تفسیر جوان برگرفته از تفسیر نمونه جلد 1

ghaemiyeh.com

مشخصات کتاب

سرشناسه:بیستونی، محمد، 1337 -

عنوان قراردادی:تفسیر نمونه .برگزیده

عنوان و نام پدیدآور:تفسیر جوان (برگرفته از تفسیر نمونه)= A new narration of Holy Qur'an for young youth/ به اهتمام محمد بیستونی؛ با نظارت مکارم شیرازی.

مشخصات نشر:تهران: بیان جوان، 1385 -

مشخصات ظاهری:30 ج.؛ 14×5/10 س‌م.

شابک:دوره: 964-8399-71-9 ؛ ج. 1: 964-8399-18-2 ؛ ج. 1. ق. 3: 964-8399-31-X ؛ ج. 1. ق.4: 964-8399-32-8 ؛ ج. 1. ق. 5: 964-8399-33-6 ؛ 20000 ریال: ج. 2: 964-8399-19-0 ؛ 20000 ریال: ج. 3 : 964-8399-20-4 ؛ 20000 ریال: ج. 4: 964-8399-21-2 ؛ ج. 5: 964-8399-22-0 ؛ 20000 ریال: ج. 6 : 964-8399-23-9 ؛ 20000 ریال: ج. 7: 964-8399-24-7 ؛ 20000 ریال: ج. 8 : 964-8399-25-5 ؛ 20000 ریال: ج. 9: 964-8399-26-3 ؛ 20000 ریال: ج10: 964-8399-27-1 ؛ 20000 ریال: ج. 11: 964-8399-28-X ؛ 20000 ریال: ج. 12 : 964-8399-29-8 ؛ 20000 ریال: ج. 13: 964-8399-31-X ؛ 20000 ریال: ج. 14: 964-8399-32-8 ؛ 20000 ریال: ج. 19، چاپ اول 964-8399-60-3 : ؛ 20000 ریال: ج. 21: 964-8399-62-X ؛ 20000 ریال: ج. 24: 964-8399-65-4 ؛ 20000 ریال: ج. 25: 964-8399-66-2 ؛ 20000 ریال: ج. 27: 964-8399-68-9 ؛ 2000 ریال: ج. 29: 964-8399-70-0

وضعیت فهرست نویسی:فاپا

یادداشت:ج. 2-4، 6-8، 12،10- 11، 14، 19، 21، 24 - 26 (چاپ اول: 1385).

یادداشت:ج.1 - 30 (چاپ دوم: 1391) (فیپا).

یادداشت:کتابنامه.

عنوان دیگر:تفسیر نمونه.

موضوع:تفاسیر شیعه -- قرن 14

شناسه افزوده:مکارم‌شیرازی، ناصر، 1305 - . تفسیر نمونه. برگزیده

رده بندی کنگره:BP98/ب‌95ت‌73 1385

رده بندی دیویی:297/179

شماره کتابشناسی ملی:م‌83-35848

اطلاعات رکورد کتابشناسی:رکورد كامل

ویراستار دیجیتالی:محمد منصوری

اشاره

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ

با نظارت: حضرت آیة‌اللّه مکارم شیرازى

تفسیر جوان (برگرفته از تفسیر نمونه )

YOUTH INTERPRETATION OF QURAN

جلد 1

(جزء اول قرآن)

Volum I

دکترمحمدبیستونى

سرشناسه:بیستونی، محمد، 1337 -

عنوان قراردادی:تفسیر نمونه .برگزیده

عنوان و نام پدیدآور:تفسیر جوان (برگرفته از تفسیر نمونه)= A new narration of Holy Qur'an for young youth/ به اهتمام محمد بیستونی؛ با نظارت مکارم شیرازی.

مشخصات نشر:تهران: بیان جوان، 1385 -

مشخصات ظاهری:30 ج.؛ 14×5/10 س‌م.

شابک:دوره: 964-8399-71-9 ؛ ج. 1: 964-8399-18-2 ؛ ج. 1. ق. 3: 964-8399-31-X ؛ ج. 1. ق.4: 964-8399-32-8 ؛ ج. 1. ق. 5: 964-8399-33-6 ؛ 20000 ریال: ج. 2: 964-8399-19-0 ؛ 20000 ریال: ج. 3 : 964-8399-20-4 ؛ 20000 ریال: ج. 4: 964-8399-21-2 ؛ ج. 5: 964-8399-22-0 ؛ 20000 ریال: ج. 6 : 964-8399-23-9 ؛ 20000 ریال: ج. 7: 964-8399-24-7 ؛ 20000 ریال: ج. 8 : 964-8399-25-5 ؛ 20000 ریال: ج. 9: 964-8399-26-3 ؛ 20000 ریال: ج10: 964-8399-27-1 ؛ 20000 ریال: ج. 11: 964-8399-28-X ؛ 20000 ریال: ج. 12 : 964-8399-29-8 ؛ 20000 ریال: ج. 13: 964-8399-31-X ؛ 20000 ریال: ج. 14: 964-8399-32-8 ؛ 20000 ریال: ج. 19، چاپ اول 964-8399-60-3 : ؛ 20000 ریال: ج. 21: 964-8399-62-X ؛ 20000 ریال: ج. 24: 964-8399-65-4 ؛ 20000 ریال: ج. 25: 964-8399-66-2 ؛ 20000 ریال: ج. 27: 964-8399-68-9 ؛ 2000 ریال: ج. 29: 964-8399-70-0

وضعیت فهرست نویسی:فاپا

یادداشت:ج. 2-4، 6-8، 12،10- 11، 14، 19، 21، 24 - 26 (چاپ اول: 1385).

یادداشت:ج.1 - 30 (چاپ دوم: 1391) (فیپا).

یادداشت:کتابنامه.

عنوان دیگر:تفسیر نمونه.

موضوع:تفاسیر شیعه -- قرن 14

شناسه افزوده:مکارم‌شیرازی، ناصر، 1305 - . تفسیر نمونه. برگزیده

رده بندی کنگره:BP98/ب‌95ت‌73 1385

رده بندی دیویی:297/179

شماره کتابشناسی ملی:م‌83-35848

اطلاعات رکورد کتابشناسی:رکورد كامل

اَلاِْهْداءِ

اِلى سَيِّدِنا وَ نَبِيِّنا مُحَمَّدٍ

رَسُولِ اللّهِ وَ خاتَمِ النَّبِيّينَ وَ اِلى مَوْلانا

وَ مَوْلَى الْمُوَحِّدینَ عَلِىٍّ اَمیرِ الْمُؤْمِنینَ وَ اِلى بِضْعَةِ

الْمُصْطَفى وَ بَهْجَةِ قَلْبِهِ سَيِّدَةِ نِساءِ الْعالَمینَ وَ اِلى سَيِّدَىْ

شَبابِ اَهْلِ الْجَنَّةِ، السِبْطَيْنِ، الْحَسَنِ وَ الْحُسَيْنِ وَ اِلَى الاَْئِمَّةِ التِّسْعَةِ

الْمَعْصُومینَ الْمُكَرَّمینَ مِنْ‌وُلْدِ الْحُسَيْنِ لاسِيَّما بَقِيَّةِ‌اللّهِ فِى‌الاَْرَضینَ وَ وارِثِ عُلُومِ

الاَْنْبِياءِ وَ الْمُرْسَلینَ، الْمُعَدِّ لِقَطْعِ دابِرِالظَّلَمَةِ وَ الْمُدَّخِرِ لاِِحْياءِ الْفَرائِضِ وَ مَعالِمِ الدّينِ ،

الْحُجَّةِ‌بْنِ‌الْحَسَنِ صاحِبِ الْعَصْرِ وَ الزَّمانِ عَجَّلَ اللّهُ تَعالى فَرَجَهُ الشَّریفَ فَيا مُعِزَّ

الاَْوْلِياءَوَيامُذِلَ‌الاَْعْداءِاَيُّهَاالسَّبَبُ‌الْمُتَّصِلُ‌بَيْنَ‌الاَْرْضِ‌وَالسَّماءِقَدْمَسَّنا

وَ اَهْلَنَا الضُّرَّ فى غَيْبَتِكَ وَ فِراقِكَ وَ جِئْنا بِبِضاعَةٍ

مُزْجاةٍ مِنْ وِلائِكَ وَ مَحَبَّتِكَ فَاَوْفِ لَنَا الْكَيْلَ مِنْ مَنِّكَ وَ

فَضْلِكَ وَ تَصَدَّقْ عَلَيْنا بِنَظْرَةِ رَحْمَةٍ مِنْكَ

اِنّا نَریكَ مِنَ الْمُحْسِنینَ

متن تأییدیه مرجع عالیقدر حضرت «آیة اللّه العظمى مکارم شیرازى»

متن تأییدیه مرجع عالیقدر حضرت «آیة اللّه العظمى مکارم شیرازى» در

مورد كتاب «تفسیر جوان» (منبع مطالعاتى و

تحقیقاتى اصلى «روش انس با قرآن»)

بسم اللّه الرّحمن الرّحیم

قرآن مجیدبالاترین سند افتخار مامسلمانان است و تاکسى با قرآن آشنا نشود ، پى به عظمت آن نخواهد برد و هر قدر آشنایى ما با ا ين كتاب بزرگ آسمانى افزون گردد ، به درجه اهمیت و عظمت آن بهتر پى مى‌بریم ، مخصوصا براى حل مشکلات مسلمین در دنیاى امروز ، بهترین راه‌گشا قرآن است .

به‌همین دلیل‌شایسته است نسل‌جوان برومندما روزبه روز با این كتاب آسمانى آشناتر گردد ، نه فقط به «خواندن» و «قرائت» و «حفظ» آن ، بلکه به «محتوا و معناى

قرآن» ، به يقین قرآن مجید مى‌تواند صفا و روشنى ویژه‌اى به تمام زندگى آنان بدهد و از آنان افرادى باایمان ، شایسته ، قوى ، شجاع و طرفدار حق بسازد .

از آنجا كه تفسیر نمونه بحمداللّه در میان تمام قشرها نفوذ يافته و تحولى در محیط ما ایجاد كرده است ، جناب آقاى «دکتر محمد بیستونى» كه فردى باذوق و علاقمند به مسائل اسلامى و مسائل جوانان است . ابتکارى به خرج داده و تفسیر نمونه را به صورت فشرده و خلاصه با «سبکى تازه» كه به آسانى قابل استفاده براى همه جوانان باشد ، درآورده و به گونه‌اى كه هم‌اکنون ملاحظه مى‌کنید ، در اختیار آنان گذارده است . خداوند این خدمت را از ایشان قبول كند و به همه جوانان عزیز توفیق استفاده از آن را مرحمت فرماید .

ناصر مکارم شیرازى

28/8/79

متن تائیدیه حضرت آیة‌اللّه مرتضى مقتدایى مدیر حوزه علمیه قم

متن تائیدیه حضرت آیة‌اللّه مرتضى مقتدایى مدیر حوزه علمیه قم

بِسْمِ اللّه‌ِ الرَّحْمنِ الرَّحیم

توفیق نصیب گردید از مؤسسه قرآنى تفسیر جوان بازدید داشته باشم و مواجه شدم با يك باغستان گسترده پرگل و متنوع كه به‌طور يقین از معجزات قرآن است كه این ابتکارات و روش‌هاى نو و جالب را به ذهن يك نفر كه باید مورد عنایت ویژه قرار گرفته باشد القاء نماید تا بتواند در سطح گسترده كودکان و جوانان و نوجوانان و غیرهم را با قرآن‌مجید مأنوس به‌طورى‌که مفاهیم بلند و باارزش قرآن در وجود آنها نقش بسته و روش آنها را الهى و

قرآنى نماید و آن برادر بزرگوار جناب آقاى دکتر محمد بیستونى است كه این توفیق نصیب ایشان گردیده و ذخیره عظیم و باقیات الصالحات جارى براى آخرت ایشان هست. به امید این كه همه اقدامات با خلوص قرین و مورد توجه ویژه حضرت بقیت‌اللّه‌الاعظم ارواحنافداه باشد.

مرتضى مقتدایى

به تاریخ يوم شنبه پنجم ماه مبارك رمضان‌المبارك 1427

مقدمه

قرآن كامل‌ترین و زیباترین كتاب آسمانى

در حدیثى از پیامبر اکرم صلى‌الله‌علیه‌و‌آله آمده است : « قرآن ستارگان درخشانى دارد و بر فراز این ستارگان ، ستارگان دیگرى است ، شگفتى‌هایش پایان نمى‌گیرد و عجایبش كهنه نمى‌شود، چراغ‌هاى هدایت و منزلگاه‌هاى حکمت و دانش در آن است » . (1)و در حدیث دیگر به نقل از امام على‌بن‌موسى‌الرضا علیه‌السلام مى‌خوانیم : « مردى خدمت ایشان رسید و عرض كرد: چرا هرچه قرآن بیشتر منتشر و مطالعه مى‌شود، تازه‌تر مى‌گردد» ؟! امام علیه‌السلام در جواب فرمودند : « به جهت آنکه خداوند متعال، قرآن را براى زمان خاص و قوم خاصى قرار نداده و لذا در هر زمانى تازه و نزد هر قومى با طراوت است تا روز قیامت » .(2)


1) « بحار الانوار » ، جلد 89 ، صفحه 17 .

2) « بحار الانوار » ، جلد 89 ، صفحه 15 .

بنابراین نیازى نیست كه ما به سوى شرق و غرب و فرهنگ و قوانین آن‌ها دست دراز كنیم، به فرموده امیر مؤمنان على : «بدانید هیچ كس با داشتن قرآن فقیر نیست و هیچ كس بدون آن غنى وبى‌نیاز نمى‌باشد » .(1)بسیارى از مسلمانان به قرآن تنها به عنوان يك كتاب مقدس كه تلاوتش مایه ثواب و برکت است و حفظ آیاتش دلیل بر فضیلت ، نگاه مى‌کنند . آنها فراموش كرده‌اند كه قرآن برنامه عمل است و تمام احترام و عظمتى كه دارد ، به خاطر نتیجه‌هاى تربیتى آن است ، اگر الفاظ و كلمات و حروف قرآن محترم است -- كه حتما هم هست -- همه به خاطر آن هدف عالى است. در تفسیر نمونه این جمله شاید 114 بار ( به تعداد سوره‌هاى قرآن ) در آغاز سوره‌ها تکرار شده است كه : « آن‌چه درباره فضایل قرآن در روایات آمده ، از آنِ كسى است‌که آن‌را تلاوت‌کند، تلاوتى‌که مقدمه اندیشه باشد ، اندیشه‌اى كه منتهى به عمل گردد ». این « تکرار مکرر » كه شاید از نظر بعضى بى‌رویه


1) « نهج البلاغه » ، خطبه 176 .

باشد، تنها از آن جهت است كه این پندار كه - فضیلت قرآن فقط براى خواندن آیات آن است - شکسته شود و قرآن به صورت يك «کتاب عمل» درآید.

تفسیر چیست ؟

« تفسیر » در لغت به معنى «برگرفتن نقاب از چهره» آمده است. با توجه به این معنى آیا مگر قرآن كه نور و كلام مبین است، نقابى بر چهره دارد كه از آن برگیریم؟ مسلما نه، بلکه این ما هستیم كه باید نقاب از چهره جان برگیریم و پرده از دیده عقل و هوش خود كنار زنیم تا مفاهیم قرآن را دریابیم و روح آن را درك كنیم . از سوى دیگر قرآن تنها يك چهره ندارد ، بلکه علاوه بر چهره عمومى آن كه براى همه گشاده است و نور مبین است و رمز هدایت خلق ! چهره‌هاى دیگرى نیز دارد كه آن را تنها به اندیشمندان ، آنها كه تشنه حقّند و پوینده راه و خواهان بیشتر ، نشان مى‌دهد و به هر يك به اندازه پیمانه وجود و كوشش و تلاش آمیخته با اخلاصش سهمى مى‌بخشد . این چهره‌ها كه در لسان احادیث « بطون » قرآن نامیده شده ، بر همه كس تجلى نمى‌کند به عبارت بهتر همه چشم‌ها توان دیدن آن را

ندارند . تفسیر به چشم‌ها قدرت بخشیده، حجاب‌هارا كنار مى‌زند و به‌ما شایستگى دید آنها را تا آنجا كه براى ما امکان دارد ، مى‌دهد .

تفسیر قرآن از چه زمانى شروع شد ؟

بى‌شك تفسیر قرآن به معناى واقعى از زمان خود پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله و به هنگام نزول نخستین آیات بر قلب پاکش آغاز گشت ولى همه معتقدند به‌صورت‌یك «علم‌مدوّن» از زمان‌على شروع شد و بزرگان این‌علم سلسله اسانیدخودرابه‌اوکه‌باب‌مدینه علم‌پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله بود، مى‌رساندند.

تاکنون صدها كتاب به زبان‌ها و روش‌هاى گوناگون در زمینه تفسیر قرآن نوشته شده، بعضى ادبى، بعضى فلسفى، بعضى اخلاقى، پاره‌اى براساس حدیث، برخى براساس تاریخ و پاره‌اى براساس علوم جدید و هریك قرآن را از زاویه علومى كه در آن تخصص داشته‌اند، دیده‌اند ! و ازاین باغ پرگل؛ يکى‌به مناظر دل‌انگیز و شاعرانه پرداخته ، دیگرى مانند يك معلم علوم طبیعى به ساختمان برگ‌ها و گلبرگ‌ها و ریشه‌ها ، سومى به موادغذایى قابل استفاده از آن، چهارمى به خواصّ دارویى ، پنجمى به اسرار آفرینش این همه

شکوفه‌هاو گل‌هاى‌رنگارنگ پرداخته ، ششمى دراندیشه‌است‌که ازکدامین‌گل مى‌توان عطرى بهترتهیه‌کرد و هفتمى‌همچون زنبورعسل‌تنها درفکرمکیدن شهدگل و فراهم‌ساختن « انگبین » است . خلاصه پویندگان راه تفسیر هرکدام با آیینه مخصوصى كه به دست داشته‌اند ، جلوه‌اى از آن همه زیبایى‌ها و اسرار قرآن را منعکس ساخته‌اند . ولى روشن است كه اینها همه در عین حال كه تفسیر قرآنند، تفسیر قرآن نیستند ، زیرا كه هریك پرده‌اى از چهره‌هاى قرآن برمى‌دارد نه از همه چهره‌هاى آن و اگر همه را نیز يک‌جا جمع‌کنیم، باز پرده‌بردارى از چهره‌هایى از قرآن است نه از همه چهره‌هایش. زیرا قرآن كلام حق است و تراوشى از علم بى‌انتهاى او و كلام او، رنگ علم او و علم او، رنگ ذات او دارد و همه نامتناهى است.

نیازها و ضرورت‌هاى ویژه هر عصر

هرعصرى ویژگى‌ها،ضرورت‌ها و تقاضاهایى‌داردکه‌ازدگرگون‌شدن وضع‌زمان و پیدایش مسایل جدید و مفاهیم‌تازه درعرصه زندگى سرچشمه‌مى‌گیرد. از مسایلى كه ما به سهم خود آن‌را به‌روشنى‌دریافته‌ایم، تشنگى و عطش‌نسل‌حاضربراى‌درك مفاهیم‌اسلام ومسائل‌مذهبى

است ، نه تنها درك ، بلکه «چشیدن و لمس كردن» وبالاخره « عمل كردن » است . این مسائل بخش مهمّى از روح و جان آنها را اشغال كرده، اما طبیعى است كه همه به‌صورت استفهام است و براى پاسخ‌گویى به این خواسته‌ها نخستین گام ، برگرداندن میراث علمى و فرهنگى اسلام به زبان روز و پیاده كردن همه آن مفاهیم عالى‌در روح و جان و عقل نسل كنونى است . و گام دیگر استنباط نیازها و تقاضاهاى ویژه این زمان از اصول كلّى اسلام مى‌باشد. این تفسیر براساس همین دو هدف نگارش يافته است. تفسیر نمونه با استفاده يا انتقاد از حدّاقل 16 تفسیر مشهور و معتبر به شرح زیر تدوین شده است :

تفاسیر تشيّع :

1 - تفسیر مجمع البیان مفسر معروف مرحوم طبرسى

2 - تفسیر تبیان دانشمند فقید شیخ طوسى

3 - تفسیر المیزان مفسر معروف علامه طباطبایى

4 - تفسیر صافى ملا محسن فیض كاشانى

5 - تفسیر نورالثقلین مرحوم عبدعلى بن جمعة الحویزى

6 - تفسیر برهان مرحوم سید هاشم بحرانى

7 - تفسیر روح الجنان ابوالفتوح رازى

تفاسیر تسنّن :

8 - تفسیر مفاتیح الغیب فخر رازى

9 - تفسیر روح المعانى علامه شهاب‌الدین‌محمود آلوسى

10 - تفسیر المَنار محمد رشید رضا ، تقریرات درس تفسیر شیخ محمد عبده

11 - تفسیر فى‌ظلال‌القرآن سید قطب

12 - تفسیر قرطبى محمّد بن احمد الانصارى القرطبى

13 - تفسیر اسباب النزول واحدى (ابوالحسن‌على‌بن‌منویه نیشابورى)

14 - تفسیر مراغى احمد مصطفى مراغى

15 - تفسیر كشاف زمخشرى

16 - تفسیر الدر المنثور سیوطى

از آنجا كه قرآن كتاب زندگى و حیات است ، در این تفسیر ، به جاى پرداختن به مسائل ادبى و عرفانى و مانند آن ، توجه خاصى به مسایل سازنده زندگى مادى و معنوى و به ویژه مسایل اجتماعى خصوصا نیازهاى جوانان عزیز شده است . به تناسب عناوینى كه در آیات مطرح مى‌شود ، در ذیل هر آیه بحث فشرده و مستقلى درباره موضوعاتى مانند ربا، بردگى ، حقوق زن ، فلسفه حج ، اسرار تحریم قمار ، شراب ، گوشت خوك و ارکان و اهداف جهاد اسلامى و مانند آن آمده است تا خوانندگان در يك مطالعه اجمالى از مراجعه به كتاب‌هاى دیگر بى‌نیاز گردند . به جاى پرداختن به بحث‌هاى كم‌حاصل ، توجه خاصى به ریشه لغات و شأن نزول آیات كه هر دو در فهم دقیق معانى قرآن مؤثر هستند ، شده است .

اشکالات و ایرادات و سؤالات مختلفى كه گاهى در پیرامون اصول و فروع اسلام مطرح مى‌گردد، به تناسب هر آیه طرح شده و پاسخ فشرده آن ذکر گردیده است ، مانند شبهه آکل و

مأکول ، معراج ، تعدد زوجات ، علت تفاوت ارث زن و مرد ، تفاوت دیه زن و مرد ، حروف مقطعه قرآن ، نسخ احکام ، جنگ‌ها و غزوات اسلامى ، آزمایش‌هاى گوناگون الهى و ده‌ها مسأله دیگر به طورى كه هنگام مطالعه آیات ، علامت استفهامى در ذهن خواننده عزیز باقى نماند.

از اصطلاحات پیچیده علمى كه نتیجه آن اختصاص كتاب به صنف خاصى است ، در متن كتاب پرهیز شده و به هنگام ضرورت در پاورقى آمده تابراى دانشمندان و صاحب‌نظران نیز مفیدباشد .

ویژگى‌ها و مزایاى " تفسیر جوان"

1 - درج ‌ترجمه‌ روان و تفسیر هرآیه به ‌صورت مستقل، به ‌جز درآیاتى‌که با هم ارتباط ‌تنگاتنگ ‌دارند.

2 - درج قول برتر و حذف اقوال متعدد در بیان تفسیر آیات .

3 - حفظ اصالت مطالب و مفاهیم ارائه شده در اصل تفسیر .

4 - خلاصه نمودن جملات طولانى در قالب عبارات كوتاه‌تر و ساده‌تر .

5 - تیترگذارى و تدوین مطالب كتاب به سبك كتاب‌هاى آموزشى به منظور

تدریس آسان در جلسات تفسیر قرآن .

6 - استفاده‌از سه خط تحریرى براى آیات ، ترجمه و تفسیر، به‌منظور مطالعه روان آنها.

7 - اِعراب‌گذارى آیات و روایات به منظور سهولت حفظ كردن آنها .

8 - انتشار در قطع جیبى به منظور استفاده از اوقات فراغت روزانه و سهولت قرار گرفتن در جیب.

9 - قیمت ارزان كتاب به منظورخرید همگان خصوصا جوانان عزیز و اُنس بیشتر جامعه با قرآن كریم .

درخاتمه لازم مى‌دانم از همسر و فرزندان فهیم و متدینم كه اینجانب را در مراحل مختلف تدوین و تحقیق این اثر ارزنده قرآنى يارى كرده‌اند ، صمیمانه تشکر و قدردانى نمایم .

همچنین از استاد راهنماى خود فقیه اهل بیت جناب آقاى سیدمرتضى خاتمى (زید عزّه) كه در مراحل مختلف تألیف این مجموعه ، راهنمایى‌ها و ارشادات بسیار مؤثرى داشته‌اند ، كمال تشكّر و امتنان را دارم .

محمد بیستونى

تهران - تابستان 1387

سوره حمد

ویژگیهاى سوره حمد

این سوره در میان سوره‌هاى قرآن، درخشش فوق‌العاده‌اى دارد كه از مزایاى زیر سرچشمه مى‌گیرد؛

✓ 1 - آهنگ این سوره : این سوره اساسا با سوره‌هاى دیگر قرآن از نظر لحن و آهنگ فرق روشنى دارد، به‌خاطر این‌که سوره‌هاى دیگر همه به عنوان سخن خدا است ، اما این سوره از زبان بندگان است و به تعبیر دیگر در این سوره خداوند طرز مناجات و سخن گفتن با او را به بندگانش آموخته است .

این سوره با حمد و ستایش پروردگار شروع مى‌شود و با ابراز ایمان به مبدأ و معاد ( خداشناسى و ایمان به رستاخیز ) ادامه مى‌یابد و با تقاضاها و نیازهاى بندگان پایان مى‌گیرد .

انسان آگاه و بیداردل ، هنگامى كه این سوره را مى‌خواند ، احساس مى‌کند كه بر بال و پر فرشتگان قرار گرفته و به آسمان صعود مى‌کند و در عالم روحانيّت و معنويّت لحظه به لحظه به خدا نزدیک‌ترمى‌شود

این نکته بسیار جالب است كه اسلام بر خلاف بسیارى از مذاهب ساختگى يا تحریف‌شده كه میان « خدا » و « خلق » ، واسطه‌هایى قایل مى‌شوند ، به مردم دستور مى‌دهد كه بدون هیچ واسطه‌اى با خدایشان ارتباط برقرار كنند .

✓ 2 - سوره حمد اساس قرآن است : در حدیثى از پیامبر اسلام صلى‌الله‌علیه‌و‌آله مى‌خوانیم كه : « اَلْحَمْدُ اُمُّ الْقُرْاآن » و این به هنگامى بود كه «جابربن‌عبداللّه انصارى» خدمت پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله رسید ، پیامبر صلى الله علیه و‌آله به او فرمود: « آیا برترین سوره‌اى را كه خداوند در كتابش نازل كرده، به تو تعلیم كنم » ؟ جابر عرض كرد: « آرى پدر و مادرم به فدایت باد ، به من تعلیم‌کن » . پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله سوره "حمد" را كه اُمُ‌الْكِتاب است، به او آموخت ، سپس اضافه فرمود :«این سوره شفاى هر دردى است مگر مرگ».(1)

دلیل این سخن با تأمّل درمحتواى این سوره روشن مى‌شود ، چراکه این سوره در حقیقت فهرستى است از مجموع محتواى قرآن ، بخشى از آن توحید و شناخت خدا است ، بخشى در


1) « مجمع البیان » و « نور الثقلین » ، آغاز سوره حمد .

زمینه معاد و رستاخیز سخن مى‌گوید و بخشى از هدایت و ضلالت كه خط فاصل مؤمنان و كافران‌است، سخن‌مى‌گوید و نیز در آن اشاره‌اى است به حاکميّت مطلق پروردگار و مقام ربوبيّت و نعمت‌هاى بى‌پایانش كه به‌دو بخش عمومى و خصوصى ( بخش رحمانيّت و رحیميّت ) تقسیم مى‌گردد و همچنین اشاره به مسأله عبادت و بندگى و اختصاص آن به ذات پاك او شده است .

درحقیقت هم بیان‌گر توحید ذات است ، هم توحید صفات، هم توحید افعال و هم توحید عبادت .

و به تعبیر دیگر این سوره مراحل سه گانه ایمان ؛ اعتقاد به قلب ، اقرار به زبان و عمل به ارکان را دربردارد و مى‌دانیم « اُمّ » به معنى اساس و ریشه است .

فضیلت سوره « حمد »

در فضیلت این سوره از پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله نقل شد : « اَيُّما مُسْلِمٍ قَرَأَ فاتِحَةَ الْكِتابِ اُعْطِىَ مِنَ الاَجْرِ كَاَنَّما قَرَأَ ثُلْثَىِ الْقُرْاآنِ وَ اُعْطِىَ مِنَ الاَجْرِ كَاَنَّما تَصَدَّقَ عَلى كُلِّ مُؤْمِنٍ وَ مُؤْمِنَةٍ : هر مسلمانى سوره حمد را بخواند ، پاداش او به اندازه كسى است كه دو سوّم قرآن را خوانده است ( و طبق نقل دیگرى ، پاداش

کسى‌است‌که تمام‌قرآن را خوانده‌باشد) و گویى‌براى‌هرفردى از زنان و مردان مؤمن‌هدیه‌اى‌فرستاده‌است » .(1)

تعبیر به « دو سوم قرآن » ، شاید به خاطر آن است كه بخشى از قرآن ، توجه به خدا است و بخشى ، توجه به رستاخیز و بخش دیگرى ، احکام و دستورات است كه بخش اول و دوم در سوره حمد آمده و تعبیر به « تمام قرآن » ، به خاطر آن است كه همه قرآن را از يك نظر در ایمان و عمل مى‌توان خلاصه كرد كه این هر دو در سوره حمد جمع است .

✓ 3 - سوره حمد ، افتخار بزرگ پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله : جالب این‌که در آیات قرآن سوره حمد به عنوان يك موهبت بزرگ به پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله معرفى شد و در برابر كلّ قرآن قرار گرفته است ، آن‌جا كه مى‌فرماید : « وَ لَقَدْ اتَيْناكَ سَبْعا مِنَ الْمَثانى وَ الْقُرْاآنَ الْعَظیمَ : ما به تو سوره حمد كه هفت آیه است و دو بار نازل شده ، دادیم همچنین قرآن بزرگ بخشیدیم » ( 87 / حِجْر ) .

قرآن باتمام عظمتش این‌جا، در برابر سوره حمد قرار گرفته ، نزول دوباره آن نیز به


1) « مجمع البیان » ، آغاز سوره حمد .

خاطر اهميّت فوق‌العاده آن است .(1)

چرا نام سوره "حمد"،«فاتِحَةُ الْكِتابِ» است؟

«فاتِحَةُ الْكِتابِ» به معنى آغازگر كتاب (قرآن) است و ازروایات مختلفى كه از پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله نقل شده، به خوبى استفاده مى‌شود كه این سوره در زمان خود پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله نیز به همین نام شناخته مى‌شده است .

از این‌جا دریچه‌اى به سوى مسأله مهمّى از مسائل اسلامى گشوده مى‌شود و آن این‌که ؛ برخلاف آن‌چه در میان گروهى مشهور است كه قرآن در عصر پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله به صورت پراکنده بود بعد در زمان ابوبکر يا عمر يا عثمان جمع‌آورى شد، قرآن در زمان خود پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله به همین صورت امروز جمع‌آورى شده بود و سرآغازش همین سوره حمد بوده است وَ اِلاّ نه این سوره نخستین سوره‌اى بوده كه بر پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله نازل شده و نه دلیل دیگرى براى انتخاب نام


1) « تفسیر برهان » ، جلد 1 ، صفحه 26 .

فاتِحَةُ الْكِتابِ براى این سوره وجود دارد .

مدارك متعدّد دیگرى در دست است كه این واقعيّت را تأیید مى‌کند كه قرآن به صورت مجموعه‌اى كه در دست ما است ، در عصر پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله و به فرمان او جمع‌آورى شده بود .

« علىّ بن ابراهیم » از امام صادق نقل كرده كه رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌و‌آله به علىّ فرمود : «قرآن در قطعات حریر و كاغذ و امثال آن پراکنده‌است، آن را جمع‌آورى‌کنید» سپس مى‌افزاید: على از آن مجلس برخاست و آن را در پارچه زردرنگى جمع‌آورى نمود، سپس بر آن مهر زد ( وَ انْطَلَقَ عَلِىٌّ فَجَمَعَهُ فى ثَوْبٍ اَصْفَرَ ثُمَّ خَتَمَ عَلَيْهِ ) .(1)

گواه دیگراین‌که « خوارزمى » دانشمندمعروف اهل‌تسنن در كتاب « مناقب » از « علىّ بن ریاح » نقل‌مى‌کندکه: علىّ بن ابى‌طالب و اُبَىّ بن كَعْب ، قرآن را در زمان رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌و‌آله جمع‌آورى كردند.

سوّمین شاهد ، جمله‌اى است كه « حاکم » نویسنده معروف اهل سنّت در كتاب « مستدرك » از


1) « تاریخُ الْقُرْآنِ ابوعبداللّه زنجانى » ، صفحه 44 .

« زید بن ثابت » آورده است ؛

زید مى‌گوید : « ما در خدمت پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله قرآن را از قطعات پراکنده جمع‌آورى‌مى‌کردیم و هرکدام‌را طبق راهنمایى پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله در محل مناسب خود قرار مى‌دادیم، ولى با این حال این نوشته‌ها متفرق بود ، پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله به علىّ دستور داد كه آن را يک‌جا جمع كند و ما را از ضایع ساختن آن برحذر مى‌داشت ».

« سيّد مرتضى » دانشمند بزرگ شیعه مى‌گوید : « قرآن در زمان رسول‌اللّه به همین صورت كنونى جمع‌آورى شده‌بود » .

در این‌جا این سؤال پیش مى‌آید كه ؛ چگونه مى‌توان این گفته را باور كرد با این‌که در میان گروهى از دانشمندان معروف است كه قرآن پس از پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله جمع‌آورى شده ، ( به وسیله علىّ يا كسان دیگر ) .

در پاسخ این سؤال باید گفت : اما قرآنى كه على جمع‌آورى كرد ، تنها خود قرآن نبود ، بلکه مجموعه‌اى بود از قرآن و تفسیر و شأن نزول آیات و مانند آن. و اما در مورد عثمان ، قرائنى در دست است كه نشان مى‌دهدعثمان براى جلوگیرى از اختلاف قرائت‌ها ، اقدام‌به نوشتن قرآن

واحدى با قرائت و نقطهگذارى نمود ( زیرا تا آن زمان نقطه‌گذارى معمول نبود ).

و اما اصرار جمعى بر این‌که قرآن به هیچ وجه در زمان پیامبر گرامى اسلام صلى‌الله‌علیه‌و‌آله جمع‌آورى نشده و این افتخار نصیب عثمان يا خلیفه اوّل و دوّم گشت ، شاید بیشتر به خاطر فضیلت‌سازى بوده باشد و لذا هر دسته‌اى این فضیلت را به كسى نسبت مى‌دهد و روایت در مورد او نقل مى‌کند .

اصولاً چگونه مى‌توان باور كرد پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله چنین كار مهمّى را نادیده گرفته باشد ، در حالى كه او به كارهاى بسیار كوچك هم توجّه داشت ، مگر نه این است كه قرآن قانون اساسى اسلام ، كتاب بزرگ تعلیم و تربیت ، زیربناى همه برنامه‌هاى اسلامى و عقاید و اعتقادات است ؟ آیا عدم جمع‌آورى آن درعصر و زمان پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله این خطر را نداشت كه بخشى از قرآن ضایع گردد و يا اختلافاتى در میان مسلمانان بروز كند ؟

به علاوه حدیث مشهور « ثَقَلَيْنِ » (دو چیزگرانبها و سنگین) كه شیعه و سنّى آن را نقل كرده‌اند كه پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله فرمود : « من از میان شما مى‌روم و دو چیز گرانبها را به يادگار مى‌گذارم ؛ " كتاب خدا " و "خاندانم" ... » ، این خود نشان مى‌دهد كه قرآن به صورت يك كتاب جمع‌آورى شده بود

1 بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ

بنام خداوند بخشنده بخشایشگر

میان همه مردم جهان رسم است كه هر كار مهمّ و پرارزشى را به نام بزرگى‌از بزرگان آغازمى‌کنند و نخستین كلنگ هر مؤسّسه ارزنده‌اى را به نام كسى كه مورد علاقه آن‌ها است ، بر زمین مى‌زنند ، يعنى آن كار را با آن شخصيّت مورد نظر از آغاز ارتباط مى‌دهند .

ولى آیا بهتر نیست كه براى پاینده بودن يك برنامه و جاوید ماندن يك تشکیلات ، آن را به موجود پایدار و جاودانى ارتباط دهیم كه فنا در ذات او راه ندارد ، چراکه همه موجودات این جهان به سوى كهنگى و زوال مى‌روند ، تنها چیزى باقى مى‌ماند كه با آن ذات لایزال بستگى دارد .

اگر نامى از پیامبران و انبیاء باقى است ، به علت پیوندشان با خدا و عدالت و حقیقت است كه كهنگى در آن راه ندارد و اگر به طور مثال اسمى از « حاتم » بر سر زبان‌ها است ، به خاطر همبستگیش با سخاوت است كه زوال‌ناپذیر است .

از میان تمام موجودات ، آن‌که ازلى و ابدى است ، تنها ذات پاك خدا است و به همین دلیل

باید همه‌چیز و هرکار را با نام او آغاز كرد و در سایه او قرار داد و از او استمداد نمود ، لذا در نخستین آیه از قرآن مى‌گوییم : « به نام خداوند بخشنده بخشایشگر » ( بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ ) .

این كار نباید تنها از نظر اسم و صورت باشد ، بلکه باید ازنظر واقعيّت و معنا با آن پیوند داشته باشد ، چراکه این ارتباط آن را در مسیر صحیح قرار مى‌دهد و از هرگونه انحراف بازمى‌دارد و به همین دلیل چنین كارى حتما به پایان مى‌رسد و پربرکت است .

به همین دلیل در حدیث معروفى از پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله مى‌خوانیم : « كُلُّ اَمْرٍ ذى بالٍ لَمْ يُذْكَرْ فیهِ اسْمُ اللّهِ فَهُوَ اَبْتَرُ : هر كار مهمى كه بدون نام خدا شروع شود ، بى‌فرجام است » .(1)

امیرمؤمنان على(علیه السلام) پس‌از نقل این‌حدیث اضافه مى‌کند: « انسان هرکارى‌را كه مى‌خواهد انجام دهد، باید "بسم اللّه " بگوید، يعنى بانام خدا این عمل را شروع مى‌کنم و هر عملى كه با نام خدا شروع شود، خجسته و مبارك است » .


1) « بحار الانوار » ، جلد 16 ، باب 58 .

و نیز مى‌بینیم امام باقر (علیه السلام)مى‌فرماید : « سزاوار است هنگامى كه كارى را شروع مى‌کنیم ، چه بزرگ باشد چه كوچك ، "بِسْمِ اللّه " بگوییم تا پربرکت و میمون باشد » .

خلاصه این‌که پایدارى و بقاء عمل ، بسته به ارتباطى است كه با خدا دارد .

به همین مناسبت خداوند بزرگ در نخستین آیات كه برپیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله وحى شد ، دستور مى‌دهد كه درآغاز شروع تبلیغ‌اسلام، این‌وظیفه خطیر را با نام خدا شروع كند: «اِقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّكَ» (1/عَلَق) .

و مى‌بینیم حضرت نوح (علیه السلام)در آن طوفان سخت و عجیب ، هنگام سوار شدن بر كشتى و حرکت روى امواج كوه‌پیکر آب كه هرلحظه باخطرات فراوانى روبه‌رو بود ، براى رسیدن به سرمنزل مقصود و پیروزى بر مشکلات ، به ياران خود دستور مى‌دهد كه در هنگام حرکت و در موقع توقّف كشتى ، « بِسْمِ اللّه‌ِ » بگویند ( وَ قالَ ارْكَبُوا فیها بِسْمِ اللّهِ مَجْریها وَ مُرْسیها ) (41 / هود) .

و آن‌ها این سفر پرمخاطره را سرانجام با موفقیت و پیروزى پشت‌سر گذاشتند و با سلامت و برکت از كشتى پیاده شدند ، چنان‌که قرآن مى‌گوید : « قیلَ يا نُوحُ اهْبِطْ بِسَلامٍ مِنّا وَ بَرَكاتٍ عَلَيْكَ وَ عَلى اُمَمٍ مِمَّنْ مَعَكَ » ( 48 / هود )

و نیز سلیمان (علیه السلام)در نامه‌اى كه به ملکه سبا مى‌نویسد ، سرآغاز آن را « بِسْمِ اللّه‌ِ » قرار مى‌دهد ( اِنَّهُ مِنْ سُلَيْمانَ وَ اِنَّهُ بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ ... ) ( 30 / نمل ).

و باز روى همین اصل ، تمام سوره‌هاى قرآن ، با "بسم اللّه " آغاز مى‌شود تا هدف اصلى كه همان هدایت و سوق بشر به‌سعادت است ، از آغاز تا انجام با موفقيّت و پیروزى و بدون شکست انجام شود.

تنها سوره توبه است كه "بسم اللّه " در آغاز آن نمى‌بینیم، زیرا سوره توبه با اعلان جنگ به جنایت‌کاران مكّه و پیمان‌شکنان آغاز شده و اعلام جنگ باتوصیف خداوند به « رَحْمان و رَحیم »سازگارنیست .

« اَللّهُ » جامع‌ترین نام‌هاى خدا است و همه صفات او را يک‌جا بازگو مى‌کند ، اما نام‌هاى دیگر اشاره به بخشى از صفات و افعال او است ، مانند خالقيّت و رحمت او و مانند آن .

به هرحال هنگامى‌که كارهارا با تکیه برقدرت خداوند آغاز مى‌کنیم، خداوندى‌که قدرتش مافوق همه قدرت‌ها است ، سبب مى‌شود كه از نظر روانى نیرو و توان بیشترى در خود احساس كنیم ، مطمئن‌تر باشیم ، بیشتر كوشش كنیم ، از عظمت مشکلات نهراسیم و مأیوس

نشویم و ضمنا نيّت و عملمان را پاک‌تر و خالص‌تر كنیم .

و این است رمز دیگر پیروزى به هنگام شروع كارها به نام خدا .

گرچه هرقدر در تفسیر این آیه سخن بگوییم ، كم گفته‌ایم ، چراکه معروف است « علىّ (علیه السلام)از سر شب تا به صبح براى « ابن عبّاس » از تفسیر "بِسْمِ اللّه‌ِ " سخن مى‌گفت ، صبح شد ، در حالى كه از تفسیر "باء" « بِسْمِ اللّه‌ِ » فراتر نرفته بود » ولى با حدیثى از همان حضرت این‌بحث راهمین‌جا پایان مى‌دهیم ودر بحث‌هاى آینده مسائل دیگرى در این رابطه خواهیم داشت .

« عبد اللّه بن يحیى » كه از دوستان امیر مؤمنان علىّ (علیه السلام)بود ، به خدمتش آمد و بدون گفتن بِسْمِ اللّه بر تختى كه در آن‌جا بود ، نشست ، ناگهان بدنش منحرف شد و بر زمین افتاد و سرش شکست، على (علیه السلام)دست بر سر او كشید و زخماو التیام يافت، بعد فرمود: «آیا نمى‌دانى كه پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله از سوى خدا براى من حدیث كرد كه هر كار بدون نام خدا شروع شود ، بى‌سرانجام خواهد بود » ؟ گفتم: « پدر و مادرم به فدایت باد ، مى‌دانم و بعد از این ترك نمى‌گویم » ، فرمود : « در این حال بهره‌مند و سعادت‌مند خواهى شد »

امام صادق (علیه السلام) هنگام نقل این حدیث فرمود : « بسیار مى‌شود كه بعضى از شیعیان ما "بِسْمِ اللّه‌ِ " را در آغاز كارشان ترك مى‌گویند و خداوند آن‌ها را با ناراحتى مواجه مى‌سازد تا بیدار شوند و ضمنا این خطا از نامه اعمالشان شسته شود » .(1)

آیا " بِسْمِ اللّه‌ِ " جزء سوره است ؟

درمیان‌دانشمندان‌شیعه،اختلافى‌دراین‌مسأله‌نیست‌که "بِسْمِ‌اللّه‌ِ " جزءسوره‌حمدو همه‌سوره‌هاى قرآن است، اصولاً ثبت "بِسْمِ اللّه‌ِ " ، در متن قرآن مجید در آغاز همه سوره‌ها ، خود گواه زنده این امر است، زیرامى‌دانیم در متن‌قرآن چیزى‌اضافه نوشته نشده است و ذکر "بِسْمِ اللّه‌ِ " در آغاز سوره‌ها ، از زمان‌پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله تاکنون‌معمول‌بوده‌است.

و اما از نظر دانشمندان اهل تسنّن ، نویسنده تفسیر « المَنار » جمع‌آورى جامعى از اقوال آن‌ها به شرح زیر كرده است ؛


1) «سفینة‌البحار»، جلد1، صفحه 633 .

درمیان علماء گفتگواست كه آیا "بِسْمِ اللّه " درآغاز هرسوره‌اىجزء سوره است يا نه ؟ دانشمندان پیشین از اهل مكّه اعمّ از فقهاء و قاریان قرآن از جمله «ابن‌کثیر» و اهل كوفه از جمله «عاصم» و «كِسائىّ» از قرّاء و بعضى از صحابه و تابعین از اهل مدینه وهمچنین «شافعىّ» در كتاب جدید و پیروان او «وثَوْرِىّ» و «احمد» در يکى از دو قولش ، معتقدند كه جزء سوره است ، همچنین علماى اماميّه و از صحابه - طبق گفته آنان - علىّ (علیه السلام) و «ابن عباس» و «عبداللّه‌بن عمر» و «ابو هریره» و از علماى تابعین ، « سعید بن جُبَيْر » و « عطاء » و « زُهَرِىّ » و « ابن المبارك » این عقیده را برگزیده‌اند .

گذشته از همه این‌ها ، سیره مسلمین همواره بر این بوده كه هنگام تلاوت قرآن ، "بِسْمِ اللّه‌ِ " را در آغاز هر سوره‌اى مى‌خواندند و متواترا نیز ثابت شده كه پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله آن را نیز تلاوت مى‌فرمود ، چگونه ممکن است چیزى جزء قرآن نباشد و پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله و مسلمانان همواره آن را ضمن قرآن بخوانند و بر آن مداومت كنند .

تنها ایراد قابل ملاحظه‌اى كه مخالفان در این رابطه دارند ، این است كه مى‌گویند : در شمارش آیات سوره‌هاى قرآن ( به جز سوره حمد ) معمولاً "بِسْمِ اللّه‌ِ " را يك آیه حساب نمى‌کنند ، بلکه آیه

نخست را بعد از آن قرار مى‌دهند .

پاسخ این سؤال را « فخر رازى » در « تفسیر كبیر » به روشنى داده است ، آن‌جا كه مى‌گوید : هیچ مانعى ندارد كه "بِسْمِ اللّه‌ِ " در سوره حمد به تنهایى يکآیه باشد و در سوره‌هاى دیگر قرآن جزیى ازآیه‌اول محسوب‌گردد (بنابراین مثلاً درسوره‌کوثر،«بِسْمِ‌اللّهِ الرَّحْمنِ الرّحیمِ اِنّا اَعْطَيْناكَ الْكَوْثَرَ» ، همه يك آیه محسوب مى‌شود ) .

به هر حال مسأله آن‌قدر روشن است كه مى‌گویند : يك روز معاویه در دوران حکومتش درنماز جماعت، "بِسْمِ اللّه‌ِ " رانگفت ، بعد از نماز جمعى از مهاجران و انصار فریاد زدند : « اَسَرَقْتَ اَمْ نَسیتَ : آیا "بسم اللّه " را دزدیدى يا فراموش كردى » ؟(1)

" اَللّه " جامع‌ترین نام خداوند

در جمله "بِسْمِ اللّه " ، نخست با كلمه « اِسْم » روبه‌رو مى‌شویم كه به گفته علماى ادبیات عرب ،


1) « بَيْهَقِىّ » ، جزء 2 ، صفحه 49 .

اصل آن از « سُمُوّ » گرفته شده كه به معنى بلندى و ارتفاع است و این‌که به هر نامى « اِسْم » گفته مى‌شود ، به خاطر آن است كه مفهوم آن بعد از نام‌گذارى ، از مرحله خفاء و پنهانى به مرحله بروز و ظهور و ارتفاع مى‌رسد و يا به خاطر آن است كه لفظ با نام‌گذارى ، معنى پیدا مى‌کند و از مهمل و بى‌معنى بودن ، درمى‌آید و علوّ و ارتفاع مى‌یابد .

به هر حال بعد از كلمه « اسم » به كلمه « اَللّه » برخورد مى‌کنیم كه جامع‌ترین نام‌هاى خدا است ، زیرا بررسى نام‌هاى خدا كه در قرآن مجید و يا سایر منابع اسلامى آمده ، نشان مى‌دهد كه هرکدام ازآن، يک‌بخش خاص‌از صفات خداوند را منعکس مى‌سازد، تنها نامى كه اشاره به تمام صفات و كمالات الهى ، يا به تعبیر دیگر جامع صفات جلال و جمال است ، همان « اَللّه » مى‌باشد .

به همین دلیل اسماء دیگر خداوند ، غالبا به عنوان صفت براى كلمه « اَللّه » ، گفته مى‌شود ، به عنوان نمونه ؛

«غَفُور» و «رَحیم» كه به جنبه آمرزش خداوند اشاره مى‌کند؛ «فَاِنَّ اللّهَ غَفُورٌ رَحیمٌ» (226/بقره).

« سَمیع » اشاره به آگاهى او از مسموعات و « عَلیم » ، اشاره به آگاهى‌او از همه‌چیزاست؛ « فَاِنَّ

اللّهَ سَمیعٌ عَلیمٌ »( 227 / بقره ).

«بَصیر»، علم او را به همه‌دیدنى‌ها بازگو مى‌کند؛ « وَ اللّهُ بَصیرٌ بِما تَعْمَلُونَ » (18/حجرات) .

« رَزّاق » ، به جنبه روزى دادن او به همه موجودات اشاره مى‌کند و « ذوُالْقُوَّة » ، به قدرت او و « مَتین » ، به استوارى افعال و برنامه‌هایش؛ « اِنَّ اللّهَ هُوَ الرَّزّاقُ ذوُ الْقُوَّةِ الْمَتینُ » ( 58/ذاریات ).

آرى تنها « اَللّه » است كه جامع‌ترین نام خدا مى‌باشد ، لذاملاحظه مى‌کنیم‌در يک‌آیه بسیارى ازاین‌اسماء ، وصف « اَللّه » قرارمى‌گیرد؛ « هُوَ اللّهُ‌الَّذى لااِلهَ اِلاّ هُوَالْمَلِكُ الْقُدُّوسُ السَّلامُ الْمُؤْمِنُ الْمُهَيْمِنُ الْعَزیزُ الْجَبّارُ الْمُتَكَبِّرُ : او است اَللّه كه معبودى جز وى نیست ، او است حاکم مطلق ، منزه از ناپاکى‌ها ، از هرگونه ظلم و بى‌دادگرى ، ایمنى‌بخش ، نگاهبان همه‌چیز ، توانا و شکست‌ناپذیر ، قاهر بر همه موجودات و باعظمت » .این نام مبارك 2699 بار در قرآن به كار رفته است .

یکى از شواهد روشن جامعيّت این نام ، آن است كه ابراز ایمان و توحید ، تنها با جمله « لا اِلهَ اِلاَّ اللّهُ » میسّر است و جمله « لا اِلهَ اِلاَّ العَلیمُ ، اِلاَّ الْخالِقُ ، اِلاَّ الرَّزّاقُ » و مانند آن به تنهایى دلیل بر توحید و اسلام نیست و نیز به همین جهت است كه در مذاهب دیگر هنگامى كه مى‌خواهند به معبود

مسلمین اشاره‌کنند، «اَللّه» را ذکر مى‌کنند، زیرا توصیف خداوندبه « اَللّه » مخصوص مسلمانان است .

رحمت عامّ و خاصّ خدا

صفت « رَحْمان » ، اشاره به "رحمت عامّ خدا " است كه شامل دوست و دشمن ، مؤمن و كافر و نیکوکار و بدکار مى‌باشد ، زیرا مى‌دانیم باران رحمت بى‌حسابش همه را رسیده و خوان نعمت بى‌دریغش، همه‌جا كشیده، همه بندگان ازمواهب گوناگون حیات بهره‌مند هستند و روزى خویش را از سفره گسترده نعمت‌هاى بى‌پایانش برمى‌گیرند ، این همان رحمت عام او است كه پهنه هستى را دربرگرفته و همگان دردریاى‌آن غوطه‌ورند.

ولى « رَحیم » اشاره به "رحمت خاصّ پروردگار " است كه ویژه بندگان مطیع و صالح و فرمان‌بردار است ، زیرا آن‌ها به حکم ایمان و عمل صالح، شایستگى این‌را يافته‌اندکه از رحمت و بخشش و احسان خاصىّ كه آلودگان و تبهکاران از آن سهمى ندارند، بهره‌مند گردند .

در روایتى از امام صادق (علیه السلام)مى‌خوانیم كه فرمود : « وَ اللّهُ اِلهُ كُلِّ شَىْ‌ءٍ الرَّحْمانُ بِجَمیعِ خَلْقِه ، الرَّحیمُ بِالْمُؤْمِنینَ خاصَّةً : خداوند ، معبود همه‌چیز است ، نسبت به تمام مخلوقاتش ، رحمان و

نسبت به خصوص مؤمنان ، رحیم است » .

2 اَلْحَمْدُ لِلّهِ رَبِّ الْعالَمینَ

ستایش مخصوص خداوندى‌است كه پروردگار جهانیان‌است .

جهان ، غرق رحمت او است

براى پى بردن به عمق و عظمت این جمله ، لازم است به تفاوت میان "حَمْد" و "مَدْح" و "شُكْر" و نتایج آن توجّه شود ؛

« حَمْد » در لغت عرب به معنى ستایش كردن در برابر كار يا صفت نیك اختیارى است ، يعنى هنگامى كه كسى آگاهانه كار خوبى انجام دهد و يا صفتى را براى خود برگزیند كه سرچشمه اعمال نیك اختیارى است ، ما او را حمد و ستایش مى‌گوییم .

ولى « مَدْح » به معنى هرگونه ستایش است ، خواه در برابر يك امر اختیارى يا غیر اختیارى ، مثلاً تعریفى را كه از يك گوهر گران‌بها مى‌کنیم ، عرب آن‌را « مَدْح » مى‌نامد و به تعبیر دیگر مفهوم مدح ، عامّ است در حالى كه مفهوم حمد ، خاصّ مى‌باشد

ولى مفهوم « شُكْر » از همه این‌ها محدودتر است ، تنها در برابر نعمت‌هایى شکر و سپاس مى‌گوییم كه از دیگرى با میل و اراده او به ما رسیده است .

حتى هر انسانى كه سرچشمه خیر و برکتى است و هر پیامبر و رهبر الهى‌که نور هدایت در دل‌ها مى‌پاشد ، هر معلّمى كه تعلیم مى‌دهد ، هر شخص سخاوتمندى‌که بخشش مى‌کند و هر طبیبى كه مرهمى بر زخم جانکاهى مى‌نهد ، ستایش آن‌ها از ستایش خدا سرچشمه مى‌گیرد ، چراکه همه این مواهب در اصل از ناحیه ذات پاك او است و يا به تعبیر دیگر حمد این‌ها ، حمد خدا و ستایش این‌ها ، ستایشى براى او است .

جالب این‌که « حَمْد » تنها در آغاز كار نیست ، بلکه پایان كارها نیز چنان‌که قرآن به ما تعلیم مى‌دهد ، با حمد خدا خواهد بود .

در مورد بهشتیان مى‌خوانیم : « دَعْواهُمْ فیها سُبْحانَكَ اللّهُمَّ وَ تَحِيَّتُهُمْ فیها سَلامٌ وَ اخِرُ دَعْواهُمْ اَنِ الْحَمْدُ لِلّهِ رَبِّ الْعالَمینَ : سخن آن‌ها دربهشت نخست منزه‌شمردن خداوند ازهرعیب ونقص و تحيّت آن‌ها، سلام‌و آخرین سخنشان، " اَلْحَمْدُ للّه رَبَّ الْعالَمینَ " است » ( 10 / يونس )

اماکلمه «رَبّ» دراصل به معنى مالك و صاحب چیزى كه به تربیت و اصلاح چیزى مى‌پردازد ، مى‌باشد.

این كلمه به طور مطلق تنها به خدا گفته مى‌شود و اگر به غیر خدا اطلاق گردد ، حتما به صورت اضافه است ، مثلاً مى‌گوییم : « رَبُّ الدّارِ » ( صاحب خانه ) ، « رَبُّ السَّفینَةِ » ( صاحب كشتى ) .(1)

کلمه « عالَمینَ » جمع « عالَم » است و عالَم به معنى مجموعه‌اى است از موجودات مختلف كه داراى صفات مشترك و يا زمان و مکان مشترك هستند ، مثلاً مى‌گوییم : عالَم انسان و عالَم حیوان و عالَم گیاه و يا مى‌گوییم : عالَم شرق و عالَم غرب ، عالَم امروز و عالَم دیروز ، بنابراین « عالَم » خود به تنهایى معنى جمعى دارد و هنگامى كه به صورت « عالَمین » جمع بسته مى‌شود ، اشاره به تمام مجموعه‌هاى این جهان است .

در روایتى‌که « صدوق » درکتاب « عیون‌الاخبار » از علىّ نقل كرده‌است، چنین مى‌خوانیم‌که امام درضمن تفسیر آیه « اَلْحَمْدُ لِلّهِ رَبِّ الْعالَمینَ » فرمود : « رَبِّ الْعالَمینَ هُمُ


1) « قاموس اللُّغَة » ، « مُفْرَدات راغِب » و « مجمع البیان » .

الْجَماعاتُ ، مِنْ كُلِّ مَخْلُوقٍ مِنَ الْجِماداتِ وَ الْحَيَوانِ : رَبُّ الْعالَمین اشاره به مجموع همه مخلوقات است اعمّ از موجودات بى‌جان و جان‌دار » .(1)

خطّ سرخ بر همه رَبُّ النَّوْع‌ها

مطالعه تاریخ ادیان و مذاهب نشان مى‌دهد كه منحرفان از خطّ توحید راستین ، همواره براى این جهان رَبُّ النَّوْع‌هایى قائل بودند ، سرچشمه این تفكّر غلط این بوده كه گمان مى‌کردند هریك از انواع موجودات ، نیاز به رَبُّ النَّوْعِ مستقلى‌داردکه آن نوع‌را تربیت و رهبرى كند ، گویا خدا را كافى براى تربیت این انواع نمى‌دانستند .

حتى براى امورى همانند عشق ، عقل ، تجارت ، جنگ و شکار رَبُّ النَّوْعى قائل بودند ، از جمله « يونانیان » دوازده خداى بزرگ ( رَبُّ النَّوْع )را پرستش‌مى‌کردند كه به پندار آن‌ها بر فراز قله " اُلَمْپ" ، بزم خدایى دایر ساخته و هر يك مظهر يکى از صفات آدمى‌بودند .(2)


1) « نور الثقلین » ، جلد 1 ، صفحه 17 .

2) « اعلام قرآن » ، صفحه 202 .

در « كَلْدَة » پایتخت كشور ( آشُور ) رَبُّ النَّوْع آب ، رَبُّ النَّوْع ماه ، رَبُّ النَّوْع خورشید و رَبُّ النَّوْع زُهْرَة قائل بودند و هرکدام را به نامى مى‌نامیدند و مافوق همه این‌ها ، « مارْدُوك » را رَبُ‌الاَْرْبابِ مى‌شمردند .

در « روم » نیز خدایان متعدّد رواج داشت و بازار شرك و تعداد خدایان و ارباب انواع شاید از همه‌جا داغ‌تر بود .

آن‌ها مجموع خدایان‌را به‌دو دسته تقسیم مى‌کردند؛ خدایان خانوادگى و خدایان حکومت ، كه مردم زیاد به آن‌ها علاقه نشان نمى‌دادند ( چراکه دل خوشى از حکومت نداشتند ) .

به گفته يکى از موّرخان ، جاى تعجّب نیست كه رومى‌ها سى‌هزار خدا داشته باشند ، آن‌چنان‌که يکى از بزرگان آن‌ها به شوخى گفته بود ، تعداد خدایان كشور ما به حدّى است كه در معابر و محافل فراوان‌تر از افراد ملت مى‌باشد از این خدایان مى‌توان رَبُّ النَّوْع كشاورزى ، رَبُّ النَّوْع آشپزخانه و رَبُّ النَّوْع انبار غذا ، رَبُّ النَّوْع شعله گاز ، رَبُّ النَّوْع آتش ، رَبُّ النَّوْع میوه‌ها، رَبُّ النَّوْع درو ، رَبُّ النَّوْع درخت تاك ،

رَبُ‌النَّوْع جنگل، رَبُ‌النَّوْعِ حریق و رَبُ‌النَّوْع دروازه‌بزرگ رُم و رَبُّ النَّوْع آتشکده مِلّى را نام برد .(1)

خلاصه این‌که بشر در گذشته با انواع خرافات دست به گریبان بوده است ، همان‌طور كه الآن هم خرافات بسیارى از آن عصر به يادگار مانده است .

درعصر نزول قرآن نیز بت‌هاى متعدّد موردپرستش و ستایش قرار داشته و شایدهمه يا قسمتى از آن‌ها جانشین رَبُّ النَّوْع پیشین بودند .

از همه گذشته گاهى بشر را نیز عملاً ربّ خود قرار مى‌دادند ، چنان‌که قرآن در نکوهش مردمى كه اَحْبار ( دانشمندان يهود ) و رُهْبانان ( مردان و زنان تارك دنیا ) را ارباب خود مى‌دانستند ، مى‌گوید : « اِتَّخَذوُا اَحْبارَهُمْ وَ رُهْبانَهُمْ اَرْبابا مِنْ دُونِ اللّهِ : آن‌ها اَحْبار و رُهْبان‌هایشان را ارباب به جاى خدا مى‌دانستند » ( 31 / توبه ) .

به هر حال از آن‌جا كه این خرافات علاوه بر این‌که انسان را به انحطاط عقلى مى‌کشانید ، مایۀ


1) «تاریخ‌آلبرماله»، جلد 1، فصل 4، تاریخ رم.

تفرقه و تشتّت و پراکندگى است، پیامبران الهى به‌مبارزه شدید با آن برخاستند ، تا آن‌جاکه مى‌بینیم بعد از بسم اللّه ، نخستین آیه‌اى كه در قرآن نازل شده ، در همین رابطه است ؛ « اَلْحَمْدُ لِلّهِ رَبِّ الْعالَمینَ : همه ستایش‌ها مخصوص خداوندى است كه "ربّ" همه جهانیان است » .

و به این ترتیب قرآن خطّ سرخى بر تمام رَبُّ النَّوْع‌ها مى‌کشد و آن‌ها را به وادى عدم -- همان‌جا كه‌جاى اصلیشان است -- مى‌فرستد و گل‌هاى توحید و يگانگى و همبستگى و اتّحادرا به‌جاى آن مى‌نشاند.

3 اَلرَّحْمنِ الرَّحیمِ

خداوندى‌که بخشنده و بخشایشگراست (و رحمت عام و خاصّش، همگان را فراگرفته است).

این دوصفت‌که‌ازمهم‌ترین‌اوصاف‌الهى‌است، درنمازهاى‌روزانه ماحدّاقل 30بارتکرار مى‌شوند ( دو مرتبه در سوره حمد و يك مرتبه در سوره‌اى بعد از آن مى‌خوانیم ) و به این ترتیب 60 مرتبه خدا را به‌صفت رحمتش‌مى‌ستاییم .

این در حقیقت درسى است براى همه انسان‌ها كه خود را درزندگى بیش‌ازهرچیز به این اخلاق الهى متخلّق كنند. به‌علاوه اشاره‌اى‌است به این واقعيّت كه ما اگر خود را عبد و بنده خدا مى‌دانیم ،

مبادا رفتار مالکان بى‌رحم نسبت به بردگانشان در نظرها تداعى شود.

4 مالِكِ يَوْمِ الدّينِ

خداوندى كه مالك روز جزا است .

ایمان به رستاخیز ، دوّمین پایگاه

در این‌جا به دوّمین اصل مهمّ اسلام يعنى قیامت و رستاخیز توجّه مى‌کند .

و به این ترتیب محور مبدأ و معاد كه پایه هرگونه اصلاح اخلاقى و اجتماعى است ، در وجود انسان تکمیل مى‌گردد .

بدون شك مالکيّت خداوند در آن روز يك مالکيّت اعتبارى،نظیر مالکيّت ما نسبت به آن‌چه در این جهان ملك ما است ،نمى‌باشد ، چراکه این مالکيّت قراردادى است ، با تشریفات و اسنادى مى‌آید و با تشریفات و اسناد دیگرى از میان مى‌رود ، ولى مالکيّت خدا نسبت به جهان هستى مالکيّت حقیقى است و آن پیوند و ارتباط خاصّ موجودات با خدا است كه اگر يك لحظه از او بریده شوند ، نابود مى‌شوند، همان‌گونه كه اگر رابطه لامپ‌هاى برق با كارخانه اصلى بریده

شود ، روشنایى در همان لحظه محو و نابود خواهد شد .

نمونه ضعیفى از مالکيّت حقیقى را در خودمان نسبت به اعضاء پیکرمان مى‌توانیم پیدا كنیم ، ما مالك چشم و گوش و قلب و اعصاب خویش هستیم ، نه به معنى مالکيّت اعتبارى ، بلکه يك نوع مالکيّت حقیقى كه از ارتباط و پیوند و احاطه سرچشمه مى‌گیرد .

در این‌جا این سؤال پیش مى‌آیدکه ؛ مگر خداوند مالك تمام این جهان نیست كه ما از او تعبیر به « مالك روز جزا » مى‌کنیم ؟

پاسخ این سؤال با توجّه به يك نکته روشن مى‌شود و آن این‌که ؛ مالکيّت خداوند ، گرچه شامل "هر دو جهان" مى‌باشد ، اما بروز و ظهور این مالکيّت در قیامت بیشتر است ، چراکه در آن‌روز همه پیوندهاى مادّى‌و مالکيّت‌هاى‌اعتبارى بریده‌مى‌شود و هیچ‌کس در آن‌جا چیزى از خود ندارد ، حتى اگر شفاعتى صورت گیرد ، باز به فرمان خدا است ؛ « يَوْمَ لا تَمْلِكُ نَفْسٌ لِنَفْسٍ شَيْئا وَ الاَْمْرُ يَوْمَئِذٍ لِلّهِ : روزى كه هیچ‌کس مالك هیچ چیز براى كمك به دیگرى نیست و همه كارها به دست خدا است » ( 19 / اِنْفِطار )

به تعبیر دیگر انسان در این دنیا گاه به كمك دیگرى مى‌شتابد ، با زبانش از او دفاع مى‌کند ، با اموالش از او حمایت مى‌کند ، با نفرات و قدرتش به كمکش برمى‌خیزد و گاه با طرح‌ها ونقشه‌هاى گوناگون ، او را زیر پوشش حمایت خود قرار مى‌دهد .

ولى آن روز هیچ‌یك ازاین امور وجود ندارد و به همین دلیل هنگامى كه‌از مردم سؤال شود: «لِمَنِ‌الْمُلْكُ الْيَوْمَ: حکومت امروز از آن كیست » ؟ مى‌گویند:«لِلّهِ‌الْواحِدِالْقَهّارِ:براى خداوند يگانه پیروز است »(16/ مؤمن).

اعتقاد به روز رستاخیز و ایمان به آن دادگاه بزرگ كه همه‌چیز در آن به‌طور دقیق مورد محاسبه قرار مى‌گیرد ، اثر فوق‌العاده نیرومندى در كنترل انسان در برابر اعمال نادرست و ناشایست دارد و يکى از علل جلوگیرى كردن نماز از فحشاء و منکرات همین است كه نماز انسان را هم به ياد مبدئى مى‌اندازد كه از همه كار او باخبر است و هم به ياد دادگاه بزرگ عدل خدا .

در حدیثى از امام سجّاد مى‌خوانیم : هنگامى‌که به آیه « مالِكِ يَوْمِ الدّينِ » مى‌رسید ، آن‌قدر آن را تکرار مى‌کرد كه نزدیك بود روح از بدنش پرواز كند

اما كلمه «يَوْمِ‌الدّينِ» ، این تعبیر در تمام مواردى كه در قرآن استعمال شده ، به معنى قیامت آمده‌است چنان‌که در آیه 17 و 18 و 19 سوره انفطار با صراحت به این معنى اشاره شده است ( این تعبیر متجاوز از ده بار در قرآن مجید به همین معنى آمده است ) .

و این‌که چرا آن روز ، روز دین معرفى شده ، به خاطر این است كه آن روز ، روز جزا است و « دین » در لغت به معنى "جزا " مى‌باشد و روشن‌ترین برنامه‌اى‌که درقیامت اجرامى‌شود ، همین برنامه جزا و كیفر و پاداش است ، در آن روز پرده از روى كارها كنار مى‌رود و اعمال همه دقیقا مورد محاسبه قرار مى‌گیرد و هرکس جزاى عمل خویش را اعمّ از خوب و بد مى‌بیند .

در حدیثى از امام صادق (علیه السلام)مى‌خوانیم كه فرمود : « يَوْمِ الدّينِ ، روز حساب است » .(1)

5 اِيّاكَ نَعْبُدُ وَ اِيّاكَ نَسْتَعینُ

( پروردگارا، ) تنها تو را مى‌پرستیم و تنها از تو يارى مى‌جوییم .


1) « مجمع البیان » ، ذیل آیه مورد بحث .

انسان در پیشگاه خدا

این‌جا سرآغازى است براى نیازهاى بنده و تقاضاهاى او از خدا و در حقیقت لحن سخن از این‌جا عوض مى‌شود ، زیرا آیات قبل حمد و ثناى‌پروردگار و اظهار ایمان به ذات پاك او و اعتراف به روز قیامت بود .

امّا از این‌جا گویى « بنده » با این پایه محکم عقیدتى و معرفت و شناخت پروردگار ، خود را در حضوراو و در برابر ذات‌پاکش مى‌بیند، او را مخاطب ساخته، نخست از عبوديّت خویش در برابر او و سپس از امدادها و كمک‌هاى او سخن مى‌گوید .

تنها ذات اَللّه قابل اعتماد و ستایش است و لیاقت این را دارد كه انسان او را تکیه‌گاه خود در همه‌چیز قرار دهد .

این تفكّر و اعتقاد ، انسان را از همه‌کس و همه موجودات بریده و تنها به خدا پیوند مى‌دهد ، حتّى اگر به دنبال عالم اسباب مى‌رود ، نیز به فرمان او است ، يعنى در لابلاى اسباب ، قدرت خدا را كه « مُسَبِّبُ الاَْسْباب » است ، مشاهده مى‌کند

این عقیده آن‌قدر روح انسان را وسیع و افق فکر او را بالا مى‌برد كه به بى‌نهایت و ابديّت مى‌پیوندد و از محیط‌هاى‌محدود آزاد و رهامى‌سازد.

فردگرایى و انزواطلبى مردود است

ذکر صیغه جمع در « نَعْبُدُ » و « نَسْتَعینُ » و همچنین آیات بعد كه همه به صورت جمع است ، نشان مى‌دهد كه اساس عبادت مخصوصا نماز بر پایه جمع و جماعت است ، حتّى به هنگامى كه بنده در برابر خدا به راز و نیاز برمى‌خیزد ، باید خود را میان جمع و جماعت ببیند ، تا چه رسد به سایر كارهاى زندگیش .

به این ترتیب هرگونه فردگرایى ، تک‌روى ، انزواطلبى و مانند این‌ها مفاهیمى مردود از نظر قرآن و اسلام شناخته مى‌شود .

مخصوصا نماز ، از اذان و اقامه كه دعوت به اجتماع براى نماز است ، گرفته ( حَىَّ عَلَى الصَّلوةِ : بشتاب به سوى نماز ... ) تا سوره حمد كه آغازگر نماز است ، « اَلسَّلامُ عَلَيْكُمْ » كه پایان آن است ، همه دلیل بر این است كه این عبادت در اصل جنبه اجتماعى دارد ، يعنى باید به صورت

جماعت انجام شود ، درست‌است كه نماز فُرادى نیز در اسلام صحیح است، اما عبادت فردى جنبه فرعى و درجه دوّم را دارد .

6 اِهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقیمَ

مارا به راه راست هدایت فرما؛

پیمودن صراط مستقیم

« صراط مستقیم » كه همان آیین حقّ‌است ، مراتب و درجاتى دارد كه همه افراد در پیمودن این درجات يکسان نیستند ، هر مقدار از این درجات را انسان طىّ نماید ، باز درجات بالاتر و والاترى وجود دارد كه انسان باایمان باید از خدا بخواهد تا او را به آن درجات هدایت كند .

در این‌جا این سؤال معروف كه ؛ چرا ما همواره درخواست هدایت به صراط مستقیم از خدا مى‌کنیم، مگر ما گمراهیم؟ مطرح مى‌شود.

وانگهى به فرض كه این سخن از ما زیبنده باشد، از پیامبر و امامان كه نمونه انسان كامل بودند ، چه معنى دارد ؟

درپاسخ این‌ایرادمى‌گوییم: اولاً همان‌طورکه اشاره‌شد، انسان درمسیرهدایت‌هرلحظه بیم لغزش و انحراف درباره او مى‌رود ، به همین دلیل باید خود را در اختیار پروردگار بگذارد و تقاضا كند كه او را به راه راست ثابت نگه دارد .

ما نباید فراموش كنیم كه وجود و هستى و تمام مواهب الهى ، لحظه به لحظه از آن مبدأ بزرگ به ما مى‌رسد .

مَثَل ما و همه موجودات ( از يك نظر ) مَثَل لامپ‌هاى برق است،اگر مى‌بینیم نور لامپ، متّصل و يکنواخت پخش‌مى‌شود ، به خاطر آن است كه لحظه به لحظه نیرو از منبع برق به او مى‌رسد ، منبع برق هر لحظه نور جدیدى تولیدمى‌کند و به‌وسیله سیم‌هاى ارتباطى به لامپ تحویل مى‌گردد .

هستى ما نیز همانند نور این لامپ‌ها است ، گرچه به صورت يك وجود ممتد جلوه‌گر است ، ولى در حقیقت لحظه به لحظه وجود تازه‌اى از منبع هستى آفریدگار فيّاض ، به ما مى‌رسد .

بنابراین همان‌گونه كه هر لحظه وجود تازه‌اى به ما مى‌رسد ، به هدایت جدیدى نیز نیازمندیم ، بدیهى است اگر موانعى در سیم‌هاى معنوى ارتباطى ما با خدا ایجاد شود ، كژى‌ها ،

ظلم‌ها، ناپاکى‌ها و ... پیوند ما را از آن منبع هدایت قطع مى‌کند و همان لحظه از صراط مستقیم منحرف خواهیم شد .

ما از خدا طلب مى‌کنیم كه این موانع پیش نیاید و ما بر صراط مستقیم ثابت بمانیم .

ثانیا هدایت ، همان پیمودن طریق تکامل است كه انسان تدریجا مراحل نقصان را پشت‌سر بگذارد و به مراحل بالاتر برسد .

این را نیز مى‌دانیم كه طریق تکامل نامحدود است و به سوى بى‌نهایت همچنان پیش مى‌رود .

بنابراین جاى تعجّب نیست كه حتّى پیامبران و امامان از خدا تقاضاى هدایت « صراط مستقیم » كنند ، چه این‌که كمال مطلق تنها خدا است و همه بدون استثناء در مسیر تکاملند ، چه مانع دارد كه آن‌ها نیز تقاضاى درجات بالاترى را از خدا بنمایند ؟

مگر خود پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله نمى‌فرمود : « رَبِّ زِدْنى عِلْما : خدایا علم ( و هدایت ) مرا بیشتر كن » .

از این‌جا پاسخ سؤالى كه مربوط به درود بر پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله و امامان است ، نیز روشن مى‌شود كه این درود و صلوات در حقیقت تقاضاى مقام بالاتر و والاتر براى آن بزرگواران است

براى روشن شدن آن‌چه كه گفتیم ، به دو حدیث زیر توجه فرمایید ؛

1 - امیر مؤمنان على در تفسیر جمله « اِهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقیمَ » مى‌فرماید : « يعنى خداوندا توفیقاتى را كه در گذشته بر ما ارزانى داشتى و به برکت آن تو را اطاعت كردیم ، همچنان ادامه ده تا در آینده‌عمرمان نیز تورا اطاعت‌کنیم » .(1)

2 - امام صادق مى‌فرماید : « يعنى خداوندا ما را بر راهى كه به محبّت تو مى‌رسد و به بهشت واصل مى‌گردد و مانع از پیروى هوس‌هاى كُشَنْده و آراء انحرافى و هلاک‌کننده است ، ثابت بدار » .(2)

صراط مستقیم چیست ؟

آن‌گونه كه از بررسى آیات قرآن مجید برمى‌آید ، « صراط مستقیم » همان آیین خداپرستى و دین حقّ و پاى‌بند بودن به دستورات‌خدا است ، چنان‌که درآیه 161 سوره انعام مى‌خوانیم: « قُلْ اِنَّنى هَدانى رَبّى اِلى صِراطٍ مُسْتَقیمٍ دینا قِيَما مِلَّةَ اِبْراهیمَ حَنیفا وَ ما كانَ مِنَ الْمُشْرِكینَ : بگو


1) « تفسیر صافى » ، ذیل آیه مورد بحث .

