ghaemiyeh.com
سرشناسه:سعیدی، روحالامین، ۱۳۶۲ -
عنوان و نام پدیدآور:روزنه ای به آگاهی [کتاب]: نگاهی به نامهی حضرت آیتاللهالعظمی خامنهای (مدظلهالعالی) به عموم جوانان در اروپا و آمریکای شمالی/ به کوشش روحالامین سعیدی٬ حسین شهسواری.
مشخصات نشر:تهران: موسسه پژوهشی فرهنگی انقلاب اسلامی، دفتر حفظ و نشر آثار حضرت آیتالله العظمی خامنهای، نشر نهضت نرم افزاری، ۱۳۹۶.
مشخصات ظاهری:ع٬ ۵۵۸ ص.؛ ۱۴×۲۱ سم.
شابک:۳۵۰۰۰۰ ریال: 978-600-93135-2-5
وضعیت فهرست نویسی : فاپا
یادداشت:کتابنامه: ص. ۵۵۵ - ۵۵۸.
عنوان دیگر:نگاهی به نامهی حضرت آیتاللهالعظمی خامنهای (مدظلهالعالی) به عموم جوانان در اروپا و آمریکای شمالی.
موضوع:خامنهای، سیدعلی، رهبر جمهوری اسلامی ایران، ۱۳۱۸ - -- نامهها
موضوع:Khamene'i, Sayyed Ali, Leader of IRI -- Correspondence
موضوع:نامههای فارسی -- قرن ۱۴
موضوع:Persian letters -- 20th century
شناسه افزوده:شهسواری، حسین
رده بندی کنگره:DSR۱۶۹۰/س۷ن۸ ۱۳۹۶
رده بندی دیویی:۹۵۵/۰۸۴۴
شماره کتابشناسی ملی:۴۷۵۶۱۲۳
بسم الله الرحمن الرحیم
روزنه ای به آگاهی : نگاهی به نامهی حضرت آیتاللهالعظمی خامنهای (مدظلهالعالی) به عموم جوانان در اروپا و آمریکای شمالی
به کوشش روحالامین سعیدی٬ حسین شهسواری
تصویر
برقراری نظام جمهوری اسلامی به تعبیر رسای بنیانگذار آن، حضرت امام خمینی(ره)، از نعمتهای بزرگ الهی بر مردم این سرزمین و تمامی مستضعفین جهان بوده است. مروری بر تاریخ پرافتخار این نهضت و شک لگیری نظام مقدّس جمهوری اسلامی به روشنی نقش و تأثیر اصل مترقّی ولایت فقیه و رهبری حکیمان هی حضرت امام)ره( و پس از آن حضرت آیت الله العظمی سیّدعلی خامن های، رهبر معظّم انقلاب اسلامی، را در هدایت انقلاب در کوران حوادث گوناگون روزگار نشان می دهد.
مؤسسه ی پژوهشی فرهنگی انقلاب اسلامی که وظیفه ی حفظ و نشر آثار مقام معظّم رهبری را برعهده دارد، در انجام همین وظیفه به انتشار کتابهای
موضوعی به منظور نشر بیانات، دیدگاهها و رهنمودهای معظّم له در مقاطع، مناسبتها و موضوعات مختلف می پردازد.
صدور دو نامه از رهبر معظّم انقلاب خطاب به جوانان کشورهای غربی بازتاب گسترده ای در رسان ههای بین المللی و داخلی گذاشت. اساتید محترم حوزه و دانشگاه، برای تب یین برخی از ابعاد و ویژگیهای نام هی اوّل مقالاتی را به نگارش درآوردند که کتاب حاضر شامل برخی از آنهاست.
امید است با تب یین و ترویج بیانات معظّمٌ له، گفتمان انقلاب اسلامی به اقصی نقاط دنیا صادر و مقدّمه ای برای ظهور حضرت مهدی(عجّ لالله تعالی فرجه) شود.ان شاالله.
و من الله التوفیق
مقدّمه.......9-
متن نامه ....... 1
بخش اول: تحلیل و بررسی نامه در بستر متحول نظام جهانی......5
تحلیلی بر مضامین و محورهای عمدۀ نامه / دکتر همایون همتی....... 11
جایگاه و پیامدهای نامه در نظام بی نالملل معاصر/ دکتر رضا سیمبر....... 29
پیامی با پیامد واسازی نظم بی نالمللی موجود / دکتر سیدجلال دهقانی فیروزآبادی.... 57
رمزگشایی از پی شفر ضهای فلسفی نامه / دکتر مظفر نامدار...... 107
گفتمان بیداری وجدان های خفته، درآمدی بر... / دکتر سیداحمد رهنمایی...... 135
بررسی تحلیلی وجوه نامه از منظرهای مختلف / دکتر احمد رهدار ........ 159
پیام امام خمینی(ره) به گورباچف و تحلیل مقایسه ای آن... / دکتر جهانگیر کرمی....... 185
رویکرد فطری نامه علیه اسلا مهراسی / دکتر ارسلان قربانی شیخ نشین......... 223
بخش دوم: جستارهایی در تبیین برخی مفاهیم محوری نامه........... 239
درآمد....... 241
نگاهی به وضعیت مسلمانان ساکن اروپا در... / دکتر علی فهی مدانش ....... 245
بررسی نحوه و اهداف بازنمایی کلیش های اسلام و... / دکتر عبدالله بیچرانلو....... 275
پیامدهای جن گهای جهانی در تهدید امنیت انسانی ایرانیان / دکتر بهراه سازمند.... 311
نظام سلطه و چرایی برساختن دیگری منفور.../ دکتر روح الامین سعیدی.......... 339
بی ثبات سازی؛ رویکرد جدید آمریکا در غرب آسیا.../ دکتر ابوذر گوهری مقدم........ 371
نگاهی به کارکردهای مثبت شبک ههای اجتماعی / دکتر حمید ضیای پرور .............. 401
آیند هپژوهی تعامل غرب و اسلام / دکتر حاکم قاسمی....... 425
رویکردی انتقادی به تاریخ غرب مدرن / دکتر شهریار زرشناس.... 463
آموز ههای صلح در قرآن کریم / دکتر عباس مصلایی پور یزدی........ 489
بررسی تطبیقی تفکر و عملکرد گرو ههای تکفیری با... / دکتر عل یاصغر خندان....... 511
جهان در وضعیت کنونی در آستانه تحول و دگرگونی بنیادین است و دنیا در آستانة یک پیچ تاریخی سرنوشتساز قرار دارد. این وضعیت را میتوان آشکارا در عرصههای مختلف سراغ گرفت:
در عرصة سیاسی شاهد تغییر در هندسه و قطببندیِ ساختارِ قدرت جهانی و گذار از نظم تکقطبیِ پساجنگ سرد به نظم یک/چندقطبی هستیم که در قالب آن نقش گذشتة آمریکا از «رهبری» و «هژمونی» به «ابرقدرتی» تنزل یافته و کنشگران نوظهوری با ماهیت دولتی (مانند هند، برزیل، ترکیـه و ایـران) و غیردولتی (مانند حزبالله، حماس و انصارالله) وارد معادلات قدرت در سطوح منطقهای و جهانی شدهاند؛ در عرصة اقتصادی، نظام سرمایهداری با بحرانها و چالشهای عمیقی روبروست و توان ترمیم نقائص خود و رفع فقر، بیکاری، رکود و نابرابری فزاینده در مقیاس جهانی را ندارد؛ در عرصة فرهنگی ـ اجتماعی، جوامع سکولار غربی دستخوش انواع مصادیق جاهلیت مدرن نظیر ابتذال و بیبندوباری، همجنسگرایی، خشونت، تجاوز، نژادپرستی، قتل و غارت، تلاشی کانون خانواده، پوچگرایی و بحران هویت هستند که تبعات وخیم آن در آمار بالای خودکشی و یا اقبال جوانان اروپایی و آمریکایی به
افراطیگری و پیوستن خیل کثیری از آنها به گروههای تروریستی تکفیری از جمله داعش قابل مشاهده است؛ در عرصة فکری و فلسفی نیز مکاتب الحادیِ انسانمدار
علیرغم تمامی شعارها و ادعاهایشان، به وضوح در تدبیر کار بشر و گرهگشایی از مشکلات و تسکین آلام او واماندهاند و دیگر هیچ نسخة شفابخش و هیچ افق روشنی برای عرضه به پیروان سرگشتة خود ندارند. تا جایی که فضای کنونی اندیشة غرب بهویژه پس از طغیان پساتجددگرایی علیه میراث تجدد، فضایی آکنده از تردید، نسبیت، عدمقطعیت، ابهام، دلزدگی، ناامیدی، حیرانی و پریشانحالی است و چشمانداز امیدآفرینی هم برای برونرفت از این وضعیتِ بنبست و نازایی فکری متصور نیست. در مجموع میتوان وضع کنونی جهان را نارضایتی عمومی بشریت ـحتی در جوامع غربیـ از شرایط ناعادلانة حاکم بر نظام جهانی و مطالبة مصرانة تغییر و رهاییبخشی دانست.
به موازات افول فرهنگ و اندیشة غربی، شاهد رشد تدریجی و قابلتوجه جریان بیداری و معنویتگرایی و اقبال دوباره به دین و دینداری در سراسر جهان بهویژه در جوامع غربی هستیم تا جاییکه توجه به نقش دین بار دیگر در محافل علمی و دانشگاهی سکولار غرب رونق گرفته است و صاحبنظران از «بازگشت دین از تبعید» سخن میگویند و دهههای آینده را دوران «پساسکولاریسم» نام مینهند. در میان ادیان الهی «اسلام» به عنوان تنها دینِ مصون از تحریف، برخوردار از مبانی متقن و عقلانی و دارای نظریة جامع و منسجم در ابعاد مختلف بهمنظور تدبیر تمامی وجوه حیات بشری، از بالاترین ظرفیت برای عرضة خود در قامت الگوی جایگزینِ الگوی مسلط غربی برخوردار است. این دین آسمانیِ زنده و پویا با بیش از یک و نیم میلیارد پیرو که آمار سریعترین آهنگ رشد جمعیت پیروان را در سراسر جهان به خود اختصاص داده، به اذعان بسیاری از تحلیلگران غربی تنها اندیشهای است که میتواند جایگاه چیرة نظم، الگو و گفتمان مسلط غربی را به چالش بکشاند و لذا پادگفتمان و دگرِ هویتی غرب محسوب میشود. از همین رو، احساس نگرانی شدید
حاکمان نظام سلطه از رشد روزافزون اسلام و خطری که گسترش تفکر اسلامی برای سیطرة جهانی آنها ایجاد میکند، موجب شده است تا «از دو دهه پیش به این سو ـ یعنی تقریباً پس از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی ـ این دین بزرگ، در جایگاه دشمنی ترسناک نشانده شود.»(1)
هرچند که «تحریک احساس رعب و نفرت و بهرهگیری از آن، متأسفانه سابقهای طولانی در تاریخ سیاسی غرب دارد» و دولتهای غربی همواره برای حفظ انسجام هویتی خود و یا توجیه سیاستهای جنگافروزانه و فرافکنی مشکلات داخلیشان اقدام به دگرسازی و دشمنتراشی کردهاند و «تحقیر و ایجاد نفرت و ترس موهوم از دیگری، زمینة مشترک تمام آن سودجوییهای ستمگرانه بوده است»، لکن «سیاست قدیمی هراسافکنی و نفرتپراکنی، اینبار با شدتی بیسابقه، اسلام و مسلمانان را هدف گرفته است» و «ساختار قدرت در جهان امروز مایل است تفکر اسلامی در حاشیه و انفعال قرار گیرد.» البته فهم دلیل دشمنیِ کینهتوزانة غرب با اسلام چندان دشوار نیست و مروری گذرا بر آموزههای مترقی اسلامی در عرصههای مختلف حیات بشری کافیست تا آشکارا نشان دهد که «چه معانی و ارزشهایی در اسلام، مزاحم برنامة قدرتهای بزرگ است و چه منافعی در سایة تصویرسازی غلط از اسلام تأمین میگردد.»
معالأسف ظهور و رشد جریان منحرف سلفی ـ تکفیری در قلمرو کشورهای اسلامی طی سالهای گذشته با حمایت دول سلطهگر غربی، زمینهی رابطة کاذبی میان مسلمانان با مفاهیمی چون تروریسم، بنیادگرایی، افراطیگری، خشونت و خرابکاری را برقرار ساخت. لذا طراحی گستردهای با همکاری اندیشمندان، سیاستمداران، اصحاب رسانه و سینماگران آمریکایی صورت گرفت تا در قالب پروژة اسلامستیزی و اسلامهراسی، بذر ترس و نفرت از مسلمانان در سراسر دنیا پراکنده شود و دولتمردان
1) . تمامی جملاتِ قرارگرفته داخل گیومه در این مقدمه، نقلقول مستقیم از نامۀ رهبر معظم انقلاب اسلامی به عموم جوانان در اروپا و آمریکای شمالی، مورخ 1/11/1393 است.
غربی «ریاکارانه، تروریستهای تحت استخدام خود را به عنوان نمایندة اسلام معرفی کنند.»
بازوهای قدرتمند رسانهای غرب با کاربرد انواع تکنیکها و حربههای روزآمدِ فریب افکار و تسخیر ذهنها میکوشند «با چهرهپردازیهای موهن و سخیف، بین مخاطبان و واقعیت، سد عاطفی و احساسی ایجاد کنند و امکان داوری بیطرفانه را از آنان سلب نموده و آنان را در مرزهای ساختگی و ذهنی محصور سازند.» برخی از مهمترین اقدامات هدفمند شبکة رسانهای غرب در جنگ نرمِ تمامعیار با جهان اسلام عبارتند از: تصویرسازی کاذب و معرفی اسلام و مسلمین به عنوان مُروّجان خشونت در جهان و تهدیدی برای صلح و امنیت جهانی، ایجاد رابطة دروغینِ اینهمانی میان تروریستهای تکفیری نظیر داعش با نهاد اسلام و دولت اسلامی، ایجاد و دامن زدن به اختلافات قومی، نژادی و مذهبی میان مسلمانان بهویژه شکاف شیعه و سنی برای مشغول کردن مسلمانان به خود و تضعیف نیروی درونی آنها، و ترویج فرهنگ و سبک زندگی مادیگرایانه و لذتجویانة غربی در بستر جوامع اسلامی بهمنظور انحراف مسلمانان علیالخصوص جوانان از خط اصیل اسلام ناب.
اکنون باید پرسید رسالت دنیای اسلام در برهة حساس و سرنوشتساز کنونی ـ که میتواند نقطة عطف مهمی در تاریخ حیات بشر باشد ـ در مواجهه با نظام سلطة غرب و اقدامات اسلامستیزانة آن چیست؟ به نظر میرسد رهبران، علما، اندیشمندان، نخبگان و رسانههای جوامع اسلامی پس از درک عمیقِ وضعیت متحول جهانِ امروز و باور به نقش بدیلِ الگوی اسلامی در برابر الگوی ناکارآمد موجود، باید با استفاده از روشهای گوناگون، راهبرد شالودهشکنی و مشروعیتزدایی از نظام ظالمانه و ناعادلانة حاکم بر جهان و سپس طرح ایده و الگوی نظم جدید جهانی مبتنی بر عدالت را به عنوان الگوی احسن و تنها ملجأ رهاییبخش
نامة رهبر معظم انقلاب اسلامی ـ که در بهمنماه 1393 خطاب به عموم جوانان در اروپا و آمریکای شمالی منتشر شد(1)ـ را بدون شک باید مصداق بارزی از اقدام آگاهانه و هوشمندانه برای شالودهشکنی نظام سلطة جهانی و طرح الگوی بدیل اسلامی قلمداد کرد. این اقدام بدیع و ابتکاری از جهات بسیاری قابل توجه بوده و حاوی نکات آموزندة فراوانی است که درک عمیق آنها میتواند در ترسیم مسیر حرکت آیندة جهان اسلام بهویژه علما، اندیشمندان، روشنفکران، مبلغین و رسانههای مسلمان فوقالعاده مؤثر و راهگشا باشد.
اولاً عنصر زمانشناسی در نامة رهبر انقلاب جایگاه والایی دارد. این نامه هنگامی نگاشته شد و انتشار یافت که فضاسازی تخریبی گستردهای علیه اسلام و مسلمانان توسط دولتهای غربی با ابزارهای تبلیغاتی و رسانهایِ در اختیارشان به بهانة حوادث تروریستی فرانسه یا کشتارهای وحشیانة گروه داعش در غرب آسیا در جریان بود. بیشک در چنین جَو سنگینی، واکنش فعالانة رهبر دینی و سیاسی جمهوری اسلامی ایران که تصویری کاملاً متفاوت با تصویر بازنمایی شده از اسلام در رسانههای غربی ارائه میکرد، بسیار قابل توجه بود و روایت تحریفشده دربارة اسلام را به چالش میکشید. محتوای نامه آشکارا نشان میداد که با اشراف کامل بر وضعیت متحول جهان در آستانة پیچ تاریخی و به قصد گشایش عرصهای جدید برای کنشگری فعالانه در برابر تحرکات دشمنان نگاشته شده است.
ثانیاً رهبر انقلاب اسلامی به جای مقامات سیاسی کشورهای غربی عموم جوانان ساکن در قلمرو جهان غرب را مخاطب قرار میداد. ایشان در متن نامه، نقش آیندهساز جوانان و زنده بودن حس حقیقتجویی در
1) . البته دومین نامه معظمله نیز در آذر 1394 در استمرار ایفای این رسالت بزرگ، حاوی مباحث و نکات مهمی است که در این اثر بدان پرداخته نشده است.
نهاد آنان و نیز عدم پایبندی دولتمردان غربی به صداقت و درستی در سیاستورزی را دلیل انتخاب جوانان اروپا و آمریکا به عنوان مخاطب کلام خویش دانستهاند.
این نامه با استفاده از بیانی ملایم، شیوا، غیررسمی، دوستانه و غیرتحکمآمیز، آغازگر نهضت پرسشگری است و از مخاطبان خود میخواهد در فضایی آزاد و به دور از فشار و تعصب و بیآنکه اجباری برای پذیرش سخنان نویسنده و دیدگاههای وی داشته باشند، تنها به چند سؤال اساسی بیاندیشند: «از شما میخواهم از روشنفکران خود بپرسید چرا وجدان عمومی در غرب باید همیشه با تأخیری چند ده ساله و گاهی چند صد ساله بیدار و آگاه شود؟ چرا بازنگری در وجدان جمعی، باید معطوف به گذشتههای دور باشد نه مسائل روز؟ چرا در موضوع مهمی همچون شیوة برخورد با فرهنگ و اندیشة اسلامی، از شکلگیری آگاهی عمومی جلوگیری میشود؟... خواسته اوّل من این است که دربارة انگیزههای این سیاهنمایی گسترده علیه اسلام پرسش و کاوش کنید. خواسته دوم من این است که در واکنش به سیل پیشداوریها و تبلیغات منفی، سعی کنید شناختی مستقیم و بیواسطه از این دین به دست آورید. منطق سلیم اقتضاء میکند که لااقل بدانید آنچه شما را از آن میگریزانند و میترسانند، چیست و چه ماهیتی دارد. من اصرار نمیکنم که برداشت من یا هر تلقی دیگری از اسلام را بپذیرید بلکه میگویم اجازه ندهید این واقعیت پویا و اثرگذار در دنیای امروز، با اغراض و اهداف آلوده به شما شناسانده شود.»
ثالثاً انتشار نامه ابتدا در فضای مجازی و از طریق شبکههای اجتماعی صورت گرفت. با توجه به نفوذ عمیقی که این رسانهها و ابزارهای نوین ارتباطی در عصر کنونی دارند، این اقدام بدیع نشان داد میتوان به جای منفعل شدن در برابر هجوم عظیم دستگاه تبلیغاتی غرب، با اتخاذ موضع فعال از همان ابزارها برای تبیین حقایق و به دست گرفتن ابتکار عمل در
عرصهای که ظاهراً متعلق به حریف است استفاده کرد.
رابعاً محتوای نامه علیرغم حجم کم آن شامل موضوعات مهم و درخور توجهی هم دربارة غرب (مانند غربشناسی انتقادی، سیاست دیگرسازی و دیگرهراسی ابرقدرتها، نحوة شکلگیری وجدان و آگاهی عمومی در غرب و نقش رسانهها در هدایت هدفمند افکار عمومی از طریق تصویرسازیهای غلط) و هم دربارة اسلام (مانند دعوت به کسب برداشت و تصویر صحیحی از اسلام یا دعوت به مطالعة اسلام با رجوع به منابع اصیل آن یعنی قرآن و سنت) است. این موضوعات میتواند روزنة تازهای به مسئلة نسبت اسلام و غرب از منظری متفاوت فراروی نخبگان و اندیشمندان بگشاید و در راستای رفع بسیاری از چالشهای موجود مثمر ثمر باشد.
نامة رهبر معظم انقلاب در حقیقت آغاز یک مسیر است. مسیر کنش ارتباطی و بیدارگر که طی آن مردمان آزادمنش و ژرفاندیش جامعة جهانی بهویژه جوانان در جایگاهی برابر و در فضایی مبتنی بر منطق و استدلال و رها از القائات گفتمان نظام سلطه و مناسبات قدرت، به بحث و گفتگو و هماندیشی سازنده برای نیل به حقیقت برای یافتن راهکارهایی جهت رفع مشکلات جوامع بشری بپردازند. ایشان خطاب به جوانان غربی اظهار میدارد: «این چالش از پیش طراحی شده بین اسلام و شما جوانان، اگر چه ناگوار است اما میتواند پرسشهای جدیدی را در ذهن کنجکاو و جستجوگر شما ایجاد کند. تلاش در جهت یافتن پاسخ این پرسشها، فرصت مغتنمی را برای کشف حقیقتهای نو پیش روی شما قرار میدهد. بنابراین، این فرصت را برای فهم صحیح و درک بدون پیشداوری از اسلام از دست ندهید تا شاید به یمن مسئولیتپذیری شما در قبال حقیقت، آیندگان این برهه از تاریخ تعامل غرب با اسلام را با آزردگی کمتر و وجدانی آسودهتر به نگارش درآورند.»
کتاب پیشرو مجموعه مقالات علمی به قلم اساتید و پژوهشگران برجستة عرصة علوم سیاسی و روابط بینالملل و علوم اسلامی است که در دو بخش به بررسی و تبیین نامة رهبر معظم انقلاب به جوانان اروپا و آمریکا و ارزیابی اثرات آن میپردازد. این مجموعه، حاصل طرحی است که پس از صدور نامه رهبر معظم انقلاب، معاونت پژوهش و آموزش موسسه پژوهشی فرهنگی انقلاب اسلامی با همفکری ستاد نشر و تبلیغ نامه معظمله آن را تدوین کرد و به اجرا نهاد. بدیهی است دیدگاه نویسندگان در همه موارد یکسان نیست و لزوماً این دیدگاهها، دیدگاه این معاونت نیست، هرچند مطالعه دقیق و تأمل در این دیدگاهها زمینه فهم عمیقتر مفاد نامه را فراهم میسازد.(1)از نویسندگان فرهیخته و ارزیابان ارجمند مقالات و سایر دوستانی که در شکلگیری این اثر نقش داشتهاند، بویژه از آقای دکتر روحالامین سعیدی مجری طرح و جناب آقای حسین شهسواری، ناظر طرح، تقدیر و تشکر میشود. امید است این اثر گام کوچکی باشد در مسیر نوینی که رهبر معظم انقلاب گشودهاند. والحمدلله رب العالمین.
