ghaemiyeh.com
سرشناسه : سلیمبن قیس هلالی، 2 قبل از هجرت - 76؟ق.
عنوان قراردادی : کتاب سلیم بن قیس الهلالی .فارسی. برگزیده
عنوان و نام پديدآور : اولین میراث مکتوب از حیات امام مجتبی علیهالسلام/ محمدباقر انصاری .
وضعيت ويراست : [ویراست 2].
مشخصات نشر : قم : دلیل ما، 1384.
مشخصات ظاهری : 102ص.
شابک : 5500 ریال 964-397-146-5 : ؛ 7000 ریال (چاپ چهارم) ؛ 10000 ریال: چاپ پنجم: 978-964-397-146-5
وضعیت فهرست نویسی : فاپا (چاپ سوم)
يادداشت : ص.ع. به انگلیسی: The first written heritage of Imam Hasan Mojtaba's life.
يادداشت : چاپ سوم.
يادداشت : چاپ چهارم: بهار 1386.
يادداشت : چاپ پنجم : تابستان 1387.
یادداشت : کتابنامه به صورت زیرنویس.
موضوع : علیبن ابیطالب (ع)، امام اول، 23 قبل از هجرت - 40ق -- اثبات خلافت
موضوع : احادیث شیعه -- قرن 1ق.
اسلام-- تاریخ -- قرن1 ق.-- احادیث
شیعه -- دفاعیهها و ردیهها -- متون قدیمی تا قرن 14
شناسه افزوده : انصاری، محمدباقر، 1339 - ، مترجم
رده بندی کنگره : BP223/5/س78ک204212 1384
رده بندی دیویی : 297/452
شماره کتابشناسی ملی : م84-21564
اطلاعات رکورد کتابشناسی : فاپا
5
اولین میراث مکتوب
از حیات امام مجتبی علیهالسلام
محمدباقر انصاری
بسم الله الرحمن الرحيم
به سليم بن قيس هلالى
كه در تاريكترين روزهاى سقيفه
اولين ميراث علمى اسلام را
براى نسلهاى مسلمين تدوين نمود.
بسم اللّه الرحمن الرحيم
اولين قلمى كه به نام سبط اكبر، دومين امام، چهارمين معصوم، اولين فرزند على و زهرا عليهماالسلام، حضرت امام حسن مجتبى عليهالسلام، بر روى كاغذ آمده و تاريخ حيات و فضايل آن حضرت را ثبت كرده، كتاب سليم بن قيس هلالى است.
با توجه به اهميت فرهنگى اين موضوع، جستجوى وسيعى براى يافتن نخستين ميراث مكتوب در اين زمينه صورت گرفت و كتابهاى متعددى شناسايى شد. نتيجه اين اقدام آن بود كه هيچ تأليفى مقدم بر كتاب سليم در اين زمينه يافت نشد؛ كه نگارش آن از سالهاى آغازين رحلت پيامبر صلىاللهعليهوآله شروع شده و در سال 76 هجرى با رحلت مؤلف كار تأليف آن هم پايان يافته باشد.
مؤلف آن از اصحاب اميرالمؤمنين عليهالسلام و سه امام بعد از ايشان بوده؛ و آنچه درباره امام مجتبى عليهالسلام نقل كرده مشاهدات عينى او از حيات آن حضرت و يا به نقل از معصومين عليهمالسلام و اصحاب مورد اعتمادشان بوده، كه اكثرا شاهدان عينى وقايع مربوط به حضرت بودهاند.
در نتيجه، آنچه در كتاب سليم درباره امام حسن عليهالسلام آمده از يك سو مقارن حيات حضرت و در حضور خود آن حضرت به ثبت رسيده، و بارها توسط حضرتش و معصومين عليهمالسلام بعد از ايشان مورد تأييد قرار گرفته است؛ و از سوى ديگر به دست سليم - يكى از اصحاب با وفاى امامان عليهمالسلام و سابقه داران مكتب اهل بيت عليهمالسلام - تدوين شده است.(1)
با توجه به اين نكته، استخراج و تنظيم فرازهاى مربوط به امام مجتبى عليهالسلام از كتاب سليم، احياى اولين اثر فرهنگى اسلام درباره آن حضرت خواهد بود، كه طى مراحل زير آماده شده است:
1 . در انتخاب احاديث، آنچه به زندگانى امام حسن عليهالسلام از ولادت تا شهادت و
نيز فضايل آن حضرت مربوط بوده، و نيز آنچه از قضاياى حاكمين زمان حضرت و همچنين شيعيان و ساير مردم آن زمان در ارتباط با حضرت بوده، گزينش شده است.
2 . از هر حديث مقدار مربوط به حضرت تفكيك شده است. در اين جدا سازى فقط به جمله خاصى كه نام حضرت در آن بوده اكتفا نشده، بلكه مقطعى از متن كه صورت داستانى ماجرا را حفظ مىكند جدا گرديده، و جمله خاص آن با قلم سياهتر مشخص شده است.
3 . براى هر حديث يك شماره مسلسل در آغاز آن قرار داده شده؛ و در پاورقى هر يك شماره آن در كتاب سليم ذكر شده است. بدين صورت نيازى به ذكر شماره صفحه حديث در كتاب سليم نخواهد بود.
1) . درباره شرح حال سليم و تاريخچه كتاب او به مقدمه «كتاب سليم» و ترجمه فارسى آن «اسرارآل محمد عليهمالسلام» مراجعه شود.
4 . تعداد احاديثى كه در كتاب سليم به امام حسن عليهالسلام ارتباط داشته 28 حديث است، كه به همان ترتيب كتاب سليم چيده شده و ترتيب آن چنين است: 1 ، 4 ، 6 ، 8 ، 10 ، 11 ، 12 ، 14 ، 16 ، 21 ، 25 ، 26 ، 30 ، 37 ، 40 ، 42 ، 45 ، 48 ، 49 ، 61 ، 62 ، 66 ، 67 ، 69 ، 74 ، 76 ، 79 ، 93 .
5 . در پاورق-ىها توضيح-ات لازم و آدرس آي-ات قرآنى و برخى نسخه بدلهاى مهم كتاب سليم آورده شده است.
6 . در پايان كتاب دو فهرست آماده شده است: يكى فهرست مطالب و عناوين اصلى كتاب، و ديگرى فهرست موضوعى كه موضوعات مربوط به امام حسن عليهالسلام را در كتاب سليم نشان خواهد داد.
كتاب حاضر سپاسگزارى از كار عظيم سليم بن قيس هلالى است كه با توجه به اهميت موقعيت زمانى و مكانى خود، اين ميراث گرانقدر را در شصت سال به ثمر رسانده است. به اميد آنكه ما هم با مطالعه آن و آگاهى از فرازهاى تاريخ امام مجتبى عليهالسلام و معرفت به مقام آسمانى آن حضرت، پرونده فكرى و اعتقادى خود را پر ثمرتر سازيم.
قم ، محمد باقر انصارى
سالروز ولادت امام حسن مجتبى عليهالسلام
15 ماه رمضان 1426 ، 28 مهر 1384
سليم مىگويد:(1)از سلمان فارسى شنيدم كه مىگفت: در مرضى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله از دنيا رفت نزد آن حضرت نشسته بودم. حضرت زهرا عليهاالسلام وارد شد و چون
حال ضعف پيامبر صلىاللهعليهوآله را ديد بغض گلويش را گرفت به طورى كه اشك بر گونههايش جارى شد.
پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: دخترم، چرا گريه مىكنى؟ عرض كرد: يا رسول اللّه، بعد از تو بر خود و فرزندانم از بىاعتنايى مردم و تضييع حقمان مىترسم.
پيامبر صلىاللهعليهوآله در حالى كه چشمانش اشك آلود شده بود فرمود: اى فاطمه، مگر نمىدانى ما اهل بيتى هستيم كه خداوند براى ما آخرت را بر دنيا ترجيح داده، و فنا را بر همه خلقش حتمى نموده است.
خداوند تبارك و تعالى توجهى به زمين نمود و مرا از ميان آنان انتخاب كرد و به پيامبرى برگزيد. سپس براى بار دوم توجهى به زمين نمود و همسر تو را انتخاب كرد، و به من دستور داد تا تو را به ازدواج وى در آورم، و او را به عنوان برادر و وزير و وصى و جانشين خود در امتم قرار دهم.
1) . اين حديث در كتاب سليم حديث 1 است.
پس پدر تو بهترين انبياء و رسولان خداوند است، و شوهر تو بهترين اوصياء و وزيران است، و تو اول كسى از خاندان من هستى كه به من ملحق مىشوى.
سپس خداوند توجه سومى به زمين كرد و تو و يازده نفر از فرزندانت و فرزندان برادرم و شوهرت را كه از نسل تو هستند(1)انتخاب نمود.
پس تو سيده زنان اهل بهشت هستى، و دو پسرت حسن و حسين دو آقاى اهل بهشتند، و من و برادرم و يازده امام - كه جانشينان من تا روز قيامت هستند - همگى هدايت كننده و هدايت شدهايم.
اولين نفر از جانشينان پس از برادرم، حسن است و بعد از او حسين و سپس نُه نفر از فرزندان حسين، كه در بهشت در يك منزل خواهند بود. منزلى از منزل من به خدا نزديكتر نيست، و سپس منزل ابراهيم و آل ابراهيم است.
سپس پيامبر صلىاللهعليهوآله به حضرت زهرا عليهاالسلام فرمود: على بن ابىطالب هشت دندان برنده و شكافنده دارد و مناقبى دارد كه هيچيك از مردم ندارند: يكى اينكه تو اى دخترم همسر او هستى، و دو پسرش حسن و حسين نوههاى من هستند و آنها دو سبط امتم هستند و دو پسرت حسن و حسين دو سبط امتم و دو آقاى جوانان
اهل بهشتند.
حضرت زهرا عليهاالسلام عرض كرد: يا رسول اللّه، كداميك از اينان كه نام بردى افضلاند؟ پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: برادرم على افضل امتم است. حمزه و جعفر، اين
1) . يعنى اين انتخاب شدگان كسانىاند كه پدرشان على عليهالسلام و مادرشان فاطمه عليهاالسلام باشد. بنابراين شامل ساير فرزندان اميرالمؤمنين عليهالسلام كه از همسران ديگر حضرت بودهاند نمىشود.
دو افضل امت من بعد از على و تو و دو پسر و نوهام حسن و حسين و جانشينان
از فرزندان اين پسرم هستند - و پيامبر صلىاللهعليهوآله با دست اشاره به امام حسين عليهالسلام فرمودند - و مهدى از ايشان است. آنكه قبل از مهدى است از او افضل است.
سپس پيامبر صلىاللهعليهوآله به فاطمه و همسر او و دو پسرش نگاهى كرد و فرمود: اى سلمان، خدا را شاهد مىگيرم كه من با كسانى كه با اينان بجنگند روى جنگ دارم و با كسانى كه با اينان روى صلح داشته باشند روى صلح دارم. بدانيد كه اينان در بهشت همراه منند.
سلمان مىگويد:(1)نزد على عليهالسلام آمدم در حالى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله را غسل مىداد.
وقتى پيامبر صلىاللهعليهوآله را غسل داد و حنوط نمود و كفن كرد، من و ابوذر و مقداد و حضرت زهرا و امام حسن و امام حسين عليهمالسلام را به داخل خانه برد، و خود جلو ايستاد و ما پشت سر او صف بستيم و بر آن حضرت نماز خوانديم. عايشه نيز در حجره بود ولى متوجه نشد، چرا كه خداوند چشمان او را گرفته بود.
سلمان مىگويد: وقتى شب شد على عليهالسلام حضرت زهرا عليهاالسلام را سوار بر مركبى نمود و دست دو پسرش امام حسن و امام حسين عليهماالسلام را گرفت، و هيچيك از اهل بدر از مهاجرين و انصار را باقى نگذاشت مگر آنكه به خانههايشان آمد و حق خود را برايشان يادآور شد و آنان را به يارى خويش فراخواند. ولى جز چهل و چهار نفر، كسى از آنان دعوت او را قبول نكرد. حضرت به آنان دستور داد هنگام صبح با سرهاى تراشيده و در حالى كه اسلحههايشان را به همراه دارند بيايند و با او بيعت كنند كه تا سر حد مرگ استوار بمانند.
وقتى صبح شد جز چهار نفر كسى از آنان نزد او نيامد. سليم مىگويد: به سلمان گفتم: چهار نفر چه كسانى بودند؟ گفت: من و ابوذر و مقداد و زبير بن عوام.
1) . اين حديث در كتاب سليم حديث 4 است.
اميرالمؤمنين عليهالسلام در شب بعد هم نزد آنان رفت و آنان را قسم داد. گفتند: «صبح نزد تو مىآييم»، ولى هيچيك از آنان غير از ما نزد او نيامد. در شب سوم هم نزد آنان رفت ولى غير از ما كسى نيامد.
بار ديگر كمك خواهى شبانه در ايام غصب خلافت
(پس از يك هفته كه اميرالمؤمنين عليهالسلام مشغول جمع قرآن بود و از خانه بيرون نيامد، بار ديگر ابوبكر و عمر آن حضرت را براى بيعت فراخواندند، ولى اين بار هم اميرالمؤمنين عليهالسلام نپذيرفت.)
همان شب براى بار چهارم على عليهالسلام حضرت زهرا عليهاالسلام را بر مركبى سوار كرد و دست دو پسرش امام حسن و امام حسين عليهماالسلام را گرفت، و احدى از اصحاب پيامبر صلىاللهعليهوآله را باقى نگذاشت مگر آنكه در خانههايشان نزد آنان رفت، و حق خود را براى آنان يادآور شد و آنان را به يارى خويش فراخواند. ولى هيچكس جز ما چهار نفر او را اجابت نكرد. ما سرهايمان را تراشيديم و يارى خود را مبذول داشتيم.
وقتى على عليهالسلام را نزد ابوبكر رسانيدند عمر به صورت اهانت آميز گفت: «بيعت كن و اين اباطيل را رها كن»! على عليهالسلام فرمود: اگر انجام ندهم شما چه خواهيد كرد؟ گفتند: تو را با ذلت و خوارى مىكشيم! فرمود: در اين صورت بنده خدا و برادر پيامبرش را كشتهايد! ابوبكر گفت: بنده خدا بودن درست است، ولى به برادر پيامبر بودن اقرار نمىكنيم! فرمود: آيا انكار مىكنيد كه پيامبر صلىاللهعليهوآله بين من و خودش برادرى قرار داد؟ گفتند: «آرى»! و حضرت اين مطلب را سه مرتبه بر آنان تكرار كرد.
(پس از اتمام حجتهاى مفصلى كه اميرالمؤمنين عليهالسلام در همان حال نمود و
همه حاضران اقرار كردند) عمر، در حالى كه ابوبكر بالاى منبر نشسته بود به او گفت: چطور بالاى منبر نشستهاى و اين مرد نشسته و روى جنگ دارد و بر نمىخيزد با تو بيعت كند. دستور بده گردنش را بزنيم!
اين در حالى بود كه امام حسن و امام حسين عليهالسلام ايستاده بودند. وقتى گفته عمر را شنيدند به گريه افتادند. اميرالمؤمنين عليهالسلام آن دو را به سينه چسبانيد و فرمود: گريه نكنيد، به خدا قسم بر قتل پدرتان قدرت ندارند.
ابان مىگويد:(1)به حسن بصرى گفتم: افضل اين امت بعد از على عليهالسلام كيست؟ گفت: همسر او و دو پسرش.
افضل مردم اصحاب كساء هستند كه آيه تطهير درباره ايشان نازل شده است. در آن كساء پيامبر صلىاللهعليهوآله خود و على و فاطمه و حسن و حسين عليهمالسلام را كنار يكديگر جمع كرد و فرمود: «اينان مورد اطمينان من و عترت من از اهل بيتم هستند». خداوند هم بدىها را از ايشان برد و آنان را پاك گردانيد. ام سلمه گفت: مرا نيز همراه خود و آنان داخل كساء نما. فرمود: اى ام سلمه، تو بانوى نيكويى هستى و عاقبتت هم خير خواهد بود، ولى اين آيه فقط درباره من و اينان نازل شده است.
1) . اين حديث در كتاب سليم حديث 6 است.
سليم بن قيس مىگويد:(1)از على بن ابىطالب عليهالسلام شنيدم در حالى كه مردى از آن حضرت درباره ايمان سؤال كرد و گفت: يا اميرالمؤمنين عليهالسلام، مرا از ايمان
خبرده به طورى كه از غير تو و بعد از تو از كسى در اين باره سؤال نكنم.
(حضرت در پاسخ او مطالب مفصلى بيان كرد، از جمله فرمود:) كمترين چيزى كه شخص با آن گمراه مىشود آن است كه حجت خدا در زمين و شاهد او بر خلقش را كه امر به اطاعت او نموده و ولايتش را واجب كرده نشناسد.
آن مرد عرض كرد: يا اميرالمؤمنين، آنان را برايم نام ببر. فرمود: كسانى كه خداوند ايشان را با خود و پيامبرش قرين نموده و فرموده است: «اَطيعوُا اللّهَ وَ اَطيعوُا الرَّسوُلَ وَ اوُلِى الاَْمْرِ مِنْكُمْ»(2): «از خدا و پيامبر و اولى الامرتان پيروى كنيد».
عرض كرد: برايم روشن نماييد. فرمود: آنان كه پيامبر صلىاللهعليهوآله در آخرين خطبهاى كه خواند و همان روز از دنيا رفت چنين فرمود: «من در ميان شما دو چيز باقى گذاردم كه تا به آن دو تمسك كردهايد هرگز گمراه نخواهيد شد: كتاب خداوند و اهل بيتم. خداوند لطيف خبير با من عهد كرده است كه آن دو از يكديگر جدا نمىشوند تا بر سر حوض كوثر بر من وارد شوند مانند اين دو
عرض كرد: يا اميرالمؤمنين، او را برايم نام ببر. فرمود: كسى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله او را در غدير خم نصب كرد و به آنان خبر داد كه او نسبت به آنان صاحب اختيارتر از خودشان است، و سپس به آنان دستور داد تا حاضران غايبان را آگاه نمايند.
عرض كرد: يا اميرالمؤمنين، آن شما هستيد؟ فرمود: من اول و افضل آنها هستم. سپس پسرم حسن بعد از من نسبت به مؤمنين صاحب اختيارتر از خودشان است. سپس پسرم حسين بعد از او نسبت به مؤمنين صاحب اختيارتر از خودشان است. و سپس جانشينان پيامبر صلىاللهعليهوآله هستند تا بر سر حوض كوثر يكى پس از ديگرى به خدمت او وارد شوند.
آن مرد نزد على عليهالسلام رفت و سر حضرت را بوسيد و عرض كرد: برايم روشن كردى و مشكلم را حل كردى و هر مشكلى در قلبم بود از بين بردى.
1) . يعنى حضرت دو انگشت سبابه از دو دست را كنار يكديگر قرار دادند اشاره به اينكه قرآن و عترت اين گونه مساوى و قرين يكديگرند، و بعد انگشت سبابه و وسط از يك دست را نشان دادند و اشاره كردند كه نسبت اهل بيت و قرآن مانند اين دو نيست كه يكى از ديگرى مهمتر يا مقدمتر باشد.
اميرالمؤمنين عليهالسلام در پاسخ به سؤال سليم بن قيس درباره راويان حديث مطالب مفصلى بيان كرد تا آنجا كه فرمود:(1)
من هر روز يك بار و هر شب يك بار خدمت پيامبر صلىاللهعليهوآله مىرسيدم و در آنجا
با من خلوت مىنمود، و هر جا كه مىرفت من هم مىرفتم. اصحاب پيامبر هم مىدانستند كه اين كار را غير از من نسبت به احدى از مردم انجام نمىدهد.
اين برنامه گاهى در منزل من بود كه پيامبر صلىاللهعليهوآله نزد من مىآمد! هرگاه من در يكى از منازلش به خدمت او وارد مىشدم با من تنها مىشد و به همسرانش دستور مىداد تا برخيزند و جز من و او كسى نمىماند، ولى وقتى براى خلوت به خانه من مىآمد فاطمه و هيچيك از دو پسرم (حسن و حسين) از پيش ما برنمىخاستند.
برنامه چنين بود كه تا سؤال داشتم جوابم را مىفرمود، و وقتى ساكت مىشدم يا سؤالهايم تمام مىشد خود آن حضرت شروع مىكرد. آيهاى از قرآن بر او نازل نشد مگر آنكه آن را برايم خواند و من برايش خواندم و آن را بر من املا كرد و من همه را به خط خود نوشتم، و از خدا خواست كه آن را به من بفهماند و در حفظ من قرار دهد.
1) . اين حديث در كتاب سليم حديث 10 است.
آيهاى از كتاب خدا را از روزى كه حفظ كردهام و پيامبر صلىاللهعليهوآله تأويل آن را به من آموخته و حفظ كردهام و بر من املا كرده و من نوشتهام، فراموش نكردهام.
در جانشينان پيامبر صلىاللهعليهوآله
روزى به پيامبر صلىاللهعليهوآله عرض كردم: يا نبى اللّه، از روزى كه آن دعا را براى من كردهاى چيزى از آنچه به من آموختهاى فراموش نكردهام. پس چرا بر من املا مىفرمايى و مرا امر به نوشتن آنها مىنمايى؟ آيا نسبت به من از فراموشكارى بيم دارى؟ فرمود: برادرم، بر تو از نسيان و جهل ترس ندارم. خداوند به من خبر داده كه دعاى مرا درباره تو و شريكهايت كه بعد از تو خواهند بود مستجاب كرده است.
گفتم: يا نبى اللّه، شريكهاى من كيانند؟ فرمود: آنان كه خداوند ايشان را با خود و من قرين نموده و در حق ايشان فرموده است: «يا اَيُّهَا الَّذينَ آمَنوُا اَطيعوُا اللّهَ وَ اَطيعوُا الرَّسوُلَ وَ اوُلِى الاَْمْرِ مِنْكُمْ»(1): «اى كسانى كه ايمان آوردهايد، از خدا و از پيامبر و از اولى الامر خود اطاعت كنيد»، و اگر از منازعه در چيزى خوف داشتيد آن را به خدا و رسول و اولى الامر از خود ارجاع دهيد.
عرض كردم: يا نبى اللّه، آنان كيانند؟ فرمود: جانشينان، تا آنكه بر سر حوضم بر من وارد شوند. همه ايشان هدايت كننده و هدايت شدهاند. حيله كسانى كه بر آنان حيله كنند و خوار كردن آنان كه بخواهند ايشان را خوار كنند به آنها ضرر نمىرس-اند. آنان با قرآناند و قرآن با آنهاست. نه آن-ان از قرآن جدا مىشوند و نه قرآن از آنان جدا مىشود. خداوند امتم را به وسيله ايشان يارى
1) . سوره نساء: آيه 59 .
مىكند، و به خاطر آنها باران بر امتم مىبارد و با دعاهاى مستجاب آنان بلا از ايشان دفع مىشود.
عرض كردم: يا رسول اللّه، آنان را برايم نام ببر. فرمود: اين پسرم - و دستش را بر سر امام حسن عليهالسلام گذاشت - سپس اين پسرم -
و دستش را بر سر امام حسين عليهالسلام گذاشت -
سپس پسرِ اين پسرم - و باز دستش را بر سر امام حسين عليهالسلام گذاشت - سپس پسر او كه همنام من است، نام او «محمد» است. او شكافنده علم من و خزانهدار وحى خداست. برادرم، اين «على»(1)در زمان حيات تو به دنيا خواهد آمد. از من به او سلام برسان. سپس رو به امام حسين عليهالسلام كرد و فرمود: «محمد بن على» در زمان حيات تو متولد مىشود. از من به او سلام برسان. برادرم، سپس بقيه دوازده امام از فرزندانت خواهند بود (كه حضرت نام همه آنان را ذكر فرمود).
سليم مىگويد: بعد از شهادت اميرالمؤمنين عليهالسلام، امام حسن و امام حسين عليهالسلام را در مدينه ملاقات كردم، و اين حديث را به نقل از پدرشان براى ايشان نقل كردم. فرمودند: راست گفتى، پدرمان على عليهالسلام اين حديث را براى تو بازگو كرد و ما هم نشسته بوديم. همچنين اين حديث را از پيامبر صلىاللهعليهوآله همان طور كه
پدرمان برايت نقل كرد عينا به ياد داريم، نه چيزى از آن كم و نه چيزى به آن زياد شده است.
1) . يعنى امام زين العابدين على بن الحسين عليهالسلام.
سليم مىگويد:(1)در زمان حكومت عثمان در مسجد پيامبر صلىاللهعليهوآله، على عليهالسلام را با جماعتى ديدم كه با يكديگر گفتگو مىكردند و مذاكره علمى مىنمودند.
در حلقه اجتماع بيش از دويست نفر حاضر بودند، كه بعضى به طرف قبله تكيه داده بودند و بعضى در دايره مجلس نشسته بودند. آنان كه از قريش به ياد دارم: على بن ابىطالب عليهالسلام و سعد بن ابىوقاص و عبدالرحمان بن عوف و زبير
و طلحه و عمار و مقداد و ابوذر و هاشم بن عتبة و عبداللّه بن عمر و امام حسن و امام حسين عليهماالسلام و ابن عباس و محمد بن ابىبكر و عبداللّه بن جعفر و عبيداللّه بن عباس بودند.
اميرالمؤمنين عليهالسلام ذكر فضايل خود و اهل بيتش را آغاز كرد و در همه آنها از مردم اقرار مىگرفت. از جمله فرمود:)
آيا اقرار مىكنيد كه پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: «من آقاى فرزندان آدم هستم و برادرم على آقاى عرب و فاطمه سيده زنان اهل بهشت و دو پسرم حسن و حسين دو آقاى جوانان اهل بهشت هستند»؟
گفتند: آرى به خدا قسم.
1) . اين حديث در كتاب سليم حديث 11 است.
فرمود: شما را قسم مىدهم، آيا مىدانيد كه وقتى اين آيات نازل شد: «يا اَيُّهَا الَّذينَ آمَنوُا أَطيعوُا اللّهَ وَ أَطيعوُا الرَّسوُلَ وَ اوُلِى الاَْمْرِ مِنْكُمْ»(1): «اى كسانى كه ايمان آورديد از خدا و رسول و اولى الامرتان اطاعت كنيد»، و آيه «اِنَّما وَلِيُّكُمُ
اللّهُ وَ رَسوُلُهُ وَ الَّذينَ آمَنوُا الَّذينَ يُقيموُنَ الصَّلاةَ وَ يُؤْتوُنَ الزَّكاةَ وَ هُمْ راكِعوُنَ»(2): «صاحب اختيار شما خدا و پيامبرش و كسانىاند كه ايمان آورده و نماز را بپا مىدارند و در حال ركوع زكات مىپردازند»، و آيه «اَمْ حَسِبْتُمْ اَنْ
تُتْرَكوُا وَ لَمّا يَعْلَمِ اللّهُ الَّذينَ جاهَدوُا مِنْكُمْ وَ لَمْ يَتَّخِذوُا مِنْ دُونِ اللّهِ وَ لا رَسوُلِهِ وَ لاَ الْمُؤْمِنينَ وَليجَةً»(3): «گمان مىكنيد رها مىشويد در حالى كه هنوز خداوند نمىداند آنان كه از شما جهاد كردند و غير از خدا و رسولش و مؤمنين محل اعتمادى براى خود بر نگزيدند»؛ وقتى اين آيات نازل شد مردم گفتند: يا رسول اللّه، آيا اين آيات درباره بعضى از مؤمنين است يا نسبت به همه آنان عموميت دارد؟
خداوند عزوجل به پيامبرش دستور داد تا واليان امرشان را به آنان بشناساند و ولايت را مانند نماز و زكات و روزه و حجشان برايشان تفسير كند. لذا مرا در غدير خم براى مردم منصوب نمود، و سپس خطابهاى ايراد كرد و فرمود: «اى مردم، خداوند مرا به رسالتى فرستاده كه سينهام از آن به تنگ آمده كه مبادا مردم مرا تكذيب كنند، ولى خداوند مرا ترسانيد كه بايد اين پيام را برسانم و گرنه مرا عذاب خواهد كرد».
سپس دستور داد ندا كنند تا مردم جمع شوند، و بعد خطابهاى ايراد كرد و فرمود: «اى مردم، آيا مىدانيد كه خداوند عزوجل صاحب اختيار من است و من صاحب اختيار مؤمنين هستم و من از خود آنان به ايشان صاحب اختيارترم»؟ گفتند: بلى، يا رسول اللّه. فرمود: «برخيز، اى على». من برخاستم و حضرت فرمود: «هر كس من صاحب اختيار او هستم اين على صاحب اختيار اوست. پروردگارا، هر كس او را دوست مىدارد دوست بدار و هر كس او را دشمن مىدارد دشمن بدار».
در همان غدير خم سلمان برخاست و عرض كرد: يا رسول اللّه، ولايت و صاحب اختيارى او چگونه است؟ فرمود: «ولايت و صاحب اختيارى او همچون ولايت من است. هر كس من نسبت به او از خودش صاحب اختيارترم على هم نسبت به او از خودش صاحب اختيارتر است».
خداوند تعالى هم اين آيه را نازل كرد: «اَلْيَوْمَ اَكْمَلْتُ لَكُمْ دينَكُمْ وَ اَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتى وَ رَضيتُ لَكُمُ الاِْسْلامَ دينا»(1): «امروز دين شما را كامل كردم و نعمت خود را بر شما تمام كردم و اسلام را به عنوان دين شما راضى شدم». پيامبر صلىاللهعليهوآله سه مرتبه تكبير گفت و فرمود: «اللّه اكبر، كمال نبوت من و تكميل دين خدا ولايت على بعد از من است».
ابوبكر و عمر برخاستند و گفتند: يا رسول اللّه، آيا اين آيات به خصوص درباره على است؟! فرمود: آرى، درباره او و جانشينانم تا روز قيامت است.
گفتند: يا رسول اللّه، آنان را براى ما بيان فرما. فرمود: برادرم و وزيرم و وارثم و
1) . سوره مائده: آيه 3.
وصيم و جانشينم در امتم و صاحب اختيار هر مؤمنى بعد از من على، سپس پسرم حسن، سپس پسرم حسين، سپس نُه نفر از فرزندان پسرم حسين، يكى پس از ديگرى، كه قرآن با آنان است و آنان با قرآنند. نه آنها از قرآن جدا مىشوند و نه قرآن از ايشان جدا مىشود تا بر سر حوض كوثر بر من وارد شوند.
همه حاضرين در مجلس گفتند: آرى به خدا قسم، همه آنچه گفتى دقيقا شنيديم و حاضر بوديم؛ و بعضى گفتند: اكثر آنچه گفتى حفظ كردهايم ولى همهاش را به ياد نداريم، ولى اينان كه همهاش را به ياد دارند منتخبين و اهل فضل ما هستند.
اميرالمؤمنين عليهالسلام فرمود: راست گفتيد. همه مردم در حفظ و به ياد داشتن يكسان نيستند. قَسَم مىدهم آنان را كه اين مطلب را از پيامبر صلىاللهعليهوآله به ياد دارند كه بپا خيزند و بازگو كنند.
در اينجا زيد بن ارقم و براء بن عازب و ابوذر و مقداد و عمار گفتند: ما شهادت مىدهيم كه سخن پيامبر صلىاللهعليهوآله را به ياد داريم كه بر منبر ايستاده بود و تو در كنار او بودى و مىفرمود: اى مردم، خداوند به من دستور داده كه معرفى كنم امام شما را و آنكه بعد از من در ميان شما قائم خواهد بود و وصى خود و جانشينم را، و آن كسى كه خداوند در كتابش اطاعت او را بر مؤمنين واجب كرده و اطاعت او را قرين اطاعت خود و اطاعت من نموده، و شما را در قرآن به ولايت او دستور داده است. من در اين باره - از ترس اهل نفاق و تكذيبشان - به پروردگارم مراجعه كردم، ولى او مرا ترسانيد كه بايد اين رسالت را برسانم و گرنه مرا عذاب مىكند.
اى مردم، خداوند در كتابش شما را به نماز امر كرده و من آن را برايتان بيان نمودم، و به زكات و روزه و حج دستور داده كه آن را هم براى شما بيان و تفسير نمودم، و به ولايت دستور داده و من شما را شاهد مىگيرم كه ولايت مخصوص اين شخص است - و حضرت دست مبارك را بر على بن ابىطالب عليهالسلام قرار دادند - و سپس براى دو پسرش بعد از او، و سپس براى اوصياء از فرزندانشان بعد از آنهاست. آنان از قرآن جدا نمىشوند و قرآن از آنان جدا نمىشود تا بر سر حوضم بر من وارد شوند.
اى مردم، پناه و امامتان بعد از خودم و ولى و هدايت كننده شما را برايتان بيان كردم و او برادرم على بن ابىطالب است و او در ميان شما به منزله من در ميان شماست. دين خود را از او پيروى كنيد و در همه امورتان از او اطاعت نماييد، زيرا آنچه خداوند از علم و حكمتش به من آموخته نزد اوست.
از او بپرسيد و از او و جانشينانش بعد از او بياموزيد. به آنان چيزى ياد ندهيد و بر آنان پيشى نگيريد و از ايشان عقب نمانيد كه آنان با حق و حق با آنان است، نه ايشان از حق جدا مىشوند و نه حق از ايشان جدا مىشود».
سليم مىگويد: سپس على عليهالسلام فرمود: اى مردم، آيا مىدانيد كه خداوند در كتابش اين آيه را نازل كرد: «اِنَّما يُريدُ اللّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ اَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهيرا»(1): «خدا خواسته رجس و پليدى را از شما اهل بيت ببرد و شما را پاك گرداند». پيامبر صلىاللهعليهوآله مرا و فاطمه و دو پسرم حسن و حسين را جمع
1) . سوره احزاب: آيه 33.
كرد و رواندازى بر روى ما انداخت و فرمود: «اينان اهل بيت من و فاميل و اقرباى من هستند. آنان را ناراحت مىكند آنچه مرا ناراحت مىكند، و مرا اذيت مىكند آنچه آنان را اذيت مىكند، و مرا به تنگ مىآورد آنچه آنان را به تنگ مىآورد. رجس و پليدى را از ايشان ببر و آنان را پاك گردان».
اُم سلمه عرض كرد: يا رسول اللّه، من هم با شما هستم؟ فرمود: «عاقبت تو به خير است، ولى اين آيه فقط درباره من و برادرم و دخترم فاطمه و دو پسرم و نه نفر از فرزندان پسرم حسين به طور خاص نازل شده واحدى غير از آنان در اين آيه همراه ما نيست».
همه حاضرين گفتند: شهادت مىدهيم كه اُم سلمه اين مطلب را براى ما نقل كرد؛ و ما همين را از پيامبر صلىاللهعليهوآله پرسيديم، و آن حضرت براى ما مثل حديث اُم سلمه را نقل فرمود.
فرمود: شما را به خدا قسم مىدهم، آيا مىدانيد كه پيامبر صلىاللهعليهوآله خطابهاى ايراد
كرد - كه بعد از آن خطابهاى ايراد نكرد - و فرمود: «اى مردم، من در ميان شما دو چيز گرانبها باقى مىگذارم: كتاب خدا و عترتم يعنى اهل بيتم. به اين دو تمسك جوييد كه هرگز گمراه نمىشويد. خداوند لطيف خبير به من خبر داده و به من وعده داده كه اين دو از يكديگر جدا نمىشوند تا بر سر حوض كوثر بر من وارد شوند».
عمر بن خطاب در حال شبه غضب برخاست و گفت: يا رسول اللّه، آيا همه اهل بيتت چنيناند؟ فرمود: نه، فقط اوصياء من از اهل بيتم، كه اول آنان برادرم و وزيرم و وارثم و خليفه من در امتم و صاحب اختيار هر مؤمنى بعد از من
على است. سپس پسرم حسن، سپس پسرم حسين، سپس نُه نفر از فرزندان حسين يكى پس از ديگرى تا بر سر حوض كوثر نزد من آيند. آنان شاهدان خدا در زمين و حجتهاى او بر خلقش و خزانهداران علم او و معادن حكمت اويند. هر كس آنان را اطاعت كند خدا را اطاعت كرده و هر كس از آنان سرپيچى كند از فرمان خدا سرپيچى كرده است»؟
همه گفتند: شهادت مىدهيم كه پيامبر صلىاللهعليهوآله اين مطلب را فرمود.
اى طلحه، آيا حاضر نبودى نزد پيامبر صلىاللهعليهوآله هنگامى كه كتف خواست تا در آن چيزى بنويسد كه امت گمراه نشوند و اختلاف نكنند. در آنجا رفيق تو (عمر) آن سخنش را گفت كه پيامبر خدا هذيان مىگويد! حضرت هم غضب كرد و نوشتن آن را رها كرد؟
طلحه گفت: آرى، در اين موضوع حاضر بودم. فرمود: وقتى شما از حضور پيامبر صلىاللهعليهوآله بيرون رفتيد، حضرتش به من خبر داد كه مىخواست در كتف چه بنويسد و عموم مردم را بر آن شاهد بگيرد، و جبرئيل به او خبر داد كه خداوند عزوجل اختلاف و تفرقه اين امت را مىداند.
سپس ورقهاى طلب كرد و آنچه مىخواست در كتف بنويسد بر من املا نمود و سه نفر را بر آن شاهد گرفت: سلمان و ابوذر و مقداد، و در آن ورقه امامان هدايت را كه خداوند امر به اطاعت آنان تا روز قيامت نموده نام برد. اولِ آنها مرا نام برد و سپس اين پسرم - و حضرت دست خود را به امام حسن عليهالسلام نزديك كرد - سپس حسين و سپس نُه نفر از فرزندان اين پسرم - يعنى امام حسين عليهالسلام - . اى ابوذر و اى مقداد(1)، آيا چنين نبود؟
1) . سلمان را نام نبرده چون او در آن ايام از دنيا رفته بود.
ابوذر و مقداد برخاستند و گفتند: ما بر اين مطلب نسبت به پيامبر صلىاللهعليهوآله شهادت مىدهيم.
طلحه گفت: به خدا قسم از پيامبر صلىاللهعليهوآله شنيدم كه درباره ابوذر مىفرمود: «آسمان سايه نيفكنده و زمين حمل نكرده صاحب زبانى راستگوتر و نيكوكارتر از ابوذر نزد خداوند»، و من شهادت مىدهم كه اين دو جز به حق شهادت ندادند، و تو (اى على) نزد من از اين دو راستگوتر و مقدمتر هستى.
سپس حضرت رو به طلحه كرد و فرمود: اى طلحه و تو اى زبير، تو اى سعد و تو اى پسر عوف، از خدا بترسيد و رضايت او را مقدم داريد و آنچه نزد اوست اختيار كنيد و در راه خدا از ملامت سرزنش كنندهاى نترسيد.
سپس طلحه گفت: به من خبر بده درباره آنچه از قرآن و تأويلش و علم حلال و حرام كه در دست توست، آن را به چه كسى مىسپارى و صاحب آن بعد از تو كيست؟
فرمود: به آن كسى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله دستور داده به او بسپارم. گفت: او كيست؟ فرمود: وصى من و صاحب اختيار مردم بعد از من اين پسرم حسن، و پسرم حسن هنگام مرگ آن را به اين پسرم حسين خواهد سپرد. سپس به فرزندان حسين يكى پس از ديگرى منتقل مىشود، تا آخرين آنها كنار حوض كوثر بر پيامبر صلىاللهعليهوآله وارد شود. آنان با قرآناند و قرآن با آنهاست، از قرآن جدا نمىشوند و قرآن از آنان جدا نمىشود.
سليم مىگويد:(1)در اطراف اميرالمؤمنين عليهالسلام نشسته بوديم و گروهى از اصحاب نزد آن حضرت بودند. اشعث بن قيس گفت: اى پسر ابىطالب، چه مانعى داشتى هنگامى كه با ابوبكر و عمر و بعد از آنها با عثمان بيعت شد، جنگ كنى و شمشير بزنى؟!
فرمود: وقتى پيامبر صلىاللهعليهوآله از دنيا رفت مردم به ابوبكر تمايل نشان دادند و با او بيعت كردند در حالى كه من مشغول غسل و دفن آن حضرت بودم. سپس به قرآن مشغول شدم و با خود قسم ياد كردم كه عبا بر دوش نيندازم مگر براى نماز تا آنكه همه قرآن را در يك مجموعه جمع كنم، و اين كار را انجام دادم.
سپس فاطمه را سوار كردم و دست دو پسرم حسن و حسين را گرفتم، و احدى از اهل بدر و سابقه داران از مهاجرين و انصار را فراموش نكردم مگر آنكه آنان را درباره حق خود قسم دادم و به يارى خويش دعوت نمودم. ولى از همه مردم جز چهار نفر نداى مرا اجابت نكردند كه سلمان و ابوذر و مقداد و زبير بودند. همراه من كسى از اهل بيتم نبود كه با كمك او بجنگم و قوت بگيرم. حمزه در روز اُحُد و جعفر در روز موته كشته شده بودند. من بين دو نفر احمقِ بد خُلقِ ذليل حقير عاجز يعنى عباس و عقيل ماندم كه اين دو با كفر فاصله كمى داشتند.
1) . اين حديث در كتاب سليم حديث 12 است.
لذا مرا مجبور كردند و بر من غالب شدند. من هم سخنى را كه هارون به برادرش گفته بود گفتم: «اى پسر مادرم، اين قوم مرا ضعيف شمردند و نزديك بود مرا بكشند». پس من از هارون نيك پيروى كرده و با عهد پيامبر صلىاللهعليهوآله حجتى قوى در دست دارم.
سليم مىگويد:(1)در مسجد پيامبر صلىاللهعليهوآله به عدهاى كه گِرد هم نشسته بودند برخوردم كه در ميان آنان، به جز سلمان و ابوذر و مقداد و محمد بن ابىبكر و عمر بن ابىسلمه و قيس بن سعد بن عباده، كسى غير از بنىهاشم نبود.
اميرالمؤمنين عليهالسلام در آن مجلس فرمود: بدىهاى عمر و رفيقش (ابوبكر) بيش از آن است كه به شماره و حساب آيد. با اين همه، اين بدىها باعث نقص آن دو نزد جهال و عامه مردم نشده است، بلكه نزد ايشان محبوبتر از پدران و مادران و خود آنها هستند، و مردم به خاطر آنها غضب مىكنند در حدى كه براى پيامبر صلىاللهعليهوآله آن طور غضب نمىكنند.(2)
على عليهالسلام فرمود: روزى از كنار صهاكى(3)(يعنى عمر) مىگذشتم كه به من گفت: «مَثَل محمد جز مَثَل درخت خرمايى كه در محل زبالهاى روييده باشد نيست»! من نزد پيامبر صلىاللهعليهوآله آمدم و اين مطلب را گفتم. حضرت غضب كرد و با همان حال غضب بر منبر آمد. انصار به خاطر غضبى كه از آن حضرت ديدند دهشت زده شدند و غرق در اسلحه آمدند.
حضرت فرمود: «چه شده است اقوامى را كه مرا در مورد خويشاندانم سرزنش مىكنند؟ در حالى كه از من شنيدهاند آنچه در فضيلت آنان گفتهام، و همچنين فضيلت دادن خدا ايشان را و آنچه خدا به ايشان اختصاص داده كه بدىها را از ايشان برده و آنان را پاك گردانيده است. همچنين شنيدهايد آنچه درباره افضل اهل بيتم و بهترين آنها گفتهام از آنچه خداوند او را بدان اختصاص داده و او را اكرام نموده و تفضيل داده مانند سبقت او در اسلام و گرفتارىهاى او در راه آن، و خويشاوندى او با من و اينكه او نسبت به من به منزله هارون نسبت به موسى است. بعد از اينها گمان مىكنيد مَثَل من در اهل بيتم همچون درخت خرمايى روييده در زباله است»؟!
بدانيد كه خداوند خلقش را خلق كرد و آنان را به دو گروه تقسيم نمود، و مرا در بهترين دو گروه قرار داد. سپس يك فرقه را به سه گروه تقسيم كرد كه از شعبهها و قبايل و خاندانهايى تشكيل مىشد، و مرا در بهترين شعبهها و قبيلهها قرار داد. سپس آنها را هم به خاندانهايى تقسيم كرد و مرا در بهترين خاندانها قرار داد، و اين همان كلام خداوند است كه: «اِنَّما يُريدُ اللّهُ لِيُذْهِبَ
عَنْكُمُ الرِّجْسَ اَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهيرا».(1)اين آيه در اهل بيت من و عترتم و خودم و برادرم على بن ابىطالب تحقُّق پيدا كرده است.
بدانيد كه خداوند نظرى به اهل زمين كرد و مرا از ميان ايشان انتخاب كرد. سپس نظر ديگرى كرد و برادرم على و وزير و وصيم و جانشينم در امتم و صاحب اختيار هر مؤمنى بعد از مرا انتخاب كرد، و مرا به عنوان رسول و نبى و راهنما مبعوث كرد و به من وحى نمود كه على را به عنوان برادر و ولى و وصى و خليفه در امتم بعد از خود قرار دهم.
1) . سوره احزاب: آيه 33.
بدانيد كه او صاحب اختيار هر مؤمنى بعد از من است. هر كس او را يارى كند خدا او را يارى مىكند، و هر كس با او دشمنى كند خدا او را دشمن مىدارد، و هر كس او را دوست بدارد خدا او را دوست مىدارد، و هر كس او را مبغوض بدارد خدا او را مبغوض مىدارد. جز مؤمن او را دوست ندارد و جز كافر او را مبغوض نمىدارد. او سرپرست زمين بعد از من و باعث آرامش آن و كلمه تقواى خداوند و ريسمان محكم الهى است. آيا مىخواهيد نور خدا را با دهانتان خاموش كنيد؟ خداوند نور خود را به نهايت مىرساند اگر چه مشركان را خوش نيايد. دشمنان خدا مىخواهند نور برادرم را خاموش كنند، ولى خدا نمىگذارد تا آنكه نور خود را كامل نمايد.
اى مردم، حاضرانِ شما سخن مرا به غايبان برسانند. خدايا بر اينان شاهد باش.
اى مردم، خداوند نظر سومى نمود و بعد از من از ميان آنان دوازده جانشين از اهل بيتم انتخاب كرد كه آنان برگزيدگان امتم هستند. يازده امام يكى پس از ديگرى بعد از برادرم كه هر يك از دنيا برود يكى از آنان خلافت را به دست مىگيرد.
مَثَل آنان مَثَل ستارگان در آسمان است كه هر ستارهاى غروب كند ستاره ديگرى طلوع مىكند، چون آنان امامان هدايت كننده هدايت شدهاى هستند كه حيله كسانى كه با ايشان مكر كنند و خوار كردن آنان كه ايشان را خوار كنند به ايشان ضررى نمىرساند، بلكه خداوند به كسانى كه با ايشان حيله كنند يا آنان را خوار نمايند با همان مكر و خوارى ضرر مىزند.
آنان حجتهاى خداوند در زمين و شاهدان او بر خلقش هستند. هر كس از آنان اطاعت كند خدا را اطاعت كرده و هر كس از ايشان سرپيچى كند از خدا سرپيچى كرده است. آنان با قرآن و قرآن با آنان است، نه ايشان از قرآن جدا مىشوند و نه قرآن از ايشان جدا مىشود تا در حوض كوثر بر من وارد شوند.
اول امامان برادرم على بهترين آنهاست. سپس پسرم حسن و سپس پسرم حسين و سپس نُه نفر از فرزندان حسين كه مادرشان دخترم فاطمه است. صلوات خدا بر آنان باد. بعد از آنان (در فضليت)، پسر عمويم و برادر برادرم جعفر بن ابىطالب(1)و عمويم حمزة بن عبدالمطلب است.
بدانيد كه من محمد بن عبداللّه هستم و بهترين انبياء و مرسلين هستم. دخترم فاطمه سيده زنان اهل بهشت است، و على و فرزندان او كه اوصيائند بهترين اوصياء هستند، و اهل بيت من بهترين اهل بيتهاى پيامبرانند و دو پسرم آقاى جوانان اهل بهشتند.
1) . يعنى جعفر بن ابىطالب برادر اميرالمؤمنين عليهالسلام است و اميرالمؤمنين عليهالسلام هم برادر پيامبر صلىاللهعليهوآله است.
سليم مىگويد:(1)با اميرالمؤمنين عليهالسلام از صفين مىآمديم. لشكر نزديك صومعه يك راهب پياده شدند. از صومعه پيرمرد سالخورده خوش سيمايى بيرون آمد در حالى كه كتابى در دستش بود. او نزد اميرالمؤمنين عليهالسلام كه رسيد به
عنوان خلافت بر آن حضرت سلام كرد.
حضرت فرمود: مرحبا اى برادرم شمعون فرزند حمون، حالت چطور است؟ خدا تو را رحمت كند.
او پاسخ داد: به خير است اى اميرالمؤمنين و اى آقاى مسلمين و اى وصى رسول رب العالمين. من از نسل مردى از حواريينِ برادرت عيسى بن مريم هستم. من از نسل شمعون بن يوحنا وصى حضرت عيسى هستم كه از بهترين دوازده نفر حواريين آن حضرت و محبوبترين آنان نزد او و مقدم آنها در پيشگاه او بود، و عيسى بن مريم عليهالسلام به او وصيت كرد و كتابها و علم و حكمتش را به او سپرد؛ و خاندانش همچنان بر دين او ثابت ماندند و به آيين او پايدار بودند و كافر نشدند و تبديل و تغييرى ندادند.
آن كتابها - كه املاى عيسى بن مريم عليهالسلام و دستخط پدرمان است - نزد من است. در آنها هر كارى كه مردم بعد از او انجام مىدهند با ذكر يك يك پادشاهان و اينكه هر يك چقدر پادشاهى مىكند و در زمان هر كدام چه وقايعى اتفاق مىافتد، آمده است.
1) . اين حديث در كتاب سليم حديث 16 است.
تا آنجا كه خداوند مردى از عرب از فرزندان اسماعيل بن ابراهيم خليل الرحمان از سرزمينى كه «تهامه» خوانده مىشود از آبادى به نام «مكه» مبعوث نمايد، كه به او «احمد» گفته مىشود. گشادهرو و زيبا چشم، و ابروانش پيوسته است. صاحب شتر و حمار و چوب دستى و تاج - يعنى عمامه - است و دوازده اسم دارد.
سپس مبعث و ميلاد و هجرت آن پيامبر و كسانى كه با او مىجنگند و آنان كه او را كمك مىكنند و كسانى كه با او دشمنى مىنمايند و مقدار عمر او و آنچه امتش بعد از او تفرقه و اختلاف مىبينند، در آن كتاب ذكر شده است. همچنين نام هر امام هدايت و امام ضلالت تا روزى كه خدا عيسى بن مريم عليهالسلام را از آسمان نازل كند(1)در آن كتاب مذكور است.
در آن كتاب نام سيزده نفر(2)از فرزندان حضرت اسماعيل بن ابراهيم خليل الرحمان مذكور است و آنان بهترين كسانى هستند كه خدا خلق كرده و محبوبترين خلق خدا به پيشگاه او هستند. خداوند دوستدار كسانى است كه ايشان را دوست بدارند و دشمن كسانى است كه با ايشان دشمن باشند. هر كس از ايشان اطاعت كند هدايت مىيابد و هر كس از ايشان سرپيچى كند گمراه مىشود. اطاعت ايشان اطاعت خدا و معصيت ايشان معصيت خداست.
در آن كتاب نام اين امامان و نسب ايشان و صفت آنان آمده است، و اينكه هر كدام از آنها يكى پس از ديگرى چقدر عمر مىكنند، و چند نفر از آنان دين خود را پنهان مىنمايد و از قوم خود كتمان مىكند، و چند نفر از آنان دين خود را اظهار مىكند و كدام به حكومت مىرسد و مردم در مقابل او سر تسليم
فرود مىآورند، تا هنگامى كه خداوند عيسى بن مريم عليهالسلام را بر آخرين آنان نازل كند. عيسى عليهالسلام پشت سر او نماز مىگذارد و مىگويد: «شما امامانى هستيد كه براى كسى سزاوار نيست بر شما تقدم جويد». آن آخرين امام پيش مىرود و نماز را براى مردم اقامه مىكند در حالى كه حضرت عيسى عليهالسلام پشت سر او در
صف اول است. اولين آن سيزده نفر افضل آنهاست، و آخرين ايشان مثل اَجر همه آنها را دارد و اجر آنان كه اطاعت ايشان را كرده و به هدايت ايشان هدايت شدهاند.
حسن و حسين، شبر و شبير(1)
بسم اللّه الرحمان الرحيم. احمد پيامبر خداست، و نام او محمد و ياسين و طه و نون و فاتح و خاتم و حاشر و عاقب و ماحى است. او پيامبر خدا و دوست خدا و حبيب خدا و برگزيده او و امين او و منتخب اوست. خداوند انتقال او را در سجده كنندگان مىديده است - يعنى در صلب پيامبران - و با او به رحمت خويش تكلم كرده است.
هر گاه خدا ياد شود او هم ياد مىشود. او بزرگوارترين خلق خدا در پيشگاه او و محبوبترين آنها نزد اوست. خداوند هيچ خلقى را خلق نكرده - چه ملائكه مقرب و چه پيامبر مرسل از آدم تا ديگران - كه نزد او بالاتر و محبوبتر از او باشند. خداوند در روز قيامت او را بر عرش خود مىنشاند و درباره هر كس كه شفاعت كند مىپذيرد. به نام او و به ياد او قلم در لوح محفوظ در ام الكتاب جارى گشته است. او محمد رسول اللّه است.
1) . تا اينجا نقل مضمون كتاب حضرت عيسى عليهالسلام بود، و از اين قسمت عين متن آن است.
سپس برادرش صاحب پرچم در روز قيامت و روز محشر كبرى است. او برادر پيامبر و وصى او و وزيرش و خليفه او در امتش است. محبوبترين خلق خداوند نزد او بعد از پيامبر، على بن ابىطالب صاحب اختيار هر مؤمنى بعد از اوست.
سپس يازده امام از فرزندان اولين نفر از دوازده نفر (يعنى على عليهالسلام)، كه دو نفر از آنان همنام دو پسر هارون يعنى شَبَر و شُبَيْر هستند و نُه نفر از اولاد كوچكتر اين دو برادر كه حسين است، يكى پس از ديگرى خواهند بود. آخرين آنها كسى است كه عيسى بن مريم پشت سر او نماز مىگذارد.(1)
در اين كتاب نام هر كدام از اين امامان كه به حكومت مىرسند، و آنان كه دين خود را پنهان يا ظاهر مىكنند آمده است. اول كسى كه دين خود را ظاهر مىكند كسى است كه همه شهرهاى خداوند را از عدل و داد پر مىكند و بر ما بين مشرق و مغرب حكومت مىكند تا آنجا كه خداوند او را بر همه اديان غالب كند.
سپس اميرالمؤمنين عليهالسلام به او فرمود: كتابت را به من بده. او هم كتاب را داد.
اميرالمؤمنين عليهالسلام به يكى از اصحابش فرمود: بر خيز با اين مرد و مترجمى پيدا كن كه سخن او را بفهمد و مطالب كتاب را به زبان عربى واضح براى تو بنويسد. او هم كتاب را كه به عربى نوشته شده بود آورد.(2)
وقتى آن را آورد حضرت به پسرش امام حسن عليهالسلام فرمود: پسرم، كتابى را كه به تو سپرده بودم بياور. حضرت آن را آورد. اميرالمؤمنين عليهالسلام فرمود: پسرم تو اين كتاب را بخوان، و تو اى فلانى - كه اظهار نادانى مىكنى - در نسخه اين
كتاب نگاه كن كه دستخط من و املاى پيامبر صلىاللهعليهوآله است.
امام حسن عليهالسلام كتاب را خواند. حتى يك حرف مخالف آن نبود و تقديم و تأخيرى هم در كلمات نداشت، گويى يك شخص بر دو نفر املا كرده است!
سليم مىگويد:(1)على بن ابىطالب عليهالسلام و سلمان و ابوذر و مقداد برايم نقل كردند، و نيز ابوالحجاف داود بن ابىعوف عوفى به نقل از ابوسعيد خدرى برايم نقل كرد و گفت:
پيامبر صلىاللهعليهوآله نزد دخترش فاطمه عليهاالسلام آمد در حالى كه آن حضرت در زير ديگى آتش روشن كرده بود و براى خانوادهاش غذا مىپخت. على عليهالسلام هم در گوشهاى از خانه خوابيده بود و حسنَين عليهماالسلام كنار او در خواب بودند.
پيامبر صلىاللهعليهوآله كنار دخترش نشست و با او مشغول صحبت شد، و در همان حال حضرت زهرا عليهاالسلام آتش را زير ديگ آماده مىكرد و خدمتكارى نداشت.
در اين حال امام حسن عليهالسلام از خواب بيدار شد و رو به پيامبر صلىاللهعليهوآله نمود و عرض كرد: «پدرجان، به من آب بده». حضرت او را در آغوش گرفت و سراغ شترِ شير دهى كه داشتند رفت و با دست مبارك آن را دوشيد. سپس ظرف را - در حالى كه روى شير چربى گرفته بود - آورد تا به امام حسن عليهالسلام بدهد.
در اين حال امام حسين عليهالسلام بيدار شد و عرض كرد: «پدرجان، به من آب بده». حضرت فرمود: پسرم، برادرت از تو بزرگتر است و قبل از تو از من آب خواسته است. امام حسين عليهالسلام عرض كرد: قبل از او به من آب بده! پيامبر صلىاللهعليهوآله
1) . اين حديث در كتاب سليم حديث 21 است.
همچنان او را آرام مىكرد و با او به نرمى رفتار مىكرد و از او مىخواست كه اجازه دهد برادرش پيش از او بنوشد ولى امام حسين عليهالسلام اجازه نمىداد.
در اينجا فاطمه عليهاالسلام عرض كرد: پدرجان، گويا حسن نزد تو محبوبتر از حسين است؟! حضرت فرمود: او نزد من محبوبتر نيست و هر دوى آنها نزد من يكسانند، ولى حسن ابتدا از من آب خواسته است. من و تو و اين دو و اين كسى كه خوابيده(1)در بهشت در يك منزل و در يك درجه خواهيم بود.
راوى مىگويد: در همه اين صحبتها على عليهالسلام در خواب بود و متوجه آنان نبود.
روزى پيامبر صلىاللهعليهوآله از كنار حسنَين عليهماالسلام عبور مىكرد در حالى كه آن دو مشغول بازى بودند. حضرت آن دو را گرفت و هر كدام را بر يك دوش خود سوار كرد.
مردى از مقابل رسيد و گفت: شما خوب سوارى براى اينان هستيد ! پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: و اين دو خوب سوارانى هستند! اين دو پسر دو ريحانه من از دنيا هستند.
وقتى آن دو را به خانه حضرت زهرا عليهاالسلام آورد فرمود: «با يكديگر كُشتى بگيريد»! آن دو شروع به كُشتى گرفتن نمودند و پيامبر صلىاللهعليهوآله مكرر مىفرمود:
«هِىْ يا حسن»!(2)
حضرت فاطمه عليهاالسلام عرض كرد: يا رسول اللّه، آيا «هِى يا حسن» مىگويى، در حالى كه او از حسين بزرگتر است؟(1)حضرت فرمود: اين جبرئيل است كه مىگويد: «هى يا حسين». در نتيجه حسين عليهالسلام بر حسن عليهالسلام غالب شد و او را بر زمين زد!
روزى پيامبر صلىاللهعليهوآله نظر به آن دو نمود در حالى كه با هم پيش مىآمدند، و فرمود: به خدا قسم، اينان دو آقاى جوانان اهل بهشتند، و پدرشان از ايشان بهتر است. بهترين مردم نزد من و محبوبترين آنان در قلب من و محترمترين ايشان در پيشگاه من پدر شما و سپس مادرتان است. احدى نزد خداوند افضل از من و برادرم و وزيرم و جانشينم در امتم و صاحب اختيار هر مؤمنى بعد از من على بن ابىطالب نيست.
بدانيد كه برادرم و دوستم و وزيرم و انتخاب شدهام و خليفه بعد از خودم و صاحب اختيار هر مؤمنى بعد از من على بن ابىطالب است. وقتى او از دنيا رفت پسرم حسن بعد از اوست. وقتى او از دنيا رفت پسرم حسين بعد از اوست. سپس امامان نُه گانه از نسل حسين خواهند بود.
آنان هدايت كنندگانِ هدايت شدهاند. آنان با حق و حق با آنان است. تا روز قيامت ايشان از حق جدا نمىشوند و حق از ايشان جدا نمىشود. آنان مايه قوام زمين هستند كه به خاطر آنان آرام گرفته است. آنان ريسمان محكم خداوند و دستاويز مستحكم خدايند كه پاره شدن ندارد. آنان حجتهاى الهى در زمين و شاهدان او بر مردم و خزانه داران علمش و معادن حكمت اويند.
1) . يعنى قاعدتا بايد كوچكتر را تشويق كرد در حالى كه شما بزرگتر را تشويق مىكنيد!
آنان به منزله كشتى نوحاند كه هر كس بر آن سوار شد نجات يافت و هر كس آن را رها كرد غرق شد. آنان به منزله «باب حطه» در بنىاسرائيلاند كه هر كس از آن داخل شد مؤمن و هر كس از آن خارج شد كافر بود. خداوند در قرآن اطاعت ايشان را واجب كرده و در آن دستور ولايت آنان را داده است. هر كس آنان را اطاعت كند خدا را اطاعت كرده، و هر كس از آنان سرپيچى كند از خدا سرپيچى كرده است.
امام حسن عليهالسلام نزد پيامبر صلىاللهعليهوآله مىآمد در حالى كه آن حضرت بر فراز منبر خطبه مىخواند. از منبر بالا مىرفت و بر گردن آن حضرت سوار مىشد و پاهايش را روى سينه مبارك آويزان مىكرد به طورى كه برق خلخال در پايش ديده مىشد، و اين در حالى بود كه پيامبر صلىاللهعليهوآله مشغول خطبه بود و او را همچنان نگاه مىداشت تا خطبهاش به پايان مىرسيد!
سليم مىگويد:(1)در حالى كه ما همراه اميرالمؤمنين عليهالسلام در صفين بوديم، معاويه ابودرداء و ابوهريره را فراخواند و براى اميرالمؤمنين عليهالسلام پيامى فرستاد. حضرت پس از اينكه پاسخ او را داد در ميان لشكرش بر فراز منبر قرار گرفت، و مردم و هر كس از اهل آن منطقه و مهاجرين و انصار را كه حاضر بودند جمع كرد و حمد و ثناى الهى بجا آورد و سپس فرمود:
اى مردم، مناقب من بيشتر از آن است كه احصا گردد و شمرده شود. من با ذكر آنچه خداوند در كتابش نازل كرده و پيامبر صلىاللهعليهوآله دربارهام فرموده از ذكر ساير مناقب و فضايلم صرف نظر مىكنم. سپس حضرت چندى از فضايل خويش را بيان كرد تا آنجا كه فرمود:
شما را به خدا قسم مىدهم درباره قول خداوند: «يا اَيُّهَا الَّذينَ آمَنوُا اَطيعوُا اللّهَ وَ اَطيعوُا الرَّسوُلَ وَ اوُلِى الاَْمْرِ مِنْكُمْ»(2): «اى كسانى كه ايمان آوردهايد از خدا و رسول و اولى الامر خود اطاعت كنيد»، و قول خداوند: «اِنَّما وَلِيُّكُمُ اللّهُ وَ
رَسوُلُهُ وَ الَّذينَ آمَنوُا الَّذينَ يُقيموُنَ الصَّلاةَ وَ يُؤْتوُنَ الزَّكاةَ وَ هُمْ راكِعوُنَ»(3): «صاحب اختيار شما خدا و رسولش و كسانى هستند كه ايمان آورده نماز را بپا مىدارند و در حال ركوع زكات مىدهند»، و سپس مىفرمايد: «وَ لَمْيَتَّخِذوُا
مِنْ دوُنِ اللّهِ وَ لا رَسوُلِهِ وَ لاَ الْمُؤْمِنينَ وَليجَةً»(1): «غير از خدا و رسولش و مؤمنين براى خود محل اعتمادى بر نمىگزينند».
مردم پرسيدند: يا رسول اللّه، آيا اين مخصوص بعضى از مؤمنين است يا شامل همه آنان است؟ خداوند عزوجل دستور داد تا آن حضرت به مردم بفهماند كه اين آيات درباره چه كسى نازل شده است، و ولايت را براى آنان تفسير كند همان طور كه نماز و روزه و زكات و حجشان را بيان كرده است.
آن حضرت هم مرا در غدير خم منصوب كرد و فرمود: «خداوند رسالتى را به من سپرده است كه به خاطر آن سينهام به تنگ آمده است و چنين گمان بردهام كه مردم مرا تكذيب مىكنند، ولى خداوند مرا ترسانده كه بايد ابلاغ كنم و گرنه مرا عذاب خواهد كرد. اى على بپا خيز»!
سپس نداى نماز جماعت داد و نماز ظهر را با مردم خواند و سپس فرمود: «اى مردم، خداوند صاحب اختيار من و من صاحب اختيار مؤمنين هستم، و اختيارم بر آنان از خودشان بيشتر است. بدانيد كه هر كس من صاحب اختيار او بودهام على صاحب اختيار اوست. پروردگارا دوست بدار هر كس او را دوست بدارد و دشمن بدار هر كس او را دشمن بدارد. يارى كن هر كس او را يارى كند و خوار گردان هر كس او را خوار كند».
سلمان فارسى بپاخاست و گفت: يا رسول اللّه، ولايت او چگونه است؟ فرمود: «ولايت او همچون ولايت من است. هر كس من نسبت به او صاحب اختيارتر از خودش هستم على هم نسبت به او صاحب اختيارتر است».
1) . سوره توبه: آيه 16.
خداوند تعالى هم اين آيه را نازل كرد: «اليَوْمَ اَكْمَلْتُ لَكُمْ دينَكُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَيكُمْ نِعْمَتى وَ رَضيتُ لَكُمُ الاْءسْلامَ دينا»(1): «امروز دين شما را كامل كردم و نعمت خود را بر شما به حد كمال رساندم و اسلام را به عنوان دين شما راضى شدم».
سلمان فارسى پرسيد: يا رسول اللّه، آيا اين آيات به خصوص درباره على نازل شده است؟ پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: «درباره او و جانشينانم تا روز قيامت نازل شده است». سپس فرمود: «اى سلمان، تو و كسانى كه با تو در اين مطلب حاضر بودند شاهد باشيد و حاضران به غايبان برسانند».
سلمان فارسى عرض كرد: يا رسول اللّه، آنان را براى ما بيان فرما. فرمود: «على برادرم و وزيرم و وصيم و وارثم و خليفهام در امتم و صاحب اختيار هر مؤمنى بعد از من، و يازده امام از فرزندانش، اول آنان فرزندم حسن و سپس حسين و سپس نُه نفر از فرزندان حسين، يكى پس از ديگرى، كه قرآن با آنان است و آنان با قرآنند، و از آن جدا نمىشوند تا بر سر حوض كوثر بر من وارد شوند».
دوازده نفر از بدريين برخاستند و گفتند: ما شهادت مىدهيم كه اين مطالب را همان طور كه گفتى از پيامبر صلىاللهعليهوآله شنيديم، نه يك حرف زياد نمودى و نه كم كردى، و پيامبر صلىاللهعليهوآله ما را بر اين مطلب شاهد گرفت.
بقيه هفتاد نفر هم گفتند: اين مطالب را شنيديم ولى همه آن را حفظ نكرديم، ولى اين دوازده نفر برگزيدگان و بهتران ما هستند. حضرت فرمود:
1) . سوره مائده: آيه 3.
راست گفتيد. همه مردم در حفظ يكسان نيستند، و بعضى از مردم از ديگران بهتر حفظ مىكنند.
از بين دوازده نفر چهار نفر برخاستند: ابوالهيثم بن تيهان، ابو ايوب انصارى، عمار بن ياسر، خزيمة بن ثابت ذوالشهادتين كه خداوند آنان را رحمت كند. اينان گفتند: شهادت مىدهيم كه سخن پيامبر صلىاللهعليهوآله را شنيديم و آن را حفظ كرديم كه در آن روز فرمود در حالى كه ايستاده بود و على عليهالسلام هم در كنار او ايستاده بود.
سپس پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: «اى مردم، خداوند به من دستور داده كه براى شما امام و وصى و جانشينى منصوب كنم كه وصى پيامبرتان در ميان شما و جانشين من در امتم و بين اهل بيتم بعد از من باشد. كسى كه خداوند در كتابش اطاعت او را بر مؤمنين واجب كرده و به شما دستور ولايت او را داده است. من از ترس اهل نفاق و تكذيب آنان از پروردگارم خواستم كه اين دستور را از عهده من بردارد، ولى خداوند مرا ترسانيد كه بايد ابلاغ كنم و گرنه مرا عذاب خواهد كرد.
سپس پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: اى مردم، خداوند در كتابش شما را به نماز دستور داده و من آن را براى شما بيان كردم و سنتهاى آن را گفتم، و به زكات و روزه و حج امر كرده و من براى شما بيان كردم و تفسير نمودم، و در كتابش به ولايت دستور داده و من - اى مردم - شما را شاهد مىگيرم كه آن مخصوص على بن ابىطالب و جانشينان از فرزندان من و فرزندان برادرم و وصيم است.
على اول ايشان و سپس حسن و بعد حسين و سپس نُه نفر از فرزندان پسرم حسيناند. از قرآن جدا نمىشوند و قرآن از آنان جدا نمىشود تا بر سر حوض كوثر بر من وارد شوند. اى مردم، من پناهگاه شما و امامتان بعد از خودم و راهنما و هدايت كننده شما را به شما معرفى كردهام و او برادرم على بن ابىطالب است. او در بين شما مثل من در ميانتان است. دين خود را بر عهده او بسپاريد و در همه امورتان از او اطاعت كنيد.
همه آنچه خداوند به من آموخته نزد اوست، و خداوند به من دستور داده آنها را به او بياموزم و به شما بفهمانم كه آن علوم نزد اوست. از او سؤال كنيد و از او و جانشينان بعد از او بياموزيد. به آنان ياد ندهيد و از آنان پيشى نگيريد و از آنان تخلف نكنيد. آنان با حقاند و حق با آنان است، نه از آن جدا مىشوند و نه حق از آنان جدا مىشود.
سپس على عليهالسلام به ابوهريره و ابودرداء و كسانى كه در اطرافش بودند فرمود: اى مردم، آيا مىدانيد خداوند تبارك و تعالى در كتابش چنين نازل كرده است: «اِنَّما يُريدُ اللّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ اَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهيرا»(1): «خداوند چنين خواسته كه هر بدى را از شما اهل بيت ببرد و شما را پاك گرداند».
پيامبر صلىاللهعليهوآله مرا و فاطمه و حسن و حسين را همراه خود زير عبايش جمع كرد و عرض كرد: «خدايا، اينان عترت و خاصان من و اهل بيتم هستند. هر بدى را از اينان ببر و ايشان را پاك گردان».
1) . سوره احزاب: آيه 33.
ام سلمه گفت: يا رسول اللّه، آيا من هم هستم؟ فرمود: «تو خوب هستى، ولى اين آيه به خصوص درباره من و برادرم على و دخترم فاطمه و دو پسرم حسن و حسين و نُه امام از فرزندان پسرم حسين نازل شده و هيچكس جز ما در اين مورد همراهمان نيست».
همه افراد (يعنى هفتاد نفر اهل بدر) برخاستند و گفتند: ما شهادت مىدهيم ام سلمه اين مطلب را برايمان نقل كرد. ما هم از پيامبر صلىاللهعليهوآله اين مطلب را سؤال كرديم و آن حضرت همان طور كه ام سلمه نقل كرده بود برايمان نقل كرد.
على عليهالسلام فرمود: شما را به خدا قسم مىدهم، آيا مىدانيد كه پيامبر صلىاللهعليهوآله به عنوان خطابه برخاست و بعد از آن خطبهاى نخواند، و فرمود: «اى مردم، من در ميان شما دو چيز باقى گذاردم كه تا به آنها تمسك كردهايد هرگز گمراه نمىشويد: كتاب خدا و عترت من اهل بيتم. خداوند لطيف خبير به من سپرده كه اين دو از يكديگر جدا نمىشوند تا بر سر حوض كوثر بر من وارد شوند»؟
گفتند: آرى به خدا قسم، ما در همه اين مطالب نزد پيامبر صلىاللهعليهوآله حاضر بوديم. فرمود: خداوندا، مرا بس است.
دوازده نفر از جماعت اهل بدر برخاستند و گفتند: شهادت مىدهيم وقتى پيامبر صلىاللهعليهوآله اين خطابه را در روزى كه از دنيا رفت ايراد فرمود، عمر بن خطاب به حالت شبه غضب برخاست و گفت: يا رسول اللّه، آيا همه اهل بيتت؟ فرمود:
نه، بلكه جانشينانم، برادرم و وزيرم و وارثم و خليفهام در امتم و صاحب اختيار هر مؤمنى بعد از من از آنهاست و يازدهنفر از فرزندانش.
اين (على) اول آنان و افضلشان است. سپس اين دو پسرم - و حضرت اشاره به امام حسن و امام حسين عليهماالسلام كردند -
سپس وصى پسرم كه به نام برادرم على ناميده مىشود و پسر حسين است. سپس وصى على كه فرزند اوست و نامش محمد است. سپس جعفر بن محمد، سپس موسى بن جعفر، سپس على بن موسى، سپس محمد بن على، سپس على بن محمد، سپس حسن بن على، سپس محمد بن الحسن مهدى امت كه نامش مانند اسم من و طينت او همچون طينت من است. طبق امر من امر مىكند و طبق نهى من نهى مىنمايد. زمين را پر از عدل و داد مىكند همان طور كه از ظلم و جور پر شده باشد.
هر كدام از آنها يكى پس از ديگرى و پشت سر هم خواهند آمد تا بر سر حوض كوثر بر من وارد شوند. آنان شاهدان خدا در زمين و حجتهاى او بر خلقش هستند. هر كس از آنان اطاعت كند خدا را اطاعت كرده و هر كس از آنان سرپيچى كند خدا را عصيان كرده است.
بقيه هفتاد نفر بدريين و همان تعداد از ديگران برخاستند و گفتند: مطلبى كه فراموش كرده بوديم به يادمان آوردى! ما شهادت مىدهيم كه اين مطلب را از پيامبر صلىاللهعليهوآله شنيديم.
سپس معاويه در همان صفين نامهاى به اميرالمؤمنين عليهالسلام نوشت، و طى آن مطالبى از گذشته سقيفه را يادآور شد. از جمله خطاب به حضرت نوشت:
ما با چشمان خود ديديم و احتياج نداريم در اين باره از ديگرى سؤال كنيم.
تو را ديدم هنگامى كه با ابوبكر بيعت شد همسرت فاطمه را بر مركبى سوار كردى و دست دو پسرت حسن و حسين را گرفتى و احدى از اهل بدر
و سابقه داران را باقى نگذاشتى مگر اينكه آنان را فراخواندى و بر عليه ابوبكر به كمك خود دعوت كردى، ولى احدى از آنان را نيافتى مگر چهار نفر: سلمان و ابوذر و مقداد و زبير. به جان خودم قسم اگر بر حق بودى تو را اجابت مىكردند و مساعدت و يارى مىنمودند، ولى مطلبى باطل و چيزى را كه به آن اقرار نداشتند ادعا مىنمودى.
سليم مىگويد: اميرالمؤمنين عليهالسلام پاسخ او را طى نامهاى داد و از جمله در آن نوشت:
نامه تو را خواندم و تعجبم افزون گشت از آنچه دستت به نگارش در آورده بود و سخنت كه طول داده بودى و از بلاى عظيم و مسئله مهمى كه براى اين امت پيش آمده، كه مثل تويى در كارهاى عام و خاصشان سخن بگويد يا نظر دهد، و تو كسى هستى كه خود مىدانى و پسر كسى هستى كه مىدانى و من نيز كسى هستم كه دانستهاى و پسر كسى هستم كه دانستهاى.
اى معاويه، پيامبر صلىاللهعليهوآله به من خبر داده كه اُمتش به زودى محاسن مرا از خون سرم رنگين خواهند كرد و من شهيد مىشوم و تو بعد از من زمام امور امت را به دست مىگيرى. و به زودى تو پسرم حسن را با ناجوانمردى به وسيله سم مىكشى، و پسرت يزيد كه خدا او را لعنت كند به زودى پسرم حسين را مىكشد كه اين كار را به نيابت از او پسر زناكار بر عهده مىگيرد.(1)
1) . منظور ابن زياد ملعون است.
ابان از سليم و عمر بن ابىسلمه نقل مىكند كه گفتند:(1)
معاويه در زمان حكومت خود بعد از آنكه اميرالمؤمنين عليهالسلام شهيد شد و او با امام حسن عليهالسلام صلح كرد به عنوان سفر حج وارد مدينه شد.
معاويه آن روز در مدينه بود، و منادىِ او ندا داد و نوشتهاى هم به همه شهرها براى كارمندانش نوشت كه: «اَمانم را برداشتم از كسى كه حديثى در مناقب على بن ابىطالب يا فضايل اهل بيتش نقل كند، و چنين كسى عقوبت را بر خود روا داشته است».
خطيبها در هر منطقه و مكانى و بر سر همه منبرها لعن على بن ابىطالب و بيزارى از او و بدگويى درباره او و اهل بيتش - با مطالبى كه در آنان نيست - و نيز لعنت ايشان را آغاز كردند!
بعد از آن بلاها نسبت به شيعيان على و اهل بيتش در شهرها شدت يافت، و شديدترين مردم در اين گرفتارى اهل كوفه بودند، به خاطر عده كثيرى از شيعيان كه در آنجا بودند.
1) . اين حديث در كتاب سليم حديث 26 است.
معاويه برادرش زياد را بر آنان حاكم كرد و بصره و كوفه و همه منطقه عراقين(1)را به دست او سپرد. او سراغ شيعيان مىفرستاد در حالى كه آنان را مىشناخت چرا كه قبلاً خودش از شيعيان حساب مىشد و آنان را مىشناخت و از اول سخن آنان را شنيده بود.
زياد شيعيان را در هر كجا كه بودند كشت و بيرون كرد و آنان را ترسانيد و دست و پاى آنان را قطع كرد و از شاخههاى خرما به دار آويخت و چشمانشان را بيرون آورد و آنان را آواره كرد و در به در نمود به طورى كه از عراق بيرون رفتند و در منطقه عراقين شخص مشهورى از شيعه نماند مگر آنكه كشته شد، يا به دار آويخته شد، و يا آواره و يا فرارى شد.
معاويه به قاضيان و واليانش در همه مناطق و شهرها نوشت: «از هيچيك از شيعيان على بن ابىطالب و اهل بيتش و اهل ولايتش كه قائل به فضيلت او هستند و مناقب او را نقل مىكنند، شهادتى قبول نكنيد».
همچنين معاويه به كارمندانش نوشت: «بنگريد كسانى را كه نزد شمايند از شيعيان عثمان و محبين و اهل بيت او و اهل ولايتش كه قائل به فضيلت او هستند و مناقب او را نقل مىكنند. آنان را به خود نزديك كنيد و ايشان را گرامى بداريد و مقرب نماييد و شرافت دهيد. آنچه هر كدام از آنان درباره عثمان روايت مىكند با ذكر نام او و نام پدرش و اينكه از چه طايفهاى است برايم بنويسيد».
1) . منظور از «عراقين» كل منطقه كوفه و بصره است.
آنها هم اين كار را انجام دادند تا آنجا كه بيش از حد درباره عثمان حديث نقل كردند. معاويه هم جايزه و البسه برايشان فرستاد و چه از عرب و چه غير عرب زمينهاى زيادى به آنان داد.
اين افراد در شهرها زياد شدند و براى به دست آوردن خانهها و زمينها تلاش زيادى كردند و دنيا بر آنان وسعت يافت. كسى نبود كه نزد حاكم شهرى از شهرها يا روستايى بيايد و درباره عثمان منقبتى روايت كند يا فضيلتى برايش ذكر كند مگر آنكه نامش نوشته مىشد و مقرب مىگشت و شفاعت او قبول مىشد. مردم مدتى طولانى در اين شرايط بودند.
بعد از آن معاويه براى عمالش نوشت: «حديث درباره عثمان زياد شده و در هر روستا و شهر و هر منطقهاى شايع شده است. هرگاه اين نامه من به شما رسيد مردم را به روايت درباره ابوبكر و عمر دعوت كنيد، چرا كه فضايل و سوابقشان براى من محبوبتر و چشم مرا روشنتر مىكند و حجت اهل بيت را بهتر مىكوبد و از مناقب عثمان و فضايل او بر آنان سختتر است»!
هر قاضى و اميرى از كارگزاران معاويه نامه او را براى مردم خواند، و مردم شروع به روايت درباره ابوبكر و عمر و مناقبشان كردند.
سپس معاويه يك نسخه نوشت كه در آن آنچه از فضايل و مناقب درباره ابوبكر و عمر و عثمان جعل شده بود جمع كرد، و براى كارگزارانش فرستاد و دستور داد تا بر سر منبرها و در هر آبادى و در هر مسجدى خوانده شود.
همچنين دستور داد تا براى معلمين مكتبها بفرستند كه آنها را به كودكان بياموزند، به طورى كه بتوانند آن را روايت كنند و ياد بگيرند همان طور
كه قرآن را ياد مىگيرند. تا آنجا كه به دختران و زنان و خدمتكاران و اطرافيانشان نيز آموختند. مدت مديدى هم به اين صورت بودند.(1)
سپس معاويه براى كارگزارانش به صورت يك متن واحد به همه شهرها نوشت: «بنگريد هر كس با شاهد و دليلى درباره او ثابت شد كه على و اهل بيتش را دوست دارد نام او را از دفتر دولتى محو كنيد و شهادت او را قبول نكنيد».
سپس معاويه در نامه ديگرى چنين نوشت: «هر كس را متهم كرديد كه از شيعيان است و شاهدى هم درباره او نبود به قتل برسانيد».
اينجا بود كه شيعيان را به مجرد اتهام و گمان و شبهه در هر جايى كشتند، به طورى كه گاهى فردى يك كلمه را اشتباه مىگفت و به خاطر آن گردنش زده مىشد.
اين بلا در هيچ منطقهاى شديدتر از عراق و به خصوص كوفه نبود. تا آنجا كه شيعيان على عليهالسلام و آن عده از اصحابش كه در مدينه باقى مانده بودند اينگونه بودند كه اگر فردى كه به او اطمينان داشتند نزد آنها مىآمد و وارد خانهاش مىشد و اسرارش را به او مىگفت، صاحبخانه از خدمتكار و غلامش مىترسيد. لذا براى او حديث نقل نمىكرد تا آنكه او را قسمهاى غليظ مىداد كه آنچه مىگويد به عنوان امانت كتمان كند.
1) . در كتاب احتجاج اين اضافه را دارد: زياد بن ابيه درباره حضرميين به معاويه نوشت كه آنان بر دين على و عقيده او هستند. معاويه هم نوشت: «هر كس بر دين على و عقيده او باشد به قتل برسان»، او هم آنان را كشت و اعضاى بدنشان را قطعه قطعه كرد.
اين مسئله روز به روز شديدتر مىشد و دشمنان در اطراف شيعيان زياد مىشدند، و احاديث دروغين خود از سخنان باطل و بهتان را در بين اصحاب خود ظاهر مىساختند.
مردم هم به اين ص-ورت پرورش مىي-افتن-د و از غير آنان مطلبى نمىآموختند، و قاضيان و كارگزاران و فقيهانشان به اين روش ادامه مىدادند.
آن دسته از مردم كه بيش از همه به اين بلا و فتنه مبتلا شدند قاريان رياكار و ظاهرساز بودند. آنان در مقابل مردم حزن و خشوع و عبادت نشان مىدادند، و بعد دروغ مىگفتند و حديث جعل مىكردند تا نزد واليانشان نصيبى داشته باشند و در مجالس آنان راه يابند و به اموال و زمينها و خانهها برسند.
طورى شد كه آن احاديث و روايات جعلىشان به دست كسانى افتاد كه گمان مىكردند اينها مطالب حق و راست است. لذا آنها را روايت مىكردند و مىپذيرفتند و ياد مىگرفتند و به ديگران مىآموختند و طبق آنها حب و بغض داشتند.
فتنه تا آنجا رسيد كه مجالسشان بر اين مطالب اتفاق داشت و اينها در دست مردم متدينى افتاد كه دروغ را جايز نمىدانستند و اهلِ دروغ را مبغوض مىداشتند. آنان اين احاديث جعلى را به عنوان اينكه مطالب حقى است مىپذيرفتند، در حالى كه اگر مىدانستند باطل است آنها را نقل نمىكردند و در دين خود قبول نمىكردند و بر مخالفينشان عيب نمىگرفتند.
در آن زمان حق باطل شده بود و باطل حق! راست دروغ شده بود و دروغ راست! پيامبر صلىاللهعليهوآله هم فرموده است: فتنهاى شما را در بر مىگيرد كه در آن بچهها بزرگ مىشوند و بزرگها رشد مىيابند. مردم طبق آن عمل مىكنند و آن را سنت به حساب مىآورند، به طورى كه هرگاه چيزى از آن تغيير يابد مىگويند: «مردم كار منكرى را مرتكب شدهاند، سنت تغيير داده شد»!!
وقتى امام حسن عليهالسلام از دنيا رفت روز به روز فتنه و بلا بالا گرفت و شديدتر شد. هيچ ولى خدا باقى نماند مگر آنكه بر خون خود مىترسيد و يا كشته شده بود و يا آواره و فرارى بود؛ و هيچ دشمن خدايى نماند مگر آنكه سخن خود را مىگفت و بدعت و ضلالت خود را كتمان نمىكرد.
يك سال قبل از مرگ معاويه، امام حسين عليهالسلام همراه عبداللّه بن عباس و عبداللّه بن جعفر به حج رفتند. حضرت مردان و زنان بنى هاشم و دوستان و شيعيانشان را كه به حج آمده بودند و نيز گروهى از انصار را كه حضرت و اهل بيتش آنان را مىشناختند جمع كردند. سپس افرادى را فرستادند و فرمودند: احدى از اصحاب پيامبر صلىاللهعليهوآله را كه معروف به صلاح و عبادت هستند و امسال به حج آمدهاند، ترك نكنيد و آنها را نزد من جمع نماييد».
در منى بيش از هفتصد نفر نزد آن حضرت در خيمهاش جمع شدند كه اكثر آنان از تابعين بودند، و حدود دويست نفر از اصحاب پيامبر صلىاللهعليهوآله و ديگران بودند.
امام حسين عليهالسلام در مقابل آنان براى خطابه ايستاد و خدا را حمد و ثنا گفت و مطالب مفصلى بيان نمود. از جمله فرمود:
اين طغيانگر درباره ما و شيعيانمان آنچه ديديد و مىدانيد و حاضر بودهايد، روا داشت! من مىخواهم از شما مطالبى را سؤال كنم، اگر راست گفتم مرا تصديق كنيد و اگر دروغ گفتم تكذيب كنيد.
فرمود: آيا مىدانيد كه پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: «من سيد فرزندان آدم هستم، و برادرم على سيد عرب، و فاطمه سيده زنان اهل بهشت، و دو پسرم حسن و حسين دو سيد جوانان اهل بهشت هستند»؟
گفتند: آرى به خدا قسم.
سليم مىگويد:(1)از ابن عباس شنيدم كه مىگفت: از على عليهالسلام حديثى شنيدم كه حل آن را نفهميدم و آن را انكار هم نكردم. از او شنيدم كه فرمود: «پيامبر صلىاللهعليهوآله در بيماريش كليد هزار باب از علم را به من پنهانى آموخت كه از هر بابى هزار باب باز مىشد».
ابن عباس گفت: در «ذى قار»(2)در خيمه على عليهالسلام نشسته بودم، و اين در حالى بود كه آن حضرت، امام حسن عليهالسلام و عمار را به كوفه فرستاده بود تا مردم را براى شركت در جنگ دعوت كنند. در اين حال حضرت رو به من كرد و فرمود: اى پسر عباس، حسن بر تو وارد مىشود در حالى كه يازده هزار نفر همراه او هستند به استثناى يك يا دو نفر.(3)
ابن عباس مىگويد: پيش خود گفتم: اگر طبق گفته حضرت شود اين از همان هزار باب علم است.
هنگامى كه امام حسن عليهالسلام با لشكر از دور پيدا شدند به استقبال آنان رفتم و به نويسنده لشكر - كه نامهايشان همراه او بود - گفتم: چند نفر همراه شما هستند؟ گفت: يازده هزار نفر به استثناى يك يا دو نفر!(1)
1) . اين ترديد هم از راوى است. يعنى كلام حضرت كاملاً مطابق با سخن نويسنده لشكر بوده است و در هر دو مورد راوى مردد است ولى در تطابق دو كلام هيچ ترديدى ندارد، چنان كه عبارت بعضى از نسخهها اين نكته را تأييد مىكند: «نويسنده لشكر گفت: يازده هزار نفر به اضافه يك نفر، يا گفت: به استثناى يك نفر، همان طور كه على عليهالسلام فرموده بود».
سليم مىگويد:(1)وقتى محمد بن ابىبكر در مصر به شهادت رسيد و خبر شهادت او به اميرالمؤمنين عليهالسلام رسيد، نزد حضرت رفته و به ايشان تسليت گفتم.
در آنجا حضرت مطالبى برايم بيان كرد، از جمله اينكه فرمود: اى سليم، جانشينان من يازده نفر از فرزندانم هستند، امامانى هدايت كننده و هدايت شده كه ملائكه با همه آنان سخن مىگويند.
عرض كردم: يا اميرالمؤمنين، آنان كيانند؟ فرمود: اين پسرم حسن، سپس اين پسرم حسين، سپس اين پسرم - و حضرت دستِ پسرِ پسرش على بن الحسين عليهالسلام را گرفت در حالى كه آن حضرت شيرخواره بود - سپس هشت نفر از فرزندان او يكى پس از ديگرى هستند.
آنانند كه خداوند به ايشان قسم ياد كرده و فرموده است: «وَ والدٍ وَ ما وَلَدَ»(2): «قسم به پدر و آنچه از نسل او به دنيا مىآيند». «پدر» پيامبر صلىاللهعليهوآله است، و «آنان كه از او به دنيا مىآيند» يعنى اين يازده نفر جانشين.
عرض كردم: يا اميرالمؤمنين، آيا دو امام (در يك زمان) جمع مىشود؟ فرمود: آرى، ولى يكى از آنها سكوت مىكند و سخن نمىگويد تا ديگرى از دنيا برود.
سليم بن قيس مىگويد:(1)از على عليهالسلام شنيدم كه مىفرمود: من در رابطه با پيامبر صلىاللهعليهوآله ده خصلت دارم كه به قدر يكى از آنها همه آنچه آفتاب بر آن طلوع و غروب مىكند مرا مسرور نمىكند. گفته شد: يا اميرالمؤمنين، آنها را براى ما بيان فرما. حضرت از جمله آنها فرمود:
مطلب سومى را به شما بگويم: حسن و حسين دو سبط اين امت هستند، و آن دو نسبت به پيامبر صلىاللهعليهوآله مانند دو چشم نسبت به سر هستند، و من مانند دو دست نسبت به بدن هستم، و فاطمه مانند قلب نسبت به جسد است.
1) . اين حديث در كتاب سليم حديث 40 است.
سليم مىگويد:(1)عبداللّه بن جعفر بن ابىطالب برايم نقل كرد و گفت: نزد معاويه بودم و امام حسن و امام حسين عليهماالسلام هم همراه ما بودند و عبداللّه بن عباس و فضل بن عباس نيز نزد او بودند.
معاويه متوجه من شد و گفت: اى عبداللّه بن جعفر، چقدر احترام تو نسبت به حسن و حسين شديد است! به خدا قسم آن دو از تو بهتر نيستند و پدرشان هم از پدر تو بهتر نيست!! و اگر نبود كه فاطمه دختر پيامبر مادرشان است مىگفتم كه مادرت اسماء بنت عميس هم از او كمتر نيست!
من از سخن او به غضب در آمدم و حالتى به من دست داد كه نتوانستم خود را كنترل كنم و گفتم: به خدا قسم، تو نسبت به آن دو و پدر و مادرشان كم معرفت هستى. به خدا قسم آن دو از من بهترند و پدرشان از پدر من بهتر و مادرشان از مادر من بهتر است.
اى معاويه، تو غافلى از آنچه من از پيامبر صلىاللهعليهوآله شنيدهام كه درباره آن دو و پدر و مادرشان فرمود و من آن را حفظ كردم و در قلب خود جا دادم و آن را نقل كردم.
معاويه گفت: «آنچه شنيدهاى بياور. به خدا قسم تو نه دروغگو و نه مورد اتهام هستى»؛ و اين در حالى بود كه در مجلس او امام حسن و امام حسين عليهماالسلام و عبداللّه بن عباس و فضل بن عباس و پسر ابولهب حاضر بودند.
1) . اين حديث در كتاب سليم حديث 42 است.
عبداللّه مىگويد: گفتم: مطلب بزرگتر از آن است كه در نظر دارى. گفت: اگر چه از كوه اُحد و حَرا هم بزرگتر باشد، من ترسى ندارم مادامى كه كسى از اهل شام در مجلس نباشد، و نيز بعد از آنكه خداوند رفيق تو را كشت و جمع شما را متفرق ساخت و امر خلافت در اهل و معدن آن قرار گرفت!! برايمان نقل كن كه از آنچه شما بگوييد و ادعا كنيد ترسى نداريم.
اى معاويه، من از پيامبر صلىاللهعليهوآله شنيدم كه بر فراز منبر - در حالى كه من و عمر بن ابىسلمة و اسامة بن زيد و سعد بن ابى وقاص و سلمان فارسى و ابوذر و مقداد و زبير بن عوام مقابل آن حضرت بوديم - فرمود: «آيا من نسبت به مؤمنين از خودشان صاحب اختيارتر نيستم»؟ گفتيم: بلى، يا رسول اللّه. فرمود: «آيا همسران من مادران شما نيستند»؟ گفتيم: بلى، يا رسول اللّه. فرمود: هر كس من صاحب اختيار او هستم على صاحب اختيار اوست - و در اين حال با دست بر شانه على عليهالسلام زد - پروردگارا، هر كس على را دوست بدارد دوست بدار، و هر كس با او دشمنى كند دشمن بدار.
اى مردم، من نسبت به مؤمنين از خودشان صاحب اختيارترم، و با امر من براى آنان اختيارى نيست. و على بعد از من نسبت به مؤمنين از خودشان صاحب اختيارتر است و با امر او براى آنان اختيارى نيست. سپس پسرم حسن بعد از پدرش نسبت به مؤمنين صاحب اختيارتر است، و با امر او آنان اختيارى نيست. سپس پسرم حسن بعد از برادرش نسبت به مؤمنين از خودشان صاحب اختيارتر است، و با امر او آنان را اختيارى نيست».
سپس پيامبر صلىاللهعليهوآله بر سر سخن بازگشت و فرمود: اى مردم، آنگاه كه من شهيد شدم على نسبت به شما از خودتان صاحب اختيارتر است. و آنگاه كه على به شهادت رسيد پسرم حسن نسبت به مؤمنين از خودشان صاحب اختيارتر است. و آنگاه كه پسرم حسن به شهادت رسيد پسرم حسين نسبت به مؤمنين از خودشان صاحب اختيار است. و آنگاه كه پسرم حسين به شهادت رسيد پسرم على بن الحسين نسبت به مؤمنين از خودشان صاحب اختيارتر است و با امر او آنان را اختيارى نيست.
سپس حضرت رو به على عليهالسلام كرد و فرمود: يا على، به زودى او را مىبينى. از من به او سلام برسان.
در اينجا اميرالمؤمنين عليهالسلام برخاست و در حال گريه عرض كرد: پدر و مادرم فدايت اى پيامبر خدا، آيا تو هم كشته مىشوى؟
فرمود: آرى، من با سم از دنيا مىروم و شهيد مىشوم، و تو با شمشير كشته مىشوى و محاسنت از خون سرت رنگين مىشود، و پسرم حسن با سم كشته مىشود، و پسرم حسين با شمشير كشته مىشود. او را طغيانگر پسر طغيانگر، زنازاده پسر زنازاده، منافق پسر منافق مىكشد.
معاويه گفت: اى پسر جعفر، حرف بسيار بزرگى زدى! اگر آنچه مىگويى حق باشد من و سه نفر قبل از من و همه كسانى از اين امت كه ولايت او را قبول كردهاند هلاك شدهايم. بلكه امت محمد و اصحاب محمد از مهاجرين و انصار - به جز شما اهل بيت و دوستان و يارانتان - هلاك شدهاند!
عبداللّه بن جعفر مىگويد: گفتم: به خدا قسم، آنچه گفتم حق است و آن را از پيامبر صلىاللهعليهوآله شنيدهام.
معاويه گفت: اى حسن و اى حسين و اى ابن عباس، پسر جعفر چه مىگويد؟!
ابن عباس گفت: اگر به آنچه گفت ايمان ندارى سراغ كسانى كه نام برد بفرست و از آنان در اين باره سؤال كن.
معاويه سراغ عمر بن ابى سلمة و اسامة بن زيد فرستاد، و از آن دو در اين باره سؤال كرد. آن دو شهادت دادند كه آنچه عبداللّه بن جعفر مىگويد از پيامبر صلىاللهعليهوآله شنيدهاند همان طور كه او شنيده است.
اين جريان در مدينه در سال اولى كه همه مردم معاويه را به عنوان رئيس حكومت قبول كردند واقع شد.
معاويه گفت: «اى پسر جعفر، درباره حسن و حسين و پدرشان شنيديم. درباره مادرشان چه شنيدهاى»؟ و معاويه اين سخن را به صورت استهزا و انكار گفت.
من گفتم: آرى، از پيامبر صلىاللهعليهوآله شنيدم كه مىفرمود: در بهشت عدن منزلى با شرافتتر و بالاتر و نزديكتر به عرش پروردگارم از منزل من نيست، و ما در آنجا چهارده نفريم. من و برادرم على كه بهترين آنها و محبوبترينشان نزد من است، و فاطمه كه او سيده زنان اهل بهشت است، و حسن و حسين و نُه امام از فرزندان حسين هستند. ما در آنجا چهارده نفريم در يك منزل كه خداوند
بدىها را از ما برده و ما را پاك گردانيده است. همه هدايت كننده و هدايت شدهايم.
عبداللّه بن جعفر مىگويد: معاويه رو به امام حسن و امام حسين عليهماالسلام و ابن عباس و فضل بن عباس و عمر بن ابىسلمه و اسامة بن زيد كرد و گفت: همه شما گفتههاى عبداللّه بن جعفر را قبول داريد؟ گفتند: آرى.
گفت: اى پسران عبدالمطلب، شما مسئله بزرگى را ادعا مىكنيد و به دليلهاى قوى استدلال مىنماييد اگر حق باشد!! شما در باطن مسئلهاى را معتقديد كه در ظاهر آن را پنهان مىكنيد و مردم درباره آن در غفلتى كور به سر مىبرند.
اگر آنچه شما مىگوييد حق باشد همه امت هلاك شدهاند، و از دين خود مرتد گشتهاند و عهد پيامبرمان را ترك كردهاند؛ به جز شما اهل بيت و آنان كه سخن شما را قائلند، و آنان در مردم كم هستند.
وقتى معاويه اين مطالب را شنيد دستور داد براى امام حسن و امام حسين عليهماالسلام يك ميليون درهم، يعنى براى هر كدام پانصد هزار درهم تقديم كنند.
سليم از سلمان نقل مىكند(1)كه گفت: برنامه قريش چنين بود كه هرگاه در مجالسشان مىنشستند و مردى از اهل بيت را مىديدند سخن خود را قطع مىكردند!
يك بار كه كنار هم نشسته بودند يكى از آنان گفت: «مَثَل محمد در ميان اهل بيتش نيست مگر مانند درخت خرمايى كه در زباله دانى روييده باشد»!!
اين خبر به پيامبر صلىاللهعليهوآله رسيد. آن
حضرت غضبناك شد و به منبر رفت و بر فراز آن نشست تا مردم جمع شدند. سپس برخاست و حمد و ثناى الهى بجا آورد و فرمود: اى مردم، من كيستم؟ گفتند: تو پيامبر خدايى. فرمود: «من پيامبر خدايم، و من محمد بن عبداللّه بن عبدالمطلب بن هاشم هستم»، و حضرت همچنان نسب خود را ذكر كردند تا به «نزار» رسيدند.
سپس فرمود: بدانيد كه من و اهل بيتم نورى بوديم كه در پيشگاه خداوند - دو هزار سال قبل از آنكه آدم خلق شود - حضور داشتيم. و چنين بود كه وقتى آن نور تسبيح مىگفت ملائكه به تسبيح آن تسبيح مىگفتند.
1) . اين حديث در كتاب سليم حديث 45 است.
وقتى خداوند آدم را خلق كرد آن نور را در صلب او قرار داد، و سپس آن را در صلب آدم به زمين فرستاد. سپس آن را در صلب نوح در كشتى حمل نمود. بعد آن را در صلب ابراهيم به آتش پرتاب كرد.
سپس خداوند ما را همچنان در صلبهاى محترم منتقل مىكرد تا آنكه ما را از بهترين معادن از نظر اصالت و با كرامتترين مكانها از نظر رويش از بين پدران و مادران خارج ساخت، به طورى كه هيچكدام از آنها هرگز به صورت زنا با يكديگر ملاقات نداشتند.
بدانيد كه ما فرزندان عبدالمطلب سادات اهل بهشت هستيم: من و على و جعفر و حمزه و حسن و حسين و فاطمه و مهدى.
سليم بن قيس مىگويد:(1)نزد ابن عباس در خانهاش بودم و عدهاى از شيعيان اميرالمؤمنين عليهالسلام هم همراه ما بودند. ابن عباس براى ما از ماجراى
سقيفه و بيعت اجبارى اميرالمؤمنين عليهالسلام صحبت كرد، و از جمله سخنانش چنين گفت:
در حالى كه ابوبكر بر منبر نشسته بود عمر به او گفت: چطور بالاى منبر نشستهاى در حالى كه اين (مرد) نشسته و با تو روى جنگ دارد و بر نمىخيزد در بين ما با تو بيعت كند؟ آيا دستور مىدهى گردنش زده شود؟!
اين در حالى بود كه امام حسن و امام حسين عليهماالسلام بالاى سر اميرالمؤمنين عليهالسلام ايستاده بودند. وقتى سخن عمر را شنيدند گريه كردند و صداى خود را بلند كردند كه: «يا جداه، يا رسول اللّه»!
اميرالمؤمنين عليهالسلام آن دو را به سينه چسبانيد و فرمود: گريه نكنيد. به خدا قسم بر كشتن پدرتان قادر نيستند. اين دو كمتر و ذليلتر و كوچكتر از آن هستند.
1) . اين حديث در كتاب سليم حديث 48 است.
سليم بن قيس مىگويد:(1)از سلمان شنيدم كه مىگفت: بعد از آنكه آن مرد (يعنى عمر) آن سخن را گفت(2)و پيامبر صلىاللهعليهوآله غضبناك شد و «كتف» را رها كرد، از اميرالمؤمنين عليهالسلام شنيدم كه فرمود: «آيا از پيامبر صلىاللهعليهوآله نپرسيم چه مطلبى مىخواست در كتف بنويسد كه اگر آن را مىنوشت احدى گمراه نمىشد و دو نفر هم اختلاف نمىكردند»؟
من سكوت كردم تا كسانى كه در خانه بودند برخاستند و فقط اميرالمؤمنين و فاطمه و حسن و حسين عليهمالسلام باقى ماندند. من و دو رفيقم ابوذر و مقداد هم خواستيم برخيزيم كه على عليهالسلام به ما فرمود: بنشينيد.
حضرت مىخواست از پيامبر صلىاللهعليهوآله سؤال كند و ما هم مىشنيديم، ولى خود پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: «برادرم، نشنيدى دشمن خدا چه گفت؟! جبرئيل كمى قبل از اين نزد من آمد و به من خبر داد كه او سامرى اين امت است و رفيقش (ابوبكر) گوساله آن است، و خداوند تفرقه و اختلاف را بعد از من بر امتم نوشته است. لذا جبرئيل به من دستور داد بنويسم آن نوشتهاى را كه مىخواستم در كتف بنويسم و اين سه نفر را بر آن شاهد بگيرم. برايم ورقهاى بياوريد».
1) . اين حديث در كتاب سليم حديث 49 است.
2) . منظور سخن عمر است كه وقتى پيامبر صلىاللهعليهوآله در ساعات آخر عمر كتف طلب كرد تا در آن چيزى بنويسد كه مردم هرگز گمراه نشوند، عمر گفت: «پيامبر هذيان مىگويد»! و بدين وسيله از نوشتن كتف مانع شد. منظور از «كتف» هم استخوان پهن شانه گاو يا شتر است كه براى نوشتن از آن استفاده مىكردند.
براى حضرت ورقهاى آوردند. پيامبر صلىاللهعليهوآله نام امامان هدايت كننده بعد از خود را يكى يكى املا مىفرمود و على عليهالسلام به دست خويش مىنوشت.
آنگاه فرمود: من شما را شاهد مىگيرم كه برادرم و وزيرم و وارثم و خليفهام در امتم على بن ابىطالب است و سپس حسن و بعد حسين و بعد از آنان نُه نفر از فرزندان حسيناند.
راوى مىگويد: از نام امامان جز دو نفر به نام «محمد» و «على» به يادم نماند، و در نام بقيه ائمه عليهمالسلام به اشتباه افتادم(1)، ولى توصيف حضرت مهدى و عدالت او و برنامهاش را شنيدم و اينكه خداوند به دست او زمين را پر از عدل و داد مىكند همان گونه كه از ظلم و جور پر شده باشد.
سپس پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: من خواستم اين را بنويسم، و سپس به مسجد ببرم و عموم مردم را دعوت كنم و آن را برايشان بخوانم و آنان را بر آن شاهد بگيرم. ولى خداوند نخواست و آنچه اراده كرده بود مقدر نمود.
سليم مىگويد: در زمان حكومت عثمان با ابوذر و مقداد ملاقات كردم، و آنان همين مطلب را برايم نقل كردند.
سپس اميرالمؤمنين و امام حسن و امام حسين عليهمالسلام را در كوفه ملاقات كردم. آنان هم به طور سرى همين مطلب را برايم نقل كردند و هيچ كم و زيادى نكردند، گويى با يك زبان سخن مىگفتند.
1) . اين اشتباه از سلمان يا سليم يا ابان نمىتواند باشد زيرا در موارد مختلف همين كتاب نام امامان عليهمالسلام از قول ايشان تصريح شده است. پيداست كه در اينجا به عنوان تقيه اين سخن گفته شده تا ظالمين نام امامان عليهمالسلام را ندانند و آنان را نشناسند.
سليم مىگويد:(1)به ابن عباس - در حالى كه جابر بن عبداللّه انصارى كنارش بود - گفتم: آيا هنگام وفات پيامبر صلىاللهعليهوآله حاضر بودى؟ گفت: آرى، پيامبر صلىاللهعليهوآله به على عليهالسلام فرمود: «برادرم، مرا بنشان». اميرالمؤمنين عليهالسلام آن حضرت را نشانيد و به سينه تا گلوى خود تكيه داد. سپس آن حضرت حمد و ثناى الهى بجا آورد و فرمود:
«اى بنى عبدالمطلب، تقواى الهى پيشه كنيد و خدا را بپرستيد. همگى به ريسمان خدا چنگ زنيد و متفرق نشويد و اختلاف نكنيد. اسلام بر پنج پايه بنا شده است: ولايت و نماز و زكات و روزه ماه رمضان و حج. ولايت براى خدا و رسولش و براى مؤمنينى است كه زكات را در حال ركوع مىپردازند(2)و هر كس ولايت خدا و رسولش و كسانى كه ايمان آوردند را بپذيرد، بداند كه حزب خداوند غالب هستند».(3)
ابن عباس گفت: در اينجا سلمان و مقداد و ابوذر هم آمدند، و پيامبر صلىاللهعليهوآله همراه بنىعبدالمطلب به آنان هم اجازه داد.
سلمان عرض كرد: يا رسول اللّه، اين آيات شامل همه مؤمنين است يا مخصوص بعضى از ايشان است؟ فرمود: مخصوص بعضى از آنان است كه خداوند آنان را در بيش از يك آيه قرآن با خود و پيامبرش قرين نموده است.
سلمان پرسيد: يا رسول اللّه، آنان كيانند؟ فرمود: اول آنان و افضلشان و بهترينشان اين برادرم على بن ابىطالب است - و در اين حال دست مبارك بر سر اميرالمؤمنين عليهالسلام قرار دادند - سپس اين پسرم بعد از او - و دست مبارك را بر سر امام حسن عليهالسلام قرار دادند -
سپس اين پسرم بعد از او - و دست مبارك را بر سر امام حسين عليهالسلام قرار دادند - و اوصياء نُه نفر از فرزندان حسين يكى پس از ديگرى خواهند بود.
آنگاه فرمود: از اهل بيت من دوازده امام هستند كه همه آنان به بهشت دعوت مىكنند: على و حسن و حسين و نُه نفر از فرزندان حسين كه يكى پس
از ديگرى خواهند بود. امام آنان و پدرشان على است، و من امام براى على و براى آنان هستم. آنان با قرآن و قرآن با آنان است. قرآن از آنان جدا نمىشود و آنان از قرآن جدا نمىشوند تا بر سر حوض نزد من آيند.
سپس پيامبر صلىاللهعليهوآله رو به دخترش كرد و فرمود: تو اولين نفر از اهل بيتم هستى كه به من ملحق مىشوى. تو سيده زنان اهل بهشت هستى. تو بعد از من ظلم و كينه خواهى ديد تا آنجا كه زده مىشوى و استخوانى از استخوانهاى پهلويت مىشكند.
خدا قاتل تو را لعنت كند، و امر كننده و راضى به آن و كمك كننده و يارى دهنده بر عليه تو و ظلم كننده به شوهر و دو پسرت را لعنت كند.
و اما تو اى حسن، امت با تو عهد شكنى مىكنند. اگر يارانى يافتى با آنان جهاد كن و گرنه دست نگهدار و خون خود را حفظ كن كه شهادت در انتظار توست. خدا قاتل تو و كمك كننده بر عليه تو را لعنت كند، چون كسى كه تو را مىكشد ولد الزنا پسر ولد الزنا پسر ولد الزناست.
سليم مىگويد:(1)از سلمان شنيدم كه مىگفت: به پيامبر صلىاللهعليهوآله عرض كردم: يا رسول اللّه، خداوند قبل از تو پيامبرى مبعوث نكرده مگر آنكه جانشينى دارد. اى پيامبر خدا وصى تو كيست؟ فرمود: اى سلمان، در اين باره مطلبى از طرف خداوند برايم نيامده است.
مدت كوتاهى مكث كرد و سپس فرمود: اى سلمان، درباره مسئلهاى كه سؤال كردى از جانب خداوند برايم وحى آمد.(2)اى سلمان، من تو را شاهد مىگيرم كه على بن ابىطالب وصى من و برادرم و وزيرم و جانشينم در خاندانم و صاحب اختيار هر مؤمنى بعد از من است. او ذمه مرا برى مىكند و قرض مرا مىپردازد و بر سر سنت من مىجنگد.
اى سلمان، خداوند توجهى به زمين كرد و مرا از ميان اهل زمين انتخاب كرد. سپس نظر دومى نمود و برادرم على را از ميان آنان انتخاب كرد؛ و به من امر كرد و من هم سيده زنان اهل بهشت را به ازدواج او در آوردم.
سپس نظر سومى نمود و فاطمه و جانشينان را انتخاب كرد: يعنى دو پسرم حسن و حسين و بقيه آنان از فرزندان حسين عليهالسلام. آنان با قرآناند و قرآن با آنان است. قرآن از ايشان جدا نمىشود و آنان از آن جدا نمىشوند مانند اين دو - و
حضرت دو انگشت سبابه خود را كنار هم قرار دادند - تا آنكه يكى پس از ديگرى بر سر حوض كوثر بر من وارد شوند. آنان شاهدان خداوند بر خلقش و حجت او در زمينش هستند. هر كس آنان را اطاعت كند خدا را اطاعت كرده و هر كس از آنان سرپيچى كند از خدا سرپيچى كرده است. همه آنان هدايت كننده و هدايت شدهاند.
اين آيه درباره من و برادرم على و دخترم فاطمه و دو پسرم و جانشينان يكى پس از ديگرى نازل شده است كه فرزندان من و فرزندان برادرم هستند: «اِنَّما يُريدُ اللّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ اَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهيرا»(1): «خداوند خواسته است رجس و بدى را از شما اهل بيت ببرد و شما را پاك گرداند». اى سلمان، آيا مىدانيد «رجس» چيست؟ سلمان عرض كرد: نه.
فرمود: شك است. آنان هرگز درباره چيزى كه از جانب خدا آمده باشد شك نمىكنند. ما در ولادتمان و در طينتمان تا حضرت آدم پاك هستيم، و از هر بدى پاك و معصوم هستيم.
1) . سوره احزاب: آيه 33.
كتاب اميرالمؤمنين عليهالسلام درباره مظلوميت او سليم مىگويد:(1)ابن عباس گفت: روزى در ذىقار خدمت اميرالمؤمنين عليهالسلام وارد شدم. حضرت كتابى را برايم بيرون آورد و فرمود: اى ابن عباس، اين كتابى است كه پيامبر صلىاللهعليهوآله بر من املا فرموده و دست خط خودم است.
عرض كردم: يا اميرالمؤمنين، آن را برايم بخوان. حضرت آن را خواند و در آن بود همه آنچه از زمان رحلت پيامبر صلىاللهعليهوآله تا زمان شهادت امام حسين عليهالسلام اتفاق افتاده و اينكه آن حضرت چگونه كشته مىشود و چه كسى او را مىكشد و چه كسى او را يارى مىكند و چه كسانى همراه او شهيد مىشوند. آن حضرت به شدت گريه كرد و مرا به گريه درآورد.
از جمله آنچه برايم خواند اين بود كه با خود آن حضرت چه مىكنند، و چگونه حضرت زهرا عليهاالسلام شهيد مىشود، و چگونه پسرش امام حسن عليهالسلامبه شهادت مىرسد و چگونه امت به او غدر و حيله مىكنند. وقتى كيفيت قتل امام
حسين عليهالسلام را خواند بسيار گريست، و سپس آن كتاب را بست، و بقيه آنچه تا روز قيامت واقع مىشود باقى ماند.
در آن كتاب - از جمله آنچه حضرت برايم خواند - جريان ابوبكر و عمر و
1) . اين حديث در كتاب سليم حديث 66 است.
عثمان بود و اينكه هر يك از آنان چقدر حكومت مىكنند و اينكه با على عليهالسلام چگونه بيعت مىشود، و واقعه جمل و سير عايشه و طلحه و زبير، و واقعه صفين و كسانى كه در آن كشته مىشوند، و واقعه نهروان و جريان حَكَمين، و حكومت معاويه و كسانى از شيعه كه او مىكشد، و برنامهاى كه مردم نسبت به امام حسن عليهالسلام انجام مىدهند، و جريان يزيد تا آنجا كه منتهى به قتل امام حسين عليهالسلام مىشد.
من همه اينها را از اميرالمؤمنين عليهالسلام شنيدم، و همان طور كه حضرت خوانده بود بدون كم و زياد واقع شد. من خط آن حضرت را مىشناختم و در آن كتاب ديدم كه تغيير نكرده و كم رنگ نشده بود.
سپس اميرالمؤمنين عليهالسلام فرمود: پيامبر صلىاللهعليهوآله هنگام رحلتش دست مرا گرفت و برايم هزار باب از علم گشود كه از هر بابى هزار باب باز مىشد. اى ابن عباس، حسن از كوفه همراه فلان تعداد مرد به استثناى يك نفر نزد تو مىآيد.
سليم مىگويد:(1)در حضور اميرالمؤمنين عليهالسلام بودم هنگامىكه پس از غلبه بر اهل جمل به خانه زياد بن عبيد رفت. خانه پر از اصحاب پيامبر صلىاللهعليهوآله بود كه در بين آنان عمار و ابوالهيثم بن تيهان و ابوايوب و عدهاى از اهل بدر - كه حدود هفتاد نفر مىشدند - حضور داشتند.
در اين هنگام مردى نامهاى از يكى از شيعيان در شام براى آن حضرت آورد كه خلاصه آن چنين بود:
معاويه مردم را براى جنگ ترغيب كرده و آنان را براى خونخواهى عثمان دعوت نموده است. از جمله سخنانش كه مردم را با آن تشويق كرده اين است كه گفته: «على عثمان را كشته و قاتلين او را پناه داده است، و او بر ابوبكر و عمر طعن مىزند و ادعا مىكند خليفه پيامبر است و از ابوبكر و عمر به خلافت سزاوارتر بوده است». در اثر تبليغات معاويه عموم مردم و قاريان قرآن تحريك شدهاند و به جز عده كمى همه نزد معاويه جمع شدهاند».
سليم مىگويد: اميرالمؤمنين عليهالسلام حمد و ثناى الهى بجا آورد و فرمود: اما بعد، من چه چيزهايى از اين امت بعد از پيامبرشان از زمانى كه آن حضرت رحلت نموده ديدهام.
1) . اين حديث در كتاب سليم حديث 67 است.
عمر و اصحابش بر عليه من متحد شدند، و ابوبكر را بپا داشتند و با او بيعت كردند در حالى كه من مشغول غسل پيامبر صلىاللهعليهوآله و كفن و دفن او بودم؛ و هنوز از آن فراغت نيافته بودم كه با او بيعت كردند و با دليل و حق من در مقابل انصار استدلال كردند. به خدا قسم او و آنان كه با او متحد شدند به طور يقين مىدانستند كه من از ابوبكر به خلافت سزاوارترم.
فرمود: وقتى اجتماع آنان بر ابوبكر و تركشان نسبت به خود را ديدم، آنان را درباره حقم به خداى عزوجل قسم دادم، و فاطمه عليهاالسلام را بر مركبى سوار كردم و دست دو پسرم حسن و حسين را گرفتم تا شايد برگردند، و احدى از اهل بدر و سابقه داران از مهاجرين و انصار را باقى نگذاشتم مگر آنكه از آنان كمك خواستم و به يارى خود دعوت كردم و درباره حق خود آنان را قسم دادم، ولى مرا اجابت ننمودند و يارى نكردند.
شما اى كسانى از اهل بدر كه حاضر هستيد مىدانيد كه من جز حق نگفتم. گفتند: يا اميرالمؤمنين، راست گفتى و نيكو گفتى. ما از اين كارهايمان استغفار مىكنيم و به درگاه خداوند توبه مىنماييم.
در صاحب اختيارى و آيه تطهير
آنگاه اميرالمؤمنين عليهالسلام فرمود: پيامبر صلىاللهعليهوآله مرا فرا خواند در حالى كه سلمان و ابوذر و مقداد هم نزد آن حضرت بودند. سپس عايشه را سراغ پدرش و نيز حفصه را سراغ پدرش و دخترش را سراغ همسرش عثمان فرستاد(1)، و آنان آمدند.
1) . منظور رقيه يا زينب دختر پيامبر صلىاللهعليهوآله است كه به ترتيب همسر عثمان بودند و هر دو به دست او به قتل رسيدند.
پيامبر صلىاللهعليهوآله حمد و ثناى الهى بجا آورد و فرمود: اى ابوبكر، اى عمر، اى عثمان! من امشب دوازده نفر را بر منبرم در خواب ديدم كه امتم را از راه به عقب برمىگرداندند. از خدا بترسيد و بعد از من امر خلافت را به على بسپاريد و در اين باره با او منازعه مكنيد، و به او ظلم ننماييد و بر عليه او با كسى متحد نشويد!!
گفتند: اى پيامبر خدا، ما از اين مطلب به خدا پناه مىبريم! خدا ما را قبل از آن بميراند!
سپس پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: من همه شما و هر كس از مرد و زن كه در خانه هستند را شاهد مىگيرم كه على بن ابىطالب خليفه من در امتم، و صاحب اختيارتر بر مؤمنين از خودشان است.
وقتى او از دنيا رفت اين پسرم خواهد بود - و حضرت دست بر سر حسن عليهالسلام قرار دادند - و وقتى او از دنيا رفت اين پسرم - و حضرت دست بر سر حسين عليهالسلام قرار دادند - سپس نُه نفر از فرزندان حسين عليهالسلام يكى پس از ديگرى خواهند بود.
آنان هستند كه خداوند در اين كلامش قصد كرده: «اَطيعوُا اللّهَ وَ اَطيعوُا الرَّسوُلَ وَ اوُلِى الاَْمْرِ مِنْكُمْ»(1): «خدا را اطاعت كنيد و از پيامبر صلىاللهعليهوآله و اولى الامر خود اطاعت نماييد».
سپس پيامبر صلىاللهعليهوآله هر آيهاى كه درباره ائمه عليهمالسلام نازل شده بود تلاوت فرمود.
1) . سوره نساء: آيه 59 .
در اقرار ابوبكر و عمر و عثمان
اميرالمؤمنين عليهالسلام فرمود: ابوبكر و عمر و عثمان برخاستند، و من با اصحابم ابوذر و سلمان و مقداد مانديم. فاطمه و حسن و حسين هم ماندند و همسران و دختران آن حضرت به جز فاطمه برخاستند.
پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: «اين سه نفر را با نُه نفر از بنى اميه - كه فلانى از آل ابوسفيان(1)و نيز هفت نفر از اولاد حكم بن ابىالعاص بن اميه از جمله آنانند - ديدم كه امتم را به قهقرى و عقب برمىگرداندند».
خبر از آينده زياد
اميرالمؤمنين عليهالسلام اين سخنان را مىفرمود در حالى كه خانه زياد مملو از اصحاب پيامبر صلىاللهعليهوآله بود!
سپس حضرت رو به آنان كرد و فرمود: آنچه شنيديد كتمان كنيد مگر از كسى كه طالب هدايت باشد. اى زياد، درباره شيعيانم بعد از من از خدا بترس!
سليم مىگويد: وقتى حضرت از نزد زياد بيرون آمد رو به ما كرد فرمود: «به زودى معاويه او را به عنوان برادر خود ادعا مىكند(2)و او شيعيانم را مىكشد. خدا او را لعنت كند».
سليم مىگويد:(1)در وصيت اميرالمؤمنين عليهالسلام - هنگامى كه به پسرش امام
حسن عليهالسلام وصيت مىفرمود - حاضر بودم.
حضرت بر وصيتش امام حسين عليهالسلام و محمد و همه فرزندانش و اهل بيت و رؤساى شيعيانش را شاهد گرفت.
سپس اميرالمؤمنين عليهالسلام كتابها و اسلحه را به امام حسن عليهالسلام سپرد و فرمود: پسرم، پيامبر صلىاللهعليهوآله به من دستور داده به تو وصيت كنم و كتابها و اسلحهام را به تو بسپارم، همان گونه كه پيامبر صلىاللهعليهوآله به من وصيت فرمود و كتابها و اسلحهاش را به من سپرد. آن حضرت به من دستور داده تا به تو امر كنم كه وقتى مرگت فرا رسيد آنها را به برادرت حسين بسپار.
سپس حضرت رو به امام حسين عليهالسلام كرد و فرمود: پيامبر صلىاللهعليهوآله به تو دستور داده
كه آنها را به اين پسرت بسپارى - و در اين حال حضرت دست نوهاش حضرت على بن الحسين عليهالسلام را كه در سن كودكى بود(2)گرفت و او را به خود نزديك كرد و فرمود: «پيامبر صلىاللهعليهوآله به تو دستور داده كه آنها را به پسرت محمد(3)بسپارى. از قول پيامبر و از قول من به او سلام برسان».
سپس حضرت رو به پسرش امام حسن عليهالسلام كرد و فرمود: پسرم، تو بعد از من صاحب اختيار مردم و صاحب اختيار خون من هستى. اگر بخشيدى حق توست،
و اگر كُشتى يك ضربت به جاى يك ضربت (كه او به من زده است) بزن، و او را قطعه قطعه مكن».
سپس به امام حسن عليهالسلام فرمود: بنويس:
بسم اللّه الرحمان الرحيم
اين است آنچه على بن ابىطالب به آن وصيت نموده است:
وصيت مىكند كه شهادت مىدهد به اينكه خدايى جز اللّه نيست، يكى است و شريكى ندارد. و محمد بنده خدا و پيامبر اوست كه او را به هدايت و دين حق فرستاده تا بر همه اديان غالب كند، اگر چه مشركان را خوش نيايد.
نمازم و عبادتم و زندگى و مرگم براى خداى رب العالمين است كه شريكى ندارد. به اين مطلب دستور داده شدهام و من از تسليم شدگانم.
سپس اى حسن تو را و همه فرزندان و اهل بيتم را و هر كس از مؤمنين را كه اين نوشته من به او مىرسد به تقواى خداوند پروردگارتان وصيت مىكنم. از اين دنيا نرويد مگر آنكه اسلام را پذيرفته باشيد. همگى به ريسمان خدا چنگ زنيد و متفرق نشويد. من از پيامبر صلىاللهعليهوآله شنيدم كه مىفرمود: «اصلاح بين افراد بهتر از نماز و روزه بسيار است، و كينه و فساد بين افراد زايل كننده دين است»، و قوتى جز با كمك خداوند نيست.
به فاميل خود توجه كنيد و با آنها ارتباط داشته باشيد، تا خداوند حساب را بر شما آسان كند.
خدا را خدا را درباره ايتام در نظر بگيريد. دهان آنان را تغيير ندهيد(1)و آن عده از يتيمان كه نزد شما هستند ضايع نشوند. از پيامبر صلىاللهعليهوآله شنيدم كه مىفرمود: «هر كس مخارج يتيمى را بر عهده بگيرد تا او مستغنى شود خداوند در مقابل آن بهشت را بر او واجب مىكند همان طور كه به خورنده مال يتيم آتش را واجب مىنمايد».
خدا را خدا را درباره قرآن در نظر بگيريد. در عمل به آن ديگران از شما سبقت نگيرند.
خدا را خدا را درباره همسايگانتان در نظر بگيريد. كه پيامبر صلىاللهعليهوآله درباره آنان
سفارش كرده است.
خدا را خدا را درباره خانه پروردگارتان در نظر بگيريد. تا زنده هستيد از شما خالى نماند، كه اگر خانه خدا ترك شود به شما مهلت داده نمىشود.(2)كمترين چيزى كه قاصد بيت اللّه با آن باز مىگردد آن است كه گناهان گذشته او آمرزيده مىشود.
خدا را خدا را در نظر بگيريد درباره نماز، كه بهترين عمل و ستون دين شماست.
خدا را خدا را در نظر بگيريد درباره زكات، كه غضب پروردگارتان را خاموش مىكند.
خدا را خدا را در نظر بگيريد درباره ماه رمضان، كه روزه آن سپرى از آتش است.
خدا را خدا را در نظر بگيريد درباره فقرا و بيچارگان. با آنان در زندگى خود شريك شويد.
خدا را خدا را در نظر بگيريد درباره جهاد در راه او با اموال و جانهايتان. در راه خدا دو نفر جهاد مىكنند: امام هدايت، و مطيع او كه به هدايت او اقتدا مىكند.
خدا را خدا را در نظر بگيريد درباره فرزندان پيامبرتان. در بين شما مورد ظلم قرار نگيرند در حالى كه قدرت بر دفاع از آنان داشته باشيد.
خدا را خدا را در نظر بگيريد درباره آن دسته از اصحاب پيامبرتان كه بدعتى ايجاد نكردهاند و بدعتگذارى را پناه ندادهاند. پيامبر صلىاللهعليهوآله درباره آنان
سفارش كرده، و بدعتگذار از آنان و از غير آنان و پناه دهنده بدعتگزار را لعنت كرده است.
خدا را خدا را درباره زنان و غلامان و كنيزانتان در نظر بگيريد. در راه خدا از ملامت سرزنش كنندهاى نترسيد تا خدا شما را كفايت كند، و با مردم سخن نيك بگوييد همان طور كه خدا به شما دستور داده است.
امر به معروف و نهى از منكر را ترك نكنيد، كه مبادا در اثر ترك آن خداوند امور را به دست اشرارتان بسپارد، و دعا كنيد و شما را اجابت نكند.
پسرانم، بر شما باد بر ارتباط و بخشش و نيكى نسبت به يكديگر. از نفاق و قطع ارتباط و قهر با يكديگر و تفرقه بپرهيزيد. در نيكى و تقوى يكديگر را
كمك كنيد و بر گناه و دشمنى يكديگر را يارى ندهيد. تقواى خدا را پيشه كنيد كه عذاب خداوند شديد است.
خداوند شما اهل بيت را حفظ كند، و ياد پيامبرتان را در ميان شما حفظ نمايد. شما را به خدا مىسپارم و با شما خداحافظى مىكنم.
سپس اميرالمؤمنين عليهالسلام همچنان «لا اله الا اللّه» مىفرمود تا از دنيا رفت؛ و اين در اولين شب از دهه آخر ماه رمضان يعنى شب بيست و يكم، شب جمعه از سال چهلم هجرت بود.
سليم از امام حسن مجتبى عليهالسلام از پدرش اميرالمؤمنين عليهالسلام نقل مىكند(1)كه آن حضرت فرمود:
درباره كلام خداوند عزوجل «وَ السّابِقوُنَ السّابِقوُنَ اوُلئِكَ الْمُقَرَّبوُنَ»(2): «سابقان سابقانند، آنان مقربانند»، فرمود: «من اسبق سابقين به سوى خداوند و پيامبرش، و اقرب مقربين به درگاه خدا و رسولش هستم».
سليم مىگويد:(1)امام حسن عليهالسلام هنگامى كه با معاويه در كوفه اجتماع نمود و صلح برقرار شد، بر فراز منبر ايستاد و حمد و ثناى الهى بجا آورد و فرمود:
اى مردم، معاويه گمان مىكند من او را براى خلافت سزاوار دانستم و خود را براى آن اهل ندانستم، و معاويه دروغ مىگويد. من اختيارم بر مردم از
خودشان طبق كتاب خدا و سنت پيامبرش بيشتر است.
به خداوند قسم ياد مىكنم، اگر مردم با من بيعت مىكردند و مرا اطاعت مىكردند و مرا يارى مىنمودند آسمان قطرات بارانش را و زمين بركتش را به آنان ارزانى مىداشت، و تو اى معاويه در خلافت طمع نمىكردى.
اين در حالى است كه پيامبر صلىاللهعليهوآله فرموده: «هيچگاه امتى امر خود را به كسى نمىسپارند كه در بين آنان عالمتر از او باشد مگر آنكه كارشان همچنان رو به پايين مىرود تا آنجا كه به دين گوساله پرستان برسند»!
بنىاسرائيل هارون را رها كردند و به گوساله رو آوردند در حالى كه مىدانستند هارون خليفه موسى است. اين امت هم على عليهالسلام را رها كردند در حالى كه از پيامبر صلىاللهعليهوآله شنيده بودند كه به او مىفرمود: «تو نسبت به من به منزله هارون نسبت به موسى هستى به جز نبوت، كه پيامبرى بعد از من نيست».
1) . اين حديث در كتاب سليم حديث 76 است.
پيامبر صلىاللهعليهوآله از شر قوم خود فرار كرد در حالى كه آنان را به خدا دعوت مىكرد، تا آنجا كه به غار فرار كرد. اگر آن حضرت يارانى بر عليه آنان مىيافت فرار نمىكرد. اى معاويه من هم اگر يارانى پيدا مىكردم با تو بيعت نمىكردم.
خداوند هارون را در وسعت قرار داد هنگامى كه او را ضعيف شمردند و نزديك بود او را بكشند و يارانى بر عليه آنان نيافت. همچنين خداوند پيامبر را در وسعت قرار داد هنگامى كه از قومش فرار كرد و يارانى بر عليه آنان نيافت.
من و پدرم نيز از طرف خداوند در وسعت هستيم زمانى كه امت ما را رها كردند و با غير ما بيعت كردند و ما يارانى نيافتيم. اينها سنتها و مَثَلهاست كه يكى پس از ديگرى مىآيد.
اى مردم، اگر ما بين مشرق و مغرب را بگرديد مردى از فرزندان پيامبر، جز من و برادرم نخواهيد يافت.
سليم مىگويد:(1)از على عليهالسلام در ماه رمضان - همان ماهى كه در آن شهيد شد - شنيدم، در حالى كه آن حضرت در ميان دو پسرش امام حسن و امام حسين عليهماالسلام و فرزندان عبداللّه بن جعفر بن ابىطالب و شيعيان خاصش بود، و مىفرمود:
مردم را با آنچه براى خود پسنديدهاند به حال خود وا گذاريد، و در دولت دشمنتان سكوت را بر خود لازم بدانيد، چرا كه به دست گرفتن ديگرى حكومت شما را و نيز دشمن تجاوزگر حسود شما را نابود نمىكند و به شما ضرر نمىرساند.(2)
سليم بن قيس از امام حسن مجتبى عليهالسلام نقل مىكند(1)كه آن حضرت حمد و ثناى الهى بجا آورد و فرمود:
خداوند مىفرمايد: «السّابِقوُنَ الاَوَّلوُنَ مِنَ الْمُهاجِرينَ وَ الأَْنْصارِ وَ الَّذينَ اتَّبَعُوهُمْ بِإِحْسانٍ»(2): «سابقين اول از مهاجرين و انصار و آنان كه به نيكى پيرو آنان شدند». همچنان كه سابقين بر كسانى كه بعد از ايشانند فضيلت خاص دارند همان طور على بن ابىطالب عليهالسلام به خاطر تقدمش بر همه سابقين فضيلت خاص بر آنان دارد.
خداوند مىفرمايد: «اَجَعَلْتُمْ سِقايَةَ الْحاجِّ وَ عِمارَةَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ كَمَنْ آمَنَ بِاللّهِ وَ الْيَوْمِ الآخِرِ وَ جاهَدَ فى سَبيلِ اللّهِ»(3): «آيا آب دادن به حاجيان و آباد سازى مسجد الحرام را مانند كسى كه به خدا و روز قيامت ايمان آورده و در راه خدا جهاد كرده قرار داديد»؟ على بن ابىطالب عليهالسلام بود كه دعوت پيامبر صلىاللهعليهوآله را اجابت كرد و با جان خود او را يارى نمود.
سپس عمويش حمزه سيد الشهداء بود. در حالى كه افراد بسيارى همراه پيامبر صلىاللهعليهوآله به شهادت رسيده بودند، ولى حمزه به خاطر قرابتش با پيامبر صلىاللهعليهوآله آقاى آنان بود. خداوند براى جعفر دو بال قرار داد كه با آنها همراه ملائكه در بهشت هر جا كه بخواهد پرواز مىكند. اين به خاطر مقام آن دو به قرابتشان با پيامبر صلىاللهعليهوآله و منزلتشان نسبت به آن حضرت است.
پيامبر صلىاللهعليهوآله در بين همه شهيدانى كه همراه آن حضرت شهيد شدند فقط بر بدن حمزه هفتاد نماز خواند.
و خداوند براى همسران پيامبر صلىاللهعليهوآله - به خاطر انتسابشان با پيامبر صلىاللهعليهوآله - فضيلتى بر زنان ديگر قرارداد.
و خداوند نماز در مسجد پيامبر صلىاللهعليهوآله را بر هزار نماز در ساير مساجد فضيلت داد، مگر مسجدى كه حضرت ابراهيم عليهالسلام در مكه بنا كرده است؛ و اين به خاطر انتساب آن به پيامبر صلىاللهعليهوآله و فضيلت آن حضرت است.
پيامبر صلىاللهعليهوآله صلوات را به مردم ياد داد و فرمود: بگوييد: «اَللّهُمَّ صَلِّ عَلى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ كَما صَلَّيْتَ عَلى اِبْراهيمَ وَ آلِ اِبْراهيمَ إِنَّكَ حَميدٌ مجيدٌ»: «خدايا بر محمد و آل محمد درود فرست همان طور كه بر ابراهيم و آل ابراهيم درود فرستادى، تو حميد مجيد هستى».
حق ما بر هر مسلمانى اين است كه با هر نمازى بر ما صلوات فرستد، و اين فريضه واجبى از جانب خداوند است.
خداوند غنيمت(1)را بر پيامبرش حلال كرده و براى ما نيز حلال كرده است، و صدقهها را بر آن حضرت حرام كرده و بر ما نيز حرام كرده است.
اين كرامتى است كه خداوند ما را بدان اكرام فرموده و فضيلتى است كه با آن ما را فضيلت داده است.
1) . يكى از موارد خمس كه در قرآن تصريح شده غنيمت است كه مىفرمايد: «فَاعْلَموُا اَنَّ ما غَنِمْتُمْ مِنْ شَيْءٍ فَاَنَّ للّهِِ خُمُسَهُ وَ لِلرَّسوُلِ وَ لِذِى الْقُرْبى و ...»، و حضرت به همين مورد اشاره فرمودهاند.
حديث 1
جانشين پيامبر صلىاللهعليهوآله و آقاى جوانان ··· 9
نوه پيامبر صلىاللهعليهوآله و سبط امت ··· 10
در «سلمٌ لِمَن سالَمكم» ··· 11
حديث 2
حضور در نماز بر پيامبر صلىاللهعليهوآله ··· 12
كمك خواهى بر ضد سقيفه همراه مادر ··· 12
بار ديگر كمك خواهى شبانه در ايام غصب خلافت ··· 13
حضور در بيعت اجبارى پدر ··· 13
حديث 3
در اصحاب كساء و آيه تطهير ··· 15
حديث 4
در آيه «اولى الامر» و حديث «ثقلين» ··· 16
در غدير خم ··· 17
حديث 5
در مجلس خصوصى پيامبر صلىاللهعليهوآله ··· 18
در جانشينان پيامبر صلىاللهعليهوآله ··· 19
ياد از حديث پيامبر صلىاللهعليهوآله ··· 20
حديث 6
در مجلس مهاجر و انصار ··· 21
آقاى جوانان بهشت ··· 21
در آيات قرآن ··· 22
در غدير خم ··· 22
در معرفى امام غدير ··· 23
با قرآن تا حوض كوثر ··· 24
پناه و امام و هدايتگر مردم ··· 25
در حديث كساء و آيه تطهير ··· 25
در حديث ثقلين تا حوض كوثر ··· 26
در حديث كتف ··· 27
قرآن كامل در دست او ··· 28
حديث 7
در اعلان جنگ بر عليه اهل سقيفه ··· 29
حديث 8
از خلقت نورانى تا آيه تطهير ··· 31
از صاحب اختيارى مردم تا ريسمان الهى ··· 33
از ستاره هدايت تا شاهد بر خلق ··· 33
آقاى جوانان اهل بهشت ··· 34
حديث 9
در پيشگويى كتب عيسى عليهالسلام از معصومين عليهمالسلام ··· 35
حسن و حسين، شبر و شبير ··· 37
در قرائت نظير كتاب عيسى عليهالسلام ··· 38
حديث 10
در بالاترين مقام بهشت ··· 40
ريحانه رسول اللّه صلىاللهعليهوآله ··· 41
مانند كشتى نوح و باب حطه ··· 42
بر فراز منبر با پيامبر صلىاللهعليهوآله ··· 43
حديث 11
معرفى در آيات قرآن ··· 44
معرفى در غدير خم ··· 45
در معرفى جانشينان تا روز قيامت ··· 46
در آنان كه اطاعتشان واجب است ··· 47
در آنان كه با حقاند ··· 47
در آيه تطهير ··· 48
در عترت ··· 49
در دوازده امام تا روز قيامت ··· 49
در كمك خواهى شبهاى سقيفه ··· 50
پيشگويى از مسموميت امام حسن عليهالسلام ··· 51
حديث 12
منع معاويه از ذكر فضايل اهل بيت عليهمالسلام ··· 52
ظلم زياد بر شيعه در زمان حضرت ··· 52
اقدامات معاويه بر عليه شيعيان در زمان حضرت ··· 53
نشر فضايل جعلى براى ابوبكر و عمر در زمان حضرت ··· 54
قتل و اتهام شيعيان در زمان حضرت ··· 55
قاريان رياكار در زمان حضرت ··· 56
فتنههاى بنىاميه در زمان حضرت ··· 56
اتمام حجت درباره حضرت در اوج فتنه ··· 57
حديث 13
با لشكرى از كوفه براى صفين ··· 59
حديث 14
در آيه «و والدٍ و ما ولد» ··· 61
حديث 15
به منزله چشم براى پيامبر صلىاللهعليهوآله ··· 62
حديث 16
فراتر از گمان معاويه ··· 63
در صاحب اختياران مردم ··· 64
پسرم حسن مسموم مىشود ··· 65
اتمام حجت بر معاويه با حضور حضرت ··· 65
در بهشت عدن نزديك عرش الهى ··· 66
محكوميت معاويه در حضور حضرت ··· 67
حديث 17
در نسب پاك اهل بيت عليهمالسلام ··· 68
در نور اهل بيت عليهمالسلام در اصلاب انبيا ··· 68
حديث 18
حضور در بيعت اجبارى پدر ··· 70
حديث 19
در كتفى كه نوشته شد ··· 71
يكى از دوازده امام عليهمالسلام در كتف ··· 72
در تأييد حديث كتف ··· 72
حديث 20
در اوصياى پيامبر صلىاللهعليهوآله كه نشان داد ··· 73
در دوازده دعوت كننده به بهشت ··· 74
پيشگويى از عهد شكنى با امام حسن صلىاللهعليهوآله ··· 74
حديث 21
در خلقت نورانى اهل بيت عليهمالسلام ··· 76
در آيه تطهير ··· 77
حديث 22
كتاب اميرالمؤمنين عليهالسلام درباره مظلوميت او ··· 78
كتاب اميرالمؤمنين عليهالسلام درباره ظالمين به او ··· 78
با هزار باب علم از پيامبر صلىاللهعليهوآله به على عليهالسلام ··· 79
حديث 23
در شبهاى سقيفه و استنصار پنج تن ··· 80
در صاحب اختيارى و آيه تطهير ··· 81
در اقرار ابوبكر و عمر و عثمان ··· 83
خبر از آينده زياد ··· 83
حديث 24
كتاب و اسلحه پيامبر صلىاللهعليهوآله نزد امام حسن عليهالسلام ··· 84
صاحب اختيار خون من تويى ··· 85
وصيت نامه اميرالمؤمنين عليهالسلام به امام حسن عليهالسلام ··· 85
در شهادت اميرالمؤمنين عليهالسلام ··· 88
حديث 25
تفسير سابقين و مقربين از حضرت ··· 89
حديث 26
معاويه را براى خلافت اهل نمىدانم ··· 90
اگر يارانى پيدا مىكردم با تو مىجنگيدم ··· 91
حديث 27
سفارش اميرالمؤمنين عليهالسلام به امام حسن عليهالسلام ··· 92
حديث 28
خطبه امام مجتبى عليهالسلام ··· 93
درباره احترام نسبت با پيامبر صلىاللهعليهوآله ··· 93
كيفيت صلوات از آن حضرت ··· 94
صدقه بر ما حرام است ··· 95
(شمارهها مربوط به صفحات كتاب حاضر است)
تصريح پيامبر صلىاللهعليهوآله به امامت حضرت / 10 ، 17 ، 21 ، 24 ، 25 ، 27 ، 28 ، 34 ، 38 ، 42 ، 46 ، 48 ، 50 ، 61 ، 64 ، 65 ، 66 ، 72 ، 74 ، 82 ، 84 ، 90 .
تصريح اميرالمؤمنين عليهالسلام به امامت حضرت / 25 ، 27 ، 82 .
در آيه اولوا الامر / 16 ، 19 ، 22 ، 44 ، 82 .
در آيه تطهير و حديث كساء / 15 ، 25 ، 32 ، 48 ، 77 .
در آيه «و والد و ما ولد» / 61 .
در آيه «انما وليكم اللّه» / 22 ، 44 .
خلقت نورى حضرت / 33 ، 68 ، 69 ، 76 .
در حديث كتف / 27 ، 71 ، 72 .
در غدير خم / 17 ، 23 ، 24 ، 45 .
در حديث ثقلين / 16، 17 ، 19 ، 24 ، 25 ، 26 ، 27 ، 28 ، 46 ، 48 ، 49 ، 50 ، 74 ، 77.
سيد شباب اهل الجنة / 9 ، 10 ، 21 ، 34 ، 42 ، 58 ، 69 .
سبط پيامبر صلىاللهعليهوآله / 10 ، 62 .
سلم لمن سالمكم / 11 .
در بالاترين مقام بهشت / 10 ، 11 ، 41 ، 66 .
ريحانة الرسول صلىاللهعليهوآله / 41 .
در حديث سفينة نوح / 43 .
در حديث باب حطة / 43 .
تفسير قرآن از حضرت / 89 ، 93 .
ذكر حضرت در كتب حضرت عيسى عليهالسلام / 38 .
دوران كودكى حضرت / 40 ، 41 ، 42 ، 43 .
در مجلس خصوصى پيامبر صلىاللهعليهوآله / 18 ، 47 ، 82 ، 83 .
در روز رحلت پيامبر صلىاللهعليهوآله / 27 ، 49 ، 50 ، 71 ، 74 ، 75 .
حضور در نماز بر بدن پيامبر صلىاللهعليهوآله / 12.
در كمك خواهى شبهاى سقيفه / 13 ، 29 ، 50 ، 81 .
در بيعت اجبارى اميرالمؤمنين صلىاللهعليهوآله / 13 ، 14 ، 70 .
در مجلس مهاجر و انصار در زمان عثمان / 21 .
در جنگ جمل و صفين / 39 ، 59 ، 60 .
قران كامل و ودايع امامت در دست حضرت / 28 ، 84 .
در وصيت و شهادت اميرالمؤمنين عليهالسلام / 84 ، 85 ، 86 ، 87 ، 88 ، 92 .
صلح امام حسن عليهالسلام / 52 ، 75 ، 79 ، 90 ، 91 .
در مجلس معاويه / 64 ، 65 ، 66 ، 67 .
اقدامات معاويه بر ضد شيعه در زمان حضرت / 52 ، 53 ، 54 ، 55 ، 56 ، 57 ، 79 .
مسموميت و شهادت حضرت / 51 ، 57 ، 65 ، 75 ، 78 .
First - second Edition:
1425 A.H / 2004 A.D
Third Edition:
1426 A.H / 2005 A.D
THE FIRST WRITTEN HERITAGE
OF IMAM HASAN MOJTABA'S LIFE
Composed by: Mohammad Baqer Ansari
Published by: DALILEMA publications
Post Box No. 37185 - 1153, Qom, IRAN
Tel : (0251) 7744988, 7733413
Printed in Qom, Iran
ISBN 964 - 397 - 062 - 0
5
THE FIRST WRITTEN HERITAGE
OF IMAM HASAN MOJTABA'S LIFE
By:
Mohammad Baqer Ansari