2) « تفسیر صافى » ، ذیل آیه مورد بحث .

خداوند مرا به صراط مستقیم هدایت كرده ، به دین استوار ، آیین ابراهیم كه هرگز به‌خدا شرك نورزید » .

در این‌جا « دین ثابت و پابرجا و آیین توحیدى ابراهیم و نفى هرگونه شرك » به عنوان صراط مستقیم معرفى شده كه این جنبه عقیدتى را مشخص مى‌کند .

اما در آیات 60 و 61 سوره يس چنین مى‌خوانیم : « اَلَمْ اَعْهَدْ اِلَيْكُمْ يا بَنى ادَمَ اَنْ لا تَعْبُدُوا الشَّيْطانَ اِنَّهُ لَكُمْ عَدُوٌّ مُبینٌ وَ اَنِ اعْبُدُونى هذا صِراطٌ مُسْتَقیمٌ : اى فرزندان آدم مگر با شما پیمان نبستم كه شیطان را پرستش نکنید ( به دستورات او عمل ننمایید ) و مرا پرستش كنید ، این همان صراط مستقیم است » .

در این‌جا به جنبه‌هاى عملى آیین حقّ اشاره شده كه نفى هرگونه كار شیطانى و عمل انحرافى است .

و به گفته قرآن در آیه 101 سوره آل عمران راه رسیدن به صراط مستقیم ، پیوند و ارتباط با خدا است ( وَ مَنْ يَعْتَصِمْ بِاللّهِ فَقَدْ هُدِىَ اِلى صِراطٍ مُسْتَقیمٍ ) .

ذکر این نکته نیز لازم به نظر مى‌رسد كه راه مستقیم همیشه يك راه بیشتر نیست ، زیرا میان دو

نقطه ، تنها يك خط مستقیم وجود دارد كه نزدیک‌ترین راه را تشکیل مى‌دهد .

بنابراین اگر قرآن مى‌گوید : صراط مستقیم ، همان دین و آیین الهى در جنبه‌هاى عقیدتى و عملى است ، به این دلیل است كه نزدیک‌ترین راه ارتباط با خدا همان است .

و به‌همین دلیل‌است كه دین واقعى، يک‌دین بیشتر نیست؛ « اِنَّ الدّينَ عِنْدَ اللّهِ الاِْسْلامُ: دین درنزد خدا اسلام است » ( 19 / آل‌عمران ).

از امام صادق مى‌خوانیم كه در تفسیر آیه « اِهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقیم » فرمود : « الطَّریقَ وَ مَعْرِفَةَ الاِْمامِ : منظور راه و شناخت امام است » .(1)و نیز درحدیث دیگرى باز از همان امام (علیه السلام)نقل شده : « وَ اللّهِ نَحْنُ الصِّراطُ الْمُسْتَقیمُ : به خدا سوگند ماییم صراط مستقیم » .(2)

درحدیث دیگرى باز ازهمان امام (علیه السلام)مى‌خوانیم‌که فرمود: «صراط‌مستقیم، امیرمؤمنان علىّ (علیه السلام)


1) « نور الثَّقَلَيْن » ، جلد 1 ، صفحه 20 .

2) « نور الثقلین » ، جلد 1 ، صفحه 20 .

است».(1)مسلّم است كه پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله و علىّ و ائمّه اهل‌بیت علیهم‌السلام همه به همان آیین توحیدى خدا دعوت مى‌کردند ، دعوتى كه جنبه‌هاى اعتقادى و عملى را دربرمى‌گرفت .

7 صِراطَ الَّذینَ اَنْعَمْتَ عَلَيْهِمْ غَيْرِ الْمَغْضُوبِ عَلَيْهِمْ وَ لاَ الضّالّينَ

راه كسانى كه آن‌ها را مشمول نعمت خود ساختى ، نه راه كسانى كه بر آن‌ها غضب كرده‌اى و نه گمراهان.

دو خط انحرافى

این‌آیه درحقیقت تفسیر روشنى‌است براى «صراط مستقیم» كه درآیه قبل خواندیم ، مى‌گوید : مرا به راه كسانى هدایت فرما كه آنان را مشمول انواع نعمت‌هاى خود قرار دادى ( نعمت هدایت ، نعمت توفیق ، نعمت رهبرى مردان حقّ و نعمت علم و عمل و جهاد و شهادت ) نه آن‌ها كه بر اثر اعمال زشت و انحراف عقیده غضب تو دامن‌گیرشان شد و نه آن‌ها كه جاده حق را رها كرده و در


1) « نور الثقلین »،جلد1، صفحه21.

بى‌راهه‌ها گمراه و سرگردان شده‌اند. درواقع چون ما آشنایى كامل به راه و رسم هدایت نداریم ، خدا به ما دستور مى‌دهد كه در این آیه طریق و خط پیامبران و نیکوکاران و آن‌ها كه مشمول نعمت و الطاف او شده‌اند ، را بخواهیم. و نیز به ما هشدار مى‌دهد كه در برابر شما همیشه دو خط انحرافى قرار دارد، خط « مَغْضُوبِ عَلَيْهِم » و خط « ضالّين » كه به زودى با تفسیر این دو آشنا خواهیم شد .

« اَلَّذینَ اَنْعَمْتَ عَلَيْهِمْ » چه كسانى هستند ؟

آیه 69 سوره نساء این گروه را تفسیر كرده‌است : « وَ مَنْ يُطِعِ اللّهَ وَ الرَّسُولَ فَاوُلئِكَ مَعَ الَّذینَ اَنْعَمَ اللّهُ عَلَيْهِمْ مِنَ النَّبِيّينَ وَ الصِّدّيقینَ وَ الشُّهَداءِ وَ الصّالِحینَ وَ حَسُنَ اوُلئِكَ رَفیقا : كسانى كه دستورات خدا و پیامبر را اطاعت كنند ، خدا آن‌ها را با كسانى قرار مى‌دهد كه مشمول نعمت خود ساخته ، از پیامبران و رهبران صادق و راستین و جانبازان و شهیدان راه خدا و افراد صالح ، اینان رفیقان خوبى هستند » .

همان‌گونه كه ملاحظه مى‌کنیم ، این آیه افراد مورد رحمت خدا را چهار گروه معرفى مى‌کند ؛ پیامبران ، صدّيقین ، شُهَداء و صالِحین .

این مراحل چهارگانه شاید اشاره به این معنى باشد كه براى ساختن يك جامعه انسانى سالم و

مترقّى و مؤمن ، نخست باید رهبران حقّ و انبیاء وارد میدان شوند. وبه‌دنبال‌آن‌ها، مبلّغان‌صدیق‌و راستگوکه‌گفتارو كردارشان‌با يکدیگر هماهنگ‌است، تااهداف پیامبران‌را ازاین‌طریق در همه‌جا گسترش‌دهند. به‌دنبال این دوران سازندگى فکرى، طبیعتا عناصر آلوده وآن‌ها كه مانع راه حقّند ، سر بردارند ، جمعى باید در مقابل آن‌ها قیام كنند و عده‌اى شهیدشوند و با خون‌پاکشان درخت توحید آبیارى گردد. در مرحله چهارم محصول این كوشش‌ها و تلاش‌ها به وجود آمدن « صالحان » است ، اجتماعى پاك و شایسته و آکنده از معنويّت .

بنابراین ما در سوره حمد در شبانه‌روز پى‌درپى از خدا مى‌خواهیم كه در خط این چهار گروه قرار گیریم ؛ خط انبیاء ، خط صدّيقین ، خط شهدا و خط صالحین و روشن است كه در هر مقطع زمانى باید در يکى از این خطوط ، انجام وظیفه كنیم و رسالت خویش را اداء نماییم .

« مَغْضوبِ عَلَيْهِم » و « ضالّين » چه كسانى هستند ؟

جدا كردن این دو از هم در آیات فوق نشان مى‌دهد كه هر كدام اشاره به گروه مشخصى است .

در این‌که فرق میان این‌دو چیست ، باید گفت : از موارد استعمال این دو كلمه در قرآن مجید

چنین استفاده مى‌شود كه « مغضوب علیهم » مرحله‌اى سخت‌تر و بدتر از « ضالّين » است و به‌تعبیر دیگر « ضالّين » گمراهانعادى هستندو « مغضوب علیهم » ، گمراهان لجوج و يا منافق و به همین دلیل در بسیارى از موارد ، غضب و لعن خداوند در مورد آن‌ها ذکر شده است .

در آیه 106 سوره نحل مى‌خوانیم : « وَ لكِنْ مَنْ شَرَحَ بِالْكُفْرِ صَدْرا فَعَلَيْهِمْ غَضَبٌ مِنَ اللّهِ : آن‌هایى كه سینه خود را براى كفر گسترده ساختند ، غضب پروردگار بر آن‌ها است » .

و در آیه 6 سوره فتح آمده است : « خداوند مردان و زنان منافق و مردان و زنان مشرك و آن‌ها را كه درباره خدا گمان بد مى‌برند ، مورد غضب خویش قرار مى‌دهد و آن‌ها را لعن مى‌کند و از رحمت خویش دور مى‌سازد و جهنّم را براى آنان آماده ساخته است ». به هر حال « مغضوب علیهم » آن‌ها هستند كه علاوه بر كفر ، راه لجاجت و عناد و دشمنى با حق را مى‌پیمایند و حتّى از اذيّت و آزار رهبران الهى و پیامبران در صورت امکان فروگذار نمى‌کنند . آیه 112 سوره آل عمران مى‌گوید : « غضب خداوند شامل حال آن‌ها ( يهود ) شد چراکه به خدا كفر مى‌ورزیدند و پیامبران الهى را به ناحقّ مى‌کشتند » .

پایان سوره حمد

سوره بَقَرَة

فضیلت سوره « بَقَرَة »

در فضیلت این سوره روایات پراهميّتى در منابع اسلامى نقل شده است ؛

ازجمله مرحوم « طبرسى » در « مجمع‌البیان » از پیامبر گرامى اسلام صلى‌الله‌علیه‌و‌آله چنین نقل مى‌کند كه پرسیدند : « كدام‌یك از سوره‌هاى قرآن از همه برتر است » ؟ فرمود : « سوره "بَقَرَة" » ، عرض كردند : « كدام آیه از آیات سوره بقره افضل است » ؟ فرمود: « آیة الکرسىّ » .(1)

افضلیت این سوره ظاهرا به خاطر جامعيّت آن است و افضل بودن آیة الکرسى به خاطر محتواى توحیدى خاصّ آن مى‌باشد كه به خواست خدا در تفسیر آن خواهد آمد .

و این منافات ندارد كه بعضى از سوره‌هاى قرآن از جهات دیگرى برترى داشته باشند ، چرا كه از دیدگاه‌هاى مختلف به آن‌ها نظر شده است


1) « نور الثَّقَلَيْن » ، جلد 1 ، صفحه 26 .

و نیز از امام علىّ بن الحسین (علیه السلام) از پیامبر اکرم صلى‌الله‌علیه‌و‌آله چنین نقل شده است كه فرمود : « كسى كه چهار آیه از آغاز سوره "بقره" و آیة الکرسى و دو آیه بعد از آن و سه آیه از آخر آن را بخواند ، هرگز در جان و مال خود ناخوش‌آیندى نخواهد دید و شیطان به او نزدیک‌نمى‌شود و قرآن‌را فراموش‌نخواهدکرد» .(1)

اتفاقا هر فضیلتى درباره سوره‌اى يا آیه‌اى ذکر شده ، تناسب بسیار زیادى با محتواى آن سوره يا آیه دارد. مثلاً در فضیلت سوره « نور » چنین مى‌خوانیم كه : « هرکس بر آن مداومت كند، خداوند او و فرزندانش را از آلودگى به زنا حفظ مى‌کند ». این به خاطر آن است كه محتواى سوره نور دستورات مهمى در زمینه مبارزه با انحرافات جنسى دارد ؛ دستور به تسریع ازدواج افراد مجرّد، دستوربه حجاب، دستوربه ترك چشم‌چرانى و نگاه‌هاى هوس‌آلود ، دستور به ترك شایعه‌پراکنى و نسبت‌هاى ناروا و بالاخره دستور به اجراى حدّ شرعى درباره زنان و مردان زناکار .

بدیهى است اگر محتواى این سوره در جامعه يا خانواده‌اى پیاده شود ، آلودگى به زنا نخواهد بود.


1) « نور الثَّقَلَيْن » ، جلد 1 ، صفحه 26 .

بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ

بنام خداوند بخشنده بخشایشگر

1 الآمآ

الم .

تحقیق درباره‌حروف‌مقطّعه قرآن

در آغاز بیست و نه سوره از سوره‌هاى قرآن با حروف مقطّعه برخورد مى‌کنیم و چنان‌که از نامش پیدا است ، این حروف حروفى بریده از هم به نظر مى‌رسد و كلمه مشخصى را ظاهر نمى‌سازد .

حروف مقطّعه قرآن همیشه جزء كلمات اسرارآمیز قرآن محسوب مى‌شده و مفسّران براى آن تفسیرهاى متعدّدى ذکر كرده‌اند و با گذشت زمان و تحقیقات جدید دانشمندان ، تفسیرهاى تازه‌اى براى آن پیدا مى‌شود .

جالب این‌که در هیچ‌یك از تواریخ ندیده‌ایم كه عرب جاهلى و مشرکان وجود حروف مقطّعه را

در آغاز بسیارى از سوره‌هاى قرآن بر پیغمبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله خرده بگیرند و آن را وسیله‌اى براى استهزاء و سخریه قرار دهند و این خود مى‌رساند كه گویا آن‌ها نیز از اسرار وجود حروف مقطّعه كاملاً بى‌خبر نبوده‌اند .

به هر حال از میان این تفاسیر چند تفسیر است كه از همه مهمّ‌تر و معتبرتر به نظر مى‌رسد و هماهنگ با آخرین تحقیقاتى است كه در این زمینه به عمل آمده و ما این چند تفسیر را به تدریج در آغاز این سوره و سوره آل‌عمران و سوره اعراف به خواست خدا بیان خواهیم كرد، اکنون به مهم‌ترین آن‌ها در این‌جا مى‌پردازیم ؛

حروف مقطّعه اشاره است به این كتاب آسمانى با آن عظمت و اهميّتى كه تمام سخنوران عرب و غیر عرب را متحيّر ساخته و دانشمندان را از معارضه با آن عاجز نموده است ، از نمونه همین حروفى است كه در اختیار همگان قرار دارد .

در عین این‌که قرآن از همان حروف « الفباء » و كلمات معمولى ترکیب يافته ، به قدرى كلمات آن موزون است و معانى بزرگى دربردارد كه در اعماق دل و جان انسان نفوذ مى‌کند ، روح را مملو از

اعجاب و تحسین مى‌سازد و افکار و عقول را در برابر خود وادار به تعظیم مى‌نماید ، جمله‌بندى‌هاى مرتّب و كلمات آن در بلندترین پایه قرار گرفته و معانى بلند را در قالب زیباترین الفاظ‌مى‌ریزدکه همانند و نظیرندارد.

2 ذلِكَ الْكِتابُ لا رَيْبَ فیهِ هُدًى لِلْمُتَّقینَ

این كتاب باعظمتى است كه شك در آن راه ندارد و مایه هدایت پرهیزکاران است .

چرا اشاره به دور ؟

مى‌دانیم كلمه « ذلِكَ »در لغت عرب اسم اشاره بعید است ، بنابراین « ذلِكَ الْكِتابُ » مفهومش "آن كتاب" است ، در حالى كه در این‌جا باید از اشاره به نزدیك استفاده مى‌شد و « هذَا الْكِتابُ » مى‌گفت ، چراکه قرآن در دسترس مردم قرارگرفته بود .

این به خاطر آن است كه گاهى از اسم اشاره بعید براى بیان عظمت چیز يا شخصى استفاده مى‌شود ، يعنى آن‌قدر مقام آن بالا است كه گویى در نقطه دوردستى در اوج آسمان‌ها ، قرار گرفته است ، در تعبیرات فارسى نیز نظیر آن را داریم ، مثلاً در حضور افراد بزرگ مى‌گوییم : « اگر آن

سرور اجازه دهند ، چنین كار را مى‌کنیم » ، در حالى كه باید « این سرور » گفته شود ، این تنها براى بیان عظمت و بلندى مقام است .

« كِتاب » به معنى مکتوب و نوشته شده است و بدون تردید منظور از كتاب در آیه مورد بحث ، قرآن مجید است .

در این‌جا این سؤال پیش مى‌آید كه ؛ مگر تمام قرآن در آن روز نوشته شده بود ؟

در پاسخ این سؤال مى‌گوییم : نوشته شدن تمام قرآن لازم نیست ، چراکه قرآن هم به كلّ این كتاب گفته مى‌شود و هم به اجزاء آن .

به علاوه « كِتاب » گاهى به معنى وسیع‌ترى اطلاق مى‌شود، به معنى مطالبى كه درخور نوشتن است و به صورت مکتوب بیرون خواهد آمد ، هر چند تا آن زمان نوشته نشده باشد .

هدایت چیست ؟

کلمه « هدایت » در قرآن در موارد فراوانى استعمال شده است ولى ریشه و اساس همه آن‌ها به دو معنى بازگشت مى‌کند ؛

✓ 1 - « هدایت تکوینى » كه درتمام موجودات جهان وجود دارد ( منظور از هدایت تکوینى ، رهبرى موجودات به وسیله پروردگار زیر پوشش نظام آفرینش و قانون‌مندى‌هاى حساب‌شده نظام هستى است ). قرآن مجید در این زمینه از زبان موسى مى‌گوید : « رَبُّنَا الَّذى اَعْطى كُلَّ شَىْ‌ءٍ خَلْقَهُ ثُمَّ هَدى : پروردگار ما همان كسى است كه همه چیز را آفرید و سپس آن را هدایت كرد » ( 50 / طه ) .

✓ 2 - « هدایت تشریعى » كه به وسیله پیامبران و كتب آسمانى انجام مى‌گیرد و انسان‌ها با تعلیم و تربیت آنان در مسیر تکامل پیش مى‌روند، شاهد آن نیز درقرآن فراوان‌است ، از جمله مى‌خوانیم : « وَ جَعَلْنا هُمْ اَئِمَّةً يَهْدُونَ بِاَمْرِنا : آن‌ها را راهنمایانى قرار دادیم كه به فرمان ما مردم را هدایت مى‌کنند » ( 73 / انبیاء ) .

چرا هدایت قرآن ویژه پرهیزکاران‌است؟

مسلّما قرآن براى هدایت همه جهانیان نازل شده ، ولى چرا در آیه فوق هدایت قرآن، مخصوص پرهیزکاران معرّفى گردیده است ؟

علّت این است كه تا مرحله‌اى از تقوا در وجود انسان نباشد ( مرحله تسلیم در مقابل حقّ و

پذیرش آن‌چه هماهنگ با عقل و فطرت است ) ، محال است انسان از هدایت كتاب‌هاى آسمانى و دعوت انبیاء بهره بگیرد .

به تعبیر دیگر ؛ افراد فاقد ایمان دو گروه هستند ؛ گروهى كه در جستجوى حقّند و این مقدار از تقوا در دل آن‌ها وجود دارد كه هرجا حقّ را ببینند ، پذیرا مى‌شوند .

گروه دیگر ، افراد لجوج و متعصّب و هواپرستى هستند كه نه تنها در جستجوى حقّ نیستند ، بلکه هرجا آن را بیابند ، براى خاموش كردنش ، تلاش مى‌کنند .

مسلّما قرآن و هر كتاب آسمانى دیگر تنها به حال گروه اوّل مفید بوده و هست و گروه دوم از هدایت آن بهره‌اى نخواهند گرفت .

و به تعبیر دیگر ؛ علاوه بر « فاعليّت فاعل » ، « قابليّت قابل » نیز شرط است، هم در هدایت تکوینى و هم در هدایت تشریعى .

زمین شوره‌زار هرگز سنبل برنیارد ، اگرچه هزاران مرتبه باران بر آن ببارد، بلکه بایدزمین آماده باشد، تا از قطرات زنده كننده باران بهره گیرد

سرزمین وجود انسانى نیز تا از لجاجت و عناد و تعصّب پاك نشود ، بذر هدایت را نمى‌پذیرد و لذا خداوند مى‌فرماید : « قرآن ، هادى و راهنماى متقيّان است » .

3 اَلَّذینَ يُؤْمِنُونَ بِالْغَيْبِ وَ يُقیمُونَ الصَّلوةَ وَ مِمّا رَزَقْناهُمْ يُنْفِقُونَ

( پرهیزکاران ) آن‌ها هستند كه به غیب ( آن‌چه از حسّ پوشیده و پنهان‌است، ) ایمان مى‌آورند و نمازرا برپامى‌دارند و از تمام نعمت‌ها و مواهبى كه‌به‌آن‌هاروزى داده‌ایم، انفاق مى‌کنند.

آثارتقوا در روح و جان انسان

قرآن در آغاز این سوره ، مردم را در ارتباط با برنامه و آیین اسلام به سه گروه متفاوت تقسیم مى‌کند؛

1 - « متّقین » ( پرهیزکاران ) كه اسلام را در تمام ابعادش پذیرا گشته‌اند.

2 - « كافران » كه درست در نقطه مقابل گروه اول قرار گرفته و به كفر خود معترفند و از گفتار و رفتار خصمانه در برابر اسلام ، ابا ندارند .

3 - « منافقان » كه داراى دو چهره هستند ؛ با مسلمانان ظاهرا مسلمان و باگروه مخالف،

مخالف‌اسلامند ، البته چهره اصلى آن‌ها ، همان چهره كفر است ، ولى تظاهرات اسلامى نیز دارند .

بدون شك زیان این گروه براى اسلام بیش از گروه دوّم است و به همین سبب خواهیم دید كه قرآن با آن‌ها برخورد شدیدترى دارد .

البته این موضوع مخصوص اسلام نیست ، تمام مکتب‌هاى جهان با این سه گروه روبه‌رو هستند ، يا مؤمن به آن مکتب ، يا مخالف آشکار و يا منافق محافظه‌کار و نیز این مسأله اختصاص به زمان معینى ندارد ، بلکه در همه ادوار جهان بوده است. در آیه مورد بحث و دو آیه بعد ، سخن از گروه اوّل است ، ویژگى‌هاى آن‌ها را از نظر ایمان و عمل در پنج عنوان مطرح مى‌کند ؛ ایمان به غیب ، اقامه نماز ، انفاق از همه مواهب ، ایمان به دعوت همه انبیاء و ایمان به رستاخیز .

1 - ایمان به غیب

نخست مى‌گوید : « آن‌ها كسانى هستند كه ایمان به غیب دارند » ( اَلَّذینَ يُؤْمِنُونَ بِالْغَيْبِ ) .

« غیب و شهود » دو نقطه مقابل يکدیگر هستند ، عالم شهود ، عالم محسوسات است و جهان

غیب ، ماوراء حسّ ، زیرا « غیب »در اصل به معنى چیزى است كه پوشیده و پنهان است و چون عالم ماوراء محسوسات ، از حسّ ما پوشیده است ، به آن غیب گفته مى‌شود ، در قرآن كریم مى‌خوانیم : « عالِمُ الْغَيْبِ وَ الشَّهادَةِ هُوَ الرَّحْمنُ الرَّحیمُ : خداوندى كه به غیب و شهود ، پنهان و آشکار ، دانا است و او است خداوند بخشنده و رحیم » ( 22 / حشر ) .

ایمان به غیب ، درست نخستین نقطه‌اى است كه مؤمنان را از غیر آن‌ها جدا مى‌سازد و پیروان ادیان آسمانى را در برابر منکران خدا و وحى و قیامت قرار مى‌دهد و به همین دلیل نخستین ویژگى پرهیزکاران ، ایمان به غیب ذکر شده است .

مؤمنان مرز جهان مادّه را شکافته و خویش را از چهاردیوارى آن گذرانده‌اند ، آن‌ها با این دید وسیع با جهان فوق‌العاده بزرگ‌ترى ارتباط دارند ، در حالى كه مخالفان آن‌ها اصرار دارند انسان را همچون حیوانات در چهاردیوارى جهان مادّه محدود كنند و این سیر قهقرایى را تمدّن و پیشرفت و ترقّى نام مى‌نهند .

در مقایسه « درك و دید » این دو ، به این‌جا مى‌رسیم كه « مؤمنان به غیب » ، عقیده دارند جهان

هستى از آن‌چه ما با حسّ خود درك مى‌کنیم، بسیار بزرگ‌تر و وسیع‌تر است ، سازنده این عالم آفرینش ، علم و قدرتى بى‌انتها و عظمت و ادراکى بى‌نهایت دارد ، او ازلى و ابدى است و عالم را طبق يك نقشه بسیار حساب‌شده و دقیق پى‌ریزى كرده ، در جهان انسان‌ها ، روح انسانى فاصله زیادى میان آنان و حیوانات ایجاد كرده، مرگ به معنى فنا و نابودى نیست ، بلکه يکى از مراحل تکاملى انسان و دریچه‌اى است به جهان وسیع‌تر و پهناورتر .

در حالى كه يك فرد مادّى ، معتقد است جهان هستى محدود است به آن‌چه ما مى‌بینیم و علوم طبیعى براى ما ثابت كرده است ؛ قوانین طبیعت ، يك سلسله قوانین جبرى است كه بدون هیچ‌گونه نقشه و برنامه‌اى پدیدآورنده این جهان است ، نیروى خلاّقه عالم حتّى به اندازه يك كودك خردسال هم عقل و شعور ندارد ، بشر جزئى‌از طبیعت‌است و پس از مرگ ، همه‌چیز پایان مى‌گیرد ، بدن او متلاشى مى‌گردد و اجزاى آن ، بار دیگر به مواد طبیعى مى‌پیوندند ، بقایى براى انسان نیست

و میان‌او و حیوان، چندان فاصله‌اى وجود ندارد .(1)

آیا این دو انسان با این دو طرز تفكّر باهم قابل مقایسه‌اند ؟ آیا خط سیر زندگى و رفتار آن‌ها در اجتماع يکسان است ؟

اولى نمى‌تواند از حقّ و عدالت و خیرخواهى و كمك به دیگران صرف‌نظر كند و دوّمى دلیلى براى هیچ‌گونه از این امور نمى‌بیند ، مگر آن‌چه در زندگى مادّى او براى امروز يا فردا اثر داشته باشد ، به همین دلیل در دنیاى مؤمنان راستین ، برادرى است و تفاهم ، پاکى است و تعاون ، در حالى كه در دنیایى كه مادّيگرى برآن حکومت مى‌کند، استعماراست‌و استثمار، خون‌ریزى است و غارت و چپاول و اگر مى‌بینیم قرآن نقطه شروع تقوارا درآیات فوق ، ایمان به غیب دانسته ، دلیلش همین است .

در این‌که آیا ایمان به غیب در این‌جا تنها اشاره به ایمان به ذات پاك پروردگار است و يا غیب


1) اقتباس از « قرآن و آخرین پیامبر » .

در این‌جا مفهوم وسیعى دارد كه عالم وحى و رستاخیز و جهان فرشتگان و به طور كلى آن‌چه ماوراى حسّ است ، شامل مى‌شود، در میان مفسّران بحث است .

از آن‌چه در بالا گفتیم كه ایمان به جهان ماوراء حسّ ، نخستین نقطه جدایى مؤمنان از كافران است ، روشن مى‌شود كه غیب در این‌جا داراى همان مفهوم وسیع كلمه مى‌باشد ، به علاوه تعبیر آیه مطلق است و هیچ‌گونه قیدى در آن وجود ندارد كه به معنى خاصّى محدودش كنیم .

2 - ارتباط با خدا

ویژگى دیگر افراد پرهیزکار این است كه ؛ « نماز را بر پا مى‌دارند » ( وَ يُقیمُونَ الصَّلوةَ ) .

« نماز » كه رمز ارتباط با خدا است ، مؤمنانى را كه به جهان ماوراء طبیعت راه يافته‌اند ، در يك رابطه دائمى و همیشگى با آن مبدأ بزرگ آفرینش نگه مى‌دارد ، آن‌ها تنها در برابر خدا سر تعظیم خم مى‌کنند و تنها تسلیم آفریننده بزرگ جهان هستى هستند و به همین دلیل دیگر خضوع در برابر بت‌ها و يا تسلیم شدن در برابر جبّاران و ستمگران در برنامه آن‌ها وجود نخواهد داشت .

چنین انسانى احساس مى‌کند از تمام مخلوقات دیگر فراتر رفته و ارزش آن را پیدا كرده كه با

خدا سخن بگوید و این بزرگ‌ترین عامل تربیت او است .

کسى كه شبانه‌روز حدّاقل پنج بار در برابر خداوند قرار مى‌گیرد وبا او به راز و نیاز مى‌پردازد، فکر او ، عمل‌او ، گفتار او ، همه خدایى مى‌شود وچنین انسانى چگونه ممکن‌است برخلاف خواست او گام بردارد ( مشروط براین‌که راز و نیازش به‌درگاه حقّ ، ازجان و دل سرچشمه گیرد و با تمام قلب رو به درگاهش آورد ) .

درباره اهميّت نماز و اثرات فوق‌العاده تربیتى آن ، در « تفسیر نمونه » ، جلد 9 ، صفحه 267 ، ذیل آیه 114 سوره هود بحث كافى شده است .

3 - ارتباط با انسان‌ها

آن‌ها علاوه بر ارتباط دائم با پروردگار ، رابطه نزدیك و مستمرّى با خلق خدا دارند و به همین دلیل سوّمین ویژگى آن‌ها را قرآن چنین بیان مى‌کند : « و از تمام مواهبى كه به آن‌ها روزى داده‌ایم ، انفاق مى‌کنند » ( وَ مِمّا رَزَقْناهُمْ يُنْفِقُونَ ). قابل توجه این‌که قرآن نمى‌گوید : «مِنْ اَمْوالِهِمْ يُنْفِقُونَ» ( از اموالشان انفاق مى‌کنند ) ، بلکه مى‌گوید : « مِمّا رَزَقْناهُمْ يُنْفِقُونَ » ( از آن‌چه به آن‌ها روزى دادیم )

و به این ترتیب مسأله « انفاق » را آن‌چنان تعمیم مى‌دهد كه تمام مواهب مادّى و معنوى را در بر مى‌گیرد. بنابراین مردم پرهیزکار آن‌ها هستندکه نه تنها از اموال خود ، بلکه از علم و عقل و دانش و نیروهاى جسمانى و مقام و موقعيّت اجتماعى خود و خلاصه از تمام سرمایه‌هاى خویش به آن‌ها كه نیاز دارند ، مى‌بخشند ، بى‌آن‌که انتظار پاداشى داشته باشند .

نکته دیگراین‌که؛ انفاق ، يك قانون عمومى درجهان آفرینش و مخصوصا در سازمان بدن هر موجود زنده است ، قلب انسان تنها براى خود كار نمى‌کند ، بلکه از آن‌چه دارد ، به تمام سلول‌ها انفاق مى‌کند ، مغز و ریه وسایر دستگاه‌هاى بدن انسان، همه از نتیجه كار خود دائما انفاق مى‌کنند و اصولاً زندگى دسته‌جمعى بدون انفاق مفهومى ندارد. درباره‌انفاق و اهميّت و اثراتش ، به جلد دوم «تفسیر نمونه» ، صفحات 232 تا 268 ، ذیل آیات 261 تا 274 سوره بقره مراجعه نمایید .

در حدیثى از امام صادق مى‌خوانیم كه در تفسیر جمله « وَ مِمّا رَزَقْناهُمْ يُنْفِقُونَ » ، فرمود : « اِنَّ مَعْناهُ وَ مِمّا عَلَّمْناهُمْ يَبُثُّونَ : مفهوم آن ، این است ؛ از علوم و دانش‌هایى كه به آن‌ها تعلیم

داده‌ایم ، نشر مى‌دهند و به نیازمندان مى‌آموزند » .(1)بدیهى است مفهوم این سخن آن نیست كه انفاق ، مخصوص به علم‌است، بلکه چون غالبانظرها درمسأله‌انفاق متوجّه انفاق مالى مى‌شود ، امام با ذکر این نوع انفاق معنوى مى‌خواهد گستردگى مفهوم انفاق را روشن سازد .

ضمنا ازاین‌جا بهخوبى روشن مى‌شود كه انفاق درآیه مورد بحث خصوص زکات واجب يا اعمّ از زکات واجب و مستحب نیست، بلکه معنى وسیعى دارد كه هرگونه كمك بلاعوضى را در بر مى‌گیرد .

4 وَالَّذینَ يُؤْمِنُونَ بِما اُنْزِلَ اِلَيْكَ وَ ما اُنْزِلَ مِنْ قَبْلِكَ وَ بِالاْخِرَةِ هُمْ يُوقِنُونَ

آن‌هابه آن‌چه بر تو نازل شده و آن‌چه پیش از تو (بر پیامبران پیشین نازل گردیده ،) ایمان مى‌آورند و به‌رستاخیز يقین دارند.

4 - ایمان به تمام پیامبران

ویژگى دیگر پرهیزکاران ایمان به تمام پیامبران و برنامه‌هاى الهى است ، قرآن مى‌گوید : « آن‌ها


1) « مجمع البیان » و « نُور الثَّقَلَيْن » ، ذیل آیه مورد بحث .

کسانى هستند كه به آن‌چه بر تو نازل شده و آن‌چه پیش از تو نازل گردیده ، ایمان دارند » ( وَ الَّذینَ يُؤْمِنُونَ بِما اُنْزِلَ اِلَيْكَ وَ ما اُنْزِلَ مِنْ قَبْلِكَ ) .

و به این ترتیب نه تنها اختلافى از نظر اصول و اساس در دعوت انبیاء نمى‌بینند ، بلکه آن‌ها را معلمان و مربّيان هماهنگى مى‌دانند كه يکى پس از دیگرى در این آموزشگاه بزرگ جهان انسانيّت براى پیش بردن انسان‌ها در سیر تکاملیشان گام مى‌گذارند . آن‌ها نه تنها ادیان آسمانى را مایه تفرقه و نفاق نمى‌شمرند ، بلکه با توجّه به وحدت اصولى آن‌ها ، وسیله‌اى براى ارتباط و پیوند میان انسان‌ها مى‌دانند .

کسانى كه داراى این درك و دید باشند ، روح خود را از تعصّب پاك مى‌سازند و به آن‌چه همه پیامبران الهى براى هدایت و تکامل انسان‌ها آورده‌اند ، ایمان پیدا مى‌کنند ، همه هادیان و راهنمایان راه توحید را محترم مى‌شمرند .

البته ایمان به دستورات پیامبران پیشین مانع از آن نخواهد بود كه فکر و عمل خود را با آیین آخرین پیامبر كه آخرین حلقه سلسله تکاملى ادیان است ، تطبیق دهند ، چراکه اگر غیر از این

کنند ، در مسیر تکامل خود گامى به عقب برداشته‌اند .

5 - ایمان به رستاخیز

ایمان به رستاخیز ، آخرین صفتى است كه در این سلسله از صفات براى پرهیزکاران بیان شده است ؛ « آن‌ها به آخرت قطعا ایمان دارند » ( بِالاْخِرَةِ هُمْ يُوقِنُونَ ) .

آن‌ها يقین دارند كه انسان ، مهمل و عبث و بى‌هدف آفریدهنشده ، آفرینش‌براى او خط سیرى تعیین كرده است كه با مرگ هرگز پایان نمى‌گیرد ، چراکه اگر در همین‌جا همه‌چیز ختم مى‌شد ، مسلّما این‌همه غوغا براى این چند روز زندگى ، عبث و بیهوده بود .

او اعتراف دارد كهعدالت مطلق پروردگار در انتظار همگان است و چنان نیست كه اعمال‌ما در این‌جهان، بى‌حساب و پاداش باشد .

این اعتقاد به او آرامش مى‌بخشد ، از فشارهایى كه در طریق انجام مسؤوليّت‌ها بر او وارد مى‌شود ، نه تنها رنج نمى‌برد ، بلکه از آن استقبال مى‌کند ، همچون كوه در برابر حوادث مى‌ایستد ، دربرابر بى‌عدالتى‌ها تسلیم نمى‌شود و مطمئنّ است كوچک‌ترین عمل نیك و بد پاداش و كیفر دارد ،

بعد از مرگ به جهانى وسیع‌تر كه خالى از هرگونه ظلم وستم است ، انتقال مى‌یابد و از رحمت وسیع و الطاف پروردگار بزرگ بهره‌مند مى‌شود .

ایمان به آخرت ، يعنى شکافتن دیوار عالم ماده و ورود در محیطى عالى‌تر و والاتر كه این جهان ، مزرعه‌اى براى آن و آموزشگاهى براى آمادگى هرچه بیشتر در برابر آن ، محسوب مى‌شود ، حیات و زندگى این جهان هدف نهایى نیست ، بلکه جنبه مقدّماتى دارد و دوران سازندگى براى جهان دیگر است .

زندگى در این جهان همچون زندگى دوران جنینى است كه هرگز هدف آفرینش انسان آن نبوده ، بلکه يك دوران تکاملى است براى زندگى دیگرى ، ولى تا این جنین سالم و دور از هرگونه عیب متولّد نشود ، در زندگى بعد از آن خوشبخت و سعادتمند نخواهد بود .

ایمان به رستاخیز ، اثر عمیقى در تربیت انسان‌ها دارد ، به آن‌ها شهامت و شجاعت مى‌بخشد ، زیرا بر اساس آن ، اوج افتخار در زندگى این جهان ، « شهادت » در راه يك هدف مقدّس الهى است كه آن محبوب‌ترین اشیاء براى فرد باایمان و آغازى است براى يك زندگى ابدى و جاودانى

5 اوُلئِكَ عَلى هُدًى مِنْ رَبِّهِمْ وَ اوُلئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ

آنان را خداوند هدایت كرده و آن‌ها رستگارانند .

در حقیقت هدایت آن‌ها و همچنین رستگاریشان از سوى خدا تضمین شده است و تعبیر به «مِنْ رَبِّهِمْ» اشاره به همین حقیقتاست .

جالب این‌که مى‌گوید : « عَلى هُدًى مِنْ رَبِّهِمْ » اشاره به این‌که هدایت الهى همچون مرکب راهوارى است كه آن‌ها بر آن سوارند و به كمك این مرکب به سوى رستگارى و سعادت پیش مى‌روند ( زیرا مى‌دانیم كلمه « عَلى » معمولاً در جایى به كار مى‌رود كه مفهوم تسلّط و علوّ و استیلاء را مى‌رساند ) .

ضمنا تعبیر به « هُدًى » ( به صورت نکره ) اشاره به عظمت هدایتى است كه از ناحیه خداوند شامل حال آن‌ها مى‌شود ، يعنى آن‌ها هدایتى بس عظیم دارند. و نیز تعبیر به « هُمُ الْمُفْلِحُونَ » با توجّه‌به آن‌چه‌در علم‌معانى وبیان گفته شده ، دلیل‌بر انحصار است ، يعنى تنها راه رستگارى، راه این گروه‌است كه با كسب پنج صفت ویژه ، مشمول هدایت الهى گشته‌اند

استمرار در طریق ایمان و عمل

در آیات فوق همه‌جا از فعل مضارع كه معمولاً براى استمرار است ، استفاده شده ( يُؤْمِنُونَ بِالْغَيْبِ -- يُقیمُونَ الصَّلوةَ -- يُنْفِقُونَ -- وَ بِالاْخِرَةِ هُمْ يُوقِنُونَ ) و این نشان مى‌دهد كه پرهیزکاران و مؤمنان‌راستین كسانى‌هستندکه در برنامه‌هاى خود ، ثَبات و استمرار دارند ، فراز و نشیب زندگى در روح و فکر آن‌ها اثرنمى‌گذارد و خللى‌در برنامه‌هاى سازنده آن‌ها ایجاد نمى‌کند .

آن‌ها در آغاز روح حقّ‌طلبى دارند و همان سبب مى‌شود كه به دنبال دعوت قرآن بروند و سپس دعوت قرآن ، این ویژگى‌هاى پنج‌گانه را در آنان ایجاد مى‌کند .

حقیقت تقوا چیست ؟

« تقوا » در اصل از ماده « وِقايَة » به معنى نگهدارى يا خویشتن‌دارى است و به تعبیر دیگر يك نیروى كنترل درونى است كه انسان را در برابر طغیان شهوات حفظ مى‌کند و در واقع نقش ترمز نیرومندى را دارد كه ماشین وجود انسان را در پرتگاه‌ها حفظ و از تندروى‌هاى خطرناك ، باز مى‌دارد.

به همین دلیل امیر مؤمنان على « تقوا » را به عنوان يك دژ نیرومند در برابر خطرات گناه

شمرده است ، آن‌جا كه مى‌فرماید : « اِعْلَمُوا عِبادَ اللّهِ اَنَّ التَّقْوى دارُ حِصْنٍ عَزیزٍ : بدانید اى بندگان خدا تقوا دژى است مستحکم و غیر قابل نفوذ » .(1)

در احادیث اسلامى وهمچنین كلمات دانشمندان ، تشبیهات فراوانى براى تجسّم حالت تقوا بیان شده است ، امیر مؤمنان على مى‌فرماید : « اَلا وَ اِنَّ التَّقْوى مَطایا ذُلُلٌ ، حُمِلَ عَلَيْها اَهْلُها وَ اُعْطُوا اَزِمَّتَها ، فَاَوْرَدَتْهُمُ الْجَنَّةَ : تقوا همچون مرکبى است راهوار كه صاحبش بر آن سوار است و زمامش در دست او است و تا دل بهشت او را پیش مى‌برد » .(2)

بعضى تقوا را به حالت كسى تشبیه كرده‌اند كه از يك سرزمین پر از خار عبور مى‌کند ، سعى دارد دامن خود را كاملاً برچیند و با احتیاط گام بردارد ، مبادا نوك خارى در پایش بنشیند و يا دامنش را بگیرد .

ضمنا از این تشبیه به خوبى استفاده مى‌شود كه تقوا به این نیست كه انسان انزوا و گوشه‌گیرى


1) « نهج البلاغه » ، خطبه 157 .

2) « نهج البلاغه » ، خطبه 16 .

انتخاب كند ، بلکه باید در دل اجتماع باشد و اگر اجتماع آلوده بود ، خود را حفظ كند .

علىّ مى‌فرماید : « اِنَّ تَقْوَى اللّهِ مِفْتاحُ سِدادٍ وَ ذَخیرَةُ مَعادٍ وَ عِتْقٌ مِنْ كُلِّ مَلَكَةٍ وَ نَجاةٌ مِنْ كُلِّ هَلَكَةٍ : تقوا و ترس از خدا ، كلید گشودن هر در بسته‌اى است ، ذخیره رستاخیز و سبب آزادى از بردگى شیطان و نجات از هر هلاکت است » ( نهج‌البلاغه ، خطبه 230 ) .

ضمنا باید توجّه داشت‌که تقوا داراى شاخه‌ها و شعبى‌است، تقواى مالى و اقتصادى ، تقواى جنسى و اجتماعى و تقواى سیاسى و مانند این‌ها .

6 اِنَّ الَّذینَ كَفَرُوا سَواءٌ عَلَيْهِمْ ءَاَنْذَرْتَهُمْ اَمْ لَمْ تُنْذِرْهُمْ لا يُؤْمِنُونَ

کسانى كه كافر شدند ، براى آن‌ها تفاوت نمى‌کند كه آنان را ( از عذاب خداوند ) بترسانى يا نترسانى، ایمان نخواهند آورد .

گروه دوّم ، كافران لجوج و سرسخت

این دسته چنان در گمراهى خود سرسختند كه هر چند حقّ براى آنان روشن شود ، حاضر به پذیرش نیستند ، قرآنى كه راهنما و هادى متّقین بود ، براى این‌ها به كلّى بى‌اثر است ، بگویى يا

نگویى ، انذار كنى يا نکنى ، بشارت دهى يا ندهى ، اثر ندارد ، اصولاً آن‌ها آمادگى روحى براى پیروى از حقّ و تسلیم شدن در برابر آن را ندارند .

7 خَتَمَ اللّهُ عَلى قُلُوبِهِمْ وَ عَلى سَمْعِهِمْ وَ عَلى اَبْصارِهِمْ غِشاوَةٌ وَ لَهُمْ عَذابٌ عَظیمٌ

خدا بر دل‌ها و گوش‌هاى آنان مهر نهاده و بر چشم‌هاى آن‌هاپرده افکنده‌شده و عذاب بزرگى در انتظار آن‌ها است .

به این ترتیب چشمى را كه با آن پرهیزکاران آیات خدا را مى‌دیدند و گوشى كه سخنان حقّ را با آن مى‌شنیدند و قلبى كه حقایق را به وسیله آن درك مى‌کردند ، در این‌ها از كار افتاده است، عقل و چشم و گوش دارند، ولى قدرت « درك » و « دید » و « شنوایى » ندارند، چرا كه اعمال زشت و لجاجت و عنادشان ، پرده‌اى شده است در برابر این ابزار شناخت .

مسلّما انسان تا به این مرحله نرسیده باشد ، قابل هدایت است ، هرچند گمراه باشد ، اما هنگامى كه حسّ تشخیص را بر اثر اعمال زشت خود از دست داد ، دیگر راه نجاتى براى او نیست ،

چراکه ابزارشناخت ندارد و طبیعى‌است‌که عذاب‌عظیم درانتظاراوباشد.

آیا سلب قدرت تشخیص ، دلیل بر جبر نیست ؟

نخستین سؤالى كه در این‌جا پیش مى‌آید ، این است كه اگر طبق آیه فوق خداوند ، بر دل‌ها و گوش‌هاى این گروه مهر نهاده و بر چشم‌هاشان پرده افکنده ، آن‌ها مجبورند در كفر باقى بمانند ، آیا این جبر نیست ؟ شبیه این آیه در موارد دیگرى از قرآن نیز به چشم مى‌خورد ، با این حال مجازات آن‌ها چه معنى دارد ؟

پاسخ این سؤال را خود قرآن داده است و آن این‌که ؛ اصرار و لجاجت آن‌ها در برابر حقّ و ادامه به ظلم و بیدادگرى و كفر سبب مى‌شود كه پرده‌اى بر حسّ تشخیص آن‌ها بیفتد ، در آیه 155 سوره نساء مى‌خوانیم : « بَلْ طَبَعَ اللّهُ عَلَيْها بِكُفْرِهِمْ : خداوند به واسطه كفرشان ، مهر بر دل‌هاشان نهاده » و در آیه 23 سوره جاثیه چنین آمده است : « اَفَرَأَيْتَ مَنِ اتَّخَذَ اِلهَهُ هَویهُ وَ اَضَلَّهُ اللّهُ عَلى عِلْمٍ وَ خَتَمَ عَلى سَمْعِهِ وَ قَلْبِهِ وَ جَعَلَ عَلى بَصَرِهِ غِشاوَةً : آیا مشاهده كردى كسى را كه هواى نفس را خداى خود قرار داده ؟ و لذا گمراه شده و خدا مهر بر گوش و قلبش نهاده و پرده بر چشمش افکنده است »

ملاحظه مى‌کنید كه سلب‌حسّ تشخیص و ازکارافتادن‌ابزار شناخت در آدمى در این آیات، معلول عللى شمرده شده است ، كفر ، پیروى هوس‌هاى سرکش ، لجاجت و سرسختى در برابر حقّ ، در واقع این حالت عکس‌العمل و بازتاب اعمال خود انسان است نه چیز دیگر .

اصولاً این يك امر طبیعى است كه اگر انسان به كار خلاف و غلطى ادامه دهد ، تدریجا با آن انس مى‌گیرد ، نخست يك « حالت » است ، بعدا يك « عادت » مى‌شود ، سپس مبدّل به يك « مَلَكَة » مى‌گردد و جزء بافت جان انسان مى‌شود ، گاه كارش به جایى مى‌رسد كه بازگشت براى او ممکن نیست ، اما چون خودآگاهانه این راه را انتخاب كرده است ، مسؤول تمام عواقب آن مى‌باشد ، بى‌آن‌که جبر لازم آید ، درست همانند كسى كه آگاهانه با وسیله‌اى چشم و گوش خود را كور و كر مى‌کند تا چیزى را نبیند و نشنود .

و اگر مى‌بینیم این‌ها به خدا نسبت داده شده است ، به خاطر آن است كه خداوند این خاصیت را در این‌گونه اعمال نهاده است .

عکس این مطلب نیز در قوانین آفرینش كاملاً مشهود است ، يعنى كسى كه پاکى و تقوا ، درستى

و راستى را پیشه كند ، خداوند حسّ تشخیص او را قوى‌تر مى‌سازد و درك و دید و روشن‌بینى خاصّى را به او مى‌بخشد ، چنان‌که در آیه 29 سوره انفال مى‌خوانیم : « يا اَيُّهَا الَّذینَ امَنُوا اِنْ تَتَّقُوا اللّهَ يَجْعَلْ لَكُمْ فُرْقانا : اى مؤمنان ، اگر تقوا پیشه كنید ، خداوند فرقان ، يعنى وسیله تشخیص حقّ از باطل را به شما عطا مى‌کند » .

مى‌گویند : يکى از سپاهیان چنگیز در يکى از شهرهاى مرزى ایران سخن‌رانى كرد و گفت : مگر شما معتقد نیستید كه خداوند عذاب بر گنهکاران نازل مى‌کند ، ما همان عذاب الهى هستیم ، پس هیچ‌گونه مقاومت نکنید .

اگر كفّار قابل هدایت نیستند ، اصرار پیامبران براى چیست ؟

این سؤال دیگرى است كه در رابطه با آیه فوق در نظر مجسّم مى‌شود ، ولى با توجه به يك نکته پاسخ آن را روشن مى‌سازد و آن این‌که مجازات و كیفرهاى الهى همیشه با اعمال و رفتار انسان ارتباط دارد ، تنها نمى‌توان كسى را به خاطر این‌که قلبا آدم بدى است ، كیفر نمود ، بلکه لازم است ابتدا او را دعوت به سوى حقّ كنند ، اگر تبعيّت نکرد و ناپاکى درون را در عملش منعکس ساخت ،

در این حال مستحقّ كیفر است ، در غیر این صورت مصداق قصاص قبل از جنایت خواهد بود .

این همان چیزى است كه ما نام آن را « اتمام حجّت » مى‌گذاریم .

به طور خلاصه مى‌توان گفت : جزا و پاداش عمل ، حتما باید پس از انجام عمل باشد و تنها تصمیم و يا آمادگى و زمینه‌هاى روحى و فکرى براى این كار كافى نیست .

به علاوه پیامبران فقط براى هدایت این‌ها نیامده‌اند ، این‌ها در اقلّيّتند ، اکثريّت توده‌هاى گمراه كسانى هستند كه تحت تعلیم و تربیت صحیح قابل هدایت مى‌باشند .

مهر نهادن بر دل‌ها

در آیه فوق و بسیارى دیگر از آیات قرآن براى بیان سلب تشخیص و درك واقعى از افراد ، تعبیر به « خَتْم » شده است و احیانا تعبیر به « طَبْع » و « رَيْن » .

این معنى از آن‌جا گرفته شده است كه در میان مردم رسم بر این بوده ، هنگامى كه اشیایى را در كیسه‌ها يا ظرف‌هاى مخصوصى قرار مى‌دادند و يا نامه‌هاى مهمى را در پاکت مى‌گذاردند ، براى آن‌که كسى سر آن را نگشاید و دست به آن نزند، آن‌را مى‌بستند و گره مى‌کردند و بر گره مهر

مى‌نهادند، امروز نیز معمول است اسناد رسمى املاك را به‌همین منظور با ریسمان مخصوصى‌بسته و روى‌آن قطعهسربى قرارمى‌دهند و روى‌سرب مهر مى‌زنند ، تا اگر از صفحات‌آن چیزى‌کم و زیادکنند، معلوم شود .

درتاریخ‌شواهدفراوانى‌دیده‌مى‌شودکه‌رؤساى‌حکومت‌ها، كیسه‌هاى زر را بهمهر خویش مختوم مى‌ساختند و براى افراد مورد نظر مى‌فرستادند، این براى آن بوده كه هیچ‌گونه تصرّفى در آن نشود تا به دست طرف برسد ، زیرا تصرّف در آن بدون شکستن مهر ممکن نبود .

امروز نیز معمول‌است كیسه‌هاى پستى را لاك و مهر مى‌کنند. در لغت عرب براى این معنى كلمه « خَتَمَ » به كار مى‌رود ، البته این تعبیر در مورد افراد بى‌ایمان لجوجى است كه بر اثر گناهان بسیار در برابر عوامل هدایت ، نفوذناپذیر شده‌اند و لجاجت و عناد در برابر مردان حقّ در دل آنان چنان رسوخ كرده كه درست همانند همان بسته و كیسه سر به مهر هستند ، كه دیگر هیچ‌گونه تصرّفى درآن نمى‌توان‌کرد و به‌اصطلاح قلب آن‌ها لاك و مهر شده است. « طَبْع » نیز در لغت به همین معنى آمده است ، يعنى چیزى كه با آن مهر مى‌کنند ، اما « رَيْن » به معنى زنگار يا غبار يا لایه كثیفى است كه بر

اشیاء گران‌قیمت مى‌نشیند ، این تعبیر در قرآن نیز براى كسانى‌که براثر خیره‌سرى و گناه زیاد، قلبشان نفوذناپذیر شده ، به كار رفته است ، در آیه 14 سوره مطفّفین مى‌خوانیم : « كَلاّ بَلْ رانَ عَلى قُلُوبِهِمْ ما كانُوا يَكْسِبُونَ : چنین نیست ، اعمال زشت آن‌ها زنگار و لایه بر قلب آن‌ها افکنده است ». و مهمّ آن است كه انسان مراقب باشد اگر خداى ناکرده گناهى از او سرمى‌زند، در فاصله نزدیك آن را با آب‌توبه و عمل‌صالح‌بشوید ، مبادا به صورت رنگ ثابتى براى قلب درآید و بر آن مهر نهد .

در حدیثى از امام باقر مى‌خوانیم : « هیچ بنده مؤمنى نیست مگر این‌که در قلب او يك نقطه ( وسیع ) سفید و درخشنده‌اى است ، هنگامى كه گناهى از او سر زند ، در میان آن منطقه سفید ، نقطه سیاهى پیدا مى‌شود ، اگر توبه كند،آن سیاهى‌برطرف‌مى‌گردد و اگربه گناهان ادامه دهد ، بر سیاهى افزوده مى‌شود ، تا تمام سفیدى را بپوشاند و هنگامى كه سفیدى پوشانده شد ، دیگر صاحب چنین دلى هرگز به خیر و سعادت بازنمى‌گردد و این معنى گفتار خدا است كه مى‌گوید: " كَلاّ بَلْ رانَ عَلى قُلُوبِهِمْ ما كانُوا يَكْسِبُونَ " » .(1)


1) « اصول كافى » ، جلد 2 ، بابُ‌الذُّنُوب ، حدیث 20 ، صفحه 209 .

مقصود از « قلب » در قرآن

چرا درك حقایق در قرآن به "قلب" نسبت داده شده است ، در حالى كه مى‌دانیم قلب ، مرکز ادراکات نیست ، بلکه تلمبه‌اى براى گردش خون در بدن مى‌باشد .

در پاسخ چنین‌مى‌گوییم :

« قلب » در قرآن به معانى گوناگونى آمده است ، از جمله ؛

1 - به معنى "عقل و درک" ، چنان‌که در آیه 37 سوره « قآ » مى‌خوانیم : « اِنَّ فى ذلِكَ لَذِكْرى لِمَنْ كانَ لَهُ قَلْبٌ : در این مطالب تذکر و يادآورى است براى آنان كه نیروى عقل و درك داشته باشند » .

2 - به معنى "روح و جان" ، چنان‌که در آیه 10 سوره احزاب آمده است : « وَ اِذْ زاغَتِ الاَْبْصارُ وَ بَلَغَتِ الْقُلُوبُ الْحَناجِرَ : هنگامى كه چشم‌ها از وحشت فرومانده و جان‌ها به لب رسیده بود » .

3 - به معنى "مرکز عواطف" ، آیه 12 سوره انفال ، شاهد اینمعنى است: « سَاُلْقى فىقُلُوبِ‌الَّذینَ‌كَفَرُواالرُّعْبَ: به‌زودى دردل كافران ترس ایجادمى‌کنم » ودرجاى دیگر درآیه 159 سوره‌آل‌عمران‌مى‌خوانیم : « فَبِما رَحْمَةٍ مِنَ اللّهِ لِنْتَ لَهُمْ وَ لَوْ كُنْتَ فَظّا غَلیظَ الْقَلْبِ لاَنْفَضُّوا مِنْ

حَوْلِكَ: ... اگر سنگدل بودى ، از اطرافت پراکنده مى‌شدند » .

توضیح این‌که ؛ در وجود انسان دو مرکز نیرومند به چشم مى‌خورد :

1/: مرکز ادراکات كه همان « مغز و دستگاه اعصاب است » و لذا هنگامى كه مطلب فکرى براى ما پیش مى‌آید ، احساس مى‌کنیم با مغز خویش آن را مورد تجزیه و تحلیل قرار مى‌دهیم . ( اگرچه مغز و سلسله اعصاب در واقع وسیله و ابزارى هستند براى روح ) .

2/: مرکز عواطف كه عبارت است از همان قلب صنوبرى كه در بخش چپ سینه قرار دارد و مسائل عاطفى در مرحله اول روى همین مرکز اثر مى‌گذارد ، اولین جرقّه از قلب شروع مى‌شود .

ما بالوجدان هنگامى كه با مصیبتى روبرو مى‌شویم ، فشار آن را روى همین قلب صنوبرى احساس مى‌کنیم و همچنان وقتى كه به مطلب سرورانگیزى برمى‌خوریم ، فرح و انبساط را در همین مرکز احساس مى‌کنیم .

درست است كه مرکز اصلى « ادراکات » و « عواطف » همگى روان و روح آدمى است ، ولى تظاهرات و عکس‌العمل‌هاى جسمى آن‌ها متفاوت است ، عکس‌العمل درك و فهم ، نخستین بار در

دستگاه مغز آشکار مى‌شود ، ولى عکس‌العمل مسائل عاطفى از قبیل ؛ محبّت ، عداوت ، ترس ، آرامش ، شادى و غم در قلب انسان ظاهر مى‌گردد ، به طورى كه به هنگام ایجاد این امور ، به روشنى اثر آن‌ها را در قلب خود احساس مى‌کنیم .

نتیجه این كه اگر در قرآن مسائل عاطفى به قلب ( همین عضو مخصوص ) ، مسائل عقلى به قلب (به معنى عقل يا مغز) نسبت داده شده ، دلیل آن همان است كه گفته شد و سخنى به گزاف نرفته است .

از همه این‌ها گذشته ، قلب به‌معنى عضو مخصوص، نقش مهمى در حیات و بقاى انسان دارد ، به طورى كه يك لحظه توقف آن با نابودى همراه است ، بنابراین چه مانعى دارد كه فعالیت‌هاى فکرى و عاطفى به آن نسبت داده شود .

8 وَ مِنَ النّاسِ مَنْ يَقُولُ امَنّا بِاللّهِ وَ بِالْيَوْمِ الاْخِرِ وَ ما هُمْ بِمُؤْمِنینَ

در میان مردم كسانى هستند كه مى‌گویند : به خدا و روز رستاخیز ایمان آورده‌ایم ، در حالى كه ایمان ندارند

گروه سوم، منافقان

این آیه تا آیه 20 ، شرح فشرده و بسیار پرمغزى پیرامون منافقان و ویژگى‌هاى روحى و اعمال آن‌ها بیان مى‌کند. اسلام در يك مقطع خاصّ تاریخى خود با گروهى روبه‌رو شد كه نه اخلاص و شهامت براى ایمان آوردن داشتند و نه قدرت و جرأت بر مخالفت صریح .

این گروه كه قرآن از آن‌ها به عنوان « منافقین » ياد مى‌کند و ما درفارسى از آن‌ها تعبیر به « دورو » يا « دو چهره » مى‌کنیم، در صفوف مسلمانان واقعى نفوذ كرده بودند و خطر بزرگى براى اسلام و مسلمین محسوب مى‌شدند و از آن‌جا كه ظاهر اسلامى داشتند ، غالبا شناخت آن‌ها مشکل بود ، ولى قرآن نشانه‌هاى دقیق و زنده‌اى براى آن‌هابیان مى‌کندکه خط‌باطنى آن‌ها را مشخّص مى‌سازد و الگویى در این زمینه به دست مسلمانان براى همه قرون و اعصار مى‌دهد .

9 يُخادِعُونَ اللّهَ وَ الَّذینَ امَنُوا وَ ما يَخْدَعُونَ اِلاّ اَنْفُسَهُمْ وَ ما يَشْعُرُونَ

مى‌خواهند خدا و مؤمنان رافریب‌بدهند (ولى) جزخودشان را فریب‌نمى‌دهند (اما) نمى‌فهمند

آن‌ها با انحراف از راه صحیح و صراط مستقیم، عمرى‌رادر بى‌راهه مىگذرانند ، تمام نیروها و امکانات خود را بر باد مى‌دهند و جز ناکامى و شکست و بدنامى و عذاب الهى بهره‌اى نمى‌گیرند .

10 فى قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ فَزادَهُمُ اللّهُ مَرَضا وَ لَهُمْ عَذابٌ اَلیمٌ بِما كانُوا يَكْذِبُونَ

در دل‌هاى آن‌ها يک‌نوع بیمارى‌است ، خداوند بر بیمارى آن‌ها مى‌افزاید و عذاب دردناکى به خاطر دروغ‌هایى كه مى‌گویند ، در انتظار آن‌ها است .

نفاق در واقع يك نوع بیمارى است ، انسان سالم يك چهره بیشتر ندارد ، هماهنگى كامل در میان روح و جسم او حکم‌فرما است ، چراکه ظاهر و باطن و روح و جسم ، همه مکمّل يکدیگر هستند . اگر مؤمن است ، تمام وجود او فریاد ایمان مى‌کشد و اگر منحرف شود ، باز هم ظاهر و باطن او نشان‌دهنده انحراف است ، این دوگانگى جسم و روح ، درد تازه و بیمارى اضافى است ، این يك نوع تضادّ و ناهماهنگى و از هم گسستگى است كه حاکم بر وجود انسان مى‌شود .

11 وَ اِذا قیلَ لَهُمْ لا تُفْسِدُوا فِى الاَْرْضِ قالُوا اِنَّما نَحْنُ مُصْلِحُونَ

و هنگامى كه به آن‌ها گفته شود: در زمین فساد نکنید، مى‌گویند : ما فقط اصلاح كننده‌ایم

12 اَلا اِنَّهُمْ هُمُ الْمُفْسِدُونَ وَ لكِنْ لا يَشْعُرُونَ

آگاه باشید این‌ها همان مفسدانند ولى نمى‌فهمند .

اصرار و پافشارى آن‌ها در راه نفاق و خوگرفتن با این برنامه‌هاى زشت و ننگین سبب شده كه تدریجا گمان كنند این برنامه‌ها مفید و سازنده و اصلاح‌طلبانه است ، زیرا گناه اگر از حدّ بگذرد ، حسّ تشخیص را از انسان مى‌گیرد ، بلکه تشخیص او را واژگونه مى‌کند و ناپاکى و آلودگى به‌صورت طبیعت ثانوى او درمى‌آید .

13 وَ اِذا قیلَ لَهُمْ امِنُوا كَما امَنَ النّاسُ قالُوا اَنُؤْمِنُ كَما امَنَ السُّفَهاءُ اَلا اِنَّهُمْ هُمُ السُّفَهاءُ وَ لكِنْ لا يَعْلَمُونَ

و هنگامى كه به آن‌ها گفته شود : همانند ( سایر ) مردم ایمان بیاورید ، مى‌گویند : آیا همچون سفیهان ایمان بیاوریم ؟ بدانید این‌ها همان سفیهانند ، ولى نمى‌دانند .

و به این ترتیب افراد پاکدل و حقّ‌طلب و حقیقت‌جو را كه با مشاهده آثار حقّانيّت دردعوت پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله و محتواى تعلیمات او ، سر تعظیم فرود آورده‌اند ، به سفاهت متّهم مى‌کنند و شیطنت

و دورویى و نفاق را دلیل‌بر هوش و عقل و درایت مى‌شمرند، آرى در منطق آن‌ها عقل ، جایش را با سفاهت عوض كرده است .

14 وَ اِذا لَقُوا الَّذینَ امَنُوا قالُوا امَنّا وَ اِذا خَلَوْا اِلى شَياطینِهِمْ قالُوا اِنّا مَعَكُمْ اِنَّما نَحْنُ مُسْتَهْزِؤوُنَ

و هنگامى كه افراد باایمان را ملاقات مى‌کنند ، مى‌گویند: ما ایمان‌آورده‌ایم، ( ولى ) هنگامى‌که با شیاطین خود خلوت مى‌کنند، مى‌گویند ما باشماییم ، ما آن‌ها را مسخره‌مى‌کنیم.

سومین نشانه آن‌ها ، این است كه هر روز به رنگى درمى‌آیند و در میان هر جمعيّتى با آن‌ها هم‌صدا مى‌شوند .

15 اَللّهُ يَسْتَهْزِى‌ءُ بِهِمْ وَ يَمُدُّهُمْ فى طُغْيانِهِمْ يَعْمَهُونَ

خداوند آن‌ها را استهزاء مى‌کند و آن‌ها را در طغیانشان نگه‌مى‌دارد تا سرگردان شوند .

« يَعْمَهُونَ » از ماده « عَمَه » به معنى تردّد و تحيّر در كارى است و به معنى كوردلى و تاریکى بصیرت كه اثر آن سرگردانى است ، نیز آمده ( به كتاب « مفردات راغب » و «تفسیر

المَنار» و «قاموس اللُّغَة» مراجعه شود ).

16 اُولئِكَ الَّذینَ اشْتَرَوُا الضَّلالَةَ بِالْهُدى فَما رَبِحَتْ تِجارَتُهُمْ وَ ما كانُوا مُهْتَدینَ

آن‌ها كسانى هستندکه هدایت را باگمراهى معاوضه كرده‌اند و ( این ) تجارت براى آن‌ها سودى نداده وهدایت نیافته‌اند.

پیدایش نفاق و ریشه‌هاى آن

هنگامى‌که‌انقلابى‌درمحیطى روى‌مى‌دهد -- مخصوصاانقلابى‌همچون‌انقلاب‌اسلام‌که‌بر پایه‌هاى حقّ و عدالت قرار داشت -- مسلّما منافع گروهى غارت‌گر و ظالم و خودکامه به خطر مى‌افتد ، آن‌ها نخست با تمسخر و استهزاء و سپس با استفاده از نیروى مسلّح ، فشار اقتصادى ، تبلیغات مستمرّ اجتماعى، سعى‌مى‌کنند انقلاب‌را درهم بشکنند .

اما هنگامى كه نشانه‌هاى پیروزى انقلاب بر همه قدرت‌هاى محیط آشکار شود ، گروهى از مخالفان تاکتیك و روش عملى خود را تغییر داده ، ظاهرا تسلیم مى‌شوند ، اما در واقع يك گروه

زیرزمینى مخالف را تشکیل مى‌دهند .

این‌ها كه به خاطر داشتن دو چهره مختلف ، منافق نامیده مى‌شوند ( منافق از ماده « نَفَق » به معنى كانال‌ها و نقب‌هایى است كه زیرزمین مى‌زنند تا براى استتار يا فرار از آن استفاده كنند ) خطرناک‌ترین دشمنان انقلابند ، زیرا موضع آن‌ها كاملاً مشخّص نیست ، تا مردم انقلابى آن‌ها را بشناسند و از خود طرد كنند ، بلکه در لابه‌لاى صفوف مردم پاك و راستین و حتى گاهى در پست‌هاى حسّاس نفوذ مى‌کنند .

انقلاب اسلام نیز در برابر چنین گروهى قرار گرفت ، يعنى تا زمانى كه پیامبر اسلام صلى‌الله‌علیه‌و‌آله از مكّه به مدینه هجرت نکرده بود ، مسلمانان حکومتى تشکیل نداده بودند .

اما پس از ورود پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله به مدینه ، نخستین پایه حکومت اسلامى گذارده شد و پس از پیروزى در جنگ « بدر » ، این مسأله آشکارتر گشت ، يعنى رسما حکومت و دولتى كوچك اما قابل رشد، تشکیل گردید .

این‌جا بود كه منافع بسیارى از سردمداران مدینه ، مخصوصا يهود كه در آن زمان مورد احترام

عرب‌ها بودند ، به خطر افتاد ، احترام يهود در آن زمان بیشتر به خاطر این بود كه اهل كتاب و مردمى نسبتا باسواد و از نظر وضع اقتصادى ، پیشرفته بودند و همان‌ها بودند كه پیش از ظهور پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله بشارت چنین ظهورى را مى‌دادند .

افراد دیگرى هم در مدینه بودند كه داعیه ریاست و رهبرى مردم داشتند ، ولى با هجرت رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌و‌آله حساب‌ها به هم خورد ، سران ظلم و خودکامه و اطرافیان غارت‌گر آن‌ها دیدند توده‌هاى مردم به سرعت به پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله ایمان مى‌آورند ، حتّى خویشاوندان خودشان ، آن‌ها بعد از مدّتى مقاومت دیدند چاره‌اى نیست جز این‌که ظاهرا مسلمان شوند ، زیرا نواختن كوس مخالفت و قرار گرفتن در جبهه مقابل ، علاوه بر مشکلات جنگ و صدمه‌هاى اقتصادى ، خطر نابودى آن‌ها را دربرداشت ، به‌ویژه این‌که عرب تمام قدرتش قبیله او بود و قبیله‌هاى آن‌ها غالبا از آن‌ها جدا شده بودند .

روى این اصل راه سومى انتخاب كردند و آن این‌که ؛ ظاهرا مسلمان شوند و درخفیه نقشه درهم شکستن اسلام را طرح‌ریزى كنند .

خلاصه این‌که بروز « نفاق » در يك اجتماع معمولاً معلول يکى از دو چیز است ؛ نخست

پیروزى و قدرت آیین انقلابى موجود و تسلّط آن بر اجتماع و دیگر ضعف روحیه و فقدان شخصيّت و شهامت كافى براى رویارویى با حوادث سخت .

لزوم شناخت منافقین در هر جامعه

بدون شكّ نفاق و منافق ، مخصوص عصر پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله نبوده است و در هر جامعه‌اى این برنامه و گروه وجود دارند ، منتها باید بر اساس معیارهاى حساب‌شده‌اى كه قرآن براى آن‌ها به دست مى‌دهد، شناسایى شوند، تا نتوانند زیان و ياخطرى ایجاد كنند ، در آیات گذشته و همچنین سوره منافقین و روایات اسلامى نشانه‌هاى مختلفى براى آن‌ها ذکر شده است ، از جمله ؛

1 - هیاهوى بسیار و ادّعاهاى بزرگ و خلاصه گفتار زیاد و عمل كم و ناهماهنگ .

2 - در هر محیطى رنگ آن محیط را گرفتن و با هر جمعیتى مطابق مذاق آنان حرف زدن ، با مؤمنان، «امَنّا» گفتن و با مخالفان ، « اِنّا مَعَكُمْ » گفتن .

3 - حساب خود را از مردم جدا كردن و تشکیل انجمن‌هاى سرى و مرموز با دادن نقشه‌هاى حساب شده

4 - خدعه و نیرنگ و فریب و دروغ و تملّق و چاپلوسى ، پیمان‌شکنى و خیانت .

5 - خودبرتربینى و مردم را ناآگاه ، سفیه و ابله قلم‌داد كردن و خود را عاقل و هوشیار دانستن .

خلاصه دوگانگى شخصيّت و تضادّ برون و درون كه صفت بارز منافقان است ، پدیده‌هاى گوناگون در عمل و گفتار و رفتار فردى و اجتماعى آن‌ها دارد كه به خوبى مى‌توان آن را شناخت .

چه تعبیر زیبایى دارد قرآن در آیاتى كه خواندیم ، مى‌گوید : « فى قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ : آن‌ها دل‌هاى بیمار دارند » چه بیمارى از دوگانگى ظاهر و باطن بدتر ؟ و چه بیمارى از خودبرتربینى و يا نداشتن شهامت براى رویارویى با حوادث دردناک‌تر ؟

ولى همان‌گونه كه بیمارى قلبى را هر چند پنهان است ، نمى‌توان به كلّى مخفى كرد ، بلکه نشانه‌هاى آن در چهره انسان و تمام اعضاى بدن آشکار مى‌شود ، بیمارى نفاق نیز همین‌گونه است كه با تظاهرات مختلف قابل شناخت مى‌باشد .

در « تفسیر نمونه » ذیل آیات 141 تا 143 سوره نساء نیز درباره « صفات منافقان » بحث شده‌است ( جلد 4، صفحه 174 تا 178 )

و نیز در ذیل آیات 49 تا 57 سوره توبه بحث مشروحى در این زمینه آورده شده است (« تفسیر نمونه » ، جلد 7 ، صفحه 438 تا 450 ) .

در سوره توبه ذیل آیات 62 تا 85 نیز بحث‌هاى فراوانى در این زمینه مطالعه خواهید فرمود (« تفسیر نمونه » ، جلد 8 ، صفحه 19 تا 72 ) .

وسعت معنى نفاق

گرچه نفاق به معنى خاصّش ، صفت افراد بى‌ایمانى است كه ظاهرا در صفّ مسلمانان هستند ، اما باطنا دل در گرو كفر دارند، ولى نفاق معنى وسیعى دارد كه هرگونه دوگانگى ظاهر و باطن ، گفتار و عمل را شامل مى‌شود ، هرچند در افراد مؤمن باشد كه ما از آن به عنوان « رگه‌هاى نفاق » نام مى‌بریم .

مثلاً درحدیثى مى‌خوانیم: « ثَلاثٌ مَنْ كُنَّ فیهِ كانَ مُنافِقا وَ اِنْ صامَ وَ صَلّى وَ زَعَمَ اَنَّهُ مُسْلِمٌ ، مَنْ اِذَا ائْتُمِنَ خانَ وَ اِذا حَدَثَ كَذَبَ وَ اِذا وَعَدَ اَخْلَفَ : سه صفت است در هر كس باشد ، منافق است ، هرچند روزه بگیرد و نماز بخواند و خود را مسلمان بداند ؛ كسى كه در امانت خیانت مى‌کند و كسى

که به هنگام سخن گفتن ، دروغ مى‌گوید و كسى كه وعده مى‌دهد و خُلْف وعده مى‌کند » .(1)

مسلّما این‌گونه افراد منافق به معنى خاصّ نیستند، ولى رگه‌هایى از نفاق در وجود آن‌ها هست، مخصوصا درباره ریاکاران از امام صادق مى‌خوانیم‌که فرمود : « اَلرِّياءُ شَجَرَةٌ لا تُثْمِرُ اِلاَّ الشِّرْكَ الْخَفِىِّ وَ اَصْلُهَا النِّفاقُ : ریا و ظاهرسازى ، درخت ( شوم و تلخى ) است كه میوه‌اى جز شرك خفىّ ندارد و اصل و ریشه آن نفاق است » .(2)

کارشکنى‌هاى منافقان

نه تنها براى اسلام كه براى هر آیین انقلابى و پیشرو ، منافقان خطرناک‌ترین گروه هستند ، آن‌ها در لابه‌لاى صفوف مسلمانان نفوذ مى‌کنند و از هر فرصتى براى كارشکنى استفاده مى‌نمایند .

گاهى مؤمنان راستین را كه با اخلاص تمام ، سرمایه مختصرى را در راه خدا انفاق مى‌کردند ،


1) « سفینة البحار » ، جلد 2 ، صفحه 605 .

2) « سفینة البِحار » ، جلد 1 ، ماده "رَئى" .

مورد استهزاء قرار مى‌دادند ، چنان‌که قرآن مى‌گوید : « آن‌ها كه مؤمنان بااخلاص را به خاطر انفاق‌هاى ( كوچك اما بى‌ریا ) مسخره مى‌کنند ، خداوند آن‌ها را استهزاء مى‌کند و عذاب دردناکى در انتظارشان است » ( 79 / توبه ). وگاهى در انجمن‌هاى سرى خود تصمیم مى‌گرفتند كمک‌هاى مالى خود را از رسول خدا صلى‌الله‌علیه‌و‌آله به كلّى قطع كنند ، تا از اطراف او پراکنده شوند ، چنان‌که در سوره منافقان آمده است : « آن‌ها مى‌گویند : كمک‌هاى مالى خود را از كسانى كه نزد پیامبرند ، قطع كنید تا از پیرامون او پراکنده شوند ، بدانید خزائن آسمان و زمین از آنِ خدا است ، ولى منافقان نمى‌دانند » ( 7 / منافقون ) .

وزمانى‌هم به‌بهانه‌هاى مختلف ازقبیل جمع‌آورى محصولات كشاورزى ، از شرکت در برنامه‌هاى جهاد ، خوددارى كرده و در شدیدترین لحظات ، پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله را تنها مى‌گذاشتند و درعین حال وحشت داشتند كه پرده از رازشان برداشته شود و رسوا گردند .

به خاطر همین موضع‌گیرى‌هاى بسیار خصمانه ، در آیات زیادى از قرآن ، آماج شدیدترین حملات قرار گرفتند و يك سوره در قرآن به نام سوره « مُنافِقُونَ » پیرامون وضع آن‌ها نازل شده است .

در سوره‌هاى تَوْبَة ، حَشْر و بعضى دیگر از سوره‌هاى قرآن نیز مورد نکوهش فراوان قرار

گرفته‌اند، از جمله سیزده آیه از آیات همین سوره بقره از صفات آن‌ها و عواقب شومشان سخن مى‌گوید.