معاونت پژوهش و آموزش
موسسه پژوهشی فرهنگی انقلاب اسلامی
1) . رایانامه برای ارسال نظرات و دیدگاهها: Amoozesh.pajooheshi@chmail.ir
بسم الله الرّحمن الرّحیم
به عموم جوانان در اروپا و امریکای شمالی
حوادث اخیر در فرانسه و وقایع مشابه در برخی دیگر از کشورهای غربی مرا متقاعد کرد که دربارهی آنها مستقیماً با شما سخن بگویم. من شما جوانان را مخاطب خود قرار میدهم؛ نه به این علّت که پدران و مادران شما را ندیده میانگارم، بلکه به این سبب که آیندهی ملّت و سرزمینتان را در دستان شما میبینم و نیز حسّ حقیقتجویی را در قلبهای شما زندهتر و هوشیارتر مییابم. همچنین در این نوشته به سیاستمداران و دولتمردان شما خطاب نمیکنم، چون معتقدم که آنان آگاهانه راه سیاست را از مسیر صداقت و درستی جدا کردهاند. سخن من با شما دربارهی اسلام است و بهطور خاص، دربارهی تصویر و چهرهای که از اسلام به شما ارائه میگردد. از دو دهه پیش به این سو ـ یعنی تقریباً پس از فروپاشی اتّحاد جماهیر شوروی ـ تلاشهای زیادی صورت گرفته است تا این دین بزرگ، در جایگاه دشمنی ترسناک نشانده شود. تحریک احساس رعب و نفرت و بهرهگیری از آن، متأسّفانه سابقهای طولانی در تاریخ سیاسی غرب دارد. من در اینجا نمیخواهم به «هراسهای» گوناگونی که تاکنون به ملّتهای غربی القاء شده است، بپردازم. شما خود با مروری کوتاه بر مطالعات انتقادی اخیر پیرامون تاریخ، میبینید که در تاریخنگاریهای
جدید، رفتارهای غیر صادقانه و مزوّرانهی دولتهای غربی با دیگر ملّتها و فرهنگهای جهان نکوهش شده است. تاریخ اروپا و امریکا از بردهداری شرمسار است، از دورهی استعمار سرافکنده است، از ستم بر رنگینپوستان و غیر مسیحیان خجل است؛ محقّقین و مورّخین شما از خونریزیهایی که به نام مذهب بین کاتولیک و پروتستان و یا به اسم ملیّت و قومیّت در جنگهای اوّل و دوّم جهانی صورت گرفته، عمیقاً ابراز سرافکندگی میکنند.
این بهخودیخود جای تحسین دارد و هدف من نیز از بازگوکردن بخشی از این فهرست بلند، سرزنش تاریخ نیست، بلکه از شما میخواهم از روشنفکران خود بپرسید چرا وجدان عمومی در غرب باید همیشه با تأخیری چند ده ساله و گاهی چند صد ساله بیدار و آگاه شود؟ چرا بازنگری در وجدان جمعی، باید معطوف به گذشتههای دور باشد نه مسائل روز؟ چرا در موضوع مهمّی همچون شیوهی برخورد با فرهنگ و اندیشهی اسلامی، از شکلگیری آگاهی عمومی جلوگیری میشود؟
شما بخوبی میدانید که تحقیر و ایجاد نفرت و ترس موهوم از «دیگری»، زمینهی مشترک تمام آن سودجوییهای ستمگرانه بوده است. اکنون من میخواهم از خود بپرسید که چرا سیاست قدیمی هراسافکنی و نفرتپراکنی، اینبار با شدّتی بیسابقه، اسلام و مسلمانان را هدف گرفته است؟ چرا ساختار قدرت در جهان امروز مایل است تفکر اسلامی در حاشیه و انفعال قرار گیرد؟ مگر چه معانی و ارزشهایی در اسلام، مزاحم برنامهی قدرتهای بزرگ است و چه منافعی در سایهی تصویرسازی غلط از اسلام، تأمین میگردد؟ پس خواستهی اوّل من این است که دربارهی انگیزههای این سیاهنمایی گسترده علیه اسلام پرسش و کاوش کنید.
خواستهی دوم من این است که در واکنش به سیل پیشداوریها و تبلیغات منفی، سعی کنید شناختی مستقیم و بیواسطه از این دین به دست آورید. منطق سلیم اقتضاء میکند که لااقل بدانید آنچه شما را از آن
میگریزانند و میترسانند، چیست و چه ماهیّتی دارد. من اصرار نمیکنم که برداشت من یا هر تلقّی دیگری از اسلام را بپذیرید بلکه میگویم اجازه ندهید این واقعیّت پویا و اثرگذار در دنیای امروز، با اغراض و اهداف آلوده به شما شناسانده شود. اجازه ندهید ریاکارانه، تروریستهای تحت استخدام خود را به عنوان نمایندگان اسلام به شما معرفی کنند. اسلام را از طریق منابع اصیل و مآخذ دست اوّل آن بشناسید. با اسلام از طریق قرآن و زندگی پیامبر بزرگ آن (صلّیاللهعلیهوآلهوسلّم) آشنا شوید. من در اینجا مایلم بپرسم آیا تاکنون خود مستقیماً به قرآن مسلمانان مراجعه کردهاید؟ آیا تعالیم پیامبر اسلام (صلّیاللهعلیهوآلهوسلّم) و آموزههای انسانی و اخلاقی او را مطالعه کردهاید؟ آیا تاکنون به جز رسانهها، پیام اسلام را از منبع دیگری دریافت کردهاید؟ آیا هرگز از خود پرسیدهاید که همین اسلام، چگونه و بر مبنای چه ارزشهایی طیّ قرون متمادی، بزرگترین تمدّن علمی و فکری جهان را پرورش داد و برترین دانشمندان و متفکّران را تربیت کرد؟
من از شما میخواهم اجازه ندهید با چهرهپردازیهای موهن و سخیف، بین شما و واقعیّت، سدّ عاطفی و احساسی ایجاد کنند و امکان داوری بیطرفانه را از شما سلب کنند. امروز که ابزارهای ارتباطاتی، مرزهای جغرافیایی را شکسته است، اجازه ندهید شما را در مرزهای ساختگی و ذهنی محصور کنند. اگر چه هیچکس بهصورت فردی نمیتواند شکافهای ایجاد شده را پر کند، امّا هر یک از شما میتواند به قصد روشنگریِ خود و محیط پیرامونش، پلی از اندیشه و انصاف بر روی آن شکافها بسازد. این چالش از پیش طراحی شده بین اسلام و شما جوانان، اگر چه ناگوار است امّا میتواند پرسشهای جدیدی را در ذهن کنجکاو و جستجوگر شما ایجاد کند. تلاش در جهت یافتن پاسخ این پرسشها، فرصت مغتنمی را برای کشف حقیقتهای نو پیش روی شما قرار میدهد. بنابراین، این فرصت را برای فهم صحیح و درک بدون پیشداوری از اسلام از دست ندهید تا شاید
به یمن مسئولیّتپذیری شما در قبال حقیقت، آیندگان این برهه از تاریخ تعامل غرب با اسلام را با آزردگی کمتر و وجدانی آسودهتر به نگارش درآورند.
سیّدعلی خامنهای
1/11/1393
مقالات این بخش که غالباً با رویکرد سیاسی و روابط بینالمللی نگاشته شدهاند، خودِ نامة رهبر معظم انقلاب را در کانون توجه قرار دادهاند و میکوشند به جایگاه و نقش این نامه در بستر متحول نظام جهانی و در ارتباط با تحولات جریانساز دوران معاصر بنگرند.
مقالة «تحلیلی بر مضامین و محورهای عمدۀ نامه» نوشتة دکتر همایون همتی ضمن توجه به دلایل اهمیت نامة رهبر معظم انقلاب در فضای کنونی جهان غرب که شدیداً تحت تأثیر موج اسلامستیزی قرار دارد، این نامه را ابتکار مناسبی به منظور گشودن مسیری تازه برای ارتباط با ملتهای غربی و شناساندن اسلام راستین به آنان قلمداد میکند.
مقالة «جایگاه و پیامدهای نامه در نظام بینالملل معاصر» اثر دکتر رضا سیمبر میکوشد چرایی نگارش نامة رهبر معظم انقلاب را از منظر دیپلماسی فرهنگی و فطری و با استناد به پارادوکسهای فعلی نظام بینالملل تبیین نموده و آثار آن را مورد تحلیل و بررسی قرار دهد.(1)
1) . شایان ذکر است برخی دیگر از صاحبنظران معتقدند تمام انواع دیپلماسی (رسمی، عمومی، فرهنگی و...) با بهرهگیری از شیوههای مختلف به بهبود رابطۀ مردم دنیا با یک نظام سیاسی میپردازند. حال آنکه در این نامه، حضرت آیت الله العظمی خامنهای (مد ظله العالی) به عنوان یک متفکر و دغدغهمند اسلامی به نظام سیاسی ایران نمیپردازند بلکه از جایگاه یک مرجع و اندیشمند اسلامی، مخاطبان خود را به حقیقتجویی برمبنای فطرت و تعقل بهمنظور دستیابی به برداشت صحیح از حقیقت دین اسلام دعوت میکنند. لذا این اقدام ایشان را باید ورای دیپلماسی و در راستای سنت اولیای الهی در «دعوت به حقیقت ادیان الهی» دانست.
مقالة «پیامی با پیامد واسازی نظم بینالمللی موجود» تألیف دکتر سیدجلال دهقانی فیروزآبادی به نقش نامة رهبر معظم انقلاب در واسازی و مشروعیتزدایی از نظم غربمحورِ مستقر در نظام بینالملل از یک سو و طرح و تبیین غیرمستقیم ایدة نظم بدیل اسلامی از سوی دیگر میپردازد.
مقالة «رمزگشایی از پیشفرضهای فلسفی نامه» نگاشتة دکتر مظفر نامدار یک تحلیل جامعهشناسانه دربارة ساخت اجتماعی واقعیاتی مانند «اسلامهراسی» و راهبردهای متفاوت شناخت آن در غرب با الهام از نامة رهبر معظم انقلاب است.
مقالة «گفتمان بیداری وجدانهای خفته، درآمدی بر بیداری جهانی» به قلم دکتر سید احمد رهنمایی با طرح شش سؤال، فلسفة ارسال نامة رهبر معظم انقلاب را در راستای رسالت بیدارگری تبیین نموده و راهکارهایی برای چگونگی اشاعة این نامه ارائه کرده است.
مقالة «بررسی تحلیلی وجوه نامه از منظرهای مختلف» اثر دکتر احمد رهدار با نگاه به نامة رهبر معظم انقلاب از شش منظرِ تاریخی، روانشناسی، شرقشناسی، وضعیتشناسی، تصرفی و افقگشایی، درصدد است تا بخشی از بطون، الزامات، نتایج و پیامدهای آن را آشکار سازد.
مقالة «پیام امام خمینی به گورباچف و تحلیل مقایسهای آن با نامه» تألیف دکتر جهانگیر کرمی ضمن بررسی مبسوط نامة تاریخی امام خمینی به گورباچف، به مقایسة آن با نامة رهبر معظم انقلاب از جهاتی مانند محتوا، مخاطب و ابزار و روش ارسال پرداخته است.
و سرانجام مقالة «رویکرد فطری نامه علیه اسلامهراسی» به قلم دکتر ارسلان قربانی شیخنشین ضمن توجه به پارادوکسهای موجود در نظام بینالملل کنونی از جمله پارادوکس میان اخلاق و منافع ملی که در قالب طراحی پروژههایی مانند اسلامهراسی توسط آمریکا نمود مییابد، این ایده را مطرح میکند که رهبر معظم انقلاب اسلامی با درک این پارادوکسها،
فطرتجویی جوانان اروپا و آمریکا را به عنوان یکی از شیوههای مقابله با پروژة اسلامهراسی تشخیص داده و با اتخاذ روش فرهنگی تحقق آن را دنبال میکنند.
تحلیلی بر مضامین و محورهای عمدۀ نامه دکتر همایون همتی(1)
(Email: drhemati@yahoo.com)
چکیده
مقالة حاضر با توجه به محتوای نامة رهبر معظم انقلاب اسلامی به عموم جوانان در اروپا و آمریکای شمالی، نامهنگاری برای مخاطبان غربی خارج از چارچوبهای مرسوم دیپلماتیک را اقدامی هوشمندانه و ابتکاری میداند که با رعایت اصل زمانشناسی در روزگاری که جریان اسلامستیزی چهرة این دین آسمانی و پیامبر آن را در مغربزمین بسیار مخدوش کرده، صورت گرفته است. نگارنده معتقد است این نامه بر محور حقیقتجویی و صداقتطلبی قرار دارد و با دوری از رویکردهای فرقهگرایانه و متعصبانه، مخاطبان خود را به کسب شناختی مستقیم و بیواسطه از اسلام و آموزههای متعالی آن فرامیخواند.
به زعم نگارنده، رهبر معظم انقلاب اسلامی با جدا کردن مردم جوامع غربی بهویژه جوانان، متفکران و روشنفکران از سیاسیون فریبکار، بر امکان تعامل و مبادلة فرهنگی اسلام با جهان غرب صحه گذاشته و با ابتکار خود، فصل نوینی را در فرایند این تعامل گشوده است. یقیناً این اقدام میتواند الگوی درسآموزی برای روحانیون و مبلّغان دینیِ مسلمان باشد تا تولید متون و محتوای مناسب
1) . همایون همتی دارای مدرک فـوق دکترای الهیات تطبیقی از دانشگاه بیلهفلد آلمان، عضو هیأت علمی دانشکده روابط بینالملل وزارت امور خارجه است.
و روزآمد برای شناساندن اسلام به مخاطب غربی را به عنوان رسالت خطیر خود در نظر بگیرند. زیرا نمایاندن چهرة حقیقی اسلام در چارچوب نهضت آگاهیبخشی و بیدارسازی، مؤثرترین راه مقابله با موج عظیم تهاجم و تخریب تفکر اسلامی است که همچنان با قدرت در بستر جوامع غربی جریان دارد.
کلیدواژگان: افراطیگری، اسلامهراسی، اصل دعوت، تعامل فرهنگی، حقیقتجویی، شناخت بیواسطه، آگاهیبخشی و بیدارسازی.
مقدمه
نامۀ درسآموز و راهگشای رهبری با توجه به جایگاه و موقعیت نویسنده و نیز مخاطبان آن یک رویداد تاریخی مهم و کاملاً بیسابقه است. این نامه با توجه به مضمون آن نیز اقدامی بیبدیل، هوشمندانه و ابتکاری است. این نامه در شرایط خاصی نگاشته شده که از یک سو گروههای افراطی به نام اسلام چهرۀ زشت و خشنی از این دین ارائه میدهند و از سوی دیگر در جوامع غربی به عمد به «اسلامهراسی» دامن میزنند(1)و در سطحی وسیع به زشتانگاری و تمسخر مقدسات اسلام و تحقیر مسلمین میپردازند. نامه با لحنی ملایم و آرام به دور از هیجانزدگی و احساسات و کاملاً مؤدبانه با متانتی کمنظیر و عالمانه و با بهکارگیری سنجیدة واژگانی رسا و نجیب و بدون هیچ تحقیر، تحکّم، تحمیل، زیادهگویی، الفاظ تند و احساساتی یا مقایسههای برتریجویانه و انحصارطلبانه نگاشته شده است. این نامه دعوتی است عالمانه و متواضعانه از سر خیراندیشی و دلسوزی و در عین حال عزتمندانه و به دور از دریوزگی، مرعوبیت، سیاستزدگی و شعارسرایی.
در نامة رهبری عملکرد دولتهای غربی با صراحت و شجاعانه به
1) . و این غیر از جریان گستردۀ «شیعههراسی» و «ایرانهراسی» است که در نامه به آن پرداخته نشده و نامه صرفاً حول محور اسلام است نه مباحث فرقهای، لذا این نامه صبغۀ شدید «تقریبی» دارد و اهتمام آن معرفی اصل اسلام، قرآن و پیامبر است که محور و مبنای وحدت مسلمانان بوده و هست و این نشان از هوشمندی سرشار رهبری دارد.
چالش و توبیخ کشیده میشود و با صلابت و عالمانه محکوم میشود. در مقابل بر غریزۀ حقیقتجویی و صداقتطلبی جوانان تأکید میشود. این لحن سخن گفتن ذاتاً همدلی میآورد. در نامه به صراحت گفته میشود که گوهر سخن و محتوای اصلی آن دربارة اسلام و شناخت درست اسلام است نه تبلیغات دینی مصطلح و متعارف، نه مناظره، نه بحثهای سیاسی روز، امتیازگیری و باجخواهی یا گشودن بنبستهای سیاسی و به اصطلاح معامله کردن. برای همین جوانان به عنوان مخاطب انتخاب شدهاند نه دولتمردان و سیاستمداران غربی و نه حتی رهبران دینی و عالمان دینی یا دیگر اقشار جامعه.
البته جوانان شامل قشرهای تحصیلکرده، نخبگان، روشنفکران، فرهیختگان، اهل قلم و فرزانگان هم میشوند. لذا این نامه کاملاً یک اقدام عالمانه و فرهنگی است. کسانی بیهوده میکوشند تا آن را به مسائل سیاسی روز و موضوعاتی مثل مذاکرات 1+5 یا بحران روسیه و اوکراین، اتحادیة اروپا، مشکلات منطقه و مسائل غرب آسیا یا جهان مربوط سازند. اگر چنان بود، ارسال آن از طریق سفارتخانهها یا از طریق مقامات سیاسی صورت میگرفت و مخاطبان نامه و نیز مضمون آن به طور قطع متفاوت میبود. لحن نامه، نحوۀ ارسال آن، مخاطبان آن، تأکیدهای مکرر نامه و محتوای کاملاً علمی و فکری آن، نشان میدهد که چنین نیست. هرچند نامه به خودی خود ممکن است با توجه به جایگاه حساس و رفیع نویسندۀ آن بعضی پیامدهای سیاسی را نیز در پی داشته باشد اما هدف نامه دستیابی به حل هیچ مشکل خاص سیاسی یا بحران منطقهای نبوده است بلکه گوهر و پیام اصلی آن معرفی اسلام و زدودن پیشداوریها و کژفهمیها است.
محتوای نامه هیچگونه طنین و صبغۀ فرقهای شیعه و سنی ندارد بلکه فقط دعوت به اسلام است و نباید دستمایۀ اختلافات فرقهای شود. اتفاقاً این از نقاط قوت نامه است که دریغا برخی کوتهفکران و قاصرفهمان در داخل و خارج به آن توجه نکردهاند و عتابآلوده زبان به طعن گشودهاند
که چرا رهبر انقلاب در کسوت یک عالم شیعی در این نامه ظاهر نشده است. نامة رهبری یک پیام جنبی هم دارد و آن اینکه با غرب میتوان گفت و گو کرد و تعامل و مبادلة فرهنگی داشت؛ غرب فقط یک مشت سیاستمدار فاسد سلطهگر نیست بلکه جوانان اندیشمند حقیقتجو نیز دارد که با آنها میتوان وارد گفت و گو شد. نباید غرب را تنها در چند دولتمرد فریبکار و سلطهجو خلاصه کرد. جوانان غربیِ منصف و حقطلب هم هستند و میتوان به آنها پیام داد و به شناخت حقیقت دعوتشان کرد. به همین دلیل این نامه فصل جدیدی در تعامل با غرب هم هست. تأکید رهبری بر صداقت و درستی و حس حقیقتجویی جوانان برای همة ما درسآموز است و روحانیون و مبلغان دینی باید درسها از آن بیاموزند که چرا باید به جوانان بها داد و چگونه باید با آنها به دور از زبان تحمیل و اجبار سخن گفت و فطرت پاک آنها را برانگیخت.
نگارش این نامه نشاندهندۀ ابتکار عمل، زمانشناسی، احساس مسئولیت، حقطلبی و اعتماد به نفس بالای رهبر معظم انقلاب است. اگر کسی به جهانبینی دینی و معارف الهی اطمینان کامل و کافی نداشته باشد، نمیتواند دیگران را با اطمینان و قاطعیت به آن دعوت کند و اساساً دعوت به یک «فکر»، یک «راه» و یک «برنامة زندگی» بدون ارزیابی و سنجیدن کافی همة جوانب امکانپذیر نیست. لحن حکیمانه، قاطع، سرشار از اعتماد و در عین حال دلسوزانه و راهگشای ایشان که خیراندشی از آن میبارد، جای کمترین تردیدی باقی نمیگذارد که ایشان اسلام، قرآن و پیامبر را طریق هدایت و نیل به سعادت و الگوی زندگی بشر میدانند و جوانان غربی را به شناخت مستقیم و بدون واسطة آن دعوت میکنند.
این «شناخت مستقیم و بیواسطه» باید درست معنا و فهمیده شود. مقصود این نیست که از هیچ ابزاری استفاده نشود. بالأخره از کتاب، فیلم
و اقلام فرهنگی میتوان در مطالعه و تحقیق بهره گرفت؛ بلکه مقصود کنارزدن واسطههای بشری مثل کشیشها، گروههای خاص، افکار رسمی کلیساها، رسانههای جمعی و دستگاههای تبلیغاتی در غرب است. باید با ذهن خالی از این القائات تعصبآمیز و خصمانه به سراغ مطالعة اسلام، پیامبر و قرآن رفت. زیرا اگر جوانان غربی به این واسطههای رایج فریبآلود و پرجاذبه توجه کنند، غالباً آنها را از حقیقت دور خواهند کرد (بنگرید به: ادوارد سعید، 1387). لذا جوانان به جای گوش دادن به بوقهای تبلیغاتی، خودشان باید به طور مستقیم مطالعه و تحقیق کنند تا حقیقت را بیابند. البته که برای چنین کاری به کتاب و منابع و کتابخانه و حتی برخی آموزشها نیاز دارند. ممکن است مثلاً قدری آشنایی با زبان عربی هم لازم باشد. اما ردّیههای معمول علیه اسلام و نوشتههای کشیشهای متعصب و اسلامشناسان یهودی و مغرض(1)که غالباً نگاهی خصمانه به اسلام دارند، آنان را از درک حقیقت اسلام دور خواهد کرد و حجاب و مانع فهم درست این دین و بنیانگذار آن خواهد شد.
جوانان غرب اگر در پی شناخت واقعیت اسلاماند، نباید به تصویر رعبآور و نفرتانگیزی که رسانههای غربی از اسلام و پیامبر ارائه میکنند توجه نمایند بلکه باید این واسطه را کنار بگذارند و خود به مطالعۀ منابع اصیل اسلامی و دست اول رو بیاورند. اسلامهراسی ـ یعنی ایجاد وحشت و نفرت نسبت به اسلام ـ امروز یک جریان گستردة تخریبی در جوامع غربی است که با ایجاد هراس و نفرتپراکنی علیه مسلمین نمیگذارد کسی
به سراغ مطالعۀ اسلام برود و این دین را به شکلی مشوّه و تحریف شده
1) . از اسلامشناسان اروپایی مثل گلدزیهر، لامنس، مایکل لکر، مایکل کوک، پاتریشیا کرون، آرتور جفری تا ژورنالیستهایی مثل رابرت اسپنسر و جریان «بی خدایی جدید» که داوکینز، سم هریس، کریستوفر هیچنز و دنیل دنت سردمداران آن هستند و صدها متفکر و فیلسوف به اصطلاح دینپژوه در غرب ردّیههای فراوانی علیه خدا و اسلام دارند که در فضای فکری، دانشگاهی و مطبوعاتی جوامع غربی تأثیرگذارند.
معرفی میکند که موجب تنفر میشود. مطالعۀ مستقیم و بیواسطه یعنی کنار نهادن این موانع (بنگرید به: بابی سعید، 1390).
