تفسیر جوان برگرفته از تفسیر نمونه جلد 3

ghaemiyeh.com

مشخصات کتاب

سرشناسه:بیستونی، محمد، 1337 -

عنوان قراردادی:تفسیر نمونه .برگزیده

عنوان و نام پدیدآور:تفسیر جوان (برگرفته از تفسیر نمونه)= A new narration of Holy Qur'an for young youth/ به اهتمام محمد بیستونی؛ با نظارت مکارم شیرازی.

مشخصات نشر:تهران: بیان جوان، 1385 -

مشخصات ظاهری:30 ج.؛ 14×5/10 س‌م.

تفسیرجوان (برگرفته‌از تفسیرنمونه) A new narration of =

Holy Quran for young youth// به اهتمام محمدبیستونى؛ بانظارت مکارم‌شیرازى.

تهران: بیان‌جوان، 1385- 30 ج.؛14×5/10 س‌م.

شابك دوره‌اى : ISBN 964-8399-71-9

(ج. 2) : ISBN 964-8399-19-0 فاپا.

ج.2-4،6-8،10،12-11،14،19،21،24-26(چاپ‌اول:1385).

ج. 1 - 30 (چاپ دوم: 1392) (فیپا).

کتابنامه. تفسیر نمونه. تفاسیر شیعه قرن 14

مکارم‌شیرازى،ناصر،1305 -. تفسیر نمونه. برگزیده

1385 73ت95ب/98BP 179/297

کتابخانه ملى ایران 35848-83م

وضعیت فهرست نویسی:فاپا

یادداشت:ج. 2-4، 6-8، 12،10- 11، 14، 19، 21، 24 - 26 (چاپ اول: 1385).

یادداشت:ج.1 - 30 (چاپ دوم: 1391) (فیپا).

یادداشت:کتابنامه.

عنوان دیگر:تفسیر نمونه.

موضوع:تفاسیر شیعه -- قرن 14

شناسه افزوده:مکارم‌شیرازی، ناصر، 1305 - . تفسیر نمونه. برگزیده

رده بندی کنگره:BP98/ب‌95ت‌73 1385

رده بندی دیویی:297/179

شماره کتابشناسی ملی:م‌83-35848

ویراستار دیجیتالی:محمد منصوری

عنوان: تفسیر جوان (برگرفته از تفسیر نمونه)

مؤلف: دکتر محمد بیستونى ویراستارى و تایپ و صفحه آرایى: سهیلا شاکرى، فاطمه سرزهى

گروه تحقیق: صفورا بیستونى، زهرا بیستونى، آسیه بیستونى

امور فنى و رایانه: محمد على بیستونى شمارگان: 3000 نسخه

نوبت و تاریخ چاپ: دوم ، سال 1392 شابك دوره‌اى: ISBN 964 - 8399 - 71 - 9

ناشر: انتشارات بیان جوان شا بک: (ج. 2):ISBN 964 - 8399 - 19 - 0

هرگونه نسخه‌بردارى و چاپ از این كتاب، با اخذ مجوز كتبى از مؤسسه قرآنى تفسیر جوان بلامانع است.

نشانى: تهران - خیابان پاسداران - بین‌گلستان هشتم و نهم - روبروى پمپ بنزین - شماره 451 - طبقه اول - واحد 4

تلفکس: 22589626 E_mail :info@tafsirejavan.com

جدید

با نظارت: حضرت آیة‌اللّه مکارم شیرازى

تفسیر جوان

(برگرفته از تفسیر نمونه )

YOUTH INTERPRETATION OF QURAN

جلد 3

(جزء سوم قرآن)

Volum 3

دکترمحمدبیستونى

اشاره

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ

اَلاِْهْداءِ

اِلى سَيِّدِنا وَ نَبِيِّنا مُحَمَّدٍ

رَسُولِ اللّهِ وَ خاتَمِ النَّبِيّينَ وَ اِلى مَوْلانا

وَ مَوْلَى الْمُوَحِّدینَ عَلِىٍّ اَمیرِ الْمُؤْمِنینَ وَ اِلى بِضْعَةِ

الْمُصْطَفى وَ بَهْجَةِ قَلْبِهِ سَيِّدَةِ نِساءِ الْعالَمینَ وَ اِلى سَيِّدَىْ

شَبابِ اَهْلِ الْجَنَّةِ، السِبْطَيْنِ، الْحَسَنِ وَ الْحُسَيْنِ وَ اِلَى الاَْئِمَّةِ التِّسْعَةِ

الْمَعْصُومینَ الْمُكَرَّمینَ مِنْ‌وُلْدِ الْحُسَيْنِ لاسِيَّما بَقِيَّةِ‌اللّهِ فِى‌الاَرَضینَ وَ وارِثِ عُلُومِ

الاَْنْبِياءِ وَ الْمُرْسَلینَ، الْمُعَدِّ لِقَطْعِ دابِرِالظَّلَمَةِ وَ الْمُدَّخِرِ لاِحْياءِ الْفَرائِضِ وَ مَعالِمِ الدّينِ ،

الْحُجَّةِ‌بْنِ‌الْحَسَنِ صاحِبِ الْعَصْرِ وَ الزَّمانِ عَجَّلَ اللّهُ تَعالى فَرَجَهُ الشَّریفَ فَيا مُعِزَّ

الاَوْلِياءَوَيامُذِلَ‌الاَْعْداءِاَيُّهَاالسَّبَبُ‌الْمُتَّصِلُ‌بَيْنَ‌الاَرْضِ‌وَالسَّماءِقَدْمَسَّنا

وَ اَهْلَنَا الضُّرَّ فى غَيْبَتِكَ وَ فِراقِكَ وَ جِئْنا بِبِضاعَةٍ مُزْجاةٍ

مِنْ وِلائِكَ وَ مَحَبَّتِكَ فَاَوْفِ لَنَا الْكَيْلَ مِنْ مَنِّكَ وَ

فَضْلِكَ وَ تَصَدَّقْ عَلَيْنا بِنَظْرَةِ رَحْمَةٍ مِنْكَ

اِنّا نَریكَ مِنَ الْمُحْسِنینَ

متن تأییدیه مرجع عالیقدر حضرت «آیة اللّه العظمى مکارم شیرازى»

متن تأییدیه مرجع عالیقدر حضرت «آیة اللّه العظمى مکارم شیرازى» در

مورد كتاب «تفسیر جوان» (منبع مطالعاتى و

تحقیقاتى اصلى «روش انس با قرآن»)

بسم اللّه الرّحمن الرّحیم

قرآن مجیدبالاترین سند افتخار مامسلمانان است و تاکسى با قرآن آشنا نشود ، پى به عظمت آن نخواهد برد و هر قدر آشنایى ما با ا ين كتاب بزرگ آسمانى افزون گردد ، به درجه اهمیت و عظمت آن بهتر پى مى‌بریم ، مخصوصا براى حل مشکلات مسلمین در دنیاى امروز ، بهترین راه‌گشا قرآن است .

به‌همین دلیل‌شایسته است نسل‌جوان برومندما روزبه روز با این كتاب آسمانى آشناتر گردد ، نه فقط به «خواندن» و «قرائت» و «حفظ» آن ، بلکه به «محتوا و معناى

قرآن» ، به يقین قرآن مجید مى‌تواند صفا و روشنى ویژه‌اى به تمام زندگى آنان بدهد و از آنان افرادى باایمان ، شایسته ، قوى ، شجاع و طرفدار حق بسازد .

از آنجا كه تفسیر نمونه بحمداللّه در میان تمام قشرها نفوذ يافته و تحولى در محیط ما ایجاد كرده است ، جناب آقاى «دکتر محمد بیستونى» كه فردى باذوق و علاقمند به مسائل اسلامى و مسائل جوانان است . ابتکارى به خرج داده و تفسیر نمونه را به صورت فشرده و خلاصه با «سبکى تازه» كه به آسانى قابل استفاده براى همه جوانان باشد ، درآورده و به گونه‌اى كه هم‌اکنون ملاحظه مى‌کنید ، در اختیار آنان گذارده است . خداوند این خدمت را از ایشان قبول كند و به همه جوانان عزیز توفیق استفاده از آن را مرحمت فرماید .

ناصر مکارم شیرازى

28/8/79

متن تائیدیه حضرت آیة‌اللّه مرتضى مقتدایى مدیر حوزه علمیه قم

متن تائیدیه حضرت آیة‌اللّه مرتضى مقتدایى مدیر حوزه علمیه قم

بِسْمِ اللّه‌ِ الرَّحْمنِ الرَّحیم

توفیق نصیب گردید از مؤسسه قرآنى تفسیر جوان بازدید داشته باشم و مواجه شدم با يك باغستان گسترده پرگل و متنوع كه به‌طور يقین از معجزات قرآن است كه این ابتکارات و روش‌هاى نو و جالب را به ذهن يك نفر كه باید مورد عنایت ویژه قرار گرفته باشد القاء نماید تا بتواند در سطح گسترده كودکان و جوانان و نوجوانان و غیرهم را با قرآن‌مجید مأنوس به‌طورى‌که مفاهیم بلند و باارزش قرآن در وجود آنها نقش بسته و روش آنها را الهى و

قرآنى نماید و آن برادر بزرگوار جناب آقاى دکتر محمد بیستونى است كه این توفیق نصیب ایشان گردیده و ذخیره عظیم و باقیات الصالحات جارى براى آخرت ایشان هست. به امید این كه همه اقدامات با خلوص قرین و مورد توجه ویژه حضرت بقیت‌اللّه‌الاعظم ارواحنافداه باشد.

مرتضى مقتدایى

به تاریخ يوم شنبه پنجم ماه مبارك رمضان‌المبارك 1427

ویژگى‌ها و مزایاى " تفسیر جوان"

1 - درج قول برتر و حذف اقوال متعدد در بیان تفسیر آیات.

2 - حفظ اصالت مطالب و مفاهیم ارائه شده در اصل تفسیر .

3 - خلاصه نمودن جملات طولانى در قالب عبارات كوتاه‌تر و ساده‌تر .

4 - اِعراب‌گذارى آیات و روایات به منظور سهولت حفظ كردن آنها .

5 - استفاده از سه خط تحریرى براى آیات ، ترجمه و تفسیر ، به منظور مطالعه روان آنها.

6 - درج ترجمه روان و تفسیر هر آیه به صورت مستقل، به جز در آیاتى كه با هم ارتباط تنگاتنگ دارند.

7 - تیترگذارى و تدوین مطالب كتاب به سبك كتاب‌هاى آموزشى به منظور تدریس آسان در جلسات تفسیر قرآن .

8 - انتشار در قطع كوچك به منظور استفاده از اوقات فراغت روزانه و سهولت قرار گرفتن در جیب.

9 - قیمت ارزان كتاب به منظور خرید همگان خصوصا جوانان عزیز و اُنس بیشتر جامعه با قرآن كریم .

محمد بیستونى

تهران - تابستان 1387

253 تِلْكَ الرُّسُلُ فَضَّلْنا بَعْضَهُمْ عَلى بَعْضٍ مِنْهُمْ مَنْ كَلَّمَ اللّهُ وَ رَفَعَ بَعْضَهُمْ دَرَجاتٍ وَ اتَيْنا عیسَى‌ابْنَ‌مَرْيَمَ الْبَيِّناتِ وَ اَيَّدْناهُ بِرُوحِ‌الْقُدُسِ وَ لَوْشاءَاللّهُ مَا اقْتَتَلَ الَّذینَ مِنْ بَعْدِهِمْ مِنْ بَعْدِ ما جاءَتْهُمُ الْبَيِّناتُ وَ لكِنِ اخْتَلَفُوا فَمِنْهُمْ مَنْ امَنَ وَ مِنْهُمْ مَنْ كَفَرَ وَ لَوْ شاءَ اللّهُ مَا اقْتَتَلُوا وَ لكِنَّ اللّهَ يَفْعَلُ ما يُریدُ

بعضى از آن رسولان را بر بعضى دیگر برترى دادیم ، برخى از آن‌ها ، خدا با او سخن مى‌گفت و بعضى را درجاتى برتر داده و به عیسى بن مریم نشانه‌هاى روشن دادیم و او را با « روح القُدُس » تأیید نمودیم ( ولى فضیلت ومقام آن پیامبران، مانع اختلاف امّت‌ها نشد ) و اگر خدا مى‌خواست ، كسانى كه بعد از آن‌ها بودند ، پس از آن‌همه نشانه‌هاى روشن كه براى آن‌ها آمد ، جنگ و ستیز نمى‌کردند ( اما خدا مردم را مجبور نساخته و آن‌ها را در پیمودن راه سعادت ، آزاد گذارده است ) ولى این امّت‌ها بودند كه باهم اختلاف كردند، بعضى ایمان آوردند و بعضى كافر شدند ( و جنگ و خونریزى بروز كرد و باز ) اگر خدا

مى‌خواست ، باهم پیکار نمى‌کردند ولى خداوند آن‌چه را مى‌خواهد ، ( از روى حکمت ) انجام مى‌دهد ( و هیچ‌کس را به قبول چیزى مجبور نمى‌کند ) .

نقش پیامبران در زندگى انسان‌ها

این آیه اشاره‌اى به درجات انبیاء و مراتب آن‌ها و گوشه‌اى از رسالت آن‌ها در جامعه انسانى مى‌کند ، نخست مى‌فرماید : « آن رسولان را بعضى بر بعضى برترى دادیم » (تِلْكَ الرُّسُلُ فَضَّلْنا بَعْضَهُمْ عَلى بَعْضٍ).

« تِلْكَ » اسم‌اشاره به‌بعیداست و مى‌دانیم این تعبیر گاهى براى احترام به موقعيّت و مقام اشخاص به كار مى‌رود ، اشاره به این كه موقعيّت پیامبران به قدرى بالا است كه گویى از دسترس‌ها دور است .

در این‌که منظور از « رُسُل » همه پیامبران و رسولان‌الهى است يا رسولانى كه در آیات گذشته این سوره نامشان به میان آمد ، يا به داستان آن‌ها اشاره شده ، مانند ابراهیم (علیه السلام)،

موسى (علیه السلام)، عیسى (علیه السلام)، داوود (علیه السلام)، اشموئیل (علیه السلام)و يا همه رسولانى كه در موقع نزول این آیه نامشان در قرآن بوده است ؟ در میان مفسّران گفتگو است ولى بیشتر به‌نظر مى‌رسد كه منظور از آن ، همه پیامبران خدا بوده باشد ، زیرا واژه « اَلرُّسُل » به اصطلاح « جمع مُحَلّى به لام » است و دلالت بر عموم دارد .

تعبیر به « فَضَّلْنا بَعْضَهُمْ عَلى بَعْضٍ » به روشنى مى‌رساند كه همه پیامبران الهى با این‌که ازنظر نبوّت و رسالت، همانند بودند، ازجهت میزان مقام يکسان نبودند ، زیرا هم شعاع مأموریت آنان متفاوت بوده و هم میزان فداکارى‌هاى آنان با هم تفاوت داشته است .

سپس به ویژگى بعضى از آنان پرداخته ، مى‌فرماید : « بعضى از آنان را خدا با او سخن گفت » ( مِنْهُمْ مَنْ كَلَّمَ اللّهُ ) .

واضح است كه منظور از آن ، حضرت موسى (علیه السلام) مى‌باشد كه به عنوان « كَلیمُ اللّه » معروف شده و در آیه 164 سوره نساء درباره او مى‌فرماید : « وَ كَلَّمَ اللّهُ مُوسى تَكْلیما : خداوند با موسى سخن گفت » .

سپس مى‌افزاید : « و درجات بعضى را بالا برد » ( وَ رَفَعَ بَعْضَهُمْ دَرَجاتٍ ) .

با توجه به این‌که در آغاز آیه ، تفاوت درجات پیامبران ذکر شده ، ممکن است منظور از این تکرار ، فرد يا افراد خاصى باشد كه نمونه كامل آن ، پیامبر گرامى اسلام صلى‌الله‌علیه‌و‌آله است كه آیینش كامل‌ترین و آخرین آیین‌ها بود و كسى كه رسالت او ، آوردن كامل‌ترین ادیان باشد ، باید خود او نیز از همه برتر باشد ، به خصوص این‌که در آیه 41 سوره نساء پیامبر اسلام صلى‌الله‌علیه‌و‌آله را در قیامت به‌عنوان گواه همه پیامبران شمرده، درحالى‌که هرپیامبرى گواه امّت خویش‌است ؛ « فَكَيْفَ اِذا جِئْنا مِنْ كُلِّ اُمَّةٍ بِشَهیدٍ وَ جِئْنا بِكَ عَلى هؤُلاءِ شَهیدا » .

گواه دیگر این موضوع این است كه جمله سابق اشاره به فضیلت موسى بود و در جمله آینده ، تصریح به مقام مسیح (علیه السلام) مى‌کند و تناسب بحث ایجاب مى‌نماید كه این جمله نیز اشاره به موقعيّت پیامبر اسلام صلى‌الله‌علیه‌و‌آله باشد ، زیرا این سه پیامبر ، هرکدام پیشواى يکى از مذاهب بزرگ جهان هستند و اگر نام پیامبر اسلام صلى‌الله‌علیه‌و‌آله در وسط آن دو قرار

گرفته ، جاى تعجب نیست ، مگر نه این است كه آیین او حدّ وسط میان آیین‌ها است و همه‌چیز به طور متعادل در آن پیاده شده ، همان‌گونه كه قرآن مى‌گوید : « وَ كَذلِكَ جَعَلْناكُمْ اُمَّةً وَسَطا » . ( 143 / بقره ) .

ولى گفته مى‌شود كه جمله‌هاى آینده این آیه نشان مى‌دهد كه منظور از جمله « وَ رَفَعَ بَعْضَهُمْ دَرَجاتٍ » ، بعضى از پیامبران پیشین مانند ابراهیم (علیه السلام) و امثال او بوده ، زیرا به صورت فعل ماضى مى‌فرماید: « وَ لَوْ شاءَ اللّهُ مَا اقْتَتَلَ الَّذینَ مِنْ بَعْدِهِمْ » ( اگر خدا مى‌خواست امّت این پیامبران بعد از آنان به جنگ و ستیز با هم برنمى‌خاستند ) .

سپس به سراغ امتیاز حضرت مسیح رفته ، مى‌فرماید : « ما به عیسى بن مریم نشانه‌هاى روشن دادیم و او را با روح‌القدس تأیید كردیم » ( وَ اتَيْنا عیسَى ابْنَ مَرْيَمَ الْبَيِّناتِ وَ اَيَّدْناهُ بِرُوحِ الْقُدُسِ ) .

نشانه‌هاى روشن ، اشاره به معجزاتى مانند شفاى بیماران غیرقابل علاج و احیاى

مردگان و معارف عالى دینى است .

منظور از « رُوحُ الْقُدُس » ، پیك وحى خداوند يعنى جبرئیل يا نیروى مرموز معنوى خاصى است كه در « اَوْلِياءُ اللّه » -- با تفاوت‌هایى وجود دارد -- و در تفسیر آیه 87 سوره بقره مشروحا بحث شد و اگر در این‌جا تأیید به « رُوحُ الْقُدُس » را درباره حضرت مسیح بیان فرموده ، به‌خاطر آن است‌که سهم بیشترى نسبت به بسیارى از پیامبران در او بوده است .

در ادامه آیه به وضع امّت‌ها و اختلافات آن‌ها بعد از انبیاء اشاره كرده ، مى‌فرماید : « اگر خدا مى‌خواست كسانى كه بعد از آنان بودند ، پس از آن‌که همه نشانه‌هاى روشن براى آنان آمد ، به جنگ و ستیز با يکدیگر نمى‌پرداختند » ( وَ لَوْ شاءَ اللّهُ مَا اقْتَتَلَ الَّذینَ مِنْ بَعْدِهِمْ مِنْ بَعْدِ ما جاءَتْهُمُ الْبَيِّناتُ ) .

یعنى اگر خدا مى‌خواست ، قدرت داشت كه آن‌ها را به اجبار از جنگ و ستیز بازدارد ، ولى سنّت الهى بر این بوده و هست كه مردم را در انتخاب راه آزاد گذارد ولى آن‌ها از آزادى

خود سوء استفاده كردند « و راه اختلاف پیمودند » ( وَ لكِنِ اخْتَلَفُوا ) .

« پس بعضى از آن‌ها ایمان آورده و بعضى كافر شدند » ( فَمِنْهُمْ مَنْ امَنَ وَ مِنْهُمْ مَنْ كَفَرَ ) .

مسلّما این اختلاف از خود مردم و هوا و هوس‌هاى آن‌ها سرچشمه گرفت وگرنه در میان پیامبران الهى اختلافى نبود و همه يك هدف را تعقیب مى‌کردند .

بار دیگر تأکید مى‌کند : این كار براى خدا آسان بود كه به حکم اجبار جلوى اختلافات آن‌ها را بگیرد ، زیرا « اگر خدا مى‌خواست ، هرگز آن‌ها با يکدیگر جنگ نمى‌کردند ، ولى خداوند آن را كه اراده كرده ( و بر طبق حکمت و هماهنگ با هدف آفرینش انسان‌است و آن آزادى اراده و مختار بودن است ) انجام مى‌دهد » ( وَ لَوْ شاءَ اللّهُ مَا اقْتَتَلُوا وَ لكِنَّ اللّهَ يَفْعَلُ مايُریدُ ).

بدون شك گروهى از این آزادى ، نتیجه منفى مى‌گیرند ولى در مجموع وجود آزادى از مهمّ‌ترین ارکان تکامل انسان است ، زیرا تکامل اجبارى ، تکامل محسوب نمى‌شود .

ضمنا از این آیه كه دوبار مسأله اجبار در آن مطرح شده ، به خوبى بطلان اعتقاد به جبر ، روشن مى‌گردد و اثبات مى‌کند كه خداوند انسان‌ها را آزاد گذارده ، گروهى ایمان را مى‌پذیرند و گروهى كفر را .

254 يا اَيُّهَا الَّذینَ امَنُوا اَنْفِقُوا مِمّا رَزَقْناكُمْ مِنْ قَبْلِ اَنْ يَأْتِىَ يَوْمٌ لا بَيْعٌ فیهِ وَ لا خُلَّةٌ وَ لا شَفاعَةٌ وَ الْكافِرُونَ هُمُ الظّالِمُونَ

اى كسانى كه ایمان آورده‌اید ، از آن‌چه به شما روزى داده‌ایم ، انفاق كنید ، پیش از آن‌که روزى فرارسد كه در آن ، نه خرید و فروش است و نه رابطه دوستى و نه شفاعت ( زیرا شما شایسته شفاعت نخواهید بود ) و كافران، خود ستمگرند ( هم به خودشان ستم مى‌کنند و هم به دیگران ) .

انفاق ، يکى از مهم‌ترین اسباب نجات در قیامت

« خُلَّة » از ماده « خَلَل » به معنى فاصله میان دو چیز است و از آن‌جا كه دوستى و محبت

در لابلاى وجود انسان و روح او ، حلول مى‌کند و فاصله‌ها را پر مى‌نماید ، این واژه به معنى دوستى عمیق آمده است .

گرچه جمله « مِمّا رَزَقْناكُمْ » ( از آن‌چه به شما روزى داده‌ایم ) مفهوم وسیعى دارد كه هم انفاق‌هاى مالى واجب و مستحبّ را شامل مى‌شود و هم انفاق‌هاى معنوى مانند علم و دانش و امور دیگر ، ولى باتوجّه به تهدیدى كه در ذیل آیه آمده ، بعید نیست منظور ، انفاق واجب يعنى زکات و مانند آن باشد ، به علاوه انفاق واجب‌است كه بنیه بیت‌المال و حکومت راتقویت مى‌کند، ضمنا از تعبیر به « مِمّا » استفاده مى‌شود كه انفاق واجب همیشه بخشى از مال را دربرمى‌گیرد ، نه همه آن را .

مرحوم « طبرسى » در « مجمع البیان » عموميّت آیه را نسبت به‌انفاق‌هاى واجب و مستحب ترجیح مى‌دهد ، معتقد است ذیل آیه مشتمل بر تهدیدى نیست ، بلکه خبر از

حوادث وحشتناك روز قیامت مى‌دهد .(1)

ولى باتوجه به آخرین جمله آیه كه كافران را "ظالمان" مى‌شمرد ، اشاره‌اى است كه ترك انفاق ، نوعى كفر و ظلم است و این جز در انفاقات واجب ، تصوّر نمى‌شود .

سپس مى‌افزاید : امروز كه توانایى دارید ، انفاق كنید « پیش از آن‌که روزى فرارسد كه نه خرید و فروش در آن است و نه رابطه دوستى و نه شفاعت » ( مِنْ قَبْلِ اَنْ يَأْتِىَ يَوْمٌ لا بَيْعٌ فیهِ وَ لا خُلَّةٌ وَ لا شَفاعَةٌ ) .

اشاره به این‌که راه‌هاى نجاتى كه در دنیا از طرق مادى وجود دارد ، هیچ‌کدام در آن‌جا نیست ، نه بیع و معامله‌اى مى‌توانید انجام دهید كه سعادت و نجات از عذاب را براى خود بخرید و نه دوستى‌هاى مادّى این جهان كه با سرمایه‌هاى خود كسب مى‌کنید ، در آن‌جا .


1) « مجمع البیان » ، جلد 1 و 2 ،صفحه 360 .

نفعى به حال شما دارد ، زیرا آن‌ها نیز به نوبه خود گرفتار اعمال خویشند و از خود به دیگرى نمى‌پردازند و نه شفاعت در آن‌جا به حال شما سودى دارد ، زیرا شفاعت الهى در سایه كارهاى الهى انجام مى‌گیرد كه انسان را شایسته شفاعت مى‌کند و شما آن را انجام نداده‌اید و اما شفاعت‌هاى مادّى كه با مال و ثروت در این دنیا قابل به دست آوردن است ، در آن‌جا وجود نخواهد داشت .

بنابراین شما با ترك انفاق و انباشتن اموال و بخل نسبت به دیگران تمام درهاى نجات را به روى خود بسته‌اید .

255 اَللّهُ لا اِلهَ اِلاّ هُوَ الْحَىُّ الْقَيُّومُ لا تَأْخُذُهُ سِنَةٌ وَ لا نَوْمٌ لَهُ ما فِى‌السَّمواتِ وَ ما فِى‌الاَْرْضِ مَنْ ذَا الَّذى يَشْفَعُ عِنْدَهُ اِلاّ بِاِذْنِهِ يَعْلَمُ ما بَيْنَ اَيْدیهِمْ وَ ما خَلْفَهُمْ وَ لا يُحیطُونَ بِشَىْ‌ءٍ مِنْ عِلْمِهِ اِلاّ بِماشاءَ وَسِعَ كُرْسِيُّهُ السَّمواتِ وَ الاَْرْضَ وَ لا يَؤُدُهُ حِفْظُهُما وَ هُوَ الْعَلِىُّ الْعَظیمُ

هیچ معبودى نیست جز خداوند يگانه زنده كه قائم به ذات خویش است و موجودات

دیگر ، قائم به او هستند، هیچ‌گاه خواب سبك و سنگینى او را فرانمى‌گیرد ( و لحظه‌اى از تدبیر جهان هستى ، غافل نمى‌ماند ) آن‌چه در آسمان‌ها و آن‌چه در زمین‌است ، از آنِ او است ، كیست كه در نزد او، جز به‌فرمان‌او شفاعت كند؟ ( بنابراین شفاعتِ شفاعت‌کنندگان براى آن‌ها كه شایسته شفاعتند ، از مالکیت مطلقه او نمى‌کاهد ) آن‌چه را در پیش روى آن‌ها ( بندگان ) و پشت سرشان است ، مى‌داند ( و گذشته و آینده در پیشگاه علم او، يکسان است ) و كسى از علم او آگاه نمى‌گردد ، جز به مقدارى كه او بخواهد ، ( او است كه به همه‌چیز آگاه است و علم و دانش محدود دیگران ، پرتوى از علم بى‌پایان و نامحدود او است )، تخت ( حکومت ) او ، آسمان‌ها و زمین را در بر گرفته و نگاهدارى آن دو ( آسمان و زمین ) او را خسته نمى‌کند، بلندىِ مقام و عظمت ، مخصوص او است .

« آیة الکرسى » يکى از مهم‌ترین آیات قرآن

اشاره

« حَىّ » از ماده « حَيات » به معنى زندگى است .

« سِنَةٌ » از ماده « وَسَن » به گفته بسیارى از مفسران به معنى سستى مخصوصى است كه

در آغاز خواب روى مى‌دهد يا به تعبیر دیگر به‌معنى خواب سبك است و « نَوْم » به معنى خواب ، يعنى حالتى است كه قسمت عمده حواسّ انسان از كار مى‌افتد ، در واقع « سِنَة » خوابى است كه به چشم عارض مى‌شود ، اما وقتى عمیق‌تر شد و به قلب عارض شد ، « نَوْم » گفته مى‌شود .

منظور از « عرش » و « كرسى » چیست ؟

« كُرْسِىّ » از نظر ریشه لغوى از « كِرْس » گرفته شده كه به معنى اصل و اساس مى‌باشد و گاهى نیز به هر چیزى كه به هم پیوسته و ترکیب شده است ، گفته مى‌شود و به همین جهت به تخت‌هاى كوتاه ، « كُرْسِىّ » مى‌گویند و نقطه مقابل آن ، « عَرْش » است كه به معنى چیز مسقّف يا خود سقف و يا تخت پایه‌بلند مى‌آید .

و از آن‌جا كه استاد و معلم به هنگام تدریس و تعلیم بر كُرْسِىّ مى‌نشیند ، گاهى كلمه « كُرْسِىّ » كنایه از علم مى‌باشد و نظر به این‌که « كُرْسِىّ » تحت اختیار و زیر نفوذ و سیطره

انسان است ، گاهى به صورت كنایه از « حکومت » و « قدرت » و فرمان‌روایى بر منطقه‌اى به كار مى‌رود .

« يَؤُدُهُ »در اصل از ریشه « اَوْد » به معنى ثقل و سنگینى مى‌باشد .

در اهميّت و فضیلت این آیه همین بس كه از پیامبر گرامى اسلام صلى‌الله‌علیه‌و‌آله نقل شده است كه از « اُبَىّ بن كَعْب » سؤال كرد و فرمود : « كدام آیه برترین آیه كتاب اللّه است » ؟ عرض كرد : « اَللّهُ لا اِلهَ اِلاّ هُوَ الْحَىُّ الْقَيُّومُ » ، پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله دست بر سینه او زد و فرمود : « دانش بر تو گوارا باد ، سوگند به كسى كه جان محمد صلى‌الله‌علیه‌و‌آله در دست او است ، این آیه داراى دو زبان و دو لب است كه در پایه عرش الهى تسبیح و تقدیس خدا مى‌گوید ». در حدیث دیگرى از على (علیه السلام) از پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله مى‌خوانیم كه فرمود : « سَيِّدُ الْقُرْاآنِ الْبَقَرَةُ وَ سَيِّدُ الْبَقَرَةِ اآيَةُ الْكُرْسِى ، يا عَلِىُّ اِنَّ فیها لَخَمْسینَ كَلِمَةً فى كُلِّ كَلِمَةٍ خَمْسُونَ بَرَكَةً : برگزیده قرآن ، سوره بقره و برگزیده بقره ، آیة‌الکرسىّ است ، در آن پنجاه كلمه است و در هر كلمه‌اى پنجاه برکت است » .

و در حدیث دیگرى از امام باقر آمده است : « هرکس آیة‌الکرسىّ را يك بار بخواند ، خداوند هزار امر ناخوش‌آیند از امور ناخوش‌آیند دنیا و هزار امر ناخوش‌آیند از آخرت را از او برطرف مى‌کند كه آسان‌ترین ناخوش آیند دنیا ، فقر و آسان‌ترین ناخوش آیند آخرت، عذاب قبراست » .(1)

روایات در فضیلت این آیه شریفه بسیار زیاد است و در كتب علماى شیعه و اهل سنّت نقل شده است ، با دو حدیث دیگر از رسول اللّه صلى‌الله‌علیه‌و‌آله این بحث را پایان مى‌دهیم ، فرمود : «اُعْطیتُ ايَةُ الْكُرْسى مِنْ كَنْزٍ تَحْتَ الْعَرْشِ وَ لَمْ يُؤْتَها نَبِىٌّ كانَ قَبْلى : آیة‌الکرسىّ از گنجى زیر عرش الهى به من داده شده است و به هیچ پیامبرى قبل از من داده نشده است » .(2)

در حدیث دیگرى آمده كه دو برادر به حضور پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله رسیدند و عرض كردند : .


1) « مجمع البیان » ، جلد 1 و 2 ، صفحه 360 و 361 .

2) « تفسیر برهان » ، جلد 1 ، صفحه 245 .

« براى تجارت به شام مى‌رویم ، به ما تعلیم دهید چه بگوییم ( تا از شرّ اشرار مصون بمانیم ) » ، فرمود : « هنگامى كه به منزلگاهى رسیدید و نماز عشاء را خواندید ، موقعى كه يکى از شما در بستر قرار مى‌گیرد ، تسبیح فاطمه زهرا علیهاالسلام بگوید و سپس آیة‌الکرسى بخواند ، " فَاِنَّهُ مَحْفُوظٌ مِنْ كُلِّ شَىْ‌ءٍ حَتّى يُصْبِحَ :

مسلما او از همه چیز در امان خواهد بود تا صبح‌کند" » ، سپس در ذیل این حدیث آمده است كه در يکى از منزلگاه‌ها ، دزدان قصد هجوم به آن‌ها را داشتند ، اما هرچه تلاش كردند ، موفق نشدند .(1)

مجموعه‌اى از صفات جمال و جلال خدا

ابتدا از ذات اقدس الهى و مسأله توحید و اسماء حسنى و صفات او شروع مى‌کند ، مى‌فرماید : « خداوند هیچ معبودى جز او نیست » ( اَللّهُ لا اِلهَ اِلاّ هُوَ ) .


1) « بحار الانوار » ، جلد 89 ، صفحه 266 ( با تلخیص ) .

« اَللّه‌ُ » نام مخصوص خداوند و به معنى ذاتى است كه جامع همه صفات كمال و جلال و جمال است ، او پدیدآورنده جهان هستى است ، به همین دلیل هیچ معبودى شایستگى پرستش جز او ندارد و از آن‌جا كه در معنى « اللّه » يگانگى افتاده است ، جمله « لا اِلهَ اِلاّ هُوَ » تأکیدى بر آن است .

سپس مى‌افزاید : « خداوندى كه زنده و قائم به ذات خویش است و موجودات دیگر عالَم، قائم به‌او هستند » ( اَلْحَىُّ الْقَيُّومُ ).

واژه « حَىّ » مانند هر صفت مُشْبِهَه دیگرى دلالت بر دوام دارد و بدیهى است كه حیات در خداوند ، حیات حقیقى است ، چراکه حیاتش عین ذات او است ، نه همچون موجودات زنده در عالم خلقت كه حیات آن‌ها عارضى است و لذا گاهى زنده‌اند و سپس مى‌میرند ، اما در خداوند چنین نیست ، چنان‌که در آیه 58 سوره فرقان مى‌خوانیم : « وَ تَوَكَّلْ عَلَى الْحَىِّ الَّذى لا يَمُوتُ : توکل بر ذات زنده‌اى كن كه هرگز نمى‌میرد » ، این از يک‌سو ، از سوى دیگر حیات

کامل ، حیاتى است كه آمیخته با مرگ نباشد ، بنابراین حیات حقیقى ، حیات او است كه از ازل تا ابد ادامه دارد اما حیات انسان ، به خصوص در این جهان كه آمیخته با مرگ است ، نمى‌تواند حیات حقیقى بوده باشد ، لذا در آیه 64 سوره عنکبوت مى‌خوانیم : « وَ ما هذِهِ الْحَيوةُ الدُّنْيا اِلاّ لَهْوٌ وَ لَعِبٌ وَ اِنَّ الدّارَ الاْخِرَةَ لَهِىَ الْحَيَوانُ : زندگى این جهان بازیچه‌اى بیش نیست و زندگى حقیقى (از نظرى) زندگى سراسرى دیگر است » ، روى این دو جهت حیات و زندگى حقیقى ، مخصوص خدا است .

زنده بودن خداوند چه مفهومى دارد ؟

در تعبیرات معمولى ، موجود زنده به موجودى مى‌گویند كه داراى نموّ -- تغذیه -- تولید مثل و جذب و دفع و احیانا داراى حسّ و حرکت باشد ، ولى باید به این نکته توجّه داشت كه ممکن است افراد كوته‌بین حیات را در مورد خداوند نیزچنین فرض كنند ، با این‌که مى‌دانیم او هیچ‌یك از این صفات را ندارد و این همان قیاسى است كه بشر را درباره

خداشناسى ، به اشتباه مى‌اندازد ، زیرا صفات خدا را با صفات خود مقایسه مى‌کند .

ولى حیات به معنى وسیع و واقعى كلمه عبارت است از « علم » و « قدرت » ، بنابراین وجودى كه داراى علم و قدرت بى‌پایان است ، حیات كامل دارد ، حیات خداوند مجموعه علم و قدرت او است و درحقیقت به‌واسطه علم و قدرت موجود زنده از غیرزنده تشخیص داده مى‌شود ، اما نموّ و حرکت و تغذیه و تولیدمثل از آثار موجوداتى است كه ناقص و محدودند و داراى كمبودهایى هستند كه به وسیله تغذیه و تولیدمثل و حرکت آن را تأمین مى‌کنند ، اما آن كس كه كمبودى ندارد ، این امور هم درباره او مطرح نیست .

و اما « قَيُّوم » صیغه مبالغه از ماده « قِيام » است ، به همین دلیل به وجودى گفته مى‌شود كه قیام او به ذات او است و قیام همه موجودات به او مى‌باشد و علاوه بر این قائم به تدبیر امور مخلوقات نیز مى‌باشد .

روشن است كه قیام به معنى ایستادن است و در گفتگوهاى روزمرّه به هیأت مخصوصى

گفته مى‌شود كه مثلاً انسان را به حالت عمودى بر زمین نشان مى‌دهد و از آن‌جا كه این معنى درباره خداوند كه از جسم و صفات جسمانى منزّه است ، مفهومى ندارد ، به معنى انجام كار خلقت و تدبیر و نگهدارى است ، زیرا هنگامى كه انسان مى‌خواهد كارى را انجام دهد ، برمى‌خیزد ، آرى او است كه همه موجودات جهان را آفریده و تدبیر و نگاهدارى و تربیت و پرورش آن‌ها را به‌عهده گرفته‌است و به‌طور دائم و بدون هیچ‌گونه وقفه قیام به‌این امور دارد .

در حقیقت « حَىّ » تمام صفات الهى مانند علم و قدرت و سمیع و بصیر بودن و مانند آن‌را شامل مى‌شود و قيُّوم ، نیاز تمام موجودات را به او بازگو مى‌کند و لذا گفته‌اند : این دو با هم اسم اعظم الهى است .

سپس در ادامه آیه مى‌افزاید: « هیچ‌گاه خواب سبک‌و سنگینى او را فرانمى‌گیرد » و لحظه‌اى از تدبیر جهان غافل نمى‌شود ( لا تَأْخُذُهُ سِنَةٌ وَ لا نَوْمٌ ) .

جمله « لا تَأْخُذُهُ سِنَةٌ وَ لا نَوْمٌ » تأکیدى است بر حىّ و قيّوم بودن خداوند ، زیرا قیام

کامل مطلق به تدبیر امور عالَم هستى در صورتى است كه حتى يك لحظه غفلت در آن نباشد و لذا هر چیز كه با اصل قيّوميّت خداوند سازگار نباشد ، خود به خود از ساحت مقدّس او منتفى است ، حتّى ضعیف‌ترین عاملى كه موجب سستى درکار او باشد، مانند خواب سبك كه در ذات پاك او نیست .

اما این‌که چرا « سِنَة » بر « نَوْم » مقدّم داشته شده ، با این‌که قاعدتا فرد قوىّ‌تر را جلوتر ذکر مى‌کنند و سپس به فرد ضعیف اشاره مى‌نمایند ، به خاطر این است كه از نظر ترتیب طبیعى نخست « سِنَة » ( خواب سبك ) دست مى‌دهد و سپس عمیق‌تر شده ، تبدیل به « نَوْم » مى‌گردد .

به هر حال این جمله اشاره به این حقیقت است كه فیض و لطف تدبیر خداوند دائمى‌است و لحظه قطع نمى‌گرددو همچون بندگان نیست كه بر اثر خواب‌هاى سبك و سنگین يا عوامل دیگر غافل شود .

ضمنا تعبیر به « لا تَأْخُذُهُ » ( او را نمى‌گیرد ) در مورد خواب ، تعبیر جالبى است كه چگونگى تسلّط خواب بر انسان را مجسّم مى‌سازد، گویىخواب همچون موجود قوىّ‌پنجه‌اى‌است كه انسان را در چنگال خود اسیر و گرفتار مى‌سازد و ناتوانى قوىّ‌ترین انسان‌ها به هنگام بى‌تابى در برابر آن كاملاً محسوس است .(1)

سپس به مالکیت مطلقه خداوند اشاره كرده، مى‌فرماید: « براى او است آن‌چه در آسمان‌ها و زمین است » ( لَهُ مافِى السَّمواتِ وَ ما فِى الاَْرْضِ ) .

و این در واقع پنجمین وصف از اوصاف الهى است كه در این آیه آمده است ، زیرا قبل از آن اشاره به توحید و حىّ و قيّوم بودن و عدم غلبه خواب بر ذات پاك او شده است . .


1) درباره حقیقت خواب و نظرات مختلفى كه در این زمینه است ، در « تفسیر نمونه » ، سوره يوسف ، بحث مشروحى آمده است .

درواقع این مالکيّت ، نتیجه همان قيّوميّت است ، زیرا هنگامى كه قیام به امور عالم و تدبیر آن‌ها و همچنین خالقيّت مخصوص ذات او باشد، مالکيّت همه‌چیز نیز از آنِ او است .

بنابراین آن‌چه انسان در اختیار دارد و از آن استفاده مى‌کند ، ملك حقیقى او نیست ، تنها چند روزى این امانت با شرایطى كه از ناحیه مالك حقیقى تعیین شده ، به دست او سپرده شده و حقّ تصرّف در آن‌ها را دارد و به این ترتیب مالکان معمولى موظّفند شرایطى را كه مالك حقیقى تعیین كرده ، كاملاً رعایت كنند وگرنه مالکيّت آن‌ها باطل و تصرّفاتشان غیرمجاز است ، این شرایط همان احکامى است كه خداوند براى امور مالى و اقتصادى تعیین كرده است .

ناگفته پیدا است توجّه به این صفت كه همه‌چیز مال خدا است ، اثر تربيّتى مهمّى در انسان‌ها دارد ، زیرا هنگامى كه بدانند آن‌چه دارند ، از خودشان نیست و چند روزى به عنوان عاریت يا امانت به دست آن‌ها سپرده شده ، این عقیده به طور مسلّم انسان را از

تجاوز به حقوق دیگران و استثمار و استعمار و احتکار و حرص و بُخل و طمع بازمى‌دارد .

در ششمین توصیف مى‌فرماید : « كیست كه در نزد او جز به فرمانش شفاعت كند » ( مَنْ ذَا الَّذى يَشْفَعُ عِنْدَهُ اِلاّ بِاِذْنِهِ ) .

این درواقع پاسخى است به ادّعاى واهى بت‌پرستان كه مى‌گفتند : ما این‌ها ( بت‌ها ) را به خاطر آن مى‌پرستیم كه در پیشگاه خدا براى ما شفاعت كنند ، همان‌گونه كه در آیه 3 سوره زمر آمده است : « ما نَعْبُدُهُمْ اِلاّ لِيُقَرِّبُونا اِلَى اللّهِ زُلْفى » .

در واقع با يك استفهام انکارى مى‌گوید : هیچ‌کس بدون فرمان خدا نمى‌تواند در پیشگاه او شفاعت كند .

در هفتمین توصیف مى‌فرماید : « آن‌چه را پیش روى آن‌ها ( بندگان ) و پشت سر آن‌ها است ، مى‌داند و از گذشته و آینده آنان آگاه است » ( يَعْلَمُ ما بَيْنَ اَيْدیهِمْ وَ ما خَلْفَهُمْ ) .

درواقع این جمله دلیلى است بر آن‌چه در جمله قبل پیرامون شفاعت آمده بود ، يعنى

خداوند از گذشته و آینده شفیعان آگاه است و آن‌چه بر خود آن‌ها نیز پنهان است ، مى‌داند ، بنابراین آن‌ها نمى‌توانند موضوع تازه‌اى درباره كسانى كه مى‌خواهند از آن‌ها شفاعت كنند ، به پیشگاه خدا عرضه بدارند تا توجّه او را به شفاعت‌شدگان جلب كنند .

توضیح این‌که ؛ در شفاعت‌هاى معمولى ، شفاعت‌کننده از يکى از دو طریق وارد مى‌شود ؛ يا اطّلاعاتى درباره شایستگى و لیاقت شفاعت‌شونده دراختیار آن‌شخص بزرگ مى‌گذارد و از وى مى‌خواهد كه در حکمش تجدید نظر كند يا رابطه شفاعت‌شونده با شفاعت‌کننده را بیان‌مى‌دارد تا به‌خاطر علاقه‌اى‌که این شخص بزرگ به شفاعت‌کننده دارد ، حکمش را تغییر دهد ، روشن است كه هریك از این دو موضوع، فرع بر این است كه شفاعت‌کننده اطّلاعاتى داشته باشدکه نزد شخصى‌که درپیشگاه او شفاعت مى‌کند، وجود نداشته باشد اما اگر او احاطه كامل علمى به همه‌چیز و همه‌کس داشته باشد ، هیچ‌کس نمى‌تواند نزد او براى كسى شفاعت كند ، زیرا هم لیاقت‌هاى افراد را مى‌داند و هم ارتباط

آن‌هابایکدیگر را ، بنابراین تنها با اذن او شفاعت صحیح است .

این‌ها همه در صورتى است كه ضمیر در « ما بَيْنَ اَيْدیهِمْ وَ ما خَلْفَهُمْ » به شفیعان و شفاعت‌شدگان برگردد ، ولى این احتمال نیز داده شده است كه بازگشت ضمیر به تمام موجودات عاقل كه در آسمان‌ها و زمین قرار دارند ، برگردد كه در ضمن به جمله « لَهُ ما فِى السَّمواتِ وَ ما فِى الاَْرْضِ » آمده بود و تأکیدى است بر قدرت كامله پروردگار بر همه‌چیز و عدم توانایى دیگران ، زیرا آن كسى‌که ازگذشته و آینده خود بى‌خبراست و ازغیب آسمان‌ها و زمین آگاهى ندارد ، قدرتش بسیار محدود است ، به عکس كسى كه از همه‌چیز در هر عصر و زمان در گذشته و آینده آگاه است ، قدرتش بى‌پایان مى‌باشد و به همین دلیل هر كارى حتى شفاعت باید به فرمان او صورت گیرد .

و به این ترتیب میان هر دو معنى مى‌توان جمع كرد .

در این‌که منظور از « ما بَيْنَ اَيْدیهِمْ وَ ما خَلْفَهُمْ » چیست ، مفسّران احتمالات متعدّدى

داده‌اند ، بعضى گفته‌اند : منظور از « ما بَيْنَ اَيْدیهِمْ » ، امور دنیا است كه در پیش روى انسان قرار دارد و « وَ ما خَلْفَهُمْ » به معنى امور آخرت است كه پشت سر انسان مى‌باشد و بعضى به عکس معنى كرده‌اند .

ولى در آیه مورد بحث ممکن است اشاره به معنى جامعى بوده باشد كه هردو را دربرگیرد ، يعنى خداوند آن‌چه در گذشته و آینده بوده و هست و همچنین آن‌چه در پیش روى مردم قرار دارد و از آن آگاه است و آن‌چه در پشت سر آن‌ها است و از آنان پوشیده و پنهان است ، همه را مى‌داند و از همه آگاه است و به این ترتیب پهنه زمان و مکان ، همه در پیشگاه علم او روشن است ، پس هر كار -- حتّى شفاعت -- باید به اذن او باشد .

در هشتمین توصیف مى‌فرماید : « آن‌ها جز به مقدارى كه او بخواهد ، احاطه به علم او ندارند » و تنها بخش كوچکى از علوم را كه مصلحت دانسته در اختیار دیگران گذارده است ( وَ لا يُحیطُونَ بِشَىْ‌ءٍ مِنْ عِلْمِهِ اِلاّ بِما شاءَ ) .

و به این ترتیب علم و دانش محدود دیگران ، پرتوى از علم بى‌پایان او است .

این جمله نیز در حقیقت تأکیدى است بر جمله سابق ، در جهت محدود بودن علم شفیعان در برابر علم پروردگار ، زیرا آن‌ها احاطه به معلومات خداوند ندارند و تنها به آن مقدار كه او اراده كند ، باخبر مى‌شوند .

از این جمله دو نکته دیگر نیز استفاده مى‌شود ؛ نخست این‌که هیچ‌کس از خود علمى ندارد و تمام علوم و دانش‌هاى بشرى از ناحیه خدا است .

او است كه تدریجا پرده از اسرار حیرت‌انگیز جهان آفرینش برمى‌دارد و حقایق جدیدى را در اختیار انسان‌ها مى‌گذارد و معلومات آنان را گسترش مى‌بخشد .

دیگراین‌که خداوندممکن‌است بعضى‌از علوم پنهان و اسرار غیب را در اختیار كسانى كه مى‌خواهد ، قرار دهد و بنابراین پاسخى است به آن‌ها كه تصوّر مى‌کنند ، علم غیب براى بشر غیرممکن است و نیز تفسیرى است براى آیاتى كه نفى علم غیب از بشر مى‌کند ، يعنى

انسان ذاتا چیزى از اسرار غیب نمى‌داند ، مگر به مقدارى كه خدا بخواهد و به او تعلیم دهد ( توضیح بیشتر و مشروح‌تر درباره این موضوع به‌خواست خدا ، ذیل آیات مربوط‌به علم غیب خصوصا آیه 26 سوره جنّ خواهد آمد ) .

تعبیربه « لا يُحیطُونَ » نیز اشاره لطیفى است به حقیقت علم كه آن يك نوع احاطه است .

در نهمین و دهمین توصیف ، مى‌فرماید: « كرسىّ ( حکومت ) او آسمان‌ها و زمین را دربرگرفته و حفظ و نگاهدارى آسمان و زمین براى او گران نیست » ( وَسِعَ كُرْسِيُّهُ السَّمواتِ وَ الاَْرْضَ وَ لا يَؤُدُهُ حِفْظُهُما ) .

و در يازدهمین و دوازدهمین توصیف مى‌گوید : « و او است بلند مرتبه و باعظمت » (وَ هُوَ الْعَلِىُّ الْعَظیمُ) .

در این آیه خواندیم كه كرسىّ خداوند ، همه آسمان‌ها و زمین را دربرمى‌گیرد ، كرسى در این‌جا به چند معنى مى‌تواند باشد ؛

الف : منطقه قلمرو حکومت -- يعنى خداوند برهمه آسمان‌ها و زمین حکومت مى‌کند و منطقه نفوذ او همه‌جا را دربرگرفته و به این ترتیب كرسىّ خداوند مجموعه عالم مادّه اعمّ از زمین و ستارگان و كهکشان‌ها و سحابى‌ها است .

طبیعى است كه عرش طبق این معنى باید مرحله‌اى بالاتر و عالى‌تر از جهان مادّه بوده باشد ( زیرا گفتیم عرش در لغت به معنى سقف و سایه‌بان و تخت‌هاى پایه‌بلند است و به عکس كرسىّ ) و در این صورت معنى عرش ، عالَم ارواح و فرشتگان و جهان ماوراءطبیعت خواهد بود ، البته این در صورتى است كه عرش و كرسىّ در مقابل هم قرار بگیرند كه يکى به معنى "عالم مادّه و طبیعت" و دیگرى به معنى "عالم ماوراء طبیعت" است ، ولى چنان‌که در ذیل آیه 54 سوره اعراف خواهد آمد ، عرش معانى دیگرى نیز دارد و مخصوصا اگر در مقابل كرسىّ ذکر نشود ، ممکن است معنى مجموع عالم هستى بوده باشد .

ب : منطقه نفوذ علم -- يعنى علم خداوند به جمیع آسمان‌ها و زمین احاطه دارد و

چیزى از قلمرو نفوذ علم او بیرون نیست ، زیرا همان‌طور كه گفتیم ، كرسىّ گاهى كنایه از علم مى‌باشد ، در روایات متعدّدى نیز روى این معنى تکیه شده است ، از جمله « حَفْص بن غِياث » از امام صادق نقل مى‌کند كه از آن حضرت پرسیدم : « منظور از " وَسِعَ كُرْسِيُّهُ السَّمواتِ وَالاَْرْضَ " چیست»؟ فرمود: «منظور علم او است».(1)

ج : موجودى وسیع‌تر از تمام آسمان‌ها و زمین -- كه از هر سو آن‌ها را احاطه كرده است و به این ترتیب معنى آیه چنین مى‌شود : كرسى خداوند همه آسمان‌ها و زمین را دربرگرفته و آن‌ها را احاطه كرده است .

در حدیثى از امیر مؤمنان على (علیه السلام) این تفسیر نقل شده ، آن‌جا كه مى‌فرماید : « اَلْكُرْسِىُّ مُحیطٌ بِالسَّمواتِ وَ الاَْرْضِ وَ ما بَيْنَهُما وَ ما تَحْتَ الثَّرى : كرسىّ احاطه به زمین و .


1) « نور الثقلین » ، جلد 1 ، صفحه 259 ، شماره 1036 .

آسمان‌ها و آن‌چه مابین آن‌ها و آن‌چه در زیر اعماق زمین قرار گرفته است ، دارد » .(1)

حتّى از پاره‌اى روایات استفاده مى‌شود كه كرسىّ به مراتب از آسمان‌ها و زمین وسیع‌تر است ، به طورى كه مجموعه آن‌ها در برابر كرسى همچون حلقه‌اى است كه در وسط بیابانى قرار داشته باشد، ازجمله از امام صادق نقل شده كه فرمود : « مَا السَّمواتُ وَ الاَْرْضُ عِنْدَ الْكُرْسِىِّ اِلاّ كَحَلْقَةِ خاتَمٍ فى فَلاةٍ وَ مَا الْكُرْسِىُّ عِنْدَ الْعَرْشِ اِلاّ كَحَلْقَةٍ فى فَلاةٍ : آسمان‌ها و زمین در برابر كرسىّ همچون حلقه انگشترى است در وسط يك بیابان و كرسىّ در برابر عرش همچون حلقه‌اى است در وسط بیابان » (2)، البته معنى اول و دوم كاملاً مفهوم و روشن است ، ولى معنى سوّم چیزى است كه هنوز علم و دانش بشر نتوانسته است از آن پرده بردارد ، زیرا وجود چنان .


1) « نور الثقلین » ، جلد 1 ، صفحه 260 ، شماره 1042 .

2) « مجمع البیان » ، جلد 1 و 2 ، صفحه 362 .

عالمى كه آسمان‌ها و زمین را دربرگرفته باشد و به مراتب وسیع‌تر از جهان ما باشد ، هنوز از طرق متداول علمى اثبات نشده است ، در عین حال هیچ‌گونه دلیلى بر نفى آن نیز در دست نیست ، بلکه همه دانشمندان معترفند كه وسعت آسمان و زمین در نظر ما با پیشرفت وسایل و ابزار مطالعات نجومى روز به روز بیشتر مى‌شود و هیچ‌کس نمى‌تواند ادعا كند كه وسعت عالم هستى به همین اندازه است كه علم امروز موفق به كشف آن شده است ، بلکه به احتمال قوى عوالم بى‌شمار دیگرى وجود دارد كه از قلمرو دید وسایل امروز ما بیرون است .

ناگفته نماند كه تفسیرهاى سه‌گانه بالا هیچ منافاتى باهم ندارند و جمله « وَسِعَ كُرْسِيُّهُ السَّمواتِ وَ الاَْرْضَ » مى‌تواند هم اشاره به نفوذ حکمت مطلقه و قدرت پروردگار در آسمان‌ها و زمین باشد و هم نفوذ علمى او و هم جهانى وسیع‌تر از این جهان كه آسمان و زمین را دربرگرفته است و در هر صورت این جمله ، جمله‌هاى ماقبل آیه را كه درباره وسعت علم پروردگار بود ، تکمیل مى‌کند .

نتیجه این كه حکومت و قدرت پروردگار همه آسمان‌ها و زمین را فراگرفته و كرسىّ علم و دانش او به همه این عوالم احاطه دارد و چیزى از قلمرو حکومت و نفوذ علمى او بیرون نیست .

جمله « وَ لا يَؤُدُهُ حِفْظُهُما » يعنى حفظ آسمان‌ها و زمین براى خداوند هیچ‌گونه سنگینى و مشقّتى ندارد ، زیرا او همانند مخلوقات و بندگان خود نیست كه قدرتشان محدود باشد و گاهى از نگهدارى چیزى خسته و ناتوان شوند ، قدرت او نامحدود است و براى يك قدرت نامحدود اصولاً سنگینى و سبکى ، مشقّت و آسانى مفهومى ندارد ، این مفاهیم همه در مورد قدرت‌هاى محدود صدق مى‌کند .

ضمیر « يَؤُدُهُ » به خداوند برمى‌گردد ، جمله‌هاى سابق آیه و جمله بعد نیز گواه بر این معنى است ، زیرا ضمایر آن‌ها نیز همه بازگشت به خداوند مى‌کند ، بنابراین احتمال بازگشت ضمیر به كرسىّ ، به این معنى كه « حفظ آسمان‌ها و زمین براى كرسى سنگین و

ثقیل نیست » ، بسیار ضعیف به نظر مى‌رسد .

جمله « وَ هُوَ الْعَلِىُّ الْعَظیمُ » درحقیقت دلیلى براى جمله‌هاى سابق است يعنى خداوندى كه برتر و بالاتر از شبیه و شریك و هرگونه كمبود و عیب و نقصان است و خداوندى كه عظیم و بزرگ و بى‌نهایت است ، هیچ كارى براى او مشکل نیست و هیچ‌گاه از اداره و تدبیر جهان هستى خسته و ناتوان و غافل و بى‌خبر نمى‌گردد و علم او به همه‌چیز احاطه دارد .

آیا آیة‌الکرسى ، همین يك آیه است ؟

در این‌جا سؤالى مطرح است و آن این‌که ؛ آیا آیة‌الکرسى همین يك آیه است كه از «اَللّهُ لا اِلهَ اِلاّ هُوَ » شروع مى‌شود و به « وَ هُوَ الْعَلِىُّ الْعَظیمُ » ختم مى‌گردد ، يا این‌که دو آیه بعد نیز جزءآن‌است، بنابراین‌اگر در جایى مثل نماز « لَيْلَةُ الدَّفْن » دستور داده شده آیة‌الکرسى بخوانند ، باید هر سه آیه خوانده شود ؟

قرائنى در دست است كه نشان مى‌دهد همان يك آیه است ؛

✓ 1 - تمام روایاتى كه در فضیلت آن وارد شده و از آن تعبیر به " آیة‌الکرسى" كرده ، همه نشان مى‌دهد كه يك آیه بیش نیست.

✓ 2 - تعبیر به « كرسىّ » ، فقط در همان آیه اول است و نام‌گذارى به " آیة‌الکرسىّ" نیز مربوط به همین آیه است .

✓ 3 - در بعضى از احادیث به همین معنى تصریح شده ، مانند حدیثى‌که در امالى شیخ از امیر مؤمنان على (علیه السلام) نقل شده است كه ضمن بیان فضیلت آیة‌الکرسى از « اَللّهُ لا اِلهَ اِلاّ هُوَ » شروع فرمود تا « وَ هُوَ الْعَلِىُّ الْعَظیمُ » .

✓ 4 - در « مستدرك سفینة البحار » از مجمع نقل مى‌کند : « وَ ايَةُ‌الْكُرْسِىِّ مَعْرُوفَةٌ وَهِىَ اِلى قَوْلِهِ وَ هُوَ الْعَلِىُّ الْعَظیمُ: آیة‌الکرسى معروف است و آن تا " وَ هُوَ الْعَلِىُّ الْعَظیمُ " است » .(1).


1) « مستدرك سفینة البحار » ، جلد 9 ، صفحه 97 .

✓ 5 - در حدیثى از امام على بن الحسین (علیه السلام) مى‌خوانیم كه پیامبر اکرم صلى‌الله‌علیه‌و‌آله فرمود : « كسى كه چهار آیه از اول سوره بقره و آیة‌الکرسى و دو آیه بعد از آن و سه آیه از آخر بقره را بخواند ، هرگز ناخوشایندى در خودش و مالش نمى‌بیند و شیطان به او نزدیك نمى‌شود و قرآن را فراموش نمى‌کند » .(1)

از این تعبیر نیز استفاده مى‌شود كه آیة‌الکرسى ، يك آیه است .

✓ 6 - در بعضى از روایات وارد شده كه : « آیة‌الکرسى ، پنجاه كلمه است و در هر كلمه‌اى پنجاه برکت است » (2)، شمارش كلمات آیه نیز نشان مى‌دهد كه تا " وَ هُوَ الْعَلِىُّ الْعَظیمُ " ، پنجاه كلمه است .

آرى در بعضى روایات دستور داده شده است كه تا « هُمْ فیها خالِدُونَ » بخواند ، بى‌آن‌که .


1) « بحار الانوار » ، جلد 89 ، صفحه 265 .

2) « مجمع البیان » ، جلد 1 و 2 ، صفحه 361 .

عنوان " آیة‌الکرسى" مطرح باشد .

به‌هرحال‌آن‌چه از قرائن بالا استفاده مى‌شود، این‌است‌که آیة‌الکرسىّ ، يك آیه بیشتر نیست .

256 لا اِكْراهَ فِى الدّينِ قَدْ تَبَيَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَىِّ فَمَنْ يَكْفُرْ بِالطّاغُوتِ وَ يُؤْمِنْ بِاللّهِ فَقَدِ اسْتَمْسَكَ بِالْعُرْوَةِ الْوُثْقى لاَ انْفِصامَ لَها وَ اللّهُ سَمیعٌ عَلیمٌ

در قبول دین ، اکراهى نیست ، ( زیرا ) راه درست از راه انحرافى ، روشن شده است ، بنابراین كسى كه به طاغوت ( بت و شیطان و هر موجود طغیانگر ) كافر شود و به خدا ایمان آورد ، به دستگیره محکمى چنگ زده است كه گسستن براى آن نیست و خداوند ، شنوا و دانا است .

دین ، اجبارى نیست

« رُشْد » ازنظر لغت عبارت است از راه‌یابى و رسیدن به واقع ، در برابر « غَىّ » كه به معنى انحراف از حقیقت و دور شدن از واقع است .

« طاغُوت » صیغه مبالغه از ماده « طُغْيان » به معنى تعدّى و تجاوز از حد و مرز است و به هر چیزى كه سبب تجاوز از حدّ گردد ، گفته مى‌شود ، از این‌رو شیاطین ، بت‌ها ، حكّام جبّار و مستکبر و هر معبودى غیر از پروردگار و هر مسیرى كه به غیرحقّ منتهى مى‌شود ، همه طاغوت است ( باید توجه داشت كه این كلمه هم به معنى مفرد و هم به معنى جمع به كار مى‌رود ) .

از آن‌جا كه دین و مذهب با روح و فکر مردم سر و كار دارد و اساس و شالوده‌اش بر ایمان و يقین استوار است ، خواه و ناخواه راهى جز منطق و استدلال نمى‌تواند داشته باشد و جمله « لا اِكْراهَ فِى الدّينِ » در واقع اشاره‌اى به همین است .

بعضى از ناآگاهان از پیامبر اسلام صلى‌الله‌علیه‌و‌آله مى‌خواستند كه او همچون حكّام جبّار با زور و فشار اقدام به تغییر عقیده مردم ( هرچند در ظاهر ) كند ، آیه فوق صریحا به آن‌ها پاسخ داد كه دین و آیین چیزى نیست كه با اکراه و اجبار تبلیغ گردد ، به خصوص این‌که در پرتو

دلایل روشن و معجزات آشکار، راه حقّ از باطل آشکار شده و نیازى به این امور نیست .

این آیه پاسخ دندان‌شکنى است به آن‌ها كه تصوّر مى‌کنند اسلام در بعضى از موارد جنبه تحمیلى و اجبارى داشته و با زور و شمشیر و قدرت نظامى پیش رفته است .

جایى كه اسلام اجازه نمى‌دهد پدرى فرزند خویش را براى تغییر عقیده تحت فشار قرار دهد ، تکلیف دیگران روشن است ، اگر چنین امرى مجاز بود ، لازم بود این اجازه قبل از هرکس به پدر درباره فرزندش داده شود ، در حالى كه چنین حقّى به او داده نشده است .

سپس به عنوان يك نتیجه‌گیرى از جمله گذشته مى‌افزاید : « پس كسى كه به طاغوت ( بت و شیطان و انسان‌هاى طغیانگر ) كافر شود و به خدا ایمان آورد ، به دستگیره محکمى دست زده است كه گسستن براى آن وجود ندارد » ( فَمَنْ يَكْفُرْ بِالطّاغُوتِ وَ يُؤْمِنْ بِاللّهِ فَقَدِ اسْتَمْسَكَ بِالْعُرْوَةِ الْوُثْقى لاَ انْفِصامَ لَها ) .

در این جمله قرآن مى‌گوید : هرکس به « طاغُوت » كافر شود و از آن روى گرداند و به خدا ایمان آورد ، به دستگیره محکمى دست زده است كه هرگز گسسته نمى‌شود .

منظور از « طاغُوت » هر موجود طغیانگر و هر آیین و مسیر انحرافى و نادرست مى‌باشد.

آیه در حقیقت دلیلى است براى جمله‌هاى سابق كه در دین و مذهب نیازى به اکراه نیست ، زیرا دین دعوت به سوى خدا كه منبع هرخیر و برکت و هر سعادتى است ، مى‌کند ، در حالى كه دیگران دعوت به سوى ویرانگرى و انحراف و فساد مى‌نمایند و به هر حال دست زدن به دامن ایمان به خدا همانند دست زدن به يك دستگیره محکم نجات است كه هرگز امکان گسستن ندارد .

و در پایان مى‌فرماید : « و خداوند شنوا و دانا است » ( وَ اللّهُ سَمیعٌ عَلیمٌ ) .

اشاره به این‌که مسأله كفر و ایمان چیزى نیست كه با تظاهر انجام گیرد ، زیرا خداوند

سخنان همه را اعمّ از آن‌چه آشکارا مى‌گویند يا در جلسات خصوصى و نهانى ، همه را مى‌شنود و همچنین از مکنون دل‌ها و ضمایر آگاه است ، بنابراین كفر يا ایمان هرکس براى او روشن مى‌باشد .

این جمله در حقیقت تشویقى است براى مؤمنان واقعى و تهدیدى است براى منافقان كه از پوشش ظاهرى اسلام سوء استفاده مى‌کنند .

257 اَللّهُ وَلِىُّ الَّذینَ امَنُوا يُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُماتِ اِلَى‌النُّورِ وَ الَّذینَ كَفَرُوا اَوْلِياؤُهُمُ الطّاغُوتُ يُخْرِجُونَهُمْ مِنَ‌النُّورِ اِلَى‌الظُّلُماتِ اوُلئِكَ اَصْحابُ النّارِ هُمْ فیها خالِدُونَ

خداوند ولىّ و سرپرست كسانى است كه ایمان آورده‌اند، آن‌ها را از ظلمت‌ها به سوى نور بیرون مى‌برد ، ( امّا ) كسانى كه كافر شدند ، اولیاى آن‌ها طاغوت‌ها هستند كه آن‌ها را از نور به سوى ظلمت‌ها بیرون مى‌برند ، آن‌ها اهل آتشند و همیشه در آن خواهند ماند .

نور ایمان و ظلمات كفر

« وَلْى » چنان‌که بعدا به طور مشروح در ذیل آیه 55 سوره مائده خواهد آمد ، در اصل به معنى "نزدیکى و عدم جدایى" است ، به همین جهت به سرپرست و مربّى و راهبر ، « وَلِىّ » گفته مى‌شود ، به دوستان و رفقاى صمیمى نیز این واژه اطلاق مى‌گردد ، اما روشن است كه در آیه مورد بحث به معنى اوّل است و لذا مى‌فرماید : « خداوند كه ولىّ مؤمنان است ، آن‌ها را از تاریکى‌ها به نور هدایت مى‌کند » .

ممکن است گفته شود كه هدایت مؤمنان از ظلمت‌ها به نور ، تحصیل‌حاصل‌است، ولى باتوجّه به سلسله مراتب هدایت و ایمان روشن مى‌شود كه چنین نیست ، زیرا مؤمنان در مسیر هدایت و قرب اِلَى اللّه ، شدیدا محتاج راهنمایى‌هاى الهى در هر مرحله هستند و نیازمند هدایت‌هاى او در هر قدم و در هر كار و برنامه هستند، درست شبیه آن‌چه شبانه‌روز در نمازهامى‌گوییم : « اِهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقیمَ : خدایا پیوسته ما را به راه راست هدایت فرما » .

سپس مى‌افزاید : « اما كسانى كه كافر شدند ، اولیاء آن‌ها طاغوت ( بت و شیطان و افراد جبّار و منحرف ) هستند كه آن‌ها را از نور به سوى ظلمت‌ها بیرون مى‌برند » ( وَ الَّذینَ كَفَرُوا اَوْلِياؤُهُمُ الطّاغُوتُ يُخْرِجُونَهُمْ مِنَ النُّورِ اِلَى الظُّلُماتِ ) .

« به همین دلیل آن‌ها اهل آتشند و براى همیشه در آن خواهند بود » ( اوُلئِكَ اَصْحابُ النّارِ هُمْ فیها خالِدُونَ ) .

تشبیه ایمان و كفر به "نور" و "ظلمت" ، رساترین تشبیهى است‌که در این‌مورد به‌نظرمى‌رسد. نور، منبع حیات وهمه برکات و آثار حیاتى و سرچشمه رشد و نموّ و تکامل و جنبش و تحرك است . نور ، آرام‌بخش و مطمئن‌کننده و آگاه‌کننده و نشان‌دهنده است ، درحالى‌که ظلمت ، رمز سکوت و مرگ ، خواب و نادانى ، ضلالت و وحشت مى‌باشد، ایمان و كفر نیز چنین هستند .

در این آیه و آیات مشابه آن در قرآن مجید ، ظلمت به صیغه "جمع" آورده شده (ظُلُمات)

و نور به صیغه "مفرد" و این اشاره به آن است كه در راه حقّ هیچ‌گونه پراکندگى و دوگانگى وجود ندارد ، بلکه سراسر وحدت و يگانگى است .

مسیر حقّ مانند خط مستقیمى است كه میان دو نقطه كشیده شود كه همیشه يکى است و تعدّد در آن ممکن نیست .

ولى باطل و كفر ، مرکز انواع اختلاف‌ها و پراکندگى‌ها است ، حتّى اهل باطل در باطل خود هماهنگ نیستند و وحدت هدف ندارند ، درست مانند خطوط انحرافى است كه در میان دو نقطه كشیده مى‌شود كه تعدّد آن در دو طرف « خط مستقیم » بى‌شمار و نامحدود است .

این احتمال را نیز بعضى داده‌اند كه صفوف باطل نسبت به اهل حق زیادتر است .

ممکن است گفته شود كه كفّار نورى ندارند كه از آن خارج شوند، ولى باتوجّه به این‌که نور ایمان در فطرت همه وجود دارد، این تعبیر كاملاً صحیح به نظر مى‌رسد .

ناگفته پیدا است كه خداوند نه به اجبار مؤمنان را از « ظُلُمات » ( گناه و جهل و صفات رذیله و دورى از حقّ ) به نور خارج مى‌کند و نه كفّار را به اجبار از فطرت توحیدى بیرون مى‌برد ، بلکه اعمال آن‌ها است كه ایجاب چنین سرنوشتى را از سوى پروردگار مى‌کند .

258 اَلَمْ تَرَ اِلَى الَّذى حاجَّ اِبْراهیمَ فى رَبِّهِ اَنْ اتیهُ اللّهُ الْمُلْكَ اِذْ قالَ اِبْراهیمُ رَبِّىَ الَّذى يُحْيى وَ يُمیتُ قالَ اَنَا اُحْيى وَ اُمیتُ قالَ اِبْراهیمُ فَاِنَّ اللّهَ يَأْتى بِالشَّمْسِ مِنَ الْمَشْرِقِ فَأْتِ بِها مِنَ الْمَغْرِبِ فَبُهِتَ الَّذى كَفَرَ وَ اللّهُ لا يَهْدِى الْقَوْمَ الظّالِمینَ

آیا ندیدى ( و آگاهى ندارى از ) كسى ( نمرود ) كه با ابراهیم (علیه السلام) درباره پروردگارش محاجّه و گفتگو كرد ؟ زیرا خداوند به او حکومت داده بود ( و بر اثر كمى ظرفیت ازباده غرور سرمست شده بود ) هنگامى كه ابراهیم (علیه السلام) گفت : خداى من آن كسى است كه زنده مى‌کند و مى‌میراند ، او گفت : من نیز زنده مى‌کنم و مى‌میرانم ( و براى اثبات این كار و مشتبه

ساختن بر مردم دستور داد دو زندانى را حاضر كردند ، فرمان آزادى يکى و قتل دیگرى را داد ) ، ابراهیم (علیه السلام) گفت : خداوند ، خورشید را از افق مشرق مى‌آورد ( اگر راست مى‌گویى كه حاکم بر جهان هستى تویى ، ) خورشید را از مغرب بیاور ( در این‌جا ) آن مرد كافر مبهوت و وامانده شد و خداوند قوم ستمگر را هدایت نمى‌کند .

گفتگوى ابراهیم (علیه السلام) با نمرود ، طاغوت زمان

این آیه در يك جمله اشاره به انگیزه اصلى این محاجّه مى‌کند و مى‌گوید : « به خاطر این بود كه خداوند به او حکومت داده بود » و بر اثر كمى ظرفیت از باده كِبر و غرور ، سرمست شده بود ( اَنْ اتیهُ اللّهُ الْمُلْكَ ) .

و چه بسیارند كسانى كه در حال عادى ، انسان‌هاى معتدل ، سر به راه ، مؤمن و بیدارند ، اما هنگامى كه به مال و مقام و نوایى برسند ، همه چیز را به دست فراموشى مى‌سپارند و مهمّ‌ترین مقدّسات را زیر پا مى‌نهند .

و در ادامه مى‌افزاید : در آن هنگام از ابراهیم (علیه السلام)پرسید : خداى تو كیست كه به سوى او دعوت مى‌کنى ؟ « ابراهیم (علیه السلام) گفت : همان كسى است كه زنده مى‌کند و مى‌میراند » ( اِذْ قالَ اِبْراهیمُ رَبِّىَ الَّذى يُحْيى وَ يُمیتُ ) .

در حقیقت بزرگ‌ترین شاهکار آفرینش يعنى قانون حیات و مرگ را به عنوان نشانه روشنى از علم و قدرت پروردگار مطرح ساخت .

ولى نُمرود جبّار راه‌تزویر و سفسطه را پیش گرفت و براى اغفال مردم و اطرافیان خود ، « گفت : من نیز زنده مى‌کنم و مى‌میرانم » و قانون حیات و مرگ در دست من است ( قالَ اَنَا اُحْيى وَ اُمیتُ ) .

و براى اثبات این مدّعاى دروغین طبق روایت معروفى دست به حیله‌اى زد و دستور داد دو نفر زندانى را حاضرکردند و فرمان داد يکى را آزاد كنند و دیگرى را به قتل برسانند ، سپس رو به ابراهیم (علیه السلام) و حاضران كرد و گفت: دیدید چگونه حیات و مرگ به دست من است ؟

ولى ابراهیم (علیه السلام) براى خنثى كردن این توطئه ، دست به استدلال دیگرى زد كه دشمن نتواند در برابر ساده‌لوحان در مورد آن مغالطه كند ، « ابراهیم (علیه السلام) گفت : خداوند ، خورشید را ( از افق مشرق ) مى‌آورد ( اگر راست مى‌گویى‌که حاکم‌بر جهان هستى مى‌باشى ) خورشید را از طرف مغرب بیاور » (قالَ اِبْراهیمُ فَاِنَّ اللّهَ يَأْتى بِالشَّمْسِ مِنَ الْمَشْرِقِ فَأْتِ بِها مِنَ الْمَغْرِبِ) .

این‌جا بود كه « آن مرد كافر ، مبهوت و وامانده شد » ( فَبُهِتَ الَّذى كَفَرَ ) .

آرى « خداوند قوم ظالم را هدایت نمى‌کند » ( وَ اللّهُ لا يَهْدِى الْقَوْمَ الظّالِمینَ ) .

و به این ترتیب آن مرد مست و مغرور سلطنت و مقام ، خاموش و مبهوت و ناتوان گشت و نتوانست در برابر منطق زنده ابراهیم (علیه السلام) سخنى بگوید و این بهترین راه براى خاموش كردن این‌گونه افراد لجوج است .

با این‌که مسلّم است كه مسأله حیات و مرگ از جهاتى مهم‌تر از مسأله طلوع و غروب آفتاب است و سند گویاترى بر علم و قدرت پروردگار محسوب مى‌شود و به همین دلیل

ابراهیم (علیه السلام) نخست به آن استدلال كرد و اگر افراد بافکر و روشن‌ضمیرى در آن مجلس بودند ، طبعا با این دلیل قانع مى‌شدند ، زیرا هرکس مى‌داند مسأله آزاد كردن و كشتن يك زندانى ، هیچ‌گونه ربطى به مسأله حیات و مرگ طبیعى واقعى ندارد ، ولى براى آن دسته كه درك كافى نداشتند و ممکن بود تحت تأثیر سفسطه آن جبّار حیله‌گر قرار گیرند ، دست به استدلال دوّم زد و مسأله‌طلوع و غروب‌خورشیدرا مطرح‌ساخت تاحقّ به‌هر دودسته روشن گردد.

و چه خوب كرد ابراهیم (علیه السلام) كه اول مسأله حیات و مرگ را پیش كشید تا آن جبّار مدّعى شرکت با پروردگار در تدبیر عالَم گردد ، سپس مسأله طلوع و غروب آفتاب را عنوان كرد كه او در آن ، به كلّى وامانده شد .

چه كسى با ابراهیم (علیه السلام) در این جلسه روبه‌رو بود و با او محاجّه كرد ؟

در قرآن تصریح به نام او نشده ولى همین اندازه مى‌فرماید : « اَنْ اتیهُ اللّهُ الْمُلْكَ » ، يعنى به خاطر غرورى كه از حکومت خودکامه پیدا كرده بود ، با ابراهیم (علیه السلام) به محاجّه

برخاست ، ولى در روایتى‌که از علىّ (علیه السلام) در تفسیر « دُرُّ الْمَنْثُور » نقل شده و همچنین در تواریخ آمده‌است ، نام او " نُمْرُود بن كَنْعان " بود .

اگرچه در آیه فوق زمان این بحث و گفتگو مشخص نشده است ، اما از قرائن برمى‌آید كه این موضوع بعد از بت‌شکنى ابراهیم (علیه السلام) و نجات او از آتش بوده است ، زیرا مسلّم است كه قبل از به آتش افکندن ابراهیم (علیه السلام) مجالى براى این گفتگوها نبوده واصولاً بت‌پرستان حقّ‌چنین مباحثه‌اى را به‌اونمى‌دادند و آن‌ها ابراهیم(علیه السلام) را يك مجرم و گنهکار مى‌شناختندکه مى‌باید هرچه زودتر به كیفر اعمال خود و قیام بر ضدّ خدایان مقدّس برسد ، آن‌ها در این موقع تنها از علت اقدام به بت‌شکنى پرسش كردند و سپس با نهایت عصبانيّت و خشونت دستور آتش‌سوزى او را صادر نمودند ، اما هنگامى كه او از آتش به طرز شگفت‌انگیزى نجات يافت، توانست به‌اصطلاح به‌حضور نُمرود برسد و با او به بحث و گفتگو بنشیند .

از آیه به خوبى برمى‌آید كه نُمرود هرگز از این بحث و گفتگو در جستجوى حقیقت نبود ، بلکه مى‌خواست گفتار باطل خود را به كرسىّ بنشاند و شاید به كار بردن كلمه «حاجَّ» نیز به همین منظور باشد ، زیرا این كلمه غالبا در همین موارد به كار مى‌رود .

از آیه به‌خوبى برمى‌آید كه جبّار آن‌زمان مدّعى الوهيّت بود، نه تنها به این معنى كه او را پرستش كنند ، بلکه علاوه بر این خود را آفریدگار عالم هستى نیز معرّفى مى‌کرد ، يعنى هم خود را معبود مى‌دانست و هم خالق .

و جاى تعجّب هم نیست كه هنگامى كه مردم در برابر سنگ و چوب به سجده بیفتند و علاوه بر پرستش ، آن‌ها را در امور جهان مؤثّر و سهیم بدانند ، این فرصت براى يك جبّار اغفال‌گر پیش مى‌آید كه از ساده‌لوحى مردم استفاده كند و آن‌ها را به سوى خود دعوت نماید و خود را همچون بتى جلوه دهد كه هم او را بپرستند و هم به خالقیت او گردن نهند .

259 اَوْ كَالَّذى مَرَّ عَلى قَرْيَةٍ وَ هِىَ خاوِيَةٌ عَلى عُرُوشِها قالَ اَنّى يُحْيى هذِهِ اللّهُ

بَعْدَ مَوْتِها فَاَماتَهُ اللّهُ مِائَةَ عامٍ ثُمَّ بَعَثَهُ قالَ كَمْ لَبِثْتَ قالَ لَبِثْتُ يَوْما اَوْ بَعْضَ يَوْمٍ قالَ بَلْ لَبِثْتَ مِائَةَ عامٍ فَانْظُرْ اِلى طَعامِكَ وَ شَرابِكَ لَمْ يَتَسَنَّهْ وَانْظُرْ اِلى حِمارِكَ وَ لِنَجْعَلَكَ ايَةً لِلنّاسِ وَ انْظُرْ اِلَى الْعِظامِ كَيْفَ نُنْشِزُها ثُمَّ نَكْسُوها لَحْما فَلَمّا تَبَيَّنَ لَهُ قالَ اَعْلَمُ اَنَّ اللّهَ عَلى كُلِّ شَىْ‌ءٍ قَدیرٌ

یا همانند كسى‌که ازکنار يك آبادى ( ویران‌شده ) عبور كرد، درحالى‌که دیوارهاى آن به روى سقف‌ها فروریخته بود ( و اجساد و استخوان‌هاى اهل آن در هر سو پراکنده بود ، او با خود ) گفت : چگونه خدا این‌ها را پس از مرگ زنده مى‌کند؟ ( در این هنگام ) خدا او را يک‌صد سال میراند ، سپس زنده كرد و به او گفت : چه‌قدر درنگ كردى ؟ گفت : يك روز يا بخشى از يك روز ، فرمود : نه ، بلکه يک‌صد سال درنگ كردى ، نگاه كن به غذا و نوشیدنى خود ( كه همراه داشتى ، با گذشت سال‌ها ) هیچ‌گونه تغییرى نیافته است، ( خدایى كه يک‌چنین مواد فاسدشدنى را در طول این مدت حفظ كرده ، بر همه‌چیز قادر

است ) ولى به الاغ خود نگاه كن ( كه چگونه از هم متلاشى شده ، این زنده شدن تو پس از مرگ هم براى اطمینان خاطر تو است و هم ) براى این‌که تو را نشانه‌اى براى مردم ( در مورد معاد ) قرار دهیم ، ( اکنون ) به استخوان‌ها( ى مرکب سوارى خود ) نگاه كن كه چگونه آن‌ها را برداشته ، به هم پیوند مى‌دهیم و گوشت بر آن مى‌پوشانیم ، هنگامى كه ( این حقایق ) بر او آشکار شد ، گفت : مى‌دانم خدا بر هر كارى توانا است .

داستان شگفت‌انگیز " عُزَيْر "

واژه « عُرُوش » جمع « عَرْش » در این‌جا به معنى سقف است و « خاوِيَة » در اصل به معنى خالى است و در این‌جا كنایه از ویران شدن است ، زیرا خانه‌هاى آباد معمولاً مسکونى‌است و خانه‌هایى كه خالى مى‌شود يا به خاطر ویرانى است و يا بر اثر خالى بودن ، تدریجا ویران خواهد شد .

« لَمْ يَتَسَنَّه » از ماده « سَنَه » به معنى سال است ، يعنى سال بر آن نگذشته است ولى در

این‌جا كنایه از عدم تغییر و فاسد نشدن است .

« نُنْشِزُها » از ماده « نُشُوز » به معنى مرتفع و بلند شدن است و در این‌جا به معنى برداشتن از روى زمین و پیوستن آن‌ها به يکدیگر است .

آیه اشاره به سرگذشت كسى مى‌کند كه در اثناى سفر خود در حالى كه بر مرکبى سوار بود و مقدارى آشامیدنى و خوراکى همراه داشت ، از كنار يك آبادى گذشت ، در حالى كه به شکل وحشتناکى درهم ریخته و ویران شده بود و اجساد و استخوان‌هاى پوسیده ساکنان آن به چشم مى‌خورد ، هنگامى كه این منظره وحشت‌زا را دید ، گفت : چگونه خداوند این مردگان را زنده مى‌کند ؟

البتّه این سخن از روى انکار و تردید نبود ، بلکه از روى تعجّب بود ، زیرا قرائن موجود در آیه نشان مى‌دهد كه او يکى از پیامبران علیهم‌السلام بوده كه در ذیل آیه مى‌خوانیم : خداوند با او سخن گفته است و روایات نیز این حقیقت را تأیید مى‌کند ، چنان‌که بعدا اشاره

خواهیم كرد .

در این هنگام خداوند جان او را گرفت و يک‌صد سال بعد او را زنده كرد ، از او سؤال نمود : چه‌قدر در این بیابان بوده‌اى ؟ او خیال مى‌کرد مقدار كمى بیشتر در آن‌جا درنگ نکرده ، فورا در جواب عرض كرد : يك روز يا كمتر .

به او خطاب شد كه : يک‌صد سال در این‌جا بوده‌اى ، اکنون به غذا و آشامیدنى خود نظرى بیفکن و ببین چگونه در طول این مدّت به فرمان خداوند هیچ‌گونه تغییرى در آن پیدا نشده است ، ولى براى این‌که بدانى يک‌صد سال از مرگ تو گذشته است ، نگاهى به مرکب سوارى خود كن و ببین از هم متلاشى و پراکنده شده و مشمول قوانین عادى طبیعت گشته و مرگ آن را از هم متفرّق ساخته‌است ، سپس نگاه‌کن و ببین چگونه اجزاى پراکنده آن را جمع‌آورى كرده و زنده مى‌کنیم ، او هنگامى كه این منظره را دید ، گفت : مى‌دانم كه خداوند بر هر چیزى توانا است ، يعنى هم‌اکنون آرامش خاطر يافتم و مسأله رستاخیز مردگان در

نظر من شکل حسّى به خود گرفت .

اکنون به تفسیر آیه برگردیم ؛

نخست مى‌فرماید : « يا همانند كسى كه از كنار يك آبادى عبور كرد ، در حالى كه دیوارهاى آن به روى سقف‌ها فروریخته بود ( و اجساد و استخوان‌هاى اهل آن در هر سو پراکنده بود ، او از روى تعجّب با خود ) گفت : چگونه خدا این‌ها را بعد از مرگ زنده مى‌کند» (اَوْكَالَّذى مَرَّ عَلى قَرْيَةٍ وَ هِىَ خاوِيَةٌ عَلى عُرُوشِها قالَ اَنّى يُحْيى هذِهِ اللّهُ بَعْدَ مَوْتِها) .

جمله «وَ هِىَ خاوِيَةٌ عَلى عُرُوشِها» چنین معنى‌مى‌دهد كه خانه‌هاى آنان ویران شده بود ، به این صورت كه نخست سقف آن‌ها فرود آمده و سپس دیوارها به روى آن‌ها افتاده بود ، این نوع ویرانى ، ویرانى كامل و تمام‌عیار است ، زیرا به هنگام ویرانى معمولاً نخست

سقف آن ویران مى‌گردد و بعد دیوارها مدّتى سرپا مى‌ایستد، سپس روى ویرانه‌هاى سقف فرومى‌غلتد.

بعضى تصریح كرده‌اند كه مفهوم « عَرْش » با « سَقْف » متفاوت است، سقف تنها به قسمت بالاى عمارت گفته مى‌شود، ولى عَرْش عبارت از سقفى است كه همراه با پایه‌ها باشد .

از قرائن چنین استفاده مى‌شود كه در این ماجرا كسى همراه آن پیامبر نبود و هنگامى كه چشمش به استخوان‌هاى متلاشى شده اهل‌قریه افتاد، به آن‌ها اشاره كرد و این سؤال را از خویشتن نمود كه چگونه خداوند این‌ها را بعد از مرگشان زنده مى‌کند ؟

در ادامه آیه مى‌فرماید : « خداوند او را يک‌صد سال میراند ، سپس او را زنده كرد و به او گفت : چه‌قدر درنگ كردى ؟ گفت : يك روز يا قسمتى از يك روز ، فرمود : ( نه ) بلکه يک‌صد سال درنگ كردى » ( فَاَماتَهُ اللّهُ مِائَةَ عامٍ ثُمَّ بَعَثَهُ قالَ كَمْ لَبِثْتَ قالَ لَبِثْتُ يَوْما اَوْ بَعْضَ يَوْمٍ قالَ بَلْ لَبِثْتَ مِائَةَ عامٍ ) .

اکثر مفسران از این جمله چنین فهمیده‌اند كه خداوند جان آن پیامبر (علیه السلام) را گرفت و بعد از يک‌صد سال از نو زنده كرد و جمله « اَماتَهُ » كه از ماده « مَوْت » به معنى مرگ است ، همین مفهوم را مى‌بخشد .

ظاهر آیه این است كه پیامبر مزبور از دنیا رفت و پس از يک‌صد سال زندگى را از سر گرفت ، البتّه چنین مرگ و حیاتى يك موضوع كاملاً خارق‌العاده است ، ولى در هر حال مُحال نیست و از طرفى حوادث خارق‌العاده در قرآن نیز منحصر به این مورد نیست كه بخواهیم آن را توجیه و يا تأویل كنیم .

جمله « لَبِثْتُ يَوْما اَوْ بَعْضَ يَوْمٍ » نشان مى‌دهد كه آن پیامبر ، موقع مرگ و زنده شدنش در دو ساعت مختلف از روز بوده ، مثلاً مرگ او پیش از ظهر بوده و زنده شدنش بعد از ظهر و لذا به شك افتاد كه آیا يك شبانه‌روز بر او گذشته يا تنها چند ساعتى از يك روز به همین دلیل با تردید گفت يك روز يا قسمتى از يك روز ، ولى به زودى به او خطاب شد كه نه

بلکه يک‌صد سال در این‌جا مانده‌اى .

سپس براى این‌که آن پیامبر ، اطمینان بیشترى به این مسأله پیدا كند ، به او دستور داده شد كه به غذا و نوشیدنى كه همراه داشته و همچنین مرکب سواریش نگاهى بیفکند كه اوّلى كاملاً سالم مانده بود و دوّمى به كلّى متلاشى شده بود تا هم گذشت زمان را مشاهده كند و هم قدرت خدا را بر نگهدارى هرچه اراده داشته باشد ، مى‌فرماید : به او گفته شد : « پس حالا نگاه كن به غذا و نوشیدنیت ( كه همراه داشتى ببین كه با گذشت سال‌ها ) هیچ تغییرى نیافته » ( فَانْظُرْ اِلى طَعامِكَ وَ شَرابِكَ لَمْ يَتَسَنَّهُ ) .

یعنى به آن‌ها نگاه كن كه با گذشت آن همه سال ، گویى سال و زمانى بر آن نگذشته و تغییرى در آن حاصل نشده ، اشاره به این‌که خدایى كه مى‌تواند غذا و نوشیدنى تو را كه قاعدتا باید زود فاسد گردد ، به حال اوّل نگه دارد ، زنده كردن مردگان براى او مشکل نیست ، زیرا ادامه حیات چنین غذاى فاسدشدنى كه عمر آن معمولاً بسیار كوتاه است ، در

این مدّت طولانى ساده‌تر از زنده كردن ، مردگان نیست .

در این‌که این غذا و نوشیدنى چه بوده ، در آیه منعکس نیست ، بعضى غذاى او را انجیر و نوشیدنى او را يك نوع آب میوه ذکر كرده‌اند و مى‌دانیم كه هر دو بسیار زود فاسد مى‌شوند و بقاى آن‌ها در مدت طولانى موضوع مهمّى است ، بعضى هم آن را انگور و شیر ذکر كرده‌اند .

سپس مى‌افزاید : « ولى نگاه به الاغ خود كن ( كه چگونه از هم متلاشى شده ، براى این‌که اطمینان به زندگى پس از مرگ پیدا كنى ) و تو را نشانه‌اى براى مردم قرار دهیم » ، آن را زنده مى‌سازیم ( وَ انْظُرْ اِلى حِمارِكَ وَ لِنَجْعَلَكَ ايَةً لِلنّاسِ ) .

البته قرآن بیش از این چیزى درباره مرکب آن پیامبر نگفته ، اما از جمله‌هاى بعد استفاده مى‌شود كه مرکب او با گذشت زمان به كلى متلاشى شده بود و تنها استخوان‌هاى پوسیده‌اى از آن باقى مانده بود ، زیرا در غیر این صورت هیچ‌گونه نشانه‌اى براى گذشت

یک‌صد سال وجود نداشت و این خود عجیب است كه حیوانى كه امکان عمر نسبتا طولانى دارد ، این‌چنین از هم متلاشى شود، اما میوه و آب میوه يا شیر كه به سرعت باید فاسد شود ، كمترین تغییرى در طعم و بوى آن حاصل نگردد و این نهایت قدرت‌نمایى خدا در امر حیات و مرگ است .

به هر حال در تکمیل همین مسأله مى‌افزاید : « به استخوان‌ها نگاه كن ( كه از مرکب سواریت باقى مانده ) و ببین چگونه آن‌ها رابرمى‌داریم و به‌هم پیوند مى‌دهیم و گوشت بر آن مى‌پوشانیم » ( وَ انْظُرْ اِلَى الْعِظامِ كَيْفَ نُنْشِزُها ثُمَّ نَكْسُوها لَحْما ) .

و این‌که بعضى از مفسّران احتمال داده‌اند منظور ، استخوان‌هاى خود آن پیامبر است ، بسیار عجیب و بعید به نظر مى‌رسد ، زیرا این گفتگوها بعد از زنده شدن او مى‌باشد ، همچنین احتمال اراده استخوان‌هاى پوسیده اهل‌آن آبادى (1)، زیرا قبل از این جمله ، .


1) « كَشّاف » ، جلد 1 ، صفحه 307 .

سخن از حِمار و مرکب سوارى بوده نه مردم قریه .

در پایان آیه مى‌فرماید: « هنگامى‌که بامشاهده این نشانه‌هاى واضح ( همه‌چیز ) براى او روشن شد ، گفت : مى‌دانم كه خدا بر هر كارى قادر است » ( فَلَمّا تَبَيَّنَ لَهُ قالَ اَعْلَمُ اَنَّ اللّهَ عَلى كُلِّ شَىْ‌ءٍ قَدیرٌ ) .

یعنى علم و آگاهى من كامل شد و به مرحله شهود رسید و قابل توجّه این‌که نگفت : الآن دانستم (مانند گفتار زلیخا در موردیوسف ؛ «اَلاْنَ حَصْحَصَ الْحَقُّ : الآن حق آشکار گشت»(1)) ، بلکه گفت : مى‌دانم، يعنى اعتراف به علم و آگاهى خود مى‌کنم .

260 وَ اِذْ قالَ اِبْراهیمُ رَبِّ اَرِنى كَيْفَ تُحْيِى الْمَوْتى قالَ اَوَ لَمْ تُؤْمِنْ قالَ بَلى وَ لكِنْ لِيَطْمَئِنَّ قَلْبى قالَ فَخُذْ اَرْبَعَةً مِنَ الطَّيْرِ فَصُرْهُنَّ اِلَيْكَ ثُمَّ اجْعَلْ عَلى .


1) 51 / يوسف .

كُلِّ جَبَلٍ مِنْهُنَّ جُزْءا ثُمَّ ادْعُهُنَّ يَأْتینَكَ سَعْيا وَ اعْلَمْ اَنَّ اللّهَ عَزیزٌ حَكیمٌ

و ( به خاطر بیاور ) هنگامى را كه ابراهیم (علیه السلام) گفت : خدایا به من نشان بده چگونه مردگان را زنده مى‌کنى ؟ فرمود : مگر ایمان نیاورده‌اى ؟ عرض كرد : آرى ، ولى مى‌خواهم قلبم آرامش يابد ، فرمود : در این صورت چهار نوع از مرغان را انتخاب كن و آن‌ها را ( پس از ذبح كردن ) قطعه قطعه كن ( و در هم بیامیز ) سپس بر هر كوهى قسمتى از آن را قرار بده ، بعد آن‌ها را بخوان ، به سرعت به سوى تو مى‌آیند و بدان كه خداوند قادر و حکیم است ( هم از ذرّات بدن مردگان آگاه است و هم توانایى بر جمع آن‌ها دارد ) .

صحنه دیگرى از معاد در این دنیا

جمله « صُرْهُنَّ » در اصل از ریشه « صَوْر » گرفته شده كه به معنى قطع كردن و متمایل نمودن و بانگ زدن‌است كه‌از میان این سه معنى در این‌جا همان معنى نخست منظور است ، يعنى چهار مرغ را انتخاب كن و آن‌ها را ذبح نموده و قطعه قطعه كرده و درهم بیامیز .

زیرا هدف این بوده كه نمونه رستخیز و زنده شدن مردگان را به هنگامى كه اجزاى بدن آن‌ها متلاشى مى‌شود و هر ذره‌اى به گوشه‌اى مى‌افتد و با دیگر ذرات از بدن‌هاى دیگر مى‌آمیزد ، با چشم خود مشاهده كند .

نخست مى‌فرماید: « به‌خاطربیاور هنگامى راکه ابراهیم (علیه السلام) گفت : خدایا به‌من نشان ده چگونه مردگان را زنده مى‌کنى » ؟ ( وَ اِذْ قالَ اِبْراهیمُ رَبِّ اَرِنى كَيْفَ تُحْيِى الْمَوْتى ) .

از جمله « اَرِنى كَيْفَ ... » ( به من نشان ده چگونه ... ) به خوبى استفاده مى‌شود كه او مى‌خواست با رؤیت و شهود ، ایمان خود را قوى‌تر كند ، آن‌هم درباره چگونگى رستاخیز نه درباره اصل آن و لذا در آیات گذشته خواندیم كه او باصراحت به نُمْرُود گفت : « پروردگار من كسى است كه زنده مى‌کند و مى‌میراند » .

به همین دلیل در ادامه این سخن ، هنگامى كه خداوند « فرمود : آیا ایمان نیاورده‌اى » ؟ ( قالَ اَوَ لَمْ تُؤْمِنْ ) .

او در جواب عرض كرد : « آرى ایمان آوردم ، ولى مى‌خواهم قلبم آرامش يابد »

( قالَ بَلى وَ لكِنْ لِيَطْمَئِنَّ قَلْبى ) .

گویى خدا مى‌خواست این تقاضاى ابراهیم (علیه السلام) در نظر مردم به عنوان تزلزل ایمان محسوب نشود ، لذا از او سؤال شد : مگر ایمان نیاورده‌اى ؟ تا او در این زمینه توضیح دهد و سوء تفاهمى براى كسى به وجود نیاید .

ضمنا از این جمله استفاده مى‌شودکه استدلال و برهان علمى و منطقى ممکن است يقین بیاورد اما آرامش خاطر نیاورد ، زیرا استدلال عقل انسان را راضى مى‌کند و چه بسا در اعماق دل و عواطف او نفوذ نکند ( درست مثل این‌که استدلال به انسان مى‌گوید : كارى از مرده ساخته نیست ، ولى با این حال بعضى از افراد از مرده مى‌ترسند ، مخصوصا هنگام شب و تنهایى نمى‌توانند در كنار مرده بمانند ، زیرا استدلال فوق در اعماق وجودشان نفوذ نکرده ، اما كسانى كه دائما با مردگان سر و كار دارند و به غسل و كفن و دفن مشغولند ،

هرگز چنین ترسى را ندارند ) .

به هر حال آن‌چه عقل و دل را سیراب مى‌کند ، شهود عینى است و این موضوع مهمّى است كه در جاى خود باید شرح بیشترى پیرامون آن داده شود .

تعبیر به اطمینان و آرامش نشان مى‌دهد كه افکار انسانى قبل از وصول به مرحله شهود دائما در حرکت و جولان و فراز و نشیب است، اما به مرحله شهود كه رسید ، آرام مى‌گیرد و تثبیت مى‌شود .

در این‌جا به‌ابراهیم (علیه السلام) دستور داده مى‌شودکه براى رسیدن به مطلوبش ، دست به اقدام عجیبى بزند ، آن‌گونه كه قرآن در ادامه این آیه بیان كرده ، خداوند فرمود : « حال كه چنین است ، چهار نوع از مرغان را انتخاب كن و آن‌ها را ( پس از ذبح كردن ) قطعه قطعه كن ( و در هم بیامیز ) سپس بر هر كوهى قسمتى از آن قرار بده ، بعد آن‌ها را بخوان ، به سرعت به سوى تو مى‌آیند » ( قالَ فَخُذْ اَرْبَعَةً مِنَ الطَّيْرِ فَصُرْهُنَّ اِلَيْكَ ثُمَّ اجْعَلْ عَلى كُلِّ جَبَلٍ مِنْهُنَّ جُزْءا

ثُمَّ ادْعُهُنَّ يَأْتینَكَ سَعْيا ) .

این را ببین « و بدان خداوند توانا و حکیم است » ( وَ اعْلَمْ اَنَّ اللّهَ عَزیزٌ حَكیمٌ ) .

هم تمام ذرّات بدن مردگان را به خوبى مى‌شناسد و هم توانایى بر جمع آن‌ها دارد .

ابراهیم(علیه السلام) این كار را كرد و آن‌ها را صدا زد ، در این هنگام اجزاى پراکنده هریك ازمرغان، جدا و جمع شده وبه‌هم آمیختند و زندگى را از سر گرفتند و این موضوع ، به ابراهیم (علیه السلام) نشان داد كه همین صحنه در مقیاس بسیار وسیع‌تر در رستاخیز انجام خواهد شد .

بعضى خواسته‌اند از كلمه « سَعْيا » استفاده كنند كه مرغان پس از زنده شدن پرواز نکردند ، بلکه با پاى خود به سوى ابراهیم(علیه السلام) دویدند ، زیرا « سَعْى » معمولاً در لغت عرب به معنى راه رفتن سریع است ، از « خلیل بن احمد » ادیب معروف عرب نیز نقل شده

است كه ابراهیم(علیه السلام) در حال راه رفتن بود كه مرغان به سوى او آمدند ( يعنى « سَعْيا » حال است از براى ابراهیم(علیه السلام) نه مرغان ) (1).

ولى قرائن نشان مى‌دهد كه « سَعْيا » در این‌جا كنایه از پرواز سریع است .

شکى نیست كه مرغان چهارگانه مزبور از چهار نوع مختلف بوده‌اند ، زیرا در غیر این صورت هدف ابراهیم(علیه السلام) كه بازگشت اجزاى هریك به بدن اصلى خود بوده است ، تأمین نمى‌شد و طبق بعضى روایات معروف، این چهارمرغ "طاووس"، "خروس"، " كبوتر" و " كلاغ" بوده‌اند كه از جهات گوناگون باهم اختلاف فراوان دارند و بعضى آن‌ها را مظهر روحيّات و صفات مختلف انسان‌ها مى‌دانند ، طاووس مظهر خودنمایى ، زیبایى و تکبّر ، خروس ، مظهر تمایلات شدید جنسى ، كبوتر ، مظهر لهو و لعب و بازیگرى و كلاغ ، مظهر .


1) « اَلْبَحْرُ الْمُحیط » ، جلد 2 ، صفحه 300 ، ذیل آیه مورد بحث .

آرزوهاى دور و دراز .

تعداد كوه‌هایى‌که ابراهیم (علیه السلام) اجزاى مرغانرا برآن‌ها گذارد، در قرآن صریحا نیامده است ولى در روایات اهل بیت علیهم‌السلام ده عدد معرفى شده‌اند و به همین دلیل در روایات مى‌خوانیم : اگر كسى وصیت كند جزئى از مال او را در موردى مصرف كنند و مقدار آن را معین نسازد ، دادن يك دهم كافى است .(1)

261 مَثَلُ الَّذینَ يُنْفِقُونَ اَمْوالَهُمْ فى سَبیلِ اللّهِ كَمَثَلِ حَبَّةٍ اَنْبَتَتْ سَبْعَ سَنابِلَ فى كُلِّ سُنْبُلَةٍ مِائَةُ حَبَّةٍ وَ اللّهُ يُضاعِفُ لِمَنْ يَشاءُ وَ اللّهُ واسِعٌ عَلیمٌ

کسانى كه اموال خود را در راه خدا انفاق مى‌کنند ، همانند بذرى هستند كه هفت خوشه برویاند كه در هر خوشه، يک‌صد دانه باشد و خداوند آن را براى هرکس .


1) « نور الثقلین » ، جلد 1 ، صفحه 278 .

بخواهد ( و شایستگى داشته باشد ) ، دو يا چند برابر مى‌کند و خدا ( از نظر قدرت و رحمت ) وسیع و ( به همه چیز ) دانا است .

انفاق ، مایه رشد آدمى است

اشاره

مسأله انفاق يکى از مهمّ‌ترین مسائلى است كه اسلام و قرآن روى آن تأکید فراوان نموده است . آیه فوق نخستین آیه از يك مجموعه آیات است كه در سوره بقره پیرامون انفاق سخن مى‌گوید و شاید ذکر آنها پشت سر آیات مربوط به معاد از این نظر باشد كه يکى از مهمّ‌ترین اسباب نجات در قیامت ، انفاق و بخشش در راه خدا است .

یك مساوى با هفتصد

نخست مى‌فرماید : « مثل كسانى كه اموال خود را در راه خدا انفاق مى‌کنند، همانند بذرى است كه هفت خوشه برویاند » ( مَثَلُ الَّذینَ يُنْفِقُونَ اَمْوالَهُمْ فى سَبیلِ اللّهِ كَمَثَلِ حَبَّةٍ اَنْبَتَتْ سَبْعَ سَنابِلَ ) .

« و در هر خوشه‌اى يک‌صد دانه باشد » كه مجموعا از يك دانه ، هفت‌صد دانه

برمى‌خیزد ( فى كُلِّ سُنْبُلَةٍ مِائَةُ حَبَّةٍ ) .

تازه پاداش آن‌ها منحصر به این نیست ، بلکه « خداوند آن را براى هرکس بخواهد ( و شایستگى درآن‌ها و انفاق آن‌ها را ازنظر نیت و اخلاص و كیفیت و كمیت ببیند ) دو يا چند برابر مى‌کند » ( وَ الّلهُ يُضاعِفُ لِمَنْ يَشاءُ ) .

و این‌همه پاداش از سوى خدا عجیب نیست « چراکه او ( از نظر رحمت و قدرت ) وسیع و از همه چیز آگاه است » ( وَ اللّهُ واسِعٌ عَلیمٌ ) .

« فى سَبیلِ اللّهِ » مفهوم وسیعى دارد كه هر مصرف نیکى را شامل مى‌شود، به‌علاوه آیات آینده نشان مى‌دهدکه بحث انفاق در این‌جا مستقلاًّ دنبال مى‌شود و در روایات اسلامى نیز به تعمیم معنى آیه اشاره شده است .

262 اَلَّذینَ يُنْفِقُونَ اَمْوالَهُمْ فى سَبیلِ اللّهِ ثُمَّ لا يُتْبِعُونَ ما اَنْفَقُوا مَنّا وَلا اَذًى لَهُمْ اَجْرُهُمْ عِنْدَ رَبِّهِمْ وَ لا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لا هُمْ يَحْزَنُونَ

کسانى كه اموال خود را در راه خدا انفاق مى‌کنند ، سپس به دنبال انفاقى كه كرده‌اند ،

منّت نمى‌گذارند و آزارى نمى‌رسانند ، پاداش آن‌ها نزد پروردگارشان ( محفوظ ) است و نه ترسى دارند و نه غمگین مى‌شوند .

چه انفاقى باارزش است ؟

« مَنَّ » درلغت همان وزنه سنگین است ، سپس به‌معناى نعمت مهمّى بخشیدن‌است كه اگر جنبه عملى داشته باشد، كارى بسیار خوب ( و منّت‌هاى خداوند از این قبیل است ) و اگر جنبه لفظى و به رخ‌کشیدن داشته باشد، بسیار بد است و در آیه فوق منظور همین است .

ازآیه به‌خوبى استفاده مى‌شودکه انفاق در راه‌خدا درصورتى در پیشگاه پروردگار مورد قبول واقع مى‌شود كه به دنبال آن منّت و چیزى كه موجب آزار و رنجش نیازمندان است ، نباشد .

بنابراین‌کسانى‌که درراه خداوندبذل مالمى‌کنند ، ولى به دنبال آن منّت مى‌گذارند ياکارى‌که موجب آزار و رنجش است ، مى‌کنند در حقیقتبااین عمل ناپسند اجر و پاداش

خود را از بین مى‌برند .

آن‌چه در این‌آیه بیشتر جلب توجه مى‌کند، این‌است كه قرآن در واقع سرمایه زندگى انسان را منحصر به سرمایه‌هاى مادّى نمى‌داند ، بلکه سرمایه‌هاى روانى و اجتماعى را نیز به حساب آورده است .

کسى كه چیزى به دیگرى مى‌دهد و منّتى بر او مى‌گذارد و يا با آزار خود او را شکسته‌دل مى‌سازد ، در حقیقت چیزى به او نداده است زیرا اگر سرمایه‌اى به او داده ، سرمایه‌اى هم از او گرفته است و چه‌بسا آن تحقیرها و شکست‌هاى روحى به مراتب بیش از مالى باشد كه به او بخشیده است .

بنابراین اگر چنین اشخاصى اجر و پاداش نداشته باشند ، كاملاً طبیعى و عادلانه خواهد بود ، بلکه مى‌توان گفت چنین افرادى در بسیارى موارد بدهکارند نه طلبکار زیرا آبروى انسان به مراتب برتر و بالاتر از ثروت و مال است .

جمله « لا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لا هُمْ يَحْزَنُونَ » ، اشاره به این است كه آن‌ها هیچ نوع نگرانى نخواهند داشت ، زیرا « خوف » نسبت به امور آینده است و « حُزْن و اندوه » ، نسبت به امور گذشته ، بنابراین با توجه به این‌که پاداش انفاق‌کنندگان در پیشگاه خدا محفوظ است ، نه از آینده خود در رستاخیز ترسى دارند و نه از آن‌چه در راه خدا بخشیده‌اند ، اندوهى به دل راه مى‌دهند .

263 قَوْلٌ مَعْرُوفٌ وَ مَغْفِرَةٌ خَيْرٌ مِنْ صَدَقَةٍ يَتْبَعُها اَذًى وَ اللّهُ غَنِىٌّ حَلیمٌ

گفتار پسندیده ( در برابر نیازمندان ) و عفو ( و گذشت از خشونت‌هاى آن‌ها ) ، از بخششى‌که آزارى به‌دنبال آن باشد، بهتر است و خداوند ، بى‌نیاز و بردبار است .

برخورد خوب ، بهتر از انفاق بامنّت است

اشاره

« مَغْفِرَة » به معنى عفو و گذشت در برابر خشونت ارباب حاجت است .

آیه فوق منطق اسلام در مورد ارزش‌هاى اجتماعى اشخاص و حیثيّت مردم را روشن

مى‌سازد و عمل آن‌هایى را كه در حفظ این سرمایه‌هاى انسانى مى‌کوشند و ارباب حاجت را باگفتار نیکو و احیانا راهنمایى‌هاى لازم بهره‌مندکرده و هرگز اسرار آن‌ها را فاش نمى‌سازند، از بخشش افراد خودخواه و كوته‌نظرى كه در برابر كمك مختصرى هزارگونه زخم زبان به افراد آبرومند مى‌زنند و شخصيّت آن‌ها را در هم مى‌شکنند ، برتر و بالاتر مى‌شمرد . در حقیقت این‌گونه اشخاص همان‌طور كه اشاره كردیم ، بیش از اندازه‌اى كه نفع مى‌رسانند ، ضرر مى‌زنند و اگر سرمایه‌اى مى‌دهند ، سرمایه‌هایى را نیز بر باد مى‌دهند .

در تفسیر « مجمع البیان » از پیغمبر گرامى اسلام صلى‌الله‌علیه‌و‌آله نقل شده كه فرمود : « اِذا سَأَلَ السّائِلُ فَلا تَقْطَعُوا عَلَيْهِ مَسْأَلَتَهُ حَتّى يَفْرُغَ مِنْها ثُمَّ رُدُّوا عَلَيْهِ بِوَقارٍ وَ لینٍ اِمّا بَذْلٍ يَسیرٍ اَوْ رَدٍّ جَمیلٍ فَاِنَّهُ قَدْ يَأْتیكُمْ مَنْ لَيْسَ بِاِنْسٍ وَ لا جانٍّ يَنْظُرُونَ كَيْفَ صَنیعُكُمْ فیما خَوَّلَكُمُ الّلهُ تَعالى » .

در این حدیث پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله گوشه‌اى از آداب انفاق را روشن ساخته ، مى‌فرماید :

« هنگامى كه حاجتمندى از شما چیزى بخواهد ، گفتار او را قطع نکنید تا تمام مقصود خویش را شرح دهد ،

سپس با وقار و ادب و ملایمت به او پاسخ بگویید ، يا چیزى كه در قدرت دارید ، در اختیارش بگذارید و يا به طرز شایسته‌اى او را بازگردانید ، زیرا ممکن است سؤال‌کننده فرشته‌اى باشد كه مأمور آزمایش شما است تا ببیند در برابر نعمت‌هایى كه خداوند به شما ارزانى داشته ، چگونه عمل مى‌کنید » .(1)

264 يا اَيُّهَا الَّذینَ امَنُوا لاتُبْطِلُوا صَدَقاتِكُمْ بِالْمَنِّ وَ الاَْذى كَالَّذى يُنْفِقُ مالَهُ رِئاءَ النّاسِ وَ لا يُؤْمِنُ بِاللّهِ وَ الْيَوْمِ الاْخِرِ فَمَثَلُهُ كَمَثَلِ صَفْوانٍ عَلَيْهِ تُرابٌ فَاَصابَهُ وابِلٌ فَتَرَكَهُ صَلْداً لا يَقْدِرُونَ عَلى شَىْ‌ءٍ مِمّا كَسَبُوا وَ اللّهُ لا يَهْدِى الْقَوْمَ الْكافِرینَ

اى كسانى كه ایمان آورده‌اید ، بخشش‌هاى خود را با منّت و آزار باطل نسازید ، همانند كسى كه مال خود را براى نشان دادن به مردم ، انفاق مى‌کند و به خدا و روز رستاخیز ایمان نمى‌آورد ( كار او ) همچون قطعه سنگى است كه بر آن ( قشر نازکى از ) .


1) « مجمع البیان » ، جلد 1 و 2 ، صفحه 375 .

خاك باشد ( و بذرهایى در آن افشانده شود ) و رگبار باران به آن برسد ، ( و همه خاک‌ها و بذرها را بشوید ، ) و آن را صاف ( و خالى از خاك و بذر ) رها كند ، آن‌ها از كارى كه انجام داده‌اند، چیزى به‌دست نمى‌آورند و خداوندجمعيّت كافران را هدایت‌نمى‌کند.

مثال جالب در مورد انگیزه‌هاى انفاق

« صَفْوان » به معنى قطعه سنگ بزرگ و صاف است كه چیزى در آن نفوذ نمى‌کند و چیزى بر آن قرار نمى‌گیرد و « وابِل » به معنى باران سنگین دانه‌درشت است و لذا به كارهاى سخت و سنگین و مصیبت‌بار نیز اطلاق شده است و « صَلْدا » نیز به معنى سنگ صافى است كه چیزى بر آن نمى‌روید .

چه تعبیر لطیف و رسا و گویایى ، قطعه سنگ محکمى را در نظر بگیرید كه قشر رقیقى از خاك روى آن را پوشانده باشد و بذرهاى مستعدى نیز در آن خاك افشانده شود و در معرض هواى آزاد و تابش آفتاب قرار گیرد ، سپس باران دانه‌درشت پربرکتى بر آن ببارد ، با

این‌که تمام وسایل نموّ و رشد در این‌جا فراهم است ، ولى به خاطر يك كمبود ، همه‌چیز از بین مى‌رود و این باران كارى جز این نمى‌کند كه آن قشر باریك را همراه بذرها مى‌شوید و پراکنده مى‌سازد و سنگ سخت غیر قابل نفوذ را كه هیچ گیاهى بر آن نمى‌روید ، با قیافه خشونت‌بارش آشکار مى‌سازد ، چراکه بذرها در محل نامناسبى افشانده شده بود ، ظاهرى آراسته و درونى خشن و غیرقابل نفوذ داشت و تنها قشرنازکى ازخاك روى آن را گرفته بود ، در حالى كه پرورش گیاه و درخت ، نیاز به خاك عمیقى دارد كه براى پذیرش ریشه‌ها و ذخیره آب و تغذیه گیاه آماده باشد .

این‌گونه است اعمال ریاکارانه و انفاق‌هاى آمیخته با منّت و آزارکه‌از دل‌هاى سخت و قساوتمند سرچشمه مى‌گیرد و صاحبانش هیچ بهره‌اى از آن نمى‌برند و تمام زحماتشان بر باد مى‌رود .

از جمله « لا تُبْطِلُوا صَدَقاتِكُمْ بِالْمَنِّ وَ الاَْذى » ( انفاق‌هاى خود را با منّت و آزار ، باطل نکنید )

استفاده مى‌شود كه پاره‌اى از اعمال ممکن است نتایج اعمال نیك را از بین ببرد و این همان مسأله اِحْباط است كه شرح آن در ذیل آیه 217 همین سوره گذشت .

تشبیه عمل ریاکارانه به قطعه سنگى كه قشر نازکى از خاك روى آن را پوشانیده است، بسیار گویا مى‌باشد، زیرا افراد ریاکار، باطن خشن و بى‌ثمر خود را با چهره‌اى از خیرخواهى و نیکوکارى مى‌پوشانند و اعمالى كه هیچ‌گونه ریشه ثابتى در وجود آن‌ها ندارد ، انجام مى‌دهند ، اما حوادث زندگى به زودى پرده را كنار مى‌زند و باطن آن‌ها را آشکار مى‌سازد .

و در پایان آیه مى‌فرماید : « و خداوند گروه كافران را هدایت نمى‌کند » ( وَ اللّهُ لا يَهْدِى الْقَوْمَ الْكافِرینَ ) .

اشاره به این‌که خداوند توفیق هدایت را از آن‌ها مى‌گیرد ، چراکه با پاى خود راه كفر و ریا و منّت و آزار را پوییدند و چنین كسانى شایسته هدایت نیستند و به این ترتیب

انفاق‌هاى ریایى و آمیخته با منّت و آزار ، همه در يك ردیف قرار گرفته‌اند .

265 وَ مَثَلُ الَّذینَ يُنْفِقُونَ اَمْوالَهُمُ ابْتِغاءَ مَرْضاتِ اللّهِ وَ تَثْبیتا مِنْ اَنْفُسِهِمْ كَمَثَلِ جَنَّةٍ بِرَبْوَةٍ اَصابَها وابِلٌ فَاَتَتْ اُكُلَها ضِعْفَيْنِ فَاِنْ لَمْ يُصِبْها وابِلٌ فَطَلٌّ وَ اللّهُ بِما تَعْمَلُونَ بَصیرٌ

و ( كار ) كسانى كه اموال خود را براى خشنودى خدا و تثبیت ( ملکات انسانى در ) روح خود ، انفاق مى‌کنند، همچون باغى است كه در نقطه بلندى باشد و باران‌هاى درشت به آن برسد ( و از هواى آزاد و نور آفتاب ، به حدّ كافى بهره گیرد ) و میوه خود را دو چندان دهد ( كه همیشه شاداب و باطراوت‌است ) و اگر باران درشتى بر آن نبارد لااقل باران‌هاى ریز بر آن مى‌بارد و خداوند به آن‌چه انجام مى‌دهید ، بینا است .

« طَلَّ » به معنى باران دانه‌ریز است كه گاه به صورت غبار به روى گیاهان مى‌ریزد و گاه به شبنم نیز گفته مى‌شود .

جمله « اِبْتِغاءَ مَرْضاتِ اللّهِ وَ تَثْبیتا مِنْ اَنْفُسِهِمْ » انگیزه‌هاى انفاق صحیح و الهى را بیان

مى‌کند و آن ، دو چیز است ؛ « طلب خشنودى خدا » و « تقویت روح ایمان و ایجاد آرامش در دل و جان » .

این جمله مى‌گوید : انفاق‌کنندگان واقعى كسانى هستند كه تنها به خاطر خشنودى خدا و پرورش فضایل و تثبیت این صفات در درون جان خود و همچنین پایان دادن به اضطراب و ناراحتى‌هایى كه بر اثر احساس مسؤوليّت در برابر محرومان در وجدان آن‌ها پیدا مى‌شود ، اقدام به انفاق مى‌کنند ( بنابراین « مِن » در آیه به معنى "فى" خواهد بود ) .

جمله « وَ اللّهُ بِما تَعْمَلُونَ بَصیرٌ » هشدارى است به همه كسانى كه مى‌خواهند عمل نیکى انجام دهند كه مراقب باشند كوچک‌ترین آلودگى از نظر نيّت يا طرز كار پیدا نکنند ، زیرا خداوند كاملاً مراقب اعمال آن‌ها است .

266 اَيَوَدُّ اَحَدُكُمْ اَنْ تَكُونَ لَهُ جَنَّةٌ مِنْ‌نَخیلٍ وَ اَعْنابٍ تَجْرى مِنْ تَحْتِهَا الاَْنْهارُ لَهُ فیها مِنْ كُلِّ الثَّمَراتِ وَ اَصابَهُ الْكِبَرُ وَ لَهُ ذُرِّيَّةٌ ضُعَفاءُ فَاَصابَها اِعْصارٌ

فیهِ نارٌ فَاحْتَرَقَتْ كَذلِكَ يُبَيِّنُ اللّهُ لَكُمُ الاْياتِ لَعَلَّكُمْ تَتَفَكَّرُونَ

آیا كسى از شما دوست دارد كه باغى از درختان خرما و انگور داشته باشد كه از زیر درختان آن ، نهرها بگذرد و براى او در آن ( باغ ) از هرگونه میوه‌اى وجود داشته باشد ، در حالى كه به سنّ پیرى رسیده و فرزندانى ( كوچك و ) ضعیف دارد ( در این هنگام ) گردبادى ( كوبنده ) كه در آن آتش ( سوزانى ) است ، به آن برخورد كند و شعله‌ور گردد و بسوزد ( همین‌طور است حال كسانى كه انفاق‌هاى خود را با ریا و منّت و آزار باطل مى‌کنند ) این‌چنین خداوند آیات خود را براى شما آشکار مى‌سازد ، شاید بیندیشید ( و با اندیشه راه حقّ را بیابید ) .

یك مثال جالب دیگر براى انفاق‌هاى آلوده به ریا

« اِعْصار » در لغت به معنى گردباد است كه به هنگام وزش باد از دو سوى مخالف تشکیل مى‌گردد و به شکل عمودى است كه يك سر آن به زمین چسبیده و سر دیگر آن در

آسمان است و گاه بسیارى از اشیاء را با خود مى‌برد .

در این آیه مثال گویاى دیگرى براى مسأله انفاق آمیخته با ریاکارى و منّت و آزار و این‌که چگونه این كارهاى نکوهیده آثار آن را از بین مى‌برد ، بیان شده است .

ترسیمى است بسیار زیبا از حال این‌گونه اشخاص كه با ریا و منّت و آزار ، خط بطلان بر انفاق خویش مى‌کشند ، پیرمرد سالخورده‌اى را در نظر مجسّم مى‌کند كه فرزندان خردسال و كوچکى اطراف او را گرفته‌اند و تنها راه تأمین زندگى حال و آینده آنان ، باغ سرسبز و خرّمى است با درختان خرما و انگور و میوه‌هاى دیگر ، درختانى كه پیوسته آب جارى از كنارش مى‌گذرد و زحمتى براى آبیارى ندارد ، ناگهان گردباد آتش‌بارى مى‌وزد و آن را مبدّل به خاکستر مى‌کند ، چنین انسانى چه حسرت و اندوه مرگبارى دارد، حال كسانى‌که اعمال نیکى انجام مى‌دهند و سپس با ریا و منّت و آزار آن را از بین مى‌برند ، چنین است ، زحمت فراوانى كشیده‌اند و در آن روز كه نیاز به نتیجه آن دارند، همه را خاکستر

مى‌بینند، چرا كه گردباد آتش‌بار ریا و منّت و آزار آن را سوزانده است .

از جمله « وَ اَصابَهُ الْكِبَرُ وَ لَهُ ذُرِّيَّةٌ ضُعَفاءُ » ( صاحب آن باغ ، پیر و سالخورده باشد و فرزندانى كوچك و ناتوان داشته باشد ) استفاده مى‌شود كه انفاق و بخشش در راه خدا و كمك به نیازمندان همچون باغ خرّمى است كه هم خود انسان از ثمرات آن بهره‌مند مى‌شود و هم فرزندان او ، در حالى كه ریاکارى و منّت و آزار ، هم سبب محروميّت خود او مى‌شود و هم نسل‌هاى آینده كه بایداز ثمرات برکات اعمال نیك او بهره‌مند گردند ، محروم خواهند شد و این خود دلیل بر آن است كه نسل‌هاى آینده در نتایج اعمال نیك نسل‌هاى گذشته سهیم هستند ، از نظر اجتماعى نیز چنین است ، زیرا محبوبيّت و اعتمادى كه پدران بر اثر كار نیك در افکار عمومى پیدا مى‌کنند ، سرمایه بزرگى براى فرزندان آن‌ها خواهد بود .

جمله « اِعْصارٌ فیهِ نارٌ » ( گردبادى كه در آن آتشى باشد ) ممکن است اشاره به گردبادى كه از روى خرمن آتشى بگذرد و طبق معمول كه گردباد هرچه را بر سر راه خود بیابد ، با خود

همراه مى‌برد ، آن را از زمین برداشته و به نقطه دیگرى بپاشد و ممکن است اشاره به گردبادى باشد كه به همراه صاعقه به نقطه‌اى اصابت كند و همه‌چیز را تبدیل به خاکستر نماید و در هر حال اشاره به نابودى سریع و مطلق است .

267 يااَيُّهَاالَّذینَ امَنُوا اَنْفِقُوا مِنْ طَيِّباتِ ما كَسَبْتُمْ وَ مِمّا اَخْرَجْنا لَكُمْ مِنَ الاَْرْضِ وَ لاتَيَمَّمُوا الْخَبیثَ مِنْهُ تُنْفِقُونَ وَ لَسْتُمْ بِاخِذیهِ اِلاّ اَنْ تُغْمِضُوا فیهِ وَ اعْلَمُوا اَنَّ اللّهَ غَنِىٌّ حَمیدٌ

اى كسانى‌که ایمان آورده‌اید، از قسمت‌هاى پاکیزه اموالى كه ( از طریق تجارت ) به دست آورده‌اید و از آن‌چه از زمین براى شما خارج ساخته‌ایم ( ازمنابع و معادن و درختان و گیاهان ) انفاق كنید و براى انفاق ، به‌سراغ قسمت‌هاى ناپاك نروید، در حالى كه خود شما ( به هنگام پذیرش اموال ) حاضر نیستید آن‌ها را بپذیرید ، مگر از روى اغماض و كراهت و بدانید خداوند بى‌نیاز و شایسته ستایش است .

از چه اموالى باید انفاق كرد ؟

« تَيَمُّم » در اصل به معنى قصد چیزى كردن است ، در این‌جا نیز به همان معنى آمده است و « تَيَمُّم » معروف را از این جهت گفته‌اند كه انسان قصد مى‌کند از خاك پاك زمین استفاده كند ، چنان‌که قرآن مى‌گوید : « فَتَيَمَّمُوا صَعیدا طَيِّبا » ( 43 / نساء ) .

جمله « ما كَسَبْتُمْ » ( آن‌چه كسب كرده‌اید ) اشاره به درآمدهاى تجارى است و جمله « مِمّا اَخْرَجْنا لَكُمْ مِنَ الاَْرْضِ » ( از آن‌چه از زمین براى شما خارج ساخته‌ایم ) اشاره به انواع درآمدهاى زراعى و كشاورزى و همچنین معادن زیرزمینى است ، بنابراین تمام انواع درآمدها را شامل مى‌شود ، زیرا سرچشمه تمام اموالى كه انسان دارد ، زمین و منابع گوناگون آن است حتى صنایع و دامدارى و مانند آن ، همه از زمین مایه مى‌گیرد. این تعبیر ضمنا اشاره‌اى به این حقیقت است كه ما منابع این‌ها را در اختیار شما گذاشتیم، بنابراین نباید از انفاق‌کردن بخشى از طيّبات و پاکیزه‌ها و « سرگل » آن در راه خدا ، دریغ كنید .

سپس براى تأکید هرچه بیشتر مى‌افزاید: « به‌سراغ قسمت‌هاى ناپاك نروید تا از آن انفاق كنید ، در حالى كه شما حاضر نیستید آن را بپذیرید ، مگر از روى اغماض و كراهت » ( وَ لا تَيَمَّمُوا الْخَبیثَ مِنْهُ تُنْفِقُونَ وَ لَسْتُمْ بِاخِذیهِ اِلاّ اَنْ تُغْمِضُوا فیهِ ) .

از آن‌جا كه بعضى از مردم عادت دارند همیشه از اموال بى‌ارزش و آن‌چه تقریبا ازمصرف افتاده وقابل استفاده خودشان نیست ، انفاق كنند و این‌گونه انفاق‌ها علاوه بر این‌که سود چندانى به حال نیازمندان ندارد ، يك نوع اهانت و تحقیر نسبت به آن‌ها است و موجب تربیت معنوى و پرورش روح انسانى نیز نمى‌باشد ، این جمله صریحا مردم را از این كار نهى مى‌کند و آن را با دلیل لطیفى همراه مى‌سازد و آن این‌که شما خودتان حاضر نیستید این‌گونه اموال را بپذیرید مگر از روى كراهت و ناچارى چرا درباره مسلمان و از آن بالاتر خدایى كه در راه او انفاق مى‌کنید و همه‌چیز شما از او است ، راضى به این كار مى‌شوید .

در حقیقت آیه به نکته لطیفى اشاره مى‌کند كه انفاق در راه خدا ، يك طرفش مؤمنان نیازمند هستند و طرف دیگر خدا و با این حال اگر اموال پست و بى‌ارزش انتخاب شود ، از يك سو تحقیرى است نسبت به نیازمندان كه ممکن است على‌رغم تهى‌دستى ، مقام بلندى از نظر ایمان و انسانيّت داشته باشند و روحشان آزرده شود و از سوى دیگر سوء ادبى است نسبت به مقام شامخ پروردگار .

جمله « لا تَيَمَّمُوا » ( قصد نکنید ) ممکن است اشاره به این باشد كه اگر در لابه‌لاى اموالى كه انفاق مى‌کنید ، بدون توجّه چیز نامرغوبى باشد ، مشمول این سخن نیست ، سخن این است كه از روى عمد اقدام به چنین كارى نکنید .

تعبیر به « طَيِّبات » ( پاکیزه‌ها ) هم پاکیزگى ظاهرى را شامل مى‌شود و ارزش داشتن براى مصرف وهم پاکیزگى معنوى ، يعنى اموال شبهه‌ناك و حرام ، زیرا افراد باایمان از پذیرش همه این‌ها كراهت دارند و جمله « اِلاّ اَنْ تُغْمِضُوا فیهِ » شامل همه مى‌شود و این‌که بعضى از

مفسّران آن را منحصر به يکى از این دو دانسته‌اند ، صحیح به نظر نمى‌رسد .

به هر حال باید این فرهنگ قرآنى در میان همه مسلمین زنده شود كه براى انفاق ، بهترین را انتخاب نمایند .

268 اَلشَّيْطانُ يَعِدُكُمُ الْفَقْرَ وَ يَأْمُرُكُمْ بِالْفَحْشاءِ وَ اللّهُ يَعِدُكُمْ مَغْفِرَةً مِنْهُ وَ فَضْلاً وَ اللّهُ واسِعٌ عَلیمٌ

شیطان شما را ( به هنگام انفاق ) ، وعده فقر و تهى‌دستى مى‌دهد و به فحشاء ( و زشتى‌ها ) امر مى‌کند ، ولى خداوند وعده آمرزش و فزونى به شما مى‌دهد و خداوند ، قدرتش وسیع و ( به هر چیز ) دانا است ( به همین دلیل به وعده‌هاى خود وفا مى‌کند ) .

مبارزه با موانع انفاق

اشاره

« فَحْشاء » به معنى هر كار زشت و بسیار قبیح است و در این‌جا به تناسب بحث ، به‌معنى بخل و ترك انفاق كه در بسیارى از موارد ، نوعى معصیت و گناه است ، آمده

( هرچند كه واژه « فَحْشاء » در مواردى به معنى گناه بى‌عفتى آمده ، ولى مى‌دانیم در این‌جا تناسب چندانى ندارد ) حتى بعضى از مفسران تصریح كرده‌اند كه عرب به شخص بخیل ، " فاحِش" مى‌گوید .(1)

تعبیر به امر كردن شیطان ، اشاره به همان وسوسه‌هاى او است و اصولاً هر نوع فکر منفى و بازدارنده و كوتاه‌بیننده ، سرچشمه‌اش تسلیم دربرابر وسوسه‌هاى شیطانى‌است ودرمقابل هرگونه فکر مثبت سازنده و آمیخته با بلندنظرى ، سرچشمه‌اش الهامات الهى و فطرت پاك خدادادى است .

در تفسیر « مجمع البیان » از امام صادق (علیه السلام) نقل شده است كه ؛ هنگام انفاق دو چیز از طرف خدا است و دو چیز از ناحیه شیطان، آن‌چه ازجانب خدا است، يکى آمرزش گناهان و .


1) « رُوحُ الْبَيان » ، جلد 1 ، صفحه 431 .

دیگرى وسعت و افزونى اموال و آن‌چه ازطرف شیطان است، يکى وعده فقر و تهى‌دستى و دیگرى امر به فحشاء است .

بنابراین منظور از « مَغْفِرَة » ، آمرزش گناهان است و منظور از « فَضْل » همان‌طورى كه از « ابن عباس » نقل شده ، زیاد شدن سرمایه‌ها در پرتو انفاق مى‌باشد .

جالب توجه این‌که از امیر مؤمنان على (علیه السلام) نقل شده كه فرمود : « هنگامى كه در سختى و تنگدستى افتادید ، به وسیله انفاق كردن ، با خدا معامله كنید » ( انفاق كنید تا از تهى‌دستى نجات يابید ) .(1)

و در پایان آیه مى‌فرماید : « خداوند قادر و توانا و عالم است » ( وَ اللّهُ واسِعٌ عَلیمٌ ) .

اشاره به این حقیقت است كه چون خداوند قدرتى وسیع و علمى بى‌پایان دارد، مى‌تواند .


1) « نَهْجُ الْبَلاغَةِ » ، كلمات قِصار ، شماره 258 .

به‌وعده خویش عمل كند، بنابراین باید به وعده او دلگرم بود نه وعده شیطان فریبکار و ناتوان كه انسان را به گناه مى‌کشاند و چون از آینده آگاه نیست و قدرتى ندارد ، وعده او جز گمراهى و تشویق به نادانى نخواهد بود .

269 يُؤْتِى الْحِكْمَةَ مَنْ يَشاءُ وَ مَنْ يُؤْتَ الْحِكْمَةَ فَقَدْ اوُتِىَ خَيْرا كَثیرا وَ ما يَذَّكَّرُ اِلاّ اوُلُوا الاَْلْبابِ

( خدا ) دانش وحکمت رابه هرکس بخواهد ( وشایسته بداند ) مى‌دهد و به‌هرکس دانش داده شود، خیر فراوانى داده شده است و جز خردمندان ، ( این حقایق را درك نمى‌کنند و ) متذکر نمى‌گردند .

برترین نعمت‌هاى الهى

« تَذَكُّر » به معنى يادآورى و نگاهدارى علوم و دانش‌ها در درون روح است و « اَلْباب » جمع « لُبّ » به معنى مغز است و از آن‌جا كه مغز هرچیز ، بهترین و اساسى‌ترین قسمت آن

است ، به عقل و خرد ، « لُبّ » گفته مى‌شود .

در تفسیر « حِكْمَة » ، معانى زیادى ذکر شده ، از جمله معرفت و شناخت اسرار جهان هستى و آگاهى از حقایق قرآن و رسیدن به حقّ از نظر گفتار و عمل و معرفت و شناسایى خدا و آن نور الهى كه وسوسه‌هاى شیطانى را از الهامات الهى جدا مى‌سازد .

و ظاهر این است كه حکمت يك معنى وسیع دارد كه تمام این امور حتّى نبوّت را كه بعضى‌از معانى آن شمرده‌اند ، شامل مى‌شود كه آن نوعى از علم و آگاهى است و در اصل از ماده « حَكْم » به معنى منع گرفته شده و از آن‌جا كه علم و دانش و تدبیر ، انسان را از كارهاى خلاف بازمى‌دارد ، به آن « حکمت » گفته‌اند .

بدیهى است منظور از جمله « مَنْ يَشاءُ » ( هرکس را كه بخواهد ) این نیست كه خداوند بدون هیچ علّتى حکمت و دانش را به این و آن مى‌دهد، بلکه اراده و مشيّت خداوند همه‌جا آمیخته است ، با شایستگى‌هاى افراد ، يعنى هرکس را شایسته ببیند ، از این سرچشمه زلال

حیاتبخش سیراب مى‌نماید ، سپس مى‌فرماید : « و هرکس كه به‌او دانش داده شود، خیر فراوانى داده شده‌است » ( وَ مَنْ يُؤْتَ الْحِكْمَةَ فَقَدْ اوُتِىَ خَيْرا كَثیرا ) .

270 وَ ما اَنْفَقْتُمْ مِنْ نَفَقَةٍ اَوْ نَذَرْتُمْ مِنْ‌نَذْرٍ فَاِنَّ اللّهَ يَعْلَمُهُ وَ ما لِلظّالِمینَ مِنْ اَنْصارٍ

و هر چیز راکه انفاق مى‌کنید، يا ( اموالى را كه ) نذر كرده‌اید، ( در راه خدا انفاق كنید )، خداوند آن‌ها را مى‌داند و ستمگران ياورى ندارند .

کم باشد يا زیاد ، خوب باشد يا بد ، از طریق حلال تهیه شده باشد يا حرام ، بااخلاص همراه باشد يا توأم با ریا ، همراه با منّت و آزار باشد يا بدون آن ، از اموالى باشد كه خداوند دستور انفاق آن را داده‌است يا به‌وسیله نذر بر خود واجب كرده باشید ، خدا از تمام جزئيّات آن آگاه است و جزاى آن را از خوب و بد به تناسب آن خواهدداد .

و در پایان آیه مى‌فرماید : « و ظالمان ياورى ندارند » ( وَ ما لِلظّالِمینَ مِنْ اَنْصارٍ ) .

« ظالمان » در این‌جا اشاره به ثروت‌اندوزان بخیل و انفاق‌کنندگان ریاکار و منّت‌گزار و

مردم‌آزاران است كه خداوند آن‌ها را يارى نمى‌کند و انفاقشان نیز در دنیا و آخرت ياورشان‌نخواهدبود.

یا كسانى كه به خاطر ترك انفاق به محرومان و تهى‌دستان ، هم به آن‌ها ظلم كردند و هم به جامعه و هم به خویشتن .

یا كسانى كه انفاق‌ها را در محل شایسته خود به كار نگرفتند ، زیرا ظلم به معنى وسیع كلمه ، به معنى هرگونه كارى است كه در غیر مورد خود انجام گیرد و از آن‌جا كه منافاتى در میان این معانى سه‌گانه نیست ، ممکن است هر سه مفهوم در آیه جمع باشد .

271 اِنْ تُبْدُوا الصَّدَقاتِ فَنِعِمّا هِىَ وَ اِنْ‌تُخْفُوها وَ تُؤْتُوهَا الْفُقَراءَ فَهُوَ خَيْرٌ لَكُمْ وَ يُكَفِّرُ عَنْكُمْ مِنْ سَيِّئاتِكُمْ وَ اللّهُ بِما تَعْمَلُونَ خَبیرٌ

اگر انفاق‌ها را آشکار كنید ، خوب است و اگر آن‌ها را مخفى ساخته و به نیازمندان بدهید ، براى شما بهتر است و قسمتى‌از گناهان شما را مى‌پوشاند ( و در پرتو بخشش در

راه خدا، بخشوده‌خواهیدشد )و خداوند به‌آن‌چه انجام مى‌دهید، آگاهاست .

چگونگى انفاق‌ها

تردیدى نیست كه انفاق علنى و آشکار در راه خدا و اختفاى آن ، هرکدام اثر مفیدى دارد ، زیرا هنگامى كه انسان به طور آشکار و علنى مال خود را در راه خدا انفاق مى‌کند ، اگر انفاق واجب باشد ، گذشته از این‌که مردم تشویق به این‌گونه كارهاى نیك مى‌شوند ، رفع این تهمت نیز از انسان مى‌گردد كه به وظیفه واجب خود عمل نکرده است .

و اگر انفاق مستحبّ باشد ، در حقیقت يك نحوه تبلیغ عملى است كه مردم را به كارهاى خیر و حمایت از محرومان و انجام كارهاى نیك اجتماعى و عامّ‌المنفعة تشویق مى‌کند .

و چنان‌چه انفاق به طور مخفى و دور از انظار مردم انجام شود ، به طور قطع ریا و خودنمایى در آن كمتر است و خلوص بیشترى در آن خواهد بود، مخصوصا درباره كمك

به محرومان ، آبروى آن‌ها بهتر حفظ مى‌شود و لذا آیه فوق مى‌گوید : « هریك از دو كار در مورد خود ، خوب و شایسته است » .

در بعضى احادیث تصریح شده كه انفاق‌هاى واجب ، بهتر است اظهار گردد و اما انفاق‌هاى مستحبّ ، بهتر است مخفیانه انجام گیرد .

از امام صادق نقل شده كه فرمود : « زکات واجب را به طور آشکار از مال جدا كنید و به طور آشکار انفاق نمایید ، اما انفاق‌هاى مستحب اگر مخفى باشد ، بهتر است » .(1)

این احادیث با آن‌چه در بالاگفتیم ، منافات ندارد ، زیرا انجام وظایف واجب ، كمتر آمیخته به ریا مى‌شود ، چون وظیفه‌اى است كه در محیط اسلامى هرکس ناچار است آن را انجام دهد و همچون يك مالیات قطعى است كه باید همه بپردازند ، بنابراین اظهار آن بهتر .


1) « مجمع البیان » ، جلد 1 و 2 ، صفحه 384 .

است و اما انفاق‌هاى مستحبّى چون جنبه الزامى ندارد ، ممکن است اظهار آن به خلوص نيّت صدمه بزند ، لذا اختفاى آن شایسته‌تر مى‌باشد .

ازجمله « وَ يُكَفِّرُ عَنْكُمْ مِنْ سَيِّئاتِكُمْ » استفاده مى‌شودکه انفاق در راه خدا ، در آمرزش گناهان اثر عمیق دارد ، زیرا بعد از دستور انفاق در این جمله مى‌فرماید : « و گناهان شما را مى‌پوشاند » .

البتّه مفهوم این سخن آن نیست كه بر اثر انفاق كوچکى ، همه گناهان بخشوده خواهد شد ، بلکه با توجّه به كلمه « مِن » كه معمولاً براى "تبعیض" به كار مى‌رود ، استفاده مى‌شود كه انفاق قسمتى از گناهان را مى‌پوشاند ، روشن است كه آن قسمت بستگى به مقدار انفاق و میزان اخلاص دارد .

درباره این‌که انفاق سبب آمرزش مى‌شود ، از اهل بیت علیهم‌السلام و اهل تسنّن روایات زیادى وارد شده است ، از جمله در حدیثى آمده : « انفاق نهانى ، خشم خدا را فرومى‌نشاند و

همان‌طور كه آب آتش را خاموش مى‌کند ، گناه انسان را از بین مى‌برد » .

272 لَيْسَ عَلَيْكَ هُدیهُمْ وَ لكِنَّ اللّهَ يَهْدى مَنْ يَشاءُ وَ ما تُنْفِقُوا مِنْ خَيْرٍ فَلاَِنْفُسِكُمْ وَ ما تُنْفِقُونَ اِلاَّ ابْتِغاءَ وَجْهِ اللّهِ وَ ما تُنْفِقُوا مِنْ خَيْرٍ يُوَفَّ اِلَيْكُمْ وَ اَنْتُمْ لا تُظْلَمُونَ

هدایت آن‌ها ( به طور اجبار ) بر تو نیست ( بنابراین ترك انفاق به غیرمسلمانان ، براى اجبار به اسلام ، صحیح نیست ) ولى خداوند هرکه را بخواهد ( و شایسته بداند ) ، هدایت مى‌کند و آن‌چه از خوبى‌ها و اموال را انفاق مى‌کنید ، براى خودتان است ( ولى ) جز براى رضاى خدا انفاق نکنید و آن‌چه از خوبى‌ها انفاق مى‌کنید ، ( پاداش آن ) به طور كامل به شما داده مى‌شود و به شما ستم نخواهد شد .

انفاق و كمک‌هاى انسانى به غیرمسلمانان

اشاره

آیه فوق مى‌گوید: همان‌طورکه بخشش‌هاى الهى ونعمت‌هاى او در این جهان شامل حال

همه انسان‌ها ( صرف نظر از عقیده و آیین آن‌ها ) مى‌شود ، مؤمنان هم باید به هنگام انفاق‌هاى مستحبّى و رفع نیازمندى‌هاى بى‌نوایان در مواقع لزوم ، رعایت حال غیرمسلمانان را نیز بکنند .

البتّه این در صورتى است كه انفاق بر غیر مسلمانان به خاطر يك كمك انسانى باشد و موجب تقویت كفر و پیش‌برد نقشه‌هاى شوم دشمنان نگردد ، بلکه آن‌ها را به روح انسان‌دوستى اسلام آگاه سازد .

از آیه فوق حقیقت دیگرى را نیز مى‌توان استفاده كرد و آن این‌که اگر در میان مسلمانان افرادى بعد از این‌همه تأکید درباره دورى‌از ریاو منّت و آزار باز انفاق‌هاى خود را آلوده به این امور سازند ، ناراحت نباش وظیفه تو تنها بیان احکام و فراهم ساختن يك محیط اجتماعى سالم است و هرگز موظّف نیستى كه آن‌ها را مجبور به این امور سازى ، روشن است كه این تفسیر منافاتى با تفسیر سابق ندارد و ممکن است هر دو را از آیه استفاده كرد .

« وَجْهُ اللّه » چه معنى دارد ؟

« وَجْه » در لغت به معنى صورت است و گاهى به معنى ذات به كار برده مى‌شود ، بنابراین « وَجْهُ اللّه » يعنى ذات خدا . انفاق‌کنندگان نظرشان باید ذات پاك پروردگار باشد ، پس ذکر كلمه « وَجْه » در این آیه و مانند آن متضمّن يك نوع تأکید است ، زیرا هنگامى كه گفته شود « براى ذات خدا » ، تأکید آن از « براى خدا » بیشتر است ، يعنى حتما براى خدا باشد و نه دیگرى .

به علاوه معمولاً صورت انسان ، شریف‌ترین قسمت ظاهرى بدن او است ، زیرا اعضاى مهمّ بینایى و گویایى در آن قرار گرفته است ، به همین دلیل هنگامى كه كلمه « وَجْه » به كار برده شود ، شرافت و اهميّت را مى‌رساند ، در این‌جا هم به طور كنایه در مورد خداوند به كار برده شده است و در واقع يك نوع احترام و اهميّت از آن فهمیده مى‌شود ، بدیهى است كه خدا نه جسم است و نه صورت دارد .

273 لِلْفُقَراءِ الَّذینَ اُحْصِرُوا فى سَبیلِ اللّهِ لايَسْتَطیعُونَ ضَرْبا فِى‌الاَْرْضِ يَحْسَبُهُمُ الْجاهِلُ اَغْنِياءَ مِنَ‌التَّعَفُّفِ تَعْرِفُهُمْ بِسیماهُمْ لا يَسْأَلُونَ النّاسَ اِلْحافا وَ ما تُنْفِقُوا مِنْ خَيْرٍ فَاِنَّ اللّهَ بِهِ عَلیمٌ

( انفاق شما ، مخصوصا باید ) براى نیازمندانى باشد كه در راه خدا در تنگنا قرار گرفته‌اند ( و توجّه به آیین خدا ، آن‌ها را از وطن‌هاى خویش آواره ساخته و شرکت در میدان جهاد به آن‌ها اجازه نمى‌دهد تا براى تأمین هزینه زندگى ، دست به كسب و تجارتى بزنند ) نمى‌توانند مسافرتى كنند ( و سرمایه‌اى به دست آورند ) و از شدّت خویشتن‌دارى ، افراد ناآگاه آن‌ها را بى‌نیاز مى‌پندارند ، اما آن‌ها را از چهره‌هایشان مى‌شناسى و هرگز با اصرار چیزى از مردم نمى‌خواهند ( این است مشخصات آن‌ها ) و هرچیز خوبى در راه خدا انفاق كنید، خداوند از آن آگاه است.

بهترین مورد انفاق

« حَصْر » به معنى حبس و منع و تضییق است و در این‌جا به معنى تمام امورى است كه

انسان را از تأمین معاش بازمى‌دارد .

« سیما » در لغت به معنى علامت و نشانه است و این‌که در فارسى امروز آن را به معنى چهره و صورت به كار مى‌برند ، معنى تازه‌اى است وگرنه در مفهوم عربى آن ، چنین معنایى ذکر نشده است .

« اِلْحاف » از همان ماده « لِحاف » به معنى آن پوشش خاصّ است و اصرار در سؤال را از این جهت « اِلْحاف » گفته‌اند كه قلب انسان يا طرف مقابل را مى‌پوشاند .

باز در ادامه آداب و احکام انفاق ، در این آیه بهترین مواردى كه انفاق در آن‌جا باید صورت گیرد ، بیان شده است و آن كسانى هستند كه داراى صفات سه‌گانه‌اى كه در این آیه آمده ، باشند . دربیان اوّلین وصف آنان مى‌فرماید: انفاق شما به‌خصوص « باید براى كسانى باشد كه در راه خدا محصور شده‌اند » ( لِلْفُقَراءِ الَّذینَ اُحْصِرُوا فى سَبیلِ اللّهِ ) .

یعنى كسانى كه به خاطر اشتغال به جهاد در راه خدا و نبرد با دشمن و يادگیرى فنون

جنگى يا تحصیل علوم لازم دیگر از تلاش براى معاش و تأمین هزینه زندگى بازمانده‌اند كه يك نمونه روشن آن ، اصحاب صُفَّة در عصر پیامبر اکرم صلى‌الله‌علیه‌و‌آله بودند .

سپس براى تأکید مى‌افزاید : « همان‌ها كه نمى‌توانند سفرى كنند » و سرمایه‌اى به دست آورند ( لا يَسْتَطیعُونَ ضَرْبا فِى الاَْرْضِ ) .

تعبیر به « ضَرْب فِى الاَْرْض » به جاى سفر ، به خاطر آن است كه مسافران مخصوصا آن‌ها كه براى هدف‌هاى مهمّى پیاده به سفر مى‌روند ، پیوسته پاى بر زمین مى‌کوبند و پیش مى‌روند .

بنابراین كسانى كه مى‌توانند تأمین زندگى كنند ، باید مشقّت و رنج سفر را تحمّل كرده ، از دسترنج دیگران استفاده نکنند ، مگر این‌که كار مهمّ‌ترى همچون جهاد در راه خدا يا فراگرفتن علوم واجب ، مانع از سفر گردد .

و در دوّمین وصف از آنان مى‌فرماید : « كسانى كه افراد نادان و بى‌اطّلاع ، آن‌ها را

ازشدّت عفاف غنىّ مى‌پندارند » ( يَحْسَبُهُمُ الْجاهِلُ اَغْنِياءَ مِنَ التَّعَفُّفِ ) .

اما این‌سخن به‌آن مفهوم نیست كه این نیازمندان باشخصيّت قابل شناخت نیستند ، لذا مى‌افزاید : « آن‌ها را از چهره‌هایشان مى‌شناسى » ( تَعْرِفُهُمْ بِسیماهُمْ ) .

به هر حال منظور این است كه آن‌ها گرچه سخنى از حال خود نمى‌گویند ، ولى در چهره‌هایشان نشانه‌هایى از رنج‌هاى درونى وجود دارد كه براى افراد فهمیده آشکار است ، آرى « رنگ رخساره خبر مى‌دهد از سرّ درون » .

ودرسومین توصیف از آنان مى‌فرماید: آن‌ها چنان بزرگوارند كه : « هرگز چیزى بااصرار از مردم نمى‌خواهند » ( لا يَسْأَلُونَ النّاسَ اِلْحافا ) .

اصولاً آن‌ها از مردم چیزى نمى‌خواهند تا چه رسد به این‌که اصرار در سؤال داشته باشند و به تعبیر دیگر معمول نیازمندان عادّى اصرار در سؤال است اما آن‌ها يك نیازمند عادّى نیستند .

و در پایان آیه باز همگان را به انفاق از هرگونه خیرات تشویق كرده ، مى‌فرماید : « و هر چیز خوبى در راه خدا انفاق كنید ، خداوند ازآن‌آگاه‌است » ( وَ ما تُنْفِقُوا مِنْ خَيْرٍ فَاِنَّ اللّهَ بِهِ عَلیمٌ ) .

این جمله براى تشویق انفاق‌کنندگان است ، خصوصا انفاق به افرادى كه داراى عزّت نفس و طبع بلند هستند و چه بسا در این موارد بخشش‌هایى در پوشش غیر انفاق ، ولى در واقع به قصد انفاق صورت مى‌گیرد تاطرف مقابل ناراحت نشود، مسلّما خداوند از این نيّات پنهانى آگاه است و آن‌ها را به تناسب نيّت و زحماتشان بهره‌مند مى‌سازد .

274 اَلَّذینَ يُنْفِقُونَ اَمْوالَهُمْ بِاللَّيْلِ وَ النَّهارِ سِرّا وَ عَلانِيَةً فَلَهُمْ اَجْرُهُمْ عِنْدَ رَبِّهِمْ وَ لا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لا هُمْ يَحْزَنُونَ

آن‌ها كه اموال خود را شب و روز ، پنهان و آشکار انفاق مى‌کنند ، مزدشان نزد پروردگارشان است ، نه ترسى بر آن‌ها است و نه غمگین مى‌شوند .

شأن نزول

دراحادیث بسیارى‌آمده‌که این آیه درباره على (علیه السلام)ّ نازل شده است، زیرا آن حضرت چهار درهم داشت ؛ درهمى را در شب و درهمى را در روز و درهمى را آشکارا و درهمى را در نهان انفاق كرد و این آیه نازل شد .(1)

ولى مى‌دانیم نزول آیه در يك مورد خاصّ ، مفهوم آن را محدود نمى‌کند وشمول حکم را نسبت به دیگران نفى نمى‌نماید .

انفاق به هر شکل و صورت مطلوب است

انتخاب این روش‌هاى مختلف رعایت شرایط بهتر براى انفاق است ، يعنى انفاق‌کنندگان باید در انفاق خود به هنگام شب يا روز ، پنهان يا آشکار ، جهات اخلاقى و


1) « نورالثقلین » ، جلد 1 ، صفحه 290 و 291 .

اجتماعى را در نظر بگیرند ، آن‌جا كه انفاق به نیازمندان موجبى براى اظهار ندارد ، آن را مخفى سازند تا هم آبروى آنان حفظ شود و هم خلوص بیشترى در آن باشد و آن‌جا كه مصالح دیگرى مانند تعظیم شعائر و تشویق و ترغیب دیگران در كار است و انفاق جنبه شخصى ندارد تاهتك احترام كسى شود ( مانند انفاق براى جهاد و بناهاى خیر و امثال آن ) و با اخلاص نیز منافات ندارد ، آشکارا انفاق نمایند .

بعید نیست كه مقدّم داشتن شب بر روز و پنهان بر آشکار ( در آیه مورد بحث ) اشاره به این باشد كه مخفى بودن انفاق بهتر است ، مگر موجبى براى اظهار باشد ، هرچند باید در همه حال و به هر شکل انفاق فراموش نشود .

مسلّما چیزى كه نزد پروردگار است ( مخصوصا با تکیه بر صفت ربوبيّت كه ناظر به پرورش و تکامل است ) چیز كم يا كم‌ارزشى نخواهد بود و تناسب با الطاف و عنایات پروردگار خواهد داشت كه هم برکات دنیا و هم حسنات آخرت و قُرب اِلَى اللّه را شامل مى‌شود.

275 اَلَّذینَ يَأْكُلُونَ الرِّبا لا يَقُومُونَ اِلاّ كَما يَقُومُ الَّذى يَتَخَبَّطُهُ الشَّيْطانُ مِنَ الْمَسِّ ذلِكَ بِاَنَّهُمْ قالُوا اِنَّمَا الْبَيْعُ مِثْلُ الرِّبا وَ اَحَلَّ اللّهُ الْبَيْعَ وَ حَرَّمَ الرِّبا فَمَنْ جاءَهُ مَوْعِظَةٌ مِنْ رَبِّهِ فَانْتَهى فَلَهُ ما سَلَفَ وَ اَمْرُهُ اِلَى اللّهِ وَ مَنْ عادَ فَاوُلئِكَ اَصْحابُ النّارِ هُمْ فیها خالِدُونَ

کسانى كه ربا مى‌خورند ، ( در قیامت ) برنمى‌خیزند مگر مانند كسى كه بر اثر تماسّ شیطان ، دیوانه شده ( و نمى‌تواند تعادل خود را حفظ كند ، گاهى زمین مى‌خورد ، گاهى به پا مى‌خیزد ) ، این ، به خاطر آن است كه گفتند : داد و ستد هم مانند ربا است ( و تفاوتى میان آن‌دو نیست ) ، در حالى كه خدا بیع را حلال كرده و ربا را حرام ، ( زیرا فرق میان این‌دو ، بسیار است ) و اگر كسى اندرز الهى به او رسد و از ( رباخوارى ) خوددارى كند ، سودهایى كه در سابق ( و قبل از نزول حکم تحریم ) به دست آورده ، مال او است ( و این حکم ، گذشته را شامل نمى‌گردد ) و كار او به خدا واگذار مى‌شود ( و گذشته او را خواهد

بخشید ) اما كسانى كه بازگردند ، ( و بار دیگر مرتکب این گناه شوند ) اهل آتشند و همیشه در آن مى‌مانند.

رباخوارى ، نقطه مقابل انفاق

«يَتَخَبَّطُهُ» از ماده «خَبْط» به‌معنى عدم حفظ تعادل بدن به هنگام راه رفتن يا برخاستن است .

در این جمله شخص رباخوار، تشبیه به آدم مصروع يا دیوانه بیمارگونه‌اى شده كه به هنگام راه رفتن قادر نیست تعادل خود را حفظ كند و به طور صحیح گام بردارد .

آیا منظور ترسیم حال آنان در قیامت و به هنگام ورود در صحنه رستاخیز است ؟

جالب این‌که در روایات معصومین علیهم‌السلام به هر دو قسمت اشاره شده‌است، در روایتى در تفسیر آیه مى‌خوانیم كه امام صادق (علیه السلام) فرمود : « اكِلُ الرِّبا لا يَخْرُجُ مِنَ الدُّنْيا حَتّى يَتَخَبَّطَهُ الشَّيْطانُ : رباخوار از دنیا بیرون نمى‌رود مگراینکه به نوعى از جنون مبتلا خواهد شد » .(1)


1) « تفسیر عيّاشى » ، جلد 1 ، صفحه 152 ، حدیث 503 .

و در روایت دیگرى براى مجسم ساختن حال رباخواران شکم‌باره كه تنها به فکر منافع خویشند و ثروتشان وبال آن‌ها خواهد شد ، از پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله چنین نقل شده كه فرمود : « هنگامى كه به معراج رفتم ، دسته‌اى را دیدم به حدّى شکم آنان بزرگ بود كه هر چه جدیت مى‌کردند برخیزند و راه روند ، براى آنان ممکن نبود ، و پى‌درپى به زمین مى‌خوردند ، از جبرئیل سؤال كردم این‌ها چه افرادى هستند و جرمشان چیست ؟ جواب داد : این‌ها رباخواران هستند » .(1)

منظور از "مسّ شیطان" چیست ؟

در این‌جا سؤالى پیش‌مى‌آیدو آن این‌است كه ؛ آیا سرچشمه جنون و صرع ، از شیطان است كه در آیه بالا به آن اشاره شده است با این‌که مى‌دانیم صرع و جنون از بیمارى‌هاى روانى هستند و غالبا عوامل شناخته‌شده‌اى دارند .


1) « نور الثَّقَلَيْن » ، جلد 1 ، صفحه 291 ، حدیث 1157 .

جمعى معتقد هستند كه تعبیر « مسّ شیطان » كنایه از بیمارى روانى و جنون است و این تعبیر در میان عرب معمول بوده نه این‌که واقعا شیطان تأثیرى در روح انسان بگذارد ولى هیچ بعید نیست كه بعضى از كارهاى شیطانى و اعمال بى‌رویه و نادرست سبب يك نوع جنون شیطانى گردد ، يعنى به دنبال آن اعمال ، شیطان در شخص اثر بگذارد و تعادل روانى او را بر هم زند ، از این گذشته اعمال شیطانى و نادرست هنگامى‌که روى‌هم متراکم گردد ، اثر طبیعى آن از دست رفتن حسّ و تشخیص صحیح و قدرت بر تفكّر منطقى مى‌باشد .

تفاوت خرید و فروش با ربا

اشاره

سپس به گوشه‌اى از منطق رباخواران اشاره كرده ، مى‌فرماید: « این به خاطر آن است كه آن‌ها گفتند : بیع هم مانند ربا است » و تفاوتى میان این دو نیست ( ذلِكَ بِاَنَّهُمْ قالُوا اِنَّمَا الْبَيْعُ مِثْلُ الرِّبا ).

یعنى هر دو از انواع مبادله است كه با رضایت طرفین انجام مى‌شود .

ولى قرآن در پاسخ آن‌ها مى‌گوید: چگونه این‌دو ممکن است يکسان باشد ، « حال آن‌که خداوند بیع را حلال كرده و ربا را حرام » ( وَ اَحَلَّ اللّهُ الْبَيْعَ وَ حَرَّمَ الرِّبا ) .

مسلما این تفاوت ، دلیل و فلسفه‌اى داشته كه خداوند حکیم به خاطر آن چنین حکمى را صادر كرده است ، قرآن در این‌بارهتوضیح بیشترى نداده و شاید به خاطر وضوح آن بوده است ، زیرا ؛

اولاً : در خرید و فروش معمولى هر دو طرف به طور يکسان در معرض سود و زیان هستند ، گاهى هر دو سود مى‌کنند و گاهى هر دو زیان ، گاهى يکى سود و دیگرى زیان مى‌کند ، در حالى كه در « معاملات ربوى » رباخوار هیچ‌گاه زیان نمى‌بیند و تمام زیان‌هاى احتمالى بر دوش طرف مقابل سنگینى خواهد كرد و به همین دلیل است كه مؤسّسات ربوى روز به روز وسیع‌تر و سرمایه‌دارتر مى‌شوند و در برابر تحلیل رفتن طبقات ضعیف ، بر حجم ثروت آن‌ها دائما افزوده مى‌شود .

ثانیا : در تجارت و خرید و فروش معمولى طرفین در مسیر « تولید و مصرف » گام برمى‌دارند ، در صورتى كه رباخوار هیچ عمل مثبتى در این زمینه ندارد .

ثالثا : با شیوع رباخوارى ، سرمایه‌ها در مسیرهاى ناسالم مى‌افتد و پایه‌هاى اقتصاد كه اساس اجتماع است ، متزلزل مى‌گردد، درحالى‌که تجارت صحیح، موجب گردش سالمثروت است .

رابعا : رباخوارى منشأ دشمنى‌ها و جنگ‌هاى طبقاتى‌است ، در حالى كه تجارت صحیح چنین نیست و هرگز جامعه را به زندگى طبقاتى و جنگ‌هاى ناشى از آن سوق نمى‌دهد .

سپس راه را به روى توبه‌کاران باز گشوده ، مى‌فرماید : « هرکس اندرز الهى به او رسد و ( از رباخوارى ) خوددارى كند ، سودهایى كه در سابق ( قبل از حکم تحریم ربا ) به‌دست آورده ، مال او است و كار او به خدا واگذار مى‌شود » و گذشته او را خدا خواهد بخشید ( فَمَنْ

جاءَهُ مَوْعِظَةٌ مِنْ رَبِّهِ فَانْتَهى فَلَهُ ما سَلَفَ وَ اَمْرُهُ اِلَى اللّهِ ) .

«اماکسانى‌که(به‌خیره‌سرى ادامه دهند،) وبازنگردند (واین گناه را همچنان ادامه دهند ،) آن‌ها اهل دوزخند و جاودانه در آن مى‌مانند » ( وَ مَنْ عادَ فَاوُلئِكَ اَصْحابُ النّارِ هُمْ فیها خالِدُونَ ).

درجمله قبل تصریح‌شده‌بودکه این قانون مانند هر قانون دیگر گذشته را شامل‌نمى‌شود و به‌اصطلاح عطف به‌ماسَبَق نمى‌گردد ، زیرا اگر قوانین بخواهد زمان قبل از تشریع خود را شامل شود ، مشکلات فراوانى در زندگى مردم به وجود مى‌آید ، به همین دلیل همیشه قوانین از زمانى كه رسميّت مى‌یابد ، اجرا مى‌شود .

البته معنى این سخن آن نیست كه اگر رباخواران طلب‌هایى از افراد داشتند ، مى‌توانستند بعد از نزول آیه چیزى بیش از سرمایه خود از آن‌ها بگیرند ، بلکه منظور این است كه سودهایى كه قبل از نزول آیه گرفته‌اند ، بر آن‌ها مباح شده است .

276 يَمْحَقُ اللّهُ الرِّبا وَ يُرْبِى الصَّدَقاتِ وَ اللّهُ لا يُحِبُّ كُلَّ كَفّارٍ اَثیمٍ

خداوند ربا را نابود مى‌کند و صدقات را افزایش مى‌دهد و خداوند هیچ انسان ناسپاس گنهکارى را دوست نمى‌دارد .

« كَفّار » از ماده « كُفُور » به كسى گویند كه بسیار ناسپاس و كفران‌کننده باشد و « اَثیم » كسى‌است‌که‌گناه زیاد مرتکب مى‌شود.

جمله فوق مى‌گوید : رباخواران نه تنها با ترك انفاق و قرض‌الحسنه و صرف مال در راه نیازمندى‌هاى عمومى شکر نعمتى را كه خداوند به آن‌ها ارزانى داشته ، به‌جا نمى‌آورند ، بلکه آن را وسیله هرگونه ظلم و ستم و گناه و فساد قرار مى‌دهند و طبیعى است كه خدا چنین كسانى را دوست نمى‌دارد .

277 اِنَّ الَّذینَ امَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ وَ اَقامُوا الصَّلوةَ وَ اتَوُا الزَّكوةَ لَهُمْ اَجْرُهُمْ عِنْدَ رَبِّهِمْ وَ لا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لا هُمْ يَحْزَنُونَ

کسانى كه ایمان آوردند و اعمال صالح انجام دادند و نماز رابرپاداشتند و زکات

را پرداختند، اجرشان نزد پروردگارشان است و نه ترسى بر آن‌ها است و نه غمگین مى‌شوند .

در برابر رباخواران ناسپاس و گنهکار ، كسانى كه در پرتو ایمان ، خودپرستى را ترك گفته و عواطف فطرى خود را زنده كرده و علاوه بر ارتباط با پروردگار و برپاداشتن نماز ، به كمك و حمایت نیازمندان مى‌شتابند و از این راه از تراکم ثروت و به وجود آمدن اختلافات طبقاتى و به دنبال آن هزار گونه جنایت جلوگیرى مى‌کنند ، پاداش خود را نزد پروردگار خواهند داشت و در هر دو جهان از نتیجه عمل نیك خود بهره‌مند مى‌شوند .

طبیعى‌است‌دیگرعوامل‌اضطراب و دلهره براى این دسته به وجود نمى‌آید، خطرى‌که‌درراه سرمایه‌داران مفت‌خواربودو لعن و نفرین‌هایىکه‌به دنبال آن نثارآن‌هامى‌شد، براى این دسته نیست .

و بالاخره از «آرامش كامل» برخوردار بوده، هیچ‌گونه اضطراب و غمى نخواهندداشت ،

همان‌گونه كه در پایان آیه آمده ؛ « وَ لا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لا هُمْ يَحْزَنُونَ » .

278 يا اَيُّهَا الَّذینَ امَنُوا اتَّقُوا اللّهَ وَ ذَرُوا ما بَقِىَ مِنَ الرِّبا اِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنینَ

اى كسانى كه ایمان آورده‌اید ، از ( مخالفت فرمان ) خدا بپرهیزید و آن‌چه از ( مطالبات ) ربا باقى مانده ، رها كنید، اگر ایمان دارید .

رباخوارى ، گناهى عظیم است

این آیه هم با ایمان به خدا شروع شده و هم با ایمان ، ختم شده و در واقع تأکیدى است بر این معنى كه رباخوارى ، با روح ایمان سازگار نیست ، بنابراین هنگامى ایمان براى آن‌ها حاصل مى‌شود كه تقوا را پیشه كنند و باقى‌مانده ربا يعنى مطالباتى كه در این زمینه دارند ، را رها سازند .

منظور این نیست كه رباخواران كافرند آن‌گونه كه خوارج در مورد گناهان كبیره به‌طور كلى مى‌پندارند،بلکه باایمان‌راسخ و ثمربخش سازگارنیست.

279 فَاِنْ لَمْ تَفْعَلُوا فَأْذَنُوا بِحَرْبٍ مِنَ اللّهِ وَ رَسُولِهِ وَ اِنْ تُبْتُمْ فَلَكُمْ رُؤوُسُ اَمْوالِكُمْ لاتَظْلِمُونَ وَ لاتُظْلَمُونَ

اگر ( چنین ) نمى‌کنید ، بدانید خدا و رسولش با شما پیکار خواهند كرد و اگر توبه كنید ، سرمایه‌هاى شما، از آن شما است (اصل سرمایه ، بدون سود)، نه ستم مى‌کنید و نه بر شما ستم وارد مى‌شود .

« فَأْذَنُوا » از ماده « اِذْن » هرگاه با " لام" متعدّى شود ، به معنى اجازه دادن است و هرگاه با "باء" متعدى گردد ، به معنى علم و آگاهى است ، بنابراین « فَأْذَنُوا بِحَرْبٍ مِنَ اللّهِ » ، مفهومش این است ؛ آگاه باشید كه خدا و رسولش با شما رباخواران ، پیکار خواهند كرد و در واقع اعلان جنگ از سوى خدا و رسول به این گروه خیره‌سر است .

درهرحال از این‌آیه برمى‌آیدکه حکومت اسلامى مى‌تواند با توسّل به زور ، جلوى رباخواران را بگیرد ( ضمنا آمدن « حَرْب » به صورت نکره ، دلیل بر اهميّت جنگ است ) .

سپس مى‌افزاید : « و اگر توبه كنید ، سرمایه‌هاى شما از آنِ شما است نه ستم مى‌کنید و نه ستم بر شما است » ( وَ اِنْ تُبْتُمْ فَلَكُمْ رُؤوُسُ اَمْوالِكُمْ لا تَظْلِمُونَ وَ لا تُظْلَمُونَ ) .

یعنى اگر توبه كنید و دستگاه رباخوارى را برچینید ، حقّ دارید سرمایه‌هاى اصلى خود را كه در دست مردم دارید ، ( به استثناى سود ) از آن‌ها جمع‌آورى كنید و این قانون كاملاً عادلانه است ، زیرا كه هم از ستم كردن شما بر دیگران جلوگیرى مى‌کند و هم از ستم وارد شدن بر شما ، كه در این صورت نه ظالم خواهید بود و نه مظلوم .

280 وَ اِنْ كانَ ذوُ عُسْرَةٍ فَنَظِرَةٌ اِلى مَيْسَرَةٍ وَ اَنْ تَصَدَّقُوا خَيْرٌ لَكُمْ اِنْ كُنْتُمْ تَعْلَمُونَ

و اگر ( بدهکار ، ) قدرت پرداخت نداشته باشد ، او را تا هنگام توانایى مهلت دهید ، ( و در صورتى كه به راستى قدرت پرداخت را ندارد ، ) براى خدا به او ببخشید ، بهتر است ، اگر ( منافع این كار را ) بدانید .

در این‌جا يکى از حقوق بدهکاران را بیان مى‌فرماید كه اگر آن‌ها از پرداختن اصل بدهى خود ( نه سود ) نیز عاجز باشند ، نه تنها نباید به رسم جاهليّت سود مضاعفى بر آن‌ها بست و آن‌ها راتحت فشار قرار داد ، بلکه باید براى پرداختن اصل بدهى نیز به آن‌ها مهلت داده شود و این يك قانون كلّى درباره تمام بدهکاران است .

حتّى درقوانین اسلام كه درواقع تفسیرى‌است براى آیه فوق ، تصریح شده كه هیچ‌گاه نمى‌توان خانه و وسایل زندگى ضرورى افراد را به خاطر بدهى آن‌ها توقیف كرد يا از آن‌ها گرفت ، بلکه طلبکاران تنها از مازاد آن مى‌توانند حقّ خود را بگیرند و این حمایت روشنى از حقوق قشرهاى ضعیف جامعه است .

و در پایان آیه مى‌افزاید : « و ( چنان‌چه قدرت پرداخت ندارند ، ) ببخشید ، براى شما بهتر است ، اگر بدانید » ( وَ اَنْ تَصَدَّقُوا خَيْرٌ لَكُمْ اِنْ كُنْتُمْ تَعْلَمُونَ ) .

281 وَ اتَّقُوا يَوْما تُرْجَعُونَ فیهِ اِلَى‌اللّهِ ثُمَّ تُوَفّى كُلُّ نَفْسٍ ما كَسَبَتْ وَ هُمْ لا يُظْلَمُونَ

و از روزى بپرهیزید ( و بترسید ) كه در آن روز شما را به سوى خدا بازمى‌گردانند،

سپس به‌هرکس آن‌چه انجام‌داده، به طور كامل بازپس داده مى‌شود و به آن‌ها ستم نخواهد شد ( چون هر چه مى‌بینند ، نتایج اعمال خودشان است ) .

معمول قرآن مجید این است كه پس از بیان ریزه‌کارى‌هاى احکام و برنامه‌هاى اسلامى در بسیارى از موارد ، يك تذكّر كلّى و عمومى و جامع براى تأکید و تحکیم آن‌چه قبلاً گفته شده است ، بیان مى‌دارد تا احکام و برنامه‌هاى پیشین كاملاً در فکر و جان نفوذ كند ، لذا در این آیه مردم را متوجّه رستاخیز و كیفر اعمال بدکاران ساخته و به آن‌ها هشدار مى‌دهد كه توجّه داشته باشند روزى در پیش است كه همه اعمال انسان بدون كم و كاست به او داده مى‌شود و تمام آن‌چه را كه در بایگانى عالَم هستى نگهدارى‌شده، يک‌جا به‌دست وى مى‌سپارند، آن‌گاه است كه از نتایج شوم آن‌ها وحشت مى‌کند ، امّا این محصول چیزى است كه خود او كِشته است و كسى به او ستم نکرده ، بلکه خود او است كه به خویش ستم روا داشته است ( وَ هُمْ لا يُظْلَمُونَ ) .

ضمنا این آیه يکى دیگر از شواهد تجسّم اعمال انسان در جهان دیگر مى‌باشد .

282 يا اَيُّهَا الَّذینَ امَنُوا اِذا تَدايَنْتُمْ بِدَيْنٍ اِلى اَجَلٍ مُسَمًّى فَاكْتُبُوهُ وَ لْيَكْتُبْ بَيْنَكُمْ كاتِبٌ بِالْعَدْلِ وَ لا يَأْبَ كاتِبٌ اَنْ يَكْتُبَ كَما عَلَّمَهُ اللّهُ فَلْيَكْتُبْ وَ لْيُمْلِلِ الَّذى عَلَيْهِ الْحَقُّ وَ لْيَتَّقِ اللّهَ رَبَّهُ وَ لا يَبْخَسْ مِنْهُ شَيْئا فَاِنْ كانَ الَّذى عَلَيْهِ الْحَقُّ سَفیها اَوْ ضَعیفا اَوْ لا يَسْتَطیعُ اَنْ يُمِلَّ هُوَ فَلْيُمْلِلْ وَلِيُّهُ بِالْعَدْلِ وَ اسْتَشْهِدُوا شَهیدَيْنِ مِنْ رِجالِكُمْ فَاِنْ لَمْ يَكُونا رَجُلَيْنِ فَرَجُلٌ وَ امْرَأَتانِ مِمَّنْ تَرْضَوْنَ مِنَ الشُّهَداءِ اَنْ تَضِلَّ اِحْدیهُما فَتُذَكِّرَ اِحْدیهُمَا الاُْخْرى وَ لا يَأْبَ الشُّهَداءُ اِذا ما دُعُوا وَ لا تَسْأَمُوا اَنْ تَكْتُبُوهُ صَغیرا اَوْ كَبیرا اِلى اَجَلِهِ ذلِكُمْ اَقْسَطُ عِنْدَ اللّهِ وَ اَقْوَمُ لِلشَّهادَةِ وَ اَدْنى اَلاّ تَرْتابُوا اِلاّ اَنْ تَكُونَ تِجارَةً حاضِرَةً تُدیرُونَها بَيْنَكُمْ فَلَيْسَ عَلَيْكُمْ جُناحٌ اَلاّ تَكْتُبُوها وَ اَشْهِدُوا اِذا تَبايَعْتُمْ وَ لا يُضارَّ كاتِبٌ وَ لا شَهیدٌ وَ اِنْ تَفْعَلُوا فَاِنَّهُ فُسُوقٌ بِكُمْ وَ

اتَّقُوااللّهَ وَ يُعَلِّمُكُمُ اللّهُ وَ اللّهُ بِكُلِّ شَىْ‌ءٍ عَلیمٌ

اى كسانى‌که ایمان آورده‌اید، هنگامى‌که بدهى مدّت‌دارى ( به خاطر وام يا داد و ستد ) به يکدیگر پیدا كنید ، آن را بنویسید وباید نویسنده‌اى از روى عدالت ( سند را ) درمیان شما بنویسد و كسى كه قدرت بر نویسندگى دارد ، نباید از نوشتن همان‌طور كه خدا به او تعلیم داده ، خوددارى كند، پس باید بنویسد و آن‌کس كه حقّ بر عهده او است ، باید املاء كند و از خدا كه پروردگار او است ، بپرهیزد و چیزى را فروگذار ننماید و اگر كسى كه حقّ بر ذمّه او است ، سفیه يا ( از نظر عقل ) ضعیف ( و مجنون ) است ، يا ( به خاطر لال بودن ) توانایى بر املاء كردن ندارند ، باید ولىّ او ( به جاى او ) با رعایت عدالت ، املاء كند و دو نفر از مردان ( عادل ) خود را ( بر این حقّ ) شاهد بگیرید و اگر دو مرد نبودند، يك مرد و دو زن، از كسانى‌که موردرضایت و اطمینان شما هستند ، انتخاب كنید ( و این دو زن باید باهم شاهد قرار گیرند ) تا اگر يکى انحرافى

یافت ، دیگرى به او يادآورى كند و شهود نباید به هنگامى كه آن‌ها را ( براى شهادت ) دعوت مى‌کنند ، خوددارى نمایند و از نوشتن ( بدهى خود ) چه كوچك باشد يابزرگ ، ملول نشوید ( هرچه باشد، بنویسید )، این در نزد خدا به عدالت نزدیک‌تر و براى شهادت مستقیم‌تر و براى جلوگیرى از تردید و شك ( و نزاع و گفتگو ) بهتر مى‌باشد ، مگر این‌که داد و ستدى نقدى باشد كه بین خود، دست به دست مى‌کنید . در این صورت گناهى بر شما نیست كه آن را ننویسید ، ولى هنگامى كه خرید و فروش ( نقدى ) مى‌کنید ، شاهد بگیرید و نباید به نویسنده و شاهد ( به خاطر حقّ‌گویى ) زیانى برسد ( و تحت فشار قرار گیرند ) و اگر چنین كنید ، از فرمان پروردگار خارج شده‌اید ، از خدا بپرهیزید و خداوند به شما تعلیم مى‌دهد ، خداوند به همه‌چیز دانا است .

تنظیم اسناد تجارى در طولانى‌ترین آیه قرآن

« وَ لْيُمْلِلْ » در اصل از ماده « مِلَّة » به معنى دین و احکام الهى است و بعضى گفته‌اند : از

ماده « مَلال » است و چون در املاء كردن ، تکرار ملالت‌انگیز مى‌باشد ، به آن گفته مى‌شود ( گاهى به صورت اِمْلاء و گاهى به صورت اِمْلال ) .

در این آیه كه طولانى‌ترین آیه قرآن است ، احکام و مقرّرات دقیقى براى امور تجارى و اقتصادى بیان كرده تا سرمایه‌ها هرچه بیشتر رشد طبیعى خود را پیدا كنند و بن‌بست و اختلاف و نزاعى در میان مردم رخ ندهد .

در این آیه نوزده دستور مهم در مورد داد و ستد مالى به ترتیب ذیل بیان شده است .

✓ 1 - در نخستین حکم مى‌فرماید : « اى كسانى كه ایمان آورده‌اید ، هنگامى كه بدهى مدّت‌دارى ( به خاطر وام دادن يا معامله ) به يکدیگر پیدا كنید ، آن را بنویسید » ( يا اَيُّهَا الَّذینَ امَنُوا اِذا تَدايَنْتُمْ بِدَيْنٍ اِلى اَجَلٍ مُسَمًّى فَاكْتُبُوهُ ) .

ضمنا از این تعبیر هم مسأله مجاز بودن قرض و وام روشن مى‌شود و هم تعیین مدت براى وام‌ها .

✓ 2 و 3 - سپس براى این‌که جلب اطمینان بیشترى شود و قرارداد از مداخلات احتمالى طرفین سالم بماند ، مى‌افزاید : « باید نویسنده‌اى از روى عدالت ( سند بدهکارى را ) بنویسد » ( وَ لْيَكْتُبْ بَيْنَكُمْ كاتِبٌ بِالْعَدْلِ ) .

بنابراین این قرارداد باید به وسیله شخص سوّمى تنظیم گردد و آن شخص عادل باشد ، گرچه ظاهر این جمله و جمله سابق این است كه نوشتن چنین قراردادهایى واجب است ، زیرا « امر » دلالت بر وجوب دارد و به همین دلیل بعضى از فقهاى اهل سنّت ، این كار را واجب مى‌دانند ولى مشهور میان بزرگان علماى شیعه و اهل سنّت به خاطر دلایل دیگر ، استحباب آن است ( با این‌که « امر » جنبه ارشادى و راهنمایى براى پیش‌گیرى از نزاع و درگیرى دارد ) . از آیه بعد كه مى‌فرماید : « فَاِنْ اَمِنَ بِعْضُكُمْ بَعْضا فَلْيُؤَدِّ الَّذِى اؤْتُمِنَ اَمانَتَهُ : اگر به يکدیگر اطمینان داشته باشید ، آن كس كه حقّى بر گردن او است ، باید به موقع حقّ را بپردازد ( گو این‌که نوشته‌اى در كار نباشد ) » ، استفاده مى‌شود كه این حکم مربوط به جایى است كه اطمینان

کامل در بین نباشد و احتمال بروز اختلافاتى باشد .

این نکته نیز قابل ملاحظه است كه عدالت در عبارت فوق ، وصفى براى كتابت است ولى‌از آن معلوم مى‌شود كه باید نویسنده عادل باشد تا نوشتنش از روى عدالت صورت گیرد .

✓ 4 - « كسى كه قدرت بر نویسندگى دارد ، نباید از نوشتن خوددارى كند ، همان‌طور كه خدا به او تعلیم داده است ، باید بنویسد » ( وَ لا يَأْبَ كاتِبٌ اَنْ يَكْتُبَ كَما عَلَّمَهُ اللّهُ فَلْيَكْتُبْ ) .

یعنى به پاس این موهبتى كه خدا به او داده ، نباید از نوشتن قرارداد شانه خالى كند ، بلکه باید طرفین معامله را در این امر مهمّ كمك نماید ( مخصوصا در محیط‌هایى مانند محیط نزول آیه كه افراد باسواد كم باشند ) .

جمله « كَما عَلَّمَهُ اللّهُ » مطابق تفسیر فوق ، براى تأکید و تشویق بیشتراست ولى احتمال داردکه اشاره به‌حکم دیگرى باشد و آن رعایت نهایت امانت در نوشتن است ، يعنى آن‌چنان‌که خدا به او تعلیم داده ، سند را دقیقا تنظیم نماید .

✓ 5 - « و آن‌کس‌که حق بر ذمّه او است ، باید املاء كند » ( وَ لْيُمْلِلِ الَّذى عَلَيْهِ الْحَقُّ ) .

مسلّما يکى از طرفین معامله باید صورت قرارداد را بگوید تا كاتب بنویسد ، اما كدام‌یك از طرفین ؟ آیه مى‌گوید : آن‌کس كه حقّ بر گردن او است ، باید املاء كند ، اصولاً همیشه امضاى اصلى در اسناد، امضاى بدهکار است و هنگامى كه با املاى او انجام بگیرد ، جلوى هرگونه انکارى را خواهد گرفت .

✓ 6 - « بدهکار باید از خدا بپرهیزد و چیزى را فروگذار نکند » (وَ لْيَتَّقِ اللّهَ رَبَّهُ وَ لا يَبْخَسْ مِنْهُ شَيْئا) .

✓ 7 - « هرگاه كسى‌که حقّ‌بر ذمّه او است ( بدهکار )، سفیه يا ( ازنظر عقل ) ضعیف ( و مجنون ) باشد ویا ( به‌خاطر لال‌بودن ) توانایى بر املاء كردن ندارد ، باید ولىّ او املاء كند » ( فَاِنْ كانَ الَّذى عَلَيْهِ الْحَقُّ سَفیها اَوْ ضَعیفا اَوْ لا يَسْتَطیعُ اَنْ يُمِلَّ هُوَ فَلْيُمْلِلْ وَلِيُّهُ ) .

بنابراین در مورد سه طایفه ، « ولىّ » باید املاء كند ، كسانى كه سفیهند و نمى‌توانند

ضرر و نفع خویش را تشخیص دهند و امور مالى خویش را سروسامان بخشند ( هرچند دیوانه نیستند ) و كسانى كه از نظر فکرى ضعیفند يا مانند كودکان كم‌سنّ و سال و پیران فرتوت و كم‌هوش يا دیوانه و افراد گنگ و لال و يا كسانى كه توانایى املاء كردن ندارند ، هرچند گنگ نباشند .

✓ 8 - « وَلِىّ » نیز باید در املاء و اعتراف به بدهى كسانى كه تحت ولایت او هستند ، « عدالت را رعایت كند » ( بِالْعَدْلِ ) .

نه چیزى بیش از حقّ آن‌ها بگوید و نه به زیان آن‌ها گام بردارد .

✓ 9 - سپس مى‌افزاید: « علاوه‌براین ، دو شاهد بگیرید » ( وَ اسْتَشْهِدُوا شَهیدَيْنِ ) .

✓ 10 و 11 - این دو شاهد باید « از مردان شما باشند » ( مِنْ رِجالِكُمْ ) .

یعنى هم بالغ ، هم مسلمان باشند ( تعبیر به « رِجال » ، بالغ بودن را مى‌رساند و اضافه كردن آن به ضمیر « كُمْ » ، اسلام را ، زیرا مخاطب در این‌جا گروه مسلمین است ) .

✓ 12 - « و اگر دو مرد نباشند ، كافى است يك مرد و دو زن شهادت دهند » ( فَاِنْ لَمْ يَكُونا رَجُلَيْنِ فَرَجُلٌ وَ امْرَأَتانِ ) .

✓ 13 - «از كسانى كه مورد رضایت و اطمینان‌شما باشند» (مِمَّنْ تَرْضَوْنَ مِنَ الشُّهَداءِ) .

از این جمله مسأله عادل بودن و مورد اعتماد و اطمینان بودن شهود ، استفاده مى‌شودکه در روایات اسلامى نیز به‌طور گسترده به آن اشاره شده است .

ضمنا بعضى از این تعبیر استفاده كرده‌اند كه شاهد باید متّهم نباشد ( مانند كسى كه در آن دعوا منافع خاصّى دارد ) .

✓ 14 - در صورتى كه شهود مركّب از دو مرد باشند ، هرکدام مى‌توانند مستقلاًّ شهادت دهند ، اما در صورتى كه يك مرد و دو زن باشند ، باید آن دو زن به اتّفاق يکدیگر اداء شهادت كنند « تا اگر يکى انحرافى يافت ، دیگرى به او يادآورى كند » ( اَنْ تَضِلَّ اِحْدیهُما فَتُذَكِّرَ اِحْدیهُمَا الاُْخْرى ) .

زیرا زنان به خاطر عواطف قوىّ ممکن است تحت تأثیر واقعشوند و به‌هنگام اداء شهادت به‌خاطر فراموشى يا جهات دیگر ، مسیر صحیح را طى نکنند و لذا يکى ، دیگرى را يادآورى مى‌کند، البتّه این احتمال درباره مردان‌نیزهست ولى درحدى پایین‌تر و كمتر .

✓ 15 - يکى دیگر از احکام این باب این است كه « هرگاه شهودرا ( براى تحمّل شهادت ) دعوت كنند، خوددارى ننمایند » ( وَ لا يَأْبَ الشُّهَداءُ اِذا ما دُعُوا ) .

بنابراین «تحمّل شهادت» (1)به هنگام دعوت براى این كار ، واجب است .

این احتمال نیز داده شده كه هم پذیرفتن دعوت براى تحمل شهادت ( دیدن واقعه ) لازم است و هم براى اداء شهادت .

✓ 16 - بدهى كم باشد يا زیاد ، باید آن را نوشت ، چراکه سلامت روابط اقتصادى‌که د.


1) مشاهده حضورى واقعه توسط شهود.

موردنظر اسلام است، ایجاب مى‌کند كه در قراردادهاى مربوط به بدهکارى‌هاى كوچك نیز از نوشتن سند كوتاهى نشود و لذا در جمله بعد مى‌فرماید : « و از نوشتن ( بدهى ) كوچك يا بزرگى كه داراى مدّت است ، ملول و خسته نشوید » ( وَ لا تَسْأَمُوا اَنْ تَكْتُبُوهُ صَغیرا اَوْ كَبیرا اِلى اَجَلِهِ ) .

سپس مى‌افزاید : « این درنزد خدا به عدالت نزدیک‌تر و براى شهادت مستقیم‌تر و براى جلوگیرى از شكّ و تردید بهتر است » ( ذلِكُمْ اَقْسَطُ عِنْدَ اللّهِ وَ اَقْوَمُ لِلشَّهادَةِ وَ اَدْنى اَلاّ تَرْتابُوا ) .

در واقع این جمله اشاره به فلسفه احکام فوق در مورد نوشتن اسناد معاملاتى است ، مى‌گوید : تنظیم اسناد و دقّت در آن از يک‌سو ضامن اجراى عدالت و از سوى دیگر ، موجب تقویت و اطمینان شهود به هنگام اداى شهادت و از سوى سوّم مانع ایجاد بدبینى در میان افراد جامعه مى‌شود .

این‌جمله به‌خوبى نشان مى‌دهدکه اسناد تنظیم‌شده مى‌تواند به عنوان شاهد و مدرکى مورد توجّه قضّات قرار گیرد.

✓ 17 - سپس يك مورد را از این حکم استثناء كرده ، مى‌فرماید : « مگر این‌که داد و ستد نقدى باشد كه ( جنس و قیمت را ) در میان خود دست به دست كنید ، در آن صورت گناهى بر شما نیست كه آن را ننویسید » ( اِلاّ اَنْ تَكُونَ تِجارَةً حاضِرَةً تُدیرُونَها بَيْنَكُمْ فَلَيْسَ عَلَيْكُمْ جُناحٌ اَلاّ تَكْتُبُوها ).

« تِجارَةً حاضِرَةً » به معنى معامله نقد مى‌باشد و جمله « تُدیرُونَها بَيْنَكُمْ » ( در میان خود دست به دست بگردانید ) ، تأکیدى بر نقد بودن معامله است .

ضمنا از « فَلَيْسَ عَلَيْكُمْ جُناحٌ » ( مانعى ندارد ) ، استفاده مى‌شود كه در صورت معامله نقدى هم اگر سندى تنظیم كنند ، به‌جا است ، زیرا بسیار مى‌شود كه در معاملات نقدى نیز كشمکش‌هایى در مسأله پرداختن وجه معامله و مقدار آن يا مسایل مربوط به خیارات ، پیدا

مى‌شود كه اگر سند كتبى در میان باشد ، به آن‌ها پایان مى‌دهد .

✓ 18 - در معامله نقدى ، گرچه تنظیم سند و نوشتن آن لازم نیست ، ولى شاهد گرفتن براى آن بهتر است ، زیرا جلوى اختلافات احتمالى آینده را مى‌گیرد ، لذا مى‌فرماید : « هنگامى كه خرید و فروش ( نقدى ) مى‌کنید ، شاهد بگیرید » ( وَ اَشْهِدُوا اِذا تَبايَعْتُمْ ) .

✓ 19 - در آخرین حکمى‌که در این‌آیه ذکرشده، مى‌فرماید: « هیچ‌گاه نباید نویسنده سند و شهود ( به خاطر بیان حقّ وعدالت ) مورد ضرر و آزار قرار گیرند » ( وَ لا يُضارَّ كاتِبٌ وَ لا شَهیدٌ ) .

« كه اگر چنین كنید ، از فرمان خداوند خارج شده‌اید » ( وَ اِنْ تَفْعَلُوا فَاِنَّهُ فُسُوقٌ بِكُمْ ) .

و به این ترتیب قرآن به كاتبان و شاهدان ، مصونيّت و امنيّت مى‌دهد و مؤكّدا از مردم مى‌خواهدکه متعرّض این اقامه‌کنندگان حقّ و عدالت نشوند .

و در پایان آیه بعد از ذکر آن‌همه احکام ، مردم را « دعوت به تقوا و پرهیزکارى و اطاعت

فرمان خدا مى‌کند » ( وَ اتَّقُوا اللّهَ ) .

و سپس يادآورى مى‌نماید كه : « خداوند آن‌چه مورد نیاز شما در زندگى مادى و معنوى است، به شما تعلیم مى‌دهد » ( وَ يُعَلِّمُكُمُ اللّهُ ) .

« و او از همه مصالح و مفاسد مردم آگاه است و آن‌چه خیر و صلاح آنان است ، براى آنان مقرّر مى‌دارد »( وَاللّهُ بِكُلِّ شَىْ‌ءٍ عَلیمٌ ) .

توجه عمیق قرآن به امور اقتصادى

احکام دقیقى‌که در این‌آیه درمورد تنظیم سند براى معاملات ذکر شده است ، آن‌هم با ذکر جزئيّات در تمام مراحل ، در «طولانى‌ترین آیه قرآن مجید» ، بیان‌گر توجّه عمیقى است كه قرآن نسبت‌به امور اقتصادى مسلمین و نظم كار آن‌ها دارد، مخصوصا با توجّه به این‌که این كتاب آسمانى در جامعه عقب‌مانده‌اى نازل گشت كه حتّى سواد خواندن و نوشتن در آن بسیار كم بود و حتّى آورنده این قرآن ، درسى نخوانده بود و به مکتب نرفته بود و این خود

دلیلى‌است برعظمت قرآن ازیك سو و اهميّت نظام اقتصادى مسلمین از سوى دیگر .

« علىّ بن ابراهیم » در تفسیر معروفش مى‌گوید : در خبر آمده است كه : « در سوره بقره ، پانصد حکم اسلامى است و در این آیه پانزده حکم به خصوص وارد شده است » .(1)

283 وَ اِنْ كُنْتُمْ عَلى سَفَرٍ وَ لَمْ‌تَجِدُوا كاتِبا فَرِهانٌ مَقْبُوضَةٌ فَاِنْ اَمِنَ بَعْضُكُمْ بَعْضا فَلْيُؤَدِّ الَّذِى اؤْتُمِنَ اَمانَتَهُ وَ لْيَتَّقِ اللّهَ رَبَّهُ وَ لا تَكْتُمُوا الشَّهادَةَ وَ مَنْ يَكْتُمْها فَاِنَّهُ اثِمٌ قَلْبُهُ وَ اللّهُ بِما تَعْمَلُونَ عَلیمٌ

و اگر در سفر بودید و نویسنده‌اى نیافتید ، گروگان بگیرید ( گروگانى كه در اختیار طلبکار قرار گیرد ) و اگر به يکدیگر اطمینان ( كامل ) داشته باشید ، ( گروگان لازم نیست و ) باید كسى كه امین شمرده شده ( و بدون گروگان ، چیزى از دیگرى گرفته )، امانت ( و بدهى خود .


1) « تفسیر قُمّى » ، جلد 1 ، صفحه 94 .

را به موقع ) بپردازد و از خدایى كه پروردگار او است ، بپرهیزد و شهادت را كتمان نکنید و هرکس آن را كتمان كند ، قلبش گناهکار است و خداوند به آن‌چه انجام مى‌دهید ، دانا است .

ادامه سخن در تنظیم اسناد تجارى (وثیقه‌گذارى)

این آیه در حقیقت با ذکر چند حکم دیگر در رابطه با مسأله تنظیم اسناد تجارى مکمّل آیه قبل است و آن‌ها عبارتند از ؛

✓ 1 - « هرگاه در سفر بودید و نویسنده‌اى نیافتید ( تا اسناد معامله رابرایتان تنظیم‌کند و قرارداد را بنویسد ) گروگان(1)بگیرید » ( وَ اِنْ كُنْتُمْ عَلى سَفَرٍ وَ لَمْ تَجِدُوا كاتِبا فَرِهانٌ مَقْبُوضَةٌ ) .

گرچه از ظاهر آیه در بدو نظر چنین استفاده مى‌شود كه تشریع « قانون رهن » مخصوص


1) وثیقه .

سفر است ، ولى با توجّه به جمله « وَ لَمْ تَجِدُوا كاتِبا » ( نویسنده‌اى پیدا نکردید ) ، به خوبى استفاده‌مى‌شود كه منظور مواردى است كه تنظیم‌کننده سند پیدا نشود ، بنابراین هرگاه در وطن هم دسترسى به تنظیم‌کننده سند ، كار مشکلى باشد ، اکتفا كردن به گروگان ، مانعى ندارد ، هدف این‌است‌که‌معاملات برپایه و اساس محکمى باشد ، خواه‌اطمینان از نظر تنظیم سند و گرفتن شاهد حاصل شود يا از طریق رهن و گروگان .

در تفاسیر اهل بیت علیهم‌السلام نیز به این حقیقت اشاره شده ، از جمله در منابع معروف حدیث شیعه و همچنین اهل سنّت آمده است كه؛ پیامبر اکرم صلى‌الله‌علیه‌و‌آله زره خود را در مدینه به عنوان گروگان نزد شخص غیرمسلمانى گذاشت و مبلغى به عنوان وام از او گرفت.(1)

✓ 2 - گروگان حتما باید قبض شود و در اختیار طلبکار قرار بگیرد تا اثر .


1) « تفسیر ابوالفتوح رازى » ، جلد 2 ، صفحه 420 .

اطمینان‌بخشى را داشته باشد ، لذا مى‌فرماید : « گروگانى گرفته شده » ( فَرِهانٌ مَقْبُوضَةٌ ) .

در تفسیر « عیاشى » از امام صادق مى‌خوانیم كه فرمود: « لا رَهْنَ اِلاّ مَقْبُوضَ: رهنى وجود ندارد مگر آن‌که طلبکار او را تحویل بگیرد ».(1)

✓ 3 - سپس به عنوان يك استثناء در احکام فوق مى‌فرماید : « اگر بعضى از شما نسبت به بعضى دیگر اطمینان داشته باشد ( مى‌تواند بدون نوشتن سند و رهن با او معامله كند و امانت خویش را به او بسپارد ) ، در این صورت كسى كه امین شمرده شده است ، باید امانت ( و بدهى خود را به موقع ) بپردازد و از خدایى كه پروردگار او است ، بپرهیزد » ( فَاِنْ اَمِنَ بِعْضُكُمْ بَعْضا فَلْيُؤَدِّ الَّذِى اؤْتُمِنَ اَمانَتَهُ وَ لْيَتَّقِ اللّهَ رَبَّهُ ) .

قابل‌توجّه این‌که در این‌جا طلب طلبکار به عنوان يك امانت ، ذکر شده كه خیانت در آن .


1) « نُورُ الثَّقَلَيْن » ، جلد 1 ، صفحه 301 .

گناه بزرگى است .

✓ 4 - سپس همه مردم را مخاطب ساخته و يك دستور جامع در زمینه شهادت بیان مى‌کند و مى‌فرماید : « شهادت را كتمان نکنید و هرکس آن را كتمان كند، قلبش گناهکار است » ( وَ لا تَكْتُمُوا الشَّهادَةَ وَ مَنْ يَكْتُمْها فَاِنَّهُ اثِمٌ قَلْبُهُ ) .

بنابراین كسانى كه از حقوق دیگران آگاهند ، موظّف هستند به هنگام دعوت براى اداء شهادت آن را كتمان نکنند ، بلکهبسیارى معتقدند درمورد حقوق مردم بدون دعوت نیز باید اداء شهادت كرد .

284 لِلّهِ ما فِى السَّمواتِ وَ ما فِى الاَْرْضِ وَ اِنْ تُبْدُوا ما فى اَنْفُسِكُمْ اَوْ تُخْفُوهُ يُحاسِبْكُمْ بِهِ اللّهُ فَيَغْفِرُ لِمَنْ يَشاءُ وَ يُعَذِّبُ مَنْ يَشاءُ وَ اللّهُ عَلى كُلِ‌شَىْ‌ءٍ قَدیرٌ

آن‌چه در آسمان‌ها و زمین است ، از آنِ خدا است و ( از این‌رو ) اگر آن‌چه را در دل

دارید ، آشکار سازید يا پنهان، خداوند شما را برطبق آن ، محاسبه مى‌کند ، سپس هرکس را بخواهد ( و شایستگى داشته باشد ) ، مى‌بخشد و هرکس را بخواهد ( و مستحقّ باشد ) ، مجازات مى‌کند و خداوند به همه چیز قدرت دارد .

بخشش و عذاب خدا حساب و كتاب دارد

یعنى تصوّر نکنید اعمالى همچون كتمان شهادت و گناهان قلبى دیگر بر او مخفى مى‌ماند ، كسى كه حاکم بر جهان هستى و زمین و آسمان است، هیچ چیز بر او مخفى نخواهد بود، بنابراین تعجّب نکنید اگر گفته شود خداوند گناهان پنهانى را نیز محاسبه مى‌کند و كیفر مى‌دهد .

روشن است این‌که مى‌فرماید : هرکس را بخواهد ، مى‌بخشد و هرکس را بخواهد ، عذاب مى‌کند ، خواستن بى‌دلیل نیست ، بلکه بخشش او نیز دلیلى دارد و دلیلش شایستگى و عفودرشخص موردبخشش است و همچنین عدم‌بخشش و عذاب‌کردن.

285 امَنَ الرَّسُولُ بِما اُنْزِلَ اِلَيْهِ مِنْ رَبِّهِ وَ الْمُؤْمِنُونَ كُلٌّ امَنَ بِاللّهِ وَ مَلائِكَتِهِ وَ كُتُبِهِ وَ رُسُلِهِ لا نُفَرِّقُ بَيْنَ اَحَدٍ مِنْ رُسُلِهِ وَ قالُوا سَمِعْنا وَ اَطَعْنا غُفْرانَكَ رَبَّنا وَ اِلَيْكَ الْمَصیرُ

پیامبر ، به آن‌چه از سوى پروردگارش بر او نازل شده، ایمان آورده‌است ( و او به‌تمام سخنان خود كاملاً مؤمن مى‌باشد ) و همه مؤمنان ( نیز ) به خدا و فرشتگان او و كتاب‌ها و فرستادگانش ایمان‌آورده‌اند ( و مى‌گویند: )مادرمیان هیچ‌یک‌ازپیامبران او، فرق نمى‌گذاریم ( و به همه ایمان داریم ) و ( مؤمنان ) گفتند : ما شنیدیم و اطاعت كردیم ، پروردگارا ( انتظار ) آمرزش تو را ( داریم ) و بازگشت ( ما ) به سوى تو است .

راه و رسم ایمان

در ابتدا مى‌فرماید : « پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله به آن‌چه كه از جانب پروردگارش نازل شده است ، ایمان آورده » ( امَنَ الرَّسُولُ بِما اُنْزِلَ اِلَيْهِ مِنْ رَبِّهِ ) .

و این از امتیازات انبیاى الهى است كه عموما به مرام و مکتب خویش ایمان قاطع داشته و هیچ‌گونه تزلزلى در اعتقاد خود نداشته‌اند ، قبل از همه خودشان مؤمن بودند و بیش از همه استقامت و پایمردى داشتند .

سپس مى‌افزاید : « مؤمنان نیز به خدا و فرشتگان او و كتاب‌ها و فرستادگان وى همگى ایمان آورده‌اند و ( مى‌گویند : ) ما در میان پیامبران او هیچ‌گونه فرقى نمى‌گذاریم » و به همگى ایمان داریم ( وَ الْمُؤْمِنُونَ كُلٌّ امَنَ بِاللّهِ وَ مَلائِكَتِهِ وَ كُتُبِهِ وَ رُسُلِهِ لا نُفَرِّقُ بَيْنَ اَحَدٍ مِنْ رُسُلِهِ ) .

برطبق آیه 150 سوره نساء ؛ « وَ يُریدُونَ اَنْ يُفَرِّقُوا بَيْنَ اللّهِ وَ رُسُلِهِ وَ يَقُولُونَ نُؤْمِنُ بِبَعْضٍ وَ نَكْفُرُ بِبَعْضٍ : كسانى كه مى‌خواهند بین خدا و پیامبرانش جدایى بیفکنند و به بعضى ایمان بیاورند و بعضى را انکار كنند » ، مؤمنان برخلاف این دسته ، هیچ‌گونه تفاوتى میان رسولان الهى نمى‌گذارند و همه را از سوى خدا مى‌دانند و همگى را محترم مى‌شمرند .

سپس مى‌افزاید : مؤمنان علاوه بر ایمان راسخ و جامع ، در مقام عمل نیز « گفتند : ما شنیدیم و اطاعت كردیم پروردگارا ( انتظار ) آمرزش تو را ( داریم ) و بازگشت ( همه ما ) به سوى تو است » ( وَ قالُوا سَمِعْنا وَ اَطَعْنا غُفْرانَكَ رَبَّنا وَ اِلَيْكَ الْمَصیرُ ) .

« سَمِعْنا » دربعضى از موارد به معنى فهمیدیم و تصدیق كردیم آمده‌است‌که يك نمونه‌اش همین آیه است ، يعنى دعوت پیامبرانت راباتمام‌وجود خود پذیرفتیم و درمقام اطاعت و پیروى درآمدیم .

ولى خداوندا ، بالاخره ما انسانیم و گاه غرایز و هوس‌ها بر ما چیره مى‌شود و دچار لغزش مى‌شویم ، از تو انتظار آمرزش داریم و مى‌دانیم كه سرانجام كار ما به سوى تو است .

286 لا يُكَلِّفُ اللّهُ نَفْسا اِلاّ وُسْعَها لَها ما كَسَبَتْ وَ عَلَيْها مَا اكْتَسَبَتْ رَبَّنا لا تُؤاخِذْنا اِنْ نَسینا اَوْ اَخْطَأْنا رَبَّنا وَ لا تَحْمِلْ عَلَيْنا اِصْرا كَما حَمَلْتَهُ عَلَى الَّذینَ مِنْ قَبْلِنا رَبَّنا وَ لا تُحَمِّلْنا ما لا طاقَةَ لَنا بِهِ وَ اعْفُ عَنّا وَ اغْفِرْ لَنا وَ ارْحَمْنا

اَنْتَ مَوْلینا فَانْصُرْنا عَلَى الْقَوْمِ الْكافِرینَ

خداوند هیچ‌کس را جز به‌اندازه توانایى‌اش تکلیف نمى‌کند ( انسان ) هر كار ( نیکى ) را انجام دهد ، براى خود انجام داده و هرکار ( بدى ) كند، به زیان خود كرده‌است ، ( مؤمنان مى‌گویند : ) پروردگارا ، اگر ما فراموش يا خطا كردیم ، ما را مؤاخذه مکن. پروردگارا تکلیف سنگینى بر ما قرار مده ، آن‌چنان كه (به‌خاطر گناه و طغیان،) بر كسانى كه پیش‌از ما بودند قراردادى ! پروردگارا، آن‌چه طاقت تحمل آن‌را نداریم، بر ما مقرر مدار و آثارگناه‌را ازما بشوى، مارا ببخش و در رحمت خود قرار ده، تو مولا و سرپرست مایى ، پس ما را بر جمعيّت كافران پیروز گردان .

« اِصْر » در اصل به معنى نگهدارى و محبوس ساختن است و به هر كار سنگین كه انسان را از فعاليّت بازمى‌دارد ، گفته مى‌شود و نیز به‌عهد و پیمان‌هاکه آدمى را محدودمى‌سازد، اطلاق مى‌گردد ، به همین دلیل مجازات و كیفر را نیز گاهى « اِصْر » مى‌گویند .

« عَفْو » در لغت به معنى محو كردن آثار چیزى است و غالبا به معنى محو آثار گناه

مى‌آید كه هم شامل آثار طبیعى آن مى‌شود و هم شامل مجازات آن ، در حالى كه « مغفرت » تنها به معنى پوشاندن گناه است .

« وُسْع » از نظر لغت به معنى گشایش و قدرت است ، لذا آیه این حقیقت عقلى را تأیید مى‌کند كه وظایف و تکالیف الهى ، هیچ‌گاه بالاتر از میزان قدرت و توانایى افراد نیست ، بنابراین باید گفت : تمام احکام با همین آیه تفسیر و تقیید مى‌گردد و به مواردى كه تحت قدرت انسان است ، اختصاص مى‌یابد، بدیهى است يك قانون‌گذار حکیم و دادگر نمى‌تواند غیر از این قانون وضع كند .

شانس و جبر و اقبال مردود است

سپس مى‌افزاید: «هر كار (نیکى) انجام دهد ، براى خود انجام داده و هرکار (بدى) كند ، به زیان خود كرده است» ( لَها ما كَسَبَتْ وَ عَلَيْها مَا اكْتَسَبَتْ ) .

آرى هرکسى محصول عمل نیك و بد خود را مى‌چیند و در این جهان و جهان دیگر با

نتایج و عواقب آن روبه‌رو خواهد شد.

آیه فوق با این بیان مردم را به مسؤوليّت خود و عواقب كار خویش متوجّه مى‌سازد و بر افسانه جبر و اقبال و طالع و موهومات دیگرى از این قبیل كه افرادى براى تبرئه خویش دست و پا كرده‌اند ، خط بطلان مى‌کشد .

و به دنبال این دو اصل اساسى ( تکلیف به مقدار قدرت است و هرکسى مسؤول اعمال خویش است ) از زبان مؤمنان هفت درخواست از درگاه پروردگار بیان مى‌کند كه در واقع آموزشى است براى همگان كه چه بگویند و چه بخواهند .

نخست مى‌گوید : « پروردگارا ، اگر ما فراموش كردیم يا خطا نمودیم، ما را مؤاخذه مکن » ( رَبَّنا لا تُؤاخِذْنا اِنْ نَسینا اَوْ اَخْطَأْنا ) .

آن‌هاچون‌مى‌دانندمسؤول‌اعمالخویش هستند،لذابا تضرّعى مخصوص ، خدا را به عنوان "رَبّ" و كسى كه لطف ویژه‌اى در پرورششان داشته و دارد ، مى‌خوانند و مى‌گویند :

زندگى به هر حال خالى از فراموشى و خطا و اشتباه نیست ، ما مى‌کوشیم به سراغ گناه عمدى نرویم ، اما خطاهاو لغزش‌هارا تو بر ما ببخش .

بحثى كه در این‌جا مطرح مى‌گردد ، این است كه ؛ مگر امکان دارد كه پروردگار كسى را در برابر لغزشى كه از فراموشى يا عدم توجّه سرچشمه گرفته ، مجازات نماید تا زمینه‌اى براى این درخواست بماند ؟

در پاسخ این سؤال باید گفت : گاهى فراموشى ، نتیجه سهل‌انگارى خود انسان است كه مسلما این‌گونه فراموشى‌ها از انسان سلب مسؤوليّت نمى‌کند، مانند این‌که در قرآن آمده‌است ؛ « فَذوُقُوا بِما نَسیتُمْ لِقاءَ يَوْمِكُمْ هذا : بچشید عذاب خدا را در برابر آن‌که این روز را فراموش كردید » ( 14 / سجده ) .

بنابراین فراموش‌کارى‌هایى كه زاییده سهل‌انگارى است ، قابل مجازات است .

موضوع دیگرى كه باید به آن توجّه داشت ، این است كه « نسیان » و « خطا » با يکدیگر

فرق روشنى دارد .

« خطا » معمولاً به كارهایى گفته مى‌شود كه از روى غفلت و عدم توجّه از انسان سرمى‌زند ، مثل این‌که كسى به هنگام شکار ، تیرى را مى‌زند و به انسانى بدون قصد اصابت مى‌کند و او را مجروح‌مى‌نماید، ولى « نسیان » درجایى گفته مى‌شود كهانسان با توجّه دنبال كار مى‌رود ، ولى مشخّصات‌حادثه را فراموش‌کرده ، مثل این‌که فرد بى‌گناهى را مجازات كند به گمان این‌که گناهکار است ، زیرا مشخصات گناهکار واقعى را فراموش نموده است .

سپس‌به‌بیان‌دوّمین درخواست‌آنان‌پرداخته، مى‌گوید:« پروردگارا ، بار سنگینى بر دوش ما قرار مده ، آن‌چنان كه بر كسانى كه پیش از ما بودند ( به كیفر گناهان و طغیانشان ) قرار دادى » ( رَبَّنا وَ لا تَحْمِلْ عَلَيْنا اِصْرا كَما حَمَلْتَهُ عَلَى الَّذینَ مِنْ قَبْلِنا ) .

دراین جمله مؤمنان از خداوند تقاضا دارند از تکالیف سنگین كه گاهى موجب تخلّف افراداز اطاعت پروردگار مى‌گردد، آن‌ها را معاف دارد و این همان چیزى است كه درباره

دستورات اسلام از زبان پیغمبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله نقل شده : « بُعِثْتُ بِالْحَنیفِيَّةِ السَّمْحَةِ السَّهَلَةِ : به آیینى مبعوث شدم كه عمل به آن براى همه سهل و آسان است » .(1)

در سوّمین درخواست مى‌گویند : « پروردگارا ، مجازات‌هایى كه طاقت تحمّل آن را نداریم ، براى ما مقرّر مدار » ( رَبَّنا وَ لا تُحَمِّلْنا ما لا طاقَةَ لَنا بِهِ ) .

این جمله ممکن است اشاره به آزمایش‌هاى طاقت‌فرسا يا مجازات‌هاى سنگین دنیا و آخرت و يا هردو باشد و شاید تعبیر به « لا تَحْمِلْ » در جمله قبل و « لا تُحَمِّلْ » ( با تشدید ) در این جمله به خاطر همین است ، زیرا تعبیر اول اشاره به مسایل مشکل و تعبیر دوم اشاره به مسایل طاقت‌فرسا است .

و در چهارمین و پنجمین و ششمین تقاضا مى‌گویند : « ما را ببخش و گناهان مارا بپوشان .


1) « بحار الانوار » ، جلد 65 ، صفحه 319 .

و مشمول رحمت خود قرار بده » ( وَ اعْفُ عَنّا وَ اغْفِرْ لَنا وَ ارْحَمْنا ) .

بنابراین مؤمنان هم از خدا مى‌خواهند گناهانشان را بپوشاند و هم آثار وضعى و تکوینى آن را از روح و روانشان بزداید و هم كیفر آن را از آنان بردارد و سپس از او مى‌خواهند رحمت واسعه‌اش كه همه‌چیز را دربرمى‌گیرد ، شامل حال آنان شود .

و بالاخره در هفتمین و آخرین درخواست مى‌گویند : « تو مولى و سرپرست مایى : پس ما را بر جمعيّت كافران پیروز گردان » ( اَنْتَ مَوْلینا فَانْصُرْنا عَلَى الْقَوْمِ الْكافِرینَ ) .

به‌این‌ترتیب تقاضاى آنان شامل دنیا و آخرت و پیروزى‌هاى فردى و اجتماعى و عفو و بخشش و رحمت الهى مى‌گردد و این تقاضایى بسیار جامع مى‌باشد .

پایان سوره بقره

سوره آل‌عمران

فضیلت تلاوت سوره « آل‌عمران »

در حدیثى از پیامبر اکرم صلى‌الله‌علیه‌و‌آله آمده : « هرکس سوره " آل‌عمران" را بخواند ، به تعداد آیات آن ، امانى بر پل دوزخ به او مى‌دهند » .(1)

و در حدیثى از امام صادق مى‌خوانیم : « كسى كه سوره "بقره" و " آل‌عمران" را بخواند ، در روزقیامت همچون دوابر برسر او سایه‌مى‌افکنند».(2)


1) « مجمع البیان » ، جلد 1 و 2 ، صفحه 405 .

2) « نور الثقلین » ، جلد 1 ، صفحه 309 .

بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ

بنام خداوند بخشنده بخشایشگر

1 الآمآ

الم .

کشف مفهوم حروف مقطّعه قرآن با كامپیوتر

باز در آغاز این سوره به حروف مقطعه برخورد مى‌کنیم ؛ « الف - لام - میم » ( الآمآ ) .

درباره حروف مقطّعه قرآن ، در اول سوره بقره ، توضیحات لازم گفته شده كه نیازى به تکرار آن نیست .

2 اَللّهُ لا اِلهَ اِلاّ هُوَ الْحَىُّ الْقَيُّومُ

معبودى جز خداوند يگانه زنده و پایدار ونگهدارنده نیست.

شرح و تفسیر این آیه در سوره بقره آیه 255 گذشت.

3 نَزَّلَ عَلَيْكَ الْكِتابَ بِالْحَقِّ مُصَدِّقا لِما بَيْنَ يَدَيْهِ وَ اَنْزَلَ التَّوْریهَ وَ الاِْنْجیلَ

( همان كسى‌که ) كتاب را به‌حقّ بر تو نازل كرد كه با نشانه‌هاى كتب پیشین منطبق‌است و "تورات" و " انجیل" را.

4 مِنْ قَبْلُ هُدًى لِلنّاسِ وَ اَنْزَلَ الْفُرْقانَ اِنَّ الَّذینَ كَفَرُوا بِاآیاتِ اللّهِ لَهُمْ عَذابٌ شَدیدٌ وَ اللّهُ عَزیزٌ ذوُ انْتِقامٍ

پیش از آن براى هدایت مردم فرستاده و ( نیز ) كتابى كه حق را از باطل مشخص مى‌سازد ، نازل كرد ، كسانى كه به آیات خدا كافر شدند ، كیفر شدیدى دارند و خداوند ( براى كیفر بدکاران و كافران لجوج ، ) توانا و صاحب‌انتقام است .

« فُرْقان » در لغت به معنى وسیله تمیز حقّ از باطل است و به طورکلّى هرچیزى كه حقّ را از باطل مشخص سازد ، « فرقان » نام دارد و لذا روز جنگ بدر در قرآن ( 41 / انفال ) ، به عنوان « يَوْمَ الْفُرْقان » نامیده شده ، زیرا در آن‌روز ارتش كوچکى كه فاقد هرگونه ساز و برگ

جنگى بود ، بر ارتش نسبتا بزرگ و نیرومندى كه ازهرجهت براو برترى داشت، پیروزشد، همچنین به معجزات ده‌گانه موسى نیز « فرقان » اطلاق شده است ( 53 / بقره ) .

« عَزیز » در لغت به معنى هر چیز مشکل غیر قابل نفوذ و غالب مى‌باشد ، لذا زمینى كه عبور از آن به سختى انجام مى‌گیرد ، « عَزاز » نامیده مى‌شود و نیز هر چیز كه بر اثر كم‌یابى دسترسى به آن مشکل باشد ، « عَزیز » نامیده مى‌شود . همچنین افراد نیرومند و توانا كه غلبه بر آن‌ها مشکل يا غیرممکن است ، عزیز هستند و هر كجا كلمه « عزیز » بر خدا اطلاق مى‌شود ، به همین معنى است ، يعنى هیچ‌کس قادر بر غلبه بر او و شکست او نیست و همه در برابر اراده و مشيّت او محکوم هستند .

البته « انتقام » در اصطلاح امروز بیشتر در مواردى به كار مى‌رود كه اشخاص بر اثر عدم گذشت در برابر خلافکارى‌ها يا اشتباهات دیگران دست به عمل متقابل مى‌زنند و حتّى مصلحت خود را در عفو و گذشت در نظر نمى‌گیرند ، این صفت مسلّما صفت پسندیده‌اى

نیست ، زیرا انسان در بسیارى از موارد باید عفو و گذشت را بر مقابله به مثل مقدّم بدارد ولى « انتقام » در اصل لغت به این معنى نیست ، بلکه به معنى كیفر دادن گناهکار است و مسلم است كه مجازات گناهکاران گردن‌کش و ستمگر نه تنها كار پسندیده‌اى است ، بلکه صرف‌نظر كردن از آن‌ها مخالف عدالت و حکمت است .

« حَقّ » در اصل به معنى مطابقت و هماهنگى است و به همین دلیل به آنچه با واقعيّت موجود تطبیق مى‌کند ، حقّ گفته مى‌شود و این‌که به خداوند « حقّ » مى‌گویند ، به خاطر آن است كه ذات مقدّس او بزرگ‌ترین واقعيّت غیر قابل انکار در عالم هستى است و به عبارت روشن‌تر ؛ حق يعنى موضوع ثابت و پابرجایى كه باطل به آن راه ندارد .

5 اِنَّ اللّهَ لا يَخْفى عَلَيْهِ شَىْ‌ءٌ فِى الاَْرْضِ وَ لا فِى السَّماءِ

هیچ چیز در آسمان و زمین بر خدا مخفى نمى‌ماند. (بنابراین تدبیر آن‌ها بر او مشکل نیست).

علم و قدرت بى‌پایان خداوند

چگونه ممکن است چیزى بر او مخفى بماند ، در حالى كه او در همه‌جا حاضر و ناظر است و به حکم این‌که وجودش از هر نظر بى‌پایان و نامحدود است ، جایى از او خالى نیست و به ما از خود ما نزدیک‌تر است ، بنابراین در عین این‌که محل و مکانى ندارد ، به همه‌چیز احاطه دارد ، این احاطه و حضور او نسبت به همه و در همه‌جا به معنى علم و آگاهى او بر همه چیز است .

6 هُوَ الَّذى يُصَوِّرُكُمْ فِى الاَْرْحامِ كَيْفَ يَشاءُ لا اِلهَ اِلاّ هُوَ الْعَزیزُ الْحَكیمُ

او كسى است كه شما را در رحم ( مادران ) ، آن‌چنان كه مى‌خواهد ، تصویر مى‌کند . معبودى جز خداوند عزیز و حکیم ، نیست .

صورت‌بندى انسان در شکم مادر و نقش بر آب زدن در آن محیط تاریك ظلمانى آن‌هم نقش‌هاى بدیع وعجیب و پى‌درپى، راستى شگفت‌آور است ، مخصوصا با آن‌همه تنوعى كه

از نظر شکل و صورت و جنسیت و انواع استعدادهاى متفاوت و صفات و غرایز مختلف وجود دارد .

و اگر مى‌بینیم معبودى جز او نیست به خاطر همین است ، كه شایسته عبوديّت جز ذات پاك او نمى‌باشد ، بنابراین چرا باید مخلوقاتى همچون مسیح مورد عبادت قرار گیرند و گویى این تعبیر اشاره به شأن نزولى است كه در آغاز سوره ذکر شده كه مسیحیان خودشان قبول دارند مسیح در رحم مادرى همچون مریم تربیت شده پس او مخلوق است ، نه خالق ، بنابراین چگونه ممکن است معبود واقع شود .

« اَرْحام » جمع« رَحِم » دراصل به‌معنى محلى‌است از شکم مادر كه بچه در آن پرورش مى‌یابد ، سپس به تمام نزدیکانى‌که‌در اصل از يك مادر متولّد شده‌اند ، اطلاق شده است و از آن‌جا كه در میان آن‌ها پیوند و محبّت و دوستى است، این واژه به هرگونه عطوفت و محبت اطلاق شده‌است، بعضى‌نیز عقیده‌اى برعکس این دارند و مى‌گویند مفهوم اصلى آن

همان رقّت قلب و عطوفت و محبّت است و ازآن‌جا كه خویشاوندان نزدیك داراى چنین عطوفتى نسبت به يکدیگر هستند، به محل پرورش فرزند، رَحِم گفته‌شده‌است .

7 هُوَ الَّذى اَنْزَلَ عَلَيْكَ الْكِتابَ مِنْهُ ایاتٌ مُحْكَماتٌ هُنَّ اُمُّ الْكِتابِ وَ اُخَرُ مُتَشابِهاتٌ فَاَمَّا الَّذینَ فى قُلُوبِهِمْ زَيْغٌ فَيَتَّبِعُونَ ما تَشابَهَ مِنْهُ ابْتِغاءَ الْفِتْنَةِ وَ ابْتِغاءَ تَأْویلِهِ وَ ما يَعْلَمُ تَأْویلَهُ اِلاَّ اللّهُ وَ الرّاسِخُونَ فِى الْعِلْمِ يَقُولُونَ امَنّا بِهِ كُلٌّ مِنْ عِنْدِ رَبِّنا وَ ما يَذَّكَّرُ اِلاّ اوُلُوا الاَْلْبابِ

او كسى است كه این كتاب ( آسمانى ) را بر تو نازل كرد كه قسمتى از آن ، آیات « محکم » ( صریح و روشن ) است كه اساس این كتاب مى‌باشد ( و هرگونه پیچیدگى در آیات دیگر ، با مراجعه به این‌ها ، برطرف مى‌گردد ) و قسمتى از آن، « متشابه » است ( آیاتى كه به‌خاطر بالا بودن سطح مطلب و جهات دیگر ، در نگاه اول ، احتمالات مختلفى در آن مى‌رود ، ولى باتوجّه به آیات محکم ، تفسیر آن‌ها آشکار مى‌گردد ) اما آن‌ها كه در قلوبشان انحراف

است ، به دنبال متشابهات هستند ، تا فتنه‌انگیزى كنند ( و مردم را گمراه سازند ) و تفسیر ( نادرستى ) براى آن مى‌طلبند ، در حالى كه تفسیر آن‌ها را ، جز خدا و راسخان‌در علم ، نمى‌دانند ( آن‌ها كه به دنبال فهم و درك اسرار همه‌آیات قرآن درپرتو علم‌و دانش‌الهى هستند، ) مى‌گویند: ما به همه آن ایمان‌آوردیم ، همه‌از طرف پروردگار مااست و جز صاحبان عقل، متذكّر نمى‌شوند ( و این حقیقت را درك نمى‌کنند ) .

منظور از آیات محکم و متشابه چیست ؟

واژه « مُحْكَم » در اصل از « اِحْكام » به معنى ممنوع ساختن ، گرفته شده است و به همین دلیل به موجودات پایدار و استوار ، « محکم » مى‌گویند ، زیرا عوامل انحرافى را مى‌زدایند و نیز سخنان روشن و قاطع كه هرگونه احتمال خلاف را از خود دور مى‌سازد ، « مُحْكَم » مى‌گویند ، ( « راغب » در مفردات مى‌گوید : "حُكْم" ( و حِكْمَة ) در اصل به معنى منع است ) و دانش را از این جهت "حِكْمَت" مى‌گویند كه انسان را از بدى‌ها باز مى‌دارد .

لذا مراداز « ایاتٌ مُحْكَماتٌ » آیاتى است كه مفهوم آن به قدرى روشن است كه جاى بحث در آن نیست ، آیاتى چون « قُلْ هُوَ اللّهُ اَحَدٌ : بگو او است خداى يگانه » ( 1 / اخلاص ) ، « لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَىْ‌ءٌ : هیچ‌چیز همانند او نیست » ( 11 / شورى ) ، « اَللّهُ خالِقُ كُلِّ شَىْ‌ءٍ : خدا آفریننده و آفریدگار همه‌چیز است » ( 26 / زمر ) ، « لِلذَّكَرِ مِثْلُ حَظِ‌الاُْنْثَيَيْنِ: سهم ارث پسر معادل سهم دودختراست » ( 11 / نساء ) و هزاران آیه مانند آن‌ها درباره عقاید و احکام و مواعظ و تواریخ ، همه از محکمات مى‌باشند .

این آیات ( محکمات ) در قرآن « اُمُّ الْكِتاب » نامیده شده ، يعنى اصل و مرجِع و مُفَسِّر و توضیح‌دهنده آیات دیگر است .

واژه « مُتَشابِه » در اصل به معنى چیزى است كه قسمت‌هاى مختلف آن ، شبیه يکدیگر باشد ، به همین جهت به جمله‌ها و كلماتى كه معنى آن‌ها پیچیده است و گاهى احتمالات مختلف درباره‌آن داده مى‌شود، « متشابه » مى‌گویند و منظور از متشابهات قرآن همین است ،

یعنى آیاتى كه معانى آن در بدو نظر پیچیده است و در آغاز ، احتمالات متعدّدى در آن مى‌رود ، اگر چه با توجّه به آیات محکم ، تفسیر آن‌ها روشن است .

گرچه درباره محکم و متشابه ، مفسّران احتمالات زیادى داده‌اند (1)، ولى آن‌چه ما در بالا گفتیم ، هم با معنى اصلى این دو واژه كاملاً مناسب است و هم باشأن نزول آیه و هم با روایاتى كه در تفسیرآیه‌واردشده‌وهم‌باخودآیه موردبحث،سازگارتر مى‌باشد.

زیرا درذیل آیه‌فوق مى‌خوانیم كه افراد مغرض ، همیشه آیات متشابه را دستاویز خود قرار مى‌دهند، بدیهى است آن‌ها از آیاتى سوءاستفاده مى‌کنند كه در بدو نظرتاب تفسیرهاى‌متعدّدى‌دارد و این خود مى‌رساندکه «مُتَشابِه» به‌آن معنى است كه در بالاگفته‌شد .

براى نمونه آیات متشابه ، قسمتى از آیات مربوط به صفات خدا و چگونگى معاد را .


1) مرحوم « طبرسى » ، در « مجمع البیان » ، 5 تفسیر ذکر كرده است .

مى‌توان ذکر كرد ، مانند « يَدُ اللّهِ فَوْقَ اَيْدیهِمْ : دست خدا بالاى دست‌هاى آن‌ها است » ( 10 / فتح ) كه درباره قدرت خداوند مى‌باشد ، « وَ اللّهُ سَمیعٌ عَلیمٌ : خداوند شنوا و دانا است » ( 224 / بقره ) كه اشاره به علم خدا است و مانند « وَ نَضَعُ الْمَوازینَ الْقِسْطَ لِيَوْمِ الْقِيامَةِ : ترازوهاى عدالت را در روز رستاخیز قرار مى‌دهیم » ( 47 / انبیاء ) كه درباره وسیله سنجش اعمال سخن مى‌گوید .

بدیهى است نه خداوند دست ( به معنى عضو مخصوص ) دارد و نه گوش ( به همین معنى ) و نه ترازوى سنجش اعمال ، شبیه ترازوهاى ما است ، بلکه این‌ها اشاره به مفاهیم كلّى قدرت و علم و وسیله سنجش مى‌باشد .

این نکته نیز لازم به يادآورى است كه محکم و متشابه ، به معنى دیگرى نیز درقرآن آمدهاست، دراول سوره هود مى‌خوانیم: « كِتابٌ اُحْكِمَتْ ایاتُهُ » در این آیه تمام آیات قرآن ، « محکم » قلم‌داد شده و منظور از آن ، ارتباط و به‌هم‌پیوستگى آیات قرآن است و در آیه 23 سوره « زُمَر » مى‌خوانیم : « كِتابا مُتَشابِها ... » يعنى كتابى‌که تمام آیات آن ، متشابه‌است ،

« متشابه » در این‌جا يعنى همانند يکدیگر از نظر درستى و صحّت و حقّانيّت .

از آن‌چه درباره محکم و متشابه گفتیم ، معلوم شد كه يك انسان واقع‌بین و حقیقت‌جو براى فهم كلمات پروردگار ، راهى جز این ندارد كه همه آیات را درکنارهم بچیند و از آن‌ها حقیقت را دریابد و اگر در ظواهر پاره‌اى از آیات ، در ابتداى نظر ، ابهام و پیچیدگى بیابد ، با توجّه به آیات دیگر ، آن ابهام و پیچیدگى را برطرف سازد و به كنه آن برسد .

در حقیقت ، « آیات محکم » از يك نظر همچون شاهراه‌هاى بزرگ و « آیات متشابه » همانند جاده‌هاى فرعى هستند ، روشن است كه اگر انسان در جاده‌هاى فرعى ، احیانا سرگردان شود ، سعى مى‌کند خود را به نخستین شاهراه برساند و از آن‌جا مسیر خود را اصلاح كرده و راه را پیدا كند .

تعبیر از « محکمات » به « اُمُّ الْكِتابِ » نیزمؤیدهمین حقیقت است ، زیرا واژه « اُمّ » در لغت به معنى اصل و اساس هرچیزى‌است و اگر "مادر" را « اُمّ » مى‌گویند ، به خاطر این

است كه ریشه خانواده و پناهگاه‌فرزندان درحوادث و مشکلات مى‌باشد و به‌این ترتیب ، محکمات ، اساس و ریشه و مادر آیات دیگر محسوب مى‌گردد.(1)

« راسخون در علم » چه كسانى هستند ؟

در قرآن مجید در دو مورد این تعبیر به كار رفته است ؛ يکى در این‌جا و دیگرى در آیه 162 سوره نساء ، آن‌جاکه مى‌فرماید : « لكِنِ الرّاسِخُونَ فِى الْعِلْمِ مِنْهُمْ وَ الْمُؤْمِنُونَ يُؤْمِنُونَ بِما اُنْزِلَ اِلَيْكَ وَ ما اُنْزِلَ مِنْ قَبْلِكَ : دانشمندان و راسخان در علم از اهل كتاب ، به آن‌چه بر تو نازل شده و آن‌چه پیش از تو نازل گردیده است ، ایمان مى‌آورند » .

همان‌طورکه ازمعنى لغوى اینکلمه استفاده مى‌شود، منظور از آن ، كسانى هستند كه در


1) براى مطالعه بیشتر در خصوص بحث محکم و متشابه به كتاب قرآن‌شناسى جوان تألیف دکتر محمد بیستونى مراجعه كنید.

علم و دانش، ثابت‌قدم و صاحب‌نظرند.

البتّه مفهوم این‌کلمه يك مفهوم وسیع‌است كه همه دانشمندان و متفكّران را دربرمى‌گیرد ، ولى در میان آن‌ها افراد ممتازى هستند كه درخشندگى خاصّى دارند و طبعا در درجه اول در میان مصادیق این كلمه قرار گرفته‌اند و هنگامى كه این تعبیر ذکر مى‌شود ، قبل از همه نظرها متوجّه آنان مى‌شود .

و اگر مى‌بینیم كه در روایات متعدّدى « راسِخُونَ فِى الْعِلْمِ » به‌پیامبرگرامى‌اسلام صلى‌الله‌علیه‌و‌آله و ائمه هدى علیهم‌السلام تفسیر شده، روى همین‌نظراست، زیرا بارها گفته‌ایم‌که آیات و كلمات قرآن ، مفاهیم وسیعى دارد كه در میان مصادیق آن افراد نمونه و فوق‌العاده‌اى دیده مى‌شود كه گاهى در تفسیر آن‌ها تنها از آنان نام مى‌برند .

در « اصول كافى » از امام باقر يا امام صادق علیهماالسلام نقل شده است كه فرمود : « پیامبر خدا ، بزرگ‌ترین راسخان در علم‌بود و تمام آن‌چه‌را خداوند بر او نازل كرده‌بود، از تأویل و تنزیل قرآن مى‌دانست ،

خداوند هرگز چیزى بر او نازل نکرد كه تأویل آن را به او تعلیم نکند و او و اوصیاى وى ، همه این‌ها را مى‌دانستند » .

8 رَبَّنا لا تُزِغْ قُلُوبَنا بَعْدَ اِذْ هَدَيْتَنا وَ هَبْ لَنا مِنْ لَدُنْكَ رَحْمَةً اِنَّكَ اَنْتَ الْوَهّابُ

(راسخان در علم مى‌گویند : ) پروردگارا ، دل‌هایمان را بعد از آن‌که ما را هدایت كردى ، (از راه حقّ) منحرف مگردان و از سوى خود، رحمتى بر ما ببخش ، زیرا تو بخشنده‌اى .

رهایى از لغزش‌ها

بسیارند دانشمندانى كه غرور علمى ، آنان را از پاى درمى‌آورد و يا وسوسه‌هاى شیاطین و هواى نفس آن‌ها را به بى‌راهه‌ها مى‌کشاند ، این‌جا است كه باید خود را به خدا سپرد و از او هدایت خواست .

حتّى در بعضى از روایات آمده كه شخص پیامبر اسلام صلى‌الله‌علیه‌و‌آله نیز خود را به خدا مى‌سپرد و بسیار این دعا را تکرار مى‌کرد : « يا مُقَلِّبَ الْقُلُوبِ ثَبِّتْ قَلْبى عَلى دینِكَ : اى كسى كه دل‌ها را

مى‌گردانى ، قلب من را بر دین خودت ثابت بدار » .(1)

9 رَبَّنا اِنَّكَ جامِعُ النّاسِ لِيَوْمٍ لارَيْبَ فیهِ اِنَّ اللّهَ لايُخْلِفُ الْمیعادَ

پروردگارا، تو مردم را براى روزى‌که تردیدى در آن نیست، جمع خواهى‌کرد، زیرا خداوند از وعده خود تخلّف نمى‌کند ( ما به تو و رحمت بى‌پایانت و به وعده رستاخیز و قیامت ایمان داریم ) .

و از آن‌جا كه عقیده به معاد و توجّه به روز رستاخیز ، از هر چیز براى كنترل امیال و هوس‌ها مؤثّرتر است ، راسخون در علم به ياد آن روز مى‌افتند .

و به این ترتیب از هوى و هوس‌ها و احساسات افراطى كه موجب لغزش مى‌گردد ، خود را برکنار مى‌دارند . .


1) « تفسیر مراغى » ، جلد 3 ، صفحه 102 .

آرى این‌گونه افراد هستند كه مى‌توانند آیات خدا را آن‌چنان كه هست ، بفهمند و از انحراف در امان بمانند .

10 اِنَّ الَّذینَ كَفَرُوا لَنْ تُغْنِىَ عَنْهُمْ اَمْوالُهُمْ وَ لا اَوْلادُهُمْ مِنَ اللّهِ شَيْئا وَ اوُلئِكَ هُمْ وَقُودُ النّارِ

ثروت‌ها و فرزندان كسانى كه كافر شدند ، نمى‌تواند آنان را از ( عذاب ) خداوند بازدارد ( و از كیفر ، رهایى بخشد ) و آنان خود ، آتش‌گیره دوزخند .

«وَقُود»، به معنى آتش‌گیره و چیزى كه آتش را با آن مى‌افروزند ، ( مانند هیزم ) مى‌باشد ، نه آتش‌زنه ( مانند كبریت ) و تعبیر « اوُلئِكَ هُمْ وَقُودُ النّارِ » ( و آن‌ها هیزم آتش دوزخند ) ، مى‌رساند كه آتش دوزخ از درون وجود خود آن‌ها زبانه مى‌کشد و وجود آن‌ها است كه آن‌هارا آتش مى‌زند .

11 كَدَأْبِ الِ فِرْعَوْنَ وَ الَّذینَ مِنْ قَبْلِهِمْ كَذَّبُوا بِاآیاتِنا فَاَخَذَهُمُ اللّهُ بِذُنُوبِهِمْ

وَاللّهُ شَدیدُ الْعِقابِ

( عادت آنان در انکار و تحریف حقایق ) همچون عادت آل فرعون و كسانى است كه پیش از آن‌ها بودند ، آیات ما را تکذیب كردند و خداوند آن‌ها را به ( كیفر ) گناهانشان گرفت و خداوند شدید العقاب است .

« دَأْب » در اصل به معنى ادامه سیر و حرکت است و به معنى هر كار و عادت مستمرّ نیز مى‌آید . در آیه فوق حال كافران معاصر با پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله تشبیه به عادت مستمرّ و سیره نادرست آل فرعون و اقوام پیش از آن‌ها شده است كه آیات خدا را تکذیب كردند و خداوند آن‌ها را به گناهانشان گرفت و در همین جهان به مجازات سختى گرفتار شدند .

12 قُلْ لِلَّذینَ كَفَرُوا سَتُغْلَبُونَ وَ تُحْشَرُونَ اِلى جَهَنَّمَ وَ بِئْسَ الْمِهادُ

به آن‌ها كه كافر شدند ، بگو : ( از پیروزى موقّت خود در جنگ اُحد ، شاد نباشید ) ، به زودى مغلوب خواهید شد و ( سپس در رستاخیز )به‌سوى جهنّم‌محشور خواهیدشد وچه بد جایگاهى است .

یك پیش‌گویى روشن

« مِهاد » به گفته « راغب » در « مفردات » ، به معنى مکان آماده و مهيّا است و در اصل از ماده « مَهْد » به معنى گهواره و محلّ استراحت كودك گرفته شده است .

در قرآن مجید اخبار غیبى فراوانى است كه از ادلّه عظمت و اعجاز قرآن است و يك نمونه آن را در آیه فوق مى‌خوانیم .

در این آیه خداوند صریحا به پیامبر خود بشارت مى‌دهد كه بر همه دشمنان پیروز خواهد شد و به كافران مى‌گوید : علاوه بر این‌که در این جهان شکست خواهید خورد و مغلوب خواهید شد ، در جهان دیگر نیز سرانجام شومى درپیش خواهید داشت .

باتوجّه به شأن نزول آیه و این‌که بعداز جنگ اُحد نازل شده، در حالى كه مسلمانان از نظر ظاهر ، قدرت و نفوذ خود را از دست داده بودند و دشمنان اسلام باپیوستن به‌یکدیگر و هم‌پیمان شدن ، قدرت و نیروى چشم‌گیرى پیدا كرده بودند.

در چنین شرایطى پیش‌گویى صریح ، آن‌هم درباره آینده نزدیك كه از جمله «سَتُغْلَبُونَ» ( به زودى شکست خواهید خورد ) استفاده مى‌شود موضوع جالبى است ، از این‌رو مى‌توان آیه را از آیات اعجاز قرآن به شمار آورد ، زیرا خبر صریح از امور مربوط به آینده در آن است ، در شرایطى كه نشانه‌هاى پیروزى مسلمانان بر كفار و يهود روشن نبود .

طولى نکشید كه مضمون آیه تحقّق يافت ، يهودیان مدینه ( بنى‌قُرَيْظَه و بنى‌نَضیر ) درهم شکسته شدند و در غزوه خیبر ، مهم‌ترین مرکز قدرت آنان از هم متلاشى شد و مشرکان نیز در فتح‌مكّه براى‌همیشه مغلوب‌گشتند.

13 قَدْ كانَ لَكُمْ ايَةٌ فى فِئَتَيْنِ الْتَقَتا فِئَةٌ تُقاتِلُ فى سَبیلِ اللّهِ وَ اُخْرى كافِرَةٌ يَرَوْنَهُمْ مِثْلَيْهِمْ رَأْىَ الْعَيْنِ وَ اللّهُ يُؤَيِّدُ بِنَصْرِهِ مَنْ يَشاءُ اِنَّ فى ذلِكَ لَعِبْرَةً لاِوُلِى الاَْبْصارِ

در دو گروهى كه ( در میدان جنگ بدر ) باهم روبه‌رو شدند، نشانه ( و درس عبرتى ) براى

شما بود ؛ يك گروه در راه خدا نبرد مى‌کرد وجمع دیگرى‌که كافر بود، ( در راه شیطان وبت ) ، در حالى كه آن‌ها ( گروه مؤمنان ) را با چشم خود ، دو برابر آن‌چه بودند ، مى‌دیدند ( و این خود عاملى براى وحشت و شکست آن‌ها شد ) و خداوند هرکس را بخواهد ( و شایسته بداند ، ) با يارى خود تأیید مى‌کند ، در این ، عبرتى است براى بینایان .

جنگ بدر ، نمونه ارجحيّت كیفيّت برتر بر كمّيّت بیشتر بود

« عِبْرَة » در اصل از ماده « عُبُور » گرفته شده است كه به معنى گذشتن از حالى به حال دیگر يا از جایى به جاى دیگر است و به اشك چشم ، "عَبْرَة" مى‌گویند ، زیرا از چشم عبور مى‌کند . به كلمات كه از زبان‌ها و گوش‌ها مى‌گذرد ، نیز "عبارت" مى‌گویند و عبرت گرفتن از حوادث نیز به خاطر آن گفته مى‌شود كه انسان ازآن‌چه مى‌بیند ، مى‌گذرد و از حقایقى در پشت سر آن آگاه مى‌شود .

به كافران هشدار مى‌دهد كه به اموال و ثروت و كثرت نفرات مغرور نشوند كه سودى به

حالشان ندارد ، يك شاهد زنده این‌موضوع ، جنگ بدراست كه دشمنان اسلام بافزونى تجهیزات جنگى و نفرات و اموال ، به شکست سختى مبتلا شدند ، مى‌فرماید : « در آن دو جمعيّت ( كه در میدان جنگ بدر ) باهم روبه‌رو شدند ، نشانه و درس عبرتى براى شما بود » ( قَدْ كانَ لَكُمْ ايَةٌ فى فِئَتَيْنِ الْتَقَتا ) .

« يك گروه در راه خدا نبرد مى‌کرد و گروه دیگر كافر بود » و در راه شیطان و بت ( فِئَةٌ تُقاتِلُ فى سَبیلِ اللّهِ وَ اُخْرى كافِرَةٌ ). چرا عبرت نگیرید ، در حالى كه يك ارتش كوچك و تقریبا فاقد ساز و برگ جنگى اما باایمان استوار و محکم بر ارتشى كه چند برابر او بود ، از نظر وسایل جنگى و تعداد نفرات پیروز گشت ، اگر تنها فزونى نفرات و امکانات مى‌توانست كارگشا باشد ، باید در جنگ بدر ظاهر شده باشد ، در حالى كه نتیجه معکوس بود ، سپس مى‌افزاید : « آن‌ها ( مشرکان ) این گروه ( مؤمنان ) را با چشم خود ، دو برابر آن‌چه بودند ، مشاهده مى‌کردند » ( يَرَوْنَهُمْ مِثْلَيْهِمْ رَأْىَ الْعَيْنِ ) .

یعنى اگر مؤمنان 313 نفر بودند ، در چشم كفّار ، بیش از 600 نفر جلوه مى‌کردند تا بر وحشت آن‌ها بیفزاید و این خود يکى از عوامل شکست كفّار شد .

این موضوع علاوه بر این‌که يك امداد الهى بود ، از جهتى طبیعى نیز به نظر مى‌رسد ، زیرا وقتى نبرد شروع شد و ضربات كوبنده مسلمانان كه از نیروى ایمان مایه مى‌گرفت ، بر پیکر لشکر دشمن وارد شد ، چنان مرعوب و متوحّش شدند كه فکر مى‌کردند نیروى دیگرى همانند آنان به آن‌ها پیوسته است و با دو برابر قدرت اوّل صحنه جنگ را در اختیار گرفته‌اند ، در حالى كه قبل از شروع جنگ مطلب برعکس بود ، آن‌ها آن‌چنان با دیده حقارت به مسلمانان نگاه مى‌کردند كه تعدادشان را كمتر از آن‌چه بود ، تصوّر مى‌کردند يا به تعبیر دیگر خدا مى‌خواست قبل از شروع جنگ ، تعداد مسلمانان در نظر آنان كم جلوه كند تا با غرور و غفلت وارد جنگ شوند و پس از شروع جنگ دو برابر جلوه كند تا وحشت و اضطراب آن‌ها را فراگیرد و به شکست آنان منتهى گردد ، ولى به‌عکس خداوند عدد دشمنان

را در نظر مسلمانان كم جلوه داد تا بر قدرت و قوّت روحیه آن‌ها بیفزاید .

14 زُيِّنَ لِلنّاسِ حُبُّ الشَّهَواتِ مِنَ النِّساءِ وَ الْبَنینَ وَ الْقَناطیرِ الْمُقَنْطَرَةِ مِنَ الذَّهَبِ وَ الْفِضَّةِ وَ الْخَيْلِ الْمُسَوَّمَةِ وَ الاَْنْعامِ وَ الْحَرْثِ ذلِكَ مَتاعُ الْحَيوةِ الدُّنْيا وَ اللّهُ عِنْدَهُ حُسْنُ الْمَئابِ

محبّت امور مادّى ، از زنان و فرزندان و اموال هنگفت از طلا و نقره و اسب‌هاى ممتاز و چهارپایان و زراعت در نظر مردم جلوه داده شده است ( تا در پرتو آن ، آزمایش و تربیت شوند ، ولى ) این‌ها ( در صورتى كه هدف نهایى آدمى را تشکیل دهند ، ) سرمایه زندگى پست ( مادّى ) است و سرانجام نیك ( و زندگى والا و جاویدان ) ، نزد خدا است .

جاذبه زینت‌هاى مادّى

« شَهَوات » جمع « شَهْوَة » به معنى علاقه شدید به چیزى است ، ولى در آیه بالا ، به معنى « مُشْتَهَيات » ( اشیاء مورد علاقه ) به كار رفته است .

درست است كه بدون این وسایل ، نمى‌توان زندگى كرد و حتّى پیمودن راه معنويّت و سعادت نیز بدون وسایل مادّى ،غیرممکن است ، اما استفاده كردن از آن‌ها در این مسیر ، مطلبى است و دلبستگى فوق‌العاده و پرستش آن‌ها و هدف نهایى بودن، مطلب دیگر .

جمله « زُيِّنَ لِلنّاسِ حُبُّ الشَّهَواتِ » كه به صورت فعل مجهول ذکر شده ، مى‌گوید : علاقه به زن و فرزند و اموال و ثروت‌ها در نظر مردم زینت داده شده است ، در این‌جا این سؤال پیش مى‌آید كه ؛ زینت‌دهنده چه كسى است ؟

آن‌چه‌درتفسیرآیه صحیح به‌نظر مى‌رسد،این‌است‌که زینت‌دهنده ، خداوند است از طریق دستگاه آفرینش و نهاد و خلقت آدمى .

زیرا خدا است كه عشق به فرزندان و مال و ثروت را در نهاد آدمى ایجاد كرده تا او را آزمایش كند و در مسیر تکامل و تربیت پیش ببرد ، همان‌طورکه در آیه 7 سوره كهف آمده : « اِنّا جَعَلْنا ما عَلَى الاَْرْضِ زینَةً لَها لِنَبْلُوَهُمْ اَيُّهُمْ اَحْسَنُ عَمَلاً : ما آن‌چه را در روى زمین هست ،

زینت براى آن قرار دادیم تا آن‌ها را بیازماییم كه كدام‌یك عملشان بهتر است » .

یعنى از این عشق و علاقه تنها درمسیر خوشبختى و سازندگى بهره گیرند نه در مسیر فساد و ویران‌گرى .

آیه مورد بحث و سایر آیات مشابه آن ، هیچ‌گاه علاقه معتدل نسبت به زن و فرزندان و اموال و ثروت را نکوهش نمى‌کند ، زیرا پیش‌برد اهداف معنوى بدون وسایل مادّى ، ممکن نیست ، به علاوه قانون شریعت هرگز برضدّ قانون خلقت و آفرینش نمى‌تواند باشد ، آن‌چه مورد نکوهش‌است، عشق و علاقه‌افراطى و به عبارت دیگر، پرستش این موضوعات است .

منظور از « اَلْقَناطیرِ الْمُقَنْطَرَه » و « اَلْخَيْلِ الْمُسَوَّمَه » چیست ؟

واژه « قَناطیر » جمع « قِنْطار » به معنى چیز محکم است و سپس به مال زیاد گفته شده است و اگر مشاهده مى‌کنیم "پل" را « قَنْطَرَه » و " اشخاص باهوش" را « قِنْطِر » مى‌گویند ، به خاطر استحکام در بنا يا در تفكّر آن‌ها است، « مُقَنْطَرَه » نیز اسم‌مفعول از همان مادّه به

معنى مضاعف و مکرّر آن مى‌باشد و ذکر این دو كلمه ، پشت سر هم ، براى تأکید است ، شبیه تعبیرى كه در فارسى امروز رایج است كه مى‌گویند : « فلان‌کس صاحب " آلاف" و " اُلُوف" مى‌باشد » ، يعنى ثروت زیادى دارد .

واژه « خَيْل » اسم‌جمع است وبه‌معنى اسب‌ها يا اسب‌سواران، هردواست، البتّه درآیه مورد بحث منظور، همان معنى اول است .

کلمه « مُسَوَّمَه » در اصل به‌معنى‌نشان‌دار است و نشان داشتن آن ، يا به خاطر برازندگى اندام و مشخّص بودن چهره و يا به خاطر تعلیم و تربیت آن‌ها و آمادگى براى سوارى در میدان جنگ است .

بنابراین‌آیه موردبحث به‌شش چیزاز سرمایه‌هاى مهمّ زندگى كه‌عبارتنداز؛ زن، فرزند، پول‌هاى‌نقد، مرکب‌هاى‌ممتاز، چهارپایانى كه در دام‌دارى مورداستفاده‌هستند ( اَنْعام ) و زراعت‌ها ( حَرْث ) اشاره مى‌کند كه ارکان زندگى مادّى انسان را تشکیل مى‌دهند .

منظور از "متاع حیات دنیا " چیست ؟

« مَتاع » به چیزى مى‌گویند كه انسان از آن بهره‌مند مى‌شود و « حیات دنیا » به معنى زندگى پایین و پست است ، بنابراین معنى جمله « ذلِكَ مَتاعُ الْحَيوةِ الدُّنْيا » ، چنین مى‌شود كه ؛ اگر كسى تنها به این امور شش‌گانه به عنوان هدف نهایى عشق ورزد و از آن‌ها به صورت نردبانى در مسیر زندگى انسانى بهره نگیرد ، چنین كسى تن به زندگى پستى داده است .

15 قُلْ اَؤُنَبِّئُكُمْ بِخَيْرٍ مِنْ ذلِكُمْ لِلَّذینَ اتَّقَوْا عِنْدَ رَبِّهِمْ جَنّاتٌ تَجْرى مِنْ تَحْتِهَا الاَْنْهارُ خالِدینَ فیها وَ اَزْواجٌ مُطَهَّرَةٌ وَ رِضْوانٌ مِنَ اللّهِ وَ اللّهُ بَصیرٌ بِالْعِبادِ

بگو : آیا شما را از چیزى آگاه كنم كه از این ( سرمایه‌هاى مادّى ) بهتر است ؟ براى كسانى كه پرهیزکارى پیشه كرده‌اند ( و از این سرمایه‌ها ، در راه مشروع و حقّ و عدالت ، استفاده مى‌کنند ، ) در نزد پروردگارشان ( در جهان دیگر ) باغ‌هایى است كه نهرها از پاى

درختانش مى‌گذرد ، همیشه در آن خواهند بود و همسرانى پاکیزه و خشنودى خداوند ( نصیب آن‌ها است ) و خدا به ( امور ) بندگان بینا است .

آرى این باغ‌هاى بهشتى برخلاف غالب باغ‌هاى این جهان ، هرگز آب روان از پاى درختانش قطع نمى‌شود و برخلاف مواهب مادّى این جهان كه بسیار زودگذر و ناپایدار است ، جاودانى و ابدى است .

همسران آن جهان ، برخلاف بسیارى‌از زیبارویان این جهان، هیچ نقطه تاریك و منفى در جسم و جان آن‌ها نیست و از هر عیب و نقصى پاك و پاکیزه‌اند ، همه این‌ها در يك طرف و مسأله خشنودى خداوند ( رِضْوانٌ مِنَ اللّهِ ) كه برترین نعمت‌هاى معنوى است ، يك طرف ، آرى این نعمت معنوى ، مافوق تصوّر نیز در انتظار مؤمنان پرهیزکار است .

در واقع قرآن مجید در این آیه به افراد باایمان اعلام مى‌کند كه اگر به زندگى حلال دنیا قناعت كنند و از لذّات نامشروع و هوس‌هاى سرکش و ظلم و ستم به دیگران بپرهیزند ،

خداوند لذّاتى برتر و بالاتر در جهت مادّى و معنوى كه از هرگونه عیب و نقص پاك و پاکیزه است ، نصیب آن‌ها خواهد كرد .

در این‌جا سؤالى مطرح است و آن این‌که ؛ آیا در بهشت ، لذّات مادّى هم وجود دارد ؟

بعضى چنین مى‌پندارند كه لذایذ مادّى ، منحصر به این جهان است و در آن جهان اثرى از این لذایذ نیست و تمام تعبیراتى كه در آیات قرآن درباره باغ‌هاى بهشتى و انواع میوه‌ها و آب‌هاى جارى و همسران خوب آمده ، كنایه از يك سلسله مقامات و مواهب معنوى است كه از باب « كَلِّمِ النّاسَ عَلى قَدْرِ عُقُولِهِمْ » ( با مردم به اندازه فکرشان سخن بگو ) ، به این صورت تعبیر شده است .

ولى در برابراین پندار باید گفت: هنگامى‌که ما طبق صریح آیات فراوانى از قرآن كریم ، "معاد جسمانى" را قبول كردیم ، باید براى هردو قسمت ( جسم و روح ) موهبت‌هایى به تناسب آن‌ها ، منتهى در سطحى عالى‌تر وجود داشته باشد و اتّفاقا در این آیه اشاره به هردو

قسمت شده ، هم آن‌چه شایسته معاد جسمانى است و هم آن‌چه شایسته روح و رستاخیز ارواح مى‌باشد.

در واقع‌آن‌ها كه‌تمام نعمت‌هاى مادّى آن جهان را كنایه از این نعمت‌هاى معنوى مى‌گیرند، تحت تأثیر مکتب‌هاى التقاطى قرار گرفته علاوه بر این كه بدون جهت ظواهر آیات قرآن را تأویل كرده ، معاد جسمانى و لوازم آن را به كلّى فراموش نموده و منکر شده‌اند .

16 اَلَّذینَ يَقُولُونَ رَبَّنا اِنَّنا امَنّا فَاغْفِرْ لَنا ذُنُوبَنا وَ قِنا عَذابَ النّارِ

همان كسانى كه مى‌گویند : پروردگارا ، ما ایمان آورده‌ایم، پس گناهان ما را بیامرز و ما را از عذاب آتش نگاهدار .

17 اَلصّابِرینَ وَ الصّادِقینَ وَ الْقانِتینَ وَ الْمُنْفِقینَ وَ الْمُسْتَغْفِرینَ بِالاَْسْحارِ

آن‌ها كه ( در برابر مشکلات و در مسیر اطاعت و ترك گناه ، ) استقامت مى‌ورزند، راستگو

هستند، ( در برابر خدا) خضوع و ( در راه او ) انفاق مى‌کنند و در سحرگاهان استغفار مى‌نمایند .

« قانِتینَ » از ماده « قُنُوت » به معنى خضوع در برابر پروردگار و هم به معنى مداومت بر اطاعت و بندگى تفسیر شده است .

واژه« سَحَر » در اصل‌به‌معنى پوشیده و پنهان بودن است و چون در ساعات آخر شب پوشیدگى خاصّى برهمه‌چیز حکومت مى‌کند ، نام آن سحر گذاشته شده است، لغت « سِحْر » نیزاز همین‌مادّه‌است ، زیرا شخص ساحر دست به كارهایى مى‌زندکه اسرار آن از دیگران پوشیده و پنهان است ، عرب به ریه و شُش نیز گاهى « سَحَر » مى‌گوید و این‌هم به خاطر پوشیده بودن درون آن مى‌باشد .

در این دو آیه به معرّفى بندگان پرهیزکار كه در آیه قبل به آن اشاره‌شده‌بود، پرداخته‌و شش صفت ممتاز براى‌آن‌هابرمى‌شمرد .

✓ 1 - نخست این‌که آنان با تمام دل و جان متوجّه پروردگار خویشند و ایمان قلب آن‌ها را روشن ساخته و لذا در برابر اعمال خویش به‌شدّت احساس مسؤوليّت مى‌کنند، مى‌فرماید: « همان كسانى كه مى‌گویند : پروردگارا ، ما ایمان آورده‌ایم ، گناهان ما را ببخش و ما را از عذاب آتش نگهدار » ( اَلَّذینَ يَقُولُونَ رَبَّنا اِنَّنا امَنّا فَاغْفِرْ لَنا ذُنُوبَنا وَ قِنا عَذابَ النّارِ ) .

✓ 2 - « آن‌ها كه صبر و استقامت دارند » و در برابر حوادث سخت كه در مسیر اطاعت پروردگار پیش مى‌آید و همچنین در برابر گناهان و به‌هنگام پیش‌آمدن شداید و گرفتارى‌هاى فردى و اجتماعى، شکیبایى و ایستادگى به‌خرج مى‌دهند ( اَلصّابِرینَ ) .

✓ 3 - « آن‌ها كه راستگو و درست كردارند » و آن‌چه در باطن به آن معتقدند ، در ظاهر به آن عمل مى‌کنند و از نفاق و دروغ و تقلّب و خیانت دورند ( وَ الصّادِقینَ ) .

✓ 4 - « آن‌ها كه خاضع و فروتن هستند » و در طریق بندگى و عبوديّت خدا بر این كار مداومت دارند ( وَ الْقانِتینَ ) .

✓ 5 - « آن‌ها كه در راه خدا انفاق مى‌کنند » ، نه‌تنها از اموال، بلکه از تمام مواهب مادّى و معنوى كه در اختیار دارند ، به نیازمندان مى‌بخشند ( وَ الْمُنْفِقینَ ) .

✓ 6 - « و آن‌ها كه سحرگاهان ، استغفار و طلب آمرزش مى‌کنند » ( وَ الْمُسْتَغْفِرینَ بِالاَْسْحارِ ) .

در حدیثى از امام صادق در تفسیر آیه اخیر مى‌خوانیم كه فرمود : « هرکس در نماز وتر ( آخرین رکعت نماز شب ) هفتاد بار بگوید ؛ " اَسْتَغْفِرُ اللّهَ رَبّى وَ اَتُوبُ اِلَيْهِ" و تا يك سال این عمل را ادامه دهد ، خداوند او را از استغفارکنندگان در سحر ( اَلْمُسْتَغْفِرینَ بِالاَْسْحارِ ) قرار مى‌دهد و او را مشمول عفو و رحمت خود مى‌سازد » .(1)

18 شَهِدَ اللّهُ اَنَّهُ لا اِلهَ اِلاّ هُوَ وَ الْمَلائِكَةُ وَ اوُلُوا الْعِلْمِ قائِما بِالْقِسْطِ لا اِلهَ اِلاّ .


1) « تفسیر برهان » ، جلد 1 ، صفحه 273 .

هُوَ الْعَزیزُ الْحَكیمُ

خداوند ( با ایجاد نظام واحد جهان هستى ، ) گواهى مى‌دهد كه معبودى جز او نیست و فرشتگان و صاحبان دانش ( هرکدام به گونه‌اى بر این مطلب ) گواهى مى‌دهند ، در حالى كه ( خداوند در تمام عالم ) قیام به عدالت دارد ، معبودى جز او نیست كه هم توانا و هم حکیم است .

شهادت خداوند بر يگانگى خویش ، چگونه است ؟

منظور از شهادت خداوند ، شهادت عملى و فعلى است ، نه قولى، يعنى خداوند با پدید آوردن جهان آفرینش كه نظام واحدى در آن حکومت مى‌کند و قوانین آن در همه‌جایکسان و برنامه آن يکى است و در واقع « يك واحد به هم پیوسته » و « يك نظام يگانه » است،عملاً نشان داده كه آفریدگار و معبود، درجهان‌یکى بیش‌نیست و همه‌از يک‌منبع، سرچشمه مى‌گیرند ، بنابراین ایجاد این نظام واحد ، شهادت و گواهى خدا است بر يگانگى ذاتش .

اما شهادت وگواهى فرشتگان و دانشمندان، جنبه قولى دارد، چه این‌که آن‌ها هرکدام با گفتارى شایسته خود ، اعتراف به این حقیقت مى‌کنند و این‌گونه تفکیك در آیات قرآن فراوان است ، مثلاً در آیه « اِنَّ اللّهَ وَ مَلائِكَتَهُ يُصَلُّونَ عَلَى النَّبِىِّ » ( خدا و فرشتگان بر پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله درود مى‌فرستند ) ( 56 / احزاب ) ، درود از ناحیه‌خدا، چیزى‌است و ازناحیه‌فرشتگان ، چیز دیگر ، از ناحیه خدا، فرستادن‌رحمت‌است و ازناحیه‌فرشتگان،تقاضاى‌رحمت .

البته گواهى فرشتگان و دانشمندان ، جنبه عملى نیز دارد ، زیرا آن‌ها تنها او را مى‌پرستند و در برابر هیچ معبود دیگر ، سر تعظیم فرود نمى‌آورند .

موقعيّت دانشمندان

در این آیه ، دانشمندان واقعى در ردیف فرشتگان قرار گرفته‌اند و این خود امتیاز دانشمندان بر دیگران را اعلام مى‌کند

و نیز از آیه استفاده مى‌شود كه امتیاز دانشمندان از این نظر است كه در پرتو علم خود ، به

حقایق اطّلاع يافته و به يگانگى خدا كه بزرگ‌ترین حقیقت است ، معترفند .

« مرحوم طبرسى » در « مجمع البیان » ضمن تفسیر آیه ، از « جابر بن عبد اللّه انصارى » از پیامبر گرامى اسلام صلى‌الله‌علیه‌و‌آله نقل مى‌کند كه فرمود : « ساعَةٌ مِنْ عالِمٍ يَتَّكِى‌ءُ عَلى فِراشِهِ يَنْظُرُ فى عِلْمِهِ خَيْرٌ مِنْ عِبادَةِ الْعابِدِ سَبْعینَ عاما : يك ساعت از زندگى دانشمندى‌که بربستر خود تکیه كرده و در اندوخته‌هاى علمى خود مى‌اندیشد، بهتر از هفتاد سال عبادت عابد است » .

این آیه از آیاتى است كه همواره مورد توجّه رسول گرامى اسلام صلى‌الله‌علیه‌و‌آله بوده و كرارا در مواقع مختلف آن را تلاوت مى‌فرمود . « زبیر بن عوام » مى‌گوید : « شب عرفه در خدمت رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌و‌آله بودم ، شنیدم كه مکررا این آیه را مى‌خواند » .(1)

19 اِنَّ الدّينَ عِنْدَ اللّهِ الاِْسْلامُ وَ مَا اخْتَلَفَ الَّذینَ اوُتُوا الْكِتابَ اِلاّ مِنْ بَعْدِ ما .


1) « مجمع البیان » ، جلد 2 ، صفحه 421 .

جاءَهُمُ الْعِلْمُ بَغْيا بَيْنَهُمْ وَ مَنْ يَكْفُرْ بِاآیاتِ اللّهِ فَاِنَّ اللّهَ سَریعُ الْحِسابِ

دین در نزد خدا ، اسلام ( و تسلیم شدن در برابر حقّ ) است و كسانى‌که كتاب آسمانى به‌آنان داده شد ، اختلافى ( در آن ) ایجاد نکردند ، مگر بعد از آگاهى و علم ، آن‌هم به خاطر ظلم و ستم در میان خود و هرکس به آیات خدا كفر ورزد، ( خدا به حساب او مى‌رسد ، زیرا ) خداوند ، سریع‌الحساب است .

روح دین ، همان تسلیم در برابر حقّ است

واژه « دین » در لغت به معنى جزا و پاداش است و به معنى اطاعت و پیروزى از فرمان نیز آمده است و در اصطلاح مذهبى ، عبارت از مجموعه قواعد و قوانین و آدابى است كه انسان در سایه آن‌ها مى‌تواند به خدا نزدیک‌تر شود و به سعادت دو جهان برسد و از نظر اخلاقى و تربیتى در مسیر صحیح گام بردارد .

واژه « اِسْلام » به معنى تسلیم است ، بنابراین معنى جمله « اِنَّ الدّينَ عِنْدَ اللّهِ الاِْسْلامُ »

این است كه آیین حقیقى در پیشگاه خدا، همان تسلیم در برابر فرمان او است و در واقع روح دین در هر عصر و زمان ، چیزى جز تسلیم در برابر حقّ نبوده و نخواهد بود ، منتهى از

آن‌جاکه‌آیین پیامبر اسلام، آخرین و برترین آیین‌ها است ، نام اسلام براى آن انتخاب شده است ، وگرنه از يك نظر همه ادیان الهى، اسلام است و همان‌گونه كه سابقا نیز اشاره شد ، اصول ادیان آسمانى نیزیکىاست ، هرچند با تکامل جامعه بشرى ، خداوند ادیان كامل‌ترى را براى آن‌ها فرستاده تا به مرحله نهایى تکامل كه دین خاتم پیامبران ، پیامبر اسلام صلى‌الله‌علیه‌و‌آله است،رسیده .

سپس به‌بیان سرچشمه‌اختلاف‌هاى مذهبى كه على‌رغم وحدت حقیقى دین‌الهى به‌وجود آمده ، مى‌پردازد و مى‌فرماید : « آن‌ها كه كتاب آسمانى به آن‌ها داده شده بود ، در آن اختلاف نکردند ، مگر بعد از آن‌که آگاهى و علم به سراغشان آمد و این اختلاف به خاطر ظلم و ستم در میان آن‌ها بود » ( وَ مَا اخْتَلَفَ الَّذینَ اوُتُوا الْكِتابَ اِلاّ مِنْ بَعْدِ ما جاءَهُمُ الْعِلْمُ بَغْيا بَيْنَهُمْ ).

بنابراین ظهور اختلاف ، اوّلاً بعد از علم و آگاهى بود و ثانیا انگیزه‌اى جز طغیان و ظلم و حسد نداشت .

منظور از « ایاتِ اللّهِ » در این‌جا تمام آیات الهى و براهین او و كتاب‌هاى آسمانى است و حتّى احتمالاً آیات تکوینى الهى را نیز در عالم هستى شامل مى‌شود و این‌که بعضى از مفسّران ، آن را به خصوص تورات يا انجیل و يا مانند آن تفسیر كرده‌اند ، هیچ دلیلى ندارد .

20 فَاِنْ حاجُّوكَ فَقُلْ اَسْلَمْتُ وَجْهِىَ لِلّهِ وَ مَنِ اتَّبَعَنِ وَ قُلْ لِلَّذینَ اوُتُوا الْكِتابَ وَ الاُْمِّيّينَ ءَاَسْلَمْتُمْ فَاِنْ اَسْلَمُوا فَقَدِ اهْتَدَوْا وَ اِنْ تَوَلَّوْا فَاِنَّما عَلَيْكَ الْبَلاغُ وَاللّهُ بَصیرٌ بِالْعِبادِ

اگر با تو ، به گفتگو و ستیز برخیزند ، ( با آن‌ها مجادله نکن و ) بگو : من و پیروانم در برابر خداوند ( و فرمان او ) تسلیم شده‌ایم و به آن‌ها كه اهل كتاب هستند ( يهود و نصارى ) و بى‌سوادان ( مشرکان ) بگو: آیا شما هم تسلیم شده‌اید ؟ اگر ( در برابر فرمان و

منطق حقّ، ) تسلیم شوند ، هدایت مى‌یابند و اگر سرپیچى كنند، ( نگران مباش ، زیرا ) بر تو تنها ابلاغ ( رسالت ) است و خدا نسبت به ( اعمال و عقاید ) بندگان ، بینا است .

از جدال و ستیز بپرهیز

« حاجُّوكَ » از ماده « مُحاجَّه » در لغت به معنى بحث و گفتگو و استدلال و دفاع از يك عقیده يا يك مسأله است .

طبیعى است كه طرفداران هر آیینى در مقام دفاع از عقیده خود برمى‌آیند و خود را حقّ به جانب معرّفى مى‌کنند ، از این‌رو قرآن به پیامبر اسلام صلى‌الله‌علیه‌و‌آله مى‌گوید : ممکن است اهل كتاب ( يهود و نصارى ) با تو بحث كنند و بگویند : ما در برابر حقّ تسلیم هستیم و حتّى در این باره پافشارى كنند ، چنان‌که مسیحیان نجران در برابر پیامبر اسلام صلى‌الله‌علیه‌و‌آله چنین بودند .

خداوند در این آیه به پیامبرش دستور مى‌دهد كه از بحث و مجادله با آن‌ها دورى كن و به جاى آن ، براى راهنمایى و قطع مخاصمه ، « بگو : به آن‌ها كه اهل كتاب هستند ( يهود و

نصارى ) و همچنین درس‌نخوانده‌ها ( مشرکان ) آیا شما هم ( همچون من كه تسلیم فرمان حقّم ) تسلیم شده‌اید » ( وَ قُلْ لِلَّذینَ اوُتُوا الْكِتابَ وَ الاُْمِّيّينَ ءَاَسْلَمْتُمْ ) .

« اگر به‌راستى تسلیم شوند، هدایت يافته‌اند و اگر روى‌گردان شوند و سرپیچى كنند، برتو ابلاغ ( رسالت )است » و تو مسؤول اعمال آن‌ها نیستى ( فَاِنْ اَسْلَمُوا فَقَدِ اهْتَدَوْا وَ اِنْ‌تَوَلَّوْا فَاِنَّما عَلَيْكَ الْبَلاغُ ) .

بدیهى است منظور تسلیم زبانى و ادّعایى نیست ، بلکه منظور تسلیم حقیقى و عملى در برابر حقّ است ، اگر آن‌ها در برابر سخنان حقیقى سر تسلیم فرود آورند ، با توجّه به این‌که دعوت تو آشکار و آمیخته با منطق و دلیل روشن است ، مسلّما ایمان مى‌آورند و اگر ایمان نیاورند ، تسلیم حقّ نیستند و تنها دعوى اسلام و تسلیم در برابر فرمان حقّ دارند .

روش پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله تحمیل فکر و عقیده نبود

خلاصه این‌که ؛ وظیفه تو ابلاغ رسالت است، آمیخته با دلیل و برهان و اگر روح حقّ‌جویى در آن‌ها باشد ، پذیرا مى‌شوند و اگر نشوند ، تو وظیفه خود را انجام داده‌اى .

و در پایان آیه مى‌فرماید : « خداوند به اعمال و افکار بندگان خود بینا است » ( وَ اللّهُ بَصیرٌ بِالْعِبادِ ) .

او مدّعیان دروغى تسلیم را از راستگویان مى‌شناسد و نيّات محاجّه‌کنندگان را كه براى چه هدفى بحث و گفتگو مى‌کنند ، مى‌داند و اعمال همه را از نیك و بد مى‌بیند و به هرکس جزاى مناسب مى‌دهد .

ازاین‌آیه به طور ضمنى استفاده مى‌شود كه از ادامه بحث ومحاجّه با مردم لجوجى كه تسلیم منطق صحیح نیستند ، بایدپرهیزکرد .

منظور از « اُمِّيّينَ » كسانى كه نوشتن و خواندن نمى‌دانند ، در این آیه مشرکان مى‌باشند ، علّت این‌که از مشرکان در برابر اهل كتاب ( يهود و نصارى ) به این نام تعبیر شده ، به خاطر این است كه مشرکان كتاب آسمانى نداشتند تا مجبور به فراگرفتن ، خواندن و نوشتن شوند .

از این‌آیه به‌خوبى روشن مى‌شود كه روش پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله هرگز تحمیل فکر و عقیده

نبوده‌است ، بلکه كوشش و مجاهدت داشته كه حقایق بر مردم روشن شود و سپس آنان را به حال خود وامى‌گذاشته كه خودشان تصمیم لازم را در پیروى‌از حقّ بگیرند.

21 اِنَّ الَّذینَ يَكْفُرُونَ بِاآیاتِ اللّهِ وَ يَقْتُلُونَ النَّبِيّينَ بِغَيْرِ حَقٍّ وَ يَقْتُلُونَ الَّذینَ يَأْمُرُونَ بِالْقِسْطِ مِنَ النّاسِ فَبَشِّرْهُمْ بِعَذابٍ اَلیمٍ

کسانى‌که نسبت به آیات خدا كفر مى‌ورزند و پیامبران را به ناحقّ مى‌کشند و ( نیز ) مردمى را كه امر به عدالت مى‌کنند، به قتل مى‌رسانند ، به كیفر دردناك ( الهى ) بشارت ده .

در این آیه نخست به سه گناه بزرگ آن‌ها اشاره شده ( كفر ورزیدن به آیات پروردگار ، كشتن پیامبران به ناحقّ و كشتن كسانى كه از برنامه‌هاى پیامبران دفاع مى‌کردند و مردم را به عدالت دعوت مى‌نمودند ) و هریك از این گناهان به تنهایى كافى بود كه ثابت كند آن‌ها تسلیم فرمان حقّ نیستند ، بلکه صداى حق‌گویان را در گلو خفه مى‌کنند .

تعبیربه « يَكْفُرُونَ » و « يَقْتُلُونَ » به صورت « فعل مضارع »اشاره به این‌است‌که كفر ورزیدن و كشتن انبیاء و آمران به عدالت ، گویى جزئى از برنامه زندگى آن‌ها شده بود و مستمرّا آن را انجام داده و مى‌دهند( توجّه داشته‌باشیدکهفعل‌مضارع‌دلیل براستمرار است ) .

البتّه این اعمال ، بیشتر روش يهود بود كه امروز نیز در اشکال دیگرى ادامه دارد ، ولى این مانع از آن نخواهد بود كه مفهوم آیه ، عموميّت داشته باشد .

دراین آیه آمران به عدالت و دعوت‌کنندگان به معروف و حقّ در ردیف پیامبران شمرده شده‌اند و كفر به خداوند و كشتن پیامبران و كشتن این‌گونه افراد در يك سطح قرار گرفته است و این نهایت اهتمام اسلام به مسأله بسط عدالت دراجتماع راروشن‌مى‌سازد .

منظور از « بِغَيْرِ حَقٍّ » این نیست‌که مى‌توان پیامبران را به‌حقّ كشت ، بلکه منظور این است كه قتل پیامبران همیشه به غیرحقّ و ظالمانه بوده است و به اصطلاح « بِغَيْرِ حَقٍّ » قید توضیحى است كه براى تأکید آمده .

از جمله « فَبَشِّرْهُمْ بِعَذابٍ اَلیمٍ » ( آن‌ها را به عذاب شدید بشارت ده ) استفاده مى‌شود كه كافران معاصر پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله نیز مشمول این آیه بوده‌اند ، در حالى كه مى‌دانیم آن‌ها قاتل هیچ‌یك از انبیاء نبوده‌اند و این به خاطر آن است كه هرکس راضى به برنامه و مکتب و اعمال جمعيّتى باشد ، در اعمال نیك و بد آن‌ها سهیم است و چون این دسته از كفّار ( مخصوصا يهود ) نسبت به برنامه‌هاى پیشینیان خود و اعمال خلاف آن‌ها سخت وفادار بودند ، مشمول سرنوشت آن‌ها خواهند بود .

کلمه « بِشارَت » در اصل به معنى خبرهاى نشاط‌انگیز است كه اثر آن در « بَشَرَة » و صورت انسان آشکار مى‌گردد ، به كار بردن كلمه « بِشارَت » در مورد عذاب در این آیه و بعضى دیگر از آیات قرآن در واقع يك نوع تهدید و استهزاء به افکار گنهکاران محسوب مى‌شود و این شبیه سخنىاست كه درمیان مانیز متداول است كه اگر كسى كار بدى را انجام داد، در مقام تهدید و استهزاء به او مى‌گوییم : « مزد و پاداش تو را خواهیم داد » .

22 اوُلئِكَ الَّذینَ حَبِطَتْ اَعْمالُهُمْ فِى الدُّنْيا وَ الاْخِرَةِ وَ ما لَهُمْ مِنْ ناصِرینَ

آن‌ها كسانى هستند كه اعمال ( نیکشان ، به خاطر این گناهان بزرگ ، ) در دنیا و آخرت تباه شده و ياور و مددکار ( و شفاعت‌کننده‌اى ) ندارند .

همان‌گونه كه در ذیل آیه 61 سوره بقره گفته شد ، تاریخ پرماجراى يهود نشان مى‌دهد كه آن‌ها علاوه بر انکار آیات الهى در كشتن پیامبران و منادیان حقّ ، فوق‌العاده جسور بودند و مجاهدانى را كه به حمایت آن‌ها برمى‌خاستند ، از دم شمشیر مى‌گذراندند ، مسلّم است مجازات‌هاى سه‌گانه بالا كه درباره آن‌ها گفته‌شد، در مورد همه كسانى‌که اعمال شبیه آن‌ها دارند ، جارى است .

از آیه فوق شدّت مجازات كسانى كه اقدام به قتل چنین مردم صالحى بکنند ، به خوبى روشن مى‌شود ، زیرا « حَبْط » درباره همه گناهان نیست ، بلکه در مورد گناهان شدیدى است

که اعمال نیك را نیز از میان مى‌برد (1)و از همه گذشته نفى شفاعت از این اشخاص ، نشانه دیگرى بر شدّت گناه آن‌ها است .

23 اَلَمْ تَرَ اِلَى‌الَّذینَ اوُتُوا نَصیبا مِنَالْكِتابِ يُدْعَوْنَ اِلى كِتابِ اللّهِ لِيَحْكُمَ بَيْنَهُمْ ثُمَّ يَتَوَلّى فَریقٌ مِنْهُمْ وَ هُمْ مُعْرِضُونَ

آیا ندیدى كسانى را كه بهره‌اى از كتاب ( آسمانى ) داشتند، به‌سوى كتاب‌الهى دعوت شدند تا درمیان آن‌ها داورى‌کند، سپس گروهى از آنان ( با علم و آگاهى ) روى مى‌گردانند ، در حالى كه ( از قبول حقّ ) اعراض دارند ؟

چرا تسلیم حقّ نیستند ؟

آرى آن‌ها به همان حکم موجود در كتاب مذهبى خویش نیز گردن نمى‌نهادند و با بهانه‌جویى و مطالب بى‌اساس از اجراى حدود الهى سرپیچى مى‌کردند .


1) توضیح بیشتر در « تفسیر نمونه » ، ذیل 217 / بقره آمده است .

ضمنا از جمله « اوُتُوا نَصیبا مِنَ الْكِتابِ » برمى‌آید كه تورات ( و انجیلى ) كه در دست يهود و نصارى در آن عصربود، تمام‌تورات و انجیل اصلى نبود، بلکه تنها قسمتى از آن بود ، احتمالاً و قسمت بیشتر از این دو كتاب آسمانى از میان رفته يا تحریف شده بود .

24 ذلِكَ بِاَنَّهُمْ قالُوا لَنْ تَمَسَّنَا النّارُ اِلاّ اَيّاما مَعْدُوداتٍ وَ غَرَّهُمْ فى دینِهِمْ ما كانُوا يَفْتَرُونَ

این‌عمل آن‌ها، به‌خاطر آن‌است كه مى‌گفتند: آتش ( دوزخ ) جز چند روزى به ما نمى‌رسد ( و كیفر ما به خاطر امتیازى كه بر اقوام‌دیگر داریم ، بسیار محدود است ) این افتراء ( و دروغى كه به خدا بسته بودند ، ) آن‌ها را در دینشان مغرور ساخت ( و گرفتار انواع گناهان شدند ) .

« مَعْدُود »یعنى قابل شمارش و معمولاً به اشیاء كم گفته مى‌شود، زیرا اشیاء زیاد قابل شمارش نیستند يا شمارش آن‌ها مشکل است .

منظور از « اَيّاما مَعْدُوداتٍ » ، يا همان چهل روزى است كه آن‌ها در غیاب موسى گوساله‌پرستى كردند و این گناه عظیمى بود كه حتى خودشان نمى‌توانستند آن را انکار كنند .

و يا منظور روزهاى معدودى از عمرشان بود كه به گناهان فوق‌العاده صریح دست زده بودند تا آن‌جا كه خودشان هم قادر به انکار يا توجیه و پرده‌پوشى بر آن نبودند .

در این آیه دلیل مخالفت و سرپیچى آن‌ها را شرح مى‌دهد كه آن‌ها بر اساس يك فکر باطل معتقد بودند از نژاد ممتازى هستند، همان‌گونه كه امروز نیز چنین فکر مى‌کنند و نوشته‌ها و اعمال آن‌ها گواه بر نژادپرستى شدید آن‌ها است.

در این رابطه به آیه 18 سوره مائده مراجعه كنید.

سپس مى‌افزاید: آن‌ها این امتیازات دروغین را به خدا نسبت مى‌دادند

« و این افترا و دروغى را كه به خدا بسته بودند ، آن‌ها را در دینشان مغرور ساخته بودند » ( وَ غَرَّهُمْ فى دینِهِمْ ما كانُوا يَفْتَرُونَ ) .

آیا ممکن است انسان دروغى بگوید و يا افترایى به خدا ببندد وبعد خودش تحت تأثیر آن واقع گردد و به‌آن مغرور شود، آن‌چنان كه قرآن در آیات فوق درباره يهود نقل مى‌کند ، آیا این باورکردنى است ؟

پاسخ این سؤال چندان مشکل نیست ، زیرا مسأله فریب وجدان از مسائل مسلّم روان‌شناسى امروز است كه گاهى دستگاه فکر و اندیشه در پى اغفال وجدان برمى‌آید و چهره حقیقت را در نظر وجدان خویش دگرگون مى‌سازد ، بسیار دیده‌ایم افراد آلوده به گناهان بزرگى همچون قتل و سرقت و يا اعتیادهاى گوناگون با این‌که زشتى اعمال خود را به خوبى درك مى‌کنند، براى به دست آوردن آرامش كاذب وجدان مى‌کوشند ، مردم را مستحقّ این‌گونه اعمال ، جلوه مى‌دهند و يا این‌که براى توجیه اعتیادهاى زیان‌بار خود، گرفتارى‌هاى زندگى و مشکلات طاقت‌فرساى اجتماعى را بهانه مى‌کنند تا پناه بردن خویش را به مواد مخدّر توجیه نمایند ، به علاوه این‌که افترائات و امتیازات دروغین را نسل‌هاى

پیشین اهل كتاب درست كرده بودند و تدریجا براى نسل‌هاى آینده كه از واقعيّت آگاهى چندانى نداشتند ( و براى كشف حقیقت به خود زحمت نمى‌دادند ) به صورت عقیده مسلّمى درآمده بود .

25 فَكَيْفَ اِذا جَمَعْناهُمْ لِيَوْمٍ لا رَيْبَ فیهِ وَ وُفِّيَتْ كُلُّ نَفْسٍ ما كَسَبَتْ وَ هُمْ لا يُظْلَمُونَ

پس چگونه خواهند بود هنگامى كه آن‌ها را براى روزى كه شكّى در آن نیست ( روز رستاخیز ) ، جمع كنیم و به هرکس آن‌چه ( از اعمال براى خود ) فراهم‌کرده،به‌طور كامل داده شود؟ و به آن‌ها ستم نخواهد شد ( زیرا محصول اعمال خود را مى‌چینند ).

هرکس مرهون تلاش و كار خویش است

آرى در آن‌روز همه در دادگاه عدل الهى حاضر خواهند شد و هرکس نتیجه كِشته خود را درو مى‌کند و اعمال هرکس به او تسلیم‌مى‌شود و مجازات‌آن‌ها هرچه‌باشد، هرگز ظالمانه

نیست ، زیرا محصول اعمال خود آن‌ها است و آن‌روز است كه مى‌فهمند هیچ امتیازى بر دیگران ندارند و عدل‌الهى همه‌را شامل‌مى‌شود .

ضمنا از جمله « ما كَسَبَتْ » به روشنى این معنى به دست مى‌آید كه پاداش و كیفر قیامت و نجات و بدبختى در جهان دیگر ، تنها بستگى به اعمال خود انسان دارد نه به پندارهاى واهى و خیالات باطل .

26 قُلِ اللّهُمَّ مالِكَ الْمُلْكِ تُؤْتِى الْمُلْكَ مَنْ تَشاءُ وَ تَنْزِعُ الْمُلْكَ مِمَّنْ تَشاءُ وَ تُعِزُّ مَنْ تَشاءُ وَ تُذِلُّ مَنْ تَشاءُ بِيَدِكَ الْخَيْرُ اِنَّكَ عَلى كُلِّ شَى‌ءٍ قَدیرٌ

بگو : بارالها، مالك حکومت‌ها تویى، به هرکس بخواهى، حکومت مى‌بخشى و از هرکس بخواهى ، حکومت را مى‌گیرى ، هرکس را بخواهى، عزّت‌مى‌دهى و هرکه را بخواهى ، خوار مى‌کنى ، تمام خوبى‌ها به دست تو است، تو بر هر چیزى قادرى .

همه‌چیز به دست خدا است

منظور از اراده و مشيّت الهى در این آیه ، این نیست كه بدون حساب و بى‌دلیل چیزى را به كسى مى‌بخشد و يا از او مى‌گیرد ، بلکه مشيّت او از روى حکمت و مراعات نظام و مصلحت و حکمت جهان آفرینش و عالم انسانيّت‌است وگاه این حکومت‌ها به خاطر شایستگى‌ها است و گاه حکومت ظالمان ، هماهنگ ناشایستگى امّت‌ها است .

این نکته نیز قابل‌توجّه است كه لفظ « خَيْر » ، " اَفْعَلُ التَّفْضیل" است و معادل فارسى آن ، « بهتر » مى‌باشد و براى برترى چیزى بر چیز دیگر ذکر مى‌شود ، ولى در بسیارى از موارد به معنى « خوب » ( بدون مفهوم صفت تفضیلى ) نیز به كار مى‌رود و ظاهر این است كه در آیه مورد بحث ، به معنى دوم است ، يعنى سرچشمه تمام خوبى‌ها از او و به دست او است .

جمله « بِيَدِكَ الْخَيْرُ » با توجه به " الف و لام استغراق" در « اَلْخَيْرُ » و مقدّم شدن خبر بر مبتدا ( زیرا "بِيَدِكَ الْخَيْرُ " فرموده نه " اَلْخَيْرُ بِيَدِكَ " ) ، نشان مى‌دهد كه تمام خیرها و برکات و

نیکى‌ها و خوبى‌ها در دست خدا است و ضمنا از این جمله استفاده مى‌شود كه هم عزّت ، خیر است و هم ذلّت و هم بخشیدن حکومت و هم گرفتن آن ، هرکدام در جاى خود خیر است و برطبق قانون عدالت شرّى وجود ندارد ، جانیان و بدکاران ، خیرشان در آن است كه در زندان باشند و نیکوکاران باایمان ، خیرشان در آزادى است .

در جهان هستى «شرّى» نیست، اعمال ماست كه «خیر» را به شرّ تبدیل مى‌کند

به تعبیر دیگر در جهان هستى شرّى وجود ندارد ، این ما هستیم كه خیرات را مبدّل به شرّ مى‌کنیم و اگر مى‌گوید : خیر تنها به دست تو است و از شرّ سخنى نمى‌گوید ، به خاطر آن است كه شرّى از ذات پاك او صادر نمى‌شود .

جمله « اِنَّكَ عَلى كُلِّ شَى‌ءٍ قَدیرٌ » در واقع دلیلى است بر تمام آن‌چه در این آیه آمده ، زیرا وقتى او بر هر چیز قادر است ، حکومت و عزّت و خیرات به دست او است .

در این‌جا سؤال مهمى مطرح است و آن این‌که ؛ ممکن است كسانى از آیه فوق چنین

نتیجه بگیرند كه : هرکس به حکومتى مى‌رسد و يا از حکومت ، سقوط مى‌کند ، خواست خدا بوده و نتیجه این سخن ، امضاى تمام حکومت‌هاى جباران و ستم‌گران تاریخ از قبیل حکومت چنگیز و هیتلر و ... مى‌باشد ، اتفاقا در تاریخ نیز مى‌خوانیم كه « يزید بن معاویه » هم براى توجیه حکومت ننگین و ظالمانه خود به این آیه استدلال كرد .(1)

به همین جهت در كلمات مفسّران ، براى حلّ این اشکال ، توضیحاتى درباره آیه دیده مى‌شود ، از جمله این‌که ؛ آیه مخصوص‌به حکومت‌هاى الهى است و يا مخصوص‌به حکومت پیامبر اکرم صلى‌الله‌علیه‌و‌آله و پایان دادن به حکومت جبّاران قریش است .

ولى حق این است كه آیه يك مفهوم كلّى و عمومى دارد كه طبق آن ، تمام حکومت‌هاى خوب و بد برطبق مشیت خدا است ولى با این توضیح كه ؛ خداوند يك سلسله عوامل و .


1) « المیزان » ، ذیل آیه مورد بحث .

اسباب براى پیش‌رفت و پیروزى در این جهان آفریده است و استفاده از آثار این اسباب ، همان مشيّت خدا است .

بنابراین خواست خدا، يعنى آثارى كه در آن اسباب و عوامل آفریده شده است ، حال اگر افراد ستم‌گر و ناصالحى ( همچون چنگیز و يزید و فرعون و مانند این‌ها ) از آن وسایل استفاده كردند و ملّت‌هایى ضعیف و زبون و ترسو ، به آن تن دردادند و حکومت ننگین آن‌ها را تحمّل كردند ، این نتیجه اعمال خود آن‌ها است كه گفته‌اند : « هر ملّتى لایق همان حکومتى است كه دارد » .

ولى اگر ملّت‌ها آگاه بودند و آن عوامل و اسباب را از دست جبّاران گرفته و به دست صالحان دادند و حکومت‌هاى عادلانه‌اى به وجود آوردند ، باز نتیجه اعمال آن‌ها است كه بستگى به طرز استفاده از عوامل و اسباب الهى دارد .

درحقیقت آیه ، بیدارباشى براى همه افراد و جوامع انسانى است كه به‌هوش باشند و از

وسایل پیروزى بهره گیرند و پیش از آن‌که افراد ناصالح بر آن‌ها چیره شوند و مقامات حسّاس اجتماع را از دست آن‌ها بگیرند ، آن‌ها بکوشند و سنگرها را اشغال كنند .

خلاصه این‌که ؛ خواست خداوند همان است كه در عالم اسباب آفریده تا چگونه ما از عالم اسباب استفاده كنیم .

27 تُولِجُ اللَّيْلَ فِى النَّهارِ وَ تُولِجُ النَّهارَ فِى اللَّيْلِ وَ تُخْرِجُ الْحَىَّ مِنَ الْمَيِّتِ وَ تُخْرِجُ الْمَيِّتَ مِنَ الْحَىِّ وَ تَرْزُقُ مَنْ تَشاءُ بِغَيْرِ حِسابٍ

شب را در روز داخل مى‌کنى و روز را در شب و زنده را از مرده بیرون مى‌آورى و مرده را از زنده و به هر كس بخواهى ، بدون حساب روزى مى‌بخشى .

« وُلُوج » در لغت به معنى دخول است ، این آیه مى‌گوید : خداوند ، شب را در روز و روز را درشب داخل‌مى‌کند ( در چهار مورد دیگر قرآن نیز ، به این معنى اشاره شده است ) .

منظور از این جمله ، همان تغییر تدریجى محسوسى است كه درشب و روز در طول

سال ، مشاهده مى‌کنیم ، این تغییر بر اثر انحراف محور كره زمین نسبت به مدار آن كه كمى بیش از 23 درجه است و تفاوت زاویه تابش خورشید مى‌باشد، لذا مى‌بینیم در بلاد شمالى ( نقاط بالاى خط اِسْتِوا ) در ابتداى زمستان ، روزها كم‌کم‌بلند و شب‌هاکوتاه مى‌شود تااول تابستان، سپس به‌عکس ، شب‌ها بلند و روزها كوتاه مى‌شود و تا اول زمستان ادامه دارد ، اما در بلاد جنوبى ( نقاط پایین خط استوا ) درست به عکس است .

اگر شب و روز همیشه يکسان بود ، نموّ و رشد بسیارى از گیاهان و حیوانات، دچار اختلال مى‌شد و فصول چهارگانه كه لازمه « اختلاف شب و روز » و « چگونگى زاویه تابش آفتاب » است ، ازبین‌مى‌رفت و طبعاانسان از فواید اختلاف فصول بى‌بهره مى‌ماند .

جمله « تُخْرِجُ الْحَىَّ مِنَ الْمَيِّتِ وَ تُخْرِجُ الْمَيِّتَ مِنَ الْحَىِّ » و شبیه آن در چندین آیه از قرآن‌مجید به چشم مى‌خوردکه مى‌گوید: « خداوند زنده را از مرده و مرده را از زنده بیرون مى‌آورد » .

منظوراز بیرون آوردن "زنده" از "مرده" ، همان پیدایش حیات از موجودات بى‌جان است ، زیرا مى‌دانیم آن روز كه زمین آماده پذیرش‌حیات شد، موجودات زنده‌از موادّبى‌جان به‌وجودآمدند ، از این گذشته دائما در بدن ما و همه موجودات زنده عالم ، موادّ بى‌جان جزء سلّول‌ها شده ، تبدیل به موجود زنده مى‌گردند .

پیدایش مردگان از موجودات زنده ، نیز دائما در مقابل چشم ما مجسّم است .

28 لايَتَّخِذِ الْمُؤْمِنُونَ الْكافِرینَ اَوْلِياءَ مِنْ دُونِ الْمُؤْمِنینَ وَ مَنْ يَفْعَلْ ذلِكَ فَلَيْسَ مِنَ‌اللّهِ فى شَىْ‌ءٍ اِلاّ اَنْ تَتَّقُوا مِنْهُمْ تُقیةً وَ يُحَذِّرُكُمُ‌اللّهُ نَفْسَهُ وَ اِلَى‌اللّهِ الْمَصیرُ

افراد باایمان نباید به جاى مؤمنان ، كافران را دوست و سرپرست خود انتخاب كنند و هرکس چنین كند، هیچ رابطه‌اى با خدا ندارد ( و پیوند او به‌کلّى از خدا گسسته مى‌شود ) مگر این‌که از آن‌ها بپرهیزید ( و به خاطر هدف‌هاى مهمّ‌ترى تقيّه كنید ) خداوند شما را از ( نافرمانى ) خود ، برحذر مى‌دارد و بازگشت ( شما ) به سوى خدا است .

با دشمنان طرح دوستى نریزید

«اَوْلِياء» جمع «وَلِىّ» و در این‌جا به معنى دوست و حامى و هم‌پیمان و يار و ياور است .

این آیه در زمانى نازل شد كه روابطى در میان مسلمانان و مشرکان با يهود و نصارى وجود داشت و چون ادامه این ارتباط ، براى مسلمین زیان‌بار بود ، مسلمانان از این كار نهى شدند ، این آیه در واقع يك درس مهمّ سیاسى - اجتماعى به مسلمانان مى‌دهدکه بیگانگان را به عنوان دوست و حامى و يار و ياور هرگز نپذیرند و فریب سخنان جذّاب و اظهار محبّت‌هاى به ظاهر صمیمانه آن‌ها را نخورند، زیرا ضربه‌هاى سنگینى كه در طول تاریخ برافراد باایمان و با هدف واقع شده، در بسیارى از موارد از این رهگذر بوده است .

جمله « مِنْ دُونِ الْمُؤْمِنینَ » اشاره به این است كه در زندگى اجتماعى هرکس نیاز به دوستان و ياورانى دارد ، ولى افراد باایمان باید اولیاى‌خودرااز میان افراد باایمان انتخاب

کنند و با وجود آنان ، چه‌نیازى‌به كفّار بى‌رحم و ستمگر است و تکیه‌بر وصف ایمان و كفر ، اشاره به این است كه این دو از يکدیگر بیگانه و آشتى ناپذیرند .

جمله « فَلَيْسَ مِنَ اللّهِ فى شَىْ‌ءٍ » اشاره به این است كه : افرادى كه بادشمنان خدا پیوند دوستى و همکارى برقرار سازند، ارتباطشان با خداوند و خداپرستان گسسته مى‌شود .

سپس به‌عنوان يک‌استثناء از این قانون كلّى مى‌فرماید :« مگر این‌که از آن‌ها بپرهیزید » و تقيّه كنید ( اِلاّ اَنْ تَتَّقُوا مِنْهُمْ تُقیةً ) .

همان تقيّه‌اى كه براى حفظ نیروها و جلوگیرى از هدر رفتن قوا و امکانات و سرانجام پیروزى بر دشمن است .

در چنین موردى ، جایز است كه مسلمانان با افراد بى‌ایمان ، به خاطر حفظ جان خود و مانند آن ابراز دوستى كنند .

و در پایان آیه ، هشدارى به همه مسلمانان داده ، مى‌فرماید : « خداوند شما را از

( نافرمانى ) خود برحذر مى‌دارد و بازگشت ( همه شما ) به سوى خدا است » ( وَ يُحَذِّرُكُمُ اللّهُ نَفْسَهُ وَ اِلَى اللّهِ الْمَصیرُ ) .

این دو جمله، بر مسأله تحریم دوستى با دشمنان خدا تأکید مى‌کند، از يك سو مى‌گوید : از مجازات و خشم و غضب خداوند بپرهیزید و از سوى دیگرمى‌فرماید: « اگر مخالفت كنید ، بازگشت همه شما به سوى او است و نتیجه اعمال خود را خواهید گرفت » .

29 قُلْ اِنْ تُخْفُوا ما فى صُدُورِكُمْ اَوْ تُبْدُوهُ يَعْلَمْهُ اللّهُ وَ يَعْلَمُ ما فِى‌السَّمواتِ وَ ما فِى‌الاَْرْضِ وَ اللّهُ عَلى كُلِّ شَىْ‌ءٍ قَدیرٌ

بگو : اگر آن‌چه را در سینه‌هاى شما است ، پنهان دارید يا آشکار كنید ، خداوند آن را مى‌داند و ( نیز ) از آن‌چه در آسمان‌ها و زمین است ، آگاه مى‌باشد و خداوند بر هرچیزى توانا است .

او از اسرار درون شما آگاه است

در آیه قبل دوستى و همکارى با كافران و دشمنان خدا و تکیه كردن بر آنان شدیدا مورد نهى واقع شده ، جز در موارد تقيّه و از آن‌جا كه بعضى ، ممکن است همین استثناء را بهانه‌اى براى برگزیدن كافران به دوستى و تن دردادن به ولایت و حمایت آن‌ها قرار دهند و با سوءاستفاده از عنوان تقيّه با دشمنان اسلام رابطه برقرار سازند ، در این آیه به آن‌ها هشدار داده ، مى‌فرماید : « بگو : اگر آن‌چه را در سینه‌هاى شما است ، پنهان سازید يا آشکار كنید ، خداوند آن را مى‌داند » ، نه تنها اسرار درون شما را مى‌داند ، بلکه « آن‌چه را كه در آسمان‌ها و آن‌چه را در زمین است ( نیز ) مى‌داند ( و علاوه بر این آگاهى وسیع ) خداوند بر هرچیزى توانا است » ( وَ يَعْلَمُ ما فِى السَّمواتِ وَ ما فِى الاَْرْضِ وَ اللّهُ عَلى كُلِّ شَىْ‌ءٍ قَدیرٌ ) .

بنابراین او با علم بى‌پایانش كه پهنه زمین و آسمان را فراگرفته ، از نيّات همه شما باخبر است و قدرت بر كیفر دادن گنهکاران را نیز دارد .

30 يَوْمَ تَجِدُ كُلُّ نَفْسٍ ما عَمِلَتْ مِنْ خَيْرٍ مُحْضَرا وَ ما عَمِلَتْ مِنْ سُوءٍ تَوَدُّ لَوْ اَنَّ بَيْنَها وَ بَيْنَهُ اَمَدا بَعیدا وَ يُحَذِّرُكُمُ اللّهُ نَفْسَهُ وَ اللّهُ رَؤوُفٌ بِالْعِبادِ

روزى كه هرکس آن‌چه را از كار نیك انجام داده ، حاضر مى‌بیند و آرزو مى‌کند میان او و آن‌چه از اعمال بد انجام داده ، فاصله زمانى زیادى باشد ، خداوند شما را از ( نافرمانى ) خودش ، برحذر مى‌دارد و ( در عین حال ) خدا نسبت به همه بندگان ، مهربان است .

31 قُلْ اِنْ كُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللّهَ فَاتَّبِعُونى يُحْبِبْكُمُ اللّهُ وَ يَغْفِرْ لَكُمْ ذُنُوبَكُمْ وَ اللّهُ غَفُورٌ رَحیمٌ

بگو : اگر خدا را دوست مى‌دارید ، از من پیروى كنید تا خدا ( نیز ) شما را دوست بدارد و گناهانتان را ببخشد و خدا آمرزنده مهربان است .

محبّت واقعى ، این است

گروهى بودند كه دم از دوستى پیامبر اسلام صلى‌الله‌علیه‌و‌آله يا سایر انبیاء مى‌زدند ، آیات فوق ، مفهوم دوستى واقعى‌را تبیین‌مى‌کند و فرق آن را با محبّت كاذب و دروغین روشن مى‌سازد .

نخست مى‌فرماید : « بگو : اگر خدا را دوست مى‌دارید ، از من پیروى كنید تا خدا شما را دوست بدارد و گناهانتان را ببخشد كه خدا آمرزنده مهربان است » ( قُلْ اِنْ كُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللّهَ فَاتَّبِعُونى يُحْبِبْكُمُ اللّهُ وَ يَغْفِرْ لَكُمْ ذُنُوبَكُمْ وَ اللّهُ غَفُورٌ رَحیمٌ ) .

یعنى محبّت ، تنها يك علاقه قلبى ضعیف و خالى از هرگونه اثر نیست ، بلکه باید آثار آن در عمل انسان منعکس باشد ، كسى كه مدّعى عشق و علاقه به پروردگار است ، نخستین نشانه‌اش این است كه از پیامبر و فرستاده او پیروى كند .

در حقیقت این ، يك اثر طبیعى محبّت است كه انسان را به سوى « محبوب » و خواسته‌هاى او مى‌کشاند ، البتّه ممکن است محبّت‌هاى ضعیفى يافت شود كه شعاع آن ، از

قلب به بیرون نیفتد ، اما این‌گونه محبّت‌ها به قدرى ناچیز است كه نمى‌توان نام محبّت بر آن گذاشت ، يك محبّت اساسى ، حتما آثار عملى دارد ، حتما دارنده آن را با محبوب پیوند مى‌دهد و در مسیر خواست‌هاى او به تلاش پرثمر وامى‌دارد .

آن‌ها كه سر تا پا آلوده گناهند ، با این حال قلب خود را مملو از عشق خدا ، پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله ، امیر مؤمنان و پیشوایان بزرگ مى‌دانند و يا عقیده دارند كه ایمان و عشق و محبّت ، تنها به قلب است و ارتباطى با عمل ندارد ، از منطق اسلام به كلى بیگانه‌اند .

32 قُلْ اَطیعُوا اللّهَ وَ الرَّسُولَ فَاِنْ تَوَلَّوْا فَاِنَّ اللّهَ لا يُحِبُّ الْكافِرینَ

بگو : از خدا و فرستاده ( او ) اطاعت كنید و اگر سرپیچى كنید ، خداوند كافران را دوست نمى‌دارد .

در این آیه بحثى را كه در آیه قبل آمده بود ، تعقیب كرده ، مى‌فرماید: « بگو: اطاعت كنید خدا و فرستاده او را » ( قُلْ اَطیعُوا اللّهَ وَ اَطیعُوا الرَّسُولَ ) .

بنابراین چون شما مدّعى محبّت او هستید ، باید با اطاعت از فرمان او و پیامبرش این محبّت را عملاً اثبات كنید .

سپس مى‌افزاید : « اگر آن‌ها سرپیچى كنند ، خداوند كافران را دوست ندارد » ( فَاِنْ تَوَلَّوْا فَاِنَّ اللّهَ لا يُحِبُّ الْكافِرینَ ) .

سرپیچى‌آن‌ها نشان‌مى‌دهدکه محبّت‌خدارا ندارند ، بنابراین خدا هم آن‌ها را دوست ندارد، زیرا محبّت يك طرفه، بى‌معنى است .

ضمنا از جمله « اَطیعُوا اللّهَ وَ اَطیعُوا الرَّسُولَ » استفاده مى‌شود كه اطاعت خدا و پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله از هم جدا نیستند ، به همین دلیل در آیه قبل تنها سخن از پیروى و اطاعت پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله بود و در این‌جا سخن از هردو است .

33 اِنَّ اللّهَ اصْطَفى ادَمَ وَ نُوحا وَ الَ اِبْراهیمَ وَ الَ عِمْرانَ عَلَى الْعالَمینَ

خداوند ، آدم و نوح و آل ابراهیم و آل عمران را بر جهانیان برترى داد .

نیاکان مریم

« اِصْطَفى »از ماده « صَفْو » به معنى خالص شدن چیزى است و « صَفْوَة » به‌معنى‌خالص هر چیزى است ، سنگ صاف را در لغت عرب ازاین‌نظر « صَفا » مى‌گویند كه داراى خلوص و پاکى است ، بنابراین « اِصْطِفاء » به‌معنى انتخاب كردن قسمت خالص چیزى است .

آیه فوق مى‌گوید : « ما آدم و نوح و خاندان ابراهیم و عمران را برگزیدیم » ، ممکن است این گزینش ، تکوینى باشد و يا تشریعى ، به این معنى كه خداوند آفرینش آن‌ها را از آغاز ، آفرینش ممتازى قرار داد ، هرچند با داشتن آفرینش ممتاز ، هرگز مجبور به انتخاب راه حقّ نبودند ، بلکه با اراده و اختیار خود این راه را پیمودند ، سپس به خاطر اطاعت فرمان خدا و تقوا و پرهیزکارى و كوشش در راه هدایت انسان‌ها ، امتیازهاى جدیدى كسب كردند كه با امتیاز ذاتى آن‌ها آمیخته شد و به صورت انسان‌هایى برگزیده درآمدند .

34 ذُرِّيَّةً بَعْضُها مِنْ بَعْضٍ وَ اللّهُ سَمیعٌ عَلیمٌ

آن‌ها فرزندان ( و دودمانى ) بودند كه ( از نظر پاکى و تقوا و فضیلت ، ) بعضى از بعض

دیگر گرفته شده بودند و خداوند شنوا و دانا است ( و از كوشش‌هاى آن‌ها در مسیر رسالت خود آگاه مى‌باشد ) .

« ذُرِّيَّة » در اصل به معنى فرزندان كوچك مى‌باشد ، ولى گاه به همه فرزندان اعم از كوچك و بزرگ بلاواسطه و باواسطه نیز گفته شده ( این واژه از ماده « ذَرْء » به معنى آفرینش و خلقت است ) .

این برگزیدگان الهى از نظر اسلام و پاکى و تقوا و مجاهده براى راهنمایى بشر ، همانند يکدیگر بودند ، همچون نسخه‌هاى متعدّد از يك كتاب كه هریك از دیگرى اقتباس شده باشد.

35 اِذْ قالَتِ امْرَأَتُ عِمْرانَ رَبِّ اِنّى نَذَرْتُ لَكَ ما فى بَطْنى مُحَرَّرا فَتَقَبَّلْ مِنّى اِنَّكَ اَنْتَ السَّمیعُ الْعَلیمُ

( به ياد آورید ) هنگامى راکه همسر عمران گفت : خداوندا، آن‌چه را در رَحِم دارم ، براى‌تو نذرکردم‌که مُحَرَّر ( و آزاد، براى خدمت خانه تو ) باشد ، از من بپذیر كه تو شنوا و دانایى.

عمران و دخترش مریم

واژه « مُحَرَّرا » از ماده « تَحْریر » گرفته شده كه به معنى آزاد ساختن است و در اصطلاح آن زمان به فرزندانى گفته مى‌شد كه به خدمت معبد و خانه خدا درمى‌آمدند تا نظافت و سایر خدمات را بر عهده گیرند و به هنگام فراغت ، مشغول عبادت پروردگار شوند و از آن‌جا كه آن‌ها از هرگونه خدمت به پدر و مادر ، آزاد بودند ، به آن‌ها « مُحَرَّر » گفته مى‌شد و يا از این جهت كه خالص از هرگونه تلاش و كوشش دنیوى بوده‌اند ، به آن‌ها « مُحَرَّر » مى‌گفتند .

بعضى گفته‌اند كه : این‌دسته از كودکان‌از موقعى كه توانایى بر این خدمات داشتند ، تا سنّ بلوغ ، وظایف خود را زیر نظر پدران و مادران انجام مى‌دادند و پس‌از رسیدن به‌سن بلوغ، تعیین سرنوشتشان به دست خودشان بود ، اگر مى‌خواستند ، به كار در معبد پایان داده و بیرون مى‌رفتند و اگر تمایل داشتند بمانند ، مى‌ماندند .

« راغب » در « مفردات » مى‌گوید : « تَقَبُّل » ، قبول چیزى است به صورتى كه پاداش و

ثوابى داشته باشد ( بنابراین با مادّه « قبول » تفاوت دارد ) .

به دنبال اشاره‌اى كه به عظمت آل عمران در آیات قبل آمده بود ، در این آیات سخن از عمران و دخترش مریم به میان مى‌آورد و به طور فشرده چگونگى تولّد و پرورش و بعضى از حوادث مهمّ زندگى این بانوى بزرگ را بیان مى‌کند .

توضیح این‌که ؛ از تواریخ و اخبار اسلامى و گفته مفسّران استفاده مى‌شود كه « حَنَّه » و « اَشْياع » دو خواهر بودند كه اولى به همسرى « عِمران » كه از شخصیت‌هاى برجسته بنى‌اسرائیل بود ، درآمد و دومى را « زَكَرِيّا » پیامبر خدا به همسرى انتخاب كرد.(1)

همسر عمران « حَنَّه » سال‌ها گذشت كه فرزندى از او متولّد نشد ، روزى زیر درختى .


1) برطبق روایات « عمران » نیز پیامبر و غیر از پدر موسى بود و میان آن‌ها 1800 سال فاصله است .

نشسته بود، پرنده‌اى را دید كه به جوجه‌هاى خود غذا مى‌دهد ، مشاهده این محبّت مادرانه ، آتش عشق فرزند را در دل او شعله‌ور ساخت و از صمیم دل از درگاه خدا تقاضاى فرزندى كرد و چیزى نگذشت كه این دعاى خالصانه به هدف اجابت رسید و باردار شد .

از بعضى از روایات استفاده مى‌شود كه خداوند به عمران وحى فرستاده بود كه پسرى پربرکت كه مى‌تواند بیماران غیر قابل علاج را درمان كند و مردگان را به‌فرمان خدا حیات بخشد ، به او خواهد داد كه به عنوان پیامبر به سوى بنى‌اسرائیل فرستاده مى‌شود .

او این جریان را با همسر خود « حَنَّه » در میان گذاشت لذا هنگامى كه او باردار شد تصوّر كرد فرزند مزبور همان است كه در رحم دارد بى‌خبر از این كه كسى كه در رحم او است مادر آن فرزند ( مریم ) مى‌باشد و به همین دلیل نذر كرد كه پسر را خدمتگزار خانه خدا « بَيْتُ الْمَقْدِس » نماید ، اما به هنگام تولّد مشاهده كرد كه دختر است ، در این موقع نگران شد كه با این وضع چه كند ، زیرا خدمتکاران بیت المقدّس از میان پسران انتخاب

مى‌شدند و سابقه نداشت دخترى به این عنوان انتخاب گردد .

در آیه فوق مى‌فرماید : به ياد آرید « هنگامى را كه همسر عمران گفت : خداوندا ، آن‌چه را در رحم دارم ، براى تو نذر كردم كه محرَّر ( و آزاد براى خدمت خانه تو ) باشد ، آن را از من بپذیر كه تو شنوا و دانایى » ( اِذْ قالَتِ امْرَأَتُ عِمْرانَ رَبِّ اِنّى نَذَرْتُ لَكَ ما فى بَطْنى مُحَرَّرا فَتَقَبَّلْ مِنّى اِنَّكَ اَنْتَ السَّمیعُ الْعَلیمُ ) .

در این اشاره به نذر همسر عمران به هنگام باردارى شده ، او تصور مى‌کرد فرزندش ( با توجه به بشارت خداوند ) پسر است و از این‌رو واژه « مُحَرَّرا » ( يا معادل دیگر در زبان دیگر ) را به كار برد ، نه « مُحَرَّرَةً » و از خدا خواست كه نذر او را پذیرا شود .

36 فَلَمّا وَضَعَتْها قالَتْ رَبِّ اِنّى وَضَعْتُها اُنْثى وَ اللّهُ اَعْلَمُ بِماوَضَعَتْ وَلَيْسَ الذَّكَرُ كَالاُْنْثى وَ اِنّى سَمَّيْتُها مَرْيَمَ وَ اِنّى اُعیذُها بِكَ وَ ذُرِّيَّتَها مِنَ الشَّيْطانِ الرَّجیمِ

ولى هنگامى‌که او را به‌دنیا آورد ( و او را دختر يافت، ) گفت: خداوندا ، من او را دختر

آوردم -- ولى خدا از آن‌چه او به دنیا آورده بود ، آگاه‌تر بود -- و پسر ، همانند دختر نیست ( دختر نمى‌تواند وظیفه خدمتگزارى معبد را همانند پسر انجام دهد ) من او را مریم نام‌گذاردم و او و فرزندانش را از ( وسوسه‌هاى ) شیطان رانده‌شده ، در پناه تو قرار مى‌دهم .

دختر پس از بلوغ ، عادت ماهانه دارد و نمى‌تواند در مسجد بماند ، به علاوه نیروى جسمى آن‌ها يکسان نیست و نیز مسائل مربوط به حجاب و باردارى و وضع حمل ، ادامه این خدمت را براى دختر مشکل مى‌سازد و لذا همیشه پسران را نذر مى‌کردند .

از قرائن موجود در آیه و روایاتى كه در تفسیر آیه وارد شده است ، استفاده مى‌شود كه «وَ لَيْسَ الذَّكَرُ كَالاُْنْثى» ( پسر همانند دختر نیست ) از زبان مادر مریم است ، هرچند بعضى احتمال داده‌اند كه از كلام خدا باشد ، ولى بعید به نظر مى‌رسد .

سپس افزود : « من او را مریم نام گذاردم و او و فرزندانش را از ( وسوسه‌هاى ) شیطان

رجیم و رانده‌شده ( از درگاه خدا ) در پناه تو قرار مى‌دهم » ( وَ اِنّى سَمَّيْتُها مَرْيَمَ وَ اِنّى اُعیذُها بِكَ وَ ذُرِّيَّتَها مِنَ الشَّيْطانِ الرَّجیمِ ) .

« مریم » در لغت به معنى زن عبادتکار و خدمتگزار است و از آن‌جا كه این نام‌گذارى به وسیله مادرش بعد از وضع حمل انجام شد ، نهایت عشق و علاقه این مادر باایمان را براى وقف فرزندش در مسیر بندگى و عبادت خدا نشان مى‌دهد و نیز به همین دلیل بود كه او پس از نام‌گذارى ، نوزادش و فرزندانى را كه در آینده از او به وجود مى‌آیند ، در برابر وسوسه‌هاى شیطانى به خداوند سپرد .

37 فَتَقَبَّلَها رَبُّها بِقَبُولٍ حَسَنٍ وَ اَنْبَتَها نَباتا حَسَنا وَ كَفَّلَها زَكَرِيّا كُلَّما دَخَلَ عَلَيْها زَكَرِيَّا الْمِحْرابَ وَجَدَ عِنْدَها رِزْقا قالَ يا مَرْيَمُ اَنّى لَكِ هذا قالَتْ هُوَ مِنْ عِنْدِ اللّهِ اِنَّ اللّهَ يَرْزُقُ مَنْ يَشاءُ بِغَيْرِ حِسابٍ

خداوند ، او ( مریم ) را به طرز نیکویى پذیرفت و به طرز شایسته‌اى ، ( نهال وجود ) او

را رویانید ( و پرورش داد ) و كفالت او را به زکريّا سپرد ، هر زمان زکريّا وارد محراب او مى‌شد ، غذاى مخصوصى در آن‌جا مى‌دید ، از او پرسید: اى مریم ، این را از كجا آورده‌اى ؟ گفت : این از سوى خدا است، خداوند به‌هرکس بخواهد، بى‌حساب روزى مى‌دهد .

پرورش مریم در سایه عنایت الهى

تعبیربه «اَنْبَتَها» ازماده «اِنْبات» به معنى رویانیدن در مورد پرورش مریم، اشاره به‌جنبه‌هاى تکامل معنوى ، روحانى و اخلاقى مریم است .

« كَفَّلَها » از ماده « كَفالَت » در اصل به معنى ضمیمه كردن چیزى به‌دیگرى است و به‌همین‌مناسبت به افرادى كه سرپرستى كودکى را به عهده مى‌گیرند ، « كافِل » يا « كَفیل » گفته مى‌شود ، زیرا در حقیقت او را ضمیمه وجود خود مى‌کنند .

این ماده هرگاه به صورت ثُلاثِىّ مجرّد ( كَفَلَ بدون تشدید ) استعمال شود ، به معنى به

عهده گرفتن سرپرستى و كفالت است و هنگامى كه به صورت ثلاثىّ مزید ( كَفَّلَ با تشدید ) استعمال شود ، به معنى برگزیدن و قرار دادن كفیل براى دیگرى است .

مادر مریم باور نمى‌کرد او به عنوان خدمتگزار خانه خدا ( بیت المقدس ) پذیرفته شود ، به همین دلیل آرزو داشت فرزندش پسر باشد ، زیرا سابقه نداشت دخترى براى این كار ، انتخاب گردد ، ولى طبق آیه فوق خداوند این دختر پاك را براى نخستین بار جهت این خدمت روحانى و معنوى پذیرفت .

بعضى از مفسّران گفته‌اند : نشانه پذیرش او ، این بود كه مریم بعد از بلوغ در دوران خدمتگزارى بیت المقدّس هرگز عادت ماهانه ندید تا مجبور نگردد از این مرکز روحانى دور شود يا این‌که حضور غذاهاى بهشتى در برابر محراب او ، دلیلى بر این پذیرش بود .

این احتمال نیز وجود دارد كه قبولى این نذر و پذیرش مریم ، به صورت الهام به مادرش اعلام شده بود .

سپس مى‌افزاید : « خداوند زکريّا را سرپرست و كفیل او قرار داد » ( وَ كَفَّلَها زَكَرِيّا ) .

در تاریخ آمده است : پدر مریم ( عمران ) قبل از تولّد او چشم ازجهان فروبست و مادر او را بعد از تولّد ، به بیت المقدّس نزد دانشمندان و علماى يهود آورد و گفت : این كودك هدیه به بیت‌المقدّس است ، سرپرستى او را يك نفر از شما به عهده بگیرد و چون آثار عظمت در چهره او نمایان بود و در خاندان شایسته‌اى متولّد شده بود، گفتگو درمیان دانشمندان بنى‌اسرائیل درگرفت و هریك مى‌خواست افتخار سرپرستى مریم ، نصیب او شود ، سرانجام طى مراسم خاصّى كه شرح آن در تفسیر آیه 44 همین سوره خواهد آمد ، "زکريّا " كفالت او را بر عهده گرفت .

هرچه بر سن مریم افزوده‌مى‌شد، آثار عظمت و جلال در وى نمایان‌ترمى‌گشت و به جایى رسید كه قرآن در ادامه این آیه درباره او مى‌گوید : « هر زمان زکريّا وارد محراب او مى‌شد ، غذاى جالب خاصّى نزد او مى‌یافت » ( كُلَّما دَخَلَ عَلَيْها زَكَرِيَّا الْمِحْرابَ وَجَدَ عِنْدَها رِزْقا ) .

« مِحْراب » محل ویژه‌اى است كه در معبد براى امام آن معبد يا افراد خاصى در نظر گرفته مى‌شود و براى نام‌گذارى آن به این اسم، جهاتى را ذکر كرده‌اند كه از همه بهتر ، سه جهت زیر است ؛

نخست این‌که از ماده « حَرْب » به معنى جنگ گرفته شده است ، چون مؤمنان در این محل به مبارزه با شیطان و هوس‌هاى سرکش برمى‌خیزند ، دیگر این‌که « مِحْراب » اصولاً به معناى بالاى مجلس است و چون محل محراب را در بالاى معبد قرار مى‌دهند ، به این نام نامیده شده است ، در ضمن باید توجّه داشت كه وضع محراب در میان بنى‌اسرائیل چنان كه گفته‌اند ، با وضع محراب‌هاى ما تفاوت داشت ، آن‌ها محراب را از سطح زمین بالاتر مى‌ساختند، به طورى كه چند پله مى‌خورد و اطراف آن مانند دیوارهاى اطاق ، آن را محفوظ مى‌کرد ، به طورى كه افرادى كه در داخل محراب بودند، از بیرون كمتر دیده مى‌شدند .

سوّم این‌که محراب به معنى تمام معبد است كه جایگاه مبارزه با هواى نفس و شیطان بوده است .

مریم تحت‌سرپرستى زکريّا بزرگ شد و آن‌چنان غرق عبادت و بندگى خدا بود كه به‌گفته « ابن عبّاس » هنگامى كه 9 ساله شد، روزها را روزه مى‌گرفت و شب‌ها را به عبادت مى‌پرداخت و آن‌چنان در پرهیزکارى و معرفت و شناسایى پروردگار پیش رفت كه از احبار و دانشمندان پارساى آن زمان نیز پیشى گرفت .(1)

و هنگامى كه زکريّا در كنار محراب او قرار مى‌گرفت و براى دیدار او مى‌آمد ، غذاهاى مخصوصى كنار محراب او مشاهده مى‌کرد كه از آن به تعجّب مى‌افتاد ، روزى « به او گفت : این غذا را از كجا آورده‌اى » ؟ ( قالَ يا مَرْيَمُ اَنّى لَكِ هذا ) . .


1) « مجمع البیان » ، جلد 2 ، صفحه 436 .

مریم در جواب « گفت : این از طرف خدا است و او است كه هرکس را بخواهد ، بى‌حساب روزى مى‌دهد » ( قالَتْ هُوَ مِنْ عِنْدِ اللّهِ اِنَّ اللّهَ يَرْزُقُ مَنْ يَشاءُ بِغَيْرِ حِسابٍ ) .

امااین غذا چه نوع غذایى‌بوده و ازکجا براى‌مریم‌آمده، در آیه شرح داده نشده است ، ولى از روایات متعدّدى كه در « تفسیر عيّاشى » و غیر آن از كتب شیعه و اهل تسنّن آمده، استفاده مى‌شود كه‌آن، يک‌نوع میوه بهشتى بوده كه در غیر فصل ، در كنار محراب مریم به فرمان پروردگار حاضر مى‌شده است و این‌موضوع جاى تعجّب نیست‌که خدا ازبنده پرهیزکارش این‌چنین پذیرایى كند .

درباره جمله « بِغَيْرِ حِسابٍ » در ذیل آیه 202 سوره بقره و در این سوره ذیل آیه 27 بحث كرده‌ایم .

38 هُنالِكَ دَعا زَكَرِيّا رَبَّهُ قالَ رَبِّ هَبْ لى مِنْ لَدُنْكَ ذُرِّيَّةً طَيِّبَةً اِنَّكَ سَمیعُ الدُّعاءِ

در آن‌جا بود كه زکريّا ( با مشاهده آن‌همه شایستگى در مریم ، ) پروردگار خویش را خواند

و عرض كرد : خداوندا ، از طرف خود، فرزند پاکیزه‌اى ( نیز ) به من عطا فرما كه تو دعارا مى‌شنوى .

زکريّا و مریم

همسر زکريّا و مادر مریم، خواهر يکدیگر بودندو اتفاقا هردو در آغاز ، نازا و عقیم بودند ، هنگامى كه مادر مریم از لطف پروردگار ، صاحب چنین فرزند شایسته‌اى شد و زکريّا اخلاص و سایر ویژگى‌هاى شگفت‌آور او را دید ، آرزو كرد كه او هم صاحب فرزندى پاك و باتقوا همچون مریم شود ، فرزندى كه چهره‌اش آیت و عظمت خداوند گردد و با این‌که سالیان درازى از عمر او و همسرش گذشته بود و از نظر معیارهاى طبیعى بسیار بعید به نظر مى‌رسید كه صاحب فرزندى شود ، ولى ایمان به قدرت پروردگار و مشاهده وجود میوه‌هاى تازه در غیر فصل ، در كنار محراب عبادت مریم ، قلب او را لبریز از امید ساخت كه شاید در فصل پیرى ، میوه فرزند در شاخسار وجودش آشکار شود ، به همین دلیل

هنگامى كه مشغول نیایش بود ، از خداوند تقاضاى فرزند كرد و آن‌گونه كه قرآن در آیه فوق مى‌گوید : « در این هنگام زکريّا پروردگار خویش را خواند و گفت : پروردگارا ، فرزند پاکیزه‌اى از سوى خودت به من ( نیز ) عطا فرما كه تو دعا را مى‌شنوى » و اجابت مى‌کنى .

39 فَنادَتْهُ الْمَلائِكَةُ وَ هُوَ قائِمٌ يُصَلّى فِى الْمِحْرابِ اَنَّ اللّهَ يُبَشِّرُكَ بِيَحْيى مُصَدِّقا بِكَلِمَةٍ مِنَ اللّهِ وَ سَيِّدا وَ حَصُورا وَ نَبِيّا مِنَ الصّالِحینَ

و هنگامى كه‌اودرمحراب ایستاده، مشغول نیایش بود ، فرشتگان او را صدا زدند كه : خدا تو را به "یحیى" بشارت‌مى‌دهد، ( كسى ) كه كلمه خدا ( مسیح علیه السلام ) را تصدیق مى‌کند و رهبر خواهد بود و از هوس‌هاى سرکش برکنار و پیامبرى از صالحان است .

واژه « حَصُور » از « حَصْر » به معنى حبس گرفته شده ، در این‌جا به معنى كسى است كه خود را از هوى و هوس ، منع كرده است ، این واژه گاه به‌معنى كسى‌که خوددارى از ازدواج مى‌کند ، نیز آمده ، به همین دلیل جمعى از مفسّران آن را به همین معنى تفسیر كرده‌اند و در

پاره‌اى از روایات نیز به آن اشاره شده است .

نه‌تنها خداوند اجابت دعاى او را به‌وسیله فرشتگان خبر داد، بلکه پنج وصف از اوصاف این فرزند پاکیزه را بیان داشت : نخست این‌که او به « كَلِمَةٍ مِنَ اللّه » حضرت مسیح (علیه السلام) ایمان مى‌آورد و باایمان و حمایت از او سبب تقویت مسیح (علیه السلام) مى‌گردد ( توجه داشته باشید كه منظور از « كَلِمَةٍ » در این‌جا به قرینه آیه 45 همینسوره و 171 سوره نساء ، حضرت مسیح (علیه السلام) است و سبب این تعبیر به زودى روشن خواهد شد ) .

همان‌گونه كه در تاریخ آمده ، يحیى شش ماه از عیسى بزرگ‌تر بود و نخستین كسى بود كه نبوّت او را تصدیق كرد و به سوى او دعوت نمود و چون در میان مردم به زهد و پاکدامنى ، اشتهار تامّ داشت ، گرایش او به مسیح (علیه السلام) اثر عمیقى در توجّه مردم به او گذاشت .

دوّم این‌که او مقام سیادت و رهبرى از نظر علم و عمل خواهد داشت و سوم این‌که او

خود را از هوى و هوس‌هاى سرکش و آلودگى به دنیاپرستى حفظ مى‌کند، این معنى از واژه «حَصُورا» استفاده مى‌شود .

چهارم و پنجم این‌که او پیامبر بزرگى خواهد بود ( توجّه داشته باشید كه « نَبِيّا » به صورت نکره آمده، كه در این‌جا براى عظمت است ) و از صالحان و شایستگان خواهد بود .

آیا ترك ازدواج فضیلت است ؟

نخستین سؤالى كه در این‌جا پیش مى‌آید كه اگر « حَصُورا » به معنى ترك كننده ازدواج باشد ، آیا این عمل براى انسان امتیازى محسوب مى‌شود كه در باره « يَحْيى » آمده است .

در پاسخ باید گفت : اولاً هیچ‌گونه دلیل قاطعى بر این‌که منظور از « حَصُور » در آیه ترک‌کننده ازدواج است ، در دست نیست و روایتى كه در این زمینه نقل شده ، از نظر سند مسلّم نمى‌باشد و هیچ بعید نیست كه حَصُور در آیه به معنى ترک‌کننده شهوات و هوس‌ها و دنیاپرستى و صفتى همانند زهد بوده باشد .

ثانیا ممکن است يحیى نیز همانند عیسى (علیه السلام) براثر شرایط خاصّ زندگى و اجبار به سفرهاى متعدّد براى تبلیغ آیین خدا ناچار به مجرّد زیستن بوده است .

این يك قانون كلّى براى همه نمى‌تواند باشد و اگر خداوند او را به این صفت مى‌ستاید ، به خاطر این است كه او بر اثر شرایط خاصّى ازدواج نکرد ، ولى در عین حال توانست خود را از گناه حفظ كند و به هیچ‌وجه آلوده نشود ، به طور كلّى قانون ازدواج ، يك قانون فطرىاست و درهیچ آیینى ممکن نیست حکمى بر خلاف این قانون فطرى ، تشریع گردد ، بنابراین نه در قانون اسلام و نه در هیچ آیین دیگرى ترك ازدواج ، كار خوبى نبوده است .

40 قالَ رَبِّ اَنّى يَكُونُ لى غُلامٌ وَ قَدْ بَلَغَنِىَ الْكِبَرُ وَ امْرَأَتى عاقِرٌ قالَ كَذلِكَ اللّهُ يَفْعَلُ ما يَشاءُ

او عرض كرد: پروردگارا، چگونه ممکن‌است فرزندى براى من باشد ، در حالى كه پیرى به سراغ من آمده و همسرم نازا است ؟ فرمود : بدین‌گونه خداوند هر كارى را بخواهد ، انجام مى‌دهد .

واژه « يَحْيى » از ماده « حَيات » به معنى ( زنده مى‌ماند ) ، است كه به عنوان نام براى این پیامبر بزرگ انتخاب شده و منظور از زندگى ، هم زندگى مادّى و هم معنوى درپرتو ایمان و مقام نبوت و ارتباط با خدا است و چنان‌که از این آیه و آیه 7 سوره مَرْيَم استفاده مى‌شود، این نام را خداوند پیش از تولّد براى او انتخاب كرد : « يا زَكَرِيّا اِنّا نُبَشِّرُكَ بِغُلامٍ اسْمُهُ يَحْيى لَمْ نَجْعَلْ لَهُ مِنْ قَبْلُ سَمِيّا » ( اى زکریا ما تو را بشارت به فرزندى مى‌دهیم كه نامش يحیى است و پیش از او هم‌نامى برایش قرار ندادیم ) .

ضمنا از جمله اخیر استفاده مى‌شود كه نام مزبور نام بى‌سابقه‌اى بوده است .

همان‌طور كه از آیات گذشته استفاده شد ، تقاضاى تولّد يحیى بعد از مشاهده پیشرفت‌هاى سریع معنوى مریم به وسیله زکريّا انجام شد و جالب توجّه این‌که بر اثر این دعا خداوند فرزندى به زکريّا داد كه از جهات زیادى شباهت به فرزند مریم ، « عیسى (علیه السلام) » داشت . از جهت نبوّت درکودکى و از جهت مفهوم اسم ( عیسى (علیه السلام) و يحیى هردو ازنظر لغت

به‌معنى "زنده مى‌ماند"، است ) و ازنظر درود فرستادن خداوند برآن‌ها در مراحل سه‌گانه « تولّد ، مرگ و حشر » و از جهات دیگر .

در آیه فوق زکریا به هنگام شرح پیرى خود مى‌گوید : « وَ قَدْ بَلَغَنِىَ الْكِبَرُ : پیرى به سراغ من آمده » ولى در آیه 8 سوره مریم از قول او مى‌خوانیم : « وَ قَدْ بَلَغْتُ مِنَ الْكِبَرِ عِتِيّا : من به آخرین مرحله پیرى رسیده‌ام » .

این اختلاف در تعبیر ، به خاطر آن است كه همان‌طور كه انسان به سوى پیرى مى‌رود ، گویا پیرى و مرگ هم از طرف مقابل به سراغ او مى‌آید ، چنان‌که على (علیه السلام) مى‌فرماید : « اِذا كُنْتَ فى اِدْبارٍ وَ الْمَوْتُ فى اِقْبالٍ فَما اَسْرَعَ الْمُلْتَقى : چون كه تو به سوى پایان عمر مى‌روى و مرگ به سوى تو مى‌آید ، چه زود به يکدیگر خواهید رسید » .(1).


1) « نهج البلاغه » ، حکمت 29 .

« غُلام » از نظر لغت به معنى پسر جوان است و « عاقِرٌ » از واژه « عُقْر » به معنى ریشه و اساس يا به معنى حبس است و این‌که به زنان نازا ، « عاقِر » مى‌گویند ، يا به خاطر آن است كه كار آنان به پایان رسیده و يا این كه از نظر تولّد فرزند ، محبوس گشته‌اند .

41 قالَ رَبِّ اجْعَلْ لى ايَةً قالَ ايَتُكَ اَلاّ تُكَلِّمَ النّاسَ ثَلاثَةَ اَيّامٍ اِلاّ رَمْزا وَ اذْكُرْ رَبَّكَ كَثیرا وَ سَبِّحْ بِالْعَشِىِّ وَ الاِْبْكارِ

( زکريّا ) عرض كرد : پروردگارا ، نشانه‌اى براى من قرار ده، گفت : نشانه تو ، آن است كه سه روز جز به اشاره و رمز با مردم سخن نخواهى گفت ( و زبان تو ، بدون هیچ علّت ظاهرى ، براى گفتگو با مردم از كار مى‌افتد ) پروردگار خود را ( به شکرانه این نعمت بزرگ ) بسیار ياد كن و به هنگام صبح و شام او را تسبیح بگو .

بشارت تولد يحیى

« رَمْز » دراصل اشاره‌کردن با لب‌ها را گویند، به‌صداى آهسته نیز « رَمْز » گفته مى‌شود ،

این واژه در گفتگوهاى معمولى، معناى وسیع‌ترى پیدا كرده و به هر سخن و اشاره و نشانه‌اى كه مطلبى را مخفیانه يا به‌طور غیرصریح برساند ، « رمز » مى‌گویند .

« عَشِىّ » معمولاً به‌ساعات آخر روز گفته مى‌شود، همان‌گونه كه « اِبْكار » به ساعات آغاز روز مى‌گویند ، بعضى معتقدند كه از ابتداى ظهر تا غروب آفتاب « عَشِىّ » نام دارد و از ابتداى طلوع صبح تا هنگام ظهر ، « اِبْكار » است .(1)

سخن از زکريّا و درخواست فرزندى ازسوى او از پیش‌گاه‌خدا و بشارت به‌تولّد يحیى بود .

دراین‌جازکريّا از خداوند تقاضاى نشانه‌اى بر این بشارت‌بزرگ مى‌کند ، نه به خاطر عدم اعتماد بر وعده‌هاى الهى ، بلکه براى تأکید بیشتر و این‌که‌ایمان او به این مطلب ایمان شهودى‌گردد ، تا قلبش مالامال از اطمینان شود ، همان‌گونه كه ابراهیم خلیل (علیه السلام) .


1) « اَلْمُصْحَفُ الْمُفَسَّر » ، نوشته « فرید وَجْدى » ( آیه مورد بحث ) .

تقاضاى مشاهده صحنه معاد براى آرامش هر چه بیشتر قلب مى‌نمود .

زکريّا عرضه داشت : « پروردگارا ، نشانه‌اى براى من قرار ده » ( قالَ رَبِّ اجْعَلْ لى ايَةً ) .

در پاسخ خداوند به او گفت : « نشانه تو آن است كه سه روز با مردم جز به اشاره و رمز ، سخن نخواهى گفت » و زبان تو بدون هیچ عیب و علت براى گفتگو با مردم از كار مى‌افتد (قالَ ايَتُكَ اَلاّ تُكَلِّمَ النّاسَ ثَلاثَةَ اَيّامٍ اِلاّ رَمْزا) .

« ولى پروردگار خود را ( به شکرانه این نعمت ) بسیار ياد كن و هنگام شب و صبحگاهان او را تسبیح گوى » ( وَ اذْكُرْ رَبَّكَ كَثیرا وَ سَبِّحْ بِالْعَشِىِّ وَ الاِْبْكارِ )

از این جمله استفاده مى‌شود درحالى‌که زبان او به‌طور موقّت براى سخن گفتن با مردم از كار افتاده بود ، قادر بر تسبیح و ذکر خدا بود ، تا هم وظیفه شکرگزارى را نسبت به این موهبت عظیم كه خدا به او عنایت كرده بود ، انجام دهد و هم نشانه روشنى از خداوند بزرگ بر گشودن موضوعاتِ بسته باشد ، يا به تعبیر دیگر بریدن از مردم و پیوستن به حقّ در این سه روز ، او را به خدا نزدیک‌تر كند و آیت و نشانه روشنى از قدرت خدا باشد .

به‌هرحال خداوند درخواست زکريّا را پذیرفت و سه شبانه‌روز زبان او بدون هیچ عامل طبیعى‌از سخن گفتن بامردم باز ماند ، در حالى كه به ذکر خدا مترنّم بود ، این وضع عجیب ، نشانه‌اى ازقدرت پروردگار بر همه‌چیز بود ، خدایى كه مى‌تواند زبان بسته را به هنگام ذکرش بگشاید ، قادر است از رحم عقیم و بسته ، فرزندى باایمان كه مظهر ياد پروردگار باشد ، به وجود آورد و ازاین‌جا رابطه‌این نشانه با آن‌چه زکريّا مى‌خواست ، روشن مى‌شود .

42 وَ اِذْ قالَتِ الْمَلائِكَةُ يامَرْيَمُ اِنَ‌اللّهَ اصْطَفیكِ وَ طَهَّرَكِ وَ اصْطَفیكِ عَلى نِساءِالْعالَمینَ

و ( به ياد آورید ) هنگامى را كه فرشتگان گفتند : اى مریم، خدا تو را برگزیده و پاك ساخته (1)و بر تمام زنان جهان، برترى داده است . .


1) منظور از "پاکى مریم" ، يا پاکى از عادت ماهانه است كه به او اجازه مى‌داد همواره خدمت بیت‌المقدّس كند و يا پاکى از هرگونه آلودگى اخلاقى و معنوى و گناه .

مریم بانوى برگزیده الهى

چه افتخارى از این برترکه انسانى با فرشتگان هم‌سخن شود، آن هم سخنى كه بشارت برگزیدگى او از سوى خدا و طهارت و برترى او بر تمام زنان جهان باشد و این نبود جز در سایه تقوا و پرهیزکارى و ایمان و عبادت او ، آرى او برگزیده شد تا پیامبرى همچون عیساى مسیح (علیه السلام) به دنیا آورد .

جالب توجّه این‌که جمله « اِصْطَفیكِ » در آیه تکرار شده ، يك بار براى بیان برگزیدگى او به طور مطلق و بار دوم براى برگزیدگى او نسبت به تمام زنان جهان .

این آیه گواه بر این است كه مریم بزرگ‌ترین شخصیت زن در جهان خود بوده است و این موضوع با آن‌چه درباره بانوى بزرگ اسلام فاطمه علیهاالسلام رسیده است كه او برترین بانوى جهان است ، منافات ندارد ، زیرا در روایات متعدّدى از پیغمبر اسلام صلى‌الله‌علیه‌و‌آله و امام صادق نقل شده‌که : « اَمّا مَرْيَمُ كانَتْ سَيِّدَةُ نِساءِ زَمانِها اَمّا فاطِمَةُ فَهِىَ سَيِّدَةُ نِساءِ الْعالَمینَ مِنَ

الاَْوَّلینَ وَ الاْخِرینَ » ( امّا مریم بانوى زنان زمان خود بود اما فاطمه بانوى همه بانوان جهان از اولین و آخرین است ) (1). « اَلْعالَمینَ » هیچ‌گونه منافات با این سخن ندارد ، زیرا این كلمه در قرآن و عبارات معمولى به معنى مردمى كه در يك عصر و زمان زندگى مى‌کنند ، آمده است چنان‌که درباره بنى‌اسرائیل مى‌خوانیم : « وَ اَنّى فَضَّلْتُكُمْ عَلَى الْعالَمینَ » ( و من شما را بر جهانیان برترى بخشیدم ) ( 47 / بقره ) ، بدیهى است منظور، برترى مؤمنان بنى‌اسرائیل برمردم عصر خود بوده است.

43 يا مَرْيَمُ اقْنُتى لِرَبِّكِ وَ اسْجُدى وَ ارْكَعى مَعَ الرّاكِعینَ

اى مریم ، ( به شکرانه این نعمت ) براى پروردگار خود، خضوع كن وسجده به‌جا آور وبا رکوع‌کنندگان ، رکوع كن. .


1) « نُورُ الثَّقَلَيْن » ، جلد 1 ، صفحه 336 .

در این‌جا سه دستور از طرف فرشتگان به مریم داده شده ؛

نخست « قُنُوت » در برابر پروردگار و این واژه همان‌طور كه سابقا اشاره كردیم ، به معنى خضوع و دوام اطاعت است و دیگر « سُجُود » كه آن نیز نوعى از خضوع كامل در برابر خدا است و دیگر « رُكُوع » كه آن‌هم نوع دیگرى‌از خضوع و تواضع مى‌باشد.

جمله « وَ ارْكَعى مَعَ الرّاكِعینَ » ( با رکوع كنندگان رکوع كن ) ممکن است اشاره به نماز جماعت بوده باشد و نیز ممکن است اشاره به پیوستن به جمعيّت نمازگزاران و خاضعان در برابر خدا باشد ، يعنى همان‌طور كه دیگر بندگان خالص خدا براى او رکوع به‌جا مى‌آورند ، تو نیز رکوع كن .

در این آیه نخست اشاره به سجده و سپس اشاره به رکوع شده است و این نه به خاطر آن است كه در نماز آن‌ها سجده قبل از رکوع انجام مى‌گرفته ، بلکه منظور انجام هر دو عبادت است و نظرى به‌ترتیب آن‌ها نیست، مثل این‌است كه بگوییم : نماز بخوان و وضو بگیر و

پاکیزه باش ، يعنى همه این وظایف را انجام بده ، زیرا عطف كردن با "واو" دلالتى بر ترتیب ندارد ، به‌علاوه رکوع و سجود در اصل به معنى تواضع و خضوع است و رکوع و سجود معمولى ، يکى از مصادیق آن محسوب مى‌شود .

44 ذلِكَ مِنْ اَنْباءِ الْغَيْبِ نُوحیهِ اِلَيْكَ وَ ما كُنْتَ لَدَيْهِمْ اِذْ يُلْقُونَ اَقْلامَهُمْ اَيُّهُمْ يَكْفُلُ مَرْيَمَ وَ ما كُنْتَ لَدَيْهِمْ اِذْ يَخْتَصِمُونَ

( اى پیامبر ) این از خبرهاى غیبى است كه به تو وحى مى‌کنیم و تو در آن هنگام كه قلم‌هاى خود را ( براى قرعه‌کشى ) به آب مى‌افکندند ، تا كدام‌یك كفالت و سرپرستى مریم را عهده‌دار شود و نیز به‌هنگامى‌که ( دانشمندان بنى‌اسرائیل ، براى كسب افتخار سرپرستى او ، ) باهم كشمکش داشتند، حضور نداشتى (و همه این‌ها ، از راه وحى به تو گفته شد).

سرپرستى مریم

این آیه اشاره به گوشه دیگرى از داستان مریم مى‌کند و مى‌گوید : « آن‌چه را درباره

سرگذشت مریم و زکريّا براى تو بیان كردیم ، از خبرهاى غیبى است كه به تو وحى مى‌کنیم » ( ذلِكَ مِنْ اَنْباءِ الْغَيْبِ نُوحیهِ اِلَيْكَ ) .

زیرا این داستان‌ها به این صورت ( صحیح و خالى از هرگونه خرافه ) در هیچ‌یك از كتب پیشین كه تحریف يافته است ، وجود ندارد و سند آن تنها وحى آسمانى قرآن است .

سپس در ادامه این سخن مى‌گوید : « در آن هنگام كه آن‌ها قلم‌هاى خود را براى ( قرعه‌کشى و ) تعیین سرپرستى مریم در آب افکندند ، تو حاضر نبودى و نیز هنگامى كه ( علماى بنى‌اسرائیل براى كسب افتخار سرپرستى او ) باهم كشمکش داشتند ، حضور نداشتى » و ما همه این‌ها را از طریق وحى به تو گفتیم ( وَ ما كُنْتَ لَدَيْهِمْ اِذْ يُلْقُونَ اَقْلامَهُمْ اَيُّهُمْ يَكْفُلُ مَرْيَمَ وَ ما كُنْتَ لَدَيْهِمْ اِذْ يَخْتَصِمُونَ ) .

همان‌گونه كه در تفسیر آیات قبل گفته شد ، مادر مریم پس از وضع حمل، نوزاد خود را در پارچه‌اى پیچید و به معبد آورد و به علماء و بزرگان بنى‌اسرائیل خطاب كردکه این نوزاد

براى خدمت خانه خدا نذر شده است ، سرپرستى او را به عهده بگیرید و از آن‌جا كه مریم از خانواده بزرگ و معروف به پاکى و درستى ( خانواده عمران ) بود ، عابدان بنى‌اسرائیل ، براى سرپرستى او بر يکدیگر پیشى مى‌گرفتند و به همین‌جهت چاره‌اى جز قرعه نیافتند ، به كنار نهرى آمدند و قلم‌ها و چوب‌هایى كه به وسیله آن قرعه مى‌زدند ، حاضر كردند و نام هریك را به يکى از آن‌ها نوشتند ، هر قلمى در آب فرو مى‌رفت ، برنده قرعه نبود ، تنها قلمى كه روى آب باقى ماند ، قلمى بود كه نام زکريّا بر آن نوشته شده بود و به این ترتیب سرپرستى زکريّا نسبت به مریم مسلّم شد و در واقع از همه سزاوارتر بود ، زیرا علاوه بر دارا بودن مقام نبوّت ، شوهر خاله مریم بود .

" قُرْعَه" آخرین راه حل اختلاف

از این آیه و آیاتى كه در سوره صافّات درباره يونس آمده ، استفاده مى‌شود كه براى حلّ مشکل و يا در هنگام مشاجره و نزاع و هنگامى كه كار به بن‌بست كامل مى‌رسد و هیچ راهى

براى پایان دادن به نزاع دیده نمى‌شود ، مى‌توان از قرعه استمداد جست . همین آیات به ضمیمه روایات پیشوایان اسلام ، سبب شده‌که قاعده قرعه به عنوان يکى از قواعد فقهى در كتب اسلامى شناخته‌شود و ازآن بحث‌گردد،اما همان‌طورکه دربالا اشاره شد ، قرعه مشروط به وجود بن‌بست كامل است ، بنابراین هرگاه طریق دیگرى براى حلّ‌مشکل پیدا شود، از قرعه نمى‌توان استفاده كرد .

طرز قرعه‌کشى در اسلام صورت خاصّى ندارد ، بلکه مى‌توان از چوبه‌هاى تیر يا سنگ‌ریزه يا كاغذ و مانند آن طورى استفاده كرد كه تبانى و زد و بند در آن راه نداشته باشد ، روشن است كه در اسلام از طریق قرعه‌کشى نمى‌توان برد و باخت كرد ، زیرا این موضوع مشکلى نبوده كه براى حلّ آن متوسّل به قرعه شویم و چنان درآمدى مشروع نیست .

45 اِذْقالَتِ‌الْمَلائِكَةُ يا مَرْيَمُ اِنَ‌اللّهَ يُبَشِّرُكِ بِكَلِمَةٍ مِنْهُ اسْمُهُ الْمَسیحُ عیسَى ابْنُ مَرْيَمَ وَجیها فِى الدُّنْيا وَ الاخِرَةِ وَ مِنَ الْمُقَرَّبینَ

( به ياد آورید ) هنگامى را كه فرشتگان گفتند : اى مریم، خداوند تو را به كلمه‌اى

( وجود باعظمتى ) از طرف خودش بشارت مى‌دهد كه نامش "مسیح (علیه السلام) ، عیسى (علیه السلام) پسر مریم" است ، در حالى كه در این جهان و جهان دیگر ، صاحب شخصیت خواهد بود و از مقربان ( الهى ) است .

بشارت تولد مسیح (علیه السلام)

در این آیه و دو آیه دیگر از « مَسیح » به عنوان « كَلِمَة » ياد شده است ، این تعبیر در كتب عهد جدید نیز دیده مى‌شود .

درباره این‌که چرا به عیسى (علیه السلام) ، « كَلِمَة » گفته شده ، درمیان مفسّران سخن بسیار است، امابیشتر به نظر مى‌رسد كه علت آن همان تولد فوق‌العاده مسیح (علیه السلام) مى‌باشد كه مشمول «اِنَّما اَمْرُهُ اِذا اَرادَ شَيْئا اَنْ يَقُولَ لَهُ كُنْ فَيَكُونَ» ( 82 / يس ) است و يا به خاطر این است‌که قبل از تولد، خداوند بشارت او را در كلامى به مادرش داده بود .

و نیز ممکن است علّت این تعبیر این باشد كه « كَلِمَة » در اصطلاح قرآن به معنى مخلوق به كار مى‌رود، مانند آیه 109 سوره كهف ؛ « قُلْ لَوْ كانَ الْبَحْرُ مِدادا لِكَلُماتِ رَبّى لَنَفِدَ

الْبَحْرُ قَبْلَ اَنْ تَنْفَدَ كَلِماتُ رَبّى وَ لَوْ جِئْنا بِمِثْلِهِ مَدَدا » ( بگو : اگر دریاها به صورت مركّب براىنوشتن كلمات پروردگار من‌شوند، آن‌ها تمام مى‌شوند ،پیش از آن‌که كلمات پروردگار من تمام گردد، هرچند همانند دریاها را بر آن بیفزاییم ) .

در این‌آیه منظور از « كلمات خدا » ، همان مخلوقات اواست ، از آن‌جا كه مسیح (علیه السلام) يکى از مخلوقات بزرگ خدا بوده است ، اطلاق كلمه بر او شده كه در ضمن پاسخى به مدّعیان اُلوهيّت عیسى (علیه السلام) نیز بوده باشد .

اطلاق « مسیح (علیه السلام) » به معنى "مسح كننده" يا "مسح شده" بر عیسى (علیه السلام) ، ممکن است از این نظر باشد كه او با كشیدن دست بر بدن بیماران غیرقابل علاج ، آن‌ها را به فرمان خدا شفا مى‌داد و چون این افتخار از آغاز براى او پیش‌بینى شده بود ، خدا نام او را قبل از تولد مسیح (علیه السلام) گذاشت .

و يا به خاطر آن است كه خداوند او را از ناپاکى و گناه مسح كرد و پاك گردانید .

قرآن در این آیه و آیات متعدّد دیگر صریحا عیسى (علیه السلام) را فرزند مریم معرفى كرده تا

پاسخى‌به مدّعیان الوهيّت عیسى (علیه السلام) باشد، زیرا كسى كه از مادر متولّد مى‌شود و مشمول تمام تغییرات دوران جنین و تغییرات و تحوّلات جهان مادّه است ، چگونه مى‌تواند خدا باشد ؟ خدایى كه از تمام تغییرات و دگرگونى‌ها بر كنار است .

46 وَ يُكَلِّمُ النّاسَ فِى الْمَهْدِ وَ كَهْلاً وَ مِنَ الصّالِحینَ

و بامردم، در گاهواره و در حالت كهولت ( و میان‌سال شدن ) سخن خواهد گفت و از شایستگان است .

« مَهْد » به معنى محلّى است كه براى خواب و استراحت نوزاد آماده مى‌کنند و نزدیك به معنى گهواره در فارسى است با این تفاوت كه درگهواره مفهوم جنبش و حرکت افتاده‌است ، درحالى كه « مَهْد » مفهوم عامى دارد و هرگونه محلى را كه براى نوزاد آماده كنند ، شامل مى‌شود .

« كَهْل » به معنى شخص يا چیزى است كه به سرحد كمال رسیده است و از آن‌جا كه انسان در سى سالگى تا چهل يا پنجاه سالگى به حد تکامل مى‌رسد ، این سال‌ها را سال‌هاى

کهولت مى‌نامند و كمتر از آن را ، « شَباب » ( جوانى ) و بیشتر از آن را ، « شَيْب » ( پیرى ) مى‌گویند .

همان‌گونه كه در سوره مریم خواهد آمد ، مریم براى رفع اتّهام از خودش كه فرزندى بدون پدر به دنیا آورده بود ، به فرمان خدا اشاره به گاهواره نوزادش عیسى (علیه السلام) كرد ، او در همان حال به سخن درآمد و با زبان فصیح و گویا مقام بندگى خویش را در مقابل خدا و همچنین مقام نبوّت خود را آشکارساخت و از آن‌جاکه غیرممکن است پیامبرى این‌چنین باعظمت از رَحِم آلوده‌اى بیرون آید، پاکدامنى مادرش را با این اعجاز اثبات نمود .

ظاهر آیات سوره مریم این است كه او در همان روزهاى آغاز تولّدش زبان به سخن گشود ، كارى كه براى هیچ نوزادى عادتا ممکن نیست و این خود يك معجزه بزرگ بود ، ولى سخن گفتن درحال میان‌سالى و كهولت يک‌امر كاملاً عادى‌است وذکر این‌دو باهم در آیه فوق ممکن است اشاره به این باشد كه او در گاهواره همان‌گونه سخن مى‌گفت كه در موقع رسیدن به كمال عمر، سخنانى سنجیده و پرمحتوا و حساب‌شده ، نه‌سخنانى كودکانه .

این احتمال نیز وجود دارد كه این تعبیر اشاره به این حقیقت باشد كه مسیح (علیه السلام) از آغاز تولّد تا زمانى كه به سن كهولت رسید ، همواره سخن حقّ مى‌گفت و در راه ارشاد و تبلیغ خلق گام برمى‌داشت .

به‌علاوه اینتعبیر درباره عیسى (علیه السلام) ، گویا يک‌نوع پیش‌گویى و اشاره به آینده عمر او است ، زیرا مى‌دانیم طبق تواریخ ، حضرت مسیح (علیه السلام) هرگز در این جهان و در میان مردم به سن پیرى نرسید ، بلکه در سن 33 سالگى از میان مردم بیرون رفت و خدا او را به آسمان برد و مطابق روایات متعدّدى در عصر ظهور حضرت مهدى " عَجَّلَ اللّه‌ُ تَعالى فَرَجَهُ " به میان مردم باز مى‌گردد . ( و با آن‌ها سخن مى‌گوید ، همان‌گونه كه در آغاز عمر سخن مى‌گفت ) .

47 قالَتْ رَبِّ اَنّى يَكُونُ لى وَلَدٌ وَ لَمْ‌يَمْسَسْنى بَشَرٌ قالَ كَذلِكَ اللّهُ يَخْلُقُ ما يَشاءُ اِذا قَضى اَمْرا فَاِنَّما يَقُولُ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ

( مریم ) گفت: پروردگارا، چگونه ممکن‌است فرزندى براى من باشد ، در حالى كه انسانى با من تماس نگرفته است؟ فرمود : خداوند ، این‌گونه هرچه را بخواهد ،

مى‌آفریند ، هنگامى‌که چیزى‌را مقرّر دارد ( و فرمان هستى آن‌را صادرکند، ) فقط به آن مى‌گوید : موجود باش ، آن نیز فورا موجود مى‌شود .

چگونه بدون همسر فرزند مى‌آورم ؟

مى‌دانیم این جهان ، جهان اسباب است و خدا آفرینش را چنین قرار داده كه هر موجودى به دنبال يك سلسله عوامل و اسباب ، پا به دایره وجود مى‌گذارد ، مثلاً براى تولّد يك فرزند ، آمیزش جنسى و ازدواج و ترکیب « اسپرم » و « اوول » لازم‌است ، بنابراین جاى تعجّب نیست كه مریم با شنیدن این بشارت كه به زودى صاحب فرزندى خواهد شد ، در شگفتى فرو رود .

ولى خداوند به این شگفتى پایان داد و « فرمود : این‌گونه خدا هرچه را بخواهد ، مى‌آفریند » ( قالَ كَذلِكَ اللّهُ يَخْلُقُ ما يَشاءُ ) .

نظام عالم طبیعت مخلوق خدا است و محکوم فرمان او است و هرگاه بخواهد ، مى‌تواند این نظام را دگرگون سازد و به وسیله اسباب و عوامل غیر عادى موجوداتى را بیافریند.

سپس براى تکمیل این سخن مى‌فرماید : « هنگامى كه چیزى را مقرّر كند ( و فرمان وجود آن را صادر نماید ، ) تنها به آن مى‌گوید : موجود باش ، آن نیز فورا موجود مى‌شود » (اِذا قَضى اَمْرا فَاِنَّما يَقُولُ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ) .

بدیهى است كه تعبیر به « كُنْ » ( باش ) ، در حقیقت بیان اراده خدا است وگرنه نیازى به سخنى نیست ، يعنى به مجرد این‌که اراده او بر چیزى تعلّق گرفت و فرمان آفرینش صادر شد ، فورا لباس هستى بر آن پوشانده مى‌شود .

48 وَ يُعَلِّمُهُ الْكِتابَ وَ الْحِكْمَةَ وَ التَّوْریةَ وَ الاِْنْجیلَ

و به او ، كتاب و دانش و تورات و انجیل مى‌آموزد .

سایر اوصاف مسیح (علیه السلام)

به دنبال صفات چهارگانه‌اى كه در آیات قبل براى حضرت مسیح (علیه السلام) بیان شد، ( آبرومند در دنیاو آخرت بودن، از مقرّبان بودن ، سخن گفتن در گاهواره و از صالحان بودن ) در این آیه و آیه بعد به دو صفت دیگر از اوصاف آن پیامبر بزرگ كه هرکدام نیز

ترکیبى از مجموعه اوصاف مهمّى است ، اشاره مى‌کند .

مى‌فرماید : « خداوند به او كتاب و دانش و تورات و انجیل مى‌آموزد » ( وَ يُعَلِّمُهُ الْكِتابَ وَ الْحِكْمَةَ وَ التَّوْریةَ وَ الاِْنْجیلَ ) .

نخست به تعلیم كتاب و حکمت و دانش به طور كلّى اشاره مى‌کند و بعد دو مصداق روشن این‌کتاب وحکمت، يعنى تورات و انجیل را بیان مى‌نماید .

بدیهى‌است افرادى كه به عنوان رهبر جامعه بشريّت ، از سوى خداوند تعیین مى‌شوند ، باید در درجه اول از علم و دانش كافى برخوردار باشند و آیین و قوانین زنده و سازنده‌اى با خود بیاورند و در درجه بعد دلایل و اسناد روشنى براى ارتباط خود با خدا ارائه دهند و با این دو وسیله مأموریت هدایت مردم را تکمیل و تثبیت كنند ، در آیات فوق به این دو معنى اشاره شده است ، در آیه اول سخن از علم و دانش و كتاب آسمانى حضرت مسیح (علیه السلام) بود و در آیه دوم، اشاره به معجزات متعدّد او است .

49 وَ رَسُولاً اِلى بَنى اِسْرائیلَ اَنّى قَدْ جِئْتُكُمْ بِاآيَةٍ مِنْ رَبِّكُمْ اِنّى اَخْلُقُ لَكُمْ مِنَ

الطّينِ كَهَيْئَةِ الطَّيْرِ فَاَنْفُخُ فیهِ فَيَكُونُ طَيْرا بِاِذْنِ اللّهِ وَ اُبْرِئُ الاَْكْمَهَ وَ الاَْبْرَصَ وَ اُحْىِ الْمَوْتى بِاِذْنِ اللّهِ وَ اُنَبِّئُكُمْ بِما تَأْكُلُونَ وَ ما تَدَّخِرُونَ فى بُيُوتِكُمْ اِنَّ فى ذلِكَ لاَيَةً لَكُمْ اِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنینَ

و ( او را به عنوان ) رسول و فرستاده به سوى بنى‌اسرائیل ( قرار داده كه به آن‌ها مى‌گوید : ) من نشانه‌اى از طرف پروردگار شما برایتان آورده‌ام، من از گِل ، چیزى به‌شکل پرنده مى‌سازم، سپس در آن مى‌دمم و به فرمان خدا پرنده‌اى مى‌گردد و به اذن خدا ، كور مادرزاد و مبتلایان به برص ( پیسى ) را بهبودى مى‌بخشم و مردگان را به اذن خدا زنده مى‌کنم و از آن‌چه مى‌خورید و در خانه‌هاى خود ذخیره مى‌کنید ، به شما خبر مى‌دهم، مسلما در این‌ها نشانه‌اى براى شما است، اگر ایمان داشته باشید .

« اَكْمَهُ » را بیشتر مفسران به معنى كور مادرزاد گفته‌اند و بعضى از این فراتر رفته ، به معنى كسى كه اصلاً محلّ چشم او صاف و خالى از هرگونه اثر چشم است ، دانسته‌اند .

مى‌فرماید : « و ( خداوند ) او را رسول و فرستاده‌اى به سوى بنى‌اسرائیل قرار مى‌دهد »

(وَ رَسُولاً اِلى بَنى اِسْرائیلَ) .

ممکن است از این جمله در ابتدا چنین به نظر آید كه مأموريّت حضرت مسیح (علیه السلام) ، تنها دعوت بنى‌اسرائیل بوده است ، همان‌ها كه در آن زمان گرفتار انواع خرافات و آلودگى‌هاى اخلاقى و عقیدتى و اختلافات شدید شده بودند و این با اولوا العزم بودن حضرت مسیح (علیه السلام) منافات ندارد ، زیرا پیامبر اولوا العزم كسى است كه داراى آیین جدید باشد ، خواه مأموریت او جهانى باشد يا نباشد ( در تفسیر « نُورُ الثَّقَلَيْن » نیز روایتى درباره منحصر بودن مأموریت حضرت مسیح (علیه السلام) به بنى‌اسرائیل ، نقل شده است ) .(1)

ولى بعضى مفسّران گفته‌اند كه : دعوت حضرت مسیح (علیه السلام) جهانى بوده نه منحصر به بنى‌اسرائیل ، هرچند بنى‌اسرائیل در صفّ‌اوّل كسانى‌که او مأموریت هدایت آن‌هارا داشت ، .


1) « نُورُ الثَّقَلَيْن » ، جلد 1 ، صفحه 343 .

قرار گرفته بودند، مرحوم « علامه مجلسى » در « بحار الانوار »، اخبارى در تفسیر اولوا العزم نقل مى‌کند كه مفهوم آن‌ها جهانى بودن دعوت این پیامبران است .(1)

سپس مى‌افزاید : او مأمور بود به آن‌ها بگوید : « من نشانه‌اى از سوى پروردگارتان براى شما آورده‌ام » ( اَنّى قَدْ جِئْتُكُمْ بِاآيَةٍ مِنْ رَبِّكُمْ ) .

« من از گِل چیزى به شکل پرنده مى‌سازم ، سپس در آن مى‌دمم وبه فرمان خداوند پرنده‌اى مى‌گردد » ( اِنّى اَخْلُقُ لَكُمْ مِنَ الطّينِ كَهَيْئَةِ الطَّيْرِ فَاَنْفُخُ فیهِ فَيَكُونُ طَيْرا بِاِذْنِ اللّهِ ) .

از آن‌جا كه دعوت انبیاء در حقیقت به سوى حیات و زندگى حقیقى است ، در آیه فوق هنگام شرح معجزات مسیح (علیه السلام) ، نخست اشاره به ایجاد حیات و زندگى در موجودات بى‌جان به فرمان خدا مى‌کند . .


1) « بحار الانوار » ، جلد 11 ، صفحه 32 .

مسأله ایجاد حیات در موجودات جهان ، هرگاه به صورت تدریجى باشد، چیز عجیبى نیست، زیرا مى‌دانیم همه موجودات زنده كنونى از همین آب و خاك به وجود آمده‌اند ، معجزه آن است كه خداوند همان عوامل را كه طى هزاران يا میلیون‌ها سال رخ داده ، يک‌جا جمع كند و به‌سرعت ، مجسّمه كوچکى به‌شکل پرنده ، مبدّل به موجود زنده‌اى شود و این مى‌تواند نشانه‌اى از صدق دعوى آورنده آن در مورد ارتباط با جهان ماوراء طبیعت و قدرت بى‌پایان پروردگار باشد .

سپس به‌بیان دوّمین معجزه يعنى درمان و معالجه بیمارى‌هاى صَعْبُ الْعِلاج يا غیرقابل علاج از طرق عادى پرداخته ، مى‌گوید: « من كور مادرزاد و مبتلابه برص ( پیسى ) رابهبودى مى‌بخشم » ( وَ اُبْرِئُ الاَْكْمَهَ وَ الاَْبْرَصَ ) .

در سومین مرحله ، اشاره به معجزه دیگرى مى‌کند و آن این‌که : « من مردگان را به فرمان خدا زنده مى‌کنم » ( وَ اُحْىِ الْمَوْتى بِاِذْنِ اللّهِ ) .

چیزى كه در هر عصر و زمانى جزء معجزات و كارهاى خارق‌العاده است و در

مرحله چهارم، موضوع خبردادن از اسرار نهانى مردم را مطرح مى‌کند، زیرا هرکس معمولاً در زندگى فردى و شخصى خود ، اسرارى دارد كه دیگران از آن آگاه نیستند ، اگر كسى بدون هیچ سابقه‌اى مثلاً از غذاهایى‌که اشخاص خورده‌اند يا آن‌چه راکه ذخیره كرده‌اند ، دقیقا خبر دهد ، دلیل بر این است كه از يك منبع غیبى الهام گرفته است ، مسیح (علیه السلام) مى‌گوید : « من شما را از آن‌چه مى‌خورید و درخانه‌ها ذخیره مى‌کنید، خبر مى‌دهم » ( وَ اُنَبِّئُكُمْ بِما تَأْكُلُونَ وَ ما تَدَّخِرُونَ فى بُيُوتِكُمْ ) .

50 وَ مُصَدِّقا لِمابَيْنَ يَدَىَّ مِنَ التَّوْریةِ وَ لاُِحِلَّ لَكُمْ بَعْضَ الَّذى حُرِّمَ عَلَيْكُمْ وَ جِئْتُكُمْ بِاآيَةٍ مِنْ رَبِّكُمْ فَاتَّقُوا اللّهَ وَ اَطیعُونِ

و آن‌چه را پیش از من از تورات بوده ، تصدیق مى‌کنم و ( آمده‌ام ) تا پاره‌اى از چیزهایى را كه ( بر اثر ظلم و گناه ) بر شما حرام شده ، ( مانند گوشت بعضى از چهارپایان و ماهى‌ها ، ) حلال كنم و نشانه‌اى از طرف پروردگار شما برایتان آورده‌ام، پس از خدا بترسید و مرا اطاعت كنید .

این‌جمله اشاره به چیزى‌است كه درآیه 160 سوره نساء آمده است ، مى‌فرماید : «فَبِظُلْمٍ مِنَ الَّذینَ هادُوا حَرَّمْنا عَلَيْهِمْ طَيِّباتٍ اُحِلَّتْ لَهُمْ : به خاطر ظلم و ستم يهود ، پاره‌اى از نعمت‌هاى پاکیزه را كه بر آن‌ها حلال شده بود ، تحریم كردیم » ، ولى با ظهور مسیح (علیه السلام) و به شکرانه ایمان به این پیامبر بزرگ ، آن ممنوعيّت‌ها برداشته شد .

51 اِنَّ اللّهَ رَبّى وَ رَبُّكُمْ فَاعْبُدُوهُ هذا صِراطٌ مُسْتَقیمٌ

خداوند ، پروردگار من و شما است ، او را بپرستید ( نه من و نه چیز دیگر را ) این است راه راست .

در این آیه ، از زبان حضرت مسیح (علیه السلام) براى رفع هرگونه ابهام و اشتباه و براى این‌که تولّد استثنایى او را دست‌آویزى براى الوهيّت او قرار ندهند ، چنین نقل مى‌کند : « مسلّما خداوند پروردگار من و پروردگار شما است ، پس او را پرستش كنید ( نه من و نه چیز دیگر را ) این راه راست است » ، راه توحید و يکتاپرستى ، نه راه شرك و دوگانه و چندگانه‌پرستى ( اِنَّ اللّهَ رَبّى وَ رَبُّكُمْ فَاعْبُدُوهُ هذا صِراطٌ مُسْتَقیمٌ ) .

در آیات دیگر قرآن نیز كرارا آمده كه ؛ حضرت مسیح (علیه السلام) روى مسأله عبوديّت و بندگى خود در پیشگاه خدا ، تکیه مى‌فرمود و بر خلاف آن‌چه در انجیل‌هاى تحریف‌یافته كنونى كه از زبان مسیح (علیه السلام) نقل شده كه او غالبا كلمه "پدر" را درباره خدا به كار مى‌برد ، قرآن مجید كلمه « رَبّ » ( پروردگار ) و مانند آن را از او نقل مى‌کند كه دلیلى است بر نهایت توجّه او نسبت به مبارزه با شرك و يا دعوى الوهيّت حضرت مسیح (علیه السلام) و لذا تا زمانى كه حضرت مسیح (علیه السلام) در میان مردم بود ، هیچ كسى جرأت پیدانکرداو را يکى‌از خدایان معرفى كند و حتى آثار تعلیمات مسیح (علیه السلام) در زمینه توحید ، به منحرفان اجازه‌نداد كه تا دو قرن بعد از او نیز ، عقاید شرک‌آلود خود را ظاهر سازند و به اعتراف محققّان مسیحى ، مسأله تثلیث و اعتقاد به خدایان سه‌گانه ، از قرن سوم میلادى پیدا شد. ( شرح بیشتر در این زمینه در جلد چهارم « تفسیر نمونه » ، ذیل آیه 171 سوره نساء درج گردیده است ) .

52 فَلَمّا اَحَسَّ عیسى (علیه السلام) مِنْهُمُ الْكُفْرَ قالَ مَنْ اَنْصارى اِلَى اللّهِ قالَ الْحَوارِيُّونَ

نَحْنُ اَنْصارُ اللّهِ امَنّا بِاللّهِ وَ اشْهَدْ بِاَنّا مُسْلِمُونَ

هنگامى كه عیسى (علیه السلام) از آنان احساس كفر ( و مخالفت ) كرد، گفت : كیست كه ياور من به سوى خدا ( براى تبلیغ آیین او ) گردد ؟ حواريّان ( شاگردان مخصوص او ) گفتند : ما ياوران خداییم ، به خدا ایمان آوردیم و تو ( نیز ) گواه باش كه ما اسلام آورده‌ایم .

پایدارى حواريّون مسیح (علیه السلام)

مطابق پیشگویى و بشارت موسى (علیه السلام)، جمعيّت يهود قبل‌از آمدن عیسى (علیه السلام)، منتظر ظهور او بودند ، امّا هنگامى كه ظاهر گشت و منافع نامشروع جمعى از منحرفان بنى‌اسرائیل به خطر افتاد ، تنها گروه محدودى گرد مسیح (علیه السلام)را گرفتند و كسانى كه احتمال مى‌دادند پیروى از آیین او موقعيّت و مقام و منافع آن‌ها را به خطر مى‌اندازد ، از پذیرفتن آن سرپیچى كردند .

آیه ناظربه همین معنى است، مى‌گوید: « هنگامى‌که عیسى(علیه السلام) احساس كفر ( و

مخالفت ) از آن‌ها كرد، گفت: چه كسانى ياور من به سوى خدا ( براى تبلیغ آیین او ) خواهند بود » ؟ ( فَلَمّا اَحَسَّ عیسى (علیه السلام) مِنْهُمُ الْكُفْرَ قالَ مَنْ اَنْصارى اِلَى اللّهِ ) .

در این‌جا تنها گروه اندکى به این دعوت پاسخ مثبت دادند ، این‌ها همان افرادپاکى بودندکه قرآن ازآنان، بهعنوان « حَوارِيُّون » نام برده است ، « "حَوارِيُّون" ( شاگردان ویژه مسیح (علیه السلام) ) گفتند : ما ياوران ( آیین ) خدا هستیم ، به او ایمان آوردیم و تو گواه باش كه ما اسلام آورده و تسلیم آیین حقّ شده‌ایم » ( قالَ الْحَوارِيُّونَ نَحْنُ اَنْصارُ اللّهِ امَنّا بِاللّهِ وَ اشْهَدْ بِاَنّا مُسْلِمُونَ ) .

قابل‌توجّه‌این‌که حواريّون در پاسخ عیسى (علیه السلام) نگفتند : ما ياور تو هستیم ، بلکه براى این‌که نهایت توحید و اخلاص‌خودرا اثبات كنند و سخن آنان هیچ‌گونه بوى شرك ندهد، گفتند : ما ياوران خداییم و آیین او را يارى مى‌کنیم و تو را بر این حقیقت گواه مى‌گیریم ، گویا آن‌ها نیز احساس مى‌کردند كه در آینده افراد منحرفى ادّعاى الوهيّت مسیح (علیه السلام) را

خواهند كرد و نباید به آن‌ها دست‌آویزى داد.

ضمنا تعبیر به « اسلام » در آیه فوق ، دلیل بر این است كه اسلام، آیین تمام انبیاء بوده است.

و دراین‌جابودکه‌حضرت مسیح (علیه السلام) صفّ‌دوستان‌خالص خود راازدشمنان و منافقان جدا ساخت ، تا برنامه‌ریزى او دقیق و منسجم‌باشد، همان‌کارى كه پیامبر گرامى‌اسلام صلى‌الله‌علیه‌و‌آله در بیعت عقبه انجام داد .

53 رَبَّنا امَنّا بِما اَنْزَلْتَ وَ اتَّبَعْنَا الرَّسُولَ فَاكْتُبْنا مَعَ الشّاهِدینَ

پروردگارا ، به آن‌چه نازل كرده‌اى ، ایمان آوردیم و از فرستاده ( تو ) پیروى نمودیم ، ما را در زمره گواهان بنویس .

آن‌ها نخست ایمان خود را به آن‌چه نازل شده بود ، اظهار داشتند ، ولى چون ایمان به تنهایى كافى نبود ، مسأله عمل به دستورهاى آسمانى و پیروى از مسیح (علیه السلام) را كه گواه زنده ایمان راسخ آن‌ها بود، پیش آوردند، زیرا هنگامى كه ایمان در روح و جان‌انسان رسوخ كند ،

حتما در عمل او انعکاس مى‌یابد و بدون عمل ممکن است تنها يك ایمان پندارى باشد نه واقعى و سپس از خدا تقاضا كردند نام آن‌ها را در زمره شاهدان و گواهان كه در این جهان ، مقام رهبرى امّت‌ها را دارند و در جهان دیگر مقام شفاعت و گواهى براعمال را، ثبت نماید .

" حواريّون " چه كسانى بودند ؟

« حواريّون » جمع « حَوارىّ » از ماده « حَوَر » ، به معنى شستن و سفید كردن است و گاهى به هر چیز سفید نیز اطلاق مى‌شود و لذا غذاهاى سفید را عرب « حوارى » مى‌گوید و حوریان بهشتى را نیز به این جهت "حورى" مى‌گویند كه سفیدپوستند يا سفیدى چشمانشان درخشنده ( و سیاهى آن كاملاًسیاه است ) .

اما درباره‌علّت نام‌گذارى شاگردان مسیح (علیه السلام) به این نام، احتمالات متعدّدى داده‌شده ، ولى آن‌چه نزدیک‌تر به ذهن مى‌رسد و در احادیث پیشوایان بزرگ دینى آمده است ، این است كه آن‌ها علاوه بر این‌که قلبى پاك و روحى باصفا داشتند ، در پاکیزه ساختن و روشن

نمودن افکار دیگران و شستشوى مردم از آلودگى و گناه ، كوشش فراوان داشتند .

در « عیون اخبار الرّضا » از امام علىّ بن موسى الرّضا (علیه السلام) نقل شده‌که از آن حضرت سؤال كردند : « چرا حواريّون به این نام نامیده شدند » ؟ امام فرمود: « جمعى از مردم چنین تصور مى‌کنند كه آن‌ها شغل لباس‌شویى داشته‌اند ، در نزد ما علّت آن این بوده كه آن‌ها هم خود را از آلودگى به گناه پاك كرده بودند و هم براى پاك كردن دیگران كوشش داشتند » .(1)

54 وَ مَكَرُوا وَ مَكَرَ اللّهُ وَ اللّهُ خَيْرُ الْماكِرینَ

و ( يهود و دشمنان مسیح (علیه السلام) ، براى نابودى او و آیینش ) نقشه كشیدند . خداوند ( بر حفظ او و آیینش ) چاره‌جویى كرد و خداوند بهترین چاره‌جویان است .

« مَكْر » در لغت عرب با آن‌چه در فارسى امروز از آن مى‌فهمیم ، تفاوت بسیار دارد ، در .


1) « تفسیر برهان » ، جلد 1 ، صفحه 285 .

فارسى امروز ، « مَكْر » ، به نقشه‌هاى شیطانى و زیان‌بخش گفته مى‌شود ، در حالى كه در لغت عرب ، هر نوع چاره‌اندیشى را « مَكْر » مى‌گویند كه گاهى خوب و گاهى زیان‌آور است .

« راغب » در كتاب « مفردات » مى‌گوید : « اَلْمَكْرُ صَرْفُ الْغَيْرِ عَمّا يَقْصِدُهُ : مکر ، این است كه كسى را از منظورش بازدارند » ( اعمّ از این‌که منظورش خوب باشد يا بد ) .

در قرآن مجید نیز گاهى « ماكِر » با كلمه « خَيْر » ذکر شده ، مانند : « وَ اللّهُ خَيْرُ الْماكِرینَ :

خداوند بهترین چاره‌جویان است » و گاهى « مکر » با كلمه « سَىِ‌ء » آمده‌است ، مانند آیه 43 سوره فاطر ؛ « وَ لا يَحیقُ الْمَكْرُ السَّىِ‌ءُ اِلاّ بِاَهْلِهِ : نقشه و اندیشه بد ، جز به صاحبش احاطه نخواهد كرد » .

بنابراین منظور از آیه مورد بحث و آیات متعدّد دیگرى كه « مَكْر » را به خدا نسبت مى‌دهد ، این است كه ؛ دشمنان حضرت مسیح (علیه السلام) باطرح‌هاى شیطانى خود مى‌خواستند جلوى این دعوت را بگیرند، اما خداوند براى حفظ جان پیامبر خود و پیشرفت آیینش تدبیر كرد و نقشه‌هاى آن‌ها نقش بر آب شد و همچنین درموارد دیگر.

55 اِذْ قالَ اللّهُ يا عیسى (علیه السلام) اِنّى مُتَوَفّيكَ وَ رافِعُكَ اِلَىَّ وَ مُطَهِّرُكَ مِنَ‌الَّذینَ كَفَرُوا وَ جاعِلُ الَّذینَ اتَّبَعُوكَ فَوْقَ الَّذینَ كَفَرُوا اِلى يَوْمِ الْقِيامَةِ ثُمَّ اِلَىَّ مَرْجِعُكُمْ فَاَحْكُمُ بَيْنَكُمْ فیما كُنْتُمْ فیهِ تَخْتَلِفُونَ

( به ياد آورید ) هنگامى را كه خدا به عیسى (علیه السلام) فرمود : من تو را برمى‌گیرم و به سوى خود ،بالا مى‌برم و تو را از كسانى كه كافر شدند ، پاك مى‌سازم و كسانى راکه از تو پیروى كردند ، تا روز رستاخیز برتر از كسانى كه كافر شدند ، قرار مى‌دهم، سپس بازگشت شما به سوى من است و در میان شما ، در آن‌چه اختلاف داشتید ، داورى مى‌کنم .

بازگشت مسیح (علیه السلام) به سوى خداوند

این آیه همچنان ادامه آیات مربوط به زندگى مسیح (علیه السلام) است ، معروف در میان مفسّران اهل اسلام ، به استناد آیه 157 سوره نساء ، این است كه مسیح (علیه السلام) هرگز كشته نشد ( و از توطئه‌اى كه يهود با همکارى بعضى از مسیح (علیه السلام)یان خیانتکار براى او چیده بودند ،

رهایى يافت ) و خداوند او را به آسمان برد ، هرچند مسیح (علیه السلام)یان طبق انجیل‌هاى موجود ، مى‌گویند : مسیح (علیه السلام) كشته شد و دفن گردید و سپس از میان مردگان برخاست و مدّت كوتاهى در زمین بود و بعد به آسمان صعود كرد .(1)

آیه فوق ناظر به همین معنى است ، مى‌فرماید : به ياد آورید « هنگامى را كه خدا به عیسى (علیه السلام) گفت : من تو را برمى‌گیرم و به سوى خود بالا مى‌برم » ( اِذْ قالَ اللّهُ يا عیسى (علیه السلام) اِنّى مُتَوَفّيكَ وَ رافِعُكَ اِلَىَّ ) .

ماده « فَوْت » به معنى از دست رفتن ، ولى « تَوَفّى » از ماده « وَفى » به معنى تکمیل كردن چیزى است و این‌که عمل به عهد و پیمان را "وَفا " مى‌گویند ، به خاطر تکمیل كردن و به انجام رسانیدن آن است و نیز به همین دلیل اگر كسى طلب خود را به‌طور كامل ازدیگرى .


1) « انجیل مَرْقُس » ، باب 16 .

بگیرد ، عرب مى‌گوید : « تَوَفّى دَيْنَهُ : طلب خود را به طور كامل گرفت » .

در آیات قرآن نیز « تَوَفّى » به معنى گرفتن به طور مکرر به كار رفته است ، مانند ؛ « وَ هُوَ الَّذى يَتَوَفّيكُمْ بِاللَّيْلِ وَ يَعْلَمُ ما جَرَحْتُمْ بِالنَّهارِ : او كسى است كه روح شما را در شب مى‌گیرد و از آن‌چه در روز انجام مى‌دهید ، آگاه است » ( 60 / انعام ) .

در این آیه مسأله خواب به عنوان « تَوَفّى » روح ذکر شده ، همین معنى در آیه 42 سوره زمر و آیات دیگر قرآن نیز آمده است ، درست است كه واژه « تَوَفّى » گاهى به معنى مرگ آمده و « مُتَوَفّى » به معنى مرده است ، ولى حتّى در این‌گونه موارد نیز حقیقتا به معنى مرگ نیست ، بلکه به معنى تحویل گرفتن روح مى‌باشد و اصولاً در معنى « تَوَفّى » ، مرگ نیفتاده و ماده « فَوْت » از ماده «وَفى» به كلّى جدا است .

با توجّه به آن‌چه گفته شد ، معنى آیه مورد بحث روشن مى‌شود كه خداوند مى‌فرماید : « اى عیسى (علیه السلام) ، تو را برمى‌گیرم و به سوى خود بالا مى‌برم ».

سپس مى‌افزاید : « و تو را از كسانى كه كافر شدند ، پاك مى‌سازم » ( وَ مُطَهِّرُكَ مِنَ‌الَّذینَ كَفَرُوا ) .

منظور از این پاکیزگى ، يا نجات او از چنگال افراد پلید و بى‌ایمان است و يا از تهمت‌هاى ناروا و توطئه‌هاى ناجوانمردانه كه در سایه پیروزى آیین او حاصل شد ، همان‌گونه كه در مورد پیامبر اسلام صلى‌الله‌علیه‌و‌آله در سوره فتح مى‌خوانیم : « اِنّا فَتَحْنا لَكَ فَتْحا مُبینا لِيَغْفِرَ لَكَ اللّهُ ما تَقَدَّمَ مِنْ ذَنْبِكَ وَ ما تَأَخَّرَ : ما براى تو پیروزى آشکارى فراهم ساختیم تا خداوند گناهان گذشته و آینده تو را ببخشد » .

یعنى از گناهانى كه به تو در گذشته نسبت مى‌دادند و زمینه آن را براى آینده نیز فراهم ساخته بودند ، پاك سازد .

و نیز ممکن‌است منظوراز پاک‌ساختن او، بیرون‌بردن مسیح (علیه السلام) از آن‌محیط آلوده‌باشد .

سپس مى‌افزاید : « ما پیروان تو را تا روز رستاخیز بر كافران برترى مى‌دهیم » ( وَ جاعِلُ

الَّذینَ اتَّبَعُوكَ فَوْقَ الَّذینَ كَفَرُوا اِلى يَوْمِ الْقِيامَةِ ) .

این بشارتى است كه خدا به مسیح (علیه السلام) و پیروان او داد تا مایه دلگرمى آنان در مسیرى كه انتخاب كرده بودند ، گردد .

این آیه يکى از آیات اعجازآمیز و از پیش‌گویى‌ها و اخبار غیبى قرآن است كه مى‌گوید : پیروان مسیح (علیه السلام) همواره بر يهود كه مخالف مسیح (علیه السلام) بودند ، برترى خواهند داشت .

در دنیاى كنونى ، این حقیقت را با چشم خود مى‌بینیم كه يهود و صهیونیست‌ها بدون وابستگى و اتّكاء به مسیح (علیه السلام)یان ، حتّى يك روز نمى‌توانند به حیات سیاسى و اجتماعى خود ادامه دهند ، روشن است كه منظور از « اَلَّذینَ كَفَرُوا » ، جماعتى از يهود مى‌باشند كه به مسیح (علیه السلام) كافر شدند .

آیا آیین مسیح (علیه السلام) تا پایان جهان باقى خواهد بود ؟

دراین‌جا سؤالى پیش‌مى‌آید كه ؛ طبق این آیه ، يهود و نصارى تا دامنه قیامت در جهان

خواهند بود و همواره این‌دو مذهب به زندگى خود ادامه خواهند داد ، با این‌که در اخبار و روایات مربوط به ظهور حضرت مهدى " عَجَّلَ اللّه‌ُ تَعالى فَرَجَهُ الشَّریفُ " مى‌خوانیم ، كه او همه ادیان را زیر نفوذ خود درمى‌آورد .

پاسخ این سؤال از دقّت در روایات مزبور روشن مى‌شود ، زیرا در روایات مربوط به ظهور حضرت مهدى " عَجَّلَ اللّه‌ُ تَعالى فَرَجَهُ الشَّریفُ " مى‌خوانیم كه ؛ هیچ خانه‌اى در شهر و بیابان نمى‌ماند ، مگر این‌که توحید در آن نفوذ مى‌کند ، يعنى اسلام به صورت يك آیین رسمى همه جهان را فرا خواهد گرفت و حکومت به صورت يك حکومت اسلامى درمى‌آید و غیر از قوانین اسلام ، چیزى بر جهان حکومت نخواهد داشت ولى هیچ مانعى ندارد كه اقليّتى از يهود و نصارى ، در پناه حکومت حضرت مهدى " عَجَّلَ اللّه‌ُ تَعالى فَرَجَهُ الشَّریفُ " با شرایط « اهل ذِمَّه » وجود داشته باشند .

زیرا مى‌دانیم حضرت مهدى " عَجَّلَ اللّه‌ُ تَعالى فَرَجَهُ الشَّریفُ " مردم را از روى اجبار به

اسلام نمى‌کشاند ، بلکه با منطق پیش مى‌رود و توسّل او به قدرت و نیروى نظامى براى بسط عدالت و برانداختن حکومت‌هاى ظلم و قرار دادن جهان در زیر پرچم عدالت اسلام است ، نه براى اجبار به پذیرفتن این آیین وگرنه آزادى و اختیار مفهومى نخواهد داشت .

56 فَاَمَّا الَّذینَ كَفَرُوا فَاُعَذِّبُهُمْ عَذابا شَدیدا فِى الدُّنْيا وَ الاْخِرَةِ وَ ما لَهُمْ مِنْ ناصِرینَ

اما آن‌ها كه كافر شدند ( و پس از شناختن حقّ ، آن را انکار كردند ، ) در دنیا و آخرت ، آنان را مجازات دردناکى خواهم كرد و براى آن‌ها ، ياورانى نیست .

57 وَ اَمَّا الَّذینَ امَنُوا وَعَمِلُوا الصّالِحاتِ فَيُوَفّيهِمْ اُجُورَهُمْ وَ اللّهُ لا يُحِبُّ الظّالِمینَ

اما آن‌ها كه ایمان آوردند و اعمال صالح انجام دادند، خداوند پاداش آنان را به طور كامل خواهد داد و خداوند، ستمکاران را دوست نمى‌دارد .

سرنوشت پیروان و مخالفان مسیح (علیه السلام)

در این آیه علاوه بر عذاب آخرت كه نتیجه داورى پروردگار در قیامت است ، به مجازات شدید دنیا نیز اشاره شده است كه دامن‌گیر افراد كافر و مخالفان حقّ و عدالت خواهد شد ، در حالى كه هیچ‌کس توانایى حمایت از آن‌ها را نخواهد داشت .

سپس به گروه دوم اشاره كرده ، مى‌فرماید : « اما كسانى كه ایمان آوردند و اعمال صالح انجام دادند ، خداوند پاداش آن‌ها را به‌طورکامل خواهد داد » ( وَ اَمَّا الَّذینَ امَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ فَيُوَفّيهِمْ اُجُورَهُمْ ) .

وباز تأکید مى‌کند: «خداوند هرگز ستمگران را دوست ندارد» ( وَ اللّهُ لا يُحِبُّ الظّالِمینَ ) .

مقدّم داشتن سرنوشت كافران بر مؤمنان، به‌خاطرآن‌است كه كسانى‌که نسبت به‌مسیح (علیه السلام) كافر شدند، اکثريّت را داشتند .

ضمنا از این‌که در آیه نخست اشاره به عذاب دنیا نیز شده ، به خوبى استفاده مى‌شود كه

کافران ( منظور در این‌جا يهود است ) گرفتار مجازات‌هاى دردناکى در همین جهان نیز خواهند شد و تاریخ ملّت يهود شاهد این مدّعا است .

جالب این‌که درآیه اوّل تنها تکیه‌بر كفر شده، ولى در آیه دوم ایمان و عمل صالح هر دو با هم آمده است ، اشاره به این‌که كفر به تنهایى مى‌تواند منشأ عذاب الهى گردد ، ولى ایمان به تنهایى براى نجات كافى نیست ، بلکه عمل صالح نیز مى‌طلبد .

58 ذلِكَ نَتْلُوهُ عَلَيْكَ مِنَ الاْياتِ وَ الذِّكْرِ الْحَكیمِ

این‌ها راکه بر تو مى‌خوانیم ، از نشانه‌ها(ى حقانيّت تو) است و يادآورى حکیمانه است .

در آخرین آیه پس از شرح داستان مسیح (علیه السلام) و گوشه‌اى از تاریخ پرماجراى او ، در آیات پیشین روى سخن را به پیامبر اسلام صلى‌الله‌علیه‌و‌آله كرده ، مى‌گوید : « این‌ها را كه بر تو مى‌خوانیم ، از نشانه‌هاى حقانيّت تو و يادآورى حکیمانه است » .

این در حالى است كه دیگران سرگذشت این پیامبر بزرگ را به هزارگونه افسانه دروغین

و خرافات و بدعت‌ها آلوده‌اند .

59 اِنَّ مَثَلَ عیسى (علیه السلام) عِنْدَ اللّهِ كَمَثَلِ ادَمَ خَلَقَهُ مِنْ تُرابٍ ثُمَّ قالَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ

مَثَل عیسى (علیه السلام) در نزد خدا ، همچون آدم است ، كه او را از خاك آفرید و سپس به او فرمود : « موجود باش » ، او هم فورا موجود شد ( بنابراین ولادت مسیح (علیه السلام) بدون پدر ، هرگز دلیل بر الوهيّت او نیست ) .

60 اَلْحَقُّ مِنْ رَبِّكَ فَلا تَكُنْ مِنَ الْمُمْتَرینَ

این‌ها حقیقتى است از جانب پروردگار تو ، بنابراین ، از تردیدکنندگان مباش .

نفى الوهيّت مسیح (علیه السلام)

این آیه ناظر به كسانى است كه ولادت حضرت مسیح (علیه السلام) بدون پدر ، را دلیل بر فرزندى او نسبت به خدا و يا الوهيّتش مى‌گرفتند ، آیه بالا مى‌گوید : « مَثَل عیسى (علیه السلام) نزد خدا ، همچون مَثَل آدم است كه او را ازخاك آفرید ، سپس به او فرمود : موجود باش ، او نیز

بلافاصله موجود شد » ( اِنَّ مَثَلَ عیسى (علیه السلام) عِنْدَ اللّهِ كَمَثَلِ ادَمَ خَلَقَهُ مِنْ تُرابٍ ثُمَّ قالَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ ) .

و با این استدلال كوتاه و روشن ، به ادّعاى آن‌ها پاسخ مى‌گوید كه اگر مسیح (علیه السلام) بدون پدر به دنیا آمد ، جاى تعجّب نیست و دلیل بر فرزندى خدا يا عین خدا بودن ، نمى‌باشد ، زیرا موضوع آفرینش آدم ، ازاین‌هم شگفت‌آورتر بود، او بدون پدر و مادر به‌دنیا آمد ، سپس به غافلان مى‌فهماند كه هر كارى دربرابر اراده حق ، سهل و آسان است ، تنها كافى است بفرماید : « موجود باش ، آن‌هم موجود مى‌شود » .

اصولاً مشکل و آسان ، نسبت به مخلوقات است كه قدرت محدودى دارند و اما آن‌کس كه قدرتش نامحدود است ، تقسیم كارها به مشکل و آسان ، براى او مفهومى ندارد، براى او آفریدن يك برگ يا آفرینش يك جنگل در هزاران كیلومتر يکسان است و آفرینش يك ذره خاك با منظومه شمسى ، مساوى است .

61 فَمَنْ حاجَّكَ فیهِ مِنْ بَعْدِ ماجاءَكَ مِنَ الْعِلْمِ فَقُلْ تَعالَوْا نَدْعُ اَبْناءَنا وَ اَبْناءَكُمْ

وَ نِساءَنا وَ نِساءَكُمْ وَ اَنْفُسَنا وَ اَنْفُسَكُمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَلْ لَعْنَتَ اللّهِ عَلَى‌الْكاذِبینَ

هرگاه بعد از علم و دانشى كه ( درباره مسیح (علیه السلام) ) به تو رسیده، ( باز ) كسانى با تو به محاجّه و ستیز برخیزند ، به آن‌ها بگو: بیایید ما فرزندان خود را دعوت كنیم ، شما هم فرزندان خود را ، ما زنان خویش را دعوت نماییم ، شما هم زنان خود را ، ما از نفوس خود دعوت كنیم ، شما هم از نفوس خود، آن‌گاه مباهله كنیم و لعنت خدا را بر دروغگویان قرار دهیم .

شأن نزول

« مُباهَله » در اصل از ماده « بَهْل » به معنى رها كردن و قید و بند را از چیزى برداشتن است و به همین جهت هنگامى كه حیوانى را به حال خود واگذارند و پستان آن را در كیسه قرار ندهند تا نوزادش بتواند به آزادى شیر بنوشد ، به آن « باهِل » مى‌گویند و « اِبْتِهال » در

دعا به معنى تضرع و واگذارى كار به خدا است .

و اگر آن را گاهى به معنى هلاکت و لعن و دورى از خدا گرفته‌اند ، نیز به خاطر این است كه رها كردن و واگذار كردن بنده به‌حال خود این نتایج را به‌دنبال مى‌آورد، این‌بود معنى « مُباهَلَه » از نظر ریشه لغت ، و از نظر مفهوم متداول كه از آیه فوق گرفته شده ، به معنى نفرین كردن دو نفر به يکدیگر است ، بدین‌ترتیب كه افرادى كه باهم گفتگو درباره يك مسأله مهمّ مذهبى دارند ، در يک‌جا جمع شوند و به درگاه خدا تضرّع كنند و از او بخواهند كه دروغگو را رسوا سازد و مجازات كند .

گفته‌اند كه این آیه و آیات قبل از آن درباره هیأت نجرانى مرکب از عاقب و سيّد و گروهى‌که با آن‌ها بودند ، نازل شده است ، آن‌ها خدمت پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله رسیدند و عرض كردند : « آیا هرگز دیده‌اى فرزندى بدون پدر متولّد شود » ؟ در این هنگام آیه « اِنَّ مَثَلَ عیسى (علیه السلام) عِنْدَ اللّهِ ... » نازل شد و هنگامى كه پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله آن‌ها را به مباهله دعوت كرد ، آن‌ها تا فرداى آن‌روز

ازحضرتش مهلت خواستند و پس از مراجعه به شخصيّت‌هاى نجران ، اسقف ( روحانى بزرگشان ) به آن‌ها گفت : « شما فردا به محمد صلى‌الله‌علیه‌و‌آله نگاه كنید ، اگر با فرزندان و خانواده‌اش براى مباهله آمد، از مباهله بااو بترسید و اگر بایارانش آمد ، با او مباهله كنید ، زیرا چیزى در بساط ندارد » ، فردا كه شد ، پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله آمد در حالى كه دست علىّ بن ابى طالب (علیه السلام) را گرفته بود و حسن و حسین علیهماالسلام در پیش روى او راه مى‌رفتند و فاطمه علیهاالسلام پشت سرش بود ، نصارى نیز بیرون آمدند در حالى كه اسقف آن‌ها پیشاپیششان بود ، هنگامى كه نگاه كرد پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله با آن‌چند نفر آمدند ، درباره آن‌ها سؤال كرد ، به او گفتند : « این پسرعمو و داماد او و محبوب‌ترین خلق خدا نزد او است و این دو پسر، فرزندان دختر او از على (علیه السلام) هستند و آن بانوى جوان دخترش فاطمه علیهاالسلام است كه عزیزترین مردم نزد او و نزدیک‌ترین افراد به قلب او است ... » .

سيّد به اسقف گفت : « براى مباهله قدم پیش گذار » .

گفت : « نه ، من مردى را مى‌بینم كه نسبت به مباهله با كمال جرأت اقدام مى‌کند و من مى‌ترسم راستگو

باشد و اگر راستگو باشد ، به خدا يك سال بر ما نمى‌گذرد ، در حالى كه در تمام دنیا يك نصرانى كه آب بنوشد ، وجود نداشته باشد » .

اسقف به پیامبر اسلام عرض كرد : « اى ابوالقاسم ، ما با تو مباهله نمى‌کنیم ، بلکه مصالحه مى‌کنیم ، با ما مصالحه كن » ، پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله با آن‌ها مصالحه كردکه دوهزار حُلَّه ( يک‌قواره پارچه خوب لباس ) كه حدّاقلِّ قیمت هر حلّه ، چهل درهم باشد و عاریت دادن سى دست زره و سى شاخه نیزه و سى رأس اسب ، در صورتى كه در سرزمین يمن ، توطئه‌اى براى مسلمانان رخ دهد و پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله ضامن این عاریت‌ها خواهد بود، تا آن را بازگرداند و عهدنامه‌اى در این زمینه نوشته شد .

و در روایتى آمده است كه اسقف مسیح (علیه السلام)یان به آن‌ها گفت : « من صورت‌هایى را مى‌بینم كه اگر از خداوند تقاضا كنند ، كوه‌ها را از جا برکند ، چنین خواهد كرد ، هرگز با آن‌ها مباهله نکنید كه هلاك خواهید شد و يك نصرانى تا روز قیامت بر صفحه زمین نخواهد ماند » .

مباهله با مسیح (علیه السلام)یان نجران

در روایات اسلامى وارد شده ؛ هنگامى كه پاى مباهله به میان آمد ، نمایندگان مسیح (علیه السلام)یان نجران ، از پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله مهلت خواستند تا در این‌باره بیندیشند و با بزرگان خود به شور بنشینند ، نتیجه مشاوره آن‌ها كه از يك نکته روان‌شناسى سرچشمه مى‌گرفت ، این بود كه ؛ به نفرات خود دستور دادند اگر مشاهده كردیدکه محمد صلى‌الله‌علیه‌و‌آله با سروصدا و جمعیت و جار و جنجال به مباهله آمد، با او مباهله كنید و نترسید، زیرا حقیقتى در كار او نیست كه متوسّل به جار و جنجال شده است و اگر با نفرات بسیار محدودى از خاصّان نزدیك و فرزندان خردسالش به میعادگاه آمد ، بدانید كه او پیامبر خدا است و از مباهله با او بپرهیزید كه خطرناك است .

آن‌ها بر طبق قرار قبلى به میعادگاه رفتند ، ناگاه دیدند كه پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله فرزندانش حسن و حسین علیهماالسلام را در پیش رو دارد و على (علیه السلام) و فاطمه علیهاالسلام همراه او هستند و به آن‌ها سفارش

مى‌کند، هرگاه من دعا كردم ، شما « آمین » بگویید ، مسیح (علیه السلام)یان هنگامى كه این صحنه را مشاهده كردند ، سخت به وحشت افتادند و از اقدام به مباهله خوددارى كرده ، حاضر به "مصالحه" شدند و به شرایط « ذِمَّة » و پرداختن مالیات ( جِزْيَه ) تن در دادند .

نویسنده تفسیر « كشّاف » كه از بزرگان اهل تسنّن است ، در ذیل آیه مى‌گوید : « این آیه ، قوى‌ترین دلیلى است كه فضیلت اهل كساء را ثابت مى‌کند » .

آیا مباهله يك حکم عمومى است ؟

شكّى نیست كه آیه فوق يك دستور كلّى براى دعوت به مباهله به مسلمانان نمى‌دهد ، بلکه روى سخن در آن تنها به پیامبر اسلام صلى‌الله‌علیه‌و‌آله است ، ولى این موضوع مانع از آن نخواهد بود كه مباهله در برابر مخالفان يك حکم عمومى باشد و افراد باایمان كه از تقوا و خداپرستى كامل برخوردارند ، هنگامى كه استدلالات آن‌ها دربرابر دشمنان بر اثر لجاجت به جایى نرسد ، از آن‌ها دعوت به مباهله كنند .

از روایاتى كه در منابع اسلامى نقل شده ، نیز عموميّت این حکم استفاده مى‌شود ؛ در تفسیر «نُورُالثَّقَلَيْن»، جلد 1 ، صفحه 351 ، حدیثى از امام صادق نقل شده كه فرمود : « اگر سخنان حقّ شما را مخالفان نپذیرفتند ، آن‌ها را به مباهله دعوت كنید » .

راوى مى‌گوید : سؤال كردم ؛ « چگونه مباهله كنم » ؟ فرمود : « خود را سه روز اصلاح اخلاقى كن » و گمان مى‌کنم كه فرمود: « روزه بگیر و غسل كن و با كسى كه مى‌خواهى مباهله كنى ، به صحرا برو ، سپس انگشتان دست راستت را در انگشتان راست او بیفکن و از خودت آغاز كن و بگو : خداوندا ، تو پروردگار آسمان‌هاى هفت‌گانه و زمین‌هاى هفت‌گانه و آگاه از اسرار نهان هستى و رحمان و رحیمى ، اگر مخالف من حقّى را انکار كرده و ادّعاى باطلى دارد ، بلایى از آسمان بر او بفرست و او را به عذاب دردناکى مبتلا ساز و بعد بار دیگر این دعا را تکرار كن و بگو : اگر این شخص حقّ را انکار كرده و ادّعاى باطلى مى‌کند ، بلایى از آسمان بر او بفرست و او را به عذابى مبتلا كن » .

سپس فرمود: « چیزى نخواهد گذشت كه نتیجه این دعا آشکار خواهدشد ، به خدا سوگند كه هرگز

نیافتم كسى‌را كه حاضر باشد این‌چنین بامن‌مباهله‌کند » .

62 اِنَّ هذا لَهُوَ الْقَصَصُ الْحَقُّ وَ ما مِنْ اِلهٍ اِلاَّ اللّهُ وَ اِنَّ اللّهَ لَهُوَ الْعَزیزُ الْحَكیمُ

این‌همان سرگذشت واقعى ( مسیح (علیه السلام) ) است ( و ادّعاهایى همچون الوهيّت او ، يا فرزند خدا بودنش ، بى‌اساس است ) و هیچ معبودى ، جز خداوند يگانه نیست و خداوند توانا و حکیم است .

داستان‌هاى راستین

واژه « قَصَص » مفرد است و به معنى "قِصّه" مى‌باشد و در اصل از ماده « قَصّ » به معنى جستجوى چیزى كردن ، گرفته شده ، مثلاً در داستان موسى بن عمران آمده است : «وَ قالَتْ لاُِخْتِهِ قُصّيهِ : مادر موسى به خواهرش گفت : به جستجوى موسى بپرداز » ( 11 / قصص ) .

در آیات فوق پس از شرح زندگى مسیح (علیه السلام) به عنوان تأکید هرچه بیشتر مى‌فرماید : « این‌ها سرگذشت واقعى مسیح (علیه السلام) است » نه ادّعاهایى همچون الوهيّت مسیح (علیه السلام) يا

فرزند خدا بودنش ( اِنَّ هذا لَهُوَ الْقَصَصُ الْحَقُّ ) .

نه مدّعیان خدایى او سخن حقّى مى‌گفتند و نه آن‌هایى كه -- اَلْعَياذُ بِاللّه -- فرزند نامشروعش مى‌خوانند ، حقّ آن است كه تو آوردى و تو گفتى او بنده خدا و پیامبر بود كه با يك معجزه الهى از مادرى پاك ، بدون پدر تولّد يافت .

باز براى تأکید بیشتر مى‌افزاید : « و هیچ معبودى جز خداوند يگانه نیست » ( وَ ما مِنْ اِلهٍ اِلاَّ اللّهُ ) .

« و خداوند يگانه قدرتمند و توانا و حکیم است » و تولدفرزندى بدون پدر در برابر قدرتش ، مسأله مهمى نیست ( وَ اِنَّ اللّهَ لَهُوَ الْعَزیزُ الْحَكیمُ ) ، آرى چنین كسى سزاوار پرستش است نه غیر او .

63 فَاِنْ تَوَلَّوْا فَاِنَّ اللّهَ عَلیمٌ بِالْمُفْسِدینَ

اگر ( با این‌همه شواهد روشن ، باز هم از پذیرش حقّ ) روى گردانند، ( بدان‌که طالب‌حقّ

نیستند و ) خداوند از مفسده جویان آگاه است .

مسلّم است جمعيّتى كه پس از آن‌همه استدلالات منطقى قرآن ، درباره مسیح (علیه السلام) و همچنین عقب‌نشینى از دعوت به مباهله ، تسلیم حقّ نشوند و باز هم به گفتگوهاى لجوجانه خود ادامه دهند ، "حقّ‌جو" نیستند ، بلکه "مفسده‌جویانى" هستندکه هدف آن‌ها، تخدیر عقاید صحیح مردم است و مسلّما خداوند آن‌ها را مى‌شناسد و از نيّاتشان باخبر است و به‌موقع آنان را كیفر خواهد داد .

64 قُلْ يا اَهْلَ الْكِتابِ تَعالَوْا اِلى كَلِمَةٍ سَواءٍ بَيْنَنا وَ بَيْنَكُمْ اَلاّ نَعْبُدَ اِلاَّ اللّهَ وَ لا نُشْرِكَ بِهِ شَيْئا وَ لا يَتَّخِذَ بَعْضُنا بَعْضا اَرْبابا مِنْ دُونِ اللّهِ فَاِنْ تَوَلَّوْا فَقُولُوا اشْهَدُوا بِاَنّا مُسْلِمُونَ

بگو : اى اهل كتاب ، بیایید به سوى سخنى كه میان ما و شما يکسان است ، كه جز خداوند يگانه را نپرستیم و چیزى را همتاى او قرار ندهیم و بعضى از ما ، بعضى دیگر

-- غیر از خداى يگانه -- به خدایى نپذیرید ، هرگاه ( از این دعوت ) سر باز زنند ، بگویید : گواه باشید كه ما مسلمانیم .

دعوت به سوى وحدت

در واقع قران با این طرز استدلال به ما مى‌آموزد ، اگر كسانى حاضر نبودند در تمام اهداف مقدس با شما همکارى كنند ، بکوشید لااقلّ در اهداف مهمّ مشترك ، همکارى آن‌ها را جلب كنید و آن را پایه‌اى براى پیش‌برد اهداف مقدّستان قرار دهید .

آیه فوق يک‌نداى وحدت دربرابر تمام‌مذاهب آسمانى‌است، به مسیح (علیه السلام)یان مى‌گوید : شما مدّعى « توحید » هستید و حتّى مى‌گویید : مسأله « تثلیث » ( اعتقاد به خدایان سه‌گانه ) منافاتى با توحید ندارد و لذا قائل به وحدت در تثلیث مى‌باشید .

و همچنین يهود در عین سخنان شرک‌آمیز ، « عُزَيْر » را فرزند خدا پنداشتند ، مدّعى توحید بوده و هستند .

قرآن به همه آن‌ها اعلام مى‌کند : ما و شما در اصل توحید مشترك هستیم ، بیایید دست به دست هم داده ، این اصل مشترك را بدون هیچ پیرایه‌اى زنده‌کنیم واز تفسیرهاى‌نابه‌جا كه نتیجه آن ، شرك و دورى از توحید خالص است ، خوددارى نماییم .

65 يا اَهْلَ الْكِتابِ لِمَ تُحاجُّونَ فى اِبْراهیمَ وَ ما اُنْزِلَتِ التَّوْریةُ وَ الاِْنْجیلُ اِلاّ مِنْ بَعْدِهِ اَفَلا تَعْقِلُونَ

اى اهل كتاب ، چرا درباره ابراهیم (علیه السلام) ، گفتگو و نزاع مى‌کنید ( و هرکدام او را پیرو آیین خودتان معرّفى مى‌نمایید ) ، در حالى كه تورات و انجیل ، بعد از او نازل شده است؟ آیا اندیشه نمى‌کنید ؟

آیا چنین چیزى معقول‌است كه پیامبر پیشین، پیرو آیین‌هاى بعد از خود باشد ؟

66 ها اَنْتُمْ هؤُلاءِ حاجَجْتُمْ فیما لَكُمْ بِهِ عِلْمٌ فَلِمَ تُحاجُّونَ فیما لَيْسَ لَكُمْ بِهِ عِلْمٌ وَ اللّهُ يَعْلَمُ وَ اَنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ

شما كسانى هستیدکه درباره آن‌چه نسبت به‌آن آگاه بودید، گفتگو و ستیز كردید ، چرا درباره آن‌چه آگاه نیستید، گفتگو مى‌کنید ؟ و خدا مى‌داند و شما نمى‌دانید .

اشاره به این كه شما در مسایل مربوط به مذهب خودتان كه از آن آگاهى داشتید ، بحث و گفتگو كردید و دیدید كه حتّى در این مباحث گرفتار چه اشتباهات بزرگى شده‌اید و چه اندازه از حقیقت دور افتاده‌اید ( و در واقع علم شما جهل مركّب بود ) با این حال چگونه در چیزى كه از آن اطّلاع ندارید ، بحث و گفتگو مى‌کنید و در نتیجه سخنى مى‌گویید كه با هیچ تاریخى سازگار نیست .

سپس براى تأکید مطالب گذشته و آماده ساختن براى بحث آینده مى‌گوید : « خدا مى‌داند و شما نمى‌دانید » ( وَ اللّهُ يَعْلَمُ وَ اَنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ ) .

آرى او مى‌داند كه در چه تاریخى آیین خود را بر پیامبرش ، ابراهیم (علیه السلام) نازل كرده ، نه شماکه در زمان‌هاى‌بعد به‌وجود آمده‌اید و بدون اطّلاع و مدرك ، دراین‌باره قضاوت مى‌کنید.

67 ما كانَ اِبْراهیمُ يَهُودِيّا وَ لا نَصْرانِيّا وَ لكِنْ كانَ حَنیفا مُسْلِما وَ ما كانَ مِنَ الْمُشْرِكینَ

ابراهیم (علیه السلام) نه يهودى بود و نه نصرانى ، بلکه موحّدى خالص و مسلمان بود و هرگز از مشرکان نبود .

واژه « حَنیفا » از ماده « حَنْف » به معنى شخصى يا چیزى است كه تمایل به سویى پیدا كرده و در زبان قرآن به كسى گفته مى‌شود كه از آیین‌هاى باطل به‌سوى آیین حقّ متمایل شده است .

دراین‌جا خداوند ابراهیم (علیه السلام) را به عنوان « حَنیف » توصیف نموده ، زیرا او بود كه پرده‌هاى تقلید و تعصّب را درید و در زمان و محیطى كه غرق بت‌پرستى بود، هرگز در برابر بت ، سجده نکرد .

ولى از آن‌جا كه بت‌پرستان زمان جاهلیت عرب ، نیز خود را بر دین حنیف ابراهیم (علیه السلام)

معرفى مى‌کردند و این‌سخن به‌قدرى شایع شده بود كه يهود و نصارى آن‌ها را « حُنَفاء » مى‌گفتند ( به این ترتیب "حَنیف" درست معنایى بر ضد معناى اصلیش پیدا كرده بود و با بت‌پرستى مرادف شده بود ) خداوند پس از توصیف ابراهیم (علیه السلام) به عنوان حنیف و مسلم ، مى‌فرماید : « او هرگز از مشرکان نبود » ( وَ ما كانَ مِنَ الْمُشْرِكینَ ) .

تا هرگونه ارتباطى میان ابراهیم (علیه السلام) و بت‌پرستان عرب را نفى كند .

سؤال :

در این‌جا ممکن است گفته شود : اگر ابراهیم (علیه السلام) را نتوانیم پیرو آیین موسى و مسیح (علیه السلام) معرفى كنیم ، به طریق اولى نمى‌توانیم او را مسلمان بدانیم ، زیرا او هزاران سال قبل از ظهور اسلام و پیغمبر اکرم صلى‌الله‌علیه‌و‌آله بوده است ؟ پس چرا قرآن او را به عنوان "مُسْلِم" معرفى كرده است ؟

پاسخ این سؤال از نکته‌اى كه قبلاً نیز به آن اشاره كرده‌ایم ، روشن مى‌شود كه "مُسْلِم"

در اصطلاح قرآن به معنى خصوص پیروان پیامبر اسلام صلى‌الله‌علیه‌و‌آله نیست ، بلکه اسلام به معنى وسیع كلمه ، همان تسلیم در برابر فرمان حقّ و توحید كامل و خالى از هرگونه شرك و بت‌پرستى است كه ابراهیم (علیه السلام) پرچم‌دار آن بود.

68 اِنَّ اَوْلَى النّاسِ بِاِبْراهیمَ لَلَّذینَ اتَّبَعُوهُ وَ هذَا النَّبِىُّ وَ الَّذینَ امَنُوا وَ اللّهُ وَلِىُّ الْمُؤْمِنینَ

سزاوارترین مردم به ابراهیم (علیه السلام) ، آن‌ها هستند كه از او پیروى كردند و ( در زمان و عصر او ، به مکتب او وفادار بودند، همچنین ) این پیامبر و كسانى كه ( به او ) ایمان آورده‌اند ،( از همه سزاوارترند ) و خداوند ، ولىّ و سرپرست مؤمنان است .

مهمّ‌ترین پیوند ، پیوند مکتبى است

در آیه فوق ضمنا این حقیقت بیان شده است كه هیچ رابطه‌اى بالاتر از رابطه مکتبى نیست ، بلکه ارتباط با مردان خدا و اَوْلِياءُ اللّه تنها از همین طریق است .

بنابراین هیچ‌کس نمى‌تواند ادّعاى ارتباط با پیامبر گرامى اسلام صلى‌الله‌علیه‌و‌آله و امامان معصوم علیهم‌السلام كند ، مگر از همین طریق .

در روایات اسلامى نیز روى این موضوع ، با صراحت تکیه شده‌است ، ازجمله در حدیثى‌از على (علیه السلام) مى‌خوانیم : « اِنَّ اَوْلَى النّاسِ بِالاَْنْبِياءِ اَعْمَلَهُمْ بِما جاؤوُا بِهِ ثُمَّ تَلا هذِهِ الاْيَةَ ( اِنَّ اَوْلَى النّاسِ بِاِبْراهیمَ ... ) وَ قالَ اِنَّ وَلِىَّ مُحَمَّدٍ صلى‌الله‌علیه‌و‌آله مَنْ اَطاعَ اللّهَ وَ اِنْ بَعُدَتْ لُحْمَتُهُ وَ اِنْ عُدُّوا مُحَمَّدٍ صلى‌الله‌علیه‌و‌آله مَنْ عَصَى اللّهَ وَ اِنْ قَرُبَتْ قَرابَتُهُ : سزاوارترین مردم به پیامبران ، آن‌ها هستند كه به دستورهاى آن‌ها بیش از هرکس عمل مى‌کنند ( سپس آیه فوق را تلاوت فرمود ) و افزود : دوست محمد صلى‌الله‌علیه‌و‌آله كسى است كه اطاعت از فرمان خدا كند ، هرچند نسبش از او دور باشد و دشمن محمد صلى‌الله‌علیه‌و‌آله كسى است كه نافرمانى او كند ، هرچند قرابت و خویشاوندیش با او نزدیك باشد » .(1).


1) « مجمع البیان » ، جلد 1 و 2 ، صفحه 458 .

69 وَدَّتْ طائِفَةٌ مِنْ‌اَهْلِ‌الْكِتابِ لَوْيُضِلُّونَكُمْ وَمايُضِلُّونَ اِلاّ اَنْفُسَهُمْ وَ ما يَشْعُرُونَ

جمعى از اهل كتاب ( از يهود ) دوست داشتند ( و آرزو مى‌کردند ) شما را گمراه كنند ( اما آن‌ها باید بدانند كه نمى‌توانند شما را گمراه سازند ) آن‌هاگمراه نمى‌کنند ، مگر خودشان را و نمى‌فهمند .

وسوسه‌هاى يهود

« طائِفَة » از ماده « طَواف » به معنى حرکت دور چیزى است و از آن‌جا كه در گذشته براى مسائل ایمنى و امنيّتى ، به صورت دسته‌جمعى ، مسافرت مى‌کردند ، واژه « طائِفَة » بر آن‌ها اطلاق شد و سپس به هر گروه و جمعیتى « طائِفَة » گفتند .

دشمنان اسلام خصوصا يهود براى دورساختن تازه‌مسلمانان از اسلام ، از هیچ‌گونه كوششى فروگذار نمى‌کردند و حتى در ياران مخصوص پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله چنین طمعى داشتند كه

بتوانند آن‌ها را از اسلام بازگردانند و بى‌شكّ اگر مى‌توانستند در يك يا چند نفر از ياران نزدیك آن حضرت نفوذ كنند ، ضربه بزرگى بر اسلام وارد مى‌شد و زمینه براى تزلزل دیگران نیز فراهم مى‌گشت .

آیه فوق ضمن افشاى این نقشه دشمنان ، به آن‌ها يادآور مى‌شود كه دست از كوشش بیهوده خود بردارند ، مى‌فرماید : « جمعى از اهل كتاب دوست داشتند شما را گمراه كنند »

(وَدَّتْ طائِفَةٌ مِنْ اَهْلِ الْكِتابِ لَوْ يُضِلُّونَكُمْ) .

70 يااَهْلَ الْكِتابِ لِمَ تَكْفُرُونَ بِآیاتِ اللّهِ وَ اَنْتُمْ تَشْهَدُونَ

اى اهل كتاب ، چرا به آیات خدا كافر مى‌شوید ، در حالى كه ( به درستى آن ) گواهى مى‌دهید ؟

71 يا اَهْلَ الْكِتابِ لِمَ تَلْبِسُونَ الْحَقَّ بِالْباطِلِ وَ تَكْتُمُونَ الْحَقَّ وَ اَنْتُمْ تَعْلَمُونَ

اى اهل كتاب ، چرا حقّ را با باطل ( مى‌آمیزید و ) مشتبه مى‌کنید ( تا دیگران نفهمند و

گمراه شوند ) و حقیقت را پوشیده مى‌دارید ، در حالى كه مى‌دانید ؟

چرا كتمان حقّ مى‌کنید ؟

شما نشانه‌هاى پیامبر اسلام صلى‌الله‌علیه‌و‌آله را در تورات و انجیل خوانده‌اید و نسبت به آن آگاهى دارید ، چرا راه انکار را در پیش مى‌گیرید ؟

در آیه دوم بار دیگر آن‌ها را مخاطب ساخته ، مى‌گوید : « اى اهل كتاب ، چرا حقّ را با باطل مى‌آمیزید و مشتبه مى‌کنید ؟ ( تا مردم را به گمراهى بکشانید و خودتان نیز گمراه شوید ) و چرا حقّ را پنهان مى‌دارید ، در حالى كه مى‌دانید » ؟ ( يا اَهْلَ الْكِتابِ لِمَ تَلْبِسُونَ الْحَقَّ بِالْباطِلِ وَ تَكْتُمُونَ الْحَقَّ وَ اَنْتُمْ تَعْلَمُونَ ) .

در حقیقت در ادامه آیه قبل ، آن‌ها را به انحراف از راه حقّ كه با علم و آگاهى صورت مى‌گرفته ، مؤاخذه مى‌کند و در آیه دوّم به منحرف ساختن دیگران .

72 وَ قالَتْ طائِفَةٌ مِنْ اَهْلِ الْكِتابِ امِنُوا بِالَّذى اُنْزِلَ عَلَى الَّذینَ امَنُوا وَجْهَ النَّهارِ

وَ اكْفُرُوا اخِرَهُ لَعَلَّهُمْ يَرْجِعُونَ

و جمعى‌از اهل‌کتاب ( از يهود ) گفتند : ( بروید در ظاهر ) به آن‌چه بر مؤمنان نازل شده ، در آغاز روز ایمان بیاورید و در پایان روز كافر شوید ( و بازگردید ) شاید آن‌ها ( از آیین خود ) بازگردند ( زیرا شما را ، اهل كتاب و آگاه از بشارت آسمانى پیشین مى‌دانند و این توطئه كافى است كه آن‌ها را متزلزل سازد ) .

یك توطئه خطرناك يهود

این آیه و دو آیه بعد ، پرده از روى يکى دیگر از نقشه‌هاى ویران‌گر يهود برمى‌دارد و نشان مى‌دهد كه آن‌ها براى متزلزل‌ساختن ایمان مسلمانان، ازهروسیله‌اى استفاده مى‌کردند؛ تهاجم نظامى ، سیاسى ، اقتصادى وفرهنگى‌و آیات فوق، اشاره به بخشى از تهاجم فرهنگى آن‌ها دارد .

مى‌فرماید: « گروهى‌از اهل‌کتاب گفتند : ( بروید و ظاهرا ) به آن‌چه بر مؤمنان نازل شده ،

در آغاز روز ایمان بیاورید و در پایان روز كافر شوید ( و كفر خود را آشکار سازید ) شاید آن‌ها -- مؤمنان -- نیز متزلزل شده ، بازگردند » .

شاید منظور از آغاز و پایان روز این باشد كه فاصله میان ایمان و كفر شما كوتاه باشد ، این كوتاهى فاصله سبب خواهد شد كه بگویند آن‌ها اسلام را چیز مهمّى خیال مى‌کردند ، ولى از نزدیك چیز دیگرى يافتند و لذا به سرعت از آن بازگشتند .

این توطئه در افراد ضعیف‌النّفس اثر قابل ملاحظه‌اى خواهد داشت ، به خصوص این‌که عدّه مزبور از دانشمندان يهود بودند و همه مى‌دانستند كه آن‌ها نسبت به كتب آسمانى و نشانه‌هاى آخرین پیامبر ، آشنایى كامل دارند و این امر لااقلّ پایه‌هاى ایمان تازه‌مسلمانان را متزلزل مى‌سازد، جمله « لَعَلَّهُمْ يَرْجِعُونَ » نشان‌مى‌دهدکه آن‌ها امیدوار به تأثیر این نقشه بودند.

73 وَ لا تُؤْمِنُوا اِلاّ لِمَنْ تَبِعَ دینَكُمْ قُلْ اِنَّ الْهُدى هُدَى اللّهِ اَنْ يُؤْتى اَحَدٌ مِثْلَ ما اوُتیتُمْ اَوْ يُحاجُّوكُمْ عِنْدَ رَبِّكُمْ قُلْ اِنَّ الْفَضْلَ بِيَدِ اللّهِ يُؤْتیهِ

مَنْ يَشاءُ وَ اللّهُ واسِعٌ عَلیمٌ

و جز به كسى كه از آیین شما پیروى مى‌کند ، ( واقعا ) ایمان نیاورید ، بگو : هدایت ، هدایت الهى است ( و این توطئه شما ، در برابر آن ، بى‌اثر است ) ، ( سپس اضافه كردند : تصوّر نکنید ) به كسى همانند شما ( كتاب آسمانى ) داده مى‌شود ، يا این‌که مى‌توانند در پیشگاه پروردگارتان با شما بحث و گفتگو كنند ( بلکه نبوّت و منطق ، هردو نزد شما است ) ، بگو: فضل ( و موهبت نبوّت و عقل و منطق ، در انحصار كسى نیست، بلکه ) به دست خدا است و به هرکس بخواهد ( و شایسته بداند ، ) مى‌دهد و خداوند ، واسع ( داراى مواهب گسترده ) و آگاه ( از موارد شایسته آن ) است .

از بعضى تفاسیر برمى‌آید كه « يهود خیبر » به « يهود مدینه » این توصیه را كردند مبادا آن‌ها كه نزدیک‌تر به پیامبرند ، تحت تأثیر او قرار گرفته ایمان بیاورند ، زیرا گروهى از آن‌ها عقیده‌داشتند نبوّت تنها در نژاد يهود خواهد بود و اگر پیامبرى ظهور كند ، باید از يهود باشد .

سپس دریك جمله معترضه كه از كلام خداوند است ، مى‌فرماید : « به آن‌ها بگو : هدایت تنها هدایت الهى است » و این توطئه‌هاى شما در برابر آن بى‌اثر است (قُلْ اِنَّ الْهُدى هُدَى اللّهِ) .

در این جمله به اصطلاح معترضانه كه در لابه‌لاى سخنان يهود قرار گرفته ، خداوند پاسخ پرمعنى و كوتاهى به آن‌ها مى‌دهد كه اوّلاً هدایت از ناحیه خدا است و در انحصار نژاد و قوم خاصّى نیست و هیچ لزومى ندارد كه پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله تنها از يهود باشد و ثانیا آن‌ها كه مشمول هدایت الهى شده‌اند ، با این توطئه‌ها متزلزل نخواهند شد .

بار دیگر به ادامه سخنان يهود بازمى‌گردد و مى‌فرماید : آن‌ها گفتند : « هرگز باور نکنید به كسى همانند شما ( كتاب آسمانى ) داده شود ، ( بلکه نبوّت ، مخصوص شما است ) و نیز تصور نکنید آن‌ها مى‌توانند در پیشگاه پروردگارتان با شما بحث و گفتگو كنند »

( اَنْ يُؤْتى اَحَدٌ مِثْلَ ما اوُتیتُمْ اَوْ يُحاجُّوكُمْ عِنْدَ رَبِّكُمْ ) .

به این ترتیب روشن مى‌شود كه آن‌ها گرفتار خودبرتربینى عجیبى بودند ، خود را بهترین نژادهاى جهان مى‌پنداشتند و نبوّت و همچنین عقل و درایت و منطق و استدلال را از آنِ خود فکر مى‌کردند و با این منطق واهى مى‌خواستند در هر دو جنبه براى خود مزيّتى بر دیگران قائل شوند .

74 يَخْتَصُّ بِرَحْمَتِهِ مَنْ يَشاءُ وَ اللّهُ ذوُ الْفَضْلِ الْعَظیمِ

هرکس را بخواهد ، ویژه رحمت خود مى‌کند و خداوند، داراى مواهب عظیم است .

« فَضْل » به معنى هر چیزى است كه بیش از مقدار لازم از مواهب و نعمت‌ها بوده باشد و این‌که مفهوم مثبت و ارزنده دارد، ولى گاه معنى مذموم و نکوهیده‌اى دارد و به معنى خارج شدن از حدّ اعتدال و رفتن به سوى افراط است و غالبا به صورت « فُضُول » ( جمع فضل ) به كار مى‌رود ، مانند ؛ « فُضُولُ الْكَلام » كه به معنى حرف‌هاى زیادى مى‌باشد .

از این آیه استفاده مى‌شود كه اگر فضل و موهبت الهى شامل بعضى مى‌شود نه‌بعضى

دیگر، به‌خاطر محدود بودن آن نیست، بلکه به خاطر تفاوت شایستگى‌ها است .

توطئه‌هاى قدیمى

آیات فوق كه در حقیقت از آیات اعجازآمیز قرآن بود و پرده از روى اسرار يهود و دشمنان اسلام برمى‌داشت ، نقشه ماهرانه آن‌ها را براى متزلزل ساختن مسلمانان صدر اول فاش كرد آن‌ها در پرتو آن بیدار شدند و از وسوسه‌هاى اغواگر دشمن برحذر گردیدند ، ولى اگر دقّت كنیم ، مى‌بینیم كه در عصر و زمان ما نیز همان طرح‌ها به اَشکال دیگرى اجرا مى‌شود ، وسایل تبلیغاتى دشمن كه از مجهّزترین و نیرومندترین وسایل تبلیغاتى جهان است ، در این قسمت به كار گرفته شده و كوشش مى‌کنند كه پایه‌هاى عقایداسلامى را در افکار مسلمین، خصوصا نسل جوان ویران سازند ، آن‌ها در این راه از هر گونه وسیله و هرکس در لباس‌هاى دانشمند خاورشناس ، مورّخ ، عالم علوم طبیعى ، روزنامه‌نگار و حتّى بازیگر سینما استفاده مى‌کنند .

آن‌ها این حقیقت را مکتوم نمى‌دارند كه هدفشان از این تبلیغات ، این نیست كه مسلمانان به آیین مسیح (علیه السلام) يا يهود درآیند ، بلکه هدف آن‌ها متزلزل‌ساختن پایه‌هاى عقایداسلامى در افکار جوانان و بى‌علاقه ساختن آن‌هانسبت به‌مفاخر آیین و سنّتشان‌است ، قرآن امروز هم به مسلمانان در برابر این جریان هشدار مى‌دهد .

75 وَ مِنْ اَهْلِ الْكِتابِ مَنْ اِنْ تَأْمَنْهُ بِقِنْطارٍ يُؤَدِّهِ اِلَيْكَ وَ مِنْهُمْ مَنْ اِنْ تَأْمَنْهُ بِدینارٍ لا يُؤَدِّهِ اِلَيْكَ اِلاّ ما دُمْتَ عَلَيْهِ قائِما ذلِكَ بِاَنَّهُمْ قالُوا لَيْسَ عَلَيْنا فِى الاُْمِّيّينَ سَبیلٌ وَ يَقُولُونَ عَلَى اللّهِ الْكَذِبَ وَ هُمْ يَعْلَمُونَ

و در میان اهل كتاب ، كسانى هستند كه اگر ثروت زیادى به رسم امانت به آن‌ها بسپارى ، به تو بازمى‌گردانند و كسانى هستندکه اگر يک‌دینار هم به‌آنان بسپارى، به‌توبازنمى‌گردانند، مگر تا زمانى كه بالاى سر آن‌ها ایستاده ( و بر آن‌ها مسلّط ) باشى ، این به خاطر آن است كه مى‌گویند :ما در برابر امّيّين ( غیر يهود ) مسؤول نیستیم و بر

خدا دروغ مى‌بندند ، در حالى كه مى‌دانند ( این سخن دروغ است ) .

76 بَلى مَنْ اَوْفى بِعَهْدِهِ وَ اتَّقى فَاِنَّ اللّهَ يُحِبُّ الْمُتَّقینَ

آرى ، كسى كه به پیمان خود وفا كند و پرهیزکارى پیشه نماید ، ( خدا او را دوست مى‌دارد ، زیرا ) خداوند پرهیزکاران را دوست دارد .

خائنان و امینان اهل كتاب

« قِنْطار » در اصل به معنى چیز محکم است ، سپس به مال زیاد نیز گفته شده ، پل را به خاطر استحکامش « قَنْطَرَة » و اشخاص باهوش‌را « قِنْطِر » مى‌گویند، چون داراى تفكّر محکمى هستند، منظور از « قِنْطار » در این آیه ، همان مال فراوان است و منظور از « دینار » ، مال اندك مى‌باشد .

آیات فوق چهره دیگرى از اهل كتاب را مشخّص مى‌کند ، زیرا جمعى از يهود عقیده داشتند كه مسؤول حفظ امانت‌هاى دیگران نیستند ، حتّى حقّ دارند امانات آن‌ها را تملّك

کنند ، منطق آن‌ها این بود كه مى‌گفتند : ما اهل كتابیم و پیامبر الهى و كتاب آسمانى او در میان ما بوده است ، بنابراین اموال دیگران براى ما احترامى ندارد ، ولى همه اهل كتاب با این طرز تفكّر غیر انسانى ، موافق نبودند ، بلکه گروهى از آنان خود را موظّف به پرداخت حقوق دیگران مى‌دانستند .

در نخستین آیه موردبحث، قرآن به هر دو گروه اشاره كرده ، حقّ هرکدام را اداء مى‌کند ، مى‌فرماید : « در میان اهل كتاب ، كسانى هستند كه اگر ثروت زیادى به رسم امانت به آن‌ها بسپارى ، به تو بازمى‌گردانند ( و به عکس ) كسانى هستند كه اگر يك دینار به‌عنوان امانت به‌آن‌ها بسپارى ، به تو بازنمى‌گردانند ، مگر تا زمانى كه بالاى سر آن‌ها ایستاده ( و بر آن‌ها مسلّط ) باشى » ( وَ مِنْ اَهْلِ الْكِتابِ مَنْ اِنْ تَأْمَنْهُ بِقِنْطارٍ يُؤَدِّهِ اِلَيْكَ وَ مِنْهُمْ مَنْ اِنْ تَأْمَنْهُ بِدینارٍ لا يُؤَدِّهِ اِلَيْكَ اِلاّ ما دُمْتَ عَلَيْهِ قائِما ) .

قرآن‌مجیدبه‌خاطر غلط‌کارى‌گروهى‌ازآن‌ها ، همه آن‌ها را محکوم نمى‌کند و این يك

درس مهمّ اخلاقى به همه مسلمین است .

ضمنا نشان مى‌دهد آن گروهى كه خود را در تصرّف و غصب اموال دیگران مجاز و مأذون مى‌دانستند ، هیچ منطقى جز منطق زور و سلطه را پذیرا نیستند و نمونه آن‌را به‌طور گسترده در دنیاى امروز در صهیونیست‌ها مشاهده مى‌کنیم ، آرى این گروه از يهود چنان هستند كه در پرداخت حقوق دیگران هیچ اصلى را جزاصل قدرت به رسميّت نمى‌شناسند ، تصویب‌نامه‌هاى جهانى ، افکار عمومى مردم دنیا و مفاهیمى از قبیل حقّ و عدالت براى آن‌ها معنى ندارد و این در حقیقت از مسائل جالبى است كه در قرآن مجید در آیه فوق پیش‌گویى شده و به همین دلیل مسلمانان براى استیفاى حقوق خود از آنان، هیچ راهى جز كسب قدرت ندارند .

سپس در ادامه همین آیه منطق این گروه را در مورد غصب اموال دیگران بیان مى‌کند ، مى‌فرماید : « این به خاطر آن است كه آن‌ها مى‌گویند : ما در برابر « اُمِّيّين » ( غیر اهل كتاب )

مسؤول نیستیم » ( ذلِكَ بِاَنَّهُمْ قالُوا لَيْسَ عَلَيْنا فِى‌الاُْمِّيّينَ سَبیلٌ ).

« اُمِّيّينَ » به معنى افراد درس‌نخوانده و بى‌سواد است ولى منظور آن‌ها ، مشرکان عرب و اعراب بود كه معمولاً از خواندن و نوشتن آگاهى نداشتند و يا این‌که منظور آن‌ها ، تمام كسانى بود كه از خواندن تورات و انجیل بى‌بهره بودند .

آرى آن‌ها با این خودبرتربینى و امتیاز دروغین به خود حقّ مى‌دادند كه اموال دیگران را به هر اسم و عنوان ، تملّك كنند .

بى‌شك این منطق از اصل خیانت آن‌ها در امانت ، به مراتب بدتر و خطرناک‌تر بود ، زیرا اگر افراد خائن ، كار خود را غلط بدانند ، لااقلّ مرتکب يك گناهند ، امّا اگر در این كار خود را صاحب حقّ بدانند ، گناه بزرگ‌ترى مرتکب شده‌اند .

قرآن مجید در پاسخ آن‌ها در پایان همین آیه باصراحت مى‌گوید : « آن‌ها بر خدا دروغ مى‌بندند ، در حالى كه مى‌دانند » ( وَ يَقُولُونَ عَلَى اللّهِ الْكَذِبَ وَ هُمْ يَعْلَمُونَ ) .

آن‌ها به خوبى مى‌دانستند كه در كتب آسمانیشان به هیچ وجه اجازه خیانت در امانت‌هاى دیگران به آنان داده نشده ، در حالى‌که آن‌ها براى توجیه اعمال ننگین خویش چنین دروغ‌هایى را مى‌ساختند و به خدا نسبت مى‌دادند .

آیه دوّم ضمن نفى كلام اهل كتاب كه مى‌گفتند : « لَيْسَ عَلَيْنا فِى الاُْمِّيّينَ سَبیلٌ » ( خوردن اموال غیر اهل كتاب بر ما حرام نیست ) و به همین دلیل براى خود آزادى عمل قائل بودند ، همان آزادى كه امروز هم در اعمال بسیارى از آن‌ها مى‌بینیم كه هرگونه تعدّى و تجاوز به‌حقوق دیگران را براى خود مجاز مى‌دانند، مى‌فرماید : « آرى كسى كه به پیمان خود وفا كند و پرهیزکارى پیشه نماید ( خدا او را دوست دارد ، زیرا ) خداوند پرهیزکاران را دوست مى‌دارد » ( بَلى مَنْ اَوْفى بِعَهْدِهِ وَ اتَّقى فَاِنَّ اللّهَ يُحِبُّ الْمُتَّقینَ ) .

یعنى معیار برترى انسان و مقیاس شخصيّت و ارزش آدمى ، وفاى به عهد و عدم خیانت در امانت و تقوا و پرهیزکارى به طور عامّ است ، آرى خداوند چنین كسانى را دوست دارد ،

نه دروغگویان خائنى كه هرگونه غصب حقوق دیگران رابراى خود مجاز مى‌دانند ، بلکه آن را به خدا نسبت مى‌دهند .

آیا مسلمانان مى‌توانند اموال بیگانگان را تملّك كنند ؟

در این‌جا ممکن است ایراد شود كه در اسلام نیز همین حکم نسبت به اموال بیگانگان دیده‌مى‌شود، زیرا اسلام اجازه‌مى‌دهدکه‌مسلمانان اموال‌آن‌ها را تملّك كنند.

در پاسخ باید گفت : چنین نسبتى به اسلام دادن ، بدون تردید « تهمت » است ، زیرا از جمله احکام قطعى اسلام كه در روایات متعدّدى به آن اشاره شده ، این است كه خیانت در امانت جایز نیست ، خواه این امانت مربوط به مسلمانان باشد يا غیر آن‌ها و حتّى مشرکان و بت‌پرستان ، در حدیث معروفى از امام سجّاد نقل شده كه فرمود : « عَلَيْكُمْ بِاَداءِ الاَْمانَةِ فَوَ الَّذى بَعَثَ مُحَمَّدا بِالْحَقِّ نَبِيّا لَوْ اَنَّ قاتِلَ اَبِىَ‌الْحُسَيْنِ بْنِ‌عَلِىِّ بْنِ اَبى طالِبٍ ائْتَمَنَنى عَلَى‌السَّيْفِ الَّذى قَتَلَهُ بِهِ لاََدَّيْتُهُ اِلَيْهِ : اداى امانت برهمه شما لازم‌است، سوگند به خدایى كه محمّد صلى‌الله‌علیه‌و‌آله

را به حقّ مبعوث كرده است ، اگر قاتل پدرم حسین بن علىّ‌بن‌ابى‌طالب (علیه السلام) همان شمشیرى راکه با آن مرتکب قتل او شد، به رسم امانت به من مى‌سپرد ( و من از او مى‌پذیرفتم ) امانت او را ادامى‌کردم » .(1)

77 اِنَّ الَّذینَ يَشْتَرُونَ بِعَهْدِ اللّهِ وَ اَيْمانِهِمْ ثَمَنا قَلیلاً اوُلئِكَ لا خَلاقَ لَهُمْ فِى الاْخِرَةِ وَ لا يُكَلِّمُهُمُ اللّهُ وَ لا يَنْظُرُ اِلَيْهِمْ يَوْمَ الْقِيامَةِ وَ لا يُزَكّيهِمْ وَ لَهُمْ عَذابٌ اَلیمٌ

کسانى كه پیمان الهى و سوگندهاى خود ( به نام مقدّس او ) را به بهاى ناچیزى مى‌فروشند ، آن‌ها بهره‌اى در آخرت نخواهند داشت و خداوند با آن‌ها سخن نمى‌گوید و به آنان در قیامت نمى‌نگرد و آن‌ها را ( از گناه ) پاك نمى‌سازد و عذاب دردناکى‌براى آن‌هااست . .


1) « امالى صدوق » ، صفحه 149 .

تحریف كنندگان حقایق

« خَلاق » از ماده « خُلُق » به معنى نصیب و بهره است ، به خاطر این‌که انسان آن را به وسیله اخلاق خود به دست مى‌آورد ( اشاره به این‌که آن‌ها اَخْلاق برجسته‌اى نداشته‌اند كه بتواند بهره‌اى براى خود به دست آورند ) .

در ادامه بحث‌هاى مربوط‌به خلاف‌کارى‌هاى يهودو اهل‌کتاب در این آیه به بخش دیگرى از كارهاى خلاف آن‌ها اشاره كرده ، مى‌فرماید : « كسانى كه پیمان الهى و سوگندهاى خود را ( به نام مقدّس او ) با بهاى كمى معامله مى‌کنند ، بهره‌اى در آخرت نخواهند داشت » ( اِنَّ الَّذینَ يَشْتَرُونَ بِعَهْدِ اللّهِ وَ اَيْمانِهِمْ ثَمَنا قَلیلاً اوُلئِكَ لا خَلاقَ لَهُمْ فِى الاْخِرَةِ ) .

البتّه آیه به صورت كلّى ذکر شده ، هر چند شأن نزول آن گروهى از علماى اهل كتاب است كه پیمان‌هاى الهى و سوگندهاى خود را با درآمد مادّى ناچیزى مبادله مى‌کردند و قرآن در این آیه پنج مجازات براى آن‌ها ذکر مى‌کند ؛ نخست همان است كه در قسمت بالا

ذکر شد و آن این‌که آن‌ها از مواهب بى‌پایان عالم دیگر بهره‌اى نخواهند داشت .

دیگر این‌که « خداوند با آن‌ها در قیامت سخن نخواهد گفت » ( وَ لا يُكَلِّمُهُمُ اللّهُ ) .

و نیز « نظر لطف خود را در آن روز از آن‌ها برمى‌گیرد و نگاهى به آن‌ها نمى‌کند » ( وَ لا يَنْظُرُ اِلَيْهِمْ يَوْمَ الْقِيامَةِ ) .

از این تعبیرات روشن مى‌شود كه خداوند در آن روز ( به طور مستقیم يا به وسیله فرشتگان ) با بندگان مؤمن خود سخن مى‌گوید ، سخنانى كه مایه سرور و خوشحالى آن‌ها است و دلیل بر اعتناء و توجّه به آنان است و همچنین نظر كردن خداوند به آنان ، اشاره به توجّه به عنایت خاصّ او است ، نه نگاه با چشم جسمانى ، آن‌چنان كه بعضى از ناآگاهان پنداشته‌اند .

ولى آن‌ها كه آیات الهى را به بهاى مادّى مبادله مى‌کنند ، نه مشمول این عنایتند و نه مخاطب به آن سخنان .

و نیز روشن‌است‌که منظوراز سخن گفتن خداوند، سخن گفتن با زبان نیست،زیراخداوند ازجسم وجسمانيّت پاك و منزّه‌است ، بلکه منظور سخن گفتن از طریق الهام قلبى و يا ایجاد امواج صوتى در فضا است، همانند سخنانى كه موسى ازشجره طور شنید.

تعبیر به « ثَمَنا قَلیلاً » ( بهاى كم ) مفهومش این نیست كه اگر عهد الهى را با قیمت زیادى مبادله كنند ، كار خوبى است ، بلکه منظور این است كه هرگونه بهاى مادّى در برابر این گناهان بزرگ به‌دست آید، قلیل و ناچیزاست، حتّى‌اگر سلطنت و حکومت گسترده‌اى‌باشد .

وبالاخره مجازات چهارم و پنجم آنان ، این است ؛ « خداوند آنان را ( ازگناه ) پاك نمى‌کند وبراى آن‌ها عذاب دردناکى است » ( وَ لا يُزَكّيهِمْ وَ لَهُمْ عَذابٌ اَلیمٌ ) .

و از این‌جا روشن مى‌شود كه گناه پنهان ساختن آیات الهى و شکستن عهد و پیمان او و استفاده از سوگندهاى دروغین تا چه حدّ سنگین است كه تهدید به این‌همه مجازات‌هاى

روحانى و جسمانى و محروميّت كامل از الطاف و عنایات الهى شده است .

نکته‌اى كه در این‌جا باید به آن توجّه داشت ، این است كه عواقب شوم پنج‌گانه‌اى‌که دربرابر « پیمان‌شکنى » و « سوگندهاى دروغ » در این آیه ذکر شده ، گویا اشاره به مراحل تدریجى « قرب و بعد » از خدا است .

کسى كه به خداوند نزدیك مى‌شود و بر بساط قرب او گام مى‌نهد ، نخست مشمول يك سلسله مواهب معنوى مى‌گردد و هنگامى‌که نزدیک‌تر شد، خدا با او سخن مى‌گوید، باز نزدیک‌تر مى‌شود ، خدا بر او نظر رحمت مى‌افکند و هنگامى كه از آن هم نزدیک‌تر شد ، او را از آثار لغزش‌هاى گناه پاك مى‌سازد و در نتیجه از عذاب دردناك نجات مى‌یابد و غرق در نعمت‌هاى او مى‌شود ، ولى كسانى كه در مسیر پیمان‌شکنى و استفاده‌هاى نادرست از نام پروردگار قرار گرفتند ، ازهمه این مواهب و برکات محروم مى‌شوند و مرحله‌به‌مرحله عقب‌نشینى مى‌کنند ، در ذیل آیه 174 سوره بقره كه از جهاتى شبیه به این آیه بود ، نیز

توضیحاتى درباره معنى آیه آمده است .

78 وَ اِنَّ مِنْهُمْ‌لَفَریقا يَلْوُنَ اَلْسِنَتَهُمْ بِالْكِتابِ لِتَحْسَبُوهُ مِنَ الْكِتابِ وَ ما هُوَ مِنَ‌الْكِتابِ وَ يَقُولُونَ هُوَمِنْ‌عِنْدِاللّهِ وَ ماهُوَمِنْ عِنْدِاللّهِ وَ يَقُولُونَ‌عَلَى اللّهِ الْكَذِبَ وَ هُمْ يَعْلَمُونَ

در میان آن‌ها ( يهود ) كسانى هستند كه به هنگام تلاوت كتاب ( خدا ) ، زبان خود را چنان مى‌گردانند كه گمان كنید ( آن‌چه را مى‌خوانند ، ) از كتاب ( خدا ) است ، در حالى كه از كتاب ( خدا ) نیست ( و باصراحت ) مى‌گویند : آن از طرف خدا است ، با این‌که از طرف خدا نیست و به خدا دروغ مى‌بندند ، در حالى كه مى‌دانند .

رسوایى تحریف‌گران

« يَلْوُنَ » از ماده « لَىّ » به معنى پیچیدن و كج كردن است و این تعبیر در این‌جا كنایه جالبى از تحریف سخنان الهى است ، گویا آن‌ها هنگام تلاوت تورات ، وقتى به صفات

پیامبر گرامى اسلام صلى‌الله‌علیه‌و‌آله كه بشارت ظهورش در آیات تورات آمده بود ، مى‌رسیدند ، در همان حال آن را تغییر مى‌دادند و چنان ماهرانه این عمل انجام مى‌گرفت كه شنونده گمان مى‌کرد آن‌چه را مى‌شنود ، متن آیات الهى است .

آن‌ها به این كار نیز قناعت نمى‌کردند ، بلکه صریحا « مى‌گفتند : این از سوى خدا نازل شده ، در حالى كه از سوى خدا نبود » ( وَ يَقُولُونَ هُوَ مِنْ عِنْدِ اللّهِ وَ ما هُوَ مِنْ عِنْدِ اللّهِ ) .

سپس قرآن بر این امر تأکید مى‌کند كه این كار به خاطر این نبود كه گرفتار اشتباهى شده باشند ، بلکه « به خدا دروغ مى‌بندند، در حالى كه عالم و آگاهند » ( وَ يَقُولُونَ عَلَى اللّهِ الْكَذِبَ وَ هُمْ يَعْلَمُونَ ) .

تمام این‌ها به خاطر این بود كه منافع مادّى خود را در خطر مى‌دیدند و به خاطر آن ، دست به هر گناهى مى‌زدند ، در حالى كه اگر افق فکر خود را بالا مى‌گرفتند و خلوص نيّتى نشان مى‌دادند ، خداوند قادر متعال هم زندگى معنوى آن‌ها را تأمین مى‌کرد و هم

جنبه‌هاى مادّى آن‌ها را .

ضمنا از این آیه و آیات قبل خطر مهمّ علماء و دانشمندان منحرف براى يك امّت و ملّت روشن مى‌شود ، زیرا این تشدید مجازات‌ها ، دلیل بر اهميّت موقعيّت علماء و خطراتى است كه از ناحیه انحراف آن‌ها حاصل مى‌شود .

79 ماکانَ لِبَشَرٍ اَنْ يُؤْتِيَهُ اللّهُ الْكِتابَ وَ الْحُكْمَ وَ النُّبُوَّةَ ثُمَّ يَقُولَ لِلنّاسِ كُونُوا عِبادا لى مِنْ دُونِ اللّهِ وَلكِنْ كُونُوا رَبّانِيّينَ بِما كُنْتُمْ تُعَلِّمُونَ الْكِتابَ وَ بِما كُنْتُمْ تَدْرُسُونَ

براى هیچ بشرى سزاوار نیست كه خداوند ، كتاب آسمانى و حکم و نبوّت به او دهد ، سپس او به مردم بگوید : غیر از خدا ، مرا پرستش كنید ، بلکه ( سزاوار مقام او ، این است كه بگوید : )مردمى الهى باشید ، آن‌گونه كه كتاب خدا را مى‌آموختید و درس مى‌خواندید ( و غیر از خدا را پرستش نکنید ) .

دعوت به پرستش غیر خدا ، ممکن نیست

« رَبّانِيّينَ » جمع « رَبّانِىّ » به كسى گفته مى‌شود كه ارتباط او با « رَبّ » ( پروردگار ) قوى باشد و از آن‌جا كه واژه « رَبّ » به كسى‌گفته‌مى‌شودکهبه اصلاح و تربیت دیگران پردازد ، مفهوم این واژه در آیه بالا ، آن است كه هرگز سزاوار پیامبران نیست كه مردم را به پرستش خویش دعوت كنند، آن‌چه براى آن‌هاسزاوار است ، این است كه مردم را در پرتو تعلیم آیات الهى و تدریس حقایق دینى، به صورت دانشمندان الهى و ربّانى درآورند ، افرادى كه جز خدا را نپرستند و جزبه‌سوى علم‌ودانش دعوت‌نکنند.

از جمله مزبور استفاده مى‌شود كه هدف انبیاء ، تنها پرورش افراد نبوده ، بلکه هدف ، تربیت معلّمان و مربّيان و رهبران مردم بوده است ، يعنى كسانى كه بتوانند محیطى را با علم و ایمان خود روشن سازند .

در آیه فوق نخست به مسأله « تعلیم » ( ياد دادن ) و سپس به مسأله « تعلّم » و درس

خواندن اشاره شده ، تفاوت این دو كلمه از این نظر است كه « تعلیم » معنى وسیع و گسترده‌اى دارد كه هرگونه ياد دادن از طریق گفتار و كردار نسبت به افراد باسواد و بى‌سواد را شامل مى‌شود ، ولى درس خواندن ، به فراگیرى‌هایى گفته مى‌شود كه از روى كتاب و دفترى باشد و به اصطلاح نسبت میان این دو ، عموم و خصوص مطلق است .

و به این ترتیب هدف انبیاء ، پرورش عالمان ربانى و مصلحان اجتماعى و افراد دانشمند و آگاه و مدیر و مدبّر بوده است .

80 وَ لا يَأْمُرَكُمْ اَنْ تَتَّخِذوُا الْمَلائِكَةَ وَ النَّبِيّينَ اَرْبابا اَيَأْمُرُكُمْ بِالْكُفْرِ بَعْدَ اِذْ اَنْتُمْ مُسْلِمُونَ

و نه این‌که به شما دستور دهد كه فرشتگان و پیامبران را، پروردگار خود انتخاب كنید ، آیا شما را پس از آن كه مسلمان شدید ، به كفر دعوت مى‌کند ؟

این جمله از يك سو پاسخى است به مشرکان عرب كه فرشتگان را دختران خدا

مى‌پنداشتند و نوعى ربوبيّت براى آن‌ها قائل بودند و با این حال خود را پیرو آیین ابراهیم (علیه السلام) معرّفى مى‌کردند و از سوى دیگر پاسخى است به صائبان كه خود را پیرو يحیى مى‌دانستند ولى مقام فرشتگان را تا سرحدّ پرستش بالا مى‌بردند و نیز پاسخى است به يهود و نصارا كه عُزَيْر يا مسیح (علیه السلام) را فرزند خدا معرّفى مى‌کردند و سهمى از ربوبيّت را براى آن‌ها قائل بودند .

آیه در پاسخ همه آن‌ها مى‌گوید : هرگز ممکن نیست پیامبرى با آن علم و آگاهى الهى مردم را به ربوبيّت غیر خدا دعوت كند .

و در پایان آیه براى تأکید بیشتر مى‌افزاید : « آیا شما را به كفر دعوت مى‌کند، پس‌از آن‌که مسلمان شدید » ( اَيَأْمُرُكُمْ بِالْكُفْرِ بَعْدَ اِذْ اَنْتُمْ مُسْلِمُونَ ) ؟

آیاممکن است پیامبر خدا به كفر دعوت كند و به شما اجازه دهداو را پرستش كنید ؟

ناگفته پیدا است كه اسلام در این‌جا مانند بسیارى از موارد دیگر به معنى وسیع كلمه يعنى

تسلیم در برابر فرمان خدا و ایمان و توحید به كار رفته است ، يعنى چگونهممکن است پیامبرى پیدا شود و نخست مردم را به ایمان و توحید دعوت كند ، سپس راه شرك را به آن‌ها نشان دهد و يا این‌که چگونه ممکن است پیامبرى نتایج زحمات پیامبران دیگر را كه به اسلام دعوت كرده‌اند ، بر باد دهد و آن‌ها را متوجّه كفر و شرك سازد ؟

آیه ضمنا اشاره سربسته‌اى به معصوم بودن پیامبران و عدم انحراف آن‌ها از مسیر فرمان خدا مى‌کند .

81 وَ اِذْ اَخَذَ اللّهُ میثاقَ النَّبِيّينَ لَما اتَيْتُكُمْ مِنْ كِتابٍ وَ حِكْمَةٍ ثُمَّ جاءَكُمْ رَسُولٌ مُصَدِّقٌ لِما مَعَكُمْ لَتُؤْمِنُنَّ بِه وَ لَتَنْصُرُنَّهُ قالَ ءَاَقْرَرْتُمْ وَ اَخَذْتُمْ عَلى ذلِكُمْ اِصْرى قالُوا اَقْرَرْنا قالَ فَاشْهَدُوا وَ اَنَا مَعَكُمْ مِنَ الشّاهِدینَ

و ( به خاطر بیاورید ) هنگامى را كه خداوند ، از پیامبران ( و پیروان آن‌ها ) پیمان مؤكّد گرفت كه هرگاه كتاب و دانش به شما دادم ، سپس پیامبرى به سوى شما آمد كه

آن‌چه را با شما است ، تصدیق مى‌کند ، به او ایمان بیاورید و او را يارى كنید ، سپس ( خداوند ) به آن‌ها گفت : آیا به این موضوع ، اقرار دارید؟ و برآن ، پیمان مؤکد بستید ؟ گفتند: ( آرى ) اقرار داریم . ( خداوند به آن‌ها ) گفت : پس گواه باشید و من نیز با شما از گواهانم .

پیمان مقدّس

« اِصْر » دراصل به معنى گره زدن چیزى و يا نگهدارى آن با قهر و غلبه‌است و به‌امورى‌که‌انسان را ازکارهاى مهمّ بازمى‌دارد، « اِصْر » گفته‌مى‌شود و به‌همین مناسبت به پیمان مؤكّد، این واژه اطلاق شده ، زیرا شکستن آن،انسان را از ثواب و خیرات محروم و ممنوع‌مى‌سازد.

به‌دنبالاشاراتى‌کهدر آیات پیشین درباره وجود نشانه‌هاى روشن پیامبر اسلام صلى‌الله‌علیه‌و‌آله در كتب انبیاء قبل آمده بود ، در این آیات اشاره به يك اصل كلّى در این رابطه مى‌کند و آن

این‌که پیامبران پیشین ( و به دنبال آن‌ها پیروانشان ) با خدا پیمان بسته بودند كه در برابر پیامبرانى كه بعد از آن‌ها مى‌آیند، سرتعظیم و تسلیم فرود آورند.

در حقیقت همان‌طور كه پیامبران و امّت‌هاى بعد موظّفند نسبت به پیامبران گذشته و آیین آن‌ها احترام بگذارند و اصول آن‌ها را محترم بشمرند ، پیامبران و امّت‌هاى پیشین نیز نسبت به پیامبران بعد از خود چنین وظیفه‌اى داشتند ، در آیات قرآن كرارا اشاره به وحدت هدف پیغمبران خدا شده است و این آیه نمونه زنده‌اى از آن است .

فراموش نکنیم كه « میثاق » در اصل از ماده « وُثُوق » به معنى اطمینان و اعتماد گرفته شده ، به همین دلیل به پیمان‌هاى مؤكّد كه مایه اطمینان است ، « میثاق » گفته مى‌شود ، البتّه گرفتن پیمان از پیامبران همراه با گرفتن پیمان از پیروان آن‌ها است و موضوع پیمان این بود كه اگر پیامبرى بیاید كه دعوت او هماهنگ با دعوت آنان باشد و نشانه‌هاى او با آن‌چه در كتب آسمانى آن‌ها آمده ، موافق باشد ( و به این ترتیب حقّانيّت او ثابت گردد )

باید نه تنها به او ایمان بیاورند ، بلکه به ياریش برخیزند .

آیه مزبور گرچه درباره پیامبران است ، ولى بدیهى است كه در مورد جانشینان آن‌ها نیز صادق مى‌باشد ، زیرا جانشینان راستین آن‌ها از آنان جدا نیستند و همه يك هدف را تعقیب مى‌کنند و همیشه پیامبران ، جانشینان خود را معرّفى كرده و نسبت به آن‌ها بشارت داده و مردم را به ایمان آوردن و يارى آن‌ها دعوت نموده‌اند و اگر مى‌بینیم در روایاتى كه در ذیل آیه در كتب تفسیر يا حدیث ما نقل شده ، جمله « وَ لَتَنْصُرُنَّهُ » درباره علّى تفسیر شده و مسأله ولایت را مشمول آن دانسته‌اند، در حقیقت اشاره به‌همین معنى‌است.

82 فَمَنْ تَوَلّى بَعْدَ ذلِكَ فَاوُلئِكَ هُمُ الْفاسِقُونَ

پس‌کسى‌که بعد از این ( پیمان محکم ) روى گرداند ، فاسق است .

و مى‌دانیم كه خداوند این‌گونه فاسقان لجوج و متعصّب را هدایت نمى‌کند ، همان‌گونه كه در آیه 80 سوره توبه آمده است : « وَ اللّهُ لا يَهْدِى الْقَوْمَ الْفاسِقینَ » .

و كسى كه مشمول هدایت الهى نشد ، سرنوشتش دوزخ و عذاب شدید الهى است .

83 اَفَغَيْرَ دینِ اللّهِ يَبْغُونَ وَ لَهُ اَسْلَمَ مَنْ فِى السَّمواتِ وَ الاَْرْضِ طَوْعا وَ كَرْها وَ اِلَيْهِ يُرْجَعُونَ

آیا آن‌ها غیر از آیین خدا مى‌طلبند ؟ ( آیین او همین اسلام است ) و تمام كسانى كه در آسمان‌ها و زمین هستند ، از روى اختیار يا از روى اجبار ، در برابر ( فرمان ) او تسلیمند و همه به سوى او بازگردانده مى‌شوند .

برترین آیین الهى ، اسلام است

در این‌جا قرآن مجید اسلام را به معنى وسیعى تفسیر كرده و مى‌گوید : تمام كسانى كه در آسمان و زمینند و تمام موجوداتى كه در آن‌ها وجود دارند ، مسلمانند ، يعنى در برابر فرمان او تسلیمند ، زیرا روح اسلام همان تسلیم در برابر حق است ، منتها گروهى از روى اختیار ( طَوْعا ) در برابر « قوانین تشریعى » او تسلیمند وگروهى بى‌اختیار ( كَرْها ) دربرابر

« قوانین تکوینى » او.

توضیح این‌که ؛ خداوند دو گونه فرمان در عالم هستى دارد ، يك سلسله از فرمان‌هاى او به صورت قوانین طبیعى و مافوق طبیعى است كه بر موجودات مختلف این جهان حکومت مى‌کند و همه آن‌ها مجبورند در برابر آن زانو زنند و لحظه‌اى از این قوانین سرپیچى نکنند و اگر فرضا سرپیچى كنند ، ممکن است محو و نابود گردند ، يك نوع «اسلام و تسلیم» در برابر فرمان خدا است ، بنابراین اشعه آفتاب كه به دریاها مى‌تابد و بخار آب كه از دریا برمى‌خیزد و قطعات ابر كه به هم مى‌پیوندند ، دانه‌هاى باران كه از آسمان فرومى‌ریزد، درختانى‌که براثر آن نموّمى‌کنند و گل‌ها كه در پرتو آن شکفته مى‌شوند ، همه مسلمانند ، زیرا هرکدام دربرابر قانونى‌که آفرینش براى او تعیین كرده است ، تسلیمند .

نوع دیگرى از فرمان خدا هست كه فرمان تشریعى نامیده مى‌شود ، يعنى قوانینى كه در تشریع آسمانى و تعلیمات انبیاء وجود داشته است ، تسلیم در برابر آن‌ها جنبه « اختیارى »

دارد و تنها افراد باایمان هستند كه به خاطر تسلیم در مقابل آن‌ها شایسته نام « مسلمان » مى‌باشند ، البتّه سرپیچى از این قوانین نیز بِالْمَآل دست كمى از سرپیچى از قوانین آفرینش ندارد كه این هم باعث انحطاط و عقب‌ماندگى و يا نابودى است .

و از آن‌جا كه جمله « اَسْلَمَ » در آیه فوق اشاره به معنى وسیع اسلام است كه هر دو قسمت را دربرمى‌گیرد و لذا مى‌فرماید :

جمعى از روى اختیار تسلیم مى‌شوند ( طَوْعا ) مانند مؤمنان و جمعى از روى اجبار (كَرْها) مانند كافران نسبت به قوانین تکوینى ، بنابراین معنى آیه این است كه كافران با این‌که از قبول اسلام در برابر بخشى از فرمان‌هاى خدا سر باز زده‌اند ، ناچار به قبول بخش دیگر شده‌اند، پس چرا آن‌ها دربرابر همه قوانین الهى و دین و آیین حقّ يک‌باره تسلیم نمى‌شوند ؟

احتمال دیگرى‌که درتفسیر آیه‌مى‌باشد و بسیارى‌از مفسّران آن را ذکرکرده‌اند و درعین‌حال منافاتى با آن‌چه در بالا گفتیم ، ندارد ، این است كه افراد باایمان درحال رفاه و

آرامش از روى رغبت واختیار به سوى خدا مى‌روند ، اما افراد بى‌ایمان تنها به هنگام گرفتارى و مشکلات طاقت‌فرسا، به سوى او مى‌شتابند و او را مى‌خوانند و با این كه در حال معمولى شریک‌هایى براى او قائل مى‌شوند، در آن لحظات سخت و حسّاس جز اوکسى‌را نمى‌شناسند و نمى‌خوانند.

از آن‌چه گفتیم، معلوم شدکه « مَن » درجمله « مَنْ فِى‌السَّمواتِ وَ الاَْرْضِ » هم شامل موجودات عاقل مى‌شود و هم غیر عاقل و به اصطلاح این واژه كه مخصوص موجودات عاقل است ، به عنوان تغلیب به معنى گسترده‌ترى اطلاق شده است ) و « طَوْعا » اشاره به موجودات عاقل و مؤمن است و « كَرْها » اشاره به كافران و موجودات غیر عاقل .

84 قُلْ امَنّا بِاللّهِ وَما اُنْزِلَ عَلَيْنا وَ ما اُنْزِلَ عَلى اِبْراهیمَ وَ اِسْماعیلَ وَ اِسْحاقَ وَ يَعْقُوبَ وَ الاَْسْباطِ وَما اوُتِىَ مُوسى وَ عیسى (علیه السلام) وَ النَّبِيُّونَ مِنْ رَبِّهِمْ لا نُفَرِّقُ بَيْنَ اَحَدٍ مِنْهُمْ وَ نَحْنُ لَهُ مُسْلِمُونَ

بگو : به خدا ایمان آوردیم و ( همچنین ) به آن‌چه بر ما و بر ابراهیم و اسماعیل و

اسحاق و يعقوب و اسباط نازل گردیده و آن‌چه به موسى و عیسى (علیه السلام) و ( دیگر ) پیامبران ، از طرف پروردگارشان داده شده است ، ما در میان هیچ‌یك از آنان فرقى نمى‌گذاریم و در برابر ( فرمان ) او تسلیم هستیم .

آرى ما هیچ فرقى میان آن‌ها ازنظر حقّانيّت قائل نیستیم، همه را به رسمیت مى‌شناسیم ، همه رهبران الهى بوده‌اند و همگى براى هدایت خلق مبعوث شده‌اند و ما در برابر فرمان خدا ، از هر نظر تسلیم هستیم و بنابراین دست تفرقه‌اندازان را به این وسیله كوتاه مى‌کنیم .

85 وَ مَنْ يَبْتَغِ غَيْرَ الاِْسْلامِ دینا فَلَنْ يُقْبَلَ مِنْهُ وَ هُوَ فِى‌الاْخِرَةِ مِنَ الْخاسِرینَ

وهرکس‌جزاسلام( و تسلیم دربرابر فرمان حقّ،)آیینى‌براى‌خود انتخاب كند، ازاو پذیرفته نخواهد شد و او درآخرت، از زیان‌کاران است .

جمله « يَبْتَغِ » از ماده « اِبْتِغاء » به معنى تلاش و كوشش است كه هم در موارد شایسته و هم ناشایسته به كار مى‌رود و در هر مورد تابع قرائنى است كه در آن مورد وجود دارد .

به این ترتیب از مفهوم عامّ اسلام به عنوان يك اصل كلّى كه همان تسلیم در مقابل حقّ است ، به مفهوم خاصّ آن ، يعنى آیین اسلام منتقل مى‌شود كه نمونه كامل و اَكمل آن است و مى‌گوید : امروز جز آیین اسلام از هیچ‌کس پذیرفته نیست و در عین احترام به همه ادیان الهى ، برنامه امروز اسلام است ، همان‌گونه كه دانشجویان دوره دکترا در عین احترام به تمام دروسى‌که در مقاطع مختلف تحصیلى مانند ابتدایى، راهنمایى، دبیرستان و دوره لیسانس خوانده‌اند ، تنها درسى را كه باید دنبال كنند ، همان دروس سطح بالاى مقطع نهایى خودشان است و پرداختن به غیر از آن ، جز زیان و خسران چیزى نخواهد داشت و آن‌ها كه با تقلید نابه‌جا و تعصّب جاهلى و مسائل نژادى و خرافات خود ساخته ، پشت به این آیین كنند ، بدون شكّ گرفتار زیان و خسران خواهند شد و جز تأسّف و ندامت، از سرمایه‌هاى عمر و حیات كه بر باد داده‌اند ، نتیجه‌اى نخواهند گرفت .

جمعى از مفسّران گفته‌اند كه : این آیه درباره دوازده نفر از منافقان نازل شده كه اظهار

ایمان كرده بودند و سپس مرتدّ شدند و از مدینه به مكّة بازگشتند ، آیه نازل شد و به آن‌ها اعلام كرد كه هرکس جز اسلام را بپذیرد ، زیان‌کار است .(1)

در حدیثى از پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله مى‌خوانیم كه فرمود : « روز قیامت اعمال را يك به يك ( در دادگاه الهى) مى‌آورند، هرکدام خود را معرفى‌مى‌کند، يکى مى‌گوید : من نمازم، دیگرى‌مى‌گوید : من روزه‌ام و ... و سپس اسلام را مى‌آورند و مى‌گوید : پروردگارا ، تو سلامى و من اسلام ، خداوند مى‌فرماید : ... امروز به واسطه ( مخالفت با ) تو مؤاخذه مى‌کنم و به تو پاداش مى‌دهم، خداوند درکتابش مى‌فرماید : " وَ مَنْ يَبْتَغِ غَيْرَ الاِْسْلامِ دینا فَلَنْ يُقْبَلَ مِنْهُ وَ هُوَ فِى الاْخِرَةِ مِنَ الْخاسِرینَ " » .(2)

درباره تفاوت میان اسلام و ایمان و ویژگى‌هاى هرکدام و جمع میان این آیه و آیات .


1) « تفسیر ابوالفتوح رازى » ، جلد 3 ، صفحه 100 .

2) « دُرُّ الْمَنْثُور » ، جلد 2 ، صفحه 48 .

مربوط به ایمان در ذیل‌آیه 14 سوره‌حُجُرات، به‌خواست خدا بحث خواهدشد.

86 كَيْفَ يَهْدِى اللّهُ قَوْما كَفَرُوا بَعْدَ ایمانِهِمْ وَ شَهِدُوا اَنَّ الرَّسُولَ حَقٌّ وَ جاءَهُمُ الْبَيِّناتُ وَ اللّهُ لا يَهْدِى الْقَوْمَ الظّالِمینَ

چگونه خداوندجمعيّتىرا هدایت‌مى‌کندکه بعداز ایمان و گواهى به حقّانيّت رسول و آمدن نشانه‌هاى روشن براى آن‌ها، كافرشدند؟ و خداجمعيّت ستمکاران را هدایت نخواهد كرد .

چرا خداوند آن‌هاراهدایت نمى‌کند؟ دلیل‌آن روشن است ، آن‌ها پیامبر را با نشانه‌هاى روشن شناخته‌اند و به رسالت او گواهى داده‌اند ، بنابراین در بازگشت و عدول از اسلام در واقع ظالم و ستمگرند و كسى كه آگاهانه ظلم و ستم مى‌کند ، لایق هدایت الهى نیست ، او زمینه‌هاى هدایت را در وجود خود از میان برده است .

منظور از « بَيِّنات »در آیه فوق ، قرآن مجید و سایر معجزات پیامبر اسلام است و منظور از

« ظالِم » در این‌جا ، كسى است كه در درجه اول به خود ظلم كرده و راه ارتداد پیش گرفته و در درجه بعد سبب گمراهى دیگران شده است .

87 اوُلئِكَ جَزاؤُهُمْ اَنَّ عَلَيْهِمْ لَعْنَةَ اللّهِ وَ الْمَلائِكَةِ وَ النّاسِ اَجْمَعینَ

کیفر آن‌ها، این‌است كه لعن (و طرد) خداوند و فرشتگان و مردم همگى برآن‌ها است.

کیفر ارتداد

« لَعْن » در اصل به معنى طرد و دور ساختن آمیخته با خشم و غضب است و در مورد خداوند ، به معنى دور ساختن از رحمت خویش مى‌باشد و امّا در مورد فرشتگان و مردم ، به معنى خشم و تنفّر و طرد معنوى يا تقاضا از خداوند درباره دور ساختن این‌گونه افراد از رحمت است .

آرى این مرتدّان ظالم و ستمگر كه آگاهانه این راه را پیموده‌اند ، چنان در فساد و گناه فرومى‌روند كه مورد نفرت همه افراد عاقل و باهدف عالم اعمّ از انسان و فرشتگان ، بلکه

از آن بالاتر ، مورد خشم و غضب پروردگار قرار مى‌گیرند .

88 خالِدینَ فیها لايُخَفَّفُ عَنْهُمُ الْعَذابُ وَ لا هُمْ يُنْظَرُونَ

همواره در این لعن ( و طرد و نفرین ) مى‌مانند ، مجازاتشان تخفیف نمى‌یابد و به آن‌ها مهلت داده نمى‌شود .

در واقع اگر این لعن و طرد جاودانى نبود و يا جاودانى بود و تدریجا تخفیف مى‌یافت ویا حداقلّ مهلتى به‌آن‌ها داده مى‌شد، تحمّلش آسان‌تر بود ولى هیچ‌یك از این‌ها درباره آن‌ها نیست ، عذابشان دردناك و جاودانى و غیرقابل تخفیف و بدون هیچ‌گونه مهلت است ، در واقع نه از آغاز بریده مى‌شود ، نه از پایان و نه از شدّت آن كاهش مى‌یابد .

89 اِلاَّ الَّذینَ تابُوا مِنْ بَعْدِ ذلِكَ وَ اَصْلَحُوا فَاِنَّ اللّهَ غَفُورٌ رَحیمٌ

مگر كسانى كه پس از آن ، توبه كنند و اصلاح نمایند ( و در مقام جبران گناهان گذشته برآیند كه توبه آن‌ها پذیرفته خواهد شد ) زیرا خداوند ، آمرزنده و بخشنده است .

این آیه مانند بسیارى از آیات دیگر قرآن پس از طرح مسأله توبه با جمله « وَ اَصْلَحُوا » این حقیقت را مى‌فهماندکه توبه تنها ندامت از گذشته و تصمیم بر ترك گناه در آینده نیست ، بلکه شرط قبولى توبه آن است كه با اعمال نیك خود در آینده اعمال زشت پیشین را جبران كند و لذا در بعضى از آیات قرآن بعد از ذکر توبه ، اشاره به ایمان و عمل صالح شده است ، مانند آیه فوق و آیه 60 سوره مریم كه مى‌فرماید : « اِلاّ مَنْ تابَ وَ امَنَ وَ عَمِلَ صالِحا : مگر كسى كه توبه كند و ایمان آورد و عمل صالح انجام دهد » در غیر این صورت توبه ، يك توبه كامل نیست .

بلکه‌ازاین‌تعبیراستفاده‌مى‌شودکه گناه نقصى در ایمان انسان ایجاد مى‌کندکه بعداز توبهباید تجدید ایمان كند تا این نقص برطرف گردد .

آیا توبه « مرتدّ » پذیرفته مى‌شود ؟

« مرتدّ » يعنى كسى كه اسلام را پذیرفته و سپس از آن بازگشته ، بر دو قسم است ؛ « مرتدّ فِطْرِىّ » و « مرتدّ مِلّى » . « مرتدّ فِطْرىّ » به كسى گفته مى‌شود كه از پدر و يا مادر مسلمان

تولّد يافته و يا به قول بعضى در حالى كه نطفه او منعقد شده ، پدر و يا مادرش مسلمان بوده‌اند و سپس او اسلام را پذیرفته و بعدا از او برگشته است ، ولى « مرتدّ مِلّى » به كسى گفته مى‌شود كه از پدر و مادر مسلمان تولّد نیافته ، بلکه خود بعد از بلوغ ، اسلام را پذیرفته و سپس از آن بازگشته است .

توبه مرتدّ ملّى پذیرفته‌مى‌شود و درحقیقت مجازات او خفیف است ، زیرا او مسلمان‌زاده نیست ولى در مورد مرتدّ فطرى ، حکم از این شدیدتر و سخت‌تر است، گرچه توبه او در واقع و در پیشگاه خداوند پذیرفته‌مى‌شود ، ولى اگر وضع او در دادگاه اسلام ثابت شود ، محکوم به اعدام خواهد شد و اموال او به عنوان ارث به ورثه مسلمان او مى‌رسد و همسرش از او جدا خواهد شد وحتّى توبه‌کردن او نمى‌تواند جلوى این‌احکام شدید را بگیرد.

این سختگیرى تنها در مورد مرتدّ فطرى آن‌هم در صورتى است كه مرد باشد .

ممکن‌است‌کسانى از این سختگیرى تعجّب كنند و آن را يک‌نوع خشونت شدید

غیرقابل انعطاف بدانندکه با روح اسلام سازگار نیست .

ولى درحقیقت این حکم يك فلسفه اساسى دارد و آن حفظ جبهه داخلى كشوراسلامى و جلوگیرى از متلاشى‌شدن آن و نفوذ بیگانگان و منافقان است ، زیرا ارتداد در واقع يك نوع قیام بر ضدّ كشور اسلامى است كه در بسیارى از قوانین دنیاى امروز نیز مجازات آن اعدام است ، اگر به افراد اجازه داده شود ، هر روز مایل بودند خود را مسلمان معرّفى كنند و هر روز مایل نبودنداستعفاءدهند ، به‌زودى جبهه داخلى‌اسلام ازهم متلاشى خواهد شد و راه نفوذ دشمنان و عوامل و ایادى آن‌هابازخواهدشد و هرج ومرج شدیدى در سراسر جامعه اسلامى پدید خواهد آمد ، بنابراین حکم مزبور در واقع يك حکم سیاسى است كه براى حفظ حکومت و جامعه اسلامى و مبارزه با ایادى و عوامل بیگانه ضرورى است .

ازاین گذشته كسى كه آیینى همچون اسلام را بعد از تحقیق و پذیرش رهاکند و به‌سوى آیین‌هاى دیگرى برود ، معمولاً انگیزه صحیح و موجّهى‌ندارد و بنابراین‌درخور

مجازات‌هاى سنگین است و اگر مى‌بینیم این حکم درباره زنان خفیف‌تر است، به خاطر این است كه همه مجازات‌ها در مورد آن‌ها تخفیف مى‌یابد .

90 اِنَّ الَّذینَ كَفَرُوا بَعْدَ ایمانِهِمْ ثُمَّ ازْدادُوا كُفْرا لَنْ تُقْبَلَ تَوْبَتُهُمْ وَ اوُلئِكَ هُمُ الضّالُّونَ

کسانى كه پس از ایمان ، كافر شدند و سپس بر كفر ( خود ) افزودند ( و در این راه اصرار ورزیدند ، ) هیچ‌گاه توبه آنان ( كه از روى ناچارى يا در آستانه مرگ صورت مى‌گیرد ، ) قبول نمى‌شود و آن‌ها گمراهان (واقعى) هستند (چراکه هم راه خدا را گم كرده‌اند و هم راه توبه را).

توبه بى‌فایده

در این آیه سخن‌از كسانى‌است كه توبه آن‌ها پذیرفته نیست ، این‌ها كسانى هستند كه نخست ایمان آورده ، سپس كافر شده و در كفر پافشارى و اصرار دارند و به همین دلیل هیچ‌گاه حاضر به پیروى از دستورات حقّ نیستند ، مگر این‌که كار بر آن‌ها مشکل شود و

راهى جز اطاعت و توبه و تسلیم نبینند ، يقینا خداوند توبه این‌گونه افراد را قبول نخواهد كرد.

توبه آن‌ها ظاهرى است ، چراکه وقتى پیروزى طرفداران حقّ را ببینند ، از روى ناچارى اظهار پشیمانى و توبه مى‌کنند و طبیعى است كه چنین توبه‌اى پذیرفته نشود .

91 اِنَّ الَّذینَ كَفَرُوا وَ ماتُوا وَ هُمْ كُفّارٌ فَلَنْ يُقْبَلَ مِنْ اَحَدِهِمْ مِلْ‌ءُ الاَْرْضِ ذَهَبا وَ لَوِ افْتَدى بِهِ اوُلئِكَ لَهُمْ عَذابٌ اَلیمٌ وَ ما لَهُمْ مِنْ ناصِرینَ

کسانى كه كافر شدند و در حال كفر از دنیا رفتند ، اگرچه در روى زمین پر از طلا باشد و آن را به عنوان فدیه ( و كفّاره اعمال بد خویش ) بپردازند ، هرگز از هیچ‌یك آن‌ها قبول نخواهدشد و براى‌آنان، مجازات‌دردناك است و ياورانى ندارند .

روشن است كفر تمام اعمال نیك انسان را بر باد مى‌دهد و اگر تمام روى زمین پر از طلا باشد و در راه خدا انفاق كنند ، پذیرفته نخواهد شد و صد البتّه اگر چنین چیزى در قیامت در اختیار آن‌ها باشد و بدهند ، پذیرفته نیست .

بدیهى است منظور از این تعبیر ( تمام روى زمین پر از طلا باشد و انفاق كنند ) ، این است كه انفاق آن‌ها هرقدر زیاد هم باشد ، با وجود آلودگى روح و جان و دشمنى با حقّ ، بى‌فایده است وگرنه معلوم است كه اگر مجموع زمین پر از طلا گردد ، در آن موقع ارزش طلا با خاك يکسان خواهد بود ، بنابراین جمله بالا كنایه‌اى براى بیان وسعت دایره انفاق و بخشش است .

در این‌که منظور از این انفاق ، در این جهان يا جهان دیگر است ، مفسّران دو احتمال داده‌اند ، ولى ممکن است آیه ناظر به هردو باشد ، چه تمام دنیا را در حال حیات خود انفاق كنند و چه در قیامت به عنوان فدیه بدهند ، پذیرفته نیست ، هرچند ظاهر آیه نشان مى‌دهد كه مربوط به جهان دیگر است ، زیرا مى‌گوید : كسانى كه كافر شدند و در حال كفر از دنیا رفتند ، يعنى پس از مرگ در حال كفر ، اگر فرضا بزرگ‌ترین ثروت‌هاى جهان در اختیارشان باشد و تصوّر كنند همانند این جهان مى‌توانند با استفاده از ثروت ، مجازات الهى را از خود

دور سازند ، سخت در اشتباهند و این جریمه مالى و فدیه ، به هیچ وجه در مجازات آن‌ها اثرنخواهد داشت ، درواقع مضمون آیه شبیه چیزىاست كه در آیه 15 سوره حدید آمده است كه مى‌گوید : « فَالْيَوْمَ لا يُؤْخَذُ مِنْكُمْ فِدْيَةٌ وَ لا مِنَ الَّذینَ كَفَرُوا : امروز نه ازشما ( منافقان ) و نه از كافران ، فدیه و غرامتى گرفته ( و پذیرفته ) نمى‌شود » .

و در پایان آیه به نکته دیگرى اشاره فرموده ، مى‌گوید : « آن‌ها كسانى هستند كه مجازات دردناك دارند و ياورى ندارند » ( اوُلئِكَ لَهُمْ عَذابٌ اَلیمٌ وَ ما لَهُمْ مِنْ ناصِرینَ ) .

یعنى نه تنها فدیه و انفاق به حال آن‌ها سودى ندارد ، بلکه‌شفاعتِ شفاعت‌کنندگان نیز شامل حال آن‌ها نمى‌شود ، زیرا شفاعت شرایطى دارد كه يکى از مهمّ‌ترین آن‌ها ، ایمان به خدا است و به همین دلیل اگر تمام شافعان روز قیامت جمع شوند تا براى فرد بى‌ایمانى شفاعت كنند ، پذیرفته نخواهد شد و اصولاً چون شفاعت به اذن خدا است ، آن‌ها هرگز از چنین افراد نالایقى شفاعت نمى‌کنند كه شفاعت نیز لیاقتى لازم دارد ، چراکه اذن الهى

شامل افراد نالایق نمى‌شود .

92 لَنْ‌تَنالُوا الْبِرَّ حَتّى‌تُنْفِقُوا مِمّا تُحِبُّونَ وَ ما تُنْفِقُوا مِنْ شَىْ‌ءٍ فَاِنَّ اللّهَ بِه عَلیمٌ

هرگز به ( حقیقت ) نیکوکارى نمى‌رسید مگر این‌که از آن‌چه دوست مى‌دارید ( در راه خدا ) انفاق كنید و آن‌چه انفاق مى‌کنید ، خداوند از آن آگاه است .

یك نشانه ایمان

واژه « بِرّ » در اصل به معنى « وسعت » است و لذا صحراهاى وسیع‌را « بَرّ » مى‌گویند و به همین جهت به كارهاى نیك كه نتیجه آن گسترده‌است و به‌دیگران مى‌رسد « بِرّ » گفته‌مى‌شود و تفاوت میان « بِرّ » و « خَيْر » ازنظر لغت‌عرب این است كه « بِرّ » نیکوکارى باتوجّه و ازروى قصد و اختیاراست، ولى « خَيْر » به هر نوع نیکى كه به دیگرى بشود اگرچه بدون توجّه باشد، اطلاق‌مى‌گردد.

در این كه مقصود در این‌جا از كلمه « بِرّ » چیست ؟ مفسّران گفتگوى بسیار دارند ،

بعضى آن‌را به‌معنى بهشت و بعضى به معنى پرهیزکارى و تقوى و بعضى به‌معنى پاداش نیك گرفته‌اند ، ولى آن‌چه از آیات قرآن استفاده مى‌شود این است كه « بِرّ » معنى وسیعى دارد و به تمام نیکى‌ها اعم از ایمان و اعمال پاك گفته مى‌شود ، چنان‌که از آیه 177 سوره بقره استفاده مى‌شود كه «ایمان به خدا و روز جزا و پیامبران و كمك به نیازمندان و نماز و روزه و وفاى‌به‌عهد و استقامت دربرابر مشکلات و حوادث» همه‌از شعب «بِرّ» محسوب مى‌شوند.

بنابراین رسیدن به مقام نیکوکاران واقعى ، شرایط زیادى دارد كه يکى از آن‌ها انفاق كردن از اموالى است كه مورد علاقه انسان است ، زیرا عشق و علاقه واقعى به خدا و احترام به اصول انسانيّت‌و اخلاق،آنگاه روشن‌مى‌شودکه‌انسان برسردوراهى قرار گیرد،در يك طرف مال و ثروت يامقام و منصبى قرارداشته باشد كه مورد علاقه شدید اوست و در طرف مقابل خدا و حقیقت و عواطف انسانيّت و نیکوکارى ، اگر از اوّلى به خاطر دوّمى صرف نظر كرد معلوم مى‌شود كه در عشق و علاقه خود صادق است و اگر تنها در این راه از

موضوعات جزیى حاضر بود صرف نظر كند ، معلوم مى‌شود عشق و علاقه معنوى او نیز به همان پایه است و این مقیاسى است براى سنجش ایمان و شخصيّت .

در پایان آیه براى جلب توجه انفاق كنندگان مى‌فرماید: « آن‌چه در راه خدا انفاق مى‌کنید ( كم يا زیاد از اموال مورد علاقه يا غیر مورد علاقه ) از همه آن‌ها آگاه است : وَ ماتُنْفِقُوا مِنْ شَىْ‌ءٍ فَاِنَ‌اللّهَ بِهعَلیمٌ».

و بنابراین هرگز گم نخواهدشد و نیز چگونگى‌آن براو مخفى نخواهد ماند .

پروردگارا ، توفیقى مرحمت فرما كه پیش از بسته شدن درهاى توبه ، توبه كنیم و به سوى تو بازگردیم .

خداوندا ، لیاقتى مرحمت كن كه مشمول شفاعت پاکان و نیکان شویم .

بارالها ، حسن عاقبت كه از برترین نعمت‌هاى تو است ، از ما دریغ مدار .

پایان جزء سوّم

فهرست مطالب

موضوع صفحه

متن تأییدیه مرجع عالیقدر حضرت آیة اللّه العظمى مکارم شیرازى··· 6

متن تأییدیه حضرت آیة‌اللّه مرتضى مقتدایى مدیر حوزه علمیه قم··· 8

ویژگى‌ها و مزایاى كتاب " تفسیر جوان"··· 10

نقش پیامبران در زندگى انسان ها··· 12

انفاق ، يکى از مهم‌ترین اسباب نجات در قیامت··· 18

« آیة الکرسى » يکى از مهم‌ترین آیات قرآن··· 22

منظور از « عرش » و « كرسى » چیست ؟··· 23

فهرست مطالب

موضوع صفحه مجموعه‌اى از صفات جمال و جلال خدا··· 26

زنده بودن خداوند چه مفهومى دارد ؟··· 28

آیا آیة‌الکرسى ، همین يك آیه است ؟··· 45

دین ، اجبارى نیست··· 48

نور ایمان و ظلمات كفر··· 53

گفتگوى ابراهیم (علیه السلام) با نمرود ، طاغوت زمان··· 57

داستان شگفت‌انگیز " عُزَيْر"··· 64

فهرست مطالب

موضوع

صفحه صحنه دیگرى از معاد در این دنیا··· 74

انفاق، مایه‌رشد آدمى‌است··· 81

یك مساوى است با هفتصد ··· 81

چه انفاقى باارزش است ؟··· 83

برخورد خوب ، بهتر از انفاق با منّت است··· 85

مثال جالب در مورد انگیزه‌هاى انفاق··· 88

فهرست مطالب

موضوع صفحه

یك مثال جالب دیگر براى انفاق‌هاى آلوده به ریا··· 93

از چه اموالى باید انفاق كرد ؟··· 97

مبارزه با موانع انفاق··· 100

برترین نعمت‌هاى الهى··· 103

چگونگى انفاق ها··· 107

انفاق و كمک‌هاى انسانى به غیرمسلمانان··· 110

فهرست مطالب

موضوع صفحه

« وَجْهُ اللّه » چه معنى دارد ؟··· 112

بهترین مورد انفاق··· 113

شأن نزول··· 118

انفاق به‌هرشکل و صورت مطلوب است··· 118

رباخوارى ، نقطه مقابل انفاق··· 121

منظور از "مسّ شیطان" چیست ؟··· 122

فهرست مطالب

موضوع صفحه

تفاوت خرید و فروش با ربا··· 123

رباخوارى ، گناهى عظیم است··· 129

تنظیم اسناد تجارى در طولانى‌ترین آیه قرآن··· 136

توجه عمیق قرآن به امور اقتصادى··· 147

ادامه سخن در تنظیم اسناد تجارى (وثیقه گذارى)··· 149

بخشش و عذاب خدا حساب و كتاب دارد··· 153

فهرست مطالب

موضوع صفحه

راه و رسم ایمان··· 154

شانس و جبر و اقبال مردود است··· 158

فضیلت تلاوت سوره « آل‌عمران »··· 164

کشف مفهوم حروف مقطّعه قرآن با كامپیوتر··· 165

علم و قدرت بى‌پایان خداوند··· 169

منظور از آیات محکم و متشابه چیست ؟··· 172

فهرست مطالب

موضوع صفحه

« راسخون در علم » چه كسانى هستند ؟··· 177

رهایى از لغزش‌ها··· 179

یك پیش‌گویى روشن··· 183

جنگ بدر ، نمونه ارجحيّت كیفيّت برتر بر كمّيّت بیشتر بود··· 185

جاذبه زینت‌هاى مادّى··· 188

منظور از «اَلْقَناطیرِ الْمُقَنْطَرَه» و «اَلْخَيْلِ الْمُسَوَّمَه» چیست؟··· 190

فهرست مطالب

موضوع صفحه

منظور از "متاع حیات دنیا " چیست ؟··· 192

شهادت خداوند بر يگانگى خویش، چگونه است؟··· 199

موقعيّت دانشمندان··· 200

روح دین ، همان تسلیم در برابر حقّ است··· 202

از جدال و ستیز بپرهیز··· 205

روش پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله تحمیل فکر و عقیده نبود··· 206

فهرست مطالب

موضوع صفحه

چرا تسلیم حقّ نیستند ؟··· 212

هر كس مرهون تلاش و كار خویش است··· 216

همه چیز به دست خدا است··· 218

درجهان هستى «شرّى» نیست، اعمال ماست‌که خیر را به شرّ تبدیل‌مى‌کند··· 219

با دشمنان طرح دوستى نریزید··· 225

او از اسرار درون شما آگاه است··· 228

محبّت واقعى، این است··· 230

فهرست مطالب

موضوع صفحه

نیاکان مریم··· 233

عمران و دخترش مریم··· 235

پرورش مریم درسایه عنایت الهى··· 241

زکريّا و مریم··· 247

آیا ترك ازدواج فضیلت است ؟··· 250

بشارت تولد يحیى··· 254

مریم بانوى برگزیده الهى··· 258

فهرست مطالب

موضوع صفحه

سرپرستى مریم··· 261

" قُرْعَه" آخرین راه حل اختلاف··· 263

بشارت تولد مسیح (علیه السلام) ··· 265

چگونه بدون همسر فرزند مى‌آورم ؟··· 270

سایر اوصاف مسیح (علیه السلام) ··· 271

پایدارى حواريّون مسیح (علیه السلام) ··· 280

" حواريّون " چه كسانى بودند ؟··· 283

فهرست مطالب

موضوع صفحه

بازگشت مسیح (علیه السلام) به سوى خداوند··· 286

آیا آیین مسیح (علیه السلام) تا پایان جهان باقى خواهد بود ؟··· 290

سرنوشت پیروان و مخالفان مسیح (علیه السلام) ··· 293

نفى الوهيّت مسیح (علیه السلام) ··· 295

شأن نزول··· 297

مباهله با مسیح (علیه السلام)یان نجران··· 301

آیا مباهله يك حکم عمومى است ؟··· 302

فهرست مطالب

موضوع صفحه

داستان‌هاى راستین··· 304

دعوت به سوى وحدت··· 307

مهمّ‌ترین پیوند ، پیوند مکتبى است··· 312

وسوسه‌هاى يهود··· 314

چرا كتمان حقّ مى‌کنید؟··· 316

یك توطئه خطرناك يهود··· 317

توطئه‌هاى قدیمى··· 322

فهرست مطالب

موضوع صفحه

خائنان و امینان اهل‌کتاب··· 324

آیا مسلمانان مى‌توانند اموال‌بیگانگان را تملّك‌کنند؟··· 329

تحریف كنندگان حقایق··· 331

رسوایى تحریف گران··· 335

دعوت به پرستش غیر خدا، ممکن نیست··· 338

پیمان‌مقدّس··· 342

برترین آیین الهى، اسلام است··· 345

فهرست مطالب

موضوع صفحه

کیفر ارتداد··· 353

آیا توبه « مرتدّ » پذیرفته مى‌شود ؟··· 355

توبه بى‌فایده··· 358

یک نشانۀ ایمان··· 362