تجارت پر زیان

در قرآن مجید كرارا فعّاليّت‌هاى انسان در این دنیا به يك نوع تجارت تشبیه شده و در حقیقت همه ما در این جهان تاجرانى هستیم كه با سرمایه‌هاى فراوان خداداد ، سرمایه عقل ، فطرت ، عواطف ، نیروهاى مختلف جسمانى ، مواهب عالم طبیعت و بالاخره رهبرى انبیاء ، گام در این تجارت‌خانه بزرگ مى‌گذاریم، گروهى سود مى‌برند و پیروز مى‌شوند و سعادتمند ، گروهى نه تنها سودى نمى‌برند ، بلکه اصل سرمایه را نیز از دست داده و به تمام معنى ورشکست مى‌شوند، نمونه كامل گروه اول ، مجاهدان راه خدا هستند ، چنان‌که قرآن درباره آن‌ها مى‌گوید : « يا ايُّهَا الَّذینَ امَنُوا هَلْ اَدُلُّكُمْ عَلى تِجارَةٍ تُنْجیكُمْ مِنْ عَذابٍ اَلیمٍ تُؤْمِنُونَ بِاللّهِ وَ رَسُولِهِ وَ تُجاهِدُونَ فى سَبیلِ‌اللّهِ بِاَمْوالِكُمْ وَ اَنْفُسِكُمْ : اى افراد باایمان، آیا شما را راهنمایى به تجارتى بکنم‌که از عذاب دردناك رهاییتان مى‌بخشد (و به‌سعادت جاویدان‌رهنمونتان‌مى‌شود)، ایمان‌به‌خدا و رسول‌او بیاورید ودرراه‌او بامال و جان جهاد كنید» (9و10/صفّ)

و نمونه واضح گروه دوّم ، منافقان هستند كه قرآن در آیات فوق ، پس‌از ذکر كارهاى مخرّب آن‌هاکه درلباس اصلاح و عقل ، انجام مى‌گیرد ، مى‌گوید : « آن‌ها كسانى هستند كه هدایت را با گمراهى مبادله كردند و این تجارت نه براى آن‌ها سودى داشت و نه مایه هدایت شد » ، این گروه در موقعيّتى قرار داشتند كه مى‌توانستند بهترین راه را انتخاب كنند، آن‌ها در كنار چشمه زلال وحى قرار داشتند ، در محیطى مملو از صفا و صداقت و ایمان .

اما آن‌ها به جاى این‌که از این موقعيّت خاصّ كه در طول قرون اعصار تنها نصیب گروه اندکى شده است ، بالاترین بهره را ببرند ، هدایت را دادند و گمراهى را خریدند ، هدایتى كه در درون فطرتشان بود ، هدایتى كه در محیط وحى موج مى‌زد ، همه این امکانات را از دست دادند به گمان این‌که با این كارمى‌توانند مسلمین را درهم‌بکوبند و رؤیاهاى‌شومى راکه در مغز خود مى‌پروراندند ، تحقّق بخشند. این معاوضه و انتخاب غلط دو زیان بزرگ همراه داشت ؛

نخست این‌که سرمایه‌هاى مادّى و معنوى خویش را از دست دادند ، بى‌آن‌که در مقابل آن سودى ببرند

و دیگر این‌که حتّى‌به نتیجه شوم موردنظر خود نیز نرسیدند ، زیرا اسلام باسرعت پیشرفت كرد و به زودى صفحه جهان را فراگرفت و این منافقان نیز رسوا شدند .

17 مَثَلُهُمْ كَمَثَلِ الَّذِى اسْتَوْقَدَ نارا فَلَمّا اَضاءَتْ ما حَوْلَهُ ذَهَبَ اللّهُ بِنُورِهِمْ وَ تَرَكَهُمْ فى ظُلُماتٍ لا يُبْصِرُونَ

آن‌ها ( منافقان ) همانند كسى هستند كه آتشى افروخته ( تا در بیابان تاریك راه خود را پیدا كند) ولى‌هنگامى‌که آتش اطراف‌خود را روشن‌ساخت، خداوند (طوفانى مى‌فرستد و) آن را خاموش مى‌کند و در تاریکى وحشتناکى كه چشم‌کارنمى‌کند، آن‌ها را رها مى‌سازد .

18 صُمٌّ بُكْمٌ عُمْىٌ فَهُمْ لا يَرْجِعُونَ

آن‌ها كر ، گنگ و كورند ، بنابراین از راه خطا بازنمى‌گردند .

دومثال‌جالب‌براى‌ترسیم‌حال‌منافقان

بعد از بیان صفات و ویژگى‌هاى منافقان ، قرآن مجید ، براى مجسّم ساختن وضع آن‌ها دو تشبیه گویا در این آیه و آیه 19 بیان مى‌کند :

آن‌ها فکر مى‌کردند با این آتش مختصر و نور آن مى‌توانند با ظلمت‌ها به پیکار برخیزند ، اما ناگهان بادى سخت برمى‌خیزد و يا باران درشتى فرومى‌ریزد و يا بر اثر پایان گرفتن موادّ آتش‌افروز ، آتش به سردى و خاموشى مى‌گراید و بار دیگر در تاریکى وحشت‌زا سرگردان مى‌شوند .

در زندگى انسان بى‌راهه‌ها فراوان است، اما خطّ مستقیم كه به‌سرمنزل مقصود به پیش مى‌رود ، يکى بیش نیست ، ولى خطوط انحرافى بى‌نهایت است و از آن گذشته پرده‌هاى ظلمت را بشکافد و در برابر طوفان‌ها مقاومت كند و آن چیزى جز چراغ عقل و ایمان و خورشید وحى نیست .

مختصر شعله‌اى كه انسان ، موقّتا مى‌افروزد ، چه كارى در این راه طولانى و پر از طوفان از آن ساخته است ؟

« منافقان » با انتخاب راه نفاق چنین مى‌پنداشتند كه مى‌توانند در همه حال موقعيّت خویش را حفظ كنند و از هر خطر احتمالى مصون بمانند ، از منافعى كه به دو طرف مى‌رسد ، استفاده كرده و هر دسته غالب شوند ، آن‌ها را از خود بدانند ، اگر مؤمنان پیروز شوند ، در صفّ مؤمنان و اگر غلبه با كافران باشد ، با آن‌ها باشند

اما قرآن پرده از روى كار آن‌ها برداشت و دروغشان را آشکار كرد؛ « هنگامى‌که منافقان به سراغ تو مى‌آیند ، مى‌گویند : ما گواهى مى‌دهیم كه تو فرستاده خدایى ، خدا مى‌داند كه تو رسول او هستى، ولى خدا گواهى مى‌دهد كه منافقان در اظهاراتشان دروغ مى‌گویند » ( 1 و 2 / منافقون ) .

حتّى قرآن‌به كفّار نیزاعلام‌مى‌کند كه آن‌ها با شمانیستند، هر وعده‌اى دهند ، عمل نخواهند كرد ؛ « منافقان به برادران كافر خود از اهل كتاب وعده‌مى‌دهند كه اگرشما رااز مدینه‌بیرون كنند، ما نیزبا شما خارج خواهیم شد و به‌حرف هیچ‌کس درباره شما گوش‌نخواهیم‌داد و اگر با شمابجنگند، شما را يارى‌مى‌کنیم ولکن خداوندگواهى‌مى‌دهدکه منافقان‌دروغ‌مى‌گویند، اگر آن‌ها را بیرون كنند ، همراه آن‌ها خارج نخواهند شد و اگر با آن‌ها جنگ نمایند ، ياریشان‌نخواهندکرد و اگر به‌آن‌ها كمک‌کنند، ( درگیرودار جنگ ) پا به فرار خواهند گذاشت » ( و استقامت به خرج نخواهند داد » ( 11 و 12 / حَشْر ) .

قابل توجه این‌که قرآن در این‌جا از جمله « اِسْتَوْقَدَ نارا » استفاده كرده است ، يعنى آن‌ها براى رسیدن به « نور » ، از « نار » استفاده مى‌کنند ، آتشى كه هم دود و هم خاکستر و هم سوزش دارد ، در حالى كه مؤمنان از نور خالص و چراغ روشن و پرفروغ ایمان بهره مى‌گیرند

منافقان گرچه تظاهر به نور ایمان دارند ، اما باطنشان ، نار است و اگر هم نورى باشد ، ضعیف و كوتاه‌مدت است .

و همین‌ها است كه چشم بینا و گوش شنوا و زبان گویا را سرانجام از آن‌ها خواهد گرفت .

19 اَوْ كَصَيِّبٍ مِنَ‌السَّماءِ فیهِ‌ظُلُماتٌ وَ رَعْدٌ وَ بَرْقٌ يَجْعَلُونَ اَصابِعَهُمْ فى اذانِهِمْ مِنَ الصَّواعِقِ حَذَرَ الْمَوْتِ وَ اللّهُ مُحیطٌ بِالْكافِرینَ

یا همچون بارانى كه در شب تاریك توأم با رعد و برق و صاعقه ( بر سر رهگذرانى ) ببارد ، آن‌ها از ترس مرگ، انگشت در گوش خود مى‌گذارند تا صداى صاعقه را نشنوند و خداوند به‌کافران احاطه دارد ( و در قبضه قدرت او هستند ) .

20 يَكادُ الْبَرْقُ يَخْطَفُ اَبْصْارَهُمْ كُلَّما اَضاءَ لَهُمْ مَشَوْا فیهِ وَ اِذا اَظْلَمَ عَلَيْهِمْ قامُوا وَ لَوْشاءَاللّهُ لَذَهَبَ بِسَمْعِهِمْ وَ اَبْصارِهِمْ اِنَّ اللّهَ عَلى كُلِّ شَىْ‌ءٍ قَدیرٌ

روشنایى خیره‌کننده برق نزدیک‌است ، چشم آن‌هارا برباید، هر لحظه‌اى كه برق جستن مى‌کند ، ( صفحه بیابان را ) براى آن‌ها روشن مى‌سازد ( چند قدمى ) در پرتو آن

راه مى‌روند و هنگامى كه خاموش مى‌شود ، توقّف مى‌کنند و اگر خدا بخواهد ، گوش و چشم آن‌ها را از بین مى‌برد ، خداوند بر هر چیز توانا است .

در مثال دوّم قرآن صحنه زندگى آن‌ها را به شکل دیگرى ترسیم مى‌نماید ؛ شبى است تاریك و ظلمانى پرخوف و خطر ، باران به شدت مى‌بارد ، از كرانه‌هاى افق برق پرنورى مى‌جهد ، صداى غرّش وحشت‌زا و مهیب رعد ، نزدیك است پرده‌هاى گوش را پاره كند ، انسانى بى‌پناه در دل این دشت وسیع و ظلمانى و پر از خطر ، حیران و سرگردان مانده است ، باران پرپشت ، بدن او را مرطوب ساخته ، نه پناهگاه مورد اطمینانى وجود دارد كه به آن پناه برد و نه ظلمت، اجازه مى‌دهد گامى به سوى مقصد بردارد .

آن‌ها هرلحظه خطر را در برابر خود احساس مى‌کنند ، چراکه در دل این بیابان نه كوهى به چشم مى‌خورد و نه درختى تا از خطر رعد و برق و صاعقه جلوگیرى كند ، هر آن ممکن است هدف صاعقه‌اى قرار گیرند و در يك لحظه خاکستر شوند .

مى‌دانیم صاعقه‌ها به هر برآمدگى از زمین حمله مى‌کنند ، اما در دل بیابان جز آن‌ها برآمدگى

پیدا نمى‌شود كه صاعقه متوجّه آن گردد ، بنابراین خطر جدّى و حتمى است ( با توجه به این‌که خطر صاعقه در بیابان‌هاى مسطّحى همچون بیابان‌هاى حجاز به درجات از مناطق كوهستانى بیشتر است ، اهميّت این مثال براى مردم آن محیط روشن‌تر مى‌شود ) .

خلاصه نمى‌دانند چه كنند ، مضطرب و پریشان ، حیران و سرگردان بر جاى خود ایستاده ، نه راهى‌درمیان شن‌هاى‌بیابان پیدااست و نه‌راهنمایى‌که در پرتو هدایت‌او گام‌بردارند .

آرى منافقان درست به چنین مسافرى مى‌مانند ، آن‌ها در میان مؤمنان روزافزون كه همچون سیل خروشان و باران پرپشتى به هرسو پیش مى‌روند ، قرار گرفته‌اند، افسوس كه به پناهگاه مطمئن ایمان ، پناه نبرده‌اند تا از شرّ صاعقه‌هاى مرگبار مجازات الهى نجات يابند .

جِهادمسلّحانه مسلمین دربرابر دشمنان همانند خروش رعد و صاعقه بر سر آن‌ها فرود مى‌آمد ، گاه‌گاه فرصت‌هایى براى پیدا كردن راه حقّ نصیبشان‌مى‌شد و اندیشه‌هاشان بیدار مى‌گشت ، ولى افسوس كه این بیدارى همچون برق آسمان دیرى نمى‌پایید تا مى‌خواستند چند گامى بردارند ، خاموش مى‌شد و تاریکى غفلت و سپس توقّف و سرگردانى جاى آن را مى‌گرفت

پیشرفت سریع اسلام همچون برق آسمانى چشم آن‌ها را خیره كرده بود و آیات قرآن كه پرده از رازهاى نهانیشان برمى‌داشت ، همچون صاعقه‌ها آن‌ها را هدف قرار مى‌داد ، هر دم احتمال مى‌دادند آیه‌اى نازل گردد و پرده از رازهاى دیگرى بردارد و رسواتر شوند. اگرچه شأن نزول این‌آیات ، منافقان عصر پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله است، اما با توجّه به این‌که خط نفاق در هر عصر و زمانى ، در برابر خط انقلاب‌هاى راستین وجود داشته و دارد ، به منافقان همه اعصار و قرون گسترش مى‌یابد و ما با چشم خود تمام این نشانه‌ها را يک‌به‌یك و موبه‌مو در مورد منافقان عصر خویش مى‌یابیم ، سرگردانى آن‌ها ، وحشت و اضطرابشان و خلاصه بى‌پناهى و بدبختى و سیه‌روزى و رسوایى آن‌ها را درست همانند همان مسافرى كه قرآن به روشن‌ترین وجهى ، حال او را ترسیم كرده است ، مشاهده مى‌کنیم .

21 يا اَيُّهَا النّاسُ اعْبُدُوا رَبَّكُمُ الَّذى خَلَقَكُمْ وَ الَّذینَ مِنْ قَبْلِكُمْ لَعَلَّكُمْ تَتَّقُونَ

اى مردم ، پروردگار خود را پرستش كنید ، آن كس كه شما و پیشینیان را آفرید ، تا پرهیزکار شوید

این‌چنین خدایى را بپرستید

خطاب « يا اَيُّهَا النّاسُ » ( اى مردم ) كه در قرآن ، حدود بیست بار تکرارشده و يك خطاب جامع و عمومى است ، نشان مى‌دهد كه قرآن مخصوص نژاد و قبیله و طایفه و قشر خاصّى نیست ، بلکه همگان را در این دعوت عامّ شرکت مى‌دهد ، همه را دعوت به پرستش خداى يگانه و مبارزه با هرگونه شرك و انحراف ازخط توحیدمى‌کند .

براى برانگیختن حسّ شکرگزارى مردم و جذب آن‌ها به عبادت پروردگار ، از مهمّ‌ترین نعمت شروع مى‌کند كه نعمت خلقت و آفرینش همه انسان‌ها است ، نعمتى كه هم نشانه قدرت خدا است و هم علم و حکمت او و هم رحمت عامّ و خاصّش ، چراکه در خلقت انسان این گل سرسبد هستى ، نشانه‌هاى علم و قدرت بى‌پایان خدا و نعمت‌هاى گسترده‌اش كاملاً به چشم مى‌خورد .

آن‌هاکه دربرابر خدا خاضع نیستند و او را پرستش نمى‌کنند ، غالبا به خاطر این است كه در آفرینش خویش و پیشینیان نمى‌اندیشند و به این نکته توجّه ندارند كه این آفرینش بزرگ را نمى‌توان به عوامل كور و كر طبیعى نسبت داد و این نعمت‌هاى حساب‌شده و بى‌نظیر راکه در جسم

و جان انسان ، نمایان است ، نمى‌توان از غیر مبدأ علم و قدرت بى‌پایانى دانست .

بنابراین يادآورى این نعمت‌ها ، هم دلیلى است بر خداشناسى و هم محرّكى است براى شکرگزارى و پرستش .

نتیجه این پرستش ، تقوا و پرهیزکارى است ( لَعَلَّكُمْ تَتَّقُونَ ) .

بنابراین عبادت‌ها و نیایش‌هاى ما چیزى بر جاه و جلال خدا نمى‌افزاید ، همان‌گونه كه ترك آن‌ها چیزى از عظمت مقام او نمى‌کاهد ، این عبادت‌ها كلاس‌هاى تربیت براى آموزش تقوا است ، تقوا همان احساس مسؤوليّت و خودجوشى درونى كه معیار ارزش انسان و میزان سنجش شخصيّت او است .

22 اَلَّذى جَعَلَ لَكُمُ الاَْرْضَ فِراشا وَ السَّماءَ بِناءً وَ اَنْزَلَ مِنَ السَّماءِ ماءً فَأَخْرَجَ بِهِ مِنَ الثَّمَراتِ رِزْقا لَكُمْ فَلا تَجْعَلُوا لِلّهِ اَنْدادا وَ اَنْتُمْ تَعْلَمُونَ

آن‌کس كه زمین را بستر شما قرار داد و آسمان ( جوّ زمین ) را همچون سقفى بر بالاى سر شما و از آسمان آبى فروفرستاد و به وسیله آن ، میوه‌ها را پرورش داد تا روزى شما

باشد ، بنابراین براى خدا شریک‌هایى قرار ندهید ، در حالى كه مى‌دانید ( هیچ‌یك از این شرکاء و بتان ، نه شما را آفریده‌اند و نه شما را روزى مى‌دهند ) .

نعمت زمین و آسمان

« اَنْداد » جمع « نِدّ » به معنى شریك و شبیه است ، بدیهى است این شباهت و شرکت در پندار بت‌پرستان وجود داشته ، نه این‌که يك امر واقعى باشد .

یا به‌تعبیر دقیق‌تر، چنان‌که « راغب » در « مفردات » مى‌گوید، « نِدّ » و « نَدید » به معنى چیزى است كه از نظر گوهر و ذات ، شریك و شبیه چیز دیگرى باشد ، بنابراین به نوع خاصّى از مماثلت و همانندى گفته مى‌شود ، يعنى همانند در گوهر ذات .

زمین این مرکب راهوارى كه شما را بر پشت خود سوار كرده و با سرعت سرسام‌آورى در این فضا به حرکات مختلف خود ادامه مى‌دهد ، بى‌آن‌که كمترین لرزشى بر وجود شما وارد كند ، يکى از نعمت‌هاى بزرگ او است .

نیروى جاذبه‌اش كه به شما اجازه حرکت و استراحت و ساختن خانه و لانه و تهیه باغ‌ها و

زراعت‌ها و انواع وسائل زندگى مى‌دهد ، نعمت دیگرى است ، هیچ فکر كرده‌اید كه اگر جاذبه زمین نبود ، در يك چشم برهم‌زدن ، همه ما و همه خانه‌هاى وسائل زندگیمان ، بر اثر حرکت دورانى زمین به فضا پرتاب و در فضا سرگردان مى‌شد .

تعبیر به « فِراش » ( بستر استراحت ) چه تعبیر زیبایى است ، « فِراش » ، نه تنها مفهوم آرامش و آسودگى خاطر و استراحت را دربردارد ، بلکه گرم و نرم بودن و در حد اعتدال قرار داشتن ، نیز در مفهوم آن افتاده است .

جالب این‌که چهارمین پیشواى شیعیان جهان ، امام سجّاد ، علىّ بن الحسین در بیان شیوایش این حقیقت را در تفسیر همین آیه تشریح فرموده است :

« خداوند زمین را مناسب طبع شما قرار داد و موافق جسم شما ، آن را گرم و سوزان نساخت تا از حرارتش بسوزید و زیاد سرد نیافرید ، تا منجمد شوید ، آن را آن‌قدر معطر و زننده قرار نداد تا بوى تند آن به مغز شما آسیب رساند و آن را بدبو نیافرید تا مایه هلاکت شما گردد ، آن را همچون آب قرار نداد كه در آن غرق شوید و نیز چنان سفت و محکم نیافرید تا بتوانید در آن خانه و مسکن بسازید و

مردگان را ( كه وجودشان در سطح زمین مایه هزارگونه ناراحتى است ) در آن دفن كنید ، آرى خداوند این‌گونه زمین را بستر استراحت شما قرار داد » .(1)

کلمه « بِناء » با توجه به كلمه « عَلَيْكُمْ » بیانگر آن است كه آسمان بر بالاى سر شما بنا شده است ، طبعا همچون سقف ، این معنى به صورت صریح‌ترى در جاى دیگر قرآن آمده است ؛ « وَ جَعَلْنَا السَّماءَ سَقْفا مَحْفُوظا : ما آسمان را سقف محفوظى قرار دادیم » ( 32 / انبیاء ) .

کلمه « سَماء » در قرآن به معانى مختلفى آمده است ، كه قدر مشترك همه آن‌ها چیزى است كه در جهت فوق قرار گرفته است ، يکى از آن‌ها كه در این آیه به آن اشاره شده است ، همان "جوّ زمین" است ، يعنى قشر هواى متراکمى‌که دور تا دور كره زمین را پوشانده و طبق نظریه دانشمندان ضخامت آن، چند صد كیلومتر است .

اگر به نقش اساسى و حیاتى این قشر ضخیم هوا كه زمین را از هر سو احاطه كرده است ،


1) « نُورُ الثَّقَلَيْن » ، جلد 1 ، صفحه 41 .

بیندیشیم ، خواهیم دانست كه تا چه حدّ این سقف ، محکم و براى حفاظت انسان‌ها مؤثّر است .

این قشر مخصوص هوا كه همچون سقفى بلورین ، اطراف ما را احاطه كرده ، در عین این‌که مانع از تابش نور آفتاب -- این اشعّه حیاتبخش و زندگى‌آفرین -- نیست ، به قدرى محکم و مقاوم است كه از يك سدّ پولادین كه چندین متر ضخامت داشته باشد ، نیز محکم‌تر است .

اگر این سقف نبود ، زمین دائما در معرض رگبار سنگ‌هاى پراکنده آسمانى بود و عملاً آرامش از مردم جهان سلب مى‌شد ، ولى این قشر فشرده تقریبا تمام سنگ‌هاى آسمانى را قبل از سقوط به سطح زمین مى‌سوزاند و نابود مى‌کند و تنها تعداد بسیار كمى مى‌توانند از آن عبور كرده و به عنوان يك زنگ خطر براى زمینیان به گوشه‌اى پرتاب شوند و این تعداد كم ، هرگز نتوانسته است آرامش را برهم زند .

از جمله شواهدى كه نشان مى‌دهد يکى از معانى آسمان همین "جوّ زمین" است، حدیثى مى‌باشد كه از پیشواى بزرگ ما ، امام صادق درباره رنگ آسمان ، نقل شده ، آن‌جا كه به مُفَضَّل مى‌فرماید : « اى مفضّل ، در رنگ آسمان بیندیش كه خدا آن را این‌چنین آبى آفریده كه موافق‌ترین

رنگ‌ها براى چشم انسان است و حتى نظر كردن به آن ، دیده را تقویت مى‌کند » .(1)

امروز این را همه مى‌دانیم كه رنگ آبى آسمان چیزى جز رنگ هواى متراکم‌شده اطراف زمین نیست ، بنابراین منظور از آسمان ، در این حدیث ، همان "جوّ زمین" است .

جمله « وَ اَنْزَلَ مِنَ السَّماءِ ماءً » بار دیگر این حقیقت را تأکید مى‌کند كه منظور از « سَماء » در این‌جا ، همان جوّ زمین است ، زیرا مى‌دانیم باران از ابرها و ابرها از تراکم بخارهایى كه در جوّ زمین پراکنده‌اند ، به وجود مى‌آیند .

امام سجّاد علىّ بن الحسین در تفسیر این آیه راجع به نزول باران از آسمان ، بیان جالبى فرموده كه ذیلاً مى‌خوانید :

« خداوند باران را از آسمان نازل مى‌کند تا به تمام قلّه‌هاى كوه‌ها ، تپه‌ها ، گودال‌ها و خلاصه تمام نقاط مرتفع و هموار برسد ( و همگى بدون استثناء سیراب گردند ) و آن را دانه‌دانه و نرم و پى‌درپى -- گاهى به


1) « توحید مُفَضَّل » .

صورت دانه‌هاى درشت و گاهى قطره‌هاى كوچک‌تر -- قرار داد ، تا كاملاً در زمین فرورود و سیراب گردد و آن را به صورت سیلابى نفرستاد تا زمین‌ها و درختان و مزارع و میوه‌هاى شما را بشوید و ویران كند » .

قرآن سپس به انواع میوه‌هایى كه از برکت باران و روزى‌هایى كه نصیب انسان‌ها مى‌شود ، اشاره كرده ، چنین مى‌گوید : « خداوند به وسیله باران ، میوه‌هایى را به عنوان روزى شما از زمین خارج ساخت » ( فَاَخْرَجَ بِهِ مِنَ الثَّمَراتِ رِزْقا لَكُمْ ) .

این برنامه الهى كه از يک‌سو رحمت وسیع و گسترده خدا را بر همه بندگان مشخّص مى‌کند و از سوى دیگر ، بیان‌گر قدرت او است كه چگونه از آب بى‌رنگ صدهزاران رنگ از میوه‌ها و دانه‌هاى غذایى با خواصّ متفاوت براى انسان‌ها و همچنین جان‌داران دیگر ، آفریده ، يکى از زنده‌ترین دلایل وجود او است ، لذا بلافاصله مى‌افزاید : « اکنون كه چنین است ، براى خدا شریک‌هایى قرار ندهید ، در حالى كه مى‌دانید » ( فَلا تَجْعَلُوا لِلّهِ اَنْدادا وَ اَنْتُمْ تَعْلَمُونَ ) .

آرى همه شما مى‌دانید كه این بت‌ها و شرکاى ساختگى ، نه شما را آفریده‌اند و نه روزى مى‌دهند و نه كمترین مواهب شما از ناحیه آن‌ها است ، پس چگونه آن‌ها را شبیه خدا مى‌دانید ؟

بت‌پرستى در شکل‌هاى مختلف

در این‌جا توجّه به این حقیقت لازم است كه قرارداد شریك براى خدا ، تنها منحصر به ساختن بت‌هاى سنگى و چوبى و يا از آن فراتر ، انسانى همچون مسیح را يکى از خدایان سه‌گانه دانستن ، نیست ، بلکه معنى وسیعى دارد ، صورت‌هاى مخفى‌تر و پنهان‌تر را نیز شامل مى‌شود ، به طور كلّى هرچه را در ردیف خدا در زندگى مؤثّر دانستن ، يک‌نوع شرك است .

در حدیثى مى‌خوانیم كه مردى در برابر پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله گفت : « ما شاءَ اللّهُ وَ شِئْتَ : هرچه خدا بخواهد و تو بخواهى»، پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله فرمود: «اَجَعَلْتَنىلِلّهِ نِدّا: مرا شریك خدا و هم‌ردیف او قرار دادى»؟

در تعبیرات عامیانه روزمّره نیز بسیار مى‌گویند : « اوّل خدا ، دوّم تو » ، باید قبول كرد كه این گونه تعبیرات نیز مناسب يك انسان موحّد كامل نیست .

در روایتى درتفسیر آیه 106 سوره يوسف؛ « وَ مايُؤْمِنُ اَكْثَرُهُمْ بِاللّهِ اِلاّ وَ هُمْ مُشْرِكُونَ » از امام‌صادق مى‌خوانیم‌که فرمود: « ( این اشاره به شرك خفىّ است ) ، مانند این‌که انسان به دیگرى

بگوید: اگر تو نبودى، من نابود شده بودم يا زندگانیم بر باد مى‌رفت » .(1)

23 وَ اِنْ كُنْتُمْ فى رَيْبٍ مِمّا نَزَّلْنا عَلى عَبْدِنا فَأْتُوا بِسُورَةٍ مِنْ مِثْلِهِ وَ ادْعُوا شُهَداءَكُمْ مِنْ دُونِ اللّهِ اِنْ كُنْتُمْ صادِقینَ

اگر درباره آن‌چه بر بنده خود ( پیامبر ) نازل كرده‌ایم ، شك و تردید دارید ، ( لااقلّ ) يك سوره همانند آن بیاورید و گواهان خود را غیر از خدا بر این كار دعوت كنید، اگر راست‌مى‌گویید .

قرآن ، معجزه جاویدان

کلمه « شُهَداء » در این‌جا اشاره به گواهانى است كه آن‌ها را در نفى رسالت پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله كمك مى‌کردند و جمله « مِنْ دُونِ اللّهِ » اشاره به این است كه حتّى اگر همه انسان‌ها جز « اَللّه » دست به دست هم بدهند ، براى این‌که يك سوره همانند سوره‌هاى قرآن بیاورند ، قادر نخواهند بود .


1) « سَفینَةُ الْبِحار » ، جلد 1 ، صفحه 697 .

به این ترتیب قرآن همه منکران را به مبارزه با قرآن و يك سوره مانند آن دعوت مى‌کند تا عجز آن‌ها ، دلیل روشنى باشد بر اصالت این وحى آسمانى در رسالت الهى آورنده آن .

24 فَاِنْ لَمْ‌تَفْعَلُوا وَ لَنْ تَفْعَلُوا فَاتَّقُوا النّارَ الَّتى وَقُودُهَا النّاسُ وَ الْحِجارَةُ اُعِدَّتْ لِلْكافِرینَ

اگر این كار را نکردید - و هرگز نخواهیدکرد - از آتشى بترسید كه هیزم آن ، بدن‌هاى مردم ( گنهکار ) و سنگ‌ها است كه براى كافران مهيّا شده است .

« وَقُود » به معنى آتش‌گیره است ، يعنى مادّه قابل اشتعال ، مانند هیزم ( نه به معنى آتش‌زنه همچون كبریت يا جرقّه‌اى كه با سنگ‌هاى مخصوص ایجاد مى‌کنند ) .

آتش دوزخ از درون خود انسان‌ها و سنگ‌ها شعله‌ور مى‌شود و با توجه به این حقیقت كه امروز ثابت شده ، همه اجسام جهان در درون خود ، آتشى عظیم نهفته دارند ( يا به تعبیر دیگر انرژى‌هایى كه قابل تبدیل به آتش هستند ) درك این معنى مشکل نیست و لزومى ندارد كه آن آتش سوزان را شبیه آتش‌هاى معمولى این جهان بدانیم

در آیات 6 و 7 سوره هُمَزَة مى‌خوانیم: « نارُ اللّهِ الْمُوقَدَةُ الَّتى تَطَّلِعُ عَلَى الاَْفْئِدَةِ : آتش سوزان پروردگار كه از درون دل‌ها سرچشمه مى‌گیرد و برقلب‌ها سایه مى‌افکند و از درون به برون سرایت مى‌کند » ( بر عکس آتش‌هاى این جهان كه از بیرون به درون مى‌رسد ) .

چرا پیامبران به معجزه نیاز دارند ؟

مى‌دانیم كه منصب نبوّت ، بزرگ‌ترین منصبى است كه به عدّه‌اى از پاکان عطا شده است ، زیرا مناصب و مقام‌هاى دیگر ، معمولاً حاکم بر جسم افراد است ، ولى منصب نبوّت ، منصبى است كه بر جان و دل جامعه‌ها حکومت مى‌کنند ، لذا به همان نسبت كه ارج بیشترى دارد، مدّعیان كاذب و افراد شيّاد بیشترى، این منصب را به خود مى‌بندند و از آن سوء استفاده مى‌کنند .

در این‌جا مردم مى‌بایست يا ادّعاى هر مدّعى را بپذیرند و يا دعوت همه را رد كنند ، اگر همه را بپذیرند ، پیدا است چه هرج و مرجى به وجود مى‌آید و دین خدا به چه صورت جلوه خواهد كرد و اگر هیچ‌کدام را نپذیرند ، آن‌هم نتیجه‌اش‌گمراهى و عقب‌ماندگى است. بنابراین همان دلیلى كه اصل بعثت پیامبران را الزامى مى‌شمارد ، مى‌گوید : پیامبران راستین مى‌بایست نشانه‌اى همراه داشته

باشند كه علامت امتیاز آنان از مدّعیان دروغین و سند حقّانيّت آن‌ها باشد .

روى این اصل لازم است هر پیامبرى ، معجزه‌اى بیاورد كه گواه صدق رسالتش گردد .

و همان‌طور كه از لفظ « مُعْجِزَة » پیدا است ، باید پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله قدرت بر انجام كارهاى خارق‌العاده‌اى داشته باشد كه دیگران از انجام آن « عاجز » باشند .

پیامبرى كه معجزه دارد ، لازم است مردم را به « مقابله به مثل » دعوت كند ، او باید علامت و نشانه درستى گفتار خود را معجزه خویش معرفى نماید ، تا اگر دیگران مى‌توانند ، همانند آن را بیاورند ، این كار را اصطلاحا « تَحَدّى » گویند .

از كجا بدانیم كه مثل قرآن را نیاورده‌اند ؟

نظرى به تاریخ اسلام ، پاسخ این سؤال را روشن مى‌سازد ، زیرا در داخل كشورهاى اسلامى در زمان پیغمبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله و پس از او حتّى در خود مكّه و مدینه ، مسیحیان و يهودیان و منافقان سرسخت و متعصّبى مى‌زیستند كه براى تضعیف مسلمانان ، از هر فرصتى استفاده مى‌کردند و علاوه بر آن ، در میان مسلمانان ، جمعى « مسلمان‌نما » كه قرآن مجید آن‌ها را "منافق" نام نهاده ، زندگى مى‌کردند

که رل جاسوسى بیگانگان برعهده آنان بود .

مسلّما این دشمنان متعصّب و سرسخت كه به دقّت مراقب اوضاع مسلمین بودند و از هر جریانى كه به زیان مسلمانان بود، استقبال مى‌کردند ، اگر به چنین كتابى دسترسى پیدا كرده بودند ، براى درهم شکستن آن‌ها تا آن جا كه مى‌توانستند، آن را نشر مى‌دادند و يا لااقل در حفظ و نگهدارى آن مى‌کوشیدند .

و لذا مى‌بینیم حتّى افرادى كه به احتمال ضعیفى ممکن است به معارضه با قرآن برخاسته باشند ، تاریخ نام آن‌ها را ضبط كرده است ، از جمله نام « عبد اللّه بن مُقَفَّع » را برده‌اند كه او كتاب « الدُّرَّةُ اليَتیمَة » را به همین منظور نوشته است. در صورتى كه كتاب مزبور هم‌اکنون در اختیار ما است و چندین بار چاپ شده است و كوچک‌ترین اشاره‌اى در آن كتاب به این مطلب نشده است ، نمى‌دانیم چه‌طور این نسبت را به اوداده‌اند ؟

نام مُتَنَبِّىّ « احمد بن حسین كوفى » را در این زمره نیز ذکر كرده‌اند كه ادّعاى نبوّت نموده است ، در صورتى كه قرائن زیادى نشان مى‌دهد كه داعیه او بیشتر بلندپروازى محرومیت‌هاى خانوادگى و

حسّ جاه‌طلبى بوده است .

« ابوالعلاى مَعَرّى » نیز متهم به این امر شده است ، گرچه از او سخنان زننده‌اى نسبت به اسلام نقل شده ، اما هیچ وقت داعیه مبارزه با قرآن را نداشته است ، بلکه جملات جالبى درباره عظمت قرآن گفته است .

ولى « مُسَيْلَمَه كَذّاب » از مردم يمامه ، مسلّما از كسانى است كه به مبارزه‌با قرآن‌برخاسته و به اصطلاح آیاتى آورده است كه جنبه تفریحى آن بیشتر است ، بد نیست چند جمله از آن‌ها را در این‌جا بیاوریم ؛

✓ 1 - در برابر سوره « ذاریات » این جمله‌ها را آورده است ؛

« وَ الْمُبَذِّراتِ بَذْرا وَ الْحاصِداتِ حَصْدا وَ الذّارِياتِ قُمْحا وَ الطّاحِناتِ طَحْنا وَ الْعاجِناتِ عَجْنا وَ الْخابِزاتِ خُبْزا وَ الثّارِداتِ ثَرْدا وَ اللاّقِماتِ لُقْما اِهالَةً وَ سَمْنا : قسم‌به دهقانان وکشاورزان ، قسم به دروکنندگان ، قسم به جداکنندگان كاه از گندم ، قسم به خمیرکنندگان ، قسم به نان‌پزندگان ، قسم به

تریدکنندگان ، قسم به آن كسانى كه لقمه‌هاى چرب و نرم برمى‌دارند » .(1)

✓ 2 - « يا ضَفْدَعُ بِنْتُ ضَفْدَعٍ ، نَقّى ما تَنِقّينَ ، نِصْفُكَ فِى الْماءِ وَ نِصْفُكَ فِى الطّينِ ، لاَ الْماءَ تُكَدِّرینَ وَ لاَ الشّارِبَ تَمْنَعینَ : اى قورباغه دختر قورباغه ، آن‌چه مى‌خواهى ، صدا كن ، نیمى از تو در آب و نیمى دیگر در گِل است ، نه آب را گِل‌آلود مى‌کنى و نه كسى را از آب خوردن جلوگیرى مى‌نمایى » .(2)

25 وَ بَشِّرِالَّذینَ امَنُوا وَ عَمِلُواالصّالِحاتِ اَنَّ لَهُمْ جَنّاتٍ تَجْرى مِنْ تَحْتِهَا الاَْنْهارُ كُلَّما رُزِقُوا مِنْها مِنْ ثَمَرَةٍ رِزْقا قالُوا هذَا الَّذى رُزِقْنا مِنْ قَبْلُ وَ اُتُوا بِهِ مُتَشابِها وَ لَهُمْ فیها اَزْواجٌ مُطَهَّرَةٌ وَ هُمْ فیها خالِدُونَ به كسانى كه ایمان آورده‌اند و عمل صالح دارند ، بشارت ده كه باغ‌هایى از بهشت براى آن‌ها است كه نهرها از زیر درختانش جارى است ، هر زمان كه میوه‌اى از آن به آن‌ها داده شود ، مى‌گویند : این همان است كه قبلاً به ما روزى داده شده بود ( ولى


1) « اِعْجازُ القرآن رافعى » .

2) « قرآن و آخرین پیامبر » .

چه‌قدر این‌ها از آن‌ها بهتر و عالى‌تر است ) و میوه‌هایى كه براى آن‌ها مى‌آورند ، همه ( از نظر خوبى و زیبایى ) يکسانند و براى آن‌ها همسرانى پاك و پاکیزه است و جاودانه در آن خواهند بود .

ویژگى نعمت‌هاى بهشتى

مى‌دانیم باغ‌هایى كه آب دائم ندارند و باید گاه‌گاه از خارج ، آب براى آن‌ها بیاورند ، طراوت زیادى نخواهند داشت ، طراوت از آنِ باغى است كه همیشه آب‌در اختیار دارد ، آب‌هایى كه متعلق به خود آن است و هرگز قطع نمى‌شود ، خشکسالى و كمبود آب آن را تهدید نمى‌کند و چنین است باغ‌هاى بهشت .

سپس ضمن اشاره به میوه‌هاى گوناگون این باغ‌ها ، مى‌گوید : « هرزمان از این باغ‌ها، میوه‌اى به آن‌ها داده مى‌شود ، مى‌گویند : این همان است كه از قبل به ما داده شده است » ( كُلَّما رُزِقُوا مِنْها مِنْ‌ثَمَرَةٍ رِزْقا قالُواهذَاالَّذى رُزِقْنا مِنْ‌قَبْلُ ) .

مفسّران براى این جمله ، تفسیرهاى مختلفى ذکر كرده‌اند ؛

بعضى گفته‌اند : منظور این است كه این نعمت‌ها به خاطر اعمالى است كه ما قبلاً در دنیا انجام دادیم و زمینه آن از قبل فراهم شده‌است .

بعضى دیگر گفته‌اند : هنگامى كه میوه‌هاى بهشتى را براى دوّمین بار براى آن‌ها مى‌آورند ، مى‌گویند : این همان میوه‌اى است كه قبلاً خوردیم ، ولى هنگامى كه آن را مى‌خورند ، مى‌بینند طعم جدید و لذّت تازه‌اى دارد و به تعبیر دیگر مثلاً سیب و انگورى را كه در این دنیا مى‌خوریم ، در هرمرتبه همان طعم قبل را احساس مى‌کنیم ، ولى میوه‌هاى بهشتى هرچند ظاهرا يك نوع بوده باشند ، هر بار طعم جدیدى دارند و این از امتیازات آن جهان است كه گویى تکرار در آن نیست .

بعضى دیگر گفته‌اند : منظور این است كه آن‌ها هنگامى كه میوه‌هاى بهشتى را مى‌بینند، آن را شبیه میوه‌هاى دنیا مى‌یابند ، تا خاطره نامأنوسى نداشته باشد ، اما به هنگامى كه مى‌خورند ، طعم كاملاً تازه و عالى در آن احساس مى‌کنند .

هیچ مانعى ندارد كه جمله بالا اشاره به همه این مفاهیم و تفاسیر باشد ، چراکه الفاظ قرآن ، گاه داراى چندین معنى‌است. سپس اضافه مى‌کند : « میوه‌هایى براى آن‌ها مى‌آورند كه با يکدیگر

شبیهند » ( وَ اُتُوا بِهِ مُتَشابِها ) .

یعنى همه از نظر خوبى و زیبایى همانند هستند ، آن‌چنان در درجه اعلاء قراردارند كه نمى‌شود يکى‌را بر دیگرى ترجیح داد ، به‌عکس میوه‌هاى این جهان كه بعضى ممکن است نارس باشند ، بعضى بیش از حدّ رسیده ، بعضى كم رنگ و بو ، بعضى خوش‌بو و معطّر، ولى میوه‌هاى باغ‌هاى بهشت ، يکى از يکى خوش‌بوتر ، يکى از يکى شیرین‌تر و يکى از يکى جالب‌تر و زیباتر .

و بالاخره آخرین نعمت بهشتى كه در این آیه به آن اشاره شده ، همسران پاك و پاکیزه است ، مى‌فرماید : « براى آن‌ها در بهشت، همسران مطهّر و پاکى‌است » ( وَ لَهُمْ فیها اَزْواجٌ مُطَهَّرَةٌ ).

پاك از همه آلودگى‌هایى كه در این جهان ممکن است داشته باشند ، پاك از نظر روح و قلب و پاك از نظر جسم و تن .

یکى از اشکالات نعمت‌هاى دنیا این است كه انسان در همان حال كه داراى نعمت است ، فکر زوال آن را مى‌کند و خاطرش پریشان مى‌شود و به همین دلیل هرگز این نعمت‌ها نمى‌تواند آرامش‌آفرین گردد ، اما نعمت‌هاى بهشتى ، چون جاودانى است و فنا و زوالى براى آن نیست ، از هر

جهت كامل و آرام‌بخش است ، لذا در پایان آیه مى‌فرماید : « مؤمنان ، جاودانه در آن باغ‌هاى بهشت‌خواهندبود» (وَ هُمْ فیها خالِدُونَ).

« ایمان » و « عمل »

در بسیارى از آیات قرآن ، ایمان و عمل صالح ، در كنار هم واقع شده‌اند ، به گونه‌اى كه نشان مى‌دهد این دو جدایى‌ناپذیر هستندو به‌راستى هم‌چنین است، زیراایمان و عمل مکمّل‌هم مى‌باشند.

ایمان ، اگر در اعماق جان نفوذ كند ، حتما شعاع آن ، در اعمال انسان خواهد تابید و عمل او را عمل صالح مى‌کند ، همچون چراغ پرنورى كه در درون اطاقى برافروزند ، اشعّه آن از تمام پنجره‌ها و دریچه‌ها ، به بیرون مى‌تابد و چنین است چراغ پرفروغ ایمان كه در قلب انسان روشن مى‌شود ، شعاعش از چشم و گوش و زبان و دست و پاى او آشکار مى‌گردد .

اصولاً ایمان همچون ریشه است و عمل صالح ، میوه آن ، وجود میوه شیرین دلیل بر سلامت ریشه است و وجود ریشه سالم ، سبب پرورش میوه‌هاى مفید .

ممکن‌است افراد بى‌ایمان ، گهگاه عمل صالحى انجام دهند ، ولى مسلّما همیشگى نخواهد

بود ، آن‌چه عمل صالح را تضمین مى‌کند ، ایمانى است كه در اعماق وجود انسان ریشه دوانده باشد و با آن احساس مسؤوليّت كند .

همسران پاک

جالب این‌که تنها وصفى كه براى همسران بهشتى در این آیه بیان شده ، وصف « مُطَهَّرَة » ( پاك و پاکیزه ) است و این اشاره‌اى است به این‌که ؛ اولین و مهم‌ترین شرط همسر ، پاکى و پاکیزگى است و غیر از آن ، همه تحت‌الشّعاع آن قرار دارد ، حدیث معروفى كه از پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله نقل شده ، نیز این حقیقت را روشن مى‌کند: « اِيّاكُمْ وَ خَضْراءَ الدِّمَنِ ، قیلَ : يا رَسُولَ اللّهِ ، وَ ما خَضْراءُ الدِّمَنِ ؟ قالَ الْمَرْأَةُ الْحَسْناءُ فى مَنْبَتِ السُّوءِ : از گیاهان سرسبزى كه بر مزبله‌ها مى‌روید ، بپرهیزید ، عرض كردند : اى پیامبر خدا ، منظور شما از این گیاهان چیست؟ فرمود: زن زیبایى است كه در خانواده آلوده‌اى پرورش يافته » .(1)


1) «وسایل‌الشّيعَة»، جلد 14، صفحه 19 .

نعمت‌هاى مادى و معنوى در بهشت

گرچه در بسیارى از آیات قرآن ، سخن از نعمت‌هاى مادّى بهشت است ، باغ‌هایى كه نهرهاى آب جارى از زیر درختان آن در حرکت است ، قصرها ، همسران پاکیزه ، میوه‌هاى رنگارنگ، ياران هم‌رنگ و مانند آن .

ولى در كنار این نعمت‌ها ، اشاره به نعمت‌هاى معنوى مهمّ‌ترى نیز شده است كه ارزیابى عظمت آن‌ها ، با مقیاس‌هاى ما امکان‌پذیر نیست ، مثلاً در آیه 72 سوره توبه مى‌خوانیم : « خداوند به مردان و زنان باایمان ، باغ‌هایى از بهشت وعده داده كه از زیر درختانش ، نهر جارى است ، جاودانه در آن خواهند ماند و مسکن‌هاى پاکیزه در این بهشت جاودان دارند ، همچنین خشنودى پروردگار كه از همه این‌ها بالاتر است و این است رستگارى بزرگ » .

و به راستى اگر كسى به آن مقام برسد كه احساس كند خدا از او راضى است و او هم از خدا راضى ، همه لذّات دیگر را از ياد خواهد برد ، تنها به او دل مى‌بندد و به غیر او نمى‌اندیشد و این لذّتى است روحانى كه با هیچ زبان و بیانى قابل توصیف نیست. خلاصه این‌که چون معاد هم جنبه

« روحانى » دارد و هم « جسمانى » ، نعمت‌هاى بهشتى نیز هر دو جنبه را دارند تا جامعيّت آن‌ها حاصل شود و هرکس به اندازه استعداد و شایستگیش بتواند از آن‌ها بهره گیرد .

26 اِنَّ اللّهَ لا يَسْتَحْيى اَنْ يَضْرِبَ مَثَلاً ما بَعُوضَةً فَما فَوْقَها فَاَمَّا الَّذینَ امَنُوا فَيَعْلَمُونَ اَنَّهُ الْحَقُّ مِنْ رَبِّهِمْ وَ اَمَّا الَّذینَ كَفَرُوا فَيَقُولُونَ ماذا اَرادَ اللّهُ بِهذا مَثَلاً يُضِلُّ بِهِ كَثیرا وَ يَهْدى بِهِ كَثیرا وَ ما يُضِلُّ بِهِ اِلاَّ الْفاسِقینَ

خداوند از این‌که مثال ( به موجودات ظاهرا كوچکى مانند ) پشّه و حتّى بالاتر از آن بزند ، شرم نمى‌کند ، ( در این میان ) آن‌ها كه ایمان آورده‌اند ، مى‌دانند حقیقتى است از طرف پروردگارشان و اما آن‌ها كه راه كفر را پیموده‌اند ، ( این موضوع را بهانه كرده ) و مى‌گویند : منظور خداوند از این مَثَل چه بوده است ؟ ( آرى ) خدا جمع زیادى را با آن گمراه و عدّه كثیرى را هدایت مى‌کند ، ولى تنها فاسقان را با آن گمراه مى‌سازد .

مثال‌هاى قرآنى

مثال، باید موافق مقصود باشد و به تعبیر دیگر مثال، وسیله‌اى است براى تجسّم‌حقیقت، گاهى

که گوینده در مقام تحقیر و بیان ضعف مدّعیان است ، بلاغت سخن ایجاب مى‌کند كه براى نشان دادن ضعف آن‌ها ، موجود ضعیفى را براى مثال انتخاب كند .

مثلاً در آیه 73 سوره حج مى‌خوانیم : « اِنَّ الَّذینَ تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللّهِ لَنْ يَخْلُقُوا ذُبابا وَ لَوِ اجْتَمَعُوا لَهُ وَ اِنْ يَسْلُبْهُمُ الذُّبابُ شَيْئا لا يَسْتَنْقِذوُهُ مِنْهُ ضَعُفَ الطّالِبُ وَ الْمَطْلُوبُ : آن‌ها كه مورد پرستش شما هستند ، هرگز نمى‌توانند مگسى بیافرینند ، اگرچه دست به دست هم بدهند ، حتى اگر مگس ، چیزى از آن‌ها برباید ، آن‌ها قدرت پس گرفتن آن را ندارند، هم طلب‌کننده ضعیف است و هم طلب‌شونده » .

ملاحظه مى‌کنید در این‌جا هیچ مثالى بهتر از مگس يا مانند آن نیست تا ضعف و ناتوانى آن‌ها را مجسّم كند. و نیز در آیه 41 سوره عنکبوت وقتى كه مى‌خواهد ناتوانى بت‌پرستان را در تکیه‌گاه‌هایى كه براى خود انتخاب كرده‌اند ، مجسّم سازد ، آن‌ها را تشبیه به عنکبوتى مى‌کند كه آن لانه سست را براى خود انتخاب كرده است كه سست‌ترین خانه‌ها در جهان ، خانه عنکبوت است (مَثَلُ الَّذینَ اتَّخَذوُا مِنْ دُونِ اللّهِ اَوْلِياءَ كَمَثَلِ الْعَنْكَبُوتِ اتَّخَذَتْ بَيْتا وَ اِنَّ اَوْهَنَ الْبُيُوتِ لَبَيْتُ الْعَنْكَبُوتِ لَوْ كانُوا يَعْلَمُونَ)

مسلّما اگر در این‌گونه موارد به جاى این مثال‌هاى كوچك ، مثال‌هاى بزرگى از آفرینش كواکب و آسمان‌هاى پهناور قرار داده شود، بسیار نامناسب خواهد بود و هرگز با اصول فصاحت و بلاغت ، سازگار نیست .

این‌جا است كه خداوند مى‌فرماید: ما ابا نداریم‌از این‌که مثال به پشّه بزنیم و يا بالاتر از آن ، تا حقایق عقلانى را در لباس مثال‌هاى حسّى بریزیم و در اختیار بندگان قرار دهیم .

خلاصه این‌که هدف ، رساندن مطلب است ، مثال‌ها نیز باید قبایى باشد درست متناسب قامت مطالب .

در این‌که منظور از « فَما فَوْقَها » ( پشه يا بالاتر از آن ) چیست ، باید گفت : منظور ، « بالاتر از آن در كوچکى » است ، زیرا مقام ، مقام بیان كوچکى مثال است و برترى نیز از این نظر مى‌باشد ، این درست به آن مى‌ماند كه گاه به كسى بگوییم : تو چرا براى يك تومان این‌همه زحمت مى‌کشید، شرم نمى‌کنى ، او مى‌گوید : شرمى ندارد من براى بالاتر از آن هم زحمت مى‌کشم، حتّى براى يک‌ریال.

اهميّت مثال در بیان حقایق

مثال‌هاى مناسب ، نقش فوق‌العاده حسّاس و غیرقابل انکارى براى روشن ساختن حقایق و

دلنشین كردن مطالب مختلف دارد؛

گاه مى‌شود ذکر يك مثال مناسب آن‌چنان راه را نزدیك و میان‌بر مى‌کند كه زحمت استدلالات فلسفى زیادى را از دوش گوینده و شنونده برمى‌دارد .

و مهم‌تر این كه براى تعمیم و گسترش مطالب پیچیده علمى در سطح عموم ، راهى جز استفاده از مثال‌هاى مناسب نیست .

نقش مثال را در خاموش كردن افراد لجوج و بهانه‌گیر نیز نمى‌توان انکار كرد .

و به هر حال تشبیه « معقول » به « محسوس » ، يکى از طرق مؤثّر تفهیم مسائل عقلى است .

روى همین جهات در قرآن به مثال‌هاى زیادى برخورد مى‌کنیم كه هریك ازدیگرى جالب‌تر و شیرین‌تر و مؤثّرتر است ، چراکه قرآن ، كتابى است براى همه انسان‌ها در هر سطح و هر پایه‌اى از تفكّر و معلومات ، كتابى است درنهایت فصاحت و بلاغت .

در زمینه نقش‌مثال در زندگى انسان‌ها ، در « تفسیر نمونه » ، جلد 10 ، صفحه 172 ، ذیل آیه 17 سوره رعد بحث مشروحى آمده است

چرا قرآن به پشّه مثال زده است ؟

گرچه بهانه‌جویان ، خردى و كوچکى پشّه يا مگس را وسیله استهزاء و ایراد به آیات قرآن قرار داده بودند ، اما اگر آن‌ها كمى انصاف و درك و شعور مى‌داشتند و در ساختمان این حیوان بسیار كوچك مى‌اندیشیدند ، مى‌فهمیدند كه يك دنیا دقت و ظرافت در ساختمان آن به كاررفته كه عقل در آن حیران مى‌ماند .

امام صادق در مورد آفرینش این حیوان كوچك مى‌فرماید : « خداوند به پشه مثال زده است ، با این‌که از نظر جسم بسیار كوچك است ، ولى ازنظر ساختمان، همان دستگاه‌هایى‌را داردکه بزرگ‌ترین حیوانات ( خشکى ) يعنى فیل ، دارا است و علاوه بر آن دو عضو دیگر ( شاخک‌ها و بال‌ها ) در پشه است كه فیل فاقد آن است » ، خداوند مى‌خواهد با این مثال ظرافت آفرینش را براى مؤمنان بیان كند ، تفكّر درباره این موجود ظاهرا ضعیف كه خدا آن را شبیه فیل آفریده است ، انسان را متوجّه عظمت آفریدگار مى‌سازد .

مخصوصا خرطومش همانند خرطوم فیل ، توخالى است و با نیروى مخصوصى خون را به

خود جذب مى‌کند ، این لوله ظریف‌ترین سرنگ‌هاى‌دنیا است و سوراخ درون آن، فوق‌العاده باریک‌است .

خدا نیروى جذب و دفع و هضم و همچنین دست و پا و گوش مناسب به او داده ، بال‌هایى به او مرحمت كرده تا در طلب غذا پرواز كند ، این بال‌ها آن‌چنان به سرعت بالا و پایین مى‌شود كه حرکت آن با چشم قابل رؤیت نیست ، این حشره به قدرى حسّاس است كه به مجرد تکان خوردن چیزى ، احساس خطر مى‌کند و به سرعت خود را از منطقه خطر دور مى‌سازد و عجیب این است كه در عین ناتوانى ، بزرگ‌ترین حیوانات را عاجز مى‌کند .

امیر مؤمنان على در « نهج البلاغه » ، بیان عجیبى در این زمینه دارد : « اگر همه موجودات زنده جهان ... جمع شوند و دست به دست هم بدهند ، هرگز توانایى بر ایجاد پشه‌اى ندارند ، بلکه عقول آن‌ها در راه يافتن به اسرار آفرینش این حیوان ، متحیر مى‌ماند و نیروهایشان ناتوان و خسته‌مى‌شود و پایان‌مى‌گیرد وسرانجام پس‌از تلاش، شکست‌خورده، اعتراف مى‌نمایند كه در برابر آفرینش پشّه‌اى درمانده‌اند و به عجز

خود اقرار مى‌نمایند و حتى به ناتوانیشان از نابود ساختن آن » .(1)

هدایت و اضلال الهى

ظاهر تعبیر آیه فوق ممکن است این توهّم را به وجود آورد كه هدایت و گمراهى ، جنبه اجبارى دارد و تنها منوط به خواست خدا است ، در حالى كه آخرین جمله این آیه حقیقت را آشکار كرده و سرچشمه هدایت و اضلال را اعمال خود انسان مى‌شمارد .

توضیح این‌که ؛ همیشه اعمال و كردار انسان ، نتایج و ثمرات و بازتاب خاصّى دارد ، از جمله این‌که اگر اعمال نیك باشد ، نتیجه آن ، روشن‌بینى و توفیق و هدایت بیشتر به سوى خدا و انجام اعمال بهتر است .

شاهد این سخن ، آیه 29 سوره انفال است كه مى‌فرماید : « يا اَيُّهَا الَّذینَ امَنُوا اِنْ تَتَّقُوا اللّهَ يَجْعَلْ لَكُمْ فُرْقانا : ... اگر پرهیزکارى پیشه كنید ، خداوند حسّ تشخیص حقّ از باطل


1) « نهج البلاغه » ، خطبه 186 .

را در شما زنده مى‌کند و به شما روشن‌بینى عطا مى‌فرماید » .

و اگر دنبال زشتى‌ها برود ، تاریکى و تیرگى قلبش افزون مى‌گردد و به سوى گناه بیشتر سوق داده مى‌شود و گاه تا سر حدّ انکار خداوند مى‌رسد ، شاهد این گفته ، آیه 10 سوره روم مى‌باشد كه مى‌فرماید : « ثُمَّ كانَ عاقِبَةَ الَّذینَ اَساؤوُا السُّواآ ، اَنْ كَذَّبُوا بِاآیاتِ اللّهِ وَ كانُوا بِها يَسْتَهْزِؤوُنَ : عاقبت افرادى كه اعمال بد انجام مى‌دهند ، به این‌جا منتهى شد كه آیات خدا را تکذیب كردند و مورد استهزاء قرار دادند ». در این آیه نیز شاهد این گفته آمده است ، آن‌جا كه مى‌فرماید: «وَ ما يُضِلُّ بِهِ اِلاَّ الْفاسِقینَ» (خداوند گمراه نمى‌کند، جز افراد فاسق و بدکردار را ).

بنابراین انتخاب راه خوب يا بد ، از اوّل در اختیار خود ما است ، این حقیقت را وجدان هر انسانى قبول دارد ، سپس باید در انتظار نتیجه‌هاى قهرى آن باشیم .

خلاصه این‌که هدایت و ضلالت در قرآن به معنى اجبار بر انتخاب راه درست يا غلط نیست ، بلکه به شهادت آیات متعدّدى از خود قرآن « هدایت » به معنى فراهم آوردن وسایل سعادت و « اِضْلال » به‌معنى ازبین‌بردن زمینه‌هاى مساعد است ، بدون این‌که جنبه اجبارى به خود بگیرد

و این فراهم ساختن اسباب ( كه نام آن را توفیق مى‌گذاریم ) يا برهم زدن اسباب ( كه نام آن را سلب توفیق مى‌گذاریم ) نتیجه اعمال خود انسان‌ها است كه این امور را در پى دارد ، پس اگر خدا به كسانى توفیق هدایت مى‌دهد و يا از كسانى توفیق را سلب مى‌کند ، نتیجه مستقیم اعمال خود آن‌ها است .

منظور از « فاسِقینَ » كسانى هستند كه از راه و رسم عبوديّت و بندگى ، پا بیرون نهاده‌اند ، زیرا « فِسْق » از نظر ریشه لغت به معنى خارج شدن هسته از درون خرما است ، سپس در این معنى توسعه داده و به كسانى كه از جادّه بندگى خداوند بیرون مى‌روند ، اطلاق شده است .

27 اَلَّذینَ يَنْقُضُونَ عَهْدَ اللّهِ مِنْ بَعْدِ میثاقِهِ وَ يَقْطَعُونَ ما اَمَرَ اللّهُ بِهِ اَنْ يُوصَلَ وَ يُفْسِدُونَ فِى الاَْرْضِ اُولئِكَ هُمُ الْخاسِرُونَ

( فاسقان آن‌ها هستند كه ) پیمان خدا را پس از آن‌که محکم ساختند ، مى‌شکنند و پیوندهایى را كه خدا دستور داده، برقرار سازند ، قطع مى‌نمایند و در جهان فساد مى‌کنند ، این‌ها زیان‌کاران هستند

پیمان با خدا ، كجا و چگونه بسته شد ؟

در این‌جا این سؤال پیش مى‌آید كه ؛ پیمان ، يك امر دو جانبه است ، ما هرگز به خاطر نداریم كه پیمانى با پروردگارمان درگذشته دراین زمینه‌هابسته‌باشیم.

ولى با توجه به يك نکته ، پاسخ این سؤال روشن مى‌شود و آن این‌که ؛ خداوند در عمق روح و باطن سرشت انسان ، شعور مخصوص و نیروهاى ویژه‌اى قرار داده كه از طریق هدایت آن ،مى‌تواند راه راست را پیدا كند و از شیطان و هواى نفس تبعيّت ننماید، به دعوت رهبران الهى پاسخ مثبت داده و خود را با آن هماهنگ سازند.

قرآن از این فطرت مخصوص ، تعبیر به عهد خدا و پیمان الهى مى‌کند ، در حقیقت این يك «پیمان تکوینى» است نه تشریعى و قانونى ، در آیات 60 و 61 سوره يس آمده : « اَلَمْ اَعْهَدْ اِلَيْكُمْ يا بَنى ادَمَ اَنْ لا تَعْبُدُوا الشَّيْطانَ اِنَّهُ لَكُمْ عَدُوٌّ مُبینٌ وَ اَنِ اعْبُدُونى هذا صِراطٌ مُسْتَقیمٌ : اى فرزندان آدم ، مگر از شما پیمان نگرفتم كه شیطان را نپرستید كه او دشمن آشکار شما است و مرا پرستش كنید كه راه راست همین است ». پیدا است كه این‌آیه اشاره‌به همان فطرت توحیدو خداشناسى و عشق به پیمودن

راه تکامل است .

شاهد دیگر براى این سخن ، جمله‌اى است كه در نخستین خطبه نهج البلاغه از امیر مؤمنان على مى‌خوانیم : « فَبَعَثَ فیهِمْ رُسُلَهُ وَ واتَرَ اِلَيْهِمْ اَنْبِيائَهُ لِيَسْتَاْدُوهُمْ میثاقَ فِطْرَتِه: خداوند پیامبران خویش را يکى پس از دیگرى به سوى مردم فرستاد تا از آن‌ها بخواهند كه به پیمان فطرى خویش عمل كند » .

به تعبیر روشن‌تر خدا هر موهبتى به انسان ارزانى مى‌دارد ، همراه آن عملاً پیمانى با زبان آفرینش از او مى‌گیرد ، به او چشم مى‌دهد ، يعنى با این چشم ، حقایق را ببین ، گوش مى‌دهد ، يعنى صداى حقّ را بشنو ... و به این ترتیب هرگاه انسان از آن‌چه در درون فطرت او است ، بهره نگیرد و يا از نیروهاى خداداد در مسیر خطا استفاده كند ، پیمان خدا را شکسته است .

آرى فاسقان همه يا قسمتى از این پیمان‌هاى فطرى الهى را زیر پا مى‌گذارند .

سپس به دوّمین نشانه آن‌ها اشاره كرده ، مى‌گوید : « آن‌ها پیوندهایى را كه خدا دستور داده ، برقرار سازند ، قطع مى‌کنند » ( وَ يَقْطَعُونَ ما اَمَرَ اللّهُ بِهِ اَنْ يُوصَلَ )

فاسقان پیوندهایى را كه خدا دستور داده برقرار بماند ، قطع مى‌کنند ، این پیوندها شامل پیوند خویشاوندى ، پیوند دوستى ، پیوندهاى اجتماعى ، پیوند و ارتباط با رهبران الهى و پیوند و رابطه با خدا است و به این ترتیب نباید معنى آیه را منحصر به قطع رَحِم و زیر پا گذاشتن رابطه‌هاى خویشاوندى دانست .

نشانه دیگر فاسقان ، فساد در روى زمین است كه در آخرین مرحله به آن اشاره شده ؛ « آن‌ها فساد در زمین مى‌کنند » ( وَ يُفْسِدُونَ فِى الاَْرْضِ ) .

آن‌ها كه خدا را فراموش كرده و سر از اطاعت او برتافته‌اند و حتّى نسبت به خویشاوندان خود ، رحم و شفقت ندارند ، پیدا است با دیگران چگونه معامله خواهند كرد ؟ آن‌ها در پى كام‌جویى و لذّت‌هاى خویش و منافع شخصى خود هستند ، جامعه به هرجا كشیده شود ، براى آن‌ها فرق نمى‌کند ، هدفشان بهره بیشتر و كام‌جویى افزون‌تر است و براى رسیدن به این هدف ، از هیچ خلافى پروا ندارند ، پیدا است كه این طرز فکر و عمل چه فسادهایى در جامعه به وجود مى‌آورد

قرآن مجید در پایان آیه مى‌گوید : « آن‌ها همان زیان‌کاران هستند » ( اوُلئِكَ هُمُ الْخاسِرُونَ ) .

راستى چنین است ؟ چه زیانى از این برتر كه انسان همه سرمایه‌هاى مادّى و معنوى خود را كه مى‌تواند بزرگ‌ترین افتخارها و سعادت‌ها را براى او بیافریند ، در طریق فنا و نیستى و بدبختى و سیه‌روزى خود به كار برد ؟

کسانى‌که به مقتضاى مفهوم « فسق » از حوزه اطاعت خداوند بیرون رفته‌اند، چه سرنوشتى غیر از این مى‌توانند داشته باشند ؟

اهميّت صله رحم در اسلام

اگرچه آیه فوق ازاحترام به‌همه پیوندهاى الهى سخن‌مى‌گفت ، ولى بدون‌شك پیوند خویشاوندى،یك مصداق روشن‌آن‌است.

اسلام نسبت به صله رحم و كمك و حمایت و محبّت نسبت به خویشاوندان ، اهميّت فوق‌العاده‌اى قائل شده است و قطع رحم و بریدن رابطه ازخویشان و بستگان‌را شدیدا نهى كرده است .

اهميّت صله رحم تا آن‌جا است كه پیامبر اسلام صلى‌الله‌علیه‌و‌آله مى‌فرماید : « صِلَةُ الرَّحِمِ تَعْمُرُ الدِّيارَ وَ

تَزیدُ فِى الاَْعْمارِ وَ اِنْ كانَ اَهْلُها غَيْرُ اَخْيارٍ : پیوند با خویشاوندان ، شهرها را آباد مى‌سازد و بر عمرها مى‌افزاید ، هرچند انجام دهندگان آن ، از نیکان هم نباشند » .(1)

در سخنان امام صادق مى‌خوانیم : « صِلْ رَحِمَكَ وَ لَوْ بِشَرْبَةٍ مِنْ ماءٍ وَ اَفْضَلُ ما يُوصَلُ بِهِ الرَّحِمُ كَفُّ الاَْذى عَنْها : پیوند خویشاوندى خویش را حتى با جرعه‌اى از آب ، محکم كن و بهترین راه براى خدمت به آنان این است كه ( لااقل ) از تو آزار و مزاحمتى نبینند » .(2)

28 كَيْفَ تَكْفُرُونَ بِاللّهِ وَ كُنْتُمْ اَمْواتا فَاَحْياكُمْ ثُمَّ يُمیتُكُمْ ثُمَّ يُحْيیكُمْ ثُمَّ اِلَيْهِ تُرْجَعُونَ

چگونه به خداوند كافر مى‌شوید ، در حالى كه شما اجسام بى‌روحى بودید و او شما را زنده‌کرد، سپس شما را مى‌میراند و بار دیگر شما را زنده مى‌کند، سپس به‌سوى او بازمى‌گردید


1) « سفینة البحار » ، جلد 1 ، صفحه 514 .

2) « سفینةُ الْبِحار » ، جلد 1 ، صفحه 514 .

(بنابراین نه حیات و زندگى شما ، از شما است و نه مرگتان ، آن‌چه دارید ، از خدا است).

نعمت اسرارآمیز حیات

قرآن به ما يادآورى مى‌کند كه قبل از این ، شما مانند سنگ‌ها و چوب‌ها و موجودات بى‌جان مرده بودید و نسیم حیات اصلاً در كوى شما نوزیده بود .

ولى اکنون داراى نعمت حیات و هستى مى‌باشید ، اعضاء و دستگاه‌هاى مختلف ، حواسّ و ادراك به شما داده شده ، این هستى‌و حیات‌را چه‌کسى به‌شما عطاکرده، آیا خودبهخویشتن دادید؟

بدیهى است هر انسان منصفى بدون هیچ تردید اعتراف مى‌کند كه این نعمت از خود او نیست ، بلکه از ناحیه يك مبدأ عالم و قادر به او رسیده است ، كسى كه تمام رموز حیات و قوانین پیچیده آن را مى‌دانسته و بر تنظیم آن قدرت داشته ، آن‌گاه جاى این سؤال است كه ؛ پس چرا به خدایى كه بخشنده حیات و هستى است ، كفر مى‌ورزید ؟

امروز براى همه دانشمندان مسلّم شده كه ما در این جهان چیزى پیچیده‌تر از مسأله حیات و زندگى نداریم ، چراکه با تمام پیشرفت‌هاى شگرفى كه در زمینه علوم و دانش‌هاى طبیعى نصیب

بشر گردیده ، هنوز معمّاى حیات گشوده نشده است ، این مسأله آن‌قدر اسرارآمیز است كه افکار میلیون‌ها دانشمند و كوشش‌هایشان تاکنون از درك آن عاجز مانده ، ممکن است درآینده در پرتو تلاش‌هاىپى‌گیر ، انسان‌ازرموز حیات ، تدریجا آگاه گردد ، ولى مسأله این است كه آیا كسى مى‌تواند چنین امر فوق‌العاده دقیق و ظریف و پر از اسرار را كه نیازمند به يك علم و قدرت فوق‌العاده است ، به طبیعت بى‌شعور كه خود فاقد حیات بوده است ، نسبت دهد ؟

این‌جا است كه مى‌گوییم : پدیده حیات در جهان طبیعت ، بزرگ‌ترین سند اثبات وجود خدا است كه پیرامون آن ، كتاب‌ها نگاشته‌اند و قران در آیه فوق مخصوصا روى همین مسأله تکیه كرده است كه ما فعلاً با همین اشاره كوتاه از آن مى‌گذریم .

پس از يادآورى این نعمت ، دلیل آشکار دیگرى را يادآور مى‌شود و آن ، مسأله « مرگ » است ، مى‌گوید : « سپس خداوند شما را مى‌میراند » ( ثُمَّ يُمیتُكُمْ ) .

انسان مى‌بیند اقوام و خویشان و بستگان و آشنایان ، يکى پس ازدیگرى مى‌میرند و جسدبى‌جان آن‌ها زیر خاک‌ها مدفونمى‌شود ، این‌جا نیزجاى تفكّر و اندیشه است، چه‌کسى

هستى‌را ازآن‌ها گرفت ؟ اگر هستى آن‌ها از خودشان بود، باید جاودانى باشد ، این‌که از آن‌ها گرفته مى‌شود ، دلیل بر این است كه دیگرى به آن‌ها بخشیده .

آرى آفریننده حیات ، همان آفریننده مرگ است ، چنان‌که در آیه 2 سوره مُلك مى‌خوانیم : «اَلَّذى خَلَقَ الْمَوْتَ وَ الْحَياةَ لِيَبْلُوَكُمْ اَيُّكُمْ اَحْسَنُ عَمَلاً : او خدایى است كه حیات و مرگ را آفریده كه شما را در میدان حُسْن عمل بیازماید» .

قرآن پس از ذکر این دو دلیل روشن بر وجود خدا و آماده ساختن روح انسان براى مسائل دیگر در دنباله این بحث به ذکر مسأله معاد و زنده شدن پس از مرگ پرداخته ، مى‌گوید : سپس بار دیگر شما را زنده مى‌کند ( ثُمَّ يُحْيیكُمْ ) .

البته این زندگى پس‌از مرگ ، به‌هیچ‌وجه جاى تعجّب نیست، چراکه قبلاً نیز انسان ، چنین بوده است و با توجه به دلیل اوّل يعنى اعطاى حیات به موجود بى‌جان ، پذیرفتن اعطاى حیات پس از متلاشى شدن بدن ، نه تنها كار مشکلى نیست ، بلکه از نخستین بار آسان‌تر است ( هرچند آسان و مشکل براى وجودى كه قدرتش بى‌انتها است ، مفهومى ندارد )

عجیب این‌که گروهى بودند كه در حیات دوباره انسان‌ها تردید داشته و دارند ، در حالى كه حیات نخستین را كه از موجودات بى‌جان صورت گرفته ، مى‌دانند .

جالب این‌که قرآن در آیه فوق پرونده حیات را از آغاز تا انتها در برابر دیدگان انسان گشوده و در يك بیان كوتاه آغاز و پایان حیات و سپس مسأله معاد را در برابر او مجسّم ساخته است .

تَناسُخ و عَوْد ارواح

آیه فوق از جمله آیات متعددى است كه عقیده به تناسخ را صریحا نفى مى‌کند ، زیرا عقیده‌مندان به تناسخ ، چنین مى‌پندارند كه انسان بعد از مرگ بار دیگر به همین زندگى بازمى‌گردد ، منتها روح او در جسم دیگر ( و نطفه دیگر ) حلول كرده و زندگى مجدّدى را در همین دنیا آغاز مى‌کند و این مسأله ممکن است بارها تکرار شود ، این زندگى تکرارى در این جهان را « تناسخ » يا « عَوْد ارواح » مى‌نامند .

آیه فوق صریحا مى‌گوید : بعد از مرگ ، يك حیات بیش نیست و طبعا این‌حیات ، همان زندگى‌در رستاخیز و قیامت‌است و به تعبیر دیگر آیه مى‌گوید : شما مجموعا دو حیات و مرگ

داشته و دارید ، نخست مرده بودید ( در عالم موجودات بى‌جان قرار داشتید ) خداوند شما را زنده كرد ، سپس مى‌میراند و بار دیگر زنده مى‌کند ، اگر تناسخ صحیح بود ، تعداد حیات و مرگ انسان بیش از دو حیات و مرگ بود .

همین مضمون در آیات متعدد دیگر قرآن نیز به چشم مى‌خورد كه در جاى خود به آن اشاره خواهد شد. بنابراین عقیده به تناسخ كه گاهى نام آن را تغییر داده ، « عَوْد ارواح » مى‌نامند ، از نظر قرآن ، باطل و بى‌اساس است .

به علاوه ما دلایل عقلى روشنى داریم كه این عقیده را نفى مى‌کند و آن را به عنوان يک‌نوع ارتجاع و عقب‌گرد در قانون تکامل اثبات مى‌نماید كه در جاى خود از آن سخن گفته‌ایم .(1)

ذکر این نکته نیز لازم است كه بعضى شاید آیه فوق را اشاره به حیات برزخى بدانند ، در حالى كه هیچ دلالتى بر آن ندارد، تنها مى‌گوید: شما قبلاً جسم بى‌جانى بودید، خداوند شما را زنده كرد ،


1) به كتاب عود ارواح و ارتباط با ارواح تألیف حضرت آیة‌اللّه مکارم شیرازى مراجعه كنید .

بار دیگر مى‌میراند ( اشاره به مرگ در پایان زندگى این دنیا است ) سپس زنده مى‌کند ( اشاره به حیات آخرت ) سپس سیر تکاملى خود را به سوى او ادامه مى‌دهید .

29 هُوَ الَّذى خَلَقَ لَكُمْ ما فِى الاَْرْضِ جَمیعا ثُمَّ اسْتَوى اِلَى السَّماءِ فَسَوّاهُنَّ سَبْعَ سَمواتٍ وَ هُوَ بِكُلِّ شَىْ‌ءٍ عَلیمٌ

او خدایى است كه همه آن‌چه ( از نعمت‌ها ) در زمین وجود دارد ، براى شما آفریده ، سپس به آسمان پرداخت و آن‌ها رابه صورت هفت آسمان مرتّب نمود و او به هرچیز آگاه است.

جمله « اِسْتَوى » از ماده « اِسْتِواء » گرفته شده كه در لغت به معنى تسلّط و احاطه كامل و قدرت بر خلقت و تدبیر است ، ضمنا كلمه « ثُمَّ » در جمله « ثُمَّ اسْتَوى اِلَى السَّماءِ » ، الزاما به معنى تأخیر زمانى نیست ، بلکه مى‌تواند به معنى تأخیر در بیان و ذکر حقایقى پشت سر هم بوده باشد.

به این ترتیب ارزش وجودى انسان‌ها و سرورى آنان را نسبت به همه موجودات زمینى مشخص مى‌کند و درست از این‌جا درمى‌یابیم كه این انسان را خدا براى امر بسیار پرارزش و

عظیمى آفریده است ، همه‌چیز را براى او آفریده ، او را براى چه چیز ؟ آرى او عالى‌ترین موجود در این صحنه پهناور است و از تمامى آن‌ها ، ارزشمندتر .