غربیان با گستاخی، گذشتۀ شرمآور خود را از یاد بردهاند و سعی در پاک کردن اذهان ملتها دارند تا دورۀ ننگین استعمار و نیز کارهای شنیعی مثل بردهداری و تجارت انسان و تبعیضنژادی علیه سیاهپوستان را به فراموشی بسپارند. رهبر معظم انقلاب هوشمندانه در این نامه جوانان غربی را به اینگونه عملکردهای فریبکارانه، غیرانسانی و ناموجّه دولتمردانشان متوجه میسازد که با اقلیتهای مهاجر و نیز پیروان دیگر ادیان چگونه رفتار کردهاند. چه خونریزیها، کودتاها، سرکوب انقلابها، ترور آزادیخواهان، سرکوب خیزشهای مردمی و قیام ملتها و هزار نوع تقلب و دروغ و زورگویی و سلطهگری که توسط دُوَل غربی صورت نگرفته است و نسل جوان غربی نباید از اینها بیخبر بماند (بنگرید به: فانون، 1356)
دولتمردان غربی فرقههای منحرف را حمایت میکنند، سازمانهای تروریستی ایجاد میکنند، رسماً از تروریستها حمایت مالی و سیاسی میکنند، آنها را آموزش میدهند و بعد کشورهای مستقل را به تروریسم متهم میکنند، هر صدای مخالفی را خفه میکنند، زندانهای مخوف ایجاد میکنند و رسماً انسانها را به بند میکشند و وحشیانهترین شکنجهها را اعمال میکنند، گوانتانامو و ابوغریب به وجود میآورند که موجب ننگ بشریت است، دولتهای مستقل را با کودتا سرنگون میکنند، دنبال براندازی حکومتهای مردمی هستند و از اعلام آن هم ابا ندارند. نسل جوان غربی باید این حقایق را بداند و به خاطر بسپارد و فریب شعارهای جذاب و به ظاهر مترقی سیاستمداران منحط را نخورد (بنگرید به: چامسکی، 1385 و 1387 و ادوارد سعید، 1386).
بخشی از نامة رهبر معظم انقلاب به همین فرایند «آگاهیبخشی» و «بیدارسازی» مربوط میشود. این فهرست بلند جنایات و سوابق ستم و سلطهگری دولتهای غربی باید همواره فرادید نسل جوان غربی باشد. حقایقی که موجب خجلت و سرافکندگی است و قلب هر انسان آزاده و حقطلب و منصفی را میفشارد. لذا رهبر انقلاب روشنفکران را به بیدارسازی جامعه و بازنگری در وجدان جمعی و انجام رسالت خطیر خویش متوجه میسازد. تکیه بر قشر روشنفکر و نقش روشنفکران نیز خود حاکی از آگاهی و هوشمندی سرشار رهبری است. برخلاف کسانی که روشنفکران را کلاً خائن میشمارند یا از رسالت و تأثیر آنها بیخبرند، رهبری به درستی در این نامه بر جایگاه و وظیفة خطیر این قشر تأثیرگذار تأکید میکنند زیرا به خوبی میدانند که در جوامع غربی هنوز هم به این قشر توجه دارند و از آنها تأثیر میپذیرند. روشنفکران امکانات وسیعی برای تصویرسازی، انتقال فرهنگی، جریانسازی و ایجاد موج در اختیار دارند و نباید از این قدرت و نفوذ آنها به خصوص در جوامع غربی غفلت کرد (بنگرید به: ادوارد سعید، 1391 و بروجردی، 1377).
رهبر معظم انقلاب در نامه به عموم جوانان در اروپا و آمریکای شمالی به درستی بر سنت اسلامستیزی در کشورهای غربی تأکید میکنند. هنوز ردّیههایی که در قرون وسطی علیه اسلام نوشته شده است، در کتابخانههای غرب موجود است و به طور مکرر بازنشر میشود. تصویر زشت، غلط و نفرتآمیزی که غربیان از پیامبر اسلام ـ به عنوان مردی هوسران، بیمار مصروع، شعبدهباز و جنگیر، شیطانصفت، راهزن کاروانها، شیّاد و تروریست، همجنسباز، گرفتار ارواح شیطانی، خودبزرگبین، جاهطلب و متجاوز به عنف ـ ارائه کردهاند، هنوز در کتابهایشان تکرار میشود. این غیر از ساخت و تولید فیلم، پویانمایی،
کاریکاتورهای وهنآمیز، مقاله، مصاحبه، برنامههای متعدد در شبکههای تلویزیونی و ماهوارهای و ردّیهنویسیهای گستردۀ دستگاههای رسمی آنها علیه اسلام و پیامبر و قرآن است. منابع و مدارکِ همة این تهمتها موجود است و به هیچ روی قابل انکار نیست.
این سخنان ابداً توهم، شایعه و افترا نیست. همه مستند و مستدل است و شواهد و مدارک آن قابل ارائه است. ردّیههای توهینآمیز و تهمتهای شنیع مارتین لوتر، مصلح پروتستان موجود است که با بیشرمی و بیادبی پیامبر را شیاد و جادوگر مینامد (Francisco, 2007). هنوز در کتابهایی که به اصطلاح زندگینامه یا بیوگرافی پیامبر اسلام(ص) است، غربیان این تهمتها را دائماً تکرار میکنند که او شخصی دیوانه بوده و چندین بار قصد خودکشی داشته است، با زنان روابط نامشروع برقرار میکرده و شخصی خیالزده و متوهم بوده که هدف برپایی یک امپراتوری بزرگ را در سر داشته است. تهمتهای کشیشیان مغرض هنوز در آثار کسانی مثل داوکینز، سم هریس، رابرت اسپنسر، نورمن گیسلر (Geisler, 2003) و ابنورّاق تکرار میشود.(1)
هنوز در اسناد رسمی واتیکان اسلام به عنوان یک دین اصیل مورد تأیید قرار نگرفته است و حضرت محمد(ص) را به عنوان پیامبر قبول ندارند و با این عنوان از او نام نمیبرند که این مسئله مورد اعتراض شدید الهیدان بزرگ و معروفی مثل پروفسور هانس کونگ قرار گرفته است. او در نوشتههایش در باب گفتگوی ادیان به مسیحیان و بهخصوص دستگاه واتیکان هشدار میدهد تا زمانی که اسلام را به عنوان یک دین، نه یک آیین اخلاقی (چنانکه در اسناد واتیکان آمده است) به صراحت نپذیرند و نام نبرند و به پیامبری محمد (ص) اعتراف نکنند (نه چنانکه در اسناد واتیکان آمده به عنوان یک شخص اخلاقی و مربی اخلاق از او نام ببرند)،
1) . برای نمونه این کتابها را میتوان نام برد: حقیقت دربارۀ محمد اثر رابرت اسپنسر و خدا بزرگ نیست اثر کریستوفر هیچنز.
تلاش برای گفتگو با دین اسلام و مسلمانان بیهوده است و مبنای صحیحی ندارد و مسلمانان تناقض و فریبکاری شما را میفهمند. هنوز الهیدانهای بزرگ مثل کنث کراگ، دیوید کر و مونتگمری وات، پیامبر اکرم(ص) را به عنوان یک «مُبلغ مسیحیت» و ادامهدهندة راه عیسی معرفی میکنند نه آورندۀ یک دین مستقل و خاتم پیامبران الهی (Kung, 2007).
این مطالب در کتابهای آکادمیک و منابع دست اول غربیان آمده است و در دانشگاههای غرب به جوانان غربی آموزش داده میشود.(1)برای نمونه در کتاب Answering Islam که خلاصهای از آن به فارسی ترجمه شده و در سایتهای ضد انقلاب در اختیار کاربران قرار گرفته است، نورمن گیسلر که یکی از الهیدانهای مسیحی معاصر است، مطالبی سراپا دروغ توأم با جعل و تزویر علیه اسلام و قرآن و پیامبر ارائه میدهد. ترجمۀ فارسی این کتاب هفتهای چند شب در بعضی شبکههای فارسیزبان خارج از کشور به جوانها آموزش داده میشود. امروز در غرب کتابهایی نوشته میشود که در آنها حتی به انکار هویت تاریخی پیامبر اسلام (ص) میپردازند. بحثی که چند قرن در مسیحیت در مورد وثاقت هویت تاریخی عیسی مسیح (ع) جریان داشت و تحت نام «عیسای تاریخی(2)» مطرح میشد، اکنون به پیامبر اسلام فرافکنی شده است و هویت تاریخی محمد (ص)(3)نیز با روشهای نقد تاریخی و نقد متون مورد تردید و تشکیک واقع شده است و کتابهایی به این نام در غرب منتشر میشوند. جوان غربی زیر این بمباران تبلیغاتی گسترده و مخرّب قرار دارد (Ibn Warraq, 2000). این مواردی که به عنوان نمونه ذکر شد، تنها مشتی است از خروار و اندکی از بسیار.
صدها شبهه و اشکال فریبکارانه و تزویرآلود علیه اعتقادات اسلامی، احکام فقهی اسلامی، عملکرد روحانیون، جمهوری اسلامی، امام بزرگوار(ره)، مذهب شیعه و تاریخ اسلام و سیرۀ پیامبر در کتابها، رسانهها، شبکههای ماهوارهای، مقالهها و مصاحبههای غربیان موجود است و رهبری معظم در نامه از جوانان غربی میخواهد این واسطهها را حذف کنند و خود به طور مستقیم از منابع اصیل اسلامی به مطالعۀ این دین بپردازند.
سخنرانی جنجالی پاپ مستعفی بندیکت شانزدهم در دانشگاه رگنسبورگ آلمان علیه پیامبر اسلام(ص) تنها یک نمونه بود که خشم مسلمانان را برانگیخت(1)و با موضعگیری مدبّرانه رهبر معظم انقلاب و برخورد منطقی و عالمانه، شرّ آن فتنه دفع شد ولی باید به این دشمنان پاسخ علمی داد و انصافاً چقدر به این اشکالها در رادیو تلویزیون، رسانهها و مطبوعات ما پرداخته شد؟ در حوزههای علمیة ما چقدر نشست، همایش و میزگرد دربارۀ این شبهات برگزار شده است؟ به تعبیری که رهبر معظم انقلاب در نامه آورده است، «سیل پیشداوریها و تبلیغات منفی» در غرب وجود دارد و جوان بیپناه غربی در برابر این هجوم گسترده چه میتواند بکند و ما چه کردهایم؟ پس از صدور این نامة تاریخی و افتخارآمیز و آگاهیبخش بهراستی عملکرد ما چه بوده است و آیا کارنامة قابل دفاعی در این مورد داریم؟ یا همچنان مسئولیت کار را به گردن یکدیگر میاندازیم و هیچکس خود را متولی این کار به حساب نمیآورد. این نامه با ایمان ما سر و کار دارد. یک بخشنامه یا دستور اداری نیست. بخشی از ایمان ماست. سخن رهبری در نامه که خطاب به جوانان غرب فرمودهاند: «شما در قبال
1) . بندیکت بعدها در نسخۀ نهایی و ویرایششدۀ سخنرانیاش تعلیقاتی به آن افزود و به طور تلویحی از مسلمانها دلجویی کرد. این سخنرانی او همراه با حواشی و توضیحات دو تن از الهیدانها و پروفسورهای معروف مسیحی، کاردینال لیمان و تئودور خوری تحتعنوان "Glaube und Vernunft" (رابطۀ ایمان و عقل) به زبان آلمانی منتشر شد.
حقیقت مسئولیت دارید»، در واقع خطاب به ما هم هست. ما هم در قبال حقیقت مسئولیت داریم. خواستة صریح ایشان معرفی اسلام از طریق منابع اصیل و مآخذ دست اول و آشنا شدن با قرآن و زندگی پیامبر است.
باید به جدّ در زمینة معرفی اسلام به نگارش و تدوین متون مناسب اقدام کنیم و در حجمی گسترده در مورد تاریخ اسلام و سیرۀ پیامبر و قرآنپژوهی، نهضتی عظیم به وجود آید و البته آثاری که تولید خواهد شد همه باید ناظر به پاسخگویی به شبهات گذشته و حال و متون موجود در غرب باشد که جوان غربیِ اهل مطالعه، همواره با آنها روبهرو و مواجه است. بالاخره این سمّ و زهر، پادزهر میخواهد و باید اذهان جوانان اروپایی را در این زمینه سمزدایی کرد بدون اینکه در ورطة انفعال و کارهای عکسالعملی مرسوم بیفتیم.
متأسفانه اکثر کتابهای موجود به زبانهای اروپایی، متناسب با فضای فکری و نیازهای جوانان جوامع غربی نیست و غالباً کسانی آنها را نوشتهاند که غرب را از نزدیک ندیدهاند و تجربة تحصیل یا زیستن در آن جوامع را ندارند. نمیتوان در گوشة خانه و شهر خود نشست و برای جوانان غربی نسخه نوشت یا دربارة غرب کتاب تألیف کرد. نیاز به نگاه میدانی، مشاهدۀ مستقیم و به قول پدیدهشناسان «تجربة زیسته»(1)است. کسانی که زبانهای
خارجی را نمیدانند و با حجم ادبیات و آثار اسلامشناسان غربی، مسیحیان، یهودیان و نویسندگان گذشته و حال در غرب آشنایی کافی ندارند، نمیتوانند در این عرصه وارد شوند و آثاری مفید و تأثیرگذار تولید کنند و گروههایی مرکب از دانشگاهیان و حوزویان باید عهدهدار این رسالت عظیم شوند.
1) . lived experience
معرفی علمی و گستردة آثار تمدن اسلامی که به تعبیر رهبری «بزرگترین تمدن علمی و فکری جهان» بوده، کار دیگری است که باید با سرعت و گستردگی اما به شیوهای پخته و عالمانه انجام گیرد. معرفی آموزههای انسانی و اخلاقی پیامبر(ص) و جلوههای بارز این آموزه در سیرۀ پیامبر و زندگی عملی آن بزرگوار، کار دیگری است که نیاز به تولید جدید و خلاقیت دارد (هابسون، 1389). هم باید به ردّیههای علیه اسلام پاسخ گفت و هم به تولید جدید دربارة محورهای عمده و محتوای اصلی نامة رهبری پرداخت. جنایتهای دولتهای غربی ـ بهخصوص آنچه در دو جنگ جهانی اول و دوم گذشت و کارهای شرمآوری که در دورة استعمار صورت گرفت ـ باید به شکل مستند و آماری و با ارجاع به منابع علمی معتبر برای جوانان غربی توضیح داده شود. در این زمینه باید از هنرمندان مسلمان و متعهد بهره گرفت تا وقایع را هنرمندانه و جذاب به تصویر بکشند (بنگرید به: آلبر ممی، 1351).
جریان تبعیضنژادی و بردهداری و فروش و تجارت انسان در غرب باید با آمار و فیلم و به شکل ملموس و مستند برای جوانان غربی آمادهسازی شده و در اختیار آنان قرار گیرد. باید جزوههایی در محکومیت صریح تروریسم و تعارض ماهوی آن با دین انسانی و عقلانی اسلام و محکومیت صریح جریانهای تروریستی در جهان با ذکر دیدگاههای علمای برجستة اسلام و شخصیتهای بانفوذ و معتبر تهیه گردد تا خط ما از تروریسم به شکل قاطع جدا گشته و به جهان معرفی شود و راه برای تبلیغات منفی علیه اسلام مسدود گردد.
باید عملکرد سیاه و ننگین دولتهای غربی در کشورهای جهان سوم، کشورهای اسلامی، آفریقایی و آسیایی به طور عریان و بیپرده و با صراحت بازگویی شود تا جوانان غربی بدانند و از یاد نبرند که همین غربیهای فریبکار و مدعی حقوق بشر با پاتریس لومومبا و حکومت قانونی سالوادور آلنده چه کردند و در الجزایر، لیبی، افغانستان، عراق،
لبنان، هند و حتی آمریکای لاتین دست به چه جنایاتی زدند، در جنگ ویتنام چه گذشت، بمباران اتمی ژاپن چگونه چند صدهزار انسان را به کام مرگ فرو برد، در قارة آفریقا و آسیا چه انقلابیون بزرگی را زیر شکنجههای وحشیانه کشتند، چه صداهای حقیقتگو و آزادیخواهی را در گلو خفه کردند، زبان منتقدان را بریدند و با زور پول و تبلیغات حقایق را وارونه جلوه دادند.
این البته رسالت عظیم و سنگینی است اما با پایمردی و بردباری و پشتکار و روحیة همدلی و همکاری میتوان آن را با موفقیت به انجام رسانید. هرگونه کوتاهی و قصور در این زمینه، جرمی نابخشودنی است و باید فردا در پیشگاه تاریخ پاسخگو باشیم و اگر قصور بورزیم، در روز رستخیز در پیشگاه الهی همگی مسئول خواهیم بود.
نتیجه در مجموع باید گفت نامة رهبر معظم انقلاب نوعی ایجاد دیالوگ و گفت و گو با جوانان غربی است و از این نظر میتواند برای روحانیون و مبلّغین در داخل و خارج کشور درسآموز باشد تا غرب را صرفاً با چهرة خشن، سیاستزده، سلطهگر و استعماری نبینند. ما امروز به شناخت علمی، عینی و دقیق غرب نیاز داریم نه ستایشگری محض و نه ناسزاگویی. غرب، مجموعهای از جنبههای زشت و زیبا و خوب و بد است. باید همه را با هم دید. دورة نگرش یکبعدی و یکسویه، تنگنظرانه و یا شیفتهوار به غرب سپری شده و امروز محتاج نگاه علمی و شناخت دقیق و همهجانبة جوامع غربی هستیم. همچنانکه غربیان قرنها و سالیان زیادی به مطالعة علمی شرق و جهان اسلام پرداختهاند، ما نیز باید چنین رویکردی اتخاذ نماییم. البته نباید از مکر و نیرنگ دولتهای غربی و توطئههای آنها غافل بود و باید حساب دولتها را از ملتهای غربی جدا کنیم.
این نامه نشان داد که میتوان با روشنفکران و جوانان غرب تعامل
فرهنگی داشت و از طریق آن سخن حق را به گوش آنها رساند و با روشنگری و طرح اندیشههای صواب و استوار، جانهای مشتاق، دلهای حقیقتجو و ذهنهای منصف را به حقیقت جذب کرد. به منظور استمرار راهی که رهبری گشودهاند، باید برای تحقق موضوعات مطرح شده در نامة ایشان تلاش شود و دستگاههای ذیربط و نهادهای مسئول با اختصاص منابع مالی و استفاده از متفکران نسبت به تهیة متون لازم جهت شناساندن اسلام در قالبهای مختلف همت کنند.
منابع و مآخذ
منابع فارسی
بروجردی، مهرزاد (1377)، روشنفکران ایرانی و غرب، ترجمه جمشید شیرازی، تهران: نشر فرزان روز.
بکراش، دبورا (1383)، تفتیش عقاید، ترجمه مهدی حقیقتخواه، تهران: انتشارات ققنوس.
چامسکی، نوام (1375)، نظامهای کهنه و نوین جهانی، ترجمه محمود ایمانیطلب، تهران: نشر اطلاعات.
چامسکی، نوام (1385)، سلطه یا بقا: طرح سلطه آمریکایی، ترجمه علیرضا ثقفی، تهران: نشر دیگر.
چامسکی، نوام (1387)، جاهطلبیهای امپراتوری، ترجمه مینا خسروشاهی، تهران: نشر دُرسا.
چامسکی، نوام (1387)، ایالات شکستخورده، ترجمه یعقوب نعمتی وروجَنی، تهران: نشر جام جم.
سپهوند، حاجیعلی (1393)، پسااستعمار یا پسامدرن؟، تهران: نارنجستان کتاب.
سعید، ادوارد (1387)، پوشش خبری اسلام در غرب، ترجمه عبدالرحیم گواهی، تهران: دفتر نشر فرهنگ اسلامی.
سعید، ادوارد (1391)، نقش روشنفکر، ترجمه حمید عضدانلو، تهران: نشر نی.
سعید، ادوارد (1386)، شرقشناسی، ترجمه لطفعلی خُنجی، تهران: انتشارات امیرکبیر.
سعید، ادوارد و دیگران (1389)، چالشهای حقوق بشر، ترجمه فروغ پوریاولی، تهران: نشر آگه.
سعید، بابی (1379)، هراس بنیادین: اروپامداری و ظهور اسلامگرایی، ترجمه غلامرضا جمشیدیها و موسی عنبری، تهران: مؤسسه انتشارات و چاپ دانشگاه تهران.
فانون، فرانتس (1356)، دوزخیان روی زمین، ترجمه علی شریعتی، نشر تلاش.
ممی، آلبر (1351)، چهره استعمارگر، چهره استعمارزده، ترجمه هما ناطق، تهران: انتشارات خوارزمی
هابسون، جان (۱۳۸۷)، ریشههای شرقی تمدن غرب، ترجمه مسعود رجبی و موسی عنبری، تهران: مؤسسه چاپ و انتشارات دانشگاه تهران.
یانگ، رابرت جِی. سی (1391)، درآمدی اجمالی بر پسااستعمارگری، ترجمه فاطمه مدرسی و فرح قادری، تهران: پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی.
منابع انگلیسی
Ansari, Massoud (2011), Psychology of Mohammad, New York.
Brackopp, Jonathan E (2010), Muhammad, Cambridge University Press.
Francisco, Adam (2007), Martin Luther and Islam, Brill.
Geisler, Norman (2003), Answering Islam, New York.
Hoyland, Robert G (1997), Seeing Islam as others saw it, Princeton.
Ibn Warraq (2000), The Quest for the Historical Muhammad, Prometheus Books.
Kung, Hans (2007), Islam, Past, Present, Future, Oxford Publication.
جایگاه و پیامدهای نامه در نظام بینالملل معاصر دکتر رضا سیمبر(1)
چکیده
نظام بینالملل معاصر پارادایمی مخصوص به خود دارد. یکی از ویژگیهای پارادایم سیاست بینالملل در قرن حاضر پارادوکسهای آن است. در حالی که گفتمان حقوق بشر و دموکراسیخواهی از جریانهای اصلی این پارادایم محسوب میشوند، در مقام عملْ قدرتهای بزرگ رفتار پارادوکسگونهای نسبت به آنها نشان میدهند. در همین حال زمانی از صلح و امنیت صحبت میشود که عملاً ایجاد ناامنی برای کسب منافع بیشتر مدنظر قرار میگیرد. ساخت و پرداخت و اجرای پروژة اسلامهراسی در همین راستا قابل تحلیل و بررسی است. پس از فروپاشی کمونیسم و ایجاد خلأ توجیه برای حضور و مداخلة قدرتهای غربی بهویژه ایالات متحده آمریکا در مناطق مختلف جهان، پروژة اسلامهراسی طراحی و اجرا شد. در همین خصوص قدرتهای بزرگ به بهانة حفاظت از منافع خود، اسلامگرایان سلفی و وهابیِ تندرو و خشونتطلب را در افغانستان، لیبی، سوریه و عراق مورد حمایت قرار دادند. به عبارت دیگر دنیای سیاسی غرب به بهانة امنیتسازی، به ناامنی و تنش و جنگ دامن زده است. در راستای همین پروژه،
1) . رضا سیمبر دارای مدرک دکترای روابط بینالملل از دانشگاه نیو ساوث ویلز (University of New South Wales) سیدنی استرالیا، استادتمام گروه علوم سیاسی و روابط بینالملل دانشگاه گیلان است. (Email: rezasimbar@hotmail.com)
سخت تلاش میشود تا چهرهای خشونتطلب از اسلام تصویر شود. البته اگرچه متأسفانه برخی از مسلمانان دچار عقبماندگیهای ذهنی و افراطیگری هستند، اما اکثریت جهان اسلام اینگونه نیست و این چهرة تصویر شده توسط دشمنان با چهرة راستین اسلام تفاوت دارد. مقالة حاضر تلاشی در جهت تبیین و تحلیل ابتکار رهبر معظم انقلاب است که در قالب نامهای به عموم جوانان در اروپا و آمریکای شمالی به شیوهای فطری و فرهنگی ارسال شد. دلایل و چرایی نگارش این نامه با استناد به پارادوکسهای فعلی نظام بینالملل تبیین میگردد و آثار آن نیز مورد تحلیل و بررسی قرار میگیرد و نهایتاً برخی راهکارها برای تعمیق اثرگذاری این اقدامات ارائه میشود.
