسیر نمونه صفحه 245 اشاره كردیم آفرینش همسر انسان از انسان به این معنى نیست كه جزیى از بدن او جدا و تبدیل به همسر شده باشد ( آن‌چنان كه در روایت مجعول و اسرائیلى نقل شده كه حوا از دنده چپ آدم آفریده شد ) ، بلکه منظور این است كه همسر انسان از نوع و از جنس اواست آن‌چنان كه در آیه 21 سوره روم مى‌خوانیم : «وَ مِنْ ایاتِه اَنْ خَلَقَ لَكُمْ مِنْ اَنْفُسِكُمْ اَزْوجا لِتَسْكُنُوا اِلَيْها : از نشانه‌هاى قدرت خدا این است كه از جنس شما همسرانى براى شما آفرید تا در كنار آن‌ها بیاسایید » .

191 اَيُشْرِكُونَ ما لا يَخْلُقُ شَيْئا وَ هُمْ يُخْلَقُونَ

آیا موجوداتى را شریك او قرار مى‌دهند كه چیزى رانمى‌آفرینند و خودشان مخلوقند ؟

192 وَ لا يَسْتَطیعُونَ لَهُمْ نَصْرا وَ لاآ اَنْفُسَهُمْ يَنْصُرُونَ

و نمى‌توانند آن‌ها را يارى كنند و نه خودشان را يارى‌مى‌دهند .

193 وَ اِنْ تَدْعُوهُمْ اِلَى الْهُدى لا يَتَّبِعُوكُمْ سَواآءٌ عَلَيْكُمْ اَدَعَوْتُمُوهُمْ اَمْ اَنْتُمْ صمِتُونَ

و هر گاه آن‌ها را به سوى هدایت دعوت كنید ، از شماپیروى نمى‌کنند ، براى آن‌ها تفاوت نمى‌کند چه آن‌ها را دعوت كنید و چه خاموش باشید .

آن‌ها كه چنین هستند و نداى هادیان را نمى‌شنوند ، چگونه مى‌توانند دیگران را هدایت كنند ؟ فخر رازى در تفسیر خود ذیل این آیه مى‌نویسد : مشرکان هنگامى كه به مشکلى گرفتار مى‌شدند دست تضرع به سوى بت‌ها برمى‌داشتند و هنگامى كه مشکلى براى آن‌ها واقع نمى‌شد، ساکت و خاموش بودند، قرآن به آن‌ها مى‌گوید : خواه در برابر آن‌ها تضرع و زارى كنید و خواه خاموش بمانید هیچ تفاوتى نمى‌کند .

194 اِنَّ الَّذینَ تَدْعُوْنَ مِنْ دُونِ اللّهِ عِبادٌ اَمْثالُكُمْ فَادْعُوهُمْ فَلْيَسْتَجیبُوا لَكُمْ اِنْ كُنْتُمْ صدِقینَ

آن‌هایى‌را كه غیر از خدامى‌خوانید ( و پرستش مى‌کنید ) بندگانى‌همچون خود شما هستند ،

آن‌ها را بخوانید و اگرراست‌مى‌گویید باید به شما پاسخ دهند ( و تقاضایتان را برآورند ) .

دقت در مضمون این آیه و آیه بعد نشان مى‌دهد كه با چهار دلیل ، منطق بت‌پرستان ابطال گردیده و سرّ این‌که قرآن با استدلال‌هاى مختلف ، پیرامون این مسأله بحث مى‌کند و هر زمان برهانى تازه ارائه مى‌دهد این است كه « شرك » بدترین دشمن ایمان و سعادت فرد و جامعه است و چون ریشه‌ها و شاخه‌هاى گوناگون در افکار بشر دارد و هر زمان به شکل تازه‌اى ظهور مى‌کند و جوامع انسانى را مورد تهدید قرار مى‌دهد لذا قرآن از هر فرصتى براى قطع این ریشه خبیث و شاخه‌هایش استفاده مى‌کند . نخست‌مى‌گوید: ( اِنَ‌الَّذینَ تَدْعَوْنَ مِنْ دُونِ‌اللّهِ عِبادٌ اَمْثالُكُمْ ). بنابراین معنى ندارد كه انسان در مقابل چیزى كه مثل خود او است ، به سجده بیفتد و دست نیاز به‌سوى او درازکند و مقدرات و سرنوشتش‌را در دست او بداند . به‌تعبیر دیگر مفهوم آیه این است كه اگر دقت كنید مى‌بینید ، آن‌ها هم جسم دارند و اسیر زنجیر مکان و زمان هستند و محکوم قوانین طبیعتند و هم محدود از نظر عمر و زندگى و توانایى‌هاى دیگر ، خلاصه هیچ امتیازى بر شما ندارند ، تنها با خیال و وهم

امتیازى براى آن‌ها ساخته‌اید .

در این‌که چرا در این آیه به معبودهاى بت‌پرستان « عباد » كه جمع « عبد » به معنى بنده است اطلاق شده در حالى كه « عبد » را به « موجود زنده » مى‌گویند ، تفسیرهاى متعددى وجود دارد . نخست این‌که ممکن است اشاره به معبودهاى انسانى ، همچون مسیح براى مسیحیان و فرشتگان براى بت‌پرستان عرب و امثال آن بوده است . دیگر این‌که ممکن است روى توهمى كه آن‌ها پیرامون بت‌ها داشتند با آن‌ها سخن گفته باشد كه اگر فرضا آن‌ها داراى عقل و شعورى هم باشند ، موجودى برتر از شما نخواهند بود . سوم این‌که « عبد » در لغت گاهى به معنى موجودى كه تحت تسلط و فرمان دیگرى است و در برابر آن خاضع است ، هر چند عقل و شعور نداشته باشد ، نیز گفته شده ، از جمله به جاده‌اى كه مرتبا از آن رفت و آمد مى‌کنند « مُعَبَّد » گفته شده است . سپس اضافه مى‌کند اگر فکر مى‌کنید آن‌ها قدرت و شعورى دارند « آن‌ها را بخوانید ببینید آیا شما را جواب مى‌دهند اگر راست مى‌گویید » ( فَادْعُوهُمْ فَلْيَسْتَجیبُوا لَكُمْ اِنْ كُنْتُمْ صدِقینَ ) . و این دومین دلیلى است كه براى ابطال منطق آن‌ها بیان

شده و آن‌این‌که سکوت مرگبارشان نشانه بى‌عرضگى آن‌ها و عدم قدرتشان بر هر چیز است .

195 أَلَهُمْ‌اَرْجُلٌ يَمْشُونَ‌بِهاآ اَمْ‌لَهُمْ‌اَيْدٍ يَبْطِشُونَ بِهاآ اَمْ لَهُمْ اَعْيُنٌ يُبْصِرُونَ بِهاآ اَمْ لَهُمْ ءَاذنٌ يَسْمَعُونَ بِها قُلِ ادْعُوا شُرَكاآءَكُمْ ثُمَّ كیدُونِ فَلا تُنْظِرُونِ

آیا(آن‌ها لااقل‌همانندخود شما)پاهایى‌دارندکه‌باآن راه‌بروند؟یادست‌هایى دارند كه باآن چیزى‌را بگیرند (و كارى‌انجام‌دهند)؟ يا چشمانى دارند كه با آن ببینند؟ يا گوش‌هایى دارند كه با آن بشنوند؟(نه، هرگز، هیچ‌کدام) بگو ( اکنون كه چنین است ) این بت‌هایى را كه شریك خدا قرار داده‌اید( بر ضد من ) بخوانید و براى من نقشه بکشید و لحظه‌اى مهلت ندهید ( تا بدانید كارى از آن‌ها ساخته نیست ) .

« يَبْطِشُون » از ماده « بَطْش » به معنى گرفتن با قدرت و صولت و شدت است .

به این ترتیب آن‌ها به قدرى ضعیفند ، كه حتى براى جابجا شدن نیاز به كمك شما دارند و براى دفاع از موجودیت خود ، نیازمند به حمایت هستند ، نه چشم بینا ، نه گوش شنوا و نه هیچ احساس دیگرى در آن‌ها وجود ندارد . سرانجام در پایان آیه ضمن تعبیر دیگرى كه

در حکم چهارمین استدلال است مى‌گوید : ( قُلِ ادْعُوا شُرَكاآءَكُمْ ثُمَّ كیدُونِ فَلا تُنْظِرُونَ ) . يعنى اگر من دروغ مى‌گویم و آن‌ها مقربان خدا هستند و من به حریم احترامشان جسارت

کرده‌ام، پس چرا آن‌ها مرا غضب نمى‌کنند و نیروى آن‌ها و شما كمترین تأثیرى در وضع من ندارند ، بنابراین بدانید این‌ها موجودات غیر مؤثرى هستندکه توهمات شما به‌آن‌ها نیرو بخشیده .

196 اِنَّ وَلِيِىَ‌اللّهُ الَّذى نَزَّلَ‌الْكِتبَ وَ هُوَ يَتَوَلَّى الصّلِحینَ

(اما) ولى و سرپرست من خدایى است كه این كتاب را نازل كرده است و او سرپرست همه صالحان است .

197 وَ الَّذینَ تَدْعُونَ مِنْ دُونِه لا يَسْتَطیعُونَ نَصْرَكُمْ وَ لاآ اَنْفُسَهُمْ يَنْصُرُونَ

و كسانى‌راکه شما جز او مى‌خوانید نمى‌توانند ياریتان كنند و نه (حتى) خودشان‌رایارى دهند.

198 وَ اِنْ تَدْعُوهُمْ اِلَى الْهُدى لا يَسْمَعُوا وَ تَریهُمْ يَنْظُرُونَ اِلَيْكَ وَ هُمْ‌لايُبْصِرُونَ

و اگر از آن‌ها هدایت بخواهید سخنانتان را نمى‌شنوند وآن‌ها را مى‌بینى ( كه باچشم‌هاى مصنوعیشان ) به تو نگاه مى‌کنند اما در حقیقت نمى‌بینند .

مضمون دو آیه اخیر در آیات گذشته نیز آمده بود و این تکرار به خاطر تأکید هر چه بیشتر روى مسأله مبارزه با بت‌پرستى و ریشه كن كردن نفوذ آن در روح و فکر مشرکان از طریق تلقین مکرر است .

199 خُذِ الْعَفْوَ وَأْمُرْ بِالْعُرْفِ وَ اَعْرِضْ عَنِ الْجهِلینَ

باآن‌ها مداراکن و عذرشان را بپذیر و به نیکى‌ها دعوت‌نما و از جاهلان روى بگردان ( و با آن‌ها ستیزه مکن ) .

200 وَ اِمّا يَنْزَغَنَّكَ مِنَ الشَّيْطانِ نَزْغٌ فَاسْتَعِذْ بِاللّهِ اِنَّهُ سَمیعٌ عَلیمٌ

و هرگاه وسوسه‌اى‌از شیطان به‌تو رسد به خدا پناه‌بر، كه‌او شنونده و دانااست.

« عَفْو » گاهى به معنى مقدار اضافى چیزى آمده و گاهى به معنى حدّ وسط و میانه و گاه به معنى قبول عذر خطاکار و بخشیدن او و گاه به معنى آسان گرفتن كارها . قرائن آیات نشان

مى‌دهد كه آیه فوق ارتباط با مسائل مالى و گرفتن مقدار اضافى از اموال مردم كه بعضى از مفسران گفته‌اند ندارد ، بلکه مفهوم مناسب ، همان « آسان گرفتن » و « گذشت » و « انتخاب

حدّ وسط و میانه » است .(1)

« يَنْزَغَنَّكَ » از ماده نَزْغ به معنى ورود در كارى ، به قصد افساد و يا تحریك بر آن است . آیه مورد بحث اشاره به سه قسمت از وظایف رهبران و مبلغان به‌صورت خطاب به پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله شده ، در آغاز مى‌گوید : « در طرز رفتار با مردم سختگیر مباش و با آن‌ها مدارا كن ، عذرشان‌را بپذیر و بیش‌ازآن‌چه قدرت‌دارند ازآن‌ها مخواه » ( خُذِ الْعَفْوَ ) . بدیهى است اگر رهبر و مبلّغ ، شخص سختگیرى باشد به زودى جمعیت از اطراف او پراکنده مى‌شوند و نفوذ خود را در قلوب از دست خواهد داد، همان‌طورکه قرآن مجید مى‌گوید : « وَ لَوْ كُنْتَ فَظّا غَلیظَ الْقَلْبِ لاَنْفَضُّوا مِنْ حَوْلِكَ : اگر سختگیر و بداخلاق و سنگدل بودى به طور مسلم از گرد تو پراکنده مى‌شدند » . سپس دومین دستور را به این صورت مى‌دهد : « مردم را به كارهاى .


1) براى توضیح بیشتر درباره معنى « عفو » به جلد 2 تفسیر نمونه صفحه 80 مراجعه شود .

نیك و آن‌چه‌را عقل‌وخرد، شایسته‌مى‌شناسد و خداوند آن را نیك معرفى كرده ، دستور ده » ( وَأْمُرْ بِالْعُرْفِ ) . اشاره به این‌که ترك سختگیرى مفهومش مجامله كارى نیست ، بلکه باید رهبران و مبلغان همه حقایق را بگویند و مردم را به سوى حق دعوت كنند و چیزى را فروگذار ننمایند . درمرحله سوم‌دستور به تحمل و بردبارى در برابر جاهلان داده مى‌گوید : « از جاهلان روى بگردان و با آن‌ها ستیزه مکن » ( وَ اَعْرِضْ عَنِ الْجهِلینَ ) . رهبران و مبلغان در مسیر خود با افراد متعصب ، لجوج ، جاهل و بى‌خبر و افرادى كه سطح فکر و اخلاق آن‌ها بسیار پایین است ، روبرو مى‌شوند، از آن‌ها دشنام مى‌شنوند، هدف تهمتشان قرار مى‌گیرند ، سنگ در راهشان مى‌افکنند . راه پیروزى بر این مشکل گلاویز شدن با جاهلان نیست ، بلکه بهترین راه تحمل و حوصله ، نادیده گرفتن و نشنیده گرفتن این‌گونه كارها است و تجربه نشان‌مى‌دهد براى بیدارساختن جاهلان و خاموش‌کردن آتش خشم و حسد و تعصبشان، این بهترین راه است . در آیه دوم دستور دیگرى مى‌دهد كه در حقیقت چهارمین وظیفه رهبران و مبلغان را تشکیل مى‌دهد و آن این‌که بر سر راه آن‌ها همواره وسوسه‌هاى شیطانى

در شکل مقام ، مال ، شهوت و امثال این‌ها خودنمایى مى‌کند و شیطان و شیطان صفتان مى‌کوشند آن‌هارا ازطریق این وسوسه‌ها از مسیرشان منحرف سازند و از هدفشان بازدارند .

جامع‌ترین آیه اخلاقى در قرآن

از امام صادق (علیه السلام) چنین نقل شده كه در قرآن مجید ، آیه‌اى جامع‌تر در مسائل اخلاقى از آیه فوق ( آیه نخست ) نیست .(1)بعضى از دانشمندان در تفسیر این حدیث ، چنین گفته‌اند ، كه از اصول فضایل اخلاقى بر طبق اصول قواى انسانى كه « عقل » و « غضب » و « شهوت » است در سه قسمت خلاصه مى‌شود . فضاى عقلى كه نامش « حکمت » است و در جمله وَأْمُرْ بِالْعُرْفِ ( به نیکى‌ها و شایستگى‌ها دستور ده ) خلاصه شده . و فضایل نفسى در برابر طغیان و شهوت كه نامش « عفت » است و در خُذِ الْعَفْو خلاصه گردیده . و تسلط بر نفس در برابر قوّه غضبیه كه نامش « شجاعت » است ، در ( وَ اَعْرِضْ عَنِ الْجهِلینَ ) منعکس


1) « مجمع البیان » ، ذیل آیه .

گردیده است . حدیث فوق را خواه به صورتى كه مفسران گفته‌اند و در بالا اشاره شد تفسیر كنیم و خواه به صورت شرایط رهبر كه ما عنوان كردیم ، تفسیر شود ، این واقعیت را بیان مى‌کند كه جمله‌هاى كوتاه و فشرده آیه فوق متضمن يك برنامه جامع و وسیع و كلى در زمینه‌هاى اخلاقى و اجتماعى است ، به طورى كه مى‌توان همه برنامه‌هاى مثبت و سازنده و فضایل انسانى را در آن پیدا كرد و به‌گفته بعضى از مفسران ، اعجاز قرآن در شکل « فشرده گویى » آمیخته با وسعت و عمق معنى، در آیه فوق كاملاً منعکس است . توجه به این نکته نیز لازم است كه مخاطب در آیه گرچه شخص پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله است ولى همه امت و تمامى رهبران و مبلغان را شامل مى‌شود . و نیز توجه به‌این نکته لازم‌است‌که درآیات فوق، هیچ مطلبى كه مخالف مقام عصمت بوده باشد وجود ندارد ، زیرا پیامبران و معصومان هم در برابر وسوسه‌هاى شیطان باید خود را به خدا بسپارند و هیچ كس از لطف و حمایت خدا در برابر وساوس شیاطین و نفس بى‌نیاز نیست ، حتى معصومان . دربعضى‌از روایات نقل‌شده هنگامى‌که نخستین‌آیه فوق نازل‌شد، پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله از جبرئیل درباره آن توضیح خواست ( كه

چگونه با مردم مدارا و ترك سختگیرى كند ) جبرئیل گفت: نمى‌دانم باید از آن‌که مى‌داند سؤال كنم ، سپس بار دیگر بر پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله نازل شد و گفت : « يا مُحَمَّدُ اِنَّ اللّهَ يَأْمُرُكَ اَنْ تَعْفُوا عَمَّنْ ظَلَمَكَ وَ تُعْطى مَنْ حَرَمَكَ وَ تَصِلُ مَنْ قَطَعَكَ : اى محمّد ! خداوند به تو دستور مى‌دهد از آن‌ها كه به تو ستم كرده‌اند ( به هنگامى كه قدرت پیدا كردى انتقام نگیرى و ) گذشت نمایى و به آن‌هاکه تو را محروم ساخته‌اند ، عطا كنى و به آن‌ها كه از تو بریده‌اند پیوند برقرار سازى » .(1)

201 اِنَّ الَّذینَ اتَّقَوْا اِذا مَسَّهُمْ طآئِفٌ مِنَ الشَّيْطانِ تَذَكَّرُوا فَاِذاهُمْ مُبْصِرُونَ

پرهیزکاران هنگامى‌که گرفتار وسوسه‌هاى شیطان شوند به ياد( خدا و پاداش و كیفر او ) مى‌افتند ( در پرتو ياد او راه حق را مى‌بینند و ) بینا مى‌گردند .

وسوسه‌هاى شیطان

« طائِف » به معنى « طواف كننده » است ، گویا وسوسه‌هاى شیطانى همچون


1) « مجمع البیان » ، ذیل آیه .

طواف كننده‌اى پیرامون فکر و روح انسان پیوسته گردش مى‌کنند تا راهى براى نفوذ بیابند ، اگر انسان در این هنگام به ياد خدا و عواقب شوم گناه بیفتد ، آن‌ها را از خود دور ساخته و رهایى مى‌یابد وگرنه سرانجام در برابر وسوسه‌ها تسلیم مى‌گردد . اصولاً هر كس در هر مرحله‌اى از ایمان و در هر سن و سال گهگاه گرفتار وسوسه‌هاى شیطانى مى‌گردد و گاه در خود احساس مى‌کند كه نیروى محرك شدیدى در درون جانش آشکار شده و او را به سوى گناه دعوت مى‌کند ، این وسوسه‌ها و تحریک‌ها، مسلما در سنین‌جوانى بیشتر است ، در محیط‌هاى آلوده ، همچون محیط‌هاى امروز كه مراکز فساد در آن فراوان و آزادى نه به معنى حقیقى بلکه به شکل بى‌بند و بارى همه جا را فراگرفته و دستگاه‌هاى تبلیغاتى غالباً در خدمت شیطان و وسوسه‌هاى شیطانى هستند ، فزونتر مى‌باشد ، تنها راه نجات از آلودگى در چنین شرایطى ، نخست فراهم ساختن سرمایه « تقوى » است كه در آیه مورد بحث به آن اشاره شده و سپس « مراقبت » و سرانجام توجه به خویشتن و پناه بردن به خدا ، ياد الطاف و نعمت‌هاى او و مجازات‌هاى دردناك خطاکاران است . در روایات كراراً به اثر عمیق

ذکرخدا در كنار زدن وسوسه‌هاى شیطان اشاره شده است . حتى افراد بسیار باایمان و دانشمند و باشخصیت همیشه احساس خطر در مقابل وسوسه‌هاى شیطانى مى‌کردند و از طریق مراقبت كه در علم اخلاق بحث مشروحى دارد با آن مى‌جنگیدند .

اصولاً وسوسه‌هاى نفس و شیطان همانند میکرب‌هاى بیمارى زا است ، كه در همه وجود دارند ، ولى به دنبال بنیه‌هاى ضعیف و جسم‌هاى ناتوان مى‌گردند ، تا در آن‌جا نفوذ كنند اما آن‌ها كه جسمى سالم و نیرومند و قوى دارند ، این میکرب‌ها را از خود دفع مى‌کنند .

جمله « اِذاهُمْ مُبْصِرُونَ » ( به هنگام ياد خدا چشمشان بینا مى‌شود و حق را مى‌بینند ) اشاره به این حقیقت است كه وسوسه‌هاى شیطانى پرده بر دیده باطنى انسان مى‌افکند ، آن‌چنان كه راه را از چاه و دوست را از دشمن و نیك را از بد نمى‌شناسد ، ولى ياد خدا به انسان بینایى و روشنایى مى‌بخشد و قدرت شناخت واقعیت‌هارا به او مى‌دهد، شناختى‌که نتیجه‌اش نجات از چنگال وسوسه‌ها است.

202 وَ اِخْوانُهُمْ يَمُدُّونَهُمْ فِى الْغَىِّ ثُمَّ لا يُقْصِرُونَ

( ولى ناپرهیزکاران ) برادرانشان ( يعنى شیاطین ) آنان را پیوسته در گمراهى پیش مى‌برند و باز نمى‌ایستند .

« اِخْوان » كنایه از شیاطین است و ضمیر « هُمْ » به مشرکان و گنهکاران بازمى‌گردد، چنان‌که در آیه 27 سوره‌اسراء مى‌خوانیم: « اِنَّ الْمُبَذِّرینَ كانُوا اِخْوانَ الشَّياطینِ : تبذیرکنندگان برادران شیطانند » . « يَمُدُّونَهُم » از ماده « اِمْداد » به‌معنى كمک‌دادن و ادامه دادن و افزودن است يعنى پیوسته آن‌ها را به این راه مى‌کشانند و پیش مى‌روند . جمله « لا يُقْصِرُونَ » به معنى این است كه شیاطین در گمراه ساختن آن‌ها از هیچ چیز كوتاهى نمى‌کنند .

203 وَ اِذا لَمْ تَأْتِهِمْ بِايَةٍ قالُوا لَوْلاَ اجْتَبَيْتَها قُلْ اِنَّماآ اَتَّبِعُ ما يُوحىآ اِلَىَّ مِنْ رَبّى هذا بَصاآئِرُ مِنْ رَبِّكُمْ وَ هُدًى وَ رَحْمَةٌ لِقَوْمٍ يُؤْمِنُونَ

و هنگامى كه (در نزول وحى تأخیر افتد و) آیه‌اى براى آن‌هانیاورى مى‌گویند چرا خودت ( از پیش خود ) آن را برنگزیدى‌بگو من تنها پیروى از چیزى مى‌کنم كه برمن وحى

مى‌شود این وسیله بینایى‌ازطرف پروردگارتان و مایه هدایت و رحمت است براى جمعیتى كه ایمان مى‌آورند .

« اِجْتِباء » از ماده « جِبايَت » در اصل به معنى جمع كردن آب در حوض و مانند آن است و لذا به حوض ، « جابِيَة » گفته مى‌شود ، جمع آورى خراج را نیز « جِبايَت » مى‌گویند . سپس به جمع آورى كردن‌چیزى به عنوان انتخاب «اِجْتِباء» گفته شده است و جمله «لَوْلاَ اجْتَبَيْتَها» به‌معنى چرا انتخاب نکردى است. از این آیه روشن مى‌شود همه سخنان و كردار پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله از وحى آسمانى سرچشمه مى‌گیرد و آن‌ها كه غیر از این مى‌گویند، از قرآن بیگانه‌اند.

204 وَ اِذا قُرِءَ الْقُرْاآنُ فَاسْتَمِعُوا لَهُ وَ اَنْصِتُوا لَعَلَّكُمْ تُرْحَمُونَ

هنگامى‌که قرآن خوانده‌شود گوش فرادهید و خاموش‌باشید تا مشمول رحمت خدا شوید.

به‌هنگام شنیدن‌تلاوت قرآن خاموش‌باشید

« اَنْصِتُوا » از ماده « اِنْصات » به معنى سکوت توأم با گوش فرادادن است .

در این‌که آیا این سکوت و استماع به هنگام قرائت قرآن در تمام موارد است ، يا

منحصر به وقت نماز و هنگام قرائت امام جماعت و يا به هنگامى كه امام در خطبه نماز جمعه تلاوت قرآن مى‌کند ، در میان مفسران گفتگو بسیار است و احادیث مختلفى در كتب حدیث و تفسیر در این زمینه نقل شده است . آن‌چه از ظاهر آیه استفاده مى‌شود این است كه حکم ، عمومى و همگانى است و مخصوص به حال معيّنى نیست ، ولى روایات متعددى كه از پیشوایان اسلام نقل‌شده به‌اضافه اجماع و اتفاق علماء بر عدم‌وجوب استماع در همه حال ، دلیل بر این است كه این حکم به صورت كلى يك حکم استحبابى است ، يعنى شایسته و مستحب است كه در هر كجا و در هر حال كسى قرآن را تلاوت كند ، دگران به احترام قرآن سکوت كنند و گوش جان فرادهند و پیام خدا را بشنوند و در زندگى خود از آن الهام گیرند ، زیرا قرآن تنها كتاب قرائت نیست ، بلکه كتاب فهم و درك و سپس عمل است ، این حکم مستحب به قدرى تأکید دارد كه در بعضى از روایات از آن تعبیر به واجب شده

است . در حدیثى از امام صادق (علیه السلام) مى‌خوانیم كه فرمود : « يَجِبُ الاِْنْصاتُ لِلْقُرْآنِ فِى

الصَّلوةِ وَ فى غَيْرِها وَ اِذا قُرِءَ عِنْدَكَ الْقُرْآنُ وَجَبَ عَلَيْكَ الاِْنْصاتُ وَ الاِسْتِماعُ : بر تو واجب است كه در نماز و غیر نماز در برابر شنیدن قرآن سکوت و استماع كنى و هنگامى كه نزد تو قرآن خوانده شود ، لازم است سکوت كردن و گوش فرادادن » .(1)حتى از بعضى از روایات استفاده مى‌شود كه اگر امام جماعت مشغول قرائت باشد فرد دیگرى ، آیه‌اى از قرآن تلاوت كند ، مستحب است سکوت كند تا او آیه را پایان دهد، سپس امام قرائت‌را تکمیل كند ، چنان‌که از امام صادق نقل شده كه : « على (علیه السلام) در نماز صبح بود و « اِبْنُ كُوّا » ( همان مرد منافق تیره دل ) در پشت سر امام مشغول نماز بود، ناگاه در نماز این‌آیه را تلاوت كرد : " وَ لَقَدْ اُوحِىَ اِلَيْكَ وَ اِلَى الَّذینَ مِنْ قَبْلِكَ لَئِنْ اَشْرَكْتَ لَيَحْبَطَنَّ عَمَلُكَ وَ لَتَكُونَنَّ مِنَ الْخاسِرینَ " ( و هدفش از خواندن آیه این بود كه به طور كنایه به على (علیه السلام) احتمالاً در مورد قبول حکمیت در میدان « صفین » اعتراض كند ) اما با این حال امام (علیه السلام) براى .


1) « تفسیر برهان » ، جلد 2 ، صفحه 57 .

احترام قرآن سکوت كرد تا وى آیه را به پایان رسانید ، سپس امام به ادامه قرائت نماز بازگشت و "اِبْنُ كُوّا" كار خود را دو مرتبه تکرار كرد باز امام سکوت كرد و "اِبْنُ كُوّا" براى سومین بار آیه را تکرار نمود و على (علیه السلام) مجددا به احترام قرآن سکوت كرد، سپس حضرت این آیه را تلاوت فرمود : " فَاصْبِرْ اِنَ‌وَعْدَاللّهِ‌حَقٌّ وَلايَسْتَخِفَّنَّكَ‌الَّذینَ‌لايُوقِنُونَ"( اشاره به‌این‌که‌مجازات دردناک‌الهى در انتظار منافقان و افراد بى‌ایمان است و در برابر آن‌ها باید تحمل و حوصله به خرج داد ) سرانجام امام سوره را تمام كرده و به رکوع رفت ».(1)از مجموع این بحث روشن مى‌شود كه استماع و سکوت به هنگام شنیدن آیات قرآن كار بسیار شایسته‌اى‌است ولى به‌طورکلى واجب نیست و شاید علاوه بر اجماع و روایات جمله « لَعَلَّكُمْ تُرْحَمُونَ » ( شاید مشمول رحمت خدا بشوید ) نیز اشاره به مستحب بودن این حکم باشد . تنها موردى كه این حکم الهى شکل وجوب به خود مى‌گیرد موقع نماز .


1) « تفسیر برهان » ، جلد 2 ، صفحه 56 .

جماعت است كه مأموم به هنگام شنیدن قرائت امام باید سکوت كند و گوش فرا دهد ، حتى جمعى از فقها این آیه را دلیل بر سقوط قرائت حمد و سوره از مأموم دانسته‌اند . از جمله روایاتى كه دلالت بر این حکم دارد حدیثى است كه از امام باقر (علیه السلام)نقل شده كه فرمود : «وَ اِذا قُرِأَ الْقُرْآنُ فِى الْفَریضَةِ خَلْفَ الاِْمامِ فَاسْتَمِعُوا لَهُ وَ اَنْصِتُوا لَعَلَّكُمْ تُرْحَمُونَ : هنگامى كه قرآن در نماز فریضه و پشت سر امام خوانده مى‌شود ، گوش فرادهید و خاموش باشید شاید مشمول رحمت الهى شوید» .(1)و اما در مورد كلمه « لَعَلَّ » ( شاید ) كه در این گونه موارد به كار مى‌رود ، سابقاً هم اشاره كرده‌ایم كه منظور این است براى این‌که مشمول رحمت خدا شوید ، تنها سکوت و گوش فرادادن كافى نیست ، شرایط دیگرى از جمله عمل به آن دارد .

205 وَاذْكُرْرَبَّكَ فىنَفْسِكَ‌تَضَرُّعا وَ خیفَةً‌وَ دُونَ الْجَهْرِ مِنَ الْقَوْلِ بِالْغُدُوِّ .


1) « تفسیر برهان » ، جلد 2 ، صفحه 57 .

وَالاْصالِ وَ لا تَكُنْ مِنَ الْغفِلینَ

پروردگارت‌را دردل خود از روى تضرع و خوف و آهسته‌و آرام، صبحگاهان و شامگاهان ياد كن و از غافلان مباش .

« تَضَرُّع » در اصل از ماده « ضَرْع » به معنى « پستان » گرفته شده و به كار كسى كه با نوك انگشتان شیر مى‌دوشد تَضَرُّع مى‌گویند سپس به معنى اظهار خضوع و تواضع آمده است .

«اصال» جمع « اَصیل » به معنى نزدیك غروب و شامگاه است . ياد خدا در همه حال و در هر روز و در صبحگاهان و شامگاهان مایه بیدارى دل‌ها و كنار رفتن ابرهاى تاریك غفلت از دل آدمى است ، ياد خدا همچون باران بهارى است كه چون بر دل ببارد گل‌هاى بیدارى ، توجه ، احساس مسؤولیت ، روشن‌بینى و هر گونه عمل مثبت و سازنده‌اى را مى‌رویاند .

206 اِنَّ الَّذینَ عِنْدَ رَبِّكَ لا يَسْتَكْبِرُونَ عَنْ عِبادَتِه وَ يُسَبِّحُونَهُ وَ لَهُ يَسْجُدُونَ

آن‌ها كه (در مقام قرب)نزد پروردگار تواند هیچ‌گاه‌از عبادتش‌تکبر نمى‌ورزند و او را تسبیح

مى‌گویند و برایش سجده مى‌کنند .

کلمه « عِنْدَ رَبِّكَ » ( آن‌ها نزد پروردگار تواند ) به‌معنى قرب مکانى نیست ، زیرا خداوند مکانى ندارد ، بلکه اشاره به قرب مقامى است ، يعنى آن‌ها با آن همه موقعیت و مقام باز در بندگى و ياد خدا و سجده و تسبیح كوتاهى ندارند ، شما هم باید كوتاهى نکنید . به هنگام تلاوت آیه فوق ، سجده كردن مستحب است ، ولى بعضى از اهل تسنن مانند پیروان « ابوحنیفه » آن را واجب مى‌شمرند .

بارالها ! قلب ما را به نور ياد خودت روشن فرما همان روشنایى كه در پرتو آن راه خویش را به سوى حقیقت بگشاییم و از آن در به پاداشتن پرچم حق و پیکار با ظالمان و ستمگران و درك مسؤولیت‌ها و انجام رسالت‌ها مدد گیریم .

پایان سوره اعراف

سوره انفال

فضیلت تلاوت سوره « انفال »

در فضیلت تلاوت این سوره روایتى از امام صادق به ما رسیده است كه فرمود : « كسى كه سوره "انفال" و " برائت " را در هر ماه بخواند ، هرگز روح نفاق در وجود او وارد نخواهد شد و از پیروان حقیقى امیرمؤمنان على (علیه السلام) خواهد بود و در روز رستاخیز از مائده‌هاى بهشتى با آن‌ها بهره مى‌گیرد ، تا مردم از حساب خویش فارغ شوند » .(1)البته فضایل سوره‌هاى قرآن و پاداش‌هاى بزرگى كه به تلاوت كنندگان وعده داده شده تنها در پرتو خواندن الفاظ آن به دست نمى‌آید بلکه خواندن مقدمه‌اى است‌براى‌اندیشه و اندیشه‌وسیله‌اى‌است براى‌فهم و فهم‌مقدمه‌اى‌است براى‌عمل.


1) « مجمع البیان » ، ذیل آیه .

بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ

بنام خداوند بخشنده بخشایشگر

1 يَسْئَلُونَكَ عَنِ‌الاَنْفالِ قُلِ الاَنْفالُ لِلّهِ وَ الرَّسُولِ فَاتَّقُوا اللّهَ وَ اَصْلِحُوا ذاتَ‌بَيْنِكُمْ وَ اَطیعُوا اللّهَ وَ رَسُولَهآُ اِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنینَ

از تو درباره انفال ( غنایم و هر گونه مال بدون مالك شخصى )سؤال مى‌کنند بگو : انفال مخصوص خدا و پیامبر است ،پس از ( مخالفت فرمان ) خدا بپرهیزید و میان برادرانى را كه با هم ستیزه دارند آشتى دهید و اطاعت خدا و پیامبرش را كنید اگر ایمان دارید .

انفال چیست ؟

« اَنْفال » در اصل از ماده « نَفْل » به معنى زیادى است و این‌که به نمازهاى مستحب « نافِلَة » گفته مى‌شود چون اضافه بر واجبات است ، « نَوْفَل » به كسى گفته مى‌شود كه بخشش

زیاد داشته باشد . و اگر به غنایم جنگى نیز اَنْفال گفته شده است ، يا به جهت این است كه يك سلسله اموال اضافى است كه بدون صاحب مى‌ماند و به دست جنگجویان مى‌افتد

در حالى كه مالك خاصى براى آن وجود ندارد و يا به این جهت است كه جنگجویان براى پیروزى بر دشمن مى‌جنگند ، نه براى غنیمت ، بنابراین غنیمت يك موضوع اضافى است كه به دست آن‌ها مى‌افتد . گرچه آیه فوق در زمینه غنایم جنگى وارد شده است ، ولى مفهوم آن يك حکم كلى و عمومى است و تمام اموال اضافى يعنى آن‌چه مالك خصوصى‌نداردرا شامل‌مى‌شود، به‌همین‌دلیل‌در روایاتى‌که ازطریق‌اهل‌بیت علیهم‌السلام به ما رسیده مى‌بینیم كه مفهوم وسیعى براى انفال بیان شده است ، در روایات معتبر از امام باقر و امام صادق علیهماالسلام چنین مى‌خوانیم : « انفال اموالى است كه از دارالحرب بدون جنگ گرفته مى‌شود و همچنین سرزمینى كه اهلش آن را ترك كرده و از آن هجرت مى‌کنند و آن « فَيْى‌ء » نامیده مى‌شود و میراث كسى كه وارثى نداشته باشد و سرزمین و اموالى كه پادشاهان به این و آن مى‌بخشیدند ، در صورتى كه صاحب آن شناخته نشود و بیشه‌زارها و جنگل‌ها و دره‌ها و سرزمین‌هاى موات كه همه این‌ها از آن خدا و پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله و بعد از او براى كسى است كه قائم مقام او است و او آن را در هر راه كه مصلحت خویش و مصلحت مردمى كه تحت تکفل او

هستند ببیند ، مصرف خواهد كرد » .(1)گرچه همه غنایم جنگى در حدیث بالا نیامده است ، ولى در حدیث دیگرى كه از امام صادق نقل شده مى‌خوانیم : « اِنَّ غَنائِمَ بَدْرٍ كانَتْ لِلنَّبِىِّ خاصَّةً فَقَسَّمَها بَيْنَهُمْ تَفَضُّلاً مِنْهُ : غنایم بدر مخصوص پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله بود و او به عنوان بخشش آن‌ها را در میان جنگجویان تقسیم كرد » .(2)

از آن‌چه گفته شد چنین نتیجه مى‌گیریم كه مفهوم اصلى انفال نه تنها غنایم جنگى بلکه همه اموالى را كه مالك خصوصى ندارد ، شامل مى‌شود و تمام این اموال متعلق به خدا و پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله و قائم مقام او است و به تعبیر دیگر متعلق به حکومت اسلامى است و در مسیر منافع عموم مسلمین مصرف مى‌گردد . منتها در مورد غنایم جنگى و اموال منقولى كه با پیکار به دست سربازان مى‌افتد ، قانون اسلام ، چنان‌که در همین سوره شرح خواهیم داد ،


1) « كنز العرفان » ، جلد 1 ، صفحه 254 .

2) « كنز العرفان » ، جلد 1 ، صفحه 254 .

بر این قرار گرفته كه چهارپنجم آن را به عنوان تشویق و جبران گوشه‌اى از زحمات جنگجویان به آن‌ها داده شود و تنها يك پنجم از آن به عنوان خمس در مصارفى كه ذیل آیه 41 اشاره خواهد شد مصرف گردد و به این ترتیب غنایم نیز در مفهوم عمومى انفال مندرج است و در اصل ، ملك حکومت اسلامى است و بخشیدن چهارپنجم آن به جنگجویان به عنوان عطیه و تفضل است . ممکن است تصور شود كه آیه فوق ( بنابراین كه غنایم جنگى را نیز شامل مى‌شود ) با آیه 41 همین سوره كه مى‌گوید : « تنها يك پنجم غنایم ( خمس آن‌ها ) متعلق به خدا و پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله و سایر مصارف است » منافات دارد زیرا مفهوم آن این است كه چهارپنجم باقى‌مانده به جنگجویان متعلق است .

ولى با توجه به آن‌چه در بالا گفته شد ، روشن مى‌شود كه غنایم جنگى در اصل همه متعلق به خدا و پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله است و این يك نوع بخشش و تفضل مى‌باشد كه چهارپنجم آن را در اختیار جنگجویان مى‌گذارند و به تعبیر دیگر حکومت اسلامى چهارپنجم حق خود را از غنایم منقول در مورد مجاهدین مصرف مى‌کند و به این ترتیب هیچ‌گونه منافاتى باقى

نمى‌ماند . و از این‌جا نیز روشن مى‌شود كه آیه خمس ، آن‌چنان‌که بعضى از مفسران پنداشته‌اند ، آیه انفال را نسخ نمى‌کند ، بلکه هر دو به قوت خود باقى هستند .

اهمیت ایجاد تفاهم بین مردم

در شأن نزول آیه فوق آمده است كه در میان بعضى از مسلمانان مشاجره‌اى در مورد غنایم جنگى واقع شد و براى قطع این مشاجره نخست ریشه آن كه مسأله غنیمت بود زده شد و به طور دربست در اختیار پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله قرار گرفت ، سپس دستور اصلاح میان مسلمانان و افرادى را كه با هم مشاجره كردند ، به دیگران داد .

اصولاً « اِصْلاح ذاتِ الْبَيْن » و ایجاد تفاهم و زدودن كدورت‌ها و دشمنى‌ها و تبدیل آن به صمیمیت و دوستى ، يکى از مهم‌ترین برنامه‌هاى اسلامى است .

« ذات » به معنى خلقت و بنیه و اساس چیزى است و « بَيْن » به معنى حالت ارتباطى و پیوندى میان دو شخص يا دو چیز است ، بنابراین « اصلاح ذات البین » به معنى اصلاح اساس ارتباطات و تقویت و تحکیم پیوندها و از میان بردن عوامل و اسباب تفرقه و نفاق

است . در تعلیمات اسلامى به اندازه‌اى به این موضوع اهمیت داده شده كه به عنوان يکى از برترین عبادات معرفى گردیده است ، امیرمؤمنان على (علیه السلام) در آخرین وصایایش به هنگامى كه در بستر شهادت بود به فرزندانش فرمود : « اِنّى سَمِعْتُ جَدَّكُما رَسُولَ اللّهِ صلى‌الله‌علیه‌و‌آله يَقُولُ : اِصْلاحُ ذاتِ الْبَيْنِ اَفْضَلُ مِنْ عامَّةِ الصَّلوةِ وَ الصِّيامِ : من از جدّ شما پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله شنیدم كه مى‌فرمود اصلاح رابطه میان مردم از انواع نماز و روزه مستحب هم برتر است » .(1)

در كتاب « كافى » از امام صادق (علیه السلام) چنین نقل شده كه فرمود : « صَدَقَةٌ يُحِبُّهَا اللّهُ اِصلاحُ بَيْنِ النّاسِ اِذا تَفاسَدُوا وَ تَقارُبُ بَيْنِهِمْ اِذا تَباعَدُوا : عطیه و بخششى را كه خداوند دوست دارد اصلاح بین مردم است هنگامى كه به فساد گرایند و نزدیك ساختن آن‌ها به يکدیگر است به هنگامى كه از هم دور شوند » .(2)و نیز در همان كتاب از امام صادق (علیه السلام) نقل شده كه به « مُفَضَّل » ( يکى .


1) « نهج البلاغه » .

2) « اصول كافى » ، بابُ اِصْلاحِ ذاتِ الْبَيْنِ ، حدیث 1 و 2 .

از ياران امام ) فرمود : « اِذا رَأَيْتَ بَيْنَ اثْنَيْنِ مِنْ شیعَتِنا مُنازَعَةً فَافْتَدِها مِنْ مالى :(1)هنگامى كه میان دو نفر از پیروان ما مشاجره‌اى ببینى ( كه مربوط به امور مالى است ) از مال من غرامت بپرداز » ( و آن‌ها را با هم صلح ده ) . و به همین دلیل در يکى دیگر از روایات مى‌خوانیم كه مُفَضَّل روزى دو نفر از شیعیان را دید كه در مورد ارث با هم نزاع دارند آن‌ها را به منزل خود دعوت كرد و چهارصد درهم كه مورد اختلاف آن‌ها بود به آن‌ها پرداخت و غائله را ختم كرد ، سپس به آن‌ها گفت : « بدانید كه این از مال من نبود ، ولى امام صادق به من دستور داده است كه در این‌گونه موارد با استفاده از سرمایه امام ، صلح و مصالحه در میان ياران ایجاد كنم » .(2)

علت این‌همه تأکید در زمینه مسأله اجتماعى با كمى دقت روشن مى‌شود زیرا عظمت و توانایى و قدرت و سربلندى يك ملت ، جز در سایه تفاهم و تعاون ممکن نیست ، اگر


1) « اصول كافى » ، بابُ اِصْلاحِ ذاتِ الْبَيْنِ ، حدیث 1 و 2 .

2) « اصول كافى » ، بابُ اِصْلاحِ ذاتِ الْبَيْنِ ، حدیث 1 و 2 .

مشاجره‌ها ، اختلافات كوچك اصلاح نشود ، ریشه عداوت و دشمنى تدریجا به دل‌ها نفوذ مى‌کند و يك ملت متحد را به جمعى پراکنده مبدل مى‌سازد جمعى آسیب‌پذیر ، ضعیف و ناتوان و زبون در مقابل هر حادثه و هر دشمن و حتى میان چنین جمعیتى بسیارى از مسائل اصولى اسلام همانند نماز و روزه و يا اصل موجودیت قرآن به خطر خواهد افتاد . به همین دلیل بعضى از مراحل اصلاح ذات البین شرعا واجب و حتى استفاده از امکانات بیت المال براى تحقق بخشیدن آن مجاز است و بعضى از مراحل آن كه با سرنوشت مسلمانان زیاد تماس ندارد مستحب مؤکد است .

2 اِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ الَّذینَ اِذا ذُكِرَ اللّهُ وَجِلَتْ قُلُوبُهُمْ وَ اِذا تُلِيَتْ عَلَيْهِمْ ءایتُهُ زادَتْهُمْ ایمنا وَ عَلى رَبِّهِمْ‌يَتَوَكَّلُونَ

مؤمنان تنهاکسانى‌هستندکه هروقت نام خدا برده شوددل‌هاشان ترسان مى‌گردد و هنگامى كه آیات او بر آن‌ها خوانده مى‌شود ایمانشان افزون مى‌گردد و تنها بر پروردگارشان توکل دارند .

پنج صفت ویژه مؤمنان

« وَجِل » همان حالت خوف و ترسى است كه به انسان دست مى‌دهد كه سرچشمه آن يکى از این دو چیز است ، گاهى به خاطر درك مسؤولیت‌ها و احتمال عدم قیام به وظایف لازم در برابر خدا مى‌باشد و گاهى به خاطر درك عظمت مقام و توجه به وجود بى انتها و پرمهابت او است . در این آیه و دو آیه بعد به پنج قسمت از صفات برجسته مؤمنان اشاره كرده كه سه قسمت آن ، جنبه روحانى و معنوى و باطنى دارد و دو قسمت آن جنبه عملى و خارجى ، سه قسمت اول عبارتند از : « احساس مسؤولیت » و « تکامل ایمان » و « توکل » و دو قسمت دیگر عبارتند از « ارتباط با خدا » و « ارتباط و پیوند با خلق خدا » . نخست مى‌گوید : « اِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ الَّذینَ اِذا ذُكِرَ اللّهُ وَجِلَتْ قُلُوبُهُمْ » .

گاه مى‌شود انسان به دیدن شخص بزرگى كه راستى از هر نظر شایسته عنوان عظمت است مى‌رود. شخص دیدار كننده گاهى آن‌چنان تحت تأثیر مقام پرعظمت او قرار مى‌گیرد ، كه احساس يك نوع وحشت در درون قلب خویش مى‌نماید ، تا آن‌جا كه به هنگام سخن

گفتن لکنت زبان پیدا مى‌کند و حتى گاهى حرف خود را فراموش مى‌نماید ، هرچند آن شخص بزرگ نهایت محبت و علاقه را به او و همه دارد و كار خلافى نیز از این شخص سرنزده است ، این نوع ترس ، بازتاب و عکس العمل درك عظمت است . قرآن مجید مى‌گوید : « لَوْ اَنْزَلْنا هذَا الْقُرْآنَ عَلى جَبَلٍ لَرَأَيْتَهُ خاشِعا مُتَصَدِّعا مِنْ خَشْيَةِ اللّهِ: اگر این قرآن را

بر كوه نازل مى‌کردیم ، خاشع و ترسان و از خوف خدا شکافته مى‌شد » ( 21 / حشر ) . و نیز مى‌خوانیم : « اِنَّما يَخْشَى اللّهَ مِنْ عِبادِهِ الْعُلَماءُ : تنها بندگان عالم و آگاه از عظمت خدا ، از او مى‌ترسند » (28/فاطر) . و به این ترتیب پیوندى میان آگاهى و خوف ، همواره برقرار است ، بنابراین اشتباه است ، كه ما سرچشمه خوف و خشیت را تنها عدم انجام وظایف و مسؤولیت‌ها بدانیم . سپس دومین صفت آن‌ها را چنین بیان مى‌کند : آن‌ها همواره در مسیر « تکامل » پیش مى‌روند و لحظه‌اى آرام ندارند ، « و هنگامى كه آیات خدا بر آن‌ها خوانده شود بر ایمانشان افزوده مى‌شود » ( وَ اِذا تُلِيَتْ عَلَيْهِمْ ءایتُهُ زادَتْهُمْ ایمنا ) . نمو و تکامل ، خاصیت همه موجودات زنده است ، موجود فاقد نمو و تکامل يا مرده‌است و يا در سراشیبى مرگ قرار گرفته ، مؤمنان

راستین ، ایمانى زنده دارند ، كه نهالش با آبیارى از آیات خدا روز به روز نمو بیشتر و گل‌ها و شکوفه‌ها و میوه‌هاى تازه‌ترى پیدا مى‌کند ، آن‌ها همچنان مردگان زنده‌نما در جا نمى‌زنند

و در يك حال رکود و يکنواختى مرگبار نیستند ، هر روز كه نو مى‌شود فکر و ایمان و صفات آن‌ها هم نو مى‌شود . سومین صفت بارز آن‌ها این است كه « تنها بر پروردگار خویش تکیه و توکل مى‌کنند » ( وَ عَلى رَبِّهِمْ يَتَوَكَّلُونَ ) .

افق فکر آن‌ها آن‌چنان بلند است كه از تکیه كردن بر مخلوقات ضعیف و ناتوان هر قدر هم به ظاهر عظمت داشته باشند ، ابا دارند ، آن‌ها آب را از سرچشمه مى‌گیرند و هر چه مى‌خواهند و مى‌طلبند ، از اقیانوس بى‌کران عالم هستى ، از ذات پاك پروردگار مى‌خواهند ، روحشان بزرگ و سطح فکرشان بلند و تکیه‌گاهشان تنها خدا است .

اشتباه نشود مفهوم توکل آن‌چنان كه بعضى از تحریف‌کنندگان پنداشته‌اند ، چشم‌پوشى از عالم اسباب و دست روى دست گذاشتن و به گوشه‌اى نشستن نیست ، بلکه مفهومش خودسازى و بلندنظرى و عدم وابستگى به این و آن و ژرف نگرى است ، استفاده از عالم

اسباب جهان طبیعت و حیات ، عین توکل بر خدا است، زیرا هر تأثیرى در این اسباب است به خواست خدا و طبق اراده او است.

3 اَلَّذینَ يُقیمُونَ الصَّلوةَ وَ مِمّا رَزَقْنهُمْ يُنْفِقُونَ

آن‌هاکه نماز را برپامى‌دارند و از آن‌چه به آن‌ها روزى‌داده‌ایم انفاق مى‌کنند .

تعبیر به اقامه نماز ( به جاى خواندن نماز ) اشاره به این است كه نه تنها خودشان نماز مى‌خوانند بلکه كارى مى‌کنند كه این رابطه محکم با پروردگار همچنان و در همه جا برپا باشد و تعبیر به « مِمّا رَزَقْنهُمْ » ( از آن‌چه به آن‌ها روزى داده‌ایم ) تعبیر وسیعى است كه تمام سرمایه‌هاى مادى و معنوى را دربرمى‌گیرد، آن‌ها نه تنها از اموالشان بلکه از علم و دانششان ، از هوش و فکرشان ، از موقعیت و نفوذشان و از تمام مواهبى كه در اختیار دارند در راه بندگان خدا مضایقه نمى‌کنند .

4 اُولئِكَ هُمُ‌الْمُؤْمِنُونَ حَقّا لَهُمْ دَرَجتٌ‌عِنْدَ رَبِّهِمْ وَ مَغْفِرَةٌ وَ رِزْقٌ كَریمٌ

مؤمنان‌حقیقى آن‌هاهستند، براى آنان درجات (فوق‌العاده‌اى) نزد پروردگارشان است و

براى آن‌ها آمرزش و روزى بى‌نقص و عیب است .

به راستى ما مسلمانان كه دم از اسلام مى‌زنیم و گاهى آن‌چنان خود را طلبکار از اسلام و قرآن مى‌دانیم كه از روى نادانى گناه عقب ماندگى‌ها را به گردن اسلام و قرآن مى‌افکنیم ، آیا اگر ما تنها مضمون این چند آیه را كه روشنگر صفات مؤمنین راستین است در زندگى خود پیاده كنیم و ضعف و زبونى و وابستگى به این و آن را در پناه ایمان و توکل از خود دور سازیم و هر روزى كه بر ما مى‌گذرد ، در مرحله تازه‌اى از ایمان و آگاهى گام بگذاریم و همواره در پرتو ایمان احساس مسؤولیت در برابر آن‌چه در اجتماعمان مى‌گذرد داشته باشیم ، رابطه ما با خدا و خلق آن‌چنان قوى باشد كه از همه سرمایه‌هاى وجود خویش در پیشبرد اجتماع انفاق كنیم روزگارمان چنین خواهد بود كه امروز است ؟ ذکر این موضوع نیز لازم است ، كه ایمان مراحلى دارد و درجاتى ، ممکن است در پاره‌اى از مراحل به قدرى ضعیف باشد كه جلوه‌هاى عملى قابل ملاحظه‌اى از خود نشان ندهد و با بسیارى از

آلودگى‌ها نیز بسازد ، ولى يك ایمان راسخ و حقیقى و محکم محال است از جنبه‌هاى عملى و مثبت و سازنده خالى شود .

5 كَما اَخْرَجَكَ رَبُّكَ مِنْ بَيْتِكَ بِالْحَقِّ وَ اِنَّ فَریقا مِنَ الْمُؤْمِنینَ لَكرِهُونَ

( ناخشنودى پاره‌اى‌از شما از چگونگى تقسیم‌غنایم‌بدر ) همانند آن‌است كه خداوند تو را از خانه‌ات به‌حق بیرونفرستاد (به‌سوى میدان بدر) درحالى‌که جمعى‌ازمؤمنان‌کراهت داشتند (ولى سرانجامش پیروزى آشکاربود).

بنابراین نباید با دید محدود خود ، احکام الهى را ارزیابى كنید ، بلکه باید در برابر آن‌ها سر تسلیم فرود آرید و از نتایج نهایى بهره‌مند شوید . كلمه « بِالْحَقّ » اشاره به این است كه این فرمان خروج ، طبق يك وحى الهى و دستورآسمانى صورت‌گرفت‌که نتیجه‌اش وصول به حق براى جامعه اسلامى بود .

6 يُجدِلُونَكَ فِى الْحَقِّ بَعْدَ ما تَبَيَّنَ كَاَنَّما يُساقُونَ اِلَى الْمَوْتِ وَ هُمْ يَنْظُرُونَ

آن‌ها با این‌که مى‌دانستند این فرمان خدا است باز با تو مجادله مى‌کردند ( و آن‌چنان

ترس و وحشت آن‌هارا فراگرفته‌بودکه ) گویى به‌سوى مرگ رانده مى‌شوند و ( آن را با چشم خود) مى‌نگرند.

« این گروه ظاهربین و كم حوصله در مسیر راه به سوى بدر مرتبا با تو مجادله و گفتگو در این فرمان حق داشتند و با این‌که این واقعیت را دریافته بودند كه این فرمان خدا است ، ولى باز دست از اعتراض خویش برنمى‌داشتند » . « و آن‌چنان ترس و وحشت سراسر وجود آن‌ها را فراگرفته بود كه گویى به سوى مرگ رانده مى‌شوند و مرگ و نابودى خویش را با چشم خود مى‌بینند » . ولى حوادث بعد نشان داد كه آن‌ها چقدر گرفتار اشتباه و ترس و وحشت بى‌دلیل بودند و این جنگ چه پیروزى‌هاى درخشانى براى مسلمانان به بار آورد ، با دیدن چنین صحنه‌اى چرا بعد از جنگ بدر ، در مورد غنایم زبان به اعتراض مى‌گشایند . ضمنا از تعبیر « فَریقا مِنَ الْمُؤْمِنینَ » ( جمعى از مؤمنان ) روشن مى‌شود كه اولاً : این مشاجره و گفتگو به خاطر روح نفاق و بى‌ایمانى نبود، بلکه براثر ضعف ایمان و نداشتن بینش كافى در مسائل اسلامى بود . و ثانیا : تنها عده محدودى این چنین فکر مى‌کردند و اکثریت كه از مسلمانان مجاهد

راستین بودند تسلیم فرمان پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله و اوامر او بودند.

7 وَ اِذْ يَعِدُكُمُ اللّهُ اِحْدَى الطّاآئِفَتَيْنِ اَنَّها لَكُمْ وَ تَوَدُّونَ اَنَّ غَيْرَذاتِ‌الشَّوْكَةِ تَكُونُ لَكُمْ وَ يُریدُ اللّهُ اَنْ يُحِقَّ الْحَقَّ بِكَلِمتِه وَ يَقْطَعَ دابِرَ الْكفِرینَ

و ( به ياد بیاورید ) هنگامى را كه خداوند به شما وعده دادکه يکى از دو گروه (کاروان تجارى قریش يالشکر آن‌ها) براى شما خواهدبود اما شمادوست مى‌داشتید كه كاروان براى شما باشد ( و برآن پیروز شوید ) ولى خداوندمى‌خواهد حق رابا كلمات‌خودتقویت و ریشه كافران را قطع كند (لذا شمارابالشکر قریش درگیر ساخت ).

غزوه بدر نخستین درگیرى مسلحانه اسلام و كفر

براى روشن شدن تفسیر آیه فوق و آیات آینده قبلاً باید فشرده‌اى از جریان این جهاد اسلامى كه نخستین درگیرى مسلحانه مسلمانان با دشمنان سرسخت و خون آشام بود ، از نظر بگذرانیم ، تا ریزه كارى‌ها و اشاراتى كه در این آیات هست كاملاً روشن گردد . طبق آن‌چه تاریخ نویسان و محدثان و مفسران آورده‌اند ، غزوه بدر از این‌جا آغاز شد كه

« ابوسفیان » بزرگ « مکه » در رأس يك كاروان نسبتا مهم تجارتى كه از چهل نفر با 50 هزار دینار مال التجاره تشکیل مى‌شد از شام به سوى مدینه بازمى‌گشت ، پیامبر صلى الله علیه و آله به ياران خود دستور داد آماده حرکت شوند و به طرف این كاروان بزرگ كه قسمت مهمى از سرمایه دشمن را با خود حمل مى‌کرد بشتابند و با مصادره كردن این سرمایه ، ضربه سختى بر قدرت اقتصادى و در نتیجه بر قدرت نظامى دشمن وارد كنند . پیامبر و يارانش حق داشتند دست به چنین حمله‌اى بزنند زیرا اولاً : با هجرت مسلمانان از مکه به مدینه بسیارى از اموالشان به دست مکیان افتاد و خسارت سنگینى به آن‌ها وارد شد و آن‌ها حق داشتند چنین خسارتى را جبران كنند ، از این گذشته مردم مکه در طى 13 سال اقامت پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله و مسلمین در آن‌جا كاملاً نشان داده بودند كه از هیچ‌گونه ضربه و صدمه به مسلمانان فروگذار نخواهند كرد و حتى آماده كشتن شخص پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله نیز شدند چنین دشمنى با هجرت پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله به مدینه بیکار نخواهد نشست و مسلما نیروى خود را براى ضربه قاطع‌ترى بسیج خواهد كرد ، پس عقل و منطق ایجاب مى‌کند كه مسلمانان به عنوان يك اقدام

پیشگیرانه با مصادره كردن سرمایه عظیم كاروان تجارتى آن‌ها ضربه سختى بر آنان وارد سازند و هم بنیه اقتصادى و نظامى خود را براى دفاع از خویشتن در آینده قوى كنند و این‌اقدامى است، كه درهمه برنامه‌هاى جنگى دنیا ، در امروز و گذشته بوده و هست و آن‌ها كه بدون در نظر گرفتن این جهات، سعى دارند حرکت پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله را به سوى قافله در شکل يک‌نوع غارتگرى منعکس سازند يا افراد بى‌اطلاعى هستند ، كه از ریشه‌هاى مسائل تاریخى اسلام بى‌خبرند و يا مغرضانى كه سعى دارند واقعیت‌ها را دگرگون جلوه دهند . به هر حال ابوسفیان از يك سو به وسیله دوستان خود در مدینه از این تصمیم پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله آگاه شد و از سوى دیگر چون موقعى كه این كاروان براى آوردن مال‌التجاره به سوى شام مى‌رفت نیز مورد چنین تعرض احتمالى قرار گرفته بود ، قاصدى را با سرعت به مکه فرستاد ، تا جریان را به اطلاع اهل مکه برساند ، قاصد در حالى كه طبق توصیه ابوسفیان بینى شتر خود را دریده و گوش آن را بریده و خون به طرز هیجان انگیزى از شتر مى‌ریخت و پیراهن خود را از دو طرف پاره كرده بود و وارونه سوار بر شتر نشسته بود تا توجه همه

مردم را به سوى خود جلب كند ، وارد مکه شد و فریاد برآورد : اى مردم پیروزمند كاروان خود را دریابید ، كاروان خود را دریابید ، بشتابید و عجله كنید اما باور نمى‌کنم به موقع برسید ، زیرا محمد و افرادى كه از دین شما خارج شده‌اند براى تعرض به كاروان از مدینه بیرون شتافتند ، در این موقع خواب عجیب و وحشتناکى كه « عاتِكَة » فرزند عبدالمطلب و عمه پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله دیده بود دهان به دهان مى‌گشت و بر هیجان مردم مى‌افزود . جریان خواب این بود كه او سه روز قبل در خواب دیده بود كه شخصى فریاد مى‌زند ، مردم به سوى قتلگاه خود بشتابید و سپس این منادى بر فراز كوه « ابوقبیس » رفت و قطعه سنگ بزرگى را از بالا به حرکت درآورد ، این قطعه سنگ متلاشى شد و هر قسمتى از آن به يکى از خانه‌هاى قریش اصابت كرد و نیز از درّه مکه سیلاب خون جارى شد .

هنگامى كه وحشت زده از خواب بیدار شد و به برادرش « عباس » خبر داد ، مردم در وحشت فرو رفتند ، اما هنگامى كه داستان این خواب به گوش « ابوجهل » رسید ، گفت : این زن پیامبر دومى است كه در فرزندان عبدالمطلب ظاهر شده ، قسم به بت‌هاى « لات »

و « عزى » كه سه روز مهلت مى‌دهیم اگر اثرى از تعبیر خواب او ظاهر نشد ، نامه‌اى را در میان خودمان امضا مى‌کنیم كه « بنى هاشم » دروغگوترین طوائف عربند ، ولى روز سوم كه از این كار گذشت ، همان روزى بود كه فریاد قاصد ابوسفیان همه مکه را لرزان ساخت . و از آن‌جا كه بسیارى از مردم مکه در این كاروان سهمى داشتند مردم به سرعت بسیج شدند و حدود 950 نفر مرد جنگى كه جمعى از آن‌ها بزرگان و سرشناسان مکه بودند با 700 شتر و 100 رأس اسب به حرکت درآمدند و فرماندهى لشکر به عهده ابوجهل بود . از سوى دیگر ابوسفیان براى این‌که خود را از تعرض مسلمانان مصون بدارد ، مسیر خود را تغییر داد و به سرعت به سوى مکه گام برمى‌داشت . پیامبر اسلام صلى‌الله‌علیه‌و‌آله با 313 نفر كه تقریبا مجموع مسلمانان مبارز اسلام را در آن روز تشکیل مى‌دادند به نزدیکى سرزمین بدر ، بین راه مکه و مدینه رسیده بود كه خبر حرکت سپاه قریش به او رسید . در این هنگام با ياران خود مشورت كرد كه آیا به تعقیب كاروان ابوسفیان و مصادره اموال كاروان بپردازد و يا براى مقابله با سپاه آماده شود جمعى مقابله با سپاه دشمن را ترجیح دادند ولى گروهى از این كار

اکراه داشتند و ترجیح مى‌دادند كه كاروان را تعقیب كنند ، دلیل آن‌ها هم این بود كه ما به هنگام بیرون آمدن از مدینه به قصد مقابله با سپاه مکه نبودیم و آمادگى رزمى براى درگیرى با آن‌ها نداریم در حالى كه آن‌ها با پیش‌بینى قطعى و آمادگى‌کافى براى جنگ، به‌سوى ما مى‌آیند . این دودلى و تردید در این گروه هنگامى افزایش يافت كه معلوم شد نفرات دشمن تقریبا بیش از سه برابر نفرات مسلمانان و تجهیزات آن‌ها چندین برابر تجهیزات‌مسلمانان است، ولى با همه این حرف‌ها پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله نظر گروه اول را پسندید و دستور داد آماده حمله به سپاه دشمن شوند ، هنگامى كه دو سپاه با هم روبرو شدند ، دشمن نتوانست باور كند كه مسلمانان با آن نفرات و تجهیزات كم به میدان آمده‌اند ، بلکه فکر مى‌کرد قسمت مهم سپاه اسلام در جایى مخفى شده‌اند تا به موقع حمله خود را به طور غافلگیرانه شروع كنند ، لذا شخصى را براى تحقیق فرستادند ، اما به زودى فهمیدند كه جمعیت همان است كه دیده بودند . از طرفى همان‌طور كه گفتیم جمعى از مسلمانان در وحشت و ترس فرو رفته بودند و اصرارداشتند كه مبارزه با این گروه عظیم كه هیچ‌گونه موازنه‌اى با آن‌ها ندارد صلاح نیست ،

ولى پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله با این وعده الهى آن‌ها را دلگرم ساخت و گفت : « خداوند به من وعده داده كه بر يکى از دو گروه پیروز خواهید شد ، يا بر كاروان قریش يا بر لشکرشان و وعده خداوند تخلف‌ناپذیر است ، به خدا سوگند گویا محل كشته شدن ابوجهل و عده‌اى از سران قریش را با چشم خود مى‌بینم ، سپس به مسلمانان دستور داد كه در كنار چاه بدر فرود آیند ( « بدر » در اصل نام مردى از قبیله « جُهَيْنَة » بود كه چاهى در آن سرزمین احداث كرد ، بعدا آن چاه و آن سرزمین به نام سرزمین بدر و چاه بدر نامیده شد ) . در این گیر و دار ابوسفیان توانست خود را با قافله از منطقه خطر رهایى بخشد و از طریق ساحل دریا ( دریاى احمر ) از بیراهه به سوى مکه با عجله بشتابد و به وسیله قاصدى به لشکر پیغام فرستاد كه خدا كاروان شما را رهایى بخشید ، من فکر مى‌کنم مبارزه با محمد در این شرایط لزوم ندارد چون دشمنانى دارد كه حساب او را خواهند رسید ، ولى رئیس لشکر ابوجهل به این پیشنهاد تن در نداد و به بت‌هاى بزرگ « لات » و « عزى » قسم ياد كرد كه ما نه تنها با آن‌ها مبارزه مى‌کنیم بلکه تا داخل مدینه آن‌ها را تعقیب خواهیم كرد و يا اسیرشان مى‌کنیم و به مکه

مى‌آوریم تا صداى این پیروزى به گوش تمام قبایل عرب برسد . سرانجام لشکرقریش نیز وارد سرزمین بدرشد و غلامان خود را براى آوردن آب به سوى چاه فرستادند ، ياران پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله آن‌هارا گرفته و براى بازجویى به‌خدمت‌پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله آوردند ، حضرت از آن‌ها پرسید : « شما كیستید ؟ » گفتند : « غلامان قریشیم » ، فرمود : « تعداد لشکر چند نفر است » ، گفتند : « اطلاعى از این موضوع نداریم » فرمود: « هر روز چند شتر براى غذا مى‌کشند » ، گفتند : « نُه تا ده شتر » ، فرمود: «جمعیت آن‌ها از نهصد تا هزار نفر است» ( هر شتر خوراك يکصد مرد جنگى ) . محیط ، محیط رعب‌آور و به راستى وحشتناکى بود ، لشکر قریش كه با ساز و برگ جنگى فراوان و نیرو و غذاى كافى و حتى زنان خواننده و نوازنده براى تهییج يا سرگرمى لشکر قدم به میدان گذارده بودند ، خود را با حریفى روبروى مى‌دیدند كه باورشان نمى‌آمد ، با آن شرایط قدم به میدان جنگ بگذارند . پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله كه مى‌دید يارانش ممکن است ، از وحشت شب را به آرامى نخوابند و روز و فردا با جسم و روحى خسته در برابر دشمن قرار بگیرند ، طبق يك وعده الهى به آن‌ها فرمود : « غم مخورید اگر نفراتتان كم است ، جمع

عظیمى از فرشتگان آسمان به كمك شما خواهند شتافت و آن‌ها را كاملاً دلدارى داده به پیروزى نهایى‌که وعده‌الهى بود مطمئن‌ساخت به طورى كه آن‌ها شب را به آرامى خوابیدند . مشکل دیگرى كه جنگجویان از آن وحشت داشتند ، وضع میدان بدر بود كه از شن‌هاى نرم كه پاها در آن فرو مى‌رفت پوشیده بود ، در آن شب باران جالبى بارید ، هم توانستند با آب آن وضو بسازند ، خود را شستشو و صفا دهند و هم زمین زیر پاى آن‌ها سفت و محکم شد و عجب این‌که این رگبار در سمت دشمن به طورى شدید بود كه آن‌ها را ناراحت ساخت . خبر تازه‌اى كه به وسیله گزارشگران مخفى كه از لشکر اسلام شبانه به كنار اردوگاه دشمن آمده بودند ، دریافت شد و به سرعت در میان مسلمانان انعکاس يافت این بود كه آن‌ها گزارش دادند ، كه لشکر قریش با آن همه امکانات ، سخت بیمناکند گویى خداوندلشکرى از وحشت در سرزمین قلب آن‌ها فرو ریخته است ، فردا صبح لشکر كوچك اسلام با روحیه‌اى نیرومند در برابر دشمن صف كشیدند . قبلاً پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله به آن‌ها پیشنهاد صلح كرد تا عذر و بهانه‌اى باقى نماند و نماینده‌اى به میان آن‌ها فرستاد كه من دوست ندارم شما

نخستین گروهى باشید كه مورد حمله ما قرار مى‌گیرید ، بعضى از سران قریش مایل بودند این دستى را كه به عنوان صلح به سوى آن‌ها دراز شده بفشارند و صلح كنند ، ولى باز ابوجهل مانع شد . سرانجام‌آتش جنگ شعله‌ورگردید، «حمزه» عموى‌پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله و «على (علیه السلام)» كه جوان‌ترین افراد لشکر بودند و جمعى دیگر از جنگجویان شجاع اسلام در جنگ‌هاى تن به تن كه سنت آن روز بود ، ضربات شدیدى بر پیکر حریفان خود زدند و آن‌ها را از پاى درآوردند ، روحیه دشمن باز ضعیف‌تر شد ، ابوجهل فرمان حمله عمومى صادر كرد و قبلاً دستور داده بود آن دسته از اصحاب پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله را كه از مدینه‌اند به قتل برسانند و مهاجرین مکه را اسیر كنند و براى انجام يك سلسله تبلیغات به مکه آورند ، لحظات حساسى بود پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله به مسلمانان دستور داده بود زیاد به انبوه جمعیت نگاه نکنند و تنها به حریفان خود بنگرند و دندان‌ها را روى هم فشار دهند و سخن كمتر بگویند و از خداوند مدد بخواهند و از فرمان پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله در همه حال سرنپیچند و به پیروزى نهایى امیدوار باشند ، پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله دست به سوى آسمان برداشت و عرض كرد : « يا رَبِّ اَنْ تَهْلِكَ هذِهِ

الْعِصابَةُ ، لَمْ تُعْبَدْ : اگر این گروه كشته شوند كسى ترا پرستش نخواهد كرد » . باد به شدت به سوى لشکر قریش مى‌وزید و مسلمانان پشت به باد به آن‌ها حمله مى‌کردند ، استقامت و پایمردى و دلاورى‌هاى آن‌ها قریش را در تنگنا قرار داده بود ، در نتیجه هفتاد نفر از سپاه دشمن كه ابوجهل در میان آن‌ها بود ، كشته شدند و در میان خاك و خون غلطیدند و 70 نفر به دست مسلمانان اسیر گشتند ولى مسلمانان تعداد كمى كشته بیشتر نداشتند و به این ترتیب نخستین پیکار مسلحانه‌مسلمانان بادشمن نیرومندشان باپیروزى غیرمنتظره‌اى پایان گرفت .(1)اکنون كه چگونگى غزوه بدر را به طور فشرده دانستیم به تفسیر آیه بازمى‌گردیم ، در آیه مورد بحث اشاره به وعده پیروزى اجمالى خداوند در جریان جنگ بدر شده و مى‌گوید : « به ياد بیاورید .


1) « نور الثقلین » ، جلد 2 ، از صفحه 121 تا 136 و « مجمع البیان » جلد 4 از صفحه 521 تا 523 ( باختصار و تلخیص و در پاره‌اى از موارد با توضیح ) .

هنگامى را كه خداوند به شما وعده داد كه يکى از دو گروه ( كاروان تجارى قریش با لشکر آن‌ها ) در اختیار شما قرار خواهد گرفت » ( وَ اِذْ يَعِدُكُمُ اللّهُ اِحْدَى الطّائِفَتَيْنِ اَنَّها لَكُمْ ) . اما شما براى پرهیز از دردسرهاى جنگ و تلفات و ناراحتى‌هاى ناشى‌از آن « دوست مى‌داشتید كاروان دراختیارتان قراربگیرد، نه‌لشکر قریش »(وَ تَوَدُّونَ اَنَّ غَيْرَ ذاتِ الشَّوْكَةِ تَكُونُ لَكُمْ) . در روایات آمده است‌که پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله به آن‌ها فرمود : « اِحْدَى الطّائِفَتَيْنِ لَكُمْ اِمَّا الْعیرُ وَ اِمَّا النَّفیرُ » كه « عیر » به معنى كاروان و « نَفیر » به معنى لشکر است ولى همان‌طور كه در آیه ملاحظه مى‌کنید به جاى لشکر ، « ذاتِ الشَّوْكَةِ » و به جاى كاروان « غَيْرَ ذاتِ الشَّوْكَةِ » تعبیر شده است . این تعبیر ، نکته لطیفى دربردارد ، زیرا « شَوْكَة » كه به معنى قدرت و شدت است در اصل از « شَوْك » به معنى « خار » گرفته شده ، سپس به سرنیزه‌هاى سربازان و بعد از آن به هرگونه اسلحه ، « شَوْكَة » گفته شده و از آن‌جاکه سلاح نشانه قدرت و شدت است به هرگونه قدرت و شدت نیز، شوکة اطلاق مى‌شود . بنابراین « ذاتِ الشَّوْكَةِ » به معنى سربازان مسلح و « غَيْرَ ذاتِ الشَّوْكَةِ » به معنى كاروان غیرمسلح است كه اگر مردان مسلحى هم در آن بوده ، مسلماً

قابل ملاحظه‌نبوده‌اند. يعنى گروهى از شما روى حس راحت‌طلبى يا علاقه به منافع مادى ، ترجیح مى‌دادند كه با مال التجاره دشمن روبرو شوند ، نه با سربازان مسلح ، در حالى كه پایان جنگ نشان داد ، صلاح و مصلحت قطعى آن‌ها در این بود كه قدرت نظامى دشمن را درهم بکوبند ، تا راه براى پیروزى‌هاى بزرگ آینده هموار گردد . لذا به دنبال آن مى‌گوید : « خدا مى‌خواهد به این وسیله حق را با كلمات خود تثبیت كند و آیین اسلام را تقویت نماید و ریشه كافران را قطع كند » ( وَ يُریدُ اللّهُ اَنْ يُحِقَّ الْحَقَّ بِكَلِمتِه وَ يَقْطَعَ دابِرَ الْكفِرینَ ) .(1)بنابراین ، این يك درس بزرگ عبرت براى همه شما مسلمانان بود كه در حوادث مختلف ، دورنگر و آینده ساز باشید ، نه كوته‌بین و تنها به فکر امروز ، هر چند دورنگرى و مآل‌اندیشى مشکلات فراوانى دربرداشته باشد و كوته‌بینى توأم با آسایش و منافع مادى زودگذر ، زیرا پیروزى .


1) « دابِر » به‌معنى‌دنباله و عقب چیزى است، بنابراین قطع‌دابر كنایه از ریشه‌کن ساختن مى‌باشد .

نخست يك پیروزى ریشه‌دار و همه جانبه است ، اما پیروزى دوم يك پیروزى سطحى و موقت است . این تنها درسى براى مسلمانان آن روز نبود ، بلکه مسلمانان امروز نیز باید از این تعلیم آسمانى الهام بگیرند ، نباید هرگز به خاطر مشکلات و ناراحتى‌ها و زحمات طاقت فرسا از برنامه‌هاى اصولى چشم بپوشند و به سراغ برنامه‌هاى غیراصولى ولى ساده و كم زحمت بروند .

8 لِيُحِقَّ الْحَقَّ وَ يُبْطِلَ الْباطِلَ وَ لَوْ كَرِهَ الْمُجْرِمُونَ

تا حق تثبیت شود و باطل ازمیان‌برود هرچند مجرمان كراهت داشته‌باشند.

آیا این آیه تأکید همان مطلبى است كه در آیه پیش گفته شد همان‌طور كه در نظر ابتدایى به چشم مى‌خورد ؟ يا مطلب جدیدى را دربردارد ، بعضى از مفسران مانند « فخر رازى » در

تفسیر « كبیر » و نویسنده « المَنار » در تفسیرش چنین گفته‌اند كه حق در آیه قبل اشاره به پیروزى مسلمانان در جنگ بدر بود ، اما حق در آیه دوم اشاره به پیروزى اسلام و قرآن است كه نتیجه پیروزى نظامى در جنگ بدر بود و به این ترتیب ، پیروزى نظامى در آن

شرایط خاص مقدمه پیروزى هدف و مکتب بود .

9 اِذْتَسْتَغیثُونَ رَبَّكُمْ‌فَاسْتَجابَ لَكُمْ اَنّى مُمِدُّكُمْ بِأَلْفٍ‌مِنَ الْمَلاآئِكَةِ مُرْدِفینَ

(به‌خاطر بیاورى )زمانى‌را (که ازشدت ناراحتى در میدان‌بدر)از پروردگارتان‌تقاضاى كمك مى‌کردید و او تقاضاى شما راپذیرفت ( و گفت ) من شما را با يك هزار از فرشتگان كه پشت سر هم فرود مى‌آیند يارى مى‌کنم .

« مُرْدِفینَ » از ماده « اِرْداف » به معنى پشت سر هم قرار گرفتن است ، بنابراین مفهوم این كلمه این مى‌شود كه فرشتگان پشت سر يکدیگر براى يارى مسلمانان فرود مى‌آمدند . در

پاره‌اى از روایات آمده كه پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله نیز با مسلمان‌ها در استغاثه و يارى طلبیدن از خداوند هم‌صدا بود ، دست خود را به سوى آسمان بلند كرده بود و عرضه مى‌داشت : « اَللّهُمَّ انْجِزْلى ما وَعَدْتَنى اَللّهُمَّ اِنْ تَهْلِكَ هذِهِ الْعِصابَةُ لا تُعْبَدُ فِى الاَرْضِ : خداوندا وعده‌اى را كه به من داده‌اى تحقق بخش ، پروردگارا اگر این گروه مؤمنان نابود شوند پرستش تو از زمین برچیده خواهد شد » و آن قدر

پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله به‌این استغاثه و دعا ادامه‌داد كه عبا از دوشش بر زمین افتاد .(1)در این هنگام « خداوند تقاضاى شما را پذیرفت و فرمود : من شما را با يك هزار نفر از فرشتگان كه پشت سر هم فرود مى‌آیند، كمک‌ویارى‌مى‌کنم » (فَاسْتَجابَ لَكُمْ اَنّى مُمِدُّكُمْ بِأَلْفٍ مِنَ الْمَلآئِكَةِ مُرْدِفینَ).

10 وَ ما جَعَلَهُ اللّهُ اِلاّ بُشْرى وَ لِتَطْمَئِنَّ بِه قُلُوبُكُمْ وَ مَا النَّصْرُ اِلاّ مِنْ عِنْدِ اللّهِ اِنَّ اللّهَ عَزیزٌ حَكیمٌ

ولى خداوند این را تنها براى شادى و اطمینان قلب شما قرارداد وگرنه پیروزى جز از طرف خدا نیست خداوند توانا و حکیم است .

آیا فرشتگان جنگیدند ؟

در میان مفسران در این زمینه گفتگوى بسیار شده است ، بعضى معتقدند كه فرشتگان


1) « مجمع البیان » ، ذیل آیه .

رسماً وارد صحنه نبرد شدند و با سلاح‌هاى مخصوص به خود به لشکر دشمن حمله كردند و عده‌اى از آن‌ها را به خاك افکندند ، پاره‌اى از روایات را نیز در این زمینه نقل كرده‌اند . ولى قرائنى در دست است كه نشان مى‌دهد نظر گروه دوم كه مى‌گویند : فرشتگان تنها براى دلگرمى و تقویت روحیه مؤمنان نازل شدند ، به واقع نزدیک‌تر است . زیرا اولاً : در آیه فوق خواندیم كه مى‌فرمود : این‌ها تمام براى اطمینان قلب شما بوده است كه با احساس این پشت‌گرمى بهتر مبارزه كنید ، نه این‌که آن‌ها اقدام به جنگ كرده باشند . ثانیا : اگر بنا شود فرشتگان ، شجاعانه سربازان دشمن را به خاك افکنده باشند چه فضیلتى براى مجاهدین بدر باقى خواهد ماند كه این‌همه در روایات از آن‌ها سخن به میان آمده است . ثالثا : تعداد مقتولین بدر 70 نفر بودند كه قسمت مهمى از آن‌ها با شمشیر على (علیه السلام) به خاك افتادند و قسمت دیگرى به دست جنگجویان اسلام كه غالبا قاتلین آن‌ها در تاریخ به نام ذکر شده‌اند ، بنابراین چه باقى مى‌ماند براى فرشتگان و چه كسى را آن‌ها به خاك انداختند .

11 اِذْيُغَشّيكُمُ‌النُّعاسَ اَمَنَةً‌مِنْهُ وَيُنَزِّلُ‌عَلَيْكُمْ مِنَ‌السَّماآءِ ماآءً لِيُطَهِّرَكُمْ بِه وَ

يُذْهِبَ عَنْكُمْ رِجْزَ الشَّيْطنِ وَ لِيَرْبِطَ عَلى قُلُوبِكُمْ وَ يُثَبِّتَ بِهِ الاَقْدامَ

(به‌خاطر بیاورید) هنگامى را كه خواب سبکى كه مایه آرامش از ناحیه خدابود شما را فروگرفت و آبى‌از آسمان‌براى‌شما فروفرستاد تا با آن شما را پاك و پلیدى شیطان را از شما دور سازد و دل‌هاى شما را محکم و گام‌ها را با آن ثابت دارد .

« يُغَشّى » از ماده « غِشْيان » به معنى پوشاندن و احاطه كردن است ، گویى خواب همچون پرده‌اى بر آن‌ها افکنده شد و آن‌ها را پوشاند . « نُعاس » به ابتداى خواب و يا خواب كم و سبك و آرام‌بخش گفته مى‌شود و شاید اشاره به این است كه در عین استراحت آن‌چنان خواب عمیقى بر شما مسلط نشد كه دشمن بتواند از موقعیت استفاده كرده و بر شما شبیخون بزند . و به این ترتیب مسلمانان در آن شب پراضطرار ، از این نعمت بزرگى كه فرداى آن روز در میدان مبارزه به آن‌ها كمك فراوانى كرد بهره گرفتند . سومین موهبتى را كه در آن میدان به شما ارزانى داشت این بود، «که آبى از آسمان براى شما فرو فرستاد» ( وَ يُنَزِّلُ عَلَيْكُمْ مِنَ السَّماآءِ ماآءً ).

« تا به وسیله آن شما را پاك و پاکیزه كند و پلیدى شیطان را از شما دور سازد » ( لِيُطَهِّرَكُمْ بِه وَ يُذْهِبَ عَنْكُمْ رِجْزَ الشَّيْطنِ ) . این پلیدى ممکن است وسوسه‌هاى شیطانى بوده و ممکن است پلیدى جسمانى بر اثر جنابت بعضى در آن شب و يا هر دو و در هر حال این آب حیاتبخش كه در گودال‌هاى اطراف بدر جمع شده بود ، در حالى كه دشمن چاه‌ها را در اختیار گرفته بود و مسلمانان نیاز شدیدى براى شستشو و رفع عطش به آن داشتند همه این پلیدى‌ها را شست و با خود برد .

به‌علاوه « خدامى‌خواست با این‌نعمت دل‌هاى شمارا محکم دارد » ( وَ لِيَرْبِطَ عَلى قُلُوبِكُمْ ) و نیز « مى‌خواست در آن شنزار كه پاى شما فرو مى‌رفت و لغزنده بود ، به وسیله ریزش باران گام‌هاى شمارا محکم كند » ( وَ يُثَبِّتَ بِهِ الاَقْدامَ ) .

12 اِذْ يُوحى رَبُّكَ اِلَى الْمَلآئِكَةِ اَنّى مَعَكُمْ فَثَبِّتُوا الَّذینَ ءَامَنُوا سَأُلْقى فىقُلُوبِ الَّذینَ كَفَرُوا الرُّعْبَ فَاضْرِبُوا فَوْقَ الاَعْناقِ وَ اضْرِبُوا مِنْهُمْ كُلَّ بَنانٍ ( به‌خاطر بیاورید ) موقعى را كه پروردگارت به فرشتگانى وحى كرد من با شما هستم

کسانى را كه ایمان آورده‌اند ثابت قدم‌بدارید، به‌زودى در دل‌هاى كافران ترس و وحشت مى‌افکنم ضربه‌ها را بر بالاتر از گردن (بر سرهاى دشمنان) فرود آرید ودست و پاى آن‌ها را از كار بیندازید .

« بَنان » جمع « بَنانَة » به معنى سرانگشت دست يا پا و يا خود انگشتان است و در آیه مورد بحث مى‌تواند كنایه از دست و پا بوده باشد و يا به معنى اصلیش كه انگشتان است ، زیرا قطع شدن انگشتان و از كار افتادن آن‌ها اگر در دست باشد قدرت حمل سلاح‌را ازانسان مى‌گیرد و اگر در پا باشد، قدرت حرکت‌را. و این راستى عجیب بود كه ارتش نیرومند قریش در برابر سپاه كوچك مسلمانان ، طبق نقل تواریخ ، آن‌چنان روحیه خود را باخته بود كه جمعى از درگیر شدن با مسلمانان بسیار وحشت داشتند ، گاه پیش خود فکر مى‌کردند این‌ها افراد عادى نیستند بعضى مى‌گفتند : مرگ را بر شترهاى خویش حمل كرده و از يثرب ( مدینه ) برایتان سوغات آورده‌اند . شك نیست كه این رعب‌افکنى در دل دشمن كه از عوامل مؤثر پیروزى بود بدون حساب نبود ، آن پایمردى مسلمانان ، آن نماز جماعت و

شعارهاى گرم و داغشان ، آن اظهار وفادارى مؤمنان راستین و سخنانى همچون سخنان «سعدبن‌معاذ»که به‌عنوان نمایندگى از طرف انصار به پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله عرض كرد : « پدر و مادرم به فدایت باد اى رسول خدا ما به تو ایمان آورده‌ایم و به نبوت تو گواهى داده‌ایم كه هر چه مى‌گویى از طرف خدا است ، هر دستورى را مى‌خواهى بده و از اموال ما هر چه مى‌خواهى برگیر ، به خدا سوگند اگر به ما فرمان دهى كه در این دریا ( اشاره به دریاى احمر كه در آن نزدیکى بود ) فرو رویم فرو خواهیم رفت ، ما آرزو داریم خداوند به ما توفیق دهد خدمتى كنیم كه مایه روشنى چشم تو شود » ، آرى این‌گونه سخنان كه به هر حال در میان دوست و دشمن پخش مى‌شد به اضافه آن‌چه قبلاً از استقامت مردان و زنان مسلمان در مکه دیده بودند ، همگى دست به دست هم داد و وحشت براى دشمنان آفرید . باد شدیدى كه به سوى جبهه دشمن مى‌وزید و رگبارى كه بر آن‌ها فرود آمد و خاطره وحشتناك خواب « عاتِكَة » در مکه و مانند این‌ها عوامل دیگرى براى وحشت و اضطراب آن‌ها بود. سپس فرمانى را كه در میدان بدر به وسیله پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله به مسلمانان داده بود ، به ياد مى‌آورد و آن این

بود كه هنگام نبرد با مشرکان از ضربه‌هاى غیرکارى بپرهیزید و نیروى خود را در آن صرف‌نکنید ، بلکه ضربه‌هاى كارى بر پیکر دشمن فرود آرید « ضربه بر بالاتر از گردن ، بر مغزها و سرهاى آن‌ها فرود آرید » ( فَاضْرِبُوا فَوْقَ الاَعْناقِ ) . « و دست و پاى آن‌هارا از كار بیندازید» (وَاضْرِبُوا مِنْهُمْ كُلَّ بَنانٍ).

13 ذلِكَ بِاَنَّهُمْ شاقُّوا اللّهَ وَ رَسُولَهُ وَ مَنْ يُشاقِقِ اللّهَ وَ رَسُولَهُ فَاِنَّ اللّهَ شَدیدُ الْعِقابِ

این به خاطر آن است كه آن‌ها با خدا و پیامبرش صلى‌الله‌علیه‌و‌آله دشمنى ورزیدند و هرکس با خدا و پیامبرش دشمنى كند (کیفر شدیدى مى‌بیند) خداوند شدید العقاب است.

« شاقُّوا » از ماده « شِقاق » در اصل به معنى شکاف و جدایى است و از آن‌جا كه شخص مخالف و دشمن و عصیانگر ، صف خود را جدا مى‌کند به عمل او شِقاق گفته مى‌شود .

14 ذلِكُمْ فَذُوقُوهُ وَ اَنَّ لِلْكفِرینَ عَذابَ النّارِ

این (مجازات دنیا) را بچشید و براى كافران مجازات آتش (در جهان دیگر) خواهد بود.

15 ياآ اَيُّهَا الَّذینَ ءَامَنُوآا اِذا لَقیتُمُ الَّذینَ كَفَرُوا زَحْفا فَلا تُوَلُّوهُمُ الاَدْبارَ

اى كسانى كه ایمان آورده‌اید هنگامى كه با انبوه كافران درمیدان نبرد روبرو شوید به آن‌ها پشت نکنید .

فرار از جهاد ممنوع

« لَقیتُم » از مادّه « لِقاء » به معنى اجتماع و روبرو شدن است ولى در بسیارى از موارد به معنى روبرو شدن در میدان جنگ آمده است . « زَحْف » در اصل به معناى حرکت كردن به سوى چیزى است آن‌چنان كه پاها به سوى زمین كشیده شود ، همانند حرکت كودك قبل از آن‌که راه بیافتد و يا شتر به هنگام خستگى كه پاى خود را به روى زمین مى‌کشد سپس به حرکت لشکر انبوه نیز گفته شده است زیرا از دور چنان به نظر مى‌رسد كه گویى روى زمین مى‌لغزند و به پیش مى‌آیند . در آیه فوق به كار بردن كلمه « زَحْف » اشاره به این است كه هر چند دشمن از نظر نفرات و تجهیزات فراوان و شما در اقليّت قرار داشته باشید نباید از میدان مبارزه فرار كنید همان‌گونه كه نفرات دشمن در میدان بدر چند برابر شما بود و

پایدارى به خرج دادید و سرانجام پیروز شدید . اصولاً فرار از جنگ يکى از بزرگترین گناهان در اسلام محسوب مى‌شود منتهى با توجه به بعضى از آیات قرآن ، آن را مشروط به این دانسته‌اند كه جمعیت دشمن حدّاکثر دو برابر مسلمانان بوده باشد كه بحث آن به خواست خداوند در همین سوره ذیل آیه 65 و 66 خواهد آمد .

16 وَ مَنْ‌يُوَلِّهِمْ‌يَوْمَئِذٍ دُبُرَآهُ اِلاّ مُتَحَرِّفا لِقِتالٍ اَوْ مُتَحَيِّزا اِلى فِئَةٍ فَقَدْ باآءَ بِغَضَبٍ مِنَ اللّهِ وَ مَأْویهُ جَهَنَّمُ وَ بِئْسَ الْمَصیرُ

و هرکس درآن هنگام به آن‌ها پشت‌کند، مگر درصورتى‌که هدفش كناره‌گیرى از میدان براى حمله مجدد و يا به‌قصد پیوستن‌به‌گروهى(ازمجاهدان)بوده باشد، ( چنین كسى ) گرفتار غضب پروردگار خواهد شد و مأواى او جهنم و چه بد جایگاهى است .

در این آیه دو صورت از مسأله فرار ، استثناء شده كه در ظاهر شکل فرار دارد اما در باطن شکل مبارزه و جهاد . نخست صورتى است كه از آن تعبیر به « مُتَحَرِّفا لِقِتال » شده

«مُتَحَرِّف» از مادّه « تَحَرُّف » به معناى كناره‌گیرى از وسط به اطراف و كناره‌ها است و منظور

از این جمله این است كه جنگ‌جویان به عنوان يك تاکتیك جنگى از برابر دشمن بگریزند و به كنارى بروند كه او را به‌دنبال خود بکشانند و ناگهان ضربه غافلگیرانه را بر پیکراو واردسازند و يا به‌صورت جنگ و گریز دشمن را خسته كنند كه جنگ گاهى حمله و گاهى عقب‌نشینى به‌عنوان حمله مجدّداست و به‌قول عرب‌ها « اَلْحَرْبُ كَرٌّ وَ فَرٌّ » . شکل دوم آن است كه جنگجویى خود را در میدان تنها بیند و براى پیوستن به گروه جنگجویان عقب‌نشینى كند و پس از پیوستن به آن‌ها حمله را آغاز نماید . به هر حال دستور تحریم فرار از میدان نباید به شکل خشکى تفسیر شود كه مانورها و تاکتیک‌هاى جنگى را از میان ببرد همان مانورهایى كه سرچشمه بسیارى از پیروزى‌ها است . و در پایان آیه مى‌فرماید نه تنها فرارکنندگان گرفتار خشم خدا مى‌شوند بلکه « جایگاه آنها دوزخ و چه بد جایگاهى است »

( وَ مَأْویهُ جَهَنَّمُ وَ بِئْسَ الْمَصیرُ ) .

جمله « باءَ » از مادّه « بَواء » به معناى مراجعت و منزل گرفتن آمده ، ولى ریشه آن به معناى صاف و مسطح كردن يك محلّ و مکان است و از آن‌جا كه انسان به هنگام منزل

گرفتن محلّ خود را صاف و مسطح مى‌کند این كلمه به این معنا آمده است ، همچنین چون انسان به منزلگاه خویش مراجعت مى‌کند به معناى بازگشت نیز آمده است و در آیه بالا اشاره به این است كه آن‌ها مشمول غضب مستمرّ و مداوم پروردگار مى‌شوند گویى در خشم و غضب پروردگار منزل گرفته‌اند .

« مَأْوى » در اصل به معناى پناهگاه است و این‌که در آیه بالا مى‌خوانیم مأواى فرارکنندگان از جهاد جهنّم است اشاره به این است كه آن‌ها با فرار مى‌خواهند پناهگاهى براى خود انتخاب كنند كه از هلاکت مصون بمانند ولى به عکس پناهگاه آن‌ها جهنّم مى‌شود نه تنها در جهان دیگر بلکه در این جهان نیز در جهنمى سوزان از ذلّت و بدبختى و شکست و محروميّت ، پناه خواهند گرفت .

لذا در كتاب « عیون‌الاخبار » امام« على بن موسى الرضا (علیه السلام)» در پاسخ يکى از دوستانش كه از فلسفه بسیارى از احکام سؤال مى‌کند در زمینه فلسفه تحریم فرار از جهاد مى‌نویسد : « خداوند به این دلیل فرار از جهاد را تحریم كرده كه موجب وهن و سستى در دین و تحقیر برنامۀ

پیامبران و امامان و پیشوایان عادل مى‌گردد و نیز سبب مى‌شود كه آن‌ها نتوانند بر دشمنان پیروز شوند و دشمن را به خاطر مخالفت با دعوت به توحید پروردگار و از اجراى عدالت و ترك ستمگرى و از میان بردن فساد كیفر دهند ، به علاوه سبب مى‌شود كه دشمنان در برابر مسلمانان جسور شوند و حتى مسلمانان به دست آن‌ها اسیر و مقتول گردند و سرانجام آیین‌خداوند عزّوجلّ برچیده شود ».(1)درمیان‌امتیازات فراوانى كه على (علیه السلام) داشت و گاهى خودش به عنوان سرمشق براى دیگران به آن اشاره مى‌کند همین مسأله عدم فرار از میدان جهاد است آن‌جا كه مى‌فرماید : « اِنّى لَمْ اِفَرَّ مِنَ الزَّحْفِ قَطُّ وَ لَمْ يُبارَزَنى اَحَدٌ اِلاّ سَقَيْتُ الاَرْضَ مِنْ دَمِه : من هیچ‌گاه از برابر انبوه دشمن فرار نکردم ( با این‌که در طول عمرم در میدان‌هاى زیاد شرکت جستم) و هیچ‌کس درمیدان جنگ بامن روبرونشد مگراین‌که زمین را از خونش سیراب كردم » .

17 فَلَمْ تَقْتُلُوهُمْ وَ لكِنَّ اللّهَ قَتَلَهُمْ وَ ما رَمَيْتَ اِذْ رَمَيْتَ وَ لكِنَّ اللّهَ رَمى وَ .


1) « نور الثقلین » ، جلد 2 ، صفحه 138 .

لِيُبْلِىَ الْمُؤْمِنینَ مِنْهُ بَلاآءً حَسَنا اِنَّ اللّهَ سَمیعٌ عَلیمٌ

این شما نبودید كه آن‌ها را كشتید بلکه خداوند آن‌ها راکشت و این تو نبودى ( اى پیامبر كه خاك و ریگ به صورت آن‌ها ) پاشیدى بلکه خدا پاشید و خدا مى‌خواست مؤمنان را به‌این وسیله به‌خوبى بیازماید، خداوند شنوا و دانااست.

« بَلاء » در اصل به معناى آزمایش كردن است منتهى گاهى به وسیله نعمت‌ها است كه آن را « بَلاءٌ حَسَنٌ » مى‌گویند و گاهى به وسیله مصیبت‌ها و مجازات‌ها است‌که به آن «بَلاءٌ سَىِ‌ءٌ» گفته مى‌شود ، چنان‌که درباره بنى اسرائیل مى‌خوانیم : « وَ بَلَوْناهُمْ بِالْحَسَناتِ وَ السَّيِّئاتِ : آن‌ها را به وسیله نعمت‌ها و مصائب آزمودیم » (168/اعراف ). در روایات‌اسلامى و مفسران‌آمده‌است كه‌در روزبدر پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله به على (علیه السلام) فرمود : « مشتى از خاك و سنگریزه از زمین بردار و به من بده » ، على (علیه السلام) چنین‌کرد و پیامبر آن‌ها را به سوى مشرکان پرتاب كرد و فرمود : « شاهَتِ الْوُجُوهُ : رویتان زشت و سیاه باد » و نوشته‌اند كه این كار اثر معجزآسایى داشت و از آن گرد و غبار و سنگریزه در چشم دشمنان فرو ریخت و وحشتى از آن به همه دست

داد . شك نیست كه در ظاهر همه این كارها را پیامبر و مجاهدان بدر انجام دادند ، امّا این‌که مى‌گوید شما نبودید كه این كار را كردید اشاره به این است كه اولاً : قدرت جسمانى و روحانى و نیروى ایمان كه سرچشمه این برنامه‌ها بود از ناحیه خدا به شما بخشیده شد و شما به نیروى خداداد در راه او گام برداشتید و ثانیا : در میدان بدر حوادث معجزآسایى كه سابقا به آن اشاره كردیم تحقق يافت كه مایه تقویت روحیه مجاهدان اسلام و موجب شکست روحیه دشمنان شد این تأثیر فوق‌العاده نیز از ناحیه پروردگار بود . در حقیقت آیه فوق اشاره لطیفى است به مکتب « لا جَبْرَ وَ لا تَفْویضَ بَلْ اَمْرٌ بَيْنَ الاَمْرَيْنِ : نه اجبار است و نه واگذارى مطلق بلکه چیزى است در میان این دو » است زیرا در عین این‌که نسبت كشتن دشمنان را به مسلمانان و نسبت پاشیدن خاك را به پیامبر مى‌دهد در عین حال از آن‌ها این نسبت را سلب مى‌کند ( دقت كنید ) . بدون شك در چنین عبارتى تناقضى وجود ندارد بلکه هدف این است كه این كار ، هم كار شما بود و هم كار خدا ، كار شما بود چون به اراده او انجام گرفت و كار خدا بود چون نیرو و مدد از ناحیه او بود ، بنابراین آن‌ها كه پنداشته‌اند آیه فوق دلیل بر

مکتب جبر است پاسخشان در خود آیه نهفته شده است . در پایان آیه اشاره به نکته مهمّ دیگرى مى‌کند و آن این‌که : میدان بدر يك میدان آزمایش براى مسلمانان بود « و خدا مى‌خواست مؤمنان را از سوى خود به وسیله این پیروزى بیازماید » ( وَ لِيُبْلِىَ الْمُؤْمِنینَ مِنْهُ بَلاآءً حَسَنا ) .

خدا مى‌خواست در این نخستین برخورد مسلّحانه مؤمنان با دشمنان نیرومند طعم پیروزى را به آن‌ها بچشاند و نسبت به آینده امیدوار و دلگرم سازد ، این موهبت الهى آزمونى براى همه آن‌ها بود ، ولى هرگز نباید آن‌ها از این پیروزى نتیجه منفى بگیرند و گرفتار غرور شوند ، دشمن را كوچك بشمرند ، خودسازى و آمادگى را فراموش كنند و از اتکاى به لطف پروردگار غفلت نمایند . لذا با این جمله آیه را تمام مى‌کندکه «خداوند هم شنواست و هم داناست» ( اِنَّ اللّهَ سَمیعٌ عَلیمٌ ) .

یعنى خدا صداى استغاثه پیامبر و مؤمنان را شنید و از صدق نيّت و اخلاص آن‌ها آگاه و باخبر بود و به همین دلیل همگى را مشمول لطف قرار داد و بر دشمن پیروز ساخت و در آینده نیز خدا بر طبق نيّات و میزان اخلاص و اندازه پایمردى و استقامت مسلمانان با آن‌ها

رفتار خواهد كرد ، مؤمنان مخلص و مجاهد سرانجام پیروز مى‌شوند و متظاهران ریاکار و سخنگویان بى‌عمل شکست خواهند خورد .

18 ذلِكُمْ وَ اَنَّ اللّهَ مُوهِنُ كَيْدِ الْكفِرینَ

سرنوشت مؤمنان و كافران همان بود كه دیدید و خداوند نقشه‌هاى كافران را سست مى‌کند.

19 اِنْ‌تَسْتَفْتِحُوافَقَدْ جاآءَكُمُ‌الْفَتْحُ وَاِنْ‌تَنْتَهُوافَهُوَ خَيْرٌ لَكُمْ وَ اِنْ تَعُودُوا نَعُدْ وَ لَنْ تُغْنِىَ عَنْكُمْ فِئَتُكُمْ شَيْئا وَ لَوْ كَثُرَتْ وَ اَنَّ اللّهَ مَعَ الْمُؤْمِنینَ

اگر شما خواهان فتح و پیروزى هستید به سراغ شما آمد و اگر ( از مخالفت ) خوددارى

کنید براى شما بهتر است و اگربازگردید ما هم بازخواهیم گشت ( و اگر به مخالفت‌هاى خود ادامه دهید ما شما را گرفتار دشمن خواهیم كرد ) و جمعیت شما هرچند زیاد باشند شما را بى‌نیاز ( از يارى خدا ) نخواهد كرد و خداوند با مؤمنان است .

بعد از جنگ بدر میان بعضى از مسلمانان تازه كار و ضعیف‌الایمان بر سر تقسیم غنایم جنگى گفتگو واقع شد آیات نازل گردید و آن‌ها را توبیخ كرد و غنایم را دربست در اختیار

پیامبر گذارد و او هم به طور مساوى در میان مسلمانان تقسیم كرد ، سپس براى تعلیم و تربیت مؤمنان ، حوادث جنگ بدر را به ياد آن‌ها آورد كه چگونه خداوند آن‌ها را در برابر يك گروه نیرومند پیروز كرد .

این آیه نیز همان مطلب را دنبال مى‌کند كه اگر شما مسلمانان از خداوند تقاضاى فتح و پیروزى كردید خدا دعاى شما را مستجاب كرد و پیروز شدید و اگر از اعتراض و گفتگو در

برابر پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله خوددارى كنید به سود شما است و اگر به همان روش اعتراض‌آمیز خود بازگردید ما هم بازمى‌گردیم و شما را در چنگال دشمن تنها رها مى‌سازیم و جمعیت شما هرچند زیاد هم باشند بدون يارى خدا كارى از پیش نخواهند برد و خداوند با مؤمنان راستین و مطیع فرمان او و پیامبرش مى‌باشد .

20 ياآ اَيُّهَا الَّذینَ ءَامَنُوآا اَطیعُوا اللّهَ وَ رَسُولَهُ وَ لا تَوَلَّوْا عَنْهُ وَ اَنْتُمْ تَسْمَعُونَ

اى‌کسانى‌که ایمان آورده‌اید اطاعت خدا و پیامبرش راکنید و سرپیچى ننمایید در حالى كه سخنان او را مى‌شنوید .

شك نیست كه اطاعت فرمان خدا بر همه لازم است چه مؤمنان و چه كافران ولى از آن‌جا كه مخاطبین پیامبر و شرکت‌کنندگان در برنامه‌هاى تربیتى او ، مؤمنان بودند روى سخن در این‌جا با آن‌ها است.

21 وَ لا تَكُونُوا كَالَّذینَ قالُوا سَمِعْنا وَ هُمْ لا يَسْمَعُونَ

و همانند كسانى نباشید كه مى‌گفتند : شنیدیم ولى در حقیقت نمى‌شنیدند .

شنوندگان ناشنوا

این تعبیر جالبى است كه قرآن درباره كسانى كه مى‌دانند ولى عمل نمى‌کنند و مى‌شنوند ولى ترتیب اثرنمى‌دهند و ظاهرا در صف مؤمنانند ولى مطیع فرمان نیستند ذکر كرده است ، مى‌گوید : آن‌ها گوش شنوا دارند الفاظ و سخنان را مى‌شنوند و معانى آن را مى‌فهمند امّا چون بر طبق آن عمل نمى‌کنند گویى اصلاً كر هستند ، زیرا همه این مسائل مقدمه عمل است و هنگامى كه عمل نباشد مقدمات بى‌فایده است . درباره این‌که این افراد كه قرآن مى‌گوید داراى چنین صفتى هستند و مسلمانان باید به هوش باشند كه مثل آن‌ها نشوند چه

اشخاصى مى‌باشند ؟ بعضى احتمال داده‌اند منظور منافقانى هستند كه خود را در صف مسلمانان جا زده بودند و بعضى گفته‌اند اشاره به گروهى از يهود مى‌باشد و بعضى اشاره به مشرکان عرب دانسته‌اند ، ولى هیچ مانعى ندارد كه همه گویندگان بدون عمل ، از این گروه‌هاى سه گانه ، در مفهوم آیه وارد باشند .

22 اِنَّ شَرَّ الدَّوآابِّ عِنْدَ اللّهِ الصُّمُّ الْبُكْمُ الَّذینَ لا يَعْقِلُونَ

بدترین جنبندگان نزد خدا افراد كر و لالى هستند كه اندیشه نمى‌کنند .

« صُمّ » جمع « اَصَمّ » به معناى كر و « بُكْم » جمع « اَبْكَم » به معناى لال است .

از آن‌جا كه قرآن كتاب عمل است نه يك كتاب تشریفاتى همه جا روى نتایج تکیه مى‌کند و اصولاً هر موجود بى‌خاصيّتى را معدوم و هر زنده بى‌حرکت و بى‌اثرى را مرده و هر عضوى از اعضاى انسان كه در مسیر هدایت و سعادت او اثر بخش نباشد همانند فقدان آن مى‌شمرد ، در این آیه نیز كسانى كه ظاهرا گوش‌هاى سالم دارند ولى در مسیر شنیدن آیات خدا و سخنان حق و برنامه‌هاى سعادت‌بخش نیستند ، آن‌ها را فاقد گوش مى‌داند و

کسانى كه زبانى سالم دارند امّا مهر سکوت بر لب زده نه دفاعى از حق مى‌کنند و نه مبارزه‌اى با ظلم و فساد نه ارشاد جاهل و نه امر به معروف و نه نهى از منکر و نه دعوت به راه حق بلکه این نعمت بزرگ خدا را در مسیر بیهوده گویى يا تملق و چاپلوسى در برابر صاحبان زر و زور و يا تحریف حق و تقویت باطل به كار مى‌گیرند همچون افراد لال و گنگ مى‌داند و آنان كه از نعمت‌هوش و عقل بهره‌مندند امّا درست‌نمى‌اندیشند همچون دیوانگان مى‌شمرد.

شنیدن سخن حق مراحلى دارد

گاهى انسان تنها الفاظ و عباراتى را مى‌شنود بدون این‌که در مفهوم آن‌ها بیندیشد ، گروهى از افراد لجوج هستند كه حتى حاضر به‌این‌مقدار شنیدن نیز نیستند. چنان‌که قرآن‌مى‌گوید : « وَ قالَ الَّذینَ كَفَرُوا لا تَسْمَعُوا لِهذَا الْقُرْآنِ وَالْغَوْا فیهِ لَعَلَّكُمْ تَغْلِبُونَ: كافران گفتند گوش به این قرآن فراندهید و سر و صدا ایجاد كنید شاید شما پیروز شوید و كسى سخن حق را نشنود » (26/فصلت). و گاه انسان حاضر به شنیدن الفاظ و سخنان هست ولى هیچ‌گاه تصمیم به عمل ندارد ، همچون منافقانى كه در آیه 16 سوره محمّد صلى‌الله‌علیه‌و‌آله به‌آن‌ها اشاره شده‌است

آن‌جاکه مى‌گوید : « وَ مِنْهُمْ مَنْ يَسْتَمِعُ اِلَيْكَ حَتّى اِذا خَرَجُوا مِنْ عِنْدِكَ قالُوا لِلَّذینَ اُوتُوا الْعِلْمَ ماذا قالَ اَنِفا : بعضى از آن منافقان هستند كه به سخنان تو گوش فرا مى‌دهند امّا هنگامى كه از نزد تو بیرون مى‌روند از روى انکار و يا مسخره به افراد آگاه مى‌گویند : این چه سخنى بود كه محمّد صلى‌الله‌علیه‌و‌آله مى‌گفت » .

و گاه وضع آن‌ها طورى است كه حسّ تشخیص نیك و بد از آن‌ها چنان سلب شده كه حتى اگر گوش فرا دهند مطلب حق را درك نمى‌کنند و این خطرناک‌ترین مرحله است . قرآن درباره همه این گروه‌هاى سه گانه مى‌گوید : « آنان در حقیقت افراد كر و ناشنوا هستند زیرا شنواى حقیقى كسى است كه هم گوش فرا مى‌دهد و هم درك مى‌کند و مى‌اندیشد و هم

تصمیم بر عمل از روى اخلاص دارد » . و چه بسیار در عصر و زمان ما كسانى كه به هنگام شنیدن آیات قرآن احساسات نشان مى‌دهند و سروصدا و جمله‌هایى كه حاکى از شور و هیجان است ظاهرمى‌سازند ، ولى تمام همتشان همین است و بس و در عمل آلودگان بینوایى هستند كه هیچ شباهتى با محتواى قرآن ندارند .

23 وَ لَوْ عَلِمَ اللّهُ فیهِمْ خَيْرا لاَسْمَعَهُمْ وَ لَوْ اَسْمَعَهُمْ لَتَوَلَّوْا وَ هُمْ‌مُعْرِضُونَ

واگرخداوند خیرى درآن‌ها مى‌دانست (حرف حق را) به گوش آن‌ها مى‌رسانید ولى (بااین حالى كه دارند)اگر حق‌را به گوش آن‌ها برساند سرپیچى كرده و روگردان مى‌شوند.

در پاره‌اى‌از روایات آمده‌است كه جمعى از بت‌پرستان لجوج نزد پیامبر آمدند و گفتند : اگر جدّ بزرگ ما « قُصَىُّ بْنُ كِلابٍ » را از قبر زنده كنى و گواهى به نبوّت تو دهد ما همگى تسلیم خواهیم شد . آیه فوق نازل شد و گفت : « اگر این‌ها همین سخن را از روى حقیقت مى‌گفتند خداوند به طرز معجزآسایى این كار را براى آن‌ها انجام مى‌داد » . ولى آن‌ها دروغ مى‌گویند و بهانه مى‌گیرند و هدفشان شانه خالى كردن از زیر بار حقّ است . « و اگر با این حال خداوند خواسته آن‌ها را بپذیرد و سخنان حق را بیش از این به گوش آن‌ها بخواند و يا جدّشان قُصَىُّ بْنُ كِلابٍ را زنده كند و گواهى او را بشنوند باز روگردان مى‌شوند و اعراض مى‌کنند » ( وَ لَوْ اَسْمَعَهُمْ لَتَوَلَّوْا وَ هُمْ مُعْرِضُونَ ) . این جمله‌ها درباره كسانى است كه بارها سخنان حق را شنیده‌اند و آیات روح‌پرور قرآن به گوش آن‌ها رسیده و محتواى عالى آن را فهمیده‌اند ولى باز بر اثر تعصّب و لجاجت در مقام انکار برآمدند ، این چنین افراد

شایستگى هدایت را بر اثر اعمالشان از دست داده‌اند و دیگر خدا و پیامبرش را با آن‌ها كارى نیست . این آیه جواب دندان‌شکنى است براى پیروان مکتب جبر و نشان مى‌دهد كه سرچشمه همه سعادت‌ها از خود انسان شروع مى‌شود و خداوند هم بر طبق آمادگى‌ها و شایستگى‌هایى كه مردم از خود نشان مى‌دهند با آن‌ها رفتار مى‌کند .

24 ياآ اَيُّهَا الَّذینَ ءَامَنُوا اسْتَجیبُوا لِلّهِ وَ لِلرَّسُولِ أِذا دَعاكُمْ لِمايُحْيیكُمْ وَاعْلَمُوآا اَنَّ اللّهَ يَحُولُ بَيْنَ الْمَرْءِوَ قَلْبِه وَ اَنَّهُآ اِلَيْهِ تُحْشَرُونَ

اى كسانى كه ایمان آورده‌اید دعوت‌خداو پیامبررااجابت‌کنیدهنگامى‌که شما را به‌سوى چیزى مى‌خواند كه مایه حیاتتان است و بدانید خداوند میان انسان و قلب او حائل مى‌شود و این‌که همه شما نزد او (در قیامت) اجتماع خواهید كرد .

دعوت به سوى حیات و زندگى

آیه فوق باصراحت مى‌گوید كه دعوت اسلام ، دعوت به سوى حیات و زندگى است حیات معنوى، حیات مادى، حیات فرهنگى، حیات اقتصادى ، حیات سیاسى به معناى

واقعى ، حیات اخلاقى و اجتماعى و بالاخره حیات و زندگى در تمام زمینه‌ها . این تعبیر كوتاه‌ترین و جامع‌ترین تعبیرى است كه درباره اسلام و آیین حق آمده است اگر كسى بپرسد اسلام هدفش چیست و چه چیز مى‌تواند به ما بدهد ؟ در يك جمله كوتاه مى‌گوییم هدفش حیات در تمام زمینه‌ها و این‌را به ما مى‌بخشد . آیا مردم قبل از طلوع اسلام و دعوت قرآن ، مرده بودند كه قرآن آن‌ها را دعوت به حیات مى‌کند ؟ پاسخ این سؤال این است كه آرى آن‌ها فاقد حیات به معنى قرآنیش بودند ، زیرا مى‌دانیم حیات و زندگى مراحل مختلفى دارد كه قرآن به همه آن‌ها اشاره كرده است . گاهى به معناى حیات گیاهى آمده آن‌چنان كه مى‌گوید : « اِعْلَمُوا اَنَّ اللّهَ يُحْىِ الاَرْضَ بَعْدَ مَوْتِها : بدانید خدا زمین را پس از مرگ زنده مى‌کند » ( 17 / حدید ) . و گاهى به معناى حیات حیوانى ذکر شده مانند : « اِنَّ الَّذى اَحْياها لَمُحْىِ الْمَوْتى : خداوندى كه آن ( زمین ) را زنده كرد مردگان را نیز زنده مى‌کند » ( 39 / فصلت ) . و زمانى به معناى حیات فکرى و عقلانى و انسانى آمده است مانند : « اَوَ مَنْ كانَ مَيْتا فَاَحْيَيْناهُ: آیا آن‌کس‌که مرده و گمراه بود و هدایتش كردیم همانند گمراهان است ؟ » ( 122 / انعام ) . و

گاهى به معناى حیات‌جاودان جهان دیگر آمده مانند:«یالَيْتَنى قَدَّمْتُ لِحَياتى: اى كاش براى زندگى امروز ( روز رستاخیز ) چیزى از پیش فرستاده بودم » ( 24 / فجر ) . و زمانى به معناى علم و توانایى بى‌حد و انتها مى‌آید آن‌چنان كه درباره خدا مى‌گوییم : « هُوَ الْحَىُّ الَّذى لا يَمُوتُ : او زنده‌اى است كه برایش مرگ وجود ندارد » . با توجه به آن‌چه در اقسام حیات گفتیم روشن مى‌شود كه مردم عصر جاهلى گرچه زندگى مادّى حیوانى داشتند امّا از زندگى انسانى و معنوى و عقلانى محروم بودند قرآن آمد و آن‌ها را دعوت به حیات و زندگى كرد . و از این‌جا به خوبى معلوم مى‌شود آن‌ها كه دین و مذهب را در يك سلسله برنامه‌هاى خشك و بى‌روح و خارج از محدوده زندگى و در حاشیه برنامه‌هاى فکرى و اجتماعى مى‌پندارند چه‌قدر دراشتباهند يك دین راستین آن است كه حرکت در همه زمینه‌هاى زندگى ایجاد كند روح بدهد فکر و اندیشه بدهد ، احساس مسؤولیت بیافریند ، همبستگى و اتحاد و ترقى و تکامل در همه زمینه‌ها ایجاد كند و به تمام معنى حیات آفرین بوده باشد . سپس مى‌گوید : « بدانید كه خداوند میان انسان و قلب او حائل مى‌شود و این‌که همه شما نزد او در قیامت اجتماع خواهید كرد »

(وَاعْلَمُوا اَنَّ اللّهَ يَحُولُ بَيْنَ الْمَرْءِ وَ قَلْبِه وَ اَنَّهُ اِلَيْهِ تُحْشَرُونَ) .

منظور از قلب روح و عقل است و اما این‌که خدا چگونه میان انسان و روح و عقل او قرار مى‌گیرد احتمالات فراوانى درباره آن داده شده است .

امّا با يك نظر كلّى مى‌توان همه تفسیرهایى را كه در این خصوص ذکر كرده‌اند در يك تفسیر واحد جمع كرد و آن این‌که خداوند در همه جا حاضر و ناظر و به همه موجودات احاطه دارد در عین این‌که با موجودات این جهان يکى نیست از آن‌ها هم جدا و بیگانه نمى‌باشد ، مرگ و حیات ، علم و قدرت ، آرامش و امنيّت ، توفیق و سعادت همه در دست او و به قدرت اوست و به همین دلیل نه انسان چیزى را مى‌تواند از او مکتوم دارد و نه كارى را بى‌توفیق او انجام دهد و نه سزاوار است به غیر او روى آورد و از غیر او تقاضا كند ، چراکه او مالك همه چیز است و محیط به تمام وجود انسان .

25 وَاتَّقُوا فِتْنَةً لا تُصیبَنَّ الَّذینَ ظَلَمُوا مِنْكُمْ خاآصَّةً وَ اعْلَمُوآا اَنَ‌اللّهَ شَدیدُ الْعِقابِ

و از فتنه‌اى بپرهیزید كه تنها به ستمکاران شما نمى‌رسد ( بلکه همه را فرا خواهد گرفت

چراکه دیگران سکوت اختیار كرده‌اند ) و بدانید خداوند كیفر شدید دارد .

« فِتْنَة » در قرآن مجید در موارد متعددى به كار رفته گاهى به معناى آزمایش و امتحان و گاهى به معناى بلا و مصیبت و عذاب آمده است ، این كلمه در اصل به معناى داخل كردن طلا در كوره است تا خوبى و بدى آن آشکار شود سپس به معنى آزمایش‌ها كه نشان‌دهنده چگونگى صفات باطنى انسان‌ها است به كار برده شده است و همچنین در مورد بلاها و

مجازات‌ها كه باعث تصفیه روح انسان و يا تخفیف گناه اوست به كار مى‌رود . در آیه مورد بحث « فِتْنَة » به معناى بلاها و مصائب اجتماعى است كه دامن همه را مى‌گیرد و به‌اصطلاح خشك و تر در آن مى‌سوزند . و درحقیقت خاصیت حوادث اجتماعى چنین است هنگامى كه جامعه در اداء رسالت خود كوتاهى كند و بر اثر آن قانون شکنى‌ها و هرج و مرج‌ها و ناامنى‌ها و مانند آن به بار آید نیکان و بدان در آتش آن مى‌سوزند و این اخطارى است كه خداوند در این آیه به همه جوامع اسلامى مى‌کند و مفهوم آن این است : افراد جامعه نه تنها موظفند وظایف خود را انجام دهند بلکه موظفند دیگران را هم به انجام وظیفه وادارند زیرا

اختلاف و پراکندگى و ناهماهنگى در مسائل اجتماعى موجب شکست برنامه‌ها خواهد شد و دود آن در چشم همه مى‌رود ، من نمى‌توانم بگویم چون وظیفه خود را انجام داده‌ام از آثار شوم وظیفه نشناسى‌هاى دیگران برکنار خواهم ماند چه این‌که آثار مسائل اجتماعى فردى و شخصى نیست . این درست به آن مى‌ماند كه براى جلوگیرى از هجوم دشمنى صدهزار نفر سرباز نیرومند لازم باشد اگر عده‌اى مثلاً پنجاه هزار نفر وظیفه خود را انجام دهند ، مسلما كافى نخواهد بود و نتایج شوم شکست هم وظیفه شناسان را مى‌گیرد و هم وظیفه نشناسان را و همان‌طور كه گفتیم خاصیت مسائل جمعى و گروهى همین است . این حقیقت را به بیان دیگرى نیز مى‌توان روشن ساخت و آن این‌که : نیکان جامعه وظیفه دارند كه در برابر بدان سکوت نکنند اگر سکوت اختیار كنند در سرنوشت آن‌ها نزد خداوند سهیم و شریك خواهند بود .

چنان‌که در حدیث معروفى‌از پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله نقل‌شده كه فرمود : « اِنَّ اللّهَ عَزَّ وَ جَلَّ لا يُعَذِّبُ الْعامَّةَ بِعَمَلِ الْخاصَّةِ حَتّى يَرَوُا الْمُنْكَرَ بَيْنَ ظَهْرانیهِمْ وَ هُمْ قادِرُونَ عَلى اَنْ يُنْكِرُوهُ فَاِذا فَعَلُوا

ذلِكَ عَذَّبَ اللّهُ الْخاصَّةَ وَ الْعامَّةَ : خداوند عز و جل هرگز عموم را به خاطر عمل گروهى خاص مجازات نمى‌کند مگر آن زمان كه منکرات در میان آن‌ها آشکار گردد و توانایى بر انکار آن داشته باشند در عین حال سکوت كنند در این هنگام خداوند آن گروه خاص و همه توده اجتماع را مجازات خواهد كرد » .(1)ازآن‌چه گفتیم روشن‌مى‌شودکه این‌حکم هم‌در زمینه‌مجازات‌هاى الهى در دنیا و آخرت صادق است و هم در زمینه نتایج و آثار اعمال گروهى و دسته جمعى . در پایان آیه با زبان تهدیدآمیز مى‌گوید : « بدانید خداوند مجازاتش شدید است » ( وَ اعْلَمُوآا اَنَّ اللّهَ شَدیدُ الْعِقابِ ) . مبادا لطف و رحمت خدا آن‌ها را غافل كند و شدّت مجازات‌هاى الهى را به دست فراموشى بسپارند و آشوب‌ها و فتنه‌ها دامان آن‌ها را بگیرد همان‌گونه كه دامان جامعه اسلامى را گرفت و بر اثر فراموش كردن این سنن الهى آن‌ها را به قهقرا كشانید . يك نگاه كوتاه به جوامع .


1) « تفسیر المنار » ، جلد 9 ، صفحه 638 .

اسلامى در عصر ما و شکست‌هاى پى در پى كه در برابر دشمنان دامن گیرشان مى‌شود و فتنه‌هاى « استعمار » و « صهیونیسم » و « الحاد » و مادّيگرى و مفاسد اخلاقى و متلاشى شدن خانواده‌ها و سقوط جوانان در دامن فحشاء و انحطاط و عقب‌گرد علمى ، حقیقت و محتواى آیه را مجسّم مى‌سازد كه چگونه این فتنه‌ها دامن كوچك و بزرگ ، نیك و بد و عالم و جاهل را فراگرفته است و این‌ها همچنان ادامه خواهد يافت تا آن زمان كه مسلمانان روح اجتماعى پیدا كنند و نظارت همگانى را در جامعه عملاً بپذیرند و دو وظیفه امر به معروف و نهى از منکر به عنوان وظیفه قطعى و تخلّف‌ناپذیر عملى گردد .

26 وَاذْكُرُوآا اِذْاَنْتُمْ قَلیلٌ‌مُسْتَضْعَفُونَ فِى الاَرْضِ تَخافُونَ اَنْ يَتَخَطَّفَكُمُ النّاسُ فَأویكُمْ وَ اَيَّدَكُمْ بِنَصْرِه وَرَزَقَكُمْ مِنَ‌الطَّيِّبتِ‌لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ

و به خاطر بیاورید هنگامى كه شما گروهى كوچك و اندك و ضعیف در روى زمین بودید آن‌چنان كه مى‌ترسیدید مردم شما را بربایند ولى او شما را پناه داد و يارى‌کرد و از روزى‌هاى پاکیزه بهره‌مند ساخت تا شکر نعمتش را به جا آورید.

تعبیر « يَتَخَطَّفَكُمُ النّاسُ » تعبیر لطیفى است كه نهایت ضعف و كمى نفرات مسلمانان را در آن زمان آشکار مى‌سازد آن‌چنان كه گویى همانند يك جسم كوچك در هوا معلّق بودند كه دشمن به آسانى مى‌توانست آن‌ها را برباید و این اشاره به وضع مسلمانان در مكّه قبل از هجرت در برابر مشرکان نیرومند و يا اشاره به مسلمانان بعد از هجرت در مقابل قدرت‌هاى بزرگ آن روز همانند ایران و روم است.

27 ياآ اَيُّهَا الَّذینَ ءَامَنُوا لا تَخُونُوا اللّهَ وَ الرَّسُولَ وَ تَخُونُوآا اَمنتِكُمْ وَ اَنْتُمْ تَعْلَمُونَ

اى كسانى كه ایمان آورده‌اید به خدا و پیامبر خیانت نکنید و ( نیز ) در امانات خود خیانت روا مدارید در حالى‌که متوجهید و مى‌دانید .

خیانت و سرچشمه آن

« خیانت » در اصل به معناى خوددارى از پرداخت حقّى است كه انسان پرداختن آن را تعهد كرده و آن ضد « امانت » است . خیانت به خدا و پیامبر آن است كه اسرار نظامى

مسلمانان را به اختیار دیگران بگذارند و يا دشمنان را در مبارزه خود تقویت كنند و يا به‌طور كلّى واجبات و محرمات و برنامه‌هاى الهى را پشت سر بیفکنند ، لذا از « ابن عباس » نقل شده كه هر كس چیزى از برنامه‌هاى اسلامى را ترك كند يك نوع خیانت نسبت به خدا و پیامبر مرتکب شده است .

سپس مى‌گوید : « در امانات خود نیز خیانت نکنید » ( وَ تَخُونُوآا اَمنتِكُمْ ) .(1)

امانت گرچه معمولاً به امانت‌هاى مالى گفته مى‌شود ولى در منطق قرآن مفهوم وسیعى دارد كه تمام شؤن زندگى اجتماعى و سیاسى و اخلاقى را دربرمى‌گیرد ، لذا در حدیث وارد شده كه « اَلْمَجالِسُ بِالاَمانَةِ : گفتگوهایى كه در جلسه خصوصى مى‌شود امانت است » . و در حدیث دیگرى مى‌خوانیم : « اِذا حَدَثَ الرَّجُلُ بِحَدیثٍ ثُمَّ الْتَفَتَ فَهُوَ اَمانَةٌ : هنگامى كه كسى براى .


1) « تَخُونُوا » در اصل « لا تَخُونُوا » است كه «لا» به قرینه جمله سابق محذوف گردیده است .

دیگرى سخنى نقل كند سپس به اطراف خود بنگرد ( كه آیا كسى آن را شنیده يا نه ) این سخن امانت است » . روى این جهت آب و خاك اسلام در دست مسلمانان امانت الهى است ، فرزندان آن‌ها امانت هستند و از همه بالاتر قرآن مجید و تعلیماتش امانت بزرگ پروردگار محسوب مى‌شود . بعضى گفته‌اند امانت خدا آیین اوست و امانت پیامبر سنّت اوست و امانت مؤمنان اموال و اسرار آن‌ها مى‌باشد ولى امانت در آیه فوق همه را شامل مى‌شود . به هرحال خیانت در امانت از منفورترین اعمال و از زشت‌ترین گناهان است ، كسى كه در امانت خیانت مى‌کند در حقیقت منافق است، چنان‌که در حدیث‌از پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله نقل شده: «ايَةُ الْمُنافِقِ ثَلاثٌ ؛ اِذاحَدَثَ كَذَبَ وَ اِذا وَعَدَ اَخْلَفَ وَ اِذَا ائْتُمِنَ خانَ وَ اِنْ صامَ وَ صَلّى وَ زَعَمَ اَنَّهُ مُسْلِمٌ : نشانه منافق سه چیز است : هنگام سخن دروغ مى‌گوید و به هنگامى وعده مى‌دهد تخلف مى‌کند و به هنگامى كه امانتى نزد او بگذارند خیانت مى‌نماید ، چنین كسى منافق است هرچند روزه بگیرد و نماز بخواند و خود را مسلمان بداند » . اصولاً ترك خیانت در امانت از وظایف و حقوق انسانى است يعنى حتى اگر صاحب امانت مسلمان هم نباشد نمى‌توان در امانت او خیانت كرد . در پایان آیه

مى‌گوید : ممکن است از روى اشتباه و بى‌اطلاعى چیزى را كه خیانت است مرتکب‌شوید ولى هرگز آگاهانه اقدام به‌چنین كارى نکنید (وَ اَنْتُمْ تَعْلَمُونَ) .

28 وَ اعْلَمُوآا اَنَّماآ اَمْوالُكُمْ وَ اَوْلدُكُمْ فِتْنَةٌ وَ اَنَّ اللّهَ عِنْدَآهُ اَجْرٌ عَظیمٌ

و بدانید اموال و اولاد شما وسیله آزمایش است و پاداش عظیم ( براى آن‌ها كه از عهده امتحان برآیند ) نزد خدا است .

« فِتْنَة » در این گونه موارد به معناى وسیله آزمایش است و در حقیقت مهم‌ترین وسیله آزمون ایمان و كفر ، شخصیت و فقدان شخصيّت و میزان ارزش انسانى اشخاص ، همین دو موضوع است . چگونگى به دست آوردن اموال و چگونگى خرج كردن آن‌ها و طرز نگاهدارى آن و میزان دلبستگى و علاقه به آن ، همگى میدان‌هاى آزمایش بشر است بسیارند كسانى كه از نظر عبادات معمولى و تظاهر به دین و مذهب و حتى گاهى از نظر انجام مستحبات ، بسیار سخت‌گیرند و وفادارند ، امّا به هنگامى كه پاى يك مسأله مالى به میان مى‌آید ، همه چیز كنار مى‌رود و تمام قوانین الهى و مسائل انسانى و حق و عدالت ، به دست

فراموشى سپرده مى‌شود . در مورد فرزندان ، كه میوه‌هاى قلب انسان و شکوفه‌هاى حیات او هستند نیز غالبا چنین است بسیارى از كسانى را كه به ظاهر پاى‌بند به امور دینى و مسائل اخلاقى هستند مى‌بینیم كه به هنگامى كه پاى فرزندشان به میان مى‌آید گویى پرده‌اى بر افکارشان مى‌افتد و همه این مسائل را فراموش مى‌کنند ، عشق به فرزند سبب مى‌شود كه حرام را حلال و حلال را حرام بشمرند و براى تأمین آینده خیالى او تن به هر كارى بدهند و هر حقى را زیر پا بگذارند ، باید خود را در این دو میدان بزرگ امتحان ، به خدابسپاریم و به‌هوش باشیم‌که بسیار كسان، دراین دو میدان لغزیدند و سقوط كردند و نفرین ابدى را براى خود فراهم ساختند .

در این‌جا سؤالاتى است از قبیل این‌که چرا خداوند با آن احاطه علمى كه دارد مردم را آزمایش مى‌کند و این‌که چرا آزمایش خدا عمومى است و حتّى پیامبران را شامل مى‌شود ؟ و این‌که موادّ آزمایش الهى و راه پیروزى در آن‌ها چیست ؟ كه پاسخ همه این سؤالات در جلد اول تفسیر نمونه صفحه 384 تا صفحه 390 بیان شده است .

29 ياآ اَيُّهَا الَّذینَ ءَامَنُوآا اِنْ تَتَّقُوا اللّهَ يَجْعَلْ لَكُمْ فُرْقانا وَ يُكَفِّرْعَنْكُمْ سَيِّئاتِكُمْ وَ يَغْفِرْ لَكُمْ وَ اللّهُ ذُوالْفَضْلِ الْعَظیمِ

اى كسانى كه ایمان آورده‌اید اگر از ( مخالفت فرمان ) خدابپرهیزید براى شما وسیله‌اى براى جدایى حق‌از باطل قرارمى‌دهد ( و روشن‌بینى خاصى كه در پرتو آن حق را از باطل خواهید شناخت ) و گناهان شما را مى‌پوشاند و شما را مى‌آمرزد و خداوند فضل و بخشش عظیم دارد .

ایمان و روشن بینى

« فُرْقان » صیغه مبالغه از ماده « فَرَقَ » است و در این‌جا به معناى چیزى است كه به خوبى حق را از باطل جدا مى‌کند . این جمله كوتاه و پرمعنا يکى از مهمّ‌ترین مسائل سرنوشت‌ساز انسان را بیان كرده و آن این‌که در مسیر راهى كه انسان به سوى پیروزى‌ها مى‌رود همیشه پرتگاه‌ها و بیراهه‌هایى وجود دارد كه اگر آن‌ها را به خوبى نبیند و نشناسد و پرهیز نکند چنان سقوط مى‌کند كه اثرى از او باقى نماند، در این راه مهم‌ترین مسأله ،

شناخت حق و باطل ، شناخت نیك و بد ، شناخت دوست و دشمن ، شناخت مفید و زیان بخش و شناخت عوامل سعادت و يا بدبختى است ، اگر به راستى انسان این حقایق را به‌خوبى بشناسد رسیدن به‌مقصد براى او آسان است . مشکل این است كه در بسیارى از این‌گونه موارد انسان گرفتار اشتباه مى‌شود باطل را به جاى حق مى‌پندارد و دشمن را به جاى دوست انتخاب مى‌کند و بیراهه‌ها را شاهراه . در این‌جا دید و درك نیرومندى لازم است و نورانيّت و روشن‌بینى فوق العاده . آیه فوق مى‌گوید : این دید و درك ثمره درخت تقوى است امّا چگونه تقوى و پرهیز از گناه و هوى و هوس‌هاى سرکش به انسان چنین دید و درکى مى‌دهد شاید براى بعضى مبهم باشد امّا كمى دقت پیوند میان این دو را روشن مى‌سازد . توضیح این‌که : « اولاً » نیروى عقل انسان به قدر كافى براى درك حقایق آماده است ولى پرده‌هایى از حرص و طمع و شهوت و خودبینى و حسد و عشق‌هاى افراطى به مال و زن و فرزند و جاه و مقام همچون دود سیاهى در مقابل دیده عقل آشکار مى‌گردد و يا مانند غبار غلیظى فضاى اطراف را مى‌پوشاند و پیداست كه در چنین محیط تاریکى انسان

چهرۀ حق و باطل را نمى‌تواند بنگرد ، امّا اگر با آب تقوى این غبار زدوده شود و این دود سیاه و تاریك از میان برود دیدن چهره حق آسان است . و ثانیا : مى‌دانیم كه هر كمالى در هر جا وجود دارد پرتوى از كمال حق است و هر قدر انسان به خدا نزدیک‌تر شود پرتو نیرومندترى ازآن كمال مطلق در وجوداو انعکاس خواهد يافت ، روى این حساب همه علم و دانش‌ها از علم و دانش او سرچشمه مى‌گیرد و هر گاه انسان در پرتو تقوى و پرهیز از گناه و هوى و هوس به او نزدیک‌تر شود و قطره وجود خود را به اقیانوس بیکران هستى او پیوند دهد سهم بیشترى ازآن علم و دانش خواهدگرفت . و به تعبیر دیگر قلب آدمى همچون آیینه است و وجود هستى پروردگار همچون آفتاب عالمتاب ، اگر این آیینه را زنگار هوى و هوس تیره و تار كند نورى در آن منعکس نخواهد شد ، امّا هنگامى كه در پرتو تقوى و پرهیزکارى صیقل داده شود و زنگارها از میان برود نور خیره‌کننده آن آفتاب پرفروغ در آن منعکس مى‌گردد و همه جا را روشن مى‌سازد . لذا در طول تاریخ در حالات مردان و زنان پرهیزکار روشن‌بینى‌هایى مشاهده مى‌کنیم كه هرگز از طریق علم و دانش معمولى قابل درك نیست ،

آن‌ها بسیارى از حوادث را كه در لابلاى آشوب‌هاى اجتماعى ریشه آن ناشناخته بود به خوبى مى‌شناختند و چهره‌هاى منفور دشمنان حق را از پشت هزاران پرده فریبنده مى‌دیدند . این اثر عجیب تقوى در شناخت واقعى و دید و درك انسان‌ها در بسیارى از روایات و آیات دیگر نیز آمده است ، در سوره بقره آیه 282 « وَاتَّقُوا اللّهَ وَ يُعَلِّمُكُمُ اللّهُ : تقوى پیشه كنید و خداوند به شما تعلیم مى‌دهد » . و در حدیث معروفى آمده است : « اَلْمُؤْمِنُ يَنْظُرُ بِنُورِ اللّهِ : انسان باایمان با نور خدا مى‌بیند » و در « نهج البلاغه » در كلمات قصار مى‌خوانیم : «اَكْثَرُ مَصارِعِ الْعُقُولِ تَحْتَ بُرُوقِ الْمَطامِعِ : زمین خوردن عقل‌ها غالبا به خاطر برق طمع است كه چشم عقل را از كار مى‌اندازد و پرتگاه‌ها و لغزشگاه‌ها را نمى‌بیند » . ثالثا : از نظر تجزیه و تحلیل عقلى نیز پیوند میان تقوى و درك حقایق قابل فهم است ، زیرا مثلاً جوامعى كه بر محور هوى و هوس مى‌گردد و دستگاه‌هاى تبلیغاتى آن‌ها در مسیر دامن زدن به همین هوى و هوس‌ها گام برمى‌دارد ، روزنامه‌ها مروج فساد مى‌شوند ، رادیوها بلندگوى آلودگى و انحرافات مى‌گردند و تلویزیون‌ها در خدمت هوى و هوس هستند ، بدیهى است در چنین جامعه‌اى

تمیز حق از باطل و خوب از بد ، براى غالب مردم بسیار مشکل است ، بنابراین آن بى‌تقوایى سرچشمه این فقدان تشخیص و يا سوء تشخیص است . و يا فى‌المثل در خانواده‌اى كه تقوا نیست و كودکان در محیط آلوده پرورش مى‌یابند و از همان طفولیت به فساد و بى‌بند و بارى خو مى‌گیرند در آینده كه بزرگ مى‌شوند تشخیص نیکى‌ها از بدى‌ها براى آن‌ها مشکل مى‌شود ، اصولاً به كار افتادن نیروها و انرژى‌ها و هدر رفتن این سرمایه‌ها در راه گناه موجب مى‌شود كه مردم از نظر درك و اطلاع ، در سطحى پایین قرار گیرند و افکار منحطى داشته باشند هرچند در صنایع و زندگى مادى پیشروى كنند . بنابراین به خوبى مى‌بینیم كه هر بى‌تقوایى سرچشمه يك نوع ناآگاهى و يا سوء تشخیص است ، به همین جهت در دنیاى ماشینى امروز جوامعى را مشاهده مى‌کنیم كه از نظر علم و صنعت بسیار پیشرفته‌اند ولى در زندگى روزانه خود چنان گرفتار نابسامانى‌ها و تضادهاى وحشتناکى هستند كه انسان را در تعجب فرو مى‌برد ، این‌ها همه عظمت این گفته قرآن را روشن مى‌سازد . و با توجه به این‌که تقوا منحصر به تقواى عملى نیست ، بلکه تقواى فکرى

و عقلى را شامل مى‌شود ، این حقیقت آشکارتر خواهد شد ، تقواى فکرى در برابر بى‌بند و بارى فکرى به این معناست كه ما در مطالعات خود به دنبال مدارك صحیح و مطالب اصیل برویم و بدون تحقیق كافى و دقّت لازم در هیچ مسأله‌اى اظهار عقیده نکنیم ، آن‌ها كه تقواى فکرى را به كار مى‌بندند بدون شك بسیار آسان‌تر از بى‌بند و بارها به نتایج صحیح مى‌رسند ولى آن‌ها كه در انتخاب مدارك و طرز استدلال بى‌بند و بارند اشتباهاتشان فوق العاده زیاد است .

امّا مطلب مهمى كه باید جدا به آن توجه داشت و مانند بسیارى دیگر از مفاهیم سازنده اسلامى در میان ما مسلمانان دشتخوش تحریف شده ، بسیارند كسانى كه خیال مى‌کنند آدم با تقوى كسى است كه زیاد بدن و لباس خود را آب بکشد و همه كس و همه چیز را نجس يا مشکوك بداند و در مسائل اجتماعى به انزوا درآید و دست به سیاه و سفیدنزند و در برابر

هرمسأله‌اى سکوت اختیارکند ، این‌گونه تفسیرهاى غلط براى تقوا و پرهیزکارى در واقع يکى از عوامل انحطاط جوامع اسلامى محسوب مى‌گردد ، چنین تقوایى نه آگاهى مى‌آفریند و نه روشن بینى و فرقان و جدایى حق از باطل . اکنون كه نخستین پاداش

پرهیزکاران روشن شد به تفسیر بقیه آیه و سایر پاداش‌هاى چهارگانه آن‌ها مى‌پردازیم . قرآن مى‌گوید : علاوه بر تشخیص حق از باطل نتیجه پرهیزکارى این است كه « خداوند گناهان شما را مى‌پوشاند و آثار آن را از وجود شما برمى‌دارد » ( وَ يُكَفِّرْعَنْكُمْ سَيِّئاتِكُمْ ) . به علاوه « شما را مشمول آمرزش خود قرار مى‌دهد » ( وَ يَغْفِرْ لَكُمْ ) . و پاداش‌هاى فراوان دیگرى در انتظار شماست كه جز خدا نمى‌داند زیرا « خداوند فضل و بخشش عظیم دارد » ( وَ اللّهُ ذُوالْفَضْلِ الْعَظیمِ ) . این چهار اثر ، میوه‌هاى درخت تقوا و پرهیزکارى هستند و وجود رابطه طبیعى در میان تقوا و پاره‌اى از این آثار مانعى از آن نمى‌شود كه همه آن‌ها را به خدا نسبت بدهیم ، زیرا كرارا در این تفسیر گفته‌ایم كه هر موجودى هر اثرى دارد به‌خواست خداست و لذاهم مى‌توان آن‌اثررا به خدا نسبت‌داد و هم به آن موجود. در این‌که میان « تکفیر سیئات » و « غفران » چه تفاوتى است بعضى از مفسران معتقدند كه اوّلى اشاره به پرده پوشى در دنیا و دومى اشاره به رهایى از مجازات در آخرت است . ولى احتمال دیگرى در این‌جا وجود دارد كه « تکفیر سیئات » اشاره به آثار روانى و اجتماعى گناهان دارد كه در پرتو تقوا و پرهیزکارى از میان مى‌رود .

30 وَ اِذْيَمْكُرُ بِكَ‌الَّذینَ كَفَرُوالِيُثْبِتُوكَ اَوْيَقْتُلُوكَ‌اَوْ يُخْرِجُوكَ‌وَ يَمْكُرُونَ وَ يَمْكُرُاللّهُ وَ اللّهُ خَيْرُ الْمكِرینَ

(به‌خاطربیاور) هنگامى‌راکه كافران نقشه‌مى‌کشیدندکه تورا به زندان‌بیفکنند، يا به‌قتل برسانند و يا این‌که (از مکه)خارج سازند، آن‌ها چاره اندیشیدند (و تدبیر مى‌کردند) و خداوند هم تدبیر مى‌کرد و خدا بهترین چاره جویان (و مدیران) است.

کلمه « مَكْر » در لغت عرب به معنى تدبیر و چاره‌اندیشى و طرح نقشه است نه به معنى معروفى كه در فارسى امروز دارد ، همان‌طور كه « حیله » نیز در لغت به معنى چاره‌اندیشى است . ولى در فارسى امروز به معنى نقشه‌هاى مخفیانه زیانبخش به كار مى‌رود . مفسران و محدّثان ، آیه فوق را اشاره به حوادثى مى‌دانند كه منتهى به هجرت پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله از مكّه به مدینه شد ، این حوادث كه با تعبیراتى مختلف نقل شده همگى يك حقیقت را تعقیب مى‌کنند و آن این‌که خداوند به طرز اعجازآمیزى پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله را از دام يك خطر بزرگ و قطعى رهایى بخشید ، جریان حادثه طبق نقل « دُرُّ الْمَنْثُور » چنین است : گروهى از قریش و

اشراف مكّه از قبایل مختلف جمع شدند تا در « دارُالنُّدْوَة » ( محلّ انعقاد جلسات مشورتى بزرگان مكّه ) اجتماع كنند و درباره خطرى كه از ناحیه پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله آن‌ها را تهدید مى‌کرد بیندیشند . ( مى‌گویند ) در اثناء راه پیرمرد خوش ظاهرى به آن‌ها برخورد كرد كه در واقع همان شیطان بود (یا انسانى‌که داراى روح و فکر شیطانى) از او پرسیدند : كیستى ؟ گفت : پیرمردى از اهل نجد هستم چون از تصمیم شما با خبر شدم خواستم در مجلس شما حضور يابم و عقیده و خیرخواهى خود را از شما دریغ ندارم ، گفتند : بسیار خوب داخل شو ، او هم همراه آن‌ها به دارُالنُّدْوَة وارد شد . يکى از حاضران رو به جمعیت كرد و گفت : درباره این مرد ( اشاره به پیامبر اسلام ) باید فکرى كنید ، زیرا به خدا سوگند بیم آن مى‌رود كه بر شما پیروز گردد ( و آیین و عظمت شما را درهم پیچد ) . يکى پیشنهاد كرد او را « حبس »کنید تا در زندان جان‌بدهد ... . پیرمرد نجدى این نظر را ردّ كرد و گفت : بیم آن مى‌رود كه طرفدارانش بریزند و در يک‌فرصت مناسب اورا از زندان آزاد كنند و او را از این سرزمین بیرون ببرند، باید فکر اساسى‌ترى كنید . دیگرى گفت : او را از میان خود بیرون

کنید تا از دست او راحت شوید ، زیرا همین‌که از میان شما بیرون برود هر كار كند ضررى به شما نخواهد زد و سر و كارش با دیگران است . پیرمرد نجدى گفت : به خدا سوگند این هم عقیده درستى نیست ، مگر شیرینى گفتار و طلاقت زبان و نفوذ او در دل‌ها نمى‌بینید ، اگر این كار را انجام دهید به سراغ سایر عرب مى‌رود و گرد او را مى‌گیرند ، سپس با انبوه جمعیت به سراغ شما بازمى‌گردد و شما را از شهرهاى خود مى‌راند و بزرگان شما را به قتل مى‌رساند ، جمعیت گفتند : به خدا راست مى‌گوید فکر دیگرى كنید . « ابوجهل » كه تا آن وقت ساکت بود به سخن درآمد و گفت : من عقیده‌اى دارم كه غیر از آن صحیح نمى‌دانم ، گفتند : چه عقیده‌اى ؟ گفت : از هر قبیله‌اى جوانى شجاع و شمشیر زن را انتخاب مى‌کنیم و به دست هر يك شمشیر برنده‌اى مى‌دهیم تا در فرصتى مناسب دسته‌جمعى به او حمله كنند و هنگامى كه به این صورت او را به قتل برسانید خونش در همه قبایل پخش مى‌شود و باور نمى‌کنم طائفه بنى هاشم بتوانند با همه طوایف قریش بجنگد و مسلما در این صورت به خونبها راضى مى‌شوند و ما هم از آزار او راحت خواهیم شد . پیرمرد نجدى ( با

خوشحالى ) گفت : به خدا رأى صحیح همین است كه این جوانمرد گفت : من هم غیر از آن عقیده‌اى ندارم ( و به این ترتیب این پیشنهاد به اتفاق عموم پذیرفته شد ) و آن‌ها با این تصمیم پراکنده شدند . جبرئیل فرود آمد و به پیامبر دستور داد كه شب را در بستر خویش نخوابد . پیامبر شبانه به سوى غار « ثور » حرکت كرد و سفارش نمود على (علیه السلام) در بستر او بخوابد ( تا كسانى كه از درز در مراقب بستر پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله بودند او را در بسترش خیال كنند و تا صبح مهلت دهند و او از منطقه خطر دور شود ) . هنگامى‌که صبح شد و به خانه ریختند و جستجوکردند على (علیه السلام) را در بسترپیامبر دیدند و به‌این ترتیب خداوند نقشه‌هاى آنان را نقش بر آب كرد، صدا زدند پس محمّد صلى‌الله‌علیه‌و‌آله كجاست ؟ فرمود : « نمى‌دانم » آن‌ها به دنبال ردّ پاى پیامبر حرکت كردند تا به كوه رسیدند و به نزدیکى غار ( امّا با تعجب دیدند كه تار عنکبوتى در جلو غار نمایان است ) به يکدیگر گفتند : اگر او در این غار بود اثرى از این تارهاى عنکبوت بر در غار وجود نداشت و به این ترتیب بازگشتند . پیامبر سه روز در غار ماند ( و هنگامى كه دشمنان همه بیابان‌هاى مكّه را جستجو كردند و خسته و مأیوس

بازگشتند او به سوى مدینه حرکت كرد ) .(1)

سرآغاز هجرت

بعضى معتقدند كه این آیه و پنج آیه بعد از آن ، در مكّه نازل شده است چون اشاره به جریان هجرت « پیامبر » صلى‌الله‌علیه‌و‌آله مى‌کند ، ولى طرز بیان آیه گواهى مى‌دهد كه بعد از هجرت نازل گردیده است چون به شکل بازگویى حادثه گذشته است ، بنابراین آیه اگر چه اشاره به جریان هجرت دارد ولى مسلما در مدینه نازل شده و بازگوکننده يك خاطره بزرگ و نعمت عظیم پروردگار بر پیامبر و مسلمانان است .

اگر در حادثه هجرت پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله درست بیندیشیم به این نکته برخورد مى‌کنیم كه آن‌ها حداکثر نیروى فکرى و جسمانى خویش را براى نابود كردن پیامبر اسلام به كار بردند و


1) « المَنار » و « مجمع البیان » ذیل آیه فوق .

حتّى پس از آن‌که پیامبر از چنگال آن‌ها بیرون رفت يکصد شتر كه در آن روز سرمایه عظیمى بود براى يافتن پیامبر جایزه تعیین كردند و افرادى بسیار به خاطر تعصب مذهبى و يا به دست آوردن این جایزه بزرگ كوه‌ها و بیابان‌هاى اطراف مكّه را زیر پا گذاردند و حتّى تا دم در غار آمدند ولى خداوند با يك وسیله بسیار ساده و كوچك ، چند تار عنکبوت ، همه این طرح‌ها را نقش بر آب كرد و با توجّه به این‌که مسأله هجرت سرآغاز مرحله نوینى از تاریخ اسلام بلکه تاریخ بشریت بود نتیجه مى‌گیریم كه خداوند به وسیله چند تار عنکبوت مسیر تاریخ بشریت را تغییر داد . این منحصر به جریان هجرت نیست بلکه تاریخ انبیاء نشان مى‌دهد كه همواره خداوند براى درهم كوبیدن گردنکشان از ساده‌ترین وسایل استفاده مى‌کرده گاهى از وزش باد و زمانى از انبوه پشه‌ها و گاهى از پرنده كوچك ابابیل و مانند این‌ها ، تا ضعف و ناتوانى بشر را در برابر قدرت بى‌پایانش آشکار سازد و او را از فکر طغیان و سرکشى بازدارد .

این نکته نیز قابل توجه است كه توسّل به این سه موضوع : « زندان » ، « تبعید » و

« كشتار » منحصر به مشرکان مکه در برابر پیامبر نبود بلکه همیشه جبّاران براى كوتاه كردن زبان مصلحان و از میان بردن نفوذ آن‌ها در میان توده‌هاى رنجدیده اجتماع به يکى از این سه موضوع توسل مى‌جستند ، ولى همان‌گونه كه اقدام مشرکان مكّه در مورد پیامبر نتیجه معکوس داد و مقدمه تحرك و جنبش تازه‌اى در اسلام شد این‌گونه سخت‌گیرى‌ها در موارد

دیگر نیز معمولاً نتیجه معکوس بخشیده است .

31 وَ اِذا تُتْلى عَلَيْهِمْ‌ءَ ایتُنا قالُوا قَدْ سَمِعْنا لَوْ نَشاآءُ لَقُلْنا مِثْلَ هذآا اِنْ هذآا اِلاّ اَسطیرُ الاَوَّلینَ

و هنگامى كه آیات ما بر آن‌ها خوانده مى‌شود مى‌گویند :شنیدیم ( چیز مهمى نیست ) ما هم اگر بخواهیم مثل آن رامى‌گوییم این‌ها افسانه‌هاى پیشینیان است ( ولى دروغ مى‌گویند و هرگز مثل آن را نمى‌آورند ) .

این سخن را در حالى مى‌گفتند كه بارها به فکر مبارزه با قرآن افتاده و از آن عاجز گشته بودند ، آن‌ها به خوبى مى‌دانستند كه توانایى بر معارضه با قرآن ندارند ، ولى از روى تعصب

و كینه توزى و يا براى اغفال مردم مى‌گفتند این آیات مهمّ نیست ، ما هم مثل آن را مى‌توانیم بیاوریم اما هیچ‌گاه نیاوردند ، این يکى از منطق‌هاى نادرستشان بود كه با ادعاهاى توخالى و بى‌اساس ، مانند همه جباران تاریخ ، سعى داشتند كاخ قدرتشان را چند روزى بر پا دارند .

32 وَ اِذْقالُوااللّهُمَّ اِنْ كانَ هذاهُوَالْحَقَّ مِنْ‌عِنْدِكَ‌فَأَمْطِرْ عَلَيْناحِجارَةً مِنَ السَّماآءِ اَوِ ائْتِنا بِعَذابٍ‌اَلیمٍ

و (به‌خاطر بیاور) زمانى‌راکه گفتند: پروردگارا! اگراین‌حق‌است‌و ازطرف‌تو است بارانى از سنگ از آسمان بر ما فرود آر ، يا عذاب دردناکى براى ما بفرست .

این سخن را به خاطر آن مى‌گفتند كه بر اثر شدت تعصّب و لجاجت چنان مى‌پنداشتند كه آیین اسلام صد در صد بى‌اساس است وگرنه كسى كه احتمال حقّانيّت آن را مى‌دهد چنین نفرینى به خود نمى‌کند ، این احتمال نیز وجود دارد كه سرکردگان مشرکان براى اغفال مردم گاهى چنین سخنى را مى‌گفتند تا به افراد ساده لوح نشان دهند آیین محمّد صلى الله علیه و‌آله به

کلّى باطل است ، در حالى كه در دلشان چنین نبود .

گویا مشرکان در این سخن مى‌خواستند این مطلب را وانمود كنند كه تو درباره انبیاى پیشین مى‌گویى ، خداوند دشمنانشان را گاهى به‌وسیله بارانى از سنگ مجازات كرد ( همانند قوم لوط ) اگر راست مى‌گویى تو نیز چنین كن.

در «مجمع‌البیان» از امام صادق چنین نقل شده: «پس ازآن‌که پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله على (علیه السلام) را در غدیر خم به خلافت منصوب كرد و فرمود : « مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ » این مسأله در همه جا منتشر شد ، « نعمان بن حارث فِهْرى » ( كه از منافقان بود ) خدمت پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله آمد و گفت : « به ما گفتى شهادت به توحید و نفى بت‌ها بدهیم و گواهى به رسالت تو بدهیم و دستور به جهاد و حج و روزه و نماز و زکوة دادى ، همه را پذیرفتیم ، ولى به‌این قناعت نکردى و این‌پسر ( منظورش على (علیه السلام) بن ابیطالب است ) را خلیفه كردى و گفتى "مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىُّ مَوْلاهُ" آیا این سخن از تو است يا دستورى از طرف خداست ؟ » . پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله فرمود : « به‌خدایى كه جزاو معبودى‌نیست ازناحیه خداست »، نعمان‌برگشت در حالى كه مى‌گفت :

«اَللّهُمَّ اِنْ كانَ هذا هُوَ الْحَقُّ مِنْ عِنْدِكَ فَاَمْطِرْ عَلَيْنا حِجارَةً مِنَ السَّماءِ : خداوندا اگر این سخن از ناحیه تو است بارانى از سنگ از آسمان بفرست » چیزى نگذشت كه سنگى بر او سقوط كرد و كشته شد .(1)

33 وَ ما كانَ اللّهُ لِيُعَذِّبَهُمْ وَ اَنْتَ فیهِمْ وَ ما كانَ اللّهُ مُعَذِّبَهُمْ وَ هُمْ يَسْتَغْفِرُونَ

ولى خداوند ، تا تو در میان آن‌ها هستى آن‌ها را مجازات نخواهد كرد و ( نیز ) تا استغفار مى‌کنند خدا عذابشان نمى‌کند.

مفهوم آیه اختصاص به مردم عصر پیامبر ندارد بلکه يك قانون كلّى درباره همه مردم است ، لذا در حدیث معروفى كه در منابع شیعه از حضرت على (علیه السلام) و در منابع اهل تسنن از شاگرد على (علیه السلام) ابن عباس نقل شده مى‌خوانیم : « كانَ فِى الاَرْضِ اَمانانِ مِنْ عَذابِ اللّهِ وَ قَدْ رُفِعَ اَحَدُهُما فَدُونَكُمْ الاْخَرُ فَتَمَسَّكُوا بِهِ وَقَرَأَ هذِهِ الاَيَةَ : در روى زمین دو وسیله امنيّت از عذاب الهى .


1) « نور الثقلین » ، جلد 2 ، صفحه 151 .

بود كه يکى از آن‌ها ( كه وجود پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله بود ) برداشته شد ، هم اکنون به دوّمى ( يعنى استغفار ) تمسك جویید » سپس آیه فوق را تلاوت فرمود .(1)از آیه فوق و این حدیث روشن مى‌شود كه وجود پیامبران وسیله مؤثرى براى امنيّت مردم در برابر بلاهاى سخت و سنگین و پس از آن استغفار و توبه و روى آوردن به درگاه حق عامل دیگرى است . اما اگر عامل دوم نیز برچیده شود جوامع بشرى هیچ‌گونه مصونیتى در برابر مجازات‌هاى دردناکى‌که به خاطر گناهانشان در انتظار آن‌هاست نخواهند داشت ، این مجازات‌ها در شکل حوادث دردناکى طبیعى و يا جنگ‌هاى خانمانسوز و ویرانگر يا اشکال دیگر آشکار مى‌شوند ، همان‌گونه كه انواع مختلف آن را تاکنون دیده يا شنیده‌ایم . در دعاى كمیل كه از حضرت على (علیه السلام) نقل شده مى‌خوانیم : « اَللّهُمَّ اغْفِرْلِىَ الذُّنُوبَ الَّتى تُنْزِلُ الْبَلاءَ : خداوندا ! گناهانى را كه مایه نزول بلاها مى‌شود بر من ببخش » این تعبیر نشان مى‌دهد كه اگر استغفار نباشد بسیارى از گناهان مى‌توانند .


1) « نهج البلاغه » ، كلمات قصار .

سرچشمه نزول بلاها شوند . ذکر این نکته نیز لازم است كه منظور از استغفار گفتن و تکرار جمله « خدایا مرا ببخش » يا « اَللّهُمَّ اغْفِرْلى » نیست ، بلکه روح استغفار يك حالت بازگشت به سوى حق و آمادگى براى جبران گذشته است .

34 وَ مالَهُمْ اَلاّيُعَذِّبَهُمُ‌اللّهُ وَ هُمْ يَصُدُّونَ عَنِ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ وَ ما كانُوآا اَوْلِياآءَهُ اِنْ اَوْلِياآءُهُ اِلاَّ الْمُتَّقُونَ وَلكِنَّ اَكْثَرَهُمْ لا يَعْلَمُونَ

چرا خدا آن‌هارا مجازات‌نکند با این‌که‌از (عبادت‌موحدان‌در كنار) مسجدالحرام جلوگیرى مى‌کنند در حالى كه سرپرست آن نیستند ، سرپرست آن فقط پرهیزکارانند ولى بیشتر آن‌ها نمى‌دانند .

این اشاره به زمانى است كه مسلمانان در مكّه بودند و حق نداشتند آزادانه در كنار خانه خدا اقامه نماز جماعت كنند و با انواع مزاحمت‌ها و شکنجه‌ها روبرو مى‌شدند و يا اشاره به ممانعت‌هایى است‌که بعدا از انجام مراسم حجّ و عمره نسبت به مؤمنان به عمل مى‌آوردند . عجیب این‌که این مشرکان آلوده خود را صاحب اختیار و سرپرست این كانون بزرگ عبادت

مى‌پنداشتند ولى قرآن اضافه مى‌کند « آن‌ها هرگز سرپرستان این مرکز مقدّس نبودند » ( وَ ما كانُوآا اَوْلِياآءَهُ ) . هرچند خود را متوليّان و صاحبان اختیار خانه خدا مى‌پنداشتند ، « تنها كسانى حق این سرپرستى را دارند كه موحّد و پرهیزکار باشند » ( اِنْ اَوْلِياآءُهُ اِلاَّ الْمُتَّقُونَ ) . « ولى غالب آن‌ها از این واقعیت بى‌خبرند » ( وَ لكِنَّ اَكْثَرَهُمْ لا يَعْلَمُونَ ). گرچه این حکم درباره مسجدالحرام گفته شده است ، ولى درواقع شامل همه كانون‌هاى دینى و مساجد و مراکز مذهبى مى‌شود ، «متولیان» و « متصدیان » آن‌ها باید از پاک‌ترین و پرهیزکارترین و فعّال‌ترین مردم باشند كه این كانون‌ها را پاك و زنده و مرکز تعلیم و تربیت و بیدارى و آگاهى قرار دهند ، نه مشتى افراد كثیف و وابسته و خودفروخته و آلوده كه این مراکز را تبدیل به « دكّه تجارتى » و « مرکز تخدیر افکار » و « بیگانگى از حق » سازند و به عقیده ما اگر مسلمانان همین دستور اسلامى را درباره مساجد و كانون‌هاى مذهبى اجرامى‌کردند امروز جوامع اسلامى شکل دیگرى داشت .

35 وَ ما كانَ صَلاتُهُمْ عِنْدَ الْبَيْتِ اِلاّ مُكآءً وَ تَصْدِيَةً فَذُوقُوا الْعَذابَ بِما كُنْتُمْ تَكْفُرُونَ

نماز آن‌ها ( كه مدعى هستند ما هم نماز داریم ) نزد خانه ( خدا )چیزى جز « سوت كشیدن »

و « كف زدن » نبود، پس بچشید عذاب ( الهى ) را به خاطر كفرتان .

در تاریخ مى‌خوانیم كه گروهى از اعراب در زمان جاهلیت به هنگام طواف خانه كعبه لخت مادرزاد مى‌شدند و سوت مى‌کشیدند و كف مى‌زدند و نام آن را عبادت مى‌گذاشتند و نیز نقل شده هنگامى كه پیامبر در كنار حجرالاسود صلى‌الله‌علیه‌و‌آله رو به سوى شمال مى‌ایستاد ( كه هم مقابل كعبه باشد و هم بیت‌المقدس ) و مشغول نماز مى‌شد دو نفر از طایفه « بنى سهم » در طرف راست و چپ آن حضرت مى‌ایستادند يکى « صیحه » مى‌کشید و دیگرى « كف » مى‌زد تا نماز پیامبر را مشوش كنند . هنگامى كه انسان صفحات تاریخ عرب جاهلى را ورق مى‌زند و قسمت‌هایى را كه از آن در قرآن آمده مورد بررسى قرار مى‌دهد مى‌بیند با كمال تعجّب در عصر ما كه به اصطلاح عصر فضا و اتم نیز است كسانى هستند كه با تکرار اعمال زمان جاهلیت خود را در صف عبادت كنندگان مى‌پندارند ، آیات قرآن و گاهى اشعارى در مدح پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله و على (علیه السلام) است با نغمه‌هاى موسیقى توأم مى‌کنند و حرکاتى شبیه رقص به سر و گردن و دست‌هاى خود مى‌دهند و نام آن را بزرگداشت این مقدسات مى‌گذارند ،

این اعمال گاهى به نام وجد و سماع و زمانى به نام ذکر و حال و گاهى به نام‌هاى دیگر در خانقاه‌ها و غیر خانقاه‌ها انجام مى‌گیرد . در حالى كه اسلام از همه این كارها بیزار است و این اعمال نمونه دیگرى از اعمال جاهلى است .

36 اِنَ‌الَّذینَ كَفَرُوا يُنْفِقُونَ اَمْولَهُمْ لِيَصُدُّوا عَنْ سَبیلِ اللّهِ فَسَيُنْفِقُونَها ثُمَّ تَكُونُ عَلَيْهِمْ حَسْرَةً ثُمَّ يُغْلَبُونَ وَ الَّذینَ كَفَرُوآا اِلى جَهَنَّمَ يُحْشَرُونَ

آن‌هاکه كافر شدند اموالشان را براى بازداشتن مردم از راه‌خدا انفاق مى‌کنند ، آن‌ها این اموال را ( كه براى به دست‌آوردن آن زحمت كشیده‌اند در این راه ) انفاق مى‌نمایند، اما مایه حسرت و اندوهشان خواهد شد و سپس شکست خواهند خورد و ( در جهان دیگر این ) كافران همگى به سوى دوزخ مى‌روند.

از این آیه استفاده مى‌شود كه آن‌ها حتّى قبل از شکست خوردن متوجه بیهودگى كار خود مى‌شوند و چون نتیجه كافى در برابر اموالى كه صرف كرده‌اند نمى‌بینند گرفتار رنج و اندوه مى‌گردند و این يکى از مجازات‌هاى آن‌ها در دنیا است . مجازات دیگرشان شکست برنامه‌هایشان است ، زیرا

افراد زرخرید و مزدور و آن‌ها كه به عشق مال و ثروت نبرد مى‌کنند هرگز نمى‌توانند دربرابر افراد باایمانى‌که به‌خاطر هدف مقدسى مى‌جنگند بایستند . حوادث دنیاى معاصر ما نیز بارها نشان داده كه دولت‌هاى نیرومند كه سربازانشان را با پول و وسایل شهوت تشویق به جنگ مى‌کردند در برابر ملت‌هاى كوچکى كه از روى ایمان مى‌جنگیدند به رسوایى مغلوب شدند . آن‌چه در آیه فوق آمده در جهان امروز ما نیز نمونه‌هاى فراوانى دارد ، نیروهاى اهریمنى استعمار و طرفداران ظلم و فساد و ستمگرى و حامیان مذاهب خرافى و باطل ، سرمایه‌هاى كلانى براى پیشبرد اهدافشان و بازداشتن انسان‌ها از راه حق به اشکال مختلفى مصرف مى‌کنند ، گاهى در لباس مزدوران جنگى و زمانى در شکل كمک‌هاى ظاهرا انسانى ، مانند ساختن بیمارستان‌ها و درمانگاه‌ها و زمان دیگرى به شکل كمک‌هاى فرهنگى و مانند آن ، امّا ماهیت و هدف نهایى همه يکى است و آن توسعه استعمار و ظلم و ستم است و اگر مؤمنان راستین همانند مجاهدان بدر، صفوف متشکلّ و پرمقاومتى داشته باشند، مى‌توانند همه این نقشه‌ها را نقش بر آب كنند و حسرت این سرمایه‌ها را به دلشان بگذارند و سرانجام جمعشان را به دوزخ بفرستند .

37 لِيَمیزَ اللّهُ الْخَبیثَ مِنَ الطَّيِّبِ وَ يَجْعَلَ الْخَبیثَ بَعْضَهُ عَلىبَعْضٍ فَيَرْكُمَهُ جَمیعا فَيَجْعَلَهُ فى جَهَنَّمَ اوُلآئِكَ هُمُ الْخسِرُونَ

( این‌ها همه ) به‌خاطر آن‌است كه خداوند ( مى‌خواهد ) ناپاک‌را از پاك جدا سازد و ناپاک‌ها را روى هم بگذارد و متراکم‌سازد و يک‌جادر دوزخ قراردهد و این‌ها هستند زیانکاران.

این يك سنّت الهى است كه براى همیشه « پاك » و « ناپاك » « مخلص » و « ریاکار » « مجاهد راستین » و « دروغین » « كارهاى الهى » و « شیطانى » « برنامه‌هاى انسانى » و « ضدانسانى » ناشناخته نمى‌مانند ، بلکه سرانجام صفوف از يکدیگر مشخص مى‌گردد و حق جلوه خود را نشان خواهد داد و البته این در صورتى است كه طرفدارانش همانند مسلمانان راستین « بدر » از آگاهى و فداکارى كافى برخوردار باشند .

38 قُلْ لِلَّذینَ كَفَرُوآا اِنْ يَنْتَهُوا يُغْفَرْ لَهُمْ ما قَدَ سَلَفَ وَ اِنْ يَعُودُوا فَقَدْ مَضَتْ سُنَّتُ الاَوَّلینَ

به كسانى كه كافر شدند بگو ؛ چنان‌چه از مخالفت بازایستند ( و ایمان آورند ) گذشتۀ

آن‌ها بخشوده خواهد شد و اگر به اعمال سابق بازگردند سنّت خداوند در گذشتگان درباره آن‌ها جارى مى‌شود .

از این آیه استفاده مى‌شود كه با قبول اسلام گذشته هر چه باشد مورد عفو قرار مى‌گیرد و این همان چیزى است كه در روایات اسلامى به عنوان يك قانون كلّى آمده است ، گاهى به عبارت « اَلاِْسْلامُ يَجُبُّ ما قَبْلَهُ : اسلام ماقبل خود را مى‌پوشاند » و يا به تعبیر دیگر كه از طرق اهل سنّت از پیامبر نقل شده : « اِنَّ الاِْسْلامَ يَهْدِمُ ماکانَ قَبْلَهُ وَ اِنَ‌الْهِجْرَةَ تَهْدِمُ ما كانَ قَبْلَها وَ اِنَّ الْحَجَّ يَهْدِمُ ما كانَ قَبْلَهُ : اسلام آن‌چه را كه قبل از آن است از میان مى‌برد و هجرت كردن نیز قبل خود را از میان مى‌برد و حج خانه خدا ماقبل خود را محو مى‌کند » .(1)منظور این است اعمال و كارهاى خلاف و حتى ترك فرائض و واجبات كه قبل از اسلام انجام گرفته به خاطر پذیرش اسلام از میان خواهد رفت و این قانون عطف به گذشته نمى‌شود لذا در كتب فقه اسلامى .


1) « صحیح مسلم طبق نقل المَنار » ، جلد 9 ، صفحه 665 .

مى‌خوانیم بر شخصى كه مسلمان مى‌شود حتى قضاء عبادات گذشته لازم نیست . سپس اضافه مى‌کند امّا اگر از روش نادرست خود بازنایستند « و به اعمال سابق بازگردند سنّت خداوند در پیشینیان درباره آن‌ها انجام مى‌شود » ( وَ اِنْ يَعُودُوا فَقَدْ مَضَتْ سُنَّتَ الاَوَّلینَ ) . منظور از این سنّت همان سرنوشتى است كه دشمنان حق در برابر انبیاء و حتى خود مشرکان مكّه در برابر پیامبر در جنگ بدر به آن گرفتار شدند ، در سوره غافر آیه 51 مى‌خوانیم : « اِنّا لَنَنْصُرُ رُسُلَنا وَالَّذینَ امَنُوا فِى‌الْحَيوةِ‌الدُّنْيا وَ يَوْمَ يَقُومُ الاَشْهادُ : ما رسولان خود و مؤمنان را در زندگى دنیا و روز رستاخیز كه گواهان برمى‌خیزند يارى مى‌کنیم » همچنین در سوره اسراء آیه 77 پس از ذکر درهم پیچیده شدن زندگى دشمنان اسلام مى‌خوانیم : « سُنَّةَ مَنْ قَدْ اَرْسَلْنا قَبْلَكَ مِنْ رُسُلِنا وَ لا تَجِدُ لِسُنَّتِنا تَحْویلاً : این سنت ما درباره پیامبران پیشین است و این سنّت هرگز دگرگون نمى‌شود » .

39 وَ قتِلُوهُمْ حَتّى لا تَكُونَ فِتْنَةٌ وَ يَكُونَ الدّينُ كُلُّهُ لِلّهِ فَاِنِ انْتَهَوا فَاِنَّ اللّهَ بِما يَعْمَلُونَ بَصیرٌ

و باآن‌ها پیکار كنید تا فتنه (شرك و سلب آزادى)برچیده شود و دین (و پرستش) همه

مخصوص خداباشد و اگر آن‌ها (از راه‌شرك و فسادبازگردندو ازاعمال نادرست) خوددارى كنند (خداوند آن‌هارا مى‌پذیرد) خدا به آن چه انجام مى‌دهند بیناست.

« فِتْنَة » مفهوم وسیعى دارد كه هر گونه اعمال فشار را شامل مى‌شود ، لذا گاهى در قرآن كلمه فتنه به معنى شرك و بت‌پرستى كه انواع محدودیت‌ها و فشارها را براى جامعه دربردارد گفته شده ، همچنین به فشارهایى كه از ناحیه دشمنان براى جلوگیرى از گسترش دعوت اسلام و به منظور خفه كردن نداى حق‌طلبان و حتى بازگرداندن مؤمنان به‌سوى كفر به‌عمل مى‌آید « فِتْنَة » اطلاق شده است .

در آیه فوق بعضى از مفسران فتنه را به معنى شرك و بعضى به معنى كوشش‌هاى دشمنان براى سلب آزادى فکرى و اجتماعى از مسلمانان گرفته‌اند ، ولى حق این است كه

مفهوم آیه مفهوم وسیعى است كه هم « شرك » را شامل مى‌شود و ( به قرینه جمله وَ يَكُونَ الدّينُ كُلُّهُ لِلّهِ ) و هم سایر فشارهایى‌که از طرف دشمنان به مسلمانان وارد مى‌شد .

هدف جهاد و يك بشارت

آیۀ فوق به دو قسمت از اهداف مقدس جهاد اسلامى اشاره مى‌کند :

✓ 1 - برچیدن بساط بت‌پرستى و از میان بردن بتکده‌ها ، زیرا آزادى دینى مخصوص كسانى است كه از يکى از ادیان آسمانى پیروى كنند و در برابر آن‌ها اعمال فشار براى تغییر عقیده صحیح نیست ، ولى بت‌پرستى نه دین است و نه مکتب بلکه خرافه است و انحراف و حکومت اسلامى باید نخست از طریق تبلیغ و اگر ممکن نشد از طریق توسّل به‌زور بساط بت‌پرستى را از همه جا برچیند و بتخانه‌ها را ویران كند .

✓ 2 - به دست آوردن آزادى بیان و تبلیغ و نشر اسلام ، در این قسمت نیز اسلام اجازه مى‌دهد كه اگر كسانى با اعمال خود جلو آزادى عمل مسلمانان را در نشر و تبلیغ و دعوت به اسلام بگیرند آن‌ها حق دارند متوسّل به جهاد آزادى بخش شوند و راه را براى تبلیغ منطقى بگشایند ( براى توضیح بیشتر به تفسیر نمونه جلد 2 صفحه 15 تا 18 مراجعه فرمایید ) . در تفسیرهاى اهل سنت مانند تفسیر آلوسى ( تفسیر روح‌البیان ) و تفاسیر مختلف شیعه از امام صادق چنین نقل شده كه فرمود : « لَمْ يَجِى‌ءْ تَأْویلُ هذِهِ الاْيَةِ وَ لَوْ قامَ قائِمُنا بَعْدُ سَيَرى مَنْ يُدْرِكُهُ ما يَكُونُ مِنْ تَأْویلِ هذِهِ الاْيَةِ وَ لَيَبْلُغَنَّ دینُ‌مُحَمَّدٍ مابَلَغَ‌اللَّيْلُ حَتّى لايَكُونُ مُشْرِكُ عَلى

ظَهْرِ الاَرْضِ : تأویل و تفسیر نهایى این آیه هنوز فرانرسیده‌است و هنگامى كه قائم ما قیام كند كسانى كه زمان او را درك كنند تأویل این آیه را خواهنددید، به‌خداسوگندکه درآن موقع‌دین محمّد صلى‌الله‌علیه‌و‌آله به‌تمام نقاطى‌که شب پوشش آرام‌بخش خودرا برآن‌مى‌افکند خواهدرسیدتادرسراسر روى‌زمین مشرك و بت‌پرستى باقى‌نماند» .(1)

40 وَ اِنْ تَوَلَّوْا فَاعْلَمُوآا اَنَّ اللّهَ مَوْلیكُمْ نِعْمَ الْمَوْلى وَ نِعْمَ النَّصیرُ

و اگر سرپیچى‌کنند بدانید (ضررى به شما نمى‌زنند)خداوندسرپرست شماست، او بهترین سرپرست و بهترین ياور است .

پایان جزء نهم .


1) « مجمع البیان » .

فهرست مطالب

موضوع صفحه

متن تأییدیه مرجع عالیقدر حضرت آیة اللّه العظمى مکارم شیرازى··· 6

متن تأییدیه حضرت آیة‌اللّه مرتضى مقتدایى مدیر حوزه علمیه قم··· 8

ویژگى‌ها و مزایاى كتاب " تفسیر جوان"··· 10

اگرهشدارهامؤثر نیفتد··· 19

عمران و آبادى در سایه ایمان و تقوا··· 21

چرا ملل فاقد ایمان ، زندگى مرفه دارند ؟··· 23

خاطره‌درگیرى‌هاى موسى (علیه السلام)و فرعون··· 36

دوران‌هاى پنج‌گانه زندگى موسى (علیه السلام)··· 37

آیا تبدیل عصا به مار عظیم ، ممکن است ؟··· 42

فهرست مطالب

موضوع صفحه

مبارزه موسى (علیه السلام)شروع مى‌شود··· 46

صحنه عجیب سِحر ساحران··· 52

استفاده از سلاح مشابه··· 53

چگونه سرانجام حق پیروز شد··· 57

تهدیدهاى بیهوده··· 64

استقامت در سایه‌آگاهى··· 67

مجازات‌هاى بیدارکننده··· 76

فال‌نیك و بد··· 80

بلاهاى پى‌درپى و رنگارنگ··· 86

فهرست مطالب

موضوع صفحه

پیمان شکنى‌هاى مکرر··· 92

سرانجام‌دردناك قوم‌فرعون··· 94

پیشنهاد بت‌سازى به موسى (علیه السلام)··· 99

جهل و نادانى ، سرچشمه انحراف انسان است··· 100

تأثیر محیط در رفتار افراد جامعه··· 103

وعده گاه بزرگ··· 107

حدیث منزلت··· 110

اسناد حدیث منزلت··· 111

حدیث منزلت درشش‌مورد··· 117

فهرست مطالب

موضوع صفحه

طبق‌حدیث‌منزلت،على (علیه السلام) جانشین‌بى‌واسطه‌پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله است··· 121

پرسش‌ها پیرامون حدیث منزلت··· 122

تقاضاى مشاهده پروردگار··· 127

چرا موسى (علیه السلام)تقاضاى رؤیت‌کرد ؟··· 128

آیا مشاهده خدا امکان‌پذیر است ؟··· 130

منظور از جلوه خدا چیست ؟··· 130

موسى (علیه السلام)از چه چیز توبه كرد؟··· 134

خداوند به هیچ‌وجه قابل رؤیت نیست··· 135

الواح تورات··· 136

فهرست مطالب

موضوع صفحه

خداوند چگونه با موسى (علیه السلام)سخن گفت؟··· 140

سر نوشت متکبران··· 142

آغاز گوساله‌پرستى يهود··· 145

چگونه گوساله طلایى صدا كرد؟··· 147

عکس‌العمل شدید در برابر گوساله پرستان··· 152

مقایسه‌اى میان تواریخ قرآن و تورات كنونى··· 157

نمایندگان بنى‌اسرائیل در میعادگاه خدا··· 164

از چنین پیامبرى پیروى كنید··· 175

پنج دلیل براى نبوت در يك آیه··· 180

فهرست مطالب

موضوع صفحه

چگونه پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله اُمّى بود ؟··· 181

بشارت ظهور پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله در كتب عهدین··· 186

دعوت جهانى پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله ··· 190

گوشه‌اى از نعمت‌هاى خدا به بنى‌اسرائیل··· 193

« حِطَّة » چیست و چه معنى دارد ؟··· 197

یك سرگذشت عبرت انگیز··· 199

چگونه دست به گناه زدند ؟··· 206

چه كسانى رهایى يافتند؟··· 207

آیا هر دو گروه ، يك نوع كیفر داشتند ؟··· 208

فهرست مطالب

موضوع صفحه

آیا مسخ ، جسمانى بوده يا روحانى ؟··· 208

خلافکارى زیر پوشش كلاه شرعى··· 212

اَشکال مختلف آزمون‌هاى الهى··· 214

پراکندگى‌یهود··· 216

مفهوم اصلاحات واقعى··· 222

آخرین سخن درباره قوم يهود··· 224

پیمان نخستین و عالم ذرّ··· 229

دانشمندى كه‌در خدمت فراعنه‌درآمد··· 231

بَلْعَم باعُورا دانشمند دنیاپرست و منحرف··· 234

فهرست مطالب

موضوع صفحه

نشانه‌هاى دوزخیان··· 239

اسماءِ حسنى چیست ؟··· 246

اسم اعظم خدا··· 252

گروه رستگاران··· 253

مجازات استدراج··· 256

قیامت كى خواهد آمد··· 266

اسرار نهان را فقط خدا مى‌داند··· 269

آیا پیامبر از غیب آگاهى نداشت ؟··· 272

کفران يك نعمت بزرگ الهى··· 275

فهرست مطالب

موضوع صفحه

جامع‌ترین آیه اخلاقى در قرآن··· 286

وسوسه‌هاى شیطان··· 288

به هنگام شنیدن تلاوت قرآن خاموش باشید··· 292

فضیلت تلاوت سوره « انفال »··· 299

انفال چیست ؟··· 300

اهمیت ایجاد تفاهم بین مردم··· 304

پنج صفت ویژه‌مؤمنان··· 308

غزوه‌بدر نخستین درگیرى‌مسلحانه‌اسلام و كفر··· 315

آیا فرشتگان جنگیدند؟··· 330

فهرست مطالب

موضوع صفحه

فرار از جهادممنوع··· 337

شنوندگان‌ناشنوا··· 347

شنیدن سخن حق مراحلى دارد··· 349

دعوت به سوى حیات و زندگى··· 352

خیانت و سرچشمه‌آن··· 360

ایمان و روشن بینى··· 365

سرآغاز هجرت··· 376

هدف جهاد و يك بشارت··· 391