ghaemiyeh.com
سرشناسه:بیستونی، محمد، 1337 -
عنوان قراردادی:تفسیر نمونه .برگزیده
عنوان و نام پدیدآور:تفسیر جوان (برگرفته از تفسیر نمونه)= A new narration of Holy Qur'an for young youth/ به اهتمام محمد بیستونی؛ با نظارت مکارم شیرازی.
مشخصات نشر:تهران: بیان جوان، 1385 -
مشخصات ظاهری:30 ج.؛ 14×5/10 سم.
تفسیرجوان (برگرفتهاز تفسیرنمونه) A new narration of =
Holy Quran for young youth// به اهتمام محمدبیستونى؛ بانظارت مکارمشیرازى.
تهران: بیانجوان، 1385- 30 ج.؛14×5/10 سم.
شابك دورهاى : ISBN 964-8399-71-9
(ج. 2) : ISBN 964-8399-19-0 فاپا.
ج.2-4،6-8،10،12-11،14،19،21،24-26(چاپاول:1385).
ج. 1 - 30 (چاپ دوم: 1392) (فیپا).
کتابنامه. تفسیر نمونه. تفاسیر شیعه قرن 14
مکارمشیرازى،ناصر،1305 -. تفسیر نمونه. برگزیده
1385 73ت95ب/98BP 179/297
کتابخانه ملى ایران 35848-83م
وضعیت فهرست نویسی:فاپا
یادداشت:ج. 2-4، 6-8، 12،10- 11، 14، 19، 21، 24 - 26 (چاپ اول: 1385).
یادداشت:ج.1 - 30 (چاپ دوم: 1391) (فیپا).
یادداشت:کتابنامه.
عنوان دیگر:تفسیر نمونه.
موضوع:تفاسیر شیعه -- قرن 14
شناسه افزوده:مکارمشیرازی، ناصر، 1305 - . تفسیر نمونه. برگزیده
رده بندی کنگره:BP98/ب95ت73 1385
رده بندی دیویی:297/179
شماره کتابشناسی ملی:م83-35848
ویراستار دیجیتالی:محمد منصوری
عنوان: تفسیر جوان (برگرفته از تفسیر نمونه)
مؤلف: دکتر محمد بیستونى ویراستارى و تایپ و صفحه آرایى: سهیلا شاکرى، فاطمه سرزهى
گروه تحقیق: صفورا بیستونى، زهرا بیستونى، آسیه بیستونى
امور فنى و رایانه: محمد على بیستونى شمارگان: 3000 نسخه
نوبت و تاریخ چاپ: دوم ، سال 1392 شابك دورهاى: ISBN 964 - 8399 - 71 - 9
ناشر: انتشارات بیان جوان شا بک: (ج. 2):ISBN 964 - 8399 - 19 - 0
هرگونه نسخهبردارى و چاپ از این كتاب، با اخذ مجوز كتبى از مؤسسه قرآنى تفسیر جوان بلامانع است.
نشانى: تهران - خیابان پاسداران - بینگلستان هشتم و نهم - روبروى پمپ بنزین - شماره 451 - طبقه اول - واحد 4
تلفکس: 22589626 E_mail :info@tafsirejavan.com
جدید
با نظارت: حضرت آیةاللّه مکارم شیرازى
تفسیر جوان
(برگرفته از تفسیر نمونه )
YOUTH INTERPRETATION OF QURAN
جلد 5
(جزء پنجم قرآن)
Volum 5
دکترمحمدبیستونى
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ
اَلاِهْداءِ
اِلى سَيِّدِنا وَ نَبِيِّنا مُحَمَّدٍ
رَسُولِ اللّهِ وَ خاتَمِ النَّبِيّينَ وَ اِلى مَوْلانا
وَ مَوْلَى الْمُوَحِّدینَ عَلِىٍّ اَمیرِ الْمُؤْمِنینَ وَ اِلى بِضْعَةِ
الْمُصْطَفى وَ بَهْجَةِ قَلْبِهِ سَيِّدَةِ نِساءِ الْعالَمینَ وَ اِلى سَيِّدَىْ
شَبابِ اَهْلِ الْجَنَّةِ، السِبْطَيْنِ، الْحَسَنِ وَ الْحُسَيْنِ وَ اِلَى الاَئِمَّةِ التِّسْعَةِ
الْمَعْصُومینَ الْمُكَرَّمینَ مِنْوُلْدِ الْحُسَيْنِ لاسِيَّما بَقِيَّةِاللّهِ فِىالاَرَضینَ وَ وارِثِ عُلُومِ
الاَنْبِياءِ وَ الْمُرْسَلینَ، الْمُعَدِّ لِقَطْعِ دابِرِالظَّلَمَةِ وَ الْمُدَّخِرِ لاِحْياءِ الْفَرائِضِ وَ مَعالِمِ الدّينِ ،
الْحُجَّةِبْنِالْحَسَنِ صاحِبِ الْعَصْرِ وَ الزَّمانِ عَجَّلَ اللّهُ تَعالى فَرَجَهُ الشَّریفَ فَيا مُعِزَّ
الاَوْلِياءَوَيامُذِلَالاَعْداءِاَيُّهَاالسَّبَبُالْمُتَّصِلُبَيْنَالاَرْضِوَالسَّماءِقَدْمَسَّنا
وَ اَهْلَنَا الضُّرَّ فى غَيْبَتِكَ وَ فِراقِكَ وَ جِئْنا بِبِضاعَةٍ مُزْجاةٍ
مِنْ وِلائِكَ وَ مَحَبَّتِكَ فَاَوْفِ لَنَا الْكَيْلَ مِنْ مَنِّكَ وَ
فَضْلِكَ وَ تَصَدَّقْ عَلَيْنا بِنَظْرَةِ رَحْمَةٍ مِنْكَ
اِنّا نَریكَ مِنَ الْمُحْسِنینَ
متن تأییدیه مرجع عالیقدر حضرت «آیة اللّه العظمى مکارم شیرازى» در
مورد كتاب «تفسیر جوان» (منبع مطالعاتى و
تحقیقاتى اصلى «روش انس با قرآن»)
بسم اللّه الرّحمن الرّحیم
قرآن مجیدبالاترین سند افتخار مامسلمانان است و تاکسى با قرآن آشنا نشود ، پى به عظمت آن نخواهد برد و هر قدر آشنایى ما با ا ين كتاب بزرگ آسمانى افزون گردد ، به درجه اهمیت و عظمت آن بهتر پى مىبریم ، مخصوصا براى حل مشکلات مسلمین در دنیاى امروز ، بهترین راهگشا قرآن است .
بههمین دلیلشایسته است نسلجوان برومندما روزبه روز با این كتاب آسمانى آشناتر گردد ، نه فقط به «خواندن» و «قرائت» و «حفظ» آن ، بلکه به «محتوا و معناى
قرآن» ، به يقین قرآن مجید مىتواند صفا و روشنى ویژهاى به تمام زندگى آنان بدهد و از آنان افرادى باایمان ، شایسته ، قوى ، شجاع و طرفدار حق بسازد .
از آنجا كه تفسیر نمونه بحمداللّه در میان تمام قشرها نفوذ يافته و تحولى در محیط ما ایجاد كرده است ، جناب آقاى «دکتر محمد بیستونى» كه فردى باذوق و علاقمند به مسائل اسلامى و مسائل جوانان است . ابتکارى به خرج داده و تفسیر نمونه را به صورت فشرده و خلاصه با «سبکى تازه» كه به آسانى قابل استفاده براى همه جوانان باشد ، درآورده و به گونهاى كه هماکنون ملاحظه مىکنید ، در اختیار آنان گذارده است . خداوند این خدمت را از ایشان قبول كند و به همه جوانان عزیز توفیق استفاده از آن را مرحمت فرماید .
ناصر مکارم شیرازى
28/8/79
متن تائیدیه حضرت آیةاللّه مرتضى مقتدایى مدیر حوزه علمیه قم
بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیم
توفیق نصیب گردید از مؤسسه قرآنى تفسیر جوان بازدید داشته باشم و مواجه شدم با يك باغستان گسترده پرگل و متنوع كه بهطور يقین از معجزات قرآن است كه این ابتکارات و روشهاى نو و جالب را به ذهن يك نفر كه باید مورد عنایت ویژه قرار گرفته باشد القاء نماید تا بتواند در سطح گسترده كودکان و جوانان و نوجوانان و غیرهم را با قرآنمجید مأنوس بهطورىکه مفاهیم بلند و باارزش قرآن در وجود آنها نقش بسته و روش آنها را الهى و
قرآنى نماید و آن برادر بزرگوار جناب آقاى دکتر محمد بیستونى است كه این توفیق نصیب ایشان گردیده و ذخیره عظیم و باقیات الصالحات جارى براى آخرت ایشان هست. به امید این كه همه اقدامات با خلوص قرین و مورد توجه ویژه حضرت بقیتاللّهالاعظم ارواحنافداه باشد.
مرتضى مقتدایى
به تاریخ يوم شنبه پنجم ماه مبارك رمضانالمبارك 1427
1 - درج قول برتر و حذف اقوال متعدد در بیان تفسیر آیات.
2 - حفظ اصالت مطالب و مفاهیم ارائه شده در اصل تفسیر .
3 - خلاصه نمودن جملات طولانى در قالب عبارات كوتاهتر و سادهتر .
4 - اِعرابگذارى آیات و روایات به منظور سهولت حفظ كردن آنها .
5 - استفاده از سه خط تحریرى براى آیات ، ترجمه و تفسیر ، به منظور مطالعه روان آنها.
6 - درج ترجمه روان و تفسیر هر آیه به صورت مستقل، به جز در آیاتى كه با هم ارتباط تنگاتنگ دارند.
7 - تیترگذارى و تدوین مطالب كتاب به سبك كتابهاى آموزشى به منظور تدریس آسان در جلسات تفسیر قرآن .
8 - انتشار در قطع كوچك به منظور استفاده از اوقات فراغت روزانه و سهولت قرار گرفتن در جیب.
9 - قیمت ارزان كتاب به منظور خرید همگان خصوصا جوانان عزیز و اُنس بیشتر جامعه با قرآن كریم .
محمد بیستونى
تهران - تابستان 1387
24 وَالْمُحْصَناتُ مِنَ النِّساآءِ اِلاّ ما مَلَكَتْ اَيْمانُكُمْ كِتابَ اللّهِ عَلَيْكُمْ وَ اُحِلَّ لَكُمْ ما وَراآءَ ذلِكُمْ اَنْ تَبْتَغُوابِاَمْوالِكُمْ مُحْصِنینَ غَيْرَ مُسافِحینَ فَمَااسْتَمْتَعْتُمْبِهِ مِنْهُنَّ فَاتُوهُنَّ اُجُورَهُنَّ فَریضَةً وَ لا جُناحَعَلَيْكُمْ فیما تَراضَيْتُمْ بِهِ مِنْ بَعْدِ الْفَریضَةِ اِنَّ اللّهَکانَ عَلیما حَكیما
و زنان شوهر دار ( بر شما حرام است ) مگر آنها را كه ( از راه اسارت ) مالك شدهاید ، (زیرا اسارت آنها درحکم طلاقاست) اینها احکامى است كه خداوند بر شما مقرّر داشته است. اما زنان دیگر غیر از اینها ( كه گفته شد ) براى شماحلال است كه با اموال خود ، آنان را اختیار كنید ،درحالى كه پاکدامن باشید و از زنا ، خوددارى نمایید وزنانى را كه متعه (ازدواج موقّت) مىکنید ، واجب است مَهرآنها را بپردازید و گناهى بر شما نیست در آنچه بعد از تعیین مهر، با يکدیگر توافقکردهاید، ( بعدا مىتوانید با توافق ،آن را كم يا زیاد كنید ) خداوند ، دانا و حکیم است .
« مُحْصَنات » جمع « مُحْصَنة » از ماده « حِصْن » به معنى قلعه و دژ است و به همین
مناسبت به زنان شوهردار و همچنین زنان عفیف و پاکدامن كهاز آمیزشجنسى بادیگران خود را حفظ مىکنند و يا در تحت حمایت و سرپرستى مردان قراردارند گفته مىشود .
گاهى به زنان آزاد در مقابل كنیزان نیز گفته شده ، زیرا آزادى آنها در حقیقت به منزله حریمى است كه به دور آنها كشیده شده است و دیگرى حق نفوذ در حریم آنان بدون اجازه آنها ندارد ، ولى روشن است كه منظور از آن در آیه فوق همان زنان شوهردار است .
این حکم اختصاصى به زنان مسلمان ندارد بلکه زنان شوهردار از هر مذهب و ملّتى همین حکم را دارند يعنى ازدواج با آنها ممنوع است .
تنها استثنایى كه به این حکم خورده است در مورد زنان غیرمسلمانى استکه بهاسارت مسلمانان در جنگها درمىآیند، اسلام اسارت آنها را به منزله « طلاق » از شوهران سابق تلقى كرده و اجازه مىدهد ، بعد از تمام شدن عدّه آنها با آنان ازدواج كنند و يا همچون يك كنیز با آنان رفتار شود ( اِلاّ ما مَلَكَتْ اَيْمانُكُمْ ) .
ولى استثناء به اصطلاح ، « استثناى منقطع » است ، يعنى چنین زنان شوهردارى كه در
اسارت مسلمانان قرارگیرند رابطه آنها به مجرد اسارت با شوهرانشان قطع خواهد شد ، درست همانند زن غیرمسلمانى كه با اسلام آوردن رابطه او با شوهر سابقش ( در صورت ادامه كفر ) قطع مىگردد و در ردیف زنان بدون قرار خواهد گرفت .
از اینجا روشن مىشود كه اسلام به هیچوجه اجازه نداده است كه مسلمانان با زنان شوهردار حتى از ملل و مذاهب دیگر ازدواج كنند و به همین جهت ، عدّه براى آنها مقرر ساخته و در دوران عدّه از ارتباط زناشویى با آنها جلوگیرى نموده است .
فلسفه این حکم در حقیقت این است كه اینگونه زنان يا باید به محیط « كفر » بازگشت داده شوند و يا بدون « شوهر » همچنان در میان مسلمانان بمانند و يا رابطه آنها با شوهران سابق قطع شود و از نو ازدواج دیگرى نمایند ، صورت اول برخلاف اصول تربیتى اسلام و صورت دوّم ظالمانه است ، بنابراین تنها راه همان راه سوم است .
از پارهاى از روایات كه سند آن به « ابوسعید خُدْرِىّ » صحابى معروف مىرسد برمىآید
که آیه فوق درباره اسراى غزوه اَوْطاس (1)نازل گردیده و پیامبر صلىاللهعلیهوآله بعد از اطمینان به اینکه زنان اسیر باردار نیستند ، به آنها اجازه داد كه با مسلمانان ازدواج كنند و يا همچون يك كنیز در اختیار آنها قرارگیرند ، این حدیث تفسیر بالا را نیز تأیید مىکند .
در جمله بعد براى تأکید احکام گذشته كه در مورد محارم و مانند آن وارد شده مىفرماید : « اینها امورى است كه خداوند براى شما مقرّر داشته و نوشته است : كِتابَ اللّهِ عَلَيْكُمْ » .
بنابراین به هیچ وجه قابل تغییر و عدول نیست .
سپس مىگوید : غیراز این چند طایفه كه در این آیه و آیات پیش گفته شد مىتوانید با سایر زنان ، ازدواج كنید مشروط بر اینکه طبق قوانین اسلام باشد و توأم با عفت و پاکدامنى و دور از بىعفتى و ناپاکى صورت گیرد .
«اما زنان دیگر غیر از اینها ( كه گفته شد ، ) براى شما حلال است كه با اموال خود ، آنان را اختیار كنید ، .
1) اَوْطاس نام محلى است كه يکى از جنگهاى اسلامى در آنجا واقع شده است .
درحالى كه پاکدامن باشید و از زنا ، خوددارى نمایید :و اُحِلَّ لَكُمْ ما وَراآءَ ذلِكُمْ اَنْ تَبْتَغُوا بِاَمْوالِكُمْ مُحْصِنینَ غَيْرَ مُسافِحینَ » .
بنابراین « مُحْصِنینَ » در آیه فوق كه اشاره به حال مردان است به معنى عفیفان و « غَيْرَ مُسافِحینَ » تأکید آن است زیرا ماده سِفاح به معنى زنا مىباشد و در اصل از « سَفْح » به معنى ریزش آب و يا اعمال بیهوده و بىرویه گرفته شده است و چون قرآن ، در اینگونه امور همیشه از الفاظ كنایى استفاده مىکند آن را كنایه از آمیزش نامشروع گرفته است .
جمله « اَنْ تَبْتَغُوا بِاَمْوالِكُمْ » اشاره به این است كه رابطه زناشویى يا باید به شکل ازدواج با پرداخت مهر باشد و يا به شکل مالك شدن كنیز با پرداخت قیمت .
ضمنا تعبیر « غَيْرَ مُسافِحینَ » در آیه فوق ، شاید اشاره به این حقیقت نیز باشد كه نباید هدف شما در مسأله ازدواج تنها هوسرانى و ارضاى غریزه جنسى باشد بلکه این امر حیاتى براى هدف عالىترى مىباشد كه غریزه نیز در خدمت آن قرارگرفته و آن بقاى نسل انسان و نیز حفظ او از آلودگىها است .
در قسمت بعد ، اشاره به مسأله ازدواج موقّت و به اصطلاح « متعه » كرده و مىگوید:
« زنانى را كه متعه مىکنید مهر آنها را به عنوان يك واجب باید بپردازید: فَمَا اسْتَمْتَعْتُمْ بِهِ مِنْهُنَّ فاتُوهُنَّ اُجُورَهُنَّ فَریضَةً».
از جمله فوق استفاده مىشود كه اصل تشریع ازدواج موقّت ، قبل از نزول این آیه براى مسلمانان مسلم بوده كه در این آیه نسبت به پرداخت مهر آنها توصیه مىکند .
بعد از ذکر لزوم پرداخت مهر اشاره به این مطلب مىفرماید كه : « اگر طرفین عقد ، با رضایت خود مقدار مهر را بعدا كم و زیاد كنند مانعى ندارد : وَ لا جُناحَ عَلَيْكُمْ فیما تَراضَيْتُمْ بِهِ مِنْ بَعْدِ الْفَریضَةِ ».
بنابراین مهر يك نوع بدهکارى است كه با رضایت طرفین قابل تغییر است . ( در این موضوع تفاوتى میان عقد موقّت و دایم نیست اگرچه آیه همانطور كه مشروحا گفتیم درباره ازدواج موقّت بحث مىکند ) .
احتمال دیگرى در تفسیر آیه فوق نیز هست و آن اینکه : مانعى ندارد كه پس از انجام
ازدواج موقّت ، طرفین درباره اضافه كردن مدت ازدواج و همچنین مبلغ مهر با هم توافق كنند ، يعنى ازدواج موقّت حتى قبل از پایان مدت ، قابل تمدید است به این ترتیب كه زن و مرد با هم توافق مىکنند كه مدت را به مقدار معینى در برابر اضافه كردن مهر به مبلغ مشخصى بیفزایند . ( در روایات اهل بیت علیهمالسلام نیز به این تفسیر اشاره شده است ) .
احکامى كه در آیه به آن اشاره شد ، احکامى است كه متضمن خیر و سعادت افراد بشر است زیرا : « خداوند از مصالح بندگان آگاه و در قانونگذارى خود حکیم است : اِنَّ اللّهَ كانَ عَلیما حَكیما » .(1)
25 وَ مَنْ لَمْ يَسْتَطِعْ مِنْكُمْ طَوْلاً اَنْ يَنْكِحَ الْمُحْصَناتِالْمُؤْمِناتِ فَمِنْ ما مَلَكَتْ اَيْمانُكُمْ مِنْ فَتَياتِكُمُالْمُؤْمِناتِ وَ اللّهُ اَعْلَمُ بِایمانِكُمْ بَعْضُكُمْ مِنْ بَعْضٍ د.
1) در مورد بحث ازدواج موقّت به صفحه 373 تا 384 جلد سوم « تفسیر نمونه » ، مراجعه فرمائید.
فَانْكِحُوهُنَّ بِاِذْنِ اَهْلِهِنَّ وَ اتُوهُنَّ اُجُورَهُنَّ بِالْمَعْرُوفِمُحْصَناتٍ غَيْرَ مُسافِحاتٍ وَ لا مُتَّخِذاتِ اَخْدانٍ فَاِذااُحْصِنَّ فَاِنْ اَتَيْنَ بِفاحِشَةٍ فَعَلَيْهِنَّ نِصْفُ ما عَلَىالْمُحْصَناتِ مِنَ الْعَذابِ ذلِكَ لِمَنْ خَشِىَ الْعَنَتَ مِنْكُمْوَ اَنْ تَصْبِرُوا خَيْرٌ لَكُمْ وَ اللّهُ غَفُورٌ رَحیمٌ
و آنها كه توانایى ازدواج با زنان ( آزاد ) پاکدامن با ایمانرا ندارند ، مىتوانند با زنان پاکدامن از بردگان با ایمانى كهدر اختیار دارند ازدواج كنند ، خدا به ایمان شما آگاهتر است و همگى اعضاى يك پیکرید ، آنها را با اجازهصاحبانآنان تزویج نمایید و مهرشانرا بهخودشان بدهید،به شرط آنکه پاکدامن باشند ، نه بهطور آشکار مرتکب زناشوند و نهدوستپنهانىبگیرند و درصورتىکه «مُحْصِنَة»باشند و مرتکب عمل منافى عفّتشوند، نصفمجازاتزنان آزاد را خواهندداشت. این (اجازهازدواج باکنیزان) براى كسانى از شما است كه بترسند ( از نظر غریزه جنسى ) بهزحمت بیفتند و ( با این حال نیز ) خوددارى ( از ازدواج با آنان ) براى شما بهتر است و خداوند آمرزنده و مهربان است .
کلمه « طَوْل » در اصل از ماده « طُول » بر وزن « نُور » گرفته شده و به معنىتوانایى و رسایى و امکاناتمالى و مانند آن آمده است .
« اَخْدان » جمع « خِدْن » در اصل به معنى دوست و رفیق است ، امّا معمولاً به افرادى گفته مىشود كه با جنس مخالف خود ، ارتباط نامشروع پنهانى برقرار مىسازند و نیز باید توجه داشت كه « خِدْن » هم بر « مرد » و هر بر « زن » در قرآن مجید اطلاق شده است .
« عَنَت » در اصل به معنى بازشکستن استخوانى است ، كه قبلاً شکسته شده ، يعنى پس از بهبودى و التیام مجددا بر اثر حادثهاى بشکند ، بدیهى است این نوع شکستگى بسیار دردناك و رنجآور است و به همین دلیل « عنت » در مشکلات طاقتفرسا و كارهاى رنجآور استعمال شده است .
در تعقیب بحثهاى مربوط به ازدواج ، این آیه ، شرایط ازدواج را بیان مىکند ،
نخست مىگوید : « كسانى كه قدرت ندارند كه با زنان با ایمان آزاد ، ازدواج كنند مىتوانند با كنیزان با ایمان ازدواج كنند كه مهر و سایر مخارج آنها معمولاً سبکتر و سهلتر است : وَ مَنْ لَمْ يَسْتَطِعْ مِنْكُمْ طَوْلاً اَنْ يَنْكِحَ الْمُحْصَناتِ الْمُؤْمِناتِ فَمِنْ ما مَلَكَتْ اَيْمانُكُمْ مِنْ فَتَياتِكُمْ الْمُؤْمِناتِ » .
البتّه منظور از ازدواج با كنیزان این نیست كه صاحب كنیز با كنیز ازدواج كند ، بلکه با شرایط خاصّى كه در كتب فقهى ذکر شده مىتواند همانند همسر با او رفتار نماید ، بنابراین منظور ازدواج افراد غیر مالك با كنیز است .
ضمنا از تعبیر به « مؤمنات » استفاده مىشود كه باید حتما كنیز مسلمان باشد تا بتوان با او ازدواج كرد و بنابراین با كنیزان اهل كتاب ازدواج صحیح نیست.
در جمله بعد مىگوید : شما براى تشخیص ایمان آنها مأمور به ظاهر اظهارات آنان هستید و اما درباره باطن و اسرار درونى آنان « خداوند به ایمان و عقیده شما آگاهتراست: وَ اللّهُاَعْلَمُ بِایمانِكُمْ » .
از آنجا كه بعضى در مورد ازدواج با كنیزان كراهت داشتند ، قرآن مىگوید : شما هم از
یك پدر و مادر به وجود آمدهاید . « و بعضى از بعضى دیگرید : بَعْضُكُمْ مِنْ بَعْضٍ » .
بنابراین ازدواج با كنیزان كه از نظر انسانى با شما هیچگونه تفاوتى ندارند و از نظر ارزش معنوى ، ارزش آنها مانند دیگران بسته به تقوا و پرهیزکارى آنان است ، كراهت داشته باشید ، كه همه اعضاى يك پیکر محسوب مىشوید .
سپس به يکى از شرایط این ازدواج اشاره كرده و مىفرماید : « این ازدواج باید به اجازه مالك صورت گیرد » و بدون اجازه او باطل است ( فَانْكِحُوهُنَّ بِاِذْنِ اَهْلِهِنَّ ) .
از تعبیر « مالِك » به كلمه « اَهْل » معلوم مىشود كه نباید آنها با كنیزان خود همچون يك متاع رفتار كنند بلکه باید همچون سرپرست يك خانواده نسبت به فرزندان و اهل خود رفتارى كاملاً انسانى داشته باشند .
در جمله بعد مىفرماید : « مهر آنان را به خودشان بدهید : وَ اتُوهُنَّ اُجُورَهُنَّ بِالْمَعْرُوفِ » .
از جمله فوق استفاده مىشود كه باید مهر متناسب و شایستهاى براى آنها قرار داد و آن را به خود آنان داد ، يعنى مالك مهر خود كنیزان خواهند بود اگرچه جمعى
از مفسّران معتقدند كه آیه محذوفى دارد و در اصل « وَ اتُوا مالِكَهُنَّ اُجُورَهُنَّ : مهر آنها رابه مالکان آنها بپردازید » بوده است ولى این تفسیر با ظاهر آیه موافق نیست اگرچه بعضى از روایات آن را تأیید مىکند .
ضمنا از ظاهر آیه استفاده مىشود كه بردگان نیز مىتوانند مالك اموالى گردند كه ازطرق مشروع بهآن دست يافتهاند .
و از تعبیر « بِالْمَعْرُوفِ » ( به طور شایسته ) برمىآید كه نباید در تعیین مهر آنها ، ظلم و ستمى بر آنان شود بلکه حقّ واقعى آنها طبق معمول باید ادا گردد .
یکى دیگر از شرایط این ازدواج آن است كه كنیزانى انتخاب شوند كه « مرتکب عمل منافى عفّت نگردند : مُحْصَناتٍ » .
خواه به صورت آشکار بوده باشد ( غَيْرَ مُسافِحاتٍ ) .
و يا به صورت انتخاب دوست پنهانى ( وَ لا مُتَّخِذاتِ اَخْدانٍ ) .
در اینجا ممکن است این سؤال پیش آید كه با نهى از زنا با تعبیر ( غَيْرَ مُسافِحاتٍ )
نیازى به نهى از گرفتن دوست پنهانى ( اَخْدان ) نبوده است .
ولى با توجه به اینکه جمعى در جاهليّت عقیده داشتند كه تنها زناى آشکار ناپسند است اما انتخاب دوست پنهانى مانعى نداردروشن مىشود كه چرا قرآن مجید به هر دو قسمت تصریح كرده است .
در جمله بعد به تناسب احکامى كه درباره ازدواج با كنیزان و حمایت از حقوق آنها گفته شد بحثى درباره مجازات آنها به هنگام انحراف از جاده عفّت به میان آمده و آن اینکه
« اگر آنها در این حال مرتکب عمل منافى عفّت شوند ، نصف مجازات زنان آزاد درباره آنان جارى مىشود » يعنى تنها پنجاه تازیانه باید به آنها زد ( فَاِذا اُحْصِنَّ فَاِنْ اَتَيْنَ بِفاحِشَةٍ فَعَلَيْهِنَّ نِصْفُ ما عَلَى الْمُحْصَناتِ مِنَ الْعَذابِ ) .
نکته دیگرى كه در اینجا باید به آن توجّه داشت این است كه قرآن مىگوید : « اِذا اُحْصِنِّ » يعنى « اگر آنها مُحْصِنَه بودند چنین مجازاتى درباره آنها جارى مىگردد » در اینکه منظور از « مُحْصِنَه بودن » در اینجا چیست ؟ مفسّران احتمالاتى دادهاند بعضى آن
رابه معنى شوهردار ( طبق اصطلاح معروف فقهى و طبق آیه سابق ) و بعضى به معنى « مسلمان » گرفتهاند ، ولى باتوجه به اینکه كلمه « مُحْصِن » در این جمله دوبار ذکر شده و باید هر دو به يك معنى باشد و از طرفى زنان آزاد شوهردار مجازاتشان سنگسار كردن است نه تازیانه خوردن ، روشن مىشود كه تفسیر اول يعنى محصن به معنى شوهردار بودن ، قابل قبول نیست ، همانطور كه تفسیردوم يعنى مسلمان بودن نیز شاهدى ندارد .
حقّ این است كه با توجّه به اینکه كلمه « مُحْصَنات » در قرآن مجید ، غالبا به معنى زنان عفیف و پاکدامن آمده است چنین به نظر مىرسد كه آیه فوق نیز اشاره به همین معنى است، يعنى كنیزانى كه بر اثر فشار صاحبان خود تن به خودفروشى مىدادند از مجازات معاف هستند ، اما كنیزانى كه تحت چنین فشارى نیستند و مىتوانند پاکدامن زندگى كنند اگر مرتکب عمل منافى عفّت شدند همانند زنان آزاد مجازات مىشوند ، اما مجازات آنها نصف مجازات زنان آزاد است .
سپس مىگوید : « این ازدواج با كنیزان براى كسانى است كه از نظر غریزه جنسى شدیداً
در فشار قرار گرفتهاند و قادر به ازدواج با زنان آزاد نیستند » بنابراین براى غیر آنها مجاز نیست ( ذلِكَ لِمَنْ خَشِىَ الْعَنَتَ مِنْكُمْ ) .
فلسفه این حکم ممکن است این باشد ، كه كنیزان مخصوصا در آن زمان در شرایط تربیتى نامطلوبى ، به بار مىآمدند و طبعا داراى كمبودهائى از نظر « اخلاقى » و « روانى » و « عاطفى » بودهاند و مسلما فرزندانى كه ثمره ازدواج با آنها بود ، رنگ اخلاقى مادر را كم و بیش داشت و به همین جهت اسلام طرح دقیقى براى آزادى تدریجى بردگان تنظیم كرده است تا به این سرنوشت گرفتار نشوند و ضمنا به خود بردگان امکان داده شود تا با يکدیگر ازدواج كنند . البتّه این موضوع منافات با آن ندارد كه بعضى از كنیزان وضع استثنایى خاصّى از نظر اخلاقى و تربیتى داشته باشند ، زیرا آنچه در بالا اشاره شد مربوط به وضع اکثريّت آنها بوده است و اگر مىبینیم مادر بعضى از بزرگان اسلام كنیز بودهاند از همین نظر است ولى باید توجه داشت كه آنچه در مورد كنیزان در غیر مورد ضرورت ممنوع است ازدواج با آنها است نه آمیزش جنسى از راه مالکيّت .
اما بعد مىفرماید : « خوددارى كردن از ازدواج با كنیزان تا آنجا كه توانایى داشته باشید و دامان شما آلوده گناه نگردد ، به سود شماست » ( وَ اَنْ تَصْبِرُوا خَيْرٌ لَكُمْ ) .
در پایان آیه مىفرماید : « و خداوند نسبت به آنچه درگذشته بر اثر بىخبرى انجام دادهاید ، آمرزنده و مهربان است » ( وَ اللّهُ غَفُورٌ رَحیمٌ ) .
26 يُریدُ اللّهُ لِيُبَيِّنَ لَكُمْ وَ يَهْدِيَكُمْ سُنَنَ الَّذینَ مِنْقَبْلِكُمْ وَ يَتُوبَ عَلَيْكُمْ وَ اللّهُ عَلیمٌ حَكیمٌ
خداوند مىخواهد (با این دستورها، راههاى خوشبختى و سعادت را ) براىشما آشکار سازد و به سنّتهاى(صحیح)پیشینیان رهبرىکند و توبه شما را بپذیر دو خداوند دانا و حکیماست.
27 وَ اللّهُ يُریدُ اَنْ يَتُوبَ عَلَيْكُمْ وَ يُریدُ الَّذینَ يَتَّبِعُونَالشَّهَواتِ اَنْ تَمیلُوا مَيْلاً عَظیما
خدا مىخواهد شما را ببخشد ( و از آلودگى پاك نماید ) ، اماآنهاکه پیرو شهواتند، مىخواهند شما به كلّى منحرف شوید .
28 يُریدُ اللّهُ اَنْ يُخَفِّفَ عَنْكُمْ وَ خُلِقَ الاِنْسانُ ضَعیفا
خدامىخواهد ( با احکام مربوط به ازدواج با كنیزان و مانند آن ، ) كار را بر شما سبك كند و انسان ، ضعیف آفریده شده ( و در برابر طوفان غرایز ، مقاومت او كم است ) .
به دنبال احکام مختلف در زمینه ازدواج و قیود و شروطى كه در آیات پیش بیان شد ممکن است ، این سؤال در ذهن جمعى منعکس شود ، كه منظور از این همه محدوديّتها و قید و بندهاى قانونى چیست ؟ آیا بهتر نبود كه آزادى عمل در این مسایل به افراد داده مىشد و همانطور كه بعضى از دنیاپرستان از هر وسیله لذّت بهره مىگیرند ، دیگران هم بهرهبردارى كنند ؟
آیات فوق در حقیقت پاسخ به این سؤالات مىدهد و مىگوید : « خداوند مىخواهد به وسیله این مقرّرات حقایق را براى شما آشکار سازد و به راههایى كه مصالح و منافع شما در آن است ، شما را رهبرى كند » ( يُریدُ اللّهُ لِيُبَيِّنَ لَكُمْ).
وانگهى شما در این برنامه تنها نیستید ، اقوام پاك گذشته نیز اینگونه سنتها داشتهاند ( وَ يَهْدِيَكُمْ سُنَنَ الَّذینَ مِنْ قَبْلِكُمْ ).
« علاوه بر این خدا مىخواهد شما را ببخشد : وَ يَتُوبَ عَلَيْكُمْ » .
و نعمتهاى خود را كه بر اثر انحرافات شما قطع شده باردیگر به شما بازگرداند و این در صورتى است كه شما از آن راههاى انحرافى كه در زمان جاهليّت و قبل از اسلام داشتید ، بازگردید .
در پایان آیه مىفرماید : « خداوند از اسرار احکام خود آگاه است و روى حکمت خود آنها را براى شما تشریع كرده است » ( وَ اللّهُ عَلیمُ حَكیمٌ ) .
در آیه بعد مجددا تأکید مىکند كه « خدا به وسیله این احکام مىخواهد ، نعمتها و برکاتى كه بر اثر آلودگى به شهوات از شما قطع شده ، به شما بازگردد » ( وَ اللّهُ يُریدُ اَنْ يَتُوبَ عَلَيْكُمْ ) .
« ولى شهوتپرستانى كه در امواج گناهان غرق هستند ، مىخواهند شما از طریق
سعادت به كلّى منحرف شوید » و همانند آنها از فرق تاقدم آلوده انواع گناهان گردید ( وَ يُریدُ الَّذینَ يَتَّبِعُونَ الشَّهَواتِ اَنْ تَمیلُوا مَيْلاً عَظیما ) .
اکنون شما فکر كنید ، آیا آن محدوديّت آمیخته با سعادت و افتخار براى شما بهتراست، يا این آزادى و بىبند و بارى توأم با آلودگى و نکبت و انحطاط ؟
این آیات در حقیقت به افرادى كه در عصر و زمان ما نیز به قوانین مذهبى مخصوصا در زمینه مسایل جنسى ایراد مىکنند ، پاسخ مىگوید كه این آزادىهاى بىقید و شرط سرابى بیش نیست و نتیجه آن انحراف عظیم از مسیر خوشبختى و تکامل انسانى و گرفتار شدن در بیراههها و پرتگاهها است كه نمونههاى زیادى از آن را با چشم خودمان به شکل متلاشى شدن خانوادهها ، انواع جنایات جنسى ، فرزندان نامشروع جنایت پیشه و انواع بیمارىهاى آمیزشى و ناراحتىهاى روانى ، مشاهده مىکنیم .
سپس در آیه بعد مىگوید : « حکم سابق درباره آزادى ازدواج با كنیزان تحت شرایط معيّن ، در حقیقت يك نوع تخفیف و توسعه محسوبمىشود »( يُریدُ اللّهُ اَنْ يُخَفِّفَ عَنْكُمْ ) .
و در بیان علّت آن مىفرماید : « زیرا انسان اصولاً موجود ضعیفى است » ( وَ خُلِقَ الاِنْسانُ ضَعیفا ) .
و در برابر طوفان غرایز گوناگون كه از هر سو به او حملهور مىشود باید طرق مشروعى براى ارضاى غرایز به او ارائه شود تا بتواند خود را از انحراف حفظ كند .
29 ياآ اَيُّهَا الَّذینَ اآمَنُوا لا تَأْكُلُوآا اَمْوالَكُمْ بَيْنَكُمْ بِالْباطِلِاِلاّ اَنْ تَكُونَ تِجارَةً عَنْ تَراضٍ مِنْكُمْ وَ لا تَقْتُلُوآا اَنْفُسَكُمْ اِنَّ اللّهَ كانَ بِكُمْ رَحیما
اى كسانى كه ایمان آوردهاید ! اموال يکدیگر را به باطل( و از طرق نامشروع ) نخورید، مگر اینکه تجارتى بارضایتشما انجام گیرد و خودکشى نکنید ، خداوند نسبت به شما مهربان است .
این آیه در واقع زیربناى قوانین اسلامى را در مسایل مربوط به « معاملات و مبادلات مالى » تشکیل مىدهد و به همین دلیل فقهاى اسلام در تمام ابواب معاملات به آن استدلال
مىکنند ، آیه خطاب به افراد با ایمان كرده و مىگوید : « اموال يکدیگر را از طرق نا بهجا و غلط و باطل نخورید : ياآ اَيُّهَا الَّذینَ آمَنُوا لا تَأْكُلُوآا اَمْوالَكُمْ بَيْنَكُمْ بِالْباطِلِ » .
به این ترتیب هرگونه تصرّف در مال دیگرى كه بدون حقّ و بدون يك مجوّز منطقى و عقلایى بوده باشد ممنوع شناخته شده و همه راتحت عنوان « باطل » كه مفهوم وسیعى دارد قرار داده است .
مىدانیم « باطل » در مقابل « حقّ » است و هرچیزى را كه ناحقّ و بىهدف و بىپایه باشد دربرمىگیرد .
در آیات دیگرى از قرآن نیز با عبارتى شبیه عبارت فوق ، این موضوع تأکید شده ، مثلاً به هنگام نکوهش از قوم يهود و ذکراعمال زشت آنها مىفرماید: « وَ اَكْلِهِمْ اَمْوالَ النّاسِ بِالْباطِلِ : آنها در اموال مردم بدون مجوز و به ناحقّ تصرّف مىکردند » .(1).
1) ( 161 / نساء ) .
و در آیه 118 / بقره، جمله « لا تَأْكُلُوا اَمْوالَكُمْ بَيْنَكُمْ بِالْباطِلِ » را به عنوان مقدمهاى براى نهى از كشاندن مردم به وسیله ادعاهاى پوچ و بىاساس به سوى دادگاهها و خوردن اموال آنها ذکر فرموده است .
بنابراین هرگونه تجاوز ، تقلّب ، غِشّ ، معاملات رِبَوِىّ ، معاملاتى كه حدّ و حدود آن كاملاً نامشخص باشد ، خرید و فروش اجناسى كه فایده منطقى و عقلایى در آن نباشد ، خرید و فروش وسایل فساد و گناه ، همه در تحت این قانون كلّى قرار دارند و اگر در روایات متعددى ، كلمه « باطل » به قمار و ربا و مانند آن تفسیر شده در حقیقت معرفى مصداقهاى روشن این كلمه است نه آن كه منحصر به آنها باشد .
شاید نیاز به تذكّر نداشته باشد كه تعبیر به « اَكْل » ( خوردن ) كنایه از هرگونه تصرّف است خواه به صورت خوردن معمولى باشد يا پوشیدن يا سکونت و يا غیر آن و این تعبیر علاوه بر زبان عربى در فارسى امروز نیز كاملاً رایج است .
در جمله بعد به عنوان يك استثنا مىفرماید : « مگر اینکه تصرّف شما در اموال دیگران از طریق
داد و ستدى باشد كه از رضایت باطنى دوطرف سرچشمه بگیرد : اِلاّ اَنْ تَكُونَ تِجارَةً عَنْ تراضٍ مِنْكُمْ » .
این جمله ، استثنایى است از قانون كلّى سابق ، ولى به اصطلاح « استثناء منقطع » است يعنى آنچه در این جمله آمده مشمول قانون سابق ، از آغاز نبوده است و تنها به عنوان يك تأکیدو يادآورى ذکر شده، آنهم به نوبه خود يك قانون كلّى است .
طبق این بیان ، تمام مبادلات مالى و انواع تجارتها كه در میان مردم رایج است چنانچهاز روىرضایتطرفین صورتگیرد و جنبهمعقول و منطقى داشته باشد از نظر اسلام مجاز است ( مگر در مواردى كه به خاطر مصالح معيّنى ، نهى صریح از آن شده است ) .
سپس در پایان آیه ، مردم را از قتل نفس بازمىدارد و ظاهر آن به قرینه آخرین جمله آیه نهى از خودکشى و انتحار كرده و مىفرماید: «و خودکشى نکنید ، خداوند نسبت به شما مهربان است : وَ لا تَقْتُلُوا اَنْفُسَكُمْ اِنَّ اللّهَ كانَ بِكُمْ رَحیما» .
یعنى خداوند مهربان نه تنها راضى نمىشود دیگرى شما را به قتل برساند بلکه به خود شما هم اجازه نمىدهد كه با رضایت خود ، خویشتن را به دست نابودى بسپارید .
در روایات اهل بیت علیهمالسلام نیز آیه فوق به همین معنى « اِنْتِحار » تفسیر شده است .(1)
اکنون این سؤال پیش مىآید كه چه ارتباطى میان مسأله « قتل نفس » و « تصرّف باطل و ناحقّ دراموال مردم » وجود دارد ؟ پاسخ این سؤال روشن است و در حقیقت قرآن با ذکر این دو حکم پشت سر هم اشاره به يك نکته مهمّ اجتماعى كرده است و آن اینکه اگر روابط مالى مردم براساسصحیح استوارنباشد و اقتصادجامعه بهصورتسالم پیشنرود و در اموال يکدیگربه ناحقّ تصرّف كنند ، جامعه گرفتار يك نوع خودکشى و انتحار خواهد شد و علاوه براینکهانتحارهاى شخصىافزایش خواهدیافت، انتحاراجتماعى هم از آثار ضمنى آن است.
30 وَ مَنْ يَفْعَلْ ذلِكَ عُدْوانا وَ ظُلْما فَسَوْفَ نُصْلیهِ ناراوَ كانَ ذلِكَ عَلَى اللّهِ يَسیرا
و هرکس این عمل را از روى تجاوز و ستم انجام دهد ، به زودى او را در آتشى وارد .
1) « مجمع البیان » ، ذیل آیه و « نُورُالثَّقَلَيْن » جلد 1 ، صفحه472 .
خواهیم ساخت و این كار براىخدا آسان است .
« صَلْى » در اصل به معنى نزدیك شدن به آتش است ، اما گرم شدن و برشته شدن و سوخته شدن به آتش رانیز « صَلْى » مىگویند و درآیه فوق به معنى واردشدن و سوختن در آتش است .
در آیه مورد بحث به مجازات كسانى كه از قوانین الهى سرپیچى كنند اشاره كرده و مىفرماید : « و هرکس ازاین فرمان سرپیچى كند و خود را آلوده خوردن اموال دیگران به ناحقّ سازد و يادست به انتحار و خودکشى زند ، نه تنها به آتش این جهان مىسوزد، بلکه در آتش قهر و غضب پروردگار نیز خواهد سوخت ».
31 اِنْتَجْتَنِبُوا كَباآئِرَ ماتُنْهَوْنَ عَنْهُ نُكَفِّرْ عَنْكُمْسَيِّئاتِكُمْ وَ نُدْخِلْكُمْ مُدْخَلاً كَریما
اگر از گناهان بزرگى كه از آن نهى مىشوید ، پرهیزکنید ،گناهان كوچك شما را مىپوشانیم و شما را در جایگاهخوبى وارد مىسازیم .
از تعبیر « كَبائِر » و « سَيِّئات » استفاده مىشود كه گناهان بر دو دستهاند ، دستهاى كه
قرآن نام آنها را « كبیره » و دستهاى كه نام آنها را « سَيِّئَة » گذاشته است و در آیه 22 سوره نجم به جاى « سَيِّئَة » تعبیر به « لَمَمْ » نموده است و در آیه 49 سوره كهف در برابر كبیره « صَغیرَة » را ذکر فرموده است آنجا كه مىگوید : « لا يُغادِرُ صَغیرَةً وَ لا كَبیرَةً اِلاّ اَحْصاها : این نامه عمل هیچ گناه كوچك و بزرگى را فروگذار نکرده مگر اینکه به شمارهدرآوردهاست ».
ازتعبیرات فوقبه روشنى ثابت مىشود كه گناهان بر دو دسته مشخّص تقسیم مىشوند كه گاهى از آن دو به « كبیره » و « صغیره » و گاهى « كبیره » و « سَيِّئَة » و گاهى « كَبیرَة » و « لَمَم » تعبیر مىشود .
اکنون باید دید كه ضابطه و میزان در تعیین صغیره و كبیره چیست ؟
بعضىمىگویند: این دو از امور نسبى هستند ، يعنى به هنگام مقایسه كردن دوگناه به يکدیگر آن كه اهميّتش بیشتر است كبیره و آنکه كمتر است صغیره مىباشد و بنابراین هرگناهى نسبت بهگناه بزرگتر، صغیره و نسبت به گناه كوچکتر ، كبیره است .
ولى روشن است كه این معنى به هیچوجه با آیه فوق نمىسازد ، زیرا آیه فوق این دو
دسته را از يکدیگر جدا كرده و در برابر هم قرار دادهاست و پرهیز ازیکىرا موجب بخشودگى دیگرى مىشمارد .
ولى اگر به معنى لغوى « كَبیرَة » بازگردیم ، كبیره هرگناهى است كه ازنظر اسلام بزرگ و پراهميّت است و نشانه اهميّت آن مىتواند این باشد كه در قرآن مجید ، تنها به نهى از آن قناعت نشده ، بلکه به دنبال آن تهدید به عذاب دوزخ گردیده است ، مانند قتل نفس و زنا و رباخوارى و امثال آنها و لذا در روایات اهل بیت علیهمالسلام مىخوانیم : « اَلْكَبائِرُ اللَّتى اَوْجَبَ اللّهُ عَزَّ وَ جَلَّ عَلَيْهَا النّارَ : گناهان كبیره گناهانى است كه خداوند مجازات آتش براى آنها مقرّر داشته است » .(1)مضمون این حدیث از امام باقر (علیه السلام)و امامصادق (علیه السلام)و امام علىّ بن موسى الرّضا (علیه السلام) نقل شده است .
و بنابراین به دست آوردن گناهان كبیره و شناخت آنها با توجه به ضابطه فوق كارآسانى .
1) « نُورُالثَّقَلَيْنِ » ، جلد 1 ، صفحه 473 .
است و اگر ملاحظه مىکنیم ، در پارهاى از روایات تعداد كبائر ، هفت و در بعضى بیست و در بعضى هفتاد، ذکر شده منافات با آنچه در بالا گفته شد ندارد، زیرا در حقیقت بعضى از این روایات اشاره به گناهان كبیره درجه اول و بعضى به گناهان كبیره درجه دوم و بعضى به همه گناهان كبیره اشاره مىکند .
اشکال : ممکن است گفته شود كه این آیه مردم را به گناهان صغیره تشویق مىنماید و مىگوید : با ترك گناهان كبیره ، ارتکاب گناهان كوچك مانعى ندارد .
پاسخ : از تعبیرى كه در آیه ذکر شده پاسخ این ایراد روشن مىشود زیرا قرآن مىگوید : « نُكَفِّرْ عَنْكُمْ سَيِّئاتِكُمْ : گناهان كوچك شما را مىپوشانیم » يعنى پرهیز از گناهان بزرگ مخصوصا با فراهم بودن زمینههاى آنها ، يك نوع حالت « تقواى روحانى » در انسان ایجاد مىکند كه مىتواند آثار گناهان كوچك را از وجود او بشوید و در حقیقت آیه فوق همانند آیه « اِنَّ
الْحَسَناتِ يُذْهِبْنَ السَّيِّئاتِ : حسنات ، سیئات را از بین مىبرند » (1)مىباشد و در واقع اشاره به يکى از آثار واقعى اعمال نیك است و این درست به این مىماند كه مىگوییم اگر انسان از مواد سمّى خطرناك پرهیزکند و مزاج سالمى داشته باشد مىتواند آثار نامطلوب بعضى از غذاهاى نامناسب را به واسطه سلامت مزاج از بین ببرد .
و يا به تعبیر دیگر : بخشش گناهان صغیره يك نوع « پاداش معنوى » براى تارکان گناهان كبیره است و این خود اثر تشویق كنندهاى براى ترك كبائر دارد .
ولى نکته مهمّى كه در اینجا باید به آن توجه داشت این است كه گناهان صغیره ، در صورتى صغیره هستند كه تکرار نشوند و علاوه بر آن به عنوان بىاعتنایى و يا غرور و طغیان انجام نگیرند ، زیرا صغائر طبق آنچه از قرآن و روایات اسلامى استفاده مىشود در چند
1) ( 114 / هود ) .
مورد تبدیل به كبیره مىگردد :
✓ 1 - « درصورتى كه تکرار گردد » همانطور كه از امام صادق (علیه السلام)نقل شده كه فرمود : « لا صَغیرَةَ مَعَ الاِصْرارِ : هیچ گناهى با تکرار صغیره نیست » .(1)
✓ 2 - « در صورتى كه گناه را كوچك بشمرد و تحقیر كند » چنانکه در نهجالبلاغه مىخوانیم : « اَشَدُّ الذُّنُوبِ مَا اسْتَهانَ بِهِ صاحِبُهُ : شدیدترین گناهان آن است كه مرتکبش آن را كوچك بشمرد » . (2)
✓ 3 - « در صورتى كه از روى طغیان و تکبّر و گردنکشى در برابر فرمان پروردگار انجام شود » این موضوع را از آیات مختلفى اجمالاً مىتوان استفاده كرد از جمله آیه 37 سوره نازعات : « اما آنها كه طغیان كنند و زندگى دنیا را مقدّم بشمرند جایگاهشان دوزخ است » .
✓ 4 - در صورتى كه از افرادى سربزند كه موقعيّت خاصّى در اجتماع دارند و .
لغزشهاى آنهابا دیگران برابرمحسوب نمىشود، چنانکه قرآن درباره همسران پیامبر صلىاللهعلیهوآله در آیه 30 سوره احزاب مىگوید : « اگر شما كار زشتى انجام دهید ، مجازات آن را دوبرابر خواهید دید » .
و از پیغمبر اکرم صلىاللهعلیهوآله نقل شده كه فرمود : « مَنْ سَنَّ سُنَّةً سَيِّئَةً فَعَلَيْهِ وِزْرُها وَ وِزْرُ مَنْ عَمِلَ بِها لا يَنْقُصُ مِنْ اَوْزارِهِمْ شَيْئا : هر كس سنّت بدى بگذارد گناه آن بر او است و همچنین گناه تمام كسانىکه به آن عمل كنند ، بدون اینکه از گناه آنها چیزى كاسته شود » .(1)
✓ 5 - در صورتى كه از انجام گناه خوشحال و مسرور باشد و بهآن افتخارکند چنانکه از پیغمبر اکرم صلىاللهعلیهوآله نقل شده كه فرمود : « مَنْ اَذْنَبَ ذَنْبا وَ هُوَ ضاحِكُ دَخَلَ النّارَ وَ هُوَ باكٍ : هرکس گناهى كند در حالى كه خندان باشد در آتش وارد مىشود در حالى كه گریان است » .
✓ 6 - در صورتى كه عدم مجازات سریع خداوند را در برابر گناه خود دلیل بر رضایت .
1) « مَحَجَّةُ الْبَيْضاء » ، جلد 7 ، صفحه 1 .
خدا بشمرد و خود را مصون از مجازات و يا محبوب در نزد خدا بداند ، چنانکه قرآن در آیه 8 سوره « مُجادِلَة » از زبان بعضى از گناهکاران مغرور نقل مىکند كه آنها در پیش خود مىگویند : « چرا خداوند ما را مجازات نمىکند » و سپس قرآن اضافه مىکند كه : « آتش دوزخ براى آنها كافى است » .
32 وَ لاتَتَمَنَّوْا ما فَضَّلَ اللّهُ بِهِ بَعْضَكُمْ عَلى بَعْضٍلِلرِّجالِ نَصیبٌ مِمَّا اكْتَسَبُوا وَ لِلنِّساآءِ نَصیبٌمِمَّااكْتَسَبْنَ وَاسْئَلُوااللّهَ مِنْفَضْلِهآِ اِنَّ اللّهَ كانَ بِكُلِّ شَىْءٍ عَلیما
برترىهایى را كه خداوند براى بعضى از شما بر بعضى دیگرقرارداده آرزو نکنید ( این تفاوتهاىطبیعى و حقوقى ، براىحفظ نظام زندگى شما و بر طبق عدالت است ، ولى با این حال ، ) مردان نصیبى از آنچه به دست مىآورند دارند و زنان نیزنصیبى ( و نباید حقوق هیچ يك پایمال گردد ) . و از فضل ( ورحمت و برکت ) خدا ، ( براى رفع تنگناها ) طلب كنید و خداوند بر هرچیز داناست .
تفاوت سهم ارث مردان و زنان براى جمعى از مسلمانان به صورت يك سؤال درآمده بود ، آنها گویا توجّه نداشتند كه این تفاوت به خاطر آن است كه هزینه زندگى عموما بر دوش مردان مىباشد و زنان از آن معاف هستند ، به علاوه هزینه خود آنها نیز بر دوش مردان است و همانطور كه سابقا اشاره شد سهميّه زنان عملاً دوبرابر مردان خواهد بود ، لذا آیه فوق مىگوید : « تفاوتهایى را كه خداوند براى بعضى از شما نسبت به بعض دیگر قایل شده هرگز آرزو نکنید : وَ لا تَتَمَنَّوْا ما فَضَّلَاللّهُ بِهِبَعْضَكُمْ عَلى بَعْضٍ » .
زیرا این تفاوتها هرکدام اَسْرارى دارد كه از شما پوشیده و پنهان است چه تفاوتهایى كه از نظر آفرینش و جنسيّت و صفات جسمى و روحى دارید و پایه نظام اجتماعى شما است و چه تفاوتهایى كه از نظر حقوقى به خاطر موقعيّتهاى مختلف همانند ارث قرارداده شده است ، تمام این تفاوتها بر طبق عدالت و قانون الهى مىباشد و اگر غیر از آن مصلحت بود ، براى شما قائل مىشد ، بنابراین آرزوى تغییر آنها يك نوع مخالفتبا مشيّت پروردگار كه عین حقّ و عدالت است مىباشد .
لذا بلافاصله مىفرماید: «مردان و زنان هرکدام بهرهاىاز كوششها و تلاشها و موقعيّت خود دارند : لِلرِّجالِ نَصیبٌ مِمَّا اكْتَسَبُوا وَ لِلنِّساآءِ نَصیبٌ مِمَّا اكْتَسَبْنَ » .
خواه موقعيّت طبیعى باشد ( مانند تفاوت دو جنس مرد و زن بایکدیگر ) و يا تفاوت بهخاطر تلاشها و كوششهاى اختیارى.
قابل توجه اینکه كلمه « اِكْتِساب » كه به معنى تحصیل كردن و به دست آوردن است ، مفهوم وسیعى دارد ، هم كوششهاى اختیارى را شامل مىشود و هم آنچه را كه انسان به وسیله ساختمان طبیعى خود مىتواند به دست بیاورد .