کلیدواژگان: پارادایم روابط بینالملل، نامه رهبر انقلاب، جهان اسلام، انقلاب اسلامی ایران، نظام وستفالی
تحول ساختاری در سیاست بینالملل پس از فروپاشی شوروی و بیرقیب ماندن آمریکا در ابعاد اقتصادی ـ نظامی، پیشگامی آن در عرصة دانش و فناوری و ادعای برخورداری از فرهنگ جهانشمول، سبب شد تا این کشور با طرح نظریة «نظم نوین جهانی» در زمان بوش پدر، مدعی حاکمیت انحصارگرایانه و یکجانبهگرایانه بر جهان تکقطبی گردد. پیروزی در جنگ سرد و قدرت عظیم سیاسی، اقتصادی، نظامی و فرهنگی و همچنین نفوذ در نهادهای مهم بینالمللی مانند سازمان ملل، گروه هشت، صندوق بینالمللی پول، بانک جهانی، سازمان تجارت جهانی، ناتو و... از دلایل عمدة ادعای انحصارگرایانة آمریکا بود؛ اما مجموعة تحولات دهة آخر قرن بیستم شرایط مطلوبی را در راستای تحقق اهداف این قدرت جهانی فراهم نیاورد و مسائل داخلی و بینالمللی آمریکا را مجبور به تعدیل خواستهها و نقش متصوّر خود در سیاست بینالملل نمود.
رشد روز افزون قدرتهای نوظهور، بازخیز تمدنیِ فرهنگهای منقبض شده و تحولات سیاسی ـ اقتصادی دنیای جدید به همراه تقویت جنبشهای گریز از مرکز در دنیای اسلام، تحولات جمعیتی و بحرانهای سوریه و اوکراین از جمله موارد ناقض ادعای وضعیت تکقطبی محسوب میشوند که برخلاف نظم مطلوب آمریکایی رخ دادهاند. این قبیل موارد حاکی از
وقوع تحولی ساختارمند در نظام بینالمللی است که قرنهاست در کنترل قدرتهای مغربزمین و رژیمهای انگلوساکسونی قرار دارد. سناریوپردازی متفکران و تمرکز نیروهای نوظهور بر تحولات حال و چشماندازهای آینده، نشاندهندة وضعیت در حالِ گذاری است که پس از جنگ سرد و در فضایی آشفته و بیثبات به قرن بیست و یکم راه یافته است.
ایالات متحده آمریکا با طرح نظریة «نظام تکقطبی» خود را فاتح نظام بینالملل قبلی و رهبر جهان آینده میداند و معتقد است جهان آینده از نظمی تکقطبی و لیبرال پیروی میکند و حرکت تاریخ به سمت نهادینه شدن این وضعیت خواهد بود. جهانیشدن، روندی تکوینی از تحرک بشر به سمت جهانی واحد است که فناوری اطلاعات، آن را بهصورت دهکدهای جهانی درآورده است. بر اساس این ادعا این دهکدة جهانی نیازمند کلانتری نظمدهنده است که در قالب دولت آمریکا متجلی میگردد و قواعد حاکم بر ساختار آن، لیبرالدموکراسی است. اما بازماندگان مغلوب نظام دوقطبی، واحدهای معارض با آمریکا و قدرتهای نوظهور، متأثر از فرایند تحولات ارتباطی ـ اطلاعاتی و قدرت رو به نزول غرب، این تعابیر از نظم جهانی را نمیپذیرند و با رفتارهایی واگرایانه در جهت رد این ادعا در تلاش هستند.
وضعیت آیندة نظام بینالملل با توجه به تحولات لحظهایِ علم و فناوری از یک سو و رخدادهای سیاسی، امنیتی و اقتصادی در سطح جهان از سوی دیگر، مبهم، پیچیده و غیرقابل پیشبینی است. مجموعة رخدادهای موجود حکایت از نظمی دارد که آمریکا به عنوان کنشگر پیروز و بازمانده از جنگ سرد همچنان در بسیاری ابعاد پیشگام است اما قدرت آن با توجه به افزایش توان رقبا در حال افول است. بر این اساس هرچند وضعیت موجود از نظمی یکچند قطبی حکایت دارد، اما تحولات سیستمیک به نحو گستردهای به سمت چندقطبی شدن در حال گذار است
و نظام بینالمللِ آینده، نظامی چندقطبی خواهد بود که آمریکا در کنار کنشگرانی همچون چین، اتحادیة اروپا، روسیه، ژاپن، جهان اسلام و در سطحی پایینتر کشورهای آمریکای لاتین و هند سامانبخشی به آن را انجام خواهند داد.
اصولاً جهان اسلام در نظام بینالمللی و سیاست جهانیِ قرن بیست و یکم دارای وضعیت مناسبی نیست. احساس انزوا، سرکوب، عصبانیت و ناامیدی از ویژگیهای اصلی این پارادایم موقعیتی هستند. در آغاز قرن بیستم، زمانی که سید جمالالدین اسدآبادی به دنبال احیای موضوع اجتهاد و اتحاد جهان اسلام بود، اکثر سرزمینهای اسلامی تحت حاکمیت استعماری قرار داشتند، یک خلیفة ضعیف همچنان حکومت میکرد و جهان اسلام عمدتاً تحت سلطه بود و فقر و وابستگی به احساس ناامیدی دامن میزد. اما وقتی برای کسب استقلال تلاش شد، دو موضوع جهاد و اجتهاد، عناصری کلیدی در جهان اسلام محسوب شدند. در اواسط نیمة دوم قرن بیستم اغلب کشورهای اسلامی به استقلال رسیدند. استقلالی که در آن متوجه وابستگی شدید سیاسی و اقتصادی خود به دنیای غرب شدند. طی دو دهة هفتاد و هشتاد میلادی ما شاهد بیداری بزرگ نهضت اسلامی هستیم. پدیدهای که دوباره در خلال دهة نود قرن گذشته با ناامیدی و سکون مواجه شد، اما اکنون در قالب حرکتهای اسلامی در کشورهای مختلف، رنگ و بوی دیگری به خود گرفته است (رحیمصفوی، 1388).
تقابلهای فرهنگی و تفاوتهای تمدنی جهان اسلام با نظمهای پیشین، همواره مسبب رویکرد انتقادی این مجموعه نسبت به نظامهای قبلی بوده است؛ لذا این نگرش وجود دارد که اسلام با رویکردی انتقادی به نظام آینده، در زیرمجموعة هیچیک از قطبهای جهانی نمیگنجد، بلکه خود به عنوان یک قطب مهم فرهنگی ـ تمدنی میتواند به نقش مهمی دست
یابد. مؤلفههای جمعیت، منابع طبیعی (ژئواکونومیک نفت)، ایدئولوژی، موقعیت استراتژیک و نظامی، گسترة سرزمینی، ژئوپلیتیک، فرهنگ و... نیز از جمله پتانسیلها و ابزارهایی است که دنیای اسلام برای کسب جایگاه بینالمللی به منظور ایفای نقش یک قطب جهانی در نظم بینالملل آینده، داراست.
تحرک فرهنگی اسلام در سه دهة آخر قرن بیستم که نتیجة جذب و انتشار فناوری غرب بود، بالارفتن اعتماد به نفس تمدنی و در نتیجه، بیداری اسلامی را موجب شد. اما در این تحرک، افراطیگری اسلامی و رشد گروههای تروریستی معاندِ با غرب نیز عجینِ این تحولات بود. لکن در حالی که قرن بیست و یکم شاهد بازخیز و احیای بسیاری از تمدنهای مقهور مثل ژاپن، چین و هند میباشد، تمدن اسلامی هنوز درگیر مسائل داخلی و تخمین روشهای آینده است. از طرف دیگر با توجه به دولتمحور بودن ساختار نظام بینالملل و ضعف دولتهای اسلامی، مانع عظیم و مهمی در برابر جهان اسلام وجود دارد. انشقاقهای داخلی اعم از مرزی، قبیلهای، طایفهای و مذهبی از یک سو و نفوذ و تلاش کشورهای بیرونی برای اختلافافکنی میان فرق و ملل اسلامی از سوی دیگر نیز مزید بر این عوامل شده است. (Simbar, 2008)
بنابراین با توجه به فقدان اتحاد و ساختار نظاممند در بین مجموعة جهان اسلام، ایفای یک نقش منسجم و بینالمللی با هویتی اسلامی و کنشگری مجموعة جهان اسلام هنوز امکانپذیر نیست؛ اما با توجه به اینکه فرهنگ و تمدن اسلامی ماهیتی متفاوت از تمدنهای دیگر دارد، رفتار همة دولتهای مهم اسلامی را تحتالشعاع قرار میدهد. بنابراین جهان اسلام از زاویهای آیندهپژوهانه و مبتنی بر پتانسیلهای موجود در آن، توان و ظرفیت ایفای نقش در سناریوهای آیندة نظام بینالملل را داراست و کشورهای اسلامی در صورت پایبندی به ساختارهای فرهنگی ـ تمدنی اسلام، میتوانند از این ظرفیت بهره ببرند. برآیند نیروهای مختلف درون
جهان اسلام نشاندهندة این وضعیت است که ارادة موجود درون تمدنی به سمت ایفای نقشی جهانی روز به روز افزونتر میشود. قدرتیابی کشورهای اسلامی در قیاس با گذشته بیشتر شده و زمینههای پیشرفت نیز در دسترستر است. متأثر از انقلاب اطلاعات و فناوریهای ارتباطی، چرخش قدرت در میان قطبهای مختلف جهان، سیال بوده و مسلمانان نیز از ظرفیتهای مهمی در این زمینه برخوردارند.
در همین راستا و در پارادایم سیاست بینالملل، مسلمانان به تدریج ایدة اروپایی ملیگرایی را پذیرفتند تا اینکه با افول استعمارگری، در اواسط قرن بیستم تعداد زیادی از کشورهای مستقل و حاکم در نقشة جهان پدیدار گردیدند. باز اینجا بود که مسلمانان بهویژه در کشورهای تازه به استقلال رسیده با بحران هویت مواجه شدند. البته بهطور سنتی جامعة
1) . اصطلاح نظم وستفالیایی اشاره به نظمی دارد که متعاقب انعقاد قرارداد صلح وستفالیا (Peace of Westphalia) در سال 1648 بود، قراردادی که پایانبخش جنگهای سیسالۀ مذهبی میان کاتولیکها و پروتستانها بود برمبنای اصل حاکمیت ملی در اروپا شکل گرفت و مبدأ پیدایش دولتهای مدرن (دولت ـ ملت) حولمحور حاکمیت بر یک ملت در داخل سرزمینی مشخص شد. این نظم به تدریج تا قرن بیستم در سراسر جهان گسترش یافت.
اسلامیِ جهانی از وجود ملیتهای مختلف در امت آگاهی داشت اما پس از تحولات مربوط به کسب استقلال، کشورهای اسلامی متوجه شدند که با توجه به مرزبندیهای جدید از لحاظ قانونی نیز از یکدیگر جدا هستند. اگرچه تقسیمبندی سیاسی قبل از نفوذ استعمار در میان امت اسلامی وجود داشت، اما چندان تأثیری بر روی مسلمانان نداشت، چراکه آنها غالباً قادر بودند به کار، مسافرت، تحصیل و تجارت در هر کجایی از جهان اسلام که بخواهند پرداخته و با محدودیتی در این زمینه مواجه نباشند. در حالی که آنها در همهجا از قوانین اسلامی پیروی میکردند. اما شرایط در نیمة دوم قرن بیستم کاملاً تغییر کرده بود بهنحوی که همة ابعاد زندگی مسلمانان بر اساس نظام وستفالیایی مبتنی بر کنشگری ملت ـ کشورها، دچار تغییرات فاحشی شد.(Martin, 2011: 50-54)
نکتة جالب این است که نظام وستفالیایی و محوریت نقشآفرینی ملت ـ کشورها، بهوجود آورندة پارادوکس عمیقی بین اندیشههای غربی و اسلامی بود. به عنوان نمونه در زمینة قانون اساسی مسائل و سؤالات عمدهای مطرح بوده است: مثلاً اینکه اساس مشروعیت در کشور اسلامی برچه مبنایی قرار میگیرد؟ قرآن یا مردم؟ حاکم کیست؟ مردم یا خدا؟ چه کسی مفسر این حاکمیت است؟ اعضای مجلس قانونگذاری چگونه باید انتخاب شوند؟ و سایر سؤالاتی از این دست که بر جهان اسلام شدیداً تأثیرگذار بوده است.
به نظر میرسد در میان بسیاری از کشورهای اسلامی، تعداد قابل توجهی از نخبگان سیاسی به نقش اندیشههای اسلامی در عرصة حکومت و سیاست با شک و تردید مینگرند. عموماً سیاستمداران چندان علاقهای به بحث و تبادل نظر دربارة وضعیت کشور با روشنفکران ندارند. به عنوان نمونه در کشور ترکیه ایدههای اسلامی از منظر قانون اساسی ممنوع اعلام شدهاند. اینگونه است که در بسیاری از کشورهای اسلامی شکاف عمده
و عمیقی بین نخبگان ملیگرا و نخبگان دینمحور شکل گرفته است. این درحالی است که فاصلهای نیز بین جوانان مسلمان تحصیلکرده و مسلمانان ملیگرا وجود دارد .(Ayoob, 2008: 33-39)
در خلال قرن بیستم مسلمانان گرفتار بحرانهای متعددی شدند. حتی موفقیت در بعضی از مبارزات سخت و پرهزینه مانند ایجاد و استقلال کشور پاکستان به عنوان اولین کشور اسلامی پس از فروپاشی استعمار و آزادی الجزایر از یوغ استعمار فرانسه نیز نتوانست وضعیت کلی مردم مسلمان در قسمتهای مختلف جهان اسلام را بهبود بخشد. در سایر نواحی دنیا بهویژه در آسیا، آفریقا و کشورهایی مانند بنگلادش وضعیت مردم به مراحل بسیار بدی رسید. امروزه هفت نفر از هر ده نفری که در دنیا بهدنبال پناهندگی هستند مسلمانند. منازعات کشمیر، چچن، فلسطین، عراق و افغانستان نیز تصویر مناسبی از جهان اسلام ارائه نمیکند (سیمبر و قربانی، 1389: 105ـ 98).
تأثیرات نظم وستفالیایی و جهانیشدن نیز بسیار است. تغییراتْ سریع، غیرقابل برگشت، پیچیده و فوراً دارای بازخورد هستند. به عبارت دیگر جهان بهوسیلة توسعة سیاسی، فرهنگی، فنآوری و علمی در حال تغییر است. کشورهای ثروتمند غربی و شرکتهای عمدة چندملیتی که به مدیریت این تغییرات میپردازند، دارای نقشآفرینی اصلی و بنیادین در این عرصه هستند. در این میان، تغییرات دنیای اسلام نیز سریع، مستمر، عمیق و جدی است؛ تغییراتی که جهان اسلام را هرچه بیشتر ضربهپذیر و بیثبات میسازد و به این ترتیب ممکن است باز آن را تحت استثمار و سلطه قرار دهد.
در اوایل دهة هفتاد شوق و امید فراوانی در جهان اسلام به وجود آمد.
گفته میشد کشورهای اسلامی از لحاظ فرهنگی احیا خواهند شد و قدرت خواهند گرفت و ایدة «احیاگری اسلام» و آغاز دوران طلایی مسلمانان در همة سطوح مطرح میشد. سازمان کشورهای تولیدکنندة نفت (اوپک) به عنوان یک کنشگر جدی در صحنة بینالمللی ظهور یافت. سازمان کنفرانس اسلامی نیز بهویژه با برگزاری نشستهای فوقالعاده بهطور جدی مطرح گردید. نشستهای گوناگون این سازمان با موضوعات مربوط به چالشها و فرصتهای اسلام در پایتختهای کشورهای اسلامی برگزار میشد. در نتیجه، اندیشههای سنتی اسلامی در بستر دوران جدید جان گرفتند و در این میان، پیروزی انقلاب اسلامی و استقرار نظام جمهوری اسلامی در ایران نیز انرژی مجددی به جهان اسلام بخشید. مسلمانان در همة سرزمینهای خود خواهان اجرای قوانین اسلامی شدند تا جایی که نهضتهای اسلامی در پاکستان، سودان و مصر بهطور جدی تبدیل حکومت کشورهایشان به حکومت اسلامی را مطالبه کردند. پاکستان و سودان به نوعی برخی قوانین شرع را اجرا نموده و خود را «دولت اسلامی» نامیدند. میتوان گفت در دهة 1980 «اسلامگرایی» توانست خود را به عنوان اندیشة حاکم بر جهان اسلام مطرح کند. اینجا بود که مجاهدین در افغانستان در مقابل ابرقدرت کمونیست ایستادگی کردند و در یک مبارزة سخت، ارتش کمونیستی را شکست دادند.
اما از همین جا بود که روند تحولات و سیر رخدادها تغییر کرد. دولتهای مختلف در افغانستان از جمله طالبان از هم پاشیده و ضعیف بودند. اگرچه ممکن است بگوییم مجاهدین افغان باعث شکست اتحاد جماهیر شوروی شدند، اما در مقام حکومت ثابت کردند که قادر نیستند از آن جنگجویان شجاع و نترس به دولتمردان منظم و مدیر و مدبر تبدیل شوند. دلارهای نفتی اوپک که جهان اسلام شدیداً به آن امید بسته بود، همه طعمة بانکهای اروپایی و آمریکایی شدند. دلارهای اعراب نیز بههمین ترتیب نتوانست صرف توسعه و پیشرفت کشورهای اسلامی گردد.
برعکس، عدم توسعه و فقر گریبانگیر بسیاری از کشورهای اسلامی شد که پاکستان، سودان و بنگلادش از نمونههای بارز آن محسوب میشوند. بسیاری از کشورهای اسلامی که خود را با شعارهای آرمانیِ اسلامی شدن و اجرای قوانین اسلامی مطرح کرده بودند، در مقام عمل نتوانستند آنها را محقق سازند و با بنبست و شکست مواجه شدند.
در این بین، گفتمان دینی در قالب فرهنگ جمهوری اسلامی میتواند نقطة عزیمتی برای ایجاد یک دیدگاه جهانی مشترک بین جوامع اسلامی و حتی غیر اسلامی باشد. با بهرهگیری از رویکرد دیپلماسی فرهنگی و تعمیم ارزشهای مشترک دینی میتوان به هنجارسازی و ایجاد ارزشها و آرمانهای مطلوب در فرهنگ جهانی اقدام نمود تا از این طریق، گفتمان دینی در زمینههای مختلف اجتماعی، فرهنگی و سیاسی در جهان بسط و گسترش یابد. این امر قطعاً نیازمند تمشیت و تدبیر دیپلماسی فرهنگی در قالب دیپلماسی عمومی کشور است. از این رو معنویتگرایی دینی به عنوان مؤلفة نادیده انگاشته شده در حوزة روابط بینالملل میتواند با ورود به حوزة سیاست بینالملل چارچوب لازم را برای دیپلماسی فرهنگی و تمدنی کشور مبتنی بر انگارهها، ارزشها و ایدههای انقلاب اسلامی ایران فراهم آورد. بازسازی و قدرت گرفتن این هویت تمدنی و نقشآفرینی اندیشة دینی در حیطه و محدودة هنجارسازی فرهنگی و گفتمانسازی، ترجمان این امر است که میتوان نقش دین را در نظام تصمیمگیری سیاستهای منطقهای و بینالمللی نهادینه ساخت.(Simbar, 2011)
کشورها دارای آمیختهای از پارامترهای قدرتیِ مختلف هستند که عمدتاً به دو گروه عوامل قدرت نرم و قدرت سخت تقسیم میشوند. قدرت سخت را عوامل متعددی مانند توانمندی اقتصادی، میزان صادرات تجاری، تواناییهای نظامی، موقعیت ژئوپلیتیک، میزان جمعیت، مساحت قلمرو، مقدار منابع انرژی و غیره تشکیل میدهند. اما در کنار عوامل
سخت، این مؤلفههای قدرت نرم هستند که توان و قدرت یک کشور را ارتقا میبخشند و میتوانند آن را به کنشگری مهم، مطرح و تأثیرگذار در سطح بینالمللی تبدیل کنند. عوامل قدرت نرم، فرهنگ و تمدن یک کشور، روحیة مردم و تأثیرگذاری معنوی و فرهنگی آن است. استفاده از منابع قدرت به شکل بهینه وابسته به پارادایم محیطی آن است. منابع قدرت در گذر زمان تغییر میکنند اما عوامل معنوی قدرت به شدت بر میزان اثرگذاری عوامل سخت مؤثر هستند. ترکیب این دو است که میتواند قدرت هوشمند نام گیرد و به خوبی سطح قدرت کنشگر بینالمللی را بالا ببرد (سیمبر، 1377).
انقلاب اسلامی ایران، ذخیرة قدرت نرم جمهوری اسلامی ایران به عنوان یک کشور مهم و کنشگر مطرح در نظام بینالملل است. انقلابی که مهمترین پیام آن فرهنگی است چرا که رویکردی تمدنی را در نگرش جمهوری اسلامی ایران مطرح میکند. امروزه اقتدار جمهوری اسلامی ایران قطعاً متأثر از مؤلفههای فرهنگی آن است. تجربة جمهوری اسلامی ایران نشان داد که نهادینه کردن این نظام سیاسیِ دینی، کار آسانی نیست. ایران در این مسیر هزینههای زیادی را پرداخت که میتوان به حملات تروریستی گسترده در دهة هشتاد میلادی، تحریمهای گستردة غرب بهویژه ایالات متحده آمریکا، هشت سال جنگ تحمیلی و... اشاره کرد. اما با وجود همة این فشارها و تحریمها و توطئههای سیاسی و نظامی علیه جمهوری اسلامی ایران، اقتدار کشور نگذاشت که پارامترهای قدرتی مربوط به کنشگران بیرونی و معاند، این کشور را به زانو درآورد (سیمبر، 1385).
دیدگاه انقلاب اسلامی ایران را میتوان مبتنی بر نظریة گسترش فرهنگی دانست که امروزه به عنوان یک نظریة مطرح در میان پژوهشگران روابط بینالملل رواج دارد. در این نظریه بسط و اشاعة ایدههای
فرهنگی مانند اندیشهها، زبانها، ادیان و روشهای زندگی از فرهنگی به فرهنگ دیگر صورت میپذیرد. این پدیده قطعاً با بسط و گسترش اصلاحات و نوآوریهایی که ممکن است درون یک فرهنگ خاص به وقوع بپیوندد تفاوت دارد. بدیهی است که اشاعه و گسترش یک فرهنگ در میان سایر فرهنگها امری پذیرفتنی و غیر قابل انکار است بهنحوی که ممکن است هر کشوری از ایدهها و فرهنگها و آیینهای مربوط به کشورهای دیگر تأثیر بپذیرد و طی آن فرهنگهای مختلف با یکدیگر مختلط و ادغام شوند. ایدهها، باورها، هنجارها، سنتها، علوم، موسیقی، شیوة حکومتمداری، خط، هنر و معماری همه و همه میتوانند از مصادیق بارز بسط و اشاعة فرهنگی از جامعهای به جامعة دیگر باشند و اینگونه است که میتوان همسانسازی فیزیکی مانند معماری را در جوامع مختلف مشاهده نمود.
