تفسیر جوان برگرفته از تفسیر نمونه جلد 4

ghaemiyeh.com

مشخصات کتاب

سرشناسه:بیستونی، محمد، 1337 -

عنوان قراردادی:تفسیر نمونه .برگزیده

عنوان و نام پدیدآور:تفسیر جوان (برگرفته از تفسیر نمونه)= A new narration of Holy Qur'an for young youth/ به اهتمام محمد بیستونی؛ با نظارت مکارم شیرازی.

مشخصات نشر:تهران: بیان جوان، 1385 -

مشخصات ظاهری:30 ج.؛ 14×5/10 س‌م.

تفسیرجوان (برگرفته‌از تفسیرنمونه) A new narration of =

Holy Quran for young youth// به اهتمام محمدبیستونى؛ بانظارت مکارم‌شیرازى.

تهران: بیان‌جوان، 1385- 30 ج.؛14×5/10 س‌م.

شابك دوره‌اى : ISBN 964-8399-71-9

(ج. 2) : ISBN 964-8399-19-0 فاپا.

ج.2-4،6-8،10،12-11،14،19،21،24-26(چاپ‌اول:1385).

ج. 1 - 30 (چاپ دوم: 1392) (فیپا).

کتابنامه. تفسیر نمونه. تفاسیر شیعه قرن 14

مکارم‌شیرازى،ناصر،1305 -. تفسیر نمونه. برگزیده

1385 73ت95ب/98BP 179/297

کتابخانه ملى ایران 35848-83م

وضعیت فهرست نویسی:فاپا

یادداشت:ج. 2-4، 6-8، 12،10- 11، 14، 19، 21، 24 - 26 (چاپ اول: 1385).

یادداشت:ج.1 - 30 (چاپ دوم: 1391) (فیپا).

یادداشت:کتابنامه.

عنوان دیگر:تفسیر نمونه.

موضوع:تفاسیر شیعه -- قرن 14

شناسه افزوده:مکارم‌شیرازی، ناصر، 1305 - . تفسیر نمونه. برگزیده

رده بندی کنگره:BP98/ب‌95ت‌73 1385

رده بندی دیویی:297/179

شماره کتابشناسی ملی:م‌83-35848

ویراستار دیجیتالی:محمد منصوری

عنوان: تفسیر جوان (برگرفته از تفسیر نمونه)

مؤلف: دکتر محمد بیستونى ویراستارى و تایپ و صفحه آرایى: سهیلا شاکرى، فاطمه سرزهى

گروه تحقیق: صفورا بیستونى، زهرا بیستونى، آسیه بیستونى

امور فنى و رایانه: محمد على بیستونى شمارگان: 3000 نسخه

نوبت و تاریخ چاپ: دوم ، سال 1392 شابك دوره‌اى: ISBN 964 - 8399 - 71 - 9

ناشر: انتشارات بیان جوان شا بک: (ج. 2):ISBN 964 - 8399 - 19 - 0

هرگونه نسخه‌بردارى و چاپ از این كتاب، با اخذ مجوز كتبى از مؤسسه قرآنى تفسیر جوان بلامانع است.

نشانى: تهران - خیابان پاسداران - بین‌گلستان هشتم و نهم - روبروى پمپ بنزین - شماره 451 - طبقه اول - واحد 4

تلفکس: 22589626 E_mail :info@tafsirejavan.com

جدید

با نظارت: حضرت آیة‌اللّه مکارم شیرازى

تفسیر جوان

(برگرفته از تفسیر نمونه )

YOUTH INTERPRETATION OF QURAN

جلد 4

(جزء چهارم قرآن)

Volum 4

دکترمحمدبیستونى

اشاره

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ

اَلاِْهْداءِ

اِلى سَيِّدِنا وَ نَبِيِّنا مُحَمَّدٍ

رَسُولِ اللّهِ وَ خاتَمِ النَّبِيّينَ وَ اِلى مَوْلانا

وَ مَوْلَى الْمُوَحِّدینَ عَلِىٍّ اَمیرِ الْمُؤْمِنینَ وَ اِلى بِضْعَةِ

الْمُصْطَفى وَ بَهْجَةِ قَلْبِهِ سَيِّدَةِ نِساءِ الْعالَمینَ وَ اِلى سَيِّدَىْ

شَبابِ اَهْلِ الْجَنَّةِ، السِبْطَيْنِ، الْحَسَنِ وَ الْحُسَيْنِ وَ اِلَى الاَئِمَّةِ التِّسْعَةِ

الْمَعْصُومینَ الْمُكَرَّمینَ مِنْ‌وُلْدِ الْحُسَيْنِ لاسِيَّما بَقِيَّةِ‌اللّهِ فِى‌الاَرَضینَ وَ وارِثِ عُلُومِ

الاَنْبِياءِ وَ الْمُرْسَلینَ، الْمُعَدِّ لِقَطْعِ دابِرِالظَّلَمَةِ وَ الْمُدَّخِرِ لاِحْياءِ الْفَرائِضِ وَ مَعالِمِ الدّينِ ،

الْحُجَّةِ‌بْنِ‌الْحَسَنِ صاحِبِ الْعَصْرِ وَ الزَّمانِ عَجَّلَ اللّهُ تَعالى فَرَجَهُ الشَّریفَ فَيا مُعِزَّ

الاَوْلِياءَوَيامُذِلَ‌الاَعْداءِاَيُّهَاالسَّبَبُ‌الْمُتَّصِلُ‌بَيْنَ‌الاَرْضِ‌وَالسَّماءِقَدْمَسَّنا

وَ اَهْلَنَا الضُّرَّ فى غَيْبَتِكَ وَ فِراقِكَ وَ جِئْنا بِبِضاعَةٍ مُزْجاةٍ

مِنْ وِلائِكَ وَ مَحَبَّتِكَ فَاَوْفِ لَنَا الْكَيْلَ مِنْ مَنِّكَ وَ

فَضْلِكَ وَ تَصَدَّقْ عَلَيْنا بِنَظْرَةِ رَحْمَةٍ مِنْكَ

اِنّا نَریكَ مِنَ الْمُحْسِنینَ

متن تأییدیه مرجع عالیقدر حضرت «آیة اللّه العظمى مکارم شیرازى»

متن تأییدیه مرجع عالیقدر حضرت «آیة اللّه العظمى مکارم شیرازى» در

مورد كتاب «تفسیر جوان» (منبع مطالعاتى و

تحقیقاتى اصلى «روش انس با قرآن»)

بسم اللّه الرّحمن الرّحیم

قرآن مجیدبالاترین سند افتخار مامسلمانان است و تاکسى با قرآن آشنا نشود ، پى به عظمت آن نخواهد برد و هر قدر آشنایى ما با ا ين كتاب بزرگ آسمانى افزون گردد ، به درجه اهمیت و عظمت آن بهتر پى مى‌بریم ، مخصوصا براى حل مشکلات مسلمین در دنیاى امروز ، بهترین راه‌گشا قرآن است .

به‌همین دلیل‌شایسته است نسل‌جوان برومندما روزبه روز با این كتاب آسمانى آشناتر گردد ، نه فقط به «خواندن» و «قرائت» و «حفظ» آن ، بلکه به «محتوا و معناى

قرآن» ، به يقین قرآن مجید مى‌تواند صفا و روشنى ویژه‌اى به تمام زندگى آنان بدهد و از آنان افرادى باایمان ، شایسته ، قوى ، شجاع و طرفدار حق بسازد .

از آنجا كه تفسیر نمونه بحمداللّه در میان تمام قشرها نفوذ يافته و تحولى در محیط ما ایجاد كرده است ، جناب آقاى «دکتر محمد بیستونى» كه فردى باذوق و علاقمند به مسائل اسلامى و مسائل جوانان است . ابتکارى به خرج داده و تفسیر نمونه را به صورت فشرده و خلاصه با «سبکى تازه» كه به آسانى قابل استفاده براى همه جوانان باشد ، درآورده و به گونه‌اى كه هم‌اکنون ملاحظه مى‌کنید ، در اختیار آنان گذارده است . خداوند این خدمت را از ایشان قبول كند و به همه جوانان عزیز توفیق استفاده از آن را مرحمت فرماید .

ناصر مکارم شیرازى

28/8/79

متن تائیدیه حضرت آیة‌اللّه مرتضى مقتدایى مدیر حوزه علمیه قم

متن تائیدیه حضرت آیة‌اللّه مرتضى مقتدایى مدیر حوزه علمیه قم

بِسْمِ اللّه‌ِ الرَّحْمنِ الرَّحیم

توفیق نصیب گردید از مؤسسه قرآنى تفسیر جوان بازدید داشته باشم و مواجه شدم با يك باغستان گسترده پرگل و متنوع كه به‌طور يقین از معجزات قرآن است كه این ابتکارات و روش‌هاى نو و جالب را به ذهن يك نفر كه باید مورد عنایت ویژه قرار گرفته باشد القاء نماید تا بتواند در سطح گسترده كودکان و جوانان و نوجوانان و غیرهم را با قرآن‌مجید مأنوس به‌طورى‌که مفاهیم بلند و باارزش قرآن در وجود آنها نقش بسته و روش آنها را الهى و

قرآنى نماید و آن برادر بزرگوار جناب آقاى دکتر محمد بیستونى است كه این توفیق نصیب ایشان گردیده و ذخیره عظیم و باقیات الصالحات جارى براى آخرت ایشان هست. به امید این كه همه اقدامات با خلوص قرین و مورد توجه ویژه حضرت بقیت‌اللّه‌الاعظم ارواحنافداه باشد.

مرتضى مقتدایى

به تاریخ يوم شنبه پنجم ماه مبارك رمضان‌المبارك 1427

ویژگى‌ها و مزایاى كتاب " تفسیر جوان"

1 - درج قول برتر و حذف اقوال متعدد در بیان تفسیر آیات.

2 - حفظ اصالت مطالب و مفاهیم ارائه شده در اصل تفسیر .

3 - خلاصه نمودن جملات طولانى در قالب عبارات كوتاه‌تر و ساده‌تر .

4 - اِعراب‌گذارى آیات و روایات به منظور سهولت حفظ كردن آنها .

5 - استفاده از سه خط تحریرى براى آیات ، ترجمه و تفسیر ، به منظور مطالعه روان آنها.

6 - درج ترجمه روان و تفسیر هر آیه به صورت مستقل، به جز در آیاتى كه با هم ارتباط تنگاتنگ دارند.

7 - تیترگذارى و تدوین مطالب كتاب به سبك كتاب‌هاى آموزشى به منظور تدریس آسان در جلسات تفسیر قرآن .

8 - انتشار در قطع كوچك به منظور استفاده از اوقات فراغت روزانه و سهولت قرار گرفتن در جیب.

9 - قیمت ارزان كتاب به منظور خرید همگان خصوصا جوانان عزیز و اُنس بیشتر جامعه با قرآن كریم .

محمد بیستونى

تهران - تابستان 1387

بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ

بنام خداوند بخشنده بخشایشگر

93 كُلُّ الطَّعامِ كانَ حِلاًّ لِبَنى اِسْراآئیلَ اِلاّ ما حَرَّمَ اِسْراآئیلُ عَلى نَفْسِه مِنْ قَبْلِ اَنْ تُنَزَّلَ التَّوْریةُ قُلْ فَأْتُوا بِالتَّوْریةِ فَاتْلُوها اِنْ كُنْتُمْ صادِقینَ

همه غذاها( ى پاك ) بر بنى‌اسرائیل حلال بود ، جز آن‌چه اسرائیل ( يعقوب ) ، پیش از نزول تورات ، بر خود تحریم كرده بود ( مانند گوشت شتر كه براى او ضرر داشت ) بگو: « اگر راست مى‌گویید تورات را بیاورید و بخوانید ( این نسبت‌هایى كه به پیامبران پیشین مى‌دهید ، حتى در تورات تحریف شده شما نیست ) » .

تهمت يهود بر پیغمبر خدا

یهود حلال بودن گوشت و شیر شتر را از طرف پیامبر اسلام منکر شده بودند .

قرآن درآیه موردبحث، با صراحت تمام تهمت‌هاى يهود را در مورد تحریم‌پاره‌اى از غذاهاى‌پاك ( مانند شیر و گوشت شتر ) ردّ مى‌کند .

بنابراین قبل از نزول تورات هیچ يك از غذاهاى پاکیزه بر بنى اسرائیل حرام نبوده كه با جمله « مِنْ قَبْلِ اَنْ تُنَزَّلَ التَّوْریةُ » در آیه فوق به آن اشاره شده است ، اگر چه بعد از نزول تورات و آمدن موسى بن عمران بر اثر ظلم و ستم يهود پاره‌اى از غذاهاى پاکیزه به عنوان مجازات ، بر آن‌ها تحریم شد .

در جمله بعد خداوند به پیامبرش دستور مى‌دهد كه از يهود دعوت

کند همان تورات موجود نزد آن‌ها را بیاورند و آن را بخوانند تا معلوم شود كه ادّعاى آن‌ها در مورد تحریم غذاها نادرست است . قرآن مى‌فرماید :

« بگو : اگر راست مى‌گویید تورات را بیاورید و بخوانید » این نسبت‌هایى كه به پیامبران پیشین مى‌دهید حتى در تورات تحریف شده شما نیست . ( قُلْ فَأْتُوا بِالتَّوْریةِ فَاتْلُوها اِنْ كُنْتُمْ صادِقینَ ) .

ولى آن‌ها حاضر به انجام این كار نشدند چون مى‌دانستند در تورات چنین چیزى وجود ندارد .

94 فَمَنِ افْتَرى عَلَى اللّهِ الْكَذِبَ مِنْ بَعْدِ ذلِكَ فَاُولآئِكَ هُمُ الظّالِمُونَ

بنابراین ، آن‌ها كه بعد از این به خدا دروغ مى‌بندند، ستمگرند ( زیرا از روى علم و عمد

چنین مى‌کنند ) .

در حقیقت هم بر خود ستم مى‌کنند كه خویش را گرفتار مجازات و كیفر الهى مى‌سازند و هم به دیگران كه آن‌ها را با دروغ و نیرنگ از راه راست منحرف مى‌سازند .

95 قُلْ صَدَقَ اللّهُ فَاتَّبِعُوا مِلَّةَ اِبْرهیمَ حَنیفا وَ ما كانَ مِنَ الْمُشْرِكینَ

بگو : « خدا راست گفته ( و اینها در آیین پاك ابراهیم نبوده ) است . بنابراین ، از آیین ابراهیم پیروى كنید ، كه به حق گرایش داشت و از مشرکان نبود » .

اکنون كه مى‌بینید من در دعوت خود صادق و راستگویم ، پس از آیین من كه همان آیین پاك و بى‌آلایش ابراهیم است پیروى نمایید زیرا او « حَنیف » بود يعنى از ادیان باطل متمایل به حقّ شده بود و در دستورات او حتّى در مورد غذاهاى پاك يك حکم انحرافى و

تحریم بى‌دلیل وجود نداشت .

او هرگز از مشرکان نبود و این كه مشرکان عرب خود را بر آیین او مى‌دانند كاملاً بى‌معنى است ، « بت‌پرست » كجا و « بت شکن » كجا ؟

قابل توجه این كه در قرآن كرارا روى این جمله تکیه شده است كه ابراهیم از مشرکان نبود .(1)

زیرا بت پرستان جاهليّت مدّعى بودند كه بر آیین ابراهیم هستند و آنقدر در این ادّعا پیش رفته بودند كه دیگران ، آن‌ها را « حُنَفاء » ( پیروان ابراهیم ) معرفى مى‌کردند ، لذا قرآن .


1) تعبیر « وَ ما كانَ مِنَ الْمُشْرِكینَ » در سوره 67 و 95 / آل عمران ، و 124 / نحل و 135 / بقره دیده مى‌شود .

مکرّر این موضوع را نفى مى‌کند .

96 اِنَّ اَوَّلَ بَيْتٍ وُضِعَ لِلنّاسِ لَلَّذى بِبَكَّةَ مُبارَكا وَ هُدًى لِلْعالَمینَ

نخستین خانه‌اى كه براى مردم ( و نیایش خداوند ) قرار داده شد ، همان است كه در سرزمین مكّه است كه پر برکت و مایه هدایت جهانیان است .

نخستین خانه مردم

یهود به پیامبر اسلام دو ایراد داشتند كه پاسخ نخستین ایرادشان در آیات سابق آمد و پاسخ دوّمین ایراد كه درباره فضیلت بیت‌المقدّس و برترى آن بر كعبه بود در این آیات آمده است .

اگر كعبه به عنوان قبله مسلمانان انتخاب شده است ، جاى تعجّب نیست ، زیرا این نخستین خانه توحید است و بى‌سابقه‌ترین معبدى است كه در روى زمین وجود دارد ، هیچ

مرکزى پیش از آن مرکز نیایش و پرستش پروردگار نبوده ، خانه‌اى است كه براى مردم و به سود جامعه بشريّت در نقطه‌اى كه مرکز اجتماع و محلى پربرکت است ساخته شده است .

تاریخ و منابع اسلامى هم به ما مى‌گوید كه خانه كعبه به دست آدم ساخته شد و سپس در طوفان نوح آسیب دید و به وسیله ابراهیم خلیل تجدید بنا شد .

بنابراین انتخاب پرسابقه‌ترین خانه توحید براى قبله‌از هرنقطه دیگرى شایسته‌تراست .

جالب توجه این كه در این آیه خانه كعبه كه نام دیگرش « بَيْتُ اللّه‌ِ » هست به عنوان خانه مردم معرفى شده و این تعبیر بیان كننده این حقیقت است كه آنچه به نام خدا و براى خداست باید در خدمت مردم و بندگان خدا قرار گیرد .

ضمنا از این آیه اهميّت سابقه داشتن در مسیرهاى الهى و سازنده ، روشن مى‌شود و لذا در آیه فوق نخستین فضیلتى كه براى خانه كعبه ذکر شده همان سابقه ممتدّ و طولانى آن

است و از این‌جا پاسخ ایرادى كه در مورد احترام « حَجَرُالاَسْوَدِ » مى‌شود نیز روشن مى‌گردد. زیراعدهّ‌اى‌مى‌گویند يك قطعه سنگ چه ارزش و اهميّتى دارد كه همه سال میلیون‌ها مردم‌براى استلام آن ( دست گذاشتن بر آن ) بر يکدیگر پیشى گیرند و به عنوان يك مستحبّ موكّد در برنامه زائران خانه خدا گنجانیده شود ؟

ولى توجه به تاریخچه این سنگ مخصوص نشان مى‌دهد كه امتیازى در آن است كه در هیچ سنگ دیگرى در جهان نمى‌توان پیدا كرد و آن این كه پرسابقه‌ترین چیزى است كه به عنوان مصالح ساختمان ، در يك مرکز عبادت و پرستش خداوند به كار رفته ، زیرا مى‌دانیم كه تمام معابد روى زمین و حتى كعبه كه نخستین پرستشگاه است بارها تجدید بنا شده و مصالحى كه در ساختمان آن‌ها به كار رفته ، تغییر يافته است تنها همین قطعه سنگ است كه با مرور هزاران سال هنوز به عنوان مصالح ثابت در این معبد پرسابقه پابرجا مانده است ،

بنابراین اهميّت آن در واقع همان سابقه داشتن در مسیر خدا و خدمت به مردم است .

به علاوه این سنگ تاریخ خاموشى از نسل‌هاى فراوان مؤمنان در قرون و اعصار مختلف است ، این سنگ زنده كننده خاطره استلام انبیاى بزرگ و بندگان خاص خدا است كه در كنار آن به نیایش پروردگار برخاستند .

موضوع دیگرى كه توجّه به آن در این‌جا لازم است این است كه آیه فوق مى‌گوید : این نخستین خانه‌اى بوده كه براى مردم ساخته شده است ، روشن است كه منظور ( نخستین خانه عبادت و پرستش ) است ، بنابراین هیچ مانعى ندارد كه قبل از آن‌خانه‌هاى مسکونى‌دیگر در روى زمین وجود داشته است و این تعبیر پاسخ روشنى است به‌آن‌ها ( مانند نویسنده تفسیرالمَنار ) كه مى‌گویند خانه كعبه نخستین بار به دست ابراهیم ساخته شد و ساخته شدن آن را به دست آدم در ردیف

افسانه‌ها قلمدادمى‌کنند.

در حالى كه به طور مسلم قبل از ابراهیم معبد و پرستشگاه در جهان وجود داشته و انبیاى پیشین همچون نوح از آن استفاده مى‌کردند بنابراین چگونه ممکن است خانه كعبه كه نخستین معبد جهان است به دست ابراهیم ساخته شده باشد .

به هر حال در این آیه براى كعبه علاوه بر امتیاز « نخستین پرستشگاه بودن » به دو امتیاز « مُبارَك » و « مایه هدایت جهانیان » بودن آن نیز اشاره شده است .

منظور از بَكَّة چیست ؟

« بَكَّة » در اصل از ماده « بَكّ » به معنى ازدحام و اجتماع است و این كه به خانه كعبه ، يا زمینى كه خانه كعبه در آن ساخته شده است « بَكَّه » گفته‌اند به خاطر ازدحام و اجتماع مردم در آن‌جا است و بعید نیست كه این اسم از آغاز روى آن نبوده و پس از رسميّت يافتن براى

عبادت روى آن گذاشته شده باشد .

در روایتى از امام صادق نقل شده كه « مكّه » نام مجموع شهر است و « بَكّه » نام محلى است كه خانه كعبه در آن‌جا بنا شده است .

97 فیهِ‌ایاتٌ بَيِّناتٌ مَقامُ‌اِبْرهیمَ وَ مَنْ‌دَخَلَهُ كانَ امِنا وَلِلّهِ عَلَى‌النّاسِ حِجُّ الْبَيْتِ مَنِ اسْتَطاعَ اِلَيْهِ سَبیلاً وَ مَنْ كَفَرَ فَاِنَّ اللّهَ غَنِىٌّ عَنِ الْعالَمینَ

در آن ، نشانه‌هاى روشن ، ( از جمله ) مقام ابراهیم است و هرکس داخل آن ( خانه خدا ) شود ، در امان خواهد بود و براى خدا بر مردم است كه آهنگ خانه ( او ) كنند ، آن‌ها كه توانایى رفتن به‌سوى آن دارند و هر كس كفر ورزد ( و حج را ترک‌کند، به خود زیان رسانده ) خداوند از همه جهانیان ، بى‌نیاز است .

واژه « حِجُّ » در اصل به معنى قصد است و به همین جهت به جادّه و راه « مَحَجَّة » گفته مى‌شود ، زیرا انسان را به مقصد مى‌رساند و به دلیل و برهان « حُجَّت » مى‌گویند ، زیرا مقصود را در بحث روشن مى‌سازد و اما این كه این مراسم مخصوص را « حَجّ » نامیده‌اند

براى این است كه به هنگام حرکت براى شرکت در این مراسم « قصد زیارت خانه خدا » مى‌کنند و به همین دلیل در آیه فوق اضافه به بیت ( خانه كعبه ) شده است .

مراسم زیارت خانه كعبه نخستین بار در زمان ابراهیم رسميّت يافت و سپس به صورت يك سنّت حتّى در زمان عرب جاهلى ادامه يافت و در اسلام به صورت كامل‌تر و خالى از هرگونه خرافه دوران جاهلى تشریع گردید .

البتّه‌از نهج‌البلاغه ( خطبه‌قاصِعَة ) وبعضى‌ازروایات‌به خوبى استفاده‌مى‌شود كه فریضه حجّ از زمان آدم تشریع شده بود، ولى رسميّت يافتن آن بیشتر مربوط به زمان ابراهیم است .

حجّ بر هر انسانى كه توانایى داشته باشد در عمر فقط يك بار واجب مى‌شود و از آیه فوق نیز بیش از این استفاده نمى‌گردد زیرا حکم مطلق است و با يك بار انجام دادن امتثال حاصل مى‌شود .

تنها شرطى كه در آیه براى وجوب حجّ ذکر شده مسأله استطاعت است كه با تعبیر

« مَنِ اسْتَطاعَ اِلَيْهِ سَبیلاً : كسى كه توانایى راه‌پیمایى به سوى خانه كعبه داشته باشد » بیان شده است .

البتّه‌در روایات اسلامى و كتب فقهى، استطاعت، به معنى « داشتن زاد و توشه و مرکب و توانایى جسمى و بازبودن راه و توانایى بر اداره زندگى به هنگام بازگشت از حجّ تفسیر شده است ، ولى در حقیقت همه اینها در آیه فوق مندرج است ، زیرا « استطاعت » در اصل به معنى توانایى است كه شامل تمام این امور مى‌شود .

ضمنا از آیه فوق استفاده مى‌شود كه این قانون مانند سایر قوانین اسلامى اختصاص به مسلمانان ندارد بلکه همه موظّف هستند آن را انجام بدهند و قاعده معروف « اَلْكُفّارُ مُكَلَّفُونَ بِالْفُرُوعِ كَما اَنَّهُمْ مُكَلَّفُونَ بِالاُْصُول : كافران همان‌طور كه به اصول دین موظّف هستند به انجام فروع نیز مکلّف مى‌باشند » با آیه فوق و مانند آن تأیید مى‌شود ، گرچه شرط صحیح بودن از هرگونه اعمال و عبادات این است كه نخست اسلام را بپذیرند و سپس آن‌ها را انجام بدهند ولى باید توجه داشت كه عدم‌قبول اسلام، مسؤولیت آن‌هارا در برابر این‌گونه وظایف از بین نمى‌برد .

درباره اهميّت این مراسم بزرگ و فلسفه حجّ و آثار فردى و اجتماعى آن در ذیل آیه

196 تا 203 در سوره بقره مشروحا بحث شد .(1)

از آیه فوق دو مطلب استفاده مى‌شود :

نخست : اهميّت فوق‌العاده حجّ است كه از ترک‌آن تعبیر به كفر شده‌است. دیگر این‌که : انجام این فریضه مهم الهى مانند همه فرایض و برنامه‌هاى دینى به‌سودمردم و براى‌تربیت آن‌هااست و هیچ‌گونه تأثیرى براى خداوند كه از همگان بى‌نیاز است نخواهد داشت .

98 قُلْ يا اَهْلَ الْكِتابِ لِمَ تَكْفُرُونَ بِایاتِ اللّهِ وَ اللّهُ شَهیدٌ عَلى ما تَعْمَلُونَ

بگو : « اى اهل كتاب ! چرا به آیات خدا كفر مى‌ورزید ؟ و خدا گواه است بر اعمالى كه انجام مى‌دهید».

نفاق افکنان

در آیه مورد بحث روى سخن به اهل كتاب كه منظور در این‌جا يهود است مى‌باشد و


1) به «تفسیر نمونه»، جلد2، صفحه23 به‌بعد و هم‌چنین جلداول، صفحه 394 مراجعه‌فرمایید.

خداوند به پیغمبرش فرمان مى‌دهد كه با زبان ملامت و سرزنش از آن‌ها بپرسد انگیزه آن‌ها در كفر ورزیدن به آیات خدا چیست؟ در حالى كه مى‌دانند خداوند از اعمال آنان آگاه است .

منظور از « آیات خدا » در این‌جا يا آیاتى است كه در تورات درباره نشانه‌هاى پیامبر اسلام وارد شده بود و يا مجموعه آیات و معجزاتى است كه به پیامبر اسلام نازل گردید و حکایت از حقانيّت او مى‌کرد .

99 قُلْ يا اَهْلَ الْكِتابِ لِمَ تَصُدُّونَ عَنْ سَبیلِ اللّهِ مَنْ امَنَ تَبْغُونَها عِوَجا وَ اَنْتُمْ شُهَداآءُ وَ مَا اللّهُ بِغافِلٍ عَمّا تَعْمَلُونَ

بگو : « اى اهل كتاب ! چرا افرادى را كه ایمان آورده‌اند، از راه خدا بازمى‌دارید و مى‌خواهید این راه را كج سازید؟ در حالى كه شما ( به درستى این راه ) گواه هستید و

خداوند از آن‌چه انجام مى‌دهید ، غافل نیست » .

در آیه‌بالا آن‌هارا ملامت مى‌کندکه اگر خودشما حاضر به پذیرفتن حق نیستید چه اصرارى دارید كه دیگران را نیز از راه خدا منحرف سازید و راه مستقیم الهى را در نظر آن‌ها

کج و نادرست جلوه‌دهید ؟

در حالى كه شما باید نخستین دسته‌اى باشید كه این منادى الهى را « لَبَّيْك » گویید ، زیرا بشارت ظهور این پیامبر قبلاً در كتب شما داده شده و شما گواه برآنید .

بنابراین چرا شما با سمپاشى‌ها و وسوسه‌ها و القاى شبهات و روشن ساختن آتش كینه‌هاى فراموش شده ، مردم را از راه مستقیم الهى دور مى‌سازید و علاوه بر انحراف خود بار سنگین مسؤوليّت انحراف دیگران را نیز بر دوش مى‌کشید چرا ؟

در پایان آیه آن‌ها را تهدید مى‌کند كه : « خدا هرگز از اعمال شما غافل نیست »

( وَ مَا اللّهُ بِغافِلٍ عَمّا تَعْمَلُونَ ) .

شاید تعبیر به « عدم غفلت خداوند » در این‌جا به خاطر این باشد كه : يهود براى پیشبرد مقاصد شوم خود غالبا دست به نقشه‌هاى مخفیانه و توطئه‌هاى پنهانى مى‌زدند ، كه در افراد غافل و بى‌اطّلاع زود مؤثّر واقع مى‌شد و لذا مى‌فرماید : اگر بعضى از مردم به خاطر غفلت تحت تأثیر توطئه‌هاى شوم شما قرار گیرند ، خداوندى كه از اسرار نهان و آشکار آن‌هاآگاه

است ، غافل نخواهد بود و مجازات او در انتظار شما است .

100 يا اَيُّهَا الَّذینَ امَنُوا اِنْ تُطیعُوا فَریقا مِنَ الَّذینَ اُوتُوا الْكِتابَ يَرُدُّوكُمْ بَعْدَ ایمانِكُمْ كافِرینَ

اى‌کسانى‌که ایمان آورده‌اید اگر از گروهى ازاهل‌کتاب، (که كارشان نفاق افکنى و شعله‌ور ساختن آتش كینه و عداوت است) اطاعت‌کنید،شمارا پس‌ازایمان،به‌کفر بازمى‌گردانند .

به این ترتیب به آن‌ها هشدار مى‌دهد كه اگر تحت تأثیر سخنان مسموم دشمن واقع شوند و به آن‌ها اجازه دهند كه در میان افرادشان نفوذکنند و به وسوسه‌هاى آن‌ها ترتیب اثر دهند ، چیزى نخواهد گذشت كه رشته ایمان را به كلّى خواهند گسست و به سوى كفر بازمى‌گردند ، زیرا دشمن ، نخست مى‌کوشد آتش عداوت را در میان آن‌ها شعله‌ور سازد و آن‌ها را به جان هم بیفکند و مسلّما به این مقدار قناعت نخواهد كرد و به وسوسه‌هاى خود همچنان ادامه مى‌دهد تا به كلّى آن‌ها را از اسلام بیگانه سازد .

از آن‌چه گفته شد ، روشن مى‌شود كه منظور از بازگشت به كفر كه در آیه فوق به آن

اشاره شده ، « كفر حقیقى و بیگانگى مطلق » از اسلام است و نیز ممکن است منظور از « كفر » همان عداوت‌ها و دشمنى‌هاى دوران جاهليّت باشد ، كه آن خود يکى از شعبه‌ها و نشانه‌هاى كفر محسوب مى‌شود ، چه این‌که ایمان سرچشمه محبّت و برادرى است و كفر سرچشمه پراکندگى و عداوت است .

101 وَ كَيْفَ تَكْفُرُونَ وَ اَنْتُمْ تُتْلى عَلَيْكُمْ ایاتُ اللّهِ وَ فیكُمْ رَسُولُهُ وَ مَنْ يَعْتَصِمْ بِاللّهِ فَقَدْ هُدِىَ اِلى صِراطٍ مُسْتَقیمٍ

و چگونه ممکن‌است شما كافر شوید، بااین‌که ( در دامان وحى قرارگرفته‌اید و ) آیات خدا برشما خوانده مى‌شود و پیامبر او درمیان شماست؟ ( بنابراین به خدا تمسّك جویید ) و هرکس به خدا تمسّك جوید، به راهى راست، هدایت شده است.

این جمله در حقیقت اشاره به این است كه اگر دیگران گمراه شوند ، زیاد جاى تعجّب نیست ، تعجّب در این است افرادى كه پیامبر را در میان خود مى‌بینند و دایما با عالم وحى در تماس هستند چگونه ممکن‌است گمراه گردند و مسلّما اگر چنین اشخاصى گمراه شوند ،

مقصّر اصلى خود آن‌ها هستند و مجازاتشان بسیار دردناك خواهد بود .

102 يا اَيُّهَا الَّذینَ امَنُوا اتَّقُوا اللّهَ حَقَّ تُقاتِهِ وَ لا تَمُوتُنَّ اِلاّ وَ اَنْتُمْ مُسْلِمُونَ

اى كسانى كه ایمان آورده‌اید ، آن‌گونه كه حقّ تقوا و پرهیزکارى است ، از خدا بپرهیزیدوازدنیانروید، مگراین‌که مسلمان‌باشید (بایدگوهر ایمان را تاپایان عمر،حفظ كنید).

حق تقوى

در این‌که منظور از « حقّ تقوى » چیست ؟ در میان مفسّران سخن بسیار است اما شكّ نیست كه حقّ تقوى آخرین و عالى‌ترین درجه پرهیزکارى است ، كه پرهیز از هرگونه گناه و عصیان و تعدّى و انحراف از حقّ را شامل مى‌گردد و لذا در تفسیر « الدُّرُّ المَنْثُور » از پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله و در تفسیر « عَيّاشى » و « معانى الاخبار » از امام صادق نقل شده كه در تفسیر « حقّ تقوى » فرمودند: « اَنْ يُطاعَ فَلا يُعْصى وَ يُذْكَرَ فَلا يُنْسى وَ يُشْكَرَ فَلا يُكْفَرَ » يعنى : « ( حق تقوى ) و پرهیزکارى این است كه پیوسته اطاعت فرمان او كنى و هیچ‌گاه معصيّت ننمایى ، همواره به ياد او باشى و او را فراموش نکنى و دربرابر نعمت‌هاى‌او شکرگزار باشى و كفران نعمت اوننمایى ».

بدیهى است انجام این دستور همانند همه دستورات الهى بستگى به میزان توانایى انسان دارد بنابراین آیه فوق با آیه 16 سوره تغابن كه مى‌گوید : « فَاتَّقُوا اللّهَ مَا اسْتَطَعْتُمْ : تا آن‌جا كه توانایى داریدپرهیزکارى پیشه‌کنید »هیچ‌گونه منافاتى‌ندارد و گفتگودرباره تضادّ این دو آیه و نسخ يکى به وسیله دیگرى به كلّى بى‌اساس است .

به هر حال در پایان آیه هشدار مى‌دهد به طایفه اوس و خزرج و همه مسلمانان جهان كه به هوش باشند ، تنها اسلام آوردن كافى نیست ، مهمّ آن است كه ایمان و اسلام خود را تا واپسین ساعات عمر حفظ كنند و با روشن ساختن آتش‌هاى خاموش شده كینه‌هاى دوران جاهلى و پیروى از تعصّب‌هاى نابخردانه ، ایمان و اعمال پاك خود را برباد ندهند، تا عاقبت و پایان كار آن‌ها به‌بدبختى نگراید، لذا با تأکیدمى‌فرماید: « مراقب‌باشید كه ازدنیا جز باایمان و اسلام بیرون نروید: وَ لا تَمُوتُنَّ اِلاّ وَ اَنْتُمْ مُسْلِمُونَ » .

103 وَ اعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللّهِ جَمیعا وَ لا تَفَرَّقُوا وَ اذْكُرُوا نِعْمَتَ اللّهِ عَلَيْكُمْ اِذْ كُنْتُمْ اَعْداءً فَاَلَّفَ بَيْنَ قُلُوبِكُمْ فَاَصْبَحْتُمْ بِنِعْمَتِهِ اِخْوانا وَ كُنْتُمْ عَلى شَفا

حُفْرَةٍ مِنَ النّارِ فَاَنْقَذَكُمْ مِنْها كَذلِكَ يُبَيِّنُ اللّهُ لَكُمْ ایاتِهِ لَعَلَّكُمْ تَهْتَدُونَ

و همگى به ریسمان خدا ( قرآن و اسلام و هرگونه وسیله وحدت ) چنگ زنید و پراکنده نشوید و نعمت ( بزرگ ) خدا رابر خود ، به ياد آرید كه چگونه دشمن يکدیگر بودید و او میان دل‌هاى شما ، الفت ایجاد كرد و به برکت نعمت‌او ، برادرشدید و شما بر لب حفره‌اى از آتش بودید، خدا شما را از آن نجات داد ، این چنین خداوند آیات خود را براى شما آشکارمى‌سازد ، شاید پذیراى هدایت شوید.

دعوت به سوى اتّحاد

« شَفا » در اصل لغت به كناره چاه و يا خندق و مانند آن گویند و شاید اطلاق « شَفَه » بر « لب » نیز به همین مناسبت باشد و هم‌چنین استعمال این كلمه در بهبودى از بیمارى نیز به خاطر آن است كه انسان در كناره « سلامت و تندرستى » قرار مى‌گیرد .

درباره این‌که منظور از « بِحَبْلِ اللّهِ » ( ریسمان الهى ) چیست ؟ مفسّران احتمالات مختلفى ذکر كرده‌اند ، بعضى مى‌گویند منظور از آن قرآن است و بعضى مى‌گویند اسلام و بعضى

دیگر گفته‌اند منظور خاندان پیامبر و ائمه معصومین علیهم‌السلام هستند .

در روایاتى كه از پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله و ائمه اهل بیت نقل شده نیز همین تعبیرات گوناگون دیده مى‌شود ، مثلاً در تفسیر « الدُّرُّ الْمَنْثُور » از پیغمبر اکرم صلى‌الله‌علیه‌و‌آله و در كتاب « معانى الاخبار » از امام سجّاد نقل شده كه فرمودند : «حبل اللّه قرآن است» و در تفسیر «عيّاشى» از امام باقر نقل شده كه فرمود : « ریسمان الهى آل محمد صلى‌الله‌علیه‌و‌آله مى‌باشند كه مردم مأمور به تمسّك به آن هستند » .

ولى نه این احادیث و نه آن تفسیرها ، هیچ كدام با يکدیگر اختلاف ندارند ، زیرا منظور از ریسمان الهى هرگونه وسیله ارتباط با ذات پاك خداوند است، خواه این وسیله ، اسلام‌باشد ، يا پیامبر و اهل بیت او و به‌عبارت دیگر تمام آن‌چه كه گفته شد ، درمفهوم وسیع « ارتباط با خدا » كه از معنى « حَبْلُ اللّه » استفاده مى‌شود ، جمع است .

تعبیر به « حَبْلُ اللّهِ » براى چیست ؟

نکته جالب این‌که تعبیر از این امور به « حَبْلُ اللّهِ » در واقع اشاره به يك حقیقت است ،

که انسان در شرایط عادى و بدون داشتن مربّى و راهنما ، در قعر درّه طبیعت و چاه تاریك غرایز سرکش و جهل و نادانى باقى خواهد ماند و براى نجات از این درّه و برآمدن از این چاه نیاز به رشته و ریسمان محکمى دارد كه به آن چنگ بزند و بیرون آید ، این رشته محکم همان ارتباط با خدا از طریق قرآن و آورنده‌قرآن و جانشینان واقعى‌او مى‌باشد ، كه مردم را از سطوح پایین و پست بالا برده و به آسمان تکامل معنوى و مادّى مى‌رسانند .

دشمنان دیروز و برادران امروز

سپس قرآن به نعمت بزرگ اتّحاد و برادرى اشاره كرده و مسلمانان را به تفكّر در وضع اندوهبار گذشته و مقایسه آن « پراکندگى » با این « وحدت » دعوت مى‌کند و مى‌گوید : « فراموش نکنید كه در گذشته چگونه با هم دشمن بودید ولى خداوند در پرتو اسلام و ایمان دل‌هاى شما را به هم مربوط ساخت و شما دشمنان دیروز ، برادران امروز شدید : وَ اذْكُرُوا نِعْمَتَ اللّهِ عَلَيْكُمْ اِذْ كُنْتُمْ اَعْداآءً فَاَلَّفَ بَيْنَ قُلُوبِكُمْ فَاَصْبَحْتُمْ بِنِعْمَتِهِ اِخْوانا » .

جالب توجّه این‌که كلمه « نعمت » را دوبار در این جمله تکرار كرده و به‌این‌طریق‌اهميّت

موهبت اتفاق و برادرى را گوشزد مى‌کند .

نکته دیگر این‌که مسأله تألیف قلوب مؤمنان را به خود نسبت داده ، مى‌گوید : « خدا در میان دل‌هاى شما الفت ایجاد » و با این تعبیر ، اشاره به يك معجزه اجتماعى اسلام شده ، زیرا اگر سابقه دشمنى و عداوت پیشین عرب را درست دقّت كنیم كه چگونه كینه‌هاى ریشه‌دار در طول سال‌هاى متمادّى در دل‌هاى آن‌ها انباشته شده بود و چگونه يك موضوع جزیى و ساده كافى بود آتش جنگ خونینى در میان آن‌ها بیفروزد مخصوصا با توجّه به این‌که مردم نادان و بى‌سواد و نیمه وحشى معمولاً افرادى لجوج و انعطاف ناپذیرند و به آسانى حاضر به فراموش كردن كوچک‌ترین مسایل گذشته نیستند ، در این صورت اهميّت این « معجزه بزرگ اجتماعى » اسلام آشکار مى‌شود و ثابت مى‌گردد كه از طرق عادى و معمولى امکان‌پذیر نبود كه در طىّ چند سال ، از چنان ملّت پراکنده و كینه‌توز و نادان و بى‌خبر ، ملّتى واحد و متّحد و برادر بسازند .

سپس قرآن مى‌گوید : « شما در گذشته در لبه گودالى از آتش بودید كه هر آن ممکن بود در آن سقوط

کنید و همه چیز شما خاکستر گردد » امّا خداوند شما را نجات داد و از این پرتگاه به نقطه امن و امانى كه همان نقطه برادرى و محبّت بود رهنمون ساخت : ( وَ كُنْتُمْ عَلى شَفا حُفْرَةٍ مِنَ النّارِ فَاَنْقَذَكُمْ مِنْها ) .

در این‌که منظور از « نار » در آیه آتش دوزخ است يا آتش‌هاى این جهان ؟ در میان مفسّران گفتگو شده است ، ولى با توجّه به مجموع آیه چنین به نظر مى‌رسد كه نار كنایه از جنگ‌ها و نزاع‌هایى بوده كه هر لحظه در دوران جاهليّت به بهانه‌اى در میان اعراب شعله‌ور مى‌شد ، قرآن مجید با این جمله اوضاع خطرناك عصر جاهليّت را منعکس مى‌سازد ، كه هرلحظه خطر جنگ و خونریزى آن‌ها را تهدید مى‌کرد و خداوند در پرتو نور اسلام آن‌ها رااز آن وضع نجات داد و مسلّما با نجات يافتن از وضع خطرناك گذشته از آتش سوزان دوزخ نیز نجات يافتند .

در پایان آیه براى تأکید بیشتر مى‌گوید : « خداوند این چنین آیات خود را روشن مى‌سازد تا هدایت شوید : كَذلِكَ يُبَيَّنُ اللّهُ لَكُمْ ایاتِهِ لَعَلَّكُمْ تَهْتَدُونَ » .

بنابراین هدف نهایى هدایت و نجات شما است و چون پاى منافع و سرنوشت شما در میان است باید به آن‌چه گفته شد اهميّت فراوان دهید .

104 وَلْتَكُنْ‌مِنْكُمْ‌اُمَّةٌ يَدْعُونَ اِلَى‌الْخَيْرِ وَ يَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ يَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْكَرِ وَ اُولآئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ

باید از میان شما ، جمعى دعوت به نیکى و امر به معروف و نهى از منکر كنند و آن‌ها همان رستگارانند .

امر به معروف و نهى از منکر

« اُمَّت » در اصل از ماده « اُمّ » به معنى هر چیزى است كه اشیاء دیگرى به آن‌ها ضمیمه گردد و به همین جهت « اُمّت » به جماعتى كه جنبه وحدتى در میان آن‌ها باشد گفته مى‌شود خواه وحدت‌از نظر زمان يا از نظر مکان و يا از نظر هدف و مرام باشد ، بنابراین به اشخاص متفرّق و پراکنده « اُمّت » گفته‌نمى‌شود.

در این‌جا این سؤال پیش مى‌آید كه ظاهر « مِنْكُمْ اُمَّةٌ » این است كه این امّت بعضى از

جمعيّت مسلمانان را تشکیل مى‌دهد نه همه آن‌ها را و به این ترتیب وظیفه امر به معروف و نهى از منکر جنبه عمومى نخواهد داشت ، بلکه وظیفه طایفه خاصّى است ، اگرچه این دو وظیفه واجب كفایى است ، نه عینى ، با این‌که از دیگر آیات قرآن برمى‌آید كه این دو وظیفه جنبه عمومى دارد و به عبارت دیگر واجب عینى است نه واجب كفایى ، مثلاً درچند آیه بعد از این آیه مى‌خوانیم : « كُنْتُمْ خَيْرَ اُمَّةٍ اُخْرِجَتْ لِلنّاسِ تَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ تَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْكَرِ : شما بهترین امتى بودید كه به سود مردم مبعوث شدید ، چه این‌که امر به معروف و نهى از منکر مى‌کنید » و در سوره « وَالْعَصْرِ » مى‌فرماید : « همه مردم در زیانند جز آنان كه ایمان و عمل صالح دارند و دعوت به حق و توصیه به صبر و استقامت مى‌کنند » طبق این آیات و مانند آن‌ها این دو وظیفه اختصاص به دسته معيّنى ندارد .

دقّت در مجموع این آیات پاسخ سؤال را روشن مى‌سازد ، زیرا چنین استفاده مى‌شود كه « امر به معروف و نهى از منکر » دو مرحله دارد : يکى « مرحله فردى » كه هرکس موظف است به تنهایى ناظر اعمال دیگران باشد و دیگرى « مرحله دسته جمعى » كه امّتى موظّفند

براى پایان دادن به نابسامانى‌هاى اجتماع دست به دست هم بدهند و با يکدیگر تشریك مساعى كنند .

قسمت اول وظیفه عموم مردم است و چون جنبه فردى دارد طبعا شعاع آن محدود به توانایى فرد است ، اما قسمت دوّم شکل واجب كفایى به خود مى‌گیرد و چون جنبه دسته جمعى دارد و شعاع قدرت آن وسیع ، طبعا از شئون حکومت اسلامى محسوب مى‌شود ، این دو شکل از مبارزه با فساد و دعوت به سوى حقّ ، از شاهکارهاى قوانین اسلامى محسوب مى‌گردد و مسأله تقسیم كار را در سازمان حکومت اسلامى و لزوم تشکیل يك گروه نظارت بر وضع اجتماعى و سازمان‌هاى حکومت مشخّص مى‌سازد .

سابق بر این در ممالك اسلامى ( و امروز در پاره‌اى از كشورهاى اسلامى ، مانند حجاز ) با الهام از آیه فوق تشکیلاتى مخصوص مبارزه با فساد و دعوت به انجام مسؤوليّت‌هاى اجتماعى به نام اداره حِسْبَة و مأموران آن به نام « مُحْتَسِب » و يا « امِرین به مَعْرُوف » وجود داشته است كه مأمور بودند با همکارى يکدیگر با هرگونه فساد و

زشت‌کارى در میان مردم و يا هرگونه ظلم و فساد در دستگاه حکومت مبارزه كنند و هم‌چنین مردم را به كارهاى نیك و پسندیده تشویق نمایند .

بنابراین وجود این جمعيّت با آن قدرت وسیع ، هیچ‌گونه منافاتى با عمومى بودن وظیفه امر به معروف و نهى از منکر در شعاع فرد و با قدرت محدود ندارد .

«معروف» و «منکر» چیست؟

« معروف » در لغت به معنى شناخته شده و « منکر » به معنى « ناشناس » است و به این ترتیب كارهاى نیك ، امورى شناخته شده و كارهاى زشت و ناپسند ، امورى ناشناس معرّفى شده‌اند .

چه این كه فطرت پاك انسانى با دسته اول آشنا و با دوّم ناآشنا است .

105 وَ لا تَكُونُوا كَالَّذینَ تَفَرَّقُوا وَ اخْتَلَفُوا مِنْ بَعْدِ ما جاآءَهُمُ البَيِّناتُ وَ اُولآئِكَ لَهُمْ عَذابٌ عَظیمٌ

و مانند كسانى نباشید كه پراکنده شدند و اختلاف كردند، ( آن هم ) پس از آن‌که نشانه‌هاى روشن ( پروردگار ) به آنان رسید و آن‌ها عذاب عظیمى دارند .

اصرار و تأکیدقرآن‌مجید دراین‌آیات،درباره‌اجتناب از تفرقه و نفاق اشاره به این است كه این حادثه در آینده در اجتماع آن‌ها وقوع خواهد پذیرفت زیرا هرکجا قرآن در ترساندن از چیزى زیاد اصرار نموده اشاره به وقوع و پیدایش آن مى‌باشد .

پیامبر اسلام نیز این پیش‌بینى را قبلاً كرد و صریحا به مسلمانان خبر داد كه « قوم يهود بعد از موسى 71 فرقه شدند و مسیحیان 72 فرقه و امت من بعد از من 73 فرقه خواهند شد » .(1).


1) « دُرُّالْمَنْثُور » ، « جامع الاصول » .

ظاهرا عدد 70 اشاره به كثرت است و به اصطلاح « عدد تکثیرى » است نه « شمارشى » يعنى در میان يهود يك طایفه بر حقّ بودند و « طوایف زیادى » بر باطل ، در میان مسیحیان طوایف باطل فزونى گرفتند و حق همچنان در يك طایفه بود و در میان مسلمانان اختلافات باز هم فزونى خواهد گرفت .

و طبق آن‌چه قرآن مجید اشاره كرده و پیغمبر اکرم نیز خبر داده بود مسلمانان بعد از وفات او از طریق مستقیم كه يك راه بیش نبود منحرف شدند در عقاید مذهبى و حتى در خود دین پراکنده گشتند و به تکفیر يکدیگر پرداختند ، تا آن‌جا كه در میان آنان گاه شمشیر و گاه سَبّ و لعن حکومت مى‌کرد ، كار به جایى كشید كه بعضى از مسلمانان جان و مال همدیگر را حلال مى‌دانستند و حتّى به قدرى میان مسلمانان عداوت و دشمنى ایجاد شده بود كه بعضى حاضر مى‌شدند ، به كفّار بپیوندند و با برادران دینى خود جنگ كنند .

بدین ترتیب اتّحاد و وحدت كه رمز موفّقیت مسلمانان پیشین بود به نفاق و اختلاف مبدل گشت ، در نتیجه زندگى سعادتمندانه آنان به يك زندگى شقاوت بار تبدیل شد و

عظمت دیرین خود را از دست دادند .

اما عذاب آخرت آن‌چنان كه خدا در قرآن بیان كرده است فوق‌العاده از این عذاب هم شدیدتر خواهد بود و در انتظار تفرقه‌اندازان و اختلاف گرایان است .

لذا در پایان آیه مى‌فرماید: « كسانى‌که بابودن ادله‌روشن دردین چنان اختلاف‌کنندبه‌عذاب‌عظیم و دردناکى‌گرفتارمى‌گردند:وَ اُولآئِكَ‌لَهُمْ‌عَذابٌ».

بى‌شك نتیجه فورى اختلاف و نفاق ذلّت و خوارى است و سِرّ ذلّت و خوارى هر ملت را در اختلاف و نفاق آنان باید جستجو كرد ، جامعه‌اى كه اساس قدرت و ارکان همبستگى‌هاى آن با تیشه‌هاى تفرقه درهم كوبیده شود ، سرزمین آنان براى همیشه جولانگاه بیگانگان و قلمرو حکومت استعمارگران خواهد بود ، راستى چه عذاب بزرگى است .

106 يَوْمَ تَبْيَضُّ وُجُوهٌ وَ تَسْوَدُّ وُجُوهٌ فَاَمَّا الَّذینَ اسْوَدَّتْ وُجُوهُهُمْ اَكَفَرْتُمْ بَعْدَ اِيْمانِكُمْ فَذُوقُوا الْعَذابَ بِما كُنْتُمْ تَكْفُرُونَ

( آن عذاب عظیم ) روزى خواهد بود كه چهره‌هایى سفید و چهره‌هایى سیاه مى‌گردد ،

اما آن‌ها كه صورت‌هایشان سیاه شده ، ( به آن‌ها گفته مى‌شود : ) آیا بعد از ایمان ، ( و اخوت و برادرى در سایه آن ، ) كافر شدید ؟ پس بچشید عذاب را ، به سبب آن‌چه كفر مى‌ورزیدید .

107 وَ اَمَّاالَّذینَ‌ابْيَضَّتْ وُجُوهُهُمْ فَفى رَحْمَةِ اللّهِ هُمْ فیها خالِدُونَ

و اما آن‌ها كه چهره‌هایشان سفید شده ، در رحمت خداوند خواهند بود و جاودانه در آن مى‌مانند .

چهره‌هاى نورانى و تاریک

حالات و كیفيّات زندگى انسان و پاداش و كیفرهاى او در جهان دیگر تجسّمى از اعمال و روحيّات و افکار او در این جهان است و به تعبیر دیگر هرکارى كه از انسان در این جهان سرمى‌زند آثار وسیع و گسترده‌اى در روح انسان باقى مى‌گذارد كه در این دنیا ممکن است به آسانى درك نشود ، ولى در رستاخیز ، پس از دگرگونى‌ها و تکامل‌هایى كه در آن رخ مى‌دهد با واقعيّت حقیقى خود جلوه مى‌کند و چون در آن‌جا حاکميّت و تجلّى‌روح بیشتراست آثار

آن حتّى درجسم منعکس خواهدشد.

همان‌طور كه ایمان و اتّحاد در این جهان مایه روسفیدى است و به عکس ، ملّت پراکنده و بى‌ایمان مردمى روسیاهند ، در جهان دیگر این روسیاهى و روسفیدى « مجازى » دنیا ، شکل « حقیقى » به خود مى‌گیرد و صاحبان آن‌ها با چهره‌هاى سفید و درخشان و يا سیاه و تاریك محشور مى‌گردند .

در آیات دیگر قرآن نیز به این حقیقت اشاره شده از جمله درباره كسانى كه پشت سرهم مرتکب گناه مى‌شوند مى‌خوانیم : « كَأَنَّما اُغْشِيَتْ وُجُوهُهُمْ قِطَعا مِنَ اللَّيْلَ مُظْلِما : گویى صورت آن‌ها را پاره‌هاى تاریك شب پوشانیده است » ( 27 / يونس ) .

و درباره آن‌ها كه بر خدا دروغ مى‌بندند مى‌فرماید : « وَ يَوْمَ الْقِيمَةِ تَرَى الَّذینَ كَذَبُوا عَلَى اللّهِ وُجُوهُهُمْ مُسْوَدَّةٌ : در روز رستاخیز كسانى را كه بر خدا دروغ بستند مى‌بینى كه چهره‌هایشان سیاه است » ( 60 / زمر ) و همه این‌ها بازتابى است از اعمال آن‌ها در دنیا .

سپس به نقطه مقابل این گروه در آیه بعد اشاره كرده ، مى‌فرماید : « اما آن‌ها كه

چهره‌هایشان سفید و نورانى است در رحمت خداوند جاودانه مى‌مانند: وَاَمَّا الَّذینَ ابْيَضَّتْ وُجُوهُهُمْ فَفى رَحْمَةِ اللّهِ هُمْ فیها خالِدُونَ». آرى ایمان مایه روسفیدى در دنیا و آخرت و سبب آرمیدن در رحمت الهى در هر دو جهان است .

108 تِلْكَ آیاتُ اللّهِ نَتْلُوها عَلَيْكَ بِالْحَقِّ وَ مَا اللّهُ يُریدُ ظُلْما لِلْعالَمینَ

این‌ها آیات خداست ، كه به حقّ بر تو مى‌خوانیم و خداوند ( هیچ گاه ) ستمى براى ( احدى از ) جهانیان نمى‌خواهد .

این آیه اشاره به بحث‌هاى مختلف گذشته درباره اتّحاد و اتفاق و ایمان و كفر و امر به معروف و نهى از منکر و نتایج و عواقب آن‌ها كرده و مى‌افزاید آن‌چه بر اثر تخلّف از این دستورات دامن‌گیر افراد مى‌شود ، نتیجه اعمال خود آن‌ها است بلکه این آثار شوم همان است كه با دست خود براى خود فراهم ساختند .

109 وَ لِلّهِ ما فِى السَّمواتِ وَ ما فِى الاَرْضِ وَ اِلَى اللّهِ تُرْجَعُ الاُْمُورُ

و ( چگونه ممکن است خدا ستم كند ؟ در حالى كه ) آن‌چه در آسمان‌ها و آن‌چه‌در زمین

است، مال اوست و همه كارها، به سوى او بازمى‌گردد ( و به فرمان اوست ) .

این آیه در حقیقت مشتمل بر دو دلیل بر عدم صدور ظلم و ستم از ناحیه خدا است . نخست این‌که خدایى كه مالك تمام هستى و موجودات این جهان مى‌باشد ، ظلم و ستم درباره او مفهومى ندارد ، كسى تعدّى به دیگرى مى‌کند كه فاقد چیزى باشد كه دیگران دارند .

به‌علاوه ظلم و ستم درباره‌کسى مفهوم‌دارد كه ممکن است بدون جلب رضایت او كارى صورت گیرد اما آن كس كه تمام امور هستى از آغاز تا پایان به او بازمى‌گردد و هیچ‌کس بدون اذن او نمى‌تواند كارى انجام دهد ظلم و ستم از ناحیه او ممکن نیست .

110 كُنْتُمْ خَيْرَ اُمَّةٍ اُخْرِجَتْ لِلنّاسِ تَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ تَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْكَرِ وَ تُؤْمِنُونَ بِاللّهِ وَ لَوْ امَنَ اَهْلُ الْكِتابِ لَكانَ خَيْرا لَهُمْ مِنْهُمُ الْمُؤْمِنُونَ وَ اَكْثَرُهُمُ الْفاسِقُونَ

شما بهترین امّتى بودید كه به سود انسان‌ها آفریده شده‌اند، ( چه این‌که ) امر به معروف

و نهى از منکر مى‌کنید و به خدا ایمان دارید و اگر اهل‌کتاب ، ( به‌چنین برنامه و آیین درخشانى ) ، ایمان آورند ، براى آن‌ها بهتر است ( ولى تنها ) عدّه كمى از آن‌ها با ایمانند و بیشتر آن‌ها فاسقند ، ( و خارج از اطاعت پروردگار ) .

مبارزه با فساد و دعوت به حقّ

در این آیه بار دیگر مسئله امر به معروف و نهى از منکر و ایمان به خدا مطرح شده است و همان‌طور كه در تفسیر آیه 104 گفته شد این آیه امر به معروف و نهى از منکر را به عنوان يك وظیفه عمومى و همگانى ذکر مى‌کند ، درحالى كه آیه گذشته يك مرحله خاصّ از آن را به عنوان يك وظیفه خصوصى و واجب كفایى بیان كرده است ، كه شرح آن را مبسوطا ذکر كردیم .

نکته جالب توجّه این‌که در این آیه مسلمانان به عنوان بهترین « امّتى » معرفى شده كه براى خدمت به جامعه انسانى بسیج گردیده است و دلیل بهترین امّت بودن آن‌ها این ذکر شده كه « امر به معروف و نهى از منکر مى‌کنند و ایمان به خدا دارند » و این خود مى‌رساند

که اصلاح جامعه بشرى بدون ایمان و دعوت به حقّ و مبارزه با فساد ممکن نیست و ضمنا از آن استفاده مى‌شود كه این دو وظیفه بزرگ با وسعتى كه در اسلام دارد در آیین‌هاى پیشین نبوده است .

اما چرا این امّت باید بهترین امّت‌ها باشد آن نیز روشن است زیرا آن‌ها داراى آخرین ادیان آسمانى هستند و آخرین دین روى حساب تکامل كامل‌ترین آن‌ها است .

باید توجّه داشت كه مخاطب در این آیه عموم مسلمانان هستند ، همان‌طور كه سایر خطابات قرآن چنین است و این‌که بعضى احتمال داده‌اند كه مخصوص مهاجران يا مسلمانان نخستین باشد هیچ‌گونه دلیلى ندارد .

سپس اشاره مى‌کند كه مذهبى به این روشنى و قوانینى با این عظمت منافعش براى هیچ‌کس قابل انکار نیست ، بنابراین « اگر اهل‌کتاب ( يهودنصارى ) ایمان‌بیاورند، به سود خودشان است ، امّا متأسّفانه تنها اقليّتى از آن‌ها پشتِ پا به تعصب‌هاى جاهلانه زده‌اند و اسلام را با آغوش باز پذیرفته‌اند در حالى كه اکثريّت آن‌ها از تحت فرمان پروردگار خارج

شده » و حتى بشاراتى كه درباره پیامبر در كتب آن‌ها بوده نادیده انگاشته و بر كفر و عصبيّت خود همچنان باقى مانده‌اند . ( وَ لَوْ امَنَ اَهْلُ الْكِتابِ لَكانَ خَيْرا لَهُمْ مِنْهُمْ الْمُؤْمِنُونَ وَ اَكْثَرُهُمُ الْفاسِقُونَ ) .

111 لَنْ يَضُرُّوكُمْ اِلاّ اَذًى وَ اِنْ يُقاتِلُوكُمْ يُوَلُّوكُمُ الاَدْبارَ ثُمَّ لا يُنْصَرُونَ

آن‌ها « اهل كتاب ، مخصوصا يهود » هرگز نمى‌توانند به شما زیان برسانند ، جز آزارهاى مختصر و اگر با شما پیکار كنند ، به شما پشت خواهند كرد ( و شکست مى‌خورند ) ، سپس كسى آن‌ها را يارى نمى‌کند .

112 ضُرِبَتْ عَلَيْهِمُ الذِّلَّةُ اَيْنَ ما ثُقِفُوا اِلاّ بِحَبْلٍ مِنَ اللّهِ وَ حَبْلٍ مِنَ النّاسِ وَ باؤُا بِغَضَبٍ مِنَ اللّهِ وَ ضُرِبَتْ عَلَيْهِمُ الْمَسْكَنَةُ ذلِكَ بِاَنَّهُمْ كانُوا يَكْفُرُونَ بِایاتِ اللّهِ وَ يَقْتُلُونَ الاَنْبِياآءَ بِغَيْرِ حَقٍّ ذلِكَ بِما عَصَوْا وَ كانُوا يَعْتَدُونَ

هرجا يافت شوند ، مهر ذلّت بر آنان خورده است ، مگر با ارتباط به خدا ، ( و تجدید نظر در روش ناپسند خود ) و (یا) با ارتباط با مردم (و وابستگى به این و آن) و به خشم خدا ،

گرفتار شده‌اند و مُهر بیچارگى بر آن‌ها زده شده ، چرا كه آن‌ها به آیات خدا ، كفر مى‌ورزیدند و پیامبران را به ناحق مى‌کشتند . این‌ها به خاطر آن است كه گناه كردند و ( به حقوق دیگران ) تجاوز مى‌نمودند .

سرّ پیشگویى تحقق يافته قرآن درباره يهود

« ثُقِفُوا » در اصل از ماده « ثَقْف » و « ثَقافَت » به معنى يافتن چیزى با مهارت است و به هر چیزى كه انسان با دقّت و مهارت به آن دست يابد گفته مى‌شود .

« باءُوا » در اصل به معنى « مراجعت كردند و منزل گرفتند » مى‌باشد و در این‌جا كنایه از استحقاق پیدا كردن است ، يعنى قوم يهود بر اثر خلاف‌کارى خود مستحق مجازات الهى شدند و خشم پروردگار را همچون‌منزل و مکانى‌براى خودانتخاب كردند .

« مَسْكَنَت »به معنى بیچارگى است ، مخصوصا بیچارگى شدید كه راه نجات از آن مشکل باشد و در اصل از ماده « سُكُونَت » گرفته شده زیرا افراد مسکین كسانى هستند كه بر اثر ضعف و نیاز قادر بر حرکت و جنبشى از خود نمى‌باشند .

ضمنا باید توجّه داشت كه « مسکین » تنها به معنى نیازمند از نظر مال و ثروت نیست ، بلکه هر نوع بیچارگى آمیخته با ضعف و ناتوانى در مفهوم‌آن داخل‌است . بعضى معتقدندکه تفاوت « مَسْكَنَت » با « ذِلّت » این است كه ذلّت جنبه تحمیلى از طرف دیگران دارد در حالى‌که مسکنت حالت « خودکم بینى درونى » خود شخص را مى‌رساند.

این دو آیه به مسلمانانى كه از طرف قوم كافر خود تحت فشار قرارگرفته بودند و آن‌ها را به خاطر پذیرفتن اسلام نکوهش و احیانا تهدید مى‌کردند بشارت مى‌دهد كه مخالفان هرگز نمى‌توانند زیانى به آنان برسانند و زیان آن‌ها بسیار جزیى و كم اثر خواهد بود و از بدگویى زبانى و مانند آن تجاوز نمى‌کند.

این دو آیه در حقیقت متضمّن چند پیشگویى و بشارت مهمّ به مسلمانان‌است كه همه آن‌ها در زمان پیامبر اکرم عملى گردید :

✓ 1 - « اهل كتاب هیچ‌گاه نمى‌توانند ضرر مهمى به شما ( مسلمانان ) برسانند و زیان‌هاى آن‌ها جزیى و زودگذر است »( لَنْ يَضُرُّوكُمْ اِلاّ اَذًى ) .

✓ 2 - « هرگاه در جنگ با شما روبرو شوند سرانجام شکست خواهند خورد و پیروزى نهایى از آن شما مسلمانان است و كسى به حمایت از آنان برنخواهد خاست » ( وَ اِنْ يُقاتِلُوكُمْ يُوَلُّوكُمُ الاَدْبارَ ثُمَّ لا يُنْصَرُونَ ) .

✓ 3 - آن‌ها هیچ‌گاه روى پاى خود نمى‌ایستند و « همواره ذلیل و بیچاره خواهند بود » مگر این‌که در برنامه خود تجدید نظر كنند و راه خدا پیش گیرند يا به دیگران متوسّل شوند و موقّتا ازنیروى آن‌ها استفاده كنند . ( ضُرِبَتْ عَلَيْهِمُ الذِّلَّةُ اَيْنَ ما ثُقِفُوا ) .

طولى نکشید كه این سه وعده و بشارت آسمانى در زمان خود پیامبر اسلام صلى‌الله‌علیه‌و‌آله تحقّق يافت و مخصوصا يهود حجاز ( بنى قُرَيْظَة و بنى نَضیر و بنى قَيْنَقاع و يهود خیبر و بنى المُصْطَلَقِ ) پس از تحریکات فراوان بر ضدّ اسلام ، در میدان‌هاى مختلف جنگ با آن‌ها روبرو شدند و سرانجام همگى شکست خورده و متوارى گشتند .

گرچه درآیات فوق تصریحى به‌نام يهودنشده اما با قراینى كه در این آیه و آیات سابق است و هم‌چنین به قرینه آیه 61 / بقره كه مشابه آیه موردبحث‌است و درآن تصریح به

نام‌یهود گردیده ، استفاده مى‌شود كه این جمله در این‌جا نیز درباره يهود است .

سپس در ذیل این جمله مى‌فرماید : تنها در دو صورت است كه مى‌توانند این مهر ذلّت را از پیشانى خود پاك كنند نخست : « بازگشت و پیوند با خدا و ایمان به آیین راستین او » ( اِلاّ بِحَبْلٍ مِنَ اللّهِ ) .

« و يا وابستگى به مردم و اتکاء به دیگران » ( وَ حَبْلٍ مِنَ النّاسِ ) .

گرچه درباره دو تعبیر « بِحَبْلٍ مِنَ اللّهِ » و « حَبْلٍ مِنَ النّاسِ » مفسران احتمالات متعدّدى داده‌اند اما آن‌چه گفته شد با معنى آیه از همه سازگارتر است زیرا هنگامى كه «بِحَبْلٍ مِنَ اللّهِ» ( ارتباط با خدا ) در برابر « حَبْلٍ مِنَ النّاسِ » ( ارتباط مردم ) قرار گیرد معلوم مى‌شود منظور از آن‌ها دو معنى متفاوت است ، نه این‌که يکى از آن‌ها به معنى ایمان آوردن و دوّمى به معنى امان و ذِمَّة از طرف مسلمین باشد .

بنابراین مفهوم آیه چنین مى‌شود : يا باید در برنامه زندگى خود تجدید نظر كنند و به سوى خدا بازگردند و خاطره‌اى كه از شیطنت و نفاق و كینه‌توزى ، از خود در افکار دارند

بشویند و يا از طریق وابستگى به این و آن به زندگى نفاق آلود خود ادامه دهند.

سپس قرآن به ذلّتى كه يهود بدان گرفتار شده اشاره كرده ، مى‌گوید : « و در خشم خدا مسکن گزیده‌اند و مهر بیچارگى بر آن‌ها زده شده » ( وَ باؤُا بِغَضَبٍ مِنَ اللّهِ وَ ضُرِبَتْ عَلَيْهِمُ الْمَسْكَنَةُ ) .

به این ترتیب جمله فوق مى‌گوید : يهود بر اثر خلاف‌کارى‌ها نخست از طرف دیگران مطرود شدند و به خشم خداوند گرفتار آمدند و سپس تدریجا این موضوع به صورت يك صفت ذاتى درآمد به طورى كه با تمام امکاناتى كه دارند باز در خود يك نوع احساس حقارت مى‌کنند و به همین دلیل در ذیل این جمله در آیه استثنایى دیده نمى‌شود .

راز سرنگونى و ذلت ملت‌ها

در پایان آیه ، دلیل این سرنوشت شوم يهود را بیان كرده ، مى‌فرماید : اگر آن‌ها به چنین سرنوشتى گرفتار شدند ، نه به خاطر نژاد و يا خصوصيّات دیگر آن‌ها است ، بلکه به خاطر اعمالى است كه مرتکب مى‌شدند ، زیرا اولاً « آیات خدا را انکار مى‌کردند » ( ذلِكَ بِاَنَّهُمْ كانُوا يَكْفُرُونَ بِایاتِ اللّهِ ) .

و ثانیا اصرار در كشتن رهبران الهى و پیشوایان خلق و نجات دهندگان بشر يعنى انبیاى پروردگار داشتند و « پیامبران را به ناحقّ مى‌کشتند » ( وَ يَقْتُلُونَ الاَنْبِياآءَ بِغَيْرِ حَقٍّ ) .

و ثالثا آلوده به انواع گناهان مخصوصا ظلم و ستم و تعدّى به حقوق دیگران و تجاوز به منافع سایر مردم بوده‌اند و اگر چنین ذلیل شدند « به خاطر آن است كه گناه مى‌کنند و به حقوق دیگران تجاوز مى‌کنند » ( ذلِكَ بِما عَصَوْا وَ كانُوا يَعْتَدُوْنَ ) .

و مسلما هرقوم و ملتى‌که داراى چنین اعمالى‌باشند سرنوشتى مشابه آن‌ها خواهند داشت.

113 لَيْسُوا سَواآءً مِنْ اَهْلِ الْكِتابِ اُمَّةٌ قائِمَةٌ يَتْلُونَ ایاتِ اللّهِ اناءَ اللَّيْلِ وَ هُمْ يَسْجُدُونَ

آن‌ها همه يکسان نیستند ، از اهل كتاب ، جمعيّتى هستند كه ( به حق و ایمان ) قیام مى‌کنند و پیوسته در اوقات شب، آیات خدا را مى‌خوانند ، درحالى كه سجده مى‌نمایند .

« اناء » در اصل جمع « اِنا » و « اَنا » به معنى اوقات است .

به دنبال مذمّت‌هاى شدیدى كه در آیات گذشته از قوم يهود به عمل آمد ، قرآن در این آیه براى رعایت عدالت و احترام به حقوق افراد شایسته و اعلام این حقیقت كه همه آن‌ها را نمى‌توان با يك چشم نگاه كرد مى‌گوید : « اهل كتاب همه يکسان نیستند ودر برابر افراد تبه‌کار ، كسانى در میان آن‌هایافت مى‌شوند كه در اطاعت خداوند و قیام بر ایمان ثابت قدمند » .

صفت دیگر آن‌ها این است كه : « پیوسته در دل شب آیات خدا را تلاوت مى‌کنند » و در پایان آیه از خضوع آن‌ها ياد مى‌کند .

114 يُؤْمِنُونَ بِاللّهِ وَ الْيَوْمِ الاْخِرِ وَ يَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ يَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْكَرِ وَ يُسارِعُونَ فِى الْخَيْراتِ وَاُولآئِكَ مِنَ الصّالِحینَ

به خدا و روز دیگر ایمان مى‌آورند ، امر به معروف و نهى از منکر مى‌کنند و در انجام كارهاى نیك ، پیشى مى‌گیرند و آن‌ها از صالحانند .

روح حقّ‌جویى اسلام

و به این ترتیب قرآن از این‌که نژاد يهود را به كلّى محکوم كند و يا خون آن‌ها را كثیف

بشمرد ، خوددارى كرده و تنها روى اعمال آن‌ها انگشت مى‌گذارد و با تجلیل و احترام از افرادى كه به اکثريّت فاسد نپیوستند و در برابر ایمان و حقّ تسلیم شدند به نیکى ياد مى‌کند و این روش اسلام و روح حقّ‌جویى آن است كه در هیچ مورد مبارزه او ، رنگ نژادى و قبیله‌اى ندارد و تنها بر محور عقاید و اعمال و رفتار افراد دور مى‌زند .

ضمنا از پاره‌اى از روایات استفاده مى‌شود كه ستایش شدگان در این آیات منحصر به « عبداللّه بن سلام » و همراهان او از قوم يهود نبودند ، بلکه چهل تن از مسیحیان نجران و 32 تن از مردم مسیحى حبشه و 8 تن از مردم روم كه تا آن روز اسلام را پذیرفته بودند ، مشمول این آیه مى‌باشند و تعبیر اهل كتاب كه تعبیر وسیعى است نیز گواه بر این مطلب است.

115 وَ ما يَفْعَلُوا مِنْ خَيْرٍ فَلَنْ يُكْفَرُوهُ وَاللّهُ عَلیمٌ بِالْمُتَّقینَ

و آن‌چه از اعمال نیك انجام دهند ، هرگز كفران نخواهد شد ( و پاداش شایسته آن را مى‌بینند ) و خدا از پرهیزکاران، آگاه است .

یعنى هر چند در گذشته مرتکب خلاف‌هایى شده باشند اکنون كه در روش خود تجدید

نظر به عمل آورده و در صفّ متّقین و پرهیزکاران قرار گرفته‌اند ، نتیجه اعمال نیك خود را خواهند دید و هرگز از خدا ، ناسپاسى نمى‌بینند .

به كار بردن كلمه « كفر » در این‌جادر برابر « شکر » است ، زیرا « شکر » در اصل به معنى اعتراف به نعمت است و « كفر » و كفران به معنى انکار آن است يعنى خداوند هیچ‌گاه اعمال نیك آن‌ها را نادیده نخواهد گرفت .

116 اِنَّ الَّذینَ كَفَرُوا لَنْ تُغْنِىَ عَنْهُمْ اَمْوالُهُمْ وَ لا اَوْلادُهُمْ مِنَ اللّهِ شَيْئا وَ اُولئِكَ اَصْحابُ النّارِ هُمْ فیها خالِدُونَ

کسانى كه كافر شدند ، هرگز نمى‌توانند در پناه اموال و فرزندانشان ، از مجازات خدا در امان بمانند آن‌ها اصحاب دوزخند و جاودانه در آن خواهند ماند .

زیرا در روز رستاخیز تنها اعمال پاك و نيّات خالص و ایمان صادق به درد مى‌خورد ، نه امتیازات مادّى این جهان چنان كه در آیه 89 / شعراء آمده است .

« يَوْمَ لا يَنْفَعُ مالٌ وَ لا بَنُونَ اِلاّ مَنْ اَتَى اللّهَ بِقَلْبٍ سَلیمٍ : در آن روزنه ثروت سودى مى‌دهد و نه

فرزندان مگر آن‌ها كه با قلب سلیم در پیشگاه خدا حاضر شوند » .

اما چرا در آیه از امکانات مادّى تنها اشاره به ثروت و فرزندان شده است این به خاطر آن است كه مهمترین سرمایه‌هاى مادّى يکى نیروى انسانى است كه به عنوان فرزندان ذکر شده و دیگرى سرمایه‌هاى اقتصادى و بقیه امکانات مادّى از این دو سرچشمه مى‌گیرند .

قرآن با صراحت مى‌گوید : امتیازهاى مالى و قدرت جمعى ، به تنهایى نمى‌تواند در برابر خداوند ، امتیازى محسوب شود و تکیه كردن بر آن‌ها اشتباه است ، مگر هنگامى كه در پرتو ایمان نیت پاك در مسیرهاى صحیح به كارگرفته شوند در غیر این‌صورت « سرنوشت صاحبان آن‌ها عذاب جاویدان خواهد بود : اُولئِكَ اَصْحابُ النّارِ هُمْ فیها خالِدُونَ ) .

117 مَثَلُ ما يُنْفِقُونَ فى هذِهِ الْحَيوةِ الدُّنْيا كَمَثَلِ ریحٍ فیهاصِرٌّ اَصابَتْ حَرْثَ قَوْمٍ ظَلَمُوا اَنْفُسَهُمْ فَاَهْلَكَتْهُ وَ ما ظَلَمَهُمُ اللّهُ وَ لكِنْ اَنْفُسَهُمْ يَظْلِمُونَ

آن‌چه آن‌ها در این زندگى پست دنیوى انفاق مى‌کنند، همانند باد سوزانى است كه به زراعت قومى كه بر خود ستم كرده ( و در غیر محل و وقت مناسب ، كشت نموده‌اند ) بوزد و

آن‌را نابودسازد. خدا به‌آن‌ها ستم نکرده بلکه آن‌ها خودشان به‌خویشتن ستم مى‌کنند .

« صِرّ » و « اصرار » از يك ریشه هستند و به معنى بستن چیزى توأم با شدت‌مى‌آید و دراین‌جا به‌معنى شدّتى‌است‌که در باد باشد ، خواه به شکل يك بادسوزان و يا سرد و خشك كننده .

قرآن انفاق كردن كفّار را به باد شدید و سوزان و يا فوق‌العاده سرد و خشك كننده‌اى تشبیه نموده كه به كشت و زرعى بوزد و آن را خشك كند ، البتّه طبع باد و نسیم ، احیاکننده است ، نسیم بهاران شکوفه‌ها رانوازش مى‌دهد و غنچه‌ها را باز مى‌کند و روح در كالبد درختان مى‌دمد و آن‌ها را بارور مى‌سازد . انفاق نیز اگر از سرچشمه اخلاص و ایمان به وجود آید بسیار مفید و سودبخش است ، هم مشکلات اجتماعى را حلّ مى‌کند و هم اثر اخلاقى عمیقى در نهاد احسان كننده باقى مى‌گذارد و ملکات و فضایل اخلاقى را در قلب او بارور مى‌سازد .

اما اگر باد و نسیم ملایم و احیاءکننده تبدیل به طوفان مرگبار و سوزنده و يا فوق‌العاده

سرد گردید به هر گل و گیاهى كه بوزد آن را مى‌سوزاند و خشك مى‌کند .

افراد بى‌ایمان و آلوده نیز چون انگیزه صحیحى در انفاق خود ندارند روح خودنمایى و ریاکارى همچون باد سوزان و خشك كننده‌اى بر مزرعه انفاق آن‌ها مى‌وزد و آن را بى‌اثر مى‌سازد ، این‌گونه انفاق‌ها نه از نظر اجتماعى مشکلى را حلّ مى‌کند ، ( چون غالبا در غیرمورد مصرف مى‌شود ) و نه نتیجه اخلاقى براى انفاق كننده خواهد داشت .

جالب توجه این‌که قرآن در آیه بالا مى‌گوید : « حَرْثَ قَوْمٍ ظَلَمُوا اَنْفُسَهُمْ » يعنى مرکز وزش این باد سوزان و خشك كننده زراعت كسانى است كه به خود ستم كردند ، اشاره به این‌که این زراعت كنندگان در انتخاب زمان و مکان زراعت ، دقت لازم را به عمل نیاورده و بذر خود را يا در سرزمینى پاشیده‌اند كه در معرض وزش چنین طوفان‌هایى بوده است ، يا از نظر زمان ، وقتى را انتخاب كرده‌اند كه فصل وزش باد سَمُوم بوده است و به این ترتیب به خود ستم كرده‌اند . افراد بى ایمان نیز در انتخاب زمان و محل انفاق به خود ستم مى‌کنند و سرمایه‌هاى خود را بى‌مورد بر باد مى‌دهند .

از آن چه دربالا اشاره شد، با توجّه به قراینى‌که در آیه وجود دارد معلوم مى‌شودکه این تشبیه درحقیقت درمیان دوچیزاست‌یکى تشبیه انفاق آن‌ها به زراعت بى موقع و در غیر محل مناسب و دیگرى تشبیه انگیزه‌هاى انفاق به بادهاى سرد و سوزان و بنابراین آیه خالى‌ازتقدیر نیست‌و معنى جمله« مَثَلُ ما يُنْفِقُونَ » این است كه مثال انگیزه انفاق‌هاى آن‌ها همچون باد خشك و سرد يا سوزانى است .

در پایان مى‌فرماید : « خداوند به آن‌ها ستمى نکرده ، این خود آن‌ها هستند كه بر خویش ستم مى‌کنند » و سرمایه‌هاى خود را ، بیهوده ازبین مى‌برند ، زیرا « عمل فاسد جز اثر فاسد » چه نتیجه‌اى مى‌تواند داشته‌باشد؟ ( وَ ما ظَلَمَهُمُ اللّهُ وَ لكِنْ اَنْفُسَهُمْ يَظْلِمُونَ ) .

118 ياآ اَيُّهَا الَّذینَ امَنُوا لا تَتَّخِذُوا بِطانَةً مِنْ دُونِكُمْ لا يَأْلُونَكُمْ خَبالاً وَدُّوا ما عَنِتُّمْ قَدْ بَدَتِ الْبَغْضاآءُ مِنْ اَفْواهِهِمْ وَ ما تُخْفى صُدُورُهُمْ اَكْبَرُ قَدْ بَيَّنّا لَكُمُ الاْياتِ اِنْ كُنْتُمْ تَعْقِلُونَ

اى كسانى كه ایمان آورده‌اید محرم اسرارى از غیر خود، انتخاب نکنید آن‌ها از

هرگونه شرّ و فسادى درباره شما، كوتاهى نمى‌کنند . آن‌ها دوست دارند شما در رنج و زحمت باشید . ( نشانه‌هاى ) دشمنى از دهان ( و كلام )شان آشکار شده و آن‌چه در دل‌هایشان پنهان مى‌دارند ، از آن مهمتر است . ما آیات ( و راه‌هاى پیشگیرى از شرّ آن‌ها ) را براى شما بیان كردیم اگر اندیشه كنید .

بیگانگان را محرم اسرار خود نسازید

« بِطانَة » در لغت به معنى لباس زیرین است و مقابل آن « ظِهارَة » به معنى لباس رویین مى‌باشد و در این‌جا كنایه از « محرم اسرار » است .

و « خَبال » در اصل به معنى از بین رفتن چیزى است و غالبا به زیان‌هایى كه در عقل انسان اثر مى‌گذارد ، گفته مى‌شود .

یعنى كفّار شایستگى دوستى شما را ندارند و نباید آنان دوست و محرم اسرار شما باشند . كفّار در رساندن شر و فساد نسبت به مسلمانان كوتاهى نمى‌کنند .

هرگز سوابق دوستى و رفاقت آن‌ها با شما مانع از آن نیست كه به خاطر جدایى در

مذهب و مسلك آرزوى زحمت و زیان شما را در دل خود نپرورانند ، بلکه « پیوسته علاقه آن‌ها این است كه شما در رنج و زحمت باشید » ( وَدُّوا ما عَنِتُّمْ ) .

آن‌ها براى این‌که شما از مکنونات ضمیرشان آگاه نشوید و رازشان فاش نگردد ، معمولاً در سخنان و رفتار خود مراقبت مى‌کنند و با احتیاط و دقّت حرف مى‌زنند ، ولى با وجود این ، آثار عداوت و دشمنى از لابلاى سخنان آن‌ها آشکار است و گاه به طور ناخودآگاه سخنانى بر زبان مى‌آورند ، كه مى‌توان گفت همانند جرقّه‌اى است از آتش پنهان دل‌هاى آن‌ها و مى‌توانید از آن ، به ضمیر باطن ، آنان پى ببرید ( قَدْ بَدَتِ الْبَغْضاآءُ مِنْ اَفْواهِهِمْ ) .

این آیه حقیقتى را بیان مى‌کند كه امیر مؤمنان على در سخنان خود توضیح فرموده است ، آن‌جا كه مى‌فرماید : « ما اَضْمَرَ اَحَدٌ شَيْئا اِلاّ ظَهَرَ فى صَفَحاتِ وَجْهِه اَوْفَلَتاتِ لِسانِه : هیچ كس در ضمیر باطن ، رازى را پنهان نمى‌دارد، مگر این‌که از رنگ چهره و لابلاى سخنان پراکنده و خالى از توجّه او آشکار مى‌شود » .

خلاصه این‌که خداوند بدین وسیله طریقه شناسایى باطن دشمنان را نشان داده و از

ضمیر باطن و راز درونیشان خبر مى‌دهد و مى‌فرماید : « آن‌چه از عداوت و دشمنى در دل خود پنهان كرده‌اند ، به مراتب از آن‌چه بر زبان مى‌آورند بزرگ‌تر است »( وَ ما تُخْفى صُدُورُهُمْ اَكْبَرُ ) .

سپس اضافه نموده : « ما براى شما این آیات را بیان كردیم ، كه اگر در آن تدبّر كنید » به وسیله آن مى‌توانید دوست خود را از دشمن تمیز دهید و راه نجات را از شرّ دشمنان پیدا كنید ( قَدْ بَيَّنا لَكُمْ الاْياتِ اِنْ كُنْتُمْ تَعْقِلُونَ ) .

119 هاآ اَنْتُمْ اُولاءِ تُحِبُّونَهُمْ وَ لا يُحِبُّونَكُمْ وَ تُؤْمِنُونَ بِالْكِتابِ كُلِّهِ وَ اِذا لَقُوكُمْ قالُوا امَنّا وَاِذاخَلَوْا عَضُّواعَلَيْكُمُ الاَنامِلَ مِنَ‌الْغَيْظِ قُلْ مُوتُوا بِغَيْظِكُمْ اِنَّ اللّهَ عَلیمٌ بِذاتِ الصُّدُورِ

شما كسانى هستید كه آن‌ها را دوست مى‌دارید ، اما آن‌ها شما را دوست ندارند در حالى كه شما به همه كتاب‌هاى آسمانى ایمان دارید ( و آن‌ها به كتاب آسمانى شما ایمان ندارند ) . هنگامى كه شما را ملاقات مى‌کنند ، ( به دروغ ) مى‌گویند: « ایمان آورده‌ایم » اما هنگامى كه تنها مى‌شوند، از شدّت خشم بر شما ، سر انگشتان خود را به

دندان مى‌گزند بگو : « با همین خشمى كه دارید بمیرید خدا از ( اسرار ) درون سینه‌ها آگاه است » .

در آیه بالا مى‌فرماید :

«شما اى جمعيّت مسلمانان آنان را روى خویشاوندى و يا همجوارى و يا به علل دیگر دوست مى‌دارید ، غافل از این‌که آن‌ها شما را دوست نمى‌دارند ، در حالى كه شما به تمام كتاب‌هایى كه از طرف خداوند نازل شده (اعم از كتاب خودتان و كتاب‌هاى آسمانى آن‌ها) ایمان دارید، ولى آنان به كتاب آسمانى شما ایمان ندارند».

سپس قرآن چهره اصلى آن‌ها را معرفى كرده مى‌گوید : « این دسته از اهل كتاب منافق هستند ، چون با شما ملاقات كنند ، مى‌گویند ما ایمان داریم و آیین شما را تصدیق مى‌کنیم ، ولى چون تنها شوند ، از شدّت كینه و عداوت و خشم سرانگشتان خود را به دندان مى‌گیرند » .

اى پیامبر « بگو با همین خشمى كه دارید ، بمیرید » و این غصّه تا روز مرگ دست از شما برنخواهد داشت .

شما از وضع آن‌هاآگاه نبودید و خدا آگاه‌است «زیرا خداوند از اسرار درون سینه‌ها با خبر است» .

120 اِنْ تَمْسَسْكُمْ حَسَنَةٌ تَسُؤْهُمْ وَ اِنْ تُصِبْكُمْ سَيِّئَةٌ يَفْرَحُوا بِها وَ اِنْ تَصْبِرُوا وَ تَتَّقُوا لا يَضُرُّكُمْ كَيْدُهُمْ شَيْئَا اِنَّ اللّهَ بِما يَعْمَلُونَ مُحیطٌ

اگر نیکى به شما برسد ، آن‌ها را ناراحت مى‌کند و اگر حادثه ناگوارى براى شما رخ دهد ، خوشحال مى‌شوند ، ( امّا ) اگر ( در برابرشان ) استقامت و پرهیزکارى پیشه كنید ، نقشه‌هاى ( خائنانه ) آنان ، به شما زیانى نمى‌رساند ، خداوند به آن‌چه انجام مى‌دهند احاطه دارد .

بنابراین از ذیل آیه استفاده مى‌شود كه در امنيّت بودن مسلمانان در برابر نقشه‌هاى شوم دشمنان مشروط به استقامت و هوشیارى و داشتن تقوى است و تنها در این صورت است كه امنيّت آن‌ها تضمین گردیده است .

121 وَ اِذْ غَدَوْتَ مِنْ اَهْلِكَ تُبَوِّىُ الْمُؤْمِنینَ مَقاعِدَ لِلْقِتالِ وَ اللّهُ سَمیعٌ عَلیمٌ

و ( به ياد آور ) زمانى را كه صبحگاهان ، از میان خانواده خود ، جهت انتخاب اردوگاه

جنگ براى مؤمنان، بیرون رفتى و خداوند شنوا و داناست (گفتگوهاى‌مختلفى‌راکه درباره طرح جنگ گفته مى‌شد ، مى‌شنید و اندیشه‌هایى را كه بعضى در سر مى‌پروراندند ، مى‌دانست).

122 اِذْ هَمَّتْ طاآئِفَتانِ مِنْكُمْ اَنْ تَفْشَلا وَ اللّهُ وَلِيُّهُما وَ عَلَى اللّهِ فَلْيَتَوَكَّلِ الْمُؤْمِنُونَ

( و به يادآور ) زمانى را كه دو طایفه از شما تصمیم گرفتند سستى نشان دهند ( و از وسط راه بازگردند ) و خداوند پشتیبان آن‌ها بود ( و به آن‌ها كمك كرد كه از این فکر باز گردند ) و افراد با ایمان باید تنها بر خدا توکل كنند .

از این‌جا آیاتى شروع مى‌شود كه درباره يك حادثه مهم و پردامنه اسلامى يعنى جنگ « اُحُد » نازل شده است زیرا از قرائنى كه در آیات فوق وجود دارد استفاده مى‌شود كه این دو آیه بعد از جنگ اُحُد نازل شده و اشاره به گوشه‌اى از جریانات این جنگ وحشتناك مى‌کند و بیشتر مفسّران نیز بر همین عقیده‌اند .

در آغاز اشاره به بیرون آمدن پیامبر از مدینه براى انتخاب لشکرگاه در دامنه اُحُد كرده و

مى‌گوید : « به خاطر بیاور اى پیامبر آن روز را كه صبحگاهان از مدینه از میان بستگان و اهل خود بیرون آمدى تا براى مؤمنان پایگاه‌هایى براى نبرد با دشمن آماده سازى : وَ اِذْ غَدَوْتَ مِنْ اَهْلِكَ تُبَوِّىُ الْمُؤْمِنینَ مَقاعِدَ لِلْقِتالِ » .

در آن روز گفتگوهاى زیادى در میان مسلمانان بود و همان‌طور كه در شرح حادثه اُحُد به زودى اشاره خواهیم كرد درباره انتخاب محل جنگ و این‌که داخل مدینه يا بیرون مدینه بوده باشد ، درمیان مسلمانان اختلاف نظر شدید بود و پیامبر پس از مشورت كافى نظر اکثريّت مسلمانان را كه جمع زیادى از آنان را جوانان تشکیل مى‌دادند انتخاب كرد و لشکرگاه را به بیرون شهر و دامنه كوه اُحُد منتقل ساخت و طبعا در این میان افرادى بودند كه در دل مطالبى پنهان مى‌داشتند و به جهاتى حاضر به اظهار آن نبودند جمله آخر آیه به این‌معنى اشاره كرده مى‌گوید :

« خداوند هم سخنان شما را مى‌شنید و هم از اسرار درون شما آگاه بود : وَ اللّهُ سَمیعٌ عَلیمٌ » .

سپس به گوشه دیگرى از این ماجرا اشاره كرده ، مى‌فرماید : « در آن هنگام دو طایفه از

مسلمانان تصمیم گرفتند كه سستى به خرج دهند و از وسط راه به مدینه بازگردند : اِذْ هَمَّتْ طائِفَتانِ مِنْكُمْ اَنْ تَفْشَلا » كه این دو طایفه طبق نقل تواریخ « بنوسَلِمَه » از قبیله‌اَوْس و « بنو حارثه » از قبیله خَزْرَج بودند .

علت این تصمیم شاید این بود كه آن‌ها از طرفداران نظریه « جنگ در شهر » بودند و پیامبر با نظر آن‌ها مخالفت كرده بود ، به علاوه چنان‌که خواهیم گفت : « عبداللّه بن ابى سِلُّول » با سیصد نفر از يهودیانى كه به لشکر اسلام پیوسته بودند بر اثر مخالفت پیامبر به ماندن آن‌ها در اردوگاه اسلام ، به مدینه بازگشتند و همین موضوع تصمیم آن دو طایفه مسلمان را بر ادامه راهى كه در پیش گرفته بودند سست كرد .

اما چنان‌که از ذیل آیه استفاده مى‌شود آن دو طایفه به زودى از تصمیم خود بازگشتند و به همکارى با مسلمانان ادامه دادند ، لذا قرآن مى‌گوید : « خداوند ياور و پشتیبان این دو طایفه بود و افراد با ایمان باید برخدا تکیه كنند: وَاللّهُ وَلِيُّهُما وَ عَلَى اللّهِ فَلْيَتَوَكَّلِ الْمُؤْمِنُونَ » .

123 وَ لَقَدْ نَصَرَكُمُ اللّهُ بِبَدْرٍ وَ اَنْتُمْ اَذِلَّةٌ فَاتَقُوا اللّهَ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ

خداوند شما را در « بدر » يارى كرد ( و بر دشمنان خطرناك پیروزساخت ) در حالى كه شما ( نسبت به آن‌ها ) ناتوان بودید. پس ، از خدا بپرهیزید ( و در برابر دشمن ، مخالفت فرمان پیامبر نکنید )، تا شکر نعمت او را به جا آورده باشید .

مرحله خطرناك جنگ

پس از پایان جنگ احد لشکر پیروز مشرکان به سرعت به سوى مكّه بازگشت ، ولى در اثناء راه این فکر براى آن‌ها پیدا شد كه چرا پیروزى خود را ناقص گذاردند ؟ چه بهتر كه به مدینه بازگردند و شهر را غارت كنند و مسلمانان را درهم بکوبند ؟ و اگر محمّد صلى‌الله‌علیه‌و‌آله هم زنده باشد به قتل برسانند و براى همیشه فکر آن‌ها از ناحیه اسلام و مسلمین راحت شود ، به همین جهت فرمان بازگشت صادر شد و در حقیقت این خطرناک‌ترین مرحله جنگ احد بود ، زیرا مسلمانان به قدر كافى كشته و زخمى داده بودند و طبعا هیچ‌گونه آمادگى در آن حال براى تجدید جنگ در آن‌ها نبود و به عکس دشمن با روحیه نیرومندى مى‌توانست این بار جنگ رااز سرگیرد و نتیجه نهایى آن را پیش‌بینى كند .

این خبر به زودى به پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله رسید و اگر شهامت فوق‌العاده و ابتکار بى‌نظیر او كه از وحى آسمانى مایه مى‌گرفت نبود شاید تاریخ اسلام در همان‌جا پایان مى‌یافت .

آیه فوق تا آیه 128 درباره این مرحله حساس نازل گردیده است و به تقویت روحیه مسلمانان پرداخته و به دنبال آن يك فرمان عمومى از ناحیه پیامبر براى حرکت به سوى مشرکان داده شد و حتى مجروحان جنگ ( و در میان آن‌ها على كه بیش از شصت زخم بر تن داشت ) آماده پیکار با دشمن شدند و از مدینه حرکت كردند .

این خبر به گوش سران قریش رسید و از این روحیه عجیب مسلمانان سخت به وحشت افتادند آن‌ها فکر مى‌کردند شاید جمعيّت تازه‌نفسى از مدینه به مسلمانان پیوسته‌اند و ممکن است برخورد جدید نتیجه‌نهایى جنگ را به زیان آن‌ها تغییر دهد ، لذا فکر كردند براى حفظ پیروزى خود بهتر این است كه به مكّة بازگردند همین‌کار انجام‌شد و به سرعت راه مكّه را پیش گرفتند .

این آیات در حقیقت براى تقویت روحیه شکست خورده مسلمانان نازل گردید و

نخست در آن اشاره به پیروزى چشمگیر مسلمانان در میدان بدر شده (1)تا با يادآورى آن خاطره ، به آینده خویش دلگرم شوند و لذا مى‌فرماید : ( خداوند شما را در بدر پیروزى داد در حالى كه نسبت به دشمن ضعیف و از نظر عدّه و تجهیزات قابل مقایسه با آن‌ها نبودید ؟ عدد شما 313 نفر با تجهیزات كم و مشرکان بیش از هزار نفر و با تجهیزات فراوان بودند ) « وَ لَقَدْ نَصَرَكُمُ اللّهُ بِبَدْرٍ وَ اَنْتُمْ اَذِلَّةٌ » .

« حال كه چنین است ، از خدا بپرهیزید و از تکرار مخالفت فرمان پیشواى خود ، يعنى پیامبر اجتناب كنید ، تا شکر نعمت‌هاى گوناگون او را به جاى آورده باشید : فَاتَقُوا اللّهَ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ » . .


1) « بدر » در اصل نام مردى بود كه در سرزمین مکه و مدینه چاه آبى داشت ، به همین جهت آن سرزمین به نام او « بدر » نامیده شد و از نظر ریشه لغت « بدر » به معنى پر و كامل است ، لذا ماه شب چهارده را « بدر » مى‌نامند .

124 اِذْ تَقُولُ لِلْمُؤْمِنینَ اَلَنْ يَكْفِيَكُمْ اَنْ يُمِدَّكُمْ رَبُّكُمْ بِثَلاثَةِ الافٍ مِنَ الْمَلائِكَةِ مُنْزَلینَ

در آن هنگام كه تو به مؤمنان مى‌گفتى « آیا كافى نیست كه پروردگارتان ، شما را به سه هزار نفر از فرشتگان ، كه از ( آسمان ) فرود مى‌آیند ، يارى كند ؟ » .

سپس خاطره يارى مسلمانان را درمیدان بدر به وسیله فرشتگان يادآورى كرده و مى‌گوید : « فراموش نکنید كه در آن روز پیغمبر به‌شما گفت آیا كافى‌نیست‌که سه‌هزار نفرازفرشتگان به‌یارى شما بشتابند ؟ ».

125 بَلى اِنْ تَصْبِرُوا وَ تَتَّقُوا وَ يَأْتُوكُمْ مِنْ فَوْرِهِمْ هذا يُمْدِدْكُمْ رَبُّكُمْ بِخَمْسَةِ الافٍ مِنَ الْمَلائِكَةِ مُسَوِّمینَ

آرى ، ( امروز هم ) اگر استقامت و تقوا پیشه كنید و دشمن به همین زودى به سراغ شما بیاید ، خداوند شما را به پنج‌هزار نفر از فرشتگان ، كه نشانه‌هایى با خوددارند، مدد خواهد داد .

« فَوْر » در اصل به معنى جوشش و غلیان دیگ و مانند آن است و به همین جهت در كارهایى كه به سرعت انجام مى‌شود ، این كلمه به كار مى‌رود ، زیرا همانند جوشش و زیر و روشدن محتویات دیگ به زودى انجام يافته است .

آرى امروز هم اگر استقامت به خرج دهید و به استقبال سپاه قریش بشتابید و تقوى را پیشه كنید و مانند روز گذشته با فرمان پیغمبر مخالفت ننمایید ، اگر در این حال مشرکان به‌سرعت به سوى شما برگردند، خداوند به‌وسیله پنج هزار نفر از فرشتگان كه همگى داراى نشانه‌هاى مخصوصى هستند شما را يارى خواهد كرد .

126 وَ ماجَعَلَهُ‌اللّهُ اِلاّ بُشْرى لَكُمْ وَ لِتَطْمَئِنَّ قُلُوبُكُمْ بِه وَ مَاالنَّصْرُ اِلاّ مِنْ‌عِنْدِ اللّهِ الْعَزیزِ الْحَكیمِ

ولى این‌ها را خداوند فقط بشارت و براى اطمینان خاطر شما قرار داده، وگرنه، پیروزى تنها از جانب خداوند تواناى حکیم است.

امّا توجّه داشته باشید كه آمدن فرشتگان به يارى شما ، تنها براى تشویق و بشارت و

اطمینان خاطر و تقویت روحیه شما است ، وگرنه پیروزى تنها از ناحیه خداوندى است كه بر همه چیز قادر و در همه كار حکیم است هم راه پیروزى رامى‌داند و هم قدرت بر اجراى آن را دارد .

127 لِيَقْطَعَ طَرَفا مِنَ الَّذینَ كَفَرُوآا اَوْ يَكْبِتَهُمْ فَيَنْقَلِبُوا خائِبینَ

( این وعده را كه خدا به شما داده ) براى این است كه قسمتى از پیکر لشکر كافران را قطع كند يا آن‌ها را با ذلت برگرداند تا مأیوس و ناامید ، ( به وطن خود ) بازگردند .

« طَرَف » در آیه به معنى قطعه و « يَكْبِتَهُمْ » از ماده « كَبْت » به معنى بازگرداندن به زور و توأم با ذلّت است .

« این‌که به شما وعده داده شده است كه فرشتگان را در برخورد جدید با دشمن به يارى شما بفرستد ، براى این است كه قسمتى از پیکر لشکر مشرکان را قطع كند و آن‌ها را با ذلّت و رسوایى بازگرداند » ( لِيَقْطَعَ طَرَفا مِنَ الَّذینَ كَفَرُوا اَوْ يَكْبِتَهُمْ فَيَنْقَلِبُوا خاآئِبینَ ) .

در این‌جا سؤالاتى در زمینه چگونگى يارى فرشتگان و حمایت آن‌ها از مسلمانان و

چگونگى این يارى پیش مى‌آید ، كه به خواست خداوند پاسخ مشروح آن را در سوره انفال ذیل آیات 7 تا 12 خواهیم دید .

128 لَيْسَ لَكَ مِنَ الاَمْرِ شَىْ‌ءٌ اَوْ يَتُوبَ عَلَيْهِمْ اَوْ يُعَذِّبَهُمْ فَاِنَّهُمْ ظالِمُونَ

هیچ‌گونه اختیارى ( درباره عفو كافران ، يا مؤمنان فرارى از جنگ ) براى تو نیست ، مگر این‌که ( خدا ) بخواهد آن‌ها را ببخشد ، يا مجازات كند ، زیرا آن‌ها ستمگرند .

در تفسیر این آیه در میان مفسّران سخن بسیار زیاد است ولى این موضوع تقریبا مسلّم است كه آیه فوق پس از جنگ احد نازل شده و مربوط به حوادث آن است ، آیات سابق نیز این حقیقت را تأیید مى‌کند .

آیه مى‌فرماید : « هیچ‌گونه اختیارى ( درباره عفو كافران ، يا مؤمنان فرارى از جنگ ) براى‌تونیست ، مگراین‌که ( خدا ) بخواهد آن‌ها را ببخشد ، يا مجازات كند ، زیرا آن‌ها ستمگرند » .

و اما در مورد تفسیر آیه دو معنى بیش از همه جلب توجه مى‌کند :

نخست این‌که این آیه جمله مستقلى را تشکیل مى‌دهد و بنابراین جمله «اَوْ يَتُوبَ عَلَيْهِمْ»

به معنى « اِلاّ اَنْ يَتُوبَ عَلَيْهِمْ » است و معنى آیه روى هم رفته چنین مى‌شود : « درباره سرنوشت آن‌ها كارى از دست تو ساخته نیست مگر این‌که خدا بخواهد آن‌ها را ببخشد يا به خاطر ستمى كه كرده‌اند مجازاتشان كند » و منظور از « آن‌ها » يا كفارى است كه در این جنگ ضربه‌هاى سخت به مسلمانان وارد ساختند و حتى دندان و پیشانى پیغمبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله را شکستند و يا مسلمانانى مى‌باشند كه از میدان جنگ فرار كردند و پس از پایان جنگ پشیمان شدند و از پیغمبر تقاضاى عفو كردند ، آیه مى‌گوید : « عفو و بخشش يا مجازات و عذاب آن‌ها به دست خدا است و پیامبر هم بدون اذن پروردگار كارى انجام نمى‌دهد » .

تفسیر دیگر این‌که : « لَيْسَ لَكَ مِنَ الاَمْرِ شَىْ‌ءٌ » جمله معترضه است و جمله « اَوْ يَتُوبَ عَلَيْهِمْ » عطف به جمله « اَوْيَكْبِتَهُمْ » مى‌باشد و این آیه دنباله آیه قبل محسوب مى‌شود و در این صورت مجموع معنى دو آیه چنین خواهد بود : « خداوند وسایل پیروزى را در اختیار شما قرار خواهد داد و يکى از چهار سرنوشت را براى كافران مقرر مى‌سازد يا قسمتى از پیکر لشکر مشرکان را از بین مى‌برد ، يا آن‌ها را به این وسیله مجبور به بازگشت مى‌کند و يا

آن‌ها را در صورت شایستگى و توبه مى‌بخشد و يا آن‌ها را به خاطر ظلمشان مجازات مى‌کند و خلاصه با هر دسته‌اى از آن‌ها بر طبق حکمت و عدالت رفتار خواهد نمود و تو درباره آن‌ها پیش خود هیچ‌گونه تصمیمى نمى‌توانى بگیرى » .

این آیه كه هرگونه اختیارى را از پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله درباره عفو و بخشش يا مجازات مخالفان سلب مى‌کند هیچ‌گونه منافاتى با مؤثّر بودن دعاى پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله و عفو و گذشت او و شفاعت و مانند آن كه از آیات دیگر قرآن استفاده مى‌شود ، ندارد ، زیرا منظور از آیه فوق این است كه پیغمبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله مستقلاًّ هیچ كارى را نمى‌تواند انجام دهد ، ولى به فرمان خدا و به اجازه او ، مى‌تواند ببخشد و هم در جاى خود مجازات كند و هم عوامل پیروزى را فراهم سازد و حتى به اجازه پروردگار و اذن او مى‌تواند همچون مسیح مردگان را زنده كند .

کسانى كه با جمله « لَيْسَ لَكَ مِنَ الاَمْرِ شَىْ‌ءٌ » خواسته‌اند توانایى پیامبر را بر این امر انکار كنند ، در حقیقت آیات دیگر قرآن را فراموش كرده‌اند .

قرآن مجید در سوره 64 / نساء مى‌گوید : « وَ لَوْ اَنَّهُمْ اِذْ ظَلَمُوا اَنْفُسَهُمْ جائُوكَ فَاسْتَغْفَرُوا

اللّهَ وَ اسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ لَوَجَدُوا اللّهَ تَوّابا رَحیما : اگر آن‌ها هنگامى كه به خود ستم مى‌کردند به سراغ تو مى‌آمدند و استغفار مى‌کردند و پیامبر نیز براى آن‌ها از خدا طلب آمرزش مى‌کرد خدا را توبه پذیر ( بخشنده ) و مهربان مى‌یافتند » .

طبق این آیه استغفار پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله يکى از عوامل بخشش گناه شمرده شده و در بحث‌هاى آینده در ذیل آیات مناسب باز هم در این زمینه توضیح خواهیم داد .

129 وَ لِلّهِ ما فِى السَّمواتِ وَ ما فِى الاَرْضِ يَغْفِرُ لِمَنْ يَشاآءُ وَ يُعَذِّبُ مَنْ يَشاآءُ وَاللّهُ غَفُورٌ رَحیمٌ

و آن‌چه در آسمان‌ها و زمین است از آن خداست . هرکس را بخواهد (و شایسته بداند) مى‌بخشد و هرکس را بخواهد، مجازات مى‌کند و خداوند آمرزنده مهربان است .

بنابراین ، او است كه مى‌تواند گناه‌کاران را هرگاه صلاح ببیند ببخشد و يا مجازات كند .

بد نیست در این‌جا به گفتار يکى از دانشمندان اسلامى كه در عین فشرده بودن پاسخى است براى بعضى از سؤال‌ها ، اشاره كنیم .

مفسّر عالى‌قدر ، طبرسى در ذیل آیه نقل مى‌کند كه از يکى از دانشمندان پرسیدند : خداوند با آن رحمت واسعه و بى‌پایانش چگونه بندگان را به خاطر گناهان مجازات مى‌کند ؟ او در پاسخ گفت «رحمت» خداوند «حکمت» او را از بین نمى‌برد زیرا رحمت او هم چون حسّ ترحّم ما از احساسات و رقّت قلب سرچشمه نمى‌گیرد ، بلکه رحمت او همیشه آمیخته با حکمت است و حکمت ایجاب مى‌کند كه گنه‌کاران ( جز در موارد خاصّى ) به مجازات برسند.

130 يااَيُّهَاالَّذینَ امَنُوا لاتَأْكُلُواالرِّبوااَضْعافامُضاعَفَةً وَاتَّقُوااللّهَ‌لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ

اى كسانى كه ایمان آورده‌اید ، ربا ( و سودِ پول ) را چند برابر نخورید ، از خدا بپرهیزید تا رستگار شوید .

تحریم رباخوارى

روش قرآن در مبارزه با انحرافات ریشه‌دار اجتماعى این است كه تدریجا زمینه سازى مى‌کند و افکار عموم را تدریجا به مفاسد آن‌ها روشن مى‌سازد و آنگاه كه آمادگى براى پذیرفتن تحریم نهایى حاصل شد قانون را به صورت صریح اعلام مى‌کند ( مخصوصا

در مواردى كه آلودگى به گناه وسیع و فراگیر باشد ) .

و نیز مى‌دانیم : عرب ، در زمان جاهليّت آلودگى شدیدى به رباخوارى داشت و مخصوصا محیط مكّه محیط رباخواران بود و سرچشمه بسیارى از بدبختى‌هاى اجتماعى آن‌ها نیز همین كار زشت و ظالمانه بود ، به همین دلیل قرآن براى ریشه‌کن ساختن رباخواران حکم تحریم را در چهار مرحله بیان كرده است :

✓ 1 - در آیه 39 سوره روم نخست درباره ( ربا ) به يك پند اخلاقى قناعت شده آن‌جاکه مى‌فرماید : « وَ ما اتَيْتُمْ مِنْ رِبا لِيَرْبُوَا فى اَمْوالِ النّاسِ فَلا يَرْبُوا عِنْدَ اللّهِ وَ ما اتَيْتُمْ مِنْ زَكوةٍ تُریدُونَ وَجْهَ اللّهِ فَاُوُلآئِكَ هُمُ الْمُضْعِفُونَ : آن‌چه به عنوان ربا مى‌پردازید تا در اموال مردم فزونى يابد ، نزد خدا فزونى نخواهد يافت و آن‌چه را به عنوان زکات مى‌پردازید و تنها رضاى خدا را مى‌طلبید ( مایه برکت است و ) كسانى كه چنین كنند داراى پاداش مضاعفند » .

و بدین طریق اعلام مى‌کند كه تنها از دیدگاه افراد كوته‌بین است كه ثروت رباخواران از راه سودگرفتن افزایش مى‌یابد ، اما در پیشگاه خدا چیزى بر آن افزوده نمى‌شود بلکه زکات

و انفاق در راه خدا است كه ثروت‌ها را افزایش مى‌دهد .

✓ 2 - در سوره 161 / نساء ضمن انتقاد از عادات و رسوم غلط يهود به عادت زشت رباخوارى آن‌ها اشاره كرده و مى‌فرماید : « وَ اَخْذِهِمُ الرِبّوا وَ قَدْ نُهُوا عَنْهُ : يکى دیگر از عادات بد آن‌ها این بود كه ربا مى‌خوردند با این‌که از آن‌ها نهى شده بودند » .

✓ 3 - در سوره بقره آیات 275 تا 279 نیز هرگونه رباخوارى به‌شدّت ممنوع اعلام شده و در حکم جنگ با خدا ذکر گردیده است .

✓ 4 - و بالاخره در آیه مورد بحث ، حکم تحریم ربا صریحا ذکر شده ، اما تنها به يك نوع از انواع ربا و نوع شدید و فاحش آن اشاره شده‌است .

در این آیه اشاره به تحریم رباى فاحش شده و با تعبیر « اَضْعافا مُضاعَفَةً » بیان گردیده است . منظور از رباى فاحش این‌است كه سرمایه به شکل تصاعدى در مسیر ربا سیر كند يعنى سود در مرحله نخستین با اصل سرمایه ضمیمه شود و مجموعا مورد ربا قرار گیرند و به همین ترتیب در هر مرحله ، « سود به اضافه سرمایه » ، سرمایه جدیدى را

تشکیل دهد و به این ترتیب در مدت كمى از راه تراکم سود مجموع بدهى بدهکار به چندین برابر اصل بدهى افزایش يابد و به كلّى از زندگى ساقط گردد .

به طورى كه از روایات و تواریخ استفاده‌مى‌شود در زمان جاهليّت معمول بود كه اگر بدهکار در رأس مدت نمى‌توانست بدهى خود را بپردازد ازطلبکار تقاضامى‌کرد كه مجموع‌سود و بدهى‌را به شکل سرمایه جدیدى به او قرض بدهد و سود آن را بگیرد درعصر ما نیز در میان رباخواران این رباخوارى بسیار ظالمانه فراوان است .

131 وَ اتَّقُوا النّارَ الَّتى اُعِدَّتْ لِلْكافِرینَ

و از آتشى بپرهیزید كه براى كافران آماده شده است .

از تعبیر « كافران » استفاده مى‌شود كه اصولاً رباخوارى با روح ایمان سازگار نیست و رباخواران از آتشى كه در انتظار كافران است سهمى دارند .

و نیز استفاده مى‌شود كه آتش دوزخ اصولاً براى كافران آماده شده و گناهکاران و عاصیان به همان مقدار كه شباهت و هماهنگى با كافران دارند سهمى از آن خواهند داشت .

132 وَ اَطیعُوا اللّهَ وَ الرَّسُولَ لَعَلَّكُمْ تُرْحَمُونَ

و خداوند و پیامبررا اطاعت‌کنید، تا مشمول رحمت شوید .

تهدید آیه سابق با تشویقى كه در این آیه براى مطیعان و فرمانبرداران ذکر شده تکمیل مى‌گردد و مى‌فرماید : « فرمان خدا و پیامبر را اطاعت كنید و رباخوارى را ترك گویید تا مشمول رحمت الهى شوید » .

133 وَ سارِعُوا اِلى مَغْفِرَةٍ مِنْ رَبِّكُمْ وَ جَنَّةٍ عَرْضُهَا السَّمواتُ وَ الاَرْضُ اُعِدَّتْ لِلْمُتَّقینَ

و شتاب كنید براى رسیدن به آمرزش پروردگارتان و بهشتى كه وسعت آن ، آسمان‌ها و زمین است و براى پرهیزکاران آماده شده است .

مسابقه در مسیر سعادت

«سارِعُوا » از « مُسارَعَت » به معنى كوشش و تلاش دو يا چند نفر براى پیشى گرفتن از يکدیگر در رسیدن به يك هدف است و در كارهاى نیك ، قابل ستایش و در كارهاى بد

نکوهیده است .

در حقیقت قرآن در این‌جا از يك نکته روانى استفاده كرده كه انسان براى انجام دادن يك كار اگر تنها باشد معمولاً كار را بدون سرعت و به طور عادى انجام مى‌دهد ، ولى اگر جنبه مسابقه به خود بگیرد ، آن هم مسابقه‌اى كه جایزه باارزشى براى آن تعیین شده ، تمام نیرو و انرژى خود را به كار مى‌گیرد و با سرعت هر چه بیشتر به سوى هدف پیش مى‌تازد .

و اگر مى‌بینیم هدف این مسابقه در درجه اول مغفرت قرار داده شده براى این است كه رسیدن به هر مقام معنوى بدون آمرزش و شستشوى از گناه ممکن نیست ، نخست باید خود را از گناه شست و سپس به مقام قرب پروردگار گام نهاد .

دوّمین هدف این مسابقه معنوى ، بهشت قرار داده شده ، بهشتى كه وسعت آن پهنه آسمان‌ها و زمین است ( وَ جَنَّةٍ عَرْضُهَا السَّمواتُ وَ الاَرْضُ ) .

باید توجه داشت كه مراد از « عَرْض » در آیه فوق به‌اصطلاح هندسى آن كه در مقابل « طول » است ، نیست بلکه به معنى لغوى كه وسعت است ، مى‌باشد .

در آیه 21 سوره حدید همین تعبیر با تفاوت مختصرى دیده مى‌شود : « سابِقُوا اِلى مَغْفِرَةٍ مِنْ رَبِّكُمْ وَ جَنَّةٍ عَرْضُها كَعَرْضِ السَّماآءِ وَ الاَرْضِ : به پیش تازید براى رسیدن به مغفرت پروردگارتان و بهشتى كه پهنه آن مانند پهنه آسمان و زمین است » .

در این آیه به جاى « مُسارَعَت » صریحا كلمه « مُسابَقَة » ذکر شده و « سماء » به صورت مفرد با الف و لام جنس آمده كه در این‌جا معنى عموم مى‌دهد و از « كاف‌تشبیه » استفاده شده است .

به این معنى كه در آیه مورد بحث صریحا مى‌گوید : « وسعت بهشت همان وسعت آسمان‌ها و زمین است » ولى در آیه سوره حدید مى‌گوید : « وسعت آن مانند وسعت آسمان و زمین مى‌باشد » و هر دو تعبیر يك معنى را مى‌رساند .

در پایان آیه تصریح مى‌کند كه : « این بهشت ، با آن عظمت ، براى پرهیزکاران آماده شده است » ( اُعِدَّتُ لِلْمُتَّقینَ ) .

اکنون این سؤال پیش مى‌آید كه ؛ اولاً : آیا بهشت و دوزخ هم اکنون آفریده شده و وجود

خارجى دارند يا بعدا در پرتو اعمال مردم ایجاد مى‌شوند ؟

ثانیا : اگر آن‌ها آفریده شده‌اند جاى آن‌ها كجا است ، ( با توجّه به‌این‌که قرآن مى‌گوید وسعت بهشت به اندازه آسمان‌ها و زمین است ).

آیا بهشت و دوزخ الاآن موجودند ؟

اشاره

اکثردانشمندان اسلامى معتقدندکه این‌دو هم‌اکنون‌وجودخارجى دارند و ظواهر آیات قرآن نیز این نظر را تأییدمى‌کند به‌عنوان نمونه:

1 - در آیه مورد بحث و در آیات فراوان دیگرى تعبیر به «اُعِدَّتُ» (مهيّا شده) يا تعبیرات دیگرى از همین ماده ، گاهى در مورد بهشت و گاهى درباره دوزخ ، آمده است .(1)

ازاین‌آیات استفاده‌مى‌شودکه بهشت و دوزخ هم اکنون آماده شده‌اند اگر چه بر اثر اعمال


1) به آیات 89 و 100 / توبه ، 6 / فتح ، 24 / بقره ، 131 و 133 و 21 / حدید مراجعه شود .

نیك و بد انسان‌ها توسعه مى‌یابند .

2 - در آیات مربوط به معراج در آیه 13 تا 15 سوره وَالنَّجْمِ مى‌خوانیم : « وَ لَقَدْ رَاهُ نَزْلَةً اُخْرى عِنْدَ سِدْرَةِ الْمُنْتَهى عِنْدَها جَنَّةُ الْمَأْوى : بار دیگر پیامبر جبرئیل را نزد ( سدرة المنتهى ) در آن‌جا كه بهشت جاویدان قرار داشت ، مشاهده كرد » این تعبیر گواه دیگرى بر وجود فعلى بهشت است .

3 - در سوره تکاثر آیه 5 و 6 و 7 مى‌فرماید : « كَلاّ لَوْ تَعْلَمُونَ عِلْمَ الْيَقینِ لَتَرَوُنَّ الْجَحیمِ ثُمَّ لَتَرَوُنَّها عَيْنَ الْيَقینِ : اگر علم الیقین داشتید دوزخ را مشاهده مى‌کردید سپس به عین‌الیقین آن را مى‌دیدید » .

در روایات مربوط به معراج و روایات دیگر نیز نشانه‌هاى روشنى بر این مسأله دیده مى‌شود .(1).


1) باید توجه داشت كه بهشت جهان دیگر كه اکنون مورد بحث است غیر از بهشتى است كه آدم در آن بود و قبل از آفرینش آدم وجود داشت .

بهشت و دوزخ در كجا هستند ؟

به دنبال بحث فوق این بحث پیش مى‌آید كه اگر این دو هم اکنون موجودند در كجا هستند ؟

پاسخ این سؤال را از دو راه مى‌توان داد :

نخست این‌که: بهشت و دوزخ در باطن و درون این جهانند . ما این آسمان و زمین و كرات مختلف را با چشم خود مى‌بینیم اما عواملى كه در درون این جهان قرار دارند نمى‌بینیم و اگر دید و درك دیگرى داشتیم هم‌اکنون مى‌توانستیم آن‌ها را ببینیم ، در این عالم موجودات بسیارى هستند كه امواج آن‌ها با چشم ما قابل درك نیستند ، آیه « كَلاّ لَوْ تَعْلَمُونَ عِلْمَ الْيَقینِ لَتَرَوُنَّ الْجَحیمِ » كه در بالا اشاره شد نیز گواه این حقیقت است .

از پاره‌اى از احادیث نیز استفاده مى‌شود كه بعضى از مردان خدا درك و دیدى در این جهان داشتند كه ، بهشت و دوزخ را نیز با چشم حقیقت بین خود مى‌دیدند .

براى این‌موضوع مى‌توان مثالى ذکر كرد:

فرض كنید فرستنده نیرومندى در يك نقطه زمین وجود داشته باشد ، كه به كمك ماهواره‌هاى فضایى امواج آن به سراسر زمین پخش شود و به وسیله آن نغمه دل‌انگیز تلاوت قرآن با صداى فوق‌العاده دلنشین و روح‌پرور در همه‌جا پخش گردد و در نقطه دیگرى از زمین فرستنده دیگرى با همان قدرت وجود داشته باشد كه صدایى فوق‌العاده گوش خراش و ناراحت كننده روى امواج دیگرى در همه‌جا پراکنده شود .

هنگامى كه ما در يك مجلس عادى نشسته‌ایم صداى گفتگوى اطرافیان خود را مى‌شنویم ، اما از آن دودسته امواج « روح پرور » و « آزار دهنده » كه در درون محیط ما است و همه‌جا را پرکرده است هیچ خبرى نداریم ، ولى اگر دستگاه گیرنده‌اى مى‌داشتیم كه موج آن با يکى از این دو فرستنده تطبیق مى‌کرد فورا در برابر ما آشکار مى‌شدند اما دستگاه شنوایى ما در حال عادى از درك آن‌ها عاجز است .

این مثال گرچه از جهاتى رسا نیست ولى براى مجسّم ساختن چگونگى‌وجود بهشت و دوزخ در باطن این جهان مؤثر به نظر مى‌رسد.

دیگر این‌که : عالم آخرت و بهشت و دوزخ ، محیط بر این عالم است و به اصطلاح این جهان در شکم و درون آن جهان قرار گرفته ، درست همانند عالم جنین كه در درون عالم دنیا است ، زیرا مى‌دانیم عالم جنین براى خود عالم مستقلى است امّا جداى از این عالمى كه در آن هستیم نیست ، بلکه در درون آن واقع شده است ، عالم دنیا نیز نسبت به عالم آخرت ، همین حال را دارد ، يعنى در درون آن قرار گرفته است .

و اگر مى‌بینیم قرآن مى‌گوید : « وسعت بهشت به اندازه وسعت آسمان‌ها و زمین است به خاطر آن است كه انسان چیزى وسیع‌تر از آسمان و زمین نمى‌شناسد تا مقیاس سنجش قرار داده شود ، لذا قرآن براى این‌که وسعت و عظمت بهشت را ترسیم كند آن را به پهنه آسمان‌ها و زمین تشبیه كرده است و چاره‌اى غیر از این نبوده ، همان‌طور كه اگر كودکى كه در شکم مادر قرار دارد عقل مى‌داشت و مى‌خواستیم با اوسخن بگوییم باید با منطقى صحبت كنیم كه براى او در آن محیط قابل درك باشد .

از آن‌چه گفتیم پاسخ این سؤال نیز روشن شد كه اگر وسعت بهشت به اندازه زمین و

آسمان‌ها است پس دوزخ كجا است ؟

زیراطبق‌پاسخ‌اول ، دوزخ نیز در درون همین جهان قرار گرفته و وجود آن در درون این جهان منافاتى با وجود بهشت در درون آن ندارد ( همان‌طور كه در مثال امواج فرستنده صوتى ذکر شد ) .

و اما طبق پاسخ دوّم كه بهشت و دوزخ محیط بر این جهان باشند جواب باز هم روشن‌تر است زیرا دوزخ مى‌تواند محیط بر این جهان‌باشد و بهشت محیط برآن و از آن هم وسیع‌تر .

134 الَّذینَ يُنْفِقُونَ فِى‌السَّرّاآءِ وَ الضَّرّاآءِ وَ الْكاظِمینَ الْغَيْظَ وَ الْعافینَ عَنِ النّاسِ وَ اللّهُ يُحِبُّ الْمُحْسِنینَ

همان‌ها كه در توانگرى و تنگدستى ، انفاق مى‌کنند و خشم خود را فرومى‌برند و از خطاى مردم درمى‌گذرند و خدا نیکوکاران را دوست دارد .

سیماى پرهیزکاران

« كَظْم » در لغت به معنى بستن سر مشکى است كه از آب پر شده باشد و به طور كنایه در

مورد كسانى كه از خشم و غضب پر مى‌شوند و از اِعمال آن خوددارى مى‌نمایند به كار مى‌رود.

«غَيْظ»به‌معنى شدّت غضب و حالت برافروختگى و هیجان فوق‌العاده روحى است، كه بعد از مشاهده ناملایمات به انسان دست مى‌دهد .

از آن‌جا كه در آیه قبل وعده بهشت جاویدان به پرهیزکاران داده شده در این آیه پرهیزکاران را معرفى مى‌کند و پنج صفت از اوصاف عالى و انسانى براى آن‌ها ذکر نموده است:

✓ 1 - « آن‌ها در همه حال انفاق مى‌کنند چه موقعى كه در راحتى و وسعتند و چه زمانى كه در پریشانى و محرومیتند » ( الَّذینَ يُنْفِقُونَ فِى السَّرّاآءِ وَ الضَّرّاآءِ ) .

آن‌ها با این عمل ثابت مى‌کنند كه روح كمك به دیگران و نیکوکارى در جان آن‌ها نفوذ كرده است و به همین دلیل تحت هر شرایطى اقدام به این‌کار مى‌کنند ، روشن است كه انفاق درحال وسعت به‌تنهایى نشانه نفوذ كامل صفت عالى سخاوت در اعماق روح انسان نیست ، اما آن‌ها كه در همه حال اقدام به كمك و بخشش مى‌کنند نشان مى‌دهند كه این صفت در آن‌ها ریشه‌دار است.

ممکن است گفته شود انسان در حال تنگدستى چگونه مى‌تواند انفاق كند ؟

پاسخ این سؤال روشن است : زیرا اولاً افراد تنگدست نیز به مقدار توانایى مى‌توانند در راه كمك به دیگران انفاق كنند و ثانیا انفاق منحصر به مال و ثروت نیست بلکه هرگونه موهبت خدادادى را شامل مى‌شود خواه مال و ثروت باشد يا علم و دانش يا مواهب دیگر و به‌این‌ترتیب خداوند مى‌خواهد روح گذشت و فداکارى و سخاوترا حتّى در نفوس مستمندان جاى دهد تا از رذائل اخلاقى فراوانى كه از « بخل » سرچشمه مى‌گیرد برکنار بمانند .

آن‌ها كه انفاق‌هاى كوچك را در راه خدا ناچیز مى‌شمارند براى این است كه هر يك از آن‌ها را جداگانه مورد مطالعه قرارمى‌دهند ، وگرنه اگر همین كمک‌هاى جزیى را درکنار هم قراردهیم و مثلاً اهل يك مملکت اعم از فقیر و غنى هرکدام مبلغ ناچیزى براى كمك به بندگان خدا انفاق كنند و براى پیشبرد اهداف اجتماعى مصرف نمایند كارهاى بزرگى به وسیله آن مى‌توانند انجام دهند ، علاوه بر این اثر معنوى و اخلاقى انفاق بستگى به حجم انفاق و زیادى آن ندارد و در هرحال عاید انفاق‌کننده مى‌شود .

جالب توجّه این‌که در این‌جا نخستین صفت برجسته پرهیزکاران « انفاق » ذکر شده ، زیرا این آیات نقطه مقابل صفاتى را كه درباره رباخواران و استثمارگران در آیات قبل ذکر شد ، بیان مى‌کند ، به علاوه گذشت از مال و ثروت آن هم درحال خوشى و تنگدستى روشن‌ترین نشانه مقام تقوا است .

✓ 2 - « آن‌ها بر خشم خود مسلّطند » ( وَ الْكاظِمینَ الْغَيْظَ ) .

حالت‌خشم‌وغضب ازخطرناک‌ترین حالات‌است و اگر جلوى آن رها شود ، در شکل يك نوع جنون و دیوانگى و از دست دادن هر نوع كنترل اعصاب خودنمایى مى‌کند و بسیارى از جنایات و تصمیم‌هاى خطرناکى كه انسان يك عمر باید كفّاره و جریمه آن را بپردازد در چنین حالى انجام مى‌شود و لذا در آیه فوق دوّمین صفت برجسته پرهیزکاران را فروبردن خشم معرفى كرده است .

پیغمبر اکرم صلى‌الله‌علیه‌و‌آله فرمود : « مَنْ كَظَمَ غَيْظا وَ هُوَ قادِرٌ عَلى اِنْفاذِهِ مَلَأَهُ اللّهُ اَمْنا وَ ایمانا : آن كس كه خشم خود را فروببرد با این‌که قدرت بر اعمال آن دارد خداوند دل اورا از آرامش و ایمان پر مى‌کند» .

✓ 3 - « آن‌ها از خطاى مردم مى‌گذرند » ( وَ الْعافینَ عَنِ النّاسِ ) .

فروبردن خشم بسیار خوب است اما به تنهایى كافى نیست زیرا ممکن است كینه و عداوت را از قلب انسان ریشه‌کن نکند ، در این حال براى پایان دادن به حالت عداوت باید «كَظْم غَيْظ» توأم با « عفو و بخشش » گردد ، لذا به دنبال صفت عالى خویشتن دارى و فروبردن خشم ، مسأله عفو و گذشت را بیان نموده ، البتّه منظور گذشت و عفو از كسانى است كه شایسته آنند نه دشمنان خون آشامى كه گذشت و عفو باعث جرأت و جسارت بیشتر آن‌ها مى‌شود .

✓ 4 - « آن‌ها نیکوکارند » ( وَ اللّهُ يُحِبُّ الْمُحْسِنینَ ) .

در این‌جا اشاره به مرحله‌اى عالى‌تر از عفو شده كه همچون يك سلسله مراتب تکاملى پشت سرهم قرارگرفته‌اند و آن این است كه انسان نه تنها خشم خود را فروبرد و با عفو و گذشت كینه را از دل بشوید بلکه با نیکى كردن در برابر بدى ( آن‌جا كه شایسته است ) ریشه دشمنى را در دل طرف نیز بسوزاند و قلب او را نسبت به خویش مهربان گرداند به طورى كه

در آینده چنان صحنه‌اى تکرار نشود ، به طور خلاصه نخست دستور به خویشتن‌دارى در برابر خشم و پس از آن دستور به شستن قلب خود و سپس دستور به شستن قلب طرف مى‌دهد .

در حدیثى كه در كتب شیعه و اهل تسنّن در ذیل آیه فوق نقل شده‌چنین‌مى‌خوانیم‌که: يکى‌ازکنیزان امام علىّ‌بن الحسین به هنگامى كه آب روى دست امام مى‌ریخت ، ظرف آب از دستش افتاد و بدن امام را مجروح ساخت ، امام از روى خشم سربلند كرد كنیز بلافاصله گفت خداوند در قرآن مى‌فرماید : ( وَ الْكاظِمینَ الْغَيْظَ ) امام فرمود : « خشم خود را فروبردم » ، عرض كرد : « وَ الْعافینَ عَنِ النّاسِ » فرمود : « تو را بخشیدم خدا تو را ببخشد»، او مجدّدا گفت : «وَ اللّهُ يُحِبُّ الْمُحْسِنینَ» امام فرمود: « تو را در راه خدا آزاد كردم » .(1)د.


1) به « دُرُّالْمَنْثُور » و « نُورُالثَّقَلَيْن » در ذیل آیه مورد بحث مراجعه شود.

این حدیث شاهد زنده‌اى است بر این‌که سه مرحله مزبور هر كدام مرحله‌اى عالى‌تر از مرحله قبل است .

135 وَ الَّذینَ اِذا فَعَلُوا فاحِشَةً اَوْ ظَلَمُوا اَنْفُسَهُمْ ذَكَرُوا اللّهَ فَاسْتَغْفَرُوا لِذُنُوبِهِمْ وَ مَنْ يَغْفِرُ الذُّنُوبَ اِلاَّ اللّهُ وَ لَمْ يُصِرُّوا عَلى ما فَعَلُوا وَ هُمْ يَعْلَمُونَ

و آن‌ها كه وقتى مرتکب عمل زشتى شوند ، يا به خود ستم كنند ، به ياد خدا مى‌افتند و براى گناهان خود ، طلب آمرزش مى‌کنند و كیست جز خدا كه گناهان راببخشد ؟ و بر گناه ، اصرار نمى‌ورزند ، با این‌که مى‌دانند .

« فاحِشَة » از ماده فُحْش و فَحْشاء به معنى هر عمل بسیار زشت است و انحصار به اعمال منافى عفت ندارد زیرا در اصل به معنى « تجاوز از حدّ » است كه هرگناهى را شامل مى‌شود .

✓ 5 - در آیه فوق اشاره به يکى دیگر از صفات پرهیزکاران شده كه « آن‌ها علاوه بر اوصاف مثبت گذشته اگر مرتکب گناهى شوند به زودى به يادخدا مى‌افتند و توبه مى‌کنند و

هیچ‌گاه اصرار بر گناه نمى‌ورزند » .

از تعبیرى كه در این آیه شده چنین استفاده مى‌شود كه انسان تا به ياد خدا است مرتکب گناه نمى‌شود آنگاه مرتکب گناه مى‌شود كه به كلّى خدا را فراموش كند و غفلت تمام وجود او را فراگیرد ، اما این فراموش‌کارى و غفلت در افراد پرهیزکار دیرى نمى‌پاید ، به زودى به ياد خدا مى‌افتند و گذشته را جبران مى‌کنند ، آن‌ها احساس مى‌کنند كه هیچ پناهگاهى جز خدا ندارند و تنها باید آمرزش گناهان خویش را از او بخواهند . « كیست جز خدا كه گناهان را ببخشد » ( وَ مَنْ يَغْفِرُ الذُّنُوبَ اِلاَّ اللّهُ ) .

باید توجّه داشت كه در آیه علاوه بر عنوان فاحشه ، ظلم بر خویشتن نیز ذکر شده « اَوْ ظَلَمُوا اَنْفُسَهُمْ » و فرق میان این دو ممکن است این باشد كه فاحشه اشاره به گناهان كبیره و ظلم بر خویشتن اشاره به گناهان صغیره است .

در پایان آیه براى تأکید مى‌گوید : « آن‌ها هرگز با علم و آگاهى بر گناه خویش اصرار نمى‌ورزند و تکرار گناه نمى‌کنند » ( وَ لَمْ يُصِرُّوا عَلى ما فَعَلُوا وَ هُمْ يَعْلَمُونَ ) .

در ذیل این آیه از امام باقر نقل شده كه فرمود : « اَلاِْصْرارُ اَنْ يَذْنِبَ الذَّنْبَ فَلا يَسْتَغْفِرَ اللّهَ وَ لا يُحَدِّثُ نَفْسَهُ بِتَوْبَةٍ فَذلِكَ الاِْصْرارُ : اصرار بر گناه این است كه انسان گناهى كند و دنبال آن استغفار ننماید و در فکر توبه نباشد این است اصرار بر گناه » .(1)

136 اُولآئِكَ جَزاؤُهُمْ مَغْفِرَةٌ مِنْ رَبِّهِمْ وَ جَنّاتٌ تَجْرى مِنْ تَحْتِهَا الاَنْهارُ خالِدینَ فیها وَ نِعْمَ اَجْرُ الْعامِلینَ

آن‌ها پاداششان آمرزشِ پروردگار و بهشت‌هایى است كه از زیر درختانش ، نهرها جارى است جاودانه در آن مى‌مانند، چه نیکو است پاداش اهل عمل .

در حقیقت در این‌جا نخست اشاره به مواهب معنوى و « مغفرت » و شستشوى دل و جان و تکامل روحانى شده ، سپس اشاره به مواهب مادّى نموده و در پایان مى‌گوید : « این چه پاداش نیکى است براى آن‌ها كه اهل عمل هستند » ( وَ نِعْمَ اَجْرُ الْعامِلینَ ) . .


1) تفسیر « عَيّاشى » ، ذیل آیه .

نه افراد واداده و تنبل كه همیشه از تعهّدات و مسؤوليّت‌هاى خویش مى‌گریزند .

137 قَدْخَلَتْ مِنْ‌قَبْلِكُمْ سُنَنٌ فَسیرُوا فِى‌الاَرْضِ فَانْظُرُوا كَيْفَ‌کانَ‌عاقِبَةُ الْمُكَذِّبینَ

پیش از شما ، سنّت‌هایى وجود داشت ، ( و هر قوم ، طبق‌اعمال و صفات خود ، سرنوشت‌هایى داشتند كه شما نیز ، همانند آن را دارید ) پس در روى زمین ، گردش كنید و ببینید سرانجام تکذیب‌کنندگان (آیات خدا) چگونه‌بود؟

بررسى تاریخ گذشتگان

اشاره

قرآن مجید دوران‌هاى گذشته را با زمان حاضر و زمان حاضر را با تاریخ گذشته پیوند مى‌دهد و پیوند فکرى و فرهنگى نسل حاضر را با گذشتگان براى درك حقایق لازم و ضرورى مى‌داند ، زیرا از ارتباط و گره خوردن این دو زمان ( گذشته و حاضر ) وظیفه و مسؤوليّت آیندگان روشن مى‌شود .

آیه مى‌گوید : « خداوند سنّت‌هایى در اقوام گذشته » داشته كه این سنن هرگز جنبه اختصاصى ندارد و به صورت يك سلسله قوانین‌حیاتى درباره همگان، گذشتگان و آیندگان ،

اجرا مى‌شود . ( قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِكُمْ سُنَنٌ ) .

در این سُنَن پیشرفت و تعالى افراد با ایمان و مجاهد و متّحد و بیدار پیش‌بینى شده و شکست و نابودى ملّت‌هاى پراکنده و بى‌ایمان و آلوده به گناه نیز پیش‌بینى گردیده كه در تاریخ بشريّت ثبت است .

آرى تاریخ براى هر قومى اهميّت حیاتى دارد ، تاریخ خصوصيّات اخلاقى و كارهاى نیك و بد و تفكّرات گذشتگان را براى ما بازگو مى‌کند و علل سقوط و سعادت ، كامیابى و ناکامى جامعه‌ها را در اعصار و قرون مختلف نشان مى‌دهد و در حقیقت تاریخ گذشتگان آینه زندگى روحى و معنوى جامعه‌هاى بشرى و هشدارى است براى آیندگان .

138 هذا بَيانٌ لِلنّاسِ وَ هُدىً وَ مَوْعِظَةٌ لِلْمُتَّقینَ

این بیانى است براى عموم مردم و هدایت و اندرزى براى پرهیزگاران .

یعنى در عین این كه این بیانات جنبه همگانى و مردمى دارد تنها پرهیزکاران و افرادبا هدف از آن الهام مى‌گیرند و هدایت مى‌شوند .

139 وَ لا تَهِنُوا وَ لا تَحْزَنُوا وَ اَنْتُمُ الاَعْلَوْنَ اِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنینَ

و سست نشوید و غمگین نگردید و شما برترید اگر ایمان داشته باشید .

« تَهِنُوا » ازماده « وَهْن » درلغت به‌معنى هر نوع سستى است ، خواه در جسم و تن باشد و يا در اراده و ایمان .

جمله « وَ اَنْتُمُ الاَعْلَوْنَ اِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنینَ : شما برترید اگر ایمان داشته باشید » يك جمله بسیار پرمعنى است يعنى شکست شما در حقیقت براى از دست دادن روح ایمان و آثار آن بوده ، شما اگر فرمان خدا و پیامبر را در این میدان زیرپا نمى‌گذاشتید ، گرفتار چنین سرنوشتى

نمى‌شدید و باز هم غمگین نباشید اگر بر مسیر ایمان ثابت بمانید پیروزى نهایى از آن شما است و شکست در يك میدان ، به معنى شکست نهایى در جنگ نیست .

140 اِنْ يَمْسَسْكُمْ قَرْحٌ فَقَدْ مَسَّ الْقَوْمَ قَرْحٌ مِثْلُهُ وَ تِلْكَ الاَيّامُ نُداوِلُها بَيْنَ النّاسِ وَ لِيَعْلَمَ اللّهُ الَّذینَ آمَنُوا وَيَتَّخِذَ مِنْكُمْ شُهَداآءَ وَ اللّهُ لا يُحِبُّ الظّالِمینَ

اگر ( در میدان احد ، ) به شما جراحتى رسید ( و ضربه‌اى وارد شد ) ، به آن جمعيّت نیز

( در میدان بدر ) ، جراحتى همانند آن وارد گردید و ما این روزها( ى پیروزى و شکست ) را در میان مردم مى‌گردانیم ( و این خاصيّت زندگى‌دنیاست ) تا خدا، افرادى را كه ایمان آورده‌اند ، بداند ( و شناخته شوند ) و خداوند از میان شما ، شاهدانى بگیرد و خدا ظالمان را دوست نمى‌دارد .

نتایج‌جنگ‌احد(راز شکست ياپیروزى‌ملت‌ها)

« قَرْح » به معنى جراحتى است كه در بدن بر اثر برخورد با يك عامل خارجى پیدا مى‌شود .

« اَيّام » جمع « يَوْم » به معنى روز است و گاهى به دوران‌هاى پیروزى ملّت‌ها نیز ايّام گفته مى‌شود « نُداوِلُها » از « مُداوَلَة » به معنى این است كه چیزى را در میان عدّه‌اى يکى‌بعد از دیگرى گردش دهند.

در آیه بالا درس دیگرى براى رسیدن به پیروزى نهایى به مسلمانان داده شده است كه شما نباید از دشمنان كمتر باشید ، آن‌ها درمیدان « بدر » شکستى سخت و سنگین‌از شما

خوردند و هفتاد نفر كشته و تعداد زیادى مجروح و اسیر دادند و با آن همه ازپاى ننشستند و دراین میدان، شکست خود را بر اثر غفلت شما جبران كردند ، اگر شما در این میدان ، گرفتار شکست شدید باید از پاى ننشینید ، تا آن را جبران كنید و لذا مى‌فرماید : « اگر به شما جراحتى رسید به آن‌ها هم جراحتى همانند آن رسید » بنابر این سستى و اندوه شما براى چیست ؟

در قسمت بعد نخست اشاره به يکى از سُنُن الهى شده است كه در زندگى بشر حوادث تلخ و شیرینى رخ مى‌دهد كه هیچ‌کدام پدیدار نیست ، شکست‌ها ، پیروزى‌ها ، قدرت‌ها ، عظمت‌ها و ناتوانى‌ها همه درحال دگرگونى هستند بنابراین نباید شکست در يك میدان و آثار آن را پایدار فرض كرد ، بلکه باید بابررسى عوامل و انگیزه‌هاى شکست از سنّت تحوّل استفاده نمود و آن را به پیروزى تبدیل كرد دنیا فراز و نشیب دارد و زندگى در حال دگرگونى است و « خداوند این ايّام را درمیان مردم به طور مداوم گردش مى‌دهد » تا سنّت تکامل از لابه‌لاى این حوادث آشکار شود . ( وَ تِلْكَ الاَيّامُ نُداوِلُها بَيْنَ النّاسِ ) .

سپس اشاره به نتیجه این حوادث ناگوار كرده ، مى‌فرماید : « این‌ها به خاطر آن است كه افراد

با ایمان ، از مدّعیان ایمان شناخته شوند » ( وَ لِيَعْلَمَ اللّهُ الَّذینَ آمَنُوا ) .

و به عبارت دیگر تا حوادث دردناك در تاریخ ملّتى روى ندهد صفوف ازهم مشخّص نخواهند شد ، زیرا پیروزى‌ها خواب آور و اغفال كننده است درحالى كه شکست‌ها براى افراد آماده بیدارکننده و نشان‌دهنده ارزش‌ها است .

و در جمله بعد مى‌فرماید : « يکى از نتایج این شکست دردناك این بود كه شما شهیدان و قربانیانى ، در راه اسلام بدهید » و بدانید این آیین پاك را ارزان به دست نیاورده‌اید تا در آینده ارزان از دست بدهید . ( وَيَتَّخِذَ مِنْكُمْ شُهَداآءَ ) .

اصولاً ملّتى كه قربانى در راه اهداف مقدّس خود ندهد همیشه آن‌ها را كوچك مى‌شمرد اما به هنگامى كه قربانى داد هم خود او و هم نسل‌هاى آینده ، بدیده عظمت به آن مى‌نگرند .

ممکن است منظور از « شُهَداء » در این‌جا گواهان باشد ، يعنى خدا مى‌خواست با این حادثه گواهانى از شما بگیرد كه چگونه نافرمانى‌ها به شکست‌هاى دردناکى مى‌انجامد و این گواهان درآینده معلّمانى خواهند بود براى مردم در برابر حوادث مشابهى كه در پیش دارند .

در پایان آیه مى‌فرماید:« خداوند ستمگران را دوست نمى‌دارد » ( وَ اللّهُ لا يُحِبُّ الظّالِمینَ ) و بنابراین از آن‌ها حمایت نخواهند كرد .

141 وَ لِيُمَحِّصَ اللّهُ الَّذینَ آمَنُوا وَ يَمْحَقَ الْكافِرینَ

و تا خداوند ، افراد با ایمان را خالص گرداند ( و ورزیده شوند ) و كافران را به تدریج نابود سازد .

« لِيُمَحِّصَ » از ماده « تَمْحیص » به معنى پاك نمودن چیزى است از هرگونه عیب .

« يَمْحَقَ » از ماده « مَحْق » به معنى كم شدن تدریجى چیزى است و به همین مناسبت شب پایان ماه را ( مَحاق ) مى‌گویند زیرا روشنى ماه كم‌کم كاسته شده و از بین مى‌رود .

جمله بعد در حقیقت نتیجه‌اى است براى جمله قبل ، زیرا هنگامى كه مؤمنان در كوره حوادث پاك شدند آمادگى كافى براى از بین بردن تدریجى شرك و كفر و پاك ساختن جامعه از این آلودگى‌ها پیدا مى‌کنند ، يعنى نخست باید پاك شد و سپس پاك كرد . ( وَ يَمْحَقَ الْكافِرینَ ) .

در حقیقت همان‌طور كه ماه با آن جلوه‌گرى و فریبندگى مخصوص خود تدریجا كم نور شده و در مَحاق فرومى‌رود ، هم‌چنین شکوه و عظمت كفر و شرك و حامیان آن‌ها با تصفیه و پاك شدن مسلمانان به زوال و نیستى مى‌گراید .

142 اَمْ حَسِبْتُمْ اَنْ تَدْخُلُوا الْجَنَّةَ وَ لَمّا يَعْلَمِ اللّهُ الَّذینَ جاهَدُوا مِنْكُمْ وَ يَعْلَمَ الصّابرینَ

آیا چنین پنداشتید كه ( تنها با ادّعاى ایمان ) وارد بهشت خواهید شد ، درحالى كه خداوند هنوز مجاهدان از شما و صابران را مشخّص نساخته است ؟

در آیه فوق قرآن با استفاده از حادثه احد براى تصحیح يك اشتباه فکرى مسلمانان اقدام مى‌کند و مى‌گوید : « شما چنین پنداشتید كه بدون جهاد و استقامت در راه خدا مى‌توانید در بهشت برین جاى گیرید ؟ آیا شما گمان كردید داخل شدن در عمق آن سعادت معنوى تنها با انتخاب نام مسلمان و يا عقیده بدون عمل ممکن است ؟ اگر چنین بود مسأله بسیار ساده بود ، ولى هرگز چنین نبوده است و تا اعتقادات واقعى در میدان عمل پیاده

نشود ، كسى بهره‌اى از آن سعادت‌ها نخواهد برد ، در این‌جا است كه باید صفوف ازهم مشخص شود و مجاهدان و صابران از افراد بى‌ارزش شناخته شوند .

143 وَ لَقَدْ كُنْتُمْ تَمَنَّوْنَ الْمَوْتَ مِنْ قَبْلِ اَنْ تَلْقَوْهُ فَقَدْ رَأَيْتُمُوهُ وَ اَنْتُمْ تَنْظُرُونَ

و شما مرگ ( و شهادت در راه خدا ) را ، پیش از آن كه با آن روبه‌رو شوید ، آرزو مى‌کردید ، سپس آن را با چشم خود دیدید ، درحالى كه به آن نگاه مى‌کردید ( و حاضر نبودید به آن تن دردهید ، چه‌قدر میان گفتار و كردار شما فاصله است ؟) .

بعد از جنگ بدر و شهادت پرافتخار جمعى از مسلمانان عدّه‌اى در جلسات مى‌نشستند و پیوسته آرزوى شهادت مى‌کردند كه اى كاش این افتخار در میدان بدر نصیب ما نیز شده بود ، مطابق معمول در میان آن‌ها جمعى صادق بودند و عدّه‌اى متظاهر و دروغگو و يا در شناسایى خود در اشتباه بودند ، امّا چیزى طول‌نکشید كه جنگ وحشتناك احد پیش آمد ، مجاهدان راستین با شهامت فوق‌العاده جنگیدند و شربت شهادت نوشیدند و به آرزوى خود رسیدند امّا جمعى از دروغگویان هنگامى كه آثار شکست را در ارتش اسلام مشاهده كردند

از ترسِ كشته شدن ، فرار كردند ، این آیه آن‌ها را سرزنش مى‌کند .

بررسى كوتاهى در علل چهارگانه شکست اُحُد

در آیات فوق تعبیرات جالبى به چشم مى‌خورد ، كه هرکدام از آن‌ها پرده از روى يکى از اسرار شکست اُحُد برمى‌دارد ، به‌طور خلاصه ، چند عامل مهم دست به دست هم دادند و این حادثه غم‌انگیز و در عین حال عبرت‌آور را به‌وجود آوردند .

✓ 1 - اشتباه محاسبه‌اى كه براى بعضى از تازه مسلمانان در درك مفاهیم اسلام پیدا شده بود سبب شد كه آن‌ها خیال كنند تنها ابزار ایمان براى پیروزى كافى است و بنابر این است كه خداوند در تمام میدان‌هاى جنگ به وسیله امدادهاى غیبى از آن‌ها حمایت كند و به این ترتیب سنّت الهى را در عوامل پیروزى طبیعى و انتخاب نقشه‌هاى صحیح و تهیه وسایل لازم به دست فراموشى سپردند .

✓ 2 - عدم انضباط‌نظامى و مخالفت‌بافرمان مؤكّد پیغمبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله دایر به ماندن تیراندازان در سنگر حسّاس خود عامل مهم دیگرى براى این شکست بود .

✓ 3 - دنیاپرستى جمعى از مسلمانان تازه‌کار كه جمع‌آورى غنایم جنگى را بر تعقیب دشمن ترجیح دادند و اسلحه بر زمین گذاشته براى این‌که از دیگران عقب نمانند به تلاش پرداختند ، سوّمین عامل شکست بود ، تا بدانند در راه خدا و به هنگام جهاد مقدّس باید این مسایل به كلّى فراموش شود .

✓ 4 - غرور ناشى از پیروزى درخشان میدان « بدر » تا آن‌جا كه فکر قدرت دشمن را از سر بیرون كرده بودند و تجهیزات او را ناچیز مى‌پنداشتند چهارمین عامل شکست بود .

این‌ها نقاط ضعفى بود كه مى‌بایست در آب جوشان این شکست شستشو شود .

144 وَ ما مُحَمَّدٌ اِلاّ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ اَفَاِنْ ماتَ اَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلى اَعْقابِكُمْ وَ مَنْ يَنْقَلِبْ عَلى عَقِبَيْهِ فَلَنْ يَضُرَّ اللّهَ شَيْئا وَ سَيَجْزِى اللّهُ الشّاكِرینَ

محمّد صلى‌الله‌علیه‌و‌آله فقط فرستاده خداست و پیش از او ، فرستادگان دیگرى نیز بودند ، آیا اگر او بمیرد و يا كشته شود ، شما به عقب برمى‌گردید ؟ ( و اسلام را رها كرده به دوران اهليّت و كفر بازگشت خواهید نمود ؟ ) و هرکس به عقب بازگردد ، هرگز به خدا ضررى

نمى‌زند و خداوند به زودى شاکران ( و استقامت كنندگان ) را پاداش خواهد داد .

فردپرستى ممنوع

« اَعْقاب » جمع « عَقِبْ » به معنى پاشنه پا است .

با استفاده از حوادث جنگ احد، آیه حقیقت دیگرى را به مسلمانان مى‌آموزد و آن این‌که اسلام آیین فردپرستى نیست و به فرض كه پیامبر در این میدان شربت شهادت مى‌نوشید وظیفه مسلمانان بدون تردید ادامه مبارزه بود ، زیرا با مرگ يا شهادت پیامبر ، اسلام پایان نمى‌یابد ، بلکه آیین حقّى است كه تا ابد جاویدان خواهد ماند .

مسأله فردپرستى يکى از بزرگ‌ترین خطراتى است كه مبارزات هدفى را تهدید مى‌کند ، وابستگى به شخص معيّن اگرچه پیامبر خاتم باشد ، مفهومش پایان يافتن كوشش و تلاش براى پیشرفت ، به هنگام از دست رفتن آن شخص است و این وابستگى يکى از نشانه‌هاى بارز عدم رشد اجتماعى است .

مبارزه پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله با فردپرستى يکى دیگر از نشانه‌هاى حقانيّت و عظمت او است زیرا

اگر او به خاطر شخص خویش قیام كرده بود لازم بود این فکر را در مردم تقویت كند كه همه‌چیز به وجود او بستگى دارد و اگر او از میان برود همه‌چیز پایان خواهدیافت. ولى‌رهبران راستین همانند پیغمبر اکرم صلى‌الله‌علیه‌و‌آله هیچ‌گاه مردم‌را به‌چنین‌کارى تشویق نمى‌کنند ، بلکه به شدّت با آن مبارزه مى‌کنند و به آن‌ها مى‌گویند : هدف ما ، از خود ما بالاتر است و هرگز با نابودى ما نابود نخواهد شد و لذا قرآن با صراحت در آیه مورد بحث فوق مى‌گوید : « محمّد تنها فرستاده خدا است ، پیش از او هم فرستادگانى بودند كه از دنیا رفتند آیا اگر او بمیرد يا كشته شود ، باید شما سیر قهقرایى كنید ؟ و به آیین بت‌پرستى بازگردید ؟ » و آن تصویر روشنى است از سیر قهقرایى و ارتجاع به معنى واقعى منتها از كلمه ارتجاع صریح‌تر و روشن‌تر است .

سپس مى‌فرماید : « آن‌ها كه عقب‌گرد كنند و به دوران كفر و بت‌پرستى بازگردند تنها به خود زیان مى‌رسانند نه به خدا : وَ مَنْ يَنْقَلِبْ عَلى عَقِبَيْهِ فَلَنْ يَضُرَّ اللّهَ شَيْئا » .

زیرا با این عمل نه تنها چرخ‌هاى سعادت خود را متوقّف مى‌سازند ، بلکه آن‌چه را به دست آورده‌اند نیز به سرعت از دست خواهند داد .

در پایان آیه براى اقليّتى كه در جنگ احد على‌رغم همه مشکلات و انتشار خبر شهادت پیغمبر ، دست از جهاد برنداشتند اشاره كرده و كوشش‌هاى آن‌ها را مى‌ستاید و آن‌ها را به عنوان شاکران و كسانى كه از نعمت‌ها در راه خدا استفاده كردند معرفى مى‌کند و مى‌گوید : « خداوند این شاکران را پاداش نیك مى‌دهد : وَ سَيَجْزِى اللّهُ الشّاكِرینَ » .

درسى را كه این آیه درباره مبارزه با فردپرستى مى‌دهد درسى است براى همه مسلمانان در همه قرون و اعصار ، آن‌ها باید از قرآن بیاموزند كه مسایل هدفى هرگز نباید قائم به شخص يا اشخاص باشد بلکه باید بر محور يك سلسله اصول و تشکیلات ابدى دوربزند كه با تغییر افراد يا فوت آنان حتى اگر پیامبر بزرگ خدا باشد آن كار تعطیل نگردد ، اصولاً رمز بقاى يك مذهب و يا يك تشکیلات همین است ، بنابراین برنامه‌ها و تشکیلاتى كه قائم به شخص هستند تشکیلاتى ناسالم و غیر طبیعى محسوب مى‌شوند كه به زودى متلاشى خواهند شد .

اما متأسّفانه و روى هم رفته ، غالب تشکیلات جوامع اسلامى هنوز قائم به اشخاص

است و به همین دلیل بسیار زود از هم مى‌پاشد ، مسلمانان باید با الهام از آیه فوق مؤسسات گوناگون خود را آن‌چنان پى‌ریزى كنند كه از اشخاص لایق كاملاً بهره‌گیرى شود اما در عین حال وابسته به شخص آن‌ها نباشد .

145 وَ ما كانَ لِنَفْسٍ اَنْ تَمُوتَ اِلاّ بِاِذْنِ‌اللّهِ كِتابا مُؤَجَّلاً وَ مَنْ يُرِدْ ثَوابَ الدُّنْيا نُؤْتِهِ مِنْها وَ مَنْ يُرِدْ ثَوابَ الاْخِرَةِ نُؤْتِهِ مِنْها وَ سَنَجْزِى الشّاكِرینَ

هیچ كس ، جز به فرمان خدا ، نمى‌میرد ، سرنوشتى است تعیین شده ، ( بنابراین ، مرگ پیامبر يا دیگران ، يك سنّت الهى است ) هرکس پاداش دنیا را بخواهد ( و در زندگى خود ، در این راه گام بردارد ) چیزى از آن به او خواهیم داد و هرکس پاداش آخرت را بخواهد ، از آن به او مى‌دهیم و به زودى سپاسگزاران را پاداش خواهیم داد .

شایعه بى‌اساس شهادت پیامبر در اُحد عده زیادى از مسلمانان را به وحشت افکند تا آن‌جا كه از میدان جنگ فرار كردند و حتّى بعضى مى‌خواستند از اسلام هم برگردند ، در آیه بالا مجددا براى تنبیه و بیدارى این دسته مى‌فرماید : « مرگ به دست خدا و به فرمان او است و

براى هر كس اجلى مقرّر شده است كه نمى‌تواند از آن فرار كند » .

بنابراین اگر پیامبر در این میدان شربت شهادت مى‌نوشید ، چیزى جز انجام يافتن يك سنّت الهى نبود با این حال نباید مسلمانان از آن وحشت كنند و دست از ادامه مبارزه بردارند .

از سوى دیگر فرار از میدان جنگ نیز نمى‌تواند از فرارسیدن اجل جلوگیرى كند همان‌طور كه شرکت در میدان جهاد نیز اجل انسان را جلو نمى‌اندازد بنابراین فرار از میدان جهاد براى حفظ جان بیهوده است .

درباره معنى « اَجَل » و هم‌چنین « حَتْمِىّ » و « مُعَلَّق » و فرق میان آن‌ها در ذیل آیه دوم از سوره انعام به خواست خدا مشروحا بحث خواهیم كرد .

در پایان آیه مى‌فرماید : سعى و كوشش انسان هیچ‌گاه ضایع نمى‌شود « اگر هدف كسى تنها نتیجه‌هاى مادّى دنیوى باشد ( و همانند بعضى از رزمندگان اُحد تنها به خاطر غنیمت تلاش كند ) بالاخره بهره‌اى از آن به دست مى‌آورد اما اگر هدف عالى‌تر بود و كوشش‌ها در

مسیر حیات جاویدان و فضایل انسانى به كارافتاد ، باز به هدف خود خواهد رسید » (وَ مَنْ يُرِدْ ثَوابَ الدُّنْيا نُؤْتِهِ مِنْها وَ مَنْ يُرِدْ ثَوابَ الاْخِرَةِ نُؤْتِهِ مِنْها) .

بنابراین حالا كه رسیدن به دنیا يا آخرت هر دو نیازمند به كوشش است ، پس چرا انسان سرمایه‌هاى وجودى خود را در مسیر دوّم كه يك مسیر عالى و پایدار است به كار نیندازد ؟

سپس باردیگر تأکید مى‌کندکه: «پاداش شاکران را به‌زودى خواهیم‌داد: وَ سَنَجْزِى الشّاكِرینَ» .

در تفسیر مجمع‌البیان در ذیل آیه از امام باقر چنین نقل شده كه « على در روز احد شصت و يك زخم برداشت و پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله « اُمّ سلیم » و « اُمّ عَطِيَّة » را دستور داد كه به معالجه جراحات آن حضرت بپردازند ، چیزى نگذشت كه آن‌ها با نگرانى به خدمت پیغمبر عرضه داشتند وضع بدن على طورى است كه ما هر زخمى را مى‌بندیم دیگرى گشوده مى‌شود و زخم‌هاى تن او آن‌چنان زیاد و خطرناك است كه ما از حیات او نگرانیم ، پیغمبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله و جمعى از مسلمانان به عنوان عیادت به منزل على وارد شدند درحالى كه بدن او يك پارچه زخم و جراحت بود پیامبر با دست‌مبارك خود بدن او را مسح مى‌کرد

و مى‌فرمود : كسى كه در راه خدا این چنین ببیند آخرین درجه مسؤولیت خود را انجام داده است و زخم‌هایى كه پیامبر دست بر آن مى‌کشید به‌زودى التیام مى‌یافت، على در این هنگام گفت : اَلْحَمْدُلِلّهِ كه با این همه فرار نکردم و پشت به دشمن ننمودم » .

خداوند از كوشش‌هاى او قدردانى كرد و در دو آیه از قرآن (به آن فداکارى‌هاى افراد نمونه دیگر از مجاهدان اُحد ) اشاره كرده است ، در يك موردمى‌فرماید : « وَ سَيَجْزِى اللّهُ الشّاكِرینَ » و در مورد دیگر مى‌فرماید : « وَ سَنَجْزِى اللّهُ الشّاكِرینَ » .

146 وَ كَاَيِّنْ مِنْ نَبِىٍّ قاتَلَ مَعَهُ رِبِّيُّونَ كَثیرٌ فَما وَهَنُوا لِماآ اَصابَهُمْ فى سَبیلِ اللّهِ وَ ما ضَعُفُوا وَ مَا اسْتَكانُوا وَ اللّهُ يُحِبُّ الصّابِرینَ

چه بسیار پیامبرانى كه مردان الهى فراوانى به همراه آنان جنگ كردند ، آن‌ها هیچ‌گاه دربرابر آن‌چه در راه‌خدا به آنان مى‌رسید ، سست و ناتوان نشدند ( و تن به تسلیم ندادند ) و خداوند استقامت‌کنندگان را دوست دارد .

تجلیل از مجاهدان پیشین

« كَاَيِّنْ » به معنى چه بسیار است و مى‌گویند در اصل مرکب از « كاف تشبیه » و « اَىُّ » استفهامیه است كه به صورت يك كلمه درآمده و معنى دو جزء سابق متروك شده و معنى تازه‌اى مساوى « چه بسیار » پیدا كرده است .

« رِبِّيُّونَ » جمع « رِبِّى » است و به كسى گفته مى‌شود كه ارتباط و پیوند او با خدا محکم و باایمان، دانشمند و با استقامت و با اخلاص باشد.

به دنبال حوادث اُحد آیه مورد بحث با يادآورى شجاعت و ایمان و استقامت مجاهدان و ياران پیامبران گذشته مسلمانان را به شجاعت و فداکارى و پایدارى تشویق مى‌کند و ضمنا آن دسته‌اى راکه از میدان اُحد فرار كردند سرزنش مى‌نماید .

سپس رفتار و گفتار آن‌ها را چنین شرح مى‌دهد : آنان به يارى پیامبران خود برخاستند و از تلفات سنگین و جراحات سخت و مشکلات طاقت فرسایى كه در راه خدا دیدند هرگز سست و ناتوان نشدند ، آن‌ها در مقابل دشمن هیچ‌گاه تضرّع و زارى و خضوع و كرنش

نکردند و تسلیم نشدند و بدیهى است « خداوند هم‌چنین افرادى‌را دوست‌دارد كه دست از مقاومت برنمى‌دارند » .

« صَبْر » به معنى استقامت است و لذا در برابر « ضعف » و « تسلیم » در این آیه قرار گرفته و ضمنا صابران و نیکوکاران در يك ردیف قرارگرفته‌اند زیرا در آخر این آیه مى‌فرماید : « وَ اللّهُ يُحِبُّ الصّابِرینَ » و در آیه 148 مى‌فرماید : « وَ اللّهُ يُحِبُّ الْمُحْسِنینَ » اشاره به این‌که نیکوکارى بدون استقامت ممکن نیست، زیرادربرابر هرشخص نیکوکار، هزاران‌مشکل وجود دارد كه‌اگر فاقداستقامت‌باشد به زودى‌کارخود رارها خواهد ساخت .

147 وَ ما كانَ قَوْلَهُمْ اِلاّ اَنْ قالُوا رَبَّنَا اغْفِرْلَنا ذُنُوبَنا وَ اِسْرافَنا فىآ اَمْرِنا وَ ثَبِّتْ اَقْدامَنا وَ انْصُرْنا عَلَى الْقَوْمِ الْكافِرینَ

سخنشان تنها این بود كه : پروردگارا ! گناهان ما راببخش و از تندروى‌هاى ما در كارها چشم‌پوشى كن ، قدم‌هاى ما را استوار بدار و ما را بر جمعيّت كافران ، پیروز گردان .

آن‌ها به هنگامى كه احیانا بر اثر اشتباهات يا سستى‌ها ، يا لغزش‌هایى گرفتار مشکلاتى

در برابر دشمن مى‌شدند ، به جاى این‌که میدان را به او بسپارند و يا تسلیم شوند و يا فکر ارتداد و بازگشت به كفر در مغز آن‌ها پیدا شود ، روى به درگاه خدا مى‌آوردند و ضمن تقاضاى عفو و بخشش از گناهان خود از پیشگاه خداوند تقاضاى صبر و استقامت و پایمردى مى‌کردند .

« مجاهدان حقیقى » به جاى این‌که شکست خود را به دیگران نسبت‌دهند و يا به‌عوامل موهوم و مرموز مربوط بدانند ، سرچشمه آن را در خودشان جستجو مى‌کنند و به فکر جبران اشتباهات خویش هستند ، حتّى آن‌ها كلمه شکست را بر زبان نمى‌آورند و به جاى آن اسراف و تندروى بیجا ذکر مى‌کنند ، به‌عکس ما كه امروز سعى مى‌کنیم نقاط ضعفى كه سرچشمه ناکامى‌ها و شکست‌ها است نادیده بگیریم و همه آن‌ها را به عوامل خارجى و بیگانه مربوط بدانیم و در نتیجه به هیچ وجه به فکرجبران‌اشتباهات و برطرف‌ساختن نقاط ضعف خود نباشیم .

148 فَاتیهُمُ اللّهُ ثَوابَ الدُّنْيا وَ حُسْنَ ثَوابِ الاْخِرَةِ وَ اللّهُ يُحِبُّ الْمُحْسِنینَ

از این رو خداوند پاداش این جهان و پاداش نیك آن جهان را به آن‌ها داد و خداوند نیکوکاران را دوست مى‌دارد .

و به این ترتیب يك درس زنده از برنامه مجاهدان امّت‌هاى پیشین و سرانجام كار آن‌ها و چگونگى برخورد آن‌ها با مشکلات و پیروزى بر آن‌ها براى تازه مسلمانان بیان مى‌کند و آن‌ها را براى میدان‌هاى آینده پرورش مى‌دهد .

در آیه فوق از « پاداش دنیا » تعبیر به « ثَوابَ الدُّنْيا » شده اما از پاداش آخرت تعبیر به «حُسْنَ ثَوابِ الاْخِرَةِ» شده ، اشاره به این‌که : پاداش آخرت با پاداش دنیا فرق بسیار دارد . زیرا پاداش دنیا هرچه باشد ، بالاخره آمیخته با فنا و پاره‌اى ناملایمات كه طبع زندگى این دنیااست مى‌باشد درحالى‌که پاداش آخرت‌سراسرحسن‌است و ازهرنظرخالص و دوراز ناراحتى‌ها .

149 يااَيُّهَاالَّذینَ آمَنُوااِنْ تُطیعُواالَّذینَ كَفَرُوا يَرُدُّوكُمْ عَلآى اَعْقابِكُمْ فَتَنْقَلِبُوا خاسِرینَ

اى كسانى كه ایمان آورده‌اید ! اگر از كسانى كه كافر شده‌اند اطاعت كنید ، شما را به

گذشته‌هایتان بازمى‌گردانند و سرانجام زیان‌کار خواهید شد .

اخطارهاى مکرر

چنین به نظر مى‌رسد كه بعد از پایان جنگ احد دشمنان اسلام با يك سلسله تبلیغات مسموم كننده در لباس نصیحت و دلسوزى تخم تفرقه درمیان مسلمانان مى‌پاشیدند و با استفاده از وضع نامساعد روانى عدّه‌اى از مسلمانان تلاش مى‌کردند كه آن‌ها را نسبت به اسلام بدبین كنند ، شاید يهود و مسیحیان نیز در این قسمت با منافقان همکارى داشتند ، همان‌طور كه در میدان اُحُد نیز با دامن زدن به شایعه بى‌اساس كشته شدن پیغمبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله براى تضعیف روحیه مسلمانان كوشش مى‌کردند .

آیه‌فوق به‌مسلمانان اخطارمى‌کند و ازپیروى‌آن‌ها برحذر مى‌دارد و مى‌گوید : « اگر از كفار پیروى كنید شما را به عقب برمى‌گردانند ( و پس‌از پیمودن‌راه پرافتخارتکامل معنوى و مادّى در پرتو تعلیمات اسلام ) به نقطه اوّل كه نقطه كفر و فساد بود سقوط مى‌دهند و در این‌موقع بزرگ‌ترین زیانکارى دامنگیر شما خواهد شد » .

چه زیانى از این بالاتر كه انسان اسلام را با كفر و سعادت را با شقاوت و حقیقت را با باطل معاوضه كند .

150 بَلِ اللّهُ مَوْلیكُمْ وَ هُوَ خَيْرُ النّاصِرینَ

(آن‌ها تکیه‌گاه شمانیستند) بلکه ولى و سرپرست شما، خداست و او بهترین ياوران‌است.

شما بالاترین پشتیبان و بهترین ياور را دارید .

یاورى است كه هرگز مغلوب نمى‌شود و هیچ قدرتى با قدرت او برابرى ندارد درحالى كه ياوران دیگر ممکن است گرفتار شکست و نابودى شوند .

151 سَنُلْقى فى قُلُوبِ الَّذینَ كَفَرُوا الرُّعْبَ بِماآ اَشْرَكُوا بِاللّهِ ما لَمْ يُنَزِّلْ بِهِ سُلْطانا وَ مَأویهُمُ النّارُ وَ بِئْسَ مَثْوَى الظّالِمینَ

به زودى در دل‌هاى كافران ، به خاطر این‌که بدون دلیل، چیزهایى را براى خدا همتا قراردادند ، رعب و ترس مى‌افکنیم و جایگاه آن‌ها آتش است و چه بد جایگاهى است جایگاه ستمکاران .

بت‌پرستان مكّه با این‌که در جنگ اُحد پیروزى چشمگیرى پیدا كرده بودند و لشکر اسلام ظاهرا ازهم متلاشى شده بود مى‌بایست در بازگشت به سوى میدان و از بین‌بردن باقیمانده قدرت مسلمین و حتّى غارت كردن مدینه و كشتن شخص پیامبر كه از بى‌اساس بودن شایعه شهادت او آگاه شده بودند كمترین تردیدى به خود راه ندهند .

اما خداوند ترس و وحشت عجیبى در دل‌هاى آن‌ها افکند ، ترس و وحشت بى‌دلیلى كه خاصيّت كفر و بت‌پرستى و خرافه‌پرستى بود ، سراسر وجود آنان را فراگرفت به طورى كه در روایات مى‌خوانیم : « آن‌ها هنگامى كه از اُحُد بازگشتند و به نزدیکى مكّه رسیدند درست شکل و قیافه يك لشکر شکست خورده را داشتند » .

جالب این‌که علت افکندن رعب و ترس را در دل‌هاى آن‌ها چنین بیان مى‌کند : « به این جهت كه آن‌ها چیزهایى را بدون دلیل شریك خدا قرار داده بودند » ( بِما اَشْرَكُوا بِاللّهِ ما لَمْ يُنَزِّلْ بِهِ سُلْطانا ) .

در حقیقت مردمى كه خرافى هستند و تابع دلیل و برهان نمى‌باشند و كاهى را در نظر

خود كوه مى‌کنند و سنگ و چوبى را معبود و پروردگار خویش مى‌دانند در برابر حوادث بسیار ناتوانند زیرا خیلى زود گرفتار اشتباه محاسبه مى‌شوند و اگر يك حادثه جزیى در زندگى آن‌ها رخ دهد و مثلاً بشنوند كه مسلمانان مدینه همراه مجروحان میدان اُحُد باردیگر به میدان اُحُد بازمى‌گردند این موضوع ، بسیار بزرگ درنظرشان جلوه مى‌کند و سخت از آن به وحشت مى‌افتند ، همان‌طور كه در دنیاى امروز نیز افراد قدرتمندى را مشاهده مى‌کنیم كه از كوچک‌ترین حادثه وحشت دارند و از كاه كوهى مى‌سازند زیرا تکیه‌گاه محکمى در زندگى براى خود انتخاب نکرده‌اند .

152 وَ لَقَدْ صَدَقَكُمُ اللّهُ وَعْدَهُ اِذْ تَحُسُّونَهُمْ بِاِذْنِهِ حَتّى اِذا فَشِلْتُمْ وَ تَنازَعْتُمْ فِى‌الاَمْرِ وَ عَصَيْتُمْ مِنْ بَعْدِ ما اَریكُمْ ما تُحِبُّونَ مِنْكُمْ مَنْ يُریدُ الدُّنْيا وَ مِنْكُمْ مَنْ يُریدُ الاْخِرَةَ ثُمَّ صَرَفَكُمْ عَنْهُمْ لِيَبْتَلِيَكُمْ وَ لَقَدْ عَفا عَنْكُمْ وَ اللّهُ ذُو فَضْلٍ عَلَى الْمُؤْمِنینَ

خداوند ، وعده خود را به شما ، ( درباره پیروزى بر دشمن در اُحُد ) تحقق بخشید، در

آن‌هنگام ( كه در آغاز جنگ )دشمنان را به فرمان او ، به قتل مى‌رساندید ( و این پیروزى ادامه داشت ) تا این‌که سست شدید و ( بر سر رهاکردن سنگرها ) در كار خود به نزاع پرداختید و بعد از آن كه آن‌چه را دوست مى‌داشتید ( از غلبه بر دشمن ) به شما نشان داد ، نافرمانى كردید . بعضى از شما ، خواهان دنیا بودند و بعضى خواهان آخرت. سپس خداوند شما را از آنان منصرف ساخت ( و پیروزى شما به شکست انجامید ) تا شما را آزمایش كند و او شما را بخشید و خداوند نسبت به مؤمنان ، فضل و بخشش دارد .

« تَحُسُّونَهُمْ » از ماده « حِسّ » گرفته شده و به معنى از بین بردن حَواسّ كسى و كشتن او است يعنى آن‌ها را مى‌کشتید .

« اِذا » در این جا شرطیه نیست بلکه به معنى « حین » و وقت است .

شکست پس از پیروزى

در ماجراى جنگ اُحد گفتیم مسلمانان در آغاز جنگ با اتّحاد و شجاعت خاصّى جنگیدند و به زودى پیروز شدند و لشکر دشمن از هم پراکنده شد و موجى از شادى

سراسر لشکر اسلام را فراگرفت ، ولى نافرمانى جمعى از تیراندازان كه در شکاف كوه « عَيْنَيْن » به سرکردگى « عبداللّه بن جُبَيْر » مى‌جنگیدند و رهاکردن آن سنگر حسّاس و مشغول شدن آن‌ها و دیگران به جمع‌آورى غنایم سبب شد كه ورق برگردد و شکست سختى به لشکر اسلام وارد گردد .

هنگامى كه مسلمانان با دادن تلفات و خسارات سنگین به‌مدینه بازگشتند با يکدیگر مى‌گفتند مگر خداوند به ما وعده فتح و پیروزى نداده بود ؟ پس چرا در این جنگ شکست خوردیم ؟ آیه فوق به آن‌ها پاسخ مى‌گوید و علل شکست را توضیح مى‌دهد .

در آیه فوق قرآن مى‌گوید : « وعده خدا درباره پیروزى شما كاملاً درست بود و به همین دلیل در آغاز جنگ پیروز شدید و به فرمان خدا دشمن را پراکنده ساختید و این وعده تا زمانى كه دست از استقامت و پیروى فرمان پیغمبر برنداشته بودید ادامه داشت ، شکست از آن زمان شروع شد كه سستى و نافرمانى شما را فراگرفت » ( وَ لَقَدْ صَدَقَكُمُ اللّهُ وَعْدَهُ اِذْ تَحُسُّونَهُمْ بِاِذْنِهِ حَتّى اِذا فَشِلْتُمْ ) .

یعنى‌اگر تصوّر كردید كه وعده‌پیروزى بدون قید و شرط بوده سخت در اشتباه بوده‌اید ،

تمام وعده‌هاى پیروزى مشروط به پیروى از فرمان خدا است .

درباره این‌که خداوند در كجا به مسلمانان وعده پیروزى در این جنگ داده بود دو احتمال است نخست این‌که منظور وعده‌هاى عمومى است كه به‌طور مکرّر از خدا به مؤمنان درباره پیروزى بر دشمنان داده شده بود ، دیگر این‌که پیامبر خدا كه وعده او وعده الهى است صریحا قبل از شروع جنگ اُحد به مسلمانان وعده پیروزى در این میدان داده بود .

سپس قرآن مى‌گوید : پس از مشاهده آن پیروزى چشمگیر كه مورد علاقه شما بود راه عصیان پیش گرفتید و در حقیقت براى به دست آوردن پیروزى كوشش لازم به خرج دادید ، اما براى نگاهداشتن آن استقامت نکردید و همیشه نگهدارى پیروزى‌ها از به دست آوردن آن مشکل‌تر است ( وَ تَنازَعْتُمْ فِى الاَمْرِ وَ عَصَيْتُمْ مِنْ ما اَریكُمْ ما تُحِبُّونَ ) .

از این جمله كه اشاره به وضع تیراندازان كوه عَيْنَيْن است به خوبى استفاده مى‌شود كه تیراندازانى كه در شکاف كوه بودند درباره رها كردن سنگر خود اختلاف كردند

و جمع زیادى دست به عصیان و مخالفت زدند .

ضمنا تعبیر به « عَصَيْتُمْ » به معنى نافرمانى كردید ، نشان مى‌دهد ، كه اکثريّت دست به مخالفت زده بودند .

سپس قرآن مى‌افزاید : « در این موقع جمعى از شما خواستار دنیا و جمع غنایم بودید درحالى كه جمعى دیگر ( همچون خود عبداللّه بن جبَيْر و چند نفراز تیراندازان ثابت قدم ) خواستار آخرت و پاداش‌هاى الهى بودند : مِنْكُمْ مَنْ يُریدُ الدُّنْيا وَ مِنْكُمْ مَنْ يُریدُ الاْخِرَةَ » .

در این‌جا ورق برگشت و « خداوند پیروزى شما را به شکست تبدیل كرد تا شما را بیازماید و تنبیه كند و پرورش دهد : ثُمَّ صَرَفَكُمْ عَنْهُمْ لِيَبْتَلِيَكُمْ » .

« سپس خداوند همه این نافرمانى‌ها و گناهان شما را بخشید ( درحالى كه سزاوار مجازات بودید ) زیرا خداوند نسبت به مؤمنان از هرگونه نعمتى فروگذار نمى‌کند : وَ لَقَدْ عَفا عَنْكُمْ وَ اللّهُ ذُو فَضْلٍ عَلَى الْمُؤْمِنینَ ) .

153 اِذْ تُصْعِدُونَ وَ لا تَلْوُنَ عَلى اَحَدٍ وَ الرَّسُولُ يَدْعُوكُمْ فى اُخْریكُمْ فَاَثابَكُمْ غَمّا

بِغَمٍّ لِكَيْلا تَحْزَنُوا عَلى ما فاتَكُمْ وَ لا ماآ اَصابَكُمْ وَ اللّهُ خَبیرٌ بِما تَعْمَلُونَ

( به خاطر بیاورید ) هنگامى را كه از كوه بالا مى‌رفتید و ( جمعى در وسط بیابان پراکنده شدند و از شدّت وحشت ، ) به عقب ماندگان نگاه نمى‌کردید و پیامبر از پشت سر ، شما را صدا مى‌زد . سپس اندوه‌ها را يکى پس از دیگرى به شما جزا داد ، این به خاطر آن بود كه دیگر براى از دست رفتن ( غنایم جنگى )غمگین نشوید و نه به خاطر مصیبت‌هایى كه به شما وارد مى‌گردد و خداوند از آن‌چه انجام مى‌دهید، آگاه است .

« تُصْعِدُونَ » از ماده « اِصْعاد » است كه به گفته « راغب » در كتاب مفردات به معنى راه رفتن در زمین‌هاى مسطح و يا به طرف بالا است در حالى كه « صُعُود » مخصوص رفتن به‌طرف بالا است و شاید به كاربردن این مادّه در آیه شریفه به‌خاطر این است كه جمعى از فرارکنندگان از كوه بالا رفتند درحالى كه جمع دیگرى در بیابان پراکنده مى‌شدند .

« اُخْریكُمْ » به معنى « وَرائكُمْ » پشت سر شما مى‌باشد .

در این آیه خداوند صحنه پایان اُحد را به مسلمانان يادآورى مى‌کند و مى‌فرماید :

« به‌خاطر بیاورید هنگامى را كه به هرطرف پراکنده مى‌شدید و فرار مى‌کردید و هیچ نگاه به عقب سرنمى‌کردید كه سایر برادران شما در چه حالند درحالى كه پیامبر از پشت شما را صدا مى‌زد : اِذْ تُصْعِدُونَ وَ لا تَلْوُنَ عَلى اَحَدٍ وَ الرَّسُولُ يَدْعُوكُمْ فى اُخْریكُمْ » .

پیامبر فریادمى‌زد كه: « بندگان خدا ! به سوى من بازگردید به سوى من بازگردیدمن رسول‌خدایم:اِلَىَ‌عِبادَاللّهِ اِلَىَ‌عِبادِاللّهِ فَاِنّىرَسُولُ اللّهِ».

ولى هیچ يك از شما به سخنان او توجّه نداشتید. « در این هنگام غمّ و اندوه يکى پس از دیگرى به سوى شما روى آورد : فَاَثابَكُمْ غَمّا بِغَمٍّ ». اندوه به خاطر شکست ، به خاطر از دست دادن جمعى از افسران و سربازان شجاع ، به خاطر مجروحان و به خاطر شایعه شهادت پیامبر و واقعيّت جراحات او ، این‌ها همه نتیجه آن مخالفت‌ها بود .

هجوم سیل غم و اندوه به سوى شما « براى این بود كه دیگر به خاطر از دست رفتن غنایم جنگى غمگین نشوید و از جراحاتى كه در میدان جنگ در راه پیروزى به شما مى‌رسد نگران نباشید : لِكَيْلا تَحْزَنُوا عَلى فاتَكُمْ وَ لا ما اَصابَكُمْ » .

« خدا از اعمال شما آگاه بود : وَ اللّهُ خَبیرٌ بِما تَعْمَلُونَ » .

و به خوبى وضع اطاعت كنندگان و مجاهدان واقعى و هم‌چنین فراریان را مى‌داند ، بنابراین هیچ‌یك از شما نباید خود را فریب دهد و چیزى برخلاف آن‌چه درمیدان اُحُد واقع شده ادعا كند اگر به راستى جزء دسته اول هستید خدا را شکر گویید و در غیر این صورت از گناهان خود توبه كنید .

154 ثُمَّ اَنْزَلَ عَلَيْكُمْ مِنْ بَعْدِ الْغَمِّ اَمَنَةً نُعاسا يَغْشى طائِفَةً مِنْكُمْ وَ طائِفَةٌ قَدْ اَهَمَّتْهُمْ‌اَنْفُسُهُمْ‌يَظُنُّونَ بِاللّهِ‌غَيْرَالْحَقِ‌ظَنَّالْجاهِلِيَّةِ يَقُولُونَ هَلْ لَنا مِنَ‌الاَمْرِ مِنْ شَىْ‌ءٍ قُلْ اِنَّ الاَمْرَ كُلَّهُ لِلّهِ يُخْفُونَ فى اَنْفُسِهِمْ ما لا يُبْدُونَ لَكَ يَقُولُونَ لَوْ كانَ لَنا مِنَ الاَمْرِ شَىْ‌ءٌ ما قُتِلْنا هیهُنا قُلْ لَوْ كُنْتُمْ فى بُيُوتِكُمْ لَبَرَزَالَّذینَ كُتِبَ عَلَيْهِمُ الْقَتْلُ اِلى مَضاجِعِهِمْ وَ لِيَبْتَلِىَ اللّهُ ما فى صُدُورِكُمْ وَ لِيُمَحِّصَ ما فى قُلُوبِكُمْ وَ اللّهُ عَلیمٌ بِذاتِ الصُّدُورِ

سپس به دنبال این غمّ و اندوه ، آرامشى بر شما فرستاد . این آرامش ، به صورت

خواب سبکى بود كه ( در شب بعد از حادثه اُحُد ) گروهى از شما را فراگرفت ، اما گروه دیگرى در فکر جان خویش بودند ، ( و خواب به چشمانشان نرفت ) آن‌ها گمان‌هاى نادرستى همچون گمان‌هاى دوران جاهليّت درباره خدا داشتند و مى‌گفتند : « آیا چیزى از پیروزى نصیب ما مى‌شود ؟ » بگو : « همه كارها ( و پیروزى‌ها ) به دست خدا است » آن‌ها در دل خود ، چیزى را پنهان مى‌دارند كه براى تو آشکار نمى‌سازند ، مى‌گویند : « اگر ما سهمى از پیروزى داشتیم در این جا كشته نمى‌شدیم » بگو: « اگر هم در خانه‌هاى خود بودید ، آن‌هایى كه كشته شدن بر آن‌ها مقرّر شده بود ، قطعا به سوى آرامگاه‌هاى خود، بیرون مى‌آمدند و ( آن‌ها را به قتل مى‌رساندند ) و این‌ها براى این است كه خداوند ، آن‌چه در سینه‌هایتان پنهان دارید، بیازماید و آن‌چه را در دل‌هاى شما (از ایمان) است، خالص گرداند و خداونداز آن‌چه‌در درون سینه‌هاست ، با خبر است .

وسوسه‌هاى جاهليّت در شب بعد از جنگ اُحُد

«اَمَنَةً» به‌معنى‌ایمنى‌است و «نُعاس» به‌خواب‌سبک‌گفته مى‌شود.

شب بعد از جنگ اُحد شب دردناك و پراضطرابى بود مسلمانان پیش‌بینى مى‌کردند كه سربازان فاتح قریش باردیگر به مدینه بازگردند و آخرین مقاومت مسلمانان را درهم بشکنند وشاید جسته و گریخته خبر تصمیم بت‌پرستان به بازگشت ، نیز به آن‌ها رسیده بود و مسلّما اگر بازمى‌گشتند خطرناک‌ترین مرحله جنگ رخ مى‌داد .

در این میان مجاهدان راستین و توبه‌کنندگانى كه از فرار از میدان اُحُد پشیمان شده بودند و به لطف پروردگار اعتماد داشتند و به وعده‌هاى پیغمبر نسبت به آینده دلگرم و مطمئنّ بودند در میان این اضطراب و وحشت عمومى خواب آسوده و آرام‌بخشى داشتند درحالى كه لباس جنگ در تن آن‌ها بود و سلاح درکنار آن‌ها ، اما منافقان و افراد ضعیف‌الایمان و ترسو در میان انبوهى از افکار ناراحت كننده تمام شب را بیدار ماندند و

بدون این‌که بخواهند ، براى مؤمنان حقیقى پاسدارى كردند ، آخرین آیه مورد بحث ماجراى آن شب را تشریح مى‌کند و مى‌گوید : « سپس بعد از آن همه غمّ و اندوه روز اُحد ، آرامش را بر شما نازل كرد : ثُمَّ اَنْزَلَ عَلَيْكُمْ مِنْ بَعْدِ الْغَمِّ اَمَنَةً » .

« این آرامش همان خواب سبکى بود كه جمعى از شما را فراگرفت ، امّا جمع دیگرى بودند كه تنها به فکر جان خود بودند و به چیزى جز نجات خویش نمى‌اندیشیدند و به همین جهت آرامش را به كلّى از دست داده بودند : نُعاسا يَغْشى طائِفَةً مِنْكُمْ وَ طائِفَةٌ قَدْ اَهَمَّتْهُمْ اَنْفُسُهُمْ » .

این يکى از آثار مهمّ ایمان است كه مؤمن حتّى در زندگى این جهان آرامش لذّت بخشى دارد كه افراد بى‌ایمان يا منافق و يا ضعیف‌الایمان هیچ‌گاه طعم آن را نمى‌چشند .

سپس قرآن مجید به تشریح گفتگوها و افکار منافقان و افراد سست ایمان كه در آن شب بیدار ماندند پرداخته ، مى‌گوید : « آن‌ها درباره خدا گمان‌هاى نادرست همانند گمان‌هاى دوران جاهليّت و قبل از اسلام داشتند و در افکار خود احتمال دروغ بودن وعده‌هاى پیامبر را مى‌دادند :

يَظُنُّونَ بِاللّهِ غَيْرَ الْحَقِّ ظَنَّ الْجاهِلِيَّةِ » .

و به يکدیگر و يا خویشتن مى‌گفتند : « آیا ممکن است با این وضع دلخراشى كه مى‌بینیم پیروزى نصیب ما بشود ؟ : هَلْ لَنا مِنَ الاَمْرِ مِنْ شَىْ‌ءٍ » . يعنى بسیار بعید و يا غیر ممکن است .

قرآن در جواب آن‌ها مى‌گوید : « بگو : آرى پیروزى به دست خدا است و اگر او بخواهد و شما را شایسته ببیند نصیب شما خواهد شد : قُلْ اِنَّ الاَمْرَ كُلَّهُ لِلّهِ » .

« آن‌ها حاضر نبودند همه آن چه را در دل داشتند اظهار كنند زیرا مى‌ترسیدند در صف كافران قرارگیرند : يُخْفُونَ فى اَنْفُسِهِمْ ما لا يُبْدُونَ لَكَ » .

گویا آن‌ها چنین مى‌پنداشتند كه شکست اُحُد نشانه نادرست بودن آیین اسلام است و لذا مى‌گفتند : « اگر ما بر حقّ بودیم و سهمى از پیروزى داشتیم در این‌جا این همه كشته نمى‌دادیم :يَقُولُونَ لَوْ كانَ لَنا مِنَ الاَمْرِ شَىْ‌ءٌ ما قُتِلْنا هیهُنا » .

خداوند در پاسخ آن‌ها به دو مطلب اشاره مى‌کند : نخست این‌که : تصوّر نکنید كسى با

فرار كردن از میدان جنگ و از حوادث سختى كه باید به استقبال آن بشتابد مى‌تواند از مرگ فرار كند ، آن‌ها كه اجلشان رسیده حتى اگر در خانه‌هاى خود بمانند به بستر آن‌ها مى‌تازند و آن‌ها را در بستر خواهند كشت : ( قُلْ لَوْ كُنْتُمْ فى بُيُوتِكُمْ لَبَرَزَالَّذینَ كُتِبَ عَلَيْهِمُ الْقَتْلُ اِلى مَضاجِعِهِمْ ) .

اصولاً ملّتى كه بر اثر سستى اکثريّتش محکوم به شکست است بالاخره طعم مرگ را خواهد چشید چه بهتر كه آن را در میدان جهاد و در زیر ضربات شمشیر دشمن در حال مبارزه افتخارآمیز ببیند نه این‌که در خانه‌اش بر سر او بریزند و او را با ذلّت در میان بستر از بین ببرند .

دیگر این‌که باید این حوادث پیش بیاید و هرکس آن‌چه در دل دارد آشکار كند و صفوف مشخّص گردد و به علاوه افراد تدریجا پرورش يابند و نيّات آن‌ها خالص و ایمان آن‌ها محکم و قلوب آن‌ها پاك شود . ( وَ لِيَبْتَلِىَ اللّهُ ما فى صُدُورِكُمْ ) .

در پایان آیه مى‌گوید : « خداوند اسرار درون سینه‌ها را مى‌داند : اللّهُ عَلیمٌ بِذاتِ الصُّدُورِ » .

و به همین دلیل تنها به اعمال مردم نگاه نمى‌کند بلکه مى‌خواهد قلوب آن‌ها را نیز بیازماید و از هرگونه آلودگى به شرك و نفاق و شكّ و تردید پاك سازد .

155 اِنَّ الَّذینَ تَوَلَّوْا مِنْكُمْ يَوْمَ الْتَقَى الْجَمْعانِ اِنَّمَا اسْتَزَلَّهُمُ الشَّيْطانُ بِبَعْضِ ما كَسَبُوا وَ لَقَدْ عَفَا اللّهُ عَنْهُمْ اِنَّ اللّهَ غَفُورٌ حَلیمٌ

کسانى كه در روز رو به رو شدن دو جمعيّت با يکدیگر ( در جنگ اُحُد ) فرار كردند ، شیطان آن‌ها را بر اثر بعضى از گناهانى كه مرتکب شده بودند ، به لغزش انداخت و خداوند آن‌ها را بخشید . خداوند آمرزنده و بردبار است .

هر گناهى سرچشمه گناه دیگر است

این آیه باز ناظر به حوادث جنگ اُحُد است و حقیقت دیگرى را براى مسلمانان بازگو مى‌کند و آن این‌که : لغزش‌هایى كه بر اثر وسوسه‌هاى شیطانى به انسان دست مى‌دهد و او را

به گناهانى مى‌کشاند نتیجه زمینه‌هاى نامناسب روحى است كه بر اثر گناهان پیشین در انسان فراهم شده و راه را براى گناهان دیگر هموار ساخته است وگرنه وسوسه‌هاى شیطانى در دل‌هاى پاك كه آثار گناهان سابق در آن نیست اثرى نمى‌گذارد .

و به این ترتیب به آن‌ها مى‌آموزد كه براى كسب پیروزى در آینده باید بکوشند نخست خود را تربیت كنند و دل را از گناه بشویند .

ممکن است منظور از گناهى كه سابقا مرتکب شده‌اند همان گناه دنیاپرستى و جمع‌آورى غنایم و مخالفت‌فرمان پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله دربحبوحه جنگ‌بوده‌باشدویاگناهان‌دیگرى كه‌قبل‌از حادثه اُحُد مرتکب شده بودند و نیروى ایمان را در آن‌ها تضعیف كرده بود .

مفسّر بزرگ مرحوم طبرسى در ذیل این آیه از « ابوالقاسم بَلْخى » نقل مى‌کند كه در روز اُحُد همه مهاجرین و انصار جز 13 نفر ( كه با پیامبر 14 نفر مى‌شدند ) فرار كردند كه از این 13 نفر 8 نفر از مهاجرین بودند كه در شخص این افراد اختلاف شده به جز

على و طلحه كه همه بالاتفاق گفته‌اند آن‌ها فرار نکردند .

156 يا اَيُّهَا الَّذینَ آمَنُوا لا تَكُونُوا كَالَّذینَ كَفَرُوا وَ قالُوا لاِِخْوانِهِمْ اِذا ضَرَبُوا فِى‌الاَرْضِ اَوْ كانُوا غُزّىً لَوْ كانُوا عِنْدَنا ما ماتُوا وَ ما قُتِلُوا لِيَجْعَلَ اللّهُ ذلِكَ حَسْرَةً فى قُلُوبِهِمْ وَ اللّهُ يُحْيى وَ يُمیتُ وَ اللّهُ بِما تَعْمَلُونَ بَصیرٌ

اى كسانى كه ایمان آورده‌اید ! همانند كافران نباشید كه چون برادرانشان به مسافرتى مى‌روند ، يا در جنگ شرکت مى‌کنند ( و از دنیا مى‌روند و يا كشته مى‌شوند ) ، مى‌گویند : « اگر آن‌ها نزد ما بودند ، نمى‌مردند و كشته نمى‌شدند » ( شما از این‌گونه سخنان نگویید ) ، تا خدا این حسرت را بر دل آن‌ها (کافران) بگذارد. خداوند، زنده مى‌کند و مى‌میراند ، ( و زندگى و مرگ ، به دست اوست ) و خدا به آن‌چه انجام مى‌دهید بیناست .

بهره‌بردارى منافقان

حادثه اُحُد از دو نظر براى مسلمانان فوق‌العاده اهميّت داشت : نخست این‌که آئینه تمام

نمایى بود كه مى‌توانست چهره واقعى مسلمانان آن زمان را منعکس سازد و آن‌ها را وادار به اصلاح وضع خود و برطرف ساختن نقاط ضعف بنماید و به همین جهت قرآن فوق‌العاده روى آن تکیه كرده و در آیات بسیارى كه در گذشته خواندیم و در آینده نیز خواهیم خواند از آن استفاده تربیتى مى‌کند .

از سوى دیگر این حادثه زمینه را براى سمپاشى دشمنان و منافقان آماده ساخت و به همین دلیل آیات زیادى براى خنثى كردن این سمپاشى‌ها نازل گردید كه آیات فوق از آن‌ها است .

این آیه به منظور درهم كوبیدن فعاليّت‌هاى تخریبى منافقان و هشدار به مسلمانان ، به افراد با ایمان خطاب كرده و مى‌گوید: « اى كسانى كه ایمان آورده‌اید! شما همانند كافران نباشید كه هنگامى كه برادرانشان به مسافرتى مى‌روند و يا در صف مجاهدان قرار مى‌گیرند و كشته مى‌شوند مى‌گویند : افسوس اگر نزد ما بودند نمى‌مردند و كشته نمى‌شدند : يا اَيُّهَا الَّذینَ آمَنُوا لا تَكُونُوا كَالَّذینَ كَفَرُوا وَ قالُوا

لاِخْوانِهِمْ اِذا ضَرَبُوا فِى الاَرْضِ اَوْ كانُوا غُزّىً لَوْكانُوا عِنْدَنا ماماتُوا وَ ما قُتِلُوا » .

گرچه آن‌ها این سخنان را در لباس دلسوزى ایراد مى‌کنند اما نظرى جز مسموم ساختن روحيّه شما ندارند و نباید شما تحت تأثیر این سخنان مسموم قرار گیرید و چنین جمله‌هایى بر زبان آرید .

اگر شما مؤمنان تحت تأثیر سخنان گمراه كننده آنان قرارگیرید و همان حرف‌ها را تکرار كنید طبعا روحيّه شما ضعیف گشته و از رفتن به میدان جهاد و سفر در راه خدا خوددارى خواهیدکرد و آن‌هابه هدف‌خود نائل مى‌شوند ، ولى شما این‌کار رانکنید و با روحیه‌قوى به میدان جهاد بروید . « تا این حسرت بر دل منافقان براى همیشه بماند: لِيَجْعَلَ اللّهُ ذلِكَ حَسْرَةً فى قُلُوبِهِمْ » .

سپس قرآن به سمپاشى آن‌ها سه پاسخ منطقى مى‌دهد :

✓ 1 - « مرگ و حیات در هرحال به دست خدا است ( و مسافرت و يا حضور در میدان

جنگ نمى‌تواند مسیر قطعى آن را تغییر دهد ) و خدا از همه اعمال بندگان با خبر است » ( وَ اللّهُ يُحْيى وَ يُمیتُ وَ اللّهُ بِما تَعْمَلُونَ بَصیرٌ ) .

157 وَ لَئِنْ قُتِلْتُمْ فى سَبیلِ اللّهِ اَوْ مُتُّمْ لَمَغْفِرَةٌ مِنَ اللّهِ وَ رَحْمَةٌ خَيْرٌ مِمّا يَجْمَعُونَ

اگر هم در راه خدا كشته شوید يا بمیرید : (زیان نکرده‌اید، زیرا) آمرزش و رحمت‌خدا ، از تمام آن‌چه آن‌ها ( درطول عمرخود ، ) جمع‌آورى مى‌کنند ، بهتر است .

✓ 2 - « تازه اگر در راه خدا بمیرید يا كشته شوید ( و به گمان منافقان مرگى زودرس دامن شما را بگیرد ) چیزى از دست نداده‌اید ، زیرا آمرزش و رحمت پروردگار از تمام اموالى كه شما يا منافقان با ادامه حیات براى خود جمع‌آورى مى‌کنید بالاتر است » .

اصولاً نباید این دو را با هم مقایسه كرد ولى در برابر افکار پستى كه ، چند روز زندگى و ثروت اندوزى را بر افتخار جهاد و شهادت مقدّم مى‌داشتند راهى جز این نبود كه بگوید :

آن‌چه از شما از طریق شهادت يا مردن در راه خدا به دست مى‌آورید بهتر است از آن‌چه كافران از راه زندگى نکبت بار و آمیخته با شهوات و دنیاپرستى خویش جمع‌آورى مى‌کنند .

158 وَ لَئِنْ مُتُّمْ اَوْ قُتِلْتُمْ لاَِلَى اللّهِ تُحْشَرُونَ

و اگر بمیرید ، يا كشته شوید ، به سوى خدا محشور مى‌شوید. ( بنابراین، فانى نمى‌شوید كه از فنا، وحشت داشته باشید ) .

✓ 3 - از همه گذشته مرگ به معنى فنا و نابودى نیست كه این‌قدر از آن وحشت دارید بلکه دریچه‌اى است به سوى زندگانى دیگرى در سطحى بسیار وسیع‌تر و آمیخته با ابديّت چنان كه قرآن مى‌گوید: « و اگر بمیرید و يا كشته شوید به سوى خدا بازمى‌گردید » .

قابل توجّه این‌که در آیات فوق مردن در مسافرت در ردیف شهادت در راه خدا ذکر شده است زیرا منظور از آن مسافرت‌هایى بوده كه در راه خدا و براى خدا انجام مى‌دادند ، مانند سفر به سوى میدان جنگ و يا سفرهاى تبلیغى و مانند آن و چون مسافرت در آن زمان آمیخته با مشکلات و خطرات و بیمارى‌هاى فراوان بوده لذا مرگ و میر در آن گاهى كمتر از

مرگ و میر در میدان جنگ نبود .

159 فَبِما رَحْمَةٍ مِنَ اللّهِ لِنْتَ لَهُمْ وَ لَوْ كُنْتَ فَظّا غَلیظَ الْقَلْبِ لاَانْفَضُّوا مِنْ حَوْلِكَ فَاعْفُ عَنْهُمْ وَ اسْتَغْفِرْ لَهُمْ وَ شاوِرْهُمْ فِى‌الاَمْرِ فَاِذا عَزَمْتَ فَتَوَكَّلْ عَلَى اللّهِ اِنَّ اللّهَ يُحِبُّ الْمُتَوَكِّلینَ

به ( برکت ) رحمت الهى ، در برابر آنان ( مردم ) نرم ( و مهربان شدى ) و اگر خشن و سنگدل بودى ، از اطراف تو، پراکنده مى‌شدند . پس آن‌ها را ببخش و براى آن‌ها آمرزش بطلب و در كارها ، با آنان مشورت كن اما هنگامى كه تصمیم گرفتى ، ( قاطع باش و ) بر خدا توكّل كن زیرا خداوند متوکلان را دوست دارد .

فرمان عفو عمومى

« فَظّ » در لغت به معنى كسى است كه سخنانش تند و خشن است و « غَلیظُ الْقَلْب » به كسى مى‌گویند كه سنگدل مى‌باشد و عملاً انعطاف و محبّتى نشان نمى‌دهد بنابراین ، این دو كلمه گرچه هر دو به معنى خشونت است اما يکى غالبا در مورد خشونت در سخن و

دیگرى در مورد خشونت در عمل به كار مى‌رود و به‌این ترتیب خداوند اشاره به نرمش كامل پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله و انعطاف او در برابر افراد نادان و گنهکار مى‌کند .

گرچه در این آیات يك سلسله دستورهاى كلّى به پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله داده شده و از نظر محتوى مشتمل بر برنامه‌هاى كلى و اصولى است ولى از نظر نزول درباره حادثه « اُحُد » است زیرا بعد از مراجعت مسلمانان از اُحُد كسانى كه از جنگ فرار كرده بودند ، اطراف پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله را گرفته و ضمن اظهار ندامت تقاضاى عفو و بخشش مى‌کردند .

خداوند در این آیه به پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله دستور عفو عمومى آن‌ها را صادر كرد و پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله با آغوش باز ، خطاکاران توبه كار را پذیرفت .

در آیه مورد بحث نخست اشاره به يکى از مزایاى فوق‌العاده اخلاقى پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله شده و مى‌فرماید : « در پرتو رحمت و لطف پروردگار ، تو با مردم مهربان شدى در حالى كه اگر خشن و تندخو و سنگدل بودى از اطراف تو پراکنده مى‌شدند : فَبِما رَحْمَةٍ مِنَ اللّهِ لِنْتَ لَهُمْ وَ لَوْ كُنْتَ فَظّا غَلیظَ الْقَلْبِ لاَانْفَضُّوا مِنْ حَوْلِكَ » .

سپس دستور مى‌دهد كه : « از تقصیر آن‌ها بگذر و آن‌ها را مشمول عفو خود گردان و براى آن‌ها طلب آمرزش كن : فَاعْفُ عَنْهُمْ وَ اسْتَغْفِرْ لَهُمْ » .

یعنى نسبت به بى‌وفایى‌هایى كه با تو كردند و مصائبى كه در این جنگ براى تو فراهم نمودند از حق خود درگذر و من براى آن‌هانزد تو شفاعت مى‌کنم و در مورد مخالفت‌هایى كه نسبت به فرمان‌من‌کردند،توشفیع آن‌هاباش و آمرزش‌آن‌ها رااز من‌بطلب .

به عبارت دیگر آن‌چه مربوط به حق تو است عفو كن وآن‌چه مربوط به حق من است من مى‌بخشم پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله به فرمان خدا عمل كرد و آن‌ها را به‌طور عموم مشمول عفو خودساخت .

روشن است كه این‌جا يکى از موارد روشن عفو و نرمش و انعطاف بود و اگر پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله غیر از این مى‌کرد ، زمینه براى پراکندگى مردم كاملاً فراهم بود ، مردمى كه گرفتار آن شکست فاحش شده بودند و آن همه كشته و مجروح داده بودند ( اگرچه عامل اصلى همه این‌ها خودشان محسوب مى‌شدند ) چنین مردمى نیاز شدید به محبّت و دلجویى و مرهم گذاشتن بر جراحات قلبى و جسمى داشتند ، تا به سرعت همه این جراحات ، التیام پذیرد و

آماده براى حوادث آینده شوند .

موضوع مهم دیگر این‌که آیه فوق به يکى از صفات مهم كه در هر رهبرى لازم است اشاره شده و آن ، مسأله گذشت و نرمش و انعطاف در برابر كسانى است كه تخلّفى از آن‌ها سرزده و بعدا پشیمان شده‌اند ، بدیهى است شخصى كه درمقام رهبرى قرار گرفته اگر خشن و تندخو و غیرقابل انعطاف و فاقد روح گذشت باشد به زودى در برنامه‌هاى خود مواجه با شکست خواهد شد و مردم از دور او پراکنده مى‌شوند و از وظیفه رهبرى بازمى‌ماند و به همین دلیل على در يکى از كلمات قصار خود مى‌فرماید:«آلَةُ‌الرِّئاسَةِ سِعَةُ‌الصَّدْرِ:

وسیله رهبرى گشادگى سینه است ».

بعد از فرمان عفو عمومى ، براى زنده كردن شخصیت مسلمانان و تجدید حیات‌فکرى و روحى آنان دستور مى‌دهد كه : « در كارها با آن‌ها مشورت كن و رأى و نظر آن‌ها را بخواه: وَ شاوِرْهُمْ فِى‌الاَمْرِ». این دستور به خاطر آن است كه پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله همان‌طور كه اشاره كردیم قبل از آغاز جنگ « اُحُد » در چگونگى مواجهه با دشمن با ياران خود مشورت كرد و نظر

اکثريّت بر این شد كه اردوگاه ، دامنه اُحُد باشد و دیدیم كه این نظر ، محصول رضایت بخشى نداشت . در این‌جا این فکر به نظر بسیارى مى‌رسید كه در آینده پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله نباید با كسى مشورت كند . قرآن به این طرز تفكّر پاسخ مى‌گوید و دستور مى‌دهد كه بازهم با آن‌ها مشورت كن هرچند نتیجه مشورت در پاره‌اى از موارد ، سودمند نباشد زیرا از نظر كلّى كه بررسى كنیم ، منافع آن روى هم رفته به مراتب بیش از زیان‌هاى آن است و اثرى كه در آن براى پرورش فرد و اجتماع و بالابردن شخصيّت آن‌ها وجود دارد از همه این‌ها بالاتر است .

اکنون ببینیم پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله در چه موضوعاتى با مردم مشورت مى‌کرد . گرچه كلمه «الاَمْر» در « شاوِرْهُمْ فِى الاَمْرِ » مفهوم وسیعى دارد و همه كارها را شامل مى‌شود ولى مسلم است كه پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله هرگز در احکام‌الهى با مردم مشورت نمى‌کرد بلکه در آن‌ها صرفا تابع وحى بود .

بنابراین مورد مشورت ، تنها طرز اجراى دستورات و نحوه پیاده كردن احکام الهى بود و به عبارت دیگر پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله در قانون‌گزارى ، هیچ‌وقت مشورت نمى‌کرد و تنها در طرز اجراى قانون نظر مسلمانان را مى‌خواست و لذا هنگامى كه پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله پیشنهادى‌را

طرح‌مى‌کرد مسلمانان نخست سؤال‌مى‌کردند كه آیا این يك حکم الهى است ؟ و يك قانون است كه قابل اظهار نظر نباشد و يا مربوط به چگونگى تطبیق قوانین مى‌باشد اگر از قبیل دوّم‌بود اظهارنظر مى‌کردند و اگر ازقبیل اوّل‌بود تسلیم‌مى‌شدند .

چنان‌که در جنگ بدر لشگر اسلام طبق فرمان پیغمبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله مى‌خواستند در نقطه‌اى اردو بزنند يکى از ياران به نام « حُباب بن مُنْذِر » عرض كرد : اى رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌و‌آله این محلى را كه براى لشگرگاه انتخاب كرده‌اید طبق فرمان خداست كه تغییر آن جایز نباشد و يا صلاحدید خود شما مى‌باشد. پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله فرمود : « فرمان خاصى در آن نیست » ، « عرض كرد : این‌جا به این دلیل و آن دلیل جاى مناسبى براى اردوگاه نیست دستور دهید لشکر از این محل حرکت كند و در نزدیکى آب براى خود محلى انتخاب نماید » پیامبر اکرم صلى‌الله‌علیه‌و‌آله نظر او را پسندید و مطابق رأى او عمل كرد .(1).


1) تفسیر « المَنار » ، جلد 4 ، صفحه 200 .

با چه اشخاصى مشورت كنیم ؟

مسلم است كه هرکس نمى‌تواند طرف مشورت قرار گیرد ، زیرا گاه آن‌ها نقاط ضعفى دارند كه مشورت با آن‌ها مایه بدبختى و عقب افتادگى است چنان‌که على مى‌فرماید : با سه طایفه مشورت نکن :

✓ 1 - « لا تُدْخِلَنَّ فى مَشْوَرَتِكَ بَخیلاً يَعْدِلُ بِكَ عَنِ الْفَضْلِ وَ يَعِدُكَ الْفَقْرَ : با افراد بخیل مشورت نکن زیرا تو را از بخشش و كمك به دیگران بازمى‌دارند و از فقر مى‌ترسانند » .

✓ 2 - « وَ لا جَبانا يُضْعِفُكَ عَنِ الاُْمُورِ : هم‌چنین با افراد ترسو مشورت نکن زیرا آن‌ها تو را از انجام كارهاى مهمّ بازمى‌دارند » .

✓ 3 - « وَ لا حَریصا يُزَيِّنُ لَكَ الشَّرَهَ بِالْجَوْرِ : و نیز با افراد حریص مشورت نکن كه آن‌ها براى جمع‌آورى ثروت و يا كسب مقام ، ستمگرى را در نظر تو خوب جلوه مى‌دهند » .(1)


1) « نهج البلاغه » ، فرمان مالك اشتر .

سپس قرآن در ادامه مى‌افزاید : « به هنگام تصمیم نهایى باید توكّل بر خدا داشته باشى : فَاِذا عَزَمْتَ فَتَوَكَّلْ عَلَى اللّهِ » .

همان اندازه كه به هنگام مشورت باید ، نرمش و انعطاف به خرج داد در موقع اتخاذ تصمیم‌نهایى باید قاطع بود، بنابراین پس‌از برگزارى مشاوره و روشن شدن نتیجه مشورت ، باید هرگونه تردید و دو دلى و آراء پراکنده را كنار زد و با قاطعيّت تصمیم گرفت و این همان چیزى است كه در آیه فوق از آن تعبیر به عزم شده و آن تصمیم قاطع مى‌باشد .

قابل توجه این‌که در جمله بالا مسأله مشاوره به صورت جمع ذکر شده ( وَ شاوِرْهُمْ ) ولى تصمیم نهایى تنها برعهده پیامبر اکرم صلى‌الله‌علیه‌و‌آله و به صورت مفرد ذکر شده ( عَزَمْتَ ) .

این اختلاف تعبیر ، اشاره به يك نکته مهم مى‌کند و آن این‌که : بررسى و مطالعه جوانب مختلف مسایل اجتماعى ، باید به صورت دست جمعى انجام گیرد ، اما هنگامى كه طرحى تصویب شد باید اجراى آن ، اراده واحدى به كار افتد . در غیر این‌صورت هرج و مرج پدید خواهد آمد ، زیرا اگر اجراى يك برنامه به‌وسیله رهبران متعدد ، بدون الهام گرفتن از يك

سرپرست صورت‌گیرد، قطعامواجه با اختلاف و شکست خواهد شد و به همین جهت در دنیاى امروز نیز مشورت را به صورت دست‌جمعى انجام مى‌دهند، امااجراى آن‌را به‌دست دولت‌هایى مى‌سپارند كه تشکیلات آن‌ها زیر نظر يك نفر اداره مى‌شود .

معناى واقعى توكّل

اشاره

موضوع مهم دیگر این كه جمله فوق مى‌گوید : « به هنگام تصمیم نهایى باید توكّل بر خدا داشته باشید » يعنى در عین فراهم نمودن اسباب و وسایل عادى ، استمداد از قدرت بى‌پایان پروردگار را فراموش مکن .

البتّه معناى توكّل این نیست كه انسان از وسایل و اسباب پیروزى كه خداوند در جهان مادّه در اختیار او گذاشته است ، صرف نظر كند چنان‌که در حدیثى از پیغمبر اکرم صلى‌الله‌علیه‌و‌آله نقل شده است كه هنگامى كه يك نفر عرب ، پاى شتر خود را نبسته بود و آن را بدون محافظ رها ساخته بود و این كار را نشانه توكّل برخدا مى‌دانست به او فرمود : « اِعْقِلْها وَ تَوَكَّلْ : يعنى پایش را ببند و سپس توكّل كن » .

بلکه منظور این است كه انسان در چهار دیوار عالم مادّه و محدوده قدرت و توانایى خود محاصره نگردد و چشم خود را به حمایت و لطف پروردگار بدوزد ، این توجّه مخصوص ، آرامش و اطمینان و نیروى فوق‌العاده روحى و معنوى به انسان مى‌بخشد كه در مواجهه با مشکلات اثر عظیمى خواهد داشت ، شرح بیشتر درباره مسأله توكّل و چگونگى ارتباط با موضوع استفاده از وسایل جهان طبیعت را به‌خواست خدا درذیل آیه « وَ مَنْ يَتَّقِ اللّهَ يَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجا » سوره 3 / طلاق خواهید خواند .

در پایان آیه دستور مى‌دهد كه افراد باایمان باید تنها برخدا تکیه كنند زیرا « خداوند متوكّلان را دوست دارد : اِنَّ اللّهَ يُحِبُّ الْمُتَوَكِّلینَ » .

در ضمن از این آیه استفاده مى‌شود كه توكّل باید حتما بعد از مشورت و استفاده از همه امکاناتى كه انسان در اختیار دارد قراربگیرد .

160 اِنْ يَنْصُرْكُمُ اللّهُ فَلا غالِبَ لَكُمْ وَ اِنْ يَخْذُلْكُمْ فَمَنْ ذَا الَّذى يَنْصُرُكُمْ مِنْ بَعْدِهِ

وَ عَلَى اللّهِ فَلْيَتَوَكَّلِ الْمُؤْمِنُونَ

اگر خداوند شما را يارى كند ، هیچ كس بر شما پیروز نخواهد شد و اگر دست از يارى شما بردارد ، كیست كه بعد از او ، شما را يارى كند ؟ و مؤمنان تنها بر خداوند باید توكّل كنند .

نتیجه توكّل بر خدا

در آیه بالا كه مکمّل آیه گذشته است ، نکته توكّل بر خداوند بیان شده است و آن این‌که : قدرت او بالاترین قدرت‌ها است ، به‌حمایت هرکس اقدام‌کند هیچ كس نمى‌تواند بر او پیروز گردد ، همان‌طورکه اگر حمایت‌خود را از كسى برگیرد هیچ‌کس قادر به حمایت او نیست ، كسى كه این چنین همه پیروزى‌ها از او سرچشمه مى‌گیرد ، باید به‌او تکیه‌کرد و ازاو كمك خواست : ( اِنْ يَنْصُرْكُمُ اللّهُ فَلا غالِبَ لَكُمْ وَ اِنْ يَخْذُلْكُمْ فَمَنْ ذَا الَّذى يَنْصُرُكُمْ مِنْ بَعْدِهِ ) .

این آیه افراد با ایمان را ترغیب مى‌کند ، كه علاوه بر تهيّه همه‌گونه وسایل ظاهرى باز به قدرت شکست ناپذیرى خدا تکیه كند.

و در حقیقت روى سخن در آیه پیش ، با پیامبر اکرم بود و به او دستور مى‌داد و اما در این آیه روى سخن به همه مؤمنان است و به آن‌ها مى‌گوید : همانند پیامبر ، باید بر ذات پاك خدا تکیه كنند و لذا در پایان آیه مى‌خوانیم : « مؤمنان تنها بر ذات خداوند ، باید توكّل كنند : وَ عَلَى اللّهِ فَلْيَتَوَكَّلِ الْمُؤْمِنُونَ » .

ناگفته پیدا است كه حمایت خداوند ، يا ترك حمایت او نسبت به مؤمنان بى‌حساب نیست و روى شایستگى‌ها و لیاقت‌ها صورت مى‌گیرد . آن‌ها كه فرمان خدا را زیرپا بگذارند و از فراهم ساختن نیروهاى مادّى و معنوى غفلت كنند هرگز مشمول يارى او نخواهند بود و برعکس آن‌ها كه با صفوف‌فشرده و نيّات خالص و عزم‌هاى راسخ و تهيّه همه‌گونه وسایل ، به مبارزه با دشمن برمى‌خیزند دست حمایت پروردگار پشت سر آن‌ها خواهد بود .

161 وَ ما كانَ لِنَبِىٍّ اَنْ يَغُلَّ وَ مَنْ يَغْلُلْ يَأْتِ بِما غَلَّ يَوْمَ الْقِيمَةِ ثُمَّ تُوَفّى كُلُّ نَفْسٍ ما كَسَبَتْ وَ هُمْ لا يُظْلَمُونَ

( گمان كردید ممکن است پیامبر به شما خیانت كند ؟ درحالى كه ) ممکن‌نیست هیچ پیامبرى

خیانت‌کند و هرکس خیانت‌کند، روز رستاخیز ، آن‌چه را در آن خیانت كرده ، با خود ( به صحنه محشر ) مى‌آورد ، سپس به هرکس ، آن‌چه را فراهم كرده ( و انجام داده ) است به‌طور كامل داده مى‌شود و ( به همین دلیل ) به آن‌ها ستم نخواهد شد ( چرا كه محصول اعمال خود را خواهند دید ) .

هرگونه خیانتى ممنوع است

« يَغُلَّ » از « غَلّ » به معنى خیانت گرفته شده و « غَلَل » در اصل به معنى نفوذ تدریجى و مخفیانه آب در ریشه درختان است و از آن‌جا كه خیانت به صورت مخفیانه و تدریجى صورت مى‌گیرد ، به آن « غُلُول » مى‌گویند و اگر به‌حرارت درونى‌ناشى از تشنگى ، « غَلیل » مى‌گویند ، نیز به همین جهت است .

با توجّه به این كه آیه فوق به دنبال آیات « اُحُد » نازل شده و باتوجّه به روایتى كه جمعى از مفسّران صدر اول ، نقل كرده‌اند ، این آیه به عذر تراشى‌هاى بى‌اساس بعضى از جنگجویان « اُحُد » پاسخ مى‌گوید ، توضیح این‌که : هنگامى كه بعضى از تیراندازان اُحُد

مى‌خواستند سنگر حسّاس خود را براى جمع‌آورى غنیمت تخلیه كنند ، امیر آنان ، دستور داد از جاى خود حرکت نکنید ، رسول خدا شما را از غنیمت محروم نخواهد كرد . ولى آن دنیاپرستان براى پنهان ساختن چهره واقعى خود ، گفتند : ما مى‌ترسیم پیغمبر در تقسیم غنایم ما را از نظر دور دارد و لذا باید براى خود دست و پا كنیم ، این را گفتند و سنگرها را تخلیه كرده و به جمع‌آورى غنایم پرداختند و آن حوادث دردناك پیش آمد .

قرآن در پاسخ مى‌گوید : آیا شما چنین پنداشتید كه پیغمبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله خیانت خواهد كرد « درحالى‌که هیچ پیغمبرى ممکن نیست ، خیانت كند : وَ ما كانَ لِنَبِىٍّ اَنْ يَغُلَّ » .

خداوند در این آیه ساحت مقدس پیامبران را به‌طور كلى از خیانت منزّه داشته و مى‌گوید : اساسا چنین چیزى شایسته مقام نبوّت نیست ، يعنى خیانت با نبوّت سازگار نمى‌باشد ، اگر پیامبرى خائن باشد دیگر نمى‌توان در اداى رسالت الهى و تبلیغ احکام به او اطمینان كرد .

ناگفته پیدا است ، كه آیه هرگونه خیانت را ، اعم از خیانت در تقسیم غنایم و يا حفظ

امانت مردم و يا در گرفتن وحى و رسانیدن آن به بندگان خدا از پیامبران نفى مى‌کند .

البتّه روشن است خیانت براى هیچ كس مجاز نیست خواه پیامبر باشد يا غیر پیامبر ولى از آن‌جا كه گفتگوى عذرتراشان جنگ « اُحُد » درباره پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله بود آیه نیز نخست سخن از پیامبران مى‌گوید و سپس اضافه مى‌نماید : « هرکس خیانت كند ، روز رستاخیز آن‌چه را در آن خیانت كرده ، به عنوان مدرك خیانت بر دوش خویش حمل مى‌کند و يا همراه خود به صحنه محشر مى‌آورد » و به‌این ترتیب، در برابر همگان رسوا مى‌شود ( وَ مَنْ يَغْلُلْ يَأْتِ بِما غَلَّ يَوْمَ الْقِيمَةِ ) .

بعضى از مفسّران گفته‌اند : منظور از حمل كردن بر دوش ، يا همراه خود آوردن این نیست كه عین چیزى را كه در آن خیانت كرده بر دوش كشد ، بلکه منظور ، حمل مسؤوليّت آن‌ها است ولى‌باتوجّه به مسأله تجسّم اعمال آدمى در قیامت ، هیچ لزومى براى این تفسیر نیست ، بلکه همان‌طور كه ظاهر آیه فوق گواهى مى‌دهد ، عین چیزهایى كه در آن خیانت شده به عنوان سند جنایت بر دوش خیانت كنندگان و يا به همراه آن‌ها خواهد بود .

« سپس به هر كس آن‌چه انجام داده و به دست آورده ، داده مى‌شود :

ثُمَّ تُوَفّى كُلُّ نَفْسٍ ما كَسَبَتْ وَ هُمْ لا يُظْلَمُونَ » .

یعنى ، مردم اعمال خود را عینا در آن‌جا خواهند يافت و به همین دلیل ، ظلم و ستمى درباره هیچ كس نمى‌شود ، چراکه به هر كس آن مى‌رسد كه خود، تحصیل‌کرده است ، چه خوب باشد يابد .

آیه فوق و احادیثى كه در نکوهش خیانت به پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله صادر شده بود اثر عجیبى در تربیت مسلمانان گذاشت و آن‌چنان پرورش يافتند كه غالبا كمترین خیانت ، مخصوصا در غنایم جنگى و اموال عمومى از آن‌ها سرنمى‌زد و چنان بود كه غنایم گرانبها و در عین حال كم حجم را كه خیانت در آن ، چندان مشکل نبود كاملاً دست نخورده به خدمت پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله و يا زمامدارانى كه بعد از آن حضرت روى كار آمدند ، مى‌آوردند به‌طورى كه مایه اعجاب هر بیننده‌اى بود ، این‌ها همان عرب وحشى و غارتگر زمان جاهليّت بودند كه در پرتو تعلیمات اسلام به این درجه از تربیت انسانى رسیده بودند .

گویا صحنه قیامت را در برابر چشم خود مى‌دیدند درحالى كه مردم خیانتگر اموالى را

که در آن خیانت كرده‌اند در برابر چشم همگان بر دوش مى‌کشند و همین ایمان به آن‌ها هشدار مى‌داد كه از فکر خیانت نیز ، صرف نظر كنند .

162 اَفَمَنِ‌اتَّبَعَ رِضْوانَ‌اللّهِ كَمَنْ بآءَ بِسَخَطٍ مِنَ اللّهِ وَ مَاْویهُ جَهَنَّمُ وَ بِئْسَ الْمَصیرُ

آیا كسى كه از رضاى خدا پیروى كرده ، همانند كسى است كه به خشم و غضب خدا بازگشته ؟ و جایگاه او جهنّم و پایان كار او بسیار بد است .

آن‌ها كه در جهاد شرکت نکردند

در آیات گذشته در جوانب مختلف جنگ « اُحد » و نتایج آن بحث شد ، اکنون نوبت منافقان و مؤمنان سست ایمانى است كه به پیروى از آن‌ها در میدان جنگ حضور نیافتند زیرا در روایات مى‌خوانیم ، هنگامى كه پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله فرمان حرکت به سوى « اُحُد » را صادر كرد جمعى از منافقان به بهانه این‌که يقین به وقوع جنگ ندارند از حضور در میدان خوددارى كردند و بعضى از مسلمانان ضعیف‌الایمان نیز به آن‌ها ملحق شدند ، آیه مورد بحث ، سرنوشت آن‌ها را تشریح مى‌کند .

163 هُمْ دَرَجاتٌ عِنْدَاللّهِ وَ اللّهُ بَصیرٌ بِما يَعْمَلُونَ

هر يك از آنان ، درجه و مقامى در پیشگاه خدا دارند و خداوند به آن‌چه انجام مى‌دهند ، بیناست .

اشاره به این‌که نه تنها منافقان تن‌پرور و مجاهدان با هم فرق دارند ، بلکه هر يك از كسانى كه در این دو صف قرار دارند به تفاوت درجه فداکارى و جانبازى و يا نفاق و دشمنى با حق در پیشگاه خدا درجه خاصّى خواهند داشت كه از صفر شروع مى‌شود و تا مافوق آن‌چه تصور شود ادامه مى‌یابد .

جالب توجه این‌که :در روایتى از امام‌على بن موسى الرضا نقل شده كه فرمود: هر درجه‌اى به اندازه فاصله میان آسمان و زمین‌است. (1).


1) « نُورُالثَّقَلَيْن » ، جلد 1 ، صفحه 406 .

و در حدیث دیگرى وارد شده كه بهشتیان ، كسانى راکه در درجات علیین ( بالا ) قرار دارند آن‌چنان مى‌بینند كه ستاره‌اى در آسمان دیده مى‌شود (1)منتها باید توجه داشت كه « درجه » معمولاً به پله‌هایى گفته مى‌شود كه انسان به وسیله آن‌ها به نقطه مرتفعى صعود مى‌کند و اما پله‌هایى كه از آن براى پایین رفتن به نقطه گودى استفاده مى‌شود « دَرْك » مى‌گویند و لذا درباره پیامبران در سوره 253 / بقره : « وَ رَفَعَ بَعْضَهُمْ دَرَجاتٍ » و درباره منافقان در سوره 145 / نساء مى‌خوانیم : « اِنَّ الْمُنافِقینَ فِى الدَّرْكِ الاَسْفَلِ مِنَ النّارِ » ولى در آیه مورد بحث ، چون سخن از هر دو طایفه در میان بوده ، جانب طایفه مؤمنان ، گرفته شده وتعبیر به‌درجه شده است. ( این طرز بیان را در اصطلاح ادبى تغلیب مى‌گویند ).

و در پایان آیه مى‌فرماید : « خداوند نسبت به اعمال همه آن‌ها بینا است : وَ اللّهُ بَصیرٌ بِمايَعْمَلُونَ » . .


1) « مجمع‌البیان » ، ذیل آیه فوق .

و به خوبى مى‌داند هرکسى طبق نيّت و ایمان و عمل خود شایسته كدامین درجه است .

یك روش مؤثر تربیتى ( آموزش غیر مستقیم )

در قرآن مجید بسیارى از حقایق مربوط به معارف دینى و اخلاقى و اجتماعى در قالب سؤال ، طرح مى‌گردد و طرفین مسأله در اختیار شنونده گذارده مى‌شود تا او با فکر خود يکى را انتخاب كند و این روش كه باید آن را روش غیر مستقیم نامید ، اثر فوق‌العاده‌اى در تأثیر برنامه‌هاى تربیتى دارد زیرا انسان ، معمولاً به افکار و برداشت‌هاى خود از مسایل مختلف بیش از هرچیز اهميّت مى‌دهد ، هنگامى كه مسأله به صورت يك مطلب قطعى و جزمى مطرح شود ، گاهى در مقابل آن ، مقاومت به خرج مى‌دهد و همچون يك فکر بیگانه به آن مى‌نگرد ، ولى هنگامى كه به صورت سؤال طرح شود و پاسخ را از درون وجدان و قلب خود بشنود ، آن را فکر و تشخیص خود مى‌داند و به عنوان « يك فکر و طرح آشنا » به آن مى‌نگرد و لذا در مقابل آن مقاومت به خرج نمى‌دهد ، این طرز تعلیم مخصوصا در برابر افراد لجوج و هم‌چنین در برابر كودکان مؤثّر است .

در قرآن از این روش استفاده فراوان شده ، كه به چند نمونه از آن در این‌جا اشاره مى‌کنیم.

✓ 1 - « هَلْ يَسْتَوِى الَّذینَ يَعْلَمُونَ وَ الَّذینَ لا يَعْلَمُونَ : آیا دانایان با نادانان مساویند » ؟ (1)

✓ 2 - « قُلْ هَلْ يَسْتَوِى الاَعْمى وَ الْبَصیرُ اَفَلا تَتَفَكَّرُونَ : آیا نابینا با شخص بینا مساوى است آیا فکر نمى‌کنید » ؟(2)

✓ 3 - « قُلْ هَلْ يَسْتَوِى الاَعْمى وَ الْبَصیرُ اَمْ هَلْ تَسْتَوِى الظُّلُماتُ وَ النُّورُ : بگو آیا شخص بینا با شخص نابینا مساوى است آیا تاریکى با روشنایى يکسان است » ؟ (3)

164 لَقَدْ مَنَّ اللّهُ عَلَى الْمُؤْمِنینَ اِذْ بَعَثَ فیهِمْ رَسُولاً مِنْ اَنْفُسِهِمْ يَتْلُوا عَلَيْهِمْ‌ایاتِهِ وَ يُزَكّيهِمْ وَ يُعَلِّمُهُمُ الْكِتابَ وَالْحِكْمَةَ وَ اِنْ كانُوا مِنْ قَبْلُ لَفى ضَلالٍ مُبینٍ

خداوند بر مؤمنان منّت نهاد ( نعمت بزرگى بخشید ) هنگامى كه در میان آن‌ها ، پیامبرى .


1) ( 9 / زمر ) .

2) ( 50 / انعام ) .

3) ( 16 / رعد ) .

از خودشان برانگیخت ، كه آیات او رابر آن‌هابخواند و آن‌هارا پاك كند و كتاب و حکمت بیاموزد ، هرچند پیش از آن ، در گمراهى آشکارى بودند .

بعثت پیامبر اکرم صلى‌الله‌علیه‌و‌آله بزرگترین نعمت خداوند

در این آیه ، سخن از بزرگ‌ترین نعمت الهى يعنى نعمت « بعثت پیامبر اسلام » به میان آمده است و در حقیقت ، پاسخى است به سؤالاتى كه در ذهن بعضى از تازه مسلمانان ، بعد از جنگ اُحُد خطور مى‌کرد ، كه چرا ما بایداین همه گرفتار مشکلات و مصائب شویم ؟ قرآن به آن‌ها مى‌گوید : « خداوند بر مؤمنان منّت گذارد ( نعمت بزرگى بخشید ) هنگامى‌که درمیان آن‌ها پیامبرى برانگیخت : لَقَدْ مَنَّ اللّهُ عَلَى الْمُؤْمِنینَ اِذْ بَعَثَ فیهِمْ رَسُولاً » .

بنابراین اگر در این راه ، متحمّل خسارت‌هایى شده‌اید ، فراموش نکنید كه خداوند ، بزرگ‌ترین نعمت را در اختیار شما گذاشته ، پیامبرى مبعوث كرده كه شما را تربیت مى‌کند و از گمراهى‌هاى آشکار بازمى‌دارد . هر اندازه براى حفظ این نعمت بزرگ ، تلاش كنید و هر بهایى بپردازید باز هم ناچیز است .

جالب توجّه این‌که ذکر این نعمت باجمله « لَقَدْ مَنَّ اللّهُ عَلَى الْمُؤْمِنینَ : خداوند بر مؤمنان منّت گذارد » شروع شده است كه شاید در بدو نظر تصوّر شود نازیبا است ، ولى هنگامى كه به ریشه اصلى لغت « منّت » بازمى‌گردیم مطلب كاملاً روشن مى‌شود ، توضیح این‌که همان‌طور كه راغب در كتاب مفردات مى‌گوید : این كلمه در اصل از « مَنَّ » به معنى سنگ‌هایى است كه با آن وزن مى‌کنند و به همین دلیل هر نعمت سنگین و گرانبهایى را «مِنّت» مى‌گویند كه اگر جنبه عملى داشته باشد يعنى كسى عملاً نعمت بزرگى به دیگرى بدهد كاملاً زیبا و ارزنده است و اما اگر كسى كار كوچك خود را با سخن ، بزرگ‌کند و به رخ افراد بکشد كارى است بسیار زشت ، بنابراین منّتى كه نکوهیده است به معنى بزرگ شمردن نعمت‌ها در گفتار است اما منّتى كه زیبنده است همان بخشیدن نعمت‌هاى بزرگ است.

خداوند در آیه فوق مى‌گوید : پروردگار بر مؤمنان منّت گذارد يعنى نعمت بزرگى عملاً در اختیار آن‌ها نهاد .

اما این‌که چرا تنها نام مؤمنان برده شده درحالى كه بعثت پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله براى هدایت

عموم بشر است ، به‌خاطر این است كه از نظر نتیجه و تأثیر ، تنها مؤمنان هستند كه از این نعمت بزرگ استفاده مى‌کنند و آن را عملاً به خود اختصاص مى‌دهند .

سپس مى‌فرماید : يکى از مزایاى این پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله این است كه : « او از جنس خود آن‌ها و از نوع بشر است : مِنْ اَنْفُسِهِمْ » .

نه از جنس فرشتگان و مانند آن‌ها تا احتیاجات و نیازمندى‌هاى بشر را دقیقا درك كند و دردها و مشکلات و مصائب و مسایل زندگى آن‌ها را لمس نماید و با توجه به آن به تربیت آن‌ها اقدام كند ، به علاوه مهمترین قسمت برنامه تربیتى انبیاء تبلیغات عملى آن‌ها است به این معنى كه اعمال آن‌ها بهترین سرمشق و وسیله تربیت است زیرا با « زبان عمل » بهتر از هر زبانى مى‌توان تبلیغ كرد و این در صورتى امکان‌پذیر است كه تبلیغ كننده از جنس تبلیغ شونده باشد با همان خصایص جسمى و با همان غرایز و ساختمان روحى اگر پیامبران مثلاً از جنس فرشتگان بودند این سؤال براى مردم باقى مى‌ماند كه اگر آن‌ها گناه نمى‌کنند آیا به خاطر این نیست كه شهوت و غضب و نیازها و غرایز گوناگون بشرى ندارند و به این ترتیب

برنامه تبلیغات عملى آن‌ها تعطیل مى‌شد لذا پیامبران از جنس بشر انتخاب شدند با همان نیازها و غرایز تا بتوانند سرمشقى براى همگان‌باشند .

سپس مى‌گوید : این پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله سه برنامه مهم را درباره آن‌ها اجرا مى‌کند نخست خواندن آیات پروردگار بر آن‌ها و آشنا ساختن گوش‌ها و افکار با این آیات : ( يَتْلُوا عَلَيْهِمْ ایاتِهِ ) .

و دیگر تعلیم ، يعنى وارد ساختن این حقایق در درون جان آن‌ها و به دنبال آن تزکیه نفوس و تربیت اخلاقى و انسانى ( وَ يُزَكّيهِمْ وَ يُعَلِّمُهُمُ الْكِتابَ وَ الْحِكْمَةَ ) .

از آن‌جا كه هدف اصلى و نهایى تربیت است ، در آیه ، قبل از تعلیم ذکر شده ، در حالى كه از نظر تربیت طبیعى ، تعلیم بر تربیت مقدّم‌است .

جمعيّتى كه از حقایق انسانى به كلى دورند به آسانى تحت تربیت قرار نمى‌گیرند بلکه باید مدّتى گوش‌هاى آن‌ها را با سخنان الهى آشنا ساخت و وحشتى را كه قبلاً از آن داشتند از آن‌ها دور كرد ، سپس وارد مرحله تعلیم اصولى‌شد و به دنبال آن محصول تربیتى آن را گرفت .

اهميّت يك نعمت بزرگ آنگاه روشن مى‌شود كه زمان برخوردارى از آن را با زمان‌هاى قبل مقایسه كنیم و فاصله آن دو را بیابیم ، قرآن در جمله فوق مى‌گوید :نگاهى به دوران قبل از اسلام بکنید و ببینید درچه حال و روزى بودید و از كجا به كجا رسیدید ( وَ اِنْ كانُوا مِنْ قَبْلُ لَفى ضَلالٍ مُبینٍ ) .

جالب توجه این‌که قرآن از وضع دوران جاهليّت به « ضَلالٍ مُبینٍ : گمراهى آشکار » تعبیر كرده است زیرا : ضلال و گمراهى انواع و اقسامى دارد ، بعضى از وسایل گمراهى طورى است كه‌انسان به آسانى نمى‌تواند باطل بودن آن‌ها را بفهمد و گاهى چنان است كه هرکس مختصر عقل و شعورى داشته‌باشد، فورى پى به آن مى‌برد .

مردم دنیا به ویژه مردم جزیرة‌العرب در زمان بعثت پیامبر اکرم صلى‌الله‌علیه‌و‌آله در ضلالت و گمراهى روشنى بودند ، سیه روزى و بدبختى ، جهل و نادانى و آلودگى‌هاى گوناگون معنوى در آن عصر ، تمام نقاط جهان را فراگرفته بود و این وضع نابسامان بر كسى پوشیده نبود .

165 اَوَ لَمّا اَصابَتْكُمْ مُصیبَةٌ قَدْ اَصَبْتُمْ مِثْلَيْها قُلْتُمْ اَنّى هذا قُلْ هُوَ مِنْ عِنْدِ

اَنْفُسِكُمْ اِنَّ اللّهَ عَلى كُلِّ شَىْ‌ءٍ قَدیرٌ

آیا هنگامى كه مصیبتى ( درمیدان جنگ اُحُد ) به شما رسید، در حالى كه دو برابر آن را ( در میدان جنگ بدر بر دشمن ) وارد ساخته بودید ، گفتید : « این مصیبت از كجاست » ؟

بگو : « از ناحیه خود شماست ( كه در میدان جنگ اُحُد با دستور پیامبر مخالفت كردید ) خداوندبرهرچیزى قادراست. (و چنانچه‌روش‌خودرااصلاح‌کنید،درآینده‌شماراپیروزمى‌کند)».

بررسى دیگرى روى جنگ اُحد

این آیه بررسى دیگرى روى حادثه اُحد است ، توضیح این‌که : جمعى از مسلمانان از نتایج دردناك جنگ ، غمگین و نگران بودند و این مطلب را مکرّر ، بر زبان مى‌آوردند ، خداوند در آیه فوق سه نکته را به آن‌ها گوشزد مى‌کند :

✓ 1 - شما نباید از نتیجه يك جنگ نگران باشید بلکه همه برخوردهاى خود را با دشمن روى هم محاسبه كنید « اگر به شما در این میدان ، مصیبتى رسید در میدان دیگر «(میدان جنگ بدر) دو برابر آن را به دشمن وارد ساختید: اَوَ لَمّا اَصابَتْكُمْ مُصیبَةٌ قَدْ اَصَبْتُمْ مِثْلَيْها » .

زیرا آن‌ها در اُحد هفتاد نفر از شما را شهید كردند ، درحالى كه هیچ اسیر نگرفتند ولى شما در بدر هفتاد نفر از آن‌ها را به قتل رساندید و هفتاد نفر را اسیر كردید .

در حقیقت، جمله « قَدْ اَصَبْتُمْ مِثْلَيْها » يعنى « دو برابر آن بر دشمن ضربه زدید » در حکم جوابى است كه بر سؤال ، مقدّم شده است .

✓ 2 - « شما مى‌گویید : این مصیبت از كجا دامن گیرتان شد : قُلْتُمْ اَنّى هذا » ولى « اى پیامبر به آن‌ها بگو : این مصیبت از وجود خود شما سرچشمه گرفته و عوامل شکست را باید در خودتان جستجو كنید : قُلْ هُوَ مِنْ عِنْدِ اَنْفُسِكُمْ » .

شما بودید كه با مخالفت فرمان پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله سنگر حساس كوه عینین را رها ساختید و شما بودید كه جنگ را به پایان نرسانیده و سرنوشت آن را يك سره نکرده به جمع‌آورى غنایم پرداختید و نیز شما بودید كه به هنگام حمله مجدّد دشمن میدان را رها ساخته و از جنگ فرارکردید، همین گناهان و سستى‌هاى شما بودکه باعث آن شکست و آن‌همه كشته گردید .

✓ 3 - شما نباید از آینده ، نگران باشید : « زیرا خداوند بر همه چیز قادر و توانا

است » و اگر نقاط ضعف خود را جبران كنید، مشمول حمایت او خواهید شد (اِنَّ اللّهَ عَلى كُلِّ شَىْ‌ءٍ قَدیرٌ).

166 وَ ما اَصابَكُمْ يَوْمَ الْتَقَى الْجَمْعانِ فَبِاِذْنِ اللّهِ وَ لِيَعْلَمَ الْمُؤْمِنینَ

و آن‌چه ( در روز احد ) در روزى كه دو دسته ( مؤمنان و كافران ) با هم نبرد كردند به شما رسید ، به فرمان خدا ( و طبق‌سنّت‌الهى )بود و براى این‌بودکه مؤمنان‌را مشخّص كند .

باید صفوف مشخص شود

آیه مورد بحث ، این نکته را تذكّر مى‌دهد كه هر مصیبتى ( مانند مصیبت اُحد ) كه پیش مى‌آید علاوه بر این‌که بدون علّت نیست وسیله آزمایشى است براى جدا شدن صفوف مجاهدان راستین از منافقان و يا افراد سست ایمان ، لذا در قسمت اول آیه مى‌فرماید :

« آن‌چه در روز اُحد آن روز كه جمعيّت مسلمانان با بت‌پرستان به هم درآویختند بر شما وارد شد به فرمان خدا بود و طبق خواست و اراده او صورت گرفت : وَ ما اَصابَكُمْ يَوْمَ الْتَقَى الْجَمْعانِ فَبِاِذْنِ اللّهِ » .

زیرا هر حادثه‌اى طبق قانون عمومى آفرینش علّت و سبب مخصوصى دارد و اساساً

عالم روى يك سلسله علل و اسباب پى‌ریزى شده است و این يك اصل ثابت و همیشگى است و روى این اصل ، هر لشکرى كه در میدان جنگ سستى نماید و به مال و ثروت و غنیمت دل ببندد و دستور فرمانده دلسوز خود را فراموش نماید محکوم به شکست خواهد بود ، بنابراین منظور از « اِذْنِ اللّه » ( فرمان خدا ) همان اراده و مشيّت او است كه به صورت قانون علّيّت در عالم هستى منعکس شده است .

و در پایان آیه مى‌فرماید : يکى دیگر از آثار این جنگ ، این بود كه : « صفوف مومنان و منافقان از هم مشخّص شود و افراد با ایمان از سست ایمان شناخته گردند » ( وَ لِيَعْلَمَ الْمُؤْمِنینَ ).

167 وَ لِيَعْلَمَ الَّذینَ نافَقُوا وَ قیلَ لَهُمْ تَعالَوْا قاتِلُوا فى سَبیلِ اللّهِ اَوِادْفَعُوا قالُوا لَوْ نَعْلَمُ قِتالاً لاَ تَّبَعْناكُمْ هُمْ لِلْكُفْرِ يَوْمَئِذٍ اَقْرَبُ مِنْهُمْ لِلاِْيْمانِ يَقُولُونَ بِاَفْواهِهِمْ ما لَيْسَ فى قُلُوبِهِمْ وَ اللّهُ اَعْلَمُ بِما يَكْتُمُونَ

و نیز براى این بود كه منافقان شناخته شوند ، آن‌هایى كه به ایشان گفته شد : « بیایید

در راه خدا نبرد كنید يا ( حداقّل ) از حریم خود ، دفاع نمایید » گفتند : « اگر مى‌دانستیم جنگى روى خواهد داد ، از شما پیروى مى‌کردیم . ( اما مى‌دانیم جنگى‌نمى‌شود ) آن‌ها در آن هنگام ، به كفر نزدیک‌تر بودند تا به ایمان ، به زبان خود چیزى مى‌گویند كه‌در دل‌هایشان نیست و خداوند از آنچه كتمان مى‌کنند، آگاه‌تر است.

در آیه بالا به اثر دیگر اشاره كرده ، مى‌فرماید : « و تا كسانى كه نفاق ورزیدند شناخته شوند : وَ لِيَعْلَمَ الَّذینَ نافَقُوا » .

به طور كلّى در حادثه اُحُد ، سه گروه مشخّص در میان مسلمانان پیدا شدند :

گروه اوّل : افراد معدودى بودند كه تا آخرین لحظات ، پایدارى نمودند و در برابر انبوه دشمنان ، تا آخرین نفس ایستادگى به خرج دادند ، بعضى شربت شهادت نوشیدند و بعضى جراحات سنگین برداشتند .

گروه دیگر : تزلزل و اضطراب در دل‌هاى آن‌ها پدید آمد و نتوانستند تا آخرین لحظه، استقامت كنند و راه فرار را پیش گرفتند .

گروه سوّم : منافقان بودند كه در اثناء راه ، به بهانه‌هایى كه اشاره خواهد شد از شرکت در جنگ خوددارى كرده و به مدینه بازگشتند ، كه آن‌ها « عبداللّه بن اَبى سِلّوُل » و سیصد نفر از يارانش بودند . اگر حادثه سخت اُحُد نبود هیچ‌گاه صفوف به این روشنى مشخّص نمى‌شد و افراد هرکدام با صفات ویژه خود در صفّ معینّى قرارنمى‌گرفتند و هرکس ممکن بود هنگام ادّعاء، خود را بهترین فرد با ایمان بداند .

در حقیقت در آیه ، اشاره به دو چیز شده : نخست علّت فاعلى شکست اُحد و دیگر علّت غائى و نتیجه نهایى آن .

تذكّر این نکته نیز لازم است كه در آیه فوق مى‌فرماید : « وَ لِيَعْلَمَ الَّذینَ نافَقُوا : و تا كسانى كه نفاق ورزیدند شناخته شوند » و نمى‌فرماید : « لِيَعْلَمَ الْمُنافِقین : تا منافقان شناخته شوند » و به عبارت دیگر نفاق به صورت « فعل » ذکر شده نه به صورت « وصف » این تعبیر گویا بدان جهت است كه نفاق ، هنوز در همه آنان به صورت صفت ثابتى درنیامده بود و لذا در تاریخ اسلام مى‌خوانیم كه بعضى از آنان ، بعدها موفق به توبه شدند و به صفّ مؤمنان پیوستند .

سپس قرآن گفتگویى كه میان بعضى از مسلمانان و منافقین ، قبل از جنگ رد و بدل شد به این صورت بیان مى‌کند : بعضى از مسلمانان كه طبق نقل ابن عباس « عبداللّه بن عُمَر بن جَزّام » بوده است هنگامى كه دید « عبداللّه بن ابى سِلّوُل » با يارانش خود را از لشگر اسلام كنار كشیده و تصمیم بازگشت به مدینه دارند « به آن‌ها گفت : بیایید يا به خاطر خدا و در راه او پیکار كنید و يا لااقل در برابر خطرى كه وطن و خویشان شما را تهدید مى‌کند دفاع نمایید : وَ قیلَ لَهُمْ تَعالَوْا قاتِلُوا فى سَبیلِ اللّهِ اَوِادْفَعُوا » .

ولى آن‌ها به يك بهانه واهى دست زدند و « گفتند : ما اگر مى‌دانستیم جنگ مى‌شود بى‌گمان از شما پیروى مى‌کردیم :قالُوا لَوْ نَعْلَمْ قِتالاً لاَ تَّبَعْناكُمْ » .

و بنا به تفسیر دیگر منافقان گفتند : اگر ما این را ، « جنگ » مى‌دانستیم با شما همکارى مى‌کردیم ، ولى به نظر ما این جنگ نیست بلکه يك نوع انتحار و خودکشى است ، زیرا با عدم توازنى كه میان لشکر اسلام و كفّار دیده مى‌شود ، جنگ كردن با آن‌ها عاقلانه نیست .

به خصوص این‌که لشگرگاه اسلام در نقطه نامناسبى قرارگرفته است .

به هر ترتیب این‌ها بهانه‌اى بیش نبود ، هم وقوع جنگ حتمى بود و هم مسلمانان در آغاز پیروز شدند و اگر شکستى دامنگیرشان شد ، بر اثر اشتباهات و خلاف‌کارى‌هاى ، خودشان بود ، خداوند مى‌گوید : آن‌ها دروغ مى‌گفتند : « آن‌ها در آن روز به‌کفرنزدیک‌تراز ایمان‌بودند: هُمْ لِلْكُفْرِ يَوْمَئِذٍ اَقْرَبُ مِنْهُمْ لِلاِْيْمانِ» .

در ضمن از این جمله استفاده مى‌شود كه كفر و ایمان داراى درجاتى است كه به عقیده و طرز عمل انسان بستگى دارد .

« آن‌ها به زبان چیزى مى‌گویند كه در دل ندارند : يَقُولُونَ بِاَفْواهِهِمْ ما لَيْسَ فى قُلُوبِهِمْ » .

آن‌ها به خاطر لجاجت روى پیشنهاد خود ، دایر به جنگ كردن در خود مدینه و يا ترس از ضربات دشمن و يا بى‌علاقگى به اسلام از شرکت در میدان خوددارى كردند. « ولى خداوند به آن‌چه منافقان كتمان مى‌کنند آگاه‌تر است :وَ اللّهُ اَعْلَمُ بِما يَكْتُمُونَ » .

هم در این جهان پرده از چهره آنان برداشته و قیافه آن‌ها را به مسلمانان نشان مى‌دهد و هم در آخرت به حساب آن‌ها رسیدگى خواهد كرد .

168 اَلَّذینَ قالُوا لاِِخْوانِهِمْ وَ قَعَدُوا لَوْ اَطاعُونا ما قُتِلُوا قُلْ فَادْرَؤُا عَنْ اَنْفُسِكُمُ الْمَوْتَ اِنْ كُنْتُمْ صادِقینَ

( منافقان ) آن‌ها هستند كه به برادران خود در حالى كه از حمایت آن‌ها دست كشیده بودند گفتند : « اگر آن‌ها از ما پیروى مى‌کردند ، كشته نمى‌شدند » بگو : « ( مگر شما مى‌توانید مرگ افراد را پیش‌بینى كنید ؟ ) پس مرگ را از خودتان دور سازید اگر راست مى‌گویید » .

گفته‌هاى بى‌اساس منافقان

منافقان علاوه بر این‌که خودشان از جنگ اُحُد كناره‌گیرى كردند ، سعى در تضعیف روحيّه دیگران نیز نمودند . به هنگام بازگشت مجاهدان زبان به سرزنش آن‌ها گشودند و گفتند : اگر آن‌ها از فرمان ما پیروى كرده بودند كشته نمى‌دادند .

قرآن در آیه فوق ، به گفتار بى‌اساس آن‌ها پاسخ مى‌دهد و مى‌گوید : « آن‌هایى‌که ازجنگ كناره‌گیرى كردند و به برادران خود گفتند : اگر ازما اطاعت كرده بودند هیچ‌گاه كشته نمى‌شدند به آن‌ها بگو :

اگر قادر به پیش‌بینى‌حوادث‌آینده‌هستیدمرگ‌راازخودتان‌دورسازیداگرراست مى‌گویید ».

یعنى ، در حقیقت شما به این ادّعا ، خود را عالم به غیب و باخبر از حوادث آینده مى‌دانید كسى كه چنین است باید علل و عوامل مرگ خود را بتواند پیش‌بینى كرده و خنثى سازد آیا شما چنین قدرتى دارید ؟

وانگهى اگر شما در میدان جهاد و در راه سربلندى و افتخار كشته نشوید آیا عمر جاویدان خواهید داشت ؟ آیا مى‌توانید مرگ را براى همیشه از خود دور سازید ؟ بنابراین شما كه نمى‌توانید مسلّم مرگ را از میان ببرید پس چرا در میان بستر با ذلّت بمیرید چرا با افتخار در میدان جهاد در برابر دشمن شربت شهادت ننوشید .

درآیه فوق ، نکته دیگرى وجود دارد كه باید به آن توجه كرد:

و آن این‌که از مؤمنان تعبیر به « برادر » شده درحالى كه هرگز مؤمنان برادر منافقان نیستند ، این يك نوع سرزنش به آن‌ها است كه شما مؤمنان را برادر خود مى‌دانستید چرا دراین لحظات حساس ، دست از حمایت آن‌ها برداشتید و لذا بلافاصله بعد از تعبیر

«اِخْوانِهِمْ» جمله «قَعَدُوا» يعنى از جنگ بازنشستند ذکر شده آیا انسان ادعاى برادرى مى‌کند و بلافاصله از حمایت برادر خود بازمى‌نشیند .

169 وَ لا تَحْسَبَنَّ الَّذینَ قُتِلُوا فى سَبیلِ اللّهِ اَمْواتا بَلْ اَحْياءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ

( اى‌پیامبر ) هرگز گمان مبر كسانى كه در راه خدا كشته شدند، مردگانند بلکه آنان زنده‌اند و نزد پروردگارشان روزى داده مى‌شوند .

شهیدان زندگان جاویدند

پیوند این آیات با آیات گذشته نشان مى‌دهد ، بعد از حادثه اُحُد نازل شده است. اما مضمون و محتواى آیات تعمیم دارد و همه شهدا حتى شهداى بدر را كه چهارده‌نفر بودند شامل‌مى‌شود و لذا در حدیثى از امام باقر نقل شده كه فرمود : « این‌آیات درباره شهداى اُحُد و بدر هر دو نازل شده است » .(1)


1) تفسیر« عَيّاشى » ، بنابه‌نقل « نُورُالثَّقَلَيْن » ، جلد 1 ، صفحه 409 .

ابن مسعود از پیامبر اکرم صلى‌الله‌علیه‌و‌آله نقل مى‌کند كه خداوند به ارواح شهیدان اُحُد خطاب كرد و از آن‌ها پرسید : چه آرزویى دارید ؟ آن‌ها گفتند : پروردگارا ! ما بالاتر از این چه آرزویى مى‌توانیم داشته‌باشیم، كه‌غرق نعمت‌هاى جاویدان توایم و در سایه عرش تو مسکن داریم ، تنها تقاضاى ما این است كه باردیگر به جهان برگردیم و مجدّدا در راه تو شهید شویم ، خداوند فرمود : فرمان تخلّف‌ناپذیر من این است كه كسى دوباره به دنیا بازنگردد ، عرض كردند : حالا كه چنین است تقاضاى ما این است كه سلام ما را به پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله برسانى و به بازماندگانمان ، حال ما را بگویى و از وضع ما به آن‌ها بشارت دهى كه هیچ گونه نگران نباشند در این هنگام آیات فوق نازل شد. به هرحال چنین‌به نظرمى‌رسد كه‌جمعى از افراد سست ایمان بعد از حادثه اُحُد مى‌نشستند و بر دوستان و بستگان خود كه در اُحد شهید شده بودند ، تأسّف مى‌خوردند كه چرا آن‌ها مردند و نابود شدند ، مخصوصا هنگامى كه به نعمتى مى‌رسیدند و جاى آن‌ها را خالى مى‌دیدند بیشتر ناراحت مى‌شدند ، با خود مى‌گفتند : ما این چنین در ناز و نعمتیم اما برادران و فرزندان ما در قبرها خوابیده‌اند و دستشان از همه‌جا

کوتاه است. این‌گونه افکار و این‌گونه سخنان علاوه بر این كه نادرست بود و با واقعيّت تطبیق نمى‌کرد ، در تضعیف روحيّه بازماندگان بى‌اثر نبود .

آیه فوق ، خط بطلان بر این‌گونه افکار كشیده و مقام ، شامخ و بلند شهیدان را ياد كرده و مى‌گوید : « اى پیامبر! هرگز گمان مبر آن‌ها كه در راه خدا كشته شدند مرده‌اند » .

در این‌جا روى سخن فقط به پیامبر است تادیگران حساب خود را بکنند .

« بلکه آن‌ها زنده‌اند و نزد پروردگارشان روزى داده مى‌شوند » .

منظور از حیات و زندگى در این‌جا همان حیات و زندگى برزخى است كه ارواح در عالم پس از مرگ دارند ، نه زندگى جسمانى و مادّى ، گرچه زندگى برزخى ، اختصاصى به شهیدان ندارد ، بسیارى دیگر از مردم نیز داراى حیات برزخى هستند .(1).


1) به گفته بعضى از محقّقین : حیات برزخى براى دودسته است نیکوکارانى كه در درجه عالى هستند و بدکارانى كه فوق‌العاده وضع بدى دارند .

ولى از آن‌جا كه حیات شهیدان يك حیات فوق‌العاده عالى و آمیخته با انواع نعمت‌هاى معنوى است و به علاوه موضوع سخن ، در آیه آن‌ها هستند ، تنها نام از آن‌ها برده شده است. آن‌ها به قدرى غرق در مواهب حیات معنوى هستند كه گویا زندگى سایر برزخیان در مقابل آن‌ها چیزى نیست .

170 فَرِحینَ بِما اتیهُمُ اللّهُ مِنْ فَضْلِهِ وَ يَسْتَبْشِرُونَ بِالَّذینَ لَمْ يَلْحَقُوا بِهِمْ مِنْ خَلْفِهِمْ اَلاّ خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لا هُمْ يَحْزَنُونَ

آن‌ها به خاطر نعمت‌هاى فراوانى كه خدا از فضل خود به ایشان بخشیده است ، خوشحالند و به‌خاطر كسانى‌که هنوز به آن‌ها ملحق‌نشده‌اند ( مجاهدان و شهیدان آینده ) ، خوشوقتند ، ( زیرا مقامات برجسته آن‌ها را در آن جهان مى‌بینند و مى‌دانند )که نه ترسى بر آن‌هاست و نه غمى خواهند داشت .

« اِسْتِبْشار » به معنى خوشحال شدن بر اثر بشارت يا مشاهده نعمتى براى‌خود يا دوستان است و به معنى بشارت دادن نیست .

در آیه بعد به گوشه‌اى از مزایا و برکات فراوان زندگى برزخى شهیدان اشاره كرده ، مى‌فرماید: « آن‌ها به خاطر نعمت‌هاى فراوانى كه خداوند از فضل خود به آن‌ها بخشیده است خوشحالند » .

خوشحالى دیگر آن‌ها به خاطر برادران مجاهد آن‌ها است كه در میدان جنگ شربت شهادت ننوشیده‌اند و به آن‌ها ملحق نشده‌اند زیرا مقامات و پاداش‌هاى آن‌ها را در آن جهان به خوبى مى‌بینند و از این رو مستبشر و شاد مى‌شوند .

و به دنبال آن مى‌افزاید : « شهیدان احساس مى‌کنند كه برادران مجاهد آن‌ها ، پس از مرگ ، هیچ‌گونه اندوهى نسبت به آن‌چه در دنیاگذارده‌اند ندارند و نه هیچ‌گونه ترسى‌از روز رستاخیز و حوادث وحشتناك آن : اَلاّ خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لا هُمْ يَحْزَنُونَ » .

این جمله ، تفسیر دیگرى هم ممکن است داشته باشد و آن این‌که شهیدان علاوه بر این كه با مشاهده مقامات برادران مجاهدى كه به آن‌ها ملحق نشده‌اند خوشحال مى‌شوند،

خودشان هم هیچ گونه ترسى از آینده و غمى از گذشته ندارند .(1)

171 يَسْتَبْشِرُونَ بِنِعْمَةٍ مِنَ اللّهِ وَ فَضْلٍ وَ اَنَّ اللّهَ لا يُضیعُ اَجْرَ الْمُؤْمِنینَ

و از نعمت خدا و فضل او ( نسبت به خودشان نیز )مسرورند و ( مى‌بینند كه ) خداوند ، پاداش مؤمنان را ضایع نمى‌کند ، ( نه پاداش شهیدان و نه پاداش مجاهدانى كه شهید نشدند ) .

آیه فوق در حقیقت تأکید و توضیح بیشترى درباره بشارت‌هایى است كه شهیدان بعد از كشته شدن دریافت مى‌کنند آن‌ها از دو جهت خوشحال و مسرور مى‌شوند : نخست از این جهت كه نعمت‌هاى خداوند را دریافت مى‌دارند ، نه تنها نعمت‌هاى او بلکه فضل او ( كه همان‌افزایش و تکرار نعمت است) نیزشامل حال آن‌هامى‌شود( يَسْتَبْشِرُونَ بِنِعْمَةٍ مِنَ اللّهِ ) . .


1) به عبارت دیگر طبق تفسیر اول ، ضمیرهاى « لاّ خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لا هُمْ يَحْزَنُونَ » به باقیماندگان در دنیا برمى‌گردد و طبق تفسیر دوم به خود شهیدان .

دیگر این كه : « آن‌ها مى‌بینند كه خدا پاداش مؤمنان را ضایع نمى‌کند » نه پاداش شهیدان و نه پاداش مجاهدان‌راستینى كه شربت شهادت ننوشیدند ( وَ اَنَّ اللّهَ لا يُضیعُ اَجْرَ الْمُؤْمِنینَ).

در حقیقت آن‌چه را قبلاً شنیده بودند در آن‌جا آشکارا مى‌بینند.

شاهدى بر بقاى روح

از جمله آیات قرآن كه با صراحت ، دلالت بر بقاى روح دارد آیات فوق است كه درباره حیات شهیدان ، بعد از مرگ مى‌باشد و این‌که بعضى احتمال داده‌اند كه مراد از حیات ، معنى مجازى آن است و منظور باقى ماندن آثار زحمات و نام و نشان آن‌ها است ، بسیار از معنى آیه دور است و با هیچ يك از جمله‌هاى فوق ، اعم از روزى گرفتن شهیدان و سرور آن‌ها از جهات مختلف ، سازگار نمى‌باشد . به علاوه آیات فوق ، دلیل روشنى بر مسئله برزخ و نعمت‌هاى برزخى است كه شرح در ذیل آیه شریفه « وَ مِنْ وَرائِهِمْ بَرْزَخٌ اِلى يَوْمِ يُبْعَثُونَ » ( 23 / مؤمنون ) به خواست خدا خواهد آمد .

172 اَلَّذینَ اسْتَجابُوا لِلّهِ وَ الرَّسُولِ مِنْ بَعْدِ ما اَصابَهُمُ الْقَرْحُ لِلَّذینَ اَحْسَنُوا

مِنْهُمْ وَ اتَّقَوْا اَجْرٌ عَظیمٌ

آن‌ها كه دعوت خدا و پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله را ، پس از آن همه جراحاتى كه به ایشان رسیده اجابت كردند ( و هنوز زخم‌هاى میدان اُحد التیام نیافته بود ، به سوى میدان « حَمْراءُ الاَسَدِ » حرکت نمودند ) براى كسانى از آن‌ها ، كه نیکى كردند و تقوا پیش گرفتند ، پاداش بزرگى است .

غزوه حَمْراءُ الاَسَد

گفتیم كه در پایان جنگ اُحُد ، لشکر فاتح ابوسفیان ، پس از پیروزى به سرعت راه مكّه را پیش گرفتند ، هنگامى كه به سرزمین « رَوْحاء » رسیدند از كار خود سخت پشیمان شدند و تصمیم به مراجعت به مدینه و نابود كردن باقیمانده مسلمانان گرفتند . این خبر به پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله رسید فورا دستور داد كه لشکر اُحُد خود را براى شرکت در جنگ دیگرى آماده كنند ، مخصوصا فرمان داد كه مجروحان جنگ اُحد به صفوف لشگر بپیوندند ، يکى از ياران پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله مى‌گوید : من از جمله مجروحان بودم ولى زخم‌هاى برادرم از من سخت‌تر و

شدیدتر بود ، تصمیم گرفتیم هرطور كه هست خود را به پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله برسانیم ، چون حال من از برادرم كمى بهتر بود هرکجا برادرم بازمى‌ماند او را به دوش مى‌کشیدم و با زحمت ، خود را به لشکر رسانیدیم و به این ترتیب پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله و ارتش اسلام در محلى به نام «حَمْراءُ الاَسَد» كه از آن‌جا به مدینه هشت میل فاصله بود رسیدند و اردو زدند » .

این خبر به لشکر قریش رسید و مخصوصا از این مقاومت عجیب و شرکت مجروحان در میدان نبرد وحشت كردند و شاید فکرمى‌کردند ارتش تازه‌نفسى نیزاز مدینه به آن‌ها پیوسته است .

در این موقع جریانى پیش آمد كه روحیه آن‌ها را ضعیف‌تر ساخت و مقاومت آن‌ها را درهم كوبید و آن این كه يکى از مشرکان به نام « مَعْبَدُ الْخُزاعِىّ » از مدینه به سوى مکه مى‌رفت و مشاهده وضع پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله و يارانش او را به سختى تکان داد ، عواطف انسانى او تحریك شد و به پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله گفت : مشاهده وضع شما براى ما بسیار ناگوار است ، اگر استراحت مى‌کردید براى ما بهتر بود ، این سخن را گفت و از آن‌جا گذشت و در سرزمین

« رَوْحاء » به لشکر ابوسفیان رسید ، ابوسفیان از او درباره پیامبر اسلام صلى‌الله‌علیه‌و‌آله سؤال كرد ، او در جواب گفت : محمّد را دیدم با لشکرى انبوه كه تاکنون همانند آن را ندیده بودم ، در تعقیب شما هستند و به سرعت پیش مى‌آیند .

ابوسفیان با نگرانى و اضطراب گفت : چه مى‌گویى ؟ ما آن‌ها را كشتیم و مجروح ساختیم و پراکنده نمودیم ، معبد الخزاعى گفت : من نمى‌دانم شما چه كردید ؟ همین را مى‌دانم كه لشکرى عظیم و انبوه ، هم اکنون در تعقیب شما است .

ابوسفیان و ياران او تصمیم قطعى گرفتند كه به سرعت ، عقب‌نشینى كرده و به مكّه بازگردند و براى این‌که مسلمانان آن‌ها را تعقیب نکنند و آن‌ها فرصت كافى براى عقب‌نشینى داشته باشند از جمعى از قبیله عَبْدُالْقَيْس كه از آن‌جا مى‌گذشتند و قصد رفتن به مدینه براى خرید گندم داشتند ، خواهش كردند كه به پیامبر اسلام صلى‌الله‌علیه‌و‌آله و مسلمانان این خبر را برسانند كه ابوسفیان و بت‌پرستان قریش با لشکر انبوهى به سرعت به سوى مدینه مى‌آیند تا بقیه ياران پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله را از پاى درآورند .

هنگامى كه این خبر به پیامبر و مسلمانان رسید گفتند : « حَسْبُنَا اللّهُ وَ نِعْمَ الْوَكیلُ: خدا ما را كافى است و او بهترین مدافع مااست » اما هرچه انتظار كشیدند خبرى از لشکر دشمن نشد ، لذا پس از سه روز توقف به مدینه بازگشتند آیات فوق ، اشاره به این ماجرا مى‌کند .(1)

نخستین آیه مورد بحث مى‌گوید : « آن‌هاکه دعوت‌خدا و پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله را اجابت كردند و بعد از آن همه جراحاتى كه روز اُحد پیدا نمودند ( آماده شرکت در جنگ دیگرى با دشمن شدند ) از میان این افراد براى آن‌ها كه نیکى كردند و تقوا پیش گرفتند ( يعنى با نيّت پاك و اخلاص كامل در میدان شرکت كردند ) پاداش بزرگى خواهد بود » .

از این‌که در آیه فوق پاداش عظیم را اختصاص به جمعى داده است ، معلوم مى‌شود كه در میان آن‌ها نیز افرادى يافت مى‌شدند كه خلوص كامل نداشتند و نیز ممکن است تعبیر .


1) « نُورُالثَّقَلَيْن » ، « مجمع البیان » ، « تفسیر المَنار » .

«مِنْهُمْ» ( بعضى از ایشان ) اشاره به این باشد كه بعضى از جنگجویان اُحد ، به بهانه‌اى از شرکت در این میدان خوددارى كرده بودند .

173 اَلَّذینَ قالَ لَهُمُ النّاسُ اِنَّ النّاسَ قَدْ جَمَعُوا لَكُمْ فَاخْشَوْهُمْ فَزادَهُمْ ایمانا وَ قالُوا حَسْبُنَا اللّهُ وَ نِعْمَ الْوَكیلُ

این‌ها كسانى بودند كه ( بعضى از ) مردم ، به آنان گفتند: « مردم ( لشکر دشمن ) براى ( حمله به ) شما اجتماع كرده‌اند، از آن‌ها بترسید » اما این سخن ، بر ایمانشان افزود و گفتند : « خدا ما را كافى است و او بهترین حامى ماست » .

سپس قرآن در این آیه يکى از نشانه‌هاى زنده پایمردى و استقامت آن‌ها را به این صورت بیان مى‌کند : « این‌ها همان كسانى بودند كه جمعى از مردم ( اشاره به كاروان عبدالقیس و به روایتى اشاره به نعیم بن مسعود است كه آورنده این خبر بودند ) به آن‌ها گفتند: لشکردشمن، اجتماع‌کرده و آماده حمله‌اند، از آن‌ها بترسید اما آن‌ها نه تنها نترسیدند ، بلکه به‌عکس بر ایمان آن‌هاافزوده شد و گفتند : خدا ما را كافى است و او بهترین حامى است » .

174 فَانْقَلَبُوا بِنِعْمَةٍ مِنَ اللّهِ وَ فَضْلٍ لَمْ يَمْسَسْهُمْ سُوآءٌ وَ اتَّبَعُوا رِضْوانَ اللّهِ وَاللّهُ ذُو فَضْلٍ عَظیمٍ

به همین جهت ، آن‌ها ( از این میدان ، ) با نعمت و فضل پروردگار ، بازگشتند ، درحالى كه هیچ ناراحتى به آن‌ها نرسید و از رضاى خدا ، پیروى كردند و خداوند داراى فضل و بخشش بزرگى است .

چه نعمت و فضلى از این بالاتر كه بدون وارد شدن در يك برخورد خطرناك با دشمن ، دشمن از آن‌ها گریخت و سالم و بدون دردسر به مدینه مراجعت نمودند ، ( فرق میان نعمت و فضل ممکن است از این نظر باشد ، كه نعمت پاداشى است به اندازه استحقاق و فضل اضافه بر استحقاق است ) .

175 اِنَّما ذلِكُمُ الشَّيْطانُ يُخَوِّفُ اَوْلِياءَهُ فَلاتَخافُوهُمْ وَ خافُونِ اِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنینَ

این فقط شیطان است كه پیروان خود را ( با سخنان و شایعات بى‌اساس ، ) مى‌ترساند . از آن‌ها نترسید و تنها از من بترسید اگر ایمان دارید .

ترس از غیر خدا نشانه نفوذ وسوسه‌هاى شیطانى است

این آیه دنباله آیاتى است كه درباره غزوه « حَمْراءُ الاَسَد » نازل گردید .

« ذلِكُمْ » اشاره به كسانى است كه مسلمانان را از قدرت لشکر قریش مى‌ترسانیدند تا روحیه آن‌ها را تضعیف كنند .

بنابراین معنى آیه چنین است : عمل نعیم بن مسعود و يا كاروان عبدالقیس فقط يك عمل شیطانى‌است كه براى ترساندن دوستان شیطان صورت گرفته ، يعنى این‌گونه وسوسه‌ها تنها در كسانى اثر مى‌گذارد كه از اولیاء و دوستان شیطان باشند و اما افراد با ایمان و ثابت قدم هیچ‌گاه تحت تأثیر این وسوسه‌ها واقع نمى‌شوند بنابراین شما كه پیروان شیطان نیستید ، نباید از این وسوسه‌ها متزلزل شوید .

تعبیر از نعیم بن مسعود و يا كاروان عبدالقیس به شیطان ، يا به خاطر این است كه عمل آن‌ها به راستى عمل شیطانى بود و با الهام او صورت گرفت ، زیرا در قرآن و اخبار ، معمولاً هرعمل‌زشت و خلافى، عمل شیطانى نامیده‌شده، چون باوسوسه‌هاى شیطانى انجام مى‌گیرد.

شیطان بر مصداق انسانى آن گفته شده ، زیرا شیطان معنى وسیعى دارد و همه اغواگران را اعم از انسان و غیرانسان شامل مى‌شود ، چنان‌که در سوره 112 / انعام مى‌خوانیم : « وَ كَذلِكَ جَعَلْنا لِكُلِّ نَبِىٍّ عَدُوّا شَياطینَ الاِْنْسِ وَ الْجِنِّ : این چنین براى هر پیامبرى دشمنانى از شیاطین انسانى و جنّ قرار دادیم » .

در پایان آیه مى‌فرماید : « اگر ایمان دارید ، از من و مخالفت فرمان من بترسید » ( وَ خافُونِ اِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنینَ ) . يعنى ایمان با ترس از غیرخدا سازگار نیست .

همان‌طور در جاى دیگر مى‌خوانیم : « فَمَنْ يُؤْمِنُ بِرَّبِهِ فَلا يَخافُ بَخْسا وَ لا رَهَقا : كسى كه به پروردگار خود ایمان بیاورد از هیچ نقصان و طغیانى ترس نخواهد داشت » ( 14 / جِنّ ) .

بنابراین اگر در قلبى ترس از غیر خدا پیدا شود ، نشانه عدم تکامل ایمان و نفوذ وسوسه‌هاى شیطانى است ، زیرا مى‌دانیم در عالم بیکران هستى تنها پناهگاه خدا است و مؤثّر بالذات فقط او است و دیگران در برابر او قدرتى ندارند .

176 وَ لا يَحْزُنْكَ الَّذینَ يُسارِعُونَ فِى الْكُفْرِ اِنَّهُمْ لَنْ يَضُرُّوا اللّهَ شَيْئا يُریدُ اللّهُ

اَلاّ يَجْعَلَ لَهُمْ حَظّا فِى الاْخِرَةِ وَ لَهُمْ عَذابٌ عَظیمٌ

کسانى كه در راه كفر ، شتاب مى‌کنند ، تو را غمگین نسازند به يقین ، آن‌ها هرگز زیانى به خداوند نمى‌رسانند . ( به علاوه ) خدا مى‌خواهد ( آن‌ها را به حال خودشان واگذارد و در نتیجه )بهره‌اى براى آن‌ها در آخرت قرار ندهد و براى آن‌ها مجازات بزرگى است .

تسليّت به پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله

در آیه مورد بحث روى سخن به پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله است و به دنبال حادثه دردناك اُحُد، خداونداو را تسليّت مى‌گوید كه : « اى پیامبر ! از این كه مى‌بینى جمعى در راه كفر بر يکدیگر پیشى مى‌گیرند و گویا با هم مسابقه گذاشته‌اند ، هیچ‌گاه غمگین مباش » .

« زیرا : آن‌ها هرگز هیچ‌گونه زیانى به خداوند نمى‌رسانند » .

بلکه خودشان در این راه زیان مى‌بینند ، اصولاً نفع و ضرر و سود و زیان براى موجوداتى است كه وجودشان از خودشان نیست ، اما خداوند ازلى و ابدى كه از هر جهت

بى‌نیاز است و وجودش نامحدود ، كفر و ایمان مردم و كوشش‌ها و تلاش‌هاى آن‌ها در این راه چه اثرى براى خداوند مى‌تواند داشته باشد ، آن‌ها هستند كه در پناه ایمان ، تکامل مى‌یابند و به خاطر كفر تنزّل و سقوط مى‌کنند .

به علاوه خلافکارى‌هاى آن‌ها فراموش نخواهد شد و به نتیجه اعمال خود خواهند رسید و اگر مى‌بینى آن‌ها به اراده خود راه كفر را در پیش مى‌گیرند « خدا مى‌خواهد ( آن‌ها را در این راه ، آزاد بگذارد و چنان به سرعت راه كفر را بپویند ) كه كمترین بهره‌اى در آخرت نداشته باشند ، بلکه عذاب عظیم در انتظار آن‌ها باشد »( يُریدُ اللّهُ اَلاّيَجْعَلَ لَهُمْ حَظّا فِى الاْخِرَةِ وَ لَهُمْ عَذابٌ عَظیمٌ ) .

در حقیقت آیه مى‌گوید : اگر آن‌ها در راه كفر بر يکدیگر پیشى مى‌گیرند ، نه به خاطر این است كه خدا نمى‌تواند جلو آن‌ها را بگیرد بلکه خدا آزادى عمل به آن‌ها داده تا هرچه مى‌توانند انجام‌دهند و نتیجه‌اش محروميّت كامل‌آن‌ها از مواهب‌جهان دیگر است بنابراین ، آیه نه تنها دلالت بر جبر ندارد بلکه يکى از دلایل آزادى اراده است .

177 اِنَّ الَّذینَ اشْتَرَوُا الْكُفْرَ بِالاْيمانِ لَنْ يَضُرُّوا اللّهَ شَيْئا وَ لَهُمْ عَذابٌ اَلیمٌ

( آرى ، ) كسانى‌که ایمان را دادند و كفررا خریدارى كردند، هرگز به خدا زیانى نمى‌رسانند و براى آن‌ها ، مجازات دردناکى است .

« تمام‌کسانى‌که به نوعى راه كفر را پیش گرفته‌اند و ایمان را از دست داده و در مقابل آن ، كفر خریدارى نموده‌اند ، هرگز به خدا زیان نمى‌رسانند » و زیان آن ، دامنگیر خودشان مى‌شود .

و در پایان آیه مى‌فرماید : « آن‌ها عذاب دردناکى دارند : وَ لَهُمْ عَذابٌ اَلیمٌ » .

این تفاوت در تعبیر كه در این‌جا « عَذابٌ اَلیمٌ » و در آیه قبل « عَذابٌ عَظیمٌ » ذکر شده بود به خاطر آن است كه آن‌ها در مسیر كفر با سرعت بیشترى پیش مى‌رفتند .

178 وَ لا يَحْسَبَنَّ الَّذینَ كَفَرُوا اَنَّما نُمْلى لَهُمْ خَيْرٌ لاَِنْفُسِهِمْ اِنَّما نُمْلى لَهُمْ لِيَزْدادُوا اِثْما وَ لَهُمْ عَذابٌ مُهینٌ

آن‌ها كه كافر شدند ، (و راه طغیان پیش گرفتند) تصوّر نکنند اگر به آنان مهلت مى‌دهیم ،

به سودشان است ما به آن‌ها مهلت مى‌دهیم فقط براى این‌که بر گناهان خود بیفزایند و براى آن‌ها ، عذاب خوارکننده‌اى ( آماده شده ) است .

سنگین بارها

« نُمْلى » از ماده « اِمْلاء » به معنى كمك دادن است كه در بسیارى از مواقع به معنى مهلت دادن كه آن خود يك نوع كمك دادن نیز محسوب مى‌شود آمده است ، در آیه فوق نیز به همین معنى است . يعنى آن‌ها را مهلت مى‌دهیم .

این آیه نیز در حقیقت بحث‌هاى مربوط به حادثه اُحُد و حوادث بعد از آن را تکمیل مى‌کند زیرا يك جا روى سخن به پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله بود و يك جا به مؤمنان و در این جا روى سخن به مشرکان است و به دنبال تسلیت و دلدارى به پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله نسبت به تلاش و كوشش بى‌حساب دشمنان حقّ ، در آیات گذشته ، خداوند در این آیه روى سخن را متوجّه آن‌ها كرده و درباره سرنوشت شومى كه در پیش دارند سخن مى‌گوید .

آیه فوق به آن‌ها اخطار مى‌کند كه هرگز نباید امکاناتى را كه خدا در اختیارشان گذاشته و

پیروزى‌هایى كه گاهگاه نصیبشان مى‌شود و آزادى عملى كه دارند دلیل بر این بگیرند كه افرادى‌صالح و درستکار هستند و يا نشانه‌اى از خشنودى خدا نسبت به خودشان فکر كنند .

توضیح این‌که : از آیات قرآن مجید استفاده مى‌شود كه خداوند افرادگنهکار را در صورتى كه زیاد آلوده گناه نشده باشند به وسیله زنگ‌هاى بیدارباش و عکس‌العمل‌هاى اعمالشان و يا گاهى به وسیله مجازات‌هاى متناسب با اعمالى كه از آن‌ها سرزده است ، بیدار مى‌سازد و به راه حقّ بازمى‌گرداند . این‌ها كسانى هستند كه هنوز شایستگى هدایت را دارند و مشمول لطف خداوند مى‌باشند و در حقیقت مجازات و ناراحتى‌هاى آن‌ها ، نعمتى براى آن‌ها محسوب مى‌شود . چنان‌که در قرآن مى‌خوانیم : « ظَهَرَ الْفَسادُ فِى الْبَرّ وَ الْبَحْرِ بِما كَسَبَتْ اَيْدِى النّاسِ لِيُذیقَهُمْ بَعْضَ الَّذى عَمِلُوا لَعَلَّهُمْ يَرْجِعُونَ : در خشکى‌ها و دریاها ، فساد و تباهى بر اثر اعمال مردم، ظاهر شد تاخداوند نتیجه قسمتى‌از اعمال آن‌هارا به‌آن‌ها بچشاند، شاید كه ایشان برگردند» .(1).


1) ( 41 / روم ) .

ولى آن‌ها كه در گناه و عصیان ، غرق شوند و طغیان و نافرمانى را به مرحله نهایى برسانند ، خداوند آن‌ها را به حال خود وامى‌گذارد و به اصطلاح به آن‌ها میدان مى‌دهد تا پشتشان از بارگناه سنگین شود و استحقاق حداکثر مجازات را پیدا كنند .

این‌ها كسانى‌هستندکه تمام پل‌هارا در پشت سر خود ویران كرده‌اند و راهى براى بازگشت نگذاشته‌اند و پرده حیا و شرم را دریده و لیاقت و شایستگى هدایت الهى را كاملاً از دست داده‌اند .

چرا برخى از ستمگران و گناه‌کاران در دنیا غرق نعمتند و مجازات نمى‌شوند ؟

آیه فوق، ضمنا به این سؤال كه در ذهن بسیارى وجود دارد ، پاسخ مى‌گوید كه چرا جمعى از ستمگران و افراد گنه‌کار و آلوده این همه غرق نعمتند و مجازات نمى‌بینند ؟

قرآن مى‌گوید : این‌ها افراد غیر قابل اصلاحى هستند كه طبق سنّت آفرینش و اصل آزادى اراده و اختیار به حال خود واگذارده شده‌اند ، تا به آخرین مرحله سقوط برسند و مستحقّ حدّاکثر مجازات شوند .

به علاوه از بعضى از آیات قرآن ، استفاده مى‌شود كه خداوند گاهى به این‌گونه افراد ، نعمت فراوانى مى‌دهد و هنگامى كه غرق لذّت پیروزى و سرور شدند ناگهان همه‌چیز را از آن‌ها مى‌گیرد ، تا حداکثر شکنجه را در همین زندگى دنیا ببینند زیرا جدا شدن از چنین زندگى مرفّهى ، بسیار ناراحت كننده است چنان كه مى‌خوانیم : « فَلَمّا نَسُوا ما ذُكِّرُوا بِهِ فَتَحْنا عَلَيْهِمْ اَبْوابَ كُلِّ شَىْ‌ءٍ حَتّى اِذا فَرِحُوا بِما اُوتُوا اَخَذْناهُمْ بَغْتَةً فَاِذاهُمْ‌مُبْلِسُونَ: هنگامى‌که پندهایى‌را كه به آن‌ها داده شده بود ، فراموش كردنددرهاى هرخیرى را به روى آنان گشودیم تا شاد شوند ، ناگهان هر آن‌چه داده بودیم، از آن‌ها بازگرفتیم، لذا فوق‌العاده ناراحت و غمگین شدند » .(1)

در حقیقت این‌گونه اشخاص ، همانند كسى هستندکه از درختى ، ظالمانه بالا مى‌روند ، هرقدر بالاتر مى‌روند خوشحال‌تر مى‌شوند تا آن هنگام كه به قلّه درخت مى‌رسند ، ناگهان .


1) ( 44 / انعام ) .

طوفانى مى‌وزد و از آن‌بالا چنان سقوط مى‌کنند كه تمام استخوان‌هاى آن‌ها درهم مى‌شکنند .

179 ما كانَ اللّهُ لِيَذَرَ الْمُؤْمِنینَ عَلى ما اَنْتُمْ عَلَيْهِ حَتّى يَمیزَ الْخَبیثَ مِنَ الطَّيِّبِ وَ ما كانَ اللّهُ لِيُطْلِعَكُمْ عَلَى الْغَيْبِ وَ لكِنَّ اللّهَ يَجْتَبى مِنْ رُسُلِهِ مَنْ يَشاآءُ فَامِنُوا بِاللّهِ وَ رُسُلِهِ وَ اِنْ تُؤْمِنُوا وَ تَتَّقُوا فَلَكُمْ اَجْرٌ عَظیمٌ

چنین نبود كه خداوند ، مؤمنان را به همان‌گونه كه شما هستید واگذارد ، مگر آن‌که ناپاك را از پاك جدا سازد و ( نیز ) چنین نبود كه خداوند شما را از اسرار غیب ، آگاه كند ( تا مؤمنان و منافقان را از این راه بشناسید ، این برخلاف سنّت الهى است )ولى خداوند از میان رسولان خود، هرکس را بخواهد برمى‌گزیند ( و قسمتى از اسرار نهان را كه براى مقام رهبرى او لازم است ، در اختیار او مى‌گذارد ) پس ( اکنون كه این جهان ، بوته آزمایش پاك و ناپاك است ) به خدا و رسولان او ایمان بیاورید و اگر ایمان بیاورید و تقوا پیشه كنید ، پاداش بزرگى براى شماست .

مسلمانان تصفیه مى‌شوند

قبل از حادثه اُحُد موضوع « منافقان » در میان مسلمانان ، زیاد مطرح نبود به همین دلیل آن‌ها بیشتر ، « كفّار » را دشمن خود مى‌دانستند ، اما بعد از شکست اُحد و تضعیف موقّتى مسلمانان راستین و آماده شدن زمینه براى فعاليّت منافقان ، فهمیدند دشمنانى خطرناک‌تر دارند كه باید كاملاً مراقب آن‌ها باشند و آن‌ها منافقانند و این يکى‌از مهمترین نتایج حادثه اُحدبود .

آیه فوق كه آخرین آیه‌اى است كه در این‌جا از حادثه اُحد بحث مى‌کند ، این حقیقت را به صورت يك قانون كلّى بیان نموده و مى‌گوید : « چنین چیزى ممکن نیست كه خداوند مؤمنان را به همان شکل كه شما هستید بگذارد و آن‌ها را تصفیه نکند و « طيّب » ( و پاك ) را از « خبیث » ( و ناپاك ) متمایز نسازد : ما كانَ اللّهُ لِيَذَرَ الْمُؤْمِنینَ عَلى ما اَنْتُمْ عَلَيْهِ حَتّى يَمیزَ الْخَبیثَ مِنَ الطَّيِّبِ » .

این حکم عمومى و همگانى است و يك سنّت جاودانى پروردگار محسوب مى‌شود كه هرکس ادعاى ایمان كند و درمیان صفوف‌مسلمین براى خود جایى بازکند به حال خود رها

نمى‌شود ، بلکه با آزمایش‌هاى پى‌درپى خداوند، بالاخره‌اسرار درون او فاش مى‌گردد .

در این‌جا ممکن بود سؤالى مطرح شود ( و طبق پاره‌اى ازروایات چنین‌سؤالى درمیان مسلمانان‌نیز مطرح‌بود ) و آن‌این‌که خدا كه از اسرار درون همه‌کس آگاه است چه مانعى دارد كه مردم را از وضع آن‌ها آگاه كند و از طریق علم غیب ، مؤمن از منافق شناخته شود .

قسمت دوّم آیه به این سؤال پاسخ مى‌گوید كه : « هیچ‌گاه خداوند اسرار پنهانى و علم غیب را در اختیار شما نخواهد گذارد : وَ ما كانَ اللّهُ لِيُطْلِعَكُمْ عَلَى الْغَيْبِ » .

زیرا آگاهى بر اسرار نهانى ، به عکس آن‌چه بسیارى خیال مى‌کنند ، مشکلى را براى مردم حلّ نمى‌کند ، بلکه در بسیارى از موارد باعث هرج و مرج و ازهم پاشیدن پیوندهاى اجتماعى و خاموش شدن شعله‌هاى امید و از بین رفتن تلاش و كوشش در میان توده مردم مى‌گردد .

و از همه مهمتر این‌که باید ارزش اشخاص از طریق اعمال آن‌ها روشن گردد نه از راه‌دیگر و مسأله‌آزمایش پروردگار نیز ، چیزى جز این نیست ، بنابراین راه شناسایى افراد ،

تنها اعمال آن‌ها است .

سپس پیامبران خدا را ، از این حکم استثناء كرده و مى‌فرماید : « خداوند هر زمان بخواهد از میان پیامبرانش ، كسانى را انتخاب مى‌کند و گوشه‌اى از « علم غیب » بى‌پایان خود و اسرار درون مردم را كه شناخت آن براى تکمیل رهبرى آن‌ها لازم است در اختیار آن‌ها قرار مى‌دهد » ( وَ لكِنَّ اللّهَ يَجْتَبى مِنْ رُسُلِهِ مَنْ يَشاآءُ ) .

ولى در هرحال قانون كلّى و عمومى و جاودانى براى شناخت اشخاص ، اعمال آن‌ها است.

در پایان آیه ، خاطرنشان مى‌سازد ، اکنون كه میدان زندگى میدان آزمایش و جداسازى پاك از ناپاك و مؤمن‌از منافق است ، پس شما براى این‌که از این بوته آزمایش ، خوب به درآیید « به خدا و پیامبران او ایمان آورید : فَامِنُوا بِاللّهِ وَ رُسُلِهِ » .

اما تنها به ایمان آوردن اکتفا نمى‌کند و مى‌فرماید « اگر ایمان بیاورید و تقوا پیشه كنید ، اجر و پاداش بزرگ در انتظار شما است : وَ اِنْ تُؤْمِنُوا وَ تَتَّقُوا فَلَكُمْ اَجْرٌ عَظیمٌ » .

این‌نکته ، در آیه قابل توجه‌است كه‌ازمؤمن، تعبیر به « طَيِّبْ » ( پاکیزه ) شده است و

مى‌دانیم پاکیزه ، چیزى است كه بر همان آفرینش نخست‌بماند و اشیاءخارجى و بیگانه، آن‌را« خبیث و ناپاك » نسازد ، آب پاکیزه ، جامه پاکیزه و مانند آن ، چیزى است كه عوامل آلوده خارجى به آن نرسیده باشد و از این استفاده مى‌شود كه ایمان داشتن ، فطرت و آفرینش نخستین انسان است .

180 وَ لا يَحْسَبَنَّ الَّذینَ يَبْخَلُونَ بِما اتیهُمُ اللّهُ مِنْ فَضْلِهِ هُوَ خَيْرا لَهُمْ بَلْ هُوَ شَرٌّ لَهُمْ سَيُطَوَّقُونَ ما بَخِلُوا بِهِ يَوْمَ الْقِيمَةِ وَ لِلّهِ میراثُ السَّمواتِ وَالاَرْضِ وَ اللّهُ بِما تَعْمَلُونَ خَبیرٌ

کسانى‌که بخل مى‌ورزند و آن‌چه‌را خدا از فضل خویش به آنان داده، انفاق نمى‌کنند ، گمان نکنند این كار به سود آن‌ها است ، بلکه براى آن‌ها شرّ است ، به زودى در روز قیامت ، آن‌چه را نسبت به آن بخل ورزیدند ، همانند طوقى به‌گردنشان‌مى‌افکنند و میراث آسمان‌هاو زمین،ازآن خدا است و خداوند، ازآن‌چه انجام‌مى‌دهید،آگاه‌است.

طوق سنگین اسارت سرنوشت محتوم بخیلان است

آیه فوق ، سرنوشت بخیلان را در روز رستاخیز ، توضیح مى‌دهد ، همان‌ها كه در جمع‌آورى و حفظ ثروت‌مى‌کوشند و از انفاق كردن در راه بندگان خدا ، خوددارى مى‌کنند .

گرچه در آیه ، نامى‌از زکات و حقوق واجب مالى برده نشده ، ولى‌در روایات اهل‌بیت علیهم‌السلام و همچنین درگفتار مفسّران، آیه به مانعان‌زکات‌تخصیص داده‌شده‌است و تشدیدهایى كه‌در آیه به چشم‌مى‌خورد، نیز دلیل براین‌است‌که منظور انفاق مستحبى‌نیست.

آیه‌مى‌گوید: « افرادى‌که بخل‌مى‌ورزند و از آن‌چه خداوند از فضل خود به‌آن‌هاداده در راه اونمى‌دهند، تصوّر نکنند به سود آن‌ها است: وَ لا يَحْسَبَنَّ الَّذینَ‌يَبْخَلُونَ‌بِما اتیهُمُ‌اللّهُ مِنْ‌فَضْلِهِ هُوَ خَيْرا لَهُمْ بَلْ هُوَ شَرٌّ لَهُمْ» .

«بلکه (برخلاف تصوّر آن‌ها) این كار به زیان آن‌ها تمام مى‌شود: بَلْ‌هُوَشَرٌّ لَهُمْ».

سپس سرنوشت آن‌ها را در روز رستاخیز ، چنین توصیف مى‌کند : « به زودى اموالى را كه

در مورد آن بخل ورزیدند ، همانند طوقى در گردنشان مى‌افکنند : سَيُطَوَّقُونَ ما بَخِلُوا بِهِ يَوْمَ الْقِيمَةِ » .

از این جمله استفاده مى‌شود اموالى كه حقوق واجب آن پرداخت نشده و اجتماع ، از آن بهره‌اى نگرفته است و تنها در مسیر هوس‌هاى فردى و گاهى مصارف جنون‌آمیز به كارگرفته شده و يا بى‌دلیل روى هم انباشته گردیده و هیچ‌کس از آن استفاده نکرده ، همانند سایر اعمال زشت انسان ، در روز رستاخیز طبق قانون « تَجَسُّم اَعْمال » تَجَسُّم مى‌یابد و به صورت وسیله عذاب دردناکى درخواهد آمد .

تَجَسُّم این‌گونه اموال به طوقى كه بر گردن مى‌افتد اشاره به این حقیقت است كه انسان تمام سنگینى مسؤولیت آن‌ها را تحمّل خواهد كرد بدون این‌که از آثار آن بهره‌مند گردد ، اموال سرشارى كه به‌طور جنون آمیز جمع‌آورى و نگاهدارى گردد و در خدمت اجتماع نباشد جز زنجیر و زندان ، براى صاحب آن چیزى نیست زیرا مى‌دانیم بهره‌گیرى شخصى از مال و ثروت ، حدود معيّنى دارد و از آن‌که بگذرد جز يك نوع اسارت و سنگینى بیهوده

نتیجه‌اى نخواهد داشت مگر این كه از برکات معنوى آن برخوردار و در مسیر كارهاى مثبت قرار گیرد .

این‌گونه اموال نه تنها در قیامت طوق سنگینى بر گردن صاحبانش خواهد بود بلکه در این دنیا چنین است ، منتها در رستاخیز آشکارا و در این‌جا به صورت مخفى‌تر مى‌باشد ، چه جنون و حماقتى از این بالاتر كه انسان مسؤوليّت‌هاى فراوان تحصیل ثروت را به اضافه مسؤولیت‌ها و زحمات فراوان كه براى حفظ و محاسبه و نگهدارى و دفاع از آن لازم است بر دوش كشد ، درحالى كه هیچ‌گونه از آن منتفع نگردد آیا طوق اسارت چیزى جز این است؟

سپس آیه اشاره به يك نکته دیگر مى‌کند و مى‌گوید : این اموال ، چه در راه خدا و بندگان او انفاق شود يا نشود ، بالاخره از صاحبان آن جدا خواهد شد « و خداوند وارث همه میراث‌هاى زمین و آسمان خواهد بود : وَ لِلّهِ میراثُ السَّمواتِ وَ الاَرْضِ » .

اکنون كه چنین است چه بهتر كه پیش از جدا شدن از آن‌ها ، از برکات معنوى آن

بهره‌مند گردند، نه تنها از حسرت و مسؤوليّت آن.

و در پایان آیه مى‌فرماید : « خدا از اعمال شما آگاه است : وَ اللّهُ بِما تَعْمَلُونَ خَبیرٌ » .

بنابراین اگر بخل بورزید مى‌داند و اگر در راه كمك به جامعه‌انسانى ازآن استفاده‌کنید آن‌را نیزمى‌داند و به‌هرکس پاداش‌مناسبى خواهد داد.

181 لَقَدْ سَمِعَ اللّهُ قَوْلَ الَّذینَ قالُواآ اِنَّ اللّهَ فَقیرٌ وَ نَحْنُ اَغْنِياآءٌ سَنَكْتُبُ ما قالُوا وَ قَتْلَهُمُ الاَنْبِياآءَ بِغَيْرِ حَقٍّ وَ نَقُولُ ذُوقُوا عَذابَ الْحَریقِ

خداوند ، سخن آن‌ها را كه گفتند : « خدا فقیر است و ما بى‌نیازیم » شنید ! به زودى آن‌چه را گفتند ، خواهیم نوشت و ( همچنین ) كشتن پیامبران را به ناحقّ ( مى‌نویسیم ) و به‌آن‌ها مى‌گوییم: « بچشید عذاب سوزان را ( در برابر كارهایتان ) .« خدا سخن كفر آمیز آنان ( يهود ) را كه مى‌گفتند : خداوند فقیر است و ما غنى هستیم شنید »

اگر در برابر مردم آن را انکار كنند ، در پیشگاه خدا كه همه سخنان را مى‌شنود قابل

انکار نیست ، او حتّى امواج صوتى فوق‌العاده ضعیف يا بسیار نیرومندى كه گوش‌هاى آدمى از درك آن عاجز است را مى‌شنود .

بنابراین انکار آن‌ها بیهوده است ، سپس مى‌گوید : نه تنها سخنان آن‌ها را مى‌شنویم « بلکه همه آن‌ها را مى‌نویسیم : سَنَكْتُبُ ما قالُوا » .

بدیهى است منظور از نوشتن همانند نوشتن ما در صفحه كاغذ نیست ، بلکه منظور نگاهدارى آثار عمل است كه طبق قانون بقاى « انرژى - مادّه » همواره در جهان باقى خواهد ماند و حتّى كتابت و نوشتن فرشتگان خداوند نیز نوعى نگاهدارى عمل است كه از هر كتابتى بالاتر مى‌باشد .

سپس مى‌گوید : نه تنها این سخن كفرآمیز آن را مى‌نویسیم « پیامبرانى را هم كه به ناحق كشتند ثبت مى‌کنیم : وَ قَتْلَهُمُ الاَنْبِياآءَ بِغَيْرِ حَقٍّ » .

یعنى مبارزه جمعيّت يهود و صف‌بندى آن‌ها در برابر پیامبران ، تازه نیست این

نخستین بار نیست كه يهودیان ، پیامبرى را استهزاء مى‌کنند ، آن‌ها در طول تاریخ خود از این نوع جنایات فراوان دارند ، جمعیتّى كه جرأت و جسارت را به جایى برساند كه جمعى از پیامبران خدا را به قتل برسانند چه‌جاى تعجّب كه چنین سخنان كفرآمیزى به زبان جارى كنند.

ممکن‌است گفته شود كشتن پیامبران ، مربوط به يهودیان عصر پیامبر اسلام صلى‌الله‌علیه‌و‌آله نبود ، ولى این نسبت به خاطر آن است كه آن‌ها به اعمال نیاکان خود راضى بودند و به همین جهت در مسؤوليّت آن سهیم و شریك بوده‌اند .

اما ثبت و حفظ اعمال آن‌ها بى‌جهت نیست ، براى این است كه روز رستاخیز آن را در برابر آن‌ها قرار دهیم و « بگوییم اکنون نتیجه اعمال خود را به صورت عذاب سوزان بچشید : وَ نَقُولُ ذُوقُوا عَذابَ الْحَریق » .

182 ذلِكَ بِما قَدَّمَتْ اَيْدیكُمْ وَ اَنَّ اللّهَ لَيْسَ بَظَلاّمٍ لِلْعَبیدِ

این به خاطر چیزى است كه دست‌هاى شما از پیش فرستاده ( و در نتیجه كار شماست ) و

به خاطر آن است كه خداوند ، به بندگان ( خود ) ، ستم نمى‌کند .

اصولاً اگر امثال شما جنایت‌کاران ، مجازات اعمال خود را نبینید و در ردیف نیکوکاران قرارگیرید ، این نهایت ظلم است و اگر خدا ، چنین نکند « ظَلاّم » (بسیار ظلم كننده) خواهد بود .

در نهج البلاغه از على نقل شده كه فرمود : « وَ اَيْمُ اللّهِ ما كانَ قَوْمٌ قَطُّ فى غَضِّ نِعْمَةٍ مِنْ عَيْشٍ فَزالَ عَنْهُمْ اِلاّ بِذُنُوبٍ اجْتَرَحُوها لاَِنَّ اللّهَ لَيْسَ بِظَلاّمٍ لِلْعَبیدِ : به خدا سوگند ، هیچ جمعيّتى غرق نعمت نشدند سپس آن نعمت از آن‌ها سلب نگردید مگر به خاطر گناهانى كه مرتکب شده بودند » .

سپس امام به همین جمله استناد كرده مى‌فرماید : « لاَِنَّ اللّهَ لَيْسَ بِظَلاّمٍ لِلْعَبیدِ : زیرا خداوند به بندگان خود ستم نمى‌کند و از افراد شایسته سلب نعمت نمى‌نماید » .

این آیه از جمله آیاتى است كه، از يك سو مذهب جبریون را نفى مى‌کند و از سوى دیگر، اصل عدالت را ، در مورد افعال خداوند تعمیم مى‌دهد .

توضیح این‌که : آیه فوق تصریح مى‌کند ، كه هرگونه كیفر و پاداش از طرف خداوند به

خاطر اعمالى است كه مردم با اراده خودشان آن را انجام داده‌اند . « ذلِكَ بِما قَدَّمَتْ اَيْدیكُمْ : این به خاطر كارهایى است كه دست‌هاى شما آن را از پیش فرستاده است » .(1)

از سوى دیگر ، آیه فوق با صراحت مى‌گوید : « خداوند هیچ‌گاه ظلم نمى‌کند و قانون پاداش او بر محور عدالت مطلق دور مى‌زند » این همان چیزى است كه عدلیه ( قائلین به عدل يعنى شیعه و جمعى از اهل تسنّن كه « معتزله » نام دارند ) به آن معتقد هستند .

اما در برابر آن‌ها جمعى از اهل تسنّن كه « اشاعره » نامیده مى‌شوند ، عقیده شگفت‌انگیزى دارند . آن‌ها مى‌گویند : « اصولاً ظلم درباره خدا تصوّر نمى‌شود و هر كار كه .


1) نسبت دادن اعمال آدمى به دست او به خاطر آن است كه غالب كارها با دست انجام مى‌گیرد وگرنه این حکم اختصاصى به اعمال دست ندارد و لذا در زبان فارسى هم ، مى‌گوییم ، فلان كار از دست فلان كس سر زد در حالى كه ممکن است ، دست او هیچ‌گونه دخالتى نداشته باشد .

او انجام دهد عین عدالت است ، حتى اگر تمام صالحان را به دوزخ و تمام ستمگران را به بهشت ببرد ظلمى نکرده است و هیچ كس نمى‌تواند ، چون و چرا كند » .

آیه فوق ، این‌گونه عقاید را به كلّى طرد مى‌کند و مى‌گوید : اگر خداوند ، افراد را بدون انجام كار خلاف ، مجازات كند ، « ظالِم » بلکه « ظَلاّم » خواهد بود .

واژه ظَلاّم ، صیغه مبالغه و به معنى بسیار ظلم كننده است ، انتخاب این كلمه در این‌جا با آن‌که خداوند كمترین ظلمى روا نمى‌دارد ، شاید به خاطر این باشد كه اگر او مردم را مجبور به كفر و گناه كند و انگیزه‌هاى كارهاى زشت را در آنان بیافریند و سپس آن‌ها را به جرم‌اعمالى‌که جبرا انجام‌داده‌اند كیفردهد ظلم‌کوچکى انجام نداده‌بلکه « ظَلاّم » خواهد بود .

183 اَلَّذینَ قالُوا اِنَّ اللّهَ عَهِدَ اِلَيْناآ اَلاّ نُؤْمِنَ لِرَسُولٍ حَتّى يَأْتِيَنا بِقُرْبانٍ تَأْكُلُهُ النّارُ قُلْ قَدْ جاآءَكُمْ رُسُلٌ مِنْ قَبْلى بِالْبَيِّناتِ وَ بِالَّذى قُلْتُمْ فَلِمَ قَتَلْتُمُوهُمْ اِنْ كُنْتُمْ صادِقینَ

( این‌ها) همان كسانى هستند كه گفتند : « خداوند از ما پیمان گرفته كه به هیچ پیامبرى

ایمان نیاوریم تا ( این معجزه را انجام دهد ) يك قربانى بیاورد ، كه آتش ( صاعقه آسمانى ) آن را بخورد » بگو : « پیامبرانى پیش از من ، براى شما آمدند و دلایل روشن و آن‌چه را گفتید آوردند ، پس چرا آن‌ها را به قتل رساندید اگر راست مى‌گویید ؟ » .

بهانه‌جویى يهود

یهود ، براى این‌که از قبول اسلام سرباز زنند ، بهانه‌هاى عجیبى مى‌آوردند از جمله همان است كه در آیه فوق ، به آن اشاره شد ، آن‌ها مى‌گفتند : « خداوند از ما پیمان گرفته كه دعوت هیچ پیامبرى را نپذیریم ، تا براى ما قربانى بیاورد كه آتش ، آن را بخورد » .

مفسّران گفته‌اند : يهود ادعا مى‌کردند كه پیامبران الهى براى اثبات حقانيّت خود باید حتما داراى این معجزه مخصوص باشند و حیوانى را قربانى كنند و به وسیله صاعقه آسمانى در برابر مردم سوخته شود .

اگر به راستى يهود ، این كار را به عنوان يك معجزه مى‌خواستند ، نه لجاجت و بهانه‌جویى ، مطلبى بود ، ولى تاریخ گذشته آن‌ها و همچنین برخوردهاى مختلفى كه با

پیامبراسلام صلى‌الله‌علیه‌و‌آله داشتند، این حقیقت را به خوبى اثبات مى‌کرد كه منظور آن‌ها هرگز ، تحقیق حقّ نبود بلکه آن‌ها هر روز براى فرار از پذیرش اسلام ، در برابر فشار محیط و استدلالات روشن قرآن ، پیشنهاد جدیدى مى‌کردند و اگر هم انجام مى‌شد باز ایمان نمى‌آوردند ، به دلیل این‌که آن‌ها درکتاب‌هاى‌خود تمام نشانه‌هاى پیامبراسلام صلى‌الله‌علیه‌و‌آله را خوانده بودند و با این حال از قبول حقّ ، سرباز مى‌زدند .

قرآن به پیامبر مى‌گوید : در پاسخ این بهانه‌جویى‌ها به آن‌ها « بگو : گروهى از پیامبران بنى‌اسرائیل پیش از من آمدند و نشانه‌هاى روشنى با خود آوردند و حتّى چنین قربانى براى شما آوردند اگر راست مى‌گویید چرا به آن‌ها ایمان نیاوردید و چرا آن‌ها را كشتید : قُلْ قَدْ جاءَكُمْ رُسُلٌ مِنْ قَبْلى بِالْبَيِّناتِ وَ بِالَّذى قُلْتُمْ فَلِمَ قَتَلْتُمُوهُمْ اِنْ كُنْتُمْ صادِقینَ » .

اشاره به زکريّا و يحیى و جمع دیگرى از پیامبران بنى‌اسرائیل است كه به دست خود آن‌ها به قتل رسیدند .

184 فَاِنْ كَذَّبُوكَ فَقَدْ كُذِّبَ رُسُلٌ مِنْ قَبْلِكَ جاؤُا بِالْبَيِّناتِ وَ الزُّبُرِ وَ الْكِتابِ الْمُنیرِ

پس اگر ( این بهانه جویان ) تو را تکذیب كنند ، ( چیز تازه‌اى نیست ) رسولان پیش از تو ( نیز ) تکذیب شدند ، پیامبرانى كه دلایل آشکار و نوشته‌هاى متین و محکم و كتاب روشنى‌بخش آورده بودند .

« زُبُر » جمع « زَبُور » به معنى كتابى است كه با استحکام نوشته شده است زیرا این مادّه در اصل به‌معناى نوشتن است، اما نه هرگونه نوشتن بلکه نوشتنى كه با استحکام توأم باشد .

و اما تفاوت « الزُّبُر » و « الْكِتابِ الْمُنیر » با این‌که هر دو از جنس كتاب مى‌باشد ممکن است از این جهت باشد كه اولى اشاره به كتب پیامبران قبل از موسى است و دومى به تورات و انجیل ، زیرا قرآن در سوره مائده آیه 44 و 46 از آن‌ها به عنوان « نور » ياد كرده است : « اِنّا اَنْزَلْنَا التَّوْریةَ فیها هُدىً وَ نُورٌ: ما تورات‌را نازل‌کردیم درحالى‌که درآن، هدایت‌و نوربود ». «وَ اتَيْناهُ الاِْنْجیلَ‌فیهِ هُدىً‌وَ نُورٌ: و انجیل‌را به‌اودادیم‌که درآن هدایت و نوربود ».

بعضى از مفسّران احتمال داده‌اند كه زبور ، تنها به آن قسمت از كتب آسمانى گفته مى‌شود كه محتوى پند و اندرز و نصیحت است ( همان‌طور كه زبور منسوب به داود كه اکنون در دست است سراسر پند و اندرز مى‌باشد ) ولى كتاب آسمانى يا كتاب منیر به آن قسمت گفته‌مى‌شود كه داراى احکام و قوانین و دستورات فردى و اجتماعى‌است .

185 كُلُّ نَفْسٍ ذائِقَةُ الْمَوْتِ وَ اِنَّما تُوَفَّوْنَ اُجُورَكُمْ يَوْمَ الْقِيمَةِ فَمَنْ زُحْزِحَ عَنِ‌النّارِ وَ اُدْخِلَ الْجَنَّةَ فَقَدْ فازَ وَ مَا الْحَيوةُ الدُّنْيا اِلاّ مَتاعُ الْغُرُورِ

هر كسى مرگ را مى‌چشد و شما پاداش خود را به‌طور كامل در روز قیامت خواهید گرفت ، آن‌ها كه از آتش ( دوزخ ) دور شده ، به بهشت وارد شوند نجات يافته و رستگار شده‌اند و زندگى دنیا ، چیزى جز مایه فریب نیست .

قانون عمومى مرگ

« زُحْزِح » در اصل به معنى این است كه انسان خود را از تحت تأثیر جاذبه و كشش

چیزى تدریجا خارج و دور سازد و « فازَ » در اصل به معنى نجات از هلاکت و رسیدن به محبوب است .

در دنبال بحث درباره لجاجت مخالفان و افراد بى‌ایمان ، این آیه اشاره به قانون عمومى مرگ و سرنوشت مردم دررستاخیزمى‌کند، تاهم‌دلدارى‌براى‌پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله و مؤمنان‌باشدو هم هشدارى به مخالفان گناهکار .

این آیه نخست اشاره به قانونى مى‌کند كه حاکم بر تمام موجودات زنده جهان است و مى‌گوید : « تمام زندگان خواه و ناخواه مرگ را خواهند چشید : كُلُّ نَفْسِ ذائِقَةُ الْمَوْتِ » .

گرچه بسیارى از مردم مایلند ، كه فناپذیر بودن خود را فراموش كنند ولى این واقعیتّى است ، كه اگر ما آن را فراموش كنیم ، آن هرگز ما را فراموش نخواهدکرد ، حیات و زندگى این جهان ، بالاخره پایانى دارد و روزى مى‌رسد كه مرگ به سراغ هر كس خواهد آمد و ناچار است از این جهان رخت بربندد .

منظور از « نَفْس » در آیه مجموعه جسم و جان است ، اگرچه گاهى نفس در قرآن ، تنها به روح اطلاق مى‌شود و تعبیر به « چشیدن » اشاره به احساس كامل است ، زیرا گاه مى‌شود انسان غذایى را به چشم مى‌بیند و يا با دست لمس مى‌کند ، ولى این‌ها هیچ كدام احساس كامل نیست ، مگر زمانى كه به‌وسیله ذائقه خود آن را بچشد و گویا در سازمان خلقت بالاخره مرگ نیز يك نوع غذا براى آدمى و موجودات زنده است .

سپس مى‌گوید : بعد از زندگى این جهان ، مرحله پاداش و كیفر اعمال شروع مى‌شود ، دراین‌جا عمل است بدون جزا و آن‌جا جزا است بدون عمل ( وَ اِنَّما تُوَفَّوْنَ اُجُورَكُمْ يَوْمَ الْقِيمَةِ ) .

جمله « تُوَفَّوْنَ » كه به معنى پرداخت كامل است نشان مى‌دهد كه اجر و پاداش انسان به‌طور كامل در روز قیامت پرداخت مى‌گردد ، بنابراین مانعى ندارد كه در عالم برزخ ( جهانى كه واسطه میان دنیا و آخرت است) قسمتى از نتایج اعمال خود و پاداش و كیفر را

ببیند ، زیرا این پاداش و كیفر برزخى ، كامل نیست .

گویا دوزخ با تمام قدرتش انسان‌ها را به سوى خود جذب مى‌کند و راستى عواملى كه انسان را به سوى آن مى‌کشاند جاذبه عجیبى دارند . آیا هوس‌هاى زودگذر ، لذّات جنسى نامشروع ، مقام‌ها و ثروت‌هاى غیر مباح ، براى هر انسانى جاذبه ندارد ؟

ضمنا از این تعبیر استفاده مى‌شود كه اگر مردم نکوشند و خود را از تحت جاذبه این عوامل فریبنده دور ندارند ، تدریجا به سوى آن جذب خواهند شد .

اما آن‌ها كه با تربیت و تمرین و آموزش و پرورش خود را تدریجا كنترل مى‌نمایند و به مقام نَفْس مُطْمَئِنَّة ( روح آرام شده ) مى‌رسند نجات يافتگان واقعى محسوب مى‌شوند و احساس امنيّت و آرامش مى‌کنند .

در جمله بعد ، بحث گذشته را تکمیل مى‌کند و مى‌گوید : « زندگى دنیا تنها يك تمتّع و بهره‌بردارى غرورآمیز است : وَ مَا الْحَيوةُ الدُّنْيا اِلاّ مَتاعُ الْغُرُورِ».

این زندگى و عوامل سرگرم‌کننده آن از دور فریبندگى خاصّى دارد ، اما به هنگامى كه انسان به آن نائل مى‌گردد و از نزدیك آن را لمس مى‌کند ، معمولاً چیزى توخالى به نظر مى‌رسد و معنى « مَتاع غُرُور » نیز چیزى جز این نیست .

به علاوه لذّات مادّى از دور ، خالص به نظر مى‌رسند ، امّا به زودى متوجّه مى‌شود كه چقدر آن‌ها سَریعُ الزَّوال و فناپذیرند .

البتّه این تعبیرات در قرآن و اخبار، مکرّر آمده‌است و هدف همه آن‌ها يك چیز است و آن این است كه انسان ، جهان مادّه و لذّات آن را، هدف نهایى خود قرارندهد كه

نتیجه‌اش غرق شدن در انواع جنایات و دور شدن از حقیقت و تکامل انسانى است ، ولى استفاده از جهان مادّه و مواهب آن به عنوان يك وسیله براى نیل به تکامل‌انسانى، نه‌تنها نکوهیده نیست بلکه لازم و ضرورى مى‌باشد .

186 لَتُبْلَوُنَّ فى اَمْوالِكُمْ وَ اَنْفُسِكُمْ وَ لَتَسْمَعُنَّ مِنَ الَّذینَ اُوتُوا الْكِتابَ مِنْ قَبْلِكُمْ

وَ مِنَ‌الَّذینَ اَشْرَكُوا اَذىً كَثیرا وَ اِنْ تَصْبِرُوا وَ تَتَّقُوا فَاِنَّ ذلِكَ مِنْ عَزْمِ‌الاُْمُورِ

به يقین ( همه شما ) در اموال و جان‌هاى خود ، آزمایش مى‌شوید و از كسانى كه پیش از شما به آن‌ها كتاب آسمانى داده‌شده( يهود )و ( همچنین ) از مشرکان، سخنان آزاردهنده فراوان خواهید شنید و اگراستقامت كنید و تقوا پیشه سازید، ( شایسته‌تراست، زیرا ) این از كارهاى مهمّ و قابل اطمینان است.

از مقاومت خسته نشوید

« عَزْم » در لغت ، به معنى « تصمیم محکم » است و گاهى به هر چیز محکم نیز گفته مى‌شود ، بنابراین « مِنْ عَزْمِ الاُْمُورِ » به معنى كارهاى شایسته‌اى است كه انسان باید روى آن تصمیم بگیرد يا به معنى هرگونه كار محکم و قابل اطمینانى است .

مسلمانان به هنگام مراجعت به مدینه سخت از سوى دشمنان تحت فشار بودند و مورد انواع آزارها قرار مى‌گرفتند ، آیه فوق آن‌ها را دعوت به استقامت مى‌کند و از آینده

درخشانى اجمالاً خبر مى‌دهد .

نخست مى‌فرماید : « شما در جان و مالتان ، مورد آزمایش قرار خواهید گرفت : لَتُبْلَوُنَّ فى اَمْوالِكُمْ وَ اَنْفُسِكُمْ » .

اصولاً این جهان صحنه آزمایش است و ناگزیر باید خود را آماده مقابله با حوادث و رویدادهاى سخت و ناگوار كنید و این در حقیقت هشدار و آماده باشى است به همه مسلمانان كه گمان نکنند حوادث سخت زندگى آن‌ها ، پایان يافته و يا مثلاً با كشته شدن كَعْب بن اَشْرَف ، شاعر بد زبان پرخاشگر و آشوب طلب ، دیگر ناراحتى و زخم زبان از دشمنان نخواهند دید .

به همین جهت در جمله بعد مى‌گوید : « به‌طور مسلّم در آینده از اهل كتاب ( يهود و نصارى ) و مشرکان سخنان ناراحت كننده فراوانى خواهید شنید : وَ لَتَسْمَعُنَّ مِنَ الَّذینَ اُوتُوا الْكِتابَ مِنْ قَبْلِكُمْ وَ مِنَ الَّذینَ اَشْرَكُوا اَذىً كَثیرا » .

مسأله شنیدن سخنان ناسزا از دشمن با این‌که جزء آزمایش‌هایى است كه در آغاز آیه آمده ، ولى به خصوص دراین‌جا به آن تصریح شده و این به خاطر اهميّت فوق‌العاده‌اى است كه این موضوع ، در روح انسان‌هاى حسّاس و با شرف دارد چه این‌که موضوع طبق جمله مشهور « زخم‌هاى شمشیر التیام پذیرند اما زخم زبان التیام نمى‌یابد » .

سپس قرآن به وظیفه‌اى كه مسلمانان در برابر این‌گونه حوادث سخت و دردناك دارند اشاره كرده ، مى‌گوید : « اگر استقامت به خرج دهید ، شکیبا باشید و تقوى و پرهیزگارى پیشه كنید ( این كارهایى است كه نتیجه آن روشن است و لذا ) هر انسان عاقلى باید تصمیم انجام آن را بگیرد : وَ اِنْ تَصْبِرُوا وَ تَتَّقُوا فَاِنَّ ذلِكَ مِنْ عَزْمِ الاُْمُورِ » .

تقارن « صبر » و « تقوى » در آیه گویا اشاره به این است كه بعضى افراد در عین استقامت و شکیبایى ، زبان به ناشکرى بازمى‌کنند ، ولى مؤمنان واقعى صبر و استقامت را همواره با تقوى مى‌آمیزند و از این امور دورند .

187 وَ اِذْ اَخَذَ اللّهُ میثاقَ الَّذینَ اُوتُوا الْكِتابَ لَتُبَيِّنُنَّهُ لِلنّاسِ وَ لا تَكْتُمُونَهُ فَنَبَذُوهُ وَراءَ ظُهُورِهِمْ وَ اشْتَرَوْا بِهِ ثَمَنا قَلیلاً فَبِئْسَ ما يَشْتَرُونَ

و ( به خاطر بیاورید ) هنگامى را كه خدا ، از كسانى كه كتاب ( آسمانى ) به آن‌ها داده شده ، پیمان گرفت كه حتما آن را براى‌مردم آشکارسازیدو كتمان‌نکنیدولى‌آن‌ها، آن‌را پشت سرافکندند و به بهاى كمى فروختند و چه بد متاعى مى‌خرند ؟

جمله « لَتُبَيِّنُنَّهُ » با این‌که با لام قسم و نون تأکید ثقیله همراه است و نهایت تأکید را مى‌رساند ، باز با جمله « وَ لا تَكْتُمُونَهُ » بدرقه شده است كه آن هم دستور به عدم كتمان مى‌دهد ، از مجموع این تعبیرات برمى‌آید كه خداوند به‌وسیله پیامبران پیشین ، مؤكّدترین پیمان‌را از آن‌ها براى‌بیان حقایق‌گرفته بوده ، اما با این همه ، در این پیمان محکم الهى خیانت كردند و حقایق كتب آسمانى را كتمان نمودند و لذا مى‌گوید : « آن‌ها كتاب خدا را پشت‌سر انداختند : فَنَبَذُوهُ وَراءَ ظُهُورِهِمْ » .

این جمله كنایه جالبى است از عمل نکردن و به دست فراموشى سپردن ، زیرا انسان هر برنامه‌اى را مى‌خواهد ملاك عمل قراردهد پیش روى خود مى‌گذارد و پى در پى به آن نگاه مى‌کند ، ولى هرگاه نخواهد به آن عمل كند و به كلّى به دست فراموشى بسپارد آن را از پیش روى برداشته پشت سر مى‌افکند .

در جمله بعد اشاره به دنیاپرستى شدید و انحطاط فکرى آن‌ها مى‌کند و مى‌گوید : « آن‌ها با این كار تنها بهاى ناچیزى به دست آوردند و چه بد متاعى خریدند : وَ اشْتَرَوْا بِهِ ثَمَنا قَلیلاً فَبِئْسَ ما يَشْتَرُونَ » .

اگر آن‌ها در برابر این خیانت بزرگ ( كتمان حقایق ) ثروت عظیمى گرفته بودند جاى این بود كه گفته شود ، عظمت آن مال و ثروت ، چشم و گوش آن‌ها را كور و كر ساخته ، ولى تعجّب در این است كه همه این‌ها را به متاع قلیلى فروختند ( البتّه منظور از این جمله كار دانشمندان دون همّت آن‌ها است ) .

188 لا تَحْسَبَنَّ الَّذینَ يَفْرَحُونَ بِماآ اَتَوْا وَ يُحِبُّونَ اَنْ يُحْمَدُوا بِما لَمْ يَفْعَلُوا فَلا تَحْسَبَنَّهُمْ بِمَفازَةٍ مِنَ الْعَذابِ وَ لَهُمْ عَذابٌ اَلیمٌ

گمان‌مبر آن‌ها كه از اعمال ( زشت ) خود خوشحال مى‌شوند و دوست دارند در برابر كار ( نیکى ) كه انجام نداده‌اند مورد ستایش قرارگیرند ، از عذاب ( الهى ) برکنارند ( بلکه ) براى آن‌ها ، عذاب دردناکى است .

از خود راضى‌ها

افرادزشتکار دودسته‌اند: دسته‌اى به راستى از عمل خود شرمنده‌اند و روى طغیان غرایز، مرتکب‌زشتى‌ها و گناهان‌مى‌شوند ، نجات این دسته ، بسیار آسان است ، زیرا همیشه بعد از انجام گناه پشیمان شده، مورد سرزنش وجدان بیدارشان قرار مى‌گیرند .

ولى دسته دیگرى هستند كه نه تنها احساس شرمندگى نمى‌کنند ، بلکه به قدرى مغرور و از خود راضى هستند كه از اعمال زشت و ننگینشان خوشحالند و حتّى به آن مباهات

مى‌کنند و از آن بالاتر ، مایل هستند كه مردم ، آن‌ها را نسبت به اعمال نیکى كه هرگز انجام نداده‌اند ، مدح و تمجید كنند . آیه فوق ، مى‌گوید : « گمان مبرید كه این‌گونه اشخاص كه از اعمال زشت خود خوشحالند و دوست مى‌دارند ، در برابر آن‌چه انجام نداده‌اند ، از آن‌ها تقدیر شود از عذاب پروردگار به دورند و نجات خواهند يافت : لا تَحْسَبَنَّ الَّذینَ يَفْرَحُونَ بِما اَتَوْا وَ يُحِبُّونَ اَنْ يُحْمَدُوا بِما لَمْ يَفْعَلُوا فَلا تَحْسَبَنَّهُمْ بِمَفازَةٍ مِنَ‌الْعَذابِ » .

بلکه نجات براى كسانى است ، كه حداقّل از كار بد خود شرمنده‌اند و از این‌که كار نیکى نکرده‌اند پشیمانند .

در پایان آیه مى‌گوید : نه تنها این‌گونه اشخاص از خود راضى و مغرور اهل نجات نیستند ، بلکه « عذاب دردناکى در انتظار آن‌ها است : وَ لَهُمْ عَذابٌ اَلیمٌ » .

از این آیه ممکن است ، استفاده شود كه فرح و سرور در برابر كار نیکى كه انسان توفیق انجام آن را يافته ( اگر به صورت معتدل باشد و مایه غرور و خودپسندى نگردد ) نکوهیده

نیست و همچنین‌علاقه‌به‌تشویق و تقدیر، دربرابر كارهاى‌نیکى‌که‌انجام‌شده، آن هم اگر در حدّ اعتدال باشد و انگیزه اعمال او نباشد مذموم نخواهد بود ، زیرا این‌ها غریزى انسان است . اما با این‌حال، دوستان‌خدا و افرادى‌که‌درسطوح عالى ایمان قراردارند ، حتّى از چنان سرور و چنین تقدیرى خود را به دور مى‌دارند .

آن‌هاهمواره اعمال‌خودرا ناچیز و كمتراز میزان لازم مى‌بینند و خود را مقصّر در برابر عظمت پروردگار ، احساس مى‌کنند .

ضمنا تصّورنشود،که‌آیه فوق مخصوص به منافقانى است كه در صدر اسلام بوده‌اند ویا مانند آن‌ها، بلکه، همه افرادى‌که در عصر و زمان ما، در شرایط مختلف اجتماعى قرار دارند و از اعمال زشت خود شادند و يا مردم را تحریک‌مى‌کنند كه آن‌ها را ، باقلم ، يا سخن ، در برابر اعمالى كه انجام نداده‌اند، تقدیر كنند ، همگى مشمول این آیه‌اند .

این چنین افراد ، نه تنها عذاب دردناك جهان دیگر ، در انتظارشان است ، بلکه در

زندگى این جهان نیز ، گرفتار خشم مردم و جدایى از خلق خدا و انواع نابسامانى‌ها ، خواهند شد.

189 وَ لِلّهِ مُلْكُ السَّمواتِ وَ الاَرْضِ وَ اللّهُ عَلى كُلِّ شَىْ‌ءٍ قَدیرٌ

و حکومت آسمان‌ها و زمین از آن خداست و خدا بر همه‌چیز توانا است .

یعنى دلیلى ندارد كه مؤمنان براى پیشرفت خود از راه‌هاى انحرافى وارد شوند و به كارى كه انجام نداده‌اند ، تشویق گردند ، آن‌ها مى‌توانند در پرتو قدرت خداوند آسمان و زمین ، با استفاده كردن از طُرُق مشروع و صحیح به پیشروى خود ادامه دهند و نیز افراد بدکار و منافق كه مى‌خواهند با استفاده از این طُرُق‌انحرافى به‌جایى برسند ، تصوّر نکنند كه از مجازات پروردگارى كه بر تمام هستى حکومت مى‌کند ، نجات خواهند يافت .

190 اِنَّ فى خَلْقِ السَّمواتِ وَ الاَرْضِ وَ اخْتِلافِ اللَّيْلِ وَ النَّهارِ لاَياتٍ لاُِولِى الاَلْبابِ مسلما در آفرینش آسمان‌ها و زمین و آمد و رفت شب و روز ، نشانه‌هاى ( روشنى ) براى خردمندان است .

روشن‌ترین راه خداشناسى

تعبیر به « اُولِى الاَلْبابِ » كه در این آیه و چند آیه دیگر از قرآن مجید دیده مى‌شود، اشاره‌لطیفى است به صاحبان عقل زیرا « لُب ّ » در اصل به معنى خالص هرچیزى است و عصاره خالص وجود آدمى همان عقل و اندیشه و مغز او است .

آیات قرآن تنها براى خواندن نیست ، بلکه براى فهم و درك مردم نازل‌شده و تلاوت و خواندن آیات مقدّمه‌اى است ، براى اندیشیدن .

آیه‌فوق مردم را به اندیشه در این آفرینش بزرگ جلب و جذب مى‌کند ، تا هرکس به اندازه پیمانه استعداد و تفكّرش از این اقیانوس‌بى‌کران سهمى‌ببرد و از سرچشمه صاف اسرارآفرینش سیراب گردد و به راستى ، جهان آفرینش و نقش‌هاى بدیع و طرح‌هاى زیبا و دل‌انگیز آن و نظامات خیره‌کننده‌اى كه بر آن‌ها حکومت مى‌کند كتاب فوق‌العاده بزرگى

است كه هر حرف و كلمه آن دلیل بسیار روشن ، بر وجود و يکتایى آفریدگار جهان است .(1)

191 اَلَّذینَ يَذْكُرُونَ اللّهَ قِياما وَ قُعُودا وَ عَلى جُنُوبِهِمْ وَ يَتَفَكَّرُونَ فى خَلْقِ‌السَّمواتِ وَ الاَرْضِ رَبَّنا ما خَلَقْتَ هذا باطِلاً سُبْحانَكَ فَقِنا عَذابَ النّارِ

همان‌ها كه خدا را در حال ایستاده و نشسته و آنگاه كه بر پهلو خوابیده‌اند ، ياد مى‌کنند و در اسرار آفرینش آسمان‌ها و زمین مى‌اندیشند ، ( و مى‌گویند : ) بارالها ! این‌ها را بیهوده نیافریدى منزّهى تو ، ما را از عذاب آتش ، نگاه دار .

نقشه دلربا و شگفت‌انگیزى كه در گوشه و كنار این جهان و در پهنه هستى به چشم .


1) درمعنى اختلاف شب و روز و اسرار آن در تفسیر آیه 164 / بقره در « تفسیر نمونه » ، جلد 1 ، بحث شده است و براى توضیح بیشتر درباره برهان نظم كه روشن‌ترین دلیل خداشناسى است به كتاب‌هاى : آفریدگار جهان ، معمّاى هستى و در جستجوى خدا ، مراجعه شود .

مى‌خورد آن‌چنان قلوب صاحبان خرد را به خود جذب مى‌کند ، كه در جمیع حالات خود ، چه ایستاده و چه نشسته و يا در حالى كه در بستر آرمیده و به پهلو خوابیده‌اند به ياد پدید آورنده این نظام و اسرار شگرف آن مى‌باشند .

در این آیه نخست اشاره به « ذِكْر » و سپس اشاره به « فِكْر » شده است يعنى تنها يادآورى خدا كافى نیست ، آنگاه این يادآورى ثمرات ارزنده‌اى خواهد داشت كه آمیخته با تفكّر باشد همان‌طور كه تفكّر در خلقت آسمان و زمین اگر آمیخته با ياد خدا نباشد ، نیز به جایى نمى‌رسد ، چه بسیارند دانشمندانى كه در مطالعات فلکى خود و تفكّر مربوط به خلقت كرات آسمانى این نظام شگفت‌انگیز را مى‌بینند اما چون به ياد خدانیستند و عینك توحید بر چشم ندارند و از زاویه شناسایى مبدأ هستى به آن‌ها نگاه نمى‌کنند ، از آن نتیجه لازم تربیتى و انسانى را نمى‌گیرند. همانندکسى كه غذایى مى‌خورد كه تنها جسم او را قوى مى‌کند و در تقویت اندیشه و فکر و روح او اثرى ندارد .

192 رَبَّنا اِنَّكَ مَنْ تُدْخِلِ النّارَ فَقَدْ اَخْزَيْتَهُ وَ ما لِلظّالِمینَ مِنْ اَنْصارٍ

پروردگارا ! هرکه راتو ( به خاطر اعمالش ، ) به آتش افکنى ، او را خوار و رسوا ساخته‌اى و براى‌افراد ستمگر ، هیچ ياورى‌نیست .

از این جمله استفاده مى‌شود ، كه خردمندان بیش از آن‌چه از آتش دوزخ مى‌ترسند از رسوایى وحشت دارند و همین است حال افراد با شخصيّت ، آن‌ها حاضرند همه‌گونه رنج و ناراحتى را تحمّل كنند ، اما حیثیت و آبروى آن‌ها محفوظ بماند . بنابراین دردناک‌ترین عذاب رستاخیز ، براى این دسته همان رسوایى در پیشگاه خدا و بندگان خدا است .

نکته‌اى كه در جمله « ما لِلظّالِمینَ مِنْ اَنْصارٍ » نهفته است این است كه : خردمندان پس از آشنایى با اهداف تربیتى انسان به این حقیقت مى‌رسند كه تنها وسیله پیروزى و نجات انسان اعمال و كردار اوست و بنابراین افراد ستمگر نمى‌توانند ياورى داشته باشند . زیرا ياور اصلى را كه عمل پاك است از دست داده‌اند و تکیه روى كلمه ظلم يا به خاطر اهميّت

این گناه از میان گناهان است و يا به خاطر آن است كه تمام گناهان بازگشت به ظلم و ستم بر خویشتن مى‌کند .

البتّه این آیه منافاتى با مسأله شفاعت ( به معنى صحیح ) ندارد ، زیرا همان‌طور كه در بحث شفاعت گفتیم ، شفاعت، نیاز به‌آمادگى خاصّى در شفاعت شونده دارد و این آمادگى ، در پرتو پاره‌اى از اعمال نیك پیدا مى‌شود .

193 رَبَّنا اِنَّنا سَمِعْنا مُنادِيا يُنادى لِلاْيمانِ اَنْ آمِنُوا بِرَبِّكُمْ فَآمَنّا رَبَّنا فَاغْفِرْ لَنا ذُنُوبَنا وَ كَفِّرْ عَنّا سَيِّئاتِنا وَ تَوَفَّنا مَعَ الاَبْرارِ

پروردگارا ! ما صداى منادى ( تو ) را شنیدیم كه به ایمان دعوت مى‌کرد كه : « به پروردگار خود ، ایمان بیاورید » و ما ایمان آوردیم ، پروردگارا ! گناهان ما را ببخش و بدى‌هاى ما را بپوشان و ما را با نیکان ( و در مسیر آن‌ها ) بمیران .

صاحبان عقل و خرد ، پس از دریافت هدف آفرینش به این نکته نیز متوجّه مى‌شوند كه

این راه پر فراز و نشیب را بدون رهبران الهى ، هرگز نمى‌توانند بپیمایند . به همین دلیل همواره مترصّد شنیدن صداى منادیان ایمان و راستین هستند و تا نخستین نداى آن‌ها را بشنوند به سرعت به سوى آن‌ها مى‌شتابند ، پس از كنجکاوى و بررسى لازم دعوت آن‌ها را پاسخ مى‌گویند و با تمام وجود خود ، ایمان مى‌آورند و لذا به پیشگاه پروردگار خود ، عرض مى‌کنند : « بارالها ! ما صداى منادى توحید را شنیدیم كه ما را دعوت به سوى ایمان به پروردگارمان مى‌کرد و به دنبال آن ایمان آوردیم : رَبَّنا اِنَّنا سَمِعْنا مُنادِيا يُنادى لِلاْيمانِ اَنْ آمِنُوا بِرَبِّكُمْ فَآمَنّا » .

بارالها ! اکنون كه چنین است و ما با تمام وجود خود ایمان آوردیم ، اما از آن‌جا كه در معرض وزش طوفان‌هاى شدید غرایز گوناگون قرارداریم ، گاهى لغزش‌هایى از ما سرمى‌زند و مرتکب گناهانى مى‌شویم ، « خداوندا ! ما را ببخش و گناهان ما را بیامرز و لغزش‌هاى مارا پوشیده‌دار و ما را با نیکان و در راه و رسم آنان ، بمیران : رَبَّنا فَاغْفِرْ لَنا ذُنُوبَنا وَ كَفِّرْ عَنّا سَيِّئاتِنا وَ تَوَفَّنا مَعَ الاَبْرارِ » .

آن‌ها آن‌چنان به اجتماع انسانى پیوسته‌اند و از تک‌روى و فردپرستى ، بیزارند كه از خدا مى‌خواهند نه تنها حیات و زندگى آن‌ها با نیکان و پاکان باشد ، بلکه مرگ آن‌ها ، اعمّ از مرگ طبیعى يا شهادت در راه خدا در جمع نیکان و با راه و رسم آن‌ها صورت گیرد ، كه مردن درمیان جمع بدان مرگى مضاعف است .

در این‌جا سؤالى پیش مى‌آید كه با تقاضاى آمرزش گناهان ، پوشیدن سيّئات و بخشش آن‌ها چه معنى دارد ؟

با توجه به سایر آیات قرآن پاسخ این سؤال روشن مى‌شود ، زیرا از آیه 31 / نساء « اِنْ تَجْتَنِبُوا كَبائِرَ ما تُنْهَوْنَ عَنْهُ نُكَفِّرْ عَنْكُمْ سَيِّئائِكُمْ : اگر از گناهان كبیره دورى كنید ما سیئات شما را مى‌پوشانیم و از بین مى‌بریم » چنین استفاده مى‌شود كه سیئات به گناهان صغیره گفته مى‌شود بنابراین خردمندان نخست از خدا تقاضاى عفو از لغزش‌هاى بزرگ مى‌کنند و به دنبال آن تقاضاى از بین رفتن آثار گناهان صغیره دارند .

194 رَبَّنا و آتِنا ما وَعَدْتَنا عَلى رُسُلِكَ وَلاتُخْزِنا يَوْمَ‌الْقِيمَةِ اِنَّكَ لاتُخْلِفُ الْمیعادَ

پروردگارا ! آن‌چه را به وسیله پیامبرانت به ما وعده فرمودى ، به ما عطا كن و ما را در روز رستاخیز ، رسوا مگردان ، زیرا تو هیچ‌گاه از وعده خود تخلّف نمى‌کنى .

آن‌ها در آخرین مرحله و پس از پیمودن راه توحید و ایمان به رستاخیز و اجابت دعوت پیامبران و انجام وظایف و مسؤوليّت‌هاى‌خویش‌از خداى خود تقاضا مى‌کنند و مى‌گویند : اکنون كه ما به پیمان خویش وفا كردیم « بارالها ! آن‌چه را تو به وسیله پیامبران به ما وعده فرمودى و مژده دادى به ما مرحمت كن و ما را در روز رستاخیز رسوا مگردان زیرا تو هرچه را وعده مى‌دهى تخلّف ناپذیر است : رَبَّنا و آتِنا ما وَعَدْتَنا عَلى رُسُلِكَ وَ لا تُخْزِنا يَوْمَ الْقِيمَةِ اِنِّكَ لا تُخْلِفُ الْمیعادَ » .

تکیه كردن روى عنوان « رسوا نشدن » بار دیگر این حقیقت را تأکید مى‌کند كه آن‌ها به خاطر اهميّتى كه براى شخصيّت خویش قائلند ، رسوایى را از دردناک‌ترین مجازات‌ها مى‌دانند و لذا انگشت روى آن مى‌گذارند .

از امام صادق نقل شده كه فرمود : « هر كسى را كار مهمّى پیش آید پنج بار بگوید « رَبَّنا » خداوند او را از آن‌چه مى‌ترسد رهایى مى‌بخشد و به آن‌چه امید دارد نایل مى‌گرداند »عرض كردند : چگونه پنج‌بار « رَبَّنا » بگوید؟ فرمود: « این‌آیات را كه مشتمل بر پنج « رَبَّنا » است بخواند و به دنبال آن اجابت پروردگار است زیرا مى‌فرماید : « فَاسْتَجابَ لَهُمْ رَبُّهُمْ ... » .

ناگفته پیدا است كه تأثیر واقعى و عمیق این آیات در صورتى است كه زبان انسان در آن هماهنگ با دل و عمل انسان باشد و مضمون آیات كه طرز تفكّر خردمندان و عشق و علاقه آن‌ها را به خدا و توجّه آن‌ها را به مسؤولیت‌ها و انجام اعمال نیك مى‌رساند در جان آن‌ها جایگزین شود و همان حال خضوع و خشوع را پیدا كنند كه خردمندان با ایمان ، به هنگام مناجات با خداى خود ، پیدا مى‌کردند .

اهميّت آیات مشتمل بر پنج « رَبَّنا »

تمام آیات قرآن داراى اهميّت است ، زیرا همگى كلام خداست و براى تربیت و نجات

بشريّت نازل شده است ، ولى در میان آن‌ها بعضى درخشندگى خاصّى دارد ، از جمله پنج آیه فوق از فرازهاى تکان‌دهنده قرآن است ، كه مجموعه‌اى از معارف دینى آمیخته با لحن لطیف مناجات و نیایش ، در شکل يك نغمه آسمانى مى‌باشد و لذا در احادیث و روایات اهميّت خاصّى به این آیات داده شده است .

عطاء بن ابى ریاح مى‌گوید : روزى نزد عایشه رفتم ، از او پرسیدم ، شگفت‌انگیزترین چیزى كه در عمرت از پیامبر اسلام ، دیدى چه بود او گفت : كار پیامبر همه‌اش شگفت‌انگیز بود . ولى از همه عجیب‌تر این‌که : شبى از شب‌ها كه پیامبر در منزل من بود به استراحت پرداخت ، هنوز آرام نگرفته بود ، از جابرخاست و لباس پوشید و وضو گرفت و به نماز ایستاد و آنقدر در حال نماز و در جذبه خاصّ الهى اشك ریخت ، كه جلو لباسش از اشك چشمش تر شد ، سپس سر بر سجده نهاد و چندان گریست كه زمین از اشك چشمش تر شد و همچنان تا طلوع صبح منقلب و گریان بود . هنگامى كه « بِلال » او را به نماز صبح خواند ، پیامبر را گریان دید . عرض كرد : چرا چنین گریانید ؟ شما كه مشمول لطف خدا

هستید ؟ فرمود : « اَفَلا اَكُونُ لِلّهِ عَبْدا شَكُورا : آیا نباید بنده شکرگزار خدا باشم ؟ خداوند در شبى كه گذشت ، آیات تکان‌دهنده‌اى بر من نازل كرده است » و سپس شروع به خواندن پنج آیه فوق كرد و در پایان فرمود :

« وَيْلٌ لِمَنْ قَرَئَها وَ لَمْ يَتَفَكَّرْ فیها: واى به حال آن كس كه آن‌ها را بخواند و در آن‌ها نیندیشد » .(1)

جمله‌اخیرکه افرادرا باتأکید فراوان به تفكّر هنگام تلاوت این آیات امر مى‌کند، در روایات متعددى به عبارات گوناگون نقل شده است .

در روایتى از على نقل شده كه پیامبر خدا هرگاه ، براى نماز شب برمى‌خاست نخست مسواك مى‌کرد و سپس نظرى به آسمان مى‌افکند و این آیات را زمزمه مى‌نمود .

195 فَاسْتَجابَ لَهُمْ رَبُّهُمْ اَنّى لا اُضیعُ عَمَلَ عامِلٍ مِنْكُمْ مِنْ ذَكَرٍ اَوْ اُنْثى بَعْضُكُمْ مِنْ بَعْضٍ فَالَّذینَ هاجَرُوا وَ اُخْرِجُوا مِنْ دِيارِهِمْ وَ اُوذُوا فى سَبیلى وَ .


1) تفسیر « ابوالفتوح رازى » ، ذیل همین آیات .

قاتَلُوا وَ قُتِلُوا لاَُكَفِّرَنَّ عَنْهُمْ سَيِّئاتِهِمْ وَ لاَُدْخِلَنَّهُمْ جَنّاتٍ تَجْرى مِنْ تَحْتِهَاالاَنْهارُ ثَوابا مِنْ عِنْدِاللّهِ وَ اللّهُ عِنْدَهُ حُسْنُ الثَّوابِ

خداوند ، درخواست آن‌هارا پذیرفت ، ( وفرمود : ) من عمل هیچ عمل كننده‌اى از شما را ، زن باشد يا مرد ، ضایع نخواهم كرد ، شما همنوعید و از جنس يکدیگر ، آن‌ها كه در راه خدا هجرت كردند و از خانه‌هاى خود بیرون رانده شدند و در راه‌من آزار دیدند و جنگ كردند و كشته شدند، به يقین گناهانشان را مى‌بخشم و آن‌ها را در باغ‌هاى بهشتى ، كه از زیر درختانش نهرها جارى است ، وارد مى‌کنم ، این پاداشى است از طرف خداوند و بهترین پاداش‌ها نزد پروردگار است .

نتیجه برنامه خردمندان

تعبیر به « رَبُّهُمْ » ( پروردگارشان ) حکایت از نهایت لطف و مرحمت پروردگار نسبت به آنان دارد .

سپس براى این‌که اشتباه نشود و ارتباط پیروزى و نجات آدمى با اعمال و كردار او قطع

نگردد بلافاصله مى‌فرماید : « من هرگز عمل هیچ عمل كننده‌اى از شما را ضایع نمى‌کنم : اِنّى لا اُضیعُ عَمَلَ عامِلٍ مِنْكُمْ » .

در این جمله هم اشاره به اصل عمل شده و هم اشاره به عامل و كننده كار ، تا معلوم شود كه محور اصلى پذیرش استجابت دعا ، اعمال صالح ناشى از ایمان است و درخواست‌هایى فورا به اجابت مى‌رسد كه بدرقه آن عمل صالح بوده باشد .

سپس براى این‌که تصور نشود كه این وعده الهى اختصاص به دسته معینى دارد صریحا مى‌فرماید : « این عمل كننده خواه مرد باشد يا زن تفاوتى نمى‌کند : مِنْ ذَكَرٍ اَوْ اُنْثى » .

زیرا همه شما در آفرینش به يکدیگر بستگى دارید « بعضى از شما از بعض دیگر تولد يافته‌اید » زنان از مردان و مردان از زنان « بَعْضُكُمْ مِنْ بَعْضٍ » .

جمله « بَعْضُكُمْ مِنْ بَعْضٍ » ممکن است اشاره به این باشد كه شما همه پیروان يك آیین و طرفدار يك حقیقت هستید و با يکدیگر همکارى دارید بنابراین دلیلى ندارد كه خداوند ، در میان شما تبعیض قائل شود .

سپس نتیجه‌گیرى مى‌شود كه « بنابراین تمام كسانى كه در راه خدا هجرت كرده‌اند و از خانه و وطن خود بیرون رانده شده‌اند و در راه خدا آزار دیده‌اند و جهاد كردند و كشته شدند نخستین احسانى كه از طرف خداوند در حق آنان خواهد شد این است كه خداوند ، قسم ياد كرده كه گناهان آن‌ها را خواهد بخشید و تحمّل این شدائد و رنج‌ها را كفّاره گناهانشان قرار مى‌دهد تا به كلّى از گناه پاك شوند ( فَالَّذینَ هاجَرُوا وَ اُخْرِجُوا مِنْ دِيارِهِمْ وَ اُوْذُوا فى سَبیلى وَ قاتَلُوا وَ قُتِلُوا لاُكَفِّرَنَّ عَنْهُمْ سَيِّئاتِهِمْ ) .

سپس مى‌فرماید : علاوه بر این‌که گناهان آن‌ها را مى‌بخشم ، به‌طور مسلّم « آن‌ها را در بهشتى جاى مى‌دهم كه از زیردرختان آن ، نهرها در جریان است و مملو از انواع نعمت‌ها است : وَ لاَُدْخِلَنَّهُمْ جَنّاتٍ تَجْرى مِنْ تَحْتِهَا الاَنْهارُ » .

« این پاداشى است كه به پاس فداکارى آن‌ها از ناحیه خداوند ، به آن‌ها داده مى‌شود و بهترین پاداش‌ها و اجرها در نزد پروردگار است : ثَوابا مِنْ عِنْدِ اللّهِ وَ اللّهُ عِنْدَهُ حُسْنُ الثَّوابِ » .

اشاره به‌این‌که پاداش‌هاى‌الهى براى‌مردم این‌جهان‌به‌طورکامل قابل توصیف نیست ،

همین اندازه باید بدانند كه از هرپاداشى بالاتر است .

از آیه فوق به‌خوبى استفاده مى‌شود كه نخست باید در پرتو اعمال صالح از گناهان پاك شد سپس وارد بساط قرب پروردگار و بهشت و نعمت‌هاى او گردید ، زیرا در آغاز مى‌فرماید : « لاَُكَفِّرَنَّ عَنْهُمْ سَيِّئاتِهِمْ » و سپس « وَ لاَُدْخِلَنَّهُمْ جَنّاتٍ ... » به عبارت دیگر بهشت‌جاى‌پاکان‌است و تا كسى پاك نشود درآن راه نخواهدیافت .

196 لا يَغُرَّنَّكَ تَقَلُّبُ الَّذینَ كَفَرُوا فِى الْبِلادِ

رفت و آمد ( پیروزمندانه ) كافران در شهرها، تو را نفریبد .

197 مَتاعٌ قَلیلٌ ثُمَّ مَأْویهُمْ جَهَنَّمُ وَ بِئْسَ الْمِهادُ

این متاع ناچیزى است و سپس جایگاهشان دوزخ و چه بد جایگاهى است .

چرا غالبا افراد بى‌بند و بار در ناز و نعمتند و افراد با ایمان در سختى و مشقّت

سؤالى كه براى جمعى از مسلمانان عصر پیامبر ، مطرح بود يك سؤال عمومى و همگانى براى بسیارى از مردم در هر عصر و زمان است ، آن‌ها غالبا زندگى مرفّه و پرناز و

نعمت گردنکشان و طغیانگران و فراعنه و افراد بى‌بند و بار را ، با زندگى پر مشقّت جمعى از افراد با ایمان مقایسه مى‌کنند و مى‌گویند چرا آن‌ها با آن همه جنایت و آلودگى زندگى مرفّه‌اى دارند و این‌ها با داشتن ایمان و تقوا در سختى به سر مى‌برند و گاهى این موضوع در افراد سست ایمان ایجاد شكّ و تردید مى‌کند .

این سؤال اگر به دقّت بررسى شود و عوامل مطلب در دو طرف تجزیه و تحلیل گردد ، پاسخ‌هاى روشنى دارد ، كه آیه فوق به بعضى از آن‌ها اشاره كرده است و با دقّت و مطالعه ، به بعضى دیگر مى‌توانیم دست يابیم .

آیه مى‌گوید : « رفت و آمد پیروزمندانه كافران در شهرهاى مختلف هرگز تو را نفریبد : لا يَغُرَّنَّكَ تَقَلُّبُ الَّذینَ كَفَرُوا فِى الْبِلادِ » .

گر چه مخاطب در آیه شخص پیامبر است ولى روشن است كه منظور عموم مسلمانان مى‌باشند .

در آیه دوّم مى‌فرماید : « این پیروزى‌ها و درآمدهاى مادّى بى قید و شرط ، پیروزى‌هاى زودگذر و

اندک‌اند : مَتاعٌ قَلیلٌ » .

سپس اضافه مى‌کند : « و به دنبال این پیروزى‌ها عواقب شوم و مسؤوليّت‌هاى آن دامان آن‌ها را خواهد گرفت و جایگاهشان دوزخ است چه جایگاه بد و آرامگاه نامناسبى : ثُمَّ مَأْویهُمْ جَهَنَّمُ وَ بِئْسَ الْمِهادُ » .

آیه فوق در حقیقت اشاره به دو نکته مى‌کند :

نخست ، این‌که بسیارى از پیروزى‌هاى طغیانگران و ستمکاران ابعاد محدودى دارد ، همان‌طور كه محروميّت‌ها و ناراحتى‌هاى بسیارى از افراد با ایمان نیز محدود است ، نمونه زنده این موضوع را در وضع مسلمانان آغاز اسلام و دشمنان آن‌ها مى‌توانیم مشاهده كنیم ، حکومت اسلام چون در آن زمان به شکل نهالى نوخاسته بود و از طرف دشمنان نیرومندى كه همچون طوفان براو مى‌تاختند تهدیدمى‌شد بسیار پر و بال‌بسته‌بود به خصوص این‌که مهاجرت مسلمانان مكّه آن‌ها را كه در اقليّت بودند به كلّى از هستى ساقط كرده بود و این وضع ، مخصوص آن‌ها نبود ، بلکه تمام طرفداران يك انقلاب بنیادى و روحانى در يك

جامعه فاسد ، يك دوران محروميّت شدید در پیش خواهند داشت .

ولى مى‌دانیم كه این وضع زیاد طولانى نشد ، حکومت اسلامى ریشه‌هاى محکمى پیدا كرد و شاخه‌هاى آن نیرومند و قوى شد ، سیل ثروت به كشور اسلام سرازیر شد و دشمنان سرسخت كه در ناز و نعمت بودند به خاك سیاه نشستند ، این همان چیزى است كه با جمله « مَتاعٌ قَلیلٌ » در آیه به آن اشاره شده است .

دیگر این‌که موفقيّت‌هاى مادّى جمعى از افراد بى‌ایمان بر اثر این است كه در جمع‌آورى ثروت هیچ‌گونه قید و شرطى براى خود قایل نیستند و از هر طریقى خواه مشروع يا نامشروع و حتى با مکیدن خون بینوایان براى خود ثروت اندوزى مى‌کنند ، در حالى كه مؤمنان براى رعایت اصول حقّ و عدالت محدوديّت‌هایى دارند و باید هم داشته باشند ، بنابراین نمى‌توان حال این دو را با هم مقایسه كرد ، این‌ها احساس مسؤوليّت مى‌کنند ، درحالى كه آن‌ها هیچ‌گونه مسؤوليّتى براى خود احساس نمى‌کنند و از آن‌جا كه عالم ، عالم اختیار و آزادى اراده است ، خداوند هر دو دسته را آزاد گذاشته تا

سرانجام ، هریك به نتیجه اعمال خود برسند و این همان است كه در آیه فوق به آن اشاره شده : « ثُمَّ مَأْویهُمْ جَهَنَّمُ وَ بِئْسَ الْمِهادُ » .

198 لكِنِ الَّذینَ اتَّقَوْا رَبَّهُمْ لَهُمْ جَنّاتٌ تَجْرى مِنْ تَحْتِهَا الاَنْهارُ خالِدینَ فیها نُزُلاً مِنْ عِنْدِ اللّهِ وَ ما عِنْدَ اللّهِ‌خَيْرٌ لِلاَبْرارِ

ولى كسانى كه ( ایمان دارند و ) از پروردگارشان مى‌پرهیزند، براى آن‌ها باغ‌هایى از بهشت است، كه از زیردرختانش نهرها جارى است ، همیشه در آن خواهند بود . این، نخستین پذیرایى است كه از سوى خداوند به آن‌ها مى‌رسد و آن‌چه در نزد خداست، براى‌نیکان بهتراست .

« نُزُل » در لغت به معناى چیزى است كه براى پذیرایى میهمان آماده مى‌شود و بعضى گفته‌اند نخستین چیزى كه به وسیله آن از مهمان پذیرایى مى‌شود ، همانند شربت يا میوه‌اى كه در آغاز ورود براى میهمان مى‌آورند .

و اما پذیرایى مهم‌تر و عالى‌تر همان نعمت‌هاى روحانى و معنوى است كه در پایان آیه

به آن اشاره شده ، مى‌فرماید : « آن‌چه در نزد خداست براى نیکان بهتر است : وَ ما عِنْدَاللّهِ خَيْرٌ لِلاَبْرارِ » .

199 وَ اِنَّ مِنْ اَهْلِ الْكِتابِ لَمَنْ يُؤْمِنُ بِاللّهِ وَ ما اُنْزِلَ اِلَيْكُمْ وَ ما اُنْزِلَ اِلَيْهِمْ خاشِعینَ لِلّهِ لا يَشْتَرُونَ بِآیاتِ اللّهِ ثَمَنا قَلیلاً اُولآئِكَ لَهُمْ اَجْرُهُمْ عِنْدَ رَبِّهِمْ اِنَّ اللّهَ سَریعُ الْحِسابِ

و از اهل كتاب ، كسانى هستند كه به خدا و آن‌چه بر شما نازل شده و آن‌چه بر خودشان نازل گردیده ، ایمان دارند، در برابر ( فرمان ) خدا خاضعند و آیات خدا را به بهاى ناچیزى نمى‌فروشند . پاداش آن‌ها ، نزد پروردگارشان است. خداوند ، سریع‌الحساب است . ( تمام اعمال نیك آن‌ها را به سرعت حساب مى‌کند و پاداش مى‌دهد ) .

اهل كتاب همه يکسان نیستند

قرآن در بحث‌هایى كه پیرامون مذاهب دیگر مى‌کند ، هیچ‌گاه همه را به يك چشم نمى‌نگرد و رنگ ضديّت با نژاد و جمعيّتى به خود نمى‌گیرد ، بلکه داورى او بر اساس

برنامه‌هاى آن‌ها است و لذا سهم اقليّت‌هاى باایمان و درست‌کارى را كه در میان يك اکثريّت گمراه هستند فراموش نمى‌کند . در این‌جا نیز بعد از سرزنش بسیارى از اهل كتاب به خاطر كتمان آیات خداوند و طغیان و سرکشى آن‌ها ، كه در آیات سابق به آن اشاره شد ، سخن از اقليّتى به میان مى‌آورد كه دعوت پیغمبر را اجابت كردند و براى آن‌ها پنج صفت ممتاز بیان مى‌کند :

✓ 1 - « آن‌ها كسانى هستند كه از جان و مال و دل به خدا ایمان مى‌آورند : وَ اِنَّ مِنْ اَهْلِ الْكِتابِ لَمَنْ يُؤْمِنُ بِاللّهِ » .

✓ 2 - « آن‌ها به قرآن و آن‌چه برشما مسلمانان نازل شده است، ایمان‌مى‌آورند : وَ ما اُنْزِلَ اِلَيْكُمْ» .

✓ 3 - ایمان آن‌ها به پیامبر اسلام در حقیقت از ایمان واقعى به كتب آسمانى خودشان و بشاراتى كه در آن آمده است سرچشمه مى‌گیرد بنابراین : « آن‌ها به آن‌چه بر خودشان نازل شده نیز ایمان دارند : وَ ما اُنْزِلَ اِلَيْهِمْ » .

✓ 4 - « آن‌ها در برابر فرمان خدا تسلیم و خاضعند : خاشِعینَ لِلّهِ » .

و همین خضوع آن‌ها است كه انگیزه ایمان واقعى شده و میان آن‌ها و تعصّب‌هاى جاهلانه ، جدایى افکنده است .

✓ 5 - « آن‌ها هرگز آیات الهى را به بهاى ناچیز نمى‌فروشند : لا يَشْتَرُونَ بِآیاتِ اللّهِ ثَمَنا قَلیلاً » .

آن‌ها همانند بعضى از دانشمندان يهود كه به خاطر حفظ موقعيّت خود و ادامه حکومت بر آن جمعيّت و گرفتن رشوه‌ها آیات خدا را تحریف مى‌کردند نیستند ، بدیهى است نه تنها به بهاى ناچیز نمى‌فروشند ، بلکه به هیچ بهایى نخواهند فروخت و اگر تنها اشاره به بهاى ناچیز شده، منظور این است كه همانند آن دسته از دانشمندان دنیاپرست دون همّت نیستند .

به علاوه اصولاً در برابر آیات خدا انسان هرچیز دریافت كند بى‌ارزش است .

این‌هابا داشتن آن برنامه روشن و زنده و صفات عالى انسانى « پاداش خود را در نزد پروردگار خواهند داشت: اُولآئِكَ لَهُمْ اَجْرُهُمْ عِنْدَ رَبِّهِمْ » .

تعبیر « رَبِّهِمْ » ( پروردگارشان ) اشاره به نهایت لطف و مرحمت پروردگار نسبت به آن‌ها است و نیز اشاره به این است كه خداوند آن‌ها را در مسیر هدایت پرورش

مى‌دهد و يارى مى‌کند .

در پایان آیه مى‌فرماید : « خداوند با سرعت حساب بندگان را رسیدگى مى‌کند : اِنَّ اللّهَ سَریعُ الْحِسابِ » .

بنابراین نه نیکوکاران براى دریافت پاداش خود گرفتار مشکلى مى‌شوند و نه مجازات بدکاران به تأخیر مى‌افتد . این جمله ، هم بشارتى است به نیکوکاران و هم تهدیدى است براى بدکاران .(1)

200 يا اَيُّهَا الَّذینَ آمَنُوا اصْبِرُوا وَ صابِرُوا وَ رابِطُوا وَ اتَّقُوا اللّهَ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ

اى كسانى كه ایمان آورده‌اید ( در برابر مشکلات و هوس‌ها ) استقامت كنید و در برابر دشمنان ( نیز، )پایدارباشید وازمرزهاى خود، مراقبت كنید و از خدا بپرهیزید ، شاید رستگار شوید. .


1) براى شرح بیشتر این معنى به سوره 202 / بقره مراجعه فرمایید .

برنامه چهار ماده‌اى تضمین كننده پیروزى مسلمین

این آیه آخرین آیه سوره آل عمران است و محتوى يك برنامه جامع چهارماده‌اى‌که ضامن سربلندى و پیروزى مسلمین است مى‌باشد .

✓ 1 - نخست روى سخن را به مؤمنان كرده و به اوّلین ماده این برنامه اشاره مى‌کند و مى‌فرماید: « اى كسانى‌که ایمان‌آورده‌اید دربرابر حوادث ایستادگى كنید : يا اَيُّهَا الَّذینَ آمَنُوا اصْبِرُوا » .

صبر و استقامت در برابر مشکلات و هوس‌ها و حوادث ، در حقیقت ریشه اصلى هرگونه پیروزى مادّى و معنوى را تشکیل مى‌دهد و هرچه درباره نقش و اهميّت آن در پیشرفت‌هاى فردى و اجتماعى گفته‌شود كم‌است ، این‌همان چیزى است كه على در كلمات قصارش آن را به منزله سر در برابر بدن معرفى كرده : « اِنَّ الصَّبْرَ مِنَ الاْيمانِ كَالرَّأْسِ مِنَ الْجَسَدِ » .

خطاب « يا اَيُّهَا » در آیه مى‌رساند كه این برنامه همگانى و براى عموم مسلمانان است .

✓ 2 - در مرحله دوم قرآن به افراد با ایمان دستور به استقامت در برابر دشمن مى‌دهد

و مى‌فرماید : « و در برابر دشمنان نیز استقامت به خرج دهید : وَ صابِرُوا » .

« صابِرُوا » از « مُصابَرَه » به معنى صبر و استقامت در برابر صبر و استقامت دیگران است . بنابراین قرآن نخست به افراد با ایمان دستور استقامت مى‌دهد ، ( كه هرگونه جهاد با نفس و مشکلات زندگى را شامل مى‌شود ) و در مرحله دوّم دستور به استقامت در برابر دشمن مى‌دهد و این خود مى‌رساند كه تا ملّتى در جهاد با نفس و اصلاح نقاط ضعف درونى پیروز نشود ، پیروزى او بر دشمن ممکن نیست و بیشتر شکست‌هاى ما در برابر دشمنان به خاطر شکست‌هایى است كه در جهاد با نفس و اصلاح نقاط ضعف خود دامن‌گیر ما شده است.

ضمنا از دستور « صابِرُوا » استفاده مى‌شود كه هرقدر دشمن بر استقامت‌خود بیفزاید ما نیز باید بر پایدارى و استقامت خود بیفزائیم .

✓ 3 - در جمله بعد به مسلمانان دستور آماده‌باش در برابر دشمن و مراقبت دائم ازمرزها و سرحدّات كشورهاى اسلامى مى‌دهد و مى‌فرماید : « از مرزهاى خود ، مراقبت به عمل آورید : وَ رابِطُوا » .

این دستور به خاطر آن است كه مسلمانان هرگز گرفتار حملات غافلگیرانه دشمن نشوند و نیز به آن‌ها دستور آماده‌باش و مراقبت همیشگى در برابر حملات شیطان و هوس‌هاى سرکش مى‌دهد ، تا غافلگیر نگردند و لذا در بعضى از روایات از على این جمله به مواظبت و انتظار نمازها يکى بعد از دیگرى تفسیر شده است ، زیرا كسى كه با عبادت مستمر و پى‌درپى دل و جان خود را بیدار مى‌دارد همچون سربازى است كه در برابر دشمن حالت آماده‌باش به خود گرفته است .

جمله « رابِطُوا » از مادّه « رِباط » گرفته شده و آن در اصل به معنى بستن‌چیزى درمکانى‌است ( مانند بستن اسب در يك محل ) و به همین جهت به كاروانسرا « رِباط » مى‌گویند و « رَبْط قَلْب » به معنى آرامش دل و سکون خاطر است ، گویا به محلى بسته شده است و « مُرابَطَة » به‌معنى مراقبت از مرزها آمده است ، زیرا سربازان و مرکب‌ها و وسایل‌جنگى را درمحلّ نگاهدارى مى‌کنند .

خلاصه این‌که « مُرابَطَة » معنى وسیعى دارد كه هرگونه آمادگى براى دفاع از خود و

جامعه اسلامى را شامل مى‌شود .

درفقه اسلامى نیز در باب جهاد بحثى تحت عنوان « مُرابَطَة » يعنى آمادگى براى حفظ مرزها در برابر هجوم احتمالى دشمن دیده مى‌شود كه احکام خاصّى براى آن بیان شده است . ( براى كسب اطّلاع بیشتر به كتب فقهى مراجعه شود ) .

در بعضى از روایات به علماء و دانشمندان نیز «مرابط» گفته شده است امام صادق طبق روایتى مى‌فرماید : « عُلَماءُ شیعَتِنا مُرابِطُونَ فِى الثَّغْرِ الَّذى يَلى اِبْلیسَ وَ عَفاریتَهُ وَ يَمْنَعُونَهُ عَلىَ الْخُرُوجِ عَنْ ضُعَفاءِ شیعَتِنا وَ عَنْ اَنْ يَتَسَلَّطَ عَلَيْهِمْ اِبْلیسُ : دانشمندان پیروان ما همانند مرزدارانى هستند كه در برابر لشکر ابلیس صفّ كشیده‌اند و از حمله كردن آن‌ها به افرادى كه قدرت دفاع از خود ندارند جلوگیرى مى‌کنند » . (1)

در ذیل این حدیث مقام و موقعيّت آن‌ها برتر و بالاتر از افسران و مرزدارانى كه در برابر .


1) « اِحْتِجاج » طبرسى فصل اوّل .

هجوم دشمنان اسلام پیکار مى‌کنند شمرده شده است و این به خاطر آن است كه آن‌ها نگهبانان عقاید و فرهنگ اسلامند درحالى كه این‌ها حافظ مرزهاى جغرافیایى هستند ، مسلما ملّتى كه مرزهاى عقیده‌اى و فرهنگى او ، مورد حملات دشمن قرارگیرد و نتواند به خوبى از آن دفاع كند در مدت كوتاهى از نظر سیاسى و نظامى نیز شکست خواهد خورد .

✓ 4 - بالاخره آخرین دستور كه همچون چترى بر همه دستورات سابق سایه مى‌افکند دستور به پرهیزکارى است : ( وَ اتَّقُوا اللّهَ ) .

« استقامت » و « مُصابَرَة » و « مُرابَطَة » باید آمیخته با تقوا و پرهیزکارى باشد و از هرگونه خودخواهى و ریاکارى و اغراض شخصى به دور گردد .

در پایان آیه مى‌فرماید : « شما درسایه به كاربستن این چهار دستور ، مى‌توانید رستگار شوید و با تخلّف از آن‌ها راهى به سوى رستگارى نخواهید داشت : لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ » .

چرا با وجود علم مطلق خدا در قرآن از كلمه لَعَلَّ ( شاید ) استفاده شده است ؟

گاهى سؤال مى‌شود چرا در قرآن جمله‌هایى با كلمه « لَعَلَّ » شروع شده است مانند جمله

« لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ : شاید رستگار شوید » « وَ لَعَلَّكُمْ تُرْحَمُونَ : شاید مشمول رحمت شوید » درحالى كه كلمه « لَعَلَّ » نوعى تردید را مى‌رساند كه از مقام خداوند داناى به همه چیز ، دور است ، این جمله اتّفاقا دست آویزى براى پاره‌اى از دشمنان اسلام شده و مى‌گویند اسلام به كسى وعده نجات قطعى نمى‌دهد و وعده آن آمیخته با تردید است زیرا بسیارى از این وعده‌ها با كلمه « لَعَلَّ » شروع شده است .

پاسخ: اتّفاقا این تعبیر يکى از نشانه‌هاى عظمت و واقع بینى و واقع‌گویى قرآن مجید است زیرا قرآن این كلمه را در جایى به كار مى‌برد كه گرفتن نتیجه احتیاج به شرایطى دارد كه به وسیله كلمه « لَعَلَّ » اشاره اجمالى به آن شرایط شده است مثلاً سکوت كردن به هنگام شنیدن آیات قرآن و گوش فرا دادن به مضمون آیات به تنهایى كافى نیست كه انسان مشمول رحمت الهى شود بلکه علاوه بر آن ، درك و فهم آیات و به كار بستن آن‌ها نیز لازم است و لذا قرآن مى‌گوید: « وَ اِذا قُرِءَ الْقُرْآنُ فَاسْتَمِعُوا لَهُ وَ اَنْصِتُوا لَعَلَّكُمْ تُرْحَمُونَ : هنگامى كه قرآن

خوانده مى‌شود گوش فرادهید و خاموش باشید شاید مشمول رحمت شوید ». (1)

اگر قرآن مى‌گفت حتما مشمول رحمت خواهید بود دور از واقع‌بینى بود زیرا همان‌طور كه گفتیم این موضوع شرایط دیگرى هم دارد ولى هنگامى كه مى‌گوید « شاید » سهم سایر شرایط محفوظ مانده است ، ولى عدم توجّه به این حقیقت موجب خرده‌گیرى بر این آیات شده و حتّى بعضى از دانشمندان ما نیز معتقد شده‌اند كه « لَعَلَّ » در این‌گونه موارد معنى « شاید » نمى‌دهد درحالى كه این سخن نیز يك نوع خلاف ظاهر بدون دلیل است (دقّت كنید).

درآیه موردبحث با این‌که اشاره به چهارماده مهم از عالى‌ترین دستورهاى اسلامى شده باز براى این‌که از بقیه برنامه‌هاى سازنده اسلامى غفلت نشود كلمه « لَعَلَّ » را به كار برده است .

« پایان سوره آل عِمْران » .


1) ( 204 / اعراف ) .

سوره نِساء

فضیلت تلاوت سوره « نِساء »

پیامبر اسلام صلى‌الله‌علیه‌و‌آله طبق روایتى فرمود : « هرکس سوره نِساء را بخواند گویا به اندازه هر مسلمانى كه طبق مفاد این سوره ارث مى‌برد ، در راه خدا انفاق كرده است و همچنین پاداش كسى را كه برده‌اى را آزاد كرده به او مى‌دهند » .

بدیهى است در این روایت و در تمام روایات مشابه آن ، منظور ، تنها خواندن آیات نیست بلکه خواندن ، مقدّمه‌اى است براى فهم و درك و نیز به نوبه خود مقدّمه‌اى است براى پیاده ساختن آن در زندگى فردى و اجتماعى و مسلّم است كه اگر مسلمانان از مفاد آیات این سوره در زندگى خود الهام بگیرند همه این پاداش‌ها را علاوه بر نتایج دنیوى آن خواهند داشت .

بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ

بنام خداوند بخشنده بخشایشگر

1 يا اَيُّهَا النّاسُ اتَّقُوا رَبَّكُمُ الَّذى خَلَقَكُمْ مِنْ نَفْسٍ واحِدَةٍ وَ خَلَقَ مِنْها زَوْجَها وَ بَثَّ مِنْهُما رِجالاً كَثیرا وَ نِساءً وَ اتَّقُوا اللّهَ الَّذى تَساآئَلُونَ بِهِ وَ الاَرْحامَ اِنَ‌اللّهَ كانَ عَلَيْكُمْ رَقیبا

اى مردم ! از ( مخالفت ) پروردگارتان بپرهیزید ، همان كسى كه همه شما را از يك انسان آفرید و همسر او را ( نیز ) از جنس او خلق كرد و از آن دو ، مردان و زنان فراوانى ( در روى زمین ) منتشر ساخت و از خدایى بپرهیزید كه ( همگى به عظمت‌او معترفید ) و هنگامى‌که چیزى‌از يکدیگر مى‌خواهید، نام او را مى‌برید ( و نیز ) از ( قطع رابطه ) با خویشاوندان خود ، پرهیز كنید زیرا خداوند مراقب شماست .

مبارزه با تبعیض‌ها

« تَسائَلُونَ » از ماده « تَسائُل » به معنى سؤال كردن از يکدیگر است و « تَسائَلَ بِاللّهِ ... » به‌معنى این است كه مردم به هنگامى‌که چیزى ازیکدیگر مى‌خواهندبگویند«اَسْئَلُكَ بِاللّهِ ...» ( تو را به خدا ) و این نشانه عظمت خداوند در نظرها است .

« رَقیب » در اصل به كسى مى‌گویند كه از محل مرتفعى به اوضاع نظارت كند و سپس به معنى حافظ و نگهبان چیزى آمده است زیرا نگهبانى از لوازم نظارت است . بلندى محل رقیب ممکن است از نظر ظاهرى بوده باشد كه بر مکان مرتفعى قرارگیرد و نظارت كند و ممکن است از نظر معنوى بوده باشد .

روى سخن در نخستین آیه این سوره به تمام افراد انسان است زیرا محتویات این سوره در حقیقت همان مسایلى است كه تمام افراد بشر در زندگى خود به آن نیازمند هستند .

سپس دعوت به تقوا و پرهیزکارى مى‌کند كه ریشه اصلى برنامه‌هاى سالم‌سازى اجتماع

مى‌باشد ، اداى حقوق يکدیگر ، تقسیم عادلانه ارث ، حمایت از يتیمان و رعایت حقوق خانوادگى و مانند این‌ها همه از امورى است كه بدون پشتوانه تقوى و پرهیزکارى به جایى نمى‌رسد ، لذا این سوره را كه محتوى همه این‌مسایل است با دعوت‌به تقوى آغاز مى‌کند ، مى‌فرماید : « اى مردم ! از پروردگارتان بپرهیزید : يا اَيُّهَا النّاسُ اتَّقُوا رَبَّكُمُ » .

سپس براى معرفى خدایى كه نظارت بر تمام اعمال انسان دارد به يکى از صفات او اشاره مى‌کند كه ریشه وحدت اجتماعى بشر است « آن خدایى كه همه شما را از يك انسان پدید آورد : الَّذى خَلَقَكُمْ مِنْ نَفْسٍ واحِدَةٍ » .

بنابراین امتیازات و افتخارات موهومى كه هر دسته‌اى براى خود درست كرده‌اند از قبیل امتیازات نژادى ، زبانى ، منطقه‌اى و مانند آن كه امروز منشأ هزارگونه گرفتارى در جامعه‌هاست ، دریك جامعه اسلامى نباید وجود داشته باشد چه این‌که همه از يك اصل سرچشمه‌گرفته‌وفرزندان يک‌پدرومادرند و در آفرینش از يك گوهرند .

اکنون ببینیم منظور از « نَفْسٍ واحِدَةٍ » كیست ؟

آیا منظور از نفس واحده يك فرد شخصى است يا يك واحد نوعى ( يعنى جنس مذکر ) شكّى نیست كه ظاهر این تعبیر همان واحد شخصى را مى‌رساند و اشاره به نخستین انسانى است كه قرآن او را به نام آدم پدر انسان‌هاى امروز معرّفى كرده و تعبیر « بَنى آدَم » كه در آیات فراوانى از قرآن وارد شده نیز اشاره به همین است و احتمال این‌که منظور وحدت نوعى بوده باشد از ظاهر آیه بسیار دور است .

سپس در جمله بعد مى‌گوید : « همسر آدم را از او آفرید : وَ خَلَقَ مِنْها زَوْجَها » .

بعضى از مفسّران از این تعبیر ، چنین فهمیده‌اند كه همسر آدم ، « حَوّا » از بدن آدم آفریده شده و پاره‌اى از روایات غیر معتبر را كه مى‌گوید : « حوّا از يکى از دنده‌هاى آدم آفریده شده » را شاهد بر آن گرفته‌اند ، در فصل دوّم از سفر تکوین تورات نیز به این معنى تصریح شده است .

ولى با توجّه به سایر آیات قرآن هرگونه ابهامى از تفسیر این آیه برداشته مى‌شود و معلوم‌مى‌شودکه منظور از آن این است كه خداوند همسر او را از جنس او (جنس بشر) آفرید .

در آیه 21 / روم مى‌خوانیم : « وَ مِنْ آیاتِهِ اَنْ خَلَقَ لَكُمْ مِنْ اَنْفُسِكُمْ اَزْواجا لِتَسْكُنُوا اِلَيْها : از نشانه‌هاى قدرت خدا این است كه همسران شما را از جنس شما قرارداد تا به وسیله آن‌ها آرامش يابید » .

و در آیه 72 / نحل مى‌فرماید : « وَ اللّهُ جَعَلَ لَكُمْ مِنْ اَنْفُسِكُمْ اَزْواجا : خداوند همسران شما را از جنس شما قرارداد » .

روشن است این كه در آیات مى‌خوانیم : « همسران را از شما قرارداد » معنى آن این است كه از جنس شما قرارداد نه از اعضاى بدن شما .

و طبق روایتى كه‌از امام باقر در تفسیر عیاشى نقل شده ، خلقت حوّا از يکى از دنده‌هاى آدم شدیدا تکذیب شده و تصریح گردیده كه حوّا از باقى‌مانده خاك آدم آفریده شده است .

سپس در جمله بعد مى‌فرماید : « خداوند از آدم و همسرش ، مردان و زنان فراوانى به وجود آورد : وَ بَثَّ مِنْهُما رِجالاً كَثیرا وَ نِساءً » .

از این تعبیر استفاده مى‌شود كه تکثیر نسل فرزندان آدم تنها از طریق آدم و همسرش صورت گرفته است و موجود ثالثى در آن دخالت نداشته است .

سپس به خاطر اهميّتى كه تقوا در ساختن زیربناى يك جامعه سالم دارد مجددا در ذیل آیه ، مردم را به پرهیزکارى و تقوا دعوت مى‌کند منتها در این‌جا جمله‌اى به آن اضافه كرده و مى‌فرماید : « از خدایى بپرهیزید كه در نظر شما عظمت دارد و به هنگامى كه مى‌خواهید چیزى از دیگرى طلب كنید نام او را مى‌برید : وَ اتَّقُوا اللّهَ الَّذى تَسائَلُونَ بِهِ » .

و سپس مى‌فرماید : « از خویشاوندان خود ( و قطع پیوند آن‌ها) بپرهیزید : وَ الاَرْحامَ » .

ذکر این موضوع در این‌جا اولاً نشانه اهميّت فوق‌العاده‌اى است كه قرآن براى صله رحم قایل شده تا آن‌جا كه نام ارحام بعد از نام خدا آمده است و ثانیا اشاره به مطلبى است كه در

آغاز آیه ذکر شده و آن این‌که شما همه از يك پدر و مادرید و در حقیقت تمام فرزندان آدم خویشاوندان يکدیگرند و این پیوند و ارتباط ایجاب مى‌کند كه شما نسبت به همه انسان‌ها هر نژاد و هر قبیله‌اى همانند بستگان فامیلى خود محبّت بورزید .

در پایان آیه مى‌افزاید : « خداوند مراقب شما است : اِنَّ اللّهَ كانَ عَلَيْكُمْ رَقیبا » .

و تمام اعمال و نيّات شما را مى‌بیند و مى‌داند و در ضمن ، نگهبان شما در برابر حوادث است .

ضمنا تعبیر به فعل ماضى « كانَ » در جمله فوق براى تأکید است .

ازدواج فرزندان آدم چگونه بوده است ؟

در آیه فوق خواندیم : « وَ بَثَّ مِنْهُما رِجالاً كَثیرا وَ نِساءً : خداوند از آدم و همسرش مردان و زنان فراوانى به وجود آورد » .

لازمه این سخن آن است كه فرزندان آدم ( برادر و خواهر ) با هم ازدواج كرده باشند

زیرا اگر آن‌ها با نژاد دیگرى ازدواج كرده باشند « مِنْهُما » ( از آن دو ) صادق نخواهد بود .

این موضوع در احادیث متعددى نیز وارد شده است و زیاد هم جاى تعجّب نیست چه این‌که طبق استدلالى كه در بعضى از احادیث از ائمه اهل بیت علیهم‌السلام نقل شده این ازدواج‌ها

مباح بوده زیرا هنوز حکم تحریم ازدواج خواهر و برادر نازل نشده بود ، بدیهى است ممنوعيّت يك كار ، بسته به این است كه از طرف خداوند تحریم شده باشد چه مانعى دارد كه ضرورت‌ها و مصالحى ایجاب كند كه در پاره‌اى از زمان‌ها مطلبى جایز باشد و بعدا تحریم گردد .

ولى در احادیث دیگرى تصریح شده كه فرزندان آدم هرگز با هم ازدواج نکرده‌اند و شدیدا به كسانى كه معتقد به ازدواج آن‌ها با يکدیگرند حمله شده است .

و اگر بنا باشد كه در احادیث متعارض آن‌چه موافق ظاهر قرآن است ترجیح دهیم باید احادیث دسته اول را انتخاب نمود زیرا موافق آیه فوق است .

در این‌جا احتمال دیگرى نیز هست كه گفته شود : فرزندان آدم با بازماندگان انسان‌هاى پیشین ازدواج كرده‌اند زیرا طبق روایاتى آدم اوّلین انسان روى زمین نبوده ، مطالعات علمى

امروز نیز نشان مى‌دهد كه نوع انسان احتمالاً از چند میلیون سال قبل در كره زمین زندگى مى‌کرده ، درحالى كه از تاریخ پیدایش آدم تاکنون زمان زیادى نمى‌گذرد ، بنابراین باید قبول كنیم كه قبل از آدم انسان‌هاى دیگرى در زمین مى‌زیسته‌اند كه به هنگام پیدایش آدم در حال انقراض بوده‌اند ، چه مانعى دارد كه فرزندان آدم با باقیمانده يکى از نسل‌هاى پیشین ازدواج كرده باشد ولى همان‌طور كه گفتیم این احتمال با ظاهر آیه فوق چندان سازگار نیست ، این بحث احتیاج به گفتگوى بیشترى داردکه‌از حوصله يك بحث تفسیرى خارج است.

2 وَ آتُوا الْيَتامى اَمْوالَهُمْ وَ لا تَتَبَدَّلُوا الْخَبیثَ بِالطَّيِّبِ وَلا تَأْكُلُوا اَمْوالَهُمْ اِلى اَمْوالِكُمْ اِنَّهُ كانَ حُوبا كَبیرا

و اموال يتیمان را ( هنگامى كه به حدّ رشد رسیدند )به آن‌ها بدهید و اموال بد ( خود ) را

به اموال خوب ( آن‌ها ) عوض نکنید و اموال آنان را همراه اموال خودتان ( با مخلوط كردن يا تبدیل نمودن )نخورید ، زیرا این گناه بزرگى است .

خیانت در اموال يتیمان ممنوع

« اَلْحُوبَة » در اصل به معنى احتیاج و نیازى است كه انسان را به گناه مى‌کشاند و از آن‌جا كه تجاوزهاى سرپرستان به اموال يتیمان ، غالبا بر اثر نیاز و يا به بهانه احتیاج صورت مى‌گیرد ، در آیه فوق به جاى كلمه « اِثم » ( گناه ) كلمه « حوُبْ » به كار رفته است ، تا اشاره‌اى به این حقیقت بوده است .

در هر اجتماعى بر اثر حوادث گوناگون پدرانى از دنیا مى‌روند و فرزندان صغیرى از آن‌ها باقى مى‌مانند ، منتها در جوامع ناسالم كه گرفتار جنگ‌هاى داخلى هستند ، مانند جامعه عرب در زمان جاهليّت تعداد این‌گونه كودکان يتیم بسیار زیادتر است ، كه باید از طرف حکومت اسلامى و فرد فرد مسلمانان ، تحت حمایت قرار گیرند ، در آیه فوق سه دستور

مهم درباره اموال يتیمان داده شده است .

✓ 1 - نخست دستور مى‌دهد كه : « اموال يتیمان را ( به هنگامى كه رشد پیدا كنند ) به آن‌ها بدهید : وَ آتُوا الْيَتامى اَمْوالَهُمْ ».

یعنى تصرّف شما در این اموال تنها به عنوان امین و ناظر است نه به عنوان يك مالك .

✓ 2 - دستور بعد براى جلوگیرى از حیف و میل‌هایى است ، كه گاهى سرپرست‌هاى يتیمان به بهانه تبدیل كردن مال به نفع يتیم است يا تفاوتى با هم ندارد و يا اگر بماند ضایع مى‌شود ، اموال خوب و زبده يتیمان را برمى‌داشتند و اموال بد و نامرغوب خود را به جاى آن مى‌گذاشتند . قرآن مى‌گوید : « و هیچ‌گاه اموال پاکیزه آن‌ها را بااموال ناپاك و پست‌خود تبدیل نکنید : وَ لا تَتَبَدَّلُوا الْخَبیثَ بِالطَّيِّبِ » .

✓ 3 - « و اموال آن‌ها را با اموال خود نخورید : وَ لا تَأْكُلُوا اَمْوالَهُمْ اِلى اَمْوالِكُمْ » .

یعنى‌اموال يتیمان را با اموال خود مخلوط نکنید به طورى كه نتیجه‌اش‌تملّك همه‌باشد

و يااین‌که اموال‌بدخود رابااموال خوب آن‌ها مخلوط نسازید كه نتیجه‌اش پایمال شدن‌حقّ يتیمان‌باشد .

در پایان آیه، براى تأکید و اثبات اهميّت موضوع مى‌فرماید: « این‌گونه تعدّى و تجاوز به اموال يتیمان گناه بزرگى است : اِنَّهُ كانَ حُوبا كَبیرا » .

بررسى آیات مختلف قرآن نشان مى‌دهد كه اسلام اهميّت فوق‌العاده‌اى براى این موضوع قائل شده و با شدّت تمام خیانت‌کنندگان در اموال يتیمان را به مجازات‌هاى شدید تهدید مى‌کند و با عباراتى محکم و قاطع سرپرستان را به مراقبت كامل ازاموال يتیمان دعوت مى‌کند ، كه شرح آن در همین سوره در چند آیه بعد و در ذیل آیات 153 / انعام و 34 / اسراء خواهد آمد .

لحن شدید این آیات به قدرى در قلوب مسلمانان مؤثر واقع شد كه حتّى مى‌ترسیدند غذاى مشترکى براى خودشان و يتیمان درست كنند ، به همین جهت غذاى آن‌ها رااز غذاى

خود و فرزندان خویش جدا مى‌ساختند و این امر موجب ناراحتى هر دو طرف مى‌شد لذا در آیه 220 / بقره به آن‌ها دستور داده شده كه اگر هدفشان از مخلوط ساختن اموال يا غذاى يتیمان با اموال يا غذاى خود ، خیرخواهى و اصلاح بوده باشد مانعى ندارد .(1)

3 وَ اِنْ خِفْتُمْ اَلاّ تُقْسِطُوا فِى الْيَتامى فَانْكِحُوا ما طابَ لَكُمْ مِنَ النِّساءِ مَثْنى وَ ثُلاثَ وَ رُباعَ فَاِنْ خِفْتُمْ اَلاَّ تَعْدِلُوا فَواحِدَةً اَوْ ما مَلَكَتْ اَيْمانُكُمْ ذلِكَ اَدْنى اَلاّ تَعُولُوا

و اگر مى‌ترسید كه ( به هنگام ازدواج با دختران يتیم ، ) عدالت را رعایت نکنید ، ( از ازدواج با آنان ، چشم‌پوشى كنید و ) و با زنان پاك ( دیگر ) ازدواج نمایید ، دو يا سه يا چهار همسر و اگر مى‌ترسید عدالت را ( درباره همسران متعدد ) رعایت نکنید ، تنها يك .


1) « تفسیر نمونه » ، جلد 2 ، ذیل آیه فوق .

همسر بگیرید و يا از زنانى كه مالك آن‌هایید استفاده كنید، این كار، از ظلم و ستم بهتر جلوگیرى مى‌کند.

« مَثْنى » در لغت به معنى « دوتا دوتا » و « ثُلاثَ » به معنى « سه تا سه تا » و « رُباعَ » به معنى « چهار تا چهارتا » مى‌باشد .

خطاب در آیه متوجه به سرپرستان ایتام است كه در آیه قبل براى حفظ اموال يتیمان دستورهاى مختلفى به آن‌ها داده شده بود و در این آیه درباره ازدواج با يتیمان سخن مى‌گوید كه همان‌گونه كه باید مراعات عدالت را درباره اموال آن‌ها بنمائید در مورد ازدواج با دختران يتیم نیز با نهایت دقّت رعایت مصلحت آن‌ها را بکنید ، در غیر این‌صورت از ازدواج با آن‌ها چشم بپوشید و زنان دیگرى انتخاب كنید .

از جمله شواهدى كه تفسیر فوق را درباره آیه روشن مى‌سازد آیه 127 از همین سوره است كه در آن صریحا مسئله رعایت عدالت را درباره ازدواج با دختران يتیم ذکر كرده

است و توضیح آن در ذیل همان آیه خواهد آمد .

سپس مى‌فرماید : « از آن‌ها دو نفر يا سه نفر يا چهار نفر به همسرى خود انتخاب كنید : مَثْنى وَ ثُلاثَ وَ رُباعَ » .

ازآن‌جاکه روى سخن درآیه به‌همه مسلمانان است معنى آیه چنین مى‌شود كه شما براى دورى از ستم كردن در حق دختران يتیم مى‌توانید از ازدواج با آن‌ها خوددارى كنید و با زنانى ازدواج نمایید كه موقعيّت اجتماعى و فامیلى آن‌ها به شما اجازه ستم كردن را نمى‌دهد و مى‌توانید از آن‌ها دونفر يا سه نفر يا چهار نفر به همسرى خود انتخاب كنید . منتها چون مخاطب ، همه مسلمانان بوده است تعبیر به دوتا دوتا و مانند آن شده است .

وگرنه جاى تردید نیست كه حداکثر تعدّد زوجات ( آن هم با فراهم شدن شرایط خاصّش ) بیش از چهار نفر نیست .

ذکر این نکته نیز لازم است كه « واو » در جمله بالا به معنى « اَوْ » ( يا ) مى‌باشد نه این‌که

منظور این باشد كه شما مى‌توانید دو همسر به اضافه سه همسر به اضافه چهار همسر كه مجموع آن‌ها نه نفر مى‌شود انتخاب كنید . زیرا اگر منظور این بود كه باید صریحا عدد نُه ذکر شود نه به این صورت از هم گسسته و پیچیده ، به علاوه از نظر اسلام این مسئله جزو ضروريّات است كه زاید بر چهار همسر مطلقا ممنوع است .

به هر حال آیه فوق دلیل صریحى است بر مسئله جواز تعدّد زوجات منتها با شرایطى كه به زودى به آن اشاره خواهد شد .