سپس مىفرماید : « به جاى آرزو كردن اینگونه تفاوتها ، از فضل خدا و لطف و كرم او تمنّا كنید كه به شما از نعمتهاى مختلف و موفقيّتها و پاداشهاى نیك ارزانى دارد » ( وَ اسْئَلُوا اللّهَ مِنْ فَضْلِهِ ) .
و در نتیجه افرادى خوشبخت و سعادتمند باشید خواه مرد باشید يا زن و خواه از این نژاد يا نژاد دیگر و در هر حال آنچه را خیر واقعى و سعادت شما در آن است بخواهید نه
آنچه شما خیال مىکنید و تعبیر به « مِنْ فَضْلِهِ » اشاره به همین معنى مىباشد . البتّه روشن است كه تقاضاى فضل و عنایت پروردگار به این نیست كه انسان به دنبال اسباب و عوامل هر چیز نرود ، بلکه باید فضل و رحمت را در لابلاى اسبابىکه او مقرّر داشته است جستجو كرد.
« چون خداوند به همه چیز دانا است » ( اِنَّ اللّهَ كانَ بِكُلِّ شَىْءٍ عَلیما ) .
و مىداند براى نظام اجتماع چه تفاوتهایى از نظر طبیعى و يا حقوقى لازم است و بنابراین در كار او هیچگونه تبعیض ناروا و بىعدالتى نیست و نیز از اسرار درون مردم باخبر است و مىداند چه افرادى آرزوهاى نادرست در دل مىپرورانند و چه افرادى به آنچه مثبت و سازنده است مىاندیشند .
بسیارى از خود مىپرسند چرا بعضى از افراد استعدادشان بیشتر و بعضى كمتر ، بعضى زیبا و بعضى دیگر از زیبایى ، كم بهرهاند ، بعضى از نظر جسمانى فوقالعاده نیرومند و بعضى معمولى هستند، آیا این « تفاوتهاى طبیعى » با اصل عدالت پروردگار سازگاراست؟
در پاسخ باید به چند نکته توجه داشت :
✓ 1 - قسمتى از تفاوتهاى جسمى و روحى مردم با يکدیگر معلول اختلافات طبقاتى و مظالم اجتماعى و يا سهلانگارىهاى مردم است كه هیچگونه ارتباطى به دستگاه آفرینش ندارد ، مثلاً بسیارى از فرزندان ثروتمندان از فرزندان مردم فقیر هم از نظر جسمانى قوىتر و زیباتر و هم از نظر استعداد پیشرفتهترند ، به دلیل اینکه آنها از تغذیه و بهداشت كافى بهرهمندند درحالى كه اینها در محروميّت قرار دارند و يا افرادى هستند كه بر اثر تنبلى و سهلانگارى نیروهاى جسمى و روحى خود را از دست مىدهند اینگونه اختلافها را باید « اختلاف ساختگى و بىدلیل » دانست كه با از بین رفتن نظام طبقاتى و تعمیم عدالت اجتماعى از میان خواهد رفت و هیچگاه اسلام و قرآن بر اینگونه تفاوتها صحّه نگذاشته است .
✓ 2 - قسمتى دیگر از این تفاوتها ، طبیعى و لازمه آفرینش انسان است ، يعنى يك جامعه اگر هم از عدالت اجتماعى كامل برخوردار باشد تمام افرادش همانند مصنوعات
یك كارخانه يك شکل و يك جور نخواهند بود و طبعا با هم تفاوتهایى خواهند داشت ، ولى باید دانست كه معمولاً مواهب الهى و استعدادهاى جسمى و روحى انسانها آنچنان تقسیم شده است كه هرکسى قسمتى از آن را دارد ، يعنى كمتر كسى پیدا مىشود كه این مواهب را يك جا داشته باشد ، يکى از نیروى بدنى كافى برخوردار است و دیگرى استعداد ریاضى خوبى دارد ، يك ذوق شعر و دیگرى عشق به تجارت و بعضى هوش سرشارى براى كشاورزى و بعضى از استعدادهاى ویژه دیگرى برخوردارند ، مهمّ این است كه جامعه يا خود اشخاص ، استعدادها را كشف كنند و آنها را در محیط سالمى پرورش دهند، تا هر انسانى بتواند نقطه قوّت خویش را آشکار سازد و از آن بهرهبردارى كند.
33 وَ لِكُلٍّ جَعَلْنا مَوالِىَ مِمّا تَرَكَ الْوالِدانِ وَ الاَقْرَبُونَ وَالَّذینَ عَقَدَتْ اَيْمانُكُمْ فَاتُوهُمْ نَصیبَهُمْ اِنَاللّهَ كانَعَلى كُلِّ شَىْءٍ شَهیدا
براى هرکس، وارثانى قراردادیم ، كه از میراث پدر و مادر ونزدیکان ارث ببرند و ( نیز ) كسانىکه با آنها پیمان بستهاید،نصیبشان را بپردازید خداوند بر هر چیز، شاهد و ناظر است.
« مَوالى » جمع « مَوْلى » در اصل از ماده « وِلايَت » به معنى ارتباط و اتصال است و به تمام افرادى كه با يکدیگر به نوعى ارتباط دارند اطلاق مىشود ، منتها در پارهاى از موارد به معنى ارتباط « سرپرست » با « پیروان » مىباشد و در آیه فوق به معنى وارثان است .
اینکه در آیه از پیمان ، تعبیر به عَقْد يَمین ( گره زدن با دست راست ) شده بهخاطر آن است كه انسان معمولاً براى هر كار بیشتر از دست راست استفاده مىکند و پیمان نیز شبیه به يکنوع گره زدن است .
اکنون ببینیم « هم پیمانها »یى كه باید سهم ارث آنها را پرداخت چه اشخاصى هستند ؟
آنچه به مفهوم آیه نزدیکتر است همان پیمان « ضَمان جَریرَة » مىباشد كه قبل از اسلام وجود داشت و اسلام آن را اصلاح كرد و چون جنبه سازنده داشت بر آن صحّه گذاشت و آن چنین بود كه : « دو نفر با هم قرار مىگذاشتند كه در كارها "برادروار" به يکدیگر كمك كنند و در برابر مشکلات يکدیگر را يارى نمایند و به هنگامى كه يکى از آنها از دنیا برود ، شخصى كه بازمانده است از وى ارث ببرد » اسلام این پیمان دوستى و برادرى را به
رسميّت شناخت ، ولى تأکید كرد كه ارث بردن چنین هم پیمانى منحصرا در زمینه عدم وجود طبقات خویشاوندان خواهد بود ، يعنى اگر خویشاوندى باقى نماند ، شخصى كه با او « وِلاء ضَمان جَریرَة » پیدا كرده و چنان معاهدهاى را بسته است از وى ارث مىبرد ، شرح بیشتر این موضوع در كتب فقهى در كتاب ارث آمده است . سپس در پایان آیه مىفرماید : اگر در دادن سهام صاحبان ارث كوتاهى كنید و يا حقّ آنها را كاملاً ادا ننمائید در هرحال خدا آگاه است « زیرا او شاهد و ناظر هرکار و هر چیزى مىباشد : اِنَّ اللّهَ كانَ عَلى كُلِّ شَىْءٍ شَهیدا » .
34 اَلرِّجالُ قَوّامُونَ عَلَى النِّساآءِ بِما فَضَّلَ اللّهُ بَعْضَهُمْعَلى بِعْضٍ وَ بِما اَنْفَقُوا مِنْ اَمْوالِهِمْ فَالصّالِحاتُقانِتاتٌ حافِظاتٌ لِلْغَيْبِ بِما حَفِظَ اللّهُ وَ اللاّتىتَخافُونَنُشُوزَهُنَفَعِظُوهُنَّ وَاهْجُرُواهُنَّ فِىالْمَضاجِعِوَ اضْرِبُوهُنَّ فَاِنْ اَطَعْنَكُمْ فَلا تَبْغُواعَلَيْهِنَّ سَبیلاً اِنَّ اللّهَ كانَ عَلِيّا كَبیرا
مردان، سرپرست و نگهبان زنانند ، بهخاطر برترىهایى كه خداوند ( از نظر نظام اجتماع ) براى بعضى نسبت به بعضىدیگر قرارداده است و به خاطر انفاقهایى كه از اموالشان
( در مورد زنان ) مىکنند و زنان صالح زنانى هستند كهمتواضعند و در غیاب ( همسر خود ) اسرار و حقوق اورا، درمقابل حقوقىکه خدا براى آنانقرارداده، حفظ مىکنند و ( اما ) آن دسته از زنان را كه از سرکشى و مخالفتشان بیمدارید ، پند و اندرز دهید و ( اگر مؤثر واقع نشد ، ) در بستر ازآنها دورى نمائید و ( اگر هیچ راهى جز شدّت عمل ، براى وادار كردن آنها به انجام وظایفشان نبود ، ) آنها را تنبیه كنید و اگر ازشما پیروى كردند ، راهى براى تعدّى بر آنها نجویید ( بدانید ) خداوند ، بلند مرتبه و بزرگ است ( و قدرت او، بالاترین قدرتهاست ) .
« نُشُوز » از « نَشْز » به معنى زمین مرتفع و بلند است و در اینجا كنایه از سرکشى و طغیان مىباشد .
خانواده يك واحد كوچك اجتماعى است و همانند يك اجتماع بزرگ باید رهبر و سرپرست واحدى داشته باشد ، زیرا رهبرى و سرپرستى دستهجمعى كه زن و مرد مشترکاً
آن را به عهده بگیرند مفهومى ندارد و در نتیجه مرد يا زن ، يکى باید « رئیس » خانواده و دیگرى « معاون » و تحت نظارت او باشد ، قرآن در اینجا تصریح مىکند كه مقام سرپرستى باید به مرد داده شود . « مردان سرپرست و نگهبان زنان هستند : اَلرِّجالُ قَوّامُونَ عَلَى النِّساآءِ » .
البتّه مقصود از این تعبیر استبداد و اجحاف و تَعَدّى نیست بلکه منظور رهبرى واحد منظّم با توجّه به مسؤوليّتها و مشورتهاى لازم است .
این مسأله در دنیاى امروز بیش از هر زمان روشن است كه اگر هیئتى ( حتّى يك هیئت دو نفرى ) مأمور انجام كارى شود حتما باید يکى از آن دو « رئیس » و دیگرى « معاون يا عضو » باشد وگرنه هرج و مرج در كار آنها پیدا مىشود ، سرپرستى مرد در خانواده نیز از همین قبیل است .
و این موقعيّت به خاطر وجود خصوصيّاتى در مرد است مانند ترجیح قدرت تفكّر او بر نیروى عاطفه و احساسات ( به عکس زن كه از نیروى سرشار و عواطف بیشتر بهرهمند
است ) و دیگرى داشتن بنیه و نیروى جسمى بیشتر كه با اوّلى بتواند بیندیشد و نقشه طرح كند و با دوّمى بتواند از حریم خانواده خود دفاع نماید .
بهعلاوهتعهّد او در برابر زن و فرزندان نسبت به پرداختن هزینههاى زندگى و پرداخت مهر و تأمین زندگى آبرومندانه همسر و فرزند ، این حقّ را به او مىدهد كه وظیفه سرپرستى به عهده او باشد .
البتّه ممکن است زنانى در جهات فوق بر شوهران خود امتیاز داشته باشند ولى شاید كرارا گفتهایم كه قوانین به تك تك افراد و نفرات نظر ندارد بلکه نوع و كلّى را درنظر مىگیرد و شكّى نیست كه از نظر كلّى ، مردان نسبت به زنان براى این كار آمادگى بیشترى دارند ، اگرچه زنان نیز وظایفى مىتوانند به عهده بگیرند كه اهميّت آن مورد تردید نیست .
جمله بعد اشاره به همین حقیقت است زیرا در قسمت اوّل مىفرماید : « این سرپرستى بهخاطر تفاوتهایى است كه خداوند از نظر آفرینش ، روى مصلحت نوع بشر میان آنها قرارداده » ( بِما فَضَّلَ اللّهُ بَعْضَهُمْ عَلى بِعْضٍ ) .
در قسمت دیگر مىفرماید : « و نیز این سرپرستى بهخاطر تعهّداتى است كه مردان در مورد انفاق كردن و پرداختهاى مالى در برابر زنان و خانواده به عهده دارند » ( وَ بِما اَنْفَقُوا مِنْ اَمْوالِهِمْ ) .
ولى ناگفته پیدا است كه سپردن این وظیفه به مردان نه دلیل بالاتر بودن شخصيّت انسانى آنها است و نه سبب امتیاز آنها در جهان دیگر، زیرا آن صرفا بستگى به تقوا و پرهیزکارى دارد ، همانطور كه شخصيّت انسانى يك معاون از يك رئیس ممکن است در جنبههاى مختلفى بیشتر باشد اما رئیس براى سرپرستى كارى كه به او محوّل شده از معاون شایستهتر است .
سپس اضافه مىکند كه زنان در برابر وظایفى كه در خانواده بر عهده دارند به دو دستهاند:
دسته اول : « صالحان و درستکاران و آنها كسانى هستند كه خاضع و متعهّد دربرابر نظام خانواده مىباشند و نهتنها در حضور شوهر بلکه در غیاب او ، حِفْظُ الْغَيْب مىکنند » (فَالصّالِحاتُ قانِتاتٌ حافِظاتٌ لِلْغَيْبِ بِما حَفِظَ اللّهُ) .
یعنى مرتکب خیانت چه از نظر مال و چه از نظر ناموس و چه از نظر شخصيّت شوهر و اسرار خانواده در غیاب او نمىشوند و در برابر حقوقى كه خداوند براى آنها قایل شده و با جمله (بِما حَفِظَاللّهُ) بهآن اشارهگردیدهوظایف ومسؤولیتهاىخودرابهخوبىانجاممىدهند.
بدیهى است كه مردان موظفند در برابر اینگونه زنان نهایت احترام و حقّشناسى را انجام دهند .
دسته دوم : زنانى هستند كه از وظایف خود سرپیچى مىکنند و نشانههاى ناسازگارى در آنها دیده مىشود ، مردان در برابر اینگونه زنان وظایف و مسؤولیتهایى دارند كه باید مرحله به مرحله انجام گردد و در هر صورت مراقب باشند كه از حریم عدالت ، تجاوز نکنند ، این وظایف به ترتیب زیر در آیه بیان شده است :
مرحله اول در مورد زنانى است كه نشانههاى سرکشى و عداوت و دشمنى در آنها آشکار مىگردد كه قرآن از آنها چنین تعبیر مىکند : « زنانى را كه از طغیان و سرکشى آنها
مىترسید موعظه كنید و پند و اندرز دهید » ( وَ اللاّتى تَخافُونَ نُشُوزَهُنَّ فَعِظُوهُنَّ ) .
به این ترتیب آنها كه پا از حریم نظام خانوادگى فراتر مىگذارند قبل از هرچیز باید بهوسیله اندرزهاى دوستانه و نتایج سوء اینگونه كارها آنانرا بهراهآورد و متوجّه مسؤوليّت خود نمود .
سپس مىفرماید : « در صورتى كه اندرزهاى شما سودى نداد ، در بستر از آنها دورى كنید » ( وَاهْجُرُواهُنَّ فِى الْمَضاجِعِ ) .
و با این عکسالعمل و بىاعتنایى و به اصطلاح قهرکردن ، عدم رضایت خود را از رفتار آنها آشکار سازید شاید همین « واکنش خفیف » در روح آنها مؤثر گردد .
در صورتى كه سرکشى و پشتپا زدن به وظایف و مسؤولیتها از حدّ بگذرد و همچنان در راه قانونشکنى با لجاجت و سرسختى گام بردارند ، نه اندرزها تأثیر كند و نه جدا شدن در بستر و كم اعتنایى نفعى بخشد و راهى جز « شدّت عمل » باقى نماند « آنها را تنبیه بدنى كنید : وَ اضْرِبُوهُنَّ » .
در اینجا اجازه داده شده كه از طریق « تنبیه بدنى » آنها را به انجام وظایف خویش وادار كنند .
ممکن است ایراد كنند كه چگونه اسلام به مردان اجازه داده كه در مورد زن متوسّل به تنبیه بدنى شوند ؟
جواب این ایراد با توجّه به معنى آیه و روایاتى كه در بیان آن وارد شده و توضیحآن در كتب فقهى آمده است و همچنین با توضیحاتى كه روانشناسان امروز مىدهند چندان پیچیده نیست زیرا :
اولاً : آیه ، مسأله تنبیه بدنى را در مورد افراد وظیفهنشناسى مجاز شمرده كه هیچ وسیله دیگرى درباره آنها مفید واقع نشود و اتّفاقا این موضوع تازهاى نیست كه منحصر به اسلام باشد ، در تمام قوانین دنیا هنگامى كه طرق مسالمتآمیز براى وادارکردن افراد به انجام وظیفه ، مؤثر واقع نشود ، متوسّل به خشونت مىشوند ، نهتنها از طریق ضرب بلکه گاهى در موارد خاصى مجازاتهایى شدیدتر از آن نیز قایلمىشوندکه تا سرحدّ اعدامپیش مىرود .
ثانیا : « تنبیه بدنى » در اینجا همانطور كه در كتب فقهى نیز آمده است ، باید ملایم و خفیفباشد بهطورىکه نه موجب شکستگى و نه مجروح شدن گردد و نه باعث كبودى بدن.
ثالثا : روانکاوان امروز معتقدند كه جمعى از زنان داراى حالتى به نام « مازوشیسم » ( آزار طلبى ) هستند كه این حالت در آنها تشدید مىشود تنها راه آرامش آنان تنبیه مختصر بدنى است ، بنابراین ممکن است ناظر به چنین افرادى باشد كه تنبیه خفیف بدنى درمورد آنان جنبه آرام بخشى دارد و يك نوع درمان روانى است .
مسلّم است كه اگر يکى از این مراحل مؤثر واقع شود و زن به انجام وظیفه خود اقدام كند مرد حقّ ندارد بهانهگیرى كرده ، درصدد آزار زن برآید ، لذا به دنبال این جمله مىفرماید: « اگر آنها اطاعت كنند به آنها تعدّى نکنید : فَاِنْ اَطَعْنَكُمْ فَلا تَبْغُوا عَلَيْهِنَّ سَبیلاً ».
و اگر گفته شود كه نظیر این طغیان و سرکشى و تجاوز در مردان نیز ممکن است پدید آید ، آیا مردان نیز مشمول چنین مجازاتهایى خواهند شد ؟
در پاسخ مىگویى آرى مردان هم درست همانند زنان در صورت تخلّف از وظایف
مجازات مىگردند حتى مجازات بدنى ، منتها چون این كار غالبا از عهده زنان خارج است حاکم شرع موظّف است كه مردان متخلّف را از طرق مختلفى و حتّى از طریق تعزیر ( مجازات بدنى ) به وظایف خود آشنا سازد . داستان مردى كه به همسر خود اجحاف كرده بود و به هیچ قیمت حاضر به تسلیم در برابر حقّ نبود و على او را با شدّت عمل و حتّى با تهدید به شمشیر وادار به تسلیم كرد معروف است .
و در پایان مجددا به مردان هشدار مىدهد كه از موقعيّت سرپرستى خود در خانواده سوءاستفاده نکنند و به قدرت خدا كه بالاتر از همه قدرتها است بیندیشند « زیرا خداوند بلند مرتبه و بزرگ است : اِنَّ اللّهَ كانَ عَلِيّا كَبیرا » .
35 وَ اِنْ خِفْتُمْ شِقاقَ بَيْنِهِما فَابْعَثُوا حَكَما مِنْ اَهْلِهِ وَحَكَما مِنْ اَهْلِها اِنْ يُریدا اِصْلاحا يُوَفِّقِ اللّهُ بَيْنَهُمااِنَّ اللّهَ كانَ عَلیما خَبیرا
و اگر از جدایى و شکاف میان آن دو ( همسر ) بیم داشتهباشید ، يك داور از خانواده شوهر و يك داور از خانوادهزن انتخاب كنید ( تا به كار آنان رسیدگى كنند ) . اگر این دو
داور ، تصمیم به اصلاح داشته باشند ، خداوند به توافقآنها كمك مىکند ، زیرا خداوند ، دانا و آگاه است ( و ازنيّات همه باخبر است ) .
در این آیه اشاره به مسأله اختلاف و نزاع میان دو همسر كرده ، مىگوید : « اگر نشانههاى شکاف و جدایى در میان دو همسر پیدا شد ( براى بررسى علل و جهات ناسازگارى و فراهم نمودن صلح و سازش ) يك نفر داور و حکم از فامیل مرد انتخاب كنید » ( وَ اِنْ خِفْتُمْ شِقاقَ بَيْنِهِما فَابْعَثُوا حَكَما مِنْ اَهْلِهِ ) .
و از آنجا كه قضاوت نباید يك طرفه باشد مىافزاید : « و يك داور و حکم از خانواده زن انتخاب كنید » ( وَ حَكَما مِنْ اَهْلِها ) .
سپس مىفرماید : « اگر این دو حکم با حسن نيّت و دلسوزى وارد كار شوند و هدفشان اصلاح میان دو همسر بوده باشد ، خداوند كمك مىکند و به وسیله آنان میان دو همسر الفت مىدهد » ( اِنْ يُریدا اِصْلاحا يُوَفِّقُ اللّهُ بَيْنَهُما ) .
و براى اینکه به « حَكَمَيْن » هشدار دهد كه حسن نيّت به خرج دهند در پایان آیه مىفرماید : « خداوند از نيّت آنها با خبر و آگاه است » ( اِنَّ اللّهَ كانَ عَلیما خَبیرا ) .
محکمه صلح خانوادگى كه در آیه فوق به آن اشاره شد يکى از شاهکارهاى اسلام است. این محکمه امتیازاتى دارد كه سایر محاکم فاقد آن هستند ، از جمله :
✓ 1 - محیط خانواده كانون احساسات و عواطف است و طبعا مقیاسى كه در این محیط باید به كار رود با مقیاس سایر محیطها متفاوت است ، يعنى همانگونه كه در « دادگاههاى جنایى » نمىتوان با مقیاس محبّت و عاطفه كارکرد ، در محیط خانواده نیز نمىتوان تنها با مقیاس خشك قانون و مقرّرات بىروح گام برداشت ، در اینجا باید حتىالامکان اختلافات را از طرق عاطفى حل كرد ، لذا دستور مىدهد كه داوران این محکمه كسانىباشندکه پیوندخویشاوندى با دو همسر دارند و مىتوانند عواطف آنها را در مسیر اصلاح تحریك كنند ، بدیهى است این امتیاز تنها در این محکمه است و سایر محاکم فاقد آن هستند .
✓ 2 - در محاکم عادى قضایى طرفین دعوا مجبورند براى دفاع از خود ، هرگونه اسرارى كه دارند فاش سازند . مسلّم است كه اگر زن و مرد در برابر افراد بیگانه و اجنبى اسرار زناشویى خود را فاش سازند احساسات يکدیگر را آنچنان جریحهدار مىکنند كه اگر با اجبار دادگاه به منزل و خانه بازگردند ، دیگر از آن صمیميّت و محبّت سابق خبرى نخواهد بود و همانند دو فرد بیگانه مىشوند كه به حکم اجبار باید وظایفى را انجام دهند ، اصولاً تجربه نشان داده است كه زن و شوهرى كه راهى آنگونه محاکم شوند دیگر زن و شوهر سابق نیستند .
ولى در محکمه صلح فامیلى يا اینگونه مطالب به خاطر شرم حضور مطرح نمىشود و يا اگر بشود چون در برابر آشنایان و محرمان است ، آن اثر سوء را نخواهد داشت .
✓ 3 - داوران در محاکم معمولى ، در جریان اختلافات غالبا بىتفاوتند و قضیه به هر شکل خاتمه يابد براى آنها تأثیرى ندارد ، دو همسر به خانه بازگردند ، يا براى همیشه از يکدیگر جدا شوند ، براى آنها فرقى نمىکند .
محکمه از بستگان نزدیك مرد و زن هستند و جدایى يا صلح آن دو ، در زندگى این عدّه هم از نظر عاطفى و هم از نظر مسؤوليّتهاى ناشى از آن تأثیر دارد و لذا آنها نهایت كوشش را به خرج مىدهند كه صلح و صمیميّت در میان این دو برقرار شود و به اصطلاح آب رفته به جوى بازگردد .
✓ 4 - از همه اینها گذشته چنین محکمهاى هیچ يك از مشکلات و هزینههاى سرسامآور و سرگردانىهاى محاکم معمولى را ندارد و بدون هیچگونه تشریفاتى طرفین مىتوانند در كمترین مدّت به مقصود خود نائل شوند.
ناگفته روشن استکه حکمین باید از میان افرادپخته و باتدبیروآگاه دو فامیل انتخاب شوند.
با این امتیازاتى كه شمردیم معلوم مىشود كه شانس موفقيّت این محکمه در اصلاح میان دو همسر به مراتب بیشتر از محاکم دیگر است.
36 وَ اعْبُدُوا اللّهَ وَ لا تُشْرِكُوا بِهِ شَيْئا وَ بِالْوالِدَيْنِاِحْسانا وَ بِذِى القُرْبى وَ الْيَتامى وَالْمَساکینِ وَالْجارِ ذِىالْقُرْبى وَ الْجارِالْجُنُبِ وَ الصّاحِبِ بِالْجَنْبِ
وَ ابْنِ السَّبیلِ وَ ما مَلَكَتْ اَيْمانُكُمْ اِنَّ اللّهَ لايُحِبُّ مَنْ كانَ مُخْتالاً فَخُورا
و خدا را بپرستید و هیچ چیز را همتاى او قرار ندهید و بهپدر و مادر ، نیکى كنید ، همچنین بهخویشاوندان و يتیمانو مسکینان و همسایهنزدیك و همسایه دور و دوست و همنشین و واماندگان در سفر و بردگانى كه مالك آنهاهستید ، زیرا خداوند ، كسى راکه متکبّر و فخر فروش است( و از اداى حقوق دیگران سرباز مىزند ، ) دوست نمىدارد .
باید توجه داشت كه « مُخْتال » از ماده « خِيال » به معنى كسى است كه با يك سلسله « تَخَيُّلات » خود را بزرگ مىپندارد و اگر مىبینیم به اسب « خَيْل » گفته مىشود نیز به خاطر آن است كه هنگام راه رفتن شبیه متکبّران گام برمىدارد و « فَخُور » از ماده « فَخْر » به معین كسى است كه فخرفروشى مىکند ، بنابراین تفاوت میان این دو كلمه در اینجا است كه يکى اشاره به تخيّلات كبرآلود ذهنى و دیگرى به اعمال تکبّرآمیز خارجى است .
آیه فوق يك سلسله از حقوق اسلامى اعم از حقّ خدا و حقوق بندگان و آداب معاشرت
با مردم را بیان داشته است و روى هم رفته ، ده دستور از آن استفاده مىشود :
✓ 1 - نخست مردم را دعوت به عبادت و بندگى پروردگار و ترك شرك و بتپرستى كه ریشه اصلى تمام برنامههاى اسلامى است مىکند ، دعوت به توحید و يگانهپرستى روح را پاك و نيّت را خالص و اراده را قوى و تصمیم رابراى انجام هر برنامه مفیدى محکم مىسازد و از آنجا كه آیه بیان يك رشته از حقوق اسلامى است ، قبل از هرچیز اشاره به حقّ خداوند بر مردم كرده است و مىگوید : « خدا را بپرستید و هیچ چیز را شریك او قرارندهید : وَ اعْبُدُوا اللّهَ وَ لا تُشْرِكُوا بِهِ شَيْئا » .
✓ 2 - سپس اشاره به حقّ پدر و مادر كرده و توصیه مىکند كه نسبت به آنها نیکى كنید ( وَ بِالْوالِدَيْنِ اِحْسانا ) .
حقّپدر و مادراز مسایلىاستکه در قرآن مجید زیاد روى آن تکيّه شده و كمتر موضوعى است كه اینقدر مورد تأکید واقع شده باشد و در چهار مورد از قرآن ، بعد از
توحید قرار گرفته است .(1)
از این تعبیرهاى مکرّر استفاده مىشود كه میان این دو ارتباط و پیوندى است و در حقیقت چنین است چون بزرگترین نعمت ، نعمت هستى و حیات است كه در درجه اول از ناحیه خدا است در مراحل بعد به پدر و مادر ارتباط دارد ، زیرا كه فرزند ، بخشى از وجود پدر و مادر است ، بنابراین ترك حقوق پدر و مادر ، هم دوش شرك به خدا است .
درباره حقوق پدر و مادر بحثهاى مشروحى داریم كه در ذیل آیات مناسب در سوره اسراء و لقمان به خواست خدا خواهد آمد .
✓ 3 - سپس دستور بهنیکى كردن «نسبت به همه خویشاوندان مىدهد» (وَ بِذِى القُرْبى).
این موضوع نیز از مسایلى است كه در قرآن تأکید فراوان درباره آن شده است ، گاهى به عنوان « صله رحم » و گاهى به عنوان « احسان و نیکى » به آنها ، در واقع اسلام مىخواهد به .
1) ( 83 / بقره ) ، ( 151 / انعام ) ، ( 3 / اسراء ) .
این وسیله علاوه بر پیوند وسیعى كه درمیان تمام افراد بشر بهوجود آورده ، پیوندهاى محکمترى درمیان واحدهاى كوچکتر و متشكّلتر ، به نام « فامیل » و « خانواده » به وجودآورد تا در برابر مشکلات و حوادث يکدیگر را يارى دهند و از حقوق هم دفاع كنند .
✓ 4 - سپس اشاره به حقوق « ایتام » كرده و افراد با ایمان را توصیه به نیکى در حقّ آنها مىکند ( وَ الْيَتامى ) .
زیرا در هر اجتماعى بر اثر حوادث گوناگون همیشه كودکان يتیمى وجود دارند كه فراموش كردن آنها نه فقط وضع آنها را به خطر مىافکند ، بلکه وضع اجتماع را نیز به خطر مىاندازد ، چون كودکان يتیم اگر بىسرپرست بمانند و يا به اندازه كافى از محبّت اشباع نشوند ، افرادى هرزه ، خطرناك و جنایتکار بارمىآیند ، بنابراین نیکى در حقّ يتیمان هم نیکى به فرد است هم نیکى به اجتماع .
✓ 5 - بعد از آن حقوق مستمندان را يادآورى مىکند (وَ الْمَساکینِ) .
زیرا در يك اجتماع سالم كه عدالت در آن برقرار است نیز افرادى معلول و از كارافتاده
و مانند آن وجود خواهند داشت كه فراموش كردن آنها برخلاف تمام اصول انسانى است و اگر فقر و محروميّت به خاطر انحراف از اصول عدالت اجتماعى دامنگیر افراد سالم گردد نیز باید با آن به مبارزه برخاست .
✓ 6 - سپس توصیه به « نیکى در حقّ همسایگان نزدیك مىکند » ( وَ الْجارِ ذِى الْقُرْبى ).
در اینکه منظور از همسایه نزدیك چیست مفسّران احتمالات مختلفى دادهاند بعضى معنى آیه را همسایگانى كه جنبه خویشاوندى دارند دانستهاند ، ولى این تفسیر با توجه به اینکه در جملههاى سابق ، از همین آیه اشاره به حقوق خویشاوندان شده بعید به نظر مىرسد ، بلکه منظور همان نزدیکى مکانى است زیرا همسایگان نزدیکتر حقوق و احترام بیشترى دارند و يااینکه منظورهمسایگانىاستکهازنظرمذهبى و دینىباانساننزدیکباشند.
✓ 7 - سپس درباره « همسایگان دور سفارش مىکند » (وَ الْجارِ الْجُنُبِ ) .
و منظور از آن دورى مکانى است ، زیرا طبق پارهاى از روایات تاچهل خانه از چهار
طرف همسایه محسوب مىشوند. (1)
که در شهرهاى كوچك تقریبا تمام شهر را در برمىگیرد ( چون اگر خانه هر انسانى را مرکز دایرهاى فرض كنیم كه شعاع آن از هر طرف چهل خانه باشد ، با يك محاسبه ساده درباره مساحت چنین دایرهاى روشن مىشود كه مجموع خانههاى اطراف آن را تقریبا پنج هزار خانه تشکیل مىدهد كه مسلما شهرهاى كوچك بیش از آن خانه ندارند ) .
جالب توجه اینکه قرآن در آیه فوق علاوه بر ذکر « همسایگان نزدیك » ، تصریح به حقّ « همسایگان دور » كرده است زیرا كلمه همسایه معمولاً مفهوم محدودى دارد و تنها همسایگان نزدیك را دربرمىگیرد لذا براى توجه دادن به وسعت مفهوم آن از نظر اسلام راهى جز این نبوده كه نامى از همسایگان دور نیز صریحا برده شود .
و نیز ممکن است منظور از همسایگان دور ، همسایگان غیر مسلمان باشد ، زیرا حقّ .
1) « نُورُالثَّقَلَيْن » ، جلد 1 ، صفحه 480 .
جِوار ( همسایگى ) در اسلام منحصر به همسایگان مسلمان نیست و غیر مسلمان را نیز شامل مىشود . ( مگر آنهایى كه با مسلمانان سرجنگ داشته باشند ) .
« حقّ جِوار » در اسلام به قدرى اهميّت دارد كه در وصایاى معروف امیر مؤمنان مىخوانیم : « ما زالَ ( رَسُولُ اللّهِ ) يُوصى بِهِمْ حَتّى ظَنَنّا اَنَّهُ سَيُوَرِّثُهُمْ : آنقدر پیامبر صلىاللهعلیهوآله درباره آنها سفارش كرد، كه ما فکر كردیم شاید دستور دهد همسایگان از يکدیگر ارث ببرند ».
این حدیث در منابع معروف اهل تسنن نیز آمده است ، در « تفسیر المَنار » و « تفسیر قُرْطُبى » از بخارى نیز همین مضمون از پیغمبر اکرم صلىاللهعلیهوآله نقل شده است.
در حدیث دیگرى از پیامبر صلىاللهعلیهوآله نقل شده كه در يکى از روزها سه بار فرمود : « وَ اللّهِ لا يُؤْمِنُ : به خدا سوگند چنین كسى ایمان ندارد ... » يکى پرسید : چه كسى ؟ پیامبر صلىاللهعلیهوآله فرمود : « اَلَّذى لا يَأْمَنُجارُهُ بَوائِقَهُ : كسى كه همسایهاو ازمزاحمت او در امان نیست » .(1).
1) « تفسیر قُرْطُبى » ، جلد 3 ، صفحه 1754 .
✓ 8 - سپس قرآن درباره « كسانى كه با انسان دوستى و مصاحبت دارند ، توصیه مىکند » ( وَ الصّاحِبِ بِالْجَنْبِ ) .
ولى باید توجه داشت كه « الصّاحِبِ بِالْجَنْبِ » معناى وسیعترى از دوست و رفیق دارد و در واقع هرکسى راکه به نوعى با انسان نشست و برخاست داشته باشد ، دربرمىگیرد خواه دوست دایمى باشد يا يك دوست موقّت ( همانند كسى كه در اثناء سفر با انسان همنشین مىگردد و اگر مىبینیم كه در پارهاى از روایات « وَ الصّاحِبِ بِالْجَنْبِ » به رفیق سفر ( رَفیقُكَ فِىالسَّفَرِ ) و يا كسى كه به امید نفعى سراغ انسان مىآید ( اَلْمُنْقَطِعُ اِلَيْكَ يَرْجُوْ نَفْعَكَ ) تفسیر شده ، منظور اختصاص به آنها نیست ، بلکه بیان توسعه مفهوم این تعبیر است كه همه این موارد را نیز دربرمىگیرد و به این ترتیب آیه يك دستور جامع و كلّى براى حسن معاشرت نسبت به تمام كسانى كه با انسان ارتباط دارند مىباشد ، اعم از دوستان واقعى و همکاران و همسفران و مراجعان و شاگردان و مشاوران و خدمتگزاران .
✓ 9 - دسته دیگرى كه در اینجا درباره آنها سفارش شده ، كسانى هستند كه در سفر و
بلاد غربت احتیاج پیدا مىکنند (وَابْنِ السَّبیلِ ). با اینکه ممکن است در شهر خود افراد متمكّنى باشند ، در سفر به علّتى وامىمانند و تعبیر جالب « ابْنِالسَّبیلِ » ( فرزند راه ) نیز از این نظر است كه ما نسبت به آنها هیچگونه آشنایى نداریم تابتوانیم آنها را به قبیله يا فامیل يا شخصى نسبت دهیم، تنها به حکم اینکه مسافرانى هستند نیازمند،باید مورد حمایت قرار گیرند .
✓ 10 - در آخرین مرحله توصیه به نیکى كردن نسبت به بردگان شده است ( وَ ما مَلَكَتْ اَيْمانُكُمْ ) .
در حقیقت آیه با حقّ خدا شروع شده و با حقوق بردگان ختم مىگردد ، زیرا این حقوق از يکدیگر جدا نیستند و تنها این آیه نیست كه در آن درباره بردگان توصیه شده ، بلکه در آیات مختلف دیگر نیز در این زمینه بحث شده است .
ضمنا اسلام برنامه دقیقى براى آزادى تدریجى بردگان تنظیم كرده كه به « آزادى مطلق » آنها مىانجامد و به خواست خدا در ذیل آیات مناسب ، مشروحا از آن سخن
خواهیم گفت .
در پایان آیه هشدار مىدهد و مىگوید : « خداوند افراد متکبّر و فخرفروش را دوست نمىدارد » (اِنَّ اللّهَ لا يُحِبُّ مَنْ كانَ مُخْتالاً فَخُورا ) .
به این ترتیب هرکس از فرمان خدا سرپیچى كند و به خاطر تکبّر از رعایت حقوق خویشاوندان و پدر و مادر ، يتیمان ، مسکینان ، ابنالسّبیل و دوستان سرباز زند محبوب خدا و مورد لطف او نیست و آن كس كه مشمول لطف او نباشد ، از هر خیر و سعادتى محروم است .
گواه بر این معنى روایتى است كه درذیل این آیه وارد شده : يکى از ياران پیامبر صلىاللهعلیهوآله مىگوید : « در محضرش این آیه را خواندم ، پیامبر صلىاللهعلیهوآله زشتى تکبّر و نتایج سوء آن رابرشمرد به حدّى كه من گریه كردم ، فرمود : « چراگریه مىکنى » گفتم : من دوستدارملباسم، جالب و زیبا باشد و مىترسم با همین عمل جزو متکبّران باشم فرمود : « نه تو اهل بهشتى و اینها علامت تکبّر نیست ، تکبّر آن است كه انسان در مقابل حقّ ، خاضع نباشد و خود را بالاتر از مردم بداند و
آنها را تحقیر كند ( و از اداى حقوق آنها سرباز زند ) » .
37 اَلَّذینَ يَبْخَلُونَ وَ يَأْمُرُونَ النّاسَ بِالْبُخْلِ وَ يَكْتُمُونَ ما اتیهُمُ اللّهُ مِنْ فَضْلِهِ وَ اَعْتَدْنا لِلْكافِرینَ عَذابا مُهینا
آنها كسانى هستند كه بخل مىورزند و مردم را به بخلدعوت مىکنند و آنچه را كه خداوند از فضل ( و رحمت )خود به آنها داده ، كتمان مىنمایند . ( این عمل ، در حقیقت از كفرشان سرچشمه گرفته ) و ما براى كافران، عذاب خوارکنندهاى آماده كردهایم .
« بُخْل » غالبا از كفر سرچشمه مىگیرد ، زیرا افراد بخیل ، در واقع ایمان كامل به مواهب بىپایان پروردگار و وعدههاى او نسبت به نیکوکاران ندارند ، فکر مىکنند كمك به دیگران آنها را بیچاره خواهد كرد .
و اینکه مىگوید : عذاب آنها خوارکننده است براى این است كه جزاى « تَكَبُّر » و « خودبرتربینى » را از این راه ببینند .
ضمنا باید توجه داشت كه بخل منحصر به امور مالى نیست ، بلکه گرفتگى در هر نوع
موهبت الهى را شامل مىشود ، بسیارند كسانى كه در امور مالى بخیل نیستند ولى در علم و دانش و مسایل دیگرى از این قبیل بخل مىورزند .
38 وَ الَّذینَ يُنْفِقُونَ اَمْوالَهُمْ رِئاءَ النّاسِ وَ لا يُؤْمِنُونَ بِاللّهِ وَ لا بِالْيَوْمِ الاْخِرِ وَ مَنْ يَكُنِ الشَّيْطانُ لَهُ قَرینا فَساآءَ قَرینا
و آنها كسانى هستند كه اموال خود را براى نشان دادن بهمردم انفاق مىکنند و ایمان به خدا و روز واپسین ندارند،(چرا كه شیطان ، رفیق و همنشین آنهااست) و كسى كه شیطان قرین او باشد ، بد همنشین و قرینى است .
هدف آنها جلب رضایت خالق نیست بلکه خدمت به خلق است و دائما در این فکرند كه چگونه انفاق كنند تا بیشتر بتوانند از آن بهرهبردارى به سود خود نموده و موقعيّت خود را تثبیت كنند ، زیرا آنها ایمان به خدا و روز رستاخیز ندارند و به همین جهت در انفاقهایشان انگیزه معنوى نیست ، بلکه انگیزه آنها همان نام و شهرت و كسب شخصيّت كاذب از این طریق است كه آنان نیز از آثار تکبّر و خودخواهى آنها است .
آنها شیطان را دوست و رفیق خود انتخاب كردند و كسى كه چنین باشد بسیار بد رفیقى براى خود انتخاب كرده و سرنوشتى بهتر از این نخواهد داشت ( وَ مَنْ يَكُنِ الشَّيْطانُ لَهُ قَرینا فَساآءَ قَرینا ) .
چون منطق و برنامه آنها همان منطق و برنامه رفیقشان شیطان است ، او است كه به آنها مىگوید : « انفاق خالصانه موجب فقر مىشود (1)و بنابراین يا انفاق نمىکنند و بخل مىورزند ( چنانکه در آیه قبل اشاره شد ) و يا اگر انفاق كنند در مواردى است كه از آن بهرهبردارى شخصى خواهند كرد ( چنانکه در این آیه اشاره شده است ) .
از این آیه ضمنا استفاده مىشود كه يك همنشین بد تاچه اندازه مىتواند در سرنوشت انسان مؤثر باشد ، تا آنجا كه او را به آخرین درجه سقوط بکشاند .
و نیز از آن استفاده مىشود كه رابطه « متکبّران » با « شیطان و اعمال شیطانى » يك رابطه .
1) « الشَّيْطانُ يَعِدُكُمُ الْفَقْرَ » ،( 268 / بقره ) .
مستمر است نه موقّت و گاهگاهى ، چرا كه شیطان را به عنوان رفیق و « قَرین » و همنشین خود انتخاب كردهاند .
39 وَ ماذا عَلَيْهِمْ لَوْ اآمَنُوا بِاللّهِ وَ الْيَوْمِ الاْخِرِ وَ اَنْفَقُوا مِمّا رَزَقَهُمُ اللّهُ وَ كانَ اللّهُ بِهِمْ عَلیما
چهمىشداگر بهخدا و روزبازپسین ایمانمىآوردند و ازآنچه خدابه آنانروزى داده، ( در راه او ) انفاق مىکردند ؟ و خداوند از ( اعمال و نيّات ) آنها آگاه است .
در آیه بعد به عنوان اظهار تأسّف به حال این عدّه مىفرماید : چه مىشد اگر آنها « از این بىراههها بازمىگشتند و ایمان به خدا و روز رستاخیز پیدا مىکردند و از مواهبى كه خداوند در اختیار آنها گذاشته با اخلاص نيّت و فکر پاك به بندگان خدا مىدادند » و از این راه براى خود كسب سعادت و خوشبختى دنیا و آخرت مىکردند ( وَ ماذا عَلَيْهِمْ لَوْ آمَنُوا بِاللّهِ وَ الْيَوْمِ الاْخِرِ وَ اَنْفَقُوا مِمّا رَزَقَهُمُ اللّهُ ) .
با اینکه این راه ، صافتر و روشنتر و پرفایدهتر است و راهى را كه آنها انتخاب
کردهاند جز زیان و بدبختى نتیجهاى ندارد چرا كه در كار خود تجدیدنظر نمىکنند ؟
« و در حال خداوند از نيّات و اعمال آنها با خبر است » و بر طبق آن به آنها جزا و كیفر مىدهد ( وَ كانَ اللّهُ بِهِمْ عَلیما ) .
قابل توجه اینکه در آیه سابق كه سخن از انفاقهاى ریاکارانه بود انفاق به « اموال » نسبت داده شده و در این آیه به « مِمّا رَزَقَهُمُ اللّهُ » نسبت مىدهد ، این تفاوت تعبیر ممکن است اشاره به سه نکته باشد :
نخست اینکه در انفاقهاى ریایى توجه به حلال و حرام بودن مال نمىشود ، در حالى كه در انفاقهاى الهى حلال بودن و مصداق « ما رَزَقَهُمُ اللّهُ » بودن مورد توجّه است .
دیگر اینکه در انفاقهاى ریایى افراد نفاقکننده چون مال را متعلق به خودشان مىدانند از كبر فروشى و منّت گذاردن ابا ندارند ، در حالى كه در انفاقهاى الهى چون توجّه به این دارند كه اموال را خدا به آنها داده و اگر گوشهاى از آن را در راه او خرج مىکنند، جاىمنّت نیست از هرگونه كبر فروشى و منّت خوددارى مىکنند.
از طرف دیگر انفاقهاى ریایى غالبا منحصر به مال است زیرا چنین اشخاص از سرمایههاى معنوى بىبهرهاند تا ازآنها انفاق كنند ، اما انفاقهاى الهى دامنه وسیعى دارد و تمام مواهب مادّى و معنوى اعمّ از مال و علم و موقعيّت اجتماعى و مانند آن را دربرمىگیرد .
40 اِنَّ اللّهَ لا يَظْلِمُ مِثْقالَ ذَرَّةٍ وَ اِنْ تَكُ حَسَنَةً يُضاعِفْهاوَ يُؤْتِ مِنْ لَدُنْهُ اَجْرا عَظیما
خداوند ( حتّى ) به اندازه سنگینى ذرهاى ستم نمىکند و اگرکار نیکى باشد ، آن را دوچندان مىسازد و از نزد خودپاداش عظیمى ( در برابر آن ) مىدهد .
« ذَرَّة » در اصل به معنى مورچههاى بسیار كوچکى است كه به زحمت دیده مىشوند و بعضى گفتهاند در اصل اجزاى فوقالعاده كوچکى از غبار است كه در هوا معلّق است و به هنگام تابش آفتاب از روزنه كوچکى به نقاط تاریك ، آشکار مىشود و نیز گفتهاند اگر انسان دست خود را روى خاك و مانند آن بگذارد و سپس به دست خود بدمد ، اجزایى كه در هوا
پراکنده مىشود هریك ذرّه نامیده مىشود .
ولى تدریجا به هر چیز كوچکى ذرّه گفته شده است و امروز به « اتم » كهکوچکترین جزءاجسام است نیز ذرّه گفته مىشود ، زیرا اگر در سابق آن را به ذرّات غبار اطلاق مىکردند به خاطر این بود كه آن را كوچکترین اجزاء جسم تصوّر مىنمودند ولى امروز كه ثابت شده كوچکترین اجزاى يك « جسم مركّب » مولکول و كوچکترین اجزاى يك « جسم بسیط » ، اتمها است كه به مراتب از مولکولها كوچکترند ، این نام را در اصطلاح علمى براى « اتم » انتخاب كردهاند كه نه تنها با چشم دیده نمىشود ، بلکه با قوىترین میکروسکوپهاى الکترونیکى نیز قابل مشاهده نیست و وجود آن تنها از طریق فورمولهاى علمى و از طریق عکسبردارىهاى خاصّى كه با وسایل فوقالعاده مجهّز انجام مىشود اثبات شده است و از آنجا كه « مِثْقال » به معنى « سنگینى » است ، تعبیر «مِثْقالَذَرّةٍ» به معنى سنگینى يك جسم فوقالعاده كوچك مىباشد .
سپس اضافه مىکند : خداوند نه تنها ستم نمىکند ، بلکه « اگر كار نیکى انجام شود آن را
مضاعف مىنماید و پاداش عظیم از طرف خود در برابر آن مىدهد » ( وَ اِنْ تَكُ حَسَنَةً يُضاعِفْها وَ يُؤْتِ مِنْ لَدُنْهُ اَجْرا عَظیما ) .
بنابراین مجازاتهایى كه دامنگیر شما مىشود محصول اعمال شما است و از ناحیه خدا هیچ ستمى نخواهد شد و به عکس اگر به جاى بخل و كفر ، راه خدا را پیش مىگرفتید و انتخاب مىکردید، از پاداشهاى مضاعف و عظیم او برخوردار مىشدید .
41 فَكَيْفَ اِذا جِئْنا مِنْ كُلِّ اُمَّةٍ بِشَهیدٍ وَ جِئْنابِكَ عَلىهؤُلاآءِ شَهیدا
حال آنها چگونهاست آن روزىکه ازهر امّتى، شاهد و گواهى (بر اعمالشان) مىآوریم و تو را نیز بر آنان گواهخواهیم آورد ؟
در رستاخیز علاوه بر گواهى اعضاى پیکر آدمى و گواهى زمینى كه بر آن زیست كرده و گواهى فرشتگان خدا بر اعمال او ، هرپیامبرى نیز گواه اعمال امّت خویش است و پیامبر اسلام صلىاللهعلیهوآله كه آخرین و بزرگترین پیامبر الهى است نیز گواه بر اعمال امّت خود مىباشد و بدکاران با وجود این همه گواه چگونه مىتوانند حقیقتى را انکار كنند و خود را از كیفر
اعمال خویش دور دارند .
نظیر این مضمون در چند آیه دیگر قرآن نیز هست از جمله آیه 143 / بقره و 89 / نحل و 78 / حجّ . اکنون این سؤال پیش مىآید كه گواهى پیامبران نسبت به اعمال امّت خویش چگونه خواهد بود ؟
اگر كلمه « هؤُلاآءِ » اشاره به مسلمانان بوده باشد همانطور كه در تفسیر مجمعالبیان آمده است ، پاسخ این سؤال روشن خواهد بود زیرا هر پیامبرى مادامى كه در میان امّت خویش مىباشد شاهد و ناظر اعمال آنها است و بعد از آنها اوصیاء و جانشینان معصومشان ، شاهد و ناظر اعمال امّت خواهند بود و لذا درباره حضرت عیسى چنین مىخوانیم كه : در روز قیامت مسیح در پاسخ سؤال پروردگار عرض مىکند : « ما قُلْتُ لَهُمْاِلاّ ما اَمَرْتَنى بِهِ اَنِ اعْبُدُواللّهَ رَبّى وَ رَبَّكُمْ وَ كُنْتُ عَلَيْهِمْ شَهیدا ما دُمْتُ فیهِمْ فَلَمّا تَوَفَّيْتَنى كُنْتَ اَنْتَ الرَّقیبَ عَلَيْهِمْ وَ اَنْتَ عَلى كُلِّ شَىْءٍ شَهیدٌ : پروردگارا ! من به آنها جز آنچه دستور دادى نگفتم ، به آنها گفتم خداوند را كه پروردگار من و شما است عبادت كنید و تا آن زمان كه در میان آنها بودم شاهد و گواه اعمال
آنهابودم ولى هنگامىکه مرا ازمیانآنها بازگرفتى خودت مراقب آنان بودى و تو بر هر چیزى گواهى » .(1)
اما اگر شهادت را به معنى شهادت عملى بگیریم يعنى مقیاس سنجشبودن اعمالیك فرد نمونه براى اعمال سایرین ، در این صورت تفسیر فوق خالى از اشکال خواهد بود زیرا هر پیامبرى با صفات ممتازى كه داشته مقیاس سنجش براى امّت خویش محسوب مىشود و خوبان و بدان امّت را با شباهت و عدم شباهتبه آنان مىتوان شناخت و از آنجا كه پیامبر اسلام صلىاللهعلیهوآله بزرگترین پیامبر الهى است ، صفات و اعمال او مقیاس سنجش براى شخصيّت تمام انبیاء خواهد شد .
42 يَوْمَئِذٍ يَوَدُّ الَّذینَ كَفُرُوا وَ عَصَوُا الرَّسُولَ لَوْ تُسَوّى بِهِمُ الاَرْضُ وَ لا يَكْتُمُونَ اللّهَ حَدیثا
در آن روز ، آنها كه كافر شدند و با پیامبر صلىاللهعلیهوآله بهمخالفت برخاستند ، آرزو مىکنند .
1) ( 117 / مائده ) .
که اى كاش ( خاك بودندو ) خاك آنها با زمینهاى اطراف يکسان مىشد و ( به كلّى محو و فراموش مىشدند ) در آن روز ، ( با آن همه گواهان ) ،سخنى را نمىتوانند از خدا پنهان كنند .
این تعبیر همانند تعبیرى است كه در آخرین آیه سوره نبأ مىخوانیم : «وَ يَقُولُ الْكافِرُ يا لَيْتَنى كُنْتُ تُرابا : در این هنگام كافر مىگوید : اىکاش خاك بودم » .
ولى تعبیر به « تُسَوّى »اشاره به مطلب دیگرى نیز مىکند و آن اینکه كافران علاوه بر اینکه آرزو مىکنند خاك شوند ، علاقه دارند كه خاکها و قبرهاى آنها هم در زمین گم شود و با زمینهاى اطراف يکسان گردد و به كلّى فراموش شوند .
« در این موقع آنها هیچ واقعيّتى را نمىتوانند كتمان كنند : وَ لا يَكْتُمُونَ اللّهَ حَدیثا » زیرا با آن همه شهود و گواهان، راهى براى انکار نیست .
البتّه این سخن منافات با آیات دیگر كه مىگوید : بعضى از كافران در روز قیامت نیز
حقایق را كتمان مىکنند دروغ مىگویند ندارد (1)چون دروغ گفتن از آنها قبل از اقامه شهود و گواهان است ، ولى بعد از آن كه هیچ جاى انکار نمىماند ناچار مىشوند به همه حقایق اقرار كنند .
در يکى از خطبههاى امیر مؤمنان على نقل شده كه فرمود : « روز رستاخیز خداوند بر دهان افراد ، مهر خاموشى مىنهد ، تا سخن نگویند و در این هنگام دستها به سخن درمىآیند و پاها گواهى مىدهند و پوستهاىتن،اعمال خودرابازمىگویند و دراینهنگامهیچکسنمىتواند واقعيّتىراکتمانکند ».(2)
43 يااَيُّهَاالَّذینَ اآمَنُوا لاتَقْرَبُواالصَّلوةَ وَ اَنْتُمْ سُكارىحَتّى تَعْلَمُوا ما تَقُولُونَ وَ لا جُنُبا اِلاّ عابِرى سَبیلٍحَتّى تَغْتَسِلُوا وَ اِنْ كُنْتُمْ مَرْضى اَوْ عَلى سَفَرٍ اَوْ جاآءَ اَحَدٌ مِنْكُمْ مِنَ الْغائِطِ اَوْ لمَسْتُمُ النِّساآءَ فَلَمْتَجِدُوا ماآءً فَتَيَمَّمُوا صَعیدا ».
طَيِّبا فَامْسَحُوا بِوُجُوهِكُمْوَ اَيْدیكُمْ اِنَّ اللّهَ كانَ عَفُوّا غَفُورا
اى كسانى كه ایمان آوردهاید ! در حال مستى به نمازنزدیك نشوید ، تا بدانید چه مىگویید و همچنین هنگامىکه جنب هستید ، مگر اینکه مسافر باشید ، تا غسل كنید و اگر بیمارید، يا مسافر و يا «قضاى حاجت» كردهاید و يا بازنان آمیزش جنسى داشتهاید و در اینحال، آب ( براىوضو يا غسل ) نیافتید ، با خاك پاکى تیمم كنید ( به این طریقکه ) صورتها و دستهایتان را با آن مسح نمایید .خداوند بخشنده و آمرزنده است .
افراد مست نمىتوانند مشغول اداى فریضه نماز شوند و نماز آنها در این حال باطل است ، فلسفه آن هم روشن است ، زیرا نماز گفتگوى بنده و راز و نیاز او با خدا است و باید در نهایت هوشیارى انجامگردد و افرادمست از اینمرحله دور و بیگانهاند .
ممکن است در اینجا كسانى سؤال كنند كه آیا مفهوم آیه فوق این نیست كه نوشیدن مشروبات الکلى فقط در صورتى ممنوع است كه مستى تا حال نماز باقى بماند و دلیل
ضمنى بر جواز آن در سایر حالات مىباشد ؟
پاسخ این سؤال ، به خواست خدا به طور تفصیل در تفسیر آیه 90 / مائده خواهد آمد اما بهطور اجمال این است كه اسلام براى پیاده كردن بسیارى از احکام خود ، از روش « تدریجى » استفاده كرده مثلاً همین مسأله تحریم مشروبات الکلى را در چند مرحله پیاده نموده است ، نخست آن را به عنوان يك نوشیدنى نامطلوب و نقطه قابل « رِزْقا حَسَنا » ( 67 / نحل ) مطرحوسپس درصورتى كه مستىآن درحال نمازباشد جلوگیرى كرده ( آیه فوق ) و بعد منافع و مضار آن را با هم مقایسه نموده و غلبه زیانهاى آن ، بیان شده است ( 219 / بقره ) و در مرحله آخرنهى قاطع و صریح ازنوشیدن آن نمودهاست ( 90 / مائده ) .
اصولاً براى ریشهکن ساختن يك مفسده اجتماعى و اخلاقى كه محیط به طور عمیق به آن آلوده شده راهى بهتر از این نیست كه افراد را تدریجا آماده كنند و سپس حکم نهایى اعلام گردد. ضمنا باید توجه داشت كه آیه فوق به هیچوجه دلالت بر اجازه نوشیدن خمر ندارد بلکه تنها درباره مستى در حال نماز سخن گفته و در موردغیرنماز سکوت اختیارکرده
تا مرحله نهایى حکم فرا رسد .
البتّه باتوجه به اینکه اوقات پنجگانه نماز مخصوصا در آن زمان كه معمولاً در پنج وقت انجام مىشد ، فاصله چندانى با هم ندارند ، خواندن نماز در حال هشیارى لازمهاش این است كه در فاصله اوقات از نوشیدن مایعات مست كننده به كلّى صرف نظر شود ، زیرا غالبا مستى آن تا موقع نماز ادامه مىیابد و حالت هوشیارى پیدا نمىشود ، بنابراین حکم آیه فوق شبیه يك تحریم همیشگى و مستمرّ است .
این موضوع نیز لازم به يادآورى است كه در روایات متعدّدىکه در كتب شیعه و اهل تسنّن وارد شده آیه فوق به « مستىخواب » تفسیر شده يعنى در حالى كه هنوز كاملاً بیدارنشدهاید ، شروع به نماز نکنید تا بدانید چه مىگویید .(1)
ولى چنین به نظر مىرسد كه این تفسیر از مفهوم جمله «حَتّى تَعْلَمُوا ما تَقُولُونَ» استفاده .
1) « نور الثقلین » ، جلد 1 ، صفحه 483 و « تفسیر قُرْطُبى » ، جلد 3 ، صفحه 1771 .
شده است اگرچه در معنى «سُكارى» داخل نباشد .
به عبارت دیگر از جمله « تا بدانید چه مىگویید » استفاده مىشود ، نماز خواندن در هر حالى كه انسان از هشیارى كامل برخوردار نباشد ، ممنوع است ، خواه حالت مستى باشد يا باقیمانده حالت خواب . ضمنا از این جمله نیز مىتوان استفاده كرد كه بهتر است در حال كسالت و كمى توجّه نیز انسان نماز نخواند ، زیرا حالت فوق به صورت ضعیف در او وجود دارد و شاید به همین جهت است كه در روایتى از امام باقر(علیه السلام) نقل شده كه فرمود :
« در حالتى كه كسل هستید يا چرتآلود يا سنگین ، مشغول نماز نشوید زیرا خداوند مؤمنان را از نماز خواندن در حال مستى نهى كرده است » .(1)
جمله « وَ لا جُنُبا » اشاره به بطلان نماز در حال جنابت است .
1) « نُورُ الثَّقَلَيْن » ، جلد 1 ، صفحه 483 شبیه این مضمون در « صحیح بخارى » آمده است .
سپس استثنایى براى این حکم بیان فرموده و مىگوید : « مگر اینکه مسافر باشید : اِلاّ عابِرى سَبیلٍ » .
و در مسافرت گرفتار بىآبى شوید كه در این حال نماز خواندن به شرط تیمّم كه درذیل خواهد آمد جایز است .
ولى در روایات و اخبار تفسیر دیگرى نیز براى آیه آمده است (1)و آن اینکه منظور از « صَلوة » درآیه محل نمازگزاردن و مسجد است يعنى در حال جنابت وارد مساجد نشوید ، سپس كسانى را كه عبورا ازمسجد مىگذرند ، استثناء فرموده و مىگوید : « اِلاّ عابِرى سَبیلٍ » يعنى مىتوانید در حال جنابت عبورا از مسجد بگذرید و از بعضى روایات استفاده مىشود كه جمعى از مسلمانان و صحابه پیامبر صلىاللهعلیهوآله خانههایى در اطراف مسجد پیامبر صلىاللهعلیهوآله ساخته بودند كه درهاى آن به مسجد گشوده مىشد و به آنها اجازه داده شد كه در حال جنابت از .
1) « وسائل الشیعه » ، جلد1 ، صفحه 486 .
مسجد بگذرند بدون اینکه در آن توقّف كنند .
ولى باید توجه داشت كه لازمه تفسیر فوق این خواهد بود كه كلمه « صلوة » در آیه به دو معنى آمده باشد ، يکى به معنى خود « نماز » و دیگر به معنى « محل نماز » زیرا دو حکم مختلف در آیه فوق بیان شده ، يکى خوددارى از نماز در حال مستى و دیگرى خوددارى جنب از ورود در مساجد ( البتّه استعمال يك لفظ در دو معنى يا بیشتر چنانکه در اصول گفتهایم مانعى ندارد ولى خلاف ظاهر است و بدون قرینه جایز نیست اما روایات فوق مىتواند قرینه آن باشد ) .
ضمنا باید توجه داشت كه نماز خواندن يا عبور از مسجد بعد ازغسل كردن باجمله « حَتّى تَغْتَسِلُوا » بیان شده بلامانع است .
در جمله بعد كه در حقیقت تمام موارد تشریع تیمّم جمع است ، نخست به موردى كه آب براى بدن ضرر داشته باشد اشاره كرده و مىفرماید : « اگر بیمار باشید و يا در سفر : وَ
اِنْ كُنْتُمْ مَرْضى اَوْ عَلى سَفَرٍ » .
سپس بهمواردىکه انسان دسترس به آب ( يا استعمال آب ) ندارد اشاره كرده مىفرماید :
« هنگامى كه از قضاى حاجت برگشتید و يا با زنان آمیزش جنسى داشتید: اَوْجاآءَ اَحَدٌ مِنْكُمْ مِنَ الْغائِطِ اَوْ لمَسْتُمُ النِّساآءَ».
« و دسترسى به آب نداشته باشید : فَلَمْ تَجِدُوا ماآءً » .
« در این موقع با خاك پاکیزهاى تیمّم كنید : فَتَيَمَّمُوا صَعیدا طَيِّبا » .
سپس طرز تیمّم را بیان فرموده ، مىگوید : « سپس صورت و دستهاى خود را مسح كنید : فَامْسَحُوا بِوُجُوهِكُمْ وَ اَيْدیكُمْ » .
44 اَلَمْ تَرَ اِلَى الَّذینَ اُوتُوا نَصیبا مِنَ الْكِتابِ يَشْتَرُونَالضَّلالَةَ وَ يُریدُونَ اَنْ تَضِلُّوا السَّبیلَ
آیا ندیدى كسانى را كه بهرهاى از كتاب ( خدا ) به آنها داده شده بود ، ( به جاى اینکه از آن ، براى هدایت خود و دیگران استفاده كنند ، براى خویش ) گمراهى مىخرند
و مىخواهند شما نیز گمراه شوید ؟
به این ترتیب آنچه وسیله هدایت خود و دیگران بود بر اثر سوء نيّاتشان تبدیل به وسیله گمراه شدن و گمراه كردن گشت ، چرا كه آنها هیچگاه دنبال حقیقت نبودند ، بلکه به همهچیز با عینك سیاه نفاق و حسد و مادّيگرى مىنگریستند .
ضمنا از جمله « اُوتُوا نَصیبا مِنَ الْكِتابِ : بخشى از كتاب در اختیار آنها قرار داده شد » استفاده مىشود كه آنچه آنها در اختیار داشتند ، تمام كتاب آسمانى تورات نبود ، بلکه تنها بخشى از آن بوده است و این با حقایق مسلّم تاریخى نیز كاملاً سازگار است كه قسمتهایى از تورات و انجیل واقعى با گذشت زمان تحریف شده و يا از بین رفته است .
45 وَ اللّهُ اَعْلَمُ بِاَعْدائِكُمْ وَ كَفى بِاللّهِ وَلِيّا وَ كَفى بِاللّهِنَصیرا
خدا به دشمنان شما آگاهتر است ، ( ولى آنها زیانى به شمانمىرسانند ) و كافى است كه خدا ولىّ شما باشد و كافى است كه خدا ياور شما باشد .
چه دشمنىاز آن بالاترکه باسعادت و هدایت شما مخالفند ، گاهى به زبان خیرخواهى و
گاهىازطریقبدگویى و هرزمان بهشکلى بهدنبال تحقّقبخشیدن به اهداف شوم خود هستند .
ولى شما هرگز از عداوت آنها وحشت نکنید ، شما تنها نیستید « همین قدر كافى است كه خداوند رهبر و ولىّ شما و يار و ياور شما باشد » .
زیرا از آنها كارى ساخته نیست و اگر گفتههاى آنها را زیرپا بگذارید جاى ترس و نگرانى نخواهد بود .
46 مِنَ الَّذینَ هادُوا يُحَرِّفُونَ الْكَلِمَ عَنْ مَواضِعِهِ وَ يَقُولُونَ سَمِعْنا وَ عَصَيْنا وَاسْمَعْ غَيْرَ مُسْمَعٍ وَراعِنا لَيّا بِاَلْسِنَتِهِمْ وَ طَعْنا فِى الدِّينِ وَ لَوْ اَنَّهُمْ قالُوا سَمِعْنا وَ اَطَعْنا وَ اسْمَعْ وَ انْظُرْنا لَكانَ خَيْرالَهُمْ وَ اَقْوَمَ وَ لكِنْ لَعَنَهُمُ اللّهُ بِكُفْرِهِمْ فَلا يُؤْمِنُونَ اِلاّ قَلیلاً
بعضىاز يهود، سخنان را از جاى خود، تحریف مىکنند و(بهجاى اینکه بگویند: « شنیدیم و اطاعت كردیم ») ، مىگویند :شنیدیم و مخالفت كردیم و ( نیز مىگویند: ) بشنو كه هرگز نشنوى و (ازروى تمسخرمىگویند) راعنا (مارا تحمیق كن) تا با زبان خود، حقایق را بگردانند
و در آیین خدا، طعنهزنند. ولى اگر آنها (به جاى این همه لجاجت) مىگفتند : « شنیدیم و اطاعت كردیم و سخنان ما را بشنو و به ما مهلتده ( تا حقیقت را درك كنیم ) » ، براى آنها بهتر و با واقعيّتسازگارتر بود. ولى خداوند، آنهارا بهخاطر كفرشان، از رحمت خود دور ساخته است ، از این رو جز عده كمى ایمان نمىآورند .
« راعِنا » اگر از ماده « رَعْى » گرفته شود به معنى مراعات كن و مهلت بده مىباشد و اگر از ماده « رَعُونَت » گرفته شود به معنى ما را تحمیق كن مىباشد و باید توجه داشت كه در صورت اول نون « راعنا » بدون تشدید و در صورت دوم با تشدید خواهد بود و از پارهاى از روایات استفاده مىشود كه گویا يهود مخصوصا نون را تشدید داده و آخر آن را مىکشیدند .
« لَىّ » بر وزن « حَىّ » به معنى تابیدن طناب و مانند آن و به معنى تغییر و تحریف نیز آمده است .
یکى از كارهاى يهود ، تحریف حقایق و تغییر چهره دستورهاى خداوند بوده است
چنانکه قرآن مىفرماید : « جمعى از يهودیان سخنان را از محل خود تحریف مىنمایند : مِنَ الَّذینَ هادُوا يُحَرِّفُونَ الْكَلِمَ عَنْ مَواضِعِهِ » .
این تحریف ممکن است جنبه لفظى داشته باشد و يا جنبه معنوى و عملى ، اما جملههاى بعدى مىرساند كه منظور از تحریف در این جا همان تحریف لفظى و تغییر عبارت است زیرا آنها مىگویند: «ما شنیدیم و مخالفت كردیم: وَ يَقُولُونَ سَمِعْنا وَ عَصَيْنا » .
یعنى به جاى اینکه بگویند : « سَمِعْنا وَ اَطَعْنا » ( شنیدیم و فرمانبرداریم ) مىگویند : شنیدیم و مخالفیم و این درست به سخن كسانى مىماند كه گاهى از روى مسخره و استهزاء مىگویند : «ازشما گفتن و از ما گوش نکردن» جملههاى دیگر آیه نیز شاهد این گفتار است .
و بعد اشاره به قسمت دیگر از سخنان عداوت آمیز و آمیخته با جسارت و بىادبى آنها كرده ، مىگوید : « بشنو كه هرگز نشنوى : وَاسْمَعْ غَيْرَ مُسْمَعٍ » .
و به این ترتیب آنها براى نگهدارى يك عدّه از همهجا بىخبر علاوه بر تحریف حقایق و خیانت در ابلاغ كتب آسمانى كه سرمایه اصلى نجات قوم و ملّت آنها را از چنگال
ستمگرانى همچون فرعون تشکیل مىداد ، به حربه ناجوانمردانه استهزاء و سخریه كه حربه افراد خودخواه و مغرور و لجوج است متوسّل مىشدند و گاهى علاوه بر همه اینها از جملههایى كه مسلمانان پاکدل در برابر پیامبر صلىاللهعلیهوآله مىگفتند سوءاستفاده كرده و آن جملهها را با معانى دیگرى بهعنوان تکمیل سخریههاى خود، به كار مىبردند ، مانند جمله « راعِنا » كه به معنى « ما را مراعات كن و به ما مهلت بده » بود و مسلمانان راستین در آغاز دعوت پیامبر صلىاللهعلیهوآله براى اینکهخوبتر و بهترسخنان اورابشنوند و بهدلبسپارند دربرابرپیامبر صلىاللهعلیهوآله این جمله را مىگفتند ، ولى این دسته از يهود این جمله را دستاویزى قرارداده و آن را مقابل آن حضرت ، تکرار مىکردند و منظورشان معنى عبرى این جمله كه « بشنو كه هرگز نشنوى » بود و يا معنى دیگر عربى آن را يعنى « ما را تحمیق كن » اراده مىکردند . اشاره به اینکه كار پیامبر اسلام صلىاللهعلیهوآله - العیاذ بالله - تحمیق و اغفالکردن مردم بودهاست .
تمام اینها به منظور آن بود كه با زبان خود حقایق را از محور اصلى بگردانند و در آیین حقّ طعن زنند ( لَيّا بِاَلْسِنَتِهِمْ وَ طَعْنا فِى الدِّينِ ) .
اما اگر آنها به جاى این همه لجاجت و دشمنى با حقّ و جسارت و بىادبى ، راه راست را پیش مىگرفتند و مىگفتند : « ما كلام خدا را شنیدیم و از در اطاعت درآمدیم ، سخنان ما را بشنو و ما را مراعات كن و به ما مهلت بده ( تا حقایق را كاملاً درك كنیم ) به نفع آنها بود و با عدالت و منطق و ادب كاملاً تطبیق داشت » ( وَ لَوْ اَنَّهُمْ قالُوا سَمِعْنا وَ اَطَعْنا وَ اسْمَعْ وَ انْظُرْنا لَكانَ خَيْرا لَهُمْ وَ اَقْوَمَ ) .
« اما آنها بر اثر كفر و سرکشى و طغیان از رحمت خدا به دور افتادهاند ( و دلهاى آنها آن چنان مرده است كه به این زودى در برابر حقّ ، زنده و بیدار نمىگردد ) فقط دسته كوچکى از آنها افراد پاکدلى هستند كه آمادگى پذیرش حقایق را دارند و سخنان حقّ را مىشنوند و ایمان مىآورند » ( وَ لكِنْ لَعَنَهُمُ اللّهُ بِكُفْرِهِمْ فَلا يُؤْمِنُونَ اِلاّ قَلیلاً ) .
بعضى این جمله را جزو خبرهاى غیبى قرآن دانستهاند ، زیرا همانطور كه قرآن در این جمله خبر داده است در طول تاریخ اسلام تنها عده كمى از يهود ایمان آوردند و به اسلام پیوستند و بقیه آنها از آن روز تاکنون ، با اسلام سرجنگ داشته دارند .
47 ياآ اَيُّهَاالَّذینَ اُوتُواالْكِتابَ اآمِنُوا بِما نَزَّلْنا مُصَدِّقالِما مَعَكُمْ مِنْ قَبْلِ اَنْ نَطْمِسَ وُجُوها فَنَرُدَّها عَلى اَدْبارِها اَوْ نَلْعَنَهُمْ كَما لَعَنّا اَصْحابَ السَّبْتِ وَ كانَ اَمْرُ اللّهِ مَفْعُولاً
اى كسانى كه كتاب ( خدا ) به شما داده شده به آنچه( بر پیامبر خود ) نازل كردیم و هماهنگ بانشانههایى است كه با شماست، ایمان بیاورید، پیش از آنکه صورتهایى را محو كنیم ، سپس به پشت سر بازگردانیم ، يا آنها را ازرحمت خود دور سازیم ، همانگونه كه « اصحاب سبت »( گروهى از تبهکاران بنى اسرائیل ) را دور ساختیم و فرمان خدا ، در هر حال انجام شدنى است .
« طَمْس » در اصل به معنى محو آثار چیزى است مثل اینکه خانهاى را ویران كنند و سپس جاى آن را به كلّى صاف كرده ، آثار بناى سابق را از آن برچینند ولى بهطور كنایه در مورد چیزهایى كه از اثر و خاصيّتافتاده نیزگفتهمىشود.
منظور از جمله « مِنْ قَبْلِ اَنْ نَطْمِسَ وُجُوها فَنَرُدَّها عَلى اَدْبارِها » از كار افتادن عقل و هوش و چشم و گوش آنها از نظر عدم درك واقعيّات زندگى و انحراف از صراطمستقیم است ، همانطور كه در حدیثى از امام باقر(علیه السلام) نقل شده كه فرمود : « منظور از آن محو كردن وجوه آنها در مسیر هدایت و بازگرداندن آنها به عقب درمسیر گمراهى و ضلالت است » .(1)
توضیح اینکه : اهل كتاب ، مخصوصا يهود هنگامى كه با آن همه نشانههاى روشن در برابر حقّ تسلیم نشدند و آگاهانه به لجاجت و عناد برخاستند و در صحنههاى مختلف این خلافگویى و خلافکارى آگاهانه را تکرار كردند تدریجا به صورت يك طبیعت ثانوى براى آنها شد ، گویى به كلّى افکارشان مسخ و چشم و گوششان كور و كر شده و چنین كسانى به جاى اینکه در زندگى به پیش بروند به قهقرا و عقب بازمىگردند و این است جزاى آنهایى كه حقّ را دانسته انکار مىکنند و این در حقیقت شبیه همان چیزى است كه در آغاز سورۀ .
1) « مجمع البیان » ، جلد 3 ، صفحه 55 ، ذیل آیه فوق .
بقره آیه 6 به آن اشاره شده است .
بنابراین منظور از « طمس و محو و بازگرداندن به عقب » در آیه فوق همان محو فکرى و روحى و عقبگرد معنوى است .
و اما مجازات دوم كه به آن تهدید شدهاند این است كه : « آنها را از رحمت خود دورسازیم ، همانطور كه اصحاب سبت را دور ساختیم » ( اَوْ نَلْعَنَهُمْ كَما لَعَنّا اَصْحابَ السَّبْتِ ) .
در اینجا سؤالى پیش مىآید كه این دو تهدید چه تفاوتى با هم دارد كه با لفظ « او » به معنى « يا » عطف به يکدیگر شدهاند ؟
بعضى از مفسّران معتقدند كه تهدید نخست ، جنبه معنوى دارد و تهدید دوم جنبه ظاهرى و مسخ جسمانى ، به قرینه اینکه خداوند در این آیه مىفرماید : « همانطور كه اصحاب سبت را از رحمت خود دور ساختیم اینها را نیز از رحمت خود دور خواهیمساخت » و مىدانیمکه اصحاب سبت ( چنان كه به خواست خدا در سوره اعراف خواهدآمد) ازنظرظاهرى مسخ شدند.
بعضى دیگر معتقدند كه این لعن و دورى از رحمت خدا نیز جنبه معنوى داشت با این تفاوت كه تهدید اول اشاره به انحراف و گمراهى و عقبگرد آنها است و تهدید دوم به معنى نابودى و هلاکت ( يکى از معانى لعن همان هلاکت است ) .
خلاصه اینکه اهل كتاب با اصرار و پافشارى در مخالفت با حقّ عقبگرد و سقوط مىکنند و يا نابود مىشوند .
48 اِنَّ اللّهَ لا يَغْفِرُ اَنْ يُشْرَكَ بِهِ وَ يَغْفِرُ مادُونَ ذلِكَ لِمَنْيَشاآءُ وَ مَنْ يُشْرِكْ بِاللّهِ فَقَدِ افْتَرى اِثْما عَظیما
خداوند ( هرگز ) شرك را نمىبخشد و پایینتر از آن را براى هر كس بخواهد ( و شایسته بداند )مىبخشد و آن كسکه براى خدا،شریکىقراردهد، گناه بزرگى مرتکب شده است.
« اِفْتَرى » از ماده « فَرْى » در اصل به معنى قطع كردن است و ازآنجاکه اگر بخشىاز چیز سالمى را قطع كنند ، فاسد و خراب مىشود ، به معنى هرکار خلاف و از جمله شرك و
دروغ و تهمت مىباشد .
آیه فوق صریحا اعلام مىکند كه همه گناهان ممکن است مورد عفو و بخشش واقع شوند، ولى « شرك » بههیچوجه بخشوده نمىشود، مگر اینکه از آن دست بردارند و توبه كنند و مُوَحّد شوند و به عبارت دیگر هیچ گناهى به تنهایى ایمان را از بین نمىبرد ، همانطور كه هیچ عمل صالحى با شرك ، انسان را نجات نمىبخشد .
این آیه از آیاتى است كه افراد موحّد را به لطف و رحمت پروردگار دلگرم مىسازد ، زیرا در این آیه خداوند امکان بخشش همه گناهان را غیر از شرك بیان كرده است و طبق روایتى كه مرحوم طبرسى در « مجمع البیان » از امیرمؤمنان على نقل كرده ، این آیه امید بخشترین آیات قرآن است : « وَ ما فِى الْقُرآنِ ايَةُ اَرْجى عِنْدى مِنْ هذِهِ الاْيَةِ » .
و به گفته ابن عباس « این آیه از جمله آیاتى است كه خداوند در سوره نساء بیان كرده و براى افراد با ایمان بهتر است از آنچه خورشید بر آن مىتابد » .
زیرا افراد بسیارى هستند كه مرتکب گناهان عظیمى مىشوند و براى همیشه از رحمت
و آمرزش الهى مأیوس مىگردند و همان سبب مىشود كه باقیمانده عمر ، راه گناه و خطا را با همان شدّت بپیمایند ، ولى امید به آمرزش و عفو خداوند وسیله مؤثر بازدارندهاى نسبت به آنان در برابر گناه و طغیان مىگردد، بنابراین آیه در واقع يك مسأله تربیتى را تعقیب مىکند .
ممکن است گفته شود كه این آیه در عین حال مردم را به گناه تشویق مىکند ، زیرا وعده آمرزش « همه گناهان غیر از شرك » در آن داده شده است .
ولى شكّ نیست كه منظور از این وعده آمرزش ، وعده بدون قید و شرط نیست بلکه افرادى را شامل مىشود كه يك نوع شایستگى از خود نشان بدهند و همانطور كه سابقا هم اشاره كردهایم ، « مشيّت » و خواست خداوند كه در این آیه و آیات مشابه آن ، ذکر شده به معنى « حکمت » الهى است ، زیرا هرگز خواست خدا از حکمت او جدا نیست و مسلما حکمت او اقتضاءنمىکند كه بدون شایستگى ، كسى را مورد عفو قراردهد ، بنابراین جنبه تربیتى و سازندگى آیه به مراتب بیش از سوءاستفادههایى است كه ممکن است از آن بشود .
49 اَلَمْ تَرَ اِلَى الَّذینَ يُزَكُّونَ اَنْفُسَهُمْ بَلِ اللّهُ يُزَكّى مَنْيَشاآءُ وَ لا يُظْلَمُونَ فَتیلاً
آیا ندیدى كسانىرا كه خودستایى مىکنند ؟ ( این خودستایىها ، بىارزش است ) بلکه خدا هرکس را بخواهد ، ستایش مىکند و كمترین ستمى به آنها نخواهد شد .
« يُزَكُّونَ » از ماده « تَزْكِيَه » به معنى پاك شمردن و پاك معرفى كردن است ، گاهى نیز به معنى پاك نمودن و تربیت كردن و رشد دادن نیز آمده است و در حقیقت به معنى پاك نمودن استکه اگرجنبه عملى داشته باشد پسندیده و اگر تنها با سخن و ادعا باشدنکوهیده است.
« فَتیلْ » در لغت به معنى رشته بسیار باریکى است كه در شکاف هسته خرما به چشم مىخورد و كنایهازچیزهاىبسیارکوچکاست و اصل آنازماده«فَتْل» بهمعنىتابیدن مىباشد.
در این آیه اشاره به يکى از صفات نکوهیده شده كه گریبانگیر بسیارى از افراد و ملّتها مىشود و آن خودستایى و خویشتن را پاك نشان دادن و فضیلت براى خود ساختن است .
در حقیقت فضیلت چیزى است كه خداوند آن را فضیلت بداند نه آنچه خودستایان براى خود از روى خودخواهى قایل مىشوند و به خویشتن و دیگران ستم مىکنند .
گرچه روى سخن به قوم يهود و نصارى است كه براى خود امتیازات بىدلیل و نادرستى قایل بودند و خود را برگزیده ملّتها معرّفى مىکردند ، گاهى مىگفتند : « لَنْ تَمَسَّنَا النّارُ اِلاّ اَيّاما مَعْدُودَةً : آتش دوزخ جز چند روزى ما را فرانخواهد گرفت »(1)و گاهىمىگفتند:
« نَحْنُ اَبْناءُ اللّهِ وَ اَحِبّائُهُ : ما فرزندان و دوستان خداییم » (2)ولى مفهوم آن اختصاص به قوم و جمعيّتى ندارد بلکه تمام افراد و ملتهایى را كه به این صفت نکوهیده گرفتارند شامل مىشود.
قرآن در سوره نجم آیه 32 خطاب به همه مسلمانان كرده ، مىگوید : « فَلا تُزَكُّوا اَنْفُسَكُمْ هُوَ اَعْلَمُ بِمَنِ اتَّقى : خودستایى مکنید ، خداوند پرهیزکاران را بهتر مىشناسد » .
سرچشمه این كار همان عجب و غرور و خودبینى است كه تدریجا به صورت خودستایى جلوه كرده و در مرحله نهایى از سر تکبّر و برترىجویى درمىآورد . این عادت .
غلط كه با نهایت تأسّف درمیان بسیارى از ملل و طبقات و افراد وجود دارد سرچشمه قسمت مهمّى از نابسامانىهاى اجتماعى ، جنگها و استعمارها و تفوّق طلبىها است ، تاریخ گذشته نشان مىدهد كه بعضى از ملل دنیا بر اثر همین احساس كاذب خود را برتر از ملل دیگرمىدانستند و بههمینجهت بهخودحقّ مىدادند كه آنها را بندهو بردهخویش سازند. عربهاى جاهلى باتمام عقبافتادگى و فقر همه جانبهاى كه داشتند خود را نژاد برتر مىشمردند و در میان قبایل آنها ، هریك خود را « قبیله برتر » مىدانست .
در عصر اخیر مسأله تفوّق طلبى نژاد آلمان و نژاد اسرائیل سرچشمه جنگهاى جهانى و جنگهاى منطقهاى شد .
در صدر اسلام نیز قوم يهود و نصارى نسبت به دیگران گرفتار چنین توهّمى بودند و لذا به زحمت حاضر مىشدند كه در برابر حقایق اسلام تسلیم گردند .
50 اُنْظُرْ كَيْفَ يَفْتَرُونَ عَلَى اللّهِ الْكَذِبَ وَ كَفى بِهِ اِثْما مُبینا
ببینچگونه برخدا دروغ مىبندند و همین گناه آشکار،(براى مجازات آنان) كافى است.
در آیه بالا ، قرآن به شدّت توهّمات و برترىطلبىها را مىکوبد و آن را يك نوع افتراء و دروغ به خدا بستن و گناه بزرگ و آشکار معرّفى مىکند .
على در خطبه معروف « هَمّام » درباره صفات ممتاز پرهیزکاران چنین مىفرماید :
« لا يَرْضَوْنَ مِنْ اَعْمالِهِمُ الْقَلیلَ وَ لا يَسْتَكْثِرُونَ الْكَثیرَ فَهُمْ لاَِنْفُسِهِمْ مُتَّهِمُونَ وَ مِنْ اَعْمالِهِمْ مُشْفِقُونَ اِذا زُكِّىَ اَحَدٌ مِنْهُمْ خافَ مِمّا يُقالُ لَهُ فَيَقُولُ اَنَا اَعْلَمُ بِنَفْسى مِنْ غَيْرى وَ رَبّى اَعْلَمُ مِنْ نَفْسى اَللّهُمَّ لا تُؤاخِذْنى بِما يَقُولُونَ وَاجْعَلْنى اَفْضَلَ مِمّا يَظُنُّونَ وَاغْفِرْلى ما لا يَعْلَمُونَ : آنها هرگز از اعمال كم خود راضى نیستند و هیچگاه اعمال زیاد خود را بزرگ نمىشمرند ، آنها در همه حال خود را در برابر انجام وظایف متّهم مىشمرند و از اعمال خویش بیمناکند ، هنگامى كه كسى يکى از آنان را بستاید از آنچه در حقّ آنها مىگوید ، وحشت مىکند و چنین مىگوید : من به حال خود از دیگران آگاهترم و خدا نسبت به من از من آگاهتر است ، پروردگارا ! به این ستایشى كه ستایشگران در حقّ من مىکنند مرا مؤاخذه مکن و مرا از آنچه گمان مىبرند ، نیز برتر قرار ده و آنچه را كه آنها از خطاهاى من نمىدانند بر من ببخش » .
51 اَلَمْ تَرَ اِلَى الَّذینَ اُوتُوا نَصیبا مِنَ الْكِتابِ يُؤْمِنُونَبِالْجِبْتِ وَ الطّاغُوتِ وَ
يَقُولُونَ لِلَّذینَ كَفَرُوا هؤُلاآءِاَهْدى مِنَ الَّذینَ اآمَنُوا سَبیلاً
آیا ندیدى كسانى را كه بهرهاى از كتاب ( خدا ) به آنان دادهشده ، ( با این حال ، ) به « جبت » و « طاغوت » ( بت وبتپرستان ) ایمان مىآورند و درباره كافران مىگویند : « آنها، از كسانى كه ایمان آوردهاند ، هدایت يافتهترند » ؟
واژه « جِبْت » تنها در همین آیه از قرآن مجید به كار رفته و اسم جامد است و هیچگونه مشتقاتى ندارد و مىگویند در اصل يك لغت حبشى بوده كه به معنى « سحر » يا « ساحر » و يا « شیطان » به كار مىرفته ، سپس در لغت عرب وارد شده و به همین معنى يا به معنى بت و هرمعبودى غیراز خدا استعمال مىشود و گفته مىشود كه در اصل « جِبْس » بوده و سپس« س » آن تبدیل به « ت » شده است .
واژه « طاغُوت » در هشت مورد از قرآن مجید به كار رفته و همانطور كه در جلد اول
تفسیرنمونه ذیل آیه 256 سوره بقره گفتیم ، صیغه مبالغه (1)از ماده « طُغْيان » به معنى تعدّى و تجاوز از حدّ و مرز است و به هر چیزى كه موجب تجاوز از حدّ شود ( از جمله بتها ) گفته مىشود ، به همین جهت شیطان ، بت ، حاکم جبّار و متکبّر و هر معبودى غیر از خدا و هر مسیرى كه به غیرحقّ منتهى شود ، طاغوت نامیده مىشود ، این بود معنى دو واژه فوق بهطور كلّى .
اما دراینکه منظوراز این دو كلمه در آیه مورد بحث چیست ؟ مفسّران تفسیرهاى مختلفى دارند ، بعضى گفتهاند اینها نام دو بت بودهاند كه جمعيّت يهود در داستان فوق در برابر آن سجده كردند و بعضى گفتهاند : « جبت » در اینجا به معنى بت و طاغوت به معنى بتپرستان و يا حامیان بت است كه به عنوان سخنگوى بتها و مطالبى را از قول بتها نقل .
1) « تفسیر المَنار » ، جلد 3 ، صفحه 35 و به عقیده بعضى مصدر است كه به معنى وصفى و صیغه مبالغه به كار رفته است .
کرده و به دروغ به آنها مىبستند تا مردم را فریب دهند (1)و این معنى با آنچه در شأن نزول و تفسیر آیه گفته شد سازگارتر است زیرا يهود هم دربرابر بتهاسجدهکردند و هم دربرابر بتپرستانتسلیم شدند . يکى دیگر از صفات ناپسند يهود را منعکس مىکند كه آنها براى پیشبرد اهدافشان آنچنان سازشکارى باهر جمعيّتى نشان مىدادند كه حتّى براى جلب نظر بتپرستان در برابر بتهاى آنها سجده مىکردند و آنچه را كه درباره عظمت اسلام و صفات پیامبر صلىاللهعلیهوآله دیده يا خوانده بودند زیرپا مىگذاشتند و حتى براى خوشآیند بتپرستان آیین خرافى و مملو از ننگ آنها را بر اسلام ترجیح مىدادند ، با اینکه اهل كتاب بودند و قدر مشترکشان با اسلام به مراتب بیش از بتپرستان بود .
52 اُولآئِكَ الَّذینَ لَعَنَهُمُ اللّهُ وَ مَنْ يَلْعَنِ اللّهُ فَلَنْ تَجِدَ لَهُ نَصیرا
آنها كسانى هستند كه خداوند ، ایشان را از رحمت خود ،دور ساخته است و هرکس .
1) « تفسیر تبیان » و « روح المعانى » .
را خدا از رحمتش دور سازد ، ياورى براى او نخواهى يافت .
یهود از سازشکارىهاى ننگین نتیجهاى نبردند و سرانجام با ناکامى گرفتار شکست شدند و پیشبینى قرآن درباره آنها به حقیقت پیوست. آیات فوق گرچه درباره جمعيّت خاصّى نازلشده ولى مسلما اختصاصىبهآنهاندارد و تمام افراد سازشکار را كه براى نیل به مقاصدپست،شخصيّت و حیثیتخود و حتّىایمان و اعتقاد خویشرا قربانى مىکنند، شامل مىشود،اینگونهسازشکاران دردنیا و آخرتازرحمتخداونددورند و غالباباشکست مواجه مىشوند . جالبتوجه اینکه روحیه ناپسند فوق در این قوم هنوز هم به شدّت باقى است و مىبینیم براى رسیدن به اهداف خود ، از هیچگونه سازشکارى در تحت هر شرایطى روى گردان نیستند و به همین دلیل گرفتار شکستها در طول تاریخ گذشته و امروز خود شدهاند .
53 اَمْ لَهُمْ نَصیبٌ مِنَ الْمُلْكِ فَاِذا لا يُؤْتُونَ النّاسَ نَقیرا
آیا آنها ( يهود ) سهمى در حکومت دارند ( كه بخواهندچنین داورى كنند ) ؟ در حالى كه
اگر چنین بود ، ( همهچیز را در انحصار خودمىگرفتند ) و كمترین حقّ را به مردم نمىدادند .
« نَقیر » از ماده « نَقْر » به معنى كوبیدن چیزى است كه منتهى به ایجاد حفره و سوراخ شود مِنْقار را نیز به همین دلیل منقار گفتهاند و بعضى مىگویند : نقیر همان گودى بسیار كوچکى است كه در پشت هسته خرما به چشم مىخورد و معمولاً كنایه از امور بسیار كوچك مىباشد .
در تفسیر دو آیه گذشته گفته شد كه يهود به خاطر جلب توجّه بتپرستان مکه گواهى دادند كه بتپرستى قریش از خداپرستى مسلمانان بهتر است و حتّى خود آنان در مقابل بتها سجده كردند . در آیات مورد بحث این نکته يادآورى شده كه قضاوت آنان به دو دلیل فاقد ارزش و اعتبار است .
✓ 1 - آنها ( يهود ) از نظر موقعيّت اجتماعى ، آن ارزش را ندارند كهبتوانند بینافراد قضاوت و حکومت كنند و هرگز مردم ، حقّ حکومت و قضاوت در میان خود را به آنها واگذار نکردهاند ، تا آنها بتوانند دست به چنین كارى بزنند: ( اَمْ لَهُمْ نَصیبٌ مِنَ الْمُلْكِ ).
به علاوه آنها هیچگاه شایستگى حکومت مادّى و معنوى بر مردم را ندارند ، زیرا آنچنان روح انحصار طلبى بر آنان چیره شده كه : « اگرچنان موقعيّتى را پیداکنند به هیچکس، هیچ حقّى ، نخواهند داد » و همه امتیازات را دربست به خودشان تخصیص مىدهند ( فَاِذا لا يُؤْتُونَ النّاسَ نَقیرا ) .
بنابراین با توجه به این كه قضاوت يهود از چنین روحیهاى سرچشمه گرفته همواره حقّ را به خود يا به كسانى مىدهند كه درمسیر منافع آنها باشند مسلمانان هرگز نباید از اینگونه سخنان ، نگرانى به خود راهدهند .
54 اَمْ يَحْسُدُونَ النّاسَ عَلى ما اتیهُمُ اللّهُ مِنْ فَضْلِهِ فَقَدْ اتَيْنا آلَ اِبْراهیمَ الْكِتابَ وَ الْحِكْمَةَ وَ اتَيْناهُمْ مُلْكا عَظیما
یا اینکه به مردم ( پیامبر و خاندانش ) ، بر آنچه خدا ازفضلش بهآنان بخشیده ، حسد مىورزند؟ ما به آلابراهیم ، ( كه يهود از خاندان او هستند نیز ، ) كتاب و حکمت دادیم و حکومت عظیمى دراختیارآنها (پیامبرانبنىاسرائیل) قراردادیم.
✓ 2 - اینگونه قضاوتهاى نادرست از حسادت آنها نسبت به پیامبر صلىاللهعلیهوآله و خاندانش سرچشمه مىگیرد و به همین دلیل بىارزش است ، آنها بر اثر ظلم و ستم و كفران نعمت ، مقام نبوّت و حکومت را از دست دادند و به همین جهت مایل نیستند ، این موقعيّت الهى به دست هیچ كس سپرده شود و لذا نسبت به پیامبر اسلام صلىاللهعلیهوآله و خاندانش كه مشمول این موهبت الهى شدهاند حسد مىورزند و با آنگونه قضاوتهاى بىاساس مىخواهند آبى بر شعلههاى آتش حسد خویش بپاشند ( اَمْ يَحْسُدُونَ النّاسَ عَلى ما اتیهُمُ اللّهُ مِنْ فَضْلِهِ ) .
سپس مىفرماید : چرا از اعطاى چنین منصبى به پیامبر اسلام صلىاللهعلیهوآله و خاندان بنىهاشم تعجّب و وحشت مىکنید و حسد مىورزید . « درحالى كه خداوند به شما و دودمان آل ابراهیم ، كتاب آسمانى و حکمت و دانش و حکومت پهناورى ( همچون حکومت موسى و سلیمان و داود ) داد » ( فَقَدْ اتَيْنا آلَ اِبْراهیمَ الْكِتابَ وَ الْحِكْمَةَ وَ اتَيْناهُمْ مُلْكا عَظیما ) .
اما متأسفانه شما مردم ناخلف ، آن سرمایههاى معنوى و مادّى پرارزش را بر اثر شرارت و قساوت از دست دادید .
ازآنچه گفتیم روشن شد كه منظور از «ناس» در « اَمْ يَحْسُدُونَ النّاسَ » پیامبر اسلام صلىاللهعلیهوآله و خاندان او است ، زیرا ناس به معنى جمعى از مردم است و اطلاق آن بر يك نفر ( تنها شخص پیامبر ) مادامى كه قرینهاى در كار نباشد جایز نیست . به علاوه كلمه « آلَ اِبْراهیمَ » ( خاندان ابراهیم ) قرینه دیگرى است كه منظور از ناس ، پیامبر اسلام و خاندان او است ، زیرا از قرینه مقابله ، چنین استفاده مىشود ، كه ما اگر به خاندان بنىهاشم چنین موقعيّتى را دادیم تعجّب ندارد ، زیرا به خاندان ابراهیم نیز بر اثر شایستگى ، آن همه موقعيّت معنوى و مادّى بخشیدیم .
در روایات متعددى كه در منابع اهل تسنّن و شیعه آمده است تصریح شده كه منظور از « ناس » خاندان پیامبر صلىاللهعلیهوآله مىباشد .
از امامباقر (علیه السلام)در ذیل این آیه چنین نقل شده است كه فرمود : خداوند در خاندان ابراهیم پیامبران و انبیاء و پیشوایان قرار داد ( سپس به يهود خطاب مىکند ) چگونه
حاضرید در برابر آن اعتراف كنید ، اما درباره آل محمد صلىاللهعلیهوآله انکار مىنمایید . (1)
و در روایت دیگرى از امام صادق(علیه السلام) مىخوانیم كه درباره این آیه سؤال كردند فرمود : « نَحْنُ الْمَحْسُودُونَ : ماییم كه مورد حسد دشمنان قرارگرفتهایم » .(2)
و در تفسیر « دُرُّالْمَنْثُور » از ابن مُنْذِر و طَبَرانِىّ ، از ابن عباس نقل شده است كه درباره این آیه مىگفت : منظور از « ناس » در این آیه ماییم نه دیگران .
55 فَمِنْهُمْ مَنْ امَنَ بِهِ وَ مِنْهُمْ مَنْ صَدَّعَنْهُ وَ كَفى بِجَهَنَّمَ سَعیرا
ولى جمعى از آنها به آن ایمان آوردند و جمعى راه ( مردمرا ) بر آن بستند و شعله فروزان آتش دوزخ ، براى آنها كافى است .
در آیه بالا مىگوید : « جمعى از مردم آن زمان به كتاب آسمانى كه بر آل ابراهیم نازل شده بود ایمان آوردند و بعضى دیگر ( نه تنها ایمان نیاوردند بلکه ) در راه پیشرفت آن ایجاد2.
مانع كردند و شعله فروزان آتش دوزخ براى آنها كافى است » .
همچنین كسانىکه به این كتاب آسمانى كه بر پیامبر اسلام صلىاللهعلیهوآله نازل گردیده كفر مىورزند نیز به همان سرنوشت گرفتار خواهند شد.
56 اِنَّ الَّذینَ كَفَرُوا بِایاتِنا سَوْفَ نُصْلیهِمْ نارا كُلَّمانَضِجَتْ جُلُودُهُمْ بَدَّلْناهُمْ جُلُودا غَيْرَها لِيَذُوقُواالْعَذابَ اِنَّ اللّهَ كانَ عَزیزا حَكیما
کسانى كه به آیات ما كافر شدند به زودى آنها را در آتشىوارد مىکنیم كه هرگاه پوستهاىتنشان (در آن) بریانگردد و ( بسوزد ) ، پوستهاى دیگرى به جاى آن قرار مىدهیم، تاکیفر(الهى)را بچشند. خداوند، تواناوحکیماست (و روىحساب،کیفرمىدهد).
« نُصْلیهِمْ » از ماده « صَلْى » به معنى در آتش افکندن و به آتش سوختن و يا گرم شدن با آتش است و « نَضِجَتْ » از ماده « نَضْج » به معنى بریان شدن است .
علّتاین تبدیلپوستها ظاهرا این است كه به هنگام سوخته شدن پوست ممکن است
درد كمتر احساس شود اما براى اینکه مجازات آنها تخفیف نیابد و درد و الم را كاملاً احساس كنند پوستهاى تازهاى بر بدن آنها مىروید و این نتیجه اصرار در زیرپا گذاشتن حقّ و عدالت و انحراف از فرمان خدا است .
ممکن است بعضى ایراد كنند كه آیات فوق مىگوید هنگامى كه پوست تن بدکاران مىسوزد ما پوستهاى تازهاى به جاى آن قرار مىدهیم تا كیفر الهى را بچشند در حالى كه پوستهاى اصلى گناهکارند و مجازات پوستهاى تازه با اصل عدالت سازگار نیست ؟
عین همین پرسش را « ابن اَبِى العَوْجاء » مرد مادّى معروف معاصر امام صادق(علیه السلام) از آن حضرت پرسید و پس از تلاوت آیه فوق گفت : « ما ذَنْبُ الْغَيْرِ : يعنى ، گناه آن پوستهاى دیگر چیست » ؟
امام پاسخى كوتاه و پرمعنى به او داد و فرمود : « هِىَ هِىَ وَ هِىَ غَيْرُها : يعنى پوستهاى نو همان پوستهاى سابق و درعین حال غیر آن است » .
ابن ابى العوجاء كه مىدانست در این عبارت كوتاه سرّى نهفته شده است ، گفت : « مَثِّلْ
لى فِى ذلِكَ شَيْئا مِنْ اَمْرِ الدُّنْيا : در این زمینه مثالى براى من از امور دنیا بزن » .
امام فرمود : « أَرَاَيْتَ لَوْ اَنَّ رَجُلاً اَخَذَ لِبْنَةً فَكَسَرَها ، ثُمَّ رَدَّها فى مِلْبَنِها ، فَهِىَ هِىَ ، وَ هِىَ غَيْرُها : این همانند آن است كه كسى خشتى را بشکند و خرد كند ، دومرتبه آن را در قالب بریزد و به صورت خشت تازهاى درآورد ، این خشت دوم همان خشت اول است و درعین حال خشت نوى مىباشد » ( ماده اصلى محفوظ است و تنها صورت آن تغییر كرده است ) .
از این روایت استفاده مىشود كه پوستهاى جدید از همان مواد پوستهاى پیشین تشکیل مىگردد .
ضمنا باید توجه داشت كه پاداش و كیفر در حقیقت ارتباط با روح و قوه درك انسان دارد و جسم همواره وسیلهاى است براى انتقال پاداش و كیفر به روح انسان.
57 وَ الَّذینَ اآمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ سَنُدْخِلُهُمْ جَنّاتٍتَجْرى مِنْ تَحْتِهَا الاَنْهارُ خالِدینَ فیها اَبَدا لَهُمْ فیها اَزْواجٌ مُطَهَّرَةٌ وَ نُدْخِلُهُمْ ظِلاًّ ظَلیلاً
و كسانى كه ایمان آوردند و كارهاى شایسته انجام دادند ،بهزودى آنها را در باغهایى
ازبهشت واردمىکنیم كهنهرها از زیردرختانش جارى است، همیشه در آن خواهند ماند و همسرانى پاکیزه براى آنها خواهد بود و آنان را درسایههاى گسترده ( و فرحبخش ) جاى مىدهیم .
« ظَلیل » از ماده ظِلّ به معنى سایه است و در اینجا براى تأکید به كار رفته است ، زیرا ظِلّ ظَلیل مجموعا معنى « سایه سایهدار » مىدهد و آن كنایه از يك سایه كامل و همیشگى و مرفّه است .
در آیه فوق « به افرادى كه ایمان و عمل صالح دارند وعده مىدهد كه به زودى در باغهاى بهشت كه نهرها از پاى درختانش جریان دارد زندگى خواهند داشت ، يك زندگى جاودان و ابدى علاوه بر این ، همسران پاکیزهاى به آنها مىدهد كه مایه آرامش روح و جسم آنها است و در زیر سایه درختانى زندگى خواهند كرد كه برخلاف سایههاى ناپایدار این جهان همیشگى است و هیچگاه بادهاى داغ و سوز و سرما ، به آن راه ندارد ».
از مطالب قابل توجهى كه از مقایسه این دو آیه باهم استفاده مىشود ، گسترش رحمت الهى و پیشىگرفتن او برغضب او است ، زیرا در آیه نخست وعده مجازات كافران را با كلمه « سَوْفَ » ذکر كرده در حالى كه وعده پاداش افراد با ایمان را در آیه دوم با كلمه « س » ( سَنُدْخِلُهُمْ ) بیان نموده است و همانطور كه در ادبیات عرب گفته شده است « سَوْفَ » معمولاً براى آینده دور و « س » براى آینده نزدیك به كارمىرود با اینکه مىدانیم هر دو آیه مربوط به عالم رستاخیز است و مجازات بدکاران و پاداش نیکوکاران در آن جهان از نظر فاصله زمانى نسبت به ما يکساناست.
این تفاوت تعبیر براى این است كه اشارهاى به سرعت و وسعت رحمت خدا و دورى و محدوديّت خشم پروردگار بوده باشد و این مانند همان تعبیرى است كه در دعاها مىخوانیم: « يا مَنْ سَبَقَتْ رَحْمَتُهُ غَضَبَهُ : اى كسى كه رحمت تو برغضبت پیشىگرفته است » .
58 اِنَاللّهَ يَأْمُرُكُمْ اَنْتُؤَدُّواالاَماناتِ اِلىاَهْلِها وَ اِذاحَكَمْتُمْبَيْنَ النّاسِ اَنْ تَحْكُمُوا
بِالْعَدْلِ اِنَّ اللّهَ نِعِمّايَعِظُكُمْ بِهِ اِنَّ اللّهَ كانَ سَمیعا بَصیرا
خداوند بهشما فرمانمىدهدکه امانتها را به صاحبانشبدهید و هنگامى كه میان مردم داورى مىکنید ، به عدالتداورى كنید خداوند ، اندرزهاى خوبى به شما مىدهد ، خداوند شنوا و بیناست .
آیه فوق گرچه همانند بسیارى از آیات در مورد خاصّى نازل شده ولى بدیهى است يك حکم عمومى و همگانى از آن استفاده مىشود و صریحا مىگوید « خداوند به شما فرمان مىدهد كه امانتها را به صاحبان آنها بدهید : اِنَّ اللّهَ يَأْمُرُكُمْ اَنْ تُؤَدُّوا الاَماناتِ اِلى اَهْلِها » .
روشن است امانت معنى وسیعى دارد و هرگونه سرمایه مادّى و معنوى را شامل مىشود و هر مسلمانى طبق صریح این آیه ، وظیفه دارد كه در هیچ امانتى نسبت به هیچکس ( بدون استثناء ) خیانت نکند ، خواه صاحب امانت ، مسلمان باشد ، يا غیر مسلمان و این در واقع يکى از مواد « اعلامیه حقوق بشر در اسلام » است كه تمام انسانها در برابر آن
یکسانند ، قابل توجّه اینکه در شأن نزول آیه فوق ، امانت تنها يك امانت مادّى نبود و طرف آن هم يك نفر مشرك بود .
درقسمت دوّم آیه، اشارهبهدستورمهمدیگرىشده و آنمسأله «عدالتدرحکومت» است.
آیه مىگوید : « خداوند نیز به شما فرمان داده كه به هنگامى كه میان مردم قضاوت و حکومت مىکنید ، از روى عدالت حکم كنید : وَ اِذا حَكَمْتُمْ بَيْنَ النّاسِ اَنْ تَحْكُمُوا بِالْعَدْلِ » .
سپس براى تأکید این دو فرمان مهم مىگوید : « خداوند پند و اندرزهاى خوبى به شما مىدهد : اِنَّ اللّهَ نِعِمّا يَعِظُكُمْ بِهِ » .
باز تأکید مىکند و مىگوید : « در هر حال خدا مراقب اعمال شما است ، هم سخنانشما رامىشنود و هم كارهاى شما را مىبیند : اِنَّ اللّهَ كانَ سَمیعا بَصیرا » .
این قانون نیز ، يك قانون كلّى و عمومى است و هر نوع داورى و حکومت را چه در امور بزرگ و چه در امور كوچك بوده باشد شاملمىشود، تا آنجا كه در احادیث اسلامى
مىخوانیم : روزى دو كودك خردسال، هرکدام خطى نوشته بود و براى داورى درمیان آنهاو انتخاب بهترین خط بهحضور امام حسن(علیه السلام) رسیدند، على (علیه السلام)که ناظر این صحنه بود فورا به فرزندش گفت : « يا بُنَىَّ انْظُرْ كَيْفَ تَحْكُمُ فَاِنَّ هذا حُكْمٌ وَ اللّهُ سائِلُكَ عَنْهُ يَوْمَ الْقِيامَةِ : فرزندم ! درست دقّت كن ، چگونه داورى مىکنى ، زیرا این خود يك نوع قضاوت است و خداوند در روز قیامت درباره آن از تو سؤال مىکند » .(1)
این دو قانون مهم اسلامى ( حفظ امانت و عدالت در حکومت )زیربناى يکجامعه سالمانسانى است و هیچ جامعهاى خواه مادّى يا الهى بدون اجراى این دو اصل ، سامان نمىیابد .
59 ياآ اَيُّهَا الَّذینَ اآمَنُواآ اَطیعُوا اللّهَ وَ اَطیعُوا الرَّسُولَ وَاُولِى الاَمْرِ مِنْكُمْ فَاِنْ تَنازَعْتُمْ فى شَىْءٍ فَرُدُّوهُ اِلَىاللّهِ وَالرَّسُولِ اِنْكُنْتُمْتُؤْمِنُونَ بِاللّهِ وَ الْيَوْمِ .
1) « مجمع البیان » ، جلد 3 ، صفحه 64 .
الاْخِرِ ذلِكَ خَيْرٌ وَ اَحْسَنُ تَأْویلاً
اىکسانىکه ایمان آوردهاید! اطاعت كنید خدا را واطاعت كنید پیامبر خدا و اولوالامر (اوصیاى پیامبر) را وهرگاه در چیزى نزاعداشتید، آنرا بهخدا و پیامبر بازگردانید و ( و از آنها داورى بطلبید ) اگر به خدا و روز رستاخیز ایماندارید این ( كار ) براى شما بهتر و عاقبت و پایانش نیکوتر است .
اینآیه و چندآیه بعددرباره يکى از مهمترین مسایل اسلامى ، يعنى مسأله رهبرى بحث مىکند و مراجع واقعى مسلمین را در مسایل مختلف دینى و اجتماعى مشخّص مىسازد .
نخست به مردم با ایمان دستور مىدهد كه از خداوند اطاعت كنند بدیهى است براى يك فرد با ایمان همه اطاعتها باید به اطاعت پروردگار منتهى شود و هرگونه رهبرى باید از ذات او سرچشمه گیرد و طبق فرمان او باشد ، زیرا حاکم و مالك تکوینى جهان هستى او است و هرگونه حاکميّت و مالکيّت باید به فرمان او باشد ( ياآ اَيُّهَا الَّذینَ آمَنُواآ اَطیعُوا اللّهَ ) .
در مرحله بعد ، فرمان به پیروى از پیامبر صلىاللهعلیهوآله مىدهد ، پیامبرى كه معصوم است و
هرگز از روى هوى و هوس ، سخن نمىگوید ، پیامبرى كه نماینده خدا در میان مردم است و سخن او سخن خدا است و این منصب و موقعيّت را خداوند به او داده است ، بنابراین اطاعت از خداوند ، مقتضاى خالقيّت و حاکميّت ذات او است ، ولى اطاعت از پیامبر صلىاللهعلیهوآله مولود فرمان پروردگاراست و به تعبیر دیگر خداوند واجب الاطاعة بالذّات است و پیامبر واجب الاطاعة بالغیر و شاید تکرار « اَطیعُوا » در آیه اشاره به همین موضوع يعنى تفاوت دو اطاعت داد ( اَطیعُوا الرَّسُولَ ) .
و در مرحله سوم فرمان به اطاعت از « اُولِى الاَمْرِ » مىدهد كه از متن جامعه اسلامى برخاسته و حافظ دین و دنیاى مردمند .
درباره اینکه منظور از اُوْلُواالاَمْر چیست در میان مفسّران اسلام سخن بسیار است كه مىتوان آن را در چند جمله خلاصه كرد :
✓ 1 - جمعى از مفسّران اهل تسنّن معتقدند كه منظور از « اُوْلُواالاَمْر » زمامداران و
حکام و مصادر امورند ، در هر زمان و در هر محیط و هیچگونه استثنایى براى آن قایل نشدهاند و نتیجه آن این است كه مسلمانان موظّف باشند از هر حکومتى به هر شکل پیروى كنند ، حتى اگر حکومت مغول باشد .
✓ 2 - بعضى دیگر از مفسّران مانند نویسنده تفسیر « المَنار » و تفسیر « فى ظِلال الْقُرْآن » و بعضى دیگر معتقدند كه منظور از اولواالامر نمایندگان عموم طبقات ، حکام و زمامداران و علماء و صاحب منصبان در تمام شئون زندگى مردم هستند ، اما نه بهطور مطلق و بدون قید و شرط بلکه اطاعت آنها مشروط به این است كه برخلاف احکام و مقرّرات اسلام نبوده باشد .
✓ 3 - به عقیده بعضى دیگر منظور از « اولواالامر » زمامداران معنوى و فکرى يعنى علماء و دانشمندانند ، دانشمندانى كه عادل باشند و به محتویات كتاب و سنّت آگاهى كامل داشته باشند .
✓ 4 - بعضى از مفسّران اهل تسنّن معتقدند كه منظور از این كلمه منحصراً خلفاى
چهارگانه نخستین هستند و غیر آنها را شامل نمىشود و بنابراین در اعصار دیگر اُوْلُىالاَمْر وجود خارجى نخواهد داشت .
✓ 5 - بعضى دیگرازمفسّران، اولواالامر را بهمعنى صحابه و يارانپیامبر صلىاللهعلیهوآله مىدانند.
✓ 6 - احتمال دیگرى كه در تفسیر اولواالامر گفته شده این است كه منظور فرماندهان لشکر اسلامند .
✓ 7 - همه مفسران شیعه در این زمینه اتفاق نظر دارند كه منظور از « اولواالامر » امامان معصوم علیهمالسلام مىباشند ، كه رهبرى مادّى و معنوى جامعه اسلامى ، در تمام شئون زندگى از طرف خداوند و پیامبر صلىاللهعلیهوآله به آنها سپرده شده است و غیر آنها را شامل نمىشود و البتّه كسانى كه از طرف آنها به مقامى منصوب شوند و پستى را در جامعه اسلامى به عهده بگیرند ، با شروط معینى اطاعت آنها لازم است نه به خاطر اینکه اولواالامرند، بلکه بهخاطر اینکه نمایندگان اولواالامر مىباشند.
اکنون به بررسى تفاسیر فوق بهطور فشرده مىپردازیم :
شك نیستکه تفسیراوّل به هیچ وجه با مفهوم آیه و روح تعلیمات اسلام سازگار نیست و ممکننیستکهپیروىازهرحکومتىبدونقید و شرطدرردیفاطاعتخداو پیامبر صلىاللهعلیهوآله باشد و به همین دلیل علاوه بر مفسّران شیعه ، مفسّران بزرگ اهل تسنّن نیز آن را نفى كردهاند .
و امّا تفسیر دوم با اطلاق آیه شریفه سازگار نیست ، زیرا آیه اطاعت اولواالامر را بدونقید و شرط لازم و واجب شمردهاست .
تفسیر سوم يعنى تفسیر اولواالامر به علماء و دانشمندان عادل و آگاه از كتاب و سنّت نیز با اطلاق آیه سازگار نیست ، زیرا پیروى از علماء و دانشمندان ، شرایطى دارد از جمله اینکه گفتار آنها برخلاف كتاب و سنّت نباشد . بنابراین اگر آنها مرتکب اشتباهى شوند ( چون معصوم نیستند و اشتباه مىکنند ) و يا به هر علّت دیگر از حقّ منحرف شوند ، اطاعت آنها لازم نیست ، در صورتى كه آیه اطاعت اولواالامر را به طور مطلق ، همانند اطاعت پیامبر صلىاللهعلیهوآله لازم شمرده است ، به علاوه اطاعت از دانشمندان در احکامى است كه از كتاب و سنّت استفاده كردهاند بنابراین چیزى جز اطاعت خدا و پیامبر صلىاللهعلیهوآله نخواهد بود
و نیازى به ذکر ندارد .
تفسیر چهارم ( منحصر ساختن به خلفاى چهارگانه نخستین ) مفهومش این است كه امروز مصداقى براى اولواالامر در میان مسلمانان وجود نداشته باشد و به علاوه هیچگونه دلیلى براى این تخصیص در دست نیست .
تفسیر پنجم و ششم يعنى اختصاص دادن به صحابه و يا فرماندهان لشکر نیز همین اشکال را دارد يعنى هیچگونه دلیلى بر این تخصیص در دست نیست .
جمعى از مفسّران اهل تسنّن مانند « مُحمّد عَبْدُه » دانشمند معروف مصرى به پیروى از بعضى كلمات مفسّر معروف « فخر رازى » خواستهاند ، احتمال دوم ( اولواالامر همه نمایندگان طبقات مختلف جامعه اسلامى اعم از علماء ، حکام و نمایندگان طبقات دیگر است ) را به چند قید و شرط بپذیرند ، از جمله اینکه مسلمان باشد ( آنچنانکه از كلمه « مِنْكُمْ » در آیه استفاده مىشود ) و حکم آنها برخلاف كتاب و سنّت نباشد و از روى اختیار حکم كنند نه اجبار و موافق با مصالح مسلمین حکم نمایند و از مسایلى سخن گویند كه حقّ
دخالت در آن داشته باشند ( نه مانند عبادات كه مقررّات ثابت و معینى در اسلامدارند )و درمسألهاى كهحکممىکنند ، نصّ خاصّى از شرع نرسیده باشد و علاوه بر همه اینها بهطور اتّفاق ، نظر بدهند .
و از آنجا كه آنها معتقدند مجموع امّت يا مجموع نمایندگان آنها گرفتار اشتباه و خطا نمىشود و به عبارت دیگر مجموع امّت معصومند ، نتیجه این شروط آن مىشود كه اطاعتاز چنینحکمى بهطور مطلق و بدون هیچگونه قید و شرط همانند اطاعت از پیامبر صلىالله علیه وآله لازم مىباشد ، ( و نتیجه این سخن حجّت بودن « اجماع » است ) ولى باید توجّه داشت كه این تفسیر نیز اشکالات متعدّدى دار ، زیرا :
اوّلاً : اتّفاقنظر در مسایل اجتماعى در موارد بسیار كمى روى مىدهد و بنابراین يك بلاتکلیفى و نابسامانى در غالب شئون مسلمین بهطور دایم وجود خواهد داشت و اگر آنها نظریه اکثريّت را بخواهند و بپذیرند ، این اشکال پیش مىآید كه اکثريّت هیچگاه معصوم نیست و بنابراین اطاعت از آن بهطور مطلق لازم نمىباشد .
ثانیا : در علم اصول ثابت شده ، كه هیچگونه دلیلى برمعصوم بودن « مجموع امّت » منهاى وجود امام معصوم ، در دست نیست .
ثالثا : يکى از شرایطى كه طرفداران این تفسیر ذکر كرده بودند این بود كه حکم آنها برخلاف كتاب و سنّت نباشد ، باید دیدتشخیص اینموضوع كه حکم ، مخالف سنّت است يا نیست با چه اشخاصى است ، حتما با مجتهدان و علماى آگاه از كتاب و سنّت است و نتیجه این سخن آن خواهد بود كه اطاعت از اولواالامر بدون اجازه مجتهدان و علماء جایز نباشد، بلکهاطاعت آنهابالاترازاطاعت اولواالامرباشد و اینباظاهر آیهشریفه سازگارنیست.
درست است كه آنها علماء و دانشمندان را نیز جزو اولواالامر گرفتهاند ، ولى در حقیقت مطابق این تفسیر علماء و مجتهدان به عنوان ناظر و مرجع عالىتر از سایر نمایندگان طبقات شناخته شدهاند نه مرجعى در ردیف آنها ، زیرا علماء و دانشمندان باید برکار دیگران از نظر موافقت با كتاب و سنّت نظارت داشته باشند به این ترتیب مرجع عالى آنها خواهند بود و این با تفسیر فوق سازگار نیست .
بنابراین تفسیر فوق از جهات متعدّدى مواجه با اشکال است :
و تنها تفسیرى كه از اشکالات گذشته سالم مىماند تفسیر هفتم يعنى تفسیر اولواالامر به رهبران و امامان معصوم است ، زیرا این تفسیر با اطلاق وجوب اطاعت كه از آیه فوق استفاده مىشود كاملاً سازگار است ، چون مقام « عصمت » امام ، او را از هرگونه خطا و اشتباه و گناه حفظ مىکند و به این ترتیب فرمان او همانند فرمان پیامبر صلىاللهعلیهوآله بدون هیچگونه قید و شرطى واجبالاطاعةاست و سزاواراستکه درردیف اطاعتاو قرارگیرد و حتى بدون تکرار« اَطیعُوا »عطف بر« رَسُولَ »شود. از مجموع بیانات فوق نتیجه مىگیریم كه آیه شریفه تنهارهبرى پیشوایانمعصومکه جمعىاز امّت را تشکیلمىدهند اثبات مىکند ( دقّت كنید ) .
60 اَلَمْ تَرَاِلَىالَّذینَ يَزْعُمُونَاَنَّهُمْ اآمَنُوا بِماآ اُنْزِلَ اِلَيْكَ وَماآ اُنْزِلَ مِنْ قَبْلِكَ يُریدُونَ اَنْ يَتَحاكَمُوآا اِلَى الطّاغُوتِوَقَدْ اُمِرُوآا اَنْ يَكْفُرُوا بِهِ وَ يُریدُالشَّيْطانُ اَنْ يُضِلَّهُمْ ضَلالاً بَعیدا
آیاندیدى كسانىراکه گمانمىکنند بهآنچه ( از كتابهاىآسمانى كه ) بر تو و بر پیشینیان
نازل شده ، ایمان آوردهاند ، ولى مىخواهند براى داورى نزد طاغوت و حكّام باطل بروند؟ بااینکه بهآنها دستورداده شده كه به طاغوتکافر شوند . اما شیطان مىخواهد آنان را گمراه كند و به بیراهههاى دوردستى بیفکند .
آیه فوق در واقع مکمّل آیه گذشته است ، زیرا آیه پیش ، مؤمنان را به اطاعت فرمان خدا و پیامبر و اولواالامر و به داورى طلبیدن كتاب و سنّت دعوت نمود و این آیه از اطاعت و پیروى و داورى طاغوت ، نهى مىنماید .
آیه فوق مسلمانانى را كه براى داورى به نزد حکام جور مىرفتند ملامت مىکند و مىگوید : « اى پیامبر ! آیا نمىبینى كسانى را كه خود را مسلمان مىپندارند و مىگویند به تمام كتب آسمانى كه بر تو و انبیاى پیشین نازل شده است ایمان آوردیم ، در عین حال داورىهاى خود را بهنزد طاغوت مىبرند ، درحالى كه به آنها دستور داده شده كه هرگز فرمان طاغوت را نبرند : اَلَمْ تَرَ اِلَى الَّذینَ يَزْعُمُونَ اَنَّهُمْ آمَنُوا بِماآ اُنْزِلَ اِلَيْكَ وَ ماآ اُنْزِلَ مِنْ قَبْلِكَ يُریدُونَ اَنْ يَتَحاكَمُوآا اِلَى الطّاغُوتِ وَ قَدْ اُمِرُوآا اَنْ يَكْفُرُوا بِهِ » .
«طاغوت»ازماده طغیاناست و اینکلمه باهمهمشتقاتشبهمعنىسرکشى و شکستن حدود و قیود و ياهرچیزىکه وسیلهطغیانگرى و ياسرکشى است مىباشد، بنابراین آنها كه داورى بهباطلمىکنند « طاغُوت » هستند، زیرا حدود و مرزهاى الهى و حق و عدالت را شکستهاند، در حدیثى نیز از امام صادق(علیه السلام) نقل شده كه فرمود : « اَلطّاغُوتُ كُلُّ مَنْ يُتَحاكَمُ اِلَيْهِ مِمَّنْ يَحْكُمُ بِغَيْرِ الْحَقِّ:هرکس بهغیرحقّ حکمکند و مردم او را به داورى بطلبند ، طاغوت است » .
شده كه فرمود : « اَلطّاغُوتُ كُلُّ مَنْ يُتَحاكَمُ اِلَيْهِ مِمَّنْ يَحْكُمُ بِغَيْرِ الْحَقِّ:هرکس بهغیرحقّ حکمکند و مردم او را به داورى بطلبند ، طاغوت است » .
سپس قرآن اضافه مىکند : « مراجعه به طاغوت يك دام شیطانى است كه مىخواهد انسانها را از راه راست به بیراهههاى دوردستى بیفکند : وَ يُریدُ الشَّيْطانُ اَنْ يُضِلَّهُمْ ضَلالاً بَعیدا » .
ناگفته پیدا است كه آیه فوق همچون سایر آیات قرآن يك حکم عمومى و جاودانى را براى همه مسلمانان در سراسر اعصار و قرون بیان مىنماید و به آنان اخطار مىکند كه مراجعه كردن به حکام و داورى خواستن از طاغوت ، با ایمان به خدا و كتب آسمانى
سازگار نیست ، به علاوه انسان را از مسیر حقّ به بیراهههایى پرتاب مىکند كه فاصله آن از حقّ ، بسیار زیاد است ، مفاسد چنین داورىها در به هم ریختن سازمان اجتماعى بشر بر هیچ كس پوشیده نیست و يکى از عوامل عقبگرد اجتماعات محسوب مىشود.
61 وَ اِذاقیلَ لَهُمْ تَعالَوْا اِلى ماآ اَنْزَلَ اللّهُ وَ اِلَى الرَّسُولِرَأَيْتَ الْمُنافِقینَ يَصُدُّونَ عَنْكَ صُدُودا
و هنگامى كه به آنها گفته مىشود : « به سوى آنچه خدانازل كرده و به سوى پیامبر بیایید » منافقان را مىبینى كه از( قبول دعوت ) تو ، اعراض مىکنند .
در حقیقت قرآن مىگوید: مراجعه آنها به طاغوت يك اشتباه زودگذر نبوده كه با يادآورىاصلاح گردد، بلکه مقاومت و اصرار آنهادر این كار نشان دهنده روح نفاق و ضعف ایمان است ، والا با دعوت پیامبر صلىاللهعلیهوآله بیدار مىشدند و به اشتباه خود معترف مىگشتند .
62 فَكَيْفَاِذاآ اَصابَتْهُمْمُصیبَةٌ بِما قَدَّمَتْ اَيْدیهِمْ ثُمَجاآؤُكَ يَحْلِفُونَ بِاللّهِ اِنْ اَرَدْناآ
اِلاّ اِحْسانا وَ تَوْفیقا
پس چگونه وقتى به خاطر اعمالشان ، گرفتار مصیبتى مىشوند ، سپس به سراغ تو مىآیند ، سوگند ياد مىکنند كهمنظور ما ( از بردن داورى نزد دیگران ) ، جز نیکى كردن و توافق ( میان طرفین نزاع ، ) نبوده است ؟
در اینجا باید به دو نکته توجه داشت : نخست اینکه ببینیم منظور از مصیبتى كه دامنگیر آنها مىشود چیست ؟ بعید نیست كه منظور از آن نابسامانىها و بدبختىها و مصیبتهایى باشد ، كه بر اثر داورى طاغوت دامنگیر آنها مىشود ، زیرا جاى تردید نیستکه اگر بر اثر داورى افراد ناصالح و ستمگر، منفعت آنى عاید يکى از طرفین دعوى شود، چیزى نمىگذرد كه ادامه این داورىها باعث توسعه ظلم و ستم و هرج و مرج و از هم پاشیدن سازمان اجتماع مىگردد ، بنابراین چنین افرادى به زودى نتایج كار خود را خواهند دید و از كرده خود پشیمان مىشوند .
بعضى از مفسّران احتمال دادهاند كه منظور از « مصیبت » همان رسوایى منافقان در میان
جمعيّت و يا مصایبى باشد كه به فرمان خدا ، دامن آنهارا مىگیرد ( همانندبلاها و شکستهاى غیرمنتظره ) .
نکته دیگر اینکه آیا منظور منافقان از كلمه احسان و نیکى كردن ، احسان به طرفین دعوى بوده و يا نسبت به پیامبر صلىاللهعلیهوآله ؟ ممکن است منظورشان هر دو باشد ، آنها بهانههاى مضحکى براى ارجاع داورى به بیگانگان درست كرده بودند ، از جمله اینکه مىگفتند : آوردن داورى به نزد پیغمبر صلىاللهعلیهوآله دون شأن او است ، زیرا غالبا طرفین دعوى جار و جنجال به راه مىاندازند و این با مقام پیامبر صلىاللهعلیهوآله سازگار نیست .
به علاوه قضاوت و داورى همیشه به زیان يك طرف تمام مىشود و طبعا دشمن تراش است ، گویا آنها با چنین بهانههایى مىخواستند خود را تبرئه كنند كه منظور ما خدمت به پیامبر صلىاللهعلیهوآله و طرفین دعوى بوده است .
و يا اینکه اصولاً نظر ما داورى نبوده ، بلکه نظر ما آشتى دادن و ایجاد توفیق و توافق در میان طرفین نزاع بوده است .
63 اُولآئِكَ الَّذینَ يَعْلَمُ اللّهُ ما فى قُلُوبِهِمْ فَأَعْرِضْ عَنْهُمْوَعِظْهُمْ وَ قُلْ لَهُمْ فىآ اَنْفُسِهِمْ قَوْلاً بَلیغا
آنهاکسانى هستند كه خدا ، آنچه را در دل دارند ،مىداند. از( مجازات ) آنان صرف نظر كن و آنها را اندرز ده و با بیانىرسا ، نتایج اعمالشان را به آنها گوشزد نما.
خداوند در آیه فوق نقاب از چهره آنها كنار مىزند و اینگونه تظاهرات دروغین را ابطالمىکند، ولى درعینحال بهپیامبر خود دستورمىدهد كه : « از مجازات آنها صرف نظر كن :
فَأَعْرِضْ عَنْهُمْ » و پیامبر صلىاللهعلیهوآله همواره با منافقان به خاطر اظهار اسلام كردن تا آنجا كه ممکن بود مدارا مىکرد ، زیرا مأمور به ظاهر بود و جز در موارد استثنایى آنها را مجازات نمىکرد ، چه اینکه ظاهرا در صفوف مسلمانان بودند و ممکن بود مجازات آنهابه يك نوع تصفیه حساب شخصى تفسیر شود .
سپس دستور مىدهد كه : « آنها را موعظه كن و اندرز ده و با بیانى رسا كه در دل و جان آنها نفوذ كند ، نتایج اعمالشان را به آنها گوشزد كن : وَعِظْهُمْ وَ قُلْ لَهُمْ فى اَنْفُسِهِمْ قَوْلاً بَلیغا » .
64 وَ ماآ اَرْسَلْنا مِنْ رَسُولٍ اِلاّ لِيُطاعَ بِاِذْنِ اللّهِ وَ لَوْ اَنَّهُمْاِذْ ظَلَمُوآا اَنْفُسَهُمْ جاآؤُكَ فَاسْتَغْفَرُوا اللّهَ وَ اسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ لَوَجَدُوا اللّهَ تَوّابا رَحیما
ما هیچ پیامبرى را نفرستادیم، مگر براى این كه به فرمانخدا، از وى اطاعت شود و اگر این مخالفان ، هنگامى كهبه خود ستم مىکردند ( و فرمانهاى خدا را زیر پا مىگذاردند ) ، بهنزدتو مىآمدند و ازخدا طلبآمرزش مىکردند و پیامبرهم براىآنهااستغفارمىکرد، خدا را توبهپذیر و مهربان مىیافتند .
قرآن در آیات گذشته مراجعه به داوران جور را شدیدا محکوم نمود ، در این آیه براى عنوان تأکید چنین مىگوید : « پیامبرانى را كه ما مىفرستادیم همه براى این بودهاند كه به فرمان خدا از آنها اطاعت شود » و هیچگونه مخالفتى نسبت به آنها انجام نگردد ( وَ ماآ اَرْسَلْنا مِنْ رَسُولٍ اِلاّ لِيُطاعَ بِاِذْنِ اللّهِ ) .
زیرا آنها هم رسول و فرستاده خدا بودهاند و هم رئیس حکومت الهى ، بنابراین مردم
موظّف بودهاند هم از نظر بیان احکام خداوند و هم از نظر چگونگى اجراى آن از آنها پیروى كنند و تنها به ادّعاى ایمان قناعت نکنند .
از این جمله به خوبى استفاده مىشود كه هدف از فرستادن پیامبران ، اطاعت و فرمانبردارى كردن همه مردم بوده است ، حال اگر بعضى از مردم از آزادى خود سوءاستفاده كردند و اطاعت ننمودند ، تقصیر متوجّه خود آنها است ، بنابراین آیه فوق عقیده جبریون كه مىگویند بعضى از مردم از آغاز موظّف به اطاعت و بعضى محکوم به عصیان و مخالفت هستند را نفى مىکند.
ضمنا ازتعبیر « بِاِذْنِاللّهِ » استفادهمىشود كه پیامبران الهى هرچهدارندازناحیهخداست و بهعبارتدیگروجوداطاعتآنهابالذّاتنیست، بلکهآنهم بهفرمانپروردگار وازناحیه اوست.
سپس در دنباله آیه راه بازگشت را به روى گناهکاران و آنها كه به طاغوت مراجعه كردند و يا به نحوى از انحاء مرتکب گناهى شدند ، گشوده و مىفرماید : « اگر آنها هنگامى كه به خویش شستم كردند ، به سوى تو مىآمدند و از خدا طلب آمرزش مىنمودند و پیامبر هم براى آنها طلب
آمرزشمىنمود، خدا را توبهپذیر و مهربان مىیافتند : وَ لَوْ اَنَّهُمْ اِذْ ظَلَمُوآا اَنْفُسَهُمْ جاآؤُكَ فَاسْتَغْفَرُوا اللّهَ وَ اسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ لَوَجَدُوا اللّهَ تَوّابا رَحیما » .
قابل توجه اینکه قرآن به جاى اینکه بگوید : نافرمانى خدا كردند و مراجعه به داوران جور نمودند مىگوید : « اِذْ ظَلَمُوا اَنْفُسَهُمْ » ( هنگامى كه به خویش ستم كردند ) اشاره به اینکه فایده اطاعت فرمان خدا و پیامبر صلىاللهعلیهوآله متوجّه خود شما مىشود و مخالفت با آن در واقع يك نوع ستم به خویشتن است ، زیرا زندگى مادّى شما را به هم مىریزد و از نظر معنوى مایه عقبگرد شما است .
از این آیه ضمنا پاسخ كسانى كه توسّل جستن به پیامبر و يا امام را يك نوع شرك مىپندارند ، روشن مىشود ، زیرا این آیه صریحا مىگوید : آمدن به سراغ پیامبر صلىاللهعلیهوآله و او را بر درگاه خدا شفیع قراردادن و وساطت و استغفار او براى گنهکاران مؤثر است و موجب پذیرش توبه و رحمت الهى است .
اگر وساطت و استغفار و شفاعت خواستن از پیامبر صلىاللهعلیهوآله شرك بود چگونه ممکن بود
که قرآن چنین دستورى را به گنهکاران بدهد .
منتها افراد خطاکار باید نخست خود توبه كنند و از خطا بازگردند سپس براى قبول توبه خود ازاستغفار پیامبر صلىاللهعلیهوآله نیز استفاده كنند .
بدیهى است پیامبر صلىاللهعلیهوآله آمرزنده گناه نیست ، او تنها مىتواند از خدا طلب آمرزش كند و این آیه پاسخ دندان شکنى است به آنها كه اینگونه وساطت را انکار مىکنند .
جالب توجه اینکه قرآن نمىگوید : تو براى آنها استغفار كن بلکه مىگوید : « رسول » براى آنها استغفار كند ، این تعبیر گویا اشاره به آن است كه پیامبر صلىاللهعلیهوآله از مقام و موقعيّتش استفاده كند و براى خطاکاران توبه كننده استغفار نماید .
این معنى ( تأثیر استغفار پیامبر صلىاللهعلیهوآله براى مؤمنان ) در آیات دیگرى از قرآن نیز آمده است مانند آیه 19/محمّد و آیه 5/منافقون و آیه 114 / توبه كهدرباره استغفار ابراهیم نسبت به ( عمویش ) اشاره مىکند و آیات دیگرى كه نهى از استغفار براى مشرکان مىکند و مفهومش این است كه استغفار براى مؤمنان بىمانع است و نیز از بعضى از آیات استفاده
مىشود كه فرشتگان براى جمعى از مؤمنان خطاکار ، در پیشگاه خداوند استغفار مىکنند ( 7 / غافر و 5 / شورى ) .
خلاصه اینکه آیات زیادى از قرآن مجید حکایت از این معنى مىکند كه پیامبران يا فرشتگان و يا مؤمنان پاکدل مىتوانند براى بعضى از خطاکاران استغفار كنند و استغفار آنها در پیشگاه خدا اثر دارد ، این خود يکى از معانى شفاعت پیامبر و يا فرشتگان و يا مؤمنان پاکدل براى خطاکاران است ، ولى همانطور كه گفتیم چنین شفاعتى نیازمند به وجود زمینه و شایستگى و آمادگى در خود خطاکاران است .
65 فَلا وَ رَبِّكَ لايُؤْمِنُونَ حَتّىيُحَكِّمُوكَ فیما شَجَرَبَيْنَهُمْ ثُمَّ لا يَجِدُوا فى اَنْفُسِهِمْ حَرَجا مِمّا قَضَيْتَ وَيُسَلِّمُوا تَسْلیما
به پروردگارت سوگند كه آنها مؤمن نخواهند بود ، مگراینکه در اختلافات خود ، تو را به داورى طلبند و سپس از داورى تو ، در دل خود احساس ناراحتى نکنند و كاملاً تسلیم باشند .
« شَجَرَ » در اصل از ماده « شَجَر » به معنى « درخت » گرفته شده و از آنجا كه در مُشاجَرَه و نزاع ، يك نوع آشفتگى و به هم پیچیدگى همانند پیچیدگى شاخههاى درختان به يکدیگر آشکارمىشود بهمعنى نزاع و كشمکشآمده و در آیه فوق به همین معنى استعمال شدهاست.
در آیه فوق نشانههاى ایمان واقعى و راسخ در سه مرحله بیان شده است :
✓ 1 - در تمامى موارد اختلاف خواه بزرگ باشد يا كوچك ، به قضاوت و داورى پیامبر صلىاللهعلیهوآله كه از حکم الهى سرچشمه مىگیرد مراجعه كنند ، نه به طاغوت و داوران باطل .
✓ 2 - هیچگاه در برابر قضاوتها و فرمانهاى پیامبر صلىاللهعلیهوآله كه همان فرمان خدا است حتّى در دل خود احساس ناراحتى نکنند و به داورىها و احکام او بدبین نباشند .
✓ 3 - در مقام عمل نیز آن را دقیقا اجرا كنند و به طور كامل تسلیم حقّ باشند .
روشن است قبول يك مکتب و فرمانهاى آن در مواردى كه به سود انسان تمام مىشود دلیل بر ایمان به آن مکتب نیست بلکه آنجا كه ظاهرا به زیان انسان است امّا در واقع مطابق
با حقّ و عدالت است اگر پذیرفته شود ، نشانه ایمان است .
در حدیثى كه از امام صادق(علیه السلام) در كتاب كافى در تفسیر این آیه نقل شده چنین مىخوانیم : « اگر جمعیتى خدا رابپرستند، نماز را بپادارند ، زکات را بپردازند ، روزه ماه رمضان و حجّ را به جا آورند ، ولى نسبت به كارهایى كه پیامبر صلىاللهعلیهوآله انجام داده با سوءظن بنگرند و يا بگویند : اگر او فلان كار را انجام نداده بود بهتر بود ، آنها در حقیقت مؤمنان واقعى نیستند » سپس آیه فوق را امام (علیه السلام)تلاوت فرمود ، بعد فرمود : « بر شما باد كه در مقابل خدا و حقّ همیشه تسلیم باشید » .
66 وَ لَوْ اَنّا كَتَبْنا عَلَيْهِمْ اَنِ اقْتُلُوا اَنْفُسَكُمْ اَوِاخْرُجُوامِنْ دِيارِكُمْ ما فَعَلُوهُ اِلاّ قَلیلٌ مِنْهُمْ وَ لَوْ اَنَّهُمْ فَعَلُواما يُوعَظُونَ بِهِ لَكانَ خَيْرا لَهُمْ وَ اَشَدَّ تَثْبیتا
اگر ( همانند بعضى از امتهاى پیشین ، ) به آنها دستورمىدادیم : « يکدیگر را به قتل برسانید » ، و يا « از وطن و خانه خود ، بیرون روید » ، تنها عده كمى از آنها عمل مىکردند و اگر اندرزهایى را كه به آنها داده مىشد ، انجام مىدادند ، براى آنها
بهتر بود و موجب تقویت ایمان آنهامىشد.
در اینجا براى تکمیل بحث گذشته درباره كسانى كه از داورىهاى عادلانه پیامبر صلىاللهعلیهوآله گاهى احساس ناراحتى مىکردند اشاره به پارهاى از تکالیف طاقتفرساى امم پیشین كرده و مىگوید : ما تکلیف شاقّ و مشکلى بر دوش اینها نگذاشتیم ، اگر همانند بعضى از امم پیشین ( مانند يهود كه پس از بتپرستى و گوساله پرستى به آنها دستور داده شد كه يکدیگر را به كفّاره این گناه بزرگ به قتل برسانند و يا از وطن مورد علاقه خود بیرون روند ) به اینها نیز چنین دستور سنگین و سختى را مىدادیم ، چگونه در برابر انجام آن طاقت مىآوردند ، اینها كه درباره آبیارى كردن نخلستان و داورى پیامبر صلىاللهعلیهوآله نسبت به آن ، تسلیم نیستند ، چگونه مىتوانند از عهده آزمایشهاى دیگر درآیند : « مسلما اگر چنان دستورى به آنها مىدادیم كه يکدیگر را بکشید يا از وطن خود خارج شوید، تنها عده كمى از آنها آن را انجام مىدادند :
وَ لَوْ اَنّا كَتَبْنا عَلَيْهِمْ اَنِ اقْتُلُوآا اَنْفُسَكُمْ اَوِ اخْرُجُوا مِنْ دِيارِكُمْ ما فَعَلُوهُ اِلاّ قَلیلٌ مِنْهُمْ » .
به گفته بعضى از مفسّران مسأله « تن در دادن به كشته شدن » و « خارجشدن از وطن » از
جهاتى شبیه به يکدیگرند ، زیرا بدن ، وطن روح آدمى است ، همانطور كه وطن همانند جسم انسان است ، هم ترك وطن جسم ، كار مشکلى است و هم چشمپوشى از وطنى كه زادگاه و جایگاه انسان است .
سپس مىفرماید : « اگر آنها اندرزهاى خدا و پیامبر صلىاللهعلیهوآله را بپذیرند ، هم به سودشان است و هم باعث تقویت ایمان آنها است : وَ لَوْ اَنَّهُمْ فَعَلُوا ما يُوعَظُونَ بِهِ لَكانَ خَيْرا لَهُمْ وَ اَشَدَّ تَثْبیتا » .
جالب توجّه اینکه در این آیه ، از فرمانها و احکام الهى تعبیر به موعظه و اندرز شده است ، اشاره به اینکه احکام مزبور چیزى نیست كه به سود فرمان دهنده ( خداوند ) بوده باشد، بلکه در حقیقت اندرزهایى است كه به سود خود شما است و لذا بلافاصله مىفرماید:
اطاعت اینها هم به سود شما است و هم موجب تقویت ایمان شما مىگردد .
به این نکته نیز باید توجه داشت كه آخر آیه مىگوید : « هر قدر انسان در مسیر اطاعت فرمان خدا گام بردارد ثبات و استقامت او بیشتر مىشود ، » در واقع اطاعت فرمان خدا يك نوع ورزش روحى براى انسان است كه ادامه و تکرار آن همانند ورزشهاىجسمانى روز به
روز قوّت و قدرت و ثبات و استحکام بیشترى مىآفریند و تدریجا انسان به جایى مىرسد كه هیچ قدرتى نمىتواند بر نیروى ایمان او غلبه كند و او را بفریبد .
67 وَ اِذا لاَتَيْناهُمْ مِنْ لَدُنّاآ اَجْرا عَظیما
و در این صورت ، پاداش بزرگى از ناحیه خود به آنهامىدادیم .
در آیه فوق سوّمین فایده تسلیم و اطاعت در برابر خدا را بیان كرده ، مىگوید : « در این هنگام ( علاوه بر آنچه گفته شد ) پاداش عظیمى نیز به آنها خواهیم داد » .
68 وَ لَهَدَيْناهُمْ صِراطا مُسْتَقیما
و آنان را به راه راست ، هدایت مىکردیم .
روشن است كه منظور از این هدایت ، راهنمایى به اصل دین و آیین نیست بلکه الطاف تازهاى است كه از طرف خداوند به صورت هدایت ثانوى و به عنوان پاداش به اینگونه افراد شایسته داده مىشود و مانند چیزى است كه در آیه 17 سوره محمّد صلىاللهعلیهوآله بهآن اشاره شده است : « وَ الَّذینَ اهْتَدَوْا زادَهُمْ هُدىً : كسانىکه در راه هدایت گام برمىدارند خداوند هدایت
آنها را بیشتر مىکند » .
در روایتى نقل شده ، هنگامى كه آیه « وَ لَوْ اَنّا كَتَبْنا عَلَيْهِمْ اَنِ اقْتُلُوآا اَنْفُسَكُمْ ...» نازل گردید ، يکى از مسلمانان با ایمان گفت : به خدا سوگند اگر چنین دستورهاى سنگینى از طرف خدا به ما داده مىشد ، حتما انجام مىدادیم ، ولى شکر خدا را كه از چنین دستورى معاف شدهایم ، این سخن به پیامبر صلىاللهعلیهوآله رسید فرمود : « اِنَّ مِنْ اُمَّتى لَرِجالاً اَلاْيمانُ اَثْبَتُ فى قُلُوبِهِمْ مِنَ الْجِبالِ الرَّواسى : بعضى از پیروان من چنانند كه ایمان در دلهاى آنها پابرجاتر است از كوههاى محکم » .(1)
69 وَ مَنْ يُطِعِ اللّهَ وَ الرَّسُولَ فَاُولآئِكَ مَعَ الَّذینَ اَنْعَمَاللّهُ عَلَيْهِمْ مِنَ النَّبیيّنَ وَ الصِّدّيقینَ وَ الشُّهَداءِ وَالصّالِحینَ وَ حَسُنَ اُولآئِكَ رَفیقا
و كسى كه خدا و پیامبر او را اطاعت كند : ( در روز رستاخیز )همنشین كسانى خواهد بود .
1) تفسیر « فى ظِلال الْقُرْآن » ، جلد 2 ، صفحه 428 .
که خدا ، نعمت خود را بر آنان تمام كرده ، از پیامبران و صدّيقان و شهدا و صالحان و آنها رفیقهاى خوبى هستند .
70 ذلِكَ الْفَضْلُ مِنَ اللّهِ وَ كَفى بِاللّهِ عَلیما
اینموهبتىازناحیه خدااستو كافىاستکهاو،(ازحالبندگانونيّاتواعمالشان)آگاهاست.
« شَهید » در اصل به معنى گواه ، منتها گاهى انسان بهوسیله سخن گواهى بر حقّ مىدهد و گاهى بهوسیله عمل و كشتهشدن در راه اهداف پاك گواهى مىدهد .
در این آیه يکى دیگر از افتخارات كسانى كه مطیع فرمان خدا و پیامبر صلىاللهعلیهوآله باشند بیان شده و در حقیقت ، امتیازاتى را كه در آیات قبل گذشت ، تکمیل مىکند و آن همنشینى با كسانى است كه خداوند ، نعمت خود را بر آنها تمام كرده است ( وَ مَنْ يُطِعِ اللّهَ وَ الرَّسُولَ فَاُولآئِكَ مَعَ الَّذینَ اَنْعَمَ اللّهُ عَلَيْهِمْ ) .
و همانطور كه در سوره حمد ، بیان شده كسانى مشمول این نعمت هستند كه همواره در
جاده مستقیم گام برمىدارند و كوچکترین انحراف و گمراهى ندارند .
سپس در توضیح این جمله و بیان كسانى كه خداوند نعمت خویش را بر آنها اتمام كرده است اشاره به چهار طایفه مىکند كه در واقع ارکان چهارگانه این موضوع هستند :
✓ 1 - « انبیاء » و فرستادگان مخصوص پروردگار كه نخستین گام را براى هدایت و رهبرى مردم و دعوت به صراط مستقیم برمى دارند ( مِنَ النَّبیيّنَ ) .
✓ 2 - « راستگویان » كسانى كه هم در سخن راست مىگویند و هم با عمل و كردار ، صدق گفتار خود را اثبات مىکنند و نشان مىدهند كه مدعى ایمان نیستند بلکه به راستى به فرمانهاى الهى ایمان دارند ( وَ الصِّدّيقینَ ) .
از این تعبیر روشن مىشود كه بعد از مقام نبوّت ، مقامى بالاتر از مقام صدق و راستى نیست ، نه تنها راستى در گفتار بلکه راستى در عمل و كردار كه شامل امانت و اخلاص نیز مىگردد ، زیرا « امانت » همان صداقت در عمل است همانطور كه « راستگویى » امانت در گفتار است و در مقابل آن ، هیچ صفت زشتى بعد از كفر بدتر از دروغ و نفاق و خیانت در
سخن و عمل نیست ( باید توجه داشت كه صِدّيق صیغه مبالغه است و به معنى كسى است كه سر تا پا راستى و درستى است ) .
در بعضى از روایات « صِدّيق » به على و اماماناهلبیت علیهمالسلام تفسیر شده است و همانطور كه بارها گفتهایم اینگونه تفسیرها بیان مصداق روشن و عالى آیات است و معنى انحصار را نمىرساند .
✓ 3 - « شُهَداء » و كشتهشدگان در راه هدف و عقیده پاك الهى و يا افراد برجستهاى كه در روز قیامت شاهد و گواه اعمال انسانها هستند ( وَ الشُّهَداءِ ) .
✓ 4 - « صالحان » و افراد شایسته و برجستهاى كه با انجام كارهاى مثبت و سازنده و مفید و پیروى از اوامر انبیاء به مقامات برجستهاى نایل شدهاند ( وَالصّالِحینَ ) .
و به همین جهت در روایات ما ( الصّالِحینَ ) تفسیر به ياران برگزیده ائمه شده است و این نیز همانند آنچه درباره ( الصِّدّيقینَ ) گذشت از قبیل بیان فرد شاخص است .
نکتهاى كه در اینجا يادآورى آن لازم مىباشد این است كه ذکر این مراحل چهارگانه ممکن است اشاره به این معنى باشد كه براى ساختن يك جامعه انسانى سالم و شایسته نخست باید رهبران به حقّ و انبیاء وارد میدان شوند و به دنبال آنها مبلّغان صِدّيق كه قول و عمل آنها با يکدیگر هماهنگ است و اهداف آنها را در همهجا پخش كنند و به دنبال دوران سازندگى فکرى ، جمعى در برابر عناصر آلوده و آنهایى كه موانع راه حقّند وارد شوند و قربانىدهند و شهیدگردند و محصول این كوششها و تلاشها به وجود آمدن « صالحان » و « اجتماعى پاك و شایسته » است و روشن است كه صالحان نیز براى روشن نگاه داشتن مشعل حقّ نسبت به نسلهاى آینده همین وظایف سهگانه را انجام خواهند داد ، رهبرى مىکنند ، تبلیغ مىنمایند و قربانى مىدهند .
71 ياآ اَيُّهَا الَّذینَ امَنُوا خُذُوا حِذْرَكُمْ فَانْفِرُوا ثُباتٍ اَوِانْفِرُوا جَمیعا
اى كسانىکه ایمانآوردهاید آمادگى خودرا ( دربرابر دشمن )حفظ كنید و در دستههاى متعدد يا به صورت دسته واحد( طبق شرایط موجود ) به سوى دشمن حرکت كنید .
« حِذْر » به معنى بیدارى و آماده باش و مراقبت در برابر خطر است و گاهى به معنى وسیلهاى كه به كمك آن با خطر مبارزه مىشود نیز آمده است .
« ثُبات » جمع « ثُبَة » به معنى دستهجات پراکنده است و در اصل از ماده « ثَبْى » به معنى « جَمْع » گرفته شده . در آیه فوق قرآن خطاب به عموم مسلمانان كرده و دو دستور مهم، براى حفظ موجودیت اجتماعشان به آنها مىدهد .
بعضى از مفسران « حِذْر » را در آیه فوق تنها به معنى اسلحه تفسیر كردهاند ، در حالى كه « حِذْر » معنى وسیعى دارد و مخصوص « اَسْلِحَة » نیست به علاوه در آیه 102 همین سوره دلیل روشنى است كه حذر با اسلحه تفاوت دارد آنجاکه مىفرماید : « ...اَنْ تَضَعُوا اَسْلِحَتَكُمْ وَ خُذُوا حِذْرَكُمْ » .
« مانعى ندارد كه به هنگام ضرورت ، در موقع نماز در میدان جنگ سلاح خود را به زمین بگذارید ، ولى حِذْر يعنى مراقبت و آماده باش را از دست ندهید » .
این آیه دستور جامع و همه جانبهاى به تمام مسلمانان ، در همه قرون و اعصار ، مىدهد كه براى حفظ امنيّت خود و دفاع از مرزهاى خویش ، دائما مراقب باشند و يك نوع آمادهباش مادى و معنوى به طور دائم بر اجتماع آنها حکومت كند .
جالب اینکه معنى « حِذْر » به قدرى وسیع است كه هر گونه وسیله مادّى و معنوى را دربرمىگیرد ، از جمله اینکه مسلمانان باید در هر زمان از موقعيّت دشمن و نوع سلاح و روشهاى جنگى و میزان آمادگى و تعداد اسلحه و كارایى آنها با خبر باشند ، زیرا تمام این موضوعات در پیشگیرى از خطر دشمن و حاصل شدن مفهوم « حِذْر » مؤثر است .
و از طرف دیگر براى دفاع از خویشتن نیز هر گونه آمادگى از نظر روانى و معنوى و از نظر بسیج منابع فرهنگى ، اقتصادى و انسانى و همچنین استفاده از كاملترین نوع سلاح زمان و طرز بهکار گرفتن آن را فراهم سازند .
ضمنا از كلمه « جَمیعا » استفاده مىشود كه براى مقابله با دشمن همه مسلمانان بدون استثناء باید شرکت جویند و این حکم اختصاص به دسته معيّنى ندارد .
72 وَ اِنَّ مِنْكُمْ لَمَنْ لَيُبَطِّئَنَّ فَاِنْ اَصابَتْكُمْ مُصیبَةٌ قالَقَدْ اَنْعَمَ اللّهُ عَلَىَّ اِذْ لَمْ اَكُنْ مَعَهُمْ شَهیدا
در میان شما افرادى ( منافق ) هستند كه هم خودشان سستندو هم دیگران را سست مىنمایند ، اگر مصیبتى به شما برسد مىگویند : خدا به ما نعمت داد كه با مجاهدان نبودیم تا شاهد ( آن مصیبت ) باشیم .
« لَيُبَطِّئَنَّ » از ماده « بُطْؤ » به معنى كندى در حرکت مىباشد و چنانکه جمعى از اهل لغت و مفسران در اینجا ذکر كردهاند هم معنى لازم و هم متعدّى دارد يعنى هم خودشان در حرکت كندند و هم دیگران را تشویق به این كار مىکنند و شاید با توجّه به اینکه جمله از باب تفعیل است فقط معنى متعدى را دارد منتها گاهى خود را وادار به كندى مىکند و گاهى دیگران را .
اینکه در آیه فوق خطاب به مؤمنان شده ولى سخن از منافقان به میان آمده و در عین حال با تعبیر « مِنْكُمْ » آنها را جزء مؤمنان شمرده به خاطر آن است كه منافقان همیشه در
لابلاى مؤمنان حقیقى بودهاند و ظاهرا جزء جمعيّت آنها محسوب مىشدند .
73 وَ لَئِنْاَصابَكُمْ فَضْلٌ مِنَاللّهِ لَيَقُولَنَّ كَأَنْ لَمْ تَكُنْبَيْنَكُمْ وَ بَيْنَهُ مَوَدَّةٌ يالَيْتَنى كُنْتُ مَعَهُمْفَاَفُوزَ فَوْزاعَظیما
و اگر غنیمتى به شما برسد ، درست مثل اینکه هرگز میانشما و آنها مودّت و دوستى نبوده، مىگویند: اىکاش ماهم باآنهابودیم و بهرستگارى و پیروزىبزرگى نائل مىشدیم.
گرچه در آیه فوق سخنى از غنیمت به میان نیامده ولى روشن است كسى كه شهادت در راه خدا را يك نوع بلا مىشمرد و عدم درك شهادت را يك نعمت الهى مىپندارد ، پیروزى و فوزعظیم و رستگارىبزرگازنظر او چیزى جز پیروزى مادّى و غنایم جنگى نخواهد بود.
این افراد دو چهره كه متأسّفانه در هر اجتماعى بوده و هستند در برابر پیروزى و شکستهاى مؤمنان واقعى فورا قیافه خود را عوض مىکنند ، هرگز در غمها با آنها شریك نیستند و در مشکلات و گرفتارىها همکارى نمىکنند ، ولى انتظار دارند در پیروزىهاى آنان سهم بزرگى داشته باشند و همانند مؤمنان و مجاهدان واقعى امتیازاتى
پیدا كنند .
74 فَلْيُقاتِلْ فى سَبیلِ اللّهِ الَّذینَ يَشْرُونَ الْحَيوةَ الدُّنْيابِالاْخِرَةِ وَ مَنْ يُقاتِلْ فى سَبیلِ اللّهِ فَيُقْتَلْ اَوْ يَغْلِبْ فَسَوْفَ نُؤْتیهِ اَجْرا عَظیما
آنهاکه زندگىدنیارا به آخرت فروختهاند باید در راه خداپیکار كنند و آن كس كه در راه خدا پیکار كند و كشته شودیا پیروز گردد پاداش بزرگى به او خواهیم داد .
تنها كسانى مىتوانند جزء مجاهدان واقعى باشند كه آماده چنین معاملهاى گردند و بهراستى دریافته باشند كه زندگى جهان مادّه آن چنان كه از كلمه دنیا ( به معنى پست و پایینتر ) برمىآید در برابر مرگ افتخارآمیز در مسیر زندگى جاویدان اهميّتى ندارد ، ولى آنها كه حیات مادّى را اصیل و گرانبها و بالاتر از اهداف مقدّس الهى و انسانى مىدانند هیچگاه مجاهدان خوبى نخواهند بود .
سپس در ذیل آیه مىفرماید : « سرنوشت چنین مجاهدانى كاملاً روشن است ، زیرا از
دوحال خارجنیست يا شهید مىشوند و يا دشمن را درهم مىکوبند و بر او پیروز مىگردند ، در هر صورت پاداش بزرگى به آنها خواهیم داد » .
مسلّما چنین سربازانى شکست در قاموسشان وجود ندارد و در هر دو صورت خود را پیروز مىبینند ، چنین روحیهاى به تنهایى كافى است كه وسایل پیروزى آنها را بر دشمن فراهم سازد ، تاریخ نیز گواهى مىدهد كه يکى از عوامل پیروزى سریع مسلمانان بر دشمنانى كه از نظر تعداد و تجهیزات و آمادگى رزمى ، به مراتب بر آنها برترى داشتند ، همین روحیه شکستناپذیرى آنها بوده است .
قابل توجّه اینکه در آیه فوق همانند بسیارى دیگر از آیات قرآن ، جهادى مقدّس شمرده شده است كه « فى سَبیلِ اللّهِ » ، در راه خدا و نجات بندگان خدا و زنده كردن اصول حق و عدالت و پاکى و تقوى باشد ، نه جنگهایى كه به خاطر توسعهطلبى ، تعصّب ، توحّش ، استعمار و استثمار صورت گیرد.
75 وَ ما لَكُمْ لا تُقاتِلُونَ فى سَبیلِ اللّهِ وَ الْمُسْتَضْعَفینَمِنَ الرِّجالِ وَ النِّساآءِ وَ
الْوِلْدانِ الَّذینَ يَقُولُونَ رَبَّنااَخْرِجْنا مِنْ هذِهِ الْقَرْيَةِ الظّالِمِ اَهْلُها وَ اجْعَلْ لَنا مِنْ لَدُنْكَ وَلِيّا وَ اجْعَلْ لَنا مِنْ لَدُنْكَ نَصیرا
چرا در راهخدا و در راهمردان و زنان و كودکانىکه ( بهدستستمگران ) تضعیف شدهاند پیکار نمىکنید ؟ همان افراد ( ستمدیدهاى ) كه مىگویند خدایا ما را از این شهر ( مكّه ) كه اهلش ستمگرند بیرون ببر و براى ما از طرف خود سرپرستقرار بده و از براى ما از طرف خود يار و ياورى تعیین فرما .
« مُسْتَضْعَف » با « ضعیف » فرق روشنى دارد ، ضعیف كسى است كه ناتوان است ولى مستضعف كسى است كه بر اثر مظالم و ستمهاى دیگران تضعیف گردیده است خواه این تضعیف از نظر فکرى و فرهنگى باشد يا از نظر اخلاقى و يا از نظر اقتصادى و يا از نظر سیاسى و اجتماعى و به این ترتیب تعبیر جامعى است كه تمام انواع استعمار را دربرمىگیرد .
جهاد اسلامى براى بدست آوردن مال و مقام و يا منابع طبیعى و موادّ خام كشورهاى دیگر نیست ، براى تحصیل بازار مصرف و يا تحمیل عقیده و سیاست نمىباشد ، بلکه تنها براى نشر اصول فضیلت و ایمان و دفاع از ستمدیدگان و زنان و مردان بال و پر شکسته و كودکان محروم و ستمدیده است و به این ترتیب جهاد دو هدف جامع دارد كه در آیه فوق به آن اشاره شده يکى « هدف الهى » و دیگرى « هدف انسانى » و این دو در حقیقت از يکدیگر جدا نیستند و به يك واقعيّت بازمىگردند .
از نظر اسلام محیطى قابل زیست است كه بتوان در آن آزادانه به عقیده صحیح خود عمل نمود ، اما محیطى كه خفقان آن را فراگرفته و حتّى انسان آزاد نیست بگوید مسلمانم ، قابل زیست نمىباشد و افراد باایمان آرزو مىکنند كه از چنین محیطى خارج شوند، زیرا چنین محیطى مرکز فعاليّت ستمگران است .
76 اَلَّذینَ امَنُوا يُقاتِلُونَ فى سَبیلِ اللّهِ وَ الَّذینَ كَفَرُوا يُقاتِلُونَ فى سَبیلِ الطّاغُوتِ فَقاتِلُوآااَوْلِياآءَ الشَّيْطانِ اِنَّ كَيْدَ الشَّيْطانِ كانَ ضَعیفا
آنها كه ایمان دارند در راه خدا پیکار مىکنند و آنها كهکافرنددر راهطاغوت( و افراد طغیانگر ) پس شمابایاران شیطانپیکار كنید (و ازآنها نهراسید) زیرا نقشه شیطان ( همانند قدرتش ) ضعیف است .
در هر حال زندگى خالى از مبارزه نیست منتها جمعى در مسیر حقّ و جمعى در مسیر باطل و شیطان پیکار دارند .
طاغوت و قدرتهاى طغیانگر و ظالم هرچند به ظاهر بزرگ و قوى جلوه كنند ، امّا از درون ، زبون و ناتوانند ، از ظاهر مجهّز و آراسته آنها نهراسید ، زیرا درون آنها خالى است و نقشههاى آنها همانند قدرتهایشان سست و ضعیف است ، چون متّكى به نیروى لایزال الهى نیست ، بلکه متّكى به نیروهاى شیطانى مىباشد ( اِنَّ كَيْدَ الشَّيْطانِ كانَ ضَعیفا ) .
دلیل این ضعف و ناتوانى روشن است ، زیرا از يك سو افراد باایمان در مسیر اهداف و حقایقى گام برمىدارند كه با قانون آفرینش هماهنگ و هم صدا است و رنگ ابدى و جاودانى دارد آنها در راه آزاد ساختن انسانها و از بین بردن مظاهر ظلم و ستم پیکار
مىکنند ، در حالى كه طرفداران طاغوت در مسیر استعمار و استثمار بشر و شهوات زودگذرى كه اثر آن ویرانى اجتماع و برخلاف قانون آفرینش است تلاش و كوشش مىنمایند و از سوى دیگر افراد باایمان به اتّكاى نیروهاى معنوى آرامشى دارند كه پیروزى آنهاراتضمینمىکند و بهآنها قوّتمىبخشد درحالىکهافرادبىایمانتکیهگاه محکمىندارند.
77 اَلَمْ تَرَ اِلَى الَّذینَ قیلَ لَهُمْ كُفُّوآا اَيْدِيَكُمْ وَ اَقیمُواالصَّلوةَ وَ اتُوا الزَّكوةَ فَلَمّا كُتِبَ عَلَيْهِمُ الْقِتالُ اِذافَریقٌ مِنْهُمْ يَخْشَوْنَ النّاسَ كَخَشْيَةِ اللّهِ اَوْ اَشَدَّ خَشْيَةً وَقالُوارَبَّنالِمَكَتَبْتَ عَلَيْنَاالْقِتالَلَوْلاآ اَخَّرْتَناآاِلى اَجَلٍ قَریبٍ قُلْ مَتاعُ الدُّنْيا قَلیلٌ وَ الاْخِرَةُ خَيْرٌلِمَنِ اتَّقى وَ لا تُظْلَمُونَ فَتیلاً
آیا ندیدى كسانى راکه ( در مكّه ) بهآنها گفته شد ( فعلاً )دست از جهاد بدارید و نماز رابرپا كنید و زکات بپردازید،(اما آنها از این دستور ناراحت بودند) ولى هنگامىکه (در مدینه) فرمان جهاد بهآنها داده شد جمعى از آنان از مردم مىترسیدند همانگونه كه از خدا مىترسند ، بلکه بیشتر وگفتند پروردگارا چرا جهاد را برما مقرّر داشتى؟ چرااین فرمان را
کمى تأخیر نینداختى؟ بهآنها بگو سرمایهزندگىدنیا ناچیزاست و سراى آخرت براى كسى كه پرهیزکار باشد بهتر استو كوچکترین ستمى به شما نخواهد شد .
« فَتیل » رشته باریکى است كه در شکاف وسط هسته خرما قرار دارد .
نخستین سؤالى كه پیش مىآید این است كه چرا از میان تمام دستورهاى اسلامى تنها مسأله نماز و زکات ذکر شدهاست ، در حالى كه دستورهاى اسلام منحصر به اینها نیست .
پاسخ سؤال این است كه « نماز » رمز پیوند با خدا و « زکات » رمز پیوند با خلق خدا است ، بنابراین منظور این است كه به مسلمانان دستور داده شد با برقرارى پیوند محکم با خداوند و پیوند محکم با بندگان خدا ، جسم و جان خود و اجتماع خویش را آماده براى جهاد كنند و به اصطلاح خودسازى نمایند و مسلما هر گونه جهادى بدون آمادگىهاى روحى و جسمى افراد و بدون پیوندهاى محکم اجتماعى محکوم به شکست خواهد بود ، مسلمان در پرتو نماز و نیایش با خدا ایمان خود را محکم و روحيّه خویش را پرورش
مىدهد و آماده هرگونه فداکارى و از خود گذشتگى مىشود و بهوسیله زکات شکافهاى اجتماعى پر مىگردد و از نظر تهیه نفرات آزموده و ابزار جنگى كه زکات يك پشتوانه اقتصادى براى تهیه آنها مىباشد بهبود مىیابد و به هنگام صدور فرمان جهاد آمادگى كافى براى مبارزه با دشمن خواهند داشت .
مىدانیم كه قانون زکات در مدینه نازل شد و در مكّه زکات بر مسلمانان واجب نشده بود ، با این حال چگونه مىتواند آیه فوق اشاره به وضع مسلمانان در مكّه بوده باشد ؟
مرحوم شیخ طوسى در تفسیر تبیان در پاسخ این سؤال مىگوید كه منظور از زکات در آیه فوق ( زکات مستحبّ ) بوده كه در مكّه وجود داشته است ، يعنى قرآن ، مسلمانان را ( حتّى در مكّه ) تشویق به كمکهاى مالى به مستمندان و سر و سامان دادن به وضع تازه مسلمانها مىنمود .
آیه فوق ضمنا اشاره به حقیقت مهمّى مىکند و آن اینکه مسلمانان در مكّه برنامهاى داشتند و در مدینه برنامهاى دیگر ، دوران سیزده ساله مکه دوران سازندگى انسانى
مسلمانان بود و پیامبر صلىاللهعلیهوآله كوشید با تعلیمات پى در پى و شبانه روزى خود از همان عناصر بتپرست و خرافى عصر جاهليّت ، آنچنان انسانهایى بسازد كه در برابر بزرگترین حوادث زندگى ، از هیچگونه مقاومت و فداکارى مضایقه نکنند ، اگر دوران مكّه وجود نداشت هیچگاه آن پیروزىهاى چشمگیر و پیاپى در مدینه نصیب مسلمانان نمىشد .
دوران مكّه دوران دانشگاه و ورزیدگى و آمادگى مسلمانان بود و به همین دلیل حدود نود سوره از يکصد و چهارده سوره قرآن در مكّه نازل شد كه بیشتر جنبه عقیدهاى و مکتبى داشت ، ولى دوران مدینه دوران تشکیل حکومت و پایهریزى يك اجتماع سالم بود و به همین دلیل نه جهاد در مكّه واجب بود و نه زکات ، زیرا جهاد از وظایف حکومت اسلامى است همانطور كه تشکیل بیتالمال نیز از شئون حکومت مىباشد .
78 اَيْنَ ما تَكُونُوا يُدْرِكْكُمُ الْمَوْتُ وَ لَوْ كُنْتُمْ فى بُرُوجٍمُشَيَّدَةٍ وَ اِنْ تُصِبْهُمْ حَسَنَةٌ يَقُولُوا هذِه مِنْ عِنْدِاللّهِ وَ اِنْ تُصِبْهُمْ سَيِّئَةٌ يَقُولُوا هذِه مِنْ عِنْدِكَ قُلْ كُلٌّ مِنْ عِنْدِ اللّهِ فَمالِ هؤُلاآءِالْقَوْمِ لايَكادُونَيَفْقَهُونَ حَدیثا
هرکجاباشیدمرگ شمارامىگیرد اگرچه دربرجهاى محکمباشید و اگربهآنها ( منافقان ) حسنة ( و پیروزى ) برسد مىگویند از ناحیه خدا است و اگر سيّئة ( و شکستى ) برسد مىگویند ازناحیه تو است،بگو همه اینهااز ناحيّهخدااست پس چرااین جمعيّتحاضر نیستند حقایق را درك كنند .
79 ماآ اَصابَكَ مِنْ حَسَنَةٍ فَمِنَ اللّهِ وَ ماآ اَصابَكَ مِنْ سَيِّئَةٍفَمِنْ نَفْسِكَ وَ اَرْسَلْناكَ لِلنّاسِ رَسُولاً وَ كَفى بِاللّهِشَهیدا
آنچهاز نیکىها بهتو مىرسد از ناحیه خدا است و آنچهاز بدى بهتو مىرسد از ناحیه خودتواست و ما تورا بهعنوانرسول براى مردمفرستادیم و گواهىخدا دراینبارهکافىاست.
« مُشَيَّدَة » در اصل از ماده « شید » به معنى گچ و مواد محکم دیگرى است كه براى استحکام بنا در آن به كار مىبرند و از آنجاکه در آن عصر و زمان معمولاً محکمترین ماده براى استحکام بنا گچ بوده بیشتر به این مادّه اطلاق مىشده است ، بنابراین « بُرُوجٍ مُشَيَّدَة » به معنى قلعههاى محکم است و اگر مىبینیم مُشَيَّدَة به معنى مرتفع و طولانى آمده آن هم نیز
به خاطر این است كه بدون استفاده كردن از گچ و مانند آن هیچگاه نمىتوانستند بناهاى مرتفع و طولانى بسازند .
در آیات متعددى از قرآن مجید همانند آیه 99 سوره حجر و آیه 48 مُدَّثِّر از مرگ تعبیر به « يَقین » شده است ، اشاره به اینکه هر قوم و جمعيّتى ، هر عقیدهاى داشته باشند و هرچیز را بتوانند انکار كنند ، این واقعيّت را نمىتوانند منکر شوند كه زندگى بالاخره پایانى دارد و از آنجا كه افراد انسان به خاطر عشق به حیات و يا به گمان اینکه مرگ را با فنا و نابودى مطلق مساوى مىدانند همواره از نام آن و مظاهر آن گریزانند ، این آیات هشدارى به آنها مىدهد و در آیه مورد بحث با تعبیر « يُدْرِكْكُم » به آنها گوشزد مىکند كه فرار كردن از این واقعيّت قطعى عالم هستى بیهوده است ، زیرا معنى مادّه « يُدْرِكْكُم » این است كه كسى از چیزى فرار كند و آن به دنبالش بدود .
با توجّه به این واقعيّت عاقلانه است كه انسان خود را از صحنه جهاد و نیل به افتخار شهادت كنار بکشد و در خانه در میان بستر بمیرد ؟ به فرض كه با عدم شرکت در جهاد چند
روز بیشترى عمر كند و مکرّرات را تکرار نماید و از پاداشهاى مجاهدان راه خدا بىبهره شود ، به عقل و منطق نزدیك است ؟ اصولاً مرگ يك واقعيّت بزرگ است و باید براى استقبال از مرگ توأم با افتخار آماده شد .
قرآن در ذیل همین آیه به يکى دیگر از سخنان بىاساس و پندارهاى باطل منافقان اشاره كرده مىگوید : « آنها هر گاه به پیروزى برسند و نیکىها و حسناتى به دست آورند مىگویند از طرف خدا است » يعنى ما شایسته آن بودهایم كه خدا چنین مواهبى را به ما داده ( وَ اِنْ تُصِبْهُمْ حَسَنَةٌ يَقُولُوا هذِه مِنْ عِنْدِ اللّهِ ) .
ولى هنگامى كه شکستى دامنگیر آنها شود و يا در میدان جنگ آسیبى ببینند مىگویند: « اینها بر اثر سوء تدبیر پیامبر صلىاللهعلیهوآله و عدم كفایت نقشههاى نظامى او بوده است » و مثلاً شکست جنگ احد را معلول همین موضوع مىپنداشتند ( وَ اِنْ تُصِبْهُمْ سَيِّئَةٌ يَقُولُوا هذِه مِنْ عِنْدِكَ ) .
در هر حال قرآن به آنها پاسخ مىگوید كه از نظر يك موحّد و خداپرست تیزبین « همۀ
این حوادث و پیروزىها و شکستها از ناحیه خدا است » كه بر طبق لیاقتها و ارزشهاى وجودى مردم به آنها داده مىشود ( قُلْ كُلٌّ مِنْ عِنْدِاللّهِ ) . و در پایان آیه به عنوان اعتراض به عدم تفكّر و تعمّق آنها در موضوعات مختلف زندگى مىگوید : « پس چرا اینها حاضر نیستند حقایق را درك كنند » ( فَمالِهؤُلاآءِ الْقَوْمِ لا يَكادُونَ يَفْقَهُونَ حَدیثا ) .
80 مَنْ يُطِعِ الرَّسُولَ فَقَدْ اَطاعَ اللّهَ وَ مَنْ تَوَلّى فَماآ اَرْسَلْناكَ عَلَيْهِمْ حَفیظا
کسىکهاز پیامبر اطاعتکند اطاعتخدا كرده و كسىکهسرباز زند تو در برابر او مسؤول نیستى .
بنابراین اطاعت خدا از اطاعت پیامبر صلىاللهعلیهوآله نمىتواند جدا باشد،زیراپیامبر صلىاللهعلیهوآله هیچگامىبرخلافخواستخداوند برنمىدارد سخنان و كردار و رفتار او همه مطابق فرمان خدا است .
سپس مىفرماید : اگر كسانى سرپیچى كنند و با دستورات تو به مخالفت برخیزند
مسؤوليّتى در برابر اعمال آنها ندارى و موظّف نیستى كه به حکم اجبار آنها را از هر خلافکارى بازدارى ، وظیفه تو تبلیغ رسالت و امر به معروف و نهى از منکر و راهنمایى افراد گمراه و بىخبر است ( وَ مَنْ تَوَلّى فَماآ اَرْسَلْناكَ عَلَيْهِمْ حَفیظا ) .
باید توجّه داشت كه « حَفیظ » از نظر اینکه صفت مُشْبِهَة است و معنى ثبات و دوام را مىرساند با « حافظ » كه اسم فاعل است تفاوت دارد بنابراین « حَفیظ » به معنى كسى است كه به طور مداوم مراقب حفظ چیزى مىباشد ، در نتیجه مفهوم آیه چنین مىشود مسؤوليّت پیامبر صلىاللهعلیهوآله مسؤوليّت رهبرى و هدایت و دعوت به سوى حقّ و مبارزه با فساد است ولى اگر افرادى اصرار در پیمودن راه خلاف داشته باشند ، نه پیامبر صلىاللهعلیهوآله در مقابل انحرافهاى آنها مسؤولیتى دارد كه در همه جا حاضر و ناظر باشد و جلو هر گونه گناه و معصیتى را با زور و اجبار بگیرد ، نه او از طرق عادى قدرت بر چنین چیزى را مىتواند داشته باشد .
باید توجّه داشت كه این آیه يکى از روشنترین آیات قرآن است كه دلیل بر حجيّت سنت پیامبر صلىاللهعلیهوآله و قبول احادیث او مىباشد ، بنابراین كسى نمىتواند بگوید قرآن
را قبول دارم ولى حدیث و سنّت پیغمبر صلىاللهعلیهوآله را قبول ندارم ، زیرا آیه فوق صریحا مىگوید: « اطاعتازحدیثو سنّتپیامبر صلىاللهعلیهوآله اطاعتاز فرمانخدا است ».
و هنگامى كه مىبینیم پیامبر صلىاللهعلیهوآله طبق حدیث ثقلین كه در منابع معروف اسلامى اعمّاز منابع اهلتسنّن و شیعه آمده است ، صریحا احادیث اهلبیت علیهمالسلام را سند و حجت شمرده است استفاده مىکنیم كه اطاعت از فرمان اهلبیت نیز از اطاعت فرمان خدا جدا نیست و كسى نمىتواند بگوید من قرآن را مىپذیرم ولى احادیث اهلبیت علیهمالسلام را نمىپذیرم ، زیرا این سخن بر ضد آیه فوق و آیات مشابه آن است .
و لذا در روایات متعددى كه در تفسیر برهان در ذیل آیه وارد شده آمده استمىخوانیم: خداوند طبق آیه فوق حقّ امر و نهى به پیامبر صلىاللهعلیهوآله خود داده و پیامبر صلىاللهعلیهوآله نیز چنین حقّى را به على و ائمه اهلبیت علیهمالسلام داده است، بنابراین مردم موظّفند كه از امر و نهى آنها
سرباز نزنند زیرا امر و نهى آنها همواره از طرف خدا است نه از خودشان.(1)
81 وَ يَقُولُونَ طاعَةٌ فَاِذا بَرَزُوا مِنْ عِنْدِكَ بَيَّتَ طاآئِفَةٌمِنْهُمْغَيْرَالَّذى تَقُولُ وَ اللّهُ يَكْتُبُ مايُبَيِّتُونَ فَاَعْرِضْعَنْهُمْ وَ تَوَكَّلْ عَلَى اللّهِ وَ كَفى بِاللّهِ وَكیلاً
آنها در حضور تو مىگویند فرمانبرداریم اما هنگامى كه ازنزد تو بیرون مىروند جمعى از آنها جلسات سرّى شبانه برضدّ گفتههاى تو تشکیل مىدهند ، خداوند آنچه را در اینجلسات مىگویند مىنویسد، اعتنایى به آنها مکن ( و ازنقشههاى آنها وحشت نداشته باش ) و توكّل بر خدا كن و كافى است كه او يار و مدافع تو باشد .
از این جمله استفاده مىشود كه منافقان در زمان پیامبر صلىاللهعلیهوآله بیکار نمىنشستند و با اجتماعات شبانه خود و مشورت با يکدیگر نقشههایى براى كارشکنى در برنامههاى پیغمبر صلىاللهعلیهوآله طرح مىنمودند . .
1) « تفسیر برهان » ، جلد 1 ، صفحه 396 .
82 اَفَلا يَتَدَبَّرُونَ الْقُرْاآنَ وَ لَوْ كانَ مِنْ عِنْدِ غَيْرِ اللّهِلَوَجَدُوا فیهِ اخْتِلافا كَثیرا
آیادرباره قرآننمىاندیشندکه اگر ازناحیه غیرخدابوداختلاف فراوانى درآن مىیافتند.
« تَدَبَّر » در اصل از ماده «دَبْر » به معنى پشت سر و عاقبت چیزى است ، بنابراین تَدَبُّر يعنى بررسى نتایج و عواقب و پشت و روى چیزى مىباشد و تفاوت آن با « تَفَكُّر » ، این است كه تفكّر مربوط به بررسى علل و خصوصیات يك موجود است ، اما « تدبّر » مربوط به بررسى عواقب و نتایج آن است ، از آیه فوق چند مطلب استفاده مىشود :
✓ 1 - مردم موظّفند كه درباره اصول دین و مسائلى همانند صدق دعوى پیامبر صلىاللهعلیهوآله و حقّانیت قرآن مطالعه و بررسى كنند و از تقلید و قضاوتهاى كورکورانه بپرهیزند .
✓ 2 - قرآن ، برخلاف آنچه بعضى مىپندارند ، براى همه قابل درك و فهم است زیرا اگر قابل درك و فهم نبود دستور به « تدبّر » در آن داده نمىشد .
✓ 3 - يکى از دلایل حقّانیت قرآن و اینکه از طرف خدا نازل شده این است كه در
سراسر آن تضادّ و اختلاف نیست براى روشن شدن این حقیقت به توضیح زیر توجه فرمایید .
« روحيّات هر انسانى دائما در تغییر است قانون تکامل در شرایط عادى در صورتى كه وضع استثنایى بهوجود نیاید انسان و روحيّات افکار او را هم در برمىگیرد و دائما با گذشت روز و ماه و سال ، زبان و فکر و سخنان انسانها را دگرگون مىسازد ، اگر با دقّت نگاه كنیم هرگز نوشتههاى يك نفر نویسنده يکسان نیست بلکه آغاز و انجام يك كتاب نیز تفاوت دارد ، مخصوصا اگر كسى در كوران حوادث بزرگ قرار گرفته باشد حوادثى كه پایه يك انقلاب فکرى و اجتماعى و عقیدهاى همه جانبه را پىریزى كند او هر قدر بخواهد سخنان خود را يکسان و يکنواخت و عطف به سابق تحویل دهد قادر نیست ، به خصوص اگر او درس نخوانده و پرورش يافته يك محیط كاملاً عقب افتادهاى باشد .
امّا قرآن كه در مدت 23 سال بر طبق احتیاجات و نیازمندىهاى تربیتى مردم در شرایط و ظروف كاملاً مختلف نازل شده ، كتابى است كه درباره موضوعات كاملاً متنوّع
سخن مىگوید و مانند كتابهاى معمولى كه تنها يك بحث اجتماعى يا سیاسى يا فلسفى يا حقوقى يا تاریخى را تعقیب مىکند نیست ، بلکه گاهى درباره توحید و اسرار آفرینش و زمانى درباره احکام و قوانین و آداب و سنن ، وقت دیگر درباره امّتهاى پیشین و سرگذشت تکان دهنده آنان و زمانى درباره مواعظ و نصایح و عبادات و رابطه بندگان با خدا سخن مىگوید و به گفته دکتر گوستاولبون قرآن كتاب آسمانى مسلمانان منحصر به تعالیم و دستورهاىمذهبىتنها نیستبلکه دستورهاىسیاسى و اجتماعىمسلماناننیزدرآندرجاست.
چنین كتاب با این مشخّصات عادتا ممکن نیست خالى از تضادّ و تناقض و مختلف گویى و نوسانهاى زیاد باشد ، امّا هنگامى كه مىبینیم با تمام این جهات همه آیات آن هماهنگ ، خالى از هر گونه تضادّ و اختلاف و ناموزونى است ، به خوبى مىتوانیم حدس بزنیم كه این كتاب زاییده افکار انسانها نیست بلکه از ناحیه خداوند است چنانکه خود
قرآن این حقیقت را در آیه فوق بیان كرده است » .(1)
83 وَ اِذا جاآءَهُمْ اَمْرٌ مِنَ الاَمْنِ اَوِ الْخَوْفِ اَذاعُوا بِه وَ لَوْرَدُّوهُ اِلَىالرَّسُولِ وَ اِلى اُولِى الاَمْرِ مِنْهُمْ لَعَلِمَهُ الَّذینَ يَسْتَنْبِطُونَهُ مِنْهُمْ وَ لَوْلا فَضْلُ اللّهِ عَلَيْكُمْ وَ رَحْمَتُهُ لاَتَّبَعْتُمُ الشَّيْطانَ اِلاّ قَلیلاً
و هنگامى كه خبرى از پیروزى و شکست به آنها برسد ،( بدون تحقیق ) آن را شایع مىسازند و اگر آن را به پیامبر وپیشوایان ( كه قدرت تشخیص كافى دارند ) ارجاع كنند ، از ریشههاى مسائل آگاه خواهند شد و اگر فضل و رحمت خدا نبود همگى، جز عدّهکمى، از شیطان پیروى مىکردید .
« يَسْتَنْبِطُونَهُ » در اصل از ماده « نَبَطْ » است و به معنى نخستین آبى است كه از چاه مىکشند و از ریشههاى زمین استخراج مىگردد و به همین جهت استفاده كردن هر حقیقتى9.
1) کتاب « قرآن و آخرین پیامبر »، نوشته ناصر مکارم، صفحه 309.
از دلایل و شواهد مختلف و استخراج كردن آن از مدارك موجود ، « اِسْتِنْباط » نامیده مىشود ، خواه در مسائل فقهى باشد يا در مسائل فلسفى و سیاسى و علمى .
منظور از « اوُلِى الاَمْرِ » ( صاحبان فرمان ) در اینجا كسانى هستند كه قدرت تشخیص و احاطه كافى به مسائل مختلف دارند و مىتوانند « حقایق » را از « شایعات بىاساس » و مطالب راستین را از نادرست براى مردم روشن سازند ، كه در درجه اول پیغمبر صلىاللهعلیهوآله و ائمه اهلبیت علیهمالسلام جانشینان او و در درجه بعد دانشمندانى هستند كه در این گونه مسائل صاحبنظرند .
چنانکه در تفسیر نورالثقلین از امام باقر (علیه السلام)در ذیل آیه نقل شده كه فرمود: «هُمُ الاَئِمَّةُ يعنى منظور از این آیه ائمه اهلبیتند » .
84 فَقاتِلْ فى سَبیلِ اللّهِ لا تُكَلَّفُ اِلاّ نَفْسَكَ وَ حَرِّضِالْمُؤْمِنینَ عَسَىاللّهُ اَنْيَكُفَّ بَأْسَ الَّذینَ كَفَرُوا وَاللّهُ اَشَدُّ بَأْسا وَ اَشَدُّ تَنْكیلاً
در راهخدا پیکارکن،تنها مسؤول وظیفه خودهستى و مؤمنانرا ( بر این كار ) تشویق نما ،
امید است خداوند از قدرت كافران جلوگیرى كند ( حتى اگر تنها خودت به میدان بروى ) و خداوندقدرتشبیشتر و مجازاتشدردناکتراست.
« بَأْس » در لغت به معنى قوت و استحکام و شجاعت است . و « تَنْكیل » از ماده نکول به معنى امتناع كردن از روى ترس است و در اصل ازنَكْل به معنى لجام حیوان گرفته شده و بنابراین تنکیلکه مصدر باب تفعیل است به معنى انجام كارى است كه طرف با مشاهده آن ، از خلافکارى برگردد و این همان مجازات است كه هم باعث عبرت ستمکار و هم باعث عبرت دیگران مىشود .
در حقیقت آیه يك دستور مهم اجتماعى را مخصوصا درباره رهبران دربردارد و آن اینکه آنها باید آنقدر در كار خود مصمّم و ثابت قدم و قاطع باشند كه حتى اگر هیچکس دعوت آنها را « لَبَّيْك » نگوید ، دست از تعقیب هدف مقدّس خویش برندارند و در عین دعوت دیگران به انجام وظیفه ، برنامههاى خود را منوط به اجابت دیگران
نشمرند و هیچ رهبرى تا چنین آمادگى نداشته باشد قادر به انجام رهبرى و پیشبرد اهداف خود نیست مخصوصا رهبران الهى كه تکیهگاه اصلى آنها خدا است ، خدایى كه سرچشمه تمام نیروها و قدرتها است .
85 مَنْ يَشْفَعْ شَفاعَةً حَسَنَةً يَكُنْ لَهُ نَصیبٌ مِنْها وَ مَنْيَشْفَعْ شَفاعَةً سَيِّئَةً يَكُنْ لَهُ كِفْلٌ مِنْها وَ كانَ اللّهُ عَلى كُلِّ شَيْىءٍ مُقیتا
کسىکه تشویق بهکار نیکىکند نصیبىاز آن براى او خواهدبود و كسى كه تشویق به كار بدىکند سهمىازآن خواهدداشت و خداوند حساب هرچیزرادارد وآنراحفظمىکند.
کلمه « شَفاعَت » در اصل از ماده « شَفْع » به معنى جفت است بنابراین ضمیمه شدن هر چیز به چیز دیگر شفاعت نامیده مىشود منتها گاهى این ضمیمه شدن در مسأله راهنمایى و ارشاد و هدایت است ( مانند آیه فوق ) كه در این حال معنى امر به معروف و نهى از منکر را مىدهد ( و شفاعت سيّئه به معنى امر به منکر و نهى از معروف است ) .
ولى اگر در مورد نجات گنهکاران از عواقب اعمالشان باشد به معنى كمك به افراد گنهکارى است كه شایستگى و لیاقت شفاعت را دارا هستند .
و به عبارت دیگر شفاعت گاهى قبل از انجام عمل است كه به معنى راهنمایى است و گاهى بعد از انجام عمل است كه به معنى نجات از عواقب عمل مىباشد و هر دو مصداق ضمیمه شدن چیزى به چیز دیگر است .
« كِفْل » در اصل به معنى قسمت عقب پشت حیوان است كه سوار شدن بر آن ناراحت كننده مىباشد و به همین جهت هرگونه گناه و سهم بد را كِفْل مىگویند و نیز به كارى كه سنگینى و زحمت داشته باشد كِفالَت گفته مىشود .
« مُقیت » در اصل از ماده قوت به معنى غذایى است كه جان انسان را حفظ مىکند ، بنابراین « مُقیت » كه اسم فاعل از باب اِفْعال است به معنى كسى است كه قوت دیگرى را مىپردازد و از آنجا كه چنین كسى حافظ حیات او است ، كلمه مُقیت به معنى « حافِظ » نیز به كار رفته و نیز شخصى كه قوت مىدهد حتما توانایى بر این كار دارد به همین جهت این
کلمه به معنى مقتدر نیز آمده و چنین كسى مسلما حساب زیردستان خود را دارد ، به همین دلیل به معنى حَسیب آمده است و در آیه فوق تمام این معانى ممکن است از كلمه « مُقیت » اراده شود .
مسؤوليّت هر كس در برابر اعمال خویش به آن معنى نیست كه از دعوت دیگران به سوى حقّ و مبارزه با فساد چشم بپوشد و روح اجتماعى اسلام را تبدیل به فردگرایى و بیگانگى از اجتماع كند و در لاك خود فرو رود .
آیه فوق يکى از منطقهاى اصیل اسلام را در مسائل اجتماعى روشن مىسازد و تصریح مىکند كه مردم در سرنوشت اعمال يکدیگر از طریق شفاعت و تشویق و راهنمایى شریکند ، بنابراین هرگاه سخن يا عمل و يا حتّى سکوت انسان سبب تشویق جمعیتى بهکار نیك يا بد شود ، تشویق كننده سهم قابل توجّهى از نتایج آن كار خواهد داشت بدون اینکه چیزى از سهم فاعل اصلى كاسته شود .
در حدیثى از پیامبر صلىاللهعلیهوآله چنین نقل شده : « مَنْ اَمَرَ بِمَعْرُوفٍ اَوْ نَهى عَنْ مُنْكَرٍ اَوْ دَلَّ عَلى
خَيْرٍ اَوْ اَشارَ بِه فَهُوَ شَریكٌ وَ مَنْ اَمَرَ بِسُوءٍ اَوْ دَلَّ عَلَيْهِ اَوْ اَشارَ بِه فَهُوَ شَریكٌ : هر كسکار نیکى يا نهىاز منکرى كند و يامردمرا راهنمایى به عمل خیر نماید و يا بهنحوىموجبات تشویقآنها را فراهمسازد، درآنعملسهیم و شریکاست وهمچنینهرکسدعوتبهکار بد يا راهنمایى و تشویق نماید او نیز شریکاست ».
مطابق این منطق اسلامى تنها عاملان گناه ، گناهکار نیستند بلکه تمام كسانى كه با استفاده كردن از وسایل مختلف تبلیغاتى و يا آماده ساختن زمینهها و حتّى گفتن يك كلمه كوچك تشویقآمیز ، عاملان گناه را به كار خود ترغیب كنند در آن سهیمند ، همچنین كسانىکه درمسیر خیرات و نیکىها از چنین برنامههایى استفاده مىنمایند از آن سهم دارند .
از پارهاى از روایات كه در تفسیر آیه وارد شده است چنین برمىآید كه يکى از معانى شفاعت حسنه يا سيّئه ، دعاى نیك يا بد در حقّ كسى كردن است كه يکنوع شفاعت در پیشگاه خدا محسوب مىشود. از امامصادق (علیه السلام) چنین نقل شده كه فرمود : « مَنْ دَعا لاِخیهِ الْمُسْلِمِ بِظَهْرِ الْغَيْبِ اُسْتُجیبَ لَهُ وَ قالَ لَهُ الْمَلَكُ فَلَكَ مِثْلاهُ فَذلِكَ النَّصیبُ : كسى كه براى برادر مسلمانش در پشت سر او دعا كند به اجابت مىرسد و فرشته پروردگار به او مىگوید دو برابر آن براى تو نیز
خواهد بود و منظور از نصیب در آیه همین است » .(1)
و این تفسیر ، منافاتى با تفسیر سابق ندارد بلکه توسعهاى در معنى شفاعت است، يعنى هر مسلمانى به هر نوع كمك به دیگرى كند خواه از طریق دعوت و تشویق به نیکى يا از راه دعا در پیشگاه خدا و يا به هر وسیله دیگرى باشد در نتیجه آن سهیم خواهد بود .
86 وَ اِذا حُيِّيْتُمْ بِتَحِيَّةٍ فَحَيُّوا بِاَحْسَنَ مِنْهاآ اَوْرُدُّوها اِنَّ اللّهَ كانَ عَلى كُلِّ شَيْىءٍ حَسیبا
و هنگامىکه كسى بهشما تحيّت گوید پاسخ آن را به طور بهتر دهید يا (لااقلّ)به همان گونه پاسخ گویید ، خداوند حساب همه چیز را دارد .
« تَحِيَّت » در لغت از ماده « حیات » و به معنى دعا براى حیات دیگرى كردن است خواه
1) « تفسیر صافى » ، ذیل آیه شریفه .
این دعا به صورت سَلامٌ عَلَيْكَ ( خداوند تو را به سلامت دارد ) و يا حَيّاكَ اللّهُ ( خداوند تو را زنده بدارد ) و يا مانند آن ، باشد ولى معمولاً از این كلمه هر نوع اظهارمحبتى راکه افرادبه وسیله سخن، با يکدیگر مىکنند شامل مىشود كه روشنترین مصداق آن همان موضوع سلام كردن است .
ولى از پارهاى از روایات ، همچنین تفاسیر ، استفاده مىشود كه اظهار محبتهاى عملى نیز در مفهوم « تَحِيَّت » داخل است ، در تفسیر على بن ابراهیم از امام باقر و امام صادق علیهمالسلام چنین نقل شده كه : « اَلْمُرادُ بِالتَّحِيَّةِ فِى الاْيَةِ السَّلامُ وَ غَيْرُهُ مِنَ الْبِرِّ : منظور از تحیت در آیه، سلام و هر گونه نیکى كردن است » و نیز در روایتى در كتاب مناقب چنین مىخوانیم : كنیزى يك شاخه گل خدمت امام حسن(علیه السلام) هدیه كرد ، امام در مقابل آن وى را آزاد ساخت و هنگامى كه از علت این كار سؤال كردند ، فرمود : « خداوند این ادب را به ما آموخته آنجا كه مىفرماید : وَ اِذا حُيِّيْتُمْ بِتَحِيَّةٍ فَحَيُّوا بِاَحْسَنَ مِنْهاوسپس اضافه فرمود : تحيّت بهتر ، همان آزاد كردن او است » .
و به این ترتیب آیه يك حکم كلى درباره پاسخ گویى به هر نوع اظهار محبّتى اعم از لفظى و عملى مىباشد .
و در پایان آیه براى اینکه مردم بدانند چگونگى « تحيّتها » و « پاسخها » و برترى يا مساوات آنها ، در هر حدّ و مرحلهاى ، بر خداوند پوشیده و پنهان نیست مىفرماید :
« خداوند حساب همه چیز را دارد » ( اِنَّ اللّهَ كانَ عَلى كُلِّ شَيْىءٍ حَسیبا ) .
87 اَللّهُ لاآ اِلهَ اِلاّ هُوَ لَيَجْمَعَنَّكُمْ اِلى يَوْمِ الْقِيمَةِ لا رَيْبَفیهِ وَ مَنْ اَصْدَقُ مِنَ اللّهِ حَدیثا
خداوند معبودى جزاو نیست و بهطور قطع همه شما را درروز رستاخیز كه شك در آن نمىباشد جمع مىکند و كیست كه از خداوند راستگوتر باشد .
تعبیر به « يَجْمَعَنَّكُمْ » اشاره به این است كه قیامت همه افراد بشر در يك روز واقع خواهد شد ، همانطور كه در آخر سوره مریم آیه 93 تا 95 نیز اشاره به این حقیقت شده كه تمامبندگان خدا اعمّازساکنان زمین و ساکنان كراتدیگر همه در يك روز مبعوث مىشوند .
تعبیر به « لا رَيْبَ فیهِ » ( هیچ تردیدى در آن نیست ) در مورد روز قیامت در این آیه و چندین مورد دیگر از آیات قرآن در حقیقت اشاره بهدلایل قطعىومسلّمى است كه از وجود چنین روزى خبر مىدهد مانند « قانون تکامل » و « حکمت و فلسفه آفرینش » و « قانون عدالت پروردگار » كه در بحث معاد ، مشروحا ذکر شده است .
و در پایان براى تأکید مطلب مىفرماید : « كیست كه راستگوتر از خدا باشد » ( وَ مَنْ اَصْدَقُ مِنَ اللّهِ حَدیثا ) .
بنابراین هرگونه وعدهاى درباره روز قیامت و غیر آن مىدهد نباید جاى تردید باشد، زیرا دروغ يا از جهل سرچشمه مىگیرد يا از ضعف و نیاز ، اما خداوندى كه از همه آگاهتر و از همگان بىنیاز است ، از هرکسى راستگوتراست و اصولاً دروغ براى او مفهومى ندارد .
88 فَما لَكُمْ فِى الْمُنافِقینَ فِئَتَيْنِ وَ اللّهُ اَرْكَسَهُمْ بِماكَسَبُوا اَتُریدُونَ اَنْ تَهْدُوا مَنْ اَضَلَّ اللّهُ وَ مَنْيُضْلِلِ اللّهُ فَلَنْ تَجِدَ لَهُ سَبیلاً
چرادرباره منافقین دو دسته شدهاید ( بعضى جنگ با آنها راممنوع و بعضى مجاز مىدانید )
در حالى كه خداوند به خاطراعمالشان ( افکار ) آنها را به كلى وارونه كرده است ، آیا شما مىخواهید كسانىرا كه خداوند ( بر اثر اعمال زشتشان )گمراه كرده هدایت كنید ؟ در حالى كه هر كس را خداوند گمراه كند راهى براى او نخواهى يافت .
« اَرْكَسَهُمْ » از ماده « رَكْس » به معنى وارونه كردن چیزى و آن را با سر به زمین گذاردن است و به معنى بازگرداندن نیز آمده است .
یعنى این افراد كه با ترك مهاجرت و همکارى عملى با مشرکان و عدم شرکت در صف مجاهدان اسلام نفاق خود را آشکار ساختهاند نباید درباره سرنوشت آنها كسى تردید كند ، اینها به طور مسلّم از منافقان دست اولند و عملشان گواه زنده عدم ایمانشان است ، پس چرا بعضى فریب اظهار توحید و ایمان آنها را مىخورند ؟ و در مقام شفاعت از آنها برمىآیند با اینکه در آیات قبل اشاره شد كه « وَ مَنْ يَشْفَعُ شَفاعَةً سَيِّئَةً يَكُنْ لَهُ كِفْلٌ مِنْها » و به این ترتیب خود را در سرنوشت شوم آنها سهیم مىنمایند .
سپس مىفرماید : « این عده از منافقان به خاطر اعمال زشت و ننگینى كه انجام دادهاند خداوند توفیق
و حمایت خویش را از آنها برداشته و افکارشان را به كلى واژگونه كرده ، همانند كسى كه به جاى ایستادن به روى پا ، با سر بایستد » ( وَ اللّهُ اَرْكَسَهُمْ بِما كَسَبُوا ) .
ضمنا از جمله « بِما كَسَبُوا » استفاده مىشود كه بازگشتها از جاده هدایت و سعادت و نجات معلول اعمال خود انسان است و اگر این عمل به خداوند نسبت داده مىشود به خاطر آن است كه خداوند حکیم و هر كس را مطابق اعمال خویش كیفر مىدهد و به مقدار لیاقت و شایستگى پاداش خواهد داد .
و در پایان آیه خطاب بهافراد ساده دلى كه حمایت از این دسته منافقان مىنمودند كرده، مىفرماید : « اَتُریدُونَ اَنْ تَهْدُوا مَنْ اَضَلَّ اللّهُ وَ مَنْ يُضْلِلِ اللّهُ فَلَنْ تَجِدَ لَهُ سَبیلاً » .
این يك سنت فناناپذیر الهى است كه اثر اعمال هیچکس از او جدا نمىشود چگونه مىتوانید انتظار داشته باشید افرادى كه فکرشان آلوده و قلبشان مملو از نفاق و عملشان حمایت از دشمنان خدا است مشمول هدایت شوند ، این يك انتظار بىدلیل و نابجا است .
89 وَ دُّوا لَوْ تَكْفُرُونَ كَما كَفَرُوا فَتَكُونُونَ سَواآ ءً فَلا تَتَّخِذُوا مِنْهُمْ اَوْلِياآءَ حَتّى
يُهاجِرُوا فى سَبیلِ اللّهِفَاِنْ تَوَلَّوْا فَخُذُوهُمْ وَاقْتُلُوهُمْ حَيْثُ وَجَدْتُمُوهُمْ وَ لا تَتَّخِذُوا مِنْهُمْ وَلِيّا وَ لا نَصیراً
آنان دوستدارندکه شما هم مانندآنهاکافرشوید و مساوىیکدیگر گردید، بنابراین از آنها دوستانى انتخاب نکنیدمگر اینکه ( توبه كنند و ) مهاجرت در راه خدا نمایند ، اما آنهاکه از كار سرباز زنند ( و به اقدامات بر ضد شما ادامه دهند )آنها را هر كجا بیابید اسیر كنید و (یادرصورتلزوم) بهقتلبرسانید و ازمیان آنهادوست و يار و ياورىاختیارنکنید.
در تعقیب آیه قبل درباره منافقانى كه بعضى از مسلمانان ساده دل به حمایت از آنها برخاسته و از آنها شفاعت مىکردند و قرآن بیگانگى آنها را از اسلام بیان داشت در این آیه مىفرماید : تاریکى درون آنها به قدرى است كه نه تنها خودشان كافرند بلکه « دوست مىدارند كه شما هم همانند آنان كافر شوید و مساوى يکدیگر گردید » ( وَدُّوا لَوْ تَكْفُرُونَ كَما كَفَرُوا فَتَكُونُونَ سَواآءً ) .
بنابراین آنها از كافران عادى نیز بدترند ، زیرا كفار معمولى دزد و غارتگر عقاید
دیگران نیستند ، اما اینها هستند ، فعاليّتهاى پیگیرى براى تخریب عقاید دیگران دارند .
اکنون كه آنها چنین هستند هرگز نباید شما مسلمانان دوستانى از میان آنها انتخاب كنید ( فَلا تَتَّخِذُوا مِنْهُمْ اَوْلِياآءَ ) .
مگر اینکه در كار خود تجدید نظر كنند و دست از نفاق و تخریب بردارند و نشانه آن این است كه از مرکز كفر و نفاق به مرکز اسلام ( از مكّه به مدینه ) مهاجرت نمایند ( حَتّى يُهاجِرُوا فى سَبیلِ اللّهِ ) .
« اما اگر آنها حاضر به مهاجرت نشدند بدانید كه دست از كفر و نفاق خود برنداشتند و اظهار اسلام آنها فقط به خاطر اغراض جاسوسى و تخریبى است و در این صورت مىتوانید هر جا بر آنها دست يافتید ، آنها را اسیر كنید و يا در صورت لزوم به قتل برسانید »(فَاِنْ تَوَلَّوْا فَخُذُوهُمْ وَاقْتُلُوهُمْحَيْثُ وَجَدْتُمُوهُمْ).
و در پایان آیه بار دیگر تأکید مىکند كه هیچگاه دوست و يارو و ياورى از میان آنها انتخاب نکنید ( وَ لا تَتَّخِذُوا مِنْهُمْ وَلِيّا وَ لا نَصیراً ) .
این شدت عمل كه در آیه فوق نسبت به این دسته از منافقان نشان داده شده به خاطر آن است كه نجات يك جامعه زنده كه در مسیر يك انقلاب اصلاحى گام برمىدارد ، از چنگال دشمنان دوستنما و جاسوسان خطرناك ، راهى جز این ندارد .
قابل توجّه اینکه در حالى كه اسلام افراد غیرمسلمانى همانند يهود و نصارى را با شرایطى تحت حمایت خود قرار داده و اجازه هیچگونه مزاحمت نسبت به آنها نمىدهد در مورد این دسته از منافقان این چنین شدّت عمل به خرج داده است و با اینکه آنان تظاهر به اسلام مىنمودند دستور اسارت و حتّى اعدام آنان را در صورت لزوم صادر كرده است و این نیست مگر به خاطر آنکه این گونه افراد زیر پوشش اسلام مىتوانند ضربههایى بزنند كه هیچ دشمنى قادر بر آن نیست .
سؤال : ممکن است گفته شود سیره پیامبر صلىاللهعلیهوآله درباره منافقان این بوده كه هیچگاه دستور قتل آنها را صادر نمىکرد ، مبادا دشمنان او را متّهم به كشتن يارانش كنند و يا بعضى از این مسأله سوء استفاده كرده ، با افرادى كه خرده حساب داشتند به عنوان منافق
بودن درآویزند و آنها را به قتل برسانند .
پاسخ : باید توجهداشتکه سیرهپیامبر صلىاللهعلیهوآله تنهادرموردمنافقان مدینه و مانند آنها بوده است كه به ظواهر اسلام عمل مىکردند و مبارزه صریحى با اسلام و مسلمین نداشتند اما كسانىکهمانند منافقانمكّه همکارىروشنى بادشمناناسلامداشتند مشمول اینحکم نبودند .
90 اِلاَّالَّذینَ يَصِلُونَ اِلىقَوْمٍبَيْنَكُمْ وَ بَيْنَهُمْ میثاقٌ اَوْجاآؤُكُمْ حَصِرَتْ صُدُورُهُمْ اَنْ يُقاتِلُوكُمْ اَوْ يُقاتِلُواقَوْمَهُمْ وَ لَوْشاآءَاللّهُ لَسَلَّطَهُمْ عَلَيْكُمْفَلَقاتَلُوكُمْ فَاِنِ اعْتَزَلُوكُمْ فَلَمْ يُقاتِلُوكُمْ وَاَلْقَوْا اِلَيْكُمُ السَّلَمَ فَماجَعَلَ اللّهُ لَكُمْ عَلَيْهِمْ سَبیلاً
مگر آنهاکه با كسانىکه با شما همپیمانند، پیمان بسته،یا آنهاکه بهسوى شما مىآیند و ازپیکار با شما ياپیکاربا قومخود ناتوانشدهاند (نه سر جنگ با شمادارند و نه توانایى مبارزه با قوم خود) و اگر خداوند بخواهد آنها را بر شما مسلّط مىکند تا با شما پیکار كنند ،بنابراین اگر ازشما كنارهگیرىکردند و با شما پیکار ننمودند ( بلکه ) پیشنهاد صلح كردند خداوند به شما اجازه نمىدهد كه متعرض آنها شوید .
به دنبال دستور به شدّت عمل در برابر منافقانى كه با دشمنان اسلام همکارى نزدیك داشتند ، در این آیه دستور مىدهد كه دو دسته از این قانون مستثنى هستند :
✓ 1 - آنها كه با يکى از همپیمانان شما ارتباط دارند و پیمان بستهاند( اِلاَّ الَّذینَ يَصِلُونَ اِلى قَوْمٍ بَيْنَكُمْ وَ بَيْنَهُمْ میثاقٌ ) .
✓ 2 - كسانى كه از نظر موقعيّت خاصّ خود در شرایطى قرار دارند كه نه قدرت مبارزه با شما را در خود مىبینند و نه توانایى همکارى با شما و مبارزه با قبیله خود دارند ( اَوْ جاآؤُكُمْ حَصِرَتْ صُدُورُهُمْ اَنْ يُقاتِلُوكُمْ اَوْ يُقاتِلُوا قَوْمَهُمْ ) .
روشن است كه دسته اول به خاطر احترام به پیمان باید از این قانون مستثنى باشند و دسته دوم نیز اگرچه معذور نیستند و باید پس از تشخیص حقّ به حقّ بپیوندند ولى چون اعلان بىطرفى كردهاند تعرّض نسبت به آنهابرخلاف اصول عدالت و جوانمردى است .
سپس براى اینکه مسلمانان در برابر این پیروزىهاى چشمگیر مغرور نشوند و آن را
مرهون قدرت نظامى و ابتکار خود ندانند و نیز براى اینکه احساسات انسانى آنها در برابر این دسته از بیطرفان تحریك شود مىفرماید : « اگر خداوند بخواهد مىتواند آن ( جمعیت ضعیفان ) را بر شما مسلّط گرداند تا با شما پیکار كنند » ( وَ لَوْشاآءَاللّهُ لَسَلَّطَهُمْ عَلَيْكُمْفَلَقاتَلُوكُمْ ) .
بنابراین همواره در پیروزىها به ياد خدا باشید و هیچگاه به نیروى خود مغرور نشوید و نیز گذشت از ضعیفان را براى خود خسارتى نشمرید .
در پایان آیه بار دیگر نسبت به دسته اخیر تأکید كرده و با توضیح بیشترى چنین مىفرماید : « اگر آنها از پیکار با شما كنارهگیرى كنند و پیشنهاد صلح نمایند خداوند به شما اجازه تعرض نسبت به آنها را نمىدهد و موظّفید دستى را كه به منظور صلح به سوى شما دراز شده بفشارید » ( فَاِنِ اعْتَزَلُوكُمْ فَلَمْ يُقاتِلُوكُمْ وَ اَلْقَوْا اِلَيْكُمُ السَّلَمَ فَما جَعَلَ اللّهُ لَكُمْ عَلَيْهِمْ سَبیلاً ) .
نکته قابل توجّه اینکه قرآن در این آیه و چندین آیه دیگر پیشنهاد صلح را با تعبیر القاء سلام ( افکندن صلح ) ذکر كرده است كه ممکن است اشاره به این مطلب باشد كه طرفین نزاع، پیشازآنکه صلح كنند، معمولاً از هم فاصله مىگیرند و حتى پیشنهاد صلح را با احتیاط
طرح مىکنند ، گویى دور از هم ایستادهاند و این پیشنهاد را به سوى هم پرتاب مىنمایند .
91 سَتَجِدُونَ اخَرینَ يُریدُونَ اَنْ يَأْمَنُوكُمْ وَ يَأْمَنُواقَوْمَهُمْ كُلَّما رُدُّوا اِلَى الْفِتْنَةِ اُرْكِسُوا فیهافَاِنْ لَمْيَعْتَزِلُوكُمْ وَيُلْقُوآا اِلَيْكُمُالسَّلَمَ وَ يَكُفُّوآا اَيْدِيَهُمْ فَخُذُوهُمْ وَاقْتُلُوهُمْ حَيْثُ ثَقِفْتُمُوهُمْ وَ اُولآئِكُمْ جَعَلْنا لَكُمْ عَلَيْهِمْ سُلْطانا مُبینا
به زودى جمعيّت دیگرى را مىیابید كه مىخواهند هم از ناحیه شما در امان باشند و هم از ناحیه قوم خودشان ( كهمشرکند ، لذا در پیش شما ادّعاى ایمان مىکنند ولى ) هر زمان به سوى فتنه ( و بتپرستى ) بازگردند با سر در آن فرو مىروند ،اگر آنهااز درگیرى با شما كنار نرفتند و پیشنهاد صلح نکردندو دست از شما برنداشتند ، آنها را هر كجا يافتید اسیر كنید و ( يا ) به قتل برسانید و آنها كسانى هستند كه براى شماتسلّط آشکارى نسبت به آنان قرار دادهایم .
در اینجا با دسته دیگرى روبرو مىشویم كه درست در مقابل دستهاى قرار دارند كه در
آیه پیش دستور صلح نسبت به آنها داده شده بود . آنها كسانى هستند كه مىخواهند براى حفظ منافع خود در میان مسلمانان و مشرکان آزادى عمل داشته باشند و براى تأمین این نظر راه خیانت و نیرنگ پیش گرفته ، با هر دو دسته اظهار همکارى و همفکرى مىکنند ( سَتَجِدُونَ اخَرینَ يُریدُونَ اَنْ يَأْمَنُوكُمْ وَ يَأْمَنُوا قَوْمَهُمْ ) .
و به همین دلیل « هنگامى كه میدان فتنهجویى و بتپرستى پیش آید همه برنامههاى آنها وارونه مىشود و با سر در آن فرو مىروند » ( كُلَّما رُدُّوا اِلَى الْفِتْنَةِ اُرْكِسُوا فیها ) .
اینها درست بر ضد دسته سابقند زیرا آنها كوشش داشتند از درگیر شدن با مسلمانان دورى كنند اما اینها نغمه دارند كه با مسلمانان درگیر شوند .
آنها پیشنهاد صلح با مسلمانان داشتند در حالى كه اینها سر جنگ دارند . آنها از اذیت و آزار مسلمانان پرهیز داشتند ولى اینها پرهیز ندارند .
این سه تفاوت كه در جمله « فَاِنْ لَمْ يَعْتَزِلُوكُمْ وَ يُلْقُوا اِلَيْكُمُ السَّلَمَ وَ يَكُفُّوآا اَيْدِيَهُمْ » به آن اشاره شده است موجب گردیده كه حکم اینها از دسته سابق به كلى جدا شود و به
مسلمانان دستور داده شده كه « هر كجا آنان را بیابند اسیر كنند و در صورت مقاومت به قتل رسانند » ( فَخُذُوهُمْ وَ اقْتُلُوهُمْ حَيْثُ ثَقِفْتُمُوهُمْ ) .
و لذا آنجا كه به اندازه كافى نسبت به آنها اتمام حجت شده در پایان آیه مىفرماید : « آنان كسانى هستند كه ما تسلط آشکارى براى شما نسبت به آنها قرار دادیم » ( وَاُولآئِكُمْ جَعَلْنا لَكُمْ عَلَيْهِمْ سُلْطانا مُبینا ) .
این تسلط مىتواند از نظر منطقى بوده باشد ، چه اینکه منطق مسلمانان بر مشرکان كاملاً پیروز بود و يا از نظر ظاهرى و خارجى ، زیرا در زمانى این آیات نازل شد كه مسلمین به قدر كافى نیرومند شده بودند .
تعبیر « ثَقِفْتُمُوهُمْ » در آیه فوق ممکن است اشاره به نکته دقیقى باشد ، زیرا این جمله از ماده ثَقافَت به معنى « دست يافتن بر چیزى با دقت و مهارت » است و با وَجَدْتُمُوهُمْ كه از ماده « وِجْدان » و به معنى « مطلق دست يافتن » است ، تفاوت دارد ، گویا این دسته از « منافقان دو دوزه باز » كه خطرناکترین دستههاى منافقان هستند ، به آسانى ممکن نیست
شناخته شوند و به تلّه بیفتند لذا مىفرماید : « اگر با مهارت و دقت به آنها دست يافتید حکم خداوند را در مورد آنها اجرا كنید » اشاره به اینکه دست يافتن بر آنها نیاز به دقّت و مراقبت كافىدارد.
92 وَ ما كانَ لِمُؤْمِنٍ اَنْ يَقْتُلَ مُؤْمِنا اِلاّ خَطَأً وَ مَنْ قَتَلَمُؤْمِنا خَطَأً فَتَحْریرُ رَقَبَةٍ مُؤْمِنَةٍ وَدِيَةٌمُسَلَّمَةٌ اِلىاَهْلِه اِلاّآ اَنْ يَصَّدَّقُوا فَاِنْ كانَ مِنْ قَوْمٍ عَدُوٍّ لَكُمْ وَ هُوَ مُؤْمِنٌ فَتَحْریرُ رَقَبَةٍ مُؤْمِنَةٍ وَ اِنْ كانَ مِنْ قَوْمٍ بَيْنَكُمْوَ بَيْنَهُمْمیثاقٌ فَدِيَةٌ مُسَلَّمَةٌ اِلىاَهْلِه وَتَحْریرُرَقَبَةٍمُؤْمِنَةٍ فَمَنْلَمْيَجِدْ فَصِيامُشَهْرَيْنِ مُتَتابِعَيْنِ تَوْبَةً مِنَ اللّهِ وَ كانَ اللّهُ عَلیما حَكیما
براى هیچ فرد باایمانى مجاز نیستکه فرد باایمانى را به قتل برساند ، مگر اینکه این كار از روى خطا و اشتباه از او سرزند و ( در عین حال ) كسى كه فرد با ایمانى را از روى خطا به قتل برساند باید يکبرده آزاد كند و خونبهایى به كسان اوبپردازد مگر اینکه آنها خونبها را ببخشند و اگر مقتول ازجمعيّتى باشد كه دشمنان شما هستند ( و كافرند ) ولى مقتول باایمان بوده باید (تنها) يکبرده آزادکند ( و پرداختن خونبهالازمنیست ) و اگر
از جمعیتى باشد كه میان شما و آنها پیمانىبرقراراست باید خونبهاى اورا بهکساناو بپردازد و يکبرده ( نیز ) آزاد كند و آن كس كه دسترسى ( به آزاد كردن برده )ندارد دو ماه پى در پى روزه مىگیرد ، این ( يکنوع تخفیفو ) توبه الهى است و خداوند دانا و حکیم است .
چون در آیات گذشته به مسلمانان آزادى عمل براى درهم كوبیدن منافقان و دشمنان خطرناك داخلى داده شده ، براى اینکه مبادا كسانى از این قانون سوء استفاده كنند و با افرادى كه دشمنى دارند به نام منافق بودن تصفیه حساب خصوصى نمایند و يا بر اثر بىمبالاتى خون بىگناهى را بریزند ، در این آیه و آیه بعد احکام قتل خطا و قتل عمد بیان شده است ، تا در مسأله ریختن خون كه از نظر اسلام موضوع فوق العاده مهمّ و پرمسؤوليّتى است رعایت تمام جهات لازم را بکنند .
در آغاز اینآیه كه حکم قتل خطا در آن بیان شده مىفرماید : « براى هیچ مؤمنى مجاز نیست
که فرد باایمانى را جز از روى خطا به قتل برساند » ( وَ ما كانَ لِمُؤْمِنٍ اَنْ يَقْتُلَ مُؤْمِنا اِلاّ خَطَأً ) .
این تعبیر در حقیقت اشاره به آن است كه اصولاً هرگز مؤمن به خود اجازه نمىدهد كه دست خویش را به خون فرد بىگناهى بیالاید ، چه اینکه در حریم ایمان همه افراد مانند اعضاى يك پیکرند ، آیا هیچگاه ممکن است عضوى از بدن انسان ، عضو دیگر را جز از روى اشتباه از بین ببرد يا آزار دهد بنابراین آنها كه درصدد چنین كارى برآیند ایمان درستى ندارند و از حقیقت ایمان بىخبرند .
جمله « اِلاّ خَطَأً » ( مگر از روى اشتباه ) به این معنى نیست كه آنها مجازند از روى اشتباه این عمل را انجام دهند ، زیرا اشتباه قابل پیشبینى نیست و شخص به هنگام اشتباه متوجّه اشتباه خود نمىباشد ، منظور این است كه مؤمنان جز در مورد اشتباه آلوده چنین گناه بزرگى نخواهند شد .
سپس جریمه و كفّاره قتل خطا را در سه مرحله بیان مىکند :
صورت نخست اینکه : « فرد بىگناهى كه از روى اشتباه كشته شده متعلق به خانواده مسلمانى باشد
که در این صورت ، قاتل باید دو كار كند ، يکى اینکه برده مسلمانى را آزاد نماید و دیگر اینکه خونبهاى مقتول را به صاحبان خون بپردازد » ( وَ مَنْ قَتَلَ مُؤْمِنا خَطَأً فَتَحْریرُ رَقَبَةٍ مُؤْمِنَةٍ وَدِيَةٌ مُسَلَّمَةٌ اِلى اَهْلِآه ) .
مگر اینکه خاندان مقتول با رضایت خاطر از دیه بگذرند ( اِلاّآ اَنْ يَصَّدَّقُوا ) .
صورت دوم اینکه مقتول وابسته به خاندانى باشد كه با مسلمانان خصومت و دشمنى دارند « در این صورت كفاره قتل خطا تنها آزاد نمودن برده است و پرداخت دیه بر جمعيّتى كه تقویت بنیه مالى آنان خطرى براى مسلمانان محسوب خواهد شد ضرورت ندارد ، به علاوه اسلام ارتباط این فرد را با خانواده خود كه همگى از دشمنان اسلامند بریده است و بنابراین جایى براى جبران خسارت نیست ( فَاِنْ كانَ مِنْ قَوْمٍ عَدُوٍّ لَكُمْ وَ هُوَ مُؤْمِنٌ فَتَحْریرُ رَقَبَةٍ مُؤْمِنَةٍ ) .
صورت سوم اینکه « خاندان مقتول از كفارى باشند كه با مسلمانان همپیمانند ، در این صورت براى احترام به پیمان باید علاوه بر آزاد كردن يك برده مسلمان خونبهاى او را به بازماندگانش بپردازند » ( وَ اِنْ كانَ مِنْ قَوْمٍ بَيْنَكُمْ وَ بَيْنَهُمْ میثاقٌ فَدِيَةٌ مُسَلَّمَةٌ اِلى اَهْلِه وَ تَحْریرُ رَقَبَةٍ مُؤْمِنَةٍ ) .
در اینکه آیا مقتول در این صورت مانند دو صورت سابق يك فرد مؤمن است يا اعم از مؤمن و كافر ذمّى ، در میان مفسّران گفتگو است ، ولى ظاهر آیه و روایاتى كه در تفسیر آن وارده شده این است كه منظور از آن نیز « مقتول مؤمن » است و آیا مىتوان دیه چنین مقتول مسلمانى را به ورثه كافر داد در صورتى كه كافر از مسلمان ارث نمىبرد .
از ظاهر آیه چنین استفادهمىشود كه باید دیه مزبور را به ورثه او داد هرچند كافر هستند و این به خاطر پیمان و عهدى است كه با مسلمانان دارند ، ولى از آنجا كه كافر از مسلمان هیچگاه ارث نمىبرد جمعى از مفسّران بر این عقیدهاند كه منظور از جمله فوق این است كه دیه اورا فقط بهورثه مسلماناو بدهند ، نه ورثه كفّار ، در بعضى از روایات نیز اشاره به این موضوع شده است ولى ظاهر جمله « مِنْ قَوْمٍ بَيْنَكُمْ وَ بَيْنَهُمْ میثاقٌ » ( از جمعيّتى كه با شما پیمان دارند ) این است كه ورثه مقتول جزء مسلمانان نیستند، زیرا مسلمانان با يکدیگر پیمان خاصّى ندارند ( دقت كنید ) .
و در پایان آیه در مورد كسانى كه دسترسى به آزاد كردن بردهاى ندارند ( يعنى قدرت
مالى ندارند و يا بردهاى براى آزاد كردن نمىیابند ) مىفرماید : « چنین اشخاصى باید دو ماه پى در پى روزه بگیرند » ( فَمَنْ لَمْ يَجِدْ فَصِيامُ شَهْرَيْنِ مُتَتابِعَيْنِ ) .
و در پایان مىگوید : « این تبدیل شدن آزاد كردن برده به دو ماه روزه گرفتن يکنوع تخفیف و توبه الهى است ، يا اینکه تمام آنچه در آیه به عنوان كفّاره قتل خطا گفته شد همگى براى انجام يك توبه الهى است و خداوند همواره از هرچیز باخبر و همه دستوراتش بر طبق حکمت است » ( تَوْبَةً مِنَ اللّهِ وَ كانَ اللّهُ عَلیما حَكیما ) .
در آیه فوق نکات متعدّدى است كه باید به آن توجّه نمود :
1 - در اینجا براى جبران قتل خطا ، سه موضوع بیان شده است كه هر كدام از آن براى جبران يکنوع خسارت است كه از این عمل به وجود مىآید ، نخست آزاد كردن برده است كه در واقع يکنوع جبران خسارت اجتماعى كشته شدن يك فرد باایمان محسوب مىشود .
و دیگر پرداختن دیه است كه در واقع يك نوع جبران خسارت اقتصادى است كه از كشته شدن يك نفر به خانواده او وارد مىشود ، والّا سابقا هم گفتهایم « دیه » هیچگاه قیمت
واقعى خون يکانسان نیست، زیرا خون يکانسان بىگناه مافوق هر قیمت است بلکه يکنوع جبران خسارت اقتصادى خانواده مىباشد .
و دیگر مسأله دو ماه روزه پى در پى است كه جبران خسارت اخلاقى و معنوى مىباشد كه دامنگیر قاتل خطایى مىشود .
البته باید توجّه داشت كه روزه دو ماه پى در پى وظیفه كسانى است كه دسترسى به آزاد كردن يك برده باایمان ندارند يعنى در درجه اول فقط آزاد كردن برده كافى است و درجه بعد اگر نتوانست باید روزه بگیرد ، ولى باید توجه داشت كه آزاد كردن برده يکنوع عبادت نیز محسوب مىشود و بنابراین اثر معنوى عبادت را در روح آزاد كننده خواهد داشت .
2 - درموردىکه بازماندگان مقتول مسلمان باشند جمله « اِلاّآ اَنْ يَصَّدَّقُوا » ( مگر آنکه آنها از دیه صرفنظر كنند ) ذکر شده ، ولى در موردکسانىکه مسلمان نباشند این جمله ذکر نشده است، دلیل آن نیز روشن است زیرا در مورد اول زمینه براى چنین كارى وجود دارد اما در مورد دوم چنان زمینهاى نیست ، به علاوه مسلمانان حتىالامکان نباید زیربار منّت
غیرمسلمانان در این مورد بروند .
3 - جالب توجه اینکه در صورت اول كه بازماندگان مسلمانند ، نخست اشاره به « آزادى يك برده » و سپس اشاره به « دیه » شده است ، در حالى كه در صورت سوم كه مسلمان نیستند نخست « دیه » آمده است ، شاید این تفاوت تعبیر اشاره به آن باشد كه در مورد مسلمانان تأخیر در دیه عکسالعمل نامطلوبى غالبا ندارد ، در حالى كه در مورد غیرمسلمانان باید قبل از هر چیز دیه پرداخته شود تا آتش نزاع خاموش گردد و دشمنان آن را بر پیمان شکنى حمل نکنند .
4 - در آیه شریفه اشارهاى به مقدار دیه نشده است و شرح آن به سنّت موکول گردیده كه مطابق آن دیه كامل هزار مثقال طلا با يکصد شتر و يا دویست گاو و در صورت توافق قیمت این حیوانات است ( البته تعیین طلا و يا بعضى از حیوانات به عنوان دیه طبق يك سنّت اسلامى است كه مقیاسهاى خود را از امور طبیعى انتخاب مىکند نه مصنوعى و قراردادى تا با گذشت زمان دگرگون نشوند ) .
5 - بعضى ممکناست اشکال كنندکه « خطا » مجازات ندارد، چرا اسلام درباره آن اینهمه اهميّت قائل شده است ، در حالىکه مرتکب این كار هیچگونه گناهى مرتکب نشده پاسخ ایراد روشن است ، زیرا مسأله خون ، مسأله سادهاى نیست و با این حکم شدید اسلام خواسته است مردم نهایت دقّت و احتیاط را به كار بندند تا هیچگونه قتلى حتّى از روى اشتباه از آنها سر نزند زیرا بسیارى از خطاها قابل پیشگیرى است ، به علاوه مردم بدانند با ادّعاى خطا در قتل هرگز نمىتوانند خود را تبرئه نمایند ، جمله آخر آیه ( تَوْبَةً مِنَ اللّهِ ... ) ممکن است اشاره به همین موضوع باشد كه اشتباهات معمولاً از عدم دقّت سرچشمه مىگیرد و لذا در مورد موضوعات مهمّى همانند قتل نفس باید به نحوى جبران گردد ، تا توبه الهى شامل حال مرتکبان شود .
93 وَ مَنْيَقْتُلْ مُؤْمِنا مُتَعَمِّدا فَجَزاآئُهُ جَهَنَّمُ خالِدا فیهاوَ غَضِبَ اللّهُ عَلَيْهِ وَ لَعَنَهُ وَ اَعَدَّ لَهُ عَذابا عَظیما
و هرکسى فرد باایمانى رااز روى عمد بهقتل برساند مجازاتاو دوزخ است كه جاودانه
در آن مىماند و خداوند بر اوغضب مىکند و از رحمتش او را دور مىسازد و عذاب عظیمىبراىاو آمادهساختهاست.
بعد از بیان حکم قتل خطا در این آیه به مجازات كسى كه فرد باایمانى را از روى عمد به قتل برساند اشاره مىکند . از آنجا كه آدم كشى يکى از بزرگترین جنایات و گناهان خطرناك است و اگر با آن مبارزه نشود ، امنيّت كه يکى از مهمّترین شرایط يك اجتماع سالم است به كلّى از بین مىرود ، قرآن در آیات مختلف آن را با اهميّت فوق العادهاى ذکر كرده است تا آن جا كه قتل بىدلیل يك انسان را همانند كشتن تمام مردم روى زمین معرفى مىکند.
( مَنْ قَتَلَ نَفْسا بِغَيْرِ نَفْسٍ اَوْ فَسادٍ فِى الاَرْضِ فَكَاَنَّما قَتَلَ النّاسَ جَمیعا ) « آنکس كه انسانى را بدون اینکه قاتل باشد و يا در زمین فساد كند بکشد ، گویا همه مردم را كشته است » .(1)
1) « 32 / مائده » .
به همین دلیل در آیه مورد بحث نیز براى كسانى كه فرد باایمانى را عمدا به قتل برسانند چهار مجازات و كیفر شدید اخروى ( علاوه بر مسأله قصاص كه مجازات دنیوى است ) ذکر شده است :
1 - خلود يعنى جاودانه در آتش دوزخ ماندن ( وَ مَنْ يَقْتُلْ مُؤْمِنا مُتَعَمِّدا فَجَزائُهُ جَهَنَّمُ خالِدا فیها ) .
2 - خشم و غضب الهى ( وَ غَضِبَ اللّهُ عَلَيْهِ ) .
3 - دورى از رحمت خدا ( وَ لَعَنَهُ ) .
4 - مهیا ساختن عذاب عظیمى براى او ( وَ اَعَدَّ لَهُ عَذابا عَظیما ) .
و به این ترتیب از نظر مجازات اخروى حدّاکثر تشدید در مورد قتل عمدى بیان شده است ، به طورى كه در هیچ مورد از قرآن اینچنین مجازات شدیدى بیان نگردیده و اما كیفر دنیوى قتل عمد همان قصاص است ( كه شرح آن در ذیل آیه 179 سوره بقره در جلد اول تفسیر نمونه صفحه 442 گذشت ) .
« فُقَهاء » در كتاب قصاص و دیات از كتب فقهى با الهامى كه از آیات و روایات اسلامى گرفتهاند قتل را به سه نوع تقسیم كردهاند : « قتل عمد » ، « قتل شبه عمد » و « قتل خطا » .
قتل عمد قتلى است كه با تصمیم قبلى و يا با استفاده از وسایل قتل صورت گیرد ( مثل اینکه انسان به قصد كشتن دیگرى از حربه يا چوب يا سنگ يا دست استفاده كند ) و يا با آلت قَتّاله كسى را بزند . قتل شبهعمد آن است كه تصمیمى بر كشتن نباشد امّا تصمیم بر كارى در مورد مقتول داشته باشد كه بدون توجّه منجر به قتل گردد مثل اینکه كسى را عمدا كتك مىزند بدون اینکه تصمیمکشتن اورا داشتهباشد ولى اینضرباتفاقامنجر بهقتلگردد.
قتل خطا آن است كه هیچگونه تصمیمى نه به قتل داشته باشد نه انجامعملى در مورد مقتول، مثل اینکه مىخواهد حیوانى را شکار كند اما تیر خطا مىرود و به انسانى مىخورد و او را به قتل مىرساند.
هر يك از این سه نوع احکام مشروحى دارد كه در كتب فقهى آمده است .
94 ياآ اَيُّهَا الَّذینَ امَنُوآا اِذا ضَرَبْتُمْ فى سَبیلِ اللّهِفَتَبَيَّنُوا وَ لا تَقُولُوا لِمَنْ اَلْقى اِلَيْكُمُ السَّلامَ لَسْتَ مُؤْمِنا تَبْتَغُونَ عَرَضَ الْحَيوةِ الدُّنْيا فَعِنْدَ اللّهِ مَغانِمُ كَثیرَةٌ كَذلِكَ كُنْتُمْ مِنْ قَبْلُ فَمَنَّ اللّهُ عَلَيْكُمْ فَتَبَيَّنُوآا اِنَّ اللّهَ كانَ بِما تَعْمَلُونَ خَبیرا
اى كسانى كه ایمان آوردهاید هنگامى كه در راه خدا گامبرمىدارید ( و به سفرى براى جهاد مىروید ) تحقیق كنید و بهکسى كه اظهار صلح و اسلام مىکند نگویید مسلمان نیستى بهخاطر اینکه سرمایه ناپایدار دنیا ( و غنایمى ) بدست آورید، زیرا غنیمتهاى بزرگى در نزدخدا (براى شما) است، شما قبلاً چنینبودید و خداوندبر شما منت گذارد (و هدایت نمود) بنابراین (به شکرانه این نعمت بزرگ) تحقیق كنید، خداوند به آنچه عمل مىکنید آگاه است .
« عَرَضْ » به معنى چیزى است كه ثبات و پایدارى ندارد بنابراین « عَرَضَ الْحَيوةِ الدُّنْيا »
به معنى سرمایههاى زندگى دنیا است كه همگى بدون استثناء ناپایدارند .
آیه فوق به خوبى این حقیقت را روشن مىسازد كه هیچ مسلمانى نباید براى هدف مادّى گام در میدان جهاد بگذارد و به همین دلیل باید نخستین اظهار ایمان را از طرف دشمن بپذیرد و به نداى صلح او پاسخ گوید اگرچه از غنایم مادّى فراوان محروم گردد زیرا هدف از جهاد اسلامى توسعهطلبى و جمع غنایم نیست ، بلکه هدف آزاد شدن انسانها از قید بندگى بندگان و خداوند زر و زور است و هر زمان كه روزنه امیدى به سوى این حقیقت گشوده شد باید به سوى آن شتافت ، آیه فوق مىگوید : « شما يك روز چنین افکار منحطّى داشتید و به خاطر سرمایههاى مادّى خونهایى را مىریختید ، اما امروز آن برنامه به كلّى دگرگون شده است ، به علاوه مگر خود شما به هنگام ورود در اسلام غیر از اظهار ایمان چه برنامه دیگرى داشتید ، چرا از قانونى كه خود از آن استفاده كردهاید درباره دیگران دریغ مىنمایید ؟ » .
سؤال : ممکن است با توجّه به مضمون آیه چنین ایراد شود كه اسلام با قبول ادّعاهاى
ظاهرى مردم در مورد پیوستن به آیین زمینه را براى پرورش « منافق » در محیط اسلامى آماده مىکند و با این برنامه ، ممکن است عده زیادى از آن سوء استفاده كرده و با استتار در زیر نام اسلام دست به اعمال جاسوسى و ضداسلامىبزنند .
پاسخ : شاید هیچ قانونى در جهان نیست كه راه سوء استفاده در آن وجود نداشته باشد ، مهمّ این است كه قانون داراى مصالح قابل ملاحظهاى باشد ، اگر بنا شود اظهار اسلام به بهانه عدم آگاهى از مکنون قلب طرف ، قبول نگردد ، مفاسد بسیارى به بار مىآید كه زیان آن به مراتب بیشتر است و اصول عواطف انسانى را از بین خواهد برد ، زیرا هر كس با دیگرى كینه و خرده حسابى داشته باشد مىتواند او را متّهم كند كه اسلام او ظاهرى است و با مکنون دل او هماهنگ نیست و به این ترتیب خونهاى بسیارى از بىگناهان ریخته شود .
از این گذشته در آغاز گرایش به هر آیین ،افرادى هستند كه گرایشهاى ساده و تشریفاتى و ظاهرى دارند اما با گذشت زمان و تماس مداوم با آن آیین محکم و ریشهدار مىشوند،این دسته را نیزنمىتوان طردکرد.
95 لايَسْتَوِى الْقاعِدُونَ مِنَ الْمُؤْمِنینَ غَيْرُ اُولِىالضَّرَرِ وَ الْمُجاهِدُونَ فى سَبیلِ اللّهِ بِاَمْوالِهِمْ وَ اَنْفُسِهِمْ فَضَّلَ اللّهُ الْمُجاهِدینَ بِاَمْوالِهِمْ وَ اَنْفُسِهِمْ عَلَى الْقاعِدینَ دَرَجَةً وَ كُلاًّ وَعَدَ اللّهُ الْحُسْنى وَ فَضَّلَ اللّهُ الْمُجاهِدینَ عَلَى الْقاعِدینَ اَجْرا عَظیما
افراد باایمانىکه بدونبیمارى و ناراحتى از جهاد بازنشستندبا مجاهدانى كه در راه خدا با مال و جان خود جهاد كردندیکسان نیستند، خداوند مجاهدانى را كه با مال و جان خود جهاد نمودند بر قاعدان برترى بخشیده و به هر يك از ایندو دسته ( بهنسبت اعمال نیکشان ) خداوند وعده پاداش نیکداده و مجاهدان را بر قاعدان برترى و پاداش عظیمى بخشیده است.
96 دَرَجاتٍ مِنْهُ وَ مَغْفِرَةً وَ رَحْمَةً وَ كانَ اللّهُ غَفُورارَحیما
درجات ( مهمّى ) از ناحیه خداوند و آمرزش و رحمت( نصیب آنان مىگردد ) و ( اگر لغزشهایى داشتهاند ) خداوند آمرزنده و مهربان است .
منظور از « قاعِدُون » در اینجا افرادى هستند كه با داشتن ایمان به اصول اسلام ، بر اثر نداشتن همّت كافى ، در جهاد شرکت نکردهاند ، در صورتى كه جهاد بر آنها واجب عینى نبوده ، زیرا اگر واجب عینى بود ، قرآن با این لحن ملایم درباره آنها سخن نمىگفت و در آخرآیه بهآنها وعده پاداش نمىداد، بنابراین حتّى در صورتى كه جهاد واجب عینى نباشد برترى روشن « مجاهدان » بر « قاعدان » قابل انکار نیست .
و به هر حال آیه كسانى را كه از روى نفاق و دشمنى از شرکت در جهاد خوددارى كردهاند شامل نمىشود ، ضمنا باید توجّه داشت تعبیر « غَيْرُ اُولِى الضَّرَرِ » مفهوم وسیعى دارد كه تمام كسانىراکه بهخاطر نقص عضو ، يا بیمارى و يا ضعف فوقالعاده و مانند آنها قادر به شرکت در جهاد نیستند ، استثناء مىکند .
سپس برترى مجاهدان را بار دیگر به صورت صریحتر و آشکارتر بیان كرده مىفرماید : « خداوند مجاهدانى را كه با مال و جان خود در راهش پیکار مىکنند بر خوددارى كنندگان از شرکت در میدان جهاد برترى عظیمى بخشیده » ( فَضَّلَ اللّهُ الْمُجاهِدینَ بِاَمْوالِهِمْ وَ اَنْفُسِهِمْ عَلَى الْقاعِدینَ دَرَجَةً ) .
ولى در عین حال چون همانطور كه گفتیم نقطه مقابل این دسته از مجاهدان افرادى هستند كه جهاد براى آنها واجب عینى نبوده و يا اینکه به خاطر بیمارى و ناتوانى و علل دیگر قادر به شرکت در میدان جهاد نبودهاند ، لذا براى اینکه پاداش نيّت صالح و ایمان و سایر اعمال نیك آنها نادیده گرفته نشود به آنها نیز وعده نیك داده و مىفرماید : « به هر دو دسته ( مجاهدان و غیر مجاهدان ) وعده نیك داده است » ( وَ كُلاًّ وَعَدَ اللّهُ الْحُسْنى ) .
ولى بدیهى است میان وعده نیکى كه به این دو دسته داده شده است فاصله بسیار است ، در حقیقت قرآن با این بیان نشان مىدهد كه سهم هر كار نیکى در جاى خود محفوظ و فراموشنشدنى است ، به خصوص اینکه سخن از قاعدانى است كه علاقمند به شرکت در جهاد بودهاند و آن را يك هدف عالى و مقدّس مىدانستند ولى واجب عینى نبودن آن مانع از تحقّق بخشیدن به این هدف عالى شده است ، آنها نیز به اندازه علاقهاى كه به این كار داشتهاند پاداش خواهند داشت ، همچنین افراد اُولِى الضَّرَرِ ( كسانى كه به خاطر بیمارى و يا نقص عضو در میدان جهاد شرکت نکردهاند ) در حالى كه با تمام وجود خود به آن علاقه
داشته و عشق مىورزیدهاند نیز سهم قابل ملاحظهاى از پاداش مجاهدان خواهند داشت ، چنانکه در حدیثى از پیامبر اسلام صلىاللهعلیهوآله نقل شده كه به سربازان اسلام فرمود : « لَقَدْ خَلَفْتُمْ فِى الْمَدینَةِ اَقْواما ماسِرْتُمْ مَسیرا وَ لا قَطَعْتُمْ وادِيا اِلاّ كانُوا مَعَكُمْ وَ هُمُ الَّذینَ صَحَّتْ نِيّاتُهُمْ وَ نَصَحَتْ جُيُوبُهُمْ وَ هَوَتْ اَفْئِدَتُهُمْ اِلَى الْجِهادِ وَ قَدْ مَنَعَهُمْ عَنِ الْمَسیرِ ضَرَرٌ اَوْ غَيْرُهُ : افرادى را در مدینه پشت سر گذاشتید كه در هر گام در این مسیر با شما بودند ( و در پاداشهاى الهى شرکت داشتند ) آنها كسانى بودند كه نيّتى پاك داشتند و به اندازه كافى خیرخواهى كردند و قلبهاى آنها مشتاق به جهاد بود ولى موانعى همچون بیمارى و زیان و غیر آن آنها را از این كار بازداشت » .(1)
ولى از آنجا كه اهميّت جهاد در منطق اسلام از این هم بیشتر است بار دیگر به سراغ مجاهدان رفته و تأکید مىکند كه : « خداوند مجاهدان را بر قاعدان اجر عظیمى بخشیده است » ( وَ فَضَّلَ اللّهُ الْمُجاهِدینَ عَلَى الْقاعِدینَ اَجْرا عَظیما ) . .
1) « تفسیر صافى » ، ذیل آیه فوق .
این اجر عظیم در آیه بعد چنین تفسیر شده : « درجات مهمى از طرف خداوند و آمرزش و رحمت او » ( دَرَجاتٍ مِنْهُ وَ مَغْفِرَةً وَ رَحْمَةً ) .
و اگر در این میان افرادى ضمن انجام وظیفه خویش مرتکب لغزشهایى شدهاند و از كرده خویش پشیمانند خدا به آنها نیز وعده آمرزش داده و در پایان آیه مىفرماید : ( وَ كانَ اللّهُ غَفُورا رَحیما ) .
97 اِنَّ الَّذینَ تَوَفّيهُمُ الْمَلائِكَةُ ظالِمىآ اَنْفُسِهِمْ قالُوا فیمَ كُنْتُمْ قالُوا كُنّا مُسْتَضْعَفینَ فِى الاَرْضِ قالُوآا اَلَمْتَكُنْ اَرْضُاللّهِواسِعَةً فَتُهاجِرُوا فیها فَاُولآئِكَ مَأْویهُمْ جَهَنَّمُ وَ ساآءَتْ مَصیرا
کسانىکه فرشتگان( قبضارواح )روح آنهارا گرفتند در حالىکه به خویشتن ستم كرده بودند و بهآنهاگفتند شما در چهحالى بودید(و چرا بااینکه مسلمانبودید در صفّکفّار جاى داشتید؟)گفتند: ما درسرزمینخود تحتفشار و مستضعفبودیم، آنها(فرشتگان) گفتند:
مگر سرزمین خدا پهناور نبود كه مهاجرت كنید ؟ پس آنها ( عذرى نداشتند و )
جایگاهشان دوزخ و سرانجام بدى دارند .
98 اِلاَّ الْمُسْتَضْعَفینَ مِنَ الرِّجالِ وَ النِّساآءِ وَ الْوِلْدانِ لايَسْتَطیعُونَ حیلَةً وَ لا يَهْتَدوُنَ سَبیلاً
مگر آن دسته از مردان و زنان و كودکانى كه به راستى تحتفشار قرار گرفتهاند ، نه چارهاى دارند و نه راهى ( براى نجات از آن محیط آلوده ) مىیابند .
99 فَاُولآئِكَ عَسَى اللّهُ اَنْ يَعْفُوَ عَنْهُمْ وَ كانَ اللّهُ عَفُوّاغَفُورا
آنها را ممکن است خداوند مورد عفو قراردهد و خداوند عفوکننده و آمرزنده است .
تعبیر به « تَوَفّى » در آیه شریفه به جاى مرگ ، در حقیقت اشاره به این نکته است كه مرگ بهمعنى نابودى و فنانیست بلکه يك نوع « دریافت روح انسان توسّط فرشتگان » است ، يعنى روح او را كه اساسىترین قسمت وجود او است مىگیرند و با خود به جهان دیگرى مىبرند ، این گونه تعبیر كه در قرآن كرارا آمده يکى از روشنترین اشارات قرآن
به مسأله وجود روح و بقاى آن بعد از مرگ است ، كه شرح آن در ذیل آیات مناسب خواهد آمد و پاسخى است به كسانى كه مىگویند : قرآن هیچگونه اشارهاى به مسأله روح نکرده است .(1)
ازبررسى موارد متعدّدى از قرآن مجید ( 12 مورد ) كه درباره « تَوَفّى » و مرگ سخن به میان آمده استفاده مىشود كه گرفتن ارواح به دست يك فرشته معيّن نیست ، بلکه فرشتگانى هستند كه این وظیفه را به عهده دارند و مأمور انتقال ارواح آدمیان از این جهان به جهان دیگرند ، آیه فوق كه فرشتگان به صورت جمع آمدهاند ( اَلْمَلائِكَةُ ) نیز يکى از شواهد این موضوع است .
1) توضیحدرباره معنى« تَوَفّى »را از نظر لغت در جلد 2 تفسیرنمونه، صفحه 430 مطالعه فرمایید .
در آیه 61 سوره انعام مىخوانیم :
« حَتّى اِذا جاآءَ اَحَدَكُمُ الْمَوْتُ تَوَفَّتْهُ رُسُلُنا : هنگامى كه زمان مرگ يکى از شما برسد ، فرستادگان ما روح او را قبض مىکنند » .
و اگر مىبینیم كه در بعض از آیات این موضوع به مَلَكُ الْمَوْتِ ( فرشته مرگ ) نسبت داده شده (1)از این نظر است كه او بزرگ فرشتگان مأمور قبض ارواح است و او همان كسى است كه در احادیث به نام « عِزْرائیل » از او ياد شده است .
بنابراین اینکه بعضى مىپرسند چگونه يك فرشته مىتواند در آن واحد همه جا حضور يابد و قبض روح انسانها كند ، پاسخ آن با بیانى كه گفته شد روشن مىگردد از این گذشته به فرض اینکه فرشتگان نبودند و تنها يك فرشته بود باز مشکلى ایجاد نمىشد زیرا تجرّد وجودى او ایجاب مىکند كه دایره نفوذ عملش فوق العاده وسیع باشد زیرا يك وجود .
1) « 11 / سجده » .
مجرّد از مادّه مىتواند احاطه وسیعى نسبت به جهان مادّه داشته باشد ، همانطور كه در حدیثى درباره فرشته مرگ ( مَلَكُ الْمَوْتِ ) از امام صادق (علیه السلام)نقل شده كه هنگامى كه پیامبر صلىاللهعلیهوآله از احاطه او نسبت به جهان سؤال كرد در جواب چنین گفت :
« مَا الدُّنْيا كُلُّها عِنْدى فیما سَخَّرَهَا اللّهُ لى وَ مَكَّنَنى عَلَيْها اِلاّ كَالدِّرْهَمِ فى كَفِّ الرَّجُلِ يُقَلِّبُهُ كَيْفَ يَشاءُ : این جهان و آنچه در آن است با تسلّط و احاطهاى كه خداوند به من بخشیده در نزد من همچون سكّهاىاستکه در دست انسانىباشد كه هرگونه بخواهد آن را مىچرخاند » .(1)
ضمنا اگر مىبینیم در بعضىاز آیات قرآن قبض روح به خدا نسبت داده شده استمانند: « اَللّهُ يَتَوَفَّى الاَنْفُسَ حینَ مَوْتِها: خداوند جانها را در موقع مرگ مىگیرد » ( 42 / زمر ) منافاتى با آیاتگذشته ندارد زیرا در مواردىکهکار با وسایطى انجام مىگیرد، گاهى كار را به وسایط نسبت مىدهند و گاهى به آن كسى است كه اسباب و وسایط را برانگیخته است و .
1) « تفسیر برهان » ، جلد 2 ، صفحه 391 ذیل آیه 1 / اِسْراء .
هر دو نسبت ، صحیح است .
جالب اینکه در قرآن بسیارى از حوادث جهان به فرشتگانى كه مأمور خدا در عالم هستى هستند نسبت داده شده است و همانطور كه مىدانیم فرشته معنى وسیعى دارد كه از « موجودات مجرّد عاقل » گرفته تا « مُوَكّلین به نیروها و قواى طبیعى » را شامل مىشود .
100 وَ مَنْ يُهاجِرْ فى سَبیلِ اللّهِ يَجِدْ فِى الاَرْضِ مُراغَماكَثیرا وَسَعَةً وَ مَنْ يَخْرُجْ مِنْبَيْتِه مُهاجِرا اِلَىاللّهِوَ رَسُولِه ثُمَّ يُدْرِكْهُ الْمَوْتُ فَقَدْ وَقَعَ اَجْرُهُ عَلَى اللّهِ وَ كانَ اللّهُ غَفُورا رَحیما
و كسى كه در راه خدا هجرت كند نقاط امن فراوان وگستردهاى در زمین مىیابد و كسى كه از خانهاش به عنوانمهاجرت به سوى خدا و پیامبر او بیرون رود سپس مرگش فرا رسد پاداش او بر خدا است و خداوند آمرزنده و مهربان است .
« مُراغَم » از ماده رَغام به معنى « خاك » گرفته شده و اِرْغام به معنى به خاك مالیدن و ذلیل كردن است و « مُراغَم » هم صیغه اسم مفعول است و هم اسم مکان و در آیه فوق به
معنى اسم مکان آمده يعنى مکانى كه مىتوانند در آن حق را اجرا كنند و اگر كسى با حقّ از روى عناد مخالفت كند ، او را محکوم سازند و بینى او را به خاك بمالند .
مهاجران در هر صورت به پیروزى بزرگى نائل مىگردند ، چه بتوانند خود را به مقصد برسانند و از آزادى و حريّت در انجام وظایف بهره گیرند و چه نتوانند و جان خود را در این راه از دست بدهند و با اینکه تمام پاداشهاى نیکوکاران بر خدا است، ولى در اینجا بهخصوص تصریح بهاین موضوع شده استکه « فَقَدْ وَقَعَ اَجْرُهُ عَلَى اللّهِ : پاداش او بر خدا لازم شده است » و این نهایت عظمت و اهميّت پاداش مهاجران را روشن مىسازد .
روشن است كه « هجرت » يك حکم مخصوص به زمان پیغمبر صلىاللهعلیهوآله نبوده است ، بلکه در هر عصر و زمان و مکانى اگر همان شرایط پیش آید ، مسلمانان موظّف به هجرتند .
اساسا قرآن هجرت را مایه پیدایش آزادى و آسایش مىداند همانطور كه در آیه مورد بحث صریحا آمده است و در سوره نحل آیه 41 نیز به بیان دیگرى این حقیقت ذکر شده :
« وَ الَّذینَ هاجَرُوا فِى اللّهِ مِنْ بَعْدِ ما ظُلِمُوا لَنُبَوِّءَنَّهُمْ فِى الدُّنْيا حَسَنَةً : و آنها كه مورد ستم
واقع شدند و به دنبال آن در راه خدا مهاجرت اختیار كردند جایگاه پاکیزهاى در دنیا خواهند داشت » .
تاریخ مىگوید : مسلمانان در زمان خلیفه دوم كه اسلام طبعا توسعه يافته بود ، به فکر تعیین مبدأ تاریخى كه جنبه عمومى و همگانى داشتهباشد، افتادند و پساز گفتگوى فراوان نظر على را دایر بر انتخاب هجرت به عنوان مبدأ تاریخ پذیرفتند .(1)
در واقع مىبایست چنین هم باشد ، زیرا هجرت درخشندهترین برنامهاى بود كه در اسلام پیاده شد و سرآغاز فصل نوینى از تاریخ اسلام گشت . مسلمانان تا در مكّه بودند و دوران آموزش خود را مىدیدند ، در ظاهر هیچ گونه قدرت اجتماعى و سیاسى نداشتند ، اما پس از هجرت بلافاصله دولت اسلامى تشکیل شد و با سرعت فراوانى در همه زمینهها پیشرفت كرد و اگر مسلمانان به فرمان پیغمبر صلىاللهعلیهوآله دست به چنین هجرتى نمىزدند ، نه تنها
1) « تاریخ طبرى » ، جلد 2 ، صفحه 112 .
اسلام از محیط مَكّه فراتر نمىرفت ، بلکه ممکن بود در همان جا دفن و فراموش مىشد .
101 وَ اِذا ضَرَبْتُمْ فِى الاَرْضِ فَلَيْسَ عَلَيْكُمْ جُناحٌ اَنْ تَقْصُرُوا مِنَالصَّلوةِ اِنْ خِفْتُمْ اَنْ يَفْتِنَكُمُ الَّذینَ كَفَرُوا اِنَّ الْكافِرینَ كانُوا لَكُمْ عَدُوّا مُبینا
و هنگامى كه سفر كنید گناهى بر شما نیست كه نماز را كوتاهکنید اگر از فتنه ( و خطر ) كافران بترسید ، زیرا كافران براى شما دشمن آشکارى هستند .
در این آیه از سفر تعبیر به « ضَرَبْ فِى الاَرْض » شده است ، زیرا مسافر زمین را به هنگام سفر با پاى خود مىکوبد .(1)
در اینجا سؤالى پیش مىآید و آن اینکه در آیه فوق مسأله نماز قصر ، مشروط به ترس از خطر دشمن شده است ، در حالى كه در مباحث فقهى مىخوانیم نماز قصر يك حکم عمومى است و تفاوتى در آن میان سفرهاى خوفناك يا امن و امان نمىباشد ، روایات .
1) « مفردات راغِب » ، ماده « ضَرَبَ » .
متعددى كه از طرق شیعه و اهل تسنن در زمینه نماز قصر وارد شده است نیز این عمومیت را تأیید مىکند .(1)
در پاسخ باید گفت : ممکن است مقيّد ساختن حکم قصر به مسأله « خوف » به خاطر يکى از چند جهت باشد :
الف - این قید ناظر به وضع مسلمانان آغاز اسلام است و به اصطلاح قید غالبى است ، يعنى غالبا سفرهاى آنها توأم با خوف بوده و همانطور كه در علم اصول گفته شده « قُيود غالبى » مفهوم ندارند ، چنانکه در آیه « وَ رَباآئِبُكُمُ اللاّتى فى حُجُورِكُمْ : دختران همسرانتان كه در دامانتان بزرگ مىشوند بر شما حرامند » .(2).
نیز با همین مسأله روبرو مىشویم زیرا « دختران همسر » مطلقا جزء محارمند ، خواه در دامان انسان بزرگ شده باشند يا نه ، ولى چون غالبا زنان مطلقهاى كه شوهر مىکنند جوانند و فرزندان خردسالى دارند كه در دامان شوهر دوم بزرگ مىشوند قید « فى حُجُورِكُمْ » ( در دامانتان ) در آیه مزبور ذکر شده است .
ب - بعضىازمفسران معتقدندکهمسأله نماز قصر نخست به هنگام خوف ( طبق آیه فوق ) تشریع شده است ، سپس این حکم توسعه پیدا كرده و به همه موارد عمومیت يافته است .
ج - ممکن است این قید ، جنبه تأکید داشته باشد يعنى نماز قصر براى مسافر همه جا لازم است اما به هنگام خوف از دشمن تأکید بیشترى دارد .
و در هر حال شكّ نیست كه با توجّه به تفسیر آیه در روایات فراوان اسلامى نماز مسافر اختصاصى به حالت ترس ندارد و به همین دلیل پیامبر صلىاللهعلیهوآله نیز در مسافرتهاى خود و حتى در مراسم حج ( در سرزمین منى ) نماز را شکسته مىخواند .
102 وَاِذاكُنْتَ فیهِمْفَاَقَمْتَلَهُمُالصَّلوةَفَلْتَقُمْ طاآئِفَةٌمِنْهُمْ مَعَكَ وَلْيَأْخُذُوآا اَسْلِحَتَهُمْ فَاِذاسَجَدُوا فَلْيَكُونُوامِنْوَراآئِكُمْ وَلْتَأْتِ طاآئِفَةٌ اُخْرى لَمْيُصَلُّوا فَلْيُصَلُّوا مَعَكَ وَلْيَأْخُذُوا حِذْرَهُمْ وَاَسْلِحَتَهُمْ وَدَّالَّذینَكَفَرُوالَوْتَغْفُلُونَ عَنْ اَسْلِحَتِكُمْ وَاَمْتِعَتِكُمْ فَيَمیلُونَعَلَيْكُمْ مَيْلَةً واحِدَةً وَ لاجُناحَعَلَيْكُمْ اِنْ كانَ بِكُمْ اَذىً مِنْ مَطَرٍاَوْكُنْتُمْ مَرْضى اَنْتَضَعُوآا اَسْلِحَتَكُمْوَخُذُواحِذْرَكُمْاِنَاللّهَاَعَدَّلِلْكافِرینَ عَذابا مُهینا
و هنگامى كه در میان آنها باشى و ( در میدان جنگ ) براى آنها نماز برپا كنى باید دستهاى از آنها با تو ( به نماز )برخیزند و باید سِلاحهاى خود را با خود برگیرند و هنگامىکه سجدهکردند (و نماز را به پایان رسانیدند) باید به پشتسر شما ( به میدان نبرد ) بروند و آندستهدیگرکه نمازنخواندهاند(و مشغول پیکاربودهاند)بیایند و باتونماز بخوانند و باید آنها وسایل دفاعى و سلاحهاى خود را با خود ( در حال نماز ) حمل كنند ( زیرا ) كافران دوستدارند كه شما از سِلاحها و متاعهاى خود غافل شوید و يك مرتبه به شما
هجوم كنند و اگر از باران ناراحت هستید و يا بیمار ( و مجروح ) باشید مانعى ندارد كه سلاحهاىخودرا بر زمینبگذارید ولى وسایلدفاعى (مانندزره و خود)را باخودبردارید، خداوند براى كافران عذاب خوارکنندهاى فراهم ساخته است .
در تعقیب آیات مربوط به جهاد ، این آیه كیفيّت نماز خوف را كه به هنگام جنگ باید خوانده شود به مسلمانان تعلیم مىدهد ، آیه خطاب به پیامبر صلىاللهعلیهوآله كرده ، مىفرماید : « هنگامى كه در میان آنها هستى و براى آنها نماز جماعت برپا مىدارى باید مسلمانان به دو گروه تقسیم شوند ، نخست عدهاى با حمل اسلحه با تو به نماز بایستند» .
( وَ اِذا كُنْتَ فیهِمْ فَاَقَمْتَ لَهُمُ الصَّلوةَ فَلْتَقُمْ طائِفَةٌ مِنْهُمْ مَعَكَ وَلْيَأْخُذُوا اَسْلِحَتَهُمْ ) .
سپس هنگامى كه این گروه سجده كردند ( و رکعت اول نماز آنها تمام شد ، تو در جاى خود توقف مىکنى ) و آنها با سرعت رکعت دوم را تمام نموده و به میدان نبرد بازمىگردند و در برابر دشمن مىایستند ) و گروه دوم كه نماز نخواندهاند ، جاى گروه اول را مىگیرند
و با تو نماز مىگزارند .
( فَاِذاسَجْدُوا فَلْيَكُونُوا مِنْوَرائِكُمْ وَلْتَأْتِ طائِفَةٌ اُخْرى لَمْيُصَلُّوا فَلْيُصَلُّوا مَعَكَ ) .
گروه دوم نیز باید وسایل دفاعى و اسلحه را با خود داشته باشند و بر زمین نگذارند ( وَ لْيَأْخُذُوا حِذْرَهُمْ وَ اَسْلِحَتَهُمْ ) .
این طرز نمازگزاردن براى این است كه دشمن شما را غافلگیر نکند ، زیرا دشمن همواره در كمین است كه از فرصت استفاده كند « و دوست مىدارد كه شما از سلاح و متاع خود غافل شوید » و يکباره به شما حملهور شود .
( وَدَّ الَّذینَ كَفَرُوا لَوْتَغْفُلُونَ عَنْاَسْلِحَتِكُمْ وَاَمْتِعَتِكُمْفَيَمیلُونَ عَلَيْكُمْ مَيْلَةً واحِدَةً ) .
ولى از آنجا كه ممکن است ضرورتهایى پیش بیاید كه حمل سلاح و وسایل دفاعى هر دو با هم به هنگام نماز مشکل باشد و يا به خاطر ضعف و بیمارى و جراحاتى كه در میدان جنگ بر افراد وارد مىشود ، حمل سلاح و وسایل دفاعى تولید زحمت كند ، در پایان آیه چنین دستور مىدهد : « و گناهى بر شما نیست اگر از باران ناراحت باشید و يا بیمار شوید كه
در این حال سلاح خود را بر زمین بگذارید » ( وَ لا جُناحَ عَلَيْكُمْ اِنْ كانَ بِكُمْ اَذىً مِنْ مَطَرٍ اَوْ كُنْتُمْ مَرْضى اَنْ تَضَعُوا اَسْلِحَتَكُمْ ) . ولى در هر صورت از همراه داشتن وسایل محافظتى و ایمنى (مانندزره و خود و امثالآن) غفلتنکنید و حتى درحالعذر حتماآنهارا باخود داشته باشید كه اگر احیانا دشمن حمله كند بتوانید تا رسیدن كمك خود را حفظ كنید ( وَ خُذُوا حِذْرَكُمْ ) .
شما این دستورات را به كار بندید و مطمئن باشید پیروزى با شما است « زیرا خداوند براى كافران مجازات خوار كنندهاى آماده كرده است » ( اِنَّ اللّهَ اَعَدَّ لِلْكافِرینَ عَذابا مُهینا ) .
در اینجا به چند نکته باید توجه داشت :
1 - روشن است كه منظور از بودن پیامبر صلىاللهعلیهوآله در میان مسلمانان براى بپا داشتن نماز خوف این نیست كه انجام این نماز مشروط به وجود شخص پیامبر صلىاللهعلیهوآله است ، بلکه منظور وجودامام و پیشوایى براىانجام جماعت در میان سربازان و مجاهدان است و لذا على (علیه السلام)و امام حسین(علیه السلام) نیز نماز خوف بهجاى آوردند و حتى جمعى از فرماندهان لشکرهاى
اسلامى همانند حُذَيْفَة این برنامه اسلامى را به هنگام لزوم انجام دادند .(1)
2 - در آیه به گروه اول دستور مىدهد كه اسلحه را به هنگام نماز خوف داشته باشند ولى به گروه دوم مىگوید وسایل دفاعى ( مانند زره ) و اسلحه را هیچ كدام به زمین نگذارند .
ممکن است تفاوت این دو گروه به خاطر آن باشد كه به هنگام انجام نماز توسّط دسته اول دشمن هنوز كاملاً آگاه از برنامه و لذا احتمال حمله ضعیفتر است ولى در مورد دسته دوم كه دشمن متوجّه انجام مراسم نماز مىشود ، احتمال هجوم بیشتر است .
3 - منظور از « حفظ اَمْتِعَة » این است كه علاوه بر حفظ خویش باید مراقب حفظ وسایلدیگرجنگى و وسایلسفر و موادغذایىوحیواناتىکهبراىتغذیههمراهداریدنیزباشید.
4 - مىدانیم كه نماز جماعت در اسلام واجب نیست ولى از مستحبّات فوق العاده مؤكّد است و آیه فوق يکى از نشانههاى زنده تأکید این برنامه اسلامى است كه حتّى در میدان .
1) « كنز العرفان » ، جلد 1 ، صفحه 191 .
جنگ براى انجام آن از روش نماز خوف استفاده مىشود ، این موضوع هم اهميّت « اصل نماز » و هم اهميّت « جماعت » را مىرساند و مطمئنّا تأثیر روانى خاصى هم در مجاهدان از نظر هماهنگى در هدف و هم در دشمنان از نظر مشاهده اهتمام مسلمانان به وظایف خود حتّى در میدان جنگ ، دارد .
در آیه فوق درباره كیفيّت نماز خوف ، توضیح زیادى به چشم نمىخورد و این روش قرآن است كه كليّات را بیان كرده و شرح آن را به « سنّت » واگذار مىکند .
طریقه نماز خوف آنچنان كه از سنّت استفاده مىشود این است كه نمازهاى چهار رکعتى تبدیل به دو رکعت مىشود ، گروه اول ، يك رکعت را با امام مىخوانند و امام پس از اتمام يك رکعت توقّف مىکند و آن گروه يك رکعت دیگر را به تنهایى انجام مىدهند و به جبهه جنگ بازمىگردند ، سپس گروه دوم جاى آنها را مىگیرند و يك رکعت نماز خود را با امام و رکعت دوّم را به طور فرادى انجام مىدهند ( درباره كیفيّت نماز خوف نظرهاى
دیگرى نیز هست اما آنچه در بالا گفتیم مشهورترین نظر است ) .
103 فَاِذا قَضَيْتُمُ الصَّلوةَ فَاذْكُرُوا اللّهَ قِياما وَ قُعُودا وَعَلى جُنُوبِكُمْ فَاِذَا اطْمَأْنَنْتُمْ فَاَقیمُوا الصَّلوةَ اِنَالصَّلوةَ كانَتْ عَلَى الْمُؤْمِنینَ كِتابا مَوْقُوتا
و هنگامى كه نماز را به پایان رسانیدید خدا را ياد كنید درحال ایستادن و نشستن و به هنگامى كه به پهلو خوابیدهایدو هرگاه آرامشیافتید ( و حالت خوف زایل گشت ) نماز را ( به صورت معمول ) انجام دهید ، زیرا نماز وظیفه ثابت و معيّنى براى مؤمنان است .
منظور از ياد خدا در حال قیام و قعود و بر پهلو خوابیدن ، ممکن است همان حالات استراحت در فاصلههایى كه در میدان جنگ واقع مىشود باشد و نیز ممکن است به معنى حالات مختلف جنگى كه سربازان گاهى در حال ایستادن و زمانى نشستن و زمانى به پهلو خوابیدن ، سلاحهاى مختلف جنگى از جمله وسیله تیراندازى را به كار مىبرند، بودهباشد.
آیه فوق در حقیقت اشاره به يك دستور مهمّ اسلامى است ، كه معنى نماز خواندن در
اوقات معین این نیست كه در سایر حالات انسان از خدا غافل بماند بلکه ، نماز يك دستور انضباطى است كه روح توجّه به پروردگار را در انسان زنده مىکند و مىتواند در فواصل نمازها خدا را به خاطر داشته باشد خواه در میدان جنگ باشد و خواه در غیر میدان جنگ .
آیه فوق در روایات متعدّدى به كیفیت نمازگزاردن بیماران تفسیر شده كه اگر بتوانند ایستاده و اگر نتوانند نشسته و اگر باز نتوانند به پهلو بخوابند و نماز را بهجا آورند ، این تفسیر در حقیقت يکنوع تعمیم و توسعه در معنى آیه است اگرچه آیه مخصوص به این مورد نیست .(1)
سپس قرآن مىگوید : دستور نماز خوف يك دستور استثنایى است و « به مجرد اینکه حالت خوف زایل گشت، باید نماز را به همان طرز عادى انجام دهید » ( فَاِذا اطْمَأْنَنْتُمْ فَاَقیمُوا الصَّلوةَ ) .
و در پایان سرّ این همه سفارش و دقّت را درباره نماز چنین بیان مىدارد : « زیرا نماز .
1) براى اطلاع از احادیث فوق به « نورالثقلین » جلد 1 صفحه 545 مراجعه كنید .
وظیفه ثابت و لایتغیرى براى مؤمنان است » ( اِنَّ الصَّلوةَ كانَتْ عَلَى الْمُؤْمِنینَ كِتابا مَوْقُوتا ) .
در روایاتمتعددى كه در ذیل آیه وارد شده است « مَوْقُوتا » به معنى « ثابتا » و « واجبا » تفسیر شده است .
104 وَ لا تَهِنُوا فِى ابْتِغاآءِ الْقَوْمِ اِنْ تَكُونُوا تَأْلَمُونَ فَاِنَّهُمْيَأْلَمُونَ كَما تَأْلَمُونَ وَ تَرْجُونَ مِنَ اللّهِ مالا يَرْجُونَ وَ كانَ اللّهُ عَلیما حَكیما
و ازتعقیب دشمنسست نشوید ( چه اینکه ) اگر شما درد ورنج مىبینید آنها نیز همانند شما درد و رنج مىبینند ، ولىشما امیدى از خدا دارید كه آنها ندارند و خداوند دانا و حکیم است .
از ابن عباس و بعضى دیگر از مفسران چنین نقل شده كه پس از حوادث دردناك جنگ احد پیامبر اسلام صلىاللهعلیهوآله بر فراز كوه احد رفت و ابوسفیان نیز بر كوه احد قرار گرفت و با لحنى قاطعانه فریاد زد : « اى محمد ! يك روز ما پیروز شدیم و روز دیگر شما » يعنى این
پیروزى ما در برابر شکستى است كه در بدر داشتیم ) پیامبر صلىاللهعلیهوآله به مسلمانان فرمود : « فورا به او پاسخ گویید » ( گویا مىخواهد به ابوسفیان اثبات كند كه پرورش يافتگان مکتب من همه آگاهى دارند ) مسلمانان گفتند : « هرگز وضع ما با شما يکسان نیست شهیدان ما در بهشتند و كشتگان شما در دوزخاند » ابوسفیان فریاد زد و این جمله را به صورت يك شعار افتخارآمیز گفت : «لَنَا الْعُزّى وَ لا عُزّى لَكُمْ » ( ما داراى بت بزرگ « عُزّى » هستیم و شما ندارید ) پیامبر صلىاللهعلیهوآله فرمود شما هم در برابر شعار آنها بگویید : « اَللّهُ مَوْلینا وَ لا مَوْلى لَكُمْ : سرپرست و تکیهگاه ما خدا است و شما سرپرست و تکیه گاهى ندارید » ابوسفیان كه خود را در مقابل این شعار زنده اسلامى ناتوان مىدید ، دست از بت « عُزّى » برداشت و به دامن بت « هُبَل » درآویخت و فریاد زد : اُعْلُ هُبَلُ:«سربلند باد هُبَل » .
پیامبر صلىاللهعلیهوآله دستور داد كه این شعار جاهلى را نیز با شعارى نیرومندتر و محکمتر بکوبند و بگویند : « اَللّهُ اَعْلى وَ اَجَلُّ : خداوند برتر و بالاتر است » ابوسفیان كه از این شعارهاى گوناگون خود بهرهاى نگرفت فریاد زد : « میعادگاه ما سرزمین بدر صغرى است ».
مسلمانان از میدان جنگ با زخمها و جراحات فراوان بازگشتند در حالى كه از حوادث دردناك احد سخت ناراحت بودند ، در این هنگام آیه بالا نازل شد و به آنها هشدار داد كه در تعقیب مشرکان كوتاهى نکنند و از این حوادث دردناك ناراحت نشوند ، مسلمانان با همان حال به تعقیب دشمن برخاستند و هنگامى كه خبر به مشرکان رسید با سرعت از مدینه دور شدند و به مكّه بازگشتند .(1)
این شأن نزول به ما مىآموزد كه مسلمانان باید هیچیك از تاکتیکهاى دشمن را از نظر دور ندارند و در برابر هر وسیله مبارزه اعم از مبارزه « جِسْمى » و « روانى » وسیلهاى محکمتر و كوبندهتر فراهم سازند ، در برابر منطق دشمنان ، منطقهاى نیرومندتر و در برابر سلاحهاى آنها سلاحهاى برتر و حتى در برابر شعارهاى آنها شعارهاى كوبندهتر فراهم سازند وگرنه حوادث به نفع دشمن تغییر شکل خواهد داد . .
1) « تفسیر تبیان » جلد 3 صفحه 314 - « مجمع البیان » جلد 3 صفحه 105 .
و بنابراین در عصرى همچون عصر ما باید به جاى تأسّف خوردن در برابر حوادث دردناك و مفاسد وحشتناکى كه مسلمانان را از هر سو احاطه كرده به طور فعالانه دست به كار شوند ، در برابر كتابها و مطبوعات ناسالم ، كتب و مطبوعات سالم فراهم كنند و در مقابل وسایل تبلیغاتى مجهّز دشمنان از مجهّزترین وسایل تبلیغاتى روز استفاده كنند ، در مقابل مراکز ناسالم ، وسایل تفریح سالم براى جوانان خود فراهم سازند و در مقابل طرحها و تزها و دکترینهایى كه مکتبهاى مختلف سیاسى و اقتصادى و اجتماعى ارائه مىدهند طرحهاى جامع اسلامى را به شکل روز در اختیار همگان قرار دهند ، تنها با استفاده از این روش است كه مىتوانند موجودیت خود را حفظ كرده و به صورت يك گروه پیشرو در جهان درآیند .
آیه بالا مىگوید هرگز در برابر دشمنان سرسخت حالت دفاعى به خود نگیرید ، بلکه همیشه در مقابل چنین افرادى روح تهاجم را در خود حفظ كنید ، زیرا از نظر روانى اثر فوقالعادهاى در كوبیدن روحیه دشمن دارد ، همانطور كه در حادثه اُحُد بعد از آن شکست
سخت ، استفاده كردن از این روش سبب شد كه دشمنان اسلام كه با پیروزى میدان نبرد را ترك گفته بودند فکر بازگشت به میدان را كه در وسط راه براى آنها پیدا شده بود از سر به در كنند و با سرعت از مدینه دور شوند .
سپس استدلال زنده و روشنى براى این حکم بیان مىکند و مىگوید : « چرا شما سستى به خرج دهید در حالىکه اگر شما در جهادگرفتاردرد و رنجمىشوید دشمنانشما نیز از این ناراحتىها سهمى دارند ، با این تفاوت كه شما امید به كمك و رحمت وسیع پروردگار عالم دارید و آنها فاقد چنین امیدى هستند » .
زره و مقدارى از مواد غذایى را به سرقت برد ، فرزند برادر او به نام « قَتادَة » كهاز مجاهدان بدر بود جریان را بهخدمت پیامبر صلىاللهعلیهوآله عرض كرد، ولى آن سه برادر يکى ازمسلمانان باایمان را به نام « لَبید » كه در آن خانه با آنها زندگى مىکرد در این جریان متهم ساختند .
« لَبید » از این تهمت ناروا سخت برآشفت ، شمشیر كشید و به سوى آنها آمد و فریاد زد كه مرا متّهم به سرقت مىکنید ؟ در حالى كه شما به این كار سزاوارترید شما همان
منافقانى هستید كه پیامبر خدا را هجومىکردید و اشعارهجو خود را به قریشنسبتمىدادید، يا باید این تهمت را كه به من زدهاید ثابت كنید يا شمشیر خود را بر شما فرود مىآورم .
برادران سارق كه چنین دیدند با او مدارا كردند ، اما چون باخبر شدند كه جریان به وسیله قَتادَة به گوش پیامبر صلىاللهعلیهوآله رسیده يکى از سخنوران قبیله خود را دیدند كه با جمعى به خدمت پیامبر صلىاللهعلیهوآله بروند و با قیافه حقّ بهجانب سارقان را تبرئه كنند و قَتادَة را به تهمت ناروا زدن متّهم سازند .
پیامبر صلىاللهعلیهوآله طبق « وظیفه عمل به ظاهر » شهادت این جمعیت را پذیرفت و قَتادَة را مورد سرزنش قرار داد ، قَتادَة كه بىگناه بود از این جریان بسیار ناراحت شد و به سوى عموى خود بازگشت و جریان را با اظهار تأسف فراوان بیان كرد ، عمویش او را دلدارى داد و گفت : نگران مباش خداوند پشتیبان ما است.
آیات فوق نازل شد و این مرد بىگناه را تبرئه كرد و خائنان واقعى را مورد سرزنش شدید قرار داد .
شأن نزول دیگرى براى آیه نقل شده كه زرهى از يکى از انصار در يکى از جنگها به سرقت رفت ، آنها به يك نفر از طایفه بنى اُبَيْرِق ظنین شدند ، سارق هنگامى كه متوجّه خطرشد ، زره را به خانه يکنفر يهودى انداخت و از قبیله خود خواست كه نزد پیامبر صلىاللهعلیهوآله گواهى به پاکى او بدهند و وجود زره را در خانه يهودى دلیل بر برائت او بگیرند پیامبر صلىاللهعلیهوآله كه چنین دید طبق ظاهر او را تبرئه فرمود مرد يهودى محکوم شد ، آیات فوق نازل گشت و حقیقت را روشن ساخت .
105 اِنّاآ اَنْزَلْناآ اِلَيْكَالْكِتابَبِالْحَقِلِتَحْكُمَبَيْنَالنّاسِبِماآ اَریكَاللّهُوَلاتَكُنْ لِلْخاآئِنینَ خَصیما
ما این كتاب را به حق بر تو فرستادیم تا به آنچه خداوند بهتو آموخته ، در میان مردم قضاوت كنى و از كسانى مباش كهاز خائنان حمایت نمایى .
106 وَ اسْتَغْفِرِ اللّهَ اِنَّ اللّهَ كانَ غَفُورا رَحیما
و از خداوند طلب آمرزش نما، كه خداوند آمرزنده و مهربان است .
گرچه روى سخن در این آیه به پیامبر صلىاللهعلیهوآله است ولى شك نیست كه این حکم يك حکم عمومى نسبت به تمام قُضات و داوران مىباشد و به همین دلیل چنین خطایى مفهومش این نیست كه ممکن است چنین كارى از پیامبر صلىاللهعلیهوآله سر بزند ، چه اینکه حکم مزبور ناظر به همه افراد است .
در آیه بعد به پیامبر صلىاللهعلیهوآله دستور مىدهد كه از پیشگاه خدا طلب آمرزش كند ( وَ اسْتَغْفِرِ اللّهَ ) زیرا خداوند آمرزنده و مهربان است ( اِنَّ اللّهَ كانَ غَفُورا رَحیما ) .
در این كه استغفار در این جا براى چیست، احتمالاتى وجود دارد:
نخست اینکه « اِسْتِغْفار » براى آن ترك اولى است كه به خاطر عجله در قضاوت ( با توجّه به شأن نزول آیات ) صورت گرفت ، يعنى گرچه آن مقدار از اعتراف و گواهى طرفین براى قضاوت تو كافى بود ، ولى بهتر این بود كه باز هم تحقیق بیشترى در این مورد بشود .
دیگر اینکه پیامبر صلىاللهعلیهوآله در مورد این شأن نزول طبق قوانین قضایى اسلام داورى كرد و
از آنجا كه مدارك خائنان از نظر ظاهر محکمتر بود ، حقّ به جانب آنها داده شد ، پس از آشکار شدن واقع و رسیدن حقّ به حقّدار دستور مىدهد كه از خداوند طلب آمرزش كند ، نه به خاطر اینکه گناهى صورت گرفته است بلکه به خاطر اینکه بر اثر صحنه سازىهاى بعضى ، حقّ مسلمانى در معرض نابودى قرار گرفته است ( يعنى به اصطلاح استغفار به خاطر حکم واقعى است نه حکم ظاهرى ) .
این احتمال را نیز دادهاند كه استغفار در اینجا براى طرفین دعوا بوده است كه در طرح و تعقیب دعوا خلاف گویىهایى انجام دادند .
در حدیثى از پیامبر اکرم صلىاللهعلیهوآله نقل شده كه فرمود :
« من بشرى همانند شما هستم ( و مأمور به ظاهرم ) شاید بعضى از شما به هنگام بیان دلیل خود قوىتر از بعضى دیگر باشید و من هم بر طبق همان دلیل قضاوت مىکنم ، در عین حال بدانید داورى من كه بر طبق ظاهر دلیل طرفین صورت مىگیرد ، حقّ واقعى را تغییر نمىدهد ، بنابراین اگر من به سود كسى ( طبق ظاهر ) قضاوت
کنم و حقّ دیگرى را به او بدهم ، پارهاى از آتش جهنم در اختیار او قرار دادهام و باید از آن بپرهیزد » .(1)
از این حدیث به خوبى روشن مىشود كه پیامبر صلىاللهعلیهوآله وظیفه دارد مطابق ظاهر و بر طبق دلیل طرفین دعوا قضاوت كند ، البته در چنین داورى معمولاً حقّ به حقّدار مىرسد ، ولى گاهىهم ممکناست ظاهردلیل و گواهىگواهان باواقعتطبیق نکند، اینجااست كه باید توجّه داشت كه حکم داور به هیچوجه واقع را تغییر نمىدهد و حقّ باطل و باطل حقّ نمىشود .
107 وَ لا تُجادِلْ عَنِ الَّذینَ يَخْتانُونَ اَنْفُسَهُمْ اِنَّ اللّهَ لايُحِبُّ مَنْ كانَ خَوّانا اَثیما
و از آنها كه به خود خیانت كردند دفاع مکن زیرا خداوند افراد خیانتپیشه گنهکار را دوستندارد.
در این آیه مىفرماید : « كسانى كه به خود خیانت كردند » در حالى كه مىدانیم طبق شأن نزول آیه ، خیانت نسبت به دیگران انجام شده بود و این اشاره به همان معنى لطیفى است كه قرآن .
1) « صحیح بخارى » و « صحیح مسلم » .
بارها آن را تذكّر داده كه هر عملى از انسان سر بزند ، آثار خوب و بد آن اعمّاز معنوى و مادّى ، قبل از هرکس متوجّه خود او مىشود ، همانطور كه در جاى دیگر فرموده : « اِنْ اَحْسَنْتُمْ اَحْسَنْتُمْ لِاَنْفُسِكُمْ وَ اِنْ اَسَأْتُمْ فَلَها : اگر نیکى كنید به خود نمودهاید و اگر بدى كنید نیز به خودتان بد كردهاید » .(1)
و يا اینکه اشاره به مطلب دیگرى است كه باز هم قرآن آن را تأیید كرده و آن اینکه همۀ افراد بشر بسان اعضاء يك پیکرند و اگر كسى زیانى به دیگرى برساند همانند آن است كه به خود زیان رسانده باشد ، درست مثل كسى كه با دست خود سیلى به صورت خود مىزند .
نکته دیگر اینکه آیه در مورد كسانى نیست كه مثلاً يکبار مرتکب خیانت شدهاند و از آن پشیمان گشتهاند ، زیرا در مورد چنین كسانى نباید شدّت عمل به خرج داد ، بلکه باید ارفاق نمود ، آیه در مورد كسانى است كه خیانت جزء برنامه زندگى آنان شده است ، به .
1) « 7 / اِسْراء » .
قرینه « يَخْتانُونَ » كه فعل مضارع است و دلالت بر استمرار دارد و به قرینه « خَوّان » كه صیغه مبالغه است به معنى بسیار خیانت كننده و « اَثیم » كه به معنى گناهکار است و به عنوان تأکید براى « خَوّان » ذکر شده و در آیه گذشته نیز از آنها تعبیر به خائن كه اسم فاعل است و معنى وصفى دارد و نشانه تکرار عمل است شده است .
108 يَسْتَخْفُونَ مِنَالنّاسِ وَلايَسْتَخْفُونَمِنَاللّهِ وَهُوَمَعَهُمْ اِذْيُبَيِّتُونَ مالا يَرْضى مِنَ الْقَوْلِ وَ كانَ اللّهُ بِما يَعْمَلُونَ مُحیطا
اعمالزشت خودرا از مردم پنهان مىدارند اما از خدا پنهاننمىدارند و به هنگامى كه درمجالس شبانه سخنانىکه خداراضى نبود مىگفتند ، خدا با آنها بود و خدا به آنچه عمل مىکنند احاطه دارد .
109 هاآاَنْتُمْ هؤُلاآءِ جادَلْتُمْ عَنْهُمْ فِىالْحَيوةِ الدُّنْيا فَمَنْ يُجادِلُ اللّهَ عَنْهُمْ يَوْمَ الْقِيامَةِ اَمْ مَنْ يَكُونُ عَلَيْهِمْ وَكیلاً
آرى شما همانهاهستید كه در زندگى این جهان از آنها دفاع كردید، اما كیست كه در
برابر خداوند در روز رستاخیزاز آنها دفاع كند و يا چه كسى است كه وکیل و حامى آنها باشد ؟
در حقیقت در آیه قبل و دو آیه فوق، نخست به پیامبراسلام صلىاللهعلیهوآله و همه قاضیان به حقّ توصیه شده كه كاملاً مراقب باشند ، افرادى با صحنه سازى و شاهدهاى دروغین حقوق دیگران را پایمال نکنند .
سپس به افراد خیانتکار و بعد به مدافعان آنها هشدار داده شده است كه مراقب نتایج سوء اعمال خود در این جهان و جهان دیگر باشند .
و این يکى از اسرار بلاغت قرآن است كه در يك حادثه هرچند به ظاهر كوچك باشد و بر محور يك زره و مقدارى مواد غذایى دور بزند و يا پاى يك نفر يهودى و دشمن اسلام در میان باشد تمام جوانب مطلب را بررسى كرده و يادآورى و اخطار لازم را در هر مورد مىکند از پیامبر بزرگ خدا صلىاللهعلیهوآله كه به حکم عصمت دامنش از هر گونه آلودگى به گناه پاك است گرفته ، تا به افراد خیانتپیشه گنهکار و كسانى كه به حکم تعصّبهاى خویشاوندى از
این گونه افراد دفاع مىکنند ، هر كدام به تناسب خود ، مورد بحث قرار گرفتهاند .
110 وَ مَنْ يَعْمَلْ سُوآءً اَوْ يَظْلِمْ نَفْسَهُ ثُمَّ يَسْتَغْفِرِ اللّهَيَجِدِ اللّهَ غَفُورا رَحیما
کسى كه كار بدى انجام دهد يا به خود ستم كند سپس از خداوند طلب آمرزش نماید خدا را آمرزنده و مهربان خواهد يافت .
باید توجّه داشت كه در آیه دو چیز عنوان شده يکى « سُوء » و دیگرى « ظلم به نفس » و با توجه به قرینه مقابله و همچنین ریشه لغوى « سُوء » كه به معنى زیان رسانیدن به دیگرى است ، چنین استفاده مىشود كه هر نوع گناه اعم از اینکه انسان به دیگرى زیان برساند يا به خود ، به هنگام توبه حقیقى و جبران ، قابل آمرزش است .
ضمنا از تعبیر به « يَجِدِ اللّهَ غَفُورا رَحیما : خداوند را آمرزنده و مهربان مىیابد » استفاده مىشود كه توبه حقیقى آنچنان اثر دارد كه انسان در درون جان خود نتیجه آن را مىیابد ، از يکسو اثر ناراحت كننده گناه با توجّه به غفور بودن خداوند از بین مىرود و از طرف دیگر دورى خود را از رحمت و الطاف خداوند كه نتیجه معصیت بود ، به مقتضاى رحیمیت او ،
مبدّل به نزدیکى احساس مىکند .
111 وَ مَنْ يَكْسِبْ اِثْما فَاِنَّما يَكْسِبُهُ عَلى نَفْسِه وَ كانَاللّهُ عَلیما حَكیما
وکسىکه گناهى مرتکب شود بهزیان خود كارکرده و خداونددانا و حکیم است .
این آیه توضیح همان حقیقتى است كه اجمال آن در آیات قبل گذشت و آن اینکه : « هر گناهى كه انسان مرتکب مىشود بالمآل و در نتیجه بهخود ضرر زده و به زیان خود گام برداشته است ».
و به این ترتیب گناهان اگرچه در ظاهر مختلفند ، گاهى زیان آن به دیگرى و گاهى به خویشتن مىرسد، امّا پس از تحلیل نهایى همه به خود بازمىگردد و آثار سوء گناه قبل از همه در روح و جان خود شخص ظاهر مىشود .
112 وَ مَنْ يَكْسِبْ خَطیآئَةً اَوْ اِثْما ثُمَّ يَرْمِ بِه بَریآئا فَقَدِاحْتَمَلَ بُهْتانا وَ اِثْما مُبینا
و كسىکه خطا يا گناهى مرتکب شود سپس بىگناهى را متّهمسازد بار بهتان و گناه آشکارى بر دوش گرفته است .
در این آیه گناهانى را كه انسان مرتکب مىشود و به گردن دیگرى مىافکند به دو قسم تقسیم شده يکى « خَطیئَة » و دیگر « اِثْم » ، درباره تفاوت میان این دو ، مفسّران و اهل لغت سخن بسیار گفتهاند ، اما آنچه نزدیکتر به نظر مىرسد این است كه « خَطیئَة » از « خَطا » در اصل به معنى لغزشها و گناهانى است كه بدون قصد از انسان سر مىزند و گاهى داراى كفّاره و غرامت است ، ولى تدریجا در معنى خطیئة توسعهاى داده شده و هر گناه اعم از عمد و غیر عمد را دربرمىگیرد ، زیرا هیچگونه گناهى ( اعم از عمد و غیرعمد ) با روح سلیم انسان سازگار نیست و اگر از او سربزند در حقیقت يك نوع لغزش و خطا است كه شایسته مقام او نیست ، نتیجه اینکه خطیئة معنى وسیعى دارد كه هم گناه عمدى و هم غیر عمدى را شامل مىشود ، ولى اِثْم معمولاً به گناهان عمدى و اختیارى گفته مىشود و در اصل «اِثْم » به معنى چیزى است كه انسان را از كارى باز مىدارد و از آنجا كه گناهان آدمى را از خیرات ، باز مىدارند به آنها اِثْم گفته شده است .
ضمنا باید توجّه داشت كه در آیه در مورد تهمت ، تعبیر لطیفى به كار برده شده و آن
اینکه گناه را به منزله « تیر » قرار داده و انتساب آن را به دیگرى به منزله « پرتاب به سوى هدف » اشاره به اینکه همانطور كه تیراندازى به سوى دیگرى ممکن است باعث از بین رفتن او شود پرتاب تیر گناه هم به كسى كه مرتکب نشده ممکن است آبروى او را كه به منزله خون او است از بین ببرد ، بدیهى است وزر و وبال این كار براى همیشه بر دوش فردى كه تهمت زده است باقى خواهد ماند و تعبیر به اِحْتَمَلَ ( بر دوش مىگیرد ) نیزاشاره بهسنگینى و دوام این مسؤوليّت است .
113 وَ لَوْلا فَضْلُ اللّهِ عَلَيْكَ وَ رَحْمَتُهُ لَهَمَّتْ طاآئِفَةٌ مِنْهُمْاَنْ يُضِلُّوكَ وَ ما يُضِلُّونَ اِلاّاَنْفُسَهُمْ وَ مايَضُرُّونَكَمِنْ شَىْءٍ وَاَنْزَلَاللّهُعَلَيْكَالْكِتابَوَالْحِكْمَةَ وَ عَلَّمَكَ ما لَمْ تَكُنْ تَعْلَمُ وَ كانَ فَضْلُ اللّهِ عَلَيْكَ عَظیما
اگر فضل و رحمت خدا شامل حال تو نبود طایفهاى از آنان تصمیم داشتند تو را گمراه كنند اما جز خودشان را گمراه نمىکنند و هیچگونه زیانى به تو نمىرسانند و خداوند كتاب و حکمت بر تو نازل كرد و آنچه را نمىدانستى
بهتوآموخت و فضلخدا برتو بزرگبود.
آیه فوق، از آیاتىاستکه اشاره بهمسأله مصونيّت پیامبر صلىاللهعلیهوآله از خطا و اشتباه و گناه مىکند و مىگوید : اگر امدادهاى الهى شامل حال تو نبود تو را گمراه مىساختند ولى با وجود این امدادها قادر به این كار نخواهندبود و هیچگونه زیانى در این راه به تونمىرسانند.
به این ترتیب خداوند براى اینکه پیامبر صلىاللهعلیهوآله بتواند در هر چیز سرمشقى براى امّت باشد و الگویى براى نیکىها و خیرات گردد و از عواقب دردناك لغزشهایى كه ممکن است دامن يکرهبر بزرگ را بگیرد، برکنارباشد و امّتاز سرگردانى در مسأله اطاعت پیامبر صلىاللهعلیهوآله در امان باشند و گرفتار تضادّ در میان اطاعت و عدم اطاعت نشوند ، پیامبر خود را در برابر خطا و گناه بیمه مىکند تا اعتماد كامل مردم را كه از نخستین شرطهاى رهبرى الهى است به خود جلب نماید .
و در ذیل آیه يکى از دلایل اساسى مسأله عصمت به طور اجمال آمده است و آن اینکه:
خداوند علوم و دانشهایى به پیامبر صلىاللهعلیهوآله آموخته كه در پرتو آن در برابر گناه و خطا بیمه مىشود ، زیرا علم و دانش ( در مرحله نهایى ) موجب عصمت است مثلاً پزشکى كه آب آلودهاى را كه به انواع میکربهاى : وبا ، مالاریا و دهها بیمارى خطرناك دیگر آلوده است و آن را در آزمایشگاه در زیر میکروسکوپ مطالعه كرده و اثر كشنده آن را به روشنى دریافته است ، ممکن نیست از آن آب بنوشد ، يعنى این علم به او مصونيّت در برابر ارتکاب این عمل مىدهد ، در حالى كه جهل به آن ممکن است موجب ارتکاب گردد .
همچنین سرچشمه بسیارى از اشتباهات جهل به مقدّمات يا لوازم و عواقب يك كار است ، بنابراین كسى كه از طریق وحى الهى و تعلیم پروردگار آگاهى كامل از مسائل مختلف دارد ، نه گرفتار لغزش مىشود ، نه گمراهى و نه گناه .
ولى اشتباه نشود با اینکه چنان علمى براى پیامبر صلىاللهعلیهوآله از ناحیه خدا است ولى باز جنبه اجبارى به خود نمىگیرد ، يعنى هیچگاه پیامبر مجبور نیست به علم خود عمل كند بلکه از روى اختیار به آن عمل مىکند ، همانطور كه طبیب مزبور با داشتن آگاهى از وضع آن آب
آلوده اجبارى به ننوشیدن آن ندارد بلکه از روى اراده از شرب آن خوددارى مىکند .
و اگر گفته شود چرا پیامبر صلىاللهعلیهوآله مشمول چنین فضل الهى شده است نه دیگران ، باید گفت این بهخاطرمسؤوليّت سنگین رهبرى است كه بر دوش او گذاشته شدهاست و بر دوش دیگران نیست زیرا خداوند به همان مقدار كه مسؤوليّت مىدهد، توان و نیرو مىبخشد.
114 لاخَيْرَ فىكَثیرٍ مِنْنَجْویهُمْ اِلاّ مَنْاَمَرَبِصَدَقَةٍاَوْمَعْرُوفٍ اَوْاِصْلاحٍ بَيْنَ النّاسِ وَ مَنْيَفْعَلْ ذلِكَ ابْتِغاآءَمَرْضاتِ اللّهِ فَسَوْفَ نُؤْتیهِ اَجْرا عَظیما
در بسیارى از سخنان درگوشى ( و جلسات محرمانه ) آنها خیرو سودى نیست مگر كسى كه ( به این وسیله ) امر به كمك بهدیگران يا كار نیك يا اصلاح در میان مردم كند و هرکس براى خشنودى پروردگار چنین كند پاداش بزرگى به او خواهیم داد.
« نَجْوا » تنها به معنى سخنان درگوشى نیست بلکه هر گونه جلسات سرّى و مخفیانه را نیز شامل مىشود ، زیرا در اصل از ماده « نَجْوَة » به معنى سرزمین مرتفع گرفته شده است ،
چون سرزمینهاى مرتفع از اطراف خود جدا هستند و از آنجا كه جلسات سرّى و سخنان درگوشى از اطرافیان جدا مىشود ، به آن « نَجْوى » گفتهاند و بعضى معتقدند كه همه اینها از ماده نَجات به معنى رهایى گرفته شده است ، زیرا يك نقطه مرتفع از هجوم سیلاب در امان است و يك مجلس سرّى يا سخن درگوشى از اطلاع دیگران برکنار مىباشد .
به هر حال آیه مىگوید : « در غالب جلسات محرمانه و مخفیانه آنها كه بر اساس نقشههاى شیطنتآمیز بنا شده خیر و سودى نیست » ( لا خَيْرَ فى كَثیرٍ مِنْ نَجْویهُمْ ) .
سپس براى اینکه گمان نشود هر گونه نجوا و سخن درگوشى يا جلسات سرّى مذموم و ممنوع است ، چند مورد به عنوان مقدّمه بیان يك قانون كلّى ، به صورت استثناء در ذیل ذکر كرده مىفرماید : « مگر اینکه كسى در نجواى خود ، توصیه به صدقه و كمك به دیگران ، يا انجام كار نیك و يا اصلاح در میان مردم مىنماید » ( اِلاّ مَنْ اَمَرَ بِصَدَقَةٍ اَوْ مَعْرُوفٍ اَوْاِصْلاحٍ بَيْنَالنّاسِ ) .
و « این گونه نجوىها اگر به خاطر تظاهر و ریاکارى نباشد بلکه منظور از آن كسب رضاى پروردگار بوده باشد ، خداوند پاداش بزرگى براى آن مقرر خواهد فرمود » ( وَ مَنْ
يَفْعَلْ ذلِكَ ابْتِغاآءَ مَرْضاتِ اللّهِ فَسَوْفَ نُؤْتیهِ اَجْرا عَظیما ) .
اصولاً نَجْوا و سخنان در گوشى و تشکیل جلسات سرّى در قرآن به عنوان يك عمل شیطانى معرفى شده است « اِنَّمَا النَّجْوى مِنَ الشَّيْطانِ : نجوى از شیطان است » (1)زیرا این كار غالبا براى اعمال نادرست صورت مىگیرد ، چون انجام كار خیر و مفید و مثبت معمولاً چیز محرمانه و مخفیانهاى نیست كه مردم بخواهند با سخنان درگوشى آن را انجام دهند .
ولى از آنجا كه گاهى شرایط فوق العادهاى پیش مىآید كه انسان مجبور مىشود در كارهاى نیك از روش نَجْوا استفاده كند این استثناء مکرر در قرآن آمده است .
« ياآ اَيُّهَاآ الَّذینَ امَنُوآا اِذا تَناجَيْتُمْ فَلا تَتَناجَوْا بِالاِثْمِ وَ الْعُدْوانِ وَ مَعْصِيَةِ الرَّسُولِ وَ تَناجَوْا بِالْبِرِّ وَ التَّقْوى: اى كسانىکه ایمانآوردهاید هنگامىکه نجوا مىکنید براى گناه و ستم و نافرمانى پیامبر صلىاللهعلیهوآله نجوا نکنید و تنها براى كار نیك و پرهیزکارى نجوا داشته باشید » .(2).
اساساً نَجْوا اگر در حضور جمعيّت انجام پذیرد سوءظنّ افراد را برمىانگیزد و گاهى حتّى در میان دوستان ایجاد بدبینى مىکند ، به همین دلیل بهتر است كه جز در موارد ضرورت از این موضوع استفادهنشود و فلسفهحکم مزبور در قرآن نیز همین است .
البتّه گاهى حفظ آبروى انسانى ایجاب مىکند كه از نَجْوا استفاده شود و از جمله آن كمکهاى مالى است كه در آیه فوق به عنوان « صدقه » از آن ياد شده است .
و يا امر به معروف كردن كه گاهى اگر آشکار گفته شود ، طرف ، در برابر جمعيّت شرمنده مىشود و شاید به همین علت از پذیرش آن امتناع ورزد و مقاومت كند ، كه در آیه فوق از آن تعبیر به « معروف » شده است .
و يا در موارد « اصلاح بین مردم » كه گاهى آشکارا گفتن مسائل جلو اصلاح را مىگیرد و باید با هر كدام از طرفین دعوا جداگانه و به صورت نَجْوا صحبت شود تا نقشه اصلاحى پیاده گردد . در این سه مورد و آنچه مانند آن است ، ضرورت اقتضا مىکند كه كار مثبت در زیر چتر نَجْوا قرار گیرد .
قابل توجه اینکه موارد سهگانه فوق همه در عنوان « صدقه » مندرج است ، زیرا آنکس كه امر به معروف مىکند ، زکات علم مىپردازد و آن كس كه اصلاح ذات البین مىنماید زکات نفوذ و حیثیت خود را در میان مردم ادا مىکند چنانکه از على نقل شده كه فرمود : « اِنَّ اللّهَ فَرَضَ عَلَيْكُمْ زَكاةَ جاهِكُمْ كَما فَرَضَ عَلَيْكُمْ زَكاةَ ما مَلَكَتْ اَيْدیكُمْ : خداوند بر شما واجب كرده است زکات نفوذ و حیثیت اجتماعى خود را بپردازید همانطور كه بر شما واجب كرده است كه زکات مال بدهید » .(1)
و از پیامبر اکرم صلىاللهعلیهوآله نقل شده كه به ابواَيُّوب فرمود : « اَلا اَدُلُّكَ عَلى صَدَقَةٍ يُحِبُّهَا اللّهُ وَ رَسُولُهُ تُصْلِحُ بَيْنَ النّاسِ اِذا تَفاسَدُوا وَ تُقَرِّبْ بَيْنَهُمْ اِذا تَباعَدُوا : آیا تو را از صدقهاى آگاه كنم كه خدا و پیامبرش آن را دوست دارند : هنگامى كه مردم با يکدیگر دشمن شوند آنها را اصلاح ده و زمانى كه از .
1) « نور الثقلین » ، جلد 1 ، صفحه 550 و تفاسیر دیگر .
هم دور گردند آنها را به هم نزدیك كن » .(1)
115 وَ مَنْ يُشاقِقِ الرَّسُولَ مِنْ بَعْدِ ما تَبَيَّنَ لَهُ الْهُدىوَ يَتَّبِعْ غَيْرَ سَبیلِالْمُؤْمِنینَ نُوَلِّه ما تَوَلّى وَ نُصْلِه جَهَنَّمَ وَ ساآئَتْ مَصیرا
کسىکه بعداز آشکار شدن حقاز در مخالفت با پیامبر درآیدو از راهى جز راه مؤمنان پیروى كند ما او را به همان راه كهمىرود مىبریم و به دوزخ داخل كنیم و جایگاه بدى دارد .
هنگامى كه انسان مرتکب خلافى مىشود ، پس از آگاهى دو راه در پیش دارد راه بازگشت و توبه كه اثر آن در شستشوى گناه در چند آیه پیش بیان گردید ، راه دیگر ، راه لجاجت و عناد است كه به نتیجه شوم آن در این آیه اشاره شده است .
باید توجه داشت كه « يُشاقِق » از ماده « شِقاق » به معنى مخالفت آگاهانه توأم با عداوت .
1) « تفسیر قرطبى » ، جلد 3 ، صفحه 1955 ذیل آیه .
و دشمنى است و جمله « مِنْ بَعْدِ ما تَبَيَّنَ لَهُ الْهُدى : پس از روشن شدن هدایت و راه راست » نیز این معنى را تأکید مىکند و در واقع چنین افرادى سرنوشتى بهتر از این نمىتوانند داشته باشند ، سرنوشتى كه هم عاقبت شوم در این جهان و هم عاقبت دردناك درآن جهان دارد .
اما در این جهان همانطور كه قرآن مىگوید : روز به روز در مسیر غلط خود راسختر مىشوند و زاویه انحراف آنها از جادّه حقّ ، با پیشروى در بیراهه بیشتر مىشود و این سرنوشتى است كه خود آنها براى خویشتن انتخاب كردهاند و بنایى است كه پایهگذارى آن به دست خودشان شده است و بنابراین هیچگونه ستمى درباره آنها به عمل نیامده و اینکه مىفرماید : « نُوَلِّه ما تَوَلّى : ما او را به همان راه كه مىرود مىکشانیم » اشاره به همین سلب توفیق معنوى و عدم تشخیص حقّ و پیشروى در بیراهه است ( شرح این موضوع در تفسیر هدایت و ضلالت در جلد اول تفسیر نمونه صفحه 50 بیان شده است ) .
و آنجا كه مىگوید « نُصْلِه جَهَنَّمَ » اشاره به سرنوشت آنها در رستاخیز است .
درباره جمله « نُوَلِّه ما تَوَلّى » تفسیر دیگرى نیز هست و آن این كه : « ما
چنین افراد را تحت سرپرستى معبودهاى ساختگى كه براى خود انتخاب كردهاند ، قرار مىدهیم » .
116 اِنَّ اللّهَ لا يَغْفِرُ اَنْ يُشْرَكَ بِه وَ يَغْفِرُ ما دُونَ ذلِكَ لِمَنْيَشاآءُ وَ مَنْ يُشْرِكْ بِاللّهِ فَقَدْ ضَلَّ ضَلالاً بَعیداً
خداوند شرك به او را نمىآمرزد ( ولى ) كمتر از آن را براىهر كس بخواهد ( و شایسته بیند ) مىآمرزد و هر كس براىخدا شریکى قائل شود در گمراهى دورى افتاده است .
مضمون این آیه با تفاوت در همین سوره گذشت ( آیه 48 ) منتها دلیل ذیل دو آیه با هم تفاوت مختصرى دارد در اینجا مىفرماید : « هر كس براى خدا شریکى قائل شود در گمراهى دورى گرفتار شده » ( وَ مَنْ يُشْرِكْ بِاللّهِ فَقَدْ ضَلَّ ضَلالاً بَعیداً ) .
ولى در گذشته فرمود : « كسى كه براى خدا شریك قائل شود دروغ و افتراى بزرگى زدهاست »( وَ مَنْ يُشْرِكْ بِاللّهِ فَقَدِ افْتَرى اِثْما عَظیماً ).
در حقیقت در آنجا اشاره به مفسده بزرگ شرك از جنبه الهى و شناسایى خدا شده و در اینجا زیانهاى غیر قابل جبران آن براى خود مردم بیان گردیده است ، آنجا جنبه علمى مسأله را بیانمىکند و اینجا جنبهعملى و نتایج خارجى آن را و روشن است كه این هر دو به اصطلاح لازم و ملزوم يکدیگرند ( توضیحات دیگرى در زمینه این آیه در جلد 3 تفسیر نمونه صفحه 409 مطرح شده است ).
البته اینگونه تکرار در مسائل تربیتى لازمه بلاغت است زیرا مسائل اساسى و مهمّ باید در فواصل مختلفى تکرار شود تا در نفوس و افکار ، راسخ گردد .
در حقیقت گناهان همانند بیمارىهاى گوناگونند ، مادام كه بیمارى به مراکز اصلى بدن حمله ور نشده و آنها را از كار نینداخته است نیروى دفاعى تن امید بهبودى را همراه دارد اما اگر فى المثل بیمارى ، مرکز اصلى بدن يعنى مغز را مورد هجوم قرار داد و فلج ساخت درهاى امید بسته خواهد شد و مرگ حتمى به دنبال آن فرا مىرسد ، « شرك » چیزى است كه مرکزحساس روحآدمىرا ازکارمىاندازد و تاریکى و ظلمترا درمجان او مىپاشد و با وجود
آن هیچگونه امید نجات نیست ، اما اگر حقیقت توحید و يکتاپرستى كه سرچشمه هرگونه فضیلت و جنبش و حرکت است ، زنده باشد امید بخشش در مورد بقيّه گناهان وجود دارد .
117 اِنْ يَدْعُونَ مِنْ دُونِهآ اِلاّ اِناثا وَ اِنْ يَدْعُونَ اِلاّ شَيْطانا مَریدا
آنها غیراز خدا تنها بتهایىرامىخوانند كه اثرى ندارند و (یا) فقط شیطان سرکش و ویرانگر را مىخوانند.
معبودهاى مشرکان دراین آیه منحصر بهدوچیز شناخته شده « اِناث » و « شَيْطانِ مَرید » .
« اِناث » جمع « اُنْثى » از ماده « اَنَثٌ » به معنى موجود نرم و قابلانعطافاست و لذا هنگامى كه آهن در آتش نرم شود ، عرب مىگوید « اَنَثَ الْحَدیدُ » و اگر به جنس زن اِناث و مُؤَنَّث گفته مىشود به خاطر آن است كه جنس لطیفتر و انعطافپذیرترى است.
ولى در اینجا بعضى از مفسران معتقدند كه قرآن اشاره به بتهاى معروف قبائل عرب مىکند كه هر كدام براى خود بتى انتخاب كرده ، اسم مُؤَنَّثى را بر آنها نهاده بودند :
اللاّت به معنى « اَلّهَة » مؤنث اَللّه ، عُزّى مؤنث اَعَزَّ و همچنین « مَنات » و « اَساف » و
« نائِله » و مانند آنها ، ولى بعضى دیگر از مفسران بزرگ عقیده دارند كه منظور از اِناث در اینجا معنى معروف مُؤَنَّث نیست بلکه منظور همان ریشه لغوى آن است ، يعنى آنها معبودهایى را مىپرستیدند كه مخلوق ضعیفى بیش نبودند و به آسانى در دست آدمى به هر شکل درمىآمدند ، تمام وجودشان تأثُّر و « انعطاف پذیرى » و تسلیم در برابر حوادث بود و به عبارت روشنتر ، موجودهایى كه هیچگونه اراده و اختیارى از خود نداشتند و سرچشمه سود و زیان نبودند .
و اما كلمه « مَرید » از نظر ریشه لغت از ماده مَرْد به معنى ریختن شاخ و برگ درخت است و به همین مناسبت به نوجوانى كه هنوز مو در صورتش نروییده اَمْرَد گفته مىشود .
بنابراین شیطان مرید ، يعنى شیطانى كه تمام صفات فضیلت از شاخسار وجودش فرو ریخته و چیزى از نقاط قوت در او باقى نمانده است .
و يا از ماده مُرود به معنى طغیان و سرکشى است يعنى معبود آنها شیطان طغیانگر و ویرانگر است .
در حقیقت قرآن معبودهاى آنها را چنین دستهبندى كرده كه يك دسته بىاثرند و بىخاصیت و دسته دیگر طغیانگرند و ویرانگر و كسى كه در برابر چنین معبودهایى سر تسلیم فرود مىآورد در گمراهى آشکار است .
118 لَعَنَهُ اللّهُ وَ قالَ لاََتَّخِذَنَّ مِنْ عِبادِكَ نَصیبا مَفْرُوضا
خداوند اورا از رحمتخویش بهدور ساخته و او گفته استکه از بندگان تو سهم معینى خواهم گرفت .
119 وَ لاُضِلَّنَّهُمْ وَ لاَُمَنِّيَنَّهُمْ وَ لاَمُرَنَّهُمْ فَلَيُبَتِّكُنَّ اذانَالاَنْعامِ وَ لاَمُرَنَّهُمْ فَلَيُغَيِّرُنَّ خَلْقَ اللّهِ وَ مَنْ يَتَّخِذِالشَّيْطانَ وَلِيّا مِنْ دُونِاللّهِ فَقَدْخَسِرَخُسْرانا مُبینا
و آنهارا گمراهمىکنم و بهآرزوها سرگرم مىسازم و به آنها دستور مىدهم كه ( اعمال خرافى انجام دهند و ) گوشچهارپایان رابشکافند و آفرینش ( پاك ) خدایى را تغییر دهند، ( فطرت توحید را به شرك بیالایند ) و آنها كه شیطان را به جاى خدا ولىّ خود برگزینند زیان آشکارى كردهاند .
« لِاُمَنِّيَنَّهُمْ » این كلمه از ماده مَنْى گرفته شده كه به معنى تقدیر و اندازهگیرى است ولى بسیارى اوقات به معنى اندازهگیرىهاى خیالى و آرزوهاى موهوم به كار مىرود و اگر به نطفه « مَنِىّ » گفته مىشود آن هم به خاطر این است كه اندازهگیرى نخستین موجودات زنده از آن آغاز مىگردد .
در این دو آیه به صفات شیطان و اهداف او و عداوت خاصى كه با فرزندان آدم دارد اشاره مىنماید و قبل از هر چیز مىفرماید : « خداوند او را از رحمت خویش دور ساخته » ( لَعَنَهُ اللّهُ ) و در حقیقت ریشه تمام بدبختىها و ویرانگرىهاى او همین دورى از رحمت خدا است كه بر اثر كبر و نخوت دامنش را گرفت، بدیهى است چنین موجودى كه بر اثر دورى از خدا از هر گونه خیر و خوبى خالى است نمىتواند اثر مفیدى در زندگى دیگران داشته باشد و ذات نایافته از هستى بخش چگونه ممکن است هستى آفرین گردد ، نه تنها مفید نخواهد بود، زیانبخش نیز خواهد بود .
سپس مىفرماید : شیطان سوگند ياد كرده كه چند برنامه را اجرا مىکند :
✓ 1 - « از بندگان تو نصیب معینى خواهم گرفت » : ( وَ قالَ لاََتَّخِذَنَّ مِنْ عِبادِكَ نَصیبا مَفْرُوضا ) .
او مىداند قدرت بر گمراه ساختن همه بندگان خدا ندارد و تنها افراد هوسباز و ضعیف الایمان و ضعیف الاراده هستند كه در برابر او تسلیم مىشوند .
✓ 2 - « آنها را گمراه مىکنم » : ( وَ لَاُضِلَّنَّهُمْ ) .
✓ 3 - « با آرزوهاى دور و دراز و رنگارنگ آنها را سرگرم مىسازم » ( وَ لَاُمَنِّيَنَّهُمْ )
✓ 4 - « آنها را به اعمال خرافى دعوت مىکنم ، از جمله فرمان مىدهم كه گوشهاى چهارپایان را بشکافند و يا قطع كنند » ( وَ لاَمُرَنَّهُمْ فَلَيُبَتِّكُنَّ اذانَ الاَنْعامِ ) .
و این اشاره به يکى از اعمال زشت جاهلى است كه در میان بتپرستان رایج بود كه گوش بعضى از چهارپایان را مىشکافند و يا به كلى قطع مىکردند و سوار شدن بر آن را ممنوع مىدانستند و هیچگونه از آن استفاده نمىنمودند .
✓ 5 - « آنها را وادار مىسازم كه آفرینش پاك خدایى را تغییر دهند » ( وَ لاَمُرَنَّهُمْ
فَلَيُغَيِّرُنَّ خَلْقَ اللّهِ ) .
این جمله اشاره به آن است كه خداوند در نهاد اولى انسان توحید و يکتاپرستى و هرگونه صفت و خوى پسندیدهاى را قرار داده است ولى وسوسههاى شیطانى و هوى و هوسها انسان را از این مسیر صحیح منحرف مىسازد و به بیراههها مىکشاند ، شاهد این سخن آیه 30 سوره روم است .
« فَاَقِمْ وَجْهَكَ لِلدّينِ حَنیفا فِطْرَةَ اللّهِ الَّتى فَطَرَ النّاسَ عَلَيْها لا تَبْدیلَ لِخَلْقِ اللّهِ ذلِكَ الدّينُ الْقَيِّمُ : روى خود را متوجه آیین خالص توحید كن همان سرشتى كه خداوند از آغاز ، مردم را بر آن قرار داده و این آفرینشى است كه نباید تبدیل گردد این است دین صاف و مستقیم » .
از امام باقر و امام صادق علیهمالسلام نیز نقل شده كه منظور از آن تغییر فطرت توحید و فرمان خدا است .(1).
1) « تفسیر تِبْيان » ، جلد 3 ، صفحه 343 .
و این ضرر غیر قابل جبرانى است كه شیطان بر پایه سعادت انسان مىزند زیرا حقایق و واقعيّات را با يکسلسله اوهام و وساوس قلب مىکند و به دنبال آن سعادت به شقاوت تبدیل مىگردد .
و در پایان يك اصل كلّى را بیان كرده ، مىفرماید : « هر كس شیطان را به جاى خداوند به عنوان ولىّ و سرپرست خود انتخاب كند زیان آشکارى كرده است » ( وَ مَنْ يَتَّخِذِ الشَّيْطانَ وَلِيّا مِنْ دُونِاللّهِ فَقَدْ خَسِرَ خُسْرانا مُبینا ) .
120 يَعِدُهُمْ وَ يُمَنّيهِمْ وَ ما يَعِدُهُمُ الشَّيْطانُ اِلاّ غُرُورا
شیطان به آنها وعدهها( ى دروغین ) مىدهد و به آرزوها سرگرم مىسازد و جز فریب و نیرنگ به آنها وعده نمىدهد.
« غُرُور » در اصل به معنى اثر آشکار چیزى است ، ولى غالبا به آثارى كه ظاهرى فریبنده و باطنى ناپسند دارد گفته مىشود و به هر چیز اعم از مال و ثروت و قدرت و مقام كه انسان را بفریبد و از راه حق بازدارد مایهغرور گفتهمىشود.
121 اُولئآِكَ مَأْویهُمْ جَهَنَّمُ وَ لا يَجِدُونَ عَنْها مَحیصا
آنها (پیروان شیطان) جایگاهشانجهنماست و هیچراه فرارىندارند.
« مَحیص » از ماده « حَيْص » به معنى عدول و صرفنظر كردن است بنابراین مَحیص به معنى وسیله عدول و راه فرار مىآید .
122 وَ الَّذینَ امَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ سَنُدْخِلُهُمْ جَنّاتٍتَجْرى مِنْ تَحْتِهَا الاَنْهارُ خالِدینَ فیهاآ اَبَدا وَعْدَ اللّهِ حَقّا وَ مَنْ اَصْدَقُ مِنَ اللّهِ قیلاً
و كسانى كه ایمان آوردهاند و عمل صالح انجام دادهاندبهزودى آنهارا در باغهائى از بهشت وارد مىکنیم كه نهرها از زیر درختان آن جارى است ، جاودانه در آن خواهند ماند،خداوعدهحقّبهشمامىدهد و كیستکهدرگفتارووعدههایشازخدا صادقترباشد؟
نعمت بهشت همانند نعمتهاى این دنیا زودگذر و ناپایدار نیست ، بلکه « مؤمنان براى همیشه آن را خواهند داشت » ( خالِدینَ فیهاآ اَبَداً ) .
این وعده همانند وعدههاى دروغین شیطان نیست ، بلکه « وعدهاى است حقیقى و از ناحیۀ
خدا » ( وَعْدَ اللّهِ حَقّا ) .
بدیهى است هیچ كس نمىتواند صادقتر از خدا در وعدهها و سخنانش باشد ( وَ مَنْ اَصْدَقُ مِنَاللّهِ قیلاً ) .
زیرا تخلّف از وعده، يا بهخاطر ناتوانى است، يا جهل و نیاز ، كه تمام اینها از ساحت مقدّس او دور است .
123 لَيْسَ بِاَمانِيِّكُمْ وَ لاآ اَمانِىِّ اَهْلِ الْكِتابِ مَنْ يَعْمَلْسُوآءً يُجْزَ بِه وَ لا يَجِدْ لَهُ مِنْ دُونِ اللّهِ وَلِيّا وَ لانَصیراً
( فضیلت و برترى ) به آرزوهاى شما و آرزوهاى اهل كتابنیست ، هر كس كه عمل بد كند كیفر داده مىشود و كسى را جز خدا ، ولى و ياور خود نخواهد يافت .
124 وَ مَنْيَعْمَلْ مِنَالصّالِحاتِ مِنْذَكَرٍ اَوْاُنْثى وَ هُوَمُؤْمِنٌ فَاُولآئِكَ يَدْخُلُونَ الْجَنَّةَ وَ لا يُظْلَمُونَ نَقیراً
و كسىکه چیزى ازاعمال صالح انجام دهد خواه مرد باشدیا زن، اما ایمان داشته باشد ،
چنان كسانى داخل در بهشت مىشوند و كمترین ستمى به آنها نخواهد شد .
در این دو آیه يکى از اساسىترین پایههاى اسلام بیان شده است ، كه ارزش وجودى اشخاص و پاداش و كیفر آنها هیچگونه ربطى به ادعاها و آرزوهاى آنها ندارد، بلکه تنها بستگى به عمل و ایمان دارد ، این اصلى است ثابت و سنّتى است تغییرناپذیر و قانونى است كه تمام ملّتها در برابر آن يکسانند .
و به این ترتیب قرآن به تعبیر ساده معمولى به اصطلاح « آب پاك » به روى دست همه ریخته است و وابستگىهاى ادعایى و خیالى و اجتماعى و نژادى و مانند آن را نسبت به يك مذهب به تنهایى بىفایده مىشمرد و اساس را ایمان به مبانى آن مکتب و عمل به برنامههاى آن معرفى مىکند .(1)
1) تفسیر« نَقیر »و ریشه اصلى آن درذیل آیه 53 همینسوره گذشت.
در ذیل آیه اول حدیثى در منابع شیعه و اهل تسنن وارد شده كه پس از نزول این آیه بعضى از مسلمانان آنچنان در وحشت فرو رفتند كه از ترس به گریه افتادند زیرا مىدانستند انسان خطاکار است و بالاخره ممکن است گناهانى از او سر زند ، اگر بنا باشد هیچگونه عفو و بخششى در كار نباشد ، كیفر همه اعمال بد خود را ببیند كار ، بسیار مشکل خواهد شد و لذا بهپیامبر صلىاللهعلیهوآله عرض كردند كه این آیه چیزى براى ما باقى نگذارده است ، پیامبر صلىاللهعلیهوآله فرمود : « قسم به آن كس كه جانم به دست او است مطلب هماناستکه در اینآیه نازل شد، ولى اینبشارت را به شما بدهم كه موجب نزدیکى شما به خدا و تشویق به انجام كارهاى نیك گردد ، مصائبى كه به شما مىرسد كفّاره گناهان شما است حتى خارى كه در پاى شما مىخلد » .(1)
سؤال : ممکن است كسانى از جمله « وَ لا يَجِدْ لَهُ مِنْ دُونِ اللّهِ وَلِيّا وَ لا نَصیرا : هیچکس را سرپرست و ياور در برابر گناهان نمىبیند » ، چنیناستدلالکنندکهباوجود این جمله مسأله شفاعت .
1) « نور الثقلین » ، جلد 1 ، صفحه 553 .
و مانند آن به كلّى منتفى خواهد بود و آیه را دلیل نفى مطلق شفاعت بگیرند .
پاسخ : معنى شفاعت این نیست كه شفیعان همانند پیامبران و امامان و صالحان دستگاه مستقلّى در برابر خداوند دارند ، بلکه شفاعت آنها نیز به فرمان خدا است و بدون اجازه او و شایستگى و لیاقت شفاعت شوندگان ، هیچگاه اقدام به شفاعت نخواهد كرد ، بنابراین چنین شفاعتى سرانجام به خدا بازمىگردد و شعبهاى از ولایت و نصرت و كمك و يارى خداوند محسوب مىشود .
125 وَ مَنْ اَحْسَنُ دینا مِمَّنْ اَسْلَمَ وَجْهَهُ لِلّهِ وَ هُوَ مُحْسِنٌوَاتَّبَعَ مِلَّةَاِبْراهیمَ حَنیفا وَاتَّخَذَ اللّهُ اِبْراهیمَ خَلیلاً
و دین و آیین چهکسى بهتراست از آن كس كه خود را تسلیمخدا كند و نیکوکار باشد و پیرو آیین خالص و پاك ابراهیمگردد و خدا ابراهیم را به دوستى خود انتخاب كرد .
« وَجْه » در لغت به معنى صورت است ولى از آنجا كه صورت ، آیینه روح و دل آدمى است و حواسّى كه انسان را با خارج مربوط مىکند تقریبا همه در آن قرار داد و گاهى به
معنى روح يا به معنى ذات نیز آمده است ، چنانکه در آیه 88 سوره قصص مىخوانیم : « كُلُّ شَىْءٍ هالِكٌ اِلاّ وَجْهَهُ : همه چیز جز ذات پاك خدا نابود مىشود » .
« مِلَّة » به معنى « دین و آیین » است تنها تفاوتى كه با يکدیگر دارند این است كه كلمه ملّت به خداوند اضافه نمىشود و « مِلَّةَ اللّه » نمىگویند ، بلکه به پیامبر صلىاللهعلیهوآله اضافه مىشود ، در حالىکه كلمه « دین » هم به خدا اضافه مىشود و هم به پیامبر صلىاللهعلیهوآله و هم به افراد .
« حَنیف » به معنى كسى است كه از ادیان باطل به سوى حقّ گراییده است و شرح تفسیر این كلمه در جلد دوم تفسیر نمونه صفحه 461 گذشت .
آیه به صورت استفهام بیان شده ، ولى منظور از آن گرفتن اقرار از شنونده ، نسبت به این واقعيّت است .
در این آیه سه چیز مقیاس بهترین آیین شمرده شده :
نخست تسلیم مطلق در برابر خدا « اَسْلَمَ وَجْهَهُ لِلّهِ » .
دیگر نیکوکارى ( وَ هُوَ مُحْسِنٌ ) منظور از نیکوکارى در اینجا هر گونه نیکى با قلب و
زبان و عمل است و در حدیثى كه در تفسیر « نور الثقلین » در ذیل اینآیه از پیامبر گرامى اسلام صلىاللهعلیهوآله نقل شده در پاسخ این سؤال كه منظور از احسان چیست ؟ چنین مىخوانیم :
« اَنْ تَعْبُدَ اللّهَ كَاَنَّكَ تَراهُ فَاِنْ لَمْ تَكُنْ تَراهُ فَاِنَّهُ يَراكَ : احسان ( در این آیه ) به این است كه هر عملى در مسیر بندگى خدا انجام مىدهى آنچنان باشد كه گویا خدا را مىبینى و اگر تو او را نمىبینى او ترا مىبیند و شاهد و ناظر تو است » .
و دیگرى پیروى از آیین پاك ابراهیم است ( وَاتَّبَعَ مِلَّةَاِبْراهیمَ حَنیفا ) .
در پایان آیه دلیل تکیه كردن روى آیین ابراهیم را چنین بیان مىکند كه خداوند ابراهیم را به عنوان خلیل خود انتخاب كرد ( وَاتَّخَذَ اللّهُ اِبْراهیمَ خَلیلاً ) .
« خَلیل » ممکن است از ماده « خُلَّت » به معنى « دوستى » بوده باشد و يا از ماده « خَلَّت » به معنى « نیاز و احتیاج » و در اینکه كدامیك از این دو معنى به مفهوم آیه فوق نزدیکتر است در میان مفسران گفتگو است ، جمعى معتقدند كه معنى دوّم نزدیکتر به
حقیقت آیه مىباشد ، زیرا ابراهیم به خوبى احساس مىکرد كه در همه چیز بدون استثناء نیازمند به پروردگار است .
ولى از آنجا كه آیه فوق مىگوید : خداوند این مقام را به ابراهیم داد استفاده مىشودکه منظور همان معنى دوستى است ، زیرا اگر بگوییم خداوند ابراهیم را به عنوان دوست خود انتخاب كرد بسیار مناسب به نظر مىرسد ، تا اینکه بگوییم خداوند ابراهیم را نیازمند خود انتخاب كرد ، به علاوه نیازمندى مخلوقات خدا اختصاصى به ابراهیم ندارد « ياآ اَيُّهَا النّاسُ اَنْتُمُ الْفُقَرآاءُ اِلَى اللّهِ » (15 / فاطر). به خلاف دوستى خداوند كه همگى در آن يکسان نیستند.
در روایتى از امام صادق(علیه السلام) چنین مىخوانیم : « كهخداوند اگر ابراهیم را به عنوان خلیل ( دوست ) انتخاب كرد نه به خاطر نیاز به دوستى او بود ، بلکه به خاطر این بود كه ابراهیم بنده مفید پروردگار و كوشا در راه رضاى او بود » (1)این روایت نیز شاهد بر این .
1) « مجمع البیان » ، ذیل آیه شریفه .
است كه خلیل در اینجا به معنى دوست مىباشد .
و اما اینکه ابراهیم چه امتیازاتى داشت كه خداوند این مقام را به او بخشید ، در روایات علل مختلفى براى آن ذکر شده كه همه آنها مىتواند دلیل این انتخاب بوده باشد .
از جمله اینکه در حدیثى از امام صادق(علیه السلام) نقل شده : « اِنَّمَا اتَّخَذَ اللّهُ اِبْراهیمَ خَلیلاً لِاَنَّهُ لَمْ يُرِدْ اَحَدا وَ لَمْ يَسْئَلْ اَحَدا قَطُّ غَيْرَ اللّهِ : خداوند ابراهیم را به عنوان خلیل خود انتخاب كرد زیرا هرگز تقاضا كنندهاى را محروم نساخت و هیچگاه از كسى نیز تقاضا نکرد » (1)و از بعضى از روایات دیگر استفاده مىشود كه این مقام بر اثر كثرت سجود و اطعام گرسنگان و نماز در دل شب و يا به خاطر كوشا بودن در راه اطاعت پروردگار بوده است .
126 وَ لِلّهِ ما فِى السَّمواتِ وَ ما فِى الاَرْضِ وَ كانَ اللّهُبِكُلِّ شَىْءٍ مُحیطاً
و آنچه درآسمانها و زمین است ازآن خدا است و خداوندبه هر چیزى احاطه دارد . .
1) « تفسیر صافى » ، ذیل آیه و « تفسیر برهان » جلد 1 صفحه 417 .
اشاره به اینکه اگر خداوند ابراهیم را دوست خود انتخاب كرد نه به خاطر نیاز به او بود زیرا خداازهمگان بىنیازاست بلکهبهخاطرسجایا و صفات فوقالعاده و برجستهابراهیمبود.
127 وَ يَسْتَفْتُونَكَ فِى النِّساآءِ قُلِ اللّهُ يُفْتیكُمْ فیهِنَّ وَ مايُتْلى عَلَيْكُمْ فِى الْكِتابِ فى يَتامَى النِّساآءِ اللاّتى لاتُؤْتُونَهُنَّ ما كُتِبَ لَهُنَّ وَ تَرْغَبُونَ اَنْ تَنْكِحُوهُنَّ وَ الْمُسْتَضْعَفینَ مِنَ الْوِلْدانِ وَ اَنْ تَقُومُوا لِلْيَتامىبِالْقِسْطِ وَ ماتَفْعَلُوا مِنْ خَيْرٍ فَاِنَّ اللّهَ كانَ بِه عَلیماً
ازتو درباره زنان سؤال مىکنند، بگو خداوند دراین زمینهبه شماپاسخ مىدهد و آنچه در قرآن درباره زنان يتیمى كه حقوق آنها را به آنها نمىدهید و مىخواهید با آنها ازدواج كنید و همچنین درباره كودکان صغیر و ناتوانبراى شما بیان شده است ( قسمتى از سفارشهاى خداوند در اینزمینهمىباشد و نیز بهشما سفارش مىکند كه ) با يتیمان به عدالت رفتار كنید و آنچه از نیکىها انجام مىدهید خداوند از آنآگاه است ( و به شما پاداش مناسب مىدهد ) .
جمله « يَسْتَفْتُونَكَ » در اصل از ماده « فَتْوى » و « فُتْيا » گرفته شده كه به معنى پاسخ به مسائل مشکل است و از آنجا كه ریشه اصلى این لغت « فَتى » به معنى جوان نورس مىباشد ممکن است نخست در مسائلى كه انسان پاسخهاى جالب و تازه و نورسى براى آن انتخاب كرده به كار رفته باشد و سپس در مورد پاسخ به تمام مسائل انتخاب شده است .
« تَرْغَبُونَ » در اینجا به معنى عدم تمایل مىباشد ، زیرا اگر ماده « رَغِبَ » با « عَنْ » متعدى شود به معنى « عدم تمایل » و اگر با « فى » متعدى شود به معنى « تمایل » است و از قرائن استفاده مىشود كه در اینجا « عَنْ » در تقدیر است .
128 وَ اِنِ امْرَاَةٌ خافَتْ مِنْ بَعْلِها نُشُوزا اَوْ اِعْراضا فَلاجُناحَ عَلَيْهِماآ اَنْ يُصْلِحا بَيْنَهُما صُلْحا وَالصُّلْحُخَيْرٌ وَاُحْضِرَتِالاَنْفُسُالشُّحَّ وَ اِنْتُحْسِنُوا وَ تَتَّقُوا فَاِنَّ اللّهَ كانَ بِما تَعْمَلُونَ خَبیراً
و اگر زنى از طغیان و سرکشى يا اعراض شوهرش ، بیم داشتهباشد ، مانعى ندارد با هم
صلح كنند ( و زن يا مرد از پارهاى ازحقوق به خاطر صلح صرفنظر كنند ) و صلح بهتر است ، اگرچه مردم ( طبق غریزه حبّذات در اینگونه موارد ) بخل مىورزند واگر نیکى كنید و پرهیزکارى پیشه سازید( و به خاطر صلح ،گذشت نمایید ) خداوند به آنچه انجام مىدهید آگاه است( و پاداش شایسته به شما خواهد داد ) .
همانطور كه در ذیل آیات 34 و 35 همین سوره گفتیم(1)« نُشُوز » در اصل از ماده « نَشْز » به معنى زمین مرتفع مىباشد و هنگامى كه در مورد زن و مرد به كار مىرود به معنى سرکشى و طغیان است ، در آیات قبل احکام مربوط به نُشُوز زن بیان شده بود ، ولى در اینجا اشارهاى به مسئله نُشُوز مرد كرده و مىفرماید : « هر گاه زنى احساس كند كه شوهرش بناى سرکشى و اعراض دارد ، مانعى ندارد كه براى حفظ حریم زوجيّت ، از پارهاى از حقوق خود صرفنظر و با هم صلح نمایند » . .
1) « تفسیر نمونه » ، جلد 3 ، صفحه 372 .
از آنجا كه گذشت كردن زن از قسمتى از حقوق خود ، روى رضایت و طیب خاطر انجام شده و اکراهى در میان نبوده است ، گناهى ندارد و تعبیر به « لا جُناحَ » ( گناهى ندارد ) نیز اشاره به همین حقیقت است .
ضمنا از آیه دو مسأله فقهى استفاده مىشود : نخست اینکه احکامى مانند تقسیم ایام هفته در میان دو همسر ، جنبه حقّ دارد نه حکم و لذا زن مىتواند با اختیار خود از این حقّ بهطورکلى يابهطورجزیى صرفنظرکند، دیگراینکه عوض صلح، لازمنیست مالبوده باشد، بلکه مىتواند «اسقاط حقّى» عوض صلح واقعشود.
سپس براى تأکید موضوع مىفرماید : « به هر حال صلح كردن بهتر است » ( وَ الصُّلْحُ خَيْرٌ ) .
این جمله كوتاه و پرمعنى گرچه در مورد اختلافات خانوادگى در آیه فوق ذکر شده ولى بدیهى است يکقانون كلّى و عمومى و همگانى را بیان مىکند كه در همه جا اصل نخستین ، صلح و صفا و دوستى و سازش است و نزاع و كشمکش و جدایى برخلاف طبع سلیم انسان و زندگى آرام بخش او است و لذا جز در موارد ضرورت و استثنایى نباید به آن توسّل شد ،
برخلاف آنچه بعضى از مادّىها مىپندارند كه اصل نخستین در زندگى بشر همانند سایر جانداران ، تنازع بقا و كشمکش است و تکامل از این راه صورت مىگیرد و همین طرز تفكّر شاید سرچشمه بسیارى از جنگها و خونریزىهاى قرون اخیر شده است ، در حالى كه انسان به خاطر داشتن عقل و هوش ، حسابش از حیوانات درنده جدا است و تکامل او در سایه تعاون صورت مىگیرد نه تنازع (1)و اصولاً تنازع بقاء حتى در میان حیوانات ، يك اصل قابل قبول براى تکامل نیست .
و بهدنبال آن اشاره به سرچشمه بسیارى از نزاعها و عدم گذشتها كرده و مىفرماید: « مردم ذاتا و طبق غریزه حبّ ذات ، در امواج بخل قرار دارند و هر كسى سعى مىکند تمام حقوق خود را بىکم و كاست دریافت دارد و همین سرچشمه نزاعها و كشمکشها است » .
1) توضیح بیشتر درباره این موضوع در جلد 2 « تفسیرنمونه » صفحه 120 تحت عنوان تنازع بقاء گذشت .
( وَ اُحَضِرَتِ الاَنْفُسُ الشُّحَّ ) .
بنابراین اگر زن و مرد به این حقیقت توجّه كنند كه سرچشمه بسیارى از اختلافات بخل است ، سپس در اصلاح خود بکوشند و گذشت پیشه كنند، نهتنها ریشه اختلافاتخانوادگى ازبین مىرود، بلکه بسیارى از كشمکشهاى اجتماعى نیز پایان مىگیرد .
ولى در عین حال براى اینکه مردان از حکم فوق سوء استفاده نکنند ، در پایان آیه روى سخن را به آنها كرده و توصیه به نیکوکارى و پرهیزکارى نموده و به آنان گوشزد مىکند كه مراقب اعمال و كارهاى خود باشند و از مسیر حق و عدالت منحرف نشوند ، زیرا خداوند از همه اعمال آنها آگاه است ( وَ اِنْ تُحْسِنُوا وَ تَتَّقُوا فَاِنَّ اللّهَ كانَ بِما تَعْمَلُونَ خَبیراً ) .
129 وَ لَنْ تَسْتَطیعُوآا اَنْ تَعْدِلُوا بَيْنَ النِّساآءِ وَ لَوْحَرَصْتُمْ فَلا تَمیلُوا كُلَّ الْمَيْلِ فَتَذَرُوها كَالْمُعَلَّقَةِ وَاِنْ تُصْلِحُوا وَ تَتَّقُوا فَاِنَّ اللّهَ كانَ غَفُورا رَحیماً
و هرگز نمىتوانید (ازنظر محبّت قلبى) در میان زنان، عدالتکنید، هرچند كوشش نمایید، ولى بهکلّى تمایل خودرا متوجّه يکطرف نسازید كه دیگرى را به صورت بلاتکلیف
درآورید و اگر راه اصلاح و پرهیزکارى پیش گیرید ، خداوند آمرزنده و مهربان است.
از جملهاى كه در پایان آیه قبل گذشت و در آن دستور به احسان و تقوى و پرهیزکارى داده شده بود ، يك نوع تهدید در مورد شوهران استفاده مىشود ، كه آنها باید مراقب باشند كمترین انحرافى از مسیر عدالت در مورد همسران خود پیدا نکنند ، اینجا است كه این توهّم پیش مىآید كه مراعات عدالت حتّى در مورد محبت و علاقه قلبى امکانپذیر نیست ، بنابراین در برابر همسران متعدّد چه باید كرد ؟
آیه مورد بحث به این سؤال پاسخ مىگوید كه « عدالت از نظر محبّت ، در میان همسران امکانپذیر نیست ، هرچند در این زمینه كوشش شود » ( وَ لَنْ تَسْتَطیعُوآا اَنْ تَعْدِلُوا بَيْنَ النِّساآءِ وَ لَوْ حَرَصْتُمْ ) .
از جمله وَ لَوْ حَرَصْتُمْ استفاده مىشود كه در میان مسلمانان ، افرادى بودند كه در این زمینه سخت كوشش مىکردند و شاید علت كوشش آنها دستور مطلق به عدالت در آیه 3
همین سوره بوده است ، آنجا كه مىفرماید : ( فَاِنْ خِفْتُمْ اَلاّ تَعْدِلُوا فَواحِدَةً ) .
بدیهى است قانون آسمانى نمىتواند برخلاف فطرت باشد و يا تکلیف به « مالايُطاقُ » كند و از آنجا كه محبّتهاى قلبى ، عوامل مختلفى دارد كه بعضا از اختیار انسان بیرون است ، دستور به رعایت عدالت در مورد آن نشده است ، ولى نسبت به اعمال و رفتار و رعایت حقوق درمیانهمسرانکه براى انسان، امکانپذیراست روى عدالت تأکید شده است.
در عین حال براى اینکه مردان از این حکم ، سوء استفاده نکنند به دنبال این جمله مىفرماید : « اکنون كه نمىتوانید مساوات كامل را از نظر محبّت ، میان همسران خود ، رعایت كنید لااقلّ تمام تمایل قلبى خود را متوجّه يکى از آنان نسازید ، كه دیگرى به صورت بلاتکلیف درآید و حقوق او نیز عملاً ضایع شود » ( فَلا تَمیلُوا كُلَّ الْمَيْلِ فَتَذَرُوها كَالْمُعَلَّقَةِ ) .
و در پایان آیه به كسانى كه پیش از نزول این حکم ، در رعایت عدالت میان همسران خود كوتاهى كردهاند هشدار مىدهد كه « اگر راه اصلاح و تقوا پیش گیرند و گذشته را جبران كنند خداوند آنها را مشمول رحمت و بخشش خود قرار خواهد داد » ( وَ اِنْ تُصْلِحُوا وَ تَتَّقُوا
فَاِنَّ اللّهَ كانَ غَفُورا رَحیماً ) .
در روایات اسلامى مطالبى درباره رعایت عدالت در میان همسران نقل شده كه عظمت این قانون را مشخص مىسازد ، از جمله اینکه : در حدیثى مىخوانیم على در آن روزى كه متعلق به يکى از دو همسرش بود ، حتى وضوى خود را در خانه دیگرى نمىگرفت (1)و درباره پیامبر صلىاللهعلیهوآله مىخوانیم كه حتى به هنگام بیمارى در خانه يکى از همسران خود ، توقّف نمىکرد(2)و درباره معاذ بن جبل نقل شده كه دو همسر داشت و هر دو در بیمارى طاعون با هم از دنیا رفتند ، او حتى براى مقدم داشتن دفن يکى بر دیگرى از قرعه استفاده كرد ، تا كارى برخلاف عدالت انجام نداده باشد .(3)
همانطور كه در ذیل آیه 3 همین سوره يادآور شدیم بعضى از بىخبران از ضمیمه
کردن آن آیه با آیه مورد بحث چنین نتیجه مىگیرند كه تعدّد زوجات مشروط به عدالت است و عدالت هم ممکن نیست ، بنابراین تعدّد زوجات در اسلام ممنوع است .
اتفاقا از روایات اسلامى برمىآید كه نخستین كسى كه این ایراد را مطرحکرد ابناَبِىالْعَوْجاء از مادّييّن معاصر امامصادق(علیه السلام) بود كه این ایراد را با هشام بن حکم دانشمند مجاهد اسلامى در میان گذاشت ، او كه جوابى براى این سؤال نیافته بود از شهر خود كه ظاهرا كوفه بود به سوى مدینه ( براى يافتن پاسخ همین سؤال ) حرکت كرد و به خدمت امام صادق(علیه السلام) رسید ، امام صادق(علیه السلام) از آمدن او در غیر وقت حج و عمره به مدینه تعجّب كرد ، ولى او عرض كرد كه چنین سؤالى پیش آمده است، امام (علیه السلام)در پاسخ فرمود : منظور از عدالت در آیه سوم سوره نساء عدالت در « نَفَقَه » ( و رعایت حقوق همسرى و طرز رفتار و كردار ) است و اما منظور از عدالت در آیه 129 ( آیه مورد بحث ) كه امرى محال شمرده شده ، عدالت در « تمایلات قلبى » است ( بنابراین تعدّد زوجات با حفظ شرایط اسلامى نه ممنوع است و نه محال ) هنگامى كه هشام از سفر بازگشت و این
پاسخ را در اختیار ابن اَبِى الْعَوْجاء گذاشت او سوگند يادکردکه این پاسخ از خود تو نیست .(1)
معلوم است كه اگر كلمه عدالت را در دو آیه به دو معنى تفسیر مىکنیم به خاطر قرینه روشنى است كه در هر دو آیه وجود دارد ، زیرا در ذیل آیه مورد بحث ، صریحا مىگوید : تمام تمایل قلبى خود را متوجه به يك همسر نکنید و به این ترتیب انتخاب دو همسر مجاز شمرده شده منتها به شرط اینکه عملاً درباره يکى از آن دو ظلم نشود اگرچه ازنظر تمایل قلبى نسبت به آنها تفاوت داشته باشد و در آغاز آیه 3 همین سوره صریحا اجازه تعدّد را نیز داده است .
130 وَ اِنْ يَتَفَرَّقا يُغْنِ اللّهُ كُلاًّ مِنْ سَعَتِه وَ كانَ اللّهُ واسِعا حَكیماً
و اگر ( راهى براى اصلاح در میانخود نیابند و ) ازهم جدا شوند ،خداوند هرکداماز آنهارا از فضل و كرم خود، بىنیاز مىکند و خداوند صاحب فضل و كرم و حکیم است . .
1) « تفسیر برهان » ، جلد 1 ، صفحه 420 .
در آیه مورد بحث به این حقیقت اشاره مىکند : اگر ادامه همسرى براى طرفین طاقت فرسا است و جهاتى پیش آمده كه افق زندگى براى آنها تیره و تار است و به هیچوجه اصلاحپذیر نیست ، آنها مجبور نیستند چنان ازدواجى را ادامه دهند و تا پایان عمر با تخلکامى در چنین زندگى خانوادگى زندانى باشند بلکه مىتوانند از هم جدا شوند و در این موقع باید شجاعانه تصمیم بگیرند و از آینده وحشت نکنند ، زیرا « اگر با چنین شرایطى از هم جدا شوند خداوند بزرگ هر دو را با فضل و رحمت خود بىنیاز خواهد كرد و امیداست همسران بهتر و زندگانى روشنترى در انتظار آنها باشد » ( وَ اِنْ يَتَفَرَّقا يُغْنِ اللّهُ كُلاًّ مِنْ سَعَتِه ) .
زیرا خداوند فضل و رحمت وسیع آمیخته با حکمت دارد ( وَ كانَ اللّهُ واسِعا حَكیما ) .
131 وَ لِلّهِ ما فِى السَّمواتِ وَ ما فِى الاَرْضِ وَ لَقَدْ وَصَّيْنَا الَّذینَ اُوتُوا الْكِتابَ مِنْ قَبْلِكُمْوَاِيّاكُمْاَنِاتَّقُوااللّهَوَاِنْتَكْفُرُوافَاِنَلِلّهِ مافِىالسَّمواتِ وَ مافِىالاَرْضِوَ كانَ اللّهُ غَنِيّا حَمیداً
آنچه درآسمانها و آنچه در زمیناست ازآن خدااست وما سفارش كردیم به كسانى
کهپیشاز شما داراى كتابآسمانىبودند و همچنینبهشما كهاز ( نافرمانى )خدا بپرهیزید و اگر كافرشوید (به خدا زیانى نمىرسد زیرا) براى خدا استآنچه در آسمانها و آنچه در زمین است و خداوند بىنیاز و شایسته ستایش است .
132 وَ لِلّهِ ما فِى السَّمواتِ وَ ما فِى الاَرْضِ وَ كَفى بِاللّهِوَكیلاً
و براىخدااستآنچهدر آسمانها و زمیناست و خداوندبراىحفظ و نگاهبانى آنها كافى است .
در دو آیه بالا سه مرتبه روى این جمله تکیه مىکند كه « آنچه در آسمانها و آنچه در زمین است ملك خدا است و خدا آنها را محافظت و نگهبانى و اداره مىکند » ( وَ لِلّهِ ما فِى السَّمواتِ وَ ما فِى الاَرْضِ وَ كَفى بِاللّهِ وَكیلاً ) .
در اینجا این سؤال پیش مىآید كه چرا دراین فاصله كوتاه ، يك مطلب ، سه بار تکرار شده است ، آیا تنها براى تأکید است يا اشارات دیگرى در آن نهفته شده ، دقّت در مضمون آیات نشان مىدهد كه هر بار ، نکتهاى داشته ، نخستین بار كه به دو همسر وعده مىدهد كه
پس از متارکه كردن خداوند آنها را بىنیاز مىکند ، براى اثبات توانایى بر وفاى به این عهد ، مالکيّت خود را بر پهنه زمین و آسمان متذكّر مىشود .
بار دیگر پس از توصیه به تقوا و پرهیزکارى براى اینکه توهّم نشود كه اطاعت این فرمان سودى براى خداوند دارد و يا مخالفت با آن زیانى به او مىرساند ، این جمله را تکرار مىکند .
و در حقیقت این سخن شبیه همان است كه امیرمؤمنان على در نهج البلاغه در آغاز خطبه « هَمام » فرموده است :
« اِنَّ اللّهَ سُبْحانَهُ وَ تَعالى خَلَقَ الْخَلْقَ حینَ خَلَقَهُمْ غَنِيّا عَنْ طاعَتِهِمْ امِنا مِنْ مَعْصِيَتِهِمْ لاَِنَّهُ لا تَضُرُّهُ مَعْصِيَةُ مَنْ عَصاهُ وَ لا تَنْفَعُهُ طاعَةُ مَنْ اَطاعَهُ : خداوند متعال انسانها را آفرید در حالى كه از اطاعت آنها بىنیاز و از نافرمانى آنها در امان بود ، زیرا نه معصیت گنهکاران به او زیانى مىرساند و نه
طاعت مطیعان به او سودى مىدهد » (1)و سوّمین بار به عنوان مقدمهاى براى بحثى كه در آیه 133 بیان شده مالکيّت خود را بر سراسر جهان هستى يادآور مىشود .
133 اِنْ يَشَأْ يُذْهِبْكُمْ اَيُّهَا النّاسُ وَ يَأْتِ بِاخَرینَ وَ كانَاللّهُ عَلى ذلِكَ قَدیراً
اى مردم اگر او بخواهد شما را از میان مىبرد و افراد دیگرىرا ( به جاى شما ) مىآورد و خداوند توانایى بر این كار دارد .
در تفسیر « تبیان » و « مجمع البیان » از پیامبر اکرم صلىاللهعلیهوآله چنین نقل شده است كه وقتى این آیه نازل شد ، پیامبر صلىاللهعلیهوآله دست خود را به پشت « سلمان » زد و فرمود : « آن جمعیت اینها مردم عجم و فارس ، هستند » ، این سخن در حقیقت پیشگویى از خدمات بزرگى مىکند كه ایرانیان مسلمان ، به اسلام كردند .
134 مَنْ كانَ يُریدُ ثَوابَ الدُّنْيا فَعِنْدَ اللّهِ ثَوابُ الدُّنْيا وَالاْخِرَةِ وَ كانَ اللّهُ .
1) « نهج البلاغه » ، خطبه 193 .
سَمیعا بَصیراً
کسانى كه پاداش دنیوى بخواهند ( و در قید نتایج معنوى و اخروى نباشند در اشتباهند زیرا ) در نزد خدا پاداش دنیا و آخرت است و خداوند شنوا و بینا است .
در این آیه سخن از كسانى به میان آمده كه دم از ایمان به خدا مىزنند و در میدانهاى جهاد شرکت مىکنند و دستورات اسلام را به كار مىبندند ، بدون اینکه هدف الهى داشته باشند ، بلکه منظورشان بهدست آوردن نتایج مادّى همانند غنایم جنگى و مانند آن است .
این آیه بار دیگر این حقیقت را بازگو مىکند كه اسلام تنها ناظر به جنبههاى معنوى و اخروى نیست ، بلکه براى پیروان خود هم سعادت مادّى مىخواهد و هم معنوى .
135 ياآ اَيُّهَا الَّذینَ امَنُوا كُونُوا قَوّامینَ بِالْقِسْطِ شُهَداآءَلِلّهِ وَ لَوْ عَلىاَنْفُسِكُمْ اَوِ الْوالِدَيْنِ وَالاَقْرَبینَ اِنْيَكُنْغَنِيّا اَوْ فَقیرا فَاللّهُ اَوْلى بِهِما فَلا تَتَّبِعُوا الْهَوآى اَنْ تَعْدِلُوا وَ اِنْ تَلْوُوآا اَوْ تُعْرِضُوا فَاِنَّ اللّهَ كانَ بِماتَعْمَلُونَ خَبیراً
اىکسانى كه ایمان آوردهاید كاملاً قیام به عدالت كنید ،براى خدا گواهىدهید اگرچه
( این گواهى ) به زیان خود شمایا پدر و مادر يا نزدیکانشما بوده باشد، چهاینکه اگر آنها غنىّ يا فقیرباشند خداوند سزاوارتر است كه از آنها حمایتکند، بنابرایناز هوى و هوسپیروىنکنید كهاز حقّ منحرفخواهیدشد و اگر حقّرا تحریفکنید و يا از اظهار آن اعراض نمایید خداوند به آنچه انجام مىدهید آگاه است .
« تَلْوُوا » از ماده « لِىّ » به معنى جلوگیرى و تأخیر است و در اصل به معنى « پیچیدن و تاب دادن » آمده است .
« قَوّامین » جمع قَوّام « صیغه مبالغه » به معنى « بسیار قیامکننده » است، يعنىباید در هرحال و در هرکار و در هر عصر و زمان قیام به عدالت كنید كه این عمل خلق و خوى شما شود و انحراف از آن برخلاف طبع و روح شما گردد .
تعبیر به « قیام » در اینجا ممکن است به خاطر آن باشد كه انسان براى انجام كارها معمولاً باید بپاخیزد و به دنبال آنها برود ، بنابراین « قیام به كار » كنایه از تصمیم و عزم
راسخ و اقدام جدّى درباره آن است اگرچه آن كار همانند حکم قاضى احتیاج به قیام و حرکتى نداشته باشد و نیز ممکن است تعبیر به قیام از این نظر باشد كه قائم معمولاً به چیزى مىگویند كه عمود بر زمین بوده باشد و كمترین میل و انحرافى به هیچ طرف نداشته باشد ، يعنى باید آنچنان عدالت را اجرا كنند كه كمترین انحرافى به هیچ طرف پیدا نکند .
سپس براى تأکید مطلب مسأله « شهادت » را عنوان كرده ، مىفرماید : « به خصوص در مورد شهادت باید همه ملاحظات را كناربگذارید و فقط به خاطر خدا شهادت به حقّ دهید ، اگرچه به زبان شخص شما يا پدر و مادر و يا نزدیکان تمام شود » ( شُهَداآءَ لِلّهِ وَ لَوْ عَلىاَنْفُسِكُمْ اَوِالْوالِدَيْنِ وَالاَقْرَبینَ ) .
این موضوع در همه اجتماعات و مخصوصا در اجتماعات جاهلى وجود داشته و دارد كه معمولاً در شهادت دادن ، مقیاس را حبّ و بغضها و چگونگى ارتباط اشخاص با شهادت دهنده قرار مىدهند اما حقّ و عدالت براى آنها مطرح نیست ، مخصوصا از حدیثى كه از ابن عباس نقل شده استفاده مىشود كه افراد تازه مسلمان حتّى بعد از ورود به
مدینه به خاطر ملاحظات خویشاوندى از اداى شهادتهایى كه به ضرر بستگانشان مىشد خوددارى مىکردند ، آیه فوق نازل شد و در این زمینه به آنها هشدار داد .(1)
ولى همانطور كه آیه اشاره مىکند این كار با روح ایمان سازگار نیست، مؤمن واقعى كسى است كه در برابر حق و عدالت ، هیچگونه ملاحظهاى نداشته باشد و حتّى منافع خویش و بستگان خویش را به خاطر اجراى آن نادیده بگیرد .
ضمنا از این جمله استفاده مىشود كه بستگان مىتوانند با حفظ اصول عدالت به سود يا به زیان يکدیگر شهادت دهند ( مگر اینکه قرائن اتّهام به طرفدارى و اعمال تعصّب در كار بوده باشد ) .
سپس به قسمت دیگرى از عوامل انحراف از اصل عدالت اشاره كرده مىفرماید : « نه ملاحظه ثروت ثروتمندان باید مانع شهادت به حق گردد و نه عواطف ناشى از ملاحظه فقر .
1) « المَنار » ، جلد 5 ، صفحه 455 .
فقیران ، زیرا اگر آن كس كه شهادت به حقّ به زیان او تمام مىشود ، ثروتمند يا فقیر باشد، خداوند نسبت به حال آنها آگاهتر است ، نه صاحبان زر و زور مىتوانند در برابر حمایت پروردگار ، زیانى به شاهدان بر حقّ برسانند و نه فقیر با اجراى "عدالت " گرسنه مىماند » ( اِنْ يَكُنْ غَنِيّا اَوْ فَقیرا فَاللّهُ اَوْلى بِهِما ) .
باز براى تأکید دستور مىدهد كه « از هوى و هوس پیروى نکنید تا مانعى در راه اجراى عدالت ایجاد گردد »( فَلا تَتَّبِعُوا الْهَوآى اَنْ تَعْدِلُوا ).
و از این جمله به خوبى استفاده مىشود كه سرچشمه مظالم و ستمها ، هوىپرستى است و اگر اجتماعى هوىپرست نباشد ، ظلم و ستم در آن راه نخواهد داشت .
بار دیگر به خاطر اهميّتى كه موضوع اجراى عدالت دارد ، روى این دستور تکیه كرده مىفرماید : « اگر مانع رسیدن حقّ به حقّدار شوید و يا حقّ را تحریف نمایید و يا پس از آشکار شدن حقّ از آن اعراض كنید ، خداوند از اعمال شما آگاه است » ( وَ اِنْ تَلْوُوآا اَوْ تُعْرِضُوا فَاِنَاللّهَ كانَ بِما تَعْمَلُونَ خَبیراً ) .
در حقیقت جمله اِنْ تَلْوُوآا اشاره به تحریف حقّ و تغییر آن است ، در حالى كه جمله تُعْرِضُوا اشاره به خوددارى كردن از حکم به حقّ مىباشد و این همان چیزى است كه در حدیثى از امام باقر(علیه السلام) نقل شده است .(1)
136 ياآ اَيُّهَا الَّذینَ امَنُوآا امِنُوا بِاللّهِ وَ رَسُولِه وَ الْكِتابِالَّذى نَزَّلَ عَلى رَسُولِه وَ الْكِتابِ الَّذآى اَنْزَلَ مِن ْقَبْلُ وَ مَنْ يَكْفُرْ بِاللّهِ وَ مَلاآئِكَتِه وَكُتُبِه وَ رُسُلِه وَ الْيَوْمِ الاْخِرِ فَقَدْ ضَلَّ ضَلالاً بَعیدا
اى كسانى كه ایمان آوردهاید ، ایمان ( واقعى ) به خدا وپیامبرش و كتابى كه بر او نازل كرده و كتب ( آسمانى ) كهقبلاً فرستاده است بیاورید و كسى كه خدا و فرشتگان او و كتابها و پیامبرانش و روز بازپسین را انکار كند در گمراهىدور و درازى افتاده است .
روى سخن در آیه به جمعى از مؤمنان اهل كتاب است كه آنها پس از قبول اسلام روى .
1) « تفسیر تِبْيان » ، جلد 5 ، صفحه 356 .
تعصّبهاى خاصّى تنها اظهار ایمان به مذهب سابق خود و آیین اسلام مىکردند و بقيّه پیامبران و كتب آسمانى را قبول نداشتند اما قرآن به آنها توصیه مىکند كه تمام پیامبران و كتب آسمانى را به رسميّت بشناسند ، زیرا همه يك حقیقت را تعقیب مىکنند و به دنبال يك هدف هستند و از طرف يك مبدأ مبعوث شدهاند ( اگرچه همانند كلاسهاى مختلف تعلیم و تربیت سلسله مراتب داشتهاند و هر كدام آیینى كاملتر از آیین پیشین آوردهاند ) . بنابراین معنى ندارد كه بعضى از آنها را بپذیرند و بعضى را نپذیرند ، مگر يك حقیقت واحد تبعیضبردار است ؟ و مگر تعصّبها مىتوانند جلو واقعيّات را بگیرد ؟ لذا آیه فوق مىگوید : « اى كسانى كه ایمان آوردهاید به خدا و پیامبرش ( پیامبر اسلام ) و كتابىکه بر او نازلشده و كتب آسمانى پیشین، همگى ایمان بیاورید » ( ياآ اَيُّهَا الَّذینَ امَنُوآا امِنُوا بِاللّهِ وَ رَسُولِه وَ الْكِتابِ الَّذى نَزَّلَ عَلى رَسُولِه وَ الْكِتابِ الَّذآى اَنْزَلَ مِنْ قَبْلُ ) .
قطع نظر از شأن نزول فوق ، این احتمال نیز در تفسیر آیه هست كه روى سخن به تمام مؤمنان باشد ، مؤمنانى كه ظاهرا اسلام را پذیرفتهاند اما هنوز در اعماق جان خود آنها
نفوذ نکرده است ، اینجا است كه از آنها دعوت مىشود كه از صمیم دل و در درون جان مؤمن شوند و نیز این احتمال وجود دارد كه روى سخن به همه مؤمنانى باشد كه اجمالاً به خدا و پیامبر ایمان آوردهاند اما به جزئيّات و تفاصیل معتقدات اسلامى آشنا نشدهاند ، اینجا است كه قرآن دستور مىدهد : مؤمنان واقعى باید به تمام انبیاء و كتب پیشین و فرشتگان الهى ایمان داشته باشند ، زیرا عدم ایمان به اینها مفهومش انکار حکمت خداوند است آیا ممکن است خداوند حکیم انسانهاى پیشین را بدون رهبر و راهنما گذاشته باشد تا در میدان زندگى سرگردان شوند؟
آیا منظور از ایمان به فرشتگان تنها فرشتگان وحى است ، كه ایمان به آنها از ایمان به انبیاء و كتب آسمانى غیر قابل تفکیك است و يا همه فرشتگان ؟ طبعا همه فرشتگان مورد نظر است زیرا همانطور كه بعضى از آنان در امر وحى و تشریع دست درکارند ، جمعى هم مأمورتدبیر عالمتکوینهستند و ایمان بهآنها درحقیقتگوشهاىازایمانبهحکمتخدااست.
و در پایان آیه سرنوشت كسانى را كه از این واقعيّتها غافل بشوند بیان كرده ، چنین
مىفرماید : « كسى كه به خدا و فرشتگان و كتب الهى و فرستادگان او و روز بازپسین كافر شود ، در گمراهى دور و درازى افتاده است » ( وَ مَنْ يَكْفُرْ بِاللّهِ وَ مَلاآئِكَتِه وَ كُتُبِه وَ رُسُلِه وَ الْيَوْمِ الاْخِرِ فَقَدْ ضَلَّ ضَلالاً بَعیداً ) .
در حقیقت ایمان به پنج اصل در این آیه لازم شمرده شده ، يعنى علاوه بر ایمان به مبدأ و معاد ایمان به كتب آسمانى و انبیاء و فرشتگان نیز لازم است .
تعبیر به ضَلالاً بَعیدا ( گمراهى دور ) تعبیر لطیفى است يعنى چنین اشخاص آنچنان از جاده اصلى پرت شدهاند كه بازگشتشان به شاهراه اصلى به آسانى ممکن نیست .
137 اِنَالَّذینَ امَنُوا ثُمَّ كَفَرُوا ثُمَّ امَنُوا ثُمَّ كَفَرُوا ثُمَازْدادُوا كُفْرا لَمْ يَكُنِ اللّهُ لِيَغْفِرَ لَهُمْ وَ لا لِيَهْدِيَهُمْسَبیلاً
آنها كه ایمان آوردند ، سپس كافر شدند ، باز هم ایمانآوردند و دگر بار كافر شدند سپس بر كفر خود افزودند هرگزخدا آنهارا نخواهدبخشید و نه آنها را به راه ( راست ) هدایت مىکند .
به تناسب بحثى كه در آیه گذشته درباره كافران و گمراهى دور و دراز آنها بود در این آیه اشاره به حالت جمعى از آنان كرده كه هر روز شکل تازهاى به خود مىگیرند ، روزى در صفّ مؤمنان و روز دیگر در صفّ كفّار و باز در صفّ مؤمنان و سپس در صفوف كفار متعصّب و خطرناك قرار مىگیرند ، خلاصه همچون « بت عیار » هر لمحه به شکلى و هر روز به رنگى درمىآیند و سرانجام در حال كفر و بىایمانى جان مىدهند .
این تغییر روشهاى پى در پى و هر روز به رنگى درآمدن ، يا مولود تلوّن و عدم تحقیق كافى در مبانى اسلام بود و يا نقشهاى بود كه افراد منافق و كفّار متعصّب اهل كتاب براى متزلزل ساختن مؤمنان واقعى ، طرح و اجرا مىکردند كه با این رفت و آمدهاى پى در پى ، مؤمنان واقعى را در ایمان خود متزلزل سازندچنانکه درآیه 72 سوره آل عمران شرح آن گذشت.
البتّه آیه فوق هیچگونه دلالتى بر عدم قبول توبه این گونه اشخاص ندارد ، بلکه موضوع سخن در آیه تنها آن دستهاى هستند كه در حال شدّت كفر، سرانجام چشم از جهان مىپوشند ، چنین افرادى به مقتضاى ایمان و عملشان نه شایسته آمرزشند و نه هدایت ، مگر اینکه در
کار خود تجدید نظر كنند .
138 بَشِّرِ الْمُنافِقینَ بِاَنَّ لَهُمْ عَذابا اَلیما
به منافقان بشارت ده كه مجازات دردناکى در انتظار آنها است .
139 اَلَّذینَ يَتَّخِذُونَ الْكافِرینَ اَوْلِياآءَ مِنْ دُونِ الْمُؤْمِنینَاَيَبْتَغُونَ عِنْدَهُمُ الْعِزَّةَ فَاِنَّ الْعِزَّةَ لِلّهِ جَمیعا
همانهاکه كافران را، بهجاى مؤمنان، دوست خود برمىگزینند، آیا اینها مىخواهند از آنان كسب عزّت و آبرو كنند با اینکه همه عزّتها مخصوص خدا است ؟
تعبیر به عنوان « بشارت » در موردى كه سخن از « عَذاب اَلیم » است يا بعنوان استهزاء نسبت به افکار پوچ و بىاساس آنها است و يا به خاطر آن است كه كلمه بشارت كه در اصل از « بِشْر » به معنى صورت گرفته شده ، معنى وسیعى دارد و هر گونه خبرى را كه در صورت انسان اثر بگذارد و آن را مسرور يا غمآلود كند ، شامل مىشود .
این دو آیه به همه مسلمانان هشدار مىدهد كه عزّت خود را در همه شؤون زندگى اعمّ از شؤون اقتصادى و فرهنگى و سیاسى و مانند آن ، در دوستى با دشمنان اسلام نجویند ، بلکه تکیهگاه خود را ذات پاك خداوندى قرار دهند كه سرچشمه همه عزّتها است و غیر خدا از دشمنان اسلام نه عزّتى دارند كه به كسى ببخشند و نه اگر مىداشتند قابل اعتماد بودند ، زیرا هر روز كه منافع آنها اقتضا كند فورا صمیمىترین متّحدان خود را رها كرده و به سراغ كار خویش مىروند كه گویى هرگز با هم آشنایى نداشتند ، چنانکه تاریخ معاصر شاهد بسیار گویاى این واقعيّت است .
140 وَ قَدْ نَزَّلَ عَلَيْكُمْ فِى الْكِتابِ اَنْ اِذا سَمِعْتُمْ اآیاتِ اللّهِيُكْفَرُ بِها وَ يُسْتَهْزَءُ بِها فَلاتَقْعُدُوا مَعَهُمْ حَتّىيَخُوضُوا فىحَدیثٍغَيْرِه اِنَّكُمْ اِذامِثْلُهُمْ اِنَّاللّهَ جامِعُ الْمُنافِقینَ وَ الْكافِرینَ فى جَهَنَّمَ جَمیعاً
خداوند درقرآن ( این حکم را ) بر شما فرستاده كه هنگامىکه بشنوید افرادى آیات خدا را انکار و استهزاء مىنمایند با آنها ننشینید تا بهسخن دگرى بپردازند، زیرا دراین صورت
شما هممثل آنان خواهیدبود، خداوند منافقان و كافرانراهمگى در دوزخ جمع مىکند.
در سوره « انعام » كه از سورههاى مکى قرآن است در آیه 68 صریحا به پیامبر صلىاللهعلیهوآله دستور داده شده است كه « اگر مشاهده كنى كسانى نسبت به آیات قرآن استهزاء مىکنند و سخنان ناروا مىگویند ، از آنهااعراضکن »، مسلّماست كهاینحکماختصاصىبه پیامبر صلىاللهعلیهوآله ندارد ، بلکه يك دستور عمومى است كه در شکل خطاب به پیامبر صلىاللهعلیهوآله بیان شده و فلسفه آن هم كاملاً روشن است ، زیرا این يك نوع مبارزه عملى بهشکل منفى در برابر اینگونه كارهااست .
آیه مورد بحث بار دیگر این حکم اسلامى را تأکید مىکند و به مسلمانان هشدار مىدهد كه : « در قرآن به شما قبلاً دستور داده شده كه هنگامى بشنوید افرادى نسبت به آیات قرآن كفر مىورزند و استهزاء مىکنند با آنها ننشینید تا از این كار صرفنظر كرده ، به مسائل دیگرى بپردازند » .
سپس نتیجه اینکار را چنین بیان مىکند كه « اگر شما در اینگونه مجالس شرکت كردید همانند آنها خواهید بود و سرنوشتتان سرنوشت آنها است » ( اِنَّكُمْ اِذا مِثْلُهُمْ ) .
باز براى تأکید این مطلب اضافه مىکند شرکت در این گونه جلسات نشانه روح نفاق است « و خداوند منافقان و كافران را در دوزخ جمع مىکند » (اِنَّ اللّهَ جامِعُ الْمُنافِقینَ وَ الْكافِرینَ فى جَهَنَّمَ جَمیعا) .
از این آیه چند نکته استفاده مىشود :
✓ 1 - شرکت در این گونه « جلسات گناه » به منزله شرکت در « گناه » است ، اگرچه شرکت كننده ساکت باشد ، زیرا این گونه سکوتها يکنوع رضایت و امضاى عملى است .
✓ 2 - نهى از منکر اگر به صورت « مثبت » امکانپذیر نباشد لااقل باید به صورت « منفى » انجام گیرد به این طریق كه از محیط گناه و مجلس گناه انسان دور شود .
✓ 3 - كسانى كه با سکوت خود و شرکت در اینگونه جلسات عملاً گناهکاران را تشویق مىکنند مجازاتى همانند مرتکبین گناه دارند .
✓ 4 - نشست و برخاست با كافران در صورتى كه نسبت به آیات الهى توهین نکنند و خطر دیگرى نداشته باشد مانعى ندارد ، زیرا جمله « حَتّى يَخُوضُوا فى حَدیثٍ غَيْرِه » این
کار را مباح شمرده است .
✓ 5 - مجامله با اینگونه گناهکاران نشانه روح نفاق است زیرا يکمسلمان واقعى هرگز نمىتواند در مجلسى شرکت كند كه در آن نسبتبه آیات و احکام الهى توهین مىشود و اعتراض ننماید ، يا لااقلّ عدم رضایت خود را با ترك آن مجلس آشکار نسازد .
141 اَلَّذینَ يَتَرَبَّصُونَ بِكُمْ فَاِنْ كانَ لَكُمْ فَتْحٌ مِنَ اللّهِقالُوآا اَلَمْ نَكُنْمَعَكُمْ وَ اِنْکانَ لِلْكافِرینَ نَصیبٌ قالُوآااَلَمْ نَسْتَحْوِذْ عَلَيْكُمْ وَ نَمْنَعْكُمْ مِنَ الْمُؤْمِنینَ فَاللّهُ يَحْكُمُ بَيْنَكُمْ يَوْمَ الْقِيمَةِ وَ لَنْ يَجْعَلَ اللّهُ لِلْكافِرینَعَلَى الْمُؤْمِنینَ سَبیلاً
منافقان همانها هستند كه پیوسته انتظار مىکشند و مراقب شما هستند اگر فتح و پیروزى نصیبشما گردد مىگویند آیاما با شما نبودیم ( پس ما نیز سهیم در افتخارات و غنایم هستیم ) و اگر بهرهاى نصیب كافران گردد مىگویند آیا ما شما را تشویقبه مبارزه و عدم تسلیم در برابر مؤمنان نمىکردیم ؟ ( پس باشما سهیم خواهیم بود ) خداوند در میان شما در روز رستاخیز داورىمىکند و هرگز براى كافران نسبتبه مؤمنان راه تسلّطى قرار نداده است.
« اِسْتَحْوَذَ » در اصل از ماده « حَوْذ » به معنى قسمت عقب رانها است و چون به هنگامى كه ساربان مىخواهد شتر را به سرعت براند در پشت سر او قرار گرفته و به ران و پشت او مىزند تا به سرعت حرکت كند كلمه « اِسْتِحْواذ » به معنى سوق دادن ، تحریك كردن توأم با تسلّط و استیلا آمده است و در آیه فوق نیز به همین معنى است .
اینآیه و دوآیهبعدشش ویژگىازصفاتمنافقان و اندیشههاىپریشانآنهارابازگو مىکند.
1 - منافقین با فرصتطلبى مخصوص خود مىخواهند در صورت پیروزى مؤمنان در افتخارات و حتّى در غنایم آنان شرکت جویند و منّتى هم بر آنها بگذارند و در صورت پیروزى كفّار خوشحالند و با مصمّم ساختن آنها در كفرشان و جاسوسى به نفع آنان، مقدّمات این پیروزى را فراهم مىسازند ، گاهى « رفیق قافله »اند و گاهى « شریك دزد » و عمرى را با این دو دوزه بازى كردن مىگذرانند .
ولى قرآن سرانجام آنها را با يك جمله كوتاه بیان مىکند و مىگوید : بالاخره روزى فرامىرسد كه پردهها بالا مىرود و نقاب از چهره زشت آنان برداشته مىشود ، آرى « در روز
قیامت خداوند در میان شما قضاوت مىکند »( فَاللّهُ يَحْكُمُ بَيْنَكُمْ يَوْمَ الْقِيمَةِ ) .
و براى اینکه مؤمنان واقعى مرعوب آنان نشوند در پایان آیه اضافه مىکند : « هیچگاه خداوند راهى براى پیروزى و تسلّط كافران بر مسلمانان قرار نداده است » ( وَ لَنْ يَجْعَلَ اللّهُ لِلْكافِرینَ عَلَى الْمُؤْمِنینَ سَبیلاً ) .
آیا هدف از این جمله تنها عدم پیروزى كفار از نظر « منطق » بر افراد باایمان است و يا پیروزىهاى « نظامى » و مانند آن را شامل مىشود ؟
از آنجا كه كلمه « سَبیل » به اصطلاح از قبیل « نکره در سیاق نفى » است و معنى عموم را مىرساند از آیه استفاده مىشود كه كافران نه تنها از نظر منطق بلکه از نظر نظامى و سیاسى و فرهنگى و اقتصادى و خلاصه از هیچ نظر بر افراد باایمان ، چیره نخواهند شد .
و اگر پیروزى آنها را بر مسلمانان در میدانهاى مختلف با چشم خود مىبینیم به خاطر آن است كه بسیارى از مسلمانان مؤمنان واقعى نیستند و راه و رسم ایمان و وظایف و
مسؤوليّتها و رسالتهاى خویش را به كلّى فراموش كردهاند ، نه خبرى از اتّحاد و اخوّت اسلامى در میان آنان است و نه جهاد به معنى واقعى كلمه انجام مىدهند و نه علم و آگاهى لازم دارند كه اسلام آن را از لحظه تولّد تا لحظه مرگ بر همه لازم شمرده است.
جمعى از فقهاء در مسائل مختلف به این آیه براى عدم تسلّط كفّار بر مؤمنان از نظر حقوقى و حکمى استدلال كردهاند و با توجه به عموميّتى كه در آیه دیده مىشود این توسعه زیاد بعید بهنظر نمىرسد .
قابل توجه اینکه در این آیه پیروزى مسلمانان بهعنوان « فتح » بیان شده در حالى كه از پیروزى كفار تعبیر به « نصیب » شده است اشاره به اینکه اگر پیروزىهایى نصیب آنان گردد محدود و موقّت و ناپایدار است و فتح و پیروزى نهایى با افراد باایمان مىباشد .
142 اِنَّ الْمُنافِقینَ يُخادِعُونَ اللّهَ وَ هُوَ خادِعُهُمْ وَ اِذاقامُوا اِلَى الصَّلوةِ قامُوا كُسالى يُرآؤُنَ النّاسَ وَ لايَذْكُرُونَ اللّهَ اِلاّ قَلیلاً
منافقان مىخواهند خدارا فریبدهند درحالى كه او آنهارا فریب مىدهد و هنگامىکه
به نماز ایستند ازروى كسالت مىایستند ، در برابر مردم ریا مىکنند و خدا را جز اندکى ياد نمىنمایند .
143 مُذَبْذَبینَبَيْنَذلِكَ لآاِلىهآؤُلآءِ وَلآ اِلى هؤُلآءِ وَمَنْيُضْلِلِاللّهُ فَلَنْتَجِدَلَهُسَبیلاً
آنها افراد بىهدفى هستند ، نه متمایل به اینها هستند و نهبه آنها ( نه در صف مؤمنان و نه در صف كافران ) و هر كس راخداوند گمراه كند راهى براى او نخواهى يافت .
باید توجه داشت كه كلمه « مُذَبْذَب » اسم مفعول از ماده ذَبْذَبَ است و در اصل به معنى صداى مخصوصى كه به هنگام حرکت دادن يك شیىء آویزان بر اثر برخورد با امواج هوا بهگوش مىرسد و سپس به اشیاء متحرك و اشخاص سرگردان و متحيّر و فاقد برنامه مُذَبْذَب گفته شده است .
در این دو آیه پنج صفت دیگر از صفات منافقان در عبارات كوتاهى آمده است :
1 - آنها براى رسیدن به اهداف شوم خود از راه خدعه و نیرنگ وارد مىشوند و حتّى مىخواهند : « به خدا خدعه و نیرنگ زنند در حالى كه در همان لحظات كه در صدد چنین
کارى هستند در يك نوع خدعه واقع شدهاند ، زیرا براى بهدست آوردن سرمایههاى ناچیزى سرمایههاى بزرگ وجود خود را از دست مىدهند » ( اِنَّ الْمُنافِقینَ يُخادِعُونَ اللّهَ وَ هُوَ خادِعُهُمْ ) . تفسیر فوق از واو « وَ هُوَ خادِعُهُمْ » كه واو حاليّه است استفاده مىشود و این درست شبیه داستان معروفى است كه از بعضى بزرگان نقل شده است كه به جمعى از پیشهوران مىگفت : از این بترسید كه مسافران غریب بر سر شما كلاه بگذارند ، كسى گفت : اتفاقا آنها افرادبىخبر و سادهدلى هستند ما بر سر آنها مىتوانیم كلاه بگذاریم ، مرد بزرگ گفت: منظور من هم همان است ، شما سرمایه ناچیزى از این راه فراهم مىسازید و سرمایه بزرگ ایمان را از دست مىدهید .
2 - آنها از خدا دورند و از راز و نیاز با او لذّت نمىبرند و به همین دلیل : « هنگامى كه به نماز برخیزند سر تا پاى آنها غرق كسالت و بىحالى است » ( وَ اِذا قامُوا اِلَى الصَّلوةِ قامُوا كُسالى ) .
3 - آنها چون به خدا و وعدههاى بزرگ او ایمان ندارند ، اگر عبادت يا عمل نیکى انجام دهند آن نیز از روى ریا است نه به خاطر خدا ( يُرآؤُنَ النّاسَ ) .
4 - آنها اگر ذکرى هم بگویند و يادى از خدا كنند از صمیم دل و از روى آگاهى و بیدارى نیست و اگر هم باشد بسیار كم است ( وَ لا يَذْكُرُونَ اللّهَ اِلاّ قَلیلاً ) .
5 - آنها افراد سرگردان و بىهدف و فاقد برنامه و مسیر مشخصاند ، نه جزء مؤمنانند و نه در صف كافران ( مُذَبْذَبینَ بَيْنَ ذلِكَ لآ اِلىآ هآؤُلآءِ وَ لآ اِلىآ هآؤُلآءِ ) .
کلمه « مُذَبْذَب » يکى از لطیفترین تعبیراتى است كه در قرآن درباره منافقین وارد شده است و يك اشاره ضمنى به این مطلب دارد كه چنان نیست كه نتوان منافقان را شناخت بلکه این تَذَبْذُب آنها آمیخته با آهنگ مخصوصى است كه با توجه به آن شناخته مىشوند و نیز این حقیقت را مىتوان از این تعبیر استفاده كرد كه اینها همانند يك جسم معلق و آویزان ذاتا فاقد جهت حرکتند ، بلکه این بادها است كه آنها را به هر سو حرکت مىدهد و به هر سمت بوزد با خود مىبرد .
و در پایان آیه سرنوشت آنها را چنین بیان مىکند : آنها افرادى هستند كه بر اثر اعمالشان خدا حمایتش را از آنان برداشته و در بیراههها گمراهشان ساخته « و هر كس را خدا
گمراه كند هیچگاه راه نجاتى براى آنان نخواهى يافت » ( وَ مَنْ يُضْلِلِ اللّهُ فَلَنْ تَجِدَ لَهُ سَبیلاً ) .
( درباره معنى اضلال خداوند و عدم منافات آن با آزادى اراده و اختیار در جلد 1 تفسیرنمونه در ذیل آیه 26 سوره بقره بحث شد ).
144 يآ اَيُّهَاالَّذینَ امَنُوا لا تَتَّخِذُوا الْكافِرینَ اَوْلِيآءَ مِنْدُونِ الْمُؤْمِنینَ اَتُریدُونَ اَنْ تَجْعَلُوا لِلّهِ عَلَيْكُمْ سُلْطانا مُبیناً
اى كسانى كه ایمان آوردهاید كافران را به جاى مؤمنان ولىو تکیهگاه خود قرار ندهید آیا مىخواهید ( با این عمل ) دلیلآشکارى بر ضرر خود در پیشگاه خدا قرار دهید ؟
« سُلْطان » در اصل از ماده سَلاطِة به معنى قدرت بر مقهور ساختن دیگرى گرفته شده و خود كلمه « سُلْطان » معنى اسم مصدرى را دارد و به هر گونه « تَسَلُّط » اطلاق مىشود و به همین جهت به « دلیل » كه باعث تسلّط انسان بر دیگرى است نیز گفته سُلْطان گفته مىشود و گاهى به صاحبان قدرت نیز سُلْطان گفته مىشود ولى در آیه فوق سُلْطان به همان معناى دلیل و حجت است. چراکه این عمل يك جرم و قانونشکنى آشکار و شرك به خداوند
است و با توجه به قانون عدالت پروردگار موجب استحقاق مجازات شدیدى است .
145 اِنَّ الْمُنافِقینَ فِى الدَّرْكِ الاَسْفَلِ مِنَ النّارِ وَ لَنْ تَجِدَلَهُمْ نَصیراً
( زیرا ) منافقان در پایینترین مرحله دوزخ قرار دارند و هرگزیاورى براى آنها نخواهى يافت ( بنابراین از طرح دوستى بادشمنان خدا كه نشانه نفاق است بپرهیزید ) .
« دَرْك » عمیقترین نقطه قعر دریا است و به آخرین ریسمانهایى كه به يکدیگر مىپیوندند و به قعر دریا مىرسند « دَرَك » گفته مىشود و چنین به نظر مىرسد كه همه اینها از معنى دَرْك كردن و وصول به چیزى گرفته شده است گاهى به پلههایى كه به طرف پایین مىرود ( مانند پله سرداب ) دَرَك گفته مىشود در برابر پلههایى كه به سمت بالا مانند پشتبام مىرود كه به آنها دَرَجَة اطلاق مىگردد . از این آیه به خوبى استفاده مىشود كه از نظر اسلام نفاق بدترین انواع كفر و منافقان دورترین مردم از خدا هستند و به همین دلیل جایگاه آنها بدترین و پستترین نقطه دوزخ است و باید هم چنین باشد ، زیرا خطراتى كه از ناحیه منافقان به جوامع انسانى مىرسد با هیچ خطرى قابل مقایسه نیست ، آنها با
استفاده از مصونيّتى كه در پناه اظهار ایمان پیدا مىکنند ، ناجوانمردانه و آزادانه به افراد بىدفاع حملهور شده ، از پشت به آنها خنجر مىزنند ، مسلّما حال چنین دشمنان ناجوانمرد و خطرناك كه در قیافه دوست آشکار مىشوند از حال دشمنانى كه با صراحت اعلان عداوت كرده و وضع خود را مشخّص ساختهاند بهمراتب بدتر است، در حقیقت « نفاق » راه و رسم افراد بىشخصیت و پست و مرموز و ترسو و بهتمام معنى آلودهاست .
146 اِلاَّالَّذینَ تابُوا وَاَصْلَحُوا وَ اعْتَصَمُوا بِاللّهِ وَاَخْلَصُوا دینَهُمْ لِلّهِ فَاُولآئِكَ مَعَ الْمُؤْمِنینَ وَ سَوْفَ يُؤْتِ اللّهُ الْمُؤْمِنینَ اَجْرا عَظیماً
مگر آنها كه توبه كنند و جبران و اصلاح نمایند و به ( دامنلطف )خدا چنگزنند و دین خودرا براى خداخالص كنند،آنها با مؤمنان خواهندبود و خداوند بهافراد باایمان پاداش عظیمى خواهد داد .
قابل توجه اینکه در ذیل آیه مىفرماید : اینها همراه مؤمنان خواهند بود ، اشاره به اینکه مقام « مؤمنان ثابت قدم » از آنها برتر و بالاتر است ، آنها اصلند و اینها فرع و از
پرتو وجود مؤمنان راستین نور و صفایى مىیابند . موضوع دیگرى كه باید به آن توجه داشت این است كه سرنوشت منافقان را به طور مشخص بیان كرده و پایینترین مرحله دوزخ شمرده شده است در حالى كه درباره مؤمنان به « اجر عظیم » كه هیچگونه حدّ و مرزى در آن نیست و وابسته به عظمت لطف پروردگار است اکتفا شده .
147 ما يَفْعَلُ اللّهُ بِعَذابِكُمْ اِنْ شَكَرْتُمْ وَ امَنْتُمْ وَ كانَ اللّهُشاكِرا عَلیماً
خداچهنیازى به مجازات شمادارد اگر شکرگزارى كنید (و نعمتها را بهجا مصرف نمایید) و ایمان آورید ، خدا شکرگزارو آگاهاست ( اعمال و نيّات آنها را مىداند و به آنچه نیك است پاداش نیك مىدهد ) .
در این آیه به يك « واقعيّت مهمّ » اشاره مىشود و آن اینکه مجازاتهاى دردناك الهى نه به خاطر آن است كه خداوند بخواهد از بندگان عاصى « انتقام » بگیرد و يا « قدرت نمایى » كند و يا زیانى كه از رهگذر عصیان آنها به او رسیده است « جبران » نماید ، زیرا همۀ اینها
لازمه نقایص و كمبودها است كه ذات پاك خدا از آنها مبرّا است ، بلکه این مجازاتها همگى بازتابها و نتایج سوء اعمال و عقاید خود انسانها است . با توجه به اینکه حقیقت « شکر » به كار بردن هر نعمتى است در راهى كه براى آن آفریده شده ، روشن مىشود كه منظور از جمله بالا این است : اگر شما ایمان و عمل صالحى داشته باشید و مواهب الهى را در مورد شایسته بهکار گیرید و از آن سوءاستفاده نکنید ، بدون شك كمترین مجازاتى دامن شما را نخواهد گرفت . در آیه فوق موضوع « شکرگزارى » مقدّم بر « ایمان » داشته شده است و این به خاطر آن است كه تا انسان نعمتها و مواهب او را نشناسد و به مقام شکرگزارى نرسد ، نمىتواند خود او را بشناسد چهاینکه نعمتهاىاو وسیلهاى هستند براى شناسایى. درکتب عقاید اسلامى نیز در بحث لزوم شناسایى خدا ( وجوب معرفة اللّه ) جمعى از محقّقان از طریق « وجوب شکر منعم » استدلال مىکنند و مسأله وجوب فطرى شکرگزارى را در برابر « نعمت بخش » طریقى براى لزوم شناسایى او قرار مىدهند .
پایان جزء پنجم
موضوع صفحه
متن تأییدیه مرجع عالیقدر حضرت آیة اللّه العظمى مکارم شیرازى··· 6
متن تأییدیه حضرت آیةاللّه مرتضى مقتدایى مدیر حوزه علمیه قم··· 8
ویژگىها و مزایاى كتاب " تفسیر جوان"··· 10
ازدواج با كنیزان··· 19
فلسفه اعمال محدوديّت در مسایل جنسى··· 27
سلامت اجتماع وابسته به سلامت اقتصاد است··· 30
چگونه گناه صغیره تبدیل به كبیره مىشود ؟··· 39
آیاوجود «تفاوتهاىطبیعى» با اصلعدالت پروردگارسازگاراست؟··· 45
فهرست مطالب
موضوع صفحه
سرپرستى در نظام خانواده··· 50
شدّت عمل نسبت به زنان متخلّف··· 54
محکمه صلح خانوادگى··· 59
ده دستور درباره حقوق و آداب معاشرت··· 63
تحریم نماز در حال مستى··· 85
باطل بودن نماز در حال جنابت··· 88
تيّمم براى معذورین··· 90
گوشه دیگرى از اعمال يهود··· 94
فهرست مطالب
موضوع صفحه
سرنوشت افراد لجوج··· 98
امید بخشترین آیه قرآن··· 101
جبت و طاغوت··· 108
سرنوشت سازشکاران··· 111
سرنوشت كفّار··· 117
سرنوشت مؤمنین··· 120
سبقت رحمت الهى بر غضب الهى··· 121
در هیچ امانتى نسبت به هیچ كس خیانت نکنید··· 122
فهرست مطالب
موضوع صفحه
عدالت در حکميّت و داورى··· 123
اُولُوالاَمْر چه كسانى هستند ؟··· 126
حکومت طاغوت··· 134
نتیجه داورى طاغوت··· 136
توسّل جستن به پیامبر صلىاللهعلیهوآله و ائمه معصومین علیهمالسلام ··· 140
تسلیم در برابر حقّ··· 145
دوستان بهشتى··· 151
آماده باش دائمى··· 155
فهرست مطالب
موضوع صفحه
آماده ساختن مؤمنان براى جهاد··· 159
استمداد از عواطف انسانى··· 161
تظاهر به ایمان معیار صلاحیت اشخاص نیست··· 165
سرچشمه پیروزىها و شکستها··· 170
سنّت پیامبر همچون وحى الهى است··· 171
سند زندهاى بر اعجاز قرآن··· 175
هر كس مسؤول وظیفه خویش است··· 180
نتیجه تشویق به كار نیك يا بد··· 181
فهرست مطالب
موضوع صفحه
هر گونه محبّتى را پاسخ گویید··· 185
استقبال از پیشنهاد صلح··· 195
سزاى آنها كه دو دوزه بازى مىکنند··· 197
احکام قتل خطا··· 201
مجازات قتل عمد··· 209
انواع قتل در فقه اسلامى··· 211
جهاد اسلامى جنبه مادّى ندارد··· 212
استقلال روح··· 220
فهرست مطالب
موضوع صفحه
فرشته قبض روح يا فرشتگان ؟··· 221
چرا سال هجرت پیامبر صلىاللهعلیهوآله به عنوان مبدأ تاریخ اسلام انتخاب شد ؟··· 226
نماز خوف··· 231
کیفيّت نماز خوف··· 235
اهمیت فریضه نماز··· 236
در برابر هر سلاحى سلاح مشابهى··· 238
از خائنان حمایت نکنید··· 245
سرچشمه معصوم بودن پیامبران··· 255
فهرست مطالب
موضوع صفحه
سخنان در گوشى··· 257
شرك گناه نابخشودنى··· 264
اهداف و برنامههاى پنجگانه شیطان··· 269
امتیازات واقعى و دروغین··· 275
خلیل يعنى چه ؟··· 279
باز هم حقوق زنان··· 283
عدالت شرط تعدد همسر··· 288
تعدد زوجات و عدم امکان تحقق عدالت كامل چگونه قابل جمع است ؟··· 290
فهرست مطالب
موضوع صفحه
عدالت اجتماعى··· 298
سرنوشت منافقان لجوج··· 307
در مجلس گناه ننشینید··· 309
کفار نباید در هیچ عرصهاى بر مسلمانان تسلّط يابند··· 313
مجازاتهاى خدا انتقامى نیست··· 321