اکنون در قرن بیست و یکم و آغاز هزارة سوم، گفتمان انقلاب اسلامی ایران مناظرة جدیدی را در عرصة روابط بینالملل شکل داده است که در واقع آن را بین دینگرایی و دینگریزی میدانند. البته میزان تأثیر و بازتاب انقلاب اسلامی بر همة جوامع اسلامی یکسان و یکنواخت نبوده بلکه با توجه به قرابتها و مشابهتهای فکری، فرهنگی و جغرافیایی، درجة تأثیر آن متفاوت بوده است. با توجه به اهمیت دین و معنویت در آغاز هزارۀ سوم شاید بتوان مناظرۀ پنجم در روابط بینالملل را مناظرۀ بین دینگرایی و دینگریزی دانست. با توجه به تأکید انقلاب اسلامی ایران بر نقش دین به عنوان عاملی تأثیرگذار بر فرآیندهای تصمیمگیری بینالمللی، رویکرد تمدنی به دیپلماسی فرهنگی را میتوان بر اساس حاکمیت رویکرد دینگرا در روابط بینالملل حائز اهمیت دانست. بنابراین برای موفقیت دیپلماسی فرهنگی جمهوری اسلامی اتخاذ رویکردی برخاسته از فرهنگ و تمدن اسلامی و ایرانی ضرورتی انکارناپذیر دارد .(Fry, 2011: 22-25)
البته تحقق این امر با شاخصهای مهمی در ارتباط است از جمله: صلحگرایی و امنیتسازی به شکل جامع، پیوند دین و سیاست جهت ارتقاء وضعیت مادی و معنوی آحاد مردم، تکوین و گسترش عدالت اجتماعی با هدف رشد و تقویت استعدادهای انسانی در شرایط فرصتهای برابر، نفی گرایشهای اومانیستی و مصرفگرایانه و صرفاً لذتجویانه، نفی نگرشهای قوممحورانه و نژادپرستانة هتاک به ارزشهای برابری انسانی، تکیه بر قدرت معنوی جهت ارتقاء ارزشهای اخلاق فردی و اجتماعی، تقویت آگاهی مسلمانان از ظرفیتهای بومی و عدم تبعیت محض از الگوهای وارداتی، تبیین جهانشمولی دیدگاههای اسلامی و قرآنی در همة امور زندگی انسانی، تمشیت و تدبیر جهت پیشگیری از واگرایی مذهبی، طراحی و برنامهریزی مدبرانه در راستای تقویت همگرایی و وحدت بین فرقهها و مذاهب مختلف اسلامی و تأکید بر نقاط اشتراک ادیان الهی.
از این رو عرصة دیپلماسی و خصوصاً دیپلماسی فرهنگی یکی از عرصههایی است که ظرفیتهای لازم و بنیادینی برای انتقال مفاهیم انقلاب اسلامی در روابط فرهنگی بینالمللی دارد. واقعیت آن است که دیپلماسی فرهنگی جمهوری اسلامی ایران در صورتی به کامیابی و موفقیت شایسته و بایسته خواهد رسید که رویکردی تمدنی به روابط فرهنگی بینالمللی اتخاذ نماید. این رویکرد بر معرفی اندیشه، فرهنگ و تمدن اسلامی مبتنی بر اندیشههای انقلاب اسلامی ایران استوار است که اگر از مدیریت لازم برخوردار باشد میتواند با تکیه بر حکمت نظری و عملی اسلام، ضمن جریانسازی فکری و ارزشی، پویایی تمدن اسلامی را بر اساس پیوند عقلانیت و معنویت به تدریج متجلی سازد و موفقیتهای هرچه بیشتری را برای جمهوری اسلامی ایران به همراه آورد و بر اقتدار نظام نیز بیفزاید. قطعاً اقدام فرهنگی رهبر معظم انقلاب نیز در خصوص ارسال نامه به عموم جوانان در اروپا و آمریکای شمالی جدای از این دیپلماسی فرهنگی نیست.
پیام رهبران بزرگ، ترجمان ضرورتهای یک مقطع تاریخی مهم است که در آن شکل میگیرند. به عنوان نمونه اکنون است که ما میتوانیم بسترهای تاریخی و شرایطیِ پیام حضرت امام (ره) به آقای گورباچف را بفهمیم و تفسیر کنیم و متوجه شویم که ایشان چه هوشیارانه آن مقطع بسیار مهم در سیاست بینالملل را شناخته و به تحلیل آن پرداختند. رخدادهای اخیر در فرانسه و تحولات محیط بینالملل و پروژة اسلامهراسی بهویژه در دو دهة گذشته باعث میشود که نامة رهبر معظم انقلاب به عموم جوانان در اروپا و آمریکای شمالی، پیامی محوری و بنیادین دانسته شود. شناخت پارادایم زمانی و بسترهای علتی این پیام، کلیدی مهم برای فهم هرچه بهتر آن است و قطعاً با گذشت زمان ابعاد مختلف آن نیز هرچه بیشتر شناخته خواهد شد.
مخاطبشناسی رهبر معظم انقلاب هم از جمله نکات حائز اهمیت در این نامه است که آن را به طیف نوینی از پیامهای تاریخی مبدل میسازد. به عبارت دیگر، زمانی ما میتوانیم به اهمیت این پیام پی ببریم که شناخت درستی از برهة بسیار مهم تاریخی صدور آن داشته باشیم. ایدة نوشتار حاضر این است که رهبر انقلاب با درکی مناسب از پارادایمهای نظام جهانی، بهترین مخاطبان را انتخاب کرده و با سازوکاری مناسب راه تفکر را در خصوص نظم ناعادلانة جهانی برای جوانان اروپایی و آمریکایی گشودهاند. ایشان به شکل موعظة حسنة اسلامی که الگوی زیبای قرآنی است از مخاطبان میخواهند به اختیار خود به مطالعة اسلام و شناخت مؤلفههای ارزشمند این دین مبین بپردازند، از حاشیهها و اسلامسازیهای دروغین اجتناب کنند و حتی تأکید میورزند که نمیخواهند الگوی خاصی را به این جوانان که آیندة اروپا و آمریکا در دست آنان است تحمیل نمایند. به عقیدة نگارنده، رهبر معظم انقلاب در صدد دعوت به توانمندسازی این
جوانان است تا فریب پروژههای اسلامهراسی را نخورند و خود با تدبیر و تمشیت در این خصوص بیاندیشند.
رهبر معظم انقلاب در نامة خود میکوشند از طریق مخاطب قرار دادن ملتها به جای دولتها راه را برای فهم بهتر و شفافتر از اسلام هموار نمایند. در این میان خود ایشان به تبیین دلیل انتخاب مخاطبان میپردازند. مخاطب نامه همانا عموم جوانان در اروپا و آمریکای شمالی هستند که باید به دور از سیاهنماییهای تبلیغاتی غرب مستقیماً به شناخت اسلام اصیل بپردازند زیرا آنها آیندة اروپا و آمریکا را به دست خواهند گرفت و هندسة قدرت را در کشورهایشان ترسیم خواهند کرد. این انتخاب ظریف مخاطبان نشاندهندة آن است که دولتها نباید اساس ترسیم قدرت باشند و ملتها میتوانند بدون آلوده شدن به قدرت، سهم مناسبی در تغییر معادلات جهانی داشته باشند. بهویژه جوانان در این کشورها که اساسیترین نقش را ایفا میکنند.
واقعیات اسلام به واسطة نیات شوم برخی از قدرتها و جهالت عدة قلیلی از مسلمانانِ منحرف همچنان نهفته مانده است. متأسفانه قدرتهای بزرگ به منظور حفظ وضع موجود در نظام بینالملل میکوشند عملکرد عدهای از مسلمانان را که شاید در بسیاری از موارد دستپروردة خودشان باشند، به نام کل اسلام رقم بزنند و بدین ترتیب چهرة نامطلوبی از اسلام به صورت اسلام خشونت، اسلام جنگطلب، اسلام تروریسم، اسلام ضد زن، اسلام ارتجاعی و داعشی و اسلام وهابیگری و سلفی ارائه کنند اما واقعیت این نیست و اینها هیچکدام نماد و مظهر اسلام نیستند. اسلام دین تعقل و تفکر، دین عدالت و صلح، دین ضدخشونت و دین عفو و رحمت و مهربانی است که البته در
دفاع از هویت خود سخت و جدی عمل میکند. هم درون جامعة اسلامی و در مجموعة جهان اسلام برخی حرکتهای رادیکال خشونتطلب وجود دارد و هم اینکه برخی قدرتها به منظور حفظ موقعیت خود و مبارزه با رشد و توسعة قدرتی جهان اسلام سعی دارند عامدانه چهرة اسلام را واژگونه جلوه دهند و مخاطبین این نامه باید با هوش و ذکاوت خود این مهم را دریابند و تحتتأثیر قرار نگیرند.
برای فهم این معنا، رهبر معظم انقلاب اشارهای به فرآیندهای تاریخی و هویتساز در دنیای غرب داشتهاند که بدون آنها فهم تأویلی و تفسیری شرایط فعلی ناممکن است. باید غرب و اسلامستیزی را در بستر تاریخی آن شناخت و این مقدمة خوبی برای بازشناسی اسلام راستین از اسلام رادیکال و ساختة دنیای غرب یا همان اسلام داعشی و طالبانی است.
در این نامه رهبر معظم انقلاب تأکید ویژهای بر شناخت نظام جهانی و نظم حاکم بر سیاست بینالملل داشتهاند. ایشان میخواهند جوانان مخاطب به ساختارهای نظم و نظام جهانی با تدبر و تعمق هرچه بیشتری فکر کنند و ببینند این هندسه چگونه ترسیم شده است. در شناخت این ساختار ایشان تأکید بسیار زیادی بر تاریخ و هویت قدرتمندان فعلی دارند و دعوت میکنند که این هویت تاریخی به خوبی شناخته و معرفی شود. نگارندة نامه به تاریخ نیروهای استعمارگر و تلاش آنها برای ارائه نگاه منفی از «دیگری» به منظور هویتسازی دروغین اشاره کردهاند. استعمارگران در تاریخ خود سخت کوشیدهاند فرهنگها و ملتها را تحقیر کنند و با سیاهنمایی دروغین خود را برتر نشان دهند.
در تاریخ استعمار قطعاً یکی از سیاهترین و شومترین کارنامهها بردهداری است که دولتهای غربی هیچ راه گریزی از آن ندارند و رهبر معظم انقلاب بر همین نکته انگشت تأکید نهادهاند. استعمار به سودای
مرکانتیلیسم(1)
و به یُمن صنعت کشتیرانی به ماورای بحار رفت. نیروی کار ارزان، مواد خام و بازار فروش جزو سازوکارهای فربهساز نظام استعماری قلمداد میشدند. اما در این راستا استعمار برای کسب سود مادی هرچه بیشتر و سوداگری فزونتر، به نیروی کار ارزان درون مستعمرات اکتفا نکرد و با ترویج اندیشههای نژادپرستانه و مادون نشان دادن رنگینپوستان به بردهداری روی آورد. بردهداری سبب گردید که مستعمرات هزینههای انسانیِ بسیاری را در راه پیشبرد اهداف کشورهای متروپل استعماری متحمل شوند. اما کشورهای استعماری ثروتهای فراوانی را از این راه نامشروع و ضدبشری غارت کرده و کشورهای خود را آباد نمودند.
اگر استعمار مدعی پیشرفت مستعمرات باشد و دهها دلیل و سند مثبت برای خود بسازد، هرگز نمیتواند این گویاترین سند رسوایی را انکار نماید. در واقع همین اندیشههای استعماری، ضدبشری و نژادپرستانه بود که راه را برای فاشیستهای اروپایی هموار نمود تا جنگهای جهانی را در قرن بیستم به راه بیندازند و هزینههای مالی و انسانی هنگفتی را به مردم دنیا تحمیل کنند. استعمار پیر و فرتوت پس از پایان جنگ دوم جهانی هنوز سودای آن را داشت که راه قدیم را به سبکهای کهنه ادامه دهد اما دیری نپایید که متوجه شد آن راه کلاسیک برای کسب نیروی کار ارزان، مواد خام و بازار فروش قابل پیمودن نیست و نظام نوین جهانی به راهکارهای جدیدی برای حفظ نظم ناعادلانة بینالمللی در عرصة سیاست نیازمند است زیرا آگاهی مردم دنیا ـ هرچند به تعبیر نامة رهبر معظم انقلاب با تأخیر ـ به شدت افزایش یافته بود. دیگر سیاستهای منفی قومگرایانه و نژادپرستانة کشورهای متروپل استعماری خریداری نداشت
1) . مرکانتیلیسم (Mercantilism) یک مکتب و مرام اقتصادی است که از قرن شانزدهم تا قرن هجدهم میلادی در اروپا رواج داشت و به اقتصاد و فعالیت اقتصادی بهمثابه ابزاری در خدمت افزایش قدرت دولت مینگرد.
و اکثر ملتها به دروغ بودن این روایتهای غلط از انسان و بشریت پی برده بودند.
نکتة ظریف تاریخی این بود که قدرتهای استعماری که از در بیرون رفته بودند، بار دیگر از پنچره وارد میشدند. آنان برای نگاهداشت نظم نظام جهانیِ خودساختهشان، سازوکارهای نوینی را تعبیه کردند و اینگونه بود که استعمار نو شکل گرفت. البته در مقالة حاضر مجال چندانی برای پرداختن به مؤلفههای این نظم نوین و ساختار استعمار نو نیست، ولی همین ما را بس که استعمار نو با همان مؤلفههای قدیمی اما به شکل جدیدی همان راه را ادامه داد. این شکل جدید به صورت غیرمستقیم عمل کرده است. کشورهای قدرتمند سعی میکنند حضور مستمر و فیزیکی در خاک کشورهای آسیایی و آفریقایی نداشته باشند ولی باز همان محوریت سه مؤلفة بازار فروش، تهیة مواد خام و نیروی کار ارزان البته به شکل نرمافزارانه تداوم دارد که وضعیت نفت در عرصة کنونی سیاست و اقتصاد بینالملل شاهد خوبی برای این مدعا است.
پس از پایان جنگ دوم جهانی تا زمان پایان جنگ سرد در دهة نود قرن بیستم کشورهای مجری استعمار نو به رهبری ایالات متحده آمریکا ساختار ناعادلانهای را در نظام جهانی پیریزی کردهاند تا جایی که شاهد هستیم هر روزه در این نظام بینالمللی، فقرا فقیرتر و ثروتمندان ثروتمندتر میشوند. کشورهای عمدتاً غربی برای حفظ این نظام ناعادلانة بینالمللی در سیاست جهانی هم به جنگ سردِ کمونیستهای جهانی به رهبری اتحاد جماهیر شوروی رفتند که آنها نیز به نوبة خود مشکلات زیادی را برای مردم جهان ایجاد کرده بودند و هم به ستیز با ناسیونالیسم جهان سومی
پرداختند که بهویژه در سیاست کشورهای آسیایی و آفریقایی در مواقع گوناگونی علیه کشورهای قدرتمند قد علم میکرد .(Rahnema, 2008)
در این میان، انقلاب اسلامی ایران به رهبری حضرت امام خمینی (ره) بود که با تکیه بر سابقة تمدنی اسلامی و ایرانی، راه جدیدی را برای مردم دنیا بهویژه مسلمانان و مستضعفان گشود. انقلاب اسلامی ایران نقطة عطفی در بسیاری از تحولات نظام جهانی محسوب میشود. ایران اسلامی احیاگر حرکت اسلامی در دنیای اسلام شد. انقلاب اسلامی هویت جدیدی به ایرانیان، مسلمانان و بسیاری از مردم دردمند دنیا اعطا نمود. در شرایطی که
به نظر میرسید همة ایسمها به جز لیبرالیسم غربی به بنبست رسیدهاند، ایدههای اصلی انقلاب اسلامی به نوبة خود نویدبخش ساختارهای جدیدی در نظام جهانی شد. استقلالطلبی از بلوکهای قدرت، مبارزه با نظام ناعادلانة جهانی و تلاش برای هویتسازی جدید مبتنی بر اخلاقمداری در میان مردم دنیا، صلحطلبی و مدارا برای کسب امنیت اما در کنار آن مقاومت در مقابل زور و اشغالگری و اتحاد بین همة فرق و گروههای اسلامی و بلکه اتحاد و همگرایی همة مستضعفان جهان در مقابل هیمنة قدرت ناعادلانه در نظام بینالمللی، از جمله آرمانهای انقلاب اسلامی ایران بوده است.
این آرمانها در حد شعار باقی نماندند بلکه ایران تلاش کرد در ساختار داخلی خود علیرغم همة مشکلات و چالشها بتواند عدالتورزی را در میان مردم رواج دهد و با فساد و تبعیض به مبارزه برخیزد که روند آن علیرغم همة موانع همچنان ادامه دارد و در سیاست خارجی نیز این آرمانها با حمایت از مسلمانان و مستضعفان در سراسر جهان تجلی پیدا کرده است که نمونة بارز آن پایمردی و دفاع در مقابل رژیم صهیونیستی است که توانسته نام جمهوری اسلامی ایران را به عنوان پیشقراول مبارزه و جهاد در این عرصه در سراسر جهان اسلام مطرح سازد.
فرانظریة اسلامی، پشتیبان فکری جنبش اسلامی در نظام بینالملل است. حرکت اسلامی که امروزه در دنیا پدیدار شده، در ارتباط با انسان شکل گرفته است و بر محور حق و عدل دور میزند و با هرگونه مانعی بر سر دستیابی به حقوق انسانها میستیزد، همة زنجیرها و قیود ظالمانه را از دست و پای انسانها برمیدارد و بشر و حقوق او را تکریم میکند. در نتیجه امت واحده و اجتماعی یگانه، از همة افراد انسانی تشکیل میشود. اسلام همواره راهی میانه اتخاذ میکند و فردگرایی افراطیِ سرمایهداری را به رسمیت نمیشناسد
و آزادیهای بیحد و حصر در مالکیت فردی را معیار صحیحی نمیداند و اجازه نمیدهد که اکثریت جامعه به صورت بردگانی برای قدرتمندان جهانی درآیند. در عین حال اسلام با جامعهگرایی مطلق سوسیالیستی نیز مخالف است چراکه در آن ویژگیهای فردی و رقابتهای سالم و حرکت هوشمندانة افراد نادیده گرفته میشود. اسلام نمیخواهد زمام امور انسانها به دست دولتهای تمامیتخواه بیفتد و به این ترتیب استعدادها و خلاقیتهای فردی دچار توقف و رکود گردد. اسلام با نگرش بنیادی و اصولی بر محور حق و عدل در حیات انسان با هرگونه افراطیگری یکسویه به مقابله برمیخیزد.
اسلام در حرکت جهانی خود برای فرهنگسازی اهمیت زیادی قائل است. اسلام میکوشد تا وحدت اندیشه و نظر را در این زمینه میان همة انسانها پدید آورد، معیارهای یگانگی و برابری را به آنها بیاموزد، عوامل واگرایی مانند طایفهگرایی، نژادپرستی و تبعیض طلبی را نفی کند و این اندیشة بنیادین را گسترش دهد که همة انسانها برابر و برادرند و کسی را بر کسی برتری و امتیازی نیست. پیام اصلی اسلام این است که نژاد خویش را برترین نژادهای انسانی ندانید و به معیارهای واهی امتیازخواهی و خودبرتربینی نگرایید بلکه به ذات انسانها بنگرید و انسانیتها را معیار راستین بدانید. اسلام به گسترش علم، دانش، دانایی، فنآوری و بیداری میاندیشد و به احیای احساسات خفته در تمامی انسانها میپردازد و خطوط حرکت انسانی و راههای سعادت جوامع بشری را تبیین میکند.
نفی هرگونه سلطهطلبی و خودکامگی و برتریطلبی و تشکیل طبقة حاکمِ فرادست و طبقة محکوم فرودست و برده ساختن انسانها در همة جوامع انسانی از اصول گسترش اسلام در سطح جهان است. میتوان گسترش عدل در روابط میان افراد و میان ملتها، نژادها و گروهها را از اصول بنیادین اسلام دانست. اصول عدالت در اسلام جهانی است و اسلام هیچیک از حد و مرزها و فاصلههای ساختة دست زمامداران و منافعطلبان را
به رسمیت نمیشناسد و این عدالت در همة سطوح فردی، گروهی و بینالمللی گسترش دارد. مشکل بشریت در گذشته و حال و در همة اجتماعات انسانی، حاکمیت روابط استثماری بوده است که عامل تنشها، تضادها و درگیریهای گوناگونی شده است. هر عقیدة انسانی باید بکوشد انسانها را از این پدیدة کشنده رهایی بخشد و عوامل ناسازگاریها و دشمنیها را نابود سازد و طبقة ظالم و مظلوم و ملت مسلط و سلطهپذیر و آکل و مأکول اقتصادی را در صحنههای ملی و بینالمللی از بین ببرد و به حقخواهیِ همة انسانها قیام کند.
نتیجه: پیامدهای نامه
جهان اسلام از زاویهای آیندهپژوهانه و مبتنی بر پتانسیلهای موجود در آن، توان و ظرفیت ایفای نقش در سناریوهای آیندة نظام بینالملل را داراست. نظام مطلوب از دیدگاه مجموعة جهان اسلام، نظامی چندقطبی است و کشورهای اسلامی در صورت پایبندی به ساختارهای فرهنگی و تمدنی اسلام میتوانند از این ظرفیت بهره ببرند. تأثیرگذاری نیروهای مختلف درون جهان اسلام نشاندهندة این وضعیت است که ارادة موجود درون تمدنی به سمت ایفای نقشی جهانی، روز به روز افزونتر میشود. قدرتیابی کشورهای اسلامی در قیاس با گذشته بیشتر شده و زمینههای پیشرفت نیز در دسترستر است. متأثر از انقلاب اطلاعات و فناوریهای ارتباطی، چرخش قدرت در میان قطبهای مختلف جهان سیال بوده و مسلمانان نیز از ظرفیتهای مهمی در این زمینه برخوردارند.
پس از انقلاب اسلامی ایران تقابلهای فرهنگی و تفاوتهای تمدنی جهان اسلام با نظمهای مستقر قبلی در نظام سیاست بینالملل، همواره مسبب رویکرد انتقادی این مجموعه نسبت به نظامهای قبلی بوده است؛ لذا این نگرش وجود دارد که اسلام با رویکردی انتقادی به نظام آینده، در زیرمجموعة هیچیک از اقطاب جهانی واقع نشده بلکه خود به عنوان
یک قطب مهم فرهنگی ـ تمدنی به نقش مهمی دست مییابد. مؤلفههای جمعیت، منابع طبیعی (ژئواکونومیک نفت)، ایدئولوژی، موقعیت استراتژیک و نظامی، گسترة سرزمینی، ژئوپلیتیک، فرهنگ و... نیز از جمله تواناییها و ابزارهایی است که دنیای اسلام به منظور کسب جایگاه بینالمللی برای ایفای نقش یک قطب جهانی در نظم بینالملل آینده داراست.
در این بین جهان اسلام به صورت یک کلیت، بخش مهمی از فرآیند نظام جهانی آینده است و از نظرگاه هنجاری و ارزشی، ظرفیتهای گستردهای برای تثبیت در جایگاه یک قطب مهم و جهانی در خود دارد. البته دولتمحور بودن نظام بینالملل و فقدان یک ساختار فرادولتی در میان مجموعة جهان اسلام از یک طرف و انشقاقات قومی ـ مذهبی، تروریسم و دخالت خارجی از طرف دیگر، از جمله موانع شکلگیری این قطب قدرت خواهد بود. لیکن با توجه به ساخت فرهنگی اسلام و رویکرد انتقادی آن به نظمهای پیشین و همچنین بازیابی تمدنی جهان اسلام علیرغم تمامی موانع و چالشهای فراروی این مجموعه، جهان اسلام حداقل در سطح فرهنگی و تمدنی به طور حتم از مهمترین قطبهای جهان سیاست بینالملل آینده است.
نامة رهبر معظم انقلاب، پیام توانمندسازی جوانان اروپا و آمریکاست که خود بیاندیشند و راه آینده را با فطرت پاک انسانی خود ترسیم کنند. اسلام دین فطرت و تدبیر است و اگر به اصول راستین اسلامی به دور از شبهات و تبلیغات منفی قدرتهای نو استعماری نگریسته شود، هر عقل سلیم و وجدان پاک انسانی تبشیر اسلام را خواهد پذیرفت و اگر این مهم رخ دهد، تحولات زیادی در نظام بینالملل به وجود خواهد آورد. گویی رویکرد رهبر انقلاب بیشتر یک رویکرد اجتماعی باشد تا سیاسی. به این معنا که ایشان امیدوارند تغییر در جوامع غربی از بستر اجتماعی ایجاد شود و نه از بستر سیاسی. به عبارت دیگر ایشان راه تغییر را از پایین و از بطن مردم و بهویژه جوانان میبینند زیرا راه تغییر سیاسی درون
نظام استعمار نو راهی بسیار سخت و پیچیده است و به سختی میتوان در ساختار ناعادلانهای که قدرتها ایجاد کردهاند تحولی به وجود آورد. ولیکن اذهان پاک و فطرت انسانی میتواند راه تغییر اجتماعی را شکل دهد و نهایتاً تأثیرات مهمی را نیز در بستر سیاست و قدرت برجای گذارد.