سپس بلافاصله مى‌گوید : این در صورت حفظ عدالت كامل است « امّا اگر نمى‌توانید عدالت را رعایت كنید به همان يك همسر اکتفا نمایید » تا از ظلم و ستم بر دیگران برکنار باشید . (فَاِنْ خِفْتُمْ اَلاَّ تَعْدِلُوا فَواحِدَةً) .

« و يا ( به جاى انتخاب همسر دوم ) از كنیزى كه مال شما است استفاده كنید » زیرا شرایط آن‌ها سبک‌تر است ( اگرچه آن‌ها نیز باید از حقوق حقّه خود برخوردار باشند) (اَوْ ما مَلَكَتْ اَيْمانُكُمْ) .

«این كار ( انتخاب يك همسر و يا انتخاب كنیز ) از ظلم و ستم و انحراف از عدالت ، بهتر جلوگیرى مى‌کند » ( ذلِكَ اَدْنى اَلاّ تَعُولُوا ) .

درباره مسئله‌بردگى و نظراسلام در این زمینه در آیات مناسب بحث كافى خواهیم كرد .

منظور از عدالت درباره همسران چیست ؟

اکنون پیش از آن‌که فلسفه حکم تعدّد زوجات را در اسلام بدانیم لازم است این موضوع بررسى شود كه منظور از عدالت كه جزء شرایط تعدّد همسر ذکر شده است چیست ؟

آیا این عدالت مربوط به امور زندگى از قبیل هم‌خوابگى و مسایل زندگى و رفاه و آسایش است يا منظور از عدالت در حریم قلب و عواطف انسانى نیز هست ؟

شك نیست كه « عدالت » در محبّت‌هاى قلبى خارج از قدرت انسان است چه كسى مى‌تواند محبّت خود را كه عواملش در بیرون وجود اوست از هر نظر تحت كنترل درآورد ؟ به همین دلیل رعایت این نوع عدالت را خداوند واجب نشمرده و در آیه 129 همین

سوره مى‌فرماید : « وَ لَنْ تَسْتَطیعُوا اَنْ تَعْدِلُوا بَيْنَ النِّساءِ وَ لَوْ حَرَصْتُمْ : شما هرقدر كوشش كنید نمى‌توانید در میان همسران خود ( از نظر تمایلات قلبى ) عدالت و مساوات برقرار سازید » .

بنابراین‌محبّت‌هاى‌درونى مادامى‌که موجب ترجیح بعضى از همسران بر بعضى دیگر از جنبه‌هاى عملى نشود ممنوع نیست، آن‌چه مرد موظّف به آن است رعایت عدالت در جنبه‌هاى عملى و خارجى است .

از این بیان روشن مى‌شود : كسانى كه خواسته‌اند از ضمیمه كردن آیه فوق « فَاِنْ خِفْتُمْ اَلاَّ تَعْدِلُوا فَواحِدَةً » به آیه 129 « وَ لَنْ تَسْتَطیعُوا اَنْ تَعْدِلُوا بَيْنَ النِّساءِ وَ لَوْ حَرَصْتُمْ » چنین نتیجه بگیرند كه تعدّد زوجات در اسلام مطلقا ممنوع است ، زیرا در آیه‌نخست آن‌را مشروط به عدالت‌کرده و درآیه‌دوّم عدالت را براى مردان در این مورد محال دانسته است ، سخت در اشتباهند . زیرا همان‌طور كه اشاره شد عدالتى كه مراعات آن از قدرت انسان بیرون‌است عدالت درتمایلات قلبى‌است و این از شرایط تعدّد زوجات نیست و آن‌چه از

شرایط است عدالت در جنبه‌هاى عملى است .

گواه بر این موضوع ذیل آیه 129 همین سوره مى‌باشد آن‌جا كه مى‌گوید : « فَلا تَمیلُوا كُلَّ الْمَيْلِ فَتَذَرُوها كَالْمُعَلَّقَةِ » يعنى « اکنون كه نمى‌توانید مساوات كامل در محبّت میان همسران خود رعایت كنید لااقل تمام تمایل قلبى خود را متوجه يك نفر از آن نسازید كه دیگرى را به صورت بلاتکلیف درآورید » .

4 وَاتُوا النِّساآءَ صَدُقاتِهِنَّ نِحْلَةً فَاِنْ طِبْنَ لَكُمْ عَنْ شَىْ‌ءٍ مِنْهُ نَفْسا فَكُلُوهُ هَنیآئا مَّرآیئا

و مهر زنان را ( به طور كامل ) به عنوان يك عطيّه ( الهى ) به آنان بپردازید ( ولى ) اگر آن‌ها چیزى از آن را با رضایت خاطر به شما ببخشند ، حلال و گوارا مصرف كنید .

مهر زنان

« صَدُقاتِهِنَّ » جمع « صَداق » به معنى مهر است .

« نِحْلَة » در لغت به معنى بخشش و عطيّه آمده است ، « راغب » در كتاب مفردات مى‌گوید : به عقیده من این كلمه از ریشه « نَحْل » ( به معنى زنبور عسل ) آمده زیرا بخشش و عطيّه شباهتى به كار زنبوران عسل در دادن عسل دارد .

بنابراین تفسیر آیه چنین خواهد شد : « مهر را كه يك عطیه الهى است و خدا به خاطر این كه زن حقوق بیشترى در اجتماع داشته باشد و ضعف نسبى جسمى او از این راه جبران گردد به او عطا كرده است ، به طور كامل ادا كنید » .

سپس در ذیل آیه براى احترام گذاردن به احساسات طرفین و محکم شدن پیوندهاى قلبى و جلب عواطف مى‌گوید : « اگر زنان‌با رضایت كامل خواستند مقدارى از مهر خود را ببخشند براى شما حلال و گوارا است : فَاِنْ طِبْنَ لَكُمْ عَنْ شَىْ‌ءٍ مِنْهُ نَفْسا فَكُلُوهُ هَنیآئا مَّرآیئا » .

تا در محیط زندگى زناشویى تنها قانون و مقرّرات خشك حکومت نکند بلکه به موازات آن عاطفه و محبّت نیز حکم‌فرما باشد .

مَهْريّه يك پشتوانه اجتماعى براى زن

درعصر جاهليّت نظربه این‌که براى زنان ارزشى قایل نبودند ، غالبا مهر راکه حّق مسلّم زن بود در اختیار اولیاى او قرار مى‌دادند و آن را ملك مسلّم آن‌ها مى‌دانستند گاهى نیز مهر يك زن را ازدواج زن دیگرى قرار مى‌دادند به این گونه كه مثلاً برادرى ، خواهر خود را به ازدواج دیگرى درمى‌آورد كه او هم متقابل ، خواهر خود را به ازدواج وى درآورد و مهر این دو زن همین بود .

اسلام بر تمام این رسوم ظالمانه خط بطلان كشید و مهر را به عنوان يك حّق مسلّم به زن اختصاص داد و در آیات‌قرآن كرارا مردان رابه رعایت كامل این حقّ توصیه كرده است .

در اسلام براى مهر مقدار معینى تعیین نشده‌است و بسته به توافق دو همسراست اگرچه در روایات‌فراوانى تأکید شده كه مهر راسنگین قرارندهند ولى این يك حکم الزامى نیست بلکه مستحب است .

اکنون این سؤال پیش مى‌آید كه مرد و زن هر دو از ازدواج و زناشویى به‌طور يکسان بهره مى‌گیرند و پیوند زناشویى پیوندى است ، بر اساس منافع مقابل طرفین ، با این حال چه دلیلى دارد كه مرد مبلغ كم يا زیادى به عنوان مهر به زن بپردازد؟ وانگهى آیا این موضوع به شخصيّت زن لطمه نمى‌زند و شکل خرید و فروش به ازدواج نمى‌دهد ؟

روى همین‌جهات است‌که بعضى به شدّت با مسئله مهر مخالفت مى‌کنند ، مخصوصا معمول نبودن مهر در میان غربى‌ها براى غرب زده‌ها به این فکر دامن مى‌زند در حالى‌که نه تنها حذف مهر ، به شخصيّت زن نمى‌افزاید بلکه وضع او را به مخاطره مى‌افکند .

توضیح این‌که : درست است كه مرد و زن هر دو از زندگى زناشویى به‌طوریکسان سودمى‌برند، ولى نمى‌توان انکار كرد كه در صورت جدایى زن و مرد ، زن متحمّل خسارت بیشترى خواهد شد زیرا :

اولاً مرد طبق استعداد خاص بدنى معمولاً در اجتماع نفوذ و تسلّط بیشترى دارد و

هرچند بعضى مى‌خواهند ، به هنگام سخن گفتن این حقیقت روشن را انکار كنند اما وضع زندگى اجتماعى بشر كه با چشم مى‌بینیم حتى در جوامع اروپایى كه زنان به اصطلاح از آزادى كامل برخوردارند نشان مى‌دهد كه ابتکار اعمال پردرآمد ، بیشتر در دست مردان است .

به علاوه مردان براى انتخاب همسر مجدّد امکانات بیشترى دارند ولى زنان بیوه مخصوصا با گذشت قسمتى از عمر آن‌ها و از دست رفتن سرمایه جوانى و زیبایى ، امکاناتشان براى انتخاب همسر جدید كمتر است .

باتوجه به این جهات روشن مى‌شود كه امکانات و سرمایه‌اى را كه زن با ازدواج از دست مى‌دهد بیش از امکاناتى است كه مرد از دست مى‌دهد و در حقیقت مهر چیزى است به عنوان جبران خسارت براى زن و وسیله‌اى براى تأمین زندگى آینده او و علاوه مسئله مهر معمولاً به شکل ترمزى در برابر تمایلات مرد نسبت به جدایى و طلاق محسوب مى‌شود .

درست است كه مَهْر از نظر قوانین اسلام با برقرار شدن پیمان ازدواج به ذمه مرد

تعلّق‌مى‌گیرد و زن فورا حقّ مطالبه آن را دارد ، ولى چون معمولاً به صورت بدهى در ذمه مرد مى‌ماند ، هم اندوخته‌اى براى آینده زن محسوب مى‌شود و هم پشتوانه‌اى براى حفظ حقوق او و از هم نپاشیدن پیمان زناشویى ( البته این موضوع استثنائاتى دارد ولى آن‌چه گفتیم در غالب موارد صادق است ) .

و اگر بعضى براى مهر تفسیر غلطى كرده‌اند و آن را يك نوع « بهاى زن » پنداشته‌اند ارتباط به قوانین اسلام ندارد ، زیرا در اسلام مهر به هیچ‌وجه جنبه بها و قیمت كالا ندارد و بهترین دلیل آن همان صیغه عقد ازدواج است كه در آن رسما « مرد » و « زن » به عنوان دو رکن اساسى پیمان ازدواج به حساب آمده‌اند و مهر يك چیز اضافى و در حاشیه قرار گرفته است . به همین دلیل اگر در صیغه عقد اسمى از مهر نبرند عقد باطل نیست ، درحالى كه اگر در خرید و فروش و معاملات اسمى از قیمت برده نشود مسلّما باطل خواهد بود ( البته باید توجه داشت اگر در عقد ازدواج نامى از مهر برده نشود شوهر موظّف است كه در صورت

آمیزش جنسى « مَهْرُالْمِثْل » يعنى مهرى همانند زنانى كه هم طراز او هستند بپردازد » .

از آن‌چه گفته شد نتیجه مى‌گیریم كه مهر جنبه « جبران خسارت » و « پشتوانه براى احترام به حقوق زن » دارد ، نه قیمت و بها و شاید تعبیر به « نِحْلَة » به معنى « عَطِيَّة » در آیه اشاره به همین باشد .

5 وَ لا تُؤْتُوا السُّفَهاآءَ اَمْوالَكُمُ الَّتى جَعَلَ اللّهُ لَكُمْ قِياما وَ ارْزُقُوهُمْ فیها وَ اكْسُوهُمْ وَ قُولُوا لَهُمْ قَوْلاً مَعْرُوفا

اموال خودرا، كه خداوند وسیله قوام زندگى شما قرارداده، به دست سفیهان نسپارید و از آن ، به آن‌ها روزى دهید و لباس بر آنان بپوشانید و با آن‌ها سخن شایسته بگویید .

سفیه كیست ؟

« راغب » در كتاب مفردات مى‌گوید « سَفَه » در اصل يك نوع كم وزنى و سبکى بدن است به‌طورى كه به هنگام راه‌رفتن تعادل حفظ نشود و به همین جهت به افسار كه ناموزون

است و دایما در حال حرکت است « سَفیه » گفته مى‌شود و سپس به همین تناسب در افرادى كه رشد فکرى ندارند به كار رفته است خواه سبکى عقل آن‌ها در امور مادّى باشد يا در امور معنوى .

ولى روشن است كه منظور از سفاهت در آیه فوق عدم رشد كافى درخصوص امور مالى است به‌طورى كه شخص نتواند سرپرستى اموال خود را به عهده گیرد و در مبادلات مالى منافع خود را تأمین‌نماید و به‌اصطلاح كلاه سرش برود، شاهد بر این سخن در آیه دوم است كه مى‌گوید: « فَاِنْ انَسْتُمْ مِنْهُمْ رُشْدا فَادْفَعُوا اِلَيْهِمْ اَمْوالَهُمْ » : اگر آن‌ها را رشید يافتید اموالشان را به دست آن‌ها بسپارید » .

بنابراین آیه فوق با این‌که درباره يتیمان بحث مى‌کند ، يك حکم كلّى و عمومى براى همه موارد در بر دارد ، كه انسان نباید درهیچ‌حال و درهیچ مورد ، اموالى كه تحت سرپرستى او است و يا زندگى او به نوعى به آن بستگى دارد به دست افراد كم عقل و غیر

رشید بسپارد و در این موضوع فرقى درمیان اموال شخصى و اموال عمومى ( اموال حکومت اسلامى ) نیست ، گواه بر این موضوع علاوه بر وسعت مفهوم آیه و مخصوصا كلمه « سَفیه » روایاتى است كه از پیشوایان اسلام در این زمینه نقل شده است .

مثلاً در روایتى از امام صادق مى‌خوانیم كه : « شخصى به نام ابراهیم بن عبدالحمید مى‌گوید : از امام تفسیر آیه « وَ لا تُؤْتُوا السُّفَهاءَ اَمْوالَكُمُ » را پرسیدم فرمود : « شراب خواران سفیهند و نباید اموالتان را به آن‌ها بسپارید » .(1)

در روایت دیگرى نیز از انتخاب « شارِبُ الْخَمْر » به عنوان امین امور مالى نهى شده است ، خلاصه توصیف شراب‌خواران به سفاهت كرارا در روایات دیده مى‌شود و این تعبیر شاید به خاطر آن باشد كه شخص شراب‌خوار هم سرمایه مادّى خود را از دست .


1) تفسیر « برهان » ، جلد 1 ، ذیل آیه مورد بحث .

مى‌دهد و هم سرمایه معنوى را ، چه سَفاهَتى از این بالاتر كه انسان پول بدهد و عقل و هوش خود را نیز بدهد و دیوانگى خریدارى كند ، قواى مختلف بدنى را نیز بر سر این كار بگذارد و زیان‌هاى اجتماعى فراوانى ببار آورد ؟

در روایت دیگرى تمام افرادى كه به جهتى از جهات قابل اعتماد نیستند « سَفیه » نامیده‌شده‌اند و از سپردن اموال ( شخصى و عمومى ) به آن‌ها نهى شده است : « يونس بن يعقوب » مى‌گوید : از امام‌جعفر صادق تفسیرآیه « وَ لا تُؤْتُوا السُّفَهاءَ اَمْوالَكُمُ » را پرسیدم فرمود: « مَنْ لا تَثِقُ بِهِ: سفیه كسى است كه مورد اعتماد نباشد ».(1)

ازاین‌روایات برمى‌آیدکه « سَفیه » معنى‌وسیعى‌دارد و ازسپردن اموال عمومى و خصوصى به آن‌ها نهى شده است ، منتهى این نهى در بعضى از موارد به عنوان تحریم است .


1) تفسیر « برهان » ، جلد 1 ، ذیل آیه مورد بحث « نُورُالثَّقَلَيْن » .

و در پاره‌اى از موارد كه درجه سَفاهت شدید نیست به معنى كراهت است .

در این‌جا يك سؤال پیش مى‌آید و آن این‌که اگر آیه در مورد اموال يتیمان است چرا «اَمْوالَكُمْ» ( ثروت‌هاى شما ) مى‌گوید : نه « اَمْوالَهُمْ » ( ثروت‌هاى آن‌ها ) ؟

ولى ممکن است نکته این تعبیر بیان این مسأله مهمّ اجتماعى و اقتصادى باشد كه اسلام همه افراد را يکى مى‌داند ، به‌طورى كه مصلحت و منفعت يك فرد نمى‌تواند از منافع دیگران جدا باشد ، همچنین زیان يك فرد عین زیان يك جامعه است . بنابراین به‌خاطر همین موضوع به جاى « ضمیر غایب » « ضمیر مخاطب » به كار رفته است ، يعنى این اموال در حقیقت فقط متعلّق به ایتام نیست ، بلکه به شما هم مربوط است و اگر زیانى به آن متوجّه شود به‌طور غیر مستقیم متوجّه شما شده است ، لذا در نگهدارى آن باید مراقبت كامل داشته باشید .

درباره این تعبیر تفسیر دیگرى هم هست و آن این‌که مقصود از « اَمْوالَكُمْ » اموال خود

سرپرستان است نه اموال يتیمان ، يعنى اگر شما مى‌خواهید به افراد يتیم كه هنوز رشد كافى نیافته‌اند ، كمك كنید لازم نیست تحت تأثیر عواطف حساب نشده اموالى به‌دست آن‌ها بسپارید و آن‌ها را به كارهایى بگمارید كه از آن‌ها ساخته نیست ، بلکه به جاى این كار غیر عاقلانه بهتر است كه غذا و لباس و مسکن آن‌ها را تأمین كنید تا بالغ و رشید شوند .

و در واقع این يك درس بزرگ اجتماعى است كه قرآن به ما مى‌دهد كه افراد « قاصر و ناتوان » را به خاطر كمك به شخص آن‌ها به كارهایى كه قدرت انجام آن را ندارند نگمارید زیرا اگر این كار منفعت جزیى براى آن‌ها داشته باشد ممکن است كه زیان‌هاى كلّى براى اجتماع به بارآورد . بلکه باید از طریق كمک‌هاى بلاعوض و كارهاى سبك و كوچك آن‌ها را اداره كرد .

در جمله بعد قرآن تعبیر جالبى درباره اموال و ثروت‌ها كرده و مى‌گوید : « این سرمایه‌هاى شما كه قوام زندگانى و اجتماع به آن است و بدون آن نمى‌توانید كمر راست كنید » به دست سفیهان و

اسراف كاران نسپارید ( الَّتى جَعَلَ اللّهُ لَكُمْ قِياما ) .

از این تعبیر به خوبى اهمیتى را كه اسلام براى مسایل مادّى و اقتصادى قایل است روشن مى‌شود و به عکس آن‌چه را در انجیل كنونى (1)مى‌خوانیم كه « شخص پولدار هرگز وارد ملکوت آسمان‌ها نمى‌شود » .

اسلام مى‌گوید ملّتى كه فقیر باشد هرگز نمى‌تواند كمر راست كند و عجب این است كه آن‌ها باآن تعلیمات غلط به‌کجا رسیده‌اند و ما با این تعلیمات عالى در چه مرحله‌اى سیر مى‌کنیم ، در حقیقت آن‌ها از آن خرافات فاصله گرفته‌اند و به جایى رسیده‌اند و ما هم از این تعلیمات عالى دور ماندیم و چنین سرگردان شدیم .

در پایان آیه دو دستور مهم درباره يتیمان مى‌دهد : .


1) « انجیل متى » ، باب 19 ، آیه 23 .

نخست این كه « خوراك و پوشاك آن‌ها را از طریق اموالشان تأمین كنید : وَ ارْزُقُوهُمْ فیها وَ اكْسُوهُمْ » .

تا با آبرومندى بزرگ شوند و به حدّ بلوغ برسند .

جالب این‌که در این آیه تعبیر به « فیها » ( در اموالشان ) شده است نه « مِنْها » ( از اموالشان ) و مفهوم این تعبیر این است كه زندگى يتیمان را از درآمد اموال و سرمایه‌هاى آن‌ها تأمین نمایید ، زیرا اگر گفته بود زندگى آن‌ها را از سرمایه‌هایشان تأمین كنید مفهومش این بود كه از اصل سرمایه تدریجا برداشته شود و طبعا هنگامى كه به بلوغ مى‌رسیدند شاید قسمت مهم سرمایه خودرا از دست‌داده بودند ولى قرآن با همین عوض كردن تعبیر ، به سرپرستان توصیه كرده كه كوشش كنند براى اموال يتیمان ، منافع و درآمدى حدّاقل به اندازه نیازمندى‌هاى آن‌ها درست كنند تا سرمایه اصلى آن‌ها حفظ گردد .

دیگر این‌که آیه مى‌گوید : « با يتیمان به‌طور شایسته سخن گویید : وَ قُولُوا لَهُمْ قَوْلاً مَعْرُوفا » .

یعنى با عبارات و سخنان‌دلنشین و شایسته هم كمبودروانى آن‌ها را برطرف سازید و هم به « رشد عقلى » آن‌ها كمك كنید تا به موقع بلوغ از رشد عقلى كافى برخوردار باشند و به این‌ترتیب برنامه سازندگى شخصيّت آن‌ها نیز جزء وظایف سرپرستان خواهدبود .

6 وَابْتَلُوا الْيَتامى حَتّى اِذا بَلَغُوا النِّكاحَ فَاِنْ انَسْتُمْ مِنْهُمْ رُشْدا فَادْفَعُوا اِلَيْهِمْ اَمْوالَهُمْ وَ لا تَأْكُلُوها اِسْرافا وَ بِدارا اَنْ يَكْبَرُوا وَ مَنْ كانَ غَنِيّا فَلْيَسْتَعْفِفْ وَ مَنْ كانَ فَقیرا فَلْيَأْكُلْ بِالْمَعْرُوفِ فَاِذا دَفَعْتُمْ اِلَيْهِمْ اَمْوالَهُمْ فَاَشْهِدُوا عَلَيْهِمْ وَ كَفى بِاللّهِ حَسیبا

و يتیمان را چون به حدّ بلوغ برسند ، بیازمایید ، اگر در آن‌ها رشد ( كافى ) يافتید ، اموالشان را به آن‌ها بدهید و پیش از آن‌که بزرگ شوند ، اموالشان را از روى اسراف نخورید ، هرکس كه بى‌نیاز است ( از برداشت حقّ‌الزحمه ) خوددارى كند و آن كس كه نیازمند است ، به‌طور شایسته ( و مطابق با زحمتى كه مى‌کشد ، ) از آن بخورد و هنگامى

که اموالشان را به آن‌ها بازمى‌گردانید ، شاهد بگیرید ( اگرچه ) خداوند براى محاسبه كافى است .

در این آیه دستور دیگرى درباره يتیمان و سرنوشت اموال آن‌ها داده و مى‌فرماید : « يتیمان را بیازمایید تا هنگامى كه به حدّ بلوغ برسند : وَابْتَلُوا الْيَتامى حَتّى اِذا بَلَغُوا النِّكاحَ » .

« و اگر در این موقع در آن‌ها رشد كافى براى اداره اموال خود يافتید ، ثروت آن‌ها را به آن‌ها بازگردانید : فَاِنْ انَسْتُمْ مِنْهُمْ رُشْدا فَادْفَعُوا اِلَيْهِمْ اَمْوالَهُمْ » .

در این آیه چند نکته است كه باید به آن توجّه داشت :

✓ 1 - از تعبیر به « حَتّى » استفاده مى‌شود كه باید آزمایش يتیمان ، پیش از رسیدن به حدّ بلوغ و به صورت مکرّر و مستمر انجام شود ، تا هنگامى كه در آستانه بلوغ قرار گرفتند ، وضع آن‌ها كاملاً از نظر رشد عقلى براى اداره امور مالى خود روشن گردد .

ضمنا چنین استفاده مى‌شود كه منظور از آزمایش ، پرورش تدریجى يتیمان است ،

یعنى نگذارید آن‌ها به حدّ بلوغ برسند و سپس اقدام به سپردن اموالشان به آن‌ها بکنید بلکه آن‌ها را قبل از بلوغ با برنامه‌هاى عملى ، براى زندگى مستقل آماده كنید .

و اما این‌که چگونه باید يتیمان آزمایش شوند راه آن این است كه مقدارى مال در اختیار آن‌ها گذارده شود و به خرید و فروش و تجارت بپردازند ، اما اعمال آن‌ها با نظارت « ولىّ » به‌طورى كه استقلال عملى را از آن‌ها سلب نکند انجام شود هنگامى كه معلوم شد از عهده این كار برمى‌آیند و درمعامله گول نمى‌خورند ، باید اموالشان را به دستشان سپرد وگرنه با تربیت و پرورش‌هاى مستمرّ باید آن‌ها را چنان آماده كرد كه بتوانند در آینده زمام امور زندگى خود را به‌دست گیرند .

✓ 2 - تعبیر به « اِذا بَلَغُوا النِّكاحَ » اشاره به این است كه آن‌ها به سرحدّى برسند كه قدرت بر ازدواج داشته باشند و روشن است كسى كه قدرت بر ازدواج دارد قدرت بر تشکیل خانواده خواهد داشت و چنان كسى بدون سرمایه نمى‌تواند به اهداف خود برسد ،

بنابراین آغاز زندگى زناشویى باآغاز زندگى‌اقتصادى مستقلّ همراه‌است و به عبارت دیگر ، ثروت آن‌ها موقعى به دستشان داده مى‌شود كه هم به بلوغ جسمى برسند و نیاز آن‌ها به مال شدید شود و هم بلوغ فکرى پیدا كنند و توانایى براى حفظ مال داشته باشند .

✓ 3 - تعبیر به « انَسْتُمْ مِنْهُمْ رُشْدا » اشاره به این است كه رشد آن‌ها كاملاً مسلّم شود زیرا « انَسْتُمْ » از ماده « ایناس » به معنى مشاهده و رؤیت مى‌باشد و این مادّه از مادّه انسان كه يکى از معانى آن مردمك چشم است گرفته شده ( در حقیقت هنگام رؤیت و مشاهده از « انسان » يعنى مردمك چشم مدد گرفته مى‌شود و به همین جهت از مشاهده كردن تعبیربه ایناس‌شده است ) .

سپس بار دیگر به سرپرستان تأکید مى‌کند كه به هیچ عنوانى اموال يتیمان‌را حیف و میل نکنند و پیش از آن‌که بزرگ شوند سرمایه آن‌ها را از بین نبرند ( وَ لا تَأْكُلُوها اِسْرافا وَ بِدارا اَنْ يَكْبَرُوا ) .

و دیگر این‌که : « سرپرستان ایتام اگر متمكّن و ثروتمندند نباید به هیچ عنوانى از اموال ایتام استفاده كنند و اگر فقیر و نادار باشند تنها مى‌توانند ( در برابر زحماتى كه به خاطر حفظ اموال يتیم متحمّل مى‌شوند ) با رعایت عدالت و انصاف ، حقّ‌الزحمه خود را از اموال آن‌ها بردارند : وَ مَنْ كانَ غَنِيّا فَلْيَسْتَعْفِفْ وَ مَنْ كانَ فَقیرا فَلْيَأْكُلْ بِالْمَعْرُوفِ » .

در این زمینه روایاتى نیز وارد شده و مضمون آیه را چنان كه گفته‌شد توضیح داده‌است، ازجمله در روایاتى‌از امام صادق مى‌خوانیم : « فَذلِكَ رَجُلٌ يَحْبِسُ نَفْسَهُ عَنِ الْمَعیشَةِ فَلا بَأْسَ اَنْ يَأْكُلْ بِالْمَعْرُوفِ اِذا كانَ يُصْلِحُ لَهُمْ فَاِنْ كانَ الْمالُ قَلیلاً فَلا يَأْكُلْ مِنْهُ شَيْئا : منظور كسى است كه سرپرستى مال يتیم ، او را از رسیدگى به زندگى خویش بازداشته ، در این صورت مى‌تواند به اندازه مناسب و شایسته از مال يتیم استفاده كند و این در صورتى است كه به صلاح يتیم باشد ، امّا اگر ثروت يتیم كم باشد ( و طبعا سرپرستى آن ، نیز وقت زیادى را اشغال نمى‌کند ) در این صورت چیزى از مال يتیم برندارد » .

سپس به آخرین حکم درباره اولیاء ایتام اشاره كرده و مى‌فرماید : « هنگامى كه مى‌خواهید

اموال آن‌ها را به دست آن‌ها بسپارید گواه بگیرید » تا جاى اتّهام و نزاع و گفتگو باقى نماند ( فَاِذا دَفَعْتُمْ اِلَيْهِمْ اَمْوالَهُمْ فَاَشْهِدُوا عَلَيْهِمْ ) .

در پایان آیه مى‌فرماید : اما بدانید كه حساب كننده واقعى خدا است و مهم‌تر از هر چیز این است كه حساب شما نزد او روشن باشد، اواست‌که اگر خیانتى از شما سرزند و بر گواهان مخفى ماند به حساب آن رسیدگى خواهد كرد : ( وَ كَفى بِاللّهِ حَسیبا ) .

7 لِلرِّجالِ نَصیبٌ مِمّا تَرَكَ الْوالِدانِ وَ الاَقْرَبُونَ وَ لِلنِّساءِ نَصیبٌ مِمّا تَرَكَ الْوالِدانِ وَ الاَقْرَبُونَ مِمّا قَلَّ مِنْهُ اَوْ كَثُرَ نَصیبا مَفْرُوضا

براى مردان ، از آن‌چه پدر و مادر و خویشاوندان از خود برجاى مى‌گذارند ، سهمى است و براى زنان نیز ، از آن‌چه پدر و مادر و خویشاوندان مى‌گذارند ، سهمى ، خواه آن مال ، كم باشد يا زیاد، این سهمى است تعیین شده و پرداختنى.

گام دیگرى براى حفظ حقوق زن

این آیه در حقیقت گام دیگرى براى مبارزه با عادات و رسوم غلطى است كه زنان و كودکان

را از حقّ مسلّم خود محروم مى‌ساخت و بنابراین مکمّل بحث‌هایى است كه در آیات سابق گذشت ، زیرا اعراب با رسم غلط و ظالمانه‌اى كه داشتند زنان و فرزندان خردسال را از حقّ ارث محروم مى‌ساختند ، آیه روى این قانون غلط خط بطلان كشیده و مى‌فرماید : « مردان سهمى از اموالى كه پدر و مادر و نزدیکان به جاى مى‌گذارند دارند و زنان هم سهمى خواه كم باشد يا زیاد : لِلرِّجالِ نَصیبٌ مِمّا تَرَكَ الْوالِدانِ وَ الاَقْرَبُونَ وَ لِلنِّساءِ نَصیبٌ مِمّا تَرَكَ الْوالِدانِ وَ الاَقْرَبُونَ مِمّا قَلَّ مِنْهُ اَوْ كَثُرَ » .

بنابراین هیچ يك حقّ ندارد سهم دیگرى را غصب كند .

سپس در پایان آیه براى تأکید مطلب مى‌فرماید : « این سهمى است تعیین شده و لازِمُ الاَداء » تا هیچ‌گونه تردید در این بحث باقى نماند ( نَصیبا مَفْرُوضا ) .

8 وَ اِذا حَضَرَ الْقِسْمَةَ اُولُوا الْقُرْبى وَ الْيَتامى وَ الْمَساکینُ فَارْزُقُوهُمْ مِنْهُ وَ قُولُوا لَهُمْ قَوْلاً مَعْرُوفا

و اگر به هنگام تقسیم ( ارث ) ، خویشاوندان ( و طبقه‌اى كه ارث نمى‌برند ) و يتیمان و

مستمندان ، حضور داشته باشند، چیزى از آن اموال را به آن‌ها بدهید و باآنان به طور شایسته سخن بگویید .

یك حکم اخلاقى در مورد تحکیم پیوند خویشاوندى

محتواى آیه يك حکم اخلاقى و استحبابى درباره طبقاتى است كه با وجود طبقات نزدیک‌تر ، از ارث بردن محرومند ، آیه مى‌گوید : « اگر در مجلس تقسیم ارث ، جمعى از خویشاوندان درجه 2 يا 3 و همچنین بعضى از يتیمان و مستمندان حضور داشته باشند چیزى از مال به آن‌ها بدهید و به این ترتیب جلو تحریك حسّ حسادت و كینه توزى آن‌ها را كه ممکن است بر اثر محروم بودن از ارث شعله ور گردد بگیرید و پیوند خویشاوندى انسانى خود را به این وسیله محکم كنید .

گرچه كلمه « يَتامى » و « مَساکین » به‌طور مطلق ذکر شده ولى ظاهرا منظور از آن ایتام و نیازمندان فامیل است ، زیرا طبق قانون ارث ، با بودن طبقات نزدیک‌تر طبقات دورتر ، از

ارث بردن محرومند، بنابراین اگر آن‌ها در چنان جلسه‌اى حاضر باشند سزاوار است هدیه مناسبى ( كه تعیین مقدار آن بستگى به اراده وارثان دارد و از مال وارثان كبیر خواهد بود ) به آن‌ها داده شود .

در پایان آیه دستورمى‌دهد كه « با این دسته از محرومان ، با زبان خوب و طرز شایسته صحبت كنید : وَ قُولُوا لَهُمْ قَوْلاً مَعْرُوفا » .

یعنى علاوه بر جنبه كمك مادّى از سرمایه‌هاى اخلاقى خود نیز براى جلب محبّت آن‌ها استفاده كنید تا هیچ‌گونه ناراحتى در دل آن‌ها باقى نماند و این دستور نشانه دیگرى بر استحبابى بودن حکم فوق است .

9 وَ لْيَخْشَ الَّذینَ لَوْ تَرَكُوا مِنْ خَلْفِهِمْ ذُرِّيَّةً ضِعافا خافُوا عَلَيْهِمْ فَلْيَتَّقُوا اللّهَ وَ لْيَقُولُوا قَوْلاً سَدیدا

کسانى كه اگر فرزندان ناتوانى از خود به يادگار بگذارند از آینده آنان مى‌ترسند ، باید ( از ستم درباره يتیمان مردم ) بترسند، از ( مخالفت ) خدا بپرهیزند و سخنى استوار بگویند .

جلب عواطف به سوى يتیمان

قرآن براى برانگیختن عواطف مردم در برابر وضع يتیمان اشاره به حقیقتى مى‌کند كه گاهى مردم از آن غافل مى‌شوند و آن این‌که : شما با يتیمان مردم همان‌گونه رفتار كنید كه دوست مى‌دارید با يتیمان شما در آینده رفتار نمایند ، منظره كودکان بى‌پناه و اطفال بى‌سرپرست خود را كه تحت سرپرستى انسانى سنگدل و خائن قرارگرفته كه نه به احساسات آن‌ها پاسخ مثبت مى‌دهد و نه در اموال آن‌ها رعایت عدالت مى‌کند ، در نظر بگیرید ، این منظره دردناك چه اندازه شما را ناراحت مى‌کند و چقدر به آینده فرزندان خود علاقمندید ؟ همان اندازه نسبت به فرزندان و يتیمان دیگران علاقمند باشید و از ناراحتى آن‌ها ناراحت شوید ، بنابراین ، مفهوم آیه چنین است : « آن‌ها كه از وضع آینده فرزندان خود مى‌ترسند ، باید از خیانت درباره يتیمان و آزار آن‌ها بترسند : وَ لْيَخْشَ الَّذینَ لَوْ تَرَكُوا مِنْ خَلْفِهِمْ ذُرِّيَّةً ضِعافا خافُوا عَلَيْهِمْ » .

اصولاً مسایل اجتماعى همواره به شکل يك سنّت از امروز به فردا و از فردا به آیندۀ

دور سرایت مى‌کند ، آن‌ها كه سنّت ظالمانه‌اى در اجتماع مى‌گزارند و مثلاً رسم « آزار به يتیمان » را در جامعه رواج مى‌دهند ، در حقیقت خود عاملى هستند كه در آینده با فرزندانشان نیز چنین شود، بنابراین نه تنها به فرزندان دیگران ستم مى‌کنند ، بلکه راه ستمگرى را به فرزندان خود نیز هموار مى‌سازند .

در پایان آیه مى‌فرماید : « اکنون‌که چنین است باید سرپرستان ایتام ، از مخالفت با احکام خدا بپرهیزند و با يتیمان ، با زبان ملایم و عباراتى سرشار از عواطف انسانى سخن بگویند : فَلْيَتَّقُوا اللّهَ وَ لْيَقُولُوا قَوْلاً سَدیدا » .

تا ناراحتى درونى و زخم‌هاى قلب آن‌ها به‌این وسیله التیام يابد .

این دستور درونى اسلامى كه درجمله فوق بیان شده ، اشاره به يك نکته روانى درمورد پرورش يتیمان مى‌کند كه در خور نهایت دقّت است و آن این‌که : نیازمندى كودك يتیم ، منحصر به خوراك و پوشاك نیست ، بلکه پاسخ گفتن به عواطف و احساسات قلبى او مهم‌تر است و در ساختمان آینده او فوق‌العاده مؤثّر مى‌باشد زیرا طفل يتیم بسان دیگران ، انسان

است و باید از نظر نیازهاى عاطفى نیز تغذیه شود ، باید از محبّت‌ها و نوازش‌هاى يك كودك كه در دامان پدر و مادر است بهره‌مند گردد ، او مانند يك بچه گوسفند نیست كه صبح همراه گله به چراگاه رود و غروب برگردد ، بلکه باید علاوه بر مراقبت‌هاى جسمى از نظر تمایلات روانى نیز اشباع شود وگرنه كودکى سنگدل ، شکست‌خورده ، فاقد شخصيّت و خطرناك به عمل خواهد آمد .

چرا فرزند باید نتیجه ظلم پدر را ببیند ؟

یکى از ياران امام صادق نقل مى‌کند كه روزى امام ششم فرمود : « هرکس ظلمى به كسى كند خداوند فردى را مسلّط مى‌کند كه نسبت به او و فرزندان او همان ظلم و ستم را انجام دهد » من در دل با خود گفتم عجبا پدر ظالم است، ولى فرزند باید نتیجه ظلم او را ببیند »قبل از این كه من سخن خود را بیان كنم امام فرمودند: « قرآن مى‌گوید : وَلْيَخْشَ الَّذینَ لَوْ تَرَكُوا

مِنْ خَلْفِهِمْ ذُرِّيَّةً ضِعافا خافُوا عَلَيْهِمْ » .(1)

همان سؤال كه براى راوى حدیث پیدا شده ، براى بسیارى پیدا مى‌شود كه چگونه خداوند مجازات عمل كسى را بر دیگرى روامى‌دارد و اصولاً كودکان شخص ستمگر چه گناهى كرده‌اند كه گرفتار ستم شوند ؟

پاسخ این سؤال رااز توضیحى كه در بالا بیان كردیم مى‌توان دریافت و آن این‌که كارهایى كه افراد در اجتماع مرتکب مى‌شوند تدریجا شکل يك سنّت به خود مى‌گیرد و به نسل‌هاى آینده منتقل مى‌شود ، بنابراین آن‌ها كه اساس ظلم و ستم بر ایتام را در اجتماع مى‌گذارند بالاخره ، روزى این بدعت غلط ، دامان فرزندان خود آن‌ها را خواهد گرفت و در حقیقت این موضوع يکى از آثار وضعى و تکوینى اعمال آن‌ها است و اگر به خداوند نسبت .


1) « تفسیر برهان » ، جلد 1 ، صفحه 346 .

داده مى‌شود به خاطر آن است كه تمام آثار تکوینى و خواصّ و معلول به او منسوب است و به هیچ وجه‌ظلم و ستمى از ناحیه خداوند بر كسى نخواهد شد ، خلاصه هنگامى كه پاى ظلم و ستم در اجتماع باز شد پاى « ظالم » و فرزندان او را هم خواهد گرفت .

10 اِنَّ الَّذینَ يَأْكُلُونَ اَمْوالَ الْيَتامى ظُلْما اِنَّما يَأْكُلُونَ فى بُطُونِهِمْ نارا وَ سَيَصْلَوْنَ سَعیرا

کسانى كه اموال يتیمان را به ظلم و ستم مى‌خورند ، ( در حقیقت ، ) تنها آتش مى‌خوردند و به زودى در شعله‌هاى آتش ( دوزخ ) مى‌سوزند .

چهره باطنى اعمال ما ( تجسّم اعمال درقیامت )

«سَيَصْلى» دراصل از ماده « صَلْى » به معنى داخل‌شدن در آتش و سوختن‌است «سَعیر» به معنى آتش شعله‌ور است .

در آغازسوره گفتیم كه آیات این سوره به‌منظور پى‌ریزى يك اجتماع سالم نازل شده و به همین دلیل قبلاً رسوبات دوران جاهليّت و خلاف‌کارى‌هاى آن زمان را كه در دل بعضى

از تازه مسلمان‌ها وجود داشت از میان مى‌برد تا زمینه براى يك اجتماع سالم فراهم آورد .

و چه عمل زشتى بدتر از خوردن مال يتیمان است و لذا در آغاز این سوره ، تعبیرات شدیدى پیرامون تصرف‌هاى ناروا در اموال يتیمان دیده مى‌شود كه صریح‌ترین آن‌ها آیه فوق است .

این آیه مى‌گوید : « كسانى‌که اموال يتیمان را به‌ناحقّ تصرّف‌مى‌کنند ، ( در حقیقت ) در شکمشان تنها آتش مى‌خورند : اِنَّ الَّذینَ يَأْكُلُونَ اَمْوالَ الْيَتامى ظُلْما اِنَّما يَأْكُلُونَ فى بُطُونِهِمْ نارا » .

نظیر این تعبیر در سراسر قرآن مجید ، تنها در يك مورد دیگر دیده مى‌شود و آن درباره كسانى است كه با كتمان حقایق و تحریف آیات الهى ، منافعى به دست مى‌آورند ، كه درباره آن‌ها نیز مى‌فرماید : « اِنَّ الَّذینَ يَكْتُمُونَ ما اَنْزَلَ اللّهُ مِنَ الْكِتابِ وَ يَشْتَرُونَ بِهِ ثَمَنا قَلیلاً اُولآئِكَ ما يَأْكُلُونَ فى بُطُونِهِمْ اِلاَّ النّارَ : كسانى كه آیات خدا را كتمان مى‌کنند و به وسیله آن درآمد ناچیزى فراهم مى‌نمایند آن‌ها جز آتش چیزى نمى‌خورند » .

سپس در پایان آیه قرآن مى‌گوید : علاوه بر این‌که آن‌ها در همین جهان در واقع آتش

مى‌خورند ، « به زودى ، در جهان دیگر داخل در آتش برافروخته‌اى مى‌شوند : وَ سَيَصْلَوْنَ سَعیرا » .

از این آیه استفاده مى‌شود كه اعمال ما علاوه بر چهره ظاهرى خود ، يك چهره واقعى نیز دارد كه دراین جهان از نظرما پنهان است ، امّا این چهره‌هاى درونى ، در جهان دیگر ظاهر مى‌شوند و مسأله تجسّم اعمال را تشکیل مى‌دهند .

قرآن در این آیه مى‌گوید : آن‌ها كه مال يتیم را مى‌خورند گرچه چهره ظاهرى عملشان بهره‌گیرى از غذاهاى لذیذ و رنگین است ، امّا چهره واقعى این غذاها آتش سوزان است و همین چهره است كه در قیامت آشکار مى‌شود .

چهره واقعى عمل همیشه تناسب خاصّى با كیفيّت ظاهرى این عمل‌دارد، همان‌گونه كه خوردن مال يتیم و غصب حقوق او ، قلب او را مى‌سوزاند و روح او را آزار مى‌دهد ، چهره واقعى این عمل آتش سوزان است .

توجّه‌به‌این موضوع ( چهره‌هاى‌واقعى‌اعمال )براى‌کسانى‌که ایمان به این حقایق دارند بهترین مانع از انجام كارهاى خلاف است ، آیا كسى پیدا مى‌شود كه با دست خود پاره‌هاى

آتش را برداشته و درمیان دهان بگذارد و ببلعد ؟ هم‌چنین افراد با ایمان ممکن نیست مال‌یتیم را به ناحقّ‌بخورند و اگرمى‌بینیم مردان خدا حتّى فکر معصيّت به خود راه نمى‌دادند ، يك دلیل آن ، همین بوده كه آن‌ها بر اثر قدرت علم و ایمان و پرورش‌هاى اخلاقى چهره‌هاى واقعى اعمال را مى‌دیدند و هرگز فکر انجام كار بد را نمى‌کردند .

11 يُوصیكُمُ‌اللّهُ فى اَوْلادِكُمْ لِلذَّكَرِ مِثْلُ حَظِّ الاُْنْثَيَيْنِ فَاِنْ كُنَّ نِساآءً فَوْقَ اثْنَتَيْنِ فَلَهُنَّ ثُلُثا ما تَرَكَ وَ اِنْ كانَتْ واحِدَةً فَلَهَا النِّصْفُ وَ لاَِبَوَيْهِ لِكُلِّ واحِدٍ مِنْهُمَا السُّدُسُ مِمّا تَرَكَ اِنْ كانَ لَهُ وَلَدٌ فَاِنْ لَمْ يَكُنْ لَهُ وَلَدٌ وَ وَرِثَهُ اَبَواهُ فَلاُِمِّهِ الثُّلُثُ فَاِنْ كانَ لَهُ اِخْوَةٌ فَلاُِمِّهِ السُّدُسُ مِنْ بَعْدِ وَصِيَّةٍ يُوصى بِهاآ اَوْ دَيْنٍ اباآؤُكُمْ وَ اَبْناآؤُكُمْ لا تَدْرُونَ اَيُّهُمْ اَقْرَبُ لَكُمْ نَفْعا فَریضَةً مِنَ اللّهِ اِنَّ اللّهَ كانَ عَلیما حَكیما

خداوند درباره فرزندانتان به شما سفارش مى‌کند كه سهم ( میراث ) پسر ، به اندازه سهم دو دختر باشد و اگر فرزندان شما ، ( دو دختر و ) بیش از دو دختر باشند ، دو سوم

میراث از آنِ آن‌ها است و اگر يکى باشد ، نیمى ( از میراث ) از آنِ او است و براى هریك از پدر و مادر او ، يك ششم میراث است ، اگر ( ميّت )فرزندى داشته باشد و اگر فرزندى نداشته باشد و ( تنها ) پدر و مادر از او ارث برند ، براى مادرِ او يك سوم است ( و بقيّه از آن پدر است ) و اگر او برادرانى داشته باشد ، مادرش يك ششم مى‌برد ( و پنج ششم باقیمانده براى پدر است ). ( همه این‌ها ) بعد از انجامِ وصيّتى است كه او كرده و بعد از اداى دین است ، شما نمى‌دانید پدران و مادران و فرزندانتان ، كدام‌یك براى شما سودمندترند ، این فریضه الهى است و خداوند ، دانا و حکیم است .

سهام ارث

در آیه بالا حکم طبقه اول وارثان ( فرزندان و پدران و مادران ) بیان شده و بدیهى كه هیچ رابطه خویشاوندى نزدیک‌تر از رابطه فرزند و پدر نمى‌باشد و لذا قرآن آن‌ها را بر طبقات دیگر ارث مقدّم داشته است .

در جمله نخست مى‌گوید : « خداوند به شما درباره فرزندانتان سفارش مى‌کند كه براى پسران دو

برابر سهم دختران قایل شوید : يُوصیكُمُ اللّهُ فى اَوْلادِكُمْ لِلذَّكَرِ مِثْلُ حَظِّ الاُنْثَيَيْنِ » .

قابل توجّه این‌که از نظر جمله بندى و طرز بیان ارث دختران اصل قرارداده شده و ارث پسران به صورت فرع و با مقایسه به آن تعیین گردیده ، زیرا مى‌گوید : « پسران دو برابر سهم دختران مى‌برند » و این يك نوع تأکید روى ارث بردن دختران و مبارزه با سنّت‌هاى جاهلى است كه آن‌ها را به كلّى محروم مى‌کردند ( امّا فلسفه تفاوت ارث این دو به زودى تشریح خواهد شد ) .

سپس مى‌فرماید: « اگر فرزندان‌ميّت، منحصرا دودختر يا بیشتر باشند دو ثلث‌مال ازآن آن‌هااست: فَاِنْ كُنَّ نِساآءً فَوْقَ‌اثْنَتَيْنِ فَلَهُنَّ ثُلُثاما تَرَكَ».

« ولى اگر تنها يك دختر بوده باشد نصف مجموع مال از آن او است : وَ اِنْ كانَتْ واحِدَةً فَلَهَا النِّصْفُ » .

سؤال : در این‌جا سؤالى پیش مى‌آید كه قرآن در این آیه مى‌گوید : « فَوْقَ اثْنَتَيْنِ » يعنى اگر دختران بیش از دو نفر باشند دو سوم مال متعلّق به آن‌ها است ، بنابراین آیه از حکم دو

دختر ساکت است، بلکه تنها حکم يك دختر و چند دختر را گفته است .

پاسخ : با توجه به جمله اول آیه ، جواب این سؤال روشن مى‌شود و آن این است كه سهم دو دختر از جمله « لِلذَّكَرِ مِثْلُ حَظِّ الاُْنْثَيَيْنِ : پسر دو برابر سهم دختر دارد » اجمالاً معلوم مى‌گردد ، زیرا اگر بازماندگان شخص مرده فقط يك پسر و يك دختر باشند سهم دختر يك سوم و سهم پسر دو سوم مى‌گردد . بنابراین سهم دو دختر طبق این جمله دو سوم خواهد بود و شاید به خاطر همین بوده كه در جمله بعد ، از سهم دو دختر خوددارى شده و تنها اشاره به سهم چند دختر گردیده كه آن هم از دو سوم تجاوز نمى‌کند ( دقّت كنید ) .

از مراجعه به آخرین آیه سوره نساء این مسأله نیز روشن مى‌شود زیرا در آن آیه سهم يك خواهر نصف قرارداده شده ( همانند سهم يك دختر ) سپس مى‌فرماید : « اگر دو خواهر بوده باشند دو سوم مال را مى‌برند » از این حکم مى‌فهمیم كه درمورد دو دختر نیز دو سوم مال درنظر گرفته شده است .

به علاوه این تعبیر در ادبیات عرب دیده مى‌شود كه گاهى مى‌گویند : « فَوْقَ اثْنَتَيْنِ » و

منظور « اثْنَتانِ وَ ما فَوْقَ » است يعنى دو و بیشتر .

از همه این‌ها گذشته حکم مزبور از نظر فقه اسلامى و منابع حدیث مسلم است و اگر فرضا ابهامى در جمله بالا باشد با توجه به سنّت ( منابع حدیث ) برطرف مى‌گردد .

امّا میراث پدران و مادران كه آن‌ها نیز جزو طبقه اول و هم‌ردیف فرزندان مى‌باشند همان است كه در آیه فوق بیان شده و در آن سه حالت است :

حالت اول : « شخص متوفى ، فرزند يا فرزندانى داشته باشد كه در این صورت به پدر و مادر او هرکدام يك ششم مى‌رسد : وَ لاَِبَوَيْهِ لِكُلِّ واحِدٍ مِنْهَمَا السُّدُسُ مِمّا تَرَكَ اِنْ كانَ لَهُ وَلَدٌ » .

حالت دوم : « فرزندى در میان نباشد و وارث تنها پدر و مادر باشند دراین صورت سهم مادر يك سوم مجموع مال است : فَاِنْ لَمْ يَكُنْ لَهُ وَلَدٌ وَ وَرِثَهُ اَبَواهُ فَلاُِمِّهِ الثُّلُثُ »

اگر مى‌بینیم در این‌جا سخنى از سهم پدر به میان نیامده به‌خاطر این است كه سهم او روشن است يعنى « دو سوم » به علاوه گاهى شخص ميّت ممکن است همسرى داشته باشد دراین‌صورت سهم‌همسرازسهم‌پدر كم‌مى‌شود و بنابراین سهم پدر در حالت دوم متغیر است .

حالت سوم : این است كه وارث تنها پدر و مادر باشند و فرزندى در كار نباشد « ولى شخص متوفى برادرانى ( ازطرف پدر ومادر ، يا تنها از طرف پدر ) داشته باشند ، در این صورت سهم مادر از يك سوم به يك ششم تنزّل مى‌یابد : فَاِنْ كانَ لَهُ اِخْوَةٌ فَلاُِمِّهِ السُّدُسُ » .

در واقع برادران ، با این‌که ارث نمى‌برند ، مانع مقدار اضافى ارث مادر مى‌شوند و به همین جهت آن‌ها را « حاجِبْ » مى‌نامند .

فلسفه این حکم روشن است ، زیرا وجود برادران متعدد موجب سنگینى بار زندگى پدر است ، چون پدر باید هزینه آن‌ها را بپردازد تا بزرگ شوند و حتّى پس از بزرگ شدن نیز هزینه‌هایى براى پدر دارند و به همین جهت برادرانى موجب تنزّل سهم مادر مى‌شوند كه از ناحیه پدر و مادر و يا تنها از ناحیه پدر و مادر و يا تنها از ناحیه پدر باشند و امّا برادرانى كه تنها از ناحیه مادر هستند و هیچ‌گونه سنگینى بر دوش پدر ندارند ، حاجب نمى‌گردند .

سپس قرآن مى‌گوید : وارثان هنگامى مى‌توانند مال را در میان خود تقسیم كنند كه شخص ميّت وصيّتى نکرده باشد و يا بدهى بر عهده او نباشد ، بنابراین اگر وصيّتى كرده يا

دیونى دارد باید نخست به آن‌ها عمل كرد: «مِنْ بَعْدِ وَصِيَّةٍ يُوصى بِها اَوْ دَيْنٍ» .

البتّه همان‌طور كه در باب وصيّت گفته شده انسان فقط مى‌تواند درباره يك سوم از مال خود وصيّت كند و اگر بیش از آن وصيّت كند صحیح نیست مگر این‌که ورثه اجازه دهند .

و در جمله‌بعد مى‌فرماید: « شمانمى‌دانید پدران و فرزندانتان كدام يك بیشتر به‌نفع شماهستند: اباؤُكُمْ وَاَبْناؤُكُمْ لاتَدْرُونَ‌اَيُّهُمْ‌اَقْرَبُ‌لَكُمْ‌نَفْعا ».

یعنى قانون ارث بر اساس مصالح واقعى بشر استوار شده و تشخیص این مصالح به دست خدا است ، زیرا انسان آن‌چه را مربوط به خیر و صلاح او است در همه جا نمى‌تواند تشخیص دهد ،ممکن است بعضى گمان كنند پدران و مادران بیشتر به نیازمندى‌هاى او پاسخ مى‌گویند و بنابراین در ارث بر فرزندان مقدّم باشند و ممکن‌است جمعى عکس این‌را فکرکنند و اگر قانون ارث به دست مردم مى‌بود هزارگونه هرج و مرج و نزاع و اختلاف در آن واقع مى‌شد ، اما خدا كه حقایق امور را آن‌چنان كه هست مى‌داند قانون ارث را بر نظام ثابتى كه خیر بشر در آن است قرار داده .

و در پایان آیه مى‌فرماید : « این قانونى است كه از طرف خدا فرض و واجب شده و او دانا و حکیم است : فَریضَةً مِنَ اللّهِ اِنَّ اللّهَ كانَ عَلیما حَكیما » .

این‌جمله براى‌تأکید مطالب‌گذشته‌است، تاجاى‌هیچ‌گونه چانه زدن براى مردم درباره قوانین مربوط به سهام ارث باقى نماند .

چرا ارث مرد دو برابر زن مى‌باشد؟

با این‌که ظاهرا ارث مرد دو برابر زن است ، امّا با دقّت بیشتر روشن مى‌شود كه از يك نظر ارث زنان دو برابر مردان مى‌باشد و این به‌خاطر حمایتى است كه اسلام از حقوق زن كرده است .

توضیح این‌که اسلام وظایفى بر عهده مردان گذارده كه با توجّه به آن نیمى از درآمد مردان عملاً خرج زنان مى‌شود ، درحالى كه بر عهده زنان چیزى گذارده نشده است ، مرد باید هزینه زندگى همسر خود را طبق نیازمندى او ، از مسکن و پوشاك و خوراك و سایر لوازم بپردازد و هزینه زندگى فرزندان خردسال نیز بر عهده او است ، در حالى كه زنان از

هرگونه پرداخت هزینه‌اى حتّى براى خودشان معاف هستند ، بنابراین يك زن مى‌تواند تمام ارث خود را پس‌انداز كند ، درحالى كه مرد ناچار است آن را براى خود و همسر و فرزندان خرج كند و نتیجه آن عملاً چنین مى‌شود كه نیمى از درآمد مرد براى زن خرج مى‌شود و نیمى براى خودش ، در حالى كه سهم زن همچنان به حال خود باقى مى‌ماند .

براى‌توضیح بیشتربه‌این‌مثال توجه‌کنید : فرض كنید مجموع ثروت‌هاى موجود در دنیا معادل 30 میلیارد تومان باشد كه از طریق ارث تدریجا در میان زنان و مردان جهان ( دختران و پسران ) تقسیم مى‌گردد ، اکنون مجموع درآمد مردان را با مجموع در آمد زنان جهان از راه ارث حساب كنیم ، مى‌بینیم از این مبلغ 20 میلیارد سهم مردان و 10 میلیارد سهم زنان است ، اما مطابق معمول ، زنان ازدواج مى‌کنند و هزینه زندگى‌آن‌ها بر دوش مردان خواهد بود و به همین دلیل زنان مى‌توانند 10 میلیارد خود را پس انداز كنند و در بیست میلیارد سهم مردان ، عملاً شریك خواهند بود، زیرا در مورد آن‌ها و فرزندان آن‌ها نیز مصرف مى‌شود.

بنابراین در واقع نیمى از سهم همه مردان كه 10 میلیارد مى‌شود صرف زنان خواهد شد و با اضافه كردن این مبلغ به 10 میلیارد كه پس‌انداز كرده بودند ، مجموعا صاحب اختیار 20 میلیارد - دو سوم مجموع پول دنیا - خواهند بود ، درحالى كه مردان بیش از 10 میلیارد عملاً براى خود مصرف نمى‌کنند .

نتیجه این‌که سهم واقعى زنان ، از نظر مصرف و بهره‌بردارى دو برابر سهم واقعى مردان است و این تفاوت به‌خاطر آن است كه معمولاً قدرت آن‌ها براى تولید ثروت كمتر است و این يك نوع حمایت منطقى و عادلانه است كه اسلام از زنان به عمل آورده است و سهم حقیقى آن‌ها را بیشتر قرار داده اگر چه در ظاهر سهم آن‌ها نصف است .

اتفاقا با مراجعه به آثار اسلامى به این نکته پى مى‌بریم كه سؤال بالا از همان آغاز اسلام در اذهان مردم بوده و گاه بیگاه از پیشوایان اسلام در این زمینه پرسش‌هایى مى‌کردند و پاسخ‌هایى‌که‌از طرف‌این پیشوایان بزرگ ( ائمه اهل بیت علیهم‌السلام ) به این سؤال داده شده غالبا به يك مضمون است و آن این‌که : « خداوند مخارج زندگى و پرداخت مهر را بر عهده مردان

گذارده است به همین جهت سهم آن‌ها را بیشتر قرارداده » .

در كتاب « معانى الاخبار » از امام « على بن موسى الرضا » نقل شده كه در پاسخ این‌سؤال فرمود: « این‌که سهم زنان از میراث نصف سهم مردان است به خاطر آن است كه زن هنگامى كه ازدواج مى‌کند چیزى مى‌گیرد و مرد ناچار است چیزى بدهد، به علاوه هزینه زندگى‌زنان بر دوش مردان است، در حالى‌که زن در برابر هزینه زندگى مرد و خودش مسؤولیتى ندارد » .

12 وَ لَكُمْ نِصْفُ ماتَرَكَ اَزْواجُكُمْ اِنْ‌لَمْ‌يَكُنْ لَهُنَّ وَلَدٌ فَاِنْ كانَ لَهُنَّ وَلَدٌ فَلَكُمُ الرُّبُعُ مِمّا تَرَكْنَ مِنْ بَعْدِ وَصِيَّةٍ يُوصینَ بِها اَوْ دَيْنٍ وَ لَهُنَّ الرُّبُعُ مِمّا تَرَكْتُمْ اِنْ لَمْ يَكُنْ لَكُمْ وَلَدٌ فَاِنْ كانَ لَكُمْ وَلَدٌ فَلَهُنَّ الثُّمُنُ مِمّا تَرَكْتُمْ مِنْ بَعْدِ وَصِيَّةٍ تُوصُونَ بِهااَوْ دَيْنٍ وَ اِنْ‌کانَ‌رَجُلٌ يُورَثُ كَلالَةً‌اَوِامْرَأَةٌ وَ لَهُ اَخٌ اَوْ اُخْتٌ فَلِكُلِّ واحِدٍ مِنْهُمَا السُّدُسُ فَاِنْ كانُوآا اَكْثَرَ مِنْ ذلِكَ فَهُمْ شُرَكاآءُ فِى الثُّلُثِ مِنْ بَعْدِ وَصِيَّةٍ يُوصى بِهاآ اَوْ دَيْنٍ غَيْرَ مُضآارٍّ وَصِيَّةً مِنَ اللّهِ وَ اللّهُ عَلیمٌ حَلیمٌ

و براى شما، نصف میراث زنانتان است، اگر آن‌ها فرزندى نداشته باشند و اگر فرزندى

داشته باشند ، يك چهارم از آن شما است ، پس از انجامِ وصيّتى كه كرده‌اند و اداى دَين ( آنها ) و براى زنان شما ، يك چهارم میراث شما است ، اگر فرزندى نداشته باشید و اگر براى شما فرزندى باشد ، يك هشتم از آنِ آن‌ها است ، بعد از انجام وصيّتى كه كرده‌اید و اداى دین واگر مردى بوده باشد كه كلاله ( خواهر يا برادر ) از او ارث مى‌برد ، يا زنى كه برادر يا خواهرى دارد ، سهم هرکدام ، يك ششم است ( اگر برادران و خواهران مادرى باشند ) و اگر بیش از يك نفر باشند ، آن‌ها در يك سوم شریکند ، پس از انجام وصيّتى كه شده و اداى دین به شرط آن‌که ( از طریق وصيّت و اقرار به دین ، ) به آن‌ها ضرر نزند. این سفارش خدا است و خدا دانا و بردبار است .

سهم ارث همسران از يکدیگر

در این آیه چگونگى ارث زن و شوهر از يکدیگر توضیح داده مى‌شود . قرآن مى‌گوید : « مرد نیمى از اموال همسر خود را در صورتى كه او فرزندى نداشته باشد به ارث مى‌برد : وَ لَكُمْ نِصْفُ ما تَرَكَ اَزْواجُكُمْ اِنْ لَمْ يَكُنْ لَهُنَّ وَلَدٌ » .

ولى اگر فرزند و يا فرزندانى داشته باشد ( حتى اگر از شوهر دیگرى باشد ) شوهر تنها يك چهارم مال را به ارث مى‌برد ( فَاِنْ كانَ لَهُنَّ وَلَدٌ فَلَكُمُ الرُّبُعُ مِمّا تَرَكْنَ ) .

البتّه این تقسیم نیز « بعد از پرداخت بدهى‌هاى همسر و انجام وصيّت‌هاى مالى اوست : مِنْ بَعْدِ وَصِيَّةٍ يُوصینَ بِها اَوْ دَيْنٍ ».

« اما ارث زنان از ثروت شوهران در صورتى كه شوهر فرزندى نداشته باشد يک‌چهارم‌اصل‌مال است: وَ لَهُنَّ الرُّبُعُ مِمّا تَرَكْتُمْ اِنْ لَمْ يَكُنْ لَكُمْ وَلَدٌ».

« ولى اگر شوهران فرزندى داشته باشند ( اگرچه این فرزند از همسر دیگرى باشد ) سهم زنان به يك هشتم مى‌رسد : فَاِنْ كانَ لَكُمْ وَلَدٌ فَلَهُنَّ الثُّمُنُ مِمّا تَرَكْتُمْ » .

این تقسیم نیز همانند تقسیم سابق « بعد از پرداخت بدهکارى‌هاى شوهر و انجام وصيّت مالى او است : مِنْ بَعْدِ وَصِيَّةٍ تُوصُونَ بِها اَوْ دَيْنٍ » .

قابل توجه آن‌که سهام شوهران و زنان در صورتى كه شخص ميّت فرزند داشته باشد به نصف تقلیل مى‌یابد و آن براى رعایت حال فرزندان است .

و علّت این‌که سهم شوهران دو برابر سهم زنان قرارداده شده همان است كه مشروحا در بحث سابق درباره ارث پسر و دختر گفته شد .

توجه به این نکته نیز لازم است كه سهمى كه براى زنان تعیین شده ( اعم‌از يک‌چهارم يایک‌هشتم ) اختصاص‌به‌یک‌همسر ندارد بلکه اگر مرد همسران متعدّد داشته باشد سهم مذکور بین همه آن‌ها به طور مساوى تقسیم خواهد شد و ظاهر آیه فوق نیز همین است.

سپس حکم ارث برادران و خواهران را بیان مى‌کند و مى‌گوید : « اگر مردى از دنیا برود و برادران و خواهران از او ارث ببرند ، يا زنى از دنیا برود و برادر و يا خواهرى داشته باشد هریك از آن‌ها يك ششم مال را به ارث مى‌برند : رَجُلٌ يُورَثُ كَلالَةً اَوِ امْرَأَةٌ وَ لَهُ اَخٌ اَوْ اُخْتٌ فَلِكُلِّ واحِدٍ مِنْهُمَا السُّدُسُ » .

این در صورتى است كه از شخص متوفى يك برادر و يك خواهر باقى بماند . « اما اگر بیش از يکى باشند مجموعا يك ثلث مى‌برند » يعنى باید ثلث مال را در میان خودشان تقسیم كنند (فَاِنْ كانُوا اَكْثَرَ مِنْ ذلِكَ فَهُمْ شُرَكاءُ فِى الثُّلُثِ) .

سپس اضافه مى‌کند : « این در صورتى است كه وصيّت قبلاً انجام گیرد و دیون از آن خارج شود : مِنْ

بَعْدِ وَصِيَّةٍ يُوصى بِها اَوْ دَيْنٍ » .

« در حالى كه وصيّت و هم‌چنین دین جنبه زیان رسانیدن به ورثه نداشته باشد : غَيْرَ مُضارٍّ » .

به این معنى كه بیش از ثلث وصيّت نکند ، زیرا طبق روایاتى كه از پیغمبر اکرم صلى‌الله‌علیه‌و‌آله و ائمه اهل بیت علیهم‌السلام وارد شده وصيّت بیش از ثلث « اِضْرار » به ورثه است و نفوذ آن مشروط به رضایت آن‌ها مى‌باشد و يا این‌که براى محروم ساختن ورثه و زیان رسانیدن به آن‌ها اعتراف به دیون و بدهى‌هایى كند ، در حالى كه بدهکار نباشد .

در پایان براى تأکید مى‌فرماید : « این توصیه‌اى است الهى كه باید محترم شمرده شود ، زیرا خداوند به منافع و مصالح شما آگاه است كه این احکام را مقرّر داشته و نیز از نيّات وصيّت كنندگان آگاه مى‌باشد ، درعین حال « حلیم » است و كسانى را كه برخلاف فرمان او رفتار مى‌کنند ، فورا مجازات نمى‌نماید : وَصِيَّةً مِنَ اللّهِ وَ اللّهُ عَلیمٌ حَلیمٌ » .

ارث برادران و خواهران

در جمله « وَ اِنْ كانَ رَجُلٌ يُورَثُ كَلالَةً » به واژه تازه‌اى برخورد مى‌کنیم كه فقط در دو

مورد از قرآن دیده مى‌شود : يکى در آیه مورد بحث و دیگرى در آخرین آیه از همین سوره نساء و آن كلمه « كَلالَةً » است كه در اصل معنى مصدرى دارد و به معنى « كَلال » يعنى از بین رفتن قوّت و توانایى است . (1)ولى بعدا به خواهران و برادرانى كه از شخص متوفى ارث مى‌برند گفته شده است و شاید تناسب آن این باشد كه برادران و خواهران جزو طبقه دوم ارث هستند و تنها با نبودن پدر و مادر و فرزند ارث مى‌برند و چنین كسى كه پدر و مادر و فرزندى ندارد مسلما در رنج است و قدرت و توانایى خویش را از دست داده و لذا به آن‌ها « كَلالَةً » گفته مى‌شود و « راغب » در كتاب « مفردات » مى‌گوید : « كَلالَةً » به كسانى گفته مى‌شود كه از متوفى ارث مى‌برند ، در حالى كه پدر و مادر يا فرزند و فرزند زاده او نیستند .

ولى از روایتى كه از پیغمبر خدا صلى‌الله‌علیه‌و‌آله نقل شده استفاده مى‌شود كه « كَلالَةً » عنوانى است .


1) در « صِحاحُ اللُّغَةِ » مى‌خوانیم : « اَلْكَلالَةُ فِى الاَصْلِ مَصْدَرٌ بِمَعْنَى الْكَلالِ وَ هُوَ ذَهابُ الْقُوَّةِ .

براى شخصى كه از دنیا رفته در حالى كه نه پدرى و مادرى دارد و نه فرزند و هیچ مانعى ندارد كه عنوان « كَلالَةً » هم بر شخص « متوفى » اطلاق شود و هم بر این دسته از خویشاوندان (چنان كه در كتاب خود به این موضوع تصریح كرده است) .

و اما این‌که چرا قرآن به جاى بردن نام برادر و خواهر ( كَلالَة ) راانتخاب كرده ؟ شاید به خاطر این است كه این‌گونه افراد كه نه پدر و مادر دارند و نه فرزندى مراقب باشند كه اموال آن‌ها به دست كسانى خواهد رسید كه نشانه ناتوانى او هستند و بنابراین پیش از آن‌که دیگران از آن استفاده كنند خودشان آن‌ها را در موارد ضرورى‌تر ، و لازم‌تر ، در راه كمك به نیازمندان و حفظ مصالح اجتماعى صرف كنند .

در این‌جا اشاره به چند موضوع لازم است :

✓ 1 - آن‌چه از آیه فوق درباره ارث برادران و خواهران آمده است گرچه ظاهرا به‌طور مطلق‌است و برادران و خواهران پدر و مادرى و پدرى‌تنها و مادرى تنها ، را شامل مى‌شود ، ولى با توجه به آخرین آیه همین سوره ( نساء ) كه تفسیر آن به زودى خواهد آمد روشن

مى‌شود كه منظور از این آیه تنها برادران و خواهران مادرى متوفّى هستند ( آن‌ها كه فقط از طرف مادر با او ارتباط دارند ) درحالى كه آیه آخر سوره نساء درباره برادران و خواهران پدر و مادرى يا پدرى تنها مى‌باشد ( شواهد این موضوع را به خواست خدا در ذیل همان آیه بیان خواهیم داشت ) بنابراین گرچه هر دو آیه بحث از ارث «کلاله» (برادران و خواهران) مى‌کند و ظاهرا با هم سازگار نیستند اما با دقّت در مضمون دو آیه روشن مى‌شود كه هرکدام درباره يك دسته خاصّ از برادران و خواهران سخن مى‌گوید و هیچ‌گونه تضادّى در میان آن‌ها نیست .

✓ 2 - روشن است كه ارث بردن این طبقه در صورتى است كه وارثى از طبقه اول يعنى پدر و مادر و فرزندان ، در كار نباشد ، گواه این موضوع آیه « وَ اُولُوا الاَرْحامِ بَعْضُهُمْ اَوْلى بِبَعْضٍ فىكِتابِ‌اللّهِ: خویشاوندان بعضى بر بعض دیگر درمقرّرات ارث ترجیح دارند آن‌ها كه به شخص ميّت نزدیک‌ترند مقدّم هستند »(1)و همچنین اخبار فراوانى كه در این زمینه واردشده .


1) ( 75 / انفال ) .

گواه دیگرى بر تعیین طبقات ارث و ترجیح بعضى بر بعض دیگر مى‌باشد .

✓ 3 - از تعبیر « هُمْ شُرَكاءُ فِى الثُّلُثِ : برادران و خواهران مادرى اگر بیش از يك نفر باشند در ثلث مال شریکند » استفاده مى‌شود كه آن‌ها يك ثلث رادرمیان خود به‌طور مساوى تقسیم مى‌کنند و زن و مرد در این‌جا هیچ‌گونه تفاوتى ندارند زیرا مفهوم شرکت مطلق مساوى بودن سهام است .

✓ 4 - از آیه فوق به خوبى استفاده مى‌شود كه انسان حقّ ندارد از طریق وصيّت يا اعتراف به بدهى كه بر ذمّه او نیست صحنه‌سازى بر ضدّ وارثان كند و حقوق آن‌ها را تضییع نماید ، او تنها موظّف است دیون واقعى خود را در آخرین فرصت گوشزد نماید و حقّ دارد وصيّتى عادلانه كه در اخبار حدّ آن مقدار ثلث تعیین شده بنماید .

در روایات پیشوایان اسلام در این زمینه تعبیرات شدیدى دیده مى‌شود از جمله در حدیثى مى‌خوانیم : « اِنَّ الضِّرارَ فِى الْوَصِيَّةِ مِنَ الْكَبائِرِ : زیان رسانیدن به ورثه و محروم ساختن

آن‌ها از حقّ مشروعشان به وسیله وصیتّ‌هاى نابجا از گناهان كبیره اسلام است » . (1)

اسلام در حقیقت با این دستور مى‌خواهد هم شخص را از قسمتى از اموال خود حتّى بعد از وفات بهره‌مند سازد و هم وارثان را ، مبادا كینه و عقده‌اى در دل آن‌ها به وجود بیاید و پیوند محبّت كه باید بعد از مرگ هم باقى باشد سست گردد .

13 تِلْكَ حُدُودُ اللّهِ وَ مَنْ يُطِعِ اللّهَ وَ رَسُولَهُ يُدْخِلْهُ جَنّاتٍ تَجْرى مِنْ تَحْتِهَا الاَنْهارُ خالِدینَ فیها وَ ذلِكَ الْفَوْزُ الْعَظیمُ

این‌ها مرزهاى الهى است و هرکس خدا و پیامبرش را اطاعت كند ( و قوانین او را محترم بشمرد ، ) خداوند وى را در باغ‌هایى از بهشت وارد مى‌کند كه همواره ، آب از زیر درختانش جارى است ، جاودانه در آن مى‌مانند و این پیروزى بزرگى است . .


1) « مجمع البیان » .

« حُدُود » جمع « حَدّ » در اصل به‌معنى‌جلوگیرى و منع‌کردن است و سپس به هرچیزى كه فاصله میان دو شى‌ء باشد و آن‌ها را از هم‌متمایز سازد، گفته مى‌شود، مثلاً حدّ خانه و حدّ باغ و حدّشهر و كشور ، به نقاطى گفته مى‌شود ، كه آن‌ها را از نقاط دیگر جدا مى‌سازد .

تعبیر « تِلْكَ حُدُودُ اللّهِ » در چندین مورد از آیات قرآن مجید آمده است و همه آن‌ها بعد از بیان يك سلسله از احکام و مقرّرات اجتماعى است ، مثلاً در آیه 187 / بقره بعد از اعلام ممنوعيّت آمیزش جنسى در اعتکاف و احکامى درباره روزه و آیات 229 و 230/بقره و آیه 10 / طلاق بعد از بیان قسمتى از احکام‌طلاق و در آیه 4/مجادله بعد از بیان كفّاره « ظِهار » آمده‌است. در تمام این موارد احکام و قوانینى وجود دارد ، كه تجاوز از آن‌ها ممنوع‌است و به همین جهت به‌عنوان مرزالهى شناخته‌شده‌اند .(1).


1) درباره‌تفسیر « حُدُودُاللّه » در جلد 2 « تفسیر نمونه » بحث شده‌است .

14 وَ مَنْ يَعْصِ اللّهَ وَ رَسُولَهُ وَ يَتَعَدَّ حُدُودَهُ يُدْخِلْهُ نارا خالِدا فیها وَ لَهُ عَذابٌ مُهینٌ

و آن كس كه نافرمانىِ خدا و پیامبرش را كند و از مرزهاى او تجاوز نماید ، او را در آتشى‌وارد مى‌کندکه جاودانه درآن خواهدماند و براى‌او مجازات خوارکننده‌اى‌است .

البته مى‌دانیم تنها معصيّت خداوند ( هرچند گناه كبیره باشد ) موجب خلود و عذاب جاودانى ، نیست ، بنابراین منظور از آیه فوق كسانى هستند كه از روى طغیان و سرکشى و دشمنى و انکار آیات الهى ، حکم خدا را زیرپا مى‌گذارند و در حقیقت ایمان به خدا و روز بازپسین ندارند و باتوجّه به‌این‌که « حدود » جمع است و تمام قوانین الهى را شامل مى‌شود ، این معنى بعید به‌نظرنمى‌رسد، زیراکسى‌که تمام‌قوانین الهى‌را بشکند ، معمولاً ، به خدا ایمان ندارد و الا گوشه‌اى از آن را لااقلّ محترم مى‌شمرد .

قابل توجه این‌که در آیه قبل ، درباره بهشتیان « خالِدینَ فیها » ( به‌طور جاودان در بهشت خواهند بود ) به صورت جمع آمده و در این آیه كه درباره دوزخیان است « خالِدا فیها » به صورت مفرد آمده است ، این تفاوت تعبیر در دو آیه پشت سر هم گویا اشاره به این است ،

که بهشتیان براى خود اجتماعاتى دارند ، كه خود يکى از نعمت‌هاى بهشتى براى آن‌ها محسوب مى‌شود،در حالى كه دوزخیان آن‌چنان به خود مشغولند و در خویش فرورفته‌اند ، كه به دیگرى نمى‌پردازند و عملاً تنها هستند . این موضوع حتّى در این دنیا هم‌درباره‌افراد تک‌رو و مستبدّ، دربرابرافراد متّحد و مجتمع نیز صدق مى‌کند، كه این‌ها در این جهان بهشتى هستند و آن‌ها دوزخى .

و در پایان آیه به سرانجام آن‌ها اشاره كرده و مى‌فرماید : « آن‌ها عذاب خوارکننده و آمیخته با توهینى دارند : وَ لَهُ عَذابٌ مُهینٌ » .

در واقع در جمله قبل جنبه جسمانى مجازات الهى منعکس شده بود و در این جمله كه مسأله اهانت به میان آمده به جنبه روحانى آن اشاره مى‌کند .

15 وَ اللاّتى يَأْتینَ الْفاحِشَةَ مِنْ نِساآئِكُمْ فَاسْتَشْهِدُوا عَلَيْهِنَّ اَرْبَعَةً مِنْكُمْ فَاِنْ شَهِدُوا فَاَمْسِكُوهُنَّ فِى الْبُيُوتِ حَتّى يَتَوَفّيهُنَّ الْمَوْتُ اَوْ يَجْعَلَ اللّهُ لَهُنَّ سَبیلاً

و كسانى از زنان شما كه مرتکب زنا شوند ، چهار نفر از مسلمانان را به عنوان شاهد بر

آن‌ها بطلبید ، اگر گواهى دادند ، آنان ( زنان ) را در خانه‌ها( ىِ خود ) نگاه دارید تا مرگشان فرارسد يااین‌که خداوند، راهى براى‌آن‌هاقراردهد .

مجازات زنان شوهردارى كه به « فحشاء » آلوده مى‌شوند

واژه « فاحِشَة » در اصل به معنى كار و يا گفتار بسیار زشت است و اگر در مورد « زنا » و عمل منافى عفّت به كار مى‌رود ، نیز به همین مناسبت است و این كلمه در 13 مورد قرآن مجید آمده است ، كه گاهى در مورد « زنا » و گاهى در مورد « لواط » و گاهى در اعمال زشت ننگین به طور كلّى استعمال شده است .

سپس مى‌فرماید : « اگر چهار نفر ، به موضوع ( زنا ) گواهى دادند ، آن‌ها را در خانه‌هاى ( خود ) محبوس سازید ، تا مرگ آن‌ها فرارسد : فَاِنْ شَهِدُوا فَاَمْسِكُوهُنَّ فِى الْبُيُوتِ حَتّى يَتَوَفّيهُنَّ الْمَوْتُ » .

دلیل بر این‌که آیه فوق اشاره به « زناى مُحْصِنَة » مى‌کند ، علاوه بر قرینه‌اى كه در آیه بعد است ، تعبیر به « مِنْ نِساآئِكُمْ » ( از همسرانتان ) مى‌باشد ، زیرا این تعبیر در مورد همسران در قرآن مکرر وارد شده است ، بنابراین مجازات عمل منافى عفّت براى زنان شوهردار در

این آیه « حبس ابد » تعیین شده است. ولى بلافاصله مى‌گوید : « و يا این‌که خداوند راهى براى آن‌ها قرار بدهد : اَوْ يَجْعَلَ اللّهُ لَهُنَّ سَبیلاً » .

بنابراین باید مجازات حبس درباره آن‌ها ادامه يابد، تا مرگ آن‌ها فرارسد و يا این‌که قانون جدیدى از طرف خداوند براى آن‌ها معيّن شود .

از این تعبیر استفاده مى‌شود كه این حکم ، يك حکم موقّت بوده و از همان آغاز اعلام شده است كه در آینده ( پس از آماده شدن محیط و افکار ) حکم جدیدى درباره آن‌ها نازل خواهد شد و در آن موقع زنانى كه مشمول این قانون شده‌اند و هنوز در قید حیات هستند ، طبعا از زندان آزاد خواهند شد و مجازات دیگرى نیز در مورد آن‌ها عملى نخواهد گردید ، آزادى آن‌ها از زندان به‌خاطر الغاى حکم سابق است و اما عدم اجراى مجازات جدید درباره آن‌ها به‌خاطر این است كه قانون مجازات شامل مواردى كه قبل از آمدن قانون انجام يافته‌نمى‌گردد و به این ترتیب قانون آینده هرچه باشد راهى براى نجات این زندانیان است ، ولى البتّه این قانون جدید شامل حال تمام كسانى كه در آینده مرتکب این عمل

مى‌شوند خواهد بود ( دقّت كنید ) .

قانونى كه بعدا در اسلام براى مرتکبین زناى محصنه ، مقرّر گردید ، قانون « رَجْم » ( سنگسار كردن ) بود . این قانون در احادیث پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله به‌طور مسلّم وارد شده ، اگرچه در قرآن به آن اشاره‌اى نگردیده است .

ضمناباید توجه داشت كه دستور محبوس ساختن این‌گونه زنان در خانه‌ها حکمى است كه از يك سو به نفع آن‌ها است زیرا از محبوس ساختن در زندان‌هاى عمومى به مراتب بهتر است و از سوى دیگر تجربه نشان‌داده‌که زندان‌هاى عمومى اثر عمیقى در آلوده شدن اجتماع دارد زیرا این مراکز معمولاً به صورت آموزشگاه بزرگ مفاسد درمى‌آید كه افراد مجرم در آن‌جا تجربيّات خودرا در معاشرت دایمى توأم با وقت وسیع در اختیار يکدیگر مى‌گذارند .

16 وَ اللَّذانِ يَأْتِيانِها مِنْكُمْ فَاذُوهُما فَاِنْ تابا وَ اَصْلَحا فَاَعْرِضُوا عَنْهُما اِنَّ اللّهَ كانَ تَوّابا رَحیما

و ازمیان شما، آن مردان و زنانى كه (همسر ندارند و) مرتکب آن كار ( زشت ) مى‌شوند ،

آن‌ها را آزار دهید ( و حدّ بر آنان جارى نمایید ) و اگر توبه كنند و ( خود را ) اصلاح نمایند ( و به جبران گذشته بپردازند ) از آن‌ها درگذرید ، زیرا خداوند ، توبه‌پذیر و مهربان است .

مجازات مرد و زن زناکار بدون همسر

گرچه در این آیه تصریحى به زناى « غیر مُحْصِنَة » نشده ، ولى از آن‌جا كه این آیه دنبال آیه گذشته آمده و مجازاتى كه براى زنا در این آیه ذکر شده با مجازات آیه گذشته تفاوت

دارد و از آن خفیف‌تر است استفاده مى‌شود كه این حکم درباره آن دسته از مرتکبین زنا است ، كه در آیه قبل داخل نبوده‌اند و از آن‌جا كه آیه قبل با قرینه‌اى كه اشاره شد ، مخصوص « زناى مُحْصِنَة » است نتیجه مى‌گیریم ، كه این آیه حکم « زناى غیر مُحْصِنَة » را بیان مى‌کند .

این نکته نیز روشن است كه مجازات مذکور در این آیه يك مجازات كلّى است و آیه 2/نور كه حدّ زنا را يکصد تازیانه براى هریك از طرفین بیان كرده ، مى‌تواند تفسیر و

توضیحى براى این آیه باشد و به همین دلیل این حکم نیز نسخ نشده است .

در تفسیر « عیاشى » از امام صادق نیز در ذیل این آیه نقل شده ، كه فرمود : « يَعْنِى الْبِكْرُ اِذا اَتَتِ الْفاحِشَةَ الَّتى اَتَتْها هذِهِ الثَّيِّبُ فَاذُوهُما : منظور از این آیه مرد و زن بى‌همسر است ، كه اگر مرتکب عمل منافى عفّت شوند ، آن‌ها را باید آزار داد ( و مجازات كرد ) .

بنابر آن‌چه گفتیم كلمه « اللَّذانِ » اگر چه تثنیه مُذَكَّر است ، منظور از آن ، زن و مرد هردو مى‌باشد و به‌اصطلاح از باب « تغلیب » است .

درپایان آیه اشاره به مسأله توبه و عفو و بخشش از این‌گونه گناه‌کاران كرده و مى‌فرماید : « اگر آن‌ها به راستى توبه كنند و خود را اصلاح نمایند و به جبران گذشته‌بپردازند ، ازمجازات آن‌ها صرف‌نظر كنید ، زیرا خداوند توبه‌پذیر و مهربان است : فَاِنْ تابا وَ اَصْلَحا فَاَعْرِضُوا عَنْهُما اِنَّ اللّهَ كانَ تَوّابا رَحیما » .

این دستور در حقیقت راه بازگشت را به روى این‌گونه خطاکاران گشوده است كه در صورت توبه و اصلاح جامعه اسلامى آن‌ها را با آغوش بازمى‌پذیرد و به صورت يك عنصر

طرد شده اجتماع نخواهند بود .

ولى البتّه ( همان‌طور كه در كتب فقهى آمده ) توبه در صورتى صحیح است كه قبل از ثبوت‌جرم دردادگاه‌اسلامى و اقامه شهود و صدور حکم دادگاه اسلام ، انجام يافته باشد و الا توبه‌اى كه بعد از صدور حکم باشد هیچ‌گونه تأثیرى نخواهد داشت.

از این حکم ضمنا استفاده مى‌شود كه هرگز نباید افرادى راکه توبه كرده‌اند در برابر گناهان سابق مورد ملامت قرارداد ، جایى كه حکم مجازات و حدّ شرعى ، با توبه ساقط بشود به طریق اولى باید مردم از گذشته آن‌ها چشم بپوشند ، همچنین كسانى‌که این حدّ درباره آن‌ها جارى مى‌شود و بعد از آن توبه مى‌کنند باید مشمول گذشت مسلمانان بوده باشند .

17 اِنَّمَا التَّوْبَةُ عَلَى اللّهِ لِلَّذینَ يَعْمَلُونَ السُّوآءَ بِجَهالَةٍ ثُمَّ يَتُوبُونَ مِنْ قَریبٍ فَاُولآئِكَ يَتُوبُ اللّهُ عَلَيْهِمْ وَ كانَ اللّهُ عَلیما حَكیما

پذیرش‌توبه‌ازسوى خدا، تنهابراى كسانى است كه كار بدى را از روى جهالت انجام

مى‌دهند، سپس زود توبه مى‌کنند. خداوند، توبه چنین اشخاصى را مى‌پذیرد و خدا دانا و حکیم است .

شرایط پذیرش توبه

اکنون ببینیم منظور از « جهالت » چیست ؟ آیا همان جهل و نادانى و بى‌خبرى از گناه است و يا عدم آگاهى از اثرات شوم و عواقب دردناك آن مى‌باشد ؟

کلمه « جهل » و مشتقّات آن گرچه به معانى گوناگونى آمده است ولى از قراین استفاده مى‌شود كه منظور از آن در آیه مورد بحث طغیان غرایز و تسلّط هوس‌هاى سرکش و چیره شدن آن‌ها بر نیروى عقل و ایمان است و در این حالت ، علم و دانش انسان به گناه گرچه از بین نمى‌رود ، اما تحت تأثیر آن غرایز سرکش قرار گرفته و عملاً بى‌اثر مى‌گردد و هنگامى كه علم اثر خود را از دست داد ، عملاً با جهل و نادانى برابر خواهد بود .

ولى اگر گناه بر اثر چنین جهالتى نباشد بلکه از روى انکار حکم پروردگار و عناد و دشمنى انجام گیرد ، چنین گناهى حکایت از كفر مى‌کند و به همین جهت توبه آن قبول

نیست ، مگر این كه از این حالت بازگردد و دست از عناد و انکار بشوید .

در واقع این آیه همان حقیقتى را بیان مى‌کند كه امام سجّاد در دعاى ابوحمزه با توضیح بیشترى بیان فرموده است آن‌جا كه مى‌گوید : « اِلهى لَمْ اَعْصِكَ حینَ عَصَيْتُكَ وَ اَنَا بِرُبُوبِيَّتِكَ جاحِدٌ وَ لا بِاَمْرِكَ مُسْتَخِفٌّ وَ لا لِعُقُوبَتِكَ مُتَعَرِّضٌ وَ لا لِوَعیدِكَ مُتَهاوِنٌ لكِنْ خَطیئَةٌ عَرَضَتْ وَ سَوَّلَتْ لى نَفْسى وَ غَلَبَنى هَواىَ ... : خداى من ! هنگامى كه به معصيّت تو پرداختم اقدام به گناه از راه انکار خداوندیت نکردم و نه به خاطر خفیف شمردن امر تو بود و نه مجازات تو را كم اهميّت گرفتم و نسبت به آن بى‌اعتنا بودم و نه وعده كیفرت را سبك شمردم بلکه خطایى بود كه در برابر من قرارگرفت و نفس اماره ، حقّ را بر من مشتبه كرد و هوى و هوس بر من چیره شد » .

سپس قرآن به يکى‌دیگر از شرایط توبه اشاره كرده ، مى‌فرماید : « سپس به زودى توبه كنند : ثُمَّ يَتُوبُونَ مِنْ قَریبٍ » .

درباره این كه منظور از « قریب » ( زمان نزدیك ) چیست ؟ در میان مفسّران گفتگو است ، جمع زیادى آن را به معنى قبل از آشکار شدن نشانه‌هاى مرگ مى‌گیرند و آیه بعد را كه

مى‌گوید پس از ظهور علایم مرگ توبه پذیرفته نمى‌شود ، شاهد بر آن مى‌دانند ، بنابراین تعبیر به قریب شاید به خاطر این است كه‌اصولاً زندگى دنیا هرچه باشد كوتاه و پایان آن نزدیك است .

اما بعضى دیگر آن را به معنى زمان نزدیك به گناه گرفته‌اند ، يعنى به زودى از كار خود پشیمان شود و به سوى خدا بازگردد ، زیرا توبه كامل آن است كه آثار و رسوبات گناه را به‌طور كلّى از روح و جان انسان بشوید و كمترین اثرى از آن در دل باقى نماند و این در صورتى ممکن است كه در فاصله نزدیکى قبل از آن‌که گناه در وجود انسان ریشه بدواند و به شکل طبیعت ثانوى درآید از آن پشیمان شود ، در غیر این صورت غالبا اثرات گناه در زوایاى قلب و جان انسان باقى خواهد ماند . پس توبه كامل توبه‌اى است كه به زودى انجام پذیرد و كلمه « قریب » از نظر لغت و فهم عرف ، نیز با این معنى مناسب‌تر است .

درست‌است كه توبه بعداز زمان طولانى نیز پذیرفته مى‌شود ، اما توبه كامل نیست و شاید تعبیر به « عَلَى اللّهِ » ( توبه‌اى كه بر خدا لازم است آن را بپذیرد ) نیز اشاره به همین

معنى باشد زیرا این تعبیر تنهادراین‌آیه از قرآن آمده‌است و مفهوم آن این است كه پذیرش توبه‌هاى دور دست از طرف خداوند يك نوع تفضل است ، نه حق .

18 وَ لَيْسَتِ التَّوْبَةُ لِلَّذینَ يَعْمَلُونَ السَّيِّئاتِ حَتّى اِذا حَضَرَ اَحَدَهُمُ الْمَوْتُ قالَ اِنّى تُبْتُ الاْنَ وَ لاَالَّذینَ يَمُوتُونَ وَ هُمْ كُفّارٌ اُولآئِكَ اَعْتَدْنا لَهُمْ عَذابا اَلیما

براى‌کسانى‌که كارهاى بدرا انجام‌مى‌دهندوهنگامى كه مرگ يکى از آن‌ها فرامى‌رسد ، مى‌گوید : « الان توبه‌کردم » توبه نیست و نه‌براى كسانى‌که در حال‌کفر ازدنیا مى‌روند ، این‌ها كسانى هستند كه عذاب دردناکى برایشان فراهم كرده‌ایم .

دلیل آن هم روشن است ، زیرا در حال احتضار و در آستانه مرگ ، پرده‌ها از برابر چشم انسان كنار مى‌رود و دید دیگرى براى او پیدا مى‌شود و قسمتى از حقایق مربوط به جهان دیگر و نتیجه اعمالى را كه در این زندگى انجام داده با چشم خود مى‌بیند و مسایل جنبه حسّى پیدا مى‌کند ، واضح است كه دراین صورت هر گناه‌کارى از اعمال بد خود پشیمان مى‌گردد و همانند كسى كه شعله آتشى را نزدیك خود ببیند از آن فرار مى‌کند .

مسلّم است كه اساس تکلیف و آزمایش پروردگار بر این‌گونه مشاهده‌ها نیست، بلکه برایمان به غیب و مشاهده با چشم عقل و خرد است .

به همین دلیل در قرآن مجید مى‌خوانیم : هنگامى كه نخستین نشانه‌هاى عذاب دنیا بر بعضى از اقوام پیشین آشکار مى‌گشت ، باب توبه به روى آن‌ها بسته مى‌شد ، در سرگذشت فرعون مى‌خوانیم : « حَتّى اِذا اَدْرَكَهُ الْغَرَقُ قالَ امَنْتُ اَنَّهُ لااِلهَ اِلاَّ الَّذى امَنَتْ بِهِ بَنُو اِسْرائیلَ وَ اَنَا مِنَ الْمُسْلِمینَ اَلاْنَ وَ قَدْ عَصَيْتَ قَبْلُ وَ كُنْتَ مِنَ الْمُفْسِدینَ : تاآن زمان كه غرقاب دامن او را گرفت ، صدا زد : الان ایمان آوردم كه معبودى جز معبود بنى‌اسرائیل نیست و من از تسلیم شدگانم ، اما به او گفته مى‌شود: الان این سخن را مى‌گویى ! و پیش از این نافرمانى كرده و از مفسدان بودى به همین دلیل توبه تو پذیرفته نخواهد شد » .(1).


1) ( 90 و 91 / يونس ) .

از بعضى از آیات قرآن ( مانند آیه 12 سوره سجده ) استفاده مى‌شود كه گناهکاران در قیامت با مشاهده عذاب الهى از كار خود پشیمان‌مى‌شوند ولى پشیمانى‌آن‌ها سودى نخواهدداشت . چنین كسانى درست مانند مجرمانى هستند كه وقتى چشمشان به چوبه دار افتاد و طناب دار را بر گلوى خود احساس كردند ، از كار خود پشیمان مى‌شوند ، روشن است كه این پشیمانى نه فضیلت است و نه افتخار و نه تکامل و به همین جهت چنان توبه‌اى بى‌اثر است .

البتّه این آیه با روایاتى كه مى‌گوید : توبه تا آخرین نفس پذیرفته مى‌شود هیچ‌گونه منافاتى ندارد ، زیرا منظور از آن روایات لحظاتى است كه هنوز نشانه‌هاى قطعى مرگ رامشاهده نکرده و به اصطلاح دید برزخى پیدا ننموده است .

دسته دوم : از كسانى كه توبه آن‌ها پذیرفته نمى‌شود آن‌ها هستند كه در حال كفر از جهان مى‌روند ، در آیه مورد بحث درباره آن‌ها چنین مى‌فرماید : « آن‌ها كه در حال كفر مى‌میرند ، توبه

براى آن‌ها نیست : وَ لاَلَّذینَ يَمُوتُونَ وَ هُمْ كُفّارٌ » .

این حقیقت در آیات متعدد دیگرى از قرآن مجید نیز بازگو شده است .(1)

اکنون این سؤال پیش مى‌آید كه چنین كسانى كه در كفر از دنیا مى‌روند، چه‌موقع توبه مى‌کنند كه توبه آن‌ها پذیرفته نخواهد شد؟

بعضى احتمال داده‌اند كه توبه آن‌ها در عالم دیگر پذیرفته نمى‌شود و بعضى احتمال داده‌اند كه منظور از توبه در این‌جا توبه بندگان نیست ، بلکه « توبه خداوند » يعنى بازگشت او به عفو و رحمت مى‌باشد ، ولى ظاهر این است كه آیه هدف دیگرى را تعقیب مى‌کند و مى‌گوید : « كسانى كه از گناهان خود در حال صحّت و سلامت و ایمان توبه كرده‌اند ولى در حال مرگ با ایمان از دنیا نرفتند ، توبه‌هاى گذشته آن‌ها نیز بى‌اثر است » . .


1) ( 161 و 217 / بقره ) و ( 91 / آل عمران ) و ( 34 / محمد ) .

توضیح این‌که : مى‌دانیم يکى از شرایط قبولى اعمال نیك انسان « موافات بر ایمان » است . يعنى با ایمان از دنیا رفتن و كسانى كه در لحظه پایان زندگى كافر باشند ، اعمال گذشته آن‌ها ( حتى اعمال نیکى كه در حال ایمان انجام داده‌اند ) طبق صریح آیات (1)حبط و نابود مى‌گردد ، توبه‌هاى آنان از گناه اگرچه در حال ایمان انجام شده نیز در چنین صورتى نابود خواهد شد .

به‌طور خلاصه شرط قبولى توبه دو چیز است : نخست این كه قبل از مشاهده نشانه‌هاى مرگ باشد و دیگر این كه انسان ، با ایمان از دنیا برود .

19 ياآ اَيُّهَا الَّذینَ امَنُوا لا يَحِلُّ لَكُمْ اَنْ تَرِثُوا النِّساءَ كَرْها وَ لا تَعْضُلُوهُنَّ لِتَذْهَبُوا بِبَعْضِ ما اتَيْتُمُوهُنَّ اِلاّ اَنْ يَأْتینَ بِفاحِشَةٍ مُبَيِّنَةٍ وَ عاشِرُوهُنَّ .


1) ( 217 / بقره ) .

بِالْمَعْرُوفِ فَاِنْ كَرِهْتُمُوهُنَّ فَعَسىآ اَنْ تَكْرَهُوا شَيْئا وَ يَجْعَلَ‌اللّهُ فیهِ خَيْرا كَثیرا

اى كسانى كه ایمان آورده‌اید ! براى شما حلال نیست كه از زنان ، از روى اکراه ( و ایجاد ناراحتى براى آن‌ها ، ) ارث ببرید و آنان را تحت فشار قرارندهید كه قسمتى از آن‌چه را به آن‌ها داده‌اید ( از مَهر ) ، تملّك كنید ، مگر این‌که آن‌ها عمل زشت آشکارى انجام دهند و با آنان به‌طور شایسته رفتار كنید و اگر از آن‌ها ، ( به جهتى ) كراهت داشتید ، ( فورا تصمیم به جدایى نگیرید ) چه بسا چیزى خوشایند شما نباشد و خداوند خیر فراوانى در آن قرار مى‌دهد .

باز هم دفاع از حقوق زنان

در آغاز سوره گفتیم كه آیات این سوره با بسیارى از اعمال نارواى دوران جاهليّت مبارزه مى‌کند ، در آیه مورد بحث به چند عادت ناپسند آن دوران اشاره گردیده است و به مسلمانان هشدار داده شده كه آلوده آن‌ها نشوند .

✓ 1 - زنان را به‌خاطر اموالشان زندانى نکنید ، همان‌طور كه در شأن نزول گفته شد يکى از رفتارهاى ظالمانه مردان ، در دوران جاهليّت ، این بود كه با زنان ثروتمندى كه از زیبایى بهره‌اى نداشتند ، ازدواج مى‌کردند ، سپس آن‌ها را به حال خود وامى‌گذاردند ، نه آن‌ها را طلاق مى‌دادند و نه همچون يك همسر با آن‌ها رفتار مى‌نمودند به امید این كه مرگشان فرا رسد و اموالشان را تملّك كنند ، آیه فوق مى‌گوید : « اى افراد باایمان براى شما حلال نیست كه از زنان از روى اکراه و ایجاد ناراحتى ، ارث ببرید :

یاآ اَيُّهَا الَّذینَ امَنُوا لا يَحِلُّ لَكُمْ اَنْ تَرِثُوا النِّساآءَ كَرْها » .

و به این ترتیب عمل فوق را محکوم ساخته است .

✓ 2 - زنان را براى حلال كردن مهر خود تحت فشار قرار ندهید ، يکى دیگر از عادات نکوهیده آن‌ها این بود كه زنان را با وسایل گوناگون ، تحت فشار مى‌گذاشتند ، تا مهر خود را ببخشند و طلاق بگیرند ، این كار مخصوصا بیشتر در موقعى بود كه زن مهریه سنگینى داشت ، آیه فوق این كار را ممنوع ساخته و مى‌فرماید : « آن‌ها را تحت فشار قرارندهید

به خاطر این كه قسمتى از آن‌چه را به آن‌ها پرداخته‌اید تملّك كنید : وَ لا تَعْضُلُوهُنَّ لِتَذْهَبُوا بِبَعْضِ ما اتَيْتُمُوهُنَّ » .

ولى این حکم استثنایى دارد كه در جمله بعد به آن اشاره شده است و آن این كه اگر آن‌ها مرتکب عمل زشت و ننگینى گردند شوهران مى‌توانند آن‌ها را تحت فشار قرار دهند ، تا مهر خود را حلال كرده و طلاق بگیرند : « اِلاّ اَنْ يَأْتینَ بِفاحِشَةٍ مُبَيِّنَةٍ » .

در حقیقت این كار يك نوع مجازات و شبیه به گرفتن غرامت در برابر كارهاى نارواى این‌دسته از زنان‌است .

آیامنظور از « فاحِشَةٍ مُبَيِّنَةٍ » ( عمل زشت آشکار ) در آیه فوق ، خصوص اعمال منافى عفّت است يا هرگونه ناسازگارى شدید ؟ در میان مفسّران گفتگواست، ولى در حدیثى كه از امام باقر نقل شده تصریح گردیده كه هرگونه مخالفت شدید زن و نافرمانى و

ناسازگارى او را شامل مى‌شود (1)( البتّه منظور هر مخالفت جزیى نیست زیرا مفهوم كلمه « فاحِشَة » از اهميّت فوق‌العاده‌اى برخوردار است و ذکر كلمه « مُبَيِّنَةٍ » نیز آن را تأکید مى‌کند ) .

✓ 3 - سپس دستور معاشرت شایسته و رفتار انسانى مناسب با زنان را صادر مى‌کند و مى‌فرماید : « با آن‌ها به‌طور شایسته معاشرت كنید : وَ عاشِرُوهُنَّ بِالْمَعْرُوفِ » .

و به دنبال آن اضافه مى‌کند : « حتّى اگر به جهاتى از همسران خود رضایت كامل نداشته باشید و بر اثر امورى آن‌ها در نظر شما ناخوشایند باشند ( فورا تصمیم به جدایى نگیرید و تا آن‌جا كه در قدرت دارید مدارا كنید ) . زیرا ممکن است شما در تشخیص خود گرفتار اشتباه شده باشید و آن‌چه را نمى‌پسندید خداوند در آن خیر و برکت و سود فراوانى قرار .


1) تفسیر « نُورُالثَّقَلَيْن » ، جلد 1 ، صفحه 257 .

داده باشد » ( فَاِنْ كَرِهْتُمُوهُنَّ فَعَسىآاَنْ تَكْرَهُوا شَيْئا وَ يَجْعَلَ اللّهُ فیهِ خَيْرا كَثیرا ) .

بنابراین تا كارد به استخوان شما نرسد سزاوار است معاشرت به معروف و رفتار شایسته را ترك نکنید ، به خصوص این‌که چه‌بسا همسران درباره يکدیگر گرفتار سوءظن‌هاى بى‌دلیل و حبّ و بغض‌هایى بى‌جهت مى‌گردند و قضاوت‌هاى آن‌ها در این حال غالبا نادرست مى‌باشد ، تا آن‌جاکه خوبى‌ها در نظرشان بدى و بدى‌ها در نظرشان خوبى جلوه مى‌کند ، ولى با گذشت زمان و مدارا كردن ، تدریجا حقایق آشکار مى‌شود .

ضمنا باید توجه داشت تعبیر به « خَيْرا كَثیرا » كه در آیه به همسرانى كه مدارا مى‌کنند نوید داده شده مفهوم وسیعى دارد كه يکى از مصادیق روشن آن فرزندان صالح و بالیاقت و ارزشمند است.

20 وَ اِنْ اَرَدْتُمُ اسْتِبْدالَ زَوْجٍ مَكانَ زَوْجٍ وَ اتَيْتُمْ اِحْدیهُنَّ قِنْطارا فَلا تَأخُذُوا مِنْهُ شَيْئا اَتَأْخُذُونَهُ بُهْتانا وَ اِثْما مُبینا

و اگر تصمیم گرفتید كه همسر دیگرى به جاى همسر خود انتخاب‌کنید و مال فراوانى

( به عنوان مهر ) به او پرداخته‌اید، چیزى‌از آن‌را پس نگیرید، آیا براى بازپس گرفتن مهر زنان ، به تهمت و گناه آشکار متوسّل مى‌شوید ؟

« قِنْطار » به معنى مال و ثروت زیاد است . « راغب » در كتاب « مفردات » مى‌گوید اصل « قِنْطار » از « قَنْطَرَة » به معنى پل است و چون اموال زیاد همچون پلى هستند كه انسان در زندگى مى‌تواند از آن‌ها استفاده كند ، از این جهت به آن « قِنْطار » گفته‌اند .(1)

این آیه نیز براى حفظ قسمت دیگرى از حقوق زنان نازل گردیده و به عموم مسلمانان دستور مى‌دهد كه به هنگام تصمیم بر جدایى از همسر و انتخاب همسر جدید حقّ ندارند چیزى از مهر همسر اوّل خود را كم بگذارند و يا اگر پرداخته‌اند پس بگیرند ، هرقدر هم مهر زیاد باشد . .


1) « تفسیر نمونه » ، جلد 2 ، صفحه 340 .

زیرا فرض این است كه طلاق در این‌جا به خاطر منافع شوهر صورت مى‌گیرد نه به‌خاطر انحراف زن از جاده عفّت ، بنابراین دلیلى ندارد كه حقّ مسلّم آن‌ها پایمال شود .

سپس اشاره به طرز عمل دوران جاهليّت در این باره كه همسر خود را متّهم به اعمال منافى عفّت مى‌کردند نموده ، مى‌فرماید : « آیا براى بازپس گرفتن مهر زنان متوسّل به تهمت و گناه آشکار مى‌شوید : اَتَأْخُذُونَهُ بُهْتانا وَ اِثْما مُبینا » .

21 وَ كَيْفَ تَأْخُذُونَهُ وَ قَدْ اَفْضى بَعْضُكُمْ اِلىبَعْضٍ وَ اَخَذْنَ مِنْكُمْ میثاقا غَلیظا

و چگونه آن را بازپس مى‌گیرید ، درحالى كه شما با يکدیگرتماس و آمیزش كامل داشته‌اید ؟ و ( از این گذشته ، ) آن‌ها ( هنگام ازدواج ، ) از شما پیمان محکمى گرفته‌اند .

« اِفْضاء » در اصل از ماده « فَضا » به معنى توسعه است ، بنابراین اِفْضاء به‌معنى توسعه دادن مى‌باشد و هنگامى‌که كسى با دیگرى تماس كامل مى‌یابد درحقیقت وجود محدود خود را به وجود وسیع‌ترى تبدیل‌کرده است و لذا اِفْضاء به‌معنى تماس گرفتن آمده است .

این درست همانند تعبیرى است كه ما در فارسى امروز داریم كه اگر دو نفر دوست

صمیمى با هم به نزاع برخیزند به آن‌ها مى‌گوییم شما سال‌ها با يکدیگر نان و نمك خورده‌اید چرا نزاع مى‌کنید ؟ در حقیقت ستم كردن در این‌گونه موارد به شریك زندگى ، ستم بر خویشتن است .

ضمنا باید توجه داشت كه این آیه گرچه در مورد طلاق دادن همسر سابق براى انتخاب همسر جدید وارد شده ولى اختصاص به آن ندارد ، بلکه منظور این است در هر مورد كه طلاق و جدایى به پیشنهاد مرد صورت گیرد و زن تمایلى به جدایى ندارد باید تمام مهر پرداخت‌شده چیزى از آن بازپس نگیرند ، خواه تصمیم بر ازدواج مجدد داشته باشند يا نه ، بنابراین جمله « اِنْ اَرَدْتُمُ‌اسْتِبْدالَ زَوْجٍ»: اگربخواهید همسردیگرى‌انتخاب‌کنید »در حقیقت ناظر به وضع دوران جاهليّت بوده است و دخالتى در اصل حکم ندارد .

ذکر این نکته نیز لازم است كه « استبدال » به معنى طلب تبدیل كردن است بنابراین معنى طلب و اراده در آن نهفته است و اگر مشاهده مى‌کنیم كه با « اَرَدْتُمُ » ( بخواهید ) ضمیمه شده به‌خاطر این است كه مى‌خواهد این نکته را گوشزد كند كه به هنگام مقدّمه‌چینى و

تصمیم بر تبدیل كردن همسر خود نباید از مقدّمات نامشروع و ناجوانمردانه شروع كنید .

22 وَ لا تَنْكِحُوا ما نَكَحَ اباآؤكُمْ مِنَ النِّساآءِ اِلاّ ما قَدْ سَلَفَ اِنَّهُ كانَ فاحِشَةً وَ مَقْتا وَ ساآءَ سَبیلاً

با زنانى كه پدران شما با آن‌ها ازدواج كرده‌اند ، هرگز ازدواج نکنید ، مگر آن‌چه درگذشته ( پیش از نزول این حکم ) انجام شده است ، زیرا این كار ، عملى زشت و تنفّرآور و راه نادرستى است .

این آیه خط بطلان به يکى از اعمال ناپسند دوران جاهليّت مى‌کشد و مى‌گوید : « با زنانى كه پدران شما با آن‌ها ازدواج كرده‌اند ازدواج نکنید : وَ لا تَنْكِحُوا ما نَكَحَ اباآؤكُمْ مِنَ النِّسآاءِ » .

امّا از آن‌جا كه هیچ قانونى شامل گذشته نمى‌شود ، اضافه مى‌فرماید: « مگر ازدواج‌هایى كه پیش از این انجام شده است :اِلاّ ما قَدْ سَلَفَ» .

سپس براى تأکید مطلب ، سه تعبیر شدید درباره این نوع ازدواج بیان مى‌فرماید : نخست این‌که مى‌گوید : « این عمل ، كار بسیار زشتى است : اِنَّهُ كانَ فاحِشَةً » .

و بعد اضافه مى‌کند : « عملى است كه موجب تنفر » در افکار مردم است يعنى طبع بشر آن را نمى‌پسندد ( وَ مَقْتا ) .

و در پایان مى‌فرماید : « روش نادرستى است : وَ ساآءَ سَبیلاً » .

حتى در تاریخ مى‌خوانیم كه مردم جاهلى نیز این نوع ازدواج را « مَقْت » ( تنفرآمیز ) و فرزندانى را كه ثمره آن بودند « مَقیت » ( فرزندان مورد تنفر ) مى‌نامیدند .

روشن‌است كه این حکم به خاطر مصالح و فلسفه‌هاى مختلفى مقرّر شده ، زیرا ازدواج با نامادرى از يك سو همانند ازدواج با مادر است چون نامادرى در حکم مادر دوّم محسوب مى‌شود .

و از همه گذشته ، این عمل ، تخم نفاق را در میان فرزندان يك شخص مى‌پاشد زیرا ممکن است بر سر تصاحب نامادرى میان آن‌ها اختلاف واقع شود حتّى میان پدر و فرزند ایجاد رقابت‌مى‌کند زیرا معمولاً میان‌همسر دوّم و همسراول رقابت و حسادت وجود دارد ، اگر این كار ( ازدواج با نامادرى ) در حیات پدر ( پس از طلاق نامادرى ) انجام گیرد دلیل

حسادت آن روشن است و اگر بعد از مرگ او صورت گیرد نیز ممکن است يك نوع حسادت ، نسبت به پدر از دست رفته خود پیدا كند .

تعبیرات سه‌گانه‌اى كه درباره نکوهش این عمل در آیه فوق آمده بعید نیست به ترتیب اشاره به سه فلسفه بالا باشد .

23 حُرِّمَتْ عَلَيْكُمْ اُمَّهاتُكُمْ وَ بَناتُكُمْ وَ اَخَواتُكُمْ وَ عَمّاتُكُمْ وَ خالاتُكُمْ وَ بَناتُ الاَخِ وَ بَناتُ الاُْخْتِ وَاُمَّهاتُكُمُ اللاّتىآ اَرْضَعْنَكُمْ وَاَخَواتُكُمْ مِنَ‌الرَّضاعَةِ وَ اُمَّهاتُ نِسائِكُمْ وَ رَباآئِبُكُمُ اللاّتى فى حُجُورِكُمْ مِنْ نِساآئِكُمُ اللاّتى دَخَلْتُمْ بِهِنَّ فَاِنْ لَمْ تَكُونُوا دَخَلْتُمْ بِهِنَّ فَلا جُناحَ عَلَيْكُمْ وَ حَلائِلُ اَبْنائِكُمُ الَّذینَ مِنْ اَصْلابِكُمْ وَ اَنْ تَجْمَعُوا بَيْنَ الاُْخْتَيْنِ اِلاّ ما قَدْ سَلَفَ اِنَّ اللّهَ كانَ غَفُورا رَحیما

حرام شده است بر شما ، مادرانتان و دختران و خواهران و عمّه‌ها و خاله‌ها و دختران برادر و دختران خواهر شما و مادرانى كه شما را شیر داده‌اند و خواهران رضاعى شما و مادران همسرانتان و دختران همسرتان كه در دامان شما پرورش يافته‌اند از همسرانى كه

با آن‌ها آمیزش جنسى داشته‌اید و چنانچه با آن‌ها آمیزش جنسى نداشته‌اید، ( دختران آن‌ها ) براى شما مانعى‌ندارد و ( همچنین ) همسرهاى پسرانتان كه از نسل شما هستند ( نه پسر خوانده‌ها ) و ( نیز حرام است بر شما ) جمع میان دو خواهر كنید ، مگر آن‌چه در گذشته واقع شده ، چراکه خداوند ، آمرزنده و مهربان است .

تحریم ازدواج با محارم

در این آیه به‌محارم يعنى زنانى كه ازدواج با آن‌ها ممنوع است اشاره‌شده است و براساس آن محرميّت از سه راه ممکن است پیدا شود .

✓ 1 - ولادت كه از آن تعبیر به « ارتباط نَسَبى » مى‌شود .

✓ 2 - از طریق ازدواج كه به آن « ارتباط سَبَبى » مى‌گویند .

✓ 3 - از طریق شیرخوارگى كه به آن « ارتباط رضاعى » گفته مى‌شود .

نخست‌اشاره به‌محارم نسبى كه هفت‌دسته هستند كرده و مى‌فرماید : « مادران شما و دخترانتان و خواهرانتان و عمّه‌ها و خاله‌هایتان و دختران برادر و دختران خواهرانتان بر شما حرام شده‌اند:

حُرِّمَتْ عَلَيْكُمْ اُمَّهاتُكُمْ وَ بَناتُكُمْ‌وَ اَخَواتُكُمْ‌وَ عَمّاتُكُمْ‌وَ خالاتُكُمْ وَ بَناتُ الاَخِ وَ بَناتُ الاُخْتِ ».

باید توجّه داشت كه منظور از مادر فقط آن زنى كه انسان بلاواسطه از او تولد شده ، نیست بلکه جدّه و مادر جدّه و مادر پدر و مانندآن‌ها را شامل مى‌شود . همان‌طور كه منظور از دختر ، تنها دختر بلاواسطه نیست بلکه دختر و دختر پسر و دختر دختر و فرزندان آن‌ها را نیز دربر مى‌گیرد و همچنین در مورد پنج‌دسته دیگر .

ناگفته پیدا است كه همه افراد طبعا از این‌گونه ازدواج‌ها تنفّر دارند و به‌همین دلیل همه اقوام و ملل ( جز افراد كمى ) ازدواج با محارم را ممنوع مى‌دانند و حتّى مجوسى‌ها كه در منابع اصلى خود قایل به جواز این‌گونه ازدواج‌ها بوده‌اند ، امروز آن را انکار مى‌کنند .

گرچه‌بعضى كوشش‌دارندکه این موضوع‌را ناشى‌از يک‌عادت و رسم كهن بدانند ولى مى‌دانیم عموميّت يك قانون در میان تمام افرادبشر ، درقرون و اعصارطولانى، معمولاًحکایت ازفطرى بودن آن مى‌کند ، زیرا رسم و عادت نمى‌تواند عمومى و دایمى گردد.

از این گذشته امروز این حقیقت ثابت شده كه ازدواج افراد همخون با يکدیگر خطرات

فراوانى دارد يعنى بیمارى نهفته و ارثى را آشکار و تشدید مى‌کند ( نه این كه خود آن تولید بیمارى كند ) حتّى بعضى ، گذشته از محارم ، ازدواج با اقوام نسبتا دورتر را مانند عموزاده‌ها را با يکدیگر خوب نمى‌دانند و معتقدند خطرات بیمارى‌هاى ارثى را تشدید مى‌نماید . ولى این مسأله اگر در خویشاوندان دور مشکلى ایجاد نکند ( همان‌طور كه غالبا نمى‌کند ) در خویشان نزدیک‌که « همخونى » شدیدتراست مسلما تولید اشکال خواهد كرد .

به‌علاوه در میان محارم جاذبه و كشش جنسى معمولاً وجود ندارد زیرا محارم غالبا با هم بزرگ مى‌شوند و براى يکدیگر يك موجود عادى و معمولى هستند و موارد نادر و استثنایى نمى‌تواند مقیاس قوانین عمومى و كلى گردد و مى‌دانیم كه جاذبه جنسى، شرط‌استحکام‌پیوند زناشویى است ، بنابراین اگر ازدواجى‌در میان‌محارم‌صورت‌گیرد، ناپایدار و سست خواهد بود .

سپس به محارم رضاعى اشاره كرده و مى‌فرماید : « و مادرانى كه شما را شیر مى‌دهند و خواهران رضاعى شما بر شما حرامند : وَ اُمَّهاتُكُمُ اللاّتىآ اَرْضَعْنَكُمْ و َاَخَواتُكُمْ مِنَ الرَّضاعَةِ » .

گرچه قرآن در این قسمت از آیه تنها به دو دسته يعنى خواهران و مادران رضاعى اشاره كرده ولى طبق روایات فراوانى‌که در دست است ، محارم رضاعى منحصر به این‌ها نیستند ، بلکه طبق حدیث معروف كه از پیغمبر اکرم صلى‌الله‌علیه‌و‌آله نقل شده : « يَحْرُمُ مِنَ الرِّضاعِ ما يَحْرُمُ مِنَ النَّسَبِ : تمام كسانى كه از نظر ارتباط نسبى حرامند از نظر شیرخوارگى نیز حرام مى‌شوند » .

البتّه مقدار شیرخوارگى كه تأثیر در محرميّت مى‌کند و همچنین شرایط و كیفيّت آن ، ریزه‌کارى‌هاى فراوانى دارد كه در كتاب‌هاى فقهى آمده است .

فلسفه تحریم محارم رضاعى این است كه با پرورش گوشت و استخوان آن‌ها با شیر شخص معینى شباهت به فرزندان او پیدا مى‌کند ، مثلاً زنى كه كودکى را به اندازه‌اى شیر مى‌دهد كه بدن او با آن شیر نمو مخصوصى مى‌کند يك نوع شباهت درمیان آن كودك و سایر فرزندان آن زن پیدا مى‌شود و در حقیقت هرکدام جزیى از بدن آن مادر محسوب مى‌گردند و همانند دو برادر نسبى هستند. و در آخرین مرحله اشاره به دسته سوم از محارم كرده و آن‌ها را تحت چند عنوان بیان مى‌کند .

✓ 1 - « و مادران همسرانتان : وَ اُمَّهاتُ نِسائِكُمْ » .

✓ 2 - « دختران همسرانتان كه در دامان شما قراردارند به شرط این‌که با آن همسر آمیزش جنسى پیدا كرده باشید : وَ رَباآئِبُكُمُ اللاّتى فى حُجُورِكُمْ مِنْ نِساآئِكُمُ اللاّتى دَخَلْتُمْ بِهِنَّ » .

یعنى تنها با عقد شرعى يك زن « دختران او » كه از شوهر دیگرى بوده‌اند بر شوهر حرام نمى‌شوند ، بلکه مشروط بر این است كه علاوه بر عقد شرعى با آن زن هم بستر شده باشند . وجود این قید در این مورد تأیید مى‌کند كه حکم مادر همسر كه در جمله سابق گذشت مشروط به چنین شرطى نیست و به اصطلاح اطلاق حکم را تقویت مى‌کند .

گرچه ظاهر قید « فى حُجُورِكُمْ » ( در دامان شما باشند ) چنین مى‌فهماند كه اگر دختر همسر از شوهر دیگر در دامان انسان پرورش نیابد بر او حرام نیست ولى به قرینه روایات و مسلم بودن حکم ، این قید به اصطلاح قید احترازى نیست بلکه در واقع اشاره به نکته تحریم است زیرا این‌گونه دختران كه مادرانشان اقدام به ازدواج مجدد مى‌کنند معمولاً در سنین پایین هستند و غالبا در دامان شوهر جدید همانند دختر او پرورش مى‌یابند ، آیه مى‌گوید

این‌ها در واقع همچون دختران خود شما هستند ، آیا كسى با دختر خود ازدواج مى‌کند ؟ و انتخاب عنوان «رَبائِبْ» كه جمع «رَبیبَه» به‌معنى تربیت شده‌است نیز به‌همین جهت مى‌باشد.

به دنبال این قسمت براى تأکید مطلب اضافه مى‌کند كه : « اگر با آن‌ها آمیزش جنسى نداشتید دخترانشان بر شما حرام نیستند : فَاِنْ لَمْ تَكُونُوا دَخَلْتُمْ بِهِنَّ فَلا جُناحَ عَلَيْكُمْ » .

✓ 3 - « و همسران فرزندانتان كه از نسل شما هستند : وَ حَلائِلُ اَبْنائِكُمُ الَّذینَ مِنْ اَصْلابِكُمْ » .

در حقیقت تعبیر « مِنْ اَصْلابِكُمْ » ( فرزندانى كه از نسل شما باشند ) براى این است كه روى يکى از رسوم غلط دوران جاهليّت خط بطلان كشیده شود ، زیرا در آن زمان معمول بود افرادى را به عنوان فرزند خود انتخاب مى‌کردند ، يعنى كسى‌که فرزند شخص دیگرى بود به نام فرزند خود مى‌خواندند و فرزند خوانده مشمول تمام احکام فرزند حقیقى بود و به همین دلیل با همسران فرزند خوانده خود ازدواج نمى‌کردند . فرزند خواندگى و احکام آن در اسلام به كلّى بى‌اساس است .

✓ 4 - « و براى شما جمع در میان دو خواهر ممنوع است : وَ اَنْ تَجْمَعُوا بَيْنَ الاُخْتَيْنِ » .

یعنى ازدواج با دو خواهر در زمان واحد مجاز نیست ، بنابراین اگر با دو خواهر يابیشتر در زمان‌هاى مختلف و بعد از جدایى از خواهر قبلى انجام گیرد ، مانعى ندارد .

و از آن‌جا كه در زمان جاهليّت جمع میان دو خواهر رایج بود و افرادى مرتکب چنین ازدواج‌هایى شده بودند ، قرآن بعد از جمله فوق مى‌گوید: « مگر آن‌چه درگذشته واقع شده : اِلاّ ما قَدْ سَلَفَ ».

یعنى این حکم ( همانند احکام دیگر ) عطف بر گذشته نمى‌شود و كسانى‌که قبل از نزول این قانون ، چنین ازدواجى انجام داده‌اند كیفر و مجازاتى ندارند ، اگرچه اکنون باید يکى از آن دو را انتخاب كرد و دیگرى را رها كنند .

در پایان آیه مى‌فرماید : « خداوند آمرزنده و مهربان است : اِنَّ اللّهَ كانَ غَفُورا رَحیما » .

رمز این‌که اسلام از چنین ازدواجى جلوگیرى كرده شاید این باشد ، كه دو خواهر به حکم نسب و پیوند طبیعى نسبت به يکدیگر علاقه شدید دارند ، ولى به هنگامى كه رقیب هم شوند ، طبعا نمى‌توانند علاقه سابق را حفظ كنند و به این ترتیب يك نوع تضادّ عاطفى

در وجود آن‌ها پیدا مى‌شود ، كه براى زندگى آن‌ها زیان‌بار است ، زیرا دائما انگیزه « محبّت » و انگیزه « رقابت » در وجود آن‌ها در كشمکش و مبارزه‌اند .

بعضى از مفسّران احتمال داده‌اند كه جمله « اِلاّ ما قَدْ سَلَفَ » به تمام محارمى كه در آیه به آن اشاره شده برگردد يعنى اگر قبل از نزول این آیه اقدام به ازدواج با يکى از محارم فوق طبق قوانین متداول آن زمان كرده باشید ، حکم تحریم شامل آن ازدواج‌ها نمى‌شود و فرزندان آن‌هافرزندان مشروع خواهند بود ، البتّه پس از نزول این آیه لازم بوده فورا جدا شوند .

پایان آیه يعنى جمله « اِنَّ اللّهَ كانَ غَفُورا رَحیما » نیز متناسب با این معنى مى‌باشد .

پایان جزء چهارم

فهرست مطالب

موضوع صفحه

متن تأییدیه مرجع عالیقدر حضرت آیة اللّه العظمى مکارم شیرازى··· 6

متن تأییدیه حضرت آیة‌اللّه مرتضى مقتدایى مدیر حوزه علمیه قم··· 8

ویژگى‌ها و مزایاى كتاب " تفسیر جوان"··· 10

تهمت يهود بر پیغمبر خدا··· 12

نخستین خانه مردم··· 16

منظور از بَكَّة چیست ؟··· 20

نفاق افکنان··· 24

حقّ تقوى··· 29

فهرست مطالب

موضوع صفحه

دعوت به سوى اتّحاد··· 31

تعبیر به « حَبْلُ اللّهِ » براى چیست ؟··· 32

دشمنان دیروز و برادران امروز··· 33

امر به معروف و نهى از منکر··· 36

« معروف » و « منکر » چیست ؟··· 39

چهره‌هاى نورانى و تاریک··· 43

مبارزه بافساد و دعوت به حقّ··· 47

سرّ پیشگویى تحقق يافته قرآن درباره‌یهود··· 50

راز سرنگونى و ذلّت ملّت‌ها··· 54

فهرست مطالب

موضوع صفحه

روح حقّ‌جویى اسلام··· 56

بیگانگان را محرم اسرار خود نسازید··· 63

مرحله خطرناك جنگ··· 71

تحریم ربا خوارى··· 81

مسابقه در مسیر سعادت··· 85

آیا بهشت و دوزخ الآن موجودند ؟··· 88

بهشت و دوزخ در كجا هستند ؟··· 90

سیماى پرهیز كاران··· 93

بررسى تاریخ گذشتگان··· 102

فهرست مطالب

موضوع صفحه

نتایج جنگ احد (راز شکست ياپیروزى‌ملت‌ها)··· 105

بررسى كوتاهى در علل چهارگانه شکست اُحُد··· 111

فردپرستى ممنوع··· 113

تجلیل از مجاهدان پیشین··· 120

اخطارهاى مکرر··· 124

شکست پس‌ازپیروزى··· 128

وسوسه‌هاى جاهليّت در شب بعد از جنگ اُحُد··· 136

هر گناهى سرچشمه گناه دیگراست··· 140

بهره‌بردارى منافقان··· 142

فهرست مطالب

موضوع صفحه

فرمان عفو عمومى··· 147

با چه اشخاصى مشورت كنیم ؟··· 153

معناى واقعى توكّل··· 155

نتیجه توكّل بر خدا··· 157

هرگونه خیانتى ممنوع است··· 159

آن‌ها كه در جهاد شرکت نکردند··· 163

یك روش مؤثر تربیتى ( آموزش غیر مستقیم )··· 166

بعثت پیامبر اکرم صلى‌الله‌علیه‌و‌آله بزرگترین نعمت خداوند··· 168

بررسى دیگرى روى جنگ اُحد··· 173

فهرست مطالب

موضوع صفحه

باید صفوف مشخص شود··· 175

گفته‌هاى بى‌اساس منافقان··· 181

شهیدان زندگان جاویدند··· 183

شاهدى بر بقاى روح··· 189

غزوه حَمْراءُ الاَسَد··· 190

ترس از غیر خدا نشانه نفوذ وسوسه‌هاى شیطانى است··· 196

تسليّت به پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله ··· 198

سنگین بارها··· 201

چرا برخى‌از ستمگران‌وگناه‌کاران دردنیاغرق‌نعمتند و مجازات‌نمى‌شوند؟··· 203

فهرست مطالب

موضوع صفحه

مسلمانان تصفیه مى‌شوند··· 206

طوق سنگین اسارت سرنوشت محتوم بخیلان است··· 210

بهانه‌جویى يهود··· 219

قانون عمومى مرگ··· 222

از مقاومت خسته نشوید··· 227

از خود راضى ها··· 232

روشن‌ترین راه خداشناسى··· 236

اهميّت آیات مشتمل بر پنج « رَبَّنا »··· 244

نتیجه برنامه خردمندان··· 247

فهرست مطالب

موضوع صفحه

چراغالباافرادبى‌بند و بار درناز و نعمتند و افراد باایمان درسختى‌ومشقّت··· 250

اهل كتاب همه يکسان نیستند··· 255

برنامه چهار ماده‌اى تضمین كننده پیروزى مسلمین··· 259

چرا باوجود علم‌مطلق خدا درقرآن ازکلمه‌لَعَلَّ (شاید) استفاده‌شده‌است؟··· 263

فضیلت تلاوت سوره « نِساء »··· 266

مبارزه با تبعیض‌ها··· 268

ازدواج فرزندان آدم چگونه بوده است ؟··· 273

خیانت در اموال يتیمان ممنوع··· 276

منظور از عدالت‌درباره‌همسران چیست ؟··· 283

فهرست مطالب

موضوع صفحه

مهر زنان··· 285

مَهْريّه يك پشتوانه اجتماعى براى زن··· 287

سفیه كیست ؟··· 291

گام دیگرى براى حفظ حقوق زن··· 304

یك حکم اخلاقى در مورد تحکیم پیوندخویشاوندى··· 306

جلب عواطف به سوى يتیمان··· 308

چرا فرزند باید نتیجه‌ظلم پدر را ببیند؟··· 310

چهره باطنى اعمال ما (تجسّم اعمال درقیامت)··· 312

سهام ارث··· 316

فهرست مطالب

موضوع صفحه

چرا ارث مرد دو برابر زن مى‌باشد ؟··· 322

سهم ارث همسران از يکدیگر··· 326

ارث برادران و خواهران··· 329

مجازات زنان شوهردارى كه به « فحشاء » آلوده مى‌شوند··· 338

مجازات مرد و زن زناکار بدون‌همسر··· 341

شرایط پذیرش توبه··· 344

باز هم دفاع از حقوق زنان··· 352

تحریم ازدواج با محارم··· 363