تنها این آیه نیست كه مقام والاى انسان را يادآور مى‌شود ، بلکه در قرآن آیات فراوانى مى‌یابیم كه انسان را هدف نهایى آفرینش كلّ موجودات جهان معرّفى مى‌کند ، چنان‌که در آیه 13 سوره جاثِيَة آمده است : « وَ سَخَّرَ لَكُمْ ما فِى السَّمواتِ وَ ما فِى الاَْرْضِ : آن‌چه در آسمان‌ها و هرچه در زمین است ، مسخر شما قرار داد ». و در جاهاى دیگر به طور مشروح‌تر مى‌خوانیم :

32 / ابراهیم ؛ « وَ سَخَّرَ لَكُمُ الْفُلَكَ ...: و كشتى‌ها را مسخّر شما ساخت ... »، « وَ سَخَّرَ لَكُمُ الاَْنْهارَ ... : نهرهارا موردتسخیر شما قرارداد... ».

33 / ابراهیم ؛ « وَ سَخَّرَ لَكُمُ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ ... : خورشید و ماه را نیز فرمان‌بردار و در خدمت شما قرار داد ... » ، « وَ سَخَّرَ لَكُمُ اللَّيْلَ وَ النَّهارَ ... : شب و روز را مسخّر فرمانتان كرد ... » .

12 / جاثِيَة ؛ « وَ سَخَّرَ لَكُمُ الْبَحْرَ ... : شما را بر دریاها و اقیانوس‌ها مسلّط ساخت ... » .

توضیحات بیشتر در این زمینه را در « تفسیر نمونه » ، جلد 10 ، صفحه 120 ، ذیل آیه 2 سوره

رعد و نیز در همان جلد 10 ، ذیل آیات 32 و 33 سوره ابراهیم، صفحه 349 ، مطالعه فرمایید.

آسمان‌هاى هفت‌گانه

کلمه « سَماء » در لغت به معنى طرف بالا است و این مفهوم جامعى است كه مصداق‌هاى مختلفى دارد ، لذا مى‌بینیم در قرآن در موارد گوناگونى به كار رفته است ؛

✓ 1 - گاهى به "جهت بالا " در قسمت مجاور زمین اطلاق شده ، چنان‌که مى‌فرماید : « اَلَمْ تَرَ كَيْفَ ضَرَبَ اللّهُ مَثَلاً كَلِمَةً طَيِّبَةً كَشَجَرَةٍ طَيِّبَةٍ اَصْلُها ثابِتٌ وَ فَرْعُها فِى السَّماءِ : آیا ندیدى خداوند چگونه مثل زده است ، گفتار پاك را به درخت پاکیزه‌اى كه ریشه‌اش ثابت و شاخه‌اش در آسمان است » ( 24 / ابراهیم ) .

✓ 2 - گاه به "منطقه‌اى دورتر از سطح زمین ( محل ابرها ) " اطلاق شده، چنان‌که مى‌خوانیم: «وَ نَزَّلْنا مِنَ السَّماءِ ماءً مُبارَكا : ما از آسمان آب پربرکتى نازل كردیم» ( 9 / ق ) .

✓ 3 - گاه به "قشر متراکم هواى اطراف زمین" گفته شده : « وَ جَعَلْنَا السَّماءَ سَقْفا مَحْفُوظا : ما آسمان را سقف محکم و محفوظى قرار دادیم » ( 32 / انبیاء )

زیرا مى‌دانیم جوّ زمین كه همچون سقفى بر بالاى سر ما قرار دارد ، داراى آن‌چنان استحکامى است كه كره زمین را در برابر سقوط سنگ‌هاى‌آسمانى حفظ مى‌کند، این سنگ‌هاکه شبانه‌روز مرتبا در حوزه جاذبه زمین قرار گرفته و به سوى آن جذب مى‌شوند ، اگر این قشر هواى متراکم نبود ، ما مرتبا در معرض سقوط سنگ‌هاى خطرناك بودیم ، اما وجود این قشر ، سبب مى‌شود كه سنگ‌ها پس از برخورد با جوّ زمین ، مشتعل و سپس خاکستر شوند .

✓ 4 - و گاهى به معنى " كرات بالا " آمده است : « ثُمَّ اسْتَوى اِلَى السَّماءِ وَ هِىَ دُخانٌ : به آسمان پرداخت ، در حالى كه دود و بخار بودند ( و از گاز نخستین ، كرات را آفرید ) » ( 11 / فُصِّلَت ) .

اکنون به اصل سخن بازگردیم ، این‌که مقصود از آسمان‌هاى هفت‌گانه چیست ؟ مفسّران و دانشمندان اسلامى ، بیانات گوناگونى دارند و تفسیرهاى مختلفى كرده‌اند ؛

1/ : بعضى آسمان‌هاى هفت‌گانه را ، همان « سيّارات سَبْع » مى‌دانند ( عطارد ، زهره ، مریخ ، مشترى ، زحل ، ماه و خورشید ) كه به عقیده دانشمندان فلکى قدیم ، جزء سيّارات بودند .

2/ : بعضى دیگر معتقدند كه منظور ، طبقات متراکم هواى اطراف زمین و قشرهاى مختلفى‌که

روى‌هم قرار گرفته، مى‌باشد .

3/ : بعضى دیگر مى‌گویند : عدد هفت ، در این‌جا به معنى عدد تعدادى ( عدد مخصوص ) نیست ، بلکه عدد "تکثیرى" است كه به معنى تعداد زیاد و فراوان است و این در كلام عرب و حتى قرآن ، نظایر قابل ملاحظه‌اى دارد ، مثلاً در آیه 27 سوره لقمان مى‌خوانیم : « وَ لَوْ اَنَّما فِى الاَْرْضِ مِنْ شَجَرَةٍ اَقْلامٌ وَ الْبَحْرُ يَمُدُّهُ مِنْ بَعْدِهِ سَبْعَةُ اَبْحُرٍ ما نَفِدَتْ كَلِماتُ اللّهِ : اگر درختان زمین ، قلم گردند و دریا ، مركّب و هفت دریا بر آن افزوده شود ، كلمات خدا را نمى‌توان با آن نوشت » .

به خوبى روشن است كه منظور از لفظ « سَبْعَة » در این آیه ، عدد مخصوص هفت نیست ، بلکه اگر هزاران‌هزاران دریا نیز مرکب گردد ، نمى‌توان علم بى‌پایان خداوند را با آن نگاشت .

بنابراین « سماوات سبع »، اشاره‌به آسمان‌هاى متعدّد وکرات فراوان عالَم بالا است ، بى‌آن‌که عدد خاصى از آن منظور باشد .

4/ : آن‌چه صحیح‌تر به نظر مى‌رسد ، این است كه مقصود از « سماوات سبع » ، همان معنى واقعى آسمان‌هاى هفت‌گانه‌است، تکرار این عبارت در آیات مختلف قرآن ، نشان مى‌دهد كه

عدد« سبع » دراین‌جا به‌معنى تکثیر نیست، بلکه اشاره به همان عدد مخصوص است .

منتها از آیات قرآن چنین استفاده مى‌شود كه تمام كرات و ثوابت و سيّاراتى را كه ما مى‌بینیم ، همه جزء آسمان اوّل است و شش عالم دیگر وجود دارد كه از دسترس دید ما و ابزارهاى علمى امروز ما بیرون است و مجموعا هفت عالم را به عنوان هفت آسمان تشکیل مى‌دهند .

شاهد این سخن این‌که در آیه 12 سوره فصلت آمده : « وَ زَيَّنَّا السَّماءَ الدُّنْيا بِمَصابیحَ : ما آسمان پایین را با چراغ‌هاى ستارگان زینت دادیم » .

در آیه 6 سوره صافات نیز مى‌خوانیم : « اِنّا زَيَّنَّا السَّماءَ الدُّنْيا بِزینَةٍ الْكَواكِبَ : ما آسمان پایین را با كواکب و ستارگان زینت بخشیدیم » .

از این آیات به خوبى استفاده مى‌شود كه همه آن‌چه را ما مى‌بینیم و جهان ستارگان را تشکیل مى‌دهد ، همه جزء آسمان اول است و در ماوراى آن ، شش آسمان دیگر وجود دارد كه ما در حال حاضر اطّلاع دقیقى از جزئيّات آن نداریم .

و اما این‌که گفتیم شش آسمان دیگر براى ما مجهول است و ممکن است علوم از روى آن در

آینده پرده بردارد ، به این دلیل است كه علوم ناقص بشر به‌هرنسبت كه پیش مى‌رود ، از عجایب آفرینش ، تازه‌هایى به دست مى‌آورد ، مثلاً علم هیأت هم‌اکنون به جایى رسیده است كه بعد از آن ، تلسکوپ‌ها قدرت دید را از دست مى‌دهند ، آن‌چه رصدخانه‌هاى بزرگ كشف كرده‌اند ، فاصله‌اى به اندازه هزارمیلیون ( يک‌میلیارد ) سال نورى مى‌باشد و خود معترفند كه تازه این آغاز جهان است نه پایان آن ، پس چه مانع دارد كه در آینده با پیشرفت علم هیأت آسمان‌ها و كهکشان‌ها و عوالم دیگرى كشف گردد .

بهتر این است كه این سخن را از زبان ، يکى از رصدخانه‌هاى بزرگ جهان بشنویم .

30 وَ اِذْ قالَ رَبُّكَ لِلْمَلائِكَةِ اِنّى جاعِلٌ فِى الاَْرْضِ خَلیفَةً قالُوا اَتَجْعَلُ فیها مَنْ يُفْسِدُ فیها وَ يَسْفِكُ الدِّماءَ وَ نَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِكَ وَ نُقَدِّسُ لَكَ قالَ اِنّى اَعْلَمُ ما لا تَعْلَمُونَ

هنگامى كه پروردگار تو به فرشتگان گفت : من در روى زمین جانشین و حاکمى قرار خواهم داد ، فرشتگان گفتند: ( پروردگارا ) آیا كسى را در زمین قرار مى‌دهى كه فساد و

خون‌ریزى كند ؟ ( زیرا موجودات زمینى دیگر كه قبل از این آدم پا به عرصه وجود گذاشتند ، به حکم طبع جهان مادّه نیز آلوده فساد و خون‌ریزى شدند، اگر هدف ازآفرینش انسان، عبادت است ، ) ما تسبیح و حمد تو را به جا مى‌آوریم ، پروردگار فرمود: من حقایقى را مى‌دانم كه شما نمى‌دانید .

انسان ، نماینده خدا در زمین

« خَلیفَة » به‌معنى جانشین‌است ، ولى منظور از آن در این‌جا، خلافت الهى و نمایندگى خدا در زمین است ، زیرا سؤالى كه بعد از این فرشتگان مى‌کنند و مى‌گویند ، نسل آدم ممکن است مبدأ فساد و خون‌ریزى شود وما تسبیح وتقدیس تو مى‌کنیم، متناسب همین معنى است ، چراکه نمایندگى‌خدا درزمین بااین كارها سازگارنیست.

خدا مى‌خواست موجودى بیافریند كه گُل سرسبد عالم هستى باشد و شایسته، مقام خلافت الهى و نماینده « اَللّه » در زمین گردد .

در حدیثى كه از امام صادق در تفسیر این آیات آمده ،

که فرشتگان بعد از آگاهى از مقام آدم دانستند كه او و فرزندانش سزاوارترند كه خلفاى الهى در زمین و حجّت‌هاى او بر خلق باشند .

سپس در آیه مورد بحث اضافه مى‌کند : به عنوان سؤال براى درك حقیقت ونه به‌عنوان اعتراض، « فرشتگان عرض كردند: آیا در زمین كسى‌را قرار مى‌دهى كه فساد كند و خون‌ها بریزد » ( قالُوا اَتَجْعَلُ فیها مَنْ يُفْسِدُ فیها وَ يَسْفِكُ الدِّماءَ ) .

« در حالى كه ما تو را عبادت مى‌کنیم ، تسبیح و حمدت به‌جا مى‌آوریم و تو را از آن‌چه شایسته ذات پاکت نیست ، پاك مى‌شمریم » ( وَ نَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِكَ وَ نُقَدِّسُ لَكَ ) .

ولى خداوند در این‌جا پاسخ سربسته‌اى به آن‌ها داد كه توضیحش در مراحل بعد آشکار گردد : « فرمود : من چیزهایى مى‌دانم كه شما نمى‌دانید » ( قالَ اِنّى اَعْلَمُ ما لا تَعْلَمُونَ ) .

فرشتگان آن‌چنان‌که از سخنانشان پیدا است، پى برده بودند كه‌این انسان‌فردى سربه‌راه نیست ، فساد مى‌کند ، خون مى‌ریزد ، خرابى به بار مى‌آورد ، اما از كجا مى‌دانستند ؟

گاه گفته مى‌شود : خداوند قبلاً آینده انسان را به طور اجمال براى آن‌ها بیان فرموده بود ، در

حالى كه بعضى احتمال داده‌اند ملائکه خودشان این مطلب را از كلمه « فِى الاَْرْضِ » ( در روى زمین ) دریافته بودند ، زیرا مى‌دانستند انسان از خاك آفریده مى‌شود و مادّه به خاطر محدوديّتى كه دارد، طبعا مرکز نزاع و تزاحم است ، چه این‌که جهان محدود و مادّى ، طبع زیاده‌طلب انسان‌ها را نمى‌تواند اشباع كند ، حتى اگر همه دنیا را به يك فرد بدهند ، باز ممکن است سیر نشود ، این وضع مخصوصا در صورتى كه توأم با احساس مسؤوليّت كافى نباشد ، سبب فساد و خون‌ریزى مى‌شود .

بعضى دیگر از مفسران معتقدند پیشگویى فرشتگان ، به خاطر آن بوده كه آدم ، نخستین مخلوق روى زمین نبود ، بلکه پیش از او نیز مخلوقات دیگرى بودند كه به نزاع و خون‌ریزى پرداختند ، پرونده سوء پیشینه آن‌ها سبب بدگمانى فرشتگان نسبت به نسل آدم شد .

این تفسیرهاى سه‌گانه ، چندان منافاتى با هم ندارند ، يعنى ممکن است همه این امور ، سبب توجّه فرشتگان به این مطلب شده باشد و اتفاقا این يك واقعيّت بود كه آن‌ها بیان داشتند و لذا خداوند هم در پاسخ ، هرگز آن را انکار نفرمود ، بلکه اشاره كرد : در كنار این واقعيّت ، واقعيّت‌هاى مهمّ‌ترى درباره انسان و مقام او وجود دارد كه فرشتگان از آن آگاه نیستند

آن‌ها فکر مى‌کردند اگر هدف ، عبوديّت و بندگى‌است ، كه ما مصداق كامل آن هستیم ، همواره غرق در عبادتیم و از همه‌کس ، سزاوارتر به خلافت . بى‌خبر از این كه عبادت آن‌ها با توجّه به این‌که شهوت و غضب و خواست‌هاى گوناگون در وجودشان راه ندارد ، با عبادت و بندگى این انسان كه امیال و شهوات او را احاطه كرده و شیطان از هر سو او را وسوسه مى‌کند ، تفاوت فراوانى دارد ، اطاعت و فرمان‌بردارى این موجود طوفان‌زده كجا و عبادت آن ساحل‌نشینان آرام و سبکبار كجا ؟

آن‌ها چه مى‌دانستند كه از نسل آدم ، پیامبرانى همچون محمّد صلى‌الله‌علیه‌و‌آله و ابراهیم و نوح و موسى و عیسى علیهم‌السلام و امامانى همچون ائمه اهل بیت علیهم‌السلام و بندگان صالح و شهیدان جان‌باز و مردان و زنانى كه همه هستى خود را عاشقانه در راه خدا مى‌دهند ، قدم به عرصه وجود خواهند گذاشت ، افرادى كه گاه فقط يك ساعت تفكّر آن‌ها برابر سال‌ها عبادت فرشتگان است .

31 وَ عَلَّمَ ادَمَ الاَْسْماءَ كُلَّها ثُمَّ عَرَضَهُمْ عَلَى الْمَلائِكَةِ فَقالَ اَنْبِئوُنى بِاَسْماءِ هؤُلاءِ اِنْ كُنْتُمْ صادِقینَ

سپس علم اسماء ( علم اسرار آفرینش و نام‌گذارى موجودات ) همگى را به آدم آموخت ،

بعد آن‌ها را به فرشتگان عرضه داشت و فرمود : اگر راست مى‌گویید ، اسامى این‌ها را برشمارید .

فرشتگان در بوته آزمایش

آدم به لطف پروردگار ، داراى استعداد فوق‌العاده‌اى براى درك حقایق هستى بود ، خداوند این استعداد او را به فعليّت رسانید و به گفته قرآن ؛ « به آدم همه اسماء ( حقایق و اسرار عالَم هستى ) را تعلیم داد » ( وَ عَلَّمَ ادَمَ الاَْسْماءَ كُلَّها ) .

گرچه مفسران در تفسیر « عَلَّمَ الاَْسْماء » ، بیانات گوناگونى دارند ، ولى مسلّم است كه منظور ، تعلیم كلمات نام‌هاى بدون معنا به آدم نبوده، چراکه این افتخارى محسوب نمى‌شده‌است، بلکه منظور ، دادن معانى این اسماء و مفاهیم و مسمّاهاى آن‌ها بوده است .

البتّه این آگاهى از علوم ، مربوط به جهان آفرینش و اسرار و خواصّ مختلف موجودات عالَم هستى، افتخار بزرگى براى آدم بود .

در حدیثى داریم كه از امام صادق پیرامون این آیه سؤال كردند، فرمود : « اَلاَْرَضینَ وَ

الْجِبالَ وَ الشِّعابَ وَ الاَْوْدِيَةُ ثُمَّ نَظَرَ اِلى بِساطِ تَحْتِه ، فَقالَ وَ هذَا الْبِساطُ مِمّاعَلَّمَهُ : منظور، زمین‌ها، كوه‌ها ، دره‌ها و بستر رودخانه‌ها (و خلاصه تمامى موجودات) مى‌باشد ( سپس امام به فرشى كه زیرپایش گسترده بود، نظرى‌افکند و فرمود :) حتى این فرش هم از امورى بوده كه خدا به آدم تعلیم داد » .(1)

بنابراین علم‌اسماء ، چیزى شبیه به « علم لغات » نبوده‌است ، بلکه مربوط به فلسفه و اسرار و كیفيّات و خواصّ آن‌ها بوده است ، خداوند این علم را به آدم تعلیم كرد تا بتواند از مواهب مادّى و معنوى این جهان در مسیر تکامل خویش بهره گیرد .

همچنین استعداد نام‌گذارى اشیاء را به او ارزانى داشت تا بتواند اشیاء را نام‌گذارى كند و در مورد احتیاج ، با ذکر نام آن‌ها را بخواند تا لازم نباشد عین چیز را نشان دهد و این خود نعمتى است بزرگ ، ما هنگامى به اهميّت این موضوع پى مى‌بریم كه مى‌بینیم بشر امروز هرچه دارد ، به وسیله كتاب و نوشتن است و همه ذخایر علمى گذشتگان در نوشته‌هاى او جمع است و این خود به‌خاطر


1) « مجمع البیان » ، ذیل آیات مورد بحث .

نام‌گذارى اشیاء و خواصّ آن‌ها است وگرنه هیچ‌گاه ممکن نبود علوم گذشتگان به آیندگان منتقل شود.

« سپس خداوند به فرشتگان فرمود : اگر راست مى‌گویید ، اسماء اشیاء و موجوداتى را كه مشاهده مى‌کنید و اسرار و چگونگى آن‌ها را شرح دهید » ( ثُمَّ عَرَضَهُمْ عَلَى الْمَلائِكَةِ فَقالَ اَنْبِئوُنى بِاَسْماءِ هؤُلاءِ اِنْ كُنْتُمْ صادِقینَ ) .

32 قالُوا سُبْحانَكَ لا عِلْمَ لَنا اِلاّ ما عَلَّمْتَنا اِنَّكَ اَنْتَ الْعَلیمُ الْحَكیمُ

فرشتگان عرض كردند : منزّهى تو ، ما چیزى جز آن‌چه به ما تعلیم داده‌اى ، نمى‌دانیم ، تو دانا و حکیمى .

ولى فرشتگان كه داراى چنان احاطه علمى نبودند ، در برابر این آزمایش فروماندند، لذا در پاسخ « گفتند : خداوندا ، منزّهى تو ، جز آن‌چه به ما تعلیم داده‌اى ، چیزى نمى‌دانیم » ( قالُوا سُبْحانَكَ لا عِلْمَ لَنا اِلاّ ما عَلَّمْتَنا ) .

« تو خود عالم و حکیمى » ( اِنَّكَ اَنْتَ الْعَلیمُ الْحَكیمُ ) .

اگر ما در این زمینه سؤالى كردیم ، از ناآگاهیمان بود ، ما این مطلب را نخوانده بودیم و از این

استعداد و قدرت شگرف آدم كه امتیاز بزرگ او بر ما است ، بى‌خبر بودیم ، حقّا كه او شایسته خلافت توست و زمین و جهان هستى بدون وجود او، كمبودى داشت .

33 قالَ يا ادَمُ اَنْبِئْهُمْ بِاَسْمائِهِمْ فَلَمّا اَنْبَأَهُمْ بِاَسْمائِهِمْ قالَ اَلَمْ اَقُلْ لَكُمْ اِنّى اَعْلَمُ غَيْبَ السَّمواتِ وَ الاَْرْضِ وَ اَعْلَمُ ما تُبْدُونَ وَ ما كُنْتُمْ تَكْتُمُونَ

فرمود : اى آدم ، آن‌ها را از ( اسامى و اسرار ) این موجودات آگاه كن ، هنگامى كه آن‌ها را آگاه كرد ، خداوند فرمود: نگفتم من غیب آسمان‌ها و زمین را مى‌دانم و نیز مى‌دانم آن‌چه را شما آشکار مى‌کنید يا پنهان مى‌داشتید .

در این‌جا نوبت به آدم رسید كه در حضور فرشتگان ، اسماء موجودات و اسرار آن‌ها را شرح دهد، « خداوند فرمود: اى آدم ، فرشتگان را از اسماء و اسرار این موجودات باخبر كن » ( قالَ يا ادَمُ اَنْبِئْهُمْ بِاَسْمائِهِمْ ) .

« هنگامى كه آدم آن‌ها را از این اسماء آگاه ساخت ، خداوند فرمود : به شما نگفتم كه من از غیب آسمان‌ها و زمین ، آگاهم و آن‌چه را كه شما آشکار يا پنهان مى‌کنید ، مى‌دانم » (فَلَمّا اَنْبَأَهُمْ

بِاَسْمائِهِمْ قالَ اَلَمْ اَقُلْ لَكُمْ اِنّى اَعْلَمُ غَيْبَ السَّمواتِ وَ الاَْرْضِ وَ اَعْلَمُ ما تُبْدُونَ وَ ما كُنْتُمْ تَكْتُمُونَ).

در این‌جا فرشتگان در برابر معلومات وسیع و دانش فراوان این انسان ، سر تسلیم فرود آوردند و بر آن‌ها آشکار شد كه لایق خلافت زمین ، تنها او است .

جمله « ما كُنْتُمْ تَكْتُمُونَ » ( آن‌چه را در درون ، مکتوم مى‌داشتید ) اشاره به این است كه فرشتگان چیزى جز آن‌چه را اظهار كردند ، در دل داشتند ، بعضى گفته‌اند : این اشاره به آن حالت استکبار ابلیس است‌که آن‌روز درصفّ فرشتگان قرار داشت و مخاطب به خطاب آنان بود ، او در درون خود تصمیم داشت كه هرگز در برابر آدم خضوع نکند .

ولى این احتمال نیز وجود دارد كه منظور این بوده كه فرشتگان خود را واقعا شایسته‌تر از هرکس براى خلافت الهى در روى زمین مى‌دانستند ، گرچه اشاره‌اى به این مطلب كردند ، ولى باصراحت آشکار ننمودند .

خداوند چگونه علوم را به آدم تعلیم نمود؟

در این‌جا این سؤال باقى مى‌ماند و آن این‌که خداوند چگونه این علوم را به آدم تعلیم نمود ؟

وانگهى اگر این علوم را به فرشتگان نیز تعلیم مى‌نمود آن‌ها نیز همین فضیلت آدم را پیدا مى‌کردند ، این چه افتخارى براى آدم است كه براى فرشتگان نیست ؟

در پاسخ باید به این نکته توجّه داشت كه تعلیم در این‌جا جنبه تکوینى داشته ، يعنى خدا این آگاهى را در نهاد و سرشت آدم قرار داده بود و در مدّت كوتاهى آن را بارور ساخت .

اطلاق كلمه « تعلیم » در قرآن به "تعلیم تکوینى" در جاى دیگر نیز آمده است ، در آیه 4 سوره الرّحمن مى‌خوانیم : « عَلَّمَهُ الْبَيانَ : خداوند بیان را به انسان آموخت » ، روشن است كه این تعلیم را خداوند در مکتب آفرینش به انسان داده و معنى آن ، همان استعداد و ویژگى فطرى است كه در نهاد انسان‌ها قرار داده تا بتوانند سخن بگویند .

و در پاسخ سؤال دوّم باید توجّه داشت كه ملائك آفرینش خاصّى داشتند كه استعداد فراگیرى این‌همه علوم در آن‌ها نبود ، آن‌ها براى هدف دیگرى آفریده شده بودند ، نه براى این هدف و به همین دلیل فرشتگان بعد از این آزمایش واقعيّت را دریافتند و پذیرفتند ، ولى شاید خودشان در آغاز فکر مى‌کردند براى این هدف نیز آمادگى دارند ، اما خداوند با آزمایش علم

اسماء ، تفاوت استعداد آن‌ها را با آدم روشن ساخت .

34 وَ اِذْ قُلْنا لِلْمَلائِكَةِ اسْجُدُوا لاِدَمَ فَسَجَدُوا اِلاّ اِبْلیسَ اَبى وَ اسْتَكْبَرَ وَ كانَ مِنَ الْكافِرینَ

و هنگامى كه به فرشتگان گفتیم براى آدم سجده و خضوع كنید ، همگى سجده كردند جز شیطان كه سر باز زد و تکبّر ورزید ( و به خاطر نافرمانى و تکبّر ) از كافران شد .

آدم در بهشت

گرچه در آغاز چنین به نظر مى‌آید كه مسأله سجده بر آدم ، بعد از آزمایش فرشتگان و تعلیم اسماء بوده ، ولى دقّت در آیات دیگر قرآن نشان مى‌دهدکه این موضوع بلافاصله بعداز آفرینش انسان و تکامل خلقت او و قبل از آزمایش فرشتگان بوده است. در آیه 29 سوره حجر مى‌خوانیم : « فَاِذا سَوَّيْتُهُ وَ نَفَخْتُ فیهِ مِنْ رُوحى فَقَعُوالَهُ ساجِدینَ: هنگامى‌که آفرینش‌آدم‌را نظام‌بخشیدم واز روح خودم( روح شایسته‌اى‌که مخلوق‌من بود ) درآن‌دمیدم، براى‌او سجده كنید »

گواه دیگر این موضوع این است كه اگر دستور سجده بعد از روشن شدن مقام آدم بود ، چندان افتخارى براى ملائکه محسوب نمى‌شد ، زیرا در آن هنگام مقام آدم بر همه آشکار شده بود .

آیه فوق سند زنده و گواه روشنى بر شرافت انسان و عظمت مقام او است كه پس از تکمیل خلقتش ، تمام فرشتگان مأمور مى‌شوند در برابر این آفرینش بزرگ ، سر تعظیم فرود آورند ، به راستى كسى كه لایق مقام خلافت الهى و نمایندگى او در زمین است و استعداد آن‌همه تکامل و پرورش فرزندان بزرگى همچون پیامبران به خصوص پیامبر اسلام صلى‌الله‌علیه‌و‌آله و جانشینانش را دارد ، شایسته هر نوع احترامى است .

ما در برابر انسانى كه چند فرمول علمى را مى‌داند ، چه اندازه كرنش مى‌کنیم ، پس چگونه است حال نخستین انسان با آن معلومات سرشار از جهان هستى .

چرا ابلیس مخالفت كرد ؟

مى‌دانیم « شیطان » اسم جنساست و شامل نخستین شیطان و همه شیطان‌ها مى‌شود ولى «ابلیس» اسم خاص است و اشاره به همان شیطانى است كه اغواگر آدم شد ، او طبق صریح آیات

قرآن از جنس فرشتگان نبود ، بلکه در صف آن‌ها قرار داشت ، او از طایفه جنّ بود كه مخلوق مادّى است ، در آیه 50 سوره كهف مى‌خوانیم : « فَسَجَدُوا اِلاّ اِبْلیسَ كانَ مِنَ الْجِنِّ : همگى سجده كردند جز ابلیس كه از طایفه جنّ بود » .

انگیزه او در این مخالفت ، كبر و غرور و تعصّب خاصّى بود كه بر فکر او چیره شد ، او چنین مى‌پنداشت كه از آدم برتر است و نمى‌بایست دستور سجده بر آدم به اوداده شود، بلکه او باید مسجود باشد و آدم بر او سجده كند كه شرح این معنى در ذیل آیه 12 سوره اعراف خواهد آمد (« تفسیرنمونه » ، جلد 6 ، صفحه 98 به بعد) .

و علت كفر او نیز همین بود كه فرمان حکیمانه پروردگار را نادرست شمرد ، نه تنها عملاً عصیان كرد ، از نظر اعتقاد نیز معترض بود و به این ترتیب خودبینى و خودخواهى ، محصول يك عمر ایمان و عبادت او را بر باد داد و آتش به خرمن هستى او افکند و كبر و غرور از این آثار بسیار دارد.

تعبیر « كانَ مِنَ الْكافِرینَ » نشان مى‌دهد كه او قبل از این فرمان نیز حساب خود را از مسیر فرشتگان و اطاعت فرمان خدا جدا كرده بود و در سر فکر استکبار مى‌پروراند و شاید به خود

مى‌گفت : اگر دستور خضوع و سجده به من داده شود ، قطعا اطاعت نخواهم كرد ، ممکن است جمله « ما كُنْتُمْ تَكْتُمُونَ » آن‌چه را كتمان مى‌کردید ، اشاره‌اى به این معنى باشد ، در حدیثى كه در تفسیر قمى از امام عسکرى نقل شده ، نیز همین معنى آمده است .(1)

آیا سجده براى خدا بود يا براى آدم ؟

شكّ نیست كه سجده به‌معنى پرستش براى‌خدا است، چراکه در جهان هیچ معبودى جز خدا نیست و معنى توحید عبادت ، همین است كه غیر از خدا را پرستش نکنیم .

بنابراین جاى تردید نخواهد بود كه فرشتگان براى آدم « سجده پرستش » نکردند ، بلکه سجده براى خدا بود ، ولى به خاطر آفرینش چنین موجود شگرفى و يا این‌که سجده براى آدم كردند ، اما سجده به معنى "خضوع" نه پرستش .

در كتاب « عُيُونُ الاَْخْبار » از امام علىّ بن موسى الرّضا چنین مى‌خوانیم: « كانَ سُجُودُهُمْ


1) « المیزان » ، جلد 1 ، صفحه 126 .

لِلّهِ تَعالى عُبُودِيّةً وَ لاِآدَمَ اِكْراما وَ طاعَةً لِكَوْنِنا فى صُلْبِه : سجده فرشتگان ، پرستش خداوند از يك سو و اکرام و احترام‌آدم از سوى دیگر بود ، چراکه ما در صلب آدم بودیم » .(1)

35 وَ قُلْنا يا ادَمُ اسْكُنْ اَنْتَ وَ زَوْجُكَ الْجَنَّةَ وَ كُلا مِنْها رَغَدا حَيْثُ شِئْتُما وَ لا تَقْرَبا هذِهِ‌الشَّجَرَةَ فَتَكُونا مِنَ الظّالِمینَ

و گفتیم : اى آدم ، تو با همسرت در بهشت سکونت كن و از ( نعمت‌هاى ) آن گوارا هرچه مى‌خواهید ، بخورید ( اما ) نزدیك این درخت نشوید كه از ستمگران خواهید شد.

« رَغَد » به معنى فراوان و گسترده و گوارا است ، جمله « حَيْثُ شِئْتُما » اشاره به این است كه از هر جاى بهشت كه خواستید ، يا از هر نوع از انواع میوه‌ها كه مایل بودید ، استفاده كنید .

از آیات قرآن استفاده مى‌شود كه آدم براى زندگى در روى زمین ، همین زمین معمولى آفریده شده‌بود ولى در آغاز خداوند او را ساکن بهشت كه يکى از باغ‌هاى سرسبز پرنعمت این جهان بود ،


1) « نُورُ الثَّقَلَيْن » ، جلد 1 ، صفحه 58 .

ساخت ، محیطى كه در آن براى آدم هیچ‌گونه ناراحتى وجود نداشت .

شاید علّت این جریان آن بوده كه آدم با زندگى كردن روى زمین هیچ‌گونه آشنایى نداشت و تحمّل زحمت‌هاى آن بدون مقدّمه براى او مشکل بود و از چگونگى كردار و رفتار در زمین باید اطّلاعات بیشترى پیدا كند ، بنابراین مى‌بایست مدتى كوتاه تعلیمات لازم را در محیط بهشت ببیند و بداند زندگى روى زمین توأم با برنامه‌ها و تکالیف و مسؤوليّت‌ها است كه انجام صحیح آن‌ها ، باعث سعادت و تکامل و بقاى نعمت است و سرباز زدن از آن ، سبب رنج و ناراحتى .

و نیز بداند هرچند او آزاد آفریده شده ، اما این آزادى به طور مطلق و نامحدود نیست كه هرچه خواست ، انجام دهد ، او مى‌بایست از پاره‌اى از اشیاء روى زمین چشم بپوشد .

و نیز لازم بود بداند چنان نیست كه اگر خطا و لغزشى دامن‌گیرش شود، درهاى سعادت براى همیشه به روى او بستهمى‌شود ، نه مى‌تواند بازگشت كند و پیمان ببندد كه برخلاف دستور خدا ، عملى انجام نخواهد داد تا دوباره به نعمت‌هاى الهى بازگردد .

او در این محیط مى‌بایست تا حدّى پخته شود ، دوست و دشمن خویش را بشناسد، چگونگى

زندگى در زمین را ياد گیرد، آرى این خود يك سلسله تعلیمات لازم بودکه مى‌بایست فراگیرد و با داشتن این آمادگى ، به روى زمین قدم بگذارد .

این‌ها مطالبى بود كه هم آدم و هم فرزندان او در زندگى آینده خود به آن احتیاج داشتند ، بنابراین شاید علّت این‌که آدم در عین این‌که براى خلافت زمین آفریده شده بود ، مدّتى در بهشت درنگ مى‌کند و دستورهایى كه به او داده مى‌شود ، جنبه تمرین و آموزش داشته باشد .

36 فَاَزَلَّهُمَا الشَّيْطانُ عَنْها فَأَخْرَجَهُما مِمّا كانا فیهِ وَ قُلْنَا اهْبِطُوا بَعْضُكُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ وَ لَكُمْ فِى الاَْرْضِ مُسْتَقَرٌّ وَ مَتاعٌ اِلى حینٍ

پس شیطان موجب لغزش آن‌ها شد و آنان را از آن‌چه در آن بودند ( بهشت ) خارج ساخت و ( در این هنگام ) به آن‌ها گفتیم : همگى ( به زمین ) فرود آیید ، در حالى كه بعضى دشمن دیگرى خواهید بود و براى شما تا مدّت معيّنى در زمین قرارگاه و وسیله بهره‌بردارى است .

در این‌جا « آدم » خود را دربرابر فرمان‌الهى درباره خوددارى از درخت ممنوع دید، ولى شیطان

اغواگر كه سوگند يادکرده بود كه دست از گمراه كردن آدم و فرزندانش برندارد ، به وسوسه‌گرى مشغول شد و چنان‌که از سایر آیات قرآن استفاده مى‌شود ، به آدم اطمینان داد كه اگر از این درخت بخورد ، او و همسرش فرشتگانى خواهند شد و جاویدان در بهشت زندگى مى‌کنند ، حتّى قسم ياد كردکه من خیرخواه شما هستم (20و21/اعراف).

لذا از بهشتى كه كانون آرامش و آسایش و دور از درد و رنج بود ، بر اثر فریب شیطان ، اخراج شدند.

این‌جا بود كه آدم متوجّه شد راستى به خویشتن ستم كرده و از محیط آرام و پرنعمت بهشت به خاطر تسلیم شدن در برابر وسوسه‌هاى شیطان ، بیرون رانده شده و در محیط پرزحمت و مملوّ از مشقتى ، قرار خواهد گرفت ، درست است كه آدم پیامبر بود و معصوم از گناه ، هرگاه ترك اولى از پیامبر سرزند ، خداوند نسبت به او سخت مى‌گیرد ، همانند گناهى كه از افراد عادى سر بزند و این جریمه سنگینى بود كه آدم در برابر آن نافرمانى پرداخت .

بهشت آدم ، كدام بهشت بود ؟

در پاسخ این پرسش باید به این نکته توجّه داشت كه گرچه بعضى آن را بهشت موعود نیکان و

پاکان مى‌دانند ، ولى ظاهر این است كه آن بهشت نبود ، بلکه يکى از باغ‌هاى پرنعمت و روح‌افزاى يکى از مناطق سرسبز زمین بوده است .

زیرا اولاً بهشت موعود قیامت ، نعمت جاودانى است كه در آیات بسیارى از قرآن به این جاودانگى بودنش اشاره شده و بیرون رفتن از آن ممکن نیست و ثانیا ابلیس آلوده و بى‌ایمان را ، در آن بهشت راهى نخواهد بود ، نه وسوسه‌هاى شیطانى است و نه نافرمانى خدا .

ثالثا در روایاتى كه از طرق اهل‌بیت علیهم‌السلام به ما رسیده ، این موضوع صریحا آمده است .

یکى از راویان حدیث مى‌گوید : از امام صادق راجع به بهشت آدم پرسیدم ، امام در جواب فرمود : « باغى از باغ‌هاى دنیا بود كه خورشید و ماه بر آن مى‌تابید و اگر بهشت جاودان بود ، هرگز آدم از آن بیرون رانده نمى‌شد » ( جَنَّةٌ مِنْ جَنّاتِ الدُّنْيا يَطْلَعُ فیهَا الشَّمْسُ وَ الْقَمَرُ وَ لَوْ كانَ مِنْ جِنانِ الاْخِرَةِ ما خَرَجَ مِنْها اَبَدا ) .(1)


1) « نُوُر الثَّقَلَيْن » ، جلد 1 ، صفحه 62 .

و از این‌جا روشن مى‌شود كه منظور از هبوط و نزول آدم به زمین ، نزول "مقامى" است ، نه مکانى ، يعنى از مقام ارجمند خود و از آن بهشت سرسبز پایین آمد .

این احتمال نیز داده شده كه این بهشت در يکى از كرات آسمانى بوده است ، هر چند بهشت جاویدان نبوده، در بعضى از روایات اسلامى ، نیز اشاره به بودن این بهشت ، در آسمان شده است ، ولى ممکن است كلمه « سَماء » ( آسمان ) در این‌گونه روایات ، اشاره به "مقام بالا " باشد ، نه "مکان بالا ".

ولى به‌هرحال، شواهدفراوانى نشان‌مى‌دهدکه‌این‌بهشت ، غیر از بهشت سراى دیگر است ، چراکه آن پایان سیرانسان‌است و این آغاز سیر او بود، این مقدّمه اعمال و برنامه‌هاى او است و آن نتیجه اعمال و برنامه‌هایش .

گناه آدم چه بود ؟

روشن است آدم با آن مقامى كه خدا در آیات گذشته ، براى او بیان كرد ، مقام والایى از نظر معرفت و تقوا داشت ، او نماینده خدا در زمین بود ، او معلّم فرشتگان بود ، او مسجود ملائکه بزرگ خدا گردید، این آدم با این امتیازات ، مسلّما گناه نمى‌کند ، به علاوه مى‌دانیم او

پیامبر بود و هر پیامبرى معصوم است .

لذا این سؤال مطرح مى‌شود ؛ آن‌چه از آدم سر زد ، چه بود ؟

در این‌جا سه تفسیر وجود دارد كه مکمل يکدیگرند ؛

1 - آن‌چه آدم مرتکب شد، «ترك اولى» ویا به‌عبارت دیگر، « گناه نسبى » بود ، نه « گناه مطلق ».

گناه مطلق ، گناهانى است كه از هرکس سرزند ، گناه است و درخور مجازات ، ( مانند شرك و كفر و ظلم و تجاوز ) و گناه نسبى آن است كه گاه بعضى اعمال مباح و يا حتى مستحب ، درخور مقام افراد بزرگ نیست ، آن‌ها باید از این اعمال چشم بپوشند و به كار مهمّ‌تر پردازند ، در غیر این صورت ، ترك اولى كرده‌اند ، مثلاً نمازى را كه ما مى‌خوانیم ، قسمتى از آن با حضور قلب و قسمتى بى‌حضور قلب مى‌گذرد ، درخور شأن ما است ، این نماز هرگز درخور مقام شخصى همچون پیامبر گرامى صلى‌الله‌علیه‌و‌آله و علىّ نیست ، او باید سراسر نمازش غرق در حضور در پیشگاه خدا باشد و اگر غیر این كند ، حرامى مرتکب نشده ، امّا ترك اولى كرده است .

آدم نیز سزاوار بود از آن درخت نخورد ، هرچند براى او ممنوع نبود ، بلکه « مکروه » بود

2 - نهى خداوند ، در این‌جا "نهى ارشادى" است ، يعنى همانند دستور طبیب كه مى‌گوید : فلان غذا را نخور ، كه بیمار مى‌شوى ، خداوند نیز به آدم فرمود : اگر از درخت ممنوع بخورى ، از بهشت بیرون خواهى رفت و به درد و رنج خواهى افتاد ، بنابراین آدم مخالفت فرمان خدا نکرد ، بلکه مخالفت نهى ارشادى كرد .

3 - اساسا بهشت جاى تکلیف نبود ، بلکه دورانى بود براى آزمایش و آمادگى آدم براى آمدن در روى زمین و این نهى ، تنها جنبه آزمایشى داشت .

توضیح بیشتر در این زمینه در « تفسیر نمونه » ، جلد 6 ، صفحه 122 ، ذیل آیات 19 تا 22 سوره اعراف و جلد 13 ، ذیل آیه 121 سوره طه مطرح شده است .

مقصود از « شیطان » در قرآن چیست ؟

کلمه « شیطان » از ماده « شَطَنَ » گرفته شده و « شاطِن » به معنى خبیث و پست آمده است و شَيْطان به موجود سرکش و متمرّد اطلاق مى‌شود ، اعمّ از انسان و يا جنّ و يا جنبندگان دیگر و به معنى روح شریر و دور از حقّ نیز آمده است كه در حقیقت همه این‌ها به يك قدر مشترك ، بازگشت مى‌کنند

باید دانست كه « شیطان » اسم عام ( اسم جنس ) است ، در حالى كه « ابلیس » اسم خاصّ ( علم ) مى‌باشد و به‌عبارت دیگر « شیطان »، به هر موجود موذى و منحرف‌کننده و طاغى و سرکش ، خواه انسانى يا غیر انسانى مى‌گویند و ابلیس نام آن شیطان است كه آدم را فریب داد و اکنون هم با لشکر و جنود خود در كمین آدمیان است .

از موارد استعمال این كلمه در قرآن ، نیز برمى‌آیدکه شیطان ، به موجود موذى و مضرّ گفته مى‌شود ، موجودى كه از راه راست برکنار بوده و درصدد آزار دیگران است ، موجودى كه سعى مى‌کند ایجاد دودستگى نماید و اختلاف و فساد به راه اندازد ، چنان‌که در آیه 91 سوره مائده مى‌خوانیم : « اِنَّما يُریدُ الشَّيْطانُ اَنْ يُوقِعَ بَيْنَكُمُ الْعَداوَةَ وَ الْبَغْضاءَ ... : شیطان مى‌خواهد بین شما ، دشمنى و بغض و كینه ایجاد كند ... » .

با توجّه به‌این‌که كلمه «يُریدُ» فعل مضارع است و دلالت بر استمرار دارد، حاکى از این معنى است‌که این اراده، اراده همیشگى شیطان است.

و از طرفى مى‌بینیم كه در قرآن نیز شیطان به موجود خاصّى اطلاق نشده ، بلکه حتّى به

انسان‌هاى شرور و مفسد نیز اطلاق گردیده است ، آن‌جا كه مى‌خوانیم : « وَ كَذلِكَ جَعَلْنا لِكُلِّ نَبِىٍّ عَدُوّا شَياطینَ الاِْنْسِ وَ الْجِنِّ : بدین‌گونه ما براى هر پیامبرى دشمنى از شیطان‌هاى انسانى و يا جنّ قرار دادیم » ( 112 / انعام ). و این‌که به ابلیس هم شیطان اطلاق شده ، به‌خاطر فساد و شرارتى است كه در او وجود دارد. علاوه بر این‌ها ، گاهى كلمه شیطان ، بر « میکروب‌ها » نیز اطلاق شده : به عنوان نمونه ، امیر مؤمنان مى‌فرماید : « لا تَشْرَبُوا الْماءَ مِنْ ثُلْمَةِ الاِْناءِ وَ لا مِنْ عُرْوَتِه ، فَاِنَّ الشَّيْطانَ يَقْعُدُ عَلَى الْعُرْوَةِ وَ الثُّلْمَةِ : از قسمت شکسته و طرف دستگیره ظرف ، آب نخورید ، زیرا شیطان ، بر روى دستگیره و قسمت شکسته‌شده ظرف مى‌نشیند » .(1)و نیز امام صادق مى‌فرماید : «وَ لا يُشْرَبُ مِنْ اُذُنِ الْكُوزِ وَ لا مِنْ كَسْرِه اِنْ كانَ فیهِ فَاِنَّهُ مَشْرَبُ الشَّياطینِ : از دستگیره و قسمت شکسته كوزه آب مخورید كه جایگاه آشامیدن شیطان‌ها است » .(2)


1) « كافى » ، جلد 6 ، كتاب الاَْطْعِمَةِ وَ الاَْشْرِبَةِ ، باب الاَوانى .

2) « كافى » ، جلد 6 ، كتاب الاَطْعِمَةِ وَ الاَْشْرِبَةِ ، باب الاَوانى .

از قول پیامبر اسلام صلى‌الله‌علیه‌و‌آله مى‌خوانیم : « موهاى شارب (سبیل) خویش را بلند مگذارید، زیرا شیطان، آن را محیط امن براى زندگى خویش قرار مى‌دهد و در آن‌جا پنهان مى‌گردد » .(1)

به‌این‌ترتیب روشن‌شدکه‌یکى‌ازمعانىشیطان،میکروب‌هاى‌زیان‌بخش‌و مضرّاست .

ولى بدیهى است ، منظور این نیست كه شیطان در همه‌جا به این معنى باشد ، بلکه منظور این است كه ؛ شیطان ، معانى مختلفى دارد كه يکى از مصداق‌هاى روشن آن ، « ابلیس » و لشکریان و اعوان او است و مصداق دیگر آن ، انسان‌هاى مفسد و منحرف‌کننده و احیانا در پاره‌اى از موارد ، به معنى میکروب‌هاى موذى آمده است .

چرا خدا شیطان را آفرید ؟

بسیارى مى‌پرسند : شیطان كه موجود اغواگرى است ، اصلاً چرا آفریده شد و فلسفه وجود او چیست ؟ در پاسخ مى‌گوییم :


1) « كافى » ، جلد 6 ، كتاب الاَطْعِمَةِ وَ الاَْشْرِبَةِ ، باب الاَوانى.

اولاً خداوند شیطان را ، شیطان نیافرید ، به این دلیل كه سال‌ها همنشین فرشتگان و بر فطرت پاك بود ، ولى بعدا از آزادى خود سوء استفاده كرد و بناى طغیان و سرکشى گذارد ، پس او در آغاز پاك آفریده شد و انحرافش بر اثر خواست خودش بود .

ثانیا از نظر سازمان آفرینش ، وجود شیطان ، براى افراد باایمان و آن‌ها كه مى‌خواهند راه حقّ را بپویند ، زیان‌بخش نیست ، بلکه وسیله پیشرفت و تکامل آن‌ها است ، چه این‌که پیشرفت و ترقّى و تکامل ، همواره در میان تضادّها صورت مى‌گیرد .

به عبارت روشن‌تر ؛ انسان تا در برابر دشمن نیرومندى قرار نگیرد ، هرگز نیروها و نبوغ خود را بسیج نمى‌کند و به كار نمى‌اندازد ، همین وجود دشمن نیرومند ، سبب تحرّك و جنبش هرچه بیشتر انسان و در نتیجه ترقّى و تکامل او مى‌شود .

یکى از فلاسفه بزرگ تاریخ معاصر ، « تواین بى » مى‌گوید : « هیچ تمدّن درخشانى در جهان پیدا نشد ، مگر این‌که ملّتى مورد هجوم يك نیروى خارجى قرار گرفت و بر اثر این تهاجم ، نبوغ و استعداد خود را به كار انداخت و آن‌چنان تمدّن درخشانى را پى‌ریزى كرد »

37 فَتَلَقىّ ادَمُ مِنْ رَبِّهِ كَلِماتٍ فَتابَ عَلَيْهِ اِنَّهُ هُوَ التَّوّابُ الرَّحیمُ

سپس آدم از پروردگار خود كلماتى دریافت داشت ( و با آن‌ها توبه كرد ) و خداوند توبه او را پذیرفت ، خداوند توّاب و رحیم است .

بازگشت آدم به سوى خدا

بعد از ماجراى وسوسه ابلیس و دستور خروج آدم از بهشت ، آدم متوجّه شد راستى به خویشتن ستم كرده و از محیط آرام و پرنعمت ، بر اثر فریب شیطان ، بیرون رانده شده و در محیط پرزحمت و مشقّت‌بار زمین قرار خواهد گرفت در این‌جا آدم به فکر جبران خطاى خویش افتاد و با تمام جان و دل ، متوجّه پروردگار شد ، توجّهى آمیخته با كوهى از ندامت و حسرت .

لطف خدا نیز در این موقع به يارى او شتافت و چنان‌که قرآن در آیات فوق مى‌گوید: « آدم ازپروردگار خویش كلماتى دریافت داشت، سخنانى مؤثّر و دگرگون‌کننده و با آن توبه كرد و خدا نیز توبه او را پذیرفت » ( فَتَلَقىّ ادَمُ مِنْ رَبِّهِ كَلِماتٍ فَتابَ عَلَيْهِ ) .

چراکه او توّاب و رحیم است ؛ « اِنَّهُ هُوَ التَّوّابُ الرَّحیمُ »

« توبه » در اصل به معنى "بازگشت" است و در لسان قرآن به معنى بازگشت از گناه مى‌آید ، این در صورتى است كه به شخص گنهکار ، نسبت داده شود ، ولى گاه این كلمه به خدا نسبت داده مى‌شود، در آن‌جا به معنى بازگشت به رحمت است ، يعنى رحمتى را كه به‌خاطر ارتکاب گناه از بنده ، سلب كرده بود، بعد از بازگشت او به خط اطاعت و بندگى ، به او بازمى‌گرداند و به‌همین‌جهت در مورد خدا، تعبیر به « تَوّاب » ( بسیار بازگشت‌کننده به رحمت ) مى‌شود .

درست است كه آدم در حقیقت كار حرامى انجام نداده بود ، ولى همین ترك اولى ، نسبت به او عصیان محسوب مى‌شد ، او به‌سرعت متوجّه وضع خود شد و به‌سوى پروردگارش بازگشت .

کلماتى كه خدا بر آدم القاء كرد ، چه بود ؟

در این كه « كلمات » و سخنانى را كه خدا براى توبه به آدم ، تعلیم داد ، چه سخنانى بوده ، در میان مفسّران گفتگو است .

معروف این است كه همان جملات آیه 23 سوره اعراف مى‌باشد : « قالا رَبَّنا ظَلَمْنا اَنْفُسَنا وَ اِنْ لَمْ تَغْفِرْ لَنا وَ تَرْحَمْنا لَنَكُونَنَّ مِنَ الْخاسِرینَ : گفتند : خداوندا ما بر خود ستم كردیم ، اگر تو ما را

نبخشى و بر ما رحم نکنى ، از زیان‌کاران خواهیم بود » .

بعضى گفته‌اند : منظور از كلمات ، این دعا و نیایش بوده است : « اَللّهُمَّ لا اِلهَ اِلاّ اَنْتَ سُبْحانَكَ وَ بِحَمْدِكَ رَبِّ اِنّى ظَلَمْتُ نَفْسى فَاغْفِرْلى اِنَّكَ خَيْرُ الْغافِرینَ ، اَللّهُمَّ لا اِلهَ اِلاّ اَنْتَ سُبْحانَكَ وَ بِحَمْدِكَ رَبِّ اِنّى ظَلَمْتُ نَفْسى فَارْحَمْنى اِنَّكَ خَيْرُ الرّاحِمینَ ، اَللّهُمَّ لا اِلهَ اِلاّ اَنْتَ سُبْحانَكَ وَ بِحَمْدِكَ رَبِّ اِنّى ظَلَمْتُ نَفْسى فَتُبْ عَلَىَّ اِنَّكَ اَنْتَ التَّوّابُ الرَّحیمُ : پروردگارا، معبودى جزتو نیست ، پاك و منزّهى ، تورا ستایش مى‌کنم، من به‌خود ستم كردم، مرا ببخش كه تو بهترین بخشندگانى، خداوندا ، معبودى جز تو نیست ، پاك و منزّهى ، تو را ستایش مى‌کنم ، من به خود ستم كردم ، بر من رحم كن كه تو بهترین رحم‌کنندگانى ، بارالها ، معبودى جز تو نیست ، پاك و منزّهى ، تو را حمد مى‌گویم ، من به خویش ستم كردم ، رحمتت را شامل حال من كن و توبه‌ام را بپذیر كه تو توّاب و رحیمى » .

این موضوع در روایتى از امام باقر نقل شده است .(1)


1) « مجمع البیان » ، ذیل آیات مورد بحث .

نظیر همین تعبیرات در آیات دیگر قرآن در مورد يونس و موسى مى‌خوانیم ، يونس به هنگام درخواست بخشش از خدا، مى‌گوید : « سُبْحانَكَ اِنّى كُنْتُ مِنَ الظّالِمینَ : خداوندا منزّهى ، من از كسانى هستم كه به خود ستم كرده‌ام » ( 87 / انبیاء ) .

درباره حضرت موسى مى‌خوانیم : « قالَ رَبِّ اِنّى ظَلَمْتُ نَفْسى فَاغْفِرْ لى فَغَفَرَ لَهُ : گفت : پروردگارا ، من به خود ستم كردم ، مرا ببخش و خدا او را بخشید » ( 16 / قصص ) .

در روایات متعدّدى‌که ازطرق اهل‌بیت علیهم‌السلام وارد شده‌است، مى‌خوانیم‌که ؛ مقصوداز « كَلِمات » ، تعلیم اسماء بهترین مخلوق خدا ، يعنى محمّد و علىّ و فاطمه و حسن و حسین علیهم‌السلام بوده است و آدم با توسّل به این كلمات ، از درگاه خداوند ، تقاضاى بخشش نمود و خدا او را بخشید.

این تفسیرهاى سه‌گانه ، هیچ‌گونه منافاتى باهم ندارد ، چراکه ممکن است ، مجموع این كلمات به آدم ، تعلیم شده باشد ، تا با توجّه به حقیقت و عمق باطن آن‌ها ، انقلاب روحى تمام‌عیار ، براى او حاصل گردیده و خدا او را مشمول لطف و هدایتش قرار دهد .

38 قُلْنَا اهْبِطُوا مِنْها جَمیعا فَاِمّا يَأْتِيَنَّكُمْ مِنّى هُدًى فَمَنْ تَبِعَ هُداىَ فَلا خَوْفٌ

عَلَيْهِمْ وَ لا هُمْ يَحْزَنُونَ

گفتیم همگى از آن جایگاه( به زمین ) فرود آیید ، هرگاه هدایتى از طرف من براى شما آمد ،کسانى كه از آن پیروى كنند ، نه ترسى بر آن‌ها است و نه غمگین مى‌شوند .

چرا جمله « اِهْبِطُوا » تکرار شده است ؟

در آیه مورد بحث و آیه 36 خواندیم كه ؛ قبل از توبه و بعد از توبه ، به آدم و همسرش حوّا خطاب شده : به زمین فرود آیید ، در این‌که این تکرار براى تأکید است يا اشاره به دو مطلب دیگر ، درمیان مفسّران گفتگواست ، ولى ظاهر این است كه جمله دوّم، اشاره به این واقعيّت باشد كه « آدم » گمان نکند با پذیرش توبه او ، هبوط به زمین منتفى شده‌است ، بلکه او این‌راه را باید برود، يا به این جهت كه از اوّل براى این هدف آفریده شده بود و يا به خاطر این‌که این هبوط ، اثر وضعى عمل او بوده است ، این اثر وضعى ، با توبه ، دگرگون نمى‌شود .

مخاطب در « اِهْبِطُوا » كیست ؟

«اِهْبِطُوا» به صیغه جمع آمده‌است، در حالى كه آدم و حوّا كه مخاطب اصلى این سخن بودند ،

دو نفر بیشتر نبودند و باید « صیغه تثنیه » آورده شود ، اما به خاطر این‌که هبوط آدم و حوّا به زمین ،نتیجه‌اش این بود كه فرزندان و نسل‌هاى آن‌ها نیز در زمین ساکن خواهند شد ، به صورت صیغه جمع آمده است .

39 وَ الَّذینَ كَفَرُوا وَ كَذَّبُوا بِاآیاتِنا اُولئِكَ اَصْحابُ النّارِ هُمْ فیها خالِدُونَ

و كسانى كه كافر شوند و آیات ما را تکذیب كنند ، اهل دوزخند و همیشه در آن خواهند بود .

40 يا بَنى اِسْرائیلَ اذْكُرُوا نِعْمَتِىَ الَّتى اَنْعَمْتُ عَلَيْكُمْ وَ اَوْفُوا بِعَهْدى اُوفِ بِعَهْدِكُمْ وَ اِيّاىَ فَارْهَبُونِ

اى فرزندان اسرائیل ، نعمت‌هایى راکه به‌شما ارزانى داشتم، به خاطر بیاورید و به پیمانى كه با من بسته‌اید ، وفا كنید ، تا من نیز به پیمان شما وفا كنم ، ( و در راه انجام وظیفه و عمل به پیمان‌ها ) تنها از من بترسید .

یاد نعمت‌هاى خدا

درحقیقت این سه دستور (یادآورى نعمت‌هاى بزرگ خدا، وفاى به‌عهد پروردگار و ترس‌از

نافرمانى‌او) اساس تمام‌برنامه‌هاى‌الهى‌راتشکیل‌مى‌دهد .

یاد نعمت‌هاى او ، انسان را به معرفت او دعوت مى‌کند و حسّ شکرگزارى را در انسان برمى‌انگیزد ، سپس توجّه به این نکته كه این نعمت‌ها بى‌قید و شرط نیست و در كنار آن ، خدا عهد و پیمانى گرفته ، انسان را متوجّه تکالیف و مسؤوليّت‌هایش مى‌کند و بعد از آن ، نترسیدن از هیچ‌کس و هیچ‌مقام در راه انجام وظیفه ، سبب مى‌شود كه انسان ، همه موانع را دراین راه از پیش پاى خود بردارد و به مسؤوليّت‌ها و تعهّدهایش عمل كند، چراکه يکى از موانع مهمّ این راه ترس‌هاى بى‌دلیل‌از این و آن است ، به‌خصوص در مورد بنى‌اسرائیل كه سال‌ها زیر سیطره فرعونیان قرار داشتند و ترس، جزء بافت وجودى آن‌ها شده‌بود .

دوازده پیمان خدا با يهود ، چه بود ؟

آن‌گونه كه از آیات قرآن استفاده مى‌شود ، این پیمان ، همان پرستش خداوند يگانه ، نیکى به پدر و مادر ، بستگان ، يتیمان و مستمندان و خوش‌رفتارى بامردم ، برپاداشتن نماز، اداى زکات، دورى از اذيّت و آزار و خون‌ریزى بوده است

شاهد این سخن آیه 83 و 84 همین سوره است .

در حقیقت این دو آیه ، اشاره به ده پیمان مختلف است كه خدا از يهود گرفته بود و با ضمیمه كردن آیه 12 سوره مائده ؛ « وَ لَقَدْ اَخَذَ اللّهُ میثاقَ بَنى اِسْرائیلَ ... وَ قالَ اللّهُ اِنّى مَعَكُمْ لاَِنْ اَقَمْتُمُ الصَّلوةَ وَ اتَيْتُمُ الزَّكوةَ وَ امَنْتُمْ بِرُسُلى وَ عَزَّرْتُمُوهُمْ ... » كه دو پیمان دیگر دایر به ایمان به انبیاء و تقویت آنان از آن استفاده مى‌شود ، روشن مى‌گردد كه آن‌ها در برابر آن نعمت‌هاى بزرگ الهى و تعهّدهاى فراوانى كه كرده بودند و به آن‌ها وعده داده شده بود كه اگر به آن‌ها وفادار بمانید ، در باغ‌هایى از بهشت ، جاى خواهید گرفت كه نهرها از زیر قصرها و درختانش جارى است ( لاَُدْخِلَنَّكُمْ جَنّاتٍ تَجْرى مِنْ تَحْتِهَا الاَْنْهارُ ) ، اما متأسّفانه آن‌ها سرانجام همه این پیمان‌ها را زیر پا گذاردند كه هنوز هم به پیمان‌شکنى خویش ادامه مى‌دهند ، در نتیجه پراکنده و دربه‌در شدند و تا این پیمان‌شکنى‌ها ادامه دارد ، این وضع نیز ادامه خواهد يافت و اگر مى‌بینیم چند روزى در پناه دیگران ، سر و صدایى دارند ، هرگز دلیل بر پیروزیشان نیست و ما به‌خوبى مى‌بینیم روزى را كه فرزندان غیور اسلام ، دور از گرایش‌هاى نژادى و قومى ، تنها در سایه قرآن ، به پا خیزند

و به این سر و صداها خاتمه دهند .

خدا نیز به عهدش وفا مى‌کند

نعمت‌هاى خدا ، هیچ‌گاه بى‌قید و شرط نیست ، در كنار هر نعمتى ، مسؤوليّتى قرار دارد و شرطى نهفته است .

در روایتى از امام صادق مى‌خوانیم كه : « منظور از " اوُفِ بِعَهْدِكُمْ" این است كه من به عهد خودم وفا خواهم كرد و شما را به بهشت خواهم برد » .(1)

و اگر در قسمتى از این حدیث ، ایمان به ولایت على ، بخشى از این پیمان ذکر شده ، جاى تعجّب نیست ، زیرا يکى از مواد پیمان بنى‌اسرائیل ، قبول رسالت پیامبران الهى و تقویت آن‌ها بود و مى‌دانیم قبول جانشینان آن‌ها ، نیز دنباله همان مسأله رهبرى و ولایت است كه در هر زمان ، متناسب با آن عصر ، باید تحقّق يابد ، در زمان موسى عهده‌دار این منصب او


1) «نُورُالثَّقَلَيْن»،جلد1،صفحه72.

بود و در عصر پیامبر ، پیامبر و در زمان‌هاى بعد علىّ .

ضمنا جمله « اِيّاىَ فَارْهَبُونِ » ( تنها ازمجازات من بترسید ) تأکیدى است بر این مطلب كه در راه وفاى به عهدهاى الهى و اطاعت فرمانش از هیچ‌چیز و هیچ‌کس نباید ترس و وحشت داشت ، این انحصار را از كلمه « اِيّاىَ » كه مقدّم برجمله « فَارْهَبُونِ » است، استفاده مى‌کنیم .

چرا يهودیان را بنى‌اسرائیل مى‌گویند ؟

مفسّر معروف ، « طبرسى » در « مجمع البیان » در این‌باره ، چنین مى‌نویسد : « اسرائیل ، همان يعقوب ، فرزند اسحاق ، پسر ابراهیم است » ... او مى‌گوید: « اِسْرْ » به‌معنى "عَبْد" و « ئیل » به معنى " اَللّه " است و این كلمه مجموعا معنى "عَبْدُ اللّه‌ِ " را مى‌رساند .

41 وَ امِنُوا بِما اَنْزَلْتُ مُصَدِّقا لِما مَعَكُمْ وَ لا تَكُونُوا اَوَّلَ كافِرٍ بِهِ وَ لاتَشْتَرُوا بِاآیاتى ثَمَنا قَلیلاً وَ اِيّاىَ فَاتَّقُونِ

و به آن‌چه نازل كرده‌ام ( قرآن ) ایمان بیاورید كه نشانه‌هاى آن با آن‌چه در كتاب‌هاى شما است ، كاملاً مطابقت دارد و نخستین كافر به آن نباشید و آیات مرا به بهاى

ناچیزى نفروشید ( به خاطر درآمد مختصرى ، نشانه‌هاى قرآن و پیامبر اسلام را كه در كتب شما موجود است ، پنهان نکنید ) و تنها از من ( و مخالفت دستور من ) بترسید ( نه از مردم ) .

سودپرستى يهود

قرآن مصدّق كتابىاست كه نزد خود شما است، يعنى بشاراتى را كه تورات و پیامبران پیشین به پیروان خود دادند كه بعد از ما پیامبرى با چنین اوصاف ، ظهور خواهد كرد و كتاب آسمانیش داراى این ویژگى‌هااست ، اکنون كه مى‌بینید صفات این پیامبر و ویژگى‌هاى قرآن ، كاملاً منطبق بر بشاراتى است كه در كتب شما آمده و هماهنگى همه‌جانبه با آن دارد ، چرا به آن ایمان نمى‌آورید ؟

سپس مى‌گوید : « شما نخستین كسى نباشید كه به این‌کتاب آسمانى كفر مى‌ورزید و آن را انکار مى‌کنید » ( وَ لا تَكُونُوا اَوَّلَ كافِرٍ بِهِ ) .

یعنى اگر مشرکان و بت‌پرستان عرب ، كافر شوند ، زیاد عجیب نیست ، عجیب كفر و انکار شما است ، آن‌هم به عنوان پیشگامان و نخستین مخالفان ، چراکه از آن‌ها بااطّلاع‌ترید و اهل كتابید و در كتب آسمانى شما این‌همه بشارات درباره ظهور چنین پیامبرى ، داده شده و به همین دلیل قبل از

ظهورش ، شما نخستین منادیان او بودید ، چه شد كه بعد از این ظهور ، به‌جاى این‌که نخستین مؤمنان باشید ، نخستین كافران شدید ؟

آرى بسیارى ازیهودیان، اصولاً مردمى لجوجند و اگر این لجاجت نبود ، باید آن‌ها خیلى زودتر از دیگران ایمان آورده باشند .

در سومین جمله مى‌گوید : « شما آیات مرا به بهاى اندکى نفروشید » ( وَ لا تَشْتَرُوا بِاآیاتى ثَمَنا قَلیلاً ). بدون شك آیات خدا را به هیچ بهایى نباید معاوضه كرد ، چه كم باشد و چه بسیار ، ولى این جمله در حقیقت اشاره به دون‌همّتى این دسته از يهود است كه به خاطر منافع اندکى ، همه‌چیز را به دست فراموشى مى‌سپردند و آن‌ها كه تا آن روز ، از مبشّران قیام پیامبر اسلام صلى‌الله‌علیه‌و‌آله و كتاب آسمانى او بودند ، هنگامى كه منافع خویش را در خطر دیدند ، این بشارت‌ها را انکار كردند و آیات تورات را تحریف نمودند ، چراکه در صورت آشنایى مردم به حقیقت ، كاخ ریاست آن‌ها فرومى‌ریخت. اصولاً اگر تمام این جهان را به كسى بدهند تا يکى از آیات الهى را انکار كند ، به راستى بهاى كم و اندکى است، زیرااین زندگى ، سرانجام نابودشدنى است و سراى آخرت ، ابدى و

جاودانى است ، تا چه رسد كه انسان بخواهد این آیات الهى‌را فداى‌منافع‌ناچیزى كند .

و در چهارمین دستور مى‌گوید: « تنها از من بپرهیزید » ( وَ اِيّاىَ فَاتَّقُونِ ) .

از این نترسید كه روزى شما قطع شود و از این نترسید كه جمعى از متعصّبان يهود ، بر ضدّ شما سران ، قیام كنند ، تنها از من ، يعنى از مخالفت فرمان من بترسید .

42 وَ لا تَلْبِسُوا الْحَقَّ بِالْباطِلِ وَ تَكْتُمُوا الْحَقَّ وَ اَنْتُمْ تَعْلَمُونَ

و حقّ را با باطل نیامیزید و حقیقت را با این‌که مى‌دانید، كتمان نکنید .

هم كتمان حقّ ، جرم و گناه است و هم آمیختن حقّ و باطل، كه هر دو از نظر نتیجه يکسان مى‌باشند ، حقّ را بگویید ، هرچند به زیان شما باشد و باطل را با آن نیامیزید ، هرچند منافع زودگذرتان ، به خطر بیفتد .

43 وَ اَقیمُو الصَّلوةَ وَ اتُوا الزَّكوةَ وَ ارْكَعُوا مَعَ الرّاكِعینَ

ونماز رابه‌پادارید و زکات را اداء كنید وهمراه رکوع‌کنندگان، رکوع نمایید ( و نماز را با جماعت بگذارید )

با این‌که دستور اخیر ، اشاره به مسأله نماز جماعت است ، ولى از میان تمام افعال نماز ، تنها « رکوع » را بیان كرده و مى‌گوید : « با رکوع‌کنندگان ، رکوع كنید » این تعبیر ، شاید به خاطر آن باشد كه نماز يهود ، مطلقا داراى رکوع نبود ، این نماز مسلماناناست كه يکى‌از ارکان اصلى آن ، رکوع محسوب مى‌شود .

جالب این‌که نمى‌گوید: نماز بخوانید، بلکه مى‌گوید: « اَقیمُوا الصَّلوةَ » ( نماز را به‌پادارید ) يعنى تنها خودتان نمازخوان نباشید ، بلکه چنان كنید كه آیین نماز، در جامعه انسانى بر پا شود و مردم ، با عشق و علاقه ، به سوى آن بیایند .

بعضى از مفسّران گفته‌اند : تعبیر به « اَقیمُوا » اشاره به این است كه نماز شما ، تنها اذکار و اوراد نباشد ، بلکه آن را به‌طور كامل به‌پادارید كه مهمّ‌ترین رکن آن ، توجّه قلبى و حضور دل در پیشگاه خدا و تأثیر نماز در روح و جان آدمى است .(1)


1) « المَنار » ، جلد 2 ، صفحه 293 .

در حقیقت در این سه دستور اخیر ، نخست پیوند فرد با خالق ( نماز ) ، بیان شده و سپس پیوند با مخلوق ( زکات ) و سرانجام پیوند دسته‌جمعى همه مردم با هم در راه خدا .

44 اَتَأْمُرُونَ النّاسَ بِالْبِرِّ وَ تَنْسَوْنَ اَنْفُسَكُمْ وَ اَنْتُمْ تَتْلُونَ الْكِتابَ اَفَلا تَعْقِلُونَ

آیا مردم را به نیکى ( و ایمان به پیامبرى كه صفات او آشکارا در تورات آمده ) دعوت مى‌کنید، اما خودتانرا فراموش مى‌نمایید با این‌که شما خودتان كتاب ( آسمانى ) را مى‌خوانید ، آیا هیچ فکر نمى‌کنید ؟

به دیگران توصیه مى‌کنید، اما خودتان چرا؟

اصولاً يك برنامه اساسى ، مخصوصا براى علماء و مبلّغین و داعیان راه حقّ، این است‌که بیش از سخن، مردم را با عمل خود ، تبلیغ كنند ، همان‌گونه كه در حدیث معروف از حضرت امام صادق مى‌خوانیم : « كُونُوا دُعاةَ النّاسِ بِاَعْمالِكُم وَ لا تَكُونُوا دُعاةَ بِاَلْسِنَتِكُم : مردم را با عمل خود ، به نیکى‌ها دعوت كنید، نه با زبان خود » .(1)


1) « سفینة البِحار » ، ماده "عَمِل" .

تأثیر عمیق « دعوت عملى » از این‌جا سرچشمه‌مى‌گیرد كه هرگاه شنونده بداند ، گوینده از دل ، سخن مى‌گوید و به گفته خویش صددرصد ایمان دارد ، گوش جان خود را به روى سخنانش مى‌گشاید و سخن‌که‌از دل‌برخیزد،بر دل‌مى‌نشیند و درجان‌اثر مى‌گذارد و بهترین نشانه ایمان گوینده به سخنش ، این است كه خود ، قبل از دیگران عمل كند ، همان‌گونه كه على مى‌فرماید : « اَيُّهَا النّاسُ اِنّى وَ اللّهُ مَا اَحُثُّكُمْ عَلى طاعَةٍ اِلاّ وَ اَسْبَقُكُمُ اِلَيْها وَ لا اَنْهاكُمْ عَنْ مَعْصِيَةٍ اِلاّ وَ اَتَناهى قَبْلَكُمْ عَنْها : اى مردم ، به خدا سوگند شما را به‌هیچ طاعتى‌تشویق نمى‌کنم ، مگر قبلاً خودم آن را انجام مى‌دهم و از هیچ كار خلافى باز نمى‌دارم، مگر این كه پیش از شما از آن دورى جسته‌ام » .(1)

در حدیثى از امام صادق مى‌خوانیم : « مِنْ اَشَدِّ النّاسِ عَذابا يَوْمَ الْقِيامَةِ مَنْ وَصَفَ عَدْلاً وَ عَمِلَ بِغَيْرِه : از كسانى كه در روز قیامت ، عذابشان از همه شدیدتر است ، كسى است كه سخن حقّى بگوید


1) « نهج البلاغه » ، خطبه 175 .

و خود به غیر آن عمل كند » .(1)

علماى يهود از این مى‌ترسیدندکه اگر به رسالت پیامبر گرامى اسلام صلى‌الله‌علیه‌و‌آله اعتراف كنند ، كاخ ریاستشان فرو ریزد و عوام يهود به آن‌ها اعتناء نکنند ، لذا صفات پیامبر اسلام صلى‌الله‌علیه‌و‌آله را كه در تورات آمده بود ، دگرگون جلوه دادند .

45 وَ اسْتَعینُوا بِالصَّبْرِ وَ الصَّلوةِ وَ اِنَّها لَكَبیرَةٌ اِلاّ عَلَى الْخاشِعینَ

از صبر و نماز يارى جویید ( و با استقامت و كنترل هوس‌هاى درونى و توجّه به پروردگار ، نیرو بگیرید ) و این كار ، جز براى خاشعان ، گران است .

راه پیروزى بر مشکلات

براى پیشرفت و پیروزى بر مشکلات ، دو رکن اساسى لازم است ؛ يکى پایگاه نیرومند درونى و دیگر تکیه‌گاه محکم برونى، در آیات فوق به این دو رکن اساسى با تعبیر « صَبْر » و « صَلوة » اشاره


1) « نور الثقلین » ، جلد 1 ، صفحه 75 .

شده است ؛ صبر، آن‌حالت استقامت و شکیبایى‌و ایستادگى در جبهه مشکلات است و نماز ، پیوندى است با خدا و وسیله ارتباطى است با این تکیه‌گاه محکم. گرچه كلمه « صَبْر » ، در روایات فراوانى به روزه تفسیر شده است ، ولى مسلّما منحصر به روزه نیست ، بلکه ذکر روزه ، به عنوان يك مصداق بارز و روشن آن است ، زیرا انسان ، در پرتو این عبادت بزرگ ، اراده‌اى نیرومند و ایمانى استوار، پیدامى‌کند و حاکميّت عقلش بر هوس‌هایش مسلّم مى‌گردد .

مفسران بزرگ در تفسیر این آیه ، نقل كرده‌اند كه : رسول گرامىاسلام صلى‌الله‌علیه‌و‌آله هرگاه بامشکلى روبه‌رو مى‌شدکه اورا ناراحت مى‌کرد ، از نماز و روزه ، مدد مى‌گرفت .(1)

و نیز از امام صادق نقل شده كه فرمود : « هنگامى كه با غمى ازغم‌هاى‌دنیا روبه‌رو مى‌شوید،وضو گرفته،به‌مسجد بروید، نماز بخوانید و دعا كنید، زیرا خداوند دستور داده؛ " وَ اسْتَعینُوا بِالصَّبْرِ وَ الصَّلوةِ"» .(2)


1) « مجمع البیان » ، ذیل آیه مورد بحث .

2) « مجمع البیان » ، ذیل آیه مورد بحث .

توجه به نماز و راز و نیاز با پروردگار ، نیروى تازه‌اى در انسان ایجاد مى‌کند و او را براى رویارویى با مشکلات، نیرو مى‌بخشد .

در كتاب « كافى » از امام صادق آمده: « كانَ عَلِىُّ اِذا اَهالَهُ اَمْرٌ فَزِعٌ قامَ اِلَى الصَّلوةِ ثُمَّ تَلا هذِهِ الاْيَةَ ؛ " وَ اسْتَعینُوا بِالصَّبْرِ وَ الصَّلوةِ " : هنگامى كه مشکل مهمّى براى على پیش مى‌آمد ، به نماز برمى‌خاست ، سپس این آیه را تلاوت مى‌فرمود ؛ " وَ اسْتَعینُوا بِالصَّبْرِ وَ الصَّلوةِ " » آرى نماز ، انسان را به قدرت لایزالى پیوند مى‌دهد كه همه مشکلات ، براى او سهل و آسان است و همین احساس ، سبب مى‌شود كه انسان در برابر حوادث ، نیرومند و خونسرد باشد .

46 اَلَّذینَ يَظُنُّونَ اَنَّهُمْ مُلاقُوا رَبِّهِمْ وَ اَنَّهُمْ اِلَيْهِ راجِعُونَ

آن‌ها كه ایمان دارند ، خداى خود را ملاقات مى‌کنند و به سوى او بازمى‌گردند .

« يَظُنُّونَ » از ماده « ظَنّ » گاه به معنى گمان و گاه به معنى يقین مى‌آید و در این‌جا مسلّما به معنى ایمان و يقین قطعى است ، زیرا ایمان به لِقاء اللّه و بازگشت به سوى او ، حالت خشوع و خداترسى و احساس مسؤوليّت را در دل انسان زنده مى‌کند و این يکى از آثار تربیتى ایمان به معاد

است كه همه‌جا در برابر انسان ، صحنه آن دادگاه بزرگ را مجسّم مى‌سازد و به انجام مسؤوليّت‌ها و حقّ و عدالت ، دعوت مى‌کند .

« لقاءاللّه » چیست ؟

تعبیر به « لقاء اللّه » در قرآن مجید ، كرارا آمده است و همه به معنى حضور در صحنه قیامت مى‌باشد ، بدیهى است منظور از « لِقاء » و ملاقات خداوند ، ملاقات حسّى مانند ملاقات افراد بشر با يکدیگر نیست ، چه این‌که خداوند ، نه جسم است و نه رنگ و مکان دارد كه با چشم ظاهر دیده شود ، بلکه منظور يا مشاهده آثار قدرت او در صحنه قیامت و پاداش‌ها و كیفرها و نعمت‌ها و عذاب‌هاى او است ، چنان‌که گروهى از مفسّران گفته‌اند ، يا به معنى يك نوع شهود باطنى و قلبى است ، زیرا انسان گاه به جایى مى‌رسد كه گویى خدا را با چشم دل دربرابرخود مشاهده مى‌کند ، به طورى كه هیچ‌گونه شكّ و تردیدى ، براى او باقى نمى‌ماند .

این حالت ممکن است بر اثر پاکى و تقوا و عبادت و تهذیب نفس دراین دنیا براى‌گروهى پیدا شود ، چنان‌که در نهج‌البلاغه مى‌خوانیم : يکى‌از دوستان دانشمند على به‌نام « ذِعْلَب يَمانِىّ »

از امام پرسید « هَلْ رَأَيْتَ رَبَّكَ : آیا خداى خود را دیده‌اى » ؟ امام فرمود: « اَفَاَعْبُدُ ما لا اَرى : آیاخدایى‌راکه نبینم، پرستش كنم » ؟

و هنگامى كه او توضیح بیشتر خواست ، امام اضافه كرد : « لا تُدْرِكُهُ الْعُيُونُ بِمُشاهَدَةِ الْعَيانِ وَ لكِنَ تُدْرِكُهُ الْقُلُوبُ بِحَقائِقِ الاْيمانِ : چشم‌هاى ظاهر ، هرگز او را مشاهده نکنند ، بلکه قلب‌ها به وسیله نور ایمان او را درك مى‌نمایند » .(1)

ولى این حالت شهود باطنى در قیامت ، براى همگان پیدا مى‌شود ، چراکه آثار عظمت و قدرت خدا در آن‌جا ، آن‌چنان آشکار است كه هر كوردلى هم ایمان قطعى پیدا مى‌کند .

47 يابَنىاِسْرائیلَ‌اذْكُرُوا نِعْمَتِىَ الَّتى اَنْعَمْتُ عَلَيْكُمْ وَ اَنّى فَضَّلْتُكُمْ عَلَى الْعالَمینَ

اى بنى‌اسرائیل ، نعمت‌هایى را كه به شما ارزانى داشتیم ، به خاطر بیاورید و نیز به ياد بیاورید كه من شما را بر جهانیان برترى بخشیدم .


1) « نهج البلاغه » ، كلام 179 .

این نعمت‌ها دامنه‌گسترده‌اى‌دارد، از نعمت هدایت و ایمان گرفته تا رهایى‌از چنگال فرعونیان و بازیافتن‌عظمت‌واستقلال،همه‌راشامل‌مى‌شود .

سپس از میان این نعمت‌ها ، به نعمت فضیلت و برترى يافتن بر مردم زمان خود كه ترکیبى از نعمت‌هاى مختلف است ، اشاره كرده ، مى‌گوید : « من شمارا برجهانیان برترى بخشیدم » ( وَ اَنّى فَضَّلْتُكُم عَلَى الْعالَمینَ ) .

شاید بعضى تصور كنندکه منظوراز « فَضَّلْتُكُم عَلَى الْعالَمینَ » این باشد كه آن‌ها را برتمام جهانیان، در تمام ادوار برترى بخشیده است .

ولى با توجه به سایر آیات قرآن ، روشن مى‌شود كه مقصود ، برترى آن‌ها نسبت‌به افراد محیط و عصر خودشان است ، زیرا در آیه 110 سوره آل عمران مى‌خوانیم : « كُنْتُمْ خَيْرَ اُمَّةٍ اُخْرِجَتْ لِلنّاسِ ... : شما ( مسلمانان ) بهترین امتى بودید كه براى نفع انسان‌ها آفریده شده‌اید » .

در آیه 137 سوره اعراف درباره بنى‌اسرائیل آمده: « وَ اَوْرَثْنَا الْقَوْمَ الَّذینَ كانُوا يُسْتَضْعَفُونَ مَشارِقَ الاَْرْضِ وَ مَغارِبَها : ما این مستضعفان را وارث مشرق و مغرب زمین كردیم » . روشن است كه

بنى‌اسرائیل ، در آن زمان وارث تمام جهان نشدند ، پس مقصود این‌است كه وارث شرق و غرب منطقه خودشان گشتند، بنابراین فضیلت آن‌ها بر جهانیان، نیز برترى نسبت به افراد همان محیط است .

48 وَ اتَّقُوا يَوْما لاتَجْزى نَفْسٌ عَنْ نَفْسٍ شَيْئا وَ لا يُقْبَلُ مِنْها شَفاعَةٌ وَ لا يُؤْخَذُ مِنْهاعَدْلٌ‌وَلاهُمْ‌يُنْصَرُونَ

و از آن روز بترسید كه كسى به جاى دیگرى ، مجازات نمى‌شود و نه شفاعت پذیرفته مى‌شود و نه غرامت و بدل، قبول خواهد شد و نه يارى مى‌شوند .

خیال‌هاى باطل يهود

در آیه فوق ، قرآن خطّ بطلانى بر خیال‌هاى باطل يهود مى‌کشد ، زیرا آن‌ها معتقد بودند كه چون نیاکان و اجدادشان ، پیامبران خدا بودند ، آن‌ها را شفاعت خواهند كرد و يا گمان مى‌کردند مى‌توان براى گناهان ، فِدْيَه و بَدَل تهیه نمود، همان‌گونه كه در این جهان متوسّل به رشوه مى‌شدند .

در حقیقت آیه فوق ، اشاره به این است كه در این دنیا چنین معمول است كه براى نجات

مجرمان از مجازات ، از طرق مختلفى وارد مى‌شوند ، گاه يك نفر جریمه دیگرى را پذیرا مى‌شود و آن را اداء مى‌کند. اگر این معنى ممکن نشد ، متوسّل به شفاعت مى‌گردد و اشخاصى را برمى‌انگیزد كه از او شفاعت‌کنند .

باز اگر این هم نشد ، سعى مى‌کنند كه با پرداختن غرامت ، خود را آزاد سازند .

و اگر دسترسى به این كار هم نداشت ، از دوستان و ياران كمك مى‌گیرد تا از او دفاع كنند تا گرفتار چنگال مجازات نشود .

این‌هاطرق مختلف فراراز مجازات دردنیا است، ولى قرآن مى‌گوید : اصول حاکم بر مجازات‌ها در قیامت ، به كلّى از این امور جدا است و هیچ‌یك از این امور ، در آن‌جا به كار نمى‌آید ، تنها راه نجات ، پناه‌بردن به سایه ایمان و تقوا است و استمداد از لطف پروردگار .

مفهوم واقعى شفاعت

کلمه « شَفاعَة » از ریشه « شَفْع » به معنى جفت و « ضَمُّ الشَّىْ‌ءِ اِلى مِثْلِه » گرفته شده و نقطه مقابل آن « وَتْر » به معنى تك و تنها است ، سپس به ضمیمه شدن فرد برتر و قوى‌ترى ، براى كمک

به فرد ضعیف‌تر اطلاق گردیده است و این لفظ در عرف و شرع ، به دو معنى متفاوت گفته مى‌شود :

شفاعت در لسان عامّه به این گفته مى‌شود كه شخص شفیع از موقعيّت و شخصيّت و نفوذ خود استفاده كرده و نظر شخص صاحب قدرتى را درمورد مجازات زیردستان‌خود عوض كند، گاهى با استفاده از نفوذ خود يا وحشتى‌که از نفوذ او دارند و زمانى با پیش‌کشیدن مسائل عاطفى و تحت‌تأثیر قرار دادن عواطف طرف .

و زمان دیگرى با تغییر دادن مبانى فکرى او ، درباره گناه مجرم و استحقاق او و مانند این‌ها ... .

به‌طور خلاصه شفاعت طبق این معنى ، هیچ‌گونه دگرگونى در روحيّات و فکر مجرم يا متّهم ایجاد نمى‌کند ، تمام تأثیرها و دگرگونى‌ها ، مربوط به شخصى است كه شفاعت نزد او مى‌شود .

این نوع شفاعت در بحث‌هاى مذهبى ، مطلقا معنى ندارد ، زیرا نه خداوند اشتباهى مى‌کند كه بتوان نظر او را عوض كرد و نه عواطفى به این معنى كه در انسان است دارد كه بتوان آن را برانگیخت و نه از نفوذ كسى ملاحظه مى‌کند و وحشتى دارد و نه پاداش و كیفرش ، بر محورى غیر از عدالت دور مى‌زند

مفهوم دیگر شفاعت بر محور دگرگونى و تغییر موضع « شفاعت‌شونده » دور مى‌زند ، يعنى شخص شفاعت‌شونده ، موجباتى فراهم مى‌سازد كه از يك وضع نامطلوب و درخور كیفر بیرون آمده و به وسیله ارتباط با شفیع ، خود را در وضع مطلوبى قرار دهد كه شایسته و مستحقّ بخشودگى گردد ، ایمان به این نوع شفاعت ، در واقع يك مکتب عالى تربیت و وسیله اصلاح افراد گناهکار و آلوده و بیدارى و آگاهى است و شفاعت در منطق اسلام ، از نوع اخیر است .

و خواهیم دید كه تمام ایرادها ، خرده‌گیرى‌ها و حمله‌ها ، همه متوجّه تفسیر اوّل ، براى شفاعت مى‌شود ، نه مفهوم دوّم كه يك معنى منطقى و معقول و سازنده است .

این بود تفسیر اجمالى شفاعت ، در دو شکل « تخدیرى » و « سازنده » .

شفاعت در عالم تکوین

آن‌چه درمورد شفاعت ، به‌تفسیر صحیح و منطقى آن گفتیم، در جهان تکوین و آفرینش ( علاوه بر عالم تشریع ) نیز فراوان دیده مى‌شود ، نیروهاى قوىّ‌تر این جهان به نیروهاى ضعیف‌تر ضمیمه

شده و آن‌ها را در مسیر هدف‌هاى سازنده پیش مى‌برند، آفتاب مى‌تابد و باران مى‌بارد و بذرها را در دل زمین آماده مى‌سازد تا استعدادهاى درونى خود را به كار گیرند و نخستین جوانه حیات را بیرون فرستند ، پوست دانه‌ها را بشکافند و از ظلمتکده خاك سربرآورده ، به‌سوى آسمان كه‌از آن نیرو دریافت داشته‌اند ، پیش بروند .

این صحنه‌ها در حقیقت يك نوع شفاعت تکوینى در رستاخیز زندگى و حیات است و اگر با اقتباس از این الگو ، نوعى از شفاعت در صحنه « تشریع » قائل شویم ، راه مستقیمى را پیش گرفته‌ایم كه توضیح آن را به زودى خواهیم خواند .

مدارك شفاعت

اکنون به مدارك اصلى و دست اوّل، در مورد مسأله شفاعت مى‌پردازیم:

در قرآن درباره مسأله « شفاعت » ( به همین عنوان ) در حدود 30 مورد، بحث شده‌است ( البته بحث‌هاو اشارات دیگرى به این مسأله بدون ذکر این عنوان ، نیز دیده مى‌شود ) .

آیاتى‌که درقرآن پیرامون این مسأله بحث مى‌کند، در حقیقت به چند دسته تقسیم مى‌شود ؛

گروه اول - آیاتى است كه به‌طور مطلق ، شفاعت را نفى مى‌کند ، مانند ؛ « اَنْفِقُوا مِمّا رَزَقْناكُمْ مِنْ قَبْلِ اَنْ يَأْتِىَ يَوْمٌ لا بَيْعٌ فیهِ وَ لا خُلَّةٌ وَ لا شَفاعَةٌ » ( 254 / بقره ) و مانند ؛ « وَ لا يُقْبَلُ مِنْها شَفاعَةٌ » ( 48 / بقره ) .

در این آیات راه‌هاى متصوّر براى نجات مجرمان ، غیر از ایمان و عمل صالح ، چه از طریق پرداختن عوض مادّى يا پیوند و سابقه دوستى و يا مسأله شفاعت ، نفى شده است .

درباره برخى مجرمان آمده : « فَماتَنْفَعُهُمْ شَفاعَةُ الشّافِعینَ : شفاعت شفاعت‌کنندگان ، به حال آن‌ها سودى ندارد » ( 48 / مُدَّثِّر ) .

گروه دوم - آیاتى است كه « شفیع » را منحصرا خدا ، معرّفى مى‌کند ، مانند ؛ « ما لَكُمْ مِنْ دُونِهِ مِنْ وَلِىٍّ وَ لا شَفیعٍ : غیر از خدا ولىّ و شفیعى نداریم » ( 4 / سجده ) و « قُلْ لِلّهِ الشَّفاعَةُ جَمیعا : همه شفاعت‌ها ، مخصوص خدا است » ( 44 / زمر ) .

گروه سوم - آیاتى است‌که شفاعت را مشروط‌به اذن و فرمان خدا مى‌کند ، مانند ؛ « مَنْ ذَا الَّذى يَشْفَعُ عِنْدَهُ اِلاّ بِاِذْنِهِ : چه كسى مى‌تواند جز به اذن خدا ، شفاعت نماید » ( 255 / بقره ) و « وَ لا تَنْفَعُ

الشَّفاعَةُ عِنْدَهُ اِلاّ لِمَنْ اَذِنَ لَهُ : شفاعت جز براى كسانى كه خدا اجازه دهد ، سودى ندارد » ( 23 / سبأ ) .

گروه چهارم - آیاتى است كه شرایطى براى شفاعت‌شونده بیان كرده ، گاهى این شرط را رضایت و خشنودى خدا معرفى مى‌کند ، مانند ؛ « وَ لا يَشْفَعُونَ اِلاّ لِمَنِ ارْتَضى » ( 28 / انبیاء ) .

طبق این آیه شفاعت شفیعان، منحصرا شامل حال كسانى است كه به مقام « اِرْتِضاء » ، يعنى پذیرفته شدن در پیشگاه خداوند، رسیده‌اند .

و گاه نیز شرط آن را گرفتن عهد و پیمان نزد خدا معرفى مى‌کند ، مانند ؛ « لا يَمْلِكُونَ الشَّفاعَةَ اِلاّ مَنِ اتَّخَذَ عِنْدَ الرَّحْمنِ عَهْدا » ( 87 / مریم ) ( منظور از این عهد و پیمان ، ایمان به خدا و پیامبران الهى است ) .

و زمانى صلاحيّت شفاعت‌شدن را از بعضى از مجرمان سلب مى‌کند ، مانند سلب شفاعت از ظالمان ، در آیه « ما لِلظّالِمینَ مِنْ حَمیمٍ وَ لا شَفیعٍ يُطاعُ » ( 18 / غافر ) .

و به این ترتیب داشتن عهد و پیمان الهى ، يعنى ایمان و رسیدن به مقام خشنودى پروردگار و پرهیز از گناهانى چون ظلم و ستم ، جزء شرایط حتمى شفاعت است

شرایط گوناگون شفاعت

خلاصه این‌که آیات شفاعت ، به‌خوبى نشان مى‌دهد كه مسأله شفاعت ، از نظر منطق اسلام ، يك موضوع بى‌قید و شرط نیست، بلکه قیود و شرایطى‌از نظر جرمى‌که درباره آن شفاعت مى‌شود ، از يك سو ، شخص شفاعت‌شونده از سوى دیگر و شخص شفاعت‌کننده از سوى سوم دارد كه چهره اصلى شفاعت و فلسفه آن را روشن مى‌سازد .

مثلاً گناهانى همانند ظلم و ستم ، به‌طور كلى از دایره شفاعتبیرون شمرده شده و قرآن مى‌گوید : ظالمان « شفیع مطاعى » ندارند .

و اگر ظلم را به معنى وسیع كلمه -- آن‌چنان‌که در بعضى از احادیث ، بعدا خواهد آمد -- تفسیر كنیم ، شفاعت منحصر به مجرمانى خواهد بود كه از كار خود نادمند و پشیمان و در مسیر جبران و اصلاحند و در این صورت شفاعت پشتوانه‌اى خواهد بود ، براى توبه و ندامت از گناه ( و این‌که بعضى تصوّر مى‌کنند با وجود ندامت و توبه نیازى به شفاعت نیست ، اشتباهى است كه پاسخ آن را به‌زودى خواهیم داد )

از طرف دیگر طبق آیه 28 سوره انبیاء تنها كسانى مشمول بخشودگى از طریق شفاعت مى‌شوند كه به مقام « اِرْتِضاء » رسیده‌اند وطبق آیه 87 سوره مریم داراى « عهد الهى » هستند .

این دوعنوان ، همان‌گونه كه از مفهوم لغوى آن‌ها و از روایاتى كه در تفسیر این آیات وارد شده ، استفاده مى‌شود ، به معنى ایمان به خدا و حساب و میزان و پاداش و كیفر و اعتراف به حسنات و سیئات نیکى اعمال نیك و بدى اعمال بد و گواهى به درستى تمام مقرّراتى است كه از سوى خدا نازل شده ، ایمانى كه در فکر و سپس در زندگى آدمى انعکاس يابد و نشانه‌اش این است كه خود را از صفت ظالمان طغیان‌گر ، كه هیچ اصل مقدّسى را به رسميّت نمى‌شناسند ، بیرون آورد و به تجدیدنظر در برنامه‌هاى خود وادارد .

در آیه 64 سوره نساء در مورد آمرزش گناهان در سایه شفاعت آمده است: « وَ لَوْ اَنَّهُمْ اِذْ ظَلَمُوا اَنْفُسَهُمْ جاؤُكَ فَاسْتَغْفَرُوا اللّهَ وَ اسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ لَوَجَدُوا اللّهَ تَوّابا رَحیما » در این آیه ، توبه و استغفارمجرمان، مقدّمه‌اى براى‌شفاعت‌پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله شمرده‌شده‌است.

ودر آیه 97 و 98 سوره يوسف آمده: « قالُوا يا اَبانَا اسْتَغْفِرْ لَنا ذُنُوبَنا اِنّا كُنّا خاطِئینَ ، قالَ

سَوْفَ اَسْتَغْفِرْ لَكُمْ رَبّى اِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحیمُ » نیز آثار ندامت و پشیمانى از گناه ، در تقاضاى برادران يوسف از پدر به‌خوبى خوانده مى‌شود. در مورد شفاعت فرشتگان ( در 7 / مؤمن ) مى‌خوانیم كه : استغفار و شفاعت آن‌ها ، تنها براى افراد باایمان و تابعان سبیل الهى و پیروان حقّ است « وَ يَسْتَغْفِرُونَ لِلَّذینَ امَنُوا رَبَّنا وَسِعْتَ كُلَّ شَىْ‌ءٍ رَحْمَةً وَ عِلْما فَاغْفِرْ لِلَّذینَ تابُوا وَ اتَّبَعُوا سَبیلَكَ وَقِهِمْ عَذابَ الْجَحیمِ ». باز در این‌جا این سؤال كه با وجود توبه و تبعيّت از سبیل الهى و گام نهادن در مسیر حقّ ، چه نیازى به شفاعت است ، مطرح مى‌شودکه در بحث حقیقت شفاعت ، پاسخ آن را خواهیم گفت. درمورد شفاعت‌کنندگان نیزاین‌شرط را ذکرکرده كه باید گواه برحقّ باشند « اِلاّ مَنْ شَهِدَ بِالْحَقِّ » ( 86 / زُخْرُف ) وبه‌این‌ترتیب شفاعت‌شونده باید يك نوع ارتباط و پیوند با شفاعت‌کننده ، برقرار سازد ، پیوندى از طریق توجّه به حقّ و گواهى قولى و فعلى به آن ، كه این خود نیز عامل دیگرى براى سازندگى و بسیج نیروها ، در مسیر حقّ است .

احادیث اسلامى و شفاعت

در روایات اسلامى ، نیز تعبیرات فراوانى مى‌بینیم كه مکمّل مفاد آیات فوق است و گاهى

صریح‌تر از آن ، از جمله ؛

1 - در تفسیر « برهان » از امام كاظم از على نقل شده كه مى‌فرماید : « از پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله شنیدم ؛ " شَفاعَتى لاَِهْلِ الْكَبائِرِ مِنْ اُمَّتى ..." : شفاعت من براى مرتکبین گناهان كبیره است » ، راوى حدیث كه « ابن ابى عُمَيْر » است ، مى‌گوید : از امام كاظم پرسیدم : « چگونه براى مرتکبان گناهان كبیره ، شفاعت ممکن است ، در حالى كه خداوند مى‌فرماید : " وَ لا يَشْفَعُونَ اِلاّ لِمَنِ ارْتَضى " ، مسلّم است كسى كه مرتکب كبائر شود ، مورد اِرْتِضاء و خشنودى خدا نیست » .

امام در پاسخ فرمود : « هر فرد باایمانى كه مرتکب گناهى مى‌شود ، طبعا پشیمان خواهد شد و پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله فرموده ، پشیمانى از گناه ، توبه است ... و كسى كه پشیمان نگردد ، مؤمن واقعى نیست و شفاعت براى او نخواهد بود و عمل او "ظلم" است و خداوند مى‌فرماید؛ "ظالمان دوست و شفاعت‌کننده‌اى ندارند"».(1)


1) « تفسیر برهان » ، جلد 3 ، صفحه 57 .

مضمون صدر حدیث ، این است كه شفاعت شامل مرتکبان كبائر مى‌شود .

ولى ذیل حدیث روشن مى‌کند كه شرط اصلى پذیرش شفاعت، واجدبودن ایمانى‌است‌که مجرم را به‌مرحله ندامت و خودسازى و جبران برساند و از ظلم و طغیان و قانون‌شکنى برهاند .

2 - در كتاب « كافى » از امام صادق در نامه‌اى كه به صورت متّحد المآل ، براى اصحابش نوشت ، چنین نقل شده است : « مَنْ سَرَّهُ اَنْ يَنْفَعَهُ شَفاعَةُ الشّافِعینَ عِنْدِ اللّهِ فَلْيَطْلُبْ اِلَى اللّهِ اَنْ يَرْضى عَنْهُ » .

لحن این روایت نشان مى‌دهد كه براى اصلاح اشتباهاتى كه در زمینه شفاعت، براى‌بعضى‌از ياران‌امام، خصوصا و جمعى از مسلمانان ، عموما رخ داده است ، صادر شده و باصراحت شفاعت‌هاى تشویق‌کننده به گناه ، در آن نفى شده است و مى‌گوید : « هرکس دوست دارد مشمول شفاعت گردد ، باید خشنودى خدا را جلب كند » .(1)

3 - باز در حدیث پرمعنى دیگرى از امام صادق مى‌خوانیم : « در روز رستاخیز ، خداوند "عالِم" و "عابِد" را برمى‌انگیزد ، به عابد مى‌گوید تنها به سوى بهشت رو ، اما به عالم مى‌گوید ، براى مردمى كه تربیت كردى ، شفاعت كن » .(1)دراین حدیث پیوندى در میان « تأدیب عالم » و شفاعت‌او، نسبت به شاگردانش كه مکتب او را درك كرده‌اند ، دیده مى‌شود كه مى‌تواند پرتوى به روى بسیارى از موارد تاریك این بحث بیفکند. به‌علاوه اختصاص شفاعت كردن به عالم و نفى آن از عابد ، نشانه دیگرى است ، از این‌که شفاعت در منطق اسلام ، يك مطلب قراردادى و يا پارتى‌بازى نیست ، بلکه يك مکتب تربیتى است و تجسّمى است ، از تربیت در این جهان .

49 وَ اِذْ نَجَّيْناكُمْ مِنْ الِ فِرْعَوْنَ يَسُومُونَكُمْ سُوءَ الْعَذابِ يُذَبِّحُونَ اَبْناءَكُمْ وَ يَسْتَحْيُونَ نِساءَكُمْ وَ فى ذلِكُمْ بَلاءٌ مِنْ رَبِّكُمْ عَظیمٌ

و ( نیز به خاطر بیاورید ) آن زمان كه شما را از چنگال فرعونیان رهایى بخشیدیم كه


1) « بحار الانوار » ، جلد 3 ، صفحه 304 ( چاپ قدیم ) .

همواره شما را به شدیدترین وجهى آزار مى‌دادند ، پسران شما را سر مى‌بریدند و زنان شما را (براى كنیزى) زنده نگه مى‌داشتند و در این، آزمایش سختى از طرف پروردگار، براى شما بود .

نعمت آزادى

« يَسُومُونَ » فعل مضارع از ماده « سَوْم » است كه در اصل به معنى دنبال چیزى رفتن مى‌باشد و از آن‌جا كه فعل مضارع ، معمولاً معنى دوام و استمرار را مى‌بخشد ، درمى‌یابیم كه بنى‌اسرائیل ، به‌طور مداوم تحت شکنجه فرعونیان بودند .

« بَلاء » در اصل به معنى كهنگى و فرسودگى است ، سپس به آزمایش كردن ، بَلاء گفته شده ، زیرا هر چیزى بر اثر آزمایش‌هاى متعدّد ، حالت كهنگى به خود مى‌گیرد ، به غم و اندوه ، نیز بَلاء مى‌گویند ، چراکه جسم و روح انسان را فرسوده مى‌کند ، تکالیف و مسؤوليّت‌ها نیز بلاء نام دارد ، چراکه آن‌ها نیز بر جسم و جان انسان سنگینى دارند و از آن‌جا كه آزمایش ، گاهى با نعمت است و گاهى با مصیبت ، این واژه ، گاه به معنى نعمت و گاه به معنى مصیبت آمده است

بردگى دختران در آن روز و امروز

قرآن زنده گذاردن دختران و سربریدن پسران بنى‌اسرائیل را عذاب مى‌خواند و آزادى از این شکنجه را نعمت خویش مى‌شمارد .

گویا مى‌خواهد هشدار دهد كه انسان‌ها بایست سعى كنند آزادى صحیح خویش را به هر قیمت كه هست، به‌دست آورند و حفظ نمایند .

چنان‌که على به این مطلب در گفتار خود اشاره مى‌فرماید : « اَلْمَوْتُ فى حَياتِكُمْ مَقْهُورینَ وَ الْحَياةُ فى مَوْتِكُمْ قاهِرینَ : زنده بودن و زیردست بودن ، براى شما مرگ است و مرگ ، براى شما در راه به‌دست آوردن آزادى ، زندگى است» .(1)

ولى دنیاى امروز با گذشته این فرق را دارد كه در آن زمان فرعون با استبداد مخصوص خود ، پسران و مردان را از جمعيّت مخالفش مى‌گرفت و دختران آن‌ها را آزاد مى‌گذارد ، ولى


1) « نهج البلاغه » ، خطبه 51 .

در دنیاى امروز ، تحت عناوین دیگرى ، روح مردانگى در افراد كشته مى‌شود و دختران به اسارت شهوات افراد آلوده درمى‌آیند .

50 وَ اِذْ فَرَقْنا بِكُمُ الْبَحْرَ فَأَنْجَيْناكُمْ وَ اَغْرَقْنا الَ فِرْعَوْنَ وَ اَنْتُمْ تَنْظُرُونَ

و ( به خاطر بیاورید ) هنگامى كه دریا را براى شما شکافتیم و شما را نجات دادیم و فرعونیان را غرق ساختیم و شما تماشا مى‌کردید .

نجات بنى اسرائیل از چنگال فرعونیان

ماجراى غرق شدن فرعونیان در دریا و نجات بنى‌اسرائیل از چنگال آن‌ها، در سوره‌هاى متعدّدى از قرآن آمده است، از جمله 136 / اعراف، 54 / انفال ، 103 / اِسْراء ، 63 و 66 / شُعَراء ، 55 / زُخْرُف و 17 / دخان به بعد .

موسى پس از تبلیغ فراوان و دعوت فرعون و فرعونیان و ارائه معجزات گوناگون و عدم پذیرش آن‌ها مأمور مى‌شود كه نیمه‌شب با بنى‌اسرائیل از مصر كوچ كند ، اما هنگامى كه به نزدیك دریا (شطّ عظیم‌نیل) مى‌رسد، ناگاه متوجّه مى‌شوند كه فرعون و لشکرش آن‌ها را از پشت سر تعقیب

مى‌کنند ، اضطراب و وحشت سراسر وجود بنى‌اسرائیل را فرامى‌گیرد .

از پیش‌رو دریا و از پشت‌سر ، لشکر نیرومند فرعون كه تاب مقاومت با آن را ندارند ، در این‌جا است كه موسى مأموریت پیدا مى‌کند « عصا » را به دریا بزند ، راه‌هاى متعدّدى از دل دریا گشوده مى‌شود و جمعيّت بنى‌اسرائیل ، به سلامت از دریا مى‌گذرند ، از آن طرف لشکر مخالف كه همچنان آن‌ها را تعقیب مى‌کردند ، همه به وسط دریا مى‌رسند ، آب‌ها به هم مى‌پیوندند و همگى هلاك مى‌شوند.

جسدهاى مرده لشکریان فرعون، روى آب‌ها قرار مى‌گیرند و جمعيّت بنى‌اسرائیل با چشم خویش مى‌بینند كه دشمن به چه روزى افتاده است .

این حالت اضطراب و وحشت و آن نجات ، هر دو درخور دقّت است كه آن‌ها را باهم مقایسه كنند و خدا را شکر گویند. قرآن مى‌خواهد به يهودیان بگوید ، من كه نسبت به شما این مقدار لطف كردم و شما را از آن وحشت و اضطراب رهایى بخشیدم ، چرا با پیامبر اسلام ( فرستاده من ) و دستورات او مخالفت مى‌ورزید ؟

در ضمن این آیه درسى است براى انسان‌ها كه اگر در زندگى به خدا تکیه كنند ، به آن نیروى بى‌زوال ، اعتماد داشته باشند و در مسیر صحیح ، از هیچ‌گونه كوشش و تلاش بازنایستند ، در سخت‌ترین دقایق ، خداوند يار و مددکار آن‌ها است .

51 وَ اِذْ واعَدْنا مُوسى اَرْبَعینَ لَيْلَةً ثُمَّ اتَّخَذْتُمُ الْعِجْلَ مِنْ بَعْدِهِ وَ اَنْتُمْ ظالِمُونَ

و ( به خاطر بیاورید ) هنگامى را كه با موسى چهل شب را وعده گذاردیم ( و او به میعادگاه براى گرفتن فرمان‌هاى‌الهى آمد ) سپس شما گوساله‌را (معبود خود) انتخاب نمودید ، در حالى كه با این كار ( به خود ) ستم مى‌کردید .

52 ثُمَّ عَفَوْنا عَنْكُمْ مِنْ بَعْدِ ذلِكَ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ

سپس شما را بعد از آن بخشیدیم ، شاید شکر این نعمت را به‌جا آورید .

بزرگ‌ترین انحراف بنى‌اسرائیل

این آیه ، از بزرگ‌ترین انحراف بنى‌اسرائیل در طول تاریخ زندگیشان سخن مى‌گوید و آن انحراف از اصل توحید ، به شرك و گوساله‌پرستى‌است و به آن‌ها هشدار مى‌دهد كه شما يک‌بار در

تاریخ بر اثر اغواگرى مفسدان ، گرفتار چنین سرنوشتى شدید ، اکنون بیدار باشید ، راه توحید خالص ( راه اسلام و قرآن ) به روى شما گشوده شده ، آن را رها نکنید .

شرح این ماجرا در سوره اعراف از آیه 142 به بعد و در سوره طه آیه 86 به بعد مشروحا خواهدآمد و خلاصه آن چنین‌است ؛ بعد از نجات بنى‌اسرائیل از چنگال فرعونیان و غرق شدن آن‌ها در نیل ، موسى مأموریت پیدا مى‌کند براى گرفتن الواح تورات ، مدّت سى‌شب به كوه طور برود ، ولى بعدا براى آزمایش مردم ، ده شب تمدید مى‌گردد ، سامِرِىّ كه مردى نیرنگ‌باز بود ، از این فرصت استفاده كرده، از طلا و جواهراتى كه نزد بنى‌اسرائیل از فرعونیان به يادگار مانده بود ، گوساله‌اى مى‌سازد كه صداى مخصوصى ازآن به‌گوش مى‌رسد و بنى‌اسرائیل را به پرستش آن دعوت مى‌کند. اکثريّت قاطع بنى‌اسرائیل به او مى‌پیوندند ، هارون جانشین و برادر موسى با اقلّيّتى بر آیین توحید ، باقى‌مى‌مانند ، اما هرچه مى‌کوشند دیگران را از این انحراف بزرگ بازگردانند ، توفیق نمى‌یابند، بلکه چیزى نمانده‌بود كه خود هارون را هم از بین برند .

موسى پس از بازگشت از كوه طور از مشاهده این صحنه ، شدید ناراحت مى‌شود و آن‌ها را

سخت ملامت مى‌کند ، آن‌ها متوجّه زشتى كار خود مى‌شوند و در صدد توبه برمى‌آیند ، موسى از طرف خدا پیشنهاد يك توبه بى‌سابقه به آن‌ها مى‌دهد كه شرح آن در آیات آینده خواهد آمد .

53 وَ اِذْ اتَيْنا مُوسَى الْكِتابَ وَ الْفُرْقانَ لَعَلَّكُمْ تَهْتَدُونَ

و ( نیز به خاطر آورید ) هنگامى را كه به موسى كتاب و وسیله تشخیص حقّ از باطل را دادیم تا هدایت شوید .

« كِتاب » و « فُرْقان » ممکن است هر دو اشاره به تورات باشد و نیز ممکن است كتاب اشاره به تورات و فرقان اشاره به معجزاتى باشد كه خداوند در اختیار موسى گذارده بود ، چون فرقان در اصل به معنى چیزى است كه حقّ را از باطل براى انسان مشخّص مى‌کند .

54 وَ اِذْ قالَ مُوسى لِقَوْمِهِ يا قَوْمِ اِنَّكُمْ ظَلَمْتُمْ اَنْفُسَكُمْ بِاتِّخاذِكُمُ الْعِجْلَ فَتُوبُوا اِلى بارِئِكُمْ فَاقْتُلُوا اَنْفُسَكُمْ ذلِكُمْ خَيْرٌ لَكُمْ عِنْدَ بارِئِكُمْ فَتابَ عَلَيْكُمْ اِنَّهُ هُوَ التَّوّابُ الرَّحیمُ

و زمانى را كه موسى به قوم خود گفت : اى قوم ، شما با انتخاب گوساله به خود ستم

کردید ، توبه كنید و به سوى خالق خود بازگردید و خود را به قتل برسانید كه این كار براى شما در پیشگاه پروردگارتان بهتر است ، سپس خداوند توبه شما را پذیرفت ، زیرا او توّاب و رحیم است .

« بارِى‌ء » به معنى خالق است و در اصل به معنى جدا كردن چیزى از چیز دیگر مى‌باشد ، چون آفریدگار مخلوقات خود را از موادّ اصلى و نیز از يکدیگر جدا مى‌کند ، اشاره به این‌که دستور این توبه شدید را همان كسى مى‌دهد كه آفریننده شما است .

گناه عظیم و توبه بى‌سابقه بنى اسرائیل

شكّ نیست كه پرستش گوساله سامرىّ ، كار كوچکى نبود ، ملّتى كه بعد از مشاهده آن‌همه آیات خدا و معجزات پیامبر بزرگشان موسى همه را فراموش كنند و با يك غیبت كوتاه پیامبرشان به‌کلّى اصل اساسى توحید و آیین خدا را زیر پا گذارده ، بت‌پرست شوند .

اگر این موضوع براى همیشه ، از مغز آن‌ها ریشه‌کن نشود ، وضع خطرناکى به وجود خواهد آمد و بعد از هر فرصتى مخصوصا بعداز مرگ موسى ، ممکن‌است تمام آیات دعوت او از میان

برود و سرنوشت آیین او به كلّى به خطر افتد .

در این‌جا باید شدّت عمل به خرج داده شود و هرگز با پشیمانى و اجراى صیغه توبه بر زبان ، نباید قناعت گردد، لذا فرمان شدیدى ازطرف خداوند ، صادر شد كه در تمام طول تاریخ پیامبران ، مثل و مانند ندارد و آن این‌که ، ضمن دستور توبه و بازگشت به توحید ، فرمان اعدام دسته‌جمعى گروه كثیرى از گنهکاران به‌دست خودشان صادر شد .

این فرمان به نحو خاصّى مى‌بایست اجرا شود ، يعنى خود آن‌ها باید شمشیر به‌دست گیرند و اقدام به قتل يکدیگر كنند كه هم كشته شدنش عذاب است و هم كشتن دوستان و آشنایان .

طبق نقل بعضى از روایات ، موسى دستور داد در يك شب تاریك ، تمام كسانى كه گوساله‌پرستى كرده بودند ، غسل كنند و كفن بپوشند و صف كشیده ، شمشیر در میان يکدیگر نهند .

ممکن‌است چنین تصور شودکه این توبه چرا با این خشونت انجام گیرد؟ آیا ممکن‌نبود خداوندتوبه آن‌هارا بدون‌خون‌ریزى‌قبولفرماید؟ پاسخ به این سؤال از سخنان بالا روشن مى‌شود ، زیرا مسأله انحراف از توحید و گرایش به بت‌پرستى ، مسأله ساده‌اى نبود كه به این آسانى قابل

گذشت باشد ، آن هم بعد از مشاهده آن‌همه معجزات روشن و نعمت‌هاى بزرگ خدا .

در حقیقت همه اصول ادیان آسمانى را مى‌توان در توحید و يگانه‌پرستى خلاصه كرد ، تزلزل این اصل معادل است با از میان رفتن تمام مبانى دین، اگر مسأله‌گوساله‌پرستى ، ساده تلقّى مى‌شد ، شاید سنّتى براى آیندگان مى‌گشت ، به‌خصوص این‌که بنى‌اسرائیل ، به شهادت تاریخ مردمى پرلجاجت و بهانه‌جو بودند ، لذا باید چنان گوشمالى به آن‌ها داده شود كه خاطره آن در تمام قرون و اعصار باقى بماند و كسى هرگز بعد از آن به فکر بت‌پرستى نیفتد و شاید جمله « ذلِكُمْ خَيْرٌ لَكُمْ عِنْدَ بارِئِكُمْ » ( این كشتار نزد خالقتان براى شما بهتر است ) اشاره به همین معنى باشد .

55 وَ اِذْ قُلْتُمْ يامُوسى لَنْ‌نُؤْمِنَ لَكَ حَتّى نَرَى اللّهَ جَهْرَةً فَأَخَذَتْكُمُ الصّاعِقَةُ وَ اَنْتُمْ تَنْظُرُونَ

و ( نیز به خاطر بیاورید ) هنگامى‌که گفتید: اى موسى ما هرگز به تو ایمان نخواهیم آورد ، مگر این‌که خدا را آشکارا ( با چشم خود ) ببینیم ، در همین حال صاعقه شما را گرفت ، درحالى‌که تماشامى‌کردید

تقاضاى عجیب بنى‌اسرائیل

این درخواست ممکن است به خاطر جهل آن‌ها بوده ، چراکه درك افراد نادان ، فراتر از محسوساتشان نیست ، حتّى مى‌خواهند خدا را با چشم خود ببینند .

و يا به خاطر لجاجت و بهانه‌جویى بوده كه از ویژگى‌هاى این قوم بوده است .

به هر حال آن‌ها صریحا به موسى گفتند : تا خدا را بِالْعَيان و با همین چشم نبینیم ، هرگز ایمان نخواهیم آورد .

در این‌جا چاره‌اى جز این نبود كه يکى از مخلوقات خدا را كه آن‌ها تاب مشاهده آن را ندارند ، ببینند و بدانند چشم ظاهر ، ناتوان‌تر از این است كه حتّى بسیارى از مخلوقات خدا را ببیند ، تا چه‌رسد به ذات پاك پروردگار ، صاعقه‌اى فرود آمد و بر كوهخورد ، برق خیره‌کننده و صداى‌رعب‌انگیز و زلزله‌اى همراه داشت، آن‌چنان همه‌را در وحشت فروبرد كه بى‌جان به روى زمین افتادند .

56 ثُمَّ بَعَثْناكُمْ مِنْ بَعْدِ مَوْتِكُمْ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ

سپس شما را پس از مرگتان حیات بخشیدیم ، شاید شکر نعمت او را به‌جا آورید

موسى از این ماجرا سخت ناراحت شد ، چراکه از بین رفتن هفتاد نفر از سران بنى‌اسرائیل در این ماجرا بهانه بسیار مهمّى به دست ماجراجویان بنى‌اسرائیل مى‌داد كه زندگى را بر او تیره و تار كنند ، لذا از خدا تقاضاى بازگشت آن‌ها را به زندگى كرد و این تقاضاى او پذیرفته شد ، چنان‌که قرآن در آیه بعد مى‌گوید : « سپس شما را پس از مرگتان ، حیات نوین بخشیدیم ، شاید شکر نعمت خدا را به‌جا آورید » ( ثُمَّ بَعَثْناكُمْ مِنْ بَعْدِ مَوْتِكُمْ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ ) .

به هر حال این داستان نشان‌مى‌دهد كه پیامبران بزرگ خدا درمسیر دعوت مردم نادان و لجوج ، با چه مشکلات بزرگى روبه‌رو بودند ، گاه معجزات اقتراحى از آن‌ها مى‌طلبیدند و گاه قدم را فراتر نهاده ، مشاهده خدا را با چشم ظاهر تقاضا مى‌کردند و قاطعانه مى‌گفتند تا چنین درخواستى انجام نگیرد ، ایمان آوردن محال‌است و هنگامى‌که با عکس‌العمل‌شدیدى از ناحیه پروردگار روبه‌رو مى‌شدند ، باز هم مشکل تازه‌اى پیش مى‌آمدکه اگر لطف خدا نبود، مقاومت دربرابر این بهانه‌جویى‌ها امکان نداشت .

ضمنا این آیه از آیاتى است كه دلالت بر امکان «رَجْعَت» و بازگشت به زندگى در این دنیا دارد ،

چرا كه وقوع آن در يك مورد ، دلیل بر امکان آن در سایر موارد است .

57 وَ ظَلَّلْنا عَلَيْكُمُ الْغَمامَ وَ اَنْزَلْنا عَلَيْكُمُ الْمَنَّ وَ السَّلْوى كُلُوا مِنْ طَيِّباتِ ما رَزَقْناكُمْ وَ ما ظَلَمُونا وَ لكِنْ كانُوا اَنْفُسَهُمْ يَظْلِمُونَ

و ابر را بر شما سایبان ساختیم و با « مَنّ » ( شیره مخصوص و لذیذ درختان ) و « سَلْوى » ( مرغان مخصوص شبیه كبوتر ) از شما پذیرایى به عمل آوردیم ( و گفتیم ) از نعمت‌هاى پاکیزه‌اى كه به شما روزى دادیم ، بخورید ( ولى شما كفران كردید ) آن‌ها به ما ستم نکردند ، بلکه به خود ستم مى‌نمودند .

نعمت‌هاى گوناگون براى بنى‌اسرائیل

آن‌گونه كه از آیات سوره مائده ( 20 و 21 و 22 ) برمى‌آید ، پس از آن‌که بنى‌اسرائیل از چنگال فرعونیان نجات يافتند ، خداوند به آن‌ها فرمان داد كه به سوى سرزمین مقدّس فلسطین ، حرکت كنند و در آن وارد شوند ، اما بنى‌اسرائیل زیر بار این فرمان نرفتند و گفتند : تا ستمکاران ( قوم عَمالِقَة ) از آن‌جا بیرون نروند، ما وارد این سرزمین نخواهیم شد، به این

هم اکتفاء نکردند ، بلکه به موسى گفتند : « تو و خدایت به جنگ آن‌ها بروید ، پس از آن كه پیروز شدید ، ما وارد خواهیم شد » .

موسى از این‌سخن سخت ناراحت گشت وبه پیشگاه خداوند شکایت كرد ، سرانجام چنین مقرّر شد كه بنى‌اسرائیل مدّت چهل سال در بیابان ( صحراى سیناء ) سرگردان بمانند .

گروهى از آن‌ها از كار خود سخت پشیمان شدند و به درگاه خدا روى آوردند ، خدا بار دیگر بنى‌اسرائیل را مشمول نعمت‌هاى خود قرارداد كه به‌قسمتى‌از آن در آیه مورد بحث ، اشاره مى‌کند ؛

« ما ابر را بر سر شما سایبان قراردادیم » ( وَ ظَلَّلْنا عَلَيْكُمُ الْغَمامَ ).

پیدا است مسافرى كه روز از صبح تا غروب در بیابان ، در دل آفتاب ، راه‌پیمایى مى‌کند ، از يك سایه گوارا ( همچون سایه ابر كه نه فضا را بر انسان محدود مى‌کند و نه مانع نور و وزش نسیم است ) چه‌قدر لذّت مى‌برد .

درست‌است كه همواره احتمال وجود قطعات ابرهاى سایه‌افکن در این بیابان‌ها هست ، ولى آیه به روشنى مى‌گوید : این امر درباره بنى‌اسرائیل جنبه عادى نداشت ، بلکه به لطف خدا غالبا از این

نعمت بزرگ بهره مى‌گرفتند .

از سوى دیگر رهروان این بیابان خشك و سوزان ، آن هم براى يک‌مدت طولانى چهل‌ساله نیازبه مواد غذایى كافى دارند ، این مشکل را نیز خداوند براى آن‌ها حلّ كرد ، چنان‌که در دنباله همین آیه مى‌فرماید : « ما مَنّ و سَلْوى را ( كه غذایى لذیذ و نیروبخش بود ) بر شما نازل كردیم » ( وَ اَنْزَلْنا عَلَيْكُمُ الْمَنَّ وَ السَّلْوى ... ) .

زندگى در فضاى آزاد از اسارت‌ها

قطع نظراز این‌که ابرها چگونه بر این قوم در این مدّت سایه مى‌افکندند و مَنّ و سَلْوى چه بود ؟ توجّه به این نکته لازم است كه يك ملّت كه سال‌ها در ضعف و ذلّت و زبونى و به صورت بردگانى بى‌اراده در قصرهاى فرعونیان خدمت مى‌کردند و يا در مزارع و باغ‌هایشان زحمت مى‌کشیدند ، فورا نمى‌توانند از تمام خلق و خوهاى گذشته آزاد شوند و حکومتى مستقلّ بر اساس معیارهاى الهى و انقلابى تشکیل دهند .

خواه ناخواه این قوم باید دوران برزخى را براى از بین بردن رسوبات فکرى و اخلاقى گذشته و

کسب آمادگى براى زندگى افتخارآمیز آینده ، بگذرانند ، خواه این دوران چهل سال باشد يا كمتر و يا بیشتر و اگر قرآن آن را به صورت يك مجازات معرفى مى‌کند ، مجازاتى است اصلاح‌گر و بیدارکننده ، چرا كه هیچ يك از مجازات‌هاى الهى جنبه انتقام‌جویى ندارد .

این‌ها باید سالیان دراز در آن بیابان‌که به‌خاطر سرگردانى‌شان، بیابان « تیه » نامیده شده ، دور از هرگونه سلطه جبّاران بمانند و نسلى نو ، با ویژگى‌هاى توحیدى و انقلابى پرورش يابد و آماده حکومت بر سرزمین‌هاى مقدّس شود .

« مَنّ » و « سَلْوى » چیست ؟

مفسّران در تفسیر این دو كلمه سخن بسیار گفته‌اند كه نیازى به ذکر همه آن‌ها نمى‌بینیم ، بهتر این است نخست به معنى لغوى آن‌ها ، سپس به ذکر تفسیرى كه از همه روشن‌تر به نظر مى‌رسد و با قرائن آیات نیز هماهنگ‌تر است ، بپردازیم ؛

« مَنّ » درلغت به‌گفته برخى، قطرات كوچکى همچون قطرات شبنم است كه بر درختان

مى‌نشیند و طعم شیرینى دارد (1)، يا به تعبیر دیگر يك نوع صمغ و شیره درختى است با طعم شیرین توأم با ترشى بوده است .

« سَلْوى » در اصل به معنى آرامش و تسلّى است و بعضى از ارباب لغت و بسیارى از مفسران آن را يك نوع « پرنده » دانسته‌اند .

مطابق روایتى كه از پیامبر اکرم صلى‌الله‌علیه‌و‌آله نقل شده : « اَلْكَمْأَةُ مِنَ الْمَنِّ : قارچ نوعى از منّ است » ، معلوم مى‌شود « مَنّ » قارچ‌هاى خوراکى بوده كه در آن سرزمین مى‌روییده .

بعضى دیگر گفته‌اند : مقصود از « مَنّ » تمام آن نعمت‌هایى است كه خدا بر بنى‌اسرائیل « منّت » گذارده و « سَلْوى » تمام مواهبى بوده كه مایه آرامش آن‌ها مى‌شده است .

بعضى دیگر نیز این‌احتمال را داده‌اند كه « مَنّ » يك نوع عسل طبیعى بوده كه بنى‌اسرائیل در طول حرکت خود در آن بیابان به مخازنى از آن مى‌رسیدند ، چراکه در حواشى بیابان تیه ، كوهستان‌ها و


1) « مفردات‌راغِب » ، ماده " مَنّ " .

سنگلاخ‌هایى وجود داشته كه نمونه‌هاى فراوانى از عسل طبیعى در آن به چشم مى‌خورده است .

در مورد « سَلْوى » گرچه بعضى از مفسّران آن را به معنى « عسل » گرفته‌اند ، ولى مفسّران دیگر تقریبا همه آن را يك نوع پرنده مى‌دانند كه از اطراف به‌طور فراوان در آن سرزمین مى‌آمده و بنى‌اسرائیل از گوشت آن‌ها استفاده مى‌کردند .

چرا تعبیر به « اَنزَلنا » شده است ؟

باید توجه داشت كه « اَنْزَلْنا » همیشه به معنى فروفرستادن ازمکان بالا نیست، چنان‌که در آیه 6 سوره زمر مى‌خوانیم: « وَ اَنْزَلَ لَكُمْ مِنَ الاَْنْعامِ ثَمانِيَةَ اَزْواجٍ : هشت زوج از چهارپایان براى شما نازل كرد ». معلوم است كه انعام ( چهارپایان ) از آسمان فرود نیامدند ، بنابراین « اَنْزَلْنا » در این‌گونه موارد يا به معنى "نزول مقامى" است ، يعنى نعمتى كه از يکمقام برتر به‌مقام پایین‌تر داده مى‌شود.

ویا از ماده « اِنْزال » به‌معنى میهمانى‌کردن است، زیرا گاه اِنْزال و نُزُل به معنى پذیرایى كردن آمده ، چنان‌که در سوره واقعه آیه 93 درباره جمعى‌از دوزخیان مى‌خوانیم: « فَنُزُلٌ مِنْ حَمیمٍ: آن‌ها با "حمیم" ( نوشابه سوزان دوزخ ) پذیرایى مى‌شوند » و در سوره آل‌عمران آیه 198 درباره بهشتیان

مى‌خوانیم : « خالِدینَ فیها نُزُلاً مِنْ عِنْدِ اللّهِ : مؤمنان همواره در بهشت خواهند بود كه میهمان خدا هستند ».

و از آن‌جا كه بنى‌اسرائیل در حقیقت در آن سرزمین میهمان خدا بودند ، تعبیر به اِنْزال مَنّ و سَلْوى در مورد آن‌ها شده است .

58 وَ اِذْ قُلْنَا ادْخُلُوا هذِهِ الْقَرْيَةَ فَكُلُوا مِنْها حَيْثُ شِئْتُمْ رَغَدا وَ ادْخُلُوا الْبابَ سُجَّدا وَ قُولُوا حِطَّةٌ نَغْفِرْ لَكُمْ خَطایاكُمْ وَ سَنَزیدُ الْمُحْسِنینَ

و ( به‌خاطر بیاورید ) زمانى را كه گفتیم در این‌قریه ( بیت‌المقدّس ) وارد شوید و از نعمت‌هاى فراوان هرچه مى‌خواهید، بخورید و از در ( معبد بیت‌المقدّس ) با خضوع و خشوع وارد گردید و بگویید : خداوندا ، گناهان ما را بریز تا ما شما را بیامرزیم و به نیکوکاران پاداش بیشترى نیز خواهیم داد .

« قَرْيَة » گرچه در زبان روزمرّه ما به معنى روستا است ، ولى در قرآن و لغت عرب به معنى هر محلى است كه مردم در آن جمع مى‌شوند ، خواه شهرهاى بزرگ باشد يا روستاها و منظور در این‌جا بیت‌المقدّس و اراضى قدس است

« حِطَّة » از نظر لغت به معنى ریزش و پایین آوردن است و در این‌جا معنى آن این است كه ؛ « خدایا از تو تقاضاى ریزش گناهان خود را داریم » .

خداوند به آن‌ها دستور داد كه براى توبه از گناهانشان این جمله را از صمیم قلب بر زبان جارى سازند و به آن‌ها وعده داد كه در صورت عمل به این دستور از خطاهاى آن‌ها صرف‌نظر خواهد شد و شاید به‌همین مناسبت يکى‌از درهاى بیت‌المقدس را « بابُ الْحِطَّه » نام‌گذارى كرده‌اند ، چنان‌که « ابوحَيّان اُنْدُلُسِىّ » مى‌گوید : منظور از « باب » در آیه فوق، يکى‌از باب‌هاى بیت‌المقدّس است كه معروف به « بابُ الْحِطَّه » مى‌باشد .(1)

59 فَبَدَّلَ الَّذینَ ظَلَمُوا قَوْلاً غَيْرَ الَّذى قیلَ لَهُمْ فَأَنْزَلْنا عَلَىالَّذینَ ظَلَمُوا رِجْزا مِنَ السَّماءِ بِما كانُوا يَفْسُقُونَ

اما افراد ستمگر این سخن را تغییر دادند ( و به‌جاى آن ، جمله استهزاءآمیزى مى‌گفتند ) و


1) « تفسیر الکاشف » ، ذیل آیه مورد بحث .

لذا ما بر ستمگران در برابر این نافرمانى عذابى از آسمان فرستادیم .

لجاجت شدید بنى‌اسرائیل

واژه « رِجْز » چنان‌که « راغب » در « مفردات » مى‌گوید ، در اصل به معنى اضطراب و انحراف و بى‌نظمى است .

مفسّر بزرگ « طبرسى » در « مجمع‌البیان » مى‌گوید : « رِجْز » در لغت اهل حجاز ، به معنى عذاب است و حدیثى از پیامبر گرامى صلى‌الله‌علیه‌و‌آله نقل مى‌کند كه در مورد طاعون فرمود : « اِنَّهُ رِجْزٌ عُذِّبَ بِه بَعْضُ الاُْمَمِ قَبْلَكُمْ : آن يك نوع عذاب است كه بعضى از امّت‌هاى پیشین به وسیله آن معذّب شدند » .

درباره معنى رِجْز، در « تفسیر نمونه » ، جلد 6 ، صفحه 325 بحث مشروحى آورده شده است .

و از این‌جا روشن مى‌شود چرا در بعضى از روایات ، « رِجْز » در آیه مورد بحث به يك نوع "طاعون" تفسیر شده كه به سرعت در میان بنى‌اسرائیل شیوع يافت و عدّه‌اى را از میان برد .

ممکن است گفته شود بیمارى طاعون چیزى نیست كه از آسمان فرود آید ، ولى این تعبیر ممکن است به خاطر آن باشد كه عامل انتقال میکروب طاعون در میان بنى‌اسرائیل ، گرد و غبارهاى

آلوده‌اى بوده است كه به فرمان خدا با وزش باد در میان آن‌ها ، پخش گردید .

عجیب این‌که يکى از عوارض دردناك طاعون آن است كهمبتلایان به آن ، گرفتار اضطراب و بى‌نظمى در سخن و در راه رفتن مى‌شوند كه با معنى ریشه‌اى كلمه « رِجْز » نیز كاملاً متناسب است .

این نکته نیز شایان توجه است كه قرآن در آیه فوق به جاى « فَاَنْزَلْنا عَلَيْهِمْ » مى‌گوید : « فَاَنْزَلْنا عَلَى الَّذینَ ظَلَمُوا » تا روشن گردد كه این عذاب و مجازات الهى تنها دامان « ستمگران » بنى‌اسرائیل را گرفت و هرگز خشك و تر با هم نسوختند .

علاوه بر این در پایان آیه ، جمله « بِما كانُوا يَفْسُقُونَ » را ذکر مى‌کند تا آن هم تأکید بیشترى بر این موضوع باشد كه ظلم و فسقشان علّت مجازات گردید .

با توجّه به این‌که تعبیرات جمله مزبور ، نشان مى‌دهد كه آن‌ها بر این اعمال سوء اصرار داشتند و آن‌ها را ادامه مى‌دادند ، معلوم مى‌شود هنگامى كه گناه به صورت يک‌عادت و حالت در جامعه متمرکز گردید ، احتمال نزول عذاب الهى در آن هنگام بسیار است .

60 وَ اِذِ اسْتَسْقى مُوسى لِقوْمِهِ فَقُلْنَا اضْرِبْ بِعَصاكَ الْحَجَرَ فَانْفَجَرَتْ مِنْهُ

اثْنَتا عَشْرَةَ عَيْنا قَدْ عَلِمَ كُلُّ اُناسٍ مَشْرَبَهُمْ كُلُوا وَ اشْرَبُوا مِنْ رِزْقِ‌اللّهِ وَلاتَعْثَوْا فِى‌الاَْرْضِ‌مُفْسِدینَ

و ( به خاطر بیاورید ) زمانى را كه موسى براى قوم خویش طلب آب كرد ، به او دستور دادیم: عصاى خودرا برسنگ مخصوص بزن، ناگاه دوازده چشمه آب از آن جوشید ، به طورى كه هریك ( از طوایف دوازده‌گانه بنى‌اسرائیل ) چشمه مخصوص خود را مى‌شناخت ( و گفتیم : ) از روزى‌هاى الهى بخورید و بیاشامید و در زمین فساد نکنید و فساد را گسترش ندهید .

فرق « تَعْثَوْا » و « مُفْسِدین »

« لا تَعْثَوْا » از ماده « عِثِىّ » به معنى فساد شدید است ، منتهى این كلمه بیشتر در مفاسد اخلاقى و معنوى به كار مى‌رود ، لذا جمله « لا تَعْثَوْا » همان معنى مُفْسِدین را مى‌رساند ، ولى با تأکید و شدّت بیشتر.

خارق عادات در زندگى بنى‌اسرائیل

بعضى از كسانى كه با منطق اعجاز آشنا نیستند ، جوشیدن این‌همه آب و این چشمه‌ها از این

صخره را ، بعید شمرده‌اند ، در حالى كه این‌گونه مسائل كه قسمت مهمّى از معجزه انبیاء را تشکیل مى‌دهد ، امر محال يا استثناء در قانون عليّت نیست ،بلکه تنها يك خارق عادت است ، يعنى مخالف باعلّت و معلولى‌است‌که مابا آن خو گرفته‌ایم.

بدیهى است تغییر مسیر علل و معلول عادى براى خداوندى كه خالق زمین و آسمان و تمام جهان هستى است ، به هیچ‌وجه مشکل نخواهد بود ، چه‌این‌که اگر از روز اول ، این علل و معلول را طور دیگرى آفریده بود و ما با آن خو گرفته بودیم ، وضع كنونى را خارق عادت و محال مى‌پنداشتیم .

فرق میان « اِنْفَجَرَتْ » و «اِنْبَجَسَتْ»

در آیه مورد بحث درباره جوشیدن آب ، تعبیر به « اِنْفَجَرَتْ » شده ، در حالى كه در آیه 160 سوره اعراف ، به‌جاى آن « اِنْبَجَسَت » آمده است ، كه اولى به معنى جریان شدید آب است و دومى جریان خفیف و ملایم .

آیه دوم ممکن است اشاره به مرحله ابتدایى جریان این آب باشد ، تا مایه وحشت آن‌ها نگردد

و بنى‌اسرائیل به‌خوبى بتوانند آن را مهار كرده و در كنترل خود درآورند ، در حالى كه « اِنْفَجَرَتْ » بهمرحله نهایى آن كه شدت جریان آب است ، ناظر است .

در كتاب « مفردات راغب » آمده است كه ؛ « اِنْبِجاس » در جایى گفته مى‌شود كه آب از روزنه كوچکى بیرون آید و « اِنْفِجار » به هنگامى گفته مى‌شود كه از محل وسیعى بیرون مى‌ریزد .

61 وَ اِذْ قُلْتُمْ يا مُوسى لَنْ نَصْبِرَ عَلى طَعامٍ واحِدٍ فَادْعُ لَنا رَبَّكَ يُخْرِجْ لَنا مِمّا تُنْبِتُ الاَْرْضُ مِنْ‌بَقْلِها وَ قِثّائِها وَ فُومِها وَ عَدَسِها وَ بَصَلِهاقالَ اَتَسْتَبْدِلُونَ الَّذى هُوَ اَدْنى بِالَّذى هُوَ خَيْرٌ اهْبِطُوا مِصْرا فَاِنَّ لَكُمْ ما سَأَلْتُمْ وَ ضُرِبَتْ عَلَيْهِمُ الذِّلَّةُ وَ الْمَسْكَنَةُ وَ باؤُ بِغَضَبٍ مِنَ اللّهِ ذلِكَ بِاَنَّهُمْ كانُوا يَكْفُرُونَ بِاآیاتِ اللّهِ وَ يَقْتُلُونَ النَّبِيّينَ بِغَيْرِ الْحَقِّ ذلِكَ بِما عَصَوْا وَ كانُوا يَعْتَدُونَ

و ( نیز به خاطر بیاورید ) زمانى را كه گفتید : اى موسى ، هرگز حاضر نیستیم به يك نوع غذا اکتفا كنیم ، از خداى خود بخواه كه از آن‌چه از زمین مى‌روید ، از سبزیجات ،

خیار ، سیر ، عدس و پیاز ، براى ما برویاند ، موسى گفت : آیا غذاى پست‌تر انتخاب مى‌نمایید ( اکنون كه چنین است، بکوشید از این‌بیابان ) وارد شهرى شوید، زیرا هرچه خواستید، در آن‌جا هست ، خداوند ( مهر ) ذلّت و نیاز بر پیشانى آن‌ها زد و مجدّدا گرفتار غضب الهى شدند ، چراکه آن‌ها نسبت به آیات الهى ، كفر مى‌ورزیدند و پیامبران را به ناحقّ مى‌کشتند ، این‌ها به خاطر آن بود كه گناهکار و سرکش و متجاوز بودند .

منظور از « مصر » در این‌جا كجا است ؟

بعضى از مفسران معتقدند كه « مصر » در این آیه اشاره به همان مفهوم كلّى شهر است ، يعنى شما اکنون در این بیابان ، در يك برنامه خودسازى و آزمایشى قرار دارید ، این‌جا جاى غذاهاى متنوع نیست ، بروید به شهرها گام بگذارید كه در آن‌جا همه این‌ها هست ، ولى این برنامه خودسازى در آن‌جا نیست. دلیل آن را این مى‌دانند كه بنى‌اسرائیل ، نه تقاضاى بازگشت به « مصر » را داشتند و نه هرگز به آن بازگشتند

آیا تنوّع‌طلبى جزء طبیعت انسان نیست ؟

بدون شك ، تنوّع از لوازم زندگى و جزء خواسته‌هاى بشر است ، كاملاً طبیعى است كه انسان پس از مدّتى از غذاى يکنواخت خسته شود ، این كار خلافى نیست ، پس چگونه بنى‌اسرائیل با درخواست تنوّع ، مورد سرزنش قرار گرفتند ؟

پاسخ این سؤال با ذکر يك نکته ، روشن مى‌شود و آن این‌که در زندگى بشر ، حقایقى وجود دارد كه اساس زندگى او را تشکیل مى‌دهد و نباید فداى خور و خواب و لذایذ متنوّع گردد .

زمان‌هایى پیش مى‌آید كه توجّه به این امور ، انسان را از هدف اصلى ، از ایمان و پاکى و تقوا ، از آزادگى و حرّيّت بازمى‌دارد ، در این‌جا است كه باید به همه آن‌ها پشت‌پا بزند .

تنوّع‌طلبى ، در حقیقت دام بزرگى است از سوى استعمارگران دیروز و امروز ، كه با استفاده از آن ، افراد آزاده را چنان اسیر انواع غذاها و لباس‌ها و مرکب‌ها و مسکن‌ها مى‌کنند كه خویشتن خویش را به‌کلى به‌دست فراموشى بسپارند و حلقه اسارت آن‌ها را بر گردن نهند

آیا « مَنّ » و « سَلْوى » از هر غذایى برتر بود؟

بدون شكّ غذاهاى گیاهى مختلفى كه بنى‌اسرائیل از موسى درخواست كردند ، غذاهاى پرارزشى است ، ولى مسأله این است كه تنها نباید به زندگى از يك بعد نگاه كرد ، آیا سزاوار است انسان براى دست‌یابى به مواد مختلف غذایى تن به اسارت در دهد؟

لازم به ذکر است در صورتى كه « مَنّ » يك نوع عسل كوهستانى و يا مادّه قندى نیروبخشى مشابه آن باشد ، يکى از مفیدترین و پرانرژى‌ترین غذاها است . مواد پروتئینى موجود در گوشت تازه ( مانند « سَلْوى » پرنده مخصوص ) از جهاتى بر مواد پروتئینى موجود درحبوبات برترى دارد، چراکه هضم‌و جذب اولى بسیار آسان است ، در حالى كه براى جذب دومى ، دستگاه گوارش ، با فعاليّت خسته‌کننده‌اى دست به گریبان خواهد بود .(1)

ضمنا « فُوم » را كه از تقاضاى بنى‌اسرائیل است ، بعضى به معنى گندم و بعضى به معنى سیر


1) « قرآن بر فراز قرون و اَعْصار » ، صفحه 112 .

تفسیر كرده‌اند ، البته هریك از این دو مادّه امتیاز ویژه‌اى دارد ، ولى بعضى معتقدند كه معنى گندم صحیح‌تر است ، چراکه بعید است آن‌ها مواد غذایى خالى از گندم را خواسته باشند .(1)

چرا مهر ذلّت بر بنى‌اسرائیل نهاده شد ؟

از آیه فوق استفاده مى‌شود كه آن‌ها به دو جهت گرفتار خوارى و ذلّت شدند ؛

یکى براى كفر و سرپیچى از دستورات خدا و انحراف از توحید به سوى شرك .

دیگر این‌که مردان حق و فرستادگان خدا را مى‌کشتند ، این سنگدلى و قساوت و بى‌اعتنایى به قوانین الهى ، بلکه تمام قوانین انسانى كه حتّى امروز نیز به روشنى در میان گروهى از يهود ادامه دارد ، مایه آن ذلّت و بدبختى شد .

درباره سرنوشت يهود و زندگى دردناك آن‌ها ، در ذیل آیه 112 سوره آل‌عمران به اندازه كافى بحث شده است . ( « تفسیر نمونه » ، جلد سوم ، صفحه 51 )


1) « تفسیر قُرْطُبِىّ » ، ذیل آیه مورد بحث .

62 اِنَّ الَّذینَ امَنُوا وَ الَّذینَ هادُوا وَ النَّصارى وَ الصّابِئینَ مَنْ امَنَ بِاللّهِ وَ الْيَوْمِ الاْخِرِ وَ عَمِلَ صالِحا فَلَهُمْ اَجْرُهُمْ عِنْدَ رَبِّهِمْ وَ لا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لا هُمْ يَحْزَنُونَ

کسانى كه ( به پیامبر اسلام ) ایمان آورده‌اند و يهود و نصارى و صابئان ( پیروان يحیى يا نوح يا ابراهیم ) آن‌ها كه ایمان به خدا و روز رستاخیز آورده‌اند و عمل صالح انجام داده‌اند ، پاداششان نزد پروردگارشان مسلّم است و هیچ‌گونه ترس و غمّى براى آن‌ها نیست ( و هرکدام از پیروان ادیان كه در عصر و زمان خود بر طبق وظایف و فرمان الهى عمل كرده‌اند ، مأجورند و رستگار ) .

قانون كلّى نجات

این آیه ، تقریبا با همین عبارت در سوره مائده آیه 69 آمده و با تفاوتى بیشتر در سوره حج آیه 17 آمده است .

مطالعه آیاتى كه بعد از این در سوره مائده آمده است ، نشان مى‌دهد كه يهود و نصارى به خود

مى‌بالیدند كه دینشان از ادیان دیگر بهتر است و بهشت را دربست منحصر به خود مى‌دانستند .

شاید همین تفاخر ، میان جمعى از مسلمانان نیز بود ، آیه مورد بحث مى‌گوید : ایمان ظاهرى مخصوصا بدون انجام عمل صالح ، چه از مسلمانان باشد و چه از يهود و نصارى و پیروان ادیان دیگر بى‌ارزش است ، تنها ایمان واقعى و خالص به خدا و دادگاه بزرگ قیامت كه با كار نیك و عمل صالح توأم باشد ، در پیشگاه خدا ارزش دارد ، تنها این برنامه موجب پاداش و جلب آرامش و امنيّت مى‌گردد .

آیاایمان به‌خدا و آخرت و انجام‌عمل صالح‌بدون پذیرش دین‌اسلام‌قابل‌قبول‌است ؟

بعضى از بهانه‌جویان ، آیه فوق را دستاویزى براى افکار نادرستى ، از قبیل صلح كلّ و این‌که پیروان هر مذهبى باید به مذهب خود عمل كنند ، قرار داده‌اند ، آن‌ها مى‌گویند : بنابراین آیه لازم نیست ، يهود و نصارى و پیروان ادیان دیگر ، اسلام را پذیرا شوند ، همین‌قدر كه به خدا و جهان آخرت ایمان داشته باشند و عمل صالح انجام دهند ، كافى است .

به‌خوبى مى‌دانیم كه آیات قرآن يکدیگر را تفسیر مى‌کنند ، قرآن در آیه 85 سوره آل‌عمران مى‌گوید : « وَ مَنْ يَبْتَغِ غَيْرَ الاِْسْلامِ دینا فَلَنْ يُقْبَلَ مِنْهُ : هرکس دینى غیر از اسلام براى خود انتخاب

کند ، پذیرفته نخواهد شد » .

به‌علاوه آیات قرآن پر است از دعوت يهود و نصارى و پیروان سایر ادیان ، به سوى این آیین جدید ، اگر تفسیر فوق صحیح باشد ، با بخش عظیمى از آیات قرآن تضادّ صریح دارد ، بنابراین باید به دنبال معنى واقعى آیه رفت .

در این‌جا دو تفسیر از همه ، روشن‌تر و مناسب‌تر به نظر مى‌رسد .

1 - اگر يهود و نصارى و مانند آن‌ها به محتواى كتب خود عمل كنند، مسلما به‌پیامبر اسلام صلى‌الله‌علیه‌و‌آله ایمان مى‌آورند ، چراکه بشارت ظهور او با ذکر صفات و علائم مختلف ، دراین كتب آسمانى آمده‌است ، كه شرح آن در ذیل آیه 146 سوره بقره خواهد آمد .

مثلاً قرآن در آیه 68 سوره مائده مى‌گوید : « قُلْ يا اَهْلَ الْكِتابِ لَسْتُمْ عَلى شَىْ‌ءٍ حَتّى تُقیمُو التَّوْریةَ وَ الاِْنْجیلَ وَ ما اُنْزِلَ اِلَيْكُمْ مِنْ رَبِّكُمْ : اى اهل كتاب ، شما ارزشى نخواهید داشت ، مگر آن زمانى كه تورات و انجیل و آن‌چه را از سوى پروردگارتان بر شما نازل شده برپا دارید » ( و از جمله به پیامبر اسلام صلى‌الله‌علیه‌و‌آله كه بشارت ظهورش در كتب شما آمده است ، ایمان بیاورید )

2 - این آیه ناظر به سؤالى است كه براى بسیارى از مسلمانان در آغاز اسلام مطرح بوده ، آن‌ها در فکر بودند كه اگر راه حقّ و نجات تنها اسلام است ، پس تکلیف نیاکان و پدران ما چه مى‌شود ؟ آیا آن‌ها به خاطر عدم درك زمان پیامبر اسلام و ایمان نیاوردن به او مجازات خواهند شد ؟

در این‌جا آیه فوق نازل گردید و اعلام داشت ؛ هر كسى كه در عصر خود به پیامبر برحقّ و كتاب آسمانى خویش ایمان آورده و عمل صالح كرده است ، اهل نجات است و جاى هیچ‌گونه نگرانى نیست.

بنابراین يهودیان مؤمن و صالح‌العمل ، قبل از ظهور مسیح ، اهل نجاتند ، همان‌گونه مسیحیان مؤمن قبل از ظهور پیامبر اسلام. این معنى از شأن نزولى كه براى آیه فوق ذکر شده و بعدا به‌آن اشاره خواهیم‌کرد، نیز استفاده مى‌شود .

صابئان چه كسانى هستند؟

دانشمند معروف « راغب » در كتاب « مُفْرَدات » مى‌نویسد : آن‌ها جمعيّتى از پیروان نوح بوده‌اند و ذکر این عده در ردیف مؤمنان و يهود و نصارى ، نیز دلیل آن است كه اینان ، مردمى متديّن به يکى از ادیان آسمانى بوده و به خداوند و قیامت ، نیز ایمان داشته‌اند. و این‌که بعضى آن‌ها

را مشرك و ستاره‌پرست و بعضى دیگر آن‌هارا مجوس مى‌دانند، صحیح نیست ، زیرا آیه 17 سوره حج، « مشرکان » و « مجوس » را در كنار « صابئان » آورده و مى‌گوید : « اِنَّ الَّذینَ امَنُوا وَ الَّذینَ هادُوا وَ الصّابِئینَ وَ النَّصارى وَ الْمَجُوسَ وَ الَّذینَ اَشْرَكُوا ... » .

بنابراین صابئان ، به‌طور يقین غیر از مشرکان و مجوسند .

63 وَ اِذْ أَخَذْنا میثاقَكُمْ وَ رَفَعْنا فَوْقَكُمُ الطُّورَ خُذوُا ما اتَيْناكُمْ بِقُوَّةٍ وَاذْكُرُوا ما فیهِ لَعَلَّكُمْ تَتَّقُونَ

و زمانى كه از شما پیمان گرفتیم و كوه طور را بالاى سر شما قرار دادیم ( و به شما گفتیم ) آن‌چه را ( از آیات و دستورات خداوند ) به شما داده‌ایم ، با قدرت بگیرید و آن‌چه را در آن هست ، به خاطر داشته باشید ( و به آن عمل كنید ) تا پرهیزکار شوید .

64 ثُمَّ تَوَلَّيْتُمْ مِنْ بَعْدِ ذلِكَ فَلَوْلا فَضْلُ‌اللّهِ عَلَيْكُمْ وَ رَحْمَتُهُ لَكُنْتُمْ مِنَ الْخاسِرینَ

سپس شمابعد از این جریان روگردان شدید و اگر فضل و رحمت خداوند برشما نبود ، از زیانکاران بودید

منظور از پیمان چیست ؟

در این‌جا همان است كه در آیه 40 همین سوره آمده و در آیه 83 و 84 نیز خواهد آمد ، موادّ این پیمان ، عبارت بود از توحید پروردگار ، نیکى به پدر و مادر و بستگان و يتیمان و مستمندان ، گفتار نیك ، برپاداشتن نماز ، اداء زکات ، پرهیز از خون‌ریزى ، كه در تورات ، نیز بیان شده است .

از آیه 12 سوره مائده نیز استفاده مى‌شود كه خدا از يهود ، پیمان گرفت كه به همه پیامبران الهى ، ایمان داشته باشند و از آنان پشتیبانى كنند و در راه خدا ، صدقه و انفاق نمایند و در ذیل همان آیه براى آن‌ها تضمین مى‌کند كه اگر به این پیمان عمل كنند ، اهل بهشت خواهند بود .

در تفسیر جمله « خُذوُا ما اتَيْناكُمْ بِقُوَّةٍ » از امام صادق چنین نقل شده كه از آن حضرت پرسیدند : « اَقُوَّةُ الاَْبْدانِ اَوْ قُوَّةُ الْقَلْبِ : آیا منظور از گرفتن آیات الهى ، با قوّت و قدرت ، قوّت جسمانى است يا معنوى و روحانى » ؟ امام در پاسخ فرمود : « فیهِما جَمیعا : هم با قدرت

جسمانى و هم روحانى ، هر دو » .(1)

چگونه كوه بالاى سر بنى‌اسرائیل قرار گرفت ؟

مفسربزرگ‌اسلام، مرحوم «طبرسى» از قول «ابن‌زید» چنین‌نقل‌مى‌کند: هنگامى‌که موسى از كوه طور بازگشت و تورات را با خود آورد ، به قوم خویش اعلام كرد : كتاب آسمانى آورده‌ام‌که حاوى دستورات دینى و حلال و حرام است، دستوراتى را كه خداوند برنامه كار شما قرار داده ، آن را بگیرید و به احکام آن عمل كنید .

یهود به بهانه این‌که تکالیف مشکلى براى آنان آورده ، بناى نافرمانى و سرکشى گذاشتند ، خدا هم فرشتگان را مأمور كرد ، تا قطعه عظیمى از كوه طور را بالاى سر آن‌ها قرار دهند .

آن‌ها تسلیم شدند و تورات را پذیرا گشتند و براى خدا سجده نمودند، درحالى‌که هرلحظه انتظار سقوط كوه را بر سر خود مى‌کشیدند ، ولى به برکت توبه ، سرانجام این عذاب الهى از آن‌ها دفع شد.


1) « المیزان » ، ذیل آیه مورد بحث .

این مضمون در آیات؛ 93 / بقره و 154 / نساء و 171 / اعراف با مختصر تفاوتى آمده است .

یادآورى این نکته ، در این‌جا نیز ضرورى است كه در چگونگى قرار گرفتن كوه بالاى سر بنى‌اسرائیل ، جمعى از مفسّران معتقدند كه به فرمان خداوند ، طور از جا كنده شد و همچون سایبانى بر سر آن‌ها قرار گرفت .(1)

در حالى كه بعضى دیگر مى‌گویند : زلزله شدیدى در كوه واقع شد و چنان كوه به‌لرزه درآمد كه افرادى‌که پایین كوه بودند، سایه قسمت‌هاى آن را بالاى سر خود مشاهده كردند و احتمال مى‌دادند هر لحظه ممکن است بر سر آن‌ها فرود آید ، ولى به لطف الهى زلزله آرام گرفت و كوه به جاى خود قرار گرفت .(2)

این احتمال نیز وجود دارد كه قطعه عظیمى از كوه ، به فرمان خدا بر اثر زلزله و صاعقه شدید از جا كنده شد و از بالاى سر آن‌ها گذشت ، به طورى كه چند لحظه آن را بر فراز سر خود دیدند


1) « مجمع البیان » ، ذیل 171 / اعراف .

2) « المَنار » ، ذیل آیه مورد بحث .

و تصوّر كردند كه بر آن‌ها فرو خواهد افتاد .

پیمان اجبارى چه سودى دارد ؟

بعضى در پاسخ این سؤال گفته‌اند : قرار گرفتن كوه بر سر آن‌ها ، جنبه « اِرْهاب » و ترسانیدن داشته ، نه اجبار وگرنه پیمان اجبارى ارزشى ندارد .

ولى صحیح‌تر این است كه گفته شود ؛ هیچ مانعى ندارد كه افراد متمرّد و سرکش را با تهدید به مجازات ، در برابر حقّ تسلیم كنند ، این تهدید و فشار كه جنبه موقّتى دارد ، غرور آن‌ها را در هم مى‌شکند و آن‌ها را وادار به اندیشه و تفكّر صحیح مى‌کند و در ادامه راه ، با اراده و اختیار به وظایف خویش عمل مى‌کند .

به هر حال این پیمان ، بیشتر مربوط به جنبه‌هاى عملى آن بوده است وگرنه اعتقاد را نمى‌توان با اکراه تغییر داد .

و این دستورى است براى همه پیروان ادیان آسمانى ، در هر عصر و زمان كه براى حفظ این تعلیمات و اجراى آن‌ها باید هم به نیروهاى مادّى مجهّز باشند و هم قواى معنوى

65 وَ لَقَدْ عَلِمْتُمُ الَّذینَ اعْتَدَوْا مِنْكُمْ فِى السَّبْتِ فَقُلْنا لَهُمْ كُونُوا قِرَدَةً خاسِئینَ

به طور قطع حال كسانى از شما را كه در روز شنبه ، نافرمانى و گناه كردند ، دانستید ، ما به آن‌ها گفتیم : به صورت بوزینه‌هاى طرد شده‌اى درآیید .

66 فَجَعَلْناها نَكالاً لِما بَيْنَ يَدَيْها وَ ما خَلْفَها وَ مَوْعِظَةً لِلْمُتَّقینَ

ما این جریان را مجازات و درس عبرتى براى مردم آن زمان و كسانى كه بعد از آنان آمدند و هم پند و اندرزى براى پرهیزکاران قرار دادیم .

« خاسِى‌ء » از ماده « خَسْأْ » به معنى طرد و ذلّت است ، این تعبیر در اصل به معنى راندن و طرد كردن سگ آمده ، سپس در معنى وسیع‌ترى كه راندن توأم با تحقیر باشد ، در موارد دیگر نیز به كار رفته است .

عصیان‌گران روز شنبه

خداوند به يهود دستور داده بود؛ روز « شنبه » را تعطیل كنند، گروهى از آنان كه در كنار دریا مى‌زیستند ، به عنوان آزمایش دستور يافتند از دریا در آن روز ماهى نگیرند ، ولى از قضا روزهاى

شنبه كه مى‌شد ، ماهیان فراوانى بر صفحه آب ظاهر مى‌شدند ، آن‌ها به فکر حیله‌گرى افتادند و با يك نوع كلاه شرعى ، روز شنبه از آب ماهى مى‌گرفتند ، خداوند آنان را به جرم این نافرمانى مجازات كرد و چهره‌شان را از صورت انسان به حیوان دگرگون ساخت .

آیا این مسخ و دگرگونى چهره ، جنبه جسمانى داشته ، يا روانى و اخلاقى ؟ و نیز این قوم در كجا مى‌زیستند ؟ و با چه نیرنگى براى گرفتن ماهى متوسّل شدند ؟ پاسخ تمام این سؤالات و مسائل دیگر را در این رابطه در جلد ششم ذیل آیات 163 تا 166 سوره اعراف مطالعه خواهید فرمود ( « تفسیر نمونه » ، جلد ششم ، صفحه 318 تا 328 ) .

جمله « فَقُلْنا لَهُمْ‌كُونُوا قِرَدَةً‌خاسِئینَ » كنایه از سرعت عمل است كه با يك اشاره و فرمان الهى ، چهره همه آن عصیانگران دگرگون شد .

جالب این‌که از امام باقر و امام صادق علیهماالسلام در معنى این آیه نقل شده كه فرمودند : « منظور از " ما بَيْنَ يَدَيْها " ، نسل آن زمان و مراد از " ما خَلْفَها " ، ما مسلمانان هستیم ، يعنى این درس عبرت ،

مخصوص بنى‌اسرائیل نبود و همه انسان‌ها را شامل مى‌شود » .(1)

67 وَ اِذْ قالَ مُوسى لِقَوْمِهِ اِنَّ اللّهَ يَأْمُرُكُمْ اَنْ تَذْبَحُوا بَقَرَةً قالُوا اَتَتَّخِذُنا هُزُوا قالَ اَعُوذُ بِاللّهِ اَنْ اَكُونَ مِنَ الْجاهِلینَ

( و به خاطر بیاورید ) هنگامى را كه موسى به قوم خود گفت: خداوند به شما دستور مى‌دهد مادّه‌گاوى را ذبح كنید ( و قطعه‌اى از بدن آن را به مقتولى كه قاتل او شناخته نشده ، بزنید ، تا زنده شود و قاتل خویش را معرّفى كند و غوغا خاموش گردد ) گفتند: آیا ما را مسخره مى‌کنى ؟ ( موسى گفت : ) به خدا پناه مى‌برم از این كه از جاهلان باشم .

ماجراى گاو بنى‌اسرائیل

در این‌آیه تا آیه 74 بر خلاف آن‌چه تا به‌حال در سوره بقره ، پیرامون بنى‌اسرائیل خوانده‌ایم ، كه همه به‌طور فشرده و خلاصه بود ، ماجرایى به صورت مشروح آمده است ، شاید به این دلیل كه


1) « مجمع البیان » ، ذیل آیه مورد بحث .

این داستان ، تنها يک‌بار در قرآن ذکر شده ، به‌علاوه نکات آموزنده فراوانى در آن وجود دارد كه ایجاب چنین شرحى را مى‌کند ، از جمله ؛ بهانه‌جویى شدید بنى‌اسرائیل در سراسر این داستان نمایان است و نیز درجه ایمان آنان به گفتار موسى را مشخّص مى‌کند و از همه مهمّ‌تر این كه گواه زنده‌اى است بر امکان رستاخیز .

ماجرا ( آن‌گونه كه از قرآن و تفاسیر برمى‌آید ، ) چنین بود كه يك نفر از بنى‌اسرائیل به طرز مرموزى كشته مى‌شود ، در حالى كه قاتل به هیچ‌وجه معلوم نیست .

در میان قبایل و اسباط بنى‌اسرائیل نزاع درگرفته مى‌شود ، هریك آن را به طایفه و افراد قبیله دیگر نسبت مى‌دهد و خویش را تبرئه مى‌کند ، داورى را براى فصل خصومت ، نزد موسى مى‌برند و حلّ مشکل را از او خواستار مى‌شوند و چون از طرق عادى، حلّ این قضیه ممکن نبود و از طرفى ادامه این كشمکش ، ممکن بود منجرّ به فتنه عظیمى در میان بنى‌اسرائیل گردد ، موسى با استمداد از لطف پروردگار از طریق اعجازآمیزى ، به حلّ این مشکل چنان‌که در تفسیر آیات مى‌خوانید ، مى‌پردازد.

نخست مى‌گوید : « به خاطر بیاورید هنگامى را كه موسى به قوم خود گفت : باید گاوى را سر ببرید »

آن‌ها از روى تعجب گفتند :« آیا ما را به مسخره گرفته‌اى »؟ ( قالُوا اَتَتَّخِذُنا هُزُوا ) .

موسى در پاسخ آنان گفت : « به خدا پناه مى‌برم كه از جاهلان باشم » ( قالَ اَعُوذُ بِاللّهِ اَنْ اَكُونَ مِنَ الْجاهِلینَ ). يعنى استهزاء نمودن و مسخره كردن ، كار افراد نادان و جاهل است و پیامبر خدا هرگز چنین نیست .

68 قالُوا ادْعُ لَنا رَبَّكَ يُبَيِّنْ لَنا ما هِىَ قالَ اِنَّهُ يَقُولُ اِنَّها بَقَرَةٌ لا فارِضٌ وَ لا بِكْرٌ عَوانٌ بَيْنَ ذلِكَ فَافْعَلُوا ما تُؤْمَرُونَ

گفتند : ( پس ) از خداى خود بخواه كه براى ما روشن كند، این ماده‌گاو چگونه ماده‌گاوى باشد ؟ گفت : خداوند مى‌فرماید : ماده‌گاوى كه نه پیر و نه از كارافتاده و نه بکر و جوان ، بلکه میان این دو باشد ، آن‌چه به شما دستور داده شده ( هر چه زودتر ) انجام دهید .

« فارِضٌ » چنان‌که « راغب » در « مفردات » مى‌گوید ، به معنى گاو مسنّ است ، ولى بعضى از مفسّران گفته‌اند : گاوى است كه مخصوصا به مرحله‌اى از پیرى رسیده كه دیگر زاد و ولد نمى‌کند و

« عَوانٌ » به معنى میان سال است .

جمله « از خدایت بخواه » كه در خواسته‌هاى آن‌ها چند بار تکرار شده ، يك نوع اِسائَه ادب و يا استهزاء سربسته درآن نهفته‌است، مگر خداى موسى را از خداى خویش جدا مى‌دانستند؟

به هر حال موسى در پاسخ آن‌ها گفت : « خداوند مى‌فرماید : ماده‌گاوى باشد كه نه پیر و نه از كارافتاده و نه بکر و جوان ، بلکه میان این دو باشد ». و براى این‌که آن‌ها بیش از این مسأله را كش ندهند و با بهانه‌تراشى ، فرمان خدا را به تأخیرنیندازند، درپایان سخن خود اضافه‌کرد: «آن‌چه به‌شمادستورداده‌شده‌است، انجام‌دهید» (فَافْعَلُواماتُؤْمَرُونَ).

69 قالُوا ادْعُ لَنا رَبَّكَ يُبَيِّنْ لَنا ما لَوْنُها قالَ اِنَّهُ يَقُولُ اِنَّها بَقَرَةٌ صَفْراءُ فاقِعٌ لَوْنُها تَسُرُّ النّاظِرینَ

گفتند : از پروردگار خود بخواه كه براى ما روشن سازد ، چه رنگى داشته باشد ؟ گفت : خداوند مى‌گوید : گاوى باشد زرد يك دست كه رنگ آن بینندگان را شاد و مسرور سازد

« فاقِعٌ » به معنى زرد خالص يك دست است .

این گاو باید كاملاً خوش‌رنگ و درخشنده باشد ، آن‌چنان زیبا كه بینندگان را به اعجاب وادارد.

و عجیب این است كه باز هم به این مقدار اکتفاء نکردند و هر بار با بهانه‌جویى ، كار خود را مشکل‌تر ساخته و دایره وجود چنان گاوى را تنگ‌تر نمودند .

70 قالُوا ادْعُ لَنا رَبَّكَ يُبَيِّنْ لَنا ما هِىَ اِنَّ الْبَقَرَ تَشابَهَ عَلَيْنا وَ اِنّا اِنْ شاءَ اللّهُ لَمُهْتَدُونَ

گفتند : از خدایت بخواه كه براى ما روشن كند بالاخره چگونه گاوى باشد ؟ زیرا این گاو براى ما مبهم شده و اگر خدا بخواهد ، ما هدایت خواهیم شد .

71 قالَ اِنَّهُ يَقُولُ اِنَّها بَقَرَةٌ لا ذَلُولٌ تُثیرُ الاَْرْضَ وَ لا تَسْقِى الْحَرْثَ مُسَلَّمَةٌ لاشِيَةَ فیها قالُوا الاْنَ جِئْتَ بِالْحَقِّ فَذَبَحُوها وَ ما كادُوا يَفْعَلُونَ

گفت : خداوند مى‌فرماید : گاوى باشد كه براى شخم‌زدن رام نشده باشد و براى زراعت آب‌کشى نکند، از هرعیبى برکنار و حتّى هیچ‌گونه رنگى درآن نباشد ، گفتند :

الآن حقّ مطلب را براى ما آوردى ، سپس ( چنان گاوى را پیدا كردند ) و آن را سر بریدند ، ولى مایل نبودند این كار را انجام دهند .

بالاخره گاو را با هر زحمتى بود ، به دست آوردند « و آن را سر بریدند ، ولى مایل نبودند این كار را انجام دهند » ( فَذَبَحُوها وَ ما كادُوا يَفْعَلُونَ ) .

72 وَ اِذْ قَتَلْتُمْ نَفْسا فَادّارَأْتُمْ فیها وَ اللّهُ مُخْرِجٌ ما كُنْتُمْ تَكْتُمُونَ

و به خاطر بیاورید هنگامى را كه فردى را به قتل رساندید، سپس درباره ( قاتل ) او به نزاع پرداختید و خداوند آن‌چه را مخفى داشته بودید ، آشکار مى‌سازد .

73 فَقُلْنَا اضْرِبُوهُ بِبَعْضِها كَذلِكَ يُحْيِى اللّهُ الْمَوْتى وَ يُریكُمْ ایاتِهِ لَعَلَّكُمْ تَعْقِلُونَ

سپس گفتیم : قسمتى از گاو را به مقتول بزنید ( تا زنده شود و قاتل را معرفى كند ) خداوند این‌گونه مردگان را زنده مى‌کند و آیات خود را به شما نشان مى‌دهد ، شاید درك كنید.

قرآن بعد از ذکر ریزه‌کارى‌هاى این ماجرا ، باز آن را به صورت خلاصه و كلّى در دو آیه فوق مطرح مى‌کند

74 ثُمَّ قَسَتْ قُلُوبُكُمْ مِنْ بَعْدِ ذلِكَ فَهِىَ كَالْحِجارَةِ اَوْ اَشَدُّ قَسْوَةً وَ اِنَّ مِنَ الْحِجارَةِ لَما يَتَفَجَّرُ مِنْهُ الاَْنْهارُ وَ اِنَّ مِنْها لَما يَشَّقَّقُ فَيَخْرُجُ مِنْهُ الْماءُ وَ اِنَّ مِنْها لَما يَهْبِطُ مِنْ خَشْيَةِ اللّهِ وَ مَا اللّهُ بِغافِلٍ عَمّا تَعْمَلُونَ

سپس دل‌هاى شما بعد از این جریان سخت شد ، همچون سنگ يا سخت‌تر ، چراکه پاره‌اى از سنگ‌ها مى‌شکافد و از آن نهرها جارى مى‌شود و پاره‌اى از آن‌ها شکاف برمى‌دارد و آب از آن تراوش مى‌کند و پاره‌اى از خوف خدا ( از فراز كوه ) به زیر مى‌افتد ( اما دل‌هاى شما نه از خوف خدا مى‌تپد و نه سرچشمه علم و دانش و عواطف انسانى است ) و خداوند از اعمال شما غافل نیست .

آیه مورد بحث به مسأله قساوت و سنگ‌دلى بنى‌اسرائیل پرداخته و مى‌گوید : بعد از این ماجراها و دیدن این‌گونه آیات و معجزات و عدم تسلیم در برابر آن‌ها ، دل‌هاى شما سخت شد ، همچون سنگ يا سخت‌تر.

اما دل‌هاى شما از این سنگ‌ها نیز سخت‌تر است ، نه چشمه عواطف و علمى از آن مى‌جوشد و

نه قطرات محبّتى از آن تراوش مى‌کند و نه هرگز از خوف خدا مى‌تپد .

پرسش‌هاى فراوان و بى‌جا

بدون شك « سؤال » كلید حلّ مشکلات و برطرف ساختن جهل و نادانى است ، اما مانند هرچیز اگر از حدّ و معیار خود تجاوز كند و يا بى‌مورد انجام گیرد ، دلیل انحراف و موجب زیان است، همان‌گونه كه نمونه‌اش را در این داستان مشاهده كردیم .

بنى‌اسرائیل مأمور بودند گاوى را ذبح كنند ، بدون شك اگر قید و شرط خاصّى مى‌داشت ، تأخیر بیان از وقت حاجت ممکن نبود و خداوند حکیم در همان لحظه كه به آن‌ها امر كرد ، بیان مى‌فرمود ، بنابراین وظیفه آن‌ها در این زمینه ، قید و شرطى نداشته و لذا « بَقَرَة » به صورت "نَكِرَة" در این‌جا ذکر شده است .

ولى آن‌ها بى‌اعتناء به این اصل مسلّم ، شروع به سؤالات گوناگون كردند ، شاید براى این‌که مى‌خواستند حقیقت ، لوث گردد و قاتل معلوم نشود و این‌اختلاف همچنان میان بنى‌اسرائیل ادامه يابد ، جمله « فَذَبَحُوها وَ ما كادُوا يَفْعَلُونَ » نیز اشاره به همین معنى است ، مى‌گوید : آن‌ها گاو را

ذبح كردند ، ولى نمى‌خواستند این كار انجام گیرد .

از ذیل آیه 72 همین داستان نیز استفاده مى‌شود كه لااقلّ گروهى از آن‌ها قاتل را مى‌شناختند و از اصل جریان مطّلع بودند و شاید این قتل بر طبق توطئه قبلى ، میان آن‌ها صورت گرفته بود ، اما كتمان مى‌کردند ، زیرا در ذیل همین آیه مى‌خوانیم : « وَ اللّهُ مُخْرِجٌ ما كُنْتُمْ تَكْتُمُونَ : خداوند آن‌چه را شما پنهان مى‌دارید ، آشکار و برملا مى‌سازد » .

از این گذشته افراد لجوج و خودخواه غالبا پرحرف و پرسؤال هستند و در برابر هرچیز بهانه‌جویى مى‌کنند .

قرائن نشان مى‌دهد كه اصولاً آن‌ها نه معرفت كاملى نسبت به خداوند داشتند و نه نسبت به موقعيّت موسى ، لذا بعداز همه این‌سؤال‌ها گفتند: «اَلاْنَ جِئْتَ بِالْحَقِّ : حالا حقّ را بیان‌کردى » ، گویى هرچه قبل از آن بوده ، باطل بوده است .

به هر حال هرقدر آن‌ها سؤال كردند ، خداوند هم تکلیف آن‌ها را سخت‌تر كرد ، چراکه چنین افراد، مستحقّ چنان مجازاتى هستند، لذادر روایات‌مى‌خوانیمکه؛درهرمورد خداوند سکوت كرده ،

پرسش و سؤال نکنید كه حکمتى داشته و لذا در روایتى از امام على بن موسى الرضا چنین آمده : « اگر آن‌ها در همان آغاز ، هر ماده‌گاوى را انتخاب كرده و سر بریده بودند ، كافى بود ، ( وَ لكِنْ شَدُّوَا فَشَدَّدَاللّهُ عَلَيْهِمْ) آن‌هاسخت‌گیرى كردند، خداوند هم برآن‌ها سخت گرفت».(1)

75 اَفَتَطْمَعُونَ اَنْ يُؤمِنُوا لَكُمْ وَ قَدْ كانَ فَریقٌ مِنْهُمْ يَسْمَعُونَ كَلامَ اللّهِ ثُمَّ يُحَرِّفُونَهُ مِنْ بَعْدِ ما عَقَلُوهُ وَ هُمْ يَعْلَمُونَ

آیا انتظار دارید به ( آیین ) شما ایمان بیاورند ، با این‌که عدّه‌اى‌از آن‌ها سخنان خدا را مى‌شنیدند و پس‌از فهمیدن، آن را تحریف مى‌کردند ، در حالى كه علم و اطلاع داشتند.

اگر مى‌بینید آن‌ها تسلیم بیانات زنده‌قرآن و اعجاز پیامبر اسلام صلى‌الله‌علیه‌و‌آله نمى‌شوند، نگران‌نباشید ، این‌ها فرزندان همان كسانى هستند كه به عنوان برگزیدگان قوم ، همراه موسى به كوه طور رفتند و سخنان خدا را شنیدند و دستورهاى او را درك كردند و به هنگام بازگشت ، آن را تحریف نمودند .


1) « المیزان » ، ذیل آیه مورد بحث .

از جمله « وَ قَدْ كانَ فَریقٌ مِنْهُمْ ... » چنین استفاده مى‌شود كه همه آن‌ها تحریف‌گر نبودند ، بلکه این تنها كار گروهى بوده كه شاید اکثريّت را تشکیل مى‌دادند .

76 وَ اِذا لَقُواالَّذینَ امَنُوا قالُواامَنّا وَ اِذا خَلابَعْضُهُمْ اِلى بَعْضٍ قالُوا اَتُحَدِّثُونَهُمْ بِما فَتَحَ اللّهُ عَلَيْكُمْ لِيُحاجُّوكُمْ بِهِ عِنْدَ رَبِّكُمْ اَفَلا تَعْقِلُونَ

و هنگامى كه مؤمنان را ملاقات كنند ، مى‌گویند : ایمان آوردیم ، ولى هنگامى كه با هم خلوت مى‌کنند ( بعضى به بعضى دیگر اعتراض مى‌کنند و ) مى‌گویند : چرا مطالبى را كه خداوند ( درباره صفات پیامبر اسلام ) براى شما بیان كرد ، به مسلمانان بازگو مى‌کنید تا ( روز رستاخیز ) در پیش‌گاه خدا بر ضدّ شما به آن استدلال كنند ؟ آیا نمى‌فهمید ؟

77 اَوَ لا يَعْلَمُونَ اَنَّ اللّهَ يَعْلَمُ ما يُسِرُّونَ وَ ما يُعْلِنُونَ

آیااین‌ها نمى‌دانند خداوند از اسرار درون و برون آن‌ها آگاه است ؟

این تأییدى است بر آن‌چه در آیه قبل بود كه شما از جمعيّتى كه چنین روحيّات بر آن‌ها حاکم است ، چندان انتظار ایمان نداشته باشید. جمله « فَتَحَ اللّهُ عَلَيْكُمْ » ممکن است به معنى حکم و

فرمان الهى باشد كه در اختیار بنى‌اسرائیل قرار داشت و ممکن است اشاره به گشودن درهاى اسرار الهى و خبرهاى آینده مربوط به شریعت جدید به روى آنان باشد.

قابل توجّه این‌که از این آیه به‌خوبى استفاده مى‌شود كه ایمان این گروه منافق ، درباره خدا آن‌قدر ضعیف بود كه او را همچون انسان‌هاى عادى مى‌پنداشتند و تصوّر مى‌کردند اگر حقیقتى را از مسلمانان كتمان كنند ، از خدا نیز مکتوم خواهد ماند .

78 وَ مِنْهُمْ اُمِّيُّونَ لا يَعْلَمُونَ الْكِتابَ اِلاّ اَمانِىَّ وَ اِنْ هُمْ اِلاّ يَظُنُّونَ

و پاره‌اى از آن‌ها عوامانى هستند كه كتاب خدا را جز يك مشت خیالات و آرزوها نمى‌دانند و تنها به پندارهایشان دل بسته‌اند .

79 فَوَيْلٌ لِلَّذینَ يَكْتُبُونَ الْكِتابَ بِاَيْدیهِمْ ثُمَّ يَقُولُونَ هذا مِنْ عِنْدِ اللّهِ لِيَشْتَرُوا بِهِ ثَمَنا قَلیلاً فَوَيْلٌ لَهُمْ مِمّا كَتَبَتْ اَيْدیهِمْ وَ وَيْلٌ لَهُمْ مِمّا يَكْسِبُونَ

واى بر آن‌ها كه مطالبى با دست خود مى‌نویسند ، سپس مى‌گویند : از طرف خدا است تا به بهاى كمى آن را بفروشند ، واى بر آن‌ها ، از آن‌چه با دست خود نوشتند و

واى بر آن‌ها از آن‌چه از این راه به دست مى‌آورند .

« اُمِّيُّونَ » جمع « اُمِّى » در این‌جا به معنى "درس نخوانده" است ، يعنى به همان حالتى كه از مادر متولّد شده ، باقى مانده و مکتب و استادى را ندیده است و يا به خاطر این‌که جمعى از مادران روى علاقه‌هاى جاهلانه ، فرزندان خود را از خود جدا نمى‌کردند و اجازه نمى‌دادند به مکتب بروند.

« اَمانِىّ » جمع « اُمْنِيَّة » به معنى آرزو است و در این‌جا ممکن است اشاره به پندارها و امتیازات موهومى باشد كه يهود براى خود قائل بودند ، از جمله مى‌گفتند : « نَحْنُ اَبْناءُ اللّهِ وَ اَحِبّائُه : ما فرزندان خدا و دوستان خاصّ او هستیم » ( 18 / مائده ) و يا این‌که مى‌گفتند: « هرگز آتش دوزخ جز چندروزى به‌ما نخواهد رسید » كه در آیات بعد به این گفتار يهود برمى‌خوریم. این احتمال نیز وجود داردکه منظوراز « اَمانِىّ » ، آیات تحریف‌شده باشد كه دانشمندان يهود ، در اختیار عوامّ مى‌گذاشتند و جمله « لا يَعْلَمُونَ الْكِتابَ اِلاّ اَمانِىَّ » با این معنى سازگارتر مى‌باشد .

به هر حال پایان این آیه ( اِنْ هُمْ اِلاّ يَظُنُّونَ ) دلیل بر آن است كه پیروى از ظنّ و گمان در اساس و اصول دین و شناخت مکتب وحى كارى است نادرست و در خور سرزنش و هرکس باید در این

قسمت از روى تحقیق كافى گام بردارد.

بعضى از مفسّران در ذیل آیه مورد بحث حدیثى از امام صادق نقل كرده‌اند كه داراى نکات قابل ملاحظه‌اى است ، حدیث چنین است : مردى به امام صادق عرض كرد : « با این‌که عوام يهود اطّلاعى از كتاب آسمانى خود جز از طریق علمایشان نداشتند ، چگونه خداوند آن‌ها را نسبت به تقلید از علماء و پذیرش از آنان مذمّت مى‌کند ؟ ( اشاره به آیات مورد بحث است ) آیا عوام يهود با عوام ما كه از علماى خود تقلید مى‌کنند ، تفاوت دارند ... » ؟ امام فرمود : « بین عوام ما و عوام يهود از يك جهت فرق و از يك جهت مساوات است ، از آن جهت كه مساوى هستند ، خداوند عوام ما را نیز مذمّت كرده ، همان‌گونه كه عوام يهود را نکوهش فرموده ، اما از آن جهت كه با هم تفاوت دارند ، این است كه عوام يهود از وضع علماى خود آگاه بودند ، مى‌دانستند آن‌ها صریحا دروغ مى‌گویند ، حرام و رشوه مى‌خورند و احکام خدا را تغییر مى‌دهند، آن‌ها با فطرت خود این حقیقت را دریافته بودند كه چنین اشخاصى فاسقند و جایز نیست سخنان آن‌ها را درباره خدا و احکام او بپذیرند و سزاوار نیست شهادت آن‌ها را درباره پیامبران قبول كنند ، به این دلیل خداوند آن‌ها را نکوهش كرده است ( ولى عوام ما پیرو چنین علمایى نیستند ) و اگر عوام ما از علماى خود

فسق آشکار و تعصّب شدید و حرص بر دنیا و اموال حرام ببینند ، هرکس از آن‌ها پیروى كند ، مثل يهود است كه خداوند آنان را به خاطر پیروى از علماى فاسق نکوهش كرده است ؛ " فَاَمّا مَنْ كانَ مِنَ الْفُقَهاءِ صائِنا لِنَفْسِه ، حافِظا لِدینِه ، مُخالِفا عَلى هَواهُ ، مُطیعا لاَِمْرِ مَوْلاهُ فَلِلْعَوامِّ اَنْ يُقَلِّدُوهُ : اما دانشمندانى كه پاکى روح خود را حفظ كنند و دین خود را نگهدارند ، مخالف هوى و هوس و مطیع فرمان مولاى خویش باشند ، عوام مى‌توانند از آن‌ها پیروى كنند..." » .(1)

روشن است كه این حدیث اشاره به تقلید تعبّدى در احکام نمى‌کند ، بلکه منظور ، پیروى كردن از راهنمایى دانشمندان براى به دست آوردن علم و يقین در اصول دین است ، زیرا حدیث در مورد شناخت پیامبر سخن مى‌گوید كه مسلّما از اصول دین مى‌باشد و تقلید تعبّدى در آن جایز نیست .

80 وَ قالُوا لَنْ تَمَسَّنَا النّارُ اِلاّ اَيّاما مَعْدُودَةً قُلْ اَتَّخَذْتُمْ عِنْدَ اللّهِ عَهْدا فَلَنْ


1) « وسایل الشّيعه » ، جلد 18 ، صفحه 94 .

يُخْلِفَ اللّهُ عَهْدَهُ اَمْ تَقُولُونَ عَلَى اللّهِ ما لا تَعْلَمُونَ

و گفتند : هرگز آتش دوزخ جز چند روزى به ما نخواهید رسید ، بگو : آیا پیمانى نزد خدا گرفته‌اید ؟ چون خداوند هرگز از پیمانش تخلّف نمى‌ورزد ، يا این‌که چیزى به خدا نسبت مى‌دهید كه به آن علم ندارید ؟

بلند پروازى و ادّعاهاى توخالى

اعتقاد به برترى نژادى ملّت يهود و این‌که آن‌ها تافته‌اى جدابافته‌اند و گنهکارانشان فقط چند روزى كیفر و مجازات مى‌بینند ، سپس بهشت الهى براى ابد در اختیار آنان است ، يکى از دلایل روشن خودخواهى و خودپرستى این جمعيّت است .

این امتیازطلبى با هیچ منطقى سازگار نیست ، زیرا هیچ‌گونه تفاوتى در میان انسان‌ها ، از نظر كیفر و پاداش اعمال در پیشگاه خدا وجود ندارد .

مگر يهود چه كرده بودند كه مى‌بایست تبصره‌اى به سود آن‌ها بر قانون كلّى مجازات زده شود ؟

به هر حال آیه فوق با يك بیان منطقى ، این پندار غلط را ابطال مى‌کند و مى‌گوید :

این گفتار شما ، از دو حال خارج نیست ؛ يا باید عهد و پیمان خاصّى از خدا در این زمینه گرفته باشید -- كه نگرفته‌اید -- و يا دروغ و تهمت به خدا مى‌بندید .

نژادپرستى يهود

از آیه مورد بحث استفاده مى‌شود كه روح تبعیض نژادى يهود كه امروز نیز در دنیا سرچشمه بدبختى‌هاى فراوان شده ، از آن زمان در يهود بوده است و امتیازات موهومى براى نژاد بنى‌اسرائیل قائل بوده‌اند و متأسّفانه بعد از گذشتن هزاران سال هنوز هم آن روحیه بر آن‌ها حاکم است و در واقع منشأ پیدایش كشور غاصب اسرائیل نیز همین روح نژادپرستى است .

آن‌ها نه فقط در این دنیا براى خود برترى قائل هستند ، بلکه معتقدند كه این امتیاز نژادى در آخرت نیز به كمك آن‌ها مى‌شتابد و گنهکارانشان بر خلاف افراد دیگر تنها مجازات كوتاه‌مدت و خفیفى خواهند دید و همین پندارهاى غلط آن‌ها را آلوده انواع جنایات و بدبختى‌ها و سیه‌روزى‌ها كرده است .

81 بَلى مَنْ كَسَبَ سَيِّئَةً وَ اَحاطَتْ بِهِ خَطیئَتُهُ فَاوُلئِكَ اَصْحابُ النّارِ هُمْ فیها خالِدُونَ

آرى كسانى‌که تحصیل گناه كنند و آثار گناه سراسر وجودشان را بپوشاند، آن‌ها اهل

آتشند و جاودانه درآن خواهندبود.

کسب « سَيِّئَة »

« كسب » و « اکتساب » به معنى تحصیل كردن چیزى از روى اراده و اختیاراست ، بنابراین جمله « بَلى مَنْ كَسَبَ سَيِّئَةً » اشاره به كسانى است كه با علم و اختیار مرتکب گناهان مى‌شوند و تعبیر « كَسَبَ » شاید از این نظر باشد كه گنهکار در يك محاسبه كوته‌بینانه انجام گناه را به سود خویش و ترك آن را به زیان خود مى‌پندارد ، این‌ها همان كسانى هستند كه در چند آیه بعد به آن‌ها اشاره كرده ، مى‌گوید : آن‌ها آخرت را به زندگى دنیا فروخته‌اند ، لذا تخفیفى در مجازاتشان نیست .

«احاطه خطیئة» چیست ؟

« خَطیئَة » در بسیارى از موارد به معنى گناهانى است كه از روى عمد تحقّق نیافته ، ولى در آیه مورد بحث به معنى گناه كبیره (1)و يا آثار گناه (2)است كه بر قلب و جان انسان مى‌نشیند


1) « تفسیرکبیر فخررازى »، ذیل‌آیه موردبحث .

2) « المیزان » ، ذیل آیه مورد بحث .

به هر حال مفهوم احاطه گناه این است كه انسان آن‌قدر در گناهان فرو رود كه زندانى براى خود بسازد ، زندانى كه منافذ آن بسته باشد. توضیح این‌که ؛ گناهان كوچك و بزرگ در آغاز ، يك « عمل » است ، سپس تبدیل به « حالت » مى‌شود و با ادامه و اصرار ، شکل « مَلَكَة » به خود مى‌گیرد و هنگامى كه به اوج شدت خود برسد ، تمام وجود انسان را به رنگ گناه درمى‌آورد و عین وجود انسان مى‌شود. در این هنگام هیچ پند و موعظه و راهنمایى راهنمایان در وجود او اثر نخواهد كرد و در حقیقت با دست خود قلب ماهيّت خویش كرده است.

ازیک‌نظر چنین كسانى‌به كرم‌هایى مى‌مانند كه اطراف خود پیله‌اى مى‌تنند ، پیله‌اى كه آنان را زندانى و سرانجام خفه مى‌کند و روشن‌است سرنوشتى جزخلود در آتش براى آن‌ها نخواهد بود .

82 وَ الَّذینَ امَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ اُولئِكَ اَصْحابُ الْجَنَّةِ هُمْ فیها خالِدُونَ

و آن‌هاکه‌ایمان‌آورده‌اند و اعمال صالح‌انجام داده‌اند، اهل بهشتند و همیشه در آن خواهند ماند

83 وَ اِذْ اَخَذْنا میثاقَ بَنى اِسْرائیلَ لا تَعْبُدُونَ اِلاَّ اللّهَ وَ بِالْوالِدَيْنِ اِحْسانا وَ ذِى الْقُرْبى وَ الْيَتامى وَ الْمَساکینِ وَ قُولُوا لِلنّاسِ حُسْنا وَ اَقیمُوا الصَّلوةَ وَ اتُوا الزَّكوةَ ثُمَّ تَوَلَّيْتُمْ اِلاّ قَلیلاً مِنْكُمْ وَ اَنْتُمْ مُعْرِضُونَ

و ( به ياد آورید ) زمانى را كه از بنى‌اسرائیل پیمان گرفتیم كه جز خداوند يگانه را پرستش نکنید و نسبت به پدر و مادر و نزدیکان و يتیمان و بى‌نوایان نیکى كنید و به مردم نیك بگویید ، نماز را برپا دارید و زکات بدهید سپس ( با این‌که پیمان بسته بودید ) همه شما جز عده كمى سرپیچى كردید ( و از وفاى به پیمان خود ) روى گردان شدید .

84 وَ اِذْ اَخَذْنا میثاقَكُمْ لاتَسْفِكُونَ دِماءَكُمْ وَ لاتُخْرِجُونَ اَنْفُسَكُمْ مِنْ دِيارِكُمْ ثُمَّ اَقْرَرْتُمْ وَ اَنْتُمْ تَشْهَدُونَ

و هنگامى راکه از شما پیمان گرفتیم كه خون يکدیگر نریزید و يکدیگر را از سرزمین خود بیرون نکنید و شما اقرار كردید ( و بر این پیمان ) گواه بودید

برنامه‌اى براى زنده ماندن ملّت‌ها

این آیات اگرچه درباره بنى‌اسرائیل نازل شده ، ولى يك سلسله قوانین كلّى براى همه ملل دنیا دربردارد ، عوامل زنده ماندن و بقاء و سرافرازى ملّت‌ها و رمز شکست آنان را يادآور مى‌شود .

از دیدگاه قرآن برقرارى و سربلندى ملّت‌ها در صورتى است كه خود را به بزرگ‌ترین نیروها و قدرت‌ها متّكى سازند و در همه حال از او مدد بگیرند ، به قدرتى تکیه كنند كه فنا و زوال در او راه ندارد و تنها در برابر او سر تعظیم فرود آورند ، كه اگر چنین كنند ، از هیچ‌کس ترس و وحشتى نخواهد داشت و پیدا است كه چنین مبدئى جز آفریدگار بزرگ نمى‌تواند باشد ، آرى این تکیه‌گاه خداوند است ( لا تَعْبُدُونَ اِلاَّ اللّهَ ) .

و از طرف دیگر براى بقاء و جاویدان ماندن ملّت‌ها ، همبستگى خاصّى بین افراد آن‌ها لازم است ، این عمل در صورتى امکان دارد كه هرکس نسبت به پدر و مادر خود كه شعاع بستگى آن‌ها نسبت به وى نزدیک‌تر است و در مرحله بعد نسبت به خویشاوندان و بعد از آن‌ها نسبت به تمام افراد اجتماع ، نیکى به خرج دهد تا همه بال و پر يکدیگر باشند ، مخصوصا افراد ضعیف را تحت

حمایت قراردهند تادر دامان دشمن‌نیفتند (بِالْوالِدَيْنِ اِحْسانا وَ ذِى‌الْقُرْبى... وَ قُولُوا لِلنّاسِ حُسْنا ).

تقویت بنیه مالى هر ملّت و از بین بردن فاصله طبقاتى نیز در زنده نگاه داشتن روح آن ملّت سهم فراوانى دارد كه يك رکن آن پرداخت زکات است ( وَ اتُوا الزَّكوةَ ) .

این‌هاازیک‌سو و از سوى دیگر رمز شکست و فناى ملّت‌ها در به هم خوردن این همبستگى و پدیدآمدن كشمکش‌هاو جنگ‌هاى داخلى‌مى‌داند، ملّتى كه در برابر هم صف‌آرایى كنند و سنگ تفرقه در میانشان انداخته شود و به جاى كمك بهیکدیگر به جان هم بیفتند و در پى تصرّف اموال و سرزمین‌هاى هم برآیند و براى ریختن خون يکدیگر آستین‌هارا بالازنند و هردسته براى آواره ساختن و تصرّف اموال دیگرى قد برافرازد ، دیر يا زود نابود مى‌گردند كشورشان ویران مى‌گردد و خود بیچاره و بدبخت خواهند شد ( لا تَسْفِكُونَ دِماءَكُمْ وَ لا تُخْرِجُونَ اَنْفُسَكُمْ مِنْ دِيارِكُمْ ... ) .

85 ثُمَّ اَنْتُمْ هؤُلاءِ تَقْتُلُونَ‌اَنْفُسَكُمْ وَ تُخْرِجُونَ‌فَریقا مِنْكُمْ مِنْ دِيارِهِمْ تَظاهَرُونَ عَلَيْهِمْ بِالاِْثْمِ وَ الْعُدْوانِ وَ اِنْ يَأْتُوكُمْ اُسارى تُفادُوهُمْ وَ هُوَ مُحَرَّمٌ عَلَيْكُمْ اِخْراجُهُمْ اَفَتُؤْمِنُونَ بِبَعْضِالْكِتابِ وَ تَكْفُرُونَ بِبَعْضٍ فَما جَزاءُ مَنْ يَفْعَلُ

ذلِكَ مِنْكُمْ اِلاّ خِزْىٌ فِى‌الْحَيوةِ الدُّنْيا وَ يَوْمَ الْقِيامَةِ يُرَدُّونَ اِلى اَشَدِّ الْعَذابِ وَ مَا اللّهُ بِغافِلٍ عَمّا تَعْمَلُونَ

اما این شما هستید كه يکدیگر را به قتل مى‌رسانید و جمعى از خودتان را از سرزمینشان بیرون مى‌کنید و در این گناه و تجاوز ، به يکدیگر كمك مى‌کنید ( و این‌ها همه نقض پیمانى است كه با خدا بسته‌اید ) ولى اگر بعضى از آن‌ها به صورت اسیران به سوى شما آیند ، فدیه مى‌دهید و آن‌ها را آزاد مى‌سازید ، درحالى‌که بیرون ساختن آنان ، برشما حرام بود ، آیا به بعضى از دستورات كتاب آسمانى ایمان مى‌آورید و به بعضى كافر مى‌شوید ؟ براى كسى كه این عمل ( تبعیض در میان احکام و قوانین خدا ) را انجام دهد ، جز رسوایى در این جهان و بازگشت به شدیدترین عذاب‌ها در روز رستاخیز، چیز دیگرى نخواهد بود و خداوند از اعمال شما غافل نیست .

86 اوُلئِكَ‌الَّذینَ‌اشْتَرَوُاالْحَيوةَ الدُّنْيا بِالاْخِرَةِ فَلا يُخَفَّفُ عَنْهُمُ الْعَذابُ وَ لا هُمْ يُنْصَرُونَ

این‌ها همان كسانند كه آخرت را به زندگى دنیا فروخته‌اند، لذا در مجازات آن‌ها

تخفیف داده نمى‌شود و كسى آن‌ها را يارى نخواهد كرد .

تبعیض در احکام خدا و انگیزه آن

قرآن مجید يهود را در برابر اعمال ضدّ و نقیض و تبعیضشان در میان احکام خدا شدیدا مورد سرزنش قرار داده و به اشدّ مجازات تهدیدمى‌کند، به‌خصوص این‌که آن‌ها احکام كوچک‌تر را عمل مى‌کردند ، اما در برابر احکام مهمّ‌تر يعنى قانون تحریم ریختن خون يکدیگر و آواره‌ساختن هم مذهبان از خانه و دیارشان ، مخالفت مى‌کردند .

در حقیقت آن‌ها تنها براى دستوراتى ارج و بها قائل بودند كه از نظر زندگى دنیا به نفعشان بود ، آن‌جا كه منافعشان اقتضاء مى‌کرد ، خون يکدیگر را مى‌ریختند ، اما چون احتمال اسارت براى همگى وجود داشت ، به منظور نجات از اسارت احتمالى آینده از دادن فدیه ، براى آزاد ساختن اسیران مضایقه نداشتند .

اصولاً عمل كردن به دستوراتى كه به نفع انسان است ، نشانه اطاعت از فرمان خدا محسوب نمى‌شود ، زیرا انگیزه آن ، فرمان خدا نبوده ، بلکه حفظ منافع شخصى بوده است ، زمانى

فرمان‌بردار از عاصى و گنهکار شناخته مى‌شود كه عمل به دستورى برخلاف منافع شخصى باشد ، آن‌ها كه از چنین قانونى پیروى كنند ، مؤمنان راستین هستند و آن‌ها كه تبعیض كنند ، سرکشان واقعى مى‌باشند ، بنابراین تبعیض در اجراى قوانین ، نشانه روح تمرّد و احیانا عدم ایمان است .

و به تعبیر دیگر اثر ایمان و تسلیم ، آن‌جا ظاهر مى‌شود كه قانونى بر ضدّ منافع شخصى انسان باشد و آن را محترم بشمرد وگرنه عمل به دستورات الهى در آن‌جا كه حافظ منافع انسان است ، نه افتخار است و نه نشانه ایمان و لذا همیشه مؤمنان را از منافقان از این طریق مى‌توان شناخت ، مؤمنان در برابر همه قوانین الهى تسلیمند و منافقان طرفدار تبعیض .

و همان‌طور كه قرآن مى‌گوید ، نتیجه این عمل ، رسوایى و ذلّت و بدبختى است ، ملّتى كه جز به جنبه‌هاى مادّى دین ، آن‌هم فقط از دریچه منافع شخصى و خصوصى نمى‌اندیشد ، دیر يا زود در چنگال ملّتى قوى‌پنجه اسیرمى‌گردد ، از اوج عزّت به زیر مى‌آید و در جوامع انسانى رسوا مى‌گردد .

این از نظر دنیا و اما از نظر آخرت ، همان‌گونه كه قرآن مى‌گوید ، شدیدترین مجازات در انتظار این‌گونه تبعیض‌گران است

البتّه این قانون مخصوص بنى‌اسرائیل نبوده ، براى همگان و براى ما مسلمانان امروز نیز ثابت‌است وچه بسیارند تبعیض‌گران و چه بدبخت و رسوایند این گروه .

87 وَ لَقَدْ اتَيْنا مُوسَى الْكِتابَ وَ قَفَّيْنا مِنْ بَعْدِهِ بِالرُّسُلِ وَ اتَيْنا عیسَى ابْنَ مَرْيَمَ الْبَيِّناتِ وَ اَيَّدْناهُ بِرُوحِ الْقُدُسِ اَفَكُلَّما جاءَكُمْ رَسُولٌ بِما لا تَهْوى اَنْفُسُكُمُ اسْتَكْبَرْتُمْ فَفَریقا كَذَّبْتُمْ وَ فَریقا تَقْتُلُونَ

ما به موسى كتاب ( تورات ) دادیم و بعد از او پیامبرانى پشت‌سر يکدیگر فرستادیم وبه عیسى بن مریم دلایل روشن بخشیدیم و او را به وسیله روح‌القدس تأیید نمودیم ، آیا هر زمان پیامبرى برخلاف هواى نفس شما آمد ، در برابر او تکبّر كردید ( و از ایمان آوردن به او خوددارى نمودید و به این قناعت نکردید بلکه ) عدّه‌اى را تکذیب نموده ، جمعى را به قتل رساندید ؟

رسالت پیامبران در اعصار مختلف

هواپرستان بى‌ایمان چون دعوت انبیاء را هماهنگ با منافع كثیف خود نمى‌دیدند ، در برابر آنان

مقاومت مى‌کردند ، مخصوصا با گذشت زمان تعلیمات آن‌ها را به بوته فراموشى مى‌سپردند ، روى همین جهت لازم بود ، براى يادآورى مجدّد انسان‌ها ، رسولان خدا يکى پس از دیگرى فرستاده شوند ، تا مکتب آن‌ها به دست فراموشى سپرده نشود .

در آیه 44 سوره مؤمنون مى‌خوانیم : « ثُمَّ اَرْسَلْنا رُسُلَنا تَتْرا كُلَّما جاءَ اُمَّةً رَسُولُها كَذَّبُوهُ فَاَتْبَعْنا بَعْضَهُمْ بَعْضا : سپس رسولان خود را پى‌درپى فرستادیم هر زمان رسولى به سراغ امّتى مى‌آمد او را تکذیب مى‌کردند و ما آن‌ها را يکى پس از دیگرى قرار مى‌دادیم » .

در « نهج‌البلاغه » ، آن‌جا كه هدف بعثت پیامبران را تشریح مى‌کند ، همین حقیقت بازگو شده‌است : « خداوند رسولان خویش را به سوى آن‌ها مبعوث كرد و انبیاى خویش را به سوى آنان گسیل داشت ، تا این‌که از مردم اداى پیمان فطرى آن‌ها را طلب نمایند و نعمت‌هاى فراموش‌شده او را يادآور شوند ، با تبلیغات حجّت را بر مردم تمام كنند و گنجینه‌هاى نهفته عقل‌ها را در پرتو تعلیماتشان آشکار سازند » .(1)


1) « نهج البلاغه » ، خطبه اول .

بنابراین آمدن پیامبران الهى در اعصار و قرون مختلف براى يادآورى نعمت‌هاى او و درخواست اداى پیمان فطرت و تجدید دعوت‌ها و تبلیغات پیامبران پیشین بوده است ، تا زحمات آنان و برنامه‌هاى اصلاحیشان متروك نگردد و فراموش نشود .

و امّا این‌که چگونه پیامبر اسلام صلى‌الله‌علیه‌و‌آله خاتم پیامبران است و چرا بعد از او نیاز به پیامبرى نیست ، به خواست خدا ذیل آیه 40 سوره احزاب بحث خواهد شد .

« روح‌القدس » چیست ؟

مفسّران بزرگ درباره روح‌القدس، تفسیرهاى گوناگونى دارند ؛

1 - برخى گفته‌اند : منظور جبرئیل است ، بنابراین معنى آیه مورد بحث چنین خواهد بود ، خداوند عیسى را به وسیله جبرئیل كمك و تأیید كرد .

شاهد این سخن ، آیه 102 سوره نحل است ؛ « قُلْ نَزَّلَهُ رُوحُ الْقُدُسِ مِنْ رَبِّكَ بِالْحَقِّ :

بگو روح القدس آن را به حقیقت بر تو نازل كرده است » .

اما چرا جبرئیل را روح القدس مى‌گویند ؟ به خاطر این است كه از طرفى جنبه روحانیت در

فرشتگان مسأله روشنى است و اطلاق كلمه « روح » بر آن‌ها كاملاً صحیح است و اضافه كردن آن به « اَلْقُدُس » اشاره به پاکى و قداست فوق‌العاده این فرشته است .

2 - بعضى دیگرمعتقدند : «روح‌القدس» همان‌نیروى غیبى است كه عیسى را تأیید مى‌کرد و با همان نیروى مرموز الهى مردگان را به فرمان خدا زنده مى‌نمود .

البته این نیروى غیبى به صورت ضعیف‌تر در همه مؤمنان با تفاوت درجات ایمان ، وجود دارد و همان امدادهاى الهى است كه انسان را در انجام طاعات و كارهاى مشکل ، مدد مى‌کند و از گناهان بازمى‌دارد ، لذا در بعضى از احادیث در مورد برخى از شعراى اهل بیت علیهم‌السلام مى‌خوانیم كه پس از خواندن اشعارش براى امام ، به او فرمود : « اِنَّما نَفَثَ رُوحُ الْقُدُسِ عَلى لِسانِكَ : روح القدس بر زبان تو دمید و آن‌چه گفتى ، به يارى او بود » .

88 وَ قالُوا قُلُوبُنا غُلْفٌ بَلْ لَعَنَهُمُ اللّهُ بِكُفْرِهِمْ فَقَلیلاً ما يُؤْمِنُونَ

( و آن‌ها از روى استهزاء ) گفتند : دل‌هاى ما در غلاف است ( و ما از گفته تو چیزى نمى‌فهمیم ، آرى همین‌طور است ) خداوند آن‌ها را به خاطر كفرشان از رحمت خود دور

ساخته (به همین دلیل چیزى درك نمى‌کنند) و كمترایمان مى‌آورند.

دل‌هاى بى‌خبر و مستور

« غُلْف » جمع « اَغْلَف » به معنى "غِلاف‌دار" است .

یهود در مدینه در برابر تبلیغات رسول اکرم صلى‌الله‌علیه‌و‌آله ایستادگى به خرج مى‌دادند و از پذیرفتن دعوت او امتناع مى‌ورزیدند ، هر زمانى بهانه‌اى براى شانه خالى كردن از زیر بار دعوت پیامبر گرامى صلى‌الله‌علیه‌و‌آله مى‌تراشیدند كه در این آیه مورد بحث به يکى از سخنان آن‌ها اشاره شده است .

آن‌ها مى‌گفتند : دل‌هاى ما در حجاب و غِلاف است و آن‌چه بر ما مى‌خوانى ، ما نمى‌فهمیم .

مسلّما آن‌ها این گفته را از روى استهزاء و سخریه مى‌گفتند ، اما قرآن مى‌فرماید : مطلب همان است كه آن‌ها مى‌گویند ، زیرا به واسطه كفر و نفاق ، دل‌هاى آن‌ها در حجاب‌هایى از ظلمت و گناه و كفر قرار گرفته و خداوند آن‌ها را از رحمت خود دور داشته است و به همین دلیل بسیار كم ایمان مى‌آورند .

در آیه 155 سوره نساء نیز همین مطلب يادآورى شده است : « وَ قَوْلِهِمْ قُلُوبُنا غُلْفٌ بَلْ طَبَعَ

اللّهُ عَلَيْها بِكُفْرِهِمْ فَلا يُؤْمِنُونَ اِلاّ قَلیلاً : آن‌ها مى‌گویند : قلب‌هاى ما در غِلاف است و نمى‌توانند گفته تو را درك كنند ، این به واسطه آن است كه خداوند در اثر كفرشان ، مُهر بر دل‌هایشان نهاده ، لذا جز عده كمى از آنان ایمان نخواهند آورد » .

89 وَ لَمّاجاءَهُمْ كِتابٌ مِنْ عِنْدِاللّهِ مُصَدِّقٌ لِما مَعَهُمْ وَ كانُوا مِنْ قَبْلُ يَسْتَفْتِحُونَ عَلَى الَّذینَ كَفَرُوا فَلَمّا جاءَهُمْ ما عَرَفُوا كَفَرُوا بِهِ فَلَعْنَةُ اللّهِ عَلَى الْكافِرینَ

و هنگامى كه از طرف خداوند كتابى براى آن‌ها آمد كه موافق نشانه‌هایى بودکه باخود داشتند و پیش‌از این جریان، به خود نوید فتح مى‌دادند ( كه با كمك او بر دشمنان پیروز گردند ، با این‌همه ) هنگامى كه این كتاب و پیامبرى را كه از قبل شناخته بودند ، نزد آن‌ها آمد ، به او كافر شدند ، لعنت خدا بر كافران باد .

خود مبلّغ بوده ، خود كافر شدند

یهود با عشق و علاقه مخصوصى براى ایمان به رسول گرامى خدا صلى‌الله‌علیه‌و‌آله در سرزمین مدینه سکنى گزیده بودند و نشانه‌هاى پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله را در كتاب آسمانى خود تورات مى‌خواندند و با

بى‌صبرى در انتظار ظهورش بودند ، « ولى هنگامى كه از طرف خداوند كتابى ( قرآن ) به آن‌ها رسید كه موافق نشانه‌هایى بود كه يهود با خود داشتند ، با این‌که پیش از این جریان خود را به ظهور پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله نوید مى‌دادند و با ظهور پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله ، امید فتح بر دشمنان داشتند ، آرى هنگامى كه این كتاب و پیامبرى را كه از قبل شناخته بودند ، نزدشان آمد ، نسبت به او كافر شدند » .

آرى گاه انسان عاشقانه به دنبال حقیقتى مى‌رود ، ولى هنگامى‌که به آن رسید و آن را مخالف منافع شخصى خود دید ، بر اثر هواپرستى به آن پشت پا مى‌زند و آن را وداع مى‌گوید ، بلکه گاه به مخالفتش برمى‌خیزد .

90 بِئْسَمَا اشْتَرَوْا بِهِ اَنْفُسَهُمْ اَنْ يَكْفُرُوا بِما اَنْزَلَ اللّهُ بَغْيا اَنْ يُنَزِّلَ اللّهُ مِنْ فَضْلِهِ عَلى مَنْ يَشاءُ مِنْ عِبادِهِ فَباؤوُ بِغَضَبٍ عَلى غَضَبٍ وَ لِلْكافِرینَ عَذابٌ مُهینٌ

ولى آن‌ها در مقابل بد بهایى ، خود را فروختند كه به ناروا به آیاتى كه خدا فرستاده بود ، كافر شدند و معترض بودند چرا خداوند به فضل خویش بر هر كس از بندگان

خود بخواهد ، آیات خود را نازل مى‌کند ، لذا خشم خداوند يکى پس‌از دیگرى آن‌ها را فرو گرفت و براى كافران مجازاتى خوارکننده است .

یك معامله زیان‌آور

« باؤوُ » در اصل به معنى بازگشتند و منزل گرفتند ، مى‌باشد و در این‌جا كنایه از استحقاق پیدا كردن است ، يعنى آن‌ها خشم پروردگار را همچون منزل و مکانى براى خود برگزیدند .

آرى يهود معامله زیان‌آورى انجام دادند ، چراکه در آغاز از منادیان اسلام بودند و حتّى زندگى درمدینه را باتمام مشکلات براى‌رسیدن به‌این مقصود برگزیدند، اما پس‌از ظهورپیامبراسلام صلى‌الله‌علیه‌و‌آله ، تنها به خاطر این‌که او از بنى‌اسرائیل نیست و يا منافع شخصیشان را به خطر مى‌اندازد ، به او كافر شدند ، چه معامله‌اى از این زیان‌بارتر كه انسان نه تنها به مقصودش نرسد ، بلکه پس از صرف تمام نیروها در جهت ضدّ آن قرار گیرد و خشم و غضب خدا را براى خود فراهم سازد .

در سخنى از امیر مؤمنان على مى‌خوانیم : « اِنَّهُ لَيْسَ لاَِنْفُسِكُمْ ثَمَنٌ اِلاَّ الْجَنَّةُ فَلا

تَبیعُوها اِلاّ بِها : براى وجود شما قیمتى جز بهشت نیست ، خود را به غیر آن نفروشید » .(1)

قابل توجه این‌که در این‌جا سرمایه معامله ، را اصل وجود آنان ذکر مى‌کند ، چراکه با كفر ، ارزش هستى آن‌ها به كلّى سقوط مى‌کند، گویى فاقد شخصيّت خود مى‌شوند و به تعبیر دیگر به بردگانى مى‌مانند كه وجود خود را فروخته و به‌اسارت دیگرى درآمده‌اند، آرى آن‌هااسیر هوى و بنده شیطانند .

کلمه « اِشْتَرَوْا » گرچه معمولاً به معنى خریدارى كردن مى‌آید ، ولى گاه -- چنان‌که در لغت تصریح شده -- به معنى فروختن نیز آمده است و آیه فوق از این قبیل است .

تفسیر « باؤوُ بِغَضَبٍ عَلى غَضَبٍ » قرآن مجید در سرگذشت بنى‌اسرائیل هنگامى كه در بیابان ( سیناء ) سرگردان‌بودند، مى‌گوید: «باؤوُ بِغَضَبٍ عَلى غَضَبٍ» (آن‌ها به غضب خدا بازگشتند ) ، سپس اضافه مى‌کند : « این خشم خداوند نسبت به آن‌ها ، به خاطر كشتن انبیاء و كافر شدن به آیات خدا بود » .


1) « نهج البلاغه » ، كلمات قصار ، كلمه 456 .

در آیه 112 سوره آل‌عمران نیز همین معنى دیده مى‌شود كه يهود به خاطر كفر به آیات خدا و قتل پیامبران ، مورد خشم خدا قرار گرفتند ، این غضب اوّل است كه دامن‌گیر آن‌ها شد .

بازماندگان آنان بعد از ظهور پیامبر اسلام صلى‌الله‌علیه‌و‌آله همان روش نیاکان را در مورد این پیامبر ادامه دادند ، يعنى نه تنها به آیین او كافر شدند ، بلکه در برابر او به مبارزه برخاستند ، این سبب شد كه خشم و غضب تازه‌اى آن‌ها را فراگیرد و این غضب دوّم‌است، لذا مى‌گوید: «فَباؤوُ بِغَضَبٍ عَلى غَضَبٍ » .

این گروه طغیانگر هم قبل از قیام موسى و هم قبل از ظهور پیامبر اسلام صلى‌الله‌علیه‌و‌آله از طرفداران سرسخت چنین قیامى بودند ، اما پس از ظهور هر دو ، از عقیده خود برگشتند و خشم و غضب خدا را يکى پس از دیگرى به جان خریدند .

91 وَ اِذا قیلَ لَهُمْ امِنُوا بِما اَنْزَلَ اللّهُ قالُوا نُؤْمِنُ بِما اُنْزِلَ عَلَيْنا وَ يَكْفُرُونَ بِما وَراءَهُ وَ هُوَ الْحَقُّ مُصَدِّقا لِما مَعَهُمْ قُلْ فَلِمَ تَقْتُلُونَ اَنْبِياءَ اللّهِ مِنْ قَبْلُ اِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنینَ

و هنگامى‌که به‌آن‌ها گفته شود : به آن‌چه خداوند نازل فرموده‌است ، ایمان بیاورید ،

مى‌گویند : ما به‌چیزى ایمان مى‌آوریم كه بر خود ما نازل شده و به غیر آن كافر مى‌شوند ، درحالى‌که حقّ است و آیاتى را كه بر ما نازل شده ، تصدیق مى‌کند ، بگو : اگر راست مى‌گویید و به آیاتى كه بر خودتان نازل شده ، ایمان دارید ، پس چرا پیامبران خدا را پیش از این به قتل مى‌رساندید ؟

تعصّب‌هاى نژادى يهود

اگر به راستى آن‌ها به تورات ایمان داشتند ، توراتى كه قتل نفس را گناه بزرگى مى‌شمرد ، نمى‌بایست پیامبران بزرگ خدا را به قتل برسانند .

از این گذشته اصولاً این سخن كه ما تنها به دستوراتى ایمان مى‌آوریم كه بر ما نازل شده باشد ، انحراف روشنى از اصول توحید و مبارزه با شرك است ، این يک‌نوع خودخواهى و خودپرستى‌است ، چه درشکل شخصى باشد، يا در شکل نژادى .

توحید آمده كه این‌گونه خوهاى زشت را از وجود انسان ریشه‌کن سازد ، تا انسان‌ها دستورات خدا را فقط به خاطر این‌که از ناحیه خدا است ، بپذیرند. به عبارت دیگر اگر پذیرش دستورات

الهى مشروط به این باشد كه بر خود ما نازل گردد ، این در حقیقت شرك است نه ایمان ، و كفر است نه اسلام و قبول چنین دستوراتى هرگز دلیل ایمان نخواهد بود .

جالب این‌که در آیه فوق مى‌گوید : « هنگامى كه به آن‌ها گفته شود : به آن‌چه خدا نازل كرده ، ایمان بیاورید ... » كه در این عبارت نه محمد صلى‌الله‌علیه‌و‌آله مطرح است و نه موسى و عیسى علیهماالسلام ، بلکه صرفا « ما اَنْزَلَ اللّه » .

92 وَلَقَدْ جاءَكُمْ مُوسى بِالْبَيِّناتِ ثُمَّ اتَّخَذْتُمُ الْعِجْلَ مِنْ بَعْدِهِ وَ اَنْتُمْ ظالِمُونَ

( و نیز ) موسى آن‌همه معجزات را براى شما آورد ( چرا شما ) بعداز آن گوساله را انتخاب كردید و با این كار ستم نمودید ؟

اگر شما راست مى‌گویید و به پیامبر خودتان ایمان دارید ، پس این گوساله‌پرستى بعد از آن‌همه دلایل روشن توحیدى چه بود ؟ این چه ایمانى است كه به محض غیبت موسى و رفتنش به كوه طور ، از دل‌هاى شما پرواز مى‌کند و كفر ، جاى آن و گوساله‌پرستى ، جاى توحید را مى‌گیرد .

آرى شما با این كارتان هم به خود ستم كردید و هم به جامعه خود و نسل‌هاى آینده‌تان

93 وَ اِذْ اَخَذْنا میثاقَكُمْ وَ رَفَعْنا فَوْقَكُمُ الطُّورَ خُذوُا ما اتَيْناكُمْ بِقُوَّةٍ وَ اسْمَعُوا قالُوا سَمِعْنا وَ عَصَيْنا وَ اُشْرِبُوا فى قُلُوبِهِمُ الْعِجْلَ بِكُفْرِهِمْ قُلْ بِئْسَ ما يَأْمُرُكُمْ بِهِ ایمانُكُمْ اِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنینَ

( و نیز ) از شما پیمان گرفتیم و كوه طور را بالاى سر شما برافراشتیم ( و به شما گفتیم ) این دستوراتى را كه به شما داده‌ایم ، محکم بگیرید و درست بشنوید ، شما گفتید: شنیدیم و مخالفت كردیم و دل‌هاى آن‌ها با محبّت گوساله بر اثر كفر ، آبیارى شد ، بگو : چه فرمان بدى ایمان شما به شما مى‌دهد ، اگر ایمان دارید ؟

آرى شرك و دنیاپرستى كه نمونه آن ، عشق به گوساله طلایى سامرى بود ، در تار و پود قلبشان نفوذ كرد و در سراسر وجودشان ریشه دواند و به همین دلیل خدا را فراموش كردند .

شگفتا، این چگونه ایمانى است كه هم با كشتن پیامبران خدا مى‌سازد و هم گوساله‌پرستى را اجازه مى‌دهد و هم میثاق‌هاى محکم الهى را به دست فراموشى مى‌سپرد .

جمله « قالُوا سَمِعْنا وَ عَصَيْنا » ( ما شنیدیم و معصیت كردیم ) به این معنى نیست كه آن‌ها این

سخن را به زبان جارى كردند ، بلکه ظاهرا منظور این است كه آن‌ها با عمل خود این واقعیت را نشان دادند و این، يك نوع كنایه زیبا است كه در سخنان روزمره دیده مى‌شود .

جمله « وَ اُشْرِبُوا فى قُلُوبِهِمُ الْعِجْلَ » نیز كنایه جالبى را منعکس مى‌کند كه بیان‌گر حال قوم يهود است .

توضیح این‌که ؛ كلمه « اِشْراب » همان‌گونه كه از « مفردات‌راغب » برمى‌آید ، دو معنى دارد ؛

اگر از باب « اَشْرَبْتُ الْبَعیرَ » باشد ، يعنى ریسمان را به گردن شتر بستم ، بنابراین معنى جمله بالا این مى‌شود كه ؛ ریسمانى محکم از علاقه و محبّت قلب آن‌ها را با گوساله ارتباط داده بود .

و اگر از ماده « اِشْراب » به معنى آبیارى كردن يا دیگرى را آب دادن باشد و در این صورت كلمه « حُبّ » در تقدیر خواهد بود و معنى جمله ، روى هم رفته چنین است ؛

بنى‌اسرائیل قلوب خود را با محبت گوساله سامرى آبیارى كردند .

این جزء عادات عرب است كه هرگاه علاقه‌اى سخت و يا كینه زیادى نسبت به چیزى را بخواهند، برسانند، تعبیرى همانند تعبیر بالا مى‌آورند

ضمنا از تعبیر فوق نکته دیگرى نیز استفاده مى‌شود و آن این‌که نباید از این كارهاى نادرست بنى‌اسرائیل تعجّب كرد ، زیرا اعمال محصول سرزمین قلب آن‌ها است كه با آب شرك آبیارى شده و چنین سرزمینى كه با چنان آبى ، آبیارى شود ، محصولى جز خیانت و قتل پیامبران و گناه و ظلم نخواهد داشت. اهميّت این موضوع وقتى روشن‌تر مى‌شود كه به زشتى قتل و كشتار انسان در آیین يهود كه با اهميّت خاصى از این موضوع سخن گفته ، توجّه گردد ، آیین يهود به قدرى این جنایت را بد مى‌دانست‌که بنابه نوشته « قاموس كتاب مقدس » ، صفحه 687 ؛ « قتل عمد و قباحت آن به طورى در نزد اسرائیلیان اهميّت داشت كه به مرور ایام با بست نشستن در شهرهاى بست و يا ملتجى شدن به اماکن مشرّفه سبب استخلاص و برائت ذمّه قاتل نمى‌شد ، بلکه در هر صورت وى را قصاص مى‌نمودند ». این است معنى كشتن انسان‌ها از نظر تورات ، تا چه رسد به كشتن پیامبران خدا.

94 قُلْ اِنْ كانَتْ لَكُمُ الدّارُ الاْخِرَةُ عِنْدَ اللّهِ خالِصَةً مِنْ دُونِ النّاسِ فَتَمَنَّوُا الْمَوْتَ اِنْ كُنْتُمْ صادِقینَ

بگو : اگر ( آن‌چنان كه مدّعى هستید ، ) سراى دیگر در نزد خدا مخصوص شما است ، نه

سایر مردم، پس آرزوى مرگ كنید، اگر راست مى‌گویید .

گروه از خود راضى

آیامیل ندارید به جوار رحمت خدا پناه‌برید و نعمت‌هاى بى‌پایان بهشت در اختیار شما باشد ؟ آیا دوست ، آرزوى دیدن محبوب خود را ندارد؟ يهود با گفتن این سخن‌ها كه بهشت ، مخصوص ما است ، يا ما چند روزى بیش در آتش نمى‌سوزیم ، مى‌خواستند مسلمانان را نسبت به آیینشان دلسرد كنند. ولى قرآن پرده از روى دروغ و تزویر آنان برمى‌دارد ، زیرا آن‌ها به هیچ وجه حاضر به ترك زندگى دنیا نیستند و این خود دلیل محکمى بر كذب آن‌ها است ، راستى اگر انسان چنان ایمانى به سراى آخرت داشته باشد ، چرا این‌قدر به زندگى این جهان دل ببندد؟ و براى وصول به آن، مرتکب هزارگونه جنایت شود؟

95 وَ لَنْ يَتَمَنَّوْهُ اَبَدا بِما قَدَّمَتْ اَيْدیهِمْ وَ اللّهُ عَلیمٌ بِالظّالِمینَ

ولى آن‌ها هرگز به خاطر اعمال بدى كه پیش از خود فرستاده‌اند، آرزوى مردن نخواهند كرد و خداوند از ستمگران آگاه است

آرى آن‌ها مى‌دانستند در پرونده اعمالشان ، چه نقطه‌هاى سیاه و تاریك وجود دارد ، آن‌ها از اعمال زشت و ننگین خود مطّلع بودند ، خدا نیز از اعمال این ستمگران آگاه است ، بنابراین سراى آخرت ، براى آن‌ها سراى عذاب و شکنجه و رسوایى است و به همین دلیل خواهان آن نیستند .

96 وَ لَتَجِدَنَّهُمْ اَحْرَصَ النّاسِ عَلى حَيوةٍ وَ مِنَ الَّذینَ اَشْرَكُوا يَوَدُّ اَحَدُهُمْ لَوْ يُعَمَّرُ اَلْفَ سَنَةٍ وَ ما هُوَ بِمُزَحْزِحِهِ مِنَ الْعَذابِ اَنْ يُعَمَّرَ وَ اللّهُ بَصیرٌ بِما يَعْمَلُونَ

آن‌ها را حریص‌ترین مردم حتّى حریص‌تر از مشرکان بر زندگى ( این دنیا و اندوختن ثروت ) خواهى يافت ( تا آن‌جا ) كه هریك از آن‌ها دوست دارد هزار سال عمر كند ، در حالى كه این عمر طولانى او را از عِقاب خداوند باز نخواهد داشت و خداوند به اعمال آن‌ها بینا است .

مقصود از "هزار سال" ، عدد هزار نیست ، بلکه كنایه از عمر بسیار طولانى است و به‌تعبیر دیگر، عدد « تکثیر » است نه « تعداد ». بعضى از مفسران مى‌گویند : عدد هزار در آن زمان ، بزرگ‌ترین عدد نزد عرب بوده و اعداد بزرگ‌تر از آن ، نام مخصوصى نداشته است و لذا رساترین تعبیر براى فزونى

محسوب مى‌شده است .(1)

جنایت نژادپرستان

بى‌شك سرچشمه بسیارى از جنگ‌ها و خون‌ریزى‌ها در طول تاریخ بشر ، برترى‌جویى نژادى بوده است ، مخصوصا در جنگ جهانى اوّل و دوّم كه بزرگ‌ترین رقم تلفات ویرانى را در تاریخ همراه داشت ، عامل نژادپرستى آلمان‌ها ( ياحزب نازى ) ، عامل غیر قابل انکارى بود .

و اگر بنا شود نژادپرستان جهان را رده‌بندى كنیم ، بدون شك يهود در رده‌هاى بالا قرار خواهند گرفت ، هم‌اکنون كشورى را كه آن‌ها به نام « اسرائیل » تشکیل داده‌اند ، بر مبناى همین مسأله نژاد ، تأسیس شده، چه جنایت‌هاى هولناکى كه براى تشکیل آن مرتکب شده‌اند و چه جنایت‌هاى وحشتناکى كه براى نگهدارى آن مرتکب مى‌شوند .

آن‌ها حتى آیین موسى را در نژاد خود محصور ساخته‌اند و اگر كسى از غیر نژاد


1) « المَنار » ، جلد 1 ، صفحه 331 .

یهود ، بخواهد این آیین را بپذیرد ، براى آن‌ها جالب نیست ، به همین دلیل تبلیغ و دعوت به سوى آیین خود در میان اقوام دیگر نمى‌کنند .

همین وضع خاصّ آن‌ها سبب شده كه در انظار جهانیان ، منفور گردند ، چراکه مردم دنیا كسانى را كه براى خود امتیازى بر دیگران قائل باشند ، هرگز دوست ندارند .

اصولاً نژادپرستى ، شعبه‌اى از شرك است و به همین دلیل اسلام شدیدا با آن مبارزه كرده و همه انسان‌ها را از يك پدر و مادر مى‌داند كه امتیازشان ، تنها به تقوا و پرهیزکارى است .

97 قُلْ مَنْ كانَ عَدُوّا لِجِبْریلَ فَاِنَّهُ نَزَّلَهُ عَلى قَلْبِكَ بِاِذْنِ اللّهِ مُصَدِّقا لِما بَيْنَ يَدَيْهِ وَ هُدًى وَ بُشْرى لِلْمؤْمِنینَ

( آن‌ها مى‌گویند : چون فرشته‌اى كه وحى بر تو نازل مى‌کند ، جبرئیل است و ما با جبرئیل دشمن هستیم ، به تو ایمان نمى‌آوریم ) بگو: كسى كه دشمن جبرئیل باشد ( در حقیقت دشمن خدا است ) چراکه او به فرمان خدا، قرآن را بر قلب تو نازل كرده است، قرآنى كه كتب آسمانى پیشین را تصدیق مى‌کند و هدایت و بشارت براى مؤمنان است

یهود ، ملّت بهانه‌جو

تنها بهانه این است كه چون جبرئیل فرشته وحى تو است و تکالیف سنگین خدا را ابلاغ مى‌کند ، ما ایمان نمى‌آوریم ، ما دشمن او هستیم ، اگر فرشته وحى میکائیل بود ، بسیار خوب بود ، ایمان مى‌آوردیم .

از اینان باید پرسید : مگر فرشتگان الهى با يکدیگر از نظر انجام وظیفه فرق دارند ؟ اصولاً مگر آن‌ها طبق خواسته خودشان عمل مى‌کنند يا از پیش خود چیزى مى‌گویند ؟ آن‌ها همان‌گونه‌اند كه قرآن معرفى كرده؛ «لا يَعْصُونَ اللّهَ ما اَمَرَهُمْ: هرچه خداوند دستوردهد، همان را انجام مى‌دهند» (6/تحریم).

98 مَنْ كانَ عَدُوّا لِلّهِ وَ مَلائِكَتِهِ وَ رُسُلِهِ وَ جِبْریلَ وَ میکالَ فَاِنَ‌اللّهَ عَدُوٌّ لِلْكافِرینَ

کسى كه دشمن خدا و فرشتگان و فرستادگان او و جبرئیل و میکائیل باشد ، ( كافر است و ) خداوند دشمن كافران است .

اشاره به این‌که این‌ها قابل تفکیك نیستند : اللّه ، فرشتگان او ، فرستادگان او ، جبرئیل ، میکائیل و هر فرشته دیگر و در حقیقت دشمنى با يکى دشمنى با بقيّه است

به تعبیر دیگر دستورات الهى كه تکامل‌بخش انسان‌ها است ، از سوى خداوند به وسیله فرشتگان بر پیامبران نازل مى‌شود و اگر تفاوتى بین مأموریت‌هاى آن‌ها باشد ، از قبیل تقسیم مسؤوليّت است ، نه تضادّ در مأموريّت ، آن‌ها همه در مسیر يك هدف قرار دارند ، بنابرایندشمنى‌با يکى‌از آن‌ها، دشمنى با خدا است .

« جِبْریل » و « میکال »

نام « جبریل » سه بار (1)و نام « میکال » يك بار در قرآن مجید ، در همین مورد آمده است و از همین آیات استفاده مى‌شود كه هر دو از فرشتگان بزرگ و مقرّب خدایند ، جمعى عقیده دارند كه « جِبْریل » لفظى است عبرانى و اصل آن « جَبْرَئیل » به معنى "مرد خدا " يا "قوت خدا " است ( « جَبْر » به معنى "قوت يا مرد" و « ئیل » به معنى "خدا " است ) .

به موجب آیات مورد بحث ، جبرئیل پیك وحى خدا بر پیامبر و نازل‌کننده قرآن بر قلب پاك او


1) نام « جِبْریل » دوبار در آیات مورد بحث و يک‌بار در آیه 4 سوره تحریم ذکر شده است .

بوده است ، در حالى كه در سوره نحل آیه 102 واسطه وحى « رُوحُ‌الْقُدُسِ » معرفى شده .

و در سوره شعراء آیه 191 مى‌خوانیم ؛ قرآن را رُوحُ الاَْمینُ براى آن حضرت آورده ، ولى همان‌گونه كه مفسّران تصریح كرده‌اند، منظوراز روح القدس و روح الامین همان جبرئیل است .

ضمنا احادیثى در دست داریم كه به موجب آن‌ها جبرئیل به صورت‌هاى گوناگون بر پیامبر نازل مى‌شد و در مدینه ، جبرئیل غالبا به صورت « دِحْيَه كَلْبِىّ » كه مردى بسیار زیبا بود ، بر آن حضرت نمایان مى‌گشت. از سوره نجم استفاده مى‌شود كه پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله جبرئیل را دو بار ( به صورت اصلیش ) مشاهده كرد .(1)

در كتب اسلامى معمولاً چهار فرشته مقرب خدا را جبرئیل و میکائیل و اسرافیل و عزرائیل شمرده‌اند كه از میان این‌ها جبرئیل از همه برتر است .

در منابع يهود نیز سخن از جبریل و میکال آمده است ، از جمله در كتاب دانیال ، جبرئیل به


1) « اعلام قرآن » ، صفحه 277 .

عنوان مغلوب كننده رئیس شیاطین و میکائیل به عنوان حامى قوم اسرائیل معرفى شده .(1)

بعضى از محققان مى‌گویند : در منابع يهود چیزى كه دلالت بر خصومت جبریل با آن‌ها داشته باشد ، دیده نشده و این خود مؤيّد آن است كه اظهار عداوت يهودیان معاصر پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله نسبت به جبریل يك بهانه بیش نبوده، تا به‌وسیله آن از پذیرش اسلام سرباز زنند ، چراکه در منابع مذهبى خودشان ریشه‌اى نداشته است .

99 وَ لَقَدْ اَنْزَلْنا اِلَيْكَ ایاتٍ بَيِّناتٍ وَ ما يَكْفُرُ بِها اِلاَّ الْفاسِقُونَ

نشانه‌هاى روشنى براى تو فرستادیم و جز فاسقان كسى به آن‌ها كفر نمى‌ورزد .

کلمه « فاسِق » از ماده « فِسْق » در اصل به معنى خارج شدن هسته از درون رطب ( خرماى تازه ) است ، به این ترتیب كه گاهى رطب از شاخه درخت نخل سقوط مى‌کند ، هسته از درون آن به خارج مى‌پرد ، عرب از این معنى تعبیر به « فَسَقَتِ النَّواةُ » مى‌کند ، سپس به تمام كسانى كه لباس


1) « اعلام قرآن » ، صفحه 629 .

طاعت پروردگار را از تن درآورده و از راه و رسم بندگى خارج شده‌اند ، « فاسق » گفته شده است .

در حقیقت همان‌گونه كه هسته خرما به هنگام بیرون آمدن ، آن قشر شیرین و مفید و مغذّى را رها مى‌سازد ، آن‌ها نیز با اعمال خود تمام ارزش و شخصيّت خویش را از دست مى‌دهند .

تفكّر در آیات قرآن براى هر انسان پاک‌دل و حقّ‌جویى روشن‌کننده راه‌ها است و با مطالعه این آیات مى‌توان به صدق دعوت پیامبر اسلام صلى‌الله‌علیه‌و‌آله و عظمت قرآن پى برد ، ولى این حقیقت را تنها كسانى درك مى‌کنند كه قلبشان بر اثر گناه تاریك نشده باشد ، بنابراین جاى تعجّب نیست كه فاسقان و آلودگان به گناه و آن‌ها كه از اطاعت فرمان خدا سر باز زده‌اند ، هرگز به‌آن ایمان نیاورند .

100 اَوَ كُلَّما عاهَدُوا عَهْدا نَبَذَهُ فَریقٌ مِنْهُمْ بَلْ اَكْثَرُهُمْ لا يُؤْمِنُونَ

و آیا هر بار آن‌ها ( يهود ) پیمانى ( با خدا و پیامبر ) بستند جمعى آن را دور نیفکندند ؟ ( و با آن مخالفت نکردند؟ ) و بیشتر آن‌ها ایمان نمى‌آورند .

خداوند از آن‌ها در كوه طور پیمان گرفت كه به فرمان‌هاى تورات عمل كنند ولى سرانجام این پیمان را شکستند و فرمان او را زیر پا گذاردند. و نیز از آن‌ها پیمان گرفته شده بود كه به پیامبر

موعود (پیامبر اسلام كه بشارت آمدنش در تورات آمده بود) ایمان بیاورند، به این پیمان نیز عمل نکردند .

یهود « بنى نَضیر » و « بنى قُرَيْظَة » هنگام ورود پیامبر به مدینه نیز با او پیمان بستند كه لااقلّ به دشمنانش كمك نکنند ، ولى عاقبت این پیمان را هم شکستند و در جنگ احزاب با مشرکان مكّه بر ضدّ اسلام همکارى كردند .

اساسا این شیوه دیرینه اکثريّت يهود است كه به عهد خویش پاى‌بند نیستند و هم‌اکنون نیز به روشنى مى‌بینیم كه هرگاه منافع صهیونیست‌هاو اسرائیل غاصب به‌خطر بیفتد، تمام عهدنامه‌هاى خصوصى و جهانى را زیر پا گذارده و با بهانه‌هاى واهى همه را به دست فراموشى مى‌سپارند .

101 وَ لَمّا جاءَهُمْ رَسُولٌ مِنْ‌عِنْدِاللّهِ مُصَدِّقٌ لِما مَعَهُمْ نَبَذَ فَریقٌ مِنَ الَّذینَ اوُتُوا الْكِتابَ كِتابَ اللّهِ وَراءَ ظُهُورِهِمْ كَاَنَّهُمْ لا يَعْلَمُونَ

و هنگامى كه فرستاده‌اى از سوى خدا به سراغشان آمد ، در حالى كه با نشانه‌هایى كه نزد آن‌ها بود ، مطابقت داشت، جمعى از آنان كه داراى كتاب بودند ، كتاب خدا را پشت سر افکندند ، گویى اصلاً از آن خبر ندارند

پیمان‌شکنان يهود

تا آن زمان كه پیامبر اسلام صلى‌الله‌علیه‌و‌آله مبعوث نشده بود ، علماى يهود، مردم رابه آمدنش بشارت مى‌دادند و نشانه‌ها و مشخّصات او را برمى‌شمردند ، اما هنگامى كه به رسالت مبعوث گشت ، آن‌چنان از محتویات تورات ، رخ برتافتند كه گویى هرگز آن را ندیده بودند و نخوانده بودند .

آرى این است نتیجه خودخواهى و دنیاپرستى كه انسانى را كه در آغاز از مبلّغان سرسخت حقّ بوده ، به هنگام رسیدن به آن در صف دشمنان آشتى‌ناپذیر قرار مى‌دهد .

102 وَ اتَّبَعُوا ما تَتْلُوا الشَّياطینُ عَلى مُلْكِ سُلَيْمانَ وَ ما كَفَرَ سُلَيْمانُ وَلكِنَّ الشَّياطینَ كَفَرُوا يُعَلِّمُونَ النّاسَ السِّحْرَ وَ ما اُنْزِلَ عَلَى الْمَلَكَيْنِ بِبابِلَ هارُوتَ وَ مارُوتَ وَ ما يُعَلِّمانِ مِنْ اَحِدٍ حَتّى يَقُولا اِنَّما نَحْنُ فِتْنَةٌ فَلا تَكْفُرْ فَيَتَعَلَّمُونَ مِنْهُما ما يُفَرِّقُونَ بِهِ بَيْنَ الْمَرْءِ وَ زَوْجِهِ وَ ما هُمْ بِضارّينَ بِهِ مِنْ اَحَدٍ اِلاّ بِاِذْنِ اللّهِ وَ يَتَعَلَّمُونَ ما يَضُرُّهُمْ وَ لا يَنْفَعُهُمْ وَ لَقَدْ عَلِمُوا لَمَنِ

اشْتَریهُ مالَهُ فِى‌الاْخِرَةِ مِنْ خَلاقٍ وَ لَبِئْسَ ما شَرَوْا بِهِ اَنْفُسَهُمْ لَوْ كانُوا يَعْلَمُونَ

(یهود) از آن‌چه شیاطین درعصر سلیمان برمردم مى‌خواندند، پیروى مى‌کردند ، سلیمان هرگز ( دست به سحر نیالود و ) كافر نشد ولکن شیاطین كفر ورزیدند و به مردم تعلیم سحر دادند ( و نیز يهود ) از آن‌چه بردو فرشته بابل "هاروت" و "ماروت" نازل شد، پیروى كردند، ( آن‌ها طریق سحرکردن رابراى آشنایى به طرز ابطال آن به مردم ياد مى‌دادند ) و به هیچ‌کس چیزى ياد نمى‌دادند ، مگر این‌که قبلاً به او مى‌گفتند : ما وسیله آزمایش شما هستیم، كافر نشوید ( و از این‌تعلیمات سوء استفاده نکنید ) ولى آن‌ها از آن دو فرشته مطالبى را مى‌آموختند كه بتوان به وسیله آن ، میان مرد و همسرش جدایى بیفکنند ( نه این‌که از آن براى ابطال سحر استفاده كنند ) ولى هیچ‌گاه بدون فرمان خدا نمى‌توانند به انسانى ضرر برسانند ، آن‌ها قسمت‌هایى را فرامى‌گرفتند كه براى آنان زیان داشت و نفعى نداشت و مسلّما مى‌دانستند هرکسى خریدار این‌گونه متاع باشد ، بهره‌اى در آخرت نخواهد داشت و چه زشت و ناپسند بود، آن‌چه خود را به آن مى‌فروختند ، اگر علم و دانشى مى‌داشتند

سلیمان و ساحران بابل

« خَلاق » در اصل به معنى خلق و خوى نیك است كه انسان اکتساب مى‌کند و گاه به معنى نصیب و بهره نیز آمده است و در آیه فوق به همین معنى مى‌باشد .

از احادیث چنین برمى‌آید كه در زمان سلیمان پیامبر گروهى در كشور او به عمل سحر و جادوگرى پرداختند ، سلیمان دستور داد تمام نوشته‌ها و اوراق آن‌ها را جمع‌آورى كرده ، در محلّ مخصوصى نگه‌دارى كنند ( این نگه‌دارى شاید به خاطر آن بوده كه مطالب مفیدى براى دفع سحر ساحران در میان آن‌ها وجود داشته است ) .

پس از وفات سلیمان گروهى آن‌ها را بیرون آورده و شروع به اشاعه و تعلیم سحرکردند ، بعضى از این موقعيّت استفاده كرده و گفتند: سلیمان اصلاً پیامبر نبود، بلکه به كمك همین سحر و جادوگرى‌ها بر كشورش مسلّط شد و امور خارق‌العاده انجام مى‌داد .

گروهى از بنى‌اسرائیل هم از آن‌ها تبعيّت كردند و سخت به جادوگرى دل بستند ، تا آن‌جا كه دست از تورات نیز برداشتند

هنگامى‌که پیامبر اسلام صلى‌الله‌علیه‌و‌آله ظهور كرد و ضمن آیات قرآن اعلام نمود ؛ سلیمان از پیامبران خدا بوده است ، بعضى از احبار و علماى يهود گفتند : از محمّد تعجّب نمى‌کنید كه مى‌گوید : سلیمان پیامبر است ، در صورتى كه او ساحر بوده ؟

این گفتار يهود علاوه براین‌که تهمت و افتراى‌بزرگى نسبت به این پیامبرالهى محسوب مى‌شد ، لازمه‌اش ، تکفیر حضرت سلیمان بود ، زیرا طبق گفته آنان ، سلیمان مرد ساحرى بوده كه خود را به دروغ ، پیامبر خوانده و این موجب كفر است ، كه آیه فوق به آن‌ها پاسخ مى‌گوید .(1)

آیه مورد بحث ، فصل دیگرى از زشت‌کارى‌هاى يهود را معرّفى مى‌کند كه پیامبر بزرگ خدا سلیمان را به سحر و جادوگرى متهم ساختند .

منظوراز « شَياطین » نیز ممکن است ، انسان‌هاى طغیان‌گر و يا جنّ و يا اعمّ از هر دو باشد .

« آن‌ها ( يهود ) همچنین از آن‌چه بر دو فرشته بابل ، هاروت و ماروت نازل گردید ، پیروى


1) « سیره ابن هشام » ، جلد 2 ، صفحه 192 .

کردند » ( وَ ما اُنْزِلَ عَلَى الْمَلَكَيْنِ بِبابِلَ هارُوتَ وَ مارُوتَ ) .

آرى آن‌ها از دو سو دست به سوى سحر دراز كردند ، يکى از سوى تعلیمات شیاطین در عصر سلیمان و دیگرى از سوى تعلیماتى كه به وسیله هاروت و ماروت ، دو فرشته خدا در زمینه ابطال سحر به مردم داده بودند. درحالى‌که دو فرشته الهى ( تنها هدفشان این بود كه مردم را به طریق ابطال سحر ساحران آشنا سازند ) و لذا « به هیچ‌کس چیزى ياد نمى‌دادند ، مگر این‌که قبلاً به او مى‌گفتند : ما وسیله آزمایش تو هستیم ، كافر نشو ( و از این تعلیمات سوءاستفاده نکنید ) » (وَ ما يُعَلِّمانِ مِنْ اَحِدٍ حَتّى يَقُولا اِنَّما نَحْنُ فِتْنَةٌ فَلاتَكْفُرْ).

خلاصه ، این دو فرشته زمانى به میان مردم آمدند كه بازار سحر داغ بود و مردم گرفتار چنگال ساحران ، آن‌ها مردم را به طرز ابطال سحر ساحران آشنا ساختند ، ولى از آن‌جا كه خنثى كردن يك مطلب ( همانند خنثى كردن يك بمب ) فرع بر این است كه انسان نخست از خود آن مطلب آگاه باشد و بعد طرز خنثى كردن آن‌را ياد بگیرد ، ناچار بودند فوت و فن سحر را قبلاً شرح دهند .

ولى سوءاستفاده‌کنندگان يهود ، همین را وسیله قرار دادند براى اشاعه هرچه بیشتر سحر و تا

آن‌جا پیش رفتند كه پیامبر بزرگ الهى ، سلیمان را نیز متّهم ساختند كه اگر عوامل طبیعى به فرمان او است يا جنّ و انس از او فرمان مى‌برند ، همه مولود سحر است ، آرى این است راه و رسم بدکاران كه همیشه براى توجیه مکتب خود ، بزرگان را متّهم به پیروى از آن مى‌کنند .

به هرحال آن‌ها از این آزمایش الهى پیروز بیرون نیامدند « از آن دو فرشته مطالبى را مى‌آموختند كه بتوان به وسیله آن ، میان مرد و همسرش جدایى بیفکنند » ( فَيَتَعَلَّمُونَ مِنْهُما ما يُفَرِّقُونَ بِهِ بَيْنَ الْمَرْءِ وَ زَوْجِهِ ) .

ولى قدرت خداوند مافوق همه این قدرت‌ها است ، « آن‌ها هرگز نمى‌توانند بدون فرمان خدا به احدى ضرر برسانند » ( وَ ما هُمْ بِضارّينَ بِهِ مِنْ اَحَدٍ اِلاّ بِاِذْنِ اللّهِ ) .

« آن‌ها قسمت‌هایى را ياد مى‌گرفتند كه براى ایشان ضرر داشت و نفع نداشت » ( وَ يَتَعَلَّمُونَ ما يَضُرُّهُمْ وَ لا يَنْفَعُهُمْ ). آرى آن‌ها این برنامه سازنده الهى را تحریف كردند ، به جاى این‌که از آن به عنوان وسیله اصلاح و مبارزه با سحر استفاده كنند ، آن را وسیله فساد قرار دادند ، « با این‌که مى‌دانستند هرکسى خریدار این‌گونه متاع باشد ، بهره‌اى در آخرت نخواهد داشت » ( وَ لَقَدْ عَلِمُوا

لَمَنِ اشْتَریهُ ما لَهُ فِى الاْخِرَةِ مِنْ خَلاقٍ ). « چه زشت و ناپسند بود ، آن‌چه خود را به آن مى‌فروختند ، اگر علم و دانشى مى‌داشتند » ( وَ لَبِئْسَ ما شَرَوْا بِهِ اَنْفُسَهُمْ لَوْ كانُوا يَعْلَمُونَ ) .

چگونه فرشته معلم انسان مى‌شود ؟

در این‌جا سؤالى باقى مى‌ماند و آن این‌که ؛ طبق ظاهر آیات فوق و روایات متعدّد ، هاروت و ماروت دو فرشته الهى بودند كه براى مبارزه با اذيّت و آزار ساحران به تعلیم مردم پرداختند ، آیا به راستى فرشته مى‌تواند معلّم انسان باشد؟ پاسخ این سؤال ، در همان احادیث ذکر شده است و آن این‌که خداوند آن‌ها را به صورت انسان‌هایى درآورد تا بتوانند این رسالت خود را انجام دهند ، این حقیقت را مى‌توان از آیه 9 سوره انعام نیز دریافت ، آن‌جاکه مى‌گوید : « وَ لَوْ جَعَلْناهُ مَلَكا لَجَعَلْناهُ رَجُلاً : اگر ( پیامبر ) را فرشته‌اى قرار مى‌دادیم ، حتما او را به صورت مردى جلوه‌گر مى‌ساختیم » .

هیچ‌کس بدون اذن خدا قادر بر كارى نیست

در آیه فوق خواندیم كه ساحران نمى‌توانستند بدون اذن پروردگار به كسى زیان برسانند ، این به آن معنى نیست كه جبر و اجبارى در كار باشد ، بلکه اشاره به يکى‌از اصول اساسى توحید است

که همه قدرت‌ها در این جهان از قدرت پروردگار سرچشمه مى‌گیرد، حتّى سوزندگى آتش و برندگى شمشیر، بى‌اذن و فرمان او نمى‌باشد ، چنان نیست كه ساحر بتواند بر خلاف اراده خدا در عالم آفرینش دخالت كند و چنین نیست كه خدا را در قلمرو حکومتش محدود نماید ، بلکه این‌ها خواصّ و آثارى است كه او در موجودات مختلف قرار داده ، بعضى از آن ، حسن استفاده مى‌کنند و بعضى سوء استفاده ، و این آزادى و اختیار كه خدا به انسان‌ها داده ، نیز وسیله‌اى است براى آزمودن و تکامل آن‌ها .

سحر چیست و از چه زمانى پیدا شده است ؟

در این‌که « سحر » چیست و از چه تاریخى به وجود آمده ، بحث فراوان است ، این‌قدر مى‌توان گفت كه : سحر از زمان‌هاى قدیم در میان مردم رواج داشته است ، ولى تاریخ دقیقى براى آن در دست نیست و نیز نمى‌توان گفت چه كسى براى نخستین بار جادوگرى را به وجود آورد ؟

ولى از نظر معنى و حقیقت سحر مى‌توان گفت : سحر ، نوعى اعمال خارق‌العاده است كه آثارى از خود در وجود انسان‌ها به جا مى‌گذارد و گاهى يک‌نوع چشم‌بندى و تردستى است و گاه تنها

جنبه روانى و خیالى دارد. سحر از نظر لغت به دو معنى آمده است ؛

1 - به‌معنى خدعه و نیرنگ و شعبده و تردستى و به تعبیر « قاموس اللُّغَة » سحر ، يعنى خدعه كردن.

2 - « كُلُّ ما لَطُفَ وَ دَقَّ : آن‌چه عوامل آن ، نامرئى و مرموز باشد » .

در « مفردات راغب » كه مخصوص واژه‌هاى قرآن است ، به سه معنى اشاره شده است ؛

1/ : خدعه و خیالات بدون حقیقت و واقعيّت ، همانند شعبده و تردستى .

2/ : جلب شیطان‌ها از راه‌هاى خاصّى و كمك گرفتن از آنان .

3/ : معنى دیگرى است كه بعضى پنداشته‌اند و آن این‌که ؛ ممکن است با وسایلى ماهيّت و شکل اشخاص و موجودات را تغییر داد ، مثلاً انسان را به وسیله آن،به صورت حیوانى درآورد ، ولى این نوع خیال و پندارى بیش نیست و واقعيّت ندارد .(1)

ازبررسى حدود 51 كلمه « سحر » و مشتقات آن در سوره‌هاى قرآن ، از قبیل ؛ طه ، شعراء ،


1) « مفردات راغب » ، ماده "سحر" .

یونس ، اعراف و ... ، راجع به سرگذشت پیامبران خدا ؛ موسى ، عیسى و پیامبر اسلام علیهم‌السلام به این نتیجه مى‌رسیم كه سحر از نظر قرآن، به دو بخش تقسیم مى‌شود ؛

الف - آن‌جا كه مقصود از آن ، فریفتن و تردستى و شعبده و چشم‌بندى است و حقیقتى ندارد ، چنان‌که مى‌خوانیم : « فَاِذا حِبالُهُمْ وَ عِصِيُّهُمْ يُخَيَّلُ اِلَيْهِ مِنْ سِحْرِهِمْ اَنَّها تَسْعى : ریسمان‌ها و عصاهاى جادوگران زمان موسى ، در اثر سحر ، خیال مى‌شد كه حرکت مى‌کنند » ( 66 / طه ) و در آیه دیگر آمده‌است: « فَلَمّا اَلْقَوْا سَحَرُوا اَعْيُنَ النّاسِ وَ اسْتَرْهَبُوهُمْ: هنگامى‌که ریسمان‌ها را انداختند، چشم‌هاى مردم را سحر كردند و آن‌ها را ارعاب نمودند » ( 116 / اعراف ) .

از این آیات روشن مى‌شود كه سحر داراى حقیقتى نیست كه بتواند در اشیاء تصرّفى كند و اثرى بگذارد ، بلکه این تردستى و چشم‌بندى ساحران است كه آن‌چنان جلوه مى‌دهند .

ب - از برخى آیات قرآن استفاده مى‌شود كه بعضى از انواع سحر به راستى اثر مى‌گذارد ، مانند آیه فوق كه مى‌گوید : آن‌ها سحرهایى را فراگرفتند كه میان مرد و همسرش جدایى مى‌افکند (فَيَتَعَلَّمُونَ مِنْهُما ما يُفَرِّقُونَ بِهِ بَيْنَ الْمَرْءِ وَ زَوْجِهِ) ، يا به تعبیر دیگر كه در آیات فوق بودکه آن‌ها

چیزهایى‌را فرامى‌گرفتندکه به حالشان مضرّ بودو نافع نبود ( وَ يَتَعَلَّمُونَ مايَضُرُّهُمْ وَ لايَنْفَعُهُمْ ) .

ولى آیا تأثیر سحر فقط جنبه روانى دارد و يا این‌که اثر جسمانى و خارجى هم ممکن است داشته باشد ؟ در آیات بالا اشاره‌اى به‌آن نشده ولذا برخى معتقدند اثر سحر تنها در جنبه‌هاى روانى است. نکته دیگرى كه در این‌جا تذكّر آن لازم است ، این‌که ؛ به نظرمى‌رسد قسمت قابل توجّهى از سحرها به وسیله استفاده از خواص شیمیایى و فیزیکى به عنوان اغفال مردم ساده‌لوح انجام مى‌شده است. مثلاً در تاریخ ساحران زمان موسى مى‌خوانیم كه آن‌ها درون ریسمان‌ها و عصاهاى خویش را مقدارى مواد شیمیایى مخصوص ( احتمالاً جیوه و مانند آن ) قرار داده بودند كه پس از تابش آفتاب و يا بر اثر وسایل حرارتى كه در زیر آن تعبیه كرده بودند ، به حرکت درآمدند و تماشاکنندگان خیال مى‌کردند آن‌ها زنده شده‌اند. این‌گونه سحرها حتّى‌در زمان ما نیز كمیاب نیست .

سحر از نظر اسلام

در این مورد فقهاى اسلام ، همه مى‌گویند : يادگرفتن و انجام اعمال سحر و جادوگرى ، حرام است .

در این قسمت ، احادیثى از پیشوایان بزرگ اسلام رسیده است كه در كتاب‌هاى معتبر ما نقل

گردیده ، از جمله این‌که ؛ امام على مى‌فرماید: « مَنْ تَعَلَّمَ شَيْئا مِنَ السِّحْرِ قَلیلاً اَوْ كَثیرا فَقَدْ كَفَرَ وَ كانَ اخَرُ عَهْدِهِ بِرَبِّهِ ...: كسى كه سحر بیاموزد ، كم يا زیاد ، كافر شده است و رابطه او با خداوند به كلى قطع مى‌شود ... » .(1)اما همان‌طور كه گفتیم ، چنان‌چه يادگرفتن آن ، به منظور ابطال سحر ساحران باشد ، اشکالى ندارد ، بلکه گاهى به عنوان واجب كفایى مى‌بایست عده‌اى سحر را بیاموزند تا اگر مدّعى دروغگویى خواست از این طریق مردم را اغفال يا گمراه كند ، سحر و جادوى او را ابطال نمایند و دروغ مدّعى را فاش سازند. شاهد این سخن‌که اگر سحر براى ابطال سحر و حلّ و گشودن آن مى‌باشد، بى‌مانع است، حدیثىاست كهاز امامصادق نقل شده ، در این‌حدیث مى‌خوانیم: يکى از ساحران و جادوگران كه در برابر انجام عمل سحر ، مزد مى‌گرفت ، خدمت حضرت امام صادق رسید و عرض كرد : « حرفه من ، سحر بوده است و در برابر آن مزد مى‌گرفتم ، خرج زندگى من نیز از همین راه تأمین مى‌شد و با همان درآمد ، حج خانه خدا را انجام داده‌ام ، ولى اکنون آن


1) « وسایل الشیعه » ، باب 25 ، من ابواب مايُكْتَسَبُ بِهِ ، حدیث 7 .

را ترك و توبه كرده‌ام ، آیا براى من راه نجاتى هست » ؟ امام صادق در پاسخ فرمود : « عقده سحر را بگشا ولى گره جادوگرى مزن » .(1)از این حدیث استفاده مى‌شود كه براى گشودن گره سحر ، آموختن و عمل آن بى‌اشکال است .

سحر در عصر ما

امروز يك سلسله علوم وجود دارد كه در گذشته ساحران با استفاده از آن‌ها برنامه‌هاى خود را عملى مى‌ساختند ؛

1 - استفاده از خواصّ ناشناخته فیزیکى و شیمیایى اجسام ، چنان‌که قبلاً نیز اشاره كردیم ، همان‌طور كه در داستان ساحران موسى آمده است كه آن‌ها با استفاده از خواصّ فیزیکى و شیمیایى مانند جیوه و ترکیبات آن توانستند چیزهایى به شکل مار بسازند و به حرکت درآورند .

البته استفاده از خواصّ فیزیکى و شیمیایى اجسام هرگز ممنوع نیست ، بلکه باید هرچه بیشتر


1) « وسایل الشیعه » ، باب 25 من ابواب مايُكْتَسَبُ بِهِ ، حدیث 1 .

از آن‌ها آگاه شد و در زندگى از آن استفاده كرد ، ولى اگر از خواصّ مرموز آن‌ها براى اغفال و فریب مردم ناآگاه استفاده شود و به راه‌هاى غلطى سوق داده شوند ، يکى از مصادیق سحر محسوب خواهد شد .

2 - استفاده‌از خواب مغناطیسى، هیپنوتیزم و مانیه‌تیزم و تله‌پاتى (انتقال افکار از فاصله دور) .

البته این‌علوم نیزاز علوم‌مثبتى‌است كه مى‌تواند در بسیارى از شؤون زندگى مورد بهره‌بردارى صحیح قرار گیرد، ولى ساحران از آن سوء استفاده مى‌کردند و براى اغفال و فریب مردم آن‌ها را به كارى مى‌گرفتند .

اگر امروز هم كسى از آن‌ها چنین استفاده‌اى را در برابر مردم بى‌خبر كند ، سحر محسوب خواهد شد. خلاصه این‌که سحر ، معنى وسیعى دارد كه همه آن‌چه در این‌جا گفتیم و در سابق اشاره شد ، نیز در بر مى‌گیرد. این نکته نیز به ثبوت رسیده كه نیروى اراده انسان ، قدرت فراوانى دارد و هنگامى كه در پرتو ریاضت‌هاى نفسانى قوىّ‌تر شود ، كارش به جایى مى‌رسد كه در موجودات محیط خود تأثیر مى‌گذارد، همان‌گونه كه مرتاضان براثر ریاضت اقدام به‌کارهاى خارق‌العاده مى‌کنند

این نیز قابل توجه است كه ریاضت‌ها گاهى مشروع است و گاهى نامشروع ، ریاضت‌هاى مشروع در نفوس پاك ، نیروى سازنده ایجاد مى‌کند و ریاضت‌هاى نامشروع نیروى شیطانى و هر دو ممکن است منشأ خارق عادات گردد كه در اوّلى مثبت و سازنده و در دوّمى مخرّب است .

103 وَ لَوْ اَنَّهُمْ امَنُوا وَ اتَّقَوْا لَمَثُوبَةٌ مِنْ عِنْدِ اللّهِ خَيْرٌ لَوْ كانُوا يَعْلَمُونَ

و اگر آن‌ها ایمان مى‌آوردند و پرهیزکارى پیشه‌مى‌کردند، پاداشى كه نزد خداوند بود ، براى آنان بهتر بود ، اگر آگاهى داشتند .

آن‌ها آگاهانه به سعادت و خوشبختى خود و جامعه‌اى كه به آن تعلّق داشتند ، پشت پا زدند و در گرداب كفر و گناه غوطه‌ور شدند .

104 يا اَيُّهَا الَّذینَ امَنُوا لا تَقُولُوا راعِنا وَ قُولُوا انْظُرْنا وَ اسْمَعُوا وَ لِلْكافِرینَ عَذابٌ اَلیمٌ

اى‌افراد باایمان (هنگامى كه از پیغمبر تقاضاى مهلت براى درك آیات قرآن مى‌کنید ،) نگویید : « راعِنا » بلکه بگویید: « اُنْظُرْنا » ( زیرا كلمه اول هم به معنى ما را مهلت بده و هم به معنى ما را

تحمیق كن مى‌باشد و دستاویزى براى دشمنان است ) و آن‌چه به شما دستور داده مى‌شود ، بشنوید و براى كافران ( و استهزاءکنندگان ) عذاب دردناکى است .

دستاویز به دشمن ندهید

« راعِنا » از ماده « الرَّعْى » به معنى مهلت دادن مى‌باشد ، ولى يهود همین كلمه « راعِنا » را از ماده « اَلرُّعُونَة » كه به معنى كودنى و حماقت است ، استعمال مى‌کردند ، در صورت اول ، مفهومش این است كه به ما مهلت بده و در صورت دوم این است كه ما را تحمیق كن .

آیه فوق براى جلوگیرى از این سوء استفاده ، به مؤمنان دستور داد : به جاى جمله « راعِنا » ، جمله « اُنْظُرْنا » را به كار برند كه همان مفهوم‌را مى‌رساند و دستاویزى براى دشمن لجوج نیست.

از این آیه به خوبى استفاده مى‌شود كه مسلمانان باید در برنامه‌هاى خود مراقب باشند كه هرگز بهانه به دست دشمن ندهند ، حتّى از يك جمله كوتاه كه ممکن است سوژه‌اى براى سوء استفاده دشمنان گردد ، احتراز جویند . قرآن باصراحت براى جلوگیرى از سوء استفاده مخالفان ، به مؤمنان توصیه مى‌کند كه حتى از گفتن يك كلمه مشترك كه ممکن است دشمن از آن معنى دیگرى

قصد كند و به تضعیف روحیه مؤمنان بپردازد ، پرهیز كنند ، دامنه سخن و تعبیر وسیع است ، چه لزومى دارد انسان جمله‌اى را به كار برد كه قابل تحریف و سخریه دشمن باشد؟ وقتى اسلام تا این اندازه اجازه نمى‌دهد بهانه به دست دشمنان داده شود ، تکلیف مسلمانان در مسائل بزرگ و بزرگ‌تر روشن است ، هم‌اکنون گاهى اعمالى از ما سر مى‌زند كه از سوى دشمنان داخلى يا محافل بین‌المللى سبب تفسیرهاى سوء و بهره‌گیرى بلندگوهاى تبلیغاتى آنان مى‌شود ، وظیفه ما این است كه از این كارها جدّا بپرهیزیم و بى‌جهت بهانه به دست این مفسدان داخلى و خارجى ندهیم .

105 ما يَوَدُّ الَّذینَ كَفَرُوا مِنْ اَهْلِ الْكِتابِ وَ لاَ الْمُشْرِكینَ اَنْ يُنَزَّلَ عَلَيْكُمْ مِنْ خَيْرٍ مِنْ رَبِّكُمْ وَ اللّهُ يَخْتَصُّ بِرَحْمَتِهِ مَنْ يَشاءُ وَ اللّهُ ذوُا الْفَضْلِ الْعَظیمِ

کافران اهل كتاب و همچنین مشرکان ، دوست نمى‌دارند خیر و برکتى از ناحیه خداوند بر شما نازل گردد ، در حالى كه خداوند رحمت خود را به هرکس بخواهد ، اختصاص مى‌دهد و خداوند صاحب فضل و بزرگى است .

آرى دشمنان از شدت كینه‌توزى و حسادت حاضر نبودند این افتخار و موهبت را بر مسلمانان

ببینند كه پیامبرى بزرگ، صاحب يك كتاب آسمانى باعظمت از سوى خداوند بر آن‌ها مبعوث گردد ، ولى مگر مى‌توان جلوى فضل و رحمت خدا را گرفت ؟

106 ما نَنْسَخْ مِنْ ايَةٍ اَوْ نُنْسِها نَأْتِ بِخَيْرٍ مِنْها اَوْ مِثْلِها اَلَمْ تَعْلَمْ اَنَّ اللّهَ عَلى كُلِّ شَىْ‌ءٍ قَدیرٌ

هیچ حکمى را نسخ نمى‌کنیم و يا نسخ آن را به تأخیر نمى‌اندازیم ، مگر این‌که بهتر از آن ياهمانند آن را جانشین آن مى‌سازیم، آیا نمى‌دانى‌که خداوند بر هرچیز قادر است؟

هدف از نسخ

باز در این آیه و آیات بعد ، سخن از تبلیغات سوء يهود بر ضدّ مسلمانان است .

آن‌ها گاه به مسلمانان مى‌گفتند: دین ، دین يهوداست و قبله ، قبله يهود و لذا پیامبر شما به سوى قبله ما ( بیت المقدس ) نماز مى‌خواند ، اما هنگامى كه حکم قبله تغییر يافت و طبق آیه 144 همین سوره ، مسلمانان موظّف شدند به‌سوى كعبه نماز بگذارند، این دستاویز از يهود گرفته شد ، آن‌ها نغمه تازه‌اى ساز كردند و گفتند : اگر قبله اوّلى صحیح بود ، پس دستور دوّم چیست و اگر

دستور دوّم صحیح است ، اعمال گذشته شما باطل است .

قرآن در این آیات ، به ایرادهاى آنان پاسخ مى‌گوید و قلوب مؤمنان را روشن مى‌سازد .

آیا نسخ در احکام جایز است ؟

« نسخ » از نظر لغت به معنى از بین بردن و زایل نمودن است و در منطق شرع ، تغییر دادن حکمى و جانشین ساختن حکم دیگر به جاى آن است ، به عنوان مثال ؛

1 - مسلمانان بعد از هجرت به مدینه ، مدت 16 ماه به سوى بیت‌المقدس نماز مى‌خواندند ، پس از آن ، دستور تغییر قبله صادر شد و موظّف شدند هنگام نماز ، رو به سوى كعبه كنند .

2 - در آیه 15 سوره نساء ، درباره مجازات زنان زناکار دستور داده شده كه در صورت شهادت چهار شاهد ، آن‌ها را در خانه حبس كنند تا زمانى كه مرگشان فرارسد ، يا خداوندراه دیگرى براى آنان مقرر دارد. این آیه به وسیله آیه 2 سوره نور نسخ شد و در این آیه ، مجازاتشان ، تبدیل به 100 تازیانه شده است .

در این‌جا ایراد معروفى است كه به این صورت مطرح مى‌شود ؛ اگر حکم اوّل ، داراى مصلحتى

بوده ، پس چرا نسخ شده ؟ و اگر نبوده ، چرا از آغاز ، تشریع گردیده ؟ و به تعبیر دیگر چه مى‌شد از آغاز، حکم چنان تشریع مى‌گشت كه احتیاج به نسخ و تغییر نبود ؟

پاسخ این سؤال را دانشمندان اسلام از قدیم در كتب خود آورده‌اند و حاصل آن ، با توضیحى از ما چنین است ؛ مى‌دانیم نیازهاى انسان گاه با تغییر زمان و شرایط محیط ، دگرگون مى‌شود و گاه ثابت و برقرار است ، يك روز برنامه‌اى ضامن سعادت او است ولى روز دیگر ممکن است بر اثر دگرگونى شرایط ، همان برنامه ، سنگ راه او باشد .

یك روز دارویى براى بیمار ، فوق‌العاده مفید است و طبیب به‌آن دستور مى‌دهد، اما روز دیگر به‌خاطر بهبودى نسبى بیمار ، ممکن است این دارو حتّى زیان‌بار باشد ، لذا دستور قطع آن و جانشین ساختن داروى دیگر را مى‌دهد. ممکن‌است درسى امسال براى دانش‌آموزى سازنده باشد ، اما همین درس براى سال آینده ، بى‌فایده باشد ، معلّم آگاه باید برنامه را آن‌چنان‌تنظیم كندکه سال به سال دروس مورد نیاز شاگردان تدریس شود.

این مسأله مخصوصا با توجّه به قانون تکامل انسان و جامعه‌ها ، روشن‌تر

مى‌گردد كه در روند تکاملى انسان‌ها ، گاه برنامه‌اى مفید و سازنده است و گاه زیان‌بار و لازم التّغییر ، به خصوص در هنگام شروع انقلاب‌هاى اجتماعى و عقیدتى، لزوم دگرگونى برنامه‌ها و در مقاطع مختلف زمانى ، روشن‌تر به نظر مى‌رسد .

البتّه نباید فراموش كرد كه اصول احکام الهى كه پایه‌هاى اساسى را تشکیل مى‌دهد ، در همه‌جا يکسان است ، هرگز اصل توحید يا عدالت اجتماعى و صدها حکم مانند آن ، دگرگون نمى‌شود ، تغییر در مسائل كوچک‌تر و دست دوّم است .

این نکته را نیز نباید فراموش كرد كه ممکن است تکامل مذاهب ، به جایى برسد كه آخرین مذهب به عنوان « خاتم ادیان » نازل گردد ، به طورى كه دگرگونى در احکام آن ، بعدا راه نیابد (شرح كامل این موضوع را در ذیل آیه 40 سوره احزاب در بحث خاتميّت ، به خواست خدا مى‌آوریم).

گرچه معروف است كه يهود نسخ را به كلّى منکرند و به همین دلیل دگرگونى قبله را به مسلمانان ایراد مى‌گرفتند ، ولى طبق منابع مذهبیشان ، ناچارند نسخ را بپذیرند .

چراکه طبق گفته تورات ، هنگامى كه نوح از كشتى پیاده شد ، خداوند همه حیوانات را بر

او حلال كرد، ولى این حکم در شریعت موسى نسخ شد و قسمتى از حیوانات تحریم گشت .

در تورات ، سِفر تکوین ، فصل 9 ، شماره 3 مى‌خوانیم : « و هر جنبنده‌اى كه زندگى نماید ، براى تو طعام خواهد بود و همه را چون علف سبزه به شما دادم » ، ولى عموميّت این حکم ، بعدا نسخ گردید .

تفسیر جمله « نُنْسِها »

جمله « نُنْسِها » كه در آیات مورد بحث بر جمله « نَنْسَخْ » عطف شده ، در اصل از ماده « اِنْساء » به معنى تأخیر انداختن و يا حذف كردن و از اذهان بردن است. اکنون این سؤال پیش مى‌آید كه ؛ مفهوم این جمله با در نظر گرفتن جمله « نَنْسَخْ » چیست ؟

در پاسخ مى‌گوییم : منظور در این‌جا این است كه اگر ما آیه‌اى را نسخ كنیم و يا نسخ آن را طبق مصالحى به تأخیر بیندازیم ، در هر صورت بهتر از آن يا همانند آن را مى‌آوریم ، بنابراین جمله « نَنْسَخْ » اشاره به نسخ در كوتاه‌مدّت است و جمله « نُنْسِها » نسخ در درازمدت. در این‌جا بعضى احتمالات دیگر داده‌اند كه در مقایسه با تفسیرى كه گفتیم ، چندان قابل ملاحظه نیست

تفسیر « اَوْ مِثْلِها »

سؤال دیگرى مطرح مى‌شود كه ؛ منظور از « اَوْ مِثْلِها » چیست ؟ اگر حکمى همانند حکم گذشته باشد كه تغییر اوّلى بیهوده به نظر مى‌رسد ، چه لزومى دارد چیزى را نسخ كنند و همانندش را جانشین آن سازند؟ باید ناسخ از منسوخ بهتر باشد تا نسخ قابل قبول گردد .

در پاسخ این سؤال باید گفت : منظور از مثل این است كه حکم و قانونى را مى‌آوریم كه در زمان بعد اثرش همانند قانون قبل در زمان گذشته باشد. توضیح این‌که ؛ ممکن است حکمى امروز داراى آثار و فوایدى باشد، ولى فردا این آثار را ازدست بدهد، در این‌صورت باید این حکم نسخ گردد و حکم جدیدى به جاى آن بنشیند كه اگر از آن بهتر نباشد ، لااقل آثارى را كه حکم سابق در زمان گذشته داشت ، حکم جدید در این زمان داشته باشد و به این‌ترتیب هیچ‌گونه ایرادى باقى نمى‌ماند .

107 اَلَمْ تَعْلَمْ اَنَّ اللّهَ لَهُ مُلْكُ السَّمواتِ وَ الاَْرْضِ وَ ما لَكُمْ مِنْ دُونِ اللّهِ مِنْ وَلِىٍّ وَ لا نَصیرٍ

آیا نمى‌دانى‌که حکومت آسمان‌ها و زمین‌از آنِ خدا است؟ ( و حقّ دارد هرگونه تغییر و

تبدیلى در احکام خود طبق مصالح بدهد ) و جز خدا سرپرست و ياورى براى شما نیست ( و او است كه مصلحت شما را مى‌داند و تعیین مى‌کند ) .

در واقع جمله اوّل این آیه ، اشاره به حاکميّت خدا در احکام و قادر بودن او بر تشخیص همه مصالح بندگان است ، بنابراین نباید مؤمنان به حرف‌هاى نابه‌جاى افراد مغرض كه در مسأله نسخ احکام تردید مى‌کنند ، گوش فرادهند.

و جمله دوّم هشدارى است به آن‌ها كه تکیه‌گاهى غیر از خدا براى خود انتخاب مى‌کنند، چراکه در جهان، تکیه‌گاه واقعى جز او نیست .

108 اَمْ تُریدُونَ اَنْ تَسْأَلُوا رَسُولَكُمْ كَما سُئِلَ مُوسى مِنْ قَبْلُ وَ مَنْ يَتَبَدَّلِ الْكُفْرَ بِالاْيمانِ فَقَدْ ضَلَّ سَواءَ السَّبیلِ

آیا مى‌خواهید از پیامبر خود ، همان تقاضاهاى ( نامعقول ) را بکنید كه پیش از این از موسى كردید ( و با این بهانه‌جویى‌ها از ایمان سر باز زنید ، ) كسى كه كفر را با ایمان مبادله كند ( و آن را به‌جاى ایمان بپذیرد ) از راه مستقیم ( عقل و فطرت ) گمراه شده است

بهانه‌هاى بى‌اساس

اسلام هرگز ازپرسش‌هاى علمى‌و سؤالات منطقى و همچنین تقاضاى معجزه براى پى بردن به حقّانیت دعوت پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله جلوگیرى نمى‌کند ، چراکه راه درك و فهم و ایمان همین‌ها است ، ولى گروهى بودند كه براى نرفتن زیر بار دعوت پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله سؤالات بى‌اساس و معجزات اقتراحى را بهانه قرارمى‌دادند و بااین‌که پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله به اندازه كافى دلیل و معجزه در اختیارشان قرار داده بود ، هریك از راه مى‌رسید ، پیشنهاد خارق عادت جدیدى مى‌کرد ، در حالى كه مى‌دانیم اعجاز و خارق عادات ، بازیچه این و آن نیست ، به مقدارى لازم است كه اطمینان به صدق گفته‌هاى پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله ایجاد كند وگرنه پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله يك خارق‌العاده‌گر نیست كه گوشه‌اى بنشیند و هرکس بیاید و پیشنهاد معجزه‌اى مطابق میل و سلیقه خویش كند .

از این‌گذشته، گاهى تقاضاهاى نامعقولى همچون دیدن خدا با چشم و يا ساختن بت مى‌کردند .

درواقع قرآن مى‌خواهد به مردم هشدار دهد كه اگر شما دنبال چنین تقاضاى نامعقول بروید ، بر سرتان همان خواهد آمد كه بر سر قوم موسى آمد

109 وَدَّ كَثیرٌ مِنْ اَهْلِ الْكِتابِ لَوْ يَرُدُّونَكُمْ مِنْ بَعْدِ ایمانِكُمْ كُفّارا حَسَدا مِنْ عِنْدِ اَنْفُسِهِمْ مِنْ بَعْدِ ما تَبَيَّنَ لَهُمُ الْحَقُّ فَاعْفُوا وَ اصْفَحُوا حَتّى يَأْتِىَ اللّهُ بِاَمْرِهِ اِنَّ اللّهَ عَلى كُلِّ شَىْ‌ءٍ قَدیرٌ

بسیارى از اهل كتاب از روى حسد كه در وجود آن‌ها ریشه دوانده ، دوست مى‌داشتند شما را بعد از اسلام و ایمان به حال كفر بازگردانند ، با این‌که حقّ براى آن‌ها كاملاً روشن شده‌است ، شما آن‌هارا عفو كنید وگذشت نمایید تا خداوند فرمان خودش ( فرمان جهاد ) را بفرستد ، خداوند بر هر چیزى توانا است .

حسودان لجوج

« اِصْفَحُوا » از ماده « صَفْح » در اصل به معنى دامنه كوه ، پهنى شمشیر و يا صفحه صورت است و این جمله معمولاً به معنى روى‌گرداندن و صرف‌نظر كردن به كار مى‌رود و با قرینه جمله «فَاعْفُوا» معلوم مى‌شود كه این روى‌برگرداندن ، به خاطر قهر و بى‌اعتنایى نیست ، بلکه به خاطر گذشت بزرگوارانه است

این در واقع يك دستور تاکتیکى است كه به مسلمانان داده شده كه در برابر فشار شدید دشمن در آن شرایط خاص ، از سلاح عفو و گذشت استفاده كنند و به ساختن خویشتن و جامعه اسلامى بپردازند و در انتظار فرمان خدا باشند .

منظور از « فرمان خدا » در این‌جا به گفته بسیارى از مفسّران "فرمان جهاد" است كه در آن هنگام هنوز نازل نشده بود ، شاید به این علّت كه هنوز آمادگى همه‌جانبه براى این فرمان نداشتند و لذا بسیارى معتقدند كه این آیه به وسیله آیات جهاد كه بعدا به آن اشاره خواهد شد ، نسخ شده است.

اما تعبیر به نسخ شاید در این‌جا صحیح نباشد ، چراکه نسخ ، آن است كه حکمى ظاهرا به صورت نامحدود تشریع گردد ، اما در باطن موقّت باشد ، ولى حکم عفو و گذشت در آیه مورد بحث در شکل محدود بیان شده است ، محدود به زمانى كه فرمان الهى دایر به جهاد نیامده است .

110 وَ اَقیمُوا الصَّلوةَ وَ اتُوا الزَّكوةَ وَ ماتُقَدِّمُوا لاَِنْفُسِكُمْ مِنْ خَيْرٍ تَجِدُوهُ عِنْدَ اللّهِ اِنَّ اللّهَ بِما تَعْمَلُونَ بَصیرٌ

و نماز را برپا دارید و زکات را اداء كنید ( و با این دو وسیله روح و جسم اجتماع خود را

نیرومند سازید و بدانید ) هر كار خیرى براى خود ازپیش مى‌فرستید، آن‌را نزد خدا ( در سراى دیگر ) خواهید يافت ، خداوند به اعمال شما آگاه است .

آیه فوق دو دستور سازنده مهمّ به مؤمنان مى‌دهد ؛ يکى در مورد نماز كه رابطه محکمى میان انسان و خدا ایجاد مى‌کند و دیگرى در مورد زکات كه رمز همبستگى‌هاى اجتماعى است و این هردو براى پیروزى بر دشمن لازم است .

111 وَ قالُوا لَنْ يَدْخُلَ الْجَنَّةَ اِلاّ مَنْ كانَ هُودا اَوْ نَصارى تِلْكَ اَمانِيُّهُمْ قُلْ هاتُوا بُرْهانَكُمْ اِنْ كُنْتُمْ صادِقینَ

آن‌ها گفتند: هیچ‌کس جز يهود يا نصارى هرگز داخل بهشت نخواهد شد ، این آرزوى آن‌ها است ، بگو : اگر راست مى‌گویید ، دلیل خود را ( بر این موضوع ) بیاورید .

112 بَلى مَنْ اَسْلَمَ وَجْهَهُ لِلّهِ وَ هُوَ مُحْسِنٌ فَلَهُ اَجْرُهُ عِنْدَ رَبِّهِ وَ لا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لا هُمْ يَحْزَنُونَ

آرى كسى كه در برابر خداوند تسلیم شود و نیکوکار باشد، پاداش او نزد پروردگارش

ثابت است ، نه‌ترسى برآن‌ها است و نه غمگین خواهند شد ( بنابراین بهشت خداوند در انحصار هیچ طایفه‌اى نیست).

انحصارطلبان بهشت

« اَمانِيُّهُمْ » جمع « اُمْنيَّة » به معنى آرزویى است كه انسان به آن نمى‌رسد .

جالب توجه این‌که در آیه فوق اسلام به « وَجْه » نسبت داده شده ( آن‌ها صورت خود را در برابر خدا تسلیم مى‌کنند ) این به خاطر آن است كه روشن‌ترین دلیل براى تسلیم در برابر چیزى ، آن است كه انسان با تمام صورت متوجّه آن شود .

این احتمال نیز وجود دارد كه « وجه » به معنى ذات بوده باشد ، يعنى آن‌ها با تمام وجود خود تسلیم فرمان پروردگارند .

آیات فوق ، ضمنا این نکته را به همه مسلمانان تعلیم مى‌کند كه در هیچ مورد زیر بار سخنان بى‌دلیل نروند و هرکس ادّعایى كرد ، از او مطالبه دلیل كنند و به این ترتیب سدّ تقلیدهاى كورکورانه را بشکنند و تفكّر منطقى بر جامعه آنان حاکم شود

ذکر جمله « وَ هُوَ مُحْسِنٌ » بعد از بیان مسأله تسلیم ، اشاره به این است كه تا ایمان راسخ وجود نداشته باشد ، نیکوکارى به معنى وسیع كلمه حاصل نخواهد شد .

بهشت و پاداش خداوند و نیل به سعادت جاودان در انحصار هیچ طایفه‌اى نیست ، بلکه از آنِ كسانى است كه واجد دو شرط باشند ؛ در مرحله اول تسلیم محض در مقابل فرمان حقّ و ترك تبعیض در احکام الهى ، چنان نباشد كه دستورى موافق منافعشان است ، بپذیرند و هرچه مخالف آن باشد ، پشت سر اندازند ، آن‌ها نیکوکارند نسبت به همگان و در تمام برنامه‌ها .

در حقیقت قرآن با این بیان مسأله نژادپرستى و تعصّب‌هاى نابه‌جا را به طور كلّى نفى مى‌کند و سعادت و خوشبختى را از انحصار طایفه خاصّى بیرون مى‌آورد ، ضمنا معیار رستگارى را كه ایمان و عمل صالح است ، مشخصّ مى‌سازد .

ضمنا این جمله نشان مى‌دهد كه نیکوکارى براى این افراد باایمان ، جنبه يك فعل زودگذر ندارد ، بلکه وصف آن‌ها شده و در عمق جانشان نفوذ كرده است .

نفى خوف و غم از پیروان خطّ توحید ، دلیلش روشن‌است ، چراکه آن‌ها تنها از خدا مى‌ترسند

و از هیچ‌چیز دیگر وحشت ندارند ، ولى مشرکان خرافى از همه‌چیز ترس دارند ، از گفته‌هاى این و آن ، از فال بد زدن ، از سنّت‌هاى خرافى و از بسیارى چیزهاى دیگر .

113 وَ قالَتِ الْيَهُودُ لَيْسَتِ النَّصارى عَلى شَىْ‌ءٍ وَ قالَتِ النَّصارى لَيْسَتِ الْيَهُودُ عَلى شَىْ‌ءٍ وَ هُمْ يَتْلُونَ الْكِتابَ كَذلِكَ قالَ الَّذینَ لا يَعْلَمُونَ مِثْلَ قَوْلِهِمْ فَاللّهُ يَحْكُمُ بَيْنَهُمْ يَوْمَ الْقِيامَةِ فیما كانُوا فیهِ يَخْتَلِفُونَ

یهودیان گفتند : مسیحیان هیچ موقعيّتى ( نزد خدا ) ندارند و مسیحیان نیز گفتند : يهودیان هیچ موقعيّتى ندارند ( و بر باطلند ، ) در حالى كه هر دو دسته ، كتاب آسمانى را مى‌خواندند ( و باید از این‌گونه تعصّب‌ها برکنار باشند ) افراد نادان ( دیگر همچون مشرکان ) نیز سخنى همانند سخن آن‌ها داشتند ، خداوند در روز قیامت در اختلاف آن‌ها داورى خواهد كرد.

تضادّهاى ناشى از انحصارطلبى

در آیات گذشته گوشه‌اى از ادّعاهاى بى‌دلیل جمعى از يهود و نصارى را دیدیم ، آیه مورد بحث نشان مى‌دهد كه وقتى پاى ادّعاى بى‌دلیل به میان آید ، نتیجه‌اش انحصارطلبى و سپس تضادّ است

جمله « لَيْسَت ... عَلى شَىْ‌ءٍ » اشاره به این است كه آن‌ها در پیشگاه خدا مقامى ندارند يا این‌که دین و آیین آن‌ها چیز قابل ملاحظه‌اى نیست. سپس اضافه مى‌کند : « آن‌ها این سخنان را مى‌گویند ، درحالى‌که كتاب‌آسمانى‌رامى‌خوانند » (وَ هُمْ يَتْلُونَ الْكِتابَ) .

یعنى با در دست داشتن كتاب‌هاى الهى كه مى‌تواند راه‌گشاى آن‌ها در این مسائل باشد ، این‌گونه سخنان كه سرچشمه‌اى جز تعصّب و عناد و لجاج ندارد ، بسیار عجیب است .

این آیه سرچشمه اصلى تعصّب را ، جهل و نادانى معرفى كرده، چراکه افرادنادان همواره در محیط زندگى خود محصورند ، به آیینى كه از كودکى با آن آشنا شده‌اند ، هر چند خرافى و بى‌اساس باشد ، سخت دل مى‌بندند و غیر آن را منکر مى‌شوند .

ضمنا آیه فوق به مسلمانان دل‌گرمى مى‌دهد كه اگر پیروان این مذاهب به مبارزه با آن‌ها برخاسته‌اند و آیین آن‌ها را نفى مى‌کنند، هرگز نگران نباشند، آن‌ها خودشان را هم قبول ندارند، هریك چوب نفى بر دیگرى مى‌زند و اصولاً جهل و نادانى ، سرچشمه تعصّب و تعصّب ، سرچشمه انحصارگرى است

114 وَ مَنْ اَظْلَمُ مِمَّنْ مَنَعَ مَساجِدَ اللّهِ اَنْ يُذْكَرَ فیهَا اسْمُهُ وَ سَعى فى خَرابِها اوُلئِكَ ما كانَ لَهُمْ اَنْ يَدْخُلُوها اِلاّ خائِفینَ لَهُمْ فِى الدُّنْيا خِزْىٌ وَ لَهُمْ فِى‌الاْخِرَةِ عَذابٌ عَظیمٌ

چه‌کسى‌ستمکارتراز كسانى است كه از بردن نام خدا درمساجد او جلوگیرى مى‌کنند و سعى در ویرانى‌آن‌ها دارند، شایسته‌نیست آنان جزباترس و وحشت وارد این كانون‌هاى عبادت شوند ، بهره آن‌ها در دنیا رسوایى و در سراى دیگر عذاب عظیم است .

طرق ویرانى مسجد

بدون شكّ مفهوم آیه فوق ، مفهومى وسیع و گسترده است و به زمان و مکان معيّنى محدود نمى‌شود ، همانند سایر آیاتى كه در شرایط خاصّى نازل گردیده ، اما حکم آن در همه قرون و اعصار ثابت است ، بنابراین هرکس و هر گروه به نوعى در تخریب مساجد الهى بکوشد و يا مانع از آن شود كه نام خدا و عبادت او در آن‌جا انجام گیرد ، مشمول همان رسوایى و همان عذاب عظیم است كه در آیه به آن اشاره شده است

توجّه به این نکته نیز لازم است كه جلوگیرى از ورود به مسجد و ذکر نام پروردگار و كوشش در تخریب آن ، تنها به این نیست كه مثلاً با بیل و كلنگ ، ساختمان آن را ویران سازند ، بلکه هر عملى كه موجب تخریب مساجد و از رونق افتادن آن باشد ، نیز مشمول همین حکم است .

چراکه در تفسیر آیه « اِنَّما يَعْمُرُ مَساجِدَ اللّهِ ... » ( 18 / توبه ) چنان‌که خواهد آمد ، طبق صریح بعضى از روایات ، منظور از عمران و آبادى مسجد ، تنها ساختمان نیست ، بلکه حضور در آن‌ها و توجّه به محافل و مجالس مذهبى كه در آن‌ها تشکیل مى‌گردد و موجب ياد خدا است ، نیز يك نوع عمران ، بلکه مهمّ‌ترین عمران شمرده شده است .

بنابراین درنقطه مقابل، آن‌چه باعث شود كه مردم از ياد خدا غافل گردند و از مساجد بازمانند ، ظلمى است بسیار بزرگ. عجیب این‌که در عصر و زمان ما گروهى از متعصّبین نادان و خشك و دور از منطق از وهّابیان به بهانه احیاى توحید ، سعى در تخریب پاره‌اى از مساجد و ساختمان‌هایى كه بر قبور بزرگان اسلام و صلحاء شده و همیشه مرکز ياد خدا است ، دارند و عجیب‌تر این‌که این ستمگران بى‌منطق ، اعمال خود را تحت عنوان مبارزه با شرك انجام مى‌دهند و در این راه مرتکب

انواع گناهان و كبائر مى‌شوند .

در حالى كه اگر فرضا كار خلافى در يکى از این مراکز مقدس انجام شود ، باید جلوى آن را گرفت ، نه این‌که این خانه‌هاى توحید را به تخریب كشاند، كه‌این‌کار همانند كار مشرکان جاهليّت است .

115 وَ لِلّهِ الْمَشْرِقُ وَ الْمَغْرِبُ فَاَيْنَما تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللّهِ اِنَّ اللّهَ واسِعٌ عَلیمٌ

مشرق و مغرب از آنِ خدا است و به هر سو رو كنید ، خدا آن‌جا است ، خداوند بى‌نیاز و دانا است .

به هر سو رو كنید ، خدا آن‌جا است

چنین نیست كه اگر شما را از رفتن به مساجد و پایگاه‌هاى توحید مانع شوند ، راه بندگى خدا بسته شود ، شرق و غرب این جهان ، تعلّق به ذات پاك او دارد و به هر سو رو كنید ، او آن‌جا است ، همچنین تغییر قبله كه به خاطر مناسبت‌هاى خاصى صورت گرفته ، كمترین اثرى در این امر ندارد ، مگر جایى‌هست‌که‌از خدا خالى‌باشد، اصولاً خدامکان‌ندارد.

توجّه به این نکته لازم است كه منظور از مشرق و مغرب در آیه فوق ، اشاره به دو سمت خاصّ

نیست ، بلکه این تعبیر كنایه از تمام جهات است ، همان‌گونه كه مثلاً مى‌گوییم : دشمنان على به خاطر عداوت و دوستانش از ترس ، فضایل او را پوشاندند ، اما با این حال فضایلش شرق و غرب عالم را گرفت ( يعنى همه دنیا ) شاید تکیه بر خصوص شرق و غرب ، به خاطر این باشد كه انسان ، نخستین جهتى را كه مى‌شناسد ، این دو جهت است و بقیه جهات به وسیله مشرق و مغرب شناخته مى‌شود .

نخستین قبله

نخستین سؤالى كه در این‌جا پیش مى‌آید ، این است كه ؛ اگر به هر سو روکنیم، خدا آن‌جا است، پس توجه به قبله، چه لزومى دارد ؟

اما توجه به قبله ، هرگز مفهومش محدود كردن ذات پاك خدا در سمت معيّنى نیست ، بلکه از آن‌جا كه انسان يك وجود مادّى است و بالاخره باید به سویى نماز بخواند ، دستور داده شده‌است كه همه به يک‌سو نماز بخوانند، تا وحدت و هماهنگى در صفوف مسلمین پیدا شود و از هرج و مرج و پراکندگى جلوگیرى به عمل آید ، فکر كنید اگر هر كسى به سویى نماز مى‌خواند و صفوف متفرّق

تشکیل مى‌دادند ، چه قدر زننده و ناجور بود ؟

ضمنا سمتى كه به عنوان قبله تعیین شده ( سمت كعبه ) نقطه‌اى است مقدس كه از قدیمى‌ترین پایگاه‌هاى توحید است و توجّه به آن ، بیدارکننده خاطرات توحیدى مى‌باشد .

116 وَ قالُوا اتَّخَذَ اللّهُ وَلَدا سُبْحانَهُ بَلْ لَهُ مافِى‌السَّمواتِ وَ الاَْرْضِ كُلٌّ لَهُ قانِتُونَ

و (یهود و نصارى و مشرکان) گفتند: خداوند فرزندى براى خودانتخاب كرده است - منّزه است او - بلکه‌آن‌چه در آسمان‌ها و زمین است ، از آنِ او است و همه در برابر او خاضعند .

117 بَدیعُ السَّمواتِ وَ الاَْرْضِ وَ اِذا قَضى اَمْرا فَاِنَّما يَقُولُ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ

هستى‌بخش آسمان‌ها و زمین او است و هنگامى كه فرمان وجود چیزى‌را صادر كند، مى‌گوید : موجود باش و آن فورا موجود مى‌شود .

دلایل نفى فرزند ، در مورد خدا

این سخن كه خداوند فرزندى دارد ، بدون شك زاییده افکار ناتوان انسان‌هایى است كه خدا را در همه‌چیز با وجود محدود خودشان مقایسه مى‌کردند

انسان به دلایل مختلفى نیاز به وجود فرزند دارد ؛ از يك سو عمرش محدود است و براى ادامه نسل ، تولّد فرزند لازم است. از سوى دیگر قدرت او محدود است و مخصوصا به هنگام پیرى و ناتوانى نیاز به معاونى دارد كه به او در كارهایش كمك كند. از سوى سوّم جنبه‌هاى عاطفى و روحیه انس‌طلبى ، ایجاب مى‌کند كه انسان مونسى در محیط زندگى خود داشته باشدکه آن هم به وسیله فرزندان تأمین مى‌گردد. بدیهى است هیچ‌یك از این امور در مورد خداوندى كه آفریننده عالم‌هستى و قادر برهمه‌چیز و ازلى و ابدى است ، مفهوم ندارد .

به‌علاوه داشتن فرزند ، لازمه‌اش ، جسم بودن است كه خدا از آن نیز منزّه مى‌باشد .(1)

تفسیر جمله « كُنْ فَيَكُون »

این تعبیر در آیات متعددى از قرآن آمده است ، از جمله ؛ 47 و 59 / آل‌عمران ، 73 / انعام ، 40 / نحل ، 35 / مریم و 82 / يس و غیر این‌ها


1) به « تفسیر نمونه » ، ذیل 26 / انبیاء مراجعه فرمایید .

این جمله از اراده تکوینى خداوند و حاکميّت او در امر خلقت سخن مى‌گوید .

توضیح این‌که ؛ منظور از جمله « كُنْ فَيَكُون » ( موجود باش ، آن‌هم فورا موجود مى‌گردد ) این نیست كه خداوند يك فرمان لفظى با معنى « موجود باش » صادر مى‌کند ، بلکه منظور این است هنگامى كه اراده او به وجود چیزى تعلّق مى‌گیرد ، خواه بزرگ باشد يا كوچك ، پیچیده باشد يا ساده ، به اندازه يك اتم باشد يا به اندازه مجموع آسمان‌ها و زمین ، بدون نیاز به هیچ علّت دیگرى تحقّق مى‌یابد و میان این اراده و پیدایش آن موجود ، حتى يك لحظه نیز فاصله نخواهد بود .

اصولاً زمانى در این وسط نمى‌تواند قرار گیرد و به همین دلیل حرف "فاء" (در جمله «فَيَكُونُ») كه معمولاً براى تأخیر زمانى توأم با اتصال است ، در این‌جا فقط به معنى تأخیر رتبه‌اى است (آن‌گونه كه در فلسفه اثبات شده كه معلول از علّت خود متأخر است ، نه تأخر زمانى بلکه تأخر رتبه‌اى).

اشتباه نشود منظور این نیست كه هرچه خدا اراده كند ، همان‌طور موجود مى‌شود .

مثلاً اگر اراده كند آسمان‌ها و زمین در شش دوران به‌وجود آیند، مسلما بى‌کم و كاست در همین مدّت موجود خواهند شد و اگر اراده كند در يك لحظه موجود شوند ، همه در يك لحظه

موجود خواهند شد، این‌تابع آن است كه او چگونه اراده كند و چگونه مصلحت بداند .

و يا مثلاً هنگامى كه خداوند اراده كند جنینى در شکم مادر درست نه ماه و نه روز دوران تکامل خود را طى كند ، بدون يك لحظه كم و زیاد انجام مى‌یابد و اگر اراده كند این دوران تکاملى در كمتر از يک‌هزارم ثانیه صورت گیرد، مسلما همان‌گونه خواهد شد ، چه این‌که اراده او علّت تامّة براى آفرینش است و میان علّت تامّة و وجود معلول ، هیچ‌گونه فاصله‌اى نمى‌تواند باشد .

چگونه چیزى از عدم به وجود مى‌آید ؟

کلمه « بَدیع » از ماده « بَدَعَ » به معنى به وجود آوردن چیزى بدون سابقه است و این مى‌رساند كه خداوند، آسمان‌ها و زمین‌را بدون هیچ مادّه و نمونه قبلى به وجود آورده است .

اکنون این سؤال پیش مى‌آید كه مگر مى‌شود چیزى از عدم به وجود آید ، عدم كه نقیض وجود مى‌باشد ، چگونه مى‌تواند علّت و منشأ وجود باشد ؟ و آیا راستى مى‌توان باور كرد كه نیستى مایه هستى گردد ؟ این همان ایراد مادّى‌ها در مسأله « اِبْداع » است و از آن نتیجه مى‌گیرند كه مادّه اصلى جهان ، ازلى و ابدى است و مطلقا موجود و معدوم نمى‌شود

پاسخ ؛ در مرحله اول عین این ایراد به خود مادّى‌ها نیز وارد مى‌شود .

توضیح این‌که ؛ آن‌ها معتقدند مادّه این جهان قدیم و ازلى است و تا به حال چیزى از آن كم نشده و این‌که مى‌بینیم جهان تا حال تغییراتى پیدا كرده ، تنها « صورت » آن است كه دائما در تغییر است ، نه اصل مادّه ، از آنان مى‌پرسیم : صورت فعلى مادّه كه قبلاً به طور مسلم وجود نداشته ، چگونه به وجود آمده ؟ آیا از عدم به وجود آمده ؟ اگر چنین است ، پس چگونه « عدم » مى‌تواند منشأ « وجود » صورت گردد ؟

مثلاً نقاشى منظره زیبایى را با قلم و رنگ بر روى كاغذ ترسیم مى‌کند ، مادّى‌ها مى‌گویند : مادّه رنگى آن موجود بوده ، ولى اینمنظره و این « صورت » كه قبلاً وجود نداشته ، چگونه به وجود آمده است؟ هر پاسخ كه آن‌ها براى پیداشدن « صورت » از « عدم » دادند، همان پاسخ را در مورد « مادّه » خواهیم گفت .

و در مرحله ثانى باید توجّه داشت كه اشتباه از ناحیه كلمه « از » به وجود آمده است ، آن‌ها خیال مى‌کنند این‌که مى‌گوییم : « عالم از نیستى به هستى آمده » ، مثل این است كه مى‌گوییم : « میز

از چوب ساخته شده است » كه در ساختن میز ، چوب باید قبلاً موجود باشد تا میز ساخته شود ، در صورتى كه معنى جمله « عالم از نیستى به هستى آمده » ، این نیست ، بلکه به این معنى است كه « عالم قبلاً وجود نداشت ، سپس موجود شد » آیا در این عبارت تضادّ و تناقضى مى‌بینید ؟

و به تعبیر فلسفى ؛ هر موجود ممکن ( آن‌که از ذات خود هستى ندارد ) از دو جنبه تشکیل شده‌است ؛ « ماهيّت و وجود » . « ماهيّت » عبارت از معنى اعتبارى است كه نسبت آن به وجود و عدم مساوى است ، به عبارت دیگر قدرمشترکى كه ازملاحظه عدم و وجود چیزى به‌دست مى‌آید ، « ماهيّت » نامیده مى‌شود ، مثلاً این درخت سابقا نبوده و فعلاً هست ، فلانى سابقا وجود نداشت ، فعلاً وجود پیداکرده ، آن‌چه را كه مورد دو حالت وجود و عدم قرار دادیم ، « ماهيّت » است .

بنابراین معنى این سخن كه « خداوند عالم را از عدم به وجود آورد ، این مى‌شود كه خداوند ماهيّت را از حال عدم ، به حال وجود آورد و به تعبیر دیگر لباس « وجود » بر اندام « ماهيّت » پوشانید .(1)


1) شرح بیشتر را در كتاب « آفریدگار جهان » ملاحظه فرمایید .

118 وَ قالَ الَّذینَ لا يَعْلَمُونَ لَوْلا يُكَلِّمُنَا اللّهُ اَوْ تَأْتینا ايَةٌ كَذلِكَ قالَ الَّذینَ مِنْقَبْلِهِمْ مِثْلَ قَوْلِهِمْ تَشابَهَتْ قُلُوبُهُمْ قَدْ بَيَّنَّا الاْياتِ لِقَوْمٍ يُوقِنُونَ

افراد ناآگاه گفتند : چرا خدا با ما سخن نمى‌گوید ؟ و آیه و نشانه‌اى بر خود ما نازل نمى‌کند؟ پیشینیان آن‌ها نیز همین‌گونه سخن مى‌گفتند، دل‌ها و افکارشان مشابه است ، ولى ما (به‌اندازه كافى) آیات و نشانه‌ها را براى اهل يقین (و حقیقت‌جویان) روشن ساخته‌ایم .

بهانه دیگر ؛ چرا خدا با ما سخن نمى‌گوید ؟

در واقع این گروه كه قرآن از آن‌ها به عنوان « اَلَّذینَ لا يَعْلَمُونَ : آن‌ها كه نمى‌دانند » ياد كرده ، دو درخواست غیر منطقى داشتند ؛

✓ 1 - چرا خداوند مستقیما با ما سخن‌نمى‌گوید ؟

✓ 2 - چرا آیه‌اى بر خود ما نازل نمى‌شود ؟

قرآن در پاسخ این ادّعاهاى لجوجانه و خودخواهانه مى‌گوید : « پیشینیان آن‌ها نیز همین‌گونه سخنان داشتند ، دل‌ها و افکارشان مشابه است ، ولى ما آیات و نشانه‌ها را ( به مقدار كافى ) براى

آن‌ها كه حقیقت‌جو و اهل يقین هستند ، روشن ساختیم » ( كَذلِكَ قالَ الَّذینَ مِنْ قَبْلِهِمْ مِثْلَ قَوْلِهِمْ تَشابَهَتْ قُلُوبُهُمْ قَدْ بَيَّنَّا الاْياتِ لِقَوْمٍ يُوقِنُونَ ) .

اگر به راستى منظور مشرکین عرب ، درك حقیقت و واقعيّت است ، همین آیات راکه بر پیامبر اسلام صلى‌الله‌علیه‌و‌آله نازل كردیم ، نشانه روشنى بر صدق گفتار او است ، چه لزومى دارد كه بر هریك از افراد مستقیما و مستقّلاً آیاتى نازل شود؟ و چه معنى دارد كه من اصرار كنم باید خدا مستقیما با خود من سخن بگوید؟ نظیر این سخن را در آیه 52 / مدّثّر نیز مى‌خوانیم : « بَلْ يُریدُ كُلُّ امْرِى‌ءٍ مِنْهُمْ اَنْ يُؤْتى صُحُفا مُنَشَّرَةً : هر يك از آن‌ها انتظار دارند اوراق متعدّدى از آیات بر آن‌ها نازل گردد»، چه انتظار بى‌جایى.

اصولاً این‌کار ، علاوه بر این كه هیچ‌گونه ضرورتى ندارد ، بر خلاف حکمت پروردگار است ، زیرا اولاً اثبات صدق پیامبران براى همه مردم از طریق آیاتى كه بر خود آن‌ها نازل مى‌شود، كاملاً ممکن است .

ثانیا نزول آیات و معجزات بر هرکس ممکن نیست ، يك نوع شایستگى و آمادگى و پاکى روح لازم دارد ، این درست به آن مى‌ماند كه تمام سیم‌هاى شبکه وسیع برق يك شهر ( اعم از سیم‌هاى

قوى و بسیار نازك ) انتظار داشته باشند كه همان برق فوق‌العاده نیرومندى كه به نخستین كابل‌هاى قوى منتقل مى‌شود ، به آن‌ها نیز منتقل گردد ، مسلما این انتظار ، انتظار غلط و نابه‌جایى است ، آن مهندسى كه آن سیم‌ها را براى انجاموظایف مختلف تنظیم نموده ، سهم همه آن‌ها را منظور كرده ، بعضى بلاواسطه از مولّد برق نیرو مى‌گیرند و بعضى باواسطه با ولتاژهاى مختلف .

119 اِنّا اَرْسَلْناكَ بِالْحَقِّ بَشیرا وَ نَذیرا وَ لا تُسْأَلُ عَنْ اَصْحابِ الْجَحیمِ

ما تو را به حقّ براى بشارت و تهدید (مردم جهان) فرستادیم و تو مسؤول گمراهى دوزخیان (پس‌از ابلاغ‌رسالت) نیستى.

دو اصل مهمّ تربیتى

« بشارت » و « انذار » يا « تشویق » و « تهدید » ، بخش مهمّى از انگیزه‌هاى تربیتى و حرکت‌هاى اجتماعى را تشکیل مى‌دهد ، آدمى هم باید در برابر انجام كار نیك ، « تشویق » شود و هم در برابر كار بد ، « كیفر » ببیند تا آمادگى بیشترى براى پیمودن مسیر اول و گام نگذاردن در مسیر دوّم پیدا كند .

«تشویق» به‌تنهایى براى رسیدن به تکامل فرد يا جامعه كافى نیست ، زیرا انسان در این

صورت مطمئنّ است انجام گناه خطرى براى او ندارد .

مثلاً مى‌بینیم پیروان كنونى مسیح عقیده به « فِداء » دارند و معتقدند حضرت مسیح فداى گناهان آن‌ها گردیده، حَتّى رهبرانشان گاه سند بهشت به آن‌ها مى‌فروشند و گاه گناهانشان را از طرف خدا مى‌بخشند ، مسلّما چنین جمعيّتى به آسانى مرتکب گناه مى‌شوند .

در « قاموس كتاب مقدّس » مى‌خوانیم : « ... فِداء نیز اشاره به كفّاره خون گران‌بهاى مسیح‌است كه گناه جمیع ماها بر او گذارده شد و گناهان ما را در جسد خود بر صلیب متحمّل شد » ، مسلّما این منطق نادرست افراد را در ارتکاب گناه جسور مى‌کند .

خلاصه این‌که ؛ آن‌ها كه تصوّر مى‌کنند تنها تشویق براى تربیت انسان ( اعمّ از كودکان و بزرگسالان ) كافى است و باید تنبیه و تهدید و كیفر را به كلّى شست و كنار گذاشت ، سخت در اشتباهند ، همان‌گونه كه افرادى كه پایه تربیت را تنها بر ترس و تهدید مى‌گذارند و از جنبه‌هاى تشویقى غافلند ، نیز گمراه و بى‌خبرند .

این هر دو گروه در شناخت انسان در اشتباهند ، چراکه توجّه ندارند كه انسان مجموعه‌اى

است از بیم و امید ، از حبّ ذات و علاقه به حیات و نفرت از فناء و نیستى ، ترکیبى است از جلب منفعت و دفع ضرر ، آیا انسانى كه ابعاد روح او را این دو تشکیل مى‌دهد ، ممکن است پایه تربیتش تنها روى يك قسمت باشد .

مخصوصا تعادل میان این دو لازم است كه اگر تشویق و امید از حدّ بگذرد ، باعث جرأت و غفلت است و اگر بیم و انذار بیش از اندازه باشد ، نتیجه‌اش يأس و نومیدى و خاموش شدن شعله‌هاى عشق و تحرّك است .

درست به همین دلیل در آیات قرآن ، « نذیر » و « بشیر » يا « انذار » و « بشارت » در كنار هم قرار گرفته ، حتى گاهى « بشارت » بر « انذار » مقدّم‌است، مانند آیه موردبحث ، ( بَشیرا وَ نَذیرا ) و گاه به عکس « نذیر » بر « بشیر » تقدم يافته ، مانند آیه 188 سوره اعراف ؛ « اِنْ اَنَا اِلاّ نَذیرٌ وَ بَشیرٌ لِقَوْمٍ يُؤْمِنُونَ : من بیم دهنده و بشارت دهنده‌ام براى افرادى كه ایمان مى‌آورند » .

هرچند در اکثر آیات قرآن ، بشارت مقدّم داشته شده ، این نیز ممکن است به خاطر این باشد كه در مجموع ، رحمت خدا بر عذاب و غضب او پیشى گرفته ( يا مَنْ سَبَقَتْ رَحْمَتُهُ غَضَبَهُ )

120 وَ لَنْ تَرْضى عَنْكَ الْيَهُودُ وَ لاَ النَّصارى حَتّى تَتَّبِعَ مِلَّتَهُمْ قُلْ اِنَّ هُدَى‌اللّهِ هُوَ الْهُدى وَ لاَِنِ‌اتَّبَعْتَ اَهْواءَهُمْ بَعْدَ الَّذى جاءَكَ مِنَ الْعِلْمِ مالَكَ مِنَ اللّهِ مِنْ وَلِىٍّ وَ لا نَصیرٍ

هرگزیهود و نصارى از تو راضى نخواهندشد تا (به‌طور كامل تسلیم خواسته‌هاى آنان شوى و) از آیین ( تحریف‌یافته ) آنان پیروى كنى ، بگو : هدایت تنها هدایت الهى است و اگر از هوى و هوس‌هاى آن‌ها پیروى كنى ، بعد از آن‌که آگاه شده‌اى ، هیچ سرپرست و ياورى از ناحیه خدا براى تو نخواهد بود .

جمله «وَ لاَِنِ اتَّبَعْتَ اَهْواءَهُمْ» ممکن است براى بعضى این سؤال را به‌وجود آورد كه ؛ پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله با آن مقام عصمت ، مگر ممکن است از هوس‌هاى منحرفان يهود پیروى كند ؟

در پاسخ مى‌گوییم : این‌گونه تعبیرها كه در آیات قرآن كرارا دیده مى‌شود ، هیچ منافاتى با مقام عصمت انبیاء ندارد ، زیرا از يك سو جمله شرطيّه‌است و جملهشرطيّه دلیل بر وقوع شرط نیست .

از سوى دیگر معصوم بودن ، گناه را بر پیامبران محال نمى‌کند ، بلکه پیغمبر و امام با این‌که

قدرت بر گناه دارند و اختیار از آن‌ها سلب نشده ، دامن‌هایشان هیچ‌گاه آلوده به گناه نمى‌گردد ، به تعبیر دیگر آن‌ها قدرت بر گناه دارند ، ولى ایمان و علم و تقوایشان در حدّى است كه هرگز به سراغ گناه نمى‌روند ، بنابراین هشدارهایى همانند هشدار فوق در مورد آن‌ها كاملاً به‌جا است ، از سوى سوّم این خطاب گرچه متوجّه پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله مى‌باشد ، ولى ممکن است منظور همه مردم باشد .

جلب رضایت دشمن ، حسابى دارد

درست است كه انسان باید با نیروى جاذبه اخلاق دشمنان را به سوى حقّ دعوت كند ، ولى این در مقابل افراد انعطاف‌پذیر است ، اما كسانى هستند كه هرگز تسلیم حرف حقّ نیستند ، نباید در فکر جلب رضایت آن‌ها بود ، این‌جا است كه اگر ایمان نیاوردند، باید گفت: به‌جهنم و بیهوده نباید وقت صرف آن‌ها كرد .

هدایت ، تنها هدایت الهى است

از آیه فوق ضمنا این حقیقت استفاده مى‌شود كه تنها قانونى كه مى‌تواند مایه نجات انسان‌ها گردد ، قانون و هدایت الهى است ، چراکه علم بشر هرقدر تکامل يابد ، باز آمیخته به جهل و شكّ و

نارسایى در جهات مختلف است و هدایتى كه در پرتو چنین علم ناقصى پیدا شود ، هدایت مطلق نخواهد بود ، تنها كسى مى‌تواند برنامه « هدایت مطلق » را رهبرى كند كه داراى « علم مطلق » و خالى‌از جهل و نارسایى باشد و او تنها خدا است .

121 اَلَّذینَ اتَيْناهُمُ الْكِتابَ يَتْلُونَهُ حَقَّ تِلاوَتِهِ اوُلئِكَ يُؤْمِنُونَ بِهِ وَ مَنْ يَكْفُرْ بِهِ فَاوُلئِكَ هُمُ الْخاسِرُونَ

کسانى كه كتاب آسمانى به آن‌ها داده‌ایم ( يهود و نصارى ) و آن را از روى دقّت مى‌خوانند ، به پیامبر اسلام ایمان مى‌آورند و كسانى كه به او كافر شوند ، زیان‌کارند .

حقّ تلاوت چیست ؟

این تعبیر ، تعبیر پرمعنایى است و خط روشنى براى ما در برابر قرآن مجید و كتب آسمانى مشخّص مى‌سازد ، چرا كه مردم در برابر این آیات الهى چند گروهند ؛

برخى تمام اصرارشانبر اداى الفاظ وحروفاز مخارج ، آناست كه آن‌ها دائما درفکر وقف و وصل و حروف يرملون و شدّ و مدّند و كمترین اهميّتى به‌محتوى و معنى نمى‌دهند، تاچه رسد به عمل به آن ،

به گفته قرآن این‌ها همانند حیوانى هستند كه كتاب‌هایى بر او حمل شده باشد ( كَمَثَلِ الْحِمارِ يَحْمِلُ اَسْفارا ) ( 5 / جمعه ). گروهى دیگر از الفاظ فراتر رفته و در معانى دقّت مى‌کنند و در ریزه‌کارى‌ها و نکات قرآن مى‌اندیشند و از علوم آن آگاهند ، اما از عمل خبرى نیست .

ولى گروه سوّمى هستند كه مؤمنان راستینند ، قرآن را به عنوان يك كتاب عمل و يك برنامه كامل زندگى پذیرفته‌اند ، خواندن الفاظ و اندیشه در معانى و درك مفاهیم این كتاب بزرگ را ، مقدّمه‌اى براى عمل مى‌دانند ولذا هر زمان قرآن مى‌خوانند ، روح تازه‌اى در كالبد آن‌ها پیدا مى‌شود ، تصمیم و اراده تازه ، آمادگى و اعمال تازه و این است حقّ تلاوت .

در حدیثى از امام صادق در تفسیر این آیه مى‌خوانیم، كه فرمود : « منظور این است كه آیات آن را به دقّت بخوانند و حقایق آن را درك كنند و به احکام آن عمل نمایند ، به وعده‌هاى آن امیدوار و از وعیدهاى آن ترسان باشند ، از داستان‌هاى آن عبرت بگیرند ، به خدا سوگند منظور حفظ‌کردن آیات وخواندن حروف و تلاوت سوره‌ها و يادگرفتن اعشار و اخماس آن نیست، آن‌هاحروف قرآن را حفظ كردند ، اما حدود آن را ضایع ساختند ، منظور تنها این است كه در آیات قرآن بیندیشند و به احکامش عمل كنند ،

چنان‌که خداوند مى‌فرماید : این كتابى است پربرکت ، كه ما بر تو نازل كردیم تا در آیاتش تدبّر كنند » .(1)

122 يا بَنى اِسْرائیلَ اذْكُرُوا نِعْمَتِىَ الَّتى اَنْعَمْتُ عَلَيْكُمْ وَ اَنّى فَضَّلْتُكُمْ عَلَى‌الْعالَمینَ

اى بنى‌اسرائیل،نعمتى‌راکه برشماارزانى‌داشتم، به يادبیاورید و نیز به‌خاطر بیاوریدکه من شما را بر جهانیان برترى بخشیدم .

123 وَ اتَّقُوا يَوْما لاتَجْزى نَفْسٌ عَنْ نَفْسٍ شَيْئا وَ لايُقْبَلُ مِنْها عَدْلٌ وَ لا تَنْفَعُها شَفاعَةٌ وَ لا هُمْ يُنْصَرُونَ

از روزى بترسید كه هیچ‌کس به جاى دیگرى جزا نمى‌بیند و هیچ‌گونه عوضى از او قبول نمى‌گردد و شفاعت ، او را سود نمى‌دهد و ( از هیچ ناحیه ) يارى نمى‌شوند .

تمام راه‌هاى نجات كه در این دنیا به آن متوسّل مى‌شوید ، همه بسته است ، تنها و تنها يك راه


1) « المیزان » ، ذیل آیه مورد بحث .

باز است و آن راه ایمان و عمل صالح و در برابر گناهان توبه كردن و اصلاح خویش نمودن است .

124 وَ اِذِ ابْتَلى اِبْراهیمَ رَبُّهُ بِكَلِماتٍ فَاَتَمَّهُنَّ قالَ اِنّى جاعِلُكَ لِلنّاسِ اِماما قالَ وَ مِنْ‌ذُرِّيَّتى قالَ لايَنالُ عَهْدِى‌الظّالِمینَ

( به خاطر بیاورید ) هنگامى كه خداوند ابراهیم را با وسایل گوناگونى آزمود و او به خوبى از عهده آزمایش برآمد، خداوند به او فرمود : من تو را امام و رهبر مردم قرار دادم ، ابراهیم عرض كرد : از دودمان من ( نیز امامانى قرار بده )، خداوند فرمود : پیمان من به ستم‌کاران نمى‌رسد (و تنها آن دسته از فرزندان تو كه پاك و معصوم باشند ، شایسته این مقامند).

منظور از « كلمات » چیست ؟

از بررسى آیات قرآن و اعمال مهمّ و چشم‌گیرى كه ابراهیم انجام داد و مورد تحسین خداوند قرار گرفت ، چنین استفاده مى‌شود كه مقصود از « كلمات » ( جمله‌هایى كه خداوند ابراهیم را به آن

آزمود ) ، يك سلسله وظایف سنگین و مشکل بوده كه خدا بر دوش ابراهیم گذارده بود و این پیامبر مخلص همه آن‌ها را به عالى‌ترین وجه انجام داد ، این دستورات عبارت بودند از ؛ بردن فرزند به قربانگاه و آمادگى جدّى براى قربانى او به فرمان خدا. بردن زن و فرزند و گذاشتن آن‌ها در سرزمین خشك و بى‌آب و گیاه مكّه ، در جایى كه حتى يك نفر سکونت نداشت. قیام در برابر بت‌پرستان بابل و شکستن بت‌ها و دفاع بسیار شجاعانه در آن محاکمه تاریخى و قرار گرفتن در دل آتش و حفظ خونسردى كامل و ایمان در تمام این مراحل. مهاجرت در سرزمین بت‌پرستان و پشت پا زدن به زندگى خود و ورود در سرزمین‌هاى دوردست براى اداى رسالت خویش و مانند این‌ها .

و به راستى هریك از آن‌ها آزمایشى بسیار سنگین و مشکل بود ، اما او با قدرت و نیروى ایمان از عهده همه آن‌ها برآمد و اثبات كرد كه شایستگى مقام « امامت » را دارد .

امام كیست ؟

از آیه مورد بحث اجمالاً چنین استفاده مى‌شود كه مقام امامتى كه به ابراهیم بعد از پیروزى در همه این آزمون‌ها بخشیده شد ، فوق مقام نبوّت و رسالت بود

توضیح این كه امامت معانى مختلفى دارد ؛

✓ 1 - «امامت» به معنى ریاست و زعامت در امور دنیاى مردم (آن‌چنان كه اهل تسنّن مى‌گویند).

✓ 2 - «امامت» به معنى ریاست در امور دین و دنیا (آن‌چنان كه بعضى دیگر از آن‌ها تفسیر كرده‌اند).

✓ 3 - « امامت » عبارت است از تحقق بخشیدن برنامه‌هاى دینى اعمّ از حکومت ، به معنى وسیع كلمه و اجراى عدالت اجتماعى و همچنین تربیت و پرورش نفوس در « ظاهر » و « باطن » و این مقام از مقام رسالت و نبوّت بالاتر است ، زیرا « نبوّت » و « رسالت » تنها اخبار ازسوى خدا و ابلاغ فرمان او و بشارت و انذار است ، اما در مورد « امامت » همه این‌ها وجود دارد ، به اضافه « اجراى احکام » و « تربیت نفوس از نظر ظاهر و باطن » ( البته روشن است كه بسیارى از پیامبران داراى مقام امامت نیز بوده‌اند ). در حقیقت مقام امامت ، مقام تحقّق بخشیدن به اهداف مذهب و هدایت به معنى « ایصال به‌مطلوب » است، نهفقط « ارائه طریق ». علاوه بر این « هدایت تکوینى » را نیز شامل مى‌شود ، يعنى تأثیر باطنى و نفوذ روحانى امام و تابش شعاع وجودش در قلب انسان‌هاى آماده و هدایت معنوى آن‌ها

امام از این نظر درست به خورشید مى‌ماند كه با اشعّه زندگى‌بخش خود گیاهان را پرورش مى‌دهد و به موجودات زنده جان و حیات مى‌بخشد ، نقش امام در حیات معنوى نیز همین نقش است.

در قرآن مجید مى‌خوانیم : « هُوَ الَّذى يُصَلّى عَلَيْكُمْ وَ مَلائِكَتُهُ لِيُخْرِجَكُمْ مِنَ الظُّلُماتِ اِلَى النُّورِ وَ كانَ بِالْمؤْمِنینَ رَحیما :خدا و فرشتگان او بر شما رحمت و درود مى‌فرستند تا شما را از تاریکى‌ها به نور رهنمون گردند و او نسبت به مؤمنان مهربان است » ( 43 / احزاب ) .

از این آیه به خوبى استفاده مى‌شود كه رحمت‌هاى خاصّ خداوند و امدادهاى غیبى فرشتگان مى‌تواند مؤمنان را از ظلمت‌ها به نور رهبرى كند .

این موضوع درباره امام نیز صادق است و نیروى باطنى امام و پیامبران بزرگ كه مقام امامت را نیز داشته‌اند و جانشینان آن‌ها براى تربیت افراد مستعدّ و آماده و خارج ساختن آنان از ظلمت جهل و گمراهى به سوى نور هدایت ، تأثیر عمیق داشته است .

شكّ نیست كه مراد از امامت در آیه مورد بحث ، معنى سوّم است ، زیرا از آیات متعدّد قرآن استفاده مى‌شود كه در مفهوم امامت ، مفهوم « هدایت » افتاده ، چنان‌که در آیه 24 سوره سجده

مى‌خوانیم : « وَ جَعَلْنا مِنْهُمْ اَئِمَّةً يَهْدُونَ بِاَمْرِنا لَمّا صَبَرُوا وَ كانُوا بِاآیاتِنا يُوقِنُونَ : و از آن‌ها امامانى قرار دادیم كه به فرمان ما هدایت كنند ، چون استقامت به خرج دادند و به آیات ما ایمان داشتند » .

این هدایت به معنى ارائه طریق نیست ، زیرا ابراهیم پیش از این ، مقام نبوّت و رسالت و هدایت به معنى ارائه طریق را داشته‌است. حاصل این‌که قرائن روشن گواهى مى‌دهد كه مقام امامت كه پس از امتحانات مشکل و پیمودن مراحل يقین و شجاعت و استقامت به ابراهیم بخشیده شد ، غیر از مقام هدایت به معنى بشارت و ابلاغ و انذار بوده است .

پس هدایتى‌که در مفهوم امامت افتاده ، چیزى جز « ایصال به مطلوب » و « تحقّق‌بخشیدن روح مذهب » و پیاده كردن برنامه‌هاى تربیتى در نفوس آماده نیست .

این حقیقت اجمالاً در حدیث پر معنى و جالبى از امام صادق نقل شده : « خداوند ابراهیم را بنده خاصّ خود قرار داد پیش از آن‌که پیامبرش قرار دهد و خداوند او را به عنوان نبىّ انتخاب كرد ، پیش از آن‌که او را رسول‌خود سازد و اورا رسول‌خود انتخاب كرد، پیش‌از آن‌که او را به عنوان خلیل‌خود برگزیند و اورا خلیل‌خود قرارداد، پیش‌ازآن‌که او را امام قرار دهد ، هنگامى‌که همه‌این مقامات‌را جمع كرد، فرمود : من تو

را امام مردم قرار دادم ، این مقام به‌قدرى در نظر ابراهیم بزرگ جلوه كرد كه عرض نمود : خداوندا از دودمان من نیز امامانى انتخاب كن ، فرمود : پیمان من به ستمکاران آن‌ها نمى‌رسد ... يعنى شخص سفیه هرگز امام افراد باتقوا نخواهد شد » . (1)

فرق « نبوّت » و « امامت » و « رسالت »

به‌طورى كه از اشارات موجود در آیات و تعبیرات مختلفى كه در احادیث وارد شده ، برمى‌آید كسانى‌که ازطرف خدا مأموريّت داشتند، داراى مقامات مختلفى بودند؛

✓ 1 - مقام نبوّت : يعنى دریافت وحى از خداوند ، لذا « نبىّ » كسى است كه وحى بر او نازل مى‌شود و آن‌چه را به وسیله وحى دریافت مى‌دارد ، چنان‌که مردم از او بخواهند ، در اختیار آن‌ها مى‌گذارد.

✓ 2 - مقام رسالت : يعنى مقام ابلاغ وحى و تبلیغ و نشر احکام خداوند وتربیت نفوس ازطریق تعلیم و آگاهى بخشیدن ، لذا « رسول » ، كسى است كه موظّف است در حوزه مأموريّت


1) «اصول كافى»، جلد 1، باب طَبَقاتُ الاَْنْبِياءِ وَ الرُّسُلِ وَ الاَْئِمَّةِ، صفحه133.

خود به تلاش و كوشش برخیزد و از هر وسیله‌اى براى دعوت مردم به سوى خدا و ابلاغ فرمان او استفاده كند و براى يك انقلاب فرهنگى و فکرى و عقیدتى تلاش نماید .

✓ 3 - مقام امامت : يعنى رهبرى و پیشوایى خلق ، در واقع « امام » كسى است كه با تشکیل يك حکومت الهى و به دست آوردن قدرت‌هاى لازم ، سعى مى‌کند احکام خدا را عملاً اجرا و پیاده نماید و اگر هم نتواند رسما تشکیل حکومت دهد ، تا آن‌جا كه در توان دارد ، در اجراى احکام مى‌کوشد.

به عبارت دیگر وظیفه « امام » ، اجراى دستورات الهى است در حالى كه وظیفه « رسول » ، ابلاغ این دستورات مى‌باشد و باز به تعبیر دیگر، رسول ، " ارائه طریق" مى‌کند ولى امام ، " ایصال به مطلوب" مى‌نماید ( علاوه بر وظایف سنگین دیگرى كه قبلاً اشاره شد ) .

ناگفته پیدا است كه بسیارى از پیامبران الهى مانند پیامبر گرامى اسلام صلى‌الله‌علیه‌و‌آله ، هر سه مقام را داشتند ؛ هم دریافت وحى مى‌کردند ، هم تبلیغ فرمان‌هاى الهى و هم در تشکیل حکومت و اجراى احکام تلاش مى‌کردند و هم از طریق باطنى به تربیت نفوس مى‌پرداختند .

خلاصه این‌که ؛ امامت، همان مقام رهبرى همه‌جانبه مادّى و معنوى جسمى و روحانى و

ظاهرى و باطنى‌است ، امام ، رئیس حکومت و پیشواى اجتماع و رهبر مذهبى و مربّى اخلاق و رهبر باطنى و درونى است. امام از يك سو با نیروى مرموز معنوى خود افراد شایسته را در مسیر تکامل باطنى رهبرى مى‌کند ، با قدرت علمى خود افراد نادان را تعلیم مى‌دهد و با نیروى حکومت خویش يا قدرت‌هاى اجرایى دیگر ، اصول عدالت را اجرا مى‌نماید .

امامت يا آخرین سیر تکاملى ابراهیم

از آن‌چه در بیان حقیقت امامت گفتیم ، به خوبى استفاده مى‌شود كه ممکن است كسى مقام پیامبرى و تبلیغ و رسالت را داشته باشد ، اما مقام امامت در او نباشد ، این مقام ، نیازمند به شایستگى فراوان در جمیع جهات است و همان مقامى است كه ابراهیم پس از آن‌همه امتحانات و شایستگى‌ها پیدا كرد و این آخرین حلقه سیر تکاملى ابراهیم بود .

آن‌ها كه گمان مى‌کنند منظور از امامت ، تنها « فرد شایسته و نمونه بودن » است ، گویا به این حقیقت توجه ندارند كه چنین مطلبى از آغاز نبوّت در ابراهیم بوده است .

و آن‌ها كه گمان مى‌کنند منظور از امامت ، « سرمشق و الگو بودن » براى مردم بوده ،

باید به آن‌ها گفت : این صفت براى ابراهیم و تمامى انبیاء و رسل از آغاز دعوت نبوّت وجود دارد و به همین دلیل پیامبر باید معصوم باشد ، چرا كه اعمالش الگو است .

بنابراین مقام امامت ، مقامى است بالاتر از این‌ها و حتّى برتر از نبوّت و رسالت و این همان مقامى است كه ابراهیم پس از امتحان شایستگى ، از طرف خداوند دریافت داشت .

ظالم كیست ؟

منظوراز « ظلم » درجمله « لا يَنالُ عَهْدِى الظّالِمینَ » ، تنها ستم به دیگران كردن نیست ، بلکه ظلم ( در برابر عدل ) در این‌جا به معنى وسیع كلمه به كار رفته و نقطه مقابل عدالت به معنى گذاردن هر چیز به جاى خویش است. بنابراین ظلم آن است‌که شخص يا كار ياچیزى را در موقعيّتى‌که شایسته آن نیست ، قرار دهند. از آن‌جا كه مقام امامت و رهبرى ظاهرى و باطنى خلق ، مقام فوق‌العاده پرمسؤوليّت و باعظمتى است ، يك لحظه گناه و نافرمانى و سوء پیشینه ، سبب مى‌گردد كه لیاقت این‌مقام سلب‌گردد. لذا در احادیث مى‌خوانیم كه امامان اهل بیت علیهم‌السلام براى اثبات انحصار خلافت بلافصل پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله به علىّ ، به همین آیه مورد بحث استدلال مى‌کردند ، اشاره به این‌که

دیگران در دوران جاهليّت ، بت‌پرست بودند ، تنها كسى كه يك لحظه در مقابل بت سجده نکرد، علىّ بود، چه ظلمى از این بالاتر كه انسان بت‌پرستى كند ، مگر لقمان به فرزندش نگفت : « يا بُنَىَّ لا تُشْرِكْ بِاللّهِ اِنَّ الشِّرْكَ لَظُلْمٌ عَظیمٌ : اى فرزندم، شریك براى خدا قرارمده‌که شرك ، ظلم عظیمى است » (13 / لقمان).

به عنوان نمونه « هشام بن سالم » از امام صادق نقل مى‌کند كه فرمود : « ابراهیم پیامبر بود ، پیش از آن‌که امام باشد ، تا این‌که خداوند فرمود : من تو را امام قرار مى‌دهم ، او عرض كرد : از دودمان من نیز امامانى‌قرارده، فرمود: پیمان من به ستمکاران نمى‌رسد، آنان‌که بتى‌را پرستش‌کردند ، امام نخواهند بود » .(1)

امام از سوى خدا تعیین مى‌شود

از آیه مورد بحث ، ضمنا استفاده مى‌شود كه امام ( رهبر معصوم همه‌جانبه مردم ) باید از طرف خدا تعیین گردد ، زیرا ؛


1) « اصول كافى » ، جلد 1 ، باب طَبَقاتِ الاَْنْبِياءِ وَ الرُّسُلِ وَ الاَْئِمَّةِ ، حدیث 1 .

اولاً امامت يك نوع عهد و پیمان الهى است و بدیهى است چنین كسى را باید خداوند تعیین‌کندکه‌اوطرف‌پیمان‌است.

ثانیا افرادى كه رنگ ستم به خود گرفته‌اند و در زندگى آن‌ها نقطه تاریکى‌از ظلم -- اعمّ‌از ظلم به خویشتن يا ظلم به دیگران -- و حتّى يك لحظه بت‌پرستى وجود داشته باشد ، قابليّت امامت را ندارند و به‌اصطلاح امام باید در تمام عمر خود معصوم باشد. آیا كسى جز خدا مى‌تواند از وجود این صفت آگاه گردد ؟ و اگر با این معیار بخواهیم جانشین پیامبر اسلام صلى‌الله‌علیه‌و‌آله را تعیین كنیم ، كسى جز امیر مؤمنان علىّ نمى‌تواند باشد. جالب این‌که نویسنده « المَنار » از قول « ابى حنیفه » نقل مى‌کند كه او معتقد بود خلافت منحصرا شایسته علویان است و به همین دلیل شورش بر ضدّ حکومت وقت ( منصور عباسى ) را مجاز مى‌دانست و به همین دلیل او حاضر نشد منصب قضاوت را در حکومت خلفاى بنى‌عباس بپذیرد.

نویسنده « المَنار » سپس اضافه مى‌کند كه ؛ « ائمّه اربعه اهل سنّت » همه با حکومت‌هاى زمان

خود مخالف بودند و آن‌ها را لایق زعامت مسلمین نمى‌دانستند ، چراکه افرادى ظالم و ستمگر بودند .(1)

ولى عجیب‌است كه در عصر ما بسیارى از علماى اهل تسنّن ، حکومت‌هاى ظالم و جبّار و خودکامه را كه ارتباطشان با دشمنان اسلام ، مسلّم و قطعى است و ظلم و فسادشان بر كسى پوشیده نیست، تأیید و تقویت مى‌کنند بلکه آن‌ها را «اُولُوا الاَْمْر» و «واجُبُ الاِْطاعَة» نیز مى‌شمرند .

125 وَ اِذْ جَعَلْنَا الْبَيْتَ مَثابَةً لِلنّاسِ وَ اَمْنا وَ اتَّخِذوُا مِنْ مَقامِ اِبْراهیمَ مُصَلًّى وَ عَهِدْنا اِلى اِبْراهیمَ وَ اِسْماعیلَ اَنْ طَهِّرا بَيْتِىَ لِلطّائِفینَ وَ الْعاكِفینَ وَ الرُّكَّعِ السُّجُودِ

( و به خاطر بیاورید ) هنگامى را كه خانه كعبه را محل بازگشت و مرکز امن و امان براى مردم قرار دادیم ( و براى تجدید همین خاطره ) از مقام ابراهیم ، نمازگاهى براى خود انتخاب كنید و ما به ابراهیم و اسماعیل امر كردیم كه خانه مرا براى طواف‌کنندگان و


1) « المَنار » ، جلد 1 ، صفحه 457 و 458 .

مجاوران و رکوع‌کنندگان و سجده‌کنندگان ، پاك و پاکیزه كنید .

عظمت خانه خدا

« مَثابَةً » در اصل از ماده « ثَوْب » به معنى بازگشت چیزى به حالت نخستین است و از آن‌جا كه خانه كعبه ، مرکزى بوده است براى موحّدان كه همه‌سال به سوى آن رو مى‌آوردند ، نه تنها از نظر جسمانى ، كه از نظر روحانى ، نیز بازگشت به توحید و فطرت نخستین مى‌کردند ، از این‌رو به عنوان مَثابَة معرفى شده و از آن‌جا كه خانه انسان كه مرکز بازگشت همیشگى او مى‌باشد ، محل آسایش و آرامش است ، در كلمه « مَثابَة » ، يك نوع آرامش و آسایش خاطر ، نیز افتاده است و این معنى با كلمه « اَمْنا » كه پشت سر آن ذکرشده ، تأکید مى‌شود ، مخصوصا كلمه « لِلنّاسِ » نشان مى‌دهد كه این مرکز امن و امان ، پناه‌گاهى است عمومى ، براى همه جهانیان و انسان‌ها و توده‌هاى مردم.

و این در حقیقت اجابت يکى از درخواست‌هایى است كه ابراهیم از خداوند كرد كه بعدا به آن اشاره مى‌شود. سپس اضافه مى‌کند : « از مقام ابراهیم ، نمازگاهى براى خود انتخاب كنید » ( وَ اتَّخِذوُا مِنْ مَقامِ اِبْراهیمَ مُصَلًّى )

منظور از « مقام ابراهیم » ، همان‌گونه كه در روایات اسلامى وارد شده و بسیارى از مفسران نیز گفته‌اند ، اشاره به همان مقام معروف ابراهیم است كه محلّى است در نزدیکى خانه كعبه و حجّاج بعداز انجام طواف به نزدیك آن مى‌روند و نماز طواف به‌جا مى‌آورند ، بنابراین منظور از « مصلّى » ، نیز محّل نماز است. سپس اشاره به پیمانى كه از ابراهیم و فرزندش اسماعیل درباره طهارت خانه كعبه گرفته ، مى‌فرماید و مى‌گوید : « ما به ابراهیم و اسماعیل امر كردیم كه خانه مرا براى طواف‌کنندگان و مجاوران و رکوع‌کنندگان و سجده‌کنندگان ( نمازگزاران ) پاکیزه دارید » ( وَ عَهِدْنا اِلى اِبْراهیمَ وَ اِسْماعیلَ اَنْ طَهِّرا بَيْتِىَ لِلطّائِفینَ وَ الْعاكِفینَ وَ الرُّكَّعِ السُّجُودِ ) .منظور از طهارت و پاکیزگى در این‌جا پاك ساختن ظاهرى و معنوى این خانه توحید از هرگونه آلودگى‌است .

چرا به كعبه خانه خدا گفته شده است ؟

در آیه فوق از خانه كعبه به عنوان « بَيْتى » ( خانه من ) تعبیر شده ، در حالى كه روشن است خداوند نه جسم است و نه نیاز به خانه دارد، منظور از این‌اضافه ، همان « اضافه تشریفى » است، به این معنى كه براى بیان شرافت و عظمت چیزى آن را به خدا نسبت مى‌دهند ، ماه رمضان را

« شَهْرُاللّه‌ِ » و خانه كعبه را « بَيْتُ‌اللّه‌ِ » مى‌گویند .

126 وَ اِذْ قالَ اِبْراهیمُ رَبِّ اجْعَلْ هذا بَلَدا امِنا وَ ارْزُقْ اَهْلَهُ مِنَ الثَّمَراتِ مَنْ امَنَ مِنْهُمْ بِاللّهِ وَ الْيَوْمِ الاْخِرِ قالَ وَ مَنْ كَفَرَ فَاُمَتِّعُهُ قَلیلاً ثُمَّ اَضْطَرُّهُ اِلى عَذابِ النّارِ وَ بِئْسَ الْمَصیرُ

( و به‌یاد بیاورید ) هنگامى كه ابراهیم عرض كرد : پروردگارا، این سرزمین را شهر امنى قرار ده و اهل آن را -- آن‌ها كه ایمان به‌خدا و روز بازپسین آورده‌اند -- ازثمرات ( گوناگون ) روزى ده ( ما این دعاى ابراهیم را به اجابت رساندیم و مؤمنان را از انواع برکات بهره‌مند ساختیم ) اما به آن‌ها كه كافر شدند ، بهره كمى خواهیم داد ، سپس آن‌ها را به عذاب آتش مى‌کشانیم و چه بد سرانجامى دارند .

" امنيّت " و " توسعه اقتصادى"، خواسته‌ابراهیم‌از پروردگار

جالب این‌که ابراهیم نخست تقاضاى « امنيّت » و سپس درخواست « مواهب اقتصادى » مى‌کند و این خود اشاره‌اى است به این حقیقت كه تا امنيّت در شهر يا كشورى حکم‌فرما نباشد ،

فراهم كردن يك اقتصاد سالم ممکن نیست .

در این‌که منظور از « ثَمَرات » چیست ؟ مفسران گفتگوها دارند ، ولى ظاهرا « ثَمَرات » يك معنى وسیعى دارد كه هرگونه نعمت مادّى اعمّ از میوه‌ها و مواد دیگر غذایى و نعمت‌هاى معنوى‌را شامل مى‌شود، در حدیثى ازامام صادق آمده كه فرمود : « هِىَ ثَمَراتُ الْقُلُوبِ : منظور میوه دل‌ها است » ، اشاره به این كه خداوند محبّت و علاقه مردم را به مردم این سرزمین جلب مى‌کند .

این نکته نیز قابل توجّه است كه ابراهیم این تقاضا را تنها براى مؤمنان به توحید و روز جزا مى‌کند ، شاید به خاطر این‌که از جمله « لا يَنالُ عَهْدِىَ الظّالِمینَ » در آیات گذشته به این حقیقت پى برده بود كه گروهى از نسل‌هاى آینده او ، راه شرك و ظلم و ستم مى‌پویند و او در این‌جا ادب را رعایت كرد و آن‌ها را از دعاى خود استثناء نمود .

به هر حال خداوند در پاسخ این تقاضاى ابراهیم چنین « فرمود : اما آن‌ها كه راه كفر را پوییده‌اند ، بهره كمى ( از این ثمرات ) به آن‌ها خواهم داد » و به طور كامل محروم نخواهم كرد ( قالَ وَ مَنْ كَفَرَ فَاُمَتِّعُهُ قَلیلاً )

اما در سراى آخرت « آن‌ها را به عذاب آتش مى‌کشانم و چه بد سرانجامى‌دارند » ( ثُمَّ اَضْطَرُّهُ اِلى عَذابِ النّارِ وَ بِئْسَ الْمَصیرُ ) .

این در واقع صفت « رحمانيّت » همان رحمت عامّه پروردگار است كه از خوان نعمت بى‌دریغش ، همه بهره مى‌گیرند و از خزانه غیبش خوبان و بدان وظیفه‌خور باشند ، ولى سراى آخرت كه سراى رحمت خاصّ او است، رحمت و نجاتى براى آن‌ها نیست .

127 وَ اِذْ يَرْفَعُ اِبْراهیمُ الْقَواعِدَ مِنَ الْبَيْتِ وَ اِسْماعیلُ رَبَّنا تَقَبَّلْ مِنّا اِنَّكَ اَنْتَ السَّمیعُ الْعَلیمُ

( و نیز به ياد آورید ) هنگامى كه ابراهیم و اسماعیل ، پایه‌هاى خانه ( كعبه ) را بالا مى‌بردند ( و مى‌گفتند : ) پروردگارا ، از ما بپذیر، تو شنوا و دانایى .

ابراهیم‌خانه‌کعبه‌رابازسازى‌مى‌کند

از آیات مختلف قرآن و احادیث و تواریخ اسلامى به خوبى استفاده مى‌شود كه خانه كعبه ، پیش از ابراهیم ، حتّى از زمان آدم برپا شده بود ، در آیه 37 سوره ابراهیم ، از قول این پیامبر بزرگ

مى‌خوانیم : « رَبَّنا اِنّى اَسْكَنْتُ مِنْ ذُرِّيَّتى بِوادٍ غَيْرِ ذى زَرْعٍ عِنْدَ بَيْتِكَ الْمُحَرَّمِ : پروردگارا ، بعضى از فرزندانم را در این سرزمین خشك و سوزان در كنار خانه تو سکونت دادم » .

این آیه گواهى مى‌دهد موقعى كه ابراهیم با فرزند شیرخوارش اسماعیل و همسرش به سرزمین مكّه آمدند ، اثرى از خانه كعبه وجود داشته است. در آیه 96 سوره آل‌عمران نیز مى‌خوانیم: « اِنَّ اَوَّلَ بَيْتٍ وُضِعَ لِلنّاسِ لَلَّذى بِبَكَّةَ مُبارَكا : نخستین خانه‌اى كه به منظور پرستش خداوند براى مردم ساخته شد ، در سرزمین مكّه بود » مسلّم است كه پرستش خداوند و ساختن مرکز عبادت از زمان ابراهیم آغاز نگردیده ، بلکه قبلاً و حتى از زمان آدم بوده است .

اتفاقا تعبیرى كه در آیه مورد بحث به چشم مى‌خورد ، نیز همین معنى را مى‌رساند ، آن‌جا كه مى‌گوید : « به ياد آورید هنگامى كه ابراهیم و اسماعیل ، پایه‌هاى خانه ( كعبه ) را بالا مى‌بردند و مى‌گفتند : پروردگارا ، از ما بپذیر ، تو شنوا و دانایى » ( وَ اِذْ يَرْفَعُ اِبْراهیمُ الْقَواعِدَ مِنَ الْبَيْتِ وَ اِسْماعیلُ رَبَّنا تَقَبَّلْ مِنّا اِنَّكَ اَنْتَ السَّمیعُ الْعَلیمُ ) .

این تعبیر مى‌رساند كه شالوده‌هاى خانه كعبه وجود داشته و ابراهیم و اسماعیل ، پایه‌ها را بالا بردند

در خطبه معروف "قاصعه" از « نهج‌البلاغه » نیز مى‌خوانیم : « آیا نمى‌بینید كه خداوند ، مردم جهان را از زمان آدم تا به امروز به وسیله قطعات سنگى ... امتحان كرده است و آن را خانه محترم خود قرار داده ، سپس به آدم و فرزندانش دستور داد كه به گرد آن طواف كنند ». خلاصه این‌که؛ آیات قرآن و روایات این تاریخچه معروف را تأیید مى‌کند كه خانه كعبه ، نخست به دست آدم ساخته شد ، سپس در طوفان نوح فروریخت و بعد به دست ابراهیم و فرزندش اسماعیل تجدید بنا گردید .

128 رَبَّنا وَ اجْعَلْنا مُسْلِمَيْنِ لَكَ وَ مِنْ ذُرِّيَّتِنا اُمَّةً مُسْلِمَةً لَكَ وَ اَرِنا مَناسِكَنا وَتُبْ عَلَيْنا اِنَّكَ اَنْتَ التَّوّابُ الرَّحیمُ

پروردگارا ، ما را تسلیم فرمان خود قرار ده و از دودمان ما امّتى كه تسلیم فرمانت باشد ، به‌وجود آور و طرز پرستش خودت‌را به‌ما نشان‌ده و توبه‌مارابپذیرکه‌تو تواب و رحیمى.

129 رَبَّنا وَ ابْعَثْ فیهِمْ رَسُولاً مِنْهُمْ يَتْلُوا عَلَيْهِمْ ایاتِكَ وَ يُعَلِّمُهُمُ الْكِتابَ وَ الْحِكْمَةَ وَ يُزَكّيهِمْ اِنَّكَ اَنْتَ الْعَزیزُ الْحَكیمُ

پروردگارا ، در میان آن‌ها پیامبرى از خودشان مبعوث كن، تا آیات تو را بر آن‌ها

بخواند و آن‌ها را كتاب و حکمت بیاموزد و پاکیزه‌کند، زیراتو توانا و حکیمى (و بر این كار قادرى) .

پنج تقاضاى جامع ابراهیم و اسماعیل علیهماالسلام از خدا

دراین آیه و آیه بعد، ابراهیم و فرزندش اسماعیل، پنج تقاضاى مهمّ از خداوند جهان مى‌کنند ، این تقاضاها كه به هنگام اشتغال به تجدید بناى خانه كعبه صورت گرفت ، به‌قدرى حساب‌شده و جامع ، تمام نیازمندى‌هاى زندگى مادّى و معنوى است كه‌انسان را به‌عظمت روح این‌دو پیامبر بزرگ خدا ، كاملاً آشنا مى‌سازد ؛

✓ 1 - نخست عرضه مى‌دارند : « پروردگارا ، ما را تسلیم فرمان خودت قرار ده » ( رَبَّنا وَ اجْعَلْنا مُسْلِمَيْنِ لَكَ ) .

✓ 2 - بعد تقاضا مى‌کنند : « از دودمان ما نیز امّتى مسلمان و تسلیم در برابر فرمانت قرار ده » ( وَ مِنْ ذُرِّيَّتِنا اُمَّةً مُسْلِمَةً لَكَ ) .

✓ 3 - سپس تقاضا مى‌کنند : « طرز پرستش‌و عبادت خودت را به ما نشان ده و ما را از آن آگاه

ساز » تا بتوانیم آن‌گونه كه شایسته مقام تو است ، عبادتت كنیم ( وَ اَرِنا مَناسِكَنا ) .

✓ 4 - بعد از خدا تقاضاى توبه كرده ، مى‌گویند : « توبه ما را بپذیر و رحمتت را متوجّه ما گردان كه تو توّاب و رحیمى » ( وَ تُبْ عَلَيْنا اِنَّكَ اَنْتَ التَّوّابُ الرَّحیمُ ) .

✓ 5 - تقاضاى پنجم آن‌ها این‌است كه : « پروردگارا، درمیان آن‌ها پیامبرى از خودشان مبعوث كن » ( رَبَّنا وَ ابْعَثْ فیهِمْ رَسُولاً مِنْهُمْ ) .

« تا آیات تو را بر آن‌ها بخواند و آن‌ها را كتاب و حکمت بیاموزد و پاکیزه كند » ( يَتْلُوا عَلَيْهِمْ ایاتِكَ وَ يُعَلِّمُهُمُ الْكِتابَ وَ الْحِكْمَةَ وَ يُزَكّيهِمْ ) .

« چراکه تو توانا هستى و بر تمام این كارها قدرت دارى » ( اِنَّكَ اَنْتَ الْعَزیزُ الْحَكیمُ ) .

« تعلیم » مقدم است يا « تربیت » ؟

در چهار مورد از قرآن مجید كه مسأله تعلیم و تربیت ، به‌عنوان هدف انبیاء باهم ذکرشده، در سه‌مورد « تربیت » بر « تعلیم » مقدم شدهاست ( 151 / بقره ) ، ( 164 / آل‌عمران ) ، ( 2 / جمعه ) و تنها در يك مورد « تعلیم » بر « تربیت » مقدّم شده است ( آیه مورد بحث ) ، با این‌که مى‌دانیم معمولاً

تا تعلیمى نباشد، تربیتى صورت‌نمى‌گیرد.

بنابراین آن‌جا كه تعلیم بر تربیت مقدم شده ، اشاره به وضع طبیعى آن است و در موارد بیشترى كه تربیت مقدّم ذکر شده ، گویا اشاره به مسأله هدف بودن آن است ، چراکه هدف اصلى تربیت است و بقيّه ، همه مقدّمه آن است .

پیامبرى از میان خود آن‌ها

این تعبیر كه با كلمه « مِنْهُمْ » در آیات فوق آمده ، اشاره به این است كه رهبران و مربّيان انسان ، باید از نوع خود او باشند ، باهمان صفات و غرایز بشرى، تا بتوانند از نظر جنبه‌هاى عملى ، سرمشق‌هاى شایسته‌اى باشند ، بدیهى است اگر از جنس غیر بشر باشند ، نه آن‌ها مى‌توانند دردها ، نیازها ، مشکلات و گرفتارى‌هاى مختلف انسان‌ها را درك كنند و نه انسان‌ها مى‌توانند از آن‌ها سرمشق بگیرند .

130 وَ مَنْ يَرْغَبُ عَنْ مِلَّةِ اِبْراهیمَ اِلاّ مَنْ سَفِهَ نَفْسَهُ وَ لَقَدِ اصْطَفَيْناهُ فِىالدُّنْيا وَ اِنَّهُ فِى‌الاْخِرَةِ لَمِنَ الصّالِحینَ

چه كسى -- جز افراد سفیه و نادان -- از آیین ابراهیم ( با آن پاکى و درخشندگى )

روى‌گردان خواهد شد ؟ ما او را در این جهان برگزیدیم و او در جهان دیگر از صالحان است .

آیا این سفاهت نیست كه انسان ، آیینى را با این پاکى و درخشندگى رها كند و در بى‌راهه‌هاى شرك و كفر و فساد گام بگذارد ؟ آیینى كه با روح و فطرت انسان آشنا و سازگار است و با عقل و خرد هماهنگ ، آیینى را كه هم آخرت در آن است و هم دنیا ، رها كرده و به سراغ برنامه‌هایى برود كه دشمن خرد و مخالف فطرت و تباه‌کننده دین و دنیا است .

131 اِذْ قالَ لَهُ رَبُّهُ اَسْلِمْ قالَ اَسْلَمْتُ لِرَبِّ الْعالَمینَ

( به خاطر بیاورید ) هنگامى را كه پروردگار به او گفت: اسلام‌بیاور (و تسلیم‌دربرابر حقّ باش ، او فرمان پروردگار را از جان و دل پذیرفت)، گفت: دربرابر پروردگارجهانیان تسلیم شدم .

ابراهیم ، انسان نمونه

آرى ابراهیم آن مرد فداکار و ایثارگر هنگامى كه نداى فطرت را از درون خود مى‌شنود كه پروردگار به او فرمان « تسلیم باش » مى‌دهد ، او تسلیم كامل خدا مى‌شود ، ابراهیم با فکر و درک

خود مى‌یابد و مى‌بیند كه ستارگان و ماه و خورشید ، همه غروب و افول دارند و محکوم قوانین آفرینش هستند ، لذا مى‌گوید : این‌ها خداى من نیستند « اِنّى وَجَّهْتُ وَجْهِىَ لِلَّذى فَطَرَ السَّمواتِ وَ الاَْرْضَ حَنیفا وَ ما اَنَا مِنَ الْمُشْرِكینَ : من روى خود را به سوى خدایى كردم كه آسمان‌ها و زمین را آفرید و در این راه عقیده خود را خالص كردم و من از مشرکان نیستم » ( 79 / انعام ) .

و در حقیقت نخستین گام براى ایجاد ارزش در انسان، مسأله خلوص و پاکى است و به همین دلیل كه ابراهیم ، خویش را منحصرا تسلیم فرمان حقّ كرد ، محبوب خدا شد و خدا او را برگزید و به همین عنوان ، او و مکتبش را معرّفى كرد .

132 وَ وَصّى بِها اِبْراهیمُ بَنیهِ وَ يَعْقُوبُ يا بَنِىَّ اِنَّ اللّهَ اصْطَفى لَكُمُ الدّينَ فَلا تَمُوتُنَّ اِلاّ وَ اَنْتُمْ مُسْلِمُونَ

ابراهیم و يعقوب فرزندان خود را ( در بازپسین لحظات عمر ) به این‌آیین وصیت كردند ( و هرکدام به‌فرزندان خویش گفتند: ) فرزندان من ، خداوند این آیین پاك را براى شما برگزیده است و شما جز به آیین‌اسلام ( تسلیم در برابر فرمان خدا ) از دنیا نروید

قرآن با نقل وصيّت ابراهیم ، گویا مى‌خواهد این حقیقت را بازگو كند كه شما انسان‌ها تنها مسؤول امروز فرزندانتان نیستید ، مسؤول آینده آن‌ها نیز مى‌باشید ، تنها به هنگام چشم بستن از جهان ، نگران زندگى مادّى فرزندانتان بعد از مرگتان نباشید ، به فکر زندگى معنوى آن‌ها نیز باشید .

نه تنها ابراهیم چنین وصيّتى كرد كه فرزندزاده‌اش ، يعقوب نیز همین روش را از نیاى خود ابراهیم ، اقتباس نمود و در بازپسین دم عمر ، به فرزندانش گوشزد كرد كه ؛ رمز پیروزى و موفقيّت و سعادت، در يك جمله كوتاه « تسلیم در برابر حقّ » خلاصه مى‌شود .

ذکر « يعقوب » از میان همه پیامبران ، در این‌جا شاید براى این هدف باشد كه به يهود و نصارى كه هرکدام خود را به‌نوعى به يعقوب ارتباط مى‌دادند، بفهماند این آیین شرک‌آلودى كه شما دارید ، این عدم تسلیم خالص در برابر حق كه برنامه شما را تشکیل مى‌دهد ، با روش كسى كه خود را به او پیوند مى‌دهید، سازگار نیست .

133 اَمْ كُنْتُمْ شُهَداءَ اِذْ حَضَرَ يَعْقُوبَ الْمَوْتُ اِذْ قالَ لِبَنیهِ ما تَعْبُدُونَ مِنْ بَعْدى قالُوا نَعْبُدُ اِلهَكَ وَ اِلهَ ابائِكَ اِبْراهیمَ وَ اِسْمعیلَ وَ اِسْحاقَ اِلها واحِدا وَ

نَحْنُ لَهُ مُسْلِمُونَ

آیا شما به هنگامى‌که مرگ يعقوب فرارسید، حاضر بودید؟ در آن هنگام كه به فرزندان خود گفت : پس از من چه چیز را مى‌پرستید ؟ گفتند : خداى تو و خداى پدرانت ابراهیم و اسماعیل و اسحاق، خداوند يکتا و ما در برابر او تسلیم هستیم.

از آیه مورد بحث برمى‌آید كه در وجود يعقوب به هنگام مرگ ، آثار يك نوع ناراحتى و نگرانى از وضع‌آینده فرزندانش احساس مى‌شد، سرانجام این نگرانى را به زبان آورده ، پرسید : فرزندانم ، بعد از من چه‌چیز را مى‌پرستید ؟ مخصوصا گفت : « چه‌چیز » و نگفت ، « چه‌کس » را ؟ چراکه در محیط زندگى او گروهى بت‌پرست بودند كه در برابر اشیایى سجده مى‌کردند ، يعقوب مى‌خواست بداند آیا هیچ‌گونه تمایلى به این آیین در اعماق جان آن‌ها است ؟ اما پس از پاسخ فرزندان ، آرامش خاطر خود را بازیافت .

این نکته نیز قابل توجّه است كه حضرت « اسماعیل » پدر يا جد « يعقوب » نبود ، بلکه عموى او بود ، در حالى كه در آیه مورد بحث كلمه « آباء » جمع « اَب » به كار رفته و از این‌جا روشن

مى‌شودکه در لغت عرب گاهى كلمه « اَب » به "عمو" اطلاق مى‌گردد و از همین‌رو مى‌گوییم : اگر این كلمه در مورد « آزر » در قرآن به كار رفته ، مانع از آن نیست كه آزر عموى ابراهیم باشد، نه پدرش .

134 تِلْكَ اُمَّةٌ قَدْ خَلَتْ لَها ما كَسَبَتْ وَ لَكُمْ ما كَسَبْتُمْ وَ لا تُسْئَلُونَ عَمّا كانُوا يَعْمَلُونَ

آن‌ها امّتى بودند كه درگذشتند ، اعمال آن‌ها مربوط به خودشان بود و اعمال شما نیز مربوط به‌خود شما است و هیچ‌گاه مسؤول اعمال آن‌ها نخواهید بود .

همه مسؤول اعمال خویشند

آیه مورد بحث ، گویا پاسخ به يکى از اشتباهات يهود است ، چراکه آن‌ها بسیار روى مسأله نیاکانشان و افتخارات آن‌ها و عظمتشان در پیشگاه خدا ، تکیه مى‌کردند و گمانشان این بود كه اگر خودشان آلوده باشند ، در پرتو چنین نیاکانى اهل نجاتند .

قرآن مى‌گوید : به جاى این‌که تمام همّ خود را مصروف به تحقیق و مباهات و افتخار نسبت به نیاکان خود كنید ، در اصلاح عقیده و عمل خویش بکوشید

گرچه ظاهرا مخاطب در این آیه يهود و اهل كتابند ، ولى پیدا است این حکم مخصوص آن‌ها نیست ، ما مسلمانان نیز مشمول همین اصل اساسى هستیم كه ؛ « ازفضل پدر تو را چهحاصل » ؟

135 وَ قالُوا كُونُوا هُودا اَوْ نَصارى تَهْتَدُوا قُلْ بَلْ مِلَّةَ اِبْراهیمَ حَنیفا وَ ما كانَ مِنَ الْمُشْرِكینَ

( اهل كتاب ) گفتند : يهودى يا مسیحى بشوید تا هدایت يابید ، بگو : ( این آیین‌هاى تحریف‌شده ، هرگز نمى‌تواند موجب هدایت گردد ، ) بلکه پیروى از آیین خالص ابراهیم كنید و او هرگز از مشرکان نبود .

« حَنیف » از ماده « حَنَفَ » به معنى تمایل پیدا كردن از گمراهى به درستى و راستى است و از آن‌جا كه پیروان توحید خالص ، از شرك روى‌گردان شده و به این اصل اساسى متمایل مى‌شوند ، به آن‌ها « حَنیف » گفته مى‌شود .

و نیز به همین دلیل، يکى از معانى « حنیف » ، مستقیم و صاف است .

دین‌داران خالص كسانى هستند كه پیرو آیین توحیدى خالص باشند ، توحیدى كه هیچ‌گونه با

شرك آمیخته نگردد ، مهمّ‌ترین اصل اساسى براى شناخت آیین پاك از آیین‌هاى انحرافى ، همین رعایت كامل اصل توحید است .

اسلام به ما تعلیم مى‌دهد كه میان پیامبران خدا تفرقه نیفکنیم و به آیین همه آن‌ها احترام بگذاریم ، چراکه اصول آیین حق در همه‌جا يکى است و موسى و عیسى نیز پیرو آیین توحیدى و خالص از شرك ابراهیم بودند ، هرچند آیین آن‌ها به وسیله پیروان نادان تحریف شد و به شرك آمیخته گشت ( البته این سخن منافات با این ندارد كه امروز باید در انجام وظایف خود پیرو آخرین آیین آسمانى ، يعنى اسلام باشیم كه براى این زمان از سوى خدا نازل شده است ) .

136 قُولُوا امَنّا بِاللّهِ وَ ما اُنْزِلَ اِلَيْنا وَ ما اُنْزِلَ اِلى اِبْراهیمَ وَ اِسْماعیلَ وَ اِسْحقَ وَ يَعْقُوبَ وَ الاَْسْباطِ وَ ما اوُتِىَ مُوسى وَ عیسى وَ ما اوُتِىَ النَّبِيُّونَ مِنْ رَبِّهِمْ لا نُفَرِّقُ بَيْنَ اَحَدٍ مِنْهُمْ وَ نَحْنُ لَهُ مُسْلِمُونَ

بگویید : ما به خدا ایمان آورده‌ایم و به آن‌چه بر ما نازل شده و آن‌چه بر ابراهیم و اسماعیل و اسحاق و يعقوب و پیامبران اسباط بنى‌اسرائیل نازل گردید ( و همچنین )

آن‌چه به موسى و عیسى و پیامبران ( دیگر ) از طرف پروردگار داده شده است و ما جدایى در میان آن‌ها قائل نمى‌شویم و دربرابر فرمان خدا تسلیم هستیم ( و تعصّبات نژادى و اغراض شخصى سبب نمى‌شود كه بعضى را بپذیریم و بعضى را رها كنیم ) .

خودمحورى‌ها و تعصّب‌هاى نژادى ، هرگز سبب نمى‌شود كه ما بعضى را بپذیریم و بعضى را نفى كنیم ، آن‌ها همه معلّمان الهى بودند كه در دوره‌هاى مختلف تربیتى به راهنمایى انسان‌ها پرداختند ، هدف همه آن‌ها يك چیز بیشتر نبود و آن ، هدایت بشر در پرتو توحید خالص و حقّ و عدالت ، هرچند هریك از آن‌ها در مقطع‌هاى خاصّ زمانى خود وظایف و ویژگى‌هایى داشتند .

وحدت دعوت انبیاء

قرآن كرارا در آیات مختلف ، اشاره مى‌کند كه همه پیامبران خدا يك هدف را تعقیب مى‌کرده‌اند و هیچ‌گونه جدایى در میان آن‌ها نیست ، زیرا همه از يك منبع ، وحى و الهام دریافت مى‌داشته‌اند ، لذا به مسلمانان توصیه مى‌کند ؛ به تمام پیغمبران الهى ، يکسان احترام بگذارند ، ولى چنان‌که گفتیم ، این موضوع مانع از آن نمى‌شود كه هر آیین جدید كه ازطرف خداوند نازل

مى‌گردید ، آیین‌هاى گذشته را نسخ كند و آیین اسلام آخرین آیین باشد .

زیرا پیغمبران خدا همانند معلّمانى بودند كه هرکدام جامعه بشریت را در يك كلاس ، پرورش مى‌دادند ، بدیهى است دوران تعلیم هریك كه تمام مى‌شد ، به دست معلّم دیگر ، در كلاس بالاتر سپرده مى‌شدند و روى این حساب ، جامعه بشریت ، موظّف است برنامه‌هاى آخرین پیامبر را كه آخرین مرحله تکامل دین آن عصر است ، اجرا كند و این هرگز مانع حقانيّت دعوت سایر پیامبران نخواهد بود .

اسباط چه كسانى بودند ؟

« سِبْط » و « سَبْط » و « اِنْبِساط » در اصل به معنى گسترش و توسعه چیزى به آسانى و راحتى است ، فرزندان و شاخه‌هاى يك فامیل را « سِبْط » و « اَسْباط » مى‌گویند ، به خاطر گسترشى كه در نسل پیدا مى‌شود. منظور از اسباط ، تیره‌ها و قبایل بنى‌اسرائیل يا فرزندانى است كه از اولاد دوازده‌گانه يعقوب به وجود آمدند و چون در میان آن‌ها پیامبرانى وجود داشته‌اند ، در آیه بالا آن‌ها را جزء كسانى مى‌شمارد كه آیات خدا بر آن‌ها نازل گردیده است. بنابراین منظور ، قبایل

بنى‌اسرائیل يا قبایل فرزندان يعقوب است كه پیامبرانى داشتند ، نه خود فرزندان يعقوب ، تا گفته شود : همه آن‌ها صلاحیت پیامبرى نداشتند، چراکه آن‌ها درباره برادر خود مرتکب گناه شدند .

137 فَاِنْ امَنُوا بِمِثْلِ ما امَنْتُمْ بِهِ فَقَدِ اهْتَدَوْا وَ اِنْ تَوَلَّوْا فَاِنَّما هُمْ فى شِقاقٍ فَسَيَكْفیكَهُمُ‌اللّهُ وَ هُوَالسَّمیعُ‌الْعَلیمُ

اگر آن‌ها نیز به آن‌چه شما ایمان آورده‌اید ، ایمان بیاورند، هدایت يافته‌اند و اگر سرپیچى كنند ، از حقّ جدا شده‌اند و خداوند دفع شرّ آن‌ها را از شما مى‌کند و او شنونده و دانا است .

کلمه « شِقاق » در اصل به معنى شکاف و منازعه و جنگ است و در این‌جا بعضى آن را به كفر تفسیر كرده‌اند و بعضى به گمراهى و گاه به جدایى از حقّ و توجّه به باطل و همه این‌ها در واقع به يك حقیقت بازمى‌گردد.

بعضى از مفسّران نقل كرده‌اند كه ؛ پس از نزول آیه قبل و ذکر حضرت مسیح در ردیف سایر پیامبران، جمعى از مسیحیان گفتند: ما این سخن‌را نمى‌پذیریم، عیسى همچون سایر پیامبران نبود ،

او پسر خدا بود ، آخرین آیه مورد بحث نازل شد و به آن‌ها هشدار داد كه در گمراهى و كفر و شقاق هستند .

138 صِبْغَةَ اللّهِ وَ مَنْ اَحْسَنُ مِنَ اللّهِ صِبْغَةً وَ نَحْنُ لَهُ عابِدُونَ

رنگ خدایى ( بپذیرند ، رنگ ایمان و توحید و اسلام ) و چه رنگى از رنگ خدایى بهتر است ؟ و ما تنها عبادت او را مى‌کنیم .

رنگ‌هاى غیر خدایى را بشویید

مفسّران نوشته‌اند كه ؛ در میان مسیحیان معمول بود كه فرزندان خود را « غسل تعمید » مى‌دادند ، گاه ادویه مخصوص زردرنگىبه‌آب اضافه مى‌کردند و مى‌گفتند: این‌غسل مخصوصابا این رنگ خاص ، باعث تطهیر نوزاد از گناه ذاتى كه از آدم به ارث برده است ، مى‌شود .

قرآن براین منطق‌بى‌اساس، خطّ‌بطلان مى‌کشد و مى‌گوید: بهتراین‌است كه به جاى رنگ ظاهر و رنگ‌هاى خرافاتى و تفرقه‌انداز ، رنگ حقیقت و خدایى را بپذیرید تا روح و جانتان از هرآلودگى پاك گردد .

راستى چه تعبیر زیبا و لطیفى است ، اگر مردم رنگ خدایى بپذیرند ، يعنى رنگ وحدت و عظمت و پاکى و پرهیزکارى ، رنگ بى‌رنگى و عدالت و مساوات و برادرى و برابرى و رنگ توحید

و اخلاص ، مى‌توانند در پرتو آن به همه نزاع‌ها و كشمکش‌ها كه « هر گاه بى‌رنگى اسیر رنگ شود » ، به وجود مى‌آید ، از میان بردارند و ریشه‌هاى‌شرك و نفاق و تفرقه را برکنند .

در حقیقت این همان بى‌رنگى و حذف همه رنگ‌ها است .

در احادیث متعدّدى از امام صادق در تفسیر این آیه نقل‌شده كه ؛ « مقصود از " صِبْغَةَ اللّهِ " ، آیین پاك اسلام است » (1)، این حدیث نیز اشاره به همان است كه در بالا گفته شد .

139 قُلْ اَتُحاجُّونَنا فِى اللّهِ وَ هُوَ رَبُّنا وَ رَبُّكُمْ وَ لَنا اَعْمالُنا وَ لَكُمْ اَعْمالُكُمْ وَ نَحْنُ لَهُ مُخْلِصُونَ

بگو : آیا درباره خداوند با ما گفتگو مى‌کنید ، در حالى كه او پروردگار ما و شما است و اعمال ما از آنِ ما و اعمال شما از آنِ شما است و ما با اخلاص او را پرستش مى‌کنیم ( و موحّد خالصیم ) .


1) « نُورُ الثَّقَلَيْنِ » ، جلد 1 ، صفحه 132 .

از آن‌جا كه يهود و غیر آن‌ها گاه با مسلمانان به محاجّه و گفتگو برمى‌خاستند و مى‌گفتند : تمام پیامبران از میان جمعيّت ما برخاسته و دین ما، قدیمى‌ترین‌ادیان و كتاب ما ، كهن‌ترین كتب آسمانى است، اگر محمّد نیز پیامبر بود، بایداز میان ما مبعوث‌شده باشد. گاه مى‌گفتند : نژاد ما از نژاد عرب براى پذیرش ایمان و وحى آماده‌تر است ، چراکه آن‌ها بت‌پرست‌بوده‌اند و مانبودیم. و گاه خود را فرزندان خدا مى‌نامیدند و بهشت را در انحصار خودشان. قرآن در آیه فوق ، خط بطلان به روى همه این پندارها كشیده است .

140 اَمْ تَقُولُونَ اِنَّ اِبْراهیمَ وَ اِسْماعیلَ وَ اِسْحاقَ وَ يَعْقُوبَ وَ الاَْسْباطَ كانُوا هُودا اَوْ نَصارى قُلْ ءَاَنْتُمْ اَعْلَمُ اَمِ اللّهُ وَ مَنْ اَظْلَمُ مِمَّنْ كَتَمَ شَهادَةً عِنْدَهُ مِنَ اللّهِ وَ مَا اللّهُ بِغافِلٍ عَمّا تَعْمَلُونَ

یا مى‌گویید: ابراهیم و اسماعیل و اسحاق و يعقوب و اسباط، يهودىّ يا نصرانىّ بودند ، بگو : شما بهتر مى‌دانید يا خدا؟ ( و با این‌که مى‌دانید آن‌ها يهودىّ و نصرانىّ نبودند ، چرا حقیقت را كتمان مى‌کنید ) و چه كسى ستمگرتر از آن است كه گواهى وشهادت الهى را

که نزد او است ، كتمان كند و خدا از اعمال شما غافل نیست .

عجیب‌است وقتى انسان روى دنده لجاجت وتعصّب مى‌افتد ، حتّى مسلّمات تاریخ را انکار مى‌کند ، مثلاً آن‌ها پیامبرانى چون ابراهیم و اسحاق و يعقوب را كه قبل از موسى و عیسى به دنیا آمدند و از جهان رفتند ، از پیروان موسى يا مسیح مى‌شمارند و يك واقعيّت به این روشنى را كتمان مى‌کنند ، واقعيّتى كه با سرنوشت مردم و دین و ایمان آن‌ها سر و كار دارد ، به همین دلیل قرآن آن‌ها را ستمکارترین افراد معرفى كرده است ، زیرا هیچ ستمى بالاتر از این نیست كه افرادى آگاهانه ، حقایق را كتمان كنند و مردم را در بى‌راهه‌ها سرگردان سازند .

141 تِلْكَ اُمّةٌ قَدْ خَلَتْ لَها ما كَسَبَتْ وَ لَكُمْ ما كَسَبْتُمْ وَ لا تُسْئَلُونَ عَمّا كانُوا يَعْمَلُونَ

( به‌هرحال ) آن‌ها امّتى بودند كه درگذشتند ، آن‌چه كردند، براى خودشان‌است و آن‌چه هم شما كرده‌اید، براى خودتان است و مسؤول اعمال آن‌ها نیستید .

یک‌ملّت زنده باید به‌اعمال خویش متّكى باشد، نه به تاریخ‌گذشته خویش و يک‌انسان‌باید به‌فضیلت خود متّكى باشد ، چراکه از فضل پدر ، تو را چیز حاصل نمى‌شود ، هرچند پدرت فاضل باشد.

پایان جزء اول

فهرست مطالب

موضوع صفحه

متن تأییدیه مرجع عالیقدر حضرت آیة اللّه العظمى مکارم شیرازى··· 5

متن تأییدیه حضرت آیة‌اللّه مرتضى مقتدایى مدیر حوزه علمیه قم··· 7

قرآن كامل‌ترین و زیباترین كتاب آسمانى··· 9

تفسیر چیست ؟··· 11

تفسیر قرآن از چه زمانى شروع شد؟··· 12

نیازها و ضرورت هاى ویژه هر عصر··· 13

ویژگى‌ها و مزایاى‌کتاب"تفسیرجوان"··· 17

ویژگیهاى سوره حمد··· 19

فهرست مطالب

موضوع صفحه

فضیلت سوره « حمد »··· 21

چرانام‌سوره "حمد" ، « فاتِحَةُ الْكِتابِ » است ؟··· 23

آیا " بِسْمِ اللّه‌ِ " جزء سوره است ؟··· 32

" اَللّه‌ُ " جامع‌ترین نام خداوند··· 34

رحمت عامّ و خاصّ خدا··· 37

جهان ، غرق رحمت او است··· 38

خطّ سرخ بر همه رَبُّ النَّوْع‌ها··· 41

ایمان به رستاخیز ، دوّمین پایگاه··· 45

فهرست مطالب

موضوع صفحه

انسان در پیشگاه خدا··· 49

فردگرایى و انزواطلبى مردود است··· 50

پیمودن صراط مستقیم··· 51

صراط مستقیم چیست ؟··· 54

دو خط انحرافى··· 57

« اَلَّذینَ اَنْعَمْتَ عَلَيْهِمْ » چه كسانى هستند ؟··· 58

«مغضوب علیهم» و «ضالّين» چه كسانى هستند؟··· 59

فضیلت سوره « بَقَرَة »··· 61

فهرست مطالب

موضوع صفحه

تحقیق درباره حروف مقطّعه قرآن··· 63

چرا اشاره به دور ؟··· 65

هدایت چیست ؟··· 66

چرا هدایت قرآن ویژه پرهیزکاران است ؟··· 67

آثار تقوا در روح و جان انسان··· 69

1 - ایمان به غیب··· 70

2 - ارتباط با خدا··· 74

3 - ارتباط با انسان‌ها··· 75

فهرست مطالب

موضوع صفحه

4 - ایمان به تمام پیامبران··· 77

5 - ایمان به رستاخیز··· 79

استمرار در طریق ایمان و عمل··· 82

حقیقت تقوا چیست ؟··· 82

گروه دوّم ، كافران لجوج و سرسخت··· 84

آیا سلب قدرت تشخیص ، دلیل بر جبر نیست ؟··· 86

اگر كفّار قابل هدایت نیستند ، اصرار پیامبران براى چیست ؟··· 88

مهر نهادن بر دل‌ها··· 89

فهرست مطالب

موضوع صفحه

مقصود از « قلب » در قرآن··· 92

گروه سوم ( منافقان )··· 95

پیدایش نفاق و ریشه‌هاى آن··· 99

لزوم شناخت منافقین در هر جامعه··· 102

وسعت معنى نفاق··· 104

کارشکنى‌هاى منافقان··· 105

تجارت پر زیان··· 107

دومثال‌جالب‌براى‌ترسیم‌حال‌منافقان··· 109

فهرست مطالب

موضوع صفحه

این‌چنین خدایى را بپرستید··· 116

نعمت زمین و آسمان··· 118

بت‌پرستى در شکل‌هاى مختلف··· 124

قرآن ، معجزه جاویدان··· 125

چرا پیامبران به معجزه نیاز دارند ؟··· 127

از كجا بدانیم كه مثل قرآن را نیاورده‌اند ؟··· 128

ویژگى نعمت‌هاى بهشتى··· 132

« ایمان » و « عمل »··· 135

فهرست مطالب

موضوع صفحه

همسران پاک··· 136

نعمت‌هاى مادى و معنوى در بهشت··· 137

مثال‌هاى قرآنى··· 138

اهميّت مثال در بیان حقایق··· 140

چرا قرآن به پشّه مثال زده است ؟··· 142

هدایت و اضلال الهى··· 144

پیمان با خدا ، كجا و چگونه بسته شد ؟··· 147

اهميّت صله رحم در اسلام··· 150

فهرست مطالب

موضوع صفحه

نعمت اسرارآمیز حیات··· 152

تَناسُخ و عَوْد ارواح··· 155

آسمان‌هاى هفت‌گانه··· 159

انسان ، نماینده خدا در زمین··· 164

فرشتگان در بوته آزمایش··· 168

خداوند چگونه علوم را به آدم تعلیم نمود ؟··· 172

آدم در بهشت··· 174

چرا ابلیس مخالفت كرد ؟··· 175

فهرست مطالب

موضوع صفحه

آیا سجده براى خدا بود يا براى آدم؟··· 177

بهشت آدم ، كدام بهشت بود ؟··· 181

گناه آدم چه بود ؟··· 183

مقصود از « شیطان » در قرآن چیست ؟··· 185

چرا خدا شیطان را آفرید ؟··· 188

بازگشت آدم به سوى خدا··· 190

کلماتى كه خدا بر آدم القاء كرد ، چه بود ؟··· 191

چرا جمله « اِهْبِطُوا » تکرار شده است؟··· 194

فهرست مطالب

موضوع صفحه

مخاطب در « اِهْبِطُوا » كیست ؟··· 194

یاد نعمت‌هاى خدا··· 195

دوازده پیمان خدا با يهود، چه بود ؟··· 196

خدا نیز به عهدش وفا مى‌کند··· 198

چرا يهودیان را بنى‌اسرائیل مى‌گویند ؟··· 199

سود پرستى يهود··· 200

به دیگران توصیه مى‌کنید ، اما خودتان چرا ؟··· 204

راه پیروزى بر مشکلات··· 206

فهرست مطالب

موضوع صفحه

« لقاءاللّه » چیست ؟··· 209

خیال‌هاى باطل يهود··· 212

مفهوم واقعى شفاعت··· 213

شفاعت در عالم تکوین··· 215

مدارك شفاعت··· 216

شرایط گوناگون شفاعت··· 219

احادیث اسلامى و شفاعت··· 221

نعمت آزادى··· 225

فهرست مطالب

موضوع صفحه

بردگى دختران درآن روز و امروز··· 226

نجات از چنگال فرعونیان··· 227

بزرگ‌ترین انحراف بنى‌اسرائیل··· 229

گناه عظیم و توبه بى‌سابقه··· 232

تقاضاى عجیب بنى‌اسرائیل··· 235

نعمت‌هاى گوناگون براى بنى‌اسرائیل··· 237

زندگى در فضاى آزاد از اسارت‌ها··· 239

« مَنّ » و « سَلْوى » چیست ؟··· 240

فهرست مطالب

موضوع صفحه

چرا تعبیر به « اَنْزَلْنا » شده‌است ؟··· 242

لجاجت شدید بنى‌اسرائیل··· 245

فرق « تَعْثَوْا » و « مُفْسِدین »··· 247

خارق عادات در زندگى بنى‌اسرائیل··· 247

فرق میان «اِنْفَجَرَتْ» و «اِنْبَجَسَتْ»··· 248

منظور از « مصر » در این جا كجا است ؟··· 250

آیا تنوّع طلبى جزء طبیعت انسان نیست ؟··· 251

آیا «مَنّ» و «سَلْوى» ازهرغذایى‌برتربود؟··· 252

فهرست مطالب

موضوع صفحه

چرا مهر ذلّت بر بنى‌اسرائیل نهاده شد؟··· 253

قانون كلّى نجات··· 254

آیاایمان به‌خدا و آخرت و انجام‌عمل صالح‌بدون پذیرش دین‌اسلام قابل قبول است ؟··· 255

صابئان چه كسانى هستند ؟··· 257

منظور از پیمان چیست؟··· 259

چگونه كوه بالاى سر بنى‌اسرائیل قرار گرفت ؟··· 260

پیمان اجبارى چه سودى دارد ؟··· 262

عصیان گران روز شنبه··· 263

فهرست مطالب

موضوع صفحه

ماجراى گاو بنى‌اسرائیل··· 265

پرسش‌هاى فراوان و بى‌جا··· 272

بلندپروازى و ادّعاهاى توخالى··· 280

نژادپرستى يهود··· 281

کسب « سَيِّئَة »··· 282

« احاطه خطیئة » چیست ؟··· 282

برنامه‌اى براى زنده ماندن ملّت‌ها··· 285

تبعیض در احکام خدا و انگیزه آن··· 288

فهرست مطالب

موضوع صفحه

رسالت پیامبران در اعصار مختلف··· 290

« روح‌القدس » چیست ؟··· 292

دل‌هاى بى‌خبر و مستور··· 294

خود مبلّغ بوده، خود كافر شدند··· 295

یك معامله زیان‌آور··· 297

تفسیر«باؤوُبِغَضَبٍ‌عَلىغَضَبٍ»··· 298

تعصّب‌هاى نژادى يهود··· 300

گروه از خودراضى··· 305

فهرست مطالب

موضوع صفحه

جنایت نژادپرستان··· 307

یهود ، ملّت بهانه جو··· 309

«جِبْریل» و «میکال»··· 310

پیمان‌شکنان يهود··· 315

سلیمان و ساحران بابل··· 317

چگونه فرشته معلم انسان مى‌شود ؟··· 321

هیچ‌کس بدون اذن خدا قادر بر كارى نیست··· 321

سحر چیست و از چه زمانى پیدا شده است ؟··· 322

فهرست مطالب

موضوع صفحه

سحر از نظر اسلام··· 325

سحر در عصر ما··· 327

دستاویز به دشمن ندهید··· 330

هدف از نسخ··· 332

آیا نسخ دراحکام جایز است؟··· 333

تفسیر جمله « نُنْسِها »··· 336

تفسیر « اَوْ مِثْلِها »··· 337

بهانه‌هاى بى‌اساس··· 339

فهرست مطالب

موضوع صفحه

حسودان‌لجوج··· 340

انحصارطلبان بهشت··· 343

تضادّهاى ناشى از انحصارطلبى··· 345

طرق ویرانى مسجد··· 347

به هر سو رو كنید ، خدا آن‌جا است··· 349

نخستین قبله··· 350

دلایل نفى فرزند ، در مورد خدا··· 351

تفسیر جمله « كُنْ فَيَكُون »··· 352

فهرست مطالب

موضوع صفحه

چگونه چیزى از عدم به وجود مى‌آید ؟··· 354

بهانه دیگر ؛ چرا خدا با ما سخن نمى‌گوید ؟··· 357

دو اصل مهمّ تربیتى··· 359

جلب رضایت دشمن، حسابى دارد··· 363

هدایت ، تنها هدایت الهى است··· 363

حقّ تلاوت چیست ؟··· 364

منظور از « كلمات » چیست ؟··· 367

امام كیست ؟··· 368

فهرست مطالب

موضوع صفحه

فرق « نبوّت » و « امامت » و « رسالت »··· 372

امامت يا آخرین سیر تکاملى ابراهیم ··· 374

ظالم كیست ؟··· 375

امام از سوى خدا تعیین مى‌شود··· 376

عظمت خانه خدا··· 379

چرا به كعبه خانه خدا گفته شده است ؟··· 380

"امنيّت "و " توسعه اقتصادى" ، خواسته ابراهیم از پروردگار··· 381

ابراهیم خانه كعبه را بازسازى مى‌کند··· 383

فهرست مطالب

موضوع صفحه

پنج تقاضاى جامع ابراهیم و اسماعیل علیهماالسلام از خدا··· 386

« تعلیم » مقدم است يا « تربیت » ؟··· 387

پیامبرى از میان خود آن‌ها··· 388

ابراهیم ، انسان نمونه··· 389

همه مسؤول اعمال خویشند··· 393

وحدت دعوت انبیاء··· 396

اسباط چه كسانى بودند ؟··· 397

رنگ‌هاى غیر خدایى را بشویید··· 399