نکتة حائز اهمیت در این میان نقش محوری جمهوری اسلامی ایران است که باید در خصوص پروژة توانمندسازی اجتماعی مدنظر رهبر معظم انقلاب برنامهریزی کند. به عبارت دیگر پیامد داخلی نامة رهبری، افزایش مسئولیت کسانی است که در این زمینه فعال هستند. به عنوان نمونه دستگاه دیپلماسی کشور در این راستا مسئولیت بسیار سنگینی برعهده دارد و باید پروژههای توانمندسازی فکری جوانان در اروپا و آمریکا را تمشیت و تدبیر نماید. البته به موازات دستگاه دیپلماسی، همة نهادها و گروههایی که فعالیتهای فکری، فرهنگی و تبلیغی جمهوری اسلامی ایران را در خارج انجام میدهند مسئول هستند. در این میان دانشگاهیان، نخبگان فکری، روحانیون، پژوهشگران و اندیشمندان و همة جوانان با نشاط و با انگیزه میتوانند از طریق شبکههای اجتماعی و سایر مجاری ارتباطی در پروژة توانمندسازی فکری جوانان اروپا و آمریکا که مطالبة رهبر معظم انقلاب است مساعدت و یاری مدبرانهای داشته باشند.
منابع و مآخذ
منابع فارسی
ایکنبری، جی. جان (1382)، تنها ابرقدرت: هژمونی آمریکا در قرن 21، ترجمه عظیم فضلیپور، تهران: انتشارات مؤسسه ابرار معاصر تهران.
رحیمصفوی، یحیی (1388)، «جغرافیای سیاسی جهان اسلام»، مجله سپهر، سال هجدهم، شماره 69.
سیمبر، رضا (1377)، «انقلاب اسلامی در آستانه قرن بیست و یکم»، اندیشه حوزه، شماره 15.
سیمبر، رضا (1385)، «مذهب و روابط بینالملل پس از 11سپتامبر»، اطلاعات سیاسی و اقتصادی، شماره 223.
سیمبر، رضا و قربانی شیخنشین، ارسلان (1387)، روابط بینالملل و دیپلماسی صلح در نظام متحول جهانی، تهران: انتشارات سمت.
سیمبر، رضا و قربانی شیخنشین، ارسلان (1389)، اسلامگرایی در نظام بینالملل: رهیافتها و رویکردها، تهران: انتشارات دانشگاه امام صادق(ع).
هانتینگتون، ساموئل (1387)، «آمریکا: ابرقدرت تنها (گذار از نظام تکقطبی_چندقطبی)»، ترجمه مجتبی امیری وحید، اطلاعات سیاسی و اقتصادی، دوره 13، شماره 9 و 10.
منابع انگلیسی
Arbor: The University of Michigan Press.
Fry, G, and King, J.R. (2011), Islam: A Survey of the Muslim Faith, Grand Rapids.
Halliday, Fred (2010),”Nationalism”, in Bayli, John & Smith Steve, The globalization of World Politics: An Introduction to International Relations, London: Oxford University Press.
Marshal, G. S. (2004), Venture of Islam, Chicago: Chicago University Press, 1974, vol. 3, no.4.
Rahnema, A (2008), ed. Pioneers of Islamic Revival, London: Zed Books.
Simbar, Reza (2012), The Insufficiency of Western Discourse Analysis on Islamism, Journal of US-China Public Administration, June, vol. 9, no. 6, Serial Number 80, pp. 620-637.
Simbar, Reza (2008), Changing Role of Islam in International Relations, Journal of International and Area Studies, vol.15, no. 2, December.
Simbar, Reza (2011), Myths and Realities in Defining the Concept of the Islamic Fundamentalism, Journal of US-China Public Administration, April, vol. 8 no.4, Serial Number 66.
Smith, M. (2009), Insurgency and Politics of Ethnicity, London: Zed Books.
پیامی با پیامد واسازی نظم بینالمللی موجود دکتر سیدجلال دهقانی فیروزآبادی(1)
(Email: jdehghani20@yahoo.com)
چکیده
نظم بینالمللی موجود یک سازة اجتماعی و سیاسی است که در چارچوب لیبرالیسم به عنوان یک گفتمان سکولار برساخته شده است. با غلبه و هژمونی این گفتمان در روابط بینالمللْ این نظم نیز طبیعی، مسلّم و مشروع پنداشته شده است. در حالی که نظم بینالمللی مستقر حاصل نوع خاصی از مناسبات قدرت بوده و موقتی است. بهگونهای که با تغییر و تحول گفتمانی که بر آن ابتناء یافته است، این نظم نیز متحول و دگرگون میشود. در مقالة پیشرو استدلال میشود که نامة رهبر معظم انقلاب اسلامی به عموم جوانان در اروپا و آمریکای شمالی زمینة واسازی نظم بینالمللی مستقر و تغییر و تحول آن را فراهم میسازد. زیرا این پیام بر مبنای گفتمان انقلاب اسلامی ـ به عنوان مهمترین پادگفتمان لیبرالیسم ـ استوار است. از این رو با طرح و تبیین ضمنی عناصر و دقایقِ گفتمان انقلاب اسلامی ناظر بر نظم جهانی بدیل اسلامی، ماهیت غیرطبیعی نظم بینالمللی موجود برملا شده و از آن مشروعیتزدایی میگردد.
کلیدواژگان: گفتمان، واسازی، تبارشناسی، نظام سلطه، فطرت، اسلام، انقلاب اسلامی، لیبرالیسم، سکولاریسم.
1) . سیدجلال دهقانی فیروزآبادی دارای مدرک دکترای روابط بینالملل از دانشگاه بروکسل بلژیک، استادتمام روابط بینالملل دانشگاه علامه طباطبایی است.
مقدمه
انقلاب اسلامی ایران ماهیت و هویت فراملی و فراسرزمینی دارد. انقلاب فراملی برخلاف انقلاب ملی دارای ارزشها و آرمانهایی است که از مرزهای جغرافیایی فراتر میرود و به یک ملت و محدودة سرزمینی ملی تعلق ندارد. این گونه انقلاب علاوه بر اهداف ملی از اهداف فراملی نیز برخوردار است. یعنی به موازات تلاش برای تحقق خواستها و نیازهای جامعة داخلی، درصدد دستیابی به آمال و آماجهایی در ورای مرزهای ملی نیز هست. تغییر و تحولات ساختاری و هنجاری درون کشور تنها یک دسته از اهداف انقلاب است. دستة دیگری از اهداف، ناظر بر تغییر و تحول شگرف و بنیادی در جوامع دیگر و بهویژه نظم و نظام بینالمللی و شیوة تعامل کشورها است. در نتیجه، رسالت و مسئولیت انقلاب فراملی، مرزهای ملی را درمینوردد و کلیة جوامع متجانس و غیرمتجانس در سطوح منطقهای و جهانی را دربرمیگیرد.
بر این اساس، انقلاب اسلامی ایران یک انقلاب فراملی است. زیرا این انقلاب برپایة ایدئولوژی اسلام استوار است که یک مکتب و جهانبینی جهانشمول و فراملی است. لذا انقلاب اسلامی ایران از یک سو دارای اهدافی است که از مطالبات و نیازهای داخلی جامعة ایران نشأت گرفته است و از سوی دیگر هدفهای فراملی دارد که از ارزشها و آرمانهای اسلامی ناشی میشود. اهداف ملی انقلاب اسلامی شامل اسلامخواهی،
آزادیخواهی، عدالتجویی و استقلالطلبی میگردد. اهداف فراملی یا اسلامی هم آرمانهایی چون استکبارستیزی، وحدت جهان اسلام و نظم جهانی اسلامی را دربرمیگیرد.
بنابراین جمهوری اسلامی ایران به عنوان دولت و نظام سیاسیِ برآمده از انقلاب اسلامی که در قلمرو سرزمینی و جغرافیایی ایران تشکیل شده است، علاوه بر تعقیب و تأمین منافع و اهداف ملت ایران باید آرمانها و آماجهای اسلامی و جهانی را نیز در سیاست خارجی خود پیگیری کند. یعنی جمهوری اسلامی ایران دارای دو دسته از منافع و اهداف ملی و فراملی است. از این رو جمهوری اسلامی ایران در شرایط فعلی حکم اُمالقرای جهان اسلام را دارد که اهداف و منافع راهبردی مانند نظم جهانی اسلامی، وحدت جهان اسلام، دفاع از مسلمانان و حمایت از مستضعفین و استکبارستیزی را تعقیب میکند.
بر این اساس، افزون بر منافع و اهداف دفاعی و اقتصادی، منافع و اهداف معطوف به نظم جهانی و ایدئولوژیک نیز جزو منافع راهبردی جمهوری اسلامی ایران است. نظم جهانی مطلوب بهمعنای استقرار و حفظ یک نظم سیاسی ـ اقتصادی بینالمللی است که جمهوری اسلامی ایران قادر است بهصورت صلحآمیز در آن به فعالیت سیاسی، اقتصادی و فرهنگی بپردازد. منافع ایدئولوژیک جمهوری اسلامی نیز حفظ و گسترش مجموعهای از ارزشهای اسلامی ـ انقلابی است که مردم ایران در آن شریک و سهیم هستند و معتقدند که درستی و مطلوبیت عام و جهانشمول دارد.
اهداف و منافع معطوف به نظم جهانی را به طرق و با بهکارگیری راهکارها، سازوکارها و ابزارهای مختلفی میتوان تعقیب و تأمین کرد؛ یکی از روشها و راهکارهای ممکن، واسازی یا شالودهشکنی نظم بینالمللی مستقر است. در روش واسازی تلاش میشود تا تقابلها، قطببندیها،
دوگانگیها و سلسلهمراتبی که ثابت، طبیعی و مشروع تلقی میشوند، برهم خورده و جابهجا گردد. واسازی درصدد است تا از طریق بازنگری، بازبینی و بازخوانی ماهیت و وضعیت نظم بینالمللی موجود نشان دهد این تقابلها و سلسلهمراتب لزوماً طبیعی، منطقی و مشروع نیستند. بر این اساس، نظم بینالمللی مستقر یک پدیده و فرآیند تاریخی است. این نظم یکی از انواع نظمهایی است که امکان و قابلیت تکوین و استقرار داشته است؛ به گونهای که بر پیشمتنها و سلسلهمراتب دلبخواهانهایی استوار بوده که مسلم و قطعی فرض شده است.
هدف این مقاله واکاوی چگونگی تأثیرگذاری نامة رهبر انقلاب اسلامی ـ به عنوان برترین حامل و ناقل گفتمان انقلاب اسلامی و بالاترین تصمیمگیرندة سیاست خارجی جمهوری اسلامی ایران ـ به عموم جوانان در اروپا و آمریکای شمالی بر واسازی نظم بینالمللی موجود است. مدعای این نوشتار آن است که این نامه نقش تعیینکنندهای در واسازی نظم بینالمللی مستقر خواهد داشت. به منظور تأمین این هدف، نخست در قالب مفهومشناسیْ ماهیت، مُقوّمات، مختصات، ابعاد و انواع نظم بینالمللی و امکان و چگونگی تحول و تغییر آن بررسی میشود. در بخش دومْ ماهیت، مختصات و مبانی نظم بینالمللی مستقر واکاوی میگردد. گفتار سوم بر مبنای روش واسازی، دلالتها و پیامدهای واسازانه و شالودهشکنِ نامه را برای نظم بینالمللی موجود تبیین میکند؛ بهطوری که نخست چگونگی استقرار نظم بینالمللی موجود از منظر رهبری و با تأکید بر نامة ایشان بازخوانی میشود. سپس توضیح داده میشود که نامه درصدد غیرطبیعی کردن و مشروعیتزدایی از نظم موجود از یک سو و طرح و تبیین غیرمستقیمِ ایدة نظم بدیل اسلامی از سوی دیگر است. سرانجامْ ماهیت، سطح و سازوکارهای تغییر و تحول نظم بینالمللی موجود در راستای برقراری نظم بدیل اسلامی مورد واکاوی قرار میگیرد.
سرشت و نوع بازیگران، ماهیت و گسترة نظم را به صورت جهانی یا بینالمللی تعیین میکند. به گونهای که اگر دولتها تنها بازیگران بینالمللی باشند که نظام بینالملل را شکل دادهاند، نظم نیز به صورت بینالمللی تعریف میشود. اما اگر بازیگران بینالمللی اعم از دولتی و غیردولتی باشند که نظام جهانی را تشکیل دادهاند، نظم نیز ماهیت جهانی دارد. واحدها و کارگزاران نظم جهانی برخلاف نظم بینالمللی تنها به ملت ـ دولتها محدود و منحصر نمیشوند بلکه گروههای اجتماعی و جوامع مختلف انسانی مانند اقوام، ملتها، کشورها، امپراتوریها و تمدنها میتوانند واحدها و کارگزاران یک نظم جهانی باشند. با این حال غالباً این دو مفهوم علیرغم تفاوت و تمایز هستیشناختی و ماهوی، به صورت مترادف به کار میروند.
1ـ 1. تعریف
صرفنظر از این اختلاف هستیشناختی، مفهوم نظم بینالمللی یا جهانی به صورتهای مختلفی تعریف میشود. گاهی نظم بینالمللی مساوی و مترادف با نظام بینالملل تلقی میگردد. از این منظر، نظم بینالمللی بهصورت مجموعهای از فعالیتها و کنشها که ویژگی شاخصِ رفتار متقابل دولتها است تعریف میشود (ایوانز و نونام، 1381: 407 ـ 406). ترتیب و رفتار الگومند در کانون این مفهومپردازی از نظم بینالمللی قرار دارد. هدلی بول با تأکید بر الگوهای پایداری از کنشهای ارادی انسانی، نظم جهانی را به صورت «آن دسته از الگوها یا ترتیبات و ضوابط کنش و فعالیت انسانی که اهداف اساسی و اولیة زندگی اجتماعی میان بشریت به عنوان کل واحد را تأمین و حفظ میکند» تعریف میکند (Bull, 1977: 20-22). در این برداشت، نظم جهانیْ هدفمند، ارادی و خودآگاه تلقی میشود.
برخی دیگر از رویکردها نیز در تعریف نظم جهانی ترتیبات الگومند را
مورد تأکید قرار میدهند. به نظر قائلین به این رهیافتها نظمهای جهانی پدیدههای اجتماعی، تاریخی و جغرافیایی هستند که برحسب ترتیبات و انتظامات الگومند مشخص بین کنشگران جهانی تعریف و توصیف میشوند که متضمن ارتباطات خودآگاه و ناخودآگاه آنان با یکدیگر و/ یا با محیطهای طبیعی و اجتماعی پیرامونشان است (Sorensen, 2006; Moselle, 2008). این الگوها اتفاقی نیستند بلکه ناظر بر خواص و خصوصیات، سیاستها یا رفتارها و یا ناظر به اصول، نهادها، نظامها یا ساختارهای ارتباطدهندة کنشگران جهانی به یکدیگر و محیطشان هستند.
بعضی از مواقع نظم بینالمللی برحسب قواعد و مقررات حاکم بر روابط و مناسبات کنشگران بینالمللی تعریف میشود. بر این اساس، نظم بینالمللی عبارت است از «قواعد و مقررات حاکم بر ـ ولو به صورت نامنظم و مبهم ـ مهمترین روابط و مناسبات نظام بیندولتی بهطور عام و قدرتهای بزرگ جهان بهطور خاص» (Goldstein and Pevehouse, 2008: 43). ارزشها و هنجارهای مشترک در کانون این تعریف از نظم بینالمللی قرار دارد که مناسبات کنشگران بینالمللی را قاعدهمند و ضابطهمند میکند. از این رو ارزشها و هنجارهای مشترک در سطح بینالمللی یکی از عناصر مقوم نظم بینالمللی را تشکیل میدهد.
در سومین تلقی و تعریف از نظم بینالمللی/ جهانی، نقطة تمرکز و تأکیدْ همکاری بازیگران است. همکاری مفهوم خاصی از نظم و ترتیب است که متضمن میزانی از اختیار و انتخاب ـ ولو غیر برنامهریزی شده ـ بازیگران است. بهگونهای که نظم ماهیتی کاملاً جبری و ناخودآگاه ندارد، بلکه برعکس ارادی و آگاهانه بوده و مستلزم هماهنگی رفتارها و سیاستهاست که فراتر از ترتیبات و انتظامات مادی و ساختاری صرف میرود. از این رو نظم بینالمللی/ جهانی هدفمند بوده و متضمن و مستلزم شرایطی است که تأمین اهداف مشترک بازیگران را ممکن میسازد
(Lipson, 2005: 2-6؛ کلارک، 1383: 1421).
در تعریف چهارم، نظم بینالمللی/ جهانی به صورت تلفیقی و برحسب «هنجار»، «نهاد»، «الگو» «هدف»، «همکاری» و «منازعه» تعریف و تلقی میشود. بهگونهای که نظم بینالمللی عبارت است از «منظومهای از هنجارهای اساسی و نهادهای بنیادی که در چهارچوب آن همکاری میان اجتماعات مختلف سیاسی تکوین مییابد و منازعة بین آنها مهار و مدیریت میشود» .(Phillips, 2011: 5) ارزشها، هنجارها و نهادهای اجتماعی مشترک در کانون این تعریف از نظم بینالمللی قرار دارند که مناسبات کنشگران بینالمللی را قاعدهمند و ضابطهمند میکند.
از نظر قائلین به این تعریف، از آنجا که رفتار انسان آگاهانه و ناشی از هدف و منظور خاصی است، نظم و نظام برخاسته از این رفتارهای هدفمند را تنها به صورت «الگو» و عملِ یکنواخت نمیتوان درک و فهم کرد. از این رو در مفهومبندی نظم بینالمللی/ جهانی باید هر دو وجهِ هدفمندی و الگوی رفتاری بازیگران، اعم از منازعه و همکاری را درهم آمیخت تا درک و فهم جامعتر و کاملتری فراتر از نظم مکانیکی به دست آید (Mackinaly and Little, 1986: 15). بنابراین نظم بینالمللی/ جهانی بهصورت الگوی پایداری از ترتیبات اجتماعی هدفمند در سطح بینالمللی/ جهانی تعریف میشود.
1ـ2. مُقوّمات
بر اساس تعریف و تلقی تلفیقی، نظم بینالمللی/ جهانی از سه دسته از عناصر مادی، انگارهای و نهادی تکوین یافته است. به بیان دیگر، ارزشها، هنجارها، انگارهها و نهادهای مشترک در سطح بینالمللی و بستر و بافتار مادیْ عناصر مُقوّم نظم بینالمللی را تشکیل میدهند. از این رو نظم بینالمللی/ جهانی بر مبانی و بنیادهای مادی، نهادی و انگارهای استوار و دارای ابعاد هنجاری، مادی و نهادی است.
اولین جزء و عنصر مقوم نظم بینالمللی/ جهانیْ ارزشها، انگارهها و هنجارهای مشترک هستند. این ارزشها و هنجارها عملاً بازتابدهندة ایستارها، باورها و دیدگاههای بازیگران مسلط و غالب بینالمللی محسوب میشوند. با این حال فرض بر این است که این بازیگرانِ مسلط بر نظم بینالمللیْ رضایت، تبعیت و حمایت سایر بازیگران بینالمللی را جلب و کسب میکنند. از این رو نظم بینالمللی در صورتی مشروعیت دارد که متضمن رضایت و حمایت همة بازیگران بینالمللی باشد.
نهادها دومین عنصر قوامبخش نظم بینالمللی هستند. نهادهای بینالمللی مجموعهای از قواعد منسجم و مرتبطند که رفتارهای خاصی را تجویز، کنشها و فعالیتهای واحدها را محدود و مقید کرده و به انتظارات آنها شکل میدهند. از این رو نهادهای بینالمللی اعم از سازمانهای بینالمللی بوده و تنها به آنها محدود و منحصر نمیشوند (Keohane, 1989: 2-3).
نظم بینالمللی متضمن و متشکل از دو دسته از نهادهای اقتدارآمیز و قهرآمیز است. نهادهای اقتدارآمیز تجلی رویهها و کنشهای ارتباطی بازیگران بینالمللی مبنی بر همکاری آنها برای تعقیب و تأمین خیر مشترک و نهادهای قهرآمیز تجلیگاه رویهها و رفتارهای خشونت مشروع سازمانیافته هستند. از این رو نظم بینالمللی از طریق ترکیبی از نهادهای اقتدارآمیز که تبعیت واحدها از ارزشها و هنجارهای مشترک را میطلبند و نهادهای قهرآمیز که این هدف را با استفاده از رویههای خشونت سازمانیافته تعقیب و تحمیل میکنند، تولید و بازتولید میشود .(Phillips, 2011: 5-6)
گاهی از مواقع در ادبیات نظم بینالمللی، دو عنصر ارزشها و نهادها مجموعاً به عنوان قواعد بینالمللی بهکار میروند. بهگونهای که قواعد بینالمللی مفروضهها و ارزشهایی است که تمامی روابط واحدها بر آن استوار است که به تعاملات و مناسبات بینالمللی شکل میدهد. روشها
و نهادهای مورد استفاده برای حل و فصل اختلافات میان واحدها از جمله قواعد تنظیمکنندة بینالمللی هستند. همچنین تجویزها و تحریمهای رفتاری و هنجارهای رفتاری که برحسب حقوق و تکالیف تعریف میشوند، از دیگر قواعد بینالمللی به شمار میروند. مهمترین قواعد حاکم بر نظام بینالملل معاصر عبارتند از: حاکمیت ملی، استقلال و عدممداخله در امور داخلی دیگران، تمامیت ارضی، برابری حقوقی و وظایف، عدم بهکارگیری زور و خشونتِ تجاوزکارانه و حق تعیین سرنوشت (هالستی، 1373: 143 ـ 140).
سومین عنصر نظم بینالمللی، بستر و بافتار مادی است که در چارچوب آن تکوین، تداوم و توسعه مییابد. این بستر و بافتار ناشی از چگونگی توزیع تواناییهای مادی بهویژه قابلیتهای اعمال خشونت سازمانیافته بین واحدهای تشکیلدهندة نظم بینالمللی است. این عنصر به بُعدِ ساختار مادی نظم بینالمللی، شکل میدهد که دستکم به میزان بُعد هنجاری و نهادی آن اهمیت دارد. بهگونهای که برخی از نظریهها مانند نوواقعگرایی نظم بینالمللی را صرفاً برحسب این عنصر ساختاری آن تعریف میکنند (Waltz, 1979).
1ـ3. مختصات
نظم بینالمللی/ جهانی در مفهوم و معنای تلفیقی آن دارای چند ویژگی است: اول، نظم بینالمللی/ جهانی هر سه معنای توصیفی، هنجاری و تحلیلی را پوشش میدهد. بهگونهای که اولاً نظم توصیفی به معنای هرگونه نظم و ترتیب و سر و سامان دادن به واقعیات و همچنین رابطة بین بخشهای آن واقعیتها را شامل میشود؛ ثانیاً نظم هنجاری برحسب فراهم بودن شرایط مادی و اخلاقی برای زندگی خوب و شایسته را نیز دربرمیگیرد؛ و ثالثاً نظم تحلیلی به هر دو معنای حداقل شرایط لازم برای زندگی جمعی و فردی و حداقل شرایط لازم برای همزیستی در عرصة جهانی نیز در این
مفهوم از نظم بینالمللی/ جهانی نهفته است (رنگر، 1386: 62 ـ 43).
دوم، این مفهوم از نظم بین المللی/ جهانی، واجد هر دو بُعدِ ساختاری و کارکردی است. زیرا اولاً با توجه به ملحوظ داشتن معنای توصیفی نظم، متضمن بعد ساختاری است که معطوف به چگونگی آرایش و چینش واحدها و کنشگران بینالمللی و جهانی و سامانیافتن امور و سرشت روابط میان آنهاست. بهگونهای که نظم برحسب حسن ترتیب واحدها و بازیگران بهنحوی که هریک در مناسبترین جایگاه خود قرار گیرد تعریف میشود.
ثانیاً بر مبنای تلقی هدفمند از نظم، بعد کارکردی که ناظر بر هدف ترتیبات بینالمللی/ جهانی است نیز در این مفهوم از نظم وجود دارد. بنابراین وقتی واحدها و بازیگران در جایگاه درخور و شایستة خود قرار گیرند و هدف مورد نظر و مطلوب مانند امنیت، عدالت یا منفعت را تأمین نمایند، نظم نیز شکل گرفته و استقرار مییابد. نظم بینالمللی/ جهانی بر اثر تکرار این الگوی هدفمند در طول زمان، قانونمندی و قاعدهمندیهای ساختاری و اهداف کارکردی را به بار میآورد که در پرتو آن تعامل بازیگران از درجهای از ثبات و حتی پیشبینیپذیری برخوردار میگردد. از این رو نظم بینالمللی/ جهانی تنها ترتیباتِ الگومند اجتماعی نیست بلکه متضمن ارزشها و آرمانهایی است که بازیگران بینالمللی/ جهانی برای نهادینهساختن آن تلاش و تقلا میکنند (دیویتاک و دان، 1388: 989 ـ 988).
نظم بینالمللی/ جهانی دارای اهداف دوگانة متناقضنمایی است. بهگونهای که از یک سو در پی تولید و تأمین خیر مشترک از طریق همکاری واحدهای تشکیلدهندة خود و از سوی دیگر درصدد مهار و مدیریت منازعة ناشی از کشمکش آنان بر سر قدرت و منفعت است. این خیر مشترک نیز برمبنای ارزشها و هنجارهای مشترک اعضا تعریف و
تعیین میشود. از این رو نظم بینالمللی/ جهانی دارای دو بعد ایجابی و سلبی است که در قالب همکاری و منازعه تجلی مییابد.
سوم، مفهوم تلفیقی از نظم بینالمللی/ جهانی به دلیل دربرگرفتن کارگزاران متعدد، واجد بعد کارگزاری است. بهطوری که کنشها و فعالیتهای کارگزارانِ مختار و هدفمند که در پی تأمین اهداف خود هستند، نقش تعیینکنندهای در ایجاد و استقرار نظم بینالمللی/ جهانی ایفا میکند. لذا نظم بینالمللی/ جهانی ماهیتی صرفاً جبری و غیرارادی ندارد، بلکه نوعی عنصرِ ارادی به معنای ارزشهای هنجاری کارگزاران نیز یک وجه تمایزبخش آن است (Sorensen, 2006; Moselle, 2008).
چهارم، نظم بینالمللی/ جهانی افزون بر بعد کارگزاری و عنصر ارادی ناشی از آن، از بعد ساختاری و غیرارادی نیز برخوردار است. نظم بینالمللی/ جهانی صرفاً حاصل کنشهای التفاتیِ ناشی از مقدورات و قابلیتهای مادی کارگزارانِ مختار نیست بلکه بخشی از کنشهای شکلدهنده به نظم بینالمللی/ جهانی، معلول موقعیت و جایگاه کنشگران است. بهگونهای که الگوهای تعامل واجد ویژگیهای ساختاری غیرمادی اجتماعی، سیاسی، احساسی و فرهنگی هستند که به صورت ناخودآگاه شکل گرفته است (Galtung, 1980).
پنجم، نظم بینالمللی/ جهانی واجد هر دو بعد آلی و غایی هنجاری نیز هست؛ زیرا از یک سو هنجارها و ارزشهای انسانی و اجتماعی جزو مهمترین و قدرتمندترین ابزارها و وسایل برای استقرار و استمرار نظم بینالمللی/ جهانی محسوب میشوند که وجودشان برای برقراری و نگهداری نظم، ضرورت حیاتی دارد (Lipson, 2005: 5). از سوی دیگر، نظم بینالمللی/ جهانی معطوف به غایت و وضعیت مطلوب است. یعنی شرایط و وضعیت لازم و مناسب برای زندگی در جهانی عاری از خشونت و میزان قابل قبولی از رفاه، عدالت، امنیت و تصمیمگیری مشترک باید تأمین شود (Falk, 1983: 44).
ششم، نظم بینالمللی/ جهانی دارای بعد و عنصر نهادی و متضمن و مستلزم ایجاد و حفظ نهادهای بینالمللی/ جهانی است. این نظم در چارچوب نهادهای فراملی و بینالمللی/ جهانی تولید و بازتولید میشود. بهطوری که یکی از مهمترین و کارآمدترین ابزارها و سازوکارهای حفظ نظم، نهادهای بینالمللی/ جهانی هستند. چون نهادهای بینالمللی و جهانی رسمی و غیررسمی مقدمات و تمهیدات لازم را برای تدبیر و مدیریت امور بینالمللی/ جهانی فراهم میسازند (Rosenau and Czempiel,1992: 22). لذا تصور نظم بینالمللی/ جهانی بدون وجود نهادهایی که الگوهای رفتاری را نهادینه سازند ناممکن است.
1ـ4. انواع
بر اساس مفهوم تلفیقی و چندبعدی از نظم بینالمللی/ جهانی، سه نوع نظم قابل تفکیک و تمایز است که در رویکردهای نظری مختلف ساخته و پرداخته شدهاند: نظم قدرت/امنیتمحور، نظم منفعتمحور و نظم هنجارمحور.
1ـ4ـ1. نظم قدرت/ امنیتمحور
نظم قدرتمحور که در پارادایم و نظریههای واقعگرا مفهومبندی شده است، بر نقش قدرت مادیِ نظامی ـ اقتصادی بازیگران بینالمللی و چگونگی توزیع آن در بین آنها تأکید میورزد که به صورت موازنة قدرت در سطح نظام بینالملل تجلی و تبلور مییابد. کارگزاران و واحدهای شکلدهنده به این نوع نظم، کشورهای دارای حاکمیت هستند که درصدد بیشینهسازی قدرت و امنیت خود برمیآیند. انگیزة بقا و ترس از نابودی در شرایط نامعلوم و نامطمئن بینالمللی، کشورها را برمیانگیزد تا حداقل به تجمیع میزان مقتضی از قدرت مبادرت ورزند. تکرار این رفتار، الگوی رفتاری خاصی را در چارچوب موازنة قوا پدید میآورد که طبیعیترین
و پایدارترین نظم بینالمللی است. از این رو امکان تغییر و تحول در ماهیت نظم بینالمللی قدرتمحور وجود ندارد. حداکثر تلاش را باید مبذول داشت تا جهت جلوگیری از هرج و مرج و ناامنی ناشی از آن، نظم برخاسته از موازنة قوا را حفظ کرد. زیرا حفظ نظم بر هر ارزش دیگری ارجحیت و اولویت دارد (Waltz, 1979; Morgentau, 1973). در این نوع از نظم بینالمللی بر ساختار مادی تأکید میشود و هدف آن نیز تأمین و تضمین امنیت اعضا است.
1ـ4ـ2. نظم منفعتمحور
نظم منفعتمحور دومین گونة نظم بینالمللی/ جهانی است که در چارچوب پارادایم لیبرالیسم و نظریههای لیبرال ساخته و پرداخته شده است. نظم بینالمللی/ جهانیِ مطلوبیتخواه، حاصل اَعمال و رفتار انسانهای سودجو و منفعتطلب و گروههای اجتماعی و دولت ملی لیبرال است که برای تأمین منافع فردی تشکیل شدهاند. از این رو نظم بینالمللی/ جهانی ماهیتی لیبرال دارد که بر اساس منافع لیبرال شکل میگیرد. نظم لیبرال بر اثر نهادینه شدن و نهادینه کردن اصول، رویهها و رفتارهای لیبرال در چارچوب نهادهای ملی و بینالمللی استقرار یافته و حفظ میشود.
نظم بینالمللی/ جهانی لیبرال زمانی استقرار و استمرار مییابد که نظامهای حکومتی و رژیمها و نهادهای بینحکومتی در سطح بینالمللی هر دو لیبرال باشند و اصول و ارزشهای لیبرال را درونی نمایند. در نتیجه، نظم بینالمللی/ جهانی بر اثر عمومیت یافتن و جهانشمول شدن ارزشها و نهادهای لیبرال بهویژه نظم سیاسی لیبرالدموکراسی تأمین و تضمین میگردد (Hall, 1996: 1-30). البته رعایت و حفظ ارزشها و هنجارهای لیبرال از آن جهت است که منافع فردی را تأمین میکند نه به خاطر ارزش ذاتی آنها.
1ـ4ـ3. نظم هنجارمحور
نظم بینالمللی/ جهانی هنجارمحور معلول قدرتطلبی کشورها یا منفعتجویی افراد و دولتهای لیبرال نیست بلکه برخاسته از مصالح، ارزشها و هنجارهای مشترک انسانی و اجتماعی در سطح بینالمللی/ جهانی است. انگیزه و عامل اصلی چنین نظمی، رعایت و پیروی از ارزشها و هنجارهای انسانی به خاطر ارزش ذاتی آنهاست. ارزشها و هنجارهای انسانی جهانشمول باعث استقرار و استمرار نظم آگاهانه و داوطلبانه در سطح بینالمللی/ جهانی میشود. کارگزاران و عاملان این نظم جهانشمول، افراد انسانی هستند که در قالب گروهها و جوامع انسانی تشکل یافتهاند. این نظم بینالمللی/ جهانی متضمن مصالح، هنجارها، ارزشها، مقررات و نهادهای مشترک انسانی مبتنی بر عقل سلیم است.
افزون بر این، نظم جهانی هنجاری، امکان فرارَوی از نظم مستقر بینالمللی را نیز تبیین و تجویز میکند زیرا نظم مستقر بینالمللی به هیچوجه نظم واقعی مبتنی بر مشارکت و تصمیمگیری نوع بشر به عنوان اعضای جامعة بشری و ارزشها و هنجارهای مشترک انسانی بهویژه عدالت نیست. از این رو استقرار نظم جهانی هنجاری، مستلزم شکلگیری یک اجتماع جهانی فراتر از نظم سیاسی دولت ـ ملت به عنوان تنها نوع ممکن و مشروع جامعة سیاسی است (رنگر، 1386: 338 ـ 259).
1ـ5. تغییر و تحول
نظم بینالمللی از چند جهت و به چند علت دستخوش تغییر و تحول میشود: اول، نظم بینالمللی از جهت ساختار مادی به علت تغییر و تحولِ توزیع قدرت در بین بازیگران بینالمللی دگرگون و متحول میگردد. بهگونهای که در این سطح از تغییر، هنجارها و ارزش های اساسی و نهادهای بنیادی ثابت مانده و تنها موقعیت و منزلت واحدهای تأسیسکنندة نظم بینالمللی تغییر مییابد. با این حال برپایة تعریف و تلقیِ قدرتمحور
در پارادایم واقعگرایی، با توجه به ماهیت مادی نظم بینالمللی، تغییر توزیع قدرت، متضمن و مستلزم تغییر و تحول هنجارها، قواعد و نهادهای قوامبخش آن نیز هست.
دوم، تغییر نهادیِ نظم بینالمللی به معنای تغییر و تحول نهادهای اقتدارآمیز و قهرآمیزی است که برای ایجاد و ارتقای همکاری و مهار و مدیریت خصومت و خشونت بین واحدهای تشکیلدهندة آن تأسیس شده است. از این رو این تغییر متضمن و مستلزم بازنگری و تجدیدنظر اساسی و بنیادی در نهادهای مقوم نظم بینالمللی است. این نوع از تغییر شامل تحولات نهادی مانند ایجاد کنفرانسهای دائمی از کشورها و نهادها و سازمانهای بینالمللی به عنوان سازوکارهای حفظ نظم بینالمللی میشود. تغییر و تحول قواعد حاکم بر روابط بینالملل نیز در این سطح و چارچوب رخ میدهد.
سوم، تغییر کارکردی نظم بینالمللی بهمعنای تغییر و تحول در اهداف اخلاقی و بازنگری جامع در نهادهای اساسی و بنیادی آن است. در این نوع از تغییر، واحدهای تشکیلدهندة نظم بینالمللی ثابت میمانند ولی هدف و نهادهای بینالمللی دستخوش تغییر و تحول میشوند. مانند تغییر نظم بینالمللی مبتنی بر دولتهای سرزمینیِ مطلقه بعد از پیمان وستفالی به نظم بینالمللی ناشی از ملت ـ دولتهای مبنی بر اصل حاکمیت ملی پس از انقلاب فرانسه.
چهارم، تغییر هنجاری و ماهوی بهمعنای تغییر و تحول همهجانبه در کلیة ارکان و عناصر تشکیلدهندة نظم بینالمللی. بهگونهای که واحدهای سیاسی، ارزشها و هنجارهای اساسی و نهادهای بنیادی تشکیلدهندة نظم بینالمللی تغییر میکنند و نظم نوینی شکل میگیرد. مانند تغییر نظم مسیحی لاتینی به نظم وستفالیایی مبتنی بر دولت سرزمینی و حاکمیت ملی. در صورت فروپاشی انگارهها، ارزشها و هنجارهای سیاسی ـ اجتماعی
غالب در سطح بینالمللی و ظهور ایدهها و انگارههای ضدهژمونیک از یکسو و زوال و انحطاط نهادهای بنیادی از سوی دیگر، تغییر ماهوی نظم بینالمللی رخ میدهد. بهگونهای که بر اثر ظهور ایدئولوژیهای معارض و پادگفتمانهای مختلف، نارضایتی و ناخشنودی فزایندة عمومی از ساختارهای حکمرانی موجود و ناتوانی حکمرانان در مدیریت منازعات خشونتآمیز در چارچوب نهادهای موجود و زوال و افول ظرفیت و مشروعیت ارزشها و نهادیهای بنیادی، نظم بینالمللی مستقر فرومیپاشد. فروپاشی نظم مستقر زمینة استقرار نظم نوین بینالمللی را برمبنای ایدئولوژی، ارزشها، هنجارها و نهادهای جدید فراهم میسازد .(Phillips, 2011: 7)
2ـ1. ماهیت
دو قرائت و روایت مختلف از چگونگـی تکـوین و ماهیت نظم بینالمللی موجود وجود دارد. قرائت و روایت متعارف و رایج آن است که نظم بینالمللی موجود ماهیتی هنجاری، تکثرگرا و جهانشمول دارد که به طور طبیعی تکوین و توسعه یافته است. نظم بینالمللی با تولد دولتهای دارای حاکمیت پس از قراردادهای وستفالی در اروپا و گسترش آن به سایر نقاط جهان و سپس ضرورت تنظیم و قاعدهمند کردن روابط بینالملل شکل گرفت. بهگونهای که دولتهای دارای حاکمیت علیرغم تفاوتهای مذهبی، ارزشی و فرهنگی، با به رسمیت شناختن متقابل حاکمیت یکدیگر، یک نظم بینالمللی تکثرگرا و جهانشمول را ایجاد کردند.
از این رو نظم هنجاری بینالمللی اگرچه توسط قدرتهای اروپایی و بر پایة ارزشها و هنجارهای آنان تأسیس شد، ولی با رضایت و رعایت سایر ملتها و کشورها به صورت طبیعی توسعه و مشروعیت یافت. افزون بر این، از آنجا که نظم بینالمللی مستقر برمبنای ارزشها و هنجارهای
لیبرال تکوین یافته است که ماهیت انسانی و جهانشمول دارد، بهترین نظم ممکن و مشروع نیز محسوب میشود. فروپاشی شوروی و شکست مارکسیسم که نظم بینالمللی دیگری را در تعارض با لیبرالیسم تعریف و تعقیب میکرد، بهترین گواه این واقعیت است.
اما روایت واقعی آن است که نظم بینالمللی موجود سرشتی داوطلبانه و جهانشمول نداشته و برپایة رضایت و مشارکت همة کشورها شکل نگرفته است بلکه نظم بینالمللیِ دولتمحور، ماهیت اروپامحور و تحمیلی داشت که بر اثر توسعهطلبی و اشاعة قهرآمیز اصول و ارزشهای اروپایی در جریان استعمار و فتح سرزمینی کشورهای اروپایی گسترش یافت. بهطوری که اولاً کشورها و ملتهای غیراروپایی نقشی در ایجاد نظم بینالمللی اروپامحور نداشتند؛ ثانیاً رضایت این دسته از کشورها نیز جلب نشد، بلکه نظم بر آنان تحمیل گردید و ثالثاً اصول و هنجارهای حاکم بر روابط کشورهای اروپایی در روابط آنها با سایر کشورها به همان صورت رعایت نشد. از این رو، در وهلة اول ملتها و کشورهای غیراروپایی عملاً از نظم بینالمللی اروپامحور مستثنی و بیرون گذاشته شدند (Keal, 2012: 243-245). در ادامه نیز بر اثر غلبة این نوع از نظم، سایر کشورها مجبور و ملزم به رعایت آن گردیدند.
بنابراین نظم بینالمللی موجود ماهیتی منفعت/ قدرتمحور و تحمیلی دارد. نظم بینالمللی مستقر پس از نظام دوقطبی نیز ماهیت لیبرال دارد. به عبارت دیگر همانگونه که بیان شد، این نظم بینالمللیِ منفعتطلب حاصل رفتار و رویههای دولتهای لیبرالِ منفعتطلب است که برای تأمین منافع فردی تشکیل شدهاند. نظم لیبرال بر اثر نهادینه کردن اصول و ارزشهای لیبرال در چارچوب نهادهای ملی و بینالمللی استقرار و استمرار مییابد.
2ـ2. مبانی
ماهیت لیبرالِ نظم بینالمللی مستقر بر این واقعیت دلالت دارد که این نظم بازتابدهندة ارزشها، قواعد و نهادهای لیبرال است. از این رو در حالی که نظم جهانی هنجارمحور بر اساس ارزشهای انسانی و اخلاقی جهانشمول همة ملتها و کشورها و یا دستکم رضایت آنان شکل میگیرد، نظم بینالمللی موجود بر پایة لیبرالیسم تکوین یافته است. بهطوری که واحدهای سیاسی، ارزشها و هنجارهای اساسی و نهادهای بنیادی تشکیلدهندة نظم بینالمللی بر مبنای نظام اندیشگی و منظومة فکری لیبرالیسم به عنوان ایدئولوژی حاکم تعریف میشوند (برای توضیح بیشتر رک: دهقانی فیروزآبادی و ذبیحی، 1391).
لیبرالیسم نیز خود متضمن سکولاریسم و اومانیسم است که به نظم بینالمللی موجود ماهیت سکولار میبخشد. نظم بینالمللی مدرن پس از پایان سلطة کلیسا و خاتمة جنگهای سیسالة مذهبی در اروپا و صلح وستفالی در سال 1648 میلادی و تشکیل دولتهای سرزمینی و ملت ـ دولتها و استقرار نظام دولت ـ ملتی پدید آمد. نظم وستفالیایی زمانی استقرار یافت که حاکمیت کلیسا و مسیحیت در اروپا از بین رفت و دولتهای ملی تشکیل و تأسیس شدند. یعنی وقتی که ملیت جای مسیحیت را گرفت، نظم بینالمللی مدرن نیز پدیدار گردید.
بنابراین شکلگیری نظم بینالمللی مدرن با افول مذهب در اروپا، فروپاشی نظم مذهبی و امپراتوری و جایگزین شدن ملیّت یا مذهب سکولار به جای مسیحیت ملازمت دارد. به سخن دیگر، تکوین نظم بینالمللی مدرن همزادِ اضمحلال سلطه و اقتدار کلیسا، از بین رفتن عامل وحدتبخش دین، استقلالخواهی و جداییطلبی است. سپس با شکلگیری مکتب روشنگری در قرن هجدهم بر پایة اومانیسم، عقلِ خودبنیاد و ابزاری جای مذهب و سنت را گرفت و انسان خودمختار جایگزین خداوند شد. بهطوری که در اوج تکامل روشنگری در اوایل
قرن نوزدهم، مذهب و دین در جوامع اروپایی بهویژه نزد نخبگان فکری و فرهنگی آنها کاملاً بیاعتبار و ضعیف گردید.
سکولاریسم همانگونه که بعضی از نویسندگان بیان داشتهاند، (Shakman Hurd, 2004) یک سنت سیاسی و یک گفتمان خداشناسی است که در مدت 800 سال در مغربزمین شکل گرفته است. از این رو سکولاریسم مصداق بارز «قدرت مُولّد» در روابط بینالملل است که به صورت «تولید سوژهگی در نظامهای معنا و دلالت بهصورت اجتماعی پراکنده» تعریف میشود. سکولاریسم یک نوع قدرت مولد است که در ساختارها و گفتمانهای خاصی نهفته است (Barnett and Duvall, 2005).
سکولاریسم چیزی را که مذهب مینامد، از حوزههای سکولاری چون دولت، اقتصاد و علم جدا و متمایز میسازد. امر ِسکولار با امور دنیوی عجین است و هیچ اشارت و دلالتی بر نظم استعلایی یا وجود قدسی و الهی ندارد. سکولاریسم نهتنها خود را در تقابل با دین و مذهب تعریف میکند، بلکه فراتر از این خود یک گفتمان الهیات است. لذا سکولاریسم از یک طرف متضمن جدایی نهاد دین از نهاد دولت و سیاست است و از سوی دیگر انفکاک و تمایز شدید و شفاف بین موضوعات استعلایی و دنیوی مهمترین ویژگی آن محسوب میشود. بدین صورت سکولاریسم از طریق تعریف و تعیین امور این جهانی، آنچه را که آنجهانی یا مذهبی است نیز تعریف میکند. بهطوری که امر سکولار بدون امر مذهبی معنا و مفهومی ندارد. پس سکولاریسم بر اساس برساختنِ مذهب و امور مذهبی به تعریف خود میپردازد .(Shakman Hurd, 2007: 13-14)
بنابراین سکولاریسم در روابط بینالملل، به معنای عدم نقشآفرینی مذهب به عنوان یک عامل تعیینکننده در ادارة امور بینالمللی و تدوین سیاست خارجی است. سکولار شدن روابط بینالملل نیز عبارت از
پیگیری اهداف و مقاصد غیرمذهبی چون قدرت، امنیت، ثروت، صلح، ثبات و توسعة اقتصادی بدون توجه به انگیزههای مذهبی و عدم تلاش برای اشاعه و ترویج مذهب است.(Philpott, 2002: 69)
از این رو سکولاریسم زیربنا و مبنای فکری روابط بینالملل مدرن و نظم بینالمللی موجود است. گفتمانی که مُکوّن و قوامبخش فرهنگ سیاسی روابط بینالملل بهمعنای مجموعهای از گزارههای صریح یا ضمنی مشترک بین بازیگران بینالمللی دربارة ماهیت و سرشت اقتدار سیاسی مشروع، هویت دولت و قدرت سیاسی و قواعد و هنجارهای وابسته به مناسبات بینکشوری در این نظام است که از این قضایا ناشی میشود. همچنین سکولاریسم در روابط بینالملل به شکلگیری و سازمانیافتن نظامهای باور جمعی میانجامد. نظامهایی که بهصورت مجموعهای از ایستارها، باورها و گرایشات دربارة امور جهانی تعریف میشود که از گزینههای سیاسی خاصی حمایت میکنند. این ارزشهای بنیادی بر برداشتهای کشورها از مسائل و تهدیدات بینالمللی تأثیر گذاشته و آنان را برمیانگیزد که اهداف، ارجحیتها و اولویتهای غیرمذهبی خاصی را در نظام بینالملل پیگیری کنند (Shakman Hurd, 2007: 14). از این رو هنجارها و نهادهای اساسی و کلیدی حفظ و استمرار نظم بینالمللی مستقر عبارتند از: حاکمیت، دیپلماسی، حقوق بینالملل، جنگ، موازنة قوا و نقش قدرتهای بزرگ (Bull, 1977: 7).
گفتمان سکولاریسم بهمثابه مبنای نظم بینالمللی موجود، دلالتها و بازتابهای شگرفی در رشتة روابط بینالملل دارد. مهمترین پیامدها و تأثیرات نظم بینالمللی سکولار عبارتند از: شخصی شدن دین و مذهب در سطح بینالمللی، تضاد و تقابل دین و عقل، تقابل دین و دانش، ظهور ملت ـ دولت به عنوان تنها سامان و اقتدار سیاسی مشروع و ترادف و تلازم دین با جنگ و خشونت (برای توضیح بیشتر رک: دهقانی فیروزآبادی، 1390).
گفتمان انقلاب اسلامی و به تبع آن جمهوری اسلامی ایران رویکردی انتقادی و تجدیدنظرطلبانه نسبت به نظم بینالمللی موجود دارد. بهگونهای که جمهوری اسلامی ایران از طریق نقد و اصلاح ساختاری، نهادی و هنجاری نظم بینالمللی موجود در جهت استقرار نظم عادلانة بینالمللی تلاش میکند. از اینرو راهبرد یا جهتگیری کلی جمهوری اسلامی ایران، عدمتعهدِ تجدیدنظرطلب است. این نوع عدمتعهد در قالب اصل بنیادی نه شرقی ـ نه غربی دارای تعهدات و رسالت انقلابی و ایدئولوژیک است. یعنی جمهوری اسلامی ایران علاوهبر عدم وابستگی به مراکز قدرت و قدرتهای جهانی، درصدد تغییر و تحول نظم بینالمللی مستقر و استقرار نظم بدیل است. یکی از سازوکارها و راهکارهای تأمین این هدف نیز واسازی و شالودهشکنی نظم بینالمللی موجود است (دهقانی فیروزآبادی، 1387الف: 37 ـ 36).
در واسازی نظم بینالمللی موجود تلاش میشود تا تقابلها، قطببندیها، دوگانگیها و سلسلهمراتبی که ثابت، طبیعی و مشروع تلقی میشوند، برهم خورده و جابهجا گردند. واسازی درصدد است تا از طریق بازنگری، بازبینی و بازخوانی ماهیت نظم بینالمللی مستقر، نشان دهد این تقابلها و سلسلهمراتب به هیچوجه طبیعی، منطقی و مشروع نیست. بر این اساس، نظم بینالمللی موجود یک پدیدة فرهنگی و سیاسی زمانمند و مکانمند است که در یک فرآیند تاریخی تکوین و توسعه یافته است. این نظم یکی از انواع نظمهایی است که امکان و قابلیت تکوین و استقرار داشته است؛ بهگونهای که بر مبانی، پیشمتنها، پیشفرضها، ارزشها، انگارهها و سلسلهمراتب دلبخواهانهای استوار است. از اینرو نظم وستفالیاییِ اقتدارگرای دولتمحور، نظم دوقطبی ایدئولوژیک دوران جنگ سرد و نظم بینالمللی لیبرال پس از جنگ سرد، نهتنها طبیعی، مشروع، منطقی و تغییرناپذیر نیستند، بلکه تحمیلی، ناعادلانه، نامشروع و موقتی به شمار
میآیند.
نظم بینالمللی موجود در دو سطح تبیینی و تقابلی واسازی میشود. در بعد تبیینی، نخست از طریق تبارشناسی، توصیف و تبیین سرشت ناعادلانة نظم بینالمللی موجود، ماهیت غیرطبیعی آن برملا شده و از آن مشروعیتزدایی میشود. غیرطبیعی کردن یعنی نشان دادن این واقعیت که نظم بینالمللی موجود مانند هر پدیدة سیاسی دیگر زمانمند و مکانمند است که تحت شرایط و روابط قدرت خاصی امکان وجود یافته و در گذر زمان بر اثر غلبه، تثبیت و طبیعی انگاشته شده است. تداوم و استمرار این تفوق نیز نوعی مشروعیت را به همراه آورده است. در فرآیند غیرطبیعی کردن تلاش میشود با آشکار ساختن ماهیت حدوثیِ نظم بینالمللی موجود، این مشروعیت کاذب که به مرور زمان به دست آمده است، آشکار و سلب گردد.
دومین وجه تبیینیِ واسازیِ نظم بینالمللی موجود ناظر به تبیین و ترویج نظم بدیل اسلامی است. نظمی که پس از واسازی و تغییر نظم بینالمللی موجود جایگزین آن خواهد شد. به عبارت دیگر، پس از واسازی نظم کهن منطقاً باید به بازسازی و نوسازی نظم نوینی پرداخت که مبتنی بر فطرت و ارزشهای انسانی مانند عدالت، برابری، کرامت انسانی، صلح و امنیت بشری است.
غیرطبیعی کردن و مشروعیتزدایی از نظم بینالمللی موجود و تبیین نظم بدیل اسلامی برای واسازی آن لازم است ولی کافی نیست. از اینرو دومین گام در واسازی نظم بینالمللی مستقرْ تقابل، نقد، تحول و سپس تغییر آن برای استقرار نظم بینالمللی بدیل و مطلوب است. این هدف بهصورت مخالفت و مقابله با استکبار، نظام سلطه، ساختارهای ناعادلانه و کانونهای سلطة بینالمللی، انتقاد از نهادها و سازمانهای بینالمللی و تلاش برای اصلاح و تغییر آنها تحقق مییابد (دهقانی فیروزآبادی،
1387ب: 27 ـ 26).
نظم بینالمللی مستقر کاملاً ناعادلانه، نامشروع و نامطلوب و نمود و نماد عینی بیعدالتی، نابرابری، تبعیض، تسلط و سلطه است. لذا عدالتخواهی و عدالتگستری در گفتمان انقلاب اسلامی حکم و ایجاب میکند که تغییر نظم موجود جهانی برای تأمین نظم مطلوب اسلامی در اولویت قرار گیرد. این امر به معنای نپذیرفتن نظام ناعادلانة سلطة جهانی موجود، مقابله و مبارزه با آن و تلاش برای اصلاح و تغییر ساختاری، هنجاری و نهادی آن است. بر این اساس «جمهوری اسلامی، امروز در مقابل نظام سلطة جهانی ایستاده است. به تعبیر سیاستمدارها اپوزیسیون نظام سلطة جهانی، امروز جمهوری اسلامی است. تنها جایی که تمامقد در مقابل این نظام سلطه که مبتنی بر دو رکن سلطهگر و سلطهپذیر است ـ هیچ ثالثی وجود ندارد ـ ایستاده، جمهوری اسلامی است»(1)مهمتر آنکه «مبارزة با... نظام سلطه تعطیلپذیر نیست [و] جزو مبانی انقلاب است»(2).
اهمیت و اولویت این راهبرد به اندازهای است که رهبر انقلاب اسلامی آن را به عنوان شاخص دیپلماسی و سیاست خارجی جمهوری اسلامی ایران معرفی میکند: «رفتار نظام سلطه را به هیچوجه قبول نمیکنیم. البته داعیة سلطهگری نداریم اما در هیچ موضوعی زیربار سلطه نمیرویم و شاخص دیپلماسی خود را مقابله با رفتار جهانی نظام سلطه و خروج از قاعدة سلطهگر ـ سلطهپذیر میدانیم»(3).
اگرچه سطح تقابلیِ واسازی نظم بینالمللی موجود در منظومة فکری رهبر انقلاب اسلامی از ارزش و اهمیت بسزایی برخوردار است، ولی در نامة ایشان سطح تبیینی آن مورد تأکید قرار گرفته است. زیرا در صورتی
1) . بیانات رهبر معظم انقلاب اسلامی در دیدار با اعضای مجلس خبرگان رهبری، 31/6/1383.
2) . بیانات رهبر معظم انقلاب اسلامی در دیدار جمعی از دانشجویان در بیست و چهارمین روز ماه مبارک رمضان 1436 در حسینیهی امام خمینی رحمهالله، 20/4/1394.
3) . خبر بیانات رهبر معظم انقلاب اسلامی در دیدار مسئولان وزارت امورخارجه و سفرای جمهوری اسلامی ایران در سایر کشورها با رهبر انقلاب، 30/5/1386.
که نظم بینالمللی موجود در سطح تبیینی به خوبی واسازی شود، زمینه و بستر لازم برای تغییر بنیادین و سپس جایگزینی آن با نظم بدیل اسلامی فراهم خواهد شد.
3ـ 1. تبیین واسازانه نظم موجود
با خوانش متن نامه در بستر پیشمتنِ نظام اندیشگی رهبر معظم انقلاب میتوان دلالتهای آن بر واسازی تبیینیِ نظم بینالمللی موجود را کشف کرد و توضیح داد. از این رو در متن نامه به اقتضای حال، تنها مفاهیم و دالهایی بیان شده است که مدلول آنها را باید در پرتو منظومة فکری ایشان تبیین کرد.
3ـ 1ـ 1. تبارشناسی و بازخوانی نظم موجود
اگرچه در ادبیات پستمدرنْ واسازی، بازخوانی و تبارشناسی سه روش متمایز تلقی میشوند، ولی در عمل، ارتباط تحلیلیِ وثیقی بین آنها برقرار است. بهگونهای که در فرایند واسازی، بازخوانی ضمنی نیز رخ میدهد و تبارشناسی نیز ضرورت مییابد. از این رو نخستین دلالتِ واسازانة متن نامه، تبارشناسی و بازخوانی نظم بینالمللی موجود است. این مفهوم و مدلول را میتوان از بطن عبارت «مطالعات انتقادی...تاریخِ» سیاسی و روابط بینالملل اروپا و آمریکا در متن نامه استنباط و استنتاج کرد.
با تبارشناسی و بازخوانی تاریخ روابط بینالملل اروپا و آمریکا آشکار میگردد که نظم بینالمللی غربمحور برخلاف خوانش متعارف و مرسومْ طبیعی، داوطلبانه و با رضایت سایر ملتها تکوین و توسعه نیافته است بلکه برعکس، این نظم بینالمللیْ قوممدارانه، تبعیضآمیز، ناعادلانه، غیرطبیعی و غیردموکراتیک است. نظمی که با اِعمال خشونت ساختاری در قالب ساختارهای سلطه و سرکوبی مانند «استعمار»، «بردهداری»، «ستم بر رنگینپوستان و غیرمسیحیان» و از طریق «تحریک احساس رعب و
نفرت» و «القای هراسهای گوناگون» در چارچوب «سیاست هراسافکنی و نفرتپراکنی» و «رفتارهای غیرصادقانه و مُزوّرانة دولتهای غربی با دیگر ملتها و فرهنگهای جهان» برقرار شده است.
غیرطبیعی کردن و مشروعیتزدایی از نظم بینالمللی موجود که میتوان از این نامه استنباط کرد، جایگاه ویژهای در منظومة فکری رهبر معظم انقلاب دارد. بهگونهای که این امر در بیانات دیگر ایشان به صراحت بیان شده است. برای نمونه ایشان میفرماید: «گویی خدای دنیا -معاذ الله- جباران و زورگویان و چپاولگران و ابرقدرتها و جنایتکارانند، و استضعاف و استعباد و استثمار خلایق و علو و استکبار نسبت به بندگان خدا حق مسلّم آنهاست، و همگان باید پیشانی اطاعت بر آستان تفرعن آنها ساییده و در برابر زورگویی و غارتگری و میل و ارادهی بیمهار آنان تسلیم باشند و اعتراض نکنند»(1).
بنابراین طبیعی پنداشتن و هنجاری انگاشتن نظم غربمحورِ حاکم بر نظام بینالملل موجود، اسطورهای بیش نیست که در پرتو ایدئولوژی پیدا و پنهان لیبرالیسم ساخته و پرداخته شده است. نظم بینالمللی مستقر اگرچه بر پایة اصل نظمدهندة آنارشی تکوین یافته است، ولی در سایة توزیع قدرت و حاکمیت نابرابر، برخلاف روایت رایج بهجای آنکه تکثرگرا باشد، به شدت وحدتگرا و تمرکزگرا است. بهگونهای که اگرچه به لحاظ تئوریک تکثر فرهنگی و ارزشی پیشنیاز این نظم پنداشته نمیشود، اما در عمل، نظام ارزشی و ایدئولوژی لیبرالیسم و فرهنگ لیبرال پیشفرض و پیشزمینة آن است.
وجه دیگری از تبارشناسی که در نامه مورد توجه و تأکید قرار میگیرد، تأخُّرِ تاریخی در خوانش انتقادی و ضرورت بازخوانی حال است. اگرچه امروزه در قالب تبارشناسی گذشته، نظم تاریخی غربمحور بازخوانی
1) . پیام رهبر معظم انقلاب اسلامی به حجاج بیتالله الحرام، 14/4/1368.
میشود، اما آنچه ضرورت بیشتری دارد، پاسخگویی به این سؤال اساسی است که «چرا وجدان عمومی در غرب همیشه با تأخیری چند دهه ساله و گاهی چند صدساله بیدار و آگاه میشود؟ چرا بازنگری در وجدان جمعی باید معطوف به گذشتههای دور باشد نه مسائل روز؟»
پاسخ به این پرسشِ شالودهشکن مستلزم تبارشناسی حال و نظم بینالمللی مستقر است. تبارشناسی وضع و نظم موجود نیز مستلزم تاریخی کردن و حدوثی دانستن آن و واکاوی چگونگی ایجاد و استقرار آن در بستر روابط و مناسبات خاصی از قدرت است. زیرا نظم مستقر، طبیعی و آرمانی نیست بلکه حاصل نوع خاصی از روابط و ساختارهای قدرت است که کشورهای اروپایی و سپس آمریکا در کانون آن قرار داشته و دارند. «نظم آرمانی در نقطهی مقابل نظام سلطه قرار دارد، که در قرنهای اخیر قدرتهای سلطهگر غربی، و امروز دولت زورگو و متجاوز آمریکا، مدعی و مبلّغ و پیشقراول آن بوده و هستند»(1). پس تاریخنگاری انتقادیِ حالِ غرب بیش از تاریخنگاری گذشتة آن مورد نیاز است که به مخاطبان نامه در اروپا و آمریکای شمالی توصیه میشود.
3ـ1ـ2. ماهیت و مختصات نظم موجود
نظم بینالمللی مدرن ماهیت منفعت ـ قدرتمحور و تحمیلی دارد. بهگونهای که کارکرد و هدف اصلی نظم بینالمللی موجود تأمین منافع قدرتهای بزرگ غربی و جهانی بوده است که برحسب قدرت و امنیت آنها تعریف میشود. در واقع قدرتهای اروپایی و آمریکا از قدرت و جنگ به عنوان ابزاری برای تأمین منافع و تحمیل ارزشها و هنجارهای مطلوب خود استفاده میکنند. بهگونهای که این کشورها برای ایجاد نظم بینالمللی مطلوب خود «خونریزیهایی به نام مذهب بین کاتولیک و
1) . بیانات رهبر معظم انقلاب اسلامی در شانزدهمین اجلاس سران جنبش عدم تعهد در تهران، 9/6/1391.
پروتستان و یا به اسم ملیت و قومیت در جنگهای اول و دوم جهانی» بهراه انداختند. هدف و حاصل این «سودجوییهای ستمگرانه» نیز استقرار نظم بینالمللی اقتدارگرای وستفالیایی، نظم ایدئولوژیک دوقطبی و نظم لیبرال پساجنگ سرد بوده است.
بنابراین نظم بینالمللی لیبرال برخلاف ادعای روایت رسمی و رایج، ماهیتی استکباری، ظالمانه، سلطهجو، خشن و منازعهآمیز دارد که بر پایة معیارهای دوگانه و در قالب ساختارهای سلطه و سرکوب و نهادهای قهرآمیز اعمال میگردد. با ارجاع به سایر بیانات رهبر انقلاب اسلامی به عنوان پیشمتنهایی که متن پیام در بستر آن تکوین و تدوین شده است، به خوبی میتوان این ماهیت و مختصات نظم بینالمللیِ حاکم بر نظام بینالملل موجود را تبیین کرد. به عنوان مثال ایشان در مورد ماهیت سلطهجویانة نظم بینالمللی تصریح میکند: «حقیقت این است که امروز جهان از قطبهای سلطه تشکیل شده است؛ مجموعههایی که بر روی هم متأسّفانه یک نظام سلطهی جهانی را در این دوران به وجود آوردهاند»(1). «نظام سلطه، یعنی نظامی که بر پایهی رابطهی سلطهگر و سلطهپذیر بنا شده؛ یعنی کشورهای دنیا یا مجموعههای بشری دنیا، تقسیم میشوند به سلطهگر و سلطهپذیر؛ آن اتّفاقی که امروز در دنیا افتاده [این است]؛ یک عدّهای سلطهگرند، یک عدّه سلطهپذیرند»(2).
3ـ1ـ3. دوگانههای متعارض در نظم موجود
نظم بینالمللی لیبرال موجود بر پایة تقابلها و دو انگاریهای متعارض تکوین یافته و ممکن میشود بهگونهای که با غیریتسازی از «دیگری» در مقابل «خود» معنادار شده و استقرار مییابد. خودیها کشورهای لیبرال هستند که بر کشورها و ملتهای غیر لیبرال ارجحیت، ارزش و اهمیت
بیشتری دارند. هدف و کارکرد اولیه و اصلی نظم بینالمللی موجود، تأمین منافع آنان در مقابل دیگران است که برحسب قدرت و امنیت تعریف میشود. از این رو به صورت پیشینی، «خود» جامع فضایل انسانی و «دیگری» مظهر همة رذایل شیطانی است و تهدیدکنندگی او مفروض و مسلّم انگاشته میشود. اما این امر به معنای بیهودگی دیگری نیست بلکه وجود «دیگری» لازمة معناداریِ «خود» و عنصر ضروری برای تکوین نظمی است که برای حفظ و حراست از «خود» برقرار شده است. زیرا نظم بینالمللی بدون «دیگری» و دیگرسازی ناممکن خواهد بود. لذا برای استقرار و استمرار نظم بینالمللی همواره باید «دیگری»ای را برساخت که مخل نظم و عامل بینظمی است.
نظم بینالمللی پس از جنگ جهانی دوم با وجود دشمن و تهدید فاشیسم ممکن و مشروع شد. شکست آلمان نازی و فاشیسم ایجاب میکرد تا یک «دگر» جدیدی برساخته شود که استمرار نظم لیبرال را ممکن، موجه و مشروع سازد. اتحاد جماهیر شوروی و مارکسیسم به عنوان ایدئولوژی مشروعیتبخش به آن، این خلاء را پر کرد. با فروپاشی شوروی نظم بینالملل لیبرال دوباره فاقد «دگر» شد. اما برآوردهای اولیه و خوشبینانة لیبرالها آن بود که کمالِ نظام اندیشگی لیبرالیسم و جهانشمولی ارزشهای آن استمرار خودکار نظم بینالمللی لیبرال را تأمین و تضمین میکند .(Fukuyama, 1992) این خوشبینی دیری نپایید و حافظان و حامیان نظم بینالمللی لیبرال دریافتند که نه تنها تاریخ پایان نیافته است بلکه با ظهور اسلام سیاسی، دوران جدیدی شروع شده است.
بر این اساس فرآیند «دیگر»یابی و «دیگر»سازی در دستورکار کارگزاران نظم جهانی لیبرال قرار گرفت تا آن را از بیمعنایی درآورند. این بار تلاش و تقلا شد تا اسلام به عنوان «دیگری» برساخته شود. بهگونهای که «از دو دهه پیش به این سو ـ یعنی تقریباً پس از فروپاشی اتّحاد جماهیر
شوروی ـ تلاشهای زیادی صورت گرفته است تا این دین بزرگ، در جایگاه دشمنی ترسناک نشانده شود». برای تأمین این هدف نیز باید در چارچوب سیاست اسلامهراسی، اسلام را «دیگر»گونه ساخت و تصویر و چهرهای ترسناک و خطرناک از آن ارائه داد. این «تصویرسازی غلط از اسلام» اهداف و منافع نظم لیبرال را برآورده میسازد.
3ـ2. طرح ایده نظم بدیل اسلامی
دومین وجه واسازانة پیام رهبر انقلاب طرح ضمنی ایدة و الگوی نظم جهانی اسلامی بدیل است. همانطور که بیان شد، گفتمان انقلاب اسلامی و رهبری آن متضمن واسازی نظم بینالمللی موجود بهمنظور برقراری نظم بدیل اسلامی است. بهگونهای که رهبر انقلاب اسلامی به صراحت بیان میدارد که «ما نظام شیطانی موجود در دنیا را با ارائهی یک نظام صحیح، که منطبق بر عقل و بر خواست انسانهاست، تخطئه میکنیم. این نظام، نظامی است که متکی بر عدل در روابط همهی انسانها با یکدیگر است؛ نه فقط در روابط انسانهای داخل کشور»(1).
با این حال با عنایت به اختصار پیام، این بُعد از واسازی به ایجاز و به روش استفهامی با ذکر مفاهیم کلیدی و طرح پرسشهای اساسی صورت میگیرد. بهگونهای که از خود جوانانِ «کنجکاو و جستجوگر» اروپایی و آمریکایی خواسته میشود که با توجه به «حس حقیقتجویی» خود بیواسطه «اسلام را از طریق منابع اصیل و مآخذ دست اول آن» مطالعه کرده و بشناسند. اما این خودآگاهیِ تأملی و انتقادی ناظر به واسازی نظم بینالمللی موجود از طریق طرح ضمنی نظم بدیل اسلامی است. از این رو دلالتهای پیام بر تبیین و طرح ضمنی نظم بدیل اسلامی را در بعضی از گزارهها و مفاهیم آن میتوان استنباط و استخراج کرد.
1) . بیانات رهبر معظم انقلاب اسلامی در دیدار با اعضای مجلس خبرگان رهبری، 31/6/1383.
3ـ2ـ1. شناخت اسلام حقیقی
همانگونه که اشاره شد، کارگزاران نظم بینالمللی لیبرال در صددند تا اسلام را وارونه و دگرگونه تصویرسازی کرده و به جهانیان نشان دهند. اما این سیاست، خود متضمن اعتراف ضمنی به این حقیقت انکارناپذیر است که اسلام سیاسی یک الگوی نظم جهانی و جهانشمولِ رقیب و بدیل برای نظم موجود است. بهگونهای که اسلام حقیقی و «معانی و ارزشها»ی فطری و انسانی آن اگر به درستی تبیین و ترویج شود، رقیب اصلی و بدیل نظم بینالمللی موجود خواهد بود. «اسلام قادر است که مسلمانان و همهی انسانیت را نجات دهد؛ مشروط بر آنکه درست شناخته و سپس درست به آن عمل شود.»(1).
از این رو «ساختار قدرت در جهان امروز مایل است تفکر اسلامی در حاشیه و انفعال قرار گیرد؟ مگر چه معانی و ارزشهای... اسلام، مزاحم برنامهی قدرتهای بزرگ» به عنوان کارگزاران نظم بینالمللی موجود است.
در پیام رهبر انقلاب همچنین از مخاطبان جوان خواسته میشود تا با رجوع به فطرت انسانی خود به واکاوی علل و انگیزههای اتخاذ و اعمال سیاست اسلامهراسی و اسلامستیزی از سوی قدرتهای استکباری بپردازند. این انگیزهشناسیِ نظام سلطه به شناخت ماهیت ضدفطری آن از یک سو و حقیقت اسلام از سوی دیگر منجر خواهد شد که ایده و الگوی نظم جهانی بدیل را آشکار میسازد. این تلازم منطقی را رهبر انقلاب اسلامی در بیانات دیگر خود توضیح داده است. از منظر ایشان اولاً «نظام سلطه،... نظامی غیر انسانی برخلاف فطرت انسان است»(2). که ماهیت آن با رجوع به فطرت انسانی عیان میگردد؛ ثانیاً «در ظلمات سلطة استکبار و ظلم بر جهان امروز، اسلام و قرآن یگانه ملجئی است که میتواند ملتها را نجات دهد و به همین جهت قدرتهای زورگوی جهانی تا آنجا
که بتوانند با اسلام مقابله میکنