ghaemiyeh.com
سرشناسه:بیستونی، محمد، 1337 -
عنوان قراردادی:تفسیر نمونه .برگزیده
عنوان و نام پدیدآور:تفسیر جوان (برگرفته از تفسیر نمونه)= A new narration of Holy Qur'an for young youth/ به اهتمام محمد بیستونی؛ با نظارت مکارم شیرازی.
مشخصات نشر:تهران: بیان جوان، 1385 -
مشخصات ظاهری:30 ج.؛ 14×5/10 سم.
تفسیرجوان (برگرفتهاز تفسیرنمونه) A new narration of =
Holy Quran for young youth// به اهتمام محمدبیستونى؛ بانظارت مکارمشیرازى.
تهران: بیانجوان، 1385- 30 ج.؛14×5/10 سم.
شابك دورهاى : ISBN 964-8399-71-9
(ج. 2) : ISBN 964-8399-19-0 فاپا.
ج.2-4،6-8،10،12-11،14،19،21،24-26(چاپاول:1385).
ج. 1 - 30 (چاپ دوم: 1392) (فیپا).
کتابنامه. تفسیر نمونه. تفاسیر شیعه قرن 14
مکارمشیرازى،ناصر،1305 -. تفسیر نمونه. برگزیده
1385 73ت95ب/98BP 179/297
کتابخانه ملى ایران 35848-83م
وضعیت فهرست نویسی:فاپا
یادداشت:ج. 2-4، 6-8، 12،10- 11، 14، 19، 21، 24 - 26 (چاپ اول: 1385).
یادداشت:ج.1 - 30 (چاپ دوم: 1391) (فیپا).
یادداشت:کتابنامه.
عنوان دیگر:تفسیر نمونه.
موضوع:تفاسیر شیعه -- قرن 14
شناسه افزوده:مکارمشیرازی، ناصر، 1305 - . تفسیر نمونه. برگزیده
رده بندی کنگره:BP98/ب95ت73 1385
رده بندی دیویی:297/179
شماره کتابشناسی ملی:م83-35848
ویراستار دیجیتالی:محمد منصوری
عنوان: تفسیر جوان (برگرفته از تفسیر نمونه)
مؤلف: دکتر محمد بیستونى ویراستارى و تایپ و صفحه آرایى: سهیلا شاکرى، فاطمه سرزهى
گروه تحقیق: صفورا بیستونى، زهرا بیستونى، آسیه بیستونى
امور فنى و رایانه: محمد على بیستونى شمارگان: 3000 نسخه
نوبت و تاریخ چاپ: دوم ، سال 1392 شابك دورهاى: ISBN 964 - 8399 - 71 - 9
ناشر: انتشارات بیان جوان شا بک: (ج. 2):ISBN 964 - 8399 - 19 - 0
هرگونه نسخهبردارى و چاپ از این كتاب، با اخذ مجوز كتبى از مؤسسه قرآنى تفسیر جوان بلامانع است.
نشانى: تهران - خیابان پاسداران - بینگلستان هشتم و نهم - روبروى پمپ بنزین - شماره 451 - طبقه اول - واحد 4
تلفکس: 22589626 E_mail :info@tafsirejavan.com
جدید
با نظارت: حضرت آیةاللّه مکارم شیرازى
تفسیر جوان
(برگرفته از تفسیر نمونه )
YOUTH INTERPRETATION OF QURAN
جلد 6
(جزء ششم قرآن)
Volum 6
دکترمحمدبیستونى
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ
اَلاِهْداءِ
اِلى سَيِّدِنا وَ نَبِيِّنا مُحَمَّدٍ
رَسُولِ اللّهِ وَ خاتَمِ النَّبِيّينَ وَ اِلى مَوْلانا
وَ مَوْلَى الْمُوَحِّدینَ عَلِىٍّ اَمیرِ الْمُؤْمِنینَ وَ اِلى بِضْعَةِ
الْمُصْطَفى وَ بَهْجَةِ قَلْبِهِ سَيِّدَةِ نِساءِ الْعالَمینَ وَ اِلى سَيِّدَىْ
شَبابِ اَهْلِ الْجَنَّةِ، السِبْطَيْنِ، الْحَسَنِ وَ الْحُسَيْنِ وَ اِلَى الاَئِمَّةِ التِّسْعَةِ
الْمَعْصُومینَ الْمُكَرَّمینَ مِنْوُلْدِ الْحُسَيْنِ لاسِيَّما بَقِيَّةِاللّهِ فِىالاَرَضینَ وَ وارِثِ عُلُومِ
الاَنْبِياءِ وَ الْمُرْسَلینَ، الْمُعَدِّ لِقَطْعِ دابِرِالظَّلَمَةِ وَ الْمُدَّخِرِ لاِحْياءِ الْفَرائِضِ وَ مَعالِمِ الدّينِ ،
الْحُجَّةِبْنِالْحَسَنِ صاحِبِ الْعَصْرِ وَ الزَّمانِ عَجَّلَ اللّهُ تَعالى فَرَجَهُ الشَّریفَ فَيا مُعِزَّ
الاَوْلِياءَوَيامُذِلَالاَعْداءِاَيُّهَاالسَّبَبُالْمُتَّصِلُبَيْنَالاَرْضِوَالسَّماءِقَدْمَسَّنا
وَ اَهْلَنَا الضُّرَّ فى غَيْبَتِكَ وَ فِراقِكَ وَ جِئْنا بِبِضاعَةٍ مُزْجاةٍ
مِنْ وِلائِكَ وَ مَحَبَّتِكَ فَاَوْفِ لَنَا الْكَيْلَ مِنْ مَنِّكَ وَ
فَضْلِكَ وَ تَصَدَّقْ عَلَيْنا بِنَظْرَةِ رَحْمَةٍ مِنْكَ
اِنّا نَریكَ مِنَ الْمُحْسِنینَ
متن تأییدیه مرجع عالیقدر حضرت «آیة اللّه العظمى مکارم شیرازى» در
مورد كتاب «تفسیر جوان» (منبع مطالعاتى و
تحقیقاتى اصلى «روش انس با قرآن»)
بسم اللّه الرّحمن الرّحیم
قرآن مجیدبالاترین سند افتخار مامسلمانان است و تاکسى با قرآن آشنا نشود ، پى به عظمت آن نخواهد برد و هر قدر آشنایى ما با ا ين كتاب بزرگ آسمانى افزون گردد ، به درجه اهمیت و عظمت آن بهتر پى مىبریم ، مخصوصاً براى حل مشکلات مسلمین در دنیاى امروز ، بهترین راهگشا قرآن است .
بههمین دلیلشایسته است نسلجوان برومندما روزبه روز با این كتاب آسمانى آشناتر گردد ، نه فقط به «خواندن» و «قرائت» و «حفظ» آن ، بلکه به «محتوا و معناى
قرآن» ، به يقین قرآن مجید مىتواند صفا و روشنى ویژهاى به تمام زندگى آنان بدهد و از آنان افرادى باایمان ، شایسته ، قوى ، شجاع و طرفدار حق بسازد .
از آنجا كه تفسیر نمونه بحمداللّه در میان تمام قشرها نفوذ يافته و تحولى در محیط ما ایجاد كرده است ، جناب آقاى «دکتر محمد بیستونى» كه فردى باذوق و علاقمند به مسائل اسلامى و مسائل جوانان است . ابتکارى به خرج داده و تفسیر نمونه را به صورت فشرده و خلاصه با «سبکى تازه» كه به آسانى قابل استفاده براى همه جوانان باشد ، درآورده و به گونهاى كه هماکنون ملاحظه مىکنید ، در اختیار آنان گذارده است . خداوند این خدمت را از ایشان قبول كند و به همه جوانان عزیز توفیق استفاده از آن را مرحمت فرماید .
ناصر مکارم شیرازى
28/8/79
متن تائیدیه حضرت آیةاللّه مرتضى مقتدایى مدیر حوزه علمیه قم
بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیم
توفیق نصیب گردید از مؤسسه قرآنى تفسیر جوان بازدید داشته باشم و مواجه شدم با يك باغستان گسترده پرگل و متنوع كه بهطور يقین از معجزات قرآن است كه این ابتکارات و روشهاى نو و جالب را به ذهن يك نفر كه باید مورد عنایت ویژه قرار گرفته باشد القاء نماید تا بتواند در سطح گسترده كودکان و جوانان و نوجوانان و غیرهم را با قرآنمجید مأنوس بهطورىکه مفاهیم بلند و باارزش قرآن در وجود آنها نقش بسته و روش آنها را الهى و
قرآنى نماید و آن برادر بزرگوار جناب آقاى دکتر محمد بیستونى است كه این توفیق نصیب ایشان گردیده و ذخیره عظیم و باقیات الصالحات جارى براى آخرت ایشان هست. به امید این كه همه اقدامات با خلوص قرین و مورد توجه ویژه حضرت بقیتاللّهالاعظم ارواحنافداه باشد.
مرتضى مقتدایى
به تاریخ يوم شنبه پنجم ماه مبارك رمضانالمبارك 1427
1 - درج قول برتر و حذف اقوال متعدد در بیان تفسیر آیات.
2 - حفظ اصالت مطالب و مفاهیم ارائه شده در اصل تفسیر .
3 - خلاصه نمودن جملات طولانى در قالب عبارات كوتاهتر و سادهتر .
4 - اِعرابگذارى آیات و روایات به منظور سهولت حفظ كردن آنها .
5 - استفاده از سه خط تحریرى براى آیات ، ترجمه و تفسیر ، به منظور مطالعه روان آنها.
6 - درج ترجمه روان و تفسیر هر آیه به صورت مستقل، به جز در آیاتى كه با هم ارتباط تنگاتنگ دارند.
7 - تیترگذارى و تدوین مطالب كتاب به سبك كتابهاى آموزشى به منظور تدریس آسان در جلسات تفسیر قرآن .
8 - انتشار در قطع كوچك به منظور استفاده از اوقات فراغت روزانه و سهولت قرار گرفتن در جیب.
9 - قیمت ارزان كتاب به منظور خرید همگان خصوصا جوانان عزیز و اُنس بیشتر جامعه با قرآن كریم .
محمد بیستونى
تهران - تابستان 1387
148 لا يُحِبُّ اللّهُ الْجَهْرَ بِالسُّوآءِ مِنَ الْقَوْلِ اِلاّ مَنْ ظُلِمَ وَكانَ اللّهُ سَمیعا عَلیما
خداوند دوست ندارد كسى با سخنان خود بدىها را اظهار كند مگر آن كسى كه مورد ستم واقع شده باشد ، خداوند شنوا و دانا است .
منظور از كلمه « سُوء » هر گونه بدى و زشتى است و منظور از « جَهْرَ ... مِنَ الْقَوْل » هرگونه ابراز و اظهار لفظى است ، خواه به صورت شکایت باشد يا حکایت ، يا نفرین ، يا مذمّت و يا غیبت و به همین جهت از جمله آیاتى كه در بحث تحریم « غیبَت » به آن استدلال شده همین آیه است ، ولى مفهوم آیه منحصر به غیبت نیست و هر نوع بدگویى را شامل مىشود .
همانگونه كه خداوند « سَتّارُ الْعُيُوب » است دوست ندارد كه افراد بشر پردهدرى كنند و عیوب مردم را فاش سازند و آبروى آنها را ببرند ، به علاوه مىدانیم هر انسانى معمولاً نقاط ضعف پنهانى دارد كه اگر بنا شود این عیوب اظهار گردد يك روح بدبینى عجیب بر سراسر جامعه سایه مىافکند و همکارى آنها را با يکدیگر مشکل مىسازد ، بنابراین بهخاطر
استحکام پیوندهاى اجتماعى و هم به خاطر رعایت جهات انسانى ، لازم است بدون در نظر گرفتن يك هدف صحیح پردهدرى نشود .
سپس به بعضى از امور كه مجوّز اینگونه بدگویىها و پردهدرىها مىشود اشاره كرده مىفرماید : « مگر كسى كه مظلوم واقع شده » ( اِلاّ مَنْ ظُلِمَ ) .
چنین افراد براى دفاع از خویشتن در برابر ظلم ظالم حقّدارند اقدام به شکایت كنند و يا از مظالم و ستمگرىها آشکارا مذمّت و انتقاد و غیبت نمایند و تا حقّ خود را نگیرند و دفع ستم ننمایند از پاى ننشینند. در حقیقت ذکر این استثناء بهخاطر آن است كه حکم اخلاقى فوق مورد سوء استفاده ظالمان و ستمگران واقع نشود و يا بهانهاى براىتن دردادن بهستم نگردد.
روشن است در این گونه موارد نیز تنها به آن قسمت كه مربوط به ظلم ظالم و دفاع از مظلوم است باید قناعت كرد .
و در پایان آیه ، همانطور كه روش قرآن است ، براى اینکه افرادى از این استثناء نیز
سوء استفاده نکنند و به بهانه اینکه مظلوم واقع شدهاند عیوب مردم را بدون جهت آشکار نسازند مىفرماید : « خداوند سخنان را مىشنود و از نيّات آگاه است » ( وَ كانَ اللّهُ سَمیعا عَلیما ) .
149 اِنْ تُبْدُوا خَيْرا اَوْ تُخْفُوهُ اَوْ تَعْفُوا عَنْ سُوآءٍ فَاِنَّ اللّهَ كانَ عَفُوّا قَدیراً
( اما ) اگر نیکىها را آشکار يا مخفى سازید و يا از بدىها گذشت نمایید ( مجاز خواهید بود ) خداوند بخشنده و توانا است ( و با اینکه قادر بر انتقام است ، عفو و گذشت مىکند ) .
این آیه از دو جهت در نقطه مقابل آیه قبل قرار گرفته ، نخست « اظهار نیکىها » در برابر « اظهار بدىها » و سپس « عفو و بخشش » در برابر كسانى كه به آنها ستم شده است .
در اینجا این سؤال پیش مىآید كه آیا عفو و گذشت از ستمگر در حقیقت موجب امضاى ظلم او نخواهد بود و آیا این كار او را تشویق به ادامه ستم نمىکند و آیا این دستور يك نوع واکنش منفى تخدیرى در مظلومان ایجاد نخواهد كرد ؟
پاسخ سؤال این است كه مورد « عفو و گذشت » از مورد « احقاق حقّ و مبارزه با ظالم » جدا است ، به همین دلیل در دستورهاى اسلامى از يك طرف مىخوانیم نه ظلم كنید و نه تن به ظلم دهید ( لا تَظْلِمُونَ وَ لا تُظْلَمُونَ ) (1)و دشمن ظالم و يار مظلوم باشید ( كُونا لِلظّالِمِ خَصْما وَ لِلْمَظْلُومِ عَوْنا ) (2). باظالمان پیکار كنید تا به حکم خدا گردن نهند ( فَقاتِلُوا الَّتى تَبْغى حَتّى تَفىآءَ اِلىآ اَمْرِ اللّهِ ) .(3)
و از سوى دیگر دستور به عفو و بخشش و گذشت داده شده است همانطور كه مىفرماید: (وَ اَنْ تَعْفُوآا اَقْرَبُ لِلتَّقْوى) (4)(وَ لْيَعْفُوا وَلْيَصْفَحُوا اَلا تُحِبُّونَ اَنْ يَغْفِرَ اللّهُ لَكُمْ) .(5).
گرچه ممکناست بعضىاز افرادکماطلاع میان این دو حکم در بدو نظرتضادّى ببینند، ولى باتوجّه بهآنچه در منابعاسلامى وارد شده روشن مىشود كه مورد عفو و گذشت جاى معینى است كه از آن سوء استفاده نشود و مورد مبارزه و كوبیدن ظلم ، جاى دیگر .
توضیح اینکه : عفو و گذشت مخصوص موارد قدرت و پیروزى بر دشمن و شکست نهایى او است ، يعنى در موردى كه احساس خطر جدیدى از ناحیه دشمن نشود ، بلکه عفو و گذشت از او يکنوع اصلاح و تربیت در مورد او محسوب مىشود و او را به تجدید نظر در مسیر خود وادارد ، چنانکه درموارد زیادى از تاریخ اسلام به چنین افرادى برخورد مىکنیم و حدیث معروف : « اِذا قَدَرْتَ عَلى عَدُوِّكَ فَاجْعَلِ الْعَفْوَ عَنْهُ شُكْرا لِلْقُدْرَةِ عَلَيْهِ : هنگامى كه بر دشمن پیروز شدى گذشت را شکر و زکات این پیروزى قرار ده » (1)شاهدى بر این مدعا است .
اما در مواردىکه خطر دشمن هنوز برطرف نگشته و گذشت ، او را جسورتر و آمادهتر مىکند ، .
1) « نهج البلاغه » - كلمات قِصار - كلمه 10 .
یااینکه عفو و گذشت يکنوع تسلیمورضایت به ظلم محسوب مىشود ، هیچگاه اسلام اجازه چنین عفوى را نمىدهد و هرگز پیشوایان اسلام در چنین مواردى راه عفو و گذشت را انتخاب نکردند.
150 اِنَّ الَّذینَ يَكْفُرُونَ بِاللّهِ وَ رُسُلِه وَ يُریدُونَ اَنْ يُفَرِّقُوا بَيْنَ اللّهِ وَ رُسُلِه وَ يَقُولُونَ نُؤْمِنُبِبَعْضٍ وَ نَكْفُرُ بِبَعْضٍ وَ يُریدُونَ اَنْيَتَّخِذُوا بَيْنَ ذلِكَ سَبیلاً
کسانىکه خدا و پیامبران اورا انکار مىکنند و مىخواهند در میان آنها تبعیض قائل شوند و مىگویند بهبعضى ایمان داریم و بعضىرا انکار مىکنیم و مىخواهند درمیان
این دو، راهى براى خود انتخاب كنند ...
در حقیقت این جمله حال يهود و مسیحیان را روشن مىسازد و يهود ، مسیح را به رسميّت نمىشناختند و هر دو ، پیامبر اسلام صلىاللهعلیهوآله را ، در حالى كه طبق كتب آسمانى آنها نبوّت این پیامبران برایشان ثابت شده بود ، این تبعیض در قبول واقعیتها ، كه از هوى و هوس و تعصّبات جاهلانه و احیانا حسادت و تنگنظرىهاى بىدلیل سرچشمه مىگیرد ،
نشانه عدم ایمان به پیامبران و خدا است ، زیرا ایمان آن نیست كه آنچه مطابق میل انسان است بپذیرد و آنچه بر خلاف میل و هواى او است ردّ كند ، این يکنوع هوىپرستى است نه ایمان ، ایمان واقعى آن است كه انسان حقیقت را بپذیرد خواه مطابق میل او باشد يا برخلاف میل او و لذا قرآن در آیه فوق اینگونه افراد را با اینکه دم از ایمان
به خدا و بعضى از انبیاء مىزدند ، بهطور كلّى كافر دانسته است .
151 اُولآئِكَ هُمُالْكافِرُونَ حَقّا وَ اَعْتَدْنا لِلْكافِرینَ عَذابا مُهیناً
آنها كافران حقیقىاند و براى كافران مجازات توهینآمیزى فراهم ساختهایم .
توصیف عذاب در این آیه به « مُهین » ( توهینآمیز ) ممکن است از این جهت باشد كه آنها با تفرقه انداختن میان پیامبران خدا در واقع به جمعى از آنان توهین كردهاند و باید عذاب آنان متناسب با عمل آنها باشد .
مجازات گاهى « دردناك » است ( عَذابٌ اَلیمٌ ) مانند شلاق زدن و آزاربدنى و
گاهى« توهینآمیز »( عَذابٌ مُهینٌ )مانند پاشیدن لجن بر لباس كسى و مانند آن و گاهى پر سر و صدااست ( عَذابٌ عَظیمٌ ) مانند مجازات در حضور جمعیت و نیز گاهى اثر آن در وجود انسان عمیق است و تا مدتى باقى مىماند ( عَذابٌ شَدیدٌ )، مانند زندانهاى طَویلُ الْمُدَّةِ با اعمال شاقّة ... و امثال آن .
روشناستکهتوصیف عذاب بهیکى از صفات تناسبى با نوع « گناه » دارد و لذا در بسیارى از آیات قرآن ، مجازات ظالمان به عنوان عذاب الیم آمده است ، زیرا متناسب با دردناك بودن ظلم نسبت به بندگان خدا است و آنهاکه گناهشان توهینآمیز بوده عذابشاننیز توهینآمیز است و همچنین آنها كه دست به گناهان شدید و يا پر سر و صدا مىزنند كیفرى همانند آن دارند ولى منظورازذکر مثالهاى فوق نزدیك ساختن مطلب به ذهن است وگرنه مجازاتهاى آن جهان قابل مقایسهبا مجازاتهاى اینعالمنیست .
152 وَ الَّذینَ امَنُوا بِاللّهِ وَ رُسُلِه وَ لَمْ يُفَرِّقُوا بَيْنَ اَحَدٍ مِنْهُمْاُولئِكَ سَوْفَ يُؤْتیهِمْ اُجُورَهُمْ وَ كانَ اللّهُ غَفُورا رَحیماً
( ولى ) كسانى كه به خدا و رسولان او ایمان آورده و میان احدى ازآنها فرق نمىگذارند پاداش آنها را خواهیم داد، خداوند آمرزنده و مهربان است .
البته ایمان به پیامبران و به رسميّت شناختن آنها منافات با این ندارد كه بعضى را از بعضى برتر بدانیم، زیرا تفاوت در میان آنها همانند تفاوت مأموریتهاى آنان قطعى است ، منظور این است كه در میان پیامبران راستین ، تفرقهاى از نظر ایمان و به رسميّت شناختن نیندازیم. و در پایان آیه به این مطلب اشاره مىشود كه اگر این دسته از مؤمنان در گذشته مرتکب چنان تعصّبها و تفرقهها و گناهان دیگر شدند اگر ایمان خود را خالص كرده و به سوى خدا بازگردند خداوند آنها را مىبخشد « و خداوند همواره آمرزنده و مهربان بوده و هست » (وَ كانَ اللّهُ غَفُورا رَحیماً) .
قابل توجّه اینکه در آیات فوق افرادى كه در میان پیامبران تفرقه مىاندازند به عنوان « كافران حقیقى » معرّفى شدهاند ، ولى آنها كه به همه ایمان دارند به عنوان « مؤمنان حقیقى » معرّفى نشدهاند ، تنها به عنوان « مؤمن » توصیف شدهاند ، شاید این تفاوت به خاطر آن باشد
که مؤمنان حقیقىآنها هستند كه علاوهبر ایمان ازنظر « عمل » نیز كاملاً پاك و صالح باشند ، شاهد این سخن آیاتى است كه در آغاز سوره انفال آمده است كه مؤمنان را پس از ایمان به خدا با يك سلسله اعمال مثبت و زنده مانند نموّ و رشد اخلاقى و اجتماعى و ایمانى و نماز و زکات و توكّل بر خدا، توصیفکرده و بهدنبال آن مىگوید: «اولئك هُمُ الْمُؤْمِنُونَ حَقّا» (4/انفال).
153 يَسْئَلُكَ اَهْلُ الْكِتابِ اَنْ تُنَزِّلَ عَلَيْهِمْ كِتابا مِنَ السَّماآءِ فَقَدْ سَئَلُوا مُوسى اَكْبَرَ مِنْ ذلِكَ فَقالُوآا اَرِنَا اللّهَ جَهْرَةً فَاَخَذَتْهُمُ الصّاعِقَةُ بِظُلْمِهِمْ ثُمَّ اتَّخَذُوا الْعِجْلَ مِنْ بَعْدِ ما جاآئَتْهُمُ الْبَيِّناتُ فَعَفَوْنا عَنْ ذلِكَ وَ اتَيْنا مُوسى سُلْطانا مُبیناً
اهل كتاب از تو تقاضا مىکنند كتابى از آسمان ( يکجا ) بر آنها نازل كنى ( در حالى كه این بهانهاى بیش نیست ) آنها از موسى بزرگتر از این را خواستند و گفتند خدا را آشکارا به ما نشان بده و به خاطر این ستم صاعقه آنها را فرو گرفت، سپس گوساله ( سامرى ) را پساز آنهمه دلایلروشنکه براى آن آمد ( بهخدایى ) انتخابکردند ولى ما آنهارا عفو كردیم و به موسى برترى آشکارى دادیم .
این آیه نخست اشاره به درخواست اهل كتاب ( يهود ) مىکند و مىگوید : « اهل كتاب از تو تقاضا مىکنند كه كتابى از آسمان ( يکجا ) بر آنها نازل كنى » ( يَسْئَلُكَ اَهْلُ الْكِتابِ اَنْ تُنَزِّلَ عَلَيْهِمْ كِتابا مِنَ السَّماآءِ ) .
شك نیستکه آنها دراین تقاضاى خود حسننيّت نداشتند ، زیرا هدف از نزول كتب آسمانى همان ارشاد و هدایت و تربیت است ، گاهى این هدف با نزول كتاب آسمانى يکجا
تأمین مىشود و گاهى تدریجى بودن آن به این هدف بیشتر كمك مىکند ، بنابراین آنها مىبایست از پیامبر صلىاللهعلیهوآله دلیل بخواهند و تعلیمات عالى و ارزنده ، نه اینکه چگونگى نزول كتب آسمانى را تعیین كنند .
لذا به دنبال این تقاضا خداوند به عدم حسن نيّت آنها اشاره كرده و ضمن دلدارى به پیامبرش ، سابقه لجاجت و عناد و بهانهجویى يهود را در برابر پیامبر بزرگشان موسى بن عمران بازگو مىکند .
نخست مىگوید : « اینها از موسى چیزهایى بزرگتر و عجیبتر از این خواستند و گفتند : خدا را آشکارا به ما نشان بده » ( فَقَدْ سَئَلُوا مُوسى اَكْبَرَ مِنْ ذلِكَ فَقالُوآا اَرِنَا اللّهَ جَهْرَةً ) .
این درخواست عجیب و غیرمنطقى كه نوعى از عقیده بتپرستان را منعکس مىساخت و خدا را با جسم و محدود معرّفى مىکرد و بدون شكّ از لجاجت و عناد سرچشمه گرفته
بود ، سبب شد كه صاعقه آسمانى به خاطر این ظلم و ستم آنها را فرا گیرد ( فَاَخَذَتْهُمُ الصّاعِقَةُ بِظُلْمِهِمْ ) .
سپس به يکى دیگر از اعمال زشت آنها كه مسأله « گوساله پرستى » بود ، اشاره مىکند و مىگوید : « آنها پس از مشاهده آنهمه معجزات و دلایل روشن ، گوساله را به عنوان معبود خود انتخاب كردند » (ثُمَّ اتَّخَذُوا الْعِجْلَ مِنْبَعْدِ ماجاآئَتْهُمُ الْبَيِّناتُ).
ولى با اینهمه براى اینکه آنها به راه بازگردند و از مرکب لجاجت و عناد فرود آیند ، « ما آنها را بخشیدیم و به موسى برترى و حکومت آشکارى دادیم و بساط رسواى سامِرِىّ و گوساله پرستان را برچیدیم » ( فَعَفَوْنا عَنْ ذلِكَ وَ اتَيْنا مُوسى سُلْطانا مُبیناً ) .
154 وَ رَفَعْنا فَوْقَهُمُ الطُّورَ بِمیثاقِهِمْ وَ قُلْنا لَهُمُ ادْخُلُوا الْبابَ سُجَّدا وَ قُلْنا لَهُمْ لا تَعْدُوا فِى السَّبْتِ وَ اَخَذْنا مِنْهُمْ میثاقا غَلیظاً
و كوه طور را بر فرازآنها برافراشتیم و در همان حال از آنها پیمانگرفتیم و به آنها گفتیم ( بهعنوان توبه )از در ( بیتالمقدس ) با خضوع درآیید و ( نیز ) به آنها گفتیم روز شنبه تعدّى نکنید ( و دست از كار بکشید ) و از آنها ( در برابر همه اینها ) پیمان محکمى گرفتیم .
درباره معنى قرار گرفتن كوه طور بالاى سر يهود و اینکه آیا این موضوع بر اثر زلزلهاى بوده يا عامل دیگر و همچنین راجع به گوسالهپرستى و قسمتهاى دیگرى از سوابق سوء يهود در جلد اول تفسیر نمونه در صفحات 170 تا 186 و 201 تا 205 بحث شده است .
آیا این جمعيّت با این سوابق تاریك در این تقاضایى كه از تو دارند صادق و راستگو هستند ؟ اگر آنها راست مىگویند چرا صریح كتب آسمانى خود را درباره نشانههاى آخرین پیامبر عمل نمىکنند و چرا این همه نشانههاى روشن تو را نادیده مىگیرند .
در اینجا ذکر دو نکته لازم به نظر مىرسد :
نخست اینکهاگر گفتهشودایناعمال مربوط به پیشینیان يهود بودهاست چه ارتباطىبه يهودیان معاصر پیامبر اسلام صلىاللهعلیهوآله دارد ؟
در پاسخ باید گفت آنها هیچگاه نسبت به اعمال نیاکان خود معترض نبودند ، بلکه نسبت به آن نظر موافق نشان مىدادند و لذا همگى در يك صفّ قرار گرفتند .
دیگر اینکه آنچه در شأن نزول آیات فوق آمده كه يهودیان مدّعى بودند تورات يکجا نازل شده است مطلب مسلّمى نیست شاید چیزى كه باعث این توهّم شده این است كه فرمانهاى دهگانه ( وصایاى عَشْر ) يکجا بر موسى در الواحى نازل شد و اما در مورد سایر دستورهاى تورات دلیلى بر اینکه يکجا نازل شده باشد در دست نداریم .
155 فَبِما نَقْضِهِمْ میثاقَهُمْ وَ كُفْرِهِمْ بِایاتِ اللّهِ وَ قَتْلِهِمُ الَاَنْبِياآءَ بِغَيْرِ حَقٍّ وَ قَوْلِهِمْ قُلُوبُنا غُلْفٌ بَلْ طَبَعَ اللّهُ عَلَيْها بِكُفْرِهِمْ فَلا يُؤْمِنُونَ اِلاّ قَلیلاً
آنها به خاطر اینکه پیمانشان را شکستند و آیات خدا را انکار كردند و پیامبران را
بهناحقّ كشتند و بهخاطر اینکه ( از روى استهزاء ) مىگفتند بر دلهاى ما پرده افکنده شده ( و سخنان پیامبران را درك نمىکنیم مطرود درگاه خدا شدند ) آرى خداوند به علّت كفرشان بر دلهاى آنها مهر زده و لذا جز عده كمى ایماننمىآورند ( آنها كه راهحقّ مىپویند و سر لجاج ندارند ) .
آنها به قدرى در اعمال خلاف جسور و بىباك بودند كه ضمن انکار آیات الهى و كشتن پیامبران گفتار آنها را نیز به باد استهزاء مىگرفتند و صریحا به آنها مىگفتند : « بر دلهاى ما پرده افکنده شده كه مانع شنیدن و پذیرش دعوت شما است » ( وَ قَوْلِهِمْ قُلُوبُنا غُلْفٌ ) .
در اینجا قرآن اضافه مىکند « آرى دلهاى آنها به كلى مهر شده و هیچگونه حقّى در آن نفوذ نمىکند ولى عامل آن كفر و بى ایمانى ، خود آنها هستند و به همین دلیل جز افراد كمى كه خود را از این گونه لجاجتها بر كنار داشتهاند ایمان نمىآورند » ( بَلْ طَبَعَ اللّهُ عَلَيْها بِكُفْرِهِمْ فَلا يُؤْمِنُونَ اِلاّ قَلیلاً ) .
156 وَ بِكُفْرِهِمْ وَ قَوْلِهِمْ عَلى مَرْيَمَ بُهْتانا عَظیماً
و ( نیز ) به خاطر كفرشان و تهمت بزرگى كه بر مریم زدند .
خلافکارىهاى آنانمنحصر بهاینهانیست،آنها در راه كفر آنچنان سریع تاختند كه به مریم پاکدامن ، مادر پیامبر بزرگ خدا كه به فرمان الهى بدون همسر باردار شده بود تهمت بزرگى زدند .
157 وَ قَوْلِهِمْ اِنّا قَتَلْنَا الْمَسیحَ عیسَى ابْنَ مَرْيَمَ رَسُولَ اللّهِ وَ ما قَتَلَوهُ وَ ما صَلَبُوهُ وَ لكِنْ شُبِّهَ لَهُمْ وَ اِنَّ الَّذینَاخْتَلَفُوا فیهِ لَفى شَكٍّ مِنْهُ ما لَهُمْ بِه مِنْ عِلْمٍ اِلاَّ اتِّباعَ الظَّنِّ وَ ما قَتَلُوهُ يَقیناً
و گفتارشان كه ما مسیح عیسى بن مریم پیامبر خدا را كشتیم در حالى كه نه او را كشتند و نه به دار آویختند لکن امر بر آنها مشتبهشد و كسانىکه در مورد( قتل )او اختلاف كردند ازآن در شكّهستند و علم بهآن ندارند و تنهااز گمان پیروى مىکنند و قطعا او را نکشتند .
158 بَلْ رَفَعَهُ اللّهُ اِلَيْهِ وَ كانَ اللّهُ عَزیزا حَكیماً
بلکه خدا او را به سوى خود برد و خداوند توانا و حکیماست.
حتّى آنها به كشتن پیامبران افتخار مىکردند « و مىگفتند ما مسیح عیسى بن مریم رسول خدا را كشتهایم ». و شاید تعبیر به رسول اللّه را در مورد مسیح از روى استهزاء و سخریه مىگفتند .
در حالى كه در این ادّعاى خود نیز كاذب بودند ، « آنها هرگز مسیح را نکشتند و نه به دار آویختند ، بلکه دیگرى را كه شباهت به او داشت اشتباها به دار زدند »( وَ ما قَتَلَوهُ وَ ما صَلَبُوهُ وَ لكِنْ شُبِّهَ لَهُمْ ).
سپس قرآن مىگوید : « آنها كه درباره مسیح اختلاف كردند ، خودشان در شك بودند و هیچیك به گفته خود ایمان نداشتند و تنها از تخمین و گمان پیروى مىکردند » ( وَ اِنَّ الَّذینَ اخْتَلَفُوا فیهِ لَفى شَكٍّ مِنْهُ ما لَهُمْ بِه مِنْ عِلْمٍ اِلاَّ اتِّباعَ الظَّنِّ ) .
درباره اینکه آنها در مورد چه چیز اختلاف كردند در میان مفسران گفتگو است احتمال دارد كه این اختلاف مربوط به اصل موقعيّت و مقام مسیح (علیه السلام)بوده كه
جمعى از مسیحیان او را فرزند خدا و بعضى به عکس همانند يهود او را اصلاً پیامبر نمىدانستند و همگى در اشتباه بودند .
و نیز ممکن است اختلاف در چگونگى قتل او باشد كه بعضى مدّعى كشتن او بودند و بعضى مىگفتند كشته نشده و هیچیك به گفته خود اطمینان نداشتند .
یا اینکهمدعیان قتلمسیح بهخاطرعدمآشنایى بااو،در شكّ بودند كه آنکس را كه كشتند خود مسیح(علیه السلام) بوده يا دیگرى بهجاى او .
آنگاه قرآن به عنوان تأکید مطلب مىگوید : « قطعا او را نکشتند بلکه خداوند او را به سوى خود برد و خداوند قادر و حکیم است » ( وَ ما قَتَلُوهُ يَقینا بَلْ رَفَعَهُ اللّهُ اِلَيْهِ وَ كانَ اللّهُ عَزیزا حَكیماً ) .
159 وَ اِنْ مِنْاَهْلِ الْكِتابِ اِلاّلَيُؤْمِنَنَّ بِهقَبْلَ مَوْتِه وَ يَوْمَ الْقِيامَةِ يَكُونُ عَلَيْهِمْ شَهیداً
و هیچیکاز اهلکتاب نیست مگر اینکه بهاو قبلاز مرگش ایمان مىآورد و روز قیامت گواه بر آنها خواهد بود .
در تفسیر آیه فوق دو احتمال است كه هر يك به جهاتى قابل ملاحظه است :
1 - آیه مىفرماید : « هیچکس از اهل كتاب نیست مگر اینکه به مسیح (علیه السلام)پیش از "مرگ خود" ایمان مىآورد » ( وَ اِنْ مِنْ اَهْلِ الْكِتابِ اِلاّ لَيُؤْمِنَنَّ بِه قَبْلَ مَوْتِه ) .
و آن در هنگامى است كه انسان در آستانه مرگ قرار مىگیرد و ارتباط او با این جهان ضعیف و با جهان بعد از مرگ قوى مىگردد ، پردهها از برابر چشم او كنار مىرود و بسیارى از حقایق را مىبیند ، نسبت به آن آگاهى مىیابد ، در این موقع است كه چشم حقیقتبین او مقام مسیح(علیه السلام) را مشاهده مىکند و در برابر او تسلیم مىگردد آنها كه منکر او شدند به او مؤمن مىشوند و آنهاکه او را خدا دانستند به اشتباه خود پى مىبرند .
در حالى كه این ایمان همانند ایمان فرعون و اقوام دیگر و اقوامى كه گرفتار عذاب مىشدند و در لحظه مشاهده عذاب و مقدّمات نابودى و مرگ ایمان مىآوردند هیچگونه سودى براى آنها ندارد ، پس چه بهتر كه به جاى این كه در آن لحظه حساس كه ایمان سودى ندارد ایمان بیاورند ، اکنون كه ایمان مفید است مؤمن شوند ( طبق این تفسیر ضمیر قَبْلَ مَوْتِه به « اهل كتاب » برمىگردد ) .
2 - منظور این است كه تمام اهل كتاب به حضرت مسیح(علیه السلام) پیش از « مرگ او » ایمان مىآورند يهودیان او را به نبوّت مىپذیرند و مسیحیان دست از الوهيّت او مىکشند و این به هنگامى است كه مسیح (علیه السلام)طبق روایات اسلامى در موقع ظهور مهدى (علیه السلام) از آسمان فرودمىآید و پشت سر او نماز مىگزارد و يهود و نصارا نیز او را مىبینند و به او و مهدى ایمان مىآورند و روشن است كه مسیح (علیه السلام)به حکم اینکه آیینش مربوط به گذشته بوده وظیفه دارد در این زمان از آیین موجود يعنى آیین اسلام كه مهدى (علیه السلام)مُجْرِى آن است پیروى كند ( طبق این تفسیر ضمیر قَبْلَ مَوْتِه به « مسیح » برمىگردد نه به اهل كتاب ) .
در بسیارى از كتب اسلامى این حدیث از پیامبر صلىاللهعلیهوآله نقل شده است كه فرمود : « كَيْفَ اَنْتُمْ اِذا نَزَلَ فیكُمُ ابْنُ مَرْيَمَ وَ اِمامُكُمْ مِنْكُمْ : چگونه خواهید بود هنگامى كه فرزند مریم در میان شما نازل گردد در حالى كه پیشواى شما از خود شما است » .(1).
1) « المیزان » .
البته مطابق این تفسیر منظور از اهل كتاب جمعیت يهود و مسیحیانى هستند كه در آن زمان وجود دارند .
در تفسیر « علىّ بن ابراهیم » از « شَهْر بن حَوْشَب » چنین نقل شده كه روزى حجّاج به او گفت : آیهاى در قرآن است كه مرا خسته كرده و در معنى آن فرو ماندهام ، « شَهْر » مىگوید : كدام آیه است اى امیر ؟ حجّاج گفت : آیه « وَ اِنْ مِنْ اَهْلِ الْكِتابِ ... » زیرا من يهودیان و نصرانیانى را اعدام مىکنم كه هیچگونه نشانهاى از چنین ایمانى در آنها مشاهده نمىکنم ، « شَهْر » مىگوید : آیه را درست تفسیر نکردى ، حجّاج مىپرسد : چرا ؟ تفسیر آیه چیست؟ « شَهْر » مىگوید : منظور ایناستکه عیسى (علیه السلام)قبل از پایان جهان فرود مىآید و هیچ يهودى و نه غیر يهودى باقى نمىماند مگر اینکه قبل از مرگ عیسى(علیه السلام) به او ایمان مىآورد او پشت سر مهدى(علیه السلام) نمازمىخواند، هنگامىکه حجّاج اینسخن را شنیدگفت:واىبر تواین تفسیر را ازکجاآوردى؟ مىگوید: از محمّد بن علىّ بن حسین بن علىّ ابن ابى طالب(علیه السلام) شنیدم ، حجّاج گفت : « وَاللّهِ جِئْتَ بِها مَنْ عَيْنٍ صافِيَهٍ : به خدا سوگند آن را از
سرچشمه زلال و صافى گرفتى » .(1)
و در پایان آیه مىفرماید : « در روز رستاخیز ، مسیح(علیه السلام) گواه بر آنها خواهد بود » ( وَ يَوْمَ الْقِيامَةِ يَكُونُ عَلَيْهِمْ شَهیداً ) .
منظور از گواهى مسیح (علیه السلام)بر ضدّ آنها این است كه او گواهى مىدهد كه تبلیغ رسالت كرده و آنها را هیچگاه به خدایى و الوهيّت خود دعوت ننموده بلکه به ربوبيّت پروردگار دعوت كرده است .
سؤال : در اینجا این سؤال پیش مىآید كه طبق آیه 117 سوره مائده ، مسیح (علیه السلام)گواهى و شهادت خود را در روز قیامت منحصر به زمانى مىکند كه در میان امّت خویش مىزیسته است و اما نسبت به بعد از آن این گواهى را از خود سلب مىنماید .
« وَ كُنْتُ عَلَيْهِمْ شَهیدا ما دُمْتُ فیهِمْ فَلَمّا تَوَفَّيْتَنى كُنْتَ اَنْتَ الرَّقیبَ عَلَيْهِمْ وَ اَنْتَ عَلى كُلِّ .
1) « تفسیر برهان » ، جلد 1 ، صفحه 426 .
شَىْءٍ شَهیدٌ : من تا هنگامى كه در میان آنها بودم ، شاهد و ناظر بر ایشان بودم ولى زمانى كه مرا از میان آنها گرفتى تو مراقب آنها بودى و تو بر هر چیز شاهد و گواهى » .
در حالى كه در آیه مورد بحث مىخوانیم مسیح(علیه السلام) در روز قیامت نسبت به همه آنان ، اعم از كسانى كه در عصر او بودند يا نبودند گواهى مىدهد .
پاسخ : دقت در مضمون دو آیه نشان مىدهد كه آیه مورد بحث درباره گواهى بر تبلیغ رسالت و نفى الوهيّت از مسیح است ولى آیه 117 مائده مربوط بهگواهى بر عمل مىباشد . توضیح اینکه : آیه مورد بحث مىگوید : عیسى (علیه السلام)بر ضدّ تمام كسانى كه او را به الوهيّت پذیرفتند ، اعم از كسانى كه در عهد او بودند يا بعدا بهوجود آمدند گواهى مىدهد كه من هرگز آنها را به چنین چیزى دعوت ننمودم ولى آیه 117 سوره مائده مىگوید : علاوه بر اینکه من تبلیغ رسالت به طرز صحیح و كافى كردم ، تا زمانى كه در میان آنها بودم عملاً از انحراف آنان جلوگیرى كردم و بعد از من بود كه موضوع الوهيّت من را مطرح كردند و راه انحراف را پیمودند و من آن روز در میان آنها نبودم تا گواه اعمال آنها باشم و از آن جلوگیرى كنم .
160 فَبِظُلْمٍ مِنَ الَّذینَ هادُوا حَرَّمْنا عَلَيْهِمْ طَيِّباتٍ اُحِلَّتْ لَهُمْ وَ بِصَدِّهِمْ عَنْ سَبیلِ اللّهِ كَثیراً
بهخاطر ظلمىکه از يهود صادر شد و ( نیز ) بهخاطر جلوگیرى كردن بسیار ، از راه خدا قسمتى از چیزهاى پاکیزه را كه بر آنها حلال بود تحریم كردیم .
161 وَ اَخْذِهِمُ الرِّبوا وَ قَدْ نُهُوا عَنْهُ وَ اَكْلِهِمْ اَمْوالَ النّاسِ بِالْباطِلِ وَ اَعْتَدْنا لِلْكافِرینَ مِنْهُمْ عَذابا اَلیماً
و ( همچنین ) به خاطر رباخوارى در حالى كه از آن نهى شده بودند و خوردن اموال مردم به باطل و براى كافران آنها عذاب دردناکى آماده كردهایم .
منظور از تحریم طيّبات همان است كه در آیه 146 سوره انعام به آن اشاره شده آنجا كه مىفرماید : « ما به خاطر ظلم و ستم يهود هر حیوانى كه "سم چاک" نباشد ( مانند شتر ) را بر آنها حرام كردیم و پیه و چربى گاو و گوسفند را كه مورد علاقه آنها بود نیز بر آنها تحریم نمودیم مگر آن قسمتى كه در پشت
حیوان و يا در اطراف امعاء و رودهها و يا مخلوط به استخوان بود » .
بنابراین تحریم مزبور يکنوع تحریم تشریعى و قانونى بود نه تحریم تکوینى ، يعنى این مواهب در دست آنها به طور طبیعى قرار داشت اما شرعا از خوردن آن ممنوع بودند .
البته درتورات كنونى سفرلاویان فصل يازدهم اشاره به تحریم قسمتى از آنچه در بالا آوردیم شده است ولى این معنى درآن منعکس نیستکه این تحریم جنبه كیفرى داشته .(1)
آیا این تحریم جنبه عمومى داشته و غیر ظالمان را شامل مىشده يا مخصوص ظالمان بوده ؟ در ظاهر آیه فوق و آیه 146 انعام تحریم جنبه عمومى داشته ( زیرا تعبیر به « لَهُم » مىکند ، به خلاف مسأله مجازات اخروى كه در آن تعبیر به « لِلْكافِرینَ مِنْهُمْ » شده است ) بنابراین نسبت به آنها كه ستمگر بودهاند این محروميّت جنبه مجازات داشته و نسبت به نیکان كه در اقليّت بودهاند جنبه آزمایش و انضباط داشته است . .
1) به « تفسیر نمونه » ، جلد 3 ، صفحه 7 مراجعه كنید .
ولى بعضى از مفسران معتقدند كه این تحریم مخصوص ستمگران بوده و در بعضى از روایات نیز اشارهاى به آن دیده مىشود، در تفسیر برهان ذیل آیه 146 سورهانعام از امام صادق(علیه السلام) چنین نقل شده كه فرمود : « زمامداران بنى اسرائیل افراد فقیر و كم درآمد را از خوردن گوشت پرندگان و چربى حیوانات منع مىکردند ، خداوند به خاطر این ظلم و ستم اینها را بر آنان تحریم كرد » .(1)
از این آیه نیز استفاده مىشود كه تحریم « ربا » مخصوص به اسلام نبوده و در اقوام پیشین هم حرام بوده است ، اگرچه در تورات تحریف يافته كنونى تحریم آن مخصوص به برادران دینى شمرده شده است .(2).
162 لكِنِالرّاسِخُونَ فِى الْعِلْمِ مِنْهُمْ وَ الْمُؤْمِنُونَ يُؤْمِنُونَ بِما اُنْزِلَ اِلَيْكَ وَ ما اُنْزِلَ مِنْقَبْلِكَ وَ الْمُقیمینَ الصَّلوةَ وَ الْمُؤْتُونَ الزَّكوةَ وَ الْمُؤْمِنُونَ بِاللّهِ وَالْيَوْمِ الاْخِرِ اُولآئِكَ سَنُؤْتیهِمْ اَجْرا عَظیما
ولى آن دسته از آنها كه راسخ در علمند و آنها كه ایمان دارند به تمام آنچه بر تو نازل شده و آنچه پیش از تو نازل گردیده ایمان مىآورند و آنها كه نماز را برپا مىدارند و آنانکه زکات مىدهند و آنهاکه بهخدا و روزقیامت ایمان آوردهاند به زودى به همه آنان پاداش عظیمى خواهیم داد .
در آیه فوق به واقعيّت مهمى اشاره شده كه قرآن كرارا به آن تکیه كرده است و آن اینکه مذمت و نکوهش قرآن از يهود به هیچوجه جنبه مبارزه نژادى و طایفى ندارد ، اسلام هیچ نژادى را به عنوان « نژاد » مذمّت نمىکند بلکه نکوهشها و حملات آنها تنها متوجّه آلودگان و منحرفان است ، لذا در این آیه افراد باایمان و پاکدامن يهود را استثناء كرده و مورد
ستایش قرار داده و پاداش بزرگى به آنها نوید مىدهد. به همین دلیل مىبینیم كه جمعى از بزرگان يهود بههنگام ظهور پیامبر اسلام صلىاللهعلیهوآله و مشاهده دلایل حقّانيّت او به اسلام گرویدند و با جان و دل از آن حمایت كردند و مورد احترام پیامبر صلىاللهعلیهوآله و سایر مسلمانان بودند .
163 اِنّااَوْحَيْناآ اِلَيْكَ كَماآ اَوْحَيْناآ اِلى نُوحٍ وَ النَّبِيّينَ مِنْ بَعْدِه وَ اَوْحَيْناآ اِلى اِبْراهیمَ وَ اِسْمعیلَ وَ اِسْحاقَ وَ يَعْقُوبَ وَ الاَْسْباطِ وَ عیسى وَ اَيُّوبَ وَ يُونُسَ وَ هارُونَ وَ سُلَيْمانَ وَ اتَيْنا داوُدَ زُبُورا
ما بهتو وحى فرستادیم همانگونهکه به نوح و پیامبران بعد از او وحى فرستادیم و ( نیز )
به ابراهیم و اسماعیل و اسحاق و يعقوبو اسباط( بنىاسرائیل )و عیسىو ايّوبو يونس و هارون و سلیمان وحى نمودیم و به داود زبور دادیم .
« اَسْباط » جمع سِبْط به معنى طوایف بنى اسرائیل است ولى دراینجا منظور
پیامبرانىاستکه ازآن قبایل مبعوث شدهاند.(1)بعضى از مفسران از جمله « اِنّا اَوْحَيْناآ اِلَيْكَ كَماآ اَوْحَيْناآ ... » چنین استفاده كردهاند كه قرآن مىخواهد ایننکته را بهپیامبر صلىاللهعلیهوآله اعلام كند كه در آیین تو تمام امتیازاتى كه در آیینهاى گذشته بوده جمع است و آنچه « خوبان همه دارند تو تنها دارى » در بعضى از روایات اهلبیت علیهمالسلام نیز اشاره به این معنى شده است و الهام مفسّران در این قسمت در حقیقت به كمك اینگونه روایات بوده .(2)
در آیه فوق مىخوانیم كه زَبُور از كتب آسمانى است كه خداوند به داود داده است . این سخن با آنچه معروف و مسلم است كه پیامبران « اُولُواالْعَزْم » كه داراى كتاب آسمانى و آیین .
جدید بودهاند پنج نفر بیشتر نیستند منافات ندارد ، زیرا همانطور كه از آیات قرآن و روایات اسلامى استفاده مىشود كتب آسمانى كه بر پیامبران نازل گردید دو گونه بود : نخست كتابهایى كه احکام تشریعى در آن بود و اعلام آیین جدید مىکرد اینها پنج كتاب بیشتر نبود كه بر پنج پیامبر اولواالعزم نازل گردید و دیگر كتابهایى بود كه احکام تازه دربرنداشت بلکه مشتمل بر نصایح و اندرزها و راهنمایىها و توصیه و دعاها بود و كتاب « زَبُور » از این دسته بود ، هماکنون كتاب « مَزامیر داود » يا « زَبُور داود » كه ضمن كتب « عهد قدیم » مذکور است ، نیز گواه این حقیقت مىباشد ، گرچه این كتاب همانند سایر كتب عهد جدید و قدیم از تحریف ، مصون نمانده ، ولى مىتوان گفت : تا حدودى شکل خود را حفظ كرده است ، این كتاب مشتمل بر صد و پنجاه فصل است كه هر كدام مَزْمُور نامیده مىشود و سراسر شکل اندرز و دعا و مناجات دارد .
در روایتى از ابوذر نقل شده كه از رسول خدا صلىاللهعلیهوآله پرسیدم عدد پیامبران چند نفر بودند فرمود : « يك صد و بیست و چهار هزار نفر » پرسیدم : رسولان از میان آنها چند نفر بودند ؟
فرمود : « سیصد و سیزده نفر و بقیه تنها پیامبر بودند ... » ابوذر مىگوید پرسیدم : كتابهاىآسمانىکه برآنها نازل شد چند كتاب بود ؟ پیامبر صلىاللهعلیهوآله فرمود : « صد و چهار كتاب كه ده كتاب بر آدم و پنجاه كتاب بر شیث و سى كتاب بر ادریس و ده كتاب بر ابراهیم ( كه مجموعا يکصد كتاب مىشود ) و تورات و انجیل و زبور و قرآن » .(1)
164 وَ رُسُلاً قَدْ قَصَصْناهُمْ عَلَيْكَ مِنْ قَبْلُ وَ رُسُلاً لَمْ نَقْصُصْهُمْ عَلَيْكَ وَ كَلَّمَ اللّهُ مُوسى تَكْلیما
و پیامبرانى كه سرگذشت آنها را قبلاً براى تو بیان كردهایم و پیامبرانى كه سرگذشت آنها را بیان نکردهایم و خداوند با موسى سخن گفت .
چگونگى نزول وحى بر پیامبران مختلف بوده : گاهى از طریق نزول فرشته وحى و گاهى از طریق الهام به قلب و گاهى از طریق شنیدن صدا ، به این ترتیب كه خداوند امواج .
1) « مجمع البیان » ، جلد 10 ، صفحه 476 .
صوتى را در فضا و اجسام مىآفریده و از این طریق با پیامبرش صحبت مىکرده از كسانى كه این امتیاز را به روشنى داشته ، موسى بن عمران (علیه السلام)بود كه گاهى امواج صوتى را از لابلاى « شجره وادِى اَيْمَن » و گاهى در كوه « طُور » مىشنید و لذا لقب « كَلیمُ اللّهِ » به موسى داده شده است و شاید ذکر موسى در آیات فوق به صورت جداگانه به خاطر همین امتیاز بوده باشد .
165 رُسُلاً مُبَشِّرینَ وَ مُنْذِرینَ لِئَلاّ يَكُونَ لِلنّاسِ عَلَى اللّهِ حُجَّةٌ بَعْدَ الرُّسُلِ وَكانَ اللّهُ عَزیزا حَكیماً
پیامبرانى كه بشارت دهنده و بیمدهنده بودند، تا براى مردم بعد از این پیامبران بر خدا حجّتى باقى نماند ( و بر همه اتمام حجّت شود ) و خداوند توانا و حکیم است .
بنابراین رشته وحى همیشه در میان بشر بوده است و چگونه ممکن است ما افراد انسان را بدون راهنما و رهبر بگذاریم و در عین حال براى آنها مسؤوليّت و تکلیف قائل شویم ؟
خداوند برنامه ارسال این رهبران را دقیقا تنظیم و اجرا نموده ، چرا چنین نباشد با
اینکه : « او بر همه چیز توانا و حکیم است » ( وَ كانَ اللّهُ عَزیزا حَكیماً ) .
« حکمت او » ایجاب مىکند كه این كار عملى شود و « قدرت او » راه را هموار مىسازد ، زیرا عدم انجام يك برنامه صحیح يا به علت عدم حکمت و دانایى است يا به خاطر عدم قدرت ، در حالى كه هیچیك از این نقایص در ذات پاك او وجود ندارد .
166 لكِنِ اللّهُ يَشْهَدُ بِماآ اَنْزَلَ اِلَيْكَ اَنْزَلَهُ بِعِلْمِه وَ الْمَلاآئِكَةُ يَشْهَدُونَ وَ كَفى بِاللّهِ شَهیدا
ولى خداوند گواهى مىدهد بهآنچه بر تو نازل كرده ، كه از روىعلمش نازل كرده است و فرشتگان ( نیز )گواهى مىدهند، گرچه گواهى خدا كافى است .
در این آیه به پیامبر دلدارى و قوّت قلب مىبخشد كه اگر این جمعيّت نبوّت و رسالت تو را انکار كردند اهميّتى ندارد ، زیرا : « خداوند گواه چیزى است كه بر تو نازل كرده است » ( لكِنِ اللّهُ يَشْهَدُ بِماآ اَنْزَلَ اِلَيْكَ ) .
و البته انتخاب تو براى این منصب بىحساب نبوده بلکه « این آیات را از روى علم به لیاقت و شایستگى تو براى این مأموریت ، نازل كرده است » ( اَنْزَلَهُ بِعِلْمِه ) .
این جمله ممکن است ناظر به معنى دیگرى نیز باشد كه آنچه بر تو نازل شده از دریاى بىپایان علم الهى سرچشمه مىگیرد و محتواى آنها گواه روشنى بر این است كه از علم او سرچشمه گرفته ، بنابراین شاهد صدق دعوى تو در متن این آیات ثبت است و نیازى به دلیل دیگر نیست ، چگونه ممکن است يك فرد درس نخوانده بدون اتّكاء به علم الهى كتابى بیاورد كه مشتمل بر عالىترین تعلیمها و فلسفهها و قانونها و دستورهاى اخلاقى و برنامههاى اجتماعى باشد ؟
167 اِنَّ الَّذینَ كَفَرُوا وَ صَدُّوا عَنْ سَبیلِ اللّهِ قَدْ ضَلُّوا ضَلالاً بَعیداً
کسانى كه كافر شدند و (مردم را) از راه خدا بازداشتند در گمراهى دور و درازى گرفتار شدهاند.
در آیات گذشته بحثهائى درباره افراد بىایمان و باایمان ذکر شده بود ، در این آیات اشاره به دستهاى دیگر مىکند كه بدترین نوع كفر را انتخاب كردند ، آنها كسانى هستند كه
علاوه بر گمراهى خود ، كوشش براى گمراه ساختن دیگران مىکنند ، آنها كسانى هستند كه هم بر خود ستم روا مىدارند و هم بر دیگران ، زیرا نه خود راه هدایت را پیمودهاند و نه
مىگذارند دیگران این راه را بپیمایند .
چرا این دسته دورترین افراد از جاده حقّند ؟ زیرا افرادى كه مبلّغان ضلالتند ، بسیار بعید به نظر مىرسد كه دست از راهى كه خود دعوت به سوى آن مىکنند بردارند ، آنها كفر را با لجاجت و عناد آمیخته و در بیراههاى گام گذاشتهاند كه از راه حقّ بسیار فاصله دارد .
168 اِنَّ الَّذینَ كَفَرُوا وَ ظَلَمُوا لَمْ يَكُنِ اللّهُ لِيَغْفِرَ لَهُمْ وَ لا لِيَهْدِيَهُمْ طَریقاً
کسانى كه كافر شدند و ستم ( به خود و دیگران ) كردند هرگز خدا آنهارانخواهد بخشید و آنها را بهراه هدایت نخواهد كرد .
169 اِلاّ طَریقَ جَهَنَّمَ خالِدینَ فیهاآاَبَدا وَ كانَ ذلِكَ عَلَى اللّهِ يَسیراً
مگر بهسوى راه دوزخ كه جاودانه در آن خواهند ماند و این كار براى خدا آسان است.
آیات فوق درباره این دسته از كفار و مجازات آنها ، تأکید خاصى دارد ، از يکسو ضلال آنها را ضلال بعید و از سوى دیگر با جمله « لَمْ يَكُنِ اللّهُ ... » چنین مىفهماند كه
آمرزش آنها هرگز شایسته مقامخدا نیست و باز از سوىدیگر تعبیر بهخلود و تأکید آن با كلمه اَبَدا همه بهخاطر این است كه آنها علاوه بر گمراه بودن ، كوشش در گمراهى دیگران دارند و این مسؤوليّت عظیمى است .
170 ياآ اَيُّهَا النّاسُ قَدْ جاآئَكُمُ الرَّسُولُ بِالْحَقِّ مِنْ رَبِّكُمْ فَامِنُوا خَيْرالَكُمْ وَ اِنْ تَكْفُرُوا فَاِنَّ لِلّهِ ما فِى السَّماواتِ وَ الاَْرْضِ وَ كانَ اللّهُ عَلیما حَكیماً
اى مردم ! پیامبرى « كه انتظارش را مىکشیدید » با ( برنامه ) حقّ از طرف پروردگارتان آمد ، به او ایمان بیاورید كه به سود شما است و اگر كافر شوید ( به خدا زیانى نمىرسد زیرا ) براى خدا است آنچه در آسمانها و زمین است و خداوند دانا و حکیم است .
بنابراین اگر پیامبران و برنامههایى فرستاده نه به خاطر نیاز خود بوده بلکه به خاطر علم و حکمتش بوده است . با توجّه به تمام این جهات ، آیا سزاوار است كه راه ایمان را رها كرده و به راه كفر گام نهید ؟
171 ياآ اَهْلَ الْكِتابِ لا تَغْلُوا فى دینِكُمْ وَ لا تَقُولُوا عَلَى اللّهِ اِلاَّ الْحَقَّ اِنَّمَا الْمَسیحُ
عیسَى بْنُ مَرْيَمَ رَسُولُ اللّهِ وَ كَلِمَتُهُاَلْقیها اِلىمَرْيَمَ وَ رُوحٌمِنْهُفَامِنُوا بِاللّهِ وَ رُسُلِه وَ لا تَقُولُوا ثَلاثَةٌ انْتَهُوا خَيْرا لَكُمْ اِنَّمَا اللّهُ اِلهٌ واحِدٌسُبْحانَهُ اَنْيَكُونَلَهُ وَلَدٌ لَهُ مافِى السَّماواتِ وَ ما فِى الاَْرْضِ وَ كَفى بِاللّهِ وَكیلاً
اى اهلکتاب در دینخود غلو ( و زیادهروى ) نکنید و درباره خدا غیرازحقّنگویید مسیح عیسى بنمریم فقط فرستادهخدا و كلمه ( و مخلوق ) او است، كه اورا به مریم القا نمود و روحى ( شایسته ) از طرف او بود ، بنابراین ایمان به خدا و پیامبران او بیاورید و نگویید ( خداوند ) سه گانه است ( از این سخن ) خوددارىکنید كه بهسود شما نیست ، خدا تنها معبود يگانه است، او منزّه است كه فرزندى داشته باشد ( بلکه ) از آن او است آنچه درآسمانها و آنچهدر زمیناست و براى تدبیر و سرپرستى آنها خداوند كافى است .
مسأله « غُلُوّ » درباره پیشوایان يکى از مهمّترین سرچشمههاى انحراف در ادیان آسمانى
بوده است ، از آنجا كه انسان علاقه به خود دارد ، میل دارد كه رهبران و پیشوایان خویش را هم بیش از آنچه هستند بزرگ نشان دهد تا بر عظمت خود افزوده باشد ، گاهى نیز این تصوّر كه غلوّ درباره پیشوایان ، نشانه ایمان به آنان و عشق و علاقه به آنها است سبب گام نهادن در این ورطه هولناك مىشود « غُلُوّ » همواره يك عیب بزرگ را همراه دارد و آن اینکه ریشه اصلى مذهب يعنى خداپرستى و توحید را خراب مىکند ، به همین جهت اسلام درباره « غُلات » سختگیرى شدیدى كرده و در كتب « عقاید » و « فقه » غُلات از بدترین كفّار معرّفى شدهاند .
این آیه به چند نکته كه هر كدام در حکم دلیلى بر ابطال تثلیث ( خدایان سه گانه ) و الوهيّت مسیح (علیه السلام) است اشاره مىکند :
✓ 1 - عیسى (علیه السلام)فقط فرزند مریم علیهاالسلام بود ( اِنَّمَا الْمَسیحُ عیسَى بْنُ مَرْيَمَ ) .
این تعبیر ( ذکر نام مادر عیسى در كنار نام او ) كه در شانزده مورد از قرآن مجید آمدهاست، خاطرنشان مىسازدکه مسیح (علیه السلام)همچون سایر افراد انسان در رحم مادر قرار
داشت و دوران جنینى را گذراند و همانند سایر افراد بشر متولّد شد ، شیر خورد و در آغوش مادر پرورش يافت ، يعنى تمام صفات بشرى در او بود چگونه ممکن است چنین كسى كه مشمول و محکوم قوانین طبیعت و تغییرات جهان مادّهاست خداوندىازلى و ابدى باشد ، مخصوصاً كلمه اِنَّما كه در آیه مورد بحث آمده است به این توهّم نیز پاسخ مىگوید كه اگر عیسى (علیه السلام)پدر نداشت مفهومش این نیستکه فرزندخدا بود بلکه فقط فرزند مریم بود .
✓ 2 - عیسى (علیه السلام)فرستاده خدا بود ( رَسُولُ اللّهِ ) ، این موقعيّت نیز تناسبى با الوهيّت او ندارد ، قابل توجّه اینکه سخنان مختلف مسیح (علیه السلام)که در اناجیل كنونى نیز قسمتى از آن موجود است همگى حاکى از نبوت و رسالت او براى هدایت انسانها است ، نه الوهيّت و خدایى او .
✓ 3 - عیسى (علیه السلام)« كلمه » خدا بود كه به مریم القا شد ( وَ كَلِمَتُهُ اَلْقیها اِلى مَرْيَمَ ) ، در چند آیه قرآن از عیسى (علیه السلام)تعبیر به « كَلِمَة » شده است و این تعبیر به خاطر آن است كه اشاره به مخلوق بودن مسیح (علیه السلام)کند ، همانطور كه كَلِمات مخلوق ما است ، موجودات
عالم آفرینش هم مخلوق خدا هستند و نیز همانطور كه كلمات اسرار درون ما را بیان مىکند
و نشانهاى از صفات و روحیات ما است ، مخلوقات این عالم نیز روشنگر صفات جمال و جلال خدایند ، به همین جهت در چند مورد از آیات قرآن به تمام مخلوقات اطلاق « كَلِمَة » شده است ( مانند آیات 109 كهف و 27 لقمان ) منتها این كلمات با هم تفاوت دارند بعضى بسیار برجسته و بعضى نسبتا ساده و كوچکند و عیسى (علیه السلام)مخصوصاً از نظر آفرینش ( علاوه بر مقام رسالت ) برجستگى خاصّى داشت زیرا بدون پدر آفریده شد .
✓ 4 - عیسى روحى است كه از طرف خدا آفریده شد ( وَ رُوحٌ مِنْهُ ) ، این تعبیر كه در مورد آفرینش آدم و به يك معنى آفرینش تمام بشر نیز در قرآن آمده است اشاره به عظمت آن روحى است كه خدا آفرید و در وجودانسانها عموما و مسیح و پیامبران خصوصا قرار داد .
گرچه بعضى خواستهاند از این تعبیر سوء استفاده كنند كه عیسى (علیه السلام)جزیى از خداوند بود و تعبیر « مِنْهُ » را گواه بر این پنداشتهاند ، ولى مىدانیم كه « مِنْ » در این گونه موارد
براى تبعیض نیست بلکه به اصطلاح « مِنْ » نَشْوِيَّة است كه بیان سرچشمه و منشأ پیدایش
چیزى است .
جالب توجه اینکه در تواریخ مىخوانیم : « هارون الرشید » ، طبیبى نصرانى داشت كه روزى با « على بن حسین واقدى » كه از دانشمندان اسلام بود مناظره كرد و گفت : در كتاب آسمانى شما آیهاى وجود دارد كه مسیح را جزیى از خداوند معرفى كرده سپس آیه فوق را تلاوت كرد ، « واقدى » بلافاصله در پاسخ او این آیه از قرآن را تلاوت نمود .
« وَ سَخَّرَ لَكُمْ ما فِى السَّماواتِ وَ ما فِى الاَْرْضِ جَمیعا مِنْهُ : آنچه در آسمانها و آنچه در زمین است مسخّر شما كرده و همه از ناحیه اوست » (1)و اضافه كرد كه اگر كلمه « مِنْ » جزئيّت را برساند باید تمام موجوداتزمین و آسمان طبق اینآیه جزیىاز خدا باشند ، طبیب نصرانى با شنیدن این سخن مسلمان شد ، هارون الرّشید از این جریان خوشحال گشت و به واقدى .
1) « 13 / جاثِيَة » .
جایزه قابل ملاحظهاى داد .(1)
به علاوه شگفتانگیز است كه مسیحیان تولّد عیسى (علیه السلام)را از مادر بدون وجود پدر دلیلى بر الوهيّت او مىگیرند در حالى كه فراموش كردهاند كه آدم (علیه السلام)بدون پدر و مادر وجود يافت و این خلقت خاص را هیچکس دلیل بر الوهيّت او نمىداند .
سپس قرآن به دنبال این بیان مىگوید : « اکنون كه چنین است به خداى يگانه و پیامبران او ایمان بیاورید و نگویید خدایان سه گانهاند و اگر از این سخن بپرهیزید ، به سود شما است » ( فَامِنُوا بِاللّهِ وَ رُسُلِه وَ لا تَقُولُوا ثَلاثَةٌ انْتَهُوا خَيْرا لَكُمْ ) .
باردیگر تأکیدمىکند كه نه تنها خداوندمعبود يگانهاست ( اِنَّمَا اللّهُ اِلهٌ واحِدٌ ) يعنى شما قبول دارید كه در عین تثلیث خدا يگانه است در حالى كه اگر فرزندى داشته باشد شبیه او .
1) « تفسیر المَنار » ، جلد 6 ، صفحه 84 .
خواهد بود و با این حال يگانگى معنى ندارد .
چگونه ممکن است خداوند فرزندى داشته باشد در حالى كه او از نقیصه احتیاج به همسر و فرزند و نقیصهجسمانيّت و عوارضجسم بودن مبرّا است (سُبْحانَهُ اَنْ يَكُونَ لَهُ وَلَدٌ).
بهعلاوه او مالك آنچه درآسمانها و زمیناست مىباشد، همگى مخلوق اویند و او خالق آنها است و مسیح (علیه السلام)نیز يکى از این مخلوقات او است ، چگونه مىتوان يك حالت استثنایى براى وى قائل شد ، آیا مملوك و مخلوق مىتواند فرزند مالك و خالق خود باشد ( لَهُ ما فِى السَّماواتِ وَ ما فِى الاَرْضِ ) .
خداوند نه تنها خالق و مالك آنها است بلکه مدبّر و حافظ و رازق و سرپرست آنها نیز مىباشد ( وَ كَفى بِاللّهِ وَكیلاً ) .
اصولاً خدایى كه ازلى و ابدى است و سرپرستى همه موجودات را از ازل تا ابد بر عهده دارد چه نیازى بهفرزند دارد ، مگر او همانند ما است كه فرزندى براى جانشینى بعد از مرگ خود بخواهد ؟
172 لَنْ يَسْتَنْكِفَ الْمَسیحُ اَنْ يَكُونَ عَبْدا لِلّهِ وَ لاَ الْمَلاآئِكَةُ الْمُقَرَّبُونَ وَ مَنْ يَسْتَنْكِفْ عَنْ عِبادَتِه وَ يَسْتَكْبِرْ فَسَيَحْشُرُهُمْ اِلَيْهِ جَمیعاً
هرگز مسیح از این استنکاف نداشت كه بنده خدا باشد و نه فرشتگان مقرب او ( از این استنکاف داشتند ) و آنها كه از عبوديّت و بندگى او استنکاف ورزند و تکبّر كنند به زودى همه آنها رابه سوى خود محشور خواهد كرد ( و در رستاخیز برمىانگیزد ).
173 فَاَمَّا الَّذینَ امَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ فَيُوَفّيهِمْ اُجُورَهُمْ وَ يَزیدُهُمْ مِنْ فَضْلِه وَ اَمَّا الَّذینَ اسْتَنْكَفُوا وَاسْتَكْبَرُوا فَيُعَذِّبُهُمْ عَذاباً اَلیماً وَ لايَجِدُونَلَهُمْ مِنْ دُونِ اللّهِ وَلِيّا وَ لا نَصیراً
اما آنها كه ایمان آوردند و عمل صالح انجام دادند پاداش آنها را به طور كامل خواهد داد و از فضل و بخشش خود بر آنها خواهد افزود و اما آنها را كه استنکاف كردند و تکبّر ورزیدند ، مجازات دردناکى خواهد كرد و براى خود غیر از خدا سرپرست و ياورى نخواهد يافت .
مسلّم است كسى كه خود عبادت كننده است معنى ندارد كه معبود باشد مگر ممکن است كسى خود را عبادت كند ؟ يا اینکه عابد و معبود و بنده و خدا يکى باشد ؟
جالب این است كه در حدیثى مىخوانیم كه امام علىّ بن موسى الرّضا (علیه السلام)براى محکوم ساختن مسیحیان منحرف كه مدعى الوهيّت او بودند به « جاثلیق » بزرگ مسیحیان فرمود : « عیسى (علیه السلام)همه چیزش خوب بود تنها يك عیب داشت و آن اینکه عبادت چندانى نداشت » ، مرد مسیحى برآشفت و به امام گفت: چه اشتباه بزرگى مىکنى؟ اتفاقا اواز عابدترین مردم بود ، امام فورا فرمود : « او چه كسى را عبادت مىکرد ؟ آیا كسى جز خدا را مىپرستید ؟ بنابراین به اعتراف خودت مسیح بنده و مخلوق و عبادت كننده خدا بود ، نه معبود و خدا » ، مرد
مسیحى خاموش شد و پاسخى نداشت .(1)
استنکاف به معنى امتناع و انزجار از چیزى است و بنابراین مفهوم وسیعى دارد كه با ذکر جمله « اسْتَكْبَرُوا » به دنبال آن محدود مىشود ، زیرا امتناع از بندگى خدا گاهى سرچشمه آن جهل و نادانى است و گاهى به خاطر تکبّر و خودبینى و سرکشى است گرچه هر دو كار خلافى است ولى دوّمى به مراتب بدتر است .
ذکرعدماستنکاف ملائکهاز عبوديّت پروردگار يا به خاطر آن است كه مسیحیان قائل به سه معبود بودند ( اب و ابن و روحالقدس و يا به تعبیر دیگر خداى پدر و خداى پسر و واسطه میان آن دو ) بنابراین آیه مىخواهد معبود دیگر يعنى « مسیح » و « فرشته روحالقدس »هردورا نفىکند تاتوحید ذات پروردگار ثابت شود . .
1) « مَناقِب ابن شَهْر آشُوب » ، جلد 4 ، صفحه 352 .
و يا بهخاطر آناستکه ضمن پاسخگویى بهشرك مسیحیان اشاره به شرك بتپرستان عرب كرده كه فرشتگان را فرزندان خدامىدانستند و جزیىاز پروردگار و به آنها نیز پاسخ مىگوید .
با توجه به این دو بیان دیگر جایى براى این بحث باقى نمىماند كه آیا آیه فوق دلیل بر افضليّت فرشتگان بر انبیاء هست يا نه ؟ زیرا آیه فقط در مقام نفى « اُقْنُوم سوّم » و يا « معبودهاى مشرکان عرب » است ، نه درصدد بیان افضليّت فرشتگان نسبت به مسیح (علیه السلام).
174 ياآ اَيُّهَا النّاسُ قَدْ جائَآكُمْ بُرْهانٌ مِنْ رَبِّكُمْ وَ اَنْزَلْناآ اِلَيْكُمْ نُورا مُبیناً
اىمردم ! دلیل آشکارى ازطرف پروردگارتان براى شما آمد و نور واضحى به سوى شما فرستادیم .
« بُرْهان » بهعقیده بعضىاز دانشمندان ازماده « بَرَه » بهمعنى سفید شدن است و از آنجاکه استدلالات روشن چهره حقّ را براى شنونده نورانى و آشکار و سفید مىکند به آن ، « بُرْهان » گفته مىشود .
منظور از «بُرْهان» در آیه فوق چنانکه جمعى از مفسّران گفتهاند و قرائن گواهى مىدهد ، شخص پیامبر اسلام صلىاللهعلیهوآله است و منظور از « نور » ، قرآن مجید است كه در آیات دیگر نیز از آن تعبیر به نور شده است .
دراحادیث متعددىکه از طرقاهلبیت علیهمالسلام در تفسیر نُورُالثَّقَلَيْن و علىّ بن ابراهیم و مجمعالبیان به ما رسیده برهان به پیامبر صلىاللهعلیهوآله تفسیر شده و نور به على (علیه السلام)، این تفسیر با تفسیرى كه در بالا گفتیم منافات ندارد ، زیرا ممکن است از نور ، معنى وسیعى اراده شود كه هم قرآن و هم امیرمؤمنان على را كه حافظ قرآن و مفسّر و مدافع آن بود دربرگیرد .
175 فَاَمَّا الَّذینَ امَنُوا بِاللّهِ وَ اعْتَصَمُوا بِه فَسَيُدْخِلُهُمْ فىرَحْمَةٍ مِنْهُ وَفَضْلٍ وَيَهْدیهِمْ اِلَيْهِصِراطا مُسْتَقیماً
اما آنها كه ایمان به خدا آوردند و به آن ( كتب آسمانى ) چنگ زدند به زودى همه را در رحمت و فضل خود وارد خواهد ساخت و در راه راستى به سوى خودش هدایت مىکند .
درباره « صِراط مُسْتَقیم » به تفسیر سوره حمد تفسیر نمونه جلد اول صفحه 28 مراجعه كنید .
176 يَسْتَفْتُونَكَ قُلِ اللّهُ يُفْتیكُمْ فِى الْكَلالَةِ اِنِ امْرُؤٌا هَلَكَ لَيْسَلَهُ وَلَدٌ وَ لَهُ اُخْتٌ فَلَها نِصْفُ ماتَرَكَ وَ هُوَ يَرِثُهاآ اِنْ لَمْ يَكُنْ لَها وَلَدٌ فَاِنْ كانَتَا اثْنَتَيْنِ فَلَهُمَا الثُّلُثانِ مِمّا تَرَكَ وَ اِنْ كانُواآ اِخْوَةً رِجالاً وَ نِساآءً فَلِلذَّكَرِ مِثْلُ حَظِّ الاُنْثَيَيْنِ يُبَيِّنُ اللّهُ لَكُمْ اَنْ تَضِلُّوا وَ اللّهُ بِكُلِّ شَىْءٍ عَلیمٌ
از تو ( درباره ارث خواهران و برادران ) سؤال مىکنند ، بگو خداوند حکمکلاله( خواهر و برادر )را براىشما بیان مىکند: اگر مردى ازدنیا برودکه فرزند نداشتهباشد و براىاو خواهرى باشد نصفاموالى را كه به جا گذاشته از او ( به ارث ) مىبرد و اگر ( خواهرى از دنیا برود و وارث او يك برادر باشد ) او تمام مال را از آن خواهر به ارث مىبرد ، در صورتى كه ( شخص متوفّى ) فرزند نداشته باشد و اگر دو خواهر ( از متوفّى ) باقى بماند دو ثلث اموال را مىبرند و اگر برادر و خواهر با هم باشند( تمام اموالرا میانخود تقسیم مىکنند به این ترتیب كه ) براى هر مذكّر دو برابر سهم مؤنّث خواهد بود ، خداوند ( احکام خود را ) براى شما بیان مىکند تا گمراه نشوید و خداوند به همه چیز دانا است .
آیه فوق مقدار ارث برادران و خواهران را بیان مىکند و همانطور كه در اوایل این سوره در تفسیر آیه 12 گفتیم درباره ارث خواهران و برادران ، دو آیه در قرآن نازل شده است يکى همان آیه 12 و دیگر آیه مورد بحث كه آخرین آیه سوره نساء است و این دو آیه اگر چه در بیان مقدار ارث آنها با هم تفاوت دارد اما همانطور كه در آغاز سوره نیز بیان كردیم هر كدام به يك دسته از خواهران و برادران ناظر است آیه 12 ، ناظر به برادران و خواهران « مادرى » است ، ولى آیه مورد بحث درباره خواهران و برادران « پدرى و مادرى » يا « پدرى تنها » سخن مىگوید .
گواه بر این مطلب این است كه معمولاً كسانى كه بالواسطه با شخص متوفّى مربوط مىشوند ، مقدار ارثشان به اندازه همان واسطه است ، يعنى برادران و خواهران مادرى به اندازه سهم مادر مىبرند كه يك سوم است و برادران و خواهران پدرى ، ياپدر و مادرى ، سهم ارث پدر را مىبرند كه دو سوم است و چون آیه 12 درباره ارث برادران و خواهران
روى يك سوم دور مىزند و آیه مورد بحث روى دو سوم ، روشن مىشود كه آیه سابق درباره آن دسته از برادران و خواهران است كه تنها از طریق مادر با متوفّى مربوطند ، ولى آیه مورد بحث درباره برادران و خواهرانى استکه ازطریق پدر، يا پدر و مادر مربوطمىشوند بهعلاوه روایاتى كه از ائمّه اهلبیت : در این زمینه وارد شده نیز این حقیقت را اثبات مىکند و در هر حال چنانچه يکثلث يا دو ثلث ارث به برادر يا خواهر تعلّق گرفت باقى مانده طبق قانون اسلام میان سایر ورثه تقسیم مىشود اکنون كه عدم منافات میان دو آیه روشن شد به تفسیر احکامى كه در آیه وارد شده است مىپردازیم :
قبلاً باید توجه داشت كه آیه به عنوان پاسخ سؤال درباره كلاله ( برادران و خواهران ) نازل شده است .
لذا مىفرماید : « از تو در این باره سؤال مىکنند ، بگو خداوند حکمکلاله ( برادران و خواهرانرا ) براى شما بیان مىکند » ( يَسْتَفْتُونَكَ قُلِ اللّهُ يُفْتیكُمْ فِى الْكَلالَةِ ) .
سپس به چندین حکم اشاره مىنماید :
1 - « هر گاه مردى از دنیا برود و فرزندى نداشته باشد و يك خواهرداشته باشد نصف میراث او به آن يك خواهر مىرسد » ( اِنِ امْرُؤٌا هَلَكَ لَيْسَ لَهُ وَلَدٌ وَ لَهُ اُخْتٌ فَلَها نِصْفُ ما تَرَكَ ) .
2 - « و اگر زنى از دنیا برود و فرزندى نداشته باشد و يك برادر ( برادر پدر و مادرى يا پدرى تنها ) از خود به يادگار بگذارد تمام ارث او به يك برادر مىرسد » ( وَ هُوَ يَرِثُها اِنْ لَمْ يَكُنْ لَها وَلَدٌ ) .
3 - « اگر كسى از دنیا برود و دو خواهر از او به يادگار بماند دو ثلث از میراث او را مىبرند » ( فَاِنْ كانَتَا اثْنَتَيْنِ فَلَهُمَا الثُّلُثانِ مِمّا تَرَكَ ) .
4 - « اگر ورثه شخص متوفى ، چند برادر و خواهر باشند ( از دو نفر بیشتر ) تمام میراث او را در میان خود تقسیم مىکنند به طورى كه سهم هر برادر دو برابر سهم يك خواهر شود » ( وَ اِنْ كانُوا اِخْوَةً رِجالاً وَ نِساآءً فَلِلذَّكَرِ مِثْلُ حَظِّ الاُنْثَيَيْنِ ) .
در پایان آیه مىفرماید : « خداوند این حقایقرابراى شما بیانمىکند تا گمراه نشوید و راه سعادت را بیابید ( و حتما راهى را كه خدا نشان مىدهد راه صحیح واقعى است ) زیرا به هر چیزى دانا است » ( يُبَيِّنُ اللّهُ لَكُمْ اَنْ تَضِلُّوا وَ اللّهُ بِكُلِّ شَىْءٍ عَلیمٌ ) .
ناگفته نماند كه آیه فوق ، ارث خواهران و برادران را در صورتى كه فرزند در میان نباشد بیان مىکند و سخنى از وجود و عدم پدر و مادر در آن نیامده است ، ولى با توجّه به اینکه طبق آیات آغاز همین سوره ، پدر و مادر همواره در ردیف فرزندان يعنى در طبقه اول ارث قرار دارند روشن مىشود كه منظور از آیه فوق جایى است كه نه فرزند در میان باشد و نه پدر و مادر .
پایان سوره نِساء
نامگذارى آن به « سوره مائِده » به خاطر این است كه داستان نزول مائِده (1)براى ياران مسیح، درآیه 114، این سورهمدنى ذکرشدهاست .(2)
امام باقر (علیه السلام)فرمود : «هر كس در هر پنج شنبه این سوره را بخواند ، ایمانش به ظلم و شرك ( نهان و آشکار ) آلوده نمىشود ». این سوره محتوى يك سلسله از معارف و عقاید اسلامى و يك سلسله از احکام و وظایف دینى است .
بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ
بنام خداوند بخشنده بخشایشگر
1 يا اَيُّهَا الَّذینَ امَنُوا اَوْفُوا بِالْعُقُودِ اُحِلَّتْ لَكُمْ بَهیمَةُ الاَْنْعامِ اِلاّ ما يُتْلى عَلَيْكُمْ غَيْرَ مُحِلِّى الصَّيْدِ وَ اَنْتُمْ حُرُمٌ اِنَّ اللّهَ يَحْكُمُ ما يُریدُ
اى كسانى كه ایمان آوردهاید به پیمانها و قراردادها وفاکنید ، چهارپایان ( و جنین چهارپایان ) براى شما حلال شده است مگرآنچه برشما خوانده مىشود ( به جز آنها كه استثناء خواهد شد ) و صید را به هنگام احرام حلال نشمرید خداوند هر چه بخواهد ( و صلاح ببیند ) حکم مىکند .
« عُقُود » جمع « عقد » در اصل به معنى جمع كردن اطراف يك چیز محکم است و به همین مناسبت گره زدن دو سر طناب يا دو طناب را با هم عقد مىگویند ، سپس از این معنى حسّى به مفهوم معنوى انتقال يافته و به هر گونه عهد و پیمان ، « عقد » گفته مىشود ،
منتها طبق تصریح جمعى از فقها و مفسران ، عقد مفهومى محدودتر از عهد دارد ، زیرا عقد به پیمانهایى گفته مىشود كه استحکام كافى دارد ، نه به هر پیمان .
« اَنْعام » جمع « نَعَم » به معنى شتر و گاو و گوسفند است .
« بَهیمَة » از ماده « بُهْمَة » در اصل به معنى سنگ محکم است و به هر چیز كه درك آن مشکل باشد «مُبْهَم» گفتهمىشود و بهتمام حیوانات كه داراى نطق و سخن نیستند ، « بَهیمَة » اطلاق مىشود ، زیرا صداى آنها داراى اِبْهام است اما معمولاً این كلمه را فقط در مورد چهارپایان به كار مىبرند و درندگان و پرندگان را شامل نمىشود .
و از آنجا كه « جَنین » حیوانات نیزداراى يکنوعاِبْهام است « بَهیمَة » نیز نامیده مىشود .
بهطورىکهاز روایاتاسلامى و سخنانمفسران بزرگ استفاده مىشود ، این سوره آخرین سوره ( و يا از آخرین سورههایى ) است كه بر پیامبر صلىاللهعلیهوآله نازل شده است ، در تفسیر عیاشى از امام باقر (علیه السلام)نقل شدهکه حضرت علىّ بن ابیطالب (علیه السلام)فرمود : « سوره مائده دو ماه يا سه ماه پیش از رحلت پیامبر صلىاللهعلیهوآله نازل گردید » .
و اینکه در بعضى از روایات وارد شده كه این سوره ناسخ است و منسوخ نیست ، نیز اشاره به همین موضوع است .
این سخن با مطلبى كه در جلد دوم همین تفسیر در ذیل آیه 281 سوره بقره گفتهایم كه طبق روایات آیه مزبور آخرین آیهاى است كه بر پیامبر صلىاللهعلیهوآله نازل شده منافات ندارد ، زیرا اینجا سخن از سوره است و در آنجا سخن درباره يك آیه بود .
در این سوره ، به خاطر همین موقعيّت خاصّ ، تأکید روى يك سلسله مفاهیم اسلامى و آخرین برنامههاى دینى و مسأله رهبرى امّت و جانشینى پیامبر صلىاللهعلیهوآله شده است و شاید به همین جهت است كه با مسأله لزوم وفا به عهد و پیمان ، شروع شده و در نخستین جمله مىفرماید : « اى افراد باایمان به عهد و پیمان خود وفا كنید » ( ياآ اَيُّهَا الَّذینَ امَنُوآا اَوْفُوا بِالْعُقُودِ ) .
تا به این وسیله افراد باایمان را ملزم به پیمانهایى كه در گذشته با خدا بستهاند و يا در این سوره به آن اشاره شده است بنماید ، درست همانند این است كه شخص مسافر در آخرین لحظات وداع به نزدیکان و پیروان خود تأکید مىکند توصیهها و سفارشهاى او را
فراموش نکنند و به قول و قراردادهایى كه با آنها گذاشته است ، وفادار باشند .
و با توجه به اینکه « العُقُود » ، به اصطلاح ، « جمع مُحَلّى به الف و لام » است و مفید عموم مىباشد و جمله نیز كاملاً مطلق است ، آیه فوق دلیل بر وجوب وفا به تمام پیمانهایى است كه میان افراد انسان با يکدیگر و يا افراد انسان با خدا ، بهطور محکم بسته مىشود و به این ترتیب تمام پیمانهاى الهى و انسانى و پیمانهاى سیاسى و اقتصادى و تجارى و زناشویى و مانند آن را در بر مىگیرد و يك مفهوم كاملاً وسیع دارد كه به تمام جنبههاى زندگى انسان اعم از عقیده و عمل ناظر است . از پیمانهاى فطرى و توحیدى گرفته تا پیمانهایى كه مردم بر سر مسائل مختلف زندگى با هم مىبندند.
در تفسیر « روح المعانى » از راغب چنین نقل شده كه « عقد » با توجه به وضع طرفین ، سه نوع است گاهى عقد در میان خدا و بنده و گاهى در میان
انسان و خودش و گاهى در میان او و سایر افراد بشر بسته مىشود (1)( البته تمام این سه نوع عقد داراى دو طرف است منتها در آنجا كه خودش با خودش پیمان مىبندد ، خویشتن را به منزله دو شخصکه طرفین پیمانند فرض مىکند ) .
بههرحال مفهومآیه بهقدرى وسیع است كه عهد و پیمانهایى را كه مسلمانان با غیرمسلمانان مىبندند نیز شاملمىشود.
مسأله وفاى به عهد و پیمان كه در آیه مورد بحث مطرح است از اساسىترین شرایط زندگى دستهجمعى است و بدون آن هیچگونه همکارى اجتماعى ممکن نیست و بشر با از دست دادن آن زندگى اجتماعى و اثرات آن را عملاً از دست خواهد داد ، به همین دلیل در منابع اسلامى تأکید فوق العادهاى روى این مسأله شده است و شاید كمتر چیزى باشد كه .
1) « روح المعانى » ، ذیل آیه مورد بحث .
این قدر گسترش داشته باشد ، زیرا بدون آن هرج و مرج و سلب اطمینان عمومى كه بزرگترین بلاى اجتماعى است در میان بشر پیدا مىشود .
در نهج البلاغه در فرمان مالك اشتر چنین مىخوانیم :
« فَاِنَّهُ لَيْسَ مِنْ فَرايِضِ اللّهِ شَىْءٌ النّاسُ اَشَدُّ عَلَيْهِ اِجْتِماعا مَعَ تَفَرُّقِ اَهْوائِهِمْ وَ تَشَتُّتِ آرائِهِمْ مِنْ تَعْظیمِ الْوَفاءِ بِالْعُهُودِ وَ قَدْ لَزِمَ ذلِكَ الْمُشْرِكُونَ فیما بَيْنَهُمْ دُونَ الْمُسْلِمینَ لِمَا اسْتَوْبَلُوا مِنْ عَواقِبِ الْغَدْرِ : در میان واجبات الهى هیچ موضوعى همانند وفاى به عهد در میان مردم جهان ، با تمام اختلافاتى كه دارند ، مورد اتفاق نیست به همین جهت بتپرستان زمان جاهلیت نیز پیمانها را در میان خود محترم مىشمردند زیرا عواقب دردناك پیمانشکنى را دریافته بودند » .(1)
و نیز از امیر مؤمنان علىّ (علیه السلام)نقل شده كه فرمود : .
1) « نهج البلاغه » ، نامههاى على (علیه السلام)نامه 53 .
« اِنَّ اللّهَ لا يَقْبَلُ اِلاَّ الْعَمَلَ الصّالِحَ وَ لا يَقْبَلُ اللّهُ اِلاَّ الْوَفاءَ بِالشُّرُوطِ وَ الْعُهُودِ : خداوند چیزى جز عمل صالح از بندگان خود نمىپذیرد و جز وفاى به شروط و پیمانها را قبول نمىکند » .(1)
و از پیامبر اکرم صلىاللهعلیهوآله نقل شده كه فرمود : « لا دینَ لِمَنْ لا عَهْدَ لَهُ : آن كس كه به پیمان خود وفادار نیست دین ندارد » .(2)
و روى همین جهت ، موضوع وفاى به عهد از موضوعاتى است كه هیچگونه تفاوتى در میان انسانها درباره آن نیست خواه طرف پیمان مسلمان باشد يا غیرمسلمان و به اصطلاح از حقوق انسان است نه از حقوق برادران دینى :
در حدیثى از امام صادق (علیه السلام)مىخوانیم : .
« ثَلاثٌ لَمْ يَجْعَلِ اللّهُ عَزَّ وَ جَلَّ لاَِحَدٍ فیهِنَّ رُخْصَةً : اَداءُ الاَْمانَةِ اِلَى الْبَرِّ وَ الْفاجِرِ وَ الْوَفاءُ بِالْعَهْدِ لِلْبَرِّ وَ الْفاجِرِ وَ بِرُّ الْوالِدَيْنِ بَرَّيْنَ كانا اَوْ فاجِرینَ : سه چیز است كه خداوند به هیچ كس اجازه مخالفت با آن را نداده است : اداى امانت در مورد هر كس خواه نیکوکار باشد يا بدکار و وفاى به عهد درباره هر كس خواه نیکوکار باشد يا بدکار و نیکى به پدر و مادر خواه نیکوکار باشند يا بدکار » .(1)
سپس به دنبال دستور وفاى به پیمانها كه تمام احکام و پیمانهاى الهى را شامل مىشود يك سلسله از احکام اسلام را بیان كرده ، كه نخستین آن حلال بودن گوشت پارهاى از حیوانات است و مىفرماید : « چهارپایان ( يا جنین آنها ) براى شما حلال شده است » ( اُحِلَّتْ لَكُمْ بَهیمَةُ الاَنْعامِ ) .
حلالبودن « بَهیمَهاَنْعام » يا بهمعنى حِلِّيَّت تمامچهارپایان است ( بهاستثناىآنچه بعداً .
1) « اصول كافى » ، جلد 2 ، صفحه 162 .
درآیهذکرمىشود )و يا بهمعنىحِلِّيَّت بچههایى است كه در شکم حیوانات حلال گوشت وجود دارد ( بچههایى كهخلقت آنها تمامشده و مو و پشم بر بدن آنها روییدهاست ) .
و از آنجا كه حِلِّيَّت حیواناتى مانند شتر و گاو و گوسفند قبل از این آیه براى مردم مشخّص بوده و ممکن است آیه اشاره به حِلِّيَّت جَنینهاى آنها باشد. ولى آنچه در معنى آیه به نظر نزدیکتر مىرسد این است كه آیه معنى وسیعى دارد هم حلال بودن این گونه حیوانات را بیان مىکند و هم « جَنین » آنها را و اگر حکم این گونه حیوانات در سابق نیز معلوم بوده در اینجا به عنوان مقدّمهاى براى استثنائات بعد تکرار شده است .
از آنچه در تفسیر این جمله گفتیم روشن شد كه ارتباط این حکم با اصل كلّى لزوم وفاى به عهد از این نظر است كه این « اصل كُلّى » احکام الهى را كه يك نوع پیمان خدا با بندگان است مورد تأکید قرار مىدهد ، سپس به دنبال آن تعدادى از احکام بیان شده كه حلال بودن گوشت پارهاى از حیوانات و حرامبودن گوشت پارهاى دیگر يکى از آنها محسوب مىشود .
سپس در ذیل آیه دو مورد را از حلالبودن گوشت چهار پایان استثناء كرده ، مىفرماید :
« به استثناى گوشتهایى كه تحریم آن به زودى براى شما بیان مىشود » ( اِلاّ ما يُتْلى عَلَيْكُمْ ) .
و به استثناى حال احرام براى انجام مناسك حج يا انجام مناسك عمره كه در این حال صید كردن حرام است ( غَيْرَ مُحِلِّى الصَّيْدِ وَ اَنْتُمْ حُرُمٌ ) .
2 ياآ اَيُّهَا الَّذینَ امَنُوا لا تُحِلُّوا شَعاآئِرَ اللّهِ وَ لاَ الشَّهْرَ الْحَرامَ وَ لاَالْهَدْىَ وَ لاَالْقَلاآئِدَ وَ لاآآمّينَ الْبَيْتَ الْحَرامَ يَبْتَغُونَ فَضْلاً مِنْ رَبِّهِمْ وَ رِضْوانا وَ اِذا حَلَلْتُمْ فَاصْطادُوا وَ لا يَجْرِمَنَّكُمْ شَنَئانُ قَوْمٍ اَنْ صَدُّوكُمْ عَنِ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ اَنْ تَعْتَدُوا وَ تَعاوَنُوا عَلَى الْبِرِّ وَ التَّقْوى وَ لا تَعاوَنُوا عَلَى الاِْثْمِ وَ الْعُدْوانِ وَ اتَّقُوا اللّهَ اِنَّ اللّهَ شَدیدُ الْعِقابِ
اى كسانى كه ایمان آوردهاید شعائر الهى ( و مراسم حجّ را محترم بشمرید و مخالفت با آنها ) را حلال ندانید و نه ماه حرام را و نه قربانىهاى بىنشان و نشاندار و نه آنها كه به قصد خانه خدا براى بدستآوردن فضل پروردگار و خشنودى او مىآیند ، امّا هنگامى كه از احرام بیرون آمدید صید كردن براى شما مانعى ندارد و خصومت به جمعيّتى كه
شما را از آمدن به مسجد الحرام ( در سال حدیبیه ) مانع شدند نباید شما را وادار به تعدّى و تجاوز كند و ( همواره ) در راه نیکى و پرهیزکارى با هم تعاون كنید و ( هرگز ) در راه گناه و تعدّى همکارى ننماید و از خدا بپرهیزید كه مجازاتش شدید است.
« هَدْى » جمع « هَدْيَة » به معنى چهارپایانى است كه به عنوان قربانى به خانه خدا « اِهْداء » مىشوند .
« قَلائد » جمع « قِلادَة » به معنى چیزى است كه به گردن انسان يا حیوانى مىاندازند و در اینجا منظور چهارپایانى است كه براى قربانى در مراسم حجّ آنها را نشان مىگذارند .
« جَرْم » در اصل به معنى قطع كردن میوههاى نامناسب از درخت است و سپس به هر كار ناخوشایندى گفته مىشود و نیز به وادار كردن كسى به كار ناخوشایند اطلاق مىگردد ، بنابراین « لا يَجْرِمَنَّكُمْ » در اینجا به معنى لا يَحْمِلَنَّكُمْ يعنى « وادار نکند شما را به يك كار خِلاف » مىباشد .
در این آیه چند دستور مهمّ اسلامى كه بر پیامبر صلىاللهعلیهوآله نازل شده است بیان گردیده كه همه يا اغلب آنها مربوط به حجّ و زیارت خانه خدا است :
1 - نخست خطاب به افراد باایمان كرده مىفرماید : « شعائر الهى را نقض نکنید و حریم آنها را حلال شمرید » ( ياآ اَيُّهَا الَّذینَ امَنُوا لا تُحِلُّوا شَعاآئِرَ اللّهِ ) .
در اینکه منظور از شعائر الهى چیست در میان مفسّران گفتگوى بسیار است ، ولى به تناسب قسمتهاى دیگر این آیه و باتوجّه به سال نزول آن ( سال دهم هجرى ) كه سال حَجَّةُالْوِداع پیغمبر صلىاللهعلیهوآله بود ، چنین به نظر مىرسد كه منظور از « شعائر » و « مناسك و برنامههاى حجّ » باشد كه مسلمانان موظّفند احترام همه آنها را نگاه دارند ، شاهد این تفسیر اینکه در قرآن كلمه « شَعائِر » معمولاً در مورد مراسم حج به كار رفته است .(1).
1) « 158 / بقره » و « 32 و 36 / حج » .
2 - « احترام ماههاى حرام را نگاه دارید و از جنگ كردن در این ماهها خوددارى كنید » ( وَ لاَ الشَّهْرَ الْحَرامَ ) .
3 - « قربانیانى را كه براى حج مىآورند ، اعم از اینکه بىنشان باشند ( هَدْىَ ) و يا نشان داشته باشند ( قَلائِدَ ) حلال نشمرید و بگذارید كه به قربانگاه برسند و در آنجا قربانى شوند » ( وَ لاَ الْهَدْىَ وَ لاَ الْقَلاآئِدَ ) .
4 - تمام زائران خانه خدا باید از آزادى كامل در این مراسم بزرگ اسلامى بهرهمند باشند و هیچگونه امتیازى در این قسمت در میان قبایل و افراد و نژادها و زبانها نیست بنابراین « نباید كسانى را كه براى خشنودى پروردگار و جلب رضاى او و حتّى بدست آوردن سود تجارى به قصد زیارت بیت اللّه حرکت مىکنند مزاحمت كنید خواه با شما دوست باشند يا دشمن همین اندازه كه مسلمانند و زائر خانه خدا مصونيّت دارند » ( وَ لا آمّينَ الْبَيْتَ الْحَرامَ يَبْتَغُونَ فَضْلاً مِنْ رَبِّهِمْ وَ رِضْواناً ) .
بعضى از مفسران و فقها معتقدند كه جمله فوق عامّ است و حتّى غیر مسلمانان را نیز
شامل مىشود ، يعنى اگر مشرکان هم به قصد زیارت خانه خدا بیایند نباید مورد مزاحمت قرار گیرند ، ولى با توجّه به اینکه در سوره توبه كه معروف است در سال نهم هجرت نازل شده در آیه 28 دستور جلوگیرى از آمدن مشرکان به مسجد الحرام داده شده و با توجه به اینکه سوره مائده در اواخر عمر پیامبر صلىاللهعلیهوآله در سال دهم هجرت نازل گردیده است و طبق روایات شیعه و اهل تسنّن هیچ حکمى از آن نسخ نشده ، چنین تفسیرى صحیح نیست و حقّ آن است كه حکم بالا مخصوص به مسلمانان است .
5 - تحریم صید محدود به زمان احرام است ، بنابراین « هنگامى كه از احرام حج يا عمره بیرون آمدید ، صید كردن براى شما مجاز است » ( وَ اِذا حَلَلْتُمْ فَاصْطادُوا ) .
6 - اگر جمعى از بتپرستان در دوران جاهلیت ( در جریان حُدَيْبِيَّة ) مزاحم زیارت شما از خانه خدا شدند و نگذاشتند مناسك زیارت خانه خدا را انجام دهید ، « نباید این جریان سبب شود كه بعد از اسلام آنها ، كینههاى دیرینه را زنده كنید و مانع آنها از زیارت خانه خدا شوید »
( وَ لا يَجْرِمَنَّكُمْ شَنَئانُ قَوْمٍ اَنْ صَدُّوكُمْ عَنِ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ اَنْ تَعْتَدُوا ) .
این حکم گرچه در مورد زیارت خانه خدا نازل شده است ، ولى در حقیقت يك قانون كلّى از آن استفاده مىشود كه مسلمان نباید « كینه توز » باشد و حوادثى را كه در زمانهاى گذشته واقع شده بار دیگر در فکر خود زنده كند و درصدد انتقام برآید و با توجّه به اینکه يکى از علل نفاق و تفرقه در هر اجتماعى همین مسأله است ، اهميّت این دستور اسلامى براى جلوگیرى از شعلهور شدن آتش نفاق در میان مسلمانان آن هم در آستانه غروب آفتاب عمر پیامبر صلىاللهعلیهوآله آشکارتر مىشود .
7 - سپس براى تکمیل بحث گذشته مىفرماید : « شما به جاى اینکه دست به هم بدهید تا از دشمنان سابق و دوستان امروز خود انتقام بگیرید باید دست اتحاد در راه نیکىها و تقوا به يکدیگر بدهید نه اینکه تعاون و همکارى بر گناه و تعدّى نمایید » ( وَ تَعاوَنُوا عَلَى الْبِرِّ وَ التَّقْوى وَ لا تَعاوَنُوا عَلَى الاِثْمِ وَ الْعُدْوانِ ) .
8 - در پایان آیه براى تحکیم و تأکید احکام گذشته مىفرماید : « پرهیزکارى را پیشه كنید و از مخالفت فرمان خدابپرهیزیدکه مجازات و كیفرهاىخدا شدید است » ( وَ اتَّقُوا اللّهَ اِنَّ اللّهَ شَدیدُ الْعِقابِ ) .
آنچه در آیه فوق در زمینه تعاون آمده يك اصل كلّى اسلامى است كه سراسر مسائل اجتماعى و حقوقى و اخلاقى و سیاسى را دربرمىگیرد ، طبق این اصل مسلمانان موظّفند در كارهاى نیك تعاون و همکارى كنند ولى همکارى در اهداف باطل و اعمال نادرست و ظلم و ستم ، مطلقا ممنوع است ، هرچند مرتکب آن دوست نزدیك يا برادر انسان باشد .
در روایات اسلامى درباره این مسأله تأکیدهاى فراوانى وارد شده كه به عنوان نمونه به چند قسمت اشاره مىکنیم :
1 - از پیغمبر اکرم صلىاللهعلیهوآله نقل شده كه فرمود :
« اِذا كانَ يَوْمُ الْقِيامَةِ نادى مُنادٍ اَيْنَ الظَّلَمَةُ ؟ وَ اَعْوانُ الظَّلَمَةِ ؟ وَ اَشْباهُ الظَّلَمَةِ ؟ حَتّى مَنْ بَرى لَهُمْ قَلَما وَ لاقِ لَهُمْ دَواتا ، قالَ : فَيَجْتَمِعُونَ فى تابُوتٍ مِنْ حَدیدٍ ثُمَّ يُرْمى بِهِمْ فى جَهَنَّمَ : هنگامى كه روز قیامت برپا شود منادى ندا درمىدهد كجا هستند ستمکاران و كجا هستند ياوران آنها و كسانى كه خود را شبیه آنها ساختهاند ؟ حتّى كسانى كه براى آنها قلمى تراشیدهاند و يا دواتى را لیقه كردهاند ، همۀ
آنها را در تابوتى از آهن قرار مىدهند سپس در میان جهنم پرتاب مىشوند » .(1)
2 - در روایتى از صَفْوان جَمّال كه از ياران امام كاظم (علیه السلام)بود نقل شده كه مىگوید :
خدمت امام رسیدم فرمود : « اى صفوان ! همه كارهاى تو خوب است جز يك كار » . عرض كردم: فدایت شوم ، چه كار؟ فرمود : « اینکه شتران خود را به این مرد يعنى "هارون " كرایه مىدهى » . گفتم: به خدا سوگند در مسیرهاى عيّاشى و هوسبازى و صید حرام به او كرایه نمىدهم ، تنها در این راه ، يعنى راه مكّة ، در اختیار آنها مىگذارم ، تازه خودم همراه شتران نمىروم ، بعضىاز فرزندان و كسانم را با آنها مىفرستم ، فرمود : « اى صفوان ! آیا از آنها كرایه مىگیرى ؟ » عرض كردم: بله، فرمود : « آیا دوست دارى كه زنده بمانند و بر سر كار باشند تا كرایه ترا بپردازند » گفتم : بلى ، فرمود : « كسى كه بقاى آنها را دوست بدارد از آنها است و هر كسى از آنها باشد در آتش دوزخ .
1) « وسائل الشیعه » ، جلد 12 ، صفحه 131 .
خواهد بود » ، صفوان مىگوید : من بلافاصله رفتم و تمام شترانم را فروختم ، این موضوع به گوش هارون رسید بهدنبالمن فرستاد و گفت: صفوان شنیدهام شترانترا فروختهاى ؟ گفتم : آرى گفت : چرا ؟ گفتم : پیر شدهام و فرزندان و كسانم نمىتوانند از عهده اداره آنها برآیند ، گفت : چنین نیست ، چنین نیست ، من مىدانم چه كسى این دستور را به تو
داده است آرى موسى بن جعفر (علیه السلام)به تو چنین دستورى داده است گفتم : مرا با موسى بن جعفر چه كار ؟ هارون گفت : این سخن بگذار ، به خدا سوگند اگر سوابق نیك تو نبود دستور مىدادم گردنت را بزنند .(1)
در حدیث دیگرى از پیامبر صلىاللهعلیهوآله مىخوانیم كه به على (علیه السلام)فرمود : « يا عَلِىُّ كَفَرَ بِاللّهِ الْعَلِىِّ الْعَظیمِ مِنْ هذِهِ الاُْمَّةِ عَشَرَةٌ ... وَ بايِعُ السِّلاحِ مِنْ اَهْلِ الْحَرْبِ : ده طایفه از این امت به خدا كافر .
1) « وسائل الشیعه » ، جلد 12 ، صفحه 131 - 132 .
شدهاند كه يکى از آنها كسى است كه اسلحه به دشمنان اسلام كه با آنها در حال جنگند بفروشد » .(1)
3 حُرِّمَتْ عَلَيْكُمُ الْمَيْتَةُ وَ الدَّمُ وَ لَحْمُ الْخِنْزیرِ وَ ماآ اُهِلَلِغَيْرِاللّهِ بِه وَالْمُنْخَنِقَةُ وَالْمَوْقُوذَةُ وَ الْمُتَرَدِّيَةُ وَ النَّطیحَةُ وَ ماآ اَكَلَ السَّبُعُ اِلاّ ما ذَكَّيْتُمْ وَ ما ذُبِحَ عَلَى النُّصُبِ وَ اَنْ تَسْتَقْسِمُوا بِالاَْزْلامِ ذلِكُمْ فِسْقٌ الْيَوْمَ يَئِسَ الَّذینَ كَفَرُوا مِنْ دینِكُمْ فَلا تَخْشَوْهُمْ وَ اخْشَوْنِ الْيَوْمَ اَكْمَلْتُ لَكُمْ دینَكُمْ وَ اَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتى وَ رَضیتُ لَكُمُ الاِسْلامَ دینا فَمَنِ اضْطُرَّ فى مَخْمَصَةٍ غَيْرَ مُتَجانِفٍ لاِِثْمٍ فَاِنَّ اللّهَ غَفُورٌ رَحیمٌ
گوشتمردار و خون و گوشتخوك و حیواناتى كه به غیر نام خدا ذبح شوند و حیوانات خفه شده و به زجر كشته شده و آنها كه بر اثر پرت شدن از بلندى بمیرند و .
1) « وسائل الشیعه » ، جلد 12 ، صفحه 71 .
آنها كه به ضرب شاخ حیوان دیگرى مرده باشند و باقیمانده صید حیوان درنده ، مگر آنکه ( به موقع بر آن حیوان برسید و ) آن را سر ببرید و حیواناتى كه روى بتها ( يا در برابر آنها ) ذبح شوند ( همگى ) برشما حراماست و ( همچنین ) قسمتکردن گوشت حیوان بهوسیله چوبههاىتیر مخصوص بخت آزمایى ، تمام این اعمال فسق و گناه است ، امروز كافران از ( زوال ) آیین شما مأیوس شدند ، بنابراین از آنها نترسید و از ( مخالفت ) من بترسید ، امروز دین شما را كامل كردم و نعمت خود را بر شما تکمیل نمودم و اسلام را به عنوان آیین ( جاودان ) شما پذیرفتم ، اما آنها كه در حال گرسنگى دستشان به غذاى دیگرى نرسد و متمایل به گناه نباشند ( مانعى ندارد كه از گوشتهاى ممنوع بخورند ) خداوند آمرزنده و مهربان است .
در آغاز این سوره اشاره به حلال بودن گوشت چهارپایان به استثناى آنچه بعدا خواهد آمد ، شده ، آیه مورد بحث در حقیقت همان استثناهایى است كه وعده داده شده و در این آیه حکم به تحریم يازده چیز شده است كه بعضى از آنها در آیات دیگر قرآن نیز بیان
گردیده و تکرار آن جنبه تأکید دارد .
نخست مىفرماید : « مردار بر شما حرام شده است » ( حُرِّمَتْ عَلَيْكُمُ الْمَيْتَةُ ) و همچنین خون (وَ الدَّمُ) و گوشت خوك ( وَ لَحْمُ الْخِنْزیرِ ) و حیواناتى كه طبق سنّت جاهليّت به نام بتها و اصولاً به غیر نام خدا ذبح شوند ( وَ ما اُهِلَّ لِغَيْر اللّهِ بِه ) .
دربارۀ تحریم این چهار چیز و فلسفه آن در جلد اول تفسیر نمونه صفحه 427 به بعد توضیح كافى دادهایم .
و نیز حیواناتى كه خفه شده باشند حرامند خواه به خودى خود و يا به وسیله دام و خواه به وسیله انسان این كار انجام گردد ( چنانکه در زمان جاهليّت معمول بوده گاهى حیوان را در میان دو چوب يا در میان دو شاخه درخت سخت مىفشردند تا بمیرد و از گوشتش استفاده كنند ) ( وَ الْمُنْخَنِقَةُ ) .
در بعضىاز روایات نقلشدهکه مجوسمخصوصاً مقید بودند كهحیواناترا ازطریق خفهکردن آنها را بکشند سپس از گوشتشان استفاده كنند بنابراین ممکن است آیه
ناظر به وضع آنها نیز باشد.(1)
و حیواناتى كه با شکنجه و ضرب ، جان بسپارند و يا به بیمارى از دنیا بروند ( وَ الْمَوْقُوذَةُ ) .(2)
در تفسیر قرطبى نقل شده كه در میان عرب معمول بود كه بعضى از حیوانات را به خاطر بتها آن قدر مىزدند تا بمیرد و آن را يك نوع عبادت مىدانستند .(3)
و حیواناتىکه براثر پرتشدناز بلندى بمیرند (وَ الْمُتَرَدِّيَةُ) و حیواناتى كه به ضرب شاخ .
مرده باشند ( وَ النَّطیحَةُ ) و حیواناتىکه بهوسیله حملهدرندگان كشته شوند ( وَ ما اَكَلَ السَّبُعُ ) .
ممکن است يك فلسفه تحریم این پنج نوع از گوشتهاى حیوانات به خاطر آن باشد كه خون بهقدر كافى از آنها بیرون نمىرود ، زیرا تا زمانى كه رگهاى اصلى گردن بریده نشود ، خون به قدر كافى بیرون نخواهد ریخت و مىدانیم كه خون مرکز انواع میکربها است و با مردن حیوان قبل از هر چیز خون عفونت پیدا مىکند و به تعبیر دیگر این چنین گوشتها يکنوع مسموميّت دارند و جزء گوشتهاى سالم محسوب نخواهد شد مخصوصاً اگر حیوان بر اثر شکنجه يا بیمارى و يا تعقیب حیوان درندهاى بمیرد مسموميّت بیشترى خواهد داشت ، به علاوه جنبه معنوى ذبح كه با ذکر نام خدا و رو به قبله بودن حاصل مىشود در هیچ يك از اینها نیست .
ولى اگر قبل از آنکه این حیوانات جان بسپرند به آنها برسند و با آداب اسلامى آنها را سر ببرند و خون به قدر كافى از آنها بیرون بریزد ، حلال خواهد بود و لذا به دنبال تحریم موارد فوق مىفرماید : ( اِلاّ ما ذَكَّيْتُمْ ) .
بعضىاز مفسران احتمال دادهاند كه این استثناء تنها به قسم اخیر يعنى (وَ ما اَكَلَ السَّبُعُ) برمىگردد ، ولى اکثر مفسران معتقدند به تمام اقسام برمىگردد و ایننظر به حقیقت نزدیکتر است.
ممکن است سؤال شود چرا با وجود « مَيْتَةُ » در آغاز آیه ، این موارد ذکر گردیدهاست مگر تمام آنها داخل در مفهوم « مَيْتَةُ » نیست ؟
در پاسخ مىگوییم : « مَيْتَةُ » از نظر فقهى و شرعى مفهوم وسیعى دارد و هر حیوانى كه با طریق شرعى ذبح نشده باشد در مفهوم « میتة » داخل است ، ولى در لغت ، میتة معمولاً به حیوانى گفته مىشود كه خود به خود بمیرد ، بنابراین موارد فوق در مفهوم لغوى میتة داخل نیست و و لااقل احتمال این را دارد كه داخل نباشد و لذا نیازمند به بیان است .
در زمان جاهليّت بتپرستان سنگهایى در اطراف كعبه نصب كرده بودند كه شکل و صورت خاصّى نداشت ، آنها را « نُصُب » مىنامیدند در مقابل آنها قربانى مىکردند و خون قربانى را به آنها مىمالیدند و فرق آنها بابت همان بود كه بتها همواره داراى اشکال و
صور خاصى بودند اما « نُصُب » چنین نبودند ، اسلام در آیه فوق اینگونه گوشتها را تحریم كرده و مىگوید : ( وَ ما ذُبِحَ عَلَى النُّصُب ) .
روشن است كه تحریم این نوع گوشت جنبه اخلاقى و معنوى دارد نه جنبه مادى و جسمانى و در واقع يکى از اقسام « ما اُهِلَلِغَيْرِاللّهِ بِه » مىباشد ، كه به خاطر رواجش در
میان عرب جاهلى به آن تصریح شدهاست .
نوع دیگرى از حیواناتى كه تحریم آن در آیه فوق آمده آنها است كه به صورت « بخت آزمایى » ذبح و تقسیم مىگردیده و آن چنین بوده كه : ده نفر با هم شرط بندى مىکردند و حیوانى را خریدارى و ذبح نموده سپس ده چوبه تیر كه روى هفت عدد از آنها عنوان « برنده » و سه عدد عنوان « بازنده » ثبت شده بود در كیسه مخصوصى مىریختند و به صورت قرعه كشى آنها را به نام يك يك از آن ده نفر بیرون مىآوردند ، هفت چوبه برنده به نام هر كس مىافتاد سهمى از گوشت برمىداشت و چیزى در برابر آن نمىپرداخت ، ولى آن سه نفر كه تیرهاى بازنده را دریافت داشته بودند ، باید هر كدام يك سوم قیمت حیوان را
بپردازند ، بدون اینکه سهمى از گوشت داشته باشند ، این چوبههاىتیر را « اَزْلام » جمع « زَلَم » مىنامیدند، اسلام خوردن این گوشتها را تحریم كرد ، نه به خاطر اینکه اصل
گوشت حرام بوده باشد بلکه به خاطر اینکه جنبه قمار و بختآزمایى دارد و مىفرماید : ( وَ اَنْ تَسْتَقْسِمُوا بِالاَزْلامِ ) .
روشن است كه تحریم قمار و مانند آن اختصاص به گوشتهاى حیوانات ندارد ، بلکه در هر چیز انجام گیرد ممنوع است و تمام زیانهاى « فعاليّتهاى حساب نشده اجتماعى » و برنامههاى خرافى در آن جمع مىباشد .
و در پایان براى تأکید بیشتر روى تحریم آنها مىفرماید : « تمام این اعمال فسق است و خروج از اطاعت پروردگار » ( ذلِكُمْ فِسْقٌ ) .
بعد از بیان احکام فوق دو جمله پرمعنى در آیه مورد بحث به چشم مىخورد نخست مىگوید : « امروز كافران از دین شما مأیوس شدند بنابراین از آنها نترسید و تنها از ( مخالفت ) من بترسید » (اَلْيَوْمَ يَئِسَ الَّذینَ كَفَرُوا مِنْ دینِكُمْ فَلا تَخْشَوْهُمْ وَ اخْشَوْنِ) .
و سپسمىگوید: «امروز دین و آیین شما را كامل كردم و نعمت خود را بر شما تمام نمودم و اسلام را به عنوان آیین شما پذیرفتم» (اَلْيَوْمَ اَكْمَلْتُ لَكُمْ دینَكُمْ وَ اَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتى وَ رَضیتُ لَكُمُ الاِسْلامَ دینا).
در اینجا بحث مهمى پیش مىآید كه منظور از « اَلْيَوْم » ( امروز ) كه در دو جمله بالا تکرار شده چیست ؟ يعنى كدام روز است كه این « چهار جهت » در آن جمع شده ، هم كافران در آن مأیوس شدهاند و هم دین كامل شده و هم نعمت خدا تکامل يافته و هم خداوند آیین اسلام را به عنوان آیین نهایى مردم جهان پذیرفته است .
در میان مفسران در اینجا سخن بسیار است ولى آنچه جاى شك نیست این است كه چنین روزى باید روز بسیار مهمّى در تاریخ زندگى پیامبر صلىاللهعلیهوآله باشد ، نه يك روز ساده و عادى و معمولى ، زیرا اینهمه اهميّت براى يك روز عادى معنى ندارد و لذا در پارهاى از روایات آمده است كه بعضى از يهود و نصارى با شنیدن این آیه گفتند اگر چنین آیهاى در
کتب آسمانى ما نقل شده بود ، ما آن روز را روز عید قرار مىدادیم .(1)اکنون باید از روى قرائن و نشانهها و تاریخ نزول این آیه و این سوره و تاریخ زندگانى پیامبر صلىاللهعلیهوآله و روایاتى كه از منابع مختلف اسلامى به دست ما رسیده این روز مهمّ را پیدا كنیم .
آیا منظور روزى است كه احکام بالا درباره گوشتهاى حلال و حرام نازل شده ؟ قطعا چنین نیست ، زیرا نزول این احکام واجد این همه اهميّت نیست نه باعث تکمیل دین است زیرا آخرین احکامى نبوده كه بر پیامبر صلىاللهعلیهوآله نازل شده ، به دلیل اینکه در دنباله این سوره به احکام دیگرى نیز برخورد مىکنیم و تازه نزول این احکام سبب يأس كفار نمىشود ،چیزى كه سبب يأس كفار مىشود ، فراهم ساختن پشتوانه محکمى براى آینده اسلام است و به عبارت دیگر نزول این احکام و مانند آن تأثیر چندانى در روحیه كافران ندارد و اینکه .
1) « تفسیر المَنار » ، جلد 6 ، صفحه 155 .
گوشتهایى حلال يا حرام باشد آنها حساسيّتى روى آن ندارند .
آیا منظور از آن روز عرفه در آخرین حج پیامبر صلىاللهعلیهوآله است ؟ ( همانطور كه جمعى از مفسران احتمال دادهاند ) .
پاسخ این سؤال نیز منفى است ، زیرا نشانههاى فوق بر آن روز نیز تطبیق نمىکند ، چون حادثه خاصى كه باعث يأس كفار بشود در آن روز واقع نشد ، اگر منظور انبوه اجتماع مسلمانان است كه قبل از روز عرفه نیز در خدمت پیغمبر صلىاللهعلیهوآله در مكّه بودند و اگر منظور نزول احکام فوق در آن روز استکه آن نیز همانطور كه گفتیم چیز وحشتناکى براى كفّار نبود .
و آیامرادروز فتحمكّهاست( چنانکه بعضى احتمال دادهاند ) با اینکه تاریخ نزول این سوره مدّتهابعدازفتح مکهبوده است ؟
و يا منظور روز نزول آیات سوره برائت است كه آن هم مدّتها قبل از نزول این سوره بوده است؟ از همه چیز عجیبتر احتمالى است كه بعضى دادهاند كه این روز ، روز ظهور اسلام و يا بعثت پیامبر صلىاللهعلیهوآله باشد با اینکه آنها هیچگونه ارتباطى با روز نزول این آیه
ندارد و سالهاى متمادّى در میان آنها فاصله بوده است .
بنابراین هیچیك از احتمالات ششگانه فوق با محتویات آیه سازگار نیست .
در اینجا احتمال دیگرى هست كه تمام مفسّران شیعه آن را در كتب خود آوردهاند و روایات متعدّدى آن را تأیید مىکند و با محتویات آیه كاملاً سازگاراست و آن اینکه :
منظور روز غدیر خُمّ است ، روزى كه پیامبر اسلام صلىاللهعلیهوآله امیرمؤمنان علىّ را رسما براى جانشینى خود تعیین كرد ، آن روز بود كه كفّار در میان امواج يأس فرو رفتند ،
زیرا انتظار داشتند كه آیین اسلام قائم به شخص باشد و با از میان رفتن پیغمبر صلىاللهعلیهوآله اوضاع به حال سابق برگردد و اسلام تدریجا برچیده شود ، اما هنگامى كه مشاهده كردند مردى كه از نظر علم و تقوا و قدرت و عدالت بعد از پیامبر صلىاللهعلیهوآله در میان مسلمانان بىنظیر بود بهعنوان جانشینى پیامبر صلىاللهعلیهوآله انتخاب شد و از مردم براى او بیعت گرفت يأس و نومیدى نسبت به آینده اسلام آنها را فرا گرفت و فهمیدند كه آیینى است ریشه دار و پایدار .
در این روز بود كه آیین اسلام به تکامل نهایى خود رسید ، زیرا بدون تعیین جانشین
براى پیامبر صلىاللهعلیهوآله و بدون روشن شدن وضع آینده مسلمانان ، این آیین به تکامل نهایى نمىرسید .
آن روز بود كه نعمت خدا با تعیین رهبر لایقى همچون علىّ (علیه السلام) براى آینده مردم تکامل يافت و نیز آن روز بود كه اسلام با تکمیل برنامههایش به عنوان آیین نهایى از طرف خداوند پذیرفته شد ( بنابراین جهات چهارگانه در آن جمع بوده ) .
علاوه بر این ، قرائن زیر نیز این تفسیر را تأیید مىکند :
الف - جالب توجّه اینکه در تفسیر فخر رازى و تفسیر روحالمعانى و تفسیر المَنار در ذیل این آیه نقل شده است كه پیامبر صلىاللهعلیهوآله بعد از نزول این آیه بیش از هشتاد و يك روز عمر نکرد. و با توجّه به اینکه وفات پیامبر صلىاللهعلیهوآله در روایات اهل تسنّن و حتى در بعضى از روایات شیعه ( مانند آنچه كلینى در كتاب معروف كافى نقل كرده است ) روز دوازدهم ماه ربیعالاولبوده چنین نتیجه مىگیریمکه روز نزول آیهدرست روز هیجدهم ذى الحجه بوده است .
ب - در روایات فراوانى كه از طرق معروف اهل تسنّن و شیعه نقلشده صریحا اینمطلب آمدهاستکه آیه شریفه فوق در روز غدیر خمّ و به دنبال ابلاغ ولایت علىّ (علیه السلام)
نازل گردید، از جمله اینکه :
1 - دانشمند معروف سنّى ابن جریر طبرى در كتاب ولایت از زید بن اَرْقَم صحابىّ معروف نقل مىکند كه این آیه در روز غدیر خم درباره علىّ (علیه السلام)نازل گردید .
2 - حافظ ابونعیم اصفهانى در كتاب « مانَزَلَ مِنَ الْقُرْآنِ فى عَلِىٍّ (علیه السلام)» از ابوسعید خُدْرِىّ ( صحابه معروف ) نقل كرده كه پیامبر صلىاللهعلیهوآله در غدیر خُمّ ، علىّ (علیه السلام)را به عنوان ولایت به مردم معرفى كرد و مردم متفرّق نشده بودند تا اینکه آیه « اَلْيَوْمَ اَكْمَلْتُ لَكُمْ ... » نازل شد ، در این موقع پیامبر صلىاللهعلیهوآله فرمود : « اَللّهُ اَكْبَرُ عَلى اِكْمالِ الدّينِ وَ اِتْمامِ النِّعْمَةِ وَ رِضَى الرَّبِّ بِرِسالَتى وَ بِالْوِلايَةِ لِعَلِىٍّ (علیه السلام)مِنْ بَعْدى ، ثُمَّ قالَ مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ اَللّهُمَّ والِ مَنْ والاهُ وَ عادِ مَنْ عاداهُ وَ انْصُرْ مَنْ نَصَرَهُ وَاخْذُلْ مَنْ خَذَلَهُ : اَللّهُ اَكْبَرُ بر تکمیل دین و اتمام نعمت پروردگار و خشنودى خداوند از رسالت من و ولایت علىّ (علیه السلام)بعد از من ، سپس فرمود : هر كس من مولاى اویم علىّ (علیه السلام)مولاى او است ، خداوندا ! آن كس كه او را دوست بدارد دوست بدار و آن كس كه او را دشمن دارد، دشمن بدار، هرکس او را يارى كند يارى كن و هر كس دست از ياریش بردارد دست از او بردار » .
3 - خطیب بغدادى در تاریخ خود از ابوهُرَيْرَة از پیامبر صلىاللهعلیهوآله چنین نقلکرده كه بعداز جریان غدیرخُمّ و پیمان ولایت على (علیه السلام)و گفتار عمر بن خطاب . بَخٍّ بَخٍّ يَابْنَ اَبیطالِبٍ اَصْبَحْتَ مَوْلاىَ وَ مَوْلا كُلِّ مُسْلِمٍ . آیه « اَلْيَوْمَ اَكْمَلْتُ لَكُمْ دینَكُمْ » نازل گردید .(1)
در كتاب نفیس « الغدیر » علاوه بر روایات سه گانه فوق سیزده روایت دیگر نیز در این زمینه نقل شدهاست .
در كتاب « اِحْقاقُ الْحَقِّ » از جلد دوم تفسیر « ابن كثیر » صفحه 14 و از « مقتل خوارزمى » صفحه 47 نزول این آیه را درباره داستان غدیر از پیغمبر اکرم صلىاللهعلیهوآله نقل كرده است.
در پایان آیه بار دیگر به مسائل مربوط به گوشتهاى حرام برگشته و حکم صورت .
1) این سهروایت را مرحوم علامهامینى با تمام مشخصات در جلد 1 « الغدیر » صفحه 230 تا 232 نقل كرده است .
اضطرار را بیان مىکند و مىگوید : « كسانى كه به هنگام گرسنگى ناگزیر از خوردن گوشتهاى حرام شوند در حالى كه تمایل به گناه نداشته باشند خوردن آن براى آنها حلال است ، زیرا خداوند آمرزنده و مهربان است و به هنگام ضرورت بندگان خود را به مشقّت نمىافکند و آنها را كیفر نمىدهد » (فَمَنِ اضْطُرَّ فى مَخْمَصَةٍ غَيْرَ مُتَجانِفٍ لاِِثْمِ فَاِنَّ اللّهَ غَفُورٌرَحیمٌ ).
« مَخْمَصَة » از ماده « خَمْص » به معنى فرو رفتگى است و به معنى گرسنگى شدید كه باعث فرو رفتگى شکم مىشود نیز آمده است خواه به هنگام قحطى باشد يا به هنگام گرفتارى شخصى .
« غَيْرَ مُتَجانِفٍ لاِِثْمِ » به معنى آن است كه تمایل به گناه نداشته باشد و آن يا به عنوان تأکید مفهوم اضطرار آمده و يا به منظور آن است كه به هنگام ضرورت زیاده روى در خوردن گوشت حرام نکند و آن را حلال نشمرد و يا آنکه مقدّمات اضطرار را خودش فراهم نساخته باشد و يا آنکه در سفرى كه براى انجام كار حرامى در پیش گرفته ، گرفتار چنان
ضرورتى نشود ، ممکن است همه این معانى از این عبارت منظور باشد . ( براى توضیح بیشتر در این زمینه به جلد اول تفسیر نمونه صفحه 430 و 431 مراجعه كنید ) .
4 يَسْئَلُونَكَ ماذآا اُحِلَّ لَهُمْ قُلْ اُحِلَّ لَكُمُ الطَّيِّباتُ وَ ما عَلَّمْتُمْ مِنَ الْجَوارِحِ مُكَلِّبینَ تُعَلِّمُونَهُنَّ مِمّا عَلَّمَكُمُ اللّهُ فَكُلُوا مِمّاآ اَمْسَكْنَ عَلَيْكُمْ وَاذْكُرُوا اسْمَ اللّهِ عَلَيْهِ وَ اتَّقُوا اللّهَ اِنَّ اللّهَ سَریعُ الْحِسابِ
از تو سؤال مىکنند چه چیزها براى آنها حلال شده است بگوآنچه پاکیزه است براى شما حلال گردیده و ( نیز صید ) حیوانات شکارى كه از آنچه خداوند به شما تعلیم داده به آنها ياد دادهاید ( براى شما حلال است ) پس از آنچه این حیوانات براى شما ( صید مىکنند و ) نگاه مىدارند بخورید و نام خدا را ( به هنگام فرستادن حیوان براى شکار ) بر آن برید و از خدا بپرهیزید كه خداوند سریع الحساب است .
« جَوارِح » در اصل از ماده « جَرَح » گرفته شده كه گاهى به معنىکسب و گاهى
بهمعنى زخم است و به همین دلیل به حیوانات صيّاد اعمّ از پرندگان و غیر پرندگان « جارِحَة » مىگویند و جمع آن « جَوارِح » است يعنى حیوانى كه به صید خود زخم وارد مىکند و يا حیوانى كه براى صاحب خود كسب مىنماید .
و اگر به اعضاى بدن جَوارِح گفته مىشود به خاطر آن است كه انسان به وسیله آنها كارى انجام مىدهد و اکتسابى مىکند .
تمام آنچه را اسلام تحریمکرده در زمره خبائث و ناپاکىها است و هیچگاه قوانین الهى ، موجود پاکیزهاى راکه طبعا براى استفاده و انتفاع بشر آفریده شده است تحریم نمىکند و دستگاه « تشریع » در همه جا هماهنگ دستگاه « تکوین » است .
سپس به سراغ صیدها رفته ، مىگوید : « صید حیوانات صيّاد كه تحت تعلیم شما قرار گرفتهاند ، يعنى از آنچه خداوند به شما تعلیم داده به آنها آموختهاید ، براى شما حلال است » ( وَ ما عَلَّمْتُمْ مِنَ الْجَوارِحِ مُكَلِّبینَ تُعَلِّمُونَهُنَّ مِمّا عَلَّمَكُمُ اللّهُ ) .
جمله « وَ ما عَلَّمْتُمْ مِنَ الْجَوارِحِ » تمام حیواناتى را كه براى شکارکردن تربیت مىشوند
شامل مىشود، ولى قید« مُكَلِّبین » كه به معنى تربیت كنندگان سگهاى شکارى است و از ماده كَلْب به معنى سگ گرفته شده است ، آن را اختصاص به سگهاى شکارى مىدهد و به همین دلیل صید كردن با غیر سگهاى شکارى مانند صید بهوسیله بازهاى شکارى و امثال آن را شامل نمىشود ، به همین جهت در فقه شیعه « تنها » صید به وسیله سگهاى شکارى مجاز است اگر چه جمعى از مفسّران دانشمندان اهل تسنّن ، همه را مجاز مىدانند و قید «مُكَلِّبین» را به معنى وسیعى تفسیر كردهاند كه اختصاصى به سگها ندارد ، ولى همانطور كه گفتیم ماده اصلى این لغت مفهوم آن را مخصوص به تربیت سگهاى شکارى مىکند .
البته اگر حیوانات شکارى دیگر صیدى را از پاى درآورند ولى قبل از آنکه بمیرد با آداب شرعى ذبح كنیم حلال است .
ضمناً جمله « تُعَلِّمُونَهُنَّ مِمّا عَلَّمَكُمُ اللّهُ » اشاره به چند مطلب مىکند : نخست اینکه باید تعلیم این گونه حیوانات استمرار يابد و اگر تعلیم خود را فراموش كنند و همانند يك سگ ولگرد حیوانى را بدرند ، گوشت آن صید حلال نخواهد بود ( چون فعل تُعَلِّمُونَهُنَّ
مضارع است و مضارع دلالت بر استمرار دارد ) .
دیگر اینکه باید تعلیم و تربیت سگ مطابق اصول صحیحى باشد كه با مفهوم « مِمّا عَلَّمَكُمُ اللّه » سازگار باشد و دیگر اینکه سرچشمه همه علوم هرچند ساده و كوچك باشد از ناحیه خدا است و ما بدون تعلیم او علمى نداریم .
ضمنا باید توجّه داشت منظور از تعلیم سگهاى شکارى آن است كه آنچنان تربیت شوند كه به فرمان صاحبان آنها حرکت كنند و به فرمانشان بازگردند .
ذکر این نکته لازم است حیوانى را كه سگها شکار مىکنند اگر زنده به دست آید ، باید طبق آداب اسلامى ذبح شود ولى اگر پیش از آنکه به آن برسند جان دهد ، حلال است ، اگرچه ذبح نشده است. سپس در ذیل آیه اشاره به دو شرط دیگر از شرایط حليّت چنین صیدى كرده ، مىفرماید : « از صیدى كه سگهاى شکارى براى شما نگاه داشتهاند بخورید » ( فَكُلُوا مِمّا اَمْسَكْنَ عَلَيْكُمْ ) .
بنابراین اگر سگهاى شکارى عادت داشته باشند قسمتى از صید خود را بخورند و
قسمتى را واگذارند ، چنان صیدى حلال نیست و داخل در جمله وَ ما اَكَلَ السَّبُعُ كه در آیه قبل گذشت مىباشد و در حقیقت چنین سگى نه تعلیم يافته است و نه آنچه را كه نگاه داشته مصداق عَلَيْكُمْ ( براى شما ) مىباشد بلکه براى خود صید كرده است ( ولى بعضى از فقهاء این موضوع را به استناد روایاتى كه در منابع حدیث آمده شرط ندانستهاند كه تفصیل آن در فقه آمده است ) خلاصه اینکه بایدآنها آنچنان تربیت شوند كه صید خود را نخورند .
دیگر اینکه به هنگامى كه سگ شکارى رها مىشود ، نام خدا را ببرید (وَاذْكُرُوا اسْمَ اللّهِ عَلَيْهِ) .
و در پایان براى رعایت تمام این دستورات ، مىفرماید : « از خدا بپرهیزید زیرا خداوند ، سریع الحساب است » ( وَ اتَّقُوا اللّهَ اِنَّ اللّهَ سَریعُ الْحِسابِ ) .(1).
1) شرحجملهسَریعُالْحِسابِدرجلد2تفسیرنمونهصفحه 40 مطرح شده است .
5 اَلْيَوْمَ اُحِلَّ لَكُمُ الطَّيِّباتُ وَ طَعامُ الَّذینَ اُوتُوا الْكِتابَ حِلٌّ لَكُمْ وَ طَعامُكُمْ حِلٌّ لَهُمْ وَ الْمُحْصَناتُ مِنَ الْمُؤْمِناتِ وَ الْمُحْصَناتُ مِنَ الَّذینَ اُوتُو الْكِتابَ مِنْقَبْلِكُمْ اِذا اتَيْتُمُوهُنَّ اُجُورَهُنَّ مُحْصِنینَ غَيْرَ مُسافِحینَ وَ لا مُتَّخِذى اَخْدانٍ وَ مَنْ يَكْفُرْ بِالاْيمانِ فَقَدْ حَبِطَ عَمَلُهُ وَ هُوَ فِى الاْخِرَةِ مِنَ الْخاسِرینَ
امروز چیزهاىپاکیزه براى شما حلال شد و ( همچنین ) غذاى اهل كتاب براى شما حلال است و غذاى شما براى آنها حلال مىباشد و ( نیز ) زنان پاکدامن از مسلمانان و زنان پاکدامن از اهل كتاب حلال هستند هنگامى كه مهر آنها را بپردازید و پاکدامن باشید نه زناکار و نه دوست پنهانى و نامشروع گیرید و كسى كه انکار كند آنچه را باید به آن ایمان بیاورید اعمال او باطل و بىاثر مىگردد و در سراى دیگر از زیانکاران خواهد بود .
« اَخْدان » جمع « خِدْن » در اصل به معنى دوست و رفیق است ولى معمولاً به دوست
پنهانى از جنس مخالف و به عنوان نامشروع گفته مىشود .
منظور از « اَلْيَوْم » ( امروز ) به عقیده جمعى از مفسران روز عرفه و به عقیده بعضى بعد از فتح خیبر است ولى بعید نیست كه همان روز غدیر خمّ و پیروزى كامل اسلام بر كفّار بوده باشد ( توضیح این سخن را به زودى خواهیم گفت ) .
ذکر حلال بودن « طَيِّبات » با اینکه قبل از این روز هم حلال بوده ، به خاطر این است كه مقدّمهاى براى ذکر حکم « طعام اهل كتاب » باشد .
منظور از « طعام اهل كتاب » كه در این آیه حلال شمرده شده است چیست ؟
بیشتر مفسّران و دانشمندان اهل سنّت ، معتقدند كه هر نوع طعامى را شامل مىشود ، خواه گوشت حیواناتى باشد كه به دست خود آنها ذبح شده و يا غیر آن ، ولى اکثريّت قاطع مفسّران و فقهاى شیعه بر این عقیدهاند كه منظور از آن غیر از گوشتهایى است كه ذبیحه آنها باشد ، تنها عدّه كمى از دانشمندان شیعه پیرو نظریه اوّلند .
روایات متعدّدى كه از ائمّه اهلبیت علیهمالسلام نقل شده این مطلب را تأکید مىکند كه منظور
از طعام در این آیه ، غیر ذبیحههاى اهل كتاب است .
در تفسیر على بن ابراهیم از امام صادق (علیه السلام) نقل شده كه درباره آیه فوق چنین فرمود : «عَنى بِطَعامِهِمْ هاهُنَا الْحُبُوبَ وَ الْفاكِهَةَ غَيْرَ الذَّبائِحِ الَّتى يَذْبَحُونَ فَاِنَّهُمْ لا يَذْكُرُونَ اسْمَ اللّهِ عَلَيْها : منظور از طعام اهل كتاب حبوبات و میوهها است ، نه ذبیحههاى آنها زیرا آنها هنگام ذبح كردن نام خدا را نمىبرند » .(1)
و روایات متعدد دیگرى كه در جلد 16 وسائل الشیعه در باب 51 از ابواب اطعمه و اشربه صفحه 371 مذکور است ، دقّت در آیات گذشته نشان مىدهد كه تفسیر دوم ( تفسیر طعام به غیر ذبیحه ) به حقیقت نزدیکتر است ، زیرا همانطور كه امام صادق هم در روایت فوق اشاره فرموده ، اهل كتاب غالب شرایط ذبحاسلامى را رعایت نمىکنند، نه نام .
1) « وسائل الشّيعَة » ، جلد 16 ، صفحه 291 .
خدا را مىبرند و نه رو به سوى قبله حیوان را ذبح مىکنند و همچنین پایبند به رعایت سایر شرایط نیستند چگونه ممکناست در آیات قبل چنین حیوانى صریحا تحریم شده باشد و در این آیه حلال شمرده شود .
در اینجا چند سؤال پیش مىآید :
نخست اینکه اگر منظور از طعام غذاهایى غیر از گوشت است اینها كه قبلاً حلال بوده است ، آیا قبل از نزول آیه خریدن گندم و يا حبوبات دیگر از اهل كتاب مانعى داشته ؟ در حالى كه همواره داد و ستد در میان مسلمانان و آنها وجود داشته است ؟
پاسخ این سؤال با توجّه به يك نکته اساسى در تفسیر آیه روشن مىشود و آن اینکه آیه در زمانى نازل شد كه اسلام بر شبه جزیره عربستان مسلّط شده بود و موجوديّت و حضور خود را در سراسر شبه جزیره اثبات كرده بود ، به طورى كه دشمنان اسلام از شکست مسلمین مأیوس بودند ، در اینجا محدودیتهایى را كه در معاشرت مسلمانان با كفّار قبلاً وجود داشت و به خاطر همانها ، رفت و آمد با آنان ، میهمانى كردن آنها و يا میهمان شدن
نزد آنان ممنوع بود ، مىبایست برطرف گردد ، لذا آیه نازل شد و اعلام داشت امروز كه شما موقعيّت خود را تثبیت كردهاید و از خطر آنها بیم ندارید محدوديّتهاى مربوط به معاشرت با آنان كم شده است مىتوانید به میهمانى آنها بروید و نیز مىتوانید آنها را میهمان كنید و همچنین مىتوانید از آنها زن بگیرید (هرکدام با شرایطى كه اشاره خواهد شد).
ناگفته نماند كسانى كه اهل كتاب را پاك نمىدانند مىگویند در صورتى مىتوان با آنها هم غذا شد كه غذاى آنها از قبیل غذاهاى غیرمرطوب باشد و يا در صورت مرطوب بودن با دست آنها تماس نگرفته باشد و اما آن دسته از محقّقان كه معتقد به طهارت اهل كتاب هستند ، مىگویند هم غذا شدن با آنها در صورتى كه غذاهایشان از گوشتهاى ذبیحه خودشان تهيّه نشده باشد و يقین به نجاست عَرَضى ( نجس شدن با مثل شراب يا آبجو و مانند آنها ) نداشته باشیم مىتوان با آنها هم غذا شد .
خلاصه اینکه آیه فوق در اصل ناظر به رفع محدودیتهاى پیشین درباره معاشرت با اهل كتاب است ، گواه بر آن این است كه مىفرماید : « غذاى شما هم براى آنها حلال است »
یعنى میهمانى كردن آنها بىمانع مىباشد و نیز بلافاصله در آیه بعد حکم ازدواج با زنان اهل كتاب را بیان كرده ، بدیهى است حکومتى مىتواند چنین توسعهاى به اتباع خود بدهد كه بر اوضاع محیط كاملاً مسلّط گردد و بیمى از دشمن نداشته باشد ، چنین شرایطى در واقع در روز عید غدیر خم و به عقیده بعضى در روز عرفه در حجّة الوداع يا بعد از فتح خیبر حاصلگشت، اگرچه روز غدیر خُمّ از هر جهت براى این موضوع مناسبتر به نظر مىرسد.
اشکال دیگرى كه در تفسیر « المَنار » درباره تفسیر آیه فوق آمده است این است كه مىگوید : كلمه طعام در بسیارى از آیات قرآن به معنى هر گونه غذایى است و حتّى گوشتها را هم شامل مىشود ، چگونه ممکن است در آیه فوق ، محدود به حبوبات و میوهها و مانند آن باشد، سپس مىنویسد: من اینایراد را در مجلسى كه جمعى ازشیعیان
بودند مطرح كردم ( و كسى پاسخ آنرا نداشت ) .
به عقیده ما پاسخ ایراد فوق نیز روشن است ، ما انکار نمىکنیم كه طعام يك مفهوم وسیع دارد، ولى آیات سابق كه درباره گوشتها بحث نموده و مخصوصاً گوشت حیواناتى
را كه به هنگام ذبح نام خدا بر آن نبرند تحریم كرده، این مفهوم وسیع را تخصیص مىزند و محدود به غیر گوشت مىکند و مىدانیم هر عامى يا مطلقى قابلتخصیص و تقیید است و اینرا نیز مىدانیمکه اهل كتاب مقيّد به ذکر نام خدا بر ذبیحه نیستند ، از آن گذشته سایر شرایطى را هم كه در « سنّت » آمده است ، مسلّما رعایت نمىکنند .
آیۀ فوق بعد از بیان حليّت طعام اهل كتاب ، درباره ازدواج با زنان پاکدامن از مسلمانان و اهل كتاب سخن مىگوید و مىفرماید : « زنان پاکدامن از مسلمانان و از اهل كتاب براى شما حلال هستند و مىتوانید باآنها ازدواج كنید به شرط این كه مهر آنها را بپردازید » ( وَ الْمُحْصَناتُ مِنَ الْمُؤْمِناتِ وَ الْمُحْصَناتُ مِنَ الَّذینَ اُوتُو الْكِتابَ مِنْ قَبْلِكُمْ اِذا اتَيْتُمُوهُنَّ اُجُورَهُنَّ ) .
به شرط اینکه از طریق ازدواج مشروع باشد نه به صورت زناى آشکار و نه بهصورت دوستپنهانى انتخابکردن ( مُحْصِنینَ غَيْرَ مُسافِحینَ وَ لا مُتَّخِذى اَخْدانٍ ) .
درحقیقت اینقسمتاز آیه نیز محدوديّتهایىرا كه در مورد ازدواج مسلمانان با غیرمسلمانان
بوده تقلیل مىدهد و ازدواج آنها را با زنان اهل كتاب با شرایطى تجویز مىنماید .
اما اینکه آیا ازدواج با اهل كتاب به هر صورت ، خواه ازدواج دائم باشد يا موقّت ، مجازاست و يا منحصرا ازدواج موقّت جایزاست در میان فقهاى اسلام اختلاف نظر است .
دانشمندان اهل تسنّن فرقى میان این دو نوع ازدواج نمىگزارند و معتقدند آیه فوق تعمیم دارد ، ولى در میان فقهاى شیعه جمعى معتقدند كه آیه منحصرا ازدواج موقّت را بیان مىکند و بعضى از روایات كه از ائمّه اهل بیت علیهمالسلام در این زمینه وارد شده ، این نظر را تأیید مىنماید .
قرائنى در آیه موجود است كه ممکن است شاهد این قول باشد ، نخست اینکه مىفرماید : « اِذا اتَيْتُمُوهُنَّ اُجُورَهُنَّ » ( به شرط اینکه اجر آنها را بپردازید ) درست است كه كلمه « اَجْر »، هم در مورد « مهر عقد دائم » و هم در مورد « مهر ازدواج موقّت » گفته مىشود ، ولى بیشتر در مورد ازدواج موقّت ذکر مىگردد يعنى با آن تناسب بیشترى دارد و دیگر اینکه تعبیر به « غَيْرَ مُسافِحینَ وَ لا مُتَّخِذى اَخْدانٍ » ( به شرط اینکه از راه زنا و گرفتن
دوست پنهانى نامشروع وارد نشوید ) نیز با ازدواج موقّت مناسبتر است ، چه اینکه ازدواج دائم هیچگونه شباهتى با مسأله زنا يا انتخاب دوست پنهانى نامشروع ندارد ، كه از آن نهى شود ، ولى گاهى افراد نادان و بىخبر ازدواج موقّت را با زنا يا انتخاب دوست پنهانى اشتباه مىکنند و از همه گذشته این تعبیرات عینا در آیه 25 سوره نساء دیده مىشود و مىدانیم آن آیه درباره ازدواج موقّت است .
ولى با این همه جمعى دیگر از فقها ازدواج با اهل كتاب را مطلقا مجاز مىدانند و قرائن فوق را براى تخصیص آیه كافى نمىبینند و به بعضى از روایات نیز در این زمینه استدلال مىکنند ( شرح بیشتر در این باره باید از كتب فقهى مطالعه شود ) .
ناگفته نماند كه در دنیاى امروز كه بسیارى از رسوم جاهلى در اشکال مختلف زنده شده است نیز این تفكّر به وجود آمده كه انتخاب دوست زن يا مرد براى افراد مجرّد بىمانع است نه تنها به شکل پنهانى ، آنگونه كه در زمان جاهليّت قبل از اسلام وجود داشت ، بلکه به شکل آشکار نیز هم .
در حقیقت دنیاى امروز در آلودگى و بىبند و بارى جنسى از زمان جاهليّت پا را فراتر نهاده ، زیرا اگر در آن زمان تنها انتخاب دوست پنهانى را مجاز مىدانستند ، اینها آشکارش را نیز بىمانع مىدانند و حتّى با نهایت وقاحت به آن افتخار مىکنند ، این رسم ننگین كه يك فحشاى آشکار و رسوا محسوب مىشود از سوغاتهاى شومى است كه از غرب به شرق انتقال يافته و سرچشمه بسیارى از بدبختىها و جنایات شده است .
ذکر این نکته نیز لازم است كه در مورد طعام اهل كتاب ، هم اجازه داده شده كه از طعام آنها خورده شود ( به شرایطى كه ذکر شد ) و هم به آنها اطعام شود اما در مورد ازدواج تنها گرفتن زن از آنان تجویز شده ولى زنان مسلمان به هیچ وجه مجاز نیستند كه با مردان اهل كتاب ازدواج كنند و فلسفه آن ناگفته پیدا است زیرا زنان به خاطر آنکه عواطف رقیقترى دارند زودتر ممکن است عقیده همسران خود را بپذیرند تا مردان .
و از آنجا كه تسهیلات فوق درباره معاشرت با اهل كتاب و ازدواج با زنان آنها ممکن است مورد سوء استفاده بعضى قرار گیرد و آگاهانه يا غیر آگاهانه به سوى آنها كشیده شوند
در پایان آیه به مسلمانان هشدار داده ، مىگوید : « كسى كه نسبت به آنچه باید به آن ایمان بیاورد كفر بورزد و راه مؤمنان را رها كرده ، در راه كافران قرار گیرد ، اعمال او بر باد مىرود و در آخرت در زمره زیانکاران خواهد بود » ( وَ مَنْ يَكْفُرْ بِالاْيمانِ فَقَدْ حَبِطَ عَمَلُهُ وَ هُوَ فِى الاْخِرَةِ مِنَ الْخاسِرینَ ) .
اشاره به اینکه تسهیلات مزبور علاوه بر اینکه گشایشى در زندگى شما ایجاد مىکند باید سبب نفوذ و توسعه اسلام در میان بیگانگان گردد ، نه اینکه شما تحت تأثیر آنها قرار گیرید و دست از آیین خود بردارید كه در این صورت مجازات شما بسیار سخت و سنگین خواهد بود .(1)
6 يا اَيُّهَا الَّذینَ امَنُوا اِذا قُمْتُمْ اِلَى الصَّلوةِ فَاغْسِلُوا وُجُوهَكُمْوَاَيْدِيَكُمْ د.
1) درمورد حَبْط و اِحْباط به جلد2 « تفسیر نمونه » ، صفحه 69 ذیل 217 / بقره رجوع فرمائید.
اِلَىالْمَرافِقِ وَامْسَحُوا بِرُؤُوسِكُمْ وَ اَرْجُلَكُمْ اِلَىالْكَعْبَيْنِ وَ اِنْكُنْتُمْ جُنُبا فَاطَّهَّرُوا وَ اِنْ كُنْتُمْ مَرْضىاَوْ عَلىسَفَرٍ اَوْجاآءَ اَحَدٌمِنْكُمْ مِنَ الْغاآئِطِ اَوْ لمَسْتُمُ النِّساآءَ فَلَمْ تَجِدُوا ماآءً فَتَيَمَّمُوا صَعیدا طَيِّبا فَامْسَحُوا بِوُجُوهِكُمْ وَ اَيْدیكُمْ مِنْهُ ما يُریدُ اللّهُ لِيَجْعَلَ عَلَيْكُمْ مِنْ حَرَجٍ وَ لكِنْ يُریدُ لِيُطَهِّرَكُمْ وَ لِيُتِمَّ نِعْمَتَهُ عَلَيْكُمْ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ
اىکسانىکه ایمانآوردهاید هنگامىکه براى نماز بپاخاستید صورت و دستها را تا آرنج بشویید و سر و پاها را تا مفصل ( يا برآمدگى پشت پا ) مسح كنید و اگر جنب باشید خود را بشویید ( غسلکنید ) و اگر بیمار يا مسافر باشید يا يکى از شما ازمحل پستىآمده ( قضاى حاجتکرده ) يا بازنان تماس گرفته باشید( آمیزشجنسى كردهاید ) و آب ( براى غسل يا وضو) نیابید با خاك پاکى تیمم كنید و ازآن بر صورت (پیشانى) و دستها بکشید ، خداوند نمىخواهد مشکلى براى شما ایجاد كند بلکه مىخواهد شما را پاك سازد و نعمتشرا بر شما تمام نماید شاید شکر او رابجا آورید.
در آیه حدود صورت ، كه باید در وضو شسته شود توضیح دادهنشده ولى درروایات ائمهاهلبیت علیهمالسلام كه وضوى پیامبر صلىاللهعلیهوآله را مشروحا بیان كردهاند .
1 - حدّ صورت از طرف طول از رستنگاه مو تا چانه و از طرف عرض آنچه در میان انگشت وسط و ابهام ( انگشت شست ) قرار مىگیرد ، ذکر شده و این در حقیقت توضیح همان معنایى است كه از كلمه « وَجْه » در عرف فهمیده مىشود ، زیرا وجه همان قسمتى است كه انسان به هنگام برخورد بر دیگرى با آن « مُواجِه » مىشود .
2 - حدّ دست كه باید در وضو شسته شود ، « تا آرنج » ذکر شده ، زیرا مَرافِق جمع « مِرْفَق » به معنى « آرنج » است و چون هنگامى گفته شود دست را بشویید ممکن است به ذهن چنین برسد كه دستها را تا مچ بشویید ، زیرا غالبا این مقدار شسته مىشود ، براى رفع این توهّم مىفرماید : « تا آرنج بشویید » ( اِلَى الْمَرافِقِ ) .
و با این توضیح روشن مىشود ، كلمه « اِلى » در آیه فوق تنها براى بیان حدّ شستن است
نه كیفيّت شستن ، كه بعضى توهّم كردهاند و چنین پنداشتهاند كه آیه مىگوید : باید دستها را از سر انگشتان به طرف آرنج بشویید ( آنچنان كه در میان جمعى از اهل تسنّن رایج است ) .
توضیحاینکه ایندرست بهآنمىماندکهانسانبهکارگرى سفارش مىکند دیوار اتاق را از كف تا يك متر ، رنگ كند ، بدیهى است منظور این نیست كه دیوار از پایین به بالا رنگ شود، بلکه منظور این است كه این مقدار باید رنگ شود نه بیشتر و نه كمتر .
بنابراین فقط مقدارى از دستکه باید شسته شود در آیه ذکر شده و اما كیفیت آن در سنّت پیامبر صلىاللهعلیهوآله كه به وسیله اهلبیت به مارسیدهاست آمدهاست و آن شستن آرنج است بهطرف سرانگشتان.
3 - كلمه « ب » كه در « بِرُؤُسِكُم » مىباشد طبق صریح بعضى از روایات و تصریح بعضى از اهل لغت به معنى « تبعیض » مىباشد ، يعنى « قسمتى » از سر را مسح كنید كه در روایات ما محل آن به يك چهارم پیش سر ، محدود شده و باید قسمتى از این يك چهارم را هرچند كم باشد با دست مسح كرد ، بنابراین آنچه در میان بعضى از طوایف اهل تسنّن معمول
است كه تمام سر و حتّى گوشها را مسح مىکنند ، با مفهوم آیه سازگار نمىباشد .
4 - قرار گرفتن « اَرْجُلَكُم » در كنار « رُؤُسِكُم » گواه بر این است كه پاها نیز باید مسح شود نه اینکه آن را بشویند ( و اگر ملاحظه مىکنیم « اَرْجُلَكُم » به فتح لام قرائت شده به خاطر آن است كه عطف بر محل « بِرُؤُسِكُم » است نه عطف بر « وُجُوهَكُم » ) .
5 - كَعْب در لغت به معنى برآمدگى پشت پاها و هم به معنى مفصل يعنى نقطهاى كه استخوان ساق پا با استخوان كف پا مربوط مىشود آمده است .
سپس به توضیح حکم غسل پرداخته و چنین مىفرماید : « و اگر جنب باشید غسل كنید » ( وَ اِنْ كُنْتُمْ جُنُبا فَاطَّهَّرُوا ) .
روشن است كه مراد از جمله « فَاطَّهَّرُوا » شستن تمام بدن مىباشد ، زیرا اگر شستن عضو خاصى لازم بود مىبایست نام آن برده شود ، بنابراین هنگامى كه مىگوید خود را شستشو دهید ، مفهومش شستشوى تمام بدن است ، نظیر این در سوره نساء آیه 43 نیز آمده است كه مىگوید : « حَتّى تَغْتَسِلُوا » .
« جُنُب » ، همانطور كه در جلد سوم تفسیر نمونه ذیل آیه 43 سوره نساء اشاره شده ، مصدرى است كه به معنى « اسم فاعل » آمده و در اصل به معنى « دور شونده » است زیرا ریشه اصلى آن « جَنابَت » به معنى « بُعْد » و دورى است و اگر شخص « جُنُب » به این عنوان نامیده مىشود به خاطر آن است كه باید در آن حال ، از نماز و توقّف در مسجد و مانند آن دورى كند و این كلمه ( جُنُب ) هم بر مفرد ، هم بر جمع و هم بر مذکر و هم بر مؤنث اطلاق مىشود ، اطلاق « جار جُنُب » بر همسایه دور به همین مناسبت است . ممکن است ضمنا از اینکه قرآن در آیه فوق مىگوید به هنگام نماز اگر جُنُب هستید غسل كنید استفاده شود كه غسل جنابت جانشین وضو نیز مىشود .
سپس بهبیانحکم تیمّم پرداخته و مىگوید : « و اگر از خواب برخاستهاید و قصد نماز دارید و بیمار يا مسافر باشید و يا اگر از قضاى حاجت برگشتهاید و يا آمیزش جنسى با زنان
کردهاید و دسترسى به آب ندارید با خاك پاکى تیمم كنید » ( وَ اِنْ كُنْتُمْ مَرْضىاَوْ عَلى سَفَرٍ اَوْ جاآءَ اَحَدٌ مِنْكُمْ مِنَ الْغاآئِطِ اَوْ لمَسْتُمُ النِّساآءَ فَلَمْ تَجِدُوا ماآءً فَتَيَمَّمُوا صَعیدا طَيِّبا ) .
نکتهاى كه باید به آن توجّه داشت آن است كه جمله اَوْ جآءَ اَحَدٌ مِنْكُمْ مِنَالْغآئِطِ و جمله اَوْ لمَسْتُمُ النِّساآءَ ، همانطور كه قبلاً هم اشاره كردیم ، عطف بر آغاز آیه يعنى جمله « اِذا قُمْتُمْ اِلَى الصَّلوةِ » است، درحقیقت درآغازآیهاشاره به مسأله خواب شده و در ذیل آیهاشارهبهدوقسمت دیگرازموجبات وضو يا غسلگردیدهاست.
و اگر این دو جمله را عطف به « عَلى سَفَرٍ » بگیریم دو اشکال در آیه تولید خواهد شد ، نخستاینکه از قضاى حاجت برگشتن نمىتواند نقطه مقابل مرض يا مسافرت باشد و لذا مجبوریم « اَوْ » را به معنى « واو » بگیریم ( همانطور كه جمعى از مفسّرین گفتهاند ) و این كاملاً بر خلاف ظاهر است ، به علاوه ذکر خصوص قضاء حاجت از میان موجبات وضو ، بدون دلیل
خواهد بود ، اما اگر آنطور كه گفتیم آیه را تفسیر كنیم هیچیك از این دو اشکال متوجّه نخواهد شد (اگرچه ما هم مانند بسیارى از مفسران در جلد سوّم تفسیر نمونه ذیل آیه 43 سوره نساء « اَوْ » را به معنى « واو » ذکر كردیم ولى آنچه در اینجا گفته شد به نظر نزدیکتر مىباشد ) .
موضوع دیگر اینکه در این آیه مسأله جنابت دو بار ذکر شده و ممکن است براى تأکید
باشد و نیز ممکن است كلمه جنب به معنى جنابت و احتلام در خواب و اَوْ لمَسْتُمُ النِّساآءَ كنایه از جنابت به وسیله آمیزش جنسى باشد و اگر قیام در آیه را به معنى برخاستن از خواب تفسیر كنیم ( همانطور كه در روایات ائمه اهلبیت علیهمالسلام وارد شده و در خود آیه نیز قرینهاى برآن وجود دارد ) گواهى بر این معنى خواهد بود ( دقّت كنید ) .
سپس طرز تیمّم را اجمالاً بیان كرده، مىگوید: « بهوسیله آن صورت و دستهاى خود را مسح كنید » ( فَامْسَحُوا بِوُجُوهِكُمْ وَ اَيْدیكُمْ مِنْهُ ). روشناستکه منظوراین نیست كه چیزى از خاك بردارند و به صورت و دست بکشند ، بلکه منظور این است كه پس از زدن دست بر خاك پاك ، صورت و دستها را مسح كنند ، ولى بعضى از فقها به خاطر همین كلمه « مِنْهُ » گفتهاند باید حداقل غبارى هر چند مختصر باشد به دست بچسبد .(1).
1) « وسائل الشیعه » ، جلد 2 ، صفحه 969 .
تنها چیزى كه در اینجا باقى مىماند معنى صَعیدا طَيِّبا است : بسیارى از دانشمندان لغت براى صعید دو معنى ذکر كردهاند ، يکى خاك و دیگرى تمام چیزهایى كه سطح كره زمین را پوشانیده ، اعم از خاك ، ریگ ، سنگ و غیره و همین موضوع باعث اختلاف نظر فقهاء در چیزى كه تیمّم بر آن جایز است شده كه آیا فقط تیمّم بر خاك جایز است و يا سنگ و شن و مانند آن نیز كفایت مىکند ، ولى با توجّه به ریشه لغوى كلمه « صَعید » كه همان « صعود و بالا قرار گرفتن » مىباشد ، معنى دوّم به ذهن نزدیکتر است .
طَيِّب به چیزهایى گفته مىشود كه با طبع آدمى موافق باشد و در قرآن به بسیارى از موضوعات اطلاق شده است ( اَلْبَلَدُ الطَّيِّبُ - مَساكِنَ طَيِّبَةً - ریحٌ طَيِّبٌ - حَياةٌ طَيِّبَةٌ و ... ) و هر چیز پاکیزه را نیز « طَيِّب » مىگویند زیرا طبع آدمى ذاتا از اشیاء ناپاك متنفّر است و از اینجا روشن مىشود كه خاك تیمّم باید كاملاً پاك و پاکیزه باشد .
مخصوصاً در روایاتى كه از پیشوایان اسلام به ما رسیده روى این موضوع كرارا تکیه شده است، در روایتى چنین مىخوانیم : «نَهى اَمیرُالْمُؤْمِنینَ اَنْ يَتَيَمَّمَ الرَّجُلُ بِتُرابٍ مِنْ اَثَرِ
الطَّریقِ : على (علیه السلام)از تیمّم كردن به روى خاکهاى آلوده كه در جادّهها است نهى فرمود » قابل توجّه اینکه تیمم اگرچه در قرآن و حدیث به معنى همین وظیفه مخصوص اسلامى است ولى در لغت به معنى قصد كردن است ، در حقیقت قرآن مىگوید : به هنگامى كه مىخواهید تیمّم كنید باید تصمیم بگیرید قطعه زمین پاکى را از میان قطعات مختلف زمین انتخاب نموده و بر آن تیمّم كنید ، قطعهاى كه طبق مفهوم « صَعید » كه از ماده صُعُود است روى زمین قرار گرفته و در معرض ریزش بارانها و تابش آفتاب و وزش باد باشد ، روشن است چنین خاکى كه زیر دست و پا نبوده و داراى این صفات است نه تنها استفاده از آن برخلاف بهداشت نیست بلکه همانطور كه در جلد سوم تفسیر نمونه ذیل آیه 43 سوره نساء شرح دادیم طبق گواهى دانشمندان اثر میکربکشى قابل ملاحظهاى دارد .
درباره فلسفه « تیمّم » در جلد سوم تفسیر نمونه به اندازه كافى بحث شدهاست ، اما درباره فلسفه « وضو » ، شك نیست كه وضو داراى دو فایده روشن است : فایده بهداشتى و
فایده اخلاقى و معنوى ، از نظر بهداشتى شستن صورت و دستها آن هم پنج بار و يا لااقل سه بار در شبانه روز ، اثر قابل ملاحظهاى در نظافت بدن دارد ، مسح كردن بر سر و پشت پاها كه شرط آن رسیدن آب به موها يا پوست تن است ، سبب مىشود كه این اعضا را نیز پاکیزه بداریم و همانطور كه در فلسفه غسل اشاره خواهیم كرد تماس آب با پوست بدن اثر خاصى در تعادل اعصاب سمپاتیك و پاراسمپاتیك دارد .
و از نظر اخلاقى و معنوى چون با قصد قربت و براى خدا انجام مىشود اثر تربیتى دارد مخصوصاً چون مفهوم كنایى آن این است كه از فرق تا قدم در راه اطاعت تو گام برمىدارم مؤيّد این فلسفه اخلاقى و معنوى است .
در روایتى از امام على بن موسى الرضا (علیه السلام)مىخوانیم :
« اِنَّما اَمَرَ بِالْوُضُوءِ وَ بَدَءَ بِه لاَِنْ يَكُونَ الْعَبْدُ طاهِرا اِذا قامَ بَيْنَ يَدَىِ الْجَبّارِ ، عِنْدَ مُناجاتِه اِيّاهُ ، مُطیعا لَهُ فیما اَمَرَهُ ، نَقِيّا مِنَ الاَْدْناسِ وَ النَّجاسَةِ ، مَعَ ما فیهِ مِنْ ذَهابِ الْكَسَلِ وَ طَرْدِ
النُّعاسِ وَ تَزْكِيَةِ الْفُؤادِ لِلْقِيامِ بَيْنَ يَدَىِ الْجَبّارِ : براى این دستور وضو داده شده و آغاز عبادت با آن
است كه بندگان هنگامى كه در پیشگاه خدا مىایستند و با او مناجات مىکنند پاك باشند و دستورات او را به كار بندند ، از آلودگىها و نجاستها برکنار شوند ، علاوه بر این وضو سبب مىشود كه آثار خواب و كسالت از انسان برچیده شود و قلب براى قیام در پیشگاه خدا نور و صفایابد ».(1)
از توضیحاتى كه درباره فلسفه غسل خواهیم گفت نیز فلسفه وضو روشنتر مىشود .
بعضى مىپرسند : چرا اسلام دستور مىدهد كه به هنگام جُنُب شدن تمام بدن را بشویند در حالى كه فقط عضو معيّنى آلودهمىشود و آیا میان بولکردن و خارجشدن منّى تفاوتى هست كه در يکى فقط محلّ را باید شست و در دیگرى تمام بدن را ؟
این سؤال يك پاسخ اجمالى دارد و يك پاسخ مشروح :
1) « وسائل الشیعه » ، جلد 1 ، صفحه 257 .
پاسخ اجمالى آن این است كه خارج شدن منّى از انسان ، يك عمل موضعى نیست ( مانند بول و سایر زواید ) به دلیل اینکه اثر آن در تمام بدن آشکار مىگردد و تمام سلولهاى تن به دنبال خروج آن در يك حالت سستى مخصوص فرو مىروند و این خود نشانه تأثیر آن روى تمام اجزاء بدن است توضیح اینکه : طبق تحقیقات دانشمندان در بدن انسان دو سلسله اعصاب نباتى وجود دارد كه تمام فعالیتهاى بدن را كنترل مىکنند « اعصاب سمپاتیك » و « اعصاب پاراسمپاتیك » این دو رشته اعصاب در سراسر بدن انسان و در اطراف تمام دستگاهها و جهازات داخلى و خارجى گستردهاند ، وظیفه اعصاب سمپاتیك « تند كردن » و به فعاليّت واداشتن دستگاههاى مختلف بدن است و وظیفه اعصاب « پاراسمپاتیك » « كند كردن » فعالیت آنها است ، در واقع يکى نقش « گاز » اتومبیل و دیگرى نقش « ترمز » را دارد و از تعادل فعاليّت این دو دسته اعصاب نباتى ، دستگاههاى بدن به طور متعادل كار مىکند. گاهى جریانهایى در بدن رخ مىدهد كه این تعادل را به هم مىزند ، از جمله این جریانها مسأله « ارگاسم » ( اوج لذّت جنسى ) است كه معمولاً مقارن
خروج منى صورت مىگیرد .
در این موقع سلسله اعصاب پاراسمپاتیك ( اعصاب ترمز كننده ) بر اعصاب سمپاتیك ( اعصاب محرك ) پیشى مىگیرد و تعادل به شکل منفى به هم مىخورد .
این موضوع نیز ثابت شده است كه از جمله امورى كه مىتواند اعصاب سمپاتیك را به كار وادارد و تعادل از دست رفته را تأمین كند تماس آب با بدن است و از آنجا كه تأثیر « ارگاسم » روى تمام اعضاى بدن بهطور محسوس دیده مىشود و تعادل این دو دسته اعصاب در سراسر بدن به هم مىخورد دستور داده شده است كه پس از آمیزش جنسى ، يا خروج منى ، تمام بدن با آب شسته شود و در پرتو اثر حیات بخش آن تعادل كامل در میان این دو دسته اعصاب در سراسر بدن برقرار گردد .
البته فایده غسل منحصر به این نیست بلکه غسل كردن علاوه بر این يك نوع عبادت و پرستش نیز مىباشد كه اثرات اخلاقى آن قابل انکار نیست و به همین دلیل اگر بدن را بدون نيّت و قصد قربت و اطاعت فرمان خدا بشویند غسل صحیح نیست در حقیقت به هنگام
خروج منى يا آمیزش جنسى ، هم روح متأثر مىشود و هم جسم ، روح به سوى شهوات مادّى كشیده مىشود و جسم به سوى سستى و رکود ، غسل جنابت كه هم شستشوى جسم است و هم به علت اینکه به قصد قربت انجام مىیابد شستشوى جان است ، اثر دوگانهاى در آن واحد روى جسم و روح مىگذارد تا روح را به سوى خدا و معنویت سوق مىدهد و جسم را به سوى پاکى و نشاط و فعاليّت .
از همۀ اینها گذشته ، وجوب غسل جنابت يك الزام اسلامى براى پاك نگه داشتن بدن و رعایت بهداشت ، در طول زندگى است زیرا بسیارند كسانى كه از نظافت خود غافل مىشوند ولى این حکم اسلامى آنها را وادار مىکند كه در فواصل مختلفى خود را شستشو دهند و بدن را پاك نگاه دارند ، این موضوع اختصاصى به مردم اعصار گذشته ندارد ، در عصر و زمان ما نیز بسیارند كسانى كه به علل مختلفى از نظافت و بهداشت تن غافلند . ( البتّه این حکم به صورت يك قانون كلى و عمومى است حتى كسى را كه تازه بدن خود را شسته شامل مىشود ). مجموع جهات سه گانه فوق روشن مىسازد كه چرا باید به هنگام خروج
منى ( در خواب يا بیدارى ) و همچنین آمیزش جنسى ( اگرچه منى خارج نشود ) غسل كرد و تمام بدن را شست .
در پایان آیه ، براى اینکه روشن شود هیچگونه سختگیرى در دستورات گذشته در كار نبوده بلکه همه آنها به خاطر مصالح قابل توجّهى تشریع شده است ، مىفرماید : « خداوند نمىخواهد شما را به زحمت بیفکند ، بلکه مىخواهد شما را پاکیزه سازد و نعمت خود را بر شما تمام كند تا سپاس نعمتهاى او را بگویید » ( ما يُریدُ اللّهُ لِيَجْعَلَ عَلَيْكُمْ مِنْ حَرَجٍ وَ لكِنْ يُریدُ لِيُطَهِّرَكُمْ وَ لِيُتِمَّ نِعْمَتَهُ عَلَيْكُمْ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ ) .
در حقیقت جملههاى فوق بار دیگر این واقعيّت را تأکید مىکند كه تمام دستورهاى الهى و برنامههاى اسلامى به خاطر مردم و براى حفظ منافع آنها قرار داده شده و به هیچوجه هدف دیگرى در كار نبوده است ، خداوند مىخواهد با این دستورها هم طهارت معنوى و هم جسمانى براى مردم فراهم شود .
ضمنا باید توجه داشت كه جمله « ما يُریدُ اللّهُ لِيَجْعَلَ عَلَيْكُمْ مِنْ حَرَجٍ : خداوند نمىخواهد
تکلیف طاقت فرسایى بر دوش شما بگذارد » گرچه در ذیل احکام مربوط به غسل و وضو و تیمم ذکر شده ، اما يك قانون كلى را بیان مىکند ، كه احکام الهى در هیچ مورد به صورت تکلیف شاقّ و طاقت فرسا نیست بنابراین اگر مشاهده كنیم كه پارهاى از تکالیف در مورد بعضى از اشخاص صورت مشقّت بارى به خود بگیرد و غیرقابل تحمّل مىشود آن حکم در مورد آنها ، به دلیل همین آیه ، استثناء مىخورد و ساقط مىشود ، مثلاً اگر روزه براى افرادى همچون پیرمردان و پیره زنان ناتوان و امثال آنها مشقّت بار گردد ، به دلیل همین آیه روزه بر آنها واجب نیست .
البتّه نباید فراموش كرد كه پارهاى از دستورات كه ذاتا مشکل است و باید به خاطر مصالح مهمّى كه در كار است آن مشکلات را تحمل كرد همانند حکم جهاد با دشمنان حقّ .
این قانون كلى در فقه اسلامى تحت عنوان قاعده « لا حَرَجَ » به عنوان يك اصل اساسى
در ابواب مختلف مورد استناد فقها مىباشد و احکام زیادى را از آن استنباط كردهاند .
7 وَاذْكُرُوا نِعْمَةَ اللّهِ عَلَيْكُمْ وَ میثاقَهُ الَّذى واثَقَكُمْ بِهآ اِذْقُلْتُمْ سَمِعْنا وَاَطَعْنا
وَ اتَّقُوا اللّهَ اِنَّ اللّهَ عَلیمٌ بِذاتِ الصُّدُورِ
و بیاد بیاورید نعمت خدا را بر شما و پیمانى را كه مؤکدا از شما گرفت ، آن زمان كه گفتید شنیدیم و اطاعت كردیم و از ( مخالفت فرمان ) خدا بپرهیزید كه خدا از درون سینهها آگاه است.
« میثاق » در اصل از ماده وَثاقَة يا وُثُوق به معنى بستن و محکم كردن چیزى با طناب و مانند آن است و بعدا به هر كارى كه موجب آرامش خاطر مىشود گفته شده و از آنجا كه عهد و پیمان شبیه گرهى است كه میان دو نفر يا دو گروه مىخورد و موجب آرامش فکر آنها است ، به آن میثاق مىگویند. گرچه نعمت در اینجا مفرد است ولى معنى جنس دارد و جنس در اینجا در معنى عموم استعمال شده و بهاینترتیب همه نعمتها را شامل مىشود .
البتّه این احتمال نیز در آیه هست كه منظور خصوص نعمت اسلام باشد كه در آیه قبل اجمالاً به آن اشاره شده است آنجا كه مىگوید : « وَ لِيُتِمَّ نِعْمَتَهُ عَلَيْكُمْ » .
و چه نعمتى از آن بالاتر كه در سایه اسلام ، همه گونه مواهب و افتخارات و امکانات نصیب مسلمانان شد و جمعيّتى كه قبلاً كاملاً پراکنده و جاهل و گمراه و خونخوار و فاسد و مفسد بودند به صورت جمعيّتى متشكّل و متّحد و دانا باامکانات مادى و معنوى فراوان درآمدند .
سپس پیمانى را كه با خدا بستهاند ، يادآور شده مىگوید : « پیمانى را كه به طور محکم خدا با شما بست فراموش نکنید ، آن زمان كه گفتید شنیدیم و اطاعت كردیم » (وَ میثاقَهُ الَّذى واثَقَكُمْ بِهآ اِذْ قُلْتُمْ سَمِعْنا وَ اَطَعْنا ) .
در اینکه منظور از این پیمان كدام پیمان است ، دو احتمال وجود دارد ، نخست پیمانى كه مسلمانان در آغاز اسلام در « حُدَيْبِيَّة » و يا « حَجَّةُ الْوِداع » و يا « عَقَبَة » و يا همه مسلمانان به مجرّد قبول اسلام به طور ضمنى با خدا بستهاند و دیگر پیمانى كه به حکم فطرت و آفرینش ، هر كسى با خداى خود بسته است و همان است كه گاهى از آن به نام « عالم ذَرّ » تعبیر مىشود .
توضیح اینکه : خداوند به هنگام آفرینش انسان ، استعدادهاى قابل ملاحظهاى به او داد
و مواهب بىشمارى در اختیار او گذاشت ، از جمله استعداد مطالعه اسرار آفرینش و شناخت پروردگار به وسیله آنها و همچنین عقل و هوش و ادراکى كه به وسیله آن پیامبرانش را بشناسد و دستورهاى آنها را به كار بندد ، خداوند با دادن این استعدادها « عملاً » از آنها پیمان گرفته كه این استعدادها را عاطل و باطل نگذارند و از آن در مسیر صحیح بهره گیرند و افراد
انسان نیز « به زبان حال و استعداد » فریاد برآوردهاند كه « سَمِعْنا وَ اَطَعْنا : شنیدیم و به كار بستیم » .
این پیمان وسیعترین و محکمترین و عمومىترین پیمانى است كه خداونداز بندگان خود گرفته است و هماناستکه على در خطبهاوّل نهجالبلاغه بهآن اشارهکرده مىفرماید: « لِيَسْتَادْوُهُمْ میثاقَ فِطْرَتِه : پیامبران براى این برانگیخته شدند كه مردم را دعوت به وفا كردن به پیمان فطرت كنند ». بدیهى است این پیمان وسیع ، همه مسائل دینى را نیز دربرمىگیرد .(1).
1) شرح بیشتر درباره این موضوع و اینکه چرا آن را « عالم ذرّ » مىگویند به خواست خدا در تفسیر آیه 172 سوره اعراف خواهد آمد .
و هیچ مانعى ندارد كه آیه اشاره به تمام پیمانهاى تکوینى و تشریعى ( پیمانهایى كه خدا بهحکم فطرتگرفته و يا پیامبر صلىاللهعلیهوآله در مراحل مختلف از مسلمانان گرفت ) باشد و از اینجا روشن مىشود حدیثى كه مىگوید : منظور از میثاق همان پیمانى بود كه پیامبر صلىاللهعلیهوآله در حَجَّةُ الْوِداع در موضوع ولایت علىّ گرفت (1)، با آنچه در بالا ذکر كردیم سازگار است زیرا بارها گفتهایم كه تفسیرهایى كه در ذیل آیات در این گونه موارد مىآید اشاره به يکى از مصداقهاى روشن است نه به معنى انحصار .
و در پایان آیه براى تأکید این معنى مىفرماید : « پرهیزکارى پیشه كنید خداوند از اسرار درون سینهها آگاه است » ( وَ اتَّقُوا اللّهَ اِنَّ اللّهَ عَلیمٌ بِذاتِ الصُّدُورِ ) .
تعبیر بِذاتِ الصُّدُورِ كه ترکیبى از « ذات » به معنى عین و حقیقت و « صُدُور » به معنى .
1) « تفسیر برهان » ، جلد 1 ، صفحه 454 .
سینهها است ، اشاره به این است كه خداوند از دقیقترین اسرارى كه در اعماق روح آدمى نهفته است و هیچکس جز خودش از آن آگاهى ندارد باخبر است . امّا اینکه چگونه عواطفگو احساسات و نيّات و تصمیمات به قلب و درون سینهها نسبت داده شده در صفحه 54 جلداوّل تفسیرنمونه مشروحابحث شدهاست.
8 ياآ اَيُّهَا الَّذینَ امَنُوا كُونُوا قَوّامینَ لِلّهِ شُهَداآءَ بِالْقِسْطِ وَ لا يَجْرِمَنَّكُمْ شَنَئانُ قَوْمٍ عَلى اَلاّ تَعْدِلُوا اعْدِلُوا هُوَ اَقْرَبُ لِلتَّقْوى وَ اتَّقُوا اللّهَ اِنَّ اللّهَ خَبیرٌ بِما تَعْمَلُونَ
اى كسانى كه ایمان آوردهاید همواره براى خدا قیام كنید و از روى عدالت گواهى دهید ، دشمنى با جمعيّتى شما را به گناه و ترك عدالت نکشاند ، عدالت كنید كه به پرهیزکارى نزدیکتر است و از خدا بپرهیزید كه از آنچه انجام مىدهید آگاه است .
کمتر مسألهاى است كه در اسلام به اهميّت عدالت باشد ، زیرا مسأله « عدل » همانند
مسأله « توحید » در تمام اصول و فروع اسلام ریشه دوانده ، يعنى همانطور كه هیچیك از مسائل عقیدهاى و عملى ، فردى و اجتماعى ، اخلاقى و حقوقى ، از حقیقت توحید و يگانگى جدا نیست ، همچنین هیچیك از آنها را خالى از روح « عدل » نخواهیم يافت .
بنابراین جاى تعجّب نیست كه « عدل » به عنوان يکى از اصول مذهب و يکىاز زیربناهاى فکرى مسلمانان شناخته شود، گرچه عدالتى كه جزء اصول مذهب است يکى از صفات خدا است و در اصل خداشناسى كه نخستین اصل از اصول دین است مندرج مىباشد ولى ممتاز ساختن آن بسیار پرمعنى است و به همین دلیل در مباحث اجتماعى اسلام روى هیچ اصلى به اندازه عدالت تکیه نشده است .
ملاحظه احادیث زیر به عنوان نمونه براى درك اهميّت این موضوع كافى است .
پیامبراسلام صلىاللهعلیهوآله مىفرماید: «اِيّاكُمْ وَ الظُّلْمَ فَاِنَّ الظُّلْمَ عِنْدَ اللّهِ هُوَ الظُّلُماتُ يَوْمَ الْقِيامَةِ :(1).
1) « سفینةُ البِحار » ، ماده « ظَلَمَ » .
از ظلم بپرهیزید زیرا در روز رستاخیز كه هر عملى به شکل مناسبى مجسّم مىشود ظلم در شکل ظلمت تجسّم خواهد يافت و پردهاى از تاریکى ، اطراف ظالمان را فرا خواهد گرفت » و مىدانیم هر خیر و برکتى هست در نور است و ظلمت منبع ، هرگونه عدم و فقدان مىباشد .
« بِالْعَدْلِ قامَتِ السَّمواتُ وَ الاَْرْضُ : آسمانها و زمین بر اساس عدل استوارند » .(1)
این تعبیر رساترین تعبیرى است كه درباره عدالت ممکن است بشود يعنى نه تنها زندگى محدود بشر در این كره خاکى بدون عدالت برپا نمىشود بلکه سرتاسر جهان هستى و آسمانها و زمین همه در پرتو عدالت و تعاون نیروها و قرار گرفتن هر چیزى در مورد مناسب خود برقرار هستند و اگر لحظهاى و به مقدار سرسوزنى ، از این اصول منحرف شوند رو به نیستى خواهند گذارد .
شبیه همین مضمون را در حدیث معروف دیگرى مىخوانیم كه مىفرماید : « اَلْمُلْكُ
1) این حدیث از پیامبر صلىاللهعلیهوآله نقل شده است ( تفسیر صافى ذیل 7 / الرَّحْمن ).
يَبْقى مَعَ الْكُفْرِ وَ لا يَبْقى مَعَ الظُّلْمِ : حکومتها ممکن است كافر باشند و دوام يابند اما اگر ظالم باشند دوام نخواهند يافت ، زیرا ستم چیزى است كه اثر آن در همین زندگى سریع و فورىاست، توجه به جنگها، اضطرابها، ناراحتىها، هرج و مرجهاى سیاسى ، اجتماعى، اخلاقى ، بحرانهاى اقتصادى در دنیاى امروز نیز به خوبى این حقیقت را ثابت مىکند .
اما آنچه باید كاملاً به آن توجّه داشت این است كه اسلام نه تنها « توصیه به عدالت » نمىکند بلکه مهمتر از آن « اجراى عدالت » است ، خواندن این آیات و روایات تنها بر فراز
منابر و يا نوشتن در كتب و يا گفتن آنها در لابلاى سخنرانىها به تنهایى درد بىعدالتى و تبعیض و فساد اجتماعى را در جامعه اسلامى درمان نمىکند ، بلکه آن روز عظمت این دستورها آشکار مىگردد كه در متن زندگى مسلمانان پیاده شود .
9 وَعَدَ اللّهُ الَّذینَ امَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ لَهُمْ مَغْفِرَةٌ وَ اَجْرٌ عَظیمٌ
خداوندبه آنهاکه ایمانآوردهاند و عملصالح انجام دادهاند وعده آمرزش و پاداش عظیمى داده است .
10 وَالَّذینَ كَفَرُوا وَ كَذَّبُوا بِایاتِناآ اوُلآئِكَ اَصْحابُ الْجَحیمِ
و كسانىکه كافرشدند و آیات مارا تکذیبکردند اهلدوزخند.
« جَحیم » از ماده « جَحْم » به معنى شدت برافروختگى آتش است و به همین دلیل نام جَهَنَّم ، جَحیم گذاشته شده است . به آتشهاى سوزان و وسیع دنیا نیز احیانا جَحیم گفته مىشود
چنانکه در داستان ابراهیم مىخوانیم كه نمرودیان گفتند : « فَاَلْقُوهُ فِى الْجَحیمِ » (97/صافات) .
قابل توجه اینکه آمرزش و اجر عظیم به عنوان يك وعده الهى در آیه ذکر شده و فرموده : وَعَدَ اللّهُ ... ولى كیفر دوزخ به صورت نتیجه عمل بیان شده و مىفرماید : « كسانى كه داراى چنین اعمالى باشند ، چنان سرنوشتى خواهند داشت » و این در حقیقت اشاره به مسأله فضل و رحمت خدا در مورد پاداشهاى سراى دیگر است ، كه به هیچوجه برابرى با اعمال ناچیز انسان ندارد ، همانطور كه مجازاتهاى آن جهان جنبه انتقامى نداشته بلکه نتیجه خود اعمال آدمى است .
ضمنا تعبیر به اَصْحابُ الْجَحیمِ با توجه به اینکه اصحاب به معنى ياران و ملازمان
مىباشد دلیل بر آن است كه آنها ملازم دوزخ خواهند بود ، ولى این آیه به تنهایى نمىتواند دلیل بر مسأله « خلود » باشد آن چنانکه در تفسیر تبیان و مجمع البیان و تفسیر فخر رازى
آمده است ، زیرا ملازمت ممکن است دائمى باشد و ممکن است مدّتى به طول بیانجامد و سپس قطع شود ، چنانکه تعبیر به اَصْحابُ السَّفینَةِ ( ياران كشتى ) كه درباره سرنشینان كشتى نوح در قرآن آمده است دائمى نبوده ، البته شكّ نیست كه كفّار خلود در دوزخ دارند ولى در آیه فوق از آن سخنى نرفته بلکه از آیات دیگرى استفاده مىشود .
11 ياآاَيُّهَا الَّذینَ امَنُوا اذْكُرُوا نِعْمَتَ اللّهِ عَلَيْكُمْ اِذْ هَمَّ قَوْمٌ اَنْ يَبْسُطُوآا اِلَيْكُمْ اَيْدِيَهُمْ فَكَفَّ اَيْدِيَهُمْ عَنْكُمْ وَاتَّقُوا اللّهَ وَ عَلَى اللّهِ فَلْيَتَوَكَّلِ الْمُؤْمِنُونَ
اى كسانى كه ایمان آوردهاید نعمتى را كه خدا به شما بخشیده بیاد آورید ، آن زمان كه جمعى ( از دشمنان ) قصد داشتند دست بهسوى شما درازکنند ( و شما را از میان بردارند ) اما خدا دست آنها را از شما بازداشت ، از خدا بپرهیزید و مؤمنان باید تنها بر خدا توكّل ( و تکیه ) كنند .
« اِتَّقُوا » از ماده « وِقايَة » به معنى خویشتن دارى و جلوگیرى كردن از عوامل سوء و فساد است .
خداوند كرارا در آیات قرآن مسلمانان را به ياد نعمتهاى گوناگون و الطاف خود به آنها مىاندازد ، تا به این وسیله روح ایمان را در آنها تقویت و حس شکرگزارى و ثبات در برابر مشکلات را درآنها برانگیزد و آیه فوق يکى از این آیات است .
این آیه مسلمانان را متوجّه خطراتى كه ممکن بود براى همیشه نامشان را از صفحه روزگار براندازد مىکند و به آنها هشدار مىدهد كه به پاس این نعمتها ، تقوا را پیشه كنند و بر خدا تکیه نمایند و بدانند اگر پرهیزکار باشند ، در زندگى تنها نخواهند ماند و آن دست غیبى كه همیشه حافظ آنها بوده باز هم از آنها حمایت خواهد كرد ( وَ اتَّقُوا اللّهَ وَ عَلَى اللّهِ فَلْيَتَوَكَّلِ الْمُؤْمِنُونَ ) .
روشن است كه منظور از توكّل این نیست كه انسان به بهانه واگذارى كارش به خدا ، شانه از زیر بار مسؤولیتها خالى كند و يا تسلیم حوادث گردد ، بلکه منظور این است كه در
عین به كار گرفتن تمام قدرت و نیرو ، اوّلاً توجّه داشته باشد كه آنچه دارد از خود او نیست و از ناحیه دیگرى است و به این وسیله روح غرور و خودبینى را در خود بکشد و ثانیا هرگز از بزرگى حوادث و مشکلات نهراسد و مأیوس نشود و بداند تکیه گاهى دارد كه قدرتش بالاترین قدرتها است .
ضمنا با توجه به اینکه در این آیه نخست دستور به تقوا مىدهد ، سپس اشاره به مسأله توكّل مىکند ، استفاده مىشود كه حمایت خدا شامل حال پرهیزکاران است .
12 وَ لَقَدْ اَخَذَ اللّهُ میثاقَ بَنىآ اِسْراآئیلَ وَ بَعَثْنا مِنْهُمُ اثْنَىْ عَشَرَ نَقیبا وَ قالَاللّهُ اِنّى مَعَكُمْ لَئِنْ اَقَمْتُمُ الصَّلوةَ وَاتَيْتُمُالزَّكوةَ وَ امَنْتُمْبِرُسُلىوَ عَزَّرْتُمُوهُمْ وَاَقْرَضْتُمُاللّهَ قَرْضاحَسَنا لاَُكَفِّرَنَّ عَنْكُمْ سَيِّئاتِكُمْ وَ لاَُدْخِلَنَّكُمْ جَنّاتٍ تَجْرى مِنْ تَحْتِهَا الاَْنْهارُ فَمَنْ كَفَرَ بَعْدَ ذلِكَ مِنْكُمْ فَقَدْ ضَلَّ سَواآءَ السَّبیلِ
خدا از بنى اسرائیل پیمان گرفت و از آنها دوازده رهبر و سرپرست برانگیختیم و خداوند ( به آنها ) گفت : من با شما هستم، اگر نمازرا برپادارید و زکاترا بپردازید و
به رسولان من ایمان بیاورید و آنها را يارى كنید و بهخدا قرضالحسنه بدهید( در راه او به نیازمندان كمك كنید )گناهانشما را مىپوشانم ( مىبخشم ) و شمارا درباغهاى بهشت كه نهرها از زیر درختان آن جارى است وارد مىکنم، اما هرکس بعد از این كافر شود از راه راست منحرف گردیده است .
« نَقیب » در اصل از ماده « نَقْب » گرفته شده كه به معنى روزنههاى وسیع ، مخصوصاً راههاى زیرزمینى مىباشد و به رئیس و رهبر يك جمعیت از آن جهت نَقیب مىگویند كه از
اسرار جمعيّت آگاه است ، گویى در میان آنها نقبى ایجاد كرده و از وضع آنها آگاه شده و گاهى « نَقیب » به كسى گفته مىشود كه رئیس جمعیت نیست و تنها معرف و وسیله شناسایى آنها است و اگر به فضائل اشخاص عنوان « مَناقِب » اطلاق مىشود ، بهخاطر آناستکه با فحص و كنجکاوى باید از آنها آگاه گشت .
« عَزَّرْتُمُوهُمْ » از ماده « تَعْزیر » به معنى منع كردن و يارى نمودن است ، اگر به پارهاى از مجازاتهاى اسلامى تعزیر گفته مىشود به خاطر آن است كه به وسیله آن در حقیقت كمکى
به گناهکاران شده و از گناه بازداشته شدهاند و این نشان مىدهد كه مجازاتهاى اسلامى جنبه انتقامى ندارد بلکه جنبه تربیتى دارد و لذا نام آن هم « تَعْزیر » گذاشته شده است .
نُقَباى بنى اسرائیل هر يك سرپرست طایفه خود بودند ، در تفسیر روح المعانى از ابن عباس چنین نقل شده كه : « اِنَّهُمْ كانُوا وُزَراءٌ وَ صارُوا اَنْبِياءَ بَعْدَ ذلِكَ: نقباى بنى اسرائیل،
وزیران موسى بودند و بعد به مقام نبوت رسیدند » (1)، در حالات پیامبر اسلام صلىاللهعلیهوآله و بعد به مقام نبوت رسیدند » (2)، در حالات پیامبر اسلام صلىاللهعلیهوآله مىخوانیم كه در شب عَقَبَة كه مردم مدینه براى دعوت آن حضرت به محل عَقَبَة آمده بودند دستور داد كه دوازده نفر « نَقیب » از میان خودشان به تعداد نُقَباى بنى اسرائیل انتخاب كنند كه مسلّما وظیفه آنها نیز مسأله رهبرى جمعيّت بود نه تنها خبررسانى .(3).
جالب توجّه اینکه در روایات متعدّدى كه از طرق اهل تسنّن وارد شده اشاره بهخلفا و
جانشینان دوازدهگانه پیامبراسلام صلىاللهعلیهوآله گردیده و تعداد آنها به تعداد نُقَباى بنى اسرائیل معرّفى شده است كه ما در اینجا به قسمتى از آنها اشاره مىکنیم :
1 - پیشواى معروف اهل تسنّن احمد حنبل در مسند خود از « مسروق » نقل مىکند كه مىگوید : « از عبداللّه بن مسعود پرسیدم چند نفر بر این امّت حکومت خواهند كرد » ابن مسعود در پاسخ گفت : « لَقَدْ سَئَلْنا رَسُولَ اللّهَ صلىاللهعلیهوآله فَقالَ اثْنَىْ عَشَرَ كَعِدَّةِ نُقَباءِ بَنى اِسْرائیلَ : ما از پیامبر صلىاللهعلیهوآله همین سؤال را كردیم و او در پاسخ فرمود : دوازده نفر به تعداد نُقَباى بنى اسرائیل » (1).
2 - در تاریخ « ابن عَساكِر » از ابن مسعود چنین نقل شده كه مىگوید : « از پیامبر صلىاللهعلیهوآله
1) « مُسْنَد احمد » ، جلد 1 ، صفحه 398 ط مصر سال 1313 .
سؤال كردیم چند خلیفه بر این امّت حکومت خواهند كرد ، فرمود : " اِنَّ عِدَّةَ الْخُلَفاءِ بَعْدى عِدَّةُ نُقَباءِ مُوسى : عده خلفاى بعد از من عده نُقَباى موسى خواهد بود" » .(1)
3 - در « منتخب كَنْز العُمّال » از جابر بن سَمُرَة چنین نقل شده كه : « بر این امت دوازده خلیفه حکومت خواهند كرد به عدد نُقَباءِ بنى اسرائیل » .(2)
نظیر این حدیث در يَنابیعُ المَوَدَّة صفحه 445 و در كتاب البِدايَةَ وَ النِّهايَةَ جلد 6 صفحه 247 نیز نقل شده است .
سپس وعده خدا را به بنى اسرائیل چنین تشریح مىکند كه خداوند به آنها گفت : « من با شما خواهم بود و از شما حمایت مىکنم » ( وَ قالَ اللّهُ اِنّى مَعَكُمْ ) .
اما به چند شرط : .
1 - « به شرط اینکه نماز را برپا دارید » ( لَئِنْ اَقَمْتُمُ الصَّلوةَ ) .
2 - « و زکات خود را بپردازید » ( وَ اتَيْتُمُ الزَّكوةَ ) .
3 - « به پیامبران من ایمان بیاورید و آنها را يارى كنید » ( وَ امَنْتُمْبِرُسُلىوَ عَزَّرْتُمُوهُمْ ) .
4 - علاوه بر این ، « از انفاقهاى مستحب كه يك نوع قرض الحسنه با خدا است خوددارى ننماید » (وَ اَقْرَضْتُمُ اللّهَ قَرْضا حَسَنا) .
« اگر به این پیمان عمل كنید ، من سيّئات و گناهان گذشته شما را مىبخشم » ( لاَُكَفِّرَنَّ عَنْكُمْ سَيِّئاتِكُمْ ) .
« و شما را در باغهاى بهشت كه از زیر درختان آن نهرها جارى است داخل مىکنم » ( وَ لاَُدْخِلَنَّكُمْ جَنّاتٍ تَجْرى مِنْ تَحْتِهَا الاَْنْهارُ ) .
« ولى آنها كه راه كفر و انکار و عصیان را پیش گیرند مسلما از طریق مستقیم گمراه شدهاند » ( فَمَنْ كَفَرَ بَعْدَ ذلِكَ مِنْكُمْ فَقَدْ ضَلَّ سَواءَ السَّبیلِ ) .
درباره اینکه چرا انفاق در قرآن مجید به عنوان قرض دادنبه خدا نامیده شده توضیح لازم در تفسیر نمونه جلد 2 صفحه 160 مطرح شده است .
در اینجا سؤالى باقى مىماند كه چرا مسأله « نماز و زکات » بر ایمان به موسى مقدم داشته شده است با اینکه ایمان به او قبل از عمل بوده است .
جمعى از مفسّران پاسخ سؤال را چنین دادهاند كه منظور از « رُسُل » در آیه فوق پیامبرانى است كه بعد از موسى آمدهاند ، نه خود موسى بنابراین ، دستورى نسبت به آینده مىباشد كه مىتواند بعد از نماز و زکاة قرار گیرد و این احتمال نیز هست كه « رُسُل » اشاره به همان نُقَباى بنى اسرائیل باشدکه پیمان وفادارى نسبت بهآنها از بنىاسرائیل گرفته
شدهاست ( درتفسیر مجمعالبیان مىخوانیم كه بعضى از مفسران پیشین احتمال دادهاند كه نُقَباى بنى اسرائیل رسولان خدا بودند و این احتمال آنچه را در بالا گفتیم تأیید مىکند ) .
13 فَبِما نَقْضِهِمْ میثاقَهُمْ لَعَنّاهُمْ وَ جَعَلْنا قُلُوبَهُمْ قاسِيَةً يُحَرِّفُونَ الْكَلِمَ عَنْ مَواضِعِه وَ نَسُوا حَظّا مِمّا ذُكِّرُوا بِه وَ لا تَزالُ تَطَّلِعُ عَلى خاآئِنَةٍ مِنْهُمْ اِلاّ قَلیلاً مِنْهُمْ فَاعْفُ عَنْهُمْ وَ اصْفَحْ اِنَّ اللّهَ يُحِبُّ الْمُحْسِنینَ
اما به خاطر پیمان شکنى ، آنها را از رحمت خویش دور ساختیم و دلهاى آنها را
سخت و سنگین نمودیم ( تا آنجا كه ) سخنان ( خدا )را از مورد خود تحریف مىکنند و بخشى ازآنچه را بهآنها گوشزد شدهبود فراموش كردند و هر زمان به خیانتى ( تازه ) از آنها آگاه مىشوى ، مگر عدّه كمى از آنها ، ولى از آنها درگذر و صرف نظر كن كه خداوند نیکوکاران را دوست مىدارد .
« لَعَنّ » در لغت به معنى « طرد و دور ساختن » است و هنگامى كه به خدا نسبت داده شود به معنى محروم ساختن از رحمتش مىباشد و « قاسِيَة » از ماده « قَساوَت » در اصل به سنگهاى سخت اطلاق مىشود و به همین تناسب به كسانى كه در برابر حقایق هیچگونه انعطافى از خود نشان نمىدهند نیز گفته مىشود .
در حقیقت آنها به جرم پیمان شکنى با این دو مجازات ، كیفر دیدند ، هم از رحمت خدا دور شدند و هم افکار و قلوب آنها متحجّر و غیرقابل انعطاف شد .
سپس آثار این قساوت را چنین شرح مىدهد : « آنها كلمات را تحریف مىکنند و از محل و مسیرآن بیرونمىبرند » ( يُحَرِّفُونَ الْكَلِمَ عَنْ مَواضِعِه ) .
و نیز « قسمتهاى قابل ملاحظهاى از آنچه به آنها گفته شده بود به دست فراموشى مىسپارند » ( وَ نَسُوا حَظّا مِمّا ذُكِّرُوا بِه ) .
بعید نیست قسمتى را كه آنها به دست فراموشى سپردند ، همان نشانهها و آثار پیامبر اسلام صلىاللهعلیهوآله باشد كه در آیات دیگر قرآن به آن اشاره شده است و نیز ممکن است این جمله اشاره به آن باشد كه مىدانیم تورات در طول تاریخ مفقود شده ، سپس جمعى از دانشمندان يهود به نوشتن آن مبادرت كردند و طبعا قسمتهاى فراوانى از میان رفت و قسمتى تحریف يا به دست فراموشى سپرده شد و آنچه به دست آنها آمد بخشى از كتاب واقعى موسى بودکه باخرافات زیادى آمیخته شده بود و آنها همین بخش را نیز گاهى به دست فراموشى سپردند .
سپس اضافه مىفرماید : « هر روز به خیانت تازهاى از آنها پى مىبریم مگر دستهاى از آنها كه از این جنایتها برکنارند و در اقلیتند » ( وَ لا تَزالُ تَطَّلِعُ عَلى خاآئِنَةٍ مِنْهُمْ اِلاّ قَلیلاً مِنْهُمْ ) .
و در پایان به پیامبر صلىاللهعلیهوآله دستور مىدهد كه « از آنها صرفنظر كند و چشم بپوشد ، زیرا خداوند نیکوکاران را دوست دارد »( فَاعْفُ عَنْهُمْ وَ اصْفَحْ اِنَّ اللّهَ يُحبُّ الْمُحْسِنینَ ) .
آیا منظور آن است كه از گناهان پیشین این اقليّت صالح صرفنظر كند و يا از اکثريّت ناصالح ، ظاهر آیه ، احتمال دوم را تقویت مىکند ، زیرا اقليّت صالح خیانتى نکردهاند كه مشمول عفو شوند ، ولى به طور مسلّم این گذشت و عفو در مورد آزارهایى است كه به شخص پیامبر صلىاللهعلیهوآله رسانیدند نه در مسائل هدفى و اصولى اسلامکه در آنها گذشت معنىندارد .
در آیه مورد بحث مىخوانیم كه خداوند سنگدلى جمعى از يهود را به خود نسبت مىدهد و مىدانیم كه این سنگدلى و عدم انعطاف در مقابل حقّ سرچشمه انحرافات و گناهانى مىشود ، در اینجا این سؤال پیش مىآید با اینکه فاعل این كار خدا است چگونه این اشخاص در برابر اعمال خود مسؤولند و آیا این يك نوع جبر نیست ؟
با دقّت در آیات مختلف قرآن و حتّى در آیه مورد بحث روشن مىشود كه در موارد بسیارى افراد بر اثر اعمال خلافشان از لطف خداوند و هدایت او محروم مىشوند و در حقیقت عملشان سرچشمه يك سلسله انحرافات فکرى و اخلاقى مىگردد ، كه گاه
نمىتوانند خود را به هیچوجه از عواقب آن برکنار دارند ، اما از آنجا كه هر سببى اثرش به فرمان خدا است اینگونه آثار در قرآن به خداوند نسبت داده شده است ، مثلاً در آیه مورد بحث مىفرماید : چون پیمان شکنى كردند دلهاى آنها را سخت و غیرقابل انعطاف ساختیم و در آیه 27 سوره ابراهیم مىفرماید : « وَ يُضِلُّ اللّهُ الظّالِمینَ : خداوند ستمگران را گمراه مىکند » و در آیه 77 سوره توبه درباره بعضى از پیمانشکنان مىفرماید : « فَاَعْقَبَهُمْ نِفاقا فى قُلُوبِهِمْ اِلى يَوْمِ يَلْقَوْنَهُ بِماآ اَخْلَفُوا اللّهَ ما وَعَدُوهُوَ بِماکانُوا يَكْذِبُونَ:بهخاطر پیمانشکنى و دروغشان خداوند نفاق را در دلهاى آنها قرارداد »و نظیر اینتعبیرات درقرآن فراوان است.
روشن است كه این آثار سوء كه از عمل خود انسان سرچشمه مىگیرد هیچگونه منافاتى با روح اختیار و آزادى اراده ندارد ، زیرا مقدّمات آن به وسیله خود آنان فراهم شده است و آگاهانه در این وادى گام نهادهاند و اینها محصولات قهرى اعمال خود آنها است و این درست به آن مىماند كه كسى از روى عمد مشروبات الکلى بخورد و به هنگامى كه مست شد دست به جنایاتى بزند ، درست است كه در حال مستى از خود اختیارى ندارد ولى چون
آگاهانه مقدّمات آن را فراهم ساخته و مىدانسته كه در حال مستى ممکن است چنین اعمالى از او سر زند مسؤول اعمال خود خواهد بود ، آیا اگر در اینجا گفته شود چون آنها شراب خوردند ما عقلشان را گرفتیم و آنها را بر اثر اعمالشان به جنایات افکندیم ، آیا این تعبیر اشکالى دارد و يا مفهومش جبر است ؟
خلاصه این كه : تمام هدایتها و ضلالتها و مانند آن كه در قرآن به خداوند نسبت داده شده است حتما به خاطر مقدّمات و اعمالى است كه قبلاً از بندگان سر زده است و به دنبال آن استحقاق هدایت و يا ضلالت پیدا كردهاند ، وگرنه هیچگاه عدالت و حکمت خدا اجازه نخواهد داد كه بدون جهت يکى را به راه راست هدایت كنند و دیگرى را در گمراهى سرگردان سازند .(1).
1) « تفسیر نمونه » جلد 1 صفحه 51 .
14 وَ مِنَ الَّذینَ قاآلُوا اِنّا نَصارى اَخَذْنا میثاقَهُمْ فَنَسُوا حَظّا مِمّا ذُكِّرُوا بِه فَاَغْرَيْنا بَيْنَهُمُ الْعَداوَةَ وَ الْبَغْضاآءَ اِلىيَوْمِالْقِيامَةِ وَ سَوْفَ يُنَبِّئُهُمُاللّهُ بِما كانُوا يَصْنَعُونَ
وازکسانى كه ادّعاى نصرانیت ( و يارى مسیح ) داشتند ( نیز ) پیمان گرفتیمولى آنها قسمت قابلملاحظهاى از آنچه بهآنان تذكّر دادهشدهبود بهدست فراموشى سپردند ، لذا در میان آنها تا دامنه قیامت عداوت و دشمنى افکندیم و خداوند در آیندهآنها را از آن چه انجام دادهاند ( و از نتایج آن ) آگاه خواهد ساخت .
جمله « اَغْرَيْنا » در اصل از ماده « اِغْراء » به معنى چسبانیدن چیزى است و سپس به معنى تشویق و وادار ساختن به كارى استعمال شده است زیرا سبب ارتباط افراد به هدفهاى معيّنى مىشود .
« عَداوَت » در اصل از ماده « عَدْو » به معنى تجاوز مىآید و « بَغْضاآء » از ماده « بُغْض »
به معنى تنفّر از چیزى است و ممکن است فرق میان این دو كلمه این باشد كه « بُغْض » بیشتر جنبه « قلبى » دارد و « عَداوَت » جنبه « عملى » و يا لااقل اعمّ از عملى و قلبى است .
آنها با خدا پیمان بسته بودند كه از حقیقت توحید منحرف نشوند و دستورات الهى را به دست فراموشى نسپارند و نشانههاى آخرین پیامبر را كتمان نکنند ، ولى آنها نیز به همان سرنوشت يهود گرفتار شدند ، با این تفاوت كه قرآن در مورد يهود مىگوید : تنها عده كمى از آنان پاك و حقشناس بودند ولى درباره نصارى مىگوید : جمعى از آنان منحرف شدند ، از این تعبیر روشن مىشود كه منحرفان يهود بیشتر از منحرفان نصارى بودهاند .
تاریخ اناجیل كنونى مىگوید كه تمام آنها سالیان دراز بعد از مسیح و به دست بعضى از مسیحیان نگاشته شده است و به همین دلیل داراى تناقضهاى آشکارى است و این نشان مىدهد كه آنها قسمتهاى قابل ملاحظهاى از آیات انجیل را به كلى فراموش كرده بودند ، وجود خرافات آشکار در اناجیل كنونى مانند داستان
شرابسازى مسیح (1)که برخلاف حکم عقل و حتى پارهاى از آیات تورات و انجیل كنونى است و داستان مریم مَجْدَلِيَّة (2)و امثال آن نیز روشنگر این واقعیت است .
ضمنا باید توجه داشت « نَصارى » جمع « نَصْرانِىّ » است و در اینکه علت نامگذارى مسیحیان به این اسم چیست ، احتمالات مختلفى دادهاند نخست اینکه به خاطر آن است كه عیسى در شهر « ناصِرَة » در دوران كودکى پرورش يافت و نیز احتمال دادهاند از « نَصْران » گرفته شده كه آن هم نام قریهاى است كه « نَصارى » به آن علاقه خاصى داشتهاند و نیز ممکن است انتخاب این نام بهخاطر آنباشد كه هنگامى كه مسیح ناصِران و يارانى از مردم طلبید ، آنها دعوت او را اجابت كردند همانطورکه قرآن مىگوید : « كَما قالَ عیسَى .
ابْنُ مَرْيَمَ لِلْحَوارِيّينَ مَنْ اَنْصارى اِلَى اللّهِ قالَ الْحَوارِيُّونَ نَحْنُ اَنْصارُ اللّهِ » .(1)
و از آنجا كه جمعى از آنها به گفته خود عمل نمىکردند و تنها مدّعى يارى مسیح (علیه السلام)بودند قرآن در آیه مورد بحث مىگوید : « وَ مِنَ الَّذینَ قالُواآاِنّا نَصَارى : از كسانى كه ادعا مىکردند ما ياوران مسیح (علیه السلام)هستیم » ولى در این ادّعا ، صادق نبودند .
سپس قرآن نتیجه اعمال مسیحیان را چنین شرح مىدهد كه به جرم اعمالشان تا دامنه قیامت در میان آنها عداوت و دشمنى افکندیم ( فَاَغْرَيْنا بَيْنَهُمُ الْعَداوَةَ وَ الْبَغْضاآءَ اِلى يَوْمِ الْقِيامَةِ ). و مجازات دیگر آنها كه در آخرین جمله آیه به آن اشاره شده این است كه « در آینده خداوند نتایج اعمال آنها را به آنها خبر خواهد داد و عملاً با چشم خود خواهند دید » ( وَ سَوْفَ يُنَبِّئُهُمُ اللّهُ بِما كانُوا يَصْنَعُونَ ) . .
1) « 14 / صف » .
بنابراین مفهوم آیه فوق چنین است كه پیمان شکنى نصارى و خلافکارىهاى آنها سبب شد كه عوامل عداوت و دشمنى و بذر نفاق و اختلاف در میان آنها پاشیده شود ( زیرا مىدانیم آثار اسباب تکوینى و طبیعى به خدا نسبت داده مىشود ) و هم اکنون كشمکشهاى فراوانى كه بین دول مسیحى وجود دارد و تاکنون سرچشمه دو جنگ جهانى شده و همچنان دستهبندىهاى توأم با عداوت و دشمنى در میان آنها ادامه دارد ، علاوه براین ، اختلافات و عداوتهاى مذهبى در بین فِرَق مذهبى مسیحيّت به قدرى زیاد است كه هم اکنون نیز به كشتار يکدیگر ادامه مىدهند .
و شاید نیاز به تذكّر نداشته باشد كه این عاقبت دردناك منحصر به مسیحیان نیست اگر مسلمانان هم راه آنها را بپویند به همان سرنوشت گرفتار خواهند شد. از آیه فوق چنین بر
مىآید كه طائفه نصارى به عنوان پیروان يك مذهب ( و يا يهود و نصارى هر دو ) تا پایان جهان در دنیا وجود خواهند داشت . در اینجا این سؤال پیش مىآید كه از اخبار اسلامى چنین استفاده مىشود كه پس از ظهور مهدى (علیه السلام) در سرتاسر جهان يك آیین بیشتر
نخواهد بود و آن آیین اسلام است و این دو را چگونه مىتوان با هم جمع كرد ؟
ولى ممکن است كه مسیحيّت ( و يا مسیحيّت و آیین يهود ) به صورت يك اقليّت بسیار ضعیف در جهان حتّى در عصر مهدى باقى بماند ، زیرا مىدانیم در آن عصر نیز آزادى اراده انسانها از بین نمىرود و دین جنبه اجبارى پیدا نمىکند اگرچه اکثريّت قاطع مردم جهان راه حقّ را مىیابند و به آن مىگروند و مهمّتر از همه اینکه حکومت روى زمین يك حکومت اسلامى خواهد بود .
15 ياآ اَهْلَ الْكِتابِ قَدْ جاآءَكُمْ رَسُولُنا يُبَيِّنُ لَكُمْ كَثیرا مِمّا كُنْتُمْ تُخْفُونَ مِنَالْكِتابِ وَ يَعْفُوا عَنْ كَثیرٍ قَدْ جاآءَكُمْ مِنَ اللّهِ نُورٌ وَ كِتابٌ مُبینٌ
اى اهل كتاب پیامبر ما به سوى شما آمد و بسیارى از حقایق كتاب آسمانى را كه شما كتمان كردید روشن مىسازد و از بسیارى از آن ( كه فعلاً مورد نیاز نبوده ) صرف نظر مىنماید ، از طرف خدا نور و كتاب آشکارى به سوى شما آمد .
از این جمله چنین استفاده مىشود كه اهل كتاب حقایق زیادى را كتمان كردند ولى
پیامبر اسلام صلىاللهعلیهوآله آنچه مورد نیاز كنونى مردم جهان بود ( مانند بیان حقیقت توحید و پاکى انبیاء از نسبتهاى ناروایى كه در كتب عهدین به آنها داده شده و حکم تحریم ربا و شراب و امثال آن را ) بیان نموده است ولى پارهاى از حقایقى كه مربوط به امّتهاى پیشین و زمانهاى گذشته بوده و بیان آنها اثر قابل ملاحظهاى در تربیت اقوام كنونى نداشته از ذکر آنها صرف نظر شده است .
در اینکه منظور از « نُور » در آیه نخست شخص پیامبر اسلام صلىاللهعلیهوآله است يا قرآن مجید در میان مفسران دو قول دیده مىشود ، ولى ملاحظه آیات مختلفى كه در قرآن مجید وارد شده و « قرآن » را تشبیه به « نور » كرده ، نشان مىدهد كه نور در آیه فوق به معنى قرآن است و بنابراین عطف كتاب مبین بر آن از قبیل عطف توضیحى است ، در سوره اعراف آیه 157 مىخوانیم : « فَالَّذینَ امَنُوا بِه وَ عَزَّرُوهُ وَ نَصَرُوهُ وَ اتَّبَعُوا النُّورَ الَّذى اُنْزِلَ مَعَهُ اُولآئِكَ هُمُالْمُفْلِحُونَ : كسانى كه به پیامبر صلىاللهعلیهوآله ایمان آوردند و او را بزرگ داشتند و يارى كردند و از نورى كه همراه او نازل گردیده پیروى نمودند ، اهل نجات و رستگارى هستند » .
و در سوره تغابن آیه 8 مىخوانیم : « فَاَمِنُوا بِاللّهِ وَ رَسُولِه وَ النُّورِ الَّذى اَنْزَلْنا : به خدا و پیامبرش و نورى كه نازل كردیم ایمان بیاورید و همچنین آیات متعدد دیگر » ، در حالى كه اطلاق كلمه نور در قرآن بر شخص پیامبر صلىاللهعلیهوآله دیده نمىشود. علاوه بر به این مفرد بودن ضمیر « بِه » در آیه بعد نیز این موضوع را تأیید مىکند كه نور و كتاب مبین اشاره به يك حقیقت است .
البته در روایات متعددى مىخوانیم كه نور به شخص امیرمؤمنان علىّ يا همه ائمّه تفسیر شده است ، ولى روشن است كه این تفسیر از قبیل ذکر « بُطُون » آیات است ، چون مىدانیم قرآن علاوه برمعنى ظاهر معانىباطنى دارد كه از آن به « بُطُون قرآن » تعبیر مىشود ، اینکه گفتیم روشن است كه این تفسیرها مربوط به بُطُون قرآن است دلیلش این است كه در آنزمان ائمه وجود نداشتندکهاهل كتاب دعوت به ایمان به آنها شده باشند .
16 يَهْدى بِهِ اللّهُ مَنِ اتَّبَعَ رِضْوانَهُ سُبُلَ السَّلامِ وَ يُخْرِجُهُمْ مِنَالظُّلُماتِ اِلَى النُّورِ بِاِذْنِه وَيَهْدیهِمْ اِلى صِراطٍ مُسْتَقیمٍ
خداوند به برکت آن ، كسانى را كه از خشنودى او پیروى كنند به راههاى سلامت
هدایت مىکند و از تاریکىها ، به فرمان خود، بهسوى روشنایى مىبرد و آنها را به راه راست رهبرى مىنماید .
این آیه به كسانى كه در راه تحصیل رضاى خدا گام برمىدارند نوید مىدهد كه در پرتو قرآن سه نعمت بزرگ به آنها داده مىشود :
✓ 1 - نخست هدایت به جادّههاى سلامت ، سلامت فرد ، سلامت اجتماع ، سلامت روح و جان ، سلامت خانواده و سلامت اخلاق مىباشد ( و اینها همه جنبه عملى دارد ) .
✓ 2 - دیگر خارج ساختن از ظلمتهاى كفر و بىدینى به سوى نور ایمان كه جنبه اعتقادى دارد .
✓ 3 - تمام اینها را در كوتاهترین و نزدیکترین راه كه « صراطمستقیم »است و در جمله سوم به آن اشاره شده انجام مىدهد.
ولى همه این نعمتها نصیب كسانى مىشود كه از در تسلیم و حقّجویى درآیند و مصداق « مَنِ اتَّبَعَ رِضْوانَهُ » باشند و امّا منافقان و افرادلجوج و آنهاکه با حقّ دشمنىدارند،
هیچگونه بهرهاى نخواهند برد همانطور كه سایر آیات قرآن گواهى مىدهند .
و نیز همه این آثار از اراده حتمى خداوند سرچشمه مىگیرد كه با كلمه «بِاِذْنِه» بهآناشارهشده است.
17 لَقَدْ كَفَرَ الَّذینَ قالُوا اِنَّ اللّهَ هُوَ الْمَسیحُ ابْنُ مَرْيَمَ قُلْ فَمَنْ يَمْلِكُ مِنَاللّهِ شَيْئا اِنْ اَرادَ اَنْ يُهْلِكَ الْمَسیحَ ابْنَ مَرْيَمَ وَ اُمَّهُ وَ مَنْ فِى الاَْرْضِ جَمیعا وَ لِلّهِ مُلْكُالسَّمواتِ وَالاَْرْضِ وَمابَيْنَهُمايَخْلُقُ مايَشاآءُ وَاللّهُ عَلى كُلِّ شَىْءٍ قَدیرٌ
بهطور مسلم آنها كه گفتند خدامسیح بن مریم است كافر شدند، بگو اگر خدا بخواهد مسیح بن مریم و مادرش و همه كسانى را كه در روى زمین هستند هلاك كند چه كسى مىتواند جلوگیرى كند؟ ( آرى ) براى خدا است حکومت آسمانها و زمین و آنچه درمیان آن دوقراردارد، هرچهبخواهد مىآفریند ( حتى انسانى از مادر و بدون پدر مانند مسیح ) و او بر هر چیزى قدرت دارد .
براى روشن شدن مفهوم این جمله باید بدانیم كه مسیحیان چند ادّعاى بىاساس در
مورد خدا دارند نخست اینکه : عقیده به خدایان سهگانه دارند كه آیه 170 نساء به آن اشاره كرده و آن را ابطال مىکند « لا تَقُولُوا ثَلاثَةٌ انْتَهُوا خَيْرا لَكُمْ اِنَّمَا اللّهُ اِلهٌ واحِدٌ » .(1)
دیگر اینکه : آنها خداى آفریننده عالم هستى را يکى از خدایان سه گانه مىشمرند و به او خداى پدر (2)مىگویند ، قرآن این عقیده را نیز در آیه 73 سوره مائده ابطال مىکند ( لَقَدْ كَفَرَ الَّذینَ قالُوا اِنَّ اللّهَ ثالِثُ ثَلاثَةٍ وَ ما مِنْ اِلهٍ اِلاّ اِلهٌ واحِدٌ ) كه تفسیر آن به خواست .
1) تفسیر این آیه در اوایل همین جلد گذشت .
2) در منابع مسیحيّت مىخوانیم : « و خدا پدر خالق جمیع كائنات است به واسطه پسر » ( قاموس كتاب مقدس صفحه 345 ) و نیز مىخوانیم : « خدا يعنى از خود به وجود آمده و آن اسم خالق جمیع مخلوقات و حاکم كل كائنات مىباشد و او روحى است بىانتها و ازلى و در وجود و حکمت و قدرت و عدالت و كرامت بى تغییر و تبدیل به انواع مختلفه » ( قاموس كتاب مقدّس صفحه 344 ) .
خدا به زودى خواهد آمد .
دیگر اینکه : خدایان سه گانه در عین تعدّد حقیقى ، يکى هستند كه گاهى از آن تعبیر به وحدت در تثلیث مىشود و این همان چیزى است كه در آیه فوق به آن اشاره شده كه آنها مىگویند خدا همان مسیح بن مریم و مسیح بن مریم همان خدا است و این دو با روح القدس يك واحد حقیقى و در عین حال سه ذات متعدّد را تشکیل مىدهند .
بنابراین هر يك از جوانب سه گانه تثلیث كه بزرگترین انحراف مسیحیت است در يکى از آیات قرآن مورد بحث قرار گرفته و شدیدا ابطال شده است ( توضیح بیشتر درباره بطلان عقیده تثلیث را در ذیل آیه 171 سوره نساء در همین جلد مطالعه فرمایید ) .
از آنچه در بالا گفتیم روشن مىشود اینکه بعضى از مفسّران مانند « فخر رازى » در فهم آیه فوق گرفتار اشکال شدهاند و چنین پنداشتهاند كه هیچ يك از نصارى با صراحت عقیده اتّحاد خدا و مسیح را ابراز نمىکنند به خاطر عدم احاطه كافى او به كتب مسیحیت بوده وگرنه منابع موجود مسیحیت با صراحت ، مسأله « وحدت در تثلیث » را بیان داشته ولى
شاید این گونه كتابها در آن زمان به دست امثال فخر رازى نرسیده باشد .
سپس براى ابطال عقیده الوهيّت مسیح (علیه السلام)قرآن چنین مىگوید : « اگر خدا بخواهد مسیح و مادرش مریم و تمام كسانى را كه در زمین زندگى مىکنند هلاك كند چه كسى مىتواند جلو آن را بگیرد » ( قُلْ فَمَنْ يَمْلِكُ مِنَاللّهِ شَيْئا اِنْاَرادَ اَنْ يُهْلِكَ الْمَسیحَ ابْنَ مَرْيَمَ وَ اُمَّهُ وَ مَنْ فِى الاَرْضِ جَمیعا ) .
اشاره به اینکه مسیح (علیه السلام)مانند مادرش مریم و مانند همه افراد بشر انسانى بیش نبود و بنابراین از نظر مخلوق بودن در ردیف سایر مخلوقات است و به همین دلیل فنا و نیستى در ذات او راه دارد و چنین چیزى كه نیستى براى او تصوّر مىشود چگونه ممکن است خداوند ازلى و ابدى باشد ؟
و يا به تعبیر دیگر اگر مسیح (علیه السلام)خدا باشد آفریدگار جهان نمىتواند او را هلاك كند و به این ترتیب قدرتش محدود خواهد بود و چنین كسى نمىتواند خدا باشد زیرا قدرت خدا مانند ذاتش نامحدود است ( دقّت كنید ) .
تکرار كلمۀ مسیح بن مریم در این آیه شاید براى اشاره به این حقیقت است كه خود شما
معترفید كه مسیح (علیه السلام)فرزند مریم بود و از مادرى متولّد شد ، روزى جنین بود و روز دیگرى طفل نوزاد و تدریجا پرورش يافت و بزرگ شد ، آیا خدا ممکن است در محیط
کوچکى همچون رحم مادر جاى گیرد و این همه تغییرات و تحوّلات پیدا كند و نیاز به مادر در دوران جنینى و در دوران شیرخوارگى داشته باشد ؟
قابل توجه اینکه آیه فوق غیر از ذکر عیسى (علیه السلام)نام مادر او را هم بالخصوص با كلمه «وَ اُمَّهُ» مىبرد و به این ترتیب مادر مسیح (علیه السلام)را از میان سایر مردم روى زمین مشخّص مىکند ، ممکن است این تعبیر به خاطر آن باشد كه مسیحیان به هنگام پرستش ، مادر او را هم مىپرستند و هم اکنون در كلیساها از جمله مجسمههایى كه در برابر آن تعظیم و پرستش مىکنند مجسمه مریم است و در آیه 116 سوره مائده نیز به این مطلب اشاره شده : « وَ اِذْ قالَ اللّهُ يا عیسَى ابْنَ مَرْيَمَ أَاَنْتَ قُلْتَ لِلنّاسِ اتَّخِذُونى وَ اُمِّىَ اِلهَيْنِ مِنْ دُونِ اللّهِ : در روز رستاخیز خداوند مىگوید : اى عیسى ابن مریم آیا تو به مردم گفتى كه من و مادرم را علاوه بر خدا پرستش كنید ؟ » .
و در پایان آیه پاسخى به گفتار آنهایى كه تولّد مسیح را بدون پدر دلیلى بر الوهيّت او
مىگیرند داده و مىگوید : « خداوند حکومت آسمانها و زمین و آنچه را میان این دو است در اختیار دارد هر گونه مخلوقى بخواهد مىآفریند » ( خواه انسانى بدون پدر و مادر مانند آدم و خواه انسانى از پدر و مادر مانند انسانهاى معمولى و خواه فقط از مادر مانند مسیح ، این تنوّع خلقت دلیل بر قدرت او است و دلیل بر هیچ چیز دیگر نیست ) « و خداوند بر هر چیزى توانا است » ( وَ لِلّهِ مُلْكُ السَّمواتِ وَ الاَْرْضِ وَ ما بَيْنَهُما يَخْلُقُ ما يَشاءُ وَ اللّهُ عَلى كُلِّ شَىْءٍ قَدیرٌ ) .
18 وَ قالَتِ الْيَهُودُ وَ النَّصارى نَحْنُ اَبْناآءُ اللّهِ وَ اَحِبّاآئُهُ قُلْ فَلِمَ يُعَذِّبُكُمْ بِذُنُوبِكُمْ بَلْ اَنْتُمْ بَشَرٌ مِمَّنْ خَلَقَ يَغْفِرُلِمَنْيَشاآءُ وَيُعَذِّبُمَنْيَشاآءُ وَلِلّهِ مُلْكُالسَّماواتِ وَ الاَْرْضِ وَ ما بَيْنَهُما وَ اِلَيْهِ الْمَصیرُ
یهود و نصارى مىگفتند ما فرزندان خدا و دوستان ( خاصّ ) او هستیم ، بگو : پس چرا شما را در برابر گناهانتان مجازات مىکند ؟ بلکه شما انسانى هستید از مخلوقات او ، هرکس را بخواهد ( و شایسته ببیند ) مىبخشد و هرکس رابخواهد ( و مصلحتبداند ) مجازات مىکند و حکومت آسمانها و زمین و آنچه در میان آنها است از آن او
است و بازگشت همه موجودات به سوى اوست .
این تنها امتیاز موهومى نیستکه آنها براىخود قائل شدند، بلکه در آیات قرآن بارها به این گونه ادعاهاى آنان اشاره شده است ، در آیه 111 سوره بقره ادّعاى آنها را درباره اینکه غیر از آنان كسى داخل بهشت نمىشود و بهشت مخصوص يهود و نصارى است بیان كرده و ابطال مىنماید و در آیه 80 سوره بقره ادعاى يهود را دایر بر اینکه آتش دوزخ جز ايّام معدودى به آنان نمىرسد ذکر نموده و آنها را سرزنش مىکند و در آیه فوق بهادعاى موهوم فرزندى خدا و دوستى خاصّ او اشاره شده است.
شكّ نیست كه آنها خود را حقیقتا فرزند خدا نمىدانستند تنها مسیحیان ، عیسى را فرزند حقیقى خدا مىدانند و به آن تصریح مىکنند .(1)).
1) منابع مسیحيّت مىگوید: « لفظ پسرخدا يکى از القاب منجى وَفادى ما است كه بر شخص دیگر اطلاق نمىشود مگر در جایى كه از قرائن معلوم شود كه قصد از پسر حقیقى خدا نیست » ، ( قاموس كتاب مقدّس ، صفحه 345).
ولى منظورشان از انتخاب این نام و عنوان براى خود این بوده كه بگویند رابطه خاصّى با خدا دارند و گویا هرکس در نژاد آنها و يا جزء جمعيّت آنها مىشد بدون اینکه انجام اعمال صالحى داده باشد ، خود به خود ، از دوستان و گروه فرزندان خدا مىشد .
اما مىدانیم كه قرآن با تمام این امتیازات موهوم مبارزه مىکند و امتیاز هر انسانى را تنها در ایمان و عمل صالح و پرهیزکارى او مىشمرد ، لذا در آیه فوق براى ابطال این ادعا چنینمىگوید: « بگو پس چرا شما را در مقابل گناهانتان مجازاتمىکند ؟ » ( قُلْ فَلِمَ يُعَذِّبُكُمْ بِذُنُوبِكُمْ ) .
یعنى شما خودتان اعتراف دارید كه لااقلّ مدتى كوتاه مجازات خواهید شد ، این مجازات گناهکاران نشانه آن است كه شما ادّعاى ارتباط فوق العاده با خدا مىکنید تا آنجا كه خود را دوستان بلکه فرزندان خدا مىشمارید ، این ادعایى بىاساس است . به علاوه تاریخ شما نشان مىدهد كه گرفتار يك سلسله مجازاتها و كیفرهاى الهى در همین دنیا نیز شدهاید و این دلیل دیگرى بر بطلان ادّعاى شما است .
سپس براى تأکید مطلب اضافه مىکند : « شما بشرى هستید از مخلوقات خدا ، همانند سایر
انسانها » ( بَلْ اَنْتُمْ بَشَرٌ مِمَّنْ خَلَقَ ) .
و این يك قانون عمومى است كه « خدا هر كه را بخواهد ( و شایسته ببیند ) مىبخشد و هر كه را بخواهد ( و مستحق ببیند ) كیفر مىدهد » ( يَغْفِرُ لِمَنْ يَشاآءُ وَ يُعَذِّبُ مَنْ يَشاآءُ ) .
از این گذشته همه مخلوق خدا هستند و بنده و مملوك او ، بنابراین نام فرزند خدا برکسى گذاشتن منطقى نیست ( وَ لِلّهِ مُلْكُ السَّماواتِ وَ الاَْرْضِ وَ ما بَيْنَهُما) .
« و سرانجام هم تمام مخلوقات به سوى او بازمىگردند » ( وَ اِلَيْهِ الْمَصیرُ ) .
در اینجا سؤالى پیش مىآید كه در كجا يهود و نصارى دعوى فرزندى خدا كردند ( هرچند فرزند در اینجا به معنى مجازى باشد نه معنى حقیقى ) .
در پاسخ این سؤال باید توجه داشت كه در اناجیل كنونى این تعبیر مکرّر دیده مىشود از جمله در اناجیل يُوحَنّا باب 8 جمله 41 به بعد از زبان عیسى خطاب به يهود مىخوانیم : « شما كارهاى پدر خود را مىکنید » ( يهودیان ) به او گفتند : ما از زنا متولّد نشدهایم يك پدر داریمکه خدا است، عیسى ایشانرا گفت كه اگر خدا پدر شما مىبود مرا دوست مىداشتید ،
در روایات اسلامى نیز در حدیثى از ابنعباس مىخوانیمکه پیغمبر صلىاللهعلیهوآله جمعى از يهود را به دین اسلام دعوت كرد و آنها را از مجازات خدا بیم داد گفتند : چگونه ما را از كیفر خدا مىترسانى در حالىکه ما فرزندان خدا و دوستهاى او هستیم .(1)
در تفسیر « مجمع البیان » در ذیل آیه مورد بحث ، نیز حدیثى شبیه حدیث فوق نقل شده كه جمعى از يهود در برابر تهدید پیامبر صلىاللهعلیهوآله به مجازات الهى گفتند : ما را تهدید مکن زیرا ما فرزندان خدا و دوستان او هستیم ، اگر خشم بر ما كند همانند خشمى است كه انسان نسبت به فرزند خود دارد يعنى به زودى این خشم فرو مىنشیند .
19 يا اَهْلَ الْكِتابِ قَدْ جاآءَكُمْ رَسُولُنا يُبَيِّنُ لَكُمْ عَلى فَتْرَةٍ مِنَ الرُّسُلِ اَنْ تَقُولُوا ماجاآءَنا مِنْبَشیرٍ وَلانَذیرٍ فَقَدْجآءَكُمْ بَشیرٌ وَ نَذیرٌ وَ اللّهُ عَلى كُلِّ شَىْءٍ قَدیرٌ
اىاهلکتاب! رسول ما به سوى شما آمد در حالى كه به دنبال « فترت » میان پیامبران ، .
1) « تفسیر فخر رازى » ، جلد 11 ، صفحه 192 .
حقایق را براى شما بیان مىکند مبادا ( روز قیامت ) بگویید نه بشارت دهندهاى به سوى ماآمد و نه بیمدهندهاى( هماکنون پیامبر )بشارتدهنده و بیم دهنده به سوى شما آمد و خداوند بر همه چیز توانا است.
« فَتْرَت » در اصل بهمعنى سکون و آرامش است و بهفاصله میان دو جنبش و حرکت يا دو كوشش و نهضت و انقلاب نیزگفته مىشود.
« بَشیر » و « نَذیر » يعنى پیامبر اسلام صلىاللهعلیهوآله كه افراد باایمان و نیکوکار را به رحمت و پاداش الهى بشارت داده و افراد بىایمان و گنهکار و آلوده را از كیفرهاى الهى بیم مىدهد به سوى شما آمد ( فَقَدْ جاآءَكُمْ بَشیرٌ وَ نَذیرٌ ) .
و از آنجا كه در فاصله میان « موسى » (علیه السلام)و « مسیح » (علیه السلام)پیامبران و رسولانى وجود داشتند ، اما در میان حضرت مسیح و پیغمبر اسلام صلىاللهعلیهوآله به این شکل نبود ، قرآن این دوران را دوران « فَتْرَت رُسُل » نامیده است و مىدانیم كه در میان دوران مسیح و بعثت پیامبر صلىاللهعلیهوآله حدود ششصد سال فاصله بود .
ولى طبق آنچه در قرآن به آن اشاره شده ( در سوره يس آیه 14 ) و طبق آنچه مفسّران اسلامى گفتهاند حداقلّ در میان این دو پیامبر ، سه نفر از رسولان آمدهاند و بعضى عدد آنها را چهار نفر مىدانند ، اما در هر حال میان وفات آن رسولان و پیامبر اسلام صلىاللهعلیهوآله فاصلهاى وجود داشت و به همین دلیل در قرآن از آن به عنوان دوران « فَتْرَت » ياد شده است .
سؤال : در اینجا ممکن است گفته شود ، طبق عقیده ما ، جامعه انسانيّت لحظهاى از نماینده خدا و فرستادگان او خالى نخواهد شد چگونه ممکن است چنین قدرتى وجود داشته باشد ؟
پاسخ : باید توجه داشت كه قرآن مىگوید : عَلى فَتْرَةٍ مِنَ الرُّسُلِ يعنى رسولانى در این دوران نبودند اما هیچ مانعى ندارد كه اوصیاى آنها وجود داشته باشند .
به تعبیر بهتر « رسولان » ، آنهایى بودند كه دست به تبلیغات وسیع و دامنهدارى مىزدند ، مردم را بشارت و انذار مىدادند ، سکوت و خاموشى اجتماعات را درهم مىشکستند و صداى خود را به گوش همگان مىرساندند ، ولى اوصیاى آنها همگى چنین
مأموریتى را نداشتند و حتى گاهى ممکن است آنها به خاطر يك سلسله عوامل اجتماعى در میان مردم به طور پنهان زندگى داشته باشند .
على (علیه السلام)در يکى از بیاناتش در نهج البلاغه مىفرماید :
« اَللّهُمَّ بَلى لا تَخْلُوا الاَرْضُ مِنْ قائِمٍ لِلّهِ بِحُجَّةٍ اِمّا ظاهِرا مَشْهُورا اَوْ خائِفا مَغْمُورا لِئَلاّ تَبْطُلَ حُجَجُ اللّهِ وَ بَيِّناتِه يَحْفَظُ اللّهُ بِهِمْ حُجَجَهُ وَ بَيِّناتَهُ حَتّى يُوَدِّعُوها نُظَرائَهُمْ وَ يَزْرَعُوها فى قُلُوبِ اَشْباهِهِمْ : آرى روى زمین هرگز از كسى كه قیام به حجّت الهى كند خالى نخواهد ماند خواه آشکار و مشهور باشد يا پنهان و ناشناخته ، براى اینکه احکام و دستورات و دلایل و نشانههاى خداوند از میان نرود ( و آنها را از تحریف و دستبرد مصون دارند ) ... خداوند به وسیله آنها دلایل و نشانههاى خود را حفظ مىکند تا به افرادى همانند خود بسپارند و بذر آن را در دلهاى كسانى شبیه خود بیفشانند ... » .(1)
روشن است هنگامى كه رسولان انقلابى و مبلّغان موج افکن در میان جامعه نباشند .
1) « نَهْجُ الْبَلاغَة » ، كلمات قِصار ، كلمه 147 .
تدریجا خرافات و وسوسههاى شیطانى و تحریفها و بىخبرى از تعلیمات الهى گسترش مىیابد ، اینجا است كه ممکن است جمعى وضع موجود را عذر و بهانهاى براى فرار از زیر بار مسؤوليّتها بپندارند ، در این موقع خداوند به وسیله مردان آسمانى این عذر و بهانهها را قطع مىنماید .
20 وَ اِذْ قالَ مُوسى لِقَوْمِه يا قَوْمِ اذْكُرُوا نِعْمَةَ اللّهِ عَلَيْكُمْ اِذْ جَعَلَ فیكُمْ اَنْبِياآءَ وَ جَعَلَكُمْ مُلُوکا وَ اتاكُمْ ما لَمْ يُؤْتِ اَحَدا مِنَ الْعالَمینَ
( به ياد آورید ) هنگامى را كه موسى به قوم خود گفت : اى قوم نعمت خدا را بر خود متذکر شوید هنگامى كه در میان شما پیامبرانى قرار داد ( و زنجیر استعمار فرعونى را شکست ) و شما را صاحب اختیار خود قرار داد و به شما چیزهایى بخشید كه به هیچ يك از جهانیان نداده بود .
« مَلِك » در لغت هم به معنى سلطان و زمامدار آمده و هم بهمعنى كسى كه مالك و
صاحب اختیار چیزى است .(1)
کلمه « نِعْمَةَ اللّه » همه مواهب و نعمتهاى پروردگار را شامل مىشود ولى بهدنبال آیه اشاره به سهقسمت مهماز آنها كرده است.
نخست نعمت وجود پیامبران و رهبران فراوان در میان آنها است كه بزرگترین موهبت الهى درباره آنان بود ( اِذْ جَعَلَ فیكُمْ اَنْبِياآءَ ) تا آنجا كه مىگویند تنها در زمان موسى بن عمران بالغ بر هفتاد پیامبر وجود داشت و تمام هفتاد نفرى كه با او به كوه طور رفتند در زمره پیامبران قرار گرفتند .
در پرتو این نعمت بود كه از درّه هولناك شرك و بتپرستى و گوساله پرستى رهایى يافتند و از انواع خرافات و موهومات و زشتىها و پلیدىها نجات پیدا كردند و این .
1) « مَلِك كسى است كه مُلك داشته باشد و مُلك كلیه چیزهایى است كه انسان مالك آن مىشود و در آن تصرّف مىکند » .
بزرگترین نعمت معنوى در حقّ آنها بود .
سپس به بزرگترین موهبت مادّى كه به نوبه خود مقدّمه مواهب معنوى نیز مىباشد اشاره كرده مىفرماید : « شما را صاحب اختیار جان و مال و زندگى خود قرار داد » ( وَ جَعَلَكُمْ مُلُوکا ) .
زیرابنى اسرائیل سالیاندراز در زنجیراسارت و بردگى فرعون و فرعونیان بودند و هیچگونه « اختیارى » از خود نداشتند و با آنها همچون حیوانات اسیر معامله مىشد ، خداوند به برکت قیامموسى بن عمران زنجیرهاى بردگى و استعمار را از دست و پاى آنها گشود و آنها را صاحب اختیار هستى و زندگى خود ساخت. بعضى چنین پنداشتهاند كه منظور از « مُلُوك » در اینجا « سلاطین و پادشاهانى » است كه از بنى اسرائیل برخاستند .
در حالى كه مىدانیم بنى اسرائیل تنها در دوران كوتاهى داراى حکومت و سلطنت بودند و به علاوه تنها بعضى از آنها به چنین مقامى رسیدند ، در حالى كه آیه فوق مىگوید :
« وَ جَعَلَكُمْ مُلُوکا : خداوند همه شما را این مقام داد »، پس منظور ازآیه همان است كه در بالاگفتیم .
در حدیثى در تفسیر دُرُّالْمَنْثُور از پیامبر صلىاللهعلیهوآله چنین نقل شده است : « هنگامى كه كسى از
بنى اسرائیل داراى همسر و خدمتکار و مرکب بود ، به او مَلِك مىگفتند » .(1)
و در آخر آیه به طور كلى به نعمتهاى مهم و برجستهاى كه اختیار جان و مال و زندگى خود قدر آن زمان به احدى داده نشده بود اشاره فرموده مىگوید : « به شما چیزهایى داد كه به احدى از عالمیان نداد » ( وَ اتاكُمْ ما لَمْ يُؤْتِ اَحَدا مِنَ الْعالَمینَ ) .
این نعمتهاى متنوّع ، فراوان بودند ، از جمله نجات معجزآسا از چنگال فرعونیان و شکافته شدن دریا براى آنها و استفاده كردن از غذاى مخصوصى به نام مَنّ و سَلْوى كه شرح آن در جلد اول تفسیر نمونه ذیل آیه 57 سوره بقره گذشت .
21 يا قَوْمِ ادْخُلُوا الاَرْضَ الْمُقَدَّسَةَ الَّتى كَتَبَ اللّهُ لَكُمْ وَ لا تَرْتَدُّوا عَلى اَدْبارِكُمْ فَتَنْقَلِبُوا خاسِرینَ
اى قوم ! بهسرزمین مقدسىکه خداوند براى شما مقرر داشته وارد شوید و بهپشت .
1) « المیزان »،جلد5،صفحه 319،تفسیر طبرى ، جلد 6 ، صفحه 108 .
سرخود بازنگردید ( و عقبنشینى نکنید ) كه زیانکار خواهید شد .
در اینکه « اَرْضَ الْمُقَدَّسَة » كه در آیه فوق به آن اشاره شده چه نقطهاى است ، مفسّران گفتگو بسیار كردهاند بعضى آن را سرزمین بَيْتُ الْمُقَدَّس و بعضى شام و بعضى دیگر اردن يا فلسطین يا سرزمین طور ، مىدانند ، اما بعید نیست كه منظور از سرزمین مقدس تمام منطقه شامات باشد كه با همه این احتمالات سازگار است ، زیرا این منطقه به گواهى تاریخ
مهد پیامبران الهى و سرزمین ظهور ادیان بزرگ و در طول تاریخ مدتها مرکز توحید و خداپرستى و نشر تعلیمات انبیا بوده و به همین جهت نام سرزمین مُقَدَّس براى آن انتخاب شده است اگرچه گاهى به خصوص منطقه بَيْتُ الْمُقَدَّس نیز این نام اطلاق مىشود ( همانطور كه در جلد اول تفسیر صفحه 183 توضیح داده شده است ) .
و از جمله « كَتَبَ اللّهُ عَلَيْكُم » استفاده مىشود كه خداوند چنین مقرّر داشته بود كه بنى اسرائیل در این سرزمین مُقَدَّس به آرامش و رفاه زندگى كنند ( مشروط به اینکه آن را از
لوث شرك و بتپرستى پاك سازند وخودشان نیز از تعلیمات انبیا منحرف نشوند ) اما اگر این دستور را به كار نبندند زیانهاى سنگینى دامان آنها را خواهد گرفت .
بنابراین اگر ملاحظه مىکنیم كه نسلى از بنى اسرائیل كه این آیه خطاب به آنها بود بالاخره موفق به ورود در این سرزمین مُقَدَّس نشدند بلکه چهل سال در بیابان سرگردان
ماندند و نسل آینده آنها این توفیق را يافت منافاتى با جمله « كَتَبَ اللّهُ لَكُمْ » ( خداوند براى شما مقرّر داشته ) ندارد ، زیرا این تقدیر مشروط به شرایطى بود كه آنها انجام ندادند همانطور كه در آیات بعد استفاده مىشود .
22 قالُوا يا مُوسى اِنَّ فیها قَوْما جَبّارینَ وَ اِنّا لَنْ نَدْخُلَها حَتّى يَخْرُجُوا مِنْها فَاِنْ يَخْرُجُوا مِنْها فَاِنّا داخِلُونَ
گفتند : اى موسى ! در آن ( سرزمین ) جمعيّتى ستمگرند و ما هرگز وارد آن نمىشویم تا آنها خارج شوند، اگر آنهااز آن خارج شوند ما وارد خواهیم شد .
باید توجّه داشت كه واژه « جَبّار » در اصل از ماده « جَبْر » به معنى اصلاح كردن چیزى
است كه توأم با فشار و قهر باشد ، به همین جهت بستن استخوان شکسته را « جَبْر » مىگویند ولى بعدا از يك سو به هر نوع جبران و از سوى دیگر به هر نوع قهر و غلبه اطلاق شده
است و اگر به خداوند نام « جَبّار » اطلاق مىشود يا به خاطر تسلّط او بر همه چیز است و يا به خاطر اصلاح كردن هر موجود نیازمند به اصلاحى است .
این پاسخ بنى اسرائیل به خوبى نشان مىدهد كه استعمار فرعونى در طول سالیان دراز چه اثر شومى روى نسل آنها گذارده بود و كلمه « لَنْ » كه معمولاً به معنى « نَفْى اَبَد » است نشان دهنده وحشت عمیق این جمعيّت از دست زدن به مبارزه براى آزاد كردن و پاك ساختن سرزمین مقدّس است .
ولى بنى اسرائیل مىبایست ، سرزمین مقدّس را با فداکارى و تلاش و كوشش و جهاد به دست آورند و اگر فرضا برخلاف سنّتالهى بایك معجزهتمام دشمنانبدون هیچگونهاقدامى محو و نابود مىشدند و بنى اسرائیل بدون رنج و زحمت وارث اینمنطقه آباد و وسیع مىشدند تازه از اداره كردن آن عاجز مىماندند و علاقهاى به حفظ چیزى كه براى آن
زحمتى نکشیده بودند ، نشان نمىدادند و آمادگى و شایستگى چنان كارى را نداشتند .
ضمنا منظور از قوم جَبّار در این آیه ، آن گونه كه از تواریخ استفاده مىشود ، « جمعيّت عَمالِقَة » (1)بودهاند كه اندامهاى درشت و بلند داشتند و گاهى درباره طول قد آنها مبالغهها شده و افسانهها ساختهاند و مطالب مضحکى كه با هیچ دلیل علمى همراه نیست پیرامون آنها مخصوصاً پیرامون « عَوْج » در تواریخ ساختگى و آمیخته بهخرافات دیدهمىشود و چنین بهنظرمىرسد كه این گونه افسانهها كه به پارهاى از كتب اسلامى نیز راه يافته از .
1) عمالقه جمعیتى از نژاد سامى بودند كه در شمال شبه جزیره عربستان نزدیك صحراى سینا زندگى مىکردند ، آنها به مصر حمله كردند و مدتها آن را در اختیار داشتند حکومت آنها در حدود 500 سال طول كشید ( از سال 2213 قبل از میلاد تا 1703 قبل از میلاد ) « دائرة المعارف فرید وَجْدى جلد 6 صفحه 232 طبع سوم » .
ساختههاى بنى اسرائیلاست كهمعمولاً ازآنها بهعنوان« اسرائیلیات » نام مىبرند ، شاهد این سخن این است كه در متن تورات فعلى نیز نمونهاى از این افسانهها به چشم مىخورد ، در سفر اعداد اواخرفصل سیزدهمچنینمىخوانیم: دربارهزمینى كه( جاسوسان بنى اسرائیلى ) تجسّس نموده بودند خبر بد از آن بنىاسرائیل رسانیده گفتند : زمینى كه از آن ، جهت تجسّس نمودنش ، گذر كردیم زمینى است كه ساکنانش را تلف مىنمایند و تمامى قومى كه در آن دیدیم مردمان بلند قدند و هم در آنجا بلند قدان يعنى اولاد « عِناق » كه بلند قدانند دیدیم و ما در نظر خود مثل ملخ نمودار بودیم و همچنین در نظر ایشان نیز مىنمودیم .
23 قالَ رَجُلانِ مِنَ الَّذینَ يَخافُونَ اَنْعَمَ اللّهُ عَلَيْهِمَا ادْخُلُوا عَلَيْهِمُ الْبابَ فَاِذا دَخَلْتُمُوهُ فَاِنَّكُمْ غالِبُونَ وَ عَلَى اللّهِ فَتَوَكَّلُوا اِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنینَ
دو نفر از مردانى كه از خدا مىترسیدند و خداوند به آنها نعمت ( عقل و ایمان و شهامت ) داده بود گفتند : شما وارد دروازه شهر آنان شوید هنگامىکه واردشدید پیروز خواهید شد و بر خدا توكّل كنید اگر ایمان دارید .
درباره اینکه این دو نفر چه كسانى بودهاند غالب مفسّران نوشتهاند كه آنها « يُوشَع بن نون » و « كالِب بن يُوفْنا » ( يُفْنَه ) بودهاند كه از نقباى دوازدهگانه بنى اسرائیل محسوب مىشدند كه سابقا به آنها اشاره كردیم .
در تفسیر جمله « مِنَ الَّذینَ يَخافُونَ » گرچه احتمالات متعددى داده شده ولى روشن است كه مفهوم ظاهر جمله این است كه آن دو مرد از افرادى بودند كه از خدا مىترسیدند و به همین دلیل از غیر خدا وحشتى نداشتند ، جمله « اَنْعَمَ اللّهُ عَلَيْهِمَا : خداوند نعمتش را بر آنها ارزانى داشته بود » نیز شاهد این معنى است، چه نعمتى بالاتر از این كه انسان تنها از خدا بترسد ، نه از غیر او .
در اینجا این سؤال پیش مىآید كه این دو نفر از كجا مىدانستند كه اگر بنى اسرائیل با يك حمله غافلگیرانه وارد شهر بشوند عَمالِقَة عقب نشینى خواهند كرد ؟
شاید از این نظر بوده كه آنها علاوه بر اطمینانى كه به وعده موسى بن عمران دایر بر فتح و پیروزى داشتند مىدانستند يك قاعده كلّى در تمام جنگها وجود دارد كه اگر
جمعيّت مهاجم بتوانند خود را به مرکز اصلى دشمن برسانند يعنى در خانه او با او بجنگند معمولاً پیروز خواهند شد (1)، به علاوه جمعیت « عَمالِقَة » همانطور كه دانستیم داراى اندامهاى درشت بودند ( اگرچه جنبههاى افسانهاى این مطلب را انکار كردیم ) معلوم است چنین جمعيّتى در میدانهاى جنگ بیابانى بهتر مىتوانند هنرنمایى كنند اما در پیچ و خم كوچههاى شهر آمادگى براى جنگ تنبهتن كمتر دارند، از همهگذشته بهطورى كهمىگویند آنها برخلاف درشتى قامتشان افرادى ترسو بودند كه با حمله غافلگیرانه زود مرعوب مىشدند ، مجموع این جهات سبب مىشد كه آن دو نفر پیروزى بنى اسرائیل را در چنین حملهاى تضمین كنند . .
1) در نهج البلاغه در خطبه جهاد نیز به این تاکتیك جنگى اشاره شده فرموده است : « فَوَ اللّهِ ما غُزِىَ قَوْمٌ فى عُقْرِدارِهِمْ اِلاّذَلُّوا : به خدا سوگند هیچ ملتى در خانه خود مورد هجوم واقع نشدند مگر اینکه ذلیل شدند » ( خطبه 27 نهجالبلاغه ) .
24 قالُوا يا مُوسى اِنّا لَنْ نَدْخُلَها اَبَدا ما دامُوا فیها فَاذْهَبْ اَنْتَ وَ رَبُّكَ فَقاتِلا اِنّا ههُنا قاعِدُونَ
( بنى اسرائیل ) گفتند : اى موسى ! تا آنها در آنجا هستند ما هرگز واردآن نخواهیمشد، تو و پروردگارت بروید و ( با آنان ) جنگ كنید ، ما همینجا نشستهایم .
این آیه نشان مىدهد كه بنى اسرائیل جسارت را در مقابل پیامبر خود به حداکثر رسانیده بودند ، زیرا اولاً با كلمه « لَن » و « اَبَدا » مخالفت صریح خود را اظهار داشتند و ثانیا با این جمله كه « تو و پروردگارت بروید و جنگکنید ما دراینجا نشستهایم »، موسى و وعدههاى او را در واقع تحقیر كردند و حتى به پیشنهاد آن دو مرد الهى نیز اعتنا نکردند و شاید كمترین جوابى نگفتند. جالب اینکه تورات كنونى نیز قسمتهاى مهمّى از این داستان را در باب چهاردهم از سفر اعداد آورده است آنجا كه مىگوید : و تمامى بنى اسرائیل بر موسى و هارون گلهجو ( اعتراض كننده ) شدند و همگى جماعت به ایشان گفتند : اى كاش در زمین مصر مىمردیم و يا اینکه در بیابان وفات مىکردیم كه خداوند چرا ما را به این
مرز و بوم آورده است تا آنکه به شمشیر افتاده ، زنان ما و اطفال ما به يغما برده شوند ... پس موسى و هارون در حضور جمهور جماعت بنى اسرائیل بر رو افتادند و يوشع بن نون و كالیب بن يُفْنَه كه از جمله متجسّسان زمین بودند لباس خود را دریدند ... .
25 قالَ رَبِّ اِنّى لا اَمْلِكُ اِلاّ نَفْسى وَ اَخى فَافْرُقْ بَيْنَنا وَ بَيْنَ الْقَوْمِ الْفاسِقینَ
( موسى ) گفت : پروردگارا ! من تنها اختیار خودم و برادرم را دارم ، میان من و این جمعيّت گنهکار جدایى بیفکن .
البته كارى كه بنى اسرائیل كردند يعنى ردّ صریح فرمان پیامبرشان در سر حد كفر بود و اگر مىبینیم قرآن لقب « فاسق » به آنها داده است به خاطر آن است كه فاسق معنى وسیعى دارد و هرنوع خروج از رسم عبودیت و بندگى خدا را شامل مىشود و لذا درباره شیطان نیز مىخوانیم : « فَفَسَقَ عَنْ اَمْرِ رَبِّه : در برابر فرمان خدا فاسق گردید و مخالفت كرد » .(1).
1) « 50 / كهف » .
ذکر این نکته نیز لازم است كه از جمله « مِنَ الَّذینَ يَخافُونَ » در آیات گذشته چنین استفاده مىشود كه اقليّتى در میان بنى اسرائیل بودند كه از خدا مىترسیدند و يوشع و كالیب جزء آنها محسوب مىشدند ، ولى در اینجا مىبینیم موسى تنها از خودش و برادرش هارون اسم مىبرد و اشارهاى به آنها نمىکند شاید این موضوع به خاطر آن باشد كه هارون هم جانشین موسى بود و هم شاخصترین فرد بنى اسرائیل بعد از موسى و لذا نام او را به خصوص برد .
26 قالَ فَاِنَّها مُحَرَّمَةٌ عَلَيْهِمْ اَرْبَعینَ سَنَةً يَتیهُونَ فِى الاَْرْضِ فَلا تَأْسَ عَلَى الْقَوْمِ الْفاسِقینَ
خداوند ( به موسى ) فرمود: این سرزمین تا چهل سال بر آنها ممنوعاست ( و بهآن نخواهندرسید ) پیوسته در زمین سرگردان خواهند بود و درباره ( سرنوشت ) این جمعيّت گنهکار غمگین مباش .
« يَتیهُون » از ماده « تیه » به معنى سرگردانى است ولى بعدا این نام ( نام تیه ) به بیابانى
گزارده شد كه بنى اسرائیل در آن سرگردان بودند و این بیابان همانطور كه در جلد اول تفسیر نمونه صفحه 177 ذکر شده بخشى از بیابان سینا بوده است .
جمله اخیر آیه شاید براى این باشد كه پس از صدور فرمان مجازات سرگردانى بنى اسرائیل به مدت چهل سال در بیابانها ، عواطف موسى تحریك شد و شاید همانطور كه در تورات كنونى آمده است ، درخواست عفو و گذشت از درگاه خداوند درباره آنها نمود ، ولى به زودى به او پاسخ داده شد كه آنها چنین استحقاقى را دارند ، نه استحقاق عفو و گذشت ، زیرا آنها همانطور كه قرآن مىگوید : افراد فاسق و متمرّد و سرکشى بودند و هر كس چنین باشد چنین سرنوشتى براى او حتمى است .
باید توجه داشت كه این محروميّت چهل ساله كه هرگز جنبه انتقامى نداشت ( همانطور كه هیچیك از مجازاتهاى الهى چنین نیست بلکه يا سازنده است و يا نتیجه عمل است ) و
در حقیقت فلسفهاى داشت و آن اینکه بنى اسرائیل سالیان دراز در زیر ضربات استعمار فرعون به سر برده بودند و رسوبات این دوران به صورت عقدههاى حقارت و خود كمبینى و
احساس ذلّت و كمبود در روح آنها لانه كرده بود و حاضر نشدند در مدتى كوتاه زیر نظر رهبرى بزرگ همانند موسى روح و جان خود را شستشو دهند و با يك جهش سریع براى زندگى نوینى كه توأم با افتخار و قدرت و سربلندى باشد آماده شوند و آنچه را به موسى در مورد عدم اقدام به يکجهادآزادىبخش در سرزمینهاى مقدّس گفتند ، دلیل روشن این حقیقت بود. لذا مىبایست سالیان دراز در بیابانها سرگردان بمانند و نسل موجود كه نسل ضعیف و ناتوان بود تدریجا از میان برود ، نسلى نو در محیط صحرا ، در محیط آزادى و حريّت ، در آغوش تعلیمات الهى و در عین حال در میان مشکلات و سختىها كه به روح و جسم انسان توان و نیرو مىبخشد پرورش يابد تا بتواند دست به چنان جهادى بزنند و حکومت حقّ را در سرزمینهاى مقدّس برپا دارد .
27 وَاتْلُ عَلَيْهِمْ نَبَأَ ابْنَىْ آدَمَ بِالْحَقِّ اِذْ قَرَّبا قُرْبانا فَتُقُبِّلَ مِنْ اَحَدِهِما وَ لَمْ يُتَقَبَّلْ مِنَ الاْخَرِ قالَ لاََقْتُلَنَّكَ قالَ اِنَّما يَتَقَبَّلُ اللّهُ مِنَ الْمُتَّقینَ
داستان دو فرزند آدم را به حقّ بر آنها بخوان ، هنگامى كه هر كدام عملى براى
تقرّب ( به پروردگار ) انجام دادند ، اما از يکى پذیرفته شد و از دیگرى پذیرفته نشد ( برادرى كه عملش مردود شده بود به برادر دیگر ) گفت : به خدا سوگند تو را خواهمکشت ( برادر دیگر ) گفت: ( من چه گناهى دارم زیرا ) خدا تنها از پرهیزکاران مىپذیرد .
28 لَئِنْ بَسَطْتَ اِلَىَّ يَدَكَ لِتَقْتُلَنى ما اَنَا بِباسِطٍ يَدِىَاِلَيْكَ لاَقْتُلَكَ اِنّى اَخافُ اللّهَ رَبَّ الْعالَمینَ
اگر تو براىکشتن مندست دراز كنى من دست به قتل تو نمىگشایم ، چون از پروردگار جهانیان مىترسم .
29 اِنّى اُریدُ اَنْ تَبُوآءَ بِاِثْمى وَ اِثْمِكَ فَتَكُونَ مِنْاَصْحابِالنّارِ وَ ذلِكَ جَزاءُ الظّالِمینَ
من مىخواهم با گناه من و خودت ( از این عمل ) بازگردى ( و بار هر دو را بدوش كشى ) و از دوزخیان گردى و همین است سزاى ستمکاران .
« تَبُوآء » از ماده « بَوْأً » به معنى بازگشت است .
ذکر كلمه « بِالْحَقّ » ممکن است اشاره به این باشد كه سرگذشت مزبور در « عهد قدیم » ( تورات ) با خرافاتى آمیخته شده است ، اما آنچه در قرآن آمده عین واقعيّتى است كه روى داده است ، شك نیست كه منظور از كلمه « آدم » در اینجا همان آدم معروف پدر نخستین نسلهاى كنونى است و اینکه بعضى احتمال دادهاند منظور از آن مردمى به نام « آدم » از
قبیله بنى اسرائیل بوده بىاساس است ، زیرا این كلمه كرارا در قرآن مجید به همین معنى آمده است و اگر در اینجا معنى دیگرى داشت لازم بود قرینهاى ذکر شود ، اما آیه « مِنْ اَجْلِ ذلِكَ ... » كه تفسیر آن به زودى خواهد آمد ، هرگز نمىتواند قرینهاى بر این معنى بوده باشد چنانکه خواهیم گفت .
سپس به شرح داستان مىپردازد و مىگوید : « در آن هنگام كه هر كدام كارى براى تقرّب به پروردگار انجام دادند ، اما از يکى پذیرفته شد و از دیگر پذیرفته نشد » ( اِذْ قَرَّبا قُرْبانا فَتُقُبِّلَ مِنْ اَحَدِهِما وَ لَمْ يُتَقَبَّلْ مِنَ الاْخَرِ ) .
و همین موضوع سبب شد برادرى كه عملش قبول نشده بود دیگرى را تهدید به قتل
کند و « سوگند ياد نماید كه تو را خواهم كشت » ( قالَ لاَقْتُلَنَّكَ ) اما برادر دوم او را نصیحت كرد و گفت اگر چنین جریانى پیش آمده گناه من نیست بلکه ایراد متوجّه خود تو است كه عملت با تقوا و پرهیزکارى همراه نبوده است و « خدا تنها از پرهیزکاران مىپذیرد » .
در قرآن مجید نامى از فرزندان آدم نه در اینجا و نه در جاى دیگر برده نشده ، ولى طبق آنچه در روایات اسلامى آمده است نام يکى « هابیل » و دیگرى « قابیل » بود ، اما در سِفْر تَكْوین تورات باب چهار نام يکى « قائن » و دیگرى « هابیل » ذکر شده و به طورى كه مفسر معروف « ابوالفتوح رازى » مىگوید : « در نام هر كدام چندین لغت است نام اولى "هابیل" يا "هابِل" يا "هابِن" بوده و نام دیگرى "قابیل" يا"قابین" يا "قابِل" يا "قابِن" و يا "قَبَن" بودهاست و در هر صورت تفاوت میان روایات اسلامى و متن تورات در مورد نام "قابیل" بازگشت به اختلاف لغت مىکند و مطلب مهمّى نیست » .
ولى شگفت آور اینکه يکى از دانشمندان مسیحى این موضوع را به عنوان يك ایراد بر قرآن ذکر كرده كه چرا قرآن به جاى « قائن » ، « قابیل » گفته است ؟ در حالى كه اولاً ، اینگونه
اختلاف در لغت و حتّى در ذکر نامها فراوان است مثلاً تورات « ابراهیم » را « ابراهام » و قرآن او را « ابراهیم » نامیده و ثانیا اساسا اسم هابیل و قابیل در قرآن نیست و تنها در روایات اسلامى آمده است .(1)
مىدانیم كه « قربان » به معنى چیزى است كه باعث تقرب به پروردگار مىشود ، اما درباره كارى كه آن دو برادر انجام دادهاند در قرآن ذکرى به میان نیامده ولى طبق بعضى از روایات اسلامى و آنچه در تورات سفر تکوین باب چهار آمده است « هابیل » چون دامدارى داشت يکى از بهترین گوسفندان و فرآوردههاى آنرا براى این كار انتخاب نمود و .
1) علامه فقید شیخ محمد جواد بلاغى رسالهاى در این زمینه به نام « اَلاَْكاذیبُ الاَْعاجیب » ( دروغهاى شگفتانگیز ) نوشته است كه در آن دروغهایى همانند دروغ فوق جمع آورى شده . این رساله به فارسى ترجمه و چاپ شده است .
« قابیل » كه مردى كشاورز بود از بدترین قسمت زراعت خود خوشهها يا آردى براى این منظور تهیه كرد .
دراینکه فرزندان آدماز كجا فهمیدند كه عمل يکى در پیشگاه پروردگار پذیرفته شده و عمل دیگرى مردود ، باز در قرآن توضیحى داده نشده، تنها دربعضىاز روایاتاسلامى مىخوانیم كه آن دو فرآوردههاى خود را به بالاى كوهى بردند ، صاعقهاى به نشانه قبولى به فرآورده هابیل خورد و آن را سوزاند امّا دیگرى بهحال خود باقىماند و ایننشانه سابقه نیز داشته است .
اما بعضى از مفسران معتقدند كه قبولى عمل يکى و ردّ عمل دیگرى ، از طریق وحى به آدم به آنها اعلام گشت و علّت آن هم چیزى جز این نبود كه هابیل مردى با صفا و فداکار و باگذشت در راه خدا بود ولى قابیل مردى تاریکدل و حسود و لجوج بود و سخنانى كه قرآن در همین آیات بعد از این دو برادر نقل مىکند بهخوبى روشنگر چگونگى روحيّه آنها است.
از این آیات به خوبى استفاده مىشود كه سرچشمه نخستین اختلافات و قتل و تعدى و
تجاوز در جهان انسانیت مسأله حسد بوده و این موضوع ما را به اهميّت این رذیله اخلاقى و اثر فوقالعاده آن در رویدادهاى اجتماعى آشنا مىسازد.
30 فَطَّوَعَتْ لَهُ نَفْسُهُ قَتْلَ اَخیهِ فَقَتَلَهُ فَاَصْبَحَ مِنَ الْخاسِرینَ
نفس سرکش تدریجا او را مصمّم به كشتن برادر كرد و او را كشت و از زیانکاران شد .
با توجه به اینکه « طَوْع » در اصل به معنى رام شدن چیزى است ، از این جمله چنین استفاده مىشود كه بعد از قبولى عمل « هابیل » ، طوفانى در دل « قابیل » به وجود آمد از يك سو آتش حسد هر دم در دل او زبانه مىکشید و او را به انتقامجویى دعوت مىکرد و از سوى دیگر عاطفه برادرى و عاطفه انسانى و تنفر ذاتى از گناه و ظلم و بیدادگرى و قتل نفس ، او
را از این جنایت باز مىداشت ، ولى سرانجام نفس سرکش آهسته آهسته بر عوامل بازدارنده چیره شد و وجدان بیدار و آگاه او را رام كرد و بهزنجیر كشید و براى كشتن برادر آماده ساخت. جمله « طَوَّعَت » در عین كوتاهى اشارهاى پرمعنى به همه اینها است ، زیرا مىدانیم رام كردن چیزى در يك لحظه صورت نمىگیرد ، بلکه به طور تدریجى و پس از
کشمکشهایى صورت مىگیرد. سپس مىگوید : « و بر اثر این عمل زیانکار شد » ( فَاَصْبَحَ مِنَ الْخاسِرینَ ). چه زیانى از این بالاتر كه عذاب وجدان و مجازات الهى و نام ننگین را تا دامنه قیامت براى خود خرید .
بعضى از كلمه « اَصْبَحَ » خواستهاند استفاده كنند كه این قتل در شب واقع شده در حالى كه این كلمه در لغت عرب مخصوص به شب يا روز نیست ، بلکه دلیل بر وقوع چیزى است مانندآیه 103 آل عمران « فَاَصْبَحْتُمْ بِنِعْمَتِه اِخْوانا : به برکت نعمت خداوند همه شما برادر شدید » .
بهطورى كه از بعضى از روایات اسلامى كه از امام صادق (علیه السلام)نقل شده استفاده مىشود هنگامى كه قابیل برادر خود را كشت او را در بیابان افکنده بود و نمىدانست چه كند ؟ چیزى نگذشت كه درندگان به سوى جسد هابیل روى آوردند و او ( كه گویا تحت فشارشدید وجدان قرار گرفته بود ) براى نجات جسد برادر خود مدتى آن را بر دوش كشید ، ولى باز پرندگان اطراف او را گرفته بودند و در این انتظار بودند كه چه موقع جسد را به خاك
مىافکند تا به آن حمله ور شوند .(1)
31 فَبَعَثَ اللّهُ غُرابا يَبْحَثُ فِى الاَرْضِ لِيُرِيَهُ كَيْفَ يُوارى سَوْاَةَ اَخیهِ قالَ يا وَيْلَتى اَعَجَزْتُ اَنْ اَكُونَ مِثْلَ هذَا الْغُرابِ فَاُوارِىَ سَوْاَةَ اَخى فَاَصْبَحَ مِنَ النّادِمینَ
سپس خداوند زاغى را فرستاد كه در زمین جستجو ( و كند و كاو ) مىکرد تا به او نشان دهد چگونه جسد برادر خود را دفن كند، او گفت: واى بر من آیا من نمىتوانم مثل این زاغ باشم و جسد برادرخود را دفنکنم و سرانجام ( ازترس رسوایى و بر اثر فشار وجدان از كار خود ) پشیمان شد .
« يَبْحَثُ » از ماده « بَحْث » به طورى كه در مجمع البیان آمده در اصل به معنى جستجوى چیزى در خاك است ، ولى بعدا به هر گونه جستجو حتّى در مباحث
1) « مجمع البیان » ، ذیل آیه .
فکرى و عقلى آمده است و « سَوْأَة » در اصل به معنى هر چیزى كه انسان را ناخوشایند آید مىباشد و لذا گاهى به جسد مرده و حتى به عورت گفته مىشود.
البته این موضوع جاى تعجّب نیست كه انسان مطلبى را از پرندهاى بیاموزد زیرا تاریخ و تجربه هر دو نشان دادهاند كه بسیارى از حیوانات داراى يك سلسله معلومات غریزى
هستند كه بشر در طول تاریخ خود آنها را از آنان آموخته و دانش خود را با آن تکمیل كرده است ، حتى در بعضى از كتب طبّى مىنویسند كه انسان در قسمتى از معلومات طبّى خود مدیون حیوانات است .
سپس قرآن اضافه مىکند در این موقع قابیل از غفلت و بىخبرى خود ناراحت شد و « فریاد برآورد كه اى واى بر من ، آیا من بایداز این زاغ همناتوانتر باشم و نتوانمهماننداو جسدبرادرمرا دفنکنم »( قالَ يا وَيْلَتى اَعَجَزْتُ اَنْ اَكُونَ مِثْلَ هذَا الْغُرابِ فَاُوارِىَ سَوْاَةَاَخى ) .
اما به هر حال سرانجام از كرده خود نادم و پشیمان شد همانطور كه قرآن مىگوید : «فَاَصْبَحَ مِنَ النّادِمینَ» .
آیا پشیمانى او به خاطر این بود كه عمل زشت و ننگینش سرانجام بر پدر و مادر و احتمالاً بر برادران دیگر آشکار خواهد شد و او را شدیدا سرزنش خواهند كرد و يا به خاطر
این بود كه چرا مدّتى جسد برادر را بر دوش مىکشید و آن را دفن نمىکرد و يا به خاطر این بوده كه اصولاً انسان بعد از انجام هر كار زشتى يکنوع حالت ناراحتى و ندامت در دل خویش احساس مىکند ، ولى روشن است كه انگیزه ندامت او هر يك از احتمالات سهگانه فوق باشد دلیل بر توبه او از گناه نخواهد بود ، توبه آن است كه از ترس خدا و به خاطر زشتى عمل انجام گیرد و او را وادار كند كه در آینده هرگز به سراغ چنین كارهایى نرود ، اما هیچگونه نشانهاى درقرآنازصدورچنینتوبهاىاز قابیلبهچشمنمىخورد ، بلکه در آیه بعد شاید اشاره به عدم چنین توبهاى نیز باشد .
در حدیثى از پیامبر اسلام صلىاللهعلیهوآله نقل شده كه فرمود : « لا تُقْتَلُ نَفْسٌ ظُلْما اِلاّ كانَ عَلَى ابْنِ آدَمَ الاَْوَّلَ كِفْلٌ مِنْ دِمِها لاَِنَّهُ كانَ اَوَّلَ مَنْ سَنَّ الْقَتْلَ : خون هیچ انسانى به ناحقّ ریخته نمىشود مگر اینکه
سهمى از مسؤوليّت آن بر عهده قابیل است كه این سنّت شوم آدمکشى را در دنیا بنا نهاد » .(1)
ضمناً از این حدیث به خوبى برمىآید كه هر سنت زشت و شومى مادام كه در دنیا باقى است سهمى از مجازات آن بر دوش نخستین پایه گذار آن مىباشد .
ولى در عین حال هیچ مانعى ندارد كه این « سرگذشت واقعى » نمونهاى باشد از نزاع و جنگ مستمرّى كه همیشه در زندگانى بشر بوده است : در يك سو مردان پاك و باایمان ، با اعمال صالح و مقبول درگاه خدا و در سوى دیگر افراد آلوده و منحرف با يك مشت كینهتوزى و حسادت و تهدید و قلدرى ، قرار داشتهاند و چه بسیار از افراد پاك كه به دست آنها شربت شهادت نوشیدهاند .
ولى سرانجام آنها از عاقبت زشت اعمال ننگینشان آگاه مىشوند و براى پرده پوشى و دفن آن به هر سو مىدوند و در این موقع آرزوهاى دور و دراز كه زاغ سمبل و مظهر آن است .
1) « تفسیر فى ظِلال » ، جلد 2 ، ذیل آیه ، صفحه 703 .
به سراغشان مىشتابد و آنها را به پرده پوشى بر آثار جنایاتشان دعوت مىکند اما در پایان جز خسران و زیان و حسرت چیزى عایدشان نخواهد شد .
32 مِنْ اَجْلِ ذلِكَ كَتَبْنا عَلى بَنى اِسْراآئیلَ اَنَّهُ مَنْ قَتَلَ نَفْسا بِغَيْرِ نَفْسٍ اَوْ فَسادٍ فِى الاَْرْضِ فَكَأَنَّما قَتَلَ النّاسَ جَمیعا وَ مَنْاَحْياها فَكَأَنَّمااَحْيَاالنّاسَ جَمیعا وَ لَقَدْ جاآئَتْهُمْ رُسُلُنا بِالْبَيِّناتِ ثُمَّ اِنَّ كَثیرا مِنْهُمْ بَعْدَ ذلِكَ فِى الاَرْضِلَمُسْرِفُونَ
به همین جهت بر بنى اسرائیل مقرر داشتیم كه هر كس انسانى را بدون ارتکاب قتل يا فساد در روى زمین بکشد چنان است كه گویى همه انسانها را كشته و هر كس انسانى را از مرگ رهایى بخشد چنان است كه گویى همه مردم را زنده كرده است و رسولان ما با دلایل روشن بهسوى بنىاسرائیل آمدند، اما بسیارى از آنها، تعدّى و اسراف،
در روى زمین كردند .
« اَجْل » در اصل به معنى جنایت است سپس به هر كارى كه عاقبت ناگوارى دارد گفته
شده و بعد از آن به هر كارى كه عاقبتى داشته باشد گفتهاند و الآن غالبا براى تعلیل و بیان علت چیزى به كار مىرود.
« اِسْراف » در لغت ، معنى وسیعى دارد كه هر گونه تجاوز و تعدّى از حدّ را شامل مىشود اگرچه غالبا در مورد بخششها و هزینهها و مخارج به كار مىرود .
در اینجا سؤال مهمى پیش مىآید كه چگونه قتل يك انسان مساوى است با قتل همه انسانها و نجات يك نفر مساوى با نجات همه انسانها مىباشد ؟
مفسّران در اینجا پاسخهاى زیادى دادهاند . در تفسیر « تِبْيان » شش پاسخ و در « مجمعالبیان » پنج پاسخ و در « كنز العِرْفان » چهار پاسخ به آن داده شده است ولى پارهاى از آنها از معنى آیه بسیار دور است.
آنچه مىتوان در پاسخ سؤال فوق گفت این است كه : قرآن در این آیه يك حقیقت اجتماعى و تربیتى را بازگو مىکند زیرا :
اولاً : كسى كه دست به خون انسان بىگناهى مىآلاید در حقیقت چنین آمادگى را دارد كه
انسانهاى بىگناه دیگرى را كه با آن مقتول از نظر انسانى و بىگناهى برابرند مورد حمله قرار دهد و به قتل برساند ، او در حقیقت يك قاتل است و طعمه او انسان بىگناه و مىدانیم تفاوتى در میان انسانهاى بىگناه از این نظر نیست ، همچنین كسى كه به خاطر نوعدوستى و عاطفه انسانى ، دیگرى را از مرگ نجات بخشد این آمادگى را دارد كه این برنامه انسانى را در مورد هر بشر دیگرى انجام دهد ، او علاقمند به نجات انسانهاى بىگناه است و از این نظر براى او این انسان و آن انسان تفاوت نمىکند و با توجّه به اینکه قرآن مىگوید «فَكَأَنَّما ...» استفاده مىشود كه مرگ و حیات يك نفر اگر چه مساوى با مرگ و حیات اجتماع نیست اما شباهتى به آن دارد.
ثانیا : جامعه انسانى در حقیقت يك واحد بیش نیست و افراد آن همانند اعضاى يك پیکرند ، هر لطمهاى به عضوى از اعضاى این پیکر برسد اثر آن كم و بیش در سایر اعضاء آشکار مىگردد زیرا يك جامعه بزرگ از افراد تشکیل شده و فقدان يك فرد خواه ناخواه ضربهاى به همه جامعه بزرگ انسانى است .
فقدان او سبب مىشود كه به تناسب شعاع تأثیر وجودش در اجتماع محلّى خالى بماند و زیانى از این رهگذر دامن همه را بگیرد ، همچنین احیاى يك نفس سبب احیاى سایر اعضاى این پیکر است ، زیرا هر كس به اندازه وجود خود در ساختمان مجتمع بزرگ انسانى و رفع نیازمندىهاى آن اثر دارد بعضى بیشتر و بعضى كمتر .
و اگر در بعضى از روایات مىخوانیم كه مجازات چنین انسانى در قیامت مجازات كسى است كه همه انسانها را كشته اشاره به همین است نه اینکه از هر جهت مساوى يکدیگر باشند و لذا در ذیل همین روایات مىخوانیم اگر تعداد بیشترى را بکشد مجازات او به همان نسبت مضاعف شود .
از این آیه اهميّت مرگ و حیات يك انسان از نظر قرآن كاملاً آشکار مىشود و با توجّه به اینکه این آیات در محیطى نازل گردید كه خون بشر مطلقا در آن ارزشى نداشت عظمت آن آشکارتر مىگردد .
قابل توجه اینکه در روایات متعدّدى وارد شده است كه آیه اگر چه مفهوم ظاهرش
مرگ و حیات مادّى است اما از آن مهمّتر مرگ و حیات معنوى يعنى گمراه ساختن يك نفر
یا نجاتاو از گمراهى است . كسى از امام صادق (علیه السلام) تفسیر این آیه را پرسید ، امامفرمود : « مَنْ حَرْقٍ اَوْ غَرْقٍ - ثُمَّ سَكَتَ - ثُمَّ قالَ تَأْویلُهَا الاَْعْظَمُ اَنْ دَعاها فَاسْتَجابَ لَهُ : منظور از "کشتن" و "نجات از مرگ" كه در آیه آمده نجات از آتش سوزى يا غرقاب و مانند آن است ، سپس امام سکوت كرد و بعد فرمود : تأویل اعظم و مفهوم بزرگتر آیه این است كه دیگرى را دعوت به سوى راه حق يا باطل كند و او دعوتش را بپذیرد » .(1)
سؤال دیگرى كه در آیه باقى مىماند این است كه چرا نام بنى اسرائیل به خصوص در این آیه آمده ؟ با اینکه مىدانیم حکم مزبور اختصاصى به آنها ندارد .
در پاسخ مىتوان گفت ذکر نام بنى اسرائیل به خاطر آن است كه مسأله قتل و خونریزى .
1) « نور الثقلین » ، جلد 1 ، صفحه 620 ، در این زمینه روایات دیگرى نیز به همان مضمون وارد شده است .
مخصوصاً قتلهایى كه از حسد و تفوّقطلبى سرچشمه مىگیرد در میان آنها فراوان بوده است و هم اکنون نیز قربانیان بىگناهى كه به دست آنها كشته مىشوند رقم بزرگى را تشکیل مىدهند ، به همین جهت نخستین بار این حکم الهى در برنامههاى آنها گنجانیده شد .
و در پایان آیه : اشاره به قانون شکنى بنى اسرائیل كرده مىفرماید : « پیامبران ما با دلایل روشن براى ارشاد آنها آمدند ولى بسیارى از آنها قوانین الهى را در هم شکستند و راه اسراف را در پیش گرفتند » ( وَ لَقَدْ جاآئَتْهُمْ رُسُلُنا بِالْبَيِّناتِ ثُمَّ اِنَّ كَثیرا مِنْهُمْ بَعْدَ ذلِكَ فِى الاَرْضِ لَمُسْرِفُونَ ) .
33 اِنَّما جَزاآءُ الَّذینَ يُحارِبُونَ اللّهَ وَ رَسُولَهُ وَ يَسْعَوْنَ فِىالاَْرْضِفَسادا اَنْ يُقَتَّلُوا اَوْ يُصَلَّبُوا اَوْ تُقَطَّعَ اَيْدیهِمْ وَ اَرْجُلُهُمْ مِنْ خِلافٍ اَوْ يُنْفَوْا مِنَ الاَْرْضِ ذلِكَ لَهُمْ خِزْىٌ فِى الدُّنْيا وَ لَهُمْ فِى الاْخِرَةِ عَذابٌ عَظیمٌ
کیفر آنها كه با خدا و پیامبر به جنگ برمىخیزند و در روى زمین دست به فساد مىزنند ( و با تهدید به اسلحه به جان و مال و ناموس مردم حمله مىبرند ) ایناست كه اعدام
شوند يا به دار آویخته گردند يا ( چهار انگشت از ) دست راست و پاى چپ آنهابریدهشود و يا از سرزمین خود تبعید گردند، این رسوایى آنها در دنیاست و در آخرت مجازات بزرگى دارند .
این آیه در حقیقت بحثى را كه در مورد قتل نفس در آیات سابق بیان شد تکمیل مىکند و جزاى افراد متجاوزى را كه اسلحه به روى مسلمانان مىکشند و با تهدید به مرگ و حتّى كشتن ، اموالشان را به غارت مىبرند ، با شدّت هر چه تمامتر بیان مىکند و مىگوید : كیفر كسانى كه با خدا و پیامبر به جنگ برمىخیزند و در روى زمین دست به فساد مىزنند این است كه يکى از چهار مجازات در مورد آنها اجرا شود : « نخست » اینکه كشته شوند ، « دیگر » اینکه به دار آویخته شوند ، « سوم » این كه دست و پاى آنها به طور مخالف ( دست راست با پاى چپ ) بریده شود « چهارم » اینکه از زمینى كه در آن زندگى دارند تبعید گردند ( اِنَّما جَزاآءُ الَّذینَ يُحارِبُونَ اللّهَ وَ رَسُولَهُ وَ يَسْعَوْنَ فِى الاَْرْضِ فَسادا اَنْ يُقَتَّلُوا اَوْ يُصَلَّبُوا اَوْ
تُقَطَّعَ اَيْدیهِمْ وَ اَرْجُلُهُمْ مِنْ خِلافٍ اَوْ يُنْفَوْا مِنَ الاَْرْضِ ) .
در اینجا به چند نکته باید توجه كرد :
✓ 1 - منظور از « محاربه با خدا و پیامبر » آنچنان كه در احادیث اهل بیت وارد شده و شأن نزول آیه نیز كم و بیش به آن گواهى مىدهد ایناست كه: كسىکه با تهدید به اسلحه به جان يا مال مردم تجاوز كند ، اعمّ از اینکه به صورت دزدان گردنهها در بیرون شهرها چنین كارى كند و يا در داخل شهر ، بنابراین افراد چاقوکشى كه حمله به جان و مال و نوامیس مردم مىکنند نیز مشمول آن هستند .
ضمنا جالب توجّه است كه محاربه و ستیز با بندگان خدا در این آیه به عنوان محاربه با خدا معرفى شده و این تأکید فوقالعاده اسلام را درباره حقوق انسانها و رعایت امنيّت آنان ثابت مىکند .
✓ 2 - منظوراز قطع دست و پا طبقآنچه در كتب فقهى اشاره شده همان مقدارى است
که در مورد سرقت بیان گردیده يعنى تنها بریدن چهار انگشت از دست يا پا مىباشد .(1)
✓ 3 - آیا مجازاتهاى چهارگانه فوق جنبه تخییرى دارد يعنى حکومت اسلام هرکدام از آنها را درباره هر كسى صلاح ببیند اجرا مىکند و يا متناسب با چگونگى جرم و جنایتى است كه از آنها انجام گرفته ؟ يعنى اگر افراد محارب دست به كشتن انسانهاى بىگناه زدهاند مجازات قتل براى آنها انتخاب مىشود و اگر اموال مردم را با تهدید به اسلحه ببرند انگشتان دست و پاى آنها قطع مىشود و اگر هم دست به آدم كشى و هم سرقت اموال زده باشند اعدام مىشوند و جسد آنها براى عبرت مردم مقدارى به دار آویخته مىشود و اگر تنها اسلحه به روى مردم كشیدهاند بدون اینکه خونى ریخته شود و يا سرقتى انجام گیرد به شهر دیگرى تبعید خواهند شد ، شكّ نیست كه معنى دوم به حقیقت نزدیکتر است و این .
1) « كَنْزُ الْعِرْفانِ فى فِقْهِ الْقُرْآنِ » ، جلد 2 ، صفحه 352 .
مضمون در چند حدیث كه از ائمه اهل بیت علیهمالسلام نقل شده وارد گردیده است .(1)
درست است كهدرپارهاىاز احادیث اشاره به مخيّر بودن حکومت اسلامى در این زمینه شده است ولى با توجّه به احادیث سابق منظور از تخییر این نیست كه حکومت اسلامى پیش خود يکى از این چهار مجازات را انتخاب نماید و چگونگى جنایت را در نظر نگیرد زیرا بسیار بعید به نظر مىرسد كه مسأله كشتن و به دار آویختن هم ردیف تبعید بوده باشد و همه در يك سطح .
اتفاقا در بسیارى از قوانین جنایى و جزایى دنیاى امروز نیز این مطلب به وضوح دیده مىشودکه براى يك نوع جنایت چند مجازات در نظر مىگیرند ، مثلاً در پارهاى از جرائم ، در قانون مجازات مجرم ، حبس از سه سال تا 10 سال تعیین شده و دست قاضى را در این .
1) « نُوُر الثَّقَلَيْنِ » ، جلد 1 ، صفحه 622 .
باره باز گذاشتهاند مفهوم آن این نیست كه قاضى مطابق میل خود سالهاى زندان را تعیین نماید بلکه منظور این است چگونگى وقوع مجازات را كه گاهى با « جهات مُخَفِّفَة » و گاهى با « جهات تَشْدید » همراه است در نظر بگیرد و كیفر مناسبى انتخاب نماید .
دراینقانون مهم اسلامى كه درباره محاربان وارد شده ، چون نحوهاینجرم و جنایت بسیار متفاوت است و همه محاربان مسلما يکسان نیستند طرز مجازات آنها نیز متفاوت ذکر شده است .
ناگفته پیدا است شدّت عمل فوق العادهاى كه اسلام در مورد محاربان به خرج داده براى حفظ خونهاى بىگناهان و جلوگیرى از حملات و تجاوزهاى افراد قلدر و زورمند و جانى و چاقوکش و آدمکش به جان و مال و نوامیس مردم بىگناه است .
در پایان آیه مىفرماید : « این مجازات و رسوایى آنها در دنیا است و تنها به این مجازات قناعت نخواهد شد بلکه در آخرت نیز كیفر سخت و عظیمى خواهند داشت » (ذلِكَ لَهُمْ خِزْىٌ فِى الدُّنْيا وَ لَهُمْ فِى الاْخِرَةِ عَذابٌ عَظیمٌ) .
از این جمله استفاده مىشود كه حتى اجراى حدود و مجازاتهاى اسلامى مانع از كیفرهاى آخرت نخواهد گردید .
34 اِلاَّ الَّذینَ تابُوا مِنْ قَبْلِ اَنْ تَقْدِرُوا عَلَيْهِمْ فَاعْلَمُوا اَنَّ اللّهَ غَفُورٌ رَحیمٌ
مگر آنهاکه قبلاز دستیافتن شما برآنان توبه كنند، بدانید ( خدا توبه آنهارا مىپذیرد ) خداوند آمرزنده و مهربان است .
تنها در صورتى مجازات و حدّ از آنها برداشته مىشود كه پیش از دستگیر شدن به میل و اراده خود از این جنایت صرفنظر كنند و پشیمان گردند ، البته نیاز به تذكّر ندارد كه توبه آنها سبب نمىشود كه اگر قتلى از آنها صادر شده يا مالى را به سرقت بردهاند مجازات آن را نبینند ، تنها مجازات تهدید مردم با اسلحه برداشته خواهد شد .
و به عبارت دیگر توبه او تنها تأثیر در ساقط شدن حَقُّ اللّهِ دارد و اما حَقُّ النّاسِ بدون رضایت صاحبان حقّ ، ساقط نخواهد شد .
و نیز به تعبیر دیگر : مجازات محارب از مجازات قاتل يا سارق معمولى شدیدتر است
و با توبه كردن مجازات محارب از او برداشته مىشود اما مجازات سارق و غاصب يا قاتل معمولى را خواهد داشت . ممکن است سؤال شود : توبه يك امر باطنى است از كجا مىتوان آن را اثبات كرد ؟
در پاسخ مىگوییم : طریق اثبات براى این موضوع فراوان است از جمله اینکه دو شاهد عادل گواهى بدهند كه در مجلسى توبه او را شنیدهاند و بدون اینکه كسى آنها را اجبار كند به میل خود توبه نمودهاند و يا اینکه برنامه و روش زندگى خود را چنان تغییر دهند كه آثار توبه از آن آشکار باشد
35 يا اَيُّهَا الَّذینَ امَنُوا اتَّقُوا اللّهَ وَ ابْتَغُوا اِلَيْهِ الْوَسیلَةَ وَ جاهِدُوا فى سَبیلِه لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ
اى كسانى كه ایمان آوردهاید پرهیزکارى پیشه كنید و وسیلهاى براى تقرّب بهخدا انتخاب نمایید و در راه او جهاد كنید باشد كه رستگار شوید .
موضوع مهمّى كه در این آیه باید مورد بحث قرار گیرد دستورى است كه درباره انتخاب « وسیله » در این آیه به افراد باایمان داده شده است .
« وَسیلَة » در اصل به معنى تَقَرُّب جستن و يا چیزى است كه باعث تقرّب به دیگرى از روى علاقه و رغبت میشود مىباشد. بنابراین وسیله در آیه فوق معنى بسیار وسیعى دارد و هر كار و هر چیزى را كه باعث نزدیك شدن به پیشگاه مقدّس پروردگار مىشود شامل مىگردد كه مهمترین آنها ایمان به خدا و پیامبر اکرم صلىاللهعلیهوآله و جهاد و عبادات همچون نماز و زکات و روزه و زیارت خانه خدا و همچنین صله رحم و انفاق در راه خدا اعمّ از انفاقهاى پنهانى و آشکار و همچنین هرکار نیك و خیرمىباشد. همانطور كه علىّ در « نهج البلاغه » فرموده است : « اِنَّ اَفْضَلَ ما تَوَسَّلَ بِهِ الْمُتَوَسِّلُونَ اِلَى اللّهِ سُبْحانَهُ وَ تَعالَى الاْيمانُ بِه وَ بِرَسُولِه وَالْجِهادُ فىسَبیلِه فَاِنَّهُ ذِرْوَةُالاِْسْلامِ وَ كَلَمَةُ الاِْخْلاصِ فَاِنَّهَا الْفِطْرَةُ وَ اِقامُ الصَّلاةِ فَاِنَّهَا الْمِلَّةُ وَ ایتاءُ الزَّكاةِ فَاِنَّها فَریضَةٌ واجِبَةٌ وَ صَوْمُ شَهْرِ رَمَضانَ فَاِنَّهُ جُنَّةٌ مِنَ الْعِقابِ وَ
حَجُالْبَيْتِ وَاعْتِمارُهُ فَاِنَّهُمايَنْفِيانِ الْفَقْرِ وَ يَرْحَضانِ الذَّنْبَ وَ صِلَةُ الرَّحِمِ فَاِنَّها مَثْرَأَةٌ فِى الْمالِ وَ مَنْسَاَةٌ فِى الاَْجَلِ وَ صَدَقَةُ السِّرِّ فَاِنَّها تُكَفِّرُ اَلْخَطیئَةِ وَ صَدَقَةُ الْعَلانِيَةُ فَاِنَّها تَدْفَعُ مَيْتَةَ السُّوءِ وَ صَنائِعُ الْمَعْرُوفِ فَاِنَّها تَقى مَصارِعَ الْهَوانِ : بهترین چیزى كه به وسیله آن مىتوان به خدا نزدیك شد ایمان به خدا و پیامبر او و جهاد در راه خدا است كه قلّه كوهسار اسلام است و همچنین جمله اخلاص ( لا اِلهَ اِلاَّ اللّه ) كه همان فطرت توحید است و برپا داشتن نماز كه آیین اسلام است و زکوة كه فریضه واجبه است و روزه ماه رمضان كه سپرى است در برابر گناه و كیفرهاى الهى و حجّ و عمره كه فقر و پریشانى را دور مىکند و گناهان را مىشوید و صله رحم كه ثروت را زیاد و عمر را طولانى مىکند و انفاقهاى پنهانى كه جبران گناهان مىنماید و انفاق آشکارکه مرگهاىناگوار و بدرا دورمىسازد و كارهاىنیککه انسان را از سقوط نجات مىدهد» .(1).
1) « نهج البلاغه » ، خطبه 110 .
و نیز شفاعت پیامبران و امامان و بندگان صالح خدا كه طبق صریح قرآن باعث تقرّب به پروردگار مىگردد ، در مفهوم وسیع توسّل داخل است و همچنین پیروى از پیامبر و امام و گام نهادن در جاى گام آنها زیرا همه اینها موجب نزدیکى به ساحت قدس پروردگار مىباشد حتّى سوگند دادن خدا به مقام پیامبران و امامان و صالحان كه نشانه علاقه به آنها و اهميّت دادن به مقام و مکتب آنان مىباشد جزء این مفهوم وسیع است .
و آنها كه آیه فوق را به بعضى از این مفاهیم اختصاص دادهاند در حقیقت هیچگونه دلیلى بر این تخصیص ندارند ، زیرا همانطور كه گفتیم « وسیله » در مفهوم لغویش به معنى هر چیزى است كه باعث تقرّب مىگردد .
لازم به تذكّر است كه هرگز منظور این نیست چیزى را از شخص پیامبر يا امام مستقلاًّ تقاضا كنند ، بلکه منظور این است با اعمال صالح يا پیروى از پیامبر و امام ، يا شفاعت آنان و يا سوگند دادن خداوند به مقام و مکتب آنها ( كه خود يکنوع احترام و اهتمام به موقعيّت آنها و يك نوع عبادت است ) از خداوندچیزىرا بخواهند اینمعنى نهبوى شرکمىدهد و
نه برخلاف آیات دیگر قرآن است و نه از عموم آیه فوق بیرون مىباشد .
از آیات دیگر قرآن نیز به خوبى استفاده مىشود كه وسیله قرار دادن مقام انسان صالحى در پیشگاه خدا و طلب چیزى از خداوند به خاطر او ، به هیچ وجه ممنوع نیست و منافات با توحید ندارد ، در آیه 64 سوره نساء مىخوانیم :
« وَ لَوْ اَنَّهُمْ اِذْ ظَلَمُوا اَنْفُسَهُمْ جاآئُوكَ فَاسْتَغْفَرُوا اللّهَ وَ اسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ لَوَجَدُوا اللّهَ تَوّابا رَحیما : اگر آنها هنگامى كه به خویشتن ستم كردند ( و مرتکب گناهى شدند ) به سراغ تو مىآمدند و از خداوند طلب عفو و بخششمىکردند و تو نیز براى آنها طلب عفو مىکردى ، خدا را توبهپذیر و رحیم مىیافتند » .
و نیز در آیه 97 سوره يوسف مىخوانیم كه : برادران يوسف از پدر تقاضا كردند كه در پیشگاه خداوند براى آنها استغفار كند و يعقوب نیز این تقاضا را پذیرفت.
درآیه 114 سورهتوبه نیزموضوع استغفارابراهیم درمورد پدرش آمده كه تأثیر دعاى
پیامبران را دربارهدیگران تأیید مىکند و همچنین در آیات متعدّد دیگر قرآن این موضوع منعکس است .
36 اِنَّ الَّذینَ كَفَرُوا لَوْ اَنَّ لَهُمْ ما فِى الاَْرْضِ جَمیعا وَ مِثْلَهُ مَعَهُ لِيَفْتَدُوا بِه مِنْ عَذابِ يَوْمِ الْقِيمَةِ ما تُقُبِّلَ مِنْهُمْ وَ لَهُمْ عَذابٌ اَلیمٌ
کسانى كه كافر شدند اگر تمام آنچه كه روى زمین قرار دارد و همانندآن، مال آنهاباشد و آنهارابراى نجاتاز مجازات روز قیامت بدهند ، از آنان پذیرفته نخواهد شد و مجازات دردناکى خواهند داشت .
37 يُریدُونَ اَنْ يَخْرُجُوا مِنَ النّارِ وَ ما هُمْ بِخارِجینَ مِنْها وَ لَهُمْ عَذابٌ مُقیمٌ
آنها پیوسته مىخواهند از آتش خارج شوند ولى نمىتوانند خارج شوند و براى آنها مجازات پایدارى است .
مضمون این آیه در سوره « رعد » آیه 47 نیز آمده است و این نهایت تأکید را در مسأله مجازاتهاى الهى مىرساند كه با هیچ سرمایه و قدرتى از سرمایهها و قدرتها نمىتوان از
آن رهایى جست هر چند تمام سرمایههاى روى زمین يا بیش از آن باشد ، تنها در پرتو ایمان و تقوا و جهاد و عمل مىتوان رهایى يافت. درباره مجازات دائمى و خلود كفّار در دوزخ در ذیل آیه 108 سوره هود به خواست خدا بحث خواهد شد .
38 وَالسّارِقُ وَ السّارِقَةُ فَاقْطَعُوا اَيْدِيَهُما جَزاآءً بِما كَسَبا نَكالاً مِنَ اللّهِ وَ اللّهُ عَزیزٌ حَكیمٌ
دست مرد دزد و زن دزد را به كیفر عملى كه انجام دادهاند به عنوان يك مجازات الهى قطع كنید و خداوند توانا و حکیم است .
« نَكال » به معنى مجازاتى است كه به منظور پیشگیرى و ترك گناهانجام مىشود، اینکلمه دراصل بهمعنى لِجام و افسار است و سپس به هر كارى كه جلوگیرى از انحراف كند گفته شده است. در اینجا مرد دزد بر زن دزد بودن مقدّم داشته شده در حالى كه در آیه حدّ زناکار ، زن زانیه بر مرد زانى مقدّم ذکر شده است ، این تفاوت شاید به خاطر آن باشد كه در
مورد دزدى عاملاصلى بیشترمردانند و در مورد ارتکاب زنا عامل و محرّكمهمّترزنان بىبند و بار. سپس مىگوید : « این كیفرى است در برابر اعمالى كه انجام دادهاند و مجازاتى است از طرف خداوند » ( جَزاءً بِما كَسَبا نَكالاً مِنَ اللّهِ ). در حقیقت در این جمله اشاره به آن است كه اولاً : این كیفر نتیجه كار خودشان است و چیزى است كه براى خود خریدهاند و ثانیا : هدف از آن پیشگیرى و بازگشت به حق و عدالت است .
39 فَمَنْ تابَ مِنْ بَعْدِ ظُلْمِه وَ اَصْلَحَ فَاِنَّ اللّهَ يَتُوبُ عَلَيْهِ اِنَّ اللّهَ غَفُورٌ رَحیمٌ
اما آنکسکه پس از ستم كردن، توبه و جبران نماید خداوند توبه او را مىپذیرد زیرا خداوند آمرزنده و مهربان است .
آیا به وسیلۀ توبه تنها گناه او بخشوده مىشود و يا اینکه حدّ سرقت ( بریدن دست ) نیز ساقط خواهد شد؟ معروف در میان فقهاى ما این است كه : اگر قبل از ثبوت سرقت در دادگاه اسلامى توبه كند حدّ سرقت نیز از او برداشته مىشود ، ولى هنگامى كه از طریق دو شاهد عادل ، جرم او ثابت شد با توبه از بین نمىرود .
در حقیقت توبۀ حقیقى كه در آیه به آن اشاره شده آن است كه قبل از ثبوت حکم در محکمه انجام گیرد ، وگرنه هر سارقى هنگامى كه خود را در معرض مجازات دید اظهار توبه خواهد نمود و موردى براى اجراى حقّ باقى نخواهد ماند و به تعبیر دیگر « توبه اختیارى » آن است كه قبل از ثبوت جرم در دادگاه انجام گیرد ، وگرنه « توبه اضطرارى » همانند
توبهاى كه به هنگام مشاهده عذاب الهى و يا آثار مرگ صورت مىگیرد ارزشى ندارد .
40 اَلَمْ تَعْلَمْ اَنَّ اللّهَ لَهُ مُلْكُ السَّمواتِ وَ الاَْرْضِ يُعَذِّبُ مَنْيَشاآءُ وَ يَغْفِرُ لِمَنْ يَشاآءُ وَاللّهُ عَلىكُلِشَىْءٍ قَدیرٌ
آیا نمىدانى كه خداوند مالك و حکمران آسمانها و زمین است ؟ هر كس را بخواهد ( و شایسته ببیند ) مجازات مىکند و هر كس را بخواهد ( و شایسته بداند ) مىبخشد و خداوند بر هر چیزى قادر است .
بعضى اشکال مىکنند كه اجراى این حدّ در مورد سارق به خاطر يك ربع دینار منافات با آن همه احترامى كه اسلام براى جان مسلمان و حفظ او از هر گونه گزند قائل شده ندارد ،
تا آنجا كه براى دیهبریدن چهارانگشت يکانسان مبلغگزافى تعیین شدهاست. اتفاقا همین سؤال، به طورى كه از بعضى از تواریخ برمىآید ، از عالم بزرگ اسلام ، عَلَمُ الْهُدى مرحوم
سيّد مرتضى ، در حدود يکهزار سال قبل شد ، سؤال كننده موضوع سؤال خود را طى شعرى به شرح ذیل مطرح كرد :
يَدٌ بِخَمْسِ مِئینَ عَسْجَدٍ وُدِيَتْ *** ما بالُها قُطِعَتْ فى رُبْعِ دینارٍ ؟
یعنى « دستى كه دیه آن پانصد دینار است، چرا بهخاطر يك ربع دینار بریده مىشود »؟ «سیدمرتضى»درجواباواینشعرراسرود:
عِزُّالاَمانَةِ اَغْلاها وَ اَرْخَصَها *** ذُلُّ الْخِيانَةِ فَافْهَمْ حِكَمْةَ الْبارى
« يعنى عزت امانت آن دست را گرانقیمت كرد و ذلّت خیانت بهاى آن را پایین آورد ، فلسفه حکم خدا را بدان » .(1).
1) در «تفسیرآلوسى»، جلد3،صفحه6اینجریاننقلشدهولىبهجاىعلم الهدى،علم الدّين السَّخاوى آمده است .
قرآن در این حکم همانند سایر احکام ریشه مطلب را بیان كرده و شرح آن به سنّت پیامبر واگذار شده است ، آنچه از مجموع روایات اسلامى استفاده مىشود این است كه اجراى این حدّ اسلامى ( بریدن دست ) شرایط زیادى دارد كه بدون آن اقدام به این كار جایز نیست از جمله اینکه :
1 - متاعى كه سرقت شده باید حداقلّ يك ربع دینار باشد .
2 - از جاى محفوظى مانند خانه و مغازه و جیبهاى داخلى سرقت شود .
3 - در قحط سالى كه مردم گرسنهاند و راه به جایى ندارند نباشد .
4 - سارق عاقل و بالغ باشد و در حال اختیار دست به این كار بزند .
5 - سرقت پدر از مال فرزند ، يا سرقت شریك از مال مورد شرکت این حکم را ندارد .
6 - سرقت میوه از درختان باغ را نیز از این حکم استثناء كردهاند .
7 - كلیه مواردى كه احتمال اشتباهى براى سارق در میان باشد كه مال خود را به مال
دیگرى احتمالاً اشتباه كرده است از این حکم مستثنى است .
و پارهاى از شرایط دیگر كه شرح آن در كتب فقهى آمده است .
اشتباه نشود منظور از ذکر شرایط بالا این نیست كه سرقت تنها در صورت اجتماع این شرایط حرام است ، بلکه منظور این است كه اجراى حدّ مزبور ، مخصوص اینجا است وگرنه سرقت به هر شکل به هر صورت و به هر اندازه و هر كیفیت در اسلام حرام است .
معروف در میان فقهاى ما با استفاده از روایات اهلبیت علیهمالسلام این است كه تنها چهار انگشت از دست راست بریده مىشود ، نه بیشتر ، اگرچه فقهاى اهل تسنّن بیش از آن گفتهاند .
بارها این ایراد از طرف مخالفان اسلام و يا پارهاى از مسلمانان كم اطلاع شده است كه این مجازات اسلامى بسیار شدید به نظر مىرسد و اگر بنا بشود این حکم در دنیاى امروز
عمل شود باید بسیارى از دستها را ببرند ، به علاوه اجراى این حکم سبب مىشود كه يك نفر گذشته از اینکه عضو حساسى از بدن خود را از دست دهد تا پایان عمر انگشت نما باشد .
در پاسخ این ایراد باید به این حقیقت توجه داشت كه : اولاً : همانطور كه در شرایط این حکم گفتیم هر سارقى مشمول آن نخواهد شد بلکه تنها يك دسته از سارقان خطرناك هستند كه رسما مشمول آن مىشوند .
ثانیا : با توجه به اینکه راه اثبات جرم در اسلام شرایط خاصّى دارد این موضوع بازهم تقلیل پیدا مىکند . ثالثا : بسیارى از ایرادهایى كه افراد كم اطّلاع بر قوانین اسلام مىکنند به خاطر آن است كه يك حکم را به طور مستقلّ و منهاى تمام احکام دیگر مورد بررسى قرار مىدهند ، يعنى به عبارت دیگر آنحکم را در يکجامعه صد در صد غیراسلامى فرض مىکنند ، ولى اگر توجّه داشته باشیم كه اسلام تنها این يك حکم نیست بلکه مجموعه احکامى است كه پیاده شدن آن در يك اجتماع سبب اجراى عدالت اجتماعى و مبارزه با فقر و تعلیم و تربیت صحیح و آموزش و پرورش كافى ، آگاهى و بیدارى و تقوا مىگردد ،
روشن مىشود كه مشمولان این حکم چه اندازه كم خواهند بود اشتباه نشود ، منظور این نیست كه در جوامع امروز این حکم نباید اجرا شود بلکه منظور این است كه هنگام داورى و قضاوت باید تمام این جوانب را در نظر گرفت .
خلاصه حکومت اسلامى موظّف است كه براى تمام افراد ملّت خود نیازمندىهاى اوّلى زندگى را فراهم سازد و به آنها آموزش لازم دهد و از نظر اخلاقى نیز تربیت كند ، بدیهى است در چنان محیطى افراد متخلّف بسیار كم خواهند شد .
رابعا : اگر ملاحظه مىکنیم امروز دزدى فراوان است به خاطر آن است كه چنین حکمى اجرا نمىشود و لذا در محیطهایى كه این حکم اسلامى اجرا مىگردد ( مانند محیط عربستان سعودى كه تا سالهاى اخیر این حکم در آن اجرا مىشد ) امنيّت فوق العادهاى از نظر مالى در همه جا حکمفرما بود . بسیارى از زائران خانه خدا با چشم خود چمدانها يا كیفهاى پول را در كوچه و خیابانهاى حجاز دیدهاند كه هیچکس جرأت دست زدن به آن را ندارد تا اینکه مأمورین « اداره جمع آورى گمشدهها » بیایند و آن را به اداره مزبور ببرند و
صاحبش بیاید و نشانه دهد و بگیرد . غالب مغازهها در شبها در و پیکرى ندارند و در عین حال كسى هم دست به سرقت نمىزند .
جالب اینکه این حکم اسلامى با اینکه قرنها اجرا مىشد و در پناه آن مسلمانان آغاز اسلام در امنیت و رفاه مىزیستند در مورد تعداد بسیار كمى از افراد كه از چند نفر تجاوز نمىکرد این حکم در طى چند قرن اجرا گردید .
آیا بریدن چند دست خطاکار براى امنیت چند قرن يك ملت قیمت گزافى است كه پرداخت مىشود ؟
41 يا اَيُّهَا الرَّسُولُ لا يَحْزُنْكَ الَّذینَ يُسارِعُونَ فِى الْكُفْرِ مِنَ الَّذینَ قالُوا امَنّا بِاَفْواهِهِمْ وَ لَمْ تُؤْمِنْ قُلُوبُهُمْ وَ مِنَ الَّذینَ هادُوا سَمّاعُونَ لِلْكَذِبِ سَمّاعُونَ لِقَوْمٍ اخَرینَ لَمْ يَأْتُوكَ يُحَرِّفُونَ الْكَلِمَ مِنْ بَعْدِ مَواضِعِه يَقُولُونَ اِنْ اُوتیتُمْ هذا فَخُذُوهُ وَ اِنْ لَمْتُؤْتَوْهُ فَاحْذَرُواوَ مَنْ يُرِدِاللّهُ فِتْنَتَهُ فَلَنْ تَمْلِكَ لَهُ مِنَاللّهِ شَيْئا اُولآئِكَ الَّذینَ لَمْ يُرِدِ اللّهُ اَنْ يُطَهِّرَ قُلُوبَهُمْ لَهُمْ فِى الدُّنْيا خِزْىٌ
وَ لَهُمْ فِى الاْخِرَةِ عَذابٌ عَظیمٌ
اى فرستاده ( خدا ) آنهاکه با زبانمىگویند ایمان آوردهایم و قلب آنها ایمان نیاورده و در مسیر كفر بر يکدیگر سبقت مىجویند تو را اندوهگیننکنند و ( همچنین ) از يهودیان ( كه این راه را مىپیمایند ) آنها زیاد به سخنان تو گوش مىدهند تا دستاویزى براى تکذیب تو بیابند ، آنها جاسوسان جمعيّت دیگرى هستند كه خودآنها نزد تو نیامدهاند ، آنها سخنان را از محل خود تحریف مىکنند و مىگویند اگر این را ( كه ما مىخواهیم ) بهشما دادند ( و محمّد برطبق خواستهشما داورى كرد ) بپذیرید والا دورى كنید ( و عمل ننمایید ) و كسى را كه خدا ( بر اثر گناهان پى در پى ) بخواهد مجازات كند قادر به دفاع ازاو نیستى، آنها كسانى هستندکه خدا نخواسته دلهایشان را پاك كند ، در دنیا رسوایى و در آخرت مجازات بزرگ نصیب آنان خواهد شد .
از این آیه و چند آیه بعد از آن استفاده مىشود كه قُضات اسلام حقّ دارند با شرایط
خاصّى درباره جرائم و جنایات غیرمسلمانان نیز قضاوت كنند كه شرح آن طى این آیات بیان خواهد شد .
آیه فوق با خطاب « يا اَيُّهَا الرَّسُولُ » ( اى فرستاده ) آغاز شده این تعبیر تنها در دو جاى قرآن دیده مىشود يکى در اینجا و دیگرى در آیه 67 همین سوره كه مسأله ولایت و خلافت مطرح است ، گویا به خاطر اهميّت موضوع و ترس و واهمهاى كهاز دشمن در كار بوده مىخواهد حسّ مسؤوليّت را در پیامبر صلىاللهعلیهوآله بیشتر تحریك كند و اراده او را تقویت نماید كه تو صاحب رسالتى آن هم رسالتى از طرف ما ، بنابراین باید در بیان حکم استقامت به خرج دهى .
سپس به دلدارى پیامبر صلىاللهعلیهوآله به عنوان مقدّمهاى براى حکم بعد پرداخته و مىفرماید : « آنها كه با زبان ، مدّعى ایمانند و قلب آنها هرگز ایماننیاورده و در كفر بریکدیگر سبقتمىجویند هرگز نباید مایه اندوه توشوند »( زیرااین وضعتازگىندارد )( لايَحْزُنْكَ الَّذینَ يُسارِعُونَ فِى الْكُفْرِ مِنَ الَّذینَ قالُوا امَنّا بِاَفْواهِهِمْ وَ لَمْ تُؤْمِنْ قُلُوبُهُمْ ) .
بعضى معتقدند تعبیر « يُسارِعُونَ فِىالْكُفْرِ » با تعبیر « يُسارِعُونَ اِلَى الْكُفْرِ » تفاوت دارد زیرا جمله اول درباره كسانى گفته مىشود كه كافرند و در درون كفر غوطه ور و براى رسیدن به مرحله نهایى كفر بر يکدیگر سبقت مىجویند ، ولى جمله دوم درباره كسانى گفته مىشود كه در خارج از محدوده كفر به سوى آن در حرکتند و بر يکدیگر سبقت مىگیرند .(1)
بعد از ذکر كارشکنىهاى منافقان و دشمنان داخلى به وضع دشمنان خارجى و يهود پرداخته و مىگوید : « همچنین كسانى كه از يهود نیز این مسیر را مىپیمایند نباید مایه اندوه تو شوند » ( وَ مِنَ الَّذینَ هادُوا ) .
بعد اشاره به پارهاى از اعمال نفاق آلود آنان كرده ، مىگوید : « آنها زیاد به سخنان تو گوش مىدهند اما این گوش دادن براى درك اطاعت نیست بلکه براى این است كه دستاویزى براى تکذیب و افترا بر تو پیدا كنند » ( سَمّاعُونَ لِلْكَذِبِ ) . .
1) « المَنار » ، جلد 6 ، صفحه 388 .
این جمله تفسیر دیگرى نیز دارد ، « آنها به دروغهاى پیشوایان خود فراوان گوش مىدهند ، ولى حاضر به پذیرش سخن حقّ نیستند ». صفت دیگر آنها این است كه نه تنها براى دروغ بستن به مجلس شما حاضر مىشوند بلکه در عین حال جاسوسهاى دیگران كه نزد تو نیامدهاند نیز مىباشند ( سَمّاعُونَ لِقَوْمٍ اخَرینَ لَمْ يَأْتُوكَ ) .
و به تفسیر دیگر آنها گوش بر فرمان جمعيّت خودشان دارند و دستورشان این است كه اگر از تو حکمى موافق میل خود بشنوند بپذیرند و اگر برخلاف میلشان بود مخالفت كنند ، بنابراین اینها مطیع و شنواى فرمان بزرگان خود هستند نه فرمان تو ، در چنین حالى مخالفت آنها نباید مایه اندوه تو گردد ، زیرا از آغاز به قصد پذیرش حقّ نزد تو نیامدند .
دیگر از صفات آنها این است كه سخنان خدا را تحریف مىکنند ( خواه تحریف لفظى و يا تحریف معنوى ) هر حکمى را برخلاف منافع و هوسهاى خود تشخیص دهند آن را توجیه و تفسیر و يا بهکلى ردمىکنند ( يُحَرِّفُونَالْكَلِمَ مِنْبَعْدِ مَواضِعِه ) .
عجبتر اینکه آنها پیش از آنکه نزد تو بیایند تصمیم خود را گرفتهاند ، بزرگان آنها به
آنان دستور دادهاند كه اگر محمد حکمى موافق خواست ما گفت بپذیرید و اگر برخلاف خواست ما بود از آن دورى كنید ( يَقُولُونَ اِنْاُوتیتُمْهذا فَخُذُوهُ وَ اِنْ لَمْتُؤْتَوْهُ فَاحْذَرُوا ) .
اینها چنان در گمراهى فرو رفتهاند و افکارشان به قدرى متحجّر شده كه بدون هر گونه اندیشه و مطالعه آنچه را برخلاف مطالب تحریف شده آنان باشد ردّ مىکنند و به این ترتیب امیدى به هدایت آنها نیست و خدا مىخواهد به این وسیله آنها را مجازات كرده و رسوا كند « و كسى كه خدا اراده مجازات و رسوایى او را كرده است هرگز تو قادر بر دفاع از او نیستى » ( وَ مَنْ يُرِدِ اللّهُ فِتْنَتَهُ فَلَنْ تَمْلِكَ لَهُ مِنَ اللّهِ شَيْئا ) .
آنها به قدرى آلودهاند كه قابل شستشو نمىباشند به همین دلیل « آنها كسانى هستند كه خدا نمىخواهد قلب آنها را شستشو دهد » ( اُولآئِكَ الَّذینَ لَمْ يُرِدِ اللّهُ اَنْ يُطَهِّرَ قُلُوبَهُمْ ) .
زیرا كار خدا همیشه آمیخته با حکمت است و آنها كه با اراده و خواست خود يك عمر كجروى كردهاند و به نفاق و دروغ و مخالفت با حقّ و حقیقت و تحریف قوانینالهى
آلودهبودهاند، بازگشت آنها عادتا ممکن نیست و در پایان آیه مىفرماید : « آنها هم در این دنیا
رسوا و خوار خواهند شد و هم در آخرت كیفر عظیمى خواهند داشت » ( لَهُمْ فِىالدُّنْيا خِزْىٌ وَ لَهُمْ فِى الاْخِرَةِ عَذابٌ عَظیمٌ ) .
42 سَمّاعُونَ لِلْكَذِبِ اَكّالُونَ لِلسُّحْتِ فَاِنْ جاآؤُكَ فَاحْكُمْ بَيْنَهُمْ اَوْ اَعْرِضْ عَنْهُمْ وَ اِنْ تُعْرِضْ عَنْهُمْ فَلَنْ يَضُرُّوكَ شَيْئا وَ اِنْ حَكَمْتَ فَاحْكُمْبَيْنَهُمْبِالْقِسْطِ اِنَاللّهَ يُحِبُّ الْمُقْسِطینَ
آنهابسیار بهسخنان تو گوشمىدهند تا آنرا تکذیبکنند، مال حرام فراوان مىخورند اگر نزد تو آمدند در میان آنان داورى كن يا ( اگر صلاح بود ) آنها را به حال خود واگذار و اگر ازآنها صرف نظر كنى به تو زیان نمىرسانند و اگر میان آنها داورى كنى با عدالت داورى كن كه خدا عادلان را دوست دارد .
« سُحْت » در اصل به معنى جدا كردن پوست و نیز به معناى شدّت گرسنگى است ، سپس به « هر مال نامشروع » مخصوصاً « رشوه » گفته شده است زیرا این گونه اموال ، صفا و طراوت و برکت را از اجتماع انسانى مىبرد همانطور كه كندن پوست درخت باعث
پژمردگى و يا خشکیدن آن مىگردد ، بنابراین معنى « سُحْت » معنى وسیعى دارد و اگر در بعضى از روایات مصداق خاصى از آن ذکر شده دلیل بر اختصاص نیست .
در این آیه بار دیگر قرآن تأکید مىکند كه آنها گوش شنوا براى شنیدن سخنان تو و تکذیب آن دارند ( و يا گوش شنوایى براى شنیدن دروغهاى بزرگانشان دارند ) ( سَمّاعُونَ لِلْكَذِبِ ) .
این جمله به عنوان تأکید و اثبات این صفت زشت براى آنها تکرار شده است .
علاوه بر این « آنها زیاد اموال حرام و ناحقّ و رشوه مىخورند » ( اَكّالُونَ لِلسُّحْتِ ) .
سپس به پیامبر صلىاللهعلیهوآله اختیار مىدهد كه هر گاه این گونه اشخاص براى داورى به او مراجعه كردند مىتواند در میان آنها داورى به احکام اسلام كند و مىتواند از آنها روى گرداند ( فَاِنْ جاآؤُكَ فَاحْكُمْ بَيْنَهُمْ اَوْ اَعْرِضْ عَنْهُمْ ) .
البته منظور این نیست كه پیغمبر صلىاللهعلیهوآله تمایلات شخصى را در انتخاب يکى از این دو راه دخالت دهد بلکه منظور این است شرایط واوضاع را در نظر بگیرد اگر مصلحت بود دخالت و حکم كند و اگر مصحلت نبود صرفنظر نماید .
و براى تقویت روح پیغمبر صلىاللهعلیهوآله اضافه مىکند اگر صلاح بود كه از آنها روى بگردانى هیچ زیانى نمىتوانند به تو برسانند ( وَ اِنْ تُعْرِضْ عَنْهُمْ فَلَنْ يَضُرُّوكَ شَيْئا ) .
و اگر خواستى در میانآنها داورىکنى حتما باید اصول عدالت را رعایت نمایى زیرا خداوند افراد دادگر و عدالت پیشه را دوست دارد ( وَ اِنْحَكَمْتَ فَاحْكُمْبَيْنَهُمْ بِالْقِسْطِ اِنَّ اللّهَ يُحِبُّ الْمُقْسِطینَ ) .
در اینکه این حکم يعنى تخییر حکومت اسلامى میان داورى كردن به احکام اسلام درباره غیرمسلمانان و يا صرفنظر كردن از داورى ، نسخ شده و يا به قوّت خود باقى است در میان مفسّران گفتگو است .
بعضى معتقدند كه در محیط حکومت اسلامى هر كس زندگى مىکند ، خواه مسلمان باشد يا غیرمسلمان از نظر حقوقى و جزایى مشمول مقرّرات اسلام هست ، بنابراین حکم آیه فوق يا نسخ شده و يا مخصوص به غیر كفّار ذمّى است (یعنى كفّارى كه به عنوان يك اقليّت در كشور اسلامى زندگى ندارند بلکه با مسلمانان پیمانهایى برقرار ساخته و با آنان رفت و آمد دارند).
ولى بعضى دیگر معتقدند كه حکومت اسلامى هم اکنون نیز درباره غیرمسلمانان این اختیار را دارد كه شرایط و اوضاع را در نظر گرفته چنانچه مصلحت ببیند طبق احکام اسلام درباره آنها رفتار كند و يا آنها را به قوانین خودشان رها سازد ( تحقیق و توضیح بیشتر درباره این حکم را در بحث قضاء در كتب فقهى بخوانید ) .
43 وَ كَيْفَ يُحَكِّمُونَكَ وَ عِنْدَهُمُ التَّوْریةُ فیها حُكْمُ اللّهِ ثُمَّ يَتَوَلَّوْنَ مِنْ بَعْدِ ذلِكَ وَ ما اُولآئِكَ بِالْمُؤْمِنینَ
آنها چگونه تو را بهداورى مىطلبند در حالىکه تورات نزد ایشان است و در آن حکم خدا هست ( وانگهى ) پس از داورى خواستن از حکم تو روى مىگردانند و آنها مؤمن نیستند .
یهود تورات را يك كتاب منسوخ نمىدانند و آیین اسلام را باطل مىشمرند ، با این حال چون احکام تورات موافق امیالشان نیست آن را نیز رها كرده و به سراغ حکمى مىروند كه از نظر اصولى باآن موافق نیستند. و از آن عجبتر اینکه بعد از انتخاب تو براى داورى ،
حکم تو را كه موافق حکم تورات است چون برخلاف میل آنها است نمىپذیرند ( ثُمَّ يَتَوَلَّوْنَ مِنْ بَعْدِ ذلِكَ) .
« حقیقت این است كه آنها اصولاً ایمان ندارند » وگرنه با احکام خدا چنین بازى نمىکردند ( وَ ما اُولئِكَ بِالْمُؤْمِنینَ ) .
ممکن است ایراد شود كه چگونه آیه فوق مىگوید : حکم خدا درتورات ذکر شدهاست در حالىکه ما با الهامگرفتن از آیات قرآن و اسناد تاریخى تورات را تحریف يافته مىدانیم و همین تورات تحریف يافته در زمان پیامبر اسلام صلىاللهعلیهوآله بوده است .
ولى باید توجّه داشت كه اولاً : ما تمام تورات را تحریف يافته نمىدانیم بلکه قسمتى از آن را مطابق واقع مىدانیم و اتّفاقا حکم فوق از این احکام تحریف نایافته مىباشد ثانیا : تورات هر چه بوده نزد يهودیان يك كتاب آسمانى و تحریف نایافته محسوب مىشده با این حال آیا جاى تعجّب نیست كه آنها به آن عمل نکنند ؟
44 اِنّا اَنْزَلْنَا التَّوْریةَ فیها هُدىً وَ نُورٌ يَحْكُمُ بِهَا النَّبِيُّونَ الَّذینَ اَسْلَمُوا لِلَّذینَ
هادُوا وَ الرَّبّانِيُّونَ وَ الاَْحْبارُ بِمَا اسْتُحْفِظُوا مِنْ كِتابِ اللّهِ وَ كانُوا عَلَيْهِ شُهَداآءَ فَلا تَخْشَوُا النّاسَ وَ اخْشَوْنِ وَ لا تَشْتَرُوا بِایاتى ثَمَنا قَلیلاً وَ مَنْ لَمْيَحْكُمْ بِما اَنْزَلَ اللّهُ فَاُولآئِكَ هُمُ الْكافِرُونَ
ما تورات را نازل كردیم كه در آن هدایت و نوربود و پیامبران كه تسلیم در برابر فرمان خدا بودند ، با آن ، براى يهودیان حکم مىکردند و ( همچنین ) علما و دانشمندان به این كتاب الهى كه بهآنها سپرده شده بود و بر آن گواه بودند ، داورى مىنمودند ، بنابراین ( از داورى كردن بر طبق آیات الهى ) از مردم نهراسید و ازمن بترسید و آیاتمرا بهبهاى ناچیز نفروشید و آنها كه بهاحکامىکه خدا نازلکرده حکمنمىکنند كافرند.
درباره معنى « رَبّانى » و ماده اصلى آن در جلد دوم تفسیر نمونه صفحه 482 بحث كردهایم و « اَحْبار » جمع « حِبْر » ( بر وزن « فِكْر » و همچنین بر وزن « اَبْر » ) به معنى اثر نیك است و سپس بر دانشمندانى كه در جامعه اثر نیك دارند اطلاق شده و اگر به مركّب نیز « حِبْر » گفته مىشود بهخاطر آثار نیك آن است.
در حقیقت سرچشمه كتمان حقّ و احکام خدایا ترس از مردم و عوامزدگى است و يا جلب منافع شخصى و هر كدام باشد نشانه ضعف ایمان و سقوط شخصیت است و در جملههاى بالا به هر دو اشاره شده است .
و در پایان آیه ، حکم قاطعى درباره اینگونه افراد كه برخلاف حکم خدا داورى مىکنند صادر كرده ، مىفرماید : « آنها كه بر طبق احکام خدا داورى نمىکنند ، كافرند » ( وَ مَنْ لَمْيَحْكُمْ بِمااَنْزَلَ اللّهُ فَاُولئآِكَ هُمُ الْكافِرُونَ).
روشن است عدم داورى بر طبق حکم خدا اعمّ از این است كه سکوت كنند و اصلاً داورى نکنند و با سکوت خود مردم را به گمراهىبیفکنند و يا سخنبگویند و برخلاف حکمخدا بگویند، اینموضوع نیزروشناستکه كفرداراىمراتب و درجات مختلفى است كه از انکار اصل وجود خداوند شروع مىشود و مخالفت و نافرمانى و معصیت او را نیز دربرمىگیرد ، زیرا ایمان كامل انسان را به عمل بر طبق آن دعوت مىکند و آنها كه عمل ندارند ایمانشان كامل نیست این آیه مسؤوليّت شدید دانشمندان و علماى هر امّت را در
برابر طوفانهاى اجتماعى و حوادثى كه در محیطشان مىگذرد روشن مىسازد و با بیانى قاطع آنها را به مبارزه برضد كجروىها و عدم ترساز هیچکس دعوتمىنماید .
45 وَ كَتَبْنا عَلَيْهِمْ فیها اَنَّ النَّفْسَ بِالنَّفْسِ وَ الْعَيْنَ بِالْعَيْنِ وَ الاَْنْفَ بِالاَْنْفِ وَ الْأُذُنَ بِالْأُذُنِ وَ السِّنَّ بِالسِّنِّ وَالْجُرُوحَ قِصاصٌ فَمَنْتَصَدَّقَ بِه فَهُوَ كَفّارَةٌ لَهُ وَ مَنْ لَمْ يَحْكُمْ بِما اَنْزَلَ اللّهُ فَاُولآئِكَ هُمُ الظّالِمُونَ
و بر آنها ( بنىاسرائیل ) در آن ( تورات ) مقرّر داشتیم كه جان در مقابل جان و چشم در مقابل چشم و بینى در برابر بینى و گوش در مقابل گوش و دندان در برابر دندان ، مىباشد و هر زخمى قصاص دارد و اگر كسى آن را ببخشد ( و از قصاص صرف نظر كند ) كفّاره ( گناهان ) او محسوب مىشود و هر كس بهاحکامى كه خدا نازلکرده حکم نکند ستمگر است.
بنابراین حکم قصاص به طور عادلانه و بدون هیچگونه تفاوت از نظر نژاد و طبقۀ
اجتماعى و طایفه و شخصيّت اجرا مىگردد و هیچگونه تبعیضى در آن از این جهات راه ندارد ( البتّه این حکم مانند سایر احکام اسلامى داراى شروط و مقرّراتى است كه در كتب فقهى آمده است زیرا این حکم اختصاصى به بنى اسرائیل نداشته ، در اسلام نیز نظیر آن وجود دارد چنانکه در آیه قصاص در سوره بقره آیه 178 ذکر شد ) .
این آیه به تبعیضهاى ناروایى كه در آن عصر وجود داشت پایان مىدهد و به طورى كه از بعضى تفاسیر استفاده مىشود ، در میان دو طایفه يهود مدینه در آن عصر نابرابرى عجیبى وجود داشت : اگر فردى از طایفه « بَنِى النَّضیر » فردى از طایفه « بَنى قُرَيْظَة » را مىکشت قصاص نمىشد ، ولى به عکس اگر كسى از طایفه « بَنى قُرَيْظَة » فردى از طایفه « بَنِى النَّضیر » را به قتل مىرساند ، كشته مىشد ، هنگامى كه اسلام به مدینه آمد ، بنى قُرَيْظَة در این باره از پیامبر صلىاللهعلیهوآله سؤال كردند ، پیامبر صلىاللهعلیهوآله فرمود : « خونها با هم فرق ندارند » ، طایفه بنى النضیر زبان به اعتراض گشودند كه مقام ما را پایین آوردى ، آیه فوق نازل شد و به آنها اعلام كرد
که نه تنها در اسلام ، در آیین يهود نیز این قانون به طور مساوى وجود داشته است .(1)
ولى براى آنکه این توهّم پیش نیاید كه خداوند قصاص كردن را الزامى شمرده و دعوت به مقابله به مثل نموده است ، به دنبال این حکم مىفرماید : « اگر كسى از حقّ خود بگذرد و عفو و بخشش كند ، كفّارهاى براى گناهان او محسوب مىشود و به همان نسبت كه گذشت به خرج داده خداوند از او گذشت مىکند » ( فَمَنْ تَصَدَّقَ بِه فَهُوَ كَفّارَةٌ لَهُ ) .
باید توجّه داشت كه ضمیر « بِه » به قصاص برمىگردد ، گویا این قصاص را « عَطِيَّة »اى قرار داده كه به شخص جانى بخشیده است و تعبیر به « تَصَدَّق » و همچنین وعده عفوى كه خداوند به چنین كسى داده همگى براى تشویق به عفو و گذشت است ، زیرا شكّ نیست كه قصاص هرگز نمىتواند آنچه را انسان از دست داده به او بازگرداند ، تنها يکنوع آرامش موقّت به او مىدهد ، ولى وعده عفو خدا مىتواند به طور كلّى آنچه را او از دست داده به .
1) « تفسیر قُرْطُبى » ، جلد 3 ، صفحه 2188 .
صورت دیگرى جبران كند و به این ترتیب باقیمانده ناراحتى از قلب و جان او برچیده شود و این رساترین تشویق براى چنین اشخاص است. در حدیثى از امام صادق نقل شده است كه فرمود : « كسى كه عفو كند ، خداوند به همان اندازه از گناهان او مىبخشد » .(1)
این جمله در حقیقت پاسخ دندانشکنى است به كسانى كه قانون قصاص را يك قانون غیرعادلانه شمردهاند كه مشوّق روح آدمکشى و مُثْلَه كردن است ، زیرا از مجموع آیه استفاده مىشود كه اجازه قصاص براى ایجاد ترس و وحشت جانیان و در نتیجه تأمین امنیت جانى براى مردم بىگناه است و در عین حال راه عفو و بازگشت نیز در آن گشوده شده است ، با ایجاد این حالت ترس و امید ، اسلام مىخواهد ، هم جلو جنایت را بگیرد و هم تا آن جا كه ممکن است و شایستگى دارد جلو شستن خون را با خون .
و در پایان آیه مىفرماید : « كسانى كه بر طبق حکم خداوند ، داورى نکنند ستمگرند » .
1) « نور الثقلین » ، جلد 1 ، صفحه 637 .
( وَ مَنْ لَمْ يَحْكُمْ بِما اَنْزَلَ اللّهُ فَاُولآئِكَ هُمُ الظّالِمُونَ ) .
چه ظلمى از این بالاتر كه ما گرفتار احساسات و عواطف كاذبى شده و از شخص قاتل به بهانه اینکه خون را با خون نباید شست به كلّى صرف نظر كنیم و دست قاتلان را براى قتلهاى دیگر بازگذاریم و به افراد بىگناه از این رهگذر ظلم و ستم كنیم .
باید توجّهداشت كه در تورات كنونى نیز در فصل 21 سفر خروج این حکم آمده است ، آنجا كه مىگوید : « و اگر اذیت دیگر رسیده باشد آن گاه ، جان عوض جان باید داده شود ، چشم عوض چشم ، دندان به عوض دندان ، دست به عوض دست ، پا به عوض پا ، سوختن به عوض سوختن ، زخم به عوض زخم ، لطمه به عوض لطمه » ( سفر خروج جملههاى 25 - 24 - 23 ) .
46 وَ قَفَّيْنا عَلى اثارِهِمْ بِعیسَى ابْنِ مَرْيَمَ مُصَدِّقا لِما بَيْنَ يَدَيْهِ مِنَ التَّوْریةِ وَ اتَيْناهُ الاِْنْجیلَ فیهِ هُدىً وَ نُورٌ وَ مُصَدِّقا لِما بَيْنَ يَدَيْهِ مِنَ التَّوْریةِ وَ هُدىً وَ مَوْعِظَةً لِلْمُتَّقینَ
و به دنبال آنها ( يعنى پیامبران پیشین ) عیسى بن مریم را قرار دادیم كه به آنچه پیش از
او فرستاده شده بود از تورات تصدیق داشت و انجیل را به او دادیم كه در آن هدایت و نور بود و ( كتاب آسمانى او نیز ) تورات را كه قبل از او بود تصدیق مىکرد و هدایت و موعظه براى پرهیزکاران بود .
در قرآن مجید به « تورات » و « انجیل » و « قرآن » هر سه « نور » گفته شده است :
درباره تورات مىخوانیم: ( اِنّااَنْزَلْنَا التَّوْریةَ فیها هُدىً وَ نُورٌ ) ( 44 / مائده ) . و درباره انجیل در آیه فوق ، اطلاق نور شده بود و درباره قرآن مىخوانیم : ( قَدْ جاآءَكُمْ مِنَ اللّهِ نُورٌ وَ
كِتابٌ مُبینٌ ) ( 15 / مائده ). در حقیقت همانطور كه تمام موجودات جهان براى ادامه حیات و زندگى خود احتیاج شدید به نور دارند ، همچنین آیینهاى الهى و دستورهاى كتب آسمانى براى رشد و تکامل انسانها ضرورت قطعى دارد .
اصولاً ثابت شده كه تمام انرژىها ، نیروها ، حرکات و زیبایىها ، همه از نور سرچشمه مىگیرند و اگر نور نباشد ، سکوت و مرگ ، همه جا را فراخواهد گرفت ، همچنین اگر تعلیمات پیامبران نباشد همه ارزشهاى انسانى ، اعمّ از فردى و اجتماعى به خاموشى
مىگراید كه نمونههاى آن را در جوامع مادّى به روشنى مىبینیم .
قرآن در موارد متعدّدى از تورات و انجیل به عنوان يك كتاب آسمانى ياد مىکند ، در اینکه این دو كتاب در اصل از طرف خدا نازل شده جاى هیچگونه شكّ و تردید نیست ، ولى این نیز مسلّم است كه این دو كتاب آسمانى بعد از زمان پیامبران دستخوش تحریف شدند ، حقایقى از آن كم شد و خرافاتى بر آن افزوده گردید و آنها را از ارزش انداخت و يا كتب اصلى فراموش گردید و كتابهاى دیگرى كه تنها بخشى از حقایق آنها را دربرداشت جاىآنهانشست. بنابراین اطلاق نور به این دو كتاب ، ناظر به تورات و انجیل اصلى است .
بار دیگر به عنوان تأکید ، روى این مطلب تکیه مىکند كه « نه تنها عیسى بن مریم ، تورات را تصدیق مىکرد ، بلکه انجیل كتاب آسمانى او نیز گواه صدق تورات بود » ( مُصَدِّقا لِما بَيْنَ يَدَيْهِ مِنَ التَّوْریةِ ). و در پایان مىفرماید : « این كتاب آسمانى مایه هدایت و اندرز پرهیزکاران بود » ( وَ هُدىً وَ مَوْعِظَةً لِلْمُتَّقینَ ) .
این تعبیر همانند تعبیرى است كه در آغاز سوره بقره درباره قرآن آمده است آنجا كه
مىگوید : « هُدىً لِلْمُتَّقینَ : قرآن وسیله هدایت پرهیزکاران است » نه تنها قرآن ، تمام كتابهاى آسمانى چنین هستند كه وسیله هدایت پرهیزکاران مىباشند ، منظور از پرهیزکاران كسانى
هستند كه در جستجوى حقّ و آماده پذیرش آن مىباشند . بدیهى است ، آنها كه از سر لجاج و دشمنى دریچههاى قلب خود را به روى حقّ مىبندند ، از هیچ حقیقتى بهره نخواهند برد .
قابل توجّه اینکه در آیه فوق در مورد انجیل نخست «فیهِ هُدىً» گفته شده سپس «هُدىً» به طور مطلق آمده است ، این تفاوت تعبیر ممکن است به خاطر آن باشد كه در انجیل و كتابهاى آسمانى دلایل هدایت بر هر كس بدون استثناء هست ولى براى پرهیزکاران كه در آن به دقّت مىاندیشند ، باعث هدایت و تربیت و تکامل است .
47 وَلْيَحْكُمْ اَهْلُ الاِْنْجیلِ بِما اَنْزَلَ اللّهُ فیهِ وَ مَنْ لَمْ يَحْكُمْ بِما اَنْزَلَ اللّهُ فَاُولئِكَ هُمُ الْفاسَقُونَ
به اهلانجیل ( پیروان مسیح ) گفتیم باید به آنچه خداوند در آن نازلکرده حکم كنند و كسانىکه بر طبق آنچه خدا نازل كرده حکم نمىکنند فاسق هستند .
شكّ نیست كه منظور از جمله بالا این نیست كه قرآن به پیروان مسیح دستور مىدهد هم اکنون باید به احکام انجیل عمل كنند ، زیرا این سخن با سایر آیات قرآن و با اصل وجود قرآن كه اعلام آیین جدید و نسخ آیین قدیم مىکند ، سازگار نیست بلکه منظور این است ، كه ما پس از نزول انجیل بر عیسى به پیروان او دستور دادیم كه به آن عمل كنند و طبق آن داورى نمایند .
و در پایان آیه، بار دیگر تأکید مىکند:« كسانى كه بر طبق حکم خدا داورى نکنند فاسقند » ( وَ مَنْ لَمْ يَحْكُمْ بِما اَنْزَلَ اللّهُ فَاُولآئِكَ هُمُ الْفاسَقُونَ ) .
قابل توجّه اینکه در آیات اخیر ، در يك مورد به چنین افراد اطلاق « كافر » و در مورد دیگر « ظالم » و در اینجا « فاسق » شده است ، ممکن است این تفاوت تعبیر به خاطر آن
باشد كه هر حکم داراى سه جنبه است ، از يك سو به قانونگزار ( خداوند ) منتهى مىشود ، از سوى دیگر به مجریان قانون ( شخص حاکم و قاضى ) و از سوى سوم به كسى كه این
حکم در حقّ او اجر مىگردد ( شخص محکوم ) .
گویا هریك از تعبیرات سه گانه فوق ، اشاره به يکى از این سه جنبه است ، زیرا كسىکه برخلاف حکم خداوند داورىمىکند ، از يك طرف ، قانون الهى را زیر پا گذاشته و « كفر » ورزیده و از طرف دیگر به انسان بىگناهى ، ستم و ظلم كرده و از طرف سوم از مرز وظیفه و مسؤوليّت خود خارج شده و فاسق گردیده است ( زیرا همانطور كه در سابق گفتیم « فسق » به معنى بیرون رفتن از مرز بندگى و وظیفه است ) .
48 وَ اَنْزَلْنا اِلَيْكَ الْكِتابَ بِالْحَقِّ مُصَدِّقا لِما بَيْنَ يَدَيْهِ مِنَ الْكِتابِ وَ مُهَيْمِنا عَلَيْهِ فَاحْكُمْ بَيْنَهُمْ بِما اَنْزَلَ اللّهُ وَ لا تَتَّبِعْ اَهْواآئَهُمْ عَمّا جاآئَكَ مِنَ الْحَقِّ لِكُلٍّ جَعَلْنا مِنْكُمْ شِرْعَةً وَ مِنْهاجا وَ لَوْ شاآءَ اللّهُ لَجَعَلَكُمْ اُمَّةً واحِدَةً وَ لكِنْ لِيَبْلُوَكُمْ فى ما اتیكُمْ فَاسْتَبِقُوا الْخَيْراتِ اِلَى اللّهِ مَرْجِعُكُمْ جَمیعافَيُنَبِّئُكُمْ بِما كُنْتُمْ فیهِ تَخْتَلِفُونَ
و این كتاب را به حقّ بر تو نازل كردیم ، در حالى كه كتب پیشین را تصدیق مىکند و
حافظ و نگاهبان آنها است، بنابراین بر طبق احکامى كه خدا نازل كرده در میان آنها حکم كن و از هوى و هوسهاى آنها پیروى مکن و از احکام الهى روى مگردان ، ما براى هر كدام از شما آیین و طریقه روشنى قراردادیم و اگر خدا مىخواست، همه شما را امّتواحدى قرارمىداد ولى خدامىخواهد شمارا در آنچه به شما بخشیده بیازماید ( و استعدادهاى شما را پرورش دهد ) بنابراین بکوشید و در نیکىها به يکدیگر سبقت جویید، بازگشت همه شما به سوى خدا است و از آنچه در آن اختلاف كردهاید به شما خبر خواهد داد .
« مُهَيْمِن » در اصل به معنى چیزى كه حافظ و شاهد و مراقب و امین و نگاهدارىکننده چیزى بوده باشد و از آنجا كه قرآن در حفظ و نگهدارىاصول كتابهاى آسمانى پیشین ، مراقبت كامل دارد و آنهارا تکمیل مىکند، لفظمُهَيْمِن برآن اطلاق كردهاست.
« شِرْع » و « شَریعَة » راهى را مىگویند كه به سوى آب مىرود و به آن منتهى مىشود و اینکه دین را شریعت مىگویند از آن نظر است كه به حقایق و تعلیماتى منتهى مىگردد كه
مایۀ پاکیزگى و طهارت و حیاتانسانى است، كلمه « نَهْج » و « مِنْهاج » به راه روشن مىگویند .
« راغب » در كتاب « مفردات » از ابن عباس نقل مىکند كه مىگوید : فرق میان « شِرْعَة » و « مِنْهاج » آن است كه « شِرْعَة » به آنچه در قرآن گفته مىشود و « مِنْهاج » به امورى كه در سنت پیامبر صلىاللهعلیهوآله وارد گردیده ( این تفاوت گر چه جالب به نظر مىرسد اما دلیل قاطعى بر آن در دست نیست ) .
سپس مىفرماید : « خداوند مىتوانست همه مردم را امّت واحدى قرار دهد و همه را پیرو يك آیین سازد ، ولى این با قانون تکامل تدریجى و سیر مراحل مختلف تربیتى سازگار نبود » ( وَ لَوْ شاآءَ اللّهُ لَجَعَلَكُمْ اُمَّةً واحِدَةً وَ لكِنْ لِيَبْلُوَكُمْ فى ما اتیكُمْ ) .
جملۀ « لِيَبْلُوَكُمْ فى ما اتیكُمْ » ( تا شما را بیازماید در آنچه به شما بخشیده ) اشاره به همان است كه سابقا گفتیم : خداوند استعدادها و شایستگىهایى در وجود بشر آفریده و در سایه « آزمایشها » در پرتو تعلیمات پیامبران آنها را پرورش مىدهد و به همین دلیل پس از پیمودن يك مرحله ، آنها را در مرحله بالاترى قرار مىدهد و بعد از پایان يك دوران
تربیتى ، دوران عالىترى را وسیله پیامبر دیگر به وجود مىآورد ، درست همانند مراحل تحصیلى يك نوجوان در مدرسه. سرانجام ، همه اقوام و ملل را مخاطب ساخته و آنها را
دعوت مىکند كه به جاى صرف نیروهاى خود در اختلاف و مشاجره ، در نیکىها بر يکدیگر پیشى بگیرند ( فَاسْتَبِقُوا الْخَيْراتِ ) .
زیرا بازگشت همه شما به سوى خدا است و او است كه شما را از آنچه در آن اختلاف مىکنید در روز رستاخیز آگاه خواهد ساخت ( اِلَىاللّهِ مَرْجِعُكُمْ جَمیعا فَيُنَبِّئُكُمْ بِما كُنْتُمْ فیهِ تَخْتَلِفُونَ ) .
49 وَ اَنِ احْكُمْ بَيْنَهُمْ بِما اَنْزَلَ اللّهُ وَ لا تَتَّبِعْ اَهْواآئَهُمْ وَ احْذَرْهُمْ اَنْ يَفْتِنُوكَ عَنْ بَعْضِ ما اَنْزَلَ اللّهُ اِلَيْكَ فَاِنْ تَوَلَّوْا فَاعْلَمْ اَنَّما يُریدُ اللّهُ اَنْ يُصیبَهُمْ بِبَعْضِ ذُنُوبِهِمْ وَ اِنَّ كَثیرا مِنَ النّاسِ لَفاسِقُونَ
و باید در میان آنها ( اهل كتاب ) طبق آنچه خداوند نازل كرده حکمکنى و از هوسهاى آنان پیروىمکن و برحذرباش كهمبادا تورا ازبعض احکامىکه خدا بر تو
نازل كرده منحرف سازند و اگر آنها ( از حکم و داورى تو ) روى گردانند بدان خداوند مىخواهد آنها را به خاطر پارهاى از گناهانشان مجازات كند و بسیارى از مردم فاسقند .
تکرار این دستور يا به خاطر مطالبى است كه در ذیل آیه آمده ، يا به خاطر آن است كه موضوع این داورى با موضوع داورى آیات گذشته تفاوت داشته است ، در آیات پیش ، موضوع « زناى مُحْصَنَة » بود و در اینجا موضوع « قتل يا نزاع دیگر » بوده است .
سپس به پیامبر صلىاللهعلیهوآله هشدار مىدهد كه « اینها تبانى كردهاند تو را از آیین حق و عدالت منحرف سازند مراقب آنها باش » ( اِحْذَرْهُمْ اَنْ يَفْتِنُوكَ عَنْ بَعْضِ ما اَنْزَلَ اللّهُ اِلَيْكَ ) .
« و اگر اهل كتاب در برابر داورى عادلانه تو تسلیم نشوند ، بدان این نشانه آن است كه گناهان آنها دامانشان را گرفته است و توفیق را از آنها سلب كرده و خدا مىخواهد آنها را به خاطر بعضى از گناهانشان مجازات كند » ( فَاِنْ تَوَلَّوْا فَاعْلَمْ اَنَّما يُریدُ اللّهُ اَنْ يُصیبَهُمْ بِبَعْضِ ذُنُوبِهِمْ ). ذکر بعض گناهان ( نه همه آنها ) ممکن است به خاطر آن باشد كه مجازات همه گناهان در زندگى دنیا انجام نمىشود و تنها قسمتى
از آن دامن انسان را مىگیرد و بقيّه به جهان دیگر موکول مىشود .
در اینکه كدام « كیفر » دامن آنها را گرفت ، در آیه صریحا ذکرى از آن به میان نیامده ، ولى احتمال دارد اشاره به همان سرنوشتى باشد كه دامان يهود مدینه را گرفت و به خاطر خیانتهاى پى در پى مجبور شدند ، خانههاى خود را رها كرده و از مدینه بیرون روند و يا اینکه عدم توفیق آنها خود يکنوع مجازات براى گناهان پیشین آنها بود ، زیرا سلب موفّقیت خود يکنوع مجازات محسوب مىشود ، به عبارت دیگر گناهان پى در پى و لجاجت ، كیفرش محروم ماندن از احکام عادلانه و سرگردانشدن در بیراهههاى زندگى است .
و در پایان آیه مىفرماید : « اگر آنها در راه باطل اینهمه پافشارى مىکنند ، نگران مباش زیرا بسیارى از مردم فاسقند » ( وَ اِنَّ كَثیرا مِنَ النّاسِ لَفاسِقُونَ ) .
سؤال: ممکن است ایراد شود كه آیه فوق دلیل بر این است كه امکان انحراف از حقّ درباره پیامبر صلىاللهعلیهوآله تصوّر مىشود و لذا خداوند به او هشدار مىدهد ، آیا این تعبیر با مقام معصوم بودن پیامبران سازگار است ؟
پاسخ: معصومبودن هرگز بهاینمعنى نیست كه گناه براى پیامبر صلىاللهعلیهوآله و امام مُحال مىگردد ، وگرنه فضیلتى براى آنها محسوب نمىشود بلکه منظور این است كه آنها با توانایى بر گناه مرتکب گناه نمىشوند ، هرچند این عدم ارتکاب به خاطر تذكّرات الهى بوده باشد و به عبارت دیگر يادآورىهاى خداوند جزیى از عامل مصونيّت پیغمبر صلىالله علیه و آله از گناه مىباشد .
50 اَفَحُكْمَ الْجاهِلِيَّةِ يَبْغُونَ وَ مَنْ اَحْسَنُ مِنَ اللّهِ حُكْما لِقَوْمٍ يُوقِنُونَ
آیا آنها حکم جاهليّت را ( از تو ) مىخواهند و چه كسى براى افراد باایمان بهتر از خدا حکم مىکند .
در میان طوایف يهود نیز تبعیضات عجیبى بود مثلاً اگر كسى از طایفه « بنى قُرَيْظَة » فردى از طایفه « بنى نَضیر » را به قتل مىرساند قِصاصمىشد و در صورت عکس ، قِصاص نمىکردند و يا به هنگام گرفتن دِيَة دو برابر دِيَه مىگرفتند ، قرآن مىگوید این گونه تبعیضات نشانه احکام جاهليّت است و در میان احکام الهى هیچگونه تبعیض در میان بندگان خدا نیست .
در كتاب كافى از امیرمؤمنان علىّ (علیه السلام) نقل شده كه فرمود : ( اَلْحُكْمُ حُكْمانِ حُكْمُ اللّهِ وَ حُكْمُ الْجاهِلِيَّةِ فَمَنْ اَخْطَأَ حُكْمَ اللّهِ حَكَمَ بِحُكْمِ الْجاهِلِيَّةِ :حکم دوگونه بیشترنیست ياحکم خدااست يا حکم جاهليّت و هرکس حکم خدا را رها كند به حکم جاهليّت تن داده است » (1).
و از اینجا روشن مىشود ، مسلمانانى كه با داشتن احکام آسمانى به دنبال قوانین ساختگى ملل دیگرى افتادهاند ، در حقیقت در مسیر جاهليّت گام نهادهاند .
51 ياآاَيُّهَا الَّذینَ امَنُوا لا تَتَّخِذُوا الْيَهُودَ وَ النَّصارى اَوْلِياآءَ بَعْضُهُمْ اَوْلِياآءُبَعْضٍ وَ مَنْ يَتَوَلَّهُمْ مِنْكُمْ فَاِنَّهُ مِنْهُمْ اِنَّ اللّهَ لا يَهْدِى الْقَوْمَ الظّالِمینَ
اى كسانى كه ایمان آوردهاید يهود و نصارى را تکیه گاه خود قرار ندهید ، آنها تکیه گاه يکدیگرند و كسانى كه از شما به آنها تکیه كنند از آنها هستند خداوند جمعيّت ستمکار را هدایت نمىکند . .
1) « نور الثقلین » ، جلد 1 ، صفحه 640 .
« اَوْلِياء » جمع « وَلِىّ » از ماده « وِلايَت » به معنى نزدیکى فوق العاده میان دو چیز است كه به معنى دوستى و نیز به معنى هم پیمانى و سرپرستى آمده است ولى با توجه به شأن
نزول آیه و سایر قرائنى كه در دست است ، منظور از آن در اینجا این نیست كه مسلمانان هیچگونه رابطه تجارى و اجتماعى با يهود و مسیحیان نداشته باشند بلکه منظور این است كه با آنها هم پیمان نگردند و در برابر دشمنان روى دوستى آنها تکیه نکنند .
مسأله «همپیمانى» در میان عرب در آن زمان رواجکاملداشت و از آن به «وِلاء» تعبیرمىشد.
جالب اینکه در اینجا روى عنوان « اهل كتاب » تکیه نشده بلکه به عنوان « يهود و نصارى » از آنها نام برده شده است ، شاید اشاره به این است كه آنها اگر به كتب آسمانى خود عمل مىکردند هم پیمانان خوبى براى شما بودند ، ولى اتّحاد آنها به يکدیگر روى دستور كتابهاى آسمانى نیست بلکه روى اغراض سیاسى و دستهبندىهاى نژادى و مانند آن است. سپس با يك جمله كوتاه، دلیل ایننهى را بیان كرده مىگوید : « هر يك از آن دو
طایفه دوست و همپیمان هم مسلکان خود هستند » ( بَعْضُهُمْ اَوْلِياءُ بَعْضٍ ) .
یعنى تا زمانى كه منافع خودشان و دوستانشان مطرح است ، هرگز به شما نمىپردازند .
روىاین جهت ، « هر كس از شما طرح دوستى و پیمان با آنها بریزد ، از نظر تقسیمبندى اجتماعى و مذهبى جزء آنها محسوب خواهد شد » ( وَ مَنْ يَتَوَلَّهُمْ مِنْكُمْ فَاِنَّهُ مِنْهُمْ ) .
و شكّنیستکه « خداوند چنینافراد ستمگرى را كه به خود و برادران و خواهران مسلمان خود خیانت كرده و بر دشمنانشان تکیه مىکنند، هدایت نخواهدکرد » ( اِنَّ اللّهَ لا يَهْدِى الْقَوْمَ الظّالِمینَ ) .
52 فَتَرَى الَّذینَ فى قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ يُسارِعُونَ فیهِمْ يَقُولُونَنَخْشى اَنْتُصیبَنا دائِرَةٌ فَعَسَى اللّهُ اَنْ يَأْتِىَ بِالْفَتْحِ اَوْ اَمْرٍ مِنْ عِنْدِه فَيُصْبِحُوا عَلى ماآ اَسَرُّوا فى اَنْفُسِهِمْ نادِمینَ
مشاهده مىکنى افرادى را كه در دلهایشان بیمارى است در ( دوستىبا ) آنان بر
یکدیگر پیشىمىگیرند و مىگویند مىترسیم حادثهاى براى ما اتفاق بیفتد ( و نیاز بهکمك آنهاداشته باشیم ) شاید خداوند پیروزى يا حادثه دیگرى از ناحیه خود ( به نفع مسلمانان ) پیش بیاورد و این دسته از آنچه در دل پنهان داشتند پشیمان گردند .
« دائِرَة » در اصل از ماده دَوْر به معنى چیزى است كه در گردش باشد و از آنجا كه قدرتها و حکومتها در طول تاریخ دائما در گردش است به آن « دائِرَة » مىگویند و نیز به حوادث مختلفه زندگى كه به گرد اشخاص مىگردد، دائِرَة گفته مىشود .
در این آیه به عذر تراشىهایى اشاره مىکند كه افراد بیمارگونه براى توجیه ارتباطهاى نامشروع خود با بیگانگان ، انتخاب مىکنند .
در حقیقت ، در این آیه از دو راه به آنها پاسخ گفته شده است : نخست اینکه اینگونه افکار از قلبهاى بیمار برمىخیزد و از كسانى كه ایمانشان متزلزل و نسبت به خدا سوءظنّ
دارند وگرنه يك فرد باایمان این گونه فکر به خود راه نمىدهد و دیگر اینکه به فرض كه
چنین احتمالى باشد آیا احتمال پیروزى مسلمین در كار نیست ؟
بنابر آنچه ما گفتیم كلمه « عَسى » كه مفهوم آن احتمال و امید است ، به همان معنى اصلى كه در همه جا دارد باقى مىماند ، ولى مفسّران معمولاً آن را به عنوان يك وعده قطعى در اینجا از طرف خداوند به مسلمانان گرفتهاند كه با ظاهر كلمه « عَسى » سازگار نیست .
منظور از جمله « اَوْ اَمْرٍ مِنْ عِنْدِهِ » كه بعد از كلمه « فَتْح » ذکر شده این است كه ممکن است در آینده مسلمانان بر دشمنان خود يا از طریق « جنگ و پیروزى » غلبه كنند و يا بدون جنگ آنقدر قدرت بیابند كه « دشمن بدون جنگ تسلیم گردد » و به عبارت دیگر كلمه «فَتْح» اشاره به پیروزىهاى نظامى مسلمانان است و « اَمْرٍ مِنْ عِنْدِهِ » اشاره به پیروزىهاى اجتماعى و اقتصادى و مانند آن مىباشد .
ولى با توجّه به اینکه خداوند بیان چنین احتمالى مىکند و او عالم و آگاه از وضع آینده است ، این آیه اشاره به پیروزىهاى نظامى و اجتماعى و اقتصادى مسلمانان خواهد بود .
53 وَ يَقُولُ الَّذینَ امَنُوا اَهؤُلاآءِ الَّذینَ اَقْسَمُوا بِاللّهِ جَهْدَ اَيْمانِهِمْ اِنَّهُمْ لَمَعَكُمْ حَبِطَتْ اَعْمالُهُمْ فَاَصْبَحُوا خاسِرینَ
و آنهاکه ایمانآوردهاند مىگویند آیااین ( منافقان ) همانها هستندکه با نهایت تأکید سوگند يادکردند كه با شماهستیم؟ ( چرا سرانجام كارشان به اینجا رسید ) اعمالشان نابود گشت و زیانکار شدند .
در این آیه به سرانجام كار منافقان اشاره كرده مىگوید : در آن هنگام كه فتح و پیروزى نصیب مسلمانان راستین شود و كار منافقان برملا گردد « مؤمنان از روى تعجب مىگویند آیا این افراد منافق همانها هستند كه این همه ادعا داشتند و با نهایت تأکید قسم ياد مىکردند كه با ما هستند ، چرا سرانجام كارشان به اینجا رسید » .
و به خاطر همین نفاق ، « همه اعمال نیك آنها بر باد رفت » زیرا از نيّت پاك و خالص سرچشمه نگرفته بود و « به همین دلیل زیانکار شدند » ، هم در این جهان و هم در جهان دیگر .
در حقیقت جمله اخیر ، شبیه پاسخ سؤال مقدّرى است ، گویا كسى مىپرسد بالاخره پایان كار آنها بهکجا خواهدرسید ؟ در جوابشان گفته مىشود ، اعمالشان به كلى بر باد رفت و خسران و زیان دامنگیرشان شد .
یعنى آنها اگر اعمال نیکى هم از روى اخلاص انجام داده باشند ، چون سرانجام به سوى نفاق و شرك روى آورند ، نتایج آن اعمال نیز بر باد مىرود .
گرچه در شأن نزول آیات فوق سخن از دو نفر يعنى « عَبادَة بن صامت » و « عبدالله بن اُبَىّ » در میان آمده ولى جاى تردید نیست كه اینها فقط به عنوان دو شخص تاریخى مورد نظر نیستند ، بلکه نماینده دو مکتب فکرى و اجتماعى مىباشند ، يك مکتب مىگوید از بیگانه باید برید و زمام كار خود را به دست او نداد و به كمکهاى او اطمینان نکرد .
دیگرى مىگوید : در این دنیاى پرغوغا ، هر شخص و ملّتى تکیه گاهى مىخواهد و
گاهى مصلحت ایجاب مىکند كه این تکیهگاه از میان بیگانگان انتخاب شود ، دوستى آنها باارزش است و روزى ثمربخش خواهد بود .
قرآن مکتب دوّم را به شدّت مىکوبد و مسلمانان را از این طرز تفكّر با صراحت و تأکید برحذر مىدارد ، اما متأسّفانه بعضى از مسلمانان ، این فرمان بزرگ قرآن را به دست فراموشى سپردند و تکیهگاههایى از میان بیگانگان براى خود انتخاب نمودند و تاریخ نشان مىدهد كه بسیارى از بدبختىهاى مسلمین از همین جا سرچشمه گرفته است .
« آنْدُلُس » تابلو زندهاى براى این موضوع است و نشان مىدهد كه چگونه مسلمانان به نیروى خود درخشانترین تمدنها را در آنْدُلُس دیروز و اسپانیاى امروز به وجود آوردند ، اما به خاطر تکیه كردن بر بیگانه چه آسان آن را از دست دادند .
امپراطور عظیم عثمانى كه در مدت كوتاهى همانند برف در فصل تابستان به كلى آب شد ، شاهد دیگرى بر این مدّعا است ، در تاریخ معاصر نیز ضربههایى كه مسلمانان به
خاطر انحراف از این مکتب خوردهاند كم نیست ، اما تعجّب در این است كه چگونه هنوز بیدار نشدهایم .
در هر حال بیگانه ، بیگانه است و اگر يك روز منافع مشترکى با ما داشته باشد و در گامهاى محدود همکارى كند سرانجام در لحظاتحسّاس نهتنها حساب خودرا جدامىکند، بلکه ضربههاى كارى نیز به ما مىزند ، امروز مسلمانان باید بیش از هر وقت به این نداى قرآن گوش دهند و جز به نیروى خود تکیه نکنند .
پیامبر اسلام صلىاللهعلیهوآله به قدرى مراقب این موضوع بود كه در جنگ اُحُد هنگامى كه سیصد نفراز يهودیان براى همکارى با مسلمانان در برابر مشرکان اعلام آمادگى كردند ، پیامبر صلىاللهعلیهوآله آنها را از نیمه راه بازگرداند و كمك آنها را نپذیرفت ، در حالى كه این عدد در نبرد اُحُد مىتوانست نقش مؤثّرى داشته باشد ، چرا ؟ زیرا هیچ بُعْدى نداشت كه آنها در لحظات حسّاس جنگ با « دشمن » همکارى كنند و باقیماندهارتش اسلامرا نیزاز بین ببرند .
54 ياآاَيُّهَا الَّذینَ امَنُوا مَنْ يَرْتَدَّ مِنْكُمْ عَنْ دینِه فَسَوْفَ يَأْتِىاللّهُ بِقَوْمٍيُحِبُّهُمْ وَ يُحِبُّونَهُ اَذِلَّةٍ عَلَى الْمُؤْمِنینَ اَعِزَّةٍ عَلَى الْكافِرینَ يُجاهِدُونَ فى سَبیلِ اللّهِ وَ لا يَخافُونَ لَوْمَةَ لاآئِمٍ ذلِكَ فَضْلُ اللّهِ يُؤْتیهِ مَنْ يَشاآءُ وَ اللّهُ واسِعٌ عَلیمٌ
اى كسانى كه ایمان آوردهاید هر كس از شما از آیین خود بازگردد ( به خدا زیانى نمىرساند ) خداوند در آینده جمعيّتى را مىآورد، كهآنهارا دوستدارد و آنها ( نیز )اورا دوست دارند، در برابر مؤمنان متواضع و در برابر كافران نیرومندند، آنها در راه خدا جهاد مىکنند و از سرزنش كنندگان هراسى ندارند. این فضل خدااست كه به هر كس بخواهد ( و شایسته ببیند ) مىدهد و ( فضل ) خدا وسیع و خداوند داناست .
✓ 1 - آنها به خدا عشق مىورزند و جز به خشنودى او نمىاندیشند « هم خدا آنها را دوست دارد و هم آنها خدا را دوست دارند » ( يُحِبُّهُمْ وَ يُحِبُّونَهُ ) .
✓ 2 و 3 - « در برابر مؤمنان خاضع و مهربان و در برابر دشمنان و ستمکاران ، سرسخت و خشن و پرقدرتند » ( اَذِلَّةٍ عَلَى الْمُؤْمِنینَ اَعِزَّةٍ عَلَى الْكافِرینَ ) .
✓ 4 - « جهاد در راه خدا به طور مستمر از برنامههاى آنها است » ( يُجاهِدُونَ فى سَبیلِ اللّهِ ) .
✓ 5 - آخرین امتیازى كه براى آنان ذکر مىکند این است كه در راه انجام فرمان خدا و دفاع از حقّ ، از ملامت هیچ ملامتکنندهاى نمىهراسند ( وَ لا يَخافُونَ لَوْمَةَ لائِمٍ ) .
در حقیقت علاوه بر قدرت جسمانى ، چنان شهامتى دارند كه از شکستن سنّتهاى غلط و مخالفت با اکثريّتهایى كه راه انحراف را پیش گرفتهاند و با تکیه بر كثرت عددى خود دیگران را به باد استهزاء مىگیرند ، پروایى ندارند .
بسیارى از افراد را مىشناسیم كه داراى صفات ممتازى هستند ، اما در مقابل غوغاى محیط و هجوم افکار عوامّ و اکثريّتهاى منحرف بسیار محافظه كار ، ترسو و كم جرئتند و زود در برابر آنها میدان را خالى مىکنند ، در حالى كه براى يك رهبر سازنده و افرادى كه
براى پیاده كردن افکار او وارد میدان مىشوند ، قبل از هر چیز چنین شهامتى لازم است ، عوامزدگى ، محیط زدگى و امثال آن كه همگى نقطه مقابل این امتیاز عالى روحى هستند ،
سدّ راه بیشتر اصلاحات محسوب مىگردند .
و در پایان مىگوید : « به دست آوردن این امتیازات ، ( علاوه بر كوشش انسان ) مرهون فضل الهى است كه به هر كس بخواهد و شایسته ببیند مىدهد » ( ذلِكَ فَضْلُ اللّهِ يُؤْتیهِ مَنْ يَشاآءُ ) .
او است كه دایره فضل و كرمش ، وسیع و به آنها كه شایستگى دارند آگاه است ( وَ اللّهُ واسِعٌ عَلیمٌ ) .درباره اینکه آیه فوق اشاره به چه اشخاصى مىکند و منظور از این ياوران اسلام كیانند كه خدا آنها را به این صفات ستوده است ؟ در روایات اسلامى و سخنان مفسّران بحث بسیار دیده مىشود .
در روایات زیادى كه از طرق شیعه و اهل تسنّن وارد شده مىخوانیم كه این آیه در مورد على (علیه السلام)در فتح خیبر ، يا مبارزه با « ناکثین » و « قاسطین » و « مارقین » ( آتش افروزان
جنگ جمل و سپاه معاویه و خوارج ) نازل شده است و لذا مىبینیم كه پیامبر صلىاللهعلیهوآله بعد از عدم توانایى عدّهاى از فرماندهان لشکر اسلام براى فتح خیبر ، يك شب در مرکز سپاه اسلام رو به آنها كرد و فرمود : « لاَُعْطِيَنَّ الرّايَةَ غَدا رَجُلاً ، يُحِبُّ اللّهَ وَ رَسُولَهُ وَ يُحِبُّهُ اللّهُ وَ رَسُولُهُ ، كَرّارا غَيْرَ فَرّارٍ ، لا يَرْجِعُ حَتّى يَفْتَحَ اللّهُ عَلى يَدِه : به خدا سوگند پرچم را فردا به دست كسى مىسپارم كه خدا و پیامبر را دوست دارد و خدا و پیامبر نیز او را دوست دارند ، پى در پى به دشمن حمله مىکند و هیچگاه از برابر آنها نمىگریزد وازاین میدان بازنخواهدگشت، مگر اینکهخدا بهدستاو پیروزى را نصیب مسلمانان مىکند » .(1).
1) در تفسیر برهان و نورالثّقلین روایت متعددى از ائمّه اهلبیت در این باره نقل شده و از دانشمندان اهل تسنّن « ثَعْلَبى » نیز این روایات را نقل كرده است ( به كتاب اِحْقاقُ الْحَقّ جلد 3 صفحه 200 مراجعه شود ) .
در روایت دیگرى مىخوانیم هنگامى كه از پیامبر صلىاللهعلیهوآله درباره این آیه سؤال كردند دست خود را بر شانه « سلمان » زد و فرمود : « این و ياران او و هموطنان او هستند » .
و به این ترتیب از اسلام آوردن ایرانیان و كوششها و تلاشهاى پرثمر آنان براى پیشرفت اسلام در زمینههاى مختلف ، پیشگویى كرد .
سپس فرمود : « لَوْ كانَ الدّينُ مُعَلَّقا بِالثُّرَيّا لَتَناوَلَهُ رِجالٌ مِنْ اَبْناءِ الْفارْسِ : اگر دین ( و در روایت دیگرى اگر علم ) به ستاره ثُرَيّا بسته باشد و درآسمانها قرارگیرد، مردانى ازفارس آنرا دراختیار خواهند گرفت ».(1)و در روایاتدیگرى مىخوانیم اینآیه درباره يارانمهدى نازل شده است كه با تمام قدرت در برابر آنها كه از آیین حقّ و عدالت مرتّد شدهاند مىایستند و جهان را پر از ایمان و عدل و داد مىکنند . .
1) « مجمع البیان » ، جلد 3 ، صفحه 208 « نور الثقلین » جلد 1 صفحه 642 .
شكّى نیست كه این روایات كه در تفسیر آیه وارد شده با هم تضادّ ندارد ، زیرا این آیه همانطور كه سیره قرآن است يك مفهوم كلّى و جامع را بیان مىکند كه علىّ (علیه السلام) يا سلمان فارسى مصداقهاى مهمّ آن مىباشند و كسان دیگرى كه این برنامهها را تعقیب مىکنند نیز شامل مىشود ، هر چند در روایات از آنها ذکرى نشده باشد .
ولى متأسّفانه تعصّبهاى قومى در مورد این آیه به كار افتاده و افرادى را كه هیچگونه شایستگى ندارند و هیچیك از صفات فوق در آنها وجود نداشته به عنوان مصداق و شأن نزول آیه شمردهاند تا آنجا كه ابوموسى اشعرى كه با حماقت كم نظیر و تاریخى خود ، اسلام را به سوى پرتگاه كشانید و پرچمدار اسلام ، علىّ (علیه السلام)را در تنگناى سختى قرار داد از مصادیق این آیه شمردهاند .(1).
1) « تفسیر طَبَرِىّ » ، جلد 6 ، صفحه 184 .
55 اِنَّما وَلِيُّكُمُ اللّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذینَ امَنُوا الَّذینَ يُقیمُونَ الصَّلوةَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكوةَ وَ هُمْ راكِعُونَ
سرپرست و رهبر شما تنها خدا است و پیامبر او و آنها كه ایمان آوردهاند و نماز را برپا مىدارند و در حالرکوع زکاتمىپردازند.
در تفسیر مجمع البیان و كتب دیگر از « عبدالله بن عبّاس » چنین نقل شده : كه روزى در كنار چاه زمزم نشسته بود و براى مردم از قول پیامبر صلىاللهعلیهوآله حدیث نقل مىکرد ، ناگهان مردى كه عمامهاى بر سر داشت و صورت خود را پوشانیده بود نزدیك آمد و هر مرتبه كه ابن عباس از پیغمبر اسلام صلىاللهعلیهوآله حدیث نقل مىکرد او نیز با جمله« قالَ رَسُولَاللّه» حدیث دیگرى از پیامبر صلىاللهعلیهوآله نقل مىنمود .
او را قسم داد تا خود را معرفى كند ، او صورت خود را گشود و صدا زد : اى مردم ! هر
کس مرا نمىشناسد بداند من ابوذر غِفارِىّ هستم با این گوشهاى خودم از رسول خدا صلىاللهعلیهوآله شنیدم و اگر دروغ مىگویم هر دو گوشم كر باد و با این چشمان خود این جریان را دیدم و اگر دروغ مىگویم هر دو كور باد ، كه پیامبر صلىاللهعلیهوآله فرمود : « عَلِىٌّ قائِدُ الْبَرَرَةِ وَ قاتِلُ الْكَفَرَةِ مَنْصُورٌ مَنْ نَصَرَهُ مَخْذُولٌ مَنْ خَذَلَهُ : علىّ (علیه السلام)پیشواى نیکان است و كشنده كافران ، هر كس او را يارى كند خدا ياریش خواهد كرد و هر كس دست از ياریش بردارد خدا دست از يارى او برخواهد داشت » .
سپس ابوذرّ اضافه كرد : اى مردم روزى از روزها با رسول خدا صلىاللهعلیهوآله در مسجد نماز مىخواندم ، سائلى وارد مسجد شد و از مردم تقاضاى كمك كرد ، ولى كسى چیزى به او نداد ، او دست خود را به آسمان بلند كرد و گفت : خدایا تو شاهد باش كه من در مسجد رسول تو تقاضاى كمك كردم ولى كسى جواب مساعد به من نداد ، در همین حال على كه در حال رکوع بود با انگشت كوچك دستراست خود اشاره كرد. سائل نزدیك آمد و انگشتر را از دست آن حضرت بیرون آورد ، پیامبر صلىاللهعلیهوآله كه در حال نماز بود این جریان را
مشاهده كرد ، هنگامى كه از نماز فارغ شد ، سر را به سوى آسمان بلند كرد و چنین گفت : « خداوندا ! برادرم موسى از تو تقاضا كرد كه روح او را وسیع گردانى و كارها را بر او آسان سازى و گره از زبان او بگشایى تا مردم گفتارش را درك كنند و نیز موسى درخواست كرد هارون را كه برادرش بود وزیر و ياورش قرار دهى و به وسیله او نیرویش را زیاد كنى و درکارهایش شریك سازى. خداوندا ! من محمّد پیامبر و برگزیده توام، سینه مرا گشادهکن و كارها را بر من آسان ساز ، از خاندانم علىّ (علیه السلام) را وزیر من گردان تا به وسیلهاو، پشتم قوىّ و محکم گردد » .
ابوذرّ مىگوید : هنوز دعاى پیامبر صلىاللهعلیهوآله پایان نیافته بودکه جَبْرَئیل نازل شد و به پیامبر صلىاللهعلیهوآله گفت : « بخوان » ، پیامبر صلىاللهعلیهوآله فرمود : « چه بخوانم » ، گفت : « بخوان ؛ اِنَّما وَلِيُّكُمُ اللّهُ ... » .
البتّه این شأن نزول از طرق مختلف ( چنانکه خواهد آمد ) نقل شده كه گاهى در جزئيّات و خصوصيّات مطلب باهم تفاوتهایى دارند ولى اساس و عصاره همه يکى است .
این آیه با كلمه « اِنَّما » كه در لغت عرب به معنى انحصار مىآید شروع شده و مىگوید : « ولىّ و سرپرست و متصرّف در امور شما سه كس است : خدا و پیامبر و كسانى كه ایمان آوردهاند و نماز را برپا مىدارند و در حال رکوع زکات مىدهند » ( اِنَّما وَلِيُّكُمُ اللّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذینَامَنُواالَّذینَ يُقیمُونَالصَّلوةَ وَ يُؤْتُونَالزَّكوةَ وَ هُمْراكِعُونَ ).
شكّ نیست كه رکوع در این آیه به معنى رکوع نماز است ، نه به معنى خضوع ، زیرا در عرف شرع و اصطلاح قرآن ، هنگامى كه رکوع گفته مىشود به همان معنى معروف آن يعنى رکوع نماز است و علاوه بر شأن نزول آیه و روایات متعدّدى كه در زمینه انگشتر بخشیدن علىّ (علیه السلام) در حال رکوع وارد شده و مشروحا بیان خواهیم كرد ، ذکر جمله «يُقیمُونَالصَّلوةَ» نیز شاهد بر این موضوع است و ما در هیچ مورد در قرآن نداریم كه تعبیر شده باشد كه زکات را با خضوع بدهید ، بلکه باید بااخلاص نيّت و عدم منّت داد .
همچنین شك نیست كه كلمه « وَلِىّ » در آیه به معنى دوست و يا ناصر و ياور نیست زیرا ولایت به معنى دوستى و يارى كردن مخصوص كسانى نیست كه نماز مىخوانند و در حال رکوع زکات مىدهند ، بلکه يك حکم عمومى است كه همه مسلمانان را دربرمىگیرد ، همه مسلمین باید يکدیگر را دوست بدارند و يارى كنند حتّى آنهایى كه زکات بر آنها واجب نیست و اصولاً چیزى ندارند كه زکات بدهند ، تا چه رسد به اینکه بخواهند در حال رکوع زکاتى بپردازند ، آنها هم باید دوست و يار و ياور يکدیگر باشند .
از اینجا روشن مىشود كه منظور از « وَلِىّ » در آیه فوق وِلايَت به معنى سرپرستى و تصرّف و رهبرى مادّى و معنوى است ، بهخصوص اینکه این وِلايَت در ردیف وِلايَت پیامبر صلىاللهعلیهوآله و وِلايَت خدا قرار گرفته و هر سه با يك جمله ادا شده است .
و به این ترتیب ، آیه از آیاتى است كه به عنوان يك نصّ قرآنى دَلالَت بر وِلايَت و امامت علىّ (علیه السلام) مىکند .
ولى در اینجا بحثهاى مهمّى استکه باید بهطور جداگانه ، مورد بررسى قرار گیرد .
همانطور كه اشاره كردیم در بسیارى از كتب اسلامى و منابع اهلتسنّن، روایات متعددى دایر بر این كه آیه فوق در شأن علىّ نازل شده نقل گردیده كه در بعضى از آنها اشاره به مسأله بخشیدن انگشتر در حال رکوع نیز شده و در بعضى نشده و تنها به نزول آیه درباره علىّ قناعت گردیده است .
اینروایت را « ابنعباس » و « عَمّاریاسر » و « عبداللّهبن سلام » و « سَلَمَةُ بْن كُهَيْل » و « اَنَس بن مالك » و « عُقْبَة بن حکیم » و « عبدالله بن اُبَىّ » و « عبدالله بن غالب » و « جابر بن عبدالله انصارى » و « ابوذر غِفارى » نقل كردهاند .(1)
1) بهکتاب « اِحْقاقُالحق » جلد 2 صفحه 399 تا 410 مراجعه شود .
و علاوه بر ده نفر كه در بالا ذکر شد از خود على نیز این روایت در كتب اهل تسنّن نقل شده است .(1)
جالب اینکه در كتاب غايَةُالْمَرام تعداد 24 حدیث در این باره از طرق اهلتسنّن و 19 حدیث از طرق شیعه نقل كرده است .(2)
کتابهاى معروفى كه این حدیث در آن نقل شده از سى كتاب تجاوز مىکند كه همه از منابع اهل تسنّن است ، از جمله مُحِبُّ الدّين طَبَرى در ذخایر العُقْبى صفحه 88 و علامه قاضى شَوْكانِىّ در تفسیر فتح القدیر جلد دوم صفحه 50 و در جامع الاصول جلد نهم صفحه 478 و در اسباب النزول واحدى صفحه 148 و در لُبابُ النُّقُول سُيُوطِىّ صفحه 90 و در .
تذکرة سِبْط بن جَوْزِىّ صفحه 18 و در نور الابصار شَبْلَنْجِىّ صفحه 105 و در تفسیر طبرى صفحه 165 و در كتاب الکافِى الشّافِ ابن حَجَر عَسْقَلانِىّ صفحه 56 و در مَفاتیح الغَيْب رازى جلد سوم صفحه 431 و در تفسیر دُرُّالْمَنْثُور جلد 2 صفحه 393 و در كتاب كَنْزُالعُمّال جلد 6 صفحه 391 و مُسْنَدابن مَرْدَوَيْه و مُسْنَدابن الشیخ و علاوه بر اینها در صحیح نِسائِىّ و كتاب المَجْمَع بین الصِّحاح السِّتَة و كتابهاى متعدّد دیگرى این احادیث آمده است .(1)
با اینحال چگونه مىتوان اینهمه احادیث را نادیده گرفت ، در حالى كه در شأن نزول آیات دیگر به يك يا دو روایت قناعت مىکنند ، اما گویا تعصّب اجازه نمىدهد كه اینهمه روایات و اینهمه گواهى دانشمندان درباره شأن نزول آیه فوق مورد توجّه قرار گیرد .د.
1) براى اطلاعبیشتر بهکتاب «اِحْقاقُ الْحَقِّ» جلد2، «الغدیر» جلد2و«المُراجِعات»مراجعه شود.
و اگر بنا شود در تفسیر آیهاى از قرآن اینهمه روایات نادیده گرفته شود ما باید در تفسیر آیات قرآنى اصولاً به هیچ روایتى توجّه نکنیم ، زیرا درباره شأن نزول كمتر آیهاى از آیات قرآن این همه روایت وارد شده است.
جمعى از برادران اهل تسننّ اصرار دارند كه ایرادهاى متعدّدى به نزول این آیه در مورد علىّ (علیه السلام) و همچنین به تفسیر « وِلايَت » به عنوان « سرپرستى و تصرّف و امامت » بنمایند كه ما ذیلاً مهمترین آنها را عنوان كرده و مورد بررسى قرار مىدهیم :
1 - از جمله اشکالاتى كه نسبت به نزول آیه فوق در مورد علىّ (علیه السلام) گرفتهاند این است كه آیه با توجّه به كلمه « اَلَّذین » كه براى جمع است ، قابل تطبیق بر يکفرد نیست و به عبارت دیگر آیه مىگوید : « وَلِىّ » شما آنهایى هستند كه نماز را برپا مىدارند و در حال رکوع زکات مىدهند ، این عبارت چگونه بر يك شخص مانند علىّ (علیه السلام) قابل تطبیقاست؟
پاسخ: در ادبیات عرب مکرر دیده مىشود كه از مفرد به لفظ جمع ، تعبیر آورده شده است از جمله در آیه مُباهَلَة مىبینیم كه كلمه « نِسائَنا » به صورت جمع آمده در صورتى كه منظور از آن طبق شأن نزولهاى متعدّدى كه وارد شده فاطمه زهرا علیهاالسلام است و همچنین «اَنْفُسَنا» جمع است در صورتى كه از مردان غیر از پیغمبر كسى جز علىّ (علیه السلام) در آن جریان نبود و در آیه 172 سوره آل عمران در داستان جنگ احد مىخوانیم :
« اَلَّذینَ قالَ لَهُمُ النّاسُ اِنَّ النّاسَ قَدْ جَمَعُوا لَكُمْ فَاخْشَوْهُمْ فَزادَهُمْ ایمانا » .
و همانطور كه در تفسیر این آیه در جلد سوّم ذکر كردیم بعضى از مفسّران شأن نزول آن را درباره نَعیم بن مسعود كه يك فرد بیشتر نبود مىدانند .
و همچنین در آیه 52 سوره مائده مىخوانیم : « يَقُولُونَ نَخْشى اَنْ تُصیبَنا دائِرَةٌ » در حالى كه آیه در مورد عبداللّه بن اُبَىّ وارد شده است كه تفسیر آن گذشت و همچنین در آیه اوّل سوره ممتحنه و آیه 8 سوره منافقون و 215 و 274 سوره بقره تعبیراتى دیده مىشود
که عموما به صورت جمع است ، ولى طبق آنچه در شأن نزول آنها آمده منظور از آن يك فرد بوده است .
این تعبیر يا به خاطر این است كه اهميّت موقعيّت آن فرد و نقش مؤثّرى كه در این كار داشته روشن شود و يا به خاطر آن است كه حکم در شکل كلّى عرضه شود ، اگر چه مصداق آن منحصر به يك فرد بوده باشد ، در بسیارى از آیات قرآن ضمیر جمع به خداوند كه احد و واحد است به عنوان تعظیم گفته شده است .
البتّه انکار نمىتوان كرد كه استعمال لفظ جمع در مفرد به اصطلاح ، خلاف ظاهر است و بدون قرینه جایز نیست، ولى با وجود آنهمه روایاتى كه در شأن نزول آیه وارد شده است ، قرینه روشنى بر چنین تفسیرى خواهیم داشت و حتّى در موارد دیگر به كمتر از این قرینه نیز قناعت مىشود .
2 - فخر رازى و بعضى دیگر از متعصّبان ایراد كردهاند كه علىّ (علیه السلام) با آن توجّه خاصّى
که در حال نماز داشت و غرق در مناجات پروردگار بود ( تا آنجا كه معروف است پیکان تیر از پایش بیرون آوردند و توجّه پیدا نکرد ) چگونه ممکن است صداى سائلى را شنیده و به او توجّه پیدا كند ؟
پاسخ - آنها كه این ایراد را مىکنند از این نکته غفلت دارند كه شنیدن صداى سائل و به كمك او پرداختن توجّه به خویشتن نیست ، بلکه عین توجّه به خدا است ، علىّ در حال نماز از خود بیگانه بود نه از خدا و مىدانیم بیگانگى از خلق خدا بیگانگى از خدا است و به تعبیر روشنتر : پرداختن زکات در نماز انجام عبادت در ضمن عبادت است ، نه انجام يك عمل مباح در ضمن عبادت و باز به تعبیر دیگر آنچه با روح عبادت سازگار نیست ، توجّه به مسائل مربوط به زندگى مادّى و شخصى است و اما توجّه به آنچه در مسیر رضاى خدا است ، كاملاً با روح عبادت سازگار است و آن را تأکید مىکند ، ذکر این نکته نیز لازم است كه معنى غرق شدن در توجّه به خدا این نیست كه انسان بىاختیار احساس خود را از دست
بدهد بلکه با اراده خویش توجّه خود را از آنچه در راه خدا و براى خدا نیست برمىگیرد.
3 - اشکال دیگرى كه به آیه كردهاند در مورد معنى كلمه « وَلِىّ » است كه آن را به معنى دوست و يارى كننده و امثال آن گرفتهاند نه به معنى متصرّف و سرپرست و صاحب اختیار .
پاسخ - همانطور كه در تفسیر آیه در بالا ذکر كردیم كلمه « وَلِىّ » در اینجا نمىتواند به معنى دوست و يارى بوده باشد ، زیرا این صفت براى همه مؤمنان ثابت است نه مؤمنان خاصّى كه در آیه ذکر شده كه نماز را برپا مىدارند و در حال رکوع زکات مىدهند و به عبارت دیگر دوستى و يارى كردن ، يك حکم عمومى است ، در حالى كه آیه ناظر به بیان
یك حکم خصوصى مىباشد و لذا بعد از ذکر ایمان ، صفات خاصى را بیان كرده است كه مخصوص به يك فرد مىشود .
4 - مىگویند على (علیه السلام) چه زکات واجبى بر ذِمّه داشت با اینکه از مال دنیا چیزى براى خود فراهم نساخته بود و اگر منظور صدقه مستحبّ است كه به آن زکات گفته نمىشود ؟
پاسخ - اولاً به گواهى تواریخ علىّ (علیه السلام) از دسترنج خود اموال فراوانى تحصیل كرد و در راه خدا داد تا آنجا كه مىنویسند هزار برده را از دسترنج خود آزاد نمود ، به علاوه سهم او از غنایم جنگى نیز قابل ملاحظه بود ، بنابراین اندوخته مختصرى كه زکات به آن تعلق گیرد و يا نخلستان كوچکى كه واجب باشد زکات آن را بپردازد چیز مهمّى نبوده است كه على (علیه السلام) فاقد آن باشد و این را نیز مىدانیم كه فوريّت وجوب پرداخت زکات « فوريّت عرفى » است كه با خواندن يك نماز منافات ندارد.
ثانیا : اطلاق زکات بر « زکات مستحبّ » در قرآن مجید فراوان است ، در بسیارى از سورههاى مكّى كلمه « زَكات » آمده كه منظور از آن همان زکات مستحبّ است ، زیرا وجوب زکات مسلّما بعد از هجرت پیامبر صلىاللهعلیهوآله به مدینه ، بوده است ( آیه 3 سوره نمل و آیه 39 سوره روم و 4 سوره لقمان و 7 سوره فصلت و غیر اینها ) .
5 - مىگویند : ما اگر ایمان به خلافت بلافصل على (علیه السلام) داشته باشیم بالاخره باید
قبول كنیم كه مربوط به زمان بعد از پیامبر صلىاللهعلیهوآله بوده ، بنابراین علىّ (علیه السلام) در آن روز « وَلِىّ » نبود و به عبارت دیگر وِلايَت در آن روز براى او « بِالْقُوَّه » بود نه « بِالْفِعْلِ » در حالى كه ظاهر آیه ولایت « بِالْفِعْلِ » را مىرساند .
پاسخ - در سخنان روزمَرّه در تعبیرات ادبى بسیار دیده مىشود كه اسم يا عنوانى به افرادى گفته مىشود كه آن را بِالْقُوَّة دارند مثلاً انسان در حال حیات خود وصيّت مىکند و
کسى را به عنوان « وَصِىّ » خود و « قَيِّم » اطفال خویش تعیین مىنماید و از همان وقت عنوان وَصِىّ و قَيِّم به آن شخص گفته مىشود ، در حالى كه طرف هنوز در حیات است و نمرده است ، در روایاتى كه در مورد على (علیه السلام) از پیامبر صلىاللهعلیهوآله در طرق شیعه و سنّى نقل شده مىخوانیم كه پیامبر صلىاللهعلیهوآله او را « وَصِىّ » و « خلیفه » خود خطابکرده در حالىکه هیچیك از این عناوین در زمان پیامبر صلىاللهعلیهوآله نبود ، در قرآن مجید نیز اینگونه تعبیرات دیده مىشود از جمله در مورد زکریا مىخوانیم كه از خداوند چنین تقاضا كرد :
« هَبْ لى مِنْ لَدُنْكَ وَلِيّا يَرِثُنى وَ يَرِثُ مِنْ الِ يَعْقُوبَ » (1). در حالى كه مسلّم است منظور از « وَلِىّ » در اینجا سرپرستى براى بعد از مرگ او منظور بوده است ، بسیارى از افراد جانشین خود را در حیات خود تعیین مىکنند و از همان زمان نام جانشین بر او مىگذارند با اینکه جنبه بِالْقُوَّة دارد .
6 - مىگویند : چرا علىّ (علیه السلام) با این دلیل روشن شخصا استدلال نکرد ؟
پاسخ - همانطور كه در ضمن بحث پیرامون روایات وارده در شأن نزول آیه خواندیم اینحدیث در كتب متعدّد از خود على (علیه السلام) نیز نقل شده است از جمله در مُسْنَد « اِبْن مَرْدَوَيْه » و « ابى الشیخ » و « كَنْزُالعُمّال » و این در حقیقت به منزله استدلال حضرت است به این آیه شریفه . .
1) « 5 / مریم » .
در كتاب نفیس « اَلْغَدیر » از كتاب « سُلَيْم بن قَيْس هِلالِىّ » حدیث مفصّلى نقل مىکند كه علىّ (علیه السلام) در میدان صِفّين در حضور جمعيّت براى اثبات حقّانيّت خود دلایل متعددى آورد از جمله استدلال به همین آیه بود .(1)
و در كتاب غايَةُ الْمَرام از ابوذرّ چنین نقل شده كه على (علیه السلام) روز شُورى نیز به همین آیه استدلال كرد .(2)
7 - مىگویند : این « تفسیر » با آیات قبل و بعد سازگار نیست، زیرا در آنها وِلايَت به معنى « دوستى » آمده است .
پاسخ - بارها گفتهایم آیات قرآن چون تدریجا و در وقایع مختلف نازل گردیده همیشه پیوند با حوادثى دارد كه در زمینه آن نازل شده است و چنان نیست كه آیات يك سوره يا .
آیاتى كه پشت سر هم قرار دارند همواره پیوند نزدیك از نظر مفهوم و مُفاد داشته باشند لذا بسیار مىشود كه دو آیه پشت سر هم نازل شده اما در دو حادثه مختلف بوده و مسیر آنها بهخاطر پیوند با آن حوادث از يکدیگر جدا مىشود .
باتوجه بهاینکه آیه « اِنَّما وَلِيُّكُمُ اللّهُ » به گواهى شأن نزولش در زمینه زکات دادن علىّ (علیه السلام) در حال رکوع نازل شده و آیات گذشته و آینده همانطور كه خواندیم و خواهیم خواند در حوادث دیگرى نازل شده است نمىتوانیم روى پیوند آنها زیاد تکیه كنیم .
به علاوه آیه مورد بحث اتفاقا تناسب با آیات گذشته و آینده نیز دارد زیرا در آنها سخن از ولایت به معنى يارى و نصرت و در آیه مورد بحث سخن از ولایت به معنى رهبرى و تصرّف مىباشد و شكّ نیست كه شخص ولىّ و سرپرست و متصرّف ، يار و ياور پیروان خویش نیز خواهد بود . به عبارت دیگر يار و ياور بودن يکى از شؤن وِلايَت مُطْلَقَة است .
8 - مىگویند : انگشترى با آن قیمت گزاف كه در تاریخ نوشتهاند ، علىّ (علیه السلام) از كجا
آورده بود ؟ به علاوه پوشیدن انگشترى با این قیمت فوق العاده سنگین اسراف محسوب نمىشود ؟ آیا اینها دلیل بر عدم صحّت تفسیر فوق نیست ؟
پاسخ - مبالغههایى كه درباره قیمت آن انگشتر كردهاند به كُلّى بىاساس است و هیچگونه دلیل قابل قبولى بر گرانقیمت بودن آن انگشتر نداریم و اینکه در روایت ضعیفى قیمت آن معادل خراج شام ذکر شده به افسانه شبیهتر است تا واقعيّت و شاید براى بىارزش نشان دادن اصل مسأله جعل شده است و در روایات صحیح و معتبر كه در زمینه شأن نزول آیه ذکر كردهاند اثرى از این افسانه نیست ، بنابراین نمىتوان يك واقعيّت تاریخى را با اینگونه سخنان پرده پوشى كرد .
56 وَ مَنْ يَتَوَلَّ اللّهَ وَ رَسُولَهُ وَ الَّذینَ امَنُوا فَاِنَّ حِزْبَ اللّهِ هُمُ الْغالِبُونَ
و كسانىکه ولایتخدا و پیامبر او و افراد باایمان را بپذیرند ( پیروزند زیرا ) حزب و جمعيّت خدا پیروز مىباشد .
این آیه تکمیلى براى مضمون آیه پیش است و هدف آن را تأکید و تعقیب مىکند و به مسلمانان اعلام مىدارد كه : « كسانى كه ولایت و سرپرستى و رهبرى خدا و پیامبر صلىاللهعلیهوآله و افراد باایمانى را كه در آیه قبل به آنها اشاره شد بپذیرند پیروز خواهند شد ، زیرا آنها در حزب خدا خواهند بود و حزب خدا پیروز است » ( وَ مَنْ يَتَوَلَّ اللّهَ وَ رَسُولَهُ وَ الَّذینَ امَنُوا فَاِنَّ حِزْبَ اللّهِ هُمُ الْغالِبُونَ ) .
در این آیه قرینۀ دیگرى بر معنى وِلايَت كه در آیه پیش اشاره شد يعنى « سرپرستى و رهبرى و تصرّف » دیده مىشود ، زیرا تعبیر به « حِزْبُ اللّه » و « غلبه آن » مربوط به حکومت اسلامى است ، نه يك دوستى ساده و عادى و این خود مىرساند كه وِلايَت در آیه به معنى سرپرستى و حکومت و زمامدارى اسلام و مسلمین است ، زیرا در معنى حزب يك نوع تشكّل و همبستگى و اجتماع براى تأمین اهداف مشترك افتاده است .
باید توجّه داشت كه مراد از « الَّذینَ امَنُوا » در این آیه ، همه افراد باایمان نیستند بلکه
کسى است كه در آیه قبل با اوصاف معینى به او اشاره شد .
آیا منظور از پیروزى « حِزْبُ اللّه » كه در این آیه به آن اشاره شده ، تنها پیروزى معنوى است يا هر گونه پیروزى مادّى و معنوى را شامل مىشود ؟
شكّ نیست كه اطلاق آیه دلیل بر پیروزى مطلق آنها در تمام جبههها است و به راستى اگر جمعیتى جزء حزب اللّه باشند يعنى ایمان محکم و تقوا و عمل صالح و اتّحاد و همبستگى كامل و آگاهى و آمادگى كافى داشته باشند بدون تردید در تمام زمینهها پیروز خواهند بود و اگر مىبینیم مسلمانان امروز به چنان پیروزى دست نیافتهاند ، دلیل آن روشن است ، زیرا شرایط عضويّت در حزب اللّه كه در بالا اشاره شد در بسیارى از آنها دیده نمىشود و به همین دلیل قدرتها و نیروهایى را كه براى عقب نشاندن دشمن و حلّ مشکلات اجتماعى باید مصرف كنند غالبا براى تضعیف يکدیگر به كار مىبرند .
درآیه 22 سوره مُجادِلَة نیز به قسمتى از صفات حزب اللّه اشاره شدهاست، كهبهخواست
خدا در تفسیر آن سوره خواهد آمد .
57 ياآاَيُّهَا الَّذینَ امَنُوا لا تَتَّخِذُوا الَّذینَ اتَّخَذُوا دینَكُمْ هُزُوا وَ لَعِبا مِنَ الَّذینَ اُوتُو الْكِتابَ مِنْ قَبْلِكُمْ وَ الْكُفّارَ اَوْلِياآءَ وَ اتَّقُوا اللّهَ اِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنینَ
اى كسانىکه ایمان آوردهاید، افرادى كه آیین شما را به باد استهزاء و بازى مىگیرند از اهل كتاب و مشرکان ، دوست و تکیه گاه خود انتخاب نکنید و از خدا بپرهیزید اگر ایمان دارید .
« هُزُوْ » به معنى سخنان يا حرکات مسخرهآمیزى است كه براى بىارزش نشان دادن موضوعى انجام مىشود . و به طورى كه « راغب » در كتاب « مفردات » مىگوید : بیشتر به
شوخى و استهزایى گفته مىشود كه در غیاب و پشت سر دیگرى انجام مىگیرد ، اگرچه گاهىهم بهشوخىها و مسخرههایى كه در حضور انجام مىگیرد به طور نادر اطلاق مىشود .
« لَعِب » معمولاً به كارهایى گفته مىشود كه غرض صحیحى در انجام آن نیست و يا
اصلاً بىهدف انجام مىگیرد و بازى كودکان را كه لَعِب مىنامند نیز از همین نظر است .
58 وَ اِذا نادَيْتُمْ اِلَى الصَّلوةِ اتَّخَذُوها هُزُوا وَ لَعِبا ذلِكَ بِاَنَّهُمْ قَوْمٌ لا يَعْقِلُونَ
آنها هنگامى كه ( اذان مىگویید و مردم را ) به نماز مىخوانید آن را به مسخره و بازى مىگیرند ، این به خاطر آن است كه آنها جمعى هستند كه درك نمىکنند .
هر ملّتى در هر عصر و زمانى براى برانگیختن عواطف و احساسات افراد خود و دعوت آنها به وظایف فردى و اجتماعى شعارى داشته است و این موضوع در دنیاى امروز به صورت گستردهترى دیده مىشود .
مسیحیان در گذشته و امروز با نواختن صداى ناموزون ناقوس پیروان خود را به كلیسا دعوت مىکنند ، ولى در اسلام براى این دعوت از شعار اذان استفاده مىشود ، كه به مراتب رساتر و مؤثّرتر است ، جذّابيّت و كشش این شعار اسلامى به قدرى است كه به قول
نویسندۀ « تفسیرالمَنار »، بعضى از مسیحیان متعصّب هنگامى كه اذان اسلامى را مىشنوند ، به عمق و عظمت تأثیر آن در روحیه شنوندگان اعتراف مىکنند .
سپس نامبرده نقل مىکند كه در يکى از شهرهاى مصر جمعى از نصارى را دیدهاند كه به هنگام اذان مسلمین اجتماع كرده تا این نغمه آسمانى را بشنوند .
چه شعارى از این رساتر كه با نام خداى بزرگ آغاز مىگردد و به وحدانيّت و يگانگى آفریدگار جهان و گواهى به رسالت پیامبر او اوج مىگیرد و با دعوت به رستگارى و فلاح و
عمل نیك و نماز و ياد خدا پایان مىپذیرد ، از نام خدا « اللّه » شروع مىشود و با نام خدا « اللّه» پایان مىپذیرد ، جملهها موزون ، عبارات كوتاه ، محتویات روشن، مضمونسازنده و آگاه كننده است. و لذا در روایات اسلامى روى مسأله اذان گفتن تأکید زیادى شده است در حدیث معروفى از پیامبر صلىاللهعلیهوآله نقل شده كه اذانگویان در روز رستاخیز از دیگران به اندازه يك سر و گردن بلندترند .
این بلندى در حقیقت همان بلندى مقام رهبرى و دعوت كردن دیگران بهسوى خدا و به سوى عبادتى همچون نماز است .
صداى اذان كه به هنگام نماز در مواقع مختلف از مَأْذَنَه شهرهاى اسلامى طنین افکن مىشود ، مانند نداى آزادى و نسیم حیات بخش استقلال و عظمت گوشهاى مسلمانان راستین را نوازش مىدهد و بر جان بدخواهان رعشه و اضطراب مىافکند و يکى از رموز بقاى اسلام است ، شاهد این گفتار اعتراف صریح يکى از رجال معروف انگلستان است كه در برابر جمعى از مسیحیان چنین اظهار مىداشت : «تا هنگامى كه نام محمّد در مَأْذَنَهها بلند است و كعبه پابرجا است و قرآن رهنما و پیشواى مسلمانان است امکان ندارد پایههاى سیاست ما در سرزمینهاى اسلامى استوار و برقرار گردد » .
امّا بیچاره و بینوا بعضى از مسلمانان كه گفته مىشود اخیرا این شعار بزرگ اسلامى را كه سندىاست بر ایستادگى آیین و فرهنگ آنان در برابر گذشت قرون و اعصار ، از
دستگاههاى فرستنده خود برداشته و به جاى آن برنامههاى مبتذلى گذاشتهاند ، خداوند آنها را هدایت كند و به صفوف مسلمانان بازگرداند .
بدیهى است همانطور كه باطن اذان و محتویات آن زیبا است، باید كارى كرد كه به صورتى زیبا و صداى خوب ادا شود ، نه اینکه حسن باطن به خاطر نامطلوبى ظاهر آن
پایمال گردد .
در پارهاى از روایات كه از طرق اهل تسنّن نقل شده مطالب شگفت انگیزى در مورد تشریع اذان دیده مىشود كه با منطقهاى اسلامى سازگار نیست از جمله اینکه نقل كردهاند كه : پیامبر صلىاللهعلیهوآله به دنبال درخواست اصحاب كه نشانهاى براى اعلام وقت نماز قرار داده شود با دوستان خود مشورت كرد و هر كدام پیشنهادى از قبیل برافراشتن يك پرچم مخصوص ، يا روشن كردن آتش ، يا زدن ناقوس مطرح كردند ، ولى پیامبر صلىاللهعلیهوآله هیچکدام را
نپذیرفت ، تا اینکه « عبداللّه بن زید » و « عمر بن خَطّاب » در خواب دیدند كه شخصى به آنها دستور مىدهد براى اعلام وقت نماز اذان بگویند و اذان را به آنها ياد داد و پیامبر صلىاللهعلیهوآله آن را پذیرفت .(1)ولى این روایتساختگى و توهینى به مقام شامخ پیامبر صلىاللهعلیهوآله محسوب مىشود ، كه به جاى تکیه بر وحى كردن ، روى خوابهاى افراد تکیه كند و مبانى دستورات دین خود را بر خواب افراد قرار دهد، بلکه همانطور كه در روایات اهلبیت علیهمالسلام وارد شده است اذان از طریق وحى به پیامبر صلىاللهعلیهوآله تعلیم داده شد .
امام صادق (علیه السلام)مىفرماید : « هنگامى كه جَبْرَئیل اذان را آورد ، سر پیامبر صلىاللهعلیهوآله بر دامان على (علیه السلام) بود ، جبرئیل اذان و اقامه را به پیامبر صلىاللهعلیهوآله تعلیم داد ، هنگامى كه پیامبر صلىاللهعلیهوآله سر خود را برداشت ، از على (علیه السلام) سؤال كرد : « آیا صداى اذان جبرئیل را .
1) « تفسیر قُرْطُبى » .
شنیدى ؟ » عرض كرد : « آرى » . پیامبر صلىاللهعلیهوآله بار دیگر پرسید : « آیا آن را به خاطر سپردى ؟ » گفت : « آرى » ، پیامبر صلىاللهعلیهوآله فرمود : « بِلال را ( كه صداى رسایى داشت ) حاضر كن و اذان و اقامه را به او تعلیم ده » ، على (علیه السلام) بِلال را حاضر كرد و اذان را به او تعلیم داد .(1)
براى توضیح بیشتر در این زمینه مىتوانید به كتاب « النَصّ و الاَجْتِهاد » صفحه 128 مراجعه كنید .
59 قُلْ ياآ اَهْلَ الْكِتابِ هَلْ تَنْقِمُونَ مِنّا اِلاّ اَنْ امَنّا بِاللّهِ وَ ماآ اُنْزِلَاِلَيْنا وَ ماآ اُنْزِلَ مِنْقَبْلُ وَ اَنَّ اَكْثَرَكُمْ فاسِقُونَ
بگو اى اهل كتاب آیا به ما خرده مىگیرید ؟ ( مگر ما چه كردهایم ) جز اینکه به خداوند يگانه و به آنچه بر ما نازل شده و بهآنچه پیش از این نازل گردیدهاست ایمان .
1) « وسایل » ، جلد 4 ، صفحه 612 .
آوردهایم و این به خاطر آن است كه بیشتر شما از راه حقّ بدر رفتهاید ( و لذا حقّ در نظر شما نازیباست ) .
« تَنْقِمُون » از ماده « نَقْمَت » است كه در اصل به معنى انکار كردن چیزى است به زبان و يا به وسیله عمل و مجازات نمودن .
این آیه در حقیقت اشاره به گوشهاى دیگر از لجاجتها و تعصّبهاى بىمورد يهود مىکند كه براى غیر خود و غیر آیین تحریف شده خویش هیچگونه ارزشى قائل نبودند و به خاطر همین تعصّب شدید ، حقّ در نظر آنها باطل و باطل در نظر آنان حقّ جلوه مىکرد .
و در پایان آیه جملهاى مىبینیم كه در حقیقت بیان علّت جمله قبل است این جمله مىگوید : « اگر شما توحید خالص و تسلیم در برابر تمام كتب آسمانى را بر ما ایراد مىگیرید به خاطر آن است كه بیشتر شما فاسق و آلوده به گناه شدهاید ، چون خود شما آلوده و منحرفید اگر كسانى پاك و بر جادّه حقّ باشند در نظر شما عیب
است » ( وَ اَنَّ اَكْثَرَكُمْ فاسِقُونَ ) .
اصولاً در محیطهاى آلوده كه اکثريّت آن را افراد فاسق و آلوده به گناه تشکیل مىدهند ، گاهى مقیاس حقّ و باطل آنچنان دگرگون مىشود كه عقیده پاك و عمل صالح ، زشت و قابل انتقاد مىگردد و عقاید و اعمال نادرست ، زیبا و شایسته تحسین جلوه مىکند ، این خاصيّت همان مسخ فکرى است كه بر اثر فرورفتن در گناه و خو گرفتن بهآن به انسان دست مىدهد .
ولى باید توجّه داشت كه آیه همه اهل كتاب را مورد انتقاد قرار نمىدهد ، بلکه حساب اقليّت صالح را با كلمه « اکثر » در اینجا نیز به دقّت جدا كرده است .
60 قُلْ هَلْ اُنَبِّئُكُمْ بِشَرٍّ مِنْ ذلِكَ مَثُوبَةً عِنْدَاللّهِ مَنْ لَعَنَهُ اللّهُ وَ غَضِبَ عَلَيْهِ وَ جَعَلَ مِنْهُمُ الْقِرَدَةَ وَ الْخَنازیرَ وَ عَبَدَ الطّاغُوتَ اُولآئِكَ شَرٌّ مَكانا وَ اَضَلُّ عَنْ سَواآءِ السَّبیلِ
بگو : آیا شما را از كسانى كه جایگاه و پاداششان بدتر از این است باخبر كنم ؟ كسانى
که خداوند آنها را از رحمت خود دور ساخته و مورد خشم قرار داده ( و مسخ كرده ) و از آنها میمونها و خوکهایى قرارداده و پرستشبت كردهاند موقعيّت و محلّ آنها بدتر است و از راه راست گمراه ترند .
« مَثُوبَة » و ثواب در اصل به معنى رجوع و بازگشت به حالت اوّل است و به هر گونه سرنوشت يا جزا ( پاداش و كیفر ) نیز گفته مىشود ولى غالبا در مورد پاداشهاى نیك به كار مىرود و گاهى به معنى مجازات نیز به كار رفته ، در آیه فوق مىتواند به معنى سرنوشت و يا به معنى جزا و كیفر بوده باشد. « سَواء » در لغت به معنى مساوات و اعتدال و برابرى است و اینکه جادّه مستقیم در آیه فوق « سَواءِ السَّبیلِ » گفته شده به خاطر آن است كه قسمتهاى آن برابر و دو طرف آن مساوى و هموار است و به هر روش معتدل و منظم و خالى از انحراف، راهراست گفته مىشود. در این آیه عقاید تحریف شده و اعمال نادرست اهل كتاب و كیفرهایى كه دامنگیر آنها گردیده است باوضع مؤمنانراستین و مسلمان مقایسه گردیده ،
تا معلوم شود كدامیك از دو دسته در خور انتقاد و سرزنش هستند و این يك پاسخ منطقى است كه براى متوجّه ساختن افراد لجوج و متعصّب به كار مىرود در این مقایسه چنین مىگوید : اى پیامبر به آنها بگو آیا ایمان به خداىیگانه و كتبآسمانى داشتن در خور سرزنش و ایراداست ، يا اعمال نارواى كسانى كه گرفتار آنهمه مجازات الهى شدند « به آنها بگو آیا شما را آگاه كنم از كسانىکه پاداش كارشان در پیشگاه خدا از این بدتر است » ( قُلْ هَلْ اُنَبِّئُكُمْ بِشَرٍّ مِنْ ذلِكَ مَثُوبَةً عِنْدَاللّهِ ). شكّ نیست كه ایمان به خدا و كتب آسمانى ، چیز بدى نیست و اینکه در آیه فوق آن را با اعمال و افکار اهل كتاب مقایسه كرده و مىگوید : « كدامیك بدتر است » در حقیقت يك نوع كنایه مىباشد ، همانطور كه گاهى مىبینیم فرد ناپاکى از فرد پاکى انتقاد مىکند ، او در جواب مىگوید : آیا پاکدامنان بدترند يا آلودگان؟ درباره معنى مسخ و تغییر چهره دادن بعضى از انسانها و اینکه آیا منظور از آن مسخ و دگرگون شدن چهره جسمانى است يا دگرگونى چهره فکرى و اخلاقى، به خواستخدا بهطورمشروح در ذیلآیه 163 سوره اعراف سخن خواهیم گفت .
61 وَ اِذا جاؤُكُمْ قالُوآا امَنّا وَ قَدْ دَخَلُوا بِالْكُفْرِ وَ هُمْ قَدْ خَرَجُوا بِه وَ اللّهُ اَعْلَمُ بِما كانُوا يَكْتُمُونَ
و هنگامىکه نزد شما مىآیند مىگویند ایمان آوردهایم ( امّا ) با كفر وارد مىشوند و با كفر خارج مىگردند و خداوند از آنچه كتمان مىکردند آگاهتر است .
چهرههاى حقّ به جانب و اظهار ایمان و همچنین پذیرش ظاهرى و ریاکارانهاى كه در برابر سخنان شما نشان مىدهند ، نباید شما را فریب دهد. و در پایان آیه به آنها اخطار مىکند كه با تمام این پردهپوشىها خداوند از آنچه آنها كتمان مىکنند ، آگاه و باخبر است .
62 وَ تَرى كَثیرا مِنْهُمْ يُسارِعُونَ فِى الاِْثْمِ وَ الْعُدْوانِ وَ اَكْلِهِمُ السُّحْتَ لَبِئْسَ ما كانُوا يَعْمَلُونَ
بسیارى از آنهارا مىبینى كه در گناه و تعدى و خوردن مال حرام بر يکدیگر سبقت مىجویند ، چه زشت است كارى كه انجام مىدهند .
یعنى آنچنان آنها در راه گناه و ستم گام برمىدارند كه گویا به سوى اهداف افتخارآمیزى پیش مىروند و بدون هیچگونه شرم و حیا ، سعى مىکنند از يکدیگر پیشى گیرند.
باید توجّه داشت كه كلمه « اِثْم » هم به معنى « كفر » آمده است و هم به معنى هر گونه « گناه » ، ولى چون در اینجا در مقابل « عُدْوان » قرار گرفته است ، بعضى از مفسّران آن را به معنى گناهانى كه زیان آن تنها متوجّه خود انسان مىشود تفسیر كردهاند ، برخلاف عُدْوان كه زیان آن به دیگران مىرسد ، این احتمال نیز هست كه ذکر « عُدْوان » بعد از ذکر « اِثْم » به اصطلاح از قبیل ذکر عامّ بعد از خاصّ و ذکر « اَكْلِ سُحْت » بعد از آنها از قبیل ذکر اَخَصّ بوده باشد .
به این ترتیب قبلاً آنها را به خاطر هر گونه گناه مذمّت مىکند و سپس روى دو گناه بزرگ به خاطر اهميّتى كه داشتهاند ، انگشت مىگذارد، يکى ستمگرى و دیگرى خوردن اموال حرام، اعم از رشوه و غیر آن .
کوتاه سخن اینکه : قرآن این دسته از منافقان اهل كتاب را ، به خاطر پردهدرى و جرئت و بىپروایى در برابر هر گونه گناه و به خصوص ستمگرى و بالاخصّ خوردن اموال نامشروع همانند رشوه و ربا و مانند آن مذمّت مىکند .
و در پایان آیه براى تأکید زشتى اعمال آنها مىگوید : « چه عمل زشت و ننگینى آنها انجام مىدهند » ( لَبِئْسَ ما كانُوا يَعْمَلُونَ ) .
از تعبیر كانُوا يَعْمَلُون چنین استفاده مىشود كه انجام این اعمال براى آنها جنبه اتّفاقى نداشته بلکه بر آن مداومت داشته و مکرّر مرتکب آن شدهاند .
63 لَوْلا يَنْهیهُمُ الرَّبّانِيُّونَ وَ الاَْحْبارُ عَنْ قَوْلِهِمُ الاِْثْمَ وَ اَكْلِهِمُ السُّحْتَ لَبِئْسَ ما كانُوا يَصْنَعُونَ
چرا دانشمندان نصارى و علماى يهود آنها را از سخنان گناهآمیز و خوردن مال حرام نهى نمىکنند ؟ چه زشت است عملى كه انجام مىدهند .
« رَبّانِيُّون » جمع « رَبّانِىّ » و در اصل از كلمه « رَبّ » گرفته شده و به معنى دانشمندانى است كه مردم را به سوى خدا دعوت مىکنند ، ولى در بسیارى از موارد این كلمه به علماى مذهبى مسیحى اطلاق مىشده است .
و « اَحْبار » جمع « حَبْر » به معنى دانشمندانى است كه اثر نیکى از خود در جامعه مىگذارند ، ولى در بسیارى از موارد به علماى يهود گفته مىشود .
ضمنا از اینکه در این آیه ذکرى از عُدْوان كه در آیه قبل بود دیده نمىشود ، بعضى استفاده كردهاند كه اثم به همان معناى وسیع كلمه است كه عُدْوان در آن درج است .
در این آیه برخلاف آیه گذشته تعبیر به « قَوْلِهِمُ الاِْثْم » شده است و این تعبیر ممکن است ، اشاره به این بوده باشد كه دانشمندان موظّفند مردم را هم از سخنان گناهآلود بازدارند و هم از اعمال گناه و يا اینکه « قَوْل » در اینجا به معنى اعتقاد است يعنى دانشمندان براى اصلاح يك اجتماع فاسد ، نخست باید افکار و اعتقادات نادرست آنها را
تغییر دهند ، زیرا تا انقلابى در افکار پیدا نشود ، نمىتوان انتظار اصلاحات عمیق در جنبههاى عملى داشت و به این ترتیب آیه ، راه اصلاح جامعه فاسد را كه باید ازانقلاب فکرى شروع شود به دانشمندان نشان مىدهد .
و در پایان آیه ، قرآن به همان شکل كه گناهکاران اصلىّ را مذمّت نمود ، دانشمندان ساکت و ترك كننده امر به معروف و نهى از منکر را مورد مذمّت قرار داده ، مىگوید : « چه زشت است كارى كه آنها انجام مىدهند » ( لَبِئْسَ ما كانُوا يَصْنَعُونَ ) .
و به این ترتیب روشن مىشود كه سرنوشت كسانى كه وظیفه بزرگ امر به معروف و نهى از منکر را ترك مىکنند ، به خصوص اگر از دانشمندان و علما باشند ، سرنوشت همان گناهکاران است و در حقیقت شریك جرم آنها محسوب مىشوند .
از ابن عبّاس مفسّر معروف نقل شده كه مىگفت : این آیه شدیدترین آیهاى است كه
دانشمندان وظیفه نشناس و ساکت را توبیخ و مذمّت مىکند .
بدیهى است این حکم اختصاصى به علماى خاموش و ساکت يهود و نصارى ندارد و تمام رهبران فکرى و دانشمندانى را كه به هنگام آلوده شدن مردم به گناه و سرعت گرفتن در راه
ظلم و فساد ، خاموش مىنشینند دربرمىگیرد ، زیرا حکم خدا درباره همگان يکسان است .
در حدیثى از امیر مؤمنان على مىخوانیم : كه در خطبهاى فرمود : « اقوام گذشته به این جهت هلاك و نابود گشتند كه مرتکب گناهان مىشدند و دانشمندانشان سکوت مىکردند و نهى از منکر نمىنمودند ، در این هنگام بلاها و كیفرهاى الهى بر آنها فرود مىآمد ، پس شما اى مردم ! امر به معروف كنید و نهى از منکر نمایید ، تا به سرنوشت آنها دچار نشوید » .(1)
و همین مضمون در نهج البلاغه در اواخر خطبه قاصِعَة ( خطبه 192 ) نیز آمده است . .
1) « نور الثقلین » ، جلد 1 ، صفحه 649 .
« فَاِنَّ اللّهَ سُبْحانَهُ لَمْ يَلْعَنِ الْقَرْنَ الْماضِىَ بَيْنَ اَيْدیكُمْ اِلاّلِتَرْكِهِمُ الاَْمْرَ بِالْمَعْرُوفِ وَالنَّهْىَ عَنِالْمُنْكَرِ فَلَعَنَالسُّفَهاءَلِرُكُوبِ الْمَعاصِىِّ وَ الْحُكَماءَ لِتَرْكِ التَّناهى : خداوند متعال مردم قرون پیشین را از رحمت خود دور نساخت مگر به خاطر اینکه امر به معروف و نهى از منکر را ترك گفتند ، عوامّ را به خاطر ارتکابگناه و دانشمندانرا بهخاطر ترك نهى از منکر مورد لعن خود قرار داد و از رحمت خویش دور ساخت».
قابل توجّه اینکه درباره توده مردم در آیه سابق تعبیر به يَفْعَلُون شده و در این آیه در مورد دانشمندان تعبیر به يَصْنَعُون و مىدانیم كه «يَصْنَعُون » از ماده « صُنْع » به معنى كارهایى است كه از روى دقّت و مهارت انجام مىگیرد ولى « يَعْمَلُون » از ماده « عمل » به هر گونه كار گفته مىشود اگرچه دقّتى در آن نباشد و این خود متضمّن مذمّت بیشترى است ، زیرا اگر مردم نادان و عوامّ كارهاى بدى انجام مىدهند ، قسمتى از آن به خاطر نادانى و بىاطّلاعى است ، ولى دانشمندى كه وظیفه خود را عمل نکند حساب شده ، آگاهانه و ماهرانه مرتکب خلاف شده است و به همین دلیل مجازات عالم از جاهل سنگینتر و سختتر است .
64 وَ قالَتِ الْيَهُودُ يَدُ اللّهِ مَغْلُولَةٌ غُلَّتْ اَيْدیهِمْ وَ لُعِنُوا بِما قالُوا بَلْ يَداهُ مَبْسُوطَتانِ يُنْفِقُ كَيْفَ يَشاآءُ وَ لَيَزیدَنَّ كَثیرا مِنْهُمْ ماآ اُنْزِلَ اِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ طُغْيانا وَ كُفْرا وَ اَلْقَيْنا بَيْنَهُمُ الْعَداوَةَ وَ الْبَغْضاآءَ اِلى يَوْمِ الْقِيمَةِ كُلَّما اَوْ قَدُوا نارا لِلْحَرْبِ اَطْفَاَهَا اللّهُ وَ يَسْعَوْنَ فِى الاَْرْضِ فَسادا وَ اللّهُ لا يُحِبُّ الْمُفْسِدینَ
و يهود گفتند دست خدا به زنجیر بسته است ، دستهایشان بسته باد و به خاطر این سخن از رحمت ( الهى ) دور شوند، بلکه هر دو دست ( قدرت ) او گشاده است هرگونه بخواهد مىبخشد و این آیات كه بر تو از طرف پروردگارت نازل شده بر طغیان و كفربسیارىازآنها مىافزاید و درمیان آنها عداوت و دشمنى تا روز قیامت افکندیم و هر زمان آتش جنگى افروختند آنرا خداوند خاموش ساخت و براى فساد در زمین تلاش مىکنند و خداوند مفسدان را دوست ندارد .
تاریخ نشان مىدهد كه يهود زمانى در اوج قدرت مىزیستند و بر قسمت مهمّى از دنیاى آباد آن زمان حکومت داشتند ، كه زمان داود و سلیمان بن داود را به عنوان نمونه مىتوان يادآور شد و در اعصار بعد نیز، قدرت آنها با نوسانهایى ادامهداشت ، ولى با ظهور اسلام مخصوصاً در محیط حجاز ستاره قدرت آنها افول كرد مبارزه پیامبر صلىاللهعلیهوآله با يهود « بنى النَّضیر » و « بنى قُرَيْظَة » و « يهود خَيْبَر » موجب نهایت تضعیف آنها گردید ، در این موقع بعضى از آنها با در نظر گرفتن قدرت و عظمت پیشین از روى استهزاء گفتند : « دست خدا به زنجیر بسته شد و به ما بخششى نمىکند » ( گوینده این سخن طبق نقل بعضى از مفسران « فَنْحاس بن عاذُورا » رئیس « بنى قَيْنَقاع » با « نَبّاش بن قَيْس » طبق نقل بعضى دیگر بوده است ) .
و ازآنجاکه بقيّه نیز به گفتار او راضى بودند ، قرآن این سخن را به همه آنها نسبت داده ، مىگوید : « يهود گفتند دست خدا به زنجیر بسته شده » ( قالَتِ الْيَهُودُ يَدُ اللّهِ مَغْلُولَةٌ ) .
باید توجّه داشت كه « يَد » در لغت عرب به معانى زیادى اطلاق مىشود كه يکى « دست » است و دیگرى « نعمت » و « قدرت » و « زمامدارى و حکومت » و « تسلّط » مىباشد . البتّه معنى اصلى همان دست مىباشد .
و از آنجا كه انسان بیشتر كارهاى مهمّ را با دست خود انجام مىدهد ، به عنوان كنایه در معانى دیگر به كار رفته است ، همانطور كه كلمه « دست » در زبان فارسى نیز چنین است .
از بسیارى از روایاتى كه از طریق اهلبیت علیهمالسلام به ما رسیده استفاده مىشود كه این آیه اشاره به اعتقادى است كه يهود درباره مسأله قضا و قدر و سرنوشت و تفویض داشتند و معتقد بودند كه در آغاز خلقت خداوند همه چیز را معيّن كرده و آنچه باید انجام بگیرد ، انجام گرفته است و حتّى خود او هم عملاً نمىتواند تغییرى در آن ایجاد كند .(1).
1) « نورالثقلین »،جلد1،صفحه649 و « تفسیر برهان »جلد1 صفحه 486 .
البته ذیل آیه ( بَلْ يَداهُ مَبْسُوطَتانِ ) به طورى كه خواهد آمد همان معنى اوّل را تأیید مىکند ولى معنى دوّم نیز مىتواند با معنى اول در يك مسیر قرار گیرد ، زیرا هنگامىکه زندگى يهود به هم خورد و ستاره اقبالشان غروب كرد معتقد بودند این يك سرنوشت است و سرنوشت را نمىتوان تغییر داد ، زیرا از آغاز همه این سرنوشتها تعیین شده و عملاً دست خدا بسته است. خداوند در پاسخ آنها نخست به عنوان نکوهش و مذمّت از این عقیده ناروا مىگوید : « دست آنها در زنجیر باد و به خاطر این سخن ناروا از رحمت خدا بهدور گردند » ( غُلَّتْ اَيْدیهِمْ وَ لُعِنُوا بِما قالُوا ) .
سپس براى ابطال این عقیده ناروا مىگوید : « هر دو دست خدا گشاده است و هر گونه بخواهد و به هر كس بخواهد مىبخشد » ( بَلْ يَداهُ مَبْسُوطَتانِ يُنْفِقُ كَيْفَ يَشاآءُ ) .
نه اجبارى در كار او هست ، نه محکوم جبر عوامل طبیعى و جبر تاریخمىباشد، بلکه اراده او بالاتر از هر چیز و نافذ در همه چیز است .
قابل توجّه اینکه يهود « يد » را به عنوان مفرد آورده بودند ، اما خداوند در پاسخ آنها « يد » را به صورت « تثنیه » مىآورد و مىگوید : « دو دست خدا گشاده است » و این علاوه بر تأکید مطلب كنایه لطیفى از نهایت جود و بخشش خدا است ، زیرا كسانىکه زیادسخاوتمند باشند، با هر دودست مىبخشند، به علاوه ذکر دو دست كنایه از قدرت كامل و شاید اشارهاى به نعمتهاى « مادّى » و « معنوى » ، يا « دنیوى » و « اخروى » نیز بوده باشد .
بعد مىگوید : « حتّى این آیات كه پرده از روى گفتار و عقاید آنان برمىدارد به جاى اینکه اثر مثبت در آنها بگذارد و از راه غلط بازگردند ، بسیارى از آنها را روى دندۀ لجاجت مىافکند و طغیان و كفر آنها بیشتر مىشود » ( وَ لَيَزیدَنَّ كَثیرا مِنْهُمْ ما اُنْزِلَ اِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ طُغْيانا وَ كُفْرا ) .
امّا در مقابل این گفتهها و اعتقادات ناروا و لجاجت و يکدندگى در طریق طغیان و كفر ، خداوند مجازات سنگینى در این جهان براى آنها قائل شده و آن این است كه
عداوت و دشمنى در میان آنها تا دامنه قیامت افکنده است ( وَ اَلْقَيْنا بَيْنَهُمُ الْعَداوَةَ وَ الْبَغْضاآءَ اِلى يَوْمِ الْقِيمَةِ ) .
در اینکه منظور از این « عَداوَت و بَغْضاء » چیست در میان مفسّران گفتگو است ، ولى اگر ما از وضع استثنایى و ناپایدار كنونى يهود صرفنظر كنیم و تاریخچه زندگى پراکنده و توأم با دربدرى آنها را در نظر بگیریم خواهیم دید كه يك عامل مهمّ براى این وضع خاصّ تاریخى عدم وجود اتّحاد و صمیميّت در میان آنها در سطح جهانى بوده است ، زیرا اگر اتّحاد و صمیميّتى در میان آنها وجود مىداشت در طول تاریخ این همه شاهد پراکندگى و بدبختى و دربدرى نبودند .
در ذیل آیه 14 همین سوره توضیح بیشترى درباره مسأله عداوت و دشمنى مداوم در میان اهل كتاب ذکر كردیم .
و در قسمت اخیر آیه اشاره به كوششها و تلاشهاى يهود براى برافروختن آتش
جنگها و لطف خدا در مورد رهایى از مسلمانان از این آتشهاى نابودکننده كرده ، مىفرماید : « هر زمان آتشى براى جنگ برافروختند ، خداوند آن را خاموش ساخت و شما را از آن حفظ كرد » ( كُلَّما اَوْقَدُوا نارا لِلْحَرْبِ اَطْفَاَهَا اللّهُ ) .
و این در حقیقت يکى از نکات اعجازآمیز زندگى پیامبر اسلام صلىاللهعلیهوآله است زیرا يهودیان از تمام مردم حجاز نیرومندتر و به مسائل جنگى آشناتر و داراى محکمترین قلعهها و
سنگرها بودند ، علاوه بر این قدرت مالى فراوانى داشتند كه در پیکارها به آنها كمك مىکرد ، تا آنجا كه قریش براى جلب كمك آنها كوشش مىکردند و اَوْس و خَزْرَج هر كدام سعى داشتند كه پیمان دوستى و همکارى نظامى با آنها ببندند ، ولى با اینهمه ، چنان طومار قدرت آنها در هم پیچیده شد كه به هیچوجه قابل پیشبینى نبود ، يهود بنى نَضیر و بنى قُرَيْظَة و بنى قَيْنَقاع تحت شرایط خاصى مجبور به جلاى وطن شدند و ساکنان قلعههاى « خَيْبَر » و سرزمین « فَدَك » تسلیم گردیدند و حتّى يهودیانى كه در پارهاى از بیابانهاى
حجاز سکونت داشتند ، آنها نیز در برابر عظمت اسلام زانو زدند نه تنها نتوانستند مشرکان را يارى دهند بلکه خودشان نیز از صحنه مبارزه كنار رفتند. قرآن اضافه مىکند : « آنها براى پاشیدن بذر فساد در روى زمین تلاش و كوشش پیگیر و مداومى دارند » ( يَسْعَوْنَ فِى الاَْرْضِ فَسادا ). « در حالى كه خداوند مفسدان را دوست نمىدارد » (وَ اللّهُ لا يُحِبُّ الْمُفْسِدینَ ). بنابراین قرآن هیچگاه به آنها از نظر نژادى ایراد ندارد ، بلکه مقیاس انتقادات قرآن و الگوى سرزنشها آن اعمالى است كه از هر كس و هر جمعيّتى صادر مىشود و در آیات بعد خواهیم دید كه با این همه، قرآن راه بازگشت را به روى آنها بازگذاشته است.
65 وَ لَوْ اَنَّ اَهْلَ الْكِتابِ امَنُوا وَ اتَّقَوْا لَكَفَّرْنا عَنْهُمْ سَيِّئاتِهِمْ وَ لاَدْخَلْناهُمْ جَنّاتِ النَّعیمِ
و اگر اهل كتاب ایمان بیاورند و تقوا پیشه كنند گناهان آنها را مىبخشیم و در باغهاى پرنعمت بهشت وارد مىسازیم .
66 وَ لَوْ اَنَّهُمْ اَقامُوا التَّوْریةَ وَ الاِْنْجیلَ وَ ماآ اُنْزِلَ اِلَيْهِمْ مِنْ رَبِّهِمْ لاََكَلُوا مِنْ فَوْقِهِمْ وَ مِنْ تَحْتِ اَرْجُلِهِمْ مِنْهُمْ اُمَّةٌ مُقْتَصِدَةٌ وَ كَثیرٌ مِنْهُمْ ساآءَ ما يَعْمَلُونَ
و اگر آنها تورات و انجیل و آنچه بر آنها از طرف پروردگارشان نازل شده ( قرآن ) را برپا دارند از آسمان و زمین روزى خواهند خورد ، جمعى از آنها میانه رو هستند ولى اکثرشان اعمال بدى انجام مىدهند .
به دنبال انتقادات گذشته از برنامه و روش اهل كتاب ، در این دو آیه آنچنان كه اصول تربیتى اقتضا مىکند ، قرآن براى بازگرداندن منحرفان اهل كتاب به راه راست و نشان دادن مسیر واقعىّ به آنها و تقدیر از اقليّتى كه در میان آنان وجود داشت و با اعمال خلاف آنها همگام نبود ، نخست چنین مىگوید : « اگر اهل كتاب ایمان بیاورند و پرهیزکارى پیشه كنند ، گناهان گذشته آنها را مىپوشانیم و از آن صرفنظر مىکنیم » ( وَ لَوْ اَنَّ اَهْلَ الْكِتابِ امَنُوا وَ اتَّقَوْا لَكَفَّرْنا عَنْهُمْ سَيِّئاتِهِمْ ) .
نهتنها گناهان آنها را مىبخشیم« بلکه در باغهاى بهشت كه كانون انواع نعمتها است آنها را وارد مىکنیم » ( وَ لاََدْخَلْناهُمْ جَنّاتِ النَّعیمِ ) .
این در زمینه نعمتهاى معنوى و اخروى است .
سپس به اثر عمیق ایمان و تقوا حتى در زندگى مادّى انسانها ، اشاره كرده ، مىگوید : « اگر آنها تورات و انجیل را برپا دارند و آن را به عنوان يك دستور العمل زندگى در برابر چشم خود قرار دهند و به طور كلىّ به همه آنچه از طرف پروردگارشان بر آنها نازل شده اعمّ از كتب آسمانى پیشین و قرآن بدون هیچگونه تبعیض و تعصّب عمل كنند ، از آسمان و زمین ، نعمتهاى الهى آنها را فراخواهد گرفت » ( وَ لَوْ اَنَّهُمْ اَقامُوا التَّوْریةَ وَ الاِْنْجیلَ وَ ماآ اُنْزِلَ اِلَيْهِمْ مِنْ رَبِّهِمْ لاََكَلُوا مِنْ فَوْقِهِمْ وَ مِنْ تَحْتِ اَرْجُلِهِمْ ) .
شكّ نیست كه منظور از برپا داشتن تورات و انجیل ، آن قسمت از تورات و انجیل واقعى است كه در آن زمان در دست آنها بود ، نه قسمتهاى تحریف يافته كه كم و بیش از
روى قرائن شناخته مىشد و منظور از ماآ اُنْزِلَ اِلَيْهِمْ مِنْ رَبِّهِمْ همه كتابهاى آسمانى و دستورات الهى است ، زیرا این جمله مطلق است و در حقیقت اشاره به این است كه نباید تعصّبهاى قومى را با مسائل دینى و الهى آمیخت ، كتابهاى آسمانى عرب و يهود مطرح نیست ، آنچه مطرح است دستورهاى الهى است و به این بیان قرآن مىخواهد تا آنجا كه ممکن است از تعصّب آنها بکاهد و راه را براى نفوذ در اعماق جانشان هموار سازد و لذا تماماین ضمیرها دراین آیه بهخود آنها بازگشتمىکند ( اِلَيْهِمْ، مِنْ رَبِّهِمْ ، مِنْ فَوْقِهِمْ ، مِنْ تَحْتِ اَرْجُلِهِمْ ) همه به خاطر این است كه از مرکب لجاجت فرود آیند و تصوّر نکنند تسلیم در برابر قرآن به معنى تسلیم يهود در برابر عرب است ، بلکه تنها تسلیم در برابر خداى بزرگشان است .
شكّنیستکه منظوراز برپاداشتن مقرّراتتورات و انجیل، عمل به اصول آنهااست، زیرا همانطورکه بارها گفتهایم، اصول تعلیمات انبیاء در همه جا يکسان است و تفاوت در
میان آنها تفاوت « كامل » و « اکمل » است و این منافات با آن ندارد كه بعضى از احکامآیین قبل را، بهوسیله بعضى از احکام آیین بعد نسخ كند .
خلاصه اینکه دو آیه فوق يك بار دیگر ، این اصل اساسى را مورد تأکید قرار مىدهد كه پیروى از تعلیمات آسمانى انبیاء تنها براى سر و سامان دادن به زندگى پس از مرگ نیست ، بلکه بازتابگستردهاى در سرتاسرزندگىمادّى انسانها نیزدارد، جمعيّتها را قوىّ و صفوف را فشرده و نیروها را متراکم و نعمتها را پربرکت و امکانات را وسیع و زندگى را مرفّه و امن و امان مىسازد. نظرى به ثروتهاى عظیم مادّى و نیروهاى فراوان انسانى كه امروز در دنیاى بشريّت بر اثر انحراف از این تعلیمات به صورت سلاحهاىمرگبار و كشمکشهاى بىدلیل و كوششهاىویرانگر، نابود مىگردد ، دلیل زنده این حقیقت است ، امروز حجم ثروتهایى كه در جهت تخریب دنیا ، اگر درست بیندیشیم ، به كار مىرود ، هرگاه بیشتر از ثروتهایى كه در مسیرهاى سازنده مصرف مىشود نباشد از آن هم كمتر نیست .
امروز مغزهاىمتفكّرىکه براى تکمیل و توسعه و تولید سلاحهاى جنگى و كشمکشهاىاستعمارى كارمىکند، قسمتمهمّىاز نیروهاى ارزنده انسانى را تشکیل مىدهد و چهقدر نوع بشر به این سرمایهها و این مغزهایى كه بیهوده از بین مىرود ، براى رفع نیازمندىهایش محتاج است و چه قدر چهره دنیا زیبا و خواستنى و جالب بود اگر همه اینها در راه آبادى به كار گرفته مىشدند .
ضمنا باید توجّه داشت كه منظور از جمله « مِنْ فَوْقِهِمْ » و « وَ مِنْ تَحْتِ اَرْجُلِهِمْ » آناستکه تمام نعمتهاىآسمان و زمین، آنها رافراخواهدگرفت و ایناحتمالنیز هست كه این جمله، كنایهاى بوده باشد از عموميّت نعمتها همانطورکه درادبیاتعرب و غیرعرب، گاهى گفته مىشود: « فلانکساز فرق تا قدم غرق نعمت شد » يعنى در تمام جنبهها .
و نیز اینآیه، پاسخىاست بهگفتارى كه از يهود در آیات گذشته خواندیم كه اگر مىبینید نعمتهاى الهى از شما قطع شده ، به خاطر این نیست كه بخل در ذات مقدّس خداوند راه
یافته و دست او بسته باشد ، بلکه این اعمال شما است كه در زندگى مادّى و معنوى شما منعکسشده و هردو را تیرهساختهاست و تا شمابازنگردید، اینها نیز بازنگردند.
در پایان آیه ، اشاره به اقليّت صالح این جمعيّت كرده ، مىگوید : « با اینکه بسیارى از آنها بدکارند ولى جمعيّتى معتدل و میانه رو در میان آنها وجود دارند » ( كه حسابشان با حساب دیگران در پیشگاه خدا و در نظر خلق خدا جدا است ) ( مِنْهُمْ اُمَّةٌ مُقْتَصِدَةٌ وَ كَثیرٌ مِنْهُمْ ساءَ ما يَعْمَلُونَ ) .
نظیر این تعبیر درباره اقليّت صالح اهل كتاب ، در آیات 159 و 181 سوره اعراف و 75/آل عمران نیز دیده مىشود .
67 يأَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ اِلَيْكَ مِنْ رَّبِّكَ وَ اِنْ لَّمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَ اللّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النّاسِ اِنَّ اللّهَ لا يَهْدِى الْقَوْمَ الْكفِرینَ
اى پیامبر آنچه از طرف پروردگارت بر تو نازل شده است كاملا ( به مردم ) برسان و
اگر نکنى رسالت او را انجام ندادهاى و خداوند تو را از ( خطرات احتمالى ) مردم نگاه مىداردوخداوندجمعيّتکافران (لجوج)راهدایتنمىکند.
جمله « بَلِّغ » به طورى كه « راغِب » در كتاب « مُفْرَدات » مىگوید : از جمله « اَبْلِغْ » تأکید بیشترى را مىرساند .
جمله بندىهاى آیه و لحن خاص و تأکیدهاى پىدرپى آن و همچنین شروع شدن با خطاب « يأَيُّهَا الرَّسُولُ » كه تنها در دو مورد از قرآن مجید آمده و تهدید پیامبر صلىاللهعلیهوآله به عدم تبلیغ رسالت درصورت كوتاهى كردن كه منحصرا دراین آیه از قرآن آمده است ، نشان مىدهد كه سخن از حادثه مهمى درمیان بوده است كه عدم تبلیغ آن مساوى بوده است با عدم تبلیغ رسالت .
بهعلاوه اینموضوع مخالفان سرسختى داشتهکه پیامبر صلىاللهعلیهوآله از مخالفت آنها كه ممکن
بوده است مشکلاتى براى اسلام و مسلمین داشته باشد ، نگران بوده و به همین جهت خداوند به او تأمین مىدهد .
اکنون این سؤال پیش مىآید كه با توجه به تاریخ نزول سوره كه مسلما در اواخر عمر پیغمبر صلىاللهعلیهوآله نازل شده است ، چه مطلب مهمّى بوده كه خداوند پیامبر صلىاللهعلیهوآله را با این تأکید مأمور ابلاغ آن مىکند .
آیا مسائل مربوط به توحید و شرك و بت شکنى بوده كه از سالها قبل براى پیامبر و مسلمانان حل شده بود؟ آیا مربوط به احکام و قوانین اسلامى بوده با اینکه مهمترین آنها تا آن زمان بیان شده بود ؟
و آیا مربوط به مبارزه با اهل كتاب و يهود و نصارى بوده با اینکه مىدانیم مسأله اهل كتاب بعد از ماجراى « بَنِى النَّضیر » و « بَنى قُرَيْظَة » و « بَنى قَيْنَقاع » و خَيْبَر و فَدَك و نَجْران مشکلى براى مسلمانان محسوب نمىشد .
و آیا مربوط به منافقان بوده درحالى كه مىدانیم پس از فتح مکه و سیطره و نفوذ اسلام در سراسر جزیره عربستان منافقان از صحنه اجتماع طرد شدند و نیروهاى آنها درهم شکسته شد و هر چه داشتند در باطن بود .
راستى چه مسأله مهمى در این آخرین ماههاى عمر پیامبر صلىاللهعلیهوآله مطرح بوده كه آیه فوق این چنین درباره آن تأکید مىکند ؟
این نیز جاى تردید نیست كه وحشت و نگرانى پیامبر صلىاللهعلیهوآله براى شخص خود و جان خود نبوده بلکه براى كارشکنىها و مخالفتهاى احتمالى منافقان بوده كه نتیجه آن براى مسلمانان خطرات يا زیانهایى به بار مىآورد .
آیا مسألهاى جز تعیین جانشین براى پیامبر صلىاللهعلیهوآله و سرنوشت آینده اسلام و مسلمین مىتواند واجد این صفات بوده باشد .
اکنون به روایات مختلفى كه در كتابهاى متعدد اهل تسنّن و شیعه در زمینه آیۀ فوق
وارد شده بازمىگردیم تا ببینیم از آنها در زمینه اثبات احتمال فوق چه استفاده مىشود ؟ سپس اشکالات و ایرادهایى را كه در زمینه این تفسیر از طرف جمعى از مفسران اهلتسنّن اظهارشدهاستموردبررسىقرارمىدهیم.
گرچه متأسّفانه پیشداورىها و تعصّبهاى مذهبى مانع از آن شده است كه حقایق مربوط به این آیه بدون پرده پوشى در اختیار همه مسلمین قرار گیرد ، ولى در عین حال در كتابهاى مختلفى كه دانشمندان اهل تسنّن ، اعم از تفسیر و حدیث و تاریخ نوشتهاند ، روایات زیادى دیده مىشود كه با صراحت مىگوید : آیه فوق دربارهعلى (علیه السلام) نازل شدهاست .
این روایات را جمع زیادى از صحابه از جمله « زَيْد بن اَرْقَم » و « ابوسعید خُدْرِىّ » و « ابن عباس » و « جابر بن عبداللّه » انصارى » و « ابو هُرَيْرَة » و « بُراء بن عازِب » و « حُذَيْفَة » و « عامربن لَيْلَى بن ضَمْرَة » و « ابن مسعود » نقل كردهاند و گفتهاند كه آیه فوق درباره على (علیه السلام)و
داستان روز غدیر نازل گردید .
اشتباه نشود منظور این نیست كه دانشمندان و مفسّران فوق نزول این آیه را درباره على (علیه السلام) پذیرفتهاند ، بلکه منظور این است كه روایات مربوط به این مطلب را در كتب خود نقل
کردهاند ، اگرچه پس از نقل این روایت معروف آنها به خاطر ترس از شرایط خاص محیط خود و يا به خاطر پیشداورىهاى نادرستى كه جلو قضاوت صحیح را در اینگونه مباحث مىگیرد، از پذیرفتن آن خوددارى كردهاند ، بلکه گاهى كوشیدهاند تا آنجاکه ممکن است آن را كمرنگ و كم اهميّت جلوه دهند ، مثلاً فخررازى كه تعصّب او در مسائل خاص مذهبى معروف و مشهور است براى كم اهميّت دادن این شأن نزول آن را دهمین احتمال آیه قرارداده و 9 احتمال دیگر كه غالبا بسیار سست و واهى و بىارزش است قبل از آن آورده است .
ولى جمعى دیگر نزول آیه را در مورد مورد على (علیه السلام) مسلّم دانستهاند ، اما در اینکه دلالت بر مسأله ولایت و خلافت دارد تردید نمودهاند كه اشکال و پاسخ آنها را به زودى
بخواست خدا خواهیمشنید .
به هرحال همانطور كه در بالا گفتیم روایاتى كه در این زمینه در كتب معروف اهل تسنّن - تا چه رسد به كتب شیعه - نقل شده ، بیش از آن است كه بتوان آنها را انکار كرد و يا به سادگى از آن گذشت نمىدانیم چرا درباره شأن نزول سایر آیات قرآن به يك يا دو حدیث قناعت مىشود اما درباره شأن نزول این آیه اینهمه روایت كافى نیست ، آیا این آیه خصوصيّتى دارد كه در سایر آیات نیست ؟ و آیا براى اینهمه سختگیرى در مورد این آیه دلیل منطقى مىتوان يافت ؟
موضوع دیگرى كه دراینجا يادآورى آن ضرورت دارد این است كه روایاتى كه در بالا ذکر كردیم تنها روایاتى بود كه در زمینه نزول آیه درباره على (علیه السلام) وارد شده است ( يعنى روایات مربوط به شأن نزول آیه بود ) وگرنه روایاتى كه درباره جریان غدیر خم و خطبه پیامبر صلىاللهعلیهوآله و معرّفى على به عنوان وصىّ و ولىّ نقل شده به مراتب بیش از آن است ، تا
آنجا كه نویسنده محقق علامه امینى در « الغدیر » حدیث غدیر را از 110 نفر از صحابه و ياران پیامبر صلىاللهعلیهوآله و با اسناد و مدارك و از 84 نفر از تابعین و از 360 دانشمند و كتاب معروف اسلامى نقل كرده است كه نشان مىدهد حدیث مزبور يکى از قطعىترین روایات متواتر است و اگر كسى در تواتر این روایت شك و تردید كند ، باید گفت كه او هیچ روایت متواترى را نمىتواند بپذیرد .
چون بحث درباره همه روایاتى كه در « شأن نزول آیه » وارد شده و همچنین درباره تمام روایاتى كه در مورد حدیث غدیر نقل شده نیاز به نوشتن كتاب قطورى دارد و ما را از طرز نوشتن تفسیر خارج مىسازد به همین اندازه قناعت كرده و كسانى را كه مىخواهند مطالعه بیشترى در این زمینه كنند به كتابهاى « الدُرُّالْمَنْثُور » سیوطى و « الغدیر » علامه امینى و « احقاق الحق » قاضى نوراللّه شوشترى و « المُراجِعات » شرف الدین و « دلائل الصِّدْق » محمّد حسن مظفّر ارجاع مىدهیم .
در روایات فراوانى كه در این زمینه نقل شده در عین اینکه همه يك حادثهرا تعقیب مىکند ، تعبیرات گوناگونى وجود دارد ، بعضى از روایات بسیار مفصّل و طولانى و بعضى مختصر و فشرده است ، بعضى از روایات گوشهاى از حادثه را نقل مىکند و بعضى گوشهدیگر را ولى ازمجموع اینروایات و همچنین تواریخ اسلامى و ملاحظه قرائن و شرایط و محیط و محل چنین استفادهمىشودکه :
در آخرین سال عمر پیامبر مراسم حجّة الوِداع ، با شکوه هرچه تمامتر در حضور پیامبر صلىاللهعلیهوآله به پایان رسید ، قلبها در هالهاى از روحانيّت فرورفته بود و لذت معنوى این عبادت بزرگ هنوز در ذائقه جانها انعکاس داشت .
یاران پیامبر صلىاللهعلیهوآله كه عدد آنها فوق العاده زیاد بود ، از خوشحالى درك این فیض و
سعادت بزرگ در پوست نمىگنجیدند .(1)
نه تنها مردم مدینه در این سفر ، پیامبر صلىاللهعلیهوآله را همراهى مىکردند بلکه مسلمانان نقاط مختلف جزیره عربستان نیز براى كسب يك افتخار تاریخى بزرگ به همراه پیامبر صلىاللهعلیهوآله بودند .
آفتاب حجاز آتش بر كوهها و درهها مىپاشید ، اما شیرینى این سفر روحانى بىنظیر ، همه چیز را آسان مىکرد ، ظهر نزدیك شده بود ، كمکم سرزمین جُحْفَة و سپس بیابانها خشك و سوزان « غَدیر خُمّ » از دور نمایان مىشد .
اینجادر حقیقت چهار راهى است كه مردم سرزمین حجاز را از هم جدا مىکند ، راهى .
1) تعداد همراهان پیامبر صلىاللهعلیهوآله را بعضى 90 هزار و بعضى 114 هزار و بعضى 120 هزار و بعضى 124 هزار نوشتهاند .
به سوى مدینه در شمال و راهى به سوى عراق در شرق و راهى به سوى غرب و سرزمین مصر و راهى به سوى سرزمین يمن در جنوب پیش مىرود و در همینجا باید آخرین دستور كه در حقیقت نقطه پایانى در مأموریتهاى موفقیت آمیز پیامبر صلىاللهعلیهوآله بود از هم جدا شوند .
روز پنجشنبه سال دهم هجرت بود و درست هشت روز از عید قربان مىگذشت ، ناگهان دستور توقف از طرف پیامبر صلىاللهعلیهوآله به همراهان داده شد ، مسلمانان با صداى بلند ، آنهایى را كه در پیشاپیش قافله در حرکت بودند به بازگشت دعوت كردند و مهلت دادند تا عقب افتادگان نیز برسند ، خورشید از خط نصفالنهار گذشت ، مؤذّن پیامبر صلىاللهعلیهوآله با صداى اَللّهُاَكْبَر مردم را به نماز ظهر دعوت كرد ، مردم به سرعت آماده نماز مىشدند ، اما هوا به قدرى داغ بود كه بعضى مجبور بودند ، قسمتى از عباى خود را به زیرپا و طرف دیگر آن را به روى سر بیفکنند ، در غیر این صورت ریگهاى داغ بیابان و اشعه آفتاب ، پا و سر آنها را ناراحت مىکرد .
نه سایبانى در صحرا به چشم مىخورد و نه سبزه و گیاه و درختى ، جز تعدادى درخت لخت و عریان بیابانى كه با گرما ، با سرسختى مبارزه مىکردند .
جمعى به همین چند درخت پناه برده بودند ، پارچهاى بر يکى از این درختان برهنه افکندند و سایبانى براى پیامبر صلىاللهعلیهوآله ترتیب دادند ، ولى بادهاى داغ به زیر این سایبان مىخزید و گرماى سوزان آفتاب را در زیر آن پخش مىکرد .
نماز ظهر تمام شد .
مسلمانان تصمیم داشتند فورا به خیمههاى كوچکى كه با خود حمل مىکردند پناهنده شوند ، ولى پیامبر صلىاللهعلیهوآله به آنها اطلاع داد كه همه باید براى شنیدن يك پیام تازه الهى كه در ضمن خطبه مفصّلى بیان مىشد خود را آماده كنند . كسانى كه از پیامبر صلىاللهعلیهوآله فاصله داشتند قیافه ملکوتى او را در لابلاى جمعيّت نمىتوانستند مشاهده كنند .
لذا منبرى از جهاز شتران ترتیب داده شد و پیامبر صلىاللهعلیهوآله بر فراز آن قرار گرفت و نخست
حمد و سپاس پروردگار بجا آورد و خود را به خدا سپرد ، سپس مردم را مخاطب ساخت و چنین فرمود: من به همین زودى دعوت خدا را اجابت كرده ، از میان شما مىروم .
من مسئولم شما هم مسئولید. شما درباره من چگونه شهادت مىدهید ؟
مردم صدا بلند كردند و گفتند : « نَشْهَدُ اَنَّكَ بَلَّغْتَ وَ نَصَحْتَ وَ جَهَدْتَ فَجَزاكَ اللّهُ خَيْرا : ما گواهى مىدهیم تو وظیفه رسالت را ابلاغ كردى و شرط خیرخواهى را انجام دادى و آخرین تلاش و كوشش را در راه هدایت ما نمودى ، خداوند ترا جزاى خیر دهد » .
سپس فرمود : « آیا شما گواهى به يگانگى خدا و رسالت من و حقانيّت روز رستاخیز و برانگیخته شدن
مردگان در آن روز نمىدهید؟ » همه گفتند : « آرى ، گواهى مىدهیم » فرمود : « خداوندا گواه باش »...
بار دیگر فرمود :« اى مردم ! آیا صداى مرا مىشنوید؟ » گفتند : « آرى » و به دنبال آن ، سکوت سراسر بیابانرا فراگرفت و جز صداى زمزمه باد چیزى شنیده نمىشد . پیامبر صلىاللهعلیهوآله فرمود : « اکنون بنگرید با این دو چیز گرانمایه و گرانقدر كه درمیان شما به يادگار مىگذارم چه خواهید كرد؟ » .
یکى از میان جمعيّت صدا زد ، كدام دوچیز گرانمایه يا رسولاللّه ؟
پیامبر صلىاللهعلیهوآله بلافاصله گفت : « اول ثِقْل اکبر ، كتاب خدا است كه يك سوى آن دست پروردگار و سوى دیگرش در دست شما است ، دست از دامن آن برندارید تا گمراه نشوید و اما دوّمین يادگار گرانقدر من خاندان منند و خداوند لطیف خبیر به من خبر داده كه این دو هرگز از هم جدا نشوند ، تا در بهشت به من بپیوندند ، از این دو پیشى نگیرید كه هلاك مىشوید و عقب نیفتید كه باز هلاك خواهید شد » .
ناگهان مردم دیدند پیامبر صلىاللهعلیهوآله به اطراف خود نگاه كرد گویا كسىرا جستجومىکند و همینکه چشمش به على (علیه السلام) افتاد، خم شد و دست او را گرفت و بلند كرد ، آنچنان كه سفیدى زیر بغل هر دو نمایان شد و همه مردم او را دیدند و شناختند كه او همان افسر شکست ناپذیر اسلام است ، در اینجا صداى پیامبر صلىاللهعلیهوآله رساتر و بلندتر شد و فرمود : « اَيُّهَا النّاسُ مَنْ اَوْلَى النّاسِ بِالْمُؤْمِنینَ مِنْ اَنْفُسِهِمْ : چه كسى از همه مردم نسبت به مسلمانان از خود آنها سزاوارتر است ؟ » گفتند : « خدا و پیامبر صلىاللهعلیهوآله داناترند » پیامبر صلىاللهعلیهوآله گفت : « خدا ، مولى و رهبر من
است ، و من مولى و رهبر مؤمنانم و نسبت به آنها از خودشان سزاوارترم ( و اراده من بر اراده آنها مقدّم ) » . سپس فرمود : « فَمَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ: هرکس من مولا و رهبر او هستم ، على ، مولا و رهبر او است » و این سخن را سه بار و به گفته بعضى از راویان حدیث ، چهار بار تکرار كرد و به دنبال آن سر به سوى آسمان برداشت و عرض كرد : « اَللّهُمَّ وَ الِ مَنْ والاهُ وَ عادِ مَنْ عاداهُ وَ اَحِبّ مَنْ اَحَبَّهُ وَ اَبْغِضْ مَنْ اَبْغَضَهُ وَ انْصُرْ مَنْ نَصَرَهُ وَ اخْذُلْ مَنْ خَذَلَهُ وَ اَدِرِالْحَقَّ مَعَهُ حَيْثُ دارَ:
خداوندا! دوستان او را دوست بدار و دشمنان او را دشمن بدار ، محبوب بدار آن كس كه او را محبوب دارد و مبغوض بدار آن كس كه او را مبغوض دارد ، يارانش را يارى كن و آنها را كه ترك ياریش كنند ، از يارى خویش محروم ساز و حق را همراه او بدار و او را از حق جدا مکن ». سپس فرمود : « اَلا فَلْيُبْلِغِ الْشاهِدُ الْغائِبَ : آگاه باشید ، همه حاضران وظیفه دارند این خبر را به غائبان برسانند » .
خطبه پیامبر صلىاللهعلیهوآله بهپایان رسید ، عرق از سر و روى پیامبر صلىاللهعلیهوآله و على (علیه السلام) و مردم فرومىریخت و هنوز صفوف جمعيّت از هم متفرق نشده بود كه امین وحى خدا نازل شد و
این آیه را بر پیامبر صلىاللهعلیهوآله خواند : « اَلْيَوْمَ اَكْمَلْتُ لَكُمْ دینَكُمْ وَ اَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتى ... : امروز آئین شما را كامل و نعمت خود را بر شما تمام كردم » پیامبر صلىاللهعلیهوآله فرمود : « اَللّهُ اَكْبَرُ، اَللّهُ اَكْبَرُ عَلى اِكْمالِ الدّينِ وَ اِتْمامِ النِّعْمَةِ وَ رِضَى الرَّبِّ بِرِسالَتى وَ الْوِلايَةِ لِعَلِىٍ مِنْ بَعْدى : خداوند بزرگ است، همانخدایىکه آئینخودرا كامل و نعمت خودرا برما تمامکرد و ازنبوت و رسالتمن و ولایت على (علیه السلام) پس از من راضى و خشنود گشت » .
در این هنگام شور و غوغائى در میان مردم افتاد و على (علیه السلام) را به این موقعیت تبریك مىگفتند و از افراد سرشناسى كه به او تبریك گفتند ، ابوبکر و عمر بودند ، كه این جمله را در حضور جمعیت بر زبان جارى ساختند : « بَخٍّ بَخٍّ لَكَ يَابْنَ اَبى طالِبٍ اَصْبَحْتَ وَ اَمْسَيْتَ مَوْلاىَ وَ مَولا كُلِّ مُؤْمِنٍ وَ مُؤْمِنَةٍ : آفرین بر تو باد ، آفرین بر تو باد ، اى فرزند ابوطالب ! تو مولا و رهبر من و تمام مردان و زنان با ایمان شدى ». در این هنگام ابن عباس گفت : « به خدا این پیمان در گردن همه خواهد ماند ». این بود خلاصهاى از حدیث معروف غدیر كه در كتب دانشمندان اهل
تسنّن و شیعه آمده است .
شك نیست اگر این آیه در غیر مورد خلافت على (علیه السلام) بود - همانطور كه گفتیم - به كمتر از این مقدار از روایات و قرائن موجود در خود آیه قناعت مىشد ، همانطور كه مفسران بزرگ اسلامى در تفسیر سایر آیات قرآن گاهى به يك دهم مدارك موجود در این آیه و يا كمتر قناعت كردهاند ، ولى متأسفانه حجاب تعصّب در اینجامانع از قبول بسیارى از واقعيّات شده است .
کسانى كه پرچم مخالفت در برابر تفسیر این آیه و روایات متعدّدى كه در شأن نزول آن و روایات مافوق تواترى كه درباره اصل حادثه غدیر وارد شده برافراشتهاند ، دو دستهاند :
آنهایى كه از آغاز با روح عناد و لجاجت و حتى با هتك و توهین و بدگویى و دشنام به شیعه ، وارد این بحث شدهاند و دسته دیگرى كه روح تحقیق و بررسى حقیقت را تا
حدودى در خود حفظ كرده و به صورت استدلالى مسأله را تعقیب كردهاند و به همین دلیل به قسمتى از حقایق اعتراف كرده ولى به دنبال ذکر پارهاى از اشکالات كه شاید نتیجه
شرایط خاصّ محیط فکریشان بوده است ، از آیه و روایات مربوط به آن گذشتهاند .
نمونه بارز دسته اول ابن تَيْمِيَّة در كتاب مِنْهاجُ السُّنَّة است كه درست مانند كسى است كه در روز روشن چشم خود را برهم گذارد و انگشتها را محکم در گوش كند و فریاد بزند خورشید كجا است ؟ نه حاضر است گوشه چشم را بگشاید و كمى از حقایق را ببیند و نه انگشت از گوش بردارد و كمى از غوغاى محدّثان و مفسران اسلامى را بشنود پى در پى دشنام مىدهد و هتاکى مىکند ، عذر این افراد جهل و بى خبرى و تعصّبهاى آمیخته با لجاجت و خشونت آنها است كه تا انکار بدیهيّات و مسائل واضحى كه هر كس آن را درك مىکند پیش مىرود .
لذا ما هرگز زحمت نقل سخنان آنها را به خود و زحمت شنیدن پاسخ آن را به
خوانندگان نمىدهیم، كسى كه در برابر اینهمه دانشمندان و مفسّران بزرگ تصریح كردهاند ، با كمال وقاحت مىگوید : « احدى از دانشمندان در كتاب خود چنین چیزى را نقل نکرده » در مقابل او چه مىتوانیم بگوییم و سخن او چه ارزشى دارد كه روى آن بحث كنیم .
جالب اینکه « ابن تَيْمِيَّة » براى تبرئه خود در برابر كتابهاى فراوانى كه به نزول آیه درباره على (علیه السلام) تصریح مىکند ، با این جمله مضحك كه « احدى از دانشمندانى كه مىدانند چه مىگویند ، این آیه را در شأن على (علیه السلام) نمىداند » اکتفا كرده است .
گویا تنها دانشمندانى « مىفهمند چه مىگویند » كه با تمایلات افراطى عناد آلود و لجوجانه ابن تَيْمِيَّة هم صدا باشند وگرنه هرکس هم صدا نشد ، دانشمندى است كه نمىفهمد چهمىگوید . این منطق كسى است كه خودخواهى و لجاج بر فکر او سایه شوم افکنده است ... از این دسته بگذریم. ولى از میان ایراداتى كه دسته دوم ذکر كردهاند چند موضوع قابل بحث است كه ذیلاً از نظر مىگذرانیم :
مهمترین ایرادى كه در مورد روایت غدیر مىشود ، این است كه « مَوْلى » از جمله به معنى دوست و يار و ياور آمده است و معلوم نیست در اینجا به این معنى نباشد .
پاسخ این سخن ، پیچیده نیست ، زیرا هر ناظر بىطرفى مىداند تذکر و يادآورى دوستى على (علیه السلام) نیاز به اینهمه مقدمات و تشکیلات و خطبه خوانى در وسط بیابان خشك و سوزان و متوقّف ساختن جمعیت و گرفتن اعتراف هاى پىدرپى از جمعیت، ندارد. دوستى مسلمانان بایکدیگر يکى از بدیهىترین مسائل اسلامى است كه از آغاز اسلام وجود داشته است. وانگهى این مطلبى نبود كه پیغمبر صلىاللهعلیهوآله تا آن زمان آن را تبلیغ نکرده باشد ، بارها آن را تبلیغ كرده بود .
چیزى نبود كه از ابراز آن وحشت داشته باشد تا خدا به او دلدارى تأمین دهد .
مسألهاى نبود كه خداوند با این لحن كه « اگر ابلاغ آن را نکنى تبلیغ رسالت نکردهاى » با
پیامبرش سخن بگوید .
همه اینها گواهى مىدهد ، مسأله مافوق يك دوستى ساده و عادى بوده كه جزء الفباى اخوت اسلامى از روز اول اسلام محسوب مىشده است .
بهعلاوه اگر منظور بیان يك دوستى ساده بود ، چرا پیامبر صلىاللهعلیهوآله قبلاً از مردم اقرار مىگیرد « اَلَسْتُ اَوْلى بِكُمْ مِنْ اَنْفُسِكُمْ : آیا من نسبت به شما از خود شما سزاوارتر و صاحب اختیارتر نیستم ؟ »(1)آیا این جمله هیچ تناسبى با بیان يك دوستى ساده دارد ؟
و نیز يك دوستى ساده جاى این نداشت كه مردم حتى شخص عمر به على (علیه السلام) با این جمله « اَصْبَحْتَ مَوْلاىَ وَ مَوْلا كُلِّ مُؤْمِنٍ وَ مَؤْمِنَةٍ : اى على تو مولاى من و مولاى هر مرد و زن مسلمان شدى »تبریك و تهنیت بگویند و آن را يك موفقیت تازه بشمرند . .
1) این جمله در روایات متعددى وارد شده است .
مگر على (علیه السلام) تا آن روز به عنوان يك مسلمان عادى كه دوستیش بر همه لازم است شناخته نشده بود ، مگر دوستى مسلمانان با يکدیگر چیز تازهاى بود كه نیاز به تبریك داشته باشد آن هم در سال آخر عمر پیامبر صلىاللهعلیهوآله .
به علاوه رابطهاى میان حدیث ثقلین و تعبیرات آمیخته با وداع « پیامبر » صلىاللهعلیهوآله با مسأله دوستى على مىتواند وجود داشته باشد ، دوستى ساده على (علیه السلام) با مؤمنان ایجاب نمىکند كه پیامبر صلىاللهعلیهوآله او را در ردیف قرآن قرار دهد .
آیا هرناظر بىطرفى از این تعبیر نمىفهمد كه در اینجا مسأله رهبرى مطرح است ، زیرا قرآن بعد از رحلت پیامبر صلىاللهعلیهوآله نخستین رهبر مسلمانان و بنابراین اهلبیت علیهمالسلام دومین رهبر بودهاند .
گاهى گفته مىشود آیات قبل و بعد درباره اهل كتاب و خلافکارىهاى آنها
است ، مخصوصاً نویسنده تفسیر « المَنار » در جلد 6 ، صفحه 466 روى این مسأله ، پافشارى زیادى كرده است .
ولى همانطور كه در تفسیر خود آیه گفتیم این موضوع اهميّت ندارد، زیرا اوّلاً لحن آیه و تفاوت آن با آیات قبل و بعد ، كاملاًنشان مىدهد كه موضوع سخن در این آیه ، موضوعى است كه با آیات قبل و بعد تفاوت دارد و ثانیا همانطور كه بارها گفتهایم ، قرآن يك كتاب كلاسیك نیست كه مطالب آن در فصول و ابواب معینى دستهبندى شده باشد ، بلکه طبق نیازها و حوادث مختلف و رویدادها نازل گردیده است ، لذا مشاهده مىکنیم قرآن درحالى كه درباره يکى از غزوات بحث مىکند فىالمثل يك حکم فرعى را به میان مىآورد و در
حالى كه درباره يهود و نصارى سخن مىگوید ، روى سخن را به مسلمانان كرده و يکى از دستورهاى اسلامى را براى آنها بازگو مىکند ( براى توضیح بیشتر مجددا به بحثى كه در آغاز تفسیر آیه داشتیم مراجعه فرمایید ) .
عجیب اینکه بعضى از متعصبان اسرار دارند كه بگویند این آیه در آغاز بعثت نازل شده است ، با اینکه سوره مائده در اواخر عمر پیامبر صلىاللهعلیهوآله نازل شده و اگر بگویند : این يك آیه در مكّه در آغاز بعثت نازل شده و سپس به تناسب در لابلاى آیات این سوره قرار داده شده مىگوییم : این درست ضد آن است كه شما آن را مىجویید و مىطلبید ، زیرا مىدانیم پیوند این آیه و آیات قبل و بعد بریده خواهد شد ( دقّت كنید ) .
اینها همه نشانمىدهدکه اینآیه در معرضوزش طوفان تعصّب قرارگرفته و بههمین دلیل احتمالاتى در آنمطرح مىشود كه درآیات مشابه آن به هیچ وجه از آن سخنى نیست ،
هریك مىکوشد با بهانه و يا دستاویز بى اساسى آن را از مسیرش منحرف سازد .
بعضى مىگویند : چگونه مىتوانیم این حدیث را بپذیریم ، درحالىکه بخارى و مسلم آن را در دو كتاب خود نقل نکردهاند.
دانشمندان اهل تسنّن آنها را نپذیرفتهاند و در صحیح بخارى و مسلم نیست و این نخستین حدیثى نیست كه این وضع را به خود گرفته ، ثانیا مگر كتاب معتبر نزد آنها منحصر به این دو كتاب است ، با اینکه در سایر منابع مورد اعتماد آنهاحتى بعضى از صحاح سته ( شش كتاب معروف و مورد اعتماد اهل سنت ) مانند « سُنَن ابن ماجَه »(1)و « مُسْنَد احمد حَنْبَل »(2)این حدیث آمده است و دانشمندانى مانند « حاکم » و « ذَهَبى » و « ابن حَجَر » با تمام شهرت و تعصبى كه دارند به صحیح بودن بسیارى از طرق این حدیث ، اعتراف كردهاند ، بنابراین هیچ بعید نیست بخارى و مسلم در آن جوّ خاص و خفقانآلود محیط خود نتوانسته و يا نخواستهاند چیزى را كه برخلاف مذاق زمامداران وقتشان بوده .
است ، صریحا در كتاب خود بیاورند .
بعضى مىگویند : اگر حدیث غدیر با این عظمت وجود داشت ، چرا خود على و اهل بیت او و ياران و علاقمندانش در موارد لزوم به آن استدلال نکردند ؟ آیا بهتر نبود كه آنها به چنین مدرك مهمى براى اثبات حقّانيّت على (علیه السلام) استناد بجویند ؟
این ایراد نیز از عدم احاطه به كتب اسلامى ، اعم از حدیث و تاریخ و تفسیر ، سرچشمه گرفته است ، زیرا در كتب دانشمندان اهل تسنّن موارد زیادى نقل شده كه خود على (علیه السلام) و يا ائمه اهلبیت علیهمالسلام و يا علاقمندان به این مکتب با حدیث غدیر استدلال كردهاند :
از جمله خود على (علیه السلام) در روز شورى طبق نقل خطیب خوارزمى حنفى در مناقب از « عامر بن واصله » چنین نقل مىکند : در روز شورى با على (علیه السلام) در آن خانه بودم و شنیدم
که با اعضاى شورى چنین مىگفت : دلیل محکمى براى شما اقامه مىکنم كه عرب و عجم توانائى تغییر آن را نداشته باشند : شما را به خدا سوگند آیا در میان شما كسى هست كه قبل از من خدا را به يگانگى خوانده باشد ( و سپس مفاخر معنوى خاندان رسالت را برشمرد تا رسید به اینجا) شما را به خدا سوگند آیا در میان شما احدى جز من هست كه پیامبر صلىاللهعلیهوآله در حق او گفته باشد . « مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ اَللّهُمَّ وَ الِ مَنْ والاهُ وَ انْصُرْ مَنْ نَصَرَهُ لِيُبْلِغِ الشّاهِدُ الْغائِبَ » همه گفتند : نه (1).
این روایت را « حموینى » در « فَرائِدُ السِّمْطَيْن » در باب 58 و همچنین « ابن حاتم » در «دُرُّالنَظیم» و «دارَقُطْنى» و «ابن عقده» و «ابن اَبِى الْحَدید» در شرح نهج البلاغه نقل كردهاند .
و نیز مىخوانیم كه على (علیه السلام) بنا به نقل فرائد السمطین در باب 58 در ایام عثمان در .
1) « مَناقِب » ، صفحه 217 .
مسجد در حضور جمعیت به جریان غدیر استدلال كرد و همچنین در كوفه در برابر كسانى كه نص بر خلافت بلافصل او را از پیامبر صلىاللهعلیهوآله انکار مىکردند صریحا به این روایت استدلال كرد. این حدیث را طبق نقل الغدیر چهار نفر از صحابه و چهارده نفر از تابعین طبق نقل منابع معروف اهل تسنن روایت كردهاند. و نیز در روز جنگ « جمل » طبق نقل « حاکم » در كتاب مستدرك جلد سوم صفحه 371 در برابر طلحه با آن استدلال فرمود .
و نیز در روز جنگ « صِفّين » طبق نقل « سُلَيْم بنُ قَيْس هِلالِىّ » على (علیه السلام) در لشگرگاه خود در برابر جمعى از مهاجرین و انصار و مردمى كه از اطراف گرد آمده بودند ، به این حدیث استدلال كرد و دوازده نفر از بدریین ( كسانى كه جنگ بدر را در خدمت پیغمبر صلىاللهعلیهوآله درك كرده بودند ) برخاستند و گواهى دادند كه این حدیث را از پیامبر صلىاللهعلیهوآله شنیدهاند .
بعد از على (علیه السلام) بانوى اسلام فاطمه زهرا علیهاالسلام و امام حسن و امام حسین و عبداللّه بن جعفر و عمار ياسر و قیس بن سعد و عمر بن عبدالعزیز و مأمون خلیفه عباسى به آن استناد
جستند و حتى « عمر و بن عاص » در نامهاى كه به معاویه نوشت براى اینکه به او اثبات كند
به خوبى از حقایق مربوط به موقعيّت على (علیه السلام) و وضع معاویه آگاه است صریحا مسأله غدیر را يادآورى كرده و خطیب خوارزمى حنفى در كتاب مناقب ،صفحه 124 آن را نقل كرده است ( كسانىکه مایل به توضیحات بیشتر و آگاهى از منابع مختلف این روایات در زمینه استدلال على (علیه السلام) و اهلبیت و جمعىاز صحابه و غیرصحابه به حدیثغدیر هستند مىتوانند به كتابالغدیر جلد اول صفحات 159 تا 213 مراجعه كنند ، مرحوم علامه امینى استدلال به این حدیث را از « 22 تن » از صحابه و غیر صحابه در موارد مختلف نقل كرده است ) .
مىگویند : اگر این آیه مربوط به نصب على (علیه السلام) به خلافت و ولایت و داستان غدیر خم است پس این جمله آخر كه مىگوید : « اِنَّ اللّهَ لا يَهْدِى الْقَوْمَ الْكافِرینَ : خداوند قوم كافر را هدایت نمىکند » چه ارتباطى با این مسأله مىتواند داشته باشد ؟
براى پاسخ به این ایراد كافى است بدانیم كه كفر در لغت و همچنین در لسان قرآن به معنى انکار و مخالفت و ترك است ، گاهى به انکار خدا و يا نبوت پیامبر صلىاللهعلیهوآله اطلاق مىشود و گاهى به انکار و يا مخالفت دربرابر دستورات دیگر ، در سوره 97 / آلعمران در مورد حج مىخوانیم : « وَ مَنْ كَفَرَ فَاِنَّ اللّهَ غَنِىٌ عَنِ الْعالَمینَ : كسانى كه دستور حج را زیرپا بگذارند و با آن مخالفت نمایند به خدا زیانى نمىرسانند خداوند از همه جهانیان بى نیاز است » و در سوره 102/بقره درباره ساحران و آنهاکه آلوده به سحر شدند اطلاق كلمه كفر شده است « وَ ما يُعَلِّمُونَ مِنْ اَحَدٍ حَتّى يَقُولا اِنَّما نَحْنُ فِتْنَةٌ فَلا تَكْفُرْ » و نیز در آیه 22 / ابراهیم مىبینیم كه شیطان در برابر كسانى كه از او پیروى و اطاعت كردند در روز رستاخیز صریحا اظهار تنفر كرده و به آنها مىگوید : شما در اطاعت اوامر الهى مرا شریك او ساختید و من امروز نسبت به این كار شما كفر مىورزم « اِنّى كَفَرْتُ بِما اَشْرِكْتُمُونِ مِنْ قَبْلُ » بنابراین اطلاق « كفر » بر مخالفان مسأله ولایت و رهبرى جاى تعجب نیست .
آیا دودلى در يك زمان ممکن است ؟
بهانه دیگرى كه براى سرباز زدن از این حدیث متواتر و همچنین آیه مورد بحث ذکر كردهاند این است كه اگر پیامبر صلىاللهعلیهوآله على (علیه السلام) را در غدیر خم به ولایت و رهبرى و خلافت نصب كرده باشد ، لازمهاش وجود دو رهبر و دو پیشوا در زمان واحد خواهد بود .
ولى توجه به شرایط خاصّ زمان نزول آیه و ورود حدیث و همچنین قرائنى كه در گفتار پیامبر صلىاللهعلیهوآله وجود دارد این بهانه را به كلّى برطرف مىکند ، زیرا مىدانیم كه این جریان در ماههاى آخر عمر پیامبر صلىاللهعلیهوآله واقع شد ، در حالى كه او آخرین دستورات را به مردم ابلاغ مىکرد به خصوص اینکه صریحا فرمود : من به زودى از میان شما مىروم و دوچیز گرانمایه را در میان شما مىگذارم .
کسى كه این سخن را مىگوید پیدا است درصدد تعیین جانشین خویش است و براى آینده برنامهریزى مىکند نه براى زمان حاضر ، بنابراین روشن است كه منظورش وجود
دو رهبر و دو پیشوا در زمان واحد نیست .
موضوع جالب اینکه درحالى كه بعضى از دانشمندان اهل تسنن این ایراد را مطرح مىکنند بعضى دیگر ایرادى درست در نقطه مقابل آن مطرح كردهاند و آن اینکه پیامبر صلىاللهعلیهوآله ولایت و خلافت على (علیه السلام) را تعیین كرد ولى تاریخ آن را روشن نساخت چه مانعى دارد كه این ولایت و خلافت بعد از سه خلیفه دیگر باشد ؟
راستى حیرت آور است ، بعضى از این طرف بام مىافتند و بعضى از آن طرف و تعصّبها مانع مىشود كه روى متن قضیه تکیه كنند ، باید كسى از آنها سؤال كند كه اگر پیامبر صلىاللهعلیهوآله مىخواست چهارمین خلیفه خود را تعیین كند و در فکر آینده مسلمانان
بود پس چرا خلیفه اول و دوم و سوم خود را كه مقدم بر او بودند و تعیین آن لازمتر بود در مراسم غدیر بیان نکرد ؟
68 قُلْ ياَهْلَ الْكِتبِ لَسْتُمْ عَلى شَىْءٍ حَتّى تُقیمُوا التَّوْریةَ وَالاِنْجیلَ وَ ما اُنْزِلَ
اِلَيْكُمْ مِنْ رَّبِّكُمْ وَ لَيَزیدَنَّ كَثیرا مِنْهُمْ ماآ اُنْزِلَ اِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ طُغْينا وَ كُفْرا فَلا تَأْسَ عَلَى الْقَوْمِ الْكفِرینَ
اى اهل كتاب ! شما هیچ موقعيّتى ندارید مگر اینکه تورات و انجیل و آنچه برشما از طرف پروردگارتان نازل شده است برپادارید ولى آنچه بر تو از سوى پروردگارت نازل شده ( نه تنها مایه بیدارى آنهانمىگردد بلکه ) بر طغیان و كفر بسیارى از آنها مىافزاید بنابراین از این قوم كافر ( و مخالفت آنها ) غمگین مباش .
« فَلا تَأْسَ » از ماده « اَسىً » به معنى غم و اندوه است .
کتب آسمانى همه از يك مبدأ صادر شده و اصول اساسى آنها يکى است ، اگرچه آخرین كتاب آسمانى ، كاملترین و جامعترین آنها است و به همین دلیل لازمالعمل است به علاوه در كتب پیشین بشارتهاى متعددى درباره آخرین كتاب يعنى قرآن آمده است ، آنها مدعیند تورات و انجیل را قبول دارند ، اگر در این ادعا صادق هستند باید این بشارتها را نیز بپذیرند و هنگامى كه آن نشانهها را در قرآن يافتند ، در برابر آن سرتعظیم
فرود آورند. آیه فوق مىگوید : ادعا كافى نیست باید عملاً این كتابهاى آسمانى را برپادارید بهعلاوهکتاب « ما » و « شما » مطرح نیست ، آنچه مطرح است كتابهاى آسمانى است و آنچه از ناحیه خدا آمده ، پس چگونه مىتوانید با این منطق سست ، آخرین كتاب را نادیده بگیرید. بدیهى است كه محتویات این آیه اختصاص به قوم يهود ندارد ، مسلمانان نیز اگر تنها به ادعاى اسلام قناعت كنند و اصول تعلیمات انبیاء و مخصوصاً كتاب آسمانى خود را برپاندارند ، هیچگونه موقعيّت و ارزشى نه در پیشگاه خدا و نه در زندگى فردى و اجتماعى نخواهند داشت و همیشه زبون و زیر دست و شکست خورده خواهند بود .
69 اِنَالَّذینَ امَنُوا وَ الَّذینَ هادُوا وَ الصّبِئُونَ وَ النَّصرى مَنْ امَنَ بِاللّهِ وَالْيَوْمِ الاْخِرِ وَ عَمِلَ صلِحا فَلا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لا هُمْ يَحْزَنُونَ
آنها كه ایمان آوردهاند و يهودیان و صابئان و مسیحیان هرگاه ایمان به خداوند يگانه و روز جزا بیاورند و عمل صالح انجام دهند نه ترسى بر آنها است و نه غمگین خواهند شد .
« صابِئان » به پیروان يحیى يا نوح يا ابراهیم مىگویند ، در جلد اول تفسیر نمونه ، صفحه 197 مشروحا در این زمینه بحث شده است .
این آیه در واقع پاسخ دندان شکنى است به كسانى كه نجات را در پناه مليّت خاصّى مىدانند و میل دارند میان دستورات انبیاء تبعیض قائل شوند و دعوتهاى مذهبى را با تعصّب قومى بیامیزند ، آیه مىگوید : راه نجات منحصرا درکنار گذاشتن اینگونه سخنان است .
همان طور كه در ذیل سوره بقره / 62 كه مضمون آن با آیه فوق تقریبا يکى است يادآور شدیم ، بعضى از افراد با يك بیان سفسطهآمیز خواستهاند آیه فوق را دلیل بر مسلك « صلح كل » بگیرند و تمام پیروان مذاهب را اهل نجات بدانند و در حقیقت فلسفه نزول كتب آسمانى را يکى پس از دیگرى كه ناظر به پیشبرد جهان انسانيّت در مسیر تکامل تدریجى است نادیده بگیرند .
ولى آیه با تعبیر « عَمِلَ صلِحا » این حقیقت را مشخص مىسازد كه باید در مورد تفاوت مذاهب به آخرین قانون عمل كنند ، زیرا عمل به قوانین نسخ شده ، عمل صالح نیست بلکه
عمل صالح به قوانین موجود و آخرین قانون است ، ( توضیح بیشتر و مشروحتر در زمینه این آیه را در جلد اول ، صفحه 191 تا صفحه 200 مطالعه فرمائید ) .
70 لَقَدْ اَخَذْنا میثقَ بَنىآاِسْراآئیلَ وَ اَرْسَلْنا اِلَيْهِمْ رُسُلاً كُلَّما جاآءَهُمْ رَسُولٌ بِما لا تَهْوى اَنْفُسُهُمْ فَریقا كَذَّبُوا وَ فَریقا يَقْتُلُونَ
ما از بنى اسرائیل پیمان گرفتیم و رسولانى به سوى آنها فرستادیم ( ولى ) هر زمان پیامبرى برخلاف هوسها و تمایلات آنها مىآمد عدهاى را تکذیب مىکردند و جمعى را مىکشتند .
این پیمان همان است كه در آیه 93 سوره بقره به آن اشاره شده ، يعنى پیمان عمل به آنچه خدا بر آنها نازل كرده بود .(1)
سپس اضافهمىکند: «كُلَّما جاآءَهُمْ رَسُولُ بِما لا تَهْوى اَنْفُسُهُمْ فِریقا كَذَّبُوا وَ فَریقا يَقْتُلُونَ» . .
1) « تفسیر نمونه » ، جلد 1 ، صفحه 246 .
و این است راه و رسم افراد منحرف خودخواه ، كه به جاى پیروى از رهبرانشان ، اصرار دارند رهبران ، تابع تمایلات و خواستههایشان باشند و در غیر اینصورت رهبرى و حتى حق حیات براى آنان قائل نیستند .
71 وَ حَسِبُوا اَلاَّ تَكُونَ فِتْنَةٌ فَعَمُوا وَ صَمُّوا ثُمَّ تابَ اللّهُ عَلَيْهِمْ ثُمَّ عَمُوا وَ صَمُّوا كَثیرٌ مِنْهُمْ وَ اللّهُ بَصیرٌ بِما يَعْمَلُونَ
و گمانکردند مجازاتى درکارنخواهد بود لذا ( از دیدن حقایق و شنیدن سخنان حق ) نابینا و كرشدند سپس ( بیدار گشتند و )توبه آنها را پذیرفت دگر بار (به خواب غفلت فرورفتند و) و بسیارى از آنها كور و كر شدند و خداوند به آنچه انجام مىدهند دانا است .
ذکر « كَثیرٌ مِنْهُمْ » ( بسیارى از آنها ) بعد از تکرار جمله « عَمُوا و َ صَمُّوا » درحقیقت به منزله توضیحى است براى هر دو جمله ، يعنى حالت غفلت و بىخبرى و كرى و كورى در برابر حقایق ، جنبه عمومى نداشت بلکه همواره اقليّت صالحى درمیان آنها وجود داشت و این دلیل روشنى است كه جملات قرآن به يهود به هیچ وجه جنبه
نژادى و طایفهاى ندارد بلکه صرفا متوجه اعمال آنها است .
72 لَقَدْكَفَرَالَّذینَ قالُوآااِنَاللّهَ هُوَالْمَسیحُابْنُمَرْيَمَ وَقالَ الْمَسیحُ يبَنىآاِسْراآئیلَ اعْبُدُوا اللّهَ رَبّى وَ رَبَّكُمْ اِنَّهُ مَنْ يُشْرِكْ بِاللّهِ فَقَدْ حَرَّمَ اللّهُ عَلَيْهِ الْجَنَّةَ وَ مَأْویهُ النّارُ وَ ما لِلظّلِمینَ مِنْ اَنْصارٍ
آنها كه گفتند خداوند همان مسیح بن مریم است بهطور مسلم كافر شدند ( با اینکه خود ) مسیح گفت : اى بنىاسرائیل خداوند يگانهاى را كه پروردگار من و شماست
پرستش كنید چهاینکه هر كس شریکى براى خدا قرار دهد ، خداوند بهشت را بر او حرام كرده است و جایگاه او دوزخ است و ستمکاران يار و ياورى ندارند .
73 لَقَدْ كَفَرَ الَّذینَ قالُوآا اِنَّ اللّهَ ثالِثُ ثَلثَةٍ وَ ما مِنْ اِلهٍ اِلاّ اِلهٌ وحِدٌ وَ اِنْ لَمْ يَنْتَهُوا عَمّا يَقُولُونَ لَيَمَسَّنَّ الَّذینَ كَفَرُوا مِنْهُمْ عَذابٌ اَلیمٌ
آنها كه گفتند خداوند يکى از سه خدا است ( نیز ) بهطور مسلم كافر شدند با اینکه معبودى جز معبود يگانه نیست و اگر از آنچه مىگویند دست برندارند عذاب
دردناکى به كافران آنها( كه روى این عقیده ایستادگى كنند ) خواهد رسید .
74 اَفَلا يَتُوبُونَ اِلَى اللّهِ وَ يَسْتَغْفِرُونَهُ وَ اللّهُ غَفُورٌ رَحیمٌ
آیا توبه نمىکنند و به سوى خدا بازنمىگردند و از او طلب آمرزش نمىنمایند و خداوند آمرزنده مهربان است .
تاریخ مسیحیت مىگوید : تثلیث در قرون نخستین و مخصوصاً درعصر مسیح (علیه السلام) وجود نداشت و حتى در اناجیل كنونى با تمام تحریفهایى كه در آن به عمل آمده است كمترین سخنى از تثلیث دیده نمىشود و خود محققان مسیحیت به این امر معترفند ، بنابراین ، آنچه در آیه فوق در مورد پافشارى مسیح (علیه السلام) روى مسأله توحید دیده مىشود مطلبى است كه با منابع موجود مسیحیت نیز هماهنگ است و از دلایل عظمت قرآن محسوب مىشود .(1)ضمنا باید توجه داشت كه آنچه در این آیه مورد بحث واقع شده .
1) به « تفسیر نمونه » ، جلد 4 ، صفحه 220 تا 230 مراجعه شود .
مسأله غلوّ و وحدت مسیح با خدا و به عبارت دیگر « توحید در تثلیث » است ، ولى در آیه بعداشاره به مسأله « تعدد خدایان » از نظر مسیحیان يعنى « تثلیث در توحید » كرده مىگوید :
« آنها كه گفتهاند خداوند سومین اقنوم از اقانیم سهگانه است به طور مسلم كافر شدهاند « لَقَدْ كَفَرَ الَّذینَ قالُوا اِنَّ اللّهَ ثالِثُ ثَلثَةٍ » .
اعتقاد به تثلیث درمیان همه مسیحیان عموميّت دارد ، همانطور كه اعتقاد به توحید و يگانگى خدا درمیان ما مسلمانان قطعى و مسلم است ، منتها آنها در عین اینکه خدایان را حقیقتا سهگانه مىدانند ، يگانه حقیقى نیز مىدانند و به اعتقاد آنها سه واحد حقیقى يك واحد حقیقى را تشکیل مىدهند ، دو آیه فوق ظاهرا به دو جنبه مختلف این دو قضیه اشاره مىکند : در آیه اول اشاره به وحدت خدایان سهگانه و در آیه دوم اشاره به يکى از دلایل روشن ابطال عقیده آنها مىباشد كه چگونه خداوند گاهى با مسیح ( و روح القدس ) حقیقتا يکى و گاهى حقیقتا سه چیز مىشود مگر مساوى بودن سه با يك معقول است ؟
آنچه این حقیقترا تأییدمىکند ایناست كه ما درمیان مسیحیان هیچ طایفهاى را
نمىیابیم كه به خدایان سهگانه قائل نباشند .
75 مَا المَسیحُ ابْنُ مَرْيَمَ اِلاّ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ وَ اُمُّهُ صِدّيقَةٌ كَانا يَأْكُلانِ الطَّعامَ انْظُرْ كَيْفَ نُبَيِّنُ لَهُمُ الاْيتِ ثُمَّ انْظُرْ اَنّى يُؤْفَكُونَ
مسیح فرزند مریم فقط فرستاده ( خدا ) بود پیش از وى نیز فرستادگاندیگرى بودند مادرش نیز زن بسیار راستگویى بود هر دو غذا مىخوردند ( با این حال چگونه دعوى الوهيّت مسیح و عبادت مادرش مریم مىکنید ؟ ) بنگر چگونه نشانهها را براى آنها آشکار مىسازیم سپس بنگر چگونه آنها از حق بازداشته مىشوند ؟
« يُؤْفَكُونَ » از ماده « اِفْك » و آن در اصل به معنى منصرف ساختن از چیزى است و مَأْفُوك به كسى گفته مىشود كه از حق بازداشته شده است ، اگرچه بر اثر تقصیر خودش باشد و از آنجا كه دروغ انسان را از حق باز مىدارد به آن اِفْك گفته مىشود .
اگر رسالت از ناحیه خدا دلیل بر الوهيّت و شرك است پس چرا درباره سایر پیامبران این مطلب را قائل نمىشوید ؟
ولى مىدانیم كه مسیحیان منحرف هرگز قانع نیستند كه عیسى (علیه السلام) را يك فرستاده خدا بدانند بلکه عقیده عمومى آنها فعلاً بر این است كه او را فرزند خدا و به يك معنى خود خدا مىدانند كه براى بازخرید گناهان بشریت ( نه براى هدایت و رهبرى آنها ) آمده است و لذا به او لقب فادى ( فدا شونده در برابر گناهان بشر ) مىدهند .
سپس براى تأیید این سخن مىگوید : « مادر او ، زن بسیار راستگویى بود : اُمُّهُ صِدّيقَةٌ » .
اشاره به اینکه اولاً كسى كه داراى مادر است و در رحم زنى پرورش پیدا مىکند و اینهمه نیاز دارد چگونه مىتواند خدا باشد ؟ و ثانیا اگر مادر او محترم است به خاطر این است كه او هم در مسیر رسالت مسیح (علیه السلام) با او هماهنگ بود و از رسالتش پشتیبانى مىکرد
و به این ترتیب بنده خاص خدا بود و نباید او را همچون يك معبود همانطور كه درمیان مسیحیان رایجاست كه در برابر مجسمه او تا سر حد پرستش خضوع مىکنند ، عبادت كرد .
بعد به يکى دیگر از دلایل نفى ربوبيّت مسیح (علیه السلام) اشاره كرده ، مىگوید : « او و مادرش هر دو غذا مىخوردند : كَانَا يَأْكُلانِ الطَّعامَ » .
کسى كه این چنین نیازمند است كه اگر چند روز غذا به او نرسد قادر بر حرکت نیست چگونه مىتواند خدا يا در ردیف خدا باشد .
76 قُلْ اَتَعْبُدُونَ مِنْدُونِاللّهِ ما لايَمْلِكُ لَكُمْ ضَرّا وَ لا نَفْعا وَ اللّهُ هُوَ السَّمیعُ الْعَلیمُ
بگو آیا جز خدا چیزى را مىپرستید كه نه مالك زیان شماست و نه سود شما و خداوند شنوا و دانا است .
مسأله بشر بودن مسیح و نیازهاى مادى و جسمانى او كه قرآن در این آیات و آیات دیگر روى آن تکیه كرده است يکى از بزرگترین مشکلات براى مسیحیان مدّعى خدایى او شده كه براى توجیه آن بسیار دست و پا مىکنند و گاهى ناچار مىشوند براى مسیح دو جنبه قائل شوند جنبه لاهوت و جنبه ناسوت ، از نظر لاهوت فرزند خدا و خود خدا است و از نظر ناسوت جسم است و مخلوق خدا و امثال این توجیهات كه بهترین نشانه ضعف و نادرستى منطق آنها است .
77 قُلْ ياَهْلَ الْكِتبِ لا تَغْلُوا فى دینِكُمْ غَيْرَ الْحَقِّ وَ لا تَتَّبِعُوآا اَهْواآءَ قَوْمٍ قَدْ ضَلُّوا
مِنْ قَبْلُ وَ اَضَلُّوا كَثیرا وَ ضَلُّوا عَنْ سَوآاءِ السَّبیلِ
بگو اى اهل كتاب در دین خود غلّو ( و زیاده روى ) نکنید و غیر از حق نگویید و از هوسهاى جمعيّتى كه پیشتر از این گمراه شدند و دگران را گمراه كردند و از راه راست منحرف گشتند پیروى ننمایید .
« لا تَغْلُوا » از ماده « غُلُوّ » به معنى تجاوز از حق كردن است ، منتها هنگامى كه در مورد تجاوز مقام و منزلت كسى باشد غُلُوّ گفته مىشود ، اگر در نرخ و قیمت باشد غَلاء گفته مىشود و اگر در مورد تیر باشد غَلْو ( بر وزن دَلْو ) مىگویند و اینکه به جوشش ، غَلَيان گفته مىشود و به حیوانى كه فوقالعاده سرکش است غُلْواء مىگویند همه از همین ماده است ، بعضى معتقدند كه غُلُوّ هم در طرف افراط گفته مىشود هم در تفریط درحالى كه بعضى دیگر آن رامنحصر به طرف افراط مىدانند و نقطه مقابل آن را تقصیر مىگویند .
البته غُلُوّ نصارى روشن است و اما در مورد غُلُوّ يهود كه خطاب يا اهل الکتاب شامل آنها نیز مىشود بعید نیست كه اشاره به سخنى باشد كه درباره عُزَيْر مىگفتند و او را فرزند
خدا مىدانستند و از آنجا كه سرچشمه غُلُوّ غالبا پیروى از هوا و هوس گمراهان است ، براى تکمیل این سخن مىگوید : از هوسهاى اقوامى كه پیش از شما گمراه شدند و
بسیارى را نیز گمراه كردند و از راه مستقیم منحرف گشتند ، پیروى نکنید .
این جمله در حقیقت اشاره به چیزى است كه در تاریخ مسیحیت نیز منعکس است كه مسأله تثلیث و غُلُوّ درباره مسیح (علیه السلام) در قرون نخستین درمیان آنها وجود نداشت بلکه هنگامى كه بتپرستان هندى و مانند آنها به آئین مسیح (علیه السلام) پیوستند ، چیزى از بقایاى آئین سابق را كه تثلیث و شرك بود به مسیحیت افزودند و لذا مىبینیم كه ثالوث هندى ( ایمان به خدایان سهگانه بَرَهْما ، فیشنو ، سیفا ) از نظر تاریخى قبل از تثلیث مسیحیت بوده است و در حقیقت این انعکاسى از آن است ، در آیه 30 سوره توبه نیز پس از ذکر غُلُوّ يهود و نصارى درباره عُزَيْر و مسیح (علیه السلام) مىخوانیم: « يُضاهِئُونَ قَوْلَ الَّذینَ كَفَرُوا مِنْ قَبْلُ : گفتار آنها شبیه سخنان كافران پیشین است » .
در این عبارت دوبار جمله « ضَلُّوا » درباره كفارى كه اهل كتاب ، غُلُوّ را از آنها اقتباس
کردند تکرار شده است ، این تکرار ممکن است به خاطر تأکید بوده باشد و يا به خاطر اینکه آنها قبلاً گمراه بودند و بعد كه با تبلیغات خود دیگران را نیز گمراه كردند به گمراهى جدیدى افتادند ، زیرا كسى كه سعى مىکند دیگران را هم به گمراهى بکشاند در حقیقت از همه كس گمراهتر است ، چرا كه نیروهاى خود را در مسیر بدبختى خویش و دیگران تلف كرده و بارمسؤولیت گناهاندیگران را نیز بردوش كشیده است . آیا كسى كه در جاده مستقیم قرارگرفته هرگز حاضر مىشود كه علاوه بر بار گناهخویش بار گناه دیگران را نیز بردوش بکشد.
78 لُعِنَ الَّذینَ كَفَرُوا مِنْ بَنىآاِسْراآئیلَ عَلىلِسانِ داووُدَ وَ عیسَى ابْنِ مَرْيَمَ ذلِكَ بِما عَصَوا وَ كانُوا يَعْتَدُونَ
آنهاکهاز بنى اسرائیل كافر شدند بر زبان داود و عیسى بن مریم لعن و ( نفرین ) شدند ، این به خاطر آن بود كه گناه مىکردند و تجاوز مىنمودند .
در اینکه چرا تنها نام این دو پیامبر صلىاللهعلیهوآله برده شده است مفسران احتمالاتى دادهاند گاهى گفته مىشود ، علت آن این است كه سرشناسترین پیامبران بعد از موسى (علیه السلام) این
دو پیامبر بودند و گاهى گفته مىشود كه بسیارى از اهل كتاب افتخار مىکردند كه فرزندان داودند ، قرآن با این جمله اعلام مىکند كه داود از كسانى كه راه كفر و طغیان پیش گرفتند ، متنفر بود و بعضى گفتهاند كه این آیه اشاره به دو واقعه تاریخى است كه خشم این دو پیامبر بزرگ را برانگیخت و جمعى از بنى اسرائیل را نفرین كردند ، داود در مورد ساکنان شهر ساحلى ایلَة كه به « اَصْحاب سَبْت » معروفند و سرگذشت آنها در سوره اعراف خواهد آمد و حضرت مسیح درباره جمعى از پیروان خود كه بعد از نزول مائده آسمانى باز هم راه انکار و مخالفت را پیش گرفتند لعن و نفرین نمود .
در هرحال آیه اشاره به این است كه بودن جزء نژاد بنى اسرائیل و يا جزء اتباع مسیح ، مادام كه هماهنگى با برنامههاى آنها نبوده باشد باعث نجات كسى نخواهد شد بلکه خود این پیامبران از اینگونه افراد ابراز تنفّر و انزجار كردند .
79 كانُوا لا يَتَناهَوْنَ عَنْ مُنْكَرٍ فَعَلُوهُ لَبِئْسَ ما كانُوا يَفْعَلُونَ
آنها از اعمال زشتىکه انجام مىدادند يکدیگر را نهى نمىکردند چه بدکارى انجام مىدادند.
درتفسیر اینآیه روایاتىاز پیامبر صلىاللهعلیهوآله و ائمه اهل بیت علیهمالسلام نقل شده كه بسیار آموزنده است .
در حدیثى از پیامبر صلىاللهعلیهوآله مىخوانیم : « لَتَأْمُرُنَّ بِالْمَعْرُوفِ وَ لَتَنْهَوُنَّ عَنِ الْمُنْكَرِ وَ لَتَأْخُذُنَّ عَلى يَدِ السَّفیهِ وَ لَتَأْطُرُنَّهُ عَلَى الْحَقِّ اَطْرا ، اَوْ لَيَضْرِبَنَّ اللّهُ قُلُوبَ بَعْضِكُمْ عَلى بَعْضٍ وَ يِلْعَنُكُمْ كَما لَعَنَهُمْ : حتما باید امر به معروف و نهى از منکر كنید و دست افراد نادان را بگیرید و به سوى حق دعوت نمایید و الا خداوند قلوب شما را همانند يکدیگر مىکند و شما را از رحمت خود دور مىسازد همانطور كه
آنها را از رحمت خویش درو ساخت » .(1)
در حدیثى از امام صادق (علیه السلام) در تفسیر « كانُوا لا يَتَناهَوْنَ عَنْ مُنْكَرٍ فَعَلُوهُ » چنین نقل شده است: « اَما اِنَّهُمْ لَمْ يَكُونُوا يَدْخُلُونَ مَداخِلَهُمْ وَ لا يَجْلِسُونَ مَجالِسَهُمْ وَ لكِنْ كانُوا .
1) « مجمع البیان » ، ذیل آیه و در « تفسیر قُرْطُبى » جلد 4 ، صفحه 2250 نیز حدیثى به همین مضمون از ترمذى نقل كرده است .
اِذا لَقُوهُمْ ضَحِكُوا فى وُجُوهِهِمْ وَ اَنِسُوابِهُمْ : این دسته كه خداوند از آنها مذمت كرده هرگز در كارها و مجالس گناهکاران شرکت نداشتند ، بلکه فقط هنگامى كه آنها را ملاقات مىکردند ، در صورت آنان مىخندیدند و با آنها مأنوس بودند » .(1)
80 تَرى كَثیرا مِنْهُمْ يَتَوَلَّوْنَ الَّذینَ كَفَرُوا لَبِئْسَ ما قَدَّمَتْ لَهُمْ اَنْفُسُهُمْ اَنْ سَخِطَ اللّهُ عَلَيْهِمْ وَ فِى الْعَذابِ هُمْ خلِدُونَ
بسیارى از آنها را مىبینى كه كافران ( و بت پرستان ) را دوست مىدارند و ( و با آنها طرح دوستى مىریزند ) چه بد اعمالى از پیش براى ( معاد ) خود فرستادند كه نتیجه آن خشم خداوند بود و در عذاب ( الهى ) جاودانه خواهند ماند .
درباره اینکه منظور از « الَّذینَ كَفَرُوا » در این آیه چه اشخاصى هستندبعضى احتمال دادهاند منظور مشرکان مكّهاند كه يهود با آنها طرح دوستى ریخته بودند و بعضى احتمال .
1) « تفسیر برهان » ، جلد 1 ، صفحه 492 و « نورالثقلین » ، جلد 1 ، صفحه 661 .
دادهاند كه منظور جبّاران و ستمگرانى بودهاند كه يهود در اعصار گذشته طرح دوستى با آنها مىریختند حدیثى كه از امام باقر (علیه السلام) در این زمینه نقل شده نیز این معنى را تأیید مىکند آنجا كه مىفرماید : « يَتَوَلُّوْنَ الْمُلُوكَ الْجَبّارینَ وَ يُزَيِّنُونَ لَهُمْ اَهْوائَهُمْ لِيُصیبُوا مِنْ دُنْياهُمْ : این دسته كسانى بودند كه جباران را دوست مىداشتند و اعمال هوس آلود آنان را در نظرشان خوب جلوه مىدادند تا به آنها نزدیك شوند و از دنیاشان بهره گیرند » .
81 وَ لَوْ كانُوا يُؤْمِنُونَ بِاللّهِ وَ النَّبِىِّ وَ ماآ اُنْزِلَ اِلَيْهِ مَا اتَّخَذُوهُمْ اَوْلِياآءَ وَ لكِنَّ كَثیرا مِنْهُمْ فسِقُونَ
و اگر ایمان به خدا و پیامبر صلىاللهعلیهوآله و آنچه بر او نازل شده مىآوردند ( هرگز ) آنها را به دوستى اختیار نمىکردند، ولى بسیارى از آنها فاسقند .
روشن است كه منظور از « النَّبِىِّ » در این جا پیامبر اسلام صلىاللهعلیهوآله است زیرا در قرآن مجید در آیات مختلف این كلمه به همین معنى به كار رفته است و این موضوع در دهها آیه از قرآن دیدهمىشود.
پایان جزء ششم
موضوع صفحه
متن تأییدیه مرجع عالیقدر حضرت آیة اللّه العظمى مکارم شیرازى··· 6
متن تأییدیه حضرت آیةاللّه مرتضى مقتدایى مدیر حوزه علمیه قم··· 8
ویژگىها و مزایاى كتاب " تفسیر جوان"··· 10
آیا گذشت از ستمگر موجب تقویت او نیست؟··· 13
میان پیامبران تبعیض نیست··· 16
تناسب گناه و كیفر··· 17
فهرست مطالب
موضوع صفحه
بهانه جویى يهود··· 21
گوشه دیگرى از خلاف كارىهاى يهود··· 25
سرنوشت ناصالحان يهود··· 34
سرنوشت صالحان يهود··· 37
تثلیث موهوم است··· 47
مسیح بنده خدا بود··· 55
فهرست مطالب
موضوع صفحه
نور آشکار··· 57
احکام ارث برادران و خواهران··· 60
فضیلت تلاوت سوره « مائِدَة »··· 64
لزوم وفا به عهد و پیمان··· 65
هشت دستور دریك آیه··· 75
لزوم تعاون و همکارى در نیکىها··· 80
فهرست مطالب
موضوع صفحه
روز اکمالدین چهروزىاست؟(بحثىپیرامونروزغدیرخم)··· 91
صید حلال··· 99
خوردن غذاى اهل كتاب و ازدواج با آنان··· 104
ازدواج با زنان غیرمسلمان··· 110
پاکسازى جسم و جان··· 116
فلسفه وضو و تیمّم··· 123
فهرست مطالب
موضوع صفحه
فلسفه غسل··· 125
پیمانهاى الهى··· 131
عدالت يك رکن مهم اسلام··· 135
خلفا و جانشینان پیامبر اسلام صلىاللهعلیهوآله دوازده نفر بودند··· 145
آیا خدا كسى را سنگدل مىکند ؟··· 151
دشمنان جاویدان··· 154
فهرست مطالب
موضوع صفحه
سرّ نعمتبزرگ براىکسانىکه در راهرضاىخدا گام برمىدارند··· 162
چگونه ممکناست مسیح، خدا باشد؟··· 163
بنى اسرائیل و سرزمین مقدس··· 180
نخستین قتل در روى زمین··· 192
قابیل و پردهپوشىبرجنایت··· 199
پیوند انسانها··· 203
کیفر آنها كه به جان و مال مردم حمله مىبرند··· 209
فهرست مطالب
موضوع صفحه
حقیقت توسّل··· 216
قرآن و توسّل··· 219
مجازات دزدان··· 221
شرایط مجازات سارق··· 225
اندازه قطع دست سارق··· 226
آیا مجازات اسلامى سرقت خشونتآمیز است ؟··· 226
داورى میان دوست و دشمن··· 230
فهرست مطالب
موضوع صفحه
قصاص و گذشت··· 242
آنها كه به قانون خدا حکم نمىکنند··· 250
تکیه بر بیگانه··· 264
صفات پنجگانه ياران واقعى اسلام··· 267
شأن نزول آیه ولایت··· 273
آیه ولایت علىّ بن ابیطالب ··· 276
شهادتاحادیث و مفسّران و مُورّخان درموردآیهوِلايَت··· 278
فهرست مطالب
موضوع صفحه
پاسخ به هشت ایراد مخالفان بر آیه وِلايَت··· 281
اذان شعار بزرگ اسلام··· 295
اذان از طریق وحى به پیغمبر صلىاللهعلیهوآله رسید··· 298
توبیخ شدید دانشمندان وظیفه نشناس··· 309
انتخاب جانشین نقطه پایان رسالت··· 326
شأن نزول آیه تبلیغ··· 329
خلاصه جریان غدیر··· 333
فهرست مطالب
موضوع صفحه
گفتگوها و ایرادها در مورد شأن نزول آیه تبلیغ··· 341
آیا مَوْلى به معنى اَوْلى به تَصَرُّف است ؟··· 344
ارتباط آیات قبل و بعد از آیه تبلیغ··· 346
آیا این حدیث در همه كتب صِحاح نقل شده ؟··· 348
چرا على و اهلبیت بهاین حدیث استدلالنکردند؟··· 350
جمله آخر آیه چه مفهومى دارد؟··· 353