ghaemiyeh.com
سرشناسه : هاشمی رفسنجانی، اکبر، ۱۳۱۳-
عنوان و نام پدیدآور : تفسیر راهنما: روشی نو در ارائه مفاهیم و موضوعات قرآن/ اکبر هاشمیرفسنجانی و جمعی از محققان مرکز فرهنگ و معارف قرآن.
وضعیت ویراست : ویراست ۲.
مشخصات نشر : قم: بوستان کتاب قم (انتشارات دفتر تبلیغات اسلامی، حوزه علمیه قم)، ۱۳-
مشخصات ظاهری : ۲۱ ج.
فروست : بوستان کتاب قم (انتشارات دفتر تبلیغات اسلامی، حوزه علمیه قم)؛ ۲۲۸، ۳۸۷، ۶۹۲، ۸۲۲، ۸۲۴، ۱۱۸۵، ۱۵۶۵. تفسیر؛ ۲۵، ۳۴، ۴۵، ۵۴، ۵۶، ۶۶، ۶۹، ۸۳. قرآن؛ ۳۷، ۵۹، ۸۵، ۱۰۰، ۱۰۲، ۱۱۷، ۱۲۲، ۱۴۱.
کتابهای مرکز فرهنگ و معارف قرآن؛ ۷، ۱۴، ۱۶، ۱۸، ۲۴، ۲۶.
شابک : دوره: 964-371-497-7 ؛ ۶۵۰۰۰ ریال964-548-648-3 : ؛ ۴۸۰۰۰ ریال: ج.۲، چاپ چهارم: 964-371-983-9 ؛ ۴۴۰۰۰ ریال: ج.۵، چاپ سوم: 964-371-985-5 ؛ ۶۵۰۰۰ ریال (ج.۱۰، چاپ سوم) ؛ ۴۵۰۰۰ ریال (ج.۱۲، چاپ سوم) ؛ ۵۰۰۰۰ ریال (ج.۱۴، چاپ دوم) ؛ ۵۰۰۰۰ ریال (ج.۱۶، چاپ دوم) ؛ ۶۰۰۰۰ ریال (ج.۱۹، چاپ دوم)
وضعیت فهرست نویسی : برونسپاری
یادداشت : فهرستنویسی بر اساس جلد هشتم، ۱۳۸۶.
یادداشت : ص. ع. لاتینی شده: Akbar- e Hashemi- ye Rafsanjani. Tafsir- e rahnama: raveshi now dar....
یادداشت : ص. ع. به عربی: تفسیر راهنما: منهج حدیث فی عرضالمفاهیم والمواضیعالقرآنیه.
یادداشت : چاپ سوم.
یادداشت : ج. ۲ (چاپ چهارم: ۱۳۸۵).
یادداشت : ج. ۵ (چاپ سوم: ۱۳۸۵).
یادداشت : ج. ۱۰ و ۱۲ (چاپ سوم: ۱۳۸۶).
یادداشت : ج. ۱۶،۱۴ و ۱۹ (چاپ دوم: ۱۳۸۶).
یادداشت : کتابنامه.
یادداشت : نمایه.
مندرجات : ج. ۲. سورههای بقره و آل عمران.- ج. ۵. سورههای انعام و اعراف.- ج. ۸. سورههای هود - رعد.- ج. ۱۰. سورههای اسراء - مریم.- ج. ۱۲.سوره های مومنون - فرقان.- ج۱۴. سوره عنکبوت - احزاب.- ج. ۱۹. سورههای صف - مرسلات.
موضوع : تفاسیر شیعه -- قرن ۱۴.
شناسه افزوده : حوزه علمیه قم. دفتر تبلیغات اسلامی. مرکز فرهنگ و معارف قرآن
شناسه افزوده : حوزه علمیه قم. دفتر تبلیغات اسلامی. بوستان کتاب قم
رده بندی کنگره : BP۹۸/ھ۲۵ت۷ ۱۳۰۰ی الف
رده بندی دیویی : ۲۹۷/۱۷۹
شماره کتابشناسی ملی : ۱۱۵۳۵۱۵
به نام خداوند گسترده رحمت و مهربان،
بِسْمِ اَللّٰهِ اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِیمِ . الر کِتٰابٌ أُحْکِمَتْ آیٰاتُهُ ثُمَّ فُصِّلَتْ مِنْ لَدُنْ حَکِیمٍ خَبِیرٍ (1)
الف، لام، را. [این] کتابی است که آیاتش از جانب حکیمی آگاه استوار گشته، آنگاه تفصیل داده شده است،
1
1- قرآن، دارای ساختاری بندبند به نام «آیه»
کِتٰابٌ أُحْکِمَتْ آیٰاتُهُ
2- همۀ آیات قرآن و تعالیم آن، متقن و از هرگونه خلل و بطلانپذیری مبرّاست.
کِتٰابٌ أُحْکِمَتْ آیٰاتُهُ
احکام (مصدر «أُحْکِمَتْ» ) به معنای اتقان است. بنابراین «أُحْکِمَتْ آیٰاتُهُ» گویای این است که: آیههای قرآن، متقن است و هیچ خللی نداشته و بطلان در آنها راه ندارد.
3- همۀ آیات قرآن، برخوردار از بیانی روشن و پیراسته از ابهام و پیچیدگی
کِتٰابٌ أُحْکِمَتْ آیٰاتُهُ ثُمَّ فُصِّلَتْ
تفصیل (مصدر «فُصِّلَتْ» ) به معنای تبیین است.
بنابراین «فُصِّلَتْ» گویای این است که: آیههای قرآن، برخوردار از وضوح و روشنی است و در ارائۀ مقصود نه اجمالی دارد و نه تعقیدی.
4- استواری لفظ و معنا و نیز وضوح و روشنی مطالب، دو ویژگی شایسته برای هر کتاب هدایت
کِتٰابٌ أُحْکِمَتْ آیٰاتُهُ ثُمَّ فُصِّلَتْ
5- گویایی و روشنی مطالب کتاب هدایت، دارای اهمیتی خاص در دیدگاه قرآن
کِتٰابٌ أُحْکِمَتْ آیٰاتُهُ ثُمَّ فُصِّلَتْ
ظاهر این است که «ثُمَّ» در آیۀ فوق، برای ترتیب و تراخی رتبی باشد نه تراخی زمانی. براین اساس «ثُمَّ فُصِّلَتْ» دلالت براین دارد که مبین و روشن بودن آیات، نسبت به اتقان آن، از اهمیت خاصی برخوردار است.
6- کتابت قرآن، پس از نزول آن بر پیامبر(ص)
کِتٰابٌ أُحْکِمَتْ آیٰاتُهُ
اطلاق کتاب (نوشته و نگارش یافته) بر قرآن، یا بدان جهت است که آیههای آن، پس از نزول نوشته میشده و یا توصیهای است از جانب خدا که باید، به صورت کتاب درآید. در هر دو صورت، برداشت فوق استفاده میشود.
7- قرآن، کتابی نازل شده از نزد خداوند
کِتٰابٌ ... مِنْ لَدُنْ حَکِیمٍ خَبِیرٍ
«مِنْ لَدُنْ ...» میتواند هم قید برای «فُصِّلَتْ» و «أُحْکِمَتْ» باشد و هم میتواند قید برای کتاب گرفته شود. بنابراین آیه شریفه دلالت میکند که قرآن از ناحیۀ خداوند حکیم و خبیر است و اتقان و تبیین آیاتش نیز از جانب اوست.
8- اتقان قرآن و روشنی آیههای آن، جلوهای از حکمت وآگاهی خداوند است.
کِتٰابٌ أُحْکِمَتْ آیٰاتُهُ ثُمَّ فُصِّلَتْ مِنْ لَدُنْ حَکِیمٍ خَبِیرٍ
9- آیات قرآن، دلیلی است متقن و روشن بر الهی بودن قرآن و درستی حقایق مطرح شده در آن.*
کِتٰابٌ أُحْکِمَتْ آیٰاتُهُ ثُمَّ فُصِّلَتْ مِنْ لَدُنْ حَکِیمٍ خَبِیرٍ
کلمۀ «آیات» به معنای نشانههاست. نامیده شدن بندهای قرآن به این نام سپس توصیف آنها به اینکه از ناحیۀ خدای حکیم داناست، اشاره به این دارد که: جملات قرآن، آیت و نشانی بر الهی، حکیمانه و عالمانه بودن آنهاست. بنابراین آیۀ فوق را میتوان چنین معنا کرد: این قرآن، کتابی از ناحیۀ خدای حکیم و خبیر است و تک تک آیات آن، دلالت بر این مدعا دارد و این دلالت هم متقن است و هم واضح و روشن.
10- «حَکِیمٍ» و «خَبِیرٍ» از اسما و صفات خداوند
مِنْ لَدُنْ حَکِیمٍ خَبِیرٍ
11- «عن سفیان بن السّعید الثَّوری قال :
قلت لجعفر بن محمّد(ع ) ... یا بن رسول اللّٰه ما معنی قول اللّٰه عزّوجل : «... الر ...» قال:...
«الر» فمعناه: أنا اللّٰه الرّؤوف؛ (1)
سفیان بن سعید ثوری گوید: به امام صادق(ع) گفتم:
... ای فرزند رسول خدا! معنای سخن خدای عزوجل:
«... الر ...» چیست؟ فرمود: ... معنای «الر» ، «أنا اللّٰه الرؤف» است (الف رمز «أنا»، لام رمز «اللّٰه»و راء رمز«رؤف» میباشد)».
12- «عن أبی جعفر(ع ) قال : إن حُیَی َّ بن أخطب و أخاه أبایاسر بن أخطب و نفراً من الیهود من أهل نجران أتوا رسول اللّٰه (ص ) فقالوا له : أ لیس فیما تذکر فیما أنزل إلیک «الم» ؟ قال: بلیٰ ... ثمّ أقبل علی رسول اللّٰه(ص) فقال له: یا محمّد هل مع هٰذا غیره؟ قال: نعم قال: هات قال:
«الر» قال: ... الألف واحد واللام ثلاثون و المیم اربعون والرّاء مأتان ... فقال أبو جعفر(ع): إنّ هٰذهالأیاتأنزلت منهنّ آیات
1) 1) . معانیالأخبار، ص22، ح1؛ نورالثقلین، ج2، ص290، ح 4.
محکمات هنّ أمالکتاب و أخر متشابهات و هی تجری فی وجوه أُخر علیٰ غیر ما تأوّل به حُیَیّ و أبویاسر و أصحابه؛ (1)
از امام باقر(ع) روایت شده که فرمود: حُییبناخطب و برادرش ابویاسر و چند تن از یهود نجران نزد رسول خدا(ص) آمدند و گفتند: آیا در میان آنچه میگویی بر تو نازل شده «الم» نیست؟ فرمود: چرا ... آن گاه حُیی به آن حضرت رو کرد و گفت: آیا غیر از «الم» نیز هست؟ فرمود: آری گفت: بیاور، فرمود: «الر» ، گفت: ... الف یک، لام سی، میم چهل و راء دویست ... ، امام باقر(ع) فرمود: آیات قرآن نازل شده درحالی که بخشی از آنها محکماتند که آنها اساس کتابند و بخشی دیگر متشابهات و این متشابهات راههای تأویلی دارند غیر از آنچه حُیی و ابویاسر و یاران او تأویل کردهاند».
کلیدواژهها:
اللّه؛ حروف مقطعه؛ حکیم/اسما و صفات؛ خبیر/اسما و صفات؛ قرآن؛ کتابت قرآن؛ کتاب/قرآن؛ کتابهای آسمانی؛ محکم و متشابه؛ نزول قرآن
أَلاّٰ تَعْبُدُوا إِلاَّ اَللّٰهَ إِنَّنِی لَکُمْ مِنْهُ نَذِیرٌ وَ بَشِیرٌ (2)
[با این فرمان]که جز خدا را نپرستید. همانا من از جانب او برای شما اخطار کننده و بشارت دهندهام.
2
1- لزوم پرستش خدا و پرهیز از پرستش غیر او
أَلاّٰ تَعْبُدُوا إِلاَّ اللّٰهَ
2- توحید و لزوم یکتاپرستی از تعالیم اساسی، متقن و روشنِ قرآن است.
کِتٰابٌ أُحْکِمَتْ آیٰاتُهُ ثُمَّ فُصِّلَتْ ... أَلاّٰ تَعْبُدُوا إِلاَّ اللّٰهَ
«أَلاّٰ» مرکب از «أن» تفسیریه و «لا» ی ناهیه است و جملۀ «أَلاّٰ تَعْبُدُوا ...» تفسیر «کِتٰابٌ أُحْکِمَتْ آیٰاتُهُ ثُمَّ فُصِّلَتْ» میباشد؛ یعنی، نهی از پرستش غیر خدا، سخن متقن و روشن قرآن است.
3- پرستش غیر خدا، فرجام شوم و نامیمونی را درپی خواهد داشت.
أَلاّٰ تَعْبُدُوا إِلاَّ اللّٰهَ إِنَّنِی لَکُمْ مِنْهُ نَذِیرٌ
جملۀ «أَلاّٰ تَعْبُدُوا إِلاَّ اللّٰهَ» حاوی دو معناست: 1. نهی از پرستش غیر خدا؛ 2. لزوم پرستش خداوند. «انذار»که به معنای ترساندن از فرجامی شوم است، در ارتباط با معنای نخست و بشارت که به معنای مژدگانی به عاقبتی خوش است، در ارتباط با معنای دوم ایراد شده است. لام در «لَکُمْ» لام تقویت و متعلق به «نَذِیرٌ وَ بَشِیرٌ» است.
4- پرستش خدای یکتا، درپیدارندۀ فرجامی خوش و نیکوست.
إِنَّنِی لَکُمْ مِنْهُ ... بَشِیرٌ
1) 1) . تفسیرقمی، ج 1، ص 223؛ بحارالأنوار، ج 89، ص 375، ح 2.
5- پیامبر(ص)، وظیفهدار انذار مشرکان و ترساندن آنان از فرجامی شوم
أَلاّٰ تَعْبُدُوا إِلاَّ اللّٰهَ إِنَّنِی لَکُمْ مِنْهُ نَذِیرٌ
6- پیامبر(ص)، وظیفهدار مژده دادن به موحدان و بشارت دادن آنان به عاقبتی خوش
أَلاّٰ تَعْبُدُوا إِلاَّ اللّٰهَ إِنَّنِی لَکُمْ مِنْهُ ... بَشِیرٌ
7- محمد(ص)، پیامآوری ازجانب خداوند
إِنَّنِی لَکُمْ مِنْهُ
8- تأیید رسالت پیامبر(ص)، از پیامهای متقن، روشن و اساسیِ قرآن
کِتٰابٌ أُحْکِمَتْ آیٰاتُهُ ثُمَّ فُصِّلَتْ ... إِنَّنِی لَکُمْ مِنْهُ نَذِیرٌ وَ بَشِیرٌ
جملۀ «إِنَّنِی لَکُمْ مِنْهُ ...» نیز همانند «لا تعبدوا ...» تفسیر «کِتٰابٌ أُحْکِمَتْ ...» میباشد؛ یعنی، از پیامهای این کتاب، تأیید رسالت و نبوت پیامبر(ص) است.
کلیدواژهها:
انذار؛ بشارت؛ توحید؛ شرک؛ عبادت؛ قرآن؛ محمّد(ص)؛ نبوت
وَ أَنِ اِسْتَغْفِرُوا رَبَّکُمْ ثُمَّ تُوبُوا إِلَیْهِ یُمَتِّعْکُمْ مَتٰاعاً حَسَناً إِلیٰ أَجَلٍ مُسَمًّی وَ یُؤْتِ کُلَّ ذِی فَضْلٍ فَضْلَهُ وَ إِنْ تَوَلَّوْا فَإِنِّی أَخٰافُ عَلَیْکُمْ عَذٰابَ یَوْمٍ کَبِیرٍ (3)
و اینکه از پروردگارتان آمرزش بخواهید، سپس به درگاه او توبه کنید، تا شما را تا زمانی معیّن به خوبی بهرهمند سازد، و به هر صاحب امتیازی امتیازش را بدهد، و اگر روی بگردانید من از عذاب روزی بزرگ بر شما میترسم.
3
1- ضرورت استغفار به درگاه خدا و طلب بخشایش گناهان از او
وَ أَنِ اسْتَغْفِرُوا رَبَّکُمْ
2- ضرورت استغفار از گناهان (پرستش غیر خدا و ...) از پیامهای اساسی، متقن و روشنِ قرآن است.
وَ أَنِ اسْتَغْفِرُوا رَبَّکُمْ
«أَنِ» در «وَ أَنِ اسْتَغْفِرُوا رَبَّکُمْ» تفسیریه و «اسْتَغْفِرُوا رَبَّکُمْ» نیز همانند «لا تعبدوا...» تفسیر «کِتٰابٌ أُحْکِمَتْ ...» میباشد.
3- بخشایش گناهان، پرتوی از ربوبیت خداوند است.
اِسْتَغْفِرُوا رَبَّکُمْ
4- لزوم حرکت به سوی خداوند و تقرب به درگاه او با اطاعت از اوامر و پرهیز از نواهی او
اِسْتَغْفِرُوا رَبَّکُمْ ثُمَّ تُوبُوا إِلَیْهِ
مفسّران، در عطف «تُوبُوا إِلَیْهِ» بر «اسْتَغْفِرُوا رَبَّکُمْ» - که به ظاهر مآلی واحد دارند - چند توجیه بیان کردهاند. آنچه به نظر قریب میرسد، این است که مراد از توبه در این جا، بازگشت به خدا و حرکت به سوی اوست نه توبه کردن از گناهان. گفتنی است که حرکت به سوی خدا، به این است که اوامر او اطاعت شود و از نهیهای او پرهیز گردد.
5- پرستش خدا، بیزاری از شرک، پذیرش رسالت پیامبر(ص) و استغفار از گناهان، مقدمههایی لازم برای حرکت به سوی خدا و تقرب به درگاه او
أَلاّٰ تَعْبُدُوا إِلاَّ اللّٰهَ ... وَ أَنِ اسْتَغْفِرُوا رَبَّکُمْ ثُمَّ تُوبُوا إِلَیْهِ
«تُوبُوا إِلَیْهِ» میتواند عطف به همۀ جملههای سابق «أَلاّٰ تَعْبُدُوا ...»، «إِنَّنِی لَکُمْ مِنْهُ ...» و «أَنِ اسْتَغْفِرُوا ...» باشد.
6- خداوند، عطا کنندۀ معیشتی نیکو به انسانها
یُمَتِّعْکُمْ مَتٰاعاً حَسَناً
«تمتیع» (مصدر «یمتع») به معنای بهرهمند ساختن است و «متاع»به چیزی که از آن بهره میگیرند و استفاده میکنند (وسایل زندگی) گفته میشود.
7- یکتاپرستی، پذیرش رسالت پیامبر(ص)، استغفار از شرک و گناه و حرکت به سوی خدا، موجب جلب عنایت خدا ودستیابی بهمعیشتینیکو در دنیاست.
أَلاّٰ تَعْبُدُوا إِلاَّ اللّٰهَ ... وَ أَنِ اسْتَغْفِرُوا رَبَّکُمْ ثُمَّ تُوبُوا إِلَیْهِ یُمَتِّعْکُمْ مَتٰاعاً حَسَناً
8- رساندن انسانها به معیشتی نیکو در دنیا، از هدفهای قرآن و ادیان الهی است.
أَلاّٰ تَعْبُدُوا إِلاَّ اللّٰهَ ... وَ أَنِ اسْتَغْفِرُوا رَبَّکُمْ ثُمَّ تُوبُوا إِلَیْهِ یُمَتِّعْکُمْ مَتٰاعاً حَسَناً
9- زندگی انسان در دنیا، دارای مدتی محدود و معین
یُمَتِّعْکُمْ مَتٰاعاً حَسَناً إِلیٰ أَجَلٍ مُسَمًّی
«مُسَمًّی» به معنای معین و مشخص است.
10- انسان، ناتوان از تشخیص زمان مرگ خویش و پایان زندگانی بشر در دنیا
یُمَتِّعْکُمْ مَتٰاعاً حَسَناً إِلیٰ أَجَلٍ مُسَمًّی
نکره آمدن «أَجَلٍ» اشاره به این دارد که: پایان زندگی انسانها، هر چند مشخص و معین است، ولی برای آنان ناشناخته میماند و راهی برای آگاهی به آن ندارند. قابل ذکر است که مراد از «أَجَلٍ» میتواند پایان زندگی هر فرد باشد و محتمل است مقصود از آن، پایان زندگانی مجموعۀ انسانها در دنیا باشد.
11- هر کس دارای اعمال صالح بیشتری
باشد، از ناحیۀ خداوند پاداش افزونتری دریافت خواهد کرد.
وَ یُؤْتِ کُلَّ ذِی فَضْلٍ فَضْلَهُ
مقصود از «فَضْلٍ» عمل خیر افزون بر دیگران است و ضمیر در «فَضْلَهُ» به «کُلَّ» باز میگردد.
12- برخوردار شدن از پاداشهای الهی در آخرت، منوط به یکتاپرستی، پرهیز از شرک، پذیرش رسالت پیامبر(ص) و استغفار از گناهان است.
أَلاّٰ تَعْبُدُوا إِلاَّ اللّٰهَ ... یُؤْتِ کُلَّ ذِی فَضْلٍ فَضْلَهُ
استفادۀ برداشت فوق از آیه، بر اساس این احتمال است که:
جملۀ «یُؤْتِ ...» بیانگر پاداش اخروی باشد. وجود «إِلیٰ أَجَلٍ» در جملۀ قبل و نبود آن در این جمله، میتواند مؤید این احتمال باشد.
13- عدالت خداوند در پاداشدهی به بندگان
وَ یُؤْتِ کُلَّ ذِی فَضْلٍ فَضْلَهُ
14- پرستش غیر خدا و شرک در عبادت، عذاب روز قیامت را در پی دارد.
أَلاّٰ تَعْبُدُوا إِلاَّ اللّٰهَ ... وَ إِنْ تَوَلَّوْا فَإِنِّی أَخٰافُ عَلَیْکُمْ عَذٰابَ یَوْمٍ کَبِیرٍ
«تَوَلَّوْا» فعل مضارع و در اصل «تتولّوا»بوده است. «تولّی» به معنای اعراض کردن است و متعلق آن از دستورات پیشین استفاده میشود. بنابراین «إِنْ تَوَلَّوْا ...»؛ یعنی: اگر از توحید در عبادت و... اعراض کنید... .
15- جبران نکردن گناهان با استغفار و بازماندن از حرکت بهسوی خدا، موجب گرفتار شدن به عذاب قیامت است.
وَ أَنِ اسْتَغْفِرُوا رَبَّکُمْ ثُمَّ تُوبُوا إِلَیْهِ ... وَ إِنْ تَوَلَّوْا
16- روز قیامت، روزی بزرگ و عذاب آن، عذابی سهمگین است.
فَإِنِّی أَخٰافُ عَلَیْکُمْ عَذٰابَ یَوْمٍ کَبِیرٍ
کلمۀ «کَبِیرٍ» در ظاهر صفت برای «یَوْمٍ» است و در حقیقت بیانگر بزرگی عذاب آن روز میباشد که از آن در برداشت، به سهمگینی عذاب تعبیر گردید.
17- محمد(ص)، پیامبری دلسوز برای مردم و نگران از آیندهای ناگوار برای مشرکان و گنهکاران
فَإِنِّی أَخٰافُ عَلَیْکُمْ عَذٰابَ یَوْمٍ کَبِیرٍ
18- «رب» از اسما و صفات خداوند
وَ أَنِ اسْتَغْفِرُوا رَبَّکُمْ
کلیدواژهها:
اجل؛ استغفار؛ اللّه؛ انسان؛ ایمان؛ پاداش؛ تقرب؛ توحید؛ تولی؛ حیات؛ دنیا؛ دین؛ رب/اسما و صفات؛ شرک؛ صالحان؛ عبادت؛ عدل؛ عذاب؛ عمل؛ قرآن؛ قیامت؛ گناه؛ محمّد(ص)؛ مغفرت؛ مهربانی
إِلَی اَللّٰهِ مَرْجِعُکُمْ وَ هُوَ عَلیٰ کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ (4)
بازگشت شما فقط به سوی خداست، و او بر هر چیزی تواناست.
4
1- انسانها، از ناحیۀ خدایند و فقط به سوی او باز میگردند.
إِلَی اللّٰهِ مَرْجِعُکُمْ
«رجوع» به معنای بازگشتن به چیزی است که شروع نیز از آن بوده است (مفردات راغب).
2- روز قیامت، روز بازگشت انسانها به خداوند است.
فَإِنِّی أَخٰافُ عَلَیْکُمْ عَذٰابَ یَوْمٍ کَبِیرٍ. إِلَی اللّٰهِ مَرْجِعُکُمْ
3- باور و توجه انسانها به اینکه «رجوعشان تنها به سوی خداست» آنان را از پرستش غیر او ترسان و به یکتاپرستی وامیدارد.
فَإِنِّی أَخٰافُ عَلَیْکُمْ عَذٰابَ یَوْمٍ کَبِیرٍ. إِلَی اللّٰهِ مَرْجِعُکُمْ
جملۀ «إِلَی اللّٰهِ مَرْجِعُکُمْ» به منزلۀ تعلیلی است برای «وَ إِنْ تَوَلَّوْا فَإِنِّی أَخٰافُ ...»؛ یعنی، علت نگرانی پیامبر برای مشرکان، این است که آنان به خدا باز میگردند و به خاطر شرکشان عذاب میشوند. بنابراین هر کس این حقیقت را بپذیرد که بازگشت او تنها به خداست، هرگز به غیر او نمیگرود و به شرکْ روی نمیآورد.
4- خداوند، بر تحقق دادن هر امری تواناست.
وَ هُوَ عَلیٰ کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ
5- قدرت مطلق خدا، پشتوانۀ تحقق معاد و برپایی روز قیامت است.
فَإِنِّی أَخٰافُ عَلَیْکُمْ عَذٰابَ یَوْمٍ کَبِیرٍ. إِلَی اللّٰهِ
6- توجه و باور به قدرت مطلق خدا، زدایندۀ هرگونه شبهه دربارۀ معاد و برپایی قیامت
إِلَی اللّٰهِ مَرْجِعُکُمْ وَ هُوَ عَلیٰ کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ
هدف از بیان قدرت خداوند، پس از طرح مسألۀ معاد و روز قیامت، این است که انسانها را متوجه قدرت همه جانبۀ خدا کند تا مبادا در تحقق یافتن قیامت تردید کنند.
7- خداوند، بر اعطای معیشت نیکو به موحدان و عذاب کردن مشرکان و پرستشگران غیر او تواناست.
یُمَتِّعْکُمْ مَتٰاعاً حَسَناً ... وَ إِنْ تَوَلَّوْا فَإِنِّی أَخٰافُ در بر داشت فوق، جملۀ «وَ هُوَ عَلیٰ ...» در ارتباط با «یُمَتِّعْکُمْ» و «أَخٰافُ عَلَیْکُمْ عَذٰابَ یَوْمٍ کَبِیرٍ» معنا شده است.
8- «قَدِیرٌ» از اسما و صفات خداوند
وَ هُوَ عَلیٰ کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ
کلیدواژهها:
اللّه؛ انسان؛ ایمان؛ توحید؛ جهان بینی؛ ذکر؛ شرک؛ قدیر/اسما و صفات؛ قیامت؛ معاد؛
أَلاٰ إِنَّهُمْ یَثْنُونَ صُدُورَهُمْ لِیَسْتَخْفُوا مِنْهُ أَلاٰ حِینَ یَسْتَغْشُونَ ثِیٰابَهُمْ یَعْلَمُ مٰا یُسِرُّونَ وَ مٰا یُعْلِنُونَ إِنَّهُ عَلِیمٌ بِذٰاتِ اَلصُّدُورِ (5)
آگاه باشید که آنان [چون پیامبر را ببینند، سر به زیر انداخته و] سینه هایشان را خم میکنند تا از او مخفی شوند. آگاه باشید، آنگاه که جامههایشان را بر سر میکشند، [خدا] آنچه را پنهان میدارند و آنچه را آشکار میکنند میداند. همانا او به آنچه در درون سینههاست داناست.
5
1- خودداری مشرکان از روبرو شدن با پیامبر(ص)
أَلاٰ إِنَّهُمْ یَثْنُونَ صُدُورَهُمْ لِیَسْتَخْفُوا مِنْهُ
ضمیر «مِنْهُ» به پیامبر(ص) باز میگردد یعنی آنها تا پیامبر(ص) را میبینند برای این که از او مخفی شوند، سر به زیر میاندازند و سینههایشان را خم میکنند.
2- مشرکان عصر بعثت، به منظور مخفی ماندن سخنانشان از خداوند، سر به گریبان فرو میبردند و با نجوا، توطئههای طرح شده علیه پیامبر(ص) را مبادله میکردند.
أَلاٰ إِنَّهُمْ یَثْنُونَ صُدُورَهُمْ لِیَسْتَخْفُوا مِنْهُ
ضمیر در «مِنْهُ» میتواند به «اللّٰهِ» باز گردد. در این صورت غرض مشرکان از خم کردن سینههاپنهان ساختن خویش از خدا بوده است، معلوم میشود در آن حال علیه پیامبر(ص) سخن میگفتند و توطئههای خویش را مبادله میکردند.
3- ناآگاهی خداوند به سخنان و کارهای پنهانی، از پندارهای نادرست مشرکان عصر بعثت
أَلاٰ إِنَّهُمْ یَثْنُونَ صُدُورَهُمْ لِیَسْتَخْفُوا مِنْهُ
4- مشرکان مکه در عصر بعثت، دارای جلسات مخفی برای توطئه چینی علیه اسلام و پیامبر(ص)
أَلاٰ حِینَ یَسْتَغْشُونَ ثِیٰابَهُمْ یَعْلَمُ مٰا یُسِرُّونَ وَ مٰا یُعْلِنُونَ
«إستغشی ثیابه» یعنی با جامههایش خود را مخفی ساخت تا دیده نشود(لسان العرب) «حِینَ» متعلق به «یَعْلَمُ» است و لذا جملۀ «أَلاٰ حِینَ یَسْتَغْشُونَ ثِیٰابَهُمْ یَعْلَمُ ...» میرساند که مشرکان در همان هنگامی که خود را مخفی و مستور میکردند مسایلی را مطرح میکردند برخی از آنها را پنهان میداشتند (ما یسرّون) و برخی را آشکار مینمودند (و ما یعلنون) این معنا گویای آن است که مراد از «یَسْتَغْشُونَ ثِیٰابَهُمْ ...» این است که مشرکان برای توطئه علیه پیامبر جلسات مخفی تشکیل میدادند نه مجرد پنهان ساختن خویش.
5- مشرکان مکه، دارای مواضع علنی و آشکار علیه پیامبر(ص) و توطئههای سرّی و محرمانه علیه آن حضرت
أَلاٰ حِینَ یَسْتَغْشُونَ ثِیٰابَهُمْ یَعْلَمُ مٰا یُسِرُّونَ وَ مٰا یُعْلِنُونَ
6- خداوند، آگاه به توطئههای محرمانه و سرّی مشرکان و مطلع از مواضع علنی و آشکار آنان
أَلاٰ حِینَ یَسْتَغْشُونَ ثِیٰابَهُمْ یَعْلَمُ مٰا یُسِرُّونَ وَ مٰا یُعْلِنُونَ
7- خداوند، به همۀ افکار و اندیشهها آگاه است.
إِنَّهُ عَلِیمٌ بِذٰاتِ الصُّدُورِ
8- «عَلِیمٌ» از اسما و صفات خداوند
إِنَّهُ عَلِیمٌ بِذٰاتِ الصُّدُورِ
9- «عن أبی جعفر(ع ) قال : أخبرنی جابر بن عبداللّٰه أن المشرکین کانوا إذا مرّوا برسول اللّٰه (ص ) حول البیت طأطأ أحدهم ظهره و رأسه هاٰکذا و غطّی رأسه بثوبه لا یراه رسول اللّٰه (ص ) فأنزل اللّٰه عزّوجل :
«أَلاٰ إِنَّهُمْ یَثْنُونَ صُدُورَهُمْ لِیَسْتَخْفُوا مِنْهُ أَلاٰ حِینَ یَسْتَغْشُونَ ثِیٰابَهُمْ یَعْلَمُ مٰا یُسِرُّونَ وَ مٰا یُعْلِنُونَ» ؛ (1)
از امامباقر(ع) روایت شده که فرمود: جابربن عبداللّٰه به من خبر داد که مشرکان هرگاه در اطراف کعبه از کنار رسول خدا(ص) میگذشتند، بعضی از آنان سر و پشت خود را خم میکرد بدین گونه - و جابر خود خم شد - و سر خود را با جامهاش میپوشانید که آن حضرت او را نبیند. پس خداوند عزوجل این آیه را نازل کرد: «أَلاٰ إِنَّهُمْ یَثْنُونَ صُدُورَهُمْ لِیَسْتَخْفُوا مِنْهُ أَلاٰ حِینَ یَسْتَغْشُونَ ثِیٰابَهُمْ ...».
کلیدواژهها:
اسلام؛ اللّه؛ انسان؛ تاریخ؛ جهل؛ سینه؛ شرک؛ علیم/اسما و صفات؛ کعبه
1) 1) . کافی، ج 8، ص 144، ح 115؛ نورالثقلین، ج 2، ص 335، ح 6.
وَ مٰا مِنْ دَابَّةٍ فِی اَلْأَرْضِ إِلاّٰ عَلَی اَللّٰهِ رِزْقُهٰا وَ یَعْلَمُ مُسْتَقَرَّهٰا وَ مُسْتَوْدَعَهٰا کُلٌّ فِی کِتٰابٍ مُبِینٍ (6)
و هیچ جنبندهای در زمین نیست مگر اینکه رزقش فقط بر عهدۀ خداست، و او قرارگاه و ودیعتگاهش را میداند. همۀ اینها در کتابی آشکار (لوح محفوظ) ثبت است.
6
1- خداوند، عهدهدار روزیرسانی به همۀ جنبندگان زمین
وَ مٰا مِنْ دَابَّةٍ فِی الْأَرْضِ إِلاّٰ عَلَی اللّٰهِ رِزْقُهٰا
2- هر موجود زندهای، دارای حق تغذیه در دوران حیات خویش
وَ مٰا مِنْ دَابَّةٍ فِی الْأَرْضِ إِلاّٰ عَلَی اللّٰهِ رِزْقُهٰا
3- تأمین روزی موجودات زنده، حق آنها بر خداست.
وَ مٰا مِنْ دَابَّةٍ فِی الْأَرْضِ إِلاّٰ عَلَی اللّٰهِ رِزْقُهٰا
4- خداوند، به منزل و مأوای دایم و موقت هر جنبندهای آگاه است.
یَعْلَمُ مُسْتَقَرَّهٰا وَ مُسْتَوْدَعَهٰا
«مستقر» اسم مکان از استقرار و به معنای مقر و قرارگاه است.
بنابراین «مُسْتَقَرَّهٰا» ؛یعنی، جایگاهی که آن جنبنده در آن استقرار دارد و منزل دایمی یا غالبی اوست. «مُسْتَوْدَعٌ» اسم مکان از استیداع (ودیعه گذاشتن و یا ودیعه گرفتن) است و از آن جا که ودیعه به طور موقت و نه دایمی در جایی نگهداری میشود، میتوان گفت: مراد از «مُسْتَوْدَعَهٰا» جایگاهی است که آن جنبنده، به طور موقت در آن جایگاه به سر میبرد مثل چراگاه و ... .
5- علم همه جانبۀ خداوند، پشتوانۀ توانایی او بر روزی رسانی به موجودات و تدبیر امور آنهاست.
وَ مٰا مِنْ دَابَّةٍ فِی الْأَرْضِ إِلاّٰ عَلَی اللّٰهِ رِزْقُهٰا وَ یَعْلَمُ مُسْتَقَرَّهٰا وَ مُسْتَوْدَعَهٰا
هدف از بیان آگاهی خداوند به احوال موجودات، پس از «عَلَی اللّٰهِ رِزْقُهٰا» القای این نکته است که: روزی رسانی به موجودات و تدبیر امور آنها، نیازمند علمی گسترده است که خداوند آن را داراست.
6- نام و نشان هر جنبنده، مقدار و نوع روزی آن و نیز مکانی که باید در آن روزی داده شود، در کتابی (لوح محفوظ) ثبت شده است.
وَ مٰا مِنْ دَابَّةٍ ... کُلٌّ فِی کِتٰابٍ
مضافالیه کلمۀ «کُلٌّ» محذوف است و جملههای پیشین گویای آن است؛ یعنی: «کل دابة و ما یتعلق بها فی کتاب مبین»
7- کتابی که خداوند در آن احوال موجودات را ثبت کرده (لوح محفوظ)، کتابی روشن و مندرجات آن بیابهام است.
کُلٌّ فِی کِتٰابٍ مُبِینٍ
8- «قال رسول اللّٰه (ص ): ...یابن مسعود، لا تهتم للرزق فإن اللّٰه تعالی یقول : «وَ مٰا مِنْ دَابَّةٍ فِی الْأَرْضِ إِلاّٰ عَلَی اللّٰهِ رِزْقُهٰا» ... ؛ (1)
رسول خدا(ص) فرمود: ... ای پسر مسعود، برای رزق و روزی غصه مخور، زیرا خداوند تعالی میفرماید: هیچ جنبندهای در زمین نیست مگر آن که روزی او بر خداست ...».
کلیدواژهها:
اللّه؛ جنبنده؛ حقوق؛ حیوان؛ رزق؛ زمین؛ لوح محفوظ
وَ هُوَ اَلَّذِی خَلَقَ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضَ فِی سِتَّةِ أَیّٰامٍ وَ کٰانَ عَرْشُهُ عَلَی اَلْمٰاءِ لِیَبْلُوَکُمْ أَیُّکُمْ أَحْسَنُ عَمَلاً وَ لَئِنْ قُلْتَ إِنَّکُمْ مَبْعُوثُونَ مِنْ بَعْدِ اَلْمَوْتِ لَیَقُولَنَّ اَلَّذِینَ کَفَرُوا إِنْ هٰذٰا إِلاّٰ سِحْرٌ مُبِینٌ (7)
و او است آن که آسمانها و زمین را در شش روز آفرید، در حالی که عرش او بر آب بود، تا شما را بیازماید که کدام یک نیکوکارترید. و اگر بگویی: شما پس از مرگ برانگیخته میشوید، کسانی که کفر ورزیدهاند، حتماً خواهند گفت: این جز سحری آشکار نیست.
7
1- خداوند، آفرینندۀآسمانها وزمین است.
هُوَ الَّذِی خَلَقَ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضَ
2- آفرینش آسمانها و زمین، تدریجی بوده و در شش روز (شش دوره) به انجام رسیده است.
خَلَقَ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضَ فِی سِتَّةِ أَیّٰامٍ
مراد از «أَیّٰامٍ» در آیۀ شریفه، معنای متعارف آن (روزها یا شبانهروزها) نیست؛ بلکه مقصود، دورهها و مرحلههاست؛ زیرا روز به معنای متعارف آن، پس از خلقت زمین قابل فرض است.
1) 1) . مکارم الأخلاق، ص 455؛ بحارالأنوار، ج 74، ص 106، ح 1.
3- جهان آفرینش، دارای آسمانهای متعدد
هُوَ الَّذِی خَلَقَ السَّمٰاوٰاتِ
4- پیش از آفرینش آسمانها و زمین، هستی منحصر به آب بود.
وَ کٰانَ عَرْشُهُ عَلَی الْمٰاءِ
«عرش»به معنای تخت پادشاه میباشد و در آیه، کنایه از سیطره و حکومت است و جملۀ «وَ کٰانَ عَرْشُهُ عَلَی الْمٰاءِ» به دلیل وجود «کٰانَ» به این معناست که: خداوند، آسمانها و زمین را آفرید در حالی که پیش از آن، بر آبها سیطره وحکومت داشت. این معنا را میرساند که آب، پیش از آسمانها و زمین تشکیل دهندۀ هستی بوده است.
5- آب، مادۀ اصلی برای آفرینش آسمانها و زمین*
خَلَقَ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضَ فِی سِتَّةِ أَیّٰامٍ وَ کٰانَ عَرْشُهُ عَلَی الْمٰاءِ
برداشت فوق، مقتضای ارتباط میان دو جملۀ «خَلَقَ السَّمٰاوٰاتِ ...» و «کٰانَ عَرْشُهُ عَلَی الْمٰاءِ» است؛ یعنی، بیان این معنا که: پیش از آفرینش آسمانها و زمین، هستی منحصر به آب بود و خداوند بر آنها حاکمیت داشت، میتواند به این نکته اشاره داشته باشد که خداوند، آن آبهای پیشین یا قسمتی از آنها را به آسمان و زمین تبدیل کرد.
6- خداوند حاکم و فرمانروای هستی
وَ کٰانَ عَرْشُهُ عَلَی الْمٰاءِ
7- خداوند، انسانها را مورد آزمون قرار میدهد.
لِیَبْلُوَکُمْ أَیُّکُمْ أَحْسَنُ عَمَلاً
8- پدید آمدن نیکوکارترین انسانها (انسانهای کامل) هدف از آزمون آدمیان از ناحیۀ خداوند است.
لِیَبْلُوَکُمْ أَیُّکُمْ أَحْسَنُ عَمَلاً
بلاء (مصدر «یبلوا») به معنای آزمودن است و از آن جا که آزمونهای الهی برای آگاهی یافتن نیست، میتوان گفت مقصود از آن، بروز امری است که به عنوان هدف از آزمون مطرح است. بنابراین معنای «لِیَبْلُوَکُمْ ...» چنین میشود: تا شما را بیازماید و هدف از آزمون این است که بهترین و کاملترینها در صحنۀ وجود، پدید آیند و ظاهر شوند.
9- پدید آمدن نیکوکارترین انسانها (انسانهای کامل) از هدفهای آفرینش آسمانها و زمین است.
خَلَقَ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضَ ... لِیَبْلُوَکُمْ أَیُّکُمْ أَحْسَنُ عَمَلاً
«لِیَبْلُوَکُمْ» متعلق به «خَلَقَ السَّمٰاوٰاتِ ...» است و بیانگر هدف آفرینش میباشد.
10- انسانها، پس از مرگ برای حضور در صحنۀ قیامت، زنده شده و برانگیخته خواهند شد.
وَ لَئِنْ قُلْتَ إِنَّکُمْ مَبْعُوثُونَ مِنْ بَعْدِ الْمَوْتِ
11- توجه دادن انسانها به حیات پس از مرگ و برپایی قیامت، از
رسالتهای پیامبر(ص)
وَ لَئِنْ قُلْتَ إِنَّکُمْ مَبْعُوثُونَ مِنْ بَعْدِ الْمَوْتِ
12- کفرپیشگان، قیامت را امری گزاف و طرح آن را از سوی پیامبر(ص) چون سحر، نیرنگی روشن قلمداد میکردند.
إِنْ هٰذٰا إِلاّٰ سِحْرٌ مُبِینٌ
«هٰذٰا» به گفتار پیامبر(ص) مبنی بر زنده شدن مردگان و برپایی قیامت اشاره دارد. اطلاق «سِحْرٌ» بر این گفتار و ادعا، از باب تشبیه است و وجه شبه آن بطلان و نیرنگ میباشد؛ یعنی، این سخن ظاهری فریبنده و باطنی پوچ و بیاساس دارد و در بطلان و نیرنگبازی، همانند سحر است.
13- آزمون انسانها از ناحیۀ خداوند، در پرتو معاد و برپایی قیامت، توجیهپذیر است.
خَلَقَ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضَ ... لِیَبْلُوَکُمْ أَیُّکُمْ أَحْسَنُ طرح مسألۀ قیامت، پس از بیان آزمودن انسانها، حاوی این نکته است که بدون برپایی قیامت، آزمون انسانها و مشخص شدن نیکوکاران از غیرشان، ثمره و نتیجۀ مطلوب را نخواهد داشت.
14- «عن الرّضا(ع ): ... و أمّا قوله عزّوجل : «لِیَبْلُوَکُمْ أَیُّکُمْ أَحْسَنُ عَمَلاً» فإنّه عزّوجلّ خلقهم لیبلوهم بتکلیف طاعته و عبادته، لا علیٰ سبیل الامتحان والتجربة لأنّه لمیزل علیماً بکلّ شیء ... ؛ (1)
از امام رضا(ع) روایت شده است: اما قول خدای عزوجل «لِیَبْلُوَکُمْ أَیُّکُمْ أَحْسَنُ عَمَلاً» ؛ یعنی، خدا انسانها را آفرید تا آنان را به وسیلۀ تکلیف به طاعت و عبادت خود آزمایش کند.
البته نه برای امتحان و کشف مجهول؛ زیرا او از ازل به همه چیز آگاه بوده و هست ...».
15- «قال رسول اللّٰه (ص ): إن اللّٰه قدّر مقادیر الخلائق قبل أن یخلق السماٰوات و الأرض بخمسین ألف سنة و کان عرشه علی الماء؛ (2)
رسول خدا(ص ) فرمود: خداوند پنجاه هزار سال قبل از خلقت آسمانها و زمین ، مقدرات مخلوقات رای تعیین کرد در حالی که عرش خدا بر آب بود».
16- «عن محمّد بن مسلم قال : قال لی أبوجعفر(ع ): کان کل شیء ماء اً و کان عرشه علی الماء، فأمر اللّٰه عزّ ذکره الماء فاضطرم ناراً ثم أمر النّار فخمدت فارتفعت من خمودها دخان فخلق اللّٰه عزّوجل السّماٰوات من ذلک الدّخان و خلق اللّٰه عزّوجل الأرض من الرّماد ... ؛ (3)
محمدبن مسلم گوید: امام باقر(ع ) به من فرمود: همه چیز آب بود و عرش خدا بر آب قرار داشت ؛ پس خدای عزّ ذکره به آب امر کرد، پس آن آب آتشی برافروخته شد، سپس آتش رای امر
کرد خاموش شود و خاموش شد، پس بر اثر خاموشی آتش دودی از آن برخاست ؛ آن گاه خداوند عزوجل آسمانها رای از آن دود آفرید و زمین رای از خاکستر آفرید ...».
17- «عن علی بن الحسین (ع ) قال : إن اللّٰه عزّوجل خلق العرش ... من أنوار مختلفة ، فمن ذلک النّور نور أخضر ... و نور أصفر ... و نور أحمر ... و نور أبیض ... ؛ (1)
از امام سجاد(ع ) روایت شده که فرمود: ... همانا خدای عزوجل عرش رای ... از نورهای گوناگون خلق کرد که از این نورها نور سبز ... و نور زرد ... و نور سرخ ... و نور سفید است ...».
18- «عن علی (ع ) ... خلق عرشه من نوره و جعله علی الماء ... و ذلک قوله :
«وَ کٰانَ عَرْشُهُ عَلَی الْمٰاءِ ...»؛ (2)
از علی(ع) روایت شده است: ... [خداوند] عرش خود را از نور خویش آفرید و آن را بر آب قرار داد ... و این است قول خدا که میفرماید: «وَ کٰانَ عَرْشُهُ عَلَی الْمٰاءِ ...».
19- «عن المفضّل بن عمر قال : سألت أباعبداللّٰه (ع ) عن العرش ... فقال : العرش فی وجه هو جملة الخلق ... و فی وجه آخر العرش هو العلم الذی اطّلع اللّٰه علیه أنبیاءه و رسله و حججه ... ؛ (3)
مفضّل گوید: از امام صادق (ع ) دربارة عرش پرسیدم ، فرمود:
عرش در یک وجه همة خلق است ... و در وجه دیگر عرش علمی است که خداوند پیامبران و رسولان و حجت های خود را از آن آگاه کرده است ...».
20- «عن رسول اللّه (ص ) ... قول اللّٰه تعالی «لِیَبْلُوَکُمْ أَیُّکُمْ أَحْسَنُ عَمَلاً» یعنی أیّکم أزهد فی الدّنیا؛ (4)
از رسول خدا(ص) دربارۀ سخن خدای تعالی «لِیَبْلُوَکُمْ أَیُّکُمْ أَحْسَنُ عَمَلاً («تا شما رای بیازما ید که کدام یک عملتان بهتر است»؛) روایت شده که فرمود: یعنی، کدام یک از شما در دنیا زاهدتر است».
21- «عن النّبی (ص ) أنّه تلا هذه الآیة «لِیَبْلُوَکُمْ أَیُّکُمْ أَحْسَنُ عَمَلاً» قال: أیّکم أحسن عقلاً، و أورع عن محارم اللّٰه و أسرع فی طاعة اللّٰه؛ (5)
از پیامبراکرم(ص) روایت شده است که حضرت این آیه (لیبلوکم أیّکم أحسن عملاً) را تلاوت کرد و فرمود: [تا شما را آزمایش کند که] کدام یک عقلش نیکوتر و از حرامهای خدا پرهیزکارتر و در طاعت خدا پرشتابتر است».
22- «عن أبی عبداللّٰه (ع ) فی قول اللّٰه عزّوجل
«لِیَبْلُوَکُمْ أَیُّکُمْ أَحْسَنُ عَمَلاً» قال: لیس یعنی أکثر عملاً و لٰکن أصوبکم عملاً ... ؛ (1)
از امام صادق(ع) روایت شده که دربارۀ قول خدای عزوجل:
«لِیَبْلُوَکُمْ أَیُّکُمْ أَحْسَنُ عَمَلاً» فرمود: مقصود بیشتر عمل کردن نیست، بلکه صحیحتر عملکردن شماست ...».
23- «و من خطبة له (ع ): ...إن اللّٰه تعالی قد کشف الخلق کشفة لا أنّه جهل ما أخفوه من مصون أسرارهم و مکنون ضمائرهم و لکن لیبلوهم أیّهم أحسن عملاً فیکون الثّواب جزءاء و العقاب بواء؛ (2)
علی (ع ) در خطابه ای فرمود:... همانا خداوند به تمام تحولات مخلوقاتش علم پیدا کرد، نه بدین معنا که جاهل باشد به آنچه که مخلوقاتش مخفی می کنند از اسرار نگه داشته شده و ضمیرهای پنهان ؛ بلکه [به خاطر] آنکه آنان رای بیازما ید تا آنکه ثوابی که به آنها داده می شود، پاداش [عمل ] و عذاب معادل [عمل ] آنان باشد».
کلیدواژهها:
آب؛ آتش؛ آسمان؛ احسان؛ اعداد؛ اللّه؛ امتحان؛ انبیاء؛ انسان؛ پاداش؛ تکلیف؛ جهان؛ جهل؛ حرمت؛ حشر و نشر؛ حیات؛ خاکستر؛ خلقت؛ دنیا؛ دود؛ رسالت؛ رنگ؛ روز؛ زمین؛ زهد؛ سحر؛ عبادت؛ عرش؛ عقل؛ عمل؛ قیامت؛ کفر؛ محمّد(ص)؛ مردگان؛ مرگ؛ نور؛ ورع
وَ لَئِنْ أَخَّرْنٰا عَنْهُمُ اَلْعَذٰابَ إِلیٰ أُمَّةٍ مَعْدُودَةٍ لَیَقُولُنَّ مٰا یَحْبِسُهُ أَلاٰ یَوْمَ یَأْتِیهِمْ لَیْسَ مَصْرُوفاً عَنْهُمْ وَ حٰاقَ بِهِمْ مٰا کٰانُوا بِهِ یَسْتَهْزِؤُنَ (8)
و اگر عذاب را تا مدّتی معدود از آنان به تأخیر افکنیم، حتماً خواهند گفت: چه چیز مانع آن میشود؟ آگاه باشید، روزی که عذاب بر آنان در رسد، از آنان باز گردانده نمیشود، و آنچه استهزایش میکردند آنان را فرو خواهد گرفت.
8
1- کافران به قرآن و پیامبر(ص) و قیامت، مستحق عذاب دنیویاند و به آن تهدید شدهاند.
وَ لَئِنْ أَخَّرْنٰا عَنْهُمُ الْعَذٰابَ
جملۀ «مٰا یَحْبِسُهُ» (چه چیز مانع نزول آن عذاب است؟) میرساند که مراد از «الْعَذٰابَ» عذاب دنیوی است و نیز حکایت از این دارد که کفرپیشگان، به آن عذاب تهدید شده بودند.
2- زمانهای تعیین شده برای عذابها و
وعیدهای خداوند، قابل تأخیر و به تعویق افتادن است.
وَ لَئِنْ أَخَّرْنٰا عَنْهُمُ الْعَذٰابَ
کلمۀ تأخیر (مصدر «أَخَّرْنٰا» ) گاهی به معنای قرار دادن چیزی در زمان بعد است و گاهی به معنای به تعویق انداختن و از زمان تعیین شده دیرتر آوردن است. برداشت فوق، براساس معنای دوم است. جملۀ «مٰا یَحْبِسُهُ» میتواند مؤید این معنا باشد.
3- زمان تأخیر و تعویق عذاب کافران، زمانی اندک است و «أُمَّةٍ مَعْدُودَةٍ» کنایه از زمان اندک است.
وَ لَئِنْ أَخَّرْنٰا عَنْهُمُ الْعَذٰابَ إِلیٰ أُمَّةٍ مَعْدُودَةٍ
کلمۀ «أُمَّةٍ» در آیۀ شریفه، به معنای وقت و زمان است و «أُمَّةٍ مَعْدُودَةٍ» کنایه از زمان اندک است.
4- کفرپیشگان، تأخیر عذاب را نشانۀ بیپایه بودن تهدیدهای پیامبر دانسته و آنها را به استهزا میگیرند.
لَئِنْ أَخَّرْنٰا ... لَیَقُولُنَّ مٰا یَحْبِسُهُ
استفهام در جملۀ «مٰا یَحْبِسُهُ» به قرینۀ «مٰا کٰانُوا بِهِ یَسْتَهْزِؤُنَ» به داعی استهزا و تمسخر ایراد شده است. بنابراین «لَیَقُولُنَّ ... ؛»؛ یعنی، از سر استهزا و تمسخر میپرسند: چه چیز مانع نزول آن عذاب و تحقق تهدیدها شده است؟
5- کفرپیشگان، در زمانی نه چندان دور به عذاب الهی گرفتار خواهند شد.
إِلیٰ أُمَّةٍ مَعْدُودَةٍ ... أَلاٰ یَوْمَ یَأْتِیهِمْ لَیْسَ مَصْرُوفاً عَنْهُمْ
ضمیر فاعلی در «یَأْتِیهِمْ» به عذاب برمیگردد و «یَوْمَ» ظرف برای «مَصْرُوفاً» است.
6- عذاب الهی پس از نزول بر کفرپیشگان، از آنان برداشته نخواهد شد.
أَلاٰ یَوْمَ یَأْتِیهِمْ لَیْسَ مَصْرُوفاً عَنْهُمْ
7- عذاب الهی، کفرپیشگان را احاطه خواهد کرد.
أَلاٰ یَوْمَ یَأْتِیهِمْ ... وَ حٰاقَ بِهِمْ مٰا کٰانُوا بِهِ یَسْتَهْزِؤُنَ
جملۀ «حٰاقَ بِهِمْ» عطف بر «لَیْسَ مَصْرُوفاً» است و به قرینۀ «یَأْتِیهِمْ» فعل ماضی «حٰاقَ» به معنای مضارع «یحیق» (احاطه خواهد کرد) میباشد. مراد از «مٰا کٰانُوا ...» عذابهای الهی است.
8- کفرپیشگان، در صورت مواجه شدن با عذابهای الهی، از نجات دادن خویش ناتوان خواهند بود.
وَ حٰاقَ بِهِمْ مٰا کٰانُوا بِهِ یَسْتَهْزِؤُنَ
جملۀ «لَیْسَ مَصْرُوفاً عَنْهُمْ» بیان میدارد که عذاب از کفرپیشگان بازگردانده نمیشود و جملۀ «حٰاقَ بِهِمْ ...» به این نکته اشاره میکند که آنان نیز نمیتوانند از عذاب بگریزند.
9- کفرپیشگان، عذابهای موعود از ناحیۀ پیامبران را همواره به استهزا و تمسخر میگیرند.
وَ حٰاقَ بِهِمْ مٰا کٰانُوا بِهِ یَسْتَهْزِؤُنَ
فعل مضارع همراه با «کان»، ماضی استمراری است و «کٰانُوا بِهِ یَسْتَهْزِؤُنَ» ؛ یعنی همواره آن را مورد استهزا قرار میدادند.
کلیدواژهها:
استهزاء؛ اللّه؛ انبیاء؛ انذار؛ تهدید؛ دنیا؛ روز؛ عجز؛ عذاب؛ قرآن؛ قیامت؛ کفر؛ محمّد(ص)
وَ لَئِنْ أَذَقْنَا اَلْإِنْسٰانَ مِنّٰا رَحْمَةً ثُمَّ نَزَعْنٰاهٰا مِنْهُ إِنَّهُ لَیَؤُسٌ کَفُورٌ (9)
و اگر به انسان از جانب خود رحمتی بچشانیم، سپس آن را از او بازستانیم، قطعاً بسیار ناامید و ناسپاس خواهد شد.
9
1- اعطای نعمت به انسانها و بازگرفتن آن، به دست خدا و در اختیار اوست.
وَ لَئِنْ أَذَقْنَا الْإِنْسٰانَ مِنّٰا رَحْمَةً ثُمَّ نَزَعْنٰاهٰا مِنْهُ
2- آدمی، به هنگام از دست دادن امکانات و موهبتهای دنیوی، از رحمت الهی مأیوس شده و تدبیر خداوند در هستی را منکر میشود.
وَ لَئِنْ أَذَقْنَا الْإِنْسٰانَ ... إِنَّهُ لَیَؤُسٌ کَفُورٌ
«کَفُورٌ» میتواند از کفر - که به معنای انکار است - گرفته شده باشد. بر این اساس جملۀ «إِنَّهُ ... کَفُورٌ» اشاره به این دارد که:
انسان در پی برخوردار شدن از نعمت و سلب آن نعمت از وی چنین میپندارد که تبدیلها و تغییرها در هستی به دست خداوند نیست و از اختیار او بیرون است.
3- خداوند، با اعطای نعمت به انسانها و نیز سلب آن نعمت، ایشان را آزمایش میکند.
لِیَبْلُوَکُمْ أَیُّکُمْ أَحْسَنُ عَمَلاً ... وَ لَئِنْ أَذَقْنَا الْإِنْسٰانَ
4- نعمتهای خداوند، جلوههایی از رحمت او به مردم است.
وَ لَئِنْ أَذَقْنَا الْإِنْسٰانَ مِنّٰا رَحْمَةً
تعبیر کردن از نعمت به «رَحْمَةً» گویای برداشت فوق است.
5- علاقه و دلبستگی شدید انسان به نعمتهایی که در اختیار دارد.
ثُمَّ نَزَعْنٰاهٰا مِنْهُ
کلمۀ «نزع» به معنای کندن است. به کارگیری این کلمه در سلب نعمت، برای رساندن دلبستگی شدید انسان به موهبتهای دنیوی است.
6- انسان از نظر روحی و روانی، موجودی ضعیف و ناتوان است.
وَ لَئِنْ أَذَقْنَا الْإِنْسٰانَ مِنّٰا رَحْمَةً ثُمَّ نَزَعْنٰاهٰا مِنْهُ إِنَّهُ لَیَؤُسٌ کَفُورٌ
ذوق (ریشۀ لغوی أذقنا) به معنای چشیدن غذا برای درک مزۀ آن است. قرآن، اعطای نعمت را به چشانیدن غذا تشبیه کرده است تا به این نکته اشاره کند که: انسان از نظر روحی و روانی، ضعیف است به گونهای که حتی با دستیابی به اندکی از موهبتهای دنیوی و از دست دادن آن، نمیتواند خویشتنداری کند و سرانجام به کفر و ناامیدی کشیده میشود.
7- انسان، باید همواره و در همه حال (فقر، غنا و ...) سپاسگزار خداوند باشد.
وَ لَئِنْ أَذَقْنَا الْإِنْسٰانَ مِنّٰا رَحْمَةً ... إِنَّهُ لَیَؤُسٌ کَفُورٌ
8- ضرورت امید داشتن به رحمت خدا، در پی بروز مشکلات و از دست رفتن امکانات
ثُمَّ نَزَعْنٰاهٰا مِنْهُ إِنَّهُ لَیَؤُسٌ کَفُورٌ
کلیدواژهها:
اللّه؛ امتحان؛ امید؛ انسان؛ تکلیف؛ رحمت؛ سختی؛ شکر؛ فقر؛ نعمت
وَ لَئِنْ أَذَقْنٰاهُ نَعْمٰاءَ بَعْدَ ضَرّٰاءَ مَسَّتْهُ لَیَقُولَنَّ ذَهَبَ اَلسَّیِّئٰاتُ عَنِّی إِنَّهُ لَفَرِحٌ فَخُورٌ (10)
و اگر پس از رنجی که به او رسیده است نعمتی به وی بچشانیم، حتماً خواهد گفت:
رنجها از من دور شد! راستی که او شادمان و فخرفروش است؛
10
1- خداوند، بخشندۀ نعمتها و موهبتهای دنیوی به انسانهاست.
وَ لَئِنْ أَذَقْنٰاهُ نَعْمٰاءَ
«نَعْمٰاءَ» به معنای نعمت است. انتخاب این کلمه به خاطر هم وزن بودنش با کلمۀ «ضَرّٰاءَ» است.
2- احساس مصونیت از ابتلا به سختیها ومحنتها، از حالتهای انسان به هنگام رفاه و آسایش
وَ لَئِنْ أَذَقْنٰاهُ نَعْمٰاءَ بَعْدَ ضَرّٰاءَ مَسَّتْهُ لَیَقُولَنَّ ذَهَبَ السَّیِّئٰاتُ عَنِّی
«لَئِنْ أَذَقْنٰاهُ ...» دلالت بر برطرف شدن سختیها دارد. از این رو جملۀ «ذَهَبَ السَّیِّئٰاتُ عَنِّی» (رنجها از من دور شد) - که انسان به خاطر گفتن و اعتقاد به آن مذمت شده است - مفهومی دیگر دارد و آن، پندار عدم ابتلای دوباره به رنجها و ناملایمات است.
3- انسان، پساز گذر از محنتها ودستیابی به موهبتهای دنیوی، به شادمانی بسیار، تکبر و فخرفروشی مبتلا خواهد شد.
وَ لَئِنْ أَذَقْنٰاهُ نَعْمٰاءَ بَعْدَ ضَرّٰاءَ مَسَّتْهُ ... إِنَّهُ لَفَرِحٌ فَخُورٌ
جملۀ «إِنَّهُ لَفَرِحٌ فَخُورٌ» جملۀ مستأنفه است و بیانگر بازتاب معنایی است که از «لَیَقُولَنَّ ...» استفاده میشود؛ یعنی، انسان میپندارد که مشکلات بر او روی نخواهد آورد؛ در نتیجه بیاندازه شادمان میشود و فخرفروشی میکند.
4- تکبر، فخرفروشی و شادمانی مفرط بر اثر رسیدن به رفاه و آسایش، رذایلی ناپسند و نکوهیده
وَ لَئِنْ أَذَقْنٰاهُ نَعْمٰاءَ بَعْدَ ضَرّٰاءَ مَسَّتْهُ ... إِنَّهُ لَفَرِحٌ فَخُورٌ
آیۀ بعد (إلّا الذین ...) گویای این است که هدف قرآن از بیان خصلتهای یاد شده برای انسان (یؤوس،کفور و ...) مجرد اخبار از چنین صفاتی برای او نیست؛ بلکه در مقام مذمت و نکوهش از انسانی است که چنین حالاتی را داراست.
5- ناپایداری مشکلات و ناملایمات و نیز رفاهها و آسایشها در زندگی آدمیان
وَ لَئِنْ أَذَقْنٰاهُ نَعْمٰاءَ بَعْدَ ضَرّٰاءَ مَسَّتْهُ
«ضَرّٰاءَ» به معنای سختی و رنج است. بهکارگیری واژۀ «مس» (لمس کردن و تماس گرفتن) برای گرفتار شدن به سختیها اشاره به این نکته دارد که: رنجها و سختیها معمولاً دایمی و پایدار نیستند و تعبیر «چشاندن» در مورد اعطای نعمتها، حاکی از زودگذری آنهاست.
6- حالاتروحیو روانی انسان (ناامیدی، شادمانی مفرط،تکبر و...) حتی باکمترین سختیو رفاهتغییرپذیر است.
وَ لَئِنْ أَذَقْنَا الْإِنْسٰانَ ... إِنَّهُ لَیَؤُسٌ کَفُورٌ. وَ لَئِنْ -------
کلیدواژهها:
اخلاق؛ اللّه؛ امید؛ انسان؛ تفاخر؛ تکبر؛ رفاه؛ سختی؛ سرور؛ نعمت
إِلاَّ اَلَّذِینَ صَبَرُوا وَ عَمِلُوا اَلصّٰالِحٰاتِ أُولٰئِکَ لَهُمْ مَغْفِرَةٌ وَ أَجْرٌ کَبِیرٌ (11)
مگر کسانی که صبر پیشه کرده و کارهای شایسته انجام دادهاند که برای آنان آمرزش و اجری بزرگ خواهد بود.
11
1- صبر پیشگانِ دارای اعمال صالح به هنگام زوال نعمت و رویآوری فقر و تنگدستی، از رحمت خدا مأیوس نمیگردند و به تدبیر او در هستی کافر نمیشوند.
إِنَّهُ لَیَؤُسٌ کَفُورٌ ... إِلاَّ الَّذِینَ صَبَرُوا وَ عَمِلُوا الصّٰالِحٰاتِ
2- صابرانِ دارای اعمال صالح، همواره و در هر حال خداوند را فراموش نکرده و به درگاه او شاکرند.
لَئِنْ أَذَقْنَا الْإِنْسٰانَ مِنّٰا رَحْمَةً ... إِنَّهُ لَیَؤُسٌ کَفُورٌ ... إِلاَّ الَّذِینَ صَبَرُوا
در برداشت فوق، این احتمال منظور شده است که «کَفُورٌ» از کفران (ناسپاسی) باشد.
3- صابرانِ دارای اعمال صالح، به هنگام رفاه و آسایش و برخورداری از موهبتهای دنیا، هرگز تکبر نکرده و فخرفروشی و شادمانی نمیکنند.
إِنَّهُ لَفَرِحٌ فَخُورٌ. إِلاَّ الَّذِینَ صَبَرُوا وَ عَمِلُوا الصّٰالِحٰاتِ
4- ضرورت صبر و شکیبایی، به هنگام روی آوردن مشکلات و ناملایمات و نیز به گاه رفاه و آسایش
لَئِنْ أَذَقْنَا الْإِنْسٰانَ مِنّٰا رَحْمَةً ... إِلاَّ الَّذِینَ صَبَرُوا
5- ضرورت انجام کارهای نیک، به هنگام رفاه و آسایش و نیز در زمان گرفتار شدن به محنت و رنج
لَئِنْ أَذَقْنَا الْإِنْسٰانَ مِنّٰا رَحْمَةً ثُمَّ نَزَعْنٰاهٰا مِنْهُ إِنَّهُ لَیَؤُسٌ کَفُورٌ ... إِلاَّ الَّذِینَ صَبَرُوا وَ عَمِلُوا الصّٰالِحٰاتِ
6- انجام کارهای شایسته و پیشه ساختن صبر، آدمی را از روحیهای مقاوم بهرهمند خواهد ساخت و از تزلزل روحی و روانی نجات خواهد داد.
إِنَّهُ لَیَؤُسٌ کَفُورٌ ... إِنَّهُ لَفَرِحٌ فَخُورٌ. إِلاَّ الَّذِینَ صَبَرُوا وَ عَمِلُوا الصّٰالِحٰاتِ
آیۀ نهم و دهم، بیانگر این بود که: انسانها تحت تأثیر کمترین رفاه و محنت متزلزل شده و خود باخته میشوند و آیۀ مورد بحث، صابرانی را که اعمال شایسته انجام میدهند، از این خصلت استثنا کرده است.
7- موفقیت در آزمونهای الهی، در گرو صبرپیشگی و انجام کارهای شایسته است.
لِیَبْلُوَکُمْ أَیُّکُمْ أَحْسَنُ عَمَلاً ... لَئِنْ أَذَقْنَا الْإِنْسٰانَ ... إِلاَّ الَّذِینَ صَبَرُوا وَ عَمِلُوا الصّٰالِحٰاتِ
8- کارآیی صبر، در گرو انجام اعمال صالح است.
إِلاَّ الَّذِینَ صَبَرُوا وَ عَمِلُوا الصّٰالِحٰاتِ
9- صبرپیشگان دارای اعمال صالح، از مغفرت الهی بهرهمند شده و گناهشان آمرزیده میشود.
أُولٰئِکَ لَهُمْ مَغْفِرَةٌ
10- صابران دارای اعمال صالح، از پاداش بزرگ الهی (بهشت) برخوردار خواهند شد.
أُولٰئِکَ لَهُمْ مَغْفِرَةٌ وَ أَجْرٌ کَبِیرٌ
مراد از «أَجْرٌ کَبِیرٌ» بهشت و موهبتهای اخروی است.
11- دستیابی به پاداش بزرگ الهی (بهشت) در گرو بخشوده شدن گناهان است.
أُولٰئِکَ لَهُمْ مَغْفِرَةٌ وَ أَجْرٌ کَبِیرٌ
تقدیم ذکری «مغفرت» بر «أَجْرٌ کَبِیرٌ» میتواند اشاره به این باشد که: رسیدن به پاداش بزرگ الهی و ورود به بهشت، در گرو آمرزش گناهان است.
کلیدواژهها:
آرامش؛ استقامت؛ اللّه؛ امتحان؛ بهشت؛ پاداش؛ ذکر؛ رفاه؛ سختی؛ شکر؛ صالحان؛ صبر؛ عمل صالح؛ مغفرت
فَلَعَلَّکَ تٰارِکٌ بَعْضَ مٰا یُوحیٰ إِلَیْکَ وَ ضٰائِقٌ بِهِ صَدْرُکَ أَنْ یَقُولُوا لَوْ لاٰ أُنْزِلَ عَلَیْهِ کَنْزٌ أَوْ جٰاءَ مَعَهُ مَلَکٌ إِنَّمٰا أَنْتَ نَذِیرٌ وَ اَللّٰهُ عَلیٰ کُلِّ شَیْءٍ وَکِیلٌ (12)
پس مبادا بعضی از آنچه را که به تو وحی میشود واگذاری و سینه ات تنگ شود از اینکه بگویند: چرا گنجی بر او نازل نشده یا فرشتهای با او نیامده است؟ تو فقط اخطار کنندهای، و خدا بر هر چیزی نگهبان است.
12
1- تکذیب پیامبر از سوی مشرکان به خاطر مطرح کردن قیامت و نیز پیشنهادهای نابهجای ایشان، آن حضرت را در خطر ترک و عدم ابلاغ برخی از آیات قرار داده بود.
فَلَعَلَّکَ تٰارِکٌ بَعْضَ مٰا یُوحیٰ إِلَیْکَ وَ ضٰائِقٌ بِهِ صَدْرُکَ أَنْ یَقُولُوا لَوْ لاٰ أُنْزِلَ عَلَیْهِ کَنْزٌ
روشن است که خوف و شکی که«لعل»دلالت بر آن میکند به لحاظ متکلم (خداوند) نیست؛ بلکه حاکی از خوف و تردید مخاطب (پیامبر) و یا موقعیت خاصی است که هر انسانی احتمال ترک برخی از آیات را دور از انتظار نمیبیند. بنابراین «فَلَعَلَّکَ تٰارِکٌ ...» میرساند که پیامبر در شرایطی بود که این خوف و احتمال وجود داشت که در ابلاغ برخی از آیات به تردید بیفتد و مصلحت ببیند که آنها را موقتاً مسکوت گذاشته و ابلاغ نکند تا شرایط و جو پیشامده تغییر کند. «أَنْ یَقُولُوا ...» به تقدیر «لام»و «لا» ی نافیه (لأن لا یقولوا...) بیانگر علت و ریشۀ پدید آمدن زمینه و شرایط آن خوف و احتمال است.
تفریع «فَلَعَلَّکَ تٰارِکٌ ...» بر آیۀ هفتم میرساند که تکذیب قیامت نیز میتوانست در پدید آمدن آن شرایط مؤثر باشد.
2- پیامبر(ص) وظیفهدار ابلاغ همۀ معارف و احکام وحی شده به او، هر چند برخی
از آنها، جبههگیری و مخالفت مردمان را در پی داشته باشد.
إِنْ هٰذٰا إِلاّٰ سِحْرٌ مُبِینٌ ... فَلَعَلَّکَ تٰارِکٌ بَعْضَ مٰا یُوحیٰ إِلَیْکَ
3- اندیشۀ ترک ابلاغ برخی از آیات قرآن، مایۀ دلتنگی و ناراحتی پیامبر(ص) میشد.
فَلَعَلَّکَ تٰارِکٌ بَعْضَ مٰا یُوحیٰ إِلَیْکَ وَ ضٰائِقٌ بِهِ صَدْرُکَ
در برداشت فوق، جملۀ «وَ ضٰائِقٌ بِهِ صَدْرُکَ» حالیه گرفته شده است و ضمیر در «بِهِ» به اندیشۀ ترک ابلاغ - که از جملۀ «فَلَعَلَّکَ تٰارِکٌ ...» به دست میآید - برگردانده شده است؛ یعنی، اگر چنان جو و پیشامدی رخ دهد که تو را در ابلاغ برخی آیات به تردید افکند و اندیشۀ ترک آنها را در ذهن بپرورانی این اندیشه تو را سخت دلتنگ و ناراحت میکند.
4- وظیفهداران تبلیغ دین، باید همۀ معارف و قوانین دین را برای مردم بیان کرده و از وانهادن حتی اندکی از آن دوری کنند.
فَلَعَلَّکَ تٰارِکٌ بَعْضَ مٰا یُوحیٰ إِلَیْکَ
5- استیحاش مردم از برخی معارف و احکام دین و نبود زمینۀ پذیرش در آنان، مجوز ترک ابلاغ آنها نیست.
إِنْ هٰذٰا إِلاّٰ سِحْرٌ مُبِینٌ ... فَلَعَلَّکَ تٰارِکٌ بَعْضَ مٰا یُوحیٰ إِلَیْکَ
6- آیههای قرآن، حقایقی که از طریق وحی به پیامبر(ص) نازل میشد.
فَلَعَلَّکَ تٰارِکٌ بَعْضَ مٰا یُوحیٰ إِلَیْکَ
7- نازل شدن گنج و مال فراوان بر پیامبر(ص)، از پیشنهادها و معجزههای درخواستی مشرکان برای باور کردن حقانیت رسالت آن حضرت
أَنْ یَقُولُوا لَوْ لاٰ أُنْزِلَ عَلَیْهِ کَنْزٌ
8- نزول فرشتهای همراه و همگام با پیامبر(ص)، از پیشنهادهای مشرکان برای اطمینان به حقانیت آن حضرت
أَنْ یَقُولُوا لَوْ لاٰ ... جٰاءَ مَعَهُ مَلَکٌ
9- پیشنهادهای نابه جای مشرکان و معجزههای درخواستی آنان، موجب دلتنگی و ناراحتی پیامبر(ص) میشد.
وَ ضٰائِقٌ بِهِ صَدْرُکَ أَنْ یَقُولُوا لَوْ لاٰ أُنْزِلَ عَلَیْهِ کَنْزٌ أَوْ جٰاءَ مَعَهُ مَلَکٌ
برداشت فوق، بر این اساس است که: ضمیر در «بِهِ» به «أَنْ یَقُولُوا ...» برگردد و به تعبیری دیگر «أَنْ یَقُولُوا ...» بدل برای ضمیر در «بِهِ» باشد؛ یعنی: و ضائق صدرک بأن یقولوا ... .
10- وظیفۀ پیامبر(ص) انذار مردم و ابلاغ احکام و معارف دین است نه پاسخ گویی به درخواستهای نابه جای آنان
إِنَّمٰا أَنْتَ نَذِیرٌ
11- پیامبر(ص) پس از انذار و تبلیغ، مسؤول عملکرد مردم و کفرپیشگی آنان نیست.
إِنَّمٰا أَنْتَ نَذِیرٌ
حصر در جملۀ «إِنَّمٰا أَنْتَ نَذِیرٌ» حصر اضافی است و ناظر به دایرۀ مسؤولیت پیامبر(ص) است.
12- خداوند، نگهبان همه چیز و تدبیر کنندۀ آن است.
وَ اللّٰهُ عَلیٰ کُلِّ شَیْءٍ وَکِیلٌ
«وَکِیلٌ» به کسی گفته میشود که کار دیگری را به عهده گرفته است و چون در آیۀ شریفه با «عَلیٰ» متعدی شده معنای حفاظت و نگهداری نیز در آن اشراب شده است. بنابراین جملۀ «وَ اللّٰهُ عَلیٰ ...» اشاره به این معنا دارد که: خداوند عهدهدار، حافظ و نگهبان امور همگان است.
13- ارائۀ معجزه و تحقق بخشیدن به پیشنهادها و درخواستهای مردم، از شؤون خداوند و به دست اوست نه در اختیار پیامبر(ص)
إِنَّمٰا أَنْتَ نَذِیرٌ وَ اللّٰهُ عَلیٰ کُلِّ شَیْءٍ وَکِیلٌ
14- «وَکِیلٌ» از اسما و صفات خداوند
وَ اللّٰهُ عَلیٰ کُلِّ شَیْءٍ وَکِیلٌ
کلیدواژهها:
اسلام؛ اللّه؛ انذار؛ ایمان؛ تاریخ؛ تبلیغ؛ خوف؛ دین؛ رب /اسما و صفات؛ شرک؛ قرآن؛ قلب؛ قیامت؛ محمّد(ص)؛ معجزه؛ ملائکه؛ وحی؛ وکیل/اسما و صفات
أَمْ یَقُولُونَ اِفْتَرٰاهُ قُلْ فَأْتُوا بِعَشْرِ سُوَرٍ مِثْلِهِ مُفْتَرَیٰاتٍ وَ اُدْعُوا مَنِ اِسْتَطَعْتُمْ مِنْ دُونِ اَللّٰهِ إِنْ کُنْتُمْ صٰادِقِینَ (13)
آیا میگویند: قرآن را به دروغ به خدا نسبت داده است؟ بگو: اگر راست میگویید، ده سورۀ ساختگی مانند آن بیاورید و جز خدا هر که را میتوانید به کمک فرا خوانید.
13
1- مشرکان عصر بعثت، قرآن را دروغهایی ساخته و پرداختۀ دست پیامبر(ص) قلمداد میکردند.
أَمْ یَقُولُونَ افْتَرٰاهُ
«افْتَرٰاهُ» به معنای دروغ بافتن است. ضمیر فاعلی در «افْتَرٰاهُ» به پیامبر(ص) برمیگردد.
2- قرآن در تحدی با مشرکان، آنان را به آوردن ده سوره همانند سورههای قرآن فراخواند و آنان را به مبارزه طلبید.
أَمْ یَقُولُونَ افْتَرٰاهُ قُلْ فَأْتُوا بِعَشْرِ سُوَرٍ مِثْلِهِ
3- خداوند، برای آوردن سورههایی همانند قرآن، هیچ شرط و محدودیتی را پیش روی انسانها قرار نداده است.
فَأْتُوا بِعَشْرِ سُوَرٍ مِثْلِهِ مُفْتَرَیٰاتٍ وَ ادْعُوا مَنِ اسْتَطَعْتُمْ
«مَنِ» در «مَنِ اسْتَطَعْتُمْ» شامل جن و انس، عرب و عجم و ...
میشود و این بدان معناست که در آوردن همانند برای قرآن، هیچ محدودیتی فرض نشده است.
4- خداوند، انسانها را در ارائۀ همانند برای قرآن، به آوردن مطالب حقیقی و واقعی ملزم نکرده است.
فَأْتُوا بِعَشْرِ سُوَرٍ مِثْلِهِ مُفْتَرَیٰاتٍ
توصیف «عشر سور»به«مفتریات بافته های دروغین» گویای این معناست که: خداوند انسانها را درآوردن همطراز برای قرآن، به ارائۀ مطالب و محتوایی حقیقی و واقعی همانند قرآن ملزم نمیکند؛ بلکه همانندی در فصاحت و بلاغت و شیوایی سخن را کافی میداند.
5- مشرکان برای ساختن سورههایی همانند قرآن، به کمکخواهی از هر کس مجاز بودند.
وَ ادْعُوا مَنِ اسْتَطَعْتُمْ
6- خداوند، چگونگی استدلال علیه مشرکان و ادعاهای ناروای آنان را به پیامبر(ص) تعلیم میداد.
أَمْ یَقُولُونَ افْتَرٰاهُ قُلْ فَأْتُوا
برداشت فوق، از کلمۀ «قُلْ» که خطاب به پیامبر است، استفاده میشود.
7- آوردن همانند برای قرآن، تنها در توان خداوند است.
وَ ادْعُوا مَنِ اسْتَطَعْتُمْ مِنْ دُونِ اللّٰهِ
قید «مِنْ دُونِ اللّٰهِ» به این معنا نیست که از خدا کمک نخواهید؛ بلکه در کنار تأکید بر شمول و عموم «مَنِ اسْتَطَعْتُمْ» این حقیقت را بیان کرده است که آوردن همانند برای قرآن، تنها در توان خداوند است.
8- قرآن در عصرپیامبر(ص)، به بخشهایی به نام «سوره» تقسیمبندی شده بود.
فَأْتُوا بِعَشْرِ سُوَرٍ مِثْلِهِ
9- اثبات راستی و درستی ادعاها، منوط به ارائۀ دلیل و برهان است.
قُلْ فَأْتُوا بِعَشْرِ سُوَرٍ مِثْلِهِ ... إِنْ کُنْتُمْ صٰادِقِینَ
«فَأْتُوا بِعَشْرِ سُوَرٍ» در حقیقت جواب شرط (إنکنتم ...) است؛ یعنی، اگر در ادعای خویش راستگو هستید، آن را با آوردن ده سوره همانند آن ثابت کنید.
کلیدواژهها:
احتجاج؛ اسلام؛ اعداد؛ افترا؛ اللّه؛ برهان؛ تاریخ؛ تحدی؛ تعلیم؛ دروغ؛ راستگویی؛ سوره؛ شرک؛ قرآن؛ محمّد(ص)
فَإِلَّمْ یَسْتَجِیبُوا لَکُمْ فَاعْلَمُوا أَنَّمٰا أُنْزِلَ بِعِلْمِ اَللّٰهِ وَ أَنْ لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ هُوَ فَهَلْ أَنْتُمْ مُسْلِمُونَ (14)
پس اگر شما را اجابت نکردند، بدانید که [قرآن] فقط به علم خدا نازل شده است، و اینکه معبودی جز او نیست. پس آیا شما تسلیم میشوید؟
14
1- مشرکان و معبودهای دروغینشان، ناتوان از آوردن ده سوره همطراز قرآن
قُلْ فَأْتُوا بِعَشْرِ سُوَرٍ مِثْلِهِ ... فَإِلَّمْ یَسْتَجِیبُوا لَکُمْ
ظاهر این است که خطاب در «لَکُمْ» و «فَاعْلَمُوا» - به قرینۀ «فَهَلْ أَنْتُمْ مُسْلِمُونَ» - متوجه مشرکان باشد. براین اساس، ضمیر فاعلی در «یَسْتَجِیبُوا» به «مَنِ اسْتَطَعْتُمْ» باز میگردد؛ یعنی، [ای پیامبر ! به مشرکان بگو:] اگر کسی و از جمله معبودهایتان، برای آوردن همانند قرآن -\به خاطر عجزشان - دعوت شما را اجابت نکردند ... .
2- قرآن، کتابی از ناحیۀ خدا و جلوهای از علم اوست.
فَاعْلَمُوا أَنَّمٰا أُنْزِلَ بِعِلْمِ اللّٰهِ
3- خودداری عاجزانۀ مخالفان دین از آوردن همانند برای قرآن، نشانه و برهانی روشن بر الهی بودن قرآن و ابتنای آن بر علم خداست.
فَإِلَّمْ یَسْتَجِیبُوا لَکُمْ فَاعْلَمُوا أَنَّمٰا أُنْزِلَ بِعِلْمِ اللّٰهِ
4- پدید آمدن و نشأت گرفتن قرآن از علم الهی، دلیل ناتوانی غیر خدا از آوردن همانند برای آن است.
فَإِلَّمْ یَسْتَجِیبُوا لَکُمْ فَاعْلَمُوا أَنَّمٰا أُنْزِلَ بِعِلْمِ اللّٰهِ
جملۀ «فَإِلَّمْ یَسْتَجِیبُوا لَکُمْ فَاعْلَمُوا ...» ناظر به علت اثباتی (اقامۀ برهان بر الهی بودن قرآن) است و در عین حال از علت ثبوتی (سرّ و ریشۀ ناتوانی بشر از آوردن همانند برای قرآن) نیز حکایت میکند.
5- هیچ معبودی جز خدای یگانه نیست.
فَاعْلَمُوا ... أَنْ لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ هُوَ
6- قرآن، بهدلیل ناتوانی همگان از آوردن کتابی همسان آن، نشانۀ یکتایی خدا و نبود هیچ معبودی شایستۀ پرستش جز او
فَإِلَّمْ یَسْتَجِیبُوا لَکُمْ فَاعْلَمُوا ... أَنْ لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ هُوَ
«أَنْ لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ هُوَ» - که حاکی از یکتایی خدا و ضرورت توحید عبادی است - عطف بر «أَنَّمٰا أُنْزِلَ ...» میباشد لذا جزای شرط (فإلّمیستجیبوا) خواهد بود و حکایت از آن دارد که قرآن، به دلیل ناتوانی بشر از آوردن همانند برای آن،
خود نشانهای بر توحید است.
7- قرآن، معجزه و سند حقانیت پیامبر(ص) است.
أَمْ یَقُولُونَ افْتَرٰاهُ ... فَإِلَّمْ یَسْتَجِیبُوا لَکُمْ فَاعْلَمُوا أَنَّمٰا أُنْزِلَ بِعِلْمِ اللّٰهِ
8- لزوم تسلیم شدن در برابر خدا و پذیرشاسلام وتوحید و الهیبودن قرآن
فَإِلَّمْ یَسْتَجِیبُوا لَکُمْ ... فَهَلْ أَنْتُمْ مُسْلِمُونَ
استفهام در جملۀ «فَهَلْ أَنْتُمْ ...» استفهامی است که به داعی امر و ترغیب ایراد شده است؛ یعنی: فاسلموا ... .
9- ناتوانی همگان، از آوردن همانند برای قرآن، دلیل لزوم پذیرش اسلام و تسلیم شدن در برابر خداست.
فَإِلَّمْ یَسْتَجِیبُوا لَکُمْ ... فَهَلْ أَنْتُمْ مُسْلِمُونَ
برداشت فوق، با توجه به حرف «فاء» که جملۀ «فَهَلْ أَنْتُمْ ...» را بر «فَإِلَّمْ یَسْتَجِیبُوا ...» تفریع کرده است، استفاده میشود.
10- خداوند، با توجه دادن مشرکان به الهی بودن قرآن، آنان را به پذیرش اسلام و قرآن دعوت کرد.
فَإِلَّمْ یَسْتَجِیبُوا لَکُمْ فَاعْلَمُوا ... فَهَلْ أَنْتُمْ مُسْلِمُونَ
11- «إِلٰهَ» از اسما و صفات خداوند
وَ أَنْ لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ هُوَ
کلیدواژهها:
اسلام؛ اعداد؛ اللّه؛ اله/اسما و صفات؛ انسان؛ ایمان؛ باطل؛ تسلیم؛ توحید؛ جهان بینی؛ شرک؛ علم؛ قرآن؛ محمّد(ص)؛ معجزه؛ وحی
مَنْ کٰانَ یُرِیدُ اَلْحَیٰاةَ اَلدُّنْیٰا وَ زِینَتَهٰا نُوَفِّ إِلَیْهِمْ أَعْمٰالَهُمْ فِیهٰا وَ هُمْ فِیهٰا لاٰ یُبْخَسُونَ (15)
کسانی که زندگی دنیا و زینت آن را بخواهند، [نتیجۀ] اعمالشان را در همین دنیا به طور کامل به آنان میدهیم و در دنیا به آنان کم داده نخواهد شد.
15
1- تلاش برای رسیدن به موهبتهای دنیا و زینتهای آن، در همین دنیا نتیجهبخش بوده و ثمرۀ آن بدون هیچ کاستی، نصیب انسان میشود.
مَنْ کٰانَ یُرِیدُ الْحَیٰاةَ الدُّنْیٰا وَ زِینَتَهٰا نُوَفِّ إِلَیْهِمْ توفیة (مصدر «نُوَفِّ» ) به معنای به تمام و کمال پرداختن و ادا کردن است. مراد از «اعمال» نتیجه و ثمرۀ اعمال میباشد. «بخس» به معنای نقص است و «لاٰ یُبْخَسُونَ» ؛ یعنی، در ادای حقشان،
کمی و کاستی رخ نخواهد داد.
2- دستیابی به بهرههای دنیوی، در گرو داشتن عقاید الهی و باورهای صحیح دینی نیست.
مَنْ کٰانَ یُرِیدُ الْحَیٰاةَ الدُّنْیٰا وَ زِینَتَهٰا نُوَفِّ إِلَیْهِمْ أَعْمٰالَهُمْ
از آیۀ قبل و نیز آیۀ بعد، معلوم میشود که مصداق بارز «مَنْ کٰانَ ...» کافران و مشرکان میباشد.
3- رسیدن آدمی به بهرههای دنیوی، به میزان تلاش اوست نه آرزوها و خواستههای وی
مَنْ کٰانَ یُرِیدُ ... نُوَفِّ إِلَیْهِمْ أَعْمٰالَهُمْ
از اینکه قرآن نفرمود: «هر کس دنیا رای بخواهد به او می دهیم»؛ بلکه با تصریح به کلمۀ «أَعْمٰالَهُمْ» بیان کرد که: خداوند به طالبان دنیا [نتیجۀ] اعمالشان را اعطا میکند، از این نکته معلوم میشود که: آنچه در رسیدن به دنیا کارساز است، تلاش آدمی است نه آرزوها و خواستههای او.
4- حاکمیت خداوند بر جهان و علل و عوامل آن
نُوَفِّ إِلَیْهِمْ أَعْمٰالَهُمْ فِیهٰا
بدیهی است که علل و عوامل طبیعی در رسیدن انسان به نتایج تلاشهایش دخیل و مؤثر است؛ ولی خداوند با جملۀ «نُوَفِّ إِلَیْهِمْ أَعْمٰالَهُمْ» (نتیجۀ تلاش آنها را به ایشان میرسانیم) اعطای نتایج را به خود نسبت داد تا به حاکمیت خویش بر جهان اشاره کند.
5- عدلالهی در اعطایحق به صاحبان آن
نُوَفِّ إِلَیْهِمْ أَعْمٰالَهُمْ فِیهٰا وَ هُمْ فِیهٰا لاٰ یُبْخَسُونَ
6- نتیجه و ثمرۀ اعمال، صورت و پرتوی از همان اعمال است.
نُوَفِّ إِلَیْهِمْ أَعْمٰالَهُمْ
گفتن کلمۀ «أَعْمٰالٌ» و اراده کردن نتیجه و ثمرۀ آن، گویای این نکته است که: نتیجۀ عمل بازتاب آن و به گونهای، خود همان عمل است.
7- بازدهی تلاش انسانها، سنتی الهی است.
نُوَفِّ إِلَیْهِمْ أَعْمٰالَهُمْ فِیهٰا وَ هُمْ فِیهٰا لاٰ یُبْخَسُونَ
8- مشرکان عصر بعثت به خاطر دنیا طلبی و تجملگرایی، قرآن را نپذیرفته و آن را ساختۀ دست پیامبر(ص) قلمداد میکردند.
أَمْ یَقُولُونَ افْتَرٰاهُ ... مَنْ کٰانَ یُرِیدُ الْحَیٰاةَ الدُّنْیٰا وَ زِینَتَهٰا
بیان پیامدهای دنیاخواهی و تجملگرایی، پس از دعوت به توحید و اقامۀ برهانی روشن برای آن، اشاره به ریشههای اصرار مشرکان به کفرورزی دارد؛ یعنی، اینکه مشرکان با وجود دلیلی روشن بر حقانیت قرآن، حقایق مطرح شده در آن را نمیپذیرند معلول دنیاخواهی آنان است.
9- دنیاطلبیو تجملگرایی، از موانع پذیرش توحید و ایمان به پیامبر(ص) و
قرآن است.
فَاعْلَمُوا أَنَّمٰا أُنْزِلَ بِعِلْمِ اللّٰهِ وَ أَنْ لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ هُوَ فَهَلْ
10- لزوم پرداخت دستمزد و ثمرۀ کار افراد، بدون هیچ کم و کاست
نُوَفِّ إِلَیْهِمْ أَعْمٰالَهُمْ فِیهٰا وَ هُمْ فِیهٰا لاٰ یُبْخَسُونَ
جملۀ حالیه «وَ هُمْ فِیهٰا لاٰ یُبْخَسُونَ» بیانگر علت التزام خداوند بر اعطای کامل ثمرۀ کارها و تلاشهاست؛ یعنی، چون روا نیست که در اعطای حق دیگران کم و کاست شود، خداوند نتیجۀ اعمال انسانها را به طور کامل به آنها ادا میکند.
11- نتیجهبخش بودن اعمال نیک و پسندیده در دنیا، سنتی الهی است.
نُوَفِّ إِلَیْهِمْ أَعْمٰالَهُمْ فِیهٰا وَ هُمْ فِیهٰا لاٰ یُبْخَسُونَ
مقصود از «أَعْمٰالٌ» در جملۀ «نُوَفِّ إِلَیْهِمْ أَعْمٰالَهُمْ» میتواند اعمال نیک، نظیر دستگیری از مستمندان، یاری مظلومان و ...
باشد و میتواند مراد از آن، تلاشهای روزمرّه برای کسب معاش همانند تجارت صنعت و ... باشد و میتواند منظور از آن مطلق اعمال - چه اعمال نیک و چه اعمال متعارف - باشد.
قابل ذکر است که ذیل آیۀ بعد (حبط ما صنعوا فیها و باطل ما کانوا یعملون) احتمال سوم را تأیید میکند.
12- اعمال نیک، اگر به قصد دستیابی به بهرههای دنیوی انجام گیرد، نتایج آن تنها در دنیا عاید انسان میشود.
مَنْ کٰانَ یُرِیدُ الْحَیٰاةَ الدُّنْیٰا وَ زِینَتَهٰا نُوَفِّ إِلَیْهِمْ أَعْمٰالَهُمْ فِیهٰا
کلیدواژهها:
آرزو؛ اجرت؛ اسلام؛ افترا؛ اللّه؛ ایمان؛ پاداش؛ تزیین؛ جهان؛ حقوق؛ دنیا؛ دین؛ سنتهای خدا؛ شرک؛ طبیعت؛ عدل؛ عمل؛ قرآن؛ کار؛ محمّد(ص)
أُولٰئِکَ اَلَّذِینَ لَیْسَ لَهُمْ فِی اَلْآخِرَةِ إِلاَّ اَلنّٰارُ وَ حَبِطَ مٰا صَنَعُوا فِیهٰا وَ بٰاطِلٌ مٰا کٰانُوا یَعْمَلُونَ (16)
اینان کسانیاند که در آخرت جز آتش سهمی نخواهند داشت، و آنچه در دنیا کردهاند [در آخرت] تباه میشود، و آنچه انجام میدادهاند باطل میگردد.
16
1- کافران دنیاطلب و دلبسته به جلوههای آن، در آخرت بهرهای جز آتش دوزخ نخواهند داشت.
مَنْ کٰانَ یُرِیدُ الْحَیٰاةَ الدُّنْیٰا وَ زِینَتَهٰا ... أُولٰئِکَ
2- سعادت اخروی، در گرو دل نبستن به دنیا و جاذبههای آن است.
مَنْ کٰانَ یُرِیدُ الْحَیٰاةَ الدُّنْیٰا ... أُولٰئِکَ الَّذِینَ لَیْسَ لَهُمْ فِی الْآخِرَةِ إِلاَّ النّٰارُ
3- اعمال نیک دلبستگان به دنیا و زیباییهای آن، در آخرت حبط شده و در پیشگاه خداوند ارزشی نخواهد داشت.
أُولٰئِکَ ... وَ حَبِطَ مٰا صَنَعُوا فِیهٰا
ضمیر در «فِیهٰا» به «الْحَیٰاةَ الدُّنْیٰا» برمیگردد و ظرف «حَبِطَ» - به قرینۀ «فِی الْآخِرَةِ» در فراز قبل - جهان آخرت است؛ یعنی:
و حبط فی الآخرة ما صنعوا فی الدنیا. با توجه به معنای صنیعة (عمل خیر) به نظر میرسد، مراد از «مٰا صَنَعُوا» اعمال نیک، همانند دستگیری از مستمندان و ... و مقصود از «مٰا کٰانُوا یَعْمَلُونَ» اعمال متعارف، همانند تجارت و ... باشد.
4- اعمال انسانها در دنیا، اگر جنبۀ الهی نداشته باشد، در سرای آخرت فاقد ارزش بوده و ثمربخش نخواهد بود.
أُولٰئِکَ ... بٰاطِلٌ مٰا کٰانُوا یَعْمَلُونَ
5- «قال أمیرالمؤمنین علی بن أبی طالب (ع ) «... أُولٰئِکَ الَّذِینَ لَیْسَ لَهُمْ فِی الْآخِرَةِ إِلاَّ النّٰارُ ...»، کیف أستطیع الصّبر علیٰ نار لو قذفت بشررة إلی الأرض لأحرقت نبتها؟ ... ؛ (1)
امیرالمؤمنین(ع) آیۀ «... أُولٰئِکَ الَّذِینَ لَیْسَ لَهُمْ فِی الْآخِرَةِ إِلاَّ النّٰارُ ...» را قرائت کرد سپس فرمود: من چگونه میتوانم صبر کنم بر آتشی که اگر جرقّهای بر زمین افکند، روییدنیهای آن را میسوزاند؟ ...».
کلیدواژهها:
آتش؛ آخرت؛ احباط و تکفیر؛ باطل؛ جهنم؛ دنیا؛ رستگاری؛ زمین؛ زهد؛ صبر؛ عمل؛ قیامت؛ کفر
1) 1) . أمالی صدوق، ص 496، ح 7، مجلس 90؛ بحارالأنوار، ج 40، ص 346، ح 29.
أَ فَمَنْ کٰانَ عَلیٰ بَیِّنَةٍ مِنْ رَبِّهِ وَ یَتْلُوهُ شٰاهِدٌ مِنْهُ وَ مِنْ قَبْلِهِ کِتٰابُ مُوسیٰ إِمٰاماً وَ رَحْمَةً أُولٰئِکَ یُؤْمِنُونَ بِهِ وَ مَنْ یَکْفُرْ بِهِ مِنَ اَلْأَحْزٰابِ فَالنّٰارُ مَوْعِدُهُ فَلاٰ تَکُ فِی مِرْیَةٍ مِنْهُ إِنَّهُ اَلْحَقُّ مِنْ رَبِّکَ وَ لٰکِنَّ أَکْثَرَ اَلنّٰاسِ لاٰ یُؤْمِنُونَ (17)
پس آیا کسی که از جانب پروردگارش دلیلی روشن دارد، و شاهدی از وی در پی اوست [که بر حقانیتش گواهی میدهد]، و پیش از آن نیز کتاب موسی که پیشوا و رحمت بود [بر حق بودنش شهادت داده، مانند کسی است که چنین نباشد]؟ اینان[موکب اهل حقاند و] به آن ایمان میآورند، و هر کس از احزاب به آن کفر ورزد، وعده گاهش آتش است. پس دربارۀ آن هیچ گونه شک مکن، که آن حقّ است و از جانب پروردگار توست، ولی بیشتر مردم ایمان نمیآورند.
17
1- گروهی از انسانها، برخوردار از بصیرت الهی و دلیلی روشن بر حقانیت قرآن و الهی بودن آن
أَ فَمَنْ کٰانَ عَلیٰ بَیِّنَةٍ مِنْ رَبِّهِ
«بَیِّنَةٍ» به معنای دلیل روشن است و متعلق آن - به دلیل آیات قبل و نیز جملههای بعد نظیر «إِنَّهُ الْحَقُّ مِنْ رَبِّکَ» - حقانیت و الهی بودن قرآن است. «مَن» در «أَ فَمَنْ کٰانَ» مبتدا و خبر آن شبه جملهای همانند «کمن لیس کذلک» است. بنابراین «أَ فَمَنْ کٰانَ ...»؛ یعنی، پس آیا کسی که از بصیرتی الهی برخوردار است و دلیل روشنی بر حقانیت قرآن دارد، مانند کسی است که چنین نیست؟
2- قرآن، خود دلیل و شاهدی بر راستی و درستی خویش است.
وَ یَتْلُوهُ شٰاهِدٌ مِنْهُ
در اینکه مقصود از «شٰاهِدٌ» چیست، چند نظر ابراز شده است.
عبارت «وَ مِنْ قَبْلِهِ کِتٰابُ مُوسیٰ» میتواند این نظر را تأیید کند که: مراد از آن خود قرآن میباشد. مورد شهادت به دلیل «إِنَّهُ الْحَقُّ مِنْ رَبِّکَ» حقانیت و الهی بودن قرآن است و «تُلُوّ» (مصدر «یتلوا») به معنای در پی آمدن است و در پی آمدن شاهد، کنایه از تأیید کردن و پشتیبانی نمودن میباشد. ضمیر در «یَتْلُوهُ» به «مَن» و ضمیر «مِنْهُ» به «رب» برمیگردد.
بنابراین جملۀ «أَ فَمَنْ ... یَتْلُوهُ شٰاهِدٌ مِنْهُ» ؛ یعنی، آیا کسی که علاوه بر «بَیِّنَةٍ» از پشتیبانی شهادت قرآن برخوردار است، مانند کسی است که اینگونه نیست؟
3- بهرهمندان از بصیرت الهی، دلالت و گواهی قرآن را بر حقانیت قرآن، درمییابند و بدان واقف میشوند.
أَ فَمَنْ کٰانَ عَلیٰ بَیِّنَةٍ مِنْ رَبِّهِ وَ یَتْلُوهُ شٰاهِدٌ مِنْهُ
روشن است که مساوی نبودن زمینه داران ایمان با فاقدان آن، در ارتباط با شهادت قرآن (أفمن ... یتلوه شاهد منه [کمن لیس کذٰلک]) مجرد وجود قرآن به عنوان شاهد نیست؛ بلکه درک و عدم درک آنان از گواهی قرآن، موجب تمایز آن دو گروه است.
4- بصیرت و روشن ضمیری انسان، پرتوی از ربوبیت خداوند است.
أَ فَمَنْ کٰانَ عَلیٰ بَیِّنَةٍ مِنْ رَبِّهِ
5- تورات، دلیلی بر حقانیت قرآن
وَ یَتْلُوهُ ... مِنْ قَبْلِهِ کِتٰابُ مُوسیٰ
«کِتٰابُ» عطف بر «شٰاهِدٌ» است و ضمیر در «قَبْلِهِ» به شاهد برمیگردد.
6- تورات، حاوی بشارت به نزول قرآن
وَ مِنْ قَبْلِهِ کِتٰابُ مُوسیٰ
7- برخورداران از بصیرت الهی، دلالت تورات بر حقانیت قرآن را، به خوبی درمییابند.
أَ فَمَنْ کٰانَ عَلیٰ بَیِّنَةٍ مِنْ رَبِّهِ ... وَ مِنْ قَبْلِهِ کِتٰابُ مُوسیٰ
8- تورات، کتابی نازل شده بر موسی(ع)
وَ مِنْ قَبْلِهِ کِتٰابُ مُوسیٰ
9- تورات، پیشوا و راهنمای مردم و مایۀ رحمت بر ایشان
وَ مِنْ قَبْلِهِ کِتٰابُ مُوسیٰ إِمٰاماً وَ رَحْمَةً
10- انسانها، باید کتابهای آسمانی را پیشوا و مقتدای خویش قرار دهند.
وَ مِنْ قَبْلِهِ کِتٰابُ مُوسیٰ إِمٰاماً وَ رَحْمَةً
11- پیامبر(ص) دارای بصیرتی الهی بر حقانیت قرآن و برخوردار از شاهدی ربانی بر الهی بودن آن و آگاه به حقایق تورات
أَ فَمَنْ کٰانَ عَلیٰ بَیِّنَةٍ مِنْ رَبِّهِ ... وَ مِنْ قَبْلِهِ کِتٰابُ مُوسیٰ
برخی از مفسران برآنند که مصداق بارز و مورد نظر برای «فَمَنْ کٰانَ عَلیٰ بَیِّنَةٍ» پیامبر(ص) است. این گروه جملۀ «فَلاٰ تَکُ ...» را مؤید این نظر شمردهاند.
12- آنان که از بصیرت الهی برخوردارند، به قرآن ایمان میآورند.
أَ فَمَنْ کٰانَ عَلیٰ بَیِّنَةٍ ... أُولٰئِکَ یُؤْمِنُونَ بِهِ
مراد از ضمیر در «بِهِ» به دلیل آیات گذشته (أم یقولون افتراه ...) و نیز بخشهای بعدی آیه، قرآن است.
13- کافران به قرآن از هرگروه و طایفه (مشرکان، یهودیان، نصارا و ...) به آتش
دوزخ گرفتار خواهند شد.
وَ مَنْ یَکْفُرْ بِهِ مِنَ الْأَحْزٰابِ فَالنّٰارُ مَوْعِدُهُ
«ال»در «الْأَحْزٰابِ» میتواند عهدیه باشد که در این صورت اشاره به مشرکان، یهود و نصاراست و میتواند «ال»در آن برای استغراق باشد که در این صورت، مصداقهای بارز و موردنظر آن، گروههای نامبردهاند.
14- همۀ انسانها از هر گروه و طایفه (مشرکان، یهود، نصارا و ...) وظیفهدار ایمان به قرآن
وَ مَنْ یَکْفُرْ بِهِ مِنَ الْأَحْزٰابِ فَالنّٰارُ مَوْعِدُهُ
15- لزوم زدودن شک و شبهه از خویشتن در بارۀ راستی و درستی قرآن
فَلاٰ تَکُ فِی مِرْیَةٍ مِنْهُ
مراد از ضمیر در «مِنْهُ» قرآن است و مخاطب جملۀ «فَلاٰ تَکُ ...» تک تک انسانهاست.
16- شک و شبهه در راستی و درستی قرآن، مایۀ گرفتار شدن به آتش دوزخ است.
فَالنّٰارُ مَوْعِدُهُ فَلاٰ تَکُ فِی مِرْیَةٍ مِنْهُ
17- درخواست بصیرت از خداوند، توجه به قرآن و حقایق مطرح شده در آن و مطالعۀ تورات، راههای زدودن شک و شبهه دربارۀ حقانیت قرآن است.
أَ فَمَنْ کٰانَ عَلیٰ بَیِّنَةٍ ... فَلاٰ تَکُ فِی مِرْیَةٍ مِنْهُ
روشن است که شک و شبهه، همانند علم و یقین که از امور قلبی است، با امر و نهی قابل ایجاد و رفع نیست. بنابراین جملۀ «فَلاٰ تَکُ فِی مِرْیَةٍ مِنْهُ» (در حقانیت قرآن شک نداشته باش) ارشاد به فراهم آوردن زمینههایی است که مایۀ برطرف شدن شک میشود و آنها همان حقایقی است که در صدر آیه، بیان شده است.
18- قرآن، کتابی سراسر حق و پیراسته از هرگونه باطل
إِنَّهُ الْحَقُّ
«ال»در «الْحَقُّ» به اصطلاح برای استغراق صفات است و دلالت بر کمال دارد.
19- الهی بودن قرآن و پیراستگی آن از هرگونه باطل، دلیل ناروا بودن شک و شبهه در راستی و درستی آن
فَلاٰ تَکُ فِی مِرْیَةٍ مِنْهُ إِنَّهُ الْحَقُّ مِنْ رَبِّکَ
جمله «إِنَّهُ الْحَقُّ مِنْ رَبِّکَ» به منزلۀ دلیل برای «فَلاٰ تَکُ ...» میباشد.
20- قرآن، کتابی از ناحیۀ خداوند و پرتوی از ربوبیت اوست.
إِنَّهُ الْحَقُّ مِنْ رَبِّکَ
21- بیشتر مردم به قرآن ایمان نمیآورند.
وَ لٰکِنَّ أَکْثَرَ النّٰاسِ لاٰ یُؤْمِنُونَ
برداشت فوق، مبنی بر این است که «ال» در «النّٰاسِ» برای استغراق باشد.
22- بیشتر مردم از بصیرتی که آنان را به حقانیت قرآن رهنمون شود، محرومند.
أَ فَمَنْ کٰانَ عَلیٰ بَیِّنَةٍ مِنْ رَبِّهِ ... وَ لٰکِنَّ أَکْثَرَ النّٰاسِ لاٰ یُؤْمِنُونَ
23- اکثر مردم عصر بعثت، از ایمان آوردن به قرآن امتناع میورزیدند.
وَ لٰکِنَّ أَکْثَرَ النّٰاسِ لاٰ یُؤْمِنُونَ
برداشت فوق، براین اساس است که «ال» در «النّٰاسِ» عهد حضوری و اشاره به مردمی باشد که در زمان نزول آیات سورۀ هود، زندگی میکردند.
24- «رب»از اسما و صفات خداوند
أَ فَمَنْ کٰانَ عَلیٰ بَیِّنَةٍ مِنْ رَبِّهِ ... إِنَّهُ الْحَقُّ مِنْ رَبِّکَ
25- «سئل أبوالحسن الرّضا(ع ) عن قول اللّٰه عزّوجل : «أَ فَمَنْ کٰانَ عَلیٰ بَیِّنَةٍ مِنْ رَبِّهِ وَ یَتْلُوهُ شٰاهِدٌ مِنْهُ» فقال: أمیرالمؤمنین صلواتاللّٰهعلیه الشّاهدعلیٰ رسولاللّٰه(ص)، و رسولاللّٰه(ص) علیٰ بیّنة من ربّه؛ (1)
از امام رضا(ع) دربارۀ سخن خدای عزوجل «أَ فَمَنْ کٰانَ عَلیٰ بَیِّنَةٍ مِنْ رَبِّهِ وَ یَتْلُوهُ شٰاهِدٌ مِنْهُ» سؤال شد، فرمود:
أمیرالمؤمنین - که درود خدا بر او باد - شاهد رسول خداست و رسول اللّٰه(ص) برخوردار از حجتی روشن از جانب پروردگار خویش است».
26- «عن الحسین بن علی (ع ) فی قوله :
«وَ یَتْلُوهُ شٰاهِدٌ مِنْهُ» قال: الشّاهد هو محمّد(ص)؛ (2)
از امام حسین(ع) دربارۀ سخن خداوند «وَ یَتْلُوهُ شٰاهِدٌ مِنْهُ» روایت شده که فرمود: شاهد محمد(ص) است».
27- «إن أمیرالمؤمنین (ع ) خطب النّاس فقال :... قوله : «وَ مَنْ یَکْفُرْ بِهِ مِنَ الْأَحْزٰابِ فَالنّٰارُ مَوْعِدُهُ» یعنی الجحود به والعصیان له؛ (3)
از امیرالمؤمنین(ع) روایت شده است که مقصود از کفر در آیۀ شریفه «وَ مَنْ یَکْفُرْ بِهِ مِنَ الْأَحْزٰابِ ...»، انکار و نافرمانی است».
کلیدواژهها:
آتش؛ اسلام؛ اکثریت؛ اللّه؛ امام علی(ع)؛ امامت؛ انسان؛ ایمان؛ بشارت؛ بصیرت؛ تکذیب؛ تکلیف؛ تورات؛ جهل؛ جهنم؛ حق؛ دعا؛ ذکر؛ رب/اسما و صفات؛ رحمت؛ شرک؛ شک؛ عذاب؛ قرآن؛ کتابهای آسمانی؛ کفر؛ گواهی؛ محمّد(ص)؛ موسی(ع)؛ نزول قرآن؛ نصارا؛ وحی؛ هدایت؛ یهود
وَ مَنْ أَظْلَمُ مِمَّنِ اِفْتَریٰ عَلَی اَللّٰهِ کَذِباً أُولٰئِکَ یُعْرَضُونَ عَلیٰ رَبِّهِمْ وَ یَقُولُ اَلْأَشْهٰادُ هٰؤُلاٰءِ اَلَّذِینَ کَذَبُوا عَلیٰ رَبِّهِمْ أَلاٰ لَعْنَةُ اَللّٰهِ عَلَی اَلظّٰالِمِینَ (18)
و کیست ستمکارتر از کسی که به دروغ برخدا افترا بسته است؟ اینان [در قیامت]بر پروردگارشان عرضه میشوند، و گواهان میگویند: اینان کسانیاند که بر پروردگارشان دروغ بستند. هان! لعنت خدا بر ستمگران باد.
18
1- دروغبستن به خداوند، بزرگترین ظلم است.
وَ مَنْ أَظْلَمُ مِمَّنِ افْتَریٰ عَلَی اللّٰهِ کَذِباً
2- حرمت بدعتگذاری در دین و انتساب امری خود بافته و دروغین به خداوند
وَ مَنْ أَظْلَمُ مِمَّنِ افْتَریٰ عَلَی اللّٰهِ کَذِباً
3- ستمگری دارای مراتب
وَ مَنْ أَظْلَمُ مِمَّنِ افْتَریٰ
4- آنان که به خدا دروغ بستهاند، در قیامت به پیشگاه او احضار میشوند.
أُولٰئِکَ یُعْرَضُونَ عَلیٰ رَبِّهِمْ
5- خداوند، پروردگار همگان و مدبر امور ایشان است.
عَلیٰ رَبِّهِمْ
6- کیفر و مجازات ستمگران، پرتوی از ربوبیت خداوند است.
أُولٰئِکَ یُعْرَضُونَ عَلیٰ رَبِّهِمْ
7- در قیامت، گواهانی متعدد بر ستمگری ستمکاران و دروغ بافی افترازنندگان به خدا، شهادت خواهند داد.
وَ یَقُولُ الْأَشْهٰادُ هٰؤُلاٰءِ الَّذِینَ کَذَبُوا عَلیٰ رَبِّهِمْ
«أشهاد»جمع شاهد و به معنای گواهان است.
8- اعمال آدمیان در دنیا، تحت نظارت شاهدان و گواهانی از ناحیۀ خداوند، قرار دارد.
یَقُولُ الْأَشْهٰادُ هٰؤُلاٰءِ الَّذِینَ کَذَبُوا عَلیٰ رَبِّهِمْ
9- شاهدان اعمال در محضر خداوند، علیه آنان که به خدا دروغ بستهاند، گواهی خواهند داد.
أُولٰئِکَ یُعْرَضُونَ عَلیٰ رَبِّهِمْ وَ یَقُولُ الْأَشْهٰادُ هٰؤُلاٰءِ الَّذِینَ کَذَبُوا عَلیٰ رَبِّهِمْ
10- ستمگران در قیامت، از رحمت خداوند محروم و به لعنت او گرفتار خواهند شد.
أَلاٰ لَعْنَةُ اللّٰهِ عَلَی الظّٰالِمِینَ
11- کسانی که به خداوند دروغ می بندند، از رحمت خداوند محروم و به لعنت او گرفتار خواهند شد.
هٰؤُلاٰءِ الَّذِینَ کَذَبُوا عَلیٰ رَبِّهِمْ أَلاٰ لَعْنَةُ اللّٰهِ عَلَی الظّٰالِمِینَ
12- گواهان اعمال در قیامت، دوری ستمگران از رحمت الهی را به همگان اعلام میکنند.
أَلاٰ لَعْنَةُ اللّٰهِ عَلَی الظّٰالِمِینَ
13- گواهان اعمال، از کارگزاران صحنۀ قیامتند.
وَ یَقُولُ الْأَشْهٰادُ ... أَلاٰ لَعْنَةُ اللّٰهِ عَلَی الظّٰالِمِینَ
14- «رب» از اسما و صفات خداوند
یُعْرَضُونَ عَلیٰ رَبِّهِمْ ... کَذَبُوا عَلیٰ رَبِّهِمْ
کلیدواژهها:
افترا؛ اللّه؛ انسان؛ بدعت؛ حرمت؛ حُکم؛ دروغ؛ دین؛ رب /اسما و صفات؛ رحمت؛ ظلم؛ عمل؛ قیامت؛ کفر؛ گواهی؛ لعن
اَلَّذِینَ یَصُدُّونَ عَنْ سَبِیلِ اَللّٰهِ وَ یَبْغُونَهٰا عِوَجاً وَ هُمْ بِالْآخِرَةِ هُمْ کٰافِرُونَ (19)
همانان که [مردم را] از راه خدا باز میدارندو در پی کج ساختن آنند، و خود به آخرت کفر میورزند.
19
1- کسانی که مردم را از پیوستن به راه خدا (دین و معارف الهی) بازدارند، از زمرۀ ستمکارانند.
أَلاٰ لَعْنَةُ اللّٰهِ عَلَی الظّٰالِمِینَ . اَلَّذِینَ یَصُدُّونَ عَنْ سَبِیلِ اللّٰهِ
فعل «یَصُدُّونَ» به معنای باز میدارند و نیز به معنای اعراض میکنند، آمده است. برداشت فوق براساس معنای اول است.
2- اعراض کنندگان از راه خدا، از ستمکارانند.
أَلاٰ لَعْنَةُ اللّٰهِ عَلَی الظّٰالِمِینَ . اَلَّذِینَ یَصُدُّونَ عَنْ سَبِیلِ اللّٰهِ
3- کسانی که دین و معارف الهی را نپذیرند و مردم را از پذیرش آن بازدارند، در آخرت از رحمت خدا محروم و به لعنت او گرفتار خواهند شد.
أَلاٰ لَعْنَةُ اللّٰهِ عَلَی الظّٰالِمِینَ . اَلَّذِینَ یَصُدُّونَ عَنْ سَبِیلِ اللّٰهِ
4- آنان که در پی ناهنجار نشان دادن راه خدا هستند، ستمکارند.
أَلاٰ لَعْنَةُ اللّٰهِ عَلَی الظّٰالِمِینَ . اَلَّذِینَ ... یَبْغُونَهٰا عِوَجاً
«یَبْغُونَهٰا عِوَجاً» ؛ یعنی، در جست و جوی انحراف و کژی برای راه خدا هستند. جست و جوی انحراف برای راه خدا، گاهی به ایجاد انحراف در آن است و گاهی منحرف جلوه دادن آن می باشد. برداشت یاد شده ناظر به دومین شیوه است.
5- راه خدا (احکام و معارف الهی) از هرگونه کجی، ناهنجاری و انحراف منزه است.
وَ یَبْغُونَهٰا عِوَجاً
6- کسانی که درپی منحرف ساختن دین و معارف الهی هستند، ستمکارند و در آخرت به لعنت خدا گرفتار خواهند شد.
أَلاٰ لَعْنَةُ اللّٰهِ عَلَی الظّٰالِمِینَ . اَلَّذِینَ ... یَبْغُونَهٰا عِوَجاً
7- منکران آخرت از ستمکارانند و در قیامت از رحمت خداوند، محروم خواهند بود.
أَلاٰ لَعْنَةُ اللّٰهِ عَلَی الظّٰالِمِینَ . اَلَّذِینَ ... هُمْ بِالْآخِرَةِ هُمْ کٰافِرُونَ
8- دستیابی به رحمت خداوند در آخرت، در گرو گام نهادن در راه خدا و پیروی از دین او و ایمان به آخرت است.
أَلاٰ لَعْنَةُ اللّٰهِ عَلَی الظّٰالِمِینَ . اَلَّذِینَ یَصُدُّونَ عَنْ
9- دروغ بستن به خدا، موجب بازداری مردم از پیوستن به راه او و منحرف ساختن دین الهی و نشانۀ کفر به آخرت است.
وَ مَنْ أَظْلَمُ مِمَّنِ افْتَریٰ ... وَ هُمْ بِالْآخِرَةِ هُمْ کٰافِرُونَ
10- انکار سرای آخرت، ریشۀ نپذیرفتن دین و معارف الهی، بازداشتن مردم از روی آوردن به آن و ناهنجار نشان دادن آن است.
اَلَّذِینَ یَصُدُّونَ عَنْ سَبِیلِ اللّٰهِ وَ یَبْغُونَهٰا عِوَجاً وَ هُمْ بِالْآخِرَةِ هُمْ کٰافِرُونَ
جملۀ «وَ هُمْ بِالْآخِرَةِ ...» را میتوان جملۀ حالیه و بیانگر علت اموری دانست که در جملههای قبل بیان شده است.
کلیدواژهها:
آخرت؛ افترا؛ ایمان؛ تکذیب؛ حُکم؛ دین؛ رحمت؛ سبیلاللّه؛ ظلم؛ کفر؛ لعن
أُولٰئِکَ لَمْ یَکُونُوا مُعْجِزِینَ فِی اَلْأَرْضِ وَ مٰا کٰانَ لَهُمْ مِنْ دُونِ اَللّٰهِ مِنْ أَوْلِیٰاءَ یُضٰاعَفُ لَهُمُ اَلْعَذٰابُ مٰا کٰانُوا یَسْتَطِیعُونَ اَلسَّمْعَ وَ مٰا کٰانُوا یُبْصِرُونَ (20)
اینان در زمین از سلطۀ [خدا] خارج نخواهند شد، و جز خدا یاوری نخواهند داشت، و عذاب برایشان دو چندان میشود. آنان [بر اثر گناهانشان] توانِ شنیدن[حق] را نداشتند و [حق را] نمیدیدند.
20
1- کفرپیشگان در هیچ کجای زمین، نمیتوانند خود را از سیطره و حاکمیت خداوند خارج سازند.
أُولٰئِکَ لَمْ یَکُونُوا مُعْجِزِینَ فِی الْأَرْضِ
اعجاز (مصدر «مُعْجِزِینَ» ) به معنای از دسترس خارج شدن است. بنابراین، «أُولٰئِکَ لَمْ یَکُونُوا ...» یعنی آنان نمیتوانند از دسترس خدا (حاکمیت و سلطۀ او) خارج شوند.
2- کفرورزی کافران و اعمال ایشان (افترا بر خداوند، بازداری از راه خدا و ...) خارج از حاکمیت خداوند نیست.
وَ مَنْ أَظْلَمُ مِمَّنِ افْتَریٰ عَلَی اللّٰهِ کَذِباً ... أُولٰئِکَ لَمْ یَکُونُوا مُعْجِزِینَ
در ارتباط با آیۀ «وَ مَنْ أَظْلَمُ مِمَّنِ افْتَریٰ ...»، جملۀ «أُولٰئِکَ لَمْ یَکُونُوا ...» میرساند که: گرایش کافران به کفر نیز تحت حاکمیت خدا صورت گرفته است.
3- حاکمیتمطلق خداوند بر سراسرهستی
أُولٰئِکَ لَمْ یَکُونُوا مُعْجِزِینَ فِی الْأَرْضِ
4- کافران به قیامت و آنان که برای منحرف نشان دادن راه خدا تلاش میکنند، در خطر گرفتارشدن به عذابهای دنیویاند.
اَلَّذِینَ ... یَبْغُونَهٰا عِوَجاً وَ هُمْ بِالْآخِرَةِ هُمْ کٰافِرُونَ . جملۀ «أُولٰئِکَ لَمْ یَکُونُوا ...» کنایه از تهدید به عذاب است و «فِی الْأَرْضِ» میتواند دلیل بر دنیوی بودن آن عذاب باشد.
5- مانعان راه خدا و آنان که به خدا دروغ میبندند، در خطر گرفتار شدن به عذابهای دنیویاند.
وَ مَنْ أَظْلَمُ مِمَّنِ افْتَریٰ عَلَی اللّٰهِ کَذِباً ... أُولٰئِکَ
6- تنها خداوند، ولی و سرپرست انسانهاست.
وَ مٰا کٰانَ لَهُمْ مِنْ دُونِ اللّٰهِ مِنْ أَوْلِیٰاءَ
7- هیچ کس (معبودان اهل شرک) توان یاری کردن گرفتاران به عذاب الهی را نخواهد داشت.
وَ مٰا کٰانَ لَهُمْ مِنْ دُونِ اللّٰهِ مِنْ أَوْلِیٰاءَ
8- کسانی که ولایت خدا را نپذیرند، خویشتن را به ولایتهایی متعدد و بیاساس گرفتار خواهند کرد.
وَ مٰا کٰانَ لَهُمْ مِنْ دُونِ اللّٰهِ مِنْ أَوْلِیٰاءَ
جمع آوردن کلمۀ «أَوْلِیٰاءَ» با وجود این که بیان معنای مقصود با کلمۀ «ولی» نیز ممکن بود، اشاره به این نکته دارد که انسان، اگر ولایت الهی را نپذیرد، گرفتار تعدد اولیا میشود و ناچار است به ولایتهای متعددی گردن نهد.
9- گرایش انسانها به کفر و شرک، نه دلالت بر خروج آنان از سیطرۀ خدا دارد و نه بیانگر ولایت غیر خدا بر آنان است.
أُولٰئِکَ لَمْ یَکُونُوا مُعْجِزِینَ فِی الْأَرْضِ ... مٰا کٰانُوا خداوند، با بیان ریشۀ کفرورزی کافران (ماکانوا ...)، پس از اعلام ولایت خدا بر آنان، به این حقیقت اشاره میکند که: مخالفت کافران با برنامههای الهی به خاطر خروج آنان از حاکمیت خدا و سلطۀ غیر او بر ایشان نیست؛ بلکه به دلیل ناتوانی آنان از درک معارف الهی است.
10- کفرپیشگانی که مردم را از پیوستن به راه خدا باز میدارند، به عذابی دو چندان گرفتار خواهند شد.
اَلَّذِینَ یَصُدُّونَ ... یُضٰاعَفُ لَهُمُ الْعَذٰابُ
11- کفرپیشگان، مشرکان و آنان که به خدا دروغ میبندند، از شنیدن و دیدن آیات الهی ناتوانند.
وَ مَنْ أَظْلَمُ مِمَّنِ افْتَریٰ ... أُولٰئِکَ ... مٰا کٰانُوا 12-درک نکردن معارف و حقایق دین، ریشۀ گرایش به کفر و شرک است.
أُولٰئِکَ ... مٰا کٰانُوا یَسْتَطِیعُونَ السَّمْعَ وَ مٰا کٰانُوا یُبْصِرُونَ
جملۀ «مٰا کٰانُوا ...» بیانگر دلیل و ریشۀ کفرورزی کافران است.
13- «عن أبی عبداللّٰه (ع ) [فی قوله تعالی ]:
«مٰا کٰانُوا یَسْتَطِیعُونَ السَّمْعَ وَ مٰا کٰانُوا یُبْصِرُونَ» ... قال: لمیعتبهم بما صنع قلوبهم و لٰکن یعاتبهم بما صنعوا ... ؛ (1)
از امام صادق(ع) دربارۀ سخن خدای تعالی «مٰا کٰانُوا یَسْتَطِیعُونَ السَّمْعَ وَ مٰا کٰانُوا یُبْصِرُونَ» روایت شده که فرمود:
خداوند آنان را برای آنچه قلبهایشان انجام داده نکوهش نکرده؛ بلکه برای آنچه خود، انجام دادهاند نکوهش کرده است ...».
کلیدواژهها:
آخرت؛ آیات خدا؛ افترا؛ اللّه؛ انسان؛ باطل؛ تکذیب؛ جهان؛ جهان بینی؛ چشم؛ دین؛ زمین؛ سبیل اللّه؛ شرک؛ عجز؛ عذاب؛ عمل؛ قلب؛ کفر؛ گوش؛ ملامت؛ ولایت
1) 1) . تفسیرعیاشی، ج 2، ص352، ح 88؛ بحارالأنوار، ج 5، ص 306، ح 28.
أُولٰئِکَ اَلَّذِینَ خَسِرُوا أَنْفُسَهُمْ وَ ضَلَّ عَنْهُمْ مٰا کٰانُوا یَفْتَرُونَ (21)
اینان کسانیاند که سرمایۀ فطرت خود را از دست دادهاند، و آنچه به دروغ میساختند از دستشان رفته است.
21
1- دروغبستن به خدا وبازداری مردم از راه او، موجب از دست رفتن سرمایه فطرت و تباه شدن سرمایۀ عمر است.
وَ مَنْ أَظْلَمُ مِمَّنِ افْتَریٰ عَلَی اللّٰهِ کَذِباً ... أُولٰئِکَ الَّذِینَ خَسِرُوا أَنْفُسَهُمْ
2- تلاش برای منحرف نشان دادن راه خدا و انکار سرای آخرت، موجب خسارت و تباهی سرمایۀ عمر است.
اَلَّذِینَ ... یَبْغُونَهٰا عِوَجاً وَ هُمْ بِالْآخِرَةِ هُمْ کٰافِرُونَ ...
3- عقاید و باورهای کفرپیشگان، بافتههایی است دروغین و بیاساس.
وَ ضَلَّ عَنْهُمْ مٰا کٰانُوا یَفْتَرُونَ
4- باور به معبودهایی غیر از خدای یکتا، باوری واهی و مایۀ خسران و تباهی است.
أُولٰئِکَ الَّذِینَ خَسِرُوا أَنْفُسَهُمْ وَ ضَلَّ عَنْهُمْ مٰا کٰانُوا یَفْتَرُونَ
5- کافران، به پوچی و بی اساس بودن بافتههای دروغین و عقاید واهی خویش، پی خواهند برد.
وَ ضَلَّ عَنْهُمْ مٰا کٰانُوا یَفْتَرُونَ
کلیدواژهها:
آخرت؛ افترا؛ ایمان؛ باطل؛ تکذیب؛ خسران؛ سبیل اللّه؛ عمر؛ فطرت؛ کفر؛ نفس
لاٰ جَرَمَ أَنَّهُمْ فِی اَلْآخِرَةِ هُمُ اَلْأَخْسَرُونَ (22)
ناگزیر آنان در آخرت، زیانکارترین [مردم] خواهند بود.
22
1- کفرپیشگان، مردمی تباه شده و زیانکار، در عرصۀ دنیا و صحنۀ آخرت
لاٰ جَرَمَ أَنَّهُمْ فِی الْآخِرَةِ هُمُ الْأَخْسَرُونَ
2- تباهی و زیانکاری کفرپیشگان در سرای آخرت، افزونتر از خسارت و تباهی آنان در دنیاست.
لاٰ جَرَمَ أَنَّهُمْ فِی الْآخِرَةِ هُمُ الْأَخْسَرُونَ
«أخسَر»(زیانکارتر) اسم تفضیل است و میطلبد که زیانکاری کافران در آخرت، با خسارت دیگری سنجیده شده باشد. میتوان گفت: آن خسارت، خسارت کافران در دنیاست. براین اساس جملۀ «لاٰ جَرَمَ أَنَّهُمْ ...» دلالت میکند که کافران در دنیا و نیز در آخرت، زیانکارند و خسارت اخروی آنان در مقایسه با خسارت دنیوی، زیادتر و سنگینتر است.
3- کفرپیشگانی که بر خدا دروغ می بندند و مردم را از راه خدا باز میدارند و قیامت را انکار میکنند، در سرای آخرت از دیگر کافران و گنهکاران، تباهتر و زیانکارترند.
وَ مَنْ أَظْلَمُ ... الَّذِینَ یَصُدُّونَ ... لاٰ جَرَمَ أَنَّهُمْ فِی الْآخِرَةِ هُمُ الْأَخْسَرُونَ
برداشت فوق بر اساس این احتمال است که مقیاس سنجش و تعیین زیانکار و زیانکارتر مراتب کفر باشد. براین مبنا آیۀ شریفه دلالت دارد براینکه: همۀ کافران در آخرت زیانکارند؛ ولی آنان که بر خدا دروغ بستند و ... از دیگر کافران و گنهکاران، زیانکارتر میباشند.
4- کفر و پیامدهای آن، دارای مراتبی متفاوت
لاٰ جَرَمَ أَنَّهُمْ فِی الْآخِرَةِ هُمُ الْأَخْسَرُونَ
کلیدواژهها:
آخرت؛ افترا؛ اللّه؛ تکذیب؛ خسران؛ سبیل اللّه؛ قیامت؛ کفر؛ گناه
إِنَّ اَلَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا اَلصّٰالِحٰاتِ وَ أَخْبَتُوا إِلیٰ رَبِّهِمْ أُولٰئِکَ أَصْحٰابُ اَلْجَنَّةِ هُمْ فِیهٰا خٰالِدُونَ (23)
بیگمان کسانی که ایمان آورده و کارهای شایسته انجام داده و در برابر پروردگارشان خضوع کردهاند، اهل بهشتند و در آن جاودانه خواهند بود.
23
1- بهشت از آنِ مؤمنانی است که اعمال صالح انجام دهند و در برابر خدا خاضع و فروتن باشند.
إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا ... أُولٰئِکَ أَصْحٰابُ الْجَنَّةِ
إخبات (مصدر «أَخْبَتُوا» ) به معنای خضوع و خشوع و نیز به معنای اطمینان است. برداشت فوق، براساس معنای اول میباشد. گفتنی است که در این صورت «إِلیٰ» به معنای لام است؛ یعنی: «أخبتوا لربهم ؛ در برابر خدا خاضع هستند».
2- اطمینان به ربوبیت خدا و زدودن دل از
تردید دربارۀ آن، از شرایط ورود به بهشت است.
إِنَّ الَّذِینَ ... أَخْبَتُوا إِلیٰ رَبِّهِمْ أُولٰئِکَ أَصْحٰابُ الْجَنَّةِ
برداشت فوق، بر این مبناست که «إخبات» به معنای اطمینان باشد. بنابراین «أَخْبَتُوا إِلیٰ رَبِّهِمْ» ؛ یعنی، به ربوبیت خدا اطمینان دارند.
3- توجه به ربوبیت خدا، گرایش دهندۀ آدمی به خضوع و خشوع در برابر او
وَ أَخْبَتُوا إِلیٰ رَبِّهِمْ
4- اعمال صالح بدون ایمان و اطمینان به ربوبیت خدا، کارساز نیست.
إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّٰالِحٰاتِ وَ أَخْبَتُوا إِلیٰ
5- نیل به بهشت، تنها دستاورد شایسته و بدون زیان در برابر سرمایۀ عمر و جان آدمی است.
أُولٰئِکَ الَّذِینَ خَسِرُوا أَنْفُسَهُمْ ... إِنَّ الَّذِینَ
عنوان کردن بهشت، به عنوان پاداش مؤمنان در مقابل زیانکارشمردن کفرپیشگان، اشاره به برداشت فوق دارد.
6- مؤمنان دارای اعمال شایسته، تنها انسانهایی که سرمایۀ عمر خویش را تباه نساخته و از زیانکاری در دنیا و آخرت مصونند.
أُولٰئِکَ الَّذِینَ خَسِرُوا أَنْفُسَهُمْ ... إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا ...
أُولٰئِکَ أَصْحٰابُ الْجَنَّةِ
7- بهشت، جایگاهی همیشگی و زوالناپذیر
هُمْ فِیهٰا خٰالِدُونَ
8- بهشتیان، برای همیشه در بهشت ماندگار خواهند بود.
أُولٰئِکَ أَصْحٰابُ الْجَنَّةِ هُمْ فِیهٰا خٰالِدُونَ
9- انسان، موجودی با استعدادِ همیشه ماندن و فنا نپذیرفتن
هُمْ فِیهٰا خٰالِدُونَ
10- «رب» از اسما و صفات خداوند
وَ أَخْبَتُوا إِلیٰ رَبِّهِمْ
11- «عن أبی عبداللّٰه (ع ) ... قال : أتدرون ما التّسلیم ؟ ... هو و اللّٰه الإخبات ، قول اللّٰه عزوجل : «الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّٰالِحٰاتِ وَ أَخْبَتُوا إِلیٰ رَبِّهِمْ» ؛ (1)
از امام صادق(ع) روایت شده که فرمود: آیا میدانید تسلیم چیست؟ ... به خدا سوگند! تسلیم همان إخبات است؛ دلیل آن سخن خدای عزوجل است که فرمود: «الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّٰالِحٰاتِ وَ أَخْبَتُوا إِلیٰ رَبِّهِمْ» .
1) 1) . کافی، ج 1، ص 391، ح 3؛ نورالثقلین، ج 2، ص 347، ح 53.
کلیدواژهها:
اخبات؛ اللّه؛ انسان؛ ایمان؛ بهشت؛ تسلیم؛ حیات؛ خسران؛ خشوع؛ خضوع؛ خلافت الهی؛ ذکر؛ رب/اسما و صفات؛ صالحان؛ عمر؛ عمل
مَثَلُ اَلْفَرِیقَیْنِ کَالْأَعْمیٰ وَ اَلْأَصَمِّ وَ اَلْبَصِیرِ وَ اَلسَّمِیعِ هَلْ یَسْتَوِیٰانِ مَثَلاً أَ فَلاٰ تَذَکَّرُونَ (24)
مَثَل این دو گروه (کافر و مؤمن) همچون کور و کر و بینا و شنواست. آیا وصفشان یکسان است؟ پس چرا متذکّر نمیشوید؟
24
1- حالت مشرکان و کافران به قرآن، همانند انسان کور و کر است.
مَثَلُ الْفَرِیقَیْنِ کَالْأَعْمیٰ وَ الْأَصَمِّ
2- حالت موحدان و مؤمنان به قرآن، همانند انسانهای بینا و شنواست.
مَثَلُ الْفَرِیقَیْنِ کَالْأَعْمیٰ وَ الْأَصَمِّ وَ الْبَصِیرِ وَ السَّمِیعِ
3- گرایشهای شرک آلود و انکار حقانیت قرآن، نشانۀ ناشنوایی ضمیر و کوری دل است.
مَثَلُ الْفَرِیقَیْنِ کَالْأَعْمیٰ وَ الْأَصَمِّ وَ الْبَصِیرِ وَ السَّمِیعِ
4- بینایی و شنوایی باطنی انسان (توانایی درک و فهم حقایق) گرایش دهندۀ او به توحید، ایمان به قرآن و انجام اعمال صالح
مَثَلُ الْفَرِیقَیْنِ کَالْأَعْمیٰ وَ الْأَصَمِّ وَ الْبَصِیرِ وَ السَّمِیعِ
5- مؤمنان و موحدان، هرگز همسان کافران و مشرکان نخواهند بود، همانطور که بینایان و شنوایان هم طراز کران و کوران نمیباشند.
هَلْ یَسْتَوِیٰانِ مَثَلاً
6- خداوند، فراخوان مردم به فهمیدن معارف و حقایق و توجه داشتن به آنها
أَ فَلاٰ تَذَکَّرُونَ
متعلق «تَذَکَّرُونَ» میتواند مطلق حقایق و معارف باشد و میتواند خصوص حقیقتی باشد که در آیه مطرح شده است (نابرابر بودن کافر و مؤمن). برداشت فوق براساس احتمال اول است. قابل ذکر است که استفهام در «أَ فَلاٰ تَذَکَّرُونَ» به داعی امر و ترغیب ایراد شده است؛ یعنی، حقایق را بفهمید و بدانها توجه داشته باشید.
7- خداوند، فراخوان مردم به فهمیدن امتیاز مؤمنان بر کافران و توجه داشتن به آن
هَلْ یَسْتَوِیٰانِ مَثَلاً أَ فَلاٰ تَذَکَّرُونَ
کلیدواژهها:
اللّه؛ ایمان؛ باطل؛ بصیرت؛ تشبیهات؛ چشم؛ حق؛ ذکر؛ شرک؛ عمل؛ قرآن؛ قلب؛ کفر؛ گوش؛ ملامت
وَ لَقَدْ أَرْسَلْنٰا نُوحاً إِلیٰ قَوْمِهِ إِنِّی لَکُمْ نَذِیرٌ مُبِینٌ (25)
و به راستی ما نوح را به سوی قومش فرستادیم [و پیامش این بود] که من برای شما اخطار کنندهای آشکارم،
25
1- نوح(ع)، از پیامبران و رسولانالهی است.
وَ لَقَدْ أَرْسَلْنٰا نُوحاً
2- رسالت نوح(ع) محدود به قوم خودش بود.
وَ لَقَدْ أَرْسَلْنٰا نُوحاً إِلیٰ قَوْمِهِ
3- نوح(ع) پس از انتخابش به رسالت، پیامبری خویش را به مردم اعلام کرد.
إِنِّی لَکُمْ نَذِیرٌ مُبِینٌ
4- نوح(ع) خویشتن را برای مردمش، پیامبری هشدار دهنده و انذارکننده خواند.
إِنِّی لَکُمْ نَذِیرٌ
5- نوح(ع) وظیفهدار رساندن پیامهای الهی به مردم، با بیانی روشن و صریح
إِنِّی لَکُمْ نَذِیرٌ مُبِینٌ
6- توجه دادن مردم به فرجامهای ناخوشایند و ترساندن آنان از عاقبتهای نامیمون، از وظایف پیامبران الهی
إِنِّی لَکُمْ نَذِیرٌ مُبِینٌ
7- «عن أبی عبداللّٰه (ع ) أنّه قال : کان اسم نوح عبدالغفّار و إنّما سمّی نوحاً لأنّه کان ینوح علی نفسه ؛ (1)
از امام صادق (ع ) روایت شده که فرمود: نام نوح (ع )، عبدالغفار بود و اینکه نوح نامیده شد، برای این بود که بر خویشتن می گریست».
کلیدواژهها:
انبیاء؛ انذار؛ تبلیغ؛ قوم نوح؛ نبوت؛ نوح(ع)
1) 1) . عللالشرایع، ص 28، ح 1، ب 20؛ بحارالأنوار، ج 11، ص 286، ح 4.
أَنْ لاٰ تَعْبُدُوا إِلاَّ اَللّٰهَ إِنِّی أَخٰافُ عَلَیْکُمْ عَذٰابَ یَوْمٍ أَلِیمٍ (26)
که جز خدا را نپرستید، زیرا من از عذاب روزی دردناک بر شما میترسم.
26
1- لزوم پرستشخدا و پرهیز از عبادت غیر او
أَنْ لاٰ تَعْبُدُوا إِلاَّ اللّٰهَ
2- دعوت به یکتاپرستی، در رأس برنامۀ تبلیغی نوح(ع) بود.
إِنِّی لَکُمْ نَذِیرٌ مُبِینٌ . أَنْ لاٰ تَعْبُدُوا إِلاَّ اللّٰهَ
3- دعوت به توحید و مبارزه با شرک، مهمترین رسالت پیامبران
أَنْ لاٰ تَعْبُدُوا إِلاَّ اللّٰهَ
4- قوم نوح، مردمانی مشرک بودند.
أَنْ لاٰ تَعْبُدُوا إِلاَّ اللّٰهَ
نهی از عبادت غیر خدا و فرمان به پرستش او - که جملۀ «أَنْ لاٰ تَعْبُدُوا إِلاَّ اللّٰهَ» گویای آن است - میرساند که قوم نوح شریک و یا شریکهایی را برای خدا پذیرفته بودند و آنها را عبادت میکردند.
5- قوم نوح، پیش از پیامبری آن حضرت، به وجود خداوند معتقد بودند.
أَنْ لاٰ تَعْبُدُوا إِلاَّ اللّٰهَ
چنان چه قوم نوح به وجود خداوند معتقد نبودند، ضروری آن بود که آن حضرت نخستین سخنانش را به اثبات آفریدگار جهان اختصاص میداد و آن گاه مردمان را به پرستش او فرا میخواند.
6- باور به وجود خداوند، باوری ریشهدار در عمق تاریخ بشر
أَنْ لاٰ تَعْبُدُوا إِلاَّ اللّٰهَ
7- اعلام برپایی روز قیامت و وجود عذابهایی دردناک در آن روز، از رسالتهای نوح(ع)
إِنِّی أَخٰافُ عَلَیْکُمْ عَذٰابَ یَوْمٍ أَلِیمٍ
مراد از «یَوْمٍ» میتواند روز قیامت باشد و میتواند مقصود از آن، زمان حادثۀ طوفان باشد. برداشت فوق ناظر به احتمال اول است. گفتنی است که توصیف «یَوْمٍ» به «أَلِیمٍ» به اعتبار عذاب آن روز است.
8- ترک پرستش خداوند و عبادت غیر او، موجب گرفتارشدن به عذاب دردناک روز
قیامت خواهد شد.
أَنْ لاٰ تَعْبُدُوا إِلاَّ اللّٰهَ إِنِّی أَخٰافُ عَلَیْکُمْ عَذٰابَ یَوْمٍ أَلِیمٍ
9- نوح(ع)، کافران قومش را به کیفرهای دردناک اخروی هشدار داد.
أَنْ لاٰ تَعْبُدُوا إِلاَّ اللّٰهَ إِنِّی أَخٰافُ عَلَیْکُمْ عَذٰابَ یَوْمٍ أَلِیمٍ
10- نوح(ع)، کافران قومش را به عذابی دردناک در دنیا هشدار داد.
إِنِّی أَخٰافُ عَلَیْکُمْ عَذٰابَ یَوْمٍ أَلِیمٍ
11- کفرپیشگان، در خطر گرفتار شدن به عذابهایی دردناک در دنیا
أَنْ لاٰ تَعْبُدُوا إِلاَّ اللّٰهَ إِنِّی أَخٰافُ عَلَیْکُمْ عَذٰابَ یَوْمٍ أَلِیمٍ
12- نوح(ع)، پیامبری دلسوز برای مردم و نگران آیندهای ناگوار برای مشرکان و کافران قوم خویش بود.
إِنِّی أَخٰافُ عَلَیْکُمْ
کلیدواژهها:
اللّه؛ انبیاء؛ انذار؛ ایمان؛ تاریخ؛ تبلیغ؛ توحید؛ شرک؛ عبادت؛ عذاب؛ قوم نوح؛ قیامت؛ مهربانی؛ نوح(ع)
فَقٰالَ اَلْمَلَأُ اَلَّذِینَ کَفَرُوا مِنْ قَوْمِهِ مٰا نَرٰاکَ إِلاّٰ بَشَراً مِثْلَنٰا وَ مٰا نَرٰاکَ اِتَّبَعَکَ إِلاَّ اَلَّذِینَ هُمْ أَرٰاذِلُنٰا بٰادِیَ اَلرَّأْیِ وَ مٰا نَریٰ لَکُمْ عَلَیْنٰا مِنْ فَضْلٍ بَلْ نَظُنُّکُمْ کٰاذِبِینَ (27)
پس اشراف قومش که کافر بودند، گفتند: ما تو را جز بشری مانند خود نمیبینیم، ونمی بینیم جز کسانی که فرومایگان ما هستند، آن هم با نظر بدوی، کسی از تو پیروی کرده باشد، و ما برای شما مزیّتی برخود نمیبینیم، بلکه شما را دروغگو میپنداریم.
27
1- اشراف و سران قوم نوح، پیامبری آن حضرت را انکار کرده و به توحید و برپایی قیامت کافر شدند.
فَقٰالَ الْمَلَأُ الَّذِینَ کَفَرُوا مِنْ قَوْمِهِ
متعلق «کَفَرُوا» به قرینۀ آیۀ قبل توحید، نبوت نوح و برپایی قیامت است.
2- سران کفرپیشه قوم نوح، منکر شایستگی بشر برای رسالت الهی
فَقٰالَ الْمَلَأُ ... مٰا نَرٰاکَ إِلاّٰ بَشَراً مِثْلَنٰا
3- بشر بودن نوح(ع)، بهانه و دستاویز کفرپیشگان برای انکار پیامبری و رسالت آن حضرت
فَقٰالَ الْمَلَأُ ... مٰا نَرٰاکَ إِلاّٰ بَشَراً مِثْلَنٰا
4- گروهی از قوم نوح، به آن حضرت ایمان آورده و از او پیروی کردند.
وَ مٰا نَرٰاکَ اتَّبَعَکَ إِلاَّ الَّذِینَ هُمْ أَرٰاذِلُنٰا
5- مؤمنان قوم نوح و پیروان او، از تودههای مردم و از طبقات غیر مرفه جامعه بودند.
مٰا نَرٰاکَ اتَّبَعَکَ إِلاَّ الَّذِینَ هُمْ أَرٰاذِلُنٰا
مراد از «أراذل» - از آن رو که مقابل «ملأ» قرار گرفته تودههای مردم و افراد مستضعف جامعه است.
6- تودههای غیر مرّفه، مردمی پست و حقیر در دیدگاه اشراف قوم نوح
مٰا نَرٰاکَ اتَّبَعَکَ إِلاَّ الَّذِینَ هُمْ أَرٰاذِلُنٰا
أرذل (مفرد أراذل) به معنای پست و حقیر میباشد.
7- انحصار پیروان نوح به قشر مستضعف و تهیدست، بهانه و دستاویز اشراف برای ایمان نیاوردن به او و انکار رسالتهای وی
فَقٰالَ الْمَلَأُ ... مٰا نَرٰاکَ اتَّبَعَکَ إِلاَّ الَّذِینَ هُمْ أَرٰاذِلُنٰا بٰادِیَ الرَّأْیِ
8- سران و اشراف قوم نوح، گرفتار خوی استکباری و خود برتربینی بودند.
فَقٰالَ الْمَلَأُ ... مٰا نَرٰاکَ اتَّبَعَکَ إِلاَّ الَّذِینَ هُمْ أَرٰاذِلُنٰا
9- اشرافیت و رفاه، زمینههای ابتلا به خود برتربینی و خوی استکباری است.
فَقٰالَ الْمَلَأُ ... مٰا نَرٰاکَ اتَّبَعَکَ إِلاَّ الَّذِینَ هُمْ أَرٰاذِلُنٰا
10- طبقۀ سران و اشراف ملتها، پیشتاز در کفر و انکار پیامبران الهی هستند.
فَقٰالَ الْمَلَأُ الَّذِینَ کَفَرُوا
11- اشراف قوم نوح، ایمان تودههای مستضعف را ایمانی سطحی و برخاسته از خوش باوری و عدم تفکر میشمردند.
مٰا نَرٰاکَ اتَّبَعَکَ إِلاَّ الَّذِینَ هُمْ أَرٰاذِلُنٰا بٰادِیَ الرَّأْیِ
«بادی»از «بدوّ»و به معنای ظاهر است. «ظاهر الرأی»؛ یعنی، دید سطحی و اندیشۀ خالی از تفکر و تأمل. «بٰادِیَ الرَّأْیِ» میتواند ظرف برای «اتَّبَعَکَ» باشد. برایناساس معنای جملۀ «مٰا نَرٰاکَ ...» چنین است: میبینیم که أراذل از تو پیروی کردهاند و پیروی آنان سطحی و بدون تأمل در درستی و نادرستی ادعای تو بوده است.
12- اشراف و سران قوم نوح، مدّعی روشن و آشکار بودن حقارت و پستی مؤمنان به نوح(ع)
مٰا نَرٰاکَ اتَّبَعَکَ إِلاَّ الَّذِینَ هُمْ أَرٰاذِلُنٰا بٰادِیَ الرَّأْیِ
برداشتفوق، براساس ایناحتمالاست که «بٰادِیَ الرَّأْیِ» ظرف برای مضمون جملۀ «هُمْ أَرٰاذِلُنٰا» باشد؛ یعنی، در یک نگاه ظاهریمیتوان دریافتکه پیروانتو، مردمی پست و حقیرند.
13- اشراف و سران قوم نوح، با این پندار که او و پیروانش هیچ مزیت و فضیلتی بر آنان ندارند، ادعاهایشان را شایستۀ پذیرش نمیشمردند.
وَ مٰا نَریٰ لَکُمْ عَلَیْنٰا مِنْ فَضْلٍ
14- اشراف قوم نوح، آن حضرت را در ادعای پیامبری به دروغگویی متهم میکردند.
بَلْ نَظُنُّکُمْ کٰاذِبِینَ
متهم کردن نوح و پیروانش به دروغ گویی برحسب مدعای آنان است؛ یعنی، اتهام نوح به دروغگویی در ارتباط با ادعای نبوت است و نسبت به پیروانش در ادعای ایمان میباشد.
15- اشراف و سران قوم نوح، پیروان آن حضرت را در ادعای ایمان، به دروغگویی متهم میکردند.
بَلْ نَظُنُّکُمْ کٰاذِبِینَ
کلیدواژهها:
اخلاق؛ استضعاف؛ اشراف؛ انبیاء؛ ایمان؛ تکبر؛ تکذیب؛ دروغ؛ رفاه؛ قوم نوح؛ قیامت؛ کفر؛ نبوت؛ نوح(ع)
قٰالَ یٰا قَوْمِ أَ رَأَیْتُمْ إِنْ کُنْتُ عَلیٰ بَیِّنَةٍ مِنْ رَبِّی وَ آتٰانِی رَحْمَةً مِنْ عِنْدِهِ فَعُمِّیَتْ عَلَیْکُمْ أَ نُلْزِمُکُمُوهٰا وَ أَنْتُمْ لَهٰا کٰارِهُونَ (28)
[نوح] گفت: ای قوم من، به من خبر دهید، اگر از جانب پروردگارم دلیلی روشن داشته باشم، و او از نزد خود رحمتی به من ارزانی داشته باشد که بر شما[به سبب اعراضتان] ناشناخته مانده است، آیا ما میتوانیم آن را با اینکه از آن کراهت دارید بر شما تحمیل کنیم؟
28
1- نوح(ع) برخوردار از معجزه و دلیلی روشن، بر پیامبری خویش
قٰالَ یٰا قَوْمِ أَ رَأَیْتُمْ إِنْ کُنْتُ عَلیٰ بَیِّنَةٍ
قابل ذکر است که «أَ رَأَیْتُمْ» به معنای «أخبرونی» است و مفعول آن جملۀ «أَ نُلْزِمُکُمُوهٰا» است و این هر دو به منزلۀ جواب شرط «إِنْ کُنْتُ ...» میباشد و تقدیر جمله چنین است «إِنْ کُنْتُ عَلیٰ بَیِّنَةٍ ... فاخبرونی أ نلزمکموها»
2- خداوند، عطاکنندۀ معجزه و دلیلهای روشن به پیامبران(ع)
إِنْ کُنْتُ عَلیٰ بَیِّنَةٍ مِنْ رَبِّی
3- خداوند، مربی پیامبران و مدبر امور ایشان است.
إِنْ کُنْتُ عَلیٰ بَیِّنَةٍ مِنْ رَبِّی
برداشت فوق، با توجه به گزینش اسم «رب» - که به معنای مدبر و مربی است - استفاده شده است.
4- «رب»از اسما و صفات خداوند
إِنْ کُنْتُ عَلیٰ بَیِّنَةٍ مِنْ رَبِّی
5- هدف از اعطای معجزه و دلیلهای روشن به پیامبران، تدبیر امر نبوت و پیشبرد هدفهای رسالت آنان است.
إِنْ کُنْتُ عَلیٰ بَیِّنَةٍ مِنْ رَبِّی
6- خداوند، نوح(ع) را از رحمت ویژۀ خویش بهرهمند ساخت و به مقام نبوت رسانید.
آتٰانِی رَحْمَةً مِنْ عِنْدِهِ
مقصود از «رَحْمَةً» ، به مناسبت مورد، مقام نبوت و پیامبری است.
7- مقام نبوت، رحمت خاص خداوند به پیامبران
وَ آتٰانِی رَحْمَةً مِنْ عِنْدِهِ
نکره آوردن «رَحْمَةً» دلالت بر عظمت دارد و توصیفش به «مِنْ عِنْدِهِ» حاکی از ارجمندی آن است.
8- برخورد حضرت نوح(ع) با سران و اشراف کافر، برخوردی ترحمآمیز و مشفقانه بود.
یٰا قَوْمِ أَ رَأَیْتُمْ
تعبیر «یٰا قَوْمِ» (ای مردم من!) حکایت از شفقت و ترحم دارد.
9- سران و اشراف قوم نوح، کوردلانی ناتوان از درک دلایل نبوت و فهم و معارف الهی
أَ رَأَیْتُمْ إِنْ ... آتٰانِی رَحْمَةً مِنْ عِنْدِهِ فَعُمِّیَتْ عَلَیْکُمْ
تعمیة (مصدر «عمّیت») به معنای کور ساختن است و آن گاه که به «علی» متعدی شود، به معنای مخفی کردن میباشد.
بنابراین «فَعُمِّیَتْ عَلَیْکُمْ» ؛ یعنی، آن بیّنه و رحمتی که خداوند به من عطا کرده است، بر شما مخفی مانده و از درکش ناتوانید.
10- اشرافیت، استکبار و خودبرتربینی سران قوم نوح، مایۀ کوردلی و ناتوانی آنان از درک دلایل نبوت و فهم معارف الهی بود.
أَ رَأَیْتُمْ إِنْ ... آتٰانِی رَحْمَةً مِنْ عِنْدِهِ فَعُمِّیَتْ عَلَیْکُمْ
«عُمّیت» فعل مجهول است و فاعل آن؛ یعنی، چیزی که موجب کوردلی و خفای دلیلهای نبوت نوح به کافران باشد، ذکر نشده است. به قرینۀ صفاتی که برای کافران قوم نوح بیان شده، میتوان گفت: همان صفات (از طبقۀ اشراف و مستکبران بودن و خود را برتر دانستن و ...) موجب کوردلی و ناتوانی آنان از درک معارف شده بود.
11- ایمان به پیامبران و باور به معارف الهی، غیر قابل اجبار و اکراه
أَ نُلْزِمُکُمُوهٰا وَ أَنْتُمْ لَهٰا کٰارِهُونَ
12- پیروان نوح(ع)، یاوران او در ابلاغ رسالت و دعوت مردم به ایمان
أَ نُلْزِمُکُمُوهٰا
برداشت فوق از صیغۀ جمع«نلزم» - که شامل نوح و پیروانش میشود - استفاده شده است.
13- اشراف و سران قوم نوح، به معارف الهی تمایلی نشان نمیدادند و از آن بیزار و متنفر بودند.
وَ أَنْتُمْ لَهٰا کٰارِهُونَ
14- علاقه به معارف دینی، در گرو شناخت آنهاست.
فَعُمِّیَتْ عَلَیْکُمْ ... وَ أَنْتُمْ لَهٰا کٰارِهُونَ
15- بیزار نبودن مردم از معارف الهی، شرط توانایی پیامبران بر هدایت ایشان
أَ نُلْزِمُکُمُوهٰا وَ أَنْتُمْ لَهٰا کٰارِهُونَ
کلیدواژهها:
اشراف؛ اللّه؛ انبیاء؛ ایمان؛ تکبر؛ دین؛ رب/اسما و صفات؛ رحمت؛ عجز؛ قلب؛ قوم نوح؛ معجزه؛ مهربانی؛ نبوت؛ نوح(ع)؛ هدایت
وَ یٰا قَوْمِ لاٰ أَسْئَلُکُمْ عَلَیْهِ مٰالاً إِنْ أَجرِیَ إِلاّٰ عَلَی اَللّٰهِ وَ مٰا أَنَا بِطٰارِدِ اَلَّذِینَ آمَنُوا إِنَّهُمْ مُلاٰقُوا رَبِّهِمْ وَ لٰکِنِّی أَرٰاکُمْ قَوْماً تَجْهَلُونَ (29)
و ای قوم من، من در برابر این [ابلاغ رسالتم] مالی از شما طلب نمیکنم؛ اجر من جز بر عهدۀ خدا نیست. و من هرگز کسانی را که ایمان آوردهاند از خود طرد نمیکنم. قطعاً آنان به لقای پروردگارشان خواهند رفت [و جزای عملشان را خواهند دید]، ولی من شما را قومی میبینم که نادانی میکنید.
29
1- نوح(ع) به مردم اعلام کرد که: در برابر
ابلاغ رسالت، کمترین مالی از آنان درخواست نخواهد کرد.
یٰا قَوْمِ لاٰ أَسْئَلُکُمْ عَلَیْهِ مٰالاً
مراد از ضمیر در «عَلَیْهِ» ، پیامبری و ابلاغ رسالت است. کلمۀ «مٰالاً» نکره است و چون پس از نفی (لاأسئلکم) قرار گرفته
است، دلالت بر عموم دارد؛ یعنی، هیچ مالی و کمترین پاداشی.
2- پیامبران، منزه از درخواست کمترین مال و دارایی از مردم به خاطر ابلاغ رسالت و تبلیغ معارف دین
وَ یٰا قَوْمِ لاٰ أَسْئَلُکُمْ عَلَیْهِ مٰالاً
3- دستیابی به مال و دارایی مردم به بهانۀ پیامبری، تحلیل نابخردانۀ سران و اشراف قوم نوح از ادعای نبوت و رسالت آن حضرت
وَ یٰا قَوْمِ لاٰ أَسْئَلُکُمْ عَلَیْهِ مٰالاً
از اینکه نوح(ع) در پاسخ به قوم خویش، مطرح میسازد که کمترین مالی از آنان مطالبه نمیکند، معلوم میشود که کفرپیشگان چنین اتهامی را متوجه او کرده بودند.
4- نوح(ع) به قوم خویش اعلام کرد که پاداش رسالتش تنها بر عهدۀ خداوند است.
إِنْ أَجرِیَ إِلاّٰ عَلَی اللّٰهِ
5- پیامبران، منزه از علاقه به مال و منال و امور مادی
لاٰ أَسْئَلُکُمْ عَلَیْهِ مٰالاً إِنْ أَجرِیَ إِلاّٰ عَلَی اللّٰهِ
تعبیر «أجر» در مقابل «مال» در آیۀ شریفه، گویای این است که: نوح(ع) در پاداش خواهی از خداوند نیز، درخواست مال و دارایی نمیکند و علاقهای به آن نشان نمیدهد.
6- چشم ندوختن به مال و دارایی مردم، از نشانههای صداقت مصلحان جامعه و مبلغان راستین دین است.
وَ یٰا قَوْمِ لاٰ أَسْئَلُکُمْ عَلَیْهِ مٰالاً إِنْ أَجرِیَ إِلاّٰ عَلَی اللّٰهِ
7- مبلغان معارف دین، مستحق پاداشند و پاداش دهندۀ ایشان، خداوند است.
إِنْ أَجرِیَ إِلاّٰ عَلَی اللّٰهِ
8- مطرود شدن مؤمنان تهی دست از پیرامون نوح(ع)، از شرایط سران و اشراف قوم نوح برای ایمان آوردن به آن حضرت
وَ مٰا أَنَا بِطٰارِدِ الَّذِینَ آمَنُوا
9- مخالفت شدید و قاطعانۀ نوح(ع) با درخواست نابه جای سران و اشراف (طرد مؤمنان تهی دست)
وَ مٰا أَنَا بِطٰارِدِ الَّذِینَ آمَنُوا
آوردن جملۀ اسمیه و «با» ی زایده، حکایت از تأکید فراوان دارد.
10- گرایش دادن اشراف به توحید و معارف دین، هرگز مجوز طرد مؤمنان محروم و تهیدست نیست.
وَ مٰا أَنَا بِطٰارِدِ الَّذِینَ آمَنُوا
11- تعیین راستی و درستی ایمان افراد و
حسابرسی مدعیان ایمان، از شؤون خداوند است.
بَلْ نَظُنُّکُمْ کٰاذِبِینَ ... مٰا أَنَا بِطٰارِدِ الَّذِینَ آمَنُوا إِنَّهُمْ مُلاٰقُوا رَبِّهِمْ
کفرپیشگان، ایمان پیروان نوح را سطحی، بلکه آنان را در ادعای ایمان دروغگو میشمردند (بل نظنکم کاذبین). نوح(ع) در پاسخ ایشان با جملۀ «إِنَّهُمْ مُلاٰقُوا رَبِّهِمْ» بیان میدارد که برای انسانها روز آخرتی است و خداوند در آن روز، راستی و ناراستی ایمانها را تعیین خواهد کرد.
12- قیامت، روز ملاقات انسان با خداوند
إِنَّهُمْ مُلاٰقُوا رَبِّهِمْ
13- قیامت، روز تمایز مؤمنان راستین از مدعیان دروغین
بَلْ نَظُنُّکُمْ کٰاذِبِینَ ... إِنَّهُمْ مُلاٰقُوا رَبِّهِمْ
14- پیامبران، وظیفهدار پذیرش اظهارکنندگان ایمان و نه مسؤول تمییز مؤمنان راستین از غیر ایشان
مٰا أَنَا بِطٰارِدِ الَّذِینَ آمَنُوا إِنَّهُمْ مُلاٰقُوا رَبِّهِمْ
15- مؤمنان قوم نوح، مردمی مقرب درگاه خدا و برخوردار از مقام لقای او
إِنَّهُمْ مُلاٰقُوا رَبِّهِمْ
جملۀ «إِنَّهُمْ مُلاٰقُوا رَبِّهِمْ» میتواند بیانگر حال فعلی پیروان نوح باشد؛ یعنی، هم اکنون به مقام لقای پروردگار رسیدند و همچنین میتواند خبر از فرجام اخروی آنان دهد. برداشت فوق ناظر به احتمال اول است.
16- ایمان به خدا و تقرب به درگاه او، عامل پیوند انبیا با پیروان خود
وَ مٰا أَنَا بِطٰارِدِ الَّذِینَ آمَنُوا إِنَّهُمْ مُلاٰقُوا رَبِّهِمْ
17- امکان رسیدن به مقام لقای خداوند در دنیا
إِنَّهُمْ مُلاٰقُوا رَبِّهِمْ
18- اشراف و سران کفرپیشه قوم نوح، ناآگاه به مقام بلند مؤمنان و پیروان آن حضرت
وَ لٰکِنِّی أَرٰاکُمْ قَوْماً تَجْهَلُونَ
به قرینۀ «إِنَّهُمْ مُلاٰقُوا رَبِّهِمْ» میتوان گفت که: مفعول «تَجْهَلُونَ» مقام والا و ارجمند مؤمنان به نوح(ع) است. برایناساس «أَرٰاکُمْ ...»؛ یعنی، میدانم که شما به مقام والای مؤمنان (لقای آنان با خدا) آگاهی ندارید.
19- اشراف قوم نوح، ناآگاه به مرتبۀ والای «لقاء الله» و تقرب به درگاه خدا
إِنَّهُمْ مُلاٰقُوا رَبِّهِمْ وَ لٰکِنِّی أَرٰاکُمْ قَوْماً تَجْهَلُونَ
20- یکتاپرستی و ایمان به پیامبران، ملاک ارزش و نشانۀ علم و آگاهی است.
وَ مٰا أَنَا بِطٰارِدِ الَّذِینَ آمَنُوا ... وَ لٰکِنِّی أَرٰاکُمْ
قَوْماً تَجْهَلُونَ
برداشت فوق، مبتنی بر این احتمال است که «تَجْهَلُونَ» به منزلۀ فعل لازم باشد و مفعولی برای آن در نظر گرفته نشود.
برایناساس «أَرٰاکُمْ ...»؛ یعنی، میدانم که شما کفرپیشگان، مردمی نادان و ناآگاه هستید.
21- شرک و کفر، نشانۀ نادانی و بیخردی است.
وَ لٰکِنِّی أَرٰاکُمْ قَوْماً تَجْهَلُونَ
22- نه از طبقۀ اشراف بودن ملاک دانایی و ارزش است و نه از محرومان بودن نشانۀ جهل و بیمقداری
وَ مٰا أَنَا بِطٰارِدِ الَّذِینَ آمَنُوا ... وَ لٰکِنِّی أَرٰاکُمْ قَوْماً تَجْهَلُونَ
23- «رب» از اسما و صفات خداوند
إِنَّهُمْ مُلاٰقُوا رَبِّهِمْ
کلیدواژهها:
اشراف؛ اصلاح؛ افترا؛ اللّه؛ انبیاء؛ ایمان؛ پاداش؛ تبلیغ؛ تقرب؛ توحید؛ جهل؛ حساب رسی؛ دروغ؛ دنیا؛ دوستی؛ دین؛ راستگویی؛ رب/اسما و صفات؛ زهد؛ شرک؛ عقل؛ علم؛ فقر؛ قوم نوح؛ قیامت؛ کفر؛ ملامت؛ نوح(ع)
وَ یٰا قَوْمِ مَنْ یَنْصُرُنِی مِنَ اَللّٰهِ إِنْ طَرَدْتُهُمْ أَ فَلاٰ تَذَکَّرُونَ (30)
و ای قوم من، اگر آنان را از خود طرد کنم، چه کسی در برابر [انتقام] خدا مرا یاری خواهد کرد؟ آیا متذکّر نمیشوید؟
30
1- خداوند، حامی و پشتیبان موحدان ومؤمنان بهرسالت پیامبران است.
مَنْ یَنْصُرُنِی مِنَ اللّٰهِ إِنْ طَرَدْتُهُمْ
2- طرد مؤمنان (نپذیرفتن آنان به جرگه و مجمع اهل ایمان) گناه و درپی دارندۀ عذاب الهی است.
مَنْ یَنْصُرُنِی مِنَ اللّٰهِ إِنْ طَرَدْتُهُمْ
«مِنَ اللّٰهِ» به معنای «من عذاب الله» است.
3- همگان، حتی پیامبران الهی، در صورت طرد مؤمنان و ارتکاب گناه، مستحق کیفر و مجازات الهیاند.
مَنْ یَنْصُرُنِی مِنَ اللّٰهِ إِنْ طَرَدْتُهُمْ
4- همگان، ناتوان از دفع کیفرهای خداوند و عاجز از یاری کردن گرفتاران به عذاب الهیاند.
مَنْ یَنْصُرُنِی مِنَ اللّٰهِ
استفهام در جملۀ «مَنْ یَنْصُرُنِی ...» استفهام انکاری است.
«نصر» به معنای یاری کردن است و چون در آیه با حرف «مَنْ» متعدی شده، معنای نجات و خلاص در آن تضمین شده است. بنابراین معنای «مَنْ یَنْصُرُنِی ...» چنین میشود:
هیچ کس نمیتواند مرا از عقاب الهی نجات دهد اگر آنان را طرد کنم.
5- نوح(ع)، اشراف و سران قومش را، به خاطر توجه نکردن به پیامدهای طرد مؤمنان توبیخ کرد.
أَ فَلاٰ تَذَکَّرُونَ
استفهام در «أَ فَلاٰ تَذَکَّرُونَ» استفهام توبیخی است.
6- استحقاق عذاب الهی به خاطر طرد مؤمنان، حقیقتی که همگان به دریافت و فهم آن توانایند.
مَنْ یَنْصُرُنِی مِنَ اللّٰهِ إِنْ طَرَدْتُهُمْ أَ فَلاٰ تَذَکَّرُونَ
7- ناتوانی همۀ موجودات از دفع عذاب الهی، حقیقتی که همگان به درک و فهم آن توانایند.
مَنْ یَنْصُرُنِی مِنَ اللّٰهِ ... أَ فَلاٰ تَذَکَّرُونَ
کلیدواژهها:
اشراف؛ اللّه؛ انبیاء؛ انسان؛ ایمان؛ عجز؛ عذاب؛ قوم نوح؛ گناه؛ ملامت؛ نصرت؛ نوح(ع)
وَ لاٰ أَقُولُ لَکُمْ عِنْدِی خَزٰائِنُ اَللّٰهِ وَ لاٰ أَعْلَمُ اَلْغَیْبَ وَ لاٰ أَقُولُ إِنِّی مَلَکٌ وَ لاٰ أَقُولُ لِلَّذِینَ تَزْدَرِی أَعْیُنُکُمْ لَنْ یُؤْتِیَهُمُ اَللّٰهُ خَیْراً اَللّٰهُ أَعْلَمُ بِمٰا فِی أَنْفُسِهِمْ إِنِّی إِذاً لَمِنَ اَلظّٰالِمِینَ (31)
و من به شما نمیگویم که خزانههای خدا نزد من است، و غیب هم نمیدانم، و نمیگویم که من فرشتهام، و دربارۀ کسانی که به چشم شما خوار مینمایند نمیگویم که خدا هرگز به آنان خیری نخواهد داد؛ خدا به آنچه در دل آنان است داناتر است. [اگر چنین بگویم] من در آن صورت قطعاً از ستمکاران خواهم بود.
31
1- نوح(ع)، نه گنجینههای هستی را در اختیار داشت، نه غیب میدانست و نه از فرشتگان بود.
لاٰ أَقُولُ لَکُمْ عِنْدِی خَزٰائِنُ اللّٰهِ ... وَ لاٰ أَقُولُ إِنِّی مَلَکٌ
2- اشراف و سران قوم نوح، او را به دلیل ملک نبودن و دسترسی نداشتن به گنجینههای هستی و نداشتن علم غیب، لایق مقام پیامبری نمیدانستند.
وَ لاٰ أَقُولُ لَکُمْ عِنْدِی خَزٰائِنُ اللّٰهِ ... وَ لاٰ أَقُولُ إِنِّی مَلَکٌ
به نظر میرسد جملههای «لاٰ أَقُولُ لَکُمْ ...» ناظر به «مٰا نَریٰ لَکُمْ عَلَیْنٰا مِنْ فَضْلٍ» باشد و لذا اشاره به انتظارات نابهجای قوم نوح، از مدعیان نبوت دارد.
3- در اختیار داشتن همۀ نعمتهای الهی و توان دسترسی به گنجینههای هستی و دانستن غیب، از لوازم و شرایط پیامبری نیست.
وَ لاٰ أَقُولُ لَکُمْ عِنْدِی خَزٰائِنُ اللّٰهِ وَ لاٰ أَعْلَمُ الْغَیْبَ
4- فرشته بودن، از شرایط احراز مقام نبوت و پیامبری نیست.
وَ لاٰ أَقُولُ إِنِّی مَلَکٌ
5- بشر، شایستۀ دستیابی به مقام رسالت و پیامبری است.
وَ لاٰ أَقُولُ إِنِّی مَلَکٌ
6- هر نعمت و موهبتی در جهان هستی، دارای مخزن و گنجینهای خاص است.
خَزٰائِنُ اللّٰهِ
برداشت فوق، از جمع آوردن کلمۀ «خَزٰائِنُ» به دست آمده است.
7- نعمتهای هستی و گنجینههای آن، به تمامی از آنِ خدا و در اختیار اوست.
خَزٰائِنُ اللّٰهِ
8- نعمتهای الهی در جهان هستی، گرانبها و ارجمند است.
خَزٰائِنُ اللّٰهِ
خزائن (جمع «خِزانه») به معنای گنجینههاست. استفاده از کلمۀ گنجینه برای جایگاه نعمتها و موهبتهای هستی، برای رساندن این معناست که: نعمتها و موهبتهای هستی پر ارج و گرانبهاست؛ زیرا معمولاً اشیای ذی قیمت را در گنجینه نگهداری میکنند.
9- تهیدستان و مستضعفان جامعه، در نظر ظاهر بین اشراف قوم نوح، مردمی پست و حقیر
وَ لاٰ أَقُولُ لِلَّذِینَ تَزْدَرِی أَعْیُنُکُمْ لَنْ یُؤْتِیَهُمُ اللّٰهُ خَیْراً
إزدراء (مصدر «تَزْدَرِی» ) به معنای حقیر شمردن و ناقص و معیوب دانستن است (لسانالعرب). مفعول «تَزْدَرِی» ضمیر محذوفی است که به «الذین»برمیگردد و مراد از آن، پیروان حضرتنوح میباشد. یعنی «الذین تزدریهم أعینکم» (آنان که چشمان شما ایشان را حقیر و ناقص و معیوب میبیند.) اسناد «تَزْدَرِی» به «أَعْیُنُکُمْ» اشاره به ظاهربینی اشراف و سران دارد.
10- سران و اشراف قوم نوح، محرومان و مستضعفان را، فاقد شایستگی برای رسیدن به خیر و نیکی میپنداشتند.
لاٰ أَقُولُ لِلَّذِینَ تَزْدَرِی أَعْیُنُکُمْ لَنْ یُؤْتِیَهُمُ اللّٰهُ خَیْراً
جملۀ «لَنْ یُؤْتِیَهُمُ اللّٰهُ خَیْراً» بیان اندیشۀ سران و اشراف قوم نوح دربارۀ محرومان و تهیدستان جامعه است. این جمله با توجه به کلمۀ «لَنْ» حکایت از آن دارد که: اشراف دستیابی محرومان را به خیر و نیکی، نامحتمل میدانستند.
11- محروم بودن انسان از مال و منال (مادیات)، نشانۀ عدم شایستگی وی برای دستیابی به خیرهای معنوی و الهی نیست.
لاٰ أَقُولُ لِلَّذِینَ تَزْدَرِی أَعْیُنُکُمْ لَنْ یُؤْتِیَهُمُ اللّٰهُ خَیْراً
12- محور ارزیابی انسانها در مکتب انبیا، جنبۀ باطنی و نفسانی آنهاست نه ویژگیهای ظاهری و مادی.
وَ لاٰ أَقُولُ لِلَّذِینَ تَزْدَرِی أَعْیُنُکُمْ ... اللّٰهُ أَعْلَمُ بِمٰا فِی أَنْفُسِهِمْ
نوح(ع) در بیان نگرش کافران دربارۀ انسانها، کلمۀ «أَعْیُنُکُمْ» رابه کار برد و در بیان بینش خود «أَنْفُسِهِمْ» را محور قرارداد تا به این نکته اشاره کند که: انسانهای غیر الهی در ارزشگذاری، نظر به جنبههای مادی و ظاهری انسانها دارند و پیامبران نظر به جان و روان انسانها دوختهاند.
13- خداوند، اعطاکنندۀ خیر و نیکی به انسانها و رسانندۀ آنان به مقامهای معنوی است.
لاٰ أَقُولُ ... لَنْ یُؤْتِیَهُمُ اللّٰهُ خَیْراً
14- خداوند، آگاه به امور نفسانی و جنبۀ روحانی انسان
اَللّٰهُ أَعْلَمُ بِمٰا فِی أَنْفُسِهِمْ
15- ظلم و ستم سران و اشراف قوم نوح به محرومان و مستضعفان آن قوم
لاٰ أَقُولُ لِلَّذِینَ تَزْدَرِی أَعْیُنُکُمْ ... إِنِّی إِذاً لَمِنَ الظّٰالِمِینَ
جملۀ «إِنِّی إِذاً لَمِنَ الظّٰالِمِینَ» تعریضی است به سران و اشراف قوم نوح که شما با این پندار - که محرومان شایستۀ خیر نیستند - در حق آنان ستم میکنید.
16- پندار عدم شایستگی تهیدستان برای کسب خیر و مقامهای معنوی، پنداری به دور از واقعیت و گناه است.
لاٰ أَقُولُ لِلَّذِینَ تَزْدَرِی أَعْیُنُکُمْ ... إِنِّی إِذاً لَمِنَ الظّٰالِمِینَ
17- سخن نابحق گفتن دربارۀ مردم و نالایق شمردن آنان بدون هیچ دلیل و برهان، ظلم به آنان است.
لاٰ أَقُولُ ... اللّٰهُ أَعْلَمُ بِمٰا فِی أَنْفُسِهِمْ إِنِّی إِذاً لَمِنَ الظّٰالِمِینَ
کلیدواژهها:
اشراف؛ افترا؛ اللّه؛ انبیاء؛ انسان؛ برهان؛ خزائن خدا؛ خیر و شر؛ دین؛ ظلم؛ علم؛ غیب؛ فقر؛ قوم نوح؛ گناه؛ ملائکه؛ نبوت؛ نعمت؛ نوح(ع)
قٰالُوا یٰا نُوحُ قَدْ جٰادَلْتَنٰا فَأَکْثَرْتَ جِدٰالَنٰا فَأْتِنٰا بِمٰا تَعِدُنٰا إِنْ کُنْتَ مِنَ اَلصّٰادِقِینَ (32)
گفتند: ای نوح، راستی که تو با ما جدال کردی و بسیار هم جدال کردی؛ پس اگر از راستگویانی آنچه را که به آن تهدیدمان کنی برای ما بیاور.
32
1- نوح(ع) برای هدایت قومش، تلاشی مستمر و پیگیر داشت.
قٰالُوا یٰا نُوحُ قَدْ جٰادَلْتَنٰا فَأَکْثَرْتَ جِدٰالَنٰا
إکثار (مصدر «أکثرت») به معنای کاری را فراوان انجام دادن است. بنابراین «فَأَکْثَرْتَ جِدٰالَنٰا» ؛ یعنی، بسیار مناظره کردی و فراوان دلیل و برهان آوردی و ... این معنا، حکایت از تلاش مستمر و پیگیر حضرت نوح(ع) در تبلیغ رسالت دارد.
2- بحث و گفتوگو و ارائۀ دلیل و برهان، از روشهای نوح(ع) برای بازداری مردم از شرک و گرایش دادن آنان به توحید
قٰالُوا یٰا نُوحُ قَدْ جٰادَلْتَنٰا فَأَکْثَرْتَ جِدٰالَنٰا
«جدال»به معنای مناظره کردن و آوردن برهان برای ابطال دلیلها، اندیشهها و باورهای طرف مقابل است.
3- نوح(ع)، همواره کفرپیشگان را به نزول عذاب الهی هشدار میداد.
فَأْتِنٰا بِمٰا تَعِدُنٰا
آوردن فعل مضارع (تعد) به جای فعل ماضی (وعدت) اشاره به تکرار وعیدها و هشدارهای حضرت نوح(ع) دارد.
4- کفرپیشگان قوم نوح، از او خواستند که به بحث و مناظره با آنان پایان دهد و تهدیدهای خویش را تحقق بخشد.
قٰالُوا یٰا نُوحُ قَدْ جٰادَلْتَنٰا فَأَکْثَرْتَ جِدٰالَنٰا فَأْتِنٰا بِمٰا تَعِدُنٰا
جملۀ «فَأَکْثَرْتَ جِدٰالَنٰا» (با ما بسیار مناظرهکردی) - به قرینۀ تفریع جملۀ «فَأْتِنٰا بِمٰا تَعِدُنٰا» بر آن - کنایه از این است که دلیل و برهان آوردن کافی است، به این امر پایان ده.
5- کفرپیشگان قوم نوح، ناباور به آمدن عذاب و تحقق یافتن وعیدها و تهدیدهای آن حضرت
فَأْتِنٰا بِمٰا تَعِدُنٰا إِنْ کُنْتَ مِنَ الصّٰادِقِینَ
6- تلاشهای نوح(ع)، برهانها و دلیلهای او، بیتأثیر در اشراف کافر
قَدْ جٰادَلْتَنٰا فَأَکْثَرْتَ جِدٰالَنٰا فَأْتِنٰا بِمٰا تَعِدُنٰا
7- اشراف و سران قوم نوح، درصدد مأیوس کردن او از پذیرفته شدن دعوتهای توحیدی وی
قَدْ جٰادَلْتَنٰا فَأَکْثَرْتَ جِدٰالَنٰا فَأْتِنٰا بِمٰا تَعِدُنٰا
8- نوح(ع)، در پندار ناروای کفرپیشگان قومش، فردی دروغگو و ارائه کنندۀ مطالب نادرست
إِنْ کُنْتَ مِنَ الصّٰادِقِینَ
کلیدواژهها:
احتجاج؛ اشراف؛ امید؛ انذار؛ تبلیغ؛ دروغ؛ راستگویی؛ شرک؛ عذاب؛ قصه در قرآن؛ قوم نوح؛ کفر؛ نوح(ع)؛ هدایت
قٰالَ إِنَّمٰا یَأْتِیکُمْ بِهِ اَللّٰهُ إِنْ شٰاءَ وَ مٰا أَنْتُمْ بِمُعْجِزِینَ (33)
گفت: جز این نیست که اگر خدا بخواهد آن را برای شما میآورد، و شما هرگز از سلطۀ [او] خارج نخواهید شد.
33
1- نزول عذاب بر کفرپیشگان، به دست خدا و به مشیت اوست.
إِنَّمٰا یَأْتِیکُمْ بِهِ اللّٰهُ
2- نازل کردن عذاب بر کفرپیشگان، در اختیار پیامبران نیست.
فَأْتِنٰا بِمٰا تَعِدُنٰا ... قٰالَ إِنَّمٰا یَأْتِیکُمْ بِهِ اللّٰهُ إِنْ شٰاءَ
کفرپیشگان با مخاطب قراردادن نوح(ع) از او خواستند تا تهدیدهای اعلام شده را تحقق بخشد. حضرت نوح(ع) با آوردن کلمۀ «إِنَّمٰا» - که دلالت بر حصر دارد - به این معنا اشاره میکند که: آوردن عذاب از شؤون خداوند است و در اختیار بشر نیست.
3- نوح(ع) در پاسخ به عذاب طلبی کفرپیشگان، نزول عذاب را در گرو مشیت الهی دانست و گریز از عذابهای الهی را غیرممکن شمرد.
قٰالَ إِنَّمٰا یَأْتِیکُمْ بِهِ اللّٰهُ إِنْ شٰاءَ وَ مٰا أَنْتُمْ بِمُعْجِزِینَ
4- مشیت خداوند، غیر قابل تخلف است.
إِنَّمٰا یَأْتِیکُمْ بِهِ اللّٰهُ إِنْ شٰاءَ
5- هیچ کس، توان ایستادگی در برابر مشیت الهی را ندارد.
إِنَّمٰا یَأْتِیکُمْ بِهِ اللّٰهُ إِنْ شٰاءَ وَ مٰا أَنْتُمْ بِمُعْجِزِینَ
6- هیچ کس و هیچ چیز، بر خداوند حاکمیتی ندارد.
فَأْتِنٰا بِمٰا تَعِدُنٰا ... قٰالَ إِنَّمٰا یَأْتِیکُمْ بِهِ اللّٰهُ إِنْ شٰاءَ
7- وعیدهای خداوند و تهدیدهای او، حتی پس از ابلاغ آنها به مردم، هرگز خدا را به تحقق بخشیدن آنها ملزم نمیکند.
فَأْتِنٰا بِمٰا تَعِدُنٰا ... قٰالَ إِنَّمٰا یَأْتِیکُمْ بِهِ اللّٰهُ إِنْ شٰاءَ
نوح(ع) با مقید ساختن نزول عذاب به مشیت الهی (إن شاء) درصدد بیان این نکته است که: اعلام آن وعیدها و تهدیدها، هر چند از ناحیۀ خداوند بوده، ولی این امر موجبنمیشود که خداوند درتحقق بخشیدن به آنهاملزم باشد او در هر حال مختار است: اگر خواست آن وعیدها را تحقق میبخشد و اگر نخواست چنین نخواهد کرد.
8- کفرپیشگان نه میتوانند از نزول عذاب الهی جلوگیری کنند و نه قادرند از گرفتارشدن به آن، خود را رهایی بخشند.
إِنَّمٰا یَأْتِیکُمْ بِهِ اللّٰهُ ... وَ مٰا أَنْتُمْ بِمُعْجِزِینَ
إعجاز (مصدر «معجزین» به معنای فرار کردن و از دسترس خارج شدن است. بنابراین «مٰا أَنْتُمْ بِمُعْجِزِینَ» ؛ یعنی، [پس از نزول عذاب] نمیتوانید فرار کنید و خود را از عذاب برهانید.
9- پاسخ نوح(ع) به عذابطلبی کفرپیشگان، پاسخی آمیخته با درس توحید و خداشناسی بود.
فَأْتِنٰا بِمٰا تَعِدُنٰا ... قٰالَ إِنَّمٰا یَأْتِیکُمْ بِهِ اللّٰهُ إِنْ شٰاءَ وَ مٰا أَنْتُمْ بِمُعْجِزِینَ
کلیدواژهها:
اللّه؛ انبیاء؛ انسان؛ توحید؛ جهان بینی؛ عجز؛ عذاب؛ قوم نوح؛ کفر؛ نوح(ع)
وَ لاٰ یَنْفَعُکُمْ نُصْحِی إِنْ أَرَدْتُ أَنْ أَنْصَحَ لَکُمْ إِنْ کٰانَ اَللّٰهُ یُرِیدُ أَنْ یُغْوِیَکُمْ هُوَ رَبُّکُمْ وَ إِلَیْهِ تُرْجَعُونَ (34)
و اگر بخواهم برای شما خیر خواهی کنم، چنانچه خدا بخواهد شما را [بر اثر طغیانتان] در گمراهی بگذارد، خیر خواهی من سودی برای شما نخواهد داشت.
او صاحب اختیار شماست، و فقط به سوی او بازگردانده میشوید.
34
1- نوح(ع)، در پی درخواست قومش (درخواست تحقق بخشیدن به عذابهای موعود) از ایمان آوردن آنان سخت به تردید افتاد.
فَأْتِنٰا بِمٰا تَعِدُنٰا ... قٰالَ ... لاٰ یَنْفَعُکُمْ نُصْحِی إِنْ أَرَدْتُ أَنْ أَنْصَحَ لَکُمْ
2- نوح(ع)، پس از تلاشهای ناموفق
خویش، این احتمال را موجه دانست که خداوند خواسته تا اشراف و سران قومش، به ورطۀ ضلالت و گمراهی سقوط کنند.
وَ لاٰ یَنْفَعُکُمْ نُصْحِی ... إِنْ کٰانَ اللّٰهُ یُرِیدُ أَنْ یُغْوِیَکُمْ
«إِنْ» در «إِنْ کٰانَ اللّٰهُ ...» شرطیه است و جملۀ «لاٰ یَنْفَعُکُمْ ...» به منزلۀ جواب برای آن میباشد. گرچه این احتمال نیز که مخففه از مثقّله باشد بعید به نظر نمیرسد. بر این اساس جملۀ «إِنْ کٰانَ اللّٰهُ» بیانگر آن است که نوح(ع) به ایمان نیاوردن قومش اطمینان پیدا کرده بود. قابل ذکر است که نیامدن «لام» در خبر «إِنْ» مخففه، به خاطر مشتبه نشدن آن با «إِنْ» نافیه است.
3- گمراهی ضلالتپیشگان از سوی خدا، سزا و کیفر لجاجت و حقناپذیری ایشان است.
یٰا نُوحُ قَدْ جٰادَلْتَنٰا ... فَأْتِنٰا بِمٰا تَعِدُنٰا ... إِنْ کٰانَ اللّٰهُ وقوع جملۀ «إِنْ کٰانَ اللّٰهُ» پس از بیان لجاجتها و حق ناپذیریهای کفرپیشگان (قَدْ جٰادَلْتَنٰا ...) ، حاکی است که ارادۀ خداوند بر اغوای آنان، به خاطر عناد و لجاجتشان بوده است.
4- تعالیم و نصیحتهای پیامبران، در کسانی که خداوند خواهان گمراهی ایشان باشد، بیتأثیر است.
وَ لاٰ یَنْفَعُکُمْ نُصْحِی ... إِنْ کٰانَ اللّٰهُ یُرِیدُ أَنْ یُغْوِیَکُمْ
«إِنْ کٰانَ اللّٰهُ ...» به منزلۀ تعلیل برای «لاٰ یَنْفَعُکُمْ نُصْحِی» است؛ یعنی، چون خداوند گمراهی شما را خواسته است، نصیحت من در شما تأثیری ندارد.
5- پیامبران و مبلغان دین، به بیان و ابلاغ معارف برای هدایتناپذیران، موظف نیستند.
إِنْ أَرَدْتُ أَنْ أَنْصَحَ لَکُمْ
نوح(ع)، پس از دریافت این واقعیت که خداوند، به خاطر لجاجتهای قومش خواسته که آنان گمراه باشند، نصیحت کردن و ابلاغ دین را با جملۀ شرطیۀ (إن أردت ...) بیان میکند تا به این نکته اشاره کند که: ابلاغ دین پس از این مرحله، بر من لازم و ضروری نیست.
6- امر به معروف و نهی از منکر، در صورتی که احتمال تأثیر در آن نباشد، واجب نیست.
وَ لاٰ یَنْفَعُکُمْ نُصْحِی إِنْ أَرَدْتُ أَنْ أَنْصَحَ لَکُمْ إِنْ کٰانَ اللّٰهُ یُرِیدُ أَنْ یُغْوِیَکُمْ
7- هدایتیابی انسانها و گمراه شدن آنان، از خواست و ارادۀ خداوند خارج نیست.
وَ لاٰ یَنْفَعُکُمْ نُصْحِی ... إِنْ کٰانَ اللّٰهُ یُرِیدُ أَنْ یُغْوِیَکُمْ
8- نوح(ع) پیامبری خیرخواه و دلسوز مردم
لاٰ یَنْفَعُکُمْ نُصْحِی إِنْ أَرَدْتُ أَنْ أَنْصَحَ لَکُمْ
9- کفرپیشگان قوم نوح، او را خیرخواه نمیدانستند و تعالیمش را سودمند نمیپنداشتند.
یٰا نُوحُ قَدْ جٰادَلْتَنٰا ... إِنْ أَرَدْتُ أَنْ أَنْصَحَ لَکُمْ
اشراف قوم نوح، تلاشهای مستمر نوح(ع) را جدل (جرّ و بحث) نامیدند؛ ولی او در مقابل، تعبیر نصیحت را به کار برد تا پندار آنان را تخطئه کند.
10- مؤثر بودن نصیحتها در آدمی، در گرو توفیق و خواست خداوند است.
وَ لاٰ یَنْفَعُکُمْ نُصْحِی ... إِنْ کٰانَ اللّٰهُ یُرِیدُ أَنْ یُغْوِیَکُمْ
11- خداوند، پروردگار انسانها و تدبیرکنندۀ امور ایشان است.
هُوَ رَبُّکُمْ
12- اغوای گمراهان پس از اتمام حجت بر آنان و عنادورزی ایشان، پرتوی از ربوبیت خداوند است.
إِنْ کٰانَ اللّٰهُ یُرِیدُ أَنْ یُغْوِیَکُمْ هُوَ رَبُّکُمْ
13- «رب» از اسما و صفات خداوند
هُوَ رَبُّکُمْ
14- بازگشت انسانها به سوی خداوند برای دریافت کیفر و پاداش عمل
وَ إِلَیْهِ تُرْجَعُونَ
15- بازگشت انسانها به خدا برای محاسبه و کیفر و پاداش، مقتضای ربوبیت اوست.
هُوَ رَبُّکُمْ وَ إِلَیْهِ تُرْجَعُونَ
16- بازگشت انسانها به خدا، قهری و اجتنابناپذیر است.
وَ إِلَیْهِ تُرْجَعُونَ
برداشت فوق، از متعدی بودن فعل «تُرْجَعُونَ» استفاده شده است.
17- نپذیرفتن نصیحتهای پیامبران، زمینۀ گرفتار شدن به کیفرهای اخروی است.
وَ لاٰ یَنْفَعُکُمْ نُصْحِی إِنْ أَرَدْتُ أَنْ أَنْصَحَ لَکُمْ ... هُوَ رَبُّکُمْ وَ إِلَیْهِ تُرْجَعُونَ
از هدفهای بیان این حقیقت که نصیحت ناپذیران به خدا بازمیگردند، هشدار دادن آنان به عذابهای اخروی است.
18- «عن أبی الحسن الرّضا(ع ) قال : قال اللّٰه فی قوم نوح : «وَ لاٰ یَنْفَعُکُمْ نُصْحِی إِنْ أَرَدْتُ أَنْ أَنْصَحَ لَکُمْ إِنْ کٰانَ اللّٰهُ یُرِیدُ أَنْ یُغْوِیَکُمْ» قال: الأمر إلی اللّٰه یهدی و یضلّ؛ (1)
از امام رضا(ع) روایت شده است که: خداوند [از قول نوح] دربارۀ قومش فرمود: «اگر خدا بخواهد گمراهتان کند و من بخواهم شما رای نصیحت کنم ، نصیحت من برای شما سودی ندارد». امام فرمود: کار به دست خداست، هدایت میکند و گمراه میسازد».
1) 1) . تفسیر عیاشی، ج 2، ص 143، ح 16؛ نورالثقلین، ج 2، ص 349، ح 62.
کلیدواژهها:
اتمام حجت؛ اللّه؛ امر به معروف و نهی از منکر؛ امید؛ انبیاء؛ انسان؛ تبلیغ؛ حق؛ حُکم؛ دشمنی؛ ضلالت؛ عذاب؛ قوم نوح؛ موعظه؛ مهربانی؛ هدایت
أَمْ یَقُولُونَ اِفْتَرٰاهُ قُلْ إِنِ اِفْتَرَیْتُهُ فَعَلَیَّ إِجْرٰامِی وَ أَنَا بَرِیءٌ مِمّٰا تُجْرِمُونَ (35)
آیا میگویند: این [قرآن] را به دروغ ساخته است؟ بگو: اگر آن را به دروغ ساخته باشم، جرمِ من تنها بر عهدۀ من است، و من از جُرمی که شما مرتکب میشوید برکنارم.
35
1- مشرکان عصر بعثت، قرآن را ساخته و پرداختۀ پیامبر(ص) میپنداشتند.
أَمْ یَقُولُونَ افْتَرٰاهُ
در اینکه مقصود از ضمیر در «یَقُولُونَ» چه کسانی هستند، دو نظر ابراز شده است: برخی برآنند که مقصود، مشرکان عصر پیامبر(ص) هستند و گروهی دیگر از مفسران، مراد از آن را کفرپیشگان قوم نوح میدانند. برداشت فوق براساس نظر اول است. گفتنی است که براین اساس، مخاطب کلمۀ «قُلْ» پیامبر اکرم(ص) است و ضمیر مفعولی در «افْتَرٰاهُ» به قرآن باز میگردد.
2- مشرکان مکه، سرگذشت نوح و قوم او را، داستانی ساختگی و بافتۀ پیامبر(ص) میپنداشتند.
وَ لَقَدْ أَرْسَلْنٰا نُوحاً ... أَمْ یَقُولُونَ افْتَرٰاهُ
برداشت فوق، براین اساس است که ضمیر مفعولی در «افْتَرٰاهُ» به داستان نوح(ع) و قوم او که در آیات پیشین آمده، باز گردد.
3- نسبت دادن مطالب خود ساخته به خداوند جرم و گناه است.
قُلْ إِنِ افْتَرَیْتُهُ فَعَلَیَّ إِجْرٰامِی
«إفتراء» به معنای دروغ بافتن است و در آن نسبت دادن به دیگری قید نشده است؛ ولی قرینههای موجود در آیۀ شریفه از لحاظ شدن این قید در «افْتَرٰاهُ» و «افْتَرَیْتُهُ» حکایت دارد.
بنابراین «إِنِ افْتَرَیْتُهُ ...»؛ یعنی، اگر آن را من بافته باشم و به خدا نسبت دهم ... .
4- خداوند، تعلیم دهندۀ پیامبر(ص) در چگونه پاسخ دادن به مشرکان و چگونه برخورد کردن با ایشان
أَمْ یَقُولُونَ افْتَرٰاهُ قُلْ إِنِ افْتَرَیْتُهُ فَعَلَیَّ إِجْرٰامِی وَ أَنَا بَرِیءٌ مِمّٰا تُجْرِمُونَ
برداشت فوق، از کلمۀ «قُلْ» استفاده شده است.
5- هر کس مسؤول عملکرد خویش است و تنها خودش به خاطر گناهش مؤاخذه میشود.
إِنِ افْتَرَیْتُهُ فَعَلَیَّ إِجْرٰامِی
«إجرام»به معنای ارتکاب و کسب گناه است. تقدیم «علی» بر «إِجْرٰامِی» حکایت از حصر دارد؛ یعنی، گناه افترای من (اگر افترایی باشد) تنها متوجه من است نه دیگری.
6- شرکورزی و پرستش غیر خدا، جرم و گناه است.
وَ أَنَا بَرِیءٌ مِمّٰا تُجْرِمُونَ
چون مخاطبان «تُجْرِمُونَ» مشرکان و پرستش کنندگان غیر خدا هستند، میتوان گفت: منظور از گناه در جملۀ «تُجْرِمُونَ» شرک ورزی و پرستش غیر خداست. قابل ذکر است که«ما» در «مِمّٰا» مصدریه میباشد؛ یعنی: أنا بریءٌ من إجرامکم.
7- اعلام بیزاری پیامبر(ص) از شرکورزی مشرکان مکه و گناهان آنان
وَ أَنَا بَرِیءٌ مِمّٰا تُجْرِمُونَ
8- ضرورت حفظ مواضع و ابراز پایبندی به عقاید دینی، دربرخورد با مخالفان دین
إِنِ افْتَرَیْتُهُ فَعَلَیَّ إِجْرٰامِی وَ أَنَا بَرِیءٌ مِمّٰا تُجْرِمُونَ
کلیدواژهها:
استقامت؛ اسلام؛ افترا؛ اللّه؛ انسان؛ تولی؛ دروغ؛ دشمنی؛ دین؛ شرک؛ عذاب؛ عمل؛ قرآن؛ گناه؛ محمّد(ص)؛ مکه
وَ أُوحِیَ إِلیٰ نُوحٍ أَنَّهُ لَنْ یُؤْمِنَ مِنْ قَوْمِکَ إِلاّٰ مَنْ قَدْ آمَنَ فَلاٰ تَبْتَئِسْ بِمٰا کٰانُوا یَفْعَلُونَ (36)
و به نوح وحی شد که از قوم تو، جز کسانی که تاکنون ایمان آوردهاند کسی ایمان نخواهد آورد، پس به سبب آنچه انجام میدهند آزرده خاطر مباش.
36
1- گروهی از قوم نوح، به او ایمان آوردند و گروهی همچنان بر کفر و انکار رسالتش اصرار میورزیدند.
أَنَّهُ لَنْ یُؤْمِنَ مِنْ قَوْمِکَ إِلاّٰ مَنْ قَدْ آمَنَ
2- خداوند، نوح(ع) را به مؤثر نبودن هر گونه تلاش برای ایمان آوردن کفرپیشگان قومش آگاه کرد.
وَ أُوحِیَ إِلیٰ نُوحٍ أَنَّهُ لَنْ یُؤْمِنَ مِنْ قَوْمِکَ إِلاّٰ مَنْ قَدْ آمَنَ
فاعل «لَنْ یُؤْمِنَ» کلمهای همانند «أحد» میباشد؛ یعنی:
«لن یؤمن أحد من قومک». «إِلاّٰ» به معنای «غیر» و صفت برای «أحد من قومک» است نه استثنای از جملۀ «لَنْ یُؤْمِنَ ...»؛ زیرا استثنای مؤمنان از جملۀ سابق، استثنای وجیه بلکه صحیحی نیست. بنابراین جملۀ «لَنْ یُؤْمِنَ ...» چنین معنا میشود: احدی از افراد غیر مؤمن قومت (کافران آنان) ایمان نخواهد آورد.
3- اصرار بر کفر و انکار پیامبران و معارف الهی، موجب از دست دادن شایستگی برای ایمان و هدایت است.
یٰا نُوحُ قَدْ جٰادَلْتَنٰا فَأَکْثَرْتَ جِدٰالَنٰا فَأْتِنٰا بِمٰا تَعِدُنٰا ...
4- وحی و اخبار خداوند، طریق آگاهی پیامبران به امور غیبی و سرنوشت انسانها
أُوحِیَ إِلیٰ نُوحٍ أَنَّهُ لَنْ یُؤْمِنَ مِنْ قَوْمِکَ إِلاّٰ مَنْ قَدْ آمَنَ
5- وحی، طریق ارتباط خداوند با پیامبران و ابلاغ برنامهها و گزارشها به ایشان
وَ أُوحِیَ إِلیٰ نُوحٍ أَنَّهُ لَنْ یُؤْمِنَ ... فَلاٰ تَبْتَئِسْ بِمٰا کٰانُوا یَفْعَلُونَ
6- نوح(ع)، همواره رنجیده خاطر از رفتار ناپسند قوم خویش و اندوهناک از اصرار آنان بر کفر و انکار رسالت
فَلاٰ تَبْتَئِسْ بِمٰا کٰانُوا یَفْعَلُونَ
إبتئاس (مصدر «تَبْتَئِسْ» ) به معنای محزون و ناراحت شدن است و مراد از «بِمٰا کٰانُوا یَفْعَلُونَ» شرک ورزی و اصرار آنان بر انکار رسالت و دیگر کارهای نارواست.
7- نومیدی نوح(ع) از هدایت یابی قومش و آگاهی او از ناشایستگی آنان برای ایمان، زمینهساز رفع اندوه از او
لَنْ یُؤْمِنَ مِنْ قَوْمِکَ ... فَلاٰ تَبْتَئِسْ بِمٰا کٰانُوا یَفْعَلُونَ
برداشت فوق، از تفریع «فَلاٰ تَبْتَئِسْ» بر اخبار از ایمان نیاوردن کافران استفاده شده است؛ یعنی، حال که از هدایتنیافتن کافرانآگاه شدی و مسؤولیت تبلیغ از تو برداشته شده، زمینهای برای اندوه وجود ندارد پس غمگین مباش.
8- تأسف بر کفرورزی و هدایتناپذیری انسانهای عنود و لجوج، بیفایده است.
لَنْ یُؤْمِنَ مِنْ قَوْمِکَ إِلاّٰ مَنْ قَدْ آمَنَ فَلاٰ تَبْتَئِسْ بِمٰا کٰانُوا یَفْعَلُونَ
9- مبلغان دینی، پس از یأس از هدایتپذیری انسانها، موظف به ابلاغ و بیان معارف الهی نیستند.
فَلاٰ تَبْتَئِسْ بِمٰا کٰانُوا یَفْعَلُونَ
کلیدواژهها:
استدراج؛ اللّه؛ امید؛ انبیاء؛ انسان؛ ایمان؛ تاریخ؛ تبلیغ؛ تکذیب؛ جامعه؛ حزن؛ دین؛ عذاب؛ عمل؛ غیب؛ قوم نوح؛ کفر؛ نوح(ع)؛ وحی؛ هدایت
وَ اِصْنَعِ اَلْفُلْکَ بِأَعْیُنِنٰا وَ وَحْیِنٰا وَ لاٰ تُخٰاطِبْنِی فِی اَلَّذِینَ ظَلَمُوا إِنَّهُمْ مُغْرَقُونَ (37)
و آن کشتی را با نظارت ما و به وحی ما بساز، و دربارۀ [نجات] کسانی که ستم کردهاند با من سخن مگوی، چرا که آنان غرق خواهند شد.
37
1- خداوند، در پی باخبر ساختن نوح از ایمان نیاوردن قومش، او را به ساختن کشتی فرمان داد.
أُوحِیَ إِلیٰ نُوحٍ أَنَّهُ لَنْ یُؤْمِنَ مِنْ قَوْمِکَ ... وَ اصْنَعِ الْفُلْکَ
2- نوح(ع) پیش از مأموریتش برای ساختن کشتی، به چگونگی (اندازه، شکل و ...) آن آگاه بود.
وَ اصْنَعِ الْفُلْکَ
ظاهر این است که «ال»در «الْفُلْکَ» عهد ذهنی است و اشاره به سفینهای خاص دارد که نوح(ع) به آن آشنایی داشت. براین اساس خداوند، پیش از فرمان به ساختن کشتی، طرح و نمای آن را به او نشان داده بود. گفته شده که آن حضرت کشتی مورد نظر را در رؤیا دیده بود.
3- نوح(ع)، در ساخت کشتی مؤید به مراقبت و محافظت همه جانبۀ خداوند بود.
وَ اصْنَعِ الْفُلْکَ بِأَعْیُنِنٰا
«عین» به معنای چشم و در آیۀ شریفه کنایه از مراقبت و محافظت میباشد. جمع آوردن آن (أعین) برای مبالغه و رساندن کمال مراقبت است و «بِأَعْیُنِنٰا» حال برای فاعل «اصْنَعِ» میباشد. بنابراین «اصْنَعِ الْفُلْکَ بِأَعْیُنِنٰا» ؛ یعنی، آن کشتی را در حالی که قرین محافظت و مراقبت کامل ما هستی بساز.
4- نوح(ع)، در ساخت کشتی با دریافت وحی، از تعالیم و راهنماییهای خداوند بهره میبرد.
وَ اصْنَعِ الْفُلْکَ بِأَعْیُنِنٰا وَ وَحْیِنٰا
5- کشتیسازی، دارای سابقۀ طولانی در تاریخ بشر
وَ اصْنَعِ الْفُلْکَ بِأَعْیُنِنٰا وَ وَحْیِنٰا
6- کشتی نوح، دارای ویژگیهایی خاص و برخوردار از صنعتی شگرف و بیسابقه
وَ اصْنَعِ الْفُلْکَ بِأَعْیُنِنٰا وَ وَحْیِنٰا
تصریح به اینکه برنامۀ ساخت کشتی نوح از ناحیۀ خداوند بود و انجام امور آن، تحت نظارت همه جانبۀ او انجام گرفت،
گویای برداشت فوق است.
7- جریان مشیت الهی، از طریق اسباب و علل طبیعی
وَ اصْنَعِ الْفُلْکَ بِأَعْیُنِنٰا وَ وَحْیِنٰا
روشن است که خداوند بدون وسیلهای همانند کشتی نیز توانا بر نجات نوح و همراهانش بود. بنابراین فرمان او مبنی بر ساخت کشتی، اشاره به دو نکته دارد: یکی اینکه خداوند امور جهان را از طریق اسباب و علل اداره میکند و دوم آنکه درسی باشد برای مؤمنان که برای پیشبرد اهداف ایمانی خویش، اسباب و علل را به کار گیرند و همواره منتظر امور غیبی نباشند.
8- نجات نوح(ع) و مؤمنان به او، در گرو ساخت کشتی بود.
وَ اصْنَعِ الْفُلْکَ ... إِنَّهُمْ مُغْرَقُونَ
9- غرق شدن و هلاکت کفرپیشگان قوم نوح، سرنوشتی حتمی برای آنان
إِنَّهُمْ مُغْرَقُونَ
تأکید جملۀ «إِنَّهُمْ مُغْرَقُونَ» با حرف إنّ، حکایت از قطعی بودن نزول عذاب و هلاکت کفرپیشگان قوم نوح دارد.
10- خداوند، فرجام کفرپیشگان قوم نوح (غرق شدن در طوفان آب) را برای او بیان کرد.
إِنَّهُمْ مُغْرَقُونَ
11- خداوند، نوح(ع) را از شفاعت دربارۀ کفرپیشگان و درخواست رهایی آنان از عذاب، برحذر داشت.
وَ لاٰ تُخٰاطِبْنِی فِی الَّذِینَ ظَلَمُوا إِنَّهُمْ مُغْرَقُونَ
مراد از «لاٰ تُخٰاطِبْنِی ...» (دربارۀ ستمگران با من سخن مگو) به دلیل جملۀ بعد (زیرا غرق شدن برای آنان حتمی است) درخواست برطرف شدن عذاب و نجات از طوفان است.
12- دعا و شفاعت، حتی از ناحیۀ پیامبران، در قضاهای حتمی خداوند بیتأثیر است.
وَ لاٰ تُخٰاطِبْنِی فِی الَّذِینَ ظَلَمُوا إِنَّهُمْ مُغْرَقُونَ
13- پرستش غیر خدا، انکار رسالت پیامبران و مخالفت با پیامهای آنان ظلم است.
وَ لاٰ تُخٰاطِبْنِی فِی الَّذِینَ ظَلَمُوا
مقصود از «الَّذِینَ ظَلَمُوا» همان مشرکان و منکران رسالت نوح هستند.
14- کفرپیشگان و ستمگران، در خطر گرفتار شدن به عذابهای دنیویاند.
وَ لاٰ تُخٰاطِبْنِی فِی الَّذِینَ ظَلَمُوا إِنَّهُمْ مُغْرَقُونَ
15- «عن المفضّل بن عمر قال : کنت عند أبی عبداللّه (ع ) فقلت : جعلت فداک فی کم عَمِل نوح سفینته حتی فرغ منها؟ قال : فی
دورین ؟ قلت : و کم الدورین ؟ قال : ثمانین سنة ... ؛ (1)
مفضل بن عمر گوید: به امام صادق (ع ) عرض کردم : فدایت شوم ! نوح در چه مدتی کشتی خود رای ساخت تا از آن فارغ شد؟ فرمود: در دو دوره ، گفتم : دو دوره چقدر است ؟ فرمود:
هشتادسال ...».
کلیدواژهها:
اعداد؛ اللّه؛ امر الهی؛ انبیاء؛ تاریخ؛ تکذیب؛ دعا؛ دنیا؛ سنتهای خدا؛ شرک؛ شفاعت؛ صنعت؛ طبیعت؛ ظلم؛ عبادت؛ عذاب؛ علم؛ غرق؛ قوم نوح؛ کشتی؛ کفر؛ نوح(ع)؛ وحی
وَ یَصْنَعُ اَلْفُلْکَ وَ کُلَّمٰا مَرَّ عَلَیْهِ مَلَأٌ مِنْ قَوْمِهِ سَخِرُوا مِنْهُ قٰالَ إِنْ تَسْخَرُوا مِنّٰا فَإِنّٰا نَسْخَرُ مِنْکُمْ کَمٰا تَسْخَرُونَ (38)
و او به ساختن آن کشتی مشغول بود، و هر بار که گروهی از اشراف قومش بر او میگذشتند مسخرهاش میکردند. [نوح] میگفت: اگر ما را مسخره میکنید، ما نیز شما را همان گونه که مسخره میکنید، مسخره خواهیم کرد.
38
1- نوح(ع) در پی فرمان خداوند، به ساختن کشتی پرداخت.
وَ اصْنَعِ الْفُلْکَ ... وَ یَصْنَعُ الْفُلْکَ
در کلام عرب، گاهی فعل مضارع به جای فعل ماضی به کار میرود و منظور از آن ترسیم حادثههای گذشته است به گونهای که گویا پیش روی مخاطبان قرار دارد. در آیۀ شریفه نیز، فعل «یَصْنَعُ» به همین منظور به جای «صنع» استعمال شده است.
2- کارگاهکشتیسازی نوح، مجاور گذرگاه عمومی و در دید و منظر همگان بود.
وَ یَصْنَعُ الْفُلْکَ وَ کُلَّمٰا مَرَّ عَلَیْهِ مَلَأٌ مِنْ قَوْمِهِ
3- سران کفرپیشه قوم نوح، به هنگام مواجه شدن با وی، او را به خاطر کشتیسازی بهاستهزا ومسخره میگرفتند.
وَ یَصْنَعُ الْفُلْکَ وَ کُلَّمٰا مَرَّ عَلَیْهِ مَلَأٌ مِنْ قَوْمِهِ سَخِرُوا مِنْهُ
4- نوح(ع) پس از دریافت فرمان الهی مبنی بر ساختن کشتی، همۀ وقت و همّت خویش را مصروف اجرای آن فرمان کرد.
و یصنع الفلک و کلما مرّ علیه ملأمن قومه سخروا منه
بدیهی است که تمسخر کفرپیشگان، مخصوص زمانی نبوده که نوح(ع) را در کارگاه کشتیسازی مشاهده کنند. بنابراین مقید کردن زمان استهزا به وقتی که آنان با وی در جایگاه کشتیسازی مواجه میشدند، به این نکته اشاره دارد که:
1) 1) . کافی، ج8، ص280، ح 421؛ تفسیربرهان، ج 2، ص 217، ح 8.
کافران آن حضرت را در غیر آن مکان نمییافتند و این حاکی است که او، تمام وقت را در کارگاه مشغول به کار بوده است.
5- سالکان راه خدا و پیروان انبیا، در معرض تمسخر و استهزای کافران و دشمنان دین
کُلَّمٰا مَرَّ عَلَیْهِ مَلَأٌ مِنْ قَوْمِهِ سَخِرُوا مِنْهُ
6- تمسخر و استهزای کفرپیشگان، هرگز نوح(ع) و پیروانش را از اجرای فرمان خدا باز نداشت.
وَ یَصْنَعُ الْفُلْکَ وَ کُلَّمٰا مَرَّ عَلَیْهِ مَلَأٌ مِنْ قَوْمِهِ سَخِرُوا مِنْهُ
7- ضرورت صبر و مقاومت حق پویان در برابر استهزا و آزار دشمنان
وَ یَصْنَعُ الْفُلْکَ وَ کُلَّمٰا مَرَّ عَلَیْهِ مَلَأٌ مِنْ قَوْمِهِ سَخِرُوا مِنْهُ
جملۀ «وَ یَصْنَعُ الْفُلْکَ وَ کُلَّمٰا مَرَّ ...» بیانگر صبر و مقاومت حضرتنوح(ع) و پیرواناوست و هدفاز نقلآن،ایجاد روحیۀ مقاومت در حقپویان و درس صبر و استقامت به آنان است.
8- نوح(ع) در پاسخ استهزاگران، آنان را از آیندهای درخور استهزا و در پی دارندۀ تمسخر خبر داد.
إِنْ تَسْخَرُوا مِنّٰا فَإِنّٰا نَسْخَرُ مِنْکُمْ کَمٰا تَسْخَرُونَ
9- جوازاستهزا ومسخرهکردن استهزاگران، در حد استهزای آنان
إِنْ تَسْخَرُوا مِنّٰا فَإِنّٰا نَسْخَرُ مِنْکُمْ کَمٰا تَسْخَرُونَ
10- جواز مقابله به مثل در پاسخگویی به دشمنان دین
إِنْ تَسْخَرُوا مِنّٰا فَإِنّٰا نَسْخَرُ مِنْکُمْ کَمٰا تَسْخَرُونَ
11- پیروان نوح، همراه و همگام با او برای ساختن کشتی
إِنْ تَسْخَرُوا مِنّٰا فَإِنّٰا نَسْخَرُ مِنْکُمْ
برداشت فوق، مقتضای آوردن ضمیر جمع در «مِنّٰا» و «إنا» و «نَسْخَرُ» است.
12- کارها و دستورهای پیامبران را هرگز نباید لغو و بیهوده پنداشت، هر چند که برای آن توجیهی نتوان یافت.
وَ یَصْنَعُ الْفُلْکَ وَ کُلَّمٰا مَرَّ عَلَیْهِ مَلَأٌ مِنْ قَوْمِهِ سَخِرُوا مِنْهُ
نقل این قسمت از داستان حضرت نوح(ع) (ساختن کشتی و در پی داشتن استهزای کافران) بیانگر نکاتی است از جمله اینکه: نباید کارهای پیامبران و فرمانهای خداوند را، با مقیاسهای بشری سنجید و بر آنها خرده گیری نمود آن گونه که اشراف قوم نوح، به خاطر نبود دریا در ناحیۀ زندگانی آنان، کشتیسازی نوح(ع) را امری بیهوده و لغو پنداشتند و او را مسخره کردند.
13- «عن أبی عبداللّٰه (ع ) قال : ... فلمّا أتی علیهم تسعمائة سنة هم أن یدعو علیهم ...
فأمره اللّٰه عزّوجل أن یغرس النّخل ... فلمّا أتی لذلک خمسون سنة و بلغ النّخل و استحکم أمر بقطعه ... فأمره اللّٰه أن ینحت السّفینة و أمر جبرئیل (ع ) أن ینزل علیه و
یعلّمه کیف یتّخذها فقدّر طولها فی الأرض ألفاً و مأتی ذراع و عرضها ثمانمائة ذراع و طولها فی السّماء ثمانون ذراعاً ... ؛ (1)
از امام صادق (ع ) روایت شده که فرمود:... هنگامی که نهصد سال بر قوم نوح گذشت [و دعوت او رای اجابت نکردند] خواست که بر آنان نفرین کند... پس خداوند عزوجل به او امر فرمود که درخت خرما بکارد ... پس چون پنجاه سال گذشت و درخت کامل و محکمی شد، آن حضرت رای به بریدن آن فرمان داد ... آن گاه امر فرمود کشتی رای بسازد و جبرئیل رای مأمور کرد که بر نوح نازل شود و به او یاد دهد که کشتی رای چگونه بسازد.
پس جبرئیل طول کشتی رای هزار و دویست ذراع و عرض آن را هشتصد ذراع و ارتفاع آن رای هشتاد ذراع تعیین کرد ...».
14- «عن أبی عبداللّٰه (ع ) [فی حدیث قال بعد ما قرأ قوله تعالی ]: «کُلَّمٰا مَرَّ عَلَیْهِ مَلَأٌ مِنْ قَوْمِهِ سَخِرُوا مِنْهُ ...»: ... کانوا یسخرون منه و یقولون: ینحت سفینة فی البرّ؛ (2)
از امام صادق(ع) روایت شده است که [ضمن حدیثی بعد از قراءت سخن خدای تعالی: «کُلَّمٰا مَرَّ عَلَیْهِ مَلَأٌ مِنْ قَوْمِهِ سَخِرُوا مِنْهُ ...»] فرمود: ... قوم نوح او را مسخره میکردند و میگفتند:
او در خشکی کشتی میسازد!».
15- «عن أبی عبداللّٰه (ع ): ... فعمل نوح سفینة فی مسجد الکوفة بیده ... ؛ (3)
از امام صادق (ع ) روایت شده است :... نوح به دست خود در مسجد کوفه کشتی رای ساخت ...».
کلیدواژهها:
اذیت؛ استقامت؛ استهزاء؛ اللّه؛ امر الهی؛ انبیاء؛ انتقام؛ پیروی؛ تکلیف؛ حق؛ حُکم؛ دشمنی؛ دین؛ عداد؛ عمل؛ قوم نوح؛ کشتی؛ کفر؛ مسجد؛ نفرین؛ نوح(ع)
فَسَوْفَ تَعْلَمُونَ مَنْ یَأْتِیهِ عَذٰابٌ یُخْزِیهِ وَ یَحِلُّ عَلَیْهِ عَذٰابٌ مُقِیمٌ (39)
پس به زودی خواهید دانست چه کسی عذابی رسوا کننده به سراغش میآید و کیفری پایدار بر او وارد میشود.
39
1- نوح(ع)، به کفرپیشگان قومش اعلام کرد که به عذاب دنیوی و اخروی، گرفتار خواهند شد.
فَسَوْفَ تَعْلَمُونَ مَنْ یَأْتِیهِ عَذٰابٌ یُخْزِیهِ وَ یَحِلُّ عَلَیْهِ عَذٰابٌ مُقِیمٌ
با توجه به تکرار کلمۀ «عَذٰابٌ» و توصیف عذاب دوم به همیشگی بودن، میتوان گفت: مراد از «عَذٰابٌ یُخْزِیهِ» ، عذاب دنیوی و مقصود از «عَذٰابٌ مُقِیمٌ» ، آتش دوزخ است.
2- عذاب دنیوی کافران قوم نوح، عذابیذلتآور، خوارکننده و هلاکسازنده بود.
مَنْ یَأْتِیهِ عَذٰابٌ یُخْزِیهِ
«إخزاء»(مصدر «یُخْزِیهِ» ) به معنای ذلیل و خوار کردن و نیز به معنای هلاک ساختن میباشد.
3- عذابهای اخروی کفرپیشگان، عذابی دایمی و همیشگی است.
وَ یَحِلُّ عَلَیْهِ عَذٰابٌ مُقِیمٌ
حلول (مصدر «یَحِلُّ» ) به معنای فرود آمدن است و «مُقِیمٌ» از «أقام بالمکان» (درنگ کرد و ماندگار شد) میباشد. بنابراین «عَذٰابٌ مُقِیمٌ» ؛ یعنی، عذاب ماندگار و زوالناپذیر.
4- کفرپیشگان، ساختن کشتی را آزار و عذابی بیجا و تحمیل شده بر نوح(ع) و پیروانش قلمداد کرده و آن را مایۀ شرمساری ایشان میشمردند.
یَصْنَعُ الْفُلْکَ ... فَسَوْفَ تَعْلَمُونَ مَنْ یَأْتِیهِ عَذٰابٌ یُخْزِیهِ
کلیدواژهها:
آخرت؛ خلافت الهی؛ دنیا؛ عذاب؛ قوم نوح؛ کشتی؛ کفر؛ نوح(ع)
حَتّٰی إِذٰا جٰاءَ أَمْرُنٰا وَ فٰارَ اَلتَّنُّورُ قُلْنَا اِحْمِلْ فِیهٰا مِنْ کُلٍّ زَوْجَیْنِ اِثْنَیْنِ وَ أَهْلَکَ إِلاّٰ مَنْ سَبَقَ عَلَیْهِ اَلْقَوْلُ وَ مَنْ آمَنَ وَ مٰا آمَنَ مَعَهُ إِلاّٰ قَلِیلٌ (40)
[وضع بدینگونه بود،] تا وقتی که فرمان ما آمد و آن تنور فوران کرد، گفتیم: از هر حیوانی یک جفت [نر و ماده] با خانواده ات - مگر کسی که قبلاً دربارۀ [عذاب]او سخن رفته است - و کسانی را که ایمان آوردهاند، بر کشتی سوار کن. و با او جز اندکی ایمان نیاورده بودند.
40
1- ساخت کشتی نوح و درگیریهای لفظی او و کفرپیشگان تا فرا رسیدن طوفان، همچنان ادامه داشت.
یَصْنَعُ الْفُلْکَ وَ کُلَّمٰا مَرَّ عَلَیْهِ ... حَتّٰی إِذٰا جٰاءَ أَمْرُنٰا
«حَتّٰی» بیانگر غایت گزارشها و حقایق مطرح شده در آیۀ قبل (ساختن کشتی و تمسخر کافران و پاسخ گویی حضرت نوح)
میباشد؛ یعنی، اینها ادامه داشت تا زمانی که ... .
2- حادثۀ طوفان نوح، حادثهای بس بزرگ و برخاسته از فرمان خداوند بود.
حَتّٰی إِذٰا جٰاءَ أَمْرُنٰا
مراد از «أمر» عذاب است و اضافۀ آن به «نا» برای بیان عظمت عذاب (طوفان) میباشد و آوردن «أمر» به جای «عذاب» میرساند که آن عذاب به فرمان خدابودهاست.
3- خداوند، زمان بارگیری کشتی نوح و سوار شدن بر آن را تعیین کرد.
حَتّٰی إِذٰا جٰاءَ أَمْرُنٰا وَ فٰارَ التَّنُّورُ قُلْنَا احْمِلْ فِیهٰا
4- جوشش شدید آباز تنوری خاص، پس از فرمان الهی به نزول عذاب بر قوم نوح
حَتّٰی إِذٰا جٰاءَ أَمْرُنٰا وَ فٰارَ التَّنُّورُ
«تنور»- که در فارسی بدون تشدید تلفظ میشود - جایی است که در آن نان پخته میشود. فوران (مصدر «فٰارَ» ) به معنای بیرون آمدن و جوشش کردن است. اسناد جوشش به تنور همانند «جری المیزاب» حاکی از فوران شدید آب است. «ال» در «التَّنُّورُ» عهد ذهنی است و از آن تنوری خاص اراده شده است.
5- جوشش آب از تنور، علامت و سرآغازی برای حادثۀ طوفان نوح بود.
حَتّٰی إِذٰا جٰاءَ أَمْرُنٰا وَ فٰارَ التَّنُّورُ قُلْنَا احْمِلْ
6- بردن انواع حیوانات به کشتی و نجات دادن آنها از غرق شدن، از وظایف نوح(ع) پس از پیدایش نشانۀ طوفان (فوران آب از تنور)
قُلْنَا احْمِلْ فِیهٰا مِنْ کُلٍّ زَوْجَیْنِ اثْنَیْنِ
7- نوح(ع)، موظف بود از هر نوع حیوان تنها یک جفت (نر و ماده) را به کشتی سوار کند.
قُلْنَا احْمِلْ فِیهٰا مِنْ کُلٍّ زَوْجَیْنِ اثْنَیْنِ
مضافالیه «کُلٍّ» کلمهای همانند «حیوان» است؛ یعنی: من کل حیوان ... . کلمۀ «اثْنَیْنِ» تأکید برای زوجین است و اشاره به این معنا دارد که از هر حیوان، بیشتر از یک نر و ماده نباید به کشتی برده شود.
8- لزوم حفظ حیوانات از خطر انقراض و نابودی
قُلْنَا احْمِلْ فِیهٰا مِنْ کُلٍّ زَوْجَیْنِ اثْنَیْنِ
تصریح به این معنا که نوح(ع) میبایست از هر حیوان یک جفت (نر و ماده) با خود به همراه برد، ظاهراً هدفی جز این ندارد که نسل آن حیوان باقی بماند و نابود نشود.
9- کشتی نوح، سفینهای فوقالعاده بزرگ و عظیم *
قُلْنَا احْمِلْ فِیهٰا مِنْ کُلٍّ زَوْجَیْنِ اثْنَیْنِ
ظرفیت کشتی برای حمل یک جفت از هر حیوان، حکایت از بزرگی و عظمت فوق العادۀ آن دارد. گفتنی است که این بدان
احتمال است که مراد هر حیوان مورد نیاز در امور زندگی نباشد بلکه انواع حیوانات موجود در پهنۀ زمین باشد.
10- طوفان عصر نوح، طوفانی گسترده و عالمگیر بود. *
قُلْنَا احْمِلْ فِیهٰا مِنْ کُلٍّ زَوْجَیْنِ اثْنَیْنِ
چنانچه طوفان عصر نوح، منطقۀ خاصی را فرا میگرفت ضرورتی نداشت که هر نوع حیوانی در کشتی حمل شود تا از نابودی و انقراض نجات یابد؛ زیرا بسیاری از حیوانات در اکثر مناطق زمین یافت میشوند. بنابراین طوفان نوح حداقل بخش بسیار عظیمی از قارۀ آسیا را فرا گرفته بود.
11- نوح(ع) از ناحیۀ خداوند به نجات خانوادۀ خویش و سوار کردن آنان به کشتی موظف شد.
قُلْنَا احْمِلْ فِیهٰا ... أَهْلَکَ
کلمۀ «أهل» در «أَهْلَکَ» عطف بر «زَوْجَیْنِ» و در حقیقت مفعول برای «احْمِلْ» است.
12- برخی از افراد خانوادۀ نوحl (همسر و فرزندش) در زمرۀ کافران و تکذیب کنندگان رسالت او بودند.
وَ أَهْلَکَ إِلاّٰ مَنْ سَبَقَ عَلَیْهِ الْقَوْلُ
«ال»در «الْقَوْلُ» عهد ذکری و یا ذهنی است و اشاره به جملۀ «لاٰ تُخٰاطِبْنِی فِی الَّذِینَ ظَلَمُوا إِنَّهُمْ مُغْرَقُونَ» 37/ دارد. بنابراین «إِلاّٰ مَنْ ...»؛ یعنی، مگر آن کس که از پیش به خاطر کفر و ظلمش، حکم غرق شدن را برای او مقدر ساختهایم. مفسران برآنند که مراد از «مَنْ سَبَقَ» همسرنوح به نام «واعله» و فرزندش به نام «یام» و یا «کنعان»است.
13- خداوند، نوح(ع) را از سوار کردن کفرپیشگان خانوادهاش بر کشتی نجات، منع کرد.
اِحْمِلْ فِیهٰا ... أَهْلَکَ إِلاّٰ مَنْ سَبَقَ عَلَیْهِ الْقَوْلُ
14- تقدیر الهی بر غرق شدن و هلاک گشتن برخی از افراد خانوادۀ نوح
وَ أَهْلَکَ إِلاّٰ مَنْ سَبَقَ عَلَیْهِ الْقَوْلُ
15- روابط خانوادگی (نسبی یا سببی) با پیامبران، تأثیری در نجات آنان از عذابهای الهی ندارد.
وَ أَهْلَکَ إِلاّٰ مَنْ سَبَقَ عَلَیْهِ الْقَوْلُ
16- لزوم پرهیز از ملاحظۀ نسب و حسب انسانها در اجرای کیفرها و مجازاتهای مطرح شده در دین
وَ أَهْلَکَ إِلاّٰ مَنْ سَبَقَ عَلَیْهِ الْقَوْلُ
بیان این بخش از داستان نوح(ع) (احمل فیها... أهلک إلّامن سبق علیه القول) رسانندۀ این پیام است که: نباید به خاطر خویشی خطاکاران حتی با افراد برجستهای چون پیامبران، از کیفر آنان چشم پوشید.
17- نوح(ع) موظف به سوارکردن مؤمنان
بر کشتی و نجات دادن آنان از طوفان
قُلْنَا احْمِلْ فِیهٰا ... مَنْ آمَنَ
18- تنها تعداد بسیار اندکی از قوم نوح، به یکتایی خداوند ایمان آوردند و رسالت نوح را پذیرفتند.
وَ مٰا آمَنَ مَعَهُ إِلاّٰ قَلِیلٌ
کلمۀ «قَلِیلٌ» دلالت بر اندک بودن تعداد مؤمنان دارد و قرآن آن را با قیدی همانند «منهم» نیاورد تا به این نکته اشاره کند که: تعداد مؤمنان فی نفسه اندک بودند نه در قیاس با کفرپیشگان و لذا در برداشت با کلمۀ بسیار، بر قلّت مؤمنان تأکید شده است.
19- «عن أبی جعفر(ع ) قال : مسجد کوفان روضة من ریاض الجنّة ... و منه فار التّنّور ... ؛ (1)
از امام باقر(ع ) روایت شده که فرمود: مسجد کوفه ، باغی از باغ های بهشت است ... از مسجد کوفه تنور فوران کرد ...».
20- «عن أبی عبداللّٰه (ع ) قال : حمل نوح (ع ) فی السّفینة الأزواج الثّمانیة الّتی قال اللّٰه عزّوجل : «ثَمٰانِیَةَ أَزْوٰاجٍ مِنَ الضَّأْنِ اثْنَیْنِ وَ مِنَ الْمَعْزِ اثْنَیْنِ ... وَ مِنَ الْإِبِلِ اثْنَیْنِ وَ مِنَ الْبَقَرِ اثْنَیْنِ» فکان من الضّأن اثنین زوج داجنة یربّیها النّاس و الزّوج الأخر الضّأن الّتی تکون فی الجبال الوحشیّة ... و من المعز اثنین زوج داجنة ... والزوج الأخر الظّبی الّتی تکون فی المفاوز و من الإبل اثنین البُخاتی والعراب و من البقر اثنین زوج داجنة للنّاس و الزّوج الآخر البقر الوحشیّة؛ (2)
از امام صادق(ع) روایت شده که فرمود: نوح هشت زوجی را که خدا فرموده «ثَمٰانِیَةَ أَزْوٰاجٍ مِنَ الضَّأْنِ اثْنَیْنِ ...» در کشتی قرار داد: از میش دو جفت یک جفت اهلی که مردم تربیت میکنند و جفت دیگر وحشی که در کوههاست ... و از بز دو جفت: یکی اهلی ... و دیگری آهو که در بیابانهاست و از شتر دو جفت: یکی بخاتی (شتر خراسانی که از شتر عربی و شتر فالج به وجود آید) و دیگری عربی و از گاو دو جفت: یکی اهلی و دیگری وحشی».
21- «عن أبی عبداللّٰه (ع ): لمّا أراد اللّٰه عزّوجل هلاک قوم نوح ... کان الّذین آمنوا به من جمیع الدّنیا ثمانین رجلاً فقال اللّٰه عزّوجل : «... وَ مٰا آمَنَ مَعَهُ إِلاّٰ قَلِیلٌ» ... ؛ (3)
از امام صادق(ع) روایت شده است: هنگامی که خدای عزوجل اراده کرد قوم نوح را هلاک کند ... کسانی که به او ایمان آورده بودند در همۀ دنیا هشتاد مرد بودند. پس خداوند عزوجل فرمود: «... وَ مٰا آمَنَ مَعَهُ إِلاّٰ قَلِیلٌ» ...».
22- «قال أبو عبد اللّٰه (ع ): ... و کانت لنوح
إبنة رکبت معه فی السفینة ... ؛ (1)
از امام صادق (ع ) روایت شده است :... نوح (ع ) دختری داشت که با آن حضرت سوار کشتی شد».
کلیدواژهها:
آب؛ اعداد؛ اللّه؛ امر الهی؛ انبیاء؛ ایمان؛ پسر؛ پیروی؛ تکذیب؛ جدل؛ حیوان؛ خانواده؛ خویشاوندی؛ دختر؛ دین؛ طوفان؛ عدل؛ عذاب؛ غرق؛ قصه در قرآن؛ قوم نوح؛ کشتی؛ کفر؛ مسجد؛ نوح(ع)
وَ قٰالَ اِرْکَبُوا فِیهٰا بِسْمِ اَللّٰهِ مَجْرٰاهٰا وَ مُرْسٰاهٰا إِنَّ رَبِّی لَغَفُورٌ رَحِیمٌ (41)
و [نوح] گفت: بر کشتی سوار شوید، که حرکت و توقّف آن به نام خداست.
بیتردید، پروردگار من بسیار آمرزنده و مهربان است.
41
1- نوح(ع)، پس از شروع طوفان و انجام مقدماتحرکت،ازپیروان و خانوادهاش خواست تا بر کشتی سوار شوند.
وَ قٰالَ ارْکَبُوا فِیهٰا
به نظر میرسد جملۀ «قٰالَ ارْکَبُوا ...» عطف بر جملاتی مقدر باشد که به خاطر دخالت نداشتن آنها در هدفهای نقل ماجرا بیان نشده است؛ یعنی: قلنا احمل فیها ... ففعل کذا و کذا و قال ارکبوا فیها ... . و لذا در برداشت «انجام مقدمات حرکت» آورده شد.
2- کشتی نوح، با نام خدا حرکت میکرد و با نام خدا از حرکت باز میایستاد.
بِسْمِ اللّٰهِ مَجْرٰاهٰا وَ مُرْسٰاهٰا
«مجری» و «مرسی» مصدرهای میمی هستند و در کلام مبتدا واقع شدهاند و به ترتیب به معنای «جری»(حرکت کردن) و «إرساء»(از حرکت بازداشتن) میباشد. حرف «باء» برای استعانت و «بِسْمِ اللّٰهِ» خبر برای «مَجْرٰاهٰا ...» است. بنابراین جملۀ «بِسْمِ اللّٰهِ مَجْرٰاهٰا ...» چنین معنا میشود: [نوح گفت:] حرکت این کشتی و نیز بازداشتن آن از حرکت، با نام خدا تحقق مییابد.
3- اتکا به مغفرت و رحمت خدا برای نجات از حادثۀ طوفان، توصیۀ نوح(ع) به پیروان خویش
قٰالَ ارْکَبُوا فِیهٰا ... إِنَّ رَبِّی لَغَفُورٌ رَحِیمٌ
نوح(ع) با یادآوری مغفرت و رحمت الهی، پس از فرمانش
1) 1) . تفسیر قمی، ج 1، ص 328؛ نورالثقلین، ج 2، ص 370، ح 143.
مبنی بر سوار شدن به کشتی، درصدد بیان این حقیقت بود که کشتی تنها یک وسیله است و آنچه تأمینکنندۀ نجات میباشد شمول مغفرت و رحمت الهی است.
4- پیروان نوح، به هنگام سوارشدن بر کشتی نجات، نگران گناهان و تخلفات خویش بودند.
قٰالَ ارْکَبُوا فِیهٰا ... إِنَّ رَبِّی لَغَفُورٌ رَحِیمٌ
5- نجات پیروان نوح از حادثۀ طوفان، پرتوی از مغفرت و رحمت الهی بود.
قٰالَ ارْکَبُوا فِیهٰا ... إِنَّ رَبِّی لَغَفُورٌ رَحِیمٌ
6- نوح(ع)، واسطۀ شمول مغفرت و رحمت خداوند بر مؤمنان و پیروان او
إِنَّ رَبِّی لَغَفُورٌ رَحِیمٌ
به دلیل «ارْکَبُوا» که خطاب به پیروان نوح است، متعلق «غفور» و «رَحِیمٌ» نیز پیروان آن حضرت میباشد؛ یعنی: إن ربی لغفور لکم رحیم بکم. (خداوند آمرزنده شما و نازل کنندۀ رحمت بر شماست). لازمۀ این سخن آن بود که نوح میفرمود:
«ربکم» (پرورگار شما) نه «رَبِّی» . این جابهجایی بیانگر این نکته است که: خداوند به واسطۀ نوح(ع)، مغفرت و رحمت خویش را به پیروان او میگستراند.
7- بخشش گناهان بندگان و گسترش رحمت بر آنان، جلوهای از ربوبیت خداوند
إِنَّ رَبِّی لَغَفُورٌ رَحِیمٌ
8- «رب»، «غفور» و «رَحِیمٌ» از اسما و صفات خداوند
إِنَّ رَبِّی لَغَفُورٌ رَحِیمٌ
9- «عن أبی عبداللّٰه (ع ): إن نوحاً(ع ) رکب السّفینة أوّل یوم من رجب ... ؛ (1)
از امام صادق (ع ) روایت شده است : نوح (ع ) اول ماه رجب بر کشتی سوار شد...».
10- «عن أبی عبداللّٰه (ع ) قال : جاء رجل إلی أمیرالمؤمنین (ع ) و هو فی مسجد الکوفة فقال (ع ): ... صل فی هذا المسجد ... منه سارت سفینة نوح ... ؛ (2)
از امام صادق (ع ) روایت شده که فرمود: امیرالمؤمنین (ع ) در مسجد کوفه بود. مردی نزد و ی آمد،آن حضرت فرمود:...در این مسجد نماز بخوان ...از همین مسجد کشتی نوح سیر خود را آغاز کرد ...».
کلیدواژهها:
اللّه؛ ایمان؛ بسمله؛ پیروی؛ توکل؛ خانواده؛ رب/اسما و صفات؛ رحمت؛ طوفان؛ کشتی؛ گناه؛ ماههای حرام؛ مسجد؛ مغفرت؛ نوح(ع)
وَ هِیَ تَجْرِی بِهِمْ فِی مَوْجٍ کَالْجِبٰالِ وَ نٰادیٰ نُوحٌ اِبْنَهُ وَ کٰانَ فِی مَعْزِلٍ یٰا بُنَیَّ اِرْکَبْ مَعَنٰا وَ لاٰ تَکُنْ مَعَ اَلْکٰافِرِینَ (42)
و کشتی، آنان را در میان امواجی کوه آسا، میبرد؛ و نوح پسرش را که در کناری بود ندا کرد: ای پسرک من، با ما سوار شو و با کافران مباش.
42
1- پیروان نوح، پس از شروع طوفان و درپی فرمان او، بر کشتی سوار شدند.
وَ قٰالَ ارْکَبُوا فِیهٰا ... وَ هِیَ تَجْرِی بِهِمْ
جملۀ «هِیَ تَجْرِی ...» عطف بر جملهای مقدر است که به خاطر وضوح و اختصار در کلام ذکر نشده است؛ یعنی: فرکبوا فیها و هی تجری بهم.
2- جوشش آبهای زیرزمینی و ریزش باران در حادثۀ طوفان نوح، تشکیل دهندۀ دریایی عظیم و پرتلاطم
وَ هِیَ تَجْرِی بِهِمْ فِی مَوْجٍ کَالْجِبٰالِ
وجود موجهایی همانند کوهها، حکایت از به وجود آمدن دریایی بزرگ از آب دارد.
3- کشتی نوح، او و همراهانش را در میان موجهای عظیمی بسان کوهها، به پیش میبرد.
وَ هِیَ تَجْرِی بِهِمْ فِی مَوْجٍ کَالْجِبٰالِ
«مَوْجٍ» اسم جنس است و بر یک موج و نیز موجهای متعدد و کثیر اطلاق میشود از آن جا که در آیۀ شریفه، کلمۀ «مَوْجٍ» به «جبال» (کوهها) تشبیه شده، معلوم میشود مراد از آن، امواج متعدد و کثیر است.
4- کشتی نوح، سفینهای بسیار مقاوم و برخوردار از بهترین اصول فنی
وَ هِیَ تَجْرِی بِهِمْ فِی مَوْجٍ کَالْجِبٰالِ
5- فرزند نوح، به هنگام حرکت کشتی، با فاصلهای نسبتاً دور از کشتی بسر میبرد.
وَ نٰادیٰ نُوحٌ ابْنَهُ وَ کٰانَ فِی مَعْزِلٍ
متعلق «مَعْزِلٍ» أبیه و یا الفلک میباشد. بنابراین «وَ کٰانَ ...»؛ یعنی، فرزند نوح در کناری و به دور از پدرش یا کشتی بسر میبرد.
6- فرزند نوح، علی رغم مشاهدۀ دریایی از آب خروشان، از همراهی با نوح(ع) و سوار شدن بر کشتی نجات، کناره گرفت.
وَ هِیَ تَجْرِی بِهِمْ فِی مَوْجٍ کَالْجِبٰالِ وَ نٰادیٰ نُوحٌ ابْنَهُ وَ کٰانَ فِی مَعْزِلٍ
وقوع جملۀ «وَ نٰادیٰ نُوحٌ» پس از «هِیَ تَجْرِی بِهِمْ ...» گویای این است که گفتوگوی حضرت نوح(ع) با فرزندش، پس از بالا آمدن آب و حرکت کشتی بوده است جملۀ و «حٰالَ بَیْنَهُمَا الْمَوْجُ» - در آیۀ بعد - مؤید این معنا میباشد. قابل ذکر است که برخی از مفسران، جملۀ «نٰادیٰ نُوحٌ ...» را عطف بر «قٰالَ ارْکَبُوا ...» دانسته و گفتهاند: گفتوگوی یاد شده، پیش از حادثۀ طوفان و بالا آمدن آب بوده است.
7- نوح(ع) با فریادی رسا و بلند، فرزندش را برای سوار شدن به کشتی فرا خواند.
نٰادیٰ نُوحٌ ابْنَهُ وَ کٰانَ فِی مَعْزِلٍ یٰا بُنَیَّ ارْکَبْ مَعَنٰا
«نداء»بلند کردن صدا و ابراز کردن آن است (مفردات راغب).
8- نوح(ع) در آستان غرق شدن فرزندش، وی را به ایمان و یکتاپرستی دعوت کرد.
یٰا بُنَیَّ ارْکَبْ مَعَنٰا وَ لاٰ تَکُنْ مَعَ الْکٰافِرِینَ
مراداز «مَعَنٰا» همراهیو معیت عقیدتی است نه جسمانی؛ زیرا جملۀ «ارْکَبْ» در دلالت بر همراهی و معیت جسمانی کافی بود. بنابراین اگر مراد مجرد همراهی با نوح و پیروان او باشد، آوردن کلمۀ «مَعَنٰا» ضرورتی نداشت. جملۀ «وَ لاٰ تَکُنْ ...» مؤید این معناست.
9- نوح(ع) به ایمان آوردن فرزندش امیدوار بود و آن را محتمل میشمرد.
یٰا بُنَیَّ ارْکَبْ مَعَنٰا وَ لاٰ تَکُنْ مَعَ الْکٰافِرِینَ
10- سوارشدن بر کشتی نوح، نشانۀ ایمان و تخلف از آن، نشانه و دلیل کفر بود.
اِرْکَبْ مَعَنٰا وَ لاٰ تَکُنْ مَعَ الْکٰافِرِینَ
11- فرزند نوح، تا زمان حادثۀ طوفان نه در صف مؤمنان بود و نه در زمرۀ کافران.*
نٰادیٰ نُوحٌ ابْنَهُ وَ کٰانَ فِی مَعْزِلٍ یٰا بُنَیَّ ارْکَبْ مَعَنٰا وَ لاٰ تَکُنْ مَعَ الْکٰافِرِینَ
برخی برآنند که مراد از کنار بودن فرزند نوح (و کان فی معزل)، کنارگیری ویاز صف مؤمنانو جبهۀ کافران است؛ یعنی، نه ایمان آورده بود، و نه اظهار تکذیب میکرد.
کلیدواژهها:
امید؛ ایمان؛ پیروی؛ توحید؛ دریا؛ طوفان؛ قوم نوح؛ کشتی؛ کفر؛ کوه؛ موج؛ نوح(ع)
قٰالَ سَآوِی إِلیٰ جَبَلٍ یَعْصِمُنِی مِنَ اَلْمٰاءِ قٰالَ لاٰ عٰاصِمَ اَلْیَوْمَ مِنْ أَمْرِ اَللّٰهِ إِلاّٰ مَنْ رَحِمَ وَ حٰالَ بَیْنَهُمَا اَلْمَوْجُ فَکٰانَ مِنَ اَلْمُغْرَقِینَ (43)
گفت: به زودی به کوهی پناه میبرم که مرا از طغیان آب حفظ میکند. گفت: امروز در برابر فرمان خدا هیچ نگاه دارندهای نیست، مگر کسی که خدا بر او رحم کند. و موج میان آن دو حایل شد و او از غرق شدگان گردید.
43
1- پسر نوح، دعوت او را (گرایش به توحید و ...) نپذیرفت و از سوار شدن بر کشتی امتناع کرد.
یٰا بُنَیَّ ارْکَبْ مَعَنٰا وَ لاٰ تَکُنْ مَعَ الْکٰافِرِینَ . قٰالَ
2- فرزند نوح، مأوا گرفتن در کوه را مایۀ نجات از حادثۀ طوفان میپنداشت.
قٰالَ سَآوِی إِلیٰ جَبَلٍ یَعْصِمُنِی مِنَ الْمٰاءِ
«اوی»(مصدر «آوی») به معنای رجوع کردن و منضم شدن و جای گرفتن است و «عصمة»(مصدر «یعصم») به معنای منع کردن و بازداشتن است. بنابراین «سَآوِی ...»؛ یعنی، به زودی به کوهی میروم که مرا از [خطر] این آب باز دارد.
3- سرزمینی که نوح و قومش در آن سکونت داشتند، منطقهای کوهستانی بود.
قٰالَ سَآوِی إِلیٰ جَبَلٍ یَعْصِمُنِی مِنَ الْمٰاءِ
نکره آوردن «جَبَلٍ» نشانگر آن است که پسر نوح، کوه مخصوصی را در نظر نداشت؛ بلکه تصمیمش بر آن بود که کوه مناسبی را برگزیند. بنابراین در اطراف وی کوههای متعددی وجود داشت و این نشانۀ کوهستانی بودن آن منطقه است.
4- نوح(ع)، فرزندش را از بی ثمربودن صعود بر کوه و منحصر بودن راه نجات در بهره جستن از امداد الهی، آگاه ساخت.
لاٰ عٰاصِمَ الْیَوْمَ مِنْ أَمْرِ اللّٰهِ إِلاّٰ مَنْ رَحِمَ
5- هیچ چیز و هیچ کس، جز خداوند رحمان، توانا بر نجات افراد از حادثۀ طوفان نوح نبود.
قٰالَ لاٰ عٰاصِمَ الْیَوْمَ مِنْ أَمْرِ اللّٰهِ إِلاّٰ مَنْ رَحِمَ
ظاهر جملۀ «لاٰ عٰاصِمَ ...» این است که «مَنْ رَحِمَ» استثنا از «لاٰ عٰاصِمَ» باشد. در این صورت باید گفت: مراد از «مَنْ رَحِمَ» رحم کننده، یعنی خداوند است نه کسی که مورد رحمت قرار میگیرد؛ یعنی: لاعاصم ... الا الراحم و هو اللّٰه.
6- حادثۀ طوفان نوح، عذابی برخاسته از
فرمان خدا
لاٰ عٰاصِمَ الْیَوْمَ مِنْ أَمْرِ اللّٰهِ
مراد از «أَمْرِ اللّٰهِ» همان حادثۀ طوفان و عذاب نازل شده بر قوم نوح است. تعبیر کردن از عذاب به «أَمْرِ اللّٰهِ» بیانگر آن است که آن عذاب به امر و فرمان الهی، تحقق یافت.
7- همۀ موجودات، مقهور اراده و خواست خداوندند.
لاٰ عٰاصِمَ الْیَوْمَ مِنْ أَمْرِ اللّٰهِ
8- نجات یافتن از حوادثی چون طوفان نوح (عذابهای الهی)، جز در سایۀ رحمت الهی، امکانپذیر نیست.
لاٰ عٰاصِمَ الْیَوْمَ مِنْ أَمْرِ اللّٰهِ إِلاّٰ مَنْ رَحِمَ
9- نوح(ع) و همراهان او در کشتی، بهرهمندان از رحمت خدا
لاٰ عٰاصِمَ الْیَوْمَ مِنْ أَمْرِ اللّٰهِ إِلاّٰ مَنْ رَحِمَ
10- موجهایی کوهپیکر، میان نوح(ع) و فرزندش حایل شد و مانع ادامۀ گفتوگوی آنان با یکدیگر گردید.
قٰالَ لاٰ عٰاصِمَ الْیَوْمَ مِنْ أَمْرِ اللّٰهِ ... وَ حٰالَ بَیْنَهُمَا الْمَوْجُ
«ال»در «الْمَوْجُ» عهد ذکری و اشاره به همان امواج کوهپیکر (موج کالجبال) است.
11- امواج سهمگین طوفان، فرزند نوح را پیش از آنکه به کوهی پناه برد، در خود فرو برد و هلاک کرد.
وَ حٰالَ بَیْنَهُمَا الْمَوْجُ فَکٰانَ مِنَ الْمُغْرَقِینَ
12- کفرپیشگان قوم نوح، در طوفان آب غرق شدند و به هلاکت رسیدند.
فَکٰانَ مِنَ الْمُغْرَقِینَ
13- «صفوان بن مهران الجمّال عن الصّادق جعفربن محمّد - علیه السلام - قال : سار و أنا معه فی القادسیّة حتّی أشرف علی النّجف فقال : هو الجبل الذی اعتصم به إبن جدّی نوح (ع ) فقال : «سَآوِی إِلیٰ جَبَلٍ یَعْصِمُنِی مِنَ الْمٰاءِ» ... فغار فی الأرض ... ؛ (1)
صفوان بن مهران جمّال از امام صادق(ع) نقل میکند و میگوید: من با امام صادق(ع) در سرزمین قادسیه همراه بودم تا به نجف نزدیک شد؛ پس فرمود: نجف جای کوهی است که فرزند جدّم نوح به آن پناهنده شد و گفت: «سَآوِی إِلیٰ جَبَلٍ یَعْصِمُنِی مِنَ الْمٰاءِ» ... پس آن کوه در زمین فرو رفت...».
14- «قال أبوعبداللّٰه (ع ): ... غرق جمیع الدّنیا إلّاموضع البیت ... ؛ (2)
امام صادق (ع ) فرمود: ... [در طوفان نوح ] همة دنیا زیر آب رفت مگر جایگاه خائنة خدا ...».
کلیدواژهها:
اللّه؛ امداد غیبی؛ امر الهی؛ رحمت؛ طوفان؛ عذاب؛ غرق؛ قوم نوح؛ کعبه؛ کوه؛ گناه؛ مشیت خدا؛ نوح(ع)
وَ قِیلَ یٰا أَرْضُ اِبْلَعِی مٰاءَکِ وَ یٰا سَمٰاءُ أَقْلِعِی وَ غِیضَ اَلْمٰاءُ وَ قُضِیَ اَلْأَمْرُ وَ اِسْتَوَتْ عَلَی اَلْجُودِیِّ وَ قِیلَ بُعْداً لِلْقَوْمِ اَلظّٰالِمِینَ (44)
و گفته شد: ای زمین، آب خود فرو بر، و ای آسمان [از باران] خودداری کن. و آب فرو نشست و کار به پایان رسید و کشتی بر [کوه] جودی قرار گرفت، و گفته شد:
دوری [از رحمت خدا] بر مردم ستمکار باد.
44
1- خداوند، درپی غرق شدن کافران قوم نوح، به زمین فرمان داد تا آبهای خود (آبهای زیرزمینی) را فرو برد.
فَکٰانَ مِنَ الْمُغْرَقِینَ . وَ قِیلَ یٰا أَرْضُ ابْلَعِی مٰاءَکِ
مراد از «مٰاءَکِ» آبهایی است که تا پیش از طوفان در منابع زیرزمینی وجود داشت و به امر خداوند بر سطح زمین ظاهر شده بود. اضافۀ کلمۀ «ماء»به ضمیر«ک»گویای این معناست.
2- پس از حادثۀ طوفان نوح و غرق شدن کفرپیشگان، آسمان از ناحیۀ خداوند فرمان یافت تا از بارش باز ایستد.
فَکٰانَ مِنَ الْمُغْرَقِینَ . وَ قِیلَ ... یٰا سَمٰاءُ أَقْلِعِی
اقلاع (مصدر «أَقْلِعِی» ) به معنای خودداری کردن است. مراد از خودداری کردن آسمان - به قرینۀ مقام - قطع باران میباشد.
3- حادثۀ طوفان نوح از جوشش آبهای زیرزمینی و ریزش باران از آسمان، ایجاد شد.
یٰا أَرْضُ ابْلَعِی مٰاءَکِ وَ یٰا سَمٰاءُ أَقْلِعِی
4- با فرمان الهی به آسمان و زمین، آبها کاسته شد، جریان طوفان نوح تمام شد و کشتی نجات، به سلامت بر کوه جودی مستقر گردید.
وَ غِیضَ الْمٰاءُ وَ قُضِیَ الْأَمْرُ وَ اسْتَوَتْ عَلَی الْجُودِیِّ
5- زمین، آسمان و همۀ عوامل هستی، در اختیار خدا و گوش به فرمان او هستند.
یٰا أَرْضُ ابْلَعِی مٰاءَکِ وَ یٰا سَمٰاءُ أَقْلِعِی وَ غِیضَ الْمٰاءُ
6- دوری از رحمت خدا در سرای آخرت، امری تقدیر شده برای کفرپیشگان و ستمگران قوم نوح
فَکٰانَ مِنَ الْمُغْرَقِینَ ... وَ قِیلَ بُعْداً لِلْقَوْمِ الظّٰالِمِینَ
«بُعْداً» مفعول مطلق برای فعل محذوف (لیبعد) میباشد و جمله در اصل چنین بوده: و قیل لیبعد بُعداً القوم الظالمون؛ یعنی، و گفته شد که ستمگران قوم نوح باید از رحمت خدا دور باشند و از آن جا که آنان در دنیا عذاب شدند، معلوم میشود مراد از جملۀ «وَ قِیلَ ...» دوری از رحمت خدا در آخرت است.
7- گرفتار شدن کفرپیشگان و ستمکاران به عذاب دنیوی، موجب رهایی آنان از عذاب اخروی نیست.
فَکٰانَ مِنَ الْمُغْرَقِینَ ... وَ قِیلَ بُعْداً لِلْقَوْمِ الظّٰالِمِینَ
بیان عذاب اخروی کفرپیشگان، پس از بیان گرفتاری آنان به عذاب دنیوی، اشاره به این نکته دارد که: نباید گمان شود اگر کافران به کیفر دنیوی و عذاب استیصال گرفتار شدند، از عذابهای اخروی رهایی خواهند یافت.
8- کفر، ستمگری است و کفر پیشگان ستمگرند.
وَ قِیلَ بُعْداً لِلْقَوْمِ الظّٰالِمِینَ
9- «قال أبو عبداللّٰه (ع ): ... أمر اللّٰه الأرض أن تبلع مائها و هو قوله «وَ قِیلَ یٰا أَرْضُ ابْلَعِی مٰاءَکِ ...» ... فبلعت الأرض ماءها فأراد ماء السماء أن یدخل فی الأرض فامتنعت الأرض من قبولها و قالت: إنّما أمرنی اللّٰه عزّ و جلّ أن أبلع مائی فبقی ماء السماء علیٰ وجهالأرض و استوت السفینة علیٰ جبل الجودی و هو بالموصل جبل عظیم، فبعث اللّٰه جبرئیل فساق الماء إلی البحار حول الدنیا ... ؛ (1)
امام صادق(ع) فرمود: ... خداوند به زمین فرمان داد تا آب خود را فرو برد و این سخن خداست که فرمود: «... یٰا أَرْضُ ابْلَعِی مٰاءَکِ ...» ... پس زمین آب خود را فرو برد. آبی که از آسمان آمده بود خواست در زمین فرو رود، زمین از قبول آن امتناع کرد و گفت: خدای عزوجل مرا فرمان داده فقط آب خود را فرو ببرم، پس آب آسمان روی زمین باقی ماند و کشتی بر کوه جودی قرار گرفت و آن کوه بزرگی است در موصل. پس خداوند جبرئیل را برانگیخت و او آبها را به دریاهای اطراف دنیا سوق داد ...».
10- «عن المفضّل قال : قلت لأبی عبداللّٰه (ع ) ... کم لبث نوح و من معه فی السّفینة حتّی نضب الماء و خرجوا منها؟ فقال : لبثوا فیها سبعة أیّام ولیالیها و طافت بالبیت ثم استوت علی الجودی ...؛ (2)
مفضل گوید: به امام صادق (ع ) گفتم : ... چه مدتی نوح و همراهان در کشتی ماندند تا آب فرو نشست و از کشتی خارج شدند؟ فرمود: هفت شبانه روز در کشتی ماندند و کشتی بر
خائنة خدا طواف کرد، سپس بر کوه جودی استقرار یافت ...».
11- «عن أبی عبداللّٰه (ع ) ... قال اللّٰه تعالی للأرض : «ابْلَعِی مٰاءَکِ» فبلعت ماءها من مسجد الکوفة کما بدأ الماء منه و تفرّق الجمع الذی کان مع نوح فیالسفینة ... ؛ (1)
از امام صادق(ع) روایت شده است ... خداوند متعال [در طوفان نوح] به زمین گفت: «آب خود رای فرو ببر». زمین آب خود را از مسجد کوفه فرو برد، همان گونه که از آن جا هم آغاز به بیرون آمدن کرده بود و گروهی که با نوح در کشتی بودند متفرق شدند...».
12- «عن الصّادق (ع ) أنّه قال : یوم النیروز هو الیوم الّذی استوت فیه سفینة نوح (ع ) علی الجودی ؛ (2)
از امام صادق (ع ) روایت شده که فرمود: روز نوروز روزی است که کشتی نوح بر کوه جودی استقرار یافت».
کلیدواژهها:
آب؛ آخرت؛ آسمان؛ اعداد؛ امر الهی؛ تسخیر؛ جودی/کوه؛ دنیا؛ رحمت؛ زمین؛ طبیعت؛ طوفان؛ ظلم؛ عذاب؛ عید؛ غرق؛ قوم نوح؛ کشتی؛ کفر؛ نوح(ع)
وَ نٰادیٰ نُوحٌ رَبَّهُ فَقٰالَ رَبِّ إِنَّ اِبْنِی مِنْ أَهْلِی وَ إِنَّ وَعْدَکَ اَلْحَقُّ وَ أَنْتَ أَحْکَمُ اَلْحٰاکِمِینَ (45)
و نوح پروردگارش را ندا کرد و گفت: پروردگارا، پسرم از خانوادۀ من است و وعدۀ تو [دربارۀ نجات خانوادۀ من] قطعاً حقّ است و تو بهترین حکم کنندگانی.
45
1- نوح(ع) در پی حایل شدن امواج آب میان او و فرزندش، با شفاعت به درگاه خدا، خواستار نجات وی شد.
وَ حٰالَ بَیْنَهُمَا الْمَوْجُ ... وَ نٰادیٰ نُوحٌ رَبَّهُ فَقٰالَ رَبِّ إِنَّ ابْنِی مِنْ أَهْلِی
جملۀ «فَلاٰ تَسْئَلْنِ» (در آیۀ چهل و ششم) حاکی است که:
نوح(ع) خواستار نجات فرزندش از غرق شدن بود. براین اساس دعا و التجای آن حضرت پیش از غرق شدن فرزندش بود و لذا برخی از مفسران جملۀ «نٰادیٰ نُوحٌ رَبَّهُ ...» را بر «حٰالَ بَیْنَهُمَا الْمَوْجُ» عطف گرفتهاند.
2- التجا به مقام ربوبی، از آداب دعاست.
وَ نٰادیٰ نُوحٌ رَبَّهُ فَقٰالَ رَبِّ
3- خداوند، نوح(ع) را به نجات افراد
خانوادهاش نوید داده بود.
إِنَّ ابْنِی مِنْ أَهْلِی وَ إِنَّ وَعْدَکَ الْحَقُّ
مصداق مورد نظر برای «وَعْدَکَ» نجات خانوادۀ نوح از حادثۀ طوفان است که جملۀ «قُلْنَا احْمِلْ ... أَهْلِکَ» بیانگر نوید به آن بود.
4- خداوند، به تمامی وعدههای خویش وفا میکند.
وَ إِنَّ وَعْدَکَ الْحَقُّ
حق بودن وعده، به این است که: آنچه مورد وعده قرار گرفته امری درست و به جا باشد و نیز وعده کننده به آن، پایبند بوده و بدان وفا کند.
5- نوح(ع)، براساس وعدۀ خداوند به نجات افراد خانوادهاش و التزام خداوند به وعدههای خویش، خواستار نجات فرزندش شد.
إِنَّ ابْنِی مِنْ أَهْلِی وَ إِنَّ وَعْدَکَ الْحَقُّ
6- حکم و قضاوت خداوند، متقنترین و عادلانهترین حکمها و قضاوتهاست.
وَ أَنْتَ أَحْکَمُ الْحٰاکِمِینَ
7- نوح(ع)، پس از طرح استدلال خویش برای لزوم نجات فرزندش، حکم و قضاوت آن را به خداوند واگذار کرد.
إِنَّ ابْنِی مِنْ أَهْلِی وَ إِنَّ وَعْدَکَ الْحَقُّ وَ أَنْتَ أَحْکَمُ الْحٰاکِمِینَ
8- نوح(ع)، انسانی تسلیم در برابر خدا و قضاوتهای او
إِنَّ ابْنِی مِنْ أَهْلِی ... وَ أَنْتَ أَحْکَمُ الْحٰاکِمِینَ
هر چند استدلال حضرت نوح(ع) مستلزم این نتیجه بود که:
نجات فرزندش براساس وعدۀ خدا امری لازم است، ولی در کلامش به این نتیجه تصریح نکرد؛ بلکه به جای آن، حکم و قضاوت الهی را نسبت به آنچه خود و یا دیگران میاندیشند و قضاوت میکنند، متقنتر و عادلانهتر خواند تا به تسلیم بودن خویش در برابر خدا و قضاوتهای او، اعتراف کرده باشد.
9- «رب» و «أَحْکَمُ الْحٰاکِمِینَ» از اسما و صفات خداوند
وَ نٰادیٰ نُوحٌ رَبَّهُ فَقٰالَ رَبِّ ... وَ أَنْتَ أَحْکَمُ الْحٰاکِمِینَ
کلیدواژهها:
احتجاج؛ اللّه؛ بشارت؛ حق؛ حُکم؛ خانواده؛ دعا؛ رب /اسما و صفات؛ شفاعت؛ عدل؛ قضا؛ نوح(ع)؛ وعده
قٰالَ یٰا نُوحُ إِنَّهُ لَیْسَ مِنْ أَهْلِکَ إِنَّهُ عَمَلٌ غَیْرُ صٰالِحٍ فَلاٰ تَسْئَلْنِ مٰا لَیْسَ لَکَ بِهِ عِلْمٌ إِنِّی أَعِظُکَ أَنْ تَکُونَ مِنَ اَلْجٰاهِلِینَ (46)
گفت: ای نوح، او قطعاً از خانوادۀ تو نیست. او مجسّمۀ کارهای ناشایسته است.
پس چیزی را که به آن هیچ علمی نداری از من مخواه. من به تو پند میدهم که مبادا از جاهلان باشی.
46
1- فرزند غرق شدۀ حضرت نوح، انسانی ناصالح و فسادپیشه بود.
إِنَّهُ عَمَلٌ غَیْرُ صٰالِحٍ
2- فرزند ناصالح نوح، در پیشگاه خداوند از خانواده و اهلبیت او محسوب نمیشد.
إِنَّهُ لَیْسَ مِنْ أَهْلِکَ
3- فسادپیشگی فرزند نوح، موجب محسوب نشدن وی از خانواده نوح(ع) در پیشگاه خداوند
إِنَّهُ لَیْسَ مِنْ أَهْلِکَ إِنَّهُ عَمَلٌ غَیْرُ صٰالِحٍ
جملۀ «إِنَّهُ عَمَلٌ ...» علت برای «إِنَّهُ لَیْسَ مِنْ أَهْلِکَ» میباشد؛ یعنی، چون فرزندت دارای عمل ناشایست است، ما او را از خانوادۀ تو به حساب نمیآوریم.
4- فسادپیشگی فرزند نوح، موجب هلاکت وی در حادثۀ طوفان
فَکٰانَ مِنَ الْمُغْرَقِینَ ... إِنَّهُ لَیْسَ مِنْ أَهْلِکَ إِنَّهُ عَمَلٌ غَیْرُ صٰالِحٍ
5- نوح(ع)، ناآگاه به تباهی و فساد بی حد فرزند ناصالح خویش
إِنَّهُ عَمَلٌ غَیْرُ صٰالِحٍ
6- محدودیت علم و آگاهی نوح(ع)
إِنَّ ابْنِی مِنْ أَهْلِی ... إِنَّهُ لَیْسَ مِنْ أَهْلِکَ ... فَلاٰ تَسْئَلْنِ
7- خداوند، نوح(ع) را از درخواست نجات فرزندش، برحذر داشت.
فَلاٰ تَسْئَلْنِ مٰا لَیْسَ لَکَ بِهِ عِلْمٌ
چون مفعول دوم «فَلاٰ تَسْئَلْنِ» - یعنی، «مٰا لَیْسَ ...» - بدون حرف «عن» آمده است، مقصود از سؤال، درخواست و مطالبه است نه پرسش و جستوجو. بنابراین «فَلاٰ تَسْئَلْنِ» ؛ یعنی، از من مخواه و درخواست نکن ... . مصداق مورد نظر برای «مٰا لَیْسَ ...» نجات فرزند نوح میباشد.
8- نجات فرزند فسادپیشۀ نوح از حادثۀ
طوفان، امری خلاف حکمت و مصلحت در نزد خداوند
فَلاٰ تَسْئَلْنِ مٰا لَیْسَ لَکَ بِهِ عِلْمٌ
«بِهِ» متعلق به «عِلْمٌ» است و مراد از آن «بمصلحته و حکمته و صوابه» میباشد. بنابراین «فَلاٰ تَسْئَلْنِ مٰا لَیْسَ ...»؛ یعنی، درخواستی را که نمیدانی درست است و یا مطابق مصلحت و حکمت است، از من مخواه.
9- سلب پیوندها و روابط خویشاوندی، براثر اعمال ناشایست، در مکاتب الهی
إِنَّهُ لَیْسَ مِنْ أَهْلِکَ إِنَّهُ عَمَلٌ غَیْرُ صٰالِحٍ
10- ایمان و اعمال صالح، محور اساسی پیوند و ارتباط پیامبران با انسانهاست.
إِنَّهُ لَیْسَ مِنْ أَهْلِکَ إِنَّهُ عَمَلٌ غَیْرُ صٰالِحٍ
11- اعمال صالح خانوادۀ نوح (پرستش خدا و ...) مایۀ نجات آنان از حادثۀ طوفان بود نه انتسابشان به حضرت نوح(ع).
إِنَّهُ لَیْسَ مِنْ أَهْلِکَ إِنَّهُ عَمَلٌ غَیْرُ صٰالِحٍ
تصریح خداوند به این که«هلاکت فرزند نوح به خاطر اعمال ناصالحش بوده است»، اشاره به این معنا دارد که: نجات دیگر اعضای خانوادۀ نوح، بهخاطر انتسابشان به آن حضرت نبوده؛ بلکه منزه بودنشان از اعمال ناشایست، مایۀ نجاتشان بوده است.
12- خداوند، مراقب پیامبران و توجه دهندۀ آنان به خطاها و لغزشهایشان
إِنَّ ابْنِی مِنْ أَهْلِی ... إِنَّهُ لَیْسَ مِنْ أَهْلِکَ ... فَلاٰ تَسْئَلْنِ
13- پرهیز از عمل جاهلانه، پند و موعظۀ خداوند به حضرت نوح(ع)
إِنِّی أَعِظُکَ أَنْ تَکُونَ مِنَ الْجٰاهِلِینَ
«موعظة» به معنای پنددادن و نصیحت کردن است. چنان چه متعلق آن رفتار و اخلاق پسندیده باشد، مفاد آن ترغیب به انجام دادن است و اگر متعلق آن رفتار و اخلاق ناپسند باشد، مفاد آن توصیه به انجام ندادن است.
14- تقاضای امری از خداوند، بدون اطمینان به حکیمانه بودنش، کاری است به دور از شأن پیامبران.
فَلاٰ تَسْئَلْنِ مٰا لَیْسَ لَکَ بِهِ عِلْمٌ إِنِّی أَعِظُکَ أَنْ تَکُونَ مِنَ الْجٰاهِلِینَ
15- دعا به درگاه خداوند و تقاضای امری که به حکیمانه بودنش اطمینان نیست، کاری جاهلانه است.
فَلاٰ تَسْئَلْنِ مٰا لَیْسَ لَکَ بِهِ عِلْمٌ إِنِّی أَعِظُکَ أَنْ تَکُونَ مِنَ الْجٰاهِلِینَ
16- خداوند، موعظه کنندۀ پیامبران خویش
إِنِّی أَعِظُکَ أَنْ تَکُونَ مِنَ الْجٰاهِلِینَ
17- جهل و نادانی، صفتی ناپسند و نکوهیده در پیشگاه خداوند
إِنِّی أَعِظُکَ أَنْ تَکُونَ مِنَ الْجٰاهِلِینَ
18- «قال أبو عبداللّٰه (ع ): إن اللّٰه عزّوجل قال لنوح : «یٰا نُوحُ إِنَّهُ لَیْسَ مِنْ أَهْلِکَ» ...
هو ابنه و لٰکنّ اللّٰه عزّوجلّ نفاه عنه حین خالفه فی دینه؛ (1)
امام صادق(ع) فرمود: خدای عزوجل به حضرت نوح فرمود:
«ای نوح آن [پسر] از اهل تو نیست»... او پسرش بود ولی خدای عزوجل او را از اهل نوح بودن نفی کرد؛ زیرا در دین پدرش با او مخالفت کرد».
کلیدواژهها:
اللّه؛ انبیاء؛ ایمان؛ جهل؛ خانواده؛ خویشاوندی؛ دعا؛ دین؛ طوفان؛ عصمت؛ علم؛ عمل؛ فساد؛ ملامت؛ موعظه؛ نوح(ع)
قٰالَ رَبِّ إِنِّی أَعُوذُ بِکَ أَنْ أَسْئَلَکَ مٰا لَیْسَ لِی بِهِ عِلْمٌ وَ إِلاّٰ تَغْفِرْ لِی وَ تَرْحَمْنِی أَکُنْ مِنَ اَلْخٰاسِرِینَ (47)
گفت: پروردگارا، من به تو پناه میبرم از اینکه چیزی را از تو بخواهم که هیچ علمی به آن ندارم، و اگر مرا نیامرزی و مورد رحمت قرار ندهی از زیانکاران خواهم بود.
47
1- نوح(ع)،از تقاضای نجات فرزند ناصالحش منصرف شد و آن را امری نابهجا دانست.
فَقٰالَ رَبِّ إِنَّ ابْنِی مِنْ أَهْلِی ... قٰالَ رَبِّ إِنِّی أَعُوذُ بِکَ أَنْ أَسْئَلَکَ مٰا لَیْسَ لِی بِهِ عِلْمٌ
2- پیامبران، تسلیم امر خدا و مطیع فرمانهای او، بدون هیچ تعلل و چون و چرا
فَلاٰ تَسْئَلْنِ مٰا لَیْسَ لَکَ بِهِ عِلْمٌ ... قٰالَ رَبِّ إِنِّی
3- تمسک و توسل به ربوبیت خداوند، از آداب دعاست.
قٰالَ رَبِّ ... إِلاّٰ تَغْفِرْ لِی وَ تَرْحَمْنِی أَکُنْ مِنَ الْخٰاسِرِینَ
4- درخواست امری نابهجا و غیر حکیمانه از خداوند، لغزش و خطاست.
قٰالَ رَبِّ إِنِّی أَعُوذُ بِکَ أَنْ أَسْئَلَکَ مٰا لَیْسَ لِی بِهِ عِلْمٌ
استعاذه و پناه بردن به خداوند، در موردی است که متعلق آن،
1) 1) . عیون اخبار الرضا، ج 2، ص 75، ح 3؛ نور الثقلین، ج 2، ص 368، ح 139.
امری ناپسند و شرّآفرین باشد.
5- لزوم استعاذه به خداوند و پناه بردن به او، برای دورماندن از درخواستهای نابهجا از او
قٰالَ رَبِّ إِنِّی أَعُوذُ بِکَ أَنْ أَسْئَلَکَ مٰا لَیْسَ لِی بِهِ عِلْمٌ
6- احتمال غیر حکیمانه بودن درخواست، در لزوم پرهیز از تقاضای آن از درگاه خداوند کافی است.
إِنِّی أَعُوذُ بِکَ أَنْ أَسْئَلَکَ مٰا لَیْسَ لِی بِهِ عِلْمٌ
علم نداشتن به حکیمانه بودن درخواست - که مفاد «مٰا لَیْسَ لِی بِهِ عِلْمٌ» است - شامل موردی که انسان حتی گمان به مصلحت دارد ولی هنوز به مرتبۀ علم و اطمینان نرسیده است، نیز میشود.
7- نوح(ع)، با پیبردن به نادرستی تقاضای خود (نجات فرزندش) خواهان آمرزش و رحمت الهی شد.
إِلاّٰ تَغْفِرْ لِی وَ تَرْحَمْنِی أَکُنْ مِنَ الْخٰاسِرِینَ
8- نوح(ع)، رهایی خویش از زیانکاری را در گرو مغفرت و رحمت الهی میدانست.
إِلاّٰ تَغْفِرْ لِی وَ تَرْحَمْنِی أَکُنْ مِنَ الْخٰاسِرِینَ
9- همگان، حتی پیامبران الهی برای نیل به سعادت، نیازمند مغفرت و رحمت الهیاند.
إِلاّٰ تَغْفِرْ لِی وَ تَرْحَمْنِی أَکُنْ مِنَ الْخٰاسِرِینَ
10- زیانکاری و خسارت واقعی انسان، در عدم آمرزش گناهان و شامل نشدن رحمت خداوند بر اوست.
وَ إِلاّٰ تَغْفِرْ لِی وَ تَرْحَمْنِی أَکُنْ مِنَ الْخٰاسِرِینَ
11- مغفرت و رحمت خداوند، جلوهای از ربوبیت اوست.
قٰالَ رَبِّ ... وَ إِلاّٰ تَغْفِرْ لِی وَ تَرْحَمْنِی
12- آمرزیده شدن گناهان، زمینهساز شمول رحمت الهی است.
إِلاّٰ تَغْفِرْ لِی وَ تَرْحَمْنِی
برداشت فوق، از تقدیم مغفرت بر رحمت، استفاده شده است.
13- «رَبِّ» از اسما و صفات خداوند
قٰالَ رَبِّ إِنِّی أَعُوذُ بِکَ
کلیدواژهها:
استعاذه؛ استغفار؛ اللّه؛ انبیاء؛ انسان؛ توسل؛ دعا؛ رب/اسما و صفات؛ رحمت؛ رستگاری؛ ضرر؛ عمل؛ فرزند؛ مغفرت؛ ندامت؛ نوح(ع)
قِیلَ یٰا نُوحُ اِهْبِطْ بِسَلاٰمٍ مِنّٰا وَ بَرَکٰاتٍ عَلَیْکَ وَ عَلیٰ أُمَمٍ مِمَّنْ مَعَکَ وَ أُمَمٌ سَنُمَتِّعُهُمْ ثُمَّ یَمَسُّهُمْ مِنّٰا عَذٰابٌ أَلِیمٌ (48)
گفته شد: ای نوح، با سلامی از ما و برکاتی بر تو و بر امّت هایی برخاسته از آنان که با تواَند فرود آی. و امّتهای دیگری نیز خواهند بود که به زودی آنان را[در دنیا] بهره مند خواهیم ساخت، سپس از جانب ما عذابی دردناک به آنان خواهد رسید.
48
1- خداوند، پس از استقرار کشتی نوح بر کوه جودی، به او و همراهانش فرمان داد تا از کشتی پیاده شوند و از کوه فرود آیند.
وَ اسْتَوَتْ عَلَی الْجُودِیِّ ... قِیلَ یٰا نُوحُ اهْبِطْ
«هبوط» به معنای فرود آمدن است. متعلق «اهْبِطْ» - به قرینۀ «اسْتَوَتْ عَلَی الْجُودِیِّ» - کشتی و نیز کوه جودی است؛ یعنی:
أنزل من الفلک و من الجودی ... نیاوردن متعلق، دلیل این شمول است. فاعل محذوف «قِیلَ» به قرینۀ «مِنّٰا» خداونداست.
2- خداوند، نوح(ع) و همراهانش را، به تأمین سلامتی و نزول نعمتهای پرخیر و برکت نوید داد.
قِیلَ یٰا نُوحُ اهْبِطْ بِسَلاٰمٍ مِنّٰا وَ بَرَکٰاتٍ عَلَیْکَ
هر چند نوح(ع) مورد خطاب است و فرمان و اجازۀ فرود متوجهاوست، ولیبهقرینۀ مقام میتوانگفت: خطاب «اهْبِطْ ...» متوجه همراهان آن حضرت نیز میباشد و «باء» در «بِسَلاٰمٍ» برای مصاحبت است. بنابراین آیۀ شریفه چنین معنا میشود:
«یا نوح اهبط أنت و من معک... ؛ تو و پیروانت فرود آیید در حالی که همراه و قرین سلامت ، امنیت و برکات خواهید بود».
3- خداوند، نوح(ع) و همراهانش را، به مصونیت از عذابهای دنیوی و اخروی و بهرهمند شدن از نعمتهایی سعادت آفرین نوید داد.
اِهْبِطْ بِسَلاٰمٍ مِنّٰا ... وَ أُمَمٌ سَنُمَتِّعُهُمْ ثُمَّ یَمَسُّهُمْ مِنّٰا عَذٰابٌ أَلِیمٌ
مقابلۀ «سلام»با «عَذٰابٌ أَلِیمٌ» حکایت از آن دارد که مراد از «سلام»مصونیت از عذابهای دنیوی و اخروی است.
تعبیرکردن از نعمت و موهبتهای دنیوی به «بَرَکٰاتٍ» در جانب اهل ایمان و تبدیل آن به «متاع»در جانب کفر پیشگان، اشاره به این نکته دارد که: نعمتهای ارزانی شده به مؤمنان، برای آنان سعادت آفرین است و موهبتهای عطاشده به کفرپیشگان، فاقد این خصیصه است.
4- به وجود آمدن امتهایی مؤمن و موحد
از نسل نوح و یارانش، نوید خداوند به آن حضرت
عَلیٰ أُمَمٍ مِمَّنْ مَعَکَ
«من»در «مِمَّنْ» ابتدائیه است. بنابراین «أُمَمٍ مِمَّنْ مَعَکَ» ؛ یعنی، امتهایی که از همراهان تو نشأت خواهند گرفت و از آن جا که برخی از همراهان نوح، فرزندان او بودند، در برداشت «نسل نوح» نیز آورده شد.
5- برخورداری جامعههای مؤمن و موحد از سلامتی و نعمتهای فراوان، بشارت خداوند به نوح(ع)
اِهْبِطْ بِسَلاٰمٍ مِنّٰا وَ بَرَکٰاتٍ عَلَیْکَ وَ عَلیٰ أُمَمٍ مِمَّنْ مَعَکَ
«عَلیٰ أُمَمٍ» عطف بر «عَلَیْکَ» است؛ یعنی: سلام و برکات منا علیٰ أمم. مراد از «أُمَمٍ مِمَّنْ مَعَکَ» به قرینۀ مقابلۀ آن با «أُمَمٌ سَنُمَتِّعُهُمْ» امتها و جامعههای موحد و مؤمن هستند.
6- تأمین سلامت و امنیت جامعههای بشری و ایجاد نعمت برای آنان، به دست خدا و در اختیار اوست.
اِهْبِطْ بِسَلاٰمٍ مِنّٰا وَ بَرَکٰاتٍ عَلَیْکَ وَ عَلیٰ أُمَمٍ مِمَّنْ مَعَکَ وَ أُمَمٌ سَنُمَتِّعُهُمْ
برداشت فوق، از «مِنّٰا» استفاده میشود. قابل ذکر است که کلمۀ «مِنّٰا» در مورد «بَرَکٰاتٍ» مقدر است، چنان چه کلمۀ «عَلَیْکَ» در مورد «بِسَلاٰمٍ» مقدر میباشد؛ یعنی: بسلام منا علیک و برکات منا علیک.
7- خداوند، نوح(ع) را به پدیدآمدن جامعهها و امتهایی کفرپیشه از نسل او و همراهانش آگاه ساخت.
وَ أُمَمٌ سَنُمَتِّعُهُمْ ثُمَّ یَمَسُّهُمْ مِنّٰا عَذٰابٌ أَلِیمٌ
کلمۀ «أُمَمٍ» مبتدا و خبر آن محذوف میباشد؛ یعنی: ممن معک أمم سنمتعهم. جملۀ «یَمَسُّهُمْ ...» حکایت از آن دارد که مقصود از «أُمَمٍ» در این بخش از آیه، امتهای کافر هستند.
8- خداوند، متاعهای دنیوی را از کافران دریغ نمیکند.
وَ أُمَمٌ سَنُمَتِّعُهُمْ
9- عذاب دردناک، فرجام و عاقبت کفرپیشگان است.
ثُمَّ یَمَسُّهُمْ مِنّٰا عَذٰابٌ أَلِیمٌ
10- تدبیر امور انسانهای مؤمن و کافر، تحولات جوامع بشری و سرنوشت آنها، به دست خدا و در اختیار اوست.
اِهْبِطْ بِسَلاٰمٍ مِنّٰا ... وَ أُمَمٌ سَنُمَتِّعُهُمْ ثُمَّ یَمَسُّهُمْ مِنّٰا عَذٰابٌ أَلِیمٌ
11- «قال أبو عبداللّٰه (ع ): ... فنزل نوح بالموصل من السّفینة مع الثمانین ... ؛ (1)
امام صادق (ع ) فرمود: ... نوح با هشتاد نفر همراه ، در موصل از کشتی پیاده شد ...».
1) 1) . تفسیرقمی، ج 1، ص 328؛ نورالثقلین، ج 2، ص 370، ح 143.
کلیدواژهها:
اللّه؛ امر الهی؛ ایمان؛ برکت؛ بشارت؛ پیروی؛ تکلیف؛ توحید؛ جامعه؛ جودی/کوه؛ سنتهای خدا؛ عذاب؛ علم؛ کشتی؛ کفر؛ مال؛ نعمت؛ نوح(ع)
تِلْکَ مِنْ أَنْبٰاءِ اَلْغَیْبِ نُوحِیهٰا إِلَیْکَ مٰا کُنْتَ تَعْلَمُهٰا أَنْتَ وَ لاٰ قَوْمُکَ مِنْ قَبْلِ هٰذٰا فَاصْبِرْ إِنَّ اَلْعاقِبَةَ لِلْمُتَّقِینَ (49)
این از خبرهای غیب است که آن را به تو وحی میکنیم. پیش از این، نه تو و نه قوم تو آن را نمیدانستید. پس صبر پیشه کن که عاقبت [نیکو] برای تقوا پیشگان است.
49
1- داستانها و سرگذشتهای مهمی از تاریخ پیشینیان، بر انسانها مخفی مانده است.
تِلْکَ مِنْ أَنْبٰاءِ الْغَیْبِ
«أَنْبٰاءِ» جمع نبأ است و «نبأ» - چنان چه در مفردات راغب آمده - به خبری گفته میشود که دارای فایدۀ بزرگ باشد.
غیب؛ یعنی، چیزی که از دید و حواس مردم پنهان باشد و از آن اطلاعی نداشته باشند.
2- سرگذشت نوح(ع) و حادثۀ طوفان، سرگذشتی مهم در تاریخ بشریت و مخفی مانده بر مردمان
تِلْکَ مِنْ أَنْبٰاءِ الْغَیْبِ
«تِلْکَ» اشاره به داستان نوح و قضایای رخ داده در روزگار آن حضرت دارد؛ یعنی: تلک الأنباء من أنباء الغیب.
3- خداوند، داستان نوح(ع) را از طریق وحی برای پیامبر(ص) تشریح کرد.
تِلْکَ مِنْ أَنْبٰاءِ الْغَیْبِ نُوحِیهٰا إِلَیْکَ
ظاهر این است که مراد از ضمیر «ها» در «نُوحِیهٰا» همان مشارالیه «تِلْکَ» (داستان نوح) باشد.
4- بیان سرگذشتهای مهم تاریخ بشر برای پیامبر(ص)، از نویدهای خداوند به آن حضرت
تِلْکَ مِنْ أَنْبٰاءِ الْغَیْبِ نُوحِیهٰا إِلَیْکَ
برداشت فوق، مبتنی براین احتمال است که ضمیر در «نُوحِیهٰا» به «أَنْبٰاءِ الْغَیْبِ» برگردد، فعل «نوحی» به صورت مضارع مؤید این احتمال است.
5- پیامبر(ص) و مردم عصر بعثت، پیش از نزول قرآن، به سرگذشت نوح(ع) آگاهی نداشتند.
مٰا کُنْتَ تَعْلَمُهٰا أَنْتَ وَ لاٰ قَوْمُکَ مِنْ قَبْلِ هٰذٰا
مشارالیه «هٰذٰا» قرآن است که از جملۀ «نُوحِیهٰا إِلَیْکَ» معلوم میشود.
6- پیامبر(ص) و مردم عصر بعثت، جز از طریق وحی، راهی برای شناخت صحیح حادثۀ طوفان و سرگذشت نوح(ع) در اختیار نداشتند.
مٰا کُنْتَ تَعْلَمُهٰا أَنْتَ وَ لاٰ قَوْمُکَ مِنْ قَبْلِ هٰذٰا
7- قرآن، منبعی برای آشنایی به تاریخ بشر و شناخت رویدادهای مهم آن
تِلْکَ مِنْ أَنْبٰاءِ الْغَیْبِ نُوحِیهٰا إِلَیْکَ مٰا کُنْتَ تَعْلَمُهٰا أَنْتَ وَ لاٰ قَوْمُکَ مِنْ قَبْلِ هٰذٰا
8- خداوند، فراخوان پیامبر(ص) به صبر و شکیبایی در امر رسالت و مقاومت در برابر مشرکان و آزارهای آنان
فَاصْبِرْ
بیان سرگذشت نوح(ع) و سپس دعوت کردن پیامبر(ص) به صبر و مقاومت، گویای این است که: مصداق مورد نظر برای «صبر»تحمل مشکلات و مشقتهای تبلیغ رسالت و مقاومت در برابر آزارها و کارشکنیهای مخالفان میباشد.
9- از هدفهای بیان سرگذشت نوح(ع) در قرآن، ترغیب پیامبر(ص) و اهل ایمان به صبر و مقاومت است.
تِلْکَ مِنْ أَنْبٰاءِ الْغَیْبِ نُوحِیهٰا إِلَیْکَ ... فَاصْبِرْ إِنَّ الْعاقِبَةَ لِلْمُتَّقِینَ
خداوند، با تفریع جملۀ «إصبر...» به وسیلۀ حرف «فاء» بر نقل داستان نوح(ع)، به این نکته اشاره میکند که: مقصود از شرح ماجرای حضرت نوح (ع)، قصه سرایی نیست؛ بلکه هدف از آن، هدایت و تربیت مخاطبان قرآن میباشد.
10- غلبۀ ایمان بر کفر و موفقیت پیامبر(ص) در انجام رسالت، از نویدها و بشارتهای خداوند به آن حضرت
فَاصْبِرْ إِنَّ الْعاقِبَةَ لِلْمُتَّقِینَ
بیان پیروزی اهل ایمان و از میان رفتن کفرپیشگان در شرح داستان نوح(ع) میرساند که مصداق مورد نظر برای «الْعاقِبَةَ» (فرجام نیک ) پیروزی ایمان بر کفر است و از آن جا که خطاب متوجه پیامبر(ص) است، جملۀ فوق ناظر به پیروزی اسلام بر کفر و موفقیت پیامبر(ص) در انجام رسالت میباشد.
11- پیروزی نوح(ع) و یارانش بر مخالفان، نشان و دلیلی بر غلبۀ نهایی تقواپیشگان مقاوم و صبور، بر کفرپیشگان است.
تِلْکَ مِنْ أَنْبٰاءِ الْغَیْبِ ... فَاصْبِرْ إِنَّ الْعاقِبَةَ لِلْمُتَّقِینَ
12- صبر و تقوا، دو شرط اساسی برای پیروزی نهایی بر کافران و نایل شدن به فرجامی نیکوست.
فَاصْبِرْ إِنَّ الْعاقِبَةَ لِلْمُتَّقِینَ
13- توجه و باور به پیروزی اهل تقوا، زمینهساز پیشه ساختن صبر و مقاومت در برابر مشکلات راه تقوا و ایمان
فَاصْبِرْ إِنَّ الْعاقِبَةَ لِلْمُتَّقِینَ
14- نوح(ع) و پیروان او، صبرپیشگانی مقاوم در برابر ناملایمات راه ایمان
تِلْکَ مِنْ أَنْبٰاءِ الْغَیْبِ ... فَاصْبِرْ
دعوت به صبر و مقاومت، پس از بیان سرگذشت نوح(ع) و پیروانش، اشاره به این حقیقت دارد که: آن حضرت و پیروانش، در برابر ناملایمات صبور و شکیبا بودند.
15- نوح(ع) و پیروان او، از تقواپیشگان و بهرهمند از فرجامی نیک
تِلْکَ مِنْ أَنْبٰاءِ الْغَیْبِ ... فَاصْبِرْ إِنَّ الْعاقِبَةَ لِلْمُتَّقِینَ
16- فرجام نیک، از آنِ تقواپیشگان است.
إِنَّ الْعاقِبَةَ لِلْمُتَّقِینَ
17- پیامبر(ص) و پیروان او، از تقوا پیشگانند و فرجام نیک از آنِ ایشان است.
فَاصْبِرْ إِنَّ الْعاقِبَةَ لِلْمُتَّقِینَ
کلیدواژهها:
اذیت؛ استقامت؛ اسلام؛ اللّه؛ ایمان؛ بشارت؛ پیروزی؛ پیروی؛ تاریخ؛ تقوا؛ سختی؛ شکست؛ صبر؛ طوفان؛ علم؛ غیب؛ قرآن؛ کفر؛ محمّد(ص)؛ مسلمانان؛ نوح(ع)؛ وحی
وَ إِلیٰ عٰادٍ أَخٰاهُمْ هُوداً قٰالَ یٰا قَوْمِ اُعْبُدُوا اَللّٰهَ مٰا لَکُمْ مِنْ إِلٰهٍ غَیْرُهُ إِنْ أَنْتُمْ إِلاّٰ مُفْتَرُونَ (50)
و به سوی قوم عاد، برادرشان هود را [فرستادیم]. گفت: ای قوم من، خدا را بپرستید که جز او هیچ معبودی برای شما نیست. شما فقط دروغپردازید.
50
1- هود(ع)، از پیامبران و رسولان الهی است.
وَ لَقَدْ أَرْسَلْنٰا ... وَ إِلیٰ عٰادٍ أَخٰاهُمْ هُوداً
«إِلیٰ عٰادٍ» عطف بر «إِلیٰ قَوْمِهِ» و «أَخٰاهُمْ» عطف بر «نُوحاً» در آیۀ 25 است؛ یعنی: و لقد أرسلنا إلیٰ عاد أخاهم هودًا.
2- رسالت هود(ع)، محدود به قوم عاد بود.
وَ إِلیٰ عٰادٍ أَخٰاهُمْ هُوداً
3- وجود رابطۀ خویشاوندی و نسبی میان هود(ع) و قوم عاد
وَ إِلیٰ عٰادٍ أَخٰاهُمْ هُوداً
تصریح به اینکه هود(ع) برادر قوم عاد بود، میتواند به خویشاوندی آن حضرت با قوم عاد، اشاره داشته باشد.
4- هود(ع)، حتی پیش از بعثتش به پیامبری، فردی دلسوز قوم خویش و با محبت نسبت به آنان بود.
وَ إِلیٰ عٰادٍ أَخٰاهُمْ هُوداً قٰالَ یٰا قَوْمِ
برخی برآنند که «اخوّت»در این جا کنایه از محبت و دلسوزی است. بر این اساس جملۀ و «إِلیٰ عٰادٍ أَخٰاهُمْ هُوداً» حاکی از آن است که: هود(ع) پیش از رسالتش نیز دلسوز قومش بوده است. تعبیر «یٰا قَوْمِ» (ای مردم من!) نیز حکایت از مهربانی و عطوفت دارد.
5- دعوت به پرستش خدای یکتا، مهمترین و نخستین پیام هود(ع) برای قوم عاد
قٰالَ یٰا قَوْمِ اعْبُدُوا اللّٰهَ مٰا لَکُمْ مِنْ إِلٰهٍ غَیْرُهُ
6- قوم عاد، به وجود خداوند معتقد بودند.
قٰالَ یٰا قَوْمِ اعْبُدُوا اللّٰهَ مٰا لَکُمْ مِنْ إِلٰهٍ غَیْرُهُ
7- باور به وجود خداوند، باوری ریشهدار در تاریخبشر
قٰالَ یٰا قَوْمِ اعْبُدُوا اللّٰهَ
8- قوم عاد، مردمی مشرک و پرستشگر معبودهای خود ساخته
مٰا لَکُمْ مِنْ إِلٰهٍ غَیْرُهُ إِنْ أَنْتُمْ إِلاّٰ مُفْتَرُونَ
9- انسان از دیرباز، برخوردار از روحیۀ پرستش و گرایش به معبود
اُعْبُدُوا اللّٰهَ مٰا لَکُمْ مِنْ إِلٰهٍ غَیْرُهُ
10- پندار شریک برای خداوند، پنداری موهوم و ساختگی است.
مٰا لَکُمْ مِنْ إِلٰهٍ غَیْرُهُ إِنْ أَنْتُمْ إِلاّٰ مُفْتَرُونَ
«مُفْتَرُونَ» اسم فاعل از«إفتراء» است و«إفتراء»به معنای دروغ بافتن است. جملۀ «مٰا لَکُمْ مِنْ إِلٰهٍ غَیْرُهُ» بیان میدارد که مقصود از افترا، اعتقاد به وجود شریک برای خداوند است.
11- خداوند، منزه از داشتن شریک است.
مٰا لَکُمْ مِنْ إِلٰهٍ غَیْرُهُ إِنْ أَنْتُمْ إِلاّٰ مُفْتَرُونَ
12- مبارزه با شرک، از وظایف اصلی حضرت هود(ع)
یٰا قَوْمِ اعْبُدُوا اللّٰهَ مٰا لَکُمْ مِنْ إِلٰهٍ غَیْرُهُ
13- توحید عملی، مبتنیبر توحید نظری است.
اُعْبُدُوا اللّٰهَ مٰا لَکُمْ مِنْ إِلٰهٍ غَیْرُهُ
جملۀ «مٰا لَکُمْ ...»، که بیانگر توحید نظری است، به منظور استدلال بر توحید عبادی و عملی - که جملۀ «اعْبُدُوا اللّٰهَ» گویای آن است - ایراد شده است.
14- خداوند، تنها حقیقتی که شایسته و بایستۀ پرستش است.
اُعْبُدُوا اللّٰهَ مٰا لَکُمْ مِنْ إِلٰهٍ غَیْرُهُ
15- «إِلٰهٍ» از اسما و صفات خداوند
مٰا لَکُمْ مِنْ إِلٰهٍ غَیْرُهُ
16- «عن الصّادق جعفر بن محمّد(ع ): لمّا حضرت نوحاً(ع ) الوفاة دعا الشّیعة فقال لهم : إعلموا أنّه ستکون من بعدی غیبة تظهر فیه الطّواغیت و أن اللّٰه عزّوجل یفرّج عنکم بالقائم من ولدی اسمه هود ... ؛ (1)
امام صادق (ع ) فرمود: هنگامی که و فآت نوح فرارسید، پیروانش رای فرا خواند و فرمود: بدانید همانا به زودی بعد از من غیبتی خواهد بود که در آن طاغوتها پدید می آیند و خدای عزوجل به و سیلة فردی قیام کننده از نسل من ، که نام او هود است ، برای شما گشایش پدید می آورد...».
کلیدواژهها:
اللّه؛ انبیاء؛ انسان؛ ایمان؛ باطل؛ بت؛ تاریخ؛ توحید؛ جهانبینی؛ خویشاوندی؛ رسالت؛ شرک؛ عاد؛ عبادت؛ مرگ؛ مهربانی؛ نبوت؛ نوح(ع)؛ هود(ع)
یٰا قَوْمِ لاٰ أَسْئَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً إِنْ أَجْرِیَ إِلاّٰ عَلَی اَلَّذِی فَطَرَنِی أَ فَلاٰ تَعْقِلُونَ (51)
ای قوم من، من در برابر این [ابلاغ رسالتم] اجری از شما نمیطلبم. اجر من فقط بر عهدۀ کسی است که مرا آفریده است. پس آیا عقل خود را به کار نمیگیرید؟
51
1- هود(ع)، به مردم خویش اعلام کرد که در برابر ابلاغ رسالت کمترین مزدی از آنان نخواهد خواست.
یٰا قَوْمِ لاٰ أَسْئَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً
2- پیامبران، منزه از مطالبۀ اجر و مزد از مردم، به خاطر ابلاغ رسالت و تبلیغ معارف دین
یٰا قَوْمِ لاٰ أَسْئَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً
3- هود(ع)، پاداش نخواستن از مردم را، نشانهای بر صداقت خویش در ادعای نبوت دانست.
لاٰ أَسْئَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً إِنْ أَجْرِیَ إِلاّٰ عَلَی الَّذِی فَطَرَنِی أَ فَلاٰ تَعْقِلُونَ
در برداشت فوق، جملۀ «أَ فَلاٰ تَعْقِلُونَ» در ارتباط با «لاٰ أَسْئَلُکُمْ ...» معنا شده است. بر این اساس، هود(ع) به مردم
1) 1) . اکمال الدین، ج 1، ص 135، ح 4، ب 2؛ نور الثقلین، ج 2، ص 43، ح 170.
میگوید: اگر در این معنا اندیشه کنید که من هیچ مزدی از شما درخواست نمیکنم، خواهید فهمید که در ادعای نبوت راستگو هستم.
4- مطالبه نکردن پاداش از مردم به خاطر تبلیغ حقایق و معارف الهی، نشانۀ صداقت مبلغان و مصلحان است.
یٰا قَوْمِ لاٰ أَسْئَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً ... أَ فَلاٰ تَعْقِلُونَ
از آن جا که هدف مدعیان دروغین، رسیدن به منافع مادی و مال و منال دنیوی است، میتوان گفت: هود(ع) با جملۀ «لاٰ أَسْئَلُکُمْ» اشاره به دلیل و نشانۀ صداقت خویش دارد.
5- هود(ع)، به قومش اعلام کرد که پاداش رسالتش، تنها برعهدۀ خداوند است.
قٰالَ یٰا قَوْمِ ... إِنْ أَجْرِیَ إِلاّٰ عَلَی الَّذِی فَطَرَنِی
6- خداوند، عطا کنندۀ پاداش رسالت به پیامبران خویش
إِنْ أَجْرِیَ إِلاّٰ عَلَی الَّذِی فَطَرَنِی
7- ابلاغ پیامهایالهی بهمردم وتبلیغمعارف دین، درپیدارندۀ پاداش از ناحیۀ خداوند
إِنْ أَجْرِیَ إِلاّٰ عَلَی الَّذِی فَطَرَنِی
8- خداوند، آفریننده و خالق انسانهاست.
إِنْ أَجْرِیَ إِلاّٰ عَلَی الَّذِی فَطَرَنِی
«فطر»(مصدر «فَطَرَنِی» )؛ یعنی، آفریدن چیزی است که سابقۀ وجودی نداشته است.
9- توجه به خالقیت خدا، زمینهساز اخلاص در تبلیغ دین و چشم ندوختن به اجر و پاداشهای مردمی است.
إِنْ أَجْرِیَ إِلاّٰ عَلَی الَّذِی فَطَرَنِی
10- یکتایی خداوند، منزه بودنش از داشتن شریک و ضرورت پرستش او، حقایقی قابل درک و فهم برای همگان
یٰا قَوْمِ اعْبُدُوا اللّٰهَ مٰا لَکُمْ مِنْ إِلٰهٍ غَیْرُهُ ... أَ فَلاٰ تَعْقِلُونَ
مفعول «تَعْقِلُونَ» حقایقی است که در این آیه و آیۀ قبل، از زبان هود(ع) نقل شد؛ همانند ضرورتپرستش خدا، منزه بودنش از شریک و ... ؛ یعنی: أفلاتعقلون انه ما لکم من إلٰه غیره و إن عبادته واجب علیکم و ... .
11- هود(ع)، قومش را به اندیشه کردن و فهمیدن حقایق و معارف دین فراخواند.
أَ فَلاٰ تَعْقِلُونَ
12- شرکورزی و انکار رسالت پیامبران، نشانۀ بیخردی است.
یٰا قَوْمِ اعْبُدُوا اللّٰهَ ... أَ فَلاٰ تَعْقِلُونَ
کلیدواژهها:
اجرت؛ اخلاص؛ اصلاح؛ اللّه؛ انبیاء؛ انسان؛ پاداش؛ تبلیغ؛ تکذیب؛ توحید؛ خلقت؛ دین؛ ذکر؛ راستگویی؛ رسالت؛ شرک؛ عاد؛ عبادت؛ عقل؛ هود(ع)
وَ یٰا قَوْمِ اِسْتَغْفِرُوا رَبَّکُمْ ثُمَّ تُوبُوا إِلَیْهِ یُرْسِلِ اَلسَّمٰاءَ عَلَیْکُمْ مِدْرٰاراً وَ یَزِدْکُمْ قُوَّةً إِلیٰ قُوَّتِکُمْ وَ لاٰ تَتَوَلَّوْا مُجْرِمِینَ (52)
وای قومِ من، از پروردگار خود آمرزش بخواهید، سپس به درگاه او توبه کنید، تا باران را به فراوانی بر شما فرو فرستد و نیرویی بر نیرویتان بیفزاید، و گنهکارانه روی بر متابید.
52
1- لزوم استغفار به درگاه خدا و طلب آمرزش گناهان از او
وَ یٰا قَوْمِ اسْتَغْفِرُوا رَبَّکُمْ
2- طلب بخشایش گناهان از خداوند، حرکت به سوی او و استغفار از شرک، از توصیههاو پیامهای هود(ع)به مردم خویش
وَ یٰا قَوْمِ اسْتَغْفِرُوا رَبَّکُمْ ثُمَّ تُوبُوا إِلَیْهِ
3- بخشایش گناهان، پرتوی از ربوبیت خداوند است.
اِسْتَغْفِرُوا رَبَّکُمْ
4- حصر ربوبیت به خداوند و او را مدبر امور همگان دانستن، از تعالیم هود(ع) به قوم خویش
اِسْتَغْفِرُوا رَبَّکُمْ
5- لزوم حرکت به سوی خدا و تقرب به درگاه او
ثُمَّ تُوبُوا إِلَیْهِ
عطف «توبه» بر «استغفار» نشانۀ مغایرت آن دو است که با توجه به معنای توبه (رجوع) میتوان گفت: «تُوبُوا إِلَیْهِ» ؛ یعنی، [با اطاعت از خداوند] به سوی او تغییر جهت دهید.
6- استغفار از گناهان، گرایش به توحید و پرستشخدا، مقدمههایی لازمبرای حرکت به سوی خداوند و تقرب به درگاه او
وَ یٰا قَوْمِ اسْتَغْفِرُوا رَبَّکُمْ ثُمَّ تُوبُوا إِلَیْهِ
برداشت فوق، با توجه به کلمۀ «ثُمَّ» - که جملۀ «تُوبُوا إِلَیْهِ» را بر «اسْتَغْفِرُوا رَبَّکُمْ» عطف کرده - به دست میآید.
7- خداوند، گسیل دهندۀ ابرها و نازل کنندۀ باران
یُرْسِلِ السَّمٰاءَ عَلَیْکُمْ مِدْرٰاراً
مراد از «سماء»به مناسبت مورد، ابر است و «مِدْرٰاراً» صیغۀ
مبالغه و به معنای بسیار بارنده میباشد.
8- نزول بارانهای فراوان، در صورت پرهیز از شرک و گرایش به توحید و پرستش خدا، از نویدهای هود(ع) به قوم خویش
وَ یٰا قَوْمِ اسْتَغْفِرُوا رَبَّکُمْ ثُمَّ تُوبُوا إِلَیْهِ یُرْسِلِ السَّمٰاءَ عَلَیْکُمْ مِدْرٰاراً
فعل مضارع «یُرْسِلِ» به اصطلاح در جواب فعل امر (استغفروا ربکم ثم توبوا إلیه) قرار گرفته و با «إن»شرطیۀ مقدر مجزوم شده است؛ یعنی: «إن تستغفروا و تتوبوا یرسل ... ؛ اگر استغفار کنید و به سوی خدا حرکت کنید، او ابرهای پر باران رای برای شما خواهد فرستاد».
9- قوم عاد، بر اثر شرکورزی و ارتکاب گناه، به کمبود باران مبتلا شده بودند.
ثُمَّ تُوبُوا إِلَیْهِ یُرْسِلِ السَّمٰاءَ عَلَیْکُمْ مِدْرٰاراً
نوید به نزول باران و فراوانی آن، آن گاه میتوانست مؤثر باشد و مردمان را به پذیرش تعالیم و دستورهای هود(ع) گرایش دهد که آنان از کمبود باران در زحمت باشند.
10- شرکورزی، ارتکاب گناهان و مخالفت با پیامبران الهی، از عوامل کمبود موهبتهای دنیوی است.
اِسْتَغْفِرُوا رَبَّکُمْ ثُمَّ تُوبُوا إِلَیْهِ یُرْسِلِ السَّمٰاءَ عَلَیْکُمْ مِدْرٰاراً وَ یَزِدْکُمْ قُوَّةً
11- توحید، پرستش خدای یکتا و استغفار از گناهان، مؤثر در برخوردار شدن جامعههای بشری از موهبتها و برکات دنیوی است.
اِسْتَغْفِرُوا رَبَّکُمْ ثُمَّ تُوبُوا إِلَیْهِ یُرْسِلِ السَّمٰاءَ ... وَ یَزِدْکُمْ قُوَّةً
12- قومعاد، مردمیقوی ونیرومند بودند.
وَ یَزِدْکُمْ قُوَّةً إِلیٰ قُوَّتِکُمْ
13- هود(ع) مردم خویش را در صورت استغفار از گناهان، گرایش به توحید و پرستش خدا، به افزایش نیرو و توانشان بشارت داد.
وَ یٰا قَوْمِ اسْتَغْفِرُوا رَبَّکُمْ ثُمَّ تُوبُوا إِلَیْهِ ... یَزِدْکُمْ قُوَّةً إِلیٰ قُوَّتِکُمْ
«یَزِدْکُمْ» عطف بر «یُرْسِلِ» و جواب برای شرط مقدر میباشد؛ یعنی: «إن تستغفروا... یزدکم ؛ اگر استغفار کنید و ...خداوند نیروی شما رای افزایش می دهد».
14- به وجود آوردن جامعههای نیرومند و توانا، از هدفهایپیامبران وادیان الهی است.
وَ یَزِدْکُمْ قُوَّةً إِلیٰ قُوَّتِکُمْ
15- آبادانی و برخوردار شدن جامعههای بشری از نعمتها و موهبتهای دنیوی، از
اهداف پیامبران و ادیان الهی است.
یُرْسِلِ السَّمٰاءَ عَلَیْکُمْ مِدْرٰاراً وَ یَزِدْکُمْ قُوَّةً إِلیٰ قُوَّتِکُمْ
16- آبادانی و رونق اقتصادی، زمینهساز قدرت و نیرومندی جوامع است.
یُرْسِلِ السَّمٰاءَ عَلَیْکُمْ مِدْرٰاراً وَ یَزِدْکُمْ قُوَّةً إِلیٰ قُوَّتِکُمْ
17- عوامل طبیعی و فعل و انفعالات در هستی، به دست خدا و در اختیار اوست.
یُرْسِلِ السَّمٰاءَ عَلَیْکُمْ مِدْرٰاراً وَ یَزِدْکُمْ قُوَّةً
18- سلطه و حاکمیت خداوند بر هستی، از تعالیم هود(ع) به مردم خویش
یُرْسِلِ السَّمٰاءَ عَلَیْکُمْ مِدْرٰاراً وَ یَزِدْکُمْ قُوَّةً إِلیٰ قُوَّتِکُمْ
19- اعمال و عقاید جامعهها، مؤثر در رویدادهای طبیعی است.
وَ یٰا قَوْمِ اسْتَغْفِرُوا رَبَّکُمْ ... یُرْسِلِ السَّمٰاءَ عَلَیْکُمْ مِدْرٰاراً
20- هود(ع) از قوم عاد خواست تا از دعوتش (پذیرش توحید، یکتاپرستی و ترک شرک و استغفار از گناهان) اعراض نکنند و بر گناه خویش اصرار نورزند.
وَ لاٰ تَتَوَلَّوْا مُجْرِمِینَ
«تولی» (مصدر «لاٰ تَتَوَلَّوْا» ) به معنای اعراض کردن و نپذیرفتن است.
21- اعراض کنندگان از تعالیم پیامبران و معارف دین، مجرم و گنهکارند.
وَ لاٰ تَتَوَلَّوْا مُجْرِمِینَ
22- «رب»از اسما و صفات خداوند
وَ یٰا قَوْمِ اسْتَغْفِرُوا رَبَّکُمْ
کلیدواژهها:
آسمان؛ استغفار؛ باران؛ بشارت؛ توبه؛ جهان؛ رب/اسما و صفات؛ گناه؛ مغفرت؛ هود(ع)
قٰالُوا یٰا هُودُ مٰا جِئْتَنٰا بِبَیِّنَةٍ وَ مٰا نَحْنُ بِتٰارِکِی آلِهَتِنٰا عَنْ قَوْلِکَ وَ مٰا نَحْنُ لَکَ بِمُؤْمِنِینَ (53)
گفتند: ای هود، تو برای ما دلیل روشنی نیاوردی، و ما برای سخن تو دست از معبودان خود بر نمیداریم، و ما هرگز گفتۀ تو را باور نمیکنیم.
53
1- توحید و یکتاپرستی، دارای دلیلهایی روشن و قابل درک و بینیاز از ارائۀ معجزه از سوی پیامبران برای اثبات آن
قٰالُوا یٰا هُودُ مٰا جِئْتَنٰا بِبَیِّنَةٍ
هود(ع) پیش از بیان توحید و نفی شرک، نه معجزهای ارائه میکند و نه مدعی داشتن آن است تا به این حقیقت اشاره کند که حقانیت توحید و بطلان شرک، مسألهای است که با تفکر و تأمل قابل درک است و نیازمند پشتوانهای همانند مشاهدۀ معجزه نیست.
2- قوم عاد، هود(ع) را به نداشتن معجزه و دلیلی روشن بر حقانیت نبوتش، متهم میکردند.
قٰالُوا یٰا هُودُ مٰا جِئْتَنٰا بِبَیِّنَةٍ
3- ادعای نبوت و رسالت، باید همراه با ارائۀ معجزه و دلیل روشن باشد.*
قٰالُوا یٰا هُودُ مٰا جِئْتَنٰا بِبَیِّنَةٍ
«بینة» به معنای دلیل و حجت روشن است و مراد از آن در آیۀ شریفه معجزه میباشد. قوم هود مدعی آنند که وی معجزهای ارائه نکرده است و این سخن از ناحیۀ او رد نمیشود و بیان نمیکند که اثبات پیامبری نیازمند معجزه نیست. گویا این معنا که پیامبران باید معجزه داشته باشند، مورد تأیید قرار میگیرد.
4- اصرار و پافشاری و تعصب قوم هود، بر شرکورزی و پرستش غیر خدا
وَ مٰا نَحْنُ بِتٰارِکِی آلِهَتِنٰا عَنْ قَوْلِکَ
جملۀ اسمیۀ «مٰا نَحْنُ ...» و آوردن «با»ی زایده در خبر (تارکی ءالهتنا) حکایت از تأکید و اصرار قوم عاد بر پرستش بتها دارد.
5- قوم عاد، مردمی مشرک و پرستشگر معبودهایی چند
وَ مٰا نَحْنُ بِتٰارِکِی آلِهَتِنٰا عَنْ قَوْلِکَ
«آلهه» جمع «إلاه» و به معنای معبودهاست.
6- دعوت هود(ع) و سخنان او، بیتأثیر در بازداری قومش از شرک و پرستش خدایان دروغین
وَ مٰا نَحْنُ بِتٰارِکِی آلِهَتِنٰا عَنْ قَوْلِکَ
«عَنْ» در «عَنْ قَوْلِکَ» برای تعلیل است. بنابراین معنای جملۀ «مٰا نَحْنُ ...» چنین میشود: سخن و ادعای تو، باعث نخواهد شد که ما خدایان خویش را رها کنیم.
7- تأکید قوم عاد، بر ایمان نیاوردن به هود(ع) و تصدیق نکردن پیامها و رسالتهای او
وَ مٰا نَحْنُ لَکَ بِمُؤْمِنِینَ
کلیدواژهها:
افترا؛ انبیاء؛ بت؛ برهان؛ تاریخ؛ تکذیب؛ توحید؛ حمیت؛ شرک؛ عاد؛ کفر؛ لجاجت؛ معجزه؛ نبوت؛ هود(ع)
إِنْ نَقُولُ إِلاَّ اِعْتَرٰاکَ بَعْضُ آلِهَتِنٰا بِسُوءٍ قٰالَ إِنِّی أُشْهِدُ اَللّٰهَ وَ اِشْهَدُوا أَنِّی بَرِیءٌ مِمّٰا تُشْرِکُونَ (54)
ما جز این نمیگوییم که بعضی از معبودان ما به تو آسیبی [روانی] رساندهاند.
گفت: من خدا را گواه میگیرم و شما نیز گواهی دهید که من از آنچه جز او شریک وی میگیرید بیزارم.
54
1- قوم عاد، پرستشگر معبودهایی متعدد و معتقد به تأثیرگذاری آنها در امور جهان
إِنْ نَقُولُ إِلاَّ اعْتَرٰاکَ بَعْضُ آلِهَتِنٰا بِسُوءٍ
تعدد معبودها از کلمۀ «آلهه» که جمع «إلاه»(معبود) است، استفاده میشود.
2- قوم عاد، هود(ع) را متهم به اغتشاش روانی کردند و سخنان او را برخاسته از جنون پنداشتند.
إِنْ نَقُولُ إِلاَّ اعْتَرٰاکَ بَعْضُ آلِهَتِنٰا بِسُوءٍ
«سوء»به معنای رنج، سختی، مرض و آفت و مانند اینهاست.
و مراد از آن، در آیۀ شریفه - به مناسبت مورد - مرض جنون و مانند آن میباشد.
3- قوم عاد، برخی از آلهۀ خویش را عامل جنون و اغتشاش روانی هود(ع) میپنداشتند.
إِنْ نَقُولُ إِلاَّ اعْتَرٰاکَ بَعْضُ آلِهَتِنٰا بِسُوءٍ
«إعتراء»به معنای شامل شدن و اصابت کردن است (لسانالعرب). و از آن جا که «إعتراء»در آیۀ شریفه، به وسیلۀ حرف «باء» به مفعول دوم (بسوء) متعدی شده، به معنای رسانیدن و شامل کردن میباشد. بنابراین جملۀ «إِنْ نَقُولُ ... ؛ یعنی ، ما سخنی جز این نمی گوییم که یکی از خدایان ما، مرض و آفتی بر تو افکنده است».
4- قوم عاد، براین باور بودند که هر بت و معبودی، در بخشی از امور کارایی دارد.
إِنْ نَقُولُ إِلاَّ اعْتَرٰاکَ بَعْضُ آلِهَتِنٰا بِسُوءٍ
از اینکه قوم عاد، ایجاد سوء را به برخی از خدایان نسبت دادهاند (بَعْضُ آلِهَتِنٰا) و نه به همۀ آنها، میتوان دریافت که آنان، هر بت و معبودی را عهدهدار انجام کاری خاص میپنداشتند.
5- هود(ع) به مشرکان اعلان کرد که از معبودهایشان بیزار است و آنها را منشأ هیچ تأثیری نمیداند و شایستۀ پرستش نمیشمارد.
قٰالَ ... اشْهَدُوا أَنِّی بَرِیءٌ مِمّٰا تُشْرِکُونَ
بیزاری و تنفر هود(ع) از بتها و معبودهای اهلشرک، به معنای منشأ أثر ندانستن آنها و شایستۀ عبادت نشمردنشان است. از اینکه هود(ع) در خطاب به مردم نگفت: «اشهدکم»، ولی در گواه خواهی از خداوند گفت: «اشهد اللّٰه» معلوم میشود مراد از «وَ اشْهَدُوا» ، مجرد اعلان است نه شاهد گرفتن مردم.
6- هود(ع)، خداوند را بر بی تأثیر دانستن معبودهای اهل شرک و اعلان بیزاری از آنان، گواه گرفت.
قٰالَ إِنِّی أُشْهِدُ اللّٰهَ وَ اشْهَدُوا أَنِّی بَرِیءٌ مِمّٰا تُشْرِکُونَ
اشهاد (مصدر «أُشْهِدُ» ) به معنای گواه گرفتن است.
7- اعلام انزجار از عقاید باطل و خرافی، گامی ضروری برای مبلغان دین
قٰالَ إِنِّی أُشْهِدُ اللّٰهَ ... أَنِّی بَرِیءٌ مِمّٰا تُشْرِکُونَ
8- قاطعیت و صلابت هود(ع)، در امر رسالت و مبارزه با شرک و بتپرستی
قٰالَ إِنِّی أُشْهِدُ اللّٰهَ وَ اشْهَدُوا أَنِّی بَرِیءٌ مِمّٰا تُشْرِکُونَ
کلیدواژهها:
اللّه؛ باطل؛ بت؛ تاریخ؛ تبلیغ؛ تولی؛ جنون؛ شرک؛ عاد؛ گواهی؛ هود(ع)
مِنْ دُونِهِ فَکِیدُونِی جَمِیعاً ثُمَّ لاٰ تُنْظِرُونِ (55)
پس همگی بر ضدّ من نیرنگ کنید و مهلتم ندهید.
55
1- هود(ع)، به مشرکان قومش اعلام کرد که تنها خداوند را مؤثر در جهان دانسته و تنها او را شایستۀ عبادت میداند.
أَنِّی بَرِیءٌ مِمّٰا تُشْرِکُونَ . مِنْ دُونِهِ
ضمیر در «دُونِهِ» به «اللّٰهَ» در آیۀ قبل برمیگردد.
2- هود(ع)، همۀ مشرکان قوم عاد و خدایان آنان را، به توطئه و مبارزه علیه خویش فرا خواند.
فَکِیدُونِی جَمِیعاً
چون در آیۀ قبل، سخن از مشرکان و نیز بتهای آنان بود، مقصود از «جَمِیعاً» تمامی مشرکان و همۀ بتهاست.
3- هود(ع)، به مشرکان قومش اعلام کرد که در پی توطئهها و مکرهایشان، به او مهلت نداده و او را از میان بردارند.
فَکِیدُونِی جَمِیعاً ثُمَّ لاٰ تُنْظِرُونِ
«انظار» به معنای مهلت دادن است و «لاٰ تُنْظِرُونِ» (مرا مهلت ندهید) کنایه از «نابودم سازید»، میباشد.
4- آشکار شدن عجز بتها و تأثیر نداشتن آنها در امور آدمیان و نیز روشن شدن
ناتوانی قوم عاد در برابر خواست خداوند، هدف هود(ع) از فراخوانی مردم، به مبارزه و توطئه علیه خویش
فَکِیدُونِی جَمِیعاً ثُمَّ لاٰ تُنْظِرُونِ
«کیدوا»فعل امر از مصدر «کید» (مکر کردن) است. امر در جملۀ فوق - به تناسب مورد - امر تعجیزی است؛ یعنی، درخواستی است برای نشان دادن عجز و ناتوانی مخاطب از انجام کار.
5- عجز و ناتوانی قوم عاد و خدایانشان، برای از میان بردن هود(ع)، دلیل و آیتی بر حقانیت رسالتاو
فَکِیدُونِی جَمِیعاً ثُمَّ لاٰ تُنْظِرُونِ
«فاء» در «فَکِیدُونِی» فصیحه و حاکی از جملهای مقدر است.
آن جمله به قرینۀ «إِنْ نَقُولُ إِلاَّ اعْتَرٰاکَ ...» چنین است: «إن کان کما تقولون فکیدونی ... ؛ اگر بتها چنین نیرویی دارند پس شما و آنها با من به مبارزه برخیزید و کار رای یکسره کنید».
6- ناتوانی بتها برای از میان بردن هود(ع)، علیرغم بیزاری جستن علنی او از آنها، نشانۀ حقیقت نداشتن ادعای قوم عاد (ابتلای هود به جنون از ناحیۀ بتها)
إِنْ نَقُولُ إِلاَّ اعْتَرٰاکَ بَعْضُ آلِهَتِنٰا بِسُوءٍ ...
کلیدواژهها:
افترا؛ اللّه؛ باطل؛ بت؛ تاریخ؛ توحید؛ تولی؛ جنون؛ جهان بینی؛ حق؛ دروغ؛ شرک؛ عاد؛ عجز؛ قتل؛ مشیت خدا؛ مکر؛ هود(ع)
إِنِّی تَوَکَّلْتُ عَلَی اَللّٰهِ رَبِّی وَ رَبِّکُمْ مٰا مِنْ دَابَّةٍ إِلاّٰ هُوَ آخِذٌ بِنٰاصِیَتِهٰا إِنَّ رَبِّی عَلیٰ صِرٰاطٍ مُسْتَقِیمٍ (56)
همانا من بر خدا، پروردگار خودم و پروردگار شما توکّل کردهام. هیچ جنبندهای نیست مگر اینکه او آن را تحت سلطۀ خود دارد. به راستی پروردگار من بر راهی مستقیم قرار دارد.
56
1- قوم عاد، درصدد آزار و اذیت هود(ع) و از میان برداشتن او بودند.
فَکِیدُونِی جَمِیعاً ثُمَّ لاٰ تُنْظِرُونِ . إِنِّی تَوَکَّلْتُ عَلَی اللّٰهِ رَبِّی وَ رَبِّکُمْ
2- هود(ع) به خاطر توکلش بر خداوند، مطمئن به محفوظ ماندن از دسیسهها و توطئههای قوم عاد بود.
فَکِیدُونِی جَمِیعاً ثُمَّ لاٰ تُنْظِرُونِ . إِنِّی تَوَکَّلْتُ عَلَی اللّٰهِ
جملۀ «إِنِّی تَوَکَّلْتُ ...» بیان علت برای معنای کنایی
«فَکِیدُونِی جَمِیعاً ...» است و آن معنای کنایی، عجز و ناتوانی قوم عاد بر ضربه زدن به هود(ع) میباشد.
3- خداوند، پروردگار و مالک همۀ انسانها و مدبر امور ایشان است.
عَلَی اللّٰهِ رَبِّی وَ رَبِّکُمْ
4- شناخت خداوند و ربوبیت فراگیرش، موجب توکل کردن بر او و نهراسیدن از دشمنان دین
ثُمَّ لاٰ تُنْظِرُونِ . إِنِّی تَوَکَّلْتُ عَلَی اللّٰهِ رَبِّی وَ رَبِّکُمْ
توصیف خداوند به ربوبیت (ربی و ربکم)، پس از بیان توکل بر او، میرساند که: خداوند رب همگان و شایسته و بایستۀ این است که بر او توکل شود.
5- هود(ع) مصمم به ابلاغ رسالتهای الهی و تحمل هر گونه گزند و آزار در طریق آن بود.
فَکِیدُونِی جَمِیعاً ثُمَّ لاٰ تُنْظِرُونِ . إِنِّی تَوَکَّلْتُ عَلَی اللّٰهِ رَبِّی وَ رَبِّکُمْ
6- مبلغان دین، باید با توکل بر خدا و وانهادن امور خویش به خداوند، از مخالفان دین نهراسند و وظیفۀ خویش را قاطعانه به انجام رسانند.
فَکِیدُونِی جَمِیعاً ثُمَّ لاٰ تُنْظِرُونِ . إِنِّی تَوَکَّلْتُ عَلَی اللّٰهِ رَبِّی وَ رَبِّکُمْ
7- باور به حاکمیت خداوند بر موجودات و توجه به ربوبیت او بر انسانها، ایجاد کنندۀ روحیۀ توکل در آنان است.
إِنِّی تَوَکَّلْتُ عَلَی اللّٰهِ رَبِّی وَ رَبِّکُمْ مٰا مِنْ دَابَّةٍ إِلاّٰ هُوَ آخِذٌ بِنٰاصِیَتِهٰا
8- همۀ موجودات زنده، تحت فرمان و حاکمیت خداوند هستند.
مٰا مِنْ دَابَّةٍ إِلاّٰ هُوَ آخِذٌ بِنٰاصِیَتِهٰا
«ناصیة»به قسمت جلوی سر گفته میشود و گاهی به موهای جلوی سر نیز به اعتبار رستنگاهش، اطلاق میگردد.
گرفتن جلوی سر و یا موهای آن، کنایه از تسلط و حاکمیت میباشد.
9- هیچ جنبندهای - چه انسان و چه حیوان - بدون خواست خداوند، توانا بر ضرررسانی به دیگری نیست.
ثُمَّ لاٰ تُنْظِرُونِ . إِنِّی تَوَکَّلْتُ عَلَی اللّٰهِ ... مٰا مِنْ دَابَّةٍ إِلاّٰ
مقصود از بیان سلطۀ خداوند بر همۀ جانداران - به دلیل وقوع آن پس از مبارزه طلبی هود(ع) و توکل بر خداوند - این معناست که: همه چیز مقهور خواست خداوند است و بدون رخصت او هیچ جانداری - چه رسد به بتهای بی جان - توانا بر ضرر رسانی نیست.
10- ربوبیت فراگیر خداوند، سیطرۀ او بر همۀ جنبندگان و ضرورت توکل بر او، از تعالیم هود(ع)
إِنِّی تَوَکَّلْتُ عَلَی اللّٰهِ رَبِّی وَ رَبِّکُمْ مٰا مِنْ دَابَّةٍ إِلاّٰ هُوَ آخِذٌ بِنٰاصِیَتِهٰا
11- افعال خداوند و تدبیرات او، به تمامی براساس حکمت و بر طریق صواب است.
إِنَّ رَبِّی عَلیٰ صِرٰاطٍ مُسْتَقِیمٍ
بر صراط مستقیم بودن شخص، به معنای راستی و درستی کارهای اوست.
12- حمایت خداوند از پیامبران در برابر دشمنان آنان، مقتضای ربوبیت او و پایه قرار دادن افعالش بر حکمت و صواب است.
إِنِّی تَوَکَّلْتُ عَلَی اللّٰهِ رَبِّی وَ رَبِّکُمْ ... إِنَّ رَبِّی عَلیٰ صِرٰاطٍ مُسْتَقِیمٍ
«إِنِّی تَوَکَّلْتُ ...» متضمن حمایت خداوند از هود پیامبر میباشد و جملۀ «إِنَّ رَبِّی ...» تعلیل برای این معناست. بنابراین راستی و درستی کارهای خداوند، اقتضا میکند که هود(ع) را در برابر دشمنانش، حمایت کند.
13- خداوند، حامی و پشتیبان مؤمنان و توکلکنندگان بر او
إِنِّی تَوَکَّلْتُ عَلَی اللّٰهِ ... إِنَّ رَبِّی عَلیٰ صِرٰاطٍ مُسْتَقِیمٍ
14- «رب» از اسما و صفات خداوند
إِنِّی تَوَکَّلْتُ عَلَی اللّٰهِ رَبِّی وَ رَبِّکُمْ ... إِنَّ رَبِّی عَلیٰ صِرٰاطٍ مُسْتَقِیمٍ
15- «قال علی بن أبی طالب (ع ) فی قوله «إِنَّ رَبِّی عَلیٰ صِرٰاطٍ مُسْتَقِیمٍ» : یعنی أنّه علیٰ حق یجزی بالإحسان إحساناً و بالسّیّء سیّئاً و یعفو عمّن یشاء و یغفر سبحانه و تعالیٰ؛ (1)
علی(ع) دربارۀ سخن خدای تعالی «إِنَّ رَبِّی عَلیٰ صِرٰاطٍ مُسْتَقِیمٍ» فرمود: یعنی پروردگار بر طریق حق است، نیکی را به نیکی و بدی را به بدی پاداش میدهد و او - که منزه و بلند مرتبه است - از هر کس بخواهد میگذرد و او را میآمرزد».
کلیدواژهها:
آرامش؛ اذیت؛ استقامت؛ اللّه؛ امنیت؛ انبیاء؛ انسان؛ ایمان؛ پاداش؛ تاریخ؛ تبلیغ؛ تکلیف؛ توحید؛ توکل؛ جهان بینی؛ حکیم/اسما و صفات؛ حیوان؛ دشمنی؛ ذکر؛ رب/اسما و صفات؛ صراط مستقیم؛ عاد؛ عدل؛ عمل؛ قتل؛ مشیت خدا؛ مغفرت؛ هود(ع)
1) 1) . تفسیرعیاشی، ج 2، ص 151، ح 42؛ نورالثقلین، ج 2، ص 374، ح 150.
فَإِنْ تَوَلَّوْا فَقَدْ أَبْلَغْتُکُمْ مٰا أُرْسِلْتُ بِهِ إِلَیْکُمْ وَ یَسْتَخْلِفُ رَبِّی قَوْماً غَیْرَکُمْ وَ لاٰ تَضُرُّونَهُ شَیْئاً إِنَّ رَبِّی عَلیٰ کُلِّ شَیْءٍ حَفِیظٌ (57)
پس اگر روی برتابید، [من مسئول شما نخواهم بود، زیرا] آنچه را که برای آن به سوی شما فرستاده شدهام به شما ابلاغ کردم، و پروردگار من قومی جز شما را جانشین شما خواهد کرد، و نمیتوانید هیچ زیانی به او برسانید. بیتردید، پروردگار من بر هر چیزی نگهبان است.
57
1- هود(ع)، موظف به ابلاغ پیامهایی از ناحیۀ خداوند به قوم عاد
فَقَدْ أَبْلَغْتُکُمْ مٰا أُرْسِلْتُ بِهِ إِلَیْکُمْ
2- هود(ع)، پیامهایالهیرا بهمردم رسانید و وظیفۀ رسالت را به خوبی انجام داد.
فَقَدْ أَبْلَغْتُکُمْ مٰا أُرْسِلْتُ بِهِ إِلَیْکُمْ
3- هود(ع)، پس از ابلاغ پیامهای الهی و اتمام حجت بر مردم، خویشتن را مسؤول اعراض آنان نمیدانست.
فَإِنْ تَوَلَّوْا فَقَدْ أَبْلَغْتُکُمْ مٰا أُرْسِلْتُ بِهِ إِلَیْکُمْ
روشن است که جملۀ «فَقَدْ أَبْلَغْتُکُمْ ...» نمیتواند جواب شرط «فَإِنْ تَوَلَّوْا ...» باشد؛ زیرا هود(ع) رسالت خویش را ابلاغ کرده بود - چه مردم اعراض کنند و چه ایمان آورند - بلکه آن جمله سببِ جواب و جانشین آن میباشد؛ یعنی، اگر اعراض کنید، من مسؤولیتی ندارم و مؤاخذهای بر من نیست؛ زیرا آنچه را که به خاطر آن به سوی شما فرستاده شده بودم، به شما ابلاغ کردم.
4- مسؤولیت مبلغان دین، ابلاغ حقایق و معارف الهی به مردم است نه واداشتن آنان به پذیرش.
فَإِنْ تَوَلَّوْا فَقَدْ أَبْلَغْتُکُمْ مٰا أُرْسِلْتُ بِهِ إِلَیْکُمْ
5- نابودی کفرپیشگان قوم عاد و جایگزینی اقوامی دیگر به جای آنها، هشدار هود(ع) به آنان
فَإِنْ تَوَلَّوْا ... وَ یَسْتَخْلِفُ رَبِّی قَوْماً غَیْرَکُمْ
«إستخلاف» به معنای جانشین ساختن و جایگزین کردن است و این معنا در آیۀ شریفه، مستلزم نابود کردن قوم عاد میباشد.
6- مخالفان انبیا و اعراض کنندگان از حقایق و معارف الهی، در خطر نابودی و عذاب الهیاند.
فَإِنْ تَوَلَّوْا ... یَسْتَخْلِفُ رَبِّی قَوْماً غَیْرَکُمْ
7- پدیدآوردن اقوامی صالح و موحد، درپی نابود سازی کفرپیشگان، پرتوی از ربوبیت خداوند است.
وَ یَسْتَخْلِفُ رَبِّی قَوْماً غَیْرَکُمْ
روشن است که قوم جانشین، همواره غیر از قوم نابود شده است. بنابراین کلمۀ «غَیْرَکُمْ» ناظر به مغایرت در عقیده و مرام میباشد و لذا «غَیْرَکُمْ» به صالح و موحد بودن تفسیر شد.
8- شرکورزی و مخالفت با تعالیم و توصیههای پیامبران، از عوامل مهم نابودی جامعهها و تحولات تاریخ و دگرگونیهای آن است.
فَإِنْ تَوَلَّوْا ... یَسْتَخْلِفُ رَبِّی قَوْماً غَیْرَکُمْ
9- اعراض مردم از دین و معارف الهی، هیچ ضرری متوجه خداوند نخواهد کرد.
فَإِنْ تَوَلَّوْا ... وَ لاٰ تَضُرُّونَهُ شَیْئاً
برداشت فوق، مبتنی براین است که «لاٰ تَضُرُّونَهُ» نیز جواب شرط (فَإِنْ تَوَلَّوْا) باشد. قابل ذکر است که مجزوم نشدن «تضرون»به خاطر عطف شدن آن بر فعل ماضی «فَقَدْ أَبْلَغْتُکُمْ» میباشد.
10- هلاکت کفرپیشگان به عذابهای الهی، هرگز مایۀ زیان و ضرری برای خداوند نیست.
وَ یَسْتَخْلِفُ رَبِّی قَوْماً غَیْرَکُمْ وَ لاٰ تَضُرُّونَهُ شَیْئاً
در برداشت فوق، جملۀ «لاٰ تَضُرُّونَهُ» در ارتباط با «یَسْتَخْلِفُ رَبِّی ...» معنا شده است؛ یعنی، در صورت نابودی شما، ضرری متوجه خداوند نمیشود.
11- نزول عذاب الهی بر کفرپیشگان، برخاسته از استحقاق آنان است نه آنکه وجودشان موجب ضرر و زیان بر خدا باشد.
وَ یَسْتَخْلِفُ رَبِّی قَوْماً غَیْرَکُمْ وَ لاٰ تَضُرُّونَهُ شَیْئاً
برداشت فوق مبتنی براین است که جملۀ «لاٰ تَضُرُّونَهُ» حال باشد. براین اساس جملۀ «یَسْتَخْلِفُ ... وَ لاٰ تَضُرُّونَهُ» چنین معنا می شود. در حالی که ضرر و زیانی را متوجه خدا نمیکنید شما را عذاب میکند و این معنا میرساند که موجب عذاب، استحقاق کفرپیشگان است نه این که وجودشان مایۀ ضرری بر خدا باشد.
12- خداوند، مراقبت کنندهای دقیق و حفاظتکنندهای آگاه بر همه چیز است.
إِنَّ رَبِّی عَلیٰ کُلِّ شَیْءٍ حَفِیظٌ
13- مالک و مربی بودن خداوند بر همه چیز، مستلزم مراقبت و حفاظت کامل او، از آنهاست.
إِنَّ رَبِّی عَلیٰ کُلِّ شَیْءٍ حَفِیظٌ
14- کردار کفر پیشگان قوم عاد و کیفر آنان، تحت حسابرسی دقیق خداوند بود.
إِنَّ رَبِّی عَلیٰ کُلِّ شَیْءٍ حَفِیظٌ
15- آگاهی گستردۀ خداوند و مراقبت او بر همه چیز، دلیل عجز همگان از آسیبرسانی به اوست.
وَ لاٰ تَضُرُّونَهُ شَیْئاً إِنَّ رَبِّی عَلیٰ کُلِّ شَیْءٍ حَفِیظٌ
جملۀ «إِنَّ رَبِّی ...» تعلیل است برای جملۀ «لاٰ تَضُرُّونَهُ شَیْئاً» .
16- «رب»و «حَفِیظٌ» از اسما و صفات الهی
وَ یَسْتَخْلِفُ رَبِّی قَوْماً غَیْرَکُمْ ... إِنَّ رَبِّی عَلیٰ کُلِّ شَیْءٍ حَفِیظٌ
کلیدواژهها:
اتمام حجت؛ اکراه؛ اللّه؛ انبیاء؛ انذار؛ انسان؛ تاریخ؛ تبلیغ؛ جامعه؛ حسابرسی؛ حفیظ/اسما و صفات؛ دین؛ رب/اسما و صفات؛ شرک؛ ضرر؛ عاد؛ عجز؛ عذاب؛ علم؛ عمل؛ کفر؛ هود(ع)
وَ لَمّٰا جٰاءَ أَمْرُنٰا نَجَّیْنٰا هُوداً وَ اَلَّذِینَ آمَنُوا مَعَهُ بِرَحْمَةٍ مِنّٰا وَ نَجَّیْنٰاهُمْ مِنْ عَذٰابٍ غَلِیظٍ (58)
و هنگامی که فرمان ما [به هلاکت قوم عاد] در رسید، هود و کسانی را که با او ایمان آورده بودند، به رحمتی از جانب خود نجات دادیم و آنان را از عذابی سخت رهایی بخشیدیم.
58
1- قوم عاد، رسالت هود(ع) را نپذیرفتند و به شرک و کفر اصرار ورزیدند.
فَإِنْ تَوَلَّوْا ... یَسْتَخْلِفُ رَبِّی قَوْماً غَیْرَکُمْ ... وَ لَمّٰا
2- خداوند، در پی اصرار قوم عاد بر کفر و شرک، عذابی سخت و سهمگین بر آنان نازل کرد.
وَ لَمّٰا جٰاءَ أَمْرُنٰا ... وَ نَجَّیْنٰاهُمْ مِنْ عَذٰابٍ غَلِیظٍ
مراد از «أمر»، عذاب نازل شده بر قوم عاد است. «عَذٰابٍ غَلِیظٍ» در ذیل آیه دلالت بر سهمگینی عذاب نازل شده بر قومعاد دارد.
3- فرمان خداوند در هستی، بدون هیچ کم و کاستی تحقق مییابد.
وَ لَمّٰا جٰاءَ أَمْرُنٰا
تعبیر کردن از عذاب به «أمر»- که به معنای فرمان است -\ میتواند برای رساندن این حقیقت باشد که: آنچه خداوند به تحقق آن فرمان میدهد، عیناً و بدون کمترین تخلفی انجام میپذیرد به گونهای که گویا مورد فرمان، همان فرمان است.
4- گروهی از قوم عاد، توحید را پذیرفتند و به رسالت هود(ع) ایمان آوردند.
وَ الَّذِینَ آمَنُوا مَعَهُ
5- خداوند، هود(ع) و پیروانش را از عذاب نازل شده بر قوم عاد نجات داد.
وَ لَمّٰا جٰاءَ أَمْرُنٰا نَجَّیْنٰا هُوداً وَ الَّذِینَ آمَنُوا مَعَهُ
6- نجات هود(ع) و پیروانش از عذاب استیصال، جلوهای از رحمت خداوند بر آنان بود.
نَجَّیْنٰا هُوداً وَ الَّذِینَ آمَنُوا مَعَهُ بِرَحْمَةٍ مِنّٰا
«بِرَحْمَةٍ» متعلق به «نَجَّیْنٰا» میباشد.
7- اهل ایمان، شایستۀ برخوردارشدن از رحمت الهیاند.
نَجَّیْنٰا هُوداً وَ الَّذِینَ آمَنُوا مَعَهُ بِرَحْمَةٍ مِنّٰا
8- خداوند، پیش از نازل کردن عذاب استیصال، مؤمنان و صالحان را از مهلکه خارج میسازد تا عذاب دامنگیر آنان نشود.
وَ لَمّٰا جٰاءَ أَمْرُنٰا نَجَّیْنٰا هُوداً وَ الَّذِینَ آمَنُوا مَعَهُ
9- «عن الصّادق أبی عبداللّٰه جعفر بن محمّد(ع ) قال : لمّا بعث اللّٰه عزّوجل هوداً(ع ) أسلم له العقب من ولد سام و أما الآخرون ... فأهلکوا بالرّیح العقیم ...؛ (1)
از امام صادق (ع ) روایت شده که فرمود: هنگامی که خداوند هود(ع ) رای مبعوث کرد، باقی ماندگان از نسل سام به او گرویدند اما دیگران ... به و سیلة باد عقیم و بی حاصل هلاک شدند ...».
کلیدواژهها:
آخرت؛ اللّه؛ امر الهی؛ ایمان؛ پیروی؛ تاریخ؛ تکذیب؛ جامعه؛ دنیا؛ رحمت؛ سختی؛ سنتهای خدا؛ شرک؛ صالحان؛ عاد؛ عذاب؛ کفر؛ هود(ع)
وَ تِلْکَ عٰادٌ جَحَدُوا بِآیٰاتِ رَبِّهِمْ وَ عَصَوْا رُسُلَهُ وَ اِتَّبَعُوا أَمْرَ کُلِّ جَبّٰارٍ عَنِیدٍ (59)
و این قوم عاد بودند که آیات پروردگارشان را انکار کردند، و پیامبرانش را نافرمانی نمودند، و از فرمان هر زورگوی ستیزهگری پیروی کردند.
59
1- قوم عاد، برخوردار از آیات و نشانههای بسیار برای درک توحید ربوبی
وَ تِلْکَ عٰادٌ جَحَدُوا بِآیٰاتِ رَبِّهِمْ
2- اکثریت قاطع قوم عاد، آیات الهی و نشانههای ربوبیت خداوند را انکار کردند.
1) 1) . اکمال الدین، ج 1، ص 136، ح 5، ب 2؛ نورالثقلین، ج 2،ص 43، ح 171.
وَ تِلْکَ عٰادٌ جَحَدُوا بِآیٰاتِ رَبِّهِمْ
با اینکه عدهای از مردم عاد ایمان آوردند، خداوند انکار آیات و مخالفت با پیامبران را به همۀ قوم نسبت میدهد تا به این نکته اشاره کند که: اکثریت قریب به اتفاق آنان، به کفرورزی اصرار داشتند و مؤمنان در قیاس با آنها، چیزی به شمار نمیآمدند. قابل ذکر است که چون فعل«جحد»به وسیلۀ حرف«با»متعدی شده، معنای «کفر» در آن اشراب شده است.
3- هود(ع)، معجزات متعددی را برای اثبات ربوبیت خداوند در اختیار قوم عاد قرار داد.
وَ تِلْکَ عٰادٌ جَحَدُوا بِآیٰاتِ رَبِّهِمْ
مراد از «آیات» میتواند معجزات باشد.
4- خداوند، در طول تاریخ قوم عاد، پیامبران بسیاری را برای هدایت آنان فرستاد.
وَ تِلْکَ عٰادٌ ... وَ عَصَوْا رُسُلَهُ
برداشت فوق، با توجه به کلمۀ «رسل»که جمع «رسول» است، استفاده میشود.
5- اکثریت قاطع قوم عاد، با رسولان الهی مخالفت کرده و از پذیرش رسالت و پیامهای آنان سرپیچی کردند.
وَ تِلْکَ عٰادٌ ... وَ عَصَوْا رُسُلَهُ
6- مخالفت با هر یک از پیامبران الهی، به منزلۀ مخالفت با همۀ ایشان است.
وَ تِلْکَ عٰادٌ ... وَ عَصَوْا رُسُلَهُ
بر اساس برخی شواهد، گفته شده است که قوم عاد، پیامبری جز هود(ع) نداشتند. چنان چه این سخن صحیح باشد جمع آوردن «رسل» در جملۀ «عَصَوْا رُسُلَهُ» برای رساندن این حقیقت است که هر چند قوم عاد با یک پیامبر مخالفت کردند، ولی مخالفت با یک پیامبر به منزلۀ مخالفت با همۀ پیامبران الهی است؛ زیرا آنان یک سخن و یک هدف دارند و آن دعوت به توحید و شاخههای آن است.
7- قوم عاد، متشکل از سرانی متکبر و سرکش و تودههایی پیرو و مطیع
وَ اتَّبَعُوا أَمْرَ کُلِّ جَبّٰارٍ عَنِیدٍ
8- تودههای قوم عاد، به پیروی از فرمان سران خویش، آیات الهی را انکار و با پیامبران مخالفت میکردند.
وَ تِلْکَ عٰادٌ جَحَدُوا بِآیٰاتِ رَبِّهِمْ وَ عَصَوْا رُسُلَهُ وَ اتَّبَعُوا أَمْرَ کُلِّ جَبّٰارٍ عَنِیدٍ
9- نظام حاکم بر قوم عاد، نظامی ظالمانه و استبدادی
وَ اتَّبَعُوا أَمْرَ کُلِّ جَبّٰارٍ عَنِیدٍ
10- تعالیم هود(ع)، ناسازگار با منافع سران جبار و سرکش قوم عاد
وَ اتَّبَعُوا أَمْرَ کُلِّ جَبّٰارٍ عَنِیدٍ
11- تسلط متکبران و سرکشان حقناپذیر بر تودههای مردم، از موانع موفقیت پیامبران
وَ تِلْکَ عٰادٌ جَحَدُوا بِآیٰاتِ رَبِّهِمْ ... وَ اتَّبَعُوا أَمْرَ کُلِّ جَبّٰارٍ عَنِیدٍ
12- ضرورت پرهیز از فرمانبری و پیروی متکبران و سرکشان حقناپذیر
وَ اتَّبَعُوا أَمْرَ کُلِّ جَبّٰارٍ عَنِیدٍ
13- تکبر، سرکشی و لجاجت سران قوم عاد، مایۀ انکار رسالت هود(ع) از سوی آنان و نپذیرفتن تعالیم او
وَ تِلْکَ عٰادٌ جَحَدُوا بِآیٰاتِ رَبِّهِمْ وَ عَصَوْا رُسُلَهُ وَ اتَّبَعُوا أَمْرَ کُلِّ جَبّٰارٍ عَنِیدٍ
14- نپذیرفتن ربوبیت خداوند و مخالفت با پیامبران و برنامههای ایشان، زمینهساز نظام استبدادی و حاکمیت ستمگران *
وَ تِلْکَ عٰادٌ جَحَدُوا بِآیٰاتِ رَبِّهِمْ ... وَ اتَّبَعُوا أَمْرَ کُلِّ جَبّٰارٍ عَنِیدٍ
برداشت فوق، براساس این احتمال است که ترتیب ذکری جملۀ «اتَّبَعُوا ...» بر جملههای سابق، حاکی از ترتب خارجی آن باشد.
15- پذیرش ربوبیت خدا و پیروی از برنامههای پیامبران، مانع از حاکمیت و سلطۀ ستمگران و سرکشان *
وَ تِلْکَ عٰادٌ جَحَدُوا بِآیٰاتِ رَبِّهِمْ ... وَ اتَّبَعُوا أَمْرَ کُلِّ جَبّٰارٍ عَنِیدٍ
16- انکار کنندگان ربوبیت خدا، مخالفان پیامبران و پیروی کنندگان از سرکشان، در معرض عذابهای دنیویاند.
وَ لَمّٰا جٰاءَ أَمْرُنٰا ... وَ تِلْکَ عٰادٌ جَحَدُوا بِآیٰاتِ
17- انکار ربوبیت خدا، مخالفت با پیامبران و برنامههای آنان و پیروی از ستمگران و سرکشان، درپیدارندۀ عذاب سهمگین الهی
وَ نَجَّیْنٰاهُمْ مِنْ عَذٰابٍ غَلِیظٍ. وَ تِلْکَ عٰادٌ جَحَدُوا ...آیۀ مورد بحث، بیانگر گناهانی است که قوم عاد را به عذاب سهمگین الهی گرفتار ساخت.
18- «رب» از اسما و صفات خداوند
جَحَدُوا بِآیٰاتِ رَبِّهِمْ
کلیدواژهها:
آخرت؛ آیات خدا؛ استبداد؛ اطاعت؛ اکثریت؛ اللّه؛ انبیاء؛ ایمان؛ پیروی؛ تاریخ؛ تکبر؛ تکذیب؛ توحید؛ توفیق؛ جامعه؛ حکومت؛ دنیا؛ رب/اسما و صفات؛ ظلم؛ عاد؛ عذاب؛ کفر؛ گناه؛ معجزه؛ هود(ع)
وَ أُتْبِعُوا فِی هٰذِهِ اَلدُّنْیٰا لَعْنَةً وَ یَوْمَ اَلْقِیٰامَةِ أَلاٰ إِنَّ عٰاداً کَفَرُوا رَبَّهُمْ أَلاٰ بُعْداً لِعٰادٍ قَوْمِ هُودٍ (60)
و در این دنیا و روز قیامت لعنتی به دنبال خواهند داشت. آگاه باشید که قوم عاد به پروردگارشان کفر ورزیدند. هان! دوری [از رحمت خدا] بر عادیان، قوم هود، باد.
60
1- قوم عاد، در دنیا به لعنت خدا گرفتار شدند و در آخرت نیز از رحمت او محروم خواهند بود.
وَ أُتْبِعُوا فِی هٰذِهِ الدُّنْیٰا لَعْنَةً وَ یَوْمَ الْقِیٰامَةِ
2- قوم عاد، ربوبیت خدا را انکار کرده و از فرمانش سرپیچی کردند.
أَلاٰ إِنَّ عٰاداً کَفَرُوا رَبَّهُمْ
چون «رَبَّهُمْ» بدون واسطۀ حرف«باء» مفعول برای «کَفَرُوا» قرار گرفته است، میتوان گفت: در «کَفَرُوا» معنای عصیان و نافرمانی اشراب شده است؛ یعنی: عصوا ربهم کافرینبه.
3- انکار ربوبیت خدا و نافرمانی از دستورات پیامبران، موجب لعنت خدا و دوری از رحمت اوست.
وَ أُتْبِعُوا فِی هٰذِهِ الدُّنْیٰا لَعْنَةً وَ یَوْمَ الْقِیٰامَةِ أَلاٰ إِنَّ عٰاداً کَفَرُوا رَبَّهُمْ
4- پیروی از طاغوتها و سرکشان، موجب دوریاز رحمت خدا در دنیا و آخرت است.
وَ اتَّبَعُوا أَمْرَ کُلِّ جَبّٰارٍ عَنِیدٍ. وَ أُتْبِعُوا فِی هٰذِهِ الدُّنْیٰا
5- قوم عاد، بر اثر کفر و نافرمانی خدا و پیامبران، سزاوار هلاکت و دوری از رحمت الهی شدند.
أَلاٰ بُعْداً لِعٰادٍ قَوْمِ هُودٍ
«بُعْداً» (هلاک گشتن یا دور شدن) مفعول مطلق برای فعل محذوف (لیبعد) است: ألا لیبعد قوم عاد بعداً. و از آن جا که قوم عاد به هلاکت رسیدند و از رحمت او محروم شدند، میتوان گفت، مراد، عذاب در آخرت و دوری از رحمت او در آن سراست و نیز محتمل است «أَلاٰ بُعْداً ...» بیانگر استحقاق دوری و هلاکت باشد؛ یعنی، [قوم عاد هلاک گشتند و از رحمت او محروم شدند] بدانید آنان مستحق آن کیفر و سزاور چنین عقوبتی بودند.
6- از قوم عاد، تنها معاصران هود از رحمت الهی محروم شده و به عذاب
گرفتار شدند.*
أَلاٰ بُعْداً لِعٰادٍ قَوْمِ هُودٍ
«قَوْمِ هُودٍ» عطف بیان برای «عاد»است. با توجه به اینکه قوم عاد پیش از حضرت هود بودهاند و پس از او نیز وجود داشتند، میتوان گفت: هدف از تبیین و توضیح «عاد» به «قَوْمِ هُودٍ» بیان معنایی است که در برداشت فوق آمده است.
7- «رب»از اسما و صفات خداوند
أَلاٰ إِنَّ عٰاداً کَفَرُوا رَبَّهُمْ
کلیدواژهها:
آخرت؛ اللّه؛ انبیاء؛ پیروی؛ تاریخ؛ تکذیب؛ رحمت؛ طاغوت؛ عاد؛ عذاب؛ قیامت؛ کفر؛ گناه؛ لعن
وَ إِلیٰ ثَمُودَ أَخٰاهُمْ صٰالِحاً قٰالَ یٰا قَوْمِ اُعْبُدُوا اَللّٰهَ مٰا لَکُمْ مِنْ إِلٰهٍ غَیْرُهُ هُوَ أَنْشَأَکُمْ مِنَ اَلْأَرْضِ وَ اِسْتَعْمَرَکُمْ فِیهٰا فَاسْتَغْفِرُوهُ ثُمَّ تُوبُوا إِلَیْهِ إِنَّ رَبِّی قَرِیبٌ مُجِیبٌ (61)
و به سوی قوم ثمود، برادرشان صالح را [فرستادیم]. گفت: ای قومِ من، خدا را بپرستید. برای شما هیچ معبودی جز او نیست. او شما را از زمین پدید آورد، و آباد کردن آن را به شما سپرد. پس، از او آمرزش بخواهید، سپس به درگاهش توبه کنید. به راستی پروردگار من نزدیک و اجابت کنندۀ [دعا] است.
61
1- صالح(ع)، از پیامبران و رسولان الهی بود.
وَ لَقَدْ أَرْسَلْنٰا ... وَ إِلیٰ ثَمُودَ أَخٰاهُمْ صٰالِحاً
«إِلیٰ ثَمُودَ» عطف بر «إِلیٰ قَوْمِهِ» و «أَخٰاهُمْ» عطف بر «نُوحاً» در آیۀ بیست و پنجم است؛ یعنی: لقد أرسلنا إلیٰ ثمود أخاهم صالحاً.
2- رسالت صالح(ع)، محدود به قوم ثمود بود.
وَ إِلیٰ ثَمُودَ أَخٰاهُمْ صٰالِحاً
3- خویشاوندی صالح(ع) با قوم ثمود
وَ إِلیٰ ثَمُودَ أَخٰاهُمْ صٰالِحاً
تصریح به اینکه صالح(ع)، برادر قوم ثمود بود (أَخٰاهُمْ صٰالِحاً) میتواند اشاره باشد به خویشاوندی صالح(ع) با قوم ثمود.
4- صالح(ع)، دلسوز برای قوم خویش و با محبت نسبت به آنان، حتی پیش از بعثتش به پیامبری
وَ إِلیٰ ثَمُودَ أَخٰاهُمْ صٰالِحاً
مراد از اخوّت صالح(ع) برای قوم ثمود، میتواند مهربانی و دلسوزی او نسبت به آنان باشد.
5- دعوت به پرستش خدای یکتا، مهمترین و نخستین پیام صالح(ع) برای قوم ثمود
قٰالَ یٰا قَوْمِ اعْبُدُوا اللّٰهَ مٰا لَکُمْ مِنْ إِلٰهٍ غَیْرُهُ
6- قوم ثمود، به وجود خداوند معتقد بودند.
یٰا قَوْمِ اعْبُدُوا اللّٰهَ
7- باور به وجود خدا، باوری ریشهدار در تاریخ بشر
قٰالَ یٰا قَوْمِ اعْبُدُوا اللّٰهَ
8- قوم ثمود، مردمی مشرک و معتقد به معبودهایی متعدد
یٰا قَوْمِ اعْبُدُوا اللّٰهَ مٰا لَکُمْ مِنْ إِلٰهٍ غَیْرُهُ
9- انسان، از دیرباز برخوردار از روحیۀ پرستش و گرایش به معبود
مٰا لَکُمْ مِنْ إِلٰهٍ غَیْرُهُ
10- توحید عملی، مبتنی بر توحید نظری است.
اُعْبُدُوا اللّٰهَ مٰا لَکُمْ مِنْ إِلٰهٍ غَیْرُهُ
جملۀ «مٰا لَکُمْ ...» تعلیل برای «اعْبُدُوا اللّٰهَ» است؛ یعنی، چون واقعیت این است که الهی جز خداوند نیست، پس در مقام عمل نیز او باید پرستش شود نه غیر او.
11- خداوند، تنها حقیقتی که شایسته و بایستۀ پرستش است.
اُعْبُدُوا اللّٰهَ مٰا لَکُمْ مِنْ إِلٰهٍ غَیْرُهُ
12- تنها خداوند، ایجاد کننده و آفرینندۀ انسان است.
هُوَ أَنْشَأَکُمْ مِنَ الْأَرْضِ
ترکیبهایی همانند «هو أنشأکم»و«أنا قمت» - که مبتدا در معنا، فاعل است و خبر آن، فعل میباشد - گاهی حاکی از تأکید است و گاهی دلالت بر حصر دارد. قرینههای موجود در کلام، تعیینکنندۀ آن است.
13- خالق و آفریننده، تنها حقیقتِ شایستۀ پرستش
اُعْبُدُوا اللّٰهَ ... هُوَ أَنْشَأَکُمْ مِنَ الْأَرْضِ
جملۀ «هُوَ أَنْشَأَکُمْ ...» استدلالی است برای توحید و لزوم یکتاپرستی که از جملۀ «اعْبُدُوا اللّٰهَ ...» به دست میآید؛ یعنی، چون خداوند خالق است، شایستۀ پرستش است و چون در آفریدن شریکی ندارد، پس نباید در پرستش نیز برای او شریکی بپندارید.
14- عناصر زمینی، خمیرمایۀ خلقت انسان است.
هُوَ أَنْشَأَکُمْ مِنَ الْأَرْضِ
15- خداوند، توان و استعدادِ آباد کردن زمین را به آدمیان عطا کرده و ایشان را به
سوی آبادانی گرایش داده است.
وَ اسْتَعْمَرَکُمْ فِیهٰا
«استعمره فیه»، یعنی: «جعله یعمره ؛ و ی رای آبادکنندة آن قرار داد» (لسانالعرب). بر این اساس «استعمرکم فیها» چنین معنا میشود: خداوند شما را این گونه قرار داده و آفریده است که زمین را آباد سازید؛ یعنی، توان آبادسازی زمین را به شما عطا کرده و نیاز به آن را در شما ایجاد کرده است تا همواره به سمت آبادسازی زمین در حرکت باشید.
16- خداوند، به دلیل اعطای توان و استعداد به بشر برای آبادسازی زمین، شایسته و بایستۀ پرستش است.
اُعْبُدُوا اللّٰهَ ... اسْتَعْمَرَکُمْ فِیهٰا
جملۀ «اسْتَعْمَرَکُمْ فِیهٰا» نیز همانند «هو أنشأکم» دلیل برای «اعْبُدُوا اللّٰهَ» میباشد.
17- ضرورت استغفار به درگاه خدا و طلب آمرزش گناهان از او
فَاسْتَغْفِرُوهُ
18- لزوم حرکت به سوی خداوند و تقرب به درگاهاو
ثُمَّ تُوبُوا إِلَیْهِ
عطف جملۀ «تُوبُوا إِلَیْهِ» بر «فَاسْتَغْفِرُوهُ» بیانگر این است که از توبه، معنایی غیر از استغفار اراده شده است. با توجه به معنای لغوی توبه (رجوعکردن) میتوان گفت: مراد از توبه در آیۀ شریفه، حرکت کردن به سوی خدا با اطاعت از اوامر و نواهی اوست.
19- استغفار از گناهان، پرستش خدا و پرهیز از شرک، مقدمههایی لازم برای تقرب به درگاه خداوند
فَاسْتَغْفِرُوهُ ثُمَّ تُوبُوا إِلَیْهِ
برداشت فوق، با توجه به حرف «ثُمَّ» - که بر تأخر مرحلۀ توبه از مرحلۀ استغفار دلالت دارد - استفاده شده است.
20- طلب بخشایش گناهان از خدا، حرکت به سوی او و استغفار از شرک، توصیهها و پیامهای صالح(ع) به قوم ثمود
قٰالَ یٰا قَوْمِ ... فَاسْتَغْفِرُوهُ ثُمَّ تُوبُوا إِلَیْهِ
21- باور به انحصار خالقیت به خداوند، وادار کنندۀ انسان به پرستش او و پرهیز از شرک و دوری از گناه و استغفار از گناهان گذشته است.
هُوَ أَنْشَأَکُمْ مِنَ الْأَرْضِ ... فَاسْتَغْفِرُوهُ
برداشت فوق، از حرف «فاء» که جملۀ «استغفروه...» را بر «هُوَ أَنْشَأَکُمْ ...» تفریع کرده است به دست میآید.
22- خداوند، به انسانها نزدیک است و درخواستهای آنان را اجابت میکند.
إِنَّ رَبِّی قَرِیبٌ مُجِیبٌ
23- تقرب به خداوند، به خاطر نزدیکی او
به بندگان، امری سهل و آسان است.
ثُمَّ تُوبُوا إِلَیْهِ إِنَّ رَبِّی قَرِیبٌ
هدف از بیان نزدیکی خداوند، پس از توصیه به حرکت و تقرب به درگاه او، بشارت به سیرکنندگان به سوی خداست که او از شما دور نیست تا برای رسیدن به او زحمتی طاقتفرسا لازم باشد؛ بلکه نزدیک است و تقرب به او سهل و آسان میباشد.
24- خداوند، درخواست طلبکنندگان آمرزش را اجابت میکند و گناهانشان را میآمرزد.
فَاسْتَغْفِرُوهُ ... إِنَّ رَبِّی قَرِیبٌ مُجِیبٌ
دو صفت «قَرِیبٌ» و «مُجِیبٌ» به صورت لفّ و نشر غیر مرتب، در ارتباط با «استغفروه» و «تُوبُوا إِلَیْهِ» ایراد شده است.
25- «اله»، «رب»، «قریب» و «مجیب» از اسما و صفات خداوند
مٰا لَکُمْ مِنْ إِلٰهٍ غَیْرُهُ ... إِنَّ رَبِّی قَرِیبٌ مُجِیبٌ
26- «جاء رجل من أهل الشّام إلی علی بن الحسین (ع ) فقال : أنت علی بن الحسین ؟ قال : نعم ، قال : أبوک الّذی قتل المؤمنین ؟ ... فقال : و یلک کیف قطعت علی أبی أنّه قتل المؤمنین ؟ قال : قوله : إخواننا قد بغوا علینا فقاتلناهم علی بغیهم . فقال :
و یلک أما تقرأ القرآن ؟ قال : بلی . قال : فقد قال اللّٰه تعالی ... «وَ إِلیٰ ثَمُودَ أَخٰاهُمْ صٰالِحاً» أفکانوا إخوانهم فی دینهم أو فی عشیرتهم؟ قال له الرّجل: لا بل فی عشیرتهم. قال(ع): فهؤلاء إخوانهم فی عشیرتهم و لیسوا إخوانهم فی دینهم ... ؛ (1)
مردی از اهل شام نزد علی بن الحسین(ع) آمد و گفت: تو علی بن الحسین هستی؟ فرمود: آری. او گفت: پدرت همان کسی است که مؤمنین را کشت؟ ... ، فرمود: وای بر تو چگونه حکم قطعی کردی که پدرم مؤمنین را کشت؟ آن شخص گفت:
سخن خود او که گفت:برادران ما علیه ما سرکشی کردند، پس ما هم به خاطر این سرکشی با آنان جنگ کردیم؟ فرمود:
وای بر تو! آیا قرآن نمیخوانی؟ گفت: چرا، فرمود:
خداوند میفرماید: «... وَ إِلیٰ ثَمُودَ أَخٰاهُمْ صٰالِحاً» آیا صالح برادر دینی قوم ثمود بود یا برادر فامیلی آنان؟ گفت: برادر فامیلی آنان بود. فرمود: اینان نیز برادران فامیلی بودند نه برادران دینی ...».
کلیدواژهها:
آسانی؛ استغفار؛ اللّه؛ انبیاء؛ انسان؛ ایمان؛ باطل؛ تاریخ؛ تقرب؛ توبه؛ توحید؛ ثمود؛ جهان بینی؛ خلقت؛ خویشاوندی؛ دعا؛ رب/اسما و صفات؛ رسالت؛ زمین؛ شرک؛ صالح(ع)؛ عبادت؛ عمران؛ قریب/اسما و صفات؛ گناه؛ مجیب/اسما و صفات؛ مغفرت؛ مهربانی؛ نبوت
1) 1) . تفسیر عیاشی، ج 2، ص 20، ح 53؛ بحارالأنوار، ج 32، ص 345، ح 329.
قٰالُوا یٰا صٰالِحُ قَدْ کُنْتَ فِینٰا مَرْجُوًّا قَبْلَ هٰذٰا أَ تَنْهٰانٰا أَنْ نَعْبُدَ مٰا یَعْبُدُ آبٰاؤُنٰا وَ إِنَّنٰا لَفِی شَکٍّ مِمّٰا تَدْعُونٰا إِلَیْهِ مُرِیبٍ (62)
گفتند: ای صالح، به راستی تو پیش از این در میان ما، مایۀ امید بودی؛ آیا [اکنون]ما را از پرستش آنچه پدرانمان میپرستیدند باز میداری؟ بی گمان، ما از آنچه تو ما را بدان دعوت میکنی سخت در شکّیم.
62
1- صالح(ع)، حتی پیش از نبوتش، انسانی فرزانه و دارای استعدادی ویژه در میان قوم ثمود
قٰالُوا یٰا صٰالِحُ قَدْ کُنْتَ فِینٰا مَرْجُوًّا قَبْلَ هٰذٰا
برداشت فوق با توجه به دو نکته است: الف) جملۀ «قوم ثمود به تو امیدها داشتند» - که مضمون جملۀ «قَدْ کُنْتَ ...» است - حکایت از نبوغ صالح(ع) و استعدادهای خاص و سابقۀ نیک او دارد. ب) مشارالیه «هٰذٰا» ادعای نبوت صالح(ع)و اعلام توحید ولزوم یکتاپرستی از سویاوست.
2- قوم ثمود، معترف به ویژگیهای مثبت و استعدادی خاص در صالح(ع)
قٰالُوا یٰا صٰالِحُ قَدْ کُنْتَ فِینٰا مَرْجُوًّا قَبْلَ هٰذٰا
3- قوم ثمود، صالح(ع) را به خاطر ویژگیها و استعدادهایش، مایۀ ترقی و تعالی آن قوم میدانستند.
قَدْ کُنْتَ فِینٰا مَرْجُوًّا
4- خداوند، پیامبران را از میان انسانهایی که خوشنام و به نیکی معروفند، انتخاب میکند.
قَدْ کُنْتَ فِینٰا مَرْجُوًّا قَبْلَ هٰذٰا
5- قوم صالح و پدرانشان، مردمانی مشرک و پرستشگر غیر خدا بودند.
أَ تَنْهٰانٰا أَنْ نَعْبُدَ مٰا یَعْبُدُ آبٰاؤُنٰا
6- صالح(ع)، مردمان را از پرستش غیر خدا برحذر میداشت و علیه شرکورزی قوم ثمود مبارزه میکرد.
أَ تَنْهٰانٰا أَنْ نَعْبُدَ مٰا یَعْبُدُ آبٰاؤُنٰا
7- صالح(ع)، مورد اعتراض و سرزنش قوم ثمود به خاطر فراخوانی آنان به یکتاپرستی و نفی خدایان دروغین
أَ تَنْهٰانٰا أَنْ نَعْبُدَ مٰا یَعْبُدُ آبٰاؤُنٰا
استفهام در «أَ تَنْهٰانٰا أَنْ نَعْبُدَ ...» استفهام توبیخی است.
8- قوم ثمود، امیدهای خویش دربارۀ صالح(ع) را به خاطر مبارزۀ او علیه شرک، بر باد رفته میدیدند.
قَدْ کُنْتَ فِینٰا مَرْجُوًّا قَبْلَ هٰذٰا أَ تَنْهٰانٰا أَنْ نَعْبُدَ مٰا یَعْبُدُ آبٰاؤُنٰا
قید «قَبْلَ هٰذٰا» دلالت بر قطع امید قوم ثمود از صالح(ع) دارد و جملۀ «أَ تَنْهٰانٰا» بیانگر دلیل و علت آن است.
9- پایبندی به آداب و رسوم پدران و نیاکان، از انگیزههای مخالفت قوم ثمود با صالح(ع) و تعالیماو
أَ تَنْهٰانٰا أَنْ نَعْبُدَ مٰا یَعْبُدُ آبٰاؤُنٰا
مراد از «مٰا» بتها و معبودهای پنداری مشرکان است. توصیف آنها با جملۀ «یَعْبُدُ آبٰاؤُنٰا» اشاره به علت حکم قبل (نعبد) دارد؛ یعنی، ما بتها را میپرستیم، چون پدرانمان آنها را میپرستند.
10- جوانان و میانسالان قوم ثمود، مخاطبان اصلی صالح(ع) در دعوت به توحید ویکتاپرستی*
أَ تَنْهٰانٰا أَنْ نَعْبُدَ مٰا یَعْبُدُ آبٰاؤُنٰا
فعل مضارع «یَعْبُدُ» میتواند گویای این باشد که مخاطبان صالح، کسانیاند که پدرانشان زنده بودند و به پرستش خدایان مشغول بودند.
11- وفاداری جوامع به آرا و اندیشههای باطل قومی و قبیلهای، بازدارندۀ بروز اندیشههای نو و برحق در میان آنان
أَ تَنْهٰانٰا أَنْ نَعْبُدَ مٰا یَعْبُدُ آبٰاؤُنٰا
12- تعصبهای نژادی، زمینهساز تقلیدها و پیرویهای کورکورانه است.
أَ تَنْهٰانٰا أَنْ نَعْبُدَ مٰا یَعْبُدُ آبٰاؤُنٰا
13- تلاش مستمر و بیوقفۀ صالح(ع) در انجام رسالت خویش
مِمّٰا تَدْعُونٰا إِلَیْهِ
فعل مضارع «تدعو» دلالت بر استمرار دعوت دارد که از آن به تلاش مستمر تعبیر شد.
14- قوم ثمود، در یکتایی خدا و ضرورت یگانهپرستی، در شک و تردید بودند.
وَ إِنَّنٰا لَفِی شَکٍّ مِمّٰا تَدْعُونٰا إِلَیْهِ مُرِیبٍ
15- دعوت به توحید و بیان ضرورت یکتاپرستی از سوی صالح(ع)، مایۀ تردید قوم ثمود در خردمندی و هوشیاری او
وَ إِنَّنٰا لَفِی شَکٍّ مِمّٰا تَدْعُونٰا إِلَیْهِ مُرِیبٍ
«مُرِیبٍ» (تردیدافکن) صفتبرای «شَکٍّ» است و متعلقآن - به قرینۀ جملۀ «قَدْ کُنْتَ فِینٰا مَرْجُوًّا» - خردمندی و هوشیاری صالح(ع) میباشد. بنابراین جملۀ «إِنَّنٰا لَفِی ...»؛ یعنی، ما در درستی تعالیم تو شک داریم، آن چنانشکی که باعثشده دربارۀ خردمندی و هوشیاریات نیز تردیدکنیم.
16- «عن أبی جعفر(ع ) قال : إن رسول اللّٰه (ص ) سأل جبرئیل (ع ): کیف کان مهلک قوم صالح (ع )؟ فقال : یا محمّد(ص ) إن صالحاً بعث إلی قومه و هو ابن ست عشرة سنة ... و کان لهم سبعون صنماً یعبدونها من دون اللّٰه ... ؛ (1)
از امام باقر(ع ) روایت شده که فرمود: رسول خدا(ص ) از جبرئیل پرسید: هلاکت قوم صالح چگونه بود؟ گفت : ای محمد! همانا صالح به سوی قوم خود مبعوث شد در حالی که شانزده سال داشت ... و برای آن قوم هفتاد بت بود که آنها رای به جز خدا می پرستیدند ...».
کلیدواژهها:
آرزو؛ امید؛ انبیاء؛ انذار؛ بت؛ تاریخ؛ تبلیغ؛ تقلید؛ تکلیف؛ توحید؛ ثمود؛ جامعه؛ جوانی؛ حق؛ حمیت؛ رسالت؛ رشد؛ شرک؛ شک؛ صالح(ع)؛ عمل؛ قصه در قرآن؛ ملامت؛ نبوت؛ نیاکان
قٰالَ یٰا قَوْمِ أَ رَأَیْتُمْ إِنْ کُنْتُ عَلیٰ بَیِّنَةٍ مِنْ رَبِّی وَ آتٰانِی مِنْهُ رَحْمَةً فَمَنْ یَنْصُرُنِی مِنَ اَللّٰهِ إِنْ عَصَیْتُهُ فَمٰا تَزِیدُونَنِی غَیْرَ تَخْسِیرٍ (63)
گفت: ای قومِ من، به من خبر دهید، اگر از جانب پروردگارم دلیلی روشن داشته باشم، و او از جانب خودش رحمتی به من عطا کرده باشد، اگر او را نافرمانی کنم چه کسی مرا در برابر او یاری میکند؟ پس شما [که میگویید از بت پرستی نهی نکنم] جز بر خسارت من نمیافزایید.
63
1- صالح(ع)، برخوردار از معجزه و دلیلی روشن بر پیامبری خویش
قٰالَ یٰا قَوْمِ أَ رَأَیْتُمْ إِنْ کُنْتُ عَلیٰ بَیِّنَةٍ
2- خداوند، عطا کنندۀ معجزه و دلیلهای روشن به پیامبران
إِنْ کُنْتُ عَلیٰ بَیِّنَةٍ مِنْ رَبِّی
3- خداوند، مربی پیامبران و مدبر امور ایشان است.
إِنْ کُنْتُ عَلیٰ بَیِّنَةٍ مِنْ رَبِّی
برداشت فوق، با توجه به گزینش اسم «رب» - که به معنای مدبر و مربی است - استفاده شده است.
4- هدف از اعطای معجزه و دلیلهای
1) 1) . کافی، ج8، ص185، ح213؛ بحارالأنوار، ج11، ص 377، ح 3.
روشن به پیامبران، تدبیر امر نبوت و پیشبرد هدفهای رسالت آنان است.
إِنْ کُنْتُ عَلیٰ بَیِّنَةٍ مِنْ رَبِّی
5- برخورد صالح(ع) با مشرکان و کافران، برخوردیترحمآمیز و مشفقانه بود.
یٰا قَوْمِ أَ رَأَیْتُمْ
تعبیر «یٰا قَوْمِ» (ای مردم من) حکایت از شفقت و ترحم صالح(ع) دارد.
6- خداوند، صالح(ع) را از رحمت ویژۀ خویش بهرهمند ساخت و به مقام نبوت رسانید.
وَ آتٰانِی مِنْهُ رَحْمَةً
مقصود از «رَحْمَةً» ، به مناسبت مورد، مقام نبوت و پیامبری است.
7- مقام نبوت، رحمت خاص خداوند به پیامبران است.
وَ آتٰانِی مِنْهُ رَحْمَةً
نکره آوردن «رَحْمَةً» دلالت بر عظمت آن دارد که در برداشت از آن به رحمت خاص تعبیر شد.
8- صالح(ع)، موظف به ابلاغ توحید و مبارزه با شرک و بتپرستی بود.
إِنْ کُنْتُ عَلیٰ بَیِّنَةٍ مِنْ رَبِّی ... فَمَنْ یَنْصُرُنِی مِنَ اللّٰهِ إِنْ عَصَیْتُهُ
جملۀ «إِنْ عَصَیْتُهُ» (اگر خداوند را نافرمانی کنم) میرساند که جملهای همانند «و أمرنی بإبلاغ رسالاته» قبل از «فَمَنْ یَنْصُرُنِی» در تقدیر است. بر این اساس، حاصل معنای «إِنْ کُنْتُ ...» چنین میشود: [شما خود قضاوت کنید] اگر من پیامبر باشم و خداوند مرا به ابلاغ رسالتهایی فرمان داده باشد، اگر نافرمانی کنم و به ابلاغ رسالتهای الهی همّت نگمارم، چه کسی مرا از عقوبتهای الهی نجات خواهد داد؟
9- صالح(ع) به مردم خویش اعلام کرد:
در صورت پذیرش خواستۀ آنان (ترک دعوت به توحید) گنهکار و مستحق عذاب الهی خواهد بود.
فَمَنْ یَنْصُرُنِی مِنَ اللّٰهِ إِنْ عَصَیْتُهُ
10- پیامبران، در صورت مسامحه در امر رسالت و ترک ابلاغ توحید، گنهکارند.
فَمَنْ یَنْصُرُنِی مِنَ اللّٰهِ إِنْ عَصَیْتُهُ
11- تمرد کنندگان از فرمان خدا - هر چند از پیامبران باشند - در خطر گرفتار شدن به کیفر و مجازات الهیاند.
فَمَنْ یَنْصُرُنِی مِنَ اللّٰهِ إِنْ عَصَیْتُهُ
«مِنَ اللّٰهِ» به معنای «من عذاب الله»است.
12- همگان از دفع کیفرهای خداوند و یاری گرفتاران به عذابهای او ناتوانند.
فَمَنْ یَنْصُرُنِی مِنَ اللّٰهِ إِنْ عَصَیْتُهُ
فعل «یَنْصُرُ» به دلیل آنکه با «مِنْ» متعدی شده، متضمن معنای «ینجی»(نجات میدهد) است.
13- قدرت خداوند، برتر از همۀ قدرتهاست.
فَمَنْ یَنْصُرُنِی مِنَ اللّٰهِ
14- کفرپیشگان قوم ثمود از صالح(ع) میخواستند که از ادعای خویش دست بردارد و از فراخوانی مردم به توحید منصرف شود.
فَمَنْ یَنْصُرُنِی مِنَ اللّٰهِ إِنْ عَصَیْتُهُ فَمٰا تَزِیدُونَنِی غَیْرَ تَخْسِیرٍ
«فاء»در «فَمٰا تَزِیدُونَنِی ...» فای فصیحه است و حاکی از جملهای مقدر میباشد و - به قرینۀ «أَ تَنْهٰانٰا ...» در آیۀ قبل - مفاد آیه چنین است: بنابراین اگر به خواستۀ شما (ترک ابلاغ توحید) گردن نهم، شما جز خسارت زدن چیزی بر من نخواهید افزود.
15- صالح(ع)، توجه کردن به درخواست کافران قومش (ترک ابلاغ توحید) را، مایۀ خسارت و تباهی خویش دانست.
فَمٰا تَزِیدُونَنِی غَیْرَ تَخْسِیرٍ
«تَخْسِیرٍ» به معنای خسارت زدن میباشد و فاعل آن قوم ثمود است.
16- ترک وظایف الهی به خاطر خوشایند کافران، مایۀ خسارت و تباهی است.
فَمٰا تَزِیدُونَنِی غَیْرَ تَخْسِیرٍ
17- افزایش اطمینان صالح (ع) به زیان کاری کافران ثمود، تنها دستاورد اصرار آنان بر انصراف او از دعوت به توحید
فَمٰا تَزِیدُونَنِی غَیْرَ تَخْسِیرٍ
برداشت فوق، بر اساس این احتمال است که «تَخْسِیرٍ» به معنای نسبت دادن خسارت و تباهی باشد، همانند تکفیر و تفسیق که به معنای نسبت دادن کفر و فسق میباشد. بر این مبنا، فاعل «تَخْسِیرٍ» ، صالح(ع) است و مفاد جملۀ «فَمٰا تَزِیدُونَنِی ...» چنین خواهد شد: آنچه اصرار شما بر ترک دعوت به توحید، بر من میافزاید این است که شما را در خسارت و تباهی ببینم.
کلیدواژهها:
آرامش؛ اللّه؛ انبیاء؛ انسان؛ بت؛ تبلیغ؛ تکلیف؛ توحید؛ ثمود؛ رحمت؛ رسالت؛ شرک؛ صالح(ع)؛ ضرر؛ عجز؛ عذاب؛ قدرت؛ کفر؛ گناه؛ معجزه؛ مهربانی؛ نبوت
وَ یٰا قَوْمِ هٰذِهِ نٰاقَةُ اَللّٰهِ لَکُمْ آیَةً فَذَرُوهٰا تَأْکُلْ فِی أَرْضِ اَللّٰهِ وَ لاٰ تَمَسُّوهٰا بِسُوءٍ فَیَأْخُذَکُمْ عَذٰابٌ قَرِیبٌ (64)
وای قوم من، این ناقۀ خداست که معجزهای برای شماست؛ بگذاریدش تا در زمین خدا بچرد و به آن آسیبی نرسانید که عذابی نزدیک شما را فرو خواهد گرفت.
64
1- پیدایش شتری به ارادۀ خداوند و بدون جریان اسباب و علل عادی، معجزۀ صالح(ع) برای اثبات رسالت خویش
وَ یٰا قَوْمِ هٰذِهِ نٰاقَةُ اللّٰهِ لَکُمْ آیَةً
2- ناقۀ صالح، آیه و معجزهای بزرگ و دارای اهمیتی خاص بود.
هٰذِهِ نٰاقَةُ اللّٰهِ لَکُمْ آیَةً
اضافۀ «نٰاقَةُ» به «اللّٰهِ» علاوه بر اینکه اشاره به پیدایش ناقۀ صالح بدون جریان علل عادی دارد، گویای عظمت و بزرگی ناقه نیز میباشد.
3- صالح(ع) با برخوردی عاطفی، قوم خویش را با خصوصیات معجزۀ خویش آشنا ساخت.
وَ یٰا قَوْمِ هٰذِهِ نٰاقَةُ اللّٰهِ
تعبیر «یٰا قَوْمِ» (ایمردم من) حکایت ازمهربانی وعطوفت دارد.
4- صالح(ع) از قوم خویش خواست تا ناقه را برای چریدن آزاد بگذارند.
فَذَرُوهٰا تَأْکُلْ فِی أَرْضِ اللّٰهِ
5- صالح(ع)، برحذر دارندۀ قوم ثمود از ایجاد هرگونه مزاحمت وآزاررسانی بهناقه
وَ لاٰ تَمَسُّوهٰا بِسُوءٍ
6- صالح(ع)، قوم خود را در صورت آزاررسانی به ناقه و بازداشتن آن از چرا، به عذابی زودرس هشدار داد.
وَ لاٰ تَمَسُّوهٰا بِسُوءٍ فَیَأْخُذَکُمْ عَذٰابٌ قَرِیبٌ
7- زمین و روییدنیهای آن، ملک خداوند است.
فَذَرُوهٰا تَأْکُلْ فِی أَرْضِ اللّٰهِ
برداشت فوق، از اضافۀ «أَرْضِ» به «اللّٰهِ» استفاده شده است.
8- مالکیت خداوند بر چراگاهها، دلیل صالح(ع) بر لزوم آزاد گذاشتن ناقه برای چریدن در هر کجای زمین
هٰذِهِ نٰاقَةُ اللّٰهِ ... فَذَرُوهٰا تَأْکُلْ فِی أَرْضِ اللّٰهِ
تعبیرهای «ناقة خدا» و «زمین خدا» در حقیقت استدلال صالح(ع) بر لزوم آزادگذاری ناقه برای چریدن بود؛ یعنی، چون ناقه از آنِ خداست و زمین نیز از آنِ اوست، روا نیست ناقه را از چریدن باز دارید.
9- آزادی ناقۀ صالح برای چریدن، در تضاد با منافع قوم ثمود
فَذَرُوهٰا تَأْکُلْ فِی أَرْضِ اللّٰهِ وَ لاٰ تَمَسُّوهٰا بِسُوءٍ
تهدید شدن قوم ثمود به عذاب در صورت بازداری ناقه از چریدن، نشانمیدهد که سلامتیناقه ازسوی آنان، درخطر بود و آنها آزادی ناقه را برای چرا، به سود خویش نمیدیدند.
10- «عن أبی جعفر (ع ) قال :إن رسول اللّٰه (ص ) سأل جبرئیل (ع ): ... فقال : یا محمّد(ص ) إن صالحاً بعث إلی قومه ... قالوا: یا صالح ادع لنا ربّک یخرج لنا من هذا الجبل السّاعة ناقة حمراء شقراء و بْراء عشراء بین جنبیها میل ... فسأل اللّٰه تعالی صالح ذلک فانصدع الجبل صدعاً ... ثم اضطرب ذلک الجبل ... ثم لم یفجأهم إلّارأسها ... ثم خرج سائر جسدها ثم استوت قائمة علی الأرض ... ؛ (1)
از امام باقر(ع ) روایت شده که فرمود: رسول خدا از جبرئیل [دربارة قوم صالح ] سؤال نمود، ... جبرئیل گفت : ای محمد! صالح به سوی قومش مبعوث شد ... به او گفتند: ای صالح ! برای ما از پروردگارت بخواه که همین لحظه از این کوه شتری بیرون آورد قرمز پررنگ و پرکرک که ده ماه از حملش گذشته و بین دو پهلویش یک میل فاصله باشد ... آن گاه صالح این را از خدای تعالی خواست و کوه شکاف بزرگی برداشت ... سپس به لرزه درآمد ... ناگهان سر شتر از کوه بیرون آمد ... سپس باقی جسدش خارج شد و روی زمین ایستاد ...».
کلیدواژهها:
احتجاج؛ اذیت؛ اللّه؛ انذار؛ تبلیغ؛ ثمود؛ زمین؛ شتر؛ صالح(ع)؛ عذاب؛ گیاه؛ معجزه؛ مهربانی؛ نبوت
فَعَقَرُوهٰا فَقٰالَ تَمَتَّعُوا فِی دٰارِکُمْ ثَلاٰثَةَ أَیّٰامٍ ذٰلِکَ وَعْدٌ غَیْرُ مَکْذُوبٍ (65)
پس ناقه را کشتند، و صالح گفت: سه روز در خانههایتان بهرهمند گردید [که پس از آن هلاک میشوید]. این وعدهای است که دروغ نخواهد بود.
65
1- کافران قوم ثمود، با نادیده گرفتن هشدارهای صالح(ع)، ناقۀ او را پی کردند و آن را هلاک ساختند.
فَعَقَرُوهٰا
1) 1) . کافی، ج8، ص185، ح213؛ تفسیربرهان، ج 2، ص 225، ح 3.
«عقر» (مصدر «عقروا») در اصل به معنای پیکردن شتر و قطع پاهای آن با شمشیر است؛ به نحر کردن و کشتن شتر نیز «عقر» گفته میشود.
2- قوم ثمود، با پی کردن ناقۀ صالح و از میان بردن آیت رسالت او، عذاب الهی را برای خویش قطعی ساختند.
فَعَقَرُوهٰا فَقٰالَ تَمَتَّعُوا فِی دٰارِکُمْ ثَلاٰثَةَ أَیّٰامٍ
3- قوم ثمود، پس از کشتن ناقۀ صالح، بیش از سه روز مهلت ماندن در دنیا و بهره بردن از متاع آن را نداشتند.
فَقٰالَ تَمَتَّعُوا فِی دٰارِکُمْ ثَلاٰثَةَ أَیّٰامٍ
4- قوم ثمود، مردمی سخت دلبسته به دنیا و تمتعات آن
فَقٰالَ تَمَتَّعُوا فِی دٰارِکُمْ ثَلاٰثَةَ أَیّٰامٍ
روشن است که مقصود صالح(ع) از این فرمان (تمتعوا ...) این نیست که قوم ثمود را به بهرهبرداری از تمتعات دنیا فرابخواند؛ بلکه به قرینۀ جملۀ بعد، اعلام سه روز مهلت است. بیان مهلت سه روزه به سه روز بهرهگیری از تمتعات دنیا، اشاره به رویۀ قوم ثمود دارد؛ یعنی، آنچه خواهان آن هستید و بدان دل بستهاید و به خاطر آن به آیین الهی نمیگرایید، تنها تا سه روز دیگر ادامه خواهد داشت.
5- نزول عذاب بر قوم ثمود، وعدهای راستین و تخلفناپذیر
ذٰلِکَ وَعْدٌ غَیْرُ مَکْذُوبٍ
6- نزول عذاب بر قوم ثمود، وعدهای از ناحیۀ خداوند به صالح(ع)
ذٰلِکَ وَعْدٌ غَیْرُ مَکْذُوبٍ
7- «عن أبی عبداللّٰه (ع ): ... قالوا: اعقروا هذه النّاقة ... ثم قالوا: مَن الّذی یلی قتلها و نجعل له جعلاً ما أحب ، فجاءهم رجل ...
شقی من الأشقیاء... فجعلوا له جعلاً... فقعد لها فی طریقها فضربها بالسّیف ضربة فلم تعمل شیئاً فضربها ضربة اخری فقتلها ... و أقبل قوم صالح فلم یبق أحد منهم إلّا شرکه فی ضربته ... فأوحی اللّٰه تبارک و تعالی إلی صالح (ع ) ... قل لهم :
إنی مرسِل علیکم عذابی إلی ثلاثة أیّام فإن هم تابوا و رجعوا قبلت توبتهم و صددت عنهم ... فأتاهم صالح (ع ) فقال لهم : ... یا قوم إنّکم تصبحون غداً و وجوهکم مصفرّة و الیوم الثّانی وجوهکم محمرّة و الیوم الثّالث وجوهکم مسودّة ... ؛ (1)
از امام صادق (ع ) روایت شده که [قوم صالح ] گفتند: این شتر را از پای درآورید ... سپس گفتند: چه کسی داوطلب کشتن آن می شود ما برای او دستمزدی که دلخواهش باشد قرار می دهیم .
پس مردی که از اشقیا بود، نزد آنان آمد ... و دستمزدی برای او
1) 1) . کافی ، ج 8، ص 187، ح 214؛ بحارالأنوار، ج 11، ص 388، ح 14.
قرار دادند. پس آن مرد در راه شتر کمین کرد و با شمشیر ضربتی بر آن وارد کرد که کارساز نبود و با ضربتی دیگر او را کشت ... و قوم صالح آمدند و تمامی آنها [با پرداخت اجرت ] در ضربه ای که آن مرد زده بود، خود رای سهیم کردند ... پس خدای تبارک و تعالی به صالح و حی کرد که به آنان بگو من تا سه روز عذاب خود رای بر شما خواهم فرستاد. پس اگر [در این سه روز] آنان توبه کردند و برگشتند، توبة آنها رای می پذیرم و از [عذاب ] آنان منصرف می شوم ... پس صالح نزد قومش آمد و گفت ...ای قوم ! فردا صبح صورتهای شما زرد می شود و روز دوم سرخ و روز سوم سیاه می گردد...».
کلیدواژهها:
اعداد؛ اللّه؛ انذار؛ تاریخ؛ توبه؛ ثمود؛ خانه؛ دنیا؛ روز؛ شتر؛ صالح(ع)؛ عذاب؛ قتل؛ وعده
فَلَمّٰا جٰاءَ أَمْرُنٰا نَجَّیْنٰا صٰالِحاً وَ اَلَّذِینَ آمَنُوا مَعَهُ بِرَحْمَةٍ مِنّٰا وَ مِنْ خِزْیِ یَوْمِئِذٍ إِنَّ رَبَّکَ هُوَ اَلْقَوِیُّ اَلْعَزِیزُ (66)
پس هنگامی که فرمان ما [به هلاکت قوم ثمود] در رسید، صالح و کسانی را که با او ایمان آورده بودند، از [هلاکت و] رسوایی آن روز، به رحمتی از جانب خود نجات دادیم. همانا پروردگار توست که قوی و عزّتمند است.
66
1- قوم ثمود، بدون بهره گرفتن از مهلت سه روزه، از کشتن ناقه اظهار ندامت نکردند و بر شرکورزی و انکار رسالت صالح(ع) اصرار ورزیدند.
فَلَمّٰا جٰاءَ أَمْرُنٰا
2- خداوند، در پی اصرار قوم ثمود بر شرکورزی و انکار رسالت صالح(ع)، عذابی سخت بر آنان نازل کرد.
فَلَمّٰا جٰاءَ أَمْرُنٰا
مراد از «أمر» عذاب نازل شده بر قوم ثمود است. اضافۀ آن به ضمیر «نا»حاکی از بزرگی آن عذاب میباشد.
3- عذاب نازل شده بر قوم ثمود، عذابی ذلتآور و خوار کننده بود.
نَجَّیْنٰا صٰالِحاً ... وَ مِنْ خِزْیِ یَوْمِئِذٍ
4- فرمان خداوند در هستی، بدون هیچ کم و کاستی تحقق مییابد.
فَلَمّٰا جٰاءَ أَمْرُنٰا
تعبیر کردن از عذاب به «أمر»- که به معنای فرمان است - به این نکته اشاره دارد که: آنچه خداوند به تحققش فرمان دهد، عیناً و بدون کمترین کاستی انجام میپذیرد، به گونهای که گویا مورد فرمان، همان فرمان است.
5- گروهی از قومثمود، توحید را پذیرفتند
و به رسالت صالح(ع) ایمان آوردند.
نَجَّیْنٰا صٰالِحاً وَ الَّذِینَ آمَنُوا مَعَهُ
6- خداوند، صالح(ع) و پیروانش را از عذاب نازل شده بر قوم ثمود رهانید و آنان را از ننگ آن عقوبت دور ساخت.
نَجَّیْنٰا صٰالِحاً وَ الَّذِینَ آمَنُوا مَعَهُ ... وَ مِنْ خِزْیِ یَوْمِئِذٍ
7- نجات صالح(ع) و پیروانش از عذاب استیصال، جلوهای از رحمت خداوند بر آنان بود.
نَجَّیْنٰا صٰالِحاً وَ الَّذِینَ آمَنُوا مَعَهُ بِرَحْمَةٍ مِنّٰا
8- اهل ایمان، شایستۀ برخوردار شدن از رحمت الهیاند.
نَجَّیْنٰا صٰالِحاً وَ الَّذِینَ آمَنُوا مَعَهُ بِرَحْمَةٍ مِنّٰا
9- خداوند، مخالفان پیامبر(ص) را به عذابی ذلتآور و خوارکننده تهدید کرد.
وَ مِنْ خِزْیِ یَوْمِئِذٍ إِنَّ رَبَّکَ هُوَ الْقَوِیُّ الْعَزِیزُ
مخاطب قرار دادن پیامبر(ص) در جملۀ «إِنَّ رَبَّکَ ...» پس از بیان نزول عذاب به کفرپیشگان قوم ثمود، تعریضی است به مخالفان پیامبر(ص) که آنان نیز در خطر گرفتار شدن به عذاب الهیاند.
10- کفرپیشگان و مخالفان معارف دین، در خطر گرفتار شدن به عذابهای الهیاند.
فَلَمّٰا جٰاءَ أَمْرُنٰا نَجَّیْنٰا صٰالِحاً ... وَ مِنْ خِزْیِ یَوْمِئِذٍ إِنَّ رَبَّکَ هُوَ الْقَوِیُّ الْعَزِیزُ
11- همگان، از دفع کیفرها و عذابهای الهی ناتوانند.
إِنَّ رَبَّکَ هُوَ الْقَوِیُّ الْعَزِیزُ
بیان اقتدار و شکستناپذیری خداوند، با جملهای که حاوی حصر است و قدرت و اقتدار را از دیگران نفی میکند، اشاره به این حقیقت دارد که: هیچ کس در برابر ارادۀ خداوند، تاب مقاومت نخواهد داشت.
12- خداوند، مربی پیامبر(ص) و مدبر امور اوست.
إِنَّ رَبَّکَ
13- قدرت شکستناپذیر خداوند، پشتوانۀ پیشبرد هدفهای رسالت و تدبیر امور نبوّت رسول خداست.
إِنَّ رَبَّکَ هُوَ الْقَوِیُّ الْعَزِیزُ
14- «رب»، «قوی» و «عزیز» از اسما و صفات خداوند
إِنَّ رَبَّکَ هُوَ الْقَوِیُّ الْعَزِیزُ
کلیدواژهها:
استدراج؛ اعداد؛ اللّه؛ امر الهی؛ انسان؛ ایمان؛ پیروی؛ تاریخ؛ تکذیب؛ تهدید؛ ثمود؛ دشمنی؛ دین؛ رب/اسما و
صفات؛ رحمت؛ سختی؛ شتر؛ شرک؛ صالح(ع)؛ عجز؛ عذاب؛ عزیز/اسما و صفات؛ قتل؛ قدرت؛ قوی/اسما و صفات؛ کفر؛ لجاجت؛ محمّد(ص)؛ نبوت
وَ أَخَذَ اَلَّذِینَ ظَلَمُوا اَلصَّیْحَةُ فَأَصْبَحُوا فِی دِیٰارِهِمْ جٰاثِمِینَ (67)
و کسانی را که ستم کرده بودند صیحه فرا گرفت، و در خانههایشان برجای مردند.
67
1- کفرپیشگان قوم ثمود، با صیحه (غرشی مهیب) به هلاکت رسیدند.
وَ أَخَذَ الَّذِینَ ظَلَمُوا الصَّیْحَةُ
2- قوم ثمود، مردمانی ستمکار بودند.
وَ أَخَذَ الَّذِینَ ظَلَمُوا الصَّیْحَةُ
3- ستمکاری قوم ثمود، موجب گرفتاری آنان به عذاب الهی شد.
وَ أَخَذَ الَّذِینَ ظَلَمُوا الصَّیْحَةُ
4- کشتن ناقۀ صالح، از ستمگریهای قوم ثمود بود.
وَ أَخَذَ الَّذِینَ ظَلَمُوا الصَّیْحَةُ
از آن جا که کشتن ناقۀ صالح نیز در نزول عذاب دخیل بود، معلوم میشود ظلم در «الَّذِینَ ظَلَمُوا» اشاره به کشتن ناقه نیز دارد.
5- شرکورزی و انکار رسالت پیامبران، ستمگری است.
وَ أَخَذَ الَّذِینَ ظَلَمُوا الصَّیْحَةُ
مقصود از «الَّذِینَ ظَلَمُوا» مشرکان و انکارکنندگان رسالت صالحند. تعبیر کردن از آنان به ستمکاران، اشارهای است به برداشت فوق.
6- ستمگران، مشرکان و کفرپیشگان، در خطر گرفتار شدن به عذابهای دنیوی (عذاب استیصال) هستند.
وَ أَخَذَ الَّذِینَ ظَلَمُوا الصَّیْحَةُ
7- کفرپیشگان قوم ثمود بر اثر عذاب الهی، به رو بر زمین افتادند و هلاک شدند.
فَأَصْبَحُوا فِی دِیٰارِهِمْ جٰاثِمِینَ
«جثوم»(مصدر «جٰاثِمِینَ» ) به معنای به زمین چسبیدن و حرکت نکردن است و برخی آن را به معنای فرو افتادن بر سینه دانستهاند (لسانالعرب).
8- صیحه و غرشی که قوم ثمود را فرا گرفت، توان حرکت و بیرون آمدن از خانهها را از آنان سلب کرد.
وَ أَخَذَ الَّذِینَ ظَلَمُوا الصَّیْحَةُ فَأَصْبَحُوا فِی دِیٰارِهِمْ جٰاثِمِینَ
«فِی دِیٰارِهِمْ» متعلق به «جٰاثِمِینَ» است و دلالت بر این دارد که قوم ثمود در خانههایشان به هلاکت رسیدند. بیان این معنا حکایت از آن دارد که: صیحه و غرش مهیب آن چنان بود که قومثمود، نتوانستند از خانههای خویش - که طبعاً آدمی در این گونه موارد از خانه خارج میشود - بیرون آیند.
9- کفرپیشگان قوم ثمود، شب هنگام به عذاب گرفتار شدند و در صبحگاه به هلاکت رسیدند.*
فَأَصْبَحُوا فِی دِیٰارِهِمْ جٰاثِمِینَ
چنان چه «أصبحوا»به معنای«دخلوا فی الصباح»باشد دلالت میکند که هلاکت آنان، در صبحدم بوده است. در نتیجه صیحه و غرش - به قرینۀ فاء در «فَأَصْبَحُوا» - پیش از صبح؛ یعنی در شب بر قوم ثمود نازل شده بود.
10- «عن أبی عبداللّٰه (ع ): ... لمّا کان نصف اللّیل أتاهم جبرئیل (ع ) فصرخ بهم صرخة خرقت تلک الصّرخة أسماعهم و فلقت قلوبهم و صدّعت أکبادهم ... فأصبحوا فی دیارهم و مضاجعهم موتی أجمعین ثم أرسل اللّٰه علیهم مع الصّیحة النّار من السّماء فأحرقتهم أجمعین ... ؛ (1)
از امام صادق (ع ) [دربارة هلاکت قوم صالح ] روایت شده است : ... چون نیمة شب فرا رسید، جبرئیل نزد آنان آمد. پس فریادی بلند بر سرشان زد که گوشهای آنان رای پاره کرد و قلبهایشان رای شکافت و جگرهایشان رای درید؛ در نتیجه صبحگاه آن شب ، همة آنان در خانه ها و بسترهایشان مرده بودند. سپس خداوند همراه با آن فریاد آتشی از آسمان فرستاد که همه رای سوزاند ...».
11- «روی جابر بن عبد اللّه الأنصاری أن رسول اللّٰه (ص ) ... قال : ...هؤلاء قوم صالح (ع ) ... عَتَوْا عَنْ أَمْرِ رَبِّهِمْ ...
فأهلک اللّٰه من کان فی مشارق الأرض و مغاربها منهم إلّارجلاً کان فی حرم اللّٰه فمنعه حرم اللّٰه من عذاب اللّٰه تعالی ... ؛ (2)
جابر بن عبداللّه گوید: رسول خدا(ص ) فرمود: ... اینان قوم صالح بودند ... از فرمان پروردگار خود سرپیچی کردند ... پس خداوند از آن قوم همة آنان رای که در مشرقها و مغربهای زمین بودند هلاک کرد مگر یک مرد رای که در حرم خدا بود و حرم خدا او رای از عذاب الهی مصون داشت ...».
کلیدواژهها:
استدراج؛ انبیاء؛ تاریخ؛ تکذیب؛ ثمود؛ جبرئیل(ع)؛ دنیا؛ شب؛ شتر؛ شرک؛ صالح(ع)؛ صبح؛ صیحه آسمانی؛ ظلم؛ عجز؛ عذاب؛ قتل؛ کفر
کَأَنْ لَمْ یَغْنَوْا فِیهٰا أَلاٰ إِنَّ ثَمُودَ کَفَرُوا رَبَّهُمْ أَلاٰ بُعْداً لِثَمُودَ (68)
چنانکه گویی در آنها نبودهاند. آگاه باشید که قوم ثمود به پروردگارشان کفر ورزیدند. هان! دوری [از رحمت خدا] بر قوم ثمود باد.
68
1- عذاب نازل شده بر قوم ثمود، موجب نابودی آنان و تخریب آثار زندگانی در دیار ایشان شد.
کَأَنْ لَمْ یَغْنَوْا فِیهٰا
«غنی» (مصدر «لَمْ یَغْنَوْا» ) به معنای اقامت کردن و سکنیگزیدن است. ضمیر در «فِیهٰا» به «دیار» در آیۀ قبل برمیگردد و جملۀ «کَأَنْ لَمْ یَغْنَوْا فِیهٰا» ؛ یعنی، گویا قوم ثمود در دیارشان اقامت نکرده بودند و این کنایه از بین رفتن دیار آنان است.
2- قوم ثمود، ربوبیت خداوند را انکار کردند و از فرمانش سرپیچی نمودند.
أَلاٰ إِنَّ ثَمُودَ کَفَرُوا رَبَّهُمْ
چون «رَبَّهُمْ» بدون واسطۀ حرف «باء» مفعول برای «کَفَرُوا» قرار گرفته است، میتوان گفت در «کَفَرُوا» معنای عصیان و نافرمانی اشراب شده است؛ یعنی: عصوا ربهم کافرین به.
3- سرپیچی قوم ثمود از فرمانهای خداوند، موجب گرفتاری آنان به عذاب استیصال شد.
کَأَنْ لَمْ یَغْنَوْا فِیهٰا أَلاٰ إِنَّ ثَمُودَ کَفَرُوا رَبَّهُمْ
4- قوم ثمود بر اثر نافرمانی خداوند، سزاوار هلاکت و دوری از رحمت الهی شدند.
أَلاٰ بُعْداً لِثَمُودَ
توضیحِ کلمۀ «بُعْداً» در آیۀ 60 ذیل برداشت شمارۀ 5 آورده شد.
کلیدواژهها:
استدراج؛ اللّه؛ تاریخ؛ تکذیب؛ ثمود؛ رحمت؛ عذاب؛ کفر؛ گناه
وَ لَقَدْ جٰاءَتْ رُسُلُنٰا إِبْرٰاهِیمَ بِالْبُشْریٰ قٰالُوا سَلاٰماً قٰالَ سَلاٰمٌ فَمٰا لَبِثَ أَنْ جٰاءَ بِعِجْلٍ حَنِیذٍ (69)
و به راستی، فرستادگان ما با مژده [به ولادت اسحاق و یعقوب] نزد ابراهیم آمدند، و گفتند: سلام بر تو باد. گفت: سلام بر شما. پس بیدرنگ گوسالهای بریان آورد.
69
1- خداوند، فرشتگانی چند برای بشارت دادن به حضرت ابراهیم(ع) به سوی او گسیل داشت.
وَ لَقَدْ جٰاءَتْ رُسُلُنٰا إِبْرٰاهِیمَ بِالْبُشْریٰ
آیۀ 70 و نظایر آن، حاکی است که فرستادگان الهی فرشته بودند و بشارت مورد نظر به قرینۀ آیۀ 71، بشارت میلاد اسحاق و یعقوب بوده است.
2- فرشتگان، از رسولان الهی و از وسایط ارتباط خدا با پیامبران خویش
وَ لَقَدْ جٰاءَتْ رُسُلُنٰا إِبْرٰاهِیمَ بِالْبُشْریٰ
3- فرشتگان پیامآورِ بشارت، به هنگام حضور در پیشگاه ابراهیم(ع) بر او سلام کردند.
قٰالُوا سَلاٰماً
4- ابراهیم(ع)، سلام فرشتگان را پاسخ گفت و برای تدارک غذا از حضور آنان بیرون رفت.
قٰالَ سَلاٰمٌ فَمٰا لَبِثَ أَنْ جٰاءَ بِعِجْلٍ حَنِیذٍ
5- سلام کردن، از آداب معاشرت با مردم به هنگام وارد شدن بر آنان
وَ لَقَدْ جٰاءَتْ رُسُلُنٰا إِبْرٰاهِیمَ بِالْبُشْریٰ قٰالُوا سَلاٰماً
6- جواب سلام به وجهی نیکوتر از سلامِ سلامکننده، امری پسندیده و از سنتهای پیامبران است.
قٰالُوا سَلاٰماً قٰالَ سَلاٰمٌ
کلمۀ «سَلاٰماً» مفعول برای فعلی مقدر همانند «نسلم» است و «سَلاٰمٌ» مبتدا و خبر آن کلمهای محذوف همانند «علیکم» میباشد. بر این اساس فرشتگان با جملۀ فعلیۀ «نسلم سلاماً» به ابراهیم(ع) سلام کردند و ابراهیم(ع) با جملۀ اسمیۀ «سلام علیکم»- که دلالت بر ثبات و دوام دارد - پاسخ داد و بدین جهت پاسخ او نیکوتر از سلام فرشتگان میباشد.
7- فرشتگانِ پیامآورِ بشارت، به سیمای
آدمیان بر ابراهیم(ع) وارد شدند.
قٰالُوا سَلاٰماً قٰالَ سَلاٰمٌ فَمٰا لَبِثَ أَنْ جٰاءَ بِعِجْلٍ حَنِیذٍ
از اینکه ابراهیم(ع) غذایی که انسانها از آن تناول میکنند برای فرشتگان آورد، معلوم میشود: آن حضرت، فرشتگان را به صورت و سیمای انسان دید و به ماهیت آنان پی نبرد.
8- ابراهیم(ع)، در فاصلهای کوتاه پس از آمدن فرشتگانِ بشارت، گوسالهای بریان شده برای آنان آورد.
فَمٰا لَبِثَ أَنْ جٰاءَ بِعِجْلٍ حَنِیذٍ
ضمیر در «لَبِثَ» به ابراهیم(ع) برمیگردد و «أَنْ جٰاءَ» به تقدیر «فی» متعلق به «لَبِثَ» است. «عجل» به گوسالۀ نر که بیش از یک ماه نداشته باشد، گفته میشود و «حَنِیذٍ» به معنای بریان شده است. بنابراین «فَمٰا لَبِثَ ...»؛ یعنی، ابراهیم(ع) در آوردن گوسالهای بریان شده درنگی نکرد.
9- تهیۀ غذا برای مهمانان، از آداب معاشرت و خصلتی نیکوست.
فَمٰا لَبِثَ أَنْ جٰاءَ بِعِجْلٍ حَنِیذٍ
10- حضرت ابراهیم(ع)، از خصلت مهماننوازی برخوردار بود.
فَمٰا لَبِثَ أَنْ جٰاءَ بِعِجْلٍ حَنِیذٍ
تهیۀ غذایی نیکو و درنگ نکردن در آوردن آن، حکایت از روحیۀ مهماننوازی ابراهیم(ع) دارد.
11- مباشرت حضرت ابراهیم(ع) در پذیرایی از میهمانان خویش
فَمٰا لَبِثَ أَنْ جٰاءَ بِعِجْلٍ حَنِیذٍ
12- حلیت گوشت گوساله و گاو در شریعت ابراهیم(ع)
فَمٰا لَبِثَ أَنْ جٰاءَ بِعِجْلٍ حَنِیذٍ
13- مصرف گوشت به صورت بریان شده در عصر ابراهیم(ع)
فَمٰا لَبِثَ أَنْ جٰاءَ بِعِجْلٍ حَنِیذٍ
14- استفسار نکردن از مهمان دربارۀ تهیۀ غذا و نوع آن و درنگ نکردن در آماده کردن و آوردن آن، از آداب مهماننوازی است.
فَمٰا لَبِثَ أَنْ جٰاءَ بِعِجْلٍ حَنِیذٍ
15- مباشرت میزبان در پذیرایی از میهمانان، از خصلتهای نیکو و پسندیده است.
فَمٰا لَبِثَ أَنْ جٰاءَ بِعِجْلٍ حَنِیذٍ
16- «عن أبی عبداللّٰه (ع ) قال : إن اللّٰه تعالی بعث أربعة أملاک فی إهلاک قوم لوط:
جبرئیل و میکائیل و إسرافیل و کرّوبیل (ع ) فمرّوا بإبراهیم (ع ) ... و کان صاحب أضیاف فشوی لهم عجلاً سمیناً حتی
أنضجه ثم قرّبه إلیهم ... ؛ (1)
از امام صادق (ع ) روایت شده که فرمود: خدای تعالی برای هلاک کردن قوم لوط چهار فرشته فرستاد: جبرئیل ، میکائیل ، اسرافیل و کرّوبیل . پس بر ابراهیم گذر کردند و ابراهیم مهمانپذیر و مهمان دوست بود. از این رو گوسالة فربهی برایشان بر آتش نهاد تا آن رای پخت و نزد آنان آورد ...».
17- «قال أبو جعفر(ع ): ... قدّم اللّٰه تعالی رسلاً إلی إبراهیم یبشّرونه بإسحاق ... و ذلک قوله : «وَ لَقَدْ جٰاءَتْ رُسُلُنٰا إِبْرٰاهِیمَ بِالْبُشْریٰ» ؛ (2)
امامباقر(ع) فرمود: ... خداوند متعال به سوی ابراهیم مأمورانی فرستاد که او را به [تولد] اسحاق مژده دهند و این است سخن خداوند که فرمود: «وَ لَقَدْ جٰاءَتْ رُسُلُنٰا إِبْرٰاهِیمَ بِالْبُشْریٰ» .
کلیدواژهها:
ابراهیم(ع)؛ اسحاق(ع)؛ اسرافیل؛ اطعام؛ اللّه؛ انبیاء؛ بشارت؛ تحیت؛ جبرئیل(ع)؛ خوردن؛ دین؛ ضیافت؛ عذاب؛ عمل؛ قصه در قرآن؛ گاو؛ گوساله؛ معاشرت؛ ملائکه؛ میکائیل؛ ولادیت
فَلَمّٰا رَأیٰ أَیْدِیَهُمْ لاٰ تَصِلُ إِلَیْهِ نَکِرَهُمْ وَ أَوْجَسَ مِنْهُمْ خِیفَةً قٰالُوا لاٰ تَخَفْ إِنّٰا أُرْسِلْنٰا إِلیٰ قَوْمِ لُوطٍ (70)
و چون دید دستهایشان به سوی غذا دراز نمیشود، این را از آنان ناپسند شمرد و ترسی از آنان در خود احساس کرد. گفتند: نترس، که ما به سوی قوم لوط فرستاده شدهایم [تا هلاکشان کنیم].
70
1- فرشتگان وارد بر ابراهیم(ع)، دست به غذا نبردند و از آن تناول نکردند.
فَلَمّٰا رَأیٰ أَیْدِیَهُمْ لاٰ تَصِلُ إِلَیْهِ
«لاٰ تَصِلُ إِلَیْهِ» (دستشان به سوی گوسالۀ بریان شده نمیرسید) کنایه از آن است که از غذا تناول نمیکردند.
2- خودداری فرشتگان از خوردن غذای ابراهیم(ع)، موجب ناراحتی و ناخوشایندی او شد.
فَلَمّٰا رَأیٰ أَیْدِیَهُمْ لاٰ تَصِلُ إِلَیْهِ نَکِرَهُمْ
3- ابراهیم(ع)، از فرشتگان حاضر در خانۀ خویش، احساس ترس و دلهره کرد.
وَ أَوْجَسَ مِنْهُمْ خِیفَةً
ایجاس (مصدر «أَوْجَسَ» ) به معنای احساسکردن است.
4- خودداری فرشتگان از تناول غذا، عامل ترس ابراهیم(ع) از آنان شد.
فَلَمّٰا رَأیٰ أَیْدِیَهُمْ لاٰ تَصِلُ إِلَیْهِ نَکِرَهُمْ وَ أَوْجَسَ مِنْهُمْ خِیفَةً
5- خودداری مهمانان از تناول غذا، نشانۀ خصومتآنان با میزبان در عصرابراهیم(ع)
فَلَمّٰا رَأیٰ أَیْدِیَهُمْ لاٰ تَصِلُ إِلَیْهِ نَکِرَهُمْ وَ أَوْجَسَ مِنْهُمْ خِیفَةً
جملۀ «أَوْجَسَ ...» عطف بر «نَکِرَهُمْ» و جواب برای «لما ...» است. در نتیجه احساس ترس بر تناول نکردن غذا مترتب شده است و این معنا، بیانگر رسمی است که در برداشت فوق آورده شد.
6- فرشتگان، از غذاهای مادی تناول نمیکنند.
فَلَمّٰا رَأیٰ أَیْدِیَهُمْ لاٰ تَصِلُ إِلَیْهِ
7- فرشتگان مهمان بر ابراهیم(ع)، با معرفی خود و مأموریتشان، ترس و دلهره را از ابراهیم(ع) زدودند.
قٰالُوا لاٰ تَخَفْ إِنّٰا أُرْسِلْنٰا إِلیٰ قَوْمِ لُوطٍ
8- حضرت ابراهیم(ع) به ماهیت مهمانان خویش (فرشته بودن آنان) تا پیش از معرفی خودشان، پینبرده بود.
قٰالُوا لاٰ تَخَفْ إِنّٰا أُرْسِلْنٰا إِلیٰ قَوْمِ لُوطٍ
9- محدودیت علم و آگاهی پیامبران
فَمٰا لَبِثَ أَنْ جٰاءَ بِعِجْلٍ حَنِیذٍ. فَلَمّٰا رَأیٰ أَیْدِیَهُمْ لاٰ تَصِلُ إِلَیْهِ نَکِرَهُمْ وَ أَوْجَسَ مِنْهُمْ خِیفَةً
10- فرشتگان، توانا بر سخن گفتن با آدمیان و درک سخنان و حالات ایشان
قٰالُوا سَلاٰماً ... قٰالُوا لاٰ تَخَفْ
11- از میان بردن قوم لوط، مأموریت فرشتگان حاضر در پیشگاه ابراهیم(ع)
إِنّٰا أُرْسِلْنٰا إِلیٰ قَوْمِ لُوطٍ
از آیۀ 76 و نیز آیات مربوط به داستان لوط(ع) معلوم میشود هدف از فرستادن فرشتگان به سوی قوم لوط، به هلاکت رساندن آنان بود.
12- «عن أبی عبداللّٰه (ع ) قال : إن اللّٰه تعالی بعث أربعة أملاک ... فمرّوا بإبراهیم (ع ) و هم معتمّون فسلّموا علیه فلم یعرفهم ...
فشوی لهم عجلاً سمیناً حتی أنضجه ثم قرّبه إلیهم فلمّا و ضعه بین أیدیهم رأی أیدیهم لا تصل إلیه نکرهم و أوجس منهم خیفة فلمّا رأی ذلک جبرئیل حسر العمامة عن وجهه و عن رأسه فعرفه إبراهیم (ع ) فقال أنت هو؟ فقال : نعم ... ؛ (1)
از امام صادق (ع ) روایت شده که فرمود: خدای تعالی چهار فرشته فرستاد آنان بر ابراهیم گذر کردند در حالی که دارای
1) 1) . کافی ، ج 8، ص 328، ح 505؛ تفسیربرهان ، ج 2، ص 226، ح 1.
عمامه بودند [سر و صورت خود رای با عمامه پوشانده بودند] پس بر او سلام کردند، او آنان رای نشناخت ... آن گاه برایشان گوسالة فربهی بر آتش نهاد تا آن رای پخت و نزد آنان آورد و هنگامی که ابراهیم (ع ) دید دست فرشتگان به آن گوسالة بریان نمی رسد، آنان رای نشناخت و در دل احساس ترس نمود، چون جبرئیل چنین دید، عمامه رای از سر و صورت خود کنار زد.
پس ابراهیم او رای شناخت و گفت : تو همانی گفت : آری».
کلیدواژهها:
آتش؛ ابراهیم(ع)؛ انبیاء؛ جبرئیل(ع)؛ حزن؛ خوردن؛ خوف؛ دشمنی؛ ضیافت؛ عذاب؛ علم؛ قصه در قرآن؛ قوم لوط؛ گوساله؛ ملائکه
وَ اِمْرَأَتُهُ قٰائِمَةٌ فَضَحِکَتْ فَبَشَّرْنٰاهٰا بِإِسْحٰاقَ وَ مِنْ وَرٰاءِ إِسْحٰاقَ یَعْقُوبَ (71)
و همسرش ایستاده بود که [ناگهان] حایض شد، پس او را به [ولادت] اسحاق و پس از او به یعقوب مژده دادیم.
71
1- همسر ابراهیم (ساره) در مجلس فرشتگان پیامآورِ بشارت حضور داشت.
وَ لَقَدْ جٰاءَتْ رُسُلُنٰا إِبْرٰاهِیمَ بِالْبُشْریٰ ... وَ امْرَأَتُهُ قٰائِمَةٌ فَضَحِکَتْ
2- ابراهیم(ع) و فرشتگانحاضر درنزد او، همگی نشسته بودند و ساره ایستاده بود.
وَ امْرَأَتُهُ قٰائِمَةٌ
3- جواز حضور زنان در جلسۀ مردان و پذیرایی از ایشان
وَ امْرَأَتُهُ قٰائِمَةٌ فَضَحِکَتْ فَبَشَّرْنٰاهٰا
برخی برآنند که مراد از «قٰائِمَةٌ» قیام برای پذیرایی از مهمانان است. برداشت فوق ناظر به این احتمال میباشد. گفتنی است که به قرینۀ آیۀ بعد، نمیتوان گفت جواز حضور زنان به طور مطلق - چه جوان باشند و چه کهنسال - از آیه استنباط میشود اگرچه نفی آن نیز از آیه استفاده نمیگردد.
4- ساره همسر ابراهیم(ع)، پس از آگاهی به ماهیت مهمانان ابراهیم(ع) و مأموریت ایشان (نابودسازی قوملوط) ناگهان حایض شد.
وَ امْرَأَتُهُ قٰائِمَةٌ فَضَحِکَتْ
«ضحکت»ازمصدر«ضحک»(حایضشدن) یعنی حایض شد.
تفریع «فَبَشَّرْنٰاهٰا» را بر «ضحکت» مؤید این معنا است.
5- همسر ابراهیم، در پی اطلاع از مأموریت فرشتگان (هلاک سازی قوم لوط) شادان و خندان شد.
إِنّٰا أُرْسِلْنٰا إِلیٰ قَوْمِ لُوطٍ. وَ امْرَأَتُهُ قٰائِمَةٌ فَضَحِکَتْ
برداشت فوق بر این اساس است که «ضحکت» برگرفته از «ضحک» (خندیدن) باشد، در این صورت تفریع جملۀ «ضحکت»به وسیلۀ حرف «فاء» بر «إِنّٰا أُرْسِلْنٰا ...» در آیۀ قبل، بیانگر آن است که آنچه مایۀ خنده و شادمانی همسر ابراهیم شد، این بود که دریافت قوم بزهکار لوط به عذاب الهی گرفتار خواهند شد.
6- احساس امنیت ساره پس از ترس و وحشت از فرشتگان، مایۀ شادی و خرسندی وی گردید.
قٰالُوا لاٰ تَخَفْ إِنّٰا أُرْسِلْنٰا إِلیٰ قَوْمِ لُوطٍ. وَ امْرَأَتُهُ قٰائِمَةٌ فَضَحِکَتْ
برداشت فوق، بر این اساس است که جملۀ «فَضَحِکَتْ» تفریع بر «لاٰ تَخَفْ إِنّٰا أُرْسِلْنٰا إِلیٰ قَوْمِ لُوطٍ» باشد.
7- خداوند، همسر ابراهیم را به دارا شدن فرزندی پسر بشارت داد.
فَبَشَّرْنٰاهٰا بِإِسْحٰاقَ
8- خداوند، فرزند ابراهیم وهمسرش ساره را - پیش از تولدش - اسحاق نامید.*
فَبَشَّرْنٰاهٰا بِإِسْحٰاقَ
ظاهر جملۀ «فَبَشَّرْنٰاهٰا بِإِسْحٰاقَ ... یَعْقُوبَ» این است که فرشتگان، نام اسحاق و یعقوب را نیز در بشارت آورده باشند.
9- خداوند، به ساره بشارت داد که اسحاق، دارای فرزند پسری خواهد شد.
فَبَشَّرْنٰاهٰا بِإِسْحٰاقَ وَ مِنْ وَرٰاءِ إِسْحٰاقَ یَعْقُوبَ
کلمۀ «یَعْقُوبَ» عطف بر «إِسْحٰاقَ» است و عبارت «مِنْ وَرٰاءِ إِسْحٰاقَ» توصیفی برای «یَعْقُوبَ» میباشد؛ یعنی: فبشرناها بیعقوب کائناً من وراء اسحاق.
10- خداوند، پیش از تولد یعقوب، نام یعقوب را برای او برگزید و آن را به ابراهیم(ع) و همسرش اعلام کرد.*
فَبَشَّرْنٰاهٰا بِإِسْحٰاقَ وَ مِنْ وَرٰاءِ إِسْحٰاقَ یَعْقُوبَ
11- نوید تولد اسحاق و یعقوب به ابراهیم(ع) و همسرش ساره، در جلسۀ پذیرایی ابراهیم از فرشتگان بیان شد.
فَبَشَّرْنٰاهٰا بِإِسْحٰاقَ وَ مِنْ وَرٰاءِ إِسْحٰاقَ یَعْقُوبَ
12- زمان آگاهی ابراهیم(ع) به دارا شدن فرزند و نوه (اسحاق و یعقوب) اندکی پیش از به هلاکت رسیدن قوم لوط بود.
إِنّٰا أُرْسِلْنٰا إِلیٰ قَوْمِ لُوطٍ. وَ امْرَأَتُهُ قٰائِمَةٌ فَضَحِکَتْ فَبَشَّرْنٰاهٰا بِإِسْحٰاقَ
13- ساره همسر ابراهیم(ع)، تا به دنیا آمدن نوهاش یعقوب، زنده بود.
فَبَشَّرْنٰاهٰا بِإِسْحٰاقَ وَ مِنْ وَرٰاءِ إِسْحٰاقَ یَعْقُوبَ
بشارت دادن به همسر ابراهیم که از پسرت اسحاق فرزندی به نام یعقوب به دنیا خواهد آمد، این سؤال را به ذهن میآورد که چرا به او بشارت داده نشد که مثلاً از یعقوب نیز فرزندی به نام یوسف به دنیا خواهد آمد؟ در پاسخ این پرسش میتوان گفت:
یاد کردن از خصوص یعقوب اشاره به این معنا دارد که ساره او
را درک میکند و جمال او را خواهد دید؛ یعنی، تا آن زمان زنده است.
14- فرشتگان، از عوامل و وسایط خداوند در تحقق خواستها و مشیتهای او در عالم طبیعتند.
وَ لَقَدْ جٰاءَتْ رُسُلُنٰا إِبْرٰاهِیمَ بِالْبُشْریٰ ... فَبَشَّرْنٰاهٰا
ظاهر آن است که فرشتگان به همسر ابراهیم خبر دادند که: وی دارای فرزند خواهد شد؛ ولی خداوند با جملۀ «فَبَشَّرْنٰاهٰا» (ما به وی بشارت دادیم) آن را به خود نسبت میدهد تا به این نکته اشاره کند که: اولاً، کار فرشتگان در حقیقت کار خداست و ثانیاً، خداوند از طریق عوامل و وسایط، مشیتهای خویش را در جهان عملی میسازد.
15- «عن أبی جعفر(ع ) قال : ... «و امرأته قائمة» ... إنّما عنیٰ سارة قائمة ...
«فَضَحِکَتْ» یعنی فعجبت من قولهم ... ؛ (1)
از امامباقر(ع) دربارۀ سخن خدای تعالی: «وَ امْرَأَتُهُ قٰائِمَةٌ» روایت شده که فرمود: مقصود ساره همسر ابراهیم(ع) است که ایستاده بود ... و دربارۀ «فَضَحِکَتْ» فرمود: یعنی ساره از سخن فرشتگان شگفتزده شد ...».
16- «عن أبی عبداللّٰه (ع ) فی قول اللّٰه عزّوجل : «فَضَحِکَتْ فَبَشَّرْنٰاهٰا بِإِسْحٰاقَ» قال: حاضت؛ (2)
از امامصادق(ع) در تفسیر سخن خداوند عزوجل: «فَضَحِکَتْ فَبَشَّرْنٰاهٰا بِإِسْحٰاقَ» روایت شده که فرمود: یعنی عادت زنانگی در ساره ظاهر شد».
کلیدواژهها:
ابراهیم(ع)؛ اسحاق(ع)؛ امت؛ بشارت؛ پسر؛ تعجب؛ حیض؛ خوف؛ زن؛ ساره؛ ضیافت؛ عمر؛ فرزند؛ قوم لوط؛ مرد؛ مسرور؛ مشیت خدا؛ معاشرت؛ ملائکه؛ ولادت؛ یعقوب(ع)
قٰالَتْ یٰا وَیْلَتیٰ أَ أَلِدُ وَ أَنَا عَجُوزٌ وَ هٰذٰا بَعْلِی شَیْخاً إِنَّ هٰذٰا لَشَیْءٌ عَجِیبٌ (72)
گفت: ای وای! آیا من فرزند میآورم با این که پیر زنم، و این هم شوهر من است که پیر است؟ راستی این چیزی شگفتآور است.
72
1- ابراهیم(ع) و همسرش ساره، هنگام بشارت فرشتگان به تولد اسحاق و یعقوب، پیر و کهنسال بودند.
قٰالَتْ یٰا وَیْلَتیٰ أَ أَلِدُ وَ أَنَا عَجُوزٌ وَ هٰذٰا بَعْلِی شَیْخاً
2- ساره با توصیف خود و شویش به پیری، دارا شدن فرزند را امری بس شگفت تلقی کرد.
قٰالَتْ یٰا وَیْلَتیٰ أَ أَلِدُ وَ أَنَا عَجُوزٌ وَ هٰذٰا بَعْلِی شَیْخاً إِنَّ هٰذٰا لَشَیْءٌ عَجِیبٌ
«یٰا وَیْلَتیٰ» (ایوایبر من) عبارتی است که معمولاً بههنگام تعجب ایراد میشود. همزه در «أَ أَلِدُ ...» نیز برای تعجب است و جملۀ «إِنَّ هٰذٰا ...» نیز تصریح به شگفتی است. اینهمه، حکایت از تعجب بیش از حد همسر ابراهیم دارد.
3- توانمند شدن سالخوردگان بر فرزنددار شدن، بیرون از روند عادی و جای بسی شگفتی است.
إِنَّ هٰذٰا لَشَیْءٌ عَجِیبٌ
4- پیدایش و تکون اسحاق، به اعجاز و برخلاف جریان طبیعی بوده است.
فَبَشَّرْنٰاهٰا بِإِسْحٰاقَ ... قٰالَتْ یٰا وَیْلَتیٰ أَ أَلِدُ وَ أَنَا عَجُوزٌ وَ هٰذٰا بَعْلِی شَیْخاً
5- گفتوگوی ساره (همسر ابراهیم) با فرشتگان
فَبَشَّرْنٰاهٰا بِإِسْحٰاقَ ... قٰالَتْ یٰا وَیْلَتیٰ أَ أَلِدُ وَ أَنَا عَجُوزٌ وَ هٰذٰا بَعْلِی شَیْخاً
کلیدواژهها:
ابراهیم(ع)؛ اسحاق(ع)؛ بارداری؛ بشارت؛ پیری؛ تعجب؛ زن؛ ساره؛ قصه؛ معجزه؛ ملائکه؛ ولادت؛ یعقوب(ع)
قٰالُوا أَ تَعْجَبِینَ مِنْ أَمْرِ اَللّٰهِ رَحْمَتُ اَللّٰهِ وَ بَرَکٰاتُهُ عَلَیْکُمْ أَهْلَ اَلْبَیْتِ إِنَّهُ حَمِیدٌ مَجِیدٌ (73)
[فرستادگان] گفتند: آیا از کار خدا تعجّب میکنی؟ رحمت خدا و برکات او بر شما خاندان [نبوّت] ارزانی شده است. همانا خدا ستوده و بزرگوار است.
73
1- فرشتگان، به همسر ابراهیم گوشزد کردند که فرزنددار شدنش، خواستۀ خداوند است.
أَ أَلِدُ وَ أَنَا عَجُوزٌ ... قٰالُوا أَ تَعْجَبِینَ مِنْ أَمْرِ اللّٰهِ
«أَمْرِ اللّٰهِ» ؛ یعنی، کاری که خداوند به تحقق آن فرمان داده است و مراد از آن، فرزنددار شدن ساره و ابراهیم(ع) در سن پیری است.
2- تحقّق امری که خداوند اراده کند - هر چند خارقعادت باشد - حتمی است و
شایستۀ تردید نیست.
قٰالُوا أَ تَعْجَبِینَ مِنْ أَمْرِ اللّٰهِ
استفهام در «أَ تَعْجَبِینَ» استفهام انکار توبیخی است. بنابراین جملۀ «أَ تَعْجَبِینَ ...»؛ یعنی، چرا از تحقق امری که خدا خواسته، شگفتزده میشوی و آنرا بعید میشمری؟
3- فرشتگان، همسر ابراهیم را از اینکه در تحقق خواست خداوند تردید کند و از آن شگفتزده باشد، نهی کردند.
قٰالُوا أَ تَعْجَبِینَ مِنْ أَمْرِ اللّٰهِ
4- ابراهیم(ع) و خانوادۀ او، همواره مشمول رحمت و برکات خاص خداوند بودند.
رَحْمَتُ اللّٰهِ وَ بَرَکٰاتُهُ عَلَیْکُمْ أَهْلَ الْبَیْتِ
5- اسحاق و یعقوب، رحمت و برکتی از ناحیۀ خداوند برای ابراهیم(ع) و خانوادۀ او
فَبَشَّرْنٰاهٰا بِإِسْحٰاقَ ... رَحْمَتُ اللّٰهِ وَ بَرَکٰاتُهُ عَلَیْکُمْ أَهْلَ الْبَیْتِ
6- فرزند صالح، رحمت و برکت خداوند است.
فَبَشَّرْنٰاهٰا بِإِسْحٰاقَ ... رَحْمَتُ اللّٰهِ وَ بَرَکٰاتُهُ عَلَیْکُمْ أَهْلَ الْبَیْتِ
7- ابراهیم(ع) و خانوادۀ او، دارای منزلت و مقامی والا در پیشگاه خداوند
رَحْمَتُ اللّٰهِ وَ بَرَکٰاتُهُ عَلَیْکُمْ أَهْلَ الْبَیْتِ
8- شایستگیهای انسانها در پیشگاه خدا، زمینهساز برخوردار شدن آنان از نعمتهای خاص او
فَبَشَّرْنٰاهٰا بِإِسْحٰاقَ ... أَ تَعْجَبِینَ مِنْ أَمْرِ اللّٰهِ رَحْمَتُ اللّٰهِ وَ بَرَکٰاتُهُ عَلَیْکُمْ أَهْلَ الْبَیْتِ
جملۀ «رَحْمَتُ اللّٰهِ وَ بَرَکٰاتُهُ ...» حکایت از شایستگیهای خاندان ابراهیم و منزلت والای آنان در نزد خدا دارد و این جمله تعلیل برای مفهومی است که از «أَ تَعْجَبِینَ ...» استفاده میشود و گویای این معناست که چون شما خاندان ابراهیم خاندانی شایسته هستید پس شگفتی ندارد که او شما را از نعمتهای خاص خویش بهرهمند سازد.
9- خداوند، ستایش کنندۀ بندگان نیکوکار خویش است.
إِنَّهُ حَمِیدٌ
10- نزول رحمت و برکت خاص از ناحیۀ خداوند بر ابراهیم(ع) و سایر شایستگان رحمت، نمودی از ستایش خدا از آنان و جلوهای از والامقامی اوست.
رَحْمَتُ اللّٰهِ وَ بَرَکٰاتُهُ عَلَیْکُمْ أَهْلَ الْبَیْتِ إِنَّهُ حَمِیدٌ مَجِیدٌ
«إِنَّهُ حَمِیدٌ مَجِیدٌ» به منزلۀ تعلیل برای شمول رحمت و برکت بر خاندان ابراهیم است؛ یعنی، چون خداوند از کار نیک بندگان
ستایش میکند و شما اهلبیت نیز کارهای نیک انجام دادید و سزاوار ستایشید، خداوند رحمت و برکات خویش را بر شما ارزانی داشته است.
11- ستودن کارهای خوب دیگران، عملی پسندیده است.
إِنَّهُ حَمِیدٌ
12- «حَمِیدٌ» و «مَجِیدٌ» از اسما و صفات خداوند
إِنَّهُ حَمِیدٌ مَجِیدٌ
«حَمِیدٌ» به معنای محمود (ستایش شونده) است و برخی گفتهاند به معنای حامد (ستایشکننده) نیز میتواند باشد.
«مَجِیدٌ» از مجد به معنای عظمت و بزرگی است.
کلیدواژهها:
ابراهیم(ع)؛ احسان؛ اسحاق(ع)؛ اللّه؛ انسان؛ بارداری؛ برکت؛ حمد؛ خانواده؛ رحمت؛ ساره؛ شک؛ عمل؛ فرزند؛ مجید/اسما و صفات؛ مدح؛ مشیت خدا؛ ملائکه؛ نعمت؛ یعقوب(ع)
فَلَمّٰا ذَهَبَ عَنْ إِبْرٰاهِیمَ اَلرَّوْعُ وَ جٰاءَتْهُ اَلْبُشْریٰ یُجٰادِلُنٰا فِی قَوْمِ لُوطٍ (74)
پس هنگامیکه ترسِ ابراهیم رفت و مژده به او رسید، دربارۀ [نجات] قوم لوط با ما مجادله میکرد؛
74
1- ترس و دلهرۀ ابراهیم(ع)، با پی بردن به ماهیت مهمانان خویش (فرشته بودن آنان) برطرف شد.
فَلَمّٰا ذَهَبَ عَنْ إِبْرٰاهِیمَ الرَّوْعُ
«الرَّوْعُ» به معنای ترس و دلهره است و «ال» در آن عهد ذکری است و اشاره به ترسی دارد که به خاطر تناول نکردن فرشتگان از طعام ابراهیم(ع)، بر وی عارض شد.
2- فرشتگان مهمان بر ابراهیم(ع)، او را به دارا شدن فرزندی پسر، بشارت دادند.
وَ جٰاءَتْهُ الْبُشْریٰ
«ال» در «الْبُشْریٰ» عهد ذکری است و اشاره به بشارتی دارد که آیۀ 71 (فبشرناها) متضمن آن بود.
3- ابراهیم(ع)، پس از پی بردن به هدف فرشتگان (نابودسازی قوملوط)، با آنان به چون و چرا و جر و بحث پرداخت.
یُجٰادِلُنٰا فِی قَوْمِ لُوطٍ
جملۀ «قَدْ جٰاءَ أَمْرُ رَبِّکَ» در آیۀ 76 میتواند قرینهای بر این باشد که مراد از «یُجٰادِلُنٰا» ، «یجادل رسلنا» باشد.
4- ابراهیم(ع)، از پیشگاه خداوند دربارۀ هلاکت قوملوط شفاعت کرد و خواهان نازل نشدن عذاب بر آنان شد.
یُجٰادِلُنٰا فِی قَوْمِ لُوطٍ
آیۀ 76 (قد جاء أمر ربک ...) گویای محتوای جدال و چون و چرای ابراهیم(ع)؛ یعنی، برطرف شدن عذاب از قوم لوط است.
5- جدال و چون و چرای ابراهیم(ع) دربارۀ قوملوط، پس از برطرف شدن ترس او و دریافت بشارت (فرزنددار شدن) بود.
فَلَمّٰا ذَهَبَ عَنْ إِبْرٰاهِیمَ الرَّوْعُ وَ جٰاءَتْهُ الْبُشْریٰ یُجٰادِلُنٰا فِی قَوْمِ لُوطٍ
6- بشارت یافتن ابراهیم(ع) به فرزنددار شدن در سن کهولت، او را به پذیرش شفاعتش دربارۀ قوملوط (برطرف شدن عذاب از آنان) امیدوار ساخت.
فَلَمّٰا ... جٰاءَتْهُ الْبُشْریٰ یُجٰادِلُنٰا فِی قَوْمِ لُوطٍ
برداشت فوق، مقتضای ترتب «یُجٰادِلُنٰا ...» بر «جٰاءَتْهُ الْبُشْریٰ» است.
7- جدال و چون و چرا با پیامآوران و مأموران الهی، به منزلۀ چون و چرا با خداوند است.
یُجٰادِلُنٰا فِی قَوْمِ لُوطٍ
چنان چه مقصود از «یُجٰادِلُنٰا» ، «یجادل رسلنا» باشد، جملۀ مذکور حاوی این نکته است که جدال و چون و چرا با فرستادگان الهی، به منزلۀ جدال با خداوند است.
8- دغدغهها و هیجانات درونی، مانع موضعگیریها و تصمیماتی است، که آدمی آنها را لازم و ضروری میپندارد.
فَلَمّٰا ذَهَبَ عَنْ إِبْرٰاهِیمَ الرَّوْعُ ... یُجٰادِلُنٰا فِی قَوْمِ لُوطٍ
هدف از تعیین زمان جدال و چون و چرای ابراهیم(ع) دربارۀ نزول عذاب بر قوم لوط؛ یعنی، زمانی که دلهره و ترس از او زدوده شد، این معناست که: آدمی به هنگام هیجانات درونی نمیتواند آنچه را لازم میداند، درصدد تحقق آن برآید.
9- لزومپرهیزاز تصمیمگیری وموضعگیری به هنگام هیجانات و دغدغهها
فَلَمّٰا ذَهَبَ عَنْ إِبْرٰاهِیمَ الرَّوْعُ ... یُجٰادِلُنٰا فِی قَوْمِ لُوطٍ
10- «قال أبوجعفر(ع ): فلمّا جاءت إبراهیم البشارة بإسحاق و ذهب عنه الرّوع أقبل یناجی ربّه فی قوم لوط و یسأله کشف البلاء عنهم ...؛ (1)
امام باقر(ع ) فرمود: هنگامی که به ابراهیم بشارت اسحاق رسید و ترس او برطرف شد، دربارة قوم لوط با پروردگار خود به نجوا سخن گفت و از خدا خواست تا بلا رای از آن قوم برطرف سازد».
1) 1) . عللالشرایع، ص 550، ح 4، ب 340؛ نورالثقلین، ج 2، ص 384، ح 165.
کلیدواژهها:
ابراهیم(ع)؛ اسحاق(ع)؛ اللّه؛ امید؛ بشارت؛ پیری؛ جدل؛ خوف؛ دعا؛ شفاعت؛ ضیافت؛ عذاب؛ قصه؛ قوم لوط؛ ملائکه؛ ولادت
إِنَّ إِبْرٰاهِیمَ لَحَلِیمٌ أَوّٰاهٌ مُنِیبٌ (75)
زیرا ابراهیم مردی بردبار و دلسوز و رجوع کننده [به سوی خدا] بود.
75
1- ابراهیم(ع)، پیامبری بردبار که هرگز در مؤاخذۀ خطاکاران تعجیل نمیکرد.
إِنَّ إِبْرٰاهِیمَ لَحَلِیمٌ
2- ابراهیم(ع)، از گرفتار شدن مردمان به مشکلات، متأثر میشد و بر آنان دل میسوزاند.
إِنَّ إِبْرٰاهِیمَ ... أَوّٰاهٌ
«أَوّٰاهٌ» به کسی گفته میشود که بسیار آه میکشد و متأسف میشود. توصیف ابراهیم(ع) به «أَوّٰاهٌ» پس از جملۀ «یُجٰادِلُنٰا» میرساند که: تأسف و تأثر ابراهیم(ع) به خاطر مشکلات و گرفتاریهای مردمان بوده است.
3- ابراهیم(ع)، پیوسته به خداوند توجه داشت و خواستههای خود را از او تقاضا میکرد.
إِنَّ إِبْرٰاهِیمَ ... مُنِیبٌ
انابه به درگاه خداوند، به معنای رجوع کردن به اوست.
4- بردباری ابراهیم(ع) و تأسفش بر مشکلات مردم و اعتقاد راسخش به خداوند، برانگیزندۀ او به شفاعت دربارۀ قوملوط
یُجٰادِلُنٰا فِی قَوْمِ لُوطٍ. إِنَّ إِبْرٰاهِیمَ لَحَلِیمٌ أَوّٰاهٌ مُنِیبٌ
جملۀ «إِنَّ إِبْرٰاهِیمَ ...» بیانگر علّت مجادلۀ ابراهیم(ع) دربارۀ قوم لوط و دفاع او از ایشان است.
5- بردباری، تأسف و تأثر بر مشکلات مردم و توجّه داشتن به خدا و درخواست حاجتها از او، صفات و خصلتهایی نیکو و پسندیده است.
إِنَّ إِبْرٰاهِیمَ لَحَلِیمٌ أَوّٰاهٌ مُنِیبٌ
6- «سئل عن قول اللّه عزّوجل : «إِنَّ إِبْرٰاهِیمَ لَحَلِیمٌ أَوّٰاهٌ مُنِیبٌ» قال: «الأوّاه» الدّعّاء؛ (1)
از امام صادق(ع) دربارۀ سخن خدای عزوجل: «إِنَّ إِبْرٰاهِیمَ لَحَلِیمٌ أَوّٰاهٌ مُنِیبٌ» سؤال شد، فرمود: «أَوّٰاهٌ» به معنای زیاد دعا کننده است».
1) 1) . دعائم الإسلام، ج 1، ص 166؛ بحارالأنوار، ج 82، ص 325، ح 20.
کلیدواژهها:
ابراهیم(ع)؛ اللّه؛ حزن؛ حلم؛ دعا؛ ذکر؛ سختی؛ شفاعت؛ قوم لوط؛ مهربانی
یٰا إِبْرٰاهِیمُ أَعْرِضْ عَنْ هٰذٰا إِنَّهُ قَدْ جٰاءَ أَمْرُ رَبِّکَ وَ إِنَّهُمْ آتِیهِمْ عَذٰابٌ غَیْرُ مَرْدُودٍ (76)
[به او گفته شد:] ای ابراهیم، از این [میانجیگری] روی بگردان. بیتردید، فرمان پروردگارت در رسیده است و آنان عذابی بازگشتناپذیر به سراغشان خواهد آمد.
76
1- شفاعت ابراهیم(ع) دربارۀ قوم لوط (نازل نشدن عذاب بر آنها) به درگاه خداوند پذیرفته نشد.
یُجٰادِلُنٰا فِی قَوْمِ لُوطٍ ... یٰا إِبْرٰاهِیمُ أَعْرِضْ عَنْ هٰذٰا
2- فرشتگان از ابراهیم(ع) خواستند تا از شفاعت دربارۀ قوم لوط صرفنظر کند و بر آن اصرار نورزد.
یٰا إِبْرٰاهِیمُ أَعْرِضْ عَنْ هٰذٰا
«هٰذٰا» اشاره به «جدالی»است که از «یُجٰادِلُنٰا» در آیۀ قبل استفاده میشود.
3- عذاب تقدیر شده بر قوم لوط، قطعی و غیر قابل تغییر و بازگشت بود.
إِنَّهُ قَدْ جٰاءَ أَمْرُ رَبِّکَ وَ إِنَّهُمْ آتِیهِمْ عَذٰابٌ غَیْرُ مَرْدُودٍ
«آتی ٖ» اسم فاعل از اتیان (آمدن) و «رد»به معنای بازگرداندن است. بنابراین «إِنَّهُمْ آتِیهِمْ ...»؛ یعنی، همانا عذابی بر آنان وارد خواهد شد که بازگشتناپذیر است.
4- فرمانهای الهی در هستی قطعی است و بدون هیچ کاستی و تخلفی تحقق میپذیرد.
إِنَّهُ قَدْ جٰاءَ أَمْرُ رَبِّکَ
ظاهر آن بود که فرشتگان خبر از آمدن عذاب را با فعل مضارع بیان میکردند؛ زیرا به هنگام گفتوگوی آنان با ابراهیم(ع) هنوز عذابی بر قوملوط نازل نشده بود. بنابراین آوردن فعل ماضی (جاء) به جای مضارع (یجیء) و تأکید آن با حرف «قَدْ» گویای قطعیالوقوع بودنِ فرمانهای الهی است.
5- امکان پذیرفته نشدن درخواست و شفاعت پیامبران به درگاه خداوند
یٰا إِبْرٰاهِیمُ أَعْرِضْ عَنْ هٰذٰا
6- قطعی و تغییرناپذیر بودن نزول عذاب بر قوملوط، دلیل پذیرفته نشدن شفاعت ابراهیم(ع) دربارۀ آنان
یٰا إِبْرٰاهِیمُ أَعْرِضْ عَنْ هٰذٰا إِنَّهُ قَدْ جٰاءَ أَمْرُ رَبِّکَ
جملۀ «إِنَّهُ قَدْ جٰاءَ ...» تعلیل برای «أَعْرِضْ عَنْ هٰذٰا» میباشد.
7- جر و بحث ابراهیم(ع) با فرشتگان و شفاعت او دربارۀ قوم لوط، پیش از اطلاع او بر قطعی شدن عذاب آنان بوده است.
یُجٰادِلُنٰا فِی قَوْمِ لُوطٍ ... یٰا إِبْرٰاهِیمُ أَعْرِضْ عَنْ هٰذٰا إِنَّهُ قَدْ جٰاءَ أَمْرُ رَبِّکَ
8- نزول عذاب بر اقوام تبهکار، برخاسته از ربوبیت خداوند است.
إِنَّهُ قَدْ جٰاءَ أَمْرُ رَبِّکَ
9- پذیرش شفاعت پیامبران، مشروط به حتمی نبودن امری است که مورد شفاعت واقع شده است.
یُجٰادِلُنٰا فِی قَوْمِ لُوطٍ ... یٰا إِبْرٰاهِیمُ أَعْرِضْ عَنْ هٰذٰا إِنَّهُ قَدْ جٰاءَ أَمْرُ رَبِّکَ
10- زمان نزول عذاب قوم لوط در سن پیری و کهنسالی ابراهیم(ع) بودهاست.
وَ هٰذٰا بَعْلِی شَیْخاً ... یٰا إِبْرٰاهِیمُ أَعْرِضْ عَنْ هٰذٰا إِنَّهُ قَدْ جٰاءَ أَمْرُ رَبِّکَ
11- «رب» از اسما و صفات خداوند
قَدْ جٰاءَ أَمْرُ رَبِّکَ
12- «و فی روآیة أبی عبداللّٰه (ع ):
... فقال اللّٰه : یا إبراهیم أعرض عن هذا إنّه قد جاء أمر ربّک و إنّهم آتیهم عذابی بعد طلوع الشّمس من یومک محتوماً غیرمردود؛ (1)
از امام صادق (ع ) روایت شده است ... خداوند فرمود: ای ابراهیم ! از این سخن درگذر، فرمان پروردگارت در رسید و عذاب من برای آنان همین امروز بعد از طلوع خورشید خواهد آمد، در حالی که حتمی و غیر قابل برگشت است».
کلیدواژهها:
ابراهیم(ع)؛ اللّه؛ امر الهی؛ انبیاء؛ تاریخ؛ جدل؛ خورشید؛ شفاعت؛ عذاب؛ فساد؛ قصه؛ قوم لوط؛ ملائکه
1) 1) . تفسیرعیاشی، ج 2، ص 152، ح 45؛ تفسیربرهان، ج 2، ص 229، ح 11.
وَ لَمّٰا جٰاءَتْ رُسُلُنٰا لُوطاً سِیءَ بِهِمْ وَ ضٰاقَ بِهِمْ ذَرْعاً وَ قٰالَ هٰذٰا یَوْمٌ عَصِیبٌ (77)
و چون فرستادگان ما نزد لوط آمدند، از آمدنشان ناراحت شد و در کارشان فرو ماند، و گفت: امروز، روزی سخت است.
77
1- فرشتگان پس از گفتوگو با ابراهیم(ع)، به دیار قوملوط رفتند و بر لوط(ع) وارد شدند.
وَ لَمّٰا جٰاءَتْ رُسُلُنٰا لُوطاً
2- فرشتگان، به صورت و شکل انسانها بر لوط(ع) وارد شدند.
3- لوط(ع)، بیخبر از ماهیت مهمانان خویش (فرشته بودن آنان) و ناآگاه از مأموریت ایشان
وَ لَمّٰا جٰاءَتْ رُسُلُنٰا لُوطاً سِیءَ بِهِمْ ... وَ قٰالَ هٰذٰا یَوْمٌ عَصِیبٌ
4- لوط(ع) با ورود فرشتگان، عرصه را بر خویشتن تنگ دید و ناراحتی و اندوه وی را فرا گرفت.
وَ لَمّٰا جٰاءَتْ رُسُلُنٰا لُوطاً سِیءَ بِهِمْ وَ ضٰاقَ بِهِمْ ذَرْعاً
«ذَرْعاً» -\که به معنای کشیدن ذراع دست است -\تمییز نسبت میباشد. بنابر این «ضٰاقَ بِهِمْ ذَرْعاً» ؛ یعنی، ضاق ذرعه (تنگ شد ذراع دستش به سوی آنان) و تنگ شدن ذراع به طرف کسی یا چیزی مَثَل است برای کسی که از انجام کاری ناتوان است و بدان دسترسی ندارد. «سِیءَ» فعل مجهول «ساء»(ناراحتش کرد) است و «باء» در «بِهِمْ» سببیه است.
بنابراین «سِیءَ بِهِمْ» یعنی به سبب (آمدن) آنها برای لوط ناراحتی ایجاد شد.
5- لوط(ع)، خویشتن را موظّف به محافظت از میهمانان خویش میدانست.
وَ لَمّٰا جٰاءَتْ رُسُلُنٰا ... قٰالَ هٰذٰا یَوْمٌ عَصِیبٌ
6- لوط(ع) روز ورود فرشتگان را روزی سخت با وضعیتی پیچیده و دشوار ارزیابی کرد.
وَ قٰالَ هٰذٰا یَوْمٌ عَصِیبٌ
عصیب به معنای دشواری و سختی است و اصل آن از عَصْب به معنای بستن است. گویا بدان جهت روز سخت را «یَوْمٌ عَصِیبٌ» میگویند که شرّ و دشواری آن برخی بر برخی دیگر پیچیده است.
7- «قال أبو جعفر(ع ): ... و کان لوط ابن خالة إبراهیم و کانت امرأة إبراهیم سارة اخت لوط و کان لوط و إبراهیم نبیّین مرسلین منذرین و کان لوط رجلاً سخیّاً کریماً یَقْری الضّیف إذا نزل به و یحذّرهم قومه ... ؛ (1)
امام باقر(ع ) فرمود: ...لوط پسر خاله ابراهیم و ساره همسر ابراهیم خواهر لوط بود. لوط و ابراهیم هر دو پیغمبر مرسل و انذارکننده بودند و لوط مردی سخاوتمند و کریم بود و از میهمانی که بر او وارد می شد پذیرایی می کرد و میهمانان رای از قوم خود برحذر می داشت».
8- «عن أبی جعفر(ع ) أن رسول اللّٰه (ص ) سأل جبرئیل : کیف کان مهلک قوم لوط؟ فقال : إن قوم لوط کانوا أهل قریة لا یتنظّفون من الغائط و لا یتطهّرون من الجنابة بُخلاأ أشحّاء علی الطّعام و إن لوطاً لبث فیهم ثلاثین سنة و إنّما کان نازلاً علیهم و لم یکن منهم ... ؛ (2)
از امام باقر(ع ) روایت شده که رسول خدا(ص ) از جبرئیل پرسید: هلاکت قوم لوط چگونه بود؟ گفت : قوم لوط اهل قریه ای بودند که خود رای از غائط پاک نمی کردند و برای جنابت غسل نمی کردند. مردمی بخیل و بر خوردن حریص بودند.
لوط در بین آنان سی سال درنگ کرد.او وارد بر آنان بود و از آنان نبود ...».
9- «عن أبی عبداللّٰه (ع ) قال : إن اللّٰه تعالی بعث أربعة أملاک فی إهلاک قوم لوط ...
فأتوا لوطاً و هو فی زراعة له قرب المدینة ... ؛ (3)
از امام صادق (ع ) روایت شده که فرمود: خداوند متاعال چهار فرشته برای هلاک کردن قوم لوط فرستاد ... پس نزد لوط رفتند در حالی که او در کشتزار خود در نزدیکی شهر بود ...».
کلیدواژهها:
ابراهیم(ع)؛ بخل؛ جنابت؛ حزن؛ روز؛ ساره؛ سخاوت؛ سختی؛ ضیافت؛ عذاب؛ علم؛ قوم لوط؛ لوط(ع)؛ ملائکه؛ مهمان
وَ جٰاءَهُ قَوْمُهُ یُهْرَعُونَ إِلَیْهِ وَ مِنْ قَبْلُ کٰانُوا یَعْمَلُونَ اَلسَّیِّئٰاتِ قٰالَ یٰا قَوْمِ هٰؤُلاٰءِ بَنٰاتِی هُنَّ أَطْهَرُ لَکُمْ فَاتَّقُوا اَللّٰهَ وَ لاٰ تُخْزُونِ فِی ضَیْفِی أَ لَیْسَ مِنْکُمْ رَجُلٌ رَشِیدٌ (78)
و قوم لوط شتابان به سوی او آمدند، و پیشتر کارهای زشت مرتکب میشدند.
لوط گفت: ای قوم من، اینان دختران منند. آنان برای شما پاکیزهترند. پس، از خدا پروا کنید و مرا در مورد مهمانانم رسوا نکنید. آیا در میان شما یک مرد فهمیده نیست؟!
78
1- گروهی از قوم لوط به منظور تجاوز به مهمانان لوط (فرشتگان) شتابان به سوی خانۀ او هجوم بردند.
وَ جٰاءَهُ قَوْمُهُ یُهْرَعُونَ إِلَیْهِ
هر چند هجوم آوردن به سوی لوط(ع) به همۀ قوم او نسبت داده شده است (و جاءه قومه)؛ ولی مراد از آن به قرینههایی چند، برخی افراد قوم میباشد. جملۀ «هٰؤُلاٰءِ بَنٰاتِی ...» از آن قرینههاست؛ زیرا شرعاً و حقیقتاً امکانپذیر نبود که دختران لوط بتوانند به ازدواج همه و یا اکثر قوم وی درآیند. قابل ذکر است که نسبت دادن کردار برخی از افراد قوم به همۀ ایشان، اشاره به این نکته دارد که: اگر همۀ آنان از وجود مهمانان لوط مطلع میشدند و برایشان مقدور بود، همانند مهاجمان عمل میکردند.
2- قوم لوط، مردمی تبهکار و مبتلا به عمل شنیع لواط (همجنسبازی) بودند.
وَ مِنْ قَبْلُ کٰانُوا یَعْمَلُونَ السَّیِّئٰاتِ
از مصداقهای بارز برای «السَّیِّئٰاتِ» - به مناسبت مورد - لواط و همجنسبازی است.
3- قوم لوط علاوه بر لواط، به گناهان فراوان دیگری نیز آلوده بودند.
وَ مِنْ قَبْلُ کٰانُوا یَعْمَلُونَ السَّیِّئٰاتِ
برداشت فوق، بر این اساس است که «ال» در «السَّیِّئٰاتِ» برای جنس باشد. «ال»جنسیّه در صیغۀ جمع، دلالت بر عموم و احیاناً حکایت از کثرت دارد.
4- لواط و همجنسبازی، گناهی بزرگ و به منزلۀ گناهانی بسیار است.
وَ مِنْ قَبْلُ کٰانُوا یَعْمَلُونَ السَّیِّئٰاتِ
برداشت فوق، مبتنی بر این نکته است که «ال»در «السَّیِّئٰاتِ» عهد ذهنی باشد. در این صورت مقصود از «السَّیِّئٰاتِ» لواط است. اطلاق «سیئات» به صورت جمع بر یک گناه، اشاره به برداشت فوق دارد.
5- پیشینۀ تبهکاری قوم لوط و خو گرفتن با عمل شنیع لواط، آنان را به سوی خانۀ لوط(ع) برای تعرض به مهمانانش، گسیل داشت.
وَ جٰاءَهُ قَوْمُهُ یُهْرَعُونَ إِلَیْهِ وَ مِنْ قَبْلُ کٰانُوا یَعْمَلُونَ السَّیِّئٰاتِ
جملۀ «وَ مِنْ قَبْلُ کٰانُوا ...» - که حکایت از پیشینۀ تبهکاری و استمراربدکاری در میان قوم دارد -\بیانگر فاعلمحذوف از «یُهْرَعُونَ» میباشد؛ یعنی، عامل و باعث هجوم قوم لوط به خانۀ لوط(ع)، سابقۀ سوء و خوی بدکاری آنان بود.
6- حضرت لوط(ع)، دخترانی متعدد و آمادۀ ازدواج داشت.
هٰؤُلاٰءِ بَنٰاتِی هُنَّ أَطْهَرُ لَکُمْ
7- لوط(ع)، با پیشنهاد ازدواج مهاجمان با دخترانش، از آنان خواست تا از کردار ناشایست لواط و تعرض به مهمانانش برحذر باشند.
یٰا قَوْمِ هٰؤُلاٰءِ بَنٰاتِی هُنَّ أَطْهَرُ لَکُمْ
8- ازدواج با جنس مخالف، تنها روش صحیح و مبرا از پلیدی برای اطفای شهوت جنسی
هٰؤُلاٰءِ بَنٰاتِی هُنَّ أَطْهَرُ لَکُمْ
کلمۀ «أَطْهَرُ» افعل تفضیل است و در آن معنای مفاضله و برتری لحاظ نشده است؛ بلکه به معنای طاهر (پاک) میباشد.
این گونه استعمال (بهکارگیری افعل تفضیل به جای اسم فاعل و مانند آن) برای تأکید و مبالغه است.
9- لواط و همجنسبازی، روشی پلید و ناپاک در اطفای غریزۀ جنسی
هٰؤُلاٰءِ بَنٰاتِی هُنَّ أَطْهَرُ لَکُمْ
10- ازدواج و همسرگزینی، راه پیشگیری از فسادهای جنسی است.
هٰؤُلاٰءِ بَنٰاتِی هُنَّ أَطْهَرُ لَکُمْ
11- جواز ازدواج زنان مؤمن با مردان کافر در شریعت لوط(ع)
هٰؤُلاٰءِ بَنٰاتِی هُنَّ أَطْهَرُ لَکُمْ
جملۀ «فَأَسْرِ بِأَهْلِکَ ... إِلاَّ امْرَأَتَکَ» حاکی است که دختران لوط(ع) از مؤمنان به او بودهاند.
12- لوط(ع)، با تحریک عواطف مهاجمان و اظهار شفقت به ایشان، درصدد بازداری آنان از تعرّض به میهمانان خویش برآمد.
قٰالَ یٰا قَوْمِ ... فَاتَّقُوا اللّٰهَ وَ لاٰ تُخْزُونِ فِی ضَیْفِی أَ لَیْسَ مِنْکُمْ رَجُلٌ رَشِیدٌ
13- ملاطفت لوط(ع) با قوم خویش، حتی به هنگامی که از ناحیۀ آنان در فشار و آزار بود.
قٰالَ هٰذٰا یَوْمٌ عَصِیبٌ ... قٰالَ یٰا قَوْمِ هٰؤُلاٰءِ بَنٰاتِی
لوط(ع) با گفتن «یٰا قَوْمِ» (ای مردم من) و پیشنهاد ازدواج با دخترانش، لطف و عنایت خویش را به مردمان ابراز میدارد و این در زمانی است که حضرتش آن را روزی سخت و دشوار ارزیابی کرد.
14- لوط(ع)، از مهاجمان تبهکار خواست تا از خدا پروا کنند و متعرض مهمانانش نشوند.
فَاتَّقُوا اللّٰهَ
15- اطفای شهوت جنسی از غیر طریق ازدواج و انتخاب همسر، خلاف تقوا و خداترسی است.
فَاتَّقُوا اللّٰهَ
16- فسادهای جنسی، درپیدارندۀ عقوبتهای الهی است.
هٰؤُلاٰءِ بَنٰاتِی هُنَّ أَطْهَرُ لَکُمْ فَاتَّقُوا اللّٰهَ
17- لوط(ع) از مهاجمان تبهکار خواست تا متعرض مهمانانش نشده و او را خوار و بیمقدار نسازند.
وَ لاٰ تُخْزُونِ فِی ضَیْفِی
اخزاء (مصدر «لاٰ تُخْزُونِ» ) به معنای خوار ساختن و رسوا کردن است.
18- رسوا ساختن افراد در میان مردمان، خلاف تقوا و خداترسی است.
فَاتَّقُوا اللّٰهَ وَ لاٰ تُخْزُونِ فِی ضَیْفِی
19- لزوم پرهیز از ریختن آبرو و از میان بردن حیثیت افراد
وَ لاٰ تُخْزُونِ فِی ضَیْفِی
20- قوم لوط، فاقد حتی یک انسان فهمیده، غیور و خداترس
فَاتَّقُوا اللّٰهَ وَ لاٰ تُخْزُونِ فِی ضَیْفِی أَ لَیْسَ مِنْکُمْ رَجُلٌ رَشِیدٌ
«رَشِیدٌ» به معنای راهیافته است و به مناسبت جملۀ «اتقوا الله» و «لاٰ تُخْزُونِ فِی ضَیْفِی» مصداق راهیافتگی، خداترسی و غیرت و حمیّت است.
21- همجنسبازی،مخالفتقوا وخداترسی و ناسازگار با رشد و فهمیدگی است.
فَاتَّقُوا اللّٰهَ ... أَ لَیْسَ مِنْکُمْ رَجُلٌ رَشِیدٌ
22- ضرورت دفاع از مهمانان و محافظت از ایشان در برابر متجاوزان
یٰا قَوْمِ هٰؤُلاٰءِ بَنٰاتِی ... أَ لَیْسَ مِنْکُمْ رَجُلٌ رَشِیدٌ
23- «عن أبی عبداللّٰه (ع ) فی قول لوط(ع ) «هٰؤُلاٰءِ بَنٰاتِی هُنَّ أَطْهَرُ لَکُمْ» قال: عرض علیهم التّزویج؛ (1)
از امام صادق(ع) دربارۀ سخن لوط که فرمود:«اینها دختران منند برای شما پاکیزه ترند» روایت شده که فرمود:
1) 1) . کافی، ج 5، ص 548، ح 7؛ نورالثقلین، ج 2، ص 379، ح 157.
به آنان پیشنهاد ازدواج داد».
کلیدواژهها:
آبرو؛ اذیت؛ ازدواج؛ اللّه؛ بخل؛ پلیدی؛ تقوا؛ جاسوسی؛ دختر؛ دفاع؛ دین؛ ذلت؛ رشد؛ شهوات؛ ضیافت؛ عذاب؛ عقل؛ فساد؛ قصه؛ قوم لوط؛ کفر؛ گناه؛ لوط(ع)؛ ملائکه؛ مهربانی
قٰالُوا لَقَدْ عَلِمْتَ مٰا لَنٰا فِی بَنٰاتِکَ مِنْ حَقٍّ وَ إِنَّکَ لَتَعْلَمُ مٰا نُرِیدُ (79)
گفتند: تو خوب میدانی که ما در دخترانت هیچ حقّی نداریم و خوب میدانی که ما چه میخواهیم.
79
1- تبهکاران قوم لوط، پیشنهاد او (ازدواج با دخترانش و ترک تعرض به مهمانان) را نپذیرفتند.
هٰؤُلاٰءِ بَنٰاتِی هُنَّ أَطْهَرُ لَکُمْ ... قٰالُوا لَقَدْ عَلِمْتَ مٰا لَنٰا فِی بَنٰاتِکَ مِنْ حَقٍّ
2- ترک ازدواج و اطفای غریزۀ جنسی از طریق لواط، به صورت یک سنت و اخلاق اجتماعی در میان قوم لوط بروز کرده بود.
قٰالُوا لَقَدْ عَلِمْتَ مٰا لَنٰا فِی بَنٰاتِکَ مِنْ حَقٍّ وَ إِنَّکَ لَتَعْلَمُ مٰا نُرِیدُ
از آن جا که قوم لوط، ازدواج با دختران او را امری نابحق شمردند، معلوم میشود، ازدواج با زنان را ممنوع میدانستند و یا اخلاق جنسی آنان از سیر طبیعی خود خارجشده بود بهگونهای که تمایل به جنس مخالف نداشتند.
3- گرایش به لواط و همجنسبازی و عدم اشتیاق به زنان، دلیلهای قوم تبهکار لوط برای نپذیرفتن پیشنهاد آن حضرت (ازدواج با دختران او و تعرض نکردن به مهمانان)
قٰالُوا لَقَدْ عَلِمْتَ مٰا لَنٰا فِی بَنٰاتِکَ مِنْ حَقٍّ وَ إِنَّکَ لَتَعْلَمُ مٰا نُرِیدُ
4- لوط(ع)، دارای دخترانی متعدد بود.
مٰا لَنٰا فِی بَنٰاتِکَ مِنْ حَقٍّ
5- لوط(ع)، آگاه به رسوخ خوی همجنس گرایی در اخلاق و رفتار قوم خویش
وَ إِنَّکَ لَتَعْلَمُ مٰا نُرِیدُ
کلیدواژهها:
ازدواج؛ دختر؛ ضیافت؛ علم؛ قوم لوط؛ لواط؛ لوط(ع)؛
قٰالَ لَوْ أَنَّ لِی بِکُمْ قُوَّةً أَوْ آوِی إِلیٰ رُکْنٍ شَدِیدٍ (80)
[لوط] گفت: کاش در برابر شما قدرتی داشتم یا به تکیهگاهی محکم پناه میبردم.
80
1- لوط(ع)، خویشتن را در مقابله با مهاجمان تبهکار، ناتوان و بییاور دید.
قٰالَ لَوْ أَنَّ لِی بِکُمْ قُوَّةً أَوْ آوِی إِلیٰ رُکْنٍ شَدِیدٍ
2- آرزوی لوط(ع) به داشتن نیرویی برای مقابله با تبهکاران و دفاع از مهمانان خویش در برابر آنان
قٰالَ لَوْ أَنَّ لِی بِکُمْ قُوَّةً
«لَوْ» در جملۀ فوق، حرف تمنّا و به معنای لیت (ای کاش) است.
3- آرزوی لوط(ع) به داشتن پناهگاهی مطمئن که بتواند مهمانانش را در پناه آن، از تعرض تبهکاران برهاند.
قٰالَ لَوْ ... أَوْ آوِی إِلیٰ رُکْنٍ شَدِیدٍ
4- ضرورت دفاع از مهمانان در مقابل تعرض تبهکاران به آنان
لَوْ أَنَّ لِی بِکُمْ قُوَّةً
5- لزوم مبارزه با مفسدان و تبهکاران
لَوْ أَنَّ لِی بِکُمْ قُوَّةً
6- آرزوی برخوردار بودن از نیرو و امکانات برای مبارزه با تباهیها و تبهکاران، آرزویی روا و پسندیده است.
لَوْ أَنَّ لِی بِکُمْ قُوَّةً أَوْ آوِی إِلیٰ رُکْنٍ شَدِیدٍ
کلیدواژهها:
آرزو؛ دفاع؛ ضیافت؛ فساد؛ قدرت؛ قوم لوط؛ لوط(ع)
قٰالُوا یٰا لُوطُ إِنّٰا رُسُلُ رَبِّکَ لَنْ یَصِلُوا إِلَیْکَ فَأَسْرِ بِأَهْلِکَ بِقِطْعٍ مِنَ اَللَّیْلِ وَ لاٰ یَلْتَفِتْ مِنْکُمْ أَحَدٌ إِلاَّ اِمْرَأَتَکَ إِنَّهُ مُصِیبُهٰا مٰا أَصٰابَهُمْ إِنَّ مَوْعِدَهُمُ اَلصُّبْحُ أَ لَیْسَ اَلصُّبْحُ بِقَرِیبٍ (81)
[فرشتگان] گفتند: ای لوط، ما فرستادگان پروردگار توییم. آنان هرگز به تو دست نخواهند یافت. پس، پاسی از شب گذشته خانوادهات را کوچ بده - و هیچ یک از شما روی برنگرداند - جز زنت را، زیرا عذابی که به آنان میرسد به او نیز خواهد رسید. همانا موعد [عذاب] آنان صبح است. آیا صبح نزدیک نیست؟!
81
1- مهمانان لوط، درپی مشاهدۀ درماندگی او در برابر مهاجمان، ماهیت خویش (فرشته بودن) را برای لوط فاش ساختند.
قٰالَ لَوْ أَنَّ لِی بِکُمْ قُوَّةً ... قٰالُوا یٰا لُوطُ إِنّٰا رُسُلُ رَبِّکَ
2- فرشتگانِ میهمان بر لوط(ع)، حامل پیامهایی از ناحیۀ خداوند برای او بودند.
قٰالُوا یٰا لُوطُ إِنّٰا رُسُلُ رَبِّکَ
برداشت فوق، از اینکه فرشتگان خود را به عنوان پیام آوران الهی (رُسُلُ رَبِّکَ) معرفی کردند، استفاده میشود.
3- فرشتگان، فرا رسیدنزمان عذاب و کیفر قوملوط را به لوط(ع) ابلاغ کردند.
إِنّٰا رُسُلُ رَبِّکَ لَنْ یَصِلُوا إِلَیْکَ فَأَسْرِ ... أَ لَیْسَ الصُّبْحُ بِقَرِیبٍ
4- خداوند، پیش از عذاب کردن اقوام کفرپیشه، جریان امر را به اطلاع پیامبر آن قوم میرساند.
إِنّٰا أُرْسِلْنٰا إِلیٰ قَوْمِ لُوطٍ ... وَ لَمّٰا جٰاءَتْ رُسُلُنٰا لُوطاً ... قٰالُوا یٰا لُوطُ إِنّٰا رُسُلُ رَبِّکَ
5- محدودیت علم و آگاهی پیامبران
قٰالُوا یٰا لُوطُ إِنّٰا رُسُلُ رَبِّکَ
6- لوط(ع) تحت تربیت خداوند و برخوردار از حمایت او بود.
إِنّٰا رُسُلُ رَبِّکَ
برداشت فوق، از «رَبِّکَ» (مدبر و مربی تو) استفاده شده است.
7- لوط(ع) برای دفاع از مهمانان خویش (فرشتگان حاضر در منزلش) آمادۀ مبارزه و درگیری با تبهکاران مهاجم بود.
لَنْ یَصِلُوا إِلَیْکَ
آیات پیشین بیان کرد که مهاجمان قصد تعرض به فرشتگان را داشتند. بر این اساس ظاهر آن بود که فرشتگان میگفتند: «لن یصلوا إلینا؛ آنان از دسترسی به ما ناتوانند». این جا به جایی اشاره به دو نکته دارد: یکی اینکه، تعرض به مهمان به منزلۀ تعرض به میزبان است و دوم اینکه، لوط(ع) آمادۀ مبارزه بود و تا توان داشت در مقابل مهاجمان ایستادگی میکرد.
8- فرشتگان مأمور عذاب، به لوط(ع) اطمینان دادند که مهاجمان، به او دسترسی پیدا نخواهند کرد و گزندی متوجه وی نخواهد شد.
قٰالُوا یٰا لُوطُ إِنّٰا رُسُلُ رَبِّکَ لَنْ یَصِلُوا إِلَیْکَ
9- آدمیان، ناتوان از ضربه زدن به فرشتگان حتی در صورتی که آنان، به شمایل انسانها باشند.
یٰا لُوطُ إِنّٰا رُسُلُ رَبِّکَ لَنْ یَصِلُوا إِلَیْکَ
10- فرشتگان، از دست یافتن تبهکاران به خانۀ لوط(ع) جلوگیری کردند.
إِنّٰا رُسُلُ رَبِّکَ لَنْ یَصِلُوا إِلَیْکَ فَأَسْرِ بِأَهْلِکَ
11- فرشتگان، از لوط(ع) خواستند تا خانوادۀ خویش را شبانه از منطقۀ قومش خارج سازد.
فَأَسْرِ بِأَهْلِکَ بِقِطْعٍ مِنَ اللَّیْلِ
«اسراء»(مصدر «اسرِ») به معنای کوچ کردن شبانه است و «باء»در «بِأَهْلِکَ» برای تعدیه میباشد و«ال»در «اللَّیْلِ» عهد حضوری است. بنابراین معنای جملۀ «فَأَسْرِ ...» چنین میشود: [ای لوط!] خانوادۀ خویش را در پارهای از این شب کوچ ده.
12- از میان قوم لوط، تنها خانوادهاش به او ایمان آورده و از تبهکاریها و گناهان آن قوم منزّه بودند.
کٰانُوا یَعْمَلُونَ السَّیِّئٰاتِ ... فَأَسْرِ بِأَهْلِکَ بِقِطْعٍ مِنَ اللَّیْلِ ...
إِلاَّ امْرَأَتَکَ
13- نجات لوط(ع) و خانوادهاش در گرو خروج آنان از دیار قوم لوط بود.
فَأَسْرِ بِأَهْلِکَ بِقِطْعٍ مِنَ اللَّیْلِ
14- لوط(ع) موظف بود پیش از نزول عذاب، به طور محرمانه و بدون آگاهی قومش، از دیار آنان خارج شود.
فَأَسْرِ بِأَهْلِکَ بِقِطْعٍ مِنَ اللَّیْلِ
تأکید فرشتگان بر اینکه لوط(ع) باید شبانه کوچ کند، میتواند اشاره به برداشت فوق باشد. گفتنی است که این احتمال، در صورتی موجه است که سخن فرشتگان با لوط(ع) (فأسر ...) در شب نزول عذاب نبوده باشد؛ بلکه در روز قبل، آن سخن ایراد شده باشد.
15- فرشتگان، از لوط(ع) و خاندانش خواستند که به هنگام خروج از دیارشان،
از حرکت باز نایستند و به سوی خانه و کاشانه باز نگردند.
وَ لاٰ یَلْتَفِتْ مِنْکُمْ أَحَدٌ
16- فرشتگان به لوط(ع) توصیه کردند که همسرش را برای نجات از عذاب، به همراه خویش کوچ ندهد.
فَأَسْرِ بِأَهْلِکَ بِقِطْعٍ مِنَ اللَّیْلِ ... إِلاَّ امْرَأَتَکَ
برداشت فوق، بر این اساس است که «امْرَأَتَکَ» استثنا از «أهلک»باشد.
17- از میان خانوادۀ لوط(ع) تنها همسرش به هنگام کوچ شبانه از سیر باز ماند و به طرف دیار قوم لوط بازگشت.*
وَ لاٰ یَلْتَفِتْ مِنْکُمْ أَحَدٌ إِلاَّ امْرَأَتَکَ
برداشت فوق، مبتنی بر این احتمال است که «إِلاَّ امْرَأَتَکَ» استثنا از جملۀ «لاٰ یَلْتَفِتْ ...» باشد. بر این مبنا جملۀ «لاٰ یَلْتَفِتْ ... إِنَّهُ مُصِیبُهٰا مٰا أَصٰابَهُمْ» چنین معنا میشود: هیچ یک از شماها نباید از سیر باز ماند و به سوی خانۀ خود باز گردد و لکن همسرت تخلف خواهد کرد و باز خواهد گشت؛ زیرا باید به عذاب گرفتار شود.
18- همسر لوط، باید به عذابی که برای قوم لوط مقدر شده بود، گرفتار میشد.
إِنَّهُ مُصِیبُهٰا مٰا أَصٰابَهُمْ
ضمیر در «إِنَّهُ» به اصطلاح ضمیر شأن است و حاکی از تأکید میباشد.
19- همسر لوط به او ایمان نیاورد و به گناهی همطراز گناهان قوم لوط آلوده بود.
فَأَسْرِ بِأَهْلِکَ ... إِلاَّ امْرَأَتَکَ إِنَّهُ مُصِیبُهٰا مٰا أَصٰابَهُمْ
همانندی کیفر همسر لوط با کیفر قوم لوط - که جملۀ «إِنَّهُ مُصِیبُهٰا مٰا أَصٰابَهُمْ» دلالت بر آن دارد - حاکی است کهگناه وی نیز همطراز گناه آن قوم بوده است. گویا وی بهعملکرد آنان راضی بوده است.
20- رابطۀ خویشاوندی با پیامبران، بیتأثیر در نجات از عذابهای الهی است.
إِلاَّ امْرَأَتَکَ إِنَّهُ مُصِیبُهٰا مٰا أَصٰابَهُمْ
21- در اجرای کیفرها و مجازات تعیین شده برای گنهکاران، نباید حسب و نسب آنان را ملاحظه کرد.
إِلاَّ امْرَأَتَکَ إِنَّهُ مُصِیبُهٰا مٰا أَصٰابَهُمْ
22- زن از دیدگاه ادیان الهی، دارای هویت مستقل فکری و عقیدتی و مسؤول در برابر اعمال خویش است.
فَأَسْرِ بِأَهْلِکَ بِقِطْعٍ مِنَ اللَّیْلِ ... إِلاَّ امْرَأَتَکَ إِنَّهُ مُصِیبُهٰا مٰا أَصٰابَهُمْ
23- صبحگاهِ ورود فرشتگان به دیار قوملوط، زمان مقرر شده برای نزول عذاب بر آن قوم
إِنَّ مَوْعِدَهُمُ الصُّبْحُ
«ال»در «الصُّبْحُ» جانشین مضافالیه است. بنابراین «إِنَّ مَوْعِدَهُمُ الصُّبْحُ» ؛ یعنی: پگاه امشب، زمان عذاب موعود قوم لوط میباشد.
24- فرشتگان، با بیان نزدیک بودن زمان عذاب، از لوط(ع) خواستند تا خروج خویش را به تأخیر نیندازد.
فَأَسْرِ بِأَهْلِکَ ... إِنَّ مَوْعِدَهُمُ الصُّبْحُ أَ لَیْسَ الصُّبْحُ بِقَرِیبٍ
جملۀ «إِنَّ مَوْعِدَهُمُ الصُّبْحُ ...» به منزلۀ تعلیل برای «فَأَسْرِ بِأَهْلِکَ ...» میباشد.
25- لوط(ع) از فرشتگان خواست تا در عذاب قومش تعجیل کنند.
إِنَّ مَوْعِدَهُمُ الصُّبْحُ أَ لَیْسَ الصُّبْحُ بِقَرِیبٍ
استفهام در «أَ لَیْسَ ...» تقریری است و هدف از آن، اقرار و اعتراف مخاطب به مضمون جملهای است که پس از آن واقع میشود. اقرار و اعتراف گرفتن از لوط(ع) بر اینکه هنگام فرا رسیدن عذاب قومش نزدیک است، میرساند که وی خواهان تعجیل در عذاب آن قوم بوده است.
26- «رب» از اسما و صفات خداوند
إِنّٰا رُسُلُ رَبِّکَ
27- «قال أبو جعفر(ع ): ... «فلمّا جاء آل لوط المرسلون ... قٰالُوا: ... «فَأَسْرِ بِأَهْلِکَ» یا لوط إذا مضیٰ لک من یومک هٰذا سبعة أیّام و لیالیها «بِقِطْعٍ مِنَ اللَّیْلِ» إذا مضیٰ نصف اللیل ... ؛ (1)
امام باقر(ع) فرمود: ... هنگامی که فرشتگان خدا به سوی خاندان لوط آمدند ... گفتند: ... ای لوط ! از این تاریخ پس از گذشت هفت شبانه روز، پاسی از شب گذشته، یعنی نیمۀ شب خانوادۀ خود را از این سرزمین بیرون ببر ...».
28- «عن أبی جعفر(ع ): ... إن اللّٰه تعالی لمّا أراد عذابهم ... بعث إلیهم ملائکة ... و قالوا للوط: أسر بأهلک من هذه القریة اللّیلة ...
فلمّا انتصف اللیل سار لوط ببناته ... ؛ (2)
از امام باقر روایت شده است : ... هنگامی که خداوند اراده کرد قوم لوط رای عذاب کند... فرشتگانی رای به سوی آنان فرستاد ...
آنان به لوط گفتند: امشب خانوادة خود رای از این آبادی برون ببر ... چون شب به نیمه رسید، لوط دختران خود رای از آبادی بیرون برد ...».
29- «عن أبی بصیر و غیره عن أحدهما علیهما السّلام : ... لمّا قال جبرئیل : «إنّا رسل ربّک» قال له لوط: یا جبرئیل عجّل، قال: نعم، قال: یا جبرئیل عجّل، قال: «إِنَّ مَوْعِدَهُمُ الصُّبْحُ أَ لَیْسَ الصُّبْحُ بِقَرِیبٍ» ...
فأدخل جناحه تحتها حتّیٰ إذا استعلت قلّبها علیهم و رمی جدران المدینة بحجارة
من سجّیل و سمعت امرأة لوط الهَدّة فهلکت منها؛ (1)
ابوبصیر و غیر او از امام باقر یا امام صادق -علیهما السلام روایت کردهاند که فرمود: هنگامی که جبرئیل به لوط گفت: ما فرشتگان، فرستادگان پروردگار تو هستیم، لوط به او گفت:
عجله کن، جبرئیل گفت: باشد. لوط گفت: عجله کن، جبرئیل گفت: «موعد هلاکت آنها صبح است ، آیا صبح نزدیک نیست ؟»... پس بال خود را به زیر زمین آن دیار فرو برد، آن گاه که آن آبادی بالا رفت آن را به روی آنان واژگون کرد و دیوارهای شهر را با سجّیل (سنگ گِل) سنگباران کرد. همسر لوط صدای شدید فرو ریختن دیوارها را شنید و از آن صدا به هلاکت رسید».
کلیدواژهها:
آرامش؛ اللّه؛ امنیت؛ انبیاء؛ انسان؛ ایمان؛ جبرئیل(ع)؛ خانواده؛ خویشاوندی؛ دین؛ رسالت؛ زمین؛ زن؛ سفر؛ شب؛ صبح؛ ضیافت؛ عجله؛ عدل؛ عذاب؛ علم؛ قوم لوط؛ کفر؛ گناه؛ لوط(ع)؛ ملائکه؛ وحی؛ وصیت؛ هجرت
فَلَمّٰا جٰاءَ أَمْرُنٰا جَعَلْنٰا عٰالِیَهٰا سٰافِلَهٰا وَ أَمْطَرْنٰا عَلَیْهٰا حِجٰارَةً مِنْ سِجِّیلٍ مَنْضُودٍ (82)
پس هنگامیکه فرمان ما [به هلاکت قوم لوط] در رسید، آن شهرها را زیر و رو کردیم و سنگهایی از گِل متحجّرِ متراکم بر آنها باراندیم.
82
1- خداوند، با زیر و رو کردن دیار قوم لوط، آنان را به عذاب استیصال گرفتار ساخت.
فَلَمّٰا جٰاءَ أَمْرُنٰا جَعَلْنٰا عٰالِیَهٰا سٰافِلَهٰا
مراد از ضمیر در «عٰالِیَهٰا» ، «سٰافِلَهٰا» و «عَلَیْهٰا» قریه و یا قریههایی است که قوم لوط در آنها زندگی میکردند. عالی و سافل هر چیز به معنای بالاترین و پایینترین قسمت آن است (لسانالعرب).
2- خداوند، علاوه بر زیر و رو کردن دیار قوم لوط، با فرو فرستادن سجّیل (سنگ گل) آنان را به هلاکت رساند.
فَلَمّٰا جٰاءَ أَمْرُنٰا ... أَمْطَرْنٰا عَلَیْهٰا حِجٰارَةً مِنْ سِجِّیلٍ
«سِجِّیلٍ» کلمهای است که در اصل فارسی بوده (سنگ گل) و آن گاه که در زبان عربی استعمال شده و به اصطلاح معرّب گشته، به صورت «سِجِّیلٍ» تلفّظ شده است (لسانالعرب).
3- محل سکونت قوم لوط، دارای دو بخش مرتفع(دامنۀکوه) و پست (زمین هموار) بود.
1) 1) .عللالشرایع، ص 552، ح 6، ب 340؛ تفسیرعیاشی، ج 2، ص 156، ح 54.
جَعَلْنٰا عٰالِیَهٰا سٰافِلَهٰا
جملۀ «جَعَلْنٰا عٰالِیَهٰا سٰافِلَهٰا» را میتوان دو گونه معنا کرد: 1.
قسمت بالای دیار قوم لوط را پایین آوردیم؛ یعنی زیر و رو کردیم؛ 2. خانههایی که در محل مرتفع قرار داشت، بر قسمتهایی که پایین قرار داشت، فرو ریختیم. برداشت فوق، مبتنی بر احتمال دوم است.
4- خداوند، به دست فرشتگان مهمان لوط، دیار قوم لوط را تخریب کرد و آنان را هلاک ساخت.
إِنّٰا أُرْسِلْنٰا إِلیٰ قَوْمِ لُوطٍ ... إِنّٰا رُسُلُ رَبِّکَ ... فَلَمّٰا جٰاءَ أَمْرُنٰا جَعَلْنٰا عٰالِیَهٰا سٰافِلَهٰا
از اینکه خداوند، فرشتگان را برای تخریب دیار قوم لوط میفرستد (إنا ارسلنا إلیٰ قوم لوط) و در عین حال تخریب آن دیار و نزول عذاب را به خودش نسبت میدهد (جعلنا عالیها سافلها) چنین استفاده میشود که: فرشتگان به منزلۀ وسیلهای برای نزول عذاب بوده و کار آنها جلوهای از فعل خداوند است.
5- دخل و تصرف فرشتگان در جهان، به امر خدا و پرتوی از فعل اوست.
إِنّٰا أُرْسِلْنٰا إِلیٰ قَوْمِ لُوطٍ ... فَلَمّٰا جٰاءَ أَمْرُنٰا جَعَلْنٰا عٰالِیَهٰا سٰافِلَهٰا
6- زیر و زبر کردن دیار قوم لوط و بارش سنگ بر آنان، عذابی برخاسته از امر خداوند
فَلَمّٰا جٰاءَ أَمْرُنٰا جَعَلْنٰا عٰالِیَهٰا سٰافِلَهٰا وَ أَمْطَرْنٰا عَلَیْهٰا حِجٰارَةً
مراد از «أَمْرُنٰا» عذاب الهی است. تعبیر کردن از«عذاب» به «أمر»برای رساندن این معناست که: عذاب نازل شده، برخاسته از امر و فرمان خداوند بوده است.
7- عذاب نازل شده بر قوم لوط، عذابی سخت و سهمگین
فَلَمّٰا جٰاءَ أَمْرُنٰا جَعَلْنٰا عٰالِیَهٰا سٰافِلَهٰا
اضافۀ کلمۀ «أمر»به ضمیر متکلم «نا»برای رساندن عظمت و بزرگی عذاب است.
8- سنگهای فرو ریخته بر قوم تبهکار لوط، سنگ گِلهایی لایه لایه و متراکم
وَ أَمْطَرْنٰا عَلَیْهٰا حِجٰارَةً مِنْ سِجِّیلٍ مَنْضُودٍ
«مَنْضُودٍ» به معنای روی هم قرار گرفته است و از آن جا که این کلمه صفت برای «سِجِّیلٍ» میباشد، چنین برمیآید که سنگهای فرو ریخته بر قوم لوط، دارای لایههای متعدد به هم چسبیده بوده است.
کلیدواژهها:
استدراج؛ اللّه؛ امر الهی؛ تاریخ؛ سختی؛ سنگ؛ عذاب؛ قدرت؛ قوم لوط؛ محمّد(ص)؛ ملائکه
مُسَوَّمَةً عِنْدَ رَبِّکَ وَ مٰا هِیَ مِنَ اَلظّٰالِمِینَ بِبَعِیدٍ (83)
[سنگهایی] که نزد پروردگارت نشاندار بود، و این [عذاب] هرگز از ستمگران دور نیست.
83
1- سنگهای فرو ریخته شده برقوم تبهکارلوط، سنگهایی دارای علامتی ویژه که تنها خداوند به آن علامت آگاه بود.
مُسَوَّمَةً عِنْدَ رَبِّکَ
«سیٖمة» و «سیٖماء» به معنای نشانه و علامت است و «تسویم» (مصدر «مسوّمة») به معنای قرار دادن نشانه میباشد. بنابراین «مُسَوَّمَةً» ؛ یعنی، نشاندار و دارای علامت. در برداشت فوق «عِنْدَ رَبِّکَ» متعلق به «مُسَوَّمَةً» گرفته شده است.
2- سنگهای فرو ریخته بر قوم لوط، در جایگاهی بود که غیر از خداوند، کسی بدان دسترسی نداشت.
حِجٰارَةً مِنْ سِجِّیلٍ مَنْضُودٍ. مُسَوَّمَةً عِنْدَ رَبِّکَ
برداشت فوق، مبتنی بر این نکته است که «عِنْدَ رَبِّکَ» همانند «مُسَوَّمَةً» صفت برای «حِجٰارَةً» باشد نه متعلق به «مُسَوَّمَةً» . بر این اساس «عِنْدَ رَبِّکَ» گویای این است که سنگهای نازل شده در نزد خدا بود؛ یعنی، در جایگاهی بود که تنها خداوند بدان دسترسی داشت.
3- کیفر ستمکاران و گنهپیشگان، مقتضای ربوبیت خداوند و در جهت تدبیر امور انسانهاست.
مُسَوَّمَةً عِنْدَ رَبِّکَ
4- قوم لوط، به خاطر آلوده بودن به عمل شنیع لواط، در پیشگاه خداوند مردمی ستمکار محسوب میشدند.
وَ مٰا هِیَ مِنَ الظّٰالِمِینَ بِبَعِیدٍ
5- دیار قوم لوط، در فاصلهای نه چندان دور از سرزمین مکه قرار داشت.
وَ مٰا هِیَ مِنَ الظّٰالِمِینَ بِبَعِیدٍ
برداشت فوق، مبتنی بر این است که ضمیر «هِیَ» به قریه یا قریههای قوم لوط باز گردد و مقصود از «الظّٰالِمِینَ» مشرکان و کافران مکه باشد.
6- خداوند، مشرکان و کافران به پیامبر(ص) را به کیفرهای دنیوی و فرو ریختن سنگهای عذاب تهدید کرد.
وَ مٰا هِیَ مِنَ الظّٰالِمِینَ بِبَعِیدٍ
واقع شدن جملۀ «وَ مٰا هِیَ ...» پس از مخاطب قرار دادن پیامبر(ص) (عند ربک) میتواند قرینه بر این باشد که: از
مصداقهای مورد نظر برای «الظّٰالِمِینَ» مشرکان و کافران عصر بعثت است.
7- جوامع ستمگر، در معرض گرفتار شدن به کیفرهای دنیوی و در خطر هدف قرار گرفتن سنگهای عذاب
وَ مٰا هِیَ مِنَ الظّٰالِمِینَ بِبَعِیدٍ
«هِیَ» میتواند به قریه یا قریههایی که از سیاق کلام برمیآید، باز گردد و میتواند به «حِجٰارَةً» در آیۀ قبل ارجاع شود. معنای جملۀ «وَ مٰا هِیَ ...» بنابر احتمال دوم چنین است: آن سنگهای کذایی دور از ستمگران نیست؛ یعنی، ستمگران در معرض چنین عذابهاییاند و آن گونه سنگها برای آنان مهیاست.
8- همجنسبازی، ظلم است و جوامع مبتلا به آن، در معرض عذابهای دنیویاند.
وَ مٰا هِیَ مِنَ الظّٰالِمِینَ بِبَعِیدٍ
مصداق مورد نظر برای «الظّٰالِمِینَ» به قرینۀ آیات گذشته، همجنسبازان میباشد.
9- خداوند، انسانها را به مطالعۀ آثار گذشتگان و عبرتگیری از فرجام شوم ستمکاران، فرا خوانده است.
وَ مٰا هِیَ مِنَ الظّٰالِمِینَ بِبَعِیدٍ
بر اساس اینکه مراد از ضمیر «هِیَ» آبادیهای قوم لوط باشد، هدف از جملۀ «مٰا هِیَ ...» ترغیب انسانها به گذر کردن بر دیار قوم لوط و دیدن آثار عذاب الهی است؛ تا بدین وسیله عبرت گیرند.
10- «رب» از اسما و صفات خداوند
مُسَوَّمَةً عِنْدَ رَبِّکَ
11- «قال أبو جعفر(ع ): ... قال اللّٰه عزّوجل لمحمّد(ص ): «وَ مٰا هِیَ مِنَ الظّٰالِمِینَ بِبَعِیدٍ» من ظالمی أمّتک إن عملوا ما عمل قوم لوط ... ؛ (1)
امام باقر(ع) فرمود: ... خداوند به حضرت محمد(ص) فرمود:
آن سنگها از ظالمان به دور نیست؛ یعنی، ظالمان امت تو اگر عمل قوم لوط را انجام دادند».
کلیدواژهها:
اللّه؛ انسان؛ تهدید؛ دنیا؛ رب/اسما و صفات؛ سنگ؛ شرک؛ ظلم؛ عبرت؛ عذاب؛ علم؛ قوم لوط؛ کفر؛ گناه؛ لواط؛ محمّد(ص)؛ مکه
1) 1) . کافی، ج 5، ص 546، ح 5؛ نورالثقلین، ج 2، ص 377، ح 155.
وَ إِلیٰ مَدْیَنَ أَخٰاهُمْ شُعَیْباً قٰالَ یٰا قَوْمِ اُعْبُدُوا اَللّٰهَ مٰا لَکُمْ مِنْ إِلٰهٍ غَیْرُهُ وَ لاٰ تَنْقُصُوا اَلْمِکْیٰالَ وَ اَلْمِیزٰانَ إِنِّی أَرٰاکُمْ بِخَیْرٍ وَ إِنِّی أَخٰافُ عَلَیْکُمْ عَذٰابَ یَوْمٍ مُحِیطٍ (84)
و به سوی اهل مدین، برادرشان شعیب را [فرستادیم]. گفت: ای قوم من، خدا را بپرستید. برای شما هیچ معبودی جز او نیست. و پیمانه و ترازو را کم نکنید.
به راستی من شما را در خیر [و رفاه] میبینم، و من از عذاب روزی فراگیر بر شما میترسم.
84
1- شعیب(ع)، از انبیا و فرستادگان الهی است.
وَ إِلیٰ مَدْیَنَ أَخٰاهُمْ شُعَیْباً
2- رسالت شعیب(ع) در محدودۀ مردم مدین بود.
وَ إِلیٰ مَدْیَنَ أَخٰاهُمْ شُعَیْباً
3- وجود رابطۀ خویشاوندی و نسبی میان شعیب(ع) و مردم مدین
وَ إِلیٰ مَدْیَنَ أَخٰاهُمْ شُعَیْباً
مراد از «أَخٰاهُمْ» این است که شعیب(ع) با اهلمدین، خویشاوند بود و یا اینکه او برای آنان، دلسوزی میکرد.
برداشت فوق، بر اساس احتمال اول است.
4- شعیب(ع) حتی پیش از رسیدن به مقام رسالت، فردی دلسوز و دوستدار مردم مدین بود.
وَ إِلیٰ مَدْیَنَ أَخٰاهُمْ شُعَیْباً
5- شعیب(ع) با برانگیختن عواطف مردم، دعوت خویش را آغاز کرد.
قٰالَ یٰا قَوْمِ اعْبُدُوا اللّٰهَ
خطاب «یٰا قَوْمِ» (ای مردم من) تحریک کنندۀ عواطف مخاطبان است.
6- دعوت به پرستش خدای یکتا، مهمترین و نخستین پیام شعیب(ع) برای مردم مدین بود.
قٰالَ یٰا قَوْمِ اعْبُدُوا اللّٰهَ
7- مردممدین،بهوجودخداوند معتقدبودند.
قٰالَ یٰا قَوْمِ اعْبُدُوا اللّٰهَ مٰا لَکُمْ مِنْ إِلٰهٍ غَیْرُهُ
8- باور به وجود خداوند، باوری ریشهدار در تاریخ بشر
قٰالَ یٰا قَوْمِ اعْبُدُوا اللّٰهَ مٰا لَکُمْ مِنْ إِلٰهٍ غَیْرُهُ
9- قوم شعیب، مردمی مشرک و رویگردان از پرستش خداوند
اُعْبُدُوا اللّٰهَ مٰا لَکُمْ مِنْ إِلٰهٍ غَیْرُهُ
10- انسان، از دیرباز برخوردار از روحیۀ پرستش معبود و گرایش به آن بود.
اُعْبُدُوا اللّٰهَ مٰا لَکُمْ مِنْ إِلٰهٍ غَیْرُهُ
11- لزوم پرستش خداوند و باور به نبودن معبودی سزاوار پرستش جز او
اُعْبُدُوا اللّٰهَ مٰا لَکُمْ مِنْ إِلٰهٍ غَیْرُهُ
12- توحید عملی، مبتنی بر توحید نظری است.
اُعْبُدُوا اللّٰهَ مٰا لَکُمْ مِنْ إِلٰهٍ غَیْرُهُ
جملۀ «مٰا لَکُمْ ...» تعلیل برای «اعْبُدُوا اللّٰهَ» است، یعنی چون واقعیت این است که الهی جز خداوند نیست پس در مقام عمل نیز او باید پرستش شود نه غیر او.
13- خداوند، تنها حقیقتی که شایسته و بایستۀ پرستش است.
اُعْبُدُوا اللّٰهَ مٰا لَکُمْ مِنْ إِلٰهٍ غَیْرُهُ
14- مبارزه با شرک، از وظیفههای اصلی شعیب(ع)
قٰالَ یٰا قَوْمِ ... مٰا لَکُمْ مِنْ إِلٰهٍ غَیْرُهُ
15- شعیب(ع)، با آگاه ساختن قوم خویش به نبود معبودی جز خدا، آنان را به توحید و ترک شرک دعوت کرد.
قٰالَ یٰا قَوْمِ اعْبُدُوا اللّٰهَ مٰا لَکُمْ مِنْ إِلٰهٍ غَیْرُهُ
16- شعیب(ع)، از مردم خویش خواست تا از مقدار پیمانهها و وزنهها، نکاهند و از کمفروشی بپرهیزند.
وَ لاٰ تَنْقُصُوا الْمِکْیٰالَ وَ الْمِیزٰانَ
«مکیال» به معنای پیمانه است. ناقص گذاردن پیمانه، یا به این است که آن را کم حجمتر از حد متعارف بسازند یا پیمانۀ متعارف را پر نکنند. «میزان»هم به معنای ترازوست و ناقص گذاردن ترازو، یا به این است که وزنههای مورد استفاده در آن کمتر از حد معمول باشد یا جنس پرداخت شده، کمتر از مقدار وزنههای آن باشد.
17- کمفروشی و بیعدالتی در امور اقتصادی، رفتاریشایع درمیان قوم شعیب
وَ لاٰ تَنْقُصُوا الْمِکْیٰالَ وَ الْمِیزٰانَ
18- قوم شعیب، برخوردار از نعمتهای الهی و بهرهمند از مکنت و دارایی
إِنِّی أَرٰاکُمْ بِخَیْرٍ
رؤیت (مصدر «أری») به معنای دیدن و مشاهده کردن است.
«باء» در «بِخَیْرٍ» برای ملابست میباشد. مراد از «خیر» - به دلیل جملۀ قبل (لاتنقصوا ...) - وسعت روزی و مال و ثروت است. در نتیجه معنا چنین میشود: شما دارای مال و ثروتید، پس بهانهای نیست که به کمفروشی و مانند آن روی آورید.
19- قوم شعیب، علی رغم برخورداری از مکنت و دارایی و بینیازی در گذران زندگی، به کلاهبرداری و کمفروشی روی آورده بودند.
لاٰ تَنْقُصُوا ... إِنِّی أَرٰاکُمْ بِخَیْرٍ
20- غنی و ثروت مردمان، نمیتواند در بازداری آنان از تخلفات اقتصادی، عاملی اساسی محسوب شود.
لاٰ تَنْقُصُوا الْمِکْیٰالَ وَ الْمِیزٰانَ إِنِّی أَرٰاکُمْ بِخَیْرٍ
21- قوم شعیب، مردمی برخوردار از نعمتِ فهم و درایت*
إِنِّی أَرٰاکُمْ بِخَیْرٍ
جملۀ «إِنِّی أَرٰاکُمْ بِخَیْرٍ» را میتوان تعلیل برای «اعْبُدُوا اللّٰهَ ...» نیز دانست. بر این مبنا، مراد از «خیر» عقل و درایت است؛ زیرا تعلیل گرایش به یکتاپرستی با داشتن عقل و درایت، سازگار است. در نتیجه حاصل معنای «اعْبُدُوا اللّٰهَ ... إِنِّی أَرٰاکُمْ بِخَیْرٍ» چنین میشود: شما برخوردار از عقل و خرد هستید، پس به یکتاپرستی روی آورید. از شما به دور است که مشرک باشید.
22- شعیب(ع) نگران آیندهای ناگوار برای مشرکان و گنهکاران مردم خویش
إِنِّی أَخٰافُ عَلَیْکُمْ عَذٰابَ یَوْمٍ مُحِیطٍ
23- پرستش غیر خدا، شرک در عبادت و ظلم و اجحاف در مبادلات، درپیدارندۀ عذاب قیامت است.
اُعْبُدُوا اللّٰهَ ... وَ لاٰ تَنْقُصُوا الْمِکْیٰالَ ... إِنِّی أَخٰافُ عَلَیْکُمْ عَذٰابَ یَوْمٍ مُحِیطٍ
24- عذاب روز قیامت، عذابی است فراگیر همۀ کافران و گنهکاران.
إِنِّی أَخٰافُ عَلَیْکُمْ عَذٰابَ یَوْمٍ مُحِیطٍ
کلمۀ «مُحِیطٍ» (احاطه کننده و فراگیر) در ظاهر صفت برای «یَوْمٍ» است و در حقیقت، بیانگر وصفی برای عذاب میباشد؛ یعنی، محیط عذابه.
25- فرار از عذاب روز قیامت برای گرفتاران به آن، امری ناشدنی است.
إِنِّی أَخٰافُ عَلَیْکُمْ عَذٰابَ یَوْمٍ مُحِیطٍ
توصیف «عَذٰابَ» به فراگیر بودن، میتواند به لحاظ مستحقان عذاب باشد؛ یعنی، همۀ افراد را فرا میگیرد و کسی را باقی نمیگذارد و میتواند به لحاظ هر فرد و شخص مستحق عذاب باشد؛ یعنی، عذاب از همه جوانب و جهات بر فرد گنهکار وارد میشود، به گونهای که از هیچ جهت و سمتی راه فرار نخواهد داشت.
26- «إِلٰهٍ» از اسما و صفات خداوند
مٰا لَکُمْ مِنْ إِلٰهٍ غَیْرُهُ
27- «قال أبو عبداللّٰه (ع ): لم یبعث اللّٰه عزّوجل من العرب إلّاخمسة أنبیاء: هوداً و صالحاً و إسماعیل و شعیباً و محمّداً
خاتم النبیین (ص ) و کان شعیب بکّاء؛ (1)
امام صادق (ع ) فرمود: خدای عزوجل از عرب جز پنج پیامبر، کسی رای مبعوث نکرد: هود، صالح ، اسماعیل ، شعیب و محمد(ص ) خاتم پیامبران ، و شعیب زیاد گریه کننده بود».
28- «عن علی بن الحسین (ع ) قال : إن أوّل من عمل المکیال و المیزان شعیب النّبی (ع ) عمله بیده ... ؛ (2)
از امام سجاد(ع ) روایت شده که فرمود: نخستین کسی که ابزار کیل و و زن ساخت ، شعیب پیغمبر بود، و ی با دست خود آن را ساخت».
29- «عن أبی جعفر محمّد بن علی الباقر(ع ) قال :... و أمّا شعیب فإنّه ارسل إلی مدین و هی لا تکمل أربعین بیتاً ... ؛ (3)
از امام باقر(ع ) روایت شده که فرمود: ... شعیب (ع ) به سوی مدین فرستاده شد در حالی که خانه های آن جا به چهل خانه نمی رسید».
30- «عن أبی عبداللّٰه (ع ) فی قول اللّٰه : «إِنِّی أَرٰاکُمْ بِخَیْرٍ» قال: کان سعرهم رخیصاً؛ (4)
از امام صادق(ع) دربارۀ سخن خداوند: «إِنِّی أَرٰاکُمْ بِخَیْرٍ» روایت شده که فرمود: قیمت اجناس در بین آنان ارزان بود».
کلیدواژهها:
آخرت؛ اسماعیل(ع)؛ اقتصاد؛ اللّه؛ اله/اسما و صفات؛ انبیاء؛ انسان؛ اهل مدین؛ ایمان؛ تاریخ؛ تبلیغ؛ توحید؛ جهان بینی؛ خویشاوندی؛ رسالت؛ شرک؛ شعیب(ع)؛ صالح(ع)؛ ظلم؛ عدل؛ عذاب؛ عرب؛ عقل؛ کفر؛ کمفروشی؛ کیل و وزن؛ گریه؛ مال؛ محمّد(ص)؛ مهربانی؛ میزان؛ نبوت؛ نعمت؛ هود(ع)
وَ یٰا قَوْمِ أَوْفُوا اَلْمِکْیٰالَ وَ اَلْمِیزٰانَ بِالْقِسْطِ وَ لاٰ تَبْخَسُوا اَلنّٰاسَ أَشْیٰاءَهُمْ وَ لاٰ تَعْثَوْا فِی اَلْأَرْضِ مُفْسِدِینَ (85)
وای قوم من، پیمانه و ترازو را به عدالت کامل کنید، و از اشیاء (حقوق) مردم کم نکنید، و در زمین به تبهکاری نکوشید.
85
1- شعیب(ع)، از مردم خویش خواست تا در فروش اجناس، پیمانهها را پر کنند و از وزنههای ترازو نکاهند.
وَ یٰا قَوْمِ أَوْفُوا الْمِکْیٰالَ وَ الْمِیزٰانَ بِالْقِسْطِ
«مکیال»؛ یعنی «پیمانه» و ایفای آن به این است که گنجایش پیمانۀ مورد استفاده کمتر از حد متعارف نباشد و تا حد معمول
آن پر شود. و ایفای میزان به این است که مقدار وزنههای مورد استفاده، کمتر از حد معمول نباشد و جنس پرداخت شده، کمتر از مقدار وزنهها نباشد.
2- شعیب(ع)، دعوت کنندۀ مردم به برقرار ساختن قسط وعدالت درمعاملات خویش
وَ یٰا قَوْمِ أَوْفُوا الْمِکْیٰالَ وَ الْمِیزٰانَ بِالْقِسْطِ
3- کمفروشی و بیعدالتی در امور اقتصادی، بارزترین انحراف اقتصادی قوم شعیب
وَ یٰا قَوْمِ أَوْفُوا الْمِکْیٰالَ وَ الْمِیزٰانَ بِالْقِسْطِ
4- شعیب(ع)، از قوم خویش خواست تا به هنگام خرید، اجناس مردم را کم تعدادتر و کم ارزشتر از آنچه هست، جلوه ندهند.
وَ لاٰ تَبْخَسُوا النّٰاسَ أَشْیٰاءَهُمْ
«بخس»؛ یعنی، کم کردن و عیب گرفتن (المصباحالمنیر).
5- برنامههای انبیا، حاوی مسائل عبادی، عقیدتی، اجتماعی و اقتصادی است.
یٰا قَوْمِ اعْبُدُوا اللّٰهَ ... وَ لاٰ تَبْخَسُوا النّٰاسَ أَشْیٰاءَهُمْ
6- شعیب(ع)، مردم خویش را از فسادگری در زمین برحذر داشت.
وَ لاٰ تَعْثَوْا فِی الْأَرْضِ مُفْسِدِینَ
«عُثو»(مصدر «لاٰ تَعْثَوْا» ) به معنای فسادگری است.
7- فسادانگیزی و فسادگری، امری حرام و بسیار ناپسند است.
وَ لاٰ تَعْثَوْا فِی الْأَرْضِ مُفْسِدِینَ
«مُفْسِدِینَ» حال مؤکد است و همان نهی «لاٰ تَعْثَوْا لا تفسدوا» را تأکید میکند.
8- کمفروشی و بیمقدار و کمارزش جلوه دادن اجناس مردم، حرام و از مصداقهای فسادانگیزی در زمین است.
أَوْفُوا الْمِکْیٰالَ وَ الْمِیزٰانَ ... وَ لاٰ تَعْثَوْا فِی الْأَرْضِ مُفْسِدِینَ
9- مبارزه با فساد و فسادانگیزی، از هدفهای مهم انبیاست.
وَ لاٰ تَعْثَوْا فِی الْأَرْضِ مُفْسِدِینَ
10- جوامع مرفّه، در خطر انحرافات اقتصادی و گسترش دادن ظلم و ستم در زمین
إِنِّی أَرٰاکُمْ بِخَیْرٍ ... أَوْفُوا الْمِکْیٰالَ ... وَ لاٰ تَعْثَوْا فِی الْأَرْضِ مُفْسِدِینَ
کلیدواژهها:
اقتصاد؛ امت؛ انبیاء؛ انذار؛ اهل مدین؛ تجارت؛ جامعه؛ حرمت؛ حُکم؛ رفاه؛ شعیب(ع)؛ ظلم؛ عدل؛ فساد؛ کمفروشی؛ مال
بَقِیَّتُ اَللّٰهِ خَیْرٌ لَکُمْ إِنْ کُنْتُمْ مُؤْمِنِینَ وَ مٰا أَنَا عَلَیْکُمْ بِحَفِیظٍ (86)
اگر مؤمن باشید، سودِ باقی مانده از جانب خدا، برای شما بهتر [از سود حرام]است، و من هرگز نگهبان شما نیستم.
86
1- منافع به دست آمده از کسب و تجارت عادلانه و بدون اجحاف، منافعی حلال و نیکوست.
بَقِیَّتُ اللّٰهِ خَیْرٌ لَکُمْ
سخن از مبادله و رعایت قسط در معاملات، میتواند قرینه بر این باشد که مراد از «بَقِیَّتُ» (باقی مانده) سودهایی باشد که از معاملات و مبادلات عادلانه برای فروشندگان باقی میماند.
2- منافع حلال و به دست آمده از تجارتهای عادلانه و خالی از ظلم و اجحاف، عطای الهی است.
بَقِیَّتُ اللّٰهِ خَیْرٌ لَکُمْ
برداشت فوق، از اضافه شدن «بَقِیَّتُ» به «اللّٰهِ» استفاده میشود.
3- تنها اهل ایمان، نیکویی منافع حلال و عادلانه و نادرست بودن منافع حرام و ظالمانه را باور خواهند کرد.
بَقِیَّتُ اللّٰهِ خَیْرٌ لَکُمْ إِنْ کُنْتُمْ مُؤْمِنِینَ
چون خیر بودن منافع حلال و عادلانه مشروط به ایمان نیست؛ یعنی، چه جامعه مؤمن باشد و چه نباشد، قسط و عدالت برای آنان خیر است، گفته شده «إِنْ کُنْتُمْ مُؤْمِنِینَ» شرطِ باور کردن و فهمیدن است؛ یعنی، اگر مؤمن شوید، میفهمید که منافع حلال خیر است و گرنه باور نخواهید کرد.
4- خیر بودن منافع حلال و تجارتهای عادلانه و سعادتآفرینی معارف و احکام الهی، از تعالیم شعیب(ع) به مردم خویش
یٰا قَوْمِ ... بَقِیَّتُ اللّٰهِ خَیْرٌ لَکُمْ
5- خیر و سعادت امتها، در ایمان و باور به معارف الهی و عمل به احکام دین است.
بَقِیَّتُ اللّٰهِ خَیْرٌ لَکُمْ
برخی از مفسران مراد از «بَقِیَّتُ اللّٰهِ» را اطاعت از خدا و برخی مقصود از آن را احکام و معارف دانستهاند. برداشت فوق، براساس این نظریه است.
6- شعیب(ع)، به مردم مدین ابلاغ کرد که هرگز درصدد اجبار آنان به پذیرش تعالیمش نخواهد بود.
وَ مٰا أَنَا عَلَیْکُمْ بِحَفِیظٍ
«حفیظ» به معنای مراقب و نگهبان است و چون به«علی» متعدی شده، معنای تسلط نیز در آن اشراب شده است.
بنابراین «وَ مٰا أَنَا ...»؛ یعنی، من موظف نیستم از سر جبر شما را از اعمال ناروا باز دارم و به اعمال شایسته سوق دهم.
7- پیامبران، مأمور به واداشتن مردم و اجبار آنان به پذیرش معارف و احکام الهی نیستند.
وَ مٰا أَنَا عَلَیْکُمْ بِحَفِیظٍ
8- «عن الباقر(ع ): ... نحن و اللّٰه بقیّة اللّٰه فی أرضه ... ؛ (1)
از امام باقر(ع ) روایت شده است : ... به خدا سوگند ما «بَقِیَّتُ اللّٰهِ» در زمین هستیم».
کلیدواژهها:
آزادی؛ اقتصاد؛ اکراه؛ اللّه؛ امامت؛ انبیاء؛ ایمان؛ بقیّة اللّه؛ تجارت؛ تکلیف؛ حرمت؛ حُکم؛ خیر و شر؛ دین؛ رستگاری؛ شریعت؛ شعیب(ع)؛ عدل؛ عمل
قٰالُوا یٰا شُعَیْبُ أَ صَلاٰتُکَ تَأْمُرُکَ أَنْ نَتْرُکَ مٰا یَعْبُدُ آبٰاؤُنٰا أَوْ أَنْ نَفْعَلَ فِی أَمْوٰالِنٰا مٰا نَشٰؤُا إِنَّکَ لَأَنْتَ اَلْحَلِیمُ اَلرَّشِیدُ (87)
گفتند: ای شعیب، آیا نماز تو، تو را وامیدارد که [به ما دستور دهی] آنچه را پدرانمان میپرستیدند رها کنیم یا در اموالمان به دلخواه خود عمل نکنیم؟ به راستی تو مردی بردبار و فهمیدهای [و از تو چنین انتظاری نیست].
87
1- نماز، بارزترین نمود آیین شعیب(ع)
قٰالُوا یٰا شُعَیْبُ أَ صَلاٰتُکَ تَأْمُرُکَ
از اینکه مردم مدین از میان کارهای دینی شعیب(ع) نماز او را نام میبرند، معلوم میشود که: نماز در میان دیگر امور دینی وی، نمود و بروزی خاص داشته است.
2- تشریع نماز در ادیان گذشته
قٰالُوا یٰا شُعَیْبُ أَ صَلاٰتُکَ تَأْمُرُکَ
3- مردم مدین، نمازها و عبادتهای شعیب(ع) را مورد تمسخر و استهزای خویش قرار میدادند.
أَ صَلاٰتُکَ تَأْمُرُکَ أَنْ نَتْرُکَ مٰا یَعْبُدُ آبٰاؤُنٰا
استفهام در جملۀ «أَ صَلاٰتُکَ ...» به داعی استهزا و تمسخر ایراد شده است.
1) 1) . بحارالأنوار، ج 69، ص 188، ح 9؛ بحارالأنوار، ج 46، ص 312، ح 1.
4- قوم شعیب و پدرانشان، مردمی مشرک و پرستشگر معبودی غیر از خدای یکتا
أَنْ نَتْرُکَ مٰا یَعْبُدُ آبٰاؤُنٰا
5- شعیب(ع)، مردمان را به ترک پرستش غیر خدا فرا میخواند و علیه شرکورزی قومش مبارزه میکرد.
أَ صَلاٰتُکَ تَأْمُرُکَ أَنْ نَتْرُکَ مٰا یَعْبُدُ آبٰاؤُنٰا
6- پایبندی به آداب و رسوم پدران و نیاکان، دلیل و انگیزۀ قوم شعیب در پرستش معبودهای دروغین
أَنْ نَتْرُکَ مٰا یَعْبُدُ آبٰاؤُنٰا
مراد از «مٰا» در «مٰا یَعْبُدُ ...» بتها و معبودهاست. توصیف آنها با جملۀ «یَعْبُدُ آبٰاؤُنٰا» بیانگر علت اصرار آنان بر تمسک به بتهاست. بنابراین مفاد عبارت «أَنْ نَتْرُکَ ...» چنین است: ما بتها را ترک نمیکنیم؛ زیرا پدرانمان آنها را میپرستیدند و همچنان به پرستش آنها ادامه میدهند.
7- تعصبهای نژادی، زمینهساز تقلیدهای کورکورانه و پیرویهای نابهجاست.
أَنْ نَتْرُکَ مٰا یَعْبُدُ آبٰاؤُنٰا
8- پایبندی جوامع به آرا و آداب باطل پیشینیان، مانع بروز اندیشههای نو و برحق در میان آنان است.
أَنْ نَتْرُکَ مٰا یَعْبُدُ آبٰاؤُنٰا
9- جوانان و میانسالان مردم مدین، مخاطبان اصلی شعیب(ع) در ابلاغ معارف الهی به آنان*
أَنْ نَتْرُکَ مٰا یَعْبُدُ آبٰاؤُنٰا
فعل مضارع «یَعْبُدُ» حاکی است که مقصود از «آبٰاؤُنٰا» تنها نسلهای پیشین مخاطبان نیست؛ بلکه پدران فعلی آنان که زنده هستند نیز مورد نظر میباشد. بنابراین مخاطبان طبعاً جوانان و میانسالان خواهند بود.
10- تعالیم شعیب(ع)، دربردارندۀ ضوابط و مقرراتی خاص برای دخل و تصرف مالکان در اموال خویش
أَ صَلاٰتُکَ تَأْمُرُکَ أَنْ نَتْرُکَ مٰا یَعْبُدُ آبٰاؤُنٰا أَوْ أَنْ نَفْعَلَ فِی أَمْوٰالِنٰا مٰا نَشٰؤُا
«أَنْ نَفْعَلَ» عطف بر «مٰا یَعْبُدُ» است. بنابراین «أَنْ نَفْعَلَ» مفعول برای «أَنْ نَتْرُکَ» است.
11- آزادی مطلق و بیقید و شرط مالکان در تصرف اموال خویش، امری نادرست از نظر ادیان الهی
أَ صَلاٰتُکَ تَأْمُرُکَ أَنْ نَتْرُکَ ... أَنْ نَفْعَلَ فِی أَمْوٰالِنٰا مٰا نَشٰؤُا
12- آزادی بیقید و شرط مالکان در تصرف اموال خویش، زمینهساز رعایت نکردن قسط و عدالت در مبادلات است.
أَوْفُوا الْمِکْیٰالَ وَ الْمِیزٰانَ بِالْقِسْطِ ... أَوْ أَنْ نَفْعَلَ فِی أَمْوٰالِنٰا مٰا نَشٰؤُا
13- قوم شعیب، دخل و تصرف در اموال را به دلخواه مالک آن واگذار کرده و تحمیل ضابطه و مقرراتی را برای وی روا نمیدانستند.
أَوْ أَنْ نَفْعَلَ فِی أَمْوٰالِنٰا مٰا نَشٰؤُا
14- شعیب(ع) شخصیتی با درایت و راه یافته حتی در دیدگاه کافران قوم خویش
إِنَّکَ لَأَنْتَ الْحَلِیمُ الرَّشِیدُ
از معانی «حلم» عقل و درایت است و «حلیم» در جملۀ فوق، از آن مشتق شده است. «الرَّشِیدُ» به معنای راه یافته و هدایت شده است. قابل ذکر است که مقصود مردم مدین از هدایتیافتگی شعیب(ع)، هدایت در امور اجتماعی و اخلاقی و مانند آنهاست.
15- شعیب(ع)، حتی در میان کافران قومش، به دارا بودن اخلاق نیکو شهرت داشت.
إِنَّکَ لَأَنْتَ الْحَلِیمُ الرَّشِیدُ
در برداشت فوق «حلیم»به معنای بردبار گرفته شده است. بردباری انسان، نشانهای از دارا بودن اخلاق نیکوست.
16- خداوند، پیامبران را از میان انسانهایی که به نیکی معروفند، انتخاب میکند.
إِنَّکَ لَأَنْتَ الْحَلِیمُ الرَّشِیدُ
17- مردم مدین، مبارزۀ شعیب(ع) با پرستش خدایان اهل شرک را، خلاف درایت و رشد او میشمردند.
أَ صَلاٰتُکَ تَأْمُرُکَ أَنْ نَتْرُکَ مٰا یَعْبُدُ آبٰاؤُنٰا ... إِنَّکَ لَأَنْتَ الْحَلِیمُ الرَّشِیدُ
18- قوم شعیب، محدود کردن آزادی مالکان در دخل و تصرف اموال خویش را، امری نامعقول و نادرست میدانستند.
أَوْ أَنْ نَفْعَلَ فِی أَمْوٰالِنٰا مٰا نَشٰؤُا إِنَّکَ لَأَنْتَ الْحَلِیمُ الرَّشِیدُ
کلیدواژهها:
آزادی؛ اجتبا؛ استهزاء؛ اقتصاد؛ امت؛ انبیاء؛ اهل مدین؛ تبلیغ؛ تجارت؛ تقلید؛ جامعه؛ جوانی؛ حمیت؛ دین؛ رشد؛ شرک؛ شریعت؛ شعیب(ع)؛ ظلم؛ عبادت؛ عقل؛ قصه؛ مال؛ مالکیت؛ نماز؛ نیاکان؛ هدایت
قٰالَ یٰا قَوْمِ أَ رَأَیْتُمْ إِنْ کُنْتُ عَلیٰ بَیِّنَةٍ مِنْ رَبِّی وَ رَزَقَنِی مِنْهُ رِزْقاً حَسَناً وَ مٰا أُرِیدُ أَنْ أُخٰالِفَکُمْ إِلیٰ مٰا أَنْهٰاکُمْ عَنْهُ إِنْ أُرِیدُ إِلاَّ اَلْإِصْلاٰحَ مَا اِسْتَطَعْتُ وَ مٰا تَوْفِیقِی إِلاّٰ بِاللّٰهِ عَلَیْهِ تَوَکَّلْتُ وَ إِلَیْهِ أُنِیبُ (88)
گفت: ای قوم من، به من خبر دهید، اگر از جانب پروردگارم دلیلی روشن داشته باشم، و او از جانب خود عطایی نیکو [همچون نبوّت] به من داده باشد [آیا رواست که شما را از شرک و ستم باز ندارم]؟ من نمیخواهم آنچه را که شما را از آن نهی میکنم خود مرتکب شوم. من جز اصلاح تا آنجا که بتوانم، قصدی ندارم، و توفیق من جز به یاری خدا نیست. فقط بر او توکّل کردهام و فقط به سوی او باز میگردم.
88
1- شعیب(ع) برخوردار از معجزه و دلیلی روشن بر پیامبری خویش
یٰا قَوْمِ أَ رَأَیْتُمْ إِنْ کُنْتُ عَلیٰ بَیِّنَةٍ مِنْ رَبِّی
2- خداوند، عطا کنندۀ معجزه و دلیلهای روشن به پیامبران
إِنْ کُنْتُ عَلیٰ بَیِّنَةٍ مِنْ رَبِّی
3- خداوند، مربی پیامبران و تدبیر کنندۀ امور ایشان است.
إِنْ کُنْتُ عَلیٰ بَیِّنَةٍ مِنْ رَبِّی
«رب» به معنای مدبّر و مربی است.
4- هدف از اعطای معجزه و دلایل روشن به پیامبران، تدبیر امر نبوت و پیشبرد هدفهای رسالت آنان است.
إِنْ کُنْتُ عَلیٰ بَیِّنَةٍ مِنْ رَبِّی
برداشت فوق، احتمالی است که میتوان از اضافۀ «رب» به یای متکلم استفاده کرد.
5- برخورد شعیب(ع) با مشرکان و کافران، برخوردی ترحمآمیز و مشفقانه بود.
یٰا قَوْمِ أَ رَأَیْتُمْ
تعبیر «یٰا قَوْمِ» (ای مردم من) حکایت از شفقت و مهربانی شعیب(ع) دارد.
6- محدود کردن آزادی انسانها و فروپاشاندن عقاید و رسوم آنان، باید متکی به دلیل و برهانی روشن باشد.
أَ صَلاٰتُکَ تَأْمُرُکَ ... قٰالَ یٰا قَوْمِ أَ رَأَیْتُمْ إِنْ کُنْتُ عَلیٰ بَیِّنَةٍ مِنْ رَبِّی
7- اصلاح عقاید و رفتار انسانها و نیز تعیین حد و مرز اختیار و آزادی آنان، رسالتی الهی برعهدۀ پیامبران
أَ صَلاٰتُکَ تَأْمُرُکَ أَنْ نَتْرُکَ ... قٰالَ یٰا قَوْمِ أَ رَأَیْتُمْ إِنْ کُنْتُ عَلیٰ بَیِّنَةٍ مِنْ رَبِّی
8- خداوند، شعیب(ع) را از روزی و نعمت خاص و نیکوی خویش بهرهمند ساخت و او را به مقام نبوت رسانید.
أَ رَأَیْتُمْ إِنْ ... رَزَقَنِی مِنْهُ رِزْقاً حَسَناً
مقصود از «رِزْقاً حَسَناً» به مناسبت مورد، مقام نبوت و پیامبری است.
9- برخورداری شعیب(ع) از مقام نبوت، برانگیزندۀ او به فراخوانی مردمان به توحید و رعایت عدل و انصاف در مبادلات
قٰالُوا یٰا شُعَیْبُ أَ صَلاٰتُکَ تَأْمُرُکَ ... قٰالَ یٰا قَوْمِ أَ رَأَیْتُمْ إِنْ کُنْتُ عَلیٰ بَیِّنَةٍ مِنْ رَبِّی وَ رَزَقَنِی مِنْهُ رِزْقاً حَسَناً
سخنان شعیب(ع) در آیۀ مورد بحث، پاسخی است به تحلیل استهزاآمیز قومش (أصلوٰتک). شعیب(ع) با جملۀ «أَ رَأَیْتُمْ ...» بیان میدارد که منشأ مخالفت وی با آرا و عقاید آنان و عملکرد ناصوابشان، مسؤولیتی است که خداوند برعهدۀ او قرار داده است.
10- مقام نبوت، روزی خاص و نیکوی خداوند به پیامبران است.
وَ رَزَقَنِی مِنْهُ رِزْقاً حَسَناً
11- معارف الهی و احکام دینی، از عطاها و روزیهای نیکوی خداوند برای بشریت
وَ رَزَقَنِی مِنْهُ رِزْقاً حَسَناً
میتوان گفت مقصود از «رِزْقاً حَسَناً» - به قرینۀ آیات گذشته(اعبدوا اللّٰه ...) - معارف و احکامی است که خداوند به شعیب(ع) آموخت تا او آنها را به مردم تعلیم دهد.
12- شعیب(ع)، علی رغم آلودگی جامعهاش به حرامخواری، از روزی حلال و نیکو بهرهمند بود.
یٰا قَوْمِ أَوْفُوا الْمِکْیٰالَ وَ الْمِیزٰانَ ... وَ رَزَقَنِی مِنْهُ رِزْقاً حَسَناً
از اینکه شعیب(ع) مبادلات و معاملات مردم مدین را ظالمانه خواند و آن گونه درآمدها را ناپسند شمرد و سپس فرمود: من از روزی نیکو برخوردار هستم، میتوان این احتمال را موجّه دانست که مراد از «رِزْقاً حَسَناً» روزیهای مادی است.
13- روزیهایی که در تهیۀ آن ظلم و اجحاف نشود و در فراهم کردن آن عدل و انصاف رعایت گردد، از نظر ادیان الهی
روزی حلال و نیکوست.
وَ رَزَقَنِی مِنْهُ رِزْقاً حَسَناً
14- شعیب(ع)، از مکنت و گشایش روزی برخوردار بود.
وَ رَزَقَنِی مِنْهُ رِزْقاً حَسَناً
15- روزیهای حلال و نیکو از ناحیۀ خداوند است و فراهم آوردن آن، به توفیق او میباشد.
وَ رَزَقَنِی مِنْهُ رِزْقاً حَسَناً
برداشت فوق با توجه به «منه ، از ناحیة خدا»استفاده شده است.
16- شعیب(ع)، به مردمان اعلام کرد:
همواره به تعالیمی که بیان کرده و مقرراتی که ابلاغ نموده، پایبند بوده و بدانها عمل میکند.
وَ مٰا أُرِیدُ أَنْ أُخٰالِفَکُمْ إِلیٰ مٰا أَنْهٰاکُمْ عَنْهُ
فعل «أُخٰالِفَکُمْ» چون با «إلی» متعدی شده، معنای «امیل»در آن اشراب شده است. بنابراین جملۀ «مٰا أُرِیدُ ...» چنین معنا میشود: من نمیخواهم با شما مخالفت کنم و در عین حال، خود به آنچه از آن نهی کردهام بازگردم.
17- ضرورت پایبندی مبلغان دین و مصلحان جامعه، به تعالیم دینی و برنامههای اصلاحی خود
وَ مٰا أُرِیدُ أَنْ أُخٰالِفَکُمْ إِلیٰ مٰا أَنْهٰاکُمْ عَنْهُ
18- شعیب(ع) هرگز تمایلی به اجحاف و بیعدالتی در داد و ستد و گرایشی به عبادت معبودهای دروغین نداشت.
وَ مٰا أُرِیدُ أَنْ أُخٰالِفَکُمْ إِلیٰ مٰا أَنْهٰاکُمْ عَنْهُ
19- شعیب(ع) در شهر مدین به داد و ستد و مبادلات اقتصادی اشتغال داشت.
أَوْفُوا الْمِکْیٰالَ وَ الْمِیزٰانَ ... وَ مٰا أُرِیدُ أَنْ أُخٰالِفَکُمْ إِلیٰ مٰا أَنْهٰاکُمْ عَنْهُ
شعیب(ع)، پس از تأکید فراوان بر لزوم رعایت قسط و عدل در مبادلات و پرهیز از کمفروشی و اجحاف در معاملات، میفرماید: من هرگز به آنچه شما را از آن نهی کردهام روی نخواهم آورد. این سخن آن گاه جایگاهی مناسب دارد که خود نیز به داد و ستد اشتغال داشته باشد.
20- هدف شعیب(ع) از مخالفت با آداب و رسوم مردم مدین و رفتار ناعادلانۀ آنان، اصلاح ایشان و از میان بردن فسادهای اجتماعی بود.
إِنْ أُرِیدُ إِلاَّ الْإِصْلاٰحَ مَا اسْتَطَعْتُ
21- شعیب(ع) تا حد توان و استطاعتش در اصلاح جامعه کوشید و با فساد مبارزه کرد.
إِنْ أُرِیدُ إِلاَّ الْإِصْلاٰحَ مَا اسْتَطَعْتُ
حرف «مٰا» در «مَا اسْتَطَعْتُ» ظرفیۀ مصدریه است؛ یعنی، به معنای مدت و زمان میباشد و فعل پس از خود را به تأویل
مصدر میبرد. بنابراین «إِنْ أُرِیدُ ...»؛ یعنی:«مدة استطاعتی الإصلاح ما ارید إلّا الإصلاح»؛ من در مدت و زمانی که توان اصلاح امور را دارم به جز اصلاح امور را نخواهم خواست».
22- رهبران و مبلغان دین، تا توان دارند باید در اصلاح جامعه و ابلاغ معارف الهی تلاش کنند.
إِنْ أُرِیدُ إِلاَّ الْإِصْلاٰحَ مَا اسْتَطَعْتُ
23- اصلاح جوامع بشری، در گرو گرایش آنان به توحید و یکتاپرستی و رعایت عدل و انصاف در مبادلات و امور اقتصادی است.
قٰالَ یٰا قَوْمِ اعْبُدُوا اللّٰهَ ... أَوْفُوا الْمِکْیٰالَ وَ الْمِیزٰانَ
24- شعیب(ع)، موفقیت خویش در اصلاح جامعه را، در گرو امداد الهی میدانست.
إِنْ أُرِیدُ إِلاَّ الْإِصْلاٰحَ مَا اسْتَطَعْتُ وَ مٰا تَوْفِیقِی إِلاّٰ بِاللّٰهِ عَلَیْهِ تَوَکَّلْتُ
«توفاق»در آیۀ شریفه، مصدر مجهولی است که به نایب فاعلش (یای متکلم) اضافه شده است و«باء»برای استعانت است. بنابراین «وَ مٰا تَوْفِیقِی ...»؛ یعنی، تنها به کمک خداوند بر انجام کارهای خیر، موفق خواهم بود.
25- شعیب(ع) تنها خداوند را مرجع خویش میدانست و فقط به درگاه او روی میآورد.
وَ إِلَیْهِ أُنِیبُ
«انابة»(مصدر «أُنِیبُ» ) به معنای رجوع و اقبال است.
26- موفقیت آدمی در انجام کارهای نیک، در گرو امداد و یاری خداوند است.
وَ مٰا تَوْفِیقِی إِلاّٰ بِاللّٰهِ
27- ضرورت توکل آدمی به خداوند و واگذاری امور به او
عَلَیْهِ تَوَکَّلْتُ
28- لزوم توجه به خدا و روی آوردن به درگاه او
وَ إِلَیْهِ أُنِیبُ
29- کارساز نبودن هیچ نیرویی جز خداوند در موفق ساختن آدمی، دلیل لزوم توکل بر او و روی آوردن به درگاه اوست.
مٰا تَوْفِیقِی إِلاّٰ بِاللّٰهِ عَلَیْهِ تَوَکَّلْتُ وَ إِلَیْهِ أُنِیبُ
جملههای «عَلَیْهِ تَوَکَّلْتُ وَ إِلَیْهِ أُنِیبُ» به منزلۀ نتیجهای برای «مٰا تَوْفِیقِی ...» است.
30- آنان که درصدد اصلاح جامعهاند، باید فقط به خدا اتکال کنند و روی به درگاه او داشته باشند.
إِنْ أُرِیدُ إِلاَّ الْإِصْلاٰحَ ... عَلَیْهِ تَوَکَّلْتُ وَ إِلَیْهِ أُنِیبُ
31- «رب»از اسما و صفات خداوند
إِنْ کُنْتُ عَلیٰ بَیِّنَةٍ مِنْ رَبِّی
32- «عبداللّٰه بن الفضل الهاشمی قال :
سألت أباعبداللّٰه جعفربن محمّد(ع ) عن قول اللّٰه عزّوجل : ... «وَ مٰا تَوْفِیقِی إِلاّٰ بِاللّٰهِ ...» قال: إذا فعل العبد ما أمره اللّٰه عزّوجلّ به من الطّاعة کان فعله وفقاً لأمراللّٰه عزّوجلّ و سمّی العبد به موفّقاً و إذا أراد العبد أن یدخل فی شیء من معاصی اللّٰه فحال اللّٰه تبارک و تعالیٰ بینه و بین تلک المعصیة فترکها کان ترکه لها بتوفیق اللّٰه تعالیٰ ذکره ... ؛ (1)
عبداللّٰه بن فضل هاشمی گوید: از امامصادق(ع) دربارۀ سخن خدای عزوجل: ... «وَ مٰا تَوْفِیقِی إِلاّٰ بِاللّٰهِ ...» پرسیدم، فرمود:
هرگاه بنده طاعتی را که خدا به آن امر کرده انجام دهد، عمل او با امر خدای عزوجل موافق است و آن بنده موفق خوانده میشود (توفیق خدا شامل حال او شده) و هرگاه بندهای بخواهد گناهی انجام دهد و خداوند تبارک و تعالی بین او و آن معصیت مانعی ایجاد کند که موجب ترک آن گردد، این ترکِ گناه به توفیق خداوند متعال خواهد بود ...».
کلیدواژهها:
آزادی؛ اصلاح؛ اطاعت؛ اقتصاد؛ اللّه؛ امامت؛ امت؛ امداد غیبی؛ امر الهی؛ انبیاء؛ انسان؛ اهل مدین؛ ایمان؛ باطل؛ برهان؛ تبلیغ؛ تجارت؛ تکلیف؛ توحید؛ توفیق؛ توکل؛ جبر و اختیار؛ حرمت؛ دین؛ رب/اسما و صفات؛ رزق؛ رسالت؛ شرک؛ شعیب(ع)؛ عجز؛ عدل؛ عمل؛ فساد؛ قصه؛ کفر؛ گناه؛ مال؛ معجزه؛ مهربانی؛ نبوت؛ نعمت
وَ یٰا قَوْمِ لاٰ یَجْرِمَنَّکُمْ شِقٰاقِی أَنْ یُصِیبَکُمْ مِثْلُ مٰا أَصٰابَ قَوْمَ نُوحٍ أَوْ قَوْمَ هُودٍ أَوْ قَوْمَ صٰالِحٍ وَ مٰا قَوْمُ لُوطٍ مِنْکُمْ بِبَعِیدٍ (89)
و ای قومِ من، مبادا دشمنی شما با من، سبب شود که [طغیان کنید و] مانند عذابی که به قوم نوح یا قوم هود یا قوم صالح رسید، به شما نیز برسد. و قوم لوط از شما دور نیستند.
89
1- مردم مدین، به مخالفت با شعیب(ع) برخاسته و با او عداوت و دشمنی کردند.
لاٰ یَجْرِمَنَّکُمْ شِقٰاقِی
1) 1) . توحید صدوق، ص 242، ح 1، ب 35؛ نورالثقلین، ج 2، ص 393، ح 198.
2- مخالفت و ستیزهجویی با پیامبران، موجب گرفتار شدن به عذابهای الهی در دنیاست.
وَ یٰا قَوْمِ لاٰ یَجْرِمَنَّکُمْ شِقٰاقِی أَنْ یُصِیبَکُمْ مِثْلُ مٰا أَصٰابَ قَوْمَ نُوحٍ
«شقاق»به معنای مخالفت و دشمنی است. کلمۀ «شِقٰاقِی» اضافه به مفعول شده و فاعلش محذوف میباشد؛ یعنی، عداوتکم إیای. «جَرم» (مصدر «لاٰ یَجْرِمَنَّکُمْ» ) به معنای کسب کردن است. قابل ذکر است که هر چند نهی در آیۀ شریفه متوجه کسب کردن شده، ولی در حقیقت شقاق، مورد نهی قرار گرفته است. بنابراین، جملۀ «لاٰ یَجْرِمَنَّکُمْ ...»؛ یعنی، با من عداوت نکنید که عداوت با من، مایۀ نزول عذابی همانند عذاب قوم نوح و ... بر شما خواهد شد.
3- قوم نوح، هود، صالح و لوط به خاطر مخالفت با پیامبران و ستیزهجویی با آنان، به عذابهای دنیوی مبتلا شدند.
مِثْلُ مٰا أَصٰابَ قَوْمَ نُوحٍ ... وَ مٰا قَوْمُ لُوطٍ مِنْکُمْ بِبَعِیدٍ
4- شعیب(ع) کفرپیشگان ستیزهجوی قومش را به مبتلا شدن سرنوشتی همانند سرنوشت برخی از جوامع هلاک شدۀ پیشین هشدار داد.
وَ یٰا قَوْمِ لاٰ یَجْرِمَنَّکُمْ شِقٰاقِی أَنْ یُصِیبَکُمْ مِثْلُ مٰا أَصٰابَ قَوْمَ نُوحٍ أَوْ قَوْمَ هُودٍ
5- یادآوری تاریخ پیشینیان و بیان علت نابودی و گرفتاری آنان به عذابهای الهی، از روشهای تبلیغی شعیب(ع) بود.
وَ یٰا قَوْمِ لاٰ یَجْرِمَنَّکُمْ شِقٰاقِی أَنْ یُصِیبَکُمْ مِثْلُ مٰا أَصٰابَ قَوْمَ نُوحٍ
6- قوم لوط پیش از قوم شعیب میزیسته و میان آنها فاصلۀ زمانی زیادی نبوده است.
وَ مٰا قَوْمُ لُوطٍ مِنْکُمْ بِبَعِیدٍ
دور نبودن قوم لوط از قوم شعیب - که جملۀ «وَ مٰا قَوْمُ لُوطٍ ...» حکایت از آن دارد - میتواند ناظر به قرب مکانی باشد و نیز میتواند ناظر به قرب زمانی باشد. تصریح نکردن آیۀ شریفه به یکی از دو مورد، نشانۀ آن است که هر دو لحاظ، مورد نظر میباشد.
7- شهر مدین، در نزدیکی دیار قوم لوط قرار داشت.
وَ مٰا قَوْمُ لُوطٍ مِنْکُمْ بِبَعِیدٍ
8- نوح، هود، صالح و لوط(ع)، پیامبرانی پیش از شعیب(ع)
مِثْلُ مٰا أَصٰابَ قَوْمَ نُوحٍ ... وَ مٰا قَوْمُ لُوطٍ مِنْکُمْ بِبَعِیدٍ
9- فاصلۀ زمانی میان عصر شعیب با عصر نوح، هود و صالح(ع) زیاد بوده است.
مِثْلُ مٰا أَصٰابَ قَوْمَ نُوحٍ أَوْ قَوْمَ هُودٍ أَوْ قَوْمَ صٰالِحٍ وَ مٰا قَوْمُ لُوطٍ مِنْکُمْ بِبَعِیدٍ
از اینکه شعیب(ع) از میان اقوام یاد شده تنها قوم لوط را به نزدیک بودن با مردم مدین (عصر خویش) توصیف کرد، برداشت فوق استفاده میشود.
10- لزوم مطالعه در سرنوشت پیشینیان و دریافت علل هلاکت آنان، به منظور درسآموزی و عبرتگیری
مِثْلُ مٰا أَصٰابَ قَوْمَ نُوحٍ ... وَ مٰا قَوْمُ لُوطٍ مِنْکُمْ بِبَعِیدٍ
11- مبلغان دین باید از بازگویی تاریخ و فرجام گذشتگان، سود جسته و با بیان علل سرنوشت آنان، مردمان را به آیین پیامبران گرایش دهند.
وَ یٰا قَوْمِ لاٰ یَجْرِمَنَّکُمْ شِقٰاقِی أَنْ یُصِیبَکُمْ مِثْلُ مٰا أَصٰابَ قَوْمَ نُوحٍ
کلیدواژهها:
امت؛ انبیاء؛ اهل مدین؛ تاریخ؛ تبلیغ؛ تهدید؛ ثمود؛ دشمنی؛ دنیا؛ شعیب(ع)؛ صالح(ع)؛ عاد؛ عبرت؛ عذاب؛ قوم لوط؛ قوم نوح؛ نوح(ع)؛ هود(ع)
وَ اِسْتَغْفِرُوا رَبَّکُمْ ثُمَّ تُوبُوا إِلَیْهِ إِنَّ رَبِّی رَحِیمٌ وَدُودٌ (90)
و از پروردگارتان آمرزش بخواهید، سپس به درگاهش توبه کنید. به یقین، پروردگار من دارای مهر و مودّتِ بسیار است.
90
1- ضرورت استغفار به درگاه خدا و طلب آمرزش گناهان از او
وَ اسْتَغْفِرُوا رَبَّکُمْ
2- لزوم حرکت به سوی خدا و تقرب به درگاه او
ثُمَّ تُوبُوا إِلَیْهِ
دلیل برداشت فوق را میتوانید در «آیة 36» ذیل برداشت شمارۀ 4، ملاحظه کنید.
3- شعیب(ع)، مردم مدین را به استغفار از گناهان، حرکت به سوی خدا و تقرب یافتن به درگاه او فراخواند.
وَ اسْتَغْفِرُوا رَبَّکُمْ ثُمَّ تُوبُوا إِلَیْهِ
4- ایمان به یکتایی خدا، پرستش او و آمرزش گناهان (شرکورزی، فساد و بیعدالتی در مبادلات) مقدمههایی لازم برای حرکت به سوی خدا و تقرب به درگاه اوست.
وَ اسْتَغْفِرُوا رَبَّکُمْ ثُمَّ تُوبُوا إِلَیْهِ
برداشت فوق، با توجه به حرف «ثُمَّ» - که جملۀ «تُوبُوا إِلَیْهِ» را
بر «اسْتَغْفِرُوا رَبَّکُمْ» عطف کرده است - استفاده میشود. گفتنی است متعلق استغفار به قرینۀ آیات پیشین، گناه شرکورزی و بیعدالتی در مبادلات اقتصادی و نیز فسادگری و مخالفت با پیامبران الهی است.
5- بخشایش گناه بندگان، پرتوی از ربوبیت خداوند است.
وَ اسْتَغْفِرُوا رَبَّکُمْ
6- حصر ربوبیت به خداوند، لزوم استغفار و تقرب به درگاه خدا از تعالیم شعیب(ع)
وَ اسْتَغْفِرُوا رَبَّکُمْ ثُمَّ تُوبُوا إِلَیْهِ
7- معرفی خداوند به رحیم بودن و دوستداشتن بندگان، از تعالیم شعیب(ع)
إِنَّ رَبِّی رَحِیمٌ وَدُودٌ
8- آمرزش گناه استغفارکنندگان و باریافتن سالکان به درگاه الهی، پرتوی از رحمت، مهربانی و محبت خداوند به بندگان است.
وَ اسْتَغْفِرُوا رَبَّکُمْ ثُمَّ تُوبُوا إِلَیْهِ إِنَّ رَبِّی رَحِیمٌ وَدُودٌ
9- مهربانی و محبت، دارای نقشی بسزا در تربیت و اصلاح خطاکاران
وَ اسْتَغْفِرُوا رَبَّکُمْ ... إِنَّ رَبِّی رَحِیمٌ وَدُودٌ
توصیف خداوند به مهربانی و محبت داشتن به بندگان، پس از توصیه به استغفار از گناهان، میتواند به برداشت فوق اشاره داشته باشد.
10- شعیب(ع)، واسطۀ شمول رحمت خداوند بر توبه کنندگان قومش
وَ اسْتَغْفِرُوا رَبَّکُمْ ثُمَّ تُوبُوا إِلَیْهِ إِنَّ رَبِّی رَحِیمٌ وَدُودٌ
چون خطاب در «اسْتَغْفِرُوا رَبَّکُمْ» متوجه مردم است، ظاهر آن بود که به جای «إِنَّ رَبِّی» گفته میشد «إن ربکم ...». این جابهجایی میتواند اشاره به این نکته داشته باشد که: خداوند به واسطۀ پیامبرانش، مردمان را مشمول رحمت و محبت خویش قرار میدهد و آنان، مجرای فیض الهی بر بندگانند.
11-«رب»، «رَحِیمٌ» و «وَدُودٌ» از اسما و صفات خداوند
وَ اسْتَغْفِرُوا رَبَّکُمْ ... إِنَّ رَبِّی رَحِیمٌ وَدُودٌ
کلیدواژهها:
استغفار؛ اللّه؛ اهل مدین؛ ایمان؛ تربیت؛ تقرب؛ توبه؛ توحید؛ دوستی؛ رب/اسما و صفات؛ رحمت؛ شرک؛ شعیب(ع)؛ عبادت؛ گناه؛ مهربانی؛ ودود/اسما و صفات
قٰالُوا یٰا شُعَیْبُ مٰا نَفْقَهُ کَثِیراً مِمّٰا تَقُولُ وَ إِنّٰا لَنَرٰاکَ فِینٰا ضَعِیفاً وَ لَوْ لاٰ رَهْطُکَ لَرَجَمْنٰاکَ وَ مٰا أَنْتَ عَلَیْنٰا بِعَزِیزٍ (91)
گفتند: ای شعیب، ما بسیاری از آنچه را که تو میگویی نمیفهمیم، و راستی ما تو را در میان خود ضعیف میبینم، و اگر قبیلهات نبود سنگسارت میکردیم، و تو هرگز نزد ما گرامینیستی.
91
1- مردم مدین، از درک کردن و فهمیدن بسیاری از تعالیم شعیب(ع) محروم بوده و بدان اعتراف میکردند.
قٰالُوا یٰا شُعَیْبُ مٰا نَفْقَهُ کَثِیراً مِمّٰا تَقُولُ
2- منفعتپرستی، حرامخواری، تعصب و قومگرایی عاملهای بازدارندۀ مردم مدین از اندیشه کردن در تعالیم شعیب(ع) و فهمیدن آنها
قٰالُوا یٰا شُعَیْبُ مٰا نَفْقَهُ کَثِیراً مِمّٰا تَقُولُ
3- مردم مدین، بسیاری از تعالیم شعیب(ع) را، سخنانی سخیف و بیفایده میشمردند و شایستۀ اعتنا کردن نمیدانستند.
مٰا نَفْقَهُ کَثِیراً مِمّٰا تَقُولُ
مراد از جملۀ «مٰا نَفْقَهُ ...» (بسیاری از سخنانت را نمیفهمیم) میتواند معنای حقیقی آن باشد؛ یعنی، واقعاً توان درک تعالیم تو را نداریم، مسألۀ توحید برای ما لاینحل است، محدود دانستن مالک در تصرف اموال خویش قابل هضم نیست و ... و میتواند کنایه از نامعقول بودن و نا به جا و بیثمر بودن باشد؛ یعنی، پیامهای تو آن قدر سخیف است که شایستۀ تأمّل کردن و فهمیدن و عمل کردن نیست. برداشت فوق، ناظر به احتمال دوم است.
4- شعیب(ع) در نظر مردم مدین، به خاطر نداشتن پشتیبان و یاور، ضعیف و ناتوان بود.
وَ إِنّٰا لَنَرٰاکَ فِینٰا ضَعِیفاً
کلمۀ «فِینٰا» (در میان ما) گویای این است که مردم مدین شعیب(ع) را در قیاس با مخالفانش ناتوان میشمردند؛ نه اینکه او را شخصی ضعیف و ناتوان بدانند و لذا در برداشت«به خاطر نداشتن یاور» آورده شد.
5- مردم مدین، نفوذ پیامهای شعیب(ع) در مردم و پیاده کردن رسالتهایش در جامعه را، نامحتمل شمردند.
قٰالُوا یٰا شُعَیْبُ مٰا نَفْقَهُ کَثِیراً مِمّٰا تَقُولُ وَ إِنّٰا لَنَرٰاکَ
فِینٰا ضَعِیفاً
جملۀ «مٰا نَفْقَهُ ...» به ضمیمۀ «وَ إِنّٰا لَنَرٰاکَ ...» در حقیقت استدلالی است بر نامحتمل دانستن موفقیت شعیب(ع). مردم مدین با جملههای فوق، بیان میدارند که: آنان سخنان شعیب(ع) را درک نمیکنند و به آنها اعتنایی ندارند تا به او گرایش پیدا کنند. و خود او نیز توان و قدرتی ندارد تا با قوّۀ قهریه، افکار و آرایش را بر مردم تحمیل کند. بنابراین راهی برای موفقیت او نیست.
6- شعیب(ع) در دیدگاه مردم مدین، مستحق کیفر و مجازات و سنگسار شدن بود.
وَ لَوْ لاٰ رَهْطُکَ لَرَجَمْنٰاکَ
7- شعیب(ع) در شهر مدین، دارای طایفهای انگشت شمار بود.
لَوْ لاٰ رَهْطُکَ لَرَجَمْنٰاکَ
«رَهْطٍ» به گروه و دستهای گفته میشود که از ده نفر تجاوز نکند.
8- خاندان شعیب، او را از خود طرد نکرده و از او حمایت میکردند.
لَوْ لاٰ رَهْطُکَ لَرَجَمْنٰاکَ
9- خاندان شعیب، قبیلهای شایستۀ احترام در نزد مردم مدین
لَوْ لاٰ رَهْطُکَ لَرَجَمْنٰاکَ
کلمۀ «رَهْطٍ» هر گاه به کلمهای همانند رجل اضافه شود (رهط الرجل) به معنای قبیله، قوم و خاندان است.
10- عزت و احترام قبیلۀ شعیب در نزد مردم مدین، مانع آنان از کیفر دادن و سنگسار کردن آن حضرت
وَ لَوْ لاٰ رَهْطُکَ لَرَجَمْنٰاکَ
از آن جا که مردم مدین تصریح میکنند که شعیب(ع) در میان آنان ضعیف است، معلوم میشود مقصود آنان از «لَوْ لاٰ رَهْطُکَ» این معنا نیست که آنان توان مقابله با خاندان او را ندارند؛ بلکه - به قرینۀ «مٰا أَنْتَ عَلَیْنٰا بِعَزِیزٍ» و «أَ رَهْطِی أَعَزُّ ...» در آیۀ بعد - مراد از «لَوْ لاٰ رَهْطُکَ» ، «لو لا عزة قومک و کرامتهم عندنا ...» است.
11- مردم مدین، شعیب(ع) را به خاطر مبارزهاش علیه شرکورزی و بیعدالتی، فاقد کرامت دانسته و شایستۀ احترام نمیشمردند.
وَ مٰا أَنْتَ عَلَیْنٰا بِعَزِیزٍ
«عزیز» به معنای محترم و بزرگوار و نیز به معنای شکستناپذیر میباشد. مراد از آن در آیۀ شریفه معنای اول است.
کلیدواژهها:
احترام؛ اقرار؛ اهل مدین؛ حرمت؛ حمیت؛ خویشاوندی؛ دین؛ رجم؛ شرک؛ شعور؛ شعیب(ع)؛ عذاب؛ مال؛ نژاد
قٰالَ یٰا قَوْمِ أَ رَهْطِی أَعَزُّ عَلَیْکُمْ مِنَ اَللّٰهِ وَ اِتَّخَذْتُمُوهُ وَرٰاءَکُمْ ظِهْرِیًّا إِنَّ رَبِّی بِمٰا تَعْمَلُونَ مُحِیطٌ (92)
گفت: ای قوم من، آیا قبیلۀ من نزد شما از خدا گرامیتر است که او را با بیاعتنایی پشت سر انداختهاید؟ قطعاً پروردگار من به آنچه میکنید احاطه دارد.
92
1- مردم مدین در عصر شعیب(ع)، خداوند را کاملاً به فراموشی سپرده و از شکوه و عزت او غافل بودند.
أَ رَهْطِی أَعَزُّ عَلَیْکُمْ مِنَ اللّٰهِ وَ اتَّخَذْتُمُوهُ وَرٰاءَکُمْ ظِهْرِیًّا
«ظهری»به چیزی گفته میشود که آدمی آن را به پشت سر میاندازد و کنایه از چیز فراموش شدهای است که اعتنایی به آن نمیشود و از آنجایی که جملۀ «اتَّخَذْتُمُوهُ وَرٰاءَکُمْ» ، (خداوند را پشت سر انداختید) نیز کنایه از «خدا رای فراموش کردید»میباشد، کلمۀ «ظِهْرِیًّا» حال مؤکده خواهد بود.
2- شعیب(ع) از مردم خویش خواست با در نظر گرفتن عزت و شکوه خداوند، معارف و احکام الهی را بپذیرند.
أَ رَهْطِی أَعَزُّ عَلَیْکُمْ مِنَ اللّٰهِ
با توجه به اینکه جملۀ «أَ رَهْطِی أَعَزُّ ...» پاسخ شعیب(ع) در برابر «لَوْ لاٰ رَهْطُکَ ...» است، میتوان گفت: مقصود او این است که اگر به خاطر عزت خاندانم مرا سنگسار نمیکنید، چرا عزت و شکوه خداوند را - که از هر کسی عزتمندتر است - در نظر نمیآورید و غیر او را پرستش میکنید و ... .
3- شعیب(ع)، مردم مدین را به خاطر غفلت از خدا و رعایت نکردن جانب او، توبیخ و سرزنش کرد.
أَ رَهْطِی أَعَزُّ عَلَیْکُمْ مِنَ اللّٰهِ وَ اتَّخَذْتُمُوهُ وَرٰاءَکُمْ ظِهْرِیًّا
استفهام در جملۀ «أَ رَهْطِی ...» انکار توبیخی است.
4- خداوند، از همگان عزتمندتر و به رعایت جانب او در کارها و تصمیمگریهای سزاوارتر و بایستهتر است.
قٰالَ یٰا قَوْمِ أَ رَهْطِی أَعَزُّ عَلَیْکُمْ مِنَ اللّٰهِ
5- غفلت از خدا و به فراموشی سپردن عزت و شکوه او، حالتی است ناروا و نکوهیده.
وَ اتَّخَذْتُمُوهُ وَرٰاءَکُمْ ظِهْرِیًّا
جملۀ «اتَّخَذْتُمُوهُ ...» عطف به جملۀ «رَهْطِی أَعَزُّ ...» میباشد و لذا استفهام توبیخی در این جمله نیز لحاظ شده است؛ یعنی:
أَتخذتموه ... .
6- خداوند، بر اعمال آدمیان احاطۀ کامل
دارد و به همۀ جوانب رفتارشان آگاه است.
إِنَّ رَبِّی بِمٰا تَعْمَلُونَ مُحِیطٌ
7- رفتار و کردار انسانها، خارج از اراده و مشیت خداوند نیست.
إِنَّ رَبِّی بِمٰا تَعْمَلُونَ مُحِیطٌ
8- شعیب(ع) با بیان سیطرۀ خداوند بر رفتار کفرپیشگان مدین، تهدیدهای آنان را به هیچ انگاشت.
لَوْ لاٰ رَهْطُکَ لَرَجَمْنٰاکَ ... إِنَّ رَبِّی بِمٰا تَعْمَلُونَ مُحِیطٌ
چنان چه مراد از احاطۀ خدا بر اعمال، سیطره و حاکمیت او بر اعمال باشد، هدف شعیب(ع) از آوردن «رَبِّی» ، «إِنَّ رَبِّی ...» و نگفتن «إن الله ...» این است که چون اعمال شما در سیطرۀ خداست و او رب و مدبر من است، اجازه نخواهد داد بر من غلبه کنید و اگر غلبه نیز کردید، آن را در راستای تدبیر و تربیت من قرار میدهد؛ پس در هر حال مرا از تهدیدهای شما باکی نیست.
9- شعیب(ع) مردم مدین را به حسابرسی خداوند و مجازاتهای او هشدار داد.
إِنَّ رَبِّی بِمٰا تَعْمَلُونَ مُحِیطٌ
چنان چه مقصود از احاطۀ خداوند بر اعمال بندگان، آگاهی او بر اعمال باشد، جملۀ «إِنَّ رَبِّی ...» کنایه از حسابرسی و کیفردهی میباشد.
10- سیطرۀ خداوند بر رفتارها، عزت و شکوه برتر او و ضرورت احساس حضور در پیشگاه او، پاسخ شعیب(ع) به سخنان نا به جا و ناروای مردم مدین
وَ إِنّٰا لَنَرٰاکَ فِینٰا ضَعِیفاً ... قٰالَ یٰا قَوْمِ أَ رَهْطِی أَعَزُّ عَلَیْکُمْ مِنَ اللّٰهِ ... إِنَّ رَبِّی بِمٰا تَعْمَلُونَ مُحِیطٌ
11- «رب»از اسما و صفات خداوند
إِنَّ رَبِّی بِمٰا تَعْمَلُونَ مُحِیطٌ
کلیدواژهها:
احتجاج؛ اطاعت؛ اللّه؛ انسان؛ اهل مدین؛ تهدید؛ جبر و اختیار؛ حساب رسی؛ دین؛ ذکر؛ رب/اسما و صفات؛ شعیب(ع)؛ عذاب؛ عزت؛ علم؛ عمل؛ غفلت؛ محیط/اسما و صفات؛ مشیت خدا؛ ملامت
وَ یٰا قَوْمِ اِعْمَلُوا عَلیٰ مَکٰانَتِکُمْ إِنِّی عٰامِلٌ سَوْفَ تَعْلَمُونَ مَنْ یَأْتِیهِ عَذٰابٌ یُخْزِیهِ وَ مَنْ هُوَ کٰاذِبٌ وَ اِرْتَقِبُوا إِنِّی مَعَکُمْ رَقِیبٌ (93)
و ای قوم من، شما بر حَسب امکانات خود عمل کنید، من هم [به وظیفۀ خود]عمل میکنم. به زودی خواهید دانست چه کسی عذابی رسوا کننده به سراغش میآید و چه کسی دروغگوست. و منتظر باشید که من هم با شما منتظرم.
93
1- شعیب(ع) از سر تهدید و هشدار، از کفرپیشگان لجوج خواست تا همچنان بر مواضع نادرستشان پافشاری کنند.
وَ یٰا قَوْمِ اعْمَلُوا عَلیٰ مَکٰانَتِکُمْ
2- ناامیدی و یأس شعیب(ع) از ایمان آوردن کفرپیشگان مردم مدین
اِعْمَلُوا عَلیٰ مَکٰانَتِکُمْ ... سَوْفَ تَعْلَمُونَ ... وَ ارْتَقِبُوا
جملههایی نظیر «هرچه از دستتان برمی آید کوتاهی نکنید، بر مواضع ناصوابتان بمانید، به زودی خواهید دانست و منتظر باشید» سخنانی است که آدمی پس از یأس و ناامیدی، به زبان میآورد. گفتنی است که: «ارتقاب» (مصدر «ارْتَقِبُوا» ) به معنای انتظار کشیدن است.
3- شعیب(ع) موظف به پایداری بر مواضع خویش (ابلاغ رسالت الهی و مبارزه با شرک و فساد)
إِنِّی عٰامِلٌ
4- شعیب(ع)، کفرپیشگان قومش را به عذابی خوارکننده هشدار داد.
سَوْفَ تَعْلَمُونَ مَنْ یَأْتِیهِ عَذٰابٌ یُخْزِیهِ ... وَ ارْتَقِبُوا
5- مردم مدین، شعیب(ع) را به دروغگویی در ادعای نبوت و رسالت متهم میکردند.
سَوْفَ تَعْلَمُونَ ... مَنْ هُوَ کٰاذِبٌ
6- شعیب(ع) پس از اتمامحجت بر مردم و لجاجتپیشگی آنان، در انتظار سرنوشت شوم آنان بود.
وَ ارْتَقِبُوا إِنِّی مَعَکُمْ رَقِیبٌ
«رَقِیبٌ» در آیۀ شریفه به معنای منتظر است.
کلیدواژهها:
اتمام حجت؛ استقامت؛ امید؛ اهل مدین؛ ایمان؛ تهدید؛ دروغ؛ ذلت؛ شرک؛ شعیب(ع)؛ عذاب؛ عمل؛ لجاجت
وَ لَمّٰا جٰاءَ أَمْرُنٰا نَجَّیْنٰا شُعَیْباً وَ اَلَّذِینَ آمَنُوا مَعَهُ بِرَحْمَةٍ مِنّٰا وَ أَخَذَتِ اَلَّذِینَ ظَلَمُوا اَلصَّیْحَةُ فَأَصْبَحُوا فِی دِیٰارِهِمْ جٰاثِمِینَ (94)
و هنگامی که فرمان ما [به هلاکت اهل مدین] در رسید، شعیب و کسانی را که با او ایمان آورده بودند، به رحمتی از جانب خود نجات دادیم، و کسانی را که ستم کرده بودند صیحه فروگرفت و در سراهایشان بر جای مردند؛
94
1- خداوند، در پی اصرار مردم مدین بر شرکورزی و نپذیرفتن تعالیم شعیب(ع)، آنان را به عذابی سخت گرفتار ساخت.
وَ لَمّٰا جٰاءَ أَمْرُنٰا
مراد از «أمر» عذاب نازل شده بر قوم شعیب است. اضافۀ آن به ضمیر «نا» حکایت از بزرگی آن عذاب دارد.
2- فرمان خداوند در هستی، بدون هیچ کم و کاستی تحقق مییابد.
وَ لَمّٰا جٰاءَ أَمْرُنٰا
تعبیر کردن از عذاب به «أمر»- که به معنای فرمان است - به این نکته اشاره دارد که: آنچه خداوند به تحققش فرمان دهد، عیناً و بدون کمترین کاستی انجام میپذیرد به گونهای که گویا آن فعل انجام شده، همان فرمان است.
3- گروهی از مردم مدین، توحید را پذیرفتند و به رسالت شعیب(ع) ایمان آوردند.
نَجَّیْنٰا شُعَیْباً وَ الَّذِینَ آمَنُوا مَعَهُ
4- خداوند، شعیب(ع) و پیروانش را از عذاب نازل شده بر مردم مدین رهایی بخشید.
وَ لَمّٰا جٰاءَ أَمْرُنٰا نَجَّیْنٰا شُعَیْباً وَ الَّذِینَ آمَنُوا مَعَهُ
5- نجات شعیب(ع) و پیروان او از عذاب استیصال، جلوهای از رحمت خداوند بر آنان بود.
نَجَّیْنٰا شُعَیْباً وَ الَّذِینَ آمَنُوا مَعَهُ بِرَحْمَةٍ مِنّٰا
6- اهل ایمان، شایستۀ برخوردار شدن از رحمت الهیاند.
نَجَّیْنٰا شُعَیْباً وَ الَّذِینَ آمَنُوا مَعَهُ بِرَحْمَةٍ مِنّٰا
7- کفرپیشگان قوم شعیب، با صیحه (غرشی مهیب) به هلاکت رسیدند.
وَ أَخَذَتِ الَّذِینَ ظَلَمُوا الصَّیْحَةُ
8- قوم شعیب، مردمانی ستمکار بودند.
وَ أَخَذَتِ الَّذِینَ ظَلَمُوا الصَّیْحَةُ
مقصود از «الَّذِینَ ظَلَمُوا» قوم شعیب است که به شرکورزی، انکار رسالت شعیب(ع) و کمفروشی و بیعدالتی در داد و ستد اصرار میورزیدند. تعبیر کردن از آنان به ستمکاران، گویای برداشت فوق است.
9- شرکورزی، انکار رسالت پیامبران و رعایت نکردن عدل و انصاف در مبادلات، ستمگری است.
وَ أَخَذَتِ الَّذِینَ ظَلَمُوا الصَّیْحَةُ
10- ستمگران، مشرکان و آنان که در مبادلات کمفروشی کرده و عدل و انصاف را رعایت نکنند، در خطر گرفتار شدن به عذابهای دنیوی (عذاب استیصال) هستند.
وَ أَخَذَتِ الَّذِینَ ظَلَمُوا الصَّیْحَةُ
11- کفرپیشگان قوم شعیب، بر اثر عذاب الهی به رو بر زمین افتادند و هلاک گشتند.
فَأَصْبَحُوا فِی دِیٰارِهِمْ جٰاثِمِینَ
«جثوم»(مصدر «جٰاثِمِینَ» ) به معنای به زمین چسبیدن و حرکت نکردن است و برخی آن را به معنای فرو افتادن بر سینه دانستهاند (لسانالعرب).
12- صیحه و غرشی که مردم مدین را فرا گرفت، توان حرکت و بیرون آمدن از خانهها را از آنان سلب کرد.
وَ أَخَذَتِ الَّذِینَ ظَلَمُوا الصَّیْحَةُ فَأَصْبَحُوا فِی دِیٰارِهِمْ جٰاثِمِینَ
«فِی دِیٰارِهِمْ» متعلق به «جٰاثِمِینَ» است و دلالت بر این دارد که: قوم شعیب در خانههایشان به هلاکت رسیدند. بیان این معنا حکایت از آن دارد که صیحه و غرّش مهیب، آن چنان بود که مردم مدین نتوانستند از خانهها - که طبعاً آدمی در این موارد آن را ترک میکند - بیرون آیند.
13- کفرپیشگان قوم شعیب، شب هنگام به عذاب گرفتار شدند و در صبحگاهش به هلاکت رسیدند.
فَأَصْبَحُوا فِی دِیٰارِهِمْ جٰاثِمِینَ
«أصبحوا»میتواند به معنای«دخلوا فی الصباح»(به صبح وارد شدند) باشد و نیز میتواند به معنای«صاروا»(شدند و گشتند) باشد. بر اساس معنای نخست، جملۀ «فَأَصْبَحُوا» دلالت میکند که هلاکت قوم شعیب در آغاز صبحدم بوده است و صیحه و غرش - به قرینۀ«فاء»در «فَأَصْبَحُوا» - پیش از صبح؛ یعنی، در شب تحقق یافته است.
کلیدواژهها:
استدراج؛ اقتصاد؛ اللّه؛ امت؛ امر الهی؛ انبیاء؛ اهل مدین؛ ایمان؛ پیروی؛ تکذیب؛ دنیا؛ رحمت؛ شب؛ شرک؛ شعیب(ع)؛ صبح؛ صیحه آسمانی؛ ظلم؛ عذاب؛ کمفروشی
کَأَنْ لَمْ یَغْنَوْا فِیهٰا أَلاٰ بُعْداً لِمَدْیَنَ کَمٰا بَعِدَتْ ثَمُودُ (95)
چنانکه گویی در آنها نبودهاند. هان! دوری [از رحمت خدا] بر اهل مدین باد، همانگونه که ثمودیان [از رحمت خدا] دور شدند.
95
1- عذاب نازل شده بر مردم مدین، موجب نابودی آنان و از میان رفتن آثار زندگانی در دیار ایشان شد.
کَأَنْ لَمْ یَغْنَوْا فِیهٰا
«غنی»(مصدر «لَمْ یَغْنَوْا» ) به معنای اقامت کردن و سکنیٰ گزیدن است. ضمیر در «فِیهٰا» به «دیار»در آیۀ قبل برمیگردد و جملۀ «کَأَنْ لَمْ یَغْنَوْا فِیهٰا» ؛ یعنی، گویا قوم شعیب در دیارشان اقامت نکرده بودند و این کنایه از نابودی آن دیار و محو شدن آثار زندگانی در آن جاست.
2- مردم مدین، سزاوار هلاکت و دوری از رحمت الهی بودند.
أَلاٰ بُعْداً لِمَدْیَنَ
برای توضیح برداشت فوق، به ذیل برداشت شمارۀ 5 از آیۀ 60 در همین سوره رجوع شود.
3- شرکورزی، ستمگری، کمفروشی و بیعدالتی در مبادلات، عاملهای دوری از رحمت خدا و زمینهساز هلاکت است.
وَ إِلیٰ مَدْیَنَ أَخٰاهُمْ شُعَیْباً ... أَلاٰ بُعْداً لِمَدْیَنَ
4- قوم ثمود، از رحمت خدا محروم شدند و با عذابهای الهی به هلاکت رسیدند.
کَمٰا بَعِدَتْ ثَمُودُ
5- سرنوشت و فرجام مردم مدین (قوم شعیب) همانند سرنوشت ثمودیان (قوم صالح) شد.
أَلاٰ بُعْداً لِمَدْیَنَ کَمٰا بَعِدَتْ ثَمُودُ
تشبیه در جملۀ «أَلاٰ بُعْداً ...» - علاوه بر بیان همسانی هلاکت مردم مدین با هلاکت قوم ثمود - ناظر به سخن شعیب(ع) - که در آیۀ 89 مطرح شد - نیز میباشد. آن حضرت مردم خویش را به سرنوشتی همانند سرنوشت یکی از اقوام گذشته هشدار داد. آیۀ مورد بحث بیان میدارد که آن قوم، قوم صالح (ثمودیان) بود.
کلیدواژهها:
اقتصاد؛ اهل مدین؛ ثمود؛ رحمت؛ شرک؛ عذاب؛ کمفروشی؛
وَ لَقَدْ أَرْسَلْنٰا مُوسیٰ بِآیٰاتِنٰا وَ سُلْطٰانٍ مُبِینٍ (96)
و همانا موسی را با معجزات خود، و دلیلی روشن فرستادیم،
96
1- موسی(ع) از پیامبران الهی است.
وَ لَقَدْ أَرْسَلْنٰا مُوسیٰ
2- موسی(ع) برخوردار از معجزاتی متعدد و باعظمت بر رسالت الهی خویش
وَ لَقَدْ أَرْسَلْنٰا مُوسیٰ بِآیٰاتِنٰا
مراد از آیات (نشانهها) در آیۀ فوق، معجزات است و جمع آوردن آن حاکی از متعدد بودن آنهاست. اضافۀ آن به ضمیر متکلم (نا) دلالت بر عظمت و بزرگی آن معجزات دارد.
3- موسی(ع) دارای حجت و دلیلی روشن و روشنگر بر رسالت الهی خویش بود.
وَ لَقَدْ أَرْسَلْنٰا مُوسیٰ بِآیٰاتِنٰا وَ سُلْطٰانٍ مُبِینٍ
«سُلْطٰانٍ» به معنای حجت و برهان است. «مُبِینٍ» به معنای روشن و نیز روشنگر است؛ یعنی، هم به صورت لازم و هم به صورت متعدی استعمال میشود.
4- تسلط موسی(ع) بر فرعونیان و مغلوب ساختن آنان، امری تقدیر شده از ناحیۀ خداوند
وَ لَقَدْ أَرْسَلْنٰا مُوسیٰ بِآیٰاتِنٰا وَ سُلْطٰانٍ مُبِینٍ
در برداشت فوق، «سُلْطٰانٍ» به معنای تسلط و غلبۀ ظاهری گرفته شده است.
5- خداوند، موسی(ع) را در آغاز رسالتش از آیت و معجزه بهرهمند ساخت نه پس از درخواست و پیشنهاد مردم.
وَ لَقَدْ أَرْسَلْنٰا مُوسیٰ بِآیٰاتِنٰا وَ سُلْطٰانٍ مُبِینٍ
«باء»در «بِآیٰاتِنٰا» برای مصاحبت است و لذا مفاد جملۀ «لَقَدْ أَرْسَلْنٰا ...» این است که موسی(ع) به هنگام بعثتش، آیات و معجزات داشت؛ برخلاف پیامبران پیش از او که خداوند پس از پیشنهاد و درخواست مردم به آنان معجزه میداد.
کلیدواژهها:
آیات خدا؛ اللّه؛ انبیاء؛ پیروزی؛ شکست؛ فرعون؛ قضا و قدر؛ معجزه؛ موسی(ع)؛ نبوت
إِلیٰ فِرْعَوْنَ وَ مَلاَئِهِ فَاتَّبَعُوا أَمْرَ فِرْعَوْنَ وَ مٰا أَمْرُ فِرْعَوْنَ بِرَشِیدٍ (97)
به سوی فرعون و اشراف قومش. پس، از فرمان فرعون پیروی کردند، در حالی که فرمان فرعون مایۀ رشد و هدایت نبود.
97
1- خداوند، موسی(ع) را برای هدایت فرعون و بزرگان دربارش، به سوی آنان فرستاد.
وَ لَقَدْ أَرْسَلْنٰا مُوسیٰ ... إِلیٰ فِرْعَوْنَ وَ مَلاَئِهِ
2- فرعون و قوم او، در محدودۀ رسالت موسی(ع) بودند.
وَ لَقَدْ أَرْسَلْنٰا مُوسیٰ ... إِلیٰ فِرْعَوْنَ وَ مَلاَئِهِ
کلمۀ «مَلاَئِهِ» به معنای گروه و جمعیت و نیز به معنای اشراف و بزرگان میباشد. بر اساس معنای اول، جملۀ «أَرْسَلْنٰا مُوسیٰ ...
إِلیٰ فِرْعَوْنَ وَ مَلاَئِهِ» در اینکه قوم فرعون و جمعیت وابسته به او در محدودۀ رسالت موسی(ع) بودند، صراحت دارد و بر اساس دومین معنا، اشاره به مطلب یاد شده دارد؛ زیرا اگر فرعون و بزرگان دربارش در محدودۀ رسالت موسی(ع) باشند، طبعاً قوم او نیز چنینخواهند بود.
3- فرعون و قوم او و بزرگان دربارش، رسالت موسی(ع) را نپذیرفتند.
فَاتَّبَعُوا أَمْرَ فِرْعَوْنَ
پیروی از دستور فرعون (فاتبعوا أمر فرعون) پس از رسالت موسی(ع) (أرسلنا موسیٰ) گویای مخالفت قوم فرعون و بزرگان دربارش با رسالت موسی(ع) است.
4- درباریان و قوم فرعون به فرمان وی، با رسالت موسی(ع) به مخالفت برخاستند.
فَاتَّبَعُوا أَمْرَ فِرْعَوْنَ
بیان مخالفت قوم فرعون با جملۀ«آنان از فرمان فرعون پیروی کردند» برای رساندن این نکته است که: مخالفت قوم فرعون با رسالت موسی(ع) براساس فرمان فرعون بود.
5- فرمانهای فرعون، هرگز هدایتگر مردم به راه صواب و صحیح نبود.
وَ مٰا أَمْرُ فِرْعَوْنَ بِرَشِیدٍ
«رشید» به معنای درست و صحیح است و گاهی بهمعنای مرشد (راهنمای به درستی و راستی)نیز میآید.
6- پیامها و رسالتهای موسی(ع)، هدایتگر مردمان به راه درست و طریق صواب
أَرْسَلْنٰا مُوسیٰ ... إِلیٰ فِرْعَوْنَ وَ مَلاَئِهِ فَاتَّبَعُوا أَمْرَ فِرْعَوْنَ وَ مٰا أَمْرُ فِرْعَوْنَ بِرَشِیدٍ
7- رهبران ناصالح و گمراه، از عوامل ضلالت و گمراهی امتها میباشند.
فَاتَّبَعُوا أَمْرَ فِرْعَوْنَ وَ مٰا أَمْرُ فِرْعَوْنَ بِرَشِیدٍ
کلیدواژهها:
اشراف؛ اطاعت؛ امامت؛ تکذیب؛ جامعه؛ رسالت؛ ضلالت؛ فرعون؛ موسی(ع)؛ هدایت
یَقْدُمُ قَوْمَهُ یَوْمَ اَلْقِیٰامَةِ فَأَوْرَدَهُمُ اَلنّٰارَ وَ بِئْسَ اَلْوِرْدُ اَلْمَوْرُودُ (98)
روز قیامت پیشاپیش قومش میآید و آنان را وارد آتش میکند، و چه بد آبشخوری است[آتش]که وارد آن میشوند!
98
1- فرعون در روز قیامت، پیشاپیش پیروانش به سوی دوزخ روانه خواهد شد.
یَقْدُمُ قَوْمَهُ یَوْمَ الْقِیٰامَةِ فَأَوْرَدَهُمُ النّٰارَ
قدوم (مصدر «یَقْدُمُ» ) به معنای سبقت گرفتن و در پیشاپیش حرکت کردن است.
2- فرعون، در روز قیامت پیروانش را به آتش دوزخ خواهد برد.
فَأَوْرَدَهُمُ النّٰارَ
ماضی آوردن فعل«أورد» - با اینکه گزارشی از آینده است - اشاره به حتمی بودن ورود آنان به آتش جهنم دارد.
3- حرکت فرعونیان به سوی دوزخ به رهبری و پیشاهنگی فرعون، نمود برنامههای ناصواب او در دنیاست.
وَ مٰا أَمْرُ فِرْعَوْنَ بِرَشِیدٍ. یَقْدُمُ قَوْمَهُ یَوْمَ الْقِیٰامَةِ فَأَوْرَدَهُمُ النّٰارَ
جملۀ «یَقْدُمُ قَوْمَهُ ...» بیانگر فرجام پیروی از فرعون است و به منزلۀ تفسیری برای «وَ مٰا أَمْرُ فِرْعَوْنَ بِرَشِیدٍ» میباشد.
4- پیشوایان انسانها در قیامت، همان پیشوایان آنان در دنیا خواهند بود.
فَاتَّبَعُوا أَمْرَ فِرْعَوْنَ ... یَقْدُمُ قَوْمَهُ یَوْمَ الْقِیٰامَةِ
مطرحساختن پیشواییفرعوندر صحنۀ آخرت (یقدمقومه) پس از بیان پیشوایی او در دنیا (فاتبعوا أمر فرعون)، اشاره به این نکته دارد که: انسانها در دنیا از هر کسی پیروی کنند در آخرت نیز همراه او بوده و در پی او حرکت خواهند کرد.
5- رهبران جوامع بشری، نقشی به سزا در سعادت و یا شقاوت اخروی آنان دارند.
فَاتَّبَعُوا أَمْرَ فِرْعَوْنَ ... یَقْدُمُ قَوْمَهُ یَوْمَ الْقِیٰامَةِ فَأَوْرَدَهُمُ النّٰارَ
6- برنامهها و قوانینی رشید و بالندهاند که مایۀ سعادت اخروی آدمیان و باعث نجات آنان از آتش دوزخ باشند.
وَ مٰا أَمْرُ فِرْعَوْنَ بِرَشِیدٍ. یَقْدُمُ قَوْمَهُ یَوْمَ الْقِیٰامَةِ فَأَوْرَدَهُمُ النّٰارَ
7- آتش دوزخ، فرجام پیروی نکردن از رسولان الهی است.
وَ لَقَدْ أَرْسَلْنٰا مُوسیٰ ... إِلیٰ فِرْعَوْنَ وَ مَلاَئِهِ فَاتَّبَعُوا أَمْرَ فِرْعَوْنَ ... وَ بِئْسَ الْوِرْدُ الْمَوْرُودُ
8- آتش دوزخ، آبشخوری نامیمون و جایگاهی شوم
وَ بِئْسَ الْوِرْدُ الْمَوْرُودُ
کلمۀ «الْوِرْدُ» (آبشخور) فاعل برای «بِئْسَ» است و «ال»در آن برای جنس میباشد و «الْمَوْرُودُ» (چیزی که بر آن وارد میشوند) مخصوص به ذم است و «ال» در آن عهد ذکری بوده و اشاره به آتش دوزخ دارد. بنابراین «بِئْسَ الْوِرْدُ الْمَوْرُودُ» ؛ یعنی، بد آبشخوری است آن آتشی که بر آن وارد خواهند شد.
کلیدواژهها:
آتش؛ آخرت؛ اطاعت؛ امامت؛ انبیاء؛ جهنم؛ دنیا؛ رستگاری؛ شقاوت؛ ضلالت؛ فرعون؛ قیامت؛ گناه
وَ أُتْبِعُوا فِی هٰذِهِ لَعْنَةً وَ یَوْمَ اَلْقِیٰامَةِ بِئْسَ اَلرِّفْدُ اَلْمَرْفُودُ (99)
و در این دنیا و روز قیامت لعنتی به دنبال دارند. چه بد عطایی است[لعنت]که نصیب آنان میشود!
99
1- فرعون و پیروان وی در عرصۀ دنیا و آخرت، به لعنت خدا گرفتار و از رحمت او به دورند.
وَ أُتْبِعُوا فِی هٰذِهِ لَعْنَةً وَ یَوْمَ الْقِیٰامَةِ
ضمیر در «أُتْبِعُوا» به فرعون و قوم وی باز میگردد. «اتباع» (مصدر «أُتْبِعُوا» ) به معنای ملحق کردن و به دنبال فرستادن است. بنابراین «وَ أُتْبِعُوا ...»؛ یعنی، فرعون و قوم او در دنیا و آخرت، لعنت و نفرین را به دنبال خواهند داشت.
2- نپذیرفتن رسالت پیامبران، مایۀ گرفتار شدن به لعنت خدا و دوری از رحمت او در دنیا و آخرت است.
وَ لَقَدْ أَرْسَلْنٰا مُوسیٰ ... وَ أُتْبِعُوا فِی هٰذِهِ لَعْنَةً وَ یَوْمَ الْقِیٰامَةِ
3- لعنت الهی و دور شدن از رحمت او، عطایی شوم و سزایی ناگوار است.
بِئْسَ الرِّفْدُ الْمَرْفُودُ
کلمۀ «الرِّفْدُ» (عطیه و بخشش) فاعل برای «بِئْسَ» است و «ال» در آن «ال» جنسیه میباشد و «الْمَرْفُودُ» (عطیه و بخشش) مخصوص به ذم است و «ال» در آن عهد ذکری بوده و اشاره به لعنت و دوری از رحمت خداست. بنابراین «بِئْسَ الرِّفْدُ الْمَرْفُودُ» ؛ یعنی، آن عطیه (گرفتاری به لعنت خدا) بد عطیه و بخششی است.
4- جزایی که در دنیا نصیب فرعونیان شد، عطیهای شوم و نیز سزایی که در آخرت بدان خواهند رسید، سزایی نامیمون است.
وَ أُتْبِعُوا فِی هٰذِهِ لَعْنَةً وَ یَوْمَ الْقِیٰامَةِ بِئْسَ الرِّفْدُ الْمَرْفُودُ
در آیۀ شریفه، سزا و کیفر تهکماً و از روی استهزا به «رفد» (عطیه و بخشش) تشبیه شده است.
کلیدواژهها:
آخرت؛ اللّه؛ انبیاء؛ تکذیب؛ دنیا؛ رحمت؛ عذاب؛ فرعون؛ لعن
ذٰلِکَ مِنْ أَنْبٰاءِ اَلْقُریٰ نَقُصُّهُ عَلَیْکَ مِنْهٰا قٰائِمٌ وَ حَصِیدٌ (100)
این از خبرهای آن شهرها[ی عذاب دیده]است که آن را بر تو حکایت میکنیم.
بعضی از آنها هنوز بر پا هستند و بعضی درو شده[و نابود گشته]اند.
100
1- داستان اقوامی چون فرعونیان، قوم نوح، هود، صالح، لوط و شعیب(ع)، از داستانهای مهم تاریخ بشری است.
ذٰلِکَ مِنْ أَنْبٰاءِ الْقُریٰ
«أَنْبٰاءِ» جمع نبأ است و نبأ - چنان چه در مفردات راغب آمده - به خبری گفته میشود که دارای فایدۀ بزرگ است. «قری» (جمع«قریة») به معنای آبادیهاست.
2- خداوند، گوشههایی از سرگذشت اقوام بههلاکت رسیده وآبادیهای تخریبشده با عذاب را برای پیامبر(ص) گزارش میکرد.
ذٰلِکَ مِنْ أَنْبٰاءِ الْقُریٰ نَقُصُّهُ عَلَیْکَ
«من در «مِنْ أَنْبٰاءِ الْقُریٰ» تبعیضیه است؛ یعنی گوشههایی از سرگذشت آبادیها.
3- برخی از آبادیهایی که عذاب بر آن واقع شد، محو و نابود گشت و آثار برخی دیگر تا عصر پیامبر(ص) باقی ماند.
ذٰلِکَ مِنْ أَنْبٰاءِ الْقُریٰ ... مِنْهٰا قٰائِمٌ وَ حَصِیدٌ
«قٰائِمٌ» به معنای ایستاده و استوار و «حَصِیدٌ» به معنای دِرو شده است. در آیۀ شریفه آبادیهای ویران نشده، به زراعت و گیاهانی که بر ساقۀ خویش استوار میباشد و آبادیهای مخروبه به زراعت دِرو شده، تشبیه شده است.
4- نزول عذاب بر برخی از اقوام گذشته، فراگیر همۀ آنان نشد و نسلی از آنان
باقی ماند.*
مِنْهٰا قٰائِمٌ
برداشت فوق، براساس این احتمال است که مراد از «مِنْهٰا» من أهلها باشد. بر این اساس، جملۀ «مِنْهٰا قٰائِمٌ ...»؛ یعنی، برخی از اقوامی که گرفتار عذاب شدند، هم اکنون (عصر پیامبر) نیز موجودند و برخی از آنان به طور کلی منقرض شده و باقی نماندند.
5- برخی از اقوام گذشته در پی نزول عذاب بر آنان، منقرض شدند و نسلی از آنان برجای نماند.*
مِنْهٰا ... حَصِیدٌ
6- قرآن، منبعی برای آشنایی به تاریخ بشر و فرجام پیشینیان
ذٰلِکَ مِنْ أَنْبٰاءِ الْقُریٰ نَقُصُّهُ عَلَیْکَ مِنْهٰا قٰائِمٌ وَ حَصِیدٌ
کلیدواژهها:
اللّه؛ امت؛ اهل مدین؛ تاریخ؛ ثمود؛ شناخت؛ عاد؛ عذاب؛ فرزند؛ قرآن؛ قریه؛ قصه؛ قوم لوط؛ قوم نوح؛ لعن؛ محمّد(ص)
وَ مٰا ظَلَمْنٰاهُمْ وَ لٰکِنْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ فَمٰا أَغْنَتْ عَنْهُمْ آلِهَتُهُمُ اَلَّتِی یَدْعُونَ مِنْ دُونِ اَللّٰهِ مِنْ شَیْءٍ لَمّٰا جٰاءَ أَمْرُ رَبِّکَ وَ مٰا زٰادُوهُمْ غَیْرَ تَتْبِیبٍ (101)
و ما به آنان ستم نکردیم، ولی آنان خود به خویشتن ستم کردند. پس هنگامی که فرمان پروردگارت [به هلاکتشان] در رسید، معبودانی که جز خدا میپرستیدند هیچ کاری برایشان نکردند و جز بر هلاکتشان نیفزودند.
101
1- خداوند، بر بندگانش ستم نمیکند.
وَ مٰا ظَلَمْنٰاهُمْ
2- خداوند، مردمان را به طرف گناهان (شرکورزی، انکار پیامبران و ...) سوق نمیدهد.
وَ مٰا ظَلَمْنٰاهُمْ
منظور از ستم نکردن خدا بر بندگان این است که: او آنان را به موجبات هلاکت و عذاب (شرکو ...) وانمیدارد. بنابراین عذابهای نازل شده بر آنان مقتضای عملکرد خودشان است.
3- شرکورزی، انکار پیامبران و ارتکاب گناه، ستمهایی است که مشرکان، کافران و گنهکاران در حقِ خود روا میدارند.
وَ لٰکِنْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ
مقصود از ظلم به نفس - که جملۀ «ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ» گویای آن است - هم گناهان و هم آثار و تبعات آن میباشد. برداشت فوق ناظر به لِحاظ نخست است.
4- گرفتاری کافران، مشرکان و گنهکاران به عذابهای الهی، ستم و کیفری است که آنان خود برای خویشتن فراهم میکنند.
وَ لٰکِنْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ
چنان چه گذشت، مقصود از «ظلم به نفس» گناهان و نیز آثار و تبعات گناهان میباشد؛ برداشت فوق ناظر به دومین لحاظ است. بنابراین «ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ ...»؛ یعنی، نزول عذاب بر کافران - که از آثار و تبعات گناهانشان است - ستمی بود که آنان بر خود روا داشتند.
5- اقوام هلاک شدۀ گذشته: (قوم نوح، عادیان، ثمودیان، قوم شعیب و لوط و فرعونیان)، با شرکورزی و انکارِرسالت پیامبران، بر خویش ستم کردند.
وَ مٰا ظَلَمْنٰاهُمْ وَ لٰکِنْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ
مراد از ضمیر «هم»و مانند آن در آیۀ مورد بحث، اقوامی است که سرگذشت آنان در سورۀهود بیان شده است؛ یعنی: قومنوح، عادو ... .
6- عذابهای نازل شده بر اقوام گذشته (فرعونیان، عادیان و ...) کیفرهایی بود که آنان خود برای خویشتن فراهم آوردند.
وَ مٰا ظَلَمْنٰاهُمْ وَ لٰکِنْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ
7- مشرکان به هنگام نزول عذابهای الهی، از بتها و خدایان دروغین استمداد میکنند و برای رفع آن، از آنها یاری میجویند.
فَمٰا أَغْنَتْ عَنْهُمْ آلِهَتُهُمُ الَّتِی یَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللّٰهِ مِنْ شَیْءٍ لَمّٰا جٰاءَ أَمْرُ رَبِّکَ
مراد از «أَمْرُ رَبِّکَ» عذاب الهی است. اغناء (مصدر «أَغْنَتْ» ) به معنای کفایت کردن و برطرف ساختن است. «مِنْ شَیْءٍ» مفعول برای «فَمٰا أَغْنَتْ» میباشد و مقصود از آن عذاب است. بنابراین «فَمٰا أَغْنَتْ عَنْهُمْ آلِهَتُهُمُ ... مِنْ شَیْءٍ» ؛ یعنی، خدایانشان آنان را کفایت نکردند و حتی مقدار اندکی از عذاب را از ایشان، برطرف نساختند.
8- بتها و خدایان پنداری، هرگز به فریاد پرستشگران خویش نمیرسند و نمیتوانند حتی اندکی از عذابهای الهی را از آنان دور سازند.
فَمٰا أَغْنَتْ عَنْهُمْ آلِهَتُهُمُ الَّتِی یَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللّٰهِ مِنْ شَیْءٍ لَمّٰا جٰاءَ أَمْرُ رَبِّکَ
9- تنها خداوند بر نجات آدمیان از خطرها و عذابها تواناست.
فَمٰا أَغْنَتْ عَنْهُمْ ... مِنْ دُونِ اللّٰهِ
توصیف «آلِهَتُهُمُ» به «الَّتِی یَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللّٰهِ» گویای این است که: نباید غیر خدا را به یاری طلبید؛ زیرا هر معبودی غیر از خدای یکتا، از دفع عذاب ناتوان است.
10- عذابهای نازل شده بر مشرکان، برخاسته از فرمان خداوند است.
لَمّٰا جٰاءَ أَمْرُ رَبِّکَ
11- نزول عذاب بر مشرکان و گنهپیشگان، جلوهای از ربوبیت خدا و در جهت تدبیر امور انسانهاست.
لَمّٰا جٰاءَ أَمْرُ رَبِّکَ
برداشت فوق، با توجه به کلمۀ «رب»(مدبر و مربی) استفاده شده است.
12- فرمانهای خدا بدون کمترین تخلف و کاستیی، تحقق مییابد.
لَمّٰا جٰاءَ أَمْرُ رَبِّکَ
تعبیر کردن از عذاب به «أَمْرُ» - که به معنای فرمان است - به این نکته اشاره دارد که: آنچه خداوند به تحققش فرمان میدهد، عیناً و بدون کمترین کاستیی انجام میپذیرد، به گونهای که گویا آن فعلِ انجام شده همان فرمان است.
13- خداوند، مشرکان عصر بعثت و منکران رسالت پیامبر(ص) را به عذاب و کیفر تهدید کرد.
فَمٰا أَغْنَتْ عَنْهُمْ آلِهَتُهُمُ ... لَمّٰا جٰاءَ أَمْرُ رَبِّکَ
خطاب کردن به پیامبر(ص) (لما جاء أمر ربک) و (ذٰلک من أنباء القریٰ نقصه علیک) در بیان نتیجهگیری از سرگذشت اقوام پیشین، حاوی این نکته است که: مشرکان عصر پیامبر نیز در خطر گرفتار شدن به آن گونه عذابها بودند.
14- پرستش کنندگانِ خدایان دروغین، مردمانی تباه شده و خسارت دیدهاند.
وَ مٰا زٰادُوهُمْ غَیْرَ تَتْبِیبٍ
«تَتْبِیبٍ» در لغت به معانی خسارت دیدن، خسارت زدن، هلاک ساختن و نیز نفرین و درخواست هلاکت و خسارت، آمده است.
15- استمداد از خدایان دروغین نه تنها سودی برای استمداد کنندگان ندارد؛ بلکه بر خسارت و تباهی آنان نیز میافزاید.
وَ مٰا زٰادُوهُمْ غَیْرَ تَتْبِیبٍ
در جملۀ «وَ مٰا زٰادُوهُمْ ...» افزودن خسارت به بتها نسبت داده شده است؛ ولی از آن جا که بتها بر خسارت زدن ناتوانند، مراد از «مٰا زٰادُوهُمْ ...» به قرینۀ «الَّتِی یَدْعُونَ ...» این است که:
اعتقاد به بتها مایۀ خسارت است و خواندن آنها و استمداد از آنها به هنگام نزول عذاب الهی، موجب افزایش خسارت استمداد کنندگان خواهد شد.
16- «رب»از اسما و صفات خداوند
لَمّٰا جٰاءَ أَمْرُ رَبِّکَ
کلیدواژهها:
اللّه؛ امر الهی؛ انبیاء؛ انسان؛ اهل مدین؛ باطل؛ بت؛ تکذیب؛ تهدید؛ ثمود؛ رب/اسما و صفات؛ شرک؛ ضرر؛ ظلم؛ عاد؛ عجز؛ عذاب؛ قوم لوط؛ قوم نوح؛ کفر؛ گناه؛ محمّد(ص)؛ نصرت؛ نفس؛ هدایت
وَ کَذٰلِکَ أَخْذُ رَبِّکَ إِذٰا أَخَذَ اَلْقُریٰ وَ هِیَ ظٰالِمَةٌ إِنَّ أَخْذَهُ أَلِیمٌ شَدِیدٌ (102)
و اینگونه است [به عقوبت] گرفتن پروردگارت وقتی که [اهل] شهرها را در حالی که ستمکارند [به عقوبت] گیرد. بیشک، [به عقوبت] گرفتن او دردناک و سخت است.
102
1- جوشش آبهای سیلآسا، بارش بارانهای طوفانزا، زیر و زبر شدن آبادیها، فرو ریختن سنگهای عذاب و ایجاد صیحه و غرشهای تخریبگر، نمونههایی است از عقوبتهای الهی و عذابهای استیصال.
وَ کَذٰلِکَ أَخْذُ رَبِّکَ
«ذلک» اشاره به عذابهایی است که در این سوره بیان شده است؛ از قبیل طوفان نوح، زیر و زبر شدن آبادیهای قوم لوط و ... .
2- امتهای ستمپیشه (جوامع کفرپیشه و مشرک) در خطر گرفتار شدن به عقوبتهای الهی و عذابهای استیصال هستند.
وَ کَذٰلِکَ أَخْذُ رَبِّکَ إِذٰا أَخَذَ الْقُریٰ وَ هِیَ ظٰالِمَةٌ
3- عذابهای الهی آن گاه بر شهرها و آبادیها فرو میریزد که عموم افرادش ستمپیشه بوده و آثار کفر و شرک در همه جا مشهود باشد.
وَ کَذٰلِکَ أَخْذُ رَبِّکَ إِذٰا أَخَذَ الْقُریٰ وَ هِیَ ظٰالِمَةٌ
نسبت دادن ظلم به آبادیها (و هی ظالمة) نسبتی مجازی است و هدف از آن رساندن این معناست که: همه و یا اکثر قریب به اتفاق اهل آن آبادیها، ستمکار بودند؛ به گونهای که گویا ستمکاری در هر کوی و برزن نمایان بود.
4- نزول عذاب بر ستمپیشگان (کافران و مشرکان) پرتوی از ربوبیت خدا در جهت تدبیر امور انسانهاست.
وَ کَذٰلِکَ أَخْذُ رَبِّکَ إِذٰا أَخَذَ الْقُریٰ وَ هِیَ ظٰالِمَةٌ
5- خداوند، مشرکان و کفرپیشگان عصر بعثت را به عذابهای شدید دنیوی تهدید کرد.
وَ کَذٰلِکَ أَخْذُ رَبِّکَ إِذٰا أَخَذَ الْقُریٰ وَ هِیَ ظٰالِمَةٌ إِنَّ أَخْذَهُ أَلِیمٌ شَدِیدٌ
برداشت فوق، از مخاطب قرار دادن پیامبر(ص) در «کَذٰلِکَ أَخْذُ رَبِّکَ» استفاده میشود.
6- عذابهای الهی، دردناک و شدید است.
إِنَّ أَخْذَهُ أَلِیمٌ شَدِیدٌ
7- «رب» از اسما و صفات خداوند
وَ کَذٰلِکَ أَخْذُ رَبِّکَ
کلیدواژهها:
استدراج؛ اسلام؛ اکثریت؛ اللّه؛ انذار؛ انسان؛ باران؛ دنیا؛ رب /اسما و صفات؛ شرک؛ صیحه آسمانی؛ ظلم؛ عذاب؛ قریه؛ کفر
إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَآیَةً لِمَنْ خٰافَ عَذٰابَ اَلْآخِرَةِ ذٰلِکَ یَوْمٌ مَجْمُوعٌ لَهُ اَلنّٰاسُ وَ ذٰلِکَ یَوْمٌ مَشْهُودٌ (103)
به راستی در این [عقوبت] برای کسی که از عذاب آخرت میترسد عبرتی است.
آن [روز] روزی است که مردم برای آن گردآوری میشوند، و آن [روز] روزی است که [همۀ خلایق] در آن حضور خواهند یافت.
103
1- عذابهای نازل شده بر امتهای کفرپیشه و مشرک، نشانهای بزرگ بر وجود قیامت و عذابهای اخروی است.
إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَآیَةً
«آیة» به معنای نشانه است و متعلق آن - به قرینۀ «لِمَنْ خٰافَ عَذٰابَ الْآخِرَةِ» -\حقانیت قیامت و عذابهای آن است. نکره آوردن «آیة» برای رساندن بزرگی و عظمت آن میباشد.
بنابراین «إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَآیَةً» ؛ یعنی، همانا در آن عذابهای دنیوی، نشانۀ بزرگی است بر حقانیت قیامت و عذابهای آن.
2- عذاب آخرت، عذابی سخت و سزاوار هراسیدن است.
لِمَنْ خٰافَ عَذٰابَ الْآخِرَةِ
3- آدمی حتی با احتمال وجود سرای آخرت، از عذابهای استیصال عبرت میگیرد و دلالت آنها را بر وجود سرای آخرت میپذیرد.
إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَآیَةً لِمَنْ خٰافَ عَذٰابَ الْآخِرَةِ
برداشت فوق، از کلمۀ «خٰافَ» - که در آیۀ فوق متضمن معنای احتمال دادن است - استفاده میشود.
4- ناباوران به قیامت از درک دلالت عذابهای دنیوی، بر قیامت و عذابهای اخروی ناتوانند.
إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَآیَةً لِمَنْ خٰافَ عَذٰابَ الْآخِرَةِ
روشن است که دلالت عذابهای دنیوی بر حقانیت قیامت، اختصاص به گروهی خاص ندارد. بنابراین لام در «لِمَنْ خٰافَ ...» لام انتفاع است و بیانگر این نکته میباشد که: هر چند آیت بودن عذابها اختصاص به کسی ندارد؛ ولی ناباوران به قیامت از فهم آن محرومند.
5- سرای آخرت، عرصۀ گرد آمدن همۀ انسانهاست.
ذٰلِکَ یَوْمٌ مَجْمُوعٌ لَهُ النّٰاسُ
«ذٰلِکَ» اشاره به «الْآخِرَةِ» است و به نظر میرسد مذکرآوردن آن به لحاظ خبر (یوم) باشد.
6- گذر از موقفهای قیامت (حسابرسی، کیفر، پاداش و ...) غرض از گردآوری همگان در صحنۀ قیامت است.
ذٰلِکَ یَوْمٌ مَجْمُوعٌ لَهُ النّٰاسُ
برداشت فوق، مبتنی براین نکته است که «لام»در «لَهُ» برای بیان غایت و غرض باشد. بر این اساس مفاد جملۀ «ذٰلِکَ یَوْمٌ ...» چنین میشود: روز قیامت روزی است که خداوند، همگان را برای گذر از موقفهای آن روز گردآوری میکند.
7- قیامت، روز حضور همه خلایق در آن
ذٰلِکَ یَوْمٌ مَشْهُودٌ
«مَشْهُودٌ» از «شهد» به معنای «حضر» مشتق است.
8- صحنههایقیامت و موقفهای آن علنی، مشهود و در مرأی و منظر همگان است.
ذٰلِکَ یَوْمٌ مَشْهُودٌ
«مَشْهُودٌ» میتواند به معنای مورد مشاهده و صفت برای متعلق موصوف باشد؛ یعنی منظور مشاهدۀ خود آن روز نیست بلکه مشاهدۀ چیزهایی است که در آن روز وجود دارد و در آن پدید میآید. از جملۀ آنهاست مواقف و صحنههای قیامت و یا انسانهای موجود و گردآوری شده در آن صحنه و یا ... .
9- «روی : ... و تقوم القیامة فی یوم الجمعة یجمع اللّه فیها الأوّلین و الآخرین قال اللّٰه عزّوجل : «ذٰلِکَ یَوْمٌ مَجْمُوعٌ لَهُ النّٰاسُ وَ ذٰلِکَ یَوْمٌ مَشْهُودٌ» ؛ (1)
روایت شده که ... قیامت در روز جمعه برپا میشود خداوند در قیامت اولین و آخرین را گرد میآورد، و خدای عزوجل فرمود: ذٰلک یوم مجموع له النّاس ...».
کلیدواژهها:
آخرت؛ استدراج؛ انسان؛ پاداش؛ تکذیب؛ جمعه؛ حسابرسی؛ حشر و نشر؛ خوف؛ دنیا؛ روز؛ شرک؛ عبرت؛ عذاب؛ قیامت؛ کفر
وَ مٰا نُؤَخِّرُهُ إِلاّٰ لِأَجَلٍ مَعْدُودٍ (104)
و ما آن را جز برای مدّتی معدود به تأخیر نمیافکنیم.
104
1- خداوند برای برپایی قیامت، زمان مشخصی را تعیین کرده است.
وَ مٰا نُؤَخِّرُهُ إِلاّٰ لِأَجَلٍ مَعْدُودٍ
2- برپایی قیامت از زمان تعیین شدۀ آن،
1) 1) . من لایحضره الفقیه، ج 1، ص 422، ح 1241؛ بحارالأنوار، ج 7، ص 61، ح 12.
به تأخیر نخواهد افتاد.
وَ مٰا نُؤَخِّرُهُ إِلاّٰ لِأَجَلٍ مَعْدُودٍ
در برداشت فوق، حرف «لام» در «لِأَجَلٍ» به معنای «إلی» گرفته شده است.
3- برای تأخیر قیامت، دلیل و علتی جز انتظار فرارسیدن زمان مخصوص آن وجود ندارد.
وَ مٰا نُؤَخِّرُهُ إِلاّٰ لِأَجَلٍ مَعْدُودٍ
برداشت فوق، بر این مبناست که لام در «لِأَجَلٍ» برای تعلیل باشد.
4- زمان بر پایی قیامت برای انسانها مجهول است و همچنان مجهول خواهد ماند.
وَ مٰا نُؤَخِّرُهُ إِلاّٰ لِأَجَلٍ مَعْدُودٍ
5- تا برپایی قیامت، تنها زمانی اندک باقی مانده است.
وَ مٰا نُؤَخِّرُهُ إِلاّٰ لِأَجَلٍ مَعْدُودٍ
کلمۀ «مَعْدُودٍ» (شمارشدار) به اندک بودن تعداد اشاره دارد.
کلیدواژهها:
اجل؛ تقویم؛ جهل؛ قیامت؛
یَوْمَ یَأْتِ لاٰ تَکَلَّمُ نَفْسٌ إِلاّٰ بِإِذْنِهِ فَمِنْهُمْ شَقِیٌّ وَ سَعِیدٌ (105)
روزی که قیامت فرا رسد، هیچ کس جز به اذن او سخن نمیگوید. پس بعضی از آنان بدبختند و بعضی خوشبخت.
105
1- هیچ کس در قیامت جز به اذن و رخصت خداوند سخن نخواهد گفت.
یَوْمَ یَأْتِ لاٰ تَکَلَّمُ نَفْسٌ إِلاّٰ بِإِذْنِهِ
ضمیر در «یَأْتِ» به «یَوْمَ» در آیات قبل، باز میگردد و «یَوْمَ» در «یَوْمَ یَأْتِ» به معنای حین و زمان است. بنابراین «یَوْمَ یَأْتِ ...»؛ یعنی، در آن هنگام که روز قیامت برپا شود ... . قابل ذکر است که «لاٰ تَکَلَّمُ» در اصل «لا تتکلم» بوده که بر اساس قواعد صرفی یک «تاء»از آن حذف شده است.
2- روز قیامت، روز بروز و ظهور حاکمیت مطلق خداوند بر بندگان
یَوْمَ یَأْتِ لاٰ تَکَلَّمُ نَفْسٌ إِلاّٰ بِإِذْنِهِ
از آن جا که در دنیا هیچ فعل و انفعالی صادر نمیشود مگر اینکه اذن خدا را همراه دارد، میتوان گفت مقصود از «لاٰ تَکَلَّمُ نَفْسٌ إِلاّٰ بِإِذْنِهِ» این است که: در آخرت این حقیقت برای همگان مکشوف میشود و انسانها آن را لمس خواهند کرد.
3- اختیار و انتخاب در روز قیامت، از انسانها سلب میشود.
یَوْمَ یَأْتِ لاٰ تَکَلَّمُ نَفْسٌ إِلاّٰ بِإِذْنِهِ
قرین بودن هر گونه سخن در قیامت با اذن خداوند، میتواند به این معنا باشد که: صحنۀ قیامت مانند دنیا نیست که انسانها با
ارادۀ خویش سخن بگویند و یا افعال دیگری انجام دهند و احیاناً کاری کنند که مورد رضایت خدا نباشد؛ بلکه اختیار از آنها سلب میشود و نمیتوانند هر چه را میخواهند بگویند.
4- انسانها درقیامت، به دوگروه تیرهبختان و سعادتمندان تقسیم خواهند شد.
فَمِنْهُمْ شَقِیٌّ وَ سَعِیدٌ
5- مشرکان و منکران رسالت پیامبران، تشکیل دهندۀ گروهِ تیرهبختان در سرای آخرتند.
وَ مٰا ظَلَمْنٰاهُمْ وَ لٰکِنْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ ... فَمِنْهُمْ شَقِیٌّ
آیات پیشین که سخن از شرکورزی و انکار رسالت پیامبران داشت، قرینه بر این است که مشرکان و منکران رسالت، مصداق بارزی از شقاوتمندانند.
6- موحدان و مؤمنانِ به رسالت پیامبران، تشکیلدهندۀ گروه سعادتمندان قیامتند.
فَمِنْهُمْ شَقِیٌّ وَ سَعِیدٌ
7- «عن عبداللّٰه بن سلام مولی رسول اللّٰه (ص ) أنّه قال : سألت رسول اللّٰه (ص ) فقلت :
... فأولاد المشرکین فی الجنّة أم فی النّار؟ فقال : ... إنّه إذا کان یوم القیامة ... فیأمراللّٰه عزّوجل ناراً... ثم یأمراللّٰه تبارک و تعالی أطفال المشرکین أن یلقوا أنفسهم فی تلک النّار فمن سبق له فی علم اللّٰه عزّوجل أن یکون سعیداً ألقی نفسه فیها ... و من سبق له فی علم اللّٰه عزّوجل أن یکون شقیّاً إمتنع فلم یلق نفسه فی النّار ... و ذلک قوله عزّوجل : «فَمِنْهُمْ شَقِیٌّ وَ سَعِیدٌ» ... ؛ (1)
از عبداللّٰه بن سلام نقل شده است که گفت: از رسول خدا(ص) پرسیدم: ... آیا فرزندان مشرکان [که در کودکی مردهاند] بهشتی هستند یا جهنمی؟ فرمود: ... هنگامی که قیامت فرا رسد ... خداوند به آتش فرمان حضور میدهد ... سپس به کودکان مشرکان دستور میدهد تا خود را در آن آتش درافکنند. پس هر کدام از آن کودکان که در علم خدای عزوجل سعادتمندیش رقم خورده است خود را در آن آتش میافکند ... و آنان که در علم خدای عزوجل برایشان شقاوتمندی رقم خورده، از پذیرش فرمان خدا امتناع نموده و خود را در آتش نمیاندازند ... و این سخن خداوند عزوجل است که فرمود: «فَمِنْهُمْ شَقِیٌّ وَ سَعِیدٌ» ...».
8- «عن علی (ع ) أنّه قال : حقیقة السّعادة أن یختم الرّجل عمله بالسّعادة و حقیقة الشّقاء أن یختم المرء عمله بالشّقاء؛ (2)
از علی (ع ) روایت شده که فرمود: حقیقت سعادت این است که انسان عمل خود رای به سعادت ختم کند (عاقبت به خیر شود) و حقیقت شقاوت این است که انسان عملش رای به بدبختی ختم کند».
کلیدواژهها:
آخرت؛ اذن؛ اللّه؛ انبیاء؛ انسان؛ ایمان؛ تکذیب؛ توحید؛ جبر و اختیار؛ رستگاری؛ روز؛ سخن؛ شرک؛ شقاوت؛ فرزند؛ قیامت
فَأَمَّا اَلَّذِینَ شَقُوا فَفِی اَلنّٰارِ لَهُمْ فِیهٰا زَفِیرٌ وَ شَهِیقٌ (106)
امّا آنان که بدبختند در آتش خواهند بود و در آن ناله و فریادی دارند.
106
1- تیرهبختان صحنۀ قیامت (مشرکان و کافران به رسالت انبیا) روانۀ آتش دوزخ خواهند شد.
فَأَمَّا الَّذِینَ شَقُوا فَفِی النّٰارِ
2- جهنمیان، از شدت آتش همواره صدایشان به ناله و نعره بلند است.
لَهُمْ فِیهٰا زَفِیرٌ وَ شَهِیقٌ
«زَفِیرٌ» و «شَهِیقٌ» به صداهایی که از اشخاص محزون و غمگین برمیخیزد گفته میشود؛ با این تفاوت که شهیق، بلندتر و طولانیتر است و لذا در برداشت «زَفِیرٌ» به ناله و «شَهِیقٌ» به نعره تفسیر و تعبیر گردید.
کلیدواژهها:
آتش؛ آخرت؛ انبیاء؛ تکذیب؛ جهنم؛ شرک؛ شقاوت؛ عذاب
خٰالِدِینَ فِیهٰا مٰا دٰامَتِ اَلسَّمٰاوٰاتُ وَ اَلْأَرْضُ إِلاّٰ مٰا شٰاءَ رَبُّکَ إِنَّ رَبَّکَ فَعّٰالٌ لِمٰا یُرِیدُ (107)
تا آسمانها و زمین بر پاست در آن جاودانهاند، مگر آنچه پروردگارت بخواهد.
قطعاً پروردگار تو هر چه بخواهد انجام میدهد.
107
1- آتش دوزخ، جایگاه ابدی تیرهبختان صحنۀ قیامت است.
خٰالِدِینَ فِیهٰا مٰا دٰامَتِ السَّمٰاوٰاتُ وَ الْأَرْضُ
عبارت «مٰا دٰامَتِ السَّمٰاوٰاتُ وَ الْأَرْضُ» (تا آن زمان که آسمانها و زمین وجود دارد) کنایه از دوام و همیشگی است و تأکید برای خلودی میباشد که از «خٰالِدِینَ» استفاده میشود.
2- جهنم و آتش آن، همیشگی و پایدار است.
خٰالِدِینَ فِیهٰا مٰا دٰامَتِ السَّمٰاوٰاتُ وَ الْأَرْضُ
3- جهان آخرت همچون دنیا، دارای زمین و آسمان است.
مٰا دٰامَتِ السَّمٰاوٰاتُ وَ الْأَرْضُ
از آن جا که آسمانها و زمین موجود به هنگام برپایی قیامت در هم فرو میریزد، معلوم میشود مراد از «السَّمٰاوٰاتُ وَ الْأَرْضُ» در این آیه و آیۀ بعد، آسمانها و زمین سرای آخرت میباشد.
براین اساس«ال»در آن دو جانشین مضافالیه است؛ یعنی:
سماوات الآخرة و أرضها.
4- جهان آخرت، همانند دنیا دارای آسمانهای متعدد است.
مٰا دٰامَتِ السَّمٰاوٰاتُ وَ الْأَرْضُ
برداشت فوق، از جمع آوردن «سماوات»استفاده شده است.
5- خلود و عدم خلود جهنمیان در دوزخ، بسته به مشیت الهی است.
خٰالِدِینَ فِیهٰا ... إِلاّٰ مٰا شٰاءَ رَبُّکَ
6- مشیتهای الهی، تخلفناپذیر است.
إِلاّٰ مٰا شٰاءَ رَبُّکَ
7- رهایی جهنمیان از آتش دوزخ، امری ممکن و محتمل است و به مشیت خداوند بستگی دارد.
خٰالِدِینَ فِیهٰا ... إِلاّٰ مٰا شٰاءَ رَبُّکَ
منظور از «مٰا» ی موصوله در «إِلاّٰ مٰا شٰاءَ رَبُّکَ» میتواند زمان و مدت باشد. در این صورت «مستثنی منه»مدت زمانی است که به خلود و دوام توصیف شد. بر این اساس حاصل معنای «خٰالِدِینَ فِیهٰا ...» چنین میشود: دوزخیان در آتش برای همیشه ماندگارند، مگر آنکه خداوند همیشه بودن را ملغیٰ کند.
8- خداوند، برخی از دوزخیان را از آتش دوزخ رهایی میبخشد و از عذاب نجات میدهد.
خٰالِدِینَ فِیهٰا ... إِلاّٰ مٰا شٰاءَ رَبُّکَ
برداشت فوق، بر این اساس است که مراد از «مٰا» در «إِلاّٰ مٰا شٰاءَ رَبُّکَ» افراد و اشخاص باشد. بر این مبنا«مستثنی منه» ضمیر مستتر در «خٰالِدِینَ» میباشد و حاصل معنای «خٰالِدِینَ فِیهٰا ...» چنین خواهد بود: دوزخیان در آتش مخلد هستند، مگر افرادی را که خداوند بخواهد که در آن جا خالد نباشند.
وصف «فَعّٰالٌ لِمٰا یُرِیدُ» به این نکته اشاره دارد که خداوند با اعمال مشیت خویش، برخی دوزخیان را رهایی خواهد بخشید.
9- خداوند هر آنچه را بخواهد، انجام میدهد.
إِنَّ رَبَّکَ فَعّٰالٌ لِمٰا یُرِیدُ
10- حاکمیت خداوند بر هستی، حاکمیتی مطلق و قدرت او بلامنازع است.
إِنَّ رَبَّکَ فَعّٰالٌ لِمٰا یُرِیدُ
11- اخبار خداوند به خلود جهنمیان در دوزخ، نمیتواند مانع او بر موقت قرار
دادن آن باشد.
خٰالِدِینَ فِیهٰا ... إِلاّٰ مٰا شٰاءَ رَبُّکَ إِنَّ رَبَّکَ فَعّٰالٌ لِمٰا یُرِیدُ
جملۀ «إِنَّ رَبَّکَ ...» تعلیل برای حقایقی است که از آیۀ مورد بحث استفاده میشود؛ یعنی، چون حاکمیت او مطلق است و چیزی نمیتواند مانع نفوذ ارادۀ او شود؛ اگر خواست دوزخیان برای همیشه در آتش بمانند، چنین خواهد شد و اگر خواست همه و یا برخی از آنان را نجات دهد، چنین خواهد کرد و حتی اگر وعده و وعیدی را که بر خلود داده، بخواهد عمل نکند، چیزی مانع و رادع او نخواهد بود.
12- باور و توجه به قدرت و حاکمیت مطلق خداوند، موجب پذیرش ربوبیت او بر انسان و سایر هستی است.
إِلاّٰ مٰا شٰاءَ رَبُّکَ إِنَّ رَبَّکَ فَعّٰالٌ لِمٰا یُرِیدُ
برداشت فوق، با توجه به کلمۀ «رب»استفاده شده است.
13- «رب» و «فَعّٰالٌ» از اسما و صفات خداوند
إِلاّٰ مٰا شٰاءَ رَبُّکَ إِنَّ رَبَّکَ فَعّٰالٌ لِمٰا یُرِیدُ
کلیدواژهها:
آتش؛ آخرت؛ آسمان؛ اللّه؛ انسان؛ ایمان؛ توحید؛ جبر و اختیار؛ جهان؛ جهان بینی؛ جهنم؛ خلافت الهی؛ رب/اسما و صفات؛ زمین؛ شقاوت؛ عذاب؛ فاعل/اسما و صفات؛ قدرت؛ مشیت خدا
وَ أَمَّا اَلَّذِینَ سُعِدُوا فَفِی اَلْجَنَّةِ خٰالِدِینَ فِیهٰا مٰا دٰامَتِ اَلسَّمٰاوٰاتُ وَ اَلْأَرْضُ إِلاّٰ مٰا شٰاءَ رَبُّکَ عَطٰاءً غَیْرَ مَجْذُوذٍ (108)
و امّا آنان که خوشبختند در بهشت خواهند بود، و تا آسمانها و زمین بر پاست در آن جاودانهاند، مگر آنچه پروردگارت بخواهد، که [این] عطایی است قطع نشدنی.
108
1- بهشت، جایگاه سعادتمندان صحنۀ قیامت است.
وَ أَمَّا الَّذِینَ سُعِدُوا فَفِی الْجَنَّةِ خٰالِدِینَ فِیهٰا
2- بهشتیان، برای همیشه در بهشت ماندگار خواهند بود.
وَ أَمَّا الَّذِینَ سُعِدُوا فَفِی الْجَنَّةِ خٰالِدِینَ فِیهٰا مٰا دٰامَتِ السَّمٰاوٰاتُ وَ الْأَرْضُ
3- نیل به سعادت و خوشبختی در قیامت، به توفیق الهی است.
وَ أَمَّا الَّذِینَ سُعِدُوا فَفِی الْجَنَّةِ
مجهول آوردن فعل «سُعِدُوا» و آمدن فعل «شَقُوا» به صورت معلوم، بیانگر این نکته است که: تیرهبختان به اختیار خویش اسباب شقاوت را بر خود فراهم میآورند و سعادتمندان در اختیار اسباب سعادت، توفیق الهی را به همراه دارند.
4- جهان آخرت همچون دنیا، دارای زمین و آسمان است.
مٰا دٰامَتِ السَّمٰاوٰاتُ وَ الْأَرْضُ
5- جهان آخرت، دارای آسمانهای متعدد
مٰا دٰامَتِ السَّمٰاوٰاتُ وَ الْأَرْضُ
6- خلود بهشتیان در بهشت، بسته به مشیّت خداوند است.
وَ أَمَّا الَّذِینَ سُعِدُوا فَفِی الْجَنَّةِ خٰالِدِینَ ... إِلاّٰ مٰا شٰاءَ رَبُّکَ
7- هیچ چیز و هیچ کس نمیتواند مانع نفوذ مشیّت الهی شود.
خٰالِدِینَ فِیهٰا ... إِلاّٰ مٰا شٰاءَ رَبُّکَ
8- وعدۀ خداوند بر مخلّد ساختن بهشتیان در بهشت، مشیّت او را محدود نخواهد ساخت و مانع او در موقت قرار دادن آن نخواهد شد.
خٰالِدِینَ فِیهٰا ... إِلاّٰ مٰا شٰاءَ رَبُّکَ عَطٰاءً غَیْرَ مَجْذُوذٍ
«عَطٰاءً غَیْرَ مَجْذُوذٍ» حاکی از دوام بهشت و نعمتهای آن و تأکیدی بر «خٰالِدِینَ فِیهٰا» است. استثنای «مٰا شٰاءَ رَبُّکَ» در ضمن بیان خلود و دوام نعمتهای بهشت گویای این نکته است که وعدههای خداوند، موجب آن نمیشود که مشیت او مقیّد شود و وی را از این که برخلاف آن عمل کند، ناتوان سازد.
9- بهشت و موهبتهای آن، عطایی الهی است.
عَطٰاءً غَیْرَ مَجْذُوذٍ
10- بهشت و موهبتهای آن، از میان نخواهد رفت و از بهشتیان باز پس گرفته نخواهد شد.
عَطٰاءً غَیْرَ مَجْذُوذٍ
«عَطٰاءً» حال برای «الْجَنَّةِ» است و «مَجْذُوذٍ» به معنای مقطوع میباشد. بنابراین «عَطٰاءً غَیْرَ مَجْذُوذٍ» ؛ یعنی، [وارد بهشت میشوند] در حالی که آن بهشت، عطایی قطع نشدنی و مداوم است.
کلیدواژهها:
آخرت؛ آسمان؛ اللّه؛ بهشت؛ توفیق؛ رستگاری؛ زمین؛ عجز؛ مشیت خدا؛ نعمت؛ وعده
فَلاٰ تَکُ فِی مِرْیَةٍ مِمّٰا یَعْبُدُ هٰؤُلاٰءِ مٰا یَعْبُدُونَ إِلاّٰ کَمٰا یَعْبُدُ آبٰاؤُهُمْ مِنْ قَبْلُ وَ إِنّٰا لَمُوَفُّوهُمْ نَصِیبَهُمْ غَیْرَ مَنْقُوصٍ (109)
پس دربارۀ آنچه اینان میپرستند تردید نداشته باش. آنان جز همانگونه که پیشتر پدرانشان [غیر خدا را]میپرستیدند چیزی را نمیپرستیند، و قطعاً ما نصیب آنان را بی کم و کاست خواهیم داد.
109
1- شرکورزی و پرستش غیر خدا، کرداری باطل و بیاساس است.
فَلاٰ تَکُ فِی مِرْیَةٍ مِمّٰا یَعْبُدُ هٰؤُلاٰءِ
روا نبودن شک و تردید دربارۀ معبودهای اهلشرک - که مفاد جملۀ «فَلاٰ تَکُ فِی مِرْیَةٍ ...» است - تصریح ندارد که در چه جنبه و یا جنبههایی تردید نباید کرد؛ قرینههای کلامی بیانگر آن جهات است. اگر «کَمٰا» در آیۀ شریفه برای تعلیل باشد، میرساند که روا نبودن شک و تردید، ناشی از این است که مشرکان برای پرستش بتها، هیچ دلیلی جز تقلید از پدرانشان ندارند و جایی برای شک و تردید در بطلان آن نیست.
2- مشرکان برای عقاید شرکآمیز خویش، هیچ دلیل و حجتی ندارند.
مٰا یَعْبُدُونَ إِلاّٰ کَمٰا یَعْبُدُ آبٰاؤُهُمْ مِنْ قَبْلُ
3- خدایانساختگی اهل شرک، فاقد هرگونه توان و نیرو برای دفاع از پرستشگران خویش
فَلاٰ تَکُ فِی مِرْیَةٍ مِمّٰا یَعْبُدُ هٰؤُلاٰءِ
تفریع جملۀ «فَلاٰ تَکُ ...» بر داستانهای اقوام گذشته، گویای این نکته است که: حال که داستان مشرکان گذشته را شنیدی، این حقیقت برای تو روشن شد که خدایان اهلشرک نتوانستند پرستشگران خویش را از مهلکهها نجات دهند؛ پس در این نکته شک و تردیدی به دل راه نده که خدایان اهل شرک در زمان تو نیز نمیتوانند کاری برای پرستشگران خویش انجام دهند.
4- مطالعه در تاریخ اقوام مشرک و توجه به فرجام شوم آنان، راهی برای پی بردن به بطلان شرک و نبود توان و نیرو در معبودهای ساختگی است.
فَلاٰ تَکُ فِی مِرْیَةٍ مِمّٰا یَعْبُدُ هٰؤُلاٰءِ
5- معبودهای اهلشرک، ارمغانی جز خسارت و تباهی برای پرستشگران خویش ندارند.
فَلاٰ تَکُ فِی مِرْیَةٍ مِمّٰا یَعْبُدُ هٰؤُلاٰءِ مٰا یَعْبُدُونَ إِلاّٰ کَمٰا یَعْبُدُ آبٰاؤُهُمْ
چنان چه «کَمٰا» در آیۀ شریفه برای تشبیه باشد، جملۀ «فَلاٰ تَکُ ...» به ضمیمۀ «إِنّٰا لَمُوَفُّوهُمْ ...» میرساند که: روا نبودن شک و تردید به این جهت است که همان طور که معبودهای مشرکان پیشین، دستاوردی جز خسارت و تباهی برای پرستش کنندگان خود نداشتند (و ما زادوهم غیر تتبیب، آیۀ 101) معبودهای اهلشرک در زمان تو نیز این چنینند.
6- پدران و پیشینیان مشرکان عصر بعثت نیز مشرک و پرستشگر معبودهای دروغین بودند.
مٰا یَعْبُدُونَ إِلاّٰ کَمٰا یَعْبُدُ آبٰاؤُهُمْ مِنْ قَبْلُ
7- تقلید از گذشتگان و پیروی از سنت پیشینیان، وادار کنندۀ مشرکان عصر بعثت به پرستش معبودهای دروغین
مٰا یَعْبُدُونَ إِلاّٰ کَمٰا یَعْبُدُ آبٰاؤُهُمْ مِنْ قَبْلُ
در برداشت فوق «کَمٰا» برای تعلیل گرفته شده است. بنابراین مفاد «مٰا یَعْبُدُونَ ...» چنین میشود: تنها دلیل گرایش مشرکان به بتپرستی، این است که پدرانشان بتپرست بودند.
8- خداوند، سزا و کیفر مشرکان را بیهیچ کم و کاستی به آنان خواهد رساند.
وَ إِنّٰا لَمُوَفُّوهُمْ نَصِیبَهُمْ غَیْرَ مَنْقُوصٍ
کلیدواژهها:
اسلام؛ اللّه؛ باطل؛ تاریخ؛ تقلید؛ شرک؛ شناخت؛ ضرر؛ عجز؛ عذاب؛ نیاکان
وَ لَقَدْ آتَیْنٰا مُوسَی اَلْکِتٰابَ فَاخْتُلِفَ فِیهِ وَ لَوْ لاٰ کَلِمَةٌ سَبَقَتْ مِنْ رَبِّکَ لَقُضِیَ بَیْنَهُمْ وَ إِنَّهُمْ لَفِی شَکٍّ مِنْهُ مُرِیبٍ (110)
و همانا ما به موسی کتاب دادیم، پس در آن اختلاف شد. و اگر نبود سخنی که قبلاً از پروردگارت صادر شده است [که تا قیامت به بندگان مهلت میدهد،] میان آنان داوری شده بود. و قطعاً آنان دربارۀ تورات سخت در شکّند.
110
1- موسی(ع) از پیامبران دارای کتاب آسمانی
وَ لَقَدْ آتَیْنٰا مُوسَی الْکِتٰابَ
2- خداوند، اعطا کنندۀ کتاب آسمانی به پیامبران خویش
وَ لَقَدْ آتَیْنٰا مُوسَی الْکِتٰابَ
3- قوم موسی در حقانیت تورات اختلاف کرده؛ گروهی آن را پذیرفتند و گروهی آن
را انکار کردند.
وَ لَقَدْ آتَیْنٰا مُوسَی الْکِتٰابَ فَاخْتُلِفَ فِیهِ
4- اختلاف پیروان موسی دربارۀ تورات اصلی و محتوای آن *
وَ لَقَدْ آتَیْنٰا مُوسَی الْکِتٰابَ فَاخْتُلِفَ فِیهِ
5- اختلاف انسانها در پذیرش و عدم پذیرش کتابهای آسمانی، مقتضی داوری خداوند میان آنان و زمینهساز پیامدهای آن (پاداش و کیفر)
فَاخْتُلِفَ فِیهِ وَ لَوْ لاٰ کَلِمَةٌ سَبَقَتْ مِنْ رَبِّکَ لَقُضِیَ بَیْنَهُمْ
6- خداوند، حیات دنیا را عرصۀ داوری خویش میان گروندگان به کتابهای آسمانی و منکران آنها، قرار نداده است.
لَوْ لاٰ کَلِمَةٌ سَبَقَتْ مِنْ رَبِّکَ لَقُضِیَ بَیْنَهُمْ
مراد از «کَلِمَةٌ» امری است که خداوند مقدر کرده و آن بقای انسانها و سپری کردن حیات دنیوی است. آیاتی نظیر «وَ لَکُمْ فِی الْأَرْضِ مُسْتَقَرٌّ وَ مَتٰاعٌ إِلیٰ حِینٍ ؛ شما انسانها تا مدتی (تا سپری شدن حیات دنیا) در زمین مستقر خواهید بود و از اسباب معیشت بهره خواهید برد. بقرة36/.» گویای آن تقدیر و کلمه است.
7- داوری نکردن خداوند، میان حق و باطل در عرصۀ حیات دنیوی، بر اساس تقدیری است که خود مقرر کرده است.
لَوْ لاٰ کَلِمَةٌ سَبَقَتْ مِنْ رَبِّکَ لَقُضِیَ بَیْنَهُمْ
8- مصالح جوامع بشری و تدبیر امور انسانها، مقتضی داوری نکردن او میان حقگرایان و باطلاندیشان، در عرصۀ حیات دنیا
لَوْ لاٰ کَلِمَةٌ سَبَقَتْ مِنْ رَبِّکَ لَقُضِیَ بَیْنَهُمْ
برداشت فوق، از کلمۀ «رب» - که به معنای مدبر و مربی است - استفاده میشود؛ یعنی، تقدیر یاد شده (لولا کلمة سبقت ...) در راستای تدبیر امور انسانهاست.
9- خداوند بر اساس تقدیر خویش، به منکران حقانیت تورات مهلت داده است و دربارۀ آنان در دنیا داوری نخواهد کرد.
فَاخْتُلِفَ فِیهِ وَ لَوْ لاٰ کَلِمَةٌ سَبَقَتْ مِنْ رَبِّکَ لَقُضِیَ بَیْنَهُمْ
10- خداوند، سنن و قوانین ثابتی را برای امور انسانها جاری میسازد.
وَ لَوْ لاٰ کَلِمَةٌ سَبَقَتْ مِنْ رَبِّکَ لَقُضِیَ بَیْنَهُمْ
11- مهلت دادن به متخلفان از حق، از سنّتهای خداوند است.
وَ لَوْ لاٰ کَلِمَةٌ سَبَقَتْ مِنْ رَبِّکَ لَقُضِیَ بَیْنَهُمْ
12- منکران حقانیت تورات، علی رغم نداشتن یقین به نادرستی آن، منکر حقانیت آن شده بودند.
وَ إِنَّهُمْ لَفِی شَکٍّ مِنْهُ مُرِیبٍ
مراد از ضمیر در «إِنَّهُمْ» کسانیاند که تورات را نپذیرفتند؛ به اصطلاح اهل ادب این ضمیر به نحو استخدام به اختلاف کنندگان - که از «فَاخْتُلِفَ فِیهِ» به دست میآید - برمیگردد.
«مُرِیبٍ» یا لازم و به معنای دارای ریب و شک است و تأکید «شَکٍّ» میباشد و یا متعدی و به معنای «تردید افکن» است.
13- «رب»از اسما و صفات خداوند
وَ لَوْ لاٰ کَلِمَةٌ سَبَقَتْ مِنْ رَبِّکَ
کلیدواژهها:
اختلاف؛ استدراج؛ اللّه؛ انبیاء؛ انسان؛ اولواالعزم؛ ایمان؛ باطل؛ بنی اسرائیل؛ پاداش؛ تاریخ؛ تکذیب؛ تورات؛ حق؛ رب/اسما و صفات؛ سنتهای خدا؛ شک؛ قضا؛ کتاب؛ کتابهای آسمانی؛ کفر؛ موسی(ع)؛ نبوت
وَ إِنَّ کُلاًّ لَمّٰا لَیُوَفِّیَنَّهُمْ رَبُّکَ أَعْمٰالَهُمْ إِنَّهُ بِمٰا یَعْمَلُونَ خَبِیرٌ (111)
و بیگمان، پروردگار تو [جزای] اعمال همه را به طور کامل خواهد داد، چراکه او به آنچه میکنند آگاه است.
111
1- خداوند در قیامت، میان مؤمنان به کتابهای آسمانی و انکار کنندگان آن قضاوت خواهد کرد.
وَ لَوْ لاٰ کَلِمَةٌ سَبَقَتْ ... وَ إِنَّ کُلاًّ لَمّٰا لَیُوَفِّیَنَّهُمْ رَبُّکَ أَعْمٰالَهُمْ
مراد از «کُلاًّ» - به قرینۀ «فَاخْتُلِفَ فِیهِ» در آیۀ قبل - مؤمنان به کتابهای آسمانی و انکار کنندگان آن است و به قرینۀ «لَوْ لاٰ ...
لَقُضِیَ بَیْنَهُمْ» معلوم میشود که خداوند در صحنۀ قیامت، پیش از پاداشدهی و به کیفررسانی، میان انسانها داوری خواهد کرد.
2- مؤمنان به کتابهای آسمانی، در قیامت به پاداش کامل کردار خویش دست خواهند یافت.
وَ إِنَّ کُلاًّ لَمّٰا لَیُوَفِّیَنَّهُمْ رَبُّکَ أَعْمٰالَهُمْ
مراد از «أَعْمٰالَهُمْ» کیفر و پاداش اعمال میباشد. بنابراین «إِنَّ کُلاًّ ...»؛ یعنی، همانا پروردگارت پاداش و کیفر اعمال همگان را به طور کامل پرداخت خواهد کرد.
3- انکار کنندگان کتابهای آسمانی، به کیفر و مجازات اخروی گرفتار خواهند شد.
وَ إِنَّ کُلاًّ لَمّٰا لَیُوَفِّیَنَّهُمْ رَبُّکَ أَعْمٰالَهُمْ
قابل ذکر است که مفسران دربارۀ کلمۀ «لَمّٰا» و معنا و جایگاه آن در آیۀ شریفه، سخنان بسیاری دارند. علاقهمندان را به
کتابهای مفصل تفسیری و ادبی ارجاع میدهیم. آنچه به نظر تکلفی ندارد این است که «لَمّٰا» شرطیه است و فعل آن محذوف میباشد و کلام با تقدیر آن چنین میشود: إنّ کلاًّ لما أتتهم الساعة لیوفینّهم.
4- پاداشها و کیفرهای خداوند، با اعمال و رفتار آدمیان مطابقت داشته و کاستی ندارد.
لَیُوَفِّیَنَّهُمْ رَبُّکَ أَعْمٰالَهُمْ
«توفاة»(مصدر«یوفی») به معنای به طور کامل و تمام پرداختن است.
5- خداوند، کفر و ایمان و اعمال نیک و بد انسانها را به صورت پاداش و کیفر متبلور خواهد ساخت.
وَ إِنَّ کُلاًّ لَمّٰا لَیُوَفِّیَنَّهُمْ رَبُّکَ أَعْمٰالَهُمْ
گفتن «أَعْمٰالٌ» و اراده کردن پاداش و کیفر آنها، گویای این نکته است که: پاداش و کیفر، بازتاب اعمال و تبلور یافتۀ آن است؛ به گونهای که گویا پاداش و کیفر اعمال، همان
اعمال است.
6- کیفررسانی و پاداشدهی خداوند، پرتوی از ربوبیت اوست.
لَیُوَفِّیَنَّهُمْ رَبُّکَ أَعْمٰالَهُمْ
7- خداوند، به تمامی اعمال انسانها و حقیقت آن اعمال آگاه است.
إِنَّهُ بِمٰا یَعْمَلُونَ خَبِیرٌ
«خبرت الأمر»؛ یعنی، حقیقت آن را شناختم (لسانالعرب).
بنابراین «إِنَّهُ بِمٰا یَعْمَلُونَ خَبِیرٌ» ؛ یعنی، همانا خداوند به حقیقت و کُنه اعمال شما آگاه است.
8- رساندن انسانها به سزایی کامل و مطابق با اعمال و رفتار آنان، تنها درخور کسی است که به تمام اعمال و جزئیات رفتار ایشان آگاه باشد.
لَیُوَفِّیَنَّهُمْ رَبُّکَ أَعْمٰالَهُمْ إِنَّهُ بِمٰا یَعْمَلُونَ خَبِیرٌ
بیان آگاهی خداوند به تمامی اعمال و جزئیات آن، پس از مطرح ساختن ادای کامل پاداش و کیفر اعمال، گویای برداشت فوق است.
9- «رب» و «خَبِیرٌ» از اسما و صفات خداوند
لَیُوَفِّیَنَّهُمْ رَبُّکَ أَعْمٰالَهُمْ إِنَّهُ بِمٰا یَعْمَلُونَ خَبِیرٌ
کلیدواژهها:
آخرت؛ اللّه؛ انسان؛ ایمان؛ پاداش؛ تکذیب؛ حسابرسی؛ خبیر/اسما و صفات؛ رب/اسما و صفات؛ عذاب؛ علم؛ عمل؛ غیب؛ قضا؛ کتابهای آسمانی؛ کفر
فَاسْتَقِمْ کَمٰا أُمِرْتَ وَ مَنْ تٰابَ مَعَکَ وَ لاٰ تَطْغَوْا إِنَّهُ بِمٰا تَعْمَلُونَ بَصِیرٌ (112)
پس همانگونه که فرمان یافتهای، همواره بر راه راست باش، هم تو و هم کسانی که [از شرک] توبه کرده و با تو هستند، و طغیان نکنید که او به آنچه میکنید بیناست.
112
1- خداوند، پیامبر(ص) را به استقامت و پایداری بر توحید و پرستش خدا، فرمان داد.
فَاسْتَقِمْ کَمٰا أُمِرْتَ
متعلق «استقم»ذکر نشده تا حکایت از عموم داشته باشد؛ ولی از آن جا که بحث آیات پیشین دربارۀ توحید و پرستش خدا بود، در برداشت فوق از آنها نام برده شد.
2- مؤمنان همراه پیامبر(ص) به استقامت و پایداری بر توحید و پرستش خدا موظّف بودند.
فَاسْتَقِمْ ... وَ مَنْ تٰابَ مَعَکَ
«مَنْ تٰابَ» عطف بر ضمیر مستتر در «فَاسْتَقِمْ» است؛ یعنی:
«و لیستقم من تاب معک».
3- استقامت در ابلاغ دین و گسترش توحید، وظیفۀ پیامبر(ص) و مؤمنان به او
فَاسْتَقِمْ کَمٰا أُمِرْتَ وَ مَنْ تٰابَ مَعَکَ
جملۀ «تو و پیروانت پایداری و استقامت کنید»میتواند به این معنا باشد: بر توحید و احکام دین پایبند و ثابت قدم بمانید؛ مبادا سختیها و مشکلات شما را از مسیر حق منحرف سازد. و نیز میتواند گویای این باشد: در ابلاغ توحید و دین پایداری کنید و از دعوت ملول و خسته نشوید. برداشت فوق ناظر به معنای دوم است.
4- پیامبر(ص) در چگونگی پایداری و استقامت، باید بر اساس امر و فرمان خدا عمل میکرد.
فَاسْتَقِمْ کَمٰا أُمِرْتَ
5- شرایط مکه برای پیامبر(ص) و مسلمانان، شرایطی دشوار و دینداری امری مشکل و نیازمند استقامت و پایداری بود.
فَاسْتَقِمْ کَمٰا أُمِرْتَ وَ مَنْ تٰابَ مَعَکَ
6- پذیرش توحید، بازگشت به خداست.
وَ مَنْ تٰابَ مَعَکَ
7- صحابۀ پیامبر، پیش از ایمانشان به آن حضرت، مردمی مشرک بودند و با گرایش به توحید از شرک توبه کردند.
وَ مَنْ تٰابَ مَعَکَ
مراد از توبه - به قرینۀ آیات پیشین که دربارۀ شرک و توحید بود - بازگشتن از شرک و رویآوری به توحید است. قابل ذکر است که «مَعَکَ» حال برای فاعل «تٰابَ» میباشد. بنابراین «مَنْ تٰابَ مَعَکَ» ؛ یعنی، و آنان که از شرک توبه کردند و همراه تو و از اصحاب تو هستند.
8- تردید و شک، مانع استقامت و پایداری است.
فَلاٰ تَکُ فِی مِرْیَةٍ مِمّٰا یَعْبُدُ هٰؤُلاٰءِ ... فَاسْتَقِمْ کَمٰا أُمِرْتَ وَ مَنْ تٰابَ مَعَکَ
9- توجه به داستان پیامبران و سرنوشت اقوام مؤمن و کافر، وادار کنندۀ انسان به استقامت وپایداری بر توحید و پرستش خدا
فَاسْتَقِمْ کَمٰا أُمِرْتَ
برداشت فوق، بر این اساس است که جملۀ «فَاسْتَقِمْ ...» بر داستان اقوام گذشته - که در آیات پیشین از آن سخن رفته است - تفریع شده باشد.
10- توجه به قضاوت و داوری خداوند در قیامت و باور به پاداش و مجازات در آن سرا، آدمی را به استقامت در راه دین وامیدارد.
لَقُضِیَ بَیْنَهُمْ ... إِنَّ کُلاًّ لَمّٰا لَیُوَفِّیَنَّهُمْ رَبُّکَ أَعْمٰالَهُمْ ... فَاسْتَقِمْ کَمٰا أُمِرْتَ
11- خداوند، پیامبر(ص) و مؤمنان را از گرایش به شرک و انحراف از پرستش خدا برحذر داشت.
وَ لاٰ تَطْغَوْا
«طغیان» (مصدر «لاٰ تَطْغَوْا» ) به معنای تجاوز کردن از حد است. مصداق مورد نظر برای طغیان - به قرینۀ آیات پیشین که دربارۀ شرک و توحید بود - انحراف از توحید و گرایش به شرک است.
12- شرکورزی و پرستش غیر خدا، طغیانگری و تجاوز از حقیقت است.
وَ لاٰ تَطْغَوْا
13- مبلغان دین در نشر توحید و احکام الهی، نباید از حد و مرز تعیین شده خارج شوند.
فَاسْتَقِمْ کَمٰا أُمِرْتَ ... وَ لاٰ تَطْغَوْا
در برداشت فوق، جملۀ «لاٰ تَطْغَوْا» در ارتباط با «فَاسْتَقِمْ» معنا شده است و متعلق «لاٰ تَطْغَوْا» استقامت گرفته شده است؛ یعنی، در پایداری طغیان نکنید و این کار را بر اساس برنامۀ الهی انجام دهید.
14- خداوند، اعمال انسانها را میبیند و به
همۀ آنها آگاهی دارد.
إِنَّهُ بِمٰا تَعْمَلُونَ بَصِیرٌ
15- استقامت در دین و پایداری بر توحید، درپیدارندۀ پاداش الهی
فَاسْتَقِمْ ... إِنَّهُ بِمٰا تَعْمَلُونَ بَصِیرٌ
یادآوری علم و آگاهی خداوند به اعمال بندگان پس از امرها و نهیها، اشاره به پاداشدهی و کیفر رساندن است.
16- طغیان و سرکشی در برابر خدا و گرایش به شرک و پرستش غیر خدا، درپی دارندۀ عقوبت و کیفر الهی
وَ لاٰ تَطْغَوْا إِنَّهُ بِمٰا تَعْمَلُونَ بَصِیرٌ
17- توجّه و باور به آگاهی و نظارت خداوند بر اعمال و رفتار انسانها، موجب پایداری و استقامت در راه دین
فَاسْتَقِمْ کَمٰا أُمِرْتَ وَ مَنْ تٰابَ مَعَکَ ... إِنَّهُ بِمٰا تَعْمَلُونَ بَصِیرٌ
18- «بَصِیرٌ» از اسما و صفات خداوند
إِنَّهُ بِمٰا تَعْمَلُونَ بَصِیرٌ
کلیدواژهها:
آخرت؛ استقامت؛ اسلام؛ اقرار؛ اللّه؛ امر الهی؛ انبیاء؛ انسان؛ ایمان؛ بصیر/اسما و صفات؛ پاداش؛ تاریخ؛ تبلیغ؛ تکلیف؛ توبه؛ توحید؛ جهان بینی؛ دین؛ ذکر؛ سختی؛ شرک؛ شک؛ صحابه؛ طغیان؛ عبادت؛ عذاب؛ قصه؛ گناه؛ محمّد(ص)
وَ لاٰ تَرْکَنُوا إِلَی اَلَّذِینَ ظَلَمُوا فَتَمَسَّکُمُ اَلنّٰارُ وَ مٰا لَکُمْ مِنْ دُونِ اَللّٰهِ مِنْ أَوْلِیٰاءَ ثُمَّ لاٰ تُنْصَرُونَ (113)
و به کسانی که ستم کردهاند اعتماد نکنید که آتش به شما خواهد رسید، و جز خدا هیچ یاوری نخواهید داشت، و سرانجام یاری نخواهید شد.
113
1- تمایل به ستمگران و اتکای بر آنان، حرام و گناهی بزرگ است.
وَ لاٰ تَرْکَنُوا إِلَی الَّذِینَ ظَلَمُوا
«الرکون إلی شیء»؛ یعنی، گرایش پیدا کردن به چیزی و اعتماد کردن بر آن.
2- تمایل به ستمگران و اتکای بر آنان، موجب گرفتار شدن به آتش دوزخ است.
وَ لاٰ تَرْکَنُوا إِلَی الَّذِینَ ظَلَمُوا فَتَمَسَّکُمُ النّٰارُ
3- ستمپیشگان، به آتش دوزخ درخواهند افتاد.
فَتَمَسَّکُمُ النّٰارُ
جملۀ «فَتَمَسَّکُمُ النّٰارُ» بیان میکند که اتکای بر ستمگران، درپیدارندۀ آتش است. این معنا میرساند که خود ستمگران نیز به آتش درخواهند افتاد. تعبیر «فَتَمَسَّکُمُ» میتواند اشاره به این نکته باشد که: ستمگران آتش هستند و با اعتماد و تکیه به آنان، آتش با شما تماس پیدا خواهد کرد.
4- شرک و پرستش غیر خدا، ظلم و درپیدارندۀ آتش دوزخ است.
وَ لاٰ تَرْکَنُوا إِلَی الَّذِینَ ظَلَمُوا فَتَمَسَّکُمُ النّٰارُ
از مصداقهای مورد نظر برای ظلم - به قرینۀ آیات پیشین - شرکورزی و پرستش غیرخداست.
5- مسلمانان نباید در پایداری بر دین و پیشبرد اهداف آن بر ستمگران، اتکا کنند و از آنان یاری طلبند.
فَاسْتَقِمْ کَمٰا أُمِرْتَ وَ مَنْ تٰابَ مَعَکَ ... وَ لاٰ تَرْکَنُوا إِلَی الَّذِینَ ظَلَمُوا
نهی از تمایل به ستمگران و اتکای بر آنان، پس از امر به استقامت در راه دین، توجه دادن مؤمنان است به این که مبادا برای رسیدن به این مقصود (استقامت در راه دین و پیشبرد اهداف آن) بر ستمگران تکیه کنند و از آنان یاری بخواهند.
6- تکیه بر ستمگران برای گسترش توحید و دین، طغیان و خروج از حد و مرز تعیین شده است.
فَاسْتَقِمْ کَمٰا أُمِرْتَ ... لاٰ تَطْغَوْا ... وَ لاٰ تَرْکَنُوا إِلَی الَّذِینَ ظَلَمُوا
عبارت «وَ لاٰ تَرْکَنُوا ...» میتواند بیانگر مصداقی از «لاٰ تَطْغَوْا» باشد و تفسیری برای «کَمٰا أُمِرْتَ» تلقی گردد.
7- ستمگران هرگز اهل ایمان را در رسیدن به هدفهای توحیدیشان یاری نخواهند کرد.
وَ لاٰ تَرْکَنُوا إِلَی الَّذِینَ ظَلَمُوا ... مٰا لَکُمْ مِنْ دُونِ اللّٰهِ مِنْ أَوْلِیٰاءَ
8- هدف، نمیتواند توجیه کنندۀ وسیله باشد.
فَاسْتَقِمْ کَمٰا أُمِرْتَ ... وَ لاٰ تَطْغَوْا ... وَ لاٰ تَرْکَنُوا إِلَی الَّذِینَ ظَلَمُوا
9- تنها خداوند، یاور و سرپرست انسانهاست.
وَ مٰا لَکُمْ مِنْ دُونِ اللّٰهِ مِنْ أَوْلِیٰاءَ
10- نپذیرفتن ولایت و سرپرستی خداوند، آدمی را به دام اولیا و سرپرستانی متعدد گرفتار میسازد.
وَ مٰا لَکُمْ مِنْ دُونِ اللّٰهِ مِنْ أَوْلِیٰاءَ
آوردن «ولی» به صورت مفرد به جای «أَوْلِیٰاءَ» در رساندن مقصود (نبود هیچ ولی و سرپرستی جز خدا) کافی بود. بنابراین جمع آوردن «أَوْلِیٰاءَ» اشاره به نکاتی دارد. برداشت فوق ناظر به یکی از آن نکات است.
11- ستمکاران،شایستۀولایت وسرپرستی نیستند.
وَ لاٰ تَرْکَنُوا إِلَی الَّذِینَ ظَلَمُوا ... وَ مٰا لَکُمْ مِنْ دُونِ اللّٰهِ مِنْ أَوْلِیٰاءَ
12- تنها با اتکا بر خدا و یاری طلبیدن از او، میتوان بر دینداری پایداری کرد و اهداف دین را پیش برد.
فَاسْتَقِمْ کَمٰا أُمِرْتَ ... وَ مٰا لَکُمْ مِنْ دُونِ اللّٰهِ مِنْ أَوْلِیٰاءَ
برداشت فوق، مقتضای ارتباط «فَاسْتَقِمْ ...» با «مٰا لَکُمْ مِنْ دُونِ اللّٰهِ مِنْ أَوْلِیٰاءَ» است.
13- گرفتاران به آتش دوزخ، نجات دهندهای نخواهند داشت و از طرف هیچ کس یاری نخواهند شد.
ثُمَّ لاٰ تُنْصَرُونَ
14- «ولی»:از اسما و صفات خداوند
وَ مٰا لَکُمْ مِنْ دُونِ اللّٰهِ مِنْ أَوْلِیٰاءَ
15- «عن أبی عبداللّٰه (ع ) فی قول اللّٰه عزّوجل : «وَ لاٰ تَرْکَنُوا إِلَی الَّذِینَ ظَلَمُوا ...» قال: هو الرّجل یأتی السّلطان فیحبّ بقائه إلیٰ أن یدخل یده إلیٰ کیسه فیعطیه؛ (1)
از امام صادق(ع) دربارۀ سخن خداوند عزوجل: «وَ لاٰ تَرْکَنُوا إِلَی الَّذِینَ ظَلَمُوا ...» روایت شده که فرمود: رکون به ظالم این است که شخص نزد سلطان [ظالم] برود و دوست بدارد که او زنده بماند تا دست در کیسهاش کند و چیزی به او بدهد».
16- «قال (ص ): ... من مدح سلطاناً جائراً و تخفّف و تضعضع له طمعاً فیه کان قرینه إلی النّار ... قال اللّٰه عزّوجل : «وَ لاٰ تَرْکَنُوا إِلَی الَّذِینَ ظَلَمُوا فَتَمَسَّکُمُ النّٰارُ ... ؛ (2)
رسول خدا(ص ) فرمود: ... کسی که سلطان ستمگری رای به خاطر طمع داشتن به او، ستایش کند و در برابر او کوچکی و تواضع نما ید در آتش همنشین او گردد ...خداوند عزوجل فرمود: وَ لاٰ تَرْکَنُوا ...».
17- «کان علی بن الحسین (ع ) یعظ النّاس :
... و لا ترکنوا إلی الدّنیا فإن اللّٰه عزّوجل قال لمحمّد صلّی اللّٰه علیه و آله و سلّم : «وَ لاٰ تَرْکَنُوا إِلَی الَّذِینَ ظَلَمُوا فَتَمَسَّکُمُ النّٰارُ» و لاترکنوا إلیٰ زهرة الدّنیا و ما فیها رکون من اتّخذها دار قرار و منزل استیطان ... ؛ (3)
امامسجاد(ع) مردم را موعظه میکرد که: ... به دنیا تمایل و اطمینان نکنید؛ زیرا خداوند عزوجل به حضرت محمد(ص) فرمود: «وَ لاٰ تَرْکَنُوا إِلَی الَّذِینَ ظَلَمُوا فَتَمَسَّکُمُ النّٰارُ» و به زیبایی دنیا و آنچه در دنیاست تمایل و اطمینان نکنید، بسان تمایل و اطمینان کسی که آن را خانۀ همیشگی و جای ماندن
خود قرار داده است...».
18- «عن أبی عبداللّٰه (ع ): «وَ لاٰ تَرْکَنُوا إِلَی الَّذِینَ ظَلَمُوا فَتَمَسَّکُمُ النّٰارُ» قال: أما إنّه لمیجعلها خلوداً و لٰکن تمسّکم النّار فلاترکنوا إلیهم؛ (1)
از امام صادق(ع) [دربارۀ سخن خداوند] «وَ لاٰ تَرْکَنُوا إِلَی الَّذِینَ ظَلَمُوا فَتَمَسَّکُمُ النّٰارُ ...» روایت شده که فرمود:
آگاه باشید خداوند[سزایتمایل و اطمینان به ستمگران] را آتش دائمی قرار نداد، ولی آتش به شما میرسد. بنابراین از تمایل و اطمینان به ظالمان پرهیز کنید».
19- «عن النبی (ص ) قال : ... و قال لقمان لابنه : یا بنی ... إن کنت صالحاً فابعد من الأشرار و السّفهاء، فربما أصابهم اللّٰه بعذاب فیصیبک معهم ، فقد أفصح اللّٰه سبحانه و تعالی بقوله :... و ... و قال سبحانه : «وَ لاٰ تَرْکَنُوا إِلَی الَّذِینَ ظَلَمُوا فَتَمَسَّکُمُ النّٰارُ» ... ؛ (2)
از رسول خدا(ص) روایت شده که فرمود: ... لقمان به فرزندش گفت: ای پسرک من! ... اگر انسان شایستهای هستی از اشرار و سبک مغزان دوری کن، چه بسا خداوند بر آنان عذابی بفرستد و تو را هم با آنان فرا گیرد ... خداوند در گفتار خود به روشنی فرموده: ... و ... «وَ لاٰ تَرْکَنُوا إِلَی الَّذِینَ ...»...».
کلیدواژهها:
آتش؛ آرامش؛ اسلام؛ اللّه؛ انسان؛ ایمان؛ تبلیغ؛ توحید؛ توکل؛ جهان بینی؛ جهنم؛ حرمت؛ حُکم؛ خلافت الهی؛ دنیا؛ دین؛ شرک؛ طغیان؛ ظلم؛ عبادت؛ عذاب؛ گناه؛ ملامت؛ نصرت؛ ولایت؛ ولی/اسما و صفات
وَ أَقِمِ اَلصَّلاٰةَ طَرَفَیِ اَلنَّهٰارِ وَ زُلَفاً مِنَ اَللَّیْلِ إِنَّ اَلْحَسَنٰاتِ یُذْهِبْنَ اَلسَّیِّئٰاتِ ذٰلِکَ ذِکْریٰ لِلذّٰاکِرِینَ (114)
و نماز را در دو طرف روز و اوایل شب بر پادار. قطعاً نیکیها بدیها را از بین میبرد. این تذکّری است برای پند پذیران.
114
1- لزوم برپا داشتن نمازهای یومیه در اوقات مقررشدۀ آنها
وَ أَقِمِ الصَّلاٰةَ طَرَفَیِ النَّهٰارِ وَ زُلَفاً مِنَ اللَّیْلِ
2- دو طرف روز (صبح و عصر یا صبح و مغرب) و اوایل شب، از اوقات مقرر شده برای نماز است.
وَ أَقِمِ الصَّلاٰةَ طَرَفَیِ النَّهٰارِ وَ زُلَفاً مِنَ اللَّیْلِ
«طرف»به معنای جانب و ناحیه است. دو جانب روز منطبق است بر صبح و عصر و یا صبح و مغرب. «زُلَف»(جمع «زلفة») به معنای ساعات اولیۀ شباست که وقت نماز مغرب و عشا میباشد.
3- پیامبر(ص) باید الگوی مردمان در اقامۀ نماز باشد.
وَ أَقِمِ الصَّلاٰةَ
مفسران برآنند که مراد از نماز در آیۀ مورد بحث، نمازهای یومیه است و این نمازها بر همگان واجب است. بنابراین مخاطب قراردادن پیامبر(ص) در بیان لزوم اقامۀ نماز، میتواند اشاره به برداشت فوق باشد.
4- اقامۀ نماز، تکیهگاهی برای استقامت در راه دین و ابلاغ آن
فَاسْتَقِمْ کَمٰا أُمِرْتَ ... وَ أَقِمِ الصَّلاٰةَ
5- انجام کارهای نیک، مایۀ ترک کردن کارهای ناپسند است.
إِنَّ الْحَسَنٰاتِ یُذْهِبْنَ السَّیِّئٰاتِ
زدوده شدن ناپسندها - که «یُذْهِبْنَ السَّیِّئٰاتِ» دلالت بر آن دارد - محتمل است به این معنا باشد که: کارهای ناپسند تحقق نمییابد. بر این اساس جملۀ «إِنَّ الْحَسَنٰاتِ ...» حاکی از این است که: انجام کارهای نیک روحیهای در آدمی ایجاد میکند که به سراغ کارهای ناشایست نمیرود.
6- انجام کارهای نیک، موجب آمرزش گناهان است.
إِنَّ الْحَسَنٰاتِ یُذْهِبْنَ السَّیِّئٰاتِ
برداشت فوق، بر این اساس است که مراد از زدوده شدن «سیئات» از میان رفتن گناهان باشد. بر این مبنا جملۀ «إِنَّ الْحَسَنٰاتِ ...»؛ یعنی، کارهای نیک باعث میشود که گناهان از میان برود و آدمی آمرزیده شود.
7- نمازهای شبانهروزی، از بارزترین کارهای نیک است.
وَ أَقِمِ الصَّلاٰةَ ... إِنَّ الْحَسَنٰاتِ یُذْهِبْنَ السَّیِّئٰاتِ
8- نمازهای یومیه، مایۀ ترک کارهای ناروا و نیز موجب آمرزش گناهان است.
وَ أَقِمِ الصَّلاٰةَ ... إِنَّ الْحَسَنٰاتِ یُذْهِبْنَ السَّیِّئٰاتِ
9- دستور اقامۀ نمازهای یومیه، از مواعظ و پندهای مهم خداوند است.
وَ أَقِمِ الصَّلاٰةَ ... ذٰلِکَ ذِکْریٰ
مشارالیه «ذٰلِکَ» میتواند همۀ دستورات و حقایقی باشد که در این آیه و دو آیۀ قبل بیان شده است. در برداشت فوق «ذٰلِکَ ذِکْریٰ» در ارتباط با «أَقِمِ الصَّلاٰةَ» معنا شده است. به کارگیری «ذٰلِکَ» - که برای اشاره به دور است - در مشارالیه نزدیک، حاکی از عظمت و اهمیت آن مشارالیه میباشد.
10- نماز، وسیلۀ یاد خدا و فراموش نکردن اوست.
وَ أَقِمِ الصَّلاٰةَ ... ذٰلِکَ ذِکْریٰ
11- لزوم پایداری بر دین، پرهیز از طغیان و سرکشی و تمایل نداشتن و تکیه نکردن بر ستمگران، از مواعظ و پندهای مهم خداوند است.
فَاسْتَقِمْ کَمٰا أُمِرْتَ ... وَ لاٰ تَطْغَوْا ... وَ لاٰ تَرْکَنُوا إِلَی الَّذِینَ ظَلَمُوا ... ذٰلِکَ ذِکْریٰ لِلذّٰاکِرِینَ
برداشت یاد شده بر این اساس است که مشارالیه «ذٰلِکَ» همۀ دستورات و حقایقی باشد که در این آیه و دو آیۀ قبل بیان شده است.
12- محو شدن گناهان با انجام کارهای نیک، حقیقتی شایسته و بایستۀ به خاطر سپردن و همواره به یاد داشتن است.
إِنَّ الْحَسَنٰاتِ یُذْهِبْنَ السَّیِّئٰاتِ ذٰلِکَ ذِکْریٰ لِلذّٰاکِرِینَ
13- تنها موعظهپذیران، از توصیهها و مواعظ الهی پند خواهند گرفت.
ذٰلِکَ ذِکْریٰ لِلذّٰاکِرِینَ
زمخشری در کشاف «ذِکْریٰ» را به موعظه و «ذاکرین» را به پندپذیران معنا کرده است.
14- «عن أبی جعفر(ع ):... و قال تبارک و تعالی : ... «أَقِمِ الصَّلاٰةَ طَرَفَیِ النَّهٰارِ» و طرفاه صلاة المغرب و الغداة. «وَ زُلَفاً مِنَ اللَّیْلِ» فهی صلاة العشاء الآخرة ... ؛ (1)
از امام باقر(ع) روایت شده است: ... خداوند تبارک و تعالی فرمود: «أَقِمِ الصَّلاٰةَ طَرَفَیِ النَّهٰارِ» دو طرف آن، نماز مغرب و صبح است. [و فرمود] «زُلَفاً مِنَ اللَّیْلِ» و آن نماز عشاء است...».
15- «عن أبی عبداللّٰه (ع ) فی قول اللّٰه عزّوجل : «إِنَّ الْحَسَنٰاتِ یُذْهِبْنَ السَّیِّئٰاتِ» قال: صلاة المؤمن باللّیل تذهب بما عمل من ذنب بالنّهار؛ (2)
از امام صادق(ع) در بارۀ سخن خداوند عزوجل: «إِنَّ الْحَسَنٰاتِ یُذْهِبْنَ السَّیِّئٰاتِ» روایت شده که فرمود: نماز مؤمن در شب هر گناهی را که در روز انجام داده از بین میبرد».
16- «عن علی (ع ) أنّه قال : الصّلوات الخمس کفّارة لما بینهن ما اجتنبت الکبائر و هی التی قال اللّٰه عزّوجل : «إِنَّ الْحَسَنٰاتِ یُذْهِبْنَ السَّیِّئٰاتِ» ؛ (3)
از علی(ع) روایت شده که فرمود: نمازهای پنجگانه کفارۀ گناهانی است که در فاصلۀ بین آنها انجام گرفته مادامی که از گناهان کبیره اجتناب شود و این است معنای سخن خداوند عز و جل: إن الحسنات یذهبن السیئات».
17- «عن أمیرالمؤمنین (ع ): ... و إن اللّٰه تعالی یکفّر بکل حسنة سیّئة قال اللّٰه عزّوجل : «إِنَّ الْحَسَنٰاتِ یُذْهِبْنَ السَّیِّئٰاتِ ...»؛ (1)
از امیرالمؤمنین(ع) روایت شده است: ... خداوند متعال به وسیلۀ هر عمل نیکی گناهی را از بین میبرد، خداوند عزوجل فرمود: إِنَّ الْحَسَنٰاتِ یُذْهِبْنَ السَّیِّئٰاتِ...» .
18- «قال رسول اللّٰه (ص ): ... یهم العبد ...
بالسّیّئة أن یعملها ... و إن هو عملها اجّل سبع ساعات و قال صاحب الحسنات لصاحب الّسیّئات ... لا تعجل عسی أن یتبعها بحسنة تمحوها فإن اللّٰه عزّوجل یقول : «إِنَّ الْحَسَنٰاتِ یُذْهِبْنَ السَّیِّئٰاتِ» ؛ (2)
رسول خدا(ص) فرمود:... [هنگامی که] بندۀ خدا تصمیم به انجام کاری ناشایست میگیرد ... اگر آن گناه را انجام داد، هفت ساعت به او مهلت داده میشود و فرشتۀ مأمور ثبت کارهای نیک به فرشتۀ مأمور ثبت گناهان میگوید:... شتاب نکن شاید او در پی این گناه کار نیکی انجام دهد که آن گناه را از بین ببرد.
خداوند عزوجل میفرماید: «إِنَّ الْحَسَنٰاتِ یُذْهِبْنَ السَّیِّئٰاتِ» ».
کلیدواژهها:
استقامت؛ اللّه؛ انسان؛ تبلیغ؛ تقویم؛ تولی؛ حسنه؛ حُکم؛ دین؛ ذکر؛ روز؛ شب؛ صبح؛ طغیان؛ ظلم؛ عبرت؛ عذاب؛ عمل؛ گناه؛ محمّد(ص)؛ مغرب؛ مغفرت؛ موعظه؛ نماز؛ نماز صبح؛ نماز عشا؛ نماز عصر؛ نماز مغرب
وَ اِصْبِرْ فَإِنَّ اَللّٰهَ لاٰ یُضِیعُ أَجْرَ اَلْمُحْسِنِینَ (115)
و صبر پیشه کن که خدا اجر نیکوکاران را ضایع نمیکند.
115
1- خداوند، پیامبرش را به پیشه کردن صبر و شکیبایی فرا خواند.
وَ اصْبِرْ
2- لزوم پیشه ساختن صبر در مشکلات راه دین
فَاسْتَقِمْ کَمٰا أُمِرْتَ ... وَ اصْبِرْ
3- پایداری بر دین، پرهیز از طغیانگری و تمایل نداشتن و تکیه نکردن بر ستمگران، اموری نیازمند به صبر و شکیبایی
فَاسْتَقِمْ کَمٰا أُمِرْتَ ... وَ لاٰ تَرْکَنُوا إِلَی الَّذِینَ ظَلَمُوا ... وَ اصْبِرْ
4- برپا کردن نماز در اوقات مقرر آن، نیازمند صبر و شکیبایی است.
وَ أَقِمِ الصَّلاٰةَ طَرَفَیِ النَّهٰارِ ... وَ اصْبِرْ
5- خداوند، از اجر و پاداش نیکوکاران نمیکاهد و آنان را از پاداش کردارشان محروم نمیسازد.
فَإِنَّ اللّٰهَ لاٰ یُضِیعُ أَجْرَ الْمُحْسِنِینَ
6- آنان که بر اطاعت فرمانهای خدا شکیبا باشند، از محسنانند.
وَ اصْبِرْ فَإِنَّ اللّٰهَ لاٰ یُضِیعُ أَجْرَ الْمُحْسِنِینَ
7- پایداری بر دین، پرهیز از طغیانگری، تکیه نکردن بر ستمگران و اقامۀ نماز، نیکوکاری و درپیدارندۀ اجر و پاداش الهی است.
فَاسْتَقِمْ ... وَ لاٰ تَرْکَنُوا ... أَقِمِ الصَّلاٰةَ ... فَإِنَّ اللّٰهَ لاٰ یُضِیعُ أَجْرَ الْمُحْسِنِینَ
کلیدواژهها:
احسان؛ استقامت؛ اطاعت؛ اللّه؛ پاداش؛ دین؛ سختی؛ صبر؛ طغیان؛ ظلم؛ عمل؛ محمّد(ص)؛ نماز
فَلَوْ لاٰ کٰانَ مِنَ اَلْقُرُونِ مِنْ قَبْلِکُمْ أُولُوا بَقِیَّةٍ یَنْهَوْنَ عَنِ اَلْفَسٰادِ فِی اَلْأَرْضِ إِلاّٰ قَلِیلاً مِمَّنْ أَنْجَیْنٰا مِنْهُمْ وَ اِتَّبَعَ اَلَّذِینَ ظَلَمُوا مٰا أُتْرِفُوا فِیهِ وَ کٰانُوا مُجْرِمِینَ (116)
پس چرا از نسلهای پیش از شما - جز اندکی که نجاتشان دادیم - صاحبان خیر و فضیلتی نبودند که از فساد در زمین جلوگیری کنند؟ و ستمکاران در پی خوشگذارنی و کامرانی خود بودند، و آنان مجرم بودند [که هلاک شدند].
116
1- جوامع به هلاکت رسیدۀ پیشین (نظیر قوم نوح، هود، صالح، لوط و ...) جوامعی فاسد و تبهکار بودند.
فَلَوْ لاٰ کٰانَ مِنَ الْقُرُونِ مِنْ قَبْلِکُمْ أُولُوا بَقِیَّةٍ یَنْهَوْنَ عَنِ الْفَسٰادِ
«قرن» (مفرد «قرون») به امت و جامعهای گفته میشود که در یک عصر زندگی میکنند.
2- فساد و تبهکاریهای امتهای گذشته، عامل گرفتاری آنان به عذاب و هلاکت
فَلَوْ لاٰ کٰانَ مِنَ الْقُرُونِ مِنْ قَبْلِکُمْ أُولُوا بَقِیَّةٍ یَنْهَوْنَ عَنِ الْفَسٰادِ
عبارت «مِمَّنْ أَنْجَیْنٰا مِنْهُمْ» قرینه بر این است که مقصود از «الْقُرُونِ مِنْ قَبْلِکُمْ» امتهاییاند که به عذابهای الهی گرفتار شده و به هلاکت رسیدهاند.
3- فساد و تبهکاریهای امتهای گذشته، فسادی فراگیر و همه جانبه بود.
یَنْهَوْنَ عَنِ الْفَسٰادِ فِی الْأَرْضِ
قید «فِی الْأَرْضِ» بیانگر گستردگی و فراگیری فساد میباشد.
4- امتهای هلاکت شدۀ پیشین، فاقد جمعیتی از مصلحان دلسوز و بازدارندۀ مردم از فساد و تباهی
فَلَوْ لاٰ کٰانَ مِنَ الْقُرُونِ مِنْ قَبْلِکُمْ أُولُوا بَقِیَّةٍ یَنْهَوْنَ عَنِ الْفَسٰادِ
از معانی «بَقِیَّةٍ» فضل و نیکی است. در تفسیر کشاف آمده:
فلانی از «بقیة القوم» است؛ یعنی، از نیکان آنان است. بنابراین «أُولُوا بَقِیَّةٍ» ؛ یعنی، نیکان و دارندگان فضل که به مناسبت مورد به مصلحان دلسوز تعبیر شد. لولا به معنای «چرا نه»میباشد و مفاد جملۀ «فَلَوْ لاٰ ...» این است که: چرا در میان امتهای پیش از شما گروهی از مصلحان دلسوز نبودند که آن امتها را از فساد و تباهی باز دارند؟.
5- فسادها و تباهیها، آن گاه که رواج یابد و فراگیر شود، امتها را در خطر عذابهای الهی قرار میدهد.
یَنْهَوْنَ عَنِ الْفَسٰادِ فِی الْأَرْضِ
6- لزوم نهی از منکر و بازداری مردمان از فسادها و گناهان
فَلَوْ لاٰ کٰانَ ... أُولُوا بَقِیَّةٍ یَنْهَوْنَ عَنِ الْفَسٰادِ
7- وجوب نهی از منکر در ادیان پیشین
فَلَوْ لاٰ کٰانَ مِنَ الْقُرُونِ مِنْ قَبْلِکُمْ أُولُوا بَقِیَّةٍ یَنْهَوْنَ عَنِ الْفَسٰادِ
8- در میان امتهای هلاک شدۀ پیشین، تنها اندکی از آنان از فساد و تباهی به دور بوده و مردم را از گناه و فساد نهی میکردند.
فَلَوْ لاٰ کٰانَ ... أُولُوا بَقِیَّةٍ یَنْهَوْنَ عَنِ الْفَسٰادِ فِی الْأَرْضِ إِلاّٰ قَلِیلاً
9- خداوند، تنها صالحان ناهی از منکر را از عذابهای نازل شده بر امتهای پیشین، نجات داد.
إِلاّٰ قَلِیلاً مِمَّنْ أَنْجَیْنٰا مِنْهُمْ
«مِنْهُمْ» قید برای «قَلِیلاً» است و ضمیر در آن به «الْقُرُونِ» باز میگردد و «من» در «مِمَّنْ مِن مَن» بیانیه است بنابراین «إِلاّٰ قَلِیلاً ...»؛ یعنی، مگر اندکی از جوامع گذشته که در آنها صاحبخردانی ناهی از فساد بودند همانها که نجاتشان دادیم.
10- نهی از منکر و بازداری مردمان از فساد، مایۀ نجات و رهایی از عذابهای الهی است.
إِلاّٰ قَلِیلاً مِمَّنْ أَنْجَیْنٰا مِنْهُمْ
11- ناهیان از منکر در میان اقوام هلاک شدۀ پیشین به دلیل اندک بودنشان، نتوانستند جامعۀ خویش را از فساد و تباهی بازدارند.
إِلاّٰ قَلِیلاً مِمَّنْ أَنْجَیْنٰا مِنْهُمْ
جملۀ «إِلاّٰ قَلِیلاً ...» به قرینۀ «أَنْجَیْنٰا مِنْهُمْ» دلالت میکند که خداوند ناهیان از فساد را که در برخی از جوامع بودند نجات داد و جامعۀ ایشان را به عذاب هلاک کرد. بنابراین آن صاحبخردان نتوانسته بودند جامعۀ خویش را از فساد بازدارند و لذا عذاب بر جامعۀ آنان نازل شد.
12- امتهای هلاک شدۀ پیشین، مردمی دلبسته به تمتّعات و لذّتهای دنیوی بودند.
وَ اتَّبَعَ الَّذِینَ ظَلَمُوا مٰا أُتْرِفُوا فِیهِ
13- گرایش شدید امتهای پیشین به لذّتهای مادی و تمتعات دنیوی، آنان را به فساد و تباهی کشانید.
وَ اتَّبَعَ الَّذِینَ ظَلَمُوا مٰا أُتْرِفُوا فِیهِ
«تُرفة»به معنای نعمت است و «مُترَف» به کسی گفته میشود که نعمت فراوان آن را سرمست و سرکش کرده باشد. مراد از «مٰا» مالومنال و لذتهای مادی است. بنابراین «مٰا أُتْرِفُوا فِیهِ» ؛ یعنی، مال و منال و لذایذی که در آن سرمست و سرکش شده بودند.
14- جوامع هلاک شدۀ پیشین، مردمانی مجرم و گنهکار بودند.
وَ کٰانُوا مُجْرِمِینَ
15- دلبستگی به تمتعات دنیوی و لذّتهای مادی، جرم و گناه است.
وَ اتَّبَعَ الَّذِینَ ظَلَمُوا مٰا أُتْرِفُوا فِیهِ وَ کٰانُوا مُجْرِمِینَ
16- رفاه و دلبستگی به لذّتهای دنیا، زمینهساز ستمگری و گرایش به جرم و گناه است.
وَ اتَّبَعَ الَّذِینَ ظَلَمُوا مٰا أُتْرِفُوا فِیهِ وَ کٰانُوا مُجْرِمِینَ
کلیدواژهها:
اصلاح؛ اکثریت؛ امت؛ امر به معروف و نهی از منکر؛ ثمود؛ جامعه؛ حُکم؛ خیر و شر؛ دنیا؛ دین؛ رفاه؛ زمین؛ ظلم؛ عاد؛ عذاب؛ فساد؛ قوم لوط؛ قوم نوح؛ گناه؛ وجوب
وَ مٰا کٰانَ رَبُّکَ لِیُهْلِکَ اَلْقُریٰ بِظُلْمٍ وَ أَهْلُهٰا مُصْلِحُونَ (117)
و پروردگار تو چنین نبوده است که شهرهایی را که مردم آن اصلاحگرند، از روی ستم هلاک کند.
117
1- خداوند، هیچ گاه ظالمانه و بدون دلیل جوامع بشری را به عذابهای دنیوی گرفتار نساخته و نخواهد ساخت.
وَ مٰا کٰانَ رَبُّکَ لِیُهْلِکَ الْقُریٰ بِظُلْمٍ
حرف «باء» در «بِظُلْمٍ» برای ملابست است. براین اساس جملۀ «مٰا کٰانَ ...» چنین معنا میشود: هرگز خداوند مردم آبادیها را
از سر ظلم به هلاکت نمیرساند. نسبت دادن هلاکت به آبادیها، گویای این نکته است که مراد از هلاکت، هلاکت دنیوی و عذاب استیصال است.
2- رفتار عادلانه و بدون کمترین ستم، سنت خداوند با بندگان خویش
وَ مٰا کٰانَ رَبُّکَ لِیُهْلِکَ الْقُریٰ بِظُلْمٍ
ترکیبهایی نظیر «ما کان لیفعل کذا»(نبوده است که چنین کند) دلالت بر این دارد که صدور چنان فعلی از این فاعل شدنی نیست.
3- خداوند، امتهای صالح و درستکار را با عذاب استیصال نابود نمیکند.
وَ مٰا کٰانَ رَبُّکَ لِیُهْلِکَ الْقُریٰ بِظُلْمٍ وَ أَهْلُهٰا مُصْلِحُونَ
4- نزول عذاب بر امتهای درستکار، ظلم به آنهاست.
وَ مٰا کٰانَ رَبُّکَ لِیُهْلِکَ الْقُریٰ بِظُلْمٍ وَ أَهْلُهٰا مُصْلِحُونَ
کلمۀ «مصلح» هم به معنای اصلاح کنندۀ خویش و هم به معنای اصلاح کنندۀ دیگران است. برداشت فوق، ناظر به معنای اول میباشد.
5- ستم به انسانها و به هلاکت رساندن جوامع درستکار، ناسازگار با مقام ربوبیت خدا و مدبر بودن اوست.
وَ مٰا کٰانَ رَبُّکَ لِیُهْلِکَ الْقُریٰ بِظُلْمٍ وَ أَهْلُهٰا مُصْلِحُونَ
برداشت فوق از «رب» - که به معنای مدبر و مربی است -\استفاده میشود.
6- جوامع هلاک شدۀ پیشین (نظیر قوم نوح، هود، صالح، شعیب و قوم فرعون) جوامعی ناصالح و فاسد بودند.
فَلَوْ لاٰ کٰانَ مِنَ الْقُرُونِ ... مٰا کٰانَ رَبُّکَ لِیُهْلِکَ الْقُریٰ بِظُلْمٍ
بیان این حقیقت که خداوند امتهای صالح را عذاب نمیکند، پس از مطرح ساختن هلاکت امتهای پیشین (فلولا کان ...) اشاره به این دارد که: امتهای پیشین، ناصالح و مستحق عذاب بودند و از ناحیۀ خدا بر آنان ستمی روا نشده است.
7- «رب» از اسما و صفات خداوند
مٰا کٰانَ رَبُّکَ لِیُهْلِکَ الْقُریٰ
8- «عن رسول اللّٰه (ص ): ... یا ابن مسعود أنصف النّاس من نفسک و انصح الأمّة و ارحمهم ، فإذا کنت کذلک و غضب اللّٰه علی أهل بلدة أنت فیها و أراد أن ینزل علیهم العذاب نظر إلیک فرحمهم بک ، یقول اللّٰه تعالی : «وَ مٰا کٰانَ رَبُّکَ لِیُهْلِکَ الْقُریٰ بِظُلْمٍ وَ أَهْلُهٰا مُصْلِحُونَ» ؛ (1)
از رسولخدا(ص) روایت شده است: ... ای ابن مسعود! با مردم رفتار منصفانه داشته باش و خیرخواه امت باش و به ایشان رحم کن. اگر چنین باشی و خدا بر مردم
1) 1) . مکارم الأخلاق، ص 457، ب 12؛ بحارالأنوار، ج 74، ص 109، ح 1.
شهری غضب کند که تو در میان آنان باشی و بخواهد عذاب خود را بر ایشان نازل کند، به سوی تو نظر میکند و به خاطر تو به آنان رحم مینماید. خداوند متعال میفرماید:
وَ مٰا کٰانَ رَبُّکَ ...» .
کلیدواژهها:
استدراج؛ اللّه؛ امت؛ اهل مدین؛ ثمود؛ رب/اسما و صفات؛ سنتهای خدا؛ صالحان؛ ظلم؛ عاد؛ عدل؛ عذاب؛ فرعون؛ فساد؛ قریه؛ قوم نوح
وَ لَوْ شٰاءَ رَبُّکَ لَجَعَلَ اَلنّٰاسَ أُمَّةً وٰاحِدَةً وَ لاٰ یَزٰالُونَ مُخْتَلِفِینَ (118)
و اگر پروردگار تو میخواست، همۀ مردم را یک امّت قرار میداد، ولی آنان پیوسته در اختلافند.
118
1- مشیت خداوند بر آن نیست که انسانها را در پذیرش دین حقمضطر ومجبور کند.
وَ لَوْ شٰاءَ رَبُّکَ لَجَعَلَ النّٰاسَ أُمَّةً وٰاحِدَةً
مراد از«مشیت»در آیۀ فوق، مشیت تکوینی است که ملازم جبر و اکراه میباشد و مقصود از اتفاق همگان و تشکیل امت واحده - به قرینۀ «إِلاّٰ مَنْ رَحِمَ» در آیۀ بعد - اتفاق روی کلمۀ حق و دین الهی است. بنابراین «لَوْ شٰاءَ ...»؛ یعنی، اگر خداوند اراده میکرد که همۀ انسانها به اتفاق دین حق را بپذیرند، چنین میشد، ولی خداوند چنین نخواسته؛ بلکه خواسته است تا مردم از روی اختیار به حق گرایش پیدا کنند.
2- مشیت خداوند بر آن نیست که با جبر و اکراه، مردمان را بر محور حق گرد آورد و از آنان امتی واحد بسازد.
وَ لَوْ شٰاءَ رَبُّکَ لَجَعَلَ النّٰاسَ أُمَّةً وٰاحِدَةً
3- مشیت خداوند، نافذ و غیر قابل تخلف است.
وَ لَوْ شٰاءَ رَبُّکَ لَجَعَلَ النّٰاسَ أُمَّةً وٰاحِدَةً
4- انتخاب آزادانۀ دین، مایۀ رشد و تعالی انسانهاست.
وَ لَوْ شٰاءَ رَبُّکَ لَجَعَلَ النّٰاسَ أُمَّةً وٰاحِدَةً
از اینکه عدم اجبار در گزینش دین به «رب» استناد یافته است و «رب» به معنای مدبر و مربی است، میتوان به برداشت فوق دست یافت؛ یعنی، تدبیر و تربیت انسانها اقتضا میکند که دین را از روی اختیار بپذیرند.
5- عموم انسانها همواره بر سر دین حق اختلاف میکنند.
وَ لاٰ یَزٰالُونَ مُخْتَلِفِینَ
6- اختلاف انسانها در دین و پرهیز آنان از پذیرشحق،خارج ازمشیتخداوند نیست.
وَ لَوْ شٰاءَ رَبُّکَ لَجَعَلَ النّٰاسَ أُمَّةً وٰاحِدَةً وَ لاٰ یَزٰالُونَ مُخْتَلِفِینَ
7- اختیار انسانها و برخورداری آنان از آزادی در گزینش دین، زمینۀ بروز اختلافات دینی و مذهبی در میان ایشان است.
وَ لَوْ شٰاءَ رَبُّکَ لَجَعَلَ النّٰاسَ أُمَّةً وٰاحِدَةً وَ لاٰ یَزٰالُونَ مُخْتَلِفِینَ
مراد از اختلاف به قرینۀ «إِلاّٰ مَنْ رَحِمَ» اختلافات دینی و مذهبی است و جملۀ «لاٰ یَزٰالُونَ ...» (پیوسته با یکدیگر اختلاف دارند) به منزلۀ نتیجهای برای مفهوم «لَوْ شٰاءَ ...» میباشد؛ یعنی، چون نخواسته که مردم را مجبور کند - بلکه خواسته که مختار باشند - پیوسته اختلاف دارند.
8- اختلافات دینی و مذهبی، امری ناروا و نکوهیده است.
وَ لَوْ شٰاءَ رَبُّکَ لَجَعَلَ النّٰاسَ أُمَّةً وٰاحِدَةً وَ لاٰ یَزٰالُونَ مُخْتَلِفِینَ
9- اختلاف انسانها در دین، مایۀ پوشیدهشدن حقیقت بر عمومآنان میشود.
وَ لاٰ یَزٰالُونَ مُخْتَلِفِینَ
چون «إِلاّٰ مَنْ رَحِمَ» در آیۀ بعد استثنا از «لاٰ یَزٰالُونَ مُخْتَلِفِینَ» است معلوم میشود همۀ اختلاف کنندگان در دین - جز کسی که مورد رحمت الهی قرار گیرد - بر طریق ناصوابند بنابراین اختلاف در دین باعث میشود که حق بر همۀ گروهها پوشیده بماند و همگان بیراهه بروند.
10- «رب» از اسما و صفات خداوند
وَ لَوْ شٰاءَ رَبُّکَ
کلیدواژهها:
آزادی؛ اختلاف؛ اکراه؛ اللّه؛ امت؛ انسان؛ جبر و اختیار؛ حق؛ دین؛ رب/اسما و صفات؛ رشد؛ مشیت خدا؛ ملامت
إِلاّٰ مَنْ رَحِمَ رَبُّکَ وَ لِذٰلِکَ خَلَقَهُمْ وَ تَمَّتْ کَلِمَةُ رَبِّکَ لَأَمْلَأَنَّ جَهَنَّمَ مِنَ اَلْجِنَّةِ وَ اَلنّٰاسِ أَجْمَعِینَ (119)
لیکن کسانی که پروردگار تو آنان را مورد رحمت قرار دهد [در راه راست گام مینهند،] و خدا آنان را برای همین آفریده است. و سخن پروردگارت که فرموده است: قطعاً جهنّم را از جنّ و انس یکسره پر خواهم کرد تمام شده است.
119
1- تنها مشمولان رحمت الهی، در گیرودار اختلافاتدینی ومذهبی راهراست ودرست را مییابند و بر طریق حق گام مینهند.
وَ لاٰ یَزٰالُونَ مُخْتَلِفِینَ . إِلاّٰ مَنْ رَحِمَ رَبُّکَ
2- رحمت خدا بر بندگان، برخاسته از ربوبیت اوست.
إِلاّٰ مَنْ رَحِمَ رَبُّکَ
3- خداوند، آفریدگار و خالق انسانهاست.
وَ لِذٰلِکَ خَلَقَهُمْ
4- هدف از خلقت انسانها، هدایت کردن ایشان به طریق حق و نزول رحمت بر آنان است.
إِلاّٰ مَنْ رَحِمَ رَبُّکَ وَ لِذٰلِکَ خَلَقَهُمْ
مشارالیه «ذلک» رحمتی است که از جملۀ «رَحِمَ رَبُّکَ» استفاده میشود.
5- اختلافات دینی و مذهبی و دور شدن از حق به خاطر آن، مانع نیل انسانها به هدف خلقتشان است.
وَ لاٰ یَزٰالُونَ مُخْتَلِفِینَ . إِلاّٰ مَنْ رَحِمَ رَبُّکَ وَ لِذٰلِکَ خَلَقَهُمْ
6- انسانهایی که به خدا و پیامبرانش کافر شوند و نیز جنیان کفرپیشه، به آتش دوزخ درخواهند افتاد.
لَأَمْلَأَنَّ جَهَنَّمَ مِنَ الْجِنَّةِ وَ النّٰاسِ أَجْمَعِینَ
چون بحث در آیات گذشته دربارۀ فساد و صلاح امتها بود و مصداق بارز و مورد نظر برای صلاح و فساد - به قرینۀ آیات پیشین و نیز آیۀ 121 - توحید، شرک، ایمان و کفر است، مقصود از «الْجِنَّةِ» و «النّٰاسِ» کافران و مشرکان جنی و انسی است. بر این اساس کلمۀ «أَجْمَعِینَ» تأکید بر عمومی است که از کلمۀ «الْجِنَّةِ» و «النّٰاسِ» فهمیده میشود.
7- خداوند، دوزخ را از جنیان و انسانها پر خواهد کرد.
لَأَمْلَأَنَّ جَهَنَّمَ مِنَ الْجِنَّةِ وَ النّٰاسِ أَجْمَعِینَ
8- پر کردن جهنم از انسانها و جنیان، حقیقتی که خداوند از پیش بیان داشته بود.
تَمَّتْ کَلِمَةُ رَبِّکَ لَأَمْلَأَنَّ جَهَنَّمَ مِنَ الْجِنَّةِ وَ النّٰاسِ
«تَمَّتْ» ؛ یعنی، به طور کامل و بدون هیچ نقصی تحقق یافت.
مفسران برآنند که مقصود از «کَلِمَةُ رَبِّکَ» - که با جملۀ «لَأَمْلَأَنَّ ...» تفسیر شده است - همان سخنی است که خداوند در داستان آدم و ابلیس فرمود: «فَالْحَقُّ وَ الْحَقَّ أَقُولُ . لَأَمْلَأَنَّ جَهَنَّمَ مِنْکَ وَ مِمَّنْ تَبِعَکَ مِنْهُمْ أَجْمَعِینَ» ؛ حق این است - و من جز حق نمیگویم - که جهنم را از تو و از همۀ کسانی که از تو پیروی میکنند پر خواهم کرد. سورۀ ص، آیۀ 84 و 85».
9- جنیان نیز نظیر انسانها، مکلف به احکام الهی و موظف به پذیرش دین حقّند.
لَأَمْلَأَنَّ جَهَنَّمَ مِنَ الْجِنَّةِ وَ النّٰاسِ
10- دوزخی شدن جن و انس به سبب اختلاف در دین، گواه راستی و درستی سخن خداوند (جهنم را از جن و انس پر
خواهم کرد) است.
وَ لاٰ یَزٰالُونَ مُخْتَلِفِینَ ... وَ تَمَّتْ کَلِمَةُ رَبِّکَ لَأَمْلَأَنَّ جَهَنَّمَ
سخن از تحقق یافتن فرمودۀ خداوند (تمت کلمة ربک ...) پس از بیان اختلافهای مردم و پوشیده شدن حق بر آنان، گویای این نکته است که: همان اختلافها - که مخفی ماندن حق را در پی داشت - موجب دوزخی شدن انسانها و جنیان شده و حقانیت کلمۀ خدا (لأملأنّ ...) را به طور کامل محقق ساخت.
11- «رب» از اسما و صفات خداوند
إِلاّٰ مَنْ رَحِمَ رَبُّکَ ... وَ تَمَّتْ کَلِمَةُ رَبِّکَ
12- «عن أبی بصیر عن أبی عبداللّٰه جعفر الصّادق (ع ) قال : سألته عن قول اللّٰه عزّوجل : «... إِلاّٰ مَنْ رَحِمَ رَبُّکَ وَ لِذٰلِکَ خَلَقَهُمْ» قال: خلقهم لیفعلوا ما یستوجبوا به رحمته فیرحمهم؛ (1)
ابوبصیر گوید: از امام صادق(ع) دربارۀ سخن خداوند «إِلاّٰ مَنْ رَحِمَ رَبُّکَ وَ لِذٰلِکَ خَلَقَهُمْ» سؤال کردم، فرمود: آنان را آفرید تا کارهایی را انجام دهند که مستحق رحمت الهی شوند و در نتیجه خداوند ایشان را مورد رحمت قرار دهد».
کلیدواژهها:
اختلاف؛ اللّه؛ انسان؛ بهشت؛ تکلیف؛ جن؛ جهنم؛ حق؛ دین؛ رب/اسما و صفات؛ رحمت؛ رشد؛ عمل؛ غیب؛ قرآن؛ کفر؛ هدایت
وَ کُلاًّ نَقُصُّ عَلَیْکَ مِنْ أَنْبٰاءِ اَلرُّسُلِ مٰا نُثَبِّتُ بِهِ فُؤٰادَکَ وَ جٰاءَکَ فِی هٰذِهِ اَلْحَقُّ وَ مَوْعِظَةٌ وَ ذِکْریٰ لِلْمُؤْمِنِینَ (120)
و هر خبری از اخبار پیامبران را که بر تو حکایت میکنیم چیزی است که دلت را به آن استوار میسازیم، و در این اخبار برای تو حق و برای مؤمنان پند و تذکّری آمده است.
120
1- خداوند پیش از پیامبر(ص)، رسولان متعددی را مبعوث کرد که هر کدام دارای سرگذشتی مهم و داستانی پربار بودند.
وَ کُلاًّ نَقُصُّ عَلَیْکَ مِنْ أَنْبٰاءِ الرُّسُلِ
تعدد رسولان، از کلمۀ «رسل» - که جمع رسول است - استفاده میشود و سرگذشت مهم و پربار، از کلمۀ «أَنْبٰاءِ» - که به معنای خبرهای بزرگ و پرفایده است - استفاده میگردد.
2- خداوند، داستان پیامبران گذشته را برای پیامبر(ص) بیان میکرد.
1) 1) . توحیدصدوق، ص 403، ح 10، ب 62؛ نورالثقلین ج 2، ص 404، ح 250.
وَ کُلاًّ نَقُصُّ عَلَیْکَ مِنْ أَنْبٰاءِ الرُّسُلِ
تنوین در «کُلاًّ» عوض از مضافالیه (نبأ) است و عبارت «مِنْ أَنْبٰاءِ ...» بیان برای «کُلاًّ» میباشد؛ یعنی: نقص علیک کل نبأ من أنباء الرسل.
3- آرامش خاطر پیامبر(ص) و استواری دل و قلب او، هدف از بیان سرگذشت انبیا برای آن حضرت
وَ کُلاًّ نَقُصُّ عَلَیْکَ مِنْ أَنْبٰاءِ الرُّسُلِ مٰا نُثَبِّتُ بِهِ فُؤٰادَکَ
«تثبیت» (مصدر «نُثَبِّتُ» ) به معنای مستقر کردن و استوار ساختن است و «فؤاد»به معنای قلب میباشد. استوار ساختن قلب، به ایجاد یقین و طمأنینه در آن و رفع اضطراب و تردید از آن است. عبارت «مٰا نُثَبِّتُ ...» بدل برای «کُلاًّ» میباشد و دلالت میکند که آن قسمتی از سرگذشت پیامبران بیان میشود که ایجاد یقین و اطمینان کند.
4- داستان پیامبران در قرآن، حاوی حقایقی که مصلحان و هدایتگران جوامع بشری را بر پیشبرد هدفهای خویش، قوی و استوار میسازد.
وَ کُلاًّ نَقُصُّ عَلَیْکَ مِنْ أَنْبٰاءِ الرُّسُلِ مٰا نُثَبِّتُ بِهِ فُؤٰادَکَ
5- آرامش دهندۀ دلها و از میان برندۀ اضطراب قلبها، خداوند است.
مٰا نُثَبِّتُ بِهِ فُؤٰادَکَ
6- آرامش دل، مایۀ استقامت ورزیدن در اهداف و آرمانهاست.
مٰا نُثَبِّتُ بِهِ فُؤٰادَکَ
7- سورۀ هود و داستانهای نقل شده در آن، بیانگر حقایقی پیراسته از هر گونه باطل
وَ جٰاءَکَ فِی هٰذِهِ الْحَقُّ
مشارالیه «هٰذِهِ» سورۀ هود و یا داستانهای پیامبرانی است که در آن بیان شده است. «ال» در «الْحَقُّ» به اصطلاح برای استغراق صفات است. بنابراین «الْحَقُّ» ؛ یعنی، حق کامل و بدون هیچ نقص.
8- مطالب مطرح شده در سورۀ هود و بیان سرگذشت پیامبران در آن، موجب بروز و ظهور حق برای پیامبر(ص)
وَ جٰاءَکَ فِی هٰذِهِ الْحَقُّ
9- حقایق پیراسته از هرگونه باطل، استوار سازندۀ دل و آرامش دهندۀ خاطر است.
مٰا نُثَبِّتُ بِهِ فُؤٰادَکَ وَ جٰاءَکَ فِی هٰذِهِ الْحَقُّ
برداشت فوق، مقتضای ارتباط میان عبارت «مٰا نُثَبِّتُ بِهِ فُؤٰادَکَ» و جملۀ «جٰاءَکَ فِی هٰذِهِ الْحَقُّ» است.
10- سورۀ هود و داستان پیامبران مطرح شده در آن، حاوی موعظههایی ارجمند و مایۀ تذکار معارف و حقایق دینی است.
جٰاءَکَ فِی هٰذِهِ الْحَقُّ وَ مَوْعِظَةٌ وَ ذِکْریٰ
11- تنها مؤمنان از مواعظ سورۀ هود سود میبرند و متذکر حقایق و معارف الهی میشوند.
مَوْعِظَةٌ وَ ذِکْریٰ لِلْمُؤْمِنِینَ
روشن است که سورۀ هود و داستانهای نقل شده در آن، برای همگان موعظه وتذکار است. بنابراین لام در «لِلْمُؤْمِنِینَ» لام انتفاع است و حکایت از آن دارد که تنها اهل ایمان از حقایق بیان شده در این سوره بهره میبرند و از تذکارهای آن سود میجویند.
12- تاریخ و حوادث آن، منبعی برای درسآموزی، پندگیری و شناخت حقایق
وَ جٰاءَکَ فِی هٰذِهِ الْحَقُّ وَ مَوْعِظَةٌ وَ ذِکْریٰ لِلْمُؤْمِنِینَ
13- بیانگر حق و پندآموز بودن و یادآور شدن حقایق و معارف الهی، معیار ارزشمندی داستانها و سرگذشت پیشینیان
جٰاءَکَ فِی هٰذِهِ الْحَقُّ وَ مَوْعِظَةٌ وَ ذِکْریٰ لِلْمُؤْمِنِینَ
کلیدواژهها:
آرامش؛ استقامت؛ اصلاح؛ اللّه؛ انبیاء؛ ایمان؛ تاریخ؛ حق؛ شناخت؛ عبرت؛ قرآن؛ قصه؛ قلب؛ محمّد(ص)؛ موعظه؛ هدایت؛ هود(ع)
وَ قُلْ لِلَّذِینَ لاٰ یُؤْمِنُونَ اِعْمَلُوا عَلیٰ مَکٰانَتِکُمْ إِنّٰا عٰامِلُونَ (121)
و به کسانی که ایمان نمیآورند بگو: شما بر حَسب امکانات خود عمل کنید، ما نیز[به وظیفۀ خود] عمل میکنیم.
121
1- پیامبر(ص) از سر تهدید و هشدار از کفرپیشگان لجوج خواست تا همچنان بر مواضع ناصوابشان پافشاری کنند.
وَ قُلْ لِلَّذِینَ لاٰ یُؤْمِنُونَ اعْمَلُوا عَلیٰ مَکٰانَتِکُمْ إِنّٰا عٰامِلُونَ
«اعْمَلُوا» امری است که به داعی تهدید و هشدار ایراد شده است و «مکانة» به معنای توان و قدرت و نیز به معنای مکان و جهت آمده است. بر اساس معنای نخست «اعْمَلُوا ...»؛ یعنی، هر اندازه توان دارید عمل کنید و کوتاهی نکنید و بر اساس دومین معنا؛ یعنی، بر همان جهت و موضعی که اتخاذ کردهاید عمل کنید.
2- پیامبران، در صورت ناامیدی از ایمان آوردن کفرپیشگان، وظیفهای از جهت تبلیغ رسالت، برعهده نداشتند.
وَ قُلْ لِلَّذِینَ لاٰ یُؤْمِنُونَ اعْمَلُوا عَلیٰ مَکٰانَتِکُمْ إِنّٰا عٰامِلُونَ
3- پیامبر(ص) و مؤمنان به آن حضرت، موظف بهپایداری برمواضع خویش (ابلاغ رسالت الهی و مبارزه با شرک و فساد)
إِنّٰا عٰامِلُونَ
4- پیامبر(ص) از ناحیۀ خداوند مأمور بود تا پایداری خود و مؤمنان و ایستادگی بر مواضعشان را به کافران تأکید کند.
وَ قُلْ لِلَّذِینَ لاٰ یُؤْمِنُونَ ... إِنّٰا عٰامِلُونَ
5- سخن اصحاب پیامبر و طریقۀ آنان، همان سخن و طریقۀ پیامبر(ص) بود.
وَ قُلْ ... إِنّٰا عٰامِلُونَ
سخن گفتن پیامبر(ص) از جانب مؤمنان (إنا) نشانۀ وثوق و اطمینان آن حضرت به همسویی آنان با اوست.
کلیدواژهها:
استقامت؛ امید؛ ایمان؛ تهدید؛ شرک؛ صحابه؛ عمل؛ فساد؛ کفر؛ لجاجت؛ محمّد(ص)
وَ اِنْتَظِرُوا إِنّٰا مُنْتَظِرُونَ (122)
و منتظر باشید که ما نیز منتظریم.
122
1- پیامبر(ص) به کافران لجوج هشدار داد که آیندهای ناخوشایند (هلاکت در دنیا و عذاب در آخرت) در پیش خواهند داشت.
وَ انْتَظِرُوا
با توجه به آیات گذشته که سخن از عذاب دنیوی و اخروی اقوام کفرپیشه داشت، میتوان گفت: مراد از «انْتَظِرُوا» هشدار کافران به عذابهای دنیوی و اخروی است.
2- اعمال و عقاید کفرپیشگان، موجب گرفتار شدن آنان به عذابهای الهی است.
وَ قُلْ ... اعْمَلُوا عَلیٰ مَکٰانَتِکُمْ ... وَ انْتَظِرُوا
3- خداوند، پیامبر(ص) و مؤمنان را به فرجامی نیکو بشارت داد.
وَ قُلْ ... إِنّٰا مُنْتَظِرُونَ
4- اعمال و عقاید مؤمنان، موجب دستیابی آنان به فرجامی نیک خواهد شد.
إِنّٰا عٰامِلُونَ ... إِنّٰا مُنْتَظِرُونَ
5- ابلاغ تهدیدهای خداوند به کفرپیشگان و رساندن بشارتهای او به مؤمنان، وظیفۀ پیامبر(ص) بود.
وَ قُلْ ... وَ انْتَظِرُوا إِنّٰا مُنْتَظِرُونَ
کلیدواژهها:
اللّه؛ انذار؛ ایمان؛ بشارت؛ تهدید؛ عذاب؛ عمل؛ کفر؛ لجاجت؛ محمّد(ص)
وَ لِلّٰهِ غَیْبُ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ وَ إِلَیْهِ یُرْجَعُ اَلْأَمْرُ کُلُّهُ فَاعْبُدْهُ وَ تَوَکَّلْ عَلَیْهِ وَ مٰا رَبُّکَ بِغٰافِلٍ عَمّٰا تَعْمَلُونَ (123)
و غیب آسمانها و زمین مختص خداست، و همۀ امور فقط به او باز گردانده میشود. پس او را پرستش کن و بر او توکّل نمای. و پروردگار تو از آنچه میکنید هرگز غافل نیست.
123
1- آسمانها و زمین، دارای غیبی ورای آنچه احساس و مشاهده میشود.
وَ لِلّٰهِ غَیْبُ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ
2- تنها خداوند مالک غیب آسمانها و زمین است.
وَ لِلّٰهِ غَیْبُ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ
3- جهان آفرینش، دارای آسمانهای متعدد
وَ لِلّٰهِ غَیْبُ السَّمٰاوٰاتِ
4- جریان همۀ امور در اختیار خداوند است و تنها او منشأ همۀ آنهاست.
وَ إِلَیْهِ یُرْجَعُ الْأَمْرُ کُلُّهُ
مراد از «الْأَمْرُ» همۀ فعل و انفعالات موجود در هستی است و از آن جا که اینها به فرمان تکوینی خدا تحقق مییابند، کلمۀ «امر» بر آنها اطلاق شده است. بازگشت امور به خدا (إلیه یرجع الأمر) به این معناست که خداوند منشأ همۀ آنها میباشد.
5- لزوم پرستش خدا و توکل بر او
فَاعْبُدْهُ وَ تَوَکَّلْ عَلَیْهِ
6- پرستش خداوند و توکل بر او، از توصیههای الهی به پیامبر(ص)
فَاعْبُدْهُ وَ تَوَکَّلْ عَلَیْهِ
7- باور به انحصار مالکیت خداوند بر غیب هستی، وادار کنندۀ آدمی به پرستش خدا و توکل بر او
وَ لِلّٰهِ غَیْبُ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ ... فَاعْبُدْهُ وَ تَوَکَّلْ عَلَیْهِ
جملۀ «فَاعْبُدْهُ وَ تَوَکَّلْ عَلَیْهِ» بر دو جملۀ «لِلّٰهِ غَیْبُ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ» و «إِلَیْهِ یُرْجَعُ الْأَمْرُ کُلُّهُ» تفریع شده است. برداشت فوق، ناظر به ارتباط آن با جملۀ نخست است.
8- باور به بازگشت همۀ امور به خدا و منشأ بودن او برای همۀ کارها، آدمی را به عبادت وی و توکل کردن بر او، وامیدارد.
وَ إِلَیْهِ یُرْجَعُ الْأَمْرُ کُلُّهُ فَاعْبُدْهُ وَ تَوَکَّلْ عَلَیْهِ
در برداشت فوق جملۀ «فَاعْبُدْهُ وَ تَوَکَّلْ عَلَیْهِ» در ارتباط با «إِلَیْهِ یُرْجَعُ ...» معنا شده است.
9- پرستش خداوند، سوق دهندۀ آدمی به توکل و سپردن امور خویش به اوست.
فَاعْبُدْهُ وَ تَوَکَّلْ عَلَیْهِ
از مقدم آمدن «فَاعْبُدْهُ» میتوان برداشت یاد شده را استفاده کرد.
10- خداوند، هرگز از اعمال انسانها غافل نبوده و رفتارشان بر او مخفی نمیماند.
وَ مٰا رَبُّکَ بِغٰافِلٍ عَمّٰا تَعْمَلُونَ
11- آگاهی به اعمال و رفتار انسانها، از شرایط ربوبیت است.
وَ مٰا رَبُّکَ بِغٰافِلٍ عَمّٰا تَعْمَلُونَ
12- خداوند، پرستشگران و بندگان خویش را از پاداشها بهرهمند میسازد.
فَاعْبُدْهُ ... وَ مٰا رَبُّکَ بِغٰافِلٍ عَمّٰا تَعْمَلُونَ
از هدفهای بیان آگاهی خدا به اعمال انسانها، پس از فرمان به عبادت و پرستش (اعبده)، تضمین پاداش است.
13- خداوند، توکل کنندگان بر وی را یاری میدهد.
وَ تَوَکَّلْ عَلَیْهِ وَ مٰا رَبُّکَ بِغٰافِلٍ عَمّٰا تَعْمَلُونَ
از بیان آگاهی خدا پس از توصیه به توکل (وتوکل علیه)، برداشت فوق استفاده میشود.
14- باور و توجه آدمی به آگاهی خداوند از کردارها، زمینهساز روی آوردن به پرستش او و سپردن امور خویش به اوست.
فَاعْبُدْهُ وَ تَوَکَّلْ عَلَیْهِ وَ مٰا رَبُّکَ بِغٰافِلٍ عَمّٰا تَعْمَلُونَ
از هدفهای یادآوری نظارت خدا بر اعمال انسانها، پس از توصیه به عبادت و توکل، ترغیب آنان به پرستش و توکل کردن بر اوست؛ یعنی، آنگاه که آدمی به آگاهی خدا و عدم غفلت او باور کرد، به توصیههای او روی میآورد.
15- «رب» از اسما و صفات خداوند
وَ مٰا رَبُّکَ بِغٰافِلٍ عَمّٰا تَعْمَلُونَ
کلیدواژهها:
آسمان؛ اللّه؛ انسان؛ ایمان؛ پاداش؛ توحید؛ توکل؛ جهان؛ جهانبینی؛ رب/اسما و صفات؛ زمین؛ عبادت؛ علم؛ عمل؛ غفلت؛ غیب؛ محمّد(ص)؛ نصرت
به نام خداوند گسترده رحمت و مهربان،
بِسْمِ اَللّٰهِ اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِیمِ . الر تِلْکَ آیٰاتُ اَلْکِتٰابِ اَلْمُبِینِ (1)
الف، لام، را. اینها آیات کتاب روشنگر است.
1
1- قرآن، بیانگر حقایق و معارف الهی و روشنگر راه هدایت
اَلْکِتٰابِ الْمُبِینِ
کلمۀ «مبین» به معنای روشن و نیز روشنگر است ؛ یعنی، هم متعدی استعمال میشود و هم لازم. براساس متعدی بودن نیاز به مفعول دارد و آن - به قرینۀ محتوای قرآن و هدفی که خود بیان کرده ( هُدیً لِلنّٰاسِ «بقره ، 185») - عبارت است از معارف، احکام، راه هدایت و ... .
2- بیان قرآن در ارائۀ مطالب خویش، روشن و بدون اجمال و ابهام است.
اَلْکِتٰابِ الْمُبِینِ
برداشت فوق، براساس لازم بودن کلمۀ «مبین» (روشن و واضح) به دست میآید.
3- آیات سورۀ یوسف، بخشی از قرآن مبین است.
تِلْکَ آیٰاتُ الْکِتٰابِ الْمُبِینِ
مشارالیه «تِلْکَ» آیات سورۀ یوسف است. بنابراین «تِلْکَ آیٰاتُ ...» ؛ یعنی، آیاتی که پیش روی شماست، آیات آن کتاب مبین (قرآن) است.
4- آیات سورۀ یوسف، آیاتی ارجمند و رفیع در پیشگاه خداوند
تِلْکَ آیٰاتُ الْکِتٰابِ الْمُبِینِ
«تِلْکَ» لفظی است برای اشاره به دور و استعمال آن برای مشارالیه نزدیک، حاکی از عظمت آن در نزد متکلم است.
5- کتابت قرآن در عصر پیامبر(ص)
تِلْکَ آیٰاتُ الْکِتٰابِ الْمُبِینِ
اطلاق «الْکِتٰابِ» (نوشته و نگارش یافته) بر قرآن، یا بدان جهت است که آیههای آن پس از نزول نوشته میشده و یا توصیهای است از جانب خدا که باید به صورت کتاب درآید.
6- قرآن، از آیات و نشانههای خداوند است.
تِلْکَ آیٰاتُ الْکِتٰابِ الْمُبِینِ
«آیٰاتُ» به معنای نشانههاست و آیههای قرآن به این دلیل آیات نامیده شده است که ویژگیهای نازل کنندۀ خود را نشان میدهد.
7- حروف مقطعۀ قرآن (الر) بخشی از آیات با عظمت قرآن
الر تِلْکَ آیٰاتُ الْکِتٰابِ الْمُبِینِ
برداشت فوق، براساس این احتمال است که «تِلْکَ» اشاره به «الر» باشد ؛ یعنی: تلک الحروف آیات ... .
کلیدواژهها:
آیات خدا؛ اسلام؛ اللّه؛ تاریخ؛ حروف مقطعه؛ قرآن؛ نوشتن؛ هدایت؛ یوسف(ع)
إِنّٰا أَنْزَلْنٰاهُ قُرْآناً عَرَبِیًّا لَعَلَّکُمْ تَعْقِلُونَ (2)
همانا ما آن را کتابی خوانده شده به زبان عربی نازل کردیم، باشد که شما [مردم عرب] آن را درک کنید.
2
1- قرآن، کتابی نازل شده از جانب خداوند
إِنّٰا أَنْزَلْنٰاهُ قُرْآناً عَرَبِیًّا
2- آیات قرآن، به هنگام نزول، بر پیامبر(ص) خوانده میشد.
إِنّٰا أَنْزَلْنٰاهُ قُرْآناً عَرَبِیًّا
«قرآن»مصدر به معنای مفعول است؛ یعنی خوانده شده.
3- قرآن پیش از نزولش، دارای حقیقتی که نه خواندنی بود و نه عربی.
إِنّٰا أَنْزَلْنٰاهُ قُرْآناً عَرَبِیًّا
4- خداوند، قرآن را در قالب لغت و زبان عرب نازل کرد.
إِنّٰا أَنْزَلْنٰاهُ قُرْآناً عَرَبِیًّا
5- قابلیت و گنجایش زبان عرب، برای مفاهیم وحی و بیان معارف الهی
إِنّٰا أَنْزَلْنٰاهُ قُرْآناً عَرَبِیًّا لَعَلَّکُمْ تَعْقِلُونَ
فهمیدن حقایق وحی به عنوان غایتی برای نزول قرآن به لغت عرب، میرساند که عربی بودن قرآن، در فهم معارف و حقایق وحی دخیل است و این از قابلیت لغت عرب برای ارائۀ مفاهیم وحی حکایت دارد.
6- گویایی و رسا بودن زبان عرب، فلسفۀ نزول قرآن به آن لغت
إِنّٰا أَنْزَلْنٰاهُ قُرْآناً عَرَبِیًّا لَعَلَّکُمْ تَعْقِلُونَ
«عربی» به معنای فصیح و روشن است و لغت عرب را به این سبب عربی میگویند. بنابراین «قُرْآناً عَرَبِیًّا» ؛ یعنی، قرائت شده به لغت عرب است، همان لغتی که گویا و رساست.
7- دانستن زبان عرب، شرط درک و فهم معارف و حقایق قرآن
إِنّٰا أَنْزَلْنٰاهُ قُرْآناً عَرَبِیًّا لَعَلَّکُمْ تَعْقِلُونَ
8- قرآن، کتابی برای خواندن و فهمیدن
إِنّٰا أَنْزَلْنٰاهُ قُرْآناً عَرَبِیًّا لَعَلَّکُمْ تَعْقِلُونَ
9- قرآن، کتابی است قابل فهم برای تمامی انسانها.
إِنّٰا أَنْزَلْنٰاهُ ... لَعَلَّکُمْ تَعْقِلُونَ
گرچه خطاب در جملۀ «لَعَلَّکُمْ تَعْقِلُونَ» (باشد که اندیشه کنید و بفهمید) مستقیماً متوجه مردم عرب است ولی فهم معارف قرآن، ویژۀ گروه و طایفۀ خاصی نیست ؛ بنابراین همگان بر درک آن توانا هستند و کلمۀ «عَرَبِیًّا» دلالت میکند که عربی دانستن از شرایط آن میباشد.
10- تعقل و اندیشه در حقایق و معارف قرآن، کاری بایسته و پر بها
إِنّٰا أَنْزَلْنٰاهُ قُرْآناً عَرَبِیًّا لَعَلَّکُمْ تَعْقِلُونَ
«عقل»(مصدر «تَعْقِلُونَ» ) به معنای فهمیدن و نیز به معنای تدبر و اندیشه کردن است. مفعول «تَعْقِلُونَ» به قرینۀ صدر آیه، محتوای قرآن و مضامین وحی میباشد.
کلیدواژهها:
اللّه؛ تعلیم؛ زبان عربی؛ شعور؛ عقل؛ قرآن؛ کتابهای آسمانی؛ محمّد(ص)
نَحْنُ نَقُصُّ عَلَیْکَ أَحْسَنَ اَلْقَصَصِ بِمٰا أَوْحَیْنٰا إِلَیْکَ هٰذَا اَلْقُرْآنَ وَ إِنْ کُنْتَ مِنْ قَبْلِهِ لَمِنَ اَلْغٰافِلِینَ (3)
ما با وحی کردن این قرآن به تو، بهترین سرگذشت را بر تو حکایت میکنیم؛ و قطعاً تو پیش از این از بیخبران بودی.
3
1- قرآن، حاوی بهترین و زیباترین داستانها
نَحْنُ نَقُصُّ عَلَیْکَ أَحْسَنَ الْقَصَصِ
2- خداوند، بیانگر سرگذشت پیشینیان برای پیامبر(ص)
نَحْنُ نَقُصُّ عَلَیْکَ أَحْسَنَ الْقَصَصِ
«قص» (مصدر «نَقُصُّ» ) به معنای بیان کردن و بازگو کردن است. «قصص» به معنای بیان کردن و نیز به معنای داستان و چیزی است که بازگو میشود.
3- قرآن، بازگو کنندۀ داستانها با بهترین و زیباترین بیان
نَحْنُ نَقُصُّ عَلَیْکَ أَحْسَنَ الْقَصَصِ
چنان چه «قصص» مصدر باشد، «أَحْسَنَ الْقَصَصِ» مفعول مطلق میشود و در حقیقت توصیفی برای کیفیت بیان کردن و بازگو کردن خواهد بود.
4- داستان یوسف(ع) بهترین و زیباترین داستان
نَحْنُ نَقُصُّ عَلَیْکَ أَحْسَنَ الْقَصَصِ
در صورتی که «قصص» به معنای داستان باشد (نه مصدر) «أَحْسَنَ الْقَصَصِ» یعنی بهترین و زیباترین داستان.
5- خداوند، داستان یوسف را با بهترین و زیباترین بیان نقل کرده و گزارش داده است.
نَحْنُ نَقُصُّ عَلَیْکَ أَحْسَنَ الْقَصَصِ
6- مطالعه و دقت در داستان یوسف، مایۀ دریافت حقایق و معارف الهی است.
إِنّٰا أَنْزَلْنٰاهُ قُرْآناً عَرَبِیًّا لَعَلَّکُمْ تَعْقِلُونَ . نَحْنُ نَقُصُّ عَلَیْکَ أَحْسَنَ الْقَصَصِ
برداشت فوق، مقتضای ارتباط میان جملۀ «لَعَلَّکُمْ تَعْقِلُونَ» با «نَحْنُ نَقُصُّ عَلَیْکَ» است.
7- قرآن، نام کتاب آسمانی پیامبر(ص)
بِمٰا أَوْحَیْنٰا إِلَیْکَ هٰذَا الْقُرْآنَ
8- خداوند، قرآن و داستانهای آن را از طریق وحی در اختیار پیامبر(ص) قرار میداد.
نَحْنُ نَقُصُّ عَلَیْکَ ... بِمٰا أَوْحَیْنٰا إِلَیْکَ هٰذَا الْقُرْآنَ
حرف «باء» در «بِمٰا أَوْحَیْنٰا» سببیه است و «ما»در آن مصدریه میباشد.
9- پیامبر(ص)، پیش از نزول قرآن و سورۀ یوسف، از داستان حضرت یوسف(ع) بیاطلاع بود.
نَقُصُّ ... بِمٰا أَوْحَیْنٰا ... وَ إِنْ کُنْتَ مِنْ قَبْلِهِ لَمِنَ الْغٰافِلِینَ
10- مردم عصر بعثت، از سرگذشت یوسف(ع) پیش از نزول قرآن بیاطلاع بودند.
وَ إِنْ کُنْتَ مِنْ قَبْلِهِ لَمِنَ الْغٰافِلِینَ
«إِنْ» در جملۀ فوق مخففه است و مراد از «الْغٰافِلِینَ» مردم عصر بعثت میباشد. بنابراین مفاد جملۀ «إِنْ کُنْتَ ...» چنین میشود: تو نیز ای پیامبر! پیش از نزول قرآن همانند سایر مردم، از داستان یوسف بیخبر بودی.
11- قرآن، منبعی برای آگاهی به تاریخ و سرگذشت پیشینیان
نَحْنُ نَقُصُّ ... وَ إِنْ کُنْتَ مِنْ قَبْلِهِ لَمِنَ الْغٰافِلِینَ
12- عدم آگاهی پیامبر(ص) از برخی حقایق و وقایع تاریخی
وَ إِنْ کُنْتَ مِنْ قَبْلِهِ لَمِنَ الْغٰافِلِینَ
13- پیامبر(ص) از پیش خود و بدون تعلیم الهی، از امور غیبی اطلاعی نداشت.
وَ إِنْ کُنْتَ مِنْ قَبْلِهِ لَمِنَ الْغٰافِلِینَ
14- علم و آگاهی پیامبر(ص)، نشأت گرفته از قرآن و وحی الهی است.
بِمٰا أَوْحَیْنٰا إِلَیْکَ ... وَ إِنْ کُنْتَ مِنْ قَبْلِهِ لَمِنَ الْغٰافِلِینَ
15- «قال جعفربن محمد(ع ): قال والدی(ع ) ... و ما أنزل اللّٰه سورة یوسف إلّا أمثالاً لکی لا یحسد بعضنا بعضاً کما حسد یوسف إخوته و بغوا علیه ؛ (1)
امام صادق (ع ) فرمود: پدرم فرمود: خدا سورة یوسف رای نازل نفرمود مگر به عنوان مثلها [ی بیدارکننده ] تا بعضی از ما به بعضی دیگر حسد نورزیم ، آن گونه که برادران یوسف به او حسد و رزیدند و به او ستم کردند».
کلیدواژهها:
اسلام؛ اللّه؛ امت؛ تاریخ؛ حسد؛ دین؛ شعور؛ شناخت؛ عقل؛ علم؛ غفلت؛ غیب؛ قرآن؛ قصه؛ قضا و قدر؛ کتابهای آسمانی؛ محمّد(ص)؛ وحی؛ یوسف(ع)
إِذْ قٰالَ یُوسُفُ لِأَبِیهِ یٰا أَبَتِ إِنِّی رَأَیْتُ أَحَدَ عَشَرَ کَوْکَباً وَ اَلشَّمْسَ وَ اَلْقَمَرَ رَأَیْتُهُمْ لِی سٰاجِدِینَ (4)
آنگاه که یوسف به پدرش گفت: ای پدر، من در خواب دیدم که یازده ستاره با خورشید و ماه برایم سجده میکنند.
4
1- یوسف(ع) در رؤیایی دید که یازده ستاره به همراه ماه و خورشید بر او سجده میکنند.
إِنِّی رَأَیْتُ أَحَدَ عَشَرَ کَوْکَباً وَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ رَأَیْتُهُمْ لِی سٰاجِدِینَ
2- یوسف(ع) در رؤیای خویش دریافت که سجدۀ ماه، خورشید و ستارگان بر او، سجدهای از سر شعور و آگاهی است.
رَأَیْتُهُمْ لِی سٰاجِدِینَ
ضمیر «هم» و نیز جمعهای مذکر سالم نظیر ساجدین، مخصوص دارندگان عقل و شعور است. به کارگیری آن ضمیر و آن گونه جمع در بیان سجدۀ ستارگان، ماه و خورشید میرساند که یوسف(ع) چنان میدید که آنها از سر عقل و
1) 1) . تفسیرعیاشی، ج 2، ص 166، ح 2 ؛ نورالثقلین، ج 2، ص 408، ح 5.
شعور بر او سجده میکنند.
3- یوسف(ع) هیچ ابهام و تردیدی در رؤیای خویش و خصوصیات آن نداشت.
إِنِّی رَأَیْتُ أَحَدَ عَشَرَ کَوْکَباً ... رَأَیْتُهُمْ لِی سٰاجِدِینَ
تکرار فعل «رَأَیْتُ» برای تأکید است و هدف از تأکید رساندن این معناست که یوسف در خواب خویش و خصوصیات آن، ابهام و تردیدی نداشت.
4- ستارگان، ماه و خورشید در رؤیای یوسف، همگی یک جا و دستهجمعی بر او سجده کردند.*
إِنِّی رَأَیْتُ أَحَدَ عَشَرَ کَوْکَباً ... رَأَیْتُهُمْ لِی سٰاجِدِینَ
برداشت فوق، احتمالی است که میتوان آن را از تکرار فعل «رَأَیْتُ» به دست آورد.
5- یوسف(ع) رؤیای شگفت خویش را برای پدرش (یعقوب(ع)) بیان کرد.
إِذْ قٰالَ یُوسُفُ لِأَبِیهِ یٰا أَبَتِ إِنِّی رَأَیْتُ
6- رابطۀ یوسف(ع) و پدرش یعقوب(ع)، رابطهای صمیمانه و سرشار از محبت بود.
إِذْ قٰالَ یُوسُفُ لِأَبِیهِ یٰا أَبَتِ ... یٰا بُنَیَّ
تعبیر «یٰا أَبَتِ» (ای پدرم) در کلام یوسف(ع) و «یٰا بُنَیَّ» (ای پسرک من) در کلام یعقوب(ع)، حاکی از اظهار علاقۀ آن دو به یکدیگر است.
7- لزوم گوش سپاری به سخنان کودکان و اجازۀ نقل رخدادها و دریافتها به آنان
إِذْ قٰالَ یُوسُفُ لِأَبِیهِ یٰا أَبَتِ إِنِّی رَأَیْتُ
8- «عن أبی جعفر(ع ): ... رأی یوسف هذه الرّؤیا و له تسع سنین فقصّها علی أبیه ... و کان یوسف من أحسن النّاس وجهاً و کان یعقوب یحبّه ... ؛ (1)
از امام باقر(ع ) روایت شده است :... یوسف این خواب رای در سن نه سالگی دید و آن رای برای پدرش نقل کرد ... صورت یوسف از تمام مردم زیباتر بود و یعقوب او رای دوست می داشت ...».
9- «عن أبی جعفر(ع ): ... تأویل هذه الرّؤیا أنّه سیملّک مصر و یدخل علیه أبواه و إخوته أمّا الشّمس فاُم یوسف راحیل و القمر یعقوب و أما أحد عشر کوکباً فإخوته فلمّا دخلوا علیه سجدوا شکراً للّٰه وحده حین نظروا إلیه ... ؛ (2)
از امام باقر(ع ) روایت شده : تأویل این خواب یوسف این است که او به زودی بر مصر پادشاهی خواهد کرد و پدر و مادر و برادرانش بر او وارد می شوند ؛ اما خورشید مادر یوسف «راحیل» و ماه «یعقوب» و یازده ستاره «برادران او» هستند.
پس هنگامی که بر او وارد شدند و به او نظر افکندند برای خدای یگانه سجدۀ شکر کردند ...».
10- «عن أبی جعفر(ع ) قال : الأنبیاء علی خمسة أنواع ... . و منهم من ینبّأ فی منامه مثل یوسف ؛ (1)
از امام باقر(ع ) روایت شده که فرمود: پیامبران بر پنج دسته هستند ... بعضی از آنان در خوابشان آگاه می شوند مانند یوسف...».
11- «قال أبوحمزة : فقلت لعلی بن الحسین (ع ): متی رأی یوسف الرّؤیا؟ فقال :
فی تلک اللّیلة التی بات فیها یعقوب و ولده شباعاً و بات فیها ذمیال جائعاً رائهاً... ؛ (2)
ابوحمزه گوید: به امام سجاد(ع ) گفتم چه و قت یوسف(ع ) این خواب رای دید؟، فرمود: همان شبی که یعقوب و فرزندانش با شکم سیر خوابیدند و ذمیال با شکم گرسنه و در حال ناراحتی خوابید ...».
کلیدواژهها:
اعداد؛ انبیاء؛ تربیت؛ خواب؛ خورشید؛ رؤیا؛ ستاره؛ سجده؛ شعور؛ ماه؛ مهربانی؛ یعقوب(ع)؛ یوسف(ع)
قٰالَ یٰا بُنَیَّ لاٰ تَقْصُصْ رُؤْیٰاکَ عَلیٰ إِخْوَتِکَ فَیَکِیدُوا لَکَ کَیْداً إِنَّ اَلشَّیْطٰانَ لِلْإِنْسٰانِ عَدُوٌّ مُبِینٌ (5)
گفت: ای پسرک من، خواب خود را برای برادرانت حکایت نکن که دربارۀ تو نیرنگی [خطرناک] به کار میبرند. بیتردید، شیطان برای انسان دشمنی آشکار است.
5
1- یعقوب(ع)، فرزندش یوسف(ع) را از نقل خواب خویش برای برادرانش برحذر داشت.
یٰا بُنَیَّ لاٰ تَقْصُصْ رُؤْیٰاکَ عَلیٰ إِخْوَتِکَ
2- رؤیای یوسف، گویای آن بود که به مقامی رفیع نایل خواهد شد و بر برادرانش سیادت خواهد یافت.
یٰا بُنَیَّ لاٰ تَقْصُصْ رُؤْیٰاکَ عَلیٰ إِخْوَتِکَ فَیَکِیدُوا
از اینکه برادران یوسف در صورت شنیدن رؤیایش درصدد
ضربه زدن به او برمیآمدند، دو نکته روشن میشود: 1- رتبه و منزلت والای یوسف(ع) ؛ 2- روشن و گویا بودن رؤیای یوسف.
3- یوسف(ع) دارای چندین برادر
لاٰ تَقْصُصْ رُؤْیٰاکَ عَلیٰ إِخْوَتِکَ
4- یعقوب(ع)، مطمئن به مکر و کید فرزندانش علیه یوسف(ع) در صورت آگاه شدنشان از رؤیای او
لاٰ تَقْصُصْ رُؤْیٰاکَ عَلیٰ إِخْوَتِکَ فَیَکِیدُوا لَکَ کَیْداً
چنان چه یعقوب(ع) اطمینان و یقین به کید و مکر فرزندانش علیه یوسف(ع) نداشت، پس از نقل رؤیا میفرمود: «فإنی أخاف أن یکیدوا ...» (میترسم نقشهای برای تو بکشند) و جملۀ خویش را با مفعول مطلق (کَیْداً) تأکید نمیکرد.
5- یعقوب(ع)، نگران آسیب دیدن یوسف(ع) از ناحیۀ برادرانش
فَیَکِیدُوا لَکَ کَیْداً
6- یعقوب(ع) پیشبینی میکرد که همۀ فرزندانش علیه یوسف(ع) متحد میشوند و هیچ کدام از او حمایت نخواهند کرد.
فَیَکِیدُوا لَکَ کَیْداً
ضمیر در «فَیَکِیدُوا» به «إخوة» باز میگردد و این گویای برداشت فوق است.
7- یعقوب(ع) از روحیات فرزندان خویش مطلع بود.
لاٰ تَقْصُصْ ... فَیَکِیدُوا لَکَ کَیْداً
8- آگاهی یعقوب(ع) به زبان خواب و تعبیر آن
لاٰ تَقْصُصْ رُؤْیٰاکَ عَلیٰ إِخْوَتِکَ فَیَکِیدُوا لَکَ کَیْداً
9- رؤیاها میتواند بیانگر خبرها و وقوع حوادثی از آینده باشد.
إِنِّی رَأَیْتُ أَحَدَ عَشَرَ ... لاٰ تَقْصُصْ رُؤْیٰاکَ عَلیٰ إِخْوَتِکَ
10- تلاش یعقوب(ع) برای پیشگیری از برخوردهای نامناسب فرزندانش با یکدیگر
لاٰ تَقْصُصْ رُؤْیٰاکَ عَلیٰ إِخْوَتِکَ فَیَکِیدُوا لَکَ کَیْداً
11- لزوم پرهیز از نقل و ارائۀ مسائل غیرضروری که سبب برانگیختن حسادت دیگران میشود.
لاٰ تَقْصُصْ رُؤْیٰاکَ عَلیٰ إِخْوَتِکَ فَیَکِیدُوا لَکَ کَیْداً
12- لزوم تلاش برای در امان ماندن از مکر و حیلۀ دیگران
لاٰ تَقْصُصْ ... فَیَکِیدُوا لَکَ کَیْداً
13- رؤیای شگفت یوسف(ع) (سجدۀ
ستارگان، ماه و خورشید) در سنین کودکی یا نوجوانی او بوده است.
قٰالَ یٰا بُنَیَّ
کلمۀ «بُنَیَّ» تصغیر کلمۀ«ابن»میباشد و به ضمیر متکلم اضافه شده است. «یٰا بُنَیَّ» ؛ یعنی، ای پسر کوچک من.
14- رابطۀ یوسف(ع) و پدرش یعقوب(ع)، رابطهای صمیمانه و سرشار از محبت بود.
یٰا أَبَتِ ... قٰالَ یٰا بُنَیَّ لاٰ تَقْصُصْ رُؤْیٰاکَ
تعبیر «یٰا أَبَتِ» (ای پدرم) در کلام یوسف(ع) و «یٰا بُنَیَّ» (ای پسرک من) در کلام یعقوب(ع) حاکی از علاقۀ آن دو به یکدیگر است.
15- علاقه به فرزندان، خصلتی نیکو و اظهار آن امری پسندیده است.
یٰا أَبَتِ ... قٰالَ یٰا بُنَیَّ لاٰ تَقْصُصْ
16- شیطان، دشمن بیپردۀ انسان
إِنَّ الشَّیْطٰانَ لِلْإِنْسٰانِ عَدُوٌّ مُبِینٌ
17- شیطان، مترصد زمینههای مساعد برای نفوذ در انسان و منحرف ساختن او
لاٰ تَقْصُصْ رُؤْیٰاکَ ... فَیَکِیدُوا ... إِنَّ الشَّیْطٰانَ لِلْإِنْسٰانِ عَدُوٌّ مُبِینٌ
18- حسادت، زمینهای مناسب برای بروز دشمنی شیطان با انسان
فَیَکِیدُوا لَکَ کَیْداً إِنَّ الشَّیْطٰانَ لِلْإِنْسٰانِ عَدُوٌّ مُبِینٌ
19- شیطان، در ایجاد دشمنی میان انسانها و واداشتن آنان به مکر و حیله علیه یکدیگر، نقشی بسزا دارد.
فَیَکِیدُوا ... إِنَّ الشَّیْطٰانَ لِلْإِنْسٰانِ عَدُوٌّ مُبِینٌ
20- برادران یوسف، در خطر گرفتاری به دام دشمنیهای شیطان در صورت شنیدن رؤیای یوسف(ع)
فَیَکِیدُوا لَکَ کَیْداً إِنَّ الشَّیْطٰانَ لِلْإِنْسٰانِ عَدُوٌّ مُبِینٌ
21- یعقوب(ع) افشا شدن رؤیای یوسف(ع) را به تحریک شیطان میدانست و یوسف(ع) را از آن برحذر داشت.
لاٰ تَقْصُصْ رُؤْیٰاکَ عَلیٰ إِخْوَتِکَ ... إِنَّ الشَّیْطٰانَ لِلْإِنْسٰانِ عَدُوٌّ مُبِینٌ
جملۀ «إِنَّ الشَّیْطٰانَ ...» هم ناظر به «فَیَکِیدُوا ...» است و هم ناظر به «لاٰ تَقْصُصْ رُؤْیٰاکَ» . بنابر وجه دوم، مفاد جملۀ «لاٰ تَقْصُصْ ...» به ضمیمیۀ «إِنَّ الشَّیْطٰانَ» چنین میشود:
شیطان درصدد است که تو را به افشای رؤیایت وا دارد، پس برحذر باش!
22- «عن أبی جعفر(ع ): أنّه کان من خبر یوسف(ع ) أنّه کان له أحد عشر أخاً ... ؛ (1)
از امام باقر(ع ) روایت شده است : از خبر مربوط به یوسف اینکه برای او یازده برادر بود ...».
1) 1) . تفسیرقمی، ج 1، ص 339؛ نورالثقلین، ج 2، ص 410، ح 14.
کلیدواژهها:
آرامش؛ اتحاد؛ اعداد؛ امنیت؛ انسان؛ برادر؛ پسر؛ جوانی؛ حزن؛ حسد؛ خانواده؛ دشمنی؛ رؤیا؛ شیطان؛ ضلالت؛ علم؛ فرزند؛ کودکی؛ مدیریت؛ مکر؛ مهربانی؛ یعقوب(ع)؛ یوسف(ع)
وَ کَذٰلِکَ یَجْتَبِیکَ رَبُّکَ وَ یُعَلِّمُکَ مِنْ تَأْوِیلِ اَلْأَحٰادِیثِ وَ یُتِمُّ نِعْمَتَهُ عَلَیْکَ وَ عَلیٰ آلِ یَعْقُوبَ کَمٰا أَتَمَّهٰا عَلیٰ أَبَوَیْکَ مِنْ قَبْلُ إِبْرٰاهِیمَ وَ إِسْحٰاقَ إِنَّ رَبَّکَ عَلِیمٌ حَکِیمٌ (6)
و بدینگونه پروردگارت تو را بر میگزیند، و از تعبیر خوابها به تو میآموزد، و نعمتش را بر تو و بر خاندان یعقوب تمام میکند، چنانکه قبلاً آن را بر پدرانت ابراهیم و اسحاق تمام کرد. به راستی پروردگار تو دانا و حکیم است.
6
1- رؤیای یوسف(ع) حاکی از برگزیده شدنش از ناحیۀ خدا و خالص شدن او برای خداوند بود.
وَ کَذٰلِکَ یَجْتَبِیکَ رَبُّکَ
«اجتباء»به معنای گزینش کردن و برای خود خالص ساختن است. بنابراین «یَجْتَبِیکَ رَبُّکَ» ؛ یعنی، پروردگارت تو را برمیگزیند و برای خویش خالص میگرداند، به طوری که نصیبی در تو برای غیر او نخواهد بود.
2- برگزیده شدن یوسف(ع) از جانب خداوند، بشارت یعقوب(ع) به یوسف
وَ کَذٰلِکَ یَجْتَبِیکَ رَبُّکَ
3- رؤیا، دریچهای برای آگاهی به غیب و امور نهانی
إِنِّی رَأَیْتُ أَحَدَ عَشَرَ کَوْکَباً ... کَذٰلِکَ یَجْتَبِیکَ رَبُّکَ وَ یُعَلِّمُکَ
4- یعقوب(ع) بهرهمند از دانش تعبیر و تأویل رؤیاها
إِنِّی رَأَیْتُ أَحَدَ عَشَرَ کَوْکَباً ... کَذٰلِکَ یَجْتَبِیکَ
5- آیندۀ یوسف(ع) و برگزیده شدنش، بر آن منوالی بود که در خواب دیده بود.
کَذٰلِکَ یَجْتَبِیکَ رَبُّکَ
6- گزینش انسانهای لایق از ناحیۀ خداوند، پرتوی از ربوبیت اوست.
کَذٰلِکَ یَجْتَبِیکَ رَبُّکَ
7- دستیابی به دانش تعبیر رؤیا و تحلیل صحیح رخدادها، از بشارتهای یعقوب(ع) به فرزندش یوسف
وَ کَذٰلِکَ ... یُعَلِّمُکَ مِنْ تَأْوِیلِ الْأَحٰادِیثِ
«احادیث»جمع حدیث است. راغب در مفردات در معنای کلمۀ حدیث گفته است: هر کلامی که با شنیدن و یا از طریق وحی - چه در بیداری و چه در خواب - به انسان برسد، به آن حدیث گفته میشود. بنابراین مراد از «الْأَحٰادِیثِ» هم میتواند رؤیاها باشد و هم اخبارِ حوادث و رویدادها. «تأویل رؤیا» ؛ یعنی، آن واقعیت خارجی که در خواب به نحوی جلوهگر میشود و خواب گویای آن است. «تأویل اخبار» ؛ یعنی، علل تحقق حوادث و فرجام آنها.
8- رؤیای یوسف، موجب آگاهی یعقوب(ع) به برگزیده شدن یوسف(ع) و دستیابی او به دانش تعبیر خواب و تحلیل صحیح حوادث شد.
إِنِّی رَأَیْتُ أَحَدَ عَشَرَ ... کَذٰلِکَ یَجْتَبِیکَ رَبُّکَ وَ یُعَلِّمُکَ مِنْ تَأْوِیلِ الْأَحٰادِیثِ
9- خضوع و سجود ستارگان، ماه و خورشید برای انسان در رؤیا، نشان برگزیده شدن و دستیابی او به علم و دانش است.
إِنِّی رَأَیْتُ أَحَدَ عَشَرَ کَوْکَباً ... کَذٰلِکَ یَجْتَبِیکَ رَبُّکَ وَ یُعَلِّمُکَ
10- کامل شدن نعمت الهی بر یوسف و خاندان یعقوب، از بشارتهای یعقوب(ع) به فرزندش یوسف(ع).
وَ یُتِمُّ نِعْمَتَهُ عَلَیْکَ وَ عَلیٰ آلِ یَعْقُوبَ
11- یعقوب(ع) از رؤیای یوسف دریافت که خداوند نعمت کامل خویش را بر یوسف(ع) و خاندان یعقوب، ارزانی خواهد داشت.
إِنِّی رَأَیْتُ أَحَدَ عَشَرَ کَوْکَباً ... یُتِمُّ نِعْمَتَهُ عَلَیْکَ وَ عَلیٰ آلِ یَعْقُوبَ
12- خداوند به واسطۀ یوسف(ع)، نعمت کامل و تمام خویش را بر خاندان یعقوب ارزانی داشت.
وَ کَذٰلِکَ ... وَ یُتِمُّ نِعْمَتَهُ عَلَیْکَ وَ عَلیٰ آلِ یَعْقُوبَ
یوسف(ع) از خاندان یعقوب(ع) بود و «آلِ یَعْقُوبَ» شامل او نیز میشد. بنابراین آوردن «عَلَیْکَ» و عطف کردن «آلِ یَعْقُوبَ» بر آن، میتواند حاکی از نکتهای باشد که در برداشت فوق آمده است. قابل ذکر است که تأویل ستارگان، ماه و خورشید بر برادران و پدر و مادر یوسف(ع) مؤید آن نکته است.
13- ابراهیم و اسحاق(ع) از نعمت کامل و تمام الهی برخوردار بودند.
کَمٰا أَتَمَّهٰا عَلیٰ أَبَوَیْکَ مِنْ قَبْلُ إِبْرٰاهِیمَ وَ إِسْحٰاقَ
14- نعمتهایی که خداوند به یوسف(ع) و
آل یعقوب ارزانی داشت، مسانخ و همطراز نعمتهایی بود که به ابراهیم و اسحاق(ع) اعطا کرده بود.
یُتِمُّ نِعْمَتَهُ عَلَیْکَ ... کَمٰا أَتَمَّهٰا عَلیٰ أَبَوَیْکَ
15- یوسف(ع) آگاه به بهرهمندی ابراهیم و اسحاق(ع) از نعمتهای کامل الهی
کَمٰا أَتَمَّهٰا عَلیٰ أَبَوَیْکَ مِنْ قَبْلُ
16- نیاکان در شایستگی نسلشان برای بهرهمند شدن از نعمتهای الهی، نقشی بسزا دارند.
یُتِمُّ نِعْمَتَهُ عَلَیْکَ ... کَمٰا أَتَمَّهٰا عَلیٰ أَبَوَیْکَ مِنْ قَبْلُ
کلمۀ «کَمٰا» گاهی برای تشبیه به کار میرود و گاهی برای تعلیل، برداشت فوق براساس دومین معنای یاد شده است.
قابل ذکر است که در این گونه موارد مراد از علت، علت تامه نیست بلکه مقصود اقتضا و زمینه میباشد.
17- ابراهیم و اسحاق(ع)، نیاکان یوسف(ع) بودند.
عَلیٰ أَبَوَیْکَ مِنْ قَبْلُ إِبْرٰاهِیمَ وَ إِسْحٰاقَ
18- اجداد پدری به منزلۀ پدر از دیدگاه قرآن
کَمٰا أَتَمَّهٰا عَلیٰ أَبَوَیْکَ مِنْ قَبْلُ إِبْرٰاهِیمَ وَ إِسْحٰاقَ
19- ابراهیم و اسحاق(ع)، به هنگام شروع داستان یوسف (خواب دیدن ستارگان، خورشید و ماه) در حال حیات نبودند.
کَمٰا أَتَمَّهٰا عَلیٰ أَبَوَیْکَ مِنْ قَبْلُ
برداشت فوق، از قید «مِنْ قَبْلُ» استفاده میشود. البته این در صورتی است که «مِنْ قَبْلُ» قید برای «أَبَوَیْکَ» باشد، نه متعلق به «أَتَمَّهٰا» .
20- فضیلتهای یوسف(ع) و نعمتهای عطا شده به او و ابراهیم و اسحاق(ع) و خاندان یعقوب، جلوههایی از ربوبیت خداوند
یَجْتَبِیکَ رَبُّکَ ... وَ یُتِمُّ نِعْمَتَهُ عَلَیْکَ وَ عَلیٰ آلِ یَعْقُوبَ ...
إِنَّ رَبَّکَ عَلِیمٌ حَکِیمٌ
21- حکیمانه بودن افعال خدا و آگاهی او به ویژگیهای یوسف(ع)، موجب شد تا او را برگزیند و تعبیر رؤیا و تحلیل حوادث را به او بیاموزد.
یَجْتَبِیکَ رَبُّکَ ... إِنَّ رَبَّکَ عَلِیمٌ حَکِیمٌ
22- پرورش انبیا، تبلور حکمت و علم الهی است.
یَجْتَبِیکَ رَبُّکَ ... إِنَّ رَبَّکَ عَلِیمٌ حَکِیمٌ
23- حکمت خدا و علم او به خصلتهای یوسف(ع) موجب شد تا نعمت خویش را بر خاندان یعقوب کامل کند.
وَ یُتِمُّ نِعْمَتَهُ عَلَیْکَ وَ عَلیٰ آلِ یَعْقُوبَ ... إِنَّ رَبَّکَ عَلِیمٌ حَکِیمٌ
24- تفاوتهای بشر در برخورداری از نعمتهایالهی، برخاستهاز حکمت خداست.
یُتِمُّ نِعْمَتَهُ عَلَیْکَ وَ عَلیٰ آلِ یَعْقُوبَ ... إِنَّ رَبَّکَ عَلِیمٌ حَکِیمٌ
25- «رب»، «عَلِیمٌ» و «حَکِیمٌ» از اسما و صفات خداوند
إِنَّ رَبَّکَ عَلِیمٌ حَکِیمٌ
کلیدواژهها:
آل یعقوب؛ ابراهیم(ع)؛ اخلاق؛ اسحاق(ع)؛ اقتصاد؛ اللّه؛ انبیاء؛ انسان؛ برگزیدگی؛ بشارت؛ تاریخ؛ تربیت؛ تعلم؛ حکمت؛ حکیم/اسما و صفات؛ خورشید؛ رؤیا؛ رب/اسما و صفات؛ ستاره؛ سجده؛ علم؛ علیم/اسما و صفات؛ غیب؛ فرزند؛ ماه؛ مدیریت؛ نعمت؛ نیاکان؛ یعقوب(ع)؛ یوسف(ع)
لَقَدْ کٰانَ فِی یُوسُفَ وَ إِخْوَتِهِ آیٰاتٌ لِلسّٰائِلِینَ (7)
به یقین، در [داستان] یوسف و برادرانش برای پرسشگران نشانههایی [از تدبیر و حکمت خدا] است.
7
1- داستان یوسف و برادرانش، حاوی نشانهها و آیاتی فراوان از ربوبیت خدا و علم و حکمت او
إِنَّ رَبَّکَ عَلِیمٌ حَکِیمٌ . لَقَدْ کٰانَ فِی یُوسُفَ وَ إِخْوَتِهِ آیٰاتٌ لِلسّٰائِلِینَ
«آیٰاتٌ» به معنای نشانههاست و چون در جملۀ «لَقَدْ کٰانَ ...» بیان نشده است که داستان یوسف و برادرانش نشانۀ چه حقیقت و یا حقایقی میتواند باشد و به عبارت دیگر، متعلق «آیٰاتٌ» ذکر نشده است، میتوان گفت متعلق آن، حقایق مطرح شده در آیۀ قبل است که از جملۀ آنها ربوبیت، علم و حکمت خداوند است (إن ربک علیم حکیم).
2- خداوند، انسانها را به تأمل در سرگذشت یوسف(ع) و برادرانش ترغیب کرده است.
لَقَدْ کٰانَ فِی یُوسُفَ وَ إِخْوَتِهِ آیٰاتٌ لِلسّٰائِلِینَ
حرف لام در «لَقَدْ» نشانۀ قسم مقدر و «قد» نیز برای تأکید است. هدف از تأکید و سوگند خداوند بر اینکه در داستان یوسف و برادرانش آیاتی برای پرسش کنندگان است، ترغیب انسانها به تأمل در آن داستان میباشد.
3- پرسش مردم از پیامبر(ص) دربارۀ سرگذشت یوسف(ع)
لَقَدْ کٰانَ فِی یُوسُفَ وَ إِخْوَتِهِ آیٰاتٌ لِلسّٰائِلِینَ
4- پیدایش سؤالهایی دربارۀ علم و حکمت خداوند و امتیازات یوسف(ع)، باعث طرح داستان یوسف(ع) در قرآن
إِنَّ رَبَّکَ عَلِیمٌ حَکِیمٌ . لَقَدْ کٰانَ فِی یُوسُفَ وَ إِخْوَتِهِ آیٰاتٌ لِلسّٰائِلِینَ
5- سرگذشت یوسف(ع) بیانگر دلیل و علت برگزیده شدنش از ناحیۀ خدا، یاد دادن تعبیر رؤیا و تحلیل حوادث به او و اعطای نعمت کامل به وی است.
یَجْتَبِیکَ رَبُّکَ وَ یُعَلِّمُکَ ... لَقَدْ کٰانَ فِی یُوسُفَ وَ إِخْوَتِهِ آیٰاتٌ لِلسّٰائِلِینَ
برداشت فوق، ناظر به این مطلب است که متعلق کلمۀ «آیٰاتٌ» ، «اجتبا و گزینش یوسف(ع ) و ...» باشد که از جملههای «کَذٰلِکَ یَجْتَبِیکَ رَبُّکَ وَ ...» به دست میآید.
6- تنها جویندگان حقیقت و پژوهشگران وادی معرفت، به نشانههای ربوبیت خدا و علم و حکمت او در داستان یوسف پیخواهند برد.
لَقَدْ کٰانَ فِی یُوسُفَ وَ إِخْوَتِهِ آیٰاتٌ لِلسّٰائِلِینَ
بدیهی است که داستان یوسف(ع) و برادرانش، حاوی آیات و نشانههاست، چه پرسشگری باشد یا نباشد. بنابراین حرف لام در «لِلسّٰائِلِینَ» لام انتفاع است و «لِلسّٰائِلِینَ» گویای این است که پرسشگران و محققان، از آن داستان سود میبرند.
7- سرگذشت انسانها، شکل دهندۀ ماهیت و حقیقت آنهاست.
لَقَدْ کٰانَ فِی یُوسُفَ وَ إِخْوَتِهِ آیٰاتٌ لِلسّٰائِلِینَ
نیاوردن کلمۀ «قصة» در جملۀ «لَقَدْ کٰانَ فِی یُوسُفَ ...» - با اینکه مراد از آن «فی قصة یوسف ...» است - میتواند اشاره به این معنا باشد که سرگذشت انسانها، شکل دهندۀ ماهیت آنان است ؛ یعنی، انسان همان سرگذشت اوست.
8- طرح پرسش و آن گاه مراجعه به قرآن برای پاسخیابی، توصیۀ خداوند به انسانها
لَقَدْ کٰانَ فِی یُوسُفَ وَ إِخْوَتِهِ آیٰاتٌ لِلسّٰائِلِینَ
کلیدواژهها:
آیات خدا؛ اللّه؛ انسان؛ برادر؛ برگزیدگی؛ تفکر؛ حق؛ حکمت؛ رؤیا؛ سؤال و جواب؛ شناخت؛ علم؛ غیب؛ قرآن؛ محمّد(ص)؛ نعمت؛ یوسف(ع)
إِذْ قٰالُوا لَیُوسُفُ وَ أَخُوهُ أَحَبُّ إِلیٰ أَبِینٰا مِنّٰا وَ نَحْنُ عُصْبَةٌ إِنَّ أَبٰانٰا لَفِی ضَلاٰلٍ مُبِینٍ (8)
آنگاه که [برادران او] گفتند: راستی یوسف و برادرش [بنیامین] نزد پدرمان از ما محبوبترند، در حالی که ما گروهی کار آمدیم [و زندگی پدر را اداره میکنیم].
بیتردید، پدرمان در ناآگاهی آشکاری به سر میبرد.
8
1- از میان برادران یوسف، بنیامین برادر پدری و مادری یوسف(ع) و سایرین، برادران پدری او بودند.
إِذْ قٰالُوا لَیُوسُفُ وَ أَخُوهُ
مراد از «أَخُوهُ» بنیامین است. فرزندان یعقوب، بنیامین را برادر یوسف میخواندند، با اینکه وی فرزند یعقوب(ع) و با آنان نیز برادر بود (لیوسف و أخوه). این تعبیر میرساند که ارتباط اخوّت میان یوسف(ع) و بنیامین قویتر از ارتباط اخوّت وی با دیگر فرزندان یعقوب میباشد ؛ یعنی، بنیامین برادر پدر و مادری یوسف(ع) و با سایر برادران، برادر پدری بود.
2- یعقوب(ع) همۀ فرزندان خویش را گرامی میداشت و به همۀ آنان محبت میکرد.
إِذْ قٰالُوا لَیُوسُفُ وَ أَخُوهُ أَحَبُّ إِلیٰ أَبِینٰا مِنّٰا
افعل تفضیل (أحبّ) گویای برداشت فوق است.
3- یوسف(ع) و بنیامین، محبوبتر از دیگر فرزندان یعقوب در نزد آن حضرت
إِذْ قٰالُوا لَیُوسُفُ وَ أَخُوهُ أَحَبُّ إِلیٰ أَبِینٰا
مراد از «أَخُوهُ» - چنانچه مفسران گفتهاند - بنیامین است.
4- یوسف(ع)، محبوبتر از بنیامین در نزد یعقوب(ع)
إِذْ قٰالُوا لَیُوسُفُ وَ أَخُوهُ أَحَبُّ إِلیٰ أَبِینٰا
برداشت فوق، از تقدیم «یوسف» بر برادرش «بنیامین» استفاده شده است.
5- شایستگیهای معنوی یوسف(ع) و فضیلتهای خدادادی وی، عامل محبت فراوان یعقوب(ع) به او بود.
کَذٰلِکَ یَجْتَبِیکَ رَبُّکَ ... لَیُوسُفُ وَ أَخُوهُ أَحَبُّ إِلیٰ أَبِینٰا مِنّٰا
بیان مسألۀ محبت افزونتر یعقوب(ع) به یوسف(ع)، پس از بیان ویژگیهای یوسف (وکذٰلک یجتبیک ...)، اشاره به ریشۀ محبت افزونتر یعقوب(ع) به یوسف(ع) دارد.
6- همۀ فرزندان یعقوب، محبت افزونتر او به یوسف(ع) و بنیامین را احساس میکردند و بر آن رشک میبردند.
إِذْ قٰالُوا لَیُوسُفُ وَ أَخُوهُ أَحَبُّ إِلیٰ أَبِینٰا مِنّٰا
ضمیر در «قٰالُوا» به «إِخْوَتِهِ» در آیۀ قبل برمیگردد ؛ یعنی، همۀ آنان چنین گفتند و بر این نظر اتفاق داشتند.
7- محبت و علاقۀ افزونتر یعقوب(ع) به دو فرزندش یوسف(ع) و بنیامین، برانگیزندۀ حسادت دیگر فرزندان وی نه اطلاعشان از رؤیای یوسف(ع)
إِذْ قٰالُوا لَیُوسُفُ وَ أَخُوهُ أَحَبُّ إِلیٰ أَبِینٰا مِنّٰا
چنان چه یوسف(ع) رؤیای خویش را برای برادرانش نقل کرده بود و آن باعث حسادت و توطئه علیه او شده بود، آنان سخن از بنیامین به میان نمیآوردند و تنها به ذکر یوسف(ع) اکتفا میکردند.
8- حسادت برادران یوسف به وی، آنان را به تشکیل جلسهای برای تصمیمگیری علیه او واداشت.
إِذْ قٰالُوا لَیُوسُفُ وَ أَخُوهُ أَحَبُّ إِلیٰ أَبِینٰا مِنّٰا
9- لطف و محبت افزونتر یعقوب(ع) به یوسف(ع) و بنیامین و شایسته نبودن آن دو برای آن لطف و محبت، از سخنان و پیشدرآمدهای جلسۀ مشورتی برادران یوسف علیه وی
إِذْ قٰالُوا لَیُوسُفُ وَ أَخُوهُ أَحَبُّ إِلیٰ أَبِینٰا مِنّٰا وَ نَحْنُ عُصْبَةٌ إِنَّ أَبٰانٰا لَفِی ضَلاٰلٍ مُبِینٍ
10- برادران یوسف، گروهی نیرومند، کارآمد و عهدهدار رتق و فتق امور پدرشان یعقوب بودند.
وَ نَحْنُ عُصْبَةٌ إِنَّ أَبٰانٰا لَفِی ضَلاٰلٍ مُبِینٍ
«عُصْبَةٌ» به جماعتی گفته میشود که تعداد آنان حداقل ده نفر باشد و با یکدیگر پیوند داشته و همدیگر را پشتیبانی کنند.
لازمۀ این معنا نیرومند و کارآمد بودن آن گروه است. رابطۀ جملۀ «وَ نَحْنُ عُصْبَةٌ» با خطا پنداشتن محبت افزونتر یعقوب به یوسف و بنیامین، گویای این است که: برادران یوسف، نیرو و توان خویش را در جهت منافع یعقوب(ع) به کار میبردند و امور او را سامان میدادند.
11- برادران یوسف، به کثرت نیرو و نفرات خویش مغرور بودند.
وَ نَحْنُ عُصْبَةٌ
12- برادران یوسف به دلیل نیرومندی و کارآمد بودنشان، خویش را به محبت پدرشان یعقوب سزاوارتر میدیدند.
إِذْ قٰالُوا لَیُوسُفُ وَ أَخُوهُ أَحَبُّ إِلیٰ أَبِینٰا مِنّٰا وَ نَحْنُ عُصْبَةٌ
13- محبت فراوان یعقوب(ع) به یوسف(ع) و بنیامین، خطا و لغزشی روشن از دیدگاه دیگر فرزندان او
إِذْ قٰالُوا لَیُوسُفُ وَ أَخُوهُ أَحَبُّ ... إِنَّ أَبٰانٰا لَفِی ضَلاٰلٍ مُبِینٍ
14- برادران یوسف کمتر از ده نفر نبودند.
وَ نَحْنُ عُصْبَةٌ
چنانکه گفته شد، «عُصْبَةٌ» به جماعتی گفته میشود که حداقل تعداد آنان ده نفر باشد.
15- «عن علی بن الحسین (ع ): ... فلمّا رأی یوسف الرّؤیا و أصبح یقصّها علی أبیه یعقوب ، فاغتم یعقوب لما سمع من یوسف مع ما أوحی اللّٰه عزّوجل إلیه أن استعدّ للبلاء... و خاف أن یکون ما أوحی اللّٰه عزّوجل إلیه من الاستعداد للبلاء هو فی یوسف خاصّة فاشتدّت رقّته علیه من بین ولده فلمّا رأی إخوة یوسف ما یصنع یعقوب بیوسف و تکرمته إیّاه و إیثاره إیّاه علیهم إشتدّ ذلک علیهم ... و قالوا: إن یوسف و أخاه «أَحَبُّ إِلیٰ أَبِینٰا مِنّٰا ...»... ؛ (1)
از امام سجاد(ع) روایت شده است: ... هنگامی که یوسف(ع) آن خواب را دید و بامداد برای یعقوب بازگو کرد، یعقوب به
1) 1) . عللالشرایع، ص 46، ح 1، ب 41 ؛ نورالثقلین، ج 2، ص 412، ح 17.
خاطر آنچه از یوسف شنید با آنچه خدای عزوجل به او وحی کرد که آمادۀ بلا باش غمگین شد ... و ترسید که آن بلا بالخصوص در مورد یوسف باشد. از این رو مهربانی او از میان برادران به یوسف زیادتر شد ؛ چون برادران رفتار یعقوب را نسبت به یوسف دیدند که او را گرامی میدارد و بر آنان ترجیح میدهد، بر آنان گران آمد ... و گفتند:«یوسف و برادرش نزد پدر ما از ما محبوب ترند...»...».
کلیدواژهها:
احترام؛ برادر؛ بنیامین؛ پدر؛ تکبر؛ حزن؛ حسد؛ خانواده؛ دوستی؛ عدل؛ فرزند؛ قدرت؛ یعقوب(ع)؛ یوسف(ع)
اُقْتُلُوا یُوسُفَ أَوِ اِطْرَحُوهُ أَرْضاً یَخْلُ لَکُمْ وَجْهُ أَبِیکُمْ وَ تَکُونُوا مِنْ بَعْدِهِ قَوْماً صٰالِحِینَ (9)
یوسف را بکشید یا او را به سرزمینی [دور دست] بیندازید، تا توجّه پدرتان فقط به شما باشد، و پس از او قومی [دارای زندگی]سامان یافته شوید.
9
1- کشتن یا رها کردن یوسف(ع) در سرزمینی دوردست، رأی اکثریت برادران وی در جلسۀ توطئه علیه او
اُقْتُلُوا یُوسُفَ أَوِ اطْرَحُوهُ أَرْضاً
جملۀ «اقْتُلُوا یُوسُفَ أَوِ اطْرَحُوهُ أَرْضاً» را دو گونه میتوان تفسیر کرد: 1- برخی از برادران یوسف به کشتن وی نظر داشتند و برخی دیگر به انداختن او در سرزمین دور دست رأی میدادند. 2-اکثریت به توطئه علیه او نظر داشتند، ولی در اینکه او را بکشند و یا در سرزمینی دور دست رها کنند مردد بودند.
قابل ذکر است که جملۀ «إِنْ کُنْتُمْ فٰاعِلِینَ» در آیۀ بعد، میرساند که یکی از آنان با هر دو نظر مخالف بود ولذا در برداشت کلمۀ «اکثریت» آورده شد.
2- حسادت برادران یوسف به وی، منشأ تصمیم آنان بر کشتن و یا آواره ساختن او
إِذْ قٰالُوا لَیُوسُفُ وَ أَخُوهُ أَحَبُّ ... اقْتُلُوا یُوسُفَ
3- حسد، آدمی را به گناهانی همانند قتل و آواره ساختن برادر وادار میسازد.
إِذْ قٰالُوا لَیُوسُفُ وَ أَخُوهُ أَحَبُّ ... اقْتُلُوا یُوسُفَ أَوِ اطْرَحُوهُ أَرْضاً
4- برادران یوسف، نبود وی در میان خانواده را، مایۀ توجه کامل یعقوب(ع) به آنان میپنداشتند.
اُقْتُلُوا یُوسُفَ ... یَخْلُ لَکُمْ وَجْهُ أَبِیکُمْ
«یَخْلُ لَکُمْ وَجْهُ أَبِیکُمْ» (خالی شود صورت پدرتان برای شما) کنایه از آن است که توجه و اقبال او از یوسف(ع) منقطع
میشود و تنها برای شما خواهد بود. فعل «یَخْلُ» جواب امر (اقْتُلُوا) و (اطْرَحُوهُ) است و با «إن» شرطیه مقدر مجزوم شده است ؛ یعنی: «إن تقتلوه أو تطرحوه یخل لکم...».
5- برادران یوسف در صورت نبود او، بنیامین را رقیب خویش در جلب محبت یعقوب(ع) نمیدیدند.
لَیُوسُفُ وَ أَخُوهُ أَحَبُّ ... اقْتُلُوا یُوسُفَ ... یَخْلُ لَکُمْ وَجْهُ أَبِیکُمْ
برادران یوسف از محبت افزونتر یعقوب(ع) به یوسف(ع) و نیز بنیامین در رنج بودند ؛ ولی با از میان بردن یوسف(ع) مشکل را حل شده میدانستند. بنابراین چنین میپنداشتند که بنیامین، نمیتواند مانع توجه کامل یعقوب(ع) به آنان باشد.
6- علاقۀ آدمی به محبوب شدن، میتواند وی را برای رسیدن به این مقصود، به قتل و جنایت وادار کند.
اُقْتُلُوا یُوسُفَ ... یَخْلُ لَکُمْ وَجْهُ أَبِیکُمْ
7- برادران یوسف، حضور او در نزد یعقوب را مایۀ تلخکامی و نابسامانی خویش میدانستند.
اُقْتُلُوا یُوسُفَ ... تَکُونُوا مِنْ بَعْدِهِ قَوْماً صٰالِحِینَ
8- برادران یوسف، صلاح امور خویش و بهبود وضعیت خود را در کشتن و یا آواره ساختن او میپنداشتند.
اُقْتُلُوا یُوسُفَ أَوِ اطْرَحُوهُ أَرْضاً ... وَ تَکُونُوا مِنْ بَعْدِهِ قَوْماً صٰالِحِینَ
مراد از صلاح در «قَوْماً صٰالِحِینَ» صلاح امور دنیوی است ؛ زیرا ظاهر آن است که فعل مضارع «تَکُونُوا» عطف بر «یَخْلُ» و جواب امر «اقْتُلُوا» و «اطْرَحُوهُ» میباشد. بر این اساس جملۀ «تَکُونُوا ...» چنین معنا میشود: اگر یوسف را بکشید و یا از این سرزمین دورش کنید، امور شما اصلاح میشود و بدبختی از شما برطرف میگردد.
9- برادران یوسف، بر آن بودند که پس از کشتن یا دور ساختن او، توبه کرده و درستکار شوند.*
اُقْتُلُوا یُوسُفَ ... وَ تَکُونُوا مِنْ بَعْدِهِ قَوْماً صٰالِحِینَ
در برداشت فوق، صلاح در «قَوْماً صٰالِحِینَ» صلاح دینی و اخلاقی گرفته شده است. این احتمال مبتنی بر این است که «واو»در «وَ تَکُونُوا» به معنای مع و «تَکُونُوا» منصوب به «أن» مقدر باشد. بر این اساس «اقْتُلُوا یُوسُفَ ... وَ تَکُونُوا مِنْ بَعْدِهِ قَوْماً صٰالِحِینَ» چنین معنا میشود: یوسف را بکشید، ولی با این قید و شرط که پس از آن با توبه به درگاه خدا، مردمی صالح و درستکار باشید.
10- برادران یوسف، کشتن یا آواره ساختن او را گناه میشمردند و به ناروا بودن آن معترف بودند.
اُقْتُلُوا یُوسُفَ أَوِ اطْرَحُوهُ أَرْضاً ... وَ تَکُونُوا مِنْ بَعْدِهِ قَوْماً صٰالِحِینَ
11- «قال علی بن الحسین (ع ):... قالوا:
«... وَ تَکُونُوا مِنْ بَعْدِهِ قَوْماً صٰالِحِینَ» أی تتوبون ؛ (1)
امام سجاد(ع) فرمود: برادران یوسف گفتند: «وَ تَکُونُوا مِنْ بَعْدِهِ قَوْماً صٰالِحِینَ» یعنی، بعد از آن توبه میکنید».
کلیدواژهها:
آوارگی؛ اصلاح؛ اقرار؛ برادر؛ بنیامین؛ پدر؛ تبعید؛ توبه؛ حسد؛ زمین؛ فرزند؛ قتل؛ گناه؛ مهربانی؛ یعقوب(ع)؛ یوسف(ع)
قٰالَ قٰائِلٌ مِنْهُمْ لاٰ تَقْتُلُوا یُوسُفَ وَ أَلْقُوهُ فِی غَیٰابَتِ اَلْجُبِّ یَلْتَقِطْهُ بَعْضُ اَلسَّیّٰارَةِ إِنْ کُنْتُمْ فٰاعِلِینَ (10)
گویندهای از میان آنان گفت: یوسف را نکشید، و اگر میخواهید کاری بکنید، او را در نهانگاه چاه بیفکنید، تا بعضی کاروانها او را برگیرند [و با خود ببرند].
10
1- یکی از برادران یوسف (لاوی) در جلسۀ توطئه، سایر برادران را از کشتن او برحذر داشت.
قٰالَ قٰائِلٌ مِنْهُمْ لاٰ تَقْتُلُوا یُوسُفَ
مفرد بودن کلمۀ «قٰائِلٌ» گویای این است که تنها یکی از برادران یوسف با کشتن وی مخالفت کرد و او بر اساس روایتی که در پایان آیه خواهد آمد، «لاوی» بوده است.
2- لاوی برخلاف دیگر برادرانش، با توطئه علیه یوسف(ع) و دور ساختن او از نزد پدرشان یعقوب(ع) موافق نبود.
لاٰ تَقْتُلُوا یُوسُفَ وَ أَلْقُوهُ فِی غَیٰابَتِ الْجُبِّ ... إِنْ کُنْتُمْ فٰاعِلِینَ
جملۀ شرطی «إِنْ کُنْتُمْ فٰاعِلِینَ» (اگر بر توطئه علیه یوسف(ع) مصمم هستید) میرساند که لاوی با انجام توطئه موافق نبود.
لازم به ذکر است که جواب جملۀ شرطی (إن کنتم...) معنایی است که از «أَلْقُوهُ ...» استفاده میشود ؛ یعنی،«إن کنتم فاعلین فألقوه فی غیاٰبت الجب».
3- لاوی به برادرانش پیشنهاد کرد اگر مصمم بر دور ساختن یوسف هستند او را در نهانگاه چاهی در مسیر کاروانها بیفکنند.
قٰالَ قٰائِلٌ مِنْهُمْ لاٰ تَقْتُلُوا یُوسُفَ وَ أَلْقُوهُ فِی غَیٰابَتِ الْجُبِّ یَلْتَقِطْهُ بَعْضُ السَّیّٰارَةِ
«جب» به معنای چاه است و برخی از اهل لغت برآنند که «جب» به چاه عمیق و پر آب گفته میشود. در مجمعالبیان آمده است: «غَیٰابَتِ الْجُبِّ» حفره و یا طاق مانندی است که بالای آب چاه قرار میدهند. «سیارة»به گروهی که مسافرت میکنند (کاروان) اطلاق میشود.
1) 1) . عللالشرایع، ص 47، ح 1، ب 41 ؛ نورالثقلین، ج 2، ص 412، ح 17.
4- لاوی با پیشنهاد خود (انداختن یوسف به چاه) درصدد حفظ جان یوسف(ع) و پیشگیری از کشته شدن او بود.
لاٰ تَقْتُلُوا یُوسُفَ ... وَ أَلْقُوهُ فِی غَیٰابَتِ الْجُبِّ یَلْتَقِطْهُ بَعْضُ السَّیّٰارَةِ
پیشنهاد لاوی مبنی بر اینکه یوسف را در چاهی بر سر راه کاروانها بیفکنید، در مقابل این نظر که او را در بیابانی رها سازید (أو اطرحوه أرضاً) و نیز، تصریح به اینکه کاروانی او را بیابد (یلتقطه بعض السیّارة) دلالت میکند که وی درصدد پیشگیری از تلف شدن یوسف(ع) و از میان رفتن او بوده است.
5- چاه پیشنهاد شده از طرف لاوی جهت افکندن یوسف(ع)، چاهی مشخص و مورد نظر بوده است.
أَلْقُوهُ فِی غَیٰابَتِ الْجُبِّ
ظاهر آن است که «ال» در «الْجُبِّ» عهد ذهنی و اشاره به چاهی معهود میباشد.
6- لاوی قرار دادن یوسف(ع) را در چاه، مقدمۀ دستیابی کاروانها به یوسف(ع) و مایۀ نجات او از مرگ میدید.
یَلْتَقِطْهُ بَعْضُ السَّیّٰارَةِ
التقاط (مصدر «یَلْتَقِطْهُ» ) به معنای یافتن و برگرفتن است.
7- «قال علی بن الحسین (ع ): ... فقال کبیرهم و «لاٰ تَقْتُلُوا یُوسُفَ» و لٰکن «أَلْقُوهُ فِی غَیٰابَتِ الْجُبِّ ...» ؛ (1)
امام سجاد(ع) فرمود: ... برادر بزرگتر آنان گفت: «یوسف را نکشید»، ولی «او رای در مخفی گاه چاه قرار دهید...»».
8- «عن أبی جعفر(ع ):... فقال لا و ی لا یجوز قتله و نغیّبه عن أبینا ؛ (2)
از امام باقر(ع ) روایت شده است : ... لا و ی گفت : کشتن یوسف روا نیست و [لیکن ] او رای از پدرمان دور می سازیم».
کلیدواژهها:
برادر؛ تبعید؛ چاه؛ قتل؛ کاروان؛ یوسف(ع)
قٰالُوا یٰا أَبٰانٰا مٰا لَکَ لاٰ تَأْمَنّٰا عَلیٰ یُوسُفَ وَ إِنّٰا لَهُ لَنٰاصِحُونَ (11)
گفتند: ای پدر، چیست تو را که ما را دربارۀ یوسف امین نمیدانی با این که ما قطعاً خیر خواه او هستیم؟
11
1- پیشنهاد لاوی (نکشتن یوسف(ع) و افکندن او در چاه) از طرف دیگر برادران پذیرفته شد و مورد تأیید قرار گرفت.
لاٰ تَقْتُلُوا یُوسُفَ وَ أَلْقُوهُ فِی غَیٰابَتِ الْجُبِّ ... قٰالُوا یٰا أَبٰانٰا مٰا لَکَ
بیان حضور برادران در نزد یعقوب(ع) به منظور جلب رضایت او برای بردن یوسف(ع) به مراتع، پس از بیان پیشنهاد لاوی (ألقوه فی غیٰبت الجب) گویای این نکته است که: آخرین پیشنهاد - که همان طرح لاوی بود - مورد پذیرش همگان قرار گرفت.
2- یعقوب(ع) همواره از کید فرزندانش علیه یوسف(ع) نگران بود.
یٰا أَبٰانٰا مٰا لَکَ لاٰ تَأْمَنّٰا عَلیٰ یُوسُفَ
3- یعقوب(ع) از سپردن یوسف(ع) به برادرانش، همواره اجتناب میکرد.
مٰا لَکَ لاٰ تَأْمَنّٰا عَلیٰ یُوسُفَ
4- بردن یوسف(ع) از نزد یعقوب(ع)، مشکل اساسی برادران یوسف در اجرای توطئه علیه او
قٰالُوا یٰا أَبٰانٰا مٰا لَکَ لاٰ تَأْمَنّٰا عَلیٰ یُوسُفَ
5- زمینهسازی برادران یوسف جهت جلب رضایت پدر در بردن یوسف(ع)
یٰا أَبٰانٰا مٰا لَکَ لاٰ تَأْمَنّٰا عَلیٰ یُوسُفَ
6- فرزندان یعقوب، با دروغ و نیرنگ درصدد برآمدند تا اعتماد وی را جلب کرده و رضایت او را در سپردن یوسف(ع) به ایشان فراهم سازند.
وَ إِنّٰا لَهُ لَنٰاصِحُونَ
7- برادران یوسف با حضور در پیشگاه یعقوب(ع) لب به شکایت گشوده و از بیاعتمادی او نسبت به آنان دربارۀ یوسف(ع) گله کردند.
قٰالُوا یٰا أَبٰانٰا مٰا لَکَ لاٰ تَأْمَنّٰا
8- فرزندان یعقوب در حضور او، بر خیرخواهی خویش نسبت به یوسف(ع) تأکید کردند.
مٰا لَکَ لاٰ تَأْمَنّٰا عَلیٰ یُوسُفَ وَ إِنّٰا لَهُ لَنٰاصِحُونَ
9- فرزندان یعقوب با اظهار محبت به او، و تحریک احساسات وی درصدد فریب دادن او بودند.
قٰالُوا یٰا أَبٰانٰا مٰا لَکَ لاٰ تَأْمَنّٰا عَلیٰ یُوسُفَ
برداشت فوق، از خطاب «یٰا أَبٰانٰا» (ای پدر جانمان) و نیز لحن کلام «مٰا لَکَ لاٰ تَأْمَنّٰا ...» (چه شده است که به ما دربارۀ یوسف بیاعتماد هستی) استفاده شده است.
10- حسد، آدمی را به گناهانی همانند دروغ گفتن و نیرنگ زدن حتی به محبوبترین نزدیکانش، وادار میسازد.
قٰالُوا یٰا أَبٰانٰا مٰا لَکَ لاٰ تَأْمَنّٰا عَلیٰ یُوسُفَ وَ إِنّٰا لَهُ لَنٰاصِحُونَ
کلیدواژهها:
امانت؛ برادر؛ چاه؛ حزن؛ حسد؛ خویشاوندی؛ خیر و شر؛ دروغ؛ دوستی؛ شکوه؛ گناه؛ مکر؛ مهربانی؛ یعقوب(ع)؛ یوسف(ع)
أَرْسِلْهُ مَعَنٰا غَداً یَرْتَعْ وَ یَلْعَبْ وَ إِنّٰا لَهُ لَحٰافِظُونَ (12)
فردا او را با ما بفرست تا [از میوهها] بخورد و بازی کند، و ما حتماً او را حفظ خواهیم کرد.
12
1- فرزندان یعقوب، پس از طرح توطئه علیه یوسف(ع) از پدر خواستند تا یوسف(ع) را همراه آنان به مرتع بفرستد.
أَرْسِلْهُ مَعَنٰا غَداً
2- برادران یوسف، زمان اجرای توطئه علیه او را، فردای همان روزِ مشورت با یکدیگر و گفت و گو با پدرشان تعیین کردند.
إِذْ قٰالُوا ... قٰالُوا یٰا أَبٰانٰا ... أَرْسِلْهُ مَعَنٰا غَداً
3- برادران یوسف در اجرای نقشۀ شوم خویش علیه او، تعجیل داشتند و درنگ را روا نمیدانستند.
أَرْسِلْهُ مَعَنٰا غَداً
برداشت فوق، از تصریح برادران او به اینکه «فردا یوسف(ع ) را به همراه ما بفرست» استفاده میشود.
4- برادران یوسف با اظهار علاقه به رفع نیازهای طبیعی یوسف(ع) (حضور در مرتع و گردش و بازی) درصدد اثبات خیرخواهی خویش نسبت به او بودند.
وَ إِنّٰا لَهُ لَنٰاصِحُونَ . أَرْسِلْهُ مَعَنٰا غَداً یَرْتَعْ وَ یَلْعَبْ
«رتع»(مصدر «یَرْتَعْ» ) استفادۀ فراوان از خوراکیها و نوشیدنیهای باغستانها، مزارع و مراتع است.
5- نیاز یوسف(ع) به گردش و بازی و استفاده از خوراکیهای مراتع، بهانۀ برادرانش برای بردن او به صحرا و جدا ساختنش از یعقوب(ع)
أَرْسِلْهُ مَعَنٰا غَداً یَرْتَعْ وَ یَلْعَبْ
6- یوسف(ع) به هنگام اجرای توطئۀ برادرانش علیه او، در سنین کودکی یا نوجوانی بوده است.
أَرْسِلْهُ مَعَنٰا غَداً یَرْتَعْ وَ یَلْعَبْ
برداشت فوق، از فعل «یَلْعَبْ» (بازی کند) به دست میآید ؛ زیرا معمولاً بازی کردن را در مورد کودکان و نوجوانان به کار میبرند.
7- حضور در مراتع و بازی و گردش، از نیازهای طبیعی کودکان
وَ إِنّٰا لَهُ لَنٰاصِحُونَ . أَرْسِلْهُ مَعَنٰا غَداً یَرْتَعْ وَ یَلْعَبْ
8- فرزندان یعقوب در حضور او، با تأکیدی فراوان مراقبت از یوسف(ع) را برعهده گرفتند.
وَ إِنّٰا لَهُ لَحٰافِظُونَ
تأکید فراوان، از آوردن جملۀ اسمیه به همراه «إن» و «لام» تأکید استفاده میشود.
9- رفتارهای ناروای برادران یوسف (توطئه، دروغ و فریبکاری) برخاسته از نفوذ شیطان در آنان بود.
إِنَّ الشَّیْطٰانَ لِلْإِنْسٰانِ عَدُوٌّ مُبِینٌ ... اقْتُلُوا یُوسُفَ ... أَرْسِلْهُ مَعَنٰا غَداً یَرْتَعْ وَ یَلْعَبْ
10- نفوذ شیطان در انسانها و ترغیب آنان به نفاق، دروغپردازی، فریبکاری و طرح توطئههای شوم، نمودی از دشمنی آشکار او با ایشان است.
إِنَّ الشَّیْطٰانَ لِلْإِنْسٰانِ عَدُوٌّ مُبِینٌ ... اقْتُلُوا یُوسُفَ ... أَرْسِلْهُ مَعَنٰا غَداً یَرْتَعْ وَ یَلْعَبْ وَ إِنّٰا لَهُ لَحٰافِظُونَ
11- «عن أبی جعفر(ع ): ...فقالوا کما حکی اللّٰه عزّوجل «... أَرْسِلْهُ مَعَنٰا غَداً یَرْتَعْ وَ یَلْعَبْ» أی یرعی الغنم و یلعب ؛ (1)
از امام باقر(ع) روایت شده است: ... برادران یوسف همان گونه که خداوند عزوجل حکایت فرموده، گفتند: «... أَرْسِلْهُ مَعَنٰا غَداً یَرْتَعْ وَ یَلْعَبْ» ؛ یعنی، او را با ما بفرست تا گوسفندها را بچراند و بازی کند».
کلیدواژهها:
انسان؛ برادر؛ جوانی؛ چوپانی؛ خیر و شر؛ دروغ؛ دشمنی؛ شیطان؛ عجله؛ کودکی؛ گوسفند؛ لهو و لعب؛ مکر؛ نفاق؛ یعقوب(ع)؛ یوسف(ع)
قٰالَ إِنِّی لَیَحْزُنُنِی أَنْ تَذْهَبُوا بِهِ وَ أَخٰافُ أَنْ یَأْکُلَهُ اَلذِّئْبُ وَ أَنْتُمْ عَنْهُ غٰافِلُونَ (13)
گفت: بیتردید، بردنِ او [و جدایی وی] مرا غمگین میکند، و [به علاوه] میترسم در حالی که شما از او غافلید، گرگ او را بخورد.
13
1- یعقوب(ع) با فرستادن یوسف(ع) به همراه فرزندانش، موافق نبود و از آن اعتذار میجست.
قٰالَ إِنِّی لَیَحْزُنُنِی أَنْ تَذْهَبُوا بِهِ
1) 1) . تفسیرقمی، ج 1، ص 340 ؛ بحارالأنوار، ج 12، ص 218، ح 1 .
2- حزن و اندوه در فراق یوسف(ع)، از اعتذارهای یعقوب(ع) برای امتناع از فرستادن او به همراه برادرانش
مٰا لَکَ لاٰ تَأْمَنّٰا ... قٰالَ إِنِّی لَیَحْزُنُنِی أَنْ تَذْهَبُوا بِهِ
3- یعقوب(ع) به فرزندش یوسف(ع) بسیار علاقهمند بود و از فراق او آزرده خاطر و محزون میشد.
قٰالَ إِنِّی لَیَحْزُنُنِی أَنْ تَذْهَبُوا بِهِ
4- یعقوب(ع) علی رغم اعتماد نداشتن به فرزندانش دربارۀ یوسف(ع)، از ابراز آن خودداری کرد.
قٰالَ إِنِّی لَیَحْزُنُنِی أَنْ تَذْهَبُوا بِهِ وَ أَخٰافُ أَنْ یَأْکُلَهُ الذِّئْبُ
5- ترسیدن بر جان یوسف(ع) از حملۀ گرگها، از دلایل مخالفت یعقوب(ع) با فرستادن یوسف به همراه فرزندانش
قٰالَ إِنِّی ... أَخٰافُ أَنْ یَأْکُلَهُ الذِّئْبُ
6- حملۀ گرگها به آدمیان در اطراف کنعان و مراتع آن، خطری شایع و متوقع در عصر یعقوب(ع)
أَخٰافُ أَنْ یَأْکُلَهُ الذِّئْبُ وَ أَنْتُمْ عَنْهُ غٰافِلُونَ
7- غفلت برادران از حراست یوسف(ع) در صحرا، دور از انتظار یعقوب(ع) نبود.
أَخٰافُ أَنْ یَأْکُلَهُ الذِّئْبُ وَ أَنْتُمْ عَنْهُ غٰافِلُونَ
8- «عن أبی عبداللّٰه (ع ) قال : إن بنی یعقوب لمّا سألوا أباهم یعقوب أن یأذن لیوسف فی الخروج معهم قال لهم «إنی أَخٰافُ أَنْ یَأْکُلَهُ الذِّئْبُ وَ أَنْتُمْ عَنْهُ غٰافِلُونَ »... قرّب یعقوب لهم العلّة اعتلّوا بها فییوسف(ع) ؛ (1)
از امام صادق(ع) روایت شده که فرمود: فرزندان یعقوب هنگامی که از پدر خواستند تا اذن دهد که یوسف با آنان بیرون رود، پدرشان گفت: من میترسم که او را گرگ بخورد و شما از او غافل باشید ... پس یعقوب عذری را که آنان برای نیاوردن یوسف اظهار کردند به [ذهن آنان] نزدیک کرد».
9- «قال علی بن الحسین (ع ): ... فقال یعقوب (ع ) «إِنِّی لَیَحْزُنُنِی أَنْ تَذْهَبُوا بِهِ وَ أَخٰافُ أَنْ یَأْکُلَهُ الذِّئْبُ» فانتزعه حذراً علیه من أن تکون البلویٰ من اللّٰه عزّوجلّ علیٰ یعقوب فی یوسف خاصّة... ؛ (2)
امام سجاد(ع) فرمود: ... یعقوب [بهفرزندان] گفت:«بردن شما یوسف رای مرا غمگین می کند و می ترسم که او رای گرگ بخورد» ؛
پس یوسف را از دست آنان گرفت، چون میترسید آن بلایی که قرار بود از طرف خدا بر او وارد شود، در مورد یوسف بالخصوص باشد...».
کلیدواژهها:
برادر؛ حزن؛ خوف؛ عذر؛ غفلت؛ کنعان؛ گرگ؛ مهربانی؛ یعقوب(ع)؛ یوسف(ع)
قٰالُوا لَئِنْ أَکَلَهُ اَلذِّئْبُ وَ نَحْنُ عُصْبَةٌ إِنّٰا إِذاً لَخٰاسِرُونَ (14)
گفتند: اگر با اینکه ما گروهی کارآمد هستیم، گرگ او را بخورد، در آن صورت ما قطعاً زیانکار خواهیم بود.
14
1- برادران یوسف جماعتی متحد و نیرومند بودند.
وَ نَحْنُ عُصْبَةٌ
«عُصْبَةٌ» به جماعتی گفته میشود که حداقل تعداد آنها ده نفر باشد، با یکدیگر متحد بوده و پشتیبان هم باشند.
2- برادران یوسف، به کثرت نیرو و نفرات خویش مغرور بودند.
لَئِنْ أَکَلَهُ الذِّئْبُ وَ نَحْنُ عُصْبَةٌ
3- فرزندان یعقوب با یادآور شدن کثرت نیرو و توان خویش، نگرانی او (احساس خطر حملۀ گرگها به یوسف) را نابه جا شمردند.
أَخٰافُ ... قٰالُوا لَئِنْ أَکَلَهُ الذِّئْبُ وَ نَحْنُ عُصْبَةٌ
4- تأکید برادران یوسف بر بیلیاقتی خویش در صورت ناتوانی از حراست یوسف(ع)
لَئِنْ أَکَلَهُ الذِّئْبُ وَ نَحْنُ عُصْبَةٌ إِنّٰا إِذاً لَخٰاسِرُونَ
5- برادران یوسف در حضور پدر، نابودی یوسف(ع) را برای خود امری خسارتبار و تباهکننده قلمداد کردند.
إِنّٰا إِذاً لَخٰاسِرُونَ
کلیدواژهها:
اتحاد؛ اکثریت؛ تکبر؛ حزن؛ خسران؛ قدرت؛ گرگ؛ یعقوب(ع)؛ یوسف(ع)
فَلَمّٰا ذَهَبُوا بِهِ وَ أَجْمَعُوا أَنْ یَجْعَلُوهُ فِی غَیٰابَتِ اَلْجُبِّ وَ أَوْحَیْنٰا إِلَیْهِ لَتُنَبِّئَنَّهُمْ بِأَمْرِهِمْ هٰذٰا وَ هُمْ لاٰ یَشْعُرُونَ (15)
پس هنگامیکه یوسف را بردند و همداستان شدند تا او را در نهانگاه چاه بگذارند[تصمیم خود را عملی کردند]، و ما به او وحی کردیم که حتماً تو آنان را از این کارشان با خبر خواهی ساخت در حالی که آنان بیخبرند.
15
1- فرزندان یعقوب با دروغها و نیرنگهای خویش، موافقت پدر را برای فرستادن یوسف(ع) به همراه خود جلب کردند.
إِنّٰا لَهُ لَحٰافِظُونَ ... فَلَمّٰا ذَهَبُوا بِهِ
2- امکان بیاطلاع بودن پیامبران از اندیشه و افکار دیگران
إِنّٰا لَهُ لَحٰافِظُونَ ... فَلَمّٰا ذَهَبُوا بِهِ وَ أَجْمَعُوا أَنْ یَجْعَلُوهُ فِی غَیٰابَتِ الْجُبِّ
3- پیامبران الهی، از فریب خوردن مصون نبوده و از اعتماد کردن بر نااهلان معصوم نیستند.
إِنّٰا لَهُ لَحٰافِظُونَ ... فَلَمّٰا ذَهَبُوا بِهِ وَ أَجْمَعُوا أَنْ یَجْعَلُوهُ فِی غَیٰابَتِ الْجُبِّ
4- برادران یوسف تا قبل از بردن او به صحرا، نسبت به سرنوشت او به نظر قطعی نرسیده بودند.*
فَلَمّٰا ذَهَبُوا بِهِ وَ أَجْمَعُوا
«اجماع»(مصدر «أَجْمَعُوا» ) به معنای اتفاق نظر و عقیده و نیز به معنای تصمیم گرفتن و مهیّای انجام کاری شدن است.
برداشت فوق، ناظر به معنای نخست است.
5- برادران یوسف در توطئه علیه او، از کشتنش احتراز میکردند و سعی در زنده ماندن وی داشتند.
وَ أَلْقُوهُ فِی غَیٰابَتِ الْجُبِّ ... وَ أَجْمَعُوا أَنْ یَجْعَلُوهُ فِی غَیٰابَتِ الْجُبِّ
از اینکه برادران یوسف بر آن شدند که وی را در چاه قرار دهند نه اینکه او را در چاه بیفکنند، معلوم میشود سعی در زنده ماندن او داشتند.
6- برادران یوسف پس از همراه بردن او، همگی خود را برای نهادن وی در نهانخانۀ چاه، مهیّا ساختند.
فَلَمّٰا ذَهَبُوا بِهِ وَ أَجْمَعُوا أَنْ یَجْعَلُوهُ فِی غَیٰابَتِ الْجُبِّ
در برداشت فوق «اجماع»به معنای تصمیم گرفتن و مهیّای
انجام کار شدن گرفته شده است. قابل ذکر است که آیات پیشین (9، 10 و 11) مؤید این معنا میباشد.
7- صحنۀ نهادن یوسف در چاه به دست برادرانش، صحنهای بس فجیع و اندوهبار بود.
فَلَمّٰا ذَهَبُوا بِهِ وَ أَجْمَعُوا أَنْ یَجْعَلُوهُ فِی غَیٰابَتِ الْجُبِّ
«لما» حرف شرط است و جواب آن در آیۀ شریفه ذکر نشده است. هدف از نیاوردن جواب، تفهیم فجیع بودن و اندوهبار بودن اموری است که هنگام قرار دادن یوسف در چاه پیش آمد ؛ یعنی، آن گاه که برادران یوسف مصمم شدند او را در چاه قرار دهند، اموری واقع شد که طاقت شنیدنش را ندارید.
8- خداوند، یوسف(ع) را از طریق وحی به نجات یافتن از چاه کنعان و دیداری مجدد با برادرانش، نوید داد.
وَ أَوْحَیْنٰا إِلَیْهِ لَتُنَبِّئَنَّهُمْ بِأَمْرِهِمْ هٰذٰا
جملۀ «لَتُنَبِّئَنَّهُمْ» (همانا این واقعه را در آینده به برادرانت یادآوری خواهی کرد) دلالت بر نجات یوسف از چاه دارد و نیز حاکی از این است که او برادرانش را در آینده ملاقات خواهد کرد.
9- عنایت خاص خداوند به یوسف(ع) با وحی کردن به او در چاه کنعان
أَنْ یَجْعَلُوهُ فِی غَیٰابَتِ الْجُبِّ وَ أَوْحَیْنٰا إِلَیْهِ
10- یوسف(ع) در سنین کودکی، شایستگی دریافت وحی را دارا بود.
فَلَمّٰا ذَهَبُوا بِهِ ... وَ أَوْحَیْنٰا إِلَیْهِ
11- در تلقی وحی الهی و دریافت آن، رسیدن به سن خاصی شرط نیست.
وَ أَوْحَیْنٰا إِلَیْهِ
12- یوسف(ع) در سنین کودکی به نبوت رسید.*
وَ أَوْحَیْنٰا إِلَیْهِ
13- یادآوری داستان چاه کنعان از سوی یوسف(ع) به برادرانش، محتوای وحی خداوند به یوسف(ع)
وَ أَوْحَیْنٰا إِلَیْهِ لَتُنَبِّئَنَّهُمْ بِأَمْرِهِمْ هٰذٰا وَ هُمْ لاٰ یَشْعُرُونَ
14- خداوند به یوسف(ع) خبر داد که ملاقات او با برادرانش، پس از داستان چاه کنعان، در آیندهای دور تحقق خواهد یافت.
لَتُنَبِّئَنَّهُمْ بِأَمْرِهِمْ هٰذٰا وَ هُمْ لاٰ یَشْعُرُونَ
جملۀ حالیۀ «وَ هُمْ لاٰ یَشْعُرُونَ» متعلق به «لتنبئن»است ؛ یعنی، به آنان خبر میدهی در حالی که متوجه نیستند [و تو را نمیشناسند]. از اینکه هیچ یک از برادران یوسف به هنگام ملاقات با وی، او را نخواهند شناخت، معلوم میشود ملاقات مذکور با فاصلۀ زمانی بسیار اتفاق خواهد افتاد.
15- سلطه داشتن یوسف(ع) بر برادرانش در دیدار مجدد، بخشی از محتوای وحی الهی به یوسف(ع) در چاه کنعان
وَ أَوْحَیْنٰا إِلَیْهِ لَتُنَبِّئَنَّهُمْ بِأَمْرِهِمْ هٰذٰا وَ هُمْ لاٰ یَشْعُرُونَ
در اینکه چرا هیچ یک از برادران یوسف در ملاقات مجدد وی را نخواهند شناخت وجه دیگری غیر از آنچه در برداشت قبل ذکر شد، به نظر میرسد و آن اینکه خداوند با جملۀ «وَ هُمْ لاٰ یَشْعُرُونَ» به یوسف القا میکند که در مقام و موقعیتی خواهی بود که برادرانت تصور آن را نمیکنند تا احتمال دهند که تو برادر آنان هستی.
16- برادران یوسف از شنیدن و احساس کردن وحی الهی به او، ناتوان بودند.
وَ أَوْحَیْنٰا إِلَیْهِ ... وَ هُمْ لاٰ یَشْعُرُونَ
برداشت فوق، مبتنی بر این نکته است که عامل حال (و هم لایشعرون) فعل «أَوْحَیْنٰا» باشد. بر این اساس مفاد «وَ هُمْ لاٰ یَشْعُرُونَ» چنین میشود: آنان وحی ما را به یوسف(ع) نمیفهمیدند.
17- «قال أبوحمزة : فقلت لعلی بن الحسین (ع ): ابن کم کان یوسف یوم ألقوه فی الجب ؟ فقال : ابن تسع سنین ... ؛ (1)
أبوحمزه گوید: به امام سجاد(ع ) گفتم : زمانی که یوسف رای در چاه انداختند چند ساله بود؟ فرمود: نُه ساله ...».
18- «قال رسول اللّٰه (ص ) لمّا القی یوسف فی الجب أتاه جبرئیل علیه السلام فقال له :
یا غلام ، من ألقاک فی هذا الجب ؟ قال :
إخوتی . قال : و لِم ؟ قال : لمودّة أبی إیّای حسدونی ... ؛ (2)
رسول خدا(ص ) فرمود: هنگامی که یوسف(ع ) در چاه افکنده شد، جبرئیل نزد او آمد و گفت : ای پسر! چه کسی تو رای در این چاه افکند؟ گفت : برادرانم . جبرئیل گفت : چرا؟ گفت : چون پدرم مرا دوست می داشت ، آنان بر من حسد و رزیدند...».
19- «عن أبی جعفر(ع ) فی قوله «لَتُنَبِّئَنَّهُمْ بِأَمْرِهِمْ هٰذٰا وَ هُمْ لاٰ یَشْعُرُونَ» یقول:
لایشعرون أنّک أنت یوسف ... ؛ (3)
از امام باقر(ع) دربارۀ سخن خداوند «لَتُنَبِّئَنَّهُمْ بِأَمْرِهِمْ هٰذٰا وَ هُمْ لاٰ یَشْعُرُونَ» روایت شده که میفرمود: [یعنی] نمیدانند تو همان یوسفی...».
20- «قال علی بن الحسین (ع ): ... فانطلقوا به مسرعین مخافة أن یأخذه منهم و لا یدفعه إلیهم ... ؛ (4)
امام سجاد(ع ) فرمود: ... یوسف رای با سرعت بردند، مبادا یعقوب او رای از دست آنان بگیرد و به آنان ندهد».
کلیدواژهها:
اللّه؛ انبیاء؛ بشارت؛ جبرئیل(ع)؛ جهل؛ چاه؛ دروغ؛ عصمت؛ علم؛ عمر؛ قتل؛ قضا و قدر؛ کودکی؛ مکر؛ نبوت؛ وحی؛ یعقوب(ع)؛ یوسف(ع)
وَ جٰاؤُ أَبٰاهُمْ عِشٰاءً یَبْکُونَ (16)
و شبانگاه، در حالی که گریه میکردند نزد پدرشان آمدند.
16
1- فرزندان یعقوب، پس از رها ساختن یوسف(ع) در چاه، گریان نزد پدر آمدند.
وَ جٰاؤُ أَبٰاهُمْ عِشٰاءً یَبْکُونَ
2- برادران یوسف برای حق جلوه دادن صحنههای دروغین، حضور خویش در نزد پدر را تا شامگاهان به تأخیر انداختند.
وَ جٰاؤُ أَبٰاهُمْ عِشٰاءً
«عِشٰاءً» به اول تاریکی شب گفته میشود و برخی از اهللغت گفتهاند: «عِشٰاءً» از اول مغرب است تا سپری شدن ثلث شب.
تصریح قرآن به زمان گزارش دروغین (شامگاهان) اشاره به برداشت فوق دارد.
3- گریه و ناله، نمیتواند دلیل صداقت و حقانیت باشد.
وَ جٰاؤُ أَبٰاهُمْ عِشٰاءً یَبْکُونَ
4- جواز گریستن بر فقدان برادر و کشته شدن او
جٰاؤُ أَبٰاهُمْ عِشٰاءً یَبْکُونَ
هر چند گفتار و افعال برادران یوسف نمیتواند دلیلی بر احکام شرعی باشد، ولی از آن جا که این عمل (گریه بر فقد برادر) در نزد یعقوب پیامبر انجام گرفته، معلوم میشود او آن عمل را نکوهیده و حرام نمیدانست.
کلیدواژهها:
برادر؛ پدر؛ حق؛ حُکم؛ راستگویی؛ قتل؛ گریه؛ یعقوب(ع)؛ یوسف(ع)
قٰالُوا یٰا أَبٰانٰا إِنّٰا ذَهَبْنٰا نَسْتَبِقُ وَ تَرَکْنٰا یُوسُفَ عِنْدَ مَتٰاعِنٰا فَأَکَلَهُ اَلذِّئْبُ وَ مٰا أَنْتَ بِمُؤْمِنٍ لَنٰا وَ لَوْ کُنّٰا صٰادِقِینَ (17)
گفتند: ای پدر، ما رفتیم مسابقه دهیم، و یوسف را نزد اثاث خود گذاشتیم، پس گرگ او را خورد. و تو سخن ما را اگر چه راستگو باشیم باور نخواهی کرد.
17
1- برادران یوسف، پیش از حضور در نزد یعقوب(ع) با هماهنگی کامل، دروغهایی را برای ارائه به او، ساخته و پرداخته کردند.
قٰالُوا یٰا أَبٰانٰا إِنّٰا ذَهَبْنٰا ... فَأَکَلَهُ الذِّئْبُ
روشن است که همۀ فرزندان یعقوب در حضور او لب به سخن نگشودند و گزارش ندادند ؛ بلکه یکی از آنان سخن میگفت.
بنابراین نسبت دادن آن سخنان دروغین به همۀ ایشان (قالوا) گویای ایناست که آنان از پیش دروغها را بافته و تبادل نظر کرده بودند و همگی بر آن اتفاق نظر داشتند.
2- طعمۀ گرگ شدن یوسف(ع)، گزارش دروغین برادران او به پدرشان یعقوب
قٰالُوا ... فَأَکَلَهُ الذِّئْبُ
3- غفلت از یوسف(ع) به خاطر سرگرمی به دویدن و مسابقه دادن، اعتذار دروغین برادران او در توجیه طعمۀ گرگ شدن یوسف(ع)
یٰا أَبٰانٰا إِنّٰا ذَهَبْنٰا نَسْتَبِقُ وَ تَرَکْنٰا یُوسُفَ عِنْدَ مَتٰاعِنٰا
«استباق» به معنای مسابقه دادن و پیشی گرفتن است و جملۀ «نَسْتَبِقُ» حال برای فاعل «ذَهَبْنٰا» است.
4- مسابقه، امری مشروع در آیین یعقوب(ع) و مرسوم در زمان آن حضرت
قٰالُوا یٰا أَبٰانٰا إِنّٰا ذَهَبْنٰا نَسْتَبِقُ
5- برادران یوسف در داستان ساختگی خویش (طعمۀ گرگ شدن یوسف) ناخواسته به کوتاهی در حراست از یوسف(ع) اعتراف کردند.
إِنّٰا لَهُ لَحٰافِظُونَ ... ذَهَبْنٰا نَسْتَبِقُ ... فَأَکَلَهُ الذِّئْبُ
6- یعقوب(ع) ادعای فرزندانش دربارۀ یوسف(ع) (طعمۀ گرگ شدن او) را باور نکرد و آن را نپذیرفت.
وَ مٰا أَنْتَ بِمُؤْمِنٍ لَنٰا
7- فرزندان یعقوب، او را دربارۀ گزارشهایشان، متهم به ناباوری کردند.
وَ مٰا أَنْتَ بِمُؤْمِنٍ لَنٰا وَ لَوْ کُنّٰا صٰادِقِینَ
معنای جملۀ «وَ لَوْ کُنّٰا صٰادِقِینَ» به ضمیمۀ «وَ مٰا أَنْتَ بِمُؤْمِنٍ لَنٰا» چنین میشود: دربارۀ یوسف حقیقت را بگوییم نمیپذیری، دروغ هم بگوییم نمیپذیری ؛ این دو برای تو تفاوتی ندارد. این سخن فرزندان یعقوب، متهم ساختن او به ناباوری نسبت به ایشان است.
8- اطمینان برادران یوسف به ناموفق بودن صحنهسازیهایشان در باوراندن دروغهای خود به یعقوب(ع)
وَ مٰا أَنْتَ بِمُؤْمِنٍ لَنٰا وَ لَوْ کُنّٰا صٰادِقِینَ
«ایمان» به معنای تصدیق کردن شخص و باور کردن مدعای اوست. آوردن جملۀ اسمیه به همراه «باء»زایده - که برای تأکید است - حکایت از اطمینان برادران یوسف به مضمون جمله دارد.
کلیدواژهها:
آرامش؛ اثاث؛ افترا؛ اقرار؛ برادر؛ حُکم؛ دروغ؛ دین؛ راستگویی؛ عذر؛ گرگ؛ مسابقه؛ یعقوب(ع)؛ یوسف(ع)
وَ جٰاؤُ عَلیٰ قَمِیصِهِ بِدَمٍ کَذِبٍ قٰالَ بَلْ سَوَّلَتْ لَکُمْ أَنْفُسُکُمْ أَمْراً فَصَبْرٌ جَمِیلٌ وَ اَللّٰهُ اَلْمُسْتَعٰانُ عَلیٰ مٰا تَصِفُونَ (18)
و خونی دروغین را که بر پیراهنش بود ارائه دادند. یعقوب گفت: نه، بلکه نفس شما کاری [ناشایسته] را برایتان جلوه داده است. اکنون من صبری نیکو[پیشه میکنم]، و خداست که در آنچه وصف میکنید از او یاری خواسته میشود.
18
1- برادران یوسف قبل از قرار دادن او در چاه، پیراهن او را از بدنش خارج کردند.
وَ جٰاؤُ عَلیٰ قَمِیصِهِ بِدَمٍ کَذِبٍ
2- برادران یوسف، پیراهن وی را به خونی دروغین (خونی غیر از خون او) آغشته کردند.
وَ جٰاؤُ عَلیٰ قَمِیصِهِ بِدَمٍ کَذِبٍ
3- برادران یوسف با ارائۀ پیراهن خونین او به یعقوب(ع)، درصدد اثبات ادعای ساختگی خویش برآمدند.
وَ جٰاؤُ عَلیٰ قَمِیصِهِ بِدَمٍ کَذِبٍ
4- خونین بودن روی پیراهن یوسف، نشانهای آشکار بر طعمۀ گرگ نشدن او بود.
وَ جٰاؤُ عَلیٰ قَمِیصِهِ بِدَمٍ کَذِبٍ
«بِدَمٍ» مفعول برای «جٰاؤُ» است و «عَلیٰ قَمِیصِهِ» حال برای «دم» میباشد. بنابراین «جٰاؤُ ...» ؛ یعنی، خون دروغینی را آوردند در حالی که آن خون بر روی پیراهن بود و از آن جا که معمولاً قسمت زیرین و آستر لباس مصدوم آغشته به خون میشود، ولی روی لباس یوسف خونین بود، یعقوب(ع) دریافت که فرزندش طعمۀ گرگ نشده است.
5- خونی که برادران یوسف پیراهن او را با آن آغشته کردند، به خوبی نشان میداد که خون یوسف نیست.
جٰاؤُ عَلیٰ قَمِیصِهِ بِدَمٍ کَذِبٍ
«کَذِبٍ» مصدر است و در آیۀ شریفه به معنای اسم فاعل «کاذب» میباشد به کارگیری مصدر به جای اسم فاعل حاکی از مبالغه است بنابراین «بِدَمٍ کَذِبٍ» یعنی خون دروغین که دروغ بودنش خیلی روشن و واضح بود.
6- برادران یوسف با ارائۀ پیراهن او - بدون آنکه پاره پاره و چاک چاک شده باشد - دروغ بودن ادعای خویش (طعمۀ گرگ شدن یوسف) را آشکار کردند.*
وَ جٰاؤُ عَلیٰ قَمِیصِهِ بِدَمٍ کَذِبٍ
معمولاً کسی که طعمۀ درندگان میشود، لباس او سالم نمیماند و به خاطر پارگیهای بسیار از صورت لباس بودن خارج میشود. بنابراین اطلاق «قمیص»(پیراهن) بر آنچه برادران یوسف به یعقوب(ع) ارائه کردند، میرساند که پیراهن او سالم و یا نسبتاً سالم بود و این نشانۀ دیگری شد بر حقیقت نداشتن ادعای برادران یوسف.
7- یعقوب(ع) گزارش فرزندانش را نپذیرفت و به دروغ بودن آن اطمینان پیدا کرد.
فَأَکَلَهُ الذِّئْبُ ... قٰالَ بَلْ سَوَّلَتْ لَکُمْ أَنْفُسُکُمْ أَمْراً
«تسویل»(مصدر «سَوَّلَتْ» ) به معنای آسان کردن و نیز زینت دادن امری ناپسند به صورت امری نیکوست و مراد از «أَمْراً» مکر و نیرنگ علیه یوسف است. بنابراین «بَلْ سَوَّلَتْ ...» چنین معنا میشود: آنچه گفتید صحت ندارد ؛ بلکه نفس شما امر ناپسندی را برای شما زیبا جلوه داد و ارتکاب آن را برای شما آسان ساخت.
8- اطمینان یعقوب(ع) به اجرای توطئهای از سوی فرزندانش علیه یوسف(ع)
بَلْ سَوَّلَتْ لَکُمْ أَنْفُسُکُمْ أَمْراً
کلمۀ «بَلْ» میرساند که یعقوب(ع) سخن فرزندانش را نپذیرفت و جملۀ «سَوَّلَتْ لَکُمْ ...» بیانگر این نکته است که او به توطئۀ آنان علیه یوسف(ع) اطمینان پیدا کرد.
9- یعقوب(ع) فریبکاریهای نفس و جلوه پردازیهای نفسانی را، وادار کنندۀ فرزندانش بر توطئه علیه یوسف(ع) دانست.
بَلْ سَوَّلَتْ لَکُمْ أَنْفُسُکُمْ أَمْراً
10- نفس آدمی، بر آراستن کارهای زشت و ناروا و واداشتن او به ارتکاب آنها تواناست.
بَلْ سَوَّلَتْ لَکُمْ أَنْفُسُکُمْ أَمْراً
11- تصمیم یعقوب(ع) بر مسکوت گذاشتن پروندۀ خیانت فرزندانش دربارۀ یوسف(ع) و پیگیری نکردن آن
بَلْ سَوَّلَتْ لَکُمْ ... وَ اللّٰهُ الْمُسْتَعٰانُ عَلیٰ مٰا تَصِفُونَ
12- یعقوب(ع) مصمم بر شکیبا بودن در فراق یوسف(ع) و بردباری کردن بر رفتار ناهنجار فرزندانش
فَصَبْرٌ جَمِیلٌ
متعلق صبر، به قرینۀ جملههای قبل، فراق یوسف(ع) و نیز عملکرد ناصواب و صحنهسازیهای دروغین فرزندانش میباشد.
13- صبر و شکیبایی در برابر دشواریها و حوادث تلخ، خصلتی نیکو، زیبا و ارجمند
فَصَبْرٌ جَمِیلٌ
برداشت فوق، مبتنی بر این است که «صبر» مبتدا و «جَمِیلٌ» خبر آن باشد.
14- شکیبایی یعقوب(ع) در فراق یوسف(ع)، ستودنی و درخور تحسین بود.
فَصَبْرٌ جَمِیلٌ
چنان چه «جَمِیلٌ» صفت برای «صبر» باشد، در تقدیر گرفتن مبتدا (صبری صبر جمیل) و یا خبر (صبر جمیل أحسن) ضروری است. برداشت فوق ناظر به این احتمال است.
15- یعقوب(ع) برای کشف حقیقت آنچه فرزندانش دربارۀ یوسف(ع) ابراز میکردند، از خداوند کمک خواست.
وَ اللّٰهُ الْمُسْتَعٰانُ عَلیٰ مٰا تَصِفُونَ
«وصف» (مصدر «تَصِفُونَ» ) به معنای بیان کردن است و مراد از «مٰا» سخنان دروغین برادران یوسف میباشد. کمک گرفتن از خدا بر سخنان و گزارشهای غیر واقعی، به معنای کمک گرفتن از او در کشف حقیقت است.
16- یعقوب(ع) شخصیتی صبور و موحد که تنها خداوند را بر یاری رسانی توانا میدانست.
وَ اللّٰهُ الْمُسْتَعٰانُ عَلیٰ مٰا تَصِفُونَ
17- باید در امور خویش، تنها بر خداوند توکل کرد و از او کمک خواست.
وَ اللّٰهُ الْمُسْتَعٰانُ عَلیٰ مٰا تَصِفُونَ
جملههایی نظیر «وَ اللّٰهُ الْمُسْتَعٰانُ» - که مبتدا معرفه و خبر دارای الف و لام غیر عهدی است - دلالت بر حصر دارد.
18- توکل کنندگان بر خداوند، انسانهایی صبور و مقاومند.
فَصَبْرٌ جَمِیلٌ وَ اللّٰهُ الْمُسْتَعٰانُ عَلیٰ مٰا تَصِفُونَ
19- «عن أبی عبداللّٰه (ع ) قال لمّا أوتی بقمیص یوسف إلی یعقوب ... کان به نَضَح من دم ؛ (1)
از امام صادق (ع ) روایت شده که فرمود: هنگامی که پیراهن یوسف برای یعقوب آورده شد ... روی آن قطراتی از خون پاشیده شده بود».
1) 1) . تفسیرعیاشی، ج 2، ص 171، ح 9 ؛ نورالثقلین، ج 2، ص 417، ح 28.
20- «عن أبی جعفر(ع ) فی قوله «وَ جٰاؤُ عَلیٰ قَمِیصِهِ بِدَمٍ کَذِبٍ» قال: إنّهم ذبحوا جَدْیاً علیٰ قمیصه ؛ (1)
از امام باقر(ع) دربارۀ سخن خدا: «وَ جٰاؤُ عَلیٰ قَمِیصِهِ بِدَمٍ کَذِبٍ» روایت شده که فرمود: آنان بزغالهای را بر روی پیراهن او ذبح کرده بودند».
21- «عن علی بن الحسین (ع ) ... قال «بَلْ سَوَّلَتْ لَکُمْ أَنْفُسُکُمْ أَمْراً فَصَبْرٌ جَمِیلٌ» و ما کان اللّٰه لیطعم لحم یوسف الذئب من قبل أن أریٰ تأویل رؤیاه الصّادقة ؛ (2)
از امام سجاد(ع) روایت شده است: ... یعقوب به برادران یوسف گفت: «بَلْ سَوَّلَتْ لَکُمْ أَنْفُسُکُمْ أَمْراً ...» و چنین نیست که خدا گوشت یوسف را به خورد گرگ بدهد، قبل از آنکه تأویل خواب راستین او را ببینم».
22- «عن الصّادق (ع ) فی قوله عزّوجل فی قول یعقوب «فَصَبْرٌ جَمِیلٌ» قال: بلاشکویٰ ؛ (3)
از امام صادق(ع) دربارۀ سخن خدای عزوجل که از قول یعقوب(ع) فرموده: «فَصَبْرٌ جَمِیلٌ» روایت شده که فرمود:
مراد، صبر بدون گِله است».
کلیدواژهها:
آرامش؛ اللّه؛ امداد غیبی؛ برادر؛ تزیین؛ توحید؛ توکل؛ حق؛ خون؛ دروغ؛ سختی؛ صبر؛ عمل؛ قصه؛ گرگ؛ لباس؛ مدح؛ نصرت؛ هوا پرستی؛ یعقوب(ع)؛ یوسف(ع)
وَ جٰاءَتْ سَیّٰارَةٌ فَأَرْسَلُوا وٰارِدَهُمْ فَأَدْلیٰ دَلْوَهُ قٰالَ یٰا بُشْریٰ هٰذٰا غُلاٰمٌ وَ أَسَرُّوهُ بِضٰاعَةً وَ اَللّٰهُ عَلِیمٌ بِمٰا یَعْمَلُونَ (19)
و کاروانی سر رسید. پس آبآورِ خود را فرستادند [تا آب بیاورد]. او دلوش را به چاه انداخت، [و چون دلو را بالا کشید نوجوانی را در آن دید.] گفت: ای مژده! این نوجوانی است [بینظیر]. و او را به عنوان کالایی تجارتی پنهان داشتند. و خدا به آنچه میکردند دانا بود.
19
1- کاروانی دراطراف چاهیکه یوسف(ع) در آن بود، منزل گزیدند و مأمور تهیۀ آب را به سوی آن چاه روانه کردند.
وَ جٰاءَتْ سَیّٰارَةٌ فَأَرْسَلُوا وٰارِدَهُمْ
«وارد» به کسی که برای تهیۀ آب بر سر چاه، نهر و مانند آن میرود، گفته میشود.
2- آبآور کاروان به منظور آب کشیدن، دلو خویش را در چاه کنعان افکند و برخلاف انتظار، کودکی را از آن بیرون آورد.
فَأَدْلیٰ دَلْوَهُ قٰالَ یٰا بُشْریٰ هٰذٰا غُلاٰمٌ
«أدلاء»(مصدر «أدلی») به معنای فرستادن «دلو»است.
«غُلاٰمٌ» به پسر کوچک گفته میشود (مصباحالمنیر).
3- یوسف(ع) با چنگ زدن به طناب و دلو آبآورِ کاروان، خود را از چاه نجات داد.
فَأَرْسَلُوا وٰارِدَهُمْ فَأَدْلیٰ دَلْوَهُ قٰالَ یٰا بُشْریٰ هٰذٰا غُلاٰمٌ
4- آبآور کاروان، از یافتن یوسف(ع) شادمان و شگفتزده شد و آن را به همسفران خویش بشارت داد.
قٰالَ یٰا بُشْریٰ هٰذٰا غُلاٰمٌ
5- کاروانِ یابندۀ یوسف(ع)، او را به عنوان کالای تجاری به همراه خود بردند.
وَ أَسَرُّوهُ بِضٰاعَةً
«بِضٰاعَةً» به مال و کالایی اطلاق میشود که برای تجارت قرار داده شده است.
6- کاروانِ یابندۀ یوسف(ع) به منظور کالای تجارتی قرار دادن او، سعی در مخفی ساختن وی داشتند.
وَ أَسَرُّوهُ بِضٰاعَةً
در فعل «أسروا» (پنهان ساختند) معنای جعل و قرار دادن اشراب شده است ؛ از این رو «بِضٰاعَةً» را به عنوان مفعول دوم نصب داده است. معنای جمله نیز چنین میشود: یوسف(ع) را کالای تجارتی قرار دادند و او را پنهان ساختند.
7- نجات یوسف(ع) از چاه سرآغاز بردگی او
وَ أَسَرُّوهُ بِضٰاعَةً
بضاعت و کالای تجارتی قرار دادن انسان، مستلزم برده بودن و یا برده شمردن اوست.
8- رواج بردهداری و خرید و فروش انسان در عصر حضرت یعقوب(ع)
وَ أَسَرُّوهُ بِضٰاعَةً
9- خداوند، به اعمال و رفتار انسانها آگاه است.
وَ اللّٰهُ عَلِیمٌ بِمٰا یَعْمَلُونَ
10- کاروانیان بردن یوسف(ع) را به بردگی، کاری نامشروع و غیرقانونی میدانستند.
وَ أَسَرُّوهُ بِضٰاعَةً وَ اللّٰهُ عَلِیمٌ بِمٰا یَعْمَلُونَ
چنان چه برده قرار دادن و فروش کودکی که پیدا شده امری مجاز و قانونی بود، مخفی ساختن یوسف(ع) (أسرّوه بضاعة) وجهی نداشت.
11- کاروان یابندۀ یوسف(ع) به خاطر کالا قرار دادن او، گنهکار و مستحق کیفر الهی شدند.
وَ أَسَرُّوهُ بِضٰاعَةً وَ اللّٰهُ عَلِیمٌ بِمٰا یَعْمَلُونَ
یادآوری علم خدا به اعمال بندگان، میتواند کنایه از کیفردهی او باشد.
12- خرید و فروش لقیط (انسان یافت شده) امری ناروا و غیرقانونی در عصر یعقوب
وَ أَسَرُّوهُ بِضٰاعَةً
13- اتراق کاروانیان در اطراف چاه کنعان، نجات دادن یوسف(ع) از آن چاه و به همراه خویش بردن او، به تقدیر خداوند و تحت نظارت دقیق او انجام میگرفت.
وَ جٰاءَتْ سَیّٰارَةٌ ... وَ اللّٰهُ عَلِیمٌ بِمٰا یَعْمَلُونَ
مراد از «ما» در «بِمٰا یَعْمَلُونَ» میتواند کالا قرار دادن یوسف(ع) باشد (أسرّوه بضاعة). و نیز محتمل است همۀ داستان کاروان، در رابطه با یوسف(ع) باشد. بنابر فرض نخست، علم خدا به رفتار آنان (کالا قرار دادن) کنایه از کیفردهی است و بنابر فرض دوم، علم خدا کنایه از تقدیر و تدبیر اوست ؛ یعنی، تمام مقدماتی که مایۀ نجات یوسف(ع) از چاه شد (گذر کردن کاروان در اطراف کنعان، منزل کردن در اطراف چاه و ...) همه به نظارت خدا و تدبیر او بود.
14- «عَلِیمٌ» از اسما و صفات خداوند
وَ اللّٰهُ عَلِیمٌ بِمٰا یَعْمَلُونَ
کلیدواژهها:
اللّه؛ بردگی؛ بشارت؛ چاه؛ سرور؛ عذاب؛ علیم/اسما و صفات؛ غیب؛ قضا و قدر؛ کاروان؛ یعقوب(ع)؛ یوسف(ع)
وَ شَرَوْهُ بِثَمَنٍ بَخْسٍ دَرٰاهِمَ مَعْدُودَةٍ وَ کٰانُوا فِیهِ مِنَ اَلزّٰاهِدِینَ (20)
و او را به بهایی ناچیز، درمی چند، فروختند و در [نگهداشتن] وی بیرغبت بودند.
20
1- کاروانیان، یوسف(ع) را به درهمهایی اندک و بهایی ناچیز فروختند.
وَ شَرَوْهُ بِثَمَنٍ بَخْسٍ دَرٰاهِمَ مَعْدُودَةٍ
«شراء» (مصدر «شروا») به معنای فروختن است و ضمیر فاعلی در «شَرَوْهُ» به «سَیّٰارَةٌ» باز میگردد. «بَخْسٍ» مصدر به معنای اسم مفعول (مبخوس \ناقص و کمارزش) میباشد.
«بِثَمَنٍ بَخْسٍ» ؛ یعنی، بهایی که نسبت به چیز خریداری شده کمارزشتر باشد. «مَعْدُودَةٍ» به معنای شمرده شده و کنایه از اندک بودن است.
2- همۀ اهل کاروان، خود را نسبت به یوسف(ع) ذینفع میپنداشتند و خویشتن را مالک او میشمردند.
أَسَرُّوهُ بِضٰاعَةً ... وَ شَرَوْهُ بِثَمَنٍ
از آن جایی که کالا قرار دادن و نیز فروختن یوسف(ع) به کاروان نسبت داده شده است، برداشت فوق استفاده میشود.
3- کاروانیان یابندۀ یوسف(ع)، به نگهداشتن او در نزد خویش، رغبتی نداشتند.
شَرَوْهُ ... وَ کٰانُوا فِیهِ مِنَ الزّٰاهِدِینَ
«زهد» رغبت نداشتن به چیزی به خاطر بیمقدار دانستن آن است. به نظر میرسد کاروانیان، بیم آن داشتند که کار ناروایشان - یعنی برده ساختن انسان یافت شده - فاش شود.
ازاینرو قیمتی ارزان برای او تعیین کردند، تا هرچه زودتر به فروش رسد.
4- تعجیل کاروانیان در فروش یوسف(ع) و بیرغبتی آنان در نگهداشتن وی، دلیل فروختن او به بهایی ناچیز
وَ شَرَوْهُ بِثَمَنٍ بَخْسٍ ... وَ کٰانُوا فِیهِ مِنَ الزّٰاهِدِینَ
جملۀ «وَ کٰانُوا ...» به منزلۀ تعلیل برای «شَرَوْهُ بِثَمَنٍ بَخْسٍ» است ؛ یعنی، چون رغبتی به [نگهداری] یوسف(ع) نداشتند، او را به بهایی ناچیز فروختند.
5- بردهداری و خرید و فروش انسان، امری رایج در عصر یعقوب(ع)
وَ شَرَوْهُ بِثَمَنٍ بَخْسٍ
6- درهم (سکۀ نقرهای) پولی رایج در عصر یعقوب(ع)
دَرٰاهِمَ مَعْدُودَةٍ
کلیدواژهها:
برادر؛ بردگی؛ پول؛ تجارت؛ کاروان؛ یعقوب(ع)؛ یوسف(ع)
وَ قٰالَ اَلَّذِی اِشْتَرٰاهُ مِنْ مِصْرَ لاِمْرَأَتِهِ أَکْرِمِی مَثْوٰاهُ عَسیٰ أَنْ یَنْفَعَنٰا أَوْ نَتَّخِذَهُ وَلَداً وَ کَذٰلِکَ مَکَّنّٰا لِیُوسُفَ فِی اَلْأَرْضِ وَ لِنُعَلِّمَهُ مِنْ تَأْوِیلِ اَلْأَحٰادِیثِ وَ اَللّٰهُ غٰالِبٌ عَلیٰ أَمْرِهِ وَ لٰکِنَّ أَکْثَرَ اَلنّٰاسِ لاٰ یَعْلَمُونَ (21)
و آن کس از اهل مصر که یوسف را خرید، به زنش گفت: جایگاه او را گرامی دار؛ امید است برای ما سودمند باشد یا او را به فرزندی بگیریم. و بدینگونه به یوسف در آن سرزمین مکانت دادیم تا [او را به کمال برسانیم و] از تعبیر خوابها به وی بیاموزیم. و خدا بر کار خود مسلّط است ولی بیشتر مردم نمیدانند.
21
1- کاروان یابندۀ یوسف(ع)، به مصر وارد شد و او را در آن دیار به فروش رساند.
وَ شَرَوْهُ بِثَمَنٍ ... وَ قٰالَ الَّذِی اشْتَرٰاهُ مِنْ مِصْرَ
2- عزیز مصر، یوسف(ع) را در مصر از کاروانیان خریداری کرد.
وَ قٰالَ الَّذِی اشْتَرٰاهُ مِنْ مِصْرَ
«مِنْ مِصْرَ» محتمل است متعلق به «اشْتَرٰاهُ» باشد، و احتمال دارد حال برای «الَّذِی اشْتَرٰاهُ» باشد. برداشت فوق، ناظر به احتمال اول است. آیات بعد، بیانگر آن است که مراد از «الَّذِی اشْتَرٰاهُ» ، عزیز مصر است.
3- خریدار یوسف(ع) (همسر زلیخا) از شهروندان مصری بود.
وَ قٰالَ الَّذِی اشْتَرٰاهُ مِنْ مِصْرَ
برداشت فوق، مبتنی بر این احتمال است که «مِنْ مِصْرَ» متعلق به محذوف و توصیفی برای «الَّذِی اشْتَرٰاهُ» باشد ؛ یعنی: قال الذی اشتراه و هو من اهل مصر.
4- همسر زلیخا در زمان خرید یوسف(ع)، سمت «عزیزی» را نداشت.*
وَ قٰالَ الَّذِی اشْتَرٰاهُ مِنْ مِصْرَ
یاد نکردن از عنوان عزیز مصر برای خریدار یوسف(ع)، میتواند اشاره به برداشت فوق باشد.
5- عزیز مصر در پی خرید یوسف(ع)، به شخصیت والا و منزلت بلند او اطمینان پیدا کرد.
لاِمْرَأَتِهِ أَکْرِمِی مَثْوٰاهُ عَسیٰ أَنْ یَنْفَعَنٰا
6- عزیز مصر در نظر داشت از یوسف(ع)
در امور خویش بهره گیرد، و یا او را به فرزندی خود و همسرش برگزیند.
قٰالَ الَّذِی ... أَکْرِمِی مَثْوٰاهُ عَسیٰ أَنْ یَنْفَعَنٰا أَوْ نَتَّخِذَهُ وَلَداً
7- عزیز مصر، یاوری یوسف(ع) و گزینش او به فرزندی را، در گرو علاقهمندی یوسف(ع) به وی و همسرش زلیخا میدانست.
أَکْرِمِی مَثْوٰاهُ عَسیٰ أَنْ یَنْفَعَنٰا أَوْ نَتَّخِذَهُ وَلَداً
جملۀ «عَسیٰ ...» تعلیل برای «أَکْرِمِی مَثْوٰاهُ» است، و مفاد جمله چنین میشود: از آن رو از تو میخواهم او را گرامی بداری، تا علاقۀ او را به خودمان جلب کنی و در نتیجه بتوانیم به یاری او، دل ببندیم و یا به قبول فرزند خواندگیش، امیدوار باشیم.
8- عزیز مصر، ادارۀ امور یوسف(ع) را به همسرش زلیخا واگذار کرد، و از او خواست تا یوسف(ع) را گرامی داشته و منزلتش را پاس دارد.
لاِمْرَأَتِهِ أَکْرِمِی مَثْوٰاهُ
«مثوی»اسم مکان و به معنای منزل و اقامتگاه است. عبارت «أَکْرِمِی مَثْوٰاهُ» ؛ یعنی، منزل و مقامش را گرامی دار. اکرام منزل و اقامتگاه، تأکید بر بزرگداشت شخصی است که در آن منزل اقامت دارد.
9- عزیز مصر و همسرش زلیخا، از نعمت داشتن فرزند محروم بودند.*
أَوْ نَتَّخِذَهُ وَلَداً
کسانی که فردی را به فرزندی برمیگزینند، معمولاً اشخاصی هستند که فرزند نداشته و از فرزنددار شدن ناامیدند. بنابراین «نَتَّخِذَهُ وَلَداً» میتواند اشاره به برداشت فوق باشد. بیان گزینش یوسف(ع) به فرزندی با کلمۀ «عَسیٰ» ، تأییدکنندۀ این احتمال است.
10- انتخاب فردی به عنوان فرزند (فرزندخواندگی)،امری متعارف در زمان یوسف(ع)، و دارای اعتبار قانونی در دیار مصر باستان
أَوْ نَتَّخِذَهُ وَلَداً
11- خداوند، با وارد ساختن یوسف(ع) به خانوادۀ عزیز مصر، راه قدرتمند شدن یوسف(ع) و نفوذ او در سرزمین مصر را فراهم کرد.
وَ کَذٰلِکَ مَکَّنّٰا لِیُوسُفَ فِی الْأَرْضِ
مراد از «الْأَرْضِ» سرزمین مصر است. «تمکین»(مصدر «مَکَّنّٰا» ) به معنای مکان دادن و نیز به معنای قدرت و سلطنت بخشیدن است. قید «فِی الْأَرْضِ» حکایت از آن دارد که: مراد از «مَکَّنّٰا» در آیۀ شریفه، معنای دوم است.
12- آسودگی و رفاه یوسف(ع) در خانۀ عزیز مصر
کَذٰلِکَ مَکَّنّٰا لِیُوسُفَ فِی الْأَرْضِ
13- رفاه در زندگانی دنیا و برخوردار بودن از نفوذ و اقتدار، از نعمتهای الهی است.
کَذٰلِکَ مَکَّنّٰا لِیُوسُفَ فِی الْأَرْضِ
14- ورود یوسف به خانۀ عزیز مصر، زمینهساز تحقق یافتن وعدههای الهی دربارۀ او بود.
وَ کَذٰلِکَ مَکَّنّٰا لِیُوسُفَ فِی الْأَرْضِ وَ لِنُعَلِّمَهُ مِنْ تَأْوِیلِ الْأَحٰادِیثِ
عبارت «لِنُعَلِّمَهُ» عطف بر عبارتی مقدر است ؛ یعنی: مکّنّا لیوسف لنفعل کذا و لنعلّمه ... ؛ مراد از لنفعل کذا، اموری است که خداوند در ابتدای داستان یوسف بیان کرد مانند «رَأَیْتُهُمْ لِی سٰاجِدِینَ» و «کَذٰلِکَ یَجْتَبِیکَ رَبُّکَ ...».
15- خداوند، آموزگار یوسف در تفسیر و تحلیل حوادث و تعبیر رؤیاها
وَ لِنُعَلِّمَهُ مِنْ تَأْوِیلِ الْأَحٰادِیثِ
16- آموزش تحلیل رخدادها و تأویل رؤیاها، هدف تقدیر الهی از کشاندن یوسف به خانۀ عزیز مصر
کَذٰلِکَ مَکَّنّٰا لِیُوسُفَ فِی الْأَرْضِ وَ لِنُعَلِّمَهُ مِنْ تَأْوِیلِ الْأَحٰادِیثِ
«لام»در «لِنُعَلِّمَهُ» لام غایت است و بیانگر غرض و هدف متعلق میباشد.
17- علم تعبیر خواب و دانش تحلیل حوادث، از نعمتهای خداوند است.
کَذٰلِکَ ... وَ لِنُعَلِّمَهُ مِنْ تَأْوِیلِ الْأَحٰادِیثِ
18- روند حوادث و رخدادهای تاریخ، به تدبیر و تقدیر خدا و در اختیار اوست.
وَ قٰالَ الَّذِی اشْتَرٰاهُ ... وَ کَذٰلِکَ مَکَّنّٰا لِیُوسُفَ فِی الْأَرْضِ
19- دانش یوسف(ع) به تعبیر و تأویل رؤیاها و تحلیل رخدادها، دانشی مطلق و نامحدود نبود.
وَ لِنُعَلِّمَهُ مِنْ تَأْوِیلِ الْأَحٰادِیثِ
برداشت فوق، با توجه به «مِنْ» - که برای تبعیض است - استفاده میشود. بنابراین «وَ لِنُعَلِّمَهُ ...» ؛ یعنی: تا تحلیل بخشی از حوادث و تأویل برخی و یا نوعی از رؤیاها را به او یاد دهیم.
20- دانش و تحلیل رخدادها و خبرها و تأویل رؤیاها، دانشی گران قدر است.
وَ کَذٰلِکَ مَکَّنّٰا لِیُوسُفَ فِی الْأَرْضِ وَ لِنُعَلِّمَهُ مِنْ تَأْوِیلِ الْأَحٰادِیثِ
21- خداوند، بر انجام مشیّتها و خواستهایش تواناست.
وَ اللّٰهُ غٰالِبٌ عَلیٰ أَمْرِهِ
ضمیر در «أَمْرِهِ» به «اللّٰهُ» باز میگردد و مراد از امر خدا، کارهایی است که اراده و مشیت خداوند به تحقق
آنها، تعلق گرفته است.
22- هیچ چیز و هیچ کس، توان جلوگیری از اراده و خواست خداوند را ندارد.
وَ اللّٰهُ غٰالِبٌ عَلیٰ أَمْرِهِ
23- حوادث و مراحل زندگانی یوسف(ع)، به تدبیر و فرمان خداوند تحقق مییافت.
وَ کَذٰلِکَ مَکَّنّٰا لِیُوسُفَ فِی الْأَرْضِ ... وَ اللّٰهُ غٰالِبٌ عَلیٰ أَمْرِهِ
از مصداقهای مورد نظر برای «أَمْرِهِ» - به قرینۀ «کَذٰلِکَ مَکَّنّٰا لِیُوسُفَ» - تدبیر امور یوسف(ع) است. برخی برآنند که ضمیر در «أَمْرِهِ» به یوسف برمیگردد. بر این اساس جملۀ «وَ اللّٰهُ غٰالِبٌ عَلیٰ أَمْرِهِ» (خداوند بر امور یوسف(ع) غلبه دارد و تدبیر امور او در اختیار خداست) در برداشت فوق صراحت بیشتری دارد.
24- اکثریت مردم به جریان امور به تدبیر خدا و توان او بر انجام مشیّتهایش و ناتوانی همگان در برابر او، ناآگاهند.
وَ اللّٰهُ غٰالِبٌ عَلیٰ أَمْرِهِ وَ لٰکِنَّ أَکْثَرَ النّٰاسِ لاٰ یَعْلَمُونَ
25- «غٰالِبٌ» از اسما و صفات خداوند
وَ اللّٰهُ غٰالِبٌ عَلیٰ أَمْرِهِ
کلیدواژهها:
اکثریت؛ اللّه؛ امر الهی؛ انسان؛ بارداری؛ تاریخ؛ تجارت؛ رؤیا؛ زلیخا؛ زمین؛ زن؛ عزیز مصر؛ علم؛ غالب/اسما و صفات؛ فرزند؛ مشیت خدا؛ مصر؛ نعمت؛ یوسف(ع)
وَ لَمّٰا بَلَغَ أَشُدَّهُ آتَیْنٰاهُ حُکْماً وَ عِلْماً وَ کَذٰلِکَ نَجْزِی اَلْمُحْسِنِینَ (22)
و هنگامیکه یوسف به رشد فکری خود رسید، به او حکمت و علم دادیم، و نیکوکاران را اینگونه پاداش میدهیم.
22
1- یوسف(ع) روزگار کودکی و نوجوانی را در خانۀ عزیز مصر به سر برد، تا به جوانی و رشد جسمی و عقلی رسید.
أَکْرِمِی مَثْوٰاهُ ... وَ لَمّٰا بَلَغَ أَشُدَّهُ
کلمۀ «أشدّ»چنان چه لسانالعرب از سیبویه نقل کرده - جمع «شدّة»(توان و قدرت) است. بنابراین«أشدّ»؛ یعنی، توانها و قدرتهای متعدد که به مناسبت مورد، شامل توان جسمی و عقلی است.
2- یوسف(ع) در سن جوانی و رسیدن به
رشد عقلی و جسمی، به حکمتی والا و علمی گسترده دست یافت.
وَ لَمّٰا بَلَغَ أَشُدَّهُ آتَیْنٰاهُ حُکْماً وَ عِلْماً
نکره آوردن «حُکْماً» و «عِلْماً» حکایت از عظمت حکمت و علمی دارد که خداوند به یوسف(ع) عطا فرمود. اسناد «آتی» به ضمیر متکلم «نا» مؤید این حقیقت است. و از آن رو که خداوند داستان مراودۀ زلیخا را پس از بیان بهرهمندی یوسف(ع) از علم و حکمت مطرح میکند، معلوم میشود که او در عنفوان جوانی به حکمت و علم دست یافته بود ؛ زیرا محتمل نیست که زلیخا پس از گذشت جوانی یوسف(ع) -\ مثلاً در سنین سی و یا چهل سالگی -\خواهان وصال او بوده باشد.
3- خداوند، عطاکنندۀ حکمت و علم به یوسف(ع)
آتَیْنٰاهُ حُکْماً وَ عِلْماً
4- یوسف(ع) در سن جوانی، به قضاوت و داوری میان مردم توانا بود.
وَ لَمّٰا بَلَغَ أَشُدَّهُ آتَیْنٰاهُ حُکْماً وَ عِلْماً
برخی از مفسران، «حکم» را به دانش معارف الهی، احکام شریعت، حکمت و قضاوت میان مردم تفسیر کردهاند و مراد از «علم» را، دانش تعبیر رؤیاها، تحلیل حوادث و درک مصالح و مفاسد دانستهاند.
5- رسیدن یوسف(ع) به سن رشد، زمینهساز برخورداری او از علم و حکمت
وَ لَمّٰا بَلَغَ أَشُدَّهُ آتَیْنٰاهُ حُکْماً وَ عِلْماً
6- یوسف(ع) در سن جوانی و برخوردار شدن از رشد، به مقام نبوّت نایل گردید.
وَ لَمّٰا بَلَغَ أَشُدَّهُ آتَیْنٰاهُ حُکْماً وَ عِلْماً
برداشت فوق، بر اساس نظر برخی مفسران است که «حکم» را به مقام نبوت و «علم» را به دانش شریعت، تفسیر کردهاند.
7- رسیدن به مقام نبوت، مشروط به داشتن زمینه و صلاحیّت است.
وَ لَمّٰا بَلَغَ أَشُدَّهُ آتَیْنٰاهُ حُکْماً وَ عِلْماً وَ کَذٰلِکَ نَجْزِی الْمُحْسِنِینَ
8- احسان و نیکوکاری، زمینۀ برخوردار شدن از علم و حکمت است.
آتَیْنٰاهُ حُکْماً وَ عِلْماً وَ کَذٰلِکَ نَجْزِی الْمُحْسِنِینَ
9- یوسف(ع) از نمونههای بارز نیکوکاران
وَ کَذٰلِکَ نَجْزِی الْمُحْسِنِینَ
10- بهرهمندی یوسف(ع) از حکمت و علم، پاداشی الهی بر نیکوکاری او بود.
آتَیْنٰاهُ حُکْماً وَ عِلْماً وَ کَذٰلِکَ نَجْزِی الْمُحْسِنِینَ
«جزاء»(مصدر «نَجْزِی» ) بهمعنای سزا و پاداش است.
11- نیکوکاری یوسف(ع)، مایۀ رسیدن او به مقام نبوت بود.
آتَیْنٰاهُ حُکْماً وَ عِلْماً وَ کَذٰلِکَ نَجْزِی الْمُحْسِنِینَ
12- اعطای پاداش به نیکوکاران و بهرهمند ساختن آنان از علم و حکمت، سنت الهی است.
وَ کَذٰلِکَ نَجْزِی الْمُحْسِنِینَ
فعل مضارع «نَجْزِی» در عبارت «کَذٰلِکَ نَجْزِی الْمُحْسِنِینَ» حاکی از استمرار است، و در برداشت از آن به سنت تعبیر شد.
13- برخورداری نیکوکاران از پاداشهای الهی در دنیا
آتَیْنٰاهُ حُکْماً وَ عِلْماً وَ کَذٰلِکَ نَجْزِی الْمُحْسِنِینَ
کلیدواژهها:
احسان؛ اللّه؛ پاداش؛ جوانی؛ حکمت؛ خانه؛ دنیا؛ رشد؛ سنتهای خدا؛ عذاب؛ عزیز مصر؛ علم؛ عمر؛ قضا؛ کودکی؛ نبوت؛ یوسف(ع)
وَ رٰاوَدَتْهُ اَلَّتِی هُوَ فِی بَیْتِهٰا عَنْ نَفْسِهِ وَ غَلَّقَتِ اَلْأَبْوٰابَ وَ قٰالَتْ هَیْتَ لَکَ قٰالَ مَعٰاذَ اَللّٰهِ إِنَّهُ رَبِّی أَحْسَنَ مَثْوٰایَ إِنَّهُ لاٰ یُفْلِحُ اَلظّٰالِمُونَ (23)
و آن زن که یوسف در خانهاش بود، بارها خواست از او کام بگیرد، و [روزی]درها را محکم بست و [در حالی که خود را آماده کرده بود، به یوسف]گفت: بیا، بشتاب! یوسف گفت: پناه بر خدا، حقیقت این است که پروردگار من جایگاه مرا نیکو داشته است [و من فرمان او را مخالفت نمیکنم]، قطعاً ستمکاران ظفرمند نمیشوند.
23
1- زلیخا، شیفته و شیدای یوسف(ع) شد.
وَ رٰاوَدَتْهُ الَّتِی هُوَ فِی بَیْتِهٰا ... وَ غَلَّقَتِ الْأَبْوٰابَ
2- زلیخا با اظهار عشق و شیفتگی به یوسف(ع)، او را به وصال خویش فرامیخواند.
وَ رٰاوَدَتْهُ الَّتِی هُوَ فِی بَیْتِهٰا عَنْ نَفْسِهِ
«مراودة»(مصدر «راودت») به معنای درخواست کردن با رفق و مداراست، و «عَنْ نَفْسِهِ» بیانگر مورد درخواست میباشد.
بنابراین «رٰاوَدَتْهُ ...» ؛ یعنی، زلیخا با ملاطفت و اظهار عشق و علاقه از یوسف(ع) درخواست کرد که خودش را در اختیار او بگذارد و این کنایه از تقاضای وصال و آمیزش است.
3- زلیخا برای هموار ساختن نظر یوسف(ع) به منظور کامجویی، اهتمامی مداوم و پیگیر داشت.
وَ رٰاوَدَتْهُ الَّتِی هُوَ فِی بَیْتِهٰا عَنْ نَفْسِهِ
برخی از اهللغت در«راد - یرود» که مراوده از آن است، سعی و تلاش پیگیر برای رسیدن به مطلوب را قید کردهاند. برداشت فوق بر این اساس است.
4- یوسف(ع)، همواره از پذیرش تقاضای زلیخا (درخواست وصال و آمیزش) امتناع میورزید.
وَ رٰاوَدَتْهُ الَّتِی هُوَ فِی بَیْتِهٰا عَنْ نَفْسِهِ
برخی از اهللغت در معنای مراوده، کشمکش و نزاع میانِ طرفین را قید کرده و گفتهاند: «مراوده» این است که یک طرف خواهان چیزی و دیگری غیر آن را خواهان است. برداشت فوق، براساس این معناست.
5- زلیخا با سلطۀ ظاهریش بر یوسف(ع)، برخوردار از زمینهای مساعد و کارآمد برای واداشتن یوسف(ع) به خواستههای خویش
وَ رٰاوَدَتْهُ الَّتِی هُوَ فِی بَیْتِهٰا عَنْ نَفْسِهِ
قرآن، زلیخا را با عبارت «الَّتِی هُوَ فِی بَیْتِهٰا» (آن زن که یوسف در خانهاش به سر میبرد) توصیف میکند تا تسلّط زلیخا بر یوسف(ع) را برساند.
6- زلیخا برای کامجویی از یوسف(ع) و رسیدن به وصال او، دربهای قصرش را قفل کرد و او را به سوی خویش فرا خواند.
رٰاوَدَتْهُ ... وَ غَلَّقَتِ الْأَبْوٰابَ وَ قٰالَتْ هَیْتَ لَکَ
«تغلیق» (مصدر «غَلَّقَتِ» ) به معنای قفل کردن است. «هَیْتَ لَکَ» اسم فعل امر و به معنای «بیا» میباشد.
7- قصر زلیخا، قصری مجلل و دارای دربهای بسیار بود.
وَ غَلَّقَتِ الْأَبْوٰابَ
به کارگیری باب تفعیل، برای بیان قفل زدن دربها (غلّقت الأبواب) میتواند حاکی از شدت مبالغه باشد ؛ یعنی، دربها را با قفلها و پشت بندها محکم بست، و میتواند بر کثرت دربها دلالت داشته باشد. برداشت فوق، ناظر به دومین معناست.
8- زلیخا، همۀ شرایط و امکانات را برای کامجویی از یوسف(ع) فراهم کرده بود.
رٰاوَدَتْهُ ... وَ غَلَّقَتِ الْأَبْوٰابَ وَ قٰالَتْ هَیْتَ لَکَ
9- یوسف(ع) علی رغم فراهم بودن همه شرایط و سلطۀ ظاهری زلیخا بر او، تمنّای وی را نپذیرفت و به خواستهاش تن در نداد.
رٰاوَدَتْهُ ... وَ قٰالَتْ هَیْتَ لَکَ قٰالَ مَعٰاذَ اللّٰهِ
«مَعٰاذَ» مصدر و مفعول مطلق برای فعل مقدر «أعوذ» است ؛ یعنی، «أعوذ باللّٰه معاذاً».
10- یوسف(ع) در برابر صحنههای پر جاذبۀ شهوانی (تمنّای زلیخا، ابراز اشتیاق او، خلوت بودن قصر و بسته بودن دربها)
به خدا پناه برد.
قٰالَ مَعٰاذَ اللّٰهِ
11- توجه به خدا و استعاذه به درگاه او، راهی برای مصون ماندن از فرجام نامیمون شهوات جنسی
قٰالَ مَعٰاذَ اللّٰهِ
12- برای نجات از ورطههای گناه و لغزش، باید به خداوند پناه آورد.
قٰالَ مَعٰاذَ اللّٰهِ
13- حرمت آمیزش جنسی با زنان شوهردار
قٰالَتْ هَیْتَ لَکَ قٰالَ مَعٰاذَ اللّٰهِ
استعاذه و پناه آوردن به خدا، در موردی است که متعلق آن، گناه و امری شرّآفرین باشد.
14- پاکدامنی اعجابانگیز، و عفاف شگفتآور یوسف(ع)
وَ رٰاوَدَتْهُ الَّتِی ... وَ غَلَّقَتِ الْأَبْوٰابَ وَ قٰالَتْ هَیْتَ لَکَ قٰالَ مَعٰاذَ اللّٰهِ
15- یوسف(ع) در عنفوان جوانی، انسانی موحد، مطیع و فرمانبردار خدا و در اوج تقوا و پرهیزگاری بود.
مَعٰاذَ اللّٰهِ إِنَّهُ رَبِّی أَحْسَنَ مَثْوٰایَ
16- توحید ناب و خالص یوسف(ع)، اطاعتش از خدا و تقوا و پرهیزگاری او، جلوههایی از علم و حکمتی که خداوند به او عطا کرده بود.
آتَیْنٰاهُ حُکْماً وَ عِلْماً ... قٰالَ مَعٰاذَ اللّٰهِ إِنَّهُ رَبِّی أَحْسَنَ مَثْوٰایَ
17- توجه به خداوند، عامل بازدارندۀ آدمی از گناه
قٰالَ مَعٰاذَ اللّٰهِ
18- زلیخا، تسلیم نشدن یوسف(ع) در برابر خواستهاش را، ناسپاسی و قدرناشناسی میشمرد.
رٰاوَدَتْهُ الَّتِی هُوَ فِی بَیْتِهٰا ... إِنَّهُ رَبِّی أَحْسَنَ مَثْوٰایَ
در برداشت فوق، «إِنَّهُ رَبِّی ...» ناظر به مفهومی گرفته شده که از عبارت «الَّتِی هُوَ فِی بَیْتِهٰا» استفاده میشود ؛ یعنی، زلیخا با اظهار اینکه مربی یوسف(ع) بوده و او را در خانۀ خویش سر و سامان بخشیده است، توقع داشت که یوسف(ع) در برابر تقاضایش تسلیم شود ؛ ولی یوسف(ع) با جملۀ «إِنَّهُ رَبِّی ...» بیان میدارد که، مربی و مدبر امور او خداوند بوده و هست، و سزاوار آن است که وی مطیع او باشد.
19- زلیخا به دلیل اکرام یوسف(ع) و خدمت به او، توقع داشت که یوسف(ع) در برابر تقاضای نامشروعش، تسلیم وی باشد.
رٰاوَدَتْهُ الَّتِی هُوَ فِی بَیْتِهٰا ... قٰالَ ... إِنَّهُ رَبِّی
20- یوسف(ع) در برابر زلیخا تصریح کرد که تنظیم جریان زندگی او، به عنایت و تدبیر خداوند بوده است.
مَعٰاذَ اللّٰهِ إِنَّهُ رَبِّی أَحْسَنَ مَثْوٰایَ
ضمیر در «إِنَّهُ» به «اللّٰهِ» باز میگردد و در برداشت فوق، جملۀ «إِنَّهُ رَبِّی» تعلیل برای «مَعٰاذَ اللّٰهِ» گرفته شده است. بر این اساس مفاد جملۀ فوق، چنین میشود: من [از این امر فریبنده] به خدا پناه میبرم و او مرا یاری خواهد کرد ؛ زیرا او مدبر امور من و تربیت کنندۀ من است.
21- یوسف(ع) در پاسخ به دعوت و فرمان زلیخا، خداوند را سزاوارتر برای اطاعت، قدرشناسی و سپاس دانست.
قٰالَ مَعٰاذَ اللّٰهِ إِنَّهُ رَبِّی أَحْسَنَ مَثْوٰایَ
22- یوسف(ع)، پذیرفتن تمنای زلیخا (درخواست وصال و آمیزش) را، کفران احسانهای خداوند به خویش دانست.
إِنَّهُ رَبِّی أَحْسَنَ مَثْوٰایَ
23- انسان، نباید به بهانۀ سپاس از مردمان و پاسخگویی به اکرام آنان، خداوند را معصیت کند.
أَکْرِمِی مَثْوٰاهُ ... قٰالَ مَعٰاذَ اللّٰهِ إِنَّهُ رَبِّی
24- ارتکاب گناه، ناسپاسی و کفران نعمتهای الهی است.
قٰالَ مَعٰاذَ اللّٰهِ إِنَّهُ رَبِّی أَحْسَنَ مَثْوٰایَ إِنَّهُ لاٰ یُفْلِحُ الظّٰالِمُونَ
25- پذیرش درخواست آدمی از جانب خدا و حفظ او از ارتکاب گناه، جلوهای از ربوبیت الهی است.
مَعٰاذَ اللّٰهِ إِنَّهُ رَبِّی أَحْسَنَ
26- باور به ربوبیت خدا و توجه به احسانها و نعمتهای او، زمینهساز پرهیز از گناهان است.
مَعٰاذَ اللّٰهِ إِنَّهُ رَبِّی أَحْسَنَ مَثْوٰایَ
27- ستمگران، هرگز رستگار و موفق نخواهند شد.
إِنَّهُ لاٰ یُفْلِحُ الظّٰالِمُونَ
ضمیر در «إِنَّهُ» ضمیر شأن است و دلالت بر تأکید مفاد جمله دارد.
28- یوسف(ع)، تسلیم شدن در برابر تمنای نامشروع زلیخا را، مصداقی از ستمکاری میدانست.
إِنَّهُ لاٰ یُفْلِحُ الظّٰالِمُونَ
29- ارتکاب زنا و شکستن حریم عفاف، ستمکاری است.
قٰالَ مَعٰاذَ اللّٰهِ ... إِنَّهُ لاٰ یُفْلِحُ الظّٰالِمُونَ
مفاد «مَعٰاذَ اللّٰهِ» این است که ارتکاب فحشا گناه است و مفهوم «إِنَّهُ رَبِّی ...» این است که ارتکاب گناه و فحشا، ناسپاسی در برابر خدا و قدرناشناسی اوست. از آن رو که «إِنَّهُ لاٰ یُفْلِحُ الظّٰالِمُونَ» تعلیل برای این مفاهیم است، معلوم میشود ارتکاب فحشا و نیز ناسپاسی خدا با ارتکاب گناه، از مصداقهای ظلم میباشد.
30- نادیده گرفتن نعمتهای الهی و ناسپاسی خدا، با ارتکاب گناه، ظلم است.
إِنَّهُ رَبِّی أَحْسَنَ مَثْوٰایَ إِنَّهُ لاٰ یُفْلِحُ الظّٰالِمُونَ
31- ارتکاب فحشا و ناسپاسی در برابر نعمتهای خداوند، مانع رستگاری است.
إِنَّهُ لاٰ یُفْلِحُ الظّٰالِمُونَ
32- «رب»از اسما و صفات خداوند
إِنَّهُ رَبِّی
کلیدواژهها:
احسان؛ استعاذه؛ استقلال؛ اطاعت؛ اللّه؛ انسان؛ ایمان؛ بلوغ؛ تقوا؛ توحید؛ جوانی؛ حرمت؛ حُکم؛ دعا؛ دوستی؛ ذکر؛ رستگاری؛ زلیخا؛ زن؛ زنا؛ شهوات؛ ظلم؛ عفت؛ کفر؛ گناه؛ نعمت؛ یوسف(ع)
وَ لَقَدْ هَمَّتْ بِهِ وَ هَمَّ بِهٰا لَوْ لاٰ أَنْ رَأیٰ بُرْهٰانَ رَبِّهِ کَذٰلِکَ لِنَصْرِفَ عَنْهُ اَلسُّوءَ وَ اَلْفَحْشٰاءَ إِنَّهُ مِنْ عِبٰادِنَا اَلْمُخْلَصِینَ (24)
و همانا آن زن آهنگ او کرد، و او نیز اگر برهان پروردگارش را ندیده بود آهنگ وی میکرد. این چنین [برهان خود را به او نمایاندیم] تا بدی و زشتکاری را از او بگردانیم، زیرا او از بندگان خالص ما بود.
24
1- زلیخا، پس از خودداری یوسف(ع) از برآوردن خواسته وی، بر آن شد تا با قهر و غلبه از او کام بگیرد.
وَ لَقَدْ هَمَّتْ بِهِ
کلمۀ «همّة» و مشتقات آن، اگر به وسیلۀ حرف «باء»متعدی شود، به معنای قصد کردن است. بنابراین «وَ لَقَدْ هَمَّتْ بِهِ» ؛ یعنی، همانا زلیخا قصد یوسف(ع) کرد تا از او کام گیرد، و چون زلیخا از پیش نیز چنین قصدی داشت (رٰودته التی ...)، معلوم میشود مراد از این قصد، عزمی دیگر است و آن - به قرینۀ «اسْتَبَقَا ...» در آیۀ بعد - آهنگ انجام آن با قهر و غلبه است.
2- مشاهدۀ حجت و برهان الهی، تنها مانع یوسف(ع) در تسلیم شدن به خواستۀ زلیخا و پرهیز از آمیزش با وی
وَ هَمَّ بِهٰا لَوْ لاٰ أَنْ رَأیٰ بُرْهٰانَ رَبِّهِ
جملۀ «هَمَّ بِهٰا» به منزلۀ جواب برای «لَوْ لاٰ أَنْ ...» است ؛ یعنی، اگر برهان ربوبی را ندیده بود، به سوی زلیخا تمایل پیدا میکرد. «بُرْهٰانَ» به معنای حجت و دلیل است و از مصداقهای روشن و بارز آن، همان دلیلهایی است که در آیۀ قبل مطرح شد ؛ یعنی، رؤیت برهان عبارت بود از: الف) یوسف ربوبیت خداوند و نعمتهای او را مشاهده میکرد (إنه ربی أحسن مثوای). ب) یوسف(ع) با تمام وجود دریافته بود که گنهکاران و ستمگران، رستگار نمیشوند (إنه لایفلح الظالمون).ج) او تردیدی نداشت که آمیزش با زلیخا، ظلم و معصیت خداوند است (معاذاللّٰه ...).
3- توانایی جسمی و جنسی یوسف(ع)، برای کامجویی از زلیخا
وَ لَقَدْ هَمَّتْ بِهِ وَ هَمَّ بِهٰا لَوْ لاٰ أَنْ رَأیٰ بُرْهٰانَ رَبِّهِ
قرآن، پس از بیان این که زلیخا تمام شرایط کامجویی را برای یوسف فراهم ساخته بود و موانع را برطرف کرده بود، با جملۀ «هَمَّ بِهٰا لَوْ لاٰ ...» تنها مانع یوسف(ع) را، مشاهدۀ برهان الهی معرفی کرد تا گمان نشود که او گرایشی به امور جنسی نداشت و از آمیزش با زنان ناتوان بود.
4- عصمت یوسف(ع) از ارتکاب گناهان، به خاطر بهرهمندی آن حضرت از برهان و حجت الهی (مشاهدۀ ربوبیت خدا و ...)
لَوْ لاٰ أَنْ رَأیٰ بُرْهٰانَ رَبِّهِ کَذٰلِکَ لِنَصْرِفَ عَنْهُ السُّوءَ وَ الْفَحْشٰاءَ
5- خداوند، با ارائۀ برهان به یوسف(ع)، او را از آمیزش با زلیخا (زنا) و نگاههای شهوانی به وی، حفظ کرد و مصون داشت.
کَذٰلِکَ لِنَصْرِفَ عَنْهُ السُّوءَ وَ الْفَحْشٰاءَ
«فحشاء» به گناه و معصیتی که بسیار زشت و پلید باشد، گفته میشود (لسانالعرب). «سوء» به معنای بدی و گناه است که به قرینۀ مقابلۀ آن با «فحشاء»، مراد از آن گناه کوچک است.
«أل»در «السُّوءَ» و «الْفَحْشٰاءَ» میتواند برای عهد باشد. براین مبنا مقصود از «الْفَحْشٰاءَ» آمیزش، و منظور از «السُّوءَ» نگاه شهوتآلود، قصد گناه و ... است. این احتمال نیز به نظر قوی میرسد که «أل» در این دو کلمه، برای جنس باشد. براین مبنا نیز گناهان یاد شده از مصداقهای مورد نظر خواهد بود.
6- یوسف(ع)، در عنفوان جوانی از ارتکاب هر گناه کوچک و بزرگی، مصون و معصوم بود.
کَذٰلِکَ لِنَصْرِفَ عَنْهُ السُّوءَ وَ الْفَحْشٰاءَ إِنَّهُ مِنْ عِبٰادِنَا الْمُخْلَصِینَ
7- مشاهدۀ برهان الهی (درک حقایقی نظیر ربوبیت خدا، دریافت زشتیِ گناه، باور به عدم رستگاری ظالمان و گنهکاران و ...) عامل عصمت پیامبران است.
وَ هَمَّ بِهٰا لَوْ لاٰ أَنْ رَأیٰ بُرْهٰانَ رَبِّهِ
8- پیامبران در پرتو امدادهای الهی، از گناه و فحشا، مصون و معصومند.
کذلک لنصرف عنه السوء و الفحشاء
از عبارت «لنصرف عنه ...» (تا بدی و پلیدی را از او دور سازیم) - که دور ساختن گناه از یوسف(ع) را به خداوند نسبت داده است - معلوم میشود مشاهدۀ برهان نیز به توفیق الهی و امداد او بوده است.
9- نزدیکی با زنان شوهردار و ارتکاب زنا، از گناهان بسیار زشت و پلید است.
لنصرف عنه السوء و الفحشاء
10- یوسف(ع) از بندگان مطیع خدا و از خالص شدگان برای او بود.
إنه من عبادنا المخلصین
مراد از «مخلصین» (خالص شدگان) این است که غیر خدا در آنان نصیبی ندارد و کاملاً در اختیار خداوند و اوامر او هستند.
نه شیطان بر ایشان فرمانروایی میکند و نه اسیر هواهای نفسانیاند.
11- بندگان خالص (آنان که کاملاً در اختیار خدایند) هرگز آلوده به گناه نشده و مرتکب هیچ معصیتی نمیشوند.
لنصرف عنه السوء و الفحشاء إنه من عبادنا المخلصین
12- بندگان خالص خدا، از مشاهدۀ برهان الهی (باور به ربوبیت خدا و ...) بهرهمند هستند.
هم بها لو لا أن رای برهان ربه ... إنه من عبادنا المخلصین
13- «قال الرّضا(ع ): ... و أما قوله عزّوجل فی یوسف: «و لقد همت به و هم بها» فإنّها همّت بالمعصیة و همّ یوسف بقتلها إن أجبرته ... فصرف اللّٰه عنه قتلها و الفاحشة و هو قوله عزّوجلّ: «کذلک لنصرف عنه السوء و الفحشاء» ... ؛ (1)
امام رضا(ع) فرمود: ... اما سخن خدای عزوجل دربارۀ یوسف:
«و لقد همت به و هم بها» مقصود این است که آن زن قصد معصیت کرد و یوسف قصد کرد که اگر بانو وی را مجبور به گناه کند، او را بکشد ... پس خداوند، قتل و عمل خلاف عفت را از او بگردانید و این است سخن خدای عزوجل: «کذلک لنصرف عنه السوء و الفحشاء» ...».
14- «روی عن الصّادق (ع ): أنّه النّبوّة المانعة من ارتکاب الفواحش و الحکمة الصارفة عن القبائح ؛ (2)
از امام صادق (ع ) [دربارة برهانی که یوسف(ع ) دیده بود] روایت شده است : آن ، برهان نبوت است که مانع از ارتکاب گناهان می شود و حکمت است که از کارهای زشت باز می دارد».
15- «قال الرّضا(ع ): لقد همّت به و لو لا أن رأی برهان ربّه لهم بها کما همّت به ، لا کنّه
کان معصوماً، و المعصوم لا یهم بذنب ... ؛ (1)
امام رضا(ع ) فرمود: آن زن آهنگ یوسف کرد و اگر یوسف برهان پروردگارش رای ندیده بود، آهنگ آن زن می کرد همان گونه که زن آهنگ او کرد ؛ و لی یوسف معصوم بود و معصوم قصد گناه نمی کند».
کلیدواژهها:
احتجاج؛ اخلاص؛ اطاعت؛ اللّه؛ امداد غیبی؛ انبیاء؛ ایمان؛ برهان؛ پلیدی؛ حق؛ حکمت؛ زلیخا؛ زن؛ زنا؛ شوهر؛ ظلم؛ عصمت؛ عفت؛ قتل؛ قدرت؛ گناه؛ نبوت؛ یوسف(ع)
وَ اِسْتَبَقَا اَلْبٰابَ وَ قَدَّتْ قَمِیصَهُ مِنْ دُبُرٍ وَ أَلْفَیٰا سَیِّدَهٰا لَدَی اَلْبٰابِ قٰالَتْ مٰا جَزٰاءُ مَنْ أَرٰادَ بِأَهْلِکَ سُوءاً إِلاّٰ أَنْ یُسْجَنَ أَوْ عَذٰابٌ أَلِیمٌ (25)
و هر دو به سوی در بر یکدیگر سبقت گرفتند، و بانو پیراهن یوسف را از پشت کشید و آن را از بالا به پایین درید، و نزدیکِ در با شوهر بانو روبهرو شدند.
بانو گفت: جزای کسی که نسبت به همسرت قصد بدی کرده است جز زندان یا عذابی دردناک چیست؟
25
1- زلیخا برای کامجویی از یوسف(ع) و واداشتن او به آمیزش، درصدد برآمد تا با وی درآویزد.
و استبقا الباب
2- یوسف(ع) برای نجات خویش از درآویختن زلیخا با او، به طرف درب خروجی فرار کرد.
و لقد همت به ... و استبقا الباب
معرفه آوردن «الباب» ، اشاره به دربی خاص دارد که به مناسبت مورد میتوان گفت: مراد از آن درب خروجی است.
3- ضرورت تلاش برای خروج از محیط معصیت برای آلوده نشدن به گناه
و استبقا الباب
4- زلیخا برای دستیابی به یوسف(ع) و جلوگیریازخروجوی، بهتعقیباو پرداخت و با سرعت به سمت درب خروجی دوید.
و استبقا الباب
5- یوسف(ع) درتعقیب وگریزش با زلیخا، زودتر از وی به درب خروجی رسید.
و استبقا الباب و قدت قمیصه من دبر
1) 1) . عیون اخبارالرضا، ج 1، ص 201، ح 1، ب 115 ؛ نورالثقلین، ج 2، ص 419، ح 42.
6- زلیخا برای جلوگیری از خروج یوسف(ع)، از پشتْ پیراهنش را چنگ زد و او را به شدت به سوی خود کشید.
و استبقا الباب و قدت قمیصه من دبر
7- زلیخا بر اثر چنگ زدن به پیراهن یوسف(ع)، پیراهن او را چاک زد و سرتاسر آن را پاره کرد.
و قدت قمیصه من دبر
«قد»(مصدر «قدت» ) به معنای شکافتن و پاره کردن طولی و سراسری است (لسانالعرب) ؛ یعنی، آن گاه گفته میشود «قدّ القمیص» که پیراهن از طول پاره شود و سراسر آن شکافته گردد.
8- یوسف(ع)، به گشودن درب و فرار از چنگ زلیخا موفق شد.
و ألفیا سیدها لدی الباب
9- یوسف(ع) و زلیخا، پس از تعقیب و گریز و باز شدن درب، با عزیز مصر در آستانۀ آن درب برخورد کردند.
و ألفیا سیدها لدی الباب
«إلفاء» (مصدر «ألفیا» ) به معنای یافتن و مواجه شدن است.
«سیّد» به معنای شریف و دارای مجد است، و مراد از آن در این جا، شوهر است.
10- سیادت و آقایی مرد بر همسر خویش در عصر یوسف(ع)
و ألفیا سیدها لدی الباب
11- زلیخا به هنگام برخورد با شوهرش، عزیز مصر، یوسف(ع) را به قصد تجاوز به خویش متهم کرد.
قالت ما جزاء من أراد بأهلک سوءا
«جزاء» به معنای سزا و کیفر و «ما» در جملۀ فوق استفهامیه است. بنابراین «ما جزاء ...» ؛ یعنی، کیفر و سزای کسی که به همسرت قصد بدی کرده است، جز زندان یا عذابی دردناک چیست؟.
12- پیشدستی زلیخا در طرح اتهام علیه یوسف(ع)
و ألفیا سیدها لدی الباب قالت ما جزاء من أراد بأهلک سوءا
13- تلاش زلیخا برای تبرئۀ خویش نزد عزیز مصر
قالت ما جزاء من أراد بأهلک سوءا
14- تحریک عزیز مصر از سوی زلیخا برای مؤاخذه و مجازات یوسف(ع)
ما جزاء من أراد بأهلک سوءا إلا أن یسجن أو عذاب ألیم
برداشت فوق، از تصریح زلیخا به «أهلک» (همسر تو) استفاده میشود ؛ یعنی، او با آوردن «أهلک» درصدد تحریک عزیز مصر برای مجازات یوسف(ع) بود.
15- زندانی کردن یوسف(ع) و یا شکنجۀ او، مجازات پیشنهادی زلیخا به عزیز مصر
ما جزاء من أراد بأهلک سوءا إلا أن یسجن أو عذاب ألیم
16- وجود زندان در مصر باستان و در عصر حضرت یوسف(ع)
إلا أن یسجن
17- زندانی کردن مجرمان و شکنجه و آزار آنان در مصر باستان و عصر یوسف(ع)، امری معمول و متداول بود.
إلا أن یسجن أو عذاب ألیم
18- قصد تجاوز به همسران اشراف در مصر باستان، موجب مجازات و کیفر بود.
ما جزاء من أراد بأهلک سوءا إلا أن یسجن أو عذاب ألیم
19- «عن علی بن الحسین (ع ): ... فغلّقت الأبواب علیها و علیه و قالت : لا تخف و ألقت نفسها علیه فأفلت منها هارباً إلی الباب ففتحه فلحقته فجذبت قمیصه من خلفه ... ؛ (1)
از امام سجاد(ع ) روایت شده است : ...[همسر عزیز] درها رای به روی خود و یوسف بست و گفت : نترس و خود رای به روی او انداخت . یوسف از چنگ او نجات یافت و به طرف در فرار کرد و در رای باز کرد ؛ پس آن زن به او رسید و پیراهن او رای از پشت او کشید».
کلیدواژهها:
اشراف؛ افترا؛ تبرئه؛ درب؛ زلیخا؛ زندان؛ شکنجه؛ عذاب؛ عزیز مصر؛ گناه؛ لباس؛ مرد؛ مصر؛ یوسف(ع)
قٰالَ هِیَ رٰاوَدَتْنِی عَنْ نَفْسِی وَ شَهِدَ شٰاهِدٌ مِنْ أَهْلِهٰا إِنْ کٰانَ قَمِیصُهُ قُدَّ مِنْ قُبُلٍ فَصَدَقَتْ وَ هُوَ مِنَ اَلْکٰاذِبِینَ (26)
یوسف گفت: او از من کام خواست [و من گریختم]. و شاهدی از کسان زن گفت:
اگر پیراهن یوسف از جلو دریده است، بانو راست میگوید و یوسف از دروغگویان است.
26
1- دفاع یوسف(ع) از خویش، در برابر اتهام زلیخا
قال هی راودتنی عن نفسی
2- یوسف(ع) در نزد عزیز مصر، تمنای
1) 1) . عللالشرایع، ص 48، ح 1، ب 41 ؛ نورالثقلین، ج 2، ص 414، ح 17.
نامشروع زلیخا و استنکاف خویش را فاش ساخت، و خود را از هر گونه ارادۀ سوئی مبرّا دانست.
قال هی راودتنی عن نفسی
ترکیبهایی نظیر «هی راودتنی» و «أنا قمت» - که مبتدا در معنا فاعل است و خبر آن فعل میباشد - گاهی حاکی از تأکید است و گاهی دلالت بر حصر دارد. و از آن جا که یوسف(ع) در مقام رفع اتهام از خویش بود، معلوم میشود او از جملۀ «هی راودتنی» معنای حصر را اراده کرده است. بنابراین «هی راودتنی» ؛ یعنی، او (زلیخا) از من درخواست کامجویی داشت و من چنین درخواستی نداشتم و استنکاف ورزیدم.
3- لزوم دفاع از خویش در برابر اتهامهای ناروا
قالت ما جزاء ... قال هی راودتنی عن نفسی
4- افشای گناه دیگران در محدودۀ دفاع از خویش جایز است.
قال هی راودتنی عن نفسی
5- یوسف(ع)مراودۀ زلیخا و وصالخواهی او را تا زمان دفاع از خویش، پنهانکرده و فاش نساختهبود.
قالت ... قال هی راودتنی عن نفسی
6- طمأنینه و آرامش یوسف(ع) به هنگام دفاع از خویش
قال هی راودتنی عن نفسی
یوسف(ع) در بیان رفع اتهام از خویش، در سخن خود (هی رٰودتنی عن نفسی) نه از ادات تأکید استفاده کرد و نه جملۀ خویش را با قسم و مانند آن بیان داشت. این کار نشان دهندۀ آرامش و اطمینان یوسف(ع) در آن عرصۀ سخت است.
7- عزیز مصر در ماجرای یوسف(ع) و زلیخا، پیشداوری نکرد و از تصمیمگیری عجولانه خودداری نمود.
قالت ... قال هی راودتنی عن نفسی و شهد شاهد من أهلها
8- مردی از خویشان زلیخا، در ماجرای وی و یوسف(ع) دخالت کرد و میان آنان به داوری پرداخت.
و شهد شاهد من أهلها
9- داور ماجرای یوسف(ع)و زلیخا، علیرغم خویشی او با زلیخا، بیطرفی کامل را رعایت کرد، و قضاوتی بر حق ارائه نمود.
و شهد شاهد من أهلها إن کان قمیصه قد من قبل
10- داور ماجرای یوسف(ع) و زلیخا، پیش از اظهار نظر خویش، به پاره شدن پیراهن یوسف(ع) آگاه شد.
و شهد شاهد من أهلها إن کان قمیصه قد
11- داور ماجرای یوسف(ع) و زلیخا، صداقت زلیخا و دروغگویی یوسف(ع) را منوط به پاره شدن پیراهن یوسف(ع) از پیشِ رو دانست.
إن کان قمیصه قد من قبل فصدقت و هو من الکاذبین
12- داور ماجرای یوسف و زلیخا، به درستی داوری خویش و دلالت نحوۀ پارگی پیراهن بر کشف ماجرا، اطمینان کامل داشت.
و شهد شاهد من أهلها إن کان قمیصه قد من قبل
مراد از شهادت در «شهد شاهد» اظهار نظر کردن، قضاوت کردن و ... است. تعبیر کردن از اینها به شهادت دادن - که دیدن و مشاهده کردن را میطلبد -\برای رساندن این معناست که آن شخص، آن چنان به صحت داوری و نظر خویش اطمینان داشت که گویا شاهد ماجرا بوده است.
کلیدواژهها:
آرامش؛ افترا؛ افشاگری؛ تولی؛ حُکم؛ خویشاوندی؛ دروغ؛ دفاع؛ راستگویی؛ زلیخا؛ زن؛ عدل؛ عزیز مصر؛ قضا؛ لباس؛ نفس؛ یوسف(ع)
وَ إِنْ کٰانَ قَمِیصُهُ قُدَّ مِنْ دُبُرٍ فَکَذَبَتْ وَ هُوَ مِنَ اَلصّٰادِقِینَ (27)
و اگر پیراهن او از پشت دریده است، بانو دروغ میگوید و یوسف از راستگویان است.
27
1- داور ماجرای یوسف(ع) و زلیخا، کذب ادعای زلیخا و صداقت یوسف(ع) را منوط به پاره شدن پیراهن از پشتِ سر دانست.
و إن کان ... و هو من الصادقین
2- پاره شدن پیراهن یوسف(ع) محور و تکیهگاه کشف حقیقت، در نظر داور ماجرای یوسف(ع) و زلیخا
و شهد شاهد ... و هو من الصادقین
3- داور ماجرای یوسف(ع) و زلیخا، شخصی فرزانه، کاردان و عادل بود.
و شهد شاهد ... و هو من الصادقین
پی بردن به حقیقت ماجرا با نحوۀ پارگی پیراهن، دلالت بر هوشیاری و کاردانی داور دارد، و از آن جایی که حق را، علیرغم خویشی با زلیخا کتمان نکرد، عدالت و حقپویی او به خوبی روشن میشود.
4- لزوم بهکارگیری روشهای جرمشناسی، برای تشخیص مجرم
إن کان ... و هو من الصادقین
کلیدواژهها:
دروغ؛ راستگویی؛ زلیخا؛ عدل؛ قصه در قرآن؛ قضا؛ گناه؛ لباس؛ یوسف(ع)
فَلَمّٰا رَأیٰ قَمِیصَهُ قُدَّ مِنْ دُبُرٍ قٰالَ إِنَّهُ مِنْ کَیْدِکُنَّ إِنَّ کَیْدَکُنَّ عَظِیمٌ (28)
پس هنگامی که [عزیز] دید پیراهن او از پشت دریده است، گفت: این از نیرنگ شما زنان است، راستی که نیرنگ شما بزرگ است.
28
1- عزیز مصر برای کشف حقیقت ماجرای یوسف و زلیخا، شخصاً به بررسی و مشاهدۀ پیراهن و نحوۀ پارگی آن پرداخت.
فلما رای قمیصه قد من دبر
ظاهر این است که ضمیر در «رأی» به عزیزمصر برگردد.
2- عزیز مصر با دیدن پارگی پشت پیراهن یوسف(ع)، به صداقت او پی برد.
فلما رای قمیصه قد من دبر قال إنه من کیدکن
3- عزیز مصر با پی بردن به صداقت یوسف(ع)، زلیخا را محکوم کرد و به نفع یوسف(ع) رأی داد.
فلما رای قمیصه قد من دبر قال إنه من کیدکن
4- عزیز مصر شواهد ارائه شده از سوی داورِ ماجرای یوسف و زلیخا را، برای رفع اتهام از یوسف(ع) و اثبات بیگناهی او کافی دانست.
فلما رای قمیصه قد من دبر قال إنه من کیدکن
5- عزیز مصر پس از پی بردن به حقانیت یوسف(ع)، زنان را انسانهایی پر مکر و حیله خواند.
إنه من کیدکن
6- زنان در پیدایش روابط نامشروع جنسی و انحرافات اخلاقی، نقشی عمده و بسزا دارند.
إنه من کیدکن
برداشت فوق، با توجه به این احتمال است که ضمیر در «إنه» به
مراودۀ وصال - که از «هِیَ رٰاوَدَتْنِی ...» به دست میآید - باز گردد.
7- عزیز مصر، به دام انداختن یوسف(ع) برای کامجویی را، از مکرهای زنانۀ زلیخا شمرد.
إِنَّهُ مِنْ کَیْدِکُنَّ
محتمل است ضمیر در «إِنَّهُ» به حقیقتی که از جملۀ «غَلَّقَتِ الْأَبْوٰابَ ...» استفاده میشود، ارجاع داده شود. برداشت فوق، بر اساس این احتمال است.
8- عزیز مصر، پیشدستی زلیخا در متهم ساختن یوسف(ع) و تعیین کیفر برای او را، از مکرهای زلیخا شمرد.
قٰالَتْ مٰا جَزٰاءُ مَنْ أَرٰادَ بِأَهْلِکَ سُوءاً ... إِنَّهُ مِنْ کَیْدِکُنَّ
برداشت فوق، ناظر به این احتمال است که ضمیر در «إِنَّهُ ...» به معنایی که از «قٰالَتْ مٰا جَزٰاءُ ...» در آیۀ 25 استفاده میشود، برگردد و آن معنا، پیشدستی کردن زلیخا برای محقّ جلوه دادن خویش و گنهکار نشاندادن طرف مقابل است.
9- شناخت عزیز مصر از روحیۀ زنان و آگاهی او به ترفندهایشان
إِنَّ کَیْدَکُنَّ عَظِیمٌ
10- مکر و حیلۀ زنان، مکر و حیلهای بزرگ است.
إِنَّ کَیْدَکُنَّ عَظِیمٌ
هر چند جملۀ «إِنَّ کَیْدَکُنَّ عَظِیمٌ» سخن عزیز مصر است، ولی مفسران برآنند که هرگاه خداوند سخنی را در قرآن نقل کرده و آن را رد نکند، معلوم میگردد که آن سخن حق است.
11- حیله و مکر، از ابزارهای زنان برای ایجاد فساد و انحراف
إِنَّهُ مِنْ کَیْدِکُنَّ
12- ضرورت هوشیاری در برابر مکرها و حیلههای زنان
إِنَّهُ مِنْ کَیْدِکُنَّ إِنَّ کَیْدَکُنَّ عَظِیمٌ
13- عدالت و انصاف عزیز مصر، در قضاوت و ابلاغ نظر خویش در ماجرای یوسف(ع) و زلیخا
فَلَمّٰا رَأیٰ قَمِیصَهُ ... قٰالَ إِنَّهُ مِنْ کَیْدِکُنَّ إِنَّ کَیْدَکُنَّ عَظِیمٌ
کلیدواژهها:
اخلاق؛ افترا؛ زلیخا؛ زن؛ ضلالت؛ عزیز مصر؛ فساد؛ گناه؛ مکر؛ یوسف(ع)
یُوسُفُ أَعْرِضْ عَنْ هٰذٰا وَ اِسْتَغْفِرِی لِذَنْبِکِ إِنَّکِ کُنْتِ مِنَ اَلْخٰاطِئِینَ (29)
ای یوسف، تو از این ماجرا روی بگردان، و تو [ای بانو،] از گناهت آمرزش بخواه که قطعاً تو از خطاکاران بودهای.
29
1- عزیز مصر از یوسف(ع) خواست تا ماجرای زلیخا را نادیده انگاشته و آن را مخفی سازد.
یُوسُفُ أَعْرِضْ عَنْ هٰذٰا
اعراض کردن از ماجرای زلیخا - که مفاد عبارت «أَعْرِضْ عَنْ هٰذٰا» است - در حقیقت توصیه به مخفی نگهداشتن و نادیده گرفتن است، نه لب به شکایت نگشودن ؛ زیرا اقدام علیه زلیخا با ملاحظۀ موقعیت یوسف(ع) -\که بردهای زرخرید بوده - ناسازگار است.
2- تکریم وبزرگداشت یوسف(ع) ازجانب عزیز، پس از کشف حقیقت ماجرا
یُوسُفُ أَعْرِضْ عَنْ هٰذٰا
«یُوسُفُ» مناداست و حرف ندا (یا) از آن حذف شده است عزیز مصر با حذف کردن حرف ندا، تقرب او را نزد خویش بیان میدارد و با نام بردن از او، لطف و مرحمت خویش را به وی اظهار میدارد.
3- عزیز مصر، پس از روشن شدن خطای زلیخا، از وی خواست استغفار کند و از گناه خویش پوزش بطلبد.
وَ اسْتَغْفِرِی لِذَنْبِکِ إِنَّکِ کُنْتِ مِنَ الْخٰاطِئِینَ
در جملۀ «اسْتَغْفِرِی لِذَنْبِکِ» (برای گناهت طلب آمرزش کن) بیان نشده که زلیخا باید از چه کسی آمرزش بخواهد. برخی از مفسران گفتهاند: مراد، استغفار به درگاه خداوند است و برخی برآنند که مقصود، پوزش خواستن از عزیز مصر میباشد.
4- رابطۀ زناشویی زن با غیرشوهر خویش، رابطهای ناروا و نامشروع است.
وَ اسْتَغْفِرِی لِذَنْبِکِ
5- بشر از دیرباز به ناروایی رابطۀ زناشویی زن با غیر همسر خویش، معتقد بود و بر آن تأکید میکرد.
وَ اسْتَغْفِرِی لِذَنْبِکِ إِنَّکِ کُنْتِ مِنَ الْخٰاطِئِینَ
کلیدواژهها:
احترام؛ تاریخ؛ زلیخا؛ زن؛ عزیز مصر؛ قصه در قرآن؛ گناه؛ مغفرت؛ یوسف(ع)
وَ قٰالَ نِسْوَةٌ فِی اَلْمَدِینَةِ اِمْرَأَتُ اَلْعَزِیزِ تُرٰاوِدُ فَتٰاهٰا عَنْ نَفْسِهِ قَدْ شَغَفَهٰا حُبًّا إِنّٰا لَنَرٰاهٰا فِی ضَلاٰلٍ مُبِینٍ (30)
و زنانی در شهر شایع کردند که زن عزیز پیوسته میخواهد از غلام خود کام بگیرد، زیرا عشق او در دلش جای گرفته است. به راستی ما او را در گمراهی آشکاری میبینیم.
30
1- عشق زلیخا به یوسف(ع) و تقاضای کامجویی وی از او، در شهر شایع شد.
وَ قٰالَ نِسْوَةٌ فِی الْمَدِینَةِ امْرَأَتُ الْعَزِیزِ تُرٰاوِدُ فَتٰاهٰا
2- زنان اشراف، عامل شیوع خبر ماجرای یوسف(ع) و زلیخا در پایتخت مصر
وَ قٰالَ نِسْوَةٌ فِی الْمَدِینَةِ
برداشت فوق، بر این اساس است که «فِی الْمَدِینَةِ» متعلق به «قٰالَ» باشد. بر این مبنا «قٰالَ نِسْوَةٌ فِی الْمَدِینَةِ ...» ؛ یعنی: زنان مراودۀ زلیخا با یوسف(ع) را در آن شهر (پایتخت مصر) نشر دادند.
3- عشق زلیخا به یوسف(ع) و تقاضای مکرر او برای کامروایی از وی، زبانزد زنان اشراف شده بود.
وَ قٰالَ نِسْوَةٌ فِی الْمَدِینَةِ امْرَأَتُ الْعَزِیزِ تُرٰاوِدُ فَتٰاهٰا عَنْ نَفْسِهِ
«فِی الْمَدِینَةِ» میتواند متعلق به «قٰالَ» باشد و نیز محتمل است صفت برای «نِسْوَةٌ» باشد. براساس احتمال دوم، مراد از «قٰالَ نِسْوَةٌ فِی الْمَدِینَةِ ...» این است که: زنان شهر، داستان زلیخا را برای یک دیگر بازگو میکردند.
4- زلیخا، همسر عزیز مصر بود.
اِمْرَأَتُ الْعَزِیزِ
5- عشق یوسف(ع) تا درون قلب و دل زلیخا نفوذ کرده و آن را به تسخیر خویش درآورده بود.
قَدْ شَغَفَهٰا حُبًّا
«شغاف» به جداره و یا هستۀ مرکزی قلب گفته میشود.
«شغف» ؛ یعنی، جدارۀ قلب شد و یا به مرکز آن رسید. ضمیر فاعلی در «شَغَفَهٰا» به «فَتٰاهٰا» برمیگردد و «حُبًّا» تمییزی است مبدل از فاعل. بنابراین «شَغَفَهٰا حُبًّا» در اصل چنین بوده است:
«شغف حب یوسف إیاها» ؛ یعنی، محبت یوسف جدارۀ قلب زلیخا شد و آن رااحاطه کرد، و یا عشق یوسف(ع) جدارۀ قلب زلیخا را شکافت و به درون آن نفوذ کرد.
6- زنان اشراف، تقاضای کامجویی زلیخا
از بردۀ خویش را، امری نکوهیده دانسته و او را ملامت میکردند.
وَ قٰالَ نِسْوَةٌ فِی الْمَدِینَةِ امْرَأَتُ الْعَزِیزِ تُرٰاوِدُ فَتٰاهٰا عَنْ نَفْسِهِ قَدْ شَغَفَهٰا حُبًّا
«فتا» به معنای برده و عبد، و نیز به معنای جوان است.
به نظر میرسد هر دو معنای «فتا» در «تُرٰاوِدُ فَتٰاهٰا» لحاظ شده باشد.
7- شیفتگی زلیخا به یوسف(ع) و داستان مراودۀ او، در عنفوان جوانی یوسف(ع) بود.
تُرٰاوِدُ فَتٰاهٰا عَنْ نَفْسِهِ قَدْ شَغَفَهٰا حُبًّا
8- شیفتۀ غلام زرخرید شدن و تقاضای کامروایی از او، خطا و لغزشی روشن از دیدگاه زنان اشراف و همپالگیهای زلیخا
قَدْ شَغَفَهٰا حُبًّا إِنّٰا لَنَرٰاهٰا فِی ضَلاٰلٍ مُبِینٍ
هدف زنان اشراف از یاد کردن یوسف(ع) به عنوان «برده و جوانک زلیخا»، خرده گرفتن بر اوست که چرا به غلام زرخرید عشق میورزد.
9- عشق زلیخا به یوسف(ع)، علی رغم همسری او برای عزیز مصر، مایۀ شگفتی فراوان زنان اشراف و موجب مزید ملامتگویی از وی شد.
اِمْرَأَتُ الْعَزِیزِ تُرٰاوِدُ فَتٰاهٰا عَنْ نَفْسِهِ
هدف زنان اشراف از یاد کردن زلیخا به عنوان«همسر عزیز مصر»، رساندن زشتی هر چه افزونتر ماجرای اوست ؛ یعنی، مراوده با بردگان زشت است و از همسر عزیز مصر ناپسندتر.
10- «عن أبی جعفر(ع ) فی قوله «قَدْ شَغَفَهٰا حُبًّا» یقول: قد حجبها حبّه عن النّاس فلاتعقل غیره ؛ (1)
از امام باقر(ع) دربارۀ سخن خدا «قَدْ شَغَفَهٰا حُبًّا» روایت شده که فرمود: عشق یوسف پردهای بر قلب همسر عزیز کشیده بود به گونهای که او را از مردم جدا کرده بود و به هیچ کس غیر از یوسف نمیاندیشید».
کلیدواژهها:
اشراف؛ بردگی؛ تعجب؛ دوستی؛ زلیخا؛ زن؛ شایعه؛ ضلالت؛ عزیز مصر؛ قصه در قرآن؛ مصر؛ ملامت؛ یوسف(ع)
1) 1) . تفسیرقمی، ج 1، ص 357 ؛ نورالثقلین، ج 2، ص 423، ح 54.
فَلَمّٰا سَمِعَتْ بِمَکْرِهِنَّ أَرْسَلَتْ إِلَیْهِنَّ وَ أَعْتَدَتْ لَهُنَّ مُتَّکَأً وَ آتَتْ کُلَّ وٰاحِدَةٍ مِنْهُنَّ سِکِّیناً وَ قٰالَتِ اُخْرُجْ عَلَیْهِنَّ فَلَمّٰا رَأَیْنَهُ أَکْبَرْنَهُ وَ قَطَّعْنَ أَیْدِیَهُنَّ وَ قُلْنَ حٰاشَ لِلّٰهِ مٰا هٰذٰا بَشَراً إِنْ هٰذٰا إِلاّٰ مَلَکٌ کَرِیمٌ (31)
پس هنگامی که زن عزیز [ماجرای] مکرِ زنان را شنید، به سراغشان فرستاد و پشتیهایی برایشان آماده کرد، و به هر یک از آنان [برای صرف میوه]کاردی داد، و به یوسف گفت: بر آنان درآی. پس چون او را دیدند، بزرگش شمردند و[محو جمالش شدند، و بی اختیار] دست خود را بریدند و گفتند: حاشا که این بشر باشد! این جز فرشتهای گرامی نیست.
31
1- زلیخا سرزنش زنان مصر را به خاطر عشقش به یوسف(ع)، شنید و به آن آگاهی یافت.
فَلَمّٰا سَمِعَتْ بِمَکْرِهِنَّ
فعل «سمع» متعدی است و نیازی به حرف «باء» برای تعدیه ندارد. بنابراین در «سَمِعَتْ بِمَکْرِهِنَّ» معنای «علمت» اشراب شده است. ازاین رو مفاد آن چنین میشود: زلیخا به مکر زنان آگاه شد و این آگاهی از طریق خبرهایی بود که برای او نقل میشد.
2- عشق زلیخا به یوسف(ع) حربۀ زنان اشرافمصر، برای جنجال و توطئه علیه او
قٰالَ نِسْوَةٌ فِی الْمَدِینَةِ ... فَلَمّٰا سَمِعَتْ بِمَکْرِهِنَّ
مراد از «مکر» نقل کردن و مطرح ساختن ماجرای زلیخاست.
اطلاق «مکر» به نقل آن ماجرا، گویای این است که زنان اشراف با مطرح کردن آن قصه، درصدد ضربه زدن به شخصیت زلیخا و توطئه علیه وی بودند.
3- زلیخا، پس از آگاهی به توطئۀ زنان و ملامتگریهای ایشان، آنان را به منزل خویش دعوت کرد.
فَلَمّٰا سَمِعَتْ بِمَکْرِهِنَّ أَرْسَلَتْ إِلَیْهِنَّ
مراد از «به سوی آنان فرستاد» - که مفاد «أَرْسَلَتْ إِلَیْهِنَّ» است - به قرینۀ جملۀ «وَ أَعْتَدَتْ لَهُنَّ مُتَّکَأً وَ ...» این است که آنان را به مهمانی دعوت کرد.
4- زلیخا برای پاسخگویی به زنان ملامتکننده، ضیافتی ترتیب داد و مجلس
ویژهای آراست.
أَرْسَلَتْ إِلَیْهِنَّ وَ أَعْتَدَتْ لَهُنَّ مُتَّکَأً
5- زلیخا برای لمیدن زنانی که به مهمانی دعوت کرده بود، تکیهگاهی ویژه فراهم ساخت.
وَ أَعْتَدَتْ لَهُنَّ مُتَّکَأً
«اعتاد» (مصدر «أَعْتَدَتْ» ) به معنای مهیّا ساختن و آماده کردن است. «مُتَّکَأً» به چیزی گفته میشود که به آن تکیه میدهند و نکره آوردن آن دلالت بر ویژگی آن دارد. قابل ذکر است که «مُتَّکَأً» به معنای طعام نیز آمده است. مفرد بودن آن و نیز آوردن جملۀ «آتَتْ ...» (به هر یک کاردی [برای استفاده از خوراکیها] داد) میتواند مؤید این احتمال باشد که مراد از «مُتَّکَأً» در آیه «طعام»است.
6- زلیخا به هر یک از زنان دعوت شده، کاردی برای استفاده از خوردنیها داد.
وَ آتَتْ کُلَّ وٰاحِدَةٍ مِنْهُنَّ سِکِّیناً
7- زلیخا خود، آرایش دهندۀ مجلس ضیافت و پذیرایی کننده از زنان اشراف بود.
وَ أَعْتَدَتْ لَهُنَّ مُتَّکَأً وَ آتَتْ کُلَّ وٰاحِدَةٍ مِنْهُنَّ سِکِّیناً
ضمیر در «أَعْتَدَتْ» و «آتَتْ» به «امْرَأَتُ الْعَزِیزِ» برمیگردد.
بنابراین ظاهر این است که او خود به انجام آن کارها پرداخته بود و گرنه فعلهای مذکور به صورت مجهول (اعتِد) و (اوتیت) آورده میشد.
8- تعداد زنانی که زلیخا آنان را برای دیدار یوسف(ع) دعوت کرد، بیش از ده نفر نبودند.
وَ قٰالَ نِسْوَةٌ فِی الْمَدِینَةِ ... فَلَمّٰا سَمِعَتْ بِمَکْرِهِنَّ أَرْسَلَتْ إِلَیْهِنَّ
ضمیر در «بِمَکْرِهِنَّ ...» و «إِلَیْهِنَّ» به «نِسْوَةٌ» در آیۀ قبل برمیگردد و از آن جا که «نِسْوَةٌ» از صیغههای جمع قلّه است، معلوم میشود تعداد زنان دعوت شده بیش از ده نفر نبود.
9- استفاده از کارد برای تناول خوردنیها در مصر باستان و عصر یوسف(ع)
وَ آتَتْ کُلَّ وٰاحِدَةٍ مِنْهُنَّ سِکِّیناً
10- زلیخا به منظور برخورد نکردن زنان دعوت شده با یوسف(ع)، از او خواسته بود در اتاقهای اندرونی ساختمان بماند.
وَ قٰالَتِ اخْرُجْ عَلَیْهِنَّ
کلمۀ «خروج» به معنای از داخل به بیرون آمدن است. بنابراین «اخْرُجْ عَلَیْهِنَّ» میرساند که یوسف(ع) هنگامی که زنان در مجلس ضیافت حاضر شدند، در مکانی بود که نسبت به مجلس آنان داخل حساب میشد ؛ یعنی، اگر مجلس پذیرایی در اتاق بیرونی بود زلیخا، یوسف(ع) را در اتاق اندرونی نگه داشته بود.
11- زلیخا، هنگامی که زنان بر جایگاههای خود تکیه زده و آمادۀ استفاده از خوراکیها شدند، از یوسف(ع)
خواست بر آنان گذر کند.
وَ قٰالَتِ اخْرُجْ عَلَیْهِنَّ
12- یوسف(ع) پس از دستور زلیخا در مجلس زنان اشراف حاضر شد.
قٰالَتِ اخْرُجْ عَلَیْهِنَّ فَلَمّٰا رَأَیْنَهُ
«فاء»در «فَلَمّٰا ...» فصیحه است و گویای جملههایی مقدر میباشد ؛ یعنی: «فخرج علیهن فرأینه فلما رأینه ...».
13- زلیخا تا قبل از برملا شدن عشقش به یوسف(ع)، او را از دید زنان اشراف مصر مخفی میکرد.
اِمْرَأَتُ الْعَزِیزِ تُرٰاوِدُ فَتٰاهٰا ... فَلَمّٰا رَأَیْنَهُ أَکْبَرْنَهُ
14- زنان اشراف مصر در مجلس ضیافت زلیخا، برای اولین بار یوسف(ع) را مشاهده کردند.
فَلَمّٰا رَأَیْنَهُ أَکْبَرْنَهُ ... وَ قُلْنَ حٰاشَ لِلّٰهِ مٰا هٰذٰا بَشَراً
15- زنان اشراف مصر با مشاهدۀ یوسف(ع)، حیرتزده و مبهوت شدند.
فَلَمّٰا رَأَیْنَهُ أَکْبَرْنَهُ وَ قَطَّعْنَ أَیْدِیَهُنَّ
«إکبار» (مصدر «أکبرن») به معنای بزرگ دیدن و با عظمت شمردن است.
16- زنان اشراف با دیدن یوسف(ع)، از خود بیخود شده و از ادراک هر چیز جز جمال او ناتوان گشتند.
فَلَمّٰا رَأَیْنَهُ أَکْبَرْنَهُ وَ قَطَّعْنَ أَیْدِیَهُنَّ
17- زنان اشراف با دیدن جمال حیرتانگیز یوسف(ع)، به جای خوردنیها، کارد بر دستهای خویش نهاده، آن را چاک چاک کردند.
فَلَمّٰا رَأَیْنَهُ أَکْبَرْنَهُ وَ قَطَّعْنَ أَیْدِیَهُنَّ
استفاده از مادۀ «قطع» - که به معنای بریدن و جدا ساختن است - در مورد مجروح کردن، دلالت بر شدت بریدگی و جراحت دارد. بردن آن ماده به باب تفعیل (قطّعن) برای رساندن این نکته است که زنان اشراف، مواضع متعددی از دستهای خویش را بریدند ؛ زیرا تقطیع به معنای قطعهقطعه کردن است.
18- زلیخا، زنی زیرک، طرّاح و هوشیار بود.
فَلَمّٰا سَمِعَتْ بِمَکْرِهِنَّ أَرْسَلَتْ إِلَیْهِنَّ ... وَ آتَتْ کُلَّ وٰاحِدَةٍ مِنْهُنَّ سِکِّیناً ... فَلَمّٰا رَأَیْنَهُ أَکْبَرْنَهُ
19- اعتراف یک پارچۀ زنان اشراف به زیبایی پرجاذبۀ یوسف(ع) و عظمت جمال او
فَلَمّٰا رَأَیْنَهُ ... وَ قُلْنَ حٰاشَ لِلّٰهِ مٰا هٰذٰا بَشَراً
20- جمال یوسف(ع)، جمالی بینظیر، دلربا و در اوج زیبایی و ملاحت بود.
فَلَمّٰا رَأَیْنَهُ أَکْبَرْنَهُ وَ قَطَّعْنَ أَیْدِیَهُنَّ وَ قُلْنَ حٰاشَ لِلّٰهِ مٰا
هٰذٰا بَشَراً
نقل این قسمت از داستان یوسف (فلما رأینه ...) برای بیان اوج زیبایی و دلربایی یوسف(ع) است. علاوه بر این، محتمل است اشاره به معذور بودن زلیخا در عشقش به یوسف(ع) باشد.
مؤید این احتمال، این است که قرآن از او مذمت نکرده و یوسف(ع) نیز او را در مراحل مراوده، به عذابهای الهی هشدار نداده است.
21- قوای ادراکی بشر، تحت تأثیر مشاهدۀ اوج زیبایی و جلوههای جمال، کارآیی خود را از دست میدهد.
وَ قَطَّعْنَ أَیْدِیَهُنَّ
22- جمال بیمانند یوسف(ع)، موجب اظهار تردید زنان مصر در بشر بودن او شد.
حٰاشَ لِلّٰهِ مٰا هٰذٰا بَشَراً
23- زنان اشراف، یوسف(ع) را بسان فرشتهای گرامی و بلند مرتبه یافتند.
إِنْ هٰذٰا إِلاّٰ مَلَکٌ کَرِیمٌ
24- زنان ملامت کنندۀ زلیخا، با مشاهدۀ یوسف(ع)، زلیخا را در عشقش محق دانستند.
فَلَمّٰا رَأَیْنَهُ أَکْبَرْنَهُ ... إِنْ هٰذٰا إِلاّٰ مَلَکٌ کَرِیمٌ
25- سیمای یوسف(ع)، نمایانگر بزرگواری و کرامت والای او بود.
إِنْ هٰذٰا إِلاّٰ مَلَکٌ کَرِیمٌ
26- مصریان زمان یوسف(ع)، به خداوند و منزه بودن او، معتقد بودند.
حٰاشَ لِلّٰهِ
27- مصریان عصر یوسف(ع)، معتقد به وجود فرشتگان و زیبایی آنها
إِنْ هٰذٰا إِلاّٰ مَلَکٌ کَرِیمٌ
28- اعتقاد به وجود فرشتگان، باوری ریشهدار در تاریخ بشر
إِنْ هٰذٰا إِلاّٰ مَلَکٌ کَرِیمٌ
29- «عن علی بن الحسین (ع ): ... فأرسلت إلیهن و هیّأت لهن طعاماً و مجلساً ثم أتتهن باُتْرُج و «آتَتْ کُلَّ وٰاحِدَةٍ مِنْهُنَّ سِکِّیناً ...» ؛ (1)
از امام سجاد(ع) روایت شده است: ... پس همسر عزیز [پیکی] به سوی بانوان فرستاد و از آنان دعوت کرد و برایشان طعامی آماده کرد و مجلسی آراست و آن گاه برای بانوان ترنج آورد و به هر یک کاردی داد ...».
1) 1) . عللالشرایع، ص 49، ح 1، ب 41 ؛ نورالثقلین، ج 2، ص 414، ح 17.
کلیدواژهها:
اشراف؛ اللّه؛ انسان؛ تعجب؛ تواضع؛ چاقو؛ چشم؛ دست؛ زلیخا؛ زن؛ زیبایی؛ شعور؛ ضیافت؛ قصه در قرآن؛ متکا؛ مصر؛ ملائکه؛ یوسف(ع)؛ خوردنیها
قٰالَتْ فَذٰلِکُنَّ اَلَّذِی لُمْتُنَّنِی فِیهِ وَ لَقَدْ رٰاوَدْتُهُ عَنْ نَفْسِهِ فَاسْتَعْصَمَ وَ لَئِنْ لَمْ یَفْعَلْ مٰا آمُرُهُ لَیُسْجَنَنَّ وَ لَیَکُوناً مِنَ اَلصّٰاغِرِینَ (32)
بانو گفت: این است آن کسی که مرا در عشق او سرزنش کردید. آری، من از او کام خواستم ولی او خویشتنداری کرد. و اگر آنچه را به وی فرمان میدهم انجام ندهد قطعاً زندانی خواهد شد و خوار و بیمقدار خواهد گشت.
32
1- زلیخا، با ارائۀ یوسف(ع) به زنان اشراف، به ایشان فهماند که نباید وی را در عشقش به یوسف(ع) ملامت کنند.
قٰالَتْ فَذٰلِکُنَّ الَّذِی لُمْتُنَّنِی فِیهِ
2- زلیخا، نزد زنان اشراف به تقاضای کامروایی از یوسف(ع)، اقرار و اعتراف کرد.
لَقَدْ رٰاوَدْتُهُ عَنْ نَفْسِهِ
3- زلیخا نزد زنان اشراف، به پاکدامنی و عفت یوسف(ع) و نپذیرفتن تقاضای او (درخواست وصال) شهادت داد.
لَقَدْ رٰاوَدْتُهُ عَنْ نَفْسِهِ فَاسْتَعْصَمَ
عصمت و استعصام، هر دو گویای امتناع ورزیدن و نپذیرفتن میباشند ؛ با این تفاوت که استعصام حاکی از مبالغه است.
بنابراین «فَاسْتَعْصَمَ» ؛ یعنی، یوسف(ع) بشدت با تقاضای من مخالفت کرد و بر عفت خویش اصرار ورزید.
4- زلیخا در حضور زنان اشراف، تأکید کرد که همچنان بر تقاضای وصال یوسف(ع) اصرار خواهد کرد.
وَ لَئِنْ لَمْ یَفْعَلْ مٰا آمُرُهُ
5- زلیخا، سوگند یاد کرد که در صورت استنکاف یوسف(ع) از آمیزش با او، وی را به زندان خواهد افکند و خوار و بیمقدارش خواهد ساخت.
وَ لَئِنْ لَمْ یَفْعَلْ مٰا آمُرُهُ لَیُسْجَنَنَّ وَ لَیَکُوناً مِنَ الصّٰاغِرِینَ
«لام»در «لَئِنْ» گویای قسم است. «یکونا یکونن» فعل
مضارع و مقرون به نون تأکید خفیفه است.
6- یوسف(ع) در دربار عزیز مصر، شخصیتی بزرگ و مورد احترام بود.
وَ لَیَکُوناً مِنَ الصّٰاغِرِینَ
7- وجود زندان در مصر باستان
لَیُسْجَنَنَّ
8- زندانی که یوسف(ع) به محبوس شدن در آن تهدید شد، موجب خوار گشتن و حقیر پنداشتن او میشد.
لَیُسْجَنَنَّ وَ لَیَکُوناً مِنَ الصّٰاغِرِینَ
جملۀ خوار و بیمقدار خواهد شد (لیکوناً من الصاغرین) به منزلۀ نتیجهای برای عبارت «زندانی خواهد شد» (لَیُسْجَنَنَّ) است ؛ زیرا یوسف(ع) هنگام ترجیح زندان بر خواستۀ زنان - در آیۀ بعد - سخنی از ترجیح حقیر شدن نگفت.
9- زلیخا در دستگاه حکومتی و قضایی مصر، نفوذی فراوان داشت.
وَ لَئِنْ لَمْ یَفْعَلْ مٰا آمُرُهُ لَیُسْجَنَنَّ وَ لَیَکُوناً مِنَ الصّٰاغِرِینَ
حذف فاعل از «لَیُسْجَنَنَّ» (او حتماً زندانی میشود) و آوردن فعل به صورت مجهول، حاوی این نکته است که حرف نشنوی یوسف(ع)، زندانی شدنش را در پی خواهد داشت ؛ یعنی، زلیخا آن چنان نفوذی داشت که گویا لازم نبود امر کند و اقدامی صورت دهد ؛ آن گاه که فردی امرش را اطاعت نمیکرد، به زندانش میانداختند.
10- نظام حکومتی مصر در زمان عزیز، نظامی استبدادی و فاقد دستگاه قضایی مستقل بود.
وَ لَئِنْ لَمْ یَفْعَلْ ... لَیَکُوناً مِنَ الصّٰاغِرِینَ
11- «عن علی بن الحسین : ... فقالت لهن «فَذٰلِکُنَّ الَّذِی لُمْتُنَّنِی فِیهِ» یعنی فی حبّه ؛ (1)
از امام سجاد(ع) روایت شده است: ... همسر عزیز [بااشاره به یوسف] خطاب به بانوان گفت: این است کسی که مرا دربارۀ او سرزنش میکردید ؛ یعنی، مرا در مورد عشق به او سرزنش میکردید».
کلیدواژهها:
احترام؛ اشراف؛ اقرار؛ حکومت؛ دوستی؛ ذلت؛ رلیخا؛ زنا؛ زندان؛ عزیز مصر؛ عشق؛ عفت؛ قسم؛ قصه در قرآن؛ گواهی؛ مصر؛ ملامت؛ یوسف(ع)
1) 1) . علل الشرایع، ص 49، ح 1، ب 41؛ تفسیر برهان، ج 2، ص 245، ح 1.
قٰالَ رَبِّ اَلسِّجْنُ أَحَبُّ إِلَیَّ مِمّٰا یَدْعُونَنِی إِلَیْهِ وَ إِلاّٰ تَصْرِفْ عَنِّی کَیْدَهُنَّ أَصْبُ إِلَیْهِنَّ وَ أَکُنْ مِنَ اَلْجٰاهِلِینَ (33)
یوسف گفت: پروردگارا، زندان نزد من محبوبتر است از آنچه اینان مرا به آن دعوت میکنند، و اگر نیرنگشان را از من نگردانی به آنان میل پیدا میکنم و از جاهلان میگردم.
33
1- یوسف(ع) حافظ عفت خویش وبیاعتنا به تهدیدهای زلیخا
قٰالَ رَبِّ السِّجْنُ أَحَبُّ إِلَیَّ مِمّٰا یَدْعُونَنِی إِلَیْهِ
2- زندانی شدن و خوار گشتن، محبوبتر از گناه و معصیت، در پیش یوسف(ع) و بندگان مخلص خدا
قٰالَ رَبِّ السِّجْنُ أَحَبُّ إِلَیَّ مِمّٰا یَدْعُونَنِی إِلَیْهِ
3- رنج و محنت در راستای اطاعت خداو حفظ حریم عفت، امری محبوب و ارزشمند برای یوسف(ع) و بندگان خالص خداوند
رَبِّ السِّجْنُ أَحَبُّ إِلَیَّ مِمّٰا یَدْعُونَنِی إِلَیْهِ
4- رنج و سختی، نمیتواند مجوز ارتکاب گناه باشد.
رَبِّ السِّجْنُ أَحَبُّ إِلَیَّ مِمّٰا یَدْعُونَنِی إِلَیْهِ
5- حرمت روابط جنسی با زنان شوهردار
قٰالَ رَبِّ السِّجْنُ أَحَبُّ إِلَیَّ مِمّٰا یَدْعُونَنِی إِلَیْهِ
6- زنان اشراف مصر (میهمانان زلیخا)، جملگی یوسف(ع) را به وصال خویش فرا میخواندند.
مِمّٰا یَدْعُونَنِی إِلَیْهِ
«یدعون» در جملۀ فوق، جمع مؤنث است و فاعل آن زنانی هستند که میهمان زلیخا بودند - آنان نیز به قرینۀ «أَصْبُ إِلَیْهِنَّ» - یوسف(ع) را به خویش دعوت میکردند و - به دلیل مضارع بودن «یدعون» - بر آن اصرار میورزیدند.
7- یوسف(ع) نگران تأثیر مکر و حیلۀ زلیخا و زنان اشراف در خود و واداشتنش بر گناه و معصیت
وَ إِلاّٰ تَصْرِفْ عَنِّی کَیْدَهُنَّ أَصْبُ إِلَیْهِنَّ
8- یوسف(ع)، برخوردار از تمایل جنسی و توانا بر کامیابی از زنان
وَ إِلاّٰ تَصْرِفْ عَنِّی کَیْدَهُنَّ أَصْبُ إِلَیْهِنَّ
9- غریزۀ جنسی، لغزشگاهی خطرناک برای آدمی است.
وَ إِلاّٰ تَصْرِفْ عَنِّی کَیْدَهُنَّ أَصْبُ إِلَیْهِنَّ
10- یوسف(ع) بدون امداد الهی، خویشتن را از مقاومت در برابر خواست نامشروع زلیخا و همپالگیهای او ناتوان میدید.
وَ إِلاّٰ تَصْرِفْ عَنِّی کَیْدَهُنَّ أَصْبُ إِلَیْهِنَّ
11- یوسف(ع)، برای رهایی از مکر زلیخا و زنان اشراف و نجات از دام شهوت، به نیایش با خدا و استمداد از او پرداخت.
رَبِّ ... وَ إِلاّٰ تَصْرِفْ عَنِّی کَیْدَهُنَّ أَصْبُ إِلَیْهِنَّ
«صبو» (مصدر «أَصْبُ» ) به معنای میل کردن و گرایش پیدا کردن است. جملۀ «وَ إِلاّٰ تَصْرِفْ ...» (اگر مکر آن زنان را از من باز نگردانی، به آنان گرایش پیدا میکنم) به قرینۀ آیۀ بعد (فاستجاب) خبری است در مقام دعا و درخواست.
12- احساس ناتوانی یوسف(ع) از ترک گناه بدون امدادهای الهی، جلوهای از اعتقاد عمیق او به ربوبیت مطلق خدا و حاکمیت داشتن اراده او بر همه چیز
رَبِّ ... وَ إِلاّٰ تَصْرِفْ عَنِّی کَیْدَهُنَّ أَصْبُ إِلَیْهِنَّ
13- رهایی از دام تمایلات جنسی و مکر زنان، بدون امداد الهی حتی برای پیامبران و بندگان خالص خدا نیز میسور نیست.
وَ إِلاّٰ تَصْرِفْ عَنِّی کَیْدَهُنَّ أَصْبُ إِلَیْهِنَّ
14- پیامبران، برای مصون ماندن از گناه و پایداری بر عصمت، همواره و در هر حال به توفیق و امدادهای الهی نیازمندند.
وَ إِلاّٰ تَصْرِفْ عَنِّی کَیْدَهُنَّ أَصْبُ إِلَیْهِنَّ
15- دعا و نیایش به درگاه خدا و استمداد از او، راه مصون ماندن از گناه و انحرافات جنسی است.
رَبِّ ... وَ إِلاّٰ تَصْرِفْ عَنِّی کَیْدَهُنَّ أَصْبُ إِلَیْهِنَّ
16- لزوم توجه به خدا و ربوبیت او، به ویژه در مواقع خطرِ ارتکاب گناه
رَبِّ ... إِلاّٰ تَصْرِفْ عَنِّی کَیْدَهُنَّ أَصْبُ إِلَیْهِنَّ
17- توجه به ربوبیت خدا، از آداب دعاست.
قٰالَ رَبِّ ... وَ إِلاّٰ تَصْرِفْ عَنِّی کَیْدَهُنَّ أَصْبُ إِلَیْهِنَّ
18- یوسف(ع) پذیرش تقاضای نامشروع زلیخا و همپالگیهای او را، سقوط به ورطۀ سفاهت و بیخردی میدانست.
وَ إِلاّٰ تَصْرِفْ ... أَصْبُ إِلَیْهِنَّ وَ أَکُنْ مِنَ الْجٰاهِلِینَ
جهل به معنای سفاهت در مقابل عقل، و نیز به معنای نادانی در
مقابل علم میباشد. برداشت فوق، ناظر به معنای نخست است.
19- یوسف(ع)، ارتکاب گناه و پذیرش تقاضای زلیخا و همپالگیهای او را، موجب از دست دادن علم و حکمت خدادادی خویش میدانست.
آتَیْنٰاهُ حُکْماً وَ عِلْماً ... وَ إِلاّٰ تَصْرِفْ عَنِّی کَیْدَهُنَّ أَصْبُ إِلَیْهِنَّ وَ أَکُنْ مِنَ الْجٰاهِلِینَ
برداشت فوق، بر این مبناست که مراد از جهل نادانی باشد. بر این مبنا میتوان گفت: مقصود یوسف(ع) از جاهل شدن، سلب گشتن علم و حکمتی است که خداوند به او عطا کرده بود (آتَیْنٰاهُ حُکْماً وَ عِلْماً) «آیة 22».
20- گناه، موجب سلب علوم خدادادی و موهبتی است.
و آتَیْنٰاهُ حُکْماً وَ عِلْماً ... وَ إِلاّٰ تَصْرِفْ عَنِّی کَیْدَهُنَّ أَصْبُ إِلَیْهِنَّ وَ أَکُنْ مِنَ الْجٰاهِلِینَ
21- اسیران دام هوس و تمایلات جنسی نامشروع، از زمرۀ سفیهان و بیخردانند.
أَصْبُ إِلَیْهِنَّ وَ أَکُنْ مِنَ الْجٰاهِلِینَ
22- ارتکاب گناه، نشانۀ سفاهت و بیخردی است.
أَصْبُ إِلَیْهِنَّ وَ أَکُنْ مِنَ الْجٰاهِلِینَ
23- «رَبِّ» از اسما و صفات خداوند
قٰالَ رَبِّ السِّجْنُ أَحَبُّ إِلَیَّ
24- «عن علی بن الحسین (ع ): ... و خرجن النّسوة من عندها فأرسلت کل ُّ واحدة منهن إلی یوسف سرّاً من صاحبتها تسأله الزّیارة فأبی علیهن و قال : «إِلاّٰ تَصْرِفْ عَنِّی کَیْدَهُنَّ أَصْبُ إِلَیْهِنَّ وَ أَکُنْ مِنَ الْجٰاهِلِینَ ؛ (1)
از امام سجاد(ع ) روایت شده است : ... و بانوان از نزد همسر عزیز بیرون رفته و هر کدام پنهان از رفیق خویش ( \زلیخا) به نزد یوسف [پیام ] فرستاد و از او درخواست دیدار کرد و یوسف نپذیرفت و گفت : «[پروردگارا] اگر نیرنگ زنان رای از من نگردانی به آنان تما یل پیدا می کنم و از جاهلان خواهم بود»».
کلیدواژهها:
اخلاص؛ اشراف؛ اطاعت؛ انبیاء؛ انسان؛ تهدید؛ جهل؛ حرمت؛ دعا؛ ذکر؛ ذلت؛ رب/اسما و صفات؛ زن؛ زنا؛ زندان؛ سفاهت؛ عجز؛ عصمت؛ عفت؛ قصه در قرآن؛ گناه؛ مکر؛ نصرت؛ هوا پرستی؛ یوسف(ع)
1) 1) . عللالشرایع، ص 49، ح 1، ب 41 ؛ نورالثقلین، ج 2، ص 415، ح 17.
فَاسْتَجٰابَ لَهُ رَبُّهُ فَصَرَفَ عَنْهُ کَیْدَهُنَّ إِنَّهُ هُوَ اَلسَّمِیعُ اَلْعَلِیمُ (34)
پس پروردگارش خواستۀ او را پذیرفت، و نیرنگ آنان را از او گردانید. به یقین، اوست که شنوا و داناست.
34
1- خداوند، دعای یوسف(ع) را اجابت کرد و او را از مکر زلیخا مصون داشت.
فَاسْتَجٰابَ لَهُ رَبُّهُ فَصَرَفَ عَنْهُ کَیْدَهُنَّ
«استجابة» (مصدر«استجاب») به معنای پذیرفتن درخواست است.
2- امداد خداوند، مایۀ رهایی یوسف(ع) از گناه و مکر و افسون زلیخا و زنان اشراف شد.
فَاسْتَجٰابَ لَهُ رَبُّهُ فَصَرَفَ عَنْهُ کَیْدَهُنَّ
3- زلیخا و زنان اشراف، در اثر توسل یوسف(ع) به درگاه خدا، از او مأیوس گشته و از مکر و تزویر، علیه او منصرف شدند.
فَصَرَفَ عَنْهُ کَیْدَهُنَّ
مراد از کید زنان، تقاضای مکرر آنان با عشوهها و اظهار شیفتگی است. بنابراین عبارت «فَصَرَفَ عَنْهُ کَیْدَهُنَّ» دلالت میکند که پس از دعای یوسف(ع)، دیگر آن مراودهها و تقاضاها از یوسف(ع) نشد. گفتنی است که «ثُمَّ» در آیۀ بعد، مؤید این نکته است که یأس زنان و انصرافشان از وی، پیش از زندانی شدن او بوده است، نه اینکه زندانی شدنش، عامل قطع مراوده شده باشد.
4- اظهار نیاز به درگاه خدا، دارای نقشی بسزا در جلب حمایت او و برآورده شدن نیازهای انسان
فَاسْتَجٰابَ لَهُ رَبُّهُ ... إِنَّهُ هُوَ السَّمِیعُ الْعَلِیمُ
5- نقش دعا در رقم خوردن سرنوشت آدمی
إِلاّٰ تَصْرِفْ عَنِّی کَیْدَهُنَّ ... فَاسْتَجٰابَ لَهُ رَبُّهُ فَصَرَفَ عَنْهُ کَیْدَهُنَّ
6- نجات یوسف(ع) از کید زلیخا و دیگر زنان، جلوهای از ربوبیت الهی بر آن حضرت
فَاسْتَجٰابَ لَهُ رَبُّهُ فَصَرَفَ عَنْهُ کَیْدَهُنَّ
7- اجابت دعای بندگان، پرتوی از ربوبیت الهی است.
فَاسْتَجٰابَ لَهُ رَبُّهُ
8- حاکمیت ارادۀ خداوند بر سلوک و رفتار انسان و سرنوشت او
إِلاّٰ تَصْرِفْ ... فَصَرَفَ عَنْهُ کَیْدَهُنَّ
9- خواست خود آدمی، در رقم خوردن سرنوشت او از ناحیۀ خداوند، نقشی بسزا دارد.
قٰالَ رَبِّ السِّجْنُ أَحَبُّ ... فَصَرَفَ عَنْهُ کَیْدَهُنَّ
10- خواست انسانها و تلاش آنان در برابر ارادۀ خداوند، شکست خورده و بیثمر است.
فَصَرَفَ عَنْهُ کَیْدَهُنَّ
11- «رَبِّ» ، «سمیع» و «علیم» از اسما و صفات خداوند
فَاسْتَجٰابَ لَهُ رَبُّهُ ... إِنَّهُ هُوَ السَّمِیعُ الْعَلِیمُ
12- تنها خداوند، دانای مطلق است.
إِنَّهُ هُوَ السَّمِیعُ الْعَلِیمُ
«هُوَ» ضمیر فصل و حاکی از حصر است. «ال»در «السَّمِیعُ» و «الْعَلِیمُ» برای استغراق صفات است و لذا آن دو صفت در برداشت، به شنوا و دانای مطلق تفسیر شد.
13- خداوند، شنوای دعای بندگان و اجابت کنندۀ آن است.
فَاسْتَجٰابَ لَهُ رَبُّهُ ... إِنَّهُ هُوَ السَّمِیعُ
«سمیع» علاوه بر اینکه دلالت بر شنوایی خداوند دارد، به قرینۀ «فَاسْتَجٰابَ لَهُ رَبُّهُ» حاکی از اجابت دعا نیز میباشد.
14- خداوند، به احوال بندگان و نیازهای آنان داناست.
فَاسْتَجٰابَ لَهُ رَبُّهُ ... إِنَّهُ هُوَ السَّمِیعُ الْعَلِیمُ
15- خداوند، به ترفندها و مکرهای آدمیان و راه خنثی کردن و از میان بردن آن، آگاه است.
فَصَرَفَ عَنْهُ کَیْدَهُنَّ إِنَّهُ هُوَ السَّمِیعُ الْعَلِیمُ
از مصداقهای مورد نظر برای متعلق «سمیع» و «علیم»، به قرینۀ «کَیْدَهُنَّ» ترفند زنان اشراف، و به قرینۀ «فَصَرَفَ عَنْهُ» از میان بردن مکرهای ایشان است.
16- خداوند، برای آگاهی به خواست بندگان نیازی به مقال و عرض حال آنان ندارد.
إِنَّهُ هُوَ السَّمِیعُ الْعَلِیمُ
میتوان گفت از اهداف یادآوری علم خدا پس از بیان شنوایی او، این حقیقت است که در آگاهی خداوند به حاجت انسانها، به درخواست کردن و به زبان جاری کردن نیازی نیست، گرچه در اجابت آن مؤثر است.
کلیدواژهها:
اشراف؛ اللّه؛ امید؛ انسان؛ دعا؛ رب/اسما و صفات؛ زن؛ سمیع/اسما و صفات؛ عجز؛ علیم/اسما و صفات؛ غیب؛ قصه در قرآن؛ قضا و قدر؛ گوش؛ مکر؛ نصرت؛ یوسف(ع)
ثُمَّ بَدٰا لَهُمْ مِنْ بَعْدِ مٰا رَأَوُا اَلْآیٰاتِ لَیَسْجُنُنَّهُ حَتّٰی حِینٍ (35)
آنگاه، پس از این که آن نشانهها را [از عصمت یوسف] دیدند به نظرشان آمد که باید او را تا مدّتی زندانی کنند.
35
1- داستان عشق زنان اشراف مصر به یوسف(ع)، موجب بروز بحران در حکومت و خانههای اشراف شد.
ثُمَّ بَدٰا لَهُمْ مِنْ بَعْدِ مٰا رَأَوُا الْآیٰاتِ
2- تصمیم قاطع دولتمردان مصر بر زندانی ساختن یوسف(ع)، جهت رهایی از بحران و حفظ حیثیت دربار
ثُمَّ بَدٰا لَهُمْ ... لَیَسْجُنُنَّهُ
3- گناهکار وانمود کردن یوسف(ع)، از اهداف زندانی ساختن او *
ثُمَّ بَدٰا لَهُمْ مِنْ بَعْدِ مٰا رَأَوُا الْآیٰاتِ لَیَسْجُنُنَّهُ
4- زندانی شدن یوسف(ع)، به تحریک و درخواست زلیخا نبود.*
لَئِنْ لَمْ یَفْعَلْ مٰا آمُرُهُ لَیُسْجَنَنَّ ... ثُمَّ بَدٰا لَهُمْ ... لَیَسْجُنُنَّهُ
تعبیر «ثُمَّ بَدٰا لَهُمْ» (پس از مدتی این رأی برای آنان هویدا شد و به ذهنشان خطور کرد که زندانیش کنند) حاکی است که این رأی و نظر به پیشنهاد زلیخا نبوده است علاوه بر این آیۀ قبل گویای آن است که خداوند، زلیخا و دیگر زنان را از یوسف منصرف کرد و داستان مراوده متروک شد لذا زلیخا دیگر درصدد نبود که با زندانی کردن یوسف وی را رام سازد.
5- وجود نشانههای متعدد بر پاکدامنی یوسف(ع)
ثُمَّ بَدٰا لَهُمْ مِنْ بَعْدِ مٰا رَأَوُا الْآیٰاتِ
6- آگاهی کامل عزیز و حاکمان مصر بر پاکدامنی یوسف(ع)، با مشاهدۀ دلایل و نشانههای متعدد
ثُمَّ بَدٰا لَهُمْ مِنْ بَعْدِ مٰا رَأَوُا الْآیٰاتِ
7- حاکمان مصر علیرغم آگاهی به پاکدامنی یوسف(ع)، او را به زندان افکندند.
ثُمَّ بَدٰا لَهُمْ مِنْ بَعْدِ مٰا رَأَوُا الْآیٰاتِ لَیَسْجُنُنَّهُ
8- وحدت نظام سیاسی و قضایی حکومت استبدادی مصر *
ثُمَّ بَدٰا لَهُمْ مِنْ بَعْدِ مٰا رَأَوُا الْآیٰاتِ لَیَسْجُنُنَّهُ
9- یوسف(ع)، برای زمانی محدود و نامعلوم محکوم به زندان شد.
لَیَسْجُنُنَّهُ حَتّٰی حِینٍ
10- محکومیت یوسف(ع) به زندان تا زمان فرو نشستن غائلۀ زلیخا و دیگر زنان *
لَیَسْجُنُنَّهُ حَتّٰی حِینٍ
کلیدواژهها:
اشراف؛ افترا؛ حکومت؛ دوستی؛ راستگویی؛ زلیخا؛ زن؛ زندان؛ عزیز مصر؛ عفت؛ قصه در قرآن؛ قضا؛ مصر؛ یوسف(ع)
وَ دَخَلَ مَعَهُ اَلسِّجْنَ فَتَیٰانِ قٰالَ أَحَدُهُمٰا إِنِّی أَرٰانِی أَعْصِرُ خَمْراً وَ قٰالَ اَلْآخَرُ إِنِّی أَرٰانِی أَحْمِلُ فَوْقَ رَأْسِی خُبْزاً تَأْکُلُ اَلطَّیْرُ مِنْهُ نَبِّئْنٰا بِتَأْوِیلِهِ إِنّٰا نَرٰاکَ مِنَ اَلْمُحْسِنِینَ (36)
و دو جوان با او به زندان در آمدند. یکی از آن دو گفت: من در خواب دیدم که[انگور برای] شراب میفشارم؛ و دیگری گفت: من در خواب دیدم که روی سرم نان حمل میکنم و پرندگان از آن میخورند. ما را از تعبیر آن آگاه کن که ما تو را از نیکوکاران میبینیم.
36
1- رجال مصر تصمیم خویش را عملی ساختند و یوسف(ع) را به زندان افکندند.
بَدٰا لَهُمْ ... لَیَسْجُنُنَّهُ حَتّٰی حِینٍ . وَ دَخَلَ مَعَهُ السِّجْنَ فَتَیٰانِ
2- دو تن از خادمان دربار مصر، همزمان با زندانی شدن یوسف(ع)، به زندان درافتادند.
وَ دَخَلَ مَعَهُ السِّجْنَ فَتَیٰانِ
«فَتًی» (مفرد «فَتَیٰانِ» ) به معنای عبد و نیز به معنای جوان است.
3- همبندان یوسف(ع) در زندان، هر کدام رؤیایی دیده و برای او بازگو کردند.
قٰالَ أَحَدُهُمٰا إِنِّی أَرٰانِی أَعْصِرُ خَمْراً
4- آب گرفتن از انگور برای تهیۀ شراب، رؤیای یکی از دو زندانی همبند یوسف(ع)
قٰالَ أَحَدُهُمٰا إِنِّی أَرٰانِی أَعْصِرُ خَمْراً
«عصر»(مصدر «أَعْصِرُ» ) به معنای گرفتن آب از چیزی (میوه، لباس تر و...) است. «خمر» به شراب مست کنندهای که از انگور به دست میآید، گفته میشود و مراد از«خمر» در آیۀ شریفه - به قرینۀ أعصر (آب میگرفتم) - انگور است.
تعبیر کردن از انگور به شراب، به این لحاظ بوده که آن زندانی از انگور، برای تهیۀ شراب آب میگرفته است.
5- حمل نان بر بالای سر و خوردن پرندگان از آن، رؤیای یکی دیگر از همبندان یوسف(ع)
وَ قٰالَ الْآخَرُ إِنِّی أَرٰانِی أَحْمِلُ فَوْقَ رَأْسِی خُبْزاً تَأْکُلُ الطَّیْرُ مِنْهُ
«طیر»جمع طائر و به معنای پرندگان است.
6- هر کدام از همبندان یوسف(ع)، رؤیای خویش را به طور مکرر دیده بودند.
إِنِّی أَرٰانِی أَعْصِرُ ... إِنِّی أَرٰانِی أَحْمِلُ
به کارگیری فعل مضارع «أری» (در خواب میبینم) به جای فعل ماضی«رأیت»(در خواب دیدم ) میتواند اشاره به استمرار آن رؤیا باشد ؛ یعنی، چندین شب پی در پی چنین دیدهام، به گونهای که اگر باز هم بخوابم، مطمئنم که آن رؤیا را خواهم دید.
7- همبندان یوسف(ع)، از او خواستند رؤیایشان را تعبیر کرده و تأویل آن را بیان کند.
نَبِّئْنٰا بِتَأْوِیلِهِ
8- رؤیاها، دارای تعبیر است و میتواند بیانگر وقایعی باشد.
نَبِّئْنٰا بِتَأْوِیلِهِ
9- بشر از دیرباز رؤیاها را دریچهای برای اطلاع از وقایع میشمرد.
نَبِّئْنٰا بِتَأْوِیلِهِ
10- شرابخواری در میان حاکمان مصر باستان، امری رایج بوده است.
إِنِّی أَرٰانِی أَعْصِرُ خَمْراً
11- یوسف(ع) از زمرۀ نیکوکاران بود.
إِنّٰا نَرٰاکَ مِنَ الْمُحْسِنِینَ
12- همبندان یوسف در زندان مصر، به شخصیت والای یوسف(ع) پی بردند و به نیکوکار بودنش مطمئن شدند.
إِنّٰا نَرٰاکَ مِنَ الْمُحْسِنِینَ
13- سیمای یوسف(ع) و عملکرد او، نشان دهندۀ شخصیت بلند مرتبه و بیانگر نیکوکاری او بود.
إِنّٰا نَرٰاکَ مِنَ الْمُحْسِنِینَ
«نری» در آیۀ شریفه، به معنای «یقین داریم» است. رساندن این معنا با کلمۀ «نری» (میبینیم) گویای این مطلب است که:
علم و یقین آن دو نفر به شخصیت یوسف(ع)، از طریق مشاهدۀ رفتار و منش او حاصل شده بود.
14- محسن بودن یوسف(ع)، دلیل مراجعۀ همبندانش به او برای تعبیر رؤیا
نَبِّئْنٰا بِتَأْوِیلِهِ إِنّٰا نَرٰاکَ مِنَ الْمُحْسِنِینَ
جملۀ «إِنّٰا نَرٰاکَ» تعلیل برای «نَبِّئْنٰا بِتَأْوِیلِهِ» است.
15- محسنان، دارای ضمیری روشن و
شایستگی کامل برای تعبیر خواب.
نَبِّئْنٰا بِتَأْوِیلِهِ إِنّٰا نَرٰاکَ مِنَ الْمُحْسِنِینَ
16- تعبیر کردن رؤیا، کاری نیک و احسان به صاحبان رؤیا است.
نَبِّئْنٰا بِتَأْوِیلِهِ إِنّٰا نَرٰاکَ مِنَ الْمُحْسِنِینَ
17- «عن أبی عبداللّٰه (ع ): «قٰالَ الْآخَرُ إِنِّی أَرٰانِی أَحْمِلُ فَوْقَ رَأْسِی خُبْزاً» قال: أحمل فوق رأسی جَفْنة فیها خبز ... ؛ (1)
از امام صادق(ع) [دربارۀ سخن خدا] «إِنِّی أَرٰانِی أَحْمِلُ ...» روایت شده که فرمود: یعنی، روی سرم کاسۀ بزرگی حمل میکنم که درون آن نان است ...».
18- «عن أبی عبداللّٰه (ع ) فی قول اللّٰه عزّوجل «إِنّٰا نَرٰاکَ مِنَ الْمُحْسِنِینَ» قال:
کان یوسّع المجلس و یستقرض للمحتاج و یعین الضّعیف ؛ (2)
از امام صادق(ع) دربارۀ سخن خدای عزوجل «إِنّٰا نَرٰاکَ مِنَ الْمُحْسِنِینَ» روایت شده که فرمود: در مجلس جای نشستن را برای دیگران باز میکرد و برای نیازمند وام میگرفت و به ناتوان کمک میکرد».
کلیدواژهها:
احسان؛ انگور؛ پرنده؛ خمر؛ رؤیا؛ زندان؛ سرّ؛ عمل؛ قصه در قرآن؛ مصر؛ نان؛ یوسف(ع)
قٰالَ لاٰ یَأْتِیکُمٰا طَعٰامٌ تُرْزَقٰانِهِ إِلاّٰ نَبَّأْتُکُمٰا بِتَأْوِیلِهِ قَبْلَ أَنْ یَأْتِیَکُمٰا ذٰلِکُمٰا مِمّٰا عَلَّمَنِی رَبِّی إِنِّی تَرَکْتُ مِلَّةَ قَوْمٍ لاٰ یُؤْمِنُونَ بِاللّٰهِ وَ هُمْ بِالْآخِرَةِ هُمْ کٰافِرُونَ (37)
یوسف گفت: هیچ طعامیکه رزق شماست برایتان نمیآورند مگر اینکه پیش از رسیدنش به شما، از تأویل آن به شما خبر میدهم. این از چیزهایی است که پروردگارم به من آموخته است، زیرا من آیین مردمی را که به خدا ایمان نمیآورند و خود، منکر آخرتند رها کردهام.
37
1- یوسف(ع)، تقاضای همبندان خویش را پذیرفت و آنان را به تعبیر کردن رؤیایشان پیشاز رسیدن غذایآنان مطمئنساخت.
نَبِّئْنٰا بِتَأْوِیلِهِ ... قٰالَ لاٰ یَأْتِیکُمٰا طَعٰامٌ تُرْزَقٰانِهِ إِلاّٰ نَبَّأْتُکُمٰا بِتَأْوِیلِهِ
برداشت فوق بر این اساس است که مراد از ضمیر در «بِتَأْوِیلِهِ» رؤیای هر یک از همبندان یوسف باشد. بر این مبنا جملۀ «قٰالَ لاٰ یَأْتِیکُمٰا ...» چنین معنا میشود: غذایی که به شما اعطا میشود، برایتان حاضر نمیگردد مگر آنکه تعبیر رؤیا را به شما گزارش کردهام.
2- یوسف(ع) اقبال همبندانش را به او غنیمت شمرد و به ارشاد و هدایت آنان پرداخت.
إِنّٰا نَرٰاکَ مِنَ الْمُحْسِنِینَ ... ذٰلِکُمٰا مِمّٰا عَلَّمَنِی رَبِّی إِنِّی تَرَکْتُ مِلَّةَ قَوْمٍ لاٰ یُؤْمِنُونَ بِاللّٰهِ
3- یوسف(ع) با اشاره به خدادادی بودن دانشهای ویژهاش، همبندان خویش را به شناخت ربوبیت خدا برانگیخت.
ذٰلِکُمٰا مِمّٰا عَلَّمَنِی رَبِّی
از اهداف یوسف(ع) در بیان این حقیقت که «این دانش را پروردگارم به من آموخته است» آن است که: همبندان زندانی خویش را با خدا و ربوبیت او آشنا کند. مخاطب قرار دادن آن دو نفر با حرف «کما» در «ذٰلِکُمٰا» مؤید این هدف است.
4- یوسف(ع)، از علم غیب برخوردار بود.
قٰالَ لاٰ یَأْتِیکُمٰا طَعٰامٌ تُرْزَقٰانِهِ إِلاّٰ نَبَّأْتُکُمٰا بِتَأْوِیلِهِ
ضمیر در «بِتَأْوِیلِهِ» محتمل است به «طعام»باز گردد، بر این اساس، جملۀ «قٰالَ لاٰ یَأْتِیکُمٰا ...» حاکی از این است که یوسف(ع)، از غیب مطلع بوده است.
5- یوسف(ع)، بهرهمندی خویش از علم غیب را برای همبندان زندانیش فاش ساخت.
ذٰلِکُمٰا مِمّٰا عَلَّمَنِی رَبِّی
6- خبر دادن از نوع غذا و خصوصیات آن، دلیل یوسف(ع) فراروی زندانیان برای بهرهمندیش از علم غیب
قٰالَ لاٰ یَأْتِیکُمٰا طَعٰامٌ تُرْزَقٰانِهِ إِلاّٰ نَبَّأْتُکُمٰا بِتَأْوِیلِهِ ... ذٰلِکُمٰا مِمّٰا عَلَّمَنِی رَبِّی
7- یوسف(ع)، پیش از آوردن غذا برای زندانیان، نوع و خصوصیات آن را برای ایشان بیان کرد.
قٰالَ لاٰ یَأْتِیکُمٰا طَعٰامٌ تُرْزَقٰانِهِ إِلاّٰ نَبَّأْتُکُمٰا بِتَأْوِیلِهِ قَبْلَ أَنْ یَأْتِیَکُمٰا
بر این اساس که ضمیر در «تأویله» به «طعام»باز گردد، جملۀ «قٰالَ لاٰ یَأْتِیکُمٰا ...» چنین معنا میشود: یوسف(ع) گفت: «پیش از آنکه غذایی که به شما اعطا می شود، برایتان حاضر گردد، تأویل آن غذا رای برای شما بیان کرده ام «مراد از تأویل طعام ، ماهیت نوع ، مقدار و دیگر خصوصیات آن می باشد.
8- زندان یوسف(ع ) و هم بندان او، فاقد هرگونه برنامة غذایی از پیش تعیین شده
لاٰ یَأْتِیکُمٰا طَعٰامٌ تُرْزَقٰانِهِ
چنان چه برنامۀ غذایی زندان مشخص بود، پیشگویی نوع و خصوصیات آن امری دشوار نبود و به عنوان یک ویژگی برای
کسی که از آن خبر میداد، محسوب نمیشد.
9- خداوند، آموزندۀ علم غیب به یوسف(ع)
ذٰلِکُمٰا مِمّٰا عَلَّمَنِی رَبِّی
10- آگاهی یوسف(ع) به غیب و توان او بر تعبیر رؤیاها، تنها بخشی از دانش موهبتی خداوند به یوسف(ع) بود.
ذٰلِکُمٰا مِمّٰا عَلَّمَنِی رَبِّی
«من» در «مِمّٰا» میتواند برای تبعیض باشد و محتمل است بیانگر نوع و جنس باشد. برداشت فوق، بر اساس احتمال نخست است.
11- آگاهی به غیب و دانستن تعبیر رؤیاها، دانشهایی والا و گران سنگ است.
ذٰلِکُمٰا مِمّٰا عَلَّمَنِی رَبِّی
«ذلک»و «ذٰلِکُمٰا» و نظایر آنها برای اشاره به دور است.
استعمال آن برای مشارالیه نزدیک، گویای این نکته است که:
مشارالیه در نزد متکلم، امری با عظمت و بلند مرتبه است.
12- بهرهمندی پیامبران از دانشهای ویژه، جلوهای از ربوبیت خداوند بر آنان
ذٰلِکُمٰا مِمّٰا عَلَّمَنِی رَبِّی
13- یوسف(ع) در زندان مصر، پیروی نکردن خویش از آیین و شریعت مصریان کافر به خدا و ناباور به قیامت را، ابراز داشت.
إِنِّی تَرَکْتُ مِلَّةَ قَوْمٍ لاٰ یُؤْمِنُونَ بِاللّٰهِ وَ هُمْ بِالْآخِرَةِ هُمْ کٰافِرُونَ
14- پیروی نکردن یوسف(ع) از آیین مصریان و ایمانش به خدا و آخرت، موجب دستیابی او به علم غیب و دانش تعبیر رؤیا شد.
ذٰلِکُمٰا مِمّٰا عَلَّمَنِی رَبِّی إِنِّی تَرَکْتُ مِلَّةَ قَوْمٍ لاٰ یُؤْمِنُونَ
جملۀ «إِنِّی تَرَکْتُ ...» تعلیل برای «عَلَّمَنِی رَبِّی» میباشد ؛ یعنی، خداوند به خاطر اینکه من آیین کافران را وانهادم و پیروی نکردم، چنین علمی را به من آموخت.
15- یوسف(ع)، با بیان نقش ایمان به خدا و آخرت در دستیابی او به دانشهای ویژه، درصدد گرایش دادن همبندان خویش به آیین الهی بود.
مِمّٰا عَلَّمَنِی رَبِّی إِنِّی تَرَکْتُ مِلَّةَ قَوْمٍ ... هُمْ کٰافِرُونَ
16- لزوم بهرهگیری مبلغان دینی از هرفرصت و زمینۀ مناسب، برای ارشاد و تبلیغ دین
ذٰلِکُمٰا مِمّٰا عَلَّمَنِی رَبِّی إِنِّی تَرَکْتُ ... وَ هُمْ بِالْآخِرَةِ هُمْ کٰافِرُونَ
17- مصریان عصر یوسف(ع)، به یگانگی
خداوند ایمان نداشتند و سرای آخرت را انکار میکردند.
إِنِّی تَرَکْتُ مِلَّةَ قَوْمٍ لاٰ یُؤْمِنُونَ بِاللّٰهِ وَ هُمْ بِالْآخِرَةِ هُمْ کٰافِرُونَ
18- نپذیرفتن آیین و شریعت الهی، کفر به خداوند است.
حٰاشَ لِلّٰهِ ... إِنِّی تَرَکْتُ مِلَّةَ قَوْمٍ لاٰ یُؤْمِنُونَ بِاللّٰهِ وَ هُمْ بِالْآخِرَةِ هُمْ کٰافِرُونَ
آیۀ 38 و 39 و نیز جملههایی نظیر «حٰاشَ لِلّٰهِ» (در آیۀ 31 و 51) دلالت بر آن دارد که: مصریان عصر یوسف(ع) به وجود خداوند معتقد بودند ؛ ولی یوسف(ع) از آنان به کافران به خدا یاد میکند (لا یؤمنون باللّٰه). این تعبیر به قرینۀ «تَرَکْتُ مِلَّةَ قَوْمٍ ...»، میتواند بدان سبب باشد که شریعت و آیین آنان، شریعتی غیر الهی و آلوده به شرک بوده است.
19- شریک پنداشتن برای خدا، به منزلۀ انکار اوست.
إِنِّی تَرَکْتُ مِلَّةَ قَوْمٍ لاٰ یُؤْمِنُونَ بِاللّٰهِ
با توجه به آیۀ بعد که در آن مسألۀ شرک به خدا مطرح شده است، میتوان گفت: یوسف(ع) از آن رو مصریان عصرش را کافر به خدا شمرده که برای او شریک میپنداشتند.
20- مشرکان، کافران به خدا و ناباوران به قیامت، فاقد صلاحیت برای ارائۀ برنامه و مقررات برای انسانها
إِنِّی تَرَکْتُ مِلَّةَ قَوْمٍ لاٰ یُؤْمِنُونَ بِاللّٰهِ وَ هُمْ بِالْآخِرَةِ هُمْ کٰافِرُونَ
21- ارزش ایمان و پایبندی به آن در محیط شرک و کفر
ذٰلِکُمٰا مِمّٰا عَلَّمَنِی رَبِّی إِنِّی تَرَکْتُ مِلَّةَ قَوْمٍ لاٰ یُؤْمِنُونَ بِاللّٰهِ وَ هُمْ بِالْآخِرَةِ هُمْ کٰافِرُونَ
22- ایمان به خدا و آخرت و اعراض از کفر حاکم بر جامعه، زمینهساز پدید آمدن علم و بصیرتی ویژه در آدمی
ذٰلِکُمٰا مِمّٰا عَلَّمَنِی رَبِّی إِنِّی تَرَکْتُ مِلَّةَ قَوْمٍ ... هُمْ کٰافِرُونَ
23- «رب» از اسما و صفات خداوند
ذٰلِکُمٰا مِمّٰا عَلَّمَنِی رَبِّی
کلیدواژهها:
آخرت؛ اللّه؛ انبیاء؛ ایمان؛ تبلیغ؛ تکذیب؛ تولی؛ خوردن؛ دین؛ رؤیا؛ رب/اسما و صفات؛ رزق؛ زندان؛ شرک؛ علم؛ غیب؛ قصه در قرآن؛ کفر؛ مصر؛ هدایت؛ یوسف(ع)
وَ اِتَّبَعْتُ مِلَّةَ آبٰائِی إِبْرٰاهِیمَ وَ إِسْحٰاقَ وَ یَعْقُوبَ مٰا کٰانَ لَنٰا أَنْ نُشْرِکَ بِاللّٰهِ مِنْ شَیْءٍ ذٰلِکَ مِنْ فَضْلِ اَللّٰهِ عَلَیْنٰا وَ عَلَی اَلنّٰاسِ وَ لٰکِنَّ أَکْثَرَ اَلنّٰاسِ لاٰ یَشْکُرُونَ (38)
و از آیین پدرانم ابراهیم و اسحاق و یعقوب پیروی نمودهام. برای ما سزاوار نیست که چیزی را شریک خدا سازیم. این از فضل خدا بر ما [خاندان نبوّت]و بر مردم است، ولی بیشتر مردم سپاسگزاری نمیکنند.
38
1- ابراهیم، اسحاق و یعقوب(ع)، پدران و اجداد یوسف(ع) بودند.
وَ اتَّبَعْتُ مِلَّةَ آبٰائِی إِبْرٰاهِیمَ وَ إِسْحٰاقَ وَ یَعْقُوبَ
2- یوسف(ع) در زندان مصر، پیروی خویش از آیین ابراهیم، اسحاق و یعقوب(ع) را فاش ساخت.
وَ اتَّبَعْتُ مِلَّةَ آبٰائِی إِبْرٰاهِیمَ وَ إِسْحٰاقَ وَ یَعْقُوبَ
3- یوسف(ع) در زندان مصر، حسب و نسب خویش را برای زندانیان بیان کرد.
وَ اتَّبَعْتُ مِلَّةَ آبٰائِی إِبْرٰاهِیمَ وَ إِسْحٰاقَ وَ یَعْقُوبَ
4- یوسف(ع)، پیرو شریعت پدرانش، ابراهیم، اسحاق و یعقوب(ع) بود و برانگیخته به شریعتی جدید نبود.
وَ اتَّبَعْتُ مِلَّةَ آبٰائِی إِبْرٰاهِیمَ وَ إِسْحٰاقَ وَ یَعْقُوبَ
5- اسحاق و یعقوب(ع)، پیامبرانی پیرو شریعت پدرشان ابراهیم(ع)
وَ اتَّبَعْتُ مِلَّةَ آبٰائِی إِبْرٰاهِیمَ وَ إِسْحٰاقَ وَ یَعْقُوبَ
6- ابراهیم، اسحاق و یعقوب(ع)، پیامبرانی شناخته شده برای مردم مصر
وَ اتَّبَعْتُ مِلَّةَ آبٰائِی إِبْرٰاهِیمَ وَ إِسْحٰاقَ وَ یَعْقُوبَ
7- پیروی یوسف(ع) از آیین ابراهیم، اسحاق و یعقوب(ع)، موجب عنایت خدا به وی و آموزش علم غیب و دانش تعبیر رؤیا به او شد.
ذٰلِکُمٰا مِمّٰا عَلَّمَنِی رَبِّی إِنِّی تَرَکْتُ ... وَ اتَّبَعْتُ مِلَّةَ آبٰائِی
جملۀ «اتَّبَعْتُ ...» عطف بر «تَرَکْتُ» در آیۀ قبل است. بنابراین دلالت میکند که: پیروی از آیین ابراهیم نیز در بهرهمند شدن یوسف(ع) از علوم الهی، نقش داشته است.
8- رسیدن به حق، در گرو شناخت باطل
و نفی آن است.
إِنِّی تَرَکْتُ مِلَّةَ قَوْمٍ لاٰ یُؤْمِنُونَ ... وَ اتَّبَعْتُ مِلَّةَ آبٰائِی إِبْرٰاهِیمَ
9- یوسف(ع) و پدرانش ابراهیم، اسحاق، یعقوب(ع)، موحدانی مبرّا از کمترین شرکورزی به خدا
مٰا کٰانَ لَنٰا أَنْ نُشْرِکَ بِاللّٰهِ مِنْ شَیْءٍ
10- پیامبران، پیراسته از هرگونه شرکورزی و همتا پنداشتن برای خدا
مٰا کٰانَ لَنٰا أَنْ نُشْرِکَ بِاللّٰهِ مِنْ شَیْءٍ
11- خداوند، از داشتن هرگونه شریک و همتایی منزه است.
مٰا کٰانَ لَنٰا أَنْ نُشْرِکَ بِاللّٰهِ مِنْ شَیْءٍ
مراد از «شَیْءٍ» میتواند موجوداتی نظیر فرشتگان، ستارگان، بتها و ... باشد. بر این اساس جملۀ «مٰا کٰانَ ...» ؛ یعنی: برای ما شایسته نیست که موجودی را شریک خداوند بدانیم. همچنین میتواند مراد از «شَیْءٍ» ، شریک قرار دادن باشد. بر این مبنا جملۀ «مٰا کٰانَ لَنٰا ...» چنین معنا میشود: برای ما زیبنده نیست که به هیچ نوع شرکی (شرک خفی و جلی، و شرک در عبادت خدا و اطاعت او و ...) گرایش پیدا کنیم.
12- شرک، دارای انواع و مراتبی متفاوت است.
مٰا کٰانَ لَنٰا أَنْ نُشْرِکَ بِاللّٰهِ مِنْ شَیْءٍ
برداشت فوق، بر این اساس است که مراد از «شَیْءٍ» شرک ورزی باشد.
13- شریک برای خدا پنداشتن، در حقیقت ایمان نداشتن به اوست.
إِنِّی تَرَکْتُ مِلَّةَ قَوْمٍ لاٰ یُؤْمِنُونَ بِاللّٰهِ ... اتَّبَعْتُ مِلَّةَ آبٰائِی ...
مٰا کٰانَ لَنٰا أَنْ نُشْرِکَ بِاللّٰهِ
از جملۀ «مٰا کٰانَ لَنٰا أَنْ نُشْرِکَ بِاللّٰهِ» معلوم میشود مراد از «لاٰ یُؤْمِنُونَ بِاللّٰهِ» در آیۀ قبل، این است که برای خدا شریک میپندارند. تعبیر کردن از شرکورزی به ایمان نداشتن به خدا، گویای برداشت فوق است.
14- توحید، روح و رکن اصیل آیین ابراهیم، اسحاق، یعقوب و یوسف(ع)
وَ اتَّبَعْتُ مِلَّةَ آبٰائِی إِبْرٰاهِیمَ ... مٰا کٰانَ لَنٰا أَنْ نُشْرِکَ بِاللّٰهِ مِنْ شَیْءٍ
جملۀ «مٰا کٰانَ لَنٰا ...» توصیف «مِلَّةَ آبٰائِی ...» میباشد. تفسیر و تبیین یک آیین به یکی از حقایق آن، میرساند که حقیقت یاد شده رکن و پایۀ اصلی آن آیین است.
15- شرک و کفر، از موانع دستیابی به علوم موهبتی و خدادادی است.
ذٰلِکُمٰا مِمّٰا عَلَّمَنِی رَبِّی إِنِّی تَرَکْتُ مِلَّةَ قَوْمٍ لاٰ یُؤْمِنُونَ بِاللّٰهِ ... مٰا کٰانَ لَنٰا أَنْ نُشْرِکَ بِاللّٰهِ
16- اعتقاد ابراهیم، اسحاق، یعقوب و یوسف(ع) و دیگر پیامبران به توحید و
مصونیتشان از هرگونه شرکورزی، تفضّلی از ناحیۀ خدا بر آنان بود.
مٰا کٰانَ لَنٰا أَنْ نُشْرِکَ بِاللّٰهِ مِنْ شَیْءٍ ذٰلِکَ مِنْ فَضْلِ اللّٰهِ عَلَیْنٰا
17- بعثت پیامبران برای آموزش توحید و نفی شرک، از تفضّلات الهی بر مردم است.
مٰا کٰانَ لَنٰا أَنْ نُشْرِکَ ... ذٰلِکَ مِنْ فَضْلِ اللّٰهِ ... عَلَی النّٰاسِ
18- پرهیز از شرک و گرایش به توحید، تنها در پرتو عنایتها و امدادهای الهی میسّر است.
مٰا کٰانَ لَنٰا أَنْ نُشْرِکَ ... ذٰلِکَ مِنْ فَضْلِ اللّٰهِ عَلَیْنٰا
19- اظهار بهرهمندی از نعمتهای خدادادی و تفضّلات الهی، جایز و امری پسندیده است.
ذٰلِکُمٰا مِمّٰا عَلَّمَنِی رَبِّی ... ذٰلِکَ مِنْ فَضْلِ اللّٰهِ عَلَیْنٰا وَ عَلَی النّٰاسِ
20- انبیا، پیامآوران توحید و معلمان یکتاپرستی بودند.
مٰا کٰانَ لَنٰا أَنْ نُشْرِکَ بِاللّٰهِ مِنْ شَیْءٍ ذٰلِکَ مِنْ فَضْلِ اللّٰهِ عَلَیْنٰا وَ عَلَی النّٰاسِ
اعتقاد توحیدی پیامبران خدا را، تفضّل خدا بر مردمان دانستن - که مفاد «ذٰلِکَ مِنْ فَضْلِ اللّٰهِ ... عَلَی النّٰاسِ» است - میرساند که: عموم مردم از طریق پیامبران، به توحید دسترسی پیدا میکنند.
21- پیامبران، واسطۀ جریان فضل الهی بر مردمان
ذٰلِکَ مِنْ فَضْلِ اللّٰهِ عَلَیْنٰا وَ عَلَی النّٰاسِ
22- مردم در برابر نعمت وجود پیامبران و معلمان توحید، ناسپاسند.
ذٰلِکَ مِنْ فَضْلِ اللّٰهِ عَلَیْنٰا وَ عَلَی النّٰاسِ وَ لٰکِنَّ أَکْثَرَ النّٰاسِ لاٰ یَشْکُرُونَ
شکر، در برابر نعمت است و نعمتهایی که آیۀ مورد بحث گویای آن است عبارت است از: 1-توحید (ما کان لنا أن نشرک ...)، 2- وجود پیامبران به عنوان معلمان توحید و بیانگران شریعت و آیین الهی (ملّة آبائی ابراهیم ...). برداشت فوق، ناظر به دومین نعمت یاد شده در آیه است.
23- اکثریت مردم آلوده به شرکند.
مٰا کٰانَ لَنٰا أَنْ نُشْرِکَ بِاللّٰهِ ... وَ لٰکِنَّ أَکْثَرَ النّٰاسِ لاٰ یَشْکُرُونَ
24- لزوم سپاسگزاری در برابر تفضلات الهی
ذٰلِکَ مِنْ فَضْلِ اللّٰهِ ... وَ لٰکِنَّ أَکْثَرَ النّٰاسِ لاٰ یَشْکُرُونَ
25- شرک ورزی، ناسپاسی در برابر خداست.
وَ لٰکِنَّ أَکْثَرَ النّٰاسِ لاٰ یَشْکُرُونَ
کلیدواژهها:
ابراهیم(ع)؛ اسحاق(ع)؛ اطاعت؛ اکثریت؛ اللّه؛ پیروی؛ توحید؛ دین؛ رؤیا؛ زندان؛ شرک؛ شکر؛ عصمت؛ غیب؛ قصه در قرآن؛ نبوت؛ نیاکان؛ یعقوب(ع)؛ یوسف(ع)
یٰا صٰاحِبَیِ اَلسِّجْنِ أَ أَرْبٰابٌ مُتَفَرِّقُونَ خَیْرٌ أَمِ اَللّٰهُ اَلْوٰاحِدُ اَلْقَهّٰارُ (39)
ای دو همزندانی، آیا معبودان گوناگون بهترند یا خدای یگانۀ قهّار؟
39
1- یوسف(ع) با اظهار مهربانی و ملاطفت به همبندان خویش، به ارشاد آنان پرداخت.
یٰا صٰاحِبَیِ السِّجْنِ أَ أَرْبٰابٌ مُتَفَرِّقُونَ خَیْرٌ أَمِ اللّٰهُ الْوٰاحِدُ
2- دو زندانی همبند یوسف(ع)، از مشرکان بودند.
یٰا صٰاحِبَیِ السِّجْنِ أَ أَرْبٰابٌ مُتَفَرِّقُونَ خَیْرٌ
3- یوسف(ع)، همبندان خویش را به توحید و دوری از شرک فراخواند.
یٰا صٰاحِبَیِ السِّجْنِ أَ أَرْبٰابٌ مُتَفَرِّقُونَ خَیْرٌ أَمِ اللّٰهُ الْوٰاحِدُ
4- یوسف(ع)، با طرح سؤال و برانگیختن وجدان همبندان خویش، حقانیّت توحید و یکتاپرستی را برای آنان مطرح ساخت.
أَ أَرْبٰابٌ مُتَفَرِّقُونَ خَیْرٌ أَمِ اللّٰهُ الْوٰاحِدُ الْقَهّٰارُ
5- مبلغان دینی، باید از سر مهربانی و با ملاطفت، مردمان را به دین فراخوانند.
یٰا صٰاحِبَیِ السِّجْنِ أَ أَرْبٰابٌ مُتَفَرِّقُونَ خَیْرٌ أَمِ اللّٰهُ الْوٰاحِدُ
6- مصریان باستان، معتقد به خدایانی متعدد که هر کدام تدبیر کنندۀ بخشی از امور جهان بودند.
أَ أَرْبٰابٌ مُتَفَرِّقُونَ خَیْرٌ أَمِ اللّٰهُ الْوٰاحِدُ الْقَهّٰارُ
7- یوسف(ع) از همبندان خویش خواست تا با مقایسه و سنجش عقیدۀ توحیدی با عقیده به خدایان متعدد، عقیدۀ درست را برگزینند.
أَ أَرْبٰابٌ مُتَفَرِّقُونَ خَیْرٌ أَمِ اللّٰهُ الْوٰاحِدُ الْقَهّٰارُ
8- «واحد»و «قهّار» از اسما و صفات خداوند
أَمِ اللّٰهُ الْوٰاحِدُ الْقَهّٰارُ
9- تصور خدایان متعدد در قبال خداوند،
مساوق و هم عنان با تصور مقهوریت آنان است.
أَ أَرْبٰابٌ مُتَفَرِّقُونَ خَیْرٌ أَمِ اللّٰهُ الْوٰاحِدُ الْقَهّٰارُ
از آن جا که یوسف(ع) خداوند را به «قهار»بودن توصیف کرد معلوم میشود وی «مقهور بودن» معبودان دروغین را نیز قصد کرده است ولی آن را در عبارت ذکر نکرد تا به این نکته اشاره کند که تصور متفرق بودن آنان کافی است در اینکه آدمی بداند خدایان متعدد در برابر خدای یگانه همواره مقهورند و شایستۀ خدایی نیستند.
10- اعتقاد به وجود خدایان مقهور و باور به شایستگی آنها برای پرستش، اعتقادی سخیف و نادرست است.
أَ أَرْبٰابٌ مُتَفَرِّقُونَ خَیْرٌ أَمِ اللّٰهُ الْوٰاحِدُ الْقَهّٰارُ
11- اعتقاد به وجود خدای یگانه و غالب و باور به شایستگی او برای پرستش، اعتقاد و باوری خردمندانه است.
أَ أَرْبٰابٌ مُتَفَرِّقُونَ خَیْرٌ أَمِ اللّٰهُ الْوٰاحِدُ الْقَهّٰارُ
کلیدواژهها:
اللّه؛ باطل؛ بت؛ تبلیغ؛ توحید؛ دین؛ زندان؛ سؤال و جواب؛ شرک؛ عبادت؛ قصه در قرآن؛ قهار/اسما و صفات؛ مصر؛ مهربانی؛ واحد/اسما و صفات؛ هدایت؛ یوسف(ع)
مٰا تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِهِ إِلاّٰ أَسْمٰاءً سَمَّیْتُمُوهٰا أَنْتُمْ وَ آبٰاؤُکُمْ مٰا أَنْزَلَ اَللّٰهُ بِهٰا مِنْ سُلْطٰانٍ إِنِ اَلْحُکْمُ إِلاّٰ لِلّٰهِ أَمَرَ أَلاّٰ تَعْبُدُوا إِلاّٰ إِیّٰاهُ ذٰلِکَ اَلدِّینُ اَلْقَیِّمُ وَ لٰکِنَّ أَکْثَرَ اَلنّٰاسِ لاٰ یَعْلَمُونَ (40)
شما به جای او جز نامهایی را که شما و پدرانتان [بر معبودان] نهادهاید و خدا هیچ دلیلی بر [حقانیّت] آنها نازل نکرده است نمیپرستید. حکم جز برای خدا نیست. فرمان داده است که جز او را نپرستید. این است آن دین استوار، ولی بیشتر مردم نمیدانند.
40
1- مصریان عصر یوسف(ع) و اجدادشان، مردمی مشرک و پرستشگر خدایانی متعدد و دروغین بودند.
مٰا تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِهِ إِلاّٰ أَسْمٰاءً سَمَّیْتُمُوهٰا أَنْتُمْ وَ آبٰاؤُکُمْ
2- هر معبودی جز خداوند، تنها دارای نامی از خدایی وخالی از هنر و حقیقتآن
مٰا تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِهِ إِلاّٰ أَسْمٰاءً سَمَّیْتُمُوهٰا
مقصود از «أَسْمٰاءً سَمَّیْتُمُوهٰا» (نامهایی که شما بر معبودها
نهادهاید) این است که این نامها، الفاظیاند که مصداقی در خارج ندارند. اسمهایی بیمسمیٰ و نامهایی بیمحتوایند.
3- یوسف(ع)، برای همبندان زندانی خویش شایسته نبودن معبودهایشان را برای پرستش، تشریح کرد و بر لزوم یکتاپرستی استدلال کرد.
مٰا تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِهِ إِلاّٰ أَسْمٰاءً ... ذٰلِکَ الدِّینُ الْقَیِّمُ
4- شرکورزی و اعتقاد به معبودهایی غیر از خدای یکتا، زاییدۀ پندار و توهم آدمیان است.
إِلاّٰ أَسْمٰاءً سَمَّیْتُمُوهٰا
5- خداوند، هیچ رخصتی برای پرستش معبودهای اهل شرک نداده است.
مٰا أَنْزَلَ اللّٰهُ بِهٰا مِنْ سُلْطٰانٍ
برداشت فوق، ناظر به این مطلب است که مراد از «سُلْطٰانٍ» ، حجت و دلیل نقلی باشد.
6- شرک، پنداری فاقد دلیل عقلی و نقلی، و پرستش معبودهایی جز خدا، عاری از هر نوع برهان و حجت
مٰا أَنْزَلَ اللّٰهُ بِهٰا مِنْ سُلْطٰانٍ
«سُلْطٰانٍ» میتواند به معنای حجت، اعم از عقلی و نقلی باشد و میتواند به معنای سیطره - که برخاسته از اقتدار است - باشد.
برداشت فوق، ناظر به معنای اول است. گفتنی است که بر این مبنا، ضمیر در «بِهٰا» به عبادت - که از «تَعْبُدُونَ» استفاده میشود - باز میگردد.
7- معبودهای اهل شرک، فاقد هرگونه اقتدار و سیطرهاند.
مٰا أَنْزَلَ اللّٰهُ بِهٰا مِنْ سُلْطٰانٍ
برداشت فوق، بر این مبناست که مراد از «سُلْطٰانٍ» سیطره و اقتدار باشد. بر این مبنا، ضمیر در «بِهٰا» به «أَسْمٰاءً» - که مراد از آن معبودهاست - برمیگردد.
8- توان و قدرت موجودات، عطایی از خداوند به آنهاست.
مٰا أَنْزَلَ اللّٰهُ بِهٰا مِنْ سُلْطٰانٍ
9- استدلالها و براهین، افاضاتی است از ناحیۀ خداوند بر قلب و اندیشۀ انسانها
مٰا أَنْزَلَ اللّٰهُ بِهٰا مِنْ سُلْطٰانٍ
برای مردود شمردن پندار اهل شرک کافی بود که گفته شود:
مشرکان دلیلی برای عقیده و مرامشان ندارند. رد آن پندار با جملۀ «مٰا أَنْزَلَ اللّٰهُ ...» (خداوند برهانی برای عبادت معبودها قرار نداده است) برای رساندن حقیقتی است، که در برداشت فوق آمده است.
10- عقاید آدمی، باید متکی بر دلیل و برهان عقلی یا نقلی باشد.
مٰا أَنْزَلَ اللّٰهُ بِهٰا مِنْ سُلْطٰانٍ
11- شناخت حقیقت موجودات و شؤون آنها، تنها ازطریق برهاندستیافتنی است.
مٰا أَنْزَلَ اللّٰهُ بِهٰا مِنْ سُلْطٰانٍ
12- حاکمیت و سیطره بر هستی، در انحصار خداوند است.
مٰا أَنْزَلَ اللّٰهُ بِهٰا مِنْ سُلْطٰانٍ إِنِ الْحُکْمُ إِلاّٰ لِلّٰهِ
مقصود از «حکم»یا حکم تکوینی یا حکم تشریعی و یا اعم از هر دو نوع است. برداشت فوق، ناظر به نوع تکوینی آن است.
13- تنها خداوند دارای حق قانونگذاری و تشریع احکام است.
إِنِ الْحُکْمُ إِلاّٰ لِلّٰهِ
برداشت فوق بر این مبناست که مقصود از «حکم»حکم تشریعی باشد.
14- لزوم عبادت خدا و ضرورت پرهیز از پرستش غیر او، فرمان خداوند به انسانهاست.
أَمَرَ أَلاّٰ تَعْبُدُوا إِلاّٰ إِیّٰاهُ
15- مشرکان به پندار فرمان خدا بر پرستش معبودهای خویش، آنها را عبادت میکنند.*
أَمَرَ أَلاّٰ تَعْبُدُوا إِلاّٰ إِیّٰاهُ
16- توحید و یکتاپرستی، آیینی بدون کمترین انحراف و کجی، و شرک پنداری منحرف و نادرست است.
أَمَرَ أَلاّٰ تَعْبُدُوا إِلاّٰ إِیّٰاهُ ذٰلِکَ الدِّینُ الْقَیِّمُ
«قیّم» به معنای مستقیم و بدون انحراف و کجی است.
17- تنها ادیانی که قرین برهان باشند، از کجی و انحراف مبرّا هستند.
مٰا أَنْزَلَ اللّٰهُ بِهٰا مِنْ سُلْطٰانٍ ... أَمَرَ أَلاّٰ تَعْبُدُوا إِلاّٰ إِیّٰاهُ ذٰلِکَ الدِّینُ الْقَیِّمُ
18- توحید و یکتاپرستی، آیینی استوار و متکی بر برهان، و شرکْ پنداری سست و بیبنیاد است.
مٰا تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِهِ إِلاّٰ أَسْمٰاءً ... أَمَرَ أَلاّٰ تَعْبُدُوا إِلاّٰ إِیّٰاهُ ذٰلِکَ الدِّینُ الْقَیِّمُ
از معانی «قیّم» مستقیم و استوار است و از آن جا که یوسف(ع) پس از اقامۀ برهان بر توحید و لزوم یکتاپرستی و یادآوری نبود دلیل بر شرک و پرستش غیر خدا، فرمود: «ذٰلِکَ الدِّینُ الْقَیِّمُ» معلوم میشود: ثبات و استواری توحید به خاطر برهانی بودن آن، و سستی شرک ناشی از نبود دلیل بر آن است.
19- اکثریت مردم (مشرکان)، ناآگاه به استواری توحید و یگانهپرستی و اتکای آن بر برهان
ذٰلِکَ الدِّینُ الْقَیِّمُ وَ لٰکِنَّ أَکْثَرَ النّٰاسِ لاٰ یَعْلَمُونَ
در برداشت فوق، «النّٰاسِ» عموم مردم گرفته شده است. بر این اساس، مقصود از «أَکْثَرَ» مشرکان خواهد بود. مفعول «لاٰ یَعْلَمُونَ» به قرینۀ جملههای قبل، استواری توحید بر برهان و دلیل برهانی نداشتن شرک است.
20- مردم، در صورت آگاهی از براهین توحید، به یکتاپرستی گرایش خواهند یافت.
وَ لٰکِنَّ أَکْثَرَ النّٰاسِ لاٰ یَعْلَمُونَ
21- تنها آنان که توانایی تفکیک عقاید صحیح و حقیقی را از عقاید پنداری و وهمی دارند، عالمند.*
مٰا تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِهِ إِلاّٰ أَسْمٰاءً سَمَّیْتُمُوهٰا ... وَ لٰکِنَّ أَکْثَرَ النّٰاسِ لاٰ یَعْلَمُونَ
22- جهل و نادانی مردم، زمینهساز پیدایش شرک و پرستش غیر خدا
مٰا أَنْزَلَ اللّٰهُ بِهٰا مِنْ سُلْطٰانٍ ... وَ لٰکِنَّ أَکْثَرَ النّٰاسِ لاٰ یَعْلَمُونَ
23- اکثر مشرکان، ناآگاه به درستی و استواری توحید و سستی و نادرستی شرک
مٰا تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِهِ ... وَ لٰکِنَّ أَکْثَرَ النّٰاسِ لاٰ یَعْلَمُونَ
برداشت فوق، بر این اساس است که مراد از «النّٰاسِ» مشرکان باشد.بنابراین «وَ لٰکِنَّ أَکْثَرَ النّٰاسِ لاٰ یَعْلَمُونَ» گویای این نکته است که: بیشتر مشرکان [حقیقت] را نمیدانند و برخی از آنان بدان آگاهند ؛ ولی به خاطر عناد یا خوف از دست دادن ریاست و مانند اینها، به توحید نمیگرایند.
کلیدواژهها:
اکثریت؛ اللّه؛ باطل؛ برهان؛ توحید؛ جهان؛ جهل؛ حُکم؛ دین؛ شرک؛ ضلالت؛ عبادت؛ عجز؛ علم؛ قصه در قرآن؛ مصر؛ نعمت؛ نیاکان؛ یوسف(ع)
یٰا صٰاحِبَیِ اَلسِّجْنِ أَمّٰا أَحَدُکُمٰا فَیَسْقِی رَبَّهُ خَمْراً وَ أَمَّا اَلْآخَرُ فَیُصْلَبُ فَتَأْکُلُ اَلطَّیْرُ مِنْ رَأْسِهِ قُضِیَ اَلْأَمْرُ اَلَّذِی فِیهِ تَسْتَفْتِیٰانِ (41)
ای دو همزندانی، امّا یکی از شما [آزاد میشود و] به سروَرِ خود شراب مینوشاند، و امّا دیگری به دار کشیده میشود و پرندگان از سرش میخورند.
آنچه در مورد آن سؤال کردید حتمی شده است.
41
1- یوسف(ع)،پس از ارشاد همبندان خویش به توحید و یکتاپرستی، به تعبیر رؤیاهای آنان پرداخت.
یٰا صٰاحِبَیِ السِّجْنِ أَمّٰا أَحَدُکُمٰا فَیَسْقِی رَبَّهُ خَمْراً
2- یوسف(ع)، رؤیای «آب گرفتن از
انگور برای تهیة شراب»را به رهایی صاحب رؤیا و ساقی ارباب خویش شدن تعبیر کرد.
أَمّٰا أَحَدُکُمٰا فَیَسْقِی رَبَّهُ خَمْراً
«سقی»(مصدر «یسقی») به معنای نوشانیدن و یا اعطای نوشیدنی است. بنابراین «أَمّٰا أَحَدُکُمٰا فَیَسْقِی ...» ؛ یعنی: یکی از شما به مالک و ارباب خود شراب خواهد نوشاند و ساقی او خواهد شد.
3- یوسف(ع)، رؤیای حمل نان و خوردن پرندگان از آن را، به دار کشیده شدن صاحب رؤیا و خوردن پرندگان از سر او تفسیر کرد.
وَ أَمَّا الْآخَرُ فَیُصْلَبُ فَتَأْکُلُ الطَّیْرُ مِنْ رَأْسِهِ
«صلب» (مصدر «یصلب») یعنی، کشتن به طریق بستن به چوبۀ دار.
4- به دار کشیدن مجرمان و رها کردن آنان تا طعمۀ پرندگان گشتن، کیفری مرسوم در مصر باستان
وَ أَمَّا الْآخَرُ فَیُصْلَبُ فَتَأْکُلُ الطَّیْرُ مِنْ رَأْسِهِ
5- یوسف(ع)، آزادی یکی از دو همبند خویش و به دار کشیده شدن دیگری را، سرنوشتی حتمی و غیر قابل تغییر دانسته و آن را به ایشان گوشزد کرد.
قُضِیَ الْأَمْرُ الَّذِی فِیهِ تَسْتَفْتِیٰانِ
«افتاء» بیان کردن حکم است و «استفتاء»(مصدر «تَسْتَفْتِیٰانِ» ) به معنای درخواست بیان حکم میباشد. مراد از «الْأَمْرُ» تأویل رؤیا (حادثهای که رؤیا جلوهگر آن است) میباشد. بنابراین «قُضِیَ الْأَمْرُ ...» ؛ یعنی: آن حادثهای که رؤیای شما بیانگر آن بود و شما دربارۀ آن پرسش کردید، حتمی و غیر قابل تغییر است.
6- برخی از رخدادها، از پیش تعیین شده و غیر قابل تغییر و تحول است.
قُضِیَ الْأَمْرُ الَّذِی فِیهِ تَسْتَفْتِیٰانِ
7- همبندان زندانی یوسف(ع)، با اصرار و تقاضای مکرر از او خواستند رؤیاهایشان را تعبیر کند و تأویل آنها را بیان دارد.
قُضِیَ الْأَمْرُ الَّذِی فِیهِ تَسْتَفْتِیٰانِ
آوردن فعل مضارع «تَسْتَفْتِیٰانِ» (پرسش میکنید) به جای فعل ماضی «استفتیا» (پرسش کردید) دلالت بر استمرار دارد و گویای اصرار و تقاضای مکرر همبندان یوسف(ع) است.
8- رؤیا، میتواند صورت و نمودی از حوادث و دریچهای برای آگاهی به آینده باشد.
فَیَسْقِی رَبَّهُ خَمْراً ... فَیُصْلَبُ فَتَأْکُلُ الطَّیْرُ مِنْ رَأْسِهِ
9- اطلاع یوسف(ع) از آینده و آگاهی او به غیب
قُضِیَ الْأَمْرُ الَّذِی فِیهِ تَسْتَفْتِیٰانِ
مفاد «قُضِیَ الْأَمْرُ ...» تأویل و تفسیر رؤیای همبندان یوسف نیست ؛ بلکه بیان حقیقتی است که آن حضرت در حاشیۀ تأویل رؤیا بیان داشت و این نشان دهندۀ آن است که آن حضرت علاوه بر تعبیر رؤیا، به اموری از آینده نیز آگاه بود.
کلیدواژهها:
انگور؛ پرنده؛ تاریخ؛ تبلیغ؛ تصلیب؛ توحید؛ جبر و اختیار؛ خمر؛ رؤیا؛ زندان؛ سؤال و جواب؛ سرّ؛ عذاب؛ علم؛ قصه در قرآن؛ قضا و قدر؛ مصر؛ نان؛ هدایت؛ یوسف(ع)
وَ قٰالَ لِلَّذِی ظَنَّ أَنَّهُ نٰاجٍ مِنْهُمَا اُذْکُرْنِی عِنْدَ رَبِّکَ فَأَنْسٰاهُ اَلشَّیْطٰانُ ذِکْرَ رَبِّهِ فَلَبِثَ فِی اَلسِّجْنِ بِضْعَ سِنِینَ (42)
و یوسف به آن کس از آن دو تن که میدانست نجات مییابد، گفت: مرا نزد سروَرت یاد کن. ولی شیطان یاد آوری یوسف را به سروَرش از یاد او برد؛ در نتیجه یوسف چند سالی در زندان ماند.
42
1- یوسف(ع) از همبند خویش، ساقی پادشاه، خواست تا پس از رهایی، داستان او را برای پادشاه بیان کند.
وَ قٰالَ لِلَّذِی ظَنَّ أَنَّهُ نٰاجٍ مِنْهُمَا اذْکُرْنِی عِنْدَ رَبِّکَ
2- پادشاه مصر در دیدگاه یوسف(ع)، انسان ستمگری نبود که نتوان به عدل و انصاف او امید داشت.
اُذْکُرْنِی عِنْدَ رَبِّکَ
از اینکه یوسف(ع) از ساقی پادشاه میخواهد که داستان مظلومیت او را نزد پادشاه بیان کند، معلوم میشود یوسف(ع) به دادخواهی وی امید داشته است.
3- اعتقاد توحیدی با بهره جستن از اسباب، تنافی ندارد.
قٰالَ لِلَّذِی ظَنَّ أَنَّهُ نٰاجٍ مِنْهُمَا اذْکُرْنِی عِنْدَ رَبِّکَ
4- جواز استمداد از کافران برای رهایی از مشکلات و تنگناها *
اُذْکُرْنِی عِنْدَ رَبِّکَ
ظاهر این است که همبند یوسف(ع) هنگام آزاد شدن از زندان موحد نشده و اظهار ایمان نکرده بود، و گرنه قرآن از آن یاد میکرد. بنابراین وی به هنگامی که یوسف(ع) از او تقاضا کرد، کافر بود.
5- ساقی پادشاه به درستی تعبیر
یوسف(ع) از رؤیای خویش اعتماد کرد و به نجات خویش امیدوار گردید.
وَ قٰالَ لِلَّذِی ظَنَّ أَنَّهُ نٰاجٍ مِنْهُمَا
ضمیر در «ظَنَّ» محتمل است به «لِلَّذِی» باز گردد و محتمل است به یوسف(ع) ارجاع شود. برداشت فوق، بر اساس احتمال اول است. بر این مبنا مفاد جملۀ «قٰالَ لِلَّذِی ...» چنین میشود: یوسف(ع) به ساقی پادشاه -\همان که به نجات خویش دل بسته بود و بدان امیدوار بود -\گفت: مرا نزد مالکت یاد کن.
6- تعبیر یوسف(ع) از رؤیای همبند خویش، تحقق یافت و او با رهایی از زندان، به استخدام پادشاه درآمد.
فَأَنْسٰاهُ الشَّیْطٰانُ ذِکْرَ رَبِّهِ
با توجه به اینکه ضمیر در «فَأَنْسٰاهُ» به «الذی» - که مراد از آن ساقی پادشاه است - باز میگردد، جملۀ «فَأَنْسٰاهُ الشَّیْطٰانُ ذِکْرَ رَبِّهِ» دلالت میکند که وی از زندان آزاد و به دربار پادشاه راه یافت.
7- همبند نجات یافتۀ یوسف(ع) از زندان، غلام و بردۀ پادشاه مصر بود.
اُذْکُرْنِی عِنْدَ رَبِّکَ فَأَنْسٰاهُ الشَّیْطٰانُ ذِکْرَ رَبِّهِ
«رب»در «عِنْدَ رَبِّکَ» به معنای مالک است و مراد از آن، به دلیل آیات بعد (آیۀ 43 و 45)، پادشاه مصر میباشد.
8- ساقی پادشاه پس از رهایی از زندان، درخواست یوسف(ع) (یادآوری وضعیت او پیش پادشاه) را فراموش کرد.
فَأَنْسٰاهُ الشَّیْطٰانُ ذِکْرَ رَبِّهِ
«انساء»(مصدر«أنساه») یعنی به فراموشی انداختن. ضمیر در «أنساه»و «رَبِّهِ» به «الذی» -که مراد از آن ساقی پادشاه است -\ برمیگردد. بر این اساس، جملۀ «فَأَنْسٰاهُ ...» چنین معنا میشود: شیطان از خاطر ساقی زدود که داستان یوسف(ع) را نزد پادشاه یادآور شود.
9- شیطان، عامل فراموشی ساقی از یادآور شدن یوسف(ع) نزد پادشاه
فَأَنْسٰاهُ الشَّیْطٰانُ ذِکْرَ رَبِّهِ
10- نقش مؤثر شیطان در فراموشکاری انسان
فَأَنْسٰاهُ الشَّیْطٰانُ ذِکْرَ رَبِّهِ
11- شیطان، برای باقی ماندن یوسف(ع) در زندان، به دسیسه و شیطنت پرداخت.
فَأَنْسٰاهُ الشَّیْطٰانُ ذِکْرَ رَبِّهِ فَلَبِثَ فِی السِّجْنِ
12- خروج یوسف(ع) از زندان و رفع اتهام از او، ناسازگار با اهداف شیطان
فَأَنْسٰاهُ الشَّیْطٰانُ ذِکْرَ رَبِّهِ فَلَبِثَ فِی السِّجْنِ بِضْعَ سِنِینَ
13- یوسف(ع) پساز آزادی ساقیپادشاه، سالیانی دیگر، گرفتار زندان بود.
فَلَبِثَ فِی السِّجْنِ بِضْعَ سِنِینَ
«بِضْعَ» به معنای «چند» و کنایه از عددی مبهم بین 3 تا 10 میباشد.
14- پادشاه مصر در صورت آگاهی از وضعیت یوسف(ع)، او را از زندان آزاد میکرد.
فَأَنْسٰاهُ الشَّیْطٰانُ ذِکْرَ رَبِّهِ فَلَبِثَ فِی السِّجْنِ بِضْعَ سِنِینَ
«لبث» به معنای اقامت کردن (ماندگار شدن) است. برداشت فوق، از تفریع جملۀ «لبث...» بر جملۀ قبل معلوم میشود ؛ یعنی، شیطان ساقی پادشاه را به فراموشی انداخت و در نتیجه، یوسف(ع) چند سال دیگر در زندان ماندگار شد.
15- «عن أبی عبداللّٰه (ع ) فی قول اللّٰه تعالی :
«فَلَبِثَ فِی السِّجْنِ بِضْعَ سِنِینَ» قال:
سبع سنین ؛ (1)
از امام صادق(ع) دربارۀ سخن خداوند متعال: «فَلَبِثَ فِی السِّجْنِ بِضْعَ سِنِینَ» روایت شده که فرمود: [مراد از بضع سنین] هفت سال است».
کلیدواژهها:
توحید؛ حُکم؛ حکومت؛ رؤیا؛ زندان؛ سال؛ شیطان؛ عدل؛ فراموشی؛ قصه در قرآن؛ مصر؛ یوسف(ع)
وَ قٰالَ اَلْمَلِکُ إِنِّی أَریٰ سَبْعَ بَقَرٰاتٍ سِمٰانٍ یَأْکُلُهُنَّ سَبْعٌ عِجٰافٌ وَ سَبْعَ سُنْبُلاٰتٍ خُضْرٍ وَ أُخَرَ یٰابِسٰاتٍ یٰا أَیُّهَا اَلْمَلَأُ أَفْتُونِی فِی رُءْیٰایَ إِنْ کُنْتُمْ لِلرُّءْیٰا تَعْبُرُونَ (43)
و شاه گفت: من در خواب هفت گاو فربه را میبینم که هفت گاو لاغر آنها را میخورند، و نیز هفت خوشۀ سبز و هفت خوشۀ خشک [میبینم]. ای بزرگان، اگر خواب تعبیر میکنید، نظر خود را دربارۀ خواب من بگویید.
43
1- پادشاه مصر، پس از گذشت سالیانی از زندانی شدن یوسف(ع)، رؤیایی شگفت دید.
وَ قٰالَ الْمَلِکُ إِنِّی أَریٰ سَبْعَ بَقَرٰاتٍ سِمٰانٍ ... إِنْ کُنْتُمْ لِلرُّءْیٰا تَعْبُرُونَ
2- هفت گاو چاق که هفت گاو لاغر آنها را میخوردند و هفت خوشۀ سبز و خوشههایی خشک، رؤیای شگفت پادشاه مصر بود.
إِنِّی أَریٰ سَبْعَ بَقَرٰاتٍ سِمٰانٍ ... وَ أُخَرَ یٰابِسٰاتٍ
«سمین»و «سمینة» (مفرد «سِمٰانٍ» ) به معنای چاق است.
1) 1) . تفسیرعیاشی، ج 2، ص 178، ح 30 ؛ نورالثقلین، ج 2، ص 427، ح 76.
«اعجف» و «عجفاء»(مفرد «عجاف») به معنای بسیار نحیف و لاغر است. تمییز «سَبْعَ» به قرینۀ جملۀ قبل، «بَقَرٰاتٍ» است ؛ یعنی: یأکلهنّ سبع بقرات عجاف.
3- ملک مصر، رؤیای شگفت خویش را به طور مکرر دیده بود.
إِنِّی أَریٰ سَبْعَ بَقَرٰاتٍ سِمٰانٍ
ظاهر آن بود که ملک در بیان رؤیای خویش، فعل ماضی «رأیت»(در خواب دیدم) به کار بَرَد. آوردن فعل مضارع «أَریٰ» (در خواب میبینم) میتواند اشاره به استمرار آن رؤیا باشد ؛ یعنی، چندین شب چنین دیدهام، به گونهای که گمان دارم باز هم خواهم دید.
4- پادشاه مصر، رؤیای خویش (گاوهای چاق و لاغر و خوشههای سبز و خشک ) را رؤیایی شگفت ارزیابی کرد.
یٰا أَیُّهَا الْمَلَأُ أَفْتُونِی فِی رُءْیٰایَ إِنْ کُنْتُمْ لِلرُّءْیٰا تَعْبُرُونَ
مطرح کردن رؤیا برای گروهی از معبّران و اظهار تردید در توانایی آنان برای تعبیر آن رؤیا، گویای این مطلب است که ملک خواب خویش را امری شگفت تلقی کرده بود.
5- گاوهای چاق و لاغر و خوشههای سبز و خشک، در یک رؤیای پادشاه بودند نه هر کدام در رؤیایی جداگانه.
إِنِّی أَریٰ سَبْعَ بَقَرٰاتٍ ... وَ سَبْعَ سُنْبُلاٰتٍ خُضْرٍ
برداشت فوق، از تکرار نشدن «أَریٰ» در بیان دیدن خوشههای سبز و خشک استفاده میشود ؛ زیرا اگر پادشاه خوشهها را در غیر رؤیایی که در آن گاوها را مشاهده کرده بود میدید، ظاهر آن بود که فعل «أَریٰ» در «سَبْعَ سُنْبُلاٰتٍ ...» تکرار میشد. مفرد آوردن «رُءْیٰایَ» در جملۀ «أَفْتُونِی فِی رُءْیٰایَ» نیز حکایت از این معنا دارد.
6- پادشاه مصر، از معبّران و بزرگان دربار خواست تا رؤیای شگفتش را تعبیر کنند.
وَ قٰالَ الْمَلِکُ إِنِّی أَریٰ ... یٰا أَیُّهَا الْمَلَأُ أَفْتُونِی
«ملأ»به معنای بزرگان است، که به مناسبت مورد میتوان گفت: مراد از آن در آیۀ شریفه، خوابگزاران دربار است که از موقعیتی خاص برخوردار بودند و از بزرگان و دانشمندان محسوب میشدند.
7- پادشاه مصر دربارۀ توان خوابگزاران دربار بر تعبیر رؤیایش، تردید داشت.
أَفْتُونِی فِی رُءْیٰایَ إِنْ کُنْتُمْ لِلرُّءْیٰا تَعْبُرُونَ
برداشت فوق، از «إِنْ» شرطیه در جملۀ «إِنْ کُنْتُمْ ...» استفاده میشود.
8- پادشاه مصر، از رؤیای خویش دریافت که آن رؤیا - علاوه بر حکایت از حادثهای غیر منتظره - گویای توصیه و دستورالعملی نیز هست.
أَفْتُونِی فِی رُءْیٰایَ إِنْ کُنْتُمْ لِلرُّءْیٰا تَعْبُرُونَ
«افتاء»(مصدر «أَفْتُونِی» ) به معنای بیان کردن حکم است.
9- خوابگزاری و تعبیر رؤیا، دانشی رایج
در مصر باستان
أَفْتُونِی فِی رُءْیٰایَ إِنْ کُنْتُمْ لِلرُّءْیٰا تَعْبُرُونَ
10- مصریان باستان، رؤیاها را دریچهای برای اطلاع از وقایع میدانستند.
أَفْتُونِی فِی رُءْیٰایَ
کلیدواژهها:
اشراف؛ اعداد؛ حکومت؛ خوشه؛ رؤیا؛ قصه در قرآن؛ گاو؛ مصر؛ یوسف(ع)
قٰالُوا أَضْغٰاثُ أَحْلاٰمٍ وَ مٰا نَحْنُ بِتَأْوِیلِ اَلْأَحْلاٰمِ بِعٰالِمِینَ (44)
گفتند: [اینها] خوابهایی آشفته است، و ما تعبیر خوابهای آشفته را نمیدانیم.
44
1- خوابگزاران دربار، رؤیای شگفت پادشاه مصر را رؤیایی آشفته و دارای رشتههای گوناگون و نامشخص، قلمداد کردند.
قٰالُوا أَضْغٰاثُ أَحْلاٰمٍ
«ضغاث»(مفرد «أَضْغٰاثُ» ) به دسته و بافهای از گیاه گفته میشود. خوابگزاران با تشبیه رؤیای پادشاه به دستهها و بافههای متعدد، به این معنا اشاره دارند که: رؤیای وی دارای رشتهها و اجزایی چند است، به گونهای که کشف ارتباط آنها با یکدیگر و تفسیر مجموعۀ آن، دشوار و یا ناممکن است.
2- خوابگزاران دربار، تعبیر رؤیای مختلط و آشفته را خارج از قلمرو دانش خویش دانستند.
وَ مٰا نَحْنُ بِتَأْوِیلِ الْأَحْلاٰمِ بِعٰالِمِینَ
«ال»در «الْأَحْلاٰمِ» عهد ذکری است و اشاره به «أَضْغٰاثُ أَحْلاٰمٍ» دارد. بنابراین «مٰا نَحْنُ ...» ؛ یعنی: تأویل آن گونه از رؤیاها را که همانند بافههای چند رشته است، نمیدانیم.
3- معبّران دربار، علی رغم اظهار ناتوانی خویش از تعبیر رؤیای پادشاه، آن را دارای تعبیر و تأویل میدانستند.
قٰالُوا ... مٰا نَحْنُ بِتَأْوِیلِ الْأَحْلاٰمِ بِعٰالِمِینَ
مفاد جملۀ «وَ مٰا نَحْنُ ...» این است که این گونه رؤیاها، تعبیر و تأویل دارد و لکن ما بدان واقف نیستیم.
4- تقسیم رؤیاها به آشفته و منظم در دانش خوابگزاری
قٰالُوا أَضْغٰاثُ أَحْلاٰمٍ
«أَحْلاٰمٍ» جمع حُلُم و به معنای رؤیاهاست.
5- تعبیر خوابهای چند رشته و درهم و
برهم، امری مشکل و درخور دانشی ویژه است.
وَ مٰا نَحْنُ بِتَأْوِیلِ الْأَحْلاٰمِ بِعٰالِمِینَ
کلیدواژهها:
حکومت؛ رؤیا؛ عجز؛ علم؛ مصر؛ یوسف(ع)
وَ قٰالَ اَلَّذِی نَجٰا مِنْهُمٰا وَ اِدَّکَرَ بَعْدَ أُمَّةٍ أَنَا أُنَبِّئُکُمْ بِتَأْوِیلِهِ فَأَرْسِلُونِ (45)
و آن کس از آن دو تن که نجات یافته بود و پس از مدّتی یوسف را به خاطر آورد، گفت: من شما را از تعبیر این خواب با خبر میکنم، پس مرا [نزد یوسف]بفرستید.
45
1- یکی از دو همبند زندانی یوسف(ع)، از مرگ و زندان نجات پیدا کرد و به دربار راه یافت و دیگری به اعدام محکومشد.
وَ قٰالَ الَّذِی نَجٰا مِنْهُمٰا
2- ساقی پادشاه (همبند یوسف در زندان)، مدتی مدید یوسف(ع) را از یاد برده و از گرفتاری او در زندان غافل شده بود.
وَ قٰالَ الَّذِی نَجٰا مِنْهُمٰا وَ ادَّکَرَ بَعْدَ أُمَّةٍ
نکره آوردن «أُمَّةٍ» میتواند حاکی از طولانی بودن آن باشد.
جملۀ «فَلَبِثَ فِی السِّجْنِ بِضْعَ سِنِینَ» در آیۀ 42، مؤید این معناست.
3- ساقی پادشاه (همبند یوسف در زندان) با مشاهدۀ درماندگی خوابگزاران از تعبیر رؤیای پادشاه، یوسف(ع) و دانش او از تعبیر رؤیا را به یاد آورد.
وَ قٰالَ الَّذِی نَجٰا مِنْهُمٰا وَ ادَّکَرَ بَعْدَ أُمَّةٍ
«ادَّکَرَ» (به یاد آورد) از مادۀ «ذکر» و در اصل «اذتکر» بوده که بر اساس قواعد صرفی، «ادَّکَرَ» شده است. «أُمَّةٍ» در آیۀ شریفه، به معنای مدت و زمان است.
4- ساقی دربار، یوسف(ع) را برای تعبیر رؤیای پادشاه معرفی کرد.
أَنَا أُنَبِّئُکُمْ بِتَأْوِیلِهِ فَأَرْسِلُونِ
5- ساقی پادشاه، به توانمندی یوسف(ع) در تعبیر رؤیای شگفت پادشاه، اطمینان داشت.
أَنَا أُنَبِّئُکُمْ بِتَأْوِیلِهِ فَأَرْسِلُونِ
ترکیب «أَنَا أُنَبِّئُکُمْ» دلالت بر تأکید مضمون جمله دارد و این، حاکی از اطمینان ساقی دربار به آگاهی ویژۀ یوسف(ع) از تعبیر رؤیاهاست.
6- ساقی پادشاه مصر، با بیان دانش یوسف(ع)، خاطر نشان ساخت که او در زندان به سر میبرد.
أَنَا أُنَبِّئُکُمْ بِتَأْوِیلِهِ فَأَرْسِلُونِ
تفریع جملۀ «فَأَرْسِلُونِ» به وسیلۀ حرف «فاء»بر جملۀ «أَنَا أُنَبِّئُکُمْ بِتَأْوِیلِهِ» میرساند که: ساقی دربار، ماجرای یوسف(ع) و زندانی بودن او را در حد ضرورت بیان کرده بود.
7- ساقی دربار، از پادشاه و بزرگان دربار خواست وی را به زندان نزد یوسف(ع) بفرستند تا تعبیر خواب را از او جویا شود.
أَنَا أُنَبِّئُکُمْ بِتَأْوِیلِهِ فَأَرْسِلُونِ
حرف «ن» در «فَأَرْسِلُونِ» نون وقایه و کسرۀ آن، حاکی از «یاء» متکلم محذوف است. متعلق آن (إلیٰ یوسف فی السجن) نیز به خاطر وضوحش، در کلام آورده نشده است. بنابر این «فَأَرْسِلُونِ» ؛ یعنی: پس مرا به سوی یوسف(ع) -\که در زندان است -\بفرستید.
کلیدواژهها:
اعدام؛ رؤیا؛ زندان؛ عجز؛ علم؛ فراموشی؛ یوسف(ع)
یُوسُفُ أَیُّهَا اَلصِّدِّیقُ أَفْتِنٰا فِی سَبْعِ بَقَرٰاتٍ سِمٰانٍ یَأْکُلُهُنَّ سَبْعٌ عِجٰافٌ وَ سَبْعِ سُنْبُلاٰتٍ خُضْرٍ وَ أُخَرَ یٰابِسٰاتٍ لَعَلِّی أَرْجِعُ إِلَی اَلنّٰاسِ لَعَلَّهُمْ یَعْلَمُونَ (46)
[او نزد یوسف رفت و گفت:] یوسف، ای مرد راستگوی، دربارۀ هفت گاو فربه که هفت گاو لاغر آنها را میخورند، و هفت خوشۀ سبز و هفت خوشۀ خشک [که شاه در خواب دیده است] نظر خود را برای ما بگو، باشد که نزد مردم باز گردم [و به آنان خبر دهم،]امید است که آنان آگاه شوند.
46
1- ساقی دربار با اجازۀ پادشاه، به طرف زندان شتافت و با یوسف(ع) ملاقات کرد.
فَأَرْسِلُونِ . یُوسُفُ أَیُّهَا الصِّدِّیقُ أَفْتِنٰا
2- ساقی دربار، یوسف(ع) را انسانی بسیار راستگو نامید و با لقب «صدیق» او را مخاطب قرار داد.
یُوسُفُ أَیُّهَا الصِّدِّیقُ
3- ساقی پادشاه درملاقاتش با یوسف(ع)، راستی و درستی تعبیر او را از رؤیای خویش بازگو کرد.
یُوسُفُ أَیُّهَا الصِّدِّیقُ
4- ساقی دربار، رؤیای پادشاه را به طور کامل و دقیق برای یوسف(ع) بازگو کرد.
إِنِّی أَریٰ سَبْعَ بَقَرٰاتٍ ... أَفْتِنٰا فِی سَبْعِ بَقَرٰاتٍ ... وَ أُخَرَ یٰابِسٰاتٍ
5- ساقی دربار، از یوسف(ع) خواست تا رؤیایی را که در آن هفت گاو لاغر دیده شده که هفت گاو چاق را میخورند و هفت خوشۀ سبز و خوشههایی خشک دیده شده، تعبیر کند.
أَفْتِنٰا فِی سَبْعِ بَقَرٰاتٍ سِمٰانٍ یَأْکُلُهُنَّ سَبْعٌ عِجٰافٌ وَ سَبْعِ سُنْبُلاٰتٍ خُضْرٍ وَ أُخَرَ یٰابِسٰاتٍ
6- رساندن تعبیر خواب پادشاه به مردم، از انگیزههای مراجعه ساقی به یوسف(ع) جهت تعبیر خواب
أَفْتِنٰا فِی سَبْعِ بَقَرٰاتٍ ... لَعَلِّی أَرْجِعُ إِلَی النّٰاسِ
7- شناساندن ارزش و مقام یوسف(ع) به مردم، از انگیزههای ساقی برای مراجعه به یوسف(ع) جهت تعبیر خواب
لَعَلِّی أَرْجِعُ إِلَی النّٰاسِ
8- ساقی، احتمال میداد دربار مانع رساندن تعبیر خواب پادشاه به مردم شود.
لَعَلِّی أَرْجِعُ إِلَی النّٰاسِ لَعَلَّهُمْ یَعْلَمُونَ
کلیدواژهها:
اذن؛ اعداد؛ حکومت؛ رؤیا؛ راستگویی؛ گاو؛ مصر؛ یوسف(ع)
قٰالَ تَزْرَعُونَ سَبْعَ سِنِینَ دَأَباً فَمٰا حَصَدْتُمْ فَذَرُوهُ فِی سُنْبُلِهِ إِلاّٰ قَلِیلاً مِمّٰا تَأْکُلُونَ (47)
یوسف گفت هفت سال پی در پی کشت میکنید؛ پس هر چه را درو کردید - جز اندکی را که میخورید - در خوشهاش واگذارید.
47
1- هفت گاو چاق در رؤیای پادشاه، نمودی از هفت سال آبادانی مصر و فراوانی محصول بود.
قٰالَ تَزْرَعُونَ سَبْعَ سِنِینَ دَأَباً
«هفت سال با جدیت زراعت کنید» گویای هفت سال آبادانی است و ظاهر این است که یوسف(ع) این معنا را از «سَبْعِ بَقَرٰاتٍ سِمٰانٍ» استفاده کرده بود.
2- رؤیای پادشاه مصر دربردارندۀ رمزهایی گویای پیشامدهایی شیرین و
تلخ طی یک دورۀ پانزده ساله
قٰالَ تَزْرَعُونَ سَبْعَ سِنِینَ دَأَباً
جملۀ «تَزْرَعُونَ سَبْعَ سِنِینَ دَأَباً» (هفت سال با جدیت زراعت کنید) گویای هفت سال آبادانی و جملۀ «ثُمَّ یَأْتِی مِنْ بَعْدِ ذٰلِکَ سَبْعٌ شِدٰادٌ» در آیۀ بعد گویای هفت سال قحطی و خشکسالی است و جملۀ «ثُمَّ یَأْتِی مِنْ بَعْدِ ذٰلِکَ عٰامٌ ...» گویای سالی پر باران پس از هفت سال قحطی میباشد. بنابراین رؤیای پادشاه، بیانگر حوادثی از یک دورۀ پانزده ساله بود.
3- رؤیای پادشاه مصر گویای برنامه و دستورالعملی برای مصون ماندن از مشکلات و حوادث تلخ و دشوار آینده
قٰالَ تَزْرَعُونَ سَبْعَ سِنِینَ دَأَباً فَمٰا حَصَدْتُمْ فَذَرُوهُ فِی سُنْبُلِهِ
ظاهر این است که یوسف(ع) حقایق و دستورالعملهایی را که در بیان رؤیای پادشاه یادآور شده بود، از آن رؤیا استفاده کرده باشد. بنابراین آن رؤیا در ضمن حکایت از دورۀ پانزده ساله، گویای دستورالعمل نیز بوده است.
4- خوشههای سبز و خشک در رؤیای ملک، پیامدار لزوم زراعت محصولات خوشهدار در طی هفت سال آبادانی
فَمٰا حَصَدْتُمْ فَذَرُوهُ فِی سُنْبُلِهِ
جملۀ «تَزْرَعُونَ ...» هر چند جملهای خبری است، ولی به قرینۀ «فَذَرُوهُ ...» در مقام انشا بوده و مراد از آن معنای دستوری است. بنابراین «تَزْرَعُونَ ...» ؛ یعنی، هفت سال با جدیت تمام به زراعت بپردازید. مراد یوسف(ع) از زراعت -\ به قرینۀ «فَذَرُوهُ فِی سُنْبُلِهِ» - کشت حبوبات خوشهدار است و یوسف(ع) کشت آن را از «سَبْعِ سُنْبُلاٰتٍ خُضْرٍ ...» استفاده کرده بود.
5- لزوم جدیت و تلاش بسیار برای زراعت در هفت سال نخست، پیامی نهفته در رؤیای پادشاه مصر
سَبْعِ بَقَرٰاتٍ سِمٰانٍ ... قٰالَ تَزْرَعُونَ سَبْعَ سِنِینَ دَأَباً
«دأب» مصدر و به معنای تلاش کردن است و «دَأَباً» در آیۀ شریفه در موضع اسم فاعل (دائبین) قرار گرفته و حال برای فاعل «تَزْرَعُونَ» میباشد ؛ از این رو دلالت بر تلاش فراوان دارد. به نظر میرسد یوسف(ع) از چاق بودن گاوها چنین استنباط کرد که: باید با تلاش فراوان و به دست آوردن محصولات، انبارها را از مواد غذایی و غلات پر کنند.
6- خوشههای خشک در رؤیای پادشاه، پیامدار لزوم ذخیرهسازی محصولات کشت و درو شده به همراه خوشههای آن
وَ أُخَرَ یٰابِسٰاتٍ ... فَمٰا حَصَدْتُمْ فَذَرُوهُ فِی سُنْبُلِهِ
از آن جا که دستور فوق (فذروه فی سنبله) با این قسمت از رؤیای پادشاه که خوشههای خشک را دیده بود، تناسب دارد ؛ زیرا خوشههای خشک آماده برای ذخیره شدن است، میتوان گفت: یوسف(ع) از عبارت «أُخَرَ یٰابِسٰاتٍ» دستور فوق را استنباط کرده بود.
7- لزوم صرفهجویی در مصرف محصولات هفت ساله، پیامی نهفته در
رؤیای ملک
فَمٰا حَصَدْتُمْ فَذَرُوهُ فِی سُنْبُلِهِ إِلاّٰ قَلِیلاً مِمّٰا تَأْکُلُونَ
«حصاد»(مصدر «حَصَدْتُمْ» ) به معنای درو کردن است و «ذروا»فعل امر و به معنای «رها سازید» میباشد. «من» در «مِمّٰا» بیانیه و «إِلاّٰ قَلِیلاً» استثنا از «مٰا» در «فَمٰا حَصَدْتُمْ ...» است، بنابراین مفاد جملۀ «فَمٰا حَصَدْتُمْ ...» چنین میشود:
آنچه را درو میکنید در خوشهها رها کنید (آنها را نکوبید و دانهها را از خوشهها جدا نسازید) مگر مقدار اندکی که به مصرف خوراکی میرسانید. (تنها این مقدار از برداشت را بکوبید و از خوشهها جدا سازید).
8- هفت سال تلاش برای تولید غله، ذخیرهسازی غلهها با خوشههای آن، صرفهجویی در مصرف، توصیههای یوسف(ع) به مردم مصر برای مصون ماندن از مشکلات دوران هفت سالۀ قحطی و خشکسالی
قٰالَ تَزْرَعُونَ سَبْعَ سِنِینَ دَأَباً
برخی برآنند که رؤیای پادشاه اشارهای به دستورالعملها و چارهاندیشیها ندارد و تدبیرهایی که یوسف(ع) بیان داشته و دستوراتی که صادر کرده از دانش خدادادی او بوده و ارتباطی به رؤیای پادشاه ندارد. برداشت فوق بر اساس این نظر است.
9- غلات با نگهداری در خوشهها و غلافهای آن، مصونیت بیشتری را در مقابل آفات خواهند یافت.
فَمٰا حَصَدْتُمْ فَذَرُوهُ فِی سُنْبُلِهِ
10- سرزمین مصر در زمان یوسف(ع) زمینهدار تولید غلات و محصولاتی بیش از مصرف سرانۀ آن سامان
قٰالَ تَزْرَعُونَ سَبْعَ سِنِینَ دَأَباً فَمٰا حَصَدْتُمْ فَذَرُوهُ فِی سُنْبُلِهِ
11- یوسف(ع) علی رغم آزار دیدن از حکومت مصر، دانش خویش را از آنان دریغ نداشت.
قٰالَ تَزْرَعُونَ ... إِلاّٰ قَلِیلاً مِمّٰا تَأْکُلُونَ
12- یوسف(ع)، شخصیتی با گذشت، جوانمرد و بزرگوار
أَفْتِنٰا ... قٰالَ تَزْرَعُونَ
یوسف(ع) علی رغم ستم دیدن از دستگاه حکومتی و زندانی شدن بدون هیچ جرم و خطایی، دانش انحصاری خویش را بدون هیچ پیش شرطی در اختیار آن دستگاه قرار داد. این عملکرد در شرایط مذکور بیانگر شخصیت والای یوسف(ع) و بهرهمندی او از بزرگواری و جوانمردی است.
13- کتمان دانش به ویژه در هنگام نیاز جامعه به آن، امری به دور از شأن انسانهای پاک و نیکوکار
قٰالَ تَزْرَعُونَ ... إِلاّٰ قَلِیلاً مِمّٰا تَأْکُلُونَ
14- اظهار نظر نابجا دربارۀ رؤیا، زمینۀ تعبیر و تفسیر صحیح آن را از میان نمیبرد.*
قٰالُوا أَضْغٰاثُ أَحْلاٰمٍ ... قٰالَ تَزْرَعُونَ سَبْعَ سِنِینَ دَأَباً
تأویل و تعبیر یوسف(ع) از رؤیای پادشاه، علیرغم اینکه خوابگزاران دربار رؤیای پادشاه را رؤیای درهم و برهم و چرند و پرند شمردند، به حقیقت پیوست ؛ یعنی، اظهار نظر آنان تأثیری نداشت.
15- رؤیای کافران نیز میتواند بیانگر واقعیتها بوده و حاوی دستورالعملهایی برای حفظ جامعه از گزندها باشد.
قٰالَ الْمَلِکُ إِنِّی أَریٰ ... قٰالَ تَزْرَعُونَ سَبْعَ سِنِینَ دَأَباً
16- ارائۀ برنامههای اقتصادی به دولتها و مردم کافر برای دور ماندنشان از گرسنگی و مصونیت در برابر قحطیها و دشواریها، امری جایز و پسندیده است.
قٰالَ تَزْرَعُونَ سَبْعَ سِنِینَ ... إِلاّٰ قَلِیلاً مِمّٰا تَأْکُلُونَ
17- ضرورت صرفهجویی در مصرف و آمادگی برای مقابله با شرایط بحرانی
فَذَرُوهُ فِی سُنْبُلِهِ إِلاّٰ قَلِیلاً مِمّٰا تَأْکُلُونَ
18- ضرورت بهرهگیری از شرایط شکوفایی اقتصاد جامعه برای مقابله با موقعیتهای بحرانی
تَزْرَعُونَ سَبْعَ سِنِینَ دَأَباً ... إِلاّٰ قَلِیلاً مِمّٰا تَأْکُلُونَ
19- کنترل حکومت بر روند تولید و توزیع ارزاق در شرایط بحرانی، امری ضروری است.
تَزْرَعُونَ سَبْعَ سِنِینَ ... إِلاّٰ قَلِیلاً مِمّٰا تَأْکُلُونَ
التفات از خطاب به غیبت در آیۀ 49 ؛ یعنی، آوردن «یُغٰاثُ النّٰاسُ» به جای «تُغاثَون» و نیز «یَعْصِرُونَ» به جای «تعصرون» گویای این است که مخاطبان «تَزْرَعُونَ» و «ذروه» و مانند اینها سران حکومتند.
20- لزوم اهتمام حاکمان جامعه به برنامهریزی، محاسبه و پیشبینی شرایط اقتصادی
تَزْرَعُونَ سَبْعَ سِنِینَ ... مِمّٰا تَأْکُلُونَ
کلیدواژهها:
اعداد؛ اقتصاد؛ تاریخ؛ جامعه؛ حُکم؛ حکومت؛ خشکسالی؛ خوردن؛ خوشه؛ درو؛ رؤیا؛ رزق؛ سال؛ علم؛ عمل؛ کشاورزی؛ کفر؛ گاو؛ مصر؛ یوسف(ع)
ثُمَّ یَأْتِی مِنْ بَعْدِ ذٰلِکَ سَبْعٌ شِدٰادٌ یَأْکُلْنَ مٰا قَدَّمْتُمْ لَهُنَّ إِلاّٰ قَلِیلاً مِمّٰا تُحْصِنُونَ (48)
آنگاه، پس از آن، هفت سالِ سخت میآید که هر چه برای آنها ذخیره کردهاید به مصرف میرسد، جز اندکی که [برای بذر]نگه میدارید.
48
1- وقوع هفت سال قحطی و سختی پس از هفت سال آبادانی، تعبیر یوسف(ع) از هفت گاو لاغر در رؤیای پادشاه مصر
ثُمَّ یَأْتِی مِنْ بَعْدِ ذٰلِکَ سَبْعٌ شِدٰادٌ
«شِدٰادٌ» (جمع«شدید») از مصدر«شدة» (سختی و دشواری) گرفته شده است و مراد از «سَبْعٌ شِدٰادٌ» هفت سال قحطی و خشکسالی است و مشارالیه «ذٰلِکَ» هفت سال آبادانی میباشد.
2- رؤیای پادشاه، گویای تأخّر سالهای قحطی از هفت سال آبادانی بود.
ثُمَّ یَأْتِی مِنْ بَعْدِ ذٰلِکَ سَبْعٌ شِدٰادٌ
به نظر میرسد یوسف(ع) از اینکه در رؤیای پادشاه گاوهای لاغر به خوردن گاوهای چاق پرداختهاند، دریافت که سالهای قحطی پس از سالهای آبادانی رخ خواهد داد. تقدم ذکری گاوهای چاق بر گاوهای لاغر در بیان رؤیا نیز میتواند دلیل دیگری برای یوسف(ع) در این تعبیر باشد.
3- استفاده از ارزاق ذخیره شده در سالهای آبادانی طی هفت سال خشکسالی، از پیامهای نهفته در رؤیای پادشاه مصر
ثُمَّ یَأْتِی مِنْ بَعْدِ ذٰلِکَ سَبْعٌ شِدٰادٌ یَأْکُلْنَ مٰا قَدَّمْتُمْ لَهُنَّ
ضمیر در «یَأْکُلْنَ» و «لَهُنَّ» به «سَبْعٌ شِدٰادٌ» باز میگردد و مراد از «مٰا قَدَّمْتُمْ لَهُنَّ» (آنچه برای آن سالها پیش فرستادهاید) ارزاق ذخیره شده در سالهای آبادانی است. بنابراین «یَأْکُلْنَ ...» ؛ یعنی، سالهای قحطی ذخایری را که در سالهای آبادانی تهیه دیدهاید، میخورند.
4- باقی گذاشتن مقداری از ذخیرههای هفت ساله برای کشت و مصرف نکردن همۀ آنها در دوران قحطی، توصیۀ یوسف(ع) به عهدهداران حکومت مصر
یَأْکُلْنَ مٰا قَدَّمْتُمْ لَهُنَّ إِلاّٰ قَلِیلاً مِمّٰا تُحْصِنُونَ
«احصان» (مصدر «تُحْصِنُونَ» ) به معنای قرار دادن چیزی در محلی امن است. بنابراین حاصل معنای «إِلاّٰ قَلِیلاً مِمّٰا تُحْصِنُونَ» چنین است: مقداری از آنچه را در انبارها ذخیره میکنید در دوران قحطی نخورید. حکمت این امر احتمالاً دارا بودن بذر است برای کشت در سال پانزدهم.
5- لزوم مصرف نکردن همۀ ذخایر غذایی در سالیان قحطی، پیامی نهفته در رؤیای پادشاه مصر
یَأْکُلْنَ مٰا قَدَّمْتُمْ لَهُنَّ إِلاّٰ قَلِیلاً مِمّٰا تُحْصِنُونَ
فعل مضارع «یأکلهن» در نقل رؤیای پادشاه (آیۀ 46) گویای این نکته بود که گاوهای لاغر به خوردن گاوهای چاق پرداختند، ولی آنها را به تمامی نخوردند و گرنه فعل ماضی «اکلهن»به کار میبرد. به نظر میرسد یوسف(ع) از نکتۀ یاد شده دریافته بود که باید مقداری از غلات باقی بماند.
6- گاوهای لاغر در رؤیا، نشانۀ پیشامد سختیها و دشواریهاست و تعداد آنها حاکی از تعداد سالهاست.
یَأْکُلُهُنَّ سَبْعٌ عِجٰافٌ ... ثُمَّ یَأْتِی مِنْ بَعْدِ ذٰلِکَ سَبْعٌ شِدٰادٌ
کلیدواژهها:
اعداد؛ حکومت؛ خشکسالی؛ خوردن؛ رؤیا؛ سال؛ گاو؛ مصر؛ یوسف(ع)
ثُمَّ یَأْتِی مِنْ بَعْدِ ذٰلِکَ عٰامٌ فِیهِ یُغٰاثُ اَلنّٰاسُ وَ فِیهِ یَعْصِرُونَ (49)
آنگاه، پس از آن، سالی فرا میرسد که در آن باران فراوان نصیب مردم میشود، و مردم در آن سال [از انواع فشردنیها] میفشارند.
49
1- یوسف(ع) فرا رسیدن سالی پر باران و سرشار از نعمت را در پی سپری شدن هفت سال قحطی، به مردم و حکومت مصر بشارت داد.
ثُمَّ یَأْتِی مِنْ بَعْدِ ذٰلِکَ عٰامٌ فِیهِ یُغٰاثُ النّٰاسُ
فعل «یُغٰاثُ» ممکن است از غیث (باران) مشتق شده و محتمل است از غوث (یاری کردن) گرفته شده باشد. در صورت اول «یُغٰاثُ النّٰاسُ» ؛ یعنی، بر مردم باران نازل میشود و در صورت دوم ؛ یعنی، مردم یاری میشوند. بر هر مبنا بشارت به پایان قحطی و شروع آبادانی است.
2- خواب پادشاه، گویای آمدن سالی پر برکت پس از سالهای قحطی
أَفْتِنٰا ... ثُمَّ یَأْتِی مِنْ بَعْدِ ذٰلِکَ عٰامٌ فِیهِ یُغٰاثُ النّٰاسُ
یوسف(ع) از آن جایی که گاوهای لاغر در رؤیای پادشاه هفت رأس بودند، دریافت که پس از گذشت هفت سال، قحطی پایان میپذیرد و پایان پذیرفتن قحطی به این است که باران فرو ریزد، گیاهان رشد کند و میوهجات فراوان گردد.
3- رویآوری مصریان به افشره گرفتن از محصولات خویش بر اثر فراوانی آنها، در نخستین سال پس از سالهای قحطی
ثُمَّ یَأْتِی ... وَ فِیهِ یَعْصِرُونَ
«عصر» به معنای آب گرفتن از چیزی مانند: میوه، لباس تر و ...
است. مفعول «یَعْصِرُونَ» - به قرینۀ سیاق -\محصولات کشاورزی همانند میوهجات میباشد.
4- مسؤولیت حاکمان مصر در نظارت بر تولید، توزیع و مصرف غلات، محدود به دوران چهارده ساله آبادانی و خشکسالی بود.
ثُمَّ یَأْتِی مِنْ بَعْدِ ذٰلِکَ عٰامٌ فِیهِ یُغٰاثُ النّٰاسُ وَ فِیهِ یَعْصِرُونَ
استفادۀ نکتۀ فوق از تغییر سیاقی است که در سخنان یوسف(ع) مشاهده میشود. او دستورالعملهای دوران چهارده ساله را با فعلهای مخاطب «تَزْرَعُونَ» و «فَذَرُوهُ» بیان داشت ؛ ولی در بیان چگونگی سال پانزدهم و پایان بحران فعلهای «یُغٰاثُ» و «یَعْصِرُونَ» به کار برد. از مقابلۀ این دو سیاق معلوم میشود، مخاطبان «تَزْرَعُونَ» و ... حکومت مصر بود که باید عهدهدار تولید و توزیع میشد و در سال پانزدهم خود مردم بدون دخالت و نظارت سیستم حکومت، به کار تولید و مصرف میپرداختند.
5- رؤیاها، میتواند نمایانگر و بازگو کنندۀ رخدادهای آینده باشد.
یُوسُفُ أَیُّهَا الصِّدِّیقُ أَفْتِنٰا ... قٰالَ تَزْرَعُونَ ... ثُمَّ یَأْتِی مِنْ بَعْدِ ذٰلِکَ عٰامٌ
6- رؤیاها میتواند دربردارندۀ الهامات و رموزی راهگشا برای انسانها باشد.
یُوسُفُ أَیُّهَا الصِّدِّیقُ أَفْتِنٰا ... قٰالَ تَزْرَعُونَ ... ثُمَّ یَأْتِی مِنْ بَعْدِ ذٰلِکَ
7- دانش تعبیر رؤیا، دانشی راهگشا به حوادث آینده و کارآمد برای پیشگیری از ناگواریها
قٰالَ تَزْرَعُونَ ... عٰامٌ فِیهِ یُغٰاثُ النّٰاسُ
کلیدواژهها:
اقتصاد؛ بشارت؛ تاریخ؛ حکومت؛ رؤیا؛ سال؛ علم؛ مصر؛ نعمت؛ یوسف(ع)
وَ قٰالَ اَلْمَلِکُ اِئْتُونِی بِهِ فَلَمّٰا جٰاءَهُ اَلرَّسُولُ قٰالَ اِرْجِعْ إِلیٰ رَبِّکَ فَسْئَلْهُ مٰا بٰالُ اَلنِّسْوَةِ اَللاّٰتِی قَطَّعْنَ أَیْدِیَهُنَّ إِنَّ رَبِّی بِکَیْدِهِنَّ عَلِیمٌ (50)
و شاه گفت: یوسف را نزد من آورید. پس هنگامی که فرستادۀ شاه نزد یوسف آمد، گفت: نزد سرورت بازگرد و از او بپرس که حقیقت امر بانوانی که دست خود را بریدند چیست؟ قطعاً پروردگار من به نیرنگشان آگاه است.
50
1- پادشاه مصر از طریق ساقی دربار و فرستادن وی به نزد یوسف(ع) از تعبیر رؤیای شگفت خویش آگاه شد.
وَ قٰالَ الْمَلِکُ ائْتُونِی بِهِ
2- پادشاه مصر به راستی و درستی تعبیر و تفسیر یوسف(ع) ار رؤیای شگفتش، اطمینان یافت.
وَ قٰالَ الْمَلِکُ ائْتُونِی بِهِ
از اینکه پادشاه مصر پس از شنیدن تعبیر و تأویل خواب خویش، یوسف(ع) را احضار میکند، معلوم میشود وی دریافته بود که تعبیر یوسف(ع) عالمانه و شایستۀ اعتنا کردن است.
3- پادشاه مصر پس از دریافت تعبیر رؤیایش، خواهان حضور یوسف(ع) در نزد خویش شد.
وَ قٰالَ الْمَلِکُ ائْتُونِی بِهِ
4- پادشاه مصر پس از دریافت تعبیر رؤیایش، به آزادی یوسف(ع) از زندان و بار یافتن او به دربار فرمان داد.
وَ قٰالَ الْمَلِکُ ائْتُونِی بِهِ ... قٰالَ ارْجِعْ
از اینکه یوسف(ع) با فرستادۀ پادشاه از زندان خارج نمیشود و به دربار نمیآید، معلوم میشود فرمان پادشاه مبنی بر احضار او (ائتونی به) احضار اجباری نبوده است ؛ بلکه دستور به آزادی آن حضرت از زندان و بار یافتن به دربار بوده است.
5- ساقی پادشاه از طرف دربار برای آزادسازی یوسف(ع) و حاضر کردن او نزد پادشاه، به سوی زندان روانه شد.
فَلَمّٰا جٰاءَهُ الرَّسُولُ
«ال»در «الرَّسُولُ» عهد ذکری است و به قرینۀ (فأرسلون) در آیۀ 45 معلوم میشود که این فرستاده، همان ساقی پادشاه بود که برای دریافت تعبیر خواب به سوی یوسف(ع) فرستاده شده بود.
6- یوسف(ع) پیک دربار را باز گرداند تا از پادشاه بخواهد دربارۀ ماجرای مهمانان زلیخا تحقیق کند.
قٰالَ ارْجِعْ إِلیٰ رَبِّکَ فَسْئَلْهُ مٰا بٰالُ النِّسْوَةِ
«بٰالُ» به معنای شأن و کار مهم است و مراد از آن در آیۀ شریفه، ماجرا و داستان میباشد.
7- بازجویی از زنانی که در ماجرای میهمانی زلیخا دستهای خویش را بریدند، شرط یوسف(ع) برای بیرون آمدن از زندان و حاضر شدن در نزد پادشاه
قٰالَ ارْجِعْ إِلیٰ رَبِّکَ فَسْئَلْهُ مٰا بٰالُ النِّسْوَةِ اللاّٰتِی قَطَّعْنَ أَیْدِیَهُنَّ
8- رفع اتهام و اثبات بیگناهی، هدف یوسف(ع) از تقاضای تحقیق در ماجرای زنانی که دستهای خویش را با مشاهدۀ یوسف(ع) بریدند.
قٰالَ ارْجِعْ إِلیٰ رَبِّکَ فَسْئَلْهُ مٰا بٰالُ النِّسْوَةِ اللاّٰتِی قَطَّعْنَ أَیْدِیَهُنَّ
9- ضرورت تلاش برای اعادۀ حیثیت و
رفع اتهامهای ناروا
فَلَمّٰا جٰاءَهُ الرَّسُولُ قٰالَ ارْجِعْ إِلیٰ رَبِّکَ فَسْئَلْهُ مٰا بٰالُ النِّسْوَةِ
10- ارزش اعادۀ حیثیت و شرف بیش از ارزشرهایی از زندان و نجات از دشواریها و مشکلات، در بینش یوسف(ع)
فَلَمّٰا جٰاءَهُ الرَّسُولُ قٰالَ ارْجِعْ إِلیٰ رَبِّکَ فَسْئَلْهُ مٰا بٰالُ النِّسْوَةِ
11- ماجرای میهمانی زلیخا از زنان اشراف و بریدن آنان دستهای خویش را، گویاترین صحنه برای اثبات منزلت والا و عفت و پاکدامنی یوسف(ع)
فَسْئَلْهُ مٰا بٰالُ النِّسْوَةِ اللاّٰتِی قَطَّعْنَ أَیْدِیَهُنَّ
یوسف(ع) برای رسیدگی به پروندۀ خویش با عبارت «اللاّٰتِی قَطَّعْنَ أَیْدِیَهُنَّ» داستان میهمانی زلیخا از زنان اشراف و اینکه آنان دستهای خویش را بریدند را مطرح میکند و از آن جا که یوسف(ع) درصدد اثبات بیگناهی خویش است، میتوان گفت: داستان مذکور و مسائل پیرامون آن برای اثبات عفت، پاکدامنی و بیگناهی یوسف(ع) بهترین شاهد بوده است.
12- یوسف(ع) به پاس خدمات زلیخا به او، شکایتی علیه وی به پادشاه نکرد.
فَسْئَلْهُ مٰا بٰالُ النِّسْوَةِ اللاّٰتِی قَطَّعْنَ أَیْدِیَهُنَّ
با وجود اینکه زلیخا نیز همانند دیگر زنان اشراف در گرفتاریهای یوسف(ع) و متهم ساختن او نقشی بسزا داشت، ولی یوسف(ع) از او نام نمیبرد و علیه او سخنی به پادشاه نمیگوید. به نظر میرسد دلیل این امر خدماتی است که زلیخا در عهد کودکی و نوجوانی یوسف(ع) برای وی انجام داده بود.
13- یوسف(ع) شخصیتی با عظمت، بزرگوار و در اوج کرامت و آزادگی
قٰالَ الْمَلِکُ ائْتُونِی بِهِ ... فَسْئَلْهُ مٰا بٰالُ النِّسْوَةِ اللاّٰتِی قَطَّعْنَ أَیْدِیَهُنَّ
14- یوسف(ع) با ابلاغ بیگناهی خویش به پادشاه، بر این نکته تأکید کرد که زندانی شدنش نتیجۀ مکر و کید زنان اشراف بوده است.
إِنَّ رَبِّی بِکَیْدِهِنَّ عَلِیمٌ
15- تأکید یوسف(ع) بر آگاهی کامل خداوند به کید زنان اشراف دربارۀ او
إِنَّ رَبِّی بِکَیْدِهِنَّ عَلِیمٌ
16- یوسف(ع) در پیامش به پادشاه، خداوند را حقیقتی آگاه به امور انسانها معرفی کرد.
إِنَّ رَبِّی بِکَیْدِهِنَّ عَلِیمٌ
17- یوسف(ع) در پیامش به پادشاه مصر، خداوند را رب و مدبر خویش معرفی کرد.
فَسْئَلْهُ مٰا بٰالُ النِّسْوَةِ ... إِنَّ رَبِّی بِکَیْدِهِنَّ عَلِیمٌ
18- یوسف(ع) در پیامش به پادشاه، به او گوشزد کرد که وی را رب و مالک خویش نخواهد دانست و خود را بندۀ او نخواهد شمرد.
إِنَّ رَبِّی بِکَیْدِهِنَّ عَلِیمٌ
کلیدواژهها:
آبرو؛ اشراف؛ افترا؛ تولی؛ حکومت؛ دست؛ رؤیا؛ رب /اسما و صفات؛ زلیخا؛ زن؛ زندان؛ شرک؛ ضیافت؛ عفت؛ علیم/اسما و صفات؛ گناه؛ مصر؛ مکر؛ یوسف(ع)
قٰالَ مٰا خَطْبُکُنَّ إِذْ رٰاوَدْتُنَّ یُوسُفَ عَنْ نَفْسِهِ قُلْنَ حٰاشَ لِلّٰهِ مٰا عَلِمْنٰا عَلَیْهِ مِنْ سُوءٍ قٰالَتِ اِمْرَأَةُ اَلْعَزِیزِ اَلْآنَ حَصْحَصَ اَلْحَقُّ أَنَا رٰاوَدْتُهُ عَنْ نَفْسِهِ وَ إِنَّهُ لَمِنَ اَلصّٰادِقِینَ (51)
شاه گفت: داستان شما بانوان آن گاه که برای کام گرفتن از یوسف با او مراوده کردید چیست؟ گفتند: حاشا که ما هیچگونه بدی در او سراغ نداریم. زن عزیز گفت: اکنون حق آشکار شد. من بودم که برای کام گرفتن از یوسف با او مراوده کردم، و او قطعاً از راستگویان است.
51
1- پادشاه مصر به منظور بازجویی از زنان اشراف دربارۀ ماجرایشان با یوسف(ع) آنان را احضار کرد.
قٰالَ مٰا خَطْبُکُنَّ
2- پادشاه مصر داستان یوسف و زنان اشراف را، ماجرایی بزرگ ارزیابی کرد و خوعهدهدار بازجویی از زنان اشراف شد.
قٰالَ مٰا خَطْبُکُنَّ إِذْ رٰاوَدْتُنَّ یُوسُفَ عَنْ نَفْسِهِ
«خطب» به معنای کار و امر بزرگ است. و مراد از آن در این جا داستان و ماجراست.
3- بازجویی پادشاه از زنان اشراف، پاسخی به پیام و تقاضای یوسف(ع) بود.
فَسْئَلْهُ مٰا بٰالُ النِّسْوَةِ ... قٰالَ مٰا خَطْبُکُنَّ
4- پادشاه مصر پیش از بازجویی از زنان اشراف، به تقاضای آنان (درخواست کامروایی) از یوسف(ع) و بیگناهی او آگاه شده بود.
قٰالَ مٰا خَطْبُکُنَّ إِذْ رٰاوَدْتُنَّ یُوسُفَ عَنْ نَفْسِهِ
«إِذْ» بدل اشتمال برای «خَطْبُکُنَّ» است و بیانگر مقصود پادشاه از ماجرایی است که دربارۀ آن بازجویی میکرد. بنابراین «مٰا خَطْبُکُنَّ ...» ؛ یعنی، داستان شما چیست؟ منظورم آن داستانی
است که تقاضای کامروایی از یوسف میکردید. تصریح شاه به اینکه شما زنان از یوسف(ع) تقاضا کردید، میرساندکه وی به مراودۀ آنان و بیگناهی یوسف(ع) آگاهی یافته بود.
5- زنان اشراف، درخواست کامروایی از یوسف(ع) را انکار نکردند.
مٰا خَطْبُکُنَّ إِذْ رٰاوَدْتُنَّ یُوسُفَ عَنْ نَفْسِهِ قُلْنَ حٰاشَ لِلّٰهِ مٰا عَلِمْنٰا عَلَیْهِ مِنْ سُوءٍ
6- زنان اشراف در حضور پادشاه مصر، بر پاکدامنی یوسف(ع) و مبرّا بودنش از هرگونه آلودگی شهادت دادند.
قُلْنَ حٰاشَ لِلّٰهِ مٰا عَلِمْنٰا عَلَیْهِ مِنْ سُوءٍ
کلمۀ (بدی و آلودگی) پس از نفی واقع شده است و از این رو شامل هرگونه سوء و بدی میشود و «مِنْ» زایده نیز این معنا را تأکید میکند.
7- یوسف(ع) به دلیل پاکدامنی شگفتانگیزش، از آفریدههای بینظیر خداوند در دیدگاه زنان اشراف مصر
قُلْنَ حٰاشَ لِلّٰهِ
8- یوسف(ع)، برخوردار از عفتی اعجاب برانگیز و درخور برترین ستایش
قُلْنَ حٰاشَ لِلّٰهِ
«حٰاشَ لِلّٰهِ» سخنی است که از شدت شگفتزدگی حکایت دارد.
9- پادشاه مصر و درباریان او در مصر باستان و عصر یوسف(ع)، به وجود خداوند و منزّه بودنش اعتقاد داشتند.
قُلْنَ حٰاشَ لِلّٰهِ
10- زلیخا نیز در جلسۀ محاکمهای که برای کشف حقیقت ماجرای زنان با یوسف(ع) تشکیل شده بود، حضور داشت.
قٰالَتِ امْرَأَةُ الْعَزِیزِ الْآنَ حَصْحَصَ الْحَقُّ
11- شوهر زلیخا به هنگام محاکمۀ زنان اشراف زنده بود و همچنان عهدهدار منصب عزیزی در حکومت مصر بود.
قٰالَتِ امْرَأَةُ الْعَزِیزِ
توصیف زلیخا با وصف «همسر عزیز» میرساند که شوهرش در هنگام محاکمه زنده بود و به سمت عزیزی اشتغال داشت.
12- منصب عزیزی از مناصب حکومت پادشاهی مصر باستان
وَ قٰالَ الْمَلِکُ ... قٰالَتِ امْرَأَةُ الْعَزِیزِ
یاد کردن برادران یوسف از او با عنوان «عزیز» در آیۀ 88، نشان میدهد که «عزیز» در «امْرَأَةُ الْعَزِیزِ» نام همسر زلیخا نبوده ؛ بلکه بیانگر سمت حکومتی وی بوده است.
13- زلیخا شهادت زناناشراف برپاکدامنی یوسف(ع) را تصدیق کرد و سخن آنان را مایۀ روشن شدن حقیقت دانست.
قٰالَتِ امْرَأَةُ الْعَزِیزِ الْآنَ حَصْحَصَ الْحَقُّ
«حصحصة»(مصدر «حَصْحَصَ» ) به معنای روشن شدن چیزی پس از کتمان آن است. برخی نیز گفتهاند به معنای ثبوت و استقرار است.
14- درخشش نهایی از آنِ حق است.
اَلْآنَ حَصْحَصَ الْحَقُّ
15- باطل نمیتواند برای همیشه پوشانندۀ حق باشد.
اَلْآنَ حَصْحَصَ الْحَقُّ أَنَا رٰاوَدْتُهُ عَنْ نَفْسِهِ
16- زلیخا در حضور پادشاه مصر به تقاضای کامروایی از یوسف(ع) اعتراف کرد و به استنکاف یوسف(ع) از پذیرش تقاضایش شهادت داد.
أَنَا رٰاوَدْتُهُ عَنْ نَفْسِهِ وَ إِنَّهُ لَمِنَ الصّٰادِقِینَ
جملۀ «أَنَا رٰاوَدْتُهُ عَنْ نَفْسِهِ» - به بیانی که در آیۀ 26 ذیل برداشت شمارۀ 2 گذشت - دلالت بر حصر دارد ؛ یعنی، من از او درخواست کردم و او چنین درخواستی نداشت.
17- زلیخا پیش از جلسۀ بازجویی و محکمۀ دادرسی، یوسف(ع) را مجرم معرفی میکرد و به کامجویی از وی متهم میساخت.
قٰالَتِ امْرَأَةُ الْعَزِیزِ الْآنَ حَصْحَصَ الْحَقُّ أَنَا رٰاوَدْتُهُ عَنْ نَفْسِهِ وَ إِنَّهُ لَمِنَ الصّٰادِقِینَ
برداشت فوق از قید «الْآنَ» استفاده میشود.
18- زلیخا در حضور پادشاه مصر، بر صداقت وراستگویی یوسف(ع) تأکیدکرد.
وَ إِنَّهُ لَمِنَ الصّٰادِقِینَ
19- اعتراف زلیخا به دروغگویی خویش در متهم ساختن یوسف(ع) به درخواست کامجویی
أَنَا رٰاوَدْتُهُ عَنْ نَفْسِهِ وَ إِنَّهُ لَمِنَ الصّٰادِقِینَ
کلیدواژهها:
اشراف؛ افترا؛ اقرار؛ اللّه؛ تاریخ؛ حق؛ حکومت؛ دروغ؛ راستگویی؛ زلیخا؛ زن؛ عزیز مصر؛ عفت؛ علم؛ گناه؛ گواهی؛ مصر؛ یوسف(ع)
ذٰلِکَ لِیَعْلَمَ أَنِّی لَمْ أَخُنْهُ بِالْغَیْبِ وَ أَنَّ اَللّٰهَ لاٰ یَهْدِی کَیْدَ اَلْخٰائِنِینَ (52)
این [تقاضای دادرسی] برای آن است که [عزیز] بداند من در غیابش به او خیانت نکردم، و برای آن است که خدا نیرنگ خائنان را به هدف نمیرساند.
52
1- یوسف(ع) در زندان مصر، علتهای نپذیرفتن دعوت پادشاه و حاضر نشدن در نزد او و تقاضای دادرسی را بیان کرد.
قٰالَ ارْجِعْ إِلیٰ رَبِّکَ ... ذٰلِکَ لِیَعْلَمَ
جملۀ «ذٰلِکَ لِیَعْلَمَ ...» تا آخر آیۀ بعد، ادامۀ کلام یوسف(ع) در زندان با فرستادۀ ملک است و اینکه بعضی آن را سخن زلیخا، دانستهاند به دلایل متعددی درست نیست. در اینجا به برخی از آنها اشاره میشود: 1-\ ظاهر این است که «أَنَّ اللّٰهَ ...» عطف بر «أَنِّی لَمْ أَخُنْهُ ...» باشد ؛ یعنی: «ذٰلِکَ لِیَعْلَمَ ... أَنَّ اللّٰهَ لاٰ یَهْدِی ...».
این معنا محتمل نیست که سخن زلیخا باشد. 2-\ آنچه در آیۀ بعد آمده، حقایق و معارفی بلند است که اعتقاد و باور به آنها از زنی چون زلیخا - که در سلک مشرکان است - برنمیآید.
2- آگاه شدن عزیز مصر به پرهیز یوسف(ع) از رابطۀ نامشروع با همسر وی، از اهداف یوسف(ع) در تقاضای دادرسی و بازجویی از زنان اشراف
ذٰلِکَ لِیَعْلَمَ أَنِّی لَمْ أَخُنْهُ بِالْغَیْبِ
مشارالیه «ذٰلِکَ» خارج نشدن از زندان و تقاضای دادرسی و محاکمۀ زنان اشراف است، ضمیر در «لِیَعْلَمَ» و «لَمْ أَخُنْهُ» به «عزیز» باز میگردد و «ذٰلِکَ لِیَعْلَمَ ...» ؛ یعنی، بیرون نرفتن من از زندان و تقاضای دادرسی بدان خاطر بود که عزیز مصر بداند من در نهان به او خیانتی نکردم.
3- یوسف(ع) با تقاضای دادرسی و درخواست بازجویی از زنان، درصدد بود تا به پادشاه اثبات کند که هرگز با همسر عزیز رابطۀ نامشروع نداشته و به او خیانت نکرده است.
ذٰلِکَ لِیَعْلَمَ أَنِّی لَمْ أَخُنْهُ بِالْغَیْبِ
چنانکه گفته شد: ضمیر در «یعلم» و «لَمْ أَخُنْهُ» به «عزیز» باز میگردد.
4- لزوم تلاش برای رفع اتهام ناروا از خویش
ذٰلِکَ لِیَعْلَمَ أَنِّی لَمْ أَخُنْهُ بِالْغَیْبِ
5- رعایت عفّت و پرهیز از خیانت به ویژه در نهان و به دور از چشم مردم، خصلتی ارزشمند و نیکوست.
ذٰلِکَ لِیَعْلَمَ أَنِّی لَمْ أَخُنْهُ بِالْغَیْبِ
«بِالْغَیْبِ» (در نهان) میتواند حال برای ضمیر فاعلی و نیز برای ضمیر مفعولی در «لَمْ أَخُنْهُ» باشد. بنابراین «لَمْ أَخُنْهُ بِالْغَیْبِ» ؛ یعنی، به او خیانت نکردم آن گاه که وی [از چشم ما] نهان بود و یا من از او در نهان بودم.
6- تجاوز به ناموس مردم خیانت به آنان است.
ذٰلِکَ لِیَعْلَمَ أَنِّی لَمْ أَخُنْهُ بِالْغَیْبِ
7- خیانت به مردم، گناه و رفتاری نکوهیده است.
ذٰلِکَ لِیَعْلَمَ أَنِّی لَمْ أَخُنْهُ بِالْغَیْبِ
8- خداوند نخواهد گذاشت مکر و حیلۀ خیانتکاران به فرجام رسد و به ثمر نشیند.
وَ أَنَّ اللّٰهَ لاٰ یَهْدِی کَیْدَ الْخٰائِنِینَ
9- زنان اشراف مصر و متهم کنندگان یوسف(ع) بهخیانت، از زمرۀخائنان بودند.
أَنَّ اللّٰهَ لاٰ یَهْدِی کَیْدَ الْخٰائِنِینَ
مصداق مورد نظر برای «الْخٰائِنِینَ» زلیخا و زنان اشراف و نیز درباریانی میباشند که تصمیم به زندانی کردن یوسف(ع) گرفتند (ثم بدا لهم من بعد ما رأوا الأیات لیسجننه) آیۀ 35.
10- خداوند، خنثیٰ کنندۀ مکر و حیلۀ زنان اشراف و نجاتبخش یوسف(ع) از زندان
أَنَّ اللّٰهَ لاٰ یَهْدِی کَیْدَ الْخٰائِنِینَ
11- یوسف(ع) با تقاضای دادرسی درصدد بود به پادشاه مصر ثابت کند که خیانتکاران هرگز به پیروزی نمیرسند و مکرشان فرجامی ندارد.
ذٰلِکَ لِیَعْلَمَ ... أَنَّ اللّٰهَ لاٰ یَهْدِی کَیْدَ الْخٰائِنِینَ
چنان چه گذشت عبارت «أَنَّ اللّٰهَ لاٰ یَهْدِی ...» عطف بر «أَنِّی ...» است ؛ یعنی: «ذلک لیعلم أن اللّٰه...». این بدان خاطر بود که عزیز و یا پادشاه بداند که خداوند مکر خیانتکاران را به ثمر نمینشاند.
12- تلاش یوسف(ع) برای متوجه ساختن پادشاه مصر به نقش تعیین کنندۀ سنن و ارادۀ الهی در شکلگیری حوادث و رخدادها
ذٰلِکَ لِیَعْلَمَ ... أَنَّ اللّٰهَ لاٰ یَهْدِی کَیْدَ الْخٰائِنِینَ
کلیدواژهها:
اشراف؛ اللّه؛ حکومت؛ خیانت؛ عفت؛ علم؛ عمل؛ گناه؛ مصر؛ مکر؛ یوسف(ع)
وَ مٰا أُبَرِّئُ نَفْسِی إِنَّ اَلنَّفْسَ لَأَمّٰارَةٌ بِالسُّوءِ إِلاّٰ مٰا رَحِمَ رَبِّی إِنَّ رَبِّی غَفُورٌ رَحِیمٌ (53)
و من خود را تبرئه نمیکنم، زیرا نفس سرکش بسیار به بدی وا میدارد، مگر اینکه پروردگارم رحمت آورد. به یقین پروردگار من بسیار آمرزنده و مهربان است.
53
1- یوسف(ع) مصون ماندن خویش از گناهان و ارتکاب بدیها را، به امداد خدا میدانست نه برخاسته از ارادۀ خود بدون توفیق الهی.
أَنِّی لَمْ أَخُنْهُ ... وَ مٰا أُبَرِّئُ نَفْسِی إِنَّ النَّفْسَ لَأَمّٰارَةٌ بِالسُّوءِ إِلاّٰ مٰا رَحِمَ رَبِّی
از ارتباط «مٰا أُبَرِّئُ نَفْسِی» (من نفس خویش را از ارتکاب بدیها تبرئه نمیکنم)با جملۀ «لَمْ أَخُنْهُ بِالْغَیْبِ» این نکته معلوم
میشود که: یوسف(ع) با جملۀ «مٰا أُبَرِّئُ نَفْسِی» درصدد نیست که بگوید من گناه کردهام؛ بلکه با توجه به عبارت «إِلاّٰ مٰا رَحِمَ رَبِّی» در مقام بیان این حقیقت است که اگر من مرتکب گناه نشدهام، نه به خاطر توان شخصی است ؛ زیرا نفس هر کس و نیز نفس من ترغیب کنندۀ به گناه و بدی است. پس آلوده نشدن من به گناه به توفیق الهی و رحمت او بوده است.
2- یوسف(ع) از این اندیشه که امور خویش را خود بدون عنایت الهی تدبیر کند، مبرّا و منزه بود.
وَ مٰا أُبَرِّئُ نَفْسِی
3- نفس آدمیان بجز در پرتو امدادهای الهی، همواره آنان را به ارتکاب گناهان و بدیها فرا میخواند.
إِنَّ النَّفْسَ لَأَمّٰارَةٌ بِالسُّوءِ إِلاّٰ مٰا رَحِمَ رَبِّی
کلمۀ «امّارة» صیغۀ مبالغه و به معنای بسیار امر کننده و ترغیب کننده است. «مٰا» در «إِلاّٰ مٰا رَحِمَ» ممکن است موصول اسمی و به معنای «التی»باشد. بر این مبنا «إِنَّ النَّفْسَ ...» ؛ یعنی، نفس آدمیان ایشان را به بدیها فرمان میدهد مگر آن نفسی که خداوند صاحبش را رحم کند. و محتمل است «مٰا» ظرفیه باشد. در این صورت مستثنیٰ منه «فی کل زمان»است و معنای جمله چنین میشود: «نفس آدمیان همواره آنان رای به بدی فرامی خواند، مگر زمانی که خداوند بر صاحب آن نفس رحم کند».
4- انبیا نیز همانند دیگران دارای کششهای نفسانی هستند.
وَ مٰا أُبَرِّئُ نَفْسِی إِنَّ النَّفْسَ لَأَمّٰارَةٌ بِالسُّوءِ
5- ترک گناه و پرهیز از بدیها و آلودگیها، تنها با توفیق و امدادهای خداوند میسر است.
إِنَّ النَّفْسَ لَأَمّٰارَةٌ بِالسُّوءِ إِلاّٰ مٰا رَحِمَ رَبِّی
6- نفس آدمی در صورت شمول رحمت خدا بر او، به انجام بدیها فرمان نمیدهد و به ارتکاب گناهان ترغیب نمیکند.
إِنَّ النَّفْسَ لَأَمّٰارَةٌ بِالسُّوءِ إِلاّٰ مٰا رَحِمَ رَبِّی
7- یوسف(ع) مصونیت خویش از گناه و خیانت را پرتوی از رحمت الهی بر خویش میدانست.
مٰا أُبَرِّئُ نَفْسِی ... إِلاّٰ مٰا رَحِمَ رَبِّی
8- یوسف(ع) به دلیل باور به ربوبیت و تدبیر الهی، رحمت او را مایۀ ترک گناهان و بدیها دانست و خود را ستایش نکرد.
وَ مٰا أُبَرِّئُ نَفْسِی إِنَّ النَّفْسَ لَأَمّٰارَةٌ بِالسُّوءِ إِلاّٰ مٰا رَحِمَ رَبِّی
9- پیامبران باتوفیق خدا وشمول رحمتش بر آنان، از ارتکاب گناهان مصون مانده و از خطر نفس امّاره رهایی مییابند.
إِنَّ النَّفْسَ لَأَمّٰارَةٌ بِالسُّوءِ إِلاّٰ مٰا رَحِمَ رَبِّی
10- ضرورت هوشیاری در برابر تمایلات نفسانی و لزوم فراهم آوردن زمینههای جلب رحمت الهی برای مصون ماندن از خطرات آن
إِنَّ النَّفْسَ لَأَمّٰارَةٌ بِالسُّوءِ إِلاّٰ مٰا رَحِمَ رَبِّی
11- «رب»، «غَفُورٌ» و «رَحِیمٌ» از اسما و صفات خداوند
إِنَّ رَبِّی غَفُورٌ رَحِیمٌ
12- مغفرت و رحمت خداوند بر بندگان، پرتوی از ربوبیت او بر ایشان است.
إِلاّٰ مٰا رَحِمَ رَبِّی إِنَّ رَبِّی غَفُورٌ رَحِیمٌ
13- خداوند، امور انسانها را بر اساس رحمت خویش و مغفرت خطاهای آنان تدبیر میکند.
إِنَّ رَبِّی غَفُورٌ رَحِیمٌ
14- ترحم خدا بر برخی انسانها و نجات آنان از سیطرۀ نفس امّاره، برخاسته از رحمت و غفران اوست.
إِنَّ النَّفْسَ ... إِلاّٰ مٰا رَحِمَ رَبِّی إِنَّ رَبِّی غَفُورٌ رَحِیمٌ
15- آمرزیده شدن گناهان و خطاهای آدمی، شرط شمول رحمت خدا بر ایشان است.
إِنَّ رَبِّی غَفُورٌ رَحِیمٌ
برداشت فوق، از تقدم «غَفُورٌ» بر «رَحِیمٌ» استفاده شده است.
کلیدواژهها:
اللّه؛ انبیاء؛ ایمان؛ توحید؛ رب/اسما و صفات؛ رحمت؛ شهوات؛ عصمت؛ گناه؛ مغفرت؛ نفس؛ یوسف(ع)
وَ قٰالَ اَلْمَلِکُ اِئْتُونِی بِهِ أَسْتَخْلِصْهُ لِنَفْسِی فَلَمّٰا کَلَّمَهُ قٰالَ إِنَّکَ اَلْیَوْمَ لَدَیْنٰا مَکِینٌ أَمِینٌ (54)
و شاه گفت: یوسف را نزد من آورید تا او را مشاور مخصوص خود گردانم. پس هنگامیکه با او گفتوگو کرد، گفت: تو اکنون نزد ما با منزلت و امین هستی.
54
1- پادشاه مصر پس از آشکار شدن بیگناهی و کمال عفت و پاکدامنی یوسف(ع)، به دیدار او دل بست و با فرمانی مجدد او را به دربار خویش فراخواند.
ذٰلِکَ لِیَعْلَمَ أَنِّی لَمْ أَخُنْهُ ... وَ قٰالَ الْمَلِکُ ائْتُونِی بِهِ أَسْتَخْلِصْهُ لِنَفْسِی
2- پادشاه مصر در فراخوانی یوسف(ع) به دربار، یادآور شد که وی را مشاور ویژۀ خویش خواهد ساخت.
قٰالَ الْمَلِکُ ائْتُونِی بِهِ أَسْتَخْلِصْهُ لِنَفْسِی
آن گاه که آدمی کسی را محرم اسرار خود قرار دهد و در امور خویش وی را مداخله دهد، گفته میشود: «أَسْتَخْلِصْهُ» (برگرفته شده از لسانالعرب). بنابراین «أَسْتَخْلِصْهُ لِنَفْسِی» ؛ یعنی، تا یوسف(ع) را محرم اسرار خویش سازم و در ادارۀ امور مملکتی او را مداخله دهم. از این معنا میتوان به مشاور مخصوص تعبیر کرد.
3- یوسف(ع) پس از آشکار شدن بیگناهیش بر پادشاه و درباریان، دعوت او را پذیرفت و بیدرنگ از زندان به دربار رفت.
قٰالَ الْمَلِکُ ائْتُونِی بِهِ ... فَلَمّٰا کَلَّمَهُ
اتصال جملۀ «فَلَمّٰا کَلَّمَهُ» به «ائْتُونِی بِهِ» و نیاوردن مطالبی نظیر رساندن فرمان پادشاه به یوسف(ع)، اعلام نتیجۀ محاکمۀ زنان به وی و... برای رساندن این معناست که میان فرمان پادشاه و گفت و گو با یوسف(ع) فاصلهای نبود.
4- یوسف(ع) و پادشاه در نخستین ملاقاتشان با یکدیگر، دربارۀ رؤیای پادشاه، تعبیر یوسف(ع) و گزینش او به سمت مشاور، به گفت و گو پرداختند.
وَ قٰالَ الْمَلِکُ ائْتُونِی بِهِ أَسْتَخْلِصْهُ لِنَفْسِی فَلَمّٰا کَلَّمَهُ
اگرچه در آیۀ شریفه تصریح نشده که پادشاه و یوسف(ع) دربارۀ چه موضوعی گفت و گو کردند ؛ ولی قراین حالیه و مقالیه حاکی است که موضوع سخن دربارۀ رؤیای پادشاه و تعبیر یوسف(ع) و نیز دعوت از یوسف(ع) به همکاری و مشاوره و... بوده است.
5- گفت و گوی یوسف(ع) با پادشاه در نخستین ملاقات، موجب توجه بیشتر و اعتماد افزونتر پادشاه به او شد.
فَلَمّٰا کَلَّمَهُ قٰالَ إِنَّکَ الْیَوْمَ لَدَیْنٰا مَکِینٌ أَمِینٌ
ظاهر این است که ضمیر فاعلی در «کَلَّمَهُ» به یوسف(ع) و ضمیر مفعولی آن به پادشاه برگردد. ترتب جملۀ «قٰالَ إِنَّکَ ...» مؤید این نظر است و چون پادشاه پس از گفت وگوی یوسف(ع) با وی اظهار داشت: «إِنَّکَ الْیَوْمَ ...»، معلوم میشود سخنان یوسف(ع) باعث توجه افزونتر پادشاه به او شد.
6- سخن آدمی میتواند نشان دهندۀ مرتبت و شخصیت او باشد.
فَلَمّٰا کَلَّمَهُ قٰالَ إِنَّکَ الْیَوْمَ لَدَیْنٰا مَکِینٌ أَمِینٌ
7- یوسف(ع) انسانی مقتدر و امین و شایستۀ اعتماد بود.
إِنَّکَ الْیَوْمَ لَدَیْنٰا مَکِینٌ أَمِینٌ
8- پادشاه مصر در پی ملاقاتش با یوسف(ع) و احراز شخصیت و دانش او، به وی اعلام کرد که در دستگاه حکومتی، رأیی نافذ و فرمانی مطاع خواهد داشت.
فَلَمّٰا کَلَّمَهُ قٰالَ إِنَّکَ الْیَوْمَ لَدَیْنٰا مَکِینٌ أَمِینٌ
به کسی که دارای منزلتی والا و شأنی رفیع باشد «مَکِینٌ» گفته میشود. «أَمِینٌ» نیز به کسی گفته میشود که از خیانت بپرهیزد و به صداقت گفتارش و درستی رفتارش اطمینان باشد. سخن پادشاه (تو نزد ما منزلتی والا داری) کنایه از این است که:
دستوراتت نافذ است و آنچه در امر حکومت پیشنهاد کنی مورد قبول است.
9- پادشاه مصر در عصر یوسف، فردی با فراست و از حکمت و تدبیر برخوردار بود.
وَ قٰالَ الْمَلِکُ ائْتُونِی بِهِ أَسْتَخْلِصْهُ لِنَفْسِی فَلَمّٰا کَلَّمَهُ قٰالَ إِنَّکَ الْیَوْمَ لَدَیْنٰا مَکِینٌ أَمِینٌ
10- پادشاه مصر در عصر یوسف، دوستدار پاکدامنان، دانشمندان و درستکاران امین بود.
فَلَمّٰا کَلَّمَهُ قٰالَ إِنَّکَ الْیَوْمَ لَدَیْنٰا مَکِینٌ أَمِینٌ
11- واگذار کنندۀ منصب، باید توانمندی و امانتداریِ منصبپذیر را احراز کند.
قٰالَ الْمَلِکُ ائْتُونِی بِهِ أَسْتَخْلِصْهُ لِنَفْسِی ... مَکِینٌ أَمِینٌ
12- الغای حکم بردگی یوسف(ع) به دست پادشاه مصر *
اِئْتُونِی بِهِ أَسْتَخْلِصْهُ ... قٰالَ إِنَّکَ الْیَوْمَ لَدَیْنٰا مَکِینٌ أَمِینٌ
جملۀ «أَسْتَخْلِصْهُ لِنَفْسِی» و نیز متروک شدن قصۀ بردگی یوسف(ع) در ادامۀ داستان او، میتواند گویای برداشت فوق باشد.
کلیدواژهها:
امانت؛ بردگی؛ حکومت؛ خیانت؛ رؤیا؛ سخن؛ عفت؛ علم؛ گناه؛ مصر؛ نفس؛ یوسف(ع)
قٰالَ اِجْعَلْنِی عَلیٰ خَزٰائِنِ اَلْأَرْضِ إِنِّی حَفِیظٌ عَلِیمٌ (55)
یوسف گفت: مرا بر خزانههای این سرزمین بگمار، زیرا من نگهبانی دانا هستم.
55
1- یوسف(ع) از پادشاه خواست وی را به وزارت کشاورزی مصر و تصدی انبارهای غله، منصوب کند.
قٰالَ اجْعَلْنِی عَلیٰ خَزٰائِنِ الْأَرْضِ
از آن جا که یوسف(ع) در تعبیر رؤیای پادشاه بیان داشت که باید هفت سال با جدیّت به امر کاشت و برداشت و ذخیرهسازی ارزاق بپردازند، چنین برمیآید که مقصود وی از «مرا بر گنجینه های زمین بگمار» این است که امور یاد شده را به من بسپار ؛ یعنی، امر کشت و برداشت (وزارت کشاورزی) و نیز انبارهای غلّه در اختیار من باشد.
2- پیشگیری از بروز فاجعه برای مردم
مصر به سبب قحطی و خشکسالی، از هدفهای یوسف(ع) در تقاضای منصب حکومتی
اِجْعَلْنِی عَلیٰ خَزٰائِنِ الْأَرْضِ
3- یوسف(ع) دلیل صلاحیت خویش برای تصدی امور غذایی مردم مصر را برای پادشاه بیان کرد.
اِجْعَلْنِی عَلیٰ خَزٰائِنِ الْأَرْضِ إِنِّی حَفِیظٌ عَلِیمٌ
جملۀ «إِنِّی حَفِیظٌ عَلِیمٌ» تعلیل برای «اجْعَلْنِی ...»است.
4- یوسف(ع) بر حفظ ذخایر مالی و حراست انبارهای غذایی از حیف و میل شدن، توانا بود.
اِجْعَلْنِی عَلیٰ خَزٰائِنِ الْأَرْضِ إِنِّی حَفِیظٌ عَلِیمٌ
5- یوسف(ع) بر نحوۀ کشت و برداشت و ذخیرهسازی آذوقهها و چگونگی تقسیم و توزیع آنها، آگاهی کامل داشت.
قٰالَ اجْعَلْنِی عَلیٰ خَزٰائِنِ الْأَرْضِ إِنِّی ... عَلِیمٌ
6- یوسف(ع) بر به کارگیری توان و دانش خویش در امرکشت و برداشت و ذخیرهسازی غلات و توزیع آنها تأکید کرد.
اِجْعَلْنِی عَلیٰ خَزٰائِنِ الْأَرْضِ إِنِّی حَفِیظٌ عَلِیمٌ
جملۀ «إِنِّی حَفِیظٌ عَلِیمٌ» علاوه بر اینکه حاکی از توان و دانش یوسف(ع) بر امور یاد شده است، دلالت بر این نیز دارد که وی دانش و تواناییاش را در اموری که به او سپرده شود، به کار میگیرد و بدان متعهد میشود.
7- جواز تقاضای مشاغل حکومتی حتی در حکومتهای کفر و شرک
قٰالَ اجْعَلْنِی عَلیٰ خَزٰائِنِ الْأَرْضِ
8- تصدی مشاغل حکومتی حتی در حکومتهای کفر و شرک، امری جایز و رواست.
قٰالَ اجْعَلْنِی عَلیٰ خَزٰائِنِ الْأَرْضِ
9- بیان ویژگیهای مثبت خویش برای تصدّی امری که وظیفۀ دینی و انسانی است، جایز و شایسته است.
اِجْعَلْنِی عَلیٰ خَزٰائِنِ الْأَرْضِ إِنِّی حَفِیظٌ عَلِیمٌ
10- افراد کارآمد، لایق و متخصص باید از پذیرش مسؤولیتها امتناع نورزند و در پی تصدّی آن باشند.
اِجْعَلْنِی عَلیٰ خَزٰائِنِ الْأَرْضِ إِنِّی حَفِیظٌ عَلِیمٌ
11- لزوم نظارت دولت بر امور اقتصادی (تولید، توزیع و ...) در شرایط بحرانی
قٰالَ اجْعَلْنِی عَلیٰ خَزٰائِنِ الْأَرْضِ إِنِّی حَفِیظٌ عَلِیمٌ
12- دانش و توان، دو شرط اساسی برای مدیریت و تصدی وزارت
اِجْعَلْنِی ... إِنِّی حَفِیظٌ عَلِیمٌ
13- دانش و امانتداری، شرط تصدّی امور مالی جامعه
اِجْعَلْنِی ... إِنِّی حَفِیظٌ عَلِیمٌ
14- تعهد بدون تخصص و دانش، و نیز تخصص بدون تعهد، کارساز نیست.
اِجْعَلْنِی عَلیٰ خَزٰائِنِ الْأَرْضِ إِنِّی حَفِیظٌ عَلِیمٌ
15- «عن علی بن موسی الرّضا(ع ): ... أن یوسف(ع ) ... لمّا دفعته الضّرورة إلی تولی خزائن العزیز قال : اجعلنی علی خزائن الأرض ... ؛ (1)
از امام رضا(ع ) روایت شده است : ... هنگامی که ضرورت ایجاب کرد، یوسف سرپرستی خزاین عزیز مصر رای بپذیرد گفت : «اجْعَلْنِی عَلیٰ خَزٰائِنِ الْأَرْضِ ...».
16- «قال سفیان : قلت لأبی عبداللّٰه (ع ) یجوز أن یزکّی الرّجل نفسه ؟ قال : نعم إذا اضطّر إلیه ، أما سمعت قول یوسف: «... إِنِّی حَفِیظٌ عَلِیمٌ» ... ؛ (2)
سفیان گوید: به امام صادق(ع) گفتم: آیا جایز است انسان از خود ستایش کند؟ فرمود: آری اگر ناچار شود. آیا نشنیدهای سخن یوسف را که گفت: «... إِنِّی حَفِیظٌ عَلِیمٌ» ...».
17- «عن أبی عبداللّٰه (ع ) ... فأتاه قوم ممّن یُظْهِرون الزّهد و یدعون النّاس أن یکونوا معهم علی مثل الذی هم علیه من التّقشّف ... أخبرونی أین أنتم عن ...یوسف النبی (ع ) حیث قال لملک مصر: «اجْعَلْنِی عَلیٰ خَزٰائِنِ الْأَرْضِ ...» فکان من أمره الّذی کان أن اختار مملکة الملک و ما حولها إلی الیمن ... فلمنجد أحداً عاب ذٰلک علیه ... ؛ (3)
از امام صادق(ع) روایت شده خطاب به گروهی که اظهار زهد می کردند و مردم را دعوت مینمودند که همانند آنان زندگی را بر خود سخت گیرند ... فرمود: مرا خبر دهید شما دربارۀ یوسف پیغمبر(ع) چگونه میاندیشید که او به پادشاه مصر گفت:
«اجْعَلْنِی عَلیٰ خَزٰائِنِ الْأَرْضِ ...»؟ پس کار یوسف به آن جا رسید که همۀ کشور پادشاه و اطراف آن تا یمن را در اختیار گرفت ... در عین حال نیافتیم کسی را که این را بر او عیب گرفته باشد ...».
18- «عن الرّضا(ع ): ... فی قوله تعالی :
«... إِنِّی حَفِیظٌ عَلِیمٌ» قال: حافظ لما فی یدیّ عالم بکلّ لسان ؛ (4)
از امام رضا(ع) ... دربارۀ سخن خدا «... إِنِّی حَفِیظٌ عَلِیمٌ» روایت شده که فرمود: مراد این است که نگهدارندۀ چیزی هستم که در تصرف من است و آگاه به همۀ زبانها میباشم».
کلیدواژهها:
اقتصاد؛ امانت؛ امت؛ انسان؛ حُکم؛ حکومت؛ خشکسالی؛ شرک؛ علم؛ کشاورزی؛ کفر؛ مصر؛ یوسف(ع)
وَ کَذٰلِکَ مَکَّنّٰا لِیُوسُفَ فِی اَلْأَرْضِ یَتَبَوَّأُ مِنْهٰا حَیْثُ یَشٰاءُ نُصِیبُ بِرَحْمَتِنٰا مَنْ نَشٰاءُ وَ لاٰ نُضِیعُ أَجْرَ اَلْمُحْسِنِینَ (56)
و بدینگونه در آن سرزمین به یوسف منزلت دادیم، که در هر نقطۀ آن میخواست جای میگرفت. هر که را بخواهیم به رحمت خود نایل میکنیم، و اجر نیکوکاران را [در دنیا] ضایع نمیکنیم.
56
1- پادشاه مصر، پیشنهاد یوسف(ع) را پذیرفت و مدیریت کشت و برداشت محصولات و ذخیرهسازی و توزیع آنها را به او سپرد.
اِجْعَلْنِی عَلیٰ خَزٰائِنِ الْأَرْضِ ... وَ کَذٰلِکَ مَکَّنّٰا لِیُوسُفَ فِی الْأَرْضِ
2- یوسف(ع) در سرزمین مصر به منزلتی والا و قدرتی بلامنازع دست یافت.
مَکَّنّٰا لِیُوسُفَ فِی الْأَرْضِ یَتَبَوَّأُ مِنْهٰا حَیْثُ یَشٰاءُ
«تمکین»(مصدر «مَکَّنّٰا» ) به معنای مکان دادن و نیز به معنای قدرت بخشیدن است. مناسبت حکم و موضوع و نیز قید «فِی الْأَرْضِ» میرساند که معنای دوم اراده شده است. بنابراین «مَکَّنّٰا لِیُوسُفَ فِی الْأَرْضِ» ؛ یعنی، به یوسف در سراسر سرزمین مصر قدرت و سلطنت بخشیدیم. و «حَیْثُ یَشٰاءُ» حاکی از نبود قدرتی در برابر اوست.
3- یوسف(ع)، آزاد و متمکن برای استقرار و تصرف در هر نقطه از سرزمین مصر
مَکَّنّٰا لِیُوسُفَ فِی الْأَرْضِ یَتَبَوَّأُ مِنْهٰا حَیْثُ یَشٰاءُ
«یَتَبَوَّأُ» به معنای منزل گرفتن و اقامت کردن است. جملۀ «یَتَبَوَّأُ مِنْهٰا حَیْثُ یَشٰاءُ» (در هر جای مصر که میخواست منزل میگرفت و اقامت میکرد) به منزلۀ تفسیر برای «مَکَّنّٰا ...» است و لذا کنایه از اقتدار او برای دخل و تصرف در سراسر سرزمین مصر میباشد.
4- یوسف(ع) دارای ولایت از جانب خداوند برای تصرف در تمامی سرزمین مصر
وَ کَذٰلِکَ مَکَّنّٰا لِیُوسُفَ فِی الْأَرْضِ یَتَبَوَّأُ مِنْهٰا حَیْثُ یَشٰاءُ
جملۀ «مَکَّنّٰا لِیُوسُفَ ...» هم شامل اقتدار تکوینی است و هم گویای اقتدار تشریعی ؛ یعنی، خداوند به او اجازۀ دخل و تصرف در همۀ سرزمین مصر را عطا کرد.
5- سرگذشت یوسف(ع) (نجات از چاه کنعان تا رسیدن به وزارت و نیل به قدرت) به ارادۀ خداوند و بر اساس تدبیر او بود.
وَ کَذٰلِکَ مَکَّنّٰا لِیُوسُفَ فِی الْأَرْضِ
6- جریان اسباب و علّتها، به دست خدا و در اختیار اوست.
وَ کَذٰلِکَ مَکَّنّٰا لِیُوسُفَ فِی الْأَرْضِ
7- حاکمیت ارادۀ الهی بر جریان تاریخ و حوادث آن
وَ کَذٰلِکَ مَکَّنّٰا لِیُوسُفَ فِی الْأَرْضِ
8- حکومتها در شرایط بحرانی کشور، میتوانند آزادی مردم را در تصرّف اموال و املاک خویش محدود ساخته، آنان را به سمت مصالح همگانی سوق دهند.
اِجْعَلْنِی عَلیٰ خَزٰائِنِ الْأَرْضِ ... کَذٰلِکَ مَکَّنّٰا لِیُوسُفَ فِی الْأَرْضِ یَتَبَوَّأُ مِنْهٰا حَیْثُ یَشٰاءُ
9- خداوند، هر کس را بخواهد از رحمت خاص خویش برخوردار میکند.
نُصِیبُ بِرَحْمَتِنٰا مَنْ نَشٰاءُ
10- اقتدار کامل و بدون منازع یوسف(ع) در مصر، پرتوی از رحمت خاص خداوند بر او بود.
کَذٰلِکَ مَکَّنّٰا لِیُوسُفَ ... نُصِیبُ بِرَحْمَتِنٰا مَنْ نَشٰاءُ
11- به قدرت رسیدن یوسف(ع) پس از بردگی و اسارت در زندان، دلیلی متقن بر حاکمیت مشیّت الهی بر تمامی اسباب و علّتهاست.
کَذٰلِکَ مَکَّنّٰا لِیُوسُفَ فِی الْأَرْضِ یَتَبَوَّأُ مِنْهٰا حَیْثُ یَشٰاءُ نُصِیبُ بِرَحْمَتِنٰا مَنْ نَشٰاءُ
جملۀ «رحمت خویش رای بر هر کس که خواهیم شامل می گردانیم و به او قدرت می بخشیم» - که مفاد «نُصِیبُ بِرَحْمَتِنٰا ...» است - به منزلۀ ادعایی است که با «کَذٰلِکَ مَکَّنّٰا ...» بر آن استدلال شده است ؛ یعنی، خداوند بردهای را که اختیاردار خودش نیز نبود به جایی رسانید که اختیار همگان را دارا شد، و این دلیلی روشن بر حاکمیت مطلق الهی است.
12- حاکمیت مشیّت خدا و نفوذ ارادۀ او
نُصِیبُ بِرَحْمَتِنٰا مَنْ نَشٰاءُ
13- قدرت و مکنت دانشمندان نیکوکار، نعمت و رحمت الهی بر آنان است.
إِنِّی حَفِیظٌ عَلِیمٌ . وَ کَذٰلِکَ مَکَّنّٰا لِیُوسُفَ ... نُصِیبُ بِرَحْمَتِنٰا مَنْ نَشٰاءُ
از مصداقهای رحمت الهی (رحمتنا) به قرینۀ «مَکَّنّٰا لِیُوسُفَ فِی الْأَرْضِ» دستیابی انسانهایی چون یوسف(ع) به قدرت و مکنت است.
14- خداوند، نیکوکاران را در دنیا از پاداشهای خویش بهرهمند میسازد.
وَ لاٰ نُضِیعُ أَجْرَ الْمُحْسِنِینَ
به قرینۀ آیۀ بعد، مراد از «أَجْرَ» پاداشهای دنیوی است.
15- خداوند دراعطایپاداش بهنیکوکاران، ذرهای از پاداش آنان نمیکاهد.
وَ لاٰ نُضِیعُ أَجْرَ الْمُحْسِنِینَ
16- یوسف(ع) از زمرۀ محسنان بود.
وَ لاٰ نُضِیعُ أَجْرَ الْمُحْسِنِینَ
17- دستیابی یوسف(ع) به قدرت در سرزمین مصر و بهرهمندی او از رحمت خاص الهی، پاداش کارهای نیک او بود.
کَذٰلِکَ مَکَّنّٰا ... نُصِیبُ بِرَحْمَتِنٰا ... وَ لاٰ نُضِیعُ أَجْرَ الْمُحْسِنِینَ
18- به قدرت رسیدن یوسف(ع) در سرزمین مصر، دلیلی روشن بر ضایع نشدن اجر نیکوکاران از ناحیۀ خداوند است.
وَ کَذٰلِکَ مَکَّنّٰا لِیُوسُفَ فِی الْأَرْضِ ... وَ لاٰ نُضِیعُ أَجْرَ الْمُحْسِنِینَ
19- عفت و پاکدامنی، امانت و صداقت، یکتاپرستی، کتمان نکردن دانش و مسؤولیتپذیری، از مصادیق نیکوکاری است.
وَ لاٰ نُضِیعُ أَجْرَ الْمُحْسِنِینَ
از مصداقهای مورد نظر برای «الْمُحْسِنِینَ» یوسف(ع) است.
بنابراین توصیفها و ویژگیهای یاد شده برای او، مصادیق احسان و نیکوکاری در دیدگاه قرآن میباشد.
20- برخورداریمحسنان از رحمتخاص خداوند در دنیا، مشیّت و خواست اوست.
نُصِیبُ بِرَحْمَتِنٰا مَنْ نَشٰاءُ وَ لاٰ نُضِیعُ أَجْرَ الْمُحْسِنِینَ
21- مشیّت الهی، نظامدار و قانونمند است.
نُصِیبُ بِرَحْمَتِنٰا مَنْ نَشٰاءُ وَ لاٰ نُضِیعُ أَجْرَ الْمُحْسِنِینَ
جملۀ «لاٰ نُضِیعُ ...» و نیز «لَأَجْرُ الْآخِرَةِ ...» پس از «مَنْ نَشٰاءُ» بیان میکند که خداوند خواسته که رحمت خویش را به محسنان مؤمن و با تقوا عطا کند ؛ یعنی، اعطای رحمت بدون دلیل و قابلیت نیست.
کلیدواژهها:
آزادی؛ احسان؛ اقتصاد؛ اللّه؛ امانت؛ تاریخ؛ توحید؛ جهان؛ حُکم؛ حکومت؛ خشکسالی؛ راستگویی؛ رحمت؛ عفت؛ علم؛ قصه در قرآن؛ کشاورزی؛ مال؛ مصر؛ نعمت؛ یوسف(ع)
وَ لَأَجْرُ اَلْآخِرَةِ خَیْرٌ لِلَّذِینَ آمَنُوا وَ کٰانُوا یَتَّقُونَ (57)
و البته اجر آخرت برای کسانی که ایمان آورده و تقوا پیشه کردهاند بهتر است.
57
1- پاداشهای اخروی، برتر و بهتر از پاداشهای دنیوی است.
لاٰ نُضِیعُ أَجْرَ الْمُحْسِنِینَ . وَ لَأَجْرُ الْآخِرَةِ خَیْرٌ
2- نیکوکاران علاوه بر بهرهمند شدن از پاداش در حیات دنیا، از پاداشهای برتر اخروی نیز برخوردار خواهند شد.
لاٰ نُضِیعُ أَجْرَ الْمُحْسِنِینَ . وَ لَأَجْرُ الْآخِرَةِ خَیْرٌ
3- تنگنای حیات دنیا و گنجایش محدود آن، نمیتواند ظرفی مناسب برای تأمین پاداش نیکوکاران باشد.
وَ لاٰ نُضِیعُ أَجْرَ الْمُحْسِنِینَ . وَ لَأَجْرُ الْآخِرَةِ خَیْرٌ لِلَّذِینَ ... وَ کٰانُوا یَتَّقُونَ
4- پاداشهای اخروی، نمودی از رحمت الهی است.
نُصِیبُ بِرَحْمَتِنٰا مَنْ نَشٰاءُ ... وَ لَأَجْرُ الْآخِرَةِ خَیْرٌ
5- دستیابی به اقتدار و سلطنت در زمین، در قیاس با پاداشهای اخروی ناچیز است.
کَذٰلِکَ مَکَّنّٰا لِیُوسُفَ فِی الْأَرْضِ ... وَ لَأَجْرُ الْآخِرَةِ خَیْرٌ
6- ایمان و ملازمت بر تقوا شرط بهرهمندی از پاداشهای اخروی است.
وَ لَأَجْرُ الْآخِرَةِ خَیْرٌ لِلَّذِینَ آمَنُوا وَ کٰانُوا یَتَّقُونَ
«کان» و مانند آن همراه مضارع حکایت از استمرار در زمان گذشته دارد. ملازمت به تقوا در برداشت فوق، از نکتۀ یاد شده استفاده گردیده است.
7- ایمان بدون تقوا و تقوا بدون ایمان، در برخوردار شدن از موهبتهای اخروی کارساز نیست.
لِلَّذِینَ آمَنُوا وَ کٰانُوا یَتَّقُونَ
8- ضرورت ایمان به قیامت و سرای آخرت و لزوم پرهیز از گناهان برای دستیابی به موهبتهای اخروی
وَ لَأَجْرُ الْآخِرَةِ خَیْرٌ لِلَّذِینَ آمَنُوا وَ کٰانُوا یَتَّقُونَ
در آیۀ شریفه بیان نشده که متعلق ایمان (آمنوا) و تقوا (یتقون) چیست؟ به نظر میرسد به قرینۀ «لَأَجْرُ الْآخِرَةِ» مراد از ایمان، ایمان به آخرت و مراد از تقوا پرهیز از اموری باشد که مایۀ محرومیت از پاداشهای اخروی است.
9- یوسف(ع) نمونهای بارز از مؤمنان
تقواپیشه و باورداران به سرای آخرت
وَ لَأَجْرُ الْآخِرَةِ خَیْرٌ لِلَّذِینَ آمَنُوا وَ کٰانُوا یَتَّقُونَ
از مصداقهای مورد نظر برای «لِلَّذِینَ آمَنُوا ...» به قرینۀ آیات قبل، یوسف(ع) است.
10- یوسف(ع) در آخرت از پاداشی برتر و بهتر از آنچه در دنیا بدان دست یافت، بهرهمند خواهد شد.
وَ کَذٰلِکَ مَکَّنّٰا لِیُوسُفَ فِی الْأَرْضِ ... وَ لاٰ نُضِیعُ أَجْرَ الْمُحْسِنِینَ . وَ لَأَجْرُ الْآخِرَةِ خَیْرٌ ... وَ کٰانُوا یَتَّقُونَ
11- پاداشهای دنیوی و اخروی یوسف(ع)، دستاورد ایمان و ملازمت او بر تقوا و پرهیزگاری بود.
وَ کَذٰلِکَ مَکَّنّٰا لِیُوسُفَ ... وَ لَأَجْرُ الْآخِرَةِ خَیْرٌ لِلَّذِینَ آمَنُوا وَ کٰانُوا یَتَّقُونَ
کلیدواژهها:
احسان؛ اللّه؛ ایمان؛ تقوا؛ حکومت؛ قیامت؛ گناه؛ یوسف(ع)؛
وَ جٰاءَ إِخْوَةُ یُوسُفَ فَدَخَلُوا عَلَیْهِ فَعَرَفَهُمْ وَ هُمْ لَهُ مُنْکِرُونَ (58)
و برادران یوسف [برای خرید غلّه] آمدند و بر او وارد شدند. پس او آنان را شناخت ولی آنان او را نمیشناختند.
58
1- پیشگویی یوسف(ع) بر مبنای رؤیای پادشاه، به حقیقت پیوست و قحطی و خشکسالی، مصر و اطراف آن (کنعانو...) را فرا گرفت.
وَ جٰاءَ إِخْوَةُ یُوسُفَ فَدَخَلُوا عَلَیْهِ
آمدن برادران یوسف از کنعان به مصر برای دریافت آذوقه و نبود آذوقه در غیر آن دیار - که «مُنِعَ مِنَّا الْکَیْلُ» در آیۀ 63 حاکی از آن است دلالت میکند که قحطی علاوه بر مصر، اطراف و نواحی آن را نیز فرا گرفته بود.
2- یوسف(ع) در طی هفت سال آبادانی، به کشت و برداشت و ذخیرهسازی غلات برای دوران قحطی کاملاً موفق شد.
وَ جٰاءَ إِخْوَةُ یُوسُفَ
3- سرزمین کنعان، خارج از قلمرو حکومتی مصر در زمان یوسف(ع) *
وَ جٰاءَ إِخْوَةُ یُوسُفَ
بعید به نظر میرسد که یوسف(ع) همۀ غلات را از تمامی مناطق مصر به مرکز حکومت منتقل کرده باشد ؛ زیرا طبیعی آن بود که غلات هر منطقه -\به ویژه در آن زمان که حمل و نقل امری مشکل بود -\در همان جا ذخیره شود. بنابراین اگر کنعان
در قلمرو حکومت یوسف(ع) بود، در آن جا نیز انباری تهیه میشد و غلات در آن ذخیره میگردید و نیازی به آمدن کنعانیان به مرکز مصر نبود.
4- طرح کاشت مداوم غلات و ذخیرهسازی آنها برای سالهای قحطی، تنها در قلمرو حکومتی مصر انجام گرفت.
وَ جٰاءَ إِخْوَةُ یُوسُفَ
5- سرزمین مصر بر اثر پیشبینی یوسف(ع) و تدبیر عالمانۀ او، از عواقب فاجعهآمیز قحطی مصون ماند.
وَ جٰاءَ إِخْوَةُ یُوسُفَ
6- خبر انبارهای غلات و آذوقۀ مصر به آفاق و اطراف آن دیار رسید.
وَ جٰاءَ إِخْوَةُ یُوسُفَ
7- مصر و کنعان، در یک منطقۀ جغرافیایی و متأثر از یک آب و هوا
وَ جٰاءَ إِخْوَةُ یُوسُفَ
8- مصر مرکز مراجعۀ مردم آبادیهای مجاور برای تهیۀ آذوقه، در قحطی هفت سالۀ عصر یوسف(ع).
وَ جٰاءَ إِخْوَةُ یُوسُفَ ... وَ لَمّٰا جَهَّزَهُمْ بِجَهٰازِهِمْ
9- برادران یوسف بجز بنیامین، از کنعان برای دریافت آذوقه به مصر آمدند و به حضور یوسف(ع) رسیدند.
وَ جٰاءَ إِخْوَةُ یُوسُفَ فَدَخَلُوا عَلَیْهِ
جملۀ «ائْتُونِی بِأَخٍ لَکُمْ ...» (برادر پدری خود را به نزد من آورید) در آیۀ بعد میرساند که مراد از «إِخْوَةُ» برادران یوسف بجز بنیامین است. جملۀ «وَ لَمّٰا جَهَّزَهُمْ ...» در آیۀ بعد بیانگر هدف آنان از آمدن به مصر است.
10- یوسف(ع) به مجرّد مشاهدۀ برادران خویش، علی رغم گذشت سالیانی دراز، آنان را شناخت.
فَدَخَلُوا عَلَیْهِ فَعَرَفَهُمْ
«فاء» در «فَعَرَفَهُمْ» حکایت از آن دارد که یوسف(ع) بدون پرسش و جست و جو بلکه به مجرّد مشاهدۀ برادرانش، آنان را شناخت.
11- ملاقات مردم حتی غیر مصریان، با یوسف(ع) امری سهل و آسان بود.
وَ جٰاءَ إِخْوَةُ یُوسُفَ فَدَخَلُوا عَلَیْهِ
«فاء» در عبارت «فَدَخَلُوا عَلَیْهِ» میرساند که فاصلهای میان آمدن برادران و ملاقات با او نبوده است. جملۀ «عرفهم» نیز دلالت میکند که دربان و حاجبی که از حسب و نسب مراجعه کنندگان پرسش کند و به یوسف(ع) گزارش دهد و اجازۀ ملاقات بخواهد در میان نبوده است. اینها حکایت از آسانی ملاقات مردم حتی غیر مصریان با یوسف(ع) میکند.
12- سران حکومتها باید برنامهای اتخاذ کنند که ملاقات مردم با آنان به آسانی انجام گیرد.
وَ جٰاءَ إِخْوَةُ یُوسُفَ فَدَخَلُوا عَلَیْهِ فَعَرَفَهُمْ
13- هیچ یک از برادران یوسف در ملاقات با او، وی را نشناختند.
فَدَخَلُوا عَلَیْهِ فَعَرَفَهُمْ وَ هُمْ لَهُ مُنْکِرُونَ
14- ناشناخته بودن حسب و نسب یوسف(ع) نزد عموم مصریان
فَعَرَفَهُمْ وَ هُمْ لَهُ مُنْکِرُونَ
اگر عموم مردم مصر میدانستند که یوسف(ع) از کدام قبیله، جامعه و دودمان است طبعاً به گوش برادران وی نیز میرسید و یوسف(ع) برای آنان ناشناخته نمیماند.
15- کمترین فاصلۀ زمانی میان آخرین برخورد یوسف(ع) با برادران خویش تا ملاقات آنان با وی، حدود بیست سال بوده است.
یَرْتَعْ وَ یَلْعَبْ ... وَ لَمّٰا بَلَغَ أَشُدَّهُ ... فَلَبِثَ فِی السِّجْنِ بِضْعَ سِنِینَ ... تَزْرَعُونَ سَبْعَ ... وَ جٰاءَ إِخْوَةُ یُوسُفَ
محاسبۀ مراحلی که یوسف(ع) در مصر بسر برد، حدود بیست سال میشود ؛ زیرا کودکی حداکثر ده ساله بود که به دست کاروانیان افتاد و جملۀ «یَرْتَعْ وَ یَلْعَبْ» و نیز «أَخٰافُ أَنْ یَأْکُلَهُ الذِّئْبُ» دلالت بر این معنا دارد. در خانۀ زلیخا به جوانی و رشد رسید (لما بلغ أشدّه) که این فاصله حدود هشت تا ده سال میشود. بیش از سه سال نیز (بضع سنین) در زندان بسر برد و هفت سال دوران پس از زندان را به وزارت اشتغال داشت و طبعاً یک سال پس از قحطی برادرانش به وی مراجعه کردند. مجموعۀ اینها حدوداً بیست سال میشود.
16- «عن أبی بصیر قال : سمعت أباجعفر(ع ) یحدّث قال : ...فعرفهم یوسف و لم یعرفه إخوته لهیبة المُلک و عزّته ... ؛ (1)
ابوبصیر گوید: از امام باقر(ع ) شنیدم که فرمود: ... یوسف برادران خود رای شناخت و آنان یوسف رای به علت هیبت و شکوه پادشاهی نشناختند ...».
کلیدواژهها:
تاریخ؛ حکومت؛ خشکسالی؛ رؤیا؛ غیب؛ کشاورزی؛ مصر؛ نیاکان؛ یوسف(ع)
1) 1) . تفسیرعیاشی، ج 2، ص 181، ح 42 ؛ نورالثقلین، ج 2، ص 438، ح 112.
وَ لَمّٰا جَهَّزَهُمْ بِجَهٰازِهِمْ قٰالَ اِئْتُونِی بِأَخٍ لَکُمْ مِنْ أَبِیکُمْ أَ لاٰ تَرَوْنَ أَنِّی أُوفِی اَلْکَیْلَ وَ أَنَا خَیْرُ اَلْمُنْزِلِینَ (59)
پس هنگامیکه ساز و برگشان را برایشان آماده ساخت، گفت: [در سفرهای بعدی]برادر پدری خود را نزد من آورید؛ مگر نمیبینید که من پیمانه را تمام میدهم و بهترین میزبانانم؟
59
1- یوسف(ع) بر توزیع ارزاق ذخیره شده در مصر، نظارت مستقیم داشت.
وَ جٰاءَ إِخْوَةُ یُوسُفَ ... وَ لَمّٰا جَهَّزَهُمْ بِجَهٰازِهِمْ
2- یوسف(ع) بار آذوقه و جیرۀ غذایی برادران را، خود آماده کرد.*
وَ لَمّٰا جَهَّزَهُمْ بِجَهٰازِهِمْ
«تجهیز» (مصدر «جهز») به معنای مهیا ساختن و آماده کردن جهاز (زاد و توشه) است. ضمیر در «جهز»به یوسف(ع) برمیگردد. بنابراین «لَمّٰا جَهَّزَهُمْ ...» ؛ یعنی، پس آن گاه که یوسف(ع) بار و بنه و زاد و توشۀ برادرانش را آماده ساخت.
البته این احتمال که اسناد «جهز»به یوسف(ع) مجازی باشد، بعید به نظر نمیرسد ؛ زیرا بسیار متعارف است که فعل کارگزاران به کارفرما اسناد داده میشود.
3- فرزندان یعقوب، ضمن معرفی خویش و بیان تعداد نفرات، به یوسف(ع) یادآور شدند که یک برادر پدری نیز دارند.
قٰالَ ائْتُونِی بِأَخٍ لَکُمْ مِنْ أَبِیکُمْ
4- بنیامین در اولین سفری که برادرانش برای تهیۀ خوار و بار به حضور یوسف(ع) رسیدند، همراه آنان نبود.
قٰالَ ائْتُونِی بِأَخٍ لَکُمْ مِنْ أَبِیکُمْ
5- برادران یوسف به دستور وی موظف شدند بنیامین را در سفر آینده به همراه خویش بیاورند.
قٰالَ ائْتُونِی بِأَخٍ لَکُمْ مِنْ أَبِیکُمْ
6- یوسف(ع) سهمیه و جیرۀ افراد را همواره عادلانه و بدون کمترین نقصی به آنان پرداخت میکرد.
أَ لاٰ تَرَوْنَ أَنِّی أُوفِی الْکَیْلَ
کیل (پیمانه کردن) مصدر است و در آیۀ شریفه، به معنای اسم مفعول (مکیل) میباشد و مراد از آن آذوقه و غلات است.
«ایفاء»(مصدر «أُوفِی» ) به معنای پرداختن به طور کامل و بدون نقص و کاستی است. آوردن فعل مضارع (اوفی) به جای فعل ماضی «وفیت»اشاره به روش مستمر یوسف(ع) در ایفای کیل دارد.
7- یوسف(ع) از میهمانان و کسانی که برای تهیۀ آذوقه و دریافت سهمیه به او مراجعه میکردند، به خوبی پذیرایی میکرد.
أَ لاٰ تَرَوْنَ ... أَنَا خَیْرُ الْمُنْزِلِینَ
«نزول»به طعام و مانند آن که برای میهمان تهیه شده گفته میشود و «نزیل» به معنای میهمان است. «منزلین»در آیۀ شریفه از همین ماده گرفته شده و به معنای میزبانها و مهماننوازان میباشد.
8- یوسف(ع) از برادرانش به نیکی پذیرایی کرد و سهمیۀ ایشان را از خوار و بار به طور کامل پرداخت نمود.
أَ لاٰ تَرَوْنَ أَنِّی أُوفِی الْکَیْلَ وَ أَنَا خَیْرُ الْمُنْزِلِینَ
9- یوسف(ع) با توجه دادن برادرانش به عدالت خویش در معامله و پذیرایی نیکویش از مهمانان، آنان را به آوردن بنیامین ترغیب کرد.
اِئْتُونِی بِأَخٍ لَکُمْ مِنْ أَبِیکُمْ أَ لاٰ تَرَوْنَ أَنِّی أُوفِی الْکَیْلَ وَ أَنَا خَیْرُ الْمُنْزِلِینَ
جملۀ «أَ لاٰ تَرَوْنَ ...» (آیا ملاحظه نمیکنید که...) پس از «ائْتُونِی بِأَخٍ لَکُمْ» بیانگر هدف یوسف(ع) (ترغیب به آوردن بنیامین) از توجه دادن برادرانش به مهماننوازی و عدالتش در معامله است.
10- عدالت در داد و ستد به ویژه در شرایط بحرانی و کمبود، امری نیکو و ارزشمند است.
أَ لاٰ تَرَوْنَ أَنِّی أُوفِی الْکَیْلَ
در آیۀ 62 (اجْعَلُوا بِضٰاعَتَهُمْ ...) معلوم میشود که یوسف(ع) سهمیۀ افراد را در برابر بهای آن پرداخت میکرد. از این رو در برداشتها، معامله و داد و ستد آورده شد.
11- مهماننوازی، خصلتی نیک و ارزشمند است.
أَ لاٰ تَرَوْنَ ... أَنَا خَیْرُ الْمُنْزِلِینَ
12- یوسف(ع) به برادرانش وعده داد که اگر در سفر بعد، بنیامین را به همراه بیاورند، باز هم از آنان به خوبی پذیرایی خواهد کرد.
أَ لاٰ تَرَوْنَ ... أَنَا خَیْرُ الْمُنْزِلِینَ
کلیدواژهها:
اقتصاد؛ بنیامین؛ تجارت؛ سفر؛ ضیافت؛ عدل؛ عمل؛ مال؛ مصر؛ وعده؛ یوسف(ع)
فَإِنْ لَمْ تَأْتُونِی بِهِ فَلاٰ کَیْلَ لَکُمْ عِنْدِی وَ لاٰ تَقْرَبُونِ (60)
پس اگر او را نزد من نیاورید، پیش من پیمانهای نخواهید داشت، و به من نزدیک نشوید.
60
1- یوسف(ع) در سالهای قحطی، سهمیه و جیرۀ افراد را طبق برنامهای زمانبندی شده در دفعات متعدد تحویل میداد.
وَ لَمّٰا جَهَّزَهُمْ بِجَهٰازِهِمْ ... فَإِنْ لَمْ تَأْتُونِی بِهِ فَلاٰ کَیْلَ لَکُمْ
«کَیْلَ» به معنای اسم مفعول (مکیل) میباشد و مراد از آن طعام و غلات است. نامیدن غله به «کَیْلَ» بدان جهت است که برای تحویل، آنها را پیمانه میکردند و این بر سهمیهبندی دلالت دارد. از جملۀ «فَإِنْ لَمْ تَأْتُونِی بِهِ ...» (اگر در سفر آینده و نوبت بعد بنیامین را نزد من نیاورید ...) معلوم میشود غله در دفعات متعدد و طبعاً زمانبندی شده پرداخت میگردید.
2- یوسف(ع) به برادرانش خاطر نشان ساخت که تنها در صورتی غلۀ نوبت بعد را دریافت خواهند کرد که بنیامین را همراه خود بیاورند.
فَإِنْ لَمْ تَأْتُونِی بِهِ فَلاٰ کَیْلَ لَکُمْ عِنْدِی
3- یوسف(ع) به برادرانش اعلام کرد در صورتی که بنیامین را در نوبت بعد همراه نیاورند، نباید به بارگاه او حاضر شوند.
فَإِنْ لَمْ تَأْتُونِی بِهِ ... وَ لاٰ تَقْرَبُونِ
نون مکسور در «لاٰ تَقْرَبُونِ» نون وقایه و حاکی از یای متکلم محذوف است. بنابراین «لاٰ تَقْرَبُونِ» ؛ یعنی، نزد من نیایید.
4- استفادۀ یوسف(ع) از روش ترغیب به همراه تهدید برای رسیدن به مقصود خویش
أَ لاٰ تَرَوْنَ أَنِّی أُوفِی الْکَیْلَ ... فَإِنْ لَمْ تَأْتُونِی بِهِ فَلاٰ کَیْلَ لَکُمْ
5- جواز بهرهگیری از فشارهای اقتصادی برای نیل به مقاصد مشروع
فَإِنْ لَمْ تَأْتُونِی بِهِ فَلاٰ کَیْلَ لَکُمْ عِنْدِی
6- فرزندان یعقوب به بازگشت مجدد به مصر برای دریافت آذوقه، مصمم بودند.
فَإِنْ لَمْ تَأْتُونِی بِهِ فَلاٰ کَیْلَ لَکُمْ عِنْدِی
7- ورود به مصر و مراجعه به یوسف(ع) تنها راه تأمین آذوقه برای خاندان یعقوب(ع) در سالهای قحطی
فَإِنْ لَمْ تَأْتُونِی بِهِ فَلاٰ کَیْلَ لَکُمْ عِنْدِی وَ لاٰ تَقْرَبُونِ
چنان چه برای برادران یوسف راهی جز آمدن به مصر برای تهیۀ آذوقه وجود داشت تهدید یوسف(ع) (فلاکیل لکم عندی) مفهومی نداشت و اثری نمیبخشید.
8- اشتیاق وافر یوسف(ع) به بنیامین و دیدار او
اِئْتُونِی بِأَخٍ لَکُمْ ... فَإِنْ لَمْ تَأْتُونِی بِهِ فَلاٰ کَیْلَ لَکُمْ عِنْدِی وَ لاٰ تَقْرَبُونِ
کلیدواژهها:
آلیعقوب؛ اقتصاد؛ بنیامین؛ تهدید؛ حُکم؛ یوسف(ع)
قٰالُوا سَنُرٰاوِدُ عَنْهُ أَبٰاهُ وَ إِنّٰا لَفٰاعِلُونَ (61)
گفتند: به زودی با پدرش مراوده میکنیم تا او را با ما بفرستد، و ما حتماً این کار را خواهیم کرد.
61
1- یعقوب(ع) به فرزندش بنیامین علاقهای ویژه داشت.
قٰالُوا سَنُرٰاوِدُ عَنْهُ أَبٰاهُ
2- یعقوب(ع)، همواره از مسافرت کردن بنیامین به همراه برادرانش، جلوگیری میکرد.
قٰالُوا سَنُرٰاوِدُ عَنْهُ أَبٰاهُ
3- علاقۀ شدید یعقوب(ع) به بنیامین، دلیل برادران یوسف برای همراه نبودن بنیامین با آنان
قٰالُوا سَنُرٰاوِدُ عَنْهُ أَبٰاهُ
«با پدرمان گفت و گو می کنیم و تلاش می نما ییم که رضایت او را برای سفر بنیامین جلب کنیم» - که مفاد «سَنُرٰاوِدُ عَنْهُ أَبٰاهُ» میباشد - اشارهای است از سوی برادران یوسف به او که علت همراه نبودن بنیامین، ممانعت پدرشان میباشد.
4- فرزندان یعقوب برای آوردن بنیامین به مصر، راهی جز جلب رضایت یعقوب(ع) نداشتند.
قٰالُوا سَنُرٰاوِدُ عَنْهُ أَبٰاهُ وَ إِنّٰا لَفٰاعِلُونَ
5- برادران یوسف، با او عهد کردند که بنیامین را در نوبت بعد به حضور وی بیاورند.
سَنُرٰاوِدُ عَنْهُ أَبٰاهُ وَ إِنّٰا لَفٰاعِلُونَ
6- برادران یوسف، با او عهد کردند که پدرشان یعقوب(ع) را برای روانه ساختن
بنیامین متقاعد کنند.
قٰالُوا سَنُرٰاوِدُ عَنْهُ أَبٰاهُ وَ إِنّٰا لَفٰاعِلُونَ
«مراوده» (مصدر «نراود») به معنای درخواست با لطف و مداراست و «عَنْهُ» دلالت به مورد درخواست دارد. و مفاد «سَنُرٰاوِدُ ...» چنین است، همانا با ملاطفت و مدارا از پدرش (پدر بنیامین) خواهیم خواست که وی را در سفر آینده با ما همراه سازد.
7- تأکید برادران یوسف بر توانایی خویش برای جلب رضایت پدر و آوردن بنیامین به نزد یوسف(ع)
إِنّٰا لَفٰاعِلُونَ
جملۀ «سَنُرٰاوِدُ عَنْهُ أَبٰاهُ» این احتمال را برای یوسف(ع) ایجاد میکند که شاید پدرتان راضی نشد. برادران وی با جملۀ «إِنّٰا لَفٰاعِلُونَ» به وی اطمینان میدهند که بدون هیچ تردید، رضایت پدر را جلب خواهند کرد و بنیامین را خواهند آورد.
کلیدواژهها:
بنیامین؛ سفر؛ مصر؛ یعقوب(ع)؛ یوسف(ع)
وَ قٰالَ لِفِتْیٰانِهِ اِجْعَلُوا بِضٰاعَتَهُمْ فِی رِحٰالِهِمْ لَعَلَّهُمْ یَعْرِفُونَهٰا إِذَا اِنْقَلَبُوا إِلیٰ أَهْلِهِمْ لَعَلَّهُمْ یَرْجِعُونَ (62)
و یوسف به کارگزاران خود گفت: کالای آنان را [مخفیانه] دربارهایشان بگذارید، باشد که وقتی نزد کسانشان بازگشتند کالای خود را بشناسند، امید است[برای خرید غلّه] باز گردند.
62
1- طرح و نقشۀ یوسف(ع) برای مسافرت بنیامین از کنعان به مصر
فَإِنْ لَمْ تَأْتُونِی بِهِ فَلاٰ کَیْلَ لَکُمْ ... اجْعَلُوا بِضٰاعَتَهُمْ فِی رِحٰالِهِمْ ... لَعَلَّهُمْ یَرْجِعُونَ
2- یوسف(ع) سهمیۀ افراد را به آنان میفروخت و بهای آن را دریافت میکرد.
وَ قٰالَ لِفِتْیٰانِهِ اجْعَلُوا بِضٰاعَتَهُمْ فِی رِحٰالِهِمْ
«بضاعة» به مالی که برای تجارت و خرید و فروش است گفته میشود. بنابراین مراد از «بِضٰاعَتَهُمْ» مالی است که برادران یوسف در مقابل دریافت سهمیه به او پرداخته بودند.
3- یوسف(ع) از کارگزارانش خواست بهای دریافت شده از فرزندان یعقوب را در بارها و اثاثیۀ آنان جاسازی کنند.
وَ قٰالَ لِفِتْیٰانِهِ اجْعَلُوا بِضٰاعَتَهُمْ فِی رِحٰالِهِمْ
4- یوسف(ع) به کارگزارانش توصیه کرد
سرمایۀ فرزندان یعقوب را به گونهای در اثاثیۀ آنان جاسازی کنند که تا رسیدن به وطنشان متوجه آن نشوند.
اِجْعَلُوا بِضٰاعَتَهُمْ فِی رِحٰالِهِمْ لَعَلَّهُمْ یَعْرِفُونَهٰا إِذَا انْقَلَبُوا إِلیٰ أَهْلِهِمْ
5- غلامان و کارگزارانی متعدد در استخدام یوسف(ع) برای توزین و توزیع آذوقهها و دریافت بهای آنها
وَ قٰالَ لِفِتْیٰانِهِ اجْعَلُوا بِضٰاعَتَهُمْ فِی رِحٰالِهِمْ
«فتیان»جمع فتیٰ و به معنای غلامان و جوانان است.
6- یوسف(ع) امید داشت برادرانش بضاعتهای برگردانده شده به آنان را به هنگام رسیدن به وطنشان باز شناسند.
اِجْعَلُوا بِضٰاعَتَهُمْ فِی رِحٰالِهِمْ لَعَلَّهُمْ یَعْرِفُونَهٰا
روشن است که فرزندان یعقوب با گشودن محمولههای خویش بضاعتهای خود را در آنمییافتند. بنابراین جای «لعل»(شاید و باشد) نبود. از این رو در تفسیر کلمۀ «لعل»چند وجه ذکر شده است: 1- اشفاق و ترجی مربوط به قید «إِذَا انْقَلَبُوا» است ؛ یعنی، امید است که پس از رسیدن به اهلشان دریابند نه قبل از آن. 2- مقصود از شناخت بضاعت شناختن حق آن است ؛ یعنی، شاید حق آن را بشناسند و قدردانی کنند. 3- لعل به معنای «کی»(تا اینکه) است و معنای ترجی و امید ندارد.
7- یوسف(ع) با باز گرداندن مالالتجارۀ فرزندان یعقوب، درصدد بود در آنان احساس حقشناسی و سپاسگزاری ایجاد کند و انگیزۀ مراجعت ایشان را قوت بخشد.
اِجْعَلُوا بِضٰاعَتَهُمْ فِی رِحٰالِهِمْ لَعَلَّهُمْ یَعْرِفُونَهٰا ... لَعَلَّهُمْ یَرْجِعُونَ
برداشت فوق، ناظر به دومین احتمالی است که در توضیح برداشت قبل آمده است.
8- یوسف(ع) علی رغم ترغیب و تهدید برادران و نیز آمادهسازی همۀ زمینههای مراجعت آنان، اطمینان به بازگشت آنان نداشت و عدم موافقت یعقوب را با سفر بنیامین محتمل میدانست.
لَعَلَّهُمْ یَرْجِعُونَ
9- یوسف(ع) به آمدن برادرش بنیامین به مصر علاقهای وافر داشت و بدان امید بسته بود.
اِجْعَلُوا بِضٰاعَتَهُمْ فِی رِحٰالِهِمْ ... لَعَلَّهُمْ یَرْجِعُونَ
10- یعقوب(ع) و فرزندانش از مال و منال کافی برخوردار نبودند و از جهت امکانات مالی در محدودیت بودند.
اِجْعَلُوا بِضٰاعَتَهُمْ فِی رِحٰالِهِمْ ... لَعَلَّهُمْ یَرْجِعُونَ
از جمله احتمالاتی که میتوان آن را دلیل یوسف در باز گرداندن سرمایۀ برادرانش دانست، محدودیت مالی خاندان یعقوب است. جملۀ «مٰا نَبْغِی هٰذِهِ بِضٰاعَتُنٰا ... نَمِیرُ أَهْلَنٰا» در
آیۀ 65 مؤید این احتمال است.
11- یوسف(ع) دارای اختیارات ویژه در توزیع غلات و آذوقههای ذخیره شده *
قٰالَ لِفِتْیٰانِهِ اجْعَلُوا بِضٰاعَتَهُمْ فِی رِحٰالِهِمْ
از اینکه یوسف(ع) پرداخت سهمیۀ فرزندان یعقوب در نوبتهای بعد را در صورت همراه نداشتن بنیامین، ممنوع کرد، برداشت فوق استفاده میشود. باز گرداندن بضاعت برادرانش به خودشان نیز میتواند تأیید کنندۀ اختیارات ویژۀ او باشد.
12- سهمیهبندی کالاها در شرایط بحرانی و دریافت بهای کالای اعطا شده، مقتضای حراست از بیتالمال و آگاهی به امور اقتصادی است.
اِجْعَلْنِی عَلیٰ خَزٰائِنِ الْأَرْضِ إِنِّی حَفِیظٌ عَلِیمٌ ... اجْعَلُوا بِضٰاعَتَهُمْ فِی رِحٰالِهِمْ
عملکرد یوسف(ع) (سهمیهبندی در شرایط کمبود و دریافت بهای کالاها) به عنوان مدیر و مسؤولی حفیظ و علیم، گویای برداشت فوق است.
13- اعطای مجانی کالا به مردم از سوی دولت، حتی در شرایط بحرانی و سهمیهبندی کالاها، سیاست شایسته و روایی نیست.
قٰالَ لِفِتْیٰانِهِ اجْعَلُوا بِضٰاعَتَهُمْ فِی رِحٰالِهِمْ
کلیدواژهها:
اقتصاد؛ امید؛ بنیامین؛ تجارت؛ تهدید؛ حق؛ رزق؛ سفر؛ شکر؛ فقر؛ مال؛ مصر؛ یعقوب(ع)؛ یوسف(ع)
فَلَمّٰا رَجَعُوا إِلیٰ أَبِیهِمْ قٰالُوا یٰا أَبٰانٰا مُنِعَ مِنَّا اَلْکَیْلُ فَأَرْسِلْ مَعَنٰا أَخٰانٰا نَکْتَلْ وَ إِنّٰا لَهُ لَحٰافِظُونَ (63)
پس هنگامیکه نزد پدرشان بازگشتند، گفتند: ای پدر، [بی حضور بنیامین] پیمانه از ما منع شده است؛ پس برادرمان را با ما بفرست تا بتوانیم پیمانه بگیریم، و ما حتماً از او مراقبت خواهیم کرد.
63
1- فرزندان یعقوب از مصر بازگشتند و گزارش سفرشان را برای او شرح دادند.
فَلَمّٰا رَجَعُوا إِلیٰ أَبِیهِمْ قٰالُوا
2- ممنوعشدن فرزندان یعقوب از دریافت سهمیۀ خوار و بار بدون همراهی بنیامین، از گزارشهای آنان به پدرشان یعقوب بود.
فَإِنْ لَمْ تَأْتُونِی بِهِ فَلاٰ کَیْلَ لَکُمْ ... فَلَمّٰا رَجَعُوا إِلیٰ أَبِیهِمْ
قٰالُوا یٰا أَبٰانٰا مُنِعَ مِنَّا الْکَیْلُ
3- فرزندان یعقوب با اظهار محبت به بنیامین از پدرشان خواستند او را به همراه آنان روانۀ مصر کند.
فَأَرْسِلْ مَعَنٰا أَخٰانٰا
هدف فرزندان یعقوب از نام نبردن بنیامین و یاد کردن از او به عنوان «أَخٰانٰا» (برادرمان) اظهار محبت به اوست.
4- فرزندان یعقوب بر حفاظت از بنیامین، در طول سفرشان به مصر متعهّد شدند و بر آن تأکید کردند.
فَأَرْسِلْ مَعَنٰا أَخٰانٰا نَکْتَلْ وَ إِنّٰا لَهُ لَحٰافِظُونَ
5- گزارش تحریم سهمیۀ آذوقه بدون همراهی بنیامین، خبر و گزارشی مهم در دیدگاه فرزندان یعقوب
یٰا أَبٰانٰا مُنِعَ مِنَّا الْکَیْلُ
فرزندان یعقوب پیش از باز کردن بارها و محمولهها - که معمولاً اولین اقدام مسافران و کاروانهاست - خبر تحریم سهمیۀ آذوقه را برای پدرشان بیان کردند. این تعجیل نشان دهندۀ اهمیت این خبر در نظر آنان است.
6- نایاب شدن آذوقه و غلّه در کنعان طی هفت سال قحطی و خشکسالی عصر یوسف
قٰالُوا یٰا أَبٰانٰا مُنِعَ مِنَّا الْکَیْلُ فَأَرْسِلْ مَعَنٰا أَخٰانٰا نَکْتَلْ
7- فرزندان یعقوب بجز راهیِ مصر شدن و به حضور یوسف(ع) رسیدن، راهی برای تأمین آذوقه در سالهای قحطی نداشتند.
یٰا أَبٰانٰا مُنِعَ مِنَّا الْکَیْلُ فَأَرْسِلْ مَعَنٰا أَخٰانٰا
چنان چه جز به مصر رفتن راهی فراروی فرزندان یعقوب بود، او آن راه را به فرزندانش پیشنهاد میکرد تا مجبور نباشد بنیامین را همراه آنان بفرستد.
8- احساس خطر برای بنیامین، دلیل یعقوب(ع) بر عدمموافقتش با مسافرتوی
سَنُرٰاوِدُ عَنْهُ أَبٰاهُ ... فَأَرْسِلْ مَعَنٰا أَخٰانٰا نَکْتَلْ وَ إِنّٰا لَهُ لَحٰافِظُونَ
از جملۀ «سَنُرٰاوِدُ عَنْهُ أَبٰاهُ» استفاده میشود که یعقوب(ع) همواره از مسافرت کردن بنیامین جلوگیری میکرد. جملۀ «إِنّٰا لَهُ لَحٰافِظُونَ» میرساند که از دلایل این امر، احساس خطر برای او بوده است.
9- بنیامین بدونرخصت پدرشیعقوب(ع) به مسافرت اقدام نمیکرد.
فَأَرْسِلْ مَعَنٰا أَخٰانٰا
از اینکه برادران یوسف برای بردن بنیامین به مصر با یعقوب سخن گفتند و از او خواستند که وی را به همراه ایشان بفرستد (فأرسل معنا أخانا) معلوم میشود که بنیامین بدون اجازۀ پدرش به مسافرت نمیرفت.
10- تسلّط و مدیریت یعقوب(ع) بر خانواده و فرزندان خویش
یٰا أَبٰانٰا مُنِعَ مِنَّا الْکَیْلُ فَأَرْسِلْ مَعَنٰا أَخٰانٰا نَکْتَلْ
11- پدران دارای حق امر و نهی به فرزندان خویش
فَأَرْسِلْ مَعَنٰا أَخٰانٰا
12- گوشسپاری به فرمانها وخواستههای پدران از وظایف فرزندان و از آداب معاشرت با ایشان
فَأَرْسِلْ مَعَنٰا أَخٰانٰا
کلیدواژهها:
اطاعت؛ بنیامین؛ پدر؛ تاریخ؛ حقوق؛ خانواده؛ خشکسالی؛ دوستی؛ رزق؛ سفر؛ یعقوب(ع)؛ یوسف(ع)
قٰالَ هَلْ آمَنُکُمْ عَلَیْهِ إِلاّٰ کَمٰا أَمِنْتُکُمْ عَلیٰ أَخِیهِ مِنْ قَبْلُ فَاللّٰهُ خَیْرٌ حٰافِظاً وَ هُوَ أَرْحَمُ اَلرّٰاحِمِینَ (64)
یعقوب گفت: آیا جز همانگونه که پیشتر شما را دربارۀ برادرش [یوسف] امین شمردم دربارۀ او امین بشمارم؟ پس خدا بهترین حافظ است، و اوست که از همۀ مهربانان مهربانتر است.
64
1- یعقوب(ع) پیشنهاد فرزندانش را نپذیرفت و با روانه ساختن بنیامین به سفر مصر مخالفت کرد.
قٰالَ هَلْ آمَنُکُمْ عَلَیْهِ إِلاّٰ کَمٰا أَمِنْتُکُمْ عَلیٰ أَخِیهِ مِنْ قَبْلُ
2- یعقوب(ع) به تعهد و تأکید فرزندانش دربارۀ حفاظت از بنیامین، اطمینان نکرد.
قٰالَ هَلْ آمَنُکُمْ عَلَیْهِ إِلاّٰ کَمٰا أَمِنْتُکُمْ عَلیٰ أَخِیهِ مِنْ قَبْلُ
استفهام در «هَلْ آمَنُکُمْ ...» استفهام انکاری و به منزلۀ نفی است. «أمن» (مصدر «آمن») به معنای اطمینان کردن و امین شمردن است. بنابراین «هَلْ آمَنُکُمْ ...» ؛ یعنی، من شما را دربارۀ بنیامین امین نمیدانم و به قول و قرار شما اطمینانی ندارم.
3- بیتعهدی برادران یوسف در حفاظت از او، دلیل یعقوب(ع) برای اطمینان نکردن بر تعهد آنان به حفاظت از بنیامین
هَلْ آمَنُکُمْ عَلَیْهِ إِلاّٰ کَمٰا أَمِنْتُکُمْ عَلیٰ أَخِیهِ مِنْ قَبْلُ
یعقوب(ع) اعتماد و اطمینان به فرزندانش دربارۀ بنیامین را، به اعتماد و اطمینانش به آنان دربارۀ یوسف(ع) تشبیه کرد.
وجه شبه در این تشبیه بیثمری و نتیجهبخش نبودن است.
بنابراین مفاد «هَلْ آمَنُکُمْ عَلَیْهِ إِلاّٰ ...» چنین میشود: اعتماد من به شما [اگراعتماد کنم] در بینتیجه ماندن و ثمر نداشتن نیست مگر همانند اعتمادم به شما دربارۀ یوسف(ع).
4- احتمال گرفتاری بنیامین به سرنوشت یوسف(ع)، مایۀ نگرانی یعقوب(ع) از همراهسازی او با فرزندان خویش
إِلاّٰ کَمٰا أَمِنْتُکُمْ عَلیٰ أَخِیهِ مِنْ قَبْلُ
یعقوب(ع) با نام نبردن از یوسف(ع) و یاد کردن از او با عنوان برادر بنیامین، اشارهای لطیف به این معنا دارد که اخوّت آن دو با یکدیگر مرا نگران همسانی سرنوشتشان (فراق و جدایی از پدر) کرده است.
5- ضرورت توجه به پیشینۀ افراد در اعتماد به آنان و اعطای مسؤولیت به ایشان
هَلْ آمَنُکُمْ عَلَیْهِ إِلاّٰ کَمٰا أَمِنْتُکُمْ عَلیٰ أَخِیهِ مِنْ قَبْلُ
6- سوء سابقۀ افراد، کافی در لزوم احتیاط و باور نکردن به قول و قرار ایشان
هَلْ آمَنُکُمْ عَلَیْهِ إِلاّٰ کَمٰا أَمِنْتُکُمْ عَلیٰ أَخِیهِ مِنْ قَبْلُ
7- جواز یادآوری سوء سابقۀ افراد به آنان و ترتیب اثر دادن به آن، به منظور جلوگیری از تکرار وقایع ناخوشایند
هَلْ آمَنُکُمْ عَلَیْهِ إِلاّٰ کَمٰا أَمِنْتُکُمْ عَلیٰ أَخِیهِ مِنْ قَبْلُ
8- ضرورت عبرتگیری از حوادث گذشته برای مصون ماندن از گرفتاری در حوادثی نظیر آن
هَلْ آمَنُکُمْ عَلَیْهِ إِلاّٰ کَمٰا أَمِنْتُکُمْ عَلیٰ أَخِیهِ مِنْ قَبْلُ
9- یعقوب(ع) در پی تعهد فرزندانش بر محافظت از یوسف(ع) به آنان اطمینان کرد و به حفاظت آنان دل بست.
کَمٰا أَمِنْتُکُمْ عَلیٰ أَخِیهِ مِنْ قَبْلُ
10- مؤثر دانستن افراد در محافظت از چیزی و یا شخصی،موجب شرکنمیشود و با توکّل و مقام نبوّت تنافی ندارد.
کَمٰا أَمِنْتُکُمْ عَلیٰ أَخِیهِ مِنْ قَبْلُ
به دلیل آیۀ 38 از همین سوره (مٰا کٰانَ لَنٰا أَنْ نُشْرِکَ بِاللّٰهِ مِنْ شَیْءٍ) یعقوب(ع) هرگز به اندکی از شرک نیز گرایش نداشت و عبارت (کَمٰا أَمِنْتُکُمْ عَلیٰ أَخِیهِ) میرساند که یعقوب(ع) فرزندانش را امین پنداشت و حفاظت از یوسف(ع) را برعهدۀ آنان سپرد. بنابراین مؤثر دانستن افراد در حفاظت از چیزی شرکآور نیست و با مقام نبوت نیز ناسازگار نخواهد بود.
11- خداوند، بهترین حافظ و نگهبان است.
فَاللّٰهُ خَیْرٌ حٰافِظاً
12- «أَرْحَمُ الرّٰاحِمِینَ» از اسما و صفات خداوند
فَاللّٰهُ خَیْرٌ حٰافِظاً وَ هُوَ أَرْحَمُ الرّٰاحِمِینَ
13- حفاظت وحراست خداوند از بندگان، برخاسته از رحمت گستردۀ اوست.
فَاللّٰهُ خَیْرٌ حٰافِظاً وَ هُوَ أَرْحَمُ الرّٰاحِمِینَ
توصیف خداوند به «أَرْحَمُ الرّٰاحِمِینَ» ، پس از یاد کردن از او به عنوان بهترین حافظ، گویای ارتباط میان مضمون دو صفت یاد شده است ؛ یعنی، چون أرحم الراحمین است بهترین حافظ میباشد.
14- امانتداری انسانها و تعهدشان بر حفاظت از امانت، به ترحّم و دلسوزی آنان بستگی دارد.
فَاللّٰهُ خَیْرٌ حٰافِظاً وَ هُوَ أَرْحَمُ الرّٰاحِمِینَ
15- فقدان رحم و ترحم، زمینهساز خیانت به مردم است.
قٰالَ هَلْ آمَنُکُمْ عَلَیْهِ ... فَاللّٰهُ خَیْرٌ حٰافِظاً وَ هُوَ أَرْحَمُ الرّٰاحِمِینَ
16- تعریض یعقوب(ع) به فرزندانش مبنی بر دلسوز نبودن آنان و ترحم نداشتنشان بر یوسف(ع) و بنیامین
هَلْ آمَنُکُمْ عَلَیْهِ إِلاّٰ کَمٰا أَمِنْتُکُمْ عَلیٰ أَخِیهِ مِنْ قَبْلُ فَاللّٰهُ خَیْرٌ حٰافِظاً وَ هُوَ أَرْحَمُ الرّٰاحِمِینَ
کلیدواژهها:
اصل احتیاط؛ امانت؛ انسان؛ بنیامین؛ رحمت؛ یوسف(ع)
وَ لَمّٰا فَتَحُوا مَتٰاعَهُمْ وَجَدُوا بِضٰاعَتَهُمْ رُدَّتْ إِلَیْهِمْ قٰالُوا یٰا أَبٰانٰا مٰا نَبْغِی هٰذِهِ بِضٰاعَتُنٰا رُدَّتْ إِلَیْنٰا وَ نَمِیرُ أَهْلَنٰا وَ نَحْفَظُ أَخٰانٰا وَ نَزْدٰادُ کَیْلَ بَعِیرٍ ذٰلِکَ کَیْلٌ یَسِیرٌ (65)
و هنگامیکه متاع خود را گشودند، دیدند کالایشان به آنان بازگردانده شده است.
گفتند: ای پدر، دیگر چه میخواهیم؟ این کالای ماست که به ما باز گردانده شده است. [با آن] برای خانوادۀ خود طعام میآوریم و برادرمان را حفظ میکنیم، و بار شتری بیشتر میگیریم، که این باری اندک است.
65
1- فرزندان یعقوب پس از گزارش سفر، به گشودن محمولههای خریداری شده از مصر پرداختند.
وَ لَمّٰا فَتَحُوا مَتٰاعَهُمْ
2- فرزندان یعقوب با گشودن محمولههای خویش، بهای غلات خریداری شده از مصر را در میان آنها یافتند.
وَ لَمّٰا فَتَحُوا مَتٰاعَهُمْ وَجَدُوا بِضٰاعَتَهُمْ رُدَّتْ إِلَیْهِمْ
3- فرزندان یعقوب با مشاهدۀ بهای باز گردانده شده، شادمان شدند و آن را به یعقوب گزارش کردند.
قٰالُوا یٰا أَبٰانٰا مٰا نَبْغِی هٰذِهِ بِضٰاعَتُنٰا رُدَّتْ إِلَیْنٰا
«مٰا» در «مٰا نَبْغِی» استفهامیه و مفعول برای نبغی است. «بغی» به معنای خواستن و طلب کردن میباشد. جملۀ «مٰا نَبْغِی» ؛ یعنی، [بیش از این] چه میخواهیم؟
4- فرزندان یعقوب معتقد به باز گردانده شدن سرمایۀ آنان نه رخ دادن اشتباه و خطا از ناحیۀ کارگزاران یوسف
وَجَدُوا بِضٰاعَتَهُمْ رُدَّتْ إِلَیْهِمْ ... هٰذِهِ بِضٰاعَتُنٰا رُدَّتْ إِلَیْنٰا
جملۀ «رُدَّتْ إِلَیْنٰا» «دلالت بر آن دارد که فرزندان یعقوب بضاعت خویش رای با این و صف که به آنان بازگردانده شده است ، یافتند ؛ یعنی ، این گمان رای نداشتند که اشتباهی رخ داده است تا خویشتن رای به ارجاع آن ملزم ببینند.
5- فرزندان یعقوب به و ی خاطرنشان کردند که عزیز مصر (یوسف) بدون آگاهی ایشان و بدون کمترین امتنانی ، بضاعت آنان رای بازگردانده است .
هٰذِهِ بِضٰاعَتُنٰا رُدَّتْ إِلَیْنٰا
آوردن فعل «رُدَّتْ» به صورت مجهول و یاد نکردن از فاعل آن برای رساندن این معناست که باز گرداننده به گونهای عمل کرده که ما متوجّه او نشویم و احساس کوچکی و شرمندگی نکنیم.
6- فرزندان یعقوب در کنار پدر و پیرامون او زندگی میکردند.
وَ لَمّٰا فَتَحُوا مَتٰاعَهُمْ ... قٰالُوا یٰا أَبٰانٰا مٰا نَبْغِی هٰذِهِ بِضٰاعَتُنٰا رُدَّتْ إِلَیْنٰا
7- فرزندان یعقوب با مشاهدۀ سرمایۀ بازگردانده شده، تلاش مجددی را برای جلب توافق پدر با مسافرت کردن بنیامین آغاز کردند.
قٰالَ هَلْ آمَنُکُمْ ... یٰا أَبٰانٰا مٰا نَبْغِی هٰذِهِ بِضٰاعَتُنٰا رُدَّتْ إِلَیْنٰا وَ نَمِیرُ أَهْلَنٰا وَ نَحْفَظُ أَخٰانٰا
سخنان فرزندان یعقوب (ما نبغی هٰذه بضاعتنا...) به قرینۀ مخاطب قرار دادن یعقوب (یا أبانا)، در راستای جلب موافقت وی برای سفر بنیامین بود.
8- حدس و پیشبینی یوسف(ع) (تقویت عزم برادرانش برای آمدن به مصر با مشاهدۀ بهای باز گردانده شده) حدسی صائب و نظری بجا بود.
لَعَلَّهُمْ یَعْرِفُونَهٰا ... لَعَلَّهُمْ یَرْجِعُونَ ... مٰا نَبْغِی هٰذِهِ بِضٰاعَتُنٰا رُدَّتْ إِلَیْنٰا وَ نَمِیرُ أَهْلَنٰا
9- فرزندان یعقوب متکفل تهیۀ آذوقه برای خاندان وی، و سفر به مصر تنها راه ایشان برای فراهم کردن طعام
وَ نَمِیرُ أَهْلَنٰا
«میرة» به معنای طعام است و «مَیْر»(مصدر «نَمِیرُ» ) به معنای
تهیه کردن و فراهم آوردن طعام میباشد.
10- ضرورت تهیۀ طعام، دغدغۀ خاطر نداشتن برای بهای آذوقه و لطف و عنایت خاص دربار مصر به فرزندان یعقوب، دلیلهای آنان برای لزوم سفر به مصر و اصرارشان بر جلب موافقت پدر با مسافرت بنیامین
مٰا نَبْغِی هٰذِهِ بِضٰاعَتُنٰا رُدَّتْ إِلَیْنٰا وَ نَمِیرُ أَهْلَنٰا
سخنان فرزندان یعقوب (یا أبانا هٰذه ...) در راستای جلب رضایت وی برای سفر بنیامین است و هر جملۀ آن اشاره به دلیلی بر لزوم این مسافرت دارد. فرزندان یعقوب با جملۀ «مٰا نَبْغِی ...» بیان میدارند که مورد توجه خاص عزیز مصر قرار گرفتهاند و سزاوار نیست درخواست او (آوردن بنیامین) را برآورده نسازند. آنان با عطف جملۀ «نَمِیرُ أَهْلَنٰا» بر جملهای مقدر نظیر «نستظهر بها»(از این بضاعت باز گردانده شده برای تهیۀ آذوقه کمک میگیریم) بیان میکنند که مشکل نداشتن بهای آذوقه را ندارند و با جملۀ «نَحْفَظُ أَخٰانٰا» میرسانند که به خاطر پاسخ مثبت به عزیز مصر و دریافت آذوقه، ملزم به حفظ برادرشان هستند و با جملۀ «ذٰلِکَ کَیْلٌ یَسِیرٌ» بیان میکنند که سخت نیازمند تهیۀ طعام هستند.
11- تعهد مجدد و محبتآمیز فرزندان یعقوب برای حفاظت از برادرشان بنیامین در سفر به مصر
نَمِیرُ أَهْلَنٰا وَ نَحْفَظُ أَخٰانٰا
12- لغو تحریم آذوقه و اضافه شدن یک بار شتر غلّه با آمدن بنیامین به مصر، از دلیلهای ارائه شده به یعقوب(ع) برای جلب موافقت آن حضرت به روانه ساختن بنیامین
وَ نَزْدٰادُ کَیْلَ بَعِیرٍ ذٰلِکَ کَیْلٌ یَسِیرٌ
«ازدیاد»(مصدر «نَزْدٰادُ» از باب افتعال) به معنای درخواست زیاده و اضافه است. «کَیْلَ بَعِیرٍ» ؛ یعنی، بار و محمولهای که معمولاً بر یک شتر حمل میکنند. گفتنی است جملههای «فَإِنْ لَمْ تَأْتُونِی بِهِ فَلاٰ کَیْلَ لَکُمْ ...» و «مُنِعَ مِنَّا الْکَیْلُ» دلالت میکند بر اینکه یوسف(ع) اعطای سهمیه به فرزندان یعقوب را بدون همراهی بنیامین ممنوع و تحریم کرد. بنابراین مراد از «نَزْدٰادُ کَیْلَ بَعِیرٍ» این است که اگر بنیامین را به همراه ببریم علاوه بر لغو تحریم، یک بار اضافه نیز مطالبه میکنیم.
13- جیرهبندی سرانه، برنامۀ یوسف(ع) برای توزیع غلات در دوران قحطی هفتساله
نَزْدٰادُ کَیْلَ بَعِیرٍ
چون با آمدن بنیامین به مصر، فرزندان یعقوب یک بار شتر علاوه بر بارهای خویش میگرفتند چند نکته استفاده میشود:
1- جیرهبندی سرانه بوده است. 2- سهمیه و جیره بیش از یک بار شتر نبوده است.
14- یوسف(ع) به هر فرد در هر نوبت، تنها یک بار شتر غلّه میفروخت.
نَزْدٰادُ کَیْلَ بَعِیرٍ
15- تحویل سهمیۀ هر فرد به شخص متقاضی، از جمله مقررات وضع شده از ناحیۀ یوسف برای توزیع غلات در دوران قحطی هفت ساله
نَزْدٰادُ کَیْلَ بَعِیرٍ
چنان چه کسی میتوانست سهمیۀ دیگری را دریافت کند «نَزْدٰادُ کَیْلَ بَعِیرٍ» (با آمدن بنیامین یک بار شتر اضافه دریافت می کنیم) به عنوان یک دلیل مستقل برای لزوم مسافرت بنیامین به مصر مطرح نمیشد.
16- شتر وسیلۀ متعارف حمل کالا، در مصر و کنعان باستان
وَ نَزْدٰادُ کَیْلَ بَعِیرٍ
17- فرزندان یعقوب غلّۀ دریافتی در سفر اول را برای قحطی پیش آمده کافی نمیدانستند و سفر به مصر را برای دریافت سهمیهای دیگر ضروری میشمردند.
ذٰلِکَ کَیْلٌ یَسِیرٌ
«ذٰلِکَ» اشاره به متاع و آذوقهای است که فرزندان یعقوب در سفر نخست دریافت کرده بودند. «یَسِیرٌ» به معنای اندک است و روشن است که اندک بودن به لحاظ ذخیره کردن در دورۀ قحطی میباشد.
18- ضرورت تلاش برای تأمین آذوقه و پرهیز از غفلت و سستی در تأمین معاش آینده
نَمِیرُ أَهْلَنٰا ... ذٰلِکَ کَیْلٌ یَسِیرٌ
19- جواز اندوخته ساختن آذوقه برای مصارف شخصی حتی در دوران قحطی و کمبود مواد غذایی
نَمِیرُ أَهْلَنٰا ... ذٰلِکَ کَیْلٌ یَسِیرٌ
کلیدواژهها:
آرامش؛ آل یعقوب؛ اقتصاد؛ بنیامین؛ تجارت؛ حُکم؛ حمل و نقل؛ خشکسالی؛ خوردن؛ رزق؛ سفر؛ شتر؛ عهد؛ مال؛ مصر؛ یوسف(ع)
قٰالَ لَنْ أُرْسِلَهُ مَعَکُمْ حَتّٰی تُؤْتُونِ مَوْثِقاً مِنَ اَللّٰهِ لَتَأْتُنَّنِی بِهِ إِلاّٰ أَنْ یُحٰاطَ بِکُمْ فَلَمّٰا آتَوْهُ مَوْثِقَهُمْ قٰالَ اَللّٰهُ عَلیٰ مٰا نَقُولُ وَکِیلٌ (66)
یعقوب گفت: من هرگز او را با شما نمیفرستم، تا این که با نام خدا پیمانی استوار با من ببندید که حتماً او را به من باز گردانید، مگر اینکه مغلوب شوید و نتوانید.
پس هنگامیکه با او پیمان محکم بستند، گفت: خدا بر آنچه میگوییم نگهبان است.
66
1- یعقوب(ع) سرانجام با مسافرت بنیامین به مصر همراه دیگر فرزندانش، موافقت نمود.
قٰالَ لَنْ أُرْسِلَهُ مَعَکُمْ حَتّٰی تُؤْتُونِ مَوْثِقاً
2- یعقوب(ع) روانه ساختن بنیامین به سفر مصر را، منوط به آن دانست که فرزندانش وثیقهای الهی بسپارند (با خدا پیمان ببندند و به نام او سوگند یاد کنند).
لَنْ أُرْسِلَهُ مَعَکُمْ حَتّٰی تُؤْتُونِ مَوْثِقاً مِنَ اللّٰهِ
«موثق» به معنای عهد و پیمان است که به دلیل «لام»قسم در «لَتَأْتُنَّنِی» عهد و پیمانی است همراه با سوگند. «مِنَ اللّٰهِ» بیانگر این است که باید سوگند به نام خدا و پیمان و عهد با او باشد.
آوردن سوگند و پیمان (حتیٰ تؤتون موثقًا) ؛ یعنی، سوگند یاد کردن و پیمان بستن.
3- یعقوب در توصیه بر حفاظت از بنیامین به فرزندانش تأکید کرد که هیچ عذری جز مغلوب شدن و ناتوان گشتن را از آنان نخواهد پذیرفت.
حَتّٰی تُؤْتُونِ مَوْثِقاً مِنَ اللّٰهِ لَتَأْتُنَّنِی بِهِ إِلاّٰ أَنْ یُحٰاطَ بِکُمْ
4- یعقوب(ع)، علاقهای وافر به بنیامین و سلامتی او داشت و جدایی و فراق او برایش رنجآور بود.
لَتَأْتُنَّنِی بِهِ
جملههای «إِنّٰا لَهُ لَحٰافِظُونَ» و «فَاللّٰهُ خَیْرٌ حٰافِظاً» در آیات پیشین دلالت بر آن داشت که یعقوب(ع) خواهان نرسیدن گزند و آسیب به بنیامین بود و جملۀ «لَتَأْتُنَّنِی بِهِ» (او را نزد من آورید) حاکی است که دوری او نیز بر آن حضرت مشکل و خواهان حضور وی نزد خویش بود.
5- یعقوب(ع) از فرزندانش انتظار نداشت با به خطر انداختن خویش در حفظ بنیامین و باز گرداندن او تلاش کنند.
إِلاّٰ أَنْ یُحٰاطَ بِکُمْ
احاطة که ظاهراً مصدر «یُحٰاطَ» است به معنای گرفتن پیرامون چیزی از همۀ جوانب آن است و در آیۀ شریفه کنایه از مغلوب شدن و بسته شدن همۀ راهها و چارههاست.
6- یعقوب(ع) از فرزندانش خواست صورت ناتوانی و عذر را، در سوگندشان بر محافظت از بنیامین و باز گرداندن او استثنا کنند.
لَتَأْتُنَّنِی بِهِ إِلاّٰ أَنْ یُحٰاطَ بِکُمْ
ظاهر این است که عبارت «إِلاّٰ أَنْ یُحٰاطَ بِکُمْ» استثنا از قسم - که مفاد «لَتَأْتُنَّنِی بِهِ» است - میباشد. بر این اساس یعقوب(ع) به فرزندانش توصیه کرد که در اجرای صیغۀ سوگند مورد عذر و ناتوانی را استثنا کنند و چنین بگویند: «و اللّٰه لنأتینک به إلّا أن یحاط بنا»(به خدا سوگند بنیامین را به تو باز میگردانیم مگر مغلوب شویم و همۀ راهها و چارهها بر ما بسته شود).
7- هنگام سوگند یاد کردن و پیمان بستن با خدا، شایسته است صورت ناتوانی از پایبند بودن به پیمان و سوگند استثنا شود.
لَتَأْتُنَّنِی بِهِ إِلاّٰ أَنْ یُحٰاطَ بِکُمْ
8- وفا نکردن به عهد و قسم در صورت استثنای موارد عذر و ناتوانی، پیامدی (عقوبت، کفاره و ...) نخواهد داشت.
لَتَأْتُنَّنِی بِهِ إِلاّٰ أَنْ یُحٰاطَ بِکُمْ ... قٰالَ اللّٰهُ عَلیٰ مٰا نَقُولُ وَکِیلٌ
9- استطاعت شرط لزوم وفا به عهد، قسم و تکالیف الهی است.
إِلاّٰ أَنْ یُحٰاطَ بِکُمْ
10- سوگند به نام خدا و پیمان بستن با او، دارای جایگاهی ویژه در آیین یعقوب(ع) و در نزد خاندان او
حَتّٰی تُؤْتُونِ مَوْثِقاً مِنَ اللّٰهِ ... إِلاّٰ أَنْ یُحٰاطَ بِکُمْ
11- مشروعیت سوگند به خدا و پیمان بستن با او در ادیان گذشته و لزوم پایبندی به آنها
حَتّٰی تُؤْتُونِ مَوْثِقاً
12- لزوم پایبندی به عهد و قسم و عمل به مقتضای آن
حَتّٰی تُؤْتُونِ مَوْثِقاً مِنَ اللّٰهِ لَتَأْتُنَّنِی بِهِ
13- فرزندان یعقوب سوگند یاد کردند و با خدا پیمان بستند که در حد استطاعت، از بنیامین مراقبت کنند و او را به نزد پدر باز گردانند.
حَتّٰی تُؤْتُونِ مَوْثِقاً ... فَلَمّٰا آتَوْهُ مَوْثِقَهُمْ
14- یعقوب(ع) خداوند را وکیل خویش بر میثاق و تعهد فرزندان قرار داد.
قٰالَ اللّٰهُ عَلیٰ مٰا نَقُولُ وَکِیلٌ
15- یعقوب(ع) فرزندانش را به مجازاتهای الهی در صورت شکستن سوگند و پیمانشان، هشدار داد.
قٰالَ اللّٰهُ عَلیٰ مٰا نَقُولُ وَکِیلٌ
سیاق آیه دلالت دارد که غرض یعقوب(ع) از وکیل قرار دادن خداوند و توجه دادن فرزندانش به وکالت او، هشدار دادن آنان به مجازات الهی است.
16- شکستن سوگند و وفا نکردن به پیمانهای الهی، گناه و موجب عقوبت از ناحیۀ خداوند است.
اَللّٰهُ عَلیٰ مٰا نَقُولُ وَکِیلٌ
17- یعقوب(ع) برای واداشتن فرزندانش به پایبندی به سوگند و پیمانشان، آنان را متوجه نظارت و شهادت خدا کرد.
اَللّٰهُ عَلیٰ مٰا نَقُولُ وَکِیلٌ
از جملۀ «اللّٰهِ ...» در صورتی که آن را جملهای خبری بدانیم، برداشت فوق استفاده میشود.
18- ضرورت توکل بر خداوند
اَللّٰهُ عَلیٰ مٰا نَقُولُ وَکِیلٌ
19- «وَکِیلٌ» از اسما و صفات خداوند
اَللّٰهُ عَلیٰ مٰا نَقُولُ وَکِیلٌ
کلیدواژهها:
آل یعقوب؛ اللّه؛ بنیامین؛ تکلیف؛ توکل؛ تهدید؛ حُکم؛ دین؛ ذکر؛ سفر؛ عجز؛ عذاب؛ عهد؛ قسم؛ گناه؛ گواهی؛ یعقوب(ع)؛ یوسف(ع)
وَ قٰالَ یٰا بَنِیَّ لاٰ تَدْخُلُوا مِنْ بٰابٍ وٰاحِدٍ وَ اُدْخُلُوا مِنْ أَبْوٰابٍ مُتَفَرِّقَةٍ وَ مٰا أُغْنِی عَنْکُمْ مِنَ اَللّٰهِ مِنْ شَیْءٍ إِنِ اَلْحُکْمُ إِلاّٰ لِلّٰهِ عَلَیْهِ تَوَکَّلْتُ وَ عَلَیْهِ فَلْیَتَوَکَّلِ اَلْمُتَوَکِّلُونَ (67)
و گفت: ای پسران من، از یک در وارد نشوید، بلکه از درهای مختلف وارد شوید، و من به هیچ وجه نمیتوانم آنچه را خدا برای شما خواسته است از شما باز دارم.
حکم جز برای خدا نیست. فقط بر او توکّل کردهام، و توکّل کنندگان باید فقط بر او توکّل کنند.
67
1- یعقوب(ع) در آستانۀ سفر فرزندانش به مصر، آنان را با معارفی الهی آشنا ساخت و حقایقی از توحید را به آنان تذکر و تعلیم داد.
قٰالَ یٰا بَنِیَّ لاٰ تَدْخُلُوا ... وَ عَلَیْهِ فَلْیَتَوَکَّلِ الْمُتَوَکِّلُونَ
2- مصر در عصر یوسف(ع)، دارای دروازههایی متعدد بود.
لاٰ تَدْخُلُوا مِنْ بٰابٍ وٰاحِدٍ وَ ادْخُلُوا مِنْ أَبْوٰابٍ مُتَفَرِّقَةٍ
3- دربار یوسف(ع)، دارای دربهایی متعدد برای ورود و خروج مراجعهکنندگان*
لاٰ تَدْخُلُوا مِنْ بٰابٍ وٰاحِدٍ وَ ادْخُلُوا مِنْ أَبْوٰابٍ مُتَفَرِّقَةٍ
در اینکه مراد از مفعول «ادْخُلُوا» چیست، آیا مصر است و یا بارگاه یوسف؟ دو نظر ابراز شده است. برداشت فوق ناظر به احتمال دوم است. قابل ذکر است که تکرار «لَمّٰا دَخَلُوا» در آیۀ 69 مؤید احتمال اول میباشد.
4- یعقوب(ع) در سفر دوم فرزندانش به مصر، حادثهای را در کمین آنان احساس میکرد و نگران پیشامدی ناگوار برای آنان بود.
لاٰ تَدْخُلُوا مِنْ بٰابٍ وٰاحِدٍ ... مٰا أُغْنِی عَنْکُمْ مِنَ اللّٰهِ مِنْ شَیْءٍ
5- یعقوب(ع) منشأ خطر برای فرزندانش را در آستانۀ ورودشان به مصر میپنداشت.
لاٰ تَدْخُلُوا مِنْ بٰابٍ وٰاحِدٍ ... مٰا أُغْنِی عَنْکُمْ مِنَ اللّٰهِ مِنْ شَیْءٍ
6- یعقوب(ع) حادثهای ناگوار را برای بنیامین در سفرش به مصر احساس کرده بود.
لاٰ تَدْخُلُوا مِنْ بٰابٍ وٰاحِدٍ ... مٰا أُغْنِی عَنْکُمْ مِنَ اللّٰهِ مِنْ شَیْءٍ
از اینکه یعقوب(ع) نه در سفر اول و نه در سفر سوم فرزندان خویش (اذهبوا فتحسسوا من یوسف و أخیه در آیۀ 87) - که بنیامین همراه آنان نبود - نگرانی خاصی را ابراز نکرد و سفارش ویژهای نداشت، معلوم میشود در این سفر، خطری را برای بنیامین احساس کرده بود.
7- یعقوب(ع) در آستانۀ سفر دوم فرزندانش به مصر، به آنان توصیه کرد برای ورود به آن دیار، دروازههای متعددی را برگزینند و از یک دروازه وارد نشوند.
یٰا بَنِیَّ لاٰ تَدْخُلُوا مِنْ بٰابٍ وٰاحِدٍ وَ ادْخُلُوا مِنْ أَبْوٰابٍ مُتَفَرِّقَةٍ
8- یعقوب(ع)، ورود فرزندانش را به مصر از دروازههای متعدد، راهی محتمل برای جلوگیری از خطر احساس شده میدید.*
وَ ادْخُلُوا مِنْ أَبْوٰابٍ مُتَفَرِّقَةٍ وَ مٰا أُغْنِی عَنْکُمْ مِنَ اللّٰهِ مِنْ شَیْءٍ
9- یعقوب(ع) نگران از چشم زخم و حسادت بر فرزندان خویش در صورت
ورود جملگی آنان به مصر از یک دروازۀ آن
لاٰ تَدْخُلُوا مِنْ بٰابٍ وٰاحِدٍ ... وَ مٰا أُغْنِی عَنْکُمْ مِنَ اللّٰهِ مِنْ شَیْءٍ
آیۀ شریفه در این باره که یعقوب(ع) چه خطری را برای فرزندان خویش و یا برای بنیامین احساس میکرده، بیانی ندارد. بسیاری از مفسران گفتهاند از اینکه یعقوب(ع) از آنان خواسته متفرق شوند و از دربهای متعدد وارد گردند، میتوان حدس زد که وی از خطر چشم زخم و مانند آن هراسان بوده است.
10- لزوم چارهاندیشی و تدبیر برای حفظ سلامت فرزندان
یٰا بَنِیَّ لاٰ تَدْخُلُوا مِنْ بٰابٍ وٰاحِدٍ
11- هیچ کس و هیچ تدبیر و برنامهای نمیتواند از اجرای تقدیرها، مشیتها و فرمانهای تکوینی خدا جلوگیری کند.
مٰا أُغْنِی عَنْکُمْ مِنَ اللّٰهِ مِنْ شَیْءٍ إِنِ الْحُکْمُ إِلاّٰ لِلّٰهِ
«اغناء»(مصدر «أُغْنِی» ) از غَنا و به معنای کفایت کردن و منع نمودن است (برگرفته شده از لسانالعرب). «مِنْ شَیْءٍ» مفعول برای «مٰا أُغْنِی» و «مِنَ اللّٰهِ» حال برای «شَیْءٍ» میباشد.
بنابراین جملۀ «مٰا أُغْنِی عَنْکُمْ ...» چنین معنا میشود: من [با تدبیر خویش] کفایت نمیکنم و باز نمیدارم چیزی (بلا و مصیبتی) را که از ناحیۀ خداوند [مقدّر] باشد.
12- حاکمیت خدا بر هستی، لزوم اتکا به خداوند و تنافی نداشتن توکل با تدارک اسباب و علتها، از تعالیم یعقوب(ع) به فرزندان خویش
وَ ادْخُلُوا مِنْ أَبْوٰابٍ مُتَفَرِّقَةٍ وَ مٰا أُغْنِی عَنْکُمْ مِنَ اللّٰهِ مِنْ شَیْءٍ
13- حاکمیت بر تمام هستی و علل و اسباب، از آنِ خداوند است و جملگی مقهور حکم و تقدیر اویند.
وَ ادْخُلُوا مِنْ أَبْوٰابٍ مُتَفَرِّقَةٍ وَ مٰا أُغْنِی عَنْکُمْ مِنَ اللّٰهِ مِنْ شَیْءٍ إِنِ الْحُکْمُ إِلاّٰ لِلّٰهِ
14- تدارک اسباب نباید موجب غفلت آدمی از حاکمیت مطلق خدا شود.
اُدْخُلُوا مِنْ أَبْوٰابٍ مُتَفَرِّقَةٍ وَ مٰا أُغْنِی عَنْکُمْ مِنَ اللّٰهِ مِنْ شَیْءٍ إِنِ الْحُکْمُ إِلاّٰ لِلّٰهِ
یعقوب(ع) پس از تدبیرش در جهت جلوگیری از حادثۀ ناگوار برای فرزندانش، بیان میدارد که: با این همه نمیتوانم از مقدرات الهی جلوگیری کنم ؛ زیرا حکم و فرمان تنها از آنِ خداوند است ؛ یعنی، باید توجه داشت که اسباب و علّتها در دایرۀ حکومت و خواست الهی عمل میکنند.
15- توکل بر خدا و اعتقاد به حاکمت مطلق الهی نباید موجب نادیده انگاشتن اسباب و علل طبیعی شود.
اُدْخُلُوا مِنْ أَبْوٰابٍ مُتَفَرِّقَةٍ ... إِنِ الْحُکْمُ إِلاّٰ لِلّٰهِ عَلَیْهِ تَوَکَّلْتُ
توکل کردن یعقوب(ع) بر خداوند (علیه توکلت) او را از
چارهاندیشی و جست و جوی اسباب (لاتدخلوا من باب واحد ...) باز نداشت. و این درسی برای همگان است که نه تنها تدارک اسباب با توکل تنافی ندارد ؛ بلکه باید اسباب و علّتها را فراهم آورد و بر خداوند نیز توکل داشت.
16- توحید یعقوب(ع) در توکل کردن بر خداوند
عَلَیْهِ تَوَکَّلْتُ
تقدیم «عَلَیْهِ» بر «تَوَکَّلْتُ» گویای حصر است.
17- باور به حاکمیت انحصاری خدا بر هستی، موجب توکل بر خدا و اتکا نکردن به غیر اوست.
إِنِ الْحُکْمُ إِلاّٰ لِلّٰهِ عَلَیْهِ تَوَکَّلْتُ وَ عَلَیْهِ فَلْیَتَوَکَّلِ الْمُتَوَکِّلُونَ
تفریع «عَلَیْهِ فَلْیَتَوَکَّلِ» به وسیلۀ «فاء»بر «إِنِ الْحُکْمُ إِلاّٰ لِلّٰهِ» گویای برداشت فوق است.
18- تنها خداوند شایستۀ اتکا و توکل کردن بر اوست.
وَ عَلَیْهِ فَلْیَتَوَکَّلِ الْمُتَوَکِّلُونَ
مراد از «الْمُتَوَکِّلُونَ» اراده کنندگان توکل یا کسانی هستند که بر غیر خدا توکل کردهاند. بنابراین «وَ عَلَیْهِ فَلْیَتَوَکَّلِ الْمُتَوَکِّلُونَ» ؛ یعنی، آنان که میخواهند توکل کنند، تنها باید بر خدا توکل داشته باشند. و یا کسانی که بر غیر خدا توکل کردهاند باید [از غیر او قطع امید کنند و] تنها بر خدا توکل داشته باشند.
19- ضرورت توکل بر خداوند در تمامی امور
عَلَیْهِ فَلْیَتَوَکَّلِ الْمُتَوَکِّلُونَ
حذف متعلق «فَلْیَتَوَکَّلِ» و بیان نکردن اینکه در چه امر و یا اموری باید به خدا توکل کنند، گویای این است که متعلق عام (همۀ امور) میباشد.
کلیدواژهها:
اللّه؛ انسان؛ ایمان؛ بنیامین؛ تاریخ؛ تبلیغ؛ توحید؛ توکل؛ جهان؛ چشم زخم؛ حسد؛ درب؛ دین؛ سفر؛ غفلت؛ فرزند؛ قریه؛ قصر؛ قضا و قدر؛ مشیت خدا؛ مصر؛ یوسف(ع)
وَ لَمّٰا دَخَلُوا مِنْ حَیْثُ أَمَرَهُمْ أَبُوهُمْ مٰا کٰانَ یُغْنِی عَنْهُمْ مِنَ اَللّٰهِ مِنْ شَیْءٍ إِلاّٰ حٰاجَةً فِی نَفْسِ یَعْقُوبَ قَضٰاهٰا وَ إِنَّهُ لَذُو عِلْمٍ لِمٰا عَلَّمْنٰاهُ وَ لٰکِنَّ أَکْثَرَ اَلنّٰاسِ لاٰ یَعْلَمُونَ (68)
و چون از آنجا که پدرشان به آنان فرمان داده بود وارد شدند، این کار به هیچ وجه نمیتوانست آنچه را که خدا برایشان خواسته بود از آنان باز دارد؛ فقط نیازی بود در دل یعقوب که آن را [با این توصیه]بر آورده ساخت. و بیشک او در اثر آنچه ما به وی آموخته بودیم علمی [ویژه] داشت، و لی بیشتر مردم نمیدانند.
68
1- ورود فرزندان یعقوب به مصر برای دومین بار
وَ جٰاءَ إِخْوَةُ یُوسُفَ ... وَ لَمّٰا دَخَلُوا مِنْ حَیْثُ أَمَرَهُمْ أَبُوهُمْ
2- فرزندان یعقوب براساس فرمان پدر، در آستانۀ ورود به مصر متفرق شدند و از دروازههای متعدد به آن دیار وارد گشتند.
وَ ادْخُلُوا مِنْ أَبْوٰابٍ مُتَفَرِّقَةٍ ... وَ لَمّٰا دَخَلُوا مِنْ حَیْثُ أَمَرَهُمْ أَبُوهُمْ
«حَیْثُ» اسم مکان و به معنای جا و محل است.
3- اطاعت فرزندان یعقوب از پدر خویش
وَ لَمّٰا دَخَلُوا مِنْ حَیْثُ أَمَرَهُمْ أَبُوهُمْ
4- گوش سپاری به فرمانهای پدر از وظایف فرزندان و از آداب معاشرت با او
وَ لَمّٰا دَخَلُوا مِنْ حَیْثُ أَمَرَهُمْ أَبُوهُمْ
5- خداوند پیشامد ناگواری را برای فرزندان یعقوب در مصر، تقدیر کرده بود.
مٰا کٰانَ یُغْنِی عَنْهُمْ مِنَ اللّٰهِ مِنْ شَیْءٍ
جملۀ «مٰا کٰانَ یُغْنِی ...» از آنچه ذیل شمارۀ 11 از آیۀ قبل آورده شد، معلوم میشود.
6- تدبیر یعقوب(ع) (ورود فرزندانش به مصر از دروازههای متعدد) مانع پیشامدی که خداوند برای آنان مقدر کرده بود، نشد.
مٰا کٰانَ یُغْنِی عَنْهُمْ مِنَ اللّٰهِ مِنْ شَیْءٍ
ضمیر در «یُغْنِی» به یعقوب(ع) و یا تدبیر او - که از «ادْخُلُوا مِنْ أَبْوٰابٍ مُتَفَرِّقَةٍ» استفاده میشود برمیگردد. مآل هر دو احتمال یک معناست.
7- تقدیرها و مشیتهای الهی، حاکم بر تدبیر بندگان است.
وَ لَمّٰا دَخَلُوا مِنْ حَیْثُ أَمَرَهُمْ أَبُوهُمْ مٰا کٰانَ یُغْنِی عَنْهُمْ مِنَ اللّٰهِ مِنْ شَیْءٍ
8- توصیۀ یعقوب(ع) به فرزندانش (لزوم اختیار کردن دروازههای متعدد برای ورود به مصر) جز تلاش برای سلامتی فرزندانش، اثر دیگری نداشت.
مٰا کٰانَ یُغْنِی عَنْهُمْ مِنَ اللّٰهِ مِنْ شَیْءٍ إِلاّٰ حٰاجَةً فِی نَفْسِ یَعْقُوبَ قَضٰاهٰا
استثنا در عبارت «إِلاّٰ حٰاجَةً ...» استثنای منقطع است. ظاهر آن است که ضمیر فاعلی در «قَضٰاهٰا» به یعقوب(ع) باز گردد.
بر این اساس معنای «مٰا کٰانَ یُغْنِی ... إِلاّٰ حٰاجَةً فِی نَفْسِ یَعْقُوبَ قَضٰاهٰا» چنین میشود: تدبیر یعقوب(ع) هرگز بازدارندۀ آنچه از ناحیۀ خداوند مقدر شده بود نشد ؛ لکن یعقوب(ع) خواستهای داشت که با دستور خویش (ادخلوا من أبواب متفرقة) عملی ساخت. بر اساس این معنا مراد از خواستۀ او (حاجة) انجام وظیفه است و آن راهنمایی فرزندان به اسباب رهایی از خطرات احتمالی است.
9- یعقوب(ع) در فرمان خویش مبنی بر ورود فرزندانش از دربهای متعدد، خواستهای جز انجام وظیفه (پیشنهاد و راه گریز از خطر) نداشت.
مٰا کٰانَ یُغْنِی عَنْهُمْ مِنَ اللّٰهِ مِنْ شَیْءٍ إِلاّٰ حٰاجَةً فِی نَفْسِ یَعْقُوبَ قَضٰاهٰا
یعقوب(ع) با اعتقاد به حاکمیت ارادۀ خداوند، میدانست که تأمین سلامتی فرزندانش به دست خداست و از اختیار او بیرون است ؛ ولی توجه او به کارآیی اسباب و علّتها در محدودۀ مشیّت الهی، او را به چارهاندیشی واداشت ؛ اما نتیجه را منوط به خواست خداوند میدید. از این رو حاجت و خواستۀ آن حضرت چیزی جز انجام وظیفه راهنمایی فرزندان نبود.
10- یعقوب(ع) آنچه وظیفۀ او برای تأمین سلامت فرزندانش بوده، به کار بست.
إِلاّٰ حٰاجَةً فِی نَفْسِ یَعْقُوبَ قَضٰاهٰا
11- تلاش برای تأمین سلامت فرزندان از وظایف پدران
إِلاّٰ حٰاجَةً فِی نَفْسِ یَعْقُوبَ قَضٰاهٰا
12- خداوند خواستۀ یعقوب(ع) (ورود فرزندانش از دربهای متعدد) را برآورده ساخت.*
إِلاّٰ حٰاجَةً فِی نَفْسِ یَعْقُوبَ قَضٰاهٰا
برداشت فوق، بر اساس این احتمال است که ضمیر فاعلی در «قَضٰاهٰا» به «اللّٰهِ» باز گردد. بر این اساس مفاد «وَ لَمّٰا دَخَلُوا» تا «قَضٰاهٰا» چنین میشود: هر چند توصیۀ یعقوب(ع) اثری نداشت ؛ لکن خداوند خواستۀ او را عملی ساخت.
13- اطاعت فرزندان یعقوب از او در مورد ورودشان از دروازههای متعدد، به توفیق
الهی بود.
وَ لَمّٰا دَخَلُوا مِنْ حَیْثُ أَمَرَهُمْ أَبُوهُمْ ... إِلاّٰ حٰاجَةً فِی نَفْسِ یَعْقُوبَ قَضٰاهٰا
از یک سو برآورده شدن خواستۀ یعقوب(ع) (ورود فرزندان از دربهای متعدد) به خود آنان نسبت داده شده (و لما دخلوا من حیث أمرهم) و از سویی بیان شده که خداوند خواستۀ او را برآورده ساخته است. از این دو بیان معلوم میشود که توفیق خدا و ارادۀ او موجب شد که فرزندان یعقوب به آنچه پدرشان توصیه کرده بود، موفق شوند.
14- یعقوب(ع) از دانشی ویژه برخوردار بود.
وَ إِنَّهُ لَذُو عِلْمٍ لِمٰا عَلَّمْنٰاهُ
نکره آوردن «عِلْمٍ» حاکی از ویژگی آن است.
15- خداوند، آموزنده و اهدا کنندۀ دانش ویژه به یعقوب(ع)
وَ إِنَّهُ لَذُو عِلْمٍ لِمٰا عَلَّمْنٰاهُ
حرف «لام»در «لِمٰا عَلَّمْنٰاهُ» برای تعلیل است و «ما»در آن مصدریه میباشد.
16- حاکمیت ارادۀ خداوند بر اسباب و علل، از تعالیم خداوند به یعقوب(ع)
اُدْخُلُوا مِنْ أَبْوٰابٍ مُتَفَرِّقَةٍ وَ مٰا أُغْنِی عَنْکُمْ مِنَ اللّٰهِ مِنْ شَیْءٍ ... وَ إِنَّهُ لَذُو عِلْمٍ لِمٰا عَلَّمْنٰاهُ
17- ناسازگار ندیدن تدبیر و برنامهریزی در امور زندگی با حاکمیت ارادۀ خداوند، از دانشهای اعطا شده به یعقوب(ع)
وَ ادْخُلُوا مِنْ أَبْوٰابٍ مُتَفَرِّقَةٍ وَ مٰا أُغْنِی عَنْکُمْ مِنَ اللّٰهِ مِنْ شَیْءٍ ... إِنَّهُ لَذُو عِلْمٍ لِمٰا عَلَّمْنٰاهُ
18- توصیههای یعقوب(ع) به فرزندان خویش (لزوم توکل بر خدا و به کارگیری اسباب و علل) جلوهای از علم ویژۀ او بود.
اُدْخُلُوا مِنْ أَبْوٰابٍ مُتَفَرِّقَةٍ ... وَ عَلَیْهِ فَلْیَتَوَکَّلِ الْمُتَوَکِّلُونَ ...
إِنَّهُ لَذُو عِلْمٍ لِمٰا عَلَّمْنٰاهُ
19- پیشبینی و احساس خطر یعقوب(ع) برای فرزندانش در دومین سفرشان به مصر، جلوهای از علم ویژۀ آن حضرت
لاٰ تَدْخُلُوا مِنْ بٰابٍ وٰاحِدٍ ... إِنَّهُ لَذُو عِلْمٍ لِمٰا عَلَّمْنٰاهُ
20- دانش کشف ارتباط نظام اسباب و علل با حاکمیت ارادۀ الهی، دانشی بس بلند مرتبه
اُدْخُلُوا مِنْ أَبْوٰابٍ مُتَفَرِّقَةٍ وَ مٰا أُغْنِی عَنْکُمْ مِنَ اللّٰهِ مِنْ شَیْءٍ ... وَ إِنَّهُ لَذُو عِلْمٍ لِمٰا عَلَّمْنٰاهُ
21- بیشتر مردم به اسباب و علل چشم میدوزند و از حاکمیت ارادۀ خدا و لزوم توکل بر او، ناآگاهند.
وَ لٰکِنَّ أَکْثَرَ النّٰاسِ لاٰ یَعْلَمُونَ
کلیدواژهها:
اطاعت؛ اکثریت؛ اللّه؛ انسان؛ پدر؛ توفیق؛ توکل؛ درب؛ دعا؛ سفر؛ طبیعت؛ علم؛ فرزند؛ قضا و قدر؛ مشیت خدا؛ مصر؛ معاشرت؛ یعقوب(ع)؛ یوسف(ع)
وَ لَمّٰا دَخَلُوا عَلیٰ یُوسُفَ آویٰ إِلَیْهِ أَخٰاهُ قٰالَ إِنِّی أَنَا أَخُوکَ فَلاٰ تَبْتَئِسْ بِمٰا کٰانُوا یَعْمَلُونَ (69)
و هنگامی که بر یوسف در آمدند، برادرش [بنیامین] را نزد خود جای داد و گفت:
من خودم برادر تو هستم؛ پس به سبب کارهایی که برادران میکردند، غمگین مباش.
69
1- فرزندان یعقوب به همراه بنیامین به جایگاه یوسف(ع) درآمدند و به حضور وی رسیدند.
وَ لَمّٰا دَخَلُوا عَلیٰ یُوسُفَ آویٰ إِلَیْهِ أَخٰاهُ
2- یوسف(ع) در پی ملاقات با برادرانش، بنیامین را فراخواند و او را در کنار خویش جای داد.
وَ لَمّٰا دَخَلُوا ... آویٰ إِلَیْهِ أَخٰاهُ
3- یوسف(ع) در نشستی با بنیامین و به دور از حضور دیگر برادرانش، خود را به وی شناساند.
قٰالَ إِنِّی أَنَا أَخُوکَ
از آیات قبل و آیات بعد معلوم میشود که یوسف(ع) از اینکه برادرانش وی را بشناسند، امتناع داشت. بنابراین انجام معرفی خود به بنیامین در خفای از برادران بوده است. فصل جملۀ «قٰالَ ...» از ما قبل میتواند اشاره به این داشته باشد که سخن یوسف(ع) با برادرش در مقامی غیر از مقام ورود برادرانش بر وی انجام گرفته است.
4- بنیامین به اینکه عزیز مصر، برادر ناپدید شدۀ وی (یوسف(ع)) باشد، ناباور بود.
إِنِّی أَنَا أَخُوکَ
تأکید حکم در جملۀ «إِنِّی أَنَا أَخُوکَ» با اسمیه آوردن جمله به همراه حرف تأکید «إن» و ضمیر فصل (أنا) گویای تردید و شک بنیامین در برادری عزیز مصر با اوست.
5- یوسف(ع) شرح ماجرای خود و برادرانش (داستان قرار دادن او در چاه کنعان و ...) را برای بنیامین باز گفت.
قٰالَ إِنِّی أَنَا أَخُوکَ فَلاٰ تَبْتَئِسْ بِمٰا کٰانُوا یَعْمَلُونَ
مراد از ضمیر در «کٰانُوا» و «یَعْمَلُونَ» برادران یوسف است.
آوردن جملۀ «لا تبتئس»(اندوهگین نشو و تأسّف نخور) پس از «إِنِّی أَنَا أَخُوکَ» میرساند که یوسف(ع) پس از معرفی خویش، ماجرای چاه کنعان و مسائل پیرامون آن را برای بنیامین باز گفته بود و گرنه مجرد معرفی خودش، زمینهای برای ناراحتی و اندوه بنیامین نداشت.
6- تأسّف و اندوه بنیامین از رفتار گذشتۀ برادرانشدر ماجرای ناپدید شدن یوسف(ع)
فَلاٰ تَبْتَئِسْ بِمٰا کٰانُوا یَعْمَلُونَ
7- یوسف(ع) از برادرش بنیامین خواست گذشتۀ برادرانش را نادیده انگارد و از رفتار ناروای پیشین آنان اندوهی به خود راه ندهد.
فَلاٰ تَبْتَئِسْ بِمٰا کٰانُوا یَعْمَلُونَ
8- یوسف(ع) به رازداری بنیامین، اطمینان داشت.
إِنِّی أَنَا أَخُوکَ
9- گذشت، بزرگواری و منزه بودن از کینهتوزی و حسّ انتقامجویی به هنگام قدرت، از خصلتهای نیکوی حضرت یوسف(ع)
فَلاٰ تَبْتَئِسْ بِمٰا کٰانُوا یَعْمَلُونَ
10- توفیق ملاقات یوسف(ع) در مقام عزیزی مصر با برادرش بنیامین، از میان برندۀ تلخکامیها و زایل کنندۀ ناراحتی آن دو از بد رفتاریهای گذشتۀ برادران
إِنِّی أَنَا أَخُوکَ فَلاٰ تَبْتَئِسْ بِمٰا کٰانُوا یَعْمَلُونَ
تفریع «فَلاٰ تَبْتَئِسْ ...» به وسیلۀ حرف «فاء» بر «إِنِّی أَنَا أَخُوکَ» بیانگر دلیل یوسف(ع) برای جا نداشتن حزن و اندوه بر رفتار ناپسند برادرانش است ؛ یعنی، یوسف(ع) با این تفریع بیان میدارد که هر چند بر اثر رفتار آنان مشکلاتی را متحمل شدم ؛ ولی همانها زمینه شد که به این مقام نایل شوم. بنابراین نه تو و نه من نباید از عملکرد برادرانمان محزون باشیم.
کلیدواژهها:
آرامش؛ بنیامین؛ حزن؛ سرّ؛ شک؛ عفو؛ فراموشی؛ یوسف(ع)
فَلَمّٰا جَهَّزَهُمْ بِجَهٰازِهِمْ جَعَلَ اَلسِّقٰایَةَ فِی رَحْلِ أَخِیهِ ثُمَّ أَذَّنَ مُؤَذِّنٌ أَیَّتُهَا اَلْعِیرُ إِنَّکُمْ لَسٰارِقُونَ (70)
پس هنگامی که بارهایشان را آماده کرد، جام شاه را [مخفیانه] در بار برادرش[بنیامین] گذاشت، سپس ندا کنندهای ندا کرد: ای کاروانیان، قطعاً شما دزد هستید.
70
1- طرح و نقشۀ یوسف(ع) برای نگاهداشتن بنیامین نزد خویش
فَلَمّٰا جَهَّزَهُمْ بِجَهٰازِهِمْ جَعَلَ السِّقٰایَةَ فِی رَحْلِ أَخِیهِ
2- یوسف(ع) خود به تجهیز و مهیّا کردن محمولۀ برادران خویش پرداخت.
فَلَمّٰا جَهَّزَهُمْ بِجَهٰازِهِمْ
3- یوسف(ع) به هنگام آماده کردن محمولۀ برادرانش، جام مخصوص شاه را در محمولۀ بنیامین قرار داد.
فَلَمّٰا جَهَّزَهُمْ بِجَهٰازِهِمْ جَعَلَ السِّقٰایَةَ فِی رَحْلِ أَخِیهِ
«سقایة»به ظرفی گفته میشود که برای آب خوردن از آن استفاده میشود.«ال»تعریف در آن میرساند که ظرف ویژهای بوده و در آیه 72 از آن، به جام مخصوص شاه تعبیر شده است.
4- بیاطلاعی کارگزاران یوسف(ع) از طرح و نقشۀ وی (جاسازی کردن جام شاه در محمولۀ بنیامین) برای جلوگیری از بازگشت بنیامین
جَعَلَ السِّقٰایَةَ فِی رَحْلِ أَخِیهِ ثُمَّ أَذَّنَ مُؤَذِّنٌ
چنان چه کارگزاران یوسف(ع) از نقشۀ وی مطلع بودند، به سارق بودن فرزندان یعقوب تصریح و تأکید نمیکردند (إنکم لسارقون). همچنین از اینکه یوسف(ع) خود جام را در محمولۀ بنیامین قرار داد، این معنا استفاده میشود که او نمیخواست دیگران از نقشۀ وی مطلع باشند.
5- کارگزاران یوسف(ع) بر اثر نیافتن آبخوری مخصوص، فرزندان یعقوب را به دزدیدن آن متهم کردند.
جَعَلَ السِّقٰایَةَ فِی رَحْلِ أَخِیهِ ثُمَّ أَذَّنَ مُؤَذِّنٌ أَیَّتُهَا الْعِیرُ إِنَّکُمْ لَسٰارِقُونَ
6- یکی از کارگزاران یوسف با مخاطب قرار دادن قافلۀ فرزندان یعقوب، اتهام سرقت را به آنان اعلام کرد.
ثُمَّ أَذَّنَ مُؤَذِّنٌ أَیَّتُهَا الْعِیرُ إِنَّکُمْ لَسٰارِقُونَ
«عیر» به مجموعۀ افراد قافله و شترانی که بار و بنۀ آنان را
حمل میکنند، گفته میشود. این کلمه مرادف کاروان و قافله در فارسی است. «اذان» به معنای اعلام کردن است و «تأذین» مصدر «أَذَّنَ» به معنای کثرت اعلام میباشد.
بنابراین «أَذَّنَ مُؤَذِّنٌ ...» ؛ یعنی، اعلام کنندهای چندین بار اعلام کرد.
7- اتهام سرقت به فرزندان یعقوب پس از حرکت و دور شدنشان از محوطۀ بارگیری، به آنان اعلام شد.
ثُمَّ أَذَّنَ مُؤَذِّنٌ أَیَّتُهَا الْعِیرُ إِنَّکُمْ لَسٰارِقُونَ
حرف «ثُمَّ» و نیز جملۀ «أَقْبَلُوا عَلَیْهِمْ» - در آیۀ بعد - میتواند گویای برداشت فوق باشد.
8- جام پنهان شده در محمولۀ بنیامین، ظرفی قیمتی و با ارزش بود.
جَعَلَ السِّقٰایَةَ ... أَذَّنَ مُؤَذِّنٌ أَیَّتُهَا الْعِیرُ إِنَّکُمْ لَسٰارِقُونَ
از این که بر فرزندان یعقوب اطلاق شده که سارقید نه سرقت کردید و اینکه مؤذّن مسأله را علنی اعلام مینماید و آن را تکرار میکند، همچنین از اینکه یوسف(ع) میتوانست سارق جام را بردۀ خویش سازد، معلوم میشود که آن جام، ظرفی با ارزش و قیمتی بوده است.
9- «عن أبی بصیر قال : سمعت أباجعفر(ع ) یحدّث قال : ... و ارتحل القوم مع الرّفقة فمضوا، فلحقهم یوسف و فتیته فنادوا فیهم قال : «أَیَّتُهَا الْعِیرُ إِنَّکُمْ لَسٰارِقُونَ» ...».
(1) ابوبصیر گوید: از امام باقر(ع) شنیدم که فرمود: ... برادران یوسف با کاروانیان حرکت کردند و رفتند، سپس یوسف و افرادش به آنان ملحق شدند. آن گاه بین آنان ندا دادند و منادی چنین گفت: «أَیَّتُهَا الْعِیرُ إِنَّکُمْ لَسٰارِقُونَ» .
10- «عن أبی عبداللّٰه (ع ) قال : قال رسول اللّٰه (ص ): لا کذب علی مصلح ثم تلا: «أَیَّتُهَا الْعِیرُ إِنَّکُمْ لَسٰارِقُونَ» ثم قال:
واللّٰه ما سرقوا و ما کذب ... ؛ (2)
از امام صادق(ع) روایت شده که فرمود: رسول خدا(ص) فرمود: دروغ برای کسی که قصد اصلاح دارد نیست. آن گاه این آیه را تلاوت فرمود: «أَیَّتُهَا الْعِیرُ إِنَّکُمْ لَسٰارِقُونَ» ؛ سپس فرمود: به خدا سوگند کاروانیان دزدی نکرده بودند و [اعلام کننده نیز] دروغ نگفت...».
کلیدواژهها:
افترا؛ بنیامین؛ تجارت؛ تقیه؛ جام؛ حُکم؛ حکومت؛ دروغ؛ دین؛ سرقت؛ قسم؛ مال؛ مدیریت؛ مصر؛ یوسف(ع)
قٰالُوا وَ أَقْبَلُوا عَلَیْهِمْ مٰا ذٰا تَفْقِدُونَ (71)
[کاروانیان] در حالی که روی به آنان کرده بودند، گفتند: چه گم کردهاید؟
71
1- فرزندان یعقوب با شنیدن اتهام سرقت به سوی یوسف(ع) و کارگزاران وی بازگشتند.
قٰالُوا وَ أَقْبَلُوا عَلَیْهِمْ
ضمیر در «قٰالُوا» و «أَقْبَلُوا» به کلمۀ «الْعِیرُ» در آیۀ قبل باز میگردد و جملۀ «وَ أَقْبَلُوا عَلَیْهِمْ» حال برای ضمیر در «قٰالُوا» است.
2- فرزندان یعقوب از کارگزاران یوسف پرسیدند: کالای مفقود شدۀتان چیست؟
قٰالُوا ... مٰا ذٰا تَفْقِدُونَ
3- تعجّب فرزندان یعقوب از متهم شدن به سرقت
قٰالُوا ... مٰا ذٰا تَفْقِدُونَ
لحن آیه و اینکه فرزندان یعقوب نپرسیدند: «ما ذا سرقنا».
گویای شگفتزدگی و ناباوری آنان است.
کلیدواژهها:
افترا؛ تعجب؛ سؤال و جواب؛ سرقت؛ یوسف(ع)
قٰالُوا نَفْقِدُ صُوٰاعَ اَلْمَلِکِ وَ لِمَنْ جٰاءَ بِهِ حِمْلُ بَعِیرٍ وَ أَنَا بِهِ زَعِیمٌ (72)
گفتند: جام شاه را گم کردهایم؛ و هر کس آن را بیاورد، بار شتری مژدگانی خواهد داشت؛ و من ضامن آن هستم.
72
1- گم شدن جام آبخوری پادشاه، دلیل ارائه شده به فرزندان یعقوب برای متوقفساختن و بازجویی از آنان
مٰا ذٰا تَفْقِدُونَ . قٰالُوا نَفْقِدُ صُوٰاعَ الْمَلِکِ
«صُوٰاعَ» به معنای جام آب است.
2- مشروعیت بازجویی و توقیف متهمانی که مجرم در میان آنان است.
إِنَّکُمْ لَسٰارِقُونَ ... قٰالُوا نَفْقِدُ صُوٰاعَ الْمَلِکِ وَ لِمَنْ جٰاءَ بِهِ حِمْلُ بَعِیرٍ
3- یک بار شتر غلّه، جایزۀ تعیین شده از جانب یوسف(ع) برای آورندۀ جام شاهی
وَ لِمَنْ جٰاءَ بِهِ حِمْلُ بَعِیرٍ
4- جام مفقود شده در بارگاه یوسف، دارای ارزشی فراوان
نَفْقِدُ صُوٰاعَ الْمَلِکِ وَ لِمَنْ جٰاءَ بِهِ حِمْلُ بَعِیرٍ
از این که برای یابندۀ پیمانۀ دربار یک بار شتر غله تعیین شد که طبعاً در زمان قحطی و جیرهبندی ارزش فراوانی داشت، معلوم میشود پیمانۀ مذکور ظرفی قیمتی و ارزشمند بوده است.
5- یوسف(ع) خود متعهد به پرداخت جایزه و اجرت به آورندۀ جام مفقودشده*
وَ لِمَنْ جٰاءَ بِهِ حِمْلُ بَعِیرٍ وَ أَنَا بِهِ زَعِیمٌ
مقصود از «أَنَا» در «وَ أَنَا بِهِ زَعِیمٌ» یوسف(ع) و یا رئیس و مسؤول کارگزاران او میباشد. برداشت فوق ناظر به احتمال نخست است.
6- مشروعیت ایجاد رقابت با تعیین جایزه
وَ لِمَنْ جٰاءَ بِهِ حِمْلُ بَعِیرٍ
7- جواز تعیین جایزه برای کشف جرم و شناسایی و دستگیری مجرم
نَفْقِدُ صُوٰاعَ الْمَلِکِ وَ لِمَنْ جٰاءَ بِهِ حِمْلُ بَعِیرٍ
8- جعاله از قراردادهای مشروع و دارای اعتبار قانونی
وَ لِمَنْ جٰاءَ بِهِ حِمْلُ بَعِیرٍ وَ أَنَا بِهِ زَعِیمٌ
«جعاله»در اصطلاح متعهد شدن به پرداخت عوض در مقابل انجام کار است. بر این اساس جملۀ «لِمَنْ جٰاءَ ...» گویای قرارداد جعاله میباشد. در این قرارداد متعهد را «جاعل»، انجام دهنده را «عامل» و اجرت را «جعل» مینامند.
9- صحت جعاله منوط به مشخص بودن عامل نیست.
وَ لِمَنْ جٰاءَ بِهِ حِمْلُ بَعِیرٍ
10- صحت جعاله منوط به تعیین محدودۀ زمانی برای انجام کار نیست.
وَ لِمَنْ جٰاءَ بِهِ حِمْلُ بَعِیرٍ
چون کارگزاران یوسف در قرارداد جعاله تعیین نکردند که کار مورد نظرشان (یافتن جام شاهی) در چه محدودۀ زمانی (فرصتی محدود و یا زمانی خاص) انجام گیرد، برداشت فوق استفاده میشود.
11- در صحت جعاله، معین بودن مقدار عملیاتی که برای انجام کار مورد جعاله لازم است، شرط نیست.
وَ لِمَنْ جٰاءَ بِهِ حِمْلُ بَعِیرٍ
از آن جا که مشخص نبود پیدا کردن جام مفقود شده چه مقدار کار خواهد برد، میتوان گفت: در قرارداد«جعاله» جهل به مقدار کار به صحت آن ضرر نمیزند.
12- ضمان و کفالت، از قراردادهای مشروع و دارای اعتبار قانونی است.
وَ أَنَا بِهِ زَعِیمٌ
«ضمان» در اصطلاح به معنای تعهد پرداخت مال به طلبکار از جانب بدهکار است. تعهد کننده را «ضامن» ؛ بدهکار را «مضمون عنه»و طلبکار را «مضمون له» مینامند و «کفالت» در اصطلاح تعهد به احضار شخصی است برای کسی که حقی بر گردن آن شخص دارد و تعهد کننده را کفیل مینامند. چنان چه ضمیر غائب در «أَنَا بِهِ زَعِیمٌ» به «حِمْلُ بَعِیرٍ» باز گردد، مراد از «زَعِیمٌ» (متعهد) ضامن میباشد و اگر ضمیر در «بِهِ» به گویندۀ «لِمَنْ جٰاءَ ...» (یعنی جاعل) باز گردد، مقصود از «زَعِیمٌ» کفیل خواهد بود.
13- ضمانت برای جُعل (اجرت در جعاله) حتی پیش از انجام کار مورد جعاله، جایز است و اعتبار قانونی دارد.
وَ أَنَا بِهِ زَعِیمٌ
گویندۀ جملۀ «وَ أَنَا بِهِ زَعِیمٌ» - که برای پرداخت اجرت (حمل بعیر) ضامن شده است - پیش از آن که عامل، جام را بیابد اجرت را ضمانت کرده است.
14- ضمانت مال هر چند بر عهدۀ بدهکار استقرار نیافته و لزوم پیدا نکرده باشد، جایز است و اعتبار قانونی دارد.
وَ أَنَا بِهِ زَعِیمٌ
15- شناخت طلبکار در صحت ضمان و معتبر بودن آن، شرط نیست.
وَ أَنَا بِهِ زَعِیمٌ
چنان چه گذشت جملۀ «أَنَا بِهِ زَعِیمٌ» حاکی از قرارداد و ضمانت است و «مضمون له»در آن قرارداد (یعنی کسی که جام شاهی را خواهد یافت) معلوم نیست که چه کسی باشد.
بنابراین لازم نیست ضامن بداند برای چه کسی (مضمون له) ضمان میسپارد.
16- رضایت طلبکار، در صحت ضمانت شرط نیست.
وَ أَنَا بِهِ زَعِیمٌ
هنگام تعهدسپاری ضامن (أنا به زعیم) هنوز کسی جام شاهی را نیافته بود. بنابراین رضایت یابندۀ جام در صحت ضمانت دخیل نیست.
17- جعاله، ضمان و کفالت، قراردادهایی مرسوم در عصر یوسف(ع)
وَ لِمَنْ جٰاءَ بِهِ حِمْلُ بَعِیرٍ وَ أَنَا بِهِ زَعِیمٌ
18- «عن أبی عبداللّٰه (ع ) قال : قوله «صُوٰاعَ الْمَلِکِ» قال: کان قدحاً من ذهب ... ؛ (1)
امام صادق(ع) دربارۀ سخن خداوند «صُوٰاعَ الْمَلِکِ» فرمود:
جامی از طلا بوده است...».
کلیدواژهها:
افترا؛ تاریخ؛ جام؛ جعاله؛ حُکم؛ حکومت؛ خشکسالی؛ ضمان؛ طلا؛ عقد؛ قضا؛ کفالت؛ کیل و وزن؛ گناه؛ مدیریت؛ مسابقه؛ مصر؛ یوسف(ع)
1) 1) . تفسیرعیاشی، ج 2، ص 185، ح 52 ؛ بحارالأنوار، ج 12، ص 308، ح 120.
قٰالُوا تَاللّٰهِ لَقَدْ عَلِمْتُمْ مٰا جِئْنٰا لِنُفْسِدَ فِی اَلْأَرْضِ وَ مٰا کُنّٰا سٰارِقِینَ (73)
گفتند: به خدا سوگند، شما خوب میدانید که ما نیامدهایم تا در این سرزمین فساد کنیم، و ما دزد نیستیم.
73
1- فرزندان یعقوب در حضور یوسف(ع) و کارگزارانش، بر منزه بودنشان از سرقت و نداشتن قصد فسادگری و خرابکاری در مصر، سوگند یاد کردند.
تَاللّٰهِ لَقَدْ عَلِمْتُمْ مٰا جِئْنٰا لِنُفْسِدَ فِی الْأَرْضِ وَ مٰا کُنّٰا سٰارِقِینَ
گرچه مقسم علیه (آنچه بر انجام آن سوگند یاد میشود) در آیۀ شریفه «لَقَدْ عَلِمْتُمْ» است ؛ ولی در حقیقت «مٰا جِئْنٰا ...» مقسم علیه میباشد. بنابراین معنای جمله چنین میشود:
به خدا سوگند که ما برای فساد به مصر نیامدهایم و هرگز سارق نبودهایم و شما این حقیقت را به خوبی دانستید.
2- جواز سوگند به نام خدا برای تبرئۀ خویش از فسادگری و ارتکاب گناه
تَاللّٰهِ لَقَدْ عَلِمْتُمْ مٰا جِئْنٰا لِنُفْسِدَ فِی الْأَرْضِ
3- فرزندان یعقوب نزد کارگزاران یوسف به حسن سابقه و منزه بودن از فساد و سرقت شناخته شده بودند.
تَاللّٰهِ لَقَدْ عَلِمْتُمْ مٰا جِئْنٰا لِنُفْسِدَ فِی الْأَرْضِ وَ مٰا کُنّٰا سٰارِقِینَ
4- دستگاه حکومتی یوسف(ع)، دربارۀ کاروانهایی که به مصر وارد میشدند، تفحص میکرد تا به فسادگر و سارق نبودن ایشان اطمینان پیدا کند.
لَقَدْ عَلِمْتُمْ مٰا جِئْنٰا لِنُفْسِدَ فِی الْأَرْضِ وَ مٰا کُنّٰا سٰارِقِینَ
جملۀ «لَقَدْ عَلِمْتُمْ» (یقیناً دانستید و دریافتید که ما چنین و چنان نیستیم) حاکی است که کاروانهای وارد شده به مصر، مورد تفحص قرار میگرفتند تا هدف آنان از ورود به مصر مشخص شود که مبادا برای جاسوسی، خرابکاری، سرقت و ...
به مصر وارد شده باشند.
5- رهبران جامعه باید احراز کنند که بیگانگان وارد شده به قلمرو حکومتی آنان، خرابکار و فسادگر نیستند.
تَاللّٰهِ لَقَدْ عَلِمْتُمْ مٰا جِئْنٰا لِنُفْسِدَ فِی الْأَرْضِ وَ مٰا کُنّٰا سٰارِقِینَ
6- فرزندان یعقوب با بیان حسن پیشینۀ خویش و منزه بودنشان از سابقۀ سرقت، متهم شدنشان را به سرقت جام شاهی
امری نابجا شمردند.
لَقَدْ عَلِمْتُمْ ... مٰا کُنّٰا سٰارِقِینَ
7- حسن سابقۀ افراد از نشانههای بیگناهی آنان است.
لَقَدْ عَلِمْتُمْ ... وَ مٰا کُنّٰا سٰارِقِینَ
8- سوء پیشینۀ افراد، مجوز بازداشت و بازجویی آنان به مجرد سوء ظن به ایشان
تَاللّٰهِ لَقَدْ عَلِمْتُمْ مٰا جِئْنٰا لِنُفْسِدَ فِی الْأَرْضِ وَ مٰا کُنّٰا سٰارِقِینَ
9- سرقت، فسادگری در زمین است.
مٰا جِئْنٰا لِنُفْسِدَ فِی الْأَرْضِ وَ مٰا کُنّٰا سٰارِقِینَ
کارگزاران یوسف فرزندان یعقوب را به فسادگری متهم نکرده بودند ؛ ولی آنان قبل از نفی سرقت از خویش، مفسد بودن خود را انکار کردند ؛ زیرا سرقت را مصداق بارز فسادگری میدانستند.
کلیدواژهها:
اللّه؛ امت؛ تبرئه؛ تولی؛ حُکم؛ حکومت؛ سرقت؛ فساد؛ قسم؛ قضا؛ گناه؛ یوسف(ع)
قٰالُوا فَمٰا جَزٰاؤُهُ إِنْ کُنْتُمْ کٰاذِبِینَ (74)
گفتند: اگر دروغگو باشید، سزای [دزدیدن]جام چیست؟
74
1- کارگزاران یوسف به فرزندان یعقوب اعلام کردند که در صورت شناسایی سارق، وی را مجازات خواهند کرد.
قٰالُوا فَمٰا جَزٰاؤُهُ إِنْ کُنْتُمْ کٰاذِبِینَ
2- کارگزاران یوسف از متهمان (فرزندان یعقوب) خواستند، تا خودشان کیفر سارق جام پادشاه را تعیین کنند.
قٰالُوا فَمٰا جَزٰاؤُهُ إِنْ کُنْتُمْ کٰاذِبِینَ
ضمیر در «جَزٰاؤُهُ» به سارق جام شاهی، که از جملههای قبل استفاده میشود، برمیگردد.
3- محاکمۀ خطاکاران و قضاوت دربارۀ آنان، از اختیارات یوسف(ع) در زمان وزارتش در مصر
قٰالُوا فَمٰا جَزٰاؤُهُ إِنْ کُنْتُمْ کٰاذِبِینَ
4- سابقۀ نیک متهمان و سوگند آنان بر بیگناهی، مانع جواز بازرسی و تحقیق دربارۀ اتهام آنان نمیشود.
قٰالُوا تَاللّٰهِ لَقَدْ عَلِمْتُمْ ... فَمٰا جَزٰاؤُهُ إِنْ کُنْتُمْ کٰاذِبِینَ
از آن جا که کارگزاران یوسف به حسن سابقۀ فرزندان یعقوب اعتنایی نکردند و به سوگند آنان بر بیگناهی خویش وقعی ننهادند، میتوان برداشت فوق را استفاده کرد.
کلیدواژهها:
افترا؛ جام؛ حُکم؛ حکومت؛ دروغ؛ سرقت؛ عذاب؛ قسم؛ قصه در قرآن؛ قضا؛ گناه؛ مصر؛ یوسف(ع)
قٰالُوا جَزٰاؤُهُ مَنْ وُجِدَ فِی رَحْلِهِ فَهُوَ جَزٰاؤُهُ کَذٰلِکَ نَجْزِی اَلظّٰالِمِینَ (75)
گفتند: سزای آن [بَرده شدنِ] کسی است که جام در بار او یافت شود. ما ستمکاران را اینگونه سزا میدهیم.
75
1- فرزندان یعقوب، برده شدن را کیفر و مجازات سرقتکنندۀ جام پادشاه دانستند.
قٰالُوا فَمٰا جَزٰاؤُهُ ... قٰالُوا جَزٰاؤُهُ مَنْ وُجِدَ فِی رَحْلِهِ فَهُوَ جَزٰاؤُهُ
مفاد جملۀ «فَهُوَ جَزٰاؤُهُ» این است که سارق ملک کسی میشود که از اموال او دزدی شده است. در «مجمع البیان»آمده است که: مدت این استرقاق و ملکیت یک سال بوده است.
2- «استرقاق»کیفر سارقان در شریعت یعقوب
فَهُوَ جَزٰاؤُهُ کَذٰلِکَ نَجْزِی الظّٰالِمِینَ
جملۀ «کَذٰلِکَ نَجْزِی الظّٰالِمِینَ» اشاره به این مطلب دارد که آنچه دربارۀ کیفر سارق گفتیم، مقتضای آیین ماست.
3- سرقت، نمونهایبارز از ستمکاریاست.
مَنْ وُجِدَ فِی رَحْلِهِ فَهُوَ جَزٰاؤُهُ کَذٰلِکَ نَجْزِی الظّٰالِمِینَ
مراد از «ظالمین»خصوص سرقت کنندگان میباشد؛ زیرا بدیهی است که هر نوع ستمی کیفر یاد شده را نداشت. نام بردن از سارق به «ظالم»اشاره به این معنا دارد که سرقت، نمونهای بارز از ظلم و ستمگری است.
4- فرزندان یعقوب، ضمن تعیین مجازات سارق تصریح کردند که خصوص سارق (کسی که جام شاهی در اثاثیهاش یافت شود) مسؤول شناخته میشود نه همۀ افراد کاروان
قٰالُوا جَزٰاؤُهُ مَنْ وُجِدَ فِی رَحْلِهِ فَهُوَ جَزٰاؤُهُ
فرزندان یعقوب در مقام پاسخ به این پرسش که «فَمٰا جَزٰاؤُهُ» کافی بود که بگویند: «فَهُوَ جَزٰاؤُهُ» ؛ ولی از آن جا که همۀ کاروان به سرقت متهم شدند (أیّتها العیر إنکم لسٰارقون) لازم دانستند که با جواب تفصیلی (جَزٰاؤُهُ مَنْ وُجِدَ فِی رَحْلِهِ فَهُوَ جَزٰاؤُهُ) بیان کنند که همۀ کاروان مسؤول نیستند ؛ بلکه تنها آن کس که
جام شاهی در اثاثیهاش یافت شود، مسؤول است.
5- حکومت مصر در زمان یوسف از شریعت یعقوب پیروی نمیکرد.
قٰالُوا فَمٰا جَزٰاؤُهُ ... مَنْ وُجِدَ فِی رَحْلِهِ فَهُوَ جَزٰاؤُهُ
6- «عن أبی عبداللّٰه (ع ) قال : «جَزٰاؤُهُ مَنْ وُجِدَ فِی رَحْلِهِ فَهُوَ جَزٰاؤُهُ» یعنون السُّنّة الّتی تجری فیهم أن یحبسه ... ؛ (1)
از امام صادق(ع) دربارۀ سخن خدا: «جَزٰاؤُهُ مَنْ وُجِدَ فِی رَحْلِهِ فَهُوَ جَزٰاؤُهُ» روایت شده که فرمود: مقصود آنان، سنت جاری بین آنان بوده که او را حبس کند ...».
کلیدواژهها:
بردگی؛ بنی اسرائیل؛ تاریخ؛ جام؛ حکومت؛ دین؛ زندان؛ سرقت؛ ظلم؛ عذاب؛ قصه در قرآن؛ قضا؛ مصر؛ یعقوب(ع)؛ یوسف(ع)
فَبَدَأَ بِأَوْعِیَتِهِمْ قَبْلَ وِعٰاءِ أَخِیهِ ثُمَّ اِسْتَخْرَجَهٰا مِنْ وِعٰاءِ أَخِیهِ کَذٰلِکَ کِدْنٰا لِیُوسُفَ مٰا کٰانَ لِیَأْخُذَ أَخٰاهُ فِی دِینِ اَلْمَلِکِ إِلاّٰ أَنْ یَشٰاءَ اَللّٰهُ نَرْفَعُ دَرَجٰاتٍ مَنْ نَشٰاءُ وَ فَوْقَ کُلِّ ذِی عِلْمٍ عَلِیمٌ (76)
پس یوسف جستوجو در ظرفهای آنان را پیش از ظرف برادرش [بنیامین]آغاز کرد، و آخر کار، جام را از ظرف برادرش بیرون آورد. اینگونه برای یوسف تدبیر کردیم. او در آیین پادشاه حق نداشت برادرش را بازداشت کند، جز اینکه خدا میخواست [این کار صورت گیرد]. هر که را بخواهیم [مانند یوسف] به درجاتی بالا میبریم و بالاتر از هر صاحب دانشی دانشمندی است.
76
1- یوسف(ع) خود به بازرسی بارها و اثاثیۀ کاروان فرزندان یعقوب اقدام کرد.
فَبَدَأَ بِأَوْعِیَتِهِمْ قَبْلَ وِعٰاءِ أَخِیهِ
ضمیر در «بدأ»و «استخرج»به قرینۀ «أَخِیهِ» به یوسف باز میگردد. اسناد آن دو فعل به یوسف، ظاهراً حقیقی است نه مجازی (به این معنا که او دستور داده باشد که چگونه بازرسی کنند در حالی که خود مباشرت نداشته باشد). تغییر سیاق ؛ یعنی، تبدیل فعل جمع (قٰالُوا فَمٰا جَزٰاؤُهُ) به فعل مفرد (بدأ)
1) 1) . تفسیر عیاشی، ج 2، ص 183، ح 44 ؛ نورالثقلین، ج 2، ص 442، ح 124.
قرینه بر معنای یاد شده است. «وِعٰاءِ» به معنای ظرف و «أوعیة»جمع آن میباشد.
2- یوسف(ع) پیش از بازرسی اثاثیۀ بنیامین، به تفتیش دقیق بار و اثاثیۀ دیگر فرزندان یعقوب پرداخت.
فَبَدَأَ بِأَوْعِیَتِهِمْ قَبْلَ وِعٰاءِ أَخِیهِ ثُمَّ اسْتَخْرَجَهٰا مِنْ وِعٰاءِ أَخِیهِ
کلمۀ «ثُمَّ» دلالت میکند که مدتی طول کشید تا نوبت بازرسی بار بنیامین فرا رسید. و این حکایت از آن دارد که بازرسی اثاثیۀ دیگر برادران به دقت انجام میگرفته که کار به درازا کشیده شده بود.
3- یوسف(ع) در بازرسی بار بنیامین، جام شاهی را از بار وی بیرون آورد.
ثُمَّ اسْتَخْرَجَهٰا مِنْ وِعٰاءِ أَخِیهِ
ضمیر مفعولی در «اسْتَخْرَجَهٰا» به «صواع»و یا«سقایة» باز میگردد. قابل ذکر است که آوردن فعل «استخرج» (بیرون آورد) به جای «وجد»(یافت) به خاطر این است که یوسف(ع) میدانست جام شاهی در اثاثیۀ بنیامین است.
4- طرح و نقشۀ یوسف(ع) برای نگهداشتن بنیامین، نقشه و طرحی از ناحیۀ خداوند و به وحی و الهام او بود.
کَذٰلِکَ کِدْنٰا لِیُوسُفَ
5- گذاشتن جام شاهی در اثاثیۀ بنیامین، جویا شدن از مجازات سارق در آیین فرزندان یعقوب و تفتیش بار بنیامین پس از سایر برادران، از الهامات خدا به یوسف(ع) برای نگهداشتن بنیامین نزد خود بود.
کَذٰلِکَ کِدْنٰا لِیُوسُفَ
«کَذٰلِکَ» اشاره به مجموعۀ طرح و نقشهای دارد که آیات 70 تا 75 بیانگر آن بود.
6- حضور بنیامین نزد یوسف(ع)، به سود و منفعت یوسف(ع) بود.
کَذٰلِکَ کِدْنٰا لِیُوسُفَ
لام در «لِیُوسُفَ» لام منفعت است. بنابراین نقشۀ طرح شده و هدف از آن (نگهداشتن بنیامین) در جهت منافع یوسف(ع) بوده است.
7- نگاهداشتن بنیامین در مصر حتی به جرم سرقت، بر طبق قوانین جزایی پادشاه مصر، برای یوسف(ع) مجاز نبود.
مٰا کٰانَ لِیَأْخُذَ أَخٰاهُ فِی دِینِ الْمَلِکِ
دین به معنای آیین و روش است و مراد از آن به اعتبار اضافه شدنش به «ملک»قوانین و مقررات حاکم بر مصر میباشد.
بنابر این، «مٰا کٰانَ لِیَأْخُذَ ...» یعنی یوسف حق نداشت برادرش را بر اساس مقررات حاکم بر مصر بازداشت کند.
8- حکومت مصر در زمان وزارت یوسف(ع) دارای تشکیلات و قوانین
جزایی و قضایی بود.
مٰا کٰانَ لِیَأْخُذَ أَخٰاهُ فِی دِینِ الْمَلِکِ
9- قوانین جزایی مصر، استرقاق سارقان را مجاز نمیشمرد.
مٰا کٰانَ لِیَأْخُذَ أَخٰاهُ فِی دِینِ الْمَلِکِ
10- یوسف(ع) در زمان وزارتش، نمیتوانست با قوانین و مقررات حکومت مصر مخالفت کند.
مٰا کٰانَ لِیَأْخُذَ أَخٰاهُ فِی دِینِ الْمَلِکِ
11- مصر در زمان وزارت یوسف(ع) دارای حکومت پادشاهی بود.
مٰا کٰانَ لِیَأْخُذَ أَخٰاهُ فِی دِینِ الْمَلِکِ
12- وضع قوانین و مقررات حکومت مصر در زمان وزارت یوسف(ع)، در اختیار پادشاه بود.
مٰا کٰانَ لِیَأْخُذَ أَخٰاهُ فِی دِینِ الْمَلِکِ
13- یوسف(ع) در زمان قحطی مصر، پادشاه آن دیار نبود.
مٰا کٰانَ لِیَأْخُذَ أَخٰاهُ فِی دِینِ الْمَلِکِ
14- مشیّت الهی، زمینهساز باقی ماندن بنیامین نزد یوسف(ع)
مٰا کٰانَ ... إِلاّٰ أَنْ یَشٰاءَ اللّٰهُ
15- یوسف(ع) جز به مشیت خدا و امداد او با هیچ سبب و مستمسکی، نمیتوانست بنیامین را نزد خویش نگه دارد.
مٰا کٰانَ لِیَأْخُذَ أَخٰاهُ فِی دِینِ الْمَلِکِ إِلاّٰ أَنْ یَشٰاءَ اللّٰهُ
16- مجازات مجرمان بیگانه بر اساس مقررات خودِ آنان، با قوانین و مقررات مصر در زمان وزارت یوسف(ع) مخالفتی نداشت.
مٰا کٰانَ لِیَأْخُذَ أَخٰاهُ فِی دِینِ الْمَلِکِ إِلاّٰ أَنْ یَشٰاءَ اللّٰهُ
17- لزوم احترام و مراعات قوانین حتی در نظامهای غیر الهی
مٰا کٰانَ لِیَأْخُذَ أَخٰاهُ فِی دِینِ الْمَلِکِ إِلاّٰ أَنْ یَشٰاءَ اللّٰهُ
18- اسباب و عوامل طبیعی، تحت تدبیر و مشیّت الهی است.
مٰا کٰانَ لِیَأْخُذَ أَخٰاهُ فِی دِینِ الْمَلِکِ إِلاّٰ أَنْ یَشٰاءَ اللّٰهُ
19- جریان مشیّت الهی با اسباب و علل طبیعی
مٰا کٰانَ لِیَأْخُذَ أَخٰاهُ فِی دِینِ الْمَلِکِ إِلاّٰ أَنْ یَشٰاءَ اللّٰهُ
20- یوسف(ع) برخوردار از مقامهای بلند
معنوی و نایل شده به مراحل و درجاتی از کمال
نَرْفَعُ دَرَجٰاتٍ مَنْ نَشٰاءُ
21- موفقیت یوسف(ع) در طرح و اجرای نقشه برای نگهداشتن بنیامین، جلوهای از برتری او بر برادران خویش و نمودی از دانش افزونتر وی
کَذٰلِکَ کِدْنٰا لِیُوسُفَ ... نَرْفَعُ دَرَجٰاتٍ مَنْ نَشٰاءُ وَ فَوْقَ کُلِّ ذِی عِلْمٍ عَلِیمٌ
مصداق مورد نظر برای «مَنْ نَشٰاءُ» یوسف(ع) است.
22- مقامات معنوی، دارای درجات و مراحل گوناگون است.
نَرْفَعُ دَرَجٰاتٍ مَنْ نَشٰاءُ
برداشت فوق از جمع بودن کلمۀ «دَرَجٰاتٍ» استفاده شده است.
23- تفاوت رتبه و منزلت انسانها در پیشگاه خداوند
نَرْفَعُ دَرَجٰاتٍ مَنْ نَشٰاءُ
24- خداوند بر اساس مشیّت خویش، برتریدهندۀ برخی از انسانها بر برخی دیگر و اعطاکنندۀ کمال به بهرهمندان از آن
نَرْفَعُ دَرَجٰاتٍ مَنْ نَشٰاءُ
25- آدمیان، در دانش و آگاهی دارای مراتبی گوناگونند.
نَرْفَعُ دَرَجٰاتٍ مَنْ نَشٰاءُ وَ فَوْقَ کُلِّ ذِی عِلْمٍ عَلِیمٌ
مفسّران در این آیه «عَلِیمٌ» را دو گونه تفسیر کردهاند: 1- مراد از آن هر دانا و دانشمندی است. 2- مقصود از آن خداوند میباشد. بر اساس معنای نخست مفاد جمله چنین میشود:
هر دانشمندی یافت شود دانشمندتر از او وجود دارد. و بر اساس معنای دوم مفاد جملۀ مذکور چنین است: علم خدا افزونتر از علم هر دانشمندی است. برداشت فوق، ناظر به اولین احتمال است.
26- برادران یوسف، برخوردار از علم و دانش و یوسف(ع) عالمتر و آگاهتر از همۀ آنان
وَ فَوْقَ کُلِّ ذِی عِلْمٍ عَلِیمٌ
بر اساس اولین معنایی که برای جملۀ فوق در برداشت قبل آمد، مصداق مورد نظر برای «عَلِیمٌ» یوسف است و مصداق «کُلِّ ذِی عِلْمٍ» برادران او هستند.
27- خداوند از هر عالم و دانشمندی، داناتر و آگاهتر است.
فَوْقَ کُلِّ ذِی عِلْمٍ عَلِیمٌ
برداشت فوق، بر این اساس است که مراد از «عَلِیمٌ» خداوند باشد.
28- دانش بشری محدود است.
وَ فَوْقَ کُلِّ ذِی عِلْمٍ عَلِیمٌ
تعمیم جملۀ «وَ فَوْقَ کُلِّ ...» به تمامی عالمان بشر اقتضا میکند
که بین انسانها کسی نباشد که از همۀ عالمان برتر باشد.
29- علم و آگاهی مایۀ برتری است.
نَرْفَعُ دَرَجٰاتٍ مَنْ نَشٰاءُ وَ فَوْقَ کُلِّ ذِی عِلْمٍ عَلِیمٌ
برداشت فوق، از ارتباط در دو جملۀ «نَرْفَعُ ...» و «فَوْقَ کُلِّ ذِی عِلْمٍ عَلِیمٌ» استفاده میشود.
کلیدواژهها:
احترام؛ اللّه؛ انسان؛ بردگی؛ بنیامین؛ تجارت؛ توفیق؛ جام؛ حُکم؛ حکومت؛ خشکسالی؛ سرقت؛ سنتهای خدا؛ طبیعت؛ عذاب؛ علم؛ علیم/اسما و صفات؛ قضا؛ مال؛ مدیریت؛ مشیت خدا؛ مصر؛ نصرت؛ وحی؛ یوسف(ع)
قٰالُوا إِنْ یَسْرِقْ فَقَدْ سَرَقَ أَخٌ لَهُ مِنْ قَبْلُ فَأَسَرَّهٰا یُوسُفُ فِی نَفْسِهِ وَ لَمْ یُبْدِهٰا لَهُمْ قٰالَ أَنْتُمْ شَرٌّ مَکٰاناً وَ اَللّٰهُ أَعْلَمُ بِمٰا تَصِفُونَ (77)
برادران گفتند: اگر او دزدی کند [عجب نیست؛ زیرا] وی برادری داشت که او هم پیشتر دزدی کرده بود. پس یوسف [ناراحتی از] این سخن را در درون خود پنهان داشت و آن را برایشان آشکار نساخت، [و در دل] گفت: شما بدترین جایگاه را دارید، و خدا به آنچه وصف میکنید داناتر است.
77
1- برادران یوسف با مشاهدۀ جام شاهی در اثاثیۀ بنیامین، وی را سارق آن جام شناختند و به آن اعتراف کردند.
قٰالُوا إِنْ یَسْرِقْ فَقَدْ سَرَقَ أَخٌ لَهُ مِنْ قَبْلُ
2- برادران یوسف در حضور او، بنیامین را به داشتن روحیۀ سرقت متهم کردند.
قٰالُوا إِنْ یَسْرِقْ
چون از نظر ظاهر بنیامین سارق شناخته شد، اقتضای مقام آن بود که برادران یوسف از فعل ماضی (سرق) استفاده میکردند.
آنان با آوردن فعل مضارع (یسرق) - که دلالت بر استمرار و تجدد دارد - به جای فعل ماضی درصدد بیان این معنا بودند که بنیامین دارای روحیۀ سرقت است.
3- برادران یوسف در حضور او، از گذشتۀ برادر بنیامین (یوسف) سخن گفتند و سابقۀ دزدی را برای او نیز امری ثابت شده قلمداد کردند.
إِنْ یَسْرِقْ فَقَدْ سَرَقَ أَخٌ لَهُ مِنْ قَبْلُ
4- یوسف(ع) در دوران کودکیاش به ناحق متهم به دزدی شده بود.
فَقَدْ سَرَقَ أَخٌ لَهُ مِنْ قَبْلُ ... قٰالَ ... اللّٰهُ أَعْلَمُ بِمٰا تَصِفُونَ
5- برادران یوسف بر این باور بودند که یوسف(ع) از میان رفته و نابود شده است.
فَقَدْ سَرَقَ أَخٌ لَهُ مِنْ قَبْلُ
«مِنْ قَبْلُ» میتواند متعلق به «سَرَقَ» باشد. بر این اساس جملۀ «فَقَدْ سَرَقَ ...» چنین معنا میشود: او برادری داشت که پیش از این دزدی کرده بود. همچنین میتواند متعلق به مضمون «أَخٌ لَهُ» باشد. بر این مبنا جمله چنین معنا میشود: او پیشتر برادری داشت که دزدی کرده بود. بر این فرض قید «مِنْ قَبْلُ» حاکی است که برادران یوسف میپنداشتند کهیوسف(ع) از میان رفته است.
6- بنیامین و یوسف(ع) دو فرزند یعقوب(ع) از یک مادر
إِنْ یَسْرِقْ فَقَدْ سَرَقَ أَخٌ لَهُ مِنْ قَبْلُ
7- فرزندان یعقوب گرایش بنیامین به دزدی را از ناحیۀ مادر وی دانسته و او را منشأ پیدایش ناهنجاری فرزندانش شمردند.
إِنْ یَسْرِقْ فَقَدْ سَرَقَ أَخٌ لَهُ مِنْ قَبْلُ
جواب شرط (إن یسرق) جملهای محذوف است و جملۀ «فَقَدْ سَرَقَ ...» -\ازبابآمدن سبب بهجای مسبب -\جانشین جواب میباشد. بنابراین جملۀ «إِنْ یَسْرِقْ ...» چنین معنا میشود: اگر او دزدی کرد خلاف انتظار نیست؛ زیرا برادر مادریاش نیز دزدی کرده بود پس دزدی آنان ریشۀ مادری دارد.
8- فرزندان یعقوب با این تحلیل که دزدی بنیامین ریشۀ مادری دارد، درصدد پیراستن خویش از عار و ننگ دزدی او بودند.
إِنْ یَسْرِقْ فَقَدْ سَرَقَ أَخٌ لَهُ مِنْ قَبْلُ
برادران یوسف با توصیف بنیامین به دارا بودن روحیۀ دزدی (إن یسرق) و اثبات آن با مطرح ساختن دزدی برادر مادریاش، درصدد بیان این معنا بودند که مادر آن دو در پیدایش روحیۀ دزدی نقش داشته ؛ ولی سایر برادرانش چون از مادرانی دیگرند، از این ناهنجاری پیراستهاند.
9- یوسف(ع) دربرابر سخن ناحق برادرانش (مطرح کردن سرقت دروغین او) از خود دفاع نکرد.
فَأَسَرَّهٰا یُوسُفُ فِی نَفْسِهِ وَ لَمْ یُبْدِهٰا لَهُمْ
ضمیر «ها» در «فَأَسَرَّهٰا» و «لَمْ یُبْدِهٰا» به حقیقت و واقعیت ماجرایی که برادران یوسف با جملۀ «فَقَدْ سَرَقَ أَخٌ» مطرح ساختند، باز میگردد. بنابراین «فَأَسَرَّهٰا ...» ؛ یعنی، یوسف(ع) حقیقت و واقعیت آن ماجرا را در نفس خویش نهان ساخت و از ابراز آن خودداری کرد.
10- یوسف(ع) بهرهمند از سیطره بر خویشتن و برخوردار از حلم و بردباری بسیار
فَأَسَرَّهٰا یُوسُفُ فِی نَفْسِهِ وَ لَمْ یُبْدِهٰا لَهُمْ
11- برادران یوسف بجز بنیامین، دارای سیرت و منزلتی ناپسند و نکوهیده
قٰالَ أَنْتُمْ شَرٌّ مَکٰاناً
«مکان» در آیۀ شریفه به معنای جایگاه است و آن تمییزی مبدل از مبتدا میباشد و کلام در اصل چنین بوده است «مکانکم شرّ».
12- تصریح یوسف(ع) به سیرت و منزلت نکوهیدۀ برادران خویش
قٰالَ أَنْتُمْ شَرٌّ مَکٰاناً
13- آگاهی کامل خداوند به درستی و نادرستی گفتهها
وَ اللّٰهُ أَعْلَمُ بِمٰا تَصِفُونَ
14- یوسف(ع) به فرزندان یعقوب گوشزد کرد که سخن آنان (دزدی کردن برادر ابوینی بنیامین) را باور ندارد.
إِنْ یَسْرِقْ فَقَدْ سَرَقَ أَخٌ لَهُ مِنْ قَبْلُ ... وَ اللّٰهُ أَعْلَمُ بِمٰا تَصِفُونَ
جملۀ «وَ اللّٰهُ أَعْلَمُ ...» عطف بر «أَنْتُمْ ...» است و هر دو مقول «قٰالَ» میباشند. و از آن جا که «قٰالَ» در مقابل «أسرّ» و «لم یبد» قرار گرفته، میتوان گفت: مراد از «قول» ابراز کردن آن و آشکارا گفتن آن سخن است، نه آن که در دل خویش و زیر لب گفته باشد.
15- «قال الرّضا(ع ) فی قول اللّٰه : «إِنْ یَسْرِقْ فَقَدْ سَرَقَ أَخٌ لَهُ مِنْ قَبْلُ ...» قال:
کانت لإسحاق النبیّ(ع) مِنْطقة ... و کانت عند عمّة یوسف و کان یوسف عندها...
فربطتها فی حَقْوه... و قالت: سرقت المنطقة فوجدت علیه... ؛ (1)
امام رضا(ع) دربارۀ سخن خدا: «إِنْ یَسْرِقْ فَقَدْ سَرَقَ أَخٌ لَهُ مِنْ قَبْلُ ...» فرمود: اسحاق پیامبر کمربندی داشت ... که در نزد عمّۀ یوسف بود و یوسف نیز در نزد عمّۀ خود بود ... پس عمّه کمربند را به کمر او بست ... و گفت: کمربند به سرقت رفته و سپس در کمر یوسف پیدا شد ...».
16- «عن النبی (ص ) فی قوله : «إِنْ یَسْرِقْ فَقَدْ سَرَقَ أَخٌ لَهُ مِنْ قَبْلُ» قال: سرق یوسف(ع) صنماً لجدّه - أبی امّه - من ذهب و فضّة، فکسره و ألقاه فی الطّریق، فعیّره بذٰلک إخوته ؛ (2)
از رسول خدا(ص) دربارۀ سخن خدا: «إِنْ یَسْرِقْ فَقَدْ سَرَقَ أَخٌ لَهُ مِنْ قَبْلُ» : روایت شده که فرمود: یوسف، بتی از طلا و نقره را که از جدّ مادریش بود، دزدید و آن را شکست و در راه انداخت، پس برادران یوسف او را برای این کار سرزنش کردند».
کلیدواژهها:
اخوت؛ اسحاق(ع)؛ افترا؛ اقرار؛ اللّه؛ بت؛ بنیامین؛ پلیدی؛ تولی؛ جام؛ حکومت؛ حلم؛ سرّ؛ سرقت؛ صبر؛ طلا؛ علم؛ غیب؛ قصه در قرآن؛ کودکی؛ مادر؛ ملامت؛ نقره؛ یوسف(ع)؛ نیاکان
قٰالُوا یٰا أَیُّهَا اَلْعَزِیزُ إِنَّ لَهُ أَباً شَیْخاً کَبِیراً فَخُذْ أَحَدَنٰا مَکٰانَهُ إِنّٰا نَرٰاکَ مِنَ اَلْمُحْسِنِینَ (78)
گفتند: ای عزیز، او پدری پیر و کهنسال دارد [که طاقت دوریِ وی را ندارد،] پس یکی از ما را به جای او بگیر، که ما تو را از نیکوکاران میبینیم.
78
1- یوسف(ع) بنیامین را بازداشت و از رفتن او به همراه برادرانش جلوگیری کرد.
فَهُوَ جَزٰاؤُهُ ... قٰالُوا یٰا أَیُّهَا الْعَزِیزُ إِنَّ لَهُ أَباً شَیْخاً کَبِیراً
2- فرزندان یعقوب با تحریک عواطف یوسف(ع) درصدد جلب رضایت او برای آزادسازی بنیامین برآمدند.
قٰالُوا یٰا أَیُّهَا الْعَزِیزُ إِنَّ لَهُ أَباً شَیْخاً کَبِیراً
3- اقتدار یوسف(ع) بر انجام خواستههای خویش، نیکوکار بودن وی و سزاواری یعقوب(ع) برای ترحم، دلیلهای ارائه شده از سوی فرزندان یعقوب به یوسف(ع) برای آزادسازی بنیامین
قٰالُوا یٰا أَیُّهَا الْعَزِیزُ إِنَّ لَهُ أَباً شَیْخاً کَبِیراً ... إِنّٰا نَرٰاکَ مِنَ الْمُحْسِنِینَ
هدف برادران یوسف از مخاطب ساختن یوسف(ع) با عنوان «عزیز» بیان اقتدار او بر انجام خواستههایش است، و توصیف یعقوب به «پیرمردی سالخورده» بیان سزاواری او برای ترحم است و مدح یوسف(ع) به نیکوکاری به منظور ترغیب او به احسان و گذشت میباشد.
4- یعقوب(ع) در زمان وزارت یوسف و داستان اتهام سرقت بنیامین، سالخورده و بسیار کهنسال بود.
إِنَّ لَهُ أَباً شَیْخاً کَبِیراً
«شَیْخٌ» به معنای پیرمرد و «کبیر» به معنای بزرگ است و مراد از آن ظاهراً بزرگی در سن و سال میباشد.
5- یوسف(ع)، عزیز مصر در سالهای قحطی آن دیار
قٰالُوا یٰا أَیُّهَا الْعَزِیزُ
6- بازداشت یکی از برادران بنیامین در مقابل آزادکردن او، پیشنهاد برادران بهیوسف
فَخُذْ أَحَدَنٰا مَکٰانَهُ
7- فداکاری و گذشت برادران بنیامین، برای باز گرداندن او به پدرشان یعقوب
فَخُذْ أَحَدَنٰا مَکٰانَهُ
8- برادران بنیامین میدانستند که وی در نزد پدرشان یعقوب، از محبوبیت افزونتری برخوردار است.
فَخُذْ أَحَدَنٰا مَکٰانَهُ
9- یوسف(ع) در زمان وزارت و اقتدار همچنان انسانی نیکوکار بود.
إِنّٰا نَرٰاکَ مِنَ الْمُحْسِنِینَ
10- نیکوکاری یوسف در زمان اقتدارش، در رفتار و منش او جلوهگر بود.
إِنّٰا نَرٰاکَ مِنَ الْمُحْسِنِینَ
«نری»در آیۀ شریفه، به معنای «اطمینان داریم» است.
رساندن این معنا با کلمۀ«می بینیم»گویای آن است که اطمینان برادران یوسف به شخصیت وی از طریق مشاهدۀ رفتار و منش او حاصل شده بود.
11- مشاهدۀ نیکوکار بودن یوسف، مایۀ تشجیع فرزندان یعقوب به تقاضای آزادی بنیامین و بازداشت یکی از آنان به جای وی
فَخُذْ أَحَدَنٰا مَکٰانَهُ إِنّٰا نَرٰاکَ مِنَ الْمُحْسِنِینَ
کلیدواژهها:
احسان؛ ایثار؛ بنیامین؛ پدر؛ پیری؛ تاریخ؛ حکومت؛ خشکسالی؛ دوستی؛ عزیز مصر؛ قدرت؛ مصر؛ یعقوب(ع)؛ یوسف(ع)
قٰالَ مَعٰاذَ اَللّٰهِ أَنْ نَأْخُذَ إِلاّٰ مَنْ وَجَدْنٰا مَتٰاعَنٰا عِنْدَهُ إِنّٰا إِذاً لَظٰالِمُونَ (79)
گفت: پناه بر خدا، که ما جز کسی را که متاع خود را نزد او یافتهایم بگیریم، چرا که در آن صورت قطعاً ستمکار خواهیم بود.
79
1- یوسف(ع) پیشنهاد فرزندان یعقوب (بازداشت یکی از آنان به جای بنیامین) را نپذیرفت.
فَخُذْ أَحَدَنٰا مَکٰانَهُ ... قٰالَ مَعٰاذَ اللّٰهِ أَنْ نَأْخُذَ إِلاّٰ مَنْ وَجَدْنٰا
«مَعٰاذَ» مصدر میمی و مفعول مطلق برای فعل محذوف است (نعوذ باللّٰه معاذاً). عبارت «أَنْ نَأْخُذَ» به تقدیر «من» و متعلق به «مَعٰاذَ اللّٰهِ» میباشد. بنابراین جملۀ «مَعٰاذَ اللّٰهِ أَنْ نَأْخُذَ ...» ؛ یعنی، به خدا پناه میبریم پناه آوردنی از اینکه بگیریم (بازداشت کنیم) مگر کسی را که متاع خویش را نزد او یافتیم.
2- داوطلب شدن بیگناهان برای مجازات شدن به جای مجرمان، مجوز
کیفر دادن آنان نیست.
فَخُذْ أَحَدَنٰا مَکٰانَهُ ... مَعٰاذَ اللّٰهِ أَنْ نَأْخُذَ إِلاّٰ مَنْ وَجَدْنٰا مَتٰاعَنٰا عِنْدَهُ
3- قوانین جزایی مصر در زمان یوسف، کیفر بیگناهان را به جای مجرمان هر چند داوطلبانه باشد، مجاز نمیشمرد.*
مَعٰاذَ اللّٰهِ أَنْ نَأْخُذَ إِلاّٰ مَنْ وَجَدْنٰا مَتٰاعَنٰا عِنْدَهُ
برداشت فوق را میتوان از به کارگیری ضمیرهای متکلم معالغیر به جای ضمیر متکلم وحده استفاده کرد ؛ یعنی، یوسف(ع) با جملۀ «بازداشت نمی کنیم» به جای «بازداشت نمی کنم» اشاره به این معنا میکند که قوانین مصر چنین اجازهای به من نمیدهد که بیگناه را به جای گنهکار بازداشت کنم، هر چند او خود داوطلب باشد.
4- لزوم پرهیز حاکمان از مجازات بیگناهان به جای گنهکاران
قٰالَ مَعٰاذَ اللّٰهِ أَنْ نَأْخُذَ إِلاّٰ مَنْ وَجَدْنٰا مَتٰاعَنٰا عِنْدَهُ
5- اجتناب یوسف(ع) از نسبت دادن دزدی به بنیامین
أَنْ نَأْخُذَ إِلاّٰ مَنْ وَجَدْنٰا مَتٰاعَنٰا عِنْدَهُ
آوردن عبارت «إِلاّٰ مَنْ وَجَدْنٰا مَتٰاعَنٰا عِنْدَهُ» (مگر کسی که متاع خویش را نزد او یافتیم) به جای «إلّا من سرق متاٰعنا»(مگر کسی که متاع ما را سرقت کرده باشد) گویای اجتناب یوسف از نسبت دادن سرقت به بنیامین است.
6- لزوم پرهیز از دروغ حتی مصلحتآمیز آن، در صورتی که توریه امکانپذیر است.
مَعٰاذَ اللّٰهِ أَنْ نَأْخُذَ إِلاّٰ مَنْ وَجَدْنٰا مَتٰاعَنٰا عِنْدَهُ
یوسف(ع) با اینکه میدانست متهم کردن بنیامین به دزدی دارای مصالحی است ؛ ولی در بیان آن از دروغ گفتن امتناع کرد و با توریه آن مصلحت را تدارک نمود.
7- بیان حقیقت و واقعیت به گونهای که مخاطب خلاف آن را بفهمد (توریه)، امری مجاز و مشروع است.
أَنْ نَأْخُذَ إِلاّٰ مَنْ وَجَدْنٰا مَتٰاعَنٰا عِنْدَهُ
وجود جام شاهی در اثاثیۀ بنیامین واقعیت داشت و مطلبی درست بود ؛ ولی یوسف(ع) آن را در شرایطی و به گونهای بیان کرد که فرزندان یعقوب از آن سرقت بنیامین را نتیجه میگرفتند. این گونه بیان را توریه مینامند.
8- استعاذۀ یوسف(ع) به خداوند از روا داشتن ظلم و ستم
قٰالَ مَعٰاذَ اللّٰهِ ... إِنّٰا إِذاً لَظٰالِمُونَ
9- لزوم پناه بردن به خداوند، برای دور ماندن از گناه و ستمگری
قٰالَ مَعٰاذَ اللّٰهِ ... إِنّٰا إِذاً لَظٰالِمُونَ
10- یوسف(ع) و کارگزارانش به هنگام اقتدار و حکومت در مصر، از هر گونه ظلم و ستم اجتناب میکردند.
قٰالَ مَعٰاذَ اللّٰهِ أَنْ ... إِنّٰا إِذاً لَظٰالِمُونَ
مقصود یوسف از ضمیرهای متکلم معالغیر«نا» و «نحن» در حقایقی که مطرح کرد (أن نأخذ ... إنا إذًا لظالمون) خود او و کارگزارانش میباشد.
11- ضرورت پرهیز حاکمان از ظلم و ستم
قٰالَ مَعٰاذَ اللّٰهِ ... إِنّٰا إِذاً لَظٰالِمُونَ
12- مجازات بیگناهان به جای مجرمان، گناه و از مصادیق ظلم است.
قٰالَ مَعٰاذَ اللّٰهِ ... إِنّٰا إِذاً لَظٰالِمُونَ
کلیدواژهها:
اثاث؛ استعاذه؛ افترا؛ اللّه؛ بنیامین؛ توریه؛ حُکم؛ حکومت؛ دروغ؛ ظلم؛ عذاب؛ قدرت؛ قصه در قرآن؛ گناه؛ مصر؛ یوسف(ع)
فَلَمَّا اِسْتَیْأَسُوا مِنْهُ خَلَصُوا نَجِیًّا قٰالَ کَبِیرُهُمْ أَ لَمْ تَعْلَمُوا أَنَّ أَبٰاکُمْ قَدْ أَخَذَ عَلَیْکُمْ مَوْثِقاً مِنَ اَللّٰهِ وَ مِنْ قَبْلُ مٰا فَرَّطْتُمْ فِی یُوسُفَ فَلَنْ أَبْرَحَ اَلْأَرْضَ حَتّٰی یَأْذَنَ لِی أَبِی أَوْ یَحْکُمَ اَللّٰهُ لِی وَ هُوَ خَیْرُ اَلْحٰاکِمِینَ (80)
پس هنگامی که از یوسف کاملاً ناامید شدند، نجواکنان به کناری رفتند. بزرگشان گفت: مگر نمیدانید که پدرتان با نام خدا از شما پیمانی استوار گرفت [که بنیامین را برگردانید] و پیشتر هم در حق یوسف تقصیر کردید؟ من هرگز این سرزمین را ترک نمیکنم تا اینکه پدرم به من اجازه دهد یا خدا برای من حکم کند، و او بهترین حکم کنندگان است.
80
1- فرزندان یعقوب به جلب رضایت یوسف موفق نشدند و از آزاد شدن بنیامین کاملاً ناامید گشتند.
فَلَمَّا اسْتَیْأَسُوا مِنْهُ
«یأس» «و «استیئاس» به معنای ناامید شدن است، با این تفاوت که «استیئاس» حاکی از مبالغه و شدت ناامیدی میباشد. مراد از ضمیر در «مِنْهُ» یوسف و یا بنیامین است.
بنابراین «فَلَمَّا اسْتَیْأَسُوا مِنْهُ ...» ؛ یعنی، پس آن گاه که فرزندان یعقوب از [جلب رضایت] یوسف و یا [آزادی] بنیامین کاملاً ناامید شدند ... .
2- فرزندان یعقوب پس از ناامید شدن از
آزادی بنیامین، در کناری به دور از یوسف و کارگزارانش برای چارهاندیشی دربارۀ مشکل پیش آمده به مشورت و گفت و گوی محرمانه پرداختند.
فَلَمَّا اسْتَیْأَسُوا مِنْهُ خَلَصُوا نَجِیًّا
از معانی «خلوص»اعتزال و کنارهگیری کردن است. «نجی» به فرد و یا افرادی اطلاق میگردد که در نهان با او گفت و گو شود. این کلمه در آیۀ شریفه حال برای فاعل «خَلَصُوا» میباشد. بنابراین «خَلَصُوا نَجِیًّا» ؛ یعنی، برادران یوسف از دیگران جدا شدند و با یکدیگر به نجوا و گفت و گوی سرّی پرداختند.
3- فرزندان یعقوب بر باز گرداندن بنیامین از سفر مصر، با پدرشان یعقوب پیمان بسته و سوگند یاد کرده بودند.
أَنَّ أَبٰاکُمْ قَدْ أَخَذَ عَلَیْکُمْ مَوْثِقاً مِنَ اللّٰهِ
4- بازگشت همگان به کنعان، نظر و رأی اکثریت فرزندان یعقوب پس از ناامید شدن از آزادی بنیامین
قٰالَ کَبِیرُهُمْ أَ لَمْ تَعْلَمُوا ... فَلَنْ أَبْرَحَ الْأَرْضَ
استفهام در «أَ لَمْ تَعْلَمُوا ...» استفهام توبیخی است. از نتیحهای که «لاوی»، فرزند ارشد یعقوب، در سخنان خویش بیان میدارد (فلنأبرح الأرض ؛ از دیار مصر نمیروم) معلوم میشود منشأ توبیخ و سرزنش او از برادرانش این بوده که آنان را مصمم بر بازگشت میدیده است.
5- فرزند ارشد یعقوب بر آن شد که در سرزمین مصر بماند و به کنعان باز نگردد.
فَلَنْ أَبْرَحَ الْأَرْضَ حَتّٰی یَأْذَنَ لِی أَبِی
«براح» (مصدر «أَبْرَحَ» ) به معنای جدا شدن و فاصله گرفتن است. «ال»در «الْأَرْضَ» عهد حضوری است و اشاره به شهر و دیاری دارد که بنیامین در آن جا بازداشت شده است.
6- ناراحتی و شرمساری فرزند ارشد یعقوب از توفیق نیافتن در عمل به عهد و پیمان خویش (بازگرداندن بنیامین)
قٰالَ کَبِیرُهُمْ ... قَدْ أَخَذَ عَلَیْکُمْ مَوْثِقاً ... فَلَنْ أَبْرَحَ الْأَرْضَ
7- فرزند بزرگ یعقوب، بازگشت کاروان بدون همراه داشتن بنیامین را تخلف از عهد و سوگند پیشین خود و برادرانش خواند.
قٰالَ کَبِیرُهُمْ أَ لَمْ تَعْلَمُوا أَنَّ أَبٰاکُمْ قَدْ أَخَذَ عَلَیْکُمْ مَوْثِقاً مِنَ اللّٰهِ
لاوی با تفریع جملۀ «فَلَنْ أَبْرَحَ ...» بر «أَ لَمْ تَعْلَمُوا أَنَّ أَبٰاکُمْ قَدْ أَخَذَ عَلَیْکُمْ مَوْثِقاً» بیان داشت که: با توجه به عهد و پیمانمان با یعقوب(ع)، سزاوار نیست بدون همراه داشتن بنیامین باز گردیم [اگر شما تصمیم به بازگشت دارید خود میدانید]، ولی من باز نخواهم گشت.
8- فرزند ارشد یعقوب نسبت به دیگر برادرانش، متعهدتر و به عهد و پیمان خویش پایبندتر بود.
قٰالَ کَبِیرُهُمْ أَ لَمْ تَعْلَمُوا أَنَّ أَبٰاکُمْ قَدْ أَخَذَ عَلَیْکُمْ مَوْثِقاً مِنَ اللّٰهِ ... فَلَنْ أَبْرَحَ الْأَرْضَ
9- فرزند بزرگ یعقوب با یادآور شدن ظلم و ستم برادرانش به یوسف، بازگشت به نزد پدر را بدون همراه داشتن بنیامین ناروا شمرد.
أَ لَمْ تَعْلَمُوا ... مِنْ قَبْلُ مٰا فَرَّطْتُمْ فِی یُوسُفَ
«مٰا» در «مٰا فَرَّطْتُمْ» مصدریه است و عبارت «مِنْ قَبْلُ مٰا فَرَّطْتُمْ ...» عطف بر «أَنَّ أَبٰاکُمْ ...» میباشد ؛ یعنی:«أ لم تعلموا تفریطکم فی یوسف من قبل». تفریط به معنای کوتاهی کردن و رها کردن چیزی تا نابود شدن آن است (لسانالعرب).
10- فرزند بزرگ یعقوب، رفتار گذشتۀ برادرانش با یوسف(ع) را رفتاری نکوهیده خواند.
قٰالَ کَبِیرُهُمْ ... وَ مِنْ قَبْلُ مٰا فَرَّطْتُمْ فِی یُوسُفَ
11- «لاوی» بازگشت از مصر بدون بنیامین را به پیام رخصتی از ناحیۀ یعقوب(ع) و یا به تقدیر و حکمی از جانب خدا موکول کرد.
فَلَنْ أَبْرَحَ الْأَرْضَ حَتّٰی یَأْذَنَ لِی أَبِی أَوْ یَحْکُمَ اللّٰهُ لِی
گویا مقصود لاوی از «حَتّٰی یَأْذَنَ لِی أَبِی» این معنا باشد که پدرش یعقوب اطمینان کند که ما در نگهداری از بنیامین کوتاهی نکردیم و مصداق سخنی که خود گفته بود (إلّا أن یحاط بکم) تحقق یافت. و یا اگر چنین اطمینانی پیدا نکرد، از پیمان خویش چشمپوشی کند و در نتیجه اجازۀ بازگشت را به من بدهد. و مراد از «یَحْکُمَ اللّٰهُ» شاید این باشد که تقدیر الهی سبب شود من بتوانم بنیامین را از دست عزیز مصر برهانم و با او باز گردم.
12- خداوند، بهترین داور و حکم کننده است.
وَ هُوَ خَیْرُ الْحٰاکِمِینَ
13- «لاوی» به خداوند و برتری او در حکم و قضاوت معتقد بود.
قٰالَ ... أَوْ یَحْکُمَ اللّٰهُ لِی وَ هُوَ خَیْرُ الْحٰاکِمِینَ
14- «خَیْرُ الْحٰاکِمِینَ» از اسما و صفات خداوند
وَ هُوَ خَیْرُ الْحٰاکِمِینَ
15- «عن أبی الحسن الهادی (ع ): ... قال :
«فَلَنْ أَبْرَحَ الْأَرْضَ حَتّٰی یَأْذَنَ لِی أَبِی ...»... ؛ (1)
از امام هادی(ع) روایت شده است: ... (لاوی) گفت: هرگز از این سرزمین دور نمیشوم تا اینکه پدرم به من اجازه دهد ...»...».
کلیدواژهها:
اذن؛ اللّه؛ امید؛ بنیامین؛ پدر؛ حزن؛ حَکَم/اسما و صفات؛ ظلم؛ عهد؛ قسم؛ قصه در قرآن؛ قضا؛ قضا و قدر؛ کنعان؛ مصر؛ ملامت؛ نجوا؛ یعقوب(ع)؛ یوسف(ع)
1) 1) . تفسیرقمی، ج 1، ص 356 ؛ نورالثقلین، ج 2، ص 468، ح 209.
اِرْجِعُوا إِلیٰ أَبِیکُمْ فَقُولُوا یٰا أَبٰانٰا إِنَّ اِبْنَکَ سَرَقَ وَ مٰا شَهِدْنٰا إِلاّٰ بِمٰا عَلِمْنٰا وَ مٰا کُنّٰا لِلْغَیْبِ حٰافِظِینَ (81)
نزد پدرتان برگردید و بگویید: ای پدر، پسرت [بنیامین] دزدی کرد، و ما جز به آنچه میدانیم گواهی نمیدهیم، و از غیب خبر نداریم.
81
1- «لاوی» ضمن موافقت با مراجعۀ برادرانش به کنعان، نحوۀ گزارش سرقت بنیامین را به آنان تعلیم داد.
قٰالَ کَبِیرُهُمْ ... ارْجِعُوا إِلیٰ أَبِیکُمْ فَقُولُوا یٰا أَبٰانٰا إِنَّ ابْنَکَ سَرَقَ
2- شهادت به دزدی بنیامین در نزد یعقوب با جملهای متضمن تأکید، از سفارشهای لاوی به برادران خویش
إِنَّ ابْنَکَ سَرَقَ
3- «لاوی»از برادرانش خواست، به پدرشان تفهیم کنند که به دزدی بنیامین اطمینان پیدا کردند و گزارش و شهادت آنان عالمانه است.
إِنَّ ابْنَکَ سَرَقَ وَ مٰا شَهِدْنٰا إِلاّٰ بِمٰا عَلِمْنٰا
در اینکه مراد از شهادت در «مٰا شَهِدْنٰا» چیست، چند نظر ابراز شده است. از جملۀ آنهاست همین شهادت برادران یوسف نزد یعقوب به دزدی کردن فرزندش بنیامین (إن ابنک سرق). بر این اساس مفاد جملۀ «مٰا شَهِدْنٰا ...» چنین میشود: آنچه هم اکنون در نزد تو میگوییم (إن ابنک سرق) شهادتی است از روی علم و ما بدان اطمینان و یقین داریم.
4- «لاوی» به برادرانش سفارش کرد، دستهجمعی به حضور پدر برسند و همگان بر دزدی بنیامین شهادت دهند.
اِرْجِعُوا إِلیٰ أَبِیکُمْ فَقُولُوا ... مٰا شَهِدْنٰا إِلاّٰ بِمٰا عَلِمْنٰا
تصریح لاوی به صیغههای جمع «قولوا»و «مٰا شَهِدْنٰا» و «عَلِمْنٰا» گویای برداشت فوق است.
5- «لاوی»از برادرانش خواست، گزارش سفر و دزدی بنیامین را با لحنی مشفقانه، به پدر بیان کنند.
یٰا أَبٰانٰا
تصریح لاوی به اینکه در ابتدای سخن پدر را با جملۀ «یٰا أَبٰانٰا» مخاطب قرار دهید، رسانندۀ این است که به گونهای سخن بگویید که شفقت او را بر خویش جلب کنید.
6- اظهار کینۀ برادران بنیامین به وی در گزارش سرقتش به یعقوب
إِنَّ ابْنَکَ سَرَقَ
لحن جملۀ «إِنَّ ابْنَکَ سَرَقَ» (به یقین پسرت دزدی کرد) گویای کینۀ برادران بنیامین نسبت به اوست.
7- «لاوی»از برادرانش خواست برای پدرشان بیان کنند که بنیامین در نهان و به دور از چشم آنان دزدی کرد.
وَ مٰا کُنّٰا لِلْغَیْبِ حٰافِظِینَ
در معنای جملۀ «وَ مٰا کُنّٰا ...» چند نظر ابراز شده است. با توجه به اطمینان برادران یوسف به دزدی بنیامین که جملۀ «إِنَّ ابْنَکَ سَرَقَ» گویای آن است، این معنا به نظر روشنتر میرسد که: ما نمیتوانستیم آنچه را در غیاب و به دور از چشم انجام میگیرد، نگهبان باشیم ؛ یعنی، دزدی بنیامین در نهان انجام گرفت. از این رو نتوانستیم او را باز داریم.
8- دزدی مخفیانۀ بنیامین و ناتوانی برادران از مراقبت وی در نهان، اعتذار آنان نزد یعقوب(ع) از باز نگرداندن او
اِرْجِعُوا إِلیٰ أَبِیکُمْ فَقُولُوا ... وَ مٰا کُنّٰا لِلْغَیْبِ حٰافِظِینَ
جملۀ «وَ مٰا کُنّٰا ...» در حقیقت پاسخ به پرسشی است که لاوی انتظار آن را از یعقوب(ع) داشت و آن اینکه: گیرم بنیامین دزدی کرد، چرا او را از دزدی کردن باز نداشتید تا کار به آنچه میگویید بینجامد.
9- فرزندان یعقوب در صورت آگاهی به وجود جام شاهی در اثاثیۀ بنیامین، کیفر سارق در آیین خویش را بیان نمیکردند.
مٰا شَهِدْنٰا إِلاّٰ بِمٰا عَلِمْنٰا وَ مٰا کُنّٰا لِلْغَیْبِ حٰافِظِینَ
برداشت فوق، بر اساس این احتمال است که مراد از شهادت در «مٰا شَهِدْنٰا» بیان حکم سارق - که آیۀ 75 (جزاؤه من وجد فی رحله) رسانندۀ آن است - باشد. بر این اساس مفاد «مٰا شَهِدْنٰا إِلاّٰ بِمٰا عَلِمْنٰا وَ مٰا کُنّٰا لِلْغَیْبِ حٰافِظِینَ» چنین میشود: ما به آنچه میدانستیم (کیفر سارق بردگی است) شهادت دادیم ؛ ولی نمیدانستیم که جام شاهی نزد بنیامین است تا از بیان آن حکم خودداری کنیم. قابل ذکر است که بر این مبنا «حٰافِظِینَ» به معنای «عالمین» خواهد بود.
10- بیاطلاعی برادران از امور نهانی، اعتذار آنان در نزد یعقوب برای بیان کیفر سارق
مٰا شَهِدْنٰا إِلاّٰ بِمٰا عَلِمْنٰا وَ مٰا کُنّٰا لِلْغَیْبِ حٰافِظِینَ
کلیدواژهها:
آرامش؛ افترا؛ بنیامین؛ پدر؛ دشمنی؛ سرقت؛ عذاب؛ علم؛ غیب؛ قصه در قرآن؛ کنعان؛ گواهی؛ یعقوب(ع)؛ یوسف(ع)
وَ سْئَلِ اَلْقَرْیَةَ اَلَّتِی کُنّٰا فِیهٰا وَ اَلْعِیرَ اَلَّتِی أَقْبَلْنٰا فِیهٰا وَ إِنّٰا لَصٰادِقُونَ (82)
و از [مردم] شهری که در آن بودیم و از کاروانی که با آن آمدیم [ماجرا را]بپرس، و ما قطعاً راست میگوییم.
82
1- خبر دزدی بنیامین در آبادی محل سکونت یوسف (مصر)، شایع شده بود.
وَ سْئَلِ الْقَرْیَةَ الَّتِی کُنّٰا فِیهٰا
«قریة»به محل سکونت و اجتماع انسانها (شهر و روستا) گفته میشود. از این رو در برداشت از آن به«آبادی» تعبیر شد.
پرسش از آبادی با اینکه مقصود پرسش از اهل آبادی است، برای رساندن این معناست که: خبر سرقت بنیامین در شهر شایع شده و همگان از آن مطلع بودند.
2- کاروانیان همراه فرزندان یعقوب به ماجرای دزدی بنیامین آگاه بودند.
وَ سْئَلِ ... الْعِیرَ الَّتِی أَقْبَلْنٰا فِیهٰا
3- فرزندان یعقوب، بر این گمان بودند که پدرشان داستان سرقت بنیامین را تصدیق نخواهد کرد.
وَ سْئَلِ الْقَرْیَةَ ... وَ الْعِیرَ الَّتِی أَقْبَلْنٰا فِیهٰا
4- «لاوی» به برادرانش سفارش کرد از یعقوب بخواهند که وی از اهالی مصر و نیز از همسفران ایشان، داستان سرقت بنیامین را جویا شود.
فَقُولُوا یٰا أَبٰانٰا ... وَ سْئَلِ الْقَرْیَةَ ... وَ الْعِیرَ الَّتِی أَقْبَلْنٰا فِیهٰا
«اقبائل» (مصدر «أَقْبَلْنٰا» ) به معنای روی آوردن است و متعلق آن «إلیک»و مانند آن است که به خاطر وضوحش در کلام نیامده و «فِیهٰا» حال برای ضمیر «أَقْبَلْنٰا» میباشد. بنابراین «وَ سْئَلِ ... الْعِیرَ الَّتِی ...» ؛ یعنی، از کاروانی بپرس که ما در میان آنها به سوی شما آمدیم. قابل ذکر است که آیۀ مورد بحث نیز مانند آیۀ سابق، از سفارشهای لاوی به برادرانش میباشد.
5- فرزندانیعقوب ازمصر بههمراه کاروانی از کنعانیان رهسپار دیار خویش شدند.
وَ الْعِیرَ الَّتِی أَقْبَلْنٰا فِیهٰا
6- «لاوی»از برادرانش خواست نزد پدر بر راستگویی خویش در سرقت بنیامین تأکید کنند.
وَ إِنّٰا لَصٰادِقُونَ
7- گواهی شهود عینی، طریقی معتبر برای اثبات مدعا
وَ سْئَلِ الْقَرْیَةَ ... وَ الْعِیرَ الَّتِی أَقْبَلْنٰا فِیهٰا
کلیدواژهها:
افترا؛ بنیامین؛ حُکم؛ راستگویی؛ سؤال و جواب؛ سرقت؛ ظن؛ قریه؛ قصه در قرآن؛ کاروان؛ کنعان؛ گواهی؛ یعقوب(ع)؛ یوسف(ع)
قٰالَ بَلْ سَوَّلَتْ لَکُمْ أَنْفُسُکُمْ أَمْراً فَصَبْرٌ جَمِیلٌ عَسَی اَللّٰهُ أَنْ یَأْتِیَنِی بِهِمْ جَمِیعاً إِنَّهُ هُوَ اَلْعَلِیمُ اَلْحَکِیمُ (83)
یعقوب گفت: [چنین نیست،]بلکه نفس شما کاری [نادرست] را برایتان جلوه داده است؛ پس صبری نیکو [پیشه میکنم]. امید است خدا آنان را همگی به من برگرداند. بیگمان، اوست که دانا و حکیم است.
83
1- فرزندان یعقوب به کنعان بازگشتند و گزارش سفرشان را همان گونه که لاوی سفارش کرده بود، برای پدرشان بیان کردند.
اِرْجِعُوا إِلیٰ أَبِیکُمْ فَقُولُوا یٰا أَبٰانٰا ... قٰالَ بَلْ سَوَّلَتْ لَکُمْ أَنْفُسُکُمْ أَمْراً
از آن جا که مطالب آیۀ 81 و 82 سخنان لاوی در مصر است و جملۀ «بَلْ سَوَّلَتْ ...» پاسخ یعقوب در برابر آن گفتههاست، معلوم میشود که اولاً: بخشی از داستان به خاطر اختصار آورده نشده است و آن اینکه: «فرجعوا إلی أبیهم و قالوا کذا و کذا». ثانیاً: فرزندان یعقوب همان سخنان لاوی را به همان گونه که وی سفارش کرده بود برای پدرشان گزارش کردند.
2- یعقوب(ع) داستان سرقت بنیامین را داستانی ساختگی یافت و گفتههای فرزندانش را باور نکرد.
قٰالَ بَلْ سَوَّلَتْ لَکُمْ أَنْفُسُکُمْ أَمْراً
کلمۀ «بَلْ» دلالت میکند که یعقوب(ع) سخن فرزندانش را نپذیرفت.
3- یعقوب(ع)، فرزندانش را در گرفتاری بنیامین و باز نگشتن وی مقصر دانست.
قٰالَ بَلْ سَوَّلَتْ لَکُمْ أَنْفُسُکُمْ أَمْراً
4- یعقوب(ع) برخوردار از نگرشی عمیق و بهرهمند از فراستی خاص در تحلیل حوادث و به دور از زودباوری
قٰالَ بَلْ سَوَّلَتْ لَکُمْ أَنْفُسُکُمْ أَمْراً
5- یعقوب(ع)،ماجرای گرفتاری بنیامین را نتیجۀتوطئهای برخاسته از جلوهپردازهای نفس فرزندان خویش دانست.
قٰالَ بَلْ سَوَّلَتْ لَکُمْ أَنْفُسُکُمْ أَمْراً
جملۀ «سَوَّلَتْ لَکُمْ ...» ؛ یعنی، نفس شما امر ناپسندی را برای شما زیبا جلوه داد و ارتکاب آن را برای شما آسان ساخت.
این جمله حاکی از اطمینان یعقوب به توطئۀ فرزندانش است.
6- آگاهی یعقوب به اینکه بازداشت بنیامین بر اساس کید و نقشهای از طرف فرزندانش (یوسف، بنیامین یا برادران دیگر) بوده است.*
قٰالَ بَلْ سَوَّلَتْ لَکُمْ أَنْفُسُکُمْ أَمْراً
در اینکه چرا یعقوب(ع) گزارش فرزندانش را باور نکرد و آنان را علی رغم داشتن شهود عینی - که جای شک باقی نمیگذاشت - به تسویل کردن متهم ساخت، پاسخهایی ذکر کردهاند. آنچه به نظر روشنتر میرسد این است که: 1- یعقوب(ع) به فراست خاص خویش و اطمینانش به درستکاری بنیامین دریافته بود که گزارش یاد شده واقعیت ندارد. 2- کید و نقشهای برای گرفتار شدن بنیامین در کار بوده و به اصطلاح کاسهای زیر نیم کاسه بوده است. 3- این کید و نقشه از ناحیۀ فرزندانش اجرا شده است. اینها واقعیتهایی بود که یعقوب(ع) به فراست دریافت ؛ ولی نکتهای که برای او - پس از آنکه فهمیده بود نقشۀ گرفتاری بنیامین از ناحیۀ فرزندانش است - مجهول و مبهم مانده بود، این بود که متوجه نشد خود بنیامین و یوسف طرّاح و مجری آن نقشه بودند.
7- نفس آدمی بر آراستن کارهای زشت و ناروا و واداشتن او به ارتکاب آنها تواناست.
قٰالَ بَلْ سَوَّلَتْ لَکُمْ أَنْفُسُکُمْ أَمْراً
8- یعقوب(ع) بر آن بود که در فراق فرزندانش (یوسف(ع)، بنیامین و لاوی) صبری نیکو و بدور از هر گونه جزع و شکایت پیشه کند.
فَصَبْرٌ جَمِیلٌ
صبر جمیل، صبری است که در آن جزع نباشد و از مصیبت رخ داده به مردم شکایت نشود(مجمعالبیان).
9- یعقوب(ع)، پیامبری صبور و بردبار بود.
فَصَبْرٌ جَمِیلٌ
10- صبر و شکیبایی در برابر مشکلات و حوادث تلخ، خصلتی زیباست.
فَصَبْرٌ جَمِیلٌ
برداشت فوق، بر اساس این احتمال است که «صبر»مبتدا و «جَمِیلٌ» خبر آن باشد. احتمال دیگر در ترکیب «فَصَبْرٌ جَمِیلٌ» این است که «صبر»خبر برای مبتدایی محذوف و جمیل صفت برای «صبر»باشد ؛ یعنی، [امری] صبر جمیل و یا [صبری] صبر جمیل و یا ... .
11- یعقوب(ع) به زنده بودن یوسف(ع)، بنیامین و لاوی، اطمینان داشت.
عَسَی اللّٰهُ أَنْ یَأْتِیَنِی بِهِمْ جَمِیعاً
مراد از ضمیر جمع در «بِهِمْ» یوسف(ع)، بنیامین و لاوی است.
12- یعقوب(ع) به مراجعت سه فرزندش، یوسف(ع)، بنیامین و لاوی و ملاقات با آنان امیدوار بود.
عَسَی اللّٰهُ أَنْ یَأْتِیَنِی بِهِمْ جَمِیعاً
13- یعقوب(ع) برای مراجعت فرزندانش به یاری خداوند دل بسته بود و به کمک او امید داشت.
عَسَی اللّٰهُ أَنْ یَأْتِیَنِی بِهِمْ جَمِیعاً
14- یعقوب(ع)، صبورانه از پیگیری ماجرای اتهام سرقت بنیامین چشم پوشید و به امدادهای الهی دل بست.
فَصَبْرٌ جَمِیلٌ عَسَی اللّٰهُ أَنْ یَأْتِیَنِی بِهِمْ جَمِیعاً
15- یعقوب(ع) پیشه ساختن صبر و بردباری را زمینهساز یاری خداوند در رفع مشکلات میدانست.
فَصَبْرٌ جَمِیلٌ عَسَی اللّٰهُ أَنْ یَأْتِیَنِی بِهِمْ جَمِیعاً
16- امیدواران به امدادهای الهی، انسانهایی صبور و مقاومند.
فَصَبْرٌ جَمِیلٌ عَسَی اللّٰهُ أَنْ یَأْتِیَنِی بِهِمْ جَمِیعاً
17- تدبیر امور انسانها، در اختیار خداوند است.
عَسَی اللّٰهُ أَنْ یَأْتِیَنِی بِهِمْ جَمِیعاً
18- لزوم اتکا به خداوند و امید داشتن به او، برای دستیابی به خواستهها و رهایی از دشواریها
عَسَی اللّٰهُ أَنْ یَأْتِیَنِی بِهِمْ جَمِیعاً
19- تنها خداوند، دارای علم و حکمت مطلق است.
إِنَّهُ هُوَ الْعَلِیمُ الْحَکِیمُ
ضمیر فصل (هو) و نیز معرفه بودن خبر دلالت بر حصر دارد.
20- اعتقاد و باور یعقوب(ع) به علم و حکمت الهی، موجب اتکا و امید آن حضرت به یاری خداوند بود.
عَسَی اللّٰهُ أَنْ یَأْتِیَنِی بِهِمْ جَمِیعاً إِنَّهُ هُوَ الْعَلِیمُ الْحَکِیمُ
جملۀ «إِنَّهُ هُوَ ...» تعلیل برای «عَسَی اللّٰهُ ...» میباشد.
21- باور به علم خدا و حکیمانه بودن افعال او، زمینهساز امید و اتکا به اوست.
عَسَی اللّٰهُ أَنْ یَأْتِیَنِی بِهِمْ جَمِیعاً إِنَّهُ هُوَ الْعَلِیمُ الْحَکِیمُ
22- باور و توجه به انحصار علم و حکمت در خداوند، زمینهساز قطع امید از غیر اوست.
عَسَی اللّٰهُ أَنْ یَأْتِیَنِی بِهِمْ جَمِیعاً إِنَّهُ هُوَ الْعَلِیمُ الْحَکِیمُ
هر چند جملۀ «عَسَی اللّٰهُ ...» حاوی حصر نیست، ولی میتوان گفت حصری که از تعلیل (إنه هو ...) استفاده میشود به آن جمله نیز سرایت میکند. بنابراین مفاد (عسی اللّٰه ...) چنین
میشود: من تنها به خدا امید دارم و به غیر او امیدی ندارم ؛ زیرا تنها او دانا و حکیم مطلق است.
23- ستایش خداوند پس از اظهار امید به یاری و کمک او، از آداب پسندیده و نیکوست.
عَسَی اللّٰهُ أَنْ یَأْتِیَنِی بِهِمْ جَمِیعاً إِنَّهُ هُوَ الْعَلِیمُ الْحَکِیمُ
24- باور یعقوب(ع) به علم و حکمت خداوند، موجب بهرهمندی وی از صبر و شکیبایی بود.
فَصَبْرٌ جَمِیلٌ ... إِنَّهُ هُوَ الْعَلِیمُ الْحَکِیمُ
جملۀ «إِنَّهُ هُوَ ...» علاوه بر اینکه تعلیل برای «عَسَی اللّٰهُ ...» است میتواند بیان علت برای «فَصَبْرٌ جَمِیلٌ» نیز باشد.
برداشت فوق، ناظر به این احتمال است.
25- یعقوب(ع) گرفتار شدن به فراق فرزندانش (یوسف(ع)، بنیامین و لاوی) را حاوی حکمت و مصلحتی الهی میدید.
فَصَبْرٌ جَمِیلٌ ... إِنَّهُ هُوَ الْعَلِیمُ الْحَکِیمُ
26- باور و توجه به عالمانه و حکیمانه بودن افعال الهی، آدمی را به صبر و شکیبایی در تنگناها و حوادث دشوار، وامیدارد.
فَصَبْرٌ جَمِیلٌ ... إِنَّهُ هُوَ الْعَلِیمُ الْحَکِیمُ
27- «علیم»و«حکیم»از اسما و صفات خداوند
إِنَّهُ هُوَ الْعَلِیمُ الْحَکِیمُ
28- «عن الصّادق (ع ) فی قوله عزّوجل فی قول یعقوب : «فَصَبْرٌ جَمِیلٌ» قال:
بلاشکویٰ ؛ (1)
از امام صادق(ع) دربارۀ سخن خدای عزوجل از قول یعقوب:
«فَصَبْرٌ جَمِیلٌ» روایت شده است که فرمود: مراد صبر بدون گِله است».
کلیدواژهها:
اللّه؛ امید؛ حکیم/اسما و صفات؛ صبر؛ علیم/اسما و صفات؛ قصه در قرآن؛ نصرت؛ نفس؛ یعقوب(ع)؛ یوسف(ع)
1) 1) . أمالی شیخ طوسی، ج 1، ص 300 ؛ نورالثقلین، ج 2، ص 452، ح 147.
وَ تَوَلّٰی عَنْهُمْ وَ قٰالَ یٰا أَسَفیٰ عَلیٰ یُوسُفَ وَ اِبْیَضَّتْ عَیْنٰاهُ مِنَ اَلْحُزْنِ فَهُوَ کَظِیمٌ (84)
و از آنان روی گرداند و گفت: ای دریغ بر یوسف! و چشمانش از غصّه سفید شد، و خود آکنده از اندوه بود.
84
1- یعقوب(ع) پساز شنیدن خبر بازداشت بنیامین و مقصر دانستن فرزندانش، بر آنان خشم گرفت و از ایشان روی برتافت.
وَ تَوَلّٰی عَنْهُمْ
«تَوَلّٰی» به معنای رویگردانی است. رویگردانی یعقوب(ع) از فرزندانش به قرینۀ «فَهُوَ کَظِیمٌ» از سر خشم و غضب بر آنان بوده است.
2- ماجرای بنیامین، خاطرۀ یوسف(ع) را برای یعقوب(ع) تجدید کرد و موجب اظهار تأسف شدید او بر فراق یوسف(ع) شد.
وَ قٰالَ یٰا أَسَفیٰ عَلیٰ یُوسُفَ
حرف «الف»در آخر «أَسَفیٰ» منقلب از یای متکلم است.
بنابراین «یٰا أَسَفیٰ» ، یعنی ای دریغ من.
3- علاقۀ یعقوب(ع) به یوسف(ع) علاقهای بسیار شدید و زایل نشدنی بود.
قٰالَ یٰا أَسَفیٰ عَلیٰ یُوسُفَ وَ ابْیَضَّتْ عَیْنٰاهُ مِنَ الْحُزْنِ
4- تعلق قلبی یعقوب(ع) به یوسف(ع)، بسی افزونتر از تمایل او به بنیامین و دیگر برادرانش بود.
عَسَی اللّٰهُ أَنْ یَأْتِیَنِی بِهِمْ جَمِیعاً ... وَ قٰالَ یٰا أَسَفیٰ عَلیٰ یُوسُفَ
5- حزن و اندوه شدید یعقوب(ع) در فراق یوسف(ع)، موجب نابینایی هر دو چشم او شد.
وَ ابْیَضَّتْ عَیْنٰاهُ مِنَ الْحُزْنِ
«ابیضاض» مصدر باب افعلال از مادۀ «بیض» و به معنای سفید شدن است و سفید شدن چشم کنایه از نابینا گشتن است.
6- افول بینایی یعقوب(ع)، در زمان کهنسالی او و مصادف با دوران بازداشت بنیامین بوده است.
عَسَی اللّٰهُ أَنْ یَأْتِیَنِی بِهِمْ جَمِیعاً ... وَ ابْیَضَّتْ عَیْنٰاهُ مِنَ الْحُزْنِ
7- گریۀ فراوان یعقوب(ع) در فراق یوسف(ع) *
وَ ابْیَضَّتْ عَیْنٰاهُ مِنَ الْحُزْنِ
حرف «مِنَ» در «مِنَ الْحُزْنِ» تعلیلیه است و حاکی از این است که حزن عامل نابینایی یعقوب(ع) بود ؛ ولی از آن جا که اثر بارز حزن در چشمان یعقوب(ع) ظاهر گشت نه در دیگر حواس او، معلوم میشود که اندوه یعقوب(ع) مایۀ گریستن فراوان او گشته و گریۀ فراوانش چشمان او را بیفروغ ساخته بود.
8- گریستن و اندوهگین شدن در فراق عزیزان و تأسف خوردن بر دوری آنان، با مقام نبوت ناسازگار نیست.
قٰالَ یٰا أَسَفیٰ عَلیٰ یُوسُفَ وَ ابْیَضَّتْ عَیْنٰاهُ مِنَ الْحُزْنِ
9- جواز گریستن و اشک ریختن و غم و اندوه جانکاه خوردن در فراق عزیزان
وَ قٰالَ یٰا أَسَفیٰ عَلیٰ یُوسُفَ وَ ابْیَضَّتْ عَیْنٰاهُ مِنَ الْحُزْنِ
10- گریه و اندوه، با بردباری و شکیبایی منافاتی ندارد.
فَصَبْرٌ جَمِیلٌ ... وَ قٰالَ یٰا أَسَفیٰ عَلیٰ یُوسُفَ وَ ابْیَضَّتْ عَیْنٰاهُ مِنَ الْحُزْنِ
11- حزنشدید و گریۀفراوان، باعث سفید گشتن سیاهی چشم و نابینایی میشود.
وَ ابْیَضَّتْ عَیْنٰاهُ مِنَ الْحُزْنِ
12- یعقوب(ع) بر اثر فراق یوسف(ع)، درونی آکنده از غم و دلی لبریز از اندوه داشت.
وَ ابْیَضَّتْ عَیْنٰاهُ مِنَ الْحُزْنِ فَهُوَ کَظِیمٌ
(کظیم) به معنای اسم مفعول مکظوم به کسی گفته میشود که لبریز از غم و غصه و یا آکنده از خشم و غضب باشد.
13- یعقوب(ع) بر عملکرد فرزندانش دربارۀ یوسف(ع) و بنیامین خشمگین بود و همواره خشم خود را فرو میبرد و از ابراز آن خودداری میکرد.
وَ تَوَلّٰی عَنْهُمْ ... فَهُوَ کَظِیمٌ
«کَظِیمٌ» میتواند به معنای اسم فاعل کاظم باشد ؛ یعنی، کسی که غم و اندوه یا خشم و غضب خویش را فرو میبرد و از ابراز آن خودداری میکند.
14- بسنده کردن یعقوب(ع) به اعراض از فرزندان، علی رغم مقصر شناختن آنان در فراق یوسف(ع) و بنیامین، بیانگر توان بالای او بر نهان ساختن و پوشیده داشتن خشم و غضب خویش است.
وَ تَوَلّٰی عَنْهُمْ ... فَهُوَ کَظِیمٌ
برداشت فوق، مقتضای تفریع «فَهُوَ کَظِیمٌ» به وسیلۀ حرف «فاء»بر «تَوَلّٰی عَنْهُمْ» است.
15- فرو بردن غمها و اندوهها و خودداری کردن از اظهار و ابراز آنها، دارای تأثیری منفی بر جسم و توان آدمی است.
وَ ابْیَضَّتْ عَیْنٰاهُ مِنَ الْحُزْنِ فَهُوَ کَظِیمٌ
برداشت فوق، از تفریع «فَهُوَ کَظِیمٌ» به وسیلۀ حرف «فاء»بر «ابْیَضَّتْ عَیْنٰاهُ مِنَ الْحُزْنِ» استفاده میشود ؛ یعنی، اینکه چشمان یعقوب(ع) از حزن و اندوه بیفروغ شد. این نشانۀ آن است که او غمها و اندوهها را در درون خویش محبوس میداشت و از اظهار آن خودداری میکرد.
16- «سئل أبوعبداللّٰه (ع ) ما بلغ من حزن یعقوب علی یوسف؟ قال : حزن سبعین ثکلی بأولادها ... ؛ (1)
از امام صادق (ع ) سؤال شد: حزن یعقوب بر یوسف چقدر بود؟ فرمود: به مقداری که هفتاد زن فرزند مرده به خاطر فرزندانشان اندوهگین باشند ...».
کلیدواژهها:
اعداد؛ انسان؛ بنیامین؛ پدر؛ پیری؛ چشم؛ حزن؛ حسرت؛ حُکم؛ دوستی؛ رنگ؛ صبر؛ عجز؛ غضب؛ فرزند؛ قدرت؛ قصه در قرآن؛ گریه؛ مرگ؛ نبوت؛ یعقوب(ع)؛ یوسف(ع)
قٰالُوا تَاللّٰهِ تَفْتَؤُا تَذْکُرُ یُوسُفَ حَتّٰی تَکُونَ حَرَضاً أَوْ تَکُونَ مِنَ اَلْهٰالِکِینَ (85)
گفتند: به خدا سوگند، تو پیوسته از یوسف یاد میکنی تا سرانجام سخت ناتوان شوی یا هلاک گردی.
85
1- یعقوب(ع)، همواره به یاد فرزندش یوسف(ع) و دردمند فراق او بود.
قٰالُوا تَاللّٰهِ تَفْتَؤُا تَذْکُرُ یُوسُفَ
«تَفْتَؤُا» از افعال ناقصه و به تقدیر «لا»ی نافیه است. بنابراین «تَفْتَؤُا تَذْکُرُ یُوسُفَ» ؛ یعنی، پیوسته یوسف(ع) را یاد میکنی.
2- یعقوب(ع) در اثر درد طاقتسوز فراق یوسف(ع)، در معرض زمینگیر شدن و یا از دست دادن جان خویش بود.
قٰالُوا تَاللّٰهِ تَفْتَؤُا تَذْکُرُ یُوسُفَ حَتّٰی تَکُونَ حَرَضاً أَوْ تَکُونَ مِنَ الْهٰالِکِینَ
«حرض»به بیماری گفته میشود که بنیانش تباه شده و مشرف بر هلاکت باشد.
3- فرزندان یعقوب، نگران وضعیت رو به وخامت پدر خویش و ناراحت از قرار گرفتنش در معرض بیماری و هلاکت
قٰالُوا تَاللّٰهِ تَفْتَؤُا تَذْکُرُ یُوسُفَ حَتّٰی تَکُونَ حَرَضاً أَوْ تَکُونَ مِنَ الْهٰالِکِینَ
4- فرزندان یعقوب او را به خاطر اندوه جانکاهش در فراق یوسف(ع) ملامت کردند.
1) 1) . تفسیرقمی، ج1، ص350 ؛ نورالثقلین، ج2، ص 452، ح 149.
قٰالُوا تَاللّٰهِ تَفْتَؤُا تَذْکُرُ یُوسُفَ
لحن و سیاق جملۀ «قٰالُوا تَاللّٰهِ ...» گویای ملامت یعقوب(ع) و درخواست به فراموشی سپردن یوسف(ع) است.
5- فرزندان یعقوب از وی تقاضا کردند یوسف(ع) را فراموش کرده و یاد او را از خاطر بزداید.
قٰالُوا تَاللّٰهِ تَفْتَؤُا تَذْکُرُ یُوسُفَ
6- فرزندان یعقوب با سوگند به خدا، خطر فرسوده شدن و به هلاکت رسیدنش را به او هشدار دادند.
قٰالُوا تَاللّٰهِ تَفْتَؤُا تَذْکُرُ یُوسُفَ حَتّٰی تَکُونَ حَرَضاً أَوْ تَکُونَ مِنَ الْهٰالِکِینَ
حرف «تاء»برای قسم است و جملۀ «تَفْتَؤُا تَذْکُرُ یُوسُفَ» به اعتبار غایتی که برای آن ذکر شده (حتیٰ تکون حرضاً ...) جواب قسم است ؛ یعنی، در حقیقت جواب قسم «تَکُونَ حَرَضاً ...» میباشد.
7- رنجها و غصههای شدید، فرسایندۀ توان جسمی آدمی و هلاک سازندۀ وی
قٰالُوا تَاللّٰهِ تَفْتَؤُا تَذْکُرُ یُوسُفَ حَتّٰی تَکُونَ حَرَضاً أَوْ تَکُونَ مِنَ الْهٰالِکِینَ
کلیدواژهها:
اللّه؛ انسان؛ حزن؛ سختی؛ عجز؛ فراموشی؛ قسم؛ قصه در قرآن؛ مرض؛ مرگ؛ ملامت؛ نفس؛ یعقوب(ع)؛ یوسف(ع)
قٰالَ إِنَّمٰا أَشْکُوا بَثِّی وَ حُزْنِی إِلَی اَللّٰهِ وَ أَعْلَمُ مِنَ اَللّٰهِ مٰا لاٰ تَعْلَمُونَ (86)
گفت: من از اندوه جانکاه و غصّۀ خود فقط به خدا شکایت میبرم، و چیزهایی از خدا میدانم که شما نمیدانید.
86
1- یعقوب(ع) در فراق یوسف(ع) گرفتار غم و اندوهی فراوان و طاقتفرسا بود.
قٰالَ إِنَّمٰا أَشْکُوا بَثِّی وَ حُزْنِی إِلَی اللّٰهِ
«بث» در لغت به معنای حزن شدید است. گویا شدّت آن باعث میشود که دارندهاش نتواند آن را تحمل کند. از این رو برای دیگران بازگو کرده و منتشرش میسازد.
2- یعقوب(ع) از غم و اندوه جانکاهش در فراق یوسف(ع)، تنها به خداوند شکایت میکرد.
قٰالَ إِنَّمٰا أَشْکُوا بَثِّی وَ حُزْنِی إِلَی اللّٰهِ
شکایت چیزی را نزد شخصی بردن ؛ یعنی، خبر دادن و گلایه کردن به آن شخص از بدرفتاری آن چیز. بنابراین «إِنَّمٰا أَشْکُوا
بَثِّی وَ حُزْنِی إِلَی اللّٰهِ» ؛ یعنی، فقط به خداوند خبر میدهم که حزن و اندوه با من چه کرده و از آنها فقط به خداوند گلایه میکنم و از او دادخواهی مینمایم.
3- یعقوب(ع) هرگز از غم و اندوهش به غیر خدا (فرزندان و اطرافیانش) شکایت و گلایه نکرد.
قٰالَ إِنَّمٰا أَشْکُوا بَثِّی وَ حُزْنِی إِلَی اللّٰهِ
4- یعقوب(ع) تنها خداوند را بر زایل ساختن غم و اندوهش توانا میدانست.
قٰالَ إِنَّمٰا أَشْکُوا بَثِّی وَ حُزْنِی إِلَی اللّٰهِ
هدف یعقوب(ع) از شکایت کردن از حزن و اندوهش به خدا، درخواست زایل کردن آنها از او بود.
5- یعقوب(ع) بهرهمند از روحیۀ توحیدی
قٰالَ إِنَّمٰا أَشْکُوا بَثِّی وَ حُزْنِی إِلَی اللّٰهِ
6- یعقوب(ع) با بیان اینکه از غم و اندوهش به اطرافیان و فرزندانش شکایت نمیکند، خویشتن را سزاوار ملامت آنان نمیدید.
قٰالُوا تَاللّٰهِ تَفْتَؤُا تَذْکُرُ یُوسُفَ ... قٰالَ إِنَّمٰا أَشْکُوا بَثِّی وَ حُزْنِی إِلَی اللّٰهِ
7- از غم و اندوه و سختیها - چه بسیار باشند و چهاندک - تنها باید بهخدا شکایت کرد و تنها از او باید یاری خواست.
قٰالَ إِنَّمٰا أَشْکُوا بَثِّی وَ حُزْنِی إِلَی اللّٰهِ
«بث»به معنای حزن شدید است. بنابراین به قرینۀ مقابله، میتوان گفت: مراد از «حزن»در سخن یعقوب(ع) اندوه کم و خفیف میباشد.
8- منافات نداشتن صبر با شکوه بردن به درگاه خداوند
فَصَبْرٌ جَمِیلٌ ... إِنَّمٰا أَشْکُوا بَثِّی وَ حُزْنِی إِلَی اللّٰهِ
اظهار یعقوب(ع) به اینکه صبر زیبا و خوب است و در عین حال به درگاه خداوند شکوه برده است، نشان میدهد که منافاتی بین این دو نیست.
9- یعقوب(ع) برخلاف فرزندان و اطرافیانش به زنده بودن یوسف(ع) اطمینان داشت.
وَ أَعْلَمُ مِنَ اللّٰهِ مٰا لاٰ تَعْلَمُونَ
«مِنَ اللّٰهِ» میتواند به معنای «از ناحیة خدا» باشد و نیز میتواند به معنای «دربارة خدا» باشد. بر اساس معنای اول مراد از «مٰا لاٰ تَعْلَمُونَ» به مناسبت مورد، زنده بودن یوسف، دیدار او و ...
است.
10- یعقوب(ع) به دیدار یوسف(ع) و سرآمدن فراقش مطمئن بود.
وَ أَعْلَمُ مِنَ اللّٰهِ مٰا لاٰ تَعْلَمُونَ
11- آگاهی یعقوب(ع) به حیات
یوسف(ع)، دانشی بود که از ناحیۀ خدا به او افاضه شده بود.
وَ أَعْلَمُ مِنَ اللّٰهِ مٰا لاٰ تَعْلَمُونَ
12- یعقوب(ع) حقایقی را دربارۀ خدا و صفات او میدانست که بر دیگران پوشیده و مستور بود.
وَ أَعْلَمُ مِنَ اللّٰهِ مٰا لاٰ تَعْلَمُونَ
برداشت فوق، بر این اساس است که «مِنَ اللّٰهِ» به معنای دربارۀ خدا باشد. بر این اساس مراد از «مٰا لاٰ تَعْلَمُونَ» صفات و ویژگیهای خداوند است.
13- جهل و ناآگاهی فرزندان یعقوب به حقایقی دربارۀ خداوند
وَ أَعْلَمُ مِنَ اللّٰهِ مٰا لاٰ تَعْلَمُونَ
14- معرفت ویژۀ یعقوب(ع) نسبت به خداوند و صفات او، دلیل تضرعش به درگاه او و شکایت نبردنش به غیر او.
إِنَّمٰا أَشْکُوا بَثِّی وَ حُزْنِی إِلَی اللّٰهِ وَ أَعْلَمُ مِنَ اللّٰهِ مٰا لاٰ تَعْلَمُونَ
جملۀ «أَعْلَمُ مِنَ اللّٰهِ» به منزلۀ تعلیل برای «إِنَّمٰا أَشْکُوا ...» است ؛ یعنی، دلیل اینکه من فقط به خدا شکایت میبرم [و شما این گونه نیستید] آن است که من از صفات و ویژگیهای خدا، چیزهایی را میدانم که شما نمیدانید.
15- فزونی معرفت به خداوند، مستلزم بهرهمند شدن از روحیۀ توحیدی بیشتر
إِنَّمٰا أَشْکُوا ... وَ أَعْلَمُ مِنَ اللّٰهِ مٰا لاٰ تَعْلَمُونَ
کلیدواژهها:
آرامش؛ اللّه؛ تضرع؛ توحید؛ جبرئیل(ع)؛ جهل؛ حزن؛ شکوه؛ صبر؛ علم؛ غیب؛ قصه در قرآن؛ ملامت؛ نصرت؛ وحی؛ یعقوب(ع)؛ یوسف(ع)
یٰا بَنِیَّ اِذْهَبُوا فَتَحَسَّسُوا مِنْ یُوسُفَ وَ أَخِیهِ وَ لاٰ تَیْأَسُوا مِنْ رَوْحِ اَللّٰهِ إِنَّهُ لاٰ یَیْأَسُ مِنْ رَوْحِ اَللّٰهِ إِلاَّ اَلْقَوْمُ اَلْکٰافِرُونَ (87)
ای پسران من، [به مصر] بروید و از یوسف و برادرش [بنیامین] جستوجو کنید و از لطف خدا ناامید نباشید، که جز مردم کافر کسی از لطف خدا ناامید نمیشود.
87
1- یعقوب(ع) بر این باور بود که یوسف(ع) و بنیامین زندهاند و با جست و جو کردن، پیدا خواهند شد.
یٰا بَنِیَّ اذْهَبُوا فَتَحَسَّسُوا مِنْ یُوسُفَ وَ أَخِیهِ
2- یعقوب(ع) به فرزندانش دستور داد برای یافتن یوسف(ع) و بنیامین حرکت کنند و به جست و جوی آنها بپردازند.
یٰا بَنِیَّ اذْهَبُوا فَتَحَسَّسُوا مِنْ یُوسُفَ وَ أَخِیهِ
«تحسس»(مصدر «تحسسوا») به معنای طلب کردن و جست و جو نمودن است.
3- یعقوب(ع) گرفتار شدن به فراق بنیامین را نشانۀ پایان یافتن اندوههای خویش دانست و به یافتن یوسف(ع) و بنیامین امیدوار شد.
یٰا بَنِیَّ اذْهَبُوا فَتَحَسَّسُوا مِنْ یُوسُفَ وَ أَخِیهِ وَ لاٰ تَیْأَسُوا مِنْ رَوْحِ اللّٰهِ
از آن جا که یعقوب(ع) پس از داستان بنیامین، جستوجو از یوسف را مطرح میسازد و فرزندانش را مأمور تفحص از وی میکند، چنین برمیآید که وی قضیۀ بنیامین را نشانهای به نزول فرج الهی دانسته و به یافتن یوسف(ع) امیدوار شده بود.
اقدام نکردن وی برای یافتن یوسف پیش از داستان بنیامین، دلیل این حقیقت است و این معنا توجیه کنندۀ برنامۀ یوسف(ع) در بازداشت بنیامین میباشد.
4- یعقوب(ع) از فرزندانش خواست برای یافتن یوسف(ع) و بنیامین تلاشی پیگیر داشته و از یافتن آنها هرگز مأیوس نشوند.
وَ لاٰ تَیْأَسُوا مِنْ رَوْحِ اللّٰهِ
5- مأیوس نشدن از رحمت خدا و امید داشتن به یاری او، توصیۀ یعقوب(ع) به فرزندان خویش
وَ لاٰ تَیْأَسُوا مِنْ رَوْحِ اللّٰهِ
«رَوْحِ» به معنای سرور، فرح، استراحت و رحمت میباشد.
اضافۀ آن کلمه به «اللّٰهِ» و متعلق قرار گرفتن «مِنْ رَوْحِ اللّٰهِ» برای «لاٰ تَیْأَسُوا» گویای این است که مراد از آن «رحمت» میباشد.
6- یعقوب(ع) مطمئن به یاری و رحمت خداوند در یافتن یوسف و بنیامین
فَتَحَسَّسُوا مِنْ یُوسُفَ وَ أَخِیهِ وَ لاٰ تَیْأَسُوا مِنْ رَوْحِ اللّٰهِ
جلوه و نمود رحمت خداوند در آیۀ شریفه، یاری و کمک او در یافتن یوسف و دستیابی به بنیامین است.
7- ایمان به خدا و یاری او برای تحقق خواستهها و برطرف شدن مشکلات، باید با تلاش و کوشش آدمی قرین باشد.
اِذْهَبُوا فَتَحَسَّسُوا مِنْ یُوسُفَ وَ أَخِیهِ وَ لاٰ تَیْأَسُوا مِنْ رَوْحِ اللّٰهِ
از آن جا که یعقوب(ع) فرزندانش را به یاری خدا و رحمت او در یافتن یوسف و بنیامین متوجه میسازد و علاوه بر آن از آنان میخواهد که به مسافرت بروند و برای یافتن آنها تلاش کنند، میتوان برداشت فوق را به دست آورد.
8- ضرورت دل بستن به یاری خدا و رحمت او برای رفع مشکلات و تحقق خواستهها
وَ لاٰ تَیْأَسُوا مِنْ رَوْحِ اللّٰهِ إِنَّهُ لاٰ یَیْأَسُ مِنْ رَوْحِ اللّٰهِ إِلاَّ الْقَوْمُ الْکٰافِرُونَ
9- گشایش تنگناهای زندگی بشر و رفع مشکلات ایشان به دست خدا و در اختیار اوست.
وَ لاٰ تَیْأَسُوا مِنْ رَوْحِ اللّٰهِ
10- شناخت خداوند و صفات او، مایۀ امیدواربودن به رحمت و یاری اوست.
وَ أَعْلَمُ مِنَ اللّٰهِ مٰا لاٰ تَعْلَمُونَ ... وَ لاٰ تَیْأَسُوا مِنْ رَوْحِ اللّٰهِ
11- تنها کفرپیشگان به یاری خدا امید ندارند و از رحمت او مأیوسند.
لاٰ یَیْأَسُ مِنْ رَوْحِ اللّٰهِ إِلاَّ الْقَوْمُ الْکٰافِرُونَ
مراد از «کافرون»در آیۀ شریفه، منکران قدرت خدا و رحمتآفرینی او و آگاهیش به نیاز بندگان است.
12- توجیه پیشنهادها و توصیهها با بیان فرجام و نتیجۀ آنها، امری شایسته و نیکوست.
لاٰ تَیْأَسُوا مِنْ رَوْحِ اللّٰهِ إِنَّهُ لاٰ یَیْأَسُ مِنْ رَوْحِ اللّٰهِ إِلاَّ الْقَوْمُ الْکٰافِرُونَ
جملۀ «إِنَّهُ لاٰ یَیْأَسُ ...» تعلیل برای «لاٰ تَیْأَسُوا ...» است.
یعقوب(ع) توصیۀ خویش (مأیوس نشدن از رحمت الهی) را با بیان فرجام آن (سقوط به ورطۀ کفر) تعلیل و توجیه کرد و این درسی است برای همگان که توصیه و یا فرمان خویش را با دلیل و بیان فرجام آن قرین سازند.
13- «دخل عمرو بن عبید علی أبی عبداللّٰه (ع ): ... قال : أحب أن أعرف الکبائر من کتاب اللّه ... فقال : الإیاس من روح اللّه ، لأن اللّه عزّوجل یقول : «إِنَّهُ لاٰ یَیْأَسُ مِنْ رَوْحِ اللّٰهِ إِلاَّ الْقَوْمُ الْکٰافِرُونَ» ... ؛ (1)
عمرو بن عبید بر امام صادق(ع) وارد شد... عرض کرد: دوست دارم گناهان کبیره را از کلام خدا بشناسم، حضرت فرمود:
[یکی از گناهانکبیره] ناامیدی از رحمت خداست ؛ زیرا خدای عزوجل میفرماید: «إِنَّهُ لاٰ یَیْأَسُ مِنْ رَوْحِ اللّٰهِ إِلاَّ الْقَوْمُ الْکٰافِرُونَ» ...».
کلیدواژهها:
آرامش؛ اللّه؛ امید؛ ایمان؛ بنیامین؛ پسر؛ حیات؛ رحمت؛ سختی؛ عمل؛ قصه در قرآن؛ قضا و قدر؛ کفر؛ گناه؛ نصرت؛ یعقوب(ع)؛ یوسف(ع)
1) 1) . کافی، ج 2، ص 285، ح 24 ؛ نورالثقلین، ج 2، ص 456، ح 172.
فَلَمّٰا دَخَلُوا عَلَیْهِ قٰالُوا یٰا أَیُّهَا اَلْعَزِیزُ مَسَّنٰا وَ أَهْلَنَا اَلضُّرُّ وَ جِئْنٰا بِبِضٰاعَةٍ مُزْجٰاةٍ فَأَوْفِ لَنَا اَلْکَیْلَ وَ تَصَدَّقْ عَلَیْنٰا إِنَّ اَللّٰهَ یَجْزِی اَلْمُتَصَدِّقِینَ (88)
پس هنگامیکه [در سفر سوّم] بر یوسف در آمدند، گفتند: ای عزیز، ما و خانوادۀ ما را بینوایی رنج میدهد و [برای خرید غلّه]کالای ناچیزی آوردهایم، پس پیمانه را برای ما کامل ساز، و بر ما تصدُّق کن که خدا تصدُّق کنندگان را پاداش میدهد.
88
1- فرزندان یعقوب برای مرتبۀ سوم در دوران قحطی، به مصر آمدند و به حضوروسف(ع) رسیدند.
فَلَمّٰا دَخَلُوا عَلَیْهِ
2- خاندان یعقوب در دوران قحطی به تنگدستی و رنج بسیار گرفتار شدند.
قٰالُوا ... مَسَّنٰا وَ أَهْلَنَا الضُّرُّ
«مس»به معنای لمس کردن و تماس گرفتن است.«ضر»به معنای فقر سختی و کمبود میباشد.
3- فرزندان یعقوب سختی معیشت و نابسامان بودن وضع مادی خاندان یعقوب را به یوسف گزارش کردند.
قٰالُوا یٰا أَیُّهَا الْعَزِیزُ مَسَّنٰا وَ أَهْلَنَا الضُّرُّ وَ جِئْنٰا بِبِضٰاعَةٍ مُزْجٰاةٍ
4- یوسف(ع) در دوران قحطی مصر، سمت عزیزی آن دیار را بر عهده داشت.
قٰالُوا یٰا أَیُّهَا الْعَزِیزُ
5- عزیزی از سمتهای حکومتی مصر، در زمان یوسف(ع)
قٰالُوا یٰا أَیُّهَا الْعَزِیزُ
6- پسران یعقوب، دارای اهل و عیال (زن، فرزند و ...)
مَسَّنٰا وَ أَهْلَنَا الضُّرُّ
«أهل الرجل» به زن فرزند و دیگر وابستگان او گفته میشود.
7- فرزندان یعقوب در نوبت سوم سفرشان به مصر، بهای کامل برای خرید سهمیۀ خویش را نداشتند.
وَ جِئْنٰا بِبِضٰاعَةٍ مُزْجٰاةٍ فَأَوْفِ لَنَا الْکَیْلَ
«مُزْجٰاةٍ» به معنای ناچیز و حقیر است. «بِبِضٰاعَةٍ مُزْجٰاةٍ» یعنی سرمایه اندک.
8- فرزندان یعقوب با بیان تنگدستی و نداشتن بهای لازم برای خرید سهمیۀ خویش، از یوسف(ع) خواستند جیرۀ آنان را به طور کامل پرداخت کند.
مَسَّنٰا وَ أَهْلَنَا الضُّرُّ وَ جِئْنٰا بِبِضٰاعَةٍ مُزْجٰاةٍ فَأَوْفِ لَنَا الْکَیْلَ
9- تداوم سیاست یوسف(ع) در جیرهبندی غلات و فروش و دریافت بهای آنها، در دوران قحطی مصر
وَ جِئْنٰا بِبِضٰاعَةٍ مُزْجٰاةٍ فَأَوْفِ لَنَا الْکَیْلَ
چنان چه گذشت آیات 59، 60 و 62 از همین سوره دلالت بر آن داشت که یوسف آذوقههای ذخیره شده را جیرهبندی کرده بود و سهمیۀ افراد را در برابر دریافت بها به آنان میپرداخت. آیۀ مورد بحث نیز به دلیل کلمۀ «کیل»و جملۀ «جِئْنٰا بِبِضٰاعَةٍ مُزْجٰاةٍ» حاکی از آن است که سیاست سهمیهبندی و گرفتن بهای سهمیه همچنان پس از گذشت مدتها ادامه داشت.
10- یوسف(ع) از فقیران و تهیدستان برای پرداخت سهمیهشان، بهایی دریافت نمیکرد.
مَسَّنٰا وَ أَهْلَنَا الضُّرُّ وَ جِئْنٰا بِبِضٰاعَةٍ مُزْجٰاةٍ فَأَوْفِ لَنَا الْکَیْلَ
برداشت فوق، مقتضای تفریع «فَأَوْفِ لَنَا الْکَیْلَ» به وسیلۀ«فاء» بر «مَسَّنٰا وَ أَهْلَنَا الضُّرُّ ...» است.
11- یوسف(ع) دارای اختیاراتی ویژه در دخل و تصرف بیتالمال و بذل و بخشش آذوقههای ذخیره شده بود.
وَ جِئْنٰا بِبِضٰاعَةٍ مُزْجٰاةٍ فَأَوْفِ لَنَا الْکَیْلَ وَ تَصَدَّقْ عَلَیْنٰا
12- فرزندان یعقوب از یوسف(ع) تقاضا کردند برادرشان بنیامین را به آنان باز گرداند.
وَ تَصَدَّقْ عَلَیْنٰا
در اینکه مقصود فرزندان یعقوب از عطیۀ درخواستی چیست سه نظر ایراد شده است: 1-منظور بنیامین است که به ظاهر ملک یوسف(ع) میباشد. 2- مقصود آنان مقداری بیش از سهمیه و جیرۀ ایشان است. 3-مراد همان سهمیه است بدون دریافت همۀ بهای آن. برداشت فوق، ناظر به اولین احتمال است.
13- دریافت آذوقه در نزد فرزندان یعقوب، دارای اهمیت بیشتر از یافتن و جستوجو کردن یوسف(ع) و استرداد بنیامین *
یٰا أَیُّهَا الْعَزِیزُ مَسَّنٰا وَ أَهْلَنَا الضُّرُّ ... فَأَوْفِ لَنَا الْکَیْلَ وَ تَصَدَّقْ عَلَیْنٰا
فرزندان یعقوب به فرمان وی به مصر آمدند تا از یوسف(ع) خبر بگیرند و بنیامین را باز ستانند، ولی پیش از آن سخن از فقر و تنگدستی و مطالبۀ آذوقه دارند. این معنا میتواند اشاره به برداشت فوق داشته باشد.
14- برادران یوسف به دلیل سخت شدن معیشت بر خاندان یعقوب(ع) از او تقاضا کردند بیش از سهمیۀ سرانه، آذوقه و غلات به آنان ببخشد.
مَسَّنٰا وَ أَهْلَنَا الضُّرُّ ... فَأَوْفِ لَنَا الْکَیْلَ وَ تَصَدَّقْ عَلَیْنٰا
15- اعطای صدقه به فرزندان و خاندان پیامبران، جایز و امری شایسته و نیکوست.
وَ تَصَدَّقْ عَلَیْنٰا إِنَّ اللّٰهَ یَجْزِی الْمُتَصَدِّقِینَ
«تَصَدَّقْ» به معنای اعطای صدقه است و «صدقه»آن گونه که در «کشاف» آمده است عطیه و بخششی است که به منظور رسیدن به ثواب پرداخت میشود.
16- استحباب پرداخت صدقه به مستحقان و نیازمندان
مَسَّنٰا وَ أَهْلَنَا الضُّرُّ ... إِنَّ اللّٰهَ یَجْزِی الْمُتَصَدِّقِینَ
17- خداوند، به اعطا کنندگان صدقه پاداش خواهد داد.
إِنَّ اللّٰهَ یَجْزِی الْمُتَصَدِّقِینَ
18- عزیز مصر (یوسف) در دیدۀ فرزندان یعقوب حاکمی خداشناس، خیرخواه و اهل جود و کرم بود.
فَأَوْفِ لَنَا الْکَیْلَ وَ تَصَدَّقْ عَلَیْنٰا إِنَّ اللّٰهَ یَجْزِی الْمُتَصَدِّقِینَ
19- اظهار مسکنت و ذلت برادران یوسف به پیشگاه او و شکایت آنان از فقر و تنگدستی، در سومین سفر آنان به مصر
مَسَّنٰا وَ أَهْلَنَا الضُّرُّ ... وَ تَصَدَّقْ عَلَیْنٰا إِنَّ اللّٰهَ یَجْزِی الْمُتَصَدِّقِینَ
20- «عن أحمدبن محمّد عن أبی الحسن الرضا(ع ) قال : سئلته عن قوله «وَ جِئْنٰا بِبِضٰاعَةٍ مُزْجٰاةٍ» قال: المُقْل ؛ (1)
احمد بن محمد گوید: از امام رضا(ع) دربارۀ سخن خدا: «وَ جِئْنٰا بِبِضٰاعَةٍ مُزْجٰاةٍ» سؤال کردم. امام فرمود: [آن سرمایه] مُقل بوده است». (2)
کلیدواژهها:
آل یعقوب؛ استحباب؛ اللّه؛ امتحان؛ انفاق؛ بنیامین؛ تاریخ؛ تجارت؛ حُکم؛ خانواده؛ خشکسالی؛ خویشاوندی؛ خیر و شر؛ زلیخا؛ سختی؛ سفر؛ فقر؛ قصه در قرآن؛ کیل و وزن؛ مال؛ مصر؛ نبوت؛ هبه؛ یوسف(ع)
قٰالَ هَلْ عَلِمْتُمْ مٰا فَعَلْتُمْ بِیُوسُفَ وَ أَخِیهِ إِذْ أَنْتُمْ جٰاهِلُونَ (89)
گفت: آیا فهمیدید وقتی که جاهل بودید، با یوسف و برادرش [بنیامین] چه کردید؟
89
1- عزیز مصر در پی مشاهدۀ ذلت فرزندان یعقوب، داستان رها کردن یوسف(ع) در چاه کنعان را به آنان یادآوری کرد.
قٰالَ هَلْ عَلِمْتُمْ مٰا فَعَلْتُمْ بِیُوسُفَ وَ أَخِیهِ
مراد از «مٰا فَعَلْتُمْ بِیُوسُفَ» و یا مصداق مورد نظر از آن، داستان رهاسازی یوسف(ع) در چاه کنعان است. گویا این یادآوری همان است که خداوند در آیۀ 15 از همین سوره بیان داشت، بدین مضمون که همانا این واقعه (داستان چاه) را در آینده به آنان گزارش خواهی کرد، در حالی که متوجه نیستند (تو را نمیشناسند).
2- بنیامین، برادر پدری و مادری یوسف(ع)، همچون یوسف(ع)، مورد آزار و اذیت برادرانش بود.
قٰالَ هَلْ عَلِمْتُمْ مٰا فَعَلْتُمْ بِیُوسُفَ وَ أَخِیهِ
3- بنیامین برخوردهای نامناسب و آزارهای برادرانش را برای یوسف(ع) شرح داده بود.
هَلْ عَلِمْتُمْ مٰا فَعَلْتُمْ بِیُوسُفَ وَ أَخِیهِ إِذْ أَنْتُمْ جٰاهِلُونَ
عبارت «مٰا فَعَلْتُمْ بِیُوسُفَ وَ أَخِیهِ» گویای این است که فرزندان یعقوب بنیامین را نیز آزار داده بودند و یوسف(ع) از آن مطلع بود و ظاهر این است که او از طریق بنیامین با خبر شده بود.
4- فراق یوسف(ع) و بنیامین و جدایی آنان از یکدیگر، رویدادی سخت و رنجآور برای آن دو برادر
هَلْ عَلِمْتُمْ مٰا فَعَلْتُمْ بِیُوسُفَ وَ أَخِیهِ
«مٰا» در عبارت «مٰا فَعَلْتُمْ بِیُوسُفَ وَ أَخِیهِ» میتواند اشاره به رنج فراق و جدایی یوسف(ع) و بنیامین نیز باشد.
5- یوسف(ع) جهل و نادانی برادرانش را منشأ ستم آنان به وی و بنیامین دانست.
هَلْ عَلِمْتُمْ مٰا فَعَلْتُمْ بِیُوسُفَ وَ أَخِیهِ إِذْ أَنْتُمْ جٰاهِلُونَ
6- برادران یوسف هنگام افکندن او در چاه کنعان، گرفتار جهل و بیخردی بودند.
هَلْ عَلِمْتُمْ مٰا فَعَلْتُمْ بِیُوسُفَ وَ أَخِیهِ إِذْ أَنْتُمْ جٰاهِلُونَ
7- ارتکاب گناهان و ستمکاریها، برخاسته و نشأت گرفته از جهل است.
هَلْ عَلِمْتُمْ مٰا فَعَلْتُمْ بِیُوسُفَ وَ أَخِیهِ إِذْ أَنْتُمْ جٰاهِلُونَ
8- برادران یوسف پس از سپری کردن برههای از عمرشان از آزار و اذیت بنیامین دست کشیدند.*
هَلْ عَلِمْتُمْ مٰا فَعَلْتُمْ بِیُوسُفَ وَ أَخِیهِ إِذْ أَنْتُمْ جٰاهِلُونَ
چون «إِذْ أَنْتُمْ جٰاهِلُونَ» ظرف برای «فَعَلْتُمْ» است، زمان آن فعل را مقید به زمان جهل و نادانی برادران یوسف میکند و این مفهوم را القا میکند که پس از آن زمان، برخوردشان با بنیامین برخورد نامناسبی نبوده است. تناسب حکم و موضوع و طبیعت حال، این احتمال را به ذهن میآورد که بگوییم آن زمان، زمان جدایی ایشان بوده است.
9- یوسف(ع) ضمن اعتراض به عملکرد ناصواب برادرانش، عذر تقصیرشان (جهل و نادانی) را به آنان القا کرد.
إِذْ أَنْتُمْ جٰاهِلُونَ
یوسف(ع) با مقید کردن عملکرد ناصواب برادرانش به زمان جهل آنان (إذ أنتم جاهلون) اشاره به این معنا دارد که: من شما را معذور میشمرم چرا که در زمانی مرتکب خلاف شدید که نادان بودید.
10- یوسف(ع)، انسانی با گذشت، جوانمرد و به دور از انتقامجویی بود.
هَلْ عَلِمْتُمْ مٰا فَعَلْتُمْ بِیُوسُفَ وَ أَخِیهِ إِذْ أَنْتُمْ جٰاهِلُونَ
11- ذلت ومسکنت برادرانیوسف دربرابر وی، نتیجه و پیامد ستمهای آنان به او بود.
تَصَدَّقْ عَلَیْنٰا ... هَلْ عَلِمْتُمْ مٰا فَعَلْتُمْ بِیُوسُفَ وَ أَخِیهِ
از اینکه یوسف(ع) در پاسخ اظهارات ذلتآمیز برادرانش یادآور ستمهای آنان به وی میشود، میتوان دریافت که یوسف(ع) درصدد است به این نکته اشاره کند که ذلت امروز برادرانش در مقابل وی، نتیجۀ ستم دیروز آنان در حق اوست.
12- «عن أبی عبداللّٰه (ع ): ... کل ذنب عمله العبد و إن کان به عالماً فهو جاهل حین خاطر بنفسه فی معصیة ربّه ، و قد قال فی ذلک تبارک و تعالی یحکی قول یوسف لإخوته : «هَلْ عَلِمْتُمْ مٰا فَعَلْتُمْ بِیُوسُفَ وَ أَخِیهِ إِذْ أَنْتُمْ جٰاهِلُونَ» فنسبهم إلی الجهل لمخاطرتهم بأنفسهم فی معصیة اللّٰه ؛ (1)
از امام صادق(ع) روایت شده است: ... هر گناهی را که بنده انجام دهد - اگر چه به گناه بودن آن آگاه باشد - نادان است ؛ زیرا خود را به وسیلۀ معصیت خدا به خطر انداخته است.
خدای تبارک و تعالی در همین مورد، قول یوسف را خطاب به برادرانش حکایت کرده که گفت: «هَلْ عَلِمْتُمْ مٰا فَعَلْتُمْ بِیُوسُفَ وَ أَخِیهِ إِذْ أَنْتُمْ جٰاهِلُونَ» [امام(ع) فرمود:] یوسف به آنان نسبت نادانی داد ؛ چون خود را به وسیلۀ معصیت خدا به خطر انداخته بودند».
کلیدواژهها:
اذیت؛ اللّه؛ بنیامین؛ جهل؛ چاه؛ ذکر؛ ظلم؛ عفو؛ عمل؛ قصه در قرآن؛ گناه؛ یوسف(ع)
1) 1) . تفسیرعیاشی، ج 1، ص 228، ح 62 ؛ تفسیربرهان، ج 1، ص 354، ح 6.
قٰالُوا أَ إِنَّکَ لَأَنْتَ یُوسُفُ قٰالَ أَنَا یُوسُفُ وَ هٰذٰا أَخِی قَدْ مَنَّ اَللّٰهُ عَلَیْنٰا إِنَّهُ مَنْ یَتَّقِ وَ یَصْبِرْ فَإِنَّ اَللّٰهَ لاٰ یُضِیعُ أَجْرَ اَلْمُحْسِنِینَ (90)
گفتند: آیا راستی تو خود، یوسفی؟ گفت: آری، من یوسفم و این هم برادرم[بنیامین]است. همانا خدا بر ما نعمت ارزانی داشته است. بیشک هر که تقوا و صبر پیشه کند، [از اجر خدا برخوردار میشود، زیرا] خدا اجر نیکوکاران را ضایع نمیکند.
90
1- فرزندان یعقوب در پی سخنان عزیز مصر (آیا دانستید با یوسف و برادرش چه کردید) دریافتند که او برادرشان یوسف(ع) است.
هَلْ عَلِمْتُمْ مٰا فَعَلْتُمْ بِیُوسُفَ ... قٰالُوا أَ إِنَّکَ لَأَنْتَ یُوسُفُ
جملۀ «أَ إِنَّکَ ...» حاوی چهار تأکید است: اسمی بودن جمله، حرف تأکید «إن»، لام تأکید و ضمیر فصل «أنت». و اینها حاکی از این است که برادران یوسف بر اینکه مخاطبشان همان یوسف(ع) است، اطمینان کردند.
2- استبعاد و شگفتی، فرزندان یعقوب از اینکه عزیز مصر برادرشان یوسف باشد.
قٰالُوا أَ إِنَّکَ لَأَنْتَ یُوسُفُ
برادران یوسف علی رغم اطمینانشان بر اینکه عزیز مصر همان یوسف است، جملۀ خویش را با استفهام تقریری بیان کردند و از او خواستند که به یافتۀ آنان اقرار کند و این بیانگر استبعاد و شگفتی ایشان است ؛ یعنی، در عین اطمینان ناباور بودند.
3- یوسف(ع) در پی پرسش برخاسته از شگفتزدگی و ناباوری برادرانش، تصریح کرد که او همان یوسف است.
أَ إِنَّکَ لَأَنْتَ یُوسُفُ قٰالَ أَنَا یُوسُفُ
4- بنیامین در سومین جلسۀ ملاقات فرزندان یعقوب با عزیز مصر، حضور داشت.
وَ هٰذٰا أَخِی
5- عزیز مصر برادرش بنیامین را شاهدی بر صدق دعوای خویش (من یوسفم) دانست.
قٰالَ أَنَا یُوسُفُ وَ هٰذٰا أَخِی
جملۀ «هٰذٰا أَخِی» میتواند علاوه بر اینکه تمهیدی برای «قَدْ
مَنَّ اللّٰهُ» باشد به عنوان شاهدی بر ادعای عزیز مصر که خود را یوسف معرفی کرده نیز باشد. گویا به برادرانش میگوید: اگر تردید دارید که من یوسفم، در چهرۀ من و بنیامین بنگرید، اخوّت ما را درخواهید یافت.
6- خداوند یوسف(ع) و بنیامین را از نعمتی بزرگ بهرهمند ساخت.
قَدْ مَنَّ اللّٰهُ عَلَیْنٰا
«مَنَّ» به معنای احسان کردن و نعمت بخشیدن است. در «مفردات راغب»آمده که «منّة»به معنای نعمت گرانسنگ است. مراد از ضمیر در «عَلَیْنٰا» به قرینۀ جملۀ بعد (إنه من یتق ...) - که تعلیل برای «قَدْ مَنَّ اللّٰهُ عَلَیْنٰا» است - یوسف(ع) و بنیامین میباشد نه همۀ برادران.
7- یوسف(ع) و بنیامین از تقواپیشگان صبور و از زمرۀ محسنان بودند.
قَدْ مَنَّ اللّٰهُ عَلَیْنٰا إِنَّهُ مَنْ یَتَّقِ وَ یَصْبِرْ فَإِنَّ اللّٰهَ لاٰ یُضِیعُ أَجْرَ الْمُحْسِنِینَ
8- نیل یوسف(ع) به عزیزی و اقتدار و حاکمیت وی در دیار مصر، پاداشی بر تقواپیشگی، صبر و نیکوکاری او بود.
قَدْ مَنَّ اللّٰهُ عَلَیْنٰا إِنَّهُ مَنْ یَتَّقِ وَ یَصْبِرْ فَإِنَّ اللّٰهَ لاٰ یُضِیعُ أَجْرَ الْمُحْسِنِینَ
9- حفظ عزت بنیامین و درمانده و خوار نگشتن او به مانند دیگر برادرانش، نشانۀ ضایع نشدن پاداش تقواپیشگان صبور و نیکوکار است.
قَدْ مَنَّ اللّٰهُ عَلَیْنٰا إِنَّهُ مَنْ یَتَّقِ وَ یَصْبِرْ فَإِنَّ اللّٰهَ لاٰ یُضِیعُ أَجْرَ الْمُحْسِنِینَ
10- اقتدار و عزت یوسف(ع) نشانهای روشن بر ضایع نشدن پاداش تقواپیشگان صبور و نیکوکار است.
قَدْ مَنَّ اللّٰهُ عَلَیْنٰا إِنَّهُ مَنْ یَتَّقِ وَ یَصْبِرْ فَإِنَّ اللّٰهَ لاٰ یُضِیعُ أَجْرَ الْمُحْسِنِینَ
11- دیدار یوسف(ع) و بنیامین و پایان یافتن فراق آن دو، از نعمتهای بزرگ خداوند به ایشان
قٰالَ أَنَا یُوسُفُ وَ هٰذٰا أَخِی قَدْ مَنَّ اللّٰهُ عَلَیْنٰا
12- اقتدار و عزت تقواپیشگان صبور و نیکوکار، از نعمتهای بزرگ الهی به آنان است.
قٰالُوا یٰا أَیُّهَا الْعَزِیزُ ... قَدْ مَنَّ اللّٰهُ عَلَیْنٰا
مصداق مورد نظر برای نعمت الهی به یوسف(ع) عزت و اقتدار در سرزمین مصر است.
13- تقواپیشگی و صبوری موجب بهرهمند شدن از پاداشهای الهی است.
إِنَّهُ مَنْ یَتَّقِ وَ یَصْبِرْ فَإِنَّ اللّٰهَ لاٰ یُضِیعُ أَجْرَ الْمُحْسِنِینَ
جواب شرط (من یتّق ...) محذوف است و جملۀ «فَإِنَّ اللّٰهَ ...»
جانشین و گویای آن محذوف است ؛ یعنی: من یتق و یصبر فهو من المحسنین و لایضیع اللّٰه أجره لأن اللّٰه لایضیع أجر المحسنین.
14- خداوند، پاداش نیکوکاران را به طور کامل عطا میکند و چیزی از آن نمیکاهد.
فَإِنَّ اللّٰهَ لاٰ یُضِیعُ أَجْرَ الْمُحْسِنِینَ
15- پیشه کردن تقوا و شکیبا بودن بر راه تقواپیشگی، از مصداقهای بارز احسان و نیکوکاری است.
إِنَّهُ مَنْ یَتَّقِ وَ یَصْبِرْ فَإِنَّ اللّٰهَ لاٰ یُضِیعُ أَجْرَ الْمُحْسِنِینَ
16- یوسف(ع) برادرانش را به تقوا و صبر و درآمدن در زمرۀ محسنان فراخواند.
إِنَّهُ مَنْ یَتَّقِ وَ یَصْبِرْ فَإِنَّ اللّٰهَ لاٰ یُضِیعُ أَجْرَ الْمُحْسِنِینَ
17- ضرورت بهرهگیری مبلغان دینی، از فرصتهای مناسب برای ارشاد و هدایت مردم
أَ إِنَّکَ لَأَنْتَ یُوسُفُ قٰالَ أَنَا یُوسُفُ ... مَنْ یَتَّقِ وَ یَصْبِرْ
18- پاداشدهی خداوند نظامدار و قانونمند است.
مَنْ یَتَّقِ وَ یَصْبِرْ فَإِنَّ اللّٰهَ لاٰ یُضِیعُ أَجْرَ الْمُحْسِنِینَ
19- برخورداران از نعمت و عزت و مکنت، باید به خدادادی بودن آنها توجه داشته و بدان اقرار کنند.
قَدْ مَنَّ اللّٰهُ عَلَیْنٰا إِنَّهُ مَنْ یَتَّقِ وَ یَصْبِرْ فَإِنَّ اللّٰهَ لاٰ یُضِیعُ أَجْرَ الْمُحْسِنِینَ
20- «عن سَدیر قال : سمعت أباعبداللّٰه (ع ) یقول : إن فی القائم سنّة ً من یوسف ... فما تنکر هذه الأمة أن یکون اللّٰه أن یفعل بحجّته ما فعل بیوسف ... هم لا یعرفونه حتی یأذن اللّٰه عزّوجل أن یعرّفهم نفسه کما أذن لیوسف حین قال :... أَنَا یُوسُفُ وَ هٰذٰا أَخِی ؛ (1)
سدیر گوید: از امام صادق (ع ) شنیدم که می فرمود: به تحقیق در حضرت قائم سنتی از یوسف است ... چه چیزی رای انکار می کند این امت ؟ [آیا] این رای که خداوند نسبت به حجّت خود کاری رای انجام دهد که دربارة یوسف انجام داد؟ ... آنان قائم را نمی شناسند تا اینکه خدای عزوجل اذن دهد که خود رای معرفی کند، همان گونه که به یوسف اذن [معرفی خود را] داد آن گاه که او گفت : ... أَنَا یُوسُفُ وَ هٰذٰا أَخِی» .
کلیدواژهها:
احسان؛ اقرار؛ اللّه؛ امام مهدی(ع)؛ بنیامین؛ تبلیغ؛ تعجب؛ تقوا؛ ذکر؛ راستگویی؛ صبر؛ عزت؛ قدرت؛ قصه در قرآن؛ گواهی؛ نعمت؛ یوسف(ع)
1) 1) . عللالشرایع، ص 244، ح 3، ب 179 ؛ بحارالأنوار، ج 12، ص 283، ح 61.
قٰالُوا تَاللّٰهِ لَقَدْ آثَرَکَ اَللّٰهُ عَلَیْنٰا وَ إِنْ کُنّٰا لَخٰاطِئِینَ (91)
گفتند: به خدا سوگند، خدا تو را بر ما برتری داده است، و قطعاً ما خطا کار بودیم.
91
1- یوسف(ع)، برتر و با فضیلتتر از سایر برادرانش بود.
لَقَدْ آثَرَکَ اللّٰهُ عَلَیْنٰا
«ایثار»(مصدر «آثر») به معنای برتری دادن و اختیار کردن است.
2- فضیلت و برتری یوسف(ع) عنایتی از ناحیۀ خداوند به او بود.
لَقَدْ آثَرَکَ اللّٰهُ عَلَیْنٰا
3- برادران یوسف با سوگند به خداوند به منزلت برتر او اذعان و اعتراف کردند.
تَاللّٰهِ لَقَدْ آثَرَکَ اللّٰهُ عَلَیْنٰا
حرف «تاء»در «تَاللّٰهِ» حرف قسم است.
4- سوگند به نام خداوند، امری مجاز و مشروع است.
تَاللّٰهِ لَقَدْ آثَرَکَ اللّٰهُ عَلَیْنٰا
5- سوگند به نام خدا، دارای پیشینۀ تاریخی و مجاز در شریعتهای گذشته
تَاللّٰهِ لَقَدْ آثَرَکَ اللّٰهُ عَلَیْنٰا
6- اعتقاد و باور برادران یوسف به خدادادی بودن مقام و منزلت برتر او
لَقَدْ آثَرَکَ اللّٰهُ عَلَیْنٰا
7- یوسف(ع) و برادرانش به حاکمیت ارادۀ خداوند در امور بشر و روند تاریخ، معتقد بودند و بدان باور داشتند.
قَدْ مَنَّ اللّٰهُ عَلَیْنٰا ... لَقَدْ آثَرَکَ اللّٰهُ عَلَیْنٰا
8- تأکید و اقرار برادران یوسف به ارتکاب خطا در حق برادرشان یوسف(ع)
وَ إِنْ کُنّٰا لَخٰاطِئِینَ
«إِنْ» در جملۀ فوق به اصطلاح مخفّفه از مثقّلۀ (إنّ) است. دلیل آن حرف «لام»در «لَخٰاطِئِینَ» میباشد.
9- برادران یوسف در حضور او به گناه و خطای خویش اعتراف نموده و از رفتار گذشتۀ خود اظهار ندامت کردند.
وَ إِنْ کُنّٰا لَخٰاطِئِینَ
کلیدواژهها:
اقرار؛ اللّه؛ ایمان؛ تاریخ؛ حُکم؛ دین؛ قسم؛ قصه در قرآن؛ گناه؛ ندامت؛ یوسف(ع)
قٰالَ لاٰ تَثْرِیبَ عَلَیْکُمُ اَلْیَوْمَ یَغْفِرُ اَللّٰهُ لَکُمْ وَ هُوَ أَرْحَمُ اَلرّٰاحِمِینَ (92)
گفت: اکنون ملامتی بر شما نیست. خدا شما را میبخشد و او مهربانترین مهربانان است.
92
1- یوسف(ع) ستمهای برادرانش را درحق خویش نادیده گرفت و آنان را بخشود.
قٰالَ لاٰ تَثْرِیبَ عَلَیْکُمُ
روا نداشتن سرزنش برادران که جملۀ «لاٰ تَثْرِیبَ ...» گویای آن است، میرساند که یوسف(ع) آنان را مورد عفو خویش قرار داد.
2- یوسف(ع) انسانی با گذشت و بدور از خصلت انتقامجویی
قٰالَ لاٰ تَثْرِیبَ عَلَیْکُمُ
3- یوسف(ع) نه تنها برادرانش را عقوبت نکرد، بلکه از سرزنش آنان نیز پرهیز نمود.
لاٰ تَثْرِیبَ عَلَیْکُمُ
«تَثْرِیبَ» به معنای ملامت کردن و سرزنش نمودن به گناه است (برگرفته شده از لسانالعرب).
4- یوسف(ع) پس از اعتراف برادرانش به خطا، هر گونه سرزنش آنان را از ناحیۀ خویش و دیگران، ناروا شمرد.
لاٰ تَثْرِیبَ عَلَیْکُمُ الْیَوْمَ
کلمۀ «تَثْرِیبَ» نکره است و پس از حرف نفی (لا) قرار گرفته است. از این رو شامل هر گونه ملامت میشود. یاد نکردن از فاعل (سرزنش کننده) دلالت بر عموم دارد ؛ یعنی، هیچ کس نه من و نه دیگری. جملۀ «لاٰ تَثْرِیبَ عَلَیْکُمُ الْیَوْمَ» جملهای خبری و در مقام انشا و دستور است ؛ یعنی، نباید شما ملامت شوید و یا نباید هیچ کس شما را ملامت کند.
5- گذشت در عین قدرت بر انتقام از ویژگیهای محسنان است.
فَإِنَّ اللّٰهَ لاٰ یُضِیعُ أَجْرَ الْمُحْسِنِینَ ... قٰالَ لاٰ تَثْرِیبَ عَلَیْکُمُ الْیَوْمَ
6- یوسف(ع) از خداوند خواستار آمرزش خطاها و گناهان برادرانش شد.
یَغْفِرُ اللّٰهُ لَکُمْ
جملۀ «یَغْفِرُ ...» میتواند دعایی باشد و میتواند خبری باشد.
برداشت فوق ناظر به احتمال نخست است.
7- رفتار برادران یوسف علیه وی، گناه بود و بدون آمرزش خداوند عقوبت او را در پی داشت.
یَغْفِرُ اللّٰهُ لَکُمْ
8- عقوبت و سرزنش کسانی که در حق آدمی ستم کردهاند پس از اعترافشان به گناه و توبه از آن، به دور از شأن نیکوکاران است.
لاٰ تَثْرِیبَ عَلَیْکُمُ الْیَوْمَ
«الْیَوْمَ» ظرف و متعلق به «تَثْرِیبَ» است و مراد از آن زمانی است که برادران یوسف به خطای خویش اعتراف نموده و از گناه خود توبه کردند (و إن کنّا لخاطئین).
9- گذشت از خطاکاران و دعا برای آمرزش آنان، خصلتی نیکو و از صفات محسنان است.
فَإِنَّ اللّٰهَ لاٰ یُضِیعُ أَجْرَ الْمُحْسِنِینَ ... لاٰ تَثْرِیبَ عَلَیْکُمُ الْیَوْمَ یَغْفِرُ اللّٰهُ لَکُمْ
10- آمرزش گناهان، از شؤون خداوند است.
یَغْفِرُ اللّٰهُ لَکُمْ
11- مغفرت و آمرزش بندگان خطاکار، پرتوی از رحمت و مهربانی خداوند است.
یَغْفِرُ اللّٰهُ لَکُمْ وَ هُوَ أَرْحَمُ الرّٰاحِمِینَ
12- یوسف(ع) برادرانش را به آمرزش خدا و شمول رحمتش بر آنان نوید داد.
یَغْفِرُ اللّٰهُ لَکُمْ وَ هُوَ أَرْحَمُ الرّٰاحِمِینَ
برداشت فوق بر این اساس است که «یَغْفِرُ اللّٰهُ ...» جملهای خبری باشد.
13- یوسف(ع) با توجه دادن برادرانش به رحمت گستردۀ الهی، آنان را به آمرزش گناهانشان امیدوار ساخت.
یَغْفِرُ اللّٰهُ لَکُمْ وَ هُوَ أَرْحَمُ الرّٰاحِمِینَ
جملۀ «وَ هُوَ ...» حالیه است و به منزلۀ تعلیل برای «یَغْفِرُ اللّٰهُ» میباشد ؛ یعنی، چون «أَرْحَمُ الرّٰاحِمِینَ» است، گناه شما را میبخشاید. قابل ذکر است که یوسف با یادآوری این صفت خداوند، پس از گذشت از گناه برادرانش، به این نکته اشاره میکند که: من از شما درگذشتم پس او که از همه - از من و غیر من - مهربانتر است، بیهیچ تردید از شما خواهد گذشت.
14- گذشت مظلوم از ظالم کافی در آمرزش او نیست و به مغفرت و رحمت الهی نیز منوط است.
لاٰ تَثْرِیبَ عَلَیْکُمُ الْیَوْمَ یَغْفِرُ اللّٰهُ لَکُمْ وَ هُوَ أَرْحَمُ الرّٰاحِمِینَ
از اینکه یوسف(ع) پس از گذشتن از حق خویش و بخشودن برادرانش از خداوند میخواهد گناه آنان را بیامرزد، میتوان برداشت فوق را به دست آورد.
15- گذشت ستمدیدگان از ستمپیشگان،
زمینهساز شمول مغفرت الهی بر ستمکاران است.
لاٰ تَثْرِیبَ عَلَیْکُمُ الْیَوْمَ یَغْفِرُ اللّٰهُ لَکُمْ
16- توصیف خداوند به صفت رحمتبخشی (مانند ارحم الراحمین) از آداب استغفار و دعا برای آمرزش است.
یَغْفِرُ اللّٰهُ لَکُمْ وَ هُوَ أَرْحَمُ الرّٰاحِمِینَ
17- «أَرْحَمُ الرّٰاحِمِینَ» از اسما و صفات خداوند
وَ هُوَ أَرْحَمُ الرّٰاحِمِینَ
کلیدواژهها:
احسان؛ استغفار؛ اقرار؛ اللّه؛ امید؛ بشارت؛ توبه؛ جوانی؛ خیر و شر؛ دعا؛ ذکر؛ رحمت؛ ظلم؛ عذاب؛ عفو؛ عمل؛ قصه در قرآن؛ گناه؛ ملامت
اِذْهَبُوا بِقَمِیصِی هٰذٰا فَأَلْقُوهُ عَلیٰ وَجْهِ أَبِی یَأْتِ بَصِیراً وَ أْتُونِی بِأَهْلِکُمْ أَجْمَعِینَ (93)
این پیراهن مرا ببرید و بر صورت پدرم بیندازید تا بینا شود، و با خانوادۀ خود همگی نزد من آیید.
93
1- یوسف(ع)، برادرانش را با پیراهنی خاص از خویش روانۀ کنعان کرد.
اِذْهَبُوا بِقَمِیصِی هٰذٰا
کلمۀ «هٰذٰا» گویای آن است که یوسف(ع) پیراهن خاصی را به برادرانش سپرد تا به کنعان ببرند.
2- یوسف(ع) از برادرانش خواست پیراهن او را به صورت یعقوب(ع) بیفکنند تا بینا شود.
فَأَلْقُوهُ عَلیٰ وَجْهِ أَبِی یَأْتِ بَصِیراً
«یَأْتِ» در آیۀ شریفه به معنای یصیر (میگردد و مبدل میشود) است. جملۀ «فَارْتَدَّ بَصِیراً» در آیۀ 96 مؤید این معناست.
قابل ذکر است که برخی برآنند که «یَأْتِ» به معنای «می آید» است و «بَصِیراً» حال میباشد؛ یعنی، او به مصر میآید در حالی که بیناست.
3- یعقوب(ع) در فراق یوسف(ع) نابینا شده بود.
یَأْتِ بَصِیراً
4- یوسف(ع) از برادرانش خواست در افکندن پیراهنش به چهرۀ یعقوب(ع) تعجیل کرده و آن را به تأخیر نیندازند.
اِذْهَبُوا ... فَأَلْقُوهُ عَلیٰ وَجْهِ أَبِی
برداشت فوق از حرف «فاء» در «فَأَلْقُوهُ» استفاده شده است.
«فَأَلْقُوهُ» ؛ یعنی، به مجرد رسیدن به کنعان و قبل از هر کار دیگری چنین کنید.
5- یوسف(ع) از نابینا شدن پدرش آگاه شده بود.
یَأْتِ بَصِیراً
6- آگاهی یوسف(ع) از غیب و اطلاع او بر حوادثی از آینده
فَأَلْقُوهُ عَلیٰ وَجْهِ أَبِی یَأْتِ بَصِیراً
تأثیر پیراهن یوسف(ع) بر چشمان یعقوب(ع) و بینا شدن آنها، از امور غیبی است و یوسف(ع) از آن آگاه بود.
7- بینا شدن یعقوب(ع) به وسیلۀ پیراهن یوسف(ع)، کرامتی از یوسف
فَأَلْقُوهُ عَلیٰ وَجْهِ أَبِی یَأْتِ بَصِیراً
فعل «یَأْتِ» جواب امر «فَأَلْقُوهُ» است و لذا با حرف شرطی مقدر مجزوم شده است. تقدیر کلام چنین میباشد:«إن تلقوه علی وجه أبی یأت بصیراً». این معنا گویای تأثیر پیراهن یوسف(ع) در بینا شدن چشم یعقوب(ع) است.
8- امکان پدیدار شدن امور خارقالعاده از ناحیۀ پیامبران و شفا یافتن بیماران با اشیای وابسته به آنان
اِذْهَبُوا بِقَمِیصِی هٰذٰا فَأَلْقُوهُ عَلیٰ وَجْهِ أَبِی یَأْتِ بَصِیراً
9- یوسف(ع) از برادران خویش خواست تمام اهل و عیالشان (خاندان یعقوب) را به مصر کوچ دهند.
وَ أْتُونِی بِأَهْلِکُمْ أَجْمَعِینَ
10- یوسف(ع) در حکومت مصر برای جایدادن به یعقوب(ع) و خاندان او در آن دیار، محدودیت و مشکلی نداشت.
وَ أْتُونِی بِأَهْلِکُمْ أَجْمَعِینَ
11- یاری بهخویشان ووابستگان،خصلتی نیکو و از ویژگیهای نیکوکاران است.
وَ أْتُونِی بِأَهْلِکُمْ أَجْمَعِینَ
12- «عن أبی جعفر(ع ) قال : «اذْهَبُوا بِقَمِیصِی هٰذٰا» الّذی بَلَّتُه دموع عینی ... ؛ (1)
از امام باقر(ع) روایت شده که فرمود: «اذْهَبُوا بِقَمِیصِی هٰذٰا» یعنی، این پیراهن را که اشک های چشمم آن را تر کرده است، [با خود ببرید]».
کلیدواژهها:
آل یعقوب؛ احسان؛ پدر؛ چشم؛ حکومت؛ خانواده؛ خویشاوندی؛ سفر؛ سکونت؛ شفا؛ غیب؛ قصه در قرآن؛ کرامات؛ کنعان؛ گریه؛ لباس؛ مرض؛ مصر؛ نبوت؛ نصرت؛ یعقوب(ع)؛ یوسف(ع)
1) 1) . تفسیرعیاشی، ج 2، ص 196، ح 79 ؛ نورالثقلین، ج 2، ص 462، ح 185.
وَ لَمّٰا فَصَلَتِ اَلْعِیرُ قٰالَ أَبُوهُمْ إِنِّی لَأَجِدُ رِیحَ یُوسُفَ لَوْ لاٰ أَنْ تُفَنِّدُونِ (94)
و هنگامیکه کاروان [از مصر] فاصله گرفت، پدرشان [یعقوب] گفت: اگر مرا سبک عقل نخوانید، من بوی پیراهن یوسف را احساس میکنم.
94
1- کاروان فرزندان یعقوب با سوغاتی ارزشمند و دلیلی روشن بر سلامت یوسف(ع)، از مصر به سوی کنعان حرکتکردد.
اِذْهَبُوا بِقَمِیصِی هٰذٰا ... وَ لَمّٰا فَصَلَتِ الْعِیرُ
«فَصَلَتِ» از مصدر «فصول» گرفته شده است و «فصول»به معنای خارج شدن و جدا گشتن میباشد.
2- یعقوب(ع) از فاصلهای دور (از کنعان تا مصر) بوی یوسف(ع) را از پیراهن او استشمام کرد.
وَ لَمّٰا فَصَلَتِ الْعِیرُ قٰالَ أَبُوهُمْ إِنِّی لَأَجِدُ رِیحَ یُوسُفَ
جملۀ «قٰالَ أَبُوهُمْ ...» جواب شرط «لَمّٰا فَصَلَتِ ...» است و از این رو میرساند که شنیدن بوی یوسف(ع) با بودن پیراهن همراه قافله مرتبط بوده است. و از آن جا که آن قافله هنوز در نزدیکی مصر بود، معلوم میشود یعقوب(ع) از فاصلهای بسیار دور بوی یوسف(ع) را از پیراهنش احساس کرد.
3- یعقوب(ع) همزمان با حرکت فرزندانش از مصر، یافتۀ خویش (شنیدن بوی یوسف) را برای اطرافیانش ابراز کرد.
وَ لَمّٰا فَصَلَتِ الْعِیرُ قٰالَ أَبُوهُمْ إِنِّی لَأَجِدُ رِیحَ یُوسُفَ
4- شامّۀ معجزهآسای یعقوب(ع) و کرامت او در شنیدن بوی یوسف(ع) از راه بسیار دور
وَ لَمّٰا فَصَلَتِ الْعِیرُ قٰالَ أَبُوهُمْ إِنِّی لَأَجِدُ رِیحَ یُوسُفَ
5- هر یک از انسانها دارای بویی مخصوص به خویش
إِنِّی لَأَجِدُ رِیحَ یُوسُفَ
6- گسترش بوها محدود نیست و میتواند از منبع آن تا فاصلههای بسیار دور انتشار یابد.
وَ لَمّٰا فَصَلَتِ الْعِیرُ قٰالَ أَبُوهُمْ إِنِّی لَأَجِدُ رِیحَ یُوسُفَ
7- خانوادۀ یعقوب، اظهارات او را دربارۀ زنده بودن یوسف(ع)، انکار میکردند.
قٰالَ أَبُوهُمْ ... لَوْ لاٰ أَنْ تُفَنِّدُونِ
روشن است که جملۀ «إِنِّی لَأَجِدُ ...» نمیتواند بیانگر جواب «لَوْ لاٰ ...» باشد ؛ زیرا یعقوب(ع) را چه به سستی اندیشه متهم میکردند یا نمیکردند، بوی یوسف(ع) را شنیده بود. بنابراین جواب شرط محذوف است و قرینههای حالی و مقامی میتواند مؤید این احتمال باشد که جواب شرط جملهای است نظیر «لما کذبتمونی و...» (مرا تکذیب نمیکردید و نزدیک بودن وصال یوسف(ع) را باور میکردید).
8- سست شدن عقل و خرد بر اثر پیری و کهنسالی، اتهام خانوادۀ یعقوب به آن حضرت
لَوْ لاٰ أَنْ تُفَنِّدُونِ
«فَنَد» به معنای فساد عقل بر اثر پیری است و «تفنید»(مصدر «تُفَنِّدُونِ» ) ؛ یعنی، کسی را به خاطر پیری و فرتوتی سست اندیشه شمردن (کشاف).
9- بیادبی و جسارت بستگان یعقوب در برخورد با او
لَوْ لاٰ أَنْ تُفَنِّدُونِ
10- ترور شخصیت یعقوب(ع) از ناحیۀ بستگان و اطرافیانش
لَوْ لاٰ أَنْ تُفَنِّدُونِ
11- زندگانی عالمان در میان نادانان رنجآور و مشکل است.
إِنِّی لَأَجِدُ رِیحَ یُوسُفَ لَوْ لاٰ أَنْ تُفَنِّدُونِ
12- در سفر سوم فرزندان یعقوب به مصر برای جست و جو از یوسف(ع) و بنیامین، تنها برخی از آنان راهی آن سفر شدند.
یٰا بَنِیَّ اذْهَبُوا ... وَ لَمّٰا فَصَلَتِ الْعِیرُ قٰالَ أَبُوهُمْ ... لَوْ لاٰ أَنْ تُفَنِّدُونِ
جملۀ «قٰالَ أَبُوهُمْ ...» گویای این است که گوینده ؛ یعنی، یعقوب(ع) پدر مخاطبان است. براین اساس مخاطبان یعقوب(ع) در جملۀ «لَوْ لاٰ أَنْ تُفَنِّدُونِ» فرزندان اویند و این میرساند که برخی از فرزندانش برای جست و جوی یوسف(ع) و بنیامین (یٰبنیّ اذهبوا) به مصر رفتند و برخی از آنان نزد پدر ماندند.
13- «عن أبی عبداللّٰه (ع ) ... قال : ... إن إبراهیم لمّا اوقدت له النّار أتاه جبرئیل (ع ) بثوب من ثیاب الجنّة ... فلمّا حضر إبراهیم الموت جعله فی تمیمة و علّقه إسحاق علی یعقوب ، فلمّا ولد یوسف(ع ) علّقه علیه فکان فی عضده ... فلمّا أخرجه یوسف بمصر من التمیمة وجد یعقوب ریحه و هو قوله : «إِنِّی لَأَجِدُ رِیحَ یُوسُفَ ...» فهو ذٰلک القمیص الذی أنزله اللّٰه من الجنّة ... ؛ (1)
از امام صادق(ع) روایت شده که فرمود: چون برای سوزاندن ابراهیم(ع) آتش افروخته شد، جبرئیل پیراهنی از پیراهنهای بهشتی برای او آورد ... آن گاه که مرگ ابراهیم(ع) فرا رسید ابراهیم(ع) آن را در جلدی قرار داد و به عنوان حِرز بر اسحاق
1) 1) . کافی، ج 1، ص 232، ح 5 ؛ نورالثقلین، ج 2، ص 463، ح 187.
و اسحاق هم بر یعقوب آویخت و چون یوسف متولد شد، یعقوب [آنرا] بر یوسف آویخت و آن بر بازوی یوسف بود ...
پس چون یوسف آن پیراهن را در مصر از جلد بیرون آورد، بوی آن به مشام یعقوب رسید و این است سخن یعقوب: «إِنِّی لَأَجِدُ رِیحَ یُوسُفَ ...». پس پیراهن یوسف همان پیراهنی است که خداوند از بهشت فرو فرستاد...».
کلیدواژهها:
آتش؛ آل یعقوب؛ ابراهیم(ع)؛ اسحاق(ع)؛ افترا؛ اللّه؛ انسان؛ اهانت؛ بو؛ بهشت؛ تکذیب؛ جبرئیل(ع)؛ جهل؛ حیات؛ سختی؛ سفر؛ عقل؛ علم؛ غیب؛ قصه در قرآن؛ کنعان؛ مرگ؛ مصر؛ هدیه؛ یعقوب(ع)؛ یوسف(ع)
قٰالُوا تَاللّٰهِ إِنَّکَ لَفِی ضَلاٰلِکَ اَلْقَدِیمِ (95)
گفتند: به خدا سوگند، تو در همان ناآگاهی پیشین خود به سر میبری.
95
1- بستگان یعقوب باور به زنده بودن یوسف(ع) را خطای دیرینۀ یعقوب(ع) و اصرار بر آن را برخاسته از کژاندیشی میشمردند.
إِنَّکَ لَفِی ضَلاٰلِکَ الْقَدِیمِ
مقصود فرزندان و بستگان یعقوب از خطای دیرینۀ وی (ضلالک القدیم) میتواند اعتقاد او به زنده بودن یوسف(ع) و یا برتر دانستن وی بر دیگر فرزندان باشد. هر چند بعید نیست که هر دو معنا نیز مراد باشد.
2- بستگان یعقوب با سوگند، وی را به کژروی و ارتکاب خطا در برتر دانستن یوسف(ع) و محبّت بیش از حد به وی متهم کردند.
إِنَّکَ لَفِی ضَلاٰلِکَ الْقَدِیمِ
3- یعقوب(ع) در طول فراق یوسف(ع) همواره به زنده بودن او اعتقاد داشت و آن را برای اطرافیانش اظهار میکرد.
قٰالَ أَبُوهُمْ إِنِّی لَأَجِدُ رِیحَ یُوسُفَ ... قٰالُوا تَاللّٰهِ إِنَّکَ لَفِی ضَلاٰلِکَ الْقَدِیمِ
4- بستگان یعقوب او را در خبر استشمام بوی یوسف(ع) تکذیب کرده و این احساس را ناشی از کژاندیشی دانستند.
قٰالَ أَبُوهُمْ إِنِّی لَأَجِدُ رِیحَ یُوسُفَ ... قٰالُوا تَاللّٰهِ إِنَّکَ لَفِی ضَلاٰلِکَ الْقَدِیمِ
5- بیادبی و جسارت بستگان یعقوب به ساحت والای آن حضرت
إِنَّکَ لَفِی ضَلاٰلِکَ الْقَدِیمِ
6- سوگند به نام خدا، دارای سابقهای طولانی در تاریخ بشر
قٰالُوا تَاللّٰهِ إِنَّکَ لَفِی ضَلاٰلِکَ الْقَدِیمِ
7- «عن نشیط بن صالح البَجَلی قال : قلت لأبی عبداللّٰه (ع ): أکان إخوة یوسف أنبیاء قال : لا و لا بررة أتقیاء و کیف و هم یقولون لأبیهم یعقوب : «تَاللّٰهِ إِنَّکَ لَفِی ضَلاٰلِکَ الْقَدِیمِ» ؛ (1)
نشیط گوید: به امام صادق(ع) عرض کردم: آیا برادران یوسف پیامبر بودند؟ حضرت فرمود: نه، از نیکان و پرهیزکاران نیز نبودند و چگونه پیامبر بودند در حالی که به پدرشان یعقوب میگفتند: تاللّٰه إنک لفی ضلالک القدیم».
کلیدواژهها:
آل یعقوب؛ ابرار؛ افترا؛ اللّه؛ اهانت؛ بو؛ پدر؛ تاریخ؛ تفکر؛ تقوا؛ حیات؛ دوستی؛ غیب؛ قسم؛ قصه در قرآن؛ گناه؛ نبوت؛ یعقوب(ع)
فَلَمّٰا أَنْ جٰاءَ اَلْبَشِیرُ أَلْقٰاهُ عَلیٰ وَجْهِهِ فَارْتَدَّ بَصِیراً قٰالَ أَ لَمْ أَقُلْ لَکُمْ إِنِّی أَعْلَمُ مِنَ اَللّٰهِ مٰا لاٰ تَعْلَمُونَ (96)
پس هنگامی که مژدهرسان آمد، پیراهن را بر صورت یعقوب انداخت و او بینا گردید. گفت: آیا به شما نگفتم که من چیزهایی از خدا میدانم که شما نمیدانید؟
96
1- حامل پیراهن یوسف(ع) به عنوان پیکی مژدهرسان پیش از دیگر افراد کاروان به حضور یعقوب(ع) رسید.
فَلَمّٰا أَنْ جٰاءَ الْبَشِیرُ
«بشیر»به معنای اسم فاعل (مبشّر) به کسی گفته میشود که پیامی مسرّتبخش را ابلاغ میکند. گفتنی است چنان چه «بشیر»همراه دیگر فرزندان به حضور یعقوب(ع) رسیده بود، مناسبتر آن بود که جمله به این صورت بیان میشد: «فلما أن جاؤ ألقاه البشیر علی وجهه». بنابراین جملۀ «فَلَمّٰا أَنْ جٰاءَ الْبَشِیرُ» ظهور در این دارد که مژدهرسان پیش از دیگران آمده بود.
2- پیک فرزندان یعقوب زنده بودن یوسف(ع) و همراه داشتن پیراهن وی را به یعقوب(ع) بشارت داد.
فَلَمّٰا أَنْ جٰاءَ الْبَشِیرُ
مصداق مورد نظر برای بشارت و خبرت مسرّت بخش - به مناسبت مورد - خبر از حیات یوسف(ع)، سلطنت او و نیز به همراه داشتن پیراهن معجزهآسای وی است. قابل ذکر است که جملۀ «اذْهَبُوا بِقَمِیصِی» در آیۀ 93 میرساند که «بشیر» یکی از همان برادران یوسف بوده نه شخصی دیگر.
3- افکندن پیراهن یوسف(ع) بر چهرۀ یعقوب(ع) نخستین اقدام مژدهرسان در
1) 1) . تفسیرعیاشی، ج 2، ص 194، ح 74 ؛ نورالثقلین، ج 2، ص 464، ح 192.
برخورد با یعقوب(ع)
فَلَمّٰا أَنْ جٰاءَ الْبَشِیرُ أَلْقٰاهُ عَلیٰ وَجْهِهِ
جملۀ «أَلْقٰاهُ ...» جواب برای «فَلَمّٰا أَنْ جٰاءَ الْبَشِیرُ» است و لذا دلالت میکند به اینکه افکندن پیراهن به مجرد آمدن و بشارت دادن تحقق یافته بود. حرف «أَنْ» زایده است و فاصله نبودن میان آمدن و افکندن را تأکید میکند.
4- چشمان یعقوب(ع) بلافاصله پس از قرار گرفتن پیراهن یوسف(ع) بر آن، فروغ گرفت و بیناییش بازگشت.
أَلْقٰاهُ عَلیٰ وَجْهِهِ فَارْتَدَّ بَصِیراً
«ارتداد» (مصدر «ارتد») به معنای بازگشتن چیزی و یا حالتی به صورت و حالت سابق خود است. حرف «فاء» در جملۀ «فَارْتَدَّ ...» حاکی از دو معناست: 1- ترتّب و سببیّت میان افکندن پیراهن و بینا شدن یعقوب(ع)، 2- نبود فاصله و تراخی میان آن دو.
5- پیشگویی یوسف(ع) مبنی بر بینا شدن یعقوب(ع) به وسیلۀ پیراهنش، تحقق یافت.
اِذْهَبُوا بِقَمِیصِی هٰذٰا فَأَلْقُوهُ عَلیٰ وَجْهِ أَبِی یَأْتِ بَصِیراً ...
أَلْقٰاهُ عَلیٰ وَجْهِهِ فَارْتَدَّ بَصِیراً
ضمیر «ه» در «أَلْقٰاهُ» به قمیص باز میگردد و مراد از ضمیر در «وَجْهِهِ» و «ارتد» یعقوب(ع) است و در مرجع ضمیر فاعلی «ألقی» دو نظر ابراز شده است: برخی گفتهاند به «بشیر» باز میگردد و برخی مراد از آن را یعقوب(ع) دانستهاند.
6- جواز تبرک به اشیای متعلق به پیامبران الهی
أَلْقٰاهُ عَلیٰ وَجْهِهِ فَارْتَدَّ بَصِیراً
7- امکان شفا یافتن با تبرک به اشیای متعلق به پیامبران
أَلْقٰاهُ عَلیٰ وَجْهِهِ فَارْتَدَّ بَصِیراً
8- ظهور کرامت و معجزۀ یوسف(ع) با شفا یافتن چشمان بیفروغ یعقوب(ع) به وسیلۀ پیراهن او
أَلْقٰاهُ عَلیٰ وَجْهِهِ فَارْتَدَّ بَصِیراً
9- یعقوب(ع) پیش از دریافت بشارت به حیات یوسف(ع)، به زنده بودن او اطمینان داشت.
أَ لَمْ أَقُلْ لَکُمْ إِنِّی أَعْلَمُ مِنَ اللّٰهِ مٰا لاٰ تَعْلَمُونَ
«مِنَ اللّٰهِ» میتواند بهمعنای «ازناحیة خدا» باشد و نیز میتواند بهمعنای «دربارة خدا» باشد. براساس معنایاول، مراد از «مٰا لاٰ تَعْلَمُونَ» - بهمناسبت مورد - زنده بودن یوسف(ع)، دیدار او و ... میباشد.
10- یعقوب(ع) برخلاف فرزندانش، به سپری شدن دوران فراقش از یوسف(ع) اطمینان داشت.
أَ لَمْ أَقُلْ لَکُمْ إِنِّی أَعْلَمُ مِنَ اللّٰهِ مٰا لاٰ تَعْلَمُونَ
11- یعقوب(ع) باور خویش را مبنی بر
زنده بودن یوسف(ع) و پایان یافتن فراقش به فرزندان و بستگان خویش بازگو میکرد.
أَ لَمْ أَقُلْ لَکُمْ إِنِّی أَعْلَمُ مِنَ اللّٰهِ مٰا لاٰ تَعْلَمُونَ
12- آگاهی یعقوب(ع) به حیاتیوسف(ع) و وصال او، دانشی بود که از ناحیۀ خداوند به آن حضرت افاضه شده بود.
أَ لَمْ أَقُلْ لَکُمْ إِنِّی أَعْلَمُ مِنَ اللّٰهِ مٰا لاٰ تَعْلَمُونَ
13- یعقوب(ع) حقایقی را دربارۀ خدا و صفات او میدانست که بر دیگران پوشیده و مستور بود.
أَ لَمْ أَقُلْ لَکُمْ إِنِّی أَعْلَمُ مِنَ اللّٰهِ مٰا لاٰ تَعْلَمُونَ
برداشت فوق بر این اساس است که «مِنَ اللّٰهِ» به معنای «دربارة خدا» باشد. بر این اساس مقصود از «مٰا لاٰ تَعْلَمُونَ» صفات و ویژگیهای خداوند است.
14- آگاهی از غیب و بهرهمند بودن از علوم خدادادی، از ویژگیهای پیامبران
أَ لَمْ أَقُلْ لَکُمْ إِنِّی أَعْلَمُ مِنَ اللّٰهِ مٰا لاٰ تَعْلَمُونَ
15- جهل و ناآگاهی فرزندان یعقوب به حقایقی دربارۀ خداوند
أَ لَمْ أَقُلْ لَکُمْ إِنِّی أَعْلَمُ مِنَ اللّٰهِ مٰا لاٰ تَعْلَمُونَ
16- «عن أبی عبداللّٰه (ع ) قال : ... «فَلَمّٰا أَنْ جٰاءَ الْبَشِیرُ» و هو یهودا إبنه ... ؛ (1)
از امام صادق(ع) دربارۀ سخن خداوند: «فَلَمّٰا أَنْ جٰاءَ الْبَشِیرُ» روایت شده که فرمود: آن بشیر، یهودا فرزند یعقوب بود ...».
کلیدواژهها:
آل یعقوب؛ اللّه؛ بشارت؛ تبرک؛ جهل؛ چشم؛ حیات؛ شفا؛ صورت؛ علم؛ غیب؛ فرزند؛ قصه در قرآن؛ کرامات؛ لباس؛ معجزه؛ نبوت؛ یعقوب(ع)؛ یوسف(ع)؛ یهودا
قٰالُوا یٰا أَبٰانَا اِسْتَغْفِرْ لَنٰا ذُنُوبَنٰا إِنّٰا کُنّٰا خٰاطِئِینَ (97)
گفتند: ای پدر، برای ما آمرزش گناهانمان را بخواه. که ما خطاکار بودیم.
97
1- فرزندان یعقوب در حضور وی خویشتن را گنهکار دانسته و به گناه خویش اقرار و اعتراف کردند.
قٰالُوا یٰا أَبٰانَا اسْتَغْفِرْ لَنٰا ذُنُوبَنٰا إِنّٰا کُنّٰا خٰاطِئِینَ
2- فرزندان یعقوب علیرغم گناه دانستن رفتارشان با یوسف(ع) و بنیامین و یعقوب(ع)، آن را مرتکب میشدند.
قٰالُوا یٰا أَبٰانَا اسْتَغْفِرْ لَنٰا ذُنُوبَنٰا إِنّٰا کُنّٰا خٰاطِئِینَ
مراد از «ذُنُوبَنٰا» به قرینۀ مقام رفتار فرزندان یعقوب با وی و
1) 1) . کمالالدین صدوق، ص 142، ح 9 ؛ نورالثقلین، ج 2، ص 465، ح 195.
یوسف و بنیامین میباشد.
3- فرزندانیعقوب از رفتارهای ناروایشان با یوسف(ع)، بنیامین و یعقوب(ع)، پشیمان شدند و اظهار ندامت کردند.
یٰا أَبٰانَا اسْتَغْفِرْ لَنٰا ذُنُوبَنٰا
4- فرزندان یعقوب با لحنی ملتمسانه از وی خواستند برای آمرزش گناهانشان از خداوند، طلب آمرزش کند.
یٰا أَبٰانَا اسْتَغْفِرْ لَنٰا ذُنُوبَنٰا
تصریح فرزندان یعقوب به «یٰا أَبٰانَا» (ای پدر ما) برای جلب مهر و محبت و برانگیختن عواطف اوست که از آن به «لحنی ملتمسانه» تعبیر شد.
5- فرزندان یعقوب به تقرّب وی در نزد خداوند باور داشته و بدان معترف بودند.
یٰا أَبٰانَا اسْتَغْفِرْ لَنٰا ذُنُوبَنٰا
6- لزوم استغفار از گناهان
اِسْتَغْفِرْ لَنٰا ذُنُوبَنٰا
7- جواز توسّل به پیامبران برای درخواست دعا و طلب آمرزش
یٰا أَبٰانَا اسْتَغْفِرْ لَنٰا ذُنُوبَنٰا
کلیدواژهها:
استغفار؛ اقرار؛ بنیامین؛ تقرب؛ توسل؛ حُکم؛ دعا؛ شفاعت؛ قصه در قرآن؛ گناه؛ نبوت؛ ندامت؛ یعقوب(ع)؛ یوسف(ع)
قٰالَ سَوْفَ أَسْتَغْفِرُ لَکُمْ رَبِّی إِنَّهُ هُوَ اَلْغَفُورُ اَلرَّحِیمُ (98)
گفت: به زودی از پروردگارم برای شما آمرزش میخواهم؛ به یقین، اوست که بسیار آمرزنده و مهربان است.
98
1- یعقوب(ع) از ستم فرزندانش در حق خویش درگذشت و آنان را بخشود.
قٰالَ سَوْفَ أَسْتَغْفِرُ لَکُمْ رَبِّی
2- یعقوب(ع) به فرزندانش نوید داد که به زودی آمرزش گناهانشان را از درگاه خداوند خواهد خواست و برای آنان شفاعت خواهد کرد.
قٰالَ سَوْفَ أَسْتَغْفِرُ لَکُمْ رَبِّی
3- آمرزش گناهان از شؤون خداوند است.
سَوْفَ أَسْتَغْفِرُ لَکُمْ رَبِّی
4- آمرزش گناه بندگان، پرتوی از ربوبیت خداست.
سَوْفَ أَسْتَغْفِرُ لَکُمْ رَبِّی
5- ستم به پیامبران گناهی قابل آمرزش
سَوْفَ أَسْتَغْفِرُ لَکُمْ رَبِّی
6- توجه به ربوبیّت خدا از آداب دعا و استغفار است.
سَوْفَ أَسْتَغْفِرُ لَکُمْ رَبِّی
7- دعای پدران در حق فرزندان، به اجابت نزدیکتر است.
یٰا أَبٰانَا اسْتَغْفِرْ لَنٰا ... قٰالَ سَوْفَ أَسْتَغْفِرُ لَکُمْ رَبِّی
درخواست فرزندان یعقوب از او برای طلب آمرزش میرساند که آنان دعای وی را به اجابت نزدیکتر میدانستند ؛ یا به این لحاظ که او پدر ایشان است یا به این سبب که وی پیامبر خداست و یا هر دو لحاظ در نظر آنان بوده است.
8- وساطت و شفاعت پیامبران در نزد خداوند، مؤثر در آمرزش بندگان و جلب رحمت او بر ایشان
سَوْفَ أَسْتَغْفِرُ لَکُمْ رَبِّی
برداشت فوق بر اساس دومین احتمالی است که در توضیح برداشت قبل آمده است.
9- گذشت از خطاکاران و دعا برای آنان، خصلتی نیکو و از صفات پیامبران الهی است.
یٰا أَبٰانَا اسْتَغْفِرْ لَنٰا ... قٰالَ سَوْفَ أَسْتَغْفِرُ لَکُمْ رَبِّی
10- تفاوت زمانها در اجابت دعا و درخواست آمرزش و رحمت
سَوْفَ أَسْتَغْفِرُ لَکُمْ رَبِّی
کلمۀ «سَوْفَ» میرساند که یعقوب(ع) استغفار برای فرزندانش را به زمان آینده موکول کرد. گویا هدف او از این تأخیر آمدن زمانی بوده که دعا در آن به اجابت نزدیکتر باشد.
11- فاصلۀ میان گناه و استغفار هر چند طولانی باشد مانع پذیرش توبه نیست.
إِنّٰا کُنّٰا خٰاطِئِینَ ... سَوْفَ أَسْتَغْفِرُ لَکُمْ رَبِّی
فاصلۀ ستم فرزندان یعقوب در حق یوسف(ع) تا زمان استغفار و توبۀ آنان بیش از بیست سال بود و این موجب نشد که یعقوب(ع) بگوید: توبه و استغفار دربارۀ شما بیفایده است.
12- «رب»،«غفور» و«رحیم»از اسما و صفات خداوند
سَوْفَ أَسْتَغْفِرُ لَکُمْ رَبِّی ... إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِیمُ
13- آمرزگاری خداوند، برخاسته و نمودی از رحمت اوست.
إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِیمُ
14- پذیرش توبۀ بندگان جلوهای از «غفور»و «رحیم» بودن خداوند است.
سَوْفَ أَسْتَغْفِرُ لَکُمْ رَبِّی إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِیمُ
15- یعقوب(ع)، شخصیتی بزرگوار، کریم و با گذشت بود.
یٰا أَبٰانَا اسْتَغْفِرْ لَنٰا ... قٰالَ سَوْفَ أَسْتَغْفِرُ لَکُمْ رَبِّی إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِیمُ
16- یعقوب(ع) با توجه دادن فرزندانش به آمرزگاری و مهربانی خداوند، آنان را به آمرزش گناهانشان امیدوار ساخت.
سَوْفَ أَسْتَغْفِرُ لَکُمْ رَبِّی إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِیمُ
17- امیدوار ساختن مردم به مغفرت و رحمت الهی و بخشوده شدن گناهانشان، شیوهای پسندیده و از خصلتهای پیامبران است.
سَوْفَ أَسْتَغْفِرُ لَکُمْ رَبِّی إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِیمُ
18- «عن أبی عبداللّٰه (ع ) فی قول یعقوب لبنیه «سَوْفَ أَسْتَغْفِرُ لَکُمْ رَبِّی» قال: أخّرها إلی السّحر لیلة الجمعة ؛ (1)
از امام صادق(ع) دربارۀ سخن یعقوب به فرزندانش: «سَوْفَ أَسْتَغْفِرُ لَکُمْ رَبِّی» روایت شده که فرمود: یعقوب استغفار را تا سحر شب جمعه به تأخیر انداخت».
کلیدواژهها:
استغفار؛ اللّه؛ امید؛ بشارت؛ پدر؛ تعلیم؛ توبه؛ جمعه؛ دعا؛ ذکر؛ رب/اسما و صفات؛ رحمت؛ سحر؛ شب؛ شفاعت؛ ظلم؛ عفو؛ عمل؛ فرزند؛ قصه در قرآن؛ گناه؛ مغفرت؛ نبوت؛ یعقوب(ع)؛ یوسف(ع)
فَلَمّٰا دَخَلُوا عَلیٰ یُوسُفَ آویٰ إِلَیْهِ أَبَوَیْهِ وَ قٰالَ اُدْخُلُوا مِصْرَ إِنْ شٰاءَ اَللّٰهُ آمِنِینَ (99)
[یعقوب و خاندانش به سوی مصر حرکت کردند؛] پس هنگامی که [در محلّ استقبال]بر یوسف وارد شدند، یوسف پدر و مادرش را نزد خود جای داد و گفت: به مصر در آیید که به خواست خدا در امن و امان خواهید بود.
99
1- خاندان یعقوب، تقاضای یوسف(ع) را پذیرفتند و همگی از کنعان به سوی مصر کوچ کردند.
وَ أْتُونِی بِأَهْلِکُمْ أَجْمَعِینَ ... فَلَمّٰا دَخَلُوا عَلیٰ یُوسُفَ
مراد از ضمیر «دَخَلُوا» به قرینۀ «وَ أْتُونِی بِأَهْلِکُمْ أَجْمَعِینَ» در آیۀ 93 و کلمۀ «أَبَوَیْهِ» برادران یوسف، خانوادههای ایشان و پدر و مادر اوست. جملۀ «فَلَمّٰا دَخَلُوا عَلیٰ یُوسُفَ» عطف بر جملههایی مقدر است که به قرینۀ «وَ أْتُونِی بِأَهْلِکُمْ أَجْمَعِینَ» عبارتند از: آنان تقاضای یوسف را پذیرفتند و همگی به سوی مصر کوچ کردند.
1) 1) . من لایحضرهالفقیه، ج 1، ص 272، ح 24 ؛ نورالثقلین، ج 2، ص 466، ح 198.
2- یوسف(ع) برای استقبال از پدر و مادر، برادران و سایر بستگانش، از شهر مصر بیرون رفت.
فَلَمّٰا دَخَلُوا عَلیٰ یُوسُفَ ... قٰالَ ادْخُلُوا مِصْرَ
جملۀ «ادْخُلُوا مِصْرَ» (به مصر وارد شوید) گویای این است که یوسف(ع) در خارج شهر با خاندان خویش ملاقات کرد و در بیرون مصر به استقبال آنان رفت.
3- به استقبال پدر، مادر و بستگان رفتن و در خارج شهر به انتظار قدوم آنان ماندن، رسمی نیکو و از آداب معاشرت است.
فَلَمّٰا دَخَلُوا عَلیٰ یُوسُفَ ... قٰالَ ادْخُلُوا مِصْرَ
4- یوسف(ع) در استقبال از پدر، مادر و بستگانش، از تشریفات وزارتی و حکومتی پیراسته بود.
فَلَمّٰا دَخَلُوا عَلیٰ یُوسُفَ
یاد کردن از یوسف(ع) با نام وی و نه عنوان و سمت او (عزیز و مانند آن) میتواند اشاره به برداشت فوق داشته باشد.
5- یوسف(ع) در بیرون شهر مصر، جایگاهی را برای مراسم استقبال از خاندانش تدارک دید.
فَلَمّٰا دَخَلُوا عَلیٰ یُوسُفَ
جملۀ «آن گاه که بر یوسف(ع ) وارد شدند» (فَلَمّٰا دَخَلُوا عَلیٰ یُوسُفَ) میرساند که یوسف(ع) در ساختمان و یا چادرهایی منزل گرفته بود. در غیر این صورت واژۀ ورود و دخول جایگاهی نداشت ؛ بلکه کلمۀ ملاقات و مانند آن مناسب مینمود.
6- یعقوب(ع) و خاندانش در بیرون شهر مصر بر یوسف(ع) وارد شدند و فراق چندینسالۀ آنان با یوسف(ع) پایان یافت.
فَلَمّٰا دَخَلُوا عَلیٰ یُوسُفَ
7- یوسف(ع) با اظهار محبتی ویژه به پدر و مادر خویش، آنان را در کنار خود جای داد.
فَلَمّٰا دَخَلُوا عَلیٰ یُوسُفَ آویٰ إِلَیْهِ أَبَوَیْهِ
8- مادر یوسف به هنگام کوچ خاندان یعقوب از کنعان به مصر زنده بود.
فَلَمّٰا دَخَلُوا عَلیٰ یُوسُفَ آویٰ إِلَیْهِ أَبَوَیْهِ
9- لزوم احترام به خویشاوندان خصوصاً به پدران و مادران
فَلَمّٰا دَخَلُوا عَلیٰ یُوسُفَ آویٰ إِلَیْهِ أَبَوَیْهِ وَ قٰالَ ادْخُلُوا مِصْرَ
10- یوسف(ع) پس از انجام مراسم استقبال، از پدر و مادر و خویشانش خواست به مصر وارد شوند و در آن دیار سکنی گزینند.
قٰالَ ادْخُلُوا مِصْرَ إِنْ شٰاءَ اللّٰهُ آمِنِینَ
امنیت خاندان یعقوب از ناحیۀ حکومت و دوران قحطی - که «آمِنِینَ» بدان اشاره دارد - با این معنا سازگار است که مقصود یوسف(ع) از «ادْخُلُوا ...» سکنیگزینی و اقامت خاندان یعقوب در مصر باشد.
11- یوسف(ع) به پدر و مادر و بستگانش نوید داد که به خواست خدا در مصر، از امنیت برخوردار بوده و از عواقب قحطی درامان خواهند بود.
قٰالَ ادْخُلُوا مِصْرَ إِنْ شٰاءَ اللّٰهُ آمِنِینَ
«امن» (مصدر «آمِنِینَ» ) به معنای هراس نداشتن و برخوردار بودن از اطمینان خاطر است - که به مناسبت زمان (دوران قحطی) و مکان (ورود به مملکت دیگران) - مصداق بارز از امنیت، دغدغۀ معاش نداشتن و درامان بودن از ناحیۀ حکومت است.
12- مصر، دیاری بهرهمند از امنیت در عصر یوسف(ع)
اُدْخُلُوا مِصْرَ إِنْ شٰاءَ اللّٰهُ آمِنِینَ
13- برخورداری جوامع از امنیت و نبود هراس برای تأمین معیشت، امری مطلوب از دیدگاه قرآن و پیامبران
قٰالَ ادْخُلُوا مِصْرَ إِنْ شٰاءَ اللّٰهُ آمِنِینَ
14- یوسف(ع) تحقق امور را به مشیت خداوند میدانست و در عین قدرت و مکنت، به او اتکا داشت.
اُدْخُلُوا مِصْرَ إِنْ شٰاءَ اللّٰهُ آمِنِینَ
15- قدرتمندان و حاکمان نباید از مشیّت قاهرۀ خداوند غافل شده و جریان امور را به قدرت و مکنت خویش بدانند.
اُدْخُلُوا مِصْرَ إِنْ شٰاءَ اللّٰهُ آمِنِینَ
16- حاکمیت و نفوذ مشیّت الهی در امور انسانها
اُدْخُلُوا مِصْرَ إِنْ شٰاءَ اللّٰهُ آمِنِینَ
17- لزوم وابسته دانستن تحقّق امور به مشیّت خداوند و اظهار آن در بیان تصمیمها
اُدْخُلُوا مِصْرَ إِنْ شٰاءَ اللّٰهُ آمِنِینَ
18- «عن الحسن بن اسباط قال : سألت أباالحسن فی کم دخل یعقوب من ولده علی یوسف؟ قال : فی أحد عشر إبناً له ... ؛ (1)
حسن بن اسباط گوید: از امام رضا(ع ) سؤال کردم : یعقوب در میان چند نفر از فرزندانش وارد بر یوسف شد؟ حضرت فرمود:
در میان یازده پسر خود ...».
1) 1) . تفسیرعیاشی، ج 2، ص 197، ح 84 ؛ نورالثقلین، ج 2، ص 467، ح 204.
کلیدواژهها:
آل یعقوب؛ احترام؛ اعداد؛ اقتصاد؛ اللّه؛ امت؛ امنیت؛ ایمان؛ بشارت؛ پدر؛ پسر؛ تاریخ؛ توحید؛ توکل؛ حکومت؛ خویشاوندی؛ دوستی؛ سفر؛ سکونت؛ سنت؛ فرزند؛ قصه در قرآن؛ مادر؛ مصر؛ معاشرت؛ یعقوب(ع)؛ یوسف(ع)
وَ رَفَعَ أَبَوَیْهِ عَلَی اَلْعَرْشِ وَ خَرُّوا لَهُ سُجَّداً وَ قٰالَ یٰا أَبَتِ هٰذٰا تَأْوِیلُ رُءْیٰایَ مِنْ قَبْلُ قَدْ جَعَلَهٰا رَبِّی حَقًّا وَ قَدْ أَحْسَنَ بِی إِذْ أَخْرَجَنِی مِنَ اَلسِّجْنِ وَ جٰاءَ بِکُمْ مِنَ اَلْبَدْوِ مِنْ بَعْدِ أَنْ نَزَغَ اَلشَّیْطٰانُ بَیْنِی وَ بَیْنَ إِخْوَتِی إِنَّ رَبِّی لَطِیفٌ لِمٰا یَشٰاءُ إِنَّهُ هُوَ اَلْعَلِیمُ اَلْحَکِیمُ (100)
و پدر و مادرش را بر تخت بالا برد، و همه در برابر او خضوع کنان به زمین افتادند، و یوسف گفت: ای پدر، این تعبیر خواب گذشتۀ من است که پروردگارم به آن تحقق بخشید، و راستی او به من احسان کرد که مرا از زندان خارج ساخت و شما را از آن بیابان[به اینجا] آورد، پس از آن که شیطان میان من و برادرانم فتنه افکند. به یقین پروردگار من نسبت به آنچه بخواهد صاحب لطف است. همانا اوست که دانا و حکیم است.
100
1- یعقوب(ع) و خاندان او پس از مراسم استقبال به مصر وارد شدند و به بارگاه یوسف(ع) درآمدند.
قٰالَ ادْخُلُوا مِصْرَ ... وَ رَفَعَ أَبَوَیْهِ عَلَی الْعَرْشِ
ترتیب ذکری میان «ادْخُلُوا مِصْرَ» و جملههای «رَفَعَ أَبَوَیْهِ عَلَی الْعَرْشِ ...» گویای این نکته است که حقایق مطرح شده در آیۀ مورد بحث پس از ورود خاندان یعقوب به مصر، انجام گرفته است و کلمۀ «الْعَرْشِ» میرساند که آنان به دربار یوسف(ع) رفتند.
2- یوسف(ع) در دیار مصر دارای تخت و بارگاه فرمانروایی بود.
وَ رَفَعَ أَبَوَیْهِ عَلَی الْعَرْشِ
3- یوسف(ع) پدر و مادرش را بر تخت فرمانروایی خویش نشاند.
وَ رَفَعَ أَبَوَیْهِ عَلَی الْعَرْشِ
4- احترام ویژۀ یوسف(ع) به پدر و مادر خویش
وَ رَفَعَ أَبَوَیْهِ عَلَی الْعَرْشِ
5- لزوم احترام به پدر و مادر
وَ رَفَعَ أَبَوَیْهِ عَلَی الْعَرْشِ
6- حاکمان صالح بر پدر و مادر خویش حکومت و فرمانروایی نمیکنند.
وَ رَفَعَ أَبَوَیْهِ عَلَی الْعَرْشِ
یوسف(ع) با نشاندن پدر و مادرش بر تخت خویش، علاوه بر احترام ویژهاش به آنان، درصدد بیان این نکته بود که هرگز بر پدر و مادرش حکمرانی و فرمانروایی نخواهد کرد ؛ بلکه مطیع و فرمانبردار ایشان خواهد بود.
7- برادران یوسف و خانوادههای ایشان، همگی بر او سجده بردند.
وَ رَفَعَ أَبَوَیْهِ عَلَی الْعَرْشِ وَ خَرُّوا لَهُ سُجَّداً
«خرور» (مصدر «خَرُّوا» ) به معنای سقوط کردن و بر زمین افتادن است و «سُجَّداً» جمع ساجد میباشد. مراد از ضمیر در «خَرُّوا» همانند «دَخَلُوا عَلیٰ یُوسُفَ» و «ادْخُلُوا» در آیۀ قبل برادران یوسف و خانوادههای ایشان است.
8- یوسف(ع) با مشاهدۀ سجده برادران در پیشگاه وی به یاد گذشته افتاد و خلاصهای از سرگذشت خویش و احسانهای خداوند را دربارۀ خود برای پدرش یعقوب(ع) بازگو کرد.
یٰا أَبَتِ ... قَدْ أَحْسَنَ بِی إِذْ أَخْرَجَنِی مِنَ السِّجْنِ وَ جٰاءَ بِکُمْ مِنَ الْبَدْوِ
9- سجدۀ برادران یوسف بر او، تعبیر و تأویل رؤیای کودکی وی بود.
قٰالَ یٰا أَبَتِ هٰذٰا تَأْوِیلُ رُءْیٰایَ مِنْ قَبْلُ قَدْ جَعَلَهٰا رَبِّی حَقًّا
تأویل رؤیا ؛ یعنی، آن واقعیت خارجی که در خواب به نحوی جلوهگر شده و خواب گویای آن است.
10- رؤیاها میتوانند گویای واقعیتهایی بوده و کاشف حقایقی از آینده باشند.
قٰالَ یٰا أَبَتِ هٰذٰا تَأْوِیلُ رُءْیٰایَ مِنْ قَبْلُ
11- لزوم احترام به حاکمان برحق و تواضع و خشوع در برابر آنان
وَ خَرُّوا لَهُ سُجَّداً
12- جواز سجده بر غیر خدا، به قصد احترام و تواضع و نه به منظور عبادت و پرستش در ادیان پیشین
وَ خَرُّوا لَهُ سُجَّداً
منزّه بودن یعقوب و یوسف(ع) از شرک و پرستش غیر خدا و مبارزۀ آنان با چنین عقیده و مرامی - که آیات بسیاری گویای آن است - میرساند که سجدۀ خاندان یوسف بر او به قصد عبادت و پرستش نبوده ؛ بلکه مجرد احترام و تواضع بوده است.
13- خداوند، رؤیای یوسف را عینیت بخشید و حقیقت آن را در صحنۀ وجود ظاهر ساخت.
هٰذٰا تَأْوِیلُ رُءْیٰایَ مِنْ قَبْلُ قَدْ جَعَلَهٰا رَبِّی حَقًّا
رؤیا اگر صادق باشد و با آنچه تحقق مییابد موافق و مطابق باشد، رؤیای حق نامیده میشود. بنابراین مفاد جملۀ «قَدْ جَعَلَهٰا رَبِّی حَقًّا» این است که خداوند چنان کرد که رؤیای گذشتۀ من با آنچه واقع شد، مطابق باشد.
14- خداوند، اعطا کنندۀ مقام و منزلت به یوسف(ع) و وادار کنندۀ بستگانش به خضوع و خشوع در برابر او
قَدْ جَعَلَهٰا رَبِّی حَقًّا
15- خداوند، یوسف(ع) را از احسانهای خویش برخوردار ساخت و به او نعمتها بخشید.
قَدْ أَحْسَنَ بِی
16- آزاد ساختن یوسف(ع) از زندان و کوچ دادن خاندان یعقوب از کنعان به مصر، از جمله احسانهای خداوند در حق یوسف(ع).
وَ قَدْ أَحْسَنَ بِی إِذْ أَخْرَجَنِی مِنَ السِّجْنِ وَ جٰاءَ بِکُمْ مِنَ الْبَدْوِ
17- خاندان یعقوب پیش از ورود به مصر، از صحرانشینان بودند.
وَ جٰاءَ بِکُمْ مِنَ الْبَدْوِ
«بدو» به معنای صحرا و بیابان است.
18- یوسف(ع)، معتقد به توحید افعالی، و انسانی قدرشناس و سپاسگزار در برابر نعمتهای الهی
قَدْ جَعَلَهٰا رَبِّی حَقًّا وَ قَدْ أَحْسَنَ بِی إِذْ أَخْرَجَنِی مِنَ السِّجْنِ وَ جٰاءَ بِکُمْ مِنَ الْبَدْوِ
19- زندگانی در شهرها و آبادیها، برتر از صحرانشینی و بیابانگردی است.
قَدْ أَحْسَنَ بِی إِذْ ... جٰاءَ بِکُمْ مِنَ الْبَدْوِ
از اینکه یوسف(ع) کوچ کردن خاندان یعقوب از صحراها و بیابانها را به شهر و آبادی از احسانها و نعمتهای خداوند شمرد، برداشت فوق استفاده میشود.
20- زندگی خویشاوندان و بستگان در کنار یکدیگر بدون کدورت و تباهی، از نعمتهای خداوند است.
قَدْ أَحْسَنَ بِی إِذْ ... جٰاءَ بِکُمْ مِنَ الْبَدْوِ
چنان چه منظور یوسف(ع) در «جٰاءَ بِکُمْ مِنَ الْبَدْوِ» تنها رها شدن خاندانش از صحرانشینی بود و به حضور آنان در کنار خویش نظر نداشت، فعل «جٰاءَ بِکُمْ» را به کار نمیبرد ؛ بلکه مثلاً میگفت: «إذ أنجاکم من البدو»قید «مِنْ بَعْدِ أَنْ نَزَغَ ...» گویای این است که حسن زندگانی جمعی بستگان منوط به نبود فساد و تباهی در میان آنان است.
21- شیطان با وسوسهها و دسیسههای خویش، میان یوسف(ع) و برادرانش فسادانگیزی کرد.
مِنْ بَعْدِ أَنْ نَزَغَ الشَّیْطٰانُ بَیْنِی وَ بَیْنَ إِخْوَتِی
«نَزَغَ» به معنای تحریک کردن بر فساد است و مراد از «نزغ شیطان» وسوسههایی است که او برای ایجاد فساد به انسانها القا میکند.
22- شیطان از عوامل ایجاد عداوت و کینه
مِنْ بَعْدِ أَنْ نَزَغَ الشَّیْطٰانُ بَیْنِی وَ بَیْنَ إِخْوَتِی
23- شیطان عنصری اغواگر و انسان موجودی اغواپذیر
مِنْ بَعْدِ أَنْ نَزَغَ الشَّیْطٰانُ بَیْنِی وَ بَیْنَ إِخْوَتِی
24- ایجاد فساد میان خویشاوندان و واداشتن آدمیان به قطع رحم، کاری شیطانی است.
مِنْ بَعْدِ أَنْ نَزَغَ الشَّیْطٰانُ بَیْنِی وَ بَیْنَ إِخْوَتِی
25- خداوند، منشأ نعمتها و تحقق نیکیها و شیطان، ترغیب کننده به فسادها و تباهیهاست.
قَدْ أَحْسَنَ بِی إِذْ أَخْرَجَنِی مِنَ السِّجْنِ وَ جٰاءَ بِکُمْ مِنَ الْبَدْوِ مِنْ بَعْدِ أَنْ نَزَغَ الشَّیْطٰانُ بَیْنِی وَ بَیْنَ إِخْوَتِی
26- یوسف(ع) به سخن خویش (دیگر بر شما برادرانم ملامتی روا نیست) متعهّد و بدان وفادار بود.
لاٰ تَثْرِیبَ عَلَیْکُمُ الْیَوْمَ ... نَزَغَ الشَّیْطٰانُ بَیْنِی وَ بَیْنَ إِخْوَتِی
یوسف(ع) در بیان سرگذشت خویش برای یعقوب(ع) از برادرانش - که منشأ فراق و جدایی بودند - گلایهای نکرد و رفتار ناروای ایشان را یادآور نشد ؛ بلکه شیطان را عامل فسادی که میان او و برادرانش رخ داده بود دانست با این برخورد به آنچه در خطاب به برادرانش گفته بود (هیچکس حق ندارد شما را سرزنش و ملامت کند) وفا کرد.
27- گذشت از خطاکاران پشیمان و تائب و یاد نکردن از خطاهای ایشان، خصلتی نیکو و خلقی پسندیده است.
مِنْ بَعْدِ أَنْ نَزَغَ الشَّیْطٰانُ بَیْنِی وَ بَیْنَ إِخْوَتِی
28- خداوند هر آنچه را بخواهد با لطافت تحقق میبخشد و بر هستی و عوامل و اسباب آن سیطره دارد.
إِنَّ رَبِّی لَطِیفٌ لِمٰا یَشٰاءُ
29- «رب»، «لَطِیفٌ» ، «علیم» و«حکیم» از اسما و صفات خداوند
قَدْ جَعَلَهٰا رَبِّی حَقًّا ... إِنَّ رَبِّی لَطِیفٌ لِمٰا یَشٰاءُ إِنَّهُ هُوَ الْعَلِیمُ الْحَکِیمُ
30- سرگذشت یوسف(ع) (خروج او از زندان، پایان فراق او با بستگان و ...)
بر اساس تدبیر عالمانه و حکیمانۀ خداوند رقم میخورد.
إِنَّ رَبِّی لَطِیفٌ لِمٰا یَشٰاءُ إِنَّهُ هُوَ الْعَلِیمُ الْحَکِیمُ
31- مطالعۀ سرگذشت یوسف(ع)، زمینۀ باور و توجه به ربوبیّت خدا و علم و حکمت اوست.
إِنَّ رَبِّی لَطِیفٌ لِمٰا یَشٰاءُ إِنَّهُ هُوَ الْعَلِیمُ الْحَکِیمُ
32- «عن أبی الحسن (ع ) أمّا سجود یعقوب و ولده لیوسف فإنه لم یکن لیوسف و إنما کان ذلک من یعقوب و ولده طاعة للّٰه و تحیّة لیوسف... ؛ (1)
از امام هادی (ع ) روایت شده است : سجدة یعقوب و پسرانش ، برای یوسف نبود ؛ بلکه این سجده ها برای اطاعت از خدا و احترام به یوسف بود...».
کلیدواژهها:
آل یعقوب؛ احترام؛ احسان؛ اطاعت؛ اللّه؛ انسان؛ ایمان؛ بادیهنشین؛ پسر؛ تاریخ؛ تخت؛ تواضع؛ توبه؛ توحید؛ جهان؛ حق؛ حُکم؛ حکومت؛ حکیم/اسما و صفات؛ حیات؛ خشوع؛ خویشاوندی؛ دشمنی؛ دین؛ ذکر؛ رؤیا؛ رب/اسما و صفات؛ زندان؛ سجده؛ سفر؛ شکر؛ شیطان؛ صالحان؛ ضلالت؛ طبیعت؛ عفو؛ علیم/اسما و صفات؛ عمل؛ فتنه؛ فساد؛ قریه؛ قصه در قرآن؛ مشیت خدا؛ مصر؛ نعمت؛ والدین؛ وسواس؛ یعقوب(ع)؛ یوسف(ع)
رَبِّ قَدْ آتَیْتَنِی مِنَ اَلْمُلْکِ وَ عَلَّمْتَنِی مِنْ تَأْوِیلِ اَلْأَحٰادِیثِ فٰاطِرَ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ أَنْتَ وَلِیِّی فِی اَلدُّنْیٰا وَ اَلْآخِرَةِ تَوَفَّنِی مُسْلِماً وَ أَلْحِقْنِی بِالصّٰالِحِینَ (101)
پروردگارا، همانا تو به من از فرمانروایی بهرهای دادی و از تعبیر خوابها به من آموختی. ای خالق آسمانها و زمین، تو در دنیا و آخرت صاحب اختیار منی. مرا در حالی بمیران که تسلیم تو باشم، و مرا به شایستگان ملحق کن.
101
1- یوسف(ع)، پس از برشمردن احسانها و نعمتهای خدادادیش برای یعقوب(ع)، به ستایش خداوند و دعا به درگاه او پرداخت.
رَبِّ قَدْ آتَیْتَنِی ... فٰاطِرَ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ ... تَوَفَّنِی مُسْلِماً وَ أَلْحِقْنِی بِالصّٰالِحِینَ
2- توجه به ربوبیّت خداوند از آداب دعا و
1) 1) . تفسیرقمی، ج 1، ص 356 ؛ نورالثقلین، ج 2، ص 468، ح 209.
نیایش است.
رَبِّ قَدْ آتَیْتَنِی ... تَوَفَّنِی مُسْلِماً وَ أَلْحِقْنِی بِالصّٰالِحِینَ
3- یوسف(ع) با یادآوری نعمتهای الهی و توجه به ربوبیّت و علم و حکمت فراگیر خداوند، خویشتن را در محضر او احساس کرد.
إِنَّ رَبِّی لَطِیفٌ لِمٰا یَشٰاءُ إِنَّهُ هُوَ الْعَلِیمُ الْحَکِیمُ . رَبِّ قَدْ آتَیْتَنِی
تغییر سیاق ؛ یعنی، التفات از غیبت (إن ربی ... إنه هو العلیم) به خطاب (رب قد ءاتیتنی) حاوی نکاتی است از جمله اینکه یوسف(ع) با یاد کردن از نعمتهای خدادادی و توجه به ربوبیّت و علم و حکمت مطلق الهی، به این حقیقت توجه پیدا کرد که خداوند حاضر و ناظر است. از این رو خود را در محضر او احساس کرد و او را مخاطب قرار داد.
4- توجّه آدمی به اسما و صفات خدا، زمینهساز دیدن خویش در محضر او و رویآوری به دعا و نیایش به درگاه وی
إِنَّهُ هُوَ الْعَلِیمُ الْحَکِیمُ . رَبِّ قَدْ آتَیْتَنِی مِنَ الْمُلْکِ ... تَوَفَّنِی مُسْلِماً
5- خداوند، عطا کنندۀ حکومت و فرمانروایی به یوسف(ع)
رَبِّ قَدْ آتَیْتَنِی مِنَ الْمُلْکِ
6- قلمرو حکومتی یوسف(ع) محدود بود و فراگیر همۀ سرزمینها نمیشد.
قَدْ آتَیْتَنِی مِنَ الْمُلْکِ
برداشت فوق با توجه به اینکه «مِنَ» در «مِنَ الْمُلْکِ» برای تبعیض است، استفاده شده است.
7- بهرهمند شدن از قدرت و مکنت از نعمتهای بزرگ الهی است.
رَبِّ قَدْ آتَیْتَنِی مِنَ الْمُلْکِ
از آن جا که یوسف(ع) در مقام سپاسگزاری و بیان الطاف خداوند است، معلوم میشود: آنچه نام برده از نعمتهای الهی است و از اینکه در میان نعمتهای بیشمار الهی چندین نعمت را یادآور شده است، عظمت و بزرگی آنها را میتوان استفاده کرد.
8- یوسف(ع) برخوردار از علم به تأویل رؤیاها و تحلیل حوادث
عَلَّمْتَنِی مِنْ تَأْوِیلِ الْأَحٰادِیثِ
«احادیث» جمع حدیث است. صاحب مفردات در معنای کلمۀ حدیث گفته است: «هر کلامی که با شنیدن و یا از طریق و حی -\ چه در بیداری و چه در خواب - به انسان برسد به آن حدیث گفته می شود». بنابراین مراد از احادیث هم میتواند رؤیاها باشد و هم میتواند حوادث و رویدادها باشد.
9- دانش یوسف(ع) به تعبیر و تأویل رؤیاها و تحلیل حوادث و رخدادها، دانشی مطلق و نامحدود نبود.
عَلَّمْتَنِی مِنْ تَأْوِیلِ الْأَحٰادِیثِ
برداشت فوق با توجه به «مِنَ» که برای تبعیض است، استفاده میشود.
10- خداوند، آموزگار یوسف(ع) در تأویل و تحلیل رؤیاها و حوادث
رَبِّ قَدْ ... عَلَّمْتَنِی مِنْ تَأْوِیلِ الْأَحٰادِیثِ
11- دانش تعبیر رؤیاها و تحلیل حوادث، دانشی گرانقدر و از نعمتهای خداوند است.
وَ عَلَّمْتَنِی مِنْ تَأْوِیلِ الْأَحٰادِیثِ
12- خداوند، پدید آورندۀ آسمانها و زمین
فٰاطِرَ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ
«فٰاطِرَ» به معنای آفریننده و پدید آورنده است. این کلمه در آیۀ شریفه مناداست ؛ یعنی: «یا فاطر السماوات».
13- جهانآفرینش، دارای آسمانهایمتعدد
فٰاطِرَ السَّمٰاوٰاتِ
14- خداوند، ولی و سرپرست انسانهاست و امور ایشان به تمامی در اختیار اوست.
أَنْتَ وَلِیِّی فِی الدُّنْیٰا وَ الْآخِرَةِ
15- ولایت و سرپرستی خدا محدود به زمان و مکان نبوده و در دنیا و آخرت نافذ است.
أَنْتَ وَلِیِّی فِی الدُّنْیٰا وَ الْآخِرَةِ
16- آفرینندۀ هستی تنها حقیقت شایسته و توانمند برای سرپرستی و ولایت بر آدمیان
فٰاطِرَ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ أَنْتَ وَلِیِّی فِی الدُّنْیٰا وَ الْآخِرَةِ
یوسف(ع) پس از توصیف خداوند به پدید آورندۀ آسمانها و زمین او را ولیّ خویش میخواند تا به این حقیقت اشاره کند که: چون خدا خالق جهان است، ولیّ و سرپرست است.
17- برخورداری یوسف(ع) از قدرت و مکنت و بهرهمندی او از دانش تعبیر رؤیاها و تحلیل حوادث، پرتوی از ولایت خداوند بر او بود.
قَدْ آتَیْتَنِی مِنَ الْمُلْکِ وَ عَلَّمْتَنِی ... أَنْتَ وَلِیِّی فِی الدُّنْیٰا وَ الْآخِرَةِ
18- لزوم تسلیم شدن در برابر خداوند و احکام و مقدرات او
تَوَفَّنِی مُسْلِماً
«اسلام»(مصدر «مُسْلِماً» ) به معنای تسلیم شدن و انقیاد است.
نیاوردن متعلق «مُسْلِماً» برای رساندن شمول و عموم آن میباشد ؛ یعنی، تسلیم در برابر هر آنچه خداوند بخواهد فرمان دهد و یا تقدیر کند.
19- تسلیم خدا بودن در تمامی عمر و در حال مردن، از دعاها و درخواستهای
یوسف(ع) به درگاه خداوند
تَوَفَّنِی مُسْلِماً
20- تسلیم خدا بودن تا پایان عمر، از نعمتهای بزرگ الهی است.
تَوَفَّنِی مُسْلِماً
جملۀ «مرا در حال تسلیم بمیران» (توفنی مسلماً) کنایه از این است که من همواره تسلیم تو باشم به گونهای که در هر لحظه و شرایطی که جان دادم، با این وصف قرین بوده باشم.
21- خداوند، انسانها را میمیراند و جانشان را باز میگیرد.
تَوَفَّنِی مُسْلِماً
«توفی» به معنای گرفتن کامل و تمام است و مراد از آن میراندن میباشد ؛ چون میراندن آدمی، گرفتن جان و روح اوست.
22- زیستن با صالحان در سرای آخرت از نعمتهای گرانسنگ الهی است.
وَ أَلْحِقْنِی بِالصّٰالِحِینَ
جملۀ «أَلْحِقْنِی» پس از «تَوَفَّنِی مُسْلِماً» میرساند که مراد از الحاق، الحاق در قیامت و سرای آخرت است.
23- ملحق شدن به صالحان در سرای آخرت، از تقاضاهای یوسف(ع) در نیایشش به درگاه خداوند
وَ أَلْحِقْنِی بِالصّٰالِحِینَ
24- انسان باید برای تسلیم بودن در برابر خدا و عاقبت به خیر شدن و زیستن با صالحان در سرای آخرت، دعا کرده و به درگاه خدا نیایش کند.
تَوَفَّنِی مُسْلِماً وَ أَلْحِقْنِی بِالصّٰالِحِینَ
25- پذیرش ولایت خداوند، زمینهساز تسلیم شدن در برابر خدا و شایسته بودن برای همزیستی با صالحان در سرای آخرت
أَنْتَ وَلِیِّی فِی الدُّنْیٰا وَ الْآخِرَةِ تَوَفَّنِی مُسْلِماً وَ أَلْحِقْنِی بِالصّٰالِحِینَ
26- یاد کردن از نعمتهای خداوند و ستایش کردن او با صفاتی شایسته، از آداب دعا به درگاه اوست.
رَبِّ قَدْ آتَیْتَنِی مِنَ الْمُلْکِ ... فٰاطِرَ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ ...
تَوَفَّنِی مُسْلِماً وَ أَلْحِقْنِی بِالصّٰالِحِینَ
27- فرمانبرداری از خداوند و تسلیم او بودن،شرط درآمدن بهجرگۀ صالحاناست.
تَوَفَّنِی مُسْلِماً وَ أَلْحِقْنِی بِالصّٰالِحِینَ
28- «رَبِّ» ، «فٰاطِرَ» و «وَلِیِّی» از اسما و صفات خداوند
رَبِّ قَدْ آتَیْتَنِی مِنَ الْمُلْکِ ... فٰاطِرَ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ أَنْتَ وَلِیِّی فِی الدُّنْیٰا وَ الْآخِرَةِ
29- «عن عبّاس بن یزید قال : سمعت أباعبداللّٰه (ع ) یقول : بینا رسول اللّٰه (ص ) جالس فی أهل بیته إذ قال : أحب یوسف أن یستوثق لنفسه ... لما عزل له عزیز مصر عن مصر ... خرج إلی فلاة من الأرض فصلّی رکعات فلمّا فرغ رفع یده إلی السّماء فقال : «رب قد آتیتنی من الملک و علّمتنی من تأویل الأحادیث فاطر السماوات و الأرض أنت و لیی فی الدنیا و الآخرة» قال: فهبط إلیه جبرئیل فقال له: یا یوسف ما حاجتک؟ فقال: رب «تَوَفَّنِی مُسْلِماً وَ أَلْحِقْنِی بِالصّٰالِحِینَ» فقال أبوعبداللّٰه(ع) خشی الفتن ؛ (1)
عباس بن یزید گوید: از امام صادق(ع) شنیدم که میفرمود:
رسول خدا(ص) زمانی در جمع خانوادۀ خود نشسته بود که بیمقدمه فرمود: یوسف دوست داشت کار خود را محکم کند ... هنگامی که عزیز مصر به نفع او از ریاست مصر برکنار شد ... یوسف به بیانانی رفت و چند رکعت نماز خواند و چون فارغ شد، دست به سوی آسمان برداشت و گفت: «رَبِّ قَدْ آتَیْتَنِی ...». [پیامبر(ص)] فرمود: پس جبرئیل بر یوسف فرود آمد و به او گفت: ای یوسف! حاجت تو چیست؟ یوسف گفت:
پروردگارا! «تَوَفَّنِی مُسْلِماً وَ أَلْحِقْنِی بِالصّٰالِحِینَ» سپس امام صادق(ع) فرمود: یوسف از فتنهها ترسید».
کلیدواژهها:
آخرت؛ آسمان؛ اطاعت؛ اللّه؛ انسان؛ تسلیم؛ تعلیم؛ تقرب؛ جبرئیل(ع)؛ جهان؛ حمد؛ خانواده؛ خلقت؛ دعا؛ دنیا؛ دین؛ ذکر؛ رؤیا؛ رب/اسما و صفات؛ روح؛ زمین؛ شکر؛ صالحان؛ عزیز مصر؛ علم؛ فاطر/اسما و صفات؛ فتنه؛ قدرت؛ قصه در قرآن؛ قضا و قدر؛ مرگ؛ مصر؛ نعمت؛ نماز؛ ولایت؛ ولی/اسما و صفات؛ یوسف(ع)
ذٰلِکَ مِنْ أَنْبٰاءِ اَلْغَیْبِ نُوحِیهِ إِلَیْکَ وَ مٰا کُنْتَ لَدَیْهِمْ إِذْ أَجْمَعُوا أَمْرَهُمْ وَ هُمْ یَمْکُرُونَ (102)
این از خبرهای غیب است که آن را به تو وحی میکنیم؛ و تو آنگاه که [برادران یوسف] همداستان شدند و نیرنگ میکردند نزدشان نبودی.
102
1- داستانها و سرگذشتهای مهمی از تاریخ پیشینیان بر انسانها پوشیده و مخفی مانده است.
ذٰلِکَ مِنْ أَنْبٰاءِ الْغَیْبِ
«أَنْبٰاءِ» جمع نبأ است و «نبأ» - چنان که در مفردات راغب آمده - به خبری گفته میشود که دارای فایدۀ بزرگ باشد.
1) 1) . تفسیرعیاشی، ج 2، ص 199، ح 89 ؛ نورالثقلین، ج 2، ص 472، ح 220.
«غیب» ؛ یعنی، چیزی که از دید و حواس مردم پنهان باشد و از آن اطلاعی نداشته باشند. و «مِنْ» در «مِنْ أَنْبٰاءِ الْغَیْبِ» برای تبعیض است. بنابراین «ذٰلِکَ مِنْ أَنْبٰاءِ الْغَیْبِ» میرساند که آنچه بیان شده تنها بخشی از خبرهایی است که آن خبرها بر مردم پوشیده میباشد.
2- سرگذشت یوسف(ع)، سرگذشتی مهم در تاریخ بشریّت و مخفی مانده بر مردمان تا پیش از بعثت پیامبر(ص)
ذٰلِکَ مِنْ أَنْبٰاءِ الْغَیْبِ
«ذٰلِکَ» اشاره به داستان یوسف(ع) و قضایای رخ داده در روزگار آن حضرت است ؛ یعنی:«ذلک النبأ من أنباء الغیب».
3- خداوند، داستان یوسف(ع) را از طریق وحی برای پیامبر(ص) تشریح کرد.
ذٰلِکَ مِنْ أَنْبٰاءِ الْغَیْبِ نُوحِیهِ إِلَیْکَ
4- قرآن منبعی برای آشنایی به تاریخ بشر و شناخت رویدادهای مهم تاریخی و حوادث مخفی مانده برای بشر
ذٰلِکَ مِنْ أَنْبٰاءِ الْغَیْبِ نُوحِیهِ إِلَیْکَ
5- پیامبر(ص) پیش از نزول قرآن، از خصوصیات و حقایق داستان یوسف(ع) اطلاعی نداشت.
وَ مٰا کُنْتَ لَدَیْهِمْ إِذْ أَجْمَعُوا أَمْرَهُمْ
جملۀ «مٰا کُنْتَ لَدَیْهِمْ» (نزد آنان نبودی) کنایه از بیخبر بودن پیامبر(ص) از داستان یوسف(ع) است.
6- آگاه نبودن پیامبر(ص) به حقایق داستان یوسف پیش از نزول قرآن، دلیلی روشن بر الهی بودن قرآن
ذٰلِکَ مِنْ أَنْبٰاءِ الْغَیْبِ نُوحِیهِ إِلَیْکَ وَ مٰا کُنْتَ لَدَیْهِمْ
جملۀ حالیۀ «وَ مٰا کُنْتَ لَدَیْهِمْ» به منزلۀ تعلیل برای «نُوحِیهِ إِلَیْکَ» است ؛ یعنی، از نشانههای این حقیقت که قرآن وحی الهی است آن است که تو از داستان یوسف(ع) بیخبر بودی ؛ ولی آن را به بهترین وجه آوردی و این جز از طریق وحی امکانپذیر نبود.
7- تصمیم و عزم برادران یوسف بر توطئه و مکر علیه وی
إِذْ أَجْمَعُوا أَمْرَهُمْ وَ هُمْ یَمْکُرُونَ
«اجماع» (مصدر «أَجْمَعُوا» ) به معنای تصمیم گرفتن و مهیّای انجام کاری شدن است. مراد از ضمیرهای جمع در جملۀ «أَجْمَعُوا ...» برادران یوسف است. گرچه این احتمال نیز بعید به نظر نمیرسد که مقصود از آن ضمیرها علاوه بر برادران، زلیخا و هیأت حاکمۀ مصر نیز باشد.
8- جلسۀ توطئه و مکر برادران یوسف علیه او، مخفیماندهترین قسمت داستان یوسف(ع) تا پیش از نزول قرآن
إِذْ أَجْمَعُوا أَمْرَهُمْ وَ هُمْ یَمْکُرُونَ
یاد کردن از این قسمت داستان یوسف (جلسۀ توطئه و مکر برادران علیه وی) پس از بیان اینکه داستان یوسف از اخبار
غیبی است، میتواند اشاره به این معنا باشد که این قسمت داستان از مخفی ماندهترین قسمتهای آن میباشد.
9- بیان قرآن دربارۀ مکرها و توطئههای برادران یوسف، زلیخا و هیأت حاکمۀ مصر علیه او، دلیلی بس روشن بر وحی بودن و الهی بودن آن
مٰا کُنْتَ لَدَیْهِمْ إِذْ أَجْمَعُوا أَمْرَهُمْ وَ هُمْ یَمْکُرُونَ
جملۀ «وَ مٰا کُنْتَ لَدَیْهِمْ ...» به منزلۀ تعلیل برای «ذٰلِکَ مِنْ أَنْبٰاءِ الْغَیْبِ ...» است.
کلیدواژهها:
تاریخ؛ جهل؛ حکومت؛ زلیخا؛ شناخت؛ غیب؛ قرآن؛ قصه در قرآن؛ محمّد(ص)؛ مصر؛ مکر؛ وحی؛ یوسف(ع)
وَ مٰا أَکْثَرُ اَلنّٰاسِ وَ لَوْ حَرَصْتَ بِمُؤْمِنِینَ (103)
و بیشتر این مردم - هر چند [بر ایمانشان]حریص باشی - ایمان نخواهند آورد.
103
1- اکثر مردم به قرآن و وحی الهی، ایمان نمیآورند.
وَ مٰا أَکْثَرُ النّٰاسِ ... بِمُؤْمِنِینَ
متعلق «مؤمنین» به قرینۀ آیۀ قبل (نُوحِیهِ إِلَیْکَ) و نیز آیۀ بعد (إِنْ هُوَ ...) قرآن و وحی الهی است.
2- علاقۀ شدید پیامبر(ص) به ایمان آوردن مردم و تلاش وافر او بیتأثیر در اکثر آنان
وَ مٰا أَکْثَرُ النّٰاسِ وَ لَوْ حَرَصْتَ بِمُؤْمِنِینَ
«حرص»به معنای علاقۀ شدید به چیزی و تلاش برای دستیابی به آن است.
3- ایمان نیاوردن اکثر مردم، ریشه در حقناپذیری آنان دارد، نه قصوری از جانب پیامبر(ص) در تبلیغ و نه ناتمام بودن برهان بر حقانیّت قرآن
ذٰلِکَ مِنْ أَنْبٰاءِ الْغَیْبِ ... وَ مٰا أَکْثَرُ النّٰاسِ وَ لَوْ حَرَصْتَ بِمُؤْمِنِینَ
آیۀ قبل بیان داشت که حقانیّت قرآن و الهی بودن آن امری روشن است و جملۀ «وَ لَوْ حَرَصْتَ» میرساند که پیامبر(ص) در ابلاغ دین تلاشی پیگیر داشت. این دو حقیقت بیانگر آن است که حجت بر مردم تمام است و ایمان نیاوردن آنان، نشانۀ حقناپذیری ایشان است.
4- خداوند با بیان مکر برادران یوسف علیه وی، تسلّی دهندۀ پیامبر(ص) بر مخالفت مردمان با وی
إِذْ أَجْمَعُوا أَمْرَهُمْ وَ هُمْ یَمْکُرُونَ . وَ مٰا أَکْثَرُ النّٰاسِ وَ لَوْ حَرَصْتَ بِمُؤْمِنِینَ
برداشت فوق، مقتضای ارتباط میان «مٰا أَکْثَرُ النّٰاسِ ...» با خصوص مکر برادران یوسف علیه وی (و هم یمکرون) است و
به این نکته اشاره دارد که: ای پیامبر! آنان که فرزندان یعقوب پیامبر بودند با پدر و برادرشان آن گونه رفتار کردند، پس مبادا از ایمان نیاوردن مردم اندوهگین باشی و خود را مقصر پنداری چرا که عموم مردم حقناپذیرند.
5- غرور و خودپسندی مردمان، از ریشههای ایمان نیاوردن آنان به پیامبر(ص) و قرآن *
وَ مٰا أَکْثَرُ النّٰاسِ وَ لَوْ حَرَصْتَ بِمُؤْمِنِینَ
آیۀ مورد بحث میتواند به عنوان یکی از نتایج نقل داستان یوسف و برادرانش مطرح باشد و در آن داستان بیان شد که یکی از علل برخورد برادران یوسف با وی غرور و خودبرتربینی آنان بود (و نحن عصبة) بنابراین «مٰا أَکْثَرُ النّٰاسِ» پس از نقل آن داستان اشاره به این معنا دارد که از علل ایمان نیاوردن مردم مکه به پیامبر(ص) غرور و خودبرتربینی ایشان بوده است.
6- حسادت مردم مکه بر پیامبر(ص) از ریشههای ایمان نیاوردن ایشان به آن حضرت *
وَ مٰا أَکْثَرُ النّٰاسِ وَ لَوْ حَرَصْتَ بِمُؤْمِنِینَ
برداشت فوق با توجه به توضیحی که در شمارۀ قبل آورده شد معلوم میشود.
کلیدواژهها:
اتمام حجت؛ اکثریت؛ ایمان؛ حرص؛ حسد؛ حق؛ دوستی؛ دین؛ غرور؛ قرآن؛ قصه در قرآن؛ کفر؛ محمّد(ص)؛ مکر؛ مکه؛ یوسف(ع)
وَ مٰا تَسْئَلُهُمْ عَلَیْهِ مِنْ أَجْرٍ إِنْ هُوَ إِلاّٰ ذِکْرٌ لِلْعٰالَمِینَ (104)
و تو در برابر این [تبلیغ رسالتت] هیچ مزدی از آنان درخواست نمیکنی. این[قرآن] جز وسیلۀ تذکّری برای جهانیان نیست.
104
1- پیامبر(ص) کمترین مزدی برای ابلاغ قرآن و تعالیم وحی درخواست نمیکرد.
وَ مٰا تَسْئَلُهُمْ عَلَیْهِ مِنْ أَجْرٍ
«سؤال» و مشتقات آن هرگاه بدون حرف «عن» متعدی شوند - چنان چه در آیۀ شریفه این گونه است - به معنای مطالبه و درخواست خواهند بود. کلمۀ «أَجْرٍ» نکره و پس از نفی واقع شده و لذا دلالت بر عموم دارد و کمترین مزد را نیز شامل میشود. «مِنْ» زایده نیز این معنا را تأکید میکند.
2- کافران هیچ عذر و بهانهای برای ایمان نیاوردن به قرآن و پیامبر(ص) نداشتند.
وَ مٰا أَکْثَرُ النّٰاسِ وَ لَوْ حَرَصْتَ بِمُؤْمِنِینَ . وَ مٰا تَسْئَلُهُمْ عَلَیْهِ مِنْ أَجْرٍ
آیۀ 102 عهدهدار اثبات حقانیّت قرآن در رسالت پیامبر(ص) بود و آیۀ 103 اشاره به این معنا داشت که قرآن و تعالیم وحی به واسطۀ پیامبر(ص) به مردم ابلاغ شد. آیۀ مورد بحث بیانگر این است که هیچ هزینهای از آنان مطالبه نشد ؛ یعنی، راه هر
عذر و بهانهای برای ایمان نیاوردن کافران مسدود بود.
3- مبلغان دینی باید از دریافت مزد برای ابلاغ دین و تعالیم قرآن پرهیز کنند.
وَ مٰا تَسْئَلُهُمْ عَلَیْهِ مِنْ أَجْرٍ
4- اسلام و تعالیم قرآن جهانی است و محدود به زمان، مکان و طایفهای نیست.
إِنْ هُوَ إِلاّٰ ذِکْرٌ لِلْعٰالَمِینَ
5- معارف قرآن و احکام آن، حقایقی است که باید آنها را فرا گرفت و همواره به خاطر داشت.
إِنْ هُوَ إِلاّٰ ذِکْرٌ لِلْعٰالَمِینَ
«ذِکْرٌ» به علم و معرفتی گفته میشود که در ذهن حاضر باشد و از آن غفلت نشود. توصیف قرآن به این که ذکر است، اشاره به این دارد که حقایق آن باید آموخته شود و از یاد نرود و از آن غفلت نشود.
6- تبلیغ قرآن نباید وسیلۀ درآمدهای مادی قرار گیرد.
وَ مٰا تَسْئَلُهُمْ عَلَیْهِ مِنْ أَجْرٍ إِنْ هُوَ إِلاّٰ ذِکْرٌ لِلْعٰالَمِینَ
حصر در جملۀ «إِنْ هُوَ ...» حصر اضافی و نسبی است که به قرینۀ جملۀ «وَ مٰا تَسْئَلُهُمْ ...» میتوان گفت: مقصود این است که قرآن را خداوند بر پیامبر(ص) نازل کرد تا حقایق آن را به مردم بیاموزد و ابلاغ کند نه اینکه آن را وسیلۀ کسب معاش قرار دهد و پیامبر(ص) نیز همین گونه عمل کرد (مٰا تَسْئَلُهُمْ ...) .
7- اختصاص نداشتن قرآن به مردم عصر بعثت، از دلایل شایسته نبودن درخواست مزد از ایشان در قبال ابلاغ آن
وَ مٰا تَسْئَلُهُمْ عَلَیْهِ مِنْ أَجْرٍ إِنْ هُوَ إِلاّٰ ذِکْرٌ لِلْعٰالَمِینَ
برداشت فوق، مقتضای ارتباط میان «دریافت نکردن مزد رسالت» و «جهانی بودن قرآن» است ؛ یعنی، چون قرآن برای همۀ مردم و برای همۀ عصرهاست، شایسته نیست مزد آن از گروه و طایفهای خاص گرفته شود.
8- ایمان نیاوردن گروهی از مردم حتی اکثریت آنان در یک زمان، نباید مبلغان دینی را دلسرد کرده و مأیوس کند.
وَ مٰا أَکْثَرُ النّٰاسِ وَ لَوْ حَرَصْتَ بِمُؤْمِنِینَ ... إِنْ هُوَ إِلاّٰ ذِکْرٌ لِلْعٰالَمِینَ
جملۀ «إِنْ هُوَ إِلاّٰ ذِکْرٌ لِلْعٰالَمِینَ» - که دلالت بر جهانی بودن قرآن و اسلام دارد و اختصاص آن را به مردم مکه و عصر بعثت نفی میکند - اشاره به این نکته دارد که: ای پیامبر! از ایمان نیاوردن اکثریت مردم مکه ناراحت مباش و مأیوس نشو ؛ چرا که قرآن مخصوص این مردم نیست و از آنِ همۀ عالم است.
اینها ایمان نیاوردند، سراغ دیگران باید رفت.
کلیدواژهها:
اجرت؛ اسلام؛ امید؛ ایمان؛ تبلیغ؛ تعلیم؛ ذکر؛ قرآن؛ کفر؛ محمّد(ص)
وَ کَأَیِّنْ مِنْ آیَةٍ فِی اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ یَمُرُّونَ عَلَیْهٰا وَ هُمْ عَنْهٰا مُعْرِضُونَ (105)
و چه بسیار نشانههایی [از قدرت خدا] در آسمانها و زمین است که بر آنها میگذرند در حالی که از آنها رویگردانند.
105
1- آسمانها و زمین، دربردارندۀ آیات و نشانههایی بسیار بر قدرت، ربوبیت و تدبیر خداوند است.
وَ کَأَیِّنْ مِنْ آیَةٍ فِی السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ
«کَأَیِّنْ» کنایه از عدد است و دلالت بر کثرت دارد. این کلمه مبتدا و عبارت «فِی السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ» خبر آن است و «مِنْ آیَةٍ» تمییز آن میباشد. مقصود از «آیَةٍ» به قرینۀ «وَ مٰا یُؤْمِنُ أَکْثَرُهُمْ بِاللّٰهِ إِلاّٰ وَ هُمْ مُشْرِکُونَ» در آیۀ بعد، آیت و نشان بر قدرت، ربوبیت و تدبیر خداوند است.
2- آیات قدرت و ربوبیت خدا در هستی همواره در مرآیٰ و منظر انسانهاست.
وَ کَأَیِّنْ مِنْ آیَةٍ فِی السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ یَمُرُّونَ عَلَیْهٰا
«مرور» به معنای گذر کردن است و گذر کردن مردم بر آیات و نشانههاملازم با مشاهدهکردن آنهاست. گفتهشده از آنجا که انسانها بر آیات آسمانی عبور نمیکنند، جملۀ «یَمُرُّونَ عَلَیْهٰا» دربارۀ آن آیات کنایه از «مشاهده می کنند» است.
3- کفرپیشگان، در آیات و نشانههای قدرت و ربوبیت خدا تأمل نمیکنند و دلالت آنها را بر توحید درنمییابند.
یَمُرُّونَ عَلَیْهٰا وَ هُمْ عَنْهٰا مُعْرِضُونَ
«اعراض» (مصدر «مُعْرِضُونَ» ) به معنای رویگرداندن است و رویگرداندن از نشانههای قدرت و ربوبیت خدا به معنای تأمل نکردن در آنها و درک نکردن دلالتشان بر یکتایی خداوند است.
4- آنان که با مشاهدۀ نشانههای قدرت و ربوبیت خدا در آسمانها و زمین به توحید و یکتایی خداوند پی نبرند، سزاوار سرزنش و نکوهشند.
وَ کَأَیِّنْ مِنْ آیَةٍ فِی السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ یَمُرُّونَ عَلَیْهٰا وَ هُمْ عَنْهٰا مُعْرِضُونَ
لحن آیۀ شریفه گویای مذمت و سرزنش است.
5- زمین در حرکت است و انسانها را بر آیات آسمانی عبور میدهد.
کَأَیِّنْ مِنْ آیَةٍ فِی السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ یَمُرُّونَ عَلَیْهٰا
چنان چه جملۀ «یَمُرُّونَ عَلَیْهٰا» را به معنای حقیقی آن و نه معنای کناییاش (مشاهده میکنند) حمل کنیم، حاکی از حرکت زمین خواهد بود ؛ زیرا مرور بر آیات آسمانی با این معنا سازگار میباشد که زمین حرکت کند و انسانها به واسطۀ
حرکت آن بر آیات آسمانی عبور نمایند.
6- جهان آفرینش، دارای آسمانهای متعدد
کَأَیِّنْ مِنْ آیَةٍ فِی السَّمٰاوٰاتِ
کلیدواژهها:
آسمان؛ آیات خدا؛ توحید؛ جهان؛ زمین؛ کفر؛ ملامت
وَ مٰا یُؤْمِنُ أَکْثَرُهُمْ بِاللّٰهِ إِلاّٰ وَ هُمْ مُشْرِکُونَ (106)
وبیشترشان به خدا ایمان نمیآورند مگر اینکه در همان حال مشرکند.
106
1- بیشتر معتقدان و معترفان به وجود خدا برای او شریک میپندارند.
وَ مٰا یُؤْمِنُ أَکْثَرُهُمْ بِاللّٰهِ إِلاّٰ وَ هُمْ مُشْرِکُونَ
2- بیشتر مؤمنان و موحدان، توحید را به گونهای با شرک درمیآمیزند.
وَ مٰا یُؤْمِنُ أَکْثَرُهُمْ بِاللّٰهِ إِلاّٰ وَ هُمْ مُشْرِکُونَ
3- موحدانی که توحیدشان خالص و از هر گونه شرک پیراسته باشد اندکند.
وَ مٰا یُؤْمِنُ أَکْثَرُهُمْ بِاللّٰهِ إِلاّٰ وَ هُمْ مُشْرِکُونَ
4- لزوم تلاش برای پیراسته ساختن عقیدۀ توحیدی از هر گونه شرک
وَ مٰا یُؤْمِنُ أَکْثَرُهُمْ بِاللّٰهِ إِلاّٰ وَ هُمْ مُشْرِکُونَ
5- «عن أبی عبداللّٰه (ع ) أنّها نزلت فی مشرکی العرب إذ سُئلوا من خلق السّماوات و الأرض و ینزل المطر؟ قالوا: اللّٰه ثم هم یشرکون و کانوا یقولون فی تلبیتهم : لبّیک لا شریک لک إلّاشریکاً هو لک تملکه و ما ملک ؛ (1)
از امام صادق (ع ) [دربارة سخن خدای تعالی «وَ مٰا یُؤْمِنُ أَکْثَرُهُمْ بِاللّٰهِ إِلاّٰ وَ هُمْ مُشْرِکُونَ» ] روایت شده که: این آیه دربارۀ مشرکان عرب نازل شده است، هنگامی که از آنان سؤال شد:
چه کسی آسمانها و زمین را خلق کرده و باران را نازل میکند؟ گفتند: خدا، سپس شرک میورزیدند و در تلبیۀ خود میگفتند:
لبیک شریکی برای تو نیست مگر شریکی که او از آنِ توست.
تو مالک اویی و مالک آنچه که او مالک است».
6- «عن أبی عبداللّٰه (ع ) أنّهم أهل الکتاب آمنوا باللّٰه و الیوم الآخر و التّوراة و الإنجیل ثم أشرکوا بإنکار القرآن و إنکار نبوّة نبیّنا محمّد(ص ) ؛ (2)
از امام صادق (ع ) دربارة سخن خدای تعالی : «وَ مٰا یُؤْمِنُ أَکْثَرُهُمْ بِاللّٰهِ إِلاّٰ وَ هُمْ مُشْرِکُونَ» روایت شده که: آنان اهلکتاب هستند که به خدا و روز واپسین و تورات و انجیل ایمان آوردند، سپس با انکار قرآن و نبوت پیامبر ما حضرت محمد(ص) مشرک شدند».
7- «عن أبی الحسن الرّضا(ع ) قال : إنّه شرک لا یبلغ به الکفر ؛ (1)
از امام رضا(ع ) [دربارة سخن خدای تعالی «وَ مٰا یُؤْمِنُ أَکْثَرُهُمْ بِاللّٰهِ إِلاّٰ وَ هُمْ مُشْرِکُونَ» ] روایت شده که فرمود: مراد شرکی است که دارندۀ آن به وسیلۀ آن به کفر نمیرسد».
8- «عن أبی جعفر(ع ): فی قول اللّٰه تبارک و تعالی : «وَ مٰا یُؤْمِنُ أَکْثَرُهُمْ بِاللّٰهِ إِلاّٰ وَ هُمْ مُشْرِکُونَ» قال: شرک طاعة و لیس شرک عبادة و المعاصی الّتی یرتکبون شرک طاعة أطاعوا فیها الشّیطان فأشرکوا باللّٰه فی الطّاعة لغیره ... ؛ (2)
از امام باقر(ع) دربارۀ سخن خدای تبارک و تعالی: «وَ مٰا یُؤْمِنُ أَکْثَرُهُمْ بِاللّٰهِ إِلاّٰ وَ هُمْ مُشْرِکُونَ» روایت شده که فرمود: مراد شرک طاعت است نه شرک عبادت. و گناهانی را که مرتکب میشوند شرک طاعت است که در آنها شیطان را اطاعت کردهاند، پس با اطاعت از غیر خدا برای خدا شریک قرار دادهاند...».
9- «عن أبی عبداللّٰه (ع ): ... «وَ مٰا یُؤْمِنُ أَکْثَرُهُمْ بِاللّٰهِ إِلاّٰ وَ هُمْ مُشْرِکُونَ» فهم الّذین یلحدون فی أسمائه بغیر علم فیضعونها غیر مواضعها ... ؛ (3)
از امام صادق(ع) دربارۀ سخن خدای تعالی:... «وَ مٰا یُؤْمِنُ أَکْثَرُهُمْ بِاللّٰهِ إِلاّٰ وَ هُمْ مُشْرِکُونَ» روایت شده است: آنان کسانیاند که در مورد نامهای خدا بدون آگاهی به راه کج میروند و آن نامها را در غیر جای خود به کار میبرند ...».
10- «عن أبی عبداللّٰه (ع ) فی قوله : «وَ مٰا یُؤْمِنُ أَکْثَرُهُمْ بِاللّٰهِ إِلاّٰ وَ هُمْ مُشْرِکُونَ» قال:
هو الرّجل یقول: لولا فلان لهلکت و لولا فلان لأصبت کذا و کذا و لولا فلان لضاع عیالی ... ؛ (4)
از امام صادق(ع) دربارۀ سخن خدا «وَ مٰا یُؤْمِنُ أَکْثَرُهُمْ بِاللّٰهِ إِلاّٰ وَ هُمْ مُشْرِکُونَ» روایت شده که فرمود: مقصود کسی است که میگوید: اگر فلانی نبود، هلاک میشدم و اگر فلانی نبود، بر سر من چنین و چنان میآمد و اگر فلانی نبود، اهل و عیال من از بین رفته بودند ...».
11- «عن یعقوب بن شعیب قال : سألت أباعبداللّٰه (ع ) «وَ مٰا یُؤْمِنُ أَکْثَرُهُمْ بِاللّٰهِ إِلاّٰ وَ هُمْ مُشْرِکُونَ» قال: کانوا یقولون: نمطر
بنوء کذا و بنوء (1)کذا ومنها أنّهم کانوا یأتون الکُهّان فیصدّقونهم فیمایقولون؛ (2)
یعقوب بن شعیب گوید: از امام صادق(ع) دربارۀ سخن خدا: «وَ مٰا یُؤْمِنُ أَکْثَرُهُمْ بِاللّٰهِ إِلاّٰ وَ هُمْ مُشْرِکُونَ» سؤال کردم حضرت فرمود: آنان میگفتند: باران بر ما میبارد به خاطر فلان حالت فلان ستاره و فلان ستاره و دیگر آن که آنان به نزد کاهنان میآمدند و سخن آنان را میپذیرفتند».
کلیدواژهها:
آسمان؛ اطاعت؛ اکثریت؛ اللّه؛ انجیل؛ اهل کتاب؛ ایمان؛ بادیهنشین؛ باران؛ توحید؛ تورات؛ حج؛ خانواده؛ خلقت؛ زمین؛ ستاره؛ شرک؛ شیطان؛ ضلالت؛ عبادت؛ علم؛ قرآن؛ کفر؛ کهانت؛ گناه؛ محمّد(ص)؛ مرگ؛ نبوت
أَ فَأَمِنُوا أَنْ تَأْتِیَهُمْ غٰاشِیَةٌ مِنْ عَذٰابِ اَللّٰهِ أَوْ تَأْتِیَهُمُ اَلسّٰاعَةُ بَغْتَةً وَ هُمْ لاٰ یَشْعُرُونَ (107)
پس آیا ایمنند از این که عذابی فراگیر از جانب خدا به سراغشان بیاید، یا قیامت - در حالی که بیخبرند - به ناگاه بر آنان در رسد؟
107
1- انکار کنندگان قرآن و رسالت پیامبر(ص) در خطر گرفتار شدن به عذابهای دنیوی (عذاب استیصال) و اخرویاند.
أَ فَأَمِنُوا أَنْ تَأْتِیَهُمْ غٰاشِیَةٌ مِنْ عَذٰابِ اللّٰهِ أَوْ تَأْتِیَهُمُ السّٰاعَةُ
ضمیر در «أَ فَأَمِنُوا» میتواند به «أَکْثَرُ النّٰاسِ» در آیۀ 103 باز گردد. در این صورت مقصود از آن ضمیر کسانیاند که به قرآن و وحی الهی و رسالت پیامبر(ص) کافر شدند و آنها را انکار کردند.
2- مشرکان، در خطر گرفتار آمدن به عذابهای الهی در دنیا و آخرتند.
أَ فَأَمِنُوا أَنْ تَأْتِیَهُمْ غٰاشِیَةٌ مِنْ عَذٰابِ اللّٰهِ أَوْ تَأْتِیَهُمُ السّٰاعَةُ
برداشت فوق بر این اساس است که مراد ضمیر در «أَ فَأَمِنُوا» مشرکانی باشند که در آیۀ قبل از آنان سخن گفته شد.
3- عذابهای الهی، عذابهایی فراگیر است و مستحقان آن را احاطه خواهد کرد.
أَ فَأَمِنُوا أَنْ تَأْتِیَهُمْ غٰاشِیَةٌ مِنْ عَذٰابِ اللّٰهِ
«غٰاشِیَةٌ» به معنای فراگیرنده است. این کلمه، صفت برای موصوفی محذوف میباشد که به قرینۀ «عَذٰابِ اللّٰهِ» آن موصوف «عقوبة» و مانند آن است. حرف «مِنْ» میتواند برای تبعیض باشد و نیز محتمل است بیانیه باشد. بر اساس
احتمال دوم، استفادۀ برداشت فوق از آیۀ شریفه روشن و بدون ابهام است.
4- مشرکان و کافران، نمیتوانند از عذابهای الهی بگریزند و خویشتن را از آن مصون دارند.
أَنْ تَأْتِیَهُمْ غٰاشِیَةٌ مِنْ عَذٰابِ اللّٰهِ
توصیف عذاب الهی به فراگیرنده، اشاره به این حقیقت دارد که نمیتوان از آن فرار کرد و خویشتن را از رنج آن رهانید.
5- احساس امنیت کافران و مشرکان از عذابهای الهی در دنیا و فرا رسیدن عذابهای اخروی، امری شگفت و نابجاست.
أَ فَأَمِنُوا أَنْ تَأْتِیَهُمْ غٰاشِیَةٌ مِنْ عَذٰابِ اللّٰهِ أَوْ تَأْتِیَهُمُ السّٰاعَةُ
همزۀ استفهام در «أَ فَأَمِنُوا» میتواند انکار توبیخی باشد و محتمل است برای بیان تعجب ایراد شده باشد ؛ یعنی، جای شگفتی است که از ناحیۀ خداوند احساس امنیت میکنند و حال آن که علی رغم وجود برهان بر توحید و حقانیت رسالت، از پذیرش توحید و رسالت سرباز میزنند.
6- قیامت، ناگهانی و در حال بیخبری انسانها تحقق مییابد.
أَوْ تَأْتِیَهُمُ السّٰاعَةُ بَغْتَةً وَ هُمْ لاٰ یَشْعُرُونَ
«بَغْتَةً» به معنای هجوم ناگهانی و بدون اطلاع قبلی است. جملۀ «وَ هُمْ لاٰ یَشْعُرُونَ» حال مؤکده است ؛ زیرا توجه نداشتن از «بَغْتَةً» معلوم میشود.
7- دانش بشر ناتوان از پیشبینی زمان برپایی قیامت حتی به صورت احتمال
أَوْ تَأْتِیَهُمُ السّٰاعَةُ بَغْتَةً وَ هُمْ لاٰ یَشْعُرُونَ
در صورتی میتوان گفت چیزی ناگهانی و بیخبر تحقق یافت که آدمی زمان تحقق آن را حتی به صورت احتمال و حدس تعیین نکرده باشد.
8- وجود دلایل روشن بر توحید و حقانیت قرآن و رسالت پیامبر(ص)، مانع هر گونه بهانهای برای انکار آنها و موجب استحقاق کافران و مشرکان به عذابهای الهی است.
وَ مٰا أَکْثَرُ النّٰاسِ ... بِمُؤْمِنِینَ ... وَ مٰا یُؤْمِنُ أَکْثَرُهُمْ بِاللّٰهِ إِلاّٰ وَ هُمْ مُشْرِکُونَ . أَ فَأَمِنُوا
حرف «فاء»در «أَ فَأَمِنُوا» استحقاق عذاب را بر آیۀ «ذٰلِکَ مِنْ أَنْبٰاءِ الْغَیْبِ ...» - که حاوی برهان بر حقانیّت قرآن و رسالت پیامبر(ص) است و آیۀ «وَ کَأَیِّنْ مِنْ آیَةٍ ...» - که دربردارندۀ دلیل بر توحید میباشد - مترتّب کرده است ؛ یعنی، چون اتمام حجت شده، عذر و بهانهای در کار نیست و کفرپیشگان مستحق عذابند.
کلیدواژهها:
آخرت؛ اتمام حجت؛ اللّه؛ امنیت؛ انسان؛ تکذیب؛ توحید؛ حق؛ دنیا؛ شرک؛ شعور؛ عذاب؛ علم؛ قرآن؛ قیامت؛ کفر؛ محمّد(ص)؛ وحی
قُلْ هٰذِهِ سَبِیلِی أَدْعُوا إِلَی اَللّٰهِ عَلیٰ بَصِیرَةٍ أَنَا وَ مَنِ اِتَّبَعَنِی وَ سُبْحٰانَ اَللّٰهِ وَ مٰا أَنَا مِنَ اَلْمُشْرِکِینَ (108)
بگو: این است راه من، که من و هر که پیرو من است از روی بصیرت به سوی خدا دعوت میکنیم، و منزّه است خدا، و من از مشرکان نیستم.
108
1- ابلاغ توحید، تبلیغ قرآن و مبارزه با شرک، وظیفۀ پیامبر(ص) و راه و رسم او بود.
قُلْ هٰذِهِ سَبِیلِی
«هٰذِهِ» اشاره به مطالبی است که آیات قبل به آنها اشاره داشت. از جملۀ آنهاست: ابلاغ توحید، نفی شرک، تبلیغ قرآن و تعالیم وحی.
2- فراخوانی مردم به خدا و سوق دادن آنان به سوی او، وظیفۀ پیامبر(ص) و راه و رسم او بود.
أَدْعُوا إِلَی اللّٰهِ
3- توحید خالص و پیراسته از هر گونه شرک، ایمان به قرآن و وحی، راه رسیدن به خداست.
وَ مٰا أَکْثَرُ النّٰاسِ وَ لَوْ حَرَصْتَ بِمُؤْمِنِینَ ... وَ مٰا یُؤْمِنُ أَکْثَرُهُمْ بِاللّٰهِ إِلاّٰ وَ هُمْ مُشْرِکُونَ ... قُلْ هٰذِهِ سَبِیلِی أَدْعُوا إِلَی اللّٰهِ
4- پیامبر(ص) وظیفهدار اعلام صریح مواضع عقیدتی برنامۀ رسالت خویش
قُلْ هٰذِهِ سَبِیلِی أَدْعُوا إِلَی اللّٰهِ ... وَ مٰا أَنَا مِنَ الْمُشْرِکِینَ
برداشت فوق از کلمۀ «قُلْ» استفاده شده است.
5- پیامبر(ص) بر عقیدۀ توحیدی خویش و نفی شرک و نیز لزوم فراخوانی مردم به توحید و مبارزه با شرک، از دلیل و حجّتی روشن برخوردار بود.
قُلْ هٰذِهِ سَبِیلِی أَدْعُوا إِلَی اللّٰهِ عَلیٰ بَصِیرَةٍ أَنَا وَ مَنِ اتَّبَعَنِی
«بَصِیرَةٍ» به معنای حجت و دلیل روشن است (لسانالعرب).
آیات قبل و نیز آیۀ مورد بحث، بیانگر متعلق «بَصِیرَةٍ» است که در برداشت، برخی از آنها آورده شد. قابل ذکر است که در ترکیب این فراز چند نظر ابراز شده است. از جمله اینکه «عَلیٰ بَصِیرَةٍ» خبر برای «أَنَا» و «مَنِ اتَّبَعَنِی» عطف بر «أَنَا» است ؛ یعنی: «أنا و من اتبعنی علی بصیرة».
6- پیروان پیامبر(ص) مردمانی موحّد و بهرهمند از دلیل و حجّت بر عقیدۀ توحیدی خویش
عَلیٰ بَصِیرَةٍ أَنَا وَ مَنِ اتَّبَعَنِی
7- بصیرت امتها در گرو بصیرت رهبران ایشان است.
عَلیٰ بَصِیرَةٍ أَنَا وَ مَنِ اتَّبَعَنِی
نیاوردن «عَلیٰ بَصِیرَةٍ» در «مَنِ اتَّبَعَنِی» علیرغم مقصود بودن آن، اشاره به این دارد که بصیرت پیروان پیامبر (رهبر) در گرو بصیرت اوست.
8- لزوم بهرهمندی رهبران جامعۀ اسلامی و مبلغان دینی از بصیرت و بینایی و داشتن حجت روشن بر اتخاذ راهها و روشها
قُلْ هٰذِهِ سَبِیلِی أَدْعُوا إِلَی اللّٰهِ عَلیٰ بَصِیرَةٍ أَنَا
9- پیروان پیامبر(ص) موظف به فراخوانی مردم به توحید و مبارزه با شرک
أَدْعُوا إِلَی اللّٰهِ عَلیٰ بَصِیرَةٍ أَنَا وَ مَنِ اتَّبَعَنِی
برداشت فوق، بر این اساس است که «عَلیٰ بَصِیرَةٍ» متعلق به «أَدْعُوا» باشد. بر این مبنا «أَنَا» تأکید برای ضمیر «أَدْعُوا» و «مَنِ اتَّبَعَنِی» عطف بر فاعل «أَدْعُوا» میشود ؛ یعنی:«أنا أدعوا إلی اللّٰه علی بصیرة و من اتبعنی یدعو إلی اللّٰه علی بصیرة».
10- لزوم مبتنی کردن عقاید دینی بر حجّت و دلیل روشن
عَلیٰ بَصِیرَةٍ أَنَا وَ مَنِ اتَّبَعَنِی
11- فراخوانی مردم به توحید و مبارزه با شرک، نشانۀ صداقت در پیروی از پیامبر(ص) است.
أَدْعُوا إِلَی اللّٰهِ عَلیٰ بَصِیرَةٍ أَنَا وَ مَنِ اتَّبَعَنِی
12- خداوند از هر عیب و نقصی منزّه و از داشتن شریک مبرّاست.
وَ سُبْحٰانَ اللّٰهِ وَ مٰا أَنَا مِنَ الْمُشْرِکِینَ
«سُبْحٰانَ» به معنای تسبیح (منزّه دانستن از نقص و عیب) است. این کلمه مفعول مطلق برای فعل محذوف (اسبح و یا نسبح) میباشد ؛ یعنی: اسبح و یا نسبح اللّٰه تسبیحاً. از مصادیق مورد نظر برای عیب و نقص، شریک داشتن است. قابل ذکر است که جملۀ «سُبْحٰانَ اللّٰهِ» عطف بر «هٰذِهِ سَبِیلِی» است ؛ یعنی: «قل سبحان اللّٰه».
13- پیامبر(ص) هرگز در زمرۀ مشرکان نبود.
وَ مٰا أَنَا مِنَ الْمُشْرِکِینَ
14- توحید و نفی شرک، اساس دین اسلام
قُلْ هٰذِهِ سَبِیلِی ... وَ مٰا أَنَا مِنَ الْمُشْرِکِینَ
کلیدواژهها:
اخلاص؛ اللّه؛ امامت؛ امت؛ ایمان؛ بصیرت؛ پیروی؛ تبلیغ؛ تقرب؛ تنزیه؛ توحید؛ دین؛ راستگویی؛ شرک؛ قرآن؛ محمّد(ص)؛ مسلمانان؛ وحی
وَ مٰا أَرْسَلْنٰا مِنْ قَبْلِکَ إِلاّٰ رِجٰالاً نُوحِی إِلَیْهِمْ مِنْ أَهْلِ اَلْقُریٰ أَ فَلَمْ یَسِیرُوا فِی اَلْأَرْضِ فَیَنْظُرُوا کَیْفَ کٰانَ عٰاقِبَةُ اَلَّذِینَ مِنْ قَبْلِهِمْ وَ لَدٰارُ اَلْآخِرَةِ خَیْرٌ لِلَّذِینَ اِتَّقَوْا أَ فَلاٰ تَعْقِلُونَ (109)
و پیش از تو نیز جز مردانی از اهل شهرها را که به آنان وحی میکردیم به رسالت نفرستادیم. پس آیا در زمین گردش نکردهاند تا بنگرند عاقبت کسانی که پیش از آنان بودند [و بر اثر طغیان هلاک شدند]چگونه بوده است؟ و بیشک سرای آخرت برای کسانی که تقوا پیشه کردهاند بهتر است؛ پس آیا عقل خود را به کار نمیگیرید؟
109
1- پیامبران متعددی پیش از رسول اکرم(ص) به رسالت مبعوث شدند.
وَ مٰا أَرْسَلْنٰا مِنْ قَبْلِکَ إِلاّٰ رِجٰالاً
2- خداوند، مبعوث کنندۀ پیامبران و فرستندۀ رسولان است.
وَ مٰا أَرْسَلْنٰا مِنْ قَبْلِکَ إِلاّٰ رِجٰالاً
3- همۀ پیامبران از جنس بشر و از صنف مردان بودند.
وَ مٰا أَرْسَلْنٰا مِنْ قَبْلِکَ إِلاّٰ رِجٰالاً
آیۀ شریفه در مقام دفع این توهّم است که پیامبران باید از فرشتگان باشند. از این رو مقصود از «رجال» مقابل فرشتگان است، ولی انتخاب کلمۀ «رِجٰالاً» به جای «أُناساً»و مانند آن اشاره به این واقعیت دارد که: پیامبران از صنف زنان نبودند.
4- پیامبران از میان مردم و جامعۀ خویش به پیامبری برگزیده شدند.
وَ مٰا أَرْسَلْنٰا مِنْ قَبْلِکَ إِلاّٰ رِجٰالاً ... مِنْ أَهْلِ الْقُریٰ
«قری»(جمع «قریة») در مقابل «وادی» (صحراها و بیابانها) است و به شهرها و روستاها اطلاق میشود. ال در «الْقُریٰ» میتواند جانشین مضافالیه باشد ؛ یعنی: «من أهل قراهم». و محتمل است «ال» در آن عهد حضوری باشد ؛ یعنی: «هذه القری». برداشت فوق ناظر به احتمال اول است.
5- گزینش پیامبران از میان خود انسانها، از سنتهای خداوند است.
وَ مٰا أَرْسَلْنٰا مِنْ قَبْلِکَ إِلاّٰ رِجٰالاً ... مِنْ أَهْلِ الْقُریٰ
6- ارتباط خداوند با پیامبران خویش از طریق وحی بود.
إِلاّٰ رِجٰالاً نُوحِی إِلَیْهِمْ
7- پیامبران از آبادینشینان (از شهرها و روستاها) برگزیدهشدند نه از صحرانشینان و بیابانگردان
إِلاّٰ رِجٰالاً نُوحِی إِلَیْهِمْ مِنْ أَهْلِ الْقُریٰ
8- تکذیب کنندگان پیامبران پیشین به عذابهای دنیوی گرفتار شدند.
أَ فَلَمْ یَسِیرُوا فِی الْأَرْضِ فَیَنْظُرُوا کَیْفَ کٰانَ عٰاقِبَةُ الَّذِینَ مِنْ قَبْلِهِمْ
مراد از ضمیر در «أَ فَلَمْ یَسِیرُوا» مشرکان و مخالفان پیامبراکرم(ص) است و مقصود از «الَّذِینَ مِنْ قَبْلِهِمْ» امتهای پیش از ایشان میباشد.
9- خداوند، فراخوان مردم بهگشت و گذار در مناطق زمین برای مشاهدۀ عاقبت و فرجام تکذیبکنندگان پیامبران
أَ فَلَمْ یَسِیرُوا فِی الْأَرْضِ فَیَنْظُرُوا کَیْفَ کٰانَ عٰاقِبَةُ الَّذِینَ مِنْ قَبْلِهِمْ
10- مطالعۀ آثار باقیمانده از تکذیب کنندگان انبیا، گویای عاقبت شوم آنان و گرفتار آمدنشان به عذابهای الهی است.
أَ فَلَمْ یَسِیرُوا فِی الْأَرْضِ فَیَنْظُرُوا کَیْفَ کٰانَ عٰاقِبَةُ الَّذِینَ مِنْ قَبْلِهِمْ
11- خداوند، تکذیب کنندگان رسالت پیامبر(ص) را به فرجام شوم و گرفتار آمدن به عذاب استیصال تهدید کرد.
أَ فَلَمْ یَسِیرُوا فِی الْأَرْضِ فَیَنْظُرُوا کَیْفَ کٰانَ عٰاقِبَةُ الَّذِینَ مِنْ قَبْلِهِمْ
12- لزوم مطالعۀ تاریخ پیشینیان و عبرتآموزی از فرجام آنان
أَ فَلَمْ یَسِیرُوا فِی الْأَرْضِ فَیَنْظُرُوا کَیْفَ کٰانَ عٰاقِبَةُ الَّذِینَ مِنْ قَبْلِهِمْ
13- سرای آخرت برای تقواپیشگان و پرهیزکنندگان از شرک و مخالفت با پیامبران، سرایی نیکوست.
وَ لَدٰارُ الْآخِرَةِ خَیْرٌ لِلَّذِینَ اتَّقَوْا
متعلق «اتَّقَوْا» به قرینۀ آیات گذشته، شرک و مخالفت با پیامبران است.
14- رعایت تقوا و پرهیز از شرک و مخالفت با انبیا، وسیلۀ نیل به سعادت اخروی است.
وَ لَدٰارُ الْآخِرَةِ خَیْرٌ لِلَّذِینَ اتَّقَوْا
15- پیامبراکرم(ص) و دیگر رسولان الهی فراخوان مردم به تقواپیشگی
وَ مٰا أَرْسَلْنٰا مِنْ قَبْلِکَ إِلاّٰ رِجٰالاً ... وَ لَدٰارُ الْآخِرَةِ خَیْرٌ لِلَّذِینَ اتَّقَوْا
16- تکذیب پیامبر(ص) بهخاطر بشر بودنش، نشانۀ بیخردی و دلیل بیاطلاعی از تاریخ بشر، پیامبران پیشین و سنّت الهی است.
وَ مٰا أَرْسَلْنٰا مِنْ قَبْلِکَ إِلاّٰ رِجٰالاً نُوحِی إِلَیْهِمْ مِنْ أَهْلِ الْقُریٰ ... أَ فَلاٰ تَعْقِلُونَ
لحن جملۀ «وَ مٰا أَرْسَلْنٰا ...» گویای این است که آن جمله در پاسخ این توهّم ایراد شده که: فرستادۀ خدا نمیتواند فردی از افراد بشر باشد ؛ بلکه باید از فرشتگان و مانند آنها باشد.
17- آنان که در فرجام تکذیب کنندگان پیامبران نمیاندیشند و نیکویی سرای اخروی تقواپیشگان را درنمییابند، سزاوار سرزنش و ملامتند.
أَ فَلَمْ یَسِیرُوا ... أَ فَلاٰ تَعْقِلُونَ
18- آنان که نبوّت پیامبر(ص) را به خاطر بشر بودنش انکارمیکنند،سزاوار ملامتند.
وَ مٰا أَرْسَلْنٰا مِنْ قَبْلِکَ إِلاّٰ رِجٰالاً ... أَ فَلاٰ تَعْقِلُونَ
19- ضرورت به کارگیری عقل و اندیشه برای فهم معارف دینی
وَ مٰا أَرْسَلْنٰا مِنْ قَبْلِکَ إِلاّٰ رِجٰالاً ... أَ فَلاٰ تَعْقِلُونَ
کلیدواژهها:
آخرت؛ اللّه؛ امت؛ انبیاء؛ انسان؛ تاریخ؛ تقوا؛ تکذیب؛ تهدید؛ جهل؛ خیر و شر؛ دین؛ رسالت؛ رستگاری؛ زمین؛ سنتهای خدا؛ سیر و سیاحت؛ عبرت؛ عذاب؛ عقل؛ قریه؛ محمّد(ص)؛ مرد؛ نبوت؛ وحی
حَتّٰی إِذَا اِسْتَیْأَسَ اَلرُّسُلُ وَ ظَنُّوا أَنَّهُمْ قَدْ کُذِبُوا جٰاءَهُمْ نَصْرُنٰا فَنُجِّیَ مَنْ نَشٰاءُ وَ لاٰ یُرَدُّ بَأْسُنٰا عَنِ اَلْقَوْمِ اَلْمُجْرِمِینَ (110)
[ما هلاکت تکذیب کنندگان را به تأخیر انداختیم،] تا اینکه وقتی پیامبران [از ایمان مردم] کاملاً ناامید شدند و [مردم]گمان کردند که به آنان دروغ گفته شده است، یاری ما برای آنان آمد؛ پس کسانی که ما میخواستیم نجات یافتند، ولی مجازات ما از گروه مجرمان بازگردانده نمیشود.
110
1- پیامبران پیشین برای گرایش دادن مردم به توحید تلاشی پیگیر داشتند و مدتی مدید به هدایت آنان همّت میگماشتند.
حَتّٰی إِذَا اسْتَیْأَسَ الرُّسُلُ وَ ظَنُّوا أَنَّهُمْ قَدْ کُذِبُوا
«حَتّٰی» غایت برای جملهای محذوف است و تقدیر کلام با توجه به آیۀ قبل و نیز آیۀ مورد بحث میتواند این گونه باشد:
آن پیامبرانی که به سوی امتهای پیشین فرستادیم، مردم خویش را دعوت کردند ؛ ولی آنان نپذیرفتند. ایشان را به آمدن عذاب هشدار دادند، دست برنداشتند تا اینکه ... .
روشن است که ناامید شدن پیامبران در مدت کوتاه تحقق نمییابد و بدون تلاش نیز مأیوس شدن وجه صحیحی ندارد. از این رو «حَتّٰی إِذَا اسْتَیْأَسَ الرُّسُلُ» حاکی از تلاش پیگیر در مدت طولانی است.
2- عموم مردم با پیامبران مخالفت میکردند و از پذیرش دعوت ایشان سرباز میزدند.
حَتّٰی إِذَا اسْتَیْأَسَ الرُّسُلُ
چنان چه عدۀ بسیاری از مردم ایمان میآوردند، پیامبران مأیوس نمیشدند. بنابراین «اسْتَیْأَسَ الرُّسُلُ» حاکی است که همه و یا اکثر مردم از پذیرش دعوت پیامبران امتناع میکردند.
جملۀ «فَنُجِّیَ مَنْ نَشٰاءُ» دلالت بر آن دارد که برخی ایمان آورده بودند.
3- اصرار کفرپیشگان بر تکذیب پیامبران و عناد و لجاجت آنان، موجب یأس پیامبران از موفقیّت خویش و ایمان آوردن قومشان
حَتّٰی إِذَا اسْتَیْأَسَ الرُّسُلُ
متعلق «اسْتَیْأَسَ» ایمان آوردن مردم و موفقیت پیامبران است.
4- پیامبران، کفرپیشگان امت خویش را به نزول عذابهای الهی هشدار میدادند.
وَ ظَنُّوا أَنَّهُمْ قَدْ کُذِبُوا
ضمیرهای جمع در جملۀ «ظَنُّوا أَنَّهُمْ قَدْ کُذِبُوا» به «الَّذِینَ» در آیۀ قبل برمیگردد.
5- مهلت دادن به امتهای کفرپیشه و تکذیبگر و تأخیر در نزول عذاب بر ایشان، از سنتهای خداوند است.
حَتّٰی إِذَا اسْتَیْأَسَ الرُّسُلُ وَ ظَنُّوا أَنَّهُمْ قَدْ کُذِبُوا
از آن جا که تأخیر عذاب برای همۀ امتها و تکذیب کنندگان تمامی پیامبران بوده - زیرا «رسل»جمع و دارای الف و لام میباشد و شامل همۀ رسولان است - استفاده میشود که:
مهلت دادن به تکذیبگران و تعجیل نکردن در عذاب آنان، شیوهای مستمر و از سنتهای خداوند است.
6- تأخیر عذاب کفرپیشگان تکذیبگر، موجب اطمینان آنان بر دروغ بودن آن میشد.
وَ ظَنُّوا أَنَّهُمْ قَدْ کُذِبُوا
«کذب»به معنای دروغ گفتن است و «کُذِبُوا» ؛ یعنی، به آنان دروغ گفته شد. جملۀ «فَنُجِّیَ مَنْ نَشٰاءُ» و «لاٰ یُرَدُّ بَأْسُنٰا» میرساند که از مصادیق آنچه کافران دروغش میپنداشتند، نزول عذاب بوده است. قابل ذکر است که حرف «قَدْ» در «قَدْ کُذِبُوا» - که برای تأکید و تحقیق است - میرساند که «ظَنُّوا» به معنای اطمینان پیدا کردند، است.
7- خداوند، یاری کنندۀ پیامبران خویش و
سرکوبکنندۀ مخالفان ایشان
حَتّٰی إِذَا اسْتَیْأَسَ الرُّسُلُ ... جٰاءَهُمْ نَصْرُنٰا
8- نزول عذاب بر تکذیب کنندگان انبیا، نمودی از امدادهای خداوند به پیامبران خویش
جٰاءَهُمْ نَصْرُنٰا فَنُجِّیَ مَنْ نَشٰاءُ
مراد از یاری خدا (جاءهم نصرنا) به قرینۀ «فَنُجِّیَ مَنْ نَشٰاءُ ...» نزول عذاب است. بنابراین تعبیر کردن از نزول عذاب به آمدن یاری، حکایت از برداشت فوق دارد.
9- ناامیدی پیامبران از هدایت یافتن مردم، شرط نزول عذاب الهی بر امتهای آنان بود.
حَتّٰی إِذَا اسْتَیْأَسَ الرُّسُلُ ... جٰاءَهُمْ نَصْرُنٰا فَنُجِّیَ مَنْ نَشٰاءُ
10- از میان رفتن لیاقت و قابلیت مردم برای هدایت، شروط نزول عذاب الهی بر آنان است.
حَتّٰی إِذَا اسْتَیْأَسَ الرُّسُلُ ... جٰاءَهُمْ نَصْرُنٰا
11- خداوند، پیامبران و پیروان ایشان را از عذابهای استیصال نجات میبخشید.
جٰاءَهُمْ نَصْرُنٰا فَنُجِّیَ مَنْ نَشٰاءُ
«نجی»ماضی مجهول و «مَنْ» نایب فاعل آن است. مفعول «نَشٰاءُ» کلمهای مانند «نجاته» است که از «نجی»استفاده میشود. بنابراین «فَنُجِّیَ مَنْ نَشٰاءُ» ؛ یعنی، پس نجات داده شد آنکه ما نجات یافتنش را میخواستیم. از مصداقهای مورد نظر برای «مَنْ نَشٰاءُ» پیامبران و پیروان ایشان است.
12- خداوند، تقواپیشگان و درستکاران را از عذابهای استیصال نجات میبخشد.
فَنُجِّیَ مَنْ نَشٰاءُ
از مصادیق مورد نظر برای «مَنْ نَشٰاءُ» علاوه بر پیامبران، تقواپیشگان و درستکاران است. آیۀ قبل (أفلمیسیروا ... و لدار الآخرة خیر للذین اتقوا) و ذیل آیۀ مورد بحث (و لایردّ بأسنا عن القوم المجرمین) قرینه بر این معناست.
13- گنهکاران مجرم، پس از نزول عذاب الهی، راهی برای نجات خویش نخواهند یافت.
وَ لاٰ یُرَدُّ بَأْسُنٰا عَنِ الْقَوْمِ الْمُجْرِمِینَ
«بأس»به معنای عذاب است. «رد»(مصدر «لاٰ یُرَدُّ» ) به معنای بازگرداندن میباشد.
14- مشیّتهای الهی نافذ و غیر قابل تخلف است.
فَنُجِّیَ مَنْ نَشٰاءُ
15- مشیّتهای الهی قانونمند است.
فَنُجِّیَ مَنْ نَشٰاءُ وَ لاٰ یُرَدُّ بَأْسُنٰا عَنِ الْقَوْمِ الْمُجْرِمِینَ
خداوند پس از آنکه نجات افرادی را به مشیّت خویش وابسته دانست (فنجی من نشاء) با جملۀ «وَ لاٰ یُرَدُّ بَأْسُنٰا ...» بیان کرد که مجرمان به عذاب گرفتار میشوند تا به این نکته اشاره کند که مشیّت الهی بیدلیل نبوده و قانونمند است.
16- تکذیب پیامبران الهی، جرم و گناه است و تکذیبکنندگان مجرم وگنهکارند.
وَ لاٰ یُرَدُّ بَأْسُنٰا عَنِ الْقَوْمِ الْمُجْرِمِینَ
17- گنهکاران و تکذیب کنندگان پیامبر(ص) در خطر گرفتار آمدن به عذابهای دنیویاند.
وَ لاٰ یُرَدُّ بَأْسُنٰا عَنِ الْقَوْمِ الْمُجْرِمِینَ
18- «قال المأمون :... یا أباالحسن (ع ) فأخبرنی عن قول اللّٰه عزّوجل : «حَتّٰی إِذَا اسْتَیْأَسَ الرُّسُلُ وَ ظَنُّوا أَنَّهُمْ قَدْ کُذِبُوا جٰاءَهُمْ نَصْرُنٰا» قال الرّضا(ع) یقول اللّٰه عزّوجلّ: «حَتّٰی إِذَا اسْتَیْأَسَ الرُّسُلُ» من قومهم و ظنّ قومهم أنّ الرّسل قد کَذَبوا جاء الرّسلَ نصرنا ... ؛ (1)
مأمون گفت: ای اباالحسن! مرا خبر ده از سخن خداوند عزوجل: «حَتّٰی إِذَا اسْتَیْأَسَ الرُّسُلُ وَ ظَنُّوا أَنَّهُمْ قَدْ کُذِبُوا جٰاءَهُمْ نَصْرُنٰا» امام رضا(ع) فرمود: خداوند میفرماید: تا آن گاه که رسولان از قوم خود ناامید شدند و قومشان گمان کردند رسولان دروغ گفتهاند، یاری ما برای پیامبران رسید ...».
کلیدواژهها:
استدراج؛ اکثریت؛ اللّه؛ امت؛ امید؛ انبیاء؛ ایمان؛ پیروی؛ تبلیغ؛ تکذیب؛ توحید؛ دروغ؛ دشمنی؛ دنیا؛ سنتهای خدا؛ صالحان؛ ظن؛ عذاب؛ کفر؛ گناه؛ مشیت خدا؛ نبوت؛ نصرت؛ هدایت
لَقَدْ کٰانَ فِی قَصَصِهِمْ عِبْرَةٌ لِأُولِی اَلْأَلْبٰابِ مٰا کٰانَ حَدِیثاً یُفْتَریٰ وَ لٰکِنْ تَصْدِیقَ اَلَّذِی بَیْنَ یَدَیْهِ وَ تَفْصِیلَ کُلِّ شَیْءٍ وَ هُدیً وَ رَحْمَةً لِقَوْمٍ یُؤْمِنُونَ (111)
به راستی در سرگذشت این پیامبران برای خردمندان عبرتی است. قرآن سخنی نیست که آن را به دروغ ساخته باشند، بلکه تصدیق کنندۀ کتابهای پیش از آن است و بیانگر هر چیزی است، و برای مردمی که ایمان میآورند مایۀ هدایت و رحمت است.
111
1- داستان پیامبران و امتهای ایشان حاوی پند و مایۀ عبرت است.
لَقَدْ کٰانَ فِی قَصَصِهِمْ عِبْرَةٌ
«قصص» به معنای داستان است. ضمیر در «قَصَصِهِمْ» به
1) 1) . عیون اخبارالرضا، ج 1، ص 202، ح 1 ؛ نورالثقلین، ج 2، ص 479، ح 251.
«رسل»و نیز امتهای ایشان - که از «مَنْ نَشٰاءُ» و «الْقَوْمِ الْمُجْرِمِینَ» در آیۀ قبل استفاده میشود - برمیگردد.
2- تنها خردمندان از سرگذشتهای پندآموز پیامبران بهره میگیرند و عبرت میآموزند.
لَقَدْ کٰانَ فِی قَصَصِهِمْ عِبْرَةٌ لِأُولِی الْأَلْبٰابِ
روشن است که داستان پیامبران برای همگان میتواند عبرت باشد. بنابراین اختصاص دادن آن به خردمندان، برای رساندن این حقیقت است که ایشان از داستان پیامبران درس میگیرند و دیگران محرومند.
3- سرگذشت یوسف(ع) و برادرانش سرگذشتی آموزنده و مایۀ عبرت است.
لَقَدْ کٰانَ فِی قَصَصِهِمْ عِبْرَةٌ
میتوان گفت ضمیر در «قَصَصِهِمْ» به یوسف(ع) و برادران او و تمام کسانی که در داستان یوسف(ع) نظیر زلیخا نقش داشتهاند باز میگردد. بر این اساس دلالت جملۀ «لَقَدْ کٰانَ ...» بر برداشت فوق صریحتر و روشنتر است.
4- عبرتآموز بودن داستان، از شرایط حسن آن داستان است.
نَحْنُ نَقُصُّ عَلَیْکَ أَحْسَنَ الْقَصَصِ ... لَقَدْ کٰانَ فِی قَصَصِهِمْ عِبْرَةٌ
خداوند در مقدمۀ داستان یوسف(ع) بیان داشت که آن داستان نیکوترین داستان است و در پایان هدف از آن را عبرت و پند دانست. بنابراین حسن یک داستان از نظر قرآن به این است که مایۀ عبرت باشد.
5- قرآن، گفتاری دروغ و بافته شده نبوده ؛ بلکه سخنی راست و درست است.
مٰا کٰانَ حَدِیثاً یُفْتَریٰ
مراد از ضمیر «کٰانَ» قرآن است. وصفهای بیان شده در آیۀ (و لٰکن تصدیق ...) بیانگر این معناست.
6- قرآن، بسی فراتر از آن است که بافته شده و ساختۀ بشر باشد.
مٰا کٰانَ حَدِیثاً یُفْتَریٰ
7- تنها گفتار راست و درست - که از دروغ پیراسته باشد - میتواند آموزنده بوده و مایۀ عبرت گردد.
لَقَدْ کٰانَ فِی قَصَصِهِمْ عِبْرَةٌ ... مٰا کٰانَ حَدِیثاً یُفْتَریٰ
جملۀ «مٰا کٰانَ ...» به منزلۀ تعلیل برای «لَقَدْ کٰانَ ...» است ؛ یعنی، چون قرآن راست و درست است، از داستانش میتوان عبرت گرفت.
8- قرآن تصدیق کننده و تأیید کنندۀ کتابهای آسمانی پیشین است.
وَ لٰکِنْ تَصْدِیقَ الَّذِی بَیْنَ یَدَیْهِ
«تَصْدِیقَ» مصدر است و به معنای اسم فاعل تصدیق کننده میباشد. این کلمه به وسیلۀ «لٰکِنْ» بر «حَدِیثاً» عطف شده است.
9- کتابهای آسمانی هماهنگ و همخوان با یکدیگرند.
وَ لٰکِنْ تَصْدِیقَ الَّذِی بَیْنَ یَدَیْهِ
10- قرآن، دلیل راستی و درستی کتابهای آسمانی پیشین است.
وَ لٰکِنْ تَصْدِیقَ الَّذِی بَیْنَ یَدَیْهِ
تصدیق کتابهای آسمانی پیشین از سوی قرآن میتواند به این معنا باشد که: نزول قرآن موجب شد، اخبار و پیشگوییهای آن کتابها مبنی بر آمدن قرآن تحقق یابد. از این رو نزول قرآن خود دلیلی برای اثبات راستی و درستی آن کتابهاست.
11- قرآن هر آنچه را مردم برای رسیدن به سعادت دنیا و آخرت بدان نیازمندند، به روشنی بیان کرده است.
وَ لٰکِنْ ... تَفْصِیلَ کُلِّ شَیْءٍ
توصیف قرآن به «هُدیً» و «رَحْمَةً» پس از «وَ لٰکِنْ ... تَفْصِیلَ کُلِّ شَیْءٍ» میرساند که مراد از«هر چیز» مسائل هدایتی و هر آنچه رحمتآفرین و مایۀ سعادت بشر میباشد، در آن بیان شده است.
12- قرآن، کتابی هدایتگر است.
لٰکِنْ ... هُدیً
13- هدایتهای قرآن، پیراسته از هر گمراهی و منزّه از کمترین پیامدی ناهنجار
وَ لٰکِنْ ... هُدیً
«هُدیً» مصدر است و در این جا به معنای اسم فاعل (هدایت کننده) میباشد. به کارگیری مصدر به جای اسم فاعل اشاره به این حقیقت دارد که: موصوفش (قرآن) محض هدایت است ؛ یعنی، رهنمودهای آن مستلزم هیچ گمراهی و آمیخته به هیچ ضلالتی نیست.
14- قرآن، برای مردم رحمتآفرین است.
وَ لٰکِنْ ... هُدیً وَ رَحْمَةً
15- تنها مؤمنان به قرآن، از هدایتها و رحمتآفرینیهای آن بهرهمند میشوند.
وَ لٰکِنْ ... هُدیً وَ رَحْمَةً لِقَوْمٍ یُؤْمِنُونَ
دلیل این برداشت نظیر سخنی است که در توضیح برداشت شمارۀ 2 از همین آیه آورده شد.
کلیدواژهها:
آخرت؛ امت؛ انبیاء؛ انسان؛ ایمان؛ تاریخ؛ تعلیم؛ تنزیه؛ دروغ؛ راستگویی؛ رحمت؛ رستگاری؛ عبرت؛ عقل؛ قرآن؛ قصه در قرآن؛ کتابهای آسمانی؛ وحی؛ هدایت؛ یوسف(ع)
به نام خداوند گسترده رحمت و مهربان،
بِسْمِ اَللّٰهِ اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِیمِ . المر تِلْکَ آیٰاتُ اَلْکِتٰابِ وَ اَلَّذِی أُنْزِلَ إِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ اَلْحَقُّ وَ لٰکِنَّ أَکْثَرَ اَلنّٰاسِ لاٰ یُؤْمِنُونَ (1)
الف، لام، میم، را. اینها آیات این کتاب [آسمانی] است، و آنچه از جانب پروردگارت به سوی تو نازل شده حقّ است، ولی بیشتر مردم ایمان نمیآورند.
1
1- آیات سورۀ رعد بخشی از قرآن است.
تِلْکَ آیٰاتُ الْکِتٰابِ
مشارالیه «تِلْکَ» آیات سورۀ رعد است. بنابراین «تِلْکَ آیٰاتُ ...» ؛ یعنی، آیاتی که پیش روی شماست، آیات این کتاب (قرآن) است.
2- آیات سورۀ رعد آیاتی ارجمند و رفیع است.
تِلْکَ آیٰاتُ الْکِتٰابِ
«تِلْکَ» لفظی است برای اشاره به دور. به کارگیری آن برای مشارالیه نزدیک، حاکی از عظمت آن در نزد متکلم است.
3- کتابت قرآن در عصر پیامبر(ص)
تِلْکَ آیٰاتُ الْکِتٰابِ
اطلاق «کتاب»(نوشته و نگارش یافته) بر قرآن یا بدان جهت است که آیات آن پس از نزول نوشته میشد و یا توصیهای است از جانب خدا که باید به صورت کتاب و نوشته درآید. به هر تقدیر، برداشت فوقاستفاده میشود.
4- قرآن و آیات آن، از نشانههای خداوند است.
تِلْکَ آیٰاتُ الْکِتٰابِ
کلمۀ «آیٰاتُ» به معنای نشانههاست و آیات قرآن به این دلیل آیات نامیده شده است که ویژگیهای نازل کنندۀ خود را نشان میدهد.
5- قرآن، کتابی سراسر حق، بدون نقص و پیراسته از هر گونه باطل و ناروایی
وَ الَّذِی أُنْزِلَ إِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ الْحَقُّ
«ال» در «الْحَقُّ» برای استغراق خصایص افراد است. بنابراین
«الْحَقُّ» ؛ یعنی، حق کامل که کمترین باطلی در آن راه ندارد.
6- قرآن، کتابی از ناحیۀ خدا و نازل شده بر پیامبر(ص)
وَ الَّذِی أُنْزِلَ إِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ الْحَقُّ
7- قرآن، جلوهای از ربوبیت خداوند است.
وَ الَّذِی أُنْزِلَ إِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ
8- «رب» از اسما و صفات خداوند
وَ الَّذِی أُنْزِلَ إِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ
9- آیات قرآن، آیاتی عظیمالشأن و دارای محتوا و تعالیمی والا و بلند مرتبه است.
تِلْکَ آیٰاتُ الْکِتٰابِ
10- برای نزول قرآن بر پیامبر(ص)، میان او و خداوند واسطهای وجود داشته است.
وَ الَّذِی أُنْزِلَ إِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ الْحَقُّ
فاعل «أُنْزِلَ» در عبارت فوق نمیتواند خداوند فرض شود ؛ زیرا در این صورت صحیح آن بود که گفته میشد: «و الذی أنْزَل ربک إلیک الحق» و یا «الذی أُنزل إلیک الحق» ؛ یعنی، آن گاه که فاعل حذف شود و فعل به صورت مجهول آورده شود، نباید در عبارت اشاره به فاعل شود. بنابراین فاعل «أُنْزِلَ» شخصی دیگر (جبرئیل یا ...) خواهد بود.
11- لزوم ایمان به قرآن، الهی بودن و پیراستگی آن از هر گونه باطل
وَ الَّذِی أُنْزِلَ إِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ الْحَقُّ وَ لٰکِنَّ أَکْثَرَ النّٰاسِ لاٰ یُؤْمِنُونَ
12- بیشتر مردم به قرآن ایمان نمیآورند و حقانیت کامل آن را باور نمیکنند.
وَ الَّذِی أُنْزِلَ إِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ الْحَقُّ وَ لٰکِنَّ أَکْثَرَ النّٰاسِ لاٰ یُؤْمِنُونَ
متعلق «لاٰ یُؤْمِنُونَ» مطالبی است که از جملۀ «وَ الَّذِی أُنْزِلَ ...» معلوم میشود، از جملۀ آنهاست قرآن و کمال آن در حق بودن.
13- بیشتر مردم به الهی بودن قرآن و نزولش از ناحیۀ خداوند ایمان نمیآورند.
اَلَّذِی ... مِنْ رَبِّکَ الْحَقُّ وَ لٰکِنَّ أَکْثَرَ النّٰاسِ لاٰ یُؤْمِنُونَ
از حقایقی که جملۀ «الَّذِی أُنْزِلَ ...» گویای آن است الهی بودن قرآن می باشد (من ربک). از این رو این حقیقت نیز متعلق «لاٰ یُؤْمِنُونَ» میباشد ؛ یعنی: «لا یؤمنون بأن القرآن من ربک».
14- ایمان نیاوردن همه و یا اکثر مردم به قرآن خلاف انتظار است.
وَ الَّذِی أُنْزِلَ إِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ الْحَقُّ وَ لٰکِنَّ أَکْثَرَ النّٰاسِ لاٰ یُؤْمِنُونَ
برداشت فوق با توجه به کلمۀ «لٰکِنَّ» - که برای استدراک است - استفاده میشود. گویا مخاطب پس از شنیدن این حقیقت که قرآن تنها کتاب سراسر حق است چنین میاندیشد
و انتظار دارد که عموم مردم به آن ایمان آورند. کلمۀ «لٰکِنَّ» برای برطرف کردن این اندیشه بیان میکند که: چنین نشد، بلکه اکثر ایمان نیاوردند.
15- گرایش و عدم گرایش اکثریت مردم به چیزی، ملاک حقانیّت یا عدم حقانیّت آن نیست.
وَ لٰکِنَّ أَکْثَرَ النّٰاسِ لاٰ یُؤْمِنُونَ
16- «عن سفیان بن السّعید الثَّوری ، قال :
قلت لجعفربن محمّد ... یابن رسول اللّٰه ما معنی قول اللّٰه عزّوجل :... «المر» ...
قال(ع):... فمعناه: أنا اللّٰه المحیی الممیت الرّازق... ؛ (1)
سفیان ثوری گوید: به امام صادق(ع) عرض کردم: ای فرزند رسولاللّٰه معنای سخن خداوند عزوجل:... «المر» چیست؟...حضرت فرمود:... معنای آن این است که من خدای زنده کننده، میراننده و روزی دهندهام ...». مراد این است که:
«الف»رمز «أنا»، «ل»رمز «اللّٰه»، «م»رمز «محیی و ممیت» و «ر» رمز «رازق» میباشد.
کلیدواژهها:
آیات خدا؛ اکثریت؛ اللّه؛ انسان؛ ایمان؛ تاریخ؛ تعلیم؛ حروف مقطعه؛ حق؛ حیات؛ رب/اسما و صفات؛ رزق؛ رعد؛ قرآن؛ محمّد(ص)؛ نزول قرآن؛ نوشتن؛ وحی
اَللّٰهُ اَلَّذِی رَفَعَ اَلسَّمٰاوٰاتِ بِغَیْرِ عَمَدٍ تَرَوْنَهٰا ثُمَّ اِسْتَویٰ عَلَی اَلْعَرْشِ وَ سَخَّرَ اَلشَّمْسَ وَ اَلْقَمَرَ کُلٌّ یَجْرِی لِأَجَلٍ مُسَمًّی یُدَبِّرُ اَلْأَمْرَ یُفَصِّلُ اَلْآیٰاتِ لَعَلَّکُمْ بِلِقٰاءِ رَبِّکُمْ تُوقِنُونَ (2)
خداست آن که آسمانها را بی هیچ ستونی که شما آنها را ببینید برافراشت؛ سپس بر عرش [اقتدار] استقرار یافت و خورشید و ماه را مسخّر ساخت. هر یک تا مدّتی معیّن سیر میکنند. کار [جهان] را تدبیر میکند و آیات را تفصیل میدهد، باشد که شما به لقای پروردگارتان یقین پیدا کنید.
2
1- خداوند، برافرازندۀ آسمانهاست.
اَللّٰهُ الَّذِی رَفَعَ السَّمٰاوٰاتِ
2- جهان آفرینش، دارای آسمانهای متعدد است.
رَفَعَ السَّمٰاوٰاتِ
1) 1) . معانیالأخبار، ص22، ح1 ؛ نورالثقلین، ج 2، ص 480، ح 3.
3- آسمانها، بر ستونهایی نامرئی بنا شدهاند.
رَفَعَ السَّمٰاوٰاتِ بِغَیْرِ عَمَدٍ تَرَوْنَهٰا
«عَمَدٍ» جمع عمود و یا اسم جمع است و به معنای پایههاست.
جملۀ «تَرَوْنَهٰا» صفت برای عمد میباشد. بنابراین «رَفَعَ السَّمٰاوٰاتِ ...» ؛ یعنی، خداوند آسمانها را بدون پایههایی که شما مشاهدهاش کنید برافراشت. مفاد این جمله این است که پایههایی وجود دارد، ولی شما نمیبینید.
4- عرش، مرکز تدبیر امور عالم است.
ثُمَّ اسْتَویٰ عَلَی الْعَرْشِ
«عرش» به معنای تخت است و مقصود از آن تخت ادارۀ هستی است.
5- خداوند، بر عرش (مرکز تدبیر هستی) تسلّط کامل دارد.
ثُمَّ اسْتَویٰ عَلَی الْعَرْشِ
«استواء» (مصدر «اسْتَویٰ» ) هر گاه با «عَلَی» به کار رود به معنای استیلا و تسلّط داشتن است، «اسْتَویٰ عَلَی الْعَرْشِ» ؛ یعنی «استولی علیه».
6- خورشید و ماه مسخر خدا و رام فرمان اویند.
سَخَّرَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ
«تسخیر» (مصدر «سَخَّرَ» ) به معنای رام کردن و غلبه یافتن است.
7- خورشید و ماه تا سرآمدی معیّن در حرکتند.
کُلٌّ یَجْرِی لِأَجَلٍ مُسَمًّی
مضافالیه محذوف از کلمۀ «کُلٌّ» ضمیری است که به «شمس» و«قمر» باز میگردد. «مُسَمًّی» یعنی مشخص و معین. «اجل» در لغت به معنای مدت و نیز به معنای پایان مدت آمده است. برداشت فوق بر اساس دومین معناست.
گفتنی است که بر این مبنا «لام»در «لِأَجَلٍ» به معنای «إلی» خواهد بود.
8- حرکت خورشید و ماه برای سپری شدن مدت معین شده برای حیات دنیاست.
کُلٌّ یَجْرِی لِأَجَلٍ مُسَمًّی
برداشت فوق بر این اساس است که «لِأَجَلٍ» به معنای مدت باشد. بر این اساس «لام» در «لِأَجَلٍ» به معنای غایت و هدف است.
9- عمر خورشید و ماه محدود و تمام شدنی است.
کُلٌّ یَجْرِی لِأَجَلٍ مُسَمًّی
10- خداوند، تدبیر کنندۀ امور هستی است.
یُدَبِّرُ الْأَمْرَ
11- تدبیر امور عالم تنها درخور
برافرازندۀ آسمانها، سلطهدار عرش، و اختیاردار خورشید و ماه است.
اَللّٰهُ الَّذِی رَفَعَ السَّمٰاوٰاتِ ... یُدَبِّرُ الْأَمْرَ
در ترکیب «اللّٰهُ الَّذِی ...» دو وجه گفته شده است: 1- «اللّٰهُ» مبتدا و «الَّذِی» صفت آن است و جملۀ «یُدَبِّرُ الْأَمْرَ» خبر برای «اللّٰهُ» .
2- «اللّٰهُ» مبتدا و «الَّذِی» خبر آن است. برداشت فوق از هر دو وجه استفاده میشود، اگرچه بنابر وجه دوم دلالت آیه بر برداشت فوق صریحتر و روشنتر است.
12- آفرینش آسمانهای متعدد و رفیع، تسخیر خورشید و ماه، از نشانههای توان و اقتدار خدا و یکتایی او در تدبیر هستی است.
یُفَصِّلُ الْآیٰاتِ
جملههای «اللّٰهُ الَّذِی رَفَعَ السَّمٰاوٰاتِ ...» حاکی است که متعلق «الْآیٰاتِ» اقتدار خداوند، سلطۀ او بر هستی و تدبیر آفرینش است ؛ یعنی: «یفصل الآیات الدالة علی قدرته و ...».
13- خداوند، موجودات هستی را ممتاز و جدا از یکدیگر قرار داد تا هر یک آیت و نشانی بر قدرت و یکتایی او در تدبیر هستی باشد.
یُفَصِّلُ الْآیٰاتِ
مراد از «الْآیٰاتِ» (نشانهها) میتواند موجودات هستی از قبیل آسمانها، زمین، گیاهان و ... باشد و میتواند مراد از آن آیات قرآنی باشد. برداشت فوق بر اساس احتمال اول است. گفتنی است که بر این مبنا «تفصیل»(مصدر «یُفَصِّلُ» ) به معنای جداسازی و ممتاز قراردادن است.
14- قرآن، بیانگر نشانهها و دلایل اقتدار خداوند و روشنگر تدبیر او بر امور جهان است.
یُدَبِّرُ الْأَمْرَ یُفَصِّلُ الْآیٰاتِ
در برداشت فوق «الْآیٰاتِ» به آیات قرآنی تفسیر شده است.
گفتنی است که بر این مبنا مقصود از تفصیل (جداسازی) تبیین کردن و به روشنی بیان نمودن است.
15- خداوند، پروردگار همۀ انسانهاست.
لَعَلَّکُمْ بِلِقٰاءِ رَبِّکُمْ تُوقِنُونَ
16- نظام هستی (برافراشته بودن آسمانها، رام بودن خورشید و ماه به فرمان خدا و حرکت آنها) دلیل و آیتی بر ربوبیت خداوند
اَللّٰهُ الَّذِی رَفَعَ السَّمٰاوٰاتِ ... لَعَلَّکُمْ بِلِقٰاءِ رَبِّکُمْ تُوقِنُونَ
چون خداوند در ابتدای آیه با جملۀ «اللّٰهُ الَّذِی ...» توصیف و معرفی شد، ظاهر آن بود که در جملۀ «لَعَلَّکُمْ ...» نیز «لعلکم بلقاء اللّٰه» آورده شود. این تعویض ؛ یعنی، آوردن «رَبِّکُمْ» به جای «الله»میرساند که مقصود اصلی از توصیف «اللّٰهُ» به ویژگیهای یاد شده، اثبات ربوبیّت اوست.
17- برپایی قیامت، اصلی که باید به آن یقین و اطمینان داشت.
لَعَلَّکُمْ بِلِقٰاءِ رَبِّکُمْ تُوقِنُونَ
«لقای پروردگار» کنایه از برپایی قیامت است ؛ زیرا در آن صحنه است که ربوبیت خدا برای انسانها ملموس و محسوس میشود و آن را به عینالیقین درمییابند.
18- قیامت، روز ملاقات با خداوند و حضور در پیشگاه او است.
لَعَلَّکُمْ بِلِقٰاءِ رَبِّکُمْ تُوقِنُونَ
19- اعتقاد و باور جزمی انسانها به معاد و لقای خداوند، از هدفهای قرآن در بیان نشانههای قدرت و تدبیر خدا و سلطۀ او بر هستی است.
یُفَصِّلُ الْآیٰاتِ لَعَلَّکُمْ بِلِقٰاءِ رَبِّکُمْ تُوقِنُونَ
برداشت فوق، ناظر به این معناست که مراد از «الْآیٰاتِ» آیات قرآنی باشد.
20- دقّت در موجودات هستی و نظام آنها، درپیدارندۀ باور به قیامت است.
اَللّٰهُ الَّذِی رَفَعَ السَّمٰاوٰاتِ ... یُفَصِّلُ الْآیٰاتِ لَعَلَّکُمْ بِلِقٰاءِ رَبِّکُمْ تُوقِنُونَ
برداشت فوق، ناظر به این معناست که مراد از «الْآیٰاتِ» آیات تکوینی از قبیل برافراشته شدن آسمانها و ... باشد.
21- توان خداوند بر آفرینش هستی و تدبیر امور آن، دلیل توانایی او بر ایجاد قیامت است.
اَللّٰهُ الَّذِی رَفَعَ السَّمٰاوٰاتِ ... یُفَصِّلُ الْآیٰاتِ لَعَلَّکُمْ بِلِقٰاءِ رَبِّکُمْ تُوقِنُونَ
22- شناخت خداوند و صفات او، موجب یقین آدمی به معاد است.
اَللّٰهُ الَّذِی ... لَعَلَّکُمْ بِلِقٰاءِ رَبِّکُمْ تُوقِنُونَ
23- «رب»از اسما و صفات خداوند
لَعَلَّکُمْ بِلِقٰاءِ رَبِّکُمْ تُوقِنُونَ
24- «عن الحسین بن خالد عن أبی الحسن الرّضا(ع ) قال : قلت له ... و اللّه یقول «رَفَعَ السَّمٰاوٰاتِ بِغَیْرِ عَمَدٍ تَرَوْنَهٰا» ... فقال ثَمّ عمد و لٰکن لاترونها ؛ (1)
حسین بن خالد گوید: به امام رضا(ع) عرض کردم: خداوند میفرماید: «رَفَعَ السَّمٰاوٰاتِ بِغَیْرِ عَمَدٍ تَرَوْنَهٰا» ... فرمود: در آن جا ستونهایی است ولیکن شما آنها را نمیبینید».
کلیدواژهها:
آسمان؛ آیات خدا؛ اجل؛ اعداد؛ اللّه؛ انسان؛ ایمان؛ تسخیر؛ تعلیم؛ توحید؛ جهان؛ خلقت؛ خورشید؛ دین؛ رب/اسما و صفات؛ عرش؛ عمر؛ قدرت؛ قرآن؛ قیامت؛ لقاء اللّه ماه؛ مدیریت؛ معاد؛ یقین
1) 1) . تفسیرقمی، ج 2، ص 328 ؛ نورالثقلین، ج 2، ص 480، ح 5.
وَ هُوَ اَلَّذِی مَدَّ اَلْأَرْضَ وَ جَعَلَ فِیهٰا رَوٰاسِیَ وَ أَنْهٰاراً وَ مِنْ کُلِّ اَلثَّمَرٰاتِ جَعَلَ فِیهٰا زَوْجَیْنِ اِثْنَیْنِ یُغْشِی اَللَّیْلَ اَلنَّهٰارَ إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَآیٰاتٍ لِقَوْمٍ یَتَفَکَّرُونَ (3)
و اوست آن که زمین را گسترانید، و در آن کوههای پابرجا و نهرها قرار داد، و از همۀ محصولات دو صنف در آن آفرید. ظلمتشب را بر روز میپوشاند. به راستی در این [امور] برای مردمی که میاندیشند نشانههایی [از قدرت خدا]است.
3
1- خداوند، گسترندۀ زمین و قرار دهندۀ کوهها و رودها در دل آن
وَ هُوَ الَّذِی مَدَّ الْأَرْضَ وَ جَعَلَ فِیهٰا رَوٰاسِیَ وَ أَنْهٰاراً
«مَدَّ» به معنای گسترانیدن و پهن کردن است. «رَوٰاسِیَ» (جمع «راسیة») به معنای کوههای استوار است.
2- تغییر و تحول آسمانها و زمین از شکل آغازین خود *
رَفَعَ السَّمٰاوٰاتِ ... مَدَّ الْأَرْضَ
ظاهر جملۀ «رَفَعَ السَّمٰاوٰاتِ» این است که برافراشته شدن صفتی میباشد که عارض بر آسمانها شده است ؛ یعنی، در ابتدای خلقتشان برافراشته نبودند، خداوند آنها را برافراشته کرد و نیز «مَدَّ الْأَرْضَ» در این معنا ظهور دارد که زمین در آغاز گسترده نبود، خداوند آن را گسترانید.
3- خداوند، آفرینندۀ گیاهان و میوهجات در زمین
وَ مِنْ کُلِّ الثَّمَرٰاتِ جَعَلَ فِیهٰا زَوْجَیْنِ اثْنَیْنِ
«ثمرات»(جمع «ثمرة») به معنای میوهها و نیز درختان است (برگرفته شده از قاموس المحیط).
4- گیاهان و میوهجات هر یک دارای دو صنف نر و ماده
وَ مِنْ کُلِّ الثَّمَرٰاتِ جَعَلَ فِیهٰا زَوْجَیْنِ اثْنَیْنِ
«زوج»در لغت به معنای یک جفت و نیز به معنای یک تای از یک جفت است. تثنیۀ آن (زوجین) به اعتبار معنای دوم است.
بنابراین «زَوْجَیْنِ» ؛ یعنی، دو چیز که هر یک زوج و همتای دیگری است و «اثْنَیْنِ» تأکید برای زوجین است.
5- خداوند، پیوسته تاریکی شب را بر چهرۀ روز میپوشاند.
یُغْشِی اللَّیْلَ النَّهٰارَ
«اغشاء» (مصدر «یُغْشِی» ) به معنای پوشانیدن و ساتر قرار دادن است. آوردن فعل «یُغْشِی» به صیغۀ مضارع در مقابل
آوردن «مدّ»و «جَعَلَ» به صیغۀ ماضی، برای رساندن استمرار پوشانیدن شب بر چهرۀ روز است.
6- زمین گسترده، کوههای ثابت و استوار، رودخانهها، گیاهان نر و ماده و تداوم شب و روز، از نشانههای خدا و از دلایل یکتایی او در تدبیر هستی است.
إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَآیٰاتٍ لِقَوْمٍ یَتَفَکَّرُونَ
7- تنها صاحبان فکر و اندیشه دلالت هستی (زمین، کوهها، نهرها و ...) را بر وجود خداوند و مدبّر بودن او درمییابند.
إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَآیٰاتٍ لِقَوْمٍ یَتَفَکَّرُونَ
8- تفکّر در پدیدههای عالم، آدمی را به شناخت خدا و مدبّر بودن او بر هستی هدایت میکند.
هُوَ الَّذِی مَدَّ الْأَرْضَ ... إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَآیٰاتٍ لِقَوْمٍ یَتَفَکَّرُونَ
9- تفکر، ابزاری برای شناخت خداوند و پدیدههای هستی منبع شناخت اوست.
هُوَ الَّذِی مَدَّ الْأَرْضَ ... إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَآیٰاتٍ لِقَوْمٍ یَتَفَکَّرُونَ
10- پدیدههای هستی حاوی نشانههایی بر روز قیامت و رستاخیز انسانهاست.
إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَآیٰاتٍ لِقَوْمٍ یَتَفَکَّرُونَ
برداشت فوق بر این اساس است که متعلق «آیات»به قرینۀ جملۀ «لَعَلَّکُمْ بِلِقٰاءِ رَبِّکُمْ تُوقِنُونَ» در آیۀ قبل، لقای خدا و برپایی قیامت باشد.
11- تفکر در پدیدههای هستی، زمینهساز باور به لقای خدا و برپایی قیامت است.
إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَآیٰاتٍ لِقَوْمٍ یَتَفَکَّرُونَ
کلیدواژهها:
آسمان؛ آیات خدا؛ اللّه؛ ایمان؛ تاریخ؛ تفکر؛ توحید؛ جهان؛ خالق؛ خلقت؛ روز؛ زمین؛ شب؛ شناخت؛ ظلمت؛ قیامت؛ کوه؛ گیاه؛ لقاء اللّه میوه؛ نهر
وَ فِی اَلْأَرْضِ قِطَعٌ مُتَجٰاوِرٰاتٌ وَ جَنّٰاتٌ مِنْ أَعْنٰابٍ وَ زَرْعٌ وَ نَخِیلٌ صِنْوٰانٌ وَ غَیْرُ صِنْوٰانٍ یُسْقیٰ بِمٰاءٍ وٰاحِدٍ وَ نُفَضِّلُ بَعْضَهٰا عَلیٰ بَعْضٍ فِی اَلْأُکُلِ إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَآیٰاتٍ لِقَوْمٍ یَعْقِلُونَ (4)
و در زمین قطعاتی است گوناگون در کنار یکدیگر، و باغهایی از انگور و کشتزارها و درختان خرما [که بعضی از آنها]چند تا از یک ریشه روییده و [بعضی] چنین نیستند [و همه] با یک آب مشروب میشوند، و[با این وصف،]ما محصول بعضی از آنها را بر بعضیدیگر برتری میدهیم.
بیگمان، در این [امور]برای مردمی که عقل خود را به کار میگیرند نشانههایی[از قدرت خدا] است
4
1- زمین، متشکل از قطعهها و سرزمینهای گوناگون چیده شده کنار یکدیگر
وَ فِی الْأَرْضِ قِطَعٌ مُتَجٰاوِرٰاتٌ
«قِطَعٌ» (جمع «قطعة») به معنای اجزا و قسمتهاست. «تجاور» (مصدر «مُتَجٰاوِرٰاتٌ» ) به معنای در جوار و نزدیک یکدیگر بودن است. توصیف سرزمینها به قطعهها و بخشها میتواند به اعتبار اختلاف و تفاوت آنها باشد. بنابراین مراد از «قِطَعٌ مُتَجٰاوِرٰاتٌ» این است که: مناطق زمین علیرغم نزدیک بودن و متصل بودن به یکدیگر، مختلف و گوناگونند.
2- زمین، جایگاه باغهایی از درختان انگور و دربردارندۀ کشتزارهاست.
وَ فِی الْأَرْضِ ... جَنّٰاتٌ مِنْ أَعْنٰابٍ وَ زَرْعٌ
«جنة» (مفرد «جَنّٰاتٌ» ) به معنای باغ است که به اعتبار پوشش زمینش با درختان این نام بر آن اطلاق شده است و لذا کلمۀ درختان در برداشت آورده شد. «زَرْعٌ» به معنای رویانیدن و نیز چیزی است که روییده شده باشد. در آیۀ شریفه معنای دوم مراد است.
3- زمین، جایگاه درختان خرما ؛ درختانی که به یک ریشه روییدهاند و درختانی که ریشههای جدا دارند.
وَ فِی الْأَرْضِ ... نَخِیلٌ صِنْوٰانٌ وَ غَیْرُ صِنْوٰانٍ
«نَخِیلٌ» (جمع «نخل») و به معنای درختان خرماست.
«صِنْوٰانٌ» (جمع «صنو») به چند درخت خرما گفته میشود که از یک ریشه بر آمده باشند و به هر یک از آن درختان «صنو» میگویند.
4- درختان انگور، خرما و نیز سایر گیاهان، علیرغم مشروب شدن از آبی با طبیعت واحد، ثمرات و میوههای مختلف و گوناگون به بار میآورند.
جَنّٰاتٌ مِنْ أَعْنٰابٍ وَ زَرْعٌ وَ نَخِیلٌ ... یُسْقیٰ بِمٰاءٍ وٰاحِدٍ وَ نُفَضِّلُ بَعْضَهٰا عَلیٰ بَعْضٍ فِی الْأُکُلِ
5- خداوند، ایجاد کنندۀ تفاوت در میوهها و ثمرات به دست آمده از درختان و گیاهان و برتری دهندۀ برخی از آنها بر برخی دیگر
وَ نُفَضِّلُ بَعْضَهٰا عَلیٰ بَعْضٍ فِی الْأُکُلِ
«اکل»به معنای میوه و ثمره است و بر مطلق خوراکیها نیز اطلاق میشود.
6- زمین و بخشهای متفاوت آن و درختان و کشتزارها، از نشانههای خدا و یکتایی او در تدبیر هستی است.
إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَآیٰاتٍ لِقَوْمٍ یَعْقِلُونَ
7- گوناگون شدن میوههای درختان و محصولات کشاورزی، علیرغم بهرهوری آنها از آب با طبیعتی واحد، از نشانههای قدرت و یکتایی خدا در تدبیر هستی است.
یُسْقیٰ بِمٰاءٍ وٰاحِدٍ وَ نُفَضِّلُ بَعْضَهٰا عَلیٰ بَعْضٍ فِی الْأُکُلِ إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَآیٰاتٍ لِقَوْمٍ یَعْقِلُونَ
8- مشروب شدن گیاهان و درختان گوناگون به وسیلۀ آبی با طبیعت واحد، از نشانههای قدرت خدا و یکتایی او در تدبیر هستی است.
یُسْقیٰ بِمٰاءٍ وٰاحِدٍ ... إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَآیٰاتٍ لِقَوْمٍ یَعْقِلُونَ
9- تنها صاحبان عقل و فهم بر دریافت ربوبیت خدا و یکتایی او در تدبیر هستی توانایند.
إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَآیٰاتٍ لِقَوْمٍ یَعْقِلُونَ
10- عقل، ابزاری برای شناخت ربوبیّت خدا و پدیدههای طبیعی، منبعی برای شناخت اوست.
إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَآیٰاتٍ لِقَوْمٍ یَعْقِلُونَ
11- تعقّل در پدیدههای طبیعی، آدمی را به شناخت قدرت خدا و یکتایی او در تدبیر امور هستی هدایت میکند.
إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَآیٰاتٍ لِقَوْمٍ یَعْقِلُونَ
12- خارج پنداشتن تدبیر امور هستی از اختیار خداوند، نشانۀ جهل و کوتهفکری است.
إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَآیٰاتٍ لِقَوْمٍ یَعْقِلُونَ
13- تفکر در پدیدههای هستی، زمینهساز
باور به لقای خدا و برپایی قیامت است.
إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَآیٰاتٍ لِقَوْمٍ یَعْقِلُونَ
برداشت فوق بر این اساس است که متعلق «آیات»به قرینۀ جملۀ «لَعَلَّکُمْ بِلِقٰاءِ رَبِّکُمْ تُوقِنُونَ» در آیات قبل، لقای خدا و برپایی قیامت باشد.
کلیدواژهها:
آب؛ آیات خدا؛ اللّه؛ انگور؛ ایمان؛ باغ؛ تفکر؛ توحید؛ جهان؛ جهل؛ خرما؛ درخت؛ زمین؛ شناخت؛ طبیعت؛ عقل؛ قدرت؛ کشاورزی؛ گیاه؛ لقاء اللّه میوه
وَ إِنْ تَعْجَبْ فَعَجَبٌ قَوْلُهُمْ أَ إِذٰا کُنّٰا تُرٰاباً أَ إِنّٰا لَفِی خَلْقٍ جَدِیدٍ أُولٰئِکَ اَلَّذِینَ کَفَرُوا بِرَبِّهِمْ وَ أُولٰئِکَ اَلْأَغْلاٰلُ فِی أَعْنٰاقِهِمْ وَ أُولٰئِکَ أَصْحٰابُ اَلنّٰارِ هُمْ فِیهٰا خٰالِدُونَ (5)
و اگر تعجّب میکنی، تعجّبآور سخن آنان است [که میگویند:] آیا هنگامی که خاک شدیم، حتماً به آفرینشی جدید در میآییم؟ اینان کسانیاند که به پروردگار خود کفر ورزیدهاند، و اینانند که غلّها در گردنشان خواهد بود، و اینان اهل آتشند و در آن جاودان خواهند بود.
5
1- انسانها پس از مردن و به خاک تبدیل شدن - برای حضور در صحنۀ قیامت - دوباره زنده میشوند.
أَ إِذٰا کُنّٰا تُرٰاباً أَ إِنّٰا لَفِی خَلْقٍ جَدِیدٍ
2- آدمی پس از مردن و خاک گشتن، در مسیر آفرینشی جدید برای حضور در صحنۀ قیامت قرار میگیرد.
أَ إِنّٰا لَفِی خَلْقٍ جَدِیدٍ
کلمۀ «فی»در «أَ إِنّٰا لَفِی خَلْقٍ جَدِیدٍ» میرساند که پدیدۀ جدید پس از خاک شدن شروع میشود و در مسیر آفرینش جدید قرار میگیرد.
3- منکران قیامت، زنده شدن اجساد خاک شده را امری بس بعید و غیر قابل باور میشمردند.
أَ إِذٰا کُنّٰا تُرٰاباً أَ إِنّٰا لَفِی خَلْقٍ جَدِیدٍ
استفهام در جملۀ «أَ إِذٰا ...» استفهام انکاری است و تکرار آن دلالت بر شدت انکار و استبعاد دارد.
4- بعید شمردن حیات دوبارۀ انسانها وانکار قیامت، امری شگفت و عاری از منطق و برهان
وَ إِنْ تَعْجَبْ فَعَجَبٌ قَوْلُهُمْ
با توجه به اینکه متعلقی برای فعل «تَعْجَبْ» ذکر نشده معنای
«إِنْ تَعْجَبْ» این است: اگر اهل تعجب هستی و چنین حالتی بر تو عارض میشود ... .
5- انکار قیامت، برابر با انکار قدرت و ربوبیت خداست.
أُولٰئِکَ الَّذِینَ کَفَرُوا بِرَبِّهِمْ
6- «رب»: از اسما و صفات خداوند
أُولٰئِکَ الَّذِینَ کَفَرُوا بِرَبِّهِمْ
7- ربوبیّت خدا بر انسانها، مقتضی تشکیل دادن قیامت و آفرینش مجدد انسانها پس از مرگ است.
أُولٰئِکَ الَّذِینَ کَفَرُوا بِرَبِّهِمْ
8- باور به ربوبیّت خدا بر انسانها، وادار کنندۀ انسان به پذیرش قیامت و زنده شدن مردگان برای حضور در صحنۀ آخرت
أُولٰئِکَ الَّذِینَ کَفَرُوا بِرَبِّهِمْ
9- ربوبیّت خداوند فراگیرِ همگان حتی کافران
أُولٰئِکَ الَّذِینَ کَفَرُوا بِرَبِّهِمْ
10- انکار قیامت، معلول جهل و نادانی و مانع ترقی و تعالی انسان است.
أُولٰئِکَ الْأَغْلاٰلُ فِی أَعْنٰاقِهِمْ
«اغلال»(جمع «غل») به معنای بندها و زنجیرهاست. مراد از آن میتواند معنای حقیقی آن باشد که در این صورت جملۀ «أُولٰئِکَ الْأَغْلاٰلُ فِی أَعْنٰاقِهِمْ» بیانگر کیفر و مجازات منکران ربوبیت خدا و منکران قیامت است و نیز میتواند مراد از آن معنای مجازی (بندها و زنجیرهای جهل و نادانی، خرافات، سنتهای غلط و ...) باشد که بر این مبنا جملۀ «أُولٰئِکَ ...» بیانگر ریشه و علت اعتقاد نداشتن به معاد و ربوبیت خداست.
11- منکران معاد و ربوبیت خدا در روز قیامت به غلها و زنجیرهایی که بر گردنشان آویخته میشود، گرفتار خواهند شد.
أُولٰئِکَ الْأَغْلاٰلُ فِی أَعْنٰاقِهِمْ
12- منکران قیامت، به آتش دوزخ گرفتار خواهند شد.
أُولٰئِکَ أَصْحٰابُ النّٰارِ هُمْ فِیهٰا خٰالِدُونَ
13- سرای آخرت، پایانناپذیر است و دوزخ و آتش آن جاویدان است.
هُمْ فِیهٰا خٰالِدُونَ
14- انسان در آخرت فنا شدنی نیست و برای همیشه باقی میماند.
هُمْ فِیهٰا خٰالِدُونَ
کلیدواژهها:
آتش؛ آخرت؛ اللّه؛ انسان؛ ایمان؛ تعجب؛ تکذیب؛ جهانبینی؛ جهل؛ جهنم؛ حشر؛ حیات؛ خاک؛ خلافت الهی؛ رب/اسما و صفات؛ رشد؛ زنجیر؛ عذاب؛ قیامت؛ کفر؛ گردن؛ مردگان؛ معاد
وَ یَسْتَعْجِلُونَکَ بِالسَّیِّئَةِ قَبْلَ اَلْحَسَنَةِ وَ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِمُ اَلْمَثُلاٰتُ وَ إِنَّ رَبَّکَ لَذُو مَغْفِرَةٍ لِلنّٰاسِ عَلیٰ ظُلْمِهِمْ وَ إِنَّ رَبَّکَ لَشَدِیدُ اَلْعِقٰابِ (6)
و آنان به جای [درخواست] رحمت، [به تمسخر] شتاب در عذاب را از تو میخواهند، در حالی که پیش از آنان عقوبتهای عبرتانگیز [بر طغیانگران]واقع شده است. و به راستی پروردگار تو بر مردم - با وجود ستمشان - دارای آمرزش است، و قطعاً پروردگار تو سخت کیفر نیز هست.
6
1- پیامبر(ص) منکران ربوبیت خدا و انکار کنندگان سرای آخرت را به عذابهای دنیوی هشدار میداد.
وَ یَسْتَعْجِلُونَکَ بِالسَّیِّئَةِ
2- منکران ربوبیت خدا و کافران به قیامت از سر استهزا و ناباوری، خواهان تعجیل در فرا رسیدن عذابهای موعود
یَسْتَعْجِلُونَکَ بِالسَّیِّئَةِ
«استعجال» (مصدر «یستعجلون») به معنای درخواست عجله است. حرف «باء»در «بِالسَّیِّئَةِ» برای تعدیه و «ال»در آن عهد ذهنی است ؛ یعنی، آن بدی و مراد از آن به قرینۀ «قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِمُ الْمَثُلاٰتُ» عذاب است. بنابراین «یَسْتَعْجِلُونَکَ بِالسَّیِّئَةِ» ؛ یعنی، از تو میخواهند در آوردن آن عذاب وعده داده شده تعجیل کنی.
3- پیامبر(ص) فراخوان مردم به ایمان و ترک کفر برای دستیابی به رحمت و سعادت دنیا و آخرت
یَسْتَعْجِلُونَکَ بِالسَّیِّئَةِ قَبْلَ الْحَسَنَةِ
«ال» در «الْحَسَنَةِ» عهد ذهنی است و اشاره به نویدهایی دارد که پیامبر(ص) به اهل ایمان ابلاغ میکرد و به قرینۀ مقابلۀ آن با «السیئة»دوری از عذاب دنیا و آخرت و رسیدن به آسایش و سعادت در دنیا و آخرت است.
4- درخواست سعادت و نیکی و نه بدی و عذاب، توصیۀ خداوند به بندگان
یَسْتَعْجِلُونَکَ بِالسَّیِّئَةِ قَبْلَ الْحَسَنَةِ
5- کفرپیشگان امتهای گذشته به عذابهای دنیوی گرفتار شدند.
وَ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِمُ الْمَثُلاٰتُ
«مثلات»(جمع «مثلة») به معنای عقوبتها و عذابهاست. عذابها و عقوبتها بدان اعتبار «مثلات»- که از مادۀ مِثل (مانند) است - گفته میشود که آن را مثال قرار میدهند برای اینکه دیگران از آن عبرت گرفته و از عوامل آن بپرهیزند. از معانی«خلوّ» (مصدر «خَلَتْ» ) گذشتن و سپری شدن است.
6- اطلاع کافران از عاقبت شوم کفرپیشگان گذشته و عبرت نگرفتن از آنان، مایۀ تعجب و شگفتی و نشانۀ بیخردی آنان است.
وَ یَسْتَعْجِلُونَکَ بِالسَّیِّئَةِ قَبْلَ الْحَسَنَةِ وَ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِمُ الْمَثُلاٰتُ
آیۀ شریفه در مقام تعجّب و بیان سخافت رأی و خرد کفرپیشگان است و جملۀ حالیۀ (و قد خلت ...) به منزلۀ دلیل برای اثبات آن میباشد. ازاینرو باید آنان از گرفتار شدن امتهای کفرپیشۀ گذشته به عقوبتهای الهی مطلع باشند.
7- لزوم مطالعۀ تاریخ پیشینیان برای پندگیری و عبرتآموزی
وَ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِمُ الْمَثُلاٰتُ
8- خداوند، بخشایندۀ گناهان و ستمکاریهای مردم است.
وَ إِنَّ رَبَّکَ لَذُو مَغْفِرَةٍ لِلنّٰاسِ عَلیٰ ظُلْمِهِمْ
9- ظلم و ستمکاری مردم، مانع رحمتگستری خداوند نخواهد شد.
إِنَّ رَبَّکَ لَذُو مَغْفِرَةٍ لِلنّٰاسِ عَلیٰ ظُلْمِهِمْ
10- گناهکاران و ستمپیشگان نباید از مغفرت الهی ناامید شده و خویشتن را سزاوار آمرزش ندانند.
إِنَّ رَبَّکَ لَذُو مَغْفِرَةٍ لِلنّٰاسِ عَلیٰ ظُلْمِهِمْ
«عَلیٰ» در «عَلیٰ ظُلْمِهِمْ» به معنای «مع»است.
11- انکار معاد، انکار ربوبیت خدا و استهزای عذابهای موعود الهی، از مصادیق ظلم است.
وَ إِنَّ رَبَّکَ لَذُو مَغْفِرَةٍ لِلنّٰاسِ عَلیٰ ظُلْمِهِمْ
از مصداقهای مورد نظر برای «ظُلْمِهِمْ» به قرینۀ «یَسْتَعْجِلُونَکَ» - که گویای استهزاست - و به قرینۀ آیۀ قبل - که دربارۀ انکار معاد و ربوبیت خدا بود - مواردی است که در برداشت ذکر شد.
12- تعجیل نکردن خداوند در نزول عذاب بر کفرپیشگان، برخاسته از شمول مغفرت او بر آنان است.
یَسْتَعْجِلُونَکَ بِالسَّیِّئَةِ ... إِنَّ رَبَّکَ لَذُو مَغْفِرَةٍ لِلنّٰاسِ عَلیٰ ظُلْمِهِمْ
جملۀ «یَسْتَعْجِلُونَکَ ...» اشاره به این معنا دارد که خداوند در
عذاب کردن کفرپیشگان تعجیل نمیکند و به آنان مهلت میدهد و جملۀ «إِنَّ رَبَّکَ ...» به منزلۀ دلیل و علت این معناست ؛ یعنی، بخشاینده بودن خدا موجب تعجیل نکردن و مهلت دادن اوست.
13- عقوبت و عذابهای الهی، شدید و سهمگین است.
وَ إِنَّ رَبَّکَ لَشَدِیدُ الْعِقٰابِ
14- نوید به مغفرت گناه بندگان و تهدید آنان به عذاب شدید، مقتضای ربوبیت خداوند است.
وَ إِنَّ رَبَّکَ لَذُو مَغْفِرَةٍ ... وَ إِنَّ رَبَّکَ لَشَدِیدُ الْعِقٰابِ
15- گنهکاران و ستمپیشگانی که مشمول مغفرت الهی نشوند، به عذابهای سهمگین الهی گرفتار خواهند شد.
إِنَّ رَبَّکَ لَذُو مَغْفِرَةٍ ... وَ إِنَّ رَبَّکَ لَشَدِیدُ الْعِقٰابِ
16- «رب»، «ذو مغفرة» و «لَشَدِیدُ الْعِقٰابِ» از اسما و صفات خداوند
إِنَّ رَبَّکَ لَذُو مَغْفِرَةٍ ... وَ إِنَّ رَبَّکَ لَشَدِیدُ الْعِقٰابِ
17- «إبراهیم بن العبّاس یقول : کنّا فی مجلس الرّضا(ع ) فتذاکروا الکبائر و قول المعتزلة فیها: انّها لا تغفر فقال الرّضا(ع ):
قال أبوعبداللّٰه (ع ): قد نزل القرآن بخلاف قول المعتزلة ، قال اللّٰه عزّوجل : «إِنَّ رَبَّکَ لَذُو مَغْفِرَةٍ لِلنّٰاسِ عَلیٰ ظُلْمِهِمْ» ... ؛ (1)
ابراهیم بن عباس گوید: در مجلس امام رضا(ع) بودیم، سخن از گناهان کبیره و عقیدۀ معتزله مبنی بر اینکه آن گناهان بخشیده نمیشوند را به میان آوردند. امام رضا(ع) به نقل از امام صادق(ع) فرمود: همانا قرآن برخلاف سخن معتزله نازل شده است. خدای عزوجل فرمود: «وَ إِنَّ رَبَّکَ لَذُو مَغْفِرَةٍ لِلنّٰاسِ عَلیٰ ظُلْمِهِمْ» ...».
کلیدواژهها:
آخرت؛ استهزاء؛ اللّه؛ امت؛ امید؛ انذار؛ انسان؛ ایمان؛ بشارت؛ تاریخ؛ تکذیب؛ تهدید؛ حسنه؛ خیر و شر؛ دنیا؛ رب/اسما و صفات؛ رحمت؛ رستگاری؛ ظلم؛ عبرت؛ عذاب؛ عقل؛ قیامت؛ کفر؛ گناه؛ محمّد(ص)؛ معاد؛ مغفرت
1) 1) . توحیدصدوق، ص 406، ح 4، ب 63 ؛ نورالثقلین، ج 2، ص 482، ح 13.
وَ یَقُولُ اَلَّذِینَ کَفَرُوا لَوْ لاٰ أُنْزِلَ عَلَیْهِ آیَةٌ مِنْ رَبِّهِ إِنَّمٰا أَنْتَ مُنْذِرٌ وَ لِکُلِّ قَوْمٍ هٰادٍ (7)
و کسانی که کفر ورزیدهاند میگویند: چرا بر او معجزهای از پروردگارش نازل نشده است؟ جز این نیست که تو اخطار کنندهای، و برای هر قومی رهبری است.
7
1- کفرپیشگان عصر بعثت، مدعیِ نبود معجزه و آیتی بر حقانیّت رسالت پیامبر(ص)
وَ یَقُولُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَوْ لاٰ أُنْزِلَ عَلَیْهِ آیَةٌ مِنْ رَبِّهِ
2- کافران، همواره خواستار معجزهای جز قرآن برای باور به حقانیّت رسالت پیامبر(ص)*
یَقُولُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَوْ لاٰ أُنْزِلَ عَلَیْهِ آیَةٌ مِنْ رَبِّهِ
به کارگیری فعل مضارع (یقول) به جای فعل ماضی (قال) برای رساندن این معناست که کافران سخن مذکور را نه تنها در گذشته مدعی شدهاند که در آینده نیز خواهند گفت و بر آن اصرار خواهند ورزید.
3- تبلیغات سوءکفرپیشگان وجوسازیهای آنان علیه پیامبر(ص)
لَوْ لاٰ أُنْزِلَ عَلَیْهِ آیَةٌ مِنْ رَبِّهِ
4- خداوند، سامانبخش امر رسالت پیامبر(ص) و تدبیرکنندۀ امور او
لَوْ لاٰ أُنْزِلَ عَلَیْهِ آیَةٌ مِنْ رَبِّهِ
از اینکه کافران درخواست نزول معجزه را با قید «مِنْ رَبِّهِ» آوردهاند این نکته به دست میآید که پیامبر(ص) به آنان یادآور شده بود که خداوند پروردگار اوست و امور وی را تدبیر میکند و امر رسالتش را سامان میدهد.
5- ارائۀ معجزه، کار خداوند و در گرو خواست اوست.
لَوْ لاٰ أُنْزِلَ عَلَیْهِ آیَةٌ مِنْ رَبِّهِ
برداشت فوق، احتمال دیگری برای آمدن قید «مِنْ رَبِّهِ» در کلام کافران میباشد. گویا آنان از پیامبر(ص) معجزه میخواستند و آن حضرت امر را به خداوند موکول میکرد. ازاینرو آنان میگفتند: چرا از ناحیۀ پروردگارش - همان گونه که مدعی است - معجزهای به او فرستاده نمیشود؟
6- وظیفۀ پیامبر(ص) هشدار دادن مردم به عذابهای الهی و راهنمایی آنان به طریق
درست است.
إِنَّمٰا أَنْتَ مُنْذِرٌ
7- ارائۀ معجزۀ درخواستی کفرپیشگان خارج از مسؤولیت پیامبر(ص) بود.
لَوْ لاٰ أُنْزِلَ عَلَیْهِ آیَةٌ مِنْ رَبِّهِ إِنَّمٰا أَنْتَ مُنْذِرٌ
جملۀ «إِنَّمٰا أَنْتَ مُنْذِرٌ» حاکی از حصر است و حصر در آن اضافی و در قیاس با ارائۀ معجزه است. بنابراین جملۀ مزبور، حاوی دو معناست: 1- تو انذار دهندهای ؛ 2- ارائۀ معجزه کار تو نیست.
8- همۀ امتها از شخص هدایتگری که آنان را به راه درست راهنما باشد، برخوردارند.
وَ لِکُلِّ قَوْمٍ هٰادٍ
«لِکُلِّ قَوْمٍ» خبر مقدم برای مبتدای محذوف است و «هٰادٍ» صفت برای آن محذوف و تقدیر آن چنین است: «و لکل قوم شخص هاد» (برای هر قومی شخصی تعیین شده که آنان را به راه راست هدایت کند).
9- بهرهمند ساختن امتها از هدایتگر از سنتهای خداوند است.
وَ لِکُلِّ قَوْمٍ هٰادٍ
10- «رب»از اسما و صفات خداوند
لَوْ لاٰ أُنْزِلَ عَلَیْهِ آیَةٌ مِنْ رَبِّهِ
11- «عن أبی جعفر(ع ) فی قول اللّٰه عزّوجل : «إِنَّمٰا أَنْتَ مُنْذِرٌ وَ لِکُلِّ قَوْمٍ هٰادٍ» فقال: رسول اللّٰه(ص) المنذر و لکلّ زمان منّا هاد یهدیهم إلیٰ ما جاء به نبیّاللّٰه(ص) ثمّ الهداة من بعده علیّ ثمّ الأوصیاء واحد بعد واحد ؛ (1)
از امام باقر(ع) دربارۀ سخن خدای عزوجل: «إِنَّمٰا أَنْتَ مُنْذِرٌ وَ لِکُلِّ قَوْمٍ هٰادٍ» روایت شده که فرمود: «مُنْذِرٌ» رسول خدا(ص) است و برای هر زمانی هدایت کنندهای از ماست که مردم را به سوی آنچه پیغمبر خدا آورده است هدایت میکند و هدایتکنندگان بعد از رسول خدا، علی(ع) و سپس اوصیای او یکی بعد از دیگری هستند».
کلیدواژهها:
اسلام؛ اللّه؛ امامت؛ امت؛ انذار؛ حق؛ رب/اسما و صفات؛ سنتهای خدا؛ عذاب؛ علی(ع)؛ کفر؛ محمّد(ص)؛ مشیت خدا؛ معجزه؛ هدایت
1) 1) . کافی، ج 1، ص 191، ح 2 ؛ نورالثقلین، ج 2، ص 483، ح 21.
اَللّٰهُ یَعْلَمُ مٰا تَحْمِلُ کُلُّ أُنْثیٰ وَ مٰا تَغِیضُ اَلْأَرْحٰامُ وَ مٰا تَزْدٰادُ وَ کُلُّ شَیْءٍ عِنْدَهُ بِمِقْدٰارٍ (8)
خداست که [اوصاف] آنچه را که هر مادهای بدان باردار میشود میداند، و آنچه را که رَحِمها کم میکنند و آنچه را که میافزایند [نیز میداند]، و هر چیزی نزد او اندازهای دارد.
8
1- خداوند، از ویژگیهای جنین هر زن و مادینهای آگاه است.
اَللّٰهُ یَعْلَمُ مٰا تَحْمِلُ کُلُّ أُنْثیٰ
مراد از «مٰا» به قرینۀ «تَحْمِلُ کُلُّ أُنْثیٰ» جنین است. «أُنْثیٰ» به هر جنس ماده از انسان و غیر انسان گفته میشود.
2- خداوند، به آنچه رحم زنان و مادینهها برای جنین جذب میکنند آگاه است.
اَللّٰهُ یَعْلَمُ ... مٰا تَغِیضُ الْأَرْحٰامُ
«غیض»به معنای کاستن و فرو بردن است که به مناسبت مورد از آن به جذب کردن تعبیر شد. با توجه به جملۀ قبل که دربارۀ جنین است، میتوان گفت مقصود از آنچه رحمها جذب میکنند، جذبهایی است که در ارتباط با جنین میباشد چه آنها که در پیدایش جنین دخیل است و چه آنها که مایۀ رشد و نمو جنین میباشد.
3- خداوند، از آنچه رحم زنان و مادینهها برای جنین جذب نکرده و از خود دفع میکنند آگاه است.
اَللّٰهُ یَعْلَمُ مٰا تَحْمِلُ کُلُّ أُنْثیٰ ... وَ مٰا تَزْدٰادُ
«ازدیاد» (مصدر «تَزْدٰادُ» ) به معنای افزودن است و ضمیر در «تَزْدٰادُ» به ارحام باز میگردد. آنچه را رحمها میافزایند - که معنای عبارت «مٰا تَزْدٰادُ» است میتواند ناظر به چیزهایی باشد که از رحمها افزون بر نیاز جنین تراوش میکنند و دفع میشوند و میتواند ناظر به افزودن بر جنین باشد که مایۀ رشد و نمو او میشود.
4- خداوند به نطفههایی که رحم زنان و مادینهها به خود جذب میکنند تا جنین شود، آگاه است.
اَللّٰهُ یَعْلَمُ مٰا تَحْمِلُ کُلُّ أُنْثیٰ وَ مٰا تَغِیضُ الْأَرْحٰامُ
5- خداوند به آنچه رحم زنان و مادینهها - پس از جذب نطفه - بر آن میافزایند داناست.
اَللّٰهُ یَعْلَمُ مٰا تَحْمِلُ کُلُّ أُنْثیٰ ... وَ مٰا تَزْدٰادُ
6- پدیدههای عالم هر کدام دارای اندازه و حدّی مخصوص به خود است.
وَ کُلُّ شَیْءٍ عِنْدَهُ بِمِقْدٰارٍ
7- خداوند، تعیین کنندۀ مقدار و اندازۀ هر موجود
وَ کُلُّ شَیْءٍ عِنْدَهُ بِمِقْدٰارٍ
8- آنچه رحمها جذب میکنند یا بر آن میافزایند و یا از خود دفع میکنند، دارای اندازه و مقداری مشخص است.
اَللّٰهُ یَعْلَمُ ... وَ کُلُّ شَیْءٍ عِنْدَهُ بِمِقْدٰارٍ
9- «عن أحدهما(ع ) فی قول اللّٰه عزّوجل :
«یَعْلَمُ مٰا تَحْمِلُ کُلُّ أُنْثیٰ وَ مٰا تَغِیضُ الْأَرْحٰامُ وَ مٰا تَزْدٰادُ» قال: الغیض کل حمل دون تسعة أشهر، «وَ مٰا تَزْدٰادُ» کل شیء یزداد علیٰ تسعة أشهر... ؛ (1)
از امام باقر یا امام صادق(ع) دربارۀ سخن خدای عزوجل:
«یَعْلَمُ مٰا تَحْمِلُ کُلُّ أُنْثیٰ وَ مٰا تَغِیضُ الْأَرْحٰامُ وَ مٰا تَزْدٰادُ» روایت شده که فرمود: مراد از غیض هر حملی است که کمتر از نُه ماه طول کشد و مراد از «وَ مٰا تَزْدٰادُ» هر حملی است که بیشتر از نُه ماه طول کشد ...».
10- «عن محمّدبن مسلم قال : سألت أباعبداللّٰه (ع ) عن قول اللّٰه : «یَعْلَمُ مٰا تَحْمِلُ کُلُّ أُنْثیٰ وَ مٰا تَغِیضُ الْأَرْحٰامُ» ؟ قال:
ما لمیکن حملاً، «وَ مٰا تَزْدٰادُ» قال: الذکر و الاُنثیٰ جمیعاً ؛ (2)
محمدبن مسلم گوید از امام صادق(ع) دربارۀ سخن خدا: «یَعْلَمُ مٰا تَحْمِلُ کُلُّ أُنْثیٰ وَ مٰا تَغِیضُ الْأَرْحٰامُ» سؤال کردم، حضرت فرمود: [مراد از ما تغیض الأرحام] چیزی است که حمل نباشد و در مورد «وَ مٰا تَزْدٰادُ» فرمود: پسر و دختر هر دو میباشد».
کلیدواژهها:
اللّه؛ بارداری؛ جنین؛ جهان؛ رحم؛ علم؛ غیب
عٰالِمُ اَلْغَیْبِ وَ اَلشَّهٰادَةِ اَلْکَبِیرُ اَلْمُتَعٰالِ (9)
دانای نهان و آشکار، و بزرگ و بلند مرتبه است.
9
1- خداوند، به همۀ نهانها و آشکارها داناست.
عٰالِمُ الْغَیْبِ وَ الشَّهٰادَةِ
2- خداوند، حقیقتی بزرگ و بلند مرتبه است.
اَلْکَبِیرُ الْمُتَعٰالِ
3- تقسیم پدیدههای جهان به غیب و شهود از طبقهبندیهای هستی در قرآن
اَلْغَیْبِ وَ الشَّهٰادَةِ
4- علم خداوند به بیتأثیری معجزات
درخواستی کفرپیشگان، دلیل اعطا نکردن آنها به پیامبر(ص)
وَ یَقُولُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَوْ لاٰ أُنْزِلَ عَلَیْهِ آیَةٌ ... اللّٰهُ یَعْلَمُ مٰا تَحْمِلُ ... عٰالِمُ الْغَیْبِ وَ الشَّهٰادَةِ
بیان علم الهی به جنین و ویژگیهای آن و به آشکارها و نهانها، پس از اشاره به این که تقاضای کافران مبنی بر ارائۀ معجزه را پاسخ نمیدهد، حاوی این نکته است که: خداوند میداند ارائۀ معجزات پیشنهادی کافران اثری در هدایت ایشان ندارد.
ازاینروست که به درخواست آنان پاسخ نمیدهد.
5- «عٰالِمُ الْغَیْبِ» ، «کبیر»و «متاعا»از اسما و صفات خداوند
عٰالِمُ الْغَیْبِ ... الْکَبِیرُ الْمُتَعٰالِ
6- «عن أبی عبداللّٰه (ع ) فی قوله عزوجل :
«عٰالِمُ الْغَیْبِ وَ الشَّهٰادَةِ» فقال: «الغیب ما لم یکن و الشهادة ما قد کان ؛ (1)
از امام صادق (ع ) دربارة سخن خدای عزوجل : «عٰالِمُ الْغَیْبِ وَ الشَّهٰادَةِ» روایت شده که فرمود: غیب چیزی است که به وجود نیامده و شهادت چیزی است که وجود پیدا کرده است».
کلیدواژهها:
اللّه؛ جهان؛ علم؛ علیم/اسما و صفات؛ غیب؛ کبیر/اسما و صفات؛ کفر؛ متعالی/اسما و صفات؛ معجزه؛ مکاشفه
سَوٰاءٌ مِنْکُمْ مَنْ أَسَرَّ اَلْقَوْلَ وَ مَنْ جَهَرَ بِهِ وَ مَنْ هُوَ مُسْتَخْفٍ بِاللَّیْلِ وَ سٰارِبٌ بِالنَّهٰارِ (10)
[برای او] یکسان است؛ کسی از شما که سخنش را نهان دارد و کسی که آن را آشکار سازد، و کسی که در شب پنهان شود و [کسی که] در روز راه بپیماید.
10
1- خداوند به همۀ سخنها - پنهان و آشکارش - آگاه است.
سَوٰاءٌ مِنْکُمْ مَنْ أَسَرَّ الْقَوْلَ وَ مَنْ جَهَرَ بِهِ
آیۀ قبل گویای این است که آیۀ فوق دربارۀ علم خداوند بحث میکند. بنابراین «سَوٰاءٌ مِنْکُمْ ...» ؛ یعنی: «سواء منکم فی علمه».
2- خداوند، به راز دلها و سخنان ابراز نشده داناست.
سَوٰاءٌ مِنْکُمْ مَنْ أَسَرَّ الْقَوْلَ
«إسْرار» به معنای پنهان ساختن است. پنهان کردن سخن میتواند به معنای ابراز نکردن و تلفّظ نکردن باشد و میتواند به معنای در ملأ عام نگفتن و در خفا بیان داشتن باشد. برداشت فوق ناظر به معنای اول است.
1) 1) . معانیالأخبار، ص 146، ح1؛ تفسیر برهان، ج 2، ص 283، ح 6.
3- علم خداوند به راز دلها، سخنان پنهانی و گفتههای آشکار، یکسان است.
سَوٰاءٌ مِنْکُمْ مَنْ أَسَرَّ الْقَوْلَ وَ مَنْ جَهَرَ بِهِ
«سَوٰاءٌ» مصدر و به معنای اسم فاعل (متساوی) است. این کلمه خبر مقدم و «مَنْ أَسَرَّ ...» مبتدای آن است ؛ یعنی:«من أسرّ منکم القول و من جهر به متساویان فی علمه».
4- خداوند به همگان - آنان که در تاریکیهای شب کاملاً پنهانند و یا در روز روشن آشکارند - آگاه است.
وَ مَنْ هُوَ مُسْتَخْفٍ بِاللَّیْلِ وَ سٰارِبٌ بِالنَّهٰارِ
«استخفاء»(مصدر «مُسْتَخْفٍ» ) و «خفاء» هر دو به معنای پنهان بودن است، با این تفاوت که «استخفاء» حاکی از تأکید میباشد. «سَرَب» به معنای راه است و «سٰارِبٌ» به کسی که راه را میپیماید گفته میشود و از آن جا که راه و طی کنندۀ آن معمولاً بر انسانها مخفی نیست - خصوصاً که در روز باشد - میتوان گفت: «سٰارِبٌ» در آیۀ شریفه به قرینۀ مقابلۀ آن با «مُسْتَخْفٍ» کنایه از «آشکار» میباشد.
5- علم خداوند به نهان شدگان در تاریکیهای شب و آشکار شدگان در روشنایی روز یکسان است.
وَ مَنْ هُوَ مُسْتَخْفٍ بِاللَّیْلِ وَ سٰارِبٌ بِالنَّهٰارِ
«مَنْ هُوَ» عطف بر «مَنْ أَسَرَّ» است. از این رو «سَوٰاءٌ» خبر برای «مَنْ هُوَ ...» نیز میباشد ؛ یعنی:«من هو مستخف و من هو سارب سواء فی علمه».
کلیدواژهها:
اللّه؛ روز؛ سخن؛ سرّ؛ شب؛ ظلمت؛ علم؛ غیب
لَهُ مُعَقِّبٰاتٌ مِنْ بَیْنِ یَدَیْهِ وَ مِنْ خَلْفِهِ یَحْفَظُونَهُ مِنْ أَمْرِ اَللّٰهِ إِنَّ اَللّٰهَ لاٰ یُغَیِّرُ مٰا بِقَوْمٍ حَتّٰی یُغَیِّرُوا مٰا بِأَنْفُسِهِمْ وَ إِذٰا أَرٰادَ اَللّٰهُ بِقَوْمٍ سُوْءاً فَلاٰ مَرَدَّ لَهُ وَ مٰا لَهُمْ مِنْ دُونِهِ مِنْ وٰالٍ (11)
برای انسان فرشتگانی است پی در پی که او را به فرمان خدا از پیش رو و پشت سرش حفظ میکنند. بیتردید، خدا وضع قومیرا تغییر نمیدهد مگر اینکه آنان رفتار خود را تغییر دهند. و هرگاه خدا برای قومی [به سبب گناهانشان]بدیی بخواهد، هیچ چیز مانع آن نخواهد بود، و جز او کارسازی نخواهند داشت.
11
1- فرشتگانی عهدهدار مراقبت و محافظت از انسانها در برابر خطرها و حوادث نابود کننده
لَهُ مُعَقِّبٰاتٌ ... یَحْفَظُونَهُ مِنْ أَمْرِ اللّٰهِ
«تعقیب» (مصدر «مُعَقِّبٰاتٌ» ) ؛ یعنی، به منظور انجام کاری در پی کسی رفتن. بنابراین مراد از «مُعَقِّبٰاتٌ» به قرینۀ «یَحْفَظُونَهُ» فرشتگانی هستند که حفاظت آدمی را بر عهده دارند.
2- هر فردی از انسانها، بهرهمند از مراقبت و محافظت چندین فرشته است.
لَهُ مُعَقِّبٰاتٌ ... یَحْفَظُونَهُ
برداشت فوق از جمع آوردن کلمۀ «مُعَقِّبٰاتٌ» استفاده میشود.
قابل ذکر است که ضمیر در «لَهُ» و ضمیر مفعولی در «یَحْفَظُونَهُ» به «مَنْ أَسَرَّ الْقَوْلَ ...» باز میگردد و مراد از آن «انسان ها» است ؛ زیرا خطاب در جملۀ «سَوٰاءٌ مِنْکُمْ» متوجه انسانهاست.
3- فرشتگان محافظ و پاسدار انسانها، از همۀ اطراف و جوانب، آنان را مراقبت میکنند.
لَهُ مُعَقِّبٰاتٌ مِنْ بَیْنِ یَدَیْهِ وَ مِنْ خَلْفِهِ یَحْفَظُونَهُ
«مِنْ بَیْنِ یَدَیْهِ» یعنی از پیش رو و «مِنْ خَلْفِهِ» یعنی از پشت سر و این دو کنایه از جمیع اطراف است.
4- حوادث خطرآفرین و مشکلزا، از ناحیۀ خداوند است و به فرمان او جریان دارد.
یَحْفَظُونَهُ مِنْ أَمْرِ اللّٰهِ
«مِنْ» در «مِنْ أَمْرِ اللّٰهِ» میتواند سببیه باشد. در این صورت «یَحْفَظُونَهُ مِنْ أَمْرِ اللّٰهِ» ؛ یعنی، او را حفظ میکنند و این به خاطر فرمان خداوند به آن فرشتگان است. و میتواند به معنای «در برابر» باشد. بر این مبنا مراد از «أَمْرِ اللّٰهِ» حوادث و خطرهاست و چون اینها به فرمان خدا تحقق یافتهاند، به آن «أَمْرِ اللّٰهِ» گفته شده است. بر این اساس «یَحْفَظُونَهُ مِنْ أَمْرِ اللّٰهِ» ؛ یعنی، اورا از خطرها حفظ میکنند.
5- فرشتگان به فرمان خداوند آدمیان را از حوادث و خطرها محافظت میکنند.
یَحْفَظُونَهُ مِنْ أَمْرِ اللّٰهِ
برداشت فوق بر این اساس است که «مِنْ» سببیه باشد.
6- خداوند در پی تحوّل و تغییر در گرایشها و رفتارهای جوامع بشری، وضعیّت و سرنوشت آنان را تغییر میدهد.
إِنَّ اللّٰهَ لاٰ یُغَیِّرُ مٰا بِقَوْمٍ حَتّٰی یُغَیِّرُوا مٰا بِأَنْفُسِهِمْ
7- تحولات اجتماعی و معیشتی بشر در اختیار خداوند و به دست اوست.
إِنَّ اللّٰهَ لاٰ یُغَیِّرُ مٰا بِقَوْمٍ حَتّٰی یُغَیِّرُوا مٰا بِأَنْفُسِهِمْ
8- انسان دارای نقشی بسزا در وضعیت اجتماعی و معیشتی و سرنوشت خویش
إِنَّ اللّٰهَ لاٰ یُغَیِّرُ مٰا بِقَوْمٍ حَتّٰی یُغَیِّرُوا مٰا بِأَنْفُسِهِمْ
9- گرایشها و رفتارهای جوامع بشری، زمینهساز دستیابی آنان به نعمت و یا گرفتار شدن به سختیها
إِنَّ اللّٰهَ لاٰ یُغَیِّرُ مٰا بِقَوْمٍ حَتّٰی یُغَیِّرُوا مٰا بِأَنْفُسِهِمْ
10- جوامع بشری در رقم زدن سرنوشت خویش نه مستقل از ارادۀ خداوندند و نه مجبور از ناحیۀ او
إِنَّ اللّٰهَ لاٰ یُغَیِّرُ مٰا بِقَوْمٍ حَتّٰی یُغَیِّرُوا مٰا بِأَنْفُسِهِمْ
جملۀ «إِنَّ اللّٰهَ لاٰ یُغَیِّرُ مٰا بِقَوْمٍ» تغییر دهنده و از میان برنده را خدا میداند و عبارت «حَتّٰی یُغَیِّرُوا مٰا بِأَنْفُسِهِمْ» انسانها را در رقم زدن سرنوشت خویش دخیل میشمرد.
11- خداوند، بر انسان و سرنوشت او و بر تمام هستی حاکمیت دارد.
إِنَّ اللّٰهَ لاٰ یُغَیِّرُ ... وَ إِذٰا أَرٰادَ اللّٰهُ بِقَوْمٍ سُوْءاً فَلاٰ مَرَدَّ لَهُ
12- ارادۀ خداوند نافذ و تخلفناپذیر است.
وَ إِذٰا أَرٰادَ اللّٰهُ بِقَوْمٍ سُوْءاً فَلاٰ مَرَدَّ لَهُ
13- زوال نعمتها از ناحیۀ خداوند است و کردار ناپسند انسانها زمینهساز آن
إِنَّ اللّٰهَ لاٰ یُغَیِّرُ مٰا بِقَوْمٍ حَتّٰی یُغَیِّرُوا مٰا بِأَنْفُسِهِمْ وَ إِذٰا أَرٰادَ اللّٰهُ بِقَوْمٍ سُوْءاً
14- بازگشتی برای تقدیر الهی بر آسیب دیدن گمراهان و تبهکاران نیست.
وَ إِذٰا أَرٰادَ اللّٰهُ بِقَوْمٍ سُوْءاً فَلاٰ مَرَدَّ لَهُ
مراد از «قوم»در آیۀ شریفه به مناسبت حکم و موضوع، قوم گنهکار میباشد. «مَرَدَّ» مصدر میمی و به معنای بازگرداندن است.
15- هیچ کس و هیچ چیز حتی فرشتگان محافظ نمیتواند گمراهان و گنهکاران را دربرابر گزندیکه خداوند برای آنان تقدیر کرده، یاری رساند و آنان را مصون دارد.
وَ مٰا لَهُمْ مِنْ دُونِهِ مِنْ وٰالٍ
جملۀ «فَلاٰ مَرَدَّ لَهُ» میرساند که تقدیر الهی بر گزندرسانی بازگشتنی نیست و جملۀ «وَ مٰا لَهُمْ ...» بیانگر آن است که پس از آمدن، هیچ کس نمیتواند مشمولان آن را یاری دهد و ایشان را نجات بخشد.
16- تنها خداوند سرپرست و یاور انسانهاست.
مٰا لَهُمْ مِنْ دُونِهِ مِنْ وٰالٍ
«ولایة» (مصدر «وٰالٍ» ) در معانی سرپرستی، نصرت و محبت به کار میرود و مقصود از آن در آیه غیر از محبت است.
17- تنها خداوند بر بازگرداندن گزندهای تقدیر شده، تواناست.
فَلاٰ مَرَدَّ لَهُ وَ مٰا لَهُمْ مِنْ دُونِهِ مِنْ وٰالٍ
18- «والی» از اسما و صفات خداوند
وَ مٰا لَهُمْ مِنْ دُونِهِ مِنْ وٰالٍ
19- «عن أبی عبداللّٰه (ع ) قال : ... المعقّبات، الباقیات الصالحات ؛ (1)
1) 1) . تفسیرعیاشی ، ج 2، ص 205، ح 17 ؛ نورالثقلین ، ج 2، ص 486، ح 38.
از امام صادق (ع ) دربارة سخن خداوند «لَهُ مُعَقِّبٰاتٌ مِنْ بَیْنِ یَدَیْهِ» روایت شده که فرمود: باقیات الصالحات از جملۀ معقبات [که حافظ انسانند] هستند».
20- «عن أبی جعفر(ع ) فی قوله : «لَهُ مُعَقِّبٰاتٌ مِنْ بَیْنِ یَدَیْهِ وَ مِنْ خَلْفِهِ یَحْفَظُونَهُ مِنْ أَمْرِ اللّٰهِ» یقول: بأمر اللّٰه من أن یقع فی رَکِیّ، أو یقع علیه حائط، أو یصیبه شیء حتّیٰ إذا جاء القدر... یدفعونه إلیٰ المقادیر و هما ملکان یحفظانه باللیل و ملکان بالنهار یتعاقبانه ؛ (1)
از امام باقر(ع) دربارۀ سخن خداوند: «لَهُ مُعَقِّبٰاتٌ ...» روایت شده که میفرمود: به فرمان خدا [حفظ میکنند] او را از اینکه در چاه بیفتد یا دیوار بر او فرو ریزد یا آسیبی به او برسد تا زمانی که تقدیر بیاید ... او را به تقدیر میسپارند و آن محافظان، دو فرشته در شب و دو فرشته در روز به نوبت از او حفاظت میکنند».
21- «دخل عثمان علی رسول اللّٰه (ص ) فقال : أخبرنی عن العبد کم معه من ملک ؟ قال : ... و ملکان بین یدیک و من خلفک یقول اللّٰه سبحانه : «لَهُ مُعَقِّبٰاتٌ مِنْ بَیْنِ یَدَیْهِ وَ مِنْ خَلْفِهِ» ...» ؛ (2)
عثمان بر رسول اللّٰه(ص) وارد شد و گفت: به من خبر ده با هر بندهای چند فرشته است؟ حضرت فرمود: ... و دو فرشته پیش رو و پشت سر تو هستند. خداوند سبحان می فرماید: «لَهُ مُعَقِّبٰاتٌ ...»...».
22- «عن أبی عبداللّٰه (ع ) قال : إن أبی کان یقول : إن اللّٰه قضی قضاء حتماً لا ینعم علی عبده بنعم فسلبها إیّاه قبل أن یحدث العبد ذنباً یستوجب بذلک الذنب سلب تلک النّعمة و ذلک قول اللّٰه : «إِنَّ اللّٰهَ لاٰ یُغَیِّرُ مٰا بِقَوْمٍ حَتّٰی یُغَیِّرُوا مٰا بِأَنْفُسِهِمْ» ؛ (3)
از امام صادق(ع) روایت شده که فرمود: پدرم میفرمود:
خداوند به قضای حتمی خود مقرر کرده است که هر نعمتی را به بندهاش بدهد از او باز نستاند، مگر اینکه آن بنده گناهی را مرتکب شود که موجب سلب آن نعمت گردد و این سخن خداوند است که فرمود: «إِنَّ اللّٰهَ لاٰ یُغَیِّرُ مٰا بِقَوْمٍ حَتّٰی یُغَیِّرُوا مٰا بِأَنْفُسِهِمْ» .
23- «زین العابدین علی بن الحسین (ع ) یقول : الذّنوب الّتی تغیّر النّعم ، البغی علی النّاس و الزّوال عن العادة فی الخیر، و اصطناع المعروف، و کفران النّعم ، و ترک الشّکر. قال اللّٰه عزّوجل : «إِنَّ اللّٰهَ لاٰ یُغَیِّرُ مٰا بِقَوْمٍ حَتّٰی یُغَیِّرُوا مٰا بِأَنْفُسِهِمْ» ... ؛ (4)
از امام زین العابدین(ع) روایت شده که میفرمود: گناهانی که موجب تغییر نعمتها میشوند عبارتند از: ستمگری بر مردم، دوری از عادت به کار خیر و از انتخاب کردار نیک، کفران نعمتها و ترک شکرگزاری. خداوند عزوجل فرمود:
«إِنَّ اللّٰهَ لاٰ یُغَیِّرُ مٰا بِقَوْمٍ حَتّٰی یُغَیِّرُوا مٰا بِأَنْفُسِهِمْ» ...».
کلیدواژهها:
اراده؛ اعداد؛ اقتصاد؛ اللّه؛ امر الهی؛ انسان؛ باقیات الصالحات؛ توحید؛ جامعه؛ جبر و اختیار؛ جهان؛ چاه؛ خیر و شر؛ سختی؛ شکر؛ ضلالت؛ ظلم؛ عجز؛ عذاب؛ عمل؛ قدرت؛ قضا و قدر؛ کفر؛ گناه؛ ملائکه؛ نعمت؛ والی/اسما و صفات؛ ولایت
هُوَ اَلَّذِی یُرِیکُمُ اَلْبَرْقَ خَوْفاً وَ طَمَعاً وَ یُنْشِئُ اَلسَّحٰابَ اَلثِّقٰالَ (12)
اوست آن که برق را که هم مایۀ ترس است و هم مایۀ امید، به شما مینمایاند، و ابرهای گرانبار را پدید میآورد.
12
1- خداوند، آشکار کنندۀ برقهای آسمانی و نمایانندۀ آنها به آدمیان
هُوَ الَّذِی یُرِیکُمُ الْبَرْقَ
2- هراس مردم از خشکسالی و امید آنان به نزول باران، زمینهساز پدید آمدن برقهای آسمانی و نمایاندن آنها به ایشان است.
هُوَ الَّذِی یُرِیکُمُ الْبَرْقَ خَوْفاً وَ طَمَعاً
هر یک از دو کلمۀ «خَوْفاً» و «طَمَعاً» میتواند مفعول له حصولی باشد و میتواند مفعول له تحصیلی باشد. بر فرض نخست مفاد عبارت «هُوَ الَّذِی ...» چنین میشود: «چون هراس داشتید و نیز امیدوائر بودید برقهای آسمانی رای برای شما پدیدار می کنیم». و بر مبنای دوم مفاد «هُوَ الَّذِی ...» چنین میشود: «برای آنکه بهراسید و نیز امیدوائر شوید، برقهای آسمانی رای به شما می نما یانیم». برداشت فوق بر اساس احتمال اول است.
3- برقهای آسمانی، مایۀ هراس مردم و نیز موجب امید آنان است.
هُوَ الَّذِی یُرِیکُمُ الْبَرْقَ خَوْفاً وَ طَمَعاً
برداشت فوق بر این اساس است که هر یک از «خَوْفاً» و «طَمَعاً» مفعول له تحصیلی باشد.
4- خداوند، پدید آورندۀ ابرهای سنگین پرباران
وَ یُنْشِئُ السَّحٰابَ الثِّقٰالَ
«انشاء» (مصدر «یُنْشِئُ» ) به معنای خلق کردن و پدید آوردن است. «سحاب» (جمع «سحابة») به معنای ابرهای بارانزاست و «ثقال» نیز جمع ثقیل است.
5- عوامل طبیعی، در اختیار خداوند است و تنها او حاکم بر آنهاست.
هُوَ الَّذِی یُرِیکُمُ الْبَرْقَ ... وَ یُنْشِئُ السَّحٰابَ الثِّقٰالَ
6- «قال الرّضا(ع ) فی قول اللّٰه عزّوجل :
«هُوَ الَّذِی یُرِیکُمُ الْبَرْقَ خَوْفاً وَ طَمَعاً» قال:
خوفاً للمسافر و طمعاً للمقیم ؛ (1)
از امام رضا(ع) دربارۀ سخن خدای عزوجل: «هُوَ الَّذِی یُرِیکُمُ الْبَرْقَ خَوْفاً وَ طَمَعاً» روایت شده که فرمود: مایۀ ترس برای مسافر و مایۀ امید برای مقیم در وطن میباشد».
7- «سأل أبوابصیر أباعبداللّٰه (ع ): ... ما حال البرق فقال : تلک مخاریق الملائکة تضرب السحاب فتسوقه إلی الموضع الّذی قضی اللّٰه عزّوجل فیه المطر ؛ (2)
ابوبصیر از امام صادق (ع ) دربارة چگونگی برق سؤال کرد، حضرت فرمود: آن تازیانه های فرشتگان است که بر ابرها می زنند و آنها رای به مکانی که خدای عزوجل در آن باران مقدر فرموده است ، می رانند.
کلیدواژه ها:
ابر؛ اللّه ؛ امید؛ باران ؛ برق ؛ توحید؛ جهان بینی ؛ حرکت ؛ خالق ؛ خشکسالی ؛ خلقت ؛ خوف؛ طبیعت ؛ ملائکه
وَ یُسَبِّحُ اَلرَّعْدُ بِحَمْدِهِ وَ اَلْمَلاٰئِکَةُ مِنْ خِیفَتِهِ وَ یُرْسِلُ اَلصَّوٰاعِقَ فَیُصِیبُ بِهٰا مَنْ یَشٰاءُ وَ هُمْ یُجٰادِلُونَ فِی اَللّٰهِ وَ هُوَ شَدِیدُ اَلْمِحٰالِ (13)
و رعد، با ستایش او و فرشتگان از ترس او، و ی رای تسبیح می گویند؛ و خدا صاعقه ها رای می فرستد و هر که رای بخواهد مورد اصابت آن قرار می دهد؛ و آنان دربارة خدا با این که کیفرش سخت است مجادله می کنند.
13
1- رعد (غرش آسمان ) تسبیح گوی خداوند و ستایش کنندة اوست .
وَ یُسَبِّحُ الرَّعْدُ بِحَمْدِهِ
«رعد»به صدایی که از ابرها شنیده میشود اطلاق میگردد که در فارسی به آن تندر و یا غرش آسمان میگویند.
2- فرشتگان، تسبیحگوی خداوند و ستایش کنندۀ اویند.
وَ یُسَبِّحُ ... وَ الْمَلاٰئِکَةُ
«الْمَلاٰئِکَةُ» عطف بر «الرَّعْدُ» است ؛ یعنی:«یسبح الملائکة بحمده من خیفته».
3- رعدهای آسمانی دارای نوعی شعور و ادراک
وَ یُسَبِّحُ الرَّعْدُ بِحَمْدِهِ
4- هراس و خوف فرشتگان از خداوند
وَ الْمَلاٰئِکَةُ مِنْ خِیفَتِهِ
5- هراس و خوف رعد از خداوند
وَ یُسَبِّحُ الرَّعْدُ ... مِنْ خِیفَتِهِ
برداشت فوق بر اساس این احتمال است که «مِنْ خِیفَتِهِ» همانگونه که تعلیل برای تسبیح ملائکه است، علت برای تسبیح رعد نیز باشد.
6- خداوند منزه از هر عیب و نقص و شایستۀ حمد و ستایش است.
وَ یُسَبِّحُ الرَّعْدُ بِحَمْدِهِ وَ الْمَلاٰئِکَةُ مِنْ خِیفَتِهِ
«تسبیح» (مصدر «یُسَبِّحُ» ) به معنای منزّه دانستن از هر عیب و نقص است.
7- فرشتگان و رعدهای آسمانی به وسیله حمد و ستایش خدا اورا تسبیح میکنند.
وَ یُسَبِّحُ الرَّعْدُ بِحَمْدِهِ
«باء»در «بِحَمْدِهِ» میتواند برای مصاحبت باشد و ممکن است برای استعانت باشد. برداشت یاد شده بر اساس احتمال دوم است.
8- تسبیح خداوند همراه ستایش او، روشی نیکو در تسبیح خدا
وَ یُسَبِّحُ الرَّعْدُ بِحَمْدِهِ وَ الْمَلاٰئِکَةُ مِنْ خِیفَتِهِ
9- در ستایش خداوند باید سخنی گفته شود و معنایی در نظر گرفته شود که مستلزم کمترین عیب و نقصی برای او نباشد.
وَ یُسَبِّحُ الرَّعْدُ بِحَمْدِهِ وَ الْمَلاٰئِکَةُ مِنْ خِیفَتِهِ
برداشت فوق، مبتنی بر این وجه است که«باء»در «بِحَمْدِهِ» برای استعانت باشد. بر این مبنا «یُسَبِّحُ الرَّعْدُ بِحَمْدِهِ وَ الْمَلاٰئِکَةُ» ؛ یعنی، رعد و فرشتگان به وسیلۀ حمد و ستایش خدا وی را تسبیح میکنند. روشن است حمد و ستایش آن گاه درپیدارندۀ تسبیح و تنزیه است که الفاظ انتخاب شده و معانی قصد شده برای ستایش خدا، مستلزم هیچ گونه نقص و عیبی برای او نباشد.
10- خوف فرشتگان از خداوند، آنان را به تسبیح و ستایش خداوند سوق میدهد.
وَ یُسَبِّحُ ... وَ الْمَلاٰئِکَةُ مِنْ خِیفَتِهِ
«مِنْ» در «مِنْ خِیفَتِهِ» برای تعلیل است.
11- توجه به جلال و هیبت خداوند، وادار کنندۀ موجودات به تسبیح و ستایش او
وَ یُسَبِّحُ الرَّعْدُ بِحَمْدِهِ وَ الْمَلاٰئِکَةُ مِنْ خِیفَتِهِ
مراد از ترس (من خیفته) ترس برخاسته از جلال و عظمت پروردگار میباشد.
12- خداوند فرستندۀ صاعقههای آسمانی است.
هُوَ الَّذِی یُرِیکُمُ ... وَ یُرْسِلُ الصَّوٰاعِقَ
«صواعق»جمع صاعقه است و صاعقه را برخی از اهل لغت به آتشی که از رعد پدید میآید معنا کردهاند و برخی گفتهاند:
صدای شدیدی است که از جو شنیده میشود و برخی آن را به غرشی از رعد که آتشی همراه آن فرو ریزد، تفسیر کردهاند.
13- گرفتار شدن به صاعقهها برخاسته از مشیّت خداوند است.
یُرْسِلُ الصَّوٰاعِقَ فَیُصِیبُ بِهٰا مَنْ یَشٰاءُ
«اصابة»(مصدر «یصیب») به معانی رسیدن، فرو ریختن و نیز مصیبت وارد کردن آمده است. بنابر معنای اول و دوم حرف «باء»در «بِهٰا» برای تعدیه است و بنابر معنای سوم حرف «باء» برای استعانت است. و جملۀ «فَیُصِیبُ بِهٰا مَنْ یَشٰاءُ» بر اساس معانی مذکور چنین معنا میشود: «خداوند صاعقه ها رای به هر کسی که بخواهد می رساند»، «خداوند صاعقه هارا بر هر کس که بخواهد فرو می ریزد» و «خداوند به و سیلة صاعقه ها به هر کس که بخواهد مصیبت وارد می سازد».
14- مشیّتهای خداوند، نافذ و تخلفناپذیر است.
فَیُصِیبُ بِهٰا مَنْ یَشٰاءُ
15- کفرپیشگان، علی رغم مشاهدۀ نشانههای ربوبیت خدا بر سراسر جهان، با موحدان دربارۀ خداوند و ربوبیت او به جدال و جرّ و بحث میپردازند.
هُوَ الَّذِی یُرِیکُمُ الْبَرْقَ ... وَ هُمْ یُجٰادِلُونَ فِی اللّٰهِ
جملۀ حالیۀ «وَ هُمْ یُجٰادِلُونَ فِی اللّٰهِ» قید برای همۀ جملههایی است که در آیات پیشین آمده است ؛ یعنی، با آنکه آثار وجودی خدا و ربوبیت او نمایان است و اوست که برق، رعد، ابر و صاعقه را پدید میآورد و همۀ امور را تحقق میبخشد، آنان دربارۀ وی به جرّوبحث میپردازند.
16- عقوبتها و عذابهای الهی بسی سخت و کوبنده است.
وَ هُوَ شَدِیدُ الْمِحٰالِ
«محال»در لغت به چند معنا آمده است: 1- عذاب و عقوبت، 2- کید کردن و امری را با برنامههای پنهانی دنبال کردن، 3- قدرت و توانایی.
17- مکرها و برنامههای پنهانی خدا بسی پیچیده و دست نایافتنی است.
وَ هُوَ شَدِیدُ الْمِحٰالِ
بر این مبنا که «محال»به معنای مکر و کید باشد، تناسب اقتضا میکند که مراد از شدت، شدت در پنهان بودن آن مکر و کید باشد.
18- خداوند، کفرپیشگانی که علیرغم مشاهدۀ آیات خدا، ربوبیت او را منکر شوند، به عذاب شدید و مکری سخت تهدید کرده است.
وَ هُمْ یُجٰادِلُونَ فِی اللّٰهِ وَ هُوَ شَدِیدُ الْمِحٰالِ
19- خداوند، بسیار مقتدر و تواناست.
وَ هُوَ شَدِیدُ الْمِحٰالِ
20- «شَدِیدُ الْمِحٰالِ» از اسما و صفات خداوند
وَ هُوَ شَدِیدُ الْمِحٰالِ
21- «عن علی بن الحسین (ع ) قال : قال رسول اللّٰه (ص ): إنّما الرّعد وعید من اللّٰه ... ؛ (1)
از امام سجّاد(ع ) روایت شده که رسول خدا(ص ) فرمود: همانا رعد تهدیدی از جانب خداست».
22- «روی عن النّبی (ص ) أنّه قال : إن ربّکم سبحانه یقول : لو أن عبادی أطاعونی ... لم اسمعهم صوت الرّعد ؛ (2)
از پیامبر اکرم (ص ) روایت شده که فرمود: ... پروردگار شما می فرما ید: اگر بندگان من مرا اطاعت می کردند ... صدای رعد را به گوش آنان نمی رساندم».
23- «روی عن أبی جعفر الباقر(ع ): أن الصّواعق تصیب المسلم و غیر المسلم و لا تصیب ذاکراً ؛ (3)
از امام باقر(ع ) روایت شده است : صاعقه ها به مسلمان و غیر مسلمان اصابت می کند ؛ و لی به کسی که مشغول ذکر خداست اصابت نمی کند».
24- «عن أبی عبداللّٰه (ع ) أنّه قال : لا تملّوا من قراءة «إِذٰا زُلْزِلَتِ الْأَرْضُ زِلْزٰالَهٰا» فإنّه من کانت قراءته بها فی نوافله لمیصبه اللّٰه عزّوجلّ بزلزلة أبداً و لمیمت بها و لا بصاعقة ... ؛ (4)
از امام صادق(ع) روایت شده که فرمود: از خواندن سورۀ «إِذٰا زُلْزِلَتِ الْأَرْضُ زِلْزٰالَهٰا» خسته نشوید ؛ زیرا کسی که آن را در نافلههای خود بخواند، خدای عزوجل هیچ گاه او را با زلزله آسیب نمیرساند و به وسیلۀ زلزله و صاعقه به هلاکت نمیرساند...».
25- «عن ابن نباتة قال : سمعت علیّاً(ع ) یقول : ... قوله «وَ هُوَ شَدِیدُ الْمِحٰالِ» قال:
یرید المکر ؛ (5)
ابن نباته گوید: از علی(ع) شنیدم که دربارۀ سخن خدا «وَ هُوَ شَدِیدُ الْمِحٰالِ» فرمود: خداوند از «محال»مکر را اراده کرده است».
26- «عن علی (ع ): «وَ هُوَ شَدِیدُ الْمِحٰالِ» أی شدید الأخذ ؛ (6)
از علی(ع) دربارۀ سخن خدا: «وَ هُوَ شَدِیدُ الْمِحٰالِ» روایت شده که: مراد سخت عقوبت است».
1) 1) . الدرالمنثور، ج 4، ص 624.
2) 2) . مجمعالبیان، ج 5، ص 434 ؛ نورالثقلین، ج 2، ص 489، ح 57.
3) 3) . مجمعالبیان، ج 5، ص 435.
4) 4) . کافی، ج 2، ص 626، ح 24 ؛ نورالثقلین، ج 2، ص 491، ح 66.
5) 5) . غیبت نعمانی، ص 148 ؛ بحارالأنوار، ج 52، ص 245، ح 124.
6) 6) . مجمعالبیان، ج 5، ص 435 ؛ الدرالمنثور، ج 4، ص 627.
کلیدواژهها:
اطاعت؛ اللّه؛ امتحان؛ تکذیب؛ تنزیه؛ تهدید؛ جدل؛ حمد؛ خوف؛ ذکر؛ رعد؛ زلزله؛ شعور؛ صاعقه؛ عذاب؛ کفر؛ لجاجت؛ مشیت خدا؛ مکر؛ ملائکه؛ وعده
لَهُ دَعْوَةُ اَلْحَقِّ وَ اَلَّذِینَ یَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ لاٰ یَسْتَجِیبُونَ لَهُمْ بِشَیْءٍ إِلاّٰ کَبٰاسِطِ کَفَّیْهِ إِلَی اَلْمٰاءِ لِیَبْلُغَ فٰاهُ وَ مٰا هُوَ بِبٰالِغِهِ وَ مٰا دُعٰاءُ اَلْکٰافِرِینَ إِلاّٰ فِی ضَلاٰلٍ (14)
خواندنِ راستین فقط خواندنِ خداست، و معبودانی که [مشرکان] بجز خدا میخوانند، به هیچ وجه آنان را اجابت نمیکنند، مگر مانند کسی که دو دستش را به سوی آب بگشاید [و از آن بخواهد] که به دهانش برسد، در حالی که آب هرگز به دهانش نخواهد رسید. و خواندن این کافران جز در گمراهی نیست.
14
1- تنها خواندن خدا و دعا کردن به درگاه او امری حق و بجاست.
لَهُ دَعْوَةُ الْحَقِّ
«دَعْوَةُ» به معنای خواندن و نیز درخواست کردن میباشد. این کلمه در آیۀ شریفه موصوفی است که به صفتش (الْحَقِّ) اضافه شده است ؛ یعنی: «الدعوة الحقة».
2- خواندن معبودهای دروغین و درخواست کردن از آنها، کرداری بیهوده و باطل است.
لَهُ دَعْوَةُ الْحَقِّ
تقدیم «لَهُ» بر «دَعْوَةُ الْحَقِّ» حاکی از حصر است ؛ یعنی، دعوت حق تنها از آنِ اوست نه از آن غیر او. و مراد از غیر او به قرینۀ جملۀ بعد معبودهایی است که مشرکان آنان را میخواندند و میپرستیدند.
3- تنها خداوند بر اجابت درخواستهای بندگان تواناست.
لَهُ دَعْوَةُ الْحَقِّ
جملۀ «لاٰ یَسْتَجِیبُونَ لَهُمْ بِشَیْءٍ إِلاّٰ کَبٰاسِطِ ...» بیانگر ملاک و معیار دعوت حق است. بنابراین حق بودن خواندن خداوند به این دلیل است که او هم آگاه به درخواستهاست و هم توانا بر اجابت آنها.
4- خدایان دروغین، از اجابت کردن درخواستهای خوانندگان خود ناتوانند.
وَ الَّذِینَ یَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ لاٰ یَسْتَجِیبُونَ لَهُمْ بِشَیْءٍ
مراد از ضمیر «یَدْعُونَ» و «لَهُمْ» مشرکان است و ضمیری که باید به موصول (الذین) باز گردد محذوف میباشد. بنابراین «وَ الَّذِینَ یَدْعُونَ ...» ؛ یعنی، آن کسانی که مشرکان آنان را به جز خدا، میخوانند، آنان، ایشان را به کمترین اجابتی اجابت نمیکنند.
5- توانایی بر رفع نیاز بندگان و اجابت درخواستها و دعاهای آنان، نشانۀ خدایی است.
لَهُ دَعْوَةُ الْحَقِّ وَ الَّذِینَ یَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ لاٰ یَسْتَجِیبُونَ لَهُمْ بِشَیْءٍ
6- مَثَل درخواست کننده از خدایان دروغین مثل تشنهای است که از راه دور دستان خود را به طرف آب دراز میکند تا آب، خود به کام او برسد که هرگز چنین نمیشود.
إِلاّٰ کَبٰاسِطِ کَفَّیْهِ إِلَی الْمٰاءِ لِیَبْلُغَ فٰاهُ وَ مٰا هُوَ بِبٰالِغِهِ
عبارت «إِلاّٰ کَبٰاسِطِ» استثنا از «الَّذِینَ یَدْعُونَ» و تقدیر کلام چنین است: «الذین یدعون من دونه لیسوا إلّا کباسط کفیه إلی الماء». قابل ذکر است که ضمیر در «لِیَبْلُغَ» به «الْمٰاءِ» و ضمیر در «فٰاهُ» (دهانش) به «باسط» برمیگردد.
و ضمیر «هُوَ» به «الْمٰاءِ» و ضمیر در «بِبٰالِغِهِ» به «فٰاهُ» ارجاع میشود.
7- درخواست کفرپیشگان از معبودهای دروغین و دعا به پیشگاه آنان، همواره تباه و بیثمر است.
وَ مٰا دُعٰاءُ الْکٰافِرِینَ إِلاّٰ فِی ضَلاٰلٍ
از معانی «ضَلاٰلٍ» تباهی و نابودی است. تباهی و نابودی را به صورت ظرفی برای دعا قرار دادن (فی ضلال) برای رساندن این معناست که: آن دعا کاملاً از میان رفته و نابود شده است.
گویا نابودی، همۀ جوانب آن را فرا گرفته است.
8- خواندن غیر خدا و درخواست حاجت کردن از غیر او کفر است.
لَهُ دَعْوَةُ الْحَقِّ ... وَ مٰا دُعٰاءُ الْکٰافِرِینَ إِلاّٰ فِی ضَلاٰلٍ
9- «عن علی بن أبی طالب (ع ) فی قوله :
«لَهُ دَعْوَةُ الْحَقِّ» قال: التّوحید، لا إلٰه إلّا اللّٰه ؛ (1)
از علی(ع) دربارۀ سخن خدا: «لَهُ دَعْوَةُ الْحَقِّ» روایت شده که فرمود: مقصود توحید و لا إلٰه إلّا اللّٰه است».
کلیدواژهها:
آب؛ اللّه؛ باطل؛ تشبیهات؛ توحید؛ تهلیل؛ حق؛ دست؛ دعا؛ دهان؛ ضلالت؛ عجز؛ عمل؛ قدرت؛ قرآن؛ کفر
1) 1) . الدرالمنثور، ج 4، ص 628 ؛ تفسیرطبری، ج 8، ص 128.
وَ لِلّٰهِ یَسْجُدُ مَنْ فِی اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ طَوْعاً وَ کَرْهاً وَ ظِلاٰلُهُمْ بِالْغُدُوِّ وَ اَلْآصٰالِ (15)
و آنچه در آسمانها و زمین است، با سایههایشان، بامدادان و شامگاهان، خواه و ناخواه فقط برای خدا سجده میکنند.
15
1- همۀ آنچه که در آسمانها و زمینند در برابر خداوند خاضعند و بر او سجده میکنند.
وَ لِلّٰهِ یَسْجُدُ مَنْ فِی السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ
«سجود» (مصدر «یَسْجُدُ» ) در اصل به معنای خضوع است و «سجده» را بدان جهت «سجده» نامیدهاند که اظهار خضوع در برابر خداوند است.
2- گروهی از موجودات از سر طاعت و به دلخواه بر خدا سجده میکنند و گروهی ناخواسته و برخلاف تمایل خویش.
وَ لِلّٰهِ یَسْجُدُ مَنْ فِی السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ طَوْعاً وَ کَرْهاً
«طوع»و «کره» مصدرند و در آیۀ شریفه به معنای اسم فاعل (طائعین) و (کارهین) میباشد. «طائع» به کسی یا چیزی گفته میشود که کاری را از روی تمایل انجام دهد و «کاره»به کسی و یا چیزی میگویند که عملی را بدون تمایل و از روی کراهت به ثمر رساند.
3- موجودات آسمانها و زمین برای غیر خدا خاضع نبوده و به غیر او سجده نمیکنند.
وَ لِلّٰهِ یَسْجُدُ مَنْ فِی السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ
تقدیم «لِلّٰهِ» بر «یَسْجُدُ» حاکی از حصر است. بنابراین «لِلّٰهِ یَسْجُدُ ...» ؛ یعنی، برای خداوند سجده میکنند و به غیر او سجده نمیبرند.
4- جهان آفرینش، دارای آسمانهای متعدد است.
وَ لِلّٰهِ یَسْجُدُ مَنْ فِی السَّمٰاوٰاتِ
5- همه موجودات آسمانها و زمین (مادی و غیر مادی) دارای عقل و شعورند.
وَ لِلّٰهِ یَسْجُدُ مَنْ فِی السَّمٰاوٰاتِ ... وَ ظِلاٰلُهُمْ
برداشت فوق از کلمۀ «مَنْ» و ضمیر «هم»که برای موجودات دارای شعور و عقل به کار میرود استفاده شده است.
6- سایههای موجودات عالم، به خدا سجده میبرند و مطیع و فرمانبردار اویند.
وَ لِلّٰهِ یَسْجُدُ مَنْ فِی السَّمٰاوٰاتِ ... وَ ظِلاٰلُهُمْ
«ظلال»(جمع «ظل») به معنای سایههاست.
7- خضوع سایهها در برابر خدا و فرمانبری آنها به هنگام صبح و عصر، نمود بیشتر و روشنتری دارد.
وَ ظِلاٰلُهُمْ بِالْغُدُوِّ وَ الْآصٰالِ
«غدو»(جمع «غداة») به معنای صبحگاهها و «آصال» (جمع «اصیل») به معنای عصرهاست. سجدۀ سایهها که به معنای پیروی آنها از قوانین الهی در تکوین است، در همۀ زمانهاست نه خصوص صبح و یا عصر. از این رو به نظر میرسد آوردن آن دو قید به خاطر وضوح و روشنی این دو هنگام برای ما است.
8- موجودات هستی و آثار آنها همواره تسلیم خدا بوده و در برابر او خاضعند.
وَ لِلّٰهِ یَسْجُدُ مَنْ فِی السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ طَوْعاً وَ کَرْهاً وَ ظِلاٰلُهُمْ
«ظلال» در آیۀ شریفه میتواند به عنوان نمونهای از آثار و تبعات موجودات، مطرح باشد.
9- «عن أبی جعفر(ع ) فی قوله : «وَ لِلّٰهِ یَسْجُدُ مَنْ فِی السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ طَوْعاً وَ کَرْهاً ...» أمّا من یسجد من أهل السّمٰوات طوعاً فالملائکة ... و من یسجد من أهل الأرض طوعاً فمن ولد فی الإسلام... و أما من یسجد کرهاً فمن اجبر علی الإسلام... ؛ (1)
از امام باقر(ع) دربارۀ سخن خدا: «وَ لِلّٰهِ یَسْجُدُ مَنْ فِی السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ طَوْعاً وَ کَرْهاً ...» روایت شده است:
اما کسانی از اهل آسمانها که از روی رغبت سجده میکنند فرشتگان هستند ... و اما کسانی که از اهل زمین با میل و رغبت سجده میکنند، آنانند که در اسلام (محیط و خانوادۀ اسلامی) متولد شدهاند ... و اما آنان که از روی اجبار سجده میکنند، کسانیاند که به پذیرش اسلام مجبور شدهاند ...».
کلیدواژهها:
آسمان؛ اسلام؛ اطاعت؛ اعداد؛ اکراه؛ اللّه؛ توحید؛ جبر و اختیار؛ جهان؛ خضوع؛ زمین؛ سایه؛ سجده؛ شعور؛ صبح؛ عصر؛ ملائکه
1) 1) . تفسیرقمی، ج 1، ص 362 ؛ نورالثقلین، ج 2، ص 492، ح 71.
قُلْ مَنْ رَبُّ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ قُلِ اَللّٰهُ قُلْ أَ فَاتَّخَذْتُمْ مِنْ دُونِهِ أَوْلِیٰاءَ لاٰ یَمْلِکُونَ لِأَنْفُسِهِمْ نَفْعاً وَ لاٰ ضَرًّا قُلْ هَلْ یَسْتَوِی اَلْأَعْمیٰ وَ اَلْبَصِیرُ أَمْ هَلْ تَسْتَوِی اَلظُّلُمٰاتُ وَ اَلنُّورُ أَمْ جَعَلُوا لِلّٰهِ شُرَکٰاءَ خَلَقُوا کَخَلْقِهِ فَتَشٰابَهَ اَلْخَلْقُ عَلَیْهِمْ قُلِ اَللّٰهُ خٰالِقُ کُلِّ شَیْءٍ وَ هُوَ اَلْوٰاحِدُ اَلْقَهّٰارُ (16)
بگو: خداوندگار آسمانها و زمین کیست؟ بگو: خداست. بگو: پس آیا جز او معبودانی انتخاب کردهاید که مالک هیچ سود و زیانی برای خود نیستند؟ بگو: آیا نابینا و بینا یکسانند؟ یا تاریکیها و روشنایی برابرند؟ یا برای خدا شریکانی قرار دادهاند که مانند آفرینش او آفریدهاند و در نتیجه این دو آفرینش بر آنان مشتبه شده است؟ بگو: خداست که آفرینندۀ هر چیزی است، و اوست آن یگانۀ قهّار.
16
1- خداوند، مالک و مدبر آسمانها و زمین است.
قُلْ مَنْ رَبُّ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ قُلِ اللّٰهُ
2- جهان آفرینش، دارای آسمانهای متعدد
رَبُّ السَّمٰاوٰاتِ
3- باور به نقش خدا در جهان آفرینش و علم همه جانبۀ او و فرمانبری همگان از او، آدمی را به پذیرش ربوبیت مطلق او بر جهان هستی هدایت میکند.
اَللّٰهُ یَعْلَمُ ... هُوَ الَّذِی یُرِیکُمُ الْبَرْقَ ... لِلّٰهِ یَسْجُدُ ... قُلْ مَنْ رَبُّ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ
بیان ربوبیّت خدا بر هستی با طرح سؤال از مشرکان، پس از آیاتی که صفات و ویژگیهای خداوند را مطرح کرد، میرساند که مضمون آیۀ مورد بحث به منزلۀ نتیجهای برای آیات گذشته است ؛ یعنی، آگاهی همه جانبۀ خدا (اللّٰه یعلم ...)، دخل و تصرف او در هستی (هو الذی یریکم ...) و خضوع همگان در برابر او (للّٰه یسجد ...) هر اندیشمندی را به این نتیجه میرساند که: رب و مالک همۀ هستی اوست، و غیر او ربوبیتی ندارد.
4- امتناع مشرکان عصر بعثت از اقرار به ربوبیت خدا بر تمام هستی علیرغم مشاهدۀ نقش او در جهان آفرینش
قُلْ مَنْ رَبُّ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ قُلِ اللّٰهُ
از اینکه خداوند خود به پرسشی که از مشرکان کرده (من رب السمٰاوٰات) پاسخ میدهد (قل اللّٰه) معلوم میشود آنان از اعتراف و اقرار به ربوبیّت خداوند خودداری میکردند.
5- بیان حقایق و معارف در قالب پرسش و پاسخ از روشهای قرآن برای توجه دادن مردم به آن حقایق
قُلْ مَنْ رَبُّ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ قُلِ اللّٰهُ
6- خداوند، راهنمای پیامبر(ص) در چگونه بیان کردن معارف و تبلیغ کردن دین
قُلْ مَنْ رَبُّ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ قُلِ اللّٰهُ قُلْ أَ فَاتَّخَذْتُمْ
7- مشرکان با وجود دلایل روشن بر ولایت خداوند، دیگران را ولیّ و سرپرست خویش میپنداشتند و به آنان روی میآوردند.
أَ فَاتَّخَذْتُمْ مِنْ دُونِهِ أَوْلِیٰاءَ
تفریع جملۀ «اتخذتم ...» به وسیلۀ حرف «فاء»بر بیان کارها و شؤونی که برای خداوند برشمرده شد - که مشرکان نیز آنها را باور دارند - میرساند که ولایت بر انسانها تنها از آنِ خداست و پندار ولایت غیر او، پنداری ناموجّه و بدون دلیل است.
8- تنها خداوند ولیّ و اختیاردار امور انسانهاست.
أَ فَاتَّخَذْتُمْ مِنْ دُونِهِ أَوْلِیٰاءَ
9- آنان که ولایت خداوند را نپذیرند، اسیر ولایتهای متعدد و گوناگون میشوند.
أَ فَاتَّخَذْتُمْ مِنْ دُونِهِ أَوْلِیٰاءَ
برداشت فوق از جمع آوردن «أَوْلِیٰاءَ» استفاده شده است.
10- معبودهای اهل شرک حتی از نفعرسانی به خویشتن و از دفع ضرر از خود ناتوانند.
لاٰ یَمْلِکُونَ لِأَنْفُسِهِمْ نَفْعاً وَ لاٰ ضَرًّا
11- تنها کسی شایستۀ ولایت و سرپرستی است که بر نفعرسانی و دفع ضرر توانا باشد.
لاٰ یَمْلِکُونَ لِأَنْفُسِهِمْ نَفْعاً وَ لاٰ ضَرًّا
12- تنها مدبّر هستی، بر نفعرسانی و دفع ضرر تواناست.
مَنْ رَبُّ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ قُلِ اللّٰهُ قُلْ أَ فَاتَّخَذْتُمْ مِنْ دُونِهِ أَوْلِیٰاءَ لاٰ یَمْلِکُونَ لِأَنْفُسِهِمْ نَفْعاً وَ لاٰ ضَرًّا
13- آنان که ولایت خدا و ربوبیت او را بر هستی پذیرفتهاند بینایند و کسانی که برای غیر خدا ولایت و تدبیری در جهان معتقدند، کوردلانند.
قُلْ هَلْ یَسْتَوِی الْأَعْمیٰ وَ الْبَصِیرُ أَمْ هَلْ تَسْتَوِی الظُّلُمٰاتُ وَ النُّورُ
کلمات «أعمی»(کور)،«بصیر»(بینا) و نیز«ظلمات» (تاریکیها) و«نور»(روشنی) محتمل است مثالها و نظیرهایی برای مشرکان و موحدان باشد و محتمل است صفات و ویژگیهای معبودهای اهل شرک و خداوند متعال باشد.
برداشت فوق مبتنی بر احتمال نخست است.
14- هرگز موحدان بصیر با مشرکان کوردل برابر نیستند.
قُلْ هَلْ یَسْتَوِی الْأَعْمیٰ وَ الْبَصِیرُ
15- نابرابری مشرکان با موحدان بسان نابرابری انبوه تاریکیها با روشنایی است.
أَمْ هَلْ تَسْتَوِی الظُّلُمٰاتُ وَ النُّورُ
16- پذیرش ولایت و ربوبیت غیر خدا، فرو رفتن در تاریکیهاست و پذیرش ولایت و ربوبیت خدا، راهیابی به نور است.
قُلْ مَنْ رَبُّ السَّمٰاوٰاتِ ... أَمْ هَلْ تَسْتَوِی الظُّلُمٰاتُ وَ النُّورُ
17- خداوند، حقیقتی بصیر و پرفروغ است و معبودهای اهل شرک کور و تاریکند.
قُلْ هَلْ یَسْتَوِی الْأَعْمیٰ وَ الْبَصِیرُ أَمْ هَلْ تَسْتَوِی الظُّلُمٰاتُ وَ النُّورُ
برداشت فوق بر این مبناست که «أعمی»و«ظلمات» اوصاف معبودهای اهل شرک و «بصیر»و«نور»وصف خداوند باشد.
18- راه حق یکی است و بیراهههای باطل متعدد است.
أَمْ هَلْ تَسْتَوِی الظُّلُمٰاتُ وَ النُّورُ
جمع آوردن «ظلمات»و در مقابل مفرد آوردن«نور»گویای برداشت فوق است.
19- مشرکان علیرغم سراغ نداشتن مخلوقی برای خدایان خویش، به ولایت و تدبیر آنان معتقد بودند.
أَ فَاتَّخَذْتُمْ مِنْ دُونِهِ أَوْلِیٰاءَ ... أَمْ جَعَلُوا لِلّٰهِ شُرَکٰاءَ خَلَقُوا کَخَلْقِهِ فَتَشٰابَهَ الْخَلْقُ عَلَیْهِمْ
جملۀ «خَلَقُوا کَخَلْقِهِ» صفت برای «شُرَکٰاءَ» است.«خلق»در هر دو مورد ( «کَخَلْقِهِ» و «الْخَلْقُ» ) مصدر و به معنای اسم مفعول (مخلوقات) است. «تشابه» (مصدر «تشابه») به قرینۀ کلمۀ«علی»به معنای مشتبه شدن به خاطر مشابهت است. «أَمْ» در جملۀ فوق أم منقطعه و حاوی استفهام انکاری است و میرساند که خود مشرکان نیز برای شرکا و معبودهای پنداری، آفرینشی را باور نداشتند تا با آفریدههای خدا مشتبه شود.
20- خداوند، در آفریدن موجودات هیچ شریکی ندارد.
أَمْ جَعَلُوا لِلّٰهِ شُرَکٰاءَ خَلَقُوا کَخَلْقِهِ
21- غیر خدا، هیچ آفرینش و آفریدهای ندارد.
أَمْ جَعَلُوا لِلّٰهِ شُرَکٰاءَ خَلَقُوا کَخَلْقِهِ
22- پذیرش سرپرستی و ولایت غیر خدا شرک است.
أَ فَاتَّخَذْتُمْ مِنْ دُونِهِ أَوْلِیٰاءَ ... أَمْ جَعَلُوا لِلّٰهِ شُرَکٰاءَ
23- مشرکان عصر بعثت، معتقد به وجود خداوند
أَمْ جَعَلُوا لِلّٰهِ شُرَکٰاءَ خَلَقُوا کَخَلْقِهِ
24- خداوند، خالق و آفرینندۀ همۀ پدیدههاست.
قُلِ اللّٰهُ خٰالِقُ کُلِّ شَیْءٍ
25- خداوند، آفرینندۀ چیزهایی که اهلشرک آنها را معبودها و خدایان خویش پنداشتهاند.
أَمْ جَعَلُوا لِلّٰهِ شُرَکٰاءَ ... قُلِ اللّٰهُ خٰالِقُ کُلِّ شَیْءٍ
از مصداقهای مورد نظر برای «شَیْءٍ» معبودهای اهلشرک است.
26- موجودی که خود مخلوق خداوند است نمیتواند شریک خدا در ربوبیت بوده و به خدایی پذیرفته شود.
أَمْ جَعَلُوا لِلّٰهِ شُرَکٰاءَ ... قُلِ اللّٰهُ خٰالِقُ کُلِّ شَیْءٍ
27- ربوبیّت و ولایت، تنها برازندۀ خالق هستی است.
أَ فَاتَّخَذْتُمْ مِنْ دُونِهِ أَوْلِیٰاءَ ... قُلِ اللّٰهُ خٰالِقُ کُلِّ شَیْءٍ
28- یکتایی خدا و غلبه و تسلط او بر هستی، دلیل ربوبیت و ولایت اوست.
أَ فَاتَّخَذْتُمْ مِنْ دُونِهِ أَوْلِیٰاءَ ... وَ هُوَ الْوٰاحِدُ الْقَهّٰارُ
29- «رَبُّ» ، «ولی»، «خٰالِقُ» ، «واحد»و «قهار»از اسما و صفات خداوند
قُلْ مَنْ رَبُّ السَّمٰاوٰاتِ ... قُلْ أَ فَاتَّخَذْتُمْ مِنْ دُونِهِ أَوْلِیٰاءَ ... قُلِ اللّٰهُ خٰالِقُ کُلِّ شَیْءٍ وَ هُوَ الْوٰاحِدُ الْقَهّٰارُ
کلیدواژهها:
آسمان؛ اتحاد؛ اسلام؛ اعداد؛ اللّه؛ انسان؛ ایمان؛ باطل؛ بصیرت؛ تبلیغ؛ تربیت؛ تشبیهات؛ تعلیم؛ توحید؛ جهان؛ جهانبینی؛ چشم؛ حق؛ خالق/اسما و صفات؛ خلقت؛ دین؛ رب/اسما و صفات؛ زمین؛ سؤال و جواب؛ شرک؛ ضرر؛ ظلمت؛ عجز؛ غیب؛ قرآن؛ قلب؛ قهار/اسما و صفات؛ گوش؛ لجاجت؛ محمّد(ص)؛ ملامت؛ نور؛ واحد/اسما و صفات؛ ولایت؛ ولی/اسما و صفات؛ هدایت
أَنْزَلَ مِنَ اَلسَّمٰاءِ مٰاءً فَسٰالَتْ أَوْدِیَةٌ بِقَدَرِهٰا فَاحْتَمَلَ اَلسَّیْلُ زَبَداً رٰابِیاً وَ مِمّٰا یُوقِدُونَ عَلَیْهِ فِی اَلنّٰارِ اِبْتِغٰاءَ حِلْیَةٍ أَوْ مَتٰاعٍ زَبَدٌ مِثْلُهُ کَذٰلِکَ یَضْرِبُ اَللّٰهُ اَلْحَقَّ وَ اَلْبٰاطِلَ فَأَمَّا اَلزَّبَدُ فَیَذْهَبُ جُفٰاءً وَ أَمّٰا مٰا یَنْفَعُ اَلنّٰاسَ فَیَمْکُثُ فِی اَلْأَرْضِ کَذٰلِکَ یَضْرِبُ اَللّٰهُ اَلْأَمْثٰالَ (17)
[خدا] از آسمان، آبی فرو فرستاده است و رودهایی به قدر گنجایش خود جاری شدهاند، و سیلاب، کفی بر آمده با خود برداشته است؛ و از فلزّاتی که برای به دست آوردن زیور یا متاعی، در آتش میگدازند نیز کفی مانند آن پدید میآید.
خدا حقّ و باطل را این گونه مثَل میزند. امّا آن کف به کناری میرود و محو میشود، و امّا آنچه برای مردم سودمند است در زمین باقی میماند. خدا، اینگونه مَثَلهای گوناگون میزند.
17
1- خداوند، نازل کنندۀ باران از آسمان
أَنْزَلَ مِنَ السَّمٰاءِ مٰاءً
2- درهها و آبراهها هر کدام به اندازۀ ظرفیتشان آبهای باران را در بستر خویش جاری میسازند.
فَسٰالَتْ أَوْدِیَةٌ بِقَدَرِهٰا
«سَیْل» (مصدر «سالت») به معنای جاری شدن و «أَوْدِیَةٌ» (جمع «وادی») به معنای آبراهها و درهها و «قَدَر» به معنای اندازه و مقدار است. اسناد «سالت» به «أَوْدِیَةٌ» همانند (جریالمیزاب) اسنادمجازی است. بنابراین «فَسٰالَتْ أَوْدِیَةٌ ...» ؛ یعنی، پس جاری شد آبها در رودها به اندازۀ ظرفیت آن رودها.
3- سیلهای جاری در رودها، بر روی خویش کفهایی بر آمده را به همراه میبرند.
فَاحْتَمَلَ السَّیْلُ زَبَداً رٰابِیاً
«احتمال» (مصدر «احتمل») به معنای حمل کردن است.
«السَّیْلُ» بر آب فراوانی که جریان دارد گفته میشود. «زَبَد»به معنای کف میباشد و از معانی «رَبْو»(مصدر «رٰابِیاً» ) برآمدن و باد کردن است.
4- فلزات گداخته شده در کورههای آتش، کفهایی همانند کفهای سیلاب از خود ایجاد میکنند.
وَ مِمّٰا یُوقِدُونَ عَلَیْهِ فِی النّٰارِ ... زَبَدٌ مِثْلُهُ
«من»در «مِمّٰا یُوقِدُونَ» نشویه است. «ایقاد» (مصدر «یُوقِدُونَ» ) به معنای شعلهور ساختن آتش میباشد. مراد از «ما»به قرینۀ «حِلْیَةٍ» و «مَتٰاعٍ» فلزاتی نظیر طلا، نقره، مس و ... است. «فِی النّٰارِ» حال مؤکّده میباشد. بنابراین «یُوقِدُونَ ...» ؛ یعنی، و حاصل میشود از فلزاتی که آتش بر آن برافروزند (آن را ذوب کنند) کفی مانند کف سیلاب.
5- تهیۀ زیورآلات و وسایل زندگی از اهداف گداختن فلزات در کورههای آتش است.
وَ مِمّٰا یُوقِدُونَ عَلَیْهِ فِی النّٰارِ ابْتِغٰاءَ حِلْیَةٍ أَوْ مَتٰاعٍ
«ابْتِغٰاءَ» به معنای طلب کردن است و این کلمه مفعول له برای «یُوقِدُونَ» میباشد. «حِلْیَةٍ» چیزی است که وسیلۀ زینت قرار میگیرد و «مَتٰاعٍ» به چیزی گفته میشود که در زندگی مورد بهرهبرداری است.
6- مردم عصر بعثت، آشنا با گداختن و ذوب فلزات در کورههای آتش، برای تهیۀ زیورآلات و اسباب زندگی
وَ مِمّٰا یُوقِدُونَ عَلَیْهِ فِی النّٰارِ ابْتِغٰاءَ حِلْیَةٍ أَوْ مَتٰاعٍ
7- حق در تشبیه، مانند باران و سیلاب است و باطل، همسان کفهای بر آمده بر روی آن
أَنْزَلَ مِنَ السَّمٰاءِ مٰاءً فَسٰالَتْ أَوْدِیَةٌ بِقَدَرِهٰا فَاحْتَمَلَ السَّیْلُ زَبَداً رٰابِیاً ... کَذٰلِکَ یَضْرِبُ اللّٰهُ الْحَقَّ وَ الْبٰاطِلَ
8- حق در تشبیه، همانند فلزات گداخته شده و ذوب گشته است و باطل، بسان کفهای ایجاد شده بر روی آن
وَ مِمّٰا یُوقِدُونَ عَلَیْهِ فِی النّٰارِ ... زَبَدٌ مِثْلُهُ کَذٰلِکَ یَضْرِبُ اللّٰهُ الْحَقَّ وَ الْبٰاطِلَ
9- خداوند، نازل کنندۀ حق و سرچشمۀ آن
أَنْزَلَ مِنَ السَّمٰاءِ مٰاءً ... کَذٰلِکَ یَضْرِبُ اللّٰهُ الْحَقَّ وَ الْبٰاطِلَ
10- حقایق و معارف نازل شده از ناحیۀ خدا، پیراسته از هر باطلی است.
أَنْزَلَ مِنَ السَّمٰاءِ مٰاءً ... فَاحْتَمَلَ السَّیْلُ زَبَداً رٰابِیاً ...
کَذٰلِکَ یَضْرِبُ اللّٰهُ الْحَقَّ وَ الْبٰاطِلَ
از آن جا که حق به آبی تشبیه شده است که از آسمان فرومیریزد و در آن هنگام هیچ کفی همراه ندارد، برداشت فوق استفاده میشود.
11- باطل بر محور حق خودنمایی کرده و بر آن تحمیل میشود.
فَاحْتَمَلَ السَّیْلُ زَبَداً رٰابِیاً
12- کفهای سیلابها و فلزات گداخته شده دور ریخته و نیست میشوند و آبها و فلزات سودمند باقی میمانند.
فَأَمَّا الزَّبَدُ فَیَذْهَبُ جُفٰاءً وَ أَمّٰا مٰا یَنْفَعُ النّٰاسَ فَیَمْکُثُ فِی الْأَرْضِ
«جُفٰاءً» به معنای دور شدن از چیزی است و «جُفٰاءً» به چیزی که دور ریخته میشود اطلاق میگردد، در لسانالعرب آمده است «جفاء السیل یعنی کفها و چیزهای پلید و مانند اینها که سیلاب آنها رای به کناری می اندازد».
13- باطلْ ناچیز، سبک و توخالی است.
فَاحْتَمَلَ السَّیْلُ زَبَداً رٰابِیاً ... کَذٰلِکَ یَضْرِبُ اللّٰهُ الْحَقَّ وَ الْبٰاطِلَ
14- هرانسانی بهاندازۀ استعداد وظرفیتش از حقایق و معارف الهی بهرهمند میشود.
أَنْزَلَ مِنَ السَّمٰاءِ مٰاءً فَسٰالَتْ أَوْدِیَةٌ بِقَدَرِهٰا ... کَذٰلِکَ یَضْرِبُ اللّٰهُ الْحَقَّ وَ الْبٰاطِلَ
جملۀ «فَسٰالَتْ أَوْدِیَةٌ بِقَدَرِهٰا» میرساند که هر درهای به اندازۀ ظرفیتش آبها را جاری میسازد و این معنا در جانب مَثَل (کذٰلک یضرب اللّٰه الأمثال) بیانگر آن است که هر انسانی استعدادی خاص دارد و به اندازۀ استعدادش معارف الهی را دریافت میکند.
15- معارف و حقایق الهی همواره در خطر مشوب شدن و آمیخته گشتن به اموری باطل است.
أَنْزَلَ مِنَ السَّمٰاءِ ... فَاحْتَمَلَ السَّیْلُ زَبَداً رٰابِیاً وَ مِمّٰا یُوقِدُونَ ... زَبَدٌ مِثْلُهُ
16- توحید، ولایت خدا و ربوبیت او، حقایقی است ماندگار و شرک و پرستش غیر خدا باطلهایی است رفتنی و ناپایدار
فَأَمَّا الزَّبَدُ فَیَذْهَبُ جُفٰاءً وَ أَمّٰا مٰا یَنْفَعُ النّٰاسَ
بهقرینۀ آیات گذشته از مصادیق مورد نظر برای باطل - که به کفها تشبیه شد شرک و پرستش غیر خداست و از مصادیق حق که نافع و ماندگار است - توحید و اعتقاد به ربوبیت و ولایت خداوند است.
17- نویدخداوند به پیروزیحق و استقرار آن در زمین و شکست باطل و رخت بر بستن آن
فَأَمَّا الزَّبَدُ فَیَذْهَبُ جُفٰاءً وَ أَمّٰا مٰا یَنْفَعُ النّٰاسَ فَیَمْکُثُ فِی الْأَرْضِ
18- باور به توحید و ولایت خدا و ربوبیت او، مراتبی گوناگون دارد و هر انسانی به اندازۀ استعدادش آن را درمییابد.
قُلْ مَنْ رَبُّ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ ... أَنْزَلَ مِنَ السَّمٰاءِ مٰاءً فَسٰالَتْ أَوْدِیَةٌ بِقَدَرِهٰا ... کَذٰلِکَ یَضْرِبُ اللّٰهُ الْأَمْثٰالَ
19- گروهی از انسانها حتی اندکی از حقایق و معارف الهی را درنمییابند و از آن بهرهمند نمیشوند.
أَنْزَلَ مِنَ السَّمٰاءِ مٰاءً فَسٰالَتْ أَوْدِیَةٌ بِقَدَرِهٰا ... کَذٰلِکَ یَضْرِبُ اللّٰهُ الْحَقَّ وَ الْبٰاطِلَ
نکره آوردن «أَوْدِیَةٌ» (درههایی) نه «دره ها» میرساند که باران بر همۀ درهها و رودها نمیبارد و آب در آن جاری نمیشود و
این معنا در جانب ممثل گویای آن است که معارف الهی بر همۀ قلبها فرو نمیریزد و تنها قلبهایی - نه همۀ قلبها - لیاقت دریافت آن را دارند.
20- خداوند برای تبیین حقایق، مثلهای فراوان میآورد.
کَذٰلِکَ یَضْرِبُ اللّٰهُ الْأَمْثٰالَ
ادات عموم مانند «کل»،«ال»جنس که بر جمع داخل شود و ...
گاهی برای استغراق حقیقی است و گاهی حاکی از کثرت و فراوانی است که از آن به عموم عرفی تعبیر میشود. به نظر میرسد معنای دوم از «الْأَمْثٰالَ» اراده شده باشد.
21- تشبیه حقایق به امور محسوس و آوردن مثل برای آنها، از شیوههای قرآن
کَذٰلِکَ یَضْرِبُ اللّٰهُ الْأَمْثٰالَ
22- همانندی حق با آب فرود آمده از آسمان و نیز با فلزات ذوب شده و همسانی باطل با کف سیلابها و کف فلزات ذوب شده، از ضربالمثلهای قرآن است.
کَذٰلِکَ یَضْرِبُ اللّٰهُ الْحَقَّ وَ الْبٰاطِلَ ... کَذٰلِکَ یَضْرِبُ اللّٰهُ الْأَمْثٰالَ
کلیدواژهها:
آتش؛ اثاث؛ التقاط؛ اللّه؛ ایمان؛ باران؛ باطل؛ بشارت؛ پیروزی؛ تاریخ؛ تزیین؛ تشبیهات؛ تعلیم؛ تنزیه؛ توحید؛ حق؛ خلافت الهی؛ دره؛ دین؛ رسالت؛ سیل؛ شرک؛ شعور؛ شکست؛ صنعت؛ قرآن؛ نهر؛ ولایت
لِلَّذِینَ اِسْتَجٰابُوا لِرَبِّهِمُ اَلْحُسْنیٰ وَ اَلَّذِینَ لَمْ یَسْتَجِیبُوا لَهُ لَوْ أَنَّ لَهُمْ مٰا فِی اَلْأَرْضِ جَمِیعاً وَ مِثْلَهُ مَعَهُ لاَفْتَدَوْا بِهِ أُولٰئِکَ لَهُمْ سُوءُ اَلْحِسٰابِ وَ مَأْوٰاهُمْ جَهَنَّمُ وَ بِئْسَ اَلْمِهٰادُ (18)
کسانی که دعوت پروردگارشان را اجابت کردهاند نیکوترین پاداش را خواهند داشت، و کسانی که دعوت او را اجابت نکردهاند اگر همۀ آنچه در زمین است و مانند آن را با آن داشته باشند، [در قیامت] آن را برای رهایی خود از عذاب خواهند داد. اینان حسابی سخت خواهند داشت و جایگاهشان جهنّم است و چه بد استراحتگاهی است!
18
1- سعادت و نیکبختی، تنها از آنِ اجابت کنندگان دعوت خداوند است.
لِلَّذِینَ اسْتَجٰابُوا لِرَبِّهِمُ الْحُسْنیٰ
2- موحّدان و مؤمنان به پیامبر(ص) و باورداران به قیامت، اجابت کنندگان دعوت الهیاند.
لِلَّذِینَ اسْتَجٰابُوا لِرَبِّهِمُ الْحُسْنیٰ
آیات گذشته بیانگر این است که مراد از «لِلَّذِینَ اسْتَجٰابُوا» موحدان و مؤمنان به پیامبر(ص) و باورداران به قیامت میباشد.
3- باور به ربوبیت خدا و توجه به آن، زمینهساز پذیرش دعوت اوست.
لِلَّذِینَ اسْتَجٰابُوا لِرَبِّهِمُ
4- اجابت کنندگان دعوت خدا، از حسابرسی روز قیامت رنجی نمیبرند و بر آنان سخت گرفته نمیشود.
لِلَّذِینَ اسْتَجٰابُوا لِرَبِّهِمُ الْحُسْنیٰ
مقصود از «الْحُسْنیٰ» بهقرینۀ مقابلۀ آن -\در ذیل آیه - با فرجام رویگردانان از دعوت خدا، معنایی مقابل «سُوءُ الْحِسٰابِ» و نیز مقابل «جَهَنَّمُ» است. بنابراین مراد از «الْحُسْنیٰ» حساب آسان و نیز بهشت میباشد.
5- بهشت، جایگاه اجابت کنندگان دعوت خداوند است.
لِلَّذِینَ اسْتَجٰابُوا لِرَبِّهِمُ الْحُسْنیٰ
6- مشرکان و منکران روز قیامت و کافران به پیامبر(ص) و قرآن، رویگردانان از دعوت الهیاند.
وَ الَّذِینَ لَمْ یَسْتَجِیبُوا لَهُ
آیات گذشته شاهد بر این است که مقصود از «الَّذِینَ لَمْ یَسْتَجِیبُوا لَهُ» مشرکان و منکران رسالت پیامبر(ص) و ناباوران به قیامت میباشد.
7- مشرکان و کافران، در روز قیامت حاضرند در صورت دارا بودن حتی دو برابر ثروت زمین، آن را برای رهیدن از عذاب فدیه دهند.
وَ الَّذِینَ لَمْ یَسْتَجِیبُوا لَهُ لَوْ أَنَّ لَهُمْ مٰا فِی الْأَرْضِ جَمِیعاً وَ مِثْلَهُ مَعَهُ لاَفْتَدَوْا بِهِ
«إفتداء» (مصدر«افتدوا») به معنای بخشیدن چیزی است برای رها شدن و خلاصی یافتن از اسارت.
8- رویگردانان از دعوت خدا، در قیامت به حسابی سخت و ناگوار گرفتار خواهند بود.
وَ الَّذِینَ لَمْ یَسْتَجِیبُوا لَهُ ... أُولٰئِکَ لَهُمْ سُوءُ الْحِسٰابِ
«سُوءُ» به هر چیزی که مایۀ ناراحتی و رنج باشد گفته میشود.
اضافۀ «سُوءُ» به «الْحِسٰابِ» اضافۀ صفت به موصوف است.
بنابراین «سُوءُ الْحِسٰابِ» ؛ یعنی: «الحساب السوء».
9- قیامت صحنۀحسابرسی از انسانهاست.
أُولٰئِکَ لَهُمْ سُوءُ الْحِسٰابِ
10- در قیامت هیچگونه فدیهای از
مستحقان عذاب پذیرفته نمیشود.
لَوْ أَنَّ لَهُمْ مٰا فِی الْأَرْضِ ... لاَفْتَدَوْا بِهِ أُولٰئِکَ لَهُمْ سُوءُ الْحِسٰابِ وَ مَأْوٰاهُمْ جَهَنَّمُ وَ بِئْسَ الْمِهٰادُ
بیان فرجام رویگردانان از دعوت خدا (أُولٰئِکَ لَهُمْ ...) پس از جملۀ «لَوْ أَنَّ لَهُمْ ... لاَفْتَدَوْا بِهِ» میرساند که آن فدیه بر فرض وجودش از آنان پذیرفته نخواهد شد.
11- دوزخ، جایگاه رویگردانان از دعوت خداوند است.
أُولٰئِکَ ... مَأْوٰاهُمْ جَهَنَّمُ
12- دوزخ، بستری بد و ناگوار است.
مَأْوٰاهُمْ جَهَنَّمُ وَ بِئْسَ الْمِهٰادُ
«مهاد»به معنای بستر گسترده است.
13- «رب»از اسما و صفات خداوند
لِلَّذِینَ اسْتَجٰابُوا لِرَبِّهِمُ الْحُسْنیٰ
14- «روی عن أبی عبداللّه (ع ) ... هو أن لا یقبل لهم حسنة و لا یغفر لهم سیّئة ...؛ (1)
از امام صادق (ع ) روایت شده است : مراد از «سُوءُ الْحِسٰابِ» این است که هیچ حسنهای از آنان پذیرفته نمیشود و هیچ گناهی از آنان آمرزیده نمیگردد...».
کلیدواژهها:
اللّه؛ ایمان؛ بهشت؛ تکذیب؛ جهنم؛ حسابرسی؛ حسنه؛ ذکر؛ رب/اسما و صفات؛ رستگاری؛ سوءالحساب؛ شرک؛ عذاب؛ فدیه؛ قرآن؛ قیامت؛ کفر؛ گناه؛ محمّد(ص)؛ مغفرت
أَ فَمَنْ یَعْلَمُ أَنَّمٰا أُنْزِلَ إِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ اَلْحَقُّ کَمَنْ هُوَ أَعْمیٰ إِنَّمٰا یَتَذَکَّرُ أُولُوا اَلْأَلْبٰابِ (19)
پس آیا کسی که میداند آنچه از جانب پروردگارت بر تو نازل شده حق است، مانند کسی است که کوردل است؟ تنها خردمندان متذکّر میشوند.
19
1- قرآن، کتابی سراسر حق و پیراسته از هرگونه باطل و ناروا
أَنَّمٰا أُنْزِلَ إِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ الْحَقُّ
«ما»در «أَنَّمٰا» موصول اسمی و به معنای «الذی»است و مراد از آن قرآن میباشد.
2- قرآن، کتابی از ناحیۀ خداوند و نازل شده بر پیامبر(ص)
أَنَّمٰا أُنْزِلَ إِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ الْحَقُّ
1) 1) . مجمعالبیان، ج 5، ص 442 ؛ نورالثقلین، ج 2، ص 493، ح 76.
3- قرآن، جلوهای از ربوبیت خداوند است.
أَنَّمٰا أُنْزِلَ إِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ
4- برای نزول قرآن میان خدا و پیامبر(ص) واسطهای وجود داشته است.
أَنَّمٰا أُنْزِلَ إِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ الْحَقُّ
دلیل این برداشت در آیۀ اول از همین سوره گذشت.
5- آنان که الهی بودن قرآن و حقانیّت آن را باور ندارند، کوردل و جاهلند.
أَ فَمَنْ یَعْلَمُ أَنَّمٰا أُنْزِلَ إِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ الْحَقُّ کَمَنْ هُوَ أَعْمیٰ
6- آنان که الهی بودن قرآن و حقانیّت آن را پذیرفتهاند، عالم و بصیرند.
أَ فَمَنْ یَعْلَمُ أَنَّمٰا أُنْزِلَ إِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ الْحَقُّ کَمَنْ هُوَ أَعْمیٰ
7- حقانیّت قرآن، امری روشن و واضح است.
أَ فَمَنْ یَعْلَمُ أَنَّمٰا أُنْزِلَ إِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ الْحَقُّ کَمَنْ هُوَ أَعْمیٰ
نابینا خواندن کسانی که حقانیّت قرآن را باور ندارند، اشاره به این نکته دارد که: حقانیّت قرآن امری روشن است. اگر کسی نمیپذیرد خود مقصر است ؛ چشمانش را باز کند تا ببیند.
8- تنها خردمندان، حقانیّت قرآن و الهی بودن آن را درمییابند و آن را باور میکنند.
إِنَّمٰا یَتَذَکَّرُ أُولُوا الْأَلْبٰابِ
9- ناباوران به حقانیّت قرآن و الهی بودن آن، از خردمندی بیبهرهاند.
أَ فَمَنْ یَعْلَمُ ... کَمَنْ هُوَ أَعْمیٰ إِنَّمٰا یَتَذَکَّرُ أُولُوا الْأَلْبٰابِ
10- «رب»از اسما و صفات خداوند
أَنَّمٰا أُنْزِلَ إِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ
کلیدواژهها:
اللّه؛ ایمان؛ بصیرت؛ تنزیه؛ جهل؛ چشم؛ حق؛ رب/اسما و صفات؛ عقل؛ علم؛ قرآن؛ قلب؛ محمّد(ص)؛ نزول قرآن؛ وحی
اَلَّذِینَ یُوفُونَ بِعَهْدِ اَللّٰهِ وَ لاٰ یَنْقُضُونَ اَلْمِیثٰاقَ (20)
همانان که به عهد خدا وفا میکنند و پیمانشان را نمیشکنند.
20
1- خداوند، انسانها را به رعایت عهدها و پیمانهایی ملزم ساخته است.
اَلَّذِینَ یُوفُونَ بِعَهْدِ اللّٰهِ
«عهد» به معنای پیمان است و مراد از «بِعَهْدِ اللّٰهِ» (پیمان خدا)
میتواند وظایف و تکالیفی باشد که خداوند آنها را بر عهدۀ انسانها گذاشته است و میتواند مراد از آن تعهداتی باشد که آدمی خویشتن را ملتزم به رعایت آن کرده است و به گونهای - همانند سوگند به خدا و ... - آنها را به خداوند مرتبط کرده است. برداشت فوق مبتنی بر احتمال اول است.
2- ضرورت پایبندی به عهدها و پیمانهایی که خداوند بر عهدۀ انسانها قرار داده است.
اَلَّذِینَ یُوفُونَ بِعَهْدِ اللّٰهِ
از آن جایی که در مقابل وفا کنندگان به عهدهای الهی، نقض کنندگان قرار داده شده است و آنان به لعنت خدا و فرجام ناگوار تهدید شدهاند (آیۀ 25) معلوم میشود وفای به عهد لازم و ضروری است.
3- ضرورت وفا کردن به پیمانهایی که آدمی با خدا دارد.
اَلَّذِینَ یُوفُونَ بِعَهْدِ اللّٰهِ
برداشت فوق، مبتنی بر این است که مقصود از «عهد الله» تعهّداتی باشد که انسانها با سوگند و مانند آن رعایت آنها را بر خود لازم کردهاند.
4- حرمت شکستن پیمانها و عهدها (پیمانهایی که خدا با انسان دارد، پیمانهایی که آدمی با خدا دارد و پیمانهایی که انسانها با یکدیگر دارند)
وَ لاٰ یَنْقُضُونَ الْمِیثٰاقَ
«میثاق»به معنای عهد و پیمان است.
5- اعتقاد به یگانگی خدا و پذیرش آنچه از ناحیۀ خداوند به پیامبر(ص) نازل شده، عهدها و پیمانهای خداوند با آدمیان است.
اَلَّذِینَ یُوفُونَ بِعَهْدِ اللّٰهِ وَ لاٰ یَنْقُضُونَ الْمِیثٰاقَ
آیۀ قبل - که سخن از حقانیّت قرآن و تعالیم آن داشت و آیات پیش از آن - که دربارۀ توحید و نفی شرک بود بیانگر مصادیقی بارز از عهد و پیمان خداوند با بندگان است.
6- پایبندی به عهدها و پیمانها از نشانههای خردمندان است.
إِنَّمٰا یَتَذَکَّرُ أُولُوا الْأَلْبٰابِ . اَلَّذِینَ یُوفُونَ بِعَهْدِ اللّٰهِ وَ لاٰ یَنْقُضُونَ الْمِیثٰاقَ
در وجه ترکیبی «الَّذِینَ ...» دو احتمال گفته شده است: 1- صفت برای «أُولُوا الْأَلْبٰابِ» است. 2-مبتداست و خبر آن «أُولٰئِکَ لَهُمْ عُقْبَی الدّٰارِ» . احتمال نخست صریح در برداشت فوق است.
کلیدواژهها:
اللّه؛ امر الهی؛ انسان؛ ایمان؛ توحید؛ حرمت؛ حُکم؛ عقل؛ عقیده؛ عهد؛ قرآن؛ وجوب
وَ اَلَّذِینَ یَصِلُونَ مٰا أَمَرَ اَللّٰهُ بِهِ أَنْ یُوصَلَ وَ یَخْشَوْنَ رَبَّهُمْ وَ یَخٰافُونَ سُوءَ اَلْحِسٰابِ (21)
و آنان که آنچه را خدا به پیوستنش فرمان داده است میپیوندند و از پروردگارشان میترسند و از سختی حساب [قیامت]بیم دارند.
21
1- خداوند به برقرار کردن پیوندهایی (پیوند خویشاوندی، پیوند ولایت بین مؤمنان و...) فرمان داده و رعایت آنها را بر آدمیان واجب کرده است.
وَ الَّذِینَ یَصِلُونَ مٰا أَمَرَ اللّٰهُ بِهِ أَنْ یُوصَلَ
«أَنْ» مصدریه و «أَنْ یُوصَلَ» بدل برای ضمیر در «بِهِ» است.
مراد از «مٰا أَمَرَ اللّٰهُ ...» پیوندهایی نظیر صلۀ رحم، پیوند ولایت میان اهل ایمان، پیوند ولایت میان پیشوایان بر حق و امت اسلامی و... است.
2- برقرار کردن پیوندهایی که خداوند بدانها فرمان داده، از نشانههای خردمندان است.
إِنَّمٰا یَتَذَکَّرُ أُولُوا الْأَلْبٰابِ ... الَّذِینَ یَصِلُونَ مٰا أَمَرَ اللّٰهُ بِهِ أَنْ یُوصَلَ
3- لزوم توجه به عظمت خدا و هراسیدن از او
وَ یَخْشَوْنَ رَبَّهُمْ
4- باور به ربوبیت خداوند و توجه به آن، زمینهساز خشیّت آدمی از اوست.
یَخْشَوْنَ رَبَّهُمْ
5- انسانها در قیامت مورد حسابرسی قرار میگیرند.
وَ یَخٰافُونَ سُوءَ الْحِسٰابِ
6- گنهکاران در قیامت با حسابی سخت و ناگوار مواجه میشوند.
وَ یَخٰافُونَ سُوءَ الْحِسٰابِ
اضافۀ «سُوءَ» به «الْحِسٰابِ» اضافۀ صفت به موصوف است.
7- انسانها باید از مواجه شدن با حساب سخت و ناگوار قیامت، خائف و هراسان باشند.
وَ یَخٰافُونَ سُوءَ الْحِسٰابِ
8- خشیت از خدا و هراس از حساب سخت و ناگوار قیامت، از نشانههای خردمندان است.
إِنَّمٰا یَتَذَکَّرُ أُولُوا الْأَلْبٰابِ ... الَّذِینَ ... یَخْشَوْنَ رَبَّهُمْ وَ یَخٰافُونَ سُوءَ الْحِسٰابِ
9- قطع پیوندهایی که خداوند به برقرار کردن آنها امر کرده، موجب مواجه شدن با حساب سخت و ناگوار قیامت خواهد شد.
وَ الَّذِینَ یَصِلُونَ ... وَ یَخْشَوْنَ رَبَّهُمْ وَ یَخٰافُونَ سُوءَ الْحِسٰابِ
10- شکستن پیمانها و پایبند نبودن به عهدها، در پی دارندۀ حساب سخت و ناگوار قیامت است.
اَلَّذِینَ یُوفُونَ بِعَهْدِ اللّٰهِ وَ لاٰ یَنْقُضُونَ الْمِیثٰاقَ ... وَ یَخٰافُونَ سُوءَ الْحِسٰابِ
11- «رب»از اسما و صفات خداوند
وَ یَخْشَوْنَ رَبَّهُمْ
12- «سُئل أبوعبداللّٰه (ع ) عن قوله تعالی :
«الَّذِینَ یَصِلُونَ مٰا أَمَرَ اللّٰهُ بِهِ أَنْ یُوصَلَ» قال: هو صلة الإمام فی کلّ سنة بما قلّ أو کثر ثمّ قال أبوعبداللّٰه(ع):و ما أُرید بذٰلک إلّا تزکیتکم ؛ (1)
از امام صادق(ع) دربارۀ سخن خدای تعالیٰ: «الَّذِینَ یَصِلُونَ مٰا أَمَرَ اللّٰهُ بِهِ أَنْ یُوصَلَ» سؤال شد، حضرت فرمود: آن، عطیّه دادن به امام است در هر سال با چیزی، کم باشد یا زیاد، سپس امامصادق(ع) فرمود: من با گرفتن این عطیّه فقط میخواهم شما را پاک کنم».
13- «عن أبی عبداللّٰه (ع ) قال : إن اللّٰه عزّوجل فرض للفقراء فی أموال الأغنیاء فریضة ... و ممّا فرض اللّٰه عزّوجل أیضاً فی المال من غیر الزّکاة قوله عزّوجل : «الَّذِینَ یَصِلُونَ مٰا أَمَرَ اللّٰهُ بِهِ أَنْ یُوصَلَ» ... ؛ (2)
از امام صادق(ع) روایت شده که فرمود: همانا خداوند عزوجل برای فقرا در اموال اغنیا حقوقی را واجب کرده است ... و از جمله چیزهایی که خداوند عزوجل غیر از زکات در مال واجب نموده، این سخن خداوند است که فرمود: اَلَّذِینَ یَصِلُونَ مٰا أَمَرَ اللّٰهُ بِهِ أَنْ یُوصَلَ... ».
14- «عن أبی عبداللّٰه (ع ) فی قوله : «وَ یَخٰافُونَ سُوءَ الْحِسٰابِ» قال: الاستقصاء والمداقّة و قال: یحسب علیهم السّیّئات و لایحسب لهم الحسنات ؛ (3)
از امام صادق(ع) دربارۀ سخن خدا: «وَ یَخٰافُونَ سُوءَ الْحِسٰابِ» روایت شده که فرمود: [سوءالحساب] حسابرسی دقیق و دقت در بررسی اعمال است و [همچنین] فرمود: کارهای بد آنان علیه ایشان محاسبه میشود و کارهای نیکشان به سود آنان به حساب نمیآید».
کلیدواژهها:
آخرت؛ اللّه؛ امامت؛ امر الهی؛ انسان؛ ایمان؛ تزکیه؛ حسابرسی؛ حسنه؛ حُکم؛ خوف؛ خویشاوندی؛ ذکر؛ رب /اسما و صفات؛ سختی؛ عقل؛ عمل؛ عهد؛ قیامت؛ گناه؛ مال؛ وجوب؛ هدیه
وَ اَلَّذِینَ صَبَرُوا اِبْتِغٰاءَ وَجْهِ رَبِّهِمْ وَ أَقٰامُوا اَلصَّلاٰةَ وَ أَنْفَقُوا مِمّٰا رَزَقْنٰاهُمْ سِرًّا وَ عَلاٰنِیَةً وَ یَدْرَؤُنَ بِالْحَسَنَةِ اَلسَّیِّئَةَ أُولٰئِکَ لَهُمْ عُقْبَی اَلدّٰارِ (22)
و آنان که برای طلب خشنودی پروردگارشان صبر پیشه ساختند و نماز برپا داشتند و از آنچه به آنان عطا کردیم، در نهان و آشکار انفاق کردند، و بدی را با نیکی دفع میکنند. اینانند که فرجام [نیکوی]این سرای را خواهند داشت.
22
1- لزوم استقامت ورزیدن و صبر پیشه ساختن در اجرای احکام و فرمانهای الهی
وَ الَّذِینَ صَبَرُوا
عبارت «ابْتِغٰاءَ وَجْهِ رَبِّهِمْ» (برای دستیابی به رضایت خدا) میرساند که متعلق «صَبَرُوا» احکام و فرمانهای خداست ؛ یعنی: «صبروا علی ما أمرهم اللّٰه به و عمّا نهاهم عنه».
2- ارجمندی صبر و شکیبایی در گرو جهت خدایی داشتن آن است.
وَ الَّذِینَ صَبَرُوا ابْتِغٰاءَ وَجْهِ رَبِّهِمْ
3- صبر و استقامت برای کسب رضایت خدا، از ویژگیهای خردمندان است.
إِنَّمٰا یَتَذَکَّرُ أُولُوا الْأَلْبٰابِ ... الَّذِینَ صَبَرُوا ابْتِغٰاءَ وَجْهِ رَبِّهِمْ
4- لزوم برپایی نماز و محافظت بر آن
وَ الَّذِینَ ... أَقٰامُوا الصَّلاٰةَ
5- لزوم انفاق و دستگیری از مستمندان
وَ الَّذِینَ ... أَنْفَقُوا
6- انفاق، محدود به امکانات و داراییهای خاصی نیست.
وَ الَّذِینَ ... أَنْفَقُوا مِمّٰا رَزَقْنٰاهُمْ
برداشت فوق با توجه به کلمۀ«ما»(آنچه) - که افادۀ معنای شمول و عموم دارد - استفاده شده است.
7- امکانات و داراییهای انسان رزقی است عطا شده از جانب خدا.
مِمّٰا رَزَقْنٰاهُمْ
8- باور به خدادادی بودن امکانات و داراییها، زمینهساز پیدایش روحیۀ انفاقگری در انسان است.
اَلَّذِینَ ... أَنْفَقُوا مِمّٰا رَزَقْنٰاهُمْ
هدف از یادآوری این حقیقت که داراییها خدادادی است، آسان کردن امر انفاق و ایجاد روحیۀ انفاقگری در انسان میباشد.
9- انفاق کردن بخشی از داراییها، توصیۀ خداوند به بندگان
وَ أَنْفَقُوا مِمّٰا رَزَقْنٰاهُمْ
برداشت فوق، بر این اساس است که «من»در «مِمّٰا» (من ما) به معنای «بعض»باشد. بنابراین «الَّذِینَ ... أَنْفَقُوا مِمّٰا رَزَقْنٰاهُمْ» ؛ یعنی، آنان که بخشی از داراییهای خویش را انفاق میکنند.
10- انفاق کردن، خصلتی نیکوست چه پنهانی انجام گیرد و چه آشکارا.
أَنْفَقُوا مِمّٰا رَزَقْنٰاهُمْ سِرًّا وَ عَلاٰنِیَةً
11- اقامۀ نماز و تلاش برای رفع نیاز نیازمندان از نشانههای خردمندان است.
إِنَّمٰا یَتَذَکَّرُ أُولُوا الْأَلْبٰابِ ... وَ الَّذِینَ صَبَرُوا ... وَ أَقٰامُوا الصَّلاٰةَ وَ أَنْفَقُوا مِمّٰا رَزَقْنٰاهُمْ
12- انجام دادن کارهای شایسته به جبران بدیها و گناهان، خصلتی نیکو و از ویژگیهای خردمندان است.
إِنَّمٰا یَتَذَکَّرُ أُولُوا الْأَلْبٰابِ ... وَ الَّذِینَ ... یَدْرَؤُنَ بِالْحَسَنَةِ السَّیِّئَةَ
«درأ»(مصدر «یَدْرَؤُنَ» ) به معنای دفع کردن و برطرف کردن است. مراد از «السَّیِّئَةَ» میتواند بدیها و گناهانی باشد که شخص نیکوکار مرتکب شده و محتمل است مقصود از آن بدیها و ستمهایی باشد که دیگران در حق او انجام دادهاند، برداشت فوق ناظر به احتمال اول است.
13- کارهای شایسته از میان برندۀ گناهان و جبرانکنندۀ بدیهاست.
وَ الَّذِینَ ... یَدْرَؤُنَ بِالْحَسَنَةِ السَّیِّئَةَ
14- خوبی کردن در پاسخ به بدیها و ستمهای دیگران، خصلتی ارزشمند و از ویژگیهای خردمندان است.
إِنَّمٰا یَتَذَکَّرُ أُولُوا الْأَلْبٰابِ ... الَّذِینَ ... یَدْرَؤُنَ بِالْحَسَنَةِ السَّیِّئَةَ
برداشت فوق بر اساس دومین احتمال است که در توضیح برداشت شمارۀ 12 آورده شد.
15- زندگی دنیا دارای عاقبت و فرجامی نیک (بهشت) میباشد.
أُولٰئِکَ لَهُمْ عُقْبَی الدّٰارِ
«ال»در «الدّٰارِ» عهد حضوری است و لذا مراد از «الدّٰارِ» حیات دنیاست. مقصود از فرجام نیک آن (عقبی الدار) به قرینۀ آیۀ بعد بهشت میباشد.
16- فرجام نیک حیات دنیا (بهشت) از آنِ
خردمندان است.
إِنَّمٰا یَتَذَکَّرُ أُولُوا الْأَلْبٰابِ ... أُولٰئِکَ لَهُمْ عُقْبَی الدّٰارِ
17- فرجام نیک، از آنِ صبرپیشگان، برپادارندگان نماز، انفاقگران و جبران کنندگان اعمال بد با اعمال شایسته است.
وَ الَّذِینَ صَبَرُوا ... وَ یَدْرَؤُنَ بِالْحَسَنَةِ السَّیِّئَةَ أُولٰئِکَ لَهُمْ عُقْبَی الدّٰارِ
18- آنان که از خدا ترسانند و از حساب سخت و ناگوار قیامت هراس دارند، به فرجامی نیک خواهند رسید.
وَ یَخْشَوْنَ رَبَّهُمْ وَ یَخٰافُونَ سُوءَ الْحِسٰابِ ... أُولٰئِکَ لَهُمْ عُقْبَی الدّٰارِ
19- وفاداران به عهدهای الهی و برقرار کنندگان پیوندهایی که خدا به آنها فرمان داده، از فرجامی نیک بهرهمند خواهند شد.
اَلَّذِینَ یُوفُونَ بِعَهْدِ اللّٰهِ ... وَ الَّذِینَ یَصِلُونَ مٰا أَمَرَ اللّٰهُ بِهِ أَنْ یُوصَلَ ... أُولٰئِکَ لَهُمْ عُقْبَی الدّٰارِ
20- «رب» از اسما و صفات خداوند
اِبْتِغٰاءَ وَجْهِ رَبِّهِمْ
کلیدواژهها:
احسان؛ اخلاص؛ استقامت؛ اللّه؛ انفاق؛ ایمان؛ بهشت؛ تکلیف؛ حساب رسی؛ خوف؛ دنیا؛ دین؛ رب/اسما و صفات؛ رزق؛ صبر؛ عذاب؛ عقل؛ عمل؛ عهد؛ فقر؛ قضا و قدر؛ گناه؛ مال؛ نماز
جَنّٰاتُ عَدْنٍ یَدْخُلُونَهٰا وَ مَنْ صَلَحَ مِنْ آبٰائِهِمْ وَ أَزْوٰاجِهِمْ وَ ذُرِّیّٰاتِهِمْ وَ اَلْمَلاٰئِکَةُ یَدْخُلُونَ عَلَیْهِمْ مِنْ کُلِّ بٰابٍ (23)
[همان] باغهای دایمی که آنان و پدران و همسران و فرزندان شایسته شان وارد آنها میشوند، و فرشتگان از هر دری بر آنان در میآیند،
23
1- بهشت جاودان، سرانجام و فرجام حیات دنیاست.
أُولٰئِکَ لَهُمْ عُقْبَی الدّٰارِ. جَنّٰاتُ عَدْنٍ
«جَنّٰاتُ عَدْنٍ» عطف بیان و یا بدل برای «عُقْبَی الدّٰارِ» در آیۀ قبل است.
2- بهشت عدن، پاداش وفا کردن به پیمانهای الهی، نشکستن عهدها و برقرار کردن پیوندهایی که خدا به برقراری آن امر کرده است.
اَلَّذِینَ یُوفُونَ بِعَهْدِ اللّٰهِ ... أُولٰئِکَ لَهُمْ عُقْبَی الدّٰارِ.
جَنّٰاتُ عَدْنٍ
3- بهشت عدن، پاداش صبر و استقامت بر فرمانهای الهی، برپا داشتن نماز و انفاق کردن
وَ الَّذِینَ صَبَرُوا ... أُولٰئِکَ لَهُمْ عُقْبَی الدّٰارِ. جَنّٰاتُ عَدْنٍ
4- بهشت عدن، دربردارندۀ باغها و بوستانهای متعدد
جَنّٰاتُ عَدْنٍ
5- پدران، همسران و فرزندان واردشدگان به بهشت عدن در صورتی که صالح باشند به ایشان ملحق خواهند شد.
جَنّٰاتُ عَدْنٍ یَدْخُلُونَهٰا وَ مَنْ صَلَحَ مِنْ آبٰائِهِمْ وَ أَزْوٰاجِهِمْ وَ ذُرِّیّٰاتِهِمْ
6- وارد شدگان به بهشت عدن متشکل از طایفهای که بالأصاله مستحق آن جایگاهند و طایفهای که به تبع آنان به آن جایگاه برین برده خواهند شد.
جَنّٰاتُ عَدْنٍ یَدْخُلُونَهٰا وَ مَنْ صَلَحَ مِنْ آبٰائِهِمْ وَ أَزْوٰاجِهِمْ وَ ذُرِّیّٰاتِهِمْ
عطف شدن «مَنْ صَلَحَ ...» بر ضمیر «یَدْخُلُونَ» حاکی است که طوایف مذکور (آبٰائِهِمْ وَ ...) از کسانی نیستند که دارای همۀ اوصاف یاد شده در آیات قبل باشند و در نتیجه بالأصاله مستحق جنات عدن باشند و گرنه لازم به عطف نبود زیرا جملۀ «یَدْخُلُونَهٰا» شامل آنان نیز میشد.
7- بهشت جایگاه صالحان است.
وَ مَنْ صَلَحَ مِنْ آبٰائِهِمْ وَ أَزْوٰاجِهِمْ وَ ذُرِّیّٰاتِهِمْ
8- فرشتگان از هر سو برای تهنیتگویی به بهشتیان بر آنان وارد میشوند.
وَ الْمَلاٰئِکَةُ یَدْخُلُونَ عَلَیْهِمْ مِنْ کُلِّ بٰابٍ
9- بهشت عدن دارای دربهای بسیار
وَ الْمَلاٰئِکَةُ یَدْخُلُونَ عَلَیْهِمْ مِنْ کُلِّ بٰابٍ
10- «قال رسول اللّٰه (ص ): ... جنات عدن قضیب غرسه اللّٰه بیده ثم قال له : کن فکان ... ؛ (1)
از رسول خدا(ص ) روایت شده است که فرمود: «جَنّٰاتُ عَدْنٍ» شاخهای است که خداوند با دست خود کاشته سپس فرموده:
[بهشت] باش، پس آن شد ...».
11- «عن رسول اللّٰه (ص ):... جَنّٰاتُ عَدْنٍ و هی فی و سط الجنان ... فسُورها یاقوت أحمر و حصاها اللّؤلؤ ... ؛ (2)
از رسول خدا(ص ) روایت شده است : بهشت عدن در و سط بهشت هاست ... پس دیوار آن یاقوت سرخ و سنگریزه های آن لؤلؤ می باشد ...».
12- «عن أبی جعفر(ع ) قال : سأل علی (ع ) رسول اللّٰه (ص ): ... فقال : لما ذا بنیت هذه الغرف یارسول اللّٰه ؟ فقال : یاعلی تلک غرف بناها اللّٰه لأولیائه ... فإذا دخل المؤمن إلی
منازله فی الجنّة ... فإذا استقرّت لولی اللّٰه منازله فی الجنّة ... یبعث اللّٰه ألف ملک یهنّونه بالجنّة ... فینتهون إلی أوّل باب من جنانه فیقولون للملک الموکّل ... استأذن لنا علی و لی اللّٰه ... فیأذن لهم فیدخلون علی و لی اللّٰه و هو فی الغرفة و لها ألف باب ...
فیدخل کل ملک من باب من أبواب الغرفة فیبلّغونه رسالة الجبّار و ذلک قول اللّٰه : «وَ الْمَلاٰئِکَةُ یَدْخُلُونَ عَلَیْهِمْ مِنْ کُلِّ بٰابٍ» ؛ یعنی: من أبواب الغرفة «سَلاٰمٌ عَلَیْکُمْ بِمٰا صَبَرْتُمْ فَنِعْمَ عُقْبَی الدّٰارِ» ... ؛ (1)
از امام باقر(ع) روایت شده که فرمود: علی(ع) از رسول خدا(ص) پرسید: یا رسول اللّه چرا این غرفهها [دربهشت] ساخته شده است؟ فرمود: یا علی اینها غرفههاییاند که خداوند آنها را برای دوستانش بنا کرده است، هنگامی که مؤمن وارد منزلهای خود در بهشت شود و برای ولیّ خدا منزلهای او در بهشت تثبیت گردد، خداوند هزار فرشته میفرستد که بهشت را به او تهنیت گویند... آنها به اولین درب از بهشتهای او میرسند و به فرشتهای که گماشتۀ آن جاست میگویند... برای ما اذن ورود بر ولیّ خدا بگیر... آن گاه [او] به ایشان اذن میدهد و بر ولیّ خدا وارد میشوند، در حالی که او در غرفۀ خویش است و برای آن غرفه هزار درب است... آن گاه هر فرشتهای از یکی از دربهای غرفه وارد میشود و پیام خداوند جبار را میرساند و این است گفتۀ خداوند: «وَ الْمَلاٰئِکَةُ یَدْخُلُونَ عَلَیْهِمْ مِنْ کُلِّ بٰابٍ» مقصود این است که از دربهای غرفه وارد میشوند [و میگویند:] «سَلاٰمٌ عَلَیْکُمْ بِمٰا صَبَرْتُمْ فَنِعْمَ عُقْبَی الدّٰارِ ...»».
کلیدواژهها:
استقامت؛ اللّه؛ انفاق؛ باغ؛ بهشت؛ پاداش؛ پدر؛ تحیت؛ تکلیف؛ جنات عدن؛ درب؛ دنیا؛ شوهر؛ صالحان؛ صبر؛ عهد؛ فرزند؛ ملائکه؛ نعمت؛ نماز؛ نیاکان؛ وجوب
سَلاٰمٌ عَلَیْکُمْ بِمٰا صَبَرْتُمْ فَنِعْمَ عُقْبَی اَلدّٰارِ (24)
[و میگویند:] سلام بر شما به پاداش این که صبر کردید. پس چه خوب است عاقبت [نیکوی] این سرای!
24
1- دیدار فرشتگان با اهل بهشت و سخنگفتن آنان با ایشان
وَ الْمَلاٰئِکَةُ یَدْخُلُونَ عَلَیْهِمْ ... سَلاٰمٌ عَلَیْکُمْ
2- فرشتگان از هر سو بر بهشتیان وارد میشوند و بر آنان سلام میکنند.
وَ الْمَلاٰئِکَةُ یَدْخُلُونَ عَلَیْهِمْ مِنْ کُلِّ بٰابٍ . سَلاٰمٌ عَلَیْکُمْ
3- فرشتگان، نوید دهندۀ سلامت به بهشتیان و دوری هر گزند از ایشان
سَلاٰمٌ عَلَیْکُمْ
1) 1) . تفسیرقمی، ج 2، ص 246 ؛ نورالثقلین، ج 2، ص 499، ح 111.
4- صبر و استقامت بر پیروی از فرمانهای خدا درپیدارندۀ ورود به بهشت
سَلاٰمٌ عَلَیْکُمْ بِمٰا صَبَرْتُمْ
حرف «باء»در «بِمٰا صَبَرْتُمْ» سببیه و «ما»در آن مصدریه است. متعلق «صَبَرْتُمْ» اموری است که در آیات گذشته ( «الَّذِینَ یُوفُونَ» تا «یَدْرَؤُنَ بِالْحَسَنَةِ السَّیِّئَةَ» ) مطرح شد که میتوان از آنها به «طاعة اللّٰه» تعبیر کرد. بنابراین بما صبرتم ؛ یعنی: «بسبب صبرکم علی طاعة اللّٰه».
5- التزام به فرمانهای خدا، نیازمند صبر و استقامت است.
بِمٰا صَبَرْتُمْ
6- عاقبت و فرجام حیات دنیا (بهشت) برای صبرپیشگان بر طاعت خدا عاقبتی خوش و نیکوست.
فَنِعْمَ عُقْبَی الدّٰارِ
7- فرشتگان، فرجام خوش بهشتیان را به آنان تبریک میگویند.
فَنِعْمَ عُقْبَی الدّٰارِ
8- «عن أبی و لّاد قال : قلت لأبی عبداللّٰه (ع ) ... ثم قال : إن طائفة من الملائکة عابوا ولد آدم فی اللّذات و الشّهوات ... فإذا کان یوم القیامة و صار أهل الجنّة فی الجنّة ، استأذن أُولئک الملائکة علی أهل الجنّة فیؤذن لهم فیدخلون علیهم فیسلّمون علیهم و یقولون لهم : «سَلاٰمٌ عَلَیْکُمْ بِمٰا صَبَرْتُمْ» فی الدّنیا عن اللّذات والشّهوات الحلال ؛ (1)
أبی ولاد گوید: به امام صادق(ع) عرض کردم... سپس فرمود:
همانا عدهای از فرشتگان، آدمیان را به خاطر گرایش به لذات و شهوات، عیب جویی میکردند ... پس آن گاه که روز قیامت برپا شود و بهشتیان در بهشت قرار گیرند، آن فرشتگان برای ورود بر بهشتیان اجازه میخواهند، پس به آنان اذن داده میشود و آن گاه فرشتگان با سلام بر آنان وارد میشوند و به ایشان میگویند: سلام بر شما باد به خاطر اینکه شکیبایی ورزیدید و از لذتها و شهوتهای حلال چشمپوشی کردید».
9- «عن أبی عبداللّٰه (ع ): «سَلاٰمٌ عَلَیْکُمْ بِمٰا صَبَرْتُمْ» علی الفقر فی الدّنیا ... ؛ (2)
از امام صادق(ع) دربارۀ سخن خداوند متعال: «سَلاٰمٌ عَلَیْکُمْ بِمٰا صَبَرْتُمْ» روایت شده است: [مراد شکیبایی ورزیدن] بر تنگدستی در دنیا است...».
کلیدواژهها:
استقامت؛ اطاعت؛ بشارت؛ بهشت؛ تحیت؛ تکلیف؛ دنیا؛ دین؛ سخن؛ شهوت؛ صبر؛ فقر؛ قضا و قدر؛ ملائکه
وَ اَلَّذِینَ یَنْقُضُونَ عَهْدَ اَللّٰهِ مِنْ بَعْدِ مِیثٰاقِهِ وَ یَقْطَعُونَ مٰا أَمَرَ اَللّٰهُ بِهِ أَنْ یُوصَلَ وَ یُفْسِدُونَ فِی اَلْأَرْضِ أُولٰئِکَ لَهُمُ اَللَّعْنَةُ وَ لَهُمْ سُوءُ اَلدّٰارِ (25)
و کسانی که عهد خدا را پس از محکم کردن آن میشکنند و آنچه را خدا به پیوستن آن فرمان داده است میگسلند و در زمین به فساد میپردازند، اینانند که نصیبشان لعنت است و برایشان بدیِ آن سرای خواهد بود.
25
1- خداوند انسانها را به عهدها و پیمانهایی ملزم ساخته است.
وَ الَّذِینَ یَنْقُضُونَ عَهْدَ اللّٰهِ
مراد از «عَهْدَ اللّٰهِ» - چنان چه در آیۀ 20 گذشت - عهدها و پیمانهایی است که خداوند با انسانها دارد و یا عهدها و پیمانهایی است که آدمیان با خداوند میبندد.
2- حرمت شکستن عهدها و پیمانهایی که خداوند برعهدۀ انسانها قرار داده است.
وَ الَّذِینَ یَنْقُضُونَ عَهْدَ اللّٰهِ ... أُولٰئِکَ لَهُمُ اللَّعْنَةُ وَ لَهُمْ سُوءُ الدّٰارِ
3- حرمت شکستن پیمانهایی که آدمیان با خدا دارند.
وَ الَّذِینَ یَنْقُضُونَ عَهْدَ اللّٰهِ
4- نقض پیمان به ویژه پس از تأکید بر آن، امری ناروا و نکوهیده است.
وَ الَّذِینَ یَنْقُضُونَ عَهْدَ اللّٰهِ مِنْ بَعْدِ مِیثٰاقِهِ ... أُولٰئِکَ لَهُمُ اللَّعْنَةُ وَ لَهُمْ سُوءُ الدّٰارِ
«میثاق»در «مِنْ بَعْدِ مِیثٰاقِهِ» مصدر و به معنای استحکام بخشیدن است و ضمیر در «مِیثٰاقِهِ» به «عَهْدَ» برمیگردد.
بنابراین «مِنْ بَعْدِ مِیثٰاقِهِ» ؛ یعنی، پس از استحکام بخشیدن به عهد و تأکید بر پایبندی به آن.
5- خداوند به برقرار کردن پیوندهایی فرمان داده و رعایت آنها را بر آدمیان واجب کرده است.
وَ الَّذِینَ ... یَقْطَعُونَ مٰا أَمَرَ اللّٰهُ بِهِ أَنْ یُوصَلَ
برای توضیح عبارت «مٰا أَمَرَ اللّٰهُ» به آیۀ 21 ذیل برداشت شمارۀ 1 رجوع شود.
6- فسادگری در زمین از محرمات الهی است.
وَ الَّذِینَ ... یُفْسِدُونَ فِی الْأَرْضِ أُولٰئِکَ لَهُمُ اللَّعْنَةُ وَ لَهُمْ سُوءُ الدّٰارِ
7- کسانی که به پیمانهای الهی پایبند نباشند، به لعنت خدا و دوری از رحمت او گرفتار خواهند شد.
وَ الَّذِینَ یَنْقُضُونَ عَهْدَ اللّٰهِ ... أُولٰئِکَ لَهُمُ اللَّعْنَةُ
8- آنان که به برقراری پیوندهایی که خداوند به برقرار ساختن آنها فرمان داده، ملتزم نباشند، به لعنت و دوری از رحمت گرفتار خواهند شد.
وَ الَّذِینَ ... یَقْطَعُونَ مٰا أَمَرَ اللّٰهُ بِهِ أَنْ یُوصَلَ ... أُولٰئِکَ لَهُمُ اللَّعْنَةُ
9- فسادگران در زمین به لعنت خداوند و دوری از رحمت او گرفتار خواهند شد.
وَ الَّذِینَ ... یُفْسِدُونَ فِی الْأَرْضِ أُولٰئِکَ لَهُمُ اللَّعْنَةُ
10- دوزخ، سرایی شوم و فرجامی ناگوار برای دوزخیان
وَ لَهُمْ سُوءُ الدّٰارِ
مقصود از سرای شوم (سوء الدار) - به قرینۀ مقابلۀ آن با «عُقْبَی الدّٰارِ. جَنّٰاتُ عَدْنٍ» در آیۀ 22 و 23 - دوزخ، است.
11- سرای شوم (دوزخ) از آنِ کسانی است که پیمانهای الهی را نقض کنند و پیوندهایی که خداوند به برقراری آنها فرمان داده، نادیده انگارند.
وَ الَّذِینَ یَنْقُضُونَ عَهْدَ اللّٰهِ ... وَ یَقْطَعُونَ مٰا أَمَرَ اللّٰهُ ... لَهُمْ سُوءُ الدّٰارِ
12- آنان که در زمین فساد میکنند، به سرایی شوم (دوزخ) گرفتار خواهند شد.
وَ الَّذِینَ ... یُفْسِدُونَ فِی الْأَرْضِ ... لَهُمْ سُوءُ الدّٰارِ
13- «دخل عمرو بن عبید علی أبی عبداللّٰه (ع ) فلمّا سلّم و جلس ... قال :
احب أن أعرف الکبائر من کتاب اللّٰه عزّوجل ، فقال : ... منها: ... نقض العهد و قطیعة الرّحم لأن اللّٰه عزّوجل یقول :
«أُولٰئِکَ لَهُمُ اللَّعْنَةُ وَ لَهُمْ سُوءُ الدّٰارِ» ... ؛ (1)
عمرو بن عبید بر امام صادق(ع) وارد شد، بعد از آن که سلام کرد و نشست ... عرض کرد: دوست دارم گناهان کبیره را از کتاب خدای عزوجل بشناسم، پس حضرت فرمود: ... یکی از آن گناهان ... عهدشکنی و قطع رحم است ؛ چون خداوند عزوجل میفرماید: أُولٰئِکَ لَهُمُ اللَّعْنَةُ وَ لَهُمْ سُوءُ الدّٰارِ» ...».
کلیدواژهها:
آخرت؛ اللّه؛ امر الهی؛ انسان؛ تکلیف؛ جهنم؛ حرمت؛ حُکم؛ خویشاوندی؛ رحمت؛ زمین؛ شرک؛ عذاب؛ عمل؛ عهد؛ فساد؛ گناه؛ لعن؛ وجوب
1) 1) . کافی، ج 2، ص 287، ح 24 ؛ نورالثقلین، ج 2، ص 502، ح 117.
اَللّٰهُ یَبْسُطُ اَلرِّزْقَ لِمَنْ یَشٰاءُ وَ یَقْدِرُ وَ فَرِحُوا بِالْحَیٰاةِ اَلدُّنْیٰا وَ مَا اَلْحَیٰاةُ اَلدُّنْیٰا فِی اَلْآخِرَةِ إِلاّٰ مَتٰاعٌ (26)
خداست که عطایش را برای هر که بخواهد توسعه میدهد و [یا] تنگ میگرداند؛ ولی [کافران] به زندگی دنیا خشنودند، در حالی که زندگی دنیا در مقایسه با آخرت جز بهرهای اندک نیست.
26
1- خداوند، روزی دهندۀ انسانهاست.
اَللّٰهُ یَبْسُطُ الرِّزْقَ لِمَنْ یَشٰاءُ وَ یَقْدِرُ
2- خداوند، به برخی از انسانها روزی فراوان میدهد و برخی دیگر را روزی اندک نصیب میسازد.
اَللّٰهُ یَبْسُطُ الرِّزْقَ لِمَنْ یَشٰاءُ وَ یَقْدِرُ
«بسط»به معنای توسعه دادن و «قدر»به معنای تنگ گرداندن است و تنگ شدن روزی، کنایه از اندک و ناچیز بودن آن است.
3- گروهی از انسانها به زندگی دنیا دل خوش میکنند و از سرای آخرت غافل میمانند.
فَرِحُوا بِالْحَیٰاةِ الدُّنْیٰا وَ مَا الْحَیٰاةُ الدُّنْیٰا فِی الْآخِرَةِ إِلاّٰ مَتٰاعٌ
بیان ناچیزی دنیا در قیاس با آخرت، پس از مذمّت گروهی که به دنیا دل خوش کردهاند (فرحوا بالحیوٰة الدنیا)، میرساند که مراد از آن گروه، مردمی هستند که آخرت را نپذیرفته و یا از آن غفلت کردهاند.
4- حیات دنیا در قیاس با حیات اخروی جز توشهای اندک نیست.
وَ مَا الْحَیٰاةُ الدُّنْیٰا فِی الْآخِرَةِ إِلاّٰ مَتٰاعٌ
حرف «فِی» در «فِی الْآخِرَةِ» به معنای مقایسه است. «مَتٰاعٌ» به معنای کالا و هر آنچه در زندگی از آن بهره میبرند است. نکره آوردن آن برای رساندن قلّت میباشد.
5- حیات اخروی، حیاتی ارجمند و پربهاست.
وَ مَا الْحَیٰاةُ الدُّنْیٰا فِی الْآخِرَةِ إِلاّٰ مَتٰاعٌ
6- خداوند بر اساس مشیّت خویش روزی انسانها را تعیین میکند.
اَللّٰهُ یَبْسُطُ الرِّزْقَ لِمَنْ یَشٰاءُ وَ یَقْدِرُ
«لِمَنْ یَشٰاءُ» هم قید برای «یَبْسُطُ» است و هم برای «یَقْدِرُ» . به عبارت دیگر پس از «یَقْدِرُ» عبارت «لِمَنْ یَشٰاءُ» مقدر است.
اضافه کردن این قید برای آن است که کسی توهم نکند دیگران نقشی در تنگی و فراخی روزی انسانها دارند و خدا بر اساس خواست آنها عمل میکند. اصولاً کسی وجود ندارد که خدا را
بر خواستی مجبور نماید.
7- دلخوشکردن بهحیات دنیا ونشناختن مقدار ارزش آن، مایۀ کفرورزی است.
وَ فَرِحُوا بِالْحَیٰاةِ الدُّنْیٰا وَ مَا الْحَیٰاةُ الدُّنْیٰا فِی الْآخِرَةِ إِلاّٰ مَتٰاعٌ
چون مراد از ضمیر در «فَرِحُوا» کفرپیشگان و مخالفان پیامبر(ص) است، جملۀ «فَرِحُوا بِالْحَیٰاةِ الدُّنْیٰا وَ ...» در حقیقت بیانگر ریشه و عاملی از عوامل کفرورزی آنان است ؛ یعنی، دل خوش بودنشان به زندگی دنیا، آنان را به کفرورزی کشانده است.
کلیدواژهها:
آخرت؛ اثاث؛ اقتصاد؛ اللّه؛ انسان؛ جهل؛ حیات؛ دنیا؛ رزق؛ سرور؛ غفلت؛ کفر؛ مشیت خدا
وَ یَقُولُ اَلَّذِینَ کَفَرُوا لَوْ لاٰ أُنْزِلَ عَلَیْهِ آیَةٌ مِنْ رَبِّهِ قُلْ إِنَّ اَللّٰهَ یُضِلُّ مَنْ یَشٰاءُ وَ یَهْدِی إِلَیْهِ مَنْ أَنٰابَ (27)
و کسانی که کفر ورزیدهاند میگویند: چرا از جانب پروردگارش معجزهای بر او نازل نشده است؟ بگو: بیتردید، خدا هر کس را بخواهد گمراه میسازد و هر کس را که [به او] باز گردد، به سوی خود هدایت میکند.
27
1- کفرپیشگان عصر بعثت، مدعی نبود معجزه و آیتی بر حقانیّت رسالت پیامبر(ص)
وَ یَقُولُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَوْ لاٰ أُنْزِلَ عَلَیْهِ آیَةٌ مِنْ رَبِّهِ
2- کافران خواستار معجزهای - جز قرآن - برای باور به حقانیّت رسالت پیامبر(ص) و پذیرش توحید
وَ یَقُولُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَوْ لاٰ أُنْزِلَ عَلَیْهِ آیَةٌ مِنْ رَبِّهِ
جملۀ «إِنَّ اللّٰهَ یُضِلُّ مَنْ یَشٰاءُ وَ یَهْدِی ...» قرینه بر این است که کافران مشاهدۀ معجزه از پیامبر(ص) را برای هدایت شدن و پذیرش رسالت پیامبر(ص) - که سرلوحۀ آن توحید است - میخواستند ؛ یعنی، میگفتند: اگر معجزهای ارائه کنی، رسالت تو را میپذیریم و به توحید میگرویم.
3- تبلیغات سوء کفرپیشگان عصر بعثت و جوسازیهای آنان علیه پیامبر(ص)
وَ یَقُولُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَوْ لاٰ أُنْزِلَ عَلَیْهِ آیَةٌ مِنْ رَبِّهِ
4- هدایت انسانها و گمراهی آنان، به دست خدا و منوط به مشیّت اوست.
قُلْ إِنَّ اللّٰهَ یُضِلُّ مَنْ یَشٰاءُ وَ یَهْدِی إِلَیْهِ مَنْ أَنٰابَ
قیدها و خصوصیات هر یک از دو فعل «یُضِلُّ» و «یَهْدِی» قرینه بر وجود آنها برای دیگری است. بنابراین مفاد جملۀ فوق چنین میشود: «إن اللّٰه یضل عنه من یشاء و یشاء اضلال من لم ینب و یهدی إلیه من یشاء و یشاء هدآیة من أناب ؛ خداوند گمراه می کند از خویشتن کسی رای که بخواهد و گمراهی کسی رای می خواهد که به درگاه او انابه نمی کند و گرایش به او ندارد. و هدایت می کند به خود کسی رای که بخواهد و هدایت کسی رای می خواهد که به درگاه او انابه کند و به او گرایش داشته باشد».
5- انسان خود در هدایت و گمراهی خویش نقشی بسزا دارد.
إِنَّ اللّٰهَ یُضِلُّ مَنْ یَشٰاءُ وَ یَهْدِی إِلَیْهِ مَنْ أَنٰابَ
6- گرایش داشتن آدمی به خدا زمینهساز مشیّت الهی به هدایت وی و رهنمون ساختنش به پذیرش توحید و رسالت پیامبر(ص)
إِنَّ اللّٰهَ یُضِلُّ مَنْ یَشٰاءُ وَ یَهْدِی إِلَیْهِ مَنْ أَنٰابَ
«انابة» (مصدر «أَنٰابَ» ) به معنای روی آوردن و بازگشتن است که به قرینۀ «إِلَیْهِ» منظور از آن، روی آوردن و بازگشت به خداست و از آن جا که این وصف پیش از هدایت یافتن مطرح شده است، مراد از آن گرایش داشتن به خدا و گریزان نبودن از اوست.
7- گرایش نداشتن آدمی به خدا، زمینهساز مشیّت الهی به گمراه ساختن او و هدایت نکردنش به توحید و رسالت پیامبر(ص)
إِنَّ اللّٰهَ یُضِلُّ مَنْ یَشٰاءُ وَ یَهْدِی إِلَیْهِ مَنْ أَنٰابَ
8- آنان که زمینۀ هدایت ندارند، با ارائۀ معجزات نیز هدایت نمیشوند و به توحید و رسالت پیامبر(ص) نمیگروند.
لَوْ لاٰ أُنْزِلَ عَلَیْهِ آیَةٌ مِنْ رَبِّهِ قُلْ إِنَّ اللّٰهَ یُضِلُّ مَنْ یَشٰاءُ
خداوند در پاسخ کسانی که هدایت یافتن خویش را منوط به آمدن معجزه کردهاند، میفرماید: امر هدایت و ضلالت به دست خداست. این پاسخ در جواب ادعای مذکور گویای این حقیقت است که معجزات نمیتوانند موجب هدایت کسی باشند ؛ بلکه مشیّت الهی است که آن را رقم میزند.
9- بیتأثیری معجزات خاص و پیشنهادی کفرپیشگان در هدایت آنان، دلیل اهدا نشدن آنها به پیامبر(ص)
لَوْ لاٰ أُنْزِلَ عَلَیْهِ آیَةٌ مِنْ رَبِّهِ قُلْ إِنَّ اللّٰهَ یُضِلُّ مَنْ یَشٰاءُ وَ یَهْدِی إِلَیْهِ مَنْ أَنٰابَ
10- مشیّتهای الهی قانونمند و منزّه از گزاف و بیدلیل بودن است.
یُضِلُّ مَنْ یَشٰاءُ وَ یَهْدِی إِلَیْهِ مَنْ أَنٰابَ
آوردن «مَنْ أَنٰابَ» به جای «مَنْ یَشٰاءُ» برای رساندن این حقیقت است که: گرچه امور به مشیّت خداوند رقم میخورد، ولی مشیّت او گزاف نیست ؛ بلکه بر اساس قابلیتها اعمال میشود. در امر هدایت و اضلال، مشیّت او به هدایت
کسی است که به درگاه خدا روی آورد و مشیّت اضلال برای کسی است که از درگاهش روی برتابد.
11- «رب»از اسما و صفات خداوند
لَوْ لاٰ أُنْزِلَ عَلَیْهِ آیَةٌ مِنْ رَبِّهِ
کلیدواژهها:
اسلام؛ اللّه؛ انابه؛ انسان؛ ایمان؛ تاریخ؛ تکذیب؛ تنزیه؛ توحید؛ رب/اسما و صفات؛ ضلالت؛ کفر؛ محمّد(ص)؛ مشیت خدا؛ معجزه؛ هدایت
اَلَّذِینَ آمَنُوا وَ تَطْمَئِنُّ قُلُوبُهُمْ بِذِکْرِ اَللّٰهِ أَلاٰ بِذِکْرِ اَللّٰهِ تَطْمَئِنُّ اَلْقُلُوبُ (28)
همانان که ایمان آوردهاند و دلهایشان با یاد خدا آرام میگیرد. آگاه باشید که دلها فقط با یاد خدا آرامش مییابد.
28
1- آنان که ایمان آورده و دلهایشان به یاد خدا آرامش مییابد، از کسانیاند که خداوند آنها را به سوی خویش هدایت کرده است.
وَ یَهْدِی إِلَیْهِ مَنْ أَنٰابَ . اَلَّذِینَ آمَنُوا وَ تَطْمَئِنُّ قُلُوبُهُمْ بِذِکْرِ اللّٰهِ
2- مسلمانان صدراسلام از جمله کسانیاند که پیش از هدایت شدن به خدا گرایش داشته و از او گریزان نبودند.
وَ یَهْدِی إِلَیْهِ مَنْ أَنٰابَ . اَلَّذِینَ آمَنُوا وَ تَطْمَئِنُّ قُلُوبُهُمْ بِذِکْرِ اللّٰهِ
«الَّذِینَ آمَنُوا» عطف بیان برای «مَنْ أَنٰابَ» و تبیین کنندۀ آن با ارائۀ مصداق است ؛ یعنی، کسانی که ایمان آوردهاند، همانانند که به سوی خدا انابه میکردند، از این رو مشیّت الهی بر هدایت آنان تعلق گرفت.
3- تنها ذکر خدا و به یاد او بودن، سبب آرامش و اطمینان دلهاست.
أَلاٰ بِذِکْرِ اللّٰهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ
تقدیم «بِذِکْرِ اللّٰهِ» بر متعلَقش (تطمئن) برای رساندن حصر است.
4- انسانهای غافل از یاد خدا و ذکر او، انسانهایی مضطرب و نگرانند.
أَلاٰ بِذِکْرِ اللّٰهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ
5- «عن جعفربن محمّد(ع ) فی قوله : «أَلاٰ بِذِکْرِ اللّٰهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ» فقال: بمحمّد(ص) تطمئنّ القلوب و هو ذکر اللّٰه ... ؛ (1)
از امام صادق(ع) دربارۀ سخن خدا: «أَلاٰ بِذِکْرِ اللّٰهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ»
1) 1) . تفسیرعیاشی ، ج 2، ص 211، ح 44 ؛ نورالثقلین ، ج 2، ص 502، ح 117.
روایت شده که فرمود: به وسیلۀ محمد(ص) دلها آرامش مییابد و او ذکر خداست ...».
6- «عن أبی عبداللّٰه (ع ) فی قوله تعالی :
«الَّذِینَ آمَنُوا وَ تَطْمَئِنُّ قُلُوبُهُمْ بِذِکْرِ اللّٰهِ أَلاٰ بِذِکْرِ اللّٰهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ» قال: قال رسول اللّٰه(ص) لعلیّبنأبیطالب(ع): تدری فی من نزلت؟ ... فی من صدّق لی و آمن بی و أحبّک و عترتک من بعدک و سلّم الأمر لک و للأئمّة من بعدک ؛ (1)
از امام صادق(ع) دربارۀ سخن خدای تعالی: «الَّذِینَ آمَنُوا وَ تَطْمَئِنُّ قُلُوبُهُمْ ...» روایت شده که فرمود: رسولخدا(ص) به علی بنابیطالب(ع) فرمود: آیا میدانی [این آیه] دربارۀ چه کسی نازل شده؟ ... دربارۀ کسی نازل شده که مرا تصدیق کند و به من ایمان بیاورد و تو و عترت بعد از تو را، دوست بدارد و امر [ولایت] را به تو و ائمه(ع) بعد از تو تسلیم کند».
7- «عن أبی عبداللّٰه (ع ) قال : ...فأمّا ما فرض علی القلب من الإیمان فالإقرار و المعرفة و العقد و الرّضا و التّسلیم بأن لا إلاٰه إلّا اللّٰه وحده لا شریک له ، ... و أن محمّداً عبده و رسوله ... و هو عمله و هو قول اللّٰه عزّوجل :
... «أَلاٰ بِذِکْرِ اللّٰهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ» ... ؛ (2)
از امام صادق(ع) روایت شده که فرمود:... اما آن [نوع] ایمانی که بر قلب واجب است، عبارت است از اقرار، شناخت، عهد و پیمان، رضایت و تسلیم شدن به اینکه معبودی جز اللّٰه نیست و او تنهاست و شریکی ندارد ... و اینکه محمد بنده و رسول خداست... و این [اقرار و ...] عمل قلب است و آن سخن خدای عزوجل است: ... «أَلاٰ بِذِکْرِ اللّٰهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ» ...».
کلیدواژهها:
اسلام؛ اللّه؛ امام علی(ع)؛ امامت؛ ایمان؛ تسلیم؛ حزن؛ ذکر؛ غفلت؛ قلب؛ محمّد(ص)؛ مسلمانان؛ هدایت
اَلَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا اَلصّٰالِحٰاتِ طُوبیٰ لَهُمْ وَ حُسْنُ مَآبٍ (29)
کسانی که ایمان آورده و کارهای شایسته کردهاند، [در دنیا] زندگی خوش و[در آخرت] بازگشتگاه نیکو برای آنان خواهد بود.
29
1- مؤمنان به خدای یکتا، پیامبر(ص) و قرآن که دارای عمل صالح باشند، از بهترین و پاکترین زندگیهای دنیوی بهرهمندند.
اَلَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّٰالِحٰاتِ طُوبیٰ لَهُمْ
متعلق «آمَنُوا» به قرینۀ آیات گذشتۀ توحید، پیامبر(ص) و قرآن است. «طُوبیٰ» اسم تفضیل مؤنث اطیب و به معنای بهترین و پاکترین میباشد و مراد از آن به قرینۀ مقابلۀ آن با «مَآبٍ» حیات و زندگانی برتر و پاکتر دنیوی است.
2- فرجام نیکو (سعادت اخروی) از آنِ مؤمنانِ دارای عمل صالح است.
اَلَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّٰالِحٰاتِ طُوبیٰ لَهُمْ وَ حُسْنُ مَآبٍ
«مَآبٍ» مصدر میمی و به معنای بازگشت است و مراد از آن سرای آخرت میباشد. قابل ذکر است که «طُوبیٰ» مبتدا و «حُسْنُ مَآبٍ» عطف بر آن و «لَهُمْ» خبر برای آن دو میباشد.
3- تأثیر ایمان در سعادت دنیا و آخرت آدمی، در گرو همراهی آن با اعمال صالح است.
اَلَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّٰالِحٰاتِ طُوبیٰ لَهُمْ وَ حُسْنُ مَآبٍ
4- اعمال صالح بدون ایمان، تضمینکنندۀ سعادت دنیا و آخرت نیست.
اَلَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّٰالِحٰاتِ طُوبیٰ لَهُمْ وَ حُسْنُ مَآبٍ
5- «سُئل رسول اللّٰه (ص ) عن طوبی قال : شجرة أصلها فی داری و فرعها علی أهل الجنّة ثم سئل عنها مرّة اخری فقال :
فی دار علی (ع ) ... إن داری و دار علی فی الجنّة بمکان واحد ؛ (1)
از رسول خدا(ص ) دربارة طوبی سؤال شد، فرمود: درختی است که ریشة آن در خائنة من و شاخه های آن بر سر بهشتیان است . سپس مرتبة دیگری از [رسول خدا] سؤال شد، حضرت فرمود: در خائنة علی (ع ) است ... همانا خائنة من و علی (ع ) در بهشت در یک مکان است».
کلیدواژهها:
آخرت؛ ایمان؛ حیات؛ خانه؛ درخت؛ دنیا؛ رستگاری؛ صالحان؛ طوبی؛ علی(ع)؛ عمل؛ قضا و قدر؛ محمّد(ص)
1) 1) . مجمعالبیان، ج 5، ص 448 ؛ نورالثقلین، ج 2، ص 506، ح 137.
کَذٰلِکَ أَرْسَلْنٰاکَ فِی أُمَّةٍ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهٰا أُمَمٌ لِتَتْلُوَا عَلَیْهِمُ اَلَّذِی أَوْحَیْنٰا إِلَیْکَ وَ هُمْ یَکْفُرُونَ بِالرَّحْمٰنِ قُلْ هُوَ رَبِّی لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ هُوَ عَلَیْهِ تَوَکَّلْتُ وَ إِلَیْهِ مَتٰابِ (30)
اینگونه، تو را در میان امّتی که پیش از آن امّت هایی [آمدند و] گذشتند فرستادیم تا آنچه را که به تو وحی کردهایم بر آنان بخوانی، در حالی که آنان به [خدای]رحمان کفر میورزند. بگو: او پروردگار من است. معبودی جز او نیست. فقط بر او توکّل کردهام، و بازگشت من فقط به سوی اوست.
30
1- پیامبر(ص) فرستاده و رسولی از ناحیۀ خداوند در میان مردم
أَرْسَلْنٰاکَ فِی أُمَّةٍ
2- پیامبر(ص) در رسالت و تلقّی وحی همانند پیامبران امتهای پیشین و برخورد امتش با وی همسان برخورد امتهای پیشین با پیامبران خویش
کَذٰلِکَ أَرْسَلْنٰاکَ فِی أُمَّةٍ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهٰا أُمَمٌ لِتَتْلُوَا عَلَیْهِمُ الَّذِی أَوْحَیْنٰا إِلَیْکَ
تشبیه در جملۀ «کَذٰلِکَ أَرْسَلْنٰاکَ ...» مقتضی مشبه، مشبه به و وجه شبه میباشد. گفته شده مشبّه «ارسال پیامبر در امت خویش»، مشبه به «ارسال پیامبران در امتهای گذشته» و وجه شبه «حقایقی است که از آیات قبل و نیز آیة مورد بحث می توان استفاده کرد». از آن حقایق است نفس رسالت، تلقی وحی، وظیفۀ پیامبری، هدف ارسال (لتتلوا علیهم ...)، برخورد امتها، سرنوشت ایشان، سنت خداوند در امر هدایت و اضلال مردم پس از ارسال پیامبران (قُلْ إِنَّ اللّٰهَ یُضِلُّ مَنْ یَشٰاءُ وَ یَهْدِی إِلَیْهِ مَنْ أَنٰابَ) و ... .
3- ظهور و انقراض امتهایی متعدد و بهرهمند از رسولان الهی پیش از امت پیامبر(ص) و بعثت او
أَرْسَلْنٰاکَ فِی أُمَّةٍ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهٰا أُمَمٌ
از معانی «خلوّ»(مصدر «خَلَتْ» ) گذشتن و سپری شدن است و سپری شدن امتها به معنای نابودی ایشان میباشد. توصیف امت بهرهمند از رسول (أرسلناک فی امّة) به اینکه امتهایی پیش از آن بودند، میرساند که هر یک از امتها نیز دارای رسولی از ناحیۀ خدا بودند.
4- تلاوت قرآن بر مردم، از وظایف پیامبر(ص) و از هدفهای ارسال او
به پیامبری
أَرْسَلْنٰاکَ ... لِتَتْلُوَا عَلَیْهِمُ الَّذِی أَوْحَیْنٰا إِلَیْکَ
«تلاوت» (مصدر «تتلوا») به معنای خواندن است و «لِتَتْلُوَا» متعلق به «أَرْسَلْنٰاکَ» میباشد و بیانگر وظیفۀ پیامبر و هدف ارسال او به پیامبری است.
5- قرآن، حقیقتی که خداوند آن را با وحی بر پیامبر(ص) نازل کرد.
لِتَتْلُوَا عَلَیْهِمُ الَّذِی أَوْحَیْنٰا إِلَیْکَ
6- امتی که پیامبر(ص) به سوی آنان مبعوث شد، به ربوبیت خداوند رحمان کفر ورزیدند.
وَ هُمْ یَکْفُرُونَ بِالرَّحْمٰنِ
ظاهراً«الرحمن»نام دیگر خداوند است و با توجه به اینکه مردم عصر بعثت خدا را باور داشته و بدان جهت مشرک نامیده میشدند؛ باید گفت مراد از «یَکْفُرُونَ بِالرَّحْمٰنِ» کفر به ربوبیت خداوند است نه خود خدا.
7- نپذیرفتن قرآن و وحی نازل شده بر پیامبر(ص) کفر به خدا و رحمانیّت اوست.
لِتَتْلُوَا عَلَیْهِمُ الَّذِی أَوْحَیْنٰا إِلَیْکَ وَ هُمْ یَکْفُرُونَ بِالرَّحْمٰنِ
چون مردم عصر بعثت به ویژه اهل مکّه و اطراف آن، به خداوند معتقد بودند، میتوان گفت: مراد از «یَکْفُرُونَ بِالرَّحْمٰنِ» - به قرینۀ عبارت «لِتَتْلُوَا عَلَیْهِمُ ...» - «یکفرون بکتاب الرحمن» باشد. تعبیر کردن از انکار کتاب خدا به کافر شدن به خدا، گویای این نکته است که نپذیرفتن قرآن و کافر شدن به آن به منزلۀ کفر ورزیدن به خداوند است.
8- قرآن و وحی نازل شده بر پیامبر(ص) پرتوی از رحمت گستردۀ خداوند است.
وَ هُمْ یَکْفُرُونَ بِالرَّحْمٰنِ
9- مردم عصر بعثت خداوند را به اسم و وصف «الرحمن» نمیشناختند و بدان کفر میورزیدند.
وَ هُمْ یَکْفُرُونَ بِالرَّحْمٰنِ
بسیاری از مفسران برآنند که مراد از کفر مردم عصر بعثت به «الرحمن»عدم آشنایی آنان با این اسم برای خداوند است ؛ یعنی، خداوند را با این اسم و وصف نمیشناختند و آن گاه که قرآن خداوند را به اسم «الرحمن»توصیف کرد، انکار کردند و گفتند «رحمن»دیگر کیست و چه خدایی است؟
10- تنها خداوند رحمان، مدبر و مربی پیامبر(ص)
قُلْ هُوَ رَبِّی لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ هُوَ
11- تنها خداوند، شایسته و بایستۀ پرستش است.
لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ هُوَ
12- باور و توجه به ربوبیت خدا، وادارکنندۀ آدمی به پرستش او
هُوَ رَبِّی لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ هُوَ
13- تنها باید بر خدا توکّل کرد.
عَلَیْهِ تَوَکَّلْتُ
تقدیم «عَلَیْهِ» بر «تَوَکَّلْتُ» بیانگر حصر است.
14- توحید پیامبر(ص) در توکل بر خدا
عَلَیْهِ تَوَکَّلْتُ
15- باور به ربوبیّت خدا و یکتایی او، گرایشدهندۀ آدمی به توحید در توکّل
هُوَ رَبِّی لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ هُوَ عَلَیْهِ تَوَکَّلْتُ
جملۀ «عَلَیْهِ تَوَکَّلْتُ» به منزلۀ نتیجهای است برای اعتقاد به ربوبیت خدا و یکتایی او که از «هُوَ رَبِّی» و «لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ هُوَ» استفاده میشود.
16- بازگشت انسانها فقط به خداوند است.
وَ إِلَیْهِ مَتٰابِ
«مَتٰابِ» مصدر میمی از «تاب»و به معنای بازگشتن است.
کسرۀ باء در آن حاکی از حذف یای متکلم میباشد و تقدیم «إِلَیْهِ» بر آن دلالت بر حصر دارد.
17- اعتقاد به ربوبیت خدا و یکتایی او، زمینهساز باور آدمی به اینکه به سوی خدا در حرکت است و به او باز میگردد.
هُوَ رَبِّی ... إِلَیْهِ مَتٰابِ
«إِلَیْهِ مَتٰابِ» نیز مانند «عَلَیْهِ تَوَکَّلْتُ» به منزلۀ نتیجهای است برای اعتقاد به ربوبیت خدا و یکتایی او.
18- خداوند، تعلیم دهندۀ پیامبر(ص) در چگونه برخورد کردن با کافران و پاسخگویی به آنان
قُلْ هُوَ رَبِّی ... وَ إِلَیْهِ مَتٰابِ
19- «رحمن»، «رب» و «إِلٰهَ» از اسما و صفات خداوند
وَ هُمْ یَکْفُرُونَ بِالرَّحْمٰنِ قُلْ هُوَ رَبِّی لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ هُوَ
کلیدواژهها:
اسلام؛ اللّه؛ اله/اسما و صفات؛ امت؛ انابه؛ انبیاء؛ انسان؛ ایمان؛ تاریخ؛ تشبیهات؛ تعلیم؛ تکذیب؛ تلاوت؛ توحید؛ توکل؛ جهان بینی؛ ذکر؛ رب/اسما و صفات؛ رحمت؛ رسالت؛ عبادت؛ قرآن؛ کفر؛ محمّد(ص)؛ مسلمانان؛ نبوت؛ وحی
وَ لَوْ أَنَّ قُرْآناً سُیِّرَتْ بِهِ اَلْجِبٰالُ أَوْ قُطِّعَتْ بِهِ اَلْأَرْضُ أَوْ کُلِّمَ بِهِ اَلْمَوْتیٰ بَلْ لِلّٰهِ اَلْأَمْرُ جَمِیعاً أَ فَلَمْ یَیْأَسِ اَلَّذِینَ آمَنُوا أَنْ لَوْ یَشٰاءُ اَللّٰهُ لَهَدَی اَلنّٰاسَ جَمِیعاً وَ لاٰ یَزٰالُ اَلَّذِینَ کَفَرُوا تُصِیبُهُمْ بِمٰا صَنَعُوا قٰارِعَةٌ أَوْ تَحُلُّ قَرِیباً مِنْ دٰارِهِمْ حَتّٰی یَأْتِیَ وَعْدُ اَللّٰهِ إِنَّ اَللّٰهَ لاٰ یُخْلِفُ اَلْمِیعٰادَ (31)
و اگر قرآنی بود که کوهها به وسیلۀ آن روان میشدند، یا زمین بدان قطعه قطعه میگردید، یا به وسیلۀ آن با مردگان سخن گفته میشد [چنان نبود که حتماً باعث ایمان آنان گردد،] بلکه کارها همه به دست خداست. پس آیا کسانی که ایمان آوردهاند، ندانستهاند که اگر خدا میخواست مردم را یکسره هدایت میکرد؟ و کسانی که کفر ورزیدهاند، همواره به سزای آنچه کردهاند مصیبتی کوبنده بر آنان وارد میشود یا نزدیک سرایشان فرود میآید، تا اینکه وعدۀ خدا در رسد.
بیتردید، خدا از وعدۀ خود تخلّف نمیکند.
31
1- نزول قرآنی که کوهها را به حرکت درآورد، زمین را قطعه قطعه کند، مردگان را زنده سازد، نمیتواند مایۀ هدایت کسانی شود که خدا هدایت آنان را نخواهد.
وَ لَوْ أَنَّ قُرْآناً سُیِّرَتْ بِهِ الْجِبٰالُ أَوْ قُطِّعَتْ بِهِ الْأَرْضُ أَوْ کُلِّمَ بِهِ الْمَوْتیٰ
«تسییر» (مصدر «سُیِّرَتْ» ) به معنای حرکت دادن است و «تقطیع» (مصدر «قُطِّعَتْ» ) به معنای شکافتن عمیق یا قطعه قطعه کردن میباشد و حرف باء در جملههای سهگانۀ فوق به معنای استعانت است. عبارت «بَلْ لِلّٰهِ الْأَمْرُ» و نیز «أَنْ لَوْ یَشٰاءُ اللّٰهُ لَهَدَی النّٰاسَ» گویای این است که جواب شرط «لَوْ أَنَّ ...» جملهای نظیر «لم یهتدوا إن لم یشا اللّٰه» است.
2- آنان که با تلاوت قرآن هدایت نشوند و به سرای آخرت ایمان نیاورند، حتی اگر مردگانی زنده شوند و حقایق آخرت را برای آنان بیان کنند، هدایت نخواهند یافت.
وَ لَوْ أَنَّ قُرْآناً ... کُلِّمَ بِهِ الْمَوْتیٰ
هر یک از جملههای «سُیِّرَتْ بِهِ الْجِبٰالُ» و «قُطِّعَتْ بِهِ الْأَرْضُ» و «کُلِّمَ بِهِ الْمَوْتیٰ» حکایت از معجزات درخواستی
کفرپیشگان دارد که به مناسبت میتوان گفت: جملۀ «کُلِّمَ بِهِ الْمَوْتیٰ» حاکی است که آنان برای باور به آخرت، از پیامبر(ص) میخواستند تا مردگانی را زنده کند تا از آخرت و دنیای پس از مرگ برای آنان سخن بگویند.
3- آنان که با مشاهده و تلاوت قرآن نازل شده بر پیامبر(ص) هدایت نشوند، با مشاهدۀ هیچ آیت و معجزهای هدایت نخواهند شد.
وَ لَوْ أَنَّ قُرْآناً سُیِّرَتْ بِهِ الْجِبٰالُ ... بَلْ لِلّٰهِ الْأَمْرُ جَمِیعاً
4- هدایت انسانها به دست خدا و در اختیار اوست.
وَ لَوْ أَنَّ قُرْآناً ... بَلْ لِلّٰهِ الْأَمْرُ جَمِیعاً
مصداق مورد نظر برای «الْأَمْرُ» به قرینۀ «أَ فَلَمْ یَیْأَسِ ... أَنْ لَوْ یَشٰاءُ اللّٰهُ لَهَدَی النّٰاسَ» و نیز «قُلْ إِنَّ اللّٰهَ یُضِلُّ مَنْ یَشٰاءُ وَ یَهْدِی ...» - در آیۀ 27 - هدایت و ضلالت انسانهاست.
5- خداوند، منشأ همۀ امور است و همه چیز به دست او جاری و ساری است.
لِلّٰهِ الْأَمْرُ جَمِیعاً
6- مشیّت الهی، نافذ و غیر قابل تخلف است.
أَنْ لَوْ یَشٰاءُ اللّٰهُ لَهَدَی النّٰاسَ جَمِیعاً
7- هدایت شدن همگان، مشیّت و خواست خداوند نیست.
أَنْ لَوْ یَشٰاءُ اللّٰهُ لَهَدَی النّٰاسَ جَمِیعاً
قابل ذکر است که مقصود از مشیّت، مشیّت تکوینی است و گرنه خداوند هدایت همگان را به مشیّت تشریعی خواسته است.
8- مؤمنان عصر بعثت، خواهان ظهور معجزهای برای گرایش پیدا کردن کافران به اسلام و قرآن بودند.
أَ فَلَمْ یَیْأَسِ الَّذِینَ آمَنُوا أَنْ لَوْ یَشٰاءُ اللّٰهُ لَهَدَی النّٰاسَ جَمِیعاً
اعتراض خداوند به مؤمنان با جملۀ «أَ فَلَمْ یَیْأَسِ الَّذِینَ آمَنُوا» و بیان این حقیقت که امر هدایت و ضلالت به دست خداوند است نه وابسته به ارائۀ معجزه، میرساند که مؤمنان خواهان آن بودند که معجزات درخواستی کافران تحقق یابد، شاید که آنان هدایت شوند.
9- باور به وابستگی هدایت مردم به مشیّت خدا نه به ارائۀ معجزات، زایل کنندۀ توقّع مؤمنان بر نشان دادن معجزۀ درخواستی به کفرپیشگان
أَ فَلَمْ یَیْأَسِ الَّذِینَ آمَنُوا أَنْ لَوْ یَشٰاءُ اللّٰهُ لَهَدَی النّٰاسَ جَمِیعاً
10- منوط بودن هدایت مردم به مشیّت خدا، از معارفی که اهل ایمان باید بدان باور داشته باشند.
أَ فَلَمْ یَیْأَسِ الَّذِینَ آمَنُوا أَنْ لَوْ یَشٰاءُ اللّٰهُ لَهَدَی النّٰاسَ جَمِیعاً
فعل «یَیْأَسِ» متضمن معنای «یعلم»است و عبارت «أَنْ لَوْ یَشٰاءُ اللّٰهُ ...» مفعول برای آن فعل (یعلم) میباشد و متعلق «یَیْأَسِ» محذوف است که به قرینۀ سیاق «من اهتدائهم» میباشد. بنابراین جملۀ «أَ فَلَمْ یَیْأَسِ ...» چنین معنا میشود:
پس آیا اهل ایمان ندانستهاند که اگر خدا میخواست همۀ انسانها را هدایت میکرد، پس آیا مأیوس نشدهاند از اینکه آن کفرپیشگان (آنان که با وجود قرآن ایمان نیاوردهاند) هدایت شوند.
11- کفرپیشگان مکه و حوالی آن در عصر بعثت به مصیبتهایی سخت و کوبنده گرفتار بودند.
وَ لاٰ یَزٰالُ الَّذِینَ کَفَرُوا تُصِیبُهُمْ بِمٰا صَنَعُوا قٰارِعَةٌ أَوْ تَحُلُّ قَرِیباً مِنْ دٰارِهِمْ
«قرع» به معنای زدن و کوبیدن چیزی به چیزی دیگر است و «قٰارِعَةٌ» به معنای کوبنده میباشد. این کلمه صفت برای موصوفی محذوف مانند «مصیبة» است. ضمیر در «تَحُلُّ» نیز به «قٰارِعَةٌ» باز میگردد و سیاق جملۀ «لاٰ یَزٰالُ ...» حکایت از قضیۀ خارجیه دارد. بنابراین «الَّذِینَ کَفَرُوا» اشاره به کافرانی خاص دارد که بنابر گفتۀ مفسران، مقصود کافران مکّه هستند و بر این اساس مراد از «دار» مکّه و مقصود از «قَرِیباً مِنْ دٰارِهِمْ» حوالی آن است.
12- کفرورزی مردم عصر بعثت و مخالفتشان با پیامبر(ص) و قرآن، عامل روی آوردن مصیبتهای سخت و کوبنده بر آنان
وَ لاٰ یَزٰالُ الَّذِینَ کَفَرُوا تُصِیبُهُمْ بِمٰا صَنَعُوا قٰارِعَةٌ أَوْ تَحُلُّ قَرِیباً مِنْ دٰارِهِمْ
برداشت فوق با توجه به حرف «باء»در «بِمٰا صَنَعُوا» - که به معنای سببیت است - استفاده میشود. مراد از «ما صنعوا» به قرینۀ آیات گذشته، انکار قرآن، مخالفت با رسالت پیامبر(ص) و مانند آن میباشد.
13- ناامن بودن اطراف و حوالی یک منطقه، مایۀ زوال امنیت آن منطقه است.
أَوْ تَحُلُّ قَرِیباً مِنْ دٰارِهِمْ
ناامن بودن حوالی مکّه به عنوان تهدیدی برای آن دیار، گویای برداشت فوق است.
14- آنان که با قرآن و رسالت پیامبر(ص) به مبارزه میپردازند، در خطر گرفتار شدن به عذابهای دنیویاند.
وَ لاٰ یَزٰالُ الَّذِینَ کَفَرُوا تُصِیبُهُمْ بِمٰا صَنَعُوا قٰارِعَةٌ
15- شکستو نابودی کفرپیشگان و پیروزی اهل ایمان، از تهدیدهای خداوند به کافران و از وعدههای او به مؤمنان عصر بعثت
حَتّٰی یَأْتِیَ وَعْدُ اللّٰهِ
16- شکست و نابودی کفرپیشگان مکه و
حوالی آن، از پیشگوییهای قرآن
لاٰ یَزٰالُ الَّذِینَ کَفَرُوا تُصِیبُهُمْ بِمٰا صَنَعُوا قٰارِعَةٌ ... حَتّٰی یَأْتِیَ وَعْدُ اللّٰهِ
17- وعدههایخداوند قطعیوتخلفناپذیر است.
إِنَّ اللّٰهَ لاٰ یُخْلِفُ الْمِیعٰادَ
18- «عن أبی جعفر(ع ) فی قوله : «وَ لاٰ یَزٰالُ الَّذِینَ کَفَرُوا تُصِیبُهُمْ بِمٰا صَنَعُوا قٰارِعَةٌ» و هی النّقمة «أَوْ تَحُلُّ قَرِیباً مِنْ دٰارِهِمْ» فتحلّ بقوم غیرهم فیرون ذٰلک و یسمعون به و الذین حلّت بهم عصاة کفّار مثلهم و لایتّعظ بعضهم ببعض و لنیزالوا کذٰلک «حَتّٰی یَأْتِیَ وَعْدُ اللّٰهِ» الذی وعد المؤمنین من النّصر و یخزی اللّٰه الکافرین ؛ (1)
از امام باقر(ع) دربارۀ سخن خداوند: «وَ لاٰ یَزٰالُ الَّذِینَ کَفَرُوا تُصِیبُهُمْ بِمٰا صَنَعُوا قٰارِعَةٌ» روایت شده که فرمود: آن [قارعة] عقوبت است و [دربارۀ] «أَوْ تَحُلُّ قَرِیباً مِنْ دٰارِهِمْ» [فرمود:] عقوبت بر قومی دیگر فرود میآید و آنان میبینند و میشنوند و آنهایی که عقوبت بر آنان وارد شده، مانند ایشان گناهکار و کافرند و [لیکن] برخی از برخی دیگر پند نمیگیرند و همواره چنین هستند «تا وعدة خدا فرا رسد»، همان وعدهای که به مؤمنان داده است که آنان را پیروز کند و خداوند کافران را خوار میسازد».
کلیدواژهها:
اسلام؛ اللّه؛ امنیت؛ امید؛ ایمان؛ پیروزی؛ تاریخ؛ تلاوت؛ توحید؛ تهدید؛ جهان بینی؛ حیات؛ خانه؛ دشمنی؛ دنیا؛ ذلت؛ زمین؛ سخن؛ شکست؛ عبرت؛ عذاب؛ القارعه؛ قرآن؛ کفر؛ کوه؛ محمّد(ص)؛ مردگان؛ مسلمانان؛ مشیت خدا؛ مصیبت؛ معجزه؛ مکه؛ وعده؛ هدایت
وَ لَقَدِ اُسْتُهْزِئَ بِرُسُلٍ مِنْ قَبْلِکَ فَأَمْلَیْتُ لِلَّذِینَ کَفَرُوا ثُمَّ أَخَذْتُهُمْ فَکَیْفَ کٰانَ عِقٰابِ (32)
و بیگمان، پیامبرانی هم که پیش از تو بودند استهزا شدند؛ پس به آنان که کفر ورزیدند مهلت دادم، سپس آنان را [به عقوبت] گرفتم. پس عقوبت من چگونه بود؟
32
1- پیامبران متعددی پیش از پیامبر اسلام به رسالت مبعوث شدند.
وَ لَقَدِ اسْتُهْزِئَ بِرُسُلٍ مِنْ قَبْلِکَ
2- گروههایی از امتهای گذشته به رسالت
1) 1) . تفسیرقمی، ج 1، ص 365 ؛ نورالثقلین، ج 2، ص 507، ح 141.
پیامبران خویش کافر شدند.
فَأَمْلَیْتُ لِلَّذِینَ کَفَرُوا
3- کفرپیشگان امتهای گذشته پیامبران خویش را به استهزا و تمسخر میگرفتند.
وَ لَقَدِ اسْتُهْزِئَ بِرُسُلٍ مِنْ قَبْلِکَ فَأَمْلَیْتُ لِلَّذِینَ کَفَرُوا
4- خداوند کفرپیشگان و استهزا کنندگان پیامبران را مهلت میداد و فوراً آنان را عذاب نمیکرد.
فَأَمْلَیْتُ لِلَّذِینَ کَفَرُوا
املاء (مصدر «أملیت») به معنای مهلت دادن، به تأخیر انداختن و طولانی کردن عمر است.
5- خداوند پس از مدتها و گذشت زمانهایی، کفرپیشگان و استهزاگران انبیا را به عقوبتهای خویش گرفتار میساخت.
فَأَمْلَیْتُ ... ثُمَّ أَخَذْتُهُمْ فَکَیْفَ کٰانَ عِقٰابِ
6- تأخیر عذاب کفرپیشگان از سنتهای خداوند است.
وَ لَقَدِ اسْتُهْزِئَ بِرُسُلٍ مِنْ قَبْلِکَ فَأَمْلَیْتُ لِلَّذِینَ کَفَرُوا
چون تأخیر عذاب برای همۀ کفرپیشگان بوده، از آن«سنّت الهی بودن» استفاده میشود.
7- توقع نزول عذاب بر کفرپیشگان بدون مهلت دادن به آنان، توقعی نابجاست.
وَ لَقَدِ اسْتُهْزِئَ بِرُسُلٍ مِنْ قَبْلِکَ فَأَمْلَیْتُ لِلَّذِینَ کَفَرُوا
8- عقوبتهای الهی، سخت و سهمگین است.
فَکَیْفَ کٰانَ عِقٰابِ
استفهام در جملۀ فوق برای تعجّب و حاکی از شدت عقوبت است. کسرۀ «باء» در عقابِ گویای حذف «یاء»متکلم است ؛ یعنی«عقابی».
9- نازل کردن عذاب بر استهزاگران انبیا و کافران به رسالت ایشان، از سنتهای خداوند است.
ثُمَّ أَخَذْتُهُمْ فَکَیْفَ کٰانَ عِقٰابِ
نزول عذاب بر هر یک از کافران امتهای گذشته بیانگر سنت بودن عقاب کافران است.
10- دلداری و تسلّی دادن خداوند به پیامبر(ص) و مؤمنان به او
وَ لَقَدِ اسْتُهْزِئَ بِرُسُلٍ مِنْ قَبْلِکَ ... ثُمَّ أَخَذْتُهُمْ فَکَیْفَ کٰانَ عِقٰابِ
از اهداف بیان استهزاگری امتهای گذشته و به کیفر رساندن آنان - به قرینۀ مخاطب قرار دادن پیامبر(ص) - تسلی دادن به آن حضرت و به تبع آن به مؤمنان است.
11- عقوبتهای نازل شده بر کفرپیشگان و استهزاگران امتهای گذشته، دلیلی فراروی کافران بر تخلفناپذیری تهدیدها و
وعیدهای الهی
إِنَّ اللّٰهَ لاٰ یُخْلِفُ الْمِیعٰادَ. وَ لَقَدِ اسْتُهْزِئَ بِرُسُلٍ مِنْ قَبْلِکَ ... ثُمَّ أَخَذْتُهُمْ
آیۀ مورد بحث به لحاظ «ثُمَّ أَخَذْتُهُمْ ...» دلیلی است برای «حَتّٰی یَأْتِیَ وَعْدُ اللّٰهِ إِنَّ اللّٰهَ لاٰ یُخْلِفُ الْمِیعٰادَ» .
کلیدواژهها:
استدراج؛ استهزاء؛ اللّه؛ امت؛ انبیاء؛ ایمان؛ تاریخ؛ سنتهای خدا؛ عذاب؛ کفر؛ محمّد(ص)؛ وعده
أَ فَمَنْ هُوَ قٰائِمٌ عَلیٰ کُلِّ نَفْسٍ بِمٰا کَسَبَتْ وَ جَعَلُوا لِلّٰهِ شُرَکٰاءَ قُلْ سَمُّوهُمْ أَمْ تُنَبِّئُونَهُ بِمٰا لاٰ یَعْلَمُ فِی اَلْأَرْضِ أَمْ بِظٰاهِرٍ مِنَ اَلْقَوْلِ بَلْ زُیِّنَ لِلَّذِینَ کَفَرُوا مَکْرُهُمْ وَ صُدُّوا عَنِ اَلسَّبِیلِ وَ مَنْ یُضْلِلِ اَللّٰهُ فَمٰا لَهُ مِنْ هٰادٍ (33)
پس آیا کسی که بر هر فردی بدانچه کرده است مراقب است [مانند کسی است که از همه چیز بیخبر است]؟ و آنان برای خدا شریکانی قرار دادند. بگو: آنها را نام ببرید [تا معلوم شود که آیا شایستۀ پرستشاند؟]آیا خدا را از شریکانی آگاه میکنید که از [وجود] آنها در زمین بی خبر است، یا سخنی ظاهری میگویید؟ [نه،] بلکه برای کسانی که کفر ورزیدهاند مکرشان زینت داده شده و از راه [خدا] باز داشته شدهاند. و هر که را خدا گمراه کند هیچ هدایت کنندهای برای او نخواهد بود.
33
1- خداوند، مراقب یکایک انسانها و عملکرد آنان است.
أَ فَمَنْ هُوَ قٰائِمٌ عَلیٰ کُلِّ نَفْسٍ بِمٰا کَسَبَتْ
کلمۀ «قٰائِمٌ» همراه با «عَلیٰ» به معنای مراقب است. حرف «باء»در «بِمٰا کَسَبَتْ» به معنای «مع» میباشد و مراد از «من هو...» خداوند متعال است. بنابراین مفاد «فَمَنْ هُوَ قٰائِمٌ ...» این است که: خداوند مراقب تمامی انسانها و هر آنچه به دست آوردهاند میباشد.
2- هیچ کس و هیچ چیز (معبودهای اهل شرک و ...) همپایۀ خداوند نیست.
أَ فَمَنْ هُوَ قٰائِمٌ عَلیٰ کُلِّ نَفْسٍ بِمٰا کَسَبَتْ
«من» در «أَ فَمَنْ هُوَ ...» مبتداست و خبر آن شبه جملهای همانند «کمن لیس کذلک» است.
3- مشرکان علی رغم اعترافشان به اینکه خداوند مراقب همه انسانها و اعمال آنان است، برای او شریکهای متعددی برگزیده بودند.
أَ فَمَنْ هُوَ قٰائِمٌ عَلیٰ کُلِّ نَفْسٍ بِمٰا کَسَبَتْ وَ جَعَلُوا لِلّٰهِ شُرَکٰاءَ
4- اشراف داشتن بر بندگان و مراقب اعمال آنان بودن، از ویژگیهای معبود شایستۀ پرستش
أَ فَمَنْ هُوَ قٰائِمٌ عَلیٰ کُلِّ نَفْسٍ بِمٰا کَسَبَتْ وَ جَعَلُوا لِلّٰهِ شُرَکٰاءَ
5- معبودهای اهل شرک، فاقد ویژگیهای خدایی و شایستگی پرستش
قُلْ سَمُّوهُمْ
«تسمیة»(مصدر «سموا») به معنای نام نهادن و یا نام بردن است و مراد از نام بردن معبودهای پنداری - به قرینۀ بیان صفت ویژۀ خداوند - توصیف آنها و برشمردن ویژگیهای آنهاست نه مجرد نام بردن و گفتن اینکه فلان بت نامش لات یا عزّیٰ و یا ... است.
6- توجه به صفات خدایان اهل شرک، کافی در اطمینان آدمی به شریک نبودن آنها برای خدا و شایسته نبودنشان برای پرستش
قُلْ سَمُّوهُمْ
جملۀ «قُلْ سَمُّوهُمْ» (بگو: خدایان پنداری را توصیف کنید) در حقیقت استدلالی است برای بیاساس بودن پندار شرک ؛ یعنی، شما خود ویژگیهای بتها را برشمرید. همین امر کافی است که دریابید آنها شایستۀ الوهیت و ربوبیت نیستند و نمیتوانند شریک خدا شمرده شوند.
7- خداوند هیچ شریکی برای خویش سراغ ندارد.
أَمْ تُنَبِّئُونَهُ بِمٰا لاٰ یَعْلَمُ فِی الْأَرْضِ
«تنبییء» (مصدر «تُنَبِّئُونَهُ» ) به معنای خبر دادن و اطلاعدادن است. «فِی الْأَرْضِ» قید برای «ما» و به عبارت دیگر حال برای ضمیر محذوفی است که به «ما» برمیگردد. بنابراین «أَمْ تُنَبِّئُونَهُ ...» ؛ یعنی، آیا خدا را خبر میدهید از چیزی در زمین که او نمیداندش. ندانستن خدا چیزی را کنایه از وجود نداشتن آن است.
8- توجه به اینکه خداوند هیچ شریکی برای خویش سراغ ندارد، آدمی را به توحید و نفی شرک گرایش میدهد.
أَمْ تُنَبِّئُونَهُ بِمٰا لاٰ یَعْلَمُ فِی الْأَرْضِ
9- ادعای مشرکان مبنی بر وجود شریک برای خدا، ادعایی پوچ و بدون واقعیت است.
أَمْ بِظٰاهِرٍ مِنَ الْقَوْلِ
«بِظٰاهِرٍ مِنَ الْقَوْلِ» ؛ یعنی، گفتاری که واقعیت نداشته و عاری از حقیقت است. «بِظٰاهِرٍ» متعلق به فعلی محذوف است و کلام با تقدیر آن چنین میباشد: «قُلْ ... أم تسمّونهم شرکاء بظاهر من القول» (بگو ... بلکه آیا به سخن ظاهری و بدون واقعیت آنها را
شریکهای خدا مینامید).
10- مرام اهل شرک، علیرغم روشنی بطلان آن و نبود دلیلی بر آن، مرامی آراسته شده و زینت داده شده برای آنان بود.
بَلْ زُیِّنَ لِلَّذِینَ کَفَرُوا مَکْرُهُمْ
مراد از «مَکْرُهُمْ» مرام و عقیدۀ مشرکان ؛ یعنی، شریک پنداشتن برای خدا و پرستش آن شریکان است ؛ زیرا این چیزی است که برای آنان زینت داده شده و آراسته جلوه کرده بود.
11- شریک برای خدا پنداشتن و پرستش معبودهای دروغین، مرامی نشأت گرفته از مکرها و حیلهها
بَلْ زُیِّنَ لِلَّذِینَ کَفَرُوا مَکْرُهُمْ
نامیدن و توصیف کردن شرکورزی به مکر و حیله اشاره به این نکته دارد که: ریشۀ شرک و پرستش غیر خدا، مکر و حیله است.
12- مشرکان در پرستش خدایان دروغین، خویشتن را فریب داده بودند.
بَلْ زُیِّنَ لِلَّذِینَ کَفَرُوا مَکْرُهُمْ
در اینکه فاعل محذوف از «زُیِّنَ» چیست؟ چند احتمال وجود دارد 1- شیطان 2- سران کفر و شرک 3-خودِ کافران. برداشت فوق بر اساس سومین احتمال است. بر این مبنا معنای جمله چنین میشود: «زیّن الکافرون لأنفسهم مکرَهم»و مفاد آن این است که کفرپیشگان با دلیلهایی واهی شرک را توجیه کردند و کمکم آنها را زیبا دیدند.
13- مشرکان در پرستش خدایان دروغین، در دام فریب شیطان افتادند.
بَلْ زُیِّنَ لِلَّذِینَ کَفَرُوا مَکْرُهُمْ
برداشت یاد شده مبتنی بر این است که فاعل محذوف «زُیِّنَ» ، شیطان باشد.
14- گرایش انسان به زیباییها
بَلْ زُیِّنَ لِلَّذِینَ کَفَرُوا مَکْرُهُمْ
15- مشرکان از پیمودن راه صحیح و منطقی (توحید) بازماندند.
وَ صُدُّوا عَنِ السَّبِیلِ
16- خودفریبی مشرکان و آراسته دیدن پندار شرک، آنان را از گرایش به توحید باز داشت.
وَ صُدُّوا عَنِ السَّبِیلِ
«صد»(مصدر «صُدُّوا» ) به معنای بازگرداندن است. به نظر میرسد فاعل محذوف از «صُدُّوا» مکر و حیله که مایۀ شرکورزی مشرکان شده است، باشد.
17- خداوند گمراه کنندۀ مشرکان است.
وَ مَنْ یُضْلِلِ اللّٰهُ فَمٰا لَهُ مِنْ هٰادٍ
18- کسی را که خدا گمراهش کند، هیچ کس نمیتواند او را هدایت کند.
وَ مَنْ یُضْلِلِ اللّٰهُ فَمٰا لَهُ مِنْ هٰادٍ
19- هدایت و ضلالت آدمیان به دست خدا و در اختیار اوست.
وَ مَنْ یُضْلِلِ اللّٰهُ فَمٰا لَهُ مِنْ هٰادٍ
20- مکرها و خودفریبیهای مشرکان در اتخاذ خدایان دروغین، زمینهساز تعلق ارادۀ الهی به گمراهی آنان
بَلْ زُیِّنَ لِلَّذِینَ کَفَرُوا مَکْرُهُمْ ... وَ مَنْ یُضْلِلِ اللّٰهُ فَمٰا لَهُ مِنْ هٰادٍ
قرآن از یک سو حیله و مکرها را مایۀ گمراهی مشرکان میداند و از سویی دیگر خداوند را گمراه کنندۀ ایشان میشمرد. این دو حقیقت اشاره به نکاتی دارد، از جمله اینکه هر چند که خداوند گمراه کننده است ؛ ولی آدمی خود زمینۀ آن را فراهم میسازد و در حقیقت گمراهسازی آنان، کیفر مرام خود آنهاست.
21- انسان دارای نقشی بسزا در گمراهی و هدایت خویش
بَلْ زُیِّنَ لِلَّذِینَ کَفَرُوا مَکْرُهُمْ ... وَ مَنْ یُضْلِلِ اللّٰهُ فَمٰا لَهُ مِنْ هٰادٍ
22- «عن أبی الحسن الرّضا(ع ) قال :
اعلم ... أن اللّٰه ... «هو قائم» لیس علیٰ معنی انتصاب و قیام علیٰ ساق فی کبد کما قامت الأشیاء و لٰکنّ «قائم» یخبر أنّه حافظ ... واللّٰه هو القائم علیٰ کلّ نفس بما کسبت ... ؛ (1)
از امام رضا(ع) روایت شده که فرمود: بدان که [قیام در]«هو قائم»به معنای ایستادن و در میان آسمان بر روی پا قرار گرفتن آن گونه که اشیا قیام دارند و ایستادهاند نیست ؛ بلکه [خداوند] قائم است، به این معنا میباشد که او حافظ است و تنها خداوند است که حافظ هر فردی میباشد با آنچه کسب کرده است».
کلیدواژهها:
اقرار؛ اللّه؛ انسان؛ ایمان؛ تزیین؛ تنزیه؛ توحید؛ جهان بینی؛ خالق؛ ذکر؛ زمین؛ شرک؛ ضلالت؛ عجز؛ علم؛ قدرت؛ لجاجت؛ مکر؛ نفس؛ هدایت
1) 1) . کافی، ج 1، ص 121، ح 2 ؛ نورالثقلین، ج 2، ص 508، ح 142.
لَهُمْ عَذٰابٌ فِی اَلْحَیٰاةِ اَلدُّنْیٰا وَ لَعَذٰابُ اَلْآخِرَةِ أَشَقُّ وَ مٰا لَهُمْ مِنَ اَللّٰهِ مِنْ وٰاقٍ (34)
آنان در زندگی دنیا عذابی دارند، و قطعاً عذاب آخرت سختتر است. و هرگز برای آنان بازدارندهای از [عذاب] خدا نخواهد بود.
34
1- کافران، مشرکان، گمراهان و آنان که پیامبران را به مسخره میگیرند، به عذابهای سخت دنیوی و اخروی گرفتار خواهند شد.
لَهُمْ عَذٰابٌ فِی الْحَیٰاةِ الدُّنْیٰا وَ لَعَذٰابُ الْآخِرَةِ أَشَقُّ
مراد از ضمیر در «لَهُمْ» - به قرینۀ آیۀ 31 و 32 - کافران، مشرکان، استهزاگران و گمراهان میباشد.
2- عذابهای اخروی در مقایسه با عذابهای دنیوی، سختتر و سهمگینتر است.
وَ لَعَذٰابُ الْآخِرَةِ أَشَقُّ
«أَشَقُّ» اسم تفضیل از مصدر «شق»است و«شق»به معنای سخت و دشوار بودن میباشد.
3- هیچ کس نمیتواند از نزول عذاب الهی جلوگیری کند.
وَ مٰا لَهُمْ مِنَ اللّٰهِ مِنْ وٰاقٍ
«وٰاقٍ» اسم فاعل از «وقایة» است و «وقایه» به معنای مصون داشتن و محافظت کردن است. مقصود از «مِنَ اللّٰهِ» به قرینۀ جملههای قبل «من عذاب الله» است.
4- معبودهای اهل شرک، ناتوان از رهانیدن آنان از عذابهای الهی
وَ مٰا لَهُمْ مِنَ اللّٰهِ مِنْ وٰاقٍ
چون روی سخن با مشرکان است، مصداق مورد نظر برای «وٰاقٍ» معبودهای اهل شرک میباشد.
کلیدواژهها:
آخرت؛ استهزاء؛ اللّه؛ انبیاء؛ انسان؛ حیات؛ دنیا؛ سختی؛ شرک؛ ضلالت؛ عجز؛ عذاب؛ کفر
مَثَلُ اَلْجَنَّةِ اَلَّتِی وُعِدَ اَلْمُتَّقُونَ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا اَلْأَنْهٰارُ أُکُلُهٰا دٰائِمٌ وَ ظِلُّهٰا تِلْکَ عُقْبَی اَلَّذِینَ اِتَّقَوْا وَ عُقْبَی اَلْکٰافِرِینَ اَلنّٰارُ (35)
وصفِ بهشتی که به تقوا پیشگان وعده داده شده [این است که] از زیر [درختان]آن نهرها روان است و خوردنیهای آن و سایهاش همیشگی است. این است فرجام کسانی که تقوا پیشه کردهاند، و فرجام کافران آتش [دوزخ] است.
35
1- بهشت، وعده و نوید خداوند به تقواپیشگان
مَثَلُ الْجَنَّةِ الَّتِی وُعِدَ الْمُتَّقُونَ
2- آنان که از شرک بپرهیزند و از استهزای پیامبران و از کفر به ایشان حذر کنند، به بهشت خواهند رفت.
مَثَلُ الْجَنَّةِ الَّتِی وُعِدَ الْمُتَّقُونَ ... تِلْکَ عُقْبَی الَّذِینَ اتَّقَوْا
مقصود اولی از«متقون»و «الَّذِینَ اتَّقَوْا» - به قرینۀ آیات گذشته - کسانیاند که از شرک، استهزای پیامبران و کفر به آنان حذر کنند.
3- بهشت دارای نهرهای بسیار است.
مَثَلُ الْجَنَّةِ ... تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهٰارُ
برداشت فوق از جمع بودن کلمۀ «أنهار» استفاده شده است.
قابل ذکر است که از معانی «مَثَلُ» صفت و ویژگی است.
4- نهرهای بهشت از زیر درختان آن جاری است.
تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهٰارُ
5- بهشت، دربردارندۀ میوه و خوراکی و دارای هوایی مطبوع است.
أُکُلُهٰا دٰائِمٌ وَ ظِلُّهٰا
«أکل» به معنای میوه و ثمره است و گاهی به مطلق خوراکی نیز اطلاق میشود. «ظل» به معنای سایه و در آیۀ شریفه کنایه از آب و هوای خوش است.
6- میوهها و خوراکیهای بهشت و هوای مطبوع آن، دائمی و زوالناپذیر است.
أُکُلُهٰا دٰائِمٌ وَ ظِلُّهٰا
«ظِلُّهٰا» مبتداست و خبر آن (دائم) در تقدیر است.
7- آدمیان در حیات دنیا از تصور و درک صحیح بهشت و ویژگیهای آن، ناتوانند.
مَثَلُ الْجَنَّةِ الَّتِی وُعِدَ الْمُتَّقُونَ
برخی برآنند که کلمۀ «مَثَلُ» در آیۀ شریفه به معنای شبیه و مانند میباشد و به این نکته اشاره دارد که آنچه در بیان بهشت ذکر میشود به عنوان مشابه است و گرنه واقعیت و حقیقت آن چیز دیگری است که نمیتوان آن را توصیف کرد؛ زیرا بشر در تنگنای حیات دنیا از ادراک آن ناتوان است.
8- بهشت، فرجام تقواپیشگان است.
تِلْکَ عُقْبَی الَّذِینَ اتَّقَوْا
9- آتش دوزخ فرجام کافران است.
وَ عُقْبَی الْکٰافِرِینَ النّٰارُ
10- مشرکان، از زمرۀ کافران و موحدان، از زمرۀ تقواپیشگانند.
تِلْکَ عُقْبَی الَّذِینَ اتَّقَوْا وَ عُقْبَی الْکٰافِرِینَ النّٰارُ
11- «قال أبوعبداللّٰه (ع ): إن نارکم هذه جزؤ من سبعین جزءاً من نار جهنّم و قد اطفئت سبعین مرّة بالماء ثم التهبت ... ؛ (1)
امام صادق (ع ) فرمود: همانا این آتش شما [در دنیا] جزئی از هفتاد جزء آتش جهنم است که هفتاد مرتبه با آب خاموش شده ، سپس شعله و ر گردیده است».
کلیدواژهها:
آتش؛ استهزاء؛ اللّه؛ انبیاء؛ انسان؛ بشارت؛ بهشت؛ تقوا؛ جهنم؛ خلافت الهی؛ خوردن؛ شرک؛ شعور؛ عجز؛ قضا و قدر؛ کفر؛ میوه؛ نعمت؛ نهر؛ وعده
وَ اَلَّذِینَ آتَیْنٰاهُمُ اَلْکِتٰابَ یَفْرَحُونَ بِمٰا أُنْزِلَ إِلَیْکَ وَ مِنَ اَلْأَحْزٰابِ مَنْ یُنْکِرُ بَعْضَهُ قُلْ إِنَّمٰا أُمِرْتُ أَنْ أَعْبُدَ اَللّٰهَ وَ لاٰ أُشْرِکَ بِهِ إِلَیْهِ أَدْعُوا وَ إِلَیْهِ مَآبِ (36)
و کسانی که به آنان کتاب [آسمانی] دادهایم، از آنچه به سوی تو نازل شده است شادمان میشوند. و از میان احزاب کسانی هستند که بخشی از آن را انکار میکنند. بگو: جز این نیست که من فرمان یافتهام خدا را بپرستم و به او شرک نورزم. فقط به سوی او دعوت میکنم و بازگشت من فقط به سوی اوست.
36
1- یهود و نصارا، از کتاب آسمانی (تورات و انجیل) برخوردار بودند.
وَ الَّذِینَ آتَیْنٰاهُمُ الْکِتٰابَ
در اینکه مراد از «الَّذِینَ ...» چه کسانیاند چند نظر ابراز شده
1) 1) . تفسیرقمی، ج 1، ص 366 ؛ نورالثقلین، ج 2، ص 508، ح 145.
است: 1- یهود و نصارا، 2- آنها و مجوس، 3- مسلمانان.
2- قرآن، کتاب نازل شده بر پیامبر(ص)
بِمٰا أُنْزِلَ إِلَیْکَ
3- یهود و نصارا، در عصر پیامبر(ص) به گروههایی با گرایشهای مختلف، تقسیم شده بودند.
وَ الَّذِینَ آتَیْنٰاهُمُ الْکِتٰابَ یَفْرَحُونَ ... وَ مِنَ الْأَحْزٰابِ مَنْ یُنْکِرُ بَعْضَهُ
«حزب» - چنانچه از«لسان العرب» استفادهمیشود - به مردمی که دارای اندیشه و رفتاری مشابهند گفته میشود. «ال» در «الْأَحْزٰابِ» عهد ذکری و اشاره به «الَّذِینَ ...» (یهود و نصارا) دارد. بنابراین آنان در عصر بعثت به چند حزب که هر یک عقاید و گرایشهای متفاوتی داشتند، تقسیم شده بودند.
4- نزول قرآن بر پیامبر(ص) مایۀ سرور و شادمانی گروهی از یهود و نصارا بود.
وَ الَّذِینَ آتَیْنٰاهُمُ الْکِتٰابَ یَفْرَحُونَ بِمٰا أُنْزِلَ إِلَیْکَ
جملۀ «وَ مِنَ الْأَحْزٰابِ ...» (برخی از یهود و نصارا بخشی از قرآن را نمیپذیرند) حکایت از آن دارد که مراد از «الَّذِینَ ...
یَفْرَحُونَ» همۀ یهود و نصارا نیستند. از این رو در برداشت، سرور و شادمانی به گروهی از آنان نسبت داده شد.
5- گروههایی از اهلکتاب، قسمتهایی از قرآن را نمیپذیرفتند و حقانیّت آن را انکار میکردند.
وَ مِنَ الْأَحْزٰابِ مَنْ یُنْکِرُ بَعْضَهُ
6- پیامبر(ص) از ناحیۀ خداوند فرمان داشت که تنها او را بپرستد و برای او شریکی قائل نباشد.
قُلْ إِنَّمٰا أُمِرْتُ أَنْ أَعْبُدَ اللّٰهَ وَ لاٰ أُشْرِکَ بِهِ
7- پیامبر(ص) از ناحیۀ خداوند فرمان داشت، یکتاپرستی خویش و گریزش از شرک را اعلام کند.
قُلْ إِنَّمٰا أُمِرْتُ
8- لزوم پرستش خدا و ضرورت پرهیز از شرک در عبادت
قُلْ إِنَّمٰا أُمِرْتُ أَنْ أَعْبُدَ اللّٰهَ وَ لاٰ أُشْرِکَ بِهِ
9- گروههایی از یهود و نصارا دارای گرایشهایی شرکآلود بودند.
وَ مِنَ الْأَحْزٰابِ مَنْ یُنْکِرُ بَعْضَهُ قُلْ إِنَّمٰا أُمِرْتُ أَنْ أَعْبُدَ اللّٰهَ وَ لاٰ أُشْرِکَ بِهِ
چون جملۀ «قُلْ إِنَّمٰا أُمِرْتُ ...» - که حاکی از توحید و یکتاپرستی است - در پاسخ گروههایی از یهود و نصارا قرار گرفته است، معلوم میشود این گروهها به پرستش غیر خدا و شرک در عبادت روی آورده بودند.
10- حقایق توحیدی قرآن و دعوت آن به یکتاپرستی و نفی شرک، عامل مخالفت
برخی از یهود و نصارا با آن
وَ مِنَ الْأَحْزٰابِ مَنْ یُنْکِرُ بَعْضَهُ قُلْ إِنَّمٰا أُمِرْتُ أَنْ أَعْبُدَ اللّٰهَ
طرح مسألۀ توحید و یکتاپرستی پس از «مَنْ یُنْکِرُ بَعْضَهُ» گویای این است که از دلایل انکار قرآن از ناحیۀ برخی احزاب، اصرار قرآن بر توحید و نفی شرک است.
11- پیامبر(ص) مردمان را فقط به خداوند یکتا دعوت میکرد و به پرستش او فرا میخواند.
إِلَیْهِ أَدْعُوا
تقدیم «إِلَیْهِ» بر «أَدْعُوا» حاکی از حصر است.
12- بازگشت پیامبر(ص) و نیز سایر انسانها فقط به خداوند است.
وَ إِلَیْهِ مَآبِ
«مَآبِ» به معنای بازگشت است و کسرۀ «مَآبِ» در آیۀ شریفه، حاکی از حذف «یاء»متکلم میباشد. بنابراین «مَآبِ» یعنی مئابی.
کلیدواژهها:
اسلام؛ اللّه؛ انجیل؛ انسان؛ اهل کتاب؛ تکذیب؛ تکلیف؛ توحید؛ تورات؛ تولی؛ جامعه؛ سرور؛ شرک؛ عبادت؛ قرآن؛ کتابهای آسمانی؛ محمّد(ص)؛ نزول قرآن؛ نصارا؛ وحی؛ یهود
وَ کَذٰلِکَ أَنْزَلْنٰاهُ حُکْماً عَرَبِیًّا وَ لَئِنِ اِتَّبَعْتَ أَهْوٰاءَهُمْ بَعْدَ مٰا جٰاءَکَ مِنَ اَلْعِلْمِ مٰا لَکَ مِنَ اَللّٰهِ مِنْ وَلِیٍّ وَ لاٰ وٰاقٍ (37)
و بدینگونه قرآن را که حکمتهایی به زبان عربی است نازل کردیم. و اگر پس از علمی که برای تو حاصل شده است از هوسهایشان پیروی کنی، قطعاً در برابر[کیفر] خدا هیچ یاور و بازدارندهای نخواهی داشت.
37
1- خداوند، نازل کنندۀ قرآن است.
وَ کَذٰلِکَ أَنْزَلْنٰاهُ
ضمیر در «أَنْزَلْنٰاهُ» به «بِمٰا أُنْزِلَ إِلَیْکَ» در آیۀ قبل که مراد از آن قرآن است باز میگردد.
2- قرآن، حکم و قانون الهی و منبع شناخت حقایق و معارف دینی است.
وَ کَذٰلِکَ أَنْزَلْنٰاهُ حُکْماً
حکم کردن به چیزی آن است که داوری کنی و اعلام داری که آن چیز این گونه است و یا این گونه نیست (مفردات راغب).
بر این اساس «قرآن حُکم است»؛ یعنی، داوری میکند و بیان میکند که چه چیز چگونه است و یا چگونه نیست و این معنا شامل همۀ قوانین، حقایق و معارفی میشود که خداوند اثباتاً و یا نفیاً در قرآن بیان کرده است و دربارۀ آن قضاوت دارد ؛ مانند اینکه خداوند شریک ندارد، قیامت حق است و یا روزه بر شما واجب شده است.
3- خداوند، قرآن را در قالب لغت و زبان عرب نازل کرد.
وَ کَذٰلِکَ أَنْزَلْنٰاهُ حُکْماً عَرَبِیًّا
کلمۀ «عَرَبِیًّا» میتواند صفت برای «حُکْماً» باشد و میتواند حال برای ضمیر«ه» در «أَنْزَلْنٰاهُ» باشد. برداشت فوق ناظر به احتمال دوم است.
4- احکام و قوانین قرآن، گویا، رسا و قابل فهم برای مردم
وَ کَذٰلِکَ أَنْزَلْنٰاهُ حُکْماً عَرَبِیًّا
«عربی» به معنای فصیح و روشن است و لغت عرب را به همین لحاظ عربی میگویند. بنابراین «أَنْزَلْنٰاهُ ... عَرَبِیًّا» ؛ یعنی، قرآن را به لغت عرب، - همان لغتی که گویا و رساست - نازل کردیم.
و لازمۀ گویا بودن، قابل فهم بودن آن است.
5- عقاید و آرای یهود و نصارا، عقاید و آرایی برخاسته از هواهای نفسانی است.
وَ لَئِنِ اتَّبَعْتَ أَهْوٰاءَهُمْ
«أهواء»(جمع«هوی») به معنای خواهشها و تمایلات نفس است و مراد از آن در آیۀ شریفه - به قرینۀ مقابلۀ آن با احکام قرآن - آرا، عقاید و قوانین برخاسته از تمایلات نفسانی است، و ضمیر «هم» به «الَّذِینَ آتَیْنٰاهُمُ الْکِتٰابَ» باز میگردد.
6- خداوند پیامبر(ص) را از پیروی آرا و عقاید یهود و نصارا برحذر داشت.
وَ لَئِنِ اتَّبَعْتَ أَهْوٰاءَهُمْ ... مٰا لَکَ مِنَ اللّٰهِ مِنْ وَلِیٍّ وَ لاٰ وٰاقٍ
7- معارف، احکام و قوانین قرآن، حقایقی عالمانه، سزاوار و بایستۀ پذیرش و پیروی است.
وَ کَذٰلِکَ أَنْزَلْنٰاهُ حُکْماً عَرَبِیًّا ... بَعْدَ مٰا جٰاءَکَ مِنَ الْعِلْمِ
8- معارف و قوانینی، شایسته و بایستۀ پذیرش و پیروی است که از هواهای نفسانی پیراسته و بر پایۀ علم بنا شده باشد.
وَ لَئِنِ اتَّبَعْتَ أَهْوٰاءَهُمْ بَعْدَ مٰا جٰاءَکَ مِنَ الْعِلْمِ
9- خداوند، پیامبر(ص) را در صورت پیروی از آرای یهود و نصارا به محروم کردن از یاری و حفاظت خویش تهدید کرد.
لَئِنِ اتَّبَعْتَ أَهْوٰاءَهُمْ ... مٰا لَکَ مِنَ اللّٰهِ مِنْ وَلِیٍّ وَ لاٰ وٰاقٍ
«وَلِیٍّ» به معنای یاور و «وٰاقٍ» اسم فاعل از «وقایة» به معنای نگهدارنده است. «مِنَ اللّٰهِ» میتواند متعلق به محذوف و حال برای «وَلِیٍّ» و «وٰاقٍ» باشد. بر این مبنا جملۀ «مٰا لَکَ ...» چنین معنا میشود: برای تو از جانب خداوند هیچ یاور و نگهدارندهای نخواهد بود ؛ یعنی، امدادهای خداوند به تو نخواهد رسید.
10- پیامبر(ص) همواره از حمایت و یاری خداوند برخوردار بود.
وَ لَئِنِ اتَّبَعْتَ ... مٰا لَکَ مِنَ اللّٰهِ مِنْ وَلِیٍّ وَ لاٰ وٰاقٍ
11- خداوند، پیامبر(ص) را در صورت پیروی از آرای یهود و نصارا به عقوبتهایی
از جانب خویش تهدید کرد.
لَئِنِ اتَّبَعْتَ أَهْوٰاءَهُمْ ... مٰا لَکَ مِنَ اللّٰهِ مِنْ وَلِیٍّ وَ لاٰ وٰاقٍ
برداشت فوق، مبتنی بر این نکته است که «مِنَ اللّٰهِ» متعلق به «وَلِیٍّ» و «وٰاقٍ» باشد. بر این مبنا «وَلِیٍّ و وٰاقٍ» متضمن معنای «منع» است و جملۀ «مٰا لَکَ ...» چنین معنا میشود: برای تو یاور و نگهدارندهای که تو را از [عذاب] خدا باز دارد، وجود نخواهد داشت.
12- رهبران دینی در خطر پیروی از تمایلات نفسانی و آرای برخاسته از هواهای گروههای مختلف اجتماعی
وَ لَئِنِ اتَّبَعْتَ أَهْوٰاءَهُمْ بَعْدَ مٰا جٰاءَکَ مِنَ الْعِلْمِ
13- پیامبران الهی نیز اگر مرتکب گناه شوند، از عقوبتهای الهی مصون نیستند.
وَ لَئِنِ اتَّبَعْتَ أَهْوٰاءَهُمْ ... مٰا لَکَ مِنَ اللّٰهِ مِنْ وَلِیٍّ وَ لاٰ وٰاقٍ
14- هیچ یاور و نگهدارندهای نیست که بتواند مستحقان عذاب الهی را از گرفتار شدن به عقوبت رهایی بخشد.
مٰا لَکَ مِنَ اللّٰهِ مِنْ وَلِیٍّ وَ لاٰ وٰاقٍ
15- پیروی از آرا و قوانین برخاسته از هواهای نفسانی، با وجود احکام و قوانین قرآن، موجب گرفتار شدن به عقوبتهایی از ناحیۀ خداوند است.
وَ لَئِنِ اتَّبَعْتَ أَهْوٰاءَهُمْ بَعْدَ مٰا جٰاءَکَ مِنَ الْعِلْمِ مٰا لَکَ مِنَ اللّٰهِ مِنْ وَلِیٍّ وَ لاٰ وٰاقٍ
کلیدواژهها:
اخلاص؛ اسلام؛ اطاعت؛ اللّه؛ امامت؛ امداد غیبی؛ انبیاء؛ انسان؛ پیروی؛ تعلیم؛ تهدید؛ جامعه؛ دین؛ زبان عربی؛ شعور؛ شناخت؛ عجز؛ عذاب؛ علم؛ قرآن؛ محمّد(ص)؛ نزول قرآن؛ نصارا؛ نصرت؛ ولایت؛ هوا پرستی؛ یهود
وَ لَقَدْ أَرْسَلْنٰا رُسُلاً مِنْ قَبْلِکَ وَ جَعَلْنٰا لَهُمْ أَزْوٰاجاً وَ ذُرِّیَّةً وَ مٰا کٰانَ لِرَسُولٍ أَنْ یَأْتِیَ بِآیَةٍ إِلاّٰ بِإِذْنِ اَللّٰهِ لِکُلِّ أَجَلٍ کِتٰابٌ (38)
و همانا ما پیامبرانی را پیش از تو فرستادیم، و برای آنان همسران و فرزندانی قرار دادیم. و هیچ پیامبری نمیتواند جز به اذن خدا معجزهای بیاورد. برای هر مدّتی حکمی مکتوب است.
38
1- پیامبران متعددی پیش از پیامبر اکرم(ص)، به رسالت مبعوث شدند.
وَ لَقَدْ أَرْسَلْنٰا رُسُلاً مِنْ قَبْلِکَ
2- رسولاکرم(ص) و سایر پیامبران، از ناحیۀ خداوند به رسالت برانگیخته شدند.
وَ لَقَدْ أَرْسَلْنٰا رُسُلاً مِنْ قَبْلِکَ
3- برخورداری پیامبر(ص) از همسر و فرزند (داشتن زندگانی عادی و بشری) مورد طعن و ایراد مخالفان آن حضرت بود.
وَ لَقَدْ أَرْسَلْنٰا رُسُلاً مِنْ قَبْلِکَ وَ جَعَلْنٰا لَهُمْ أَزْوٰاجاً وَ ذُرِّیَّةً
لحن آیۀ شریفه گویای این است که حقایق مطرح شده در آن، پاسخ به اشکالها و ایرادهای مطرح شده از ناحیۀ مردم عصر بعثت است. جملۀ «وَ لَقَدْ أَرْسَلْنٰا ...» اشاره به این معنا دارد که مردم آن عصر، بعثت بشر را از ناحیۀ خدا پذیرا نبودند و جملۀ «جَعَلْنٰا ...» گویای آن است که آنان زندگانی عادی و داشتن زن و فرزند را برای پیامبر(ص) نمیپسندیدند و آن را با نبوت ناسازگار میپنداشتند و جملۀ «مٰا کٰانَ ...» بیانگر پندار آنان دربارۀ لزوم توانایی پیامبر(ص) بر ارائۀ هر نوع معجزه است.
4- پیامبران پیشین نیز همانند پیامبر اکرم(ص) دارای همسر و فرزند بودند.
وَ لَقَدْ أَرْسَلْنٰا رُسُلاً مِنْ قَبْلِکَ وَ جَعَلْنٰا لَهُمْ أَزْوٰاجاً وَ ذُرِّیَّةً
5- خداوند، عطا کنندۀ همسر و فرزند به پیامبران خویش
وَ جَعَلْنٰا لَهُمْ أَزْوٰاجاً وَ ذُرِّیَّةً
6- پیامبر بودن با داشتن زن و فرزند (زندگانی بشری و عادی) منافات ندارد.
وَ جَعَلْنٰا لَهُمْ أَزْوٰاجاً وَ ذُرِّیَّةً
7- مردم عصر بعثت، پیام آوریِ فردی از بشر از جانب خداوند را امری بعید میشمردند.
وَ لَقَدْ أَرْسَلْنٰا رُسُلاً مِنْ قَبْلِکَ وَ جَعَلْنٰا لَهُمْ أَزْوٰاجاً وَ ذُرِّیَّةً
8- قرآن با توجه دادن مردم به زندگانی بشری و عادی پیامبران پیشین، طعن و ایراد مخالفان پیامبر(ص) را امری نابجا و ناموجه دانست.
وَ لَقَدْ أَرْسَلْنٰا رُسُلاً مِنْ قَبْلِکَ وَ جَعَلْنٰا لَهُمْ أَزْوٰاجاً وَ ذُرِّیَّةً
9- پیامبران، بدون اذن و رخصت خداوند نمیتوانند آیت و معجزهای به مردم ارائه کنند.
وَ مٰا کٰانَ لِرَسُولٍ أَنْ یَأْتِیَ بِآیَةٍ إِلاّٰ بِإِذْنِ اللّٰهِ
10- حوادث و وقایع را خداوند از پیش تقدیر و تعیین کرده است.
لِکُلِّ أَجَلٍ کِتٰابٌ
«أَجَلٍ» به معنای مدت و «کِتٰابٌ» مصدر و به معنای اسم مفعول (مکتوب) است و در آیۀ شریفه به معنای امر تقدیر شده میباشد. بنابراین «لِکُلِّ أَجَلٍ کِتٰابٌ» ؛ یعنی، برای هر زمانی تقدیری ثابت شده است.
11- ارائۀ آیتها و معجزهها، هر کدام دارای وقتی مشخص و مختص به دوره و زمان خاص خود است.
مٰا کٰانَ لِرَسُولٍ أَنْ یَأْتِیَ بِآیَةٍ ... لِکُلِّ أَجَلٍ کِتٰابٌ
در پی بیان این حقیقت که معجزه در اختیار پیامبر نیست بلکه در اختیار خداوند و به اذن اوست، این پرسش مطرح میشود که چرا خداوند اذن ارائۀ معجزههای درخواستی را به پیامبرش نمیدهد تا مردمان ایمان بیاورند؟ جملۀ «لِکُلِّ أَجَلٍ کِتٰابٌ» در پاسخ سؤال مذکور بیان میدارد که انجام هر کاری و از جمله ارائۀ معجزات، زمانی مشخص دارد ؛ این گونه نیست که هر کاری در هر زمان بتواند تحقق یابد.
12- حوادث و وقایع، دارای نظامی خاص و معین و هر کدام در ظرف و زمان خاص خود تحقق میپذیرد.
لِکُلِّ أَجَلٍ کِتٰابٌ
13- توانایی به ارائۀ هر گونه معجزه و در هر زمان، از شرایط پیامبری در دیدگاه ناصواب مردم عصر بعثت
وَ لَقَدْ أَرْسَلْنٰا رُسُلاً ... وَ مٰا کٰانَ لِرَسُولٍ أَنْ یَأْتِیَ بِآیَةٍ إِلاّٰ بِإِذْنِ اللّٰهِ لِکُلِّ أَجَلٍ کِتٰابٌ
14- «قال أبوعبداللّٰه (ع ): ... نحن ذرّیّة محمّد(ص ) و أمّنا فاطمة (س ) و ما آتی اللّٰه أحداً من المرسلین شیئاً إلّاو قد آتاه محمّداً(ص )... - ثم تلا - «وَ لَقَدْ أَرْسَلْنٰا رُسُلاً مِنْ قَبْلِکَ وَ جَعَلْنٰا لَهُمْ أَزْوٰاجاً وَ ذُرِّیَّةً» ؛ (1)
امام صادق(ع)فرمود:... ما فرزندان محمد(ص) هستیم و مادرمان فاطمه(س) است و خداوند به هیچ یک از پیامبران(ع) چیزی را نداده مگر آن که آن را به محمد(ص) نیز داده است، سپس این آیه را تلاوت فرمود: «وَ لَقَدْ أَرْسَلْنٰا رُسُلاً مِنْ قَبْلِکَ ...»».
کلیدواژهها:
آیات خدا؛ ازدواج؛ اسلام؛ اللّه؛ امت؛ انبیاء؛ برگزیدگی؛ بصیرت؛ تاریخ؛ تعلیم؛ خانواده؛ زن؛ فاطمه(س)؛ فرزند؛ قرآن؛ محمّد(ص)؛ معجزه؛ ملامت؛ نبوت
یَمْحُوا اَللّٰهُ مٰا یَشٰاءُ وَ یُثْبِتُ وَ عِنْدَهُ أُمُّ اَلْکِتٰابِ (39)
خدا هر چه را بخواهد محو یا اثبات میکند، و اصلِ نوشتهها فقط نزد اوست.
39
1- خداوند هرچه را بخواهد ازمیان بردارد و آثارش را محو کند، چنین خواهد کرد.
یَمْحُوا اللّٰهُ مٰا یَشٰاءُ
2- خداوند هرچه را بخواهد باقی گذارد و
1) 1) . محاسن برقی، ج 1، ص 155، ح 83 ؛ بحارالأنوار، ج 24، ص 265، ح 27.
پایدار بدارد، چنین خواهد کرد.
یَمْحُوا اللّٰهُ مٰا یَشٰاءُ وَ یُثْبِتُ
3- مشیتهای الهی نافذ است و چیزی جلوگیر اعمال آنها نیست.
یَمْحُوا اللّٰهُ مٰا یَشٰاءُ وَ یُثْبِتُ
4- تقدیرهای پیشین، بر اساس مشیت الهی قابل تغییر و تحول و محو و اثباتند.
لِکُلِّ أَجَلٍ کِتٰابٌ . یَمْحُوا اللّٰهُ مٰا یَشٰاءُ وَ یُثْبِتُ
5- مشیت خداوند بر هستی و قوانین آنها حاکم است و چیزی جلوگیر اعمال مشیت او نیست.
لِکُلِّ أَجَلٍ کِتٰابٌ . یَمْحُوا اللّٰهُ مٰا یَشٰاءُ وَ یُثْبِتُ وَ عِنْدَهُ أُمُّ الْکِتٰابِ
6- اساس و ریشۀ تمام قوانین و مقررات عالم هستی نزد خداوند است و تنها او به آنها عالم است.
وَ عِنْدَهُ أُمُّ الْکِتٰابِ
7- هیچ کس به پایه و زیربنای قوانینی که ایجابکنندۀ وجود چیزی یا عامل نابودی آن است آگاهی ندارد.
وَ عِنْدَهُ أُمُّ الْکِتٰابِ
از مصادیق «أُمُّ الْکِتٰابِ» به قرینۀ فراز قبل قوانینی است که بر اساس آن محو و اثبات انجام میگیرد.
8- مشیتهای الهی گزاف نبوده و قانونمند است.
یَمْحُوا اللّٰهُ مٰا یَشٰاءُ وَ یُثْبِتُ وَ عِنْدَهُ أُمُّ الْکِتٰابِ
«أُمُّ» به معنای مادر است و در این جا مراد از آن ریشه و مرجع میباشد. «ال»در «الْکِتٰابِ» عهد است و اشاره به کتاب محو و اثبات دارد ؛ بنابراین «وَ عِنْدَهُ أُمُّ الْکِتٰابِ» ؛ یعنی، مرجع و اصلی که محو و اثبات امور به آن باز میگردد و در آنجا ریشه دارد، نزد خداوند است. و این بدان معناست که محو و اثبات که بر اساس مشیت الهی رقم میخورد گزاف و بیدلیل نیست بلکه ریشه در اصولی دارد که خداوند بر اساس آن عمل میکند.
9- «عن أبی عبداللّٰه (ع ) قال : إذا کانت لیلة القدر نزلت الملائکة و الرّوح و الکتبة إلی سماء الدّنیا فیکتبون ما یکون من قضاء اللّٰه تبارک و تعالی فی تلک السّنة فإذا أراد اللّٰه أن یقدّم أو یؤخّر أو ینقص شیئاً أو یزیده أمر اللّٰه أن یمحوا ما یشاء ثم أثبت الّذی أراد ؛ (1)
از امام صادق (ع ) روایت شده که فرمود: زمانی که شب قدر فرا رسد، فرشتگان ، روح و نویسندگان الهی به آسمان دنیا فرو می آیند. پس می نویسند آنچه رای که در آن سال از قضای
1) 1) . تفسیرقمی ، ج 1، ص 366 ؛ نورالثقلین ، ج 2، ص 515، ح 174.
الهی باشد. پس زمانی که خداوند اراده کند چیزی رای مقدم یا مؤخر سازد، یا آن رای بکاهد، یا بر او بیفزاید، امر می کند که محو کنند آنچه رای او بخواهد ؛ سپس محقق می سازد آنچه را اراده کرده است».
10- «عن أبی عبداللّٰه (ع ) ... «یَمْحُوا اللّٰهُ مٰا یَشٰاءُ وَ یُثْبِتُ» قال: و هل یمحی إلّاما کان ثابتاً و هل یثبت إلّاما لمیکن؟ ؛ (1)
از امام صادق(ع) روایت شده که [دربارۀ سخن خدا]: «یَمْحُوا اللّٰهُ مٰا یَشٰاءُ وَ یُثْبِتُ» فرمود: و آیا [چیزی] جز آنچه وجود دارد محو میشود؟ و آیا چیزی جز آنچه وجود ندارد تحقق داده میشود؟».
11- «عن النبی (ص ): هما کتابان ، کتاب سوی أُم الکتاب یمحوا اللّٰه منه ما یشاء و یثبت و أُم الکتاب لا یغیّر منه شیء ؛ (2)
از رسول خدا(ص ) روایت شده است که آنها دو کتابند: کتابی غیر از ام الکتاب که خداوند هر چه رای بخواهد از آن محو می کند و [آنچه رای بخواهد در آن ] ایجاد می کند و [دیگری ] «أُمُّ الْکِتٰابِ» که چیزی در آن تغییر داده نمیشود».
12- «عن أبی عبداللّٰه (ع ) أنّه سُئل عن قول اللّٰه : «ادْخُلُوا الْأَرْضَ الْمُقَدَّسَةَ الَّتِی کَتَبَ اللّٰهُ لَکُمْ» قال: کتبها لهم ثمّ محاها، ثمّ کتبها لأبنائهم فدخلوها،و اللّٰه یمحوا ما یشاء و یثبت و عنده امّ الکتاب ؛ (3)
از امام صادق(ع) دربارۀ سخن خداوند «ادْخُلُوا الْأَرْضَ الْمُقَدَّسَةَ الَّتِی کَتَبَ اللّٰهُ لَکُمْ» سؤال شد، حضرت فرمود: [خدا] آن سرزمین با قداست را برای آنان نوشت، سپس آن را محو کرد. آن گاه آن را برای فرزندانشان نوشت، پس داخل آن شدند و خدا هر چه را بخواهد محو میکند و هرچه را بخواهد باقی میگذارد و امّ الکتاب نزد اوست».
13- «عن أبی عبداللّٰه (ع ) أنّه قال فی قول اللّٰه عزّوجل : «وَ قٰالَتِ الْیَهُودُ یَدُ اللّٰهِ مَغْلُولَةٌ» :
لمیعنوا أنه هٰکذا، و لٰکنّهم قالوا: قد فرغ من الأمر فلایزید و لاینقص فقال اللّٰه جلّ جلاله تکذیباً لقولهم: «غُلَّتْ أَیْدِیهِمْ وَ لُعِنُوا بِمٰا قٰالُوا بَلْ یَدٰاهُ مَبْسُوطَتٰانِ یُنْفِقُ کَیْفَ یَشٰاءُ» أ لم تسمع اللّٰه عزّوجلّ یقول:
«یَمْحُوا اللّٰهُ مٰا یَشٰاءُ وَ یُثْبِتُ وَ عِنْدَهُ أُمُّ الْکِتٰابِ» ؛ (4)
از امام صادق(ع) روایت شده است که دربارۀ سخن خدای عزوجل: «وَ قٰالَتِ الْیَهُودُ یَدُ اللّٰهِ مَغْلُولَةٌ» فرمود: منظور یهود این نبود که واقعاً دستهای خدا در غُلّ بسته است ؛ بلکه آنان میگفتند: خدا از کار خلقت فارغ شده و دیگر چیزی را زیاد و کم نمیکند. پس خداوند - جل جلاله - برای تکذیب سخن آنان فرمود: «دستهای خودشان در غل بسته باد و به خاطر
سخنی که گفتند، لعنت بر آنان باد ؛ بلکه دستهای خدا باز است و هرگونه می خواهد می بخشد».آیا نشنیدهای که خدای عزوجل میفرماید: «یَمْحُوا اللّٰهُ مٰا یَشٰاءُ وَ یُثْبِتُ وَ عِنْدَهُ أُمُّ الْکِتٰابِ» .
کلیدواژهها:
اللّه؛ انسان؛ تکذیب؛ جهان؛ جهل؛ علم؛ قضا و قدر؛ لعن؛ محو و اثبات؛ مشیت خدا؛ یهود
وَ إِنْ مٰا نُرِیَنَّکَ بَعْضَ اَلَّذِی نَعِدُهُمْ أَوْ نَتَوَفَّیَنَّکَ فَإِنَّمٰا عَلَیْکَ اَلْبَلاٰغُ وَ عَلَیْنَا اَلْحِسٰابُ (40)
و اگر بخشی از آنچه را که به آنان وعده میدهیم به تو نشان دهیم، یا [پیش از آن]جان تو را بگیریم، جز این نیست که بر تو فقط رساندن [پیام]است و بر ما حساب آنان.
40
1- خداوند منکران رسالت پیامبر(ص) را همواره به عذابهای دنیوی تهدید میکرد.
وَ إِنْ مٰا نُرِیَنَّکَ بَعْضَ الَّذِی نَعِدُهُمْ
تحقق بخشیدن برخی از عذابهای موعود در حیات پیامبر(ص) - که مفاد «نُرِیَنَّکَ بَعْضَ الَّذِی نَعِدُهُمْ أَوْ نَتَوَفَّیَنَّکَ» است - حاکی از آن است که مراد از وعیدها (نعدهم) عذابهای دنیوی است.
2- برخی از عذابهای وعده داده شده به منکران رسالت، در حیات پیامبر(ص) تحقق یافت.
وَ إِنْ مٰا نُرِیَنَّکَ بَعْضَ الَّذِی نَعِدُهُمْ
کلمۀ «بَعْضَ» در آیۀ شریفه گویای برداشت فوق است ؛ یعنی، میرساند که سخن دربارۀ برخی از عذابهای اعلام شده است ؛ که احتمالاً پس از وفات پیامبر(ص) تحقق مییابد (أو نتوفینّک) ولی آن بعض دیگر یا پیش از نزول این آیه تحقق یافته و یا پس از آن و در زمان حیات پیامبر(ص) تحقق خواهد یافت.
3- نزول عذابهای دنیوی بر کفرپیشگان و متخلّفان از آیین الهی حتی پس از وفات پیامبر(ص) نیز امری محتمل و ممکن است.
وَ إِنْ مٰا نُرِیَنَّکَ بَعْضَ الَّذِی نَعِدُهُمْ أَوْ نَتَوَفَّیَنَّکَ
4- تحقّق و عدم تحقّق تهدیدهای ابلاغ شده به کفرپیشگان، در اختیار پیامبر(ص) نبود.
وَ إِنْ مٰا نُرِیَنَّکَ بَعْضَ الَّذِی نَعِدُهُمْ أَوْ نَتَوَفَّیَنَّکَ فَإِنَّمٰا عَلَیْکَ الْبَلاٰغُ
5- وظیفۀ پیامبر(ص) ابلاغ انذارها و تهدیدهاست نه تحقق بخشیدن به آنها
فَإِنَّمٰا عَلَیْکَ الْبَلاٰغُ
حصر در جملۀ «فَإِنَّمٰا عَلَیْکَ الْبَلاٰغُ» (وظیفۀ تو فقط ابلاغ است) حصری اضافی و نسبی است و در قیاس با مفاد «إِنْ مٰا نُرِیَنَّکَ ...» میباشد ؛ یعنی، تحقق یافتن و یا نیافتن تهدیدها برعهدۀ تو نیست، آنچه وظیفۀ توست ابلاغ است.
6- خداوند از اینکه پیامبر(ص) وظیفۀ خویش (ابلاغ رسالت) را به تحقق تهدیدهای اعلام شده وابسته بداند، برحذر داشت.
وَ إِنْ مٰا نُرِیَنَّکَ بَعْضَ الَّذِی نَعِدُهُمْ ... فَإِنَّمٰا عَلَیْکَ الْبَلاٰغُ
7- پیامبر(ص) در انتظار سر رسیدن تهدیدها و وعیدهای ابلاغ شده به منکران رسالت بود.
وَ إِنْ مٰا نُرِیَنَّکَ بَعْضَ الَّذِی نَعِدُهُمْ ... فَإِنَّمٰا عَلَیْکَ الْبَلاٰغُ
8- حسابرسی بندگان در شأن خداوند است نه وظیفهای برعهدۀ پیامبر(ص)
وَ عَلَیْنَا الْحِسٰابُ
تقدیم «عَلَیْنَا» بر «الْحِسٰابُ» دلالت بر حصر دارد. بنابراین «عَلَیْنَا الْحِسٰابُ» ؛ یعنی، حساب بندگان تنها برعهدۀ ماست نه برعهدۀ تو و نه غیر تو. قابل ذکر است که جملۀ «عَلَیْنَا الْحِسٰابُ» عطف بر «فَإِنَّمٰا عَلَیْکَ الْبَلاٰغُ» است نه بر «عَلَیْکَ الْبَلاٰغُ» ، زیرا در این صورت «إنما» بر«علیک الحساب»داخل شده و معنای جمله چنین میشود: «فقط حسابرسی بر ماست نه چیز دیگر» و این معنا قطعاً مراد نیست.
9- مرگ، سرنوشت همه - حتی پیامبران - است.
أَوْ نَتَوَفَّیَنَّکَ
10- مرگ و میر انسانها به دست خدا و در اختیار اوست.
أَوْ نَتَوَفَّیَنَّکَ
11- حسابرسی و مجازات کفرپیشگان و منکران رسالت در دنیا
وَ عَلَیْنَا الْحِسٰابُ
از آن جا که مقصود از تهدیدهای اشاره شده در این آیه عذابهای دنیوی است، معلوم میشود مراد از حساب در جملۀ «عَلَیْنَا الْحِسٰابُ» نیز حسابرسی در دنیاست.
12- عذابهای وعده داده شده به کفرپیشگان، قانونمند و دارای حساب و کتاب تعیین شده و مشخص
وَ عِنْدَهُ أُمُّ الْکِتٰابِ ... وَ عَلَیْنَا الْحِسٰابُ
13- خداوند، کفرپیشگان را پس از اتمامحجت حسابرسی میکند و به مجازات میرساند.
فَإِنَّمٰا عَلَیْکَ الْبَلاٰغُ وَ عَلَیْنَا الْحِسٰابُ
وقوع جملۀ «وَ عَلَیْنَا الْحِسٰابُ» - که گویای حسابرسی و مجازات کفرپیشگان است - پس از «فَإِنَّمٰا عَلَیْکَ الْبَلاٰغُ» - که گویای ابلاغ و اتمامحجت است - میرساند که خداوند پیش از ابلاغ دین و اتمامحجت، کافران را مجازات نمیکند.
کلیدواژهها:
اتمام حجت؛ اللّه؛ انبیاء؛ انذار؛ انسان؛ تبلیغ؛ تکذیب؛ تهدید؛ حساب رسی؛ دنیا؛ رسالت؛ عذاب؛ کفر؛ محمّد(ص)؛ مرگ؛ وعده
أَ وَ لَمْ یَرَوْا أَنّٰا نَأْتِی اَلْأَرْضَ نَنْقُصُهٰا مِنْ أَطْرٰافِهٰا وَ اَللّٰهُ یَحْکُمُ لاٰ مُعَقِّبَ لِحُکْمِهِ وَ هُوَ سَرِیعُ اَلْحِسٰابِ (41)
آیا [نیندیشیده و] ندیدهاند که ما به سراغ زمین میآییم و از اطراف آن میکاهیم؟ و خداست که حکم میکند و حکم او را هیچ تعقیب کنندهای نیست، و حسابرسی او سریع است.
41
1- خداوند پی در پی از حاکمیت کفرپیشگان بر زمین میکاهد و بر حاکمیت مسلمین بر سرزمینها میافزاید.
أَ وَ لَمْ یَرَوْا أَنّٰا نَأْتِی الْأَرْضَ نَنْقُصُهٰا مِنْ أَطْرٰافِهٰا
مفسّران در تفسیر آیۀ فوق چند نظر ابراز کردهاند. برخی گفتهاند: مراد از «الْأَرْضَ» مطلق زمین است و مقصود از کاستن از نواحی آن، میراندن و هلاک کردن اهل زمین در اطراف و نواحی گوناگون آن میباشد. و برخی گفتهاند: مراد از «الْأَرْضَ» سرزمینهای تحت نفوذ کفر است و منظور از کاستن نواحی آن، کوتاه کردن سیطرۀ کفرپیشگان از آن است که طبعاً به حاکمیت اسلام بر آن جا میانجامد.
2- توجه به گسترش اسلام و توسعۀ روزافزون آن، دلیلی فراروی کفرپیشگان بر تحقّق وعدههای الهی (نابودی شرک و پیروزی توحید) به پیامبر(ص)
أَ وَ لَمْ یَرَوْا أَنّٰا نَأْتِی الْأَرْضَ نَنْقُصُهٰا مِنْ أَطْرٰافِهٰا
جملۀ «أَ وَ لَمْ یَرَوْا ...» به منزلۀ دلیلی است بر پدیدار شدن و تحقق یافتن تهدیدهای الهی به مشرکان و وعدههای الهی به اهل ایمان.
3- خداوند، آدمیان را به تدریج میمیراند و از میان میبرد.
أَ وَ لَمْ یَرَوْا أَنّٰا نَأْتِی الْأَرْضَ نَنْقُصُهٰا مِنْ أَطْرٰافِهٰا
4- خداوند کفرپیشگان و منکران رسالت پیامبر(ص) را به هلاک ساختن آنان و از میان بردنشان تهدید کرد.
أَ وَ لَمْ یَرَوْا أَنّٰا نَأْتِی الْأَرْضَ نَنْقُصُهٰا مِنْ أَطْرٰافِهٰا
5- حکومت و فرمانروایی بر هستی، از آنِ خداوند است.
وَ اللّٰهُ یَحْکُمُ
6- حکم و فرمان خداوند در هستی، نافذ و حتمیالوقوع است.
وَ اللّٰهُ یَحْکُمُ لاٰ مُعَقِّبَ لِحُکْمِهِ
«تعقیب» (مصدر «مُعَقِّبَ» ) یعنی به منظور انجام کاری در پی کسی یا چیزی رفتن. قرائن حاکی است که مراد از تعقیب در آیۀ شریفه، در پی حکم خدا رفتن به منظور باطل کردن آن است که جملۀ «لاٰ مُعَقِّبَ لِحُکْمِهِ» آن را نفی میکند.
7- هیچ کس و هیچ چیز نمیتواند حکم و فرمان خدا در هستی را نقض کند و آن را بیاثر سازد.
لاٰ مُعَقِّبَ لِحُکْمِهِ
8- از میان رفتن کفرپیشگان و کوتاه شدن سیطرۀ آنان از زمین، از فرمانهای خداوند است که نقض نخواهد شد و تحقق خواهد یافت.
أَ وَ لَمْ یَرَوْا أَنّٰا نَأْتِی الْأَرْضَ نَنْقُصُهٰا مِنْ أَطْرٰافِهٰا وَ اللّٰهُ یَحْکُمُ لاٰ مُعَقِّبَ لِحُکْمِهِ
9- خداوند، اعمال و رفتار آدمیان را محاسبه میکند و بر اساس آن، ایشان را سزا میدهد.
وَ هُوَ سَرِیعُ الْحِسٰابِ
10- مجازاتهای الهی، قانونمند و دارای نظامی خاص
وَ هُوَ سَرِیعُ الْحِسٰابِ
11- محاسبۀ خداوند، سریع است.
وَ هُوَ سَرِیعُ الْحِسٰابِ
12- «سَرِیعُ الْحِسٰابِ» از اسما و صفات خداوند
وَ هُوَ سَرِیعُ الْحِسٰابِ
13- «عن أبی عبداللّٰه (ع ): ننقصها بذهاب علمائها و فقهائها و خیار أهلها ؛ (1)
از امام صادق (ع ) [در سخن خدا: «أَ وَ لَمْ یَرَوْا أَنّٰا نَأْتِی الْأَرْضَ نَنْقُصُهٰا ...] روایت شده است : با رفتن علما، فقها و خوبان اهل زمین ، از زمین می کاهیم».
کلیدواژهها:
ابرار؛ اجتهاد؛ اسلام؛ اللّه؛ امر الهی؛ انسان؛ پاداش؛ پیروزی؛ تکذیب؛ تهدید؛ جهان؛ حساب رسی؛ حسیب/اسما و صفات؛ زمین؛ شرک؛ شکست؛ عجز؛ عذاب؛ علم؛ عمل؛ کفر؛ مرگ؛ مسلمانان؛ وعده
1) 1) . مجمعالبیان، ج 5، ص 461 ؛ نورالثقلین، ج 2، ص 521، ح 202.
وَ قَدْ مَکَرَ اَلَّذِینَ مِنْ قَبْلِهِمْ فَلِلّٰهِ اَلْمَکْرُ جَمِیعاً یَعْلَمُ مٰا تَکْسِبُ کُلُّ نَفْسٍ وَ سَیَعْلَمُ اَلْکُفّٰارُ لِمَنْ عُقْبَی اَلدّٰارِ (42)
و بیتردید، کسانی هم که پیش از آنان بودند مکر کردند، ولی همۀ تدبیرها از آنِ خداست. آنچه را که هر کسی به دست میآورد میداند. و به زودی کافران خواهند دانست که عاقبت [نیکوی] این سرای از کیست.
42
1- امتهای پیشین علیه پیامبران و برنامههای الهی، توطئه میکردند و برای مقابلۀ با آنها به مکر و حیله میپرداختند.
وَ قَدْ مَکَرَ الَّذِینَ مِنْ قَبْلِهِمْ
2- خداوند، مکرهای پیشینیان علیه پیامبران و برنامههای الهی را بیاثر ساخت و توطئهگران را به هلاکت رسانید.
أَ وَ لَمْ یَرَوْا أَنّٰا نَأْتِی الْأَرْضَ ... وَ قَدْ مَکَرَ الَّذِینَ مِنْ قَبْلِهِمْ فَلِلّٰهِ الْمَکْرُ جَمِیعاً
نمیتوان جملۀ «فَلِلّٰهِ الْمَکْرُ جَمِیعاً» را متفرع بر «قَدْ مَکَرَ الَّذِینَ ...» دانست ؛ زیرا بر مکر کردن کافران این نتیجه مترتب نمیشود که مکرها از آنِ خداست. بنابراین «فاء»در «فَلِلّٰهِ ...» فصیحه است و دلالت بر جملهای مقدّر دارد. کلام با تقدیر آن چنین است: «قد مکر الذین من قبلهم فأبطله اللّٰه فللّٰه المکر جمیعاً».
جملۀ «أَ وَ لَمْ یَرَوْا ...» قرینه بر این نکته است که خداوند با هلاک سازی آنان مکرشان را باطل ساخت.
3- همۀ نقشهها و طرحهای پنهانی از آنِ خداوند است و طرحها و نقشههای پنهانی کافران از او پنهان نیست.
فَلِلّٰهِ الْمَکْرُ جَمِیعاً
4- خداوند، مکرهای کفرپیشگان را بینتیجه میسازد.
وَ قَدْ مَکَرَ الَّذِینَ مِنْ قَبْلِهِمْ فَلِلّٰهِ الْمَکْرُ جَمِیعاً
5- نابودی کفرپیشگان توطئهگر در طول تاریخ، نشانۀ بیاثر بودن مکر آنان در برابر برنامههای الهی است.
أَ وَ لَمْ یَرَوْا أَنّٰا نَأْتِی الْأَرْضَ نَنْقُصُهٰا ... وَ قَدْ مَکَرَ الَّذِینَ مِنْ قَبْلِهِمْ فَلِلّٰهِ الْمَکْرُ جَمِیعاً
6- نابودی کفرپیشگان توطئهگر، دلیل اقتدار خدا بر طرح نقشهها و برنامههای پنهانی
أَ وَ لَمْ یَرَوْا ... وَ قَدْ مَکَرَ الَّذِینَ مِنْ قَبْلِهِمْ فَلِلّٰهِ الْمَکْرُ جَمِیعاً
7- خداوند، به عملکرد و دستاورد هر انسانی آگاه است.
یَعْلَمُ مٰا تَکْسِبُ کُلُّ نَفْسٍ
8- آگاهی خداوند به عملکرد و دستاورد انسانها، زمینهساز اقتدار او بر خنثی کردن مکرها و توطئههای ایشان علیه پیامبران و برنامههای الهی
فَلِلّٰهِ الْمَکْرُ جَمِیعاً یَعْلَمُ مٰا تَکْسِبُ کُلُّ نَفْسٍ
جملۀ «یَعْلَمُ ...» به منزلۀ تعلیلی است برای «فَلِلّٰهِ الْمَکْرُ جَمِیعاً» و اشاره به ریشه و خاستگاه این حقیقت دارد که مکرها و توطئههای کافران علیه برنامههای الهی بیاثر است و همۀ برنامهها در اختیار خداوند است ؛ یعنی، چون خداوند از اعمال و رفتار انسانها آگاه است، مکر و نقشههای ایشان بر او مخفی نمیماند و لذا به خوبی میتواند آنها را خنثی سازد.
9- دنیا، دارای عاقبت و فرجامی نیک (بهشت) است.
لِمَنْ عُقْبَی الدّٰارِ
«ال»در «الدّٰارِ» عهد حضوری و اشاره به حیات دنیا دارد. مراد از فرجام حیات دنیا بهشت و نعمتهای آن است.
10- فرجام نیک دنیا از آنِ پیامبران الهی و پیروان ایشان است.
وَ سَیَعْلَمُ الْکُفّٰارُ لِمَنْ عُقْبَی الدّٰارِ
11- کفرپیشگان - در قیامت و یا پس از مرگشان -\درخواهند یافت که فرجام نیک دنیا از آنِ پیامبران و پیروان ایشان است.
وَ سَیَعْلَمُ الْکُفّٰارُ لِمَنْ عُقْبَی الدّٰارِ
کلیدواژهها:
آخرت؛ اللّه؛ امت؛ انبیاء؛ انسان؛ پیروزی؛ توحید؛ دشمنی؛ دنیا؛ دین؛ علم؛ عمل؛ قدرت؛ کفر؛ مکر؛ نفس
وَ یَقُولُ اَلَّذِینَ کَفَرُوا لَسْتَ مُرْسَلاً قُلْ کَفیٰ بِاللّٰهِ شَهِیداً بَیْنِی وَ بَیْنَکُمْ وَ مَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ اَلْکِتٰابِ (43)
و کسانی که کفر ورزیدهاند میگویند: تو فرستادۀ [خدا] نیستی. بگو: کافی است که خدا و آن کس که علم کتاب نزد اوست، میان من و شما گواه باشد.
43
1- پیامبر(ص) فرستاده و رسولی از ناحیۀ خداوند
وَ یَقُولُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَسْتَ مُرْسَلاً
2- کفرپیشگان عصر بعثت، رسالت الهی پیامبر(ص) را انکار میکردند.
وَ یَقُولُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَسْتَ مُرْسَلاً
3- انکار رسالت پیامبر(ص) کفر است.
وَ یَقُولُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَسْتَ مُرْسَلاً
4- خداوند، تعلیم دهندۀ پیامبر(ص) در چگونه استدلال کردن بر رسالت خویش و چگونه احتجاج کردن با کافران
قُلْ کَفیٰ بِاللّٰهِ شَهِیداً بَیْنِی وَ بَیْنَکُمْ
5- خداوند، خود گواهی دهنده به حقانیت رسالت پیامبر(ص) و الهی بودن بعثت او
کَفیٰ بِاللّٰهِ شَهِیداً بَیْنِی وَ بَیْنَکُمْ
«بِاللّٰهِ» فاعل برای «کَفیٰ» است و حرف«باء»در آن به اصطلاح زایده و دلالت بر تأکید انتساب فعل به فاعل دارد. قابل ذکر است که گواهیهای خداوند بر رسالت پیامبر(ص) بسیار است و آن آیات گوناگون و متعددی است که در آنها تصریح شده که او فرستادهای از ناحیۀ خداوند است. و چون قرآنمعجزه است و الهی بودن آن برای حقجویان امری روشن میباشد، شهادت خداوند به رسالت پیامبر(ص) ثابت میشود و جملۀ «کَفیٰ بِاللّٰهِ ...» برهانی تام خواهد بود.
6- گواهی خداوند بر هر امری در اثبات آن کافی و تمام است.
قُلْ کَفیٰ بِاللّٰهِ شَهِیداً بَیْنِی وَ بَیْنَکُمْ
7- کفرپیشگان عصر بعثت به خداوند اعتقاد داشته و شهادت او را پذیرا بودند.
قُلْ کَفیٰ بِاللّٰهِ شَهِیداً بَیْنِی وَ بَیْنَکُمْ
8- وجود فرد و یا افرادی در میان مسلمانان که به تمامی قرآن آگاه بود.
وَ مَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ الْکِتٰابِ
در اینکه مراد از «الْکِتٰابِ» چیست؟ چند نظر ابراز شده است:
1- مقصود قرآن است ؛ 2- منظور تورات و انجیل است ؛ 3- مراد لوح محفوظ است. برداشت یاد شده مبتنی بر احتمال اول است.
9- عالمان و آگاهان به قرآن، به حقانیّت رسالت پیامبر(ص) گواهی میدهند.
کَفیٰ بِاللّٰهِ ... وَ مَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ الْکِتٰابِ
10- آگاه شدن از قرآن و محتوای آن، آدمی را به حقانیّت رسالت پیامبر(ص) راهنمایی میکند.
کَفیٰ بِاللّٰهِ شَهِیداً ... وَ مَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ الْکِتٰابِ
11- شهادت و گواهی عالمان به قرآن، بر حقانیّت رسالت پیامبر(ص) در اثبات آن کافی و تمام است.
کَفیٰ بِاللّٰهِ ... وَ مَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ الْکِتٰابِ
«مَنْ عِنْدَهُ ...» عطف بر «الله»است و در حقیقت فاعل برای «کَفیٰ» میباشد ؛ یعنی: «کفی بمن عنده علم الکتاب شهیدًا».
12- وجود افرادی در میان مردم عصر بعثت که به تمامی تورات و انجیل آگاهی داشتند.*
وَ مَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ الْکِتٰابِ
برداشت فوق، بر اساس این احتمال است که مراد از «الْکِتٰابِ» تورات و انجیل باشد.
13- آگاهان به تورات و انجیل در عصر بعثت بر حقانیت رسالت پیامبر(ص) شهادت میدادند.
و کَفیٰ بِاللّٰهِ ... وَ مَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ الْکِتٰابِ
14- شهادت آگاهان به تورات و انجیل بر حقانیت رسالت پیامبر(ص) در اثبات آن کافی و تمام است.
و کَفیٰ بِاللّٰهِ شَهِیداً ... وَ مَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ الْکِتٰابِ
15- «عن أبی عبداللّٰه (ع ): ... قال : علم الکتاب و اللّٰه کلّه عندنا ؛ (1)
از امام صادق (ع ) [دربارة سخن خدا «وَ مَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ الْکِتٰابِ» ] روایت شده که فرمود: ... به خدا سوگند! تمام علم کتاب در نزد ما (أئمه) است».
کلیدواژهها:
احتجاج؛ اسلام؛ اللّه؛ امامت؛ امت؛ انبیاء؛ انجیل؛ اهل کتاب؛ تاریخ؛ تعلیم؛ تکذیب؛ تورات؛ علم؛ قرآن؛ کفر؛ گواهی؛ محمّد(ص)؛ نبوت؛ هدایت؛
1) 1) . کافی، ج 1، ص 257، ح 3 ؛ نورالثقلین، ج 2، ص 523، ح 208.
فهرست نمایهها
آب:
هود(11) 7، 40، 44؛ رعد(13) 4، 14
آبرو:
هود(11) 78؛ یوسف(12) 50
آتش:
هود(11) 7، 16، 17، 70، 98، 106، 107، 113؛ یوسف(12) 94؛ رعد(13) 5، 17، 35
آخرت:
هود(11) 16، 19، 20، 21، 22، 39، 44، 58، 59، 60، 84، 98، 99، 103، 105، 106، 107، 108، 111، 112؛ یوسف(12) 37، 101، 107، 109، 111؛ رعد(13) 5، 6، 21، 25، 26، 29، 34، 42
آرامش:
هود(11) 11،56،63، 81، 113، 120؛ یوسف(12) 5، 17، 18، 26، 65، 69، 81، 86، 87
آرزو:
هود(11) 15، 62، 80
آزادی:
هود(11) 86، 87، 88، 118؛ یوسف(12) 56
آسانی:
هود(11) 61
آسمان:
هود(11) 7،44،52، 107، 108، 123؛ یوسف(12) 101، 105، 106؛ رعد(13) 2، 3، 15، 16
آل یعقوب:
یوسف(12) 6، 60، 65، 66، 88، 93، 94، 95، 96، 99، 100
آوارگی:
یوسف(12) 9
آیات خدا:
هود(11) 20، 59، 96؛ یوسف(12) 1، 7، 105؛ رعد(13) 1، 2، 3، 4، 38
ابر:
رعد(13) 12
ابرار:
یوسف(12) 95؛ رعد(13) 41
ابراهیم(ع):
هود(11) 69، 70، 71، 72، 73، 74، 75، 76، 77؛ یوسف(12) 6، 38، 94
اتحاد:
یوسف(12) 5، 14؛ رعد(13) 16
اتمام حجت:
هود(11) 34، 57، 93؛ یوسف(12) 103، 107؛ رعد(13) 40
اثاث:
یوسف(12) 17، 79؛ رعد(13) 17، 26
اجتبا:
هود(11) 87
اجتهاد:
رعد(13) 41
اجرت:
هود(11) 15، 51؛ یوسف(12) 104
اجل:
هود(11) 3، 104؛ رعد(13) 2
احباط و تکفیر:
هود(11) 16
احتجاج:
هود(11) 13، 32، 45، 64، 92؛ یوسف(12) 24؛ رعد(13) 43
احترام:
هود(11) 91؛ یوسف(12) 8، 29، 32، 76، 99، 100
احسان:
هود(11) 7، 73، 115؛ یوسف(12) 22، 23، 36، 56، 57، 78، 90، 92، 93، 100؛ رعد(13) 22
اخبات:
هود(11) 23
اختلاف:
هود(11) 110، 118، 119
اخلاص:
هود(11) 51؛ یوسف(12) 24، 33، 108؛ رعد(13) 22، 37
اخلاق:
هود(11) 10، 27؛ یوسف(12) 6، 28
اخوت:
یوسف(12) 77
اذن:
هود(11) 105؛ یوسف(12) 46، 80
اذیت:
هود(11) 38، 49، 56، 64، 78؛ یوسف(12) 89
اراده:
رعد(13) 11
ازدواج:
هود(11) 78، 79؛ رعد(13) 38
استبداد:
هود(11) 59
استحباب:
یوسف(12) 88
استدراج:
هود(11) 36، 66، 67، 68، 82، 94، 102، 103، 110، 117؛ یوسف(12) 110؛ رعد(13) 32
استضعاف:
هود(11) 27
استعاذه:
هود(11) 47؛ یوسف(12) 23، 79
استغفار:
هود(11) 3، 47، 52، 61، 90؛ یوسف(12) 92، 97، 98
استقامت:
هود(11) 11، 35، 38، 49، 56، 93، 112، 114، 115، 120، 121؛ رعد(13) 22، 23، 24
استقلال:
یوسف(12) 23
استهزاء:
هود(11) 8، 38، 87؛ رعد(13) 6، 32، 34، 35
اسحاق(ع):
هود(11) 69، 71، 72، 73، 74؛ یوسف(12) 6، 38، 77، 94
اسرافیل:
هود(11) 69
اسلام:
هود(11) 5، 12، 13، 14، 15، 17، 35، 49، 102، 109، 112، 113؛ یوسف(12) 1، 3، 104؛ رعد(13) 7، 15، 16، 27، 28، 30، 31، 36، 37، 38، 41، 43
اسماعیل(ع):
هود(11) 84
اشراف:
هود(11) 27، 28، 29، 30، 31، 32، 97؛ یوسف(12) 25، 30، 31، 32، 33، 34، 35، 43، 50، 51، 52
اصل احتیاط:
یوسف(12) 64
اصلاح:
هود(11) 29، 51، 88، 116، 120؛ یوسف(12) 9
اطاعت:
هود(11) 59، 88، 92، 97، 98، 115؛ یوسف(12) 23، 24، 33، 38، 63، 68، 100، 101، 106؛ رعد(13) 13، 15، 24، 37
اطعام:
هود(11) 69
اعداد:
هود(11) 7، 13، 14، 37، 40، 44، 65، 66؛ یوسف(12) 4، 5، 43، 46، 47، 48، 84، 99؛ رعد(13) 2، 11، 15، 16
اعدام:
یوسف(12) 45
افترا:
هود(11) 13، 15، 18، 19، 20، 21، 22، 29، 31، 35، 53، 55؛ یوسف(12) 17، 25، 26، 28، 35، 50، 51، 70، 71، 72، 74، 77، 79، 81، 82، 94، 95
افشاگری:
یوسف(12) 26
اقتصاد:
هود(11) 84، 85، 86، 87، 88، 94، 95؛ یوسف(12) 6، 47، 49، 55، 56، 59، 60، 62، 65، 99؛ رعد(13) 11، 26
اقرار:
هود(11) 91، 112؛ یوسف(12) 9، 17، 32، 51، 77، 90، 91، 92، 97؛ رعد(13) 33
اکثریت:
هود(11) 17، 59، 102، 116؛ یوسف(12) 14، 21، 38، 40، 68، 103، 106، 110؛ رعد(13) 1
اکراه:
هود(11) 57، 86، 118؛ رعد(13) 15
التقاط:
رعد(13) 17
القارعه:
رعد(13) 31
اللّه:
هود(11) 1، 3، 4، 5، 6، 7، 8، 9، 10، 11، 12، 13، 14، 15، 17، 18، 20، 22، 23، 24، 26، 28، 29، 30، 31، 33، 34، 35، 36، 37، 38، 40، 41، 43، 45، 46، 47، 48، 49، 50، 51، 54، 55، 56، 57، 58، 59، 60، 61، 63، 64، 65، 66، 68، 69، 73، 74، 75، 76، 78، 81، 82، 83، 84، 86، 88، 90،
92، 94، 96، 99، 100، 101، 102، 105، 107، 108، 109، 110، 111، 112، 113، 114، 115، 117، 118، 119، 120، 122، 123؛ یوسف(12) 1، 2، 3، 6، 7، 15، 18، 19، 21، 22، 23، 24، 31، 34، 37، 38، 39، 40، 51، 52، 53، 56، 57، 66، 67، 68، 73، 76، 77، 79، 80، 83، 85، 86، 87، 88، 89، 90، 91، 92، 94، 95، 96، 98، 99، 100، 101، 106، 107، 108، 109، 110؛ رعد(13) 1، 2، 3، 4، 5، 6، 7، 8، 9، 10، 11، 12، 13، 14، 15، 16، 17، 18، 19، 20، 21، 22، 23، 25، 26، 27، 28، 30، 31، 32، 33، 34، 35، 36، 37، 38، 39، 40، 41، 42، 43
اله/اسما و صفات:
هود(11) 14، 84؛ رعد(13) 30
امام علی(ع):
هود(11) 17؛ رعد(13) 28
امام مهدی(ع):
یوسف(12) 90
امامت:
هود(11) 17، 86، 88، 97، 98؛ یوسف(12) 108؛ رعد(13) 7، 21، 28، 37، 43
امانت:
یوسف(12) 11، 54، 55، 56، 64
امت:
هود(11) 71، 85، 87، 88، 89، 94، 100، 116، 117، 118؛ یوسف(12) 3، 55، 73، 99، 108، 109، 110، 111؛ رعد(13) 6، 7، 30، 32، 38، 42، 43
امتحان:
هود(11) 7، 9، 11؛ یوسف(12) 88؛ رعد(13) 13
امداد غیبی:
هود(11) 43، 88؛ یوسف(12) 18، 24؛ رعد(13) 37
امر الهی:
هود(11) 37، 38، 40، 43، 44، 48، 58، 66، 76، 82، 88، 94، 101، 112؛ یوسف(12) 21؛ رعد(13) 11، 20، 21، 25، 41
امر به معروف و نهی از منکر:
هود(11) 34، 116
امنیت:
هود(11) 56، 81؛ یوسف(12) 5، 99، 107؛ رعد(13) 31
امید:
هود(11) 9، 10، 32، 34، 36، 42، 62، 74، 93، 121؛ یوسف(12) 34، 62، 80، 83، 87، 92، 98، 104، 110؛ رعد(13) 6، 12، 31
انابه:
رعد(13) 27، 30
انبیاء:
هود(11) 7، 8، 25، 26، 27، 28، 29، 30، 31، 33، 34، 36، 37، 38، 40، 46، 47، 50، 51، 53، 56، 57، 59، 60، 61، 62، 63، 67، 69، 70، 76، 81، 84، 85، 86، 87، 88، 89، 94، 96، 98، 99، 101، 105، 106، 110، 112، 120؛ یوسف(12) 4، 6، 15، 24، 33، 37، 53، 109، 110، 111؛ رعد(13) 30، 32، 34، 35، 37، 38، 40، 42، 43
انتقام:
هود(11) 38
انجیل:
یوسف(12) 106؛ رعد(13) 36، 43
انذار:
هود(11) 2، 8، 12، 25، 26، 32، 57، 62، 64، 65، 85، 102، 122؛ رعد(13) 6، 7، 40
انسان:
هود(11) 3، 4، 5، 7، 9، 10، 14، 17، 18، 20، 23، 30، 31، 33، 34، 35، 36، 47، 50، 51، 56، 57، 61، 63، 66، 73، 81، 83، 84، 88، 92، 101، 102، 103، 105، 107، 110، 111، 112، 113، 114، 118، 119، 123؛ یوسف(12) 5، 6، 7، 12، 21، 23، 31، 33، 34، 55، 64، 67، 68، 76، 84، 85، 94، 100، 101، 107، 109، 111؛ رعد(13) 1، 2، 5، 6، 11، 16، 20، 21، 25، 26، 27، 30، 33، 34، 35، 36، 37، 39، 40، 41، 42
انفاق:
یوسف(12) 88؛ رعد(13) 22، 23
انگور:
یوسف(12) 36، 41؛ رعد(13) 4
اولواالعزم:
هود(11) 110
اهانت:
یوسف(12) 94، 95
اهل کتاب:
یوسف(12) 106؛ رعد(13) 36، 43
اهل مدین:
هود(11) 84، 85، 87، 88، 89، 90، 91، 92، 93، 94، 95، 100، 101، 117
ایثار:
یوسف(12) 78
ایمان:
هود(11) 3، 4، 12، 14، 15، 17، 19، 21، 23، 24، 26، 27، 28، 29، 30، 36، 40، 41، 42، 46، 48، 49، 50، 56، 58، 59، 61، 66، 81، 84، 86، 88، 90، 93، 94، 105، 107، 110، 111، 112، 113، 120، 121، 122، 123؛ یوسف(12) 23، 24، 37، 53، 57، 67، 87، 91، 99، 100، 103، 104، 106، 108، 110، 111؛ رعد(13) 1، 2، 3، 4، 5، 6، 16، 17، 18، 19، 20، 21، 22، 27، 28، 29، 30، 31، 32، 33
بادیهنشین:
یوسف(12) 100، 106
باران:
هود(11) 52، 102؛ یوسف(12) 106؛ رعد(13) 12، 17
بارداری:
هود(11) 72، 73؛ یوسف(12) 21؛ رعد(13) 8
باطل:
هود(11) 14، 16، 20، 21، 24، 50، 54، 55، 61، 88، 101، 109، 110؛ یوسف(12) 39، 40؛ رعد(13) 14، 16، 17
باغ:
رعد(13) 4، 23
باقیات الصالحات:
رعد(13) 11
بت:
هود(11) 50، 53، 54، 55، 62، 63، 101؛ یوسف(12) 39، 77
بخل:
هود(11) 77، 78
بدعت:
هود(11) 18
برادر:
یوسف(12) 5، 7، 8، 9، 10، 11، 12، 13، 16، 17، 18، 20
بردگی:
یوسف(12) 19، 20، 30، 54، 75، 76
برق:
رعد(13) 12
برکت:
هود(11) 48، 73
برگزیدگی:
یوسف(12) 6، 7؛ رعد(13) 38
برهان:
هود(11) 13، 31، 53، 88؛ یوسف(12) 24، 40
بسمله:
هود(11) 41
بشارت:
هود(11) 2، 17، 45، 48، 49، 52، 69، 71، 72، 74، 122؛ یوسف(12) 6، 15، 19، 49، 92، 96، 98، 99؛ رعد(13) 6، 17، 24، 35
بصیر/اسما و صفات:
هود(11) 112
بصیرت:
هود(11) 17، 24؛ یوسف(12) 108؛ رعد(13) 16، 19، 38
بقیّة اللّه:
هود(11) 86
بلوغ:
یوسف(12) 23
بنی اسرائیل:
هود(11) 110؛ یوسف(12) 75
بنیامین:
یوسف(12) 8، 9، 59، 60، 61، 62، 63، 64، 65، 66، 67، 69، 70، 76، 77، 78، 79، 80، 81، 82، 84، 87، 88، 89، 90، 97
بو:
یوسف(12) 94، 95
بهشت:
هود(11) 11، 23، 108، 119؛ یوسف(12) 94؛ رعد(13) 18، 22، 23، 24، 35
پاداش:
هود(11) 3، 7، 11، 15، 29، 51، 56، 103، 110، 111، 112، 115، 123؛ یوسف(12) 22؛ رعد(13) 23، 41
پدر:
یوسف(12) 8، 9، 16، 63، 68، 78، 80، 81، 84، 93، 95، 98، 99؛ رعد(13) 23
پرنده:
یوسف(12) 36، 41
پسر:
هود(11) 40، 71؛ یوسف(12) 5، 87، 99، 100
پلیدی:
هود(11) 78؛ یوسف(12) 24، 77
پول:
یوسف(12) 20
پیروزی:
هود(11) 49، 96؛ رعد(13) 17، 31، 41، 42
پیروی:
هود(11) 38، 40، 41، 42، 48، 49، 58، 59، 60، 66، 94؛ یوسف(12) 38، 108، 110؛ رعد(13) 37
پیری:
هود(11) 72، 74؛ یوسف(12) 78، 84
تاریخ:
هود(11) 5، 12، 13، 26، 36، 37، 49، 50، 53، 54، 55، 56، 57، 58، 59، 60، 61، 62، 65، 66، 67، 68، 76، 82، 84، 89، 100، 109، 110، 112، 120؛ یوسف(12) 1، 3، 6، 21، 29، 41، 47، 49، 51، 56، 58، 63، 67، 72، 75، 78، 88، 91، 95، 99، 100، 102، 109، 111؛ رعد(13) 1، 3، 6، 17، 27، 30، 31، 32، 38، 43
تبرک:
یوسف(12) 96
تبرئه:
یوسف(12) 25، 73
تبعید:
یوسف(12) 9، 10
تبلیغ:
هود(11) 12، 25، 26، 29، 32، 34، 36، 51، 54، 56، 57، 62، 63، 64، 84، 87، 88، 89، 112، 113، 114؛ یوسف(12) 37، 39، 41، 67، 90، 104، 108، 110؛ رعد(13) 16، 40
تجارت:
هود(11) 85، 86، 87، 88؛ یوسف(12) 20، 21، 59، 62، 65، 70، 76، 88
تحدی:
هود(11) 13
تحیت:
هود(11) 69؛ رعد(13) 23، 24
تخت:
یوسف(12) 100
تربیت:
هود(11) 90؛ یوسف(12) 4، 6؛ رعد(13) 16
تزکیه:
رعد(13) 21
تزیین:
هود(11) 15؛ یوسف(12) 18؛ رعد(13) 17، 33
تسخیر:
هود(11) 44؛ رعد(13) 2
تسلیم:
هود(11) 14، 23؛ یوسف(12) 101؛ رعد(13) 28
تشبیهات:
هود(11) 24؛ رعد(13) 14، 16، 17، 30
تصلیب:
یوسف(12) 41
تضرع:
یوسف(12) 86
تعجب:
هود(11) 71، 72؛ یوسف(12) 30، 31، 71، 90؛ رعد(13) 5
تعلم:
یوسف(12) 6
تعلیم:
هود(11) 13؛ یوسف(12) 2، 98، 101، 104، 111؛ رعد(13) 1، 2، 16، 17، 30، 37، 38، 43
تفاخر:
هود(11) 10
تفکر:
یوسف(12) 7، 95؛ رعد(13) 3، 4
تقرب:
هود(11) 3، 29، 61، 90؛ یوسف(12) 97،
101، 108
تقلید:
هود(11) 62، 87، 109
تقوا:
هود(11) 49، 78؛ یوسف(12) 23، 57، 90، 95، 109؛ رعد(13) 35
تقویم:
هود(11) 104، 114
تقیه:
یوسف(12) 70
تکبر:
هود(11) 10، 27، 28، 59؛ یوسف(12) 8، 14
تکذیب:
هود(11) 17، 19، 20، 21، 22، 27، 36، 37، 40، 51، 53، 58، 59، 60، 66، 67، 68، 94، 97، 99، 101، 103، 105، 106، 110، 111؛ یوسف(12) 37، 94، 107، 109، 110؛ رعد(13) 5، 6، 13، 18، 27، 30، 36، 39، 40، 41، 43
تکلیف:
هود(11) 7، 9، 17، 38، 48، 56، 62، 63، 86، 88، 112، 119؛ یوسف(12) 66؛ رعد(13) 22، 23، 24، 25، 36
تلاوت:
رعد(13) 30، 31
تنزیه:
یوسف(12) 108، 111؛ رعد(13) 13، 17، 19، 27، 33
تواضع:
یوسف(12) 31، 100
توبه:
هود(11) 52، 61، 65، 90، 112؛ یوسف(12) 9، 92، 98، 100
توحید:
هود(11) 2، 3، 4، 14، 26، 29، 33، 42، 48، 50، 51، 53، 55، 56، 59، 61، 62، 63، 84، 88، 90، 105، 107، 112، 113، 123؛ یوسف(12) 18، 23، 38، 39، 40، 41، 42، 53، 56، 67، 86، 99، 100، 105، 106، 107، 108، 110؛ رعد(13) 2، 3، 4، 11، 12، 14، 15، 16، 17، 20، 27، 30، 31، 33، 36، 42
تورات:
هود(11) 17، 110؛ یوسف(12) 106؛ رعد(13) 36، 43
توریه:
یوسف(12) 79
توسل:
هود(11) 47؛ یوسف(12) 97
توفیق:
هود(11) 59، 88، 108؛ یوسف(12) 68، 76
توکل:
هود(11) 41، 56، 88، 113، 123؛ یوسف(12) 18، 66، 67، 68، 99؛ رعد(13) 30
تولی:
هود(11) 3، 35، 54، 55، 114؛ یوسف(12) 26، 37، 50، 73، 77؛ رعد(13) 36
تهدید:
هود(11) 8، 66، 83، 89، 92، 93، 101، 121، 122؛ یوسف(12) 33، 60، 62، 66، 109؛ رعد(13) 6، 13، 31، 37، 40، 41
تهلیل:
رعد(13) 14
ثمود:
هود(11) 61، 62، 63، 64، 65، 66، 67، 68، 89، 95، 100، 101، 116، 117
جاسوسی:
هود(11) 78
جام:
یوسف(12) 70، 72، 74، 75، 76، 77
جامعه:
هود(11) 36، 48، 57، 58، 59، 62، 85، 87، 97، 116؛ یوسف(12) 47؛ رعد(13) 11، 36، 37
جبر و اختیار:
هود(11) 88، 92، 105، 107، 118؛ یوسف(12) 41؛ رعد(13) 11، 15
جبرئیل(ع):
هود(11) 67، 69، 70، 81؛ یوسف(12) 15، 86، 94، 101
جدل:
هود(11) 40، 74، 76؛ رعد(13) 13
جعاله:
یوسف(12) 72
جمعه:
هود(11) 103؛ یوسف(12) 98
جن:
هود(11) 119
جنابت:
هود(11) 77
جنات عدن:
رعد(13) 23
جنبنده:
هود(11) 6
جنون:
هود(11) 54، 55
جنین:
رعد(13) 8
جوانی:
هود(11) 62، 87؛ یوسف(12) 5، 12، 22، 23، 92
جودی/کوه:
هود(11) 44، 48
جهان:
هود(11) 7، 15، 20، 52، 107، 123؛ یوسف(12) 40، 56، 67، 100، 101، 105؛ رعد(13) 2، 3، 4، 8، 9، 11، 15، 16، 39، 41
جهان بینی:
هود(11) 4، 14، 20، 33، 50، 55، 56، 61، 84، 107، 112، 113، 123؛ رعد(13) 5، 12، 16، 30، 31، 33
جهل:
هود(11) 5، 7، 17، 29، 46، 104؛ یوسف(12) 15، 33، 40، 86، 89، 94، 96، 102، 109؛ رعد(13) 4، 5، 19، 26، 39
جهنم:
هود(11) 16، 17، 98، 106، 107، 113، 119؛ رعد(13) 5، 18، 25، 35
چاقو:
یوسف(12) 31
چاه:
یوسف(12) 10، 11، 15، 19، 89؛ رعد(13) 11
چشم:
هود(11) 20، 24؛ یوسف(12) 31، 84، 93، 96؛ رعد(13) 16، 19
چشم زخم:
یوسف(12) 67
چوپانی:
یوسف(12) 12
حج:
یوسف(12) 106
حرص:
یوسف(12) 103
حرکت:
رعد(13) 12
حرمت:
هود(11) 7، 18، 85، 86، 88، 91، 113؛ یوسف(12) 23، 33؛ رعد(13) 20، 25
حروف مقطعه:
هود(11) 1؛ یوسف(12) 1؛ رعد(13) 1
حزن:
هود(11) 36، 70، 75، 77؛ یوسف(12) 5، 8، 11، 13، 14، 69، 80، 84، 85، 86؛ رعد(13) 28
حساب رسی:
هود(11) 29، 92؛ رعد(13) 22، 40، 41
حسابرسی:
هود(11) 57، 103، 111؛ رعد(13) 18، 21
حسد:
یوسف(12) 3، 5، 8، 9، 11، 67، 103
حسرت:
یوسف(12) 84
حسنه:
هود(11) 114؛ رعد(13) 6، 18، 21
حسیب/اسما و صفات:
رعد(13) 41
حشر:
رعد(13) 5
حشر و نشر:
هود(11) 7، 103
حفیظ/اسما و صفات:
هود(11) 57
حق:
هود(11) 17، 24، 34، 38، 45، 55، 62، 110، 118، 119، 120؛ یوسف(12) 7، 16، 18، 24، 51، 62، 100، 103، 107؛ رعد(13) 1، 7، 14، 16، 17، 19
حقوق:
هود(11) 6، 15؛ یوسف(12) 63
حُکم:
هود(11) 18، 19، 34، 38، 45، 85، 86، 113، 114، 116؛ یوسف(12) 16، 17، 23، 26، 40، 42، 47، 55، 56، 60، 65، 66، 70، 72، 73، 74، 76، 79، 82، 84، 88، 91، 97، 100؛ رعد(13) 20، 21، 25
حَکَم/اسما و صفات:
یوسف(12) 80
حکمت:
یوسف(12) 6، 7، 22، 24
حکومت:
هود(11) 59؛ یوسف(12) 32، 35، 42، 43، 44، 46، 47، 48، 49، 50، 51، 52، 54، 55، 56، 57،
58، 70، 72، 73، 74، 75، 76، 77، 78، 79، 93، 99، 100، 102
حکیم/اسما و صفات:
هود(11) 1، 56؛ یوسف(12) 6، 83، 100
حلم:
هود(11) 75؛ یوسف(12) 77
حمد:
هود(11) 73؛ یوسف(12) 101؛ رعد(13) 13
حمل و نقل:
یوسف(12) 65
حمیت:
هود(11) 53، 62، 87، 91
حیات:
هود(11) 3، 7، 23؛ یوسف(12) 87، 94، 95، 96، 100؛ رعد(13) 1، 5، 26، 29، 31، 34
حیض:
هود(11) 71
حیوان:
هود(11) 6، 40، 56
خاک:
رعد(13) 5
خاکستر:
هود(11) 7
خالق:
رعد(13) 3، 12، 33
خالق/اسما و صفات:
رعد(13) 16
خانواده:
هود(11) 40، 41، 45، 46، 73، 81؛ یوسف(12) 5، 8، 63، 88، 93، 101، 106؛ رعد(13) 38
خانه:
هود(11) 65؛ یوسف(12) 22؛ رعد(13) 29، 31
خبیر/اسما و صفات:
هود(11) 1، 111
خرما:
رعد(13) 4
خزائن خدا:
هود(11) 31
خسران:
هود(11) 21، 22، 23؛ یوسف(12) 14
خشکسالی:
یوسف(12) 47، 48، 55، 56، 58، 63، 65، 72، 76، 78، 88؛ رعد(13) 12
خشوع:
هود(11) 23؛ یوسف(12) 100
خضوع:
هود(11) 23؛ رعد(13) 15
خلافت الهی:
هود(11) 23، 39، 107، 113؛ رعد(13) 5، 17، 35
خلقت:
هود(11) 7، 51، 61؛ یوسف(12) 101، 106؛ رعد(13) 2، 3، 12، 16
خمر:
یوسف(12) 36، 41
خواب:
یوسف(12) 4
خوردن:
هود(11) 69، 70؛ یوسف(12) 37، 47، 48، 65؛ رعد(13) 35
خوردنی ها:
یوسف(12) 31
خورشید:
هود(11) 76؛ یوسف(12) 4، 6؛ رعد(13) 2
خوشه:
یوسف(12) 43، 47
خوف:
هود(11) 12، 70، 71، 74، 103؛ یوسف(12) 13؛ رعد(13) 12، 13، 21، 22
خون:
یوسف(12) 18
خویشاوندی:
هود(11) 40، 46، 50، 61، 81، 84، 91؛ یوسف(12) 11، 26، 88، 93، 99، 100؛ رعد(13) 21، 25
خیانت:
یوسف(12) 52، 54
خیر و شر:
هود(11) 31، 86، 116؛ یوسف(12) 11، 12، 88، 92، 109؛ رعد(13) 6، 11
دختر:
هود(11) 40، 78، 79
درب:
یوسف(12) 25، 67، 68؛ رعد(13) 23
درخت:
رعد(13) 4، 29
درو:
یوسف(12) 47
دروغ:
هود(11) 13، 18، 27، 29، 32، 35، 55، 93؛ یوسف(12) 11، 12، 15، 17، 18، 26، 27، 51، 70، 74، 79، 110، 111
دره:
رعد(13) 17
دریا:
هود(11) 42
دست:
یوسف(12) 31، 50؛ رعد(13) 14
دشمنی:
هود(11) 34، 35، 38، 56، 66، 70، 89؛ یوسف(12) 5، 12، 81، 100، 110؛ رعد(13) 31، 42
دعا:
هود(11) 17، 37، 45، 46، 47، 61، 74، 75؛ یوسف(12) 23، 33، 34، 68، 92، 97، 98، 101؛ رعد(13) 14
دفاع:
هود(11) 78، 80؛ یوسف(12) 26
دنیا:
هود(11) 3، 7، 8، 15، 16، 29، 37، 39، 44، 58، 59، 65، 67، 83، 89، 94، 98، 99، 102، 103، 113، 116؛ یوسف(12) 22، 101، 107، 110؛ رعد(13) 6، 22، 23، 24، 26، 29، 31، 34، 40، 42
دود:
هود(11) 7
دوستی:
هود(11) 29، 90؛ یوسف(12) 8، 11، 23، 30، 32، 35، 63، 78، 84، 95، 99، 103
دهان:
رعد(13) 14
دین:
هود(11) 3، 12، 15، 18، 19، 20، 28، 29، 31، 35، 36، 38، 40، 46، 51، 57، 66، 69، 78، 81، 86، 87، 88، 91، 92، 112، 113، 114، 115، 116، 118، 119؛ یوسف(12) 3، 17، 37، 38، 39، 40، 66، 67، 70، 75، 91، 100، 101، 103، 108، 109؛ رعد(13) 2، 16، 17، 22، 24، 37، 42
ذکر:
هود(11) 4، 11، 17، 23، 24، 51، 56، 75، 92، 112، 114؛ یوسف(12) 23، 33، 66، 89، 90، 92، 98، 100، 101، 104؛ رعد(13) 13، 18، 21، 28، 30، 33
ذلت:
هود(11) 78، 93؛ یوسف(12) 32، 33؛ رعد(13) 31
راستگویی:
هود(11) 13، 29، 32، 51؛ یوسف(12) 16، 17، 26، 27، 35، 46، 51، 56، 82، 90، 108، 111
رب/اسما و صفات:
هود(11) 3، 12، 17، 18، 23، 28، 29، 41، 45، 47، 52، 56، 57، 59، 61، 66، 83، 88، 90، 92، 101، 102، 107، 110، 111، 117، 118، 119، 123؛ یوسف(12) 6، 33، 34، 37، 50، 53، 98، 100، 101؛ رعد(13) 1، 2، 5، 6، 7، 16، 18، 19، 21، 22، 27، 30
رجم:
هود(11) 91
رحم:
رعد(13) 8
رحمت:
هود(11) 9، 17، 18، 19، 28، 41، 43، 44، 47، 58، 60، 63، 66، 68، 73، 90، 94، 95، 99، 119؛ یوسف(12) 53، 56، 64، 87، 92، 98، 111؛ رعد(13) 6، 25، 30
رزق:
هود(11) 6، 88؛ یوسف(12) 37، 47، 62، 63، 65؛ رعد(13) 1، 22، 26
رسالت:
هود(11) 7، 50، 51، 61، 62، 63، 81، 84، 88، 97؛ یوسف(12) 109؛ رعد(13) 17، 30، 40
رستگاری:
هود(11) 16، 47، 86، 98، 105، 108؛ یوسف(12) 23، 109، 111؛ رعد(13) 6، 18، 29
رشد:
هود(11) 62، 78، 87، 118، 119؛ یوسف(12) 22؛ رعد(13) 5
رعد:
رعد(13) 1، 13
رفاه:
هود(11) 10، 11، 27، 85، 116
رلیخا:
یوسف(12) 32
رنگ:
هود(11) 7؛ یوسف(12) 84
روح:
یوسف(12) 101
روز:
هود(11) 7، 8، 65، 77، 103، 105، 114؛ رعد(13) 3، 10
رؤیا:
یوسف(12) 4، 5، 6، 7، 21، 36، 37، 38، 41، 42، 43، 44، 45، 46، 47، 48، 49، 50، 54، 58، 100، 101
زبان عربی:
یوسف(12) 2؛ رعد(13) 37
زلزله:
رعد(13) 13
زلیخا:
یوسف(12) 21، 23، 24، 25، 26، 27، 28، 29، 30، 31، 35، 50، 51، 88، 102
زمین:
هود(11) 6، 7، 16، 20، 44، 61، 64، 81، 107، 108، 116، 123؛ یوسف(12) 9، 21، 101، 105، 106، 109؛ رعد(13) 3، 4، 15، 16، 25، 31، 33، 41
زن:
هود(11) 71، 72، 81؛ یوسف(12) 21، 23، 24، 26، 28، 29، 30، 31، 33، 34، 35، 50، 51؛ رعد(13) 38
زنا:
یوسف(12) 23، 24، 32، 33
زنجیر:
رعد(13) 5
زندان:
یوسف(12) 25، 32، 33، 35، 36، 37، 38، 39، 41، 42، 45، 50، 75، 100
زهد:
هود(11) 7، 16، 29
زیبایی:
یوسف(12) 31
ساره:
هود(11) 71، 72، 73، 77
سال:
یوسف(12) 42، 47، 48، 49
سایه:
رعد(13) 15
سبیل اللّه:
هود(11) 19، 20، 21، 22
ستاره:
یوسف(12) 4، 6، 106
سجده:
یوسف(12) 4، 6، 100؛ رعد(13) 15
سحر:
هود(11) 7؛ یوسف(12) 98
سخاوت:
هود(11) 77
سختی:
هود(11) 9، 10، 11، 49، 58، 66، 75، 77، 82، 112، 115؛ یوسف(12) 18، 85، 87، 88، 94؛ رعد(13) 11، 21، 34
سخن:
هود(11) 105؛ یوسف(12) 54؛ رعد(13) 10، 24، 31
سرّ:
یوسف(12) 36، 41، 69، 77؛ رعد(13) 10
سرقت:
یوسف(12) 70، 71، 73، 74، 75، 76، 77، 81، 82
سرور:
هود(11) 10؛ یوسف(12) 19؛ رعد(13) 26، 36
سفاهت:
یوسف(12) 33
سفر:
هود(11) 81؛ یوسف(12) 59، 61، 62، 63، 65، 66، 67، 68، 88، 93، 94، 99، 100
سکونت:
یوسف(12) 93، 99
سمیع/اسما و صفات:
یوسف(12) 34
سنت:
یوسف(12) 99
سنتهای خدا:
هود(11) 15، 37، 48، 58، 110، 117؛ یوسف(12) 22، 76، 109، 110؛ رعد(13) 7، 32
سنگ:
هود(11) 82، 83
سوءالحساب:
رعد(13) 18
سوره:
هود(11) 13
سؤال و جواب:
یوسف(12) 7، 39، 41، 71، 82؛ رعد(13) 16
سیر و سیاحت:
یوسف(12) 109
سیل:
رعد(13) 17
سینه:
هود(11) 5
شایعه:
یوسف(12) 30
شب:
هود(11) 67، 81، 94، 114؛ یوسف(12) 98؛ رعد(13) 3، 10
شتر:
هود(11) 64، 65، 66، 67؛ یوسف(12) 65
شرک:
هود(11) 2، 3، 4، 5، 12، 13، 14، 15، 17، 20، 24، 26، 29، 32، 35، 37، 50، 51، 53، 54، 55، 57، 58، 61، 62، 63، 66، 67، 83، 84، 87، 88، 90، 91، 93، 94، 95، 101، 102، 103، 105، 106، 109، 112، 113، 121؛ یوسف(12) 37، 38، 39، 40، 50، 55، 106، 107، 108؛ رعد(13) 16، 17، 18، 25، 33، 34، 35، 36، 41
شریعت:
هود(11) 86، 87
شعور:
هود(11) 91؛ یوسف(12) 2، 3، 4، 31، 107؛ رعد(13) 13، 15، 17، 35، 37
شعیب(ع):
هود(11) 84، 85، 86، 87، 88، 89، 90، 91، 92، 93، 94
شفا:
یوسف(12) 93، 96
شفاعت:
هود(11) 37، 45، 74، 75، 76؛ یوسف(12) 97، 98
شقاوت:
هود(11) 98، 105، 106، 107
شک:
هود(11) 17، 62، 73، 110، 112؛ یوسف(12) 69
شکر:
هود(11) 9، 11؛ یوسف(12) 38، 62، 100، 101؛ رعد(13) 11
شکست:
هود(11) 49، 96؛ رعد(13) 17، 31، 41
شکنجه:
یوسف(12) 25
شکوه:
یوسف(12) 11، 86
شناخت:
هود(11) 100، 109، 120؛ یوسف(12) 3، 7، 102؛ رعد(13) 3، 4، 37
شوهر:
یوسف(12) 24؛ رعد(13) 23
شهوات:
هود(11) 78؛ یوسف(12) 23، 53
شهوت:
رعد(13) 24
شیطان:
یوسف(12) 5، 12، 42، 100، 106
صاعقه:
رعد(13) 13
صالح(ع):
هود(11) 61، 62، 63، 64، 65، 66، 67، 84، 89
صالحان:
هود(11) 3، 11، 23، 58، 117؛ یوسف(12) 100، 101، 110؛ رعد(13) 23، 29
صبح:
هود(11) 67، 81، 94، 114؛ رعد(13) 15
صبر:
هود(11) 11، 16، 49، 115؛ یوسف(12) 18، 77، 83، 84، 86، 90؛ رعد(13) 22، 23، 24
صحابه:
هود(11) 112، 121
صراط مستقیم:
هود(11) 56
صنعت:
هود(11) 37؛ رعد(13) 17
صورت:
یوسف(12) 96
صیحه آسمانی:
هود(11) 67، 94، 102
ضرر:
هود(11) 47، 57، 63، 101، 109؛ رعد(13) 16
ضلالت:
هود(11) 34، 97، 98؛ یوسف(12) 5، 28، 30، 40، 100، 106؛ رعد(13) 11، 14، 27، 33، 34
ضمان:
یوسف(12) 72
ضیافت:
هود(11) 69، 70، 71، 74، 77، 78، 79، 80، 81؛ یوسف(12) 31، 50، 59
طاغوت:
هود(11) 60
طبیعت:
هود(11) 15، 37، 44؛ یوسف(12) 68، 76، 100؛ رعد(13) 4، 12
طغیان:
هود(11) 112، 113، 114، 115
طلا:
یوسف(12) 72، 77
طوبی:
رعد(13) 29
طوفان:
هود(11) 40، 41، 42، 43، 44، 46، 49
ظلم:
هود(11) 18، 19، 31، 37، 44، 59، 67، 83، 84، 85، 87، 94، 101، 102، 113، 114، 115، 116، 117؛ یوسف(12) 23، 24، 75، 79، 80، 89، 92، 98؛ رعد(13) 6، 11
ظلمت:
رعد(13) 3، 10، 16
ظن:
یوسف(12) 82، 110
عاد:
هود(11) 50، 51، 53، 54، 55، 56، 57، 58، 59، 60، 89، 100، 101، 116، 117
عبادت:
هود(11) 2، 3، 7، 26، 37، 50، 51، 61، 87، 90، 112، 113، 123؛ یوسف(12) 39، 40، 106؛ رعد(13) 30، 36
عبرت:
هود(11) 83، 89، 103، 114، 120؛ یوسف(12) 109، 111؛ رعد(13) 6، 31
عجز:
هود(11) 8، 20، 28، 30، 33، 55، 57، 63، 66، 67، 88، 101، 108، 109؛ یوسف(12) 33، 34، 40، 44، 45، 66، 84، 85؛ رعد(13) 11، 14، 16، 33، 34، 35، 37، 41
عجله:
هود(11) 81؛ یوسف(12) 12
عداد:
هود(11) 38
عدل:
هود(11) 3، 15، 40، 45، 56، 81، 84، 85، 86، 88، 117؛ یوسف(12) 8، 26، 27، 42، 59
عذاب:
هود(11) 3، 8، 17، 20، 26، 30، 32، 33، 34، 35، 36، 37، 39، 40، 43، 44، 48، 57، 58، 59، 60، 63، 64، 65، 66، 67، 68، 69، 70، 74، 76، 77، 78، 81، 82، 83، 84، 89، 91، 92، 93، 94، 95، 99، 100، 101، 102، 103، 106، 107، 109، 111، 112، 113، 114، 116، 117، 122؛ یوسف(12) 19، 22، 25، 41، 66، 74، 75، 76، 79، 81، 92، 107، 109، 110؛ رعد(13) 5، 6، 7، 11، 13، 18، 22، 25، 31، 32، 34، 37، 40، 41
عذر:
یوسف(12) 13، 17
عرب:
هود(11) 84
عرش:
هود(11) 7؛ رعد(13) 2
عزت:
هود(11) 92؛ یوسف(12) 90
عزیز مصر:
یوسف(12) 21، 22، 25، 26، 28، 29، 30، 32، 35، 51، 78، 101
عزیز/اسما و صفات:
هود(11) 66
عشق:
یوسف(12) 32
عصر:
رعد(13) 15
عصمت:
هود(11) 46؛ یوسف(12) 15، 24، 33، 38، 53
عفت:
یوسف(12) 23، 24، 32، 33، 35، 50، 51، 52، 54، 56
عفو:
یوسف(12) 69، 89، 92، 98، 100
عقد:
یوسف(12) 72
عقل:
هود(11) 7، 29، 51، 78، 84، 87؛ یوسف(12) 2، 3، 94، 109، 111؛ رعد(13) 4، 6، 19، 20، 21، 22
عقیده:
رعد(13) 20
علم:
هود(11) 14، 29، 31، 37، 46، 48، 49، 57، 70، 77، 79، 81، 83، 92، 111، 123؛ یوسف(12) 3، 5، 6، 7، 15، 21، 22، 37، 40، 41، 44، 45، 47، 49، 51، 52، 54، 55، 56، 68، 76، 77، 81، 86، 94، 96، 101، 106، 107؛ رعد(13) 8، 9، 10، 19، 33، 37، 39، 41، 42، 43
علی(ع):
رعد(13) 7، 29
علیم/اسما و صفات:
هود(11) 5؛ یوسف(12) 6، 19، 34، 50، 76، 83، 100؛ رعد(13) 9
عمر:
هود(11) 21، 23، 71؛ یوسف(12) 15، 22؛ رعد(13) 2
عمران:
هود(11) 61
عمل:
هود(11) 3، 7، 15، 16، 18، 20، 23، 24، 35، 36، 38، 46، 47، 56، 57، 62، 69، 73، 86، 88، 92، 93، 111، 114، 115، 119، 121، 122، 123؛ یوسف(12) 18، 36، 47، 52، 59، 87، 89، 92، 98، 100؛ رعد(13) 11، 14، 21، 22، 25، 29، 41، 42
عمل صالح:
هود(11) 11
عهد:
یوسف(12) 65، 66، 80؛ رعد(13) 20، 21، 22، 23، 25
عید:
هود(11) 44
غالب/اسما و صفات:
یوسف(12) 21
غرق:
هود(11) 37، 40، 43، 44
غرور:
یوسف(12) 103
غضب:
یوسف(12) 84
غفلت:
هود(11) 92، 123؛ یوسف(12) 3، 13، 67؛ رعد(13) 26، 28
غیب:
هود(11) 31، 36، 49، 111، 119، 123؛ یوسف(12) 3، 6، 7، 19، 34، 37، 38، 58، 77، 81، 86، 93، 94، 95، 96، 102؛ رعد(13) 8، 9، 10، 16
فاطر/اسما و صفات:
یوسف(12) 101
فاطمه(س):
رعد(13) 38
فاعل/اسما و صفات:
هود(11) 107
فتنه:
یوسف(12) 100، 101
فدیه:
رعد(13) 18
فراموشی:
یوسف(12) 42، 45، 69، 85
فرزند:
هود(11) 47، 71، 73، 100، 105؛ یوسف(12) 5، 6، 8، 9، 21، 67، 68، 84، 96، 98، 99؛ رعد(13) 23، 38
فرعون:
هود(11) 96، 97، 98، 99، 117
فساد:
هود(11) 46، 76، 78، 80، 85، 88، 116، 117، 121؛ یوسف(12) 28، 73، 100؛ رعد(13) 25
فطرت:
هود(11) 21
فقر:
هود(11) 9، 29، 31؛ یوسف(12) 62، 88؛ رعد(13) 22، 24
قتل:
هود(11) 55، 56، 65، 66، 67؛ یوسف(12) 9، 10، 15، 16، 24
قدرت:
هود(11) 63، 66، 80، 82، 107؛ یوسف(12) 8، 14، 24، 78، 79، 84، 90، 101؛ رعد(13) 2، 4، 11، 14، 33، 42
قدیر/اسما و صفات:
هود(11) 4
قرآن:
هود(11) 1، 2، 3، 8، 12، 13، 14، 15، 17، 24، 35، 49، 100، 119، 120؛ یوسف(12) 1، 2، 3، 7، 102، 103، 104، 106، 107، 108، 111؛ رعد(13) 1، 2، 14، 16، 17، 18، 19، 20، 30، 31، 36، 37، 38، 43
قریب/اسما و صفات:
هود(11) 61
قریه:
هود(11) 100، 102، 117؛ یوسف(12) 67، 82، 100، 109
قسم:
یوسف(12) 32، 66، 70، 73، 74، 80، 85، 91، 95
قصر:
یوسف(12) 67
قصه:
هود(11) 72، 74، 76، 78، 87، 88، 100، 112، 120؛ یوسف(12) 3، 18
قصه در قرآن:
هود(11) 32، 40، 62، 69، 70؛ یوسف(12) 27، 29، 30، 31، 32، 33، 34، 35، 36، 37، 38، 39، 40، 41، 42، 43، 56، 74، 75، 77، 79، 80، 81، 82، 83، 84، 85، 86، 87، 88، 89، 90، 91، 92، 93، 94، 95، 96، 97، 98، 99، 100، 101، 102، 103، 111
قضا:
هود(11) 45، 110، 111؛ یوسف(12) 22، 26، 27، 35، 72، 73، 74، 75، 76، 80
قضا و قدر:
هود(11) 96؛ یوسف(12) 3، 15، 19، 34، 41، 67، 68، 80، 87، 101؛ رعد(13) 11، 22، 24، 29، 35، 39
قلب:
هود(11) 12، 20، 24، 28، 120؛ رعد(13) 16، 19، 28
قوم لوط:
هود(11) 70، 71، 74، 75، 76، 77، 78، 79، 80، 81، 82، 83، 89، 100، 101، 116
قوم نوح:
هود(11) 25، 26، 27، 28، 29، 30، 31، 32، 33، 34، 36، 37، 38، 39، 40، 42، 43، 44، 89، 100، 101، 116، 117
قوی/اسما و صفات:
هود(11) 66
قهار/اسما و صفات:
یوسف(12) 39؛ رعد(13) 16
قیامت:
هود(11) 3، 4، 7، 8، 12، 16، 18، 22، 26، 27، 29، 60، 98، 103، 104، 105؛ یوسف(12) 57، 107؛ رعد(13) 2، 3، 5، 6، 18، 21
کار:
هود(11) 15
کاروان:
یوسف(12) 10، 19، 20، 82
کبیر/اسما و صفات:
رعد(13) 9
کتاب:
هود(11) 110
کتابت قرآن:
هود(11) 1
کتاب/قرآن:
هود(11) 1
کتابهای آسمانی:
هود(11) 1، 17، 110، 111؛ یوسف(12) 2، 3، 111؛ رعد(13) 36
کرامات:
یوسف(12) 93، 96
کشاورزی:
یوسف(12) 47، 55، 56، 58؛ رعد(13) 4
کشتی:
هود(11) 37، 38، 39، 40، 41، 42، 44، 48
کعبه:
هود(11) 5، 43
کفالت:
یوسف(12) 72
کفر:
هود(11) 7، 8، 16، 17، 18، 19، 20، 21، 22، 24، 27، 29، 32، 33، 36، 37، 38، 39، 40، 42، 44، 48، 49، 53، 57، 58، 59، 60، 63، 66، 67، 68، 78، 81، 83، 84، 88، 101، 102، 103، 110، 111، 119، 121، 122؛ یوسف(12) 23، 37، 47، 55، 87، 103، 104، 105، 106، 107، 110؛ رعد(13) 5، 6، 7، 9، 11، 13، 14، 18، 26، 27، 30، 31، 32، 34، 35، 40، 41، 42، 43
کمفروشی:
هود(11) 84، 85، 94، 95
کنعان:
یوسف(12) 13، 80، 81، 82، 93، 94
کودکی:
یوسف(12) 5، 12، 15، 22، 77
کوه:
هود(11) 42، 43؛ رعد(13) 3، 31
کهانت:
یوسف(12) 106
کیل و وزن:
هود(11) 84؛ یوسف(12) 72، 88
گاو:
هود(11) 69؛ یوسف(12) 43، 46، 47، 48
گردن:
رعد(13) 5
گرگ:
یوسف(12) 13، 14، 17، 18
گریه:
هود(11) 84؛ یوسف(12) 16، 84، 93
گناه:
هود(11) 3، 22، 30، 31، 35، 41، 43، 52، 59، 60، 61، 63، 68، 78، 81، 83، 88، 90، 98، 101، 112، 113، 114، 116؛ یوسف(12) 9، 11، 23، 24، 25، 27، 28، 29، 33، 50، 51، 52، 53، 54، 57، 66، 72، 73، 74، 79، 87، 89، 91، 92، 95، 97، 98، 106، 110؛ رعد(13) 6، 11، 18، 21، 22، 25
گواهی:
هود(11) 17، 18، 54؛ یوسف(12) 32، 51، 66، 81، 82، 90؛ رعد(13) 43
گوساله:
هود(11) 69، 70
گوسفند:
یوسف(12) 12
گوش:
هود(11) 20، 24؛ یوسف(12) 34؛ رعد(13) 16
گیاه:
هود(11) 64؛ رعد(13) 3، 4
لباس:
یوسف(12) 18، 25، 26، 27، 93، 96
لجاجت:
هود(11) 53، 66، 93، 121، 122؛ رعد(13) 13، 16، 33
لعن:
هود(11) 18، 19، 60، 99، 100؛ رعد(13) 25، 39
لقاء الله:
رعد(13) 2، 3، 4
لواط:
هود(11) 79، 83
لوح محفوظ:
هود(11) 6
لوط(ع):
هود(11) 77، 78، 79، 80، 81
لهو و لعب:
یوسف(12) 12
مادر:
یوسف(12) 77، 99
مال:
هود(11) 48، 84، 85، 87، 88، 91؛ یوسف(12) 56، 59، 62، 65، 70، 76، 88؛ رعد(13) 21، 22
مالکیت:
هود(11) 87
ماه:
یوسف(12) 4، 6؛ رعد(13) 2
ماههای حرام:
هود(11) 41
متعالی/اسما و صفات:
رعد(13) 9
متکا:
یوسف(12) 31
مجیب/اسما و صفات:
هود(11) 61
مجید/اسما و صفات:
هود(11) 73
محکم و متشابه:
هود(11) 1
محمّد(ص):
هود(11) 2، 3، 7، 8، 12، 13، 14، 15، 17، 35، 49، 66، 82، 83، 84، 100، 101، 112، 114، 115، 120، 121، 122، 123؛ یوسف(12) 2، 3، 7، 102، 103، 104، 106، 107، 108، 109؛ رعد(13) 1، 6، 7، 16، 18، 19، 27، 28، 29، 30، 31، 32، 36، 37، 38، 40، 43
محو و اثبات:
رعد(13) 39
محیط/اسما و صفات:
هود(11) 92
مدح:
هود(11) 73؛ یوسف(12) 18
مدیریت:
یوسف(12) 5، 6، 70، 72، 76؛ رعد(13) 2
مرد:
هود(11) 71؛ یوسف(12) 25، 109
مردگان:
هود(11) 7؛ رعد(13) 5، 31
مرض:
یوسف(12) 85، 93
مرگ:
هود(11) 7، 50؛ یوسف(12) 84، 85، 94، 101، 106؛ رعد(13) 40، 41
مسابقه:
یوسف(12) 17، 72
مسجد:
هود(11) 38، 40، 41
مسرور:
هود(11) 71
مسلمانان:
هود(11) 49؛ یوسف(12) 108؛ رعد(13) 28، 30، 31، 41
مشیت خدا:
هود(11) 43، 55، 56، 71، 73، 92، 107، 108، 118؛ یوسف(12) 21، 67، 68، 76، 100، 110؛ رعد(13) 7، 13، 26، 27، 31، 39
مصر:
یوسف(12) 21، 25، 30، 31، 32، 35، 36، 37، 39، 40، 41، 42، 43، 44، 46، 47، 48، 49، 50، 51، 52، 54، 55، 56، 58، 59، 61، 62، 65، 67، 68، 70، 72، 74، 75، 76، 78، 79، 80، 88، 93، 94، 99، 100، 101، 102
مصیبت:
رعد(13) 31
معاد:
هود(11) 4؛ رعد(13) 2، 5، 6
معاشرت:
هود(11) 69، 71؛ یوسف(12) 68، 99
معجزه:
هود(11) 12، 14، 28، 53، 59، 63، 64، 72، 88، 96؛ یوسف(12) 96؛ رعد(13) 7، 9، 27، 31، 38
مغرب:
هود(11) 114
مغفرت:
هود(11) 3، 11، 41، 47، 52، 56، 61، 114؛ یوسف(12) 29، 53، 98؛ رعد(13) 6، 18
مکاشفه:
رعد(13) 9
مکر:
هود(11) 55؛ یوسف(12) 5، 11، 12، 15، 28، 33، 34، 50، 52، 102، 103؛ رعد(13) 13، 33، 42
مکه:
هود(11) 35، 83؛ یوسف(12) 103؛ رعد(13) 31
ملامت:
هود(11) 20، 24، 29، 30، 46، 62، 92، 113، 118؛ یوسف(12) 30، 32، 77، 80، 85، 86، 92، 105؛ رعد(13) 16، 38
ملائکه:
هود(11) 12، 31، 69، 70، 71، 72، 73، 74، 76، 77، 78، 81، 82؛ یوسف(12) 31؛ رعد(13) 11، 12، 13، 15، 23، 24
موج:
هود(11) 42
موسی(ع):
هود(11) 17، 96، 97، 110
موعظه:
هود(11) 34، 46، 114، 120
مهربانی:
هود(11) 3، 26، 28، 34، 50، 61، 63، 64، 75،
78، 84، 88، 90؛ یوسف(12) 4، 5، 9، 11، 13، 39
مهمان:
هود(11) 77
میزان:
هود(11) 84
میکائیل:
هود(11) 69
میوه:
رعد(13) 3، 4، 35
نان:
یوسف(12) 36، 41
نبوت:
هود(11) 2، 25، 27، 28، 31، 50، 53، 61، 62، 63، 64، 66، 84، 88، 96، 110؛ یوسف(12) 15، 22، 24، 38، 84، 88، 93، 95، 96، 97، 98، 106، 109، 110؛ رعد(13) 30، 38، 43
نجوا:
یوسف(12) 80
ندامت:
هود(11) 47؛ یوسف(12) 91، 97
نزول قرآن:
هود(11) 1، 17؛ رعد(13) 1، 19، 36، 37
نژاد:
هود(11) 91
نصارا:
هود(11) 17؛ رعد(13) 36، 37
نصرت:
هود(11) 30، 101، 113، 123؛ یوسف(12) 18، 33، 34، 76، 83، 86، 87، 93، 110؛ رعد(13) 37
نعمت:
هود(11) 9، 10، 31، 48، 73، 84، 88، 108؛ یوسف(12) 6، 7، 21، 23، 40، 49، 56، 90، 100، 101؛ رعد(13) 11، 23، 35
نفاق:
یوسف(12) 12
نفرین:
هود(11) 38
نفس:
هود(11) 21، 101؛ یوسف(12) 26، 53، 54، 83، 85؛ رعد(13) 33، 42
نقره:
یوسف(12) 77
نماز:
هود(11) 87، 114، 115؛ یوسف(12) 101؛ رعد(13) 22، 23
نماز صبح:
هود(11) 114
نماز عشا:
هود(11) 114
نماز عصر:
هود(11) 114
نماز مغرب:
هود(11) 114
نوح(ع):
هود(11) 25، 26، 27، 28، 29، 30، 31، 32، 33، 36، 37، 38، 39، 40، 41، 42، 43، 44، 45، 46، 47، 48، 49، 50، 89
نور:
هود(11) 7؛ رعد(13) 16
نوشتن:
یوسف(12) 1؛ رعد(13) 1
نهر:
رعد(13) 3، 17، 35
نیاکان:
یوسف(12) 77
نیاکان:
هود(11) 62، 87، 109؛ یوسف(12) 6، 38، 40، 58؛ رعد(13) 23
واحد/اسما و صفات:
یوسف(12) 39؛ رعد(13) 16
والدین:
یوسف(12) 100
والی/اسما و صفات:
رعد(13) 11
وجوب:
هود(11) 116؛ رعد(13) 20، 21، 23، 25
وحی:
هود(11) 12، 14، 17، 36، 37، 49، 81؛ یوسف(12) 3، 15، 76، 86، 102، 107، 108، 109، 111؛ رعد(13) 1، 19، 30، 36
ودود/اسما و صفات:
هود(11) 90
ورع:
هود(11) 7
وسواس:
یوسف(12) 100
وصیت:
هود(11) 81
وعده:
هود(11) 45، 65، 108؛ یوسف(12) 59؛ رعد(13) 13، 31، 32، 35، 40، 41
وکیل/اسما و صفات:
هود(11) 12
ولادت:
هود(11) 71، 72، 74
ولادیت:
هود(11) 69
ولایت:
هود(11) 20، 113؛ یوسف(12) 101؛ رعد(13) 11، 16، 17، 37
ولی/اسما و صفات:
هود(11) 113؛ یوسف(12) 101؛ رعد(13) 16
هبه:
یوسف(12) 88
هجرت:
هود(11) 81
هدایت:
هود(11) 17، 28، 32، 34، 36، 87، 97، 101، 119، 120؛ یوسف(12) 1، 37، 39، 41، 110، 111؛ رعد(13) 7، 16، 27، 28، 31، 33، 43
هدیه:
یوسف(12) 94؛ رعد(13) 21
هوا پرستی:
یوسف(12) 18، 33؛ رعد(13) 37
هود(ع):
هود(11) 50، 51، 52، 53، 54، 55، 56، 57، 58، 59، 84، 89، 120
یعقوب(ع):
هود(11) 71، 72، 73؛ یوسف(12) 4، 5، 6، 8، 9، 11، 12، 13، 14، 15، 16، 17، 18، 19، 20، 38، 61، 62، 63، 66، 68، 75، 78، 80، 81، 82، 83، 84، 85، 86، 87، 93، 94، 95، 96، 97، 98، 99، 100
یقین:
رعد(13) 2
یوسف(ع):
یوسف(12) 1، 3، 4، 5، 6، 7، 8، 9، 10، 11، 12، 13، 14، 15، 16، 17، 18، 19، 20، 21، 22، 23، 24، 25، 26، 27، 28، 29، 30، 31، 32، 33، 34، 35، 36، 37، 38، 39، 40، 41، 42، 43، 44، 45، 46، 47، 48، 49، 50، 51، 52، 53، 54، 55، 56، 57، 58، 59، 60، 61، 62، 63، 64، 65، 66، 67، 68، 69، 70، 71، 72، 73، 74، 75، 76، 77، 78، 79، 80، 81، 82، 83، 84، 85، 86، 87، 88، 89، 90، 91، 93، 94، 96، 97، 98، 99، 100، 101، 102، 103، 111
یهود:
هود(11) 17؛ رعد(13) 36، 37، 39
یهودا:
یوسف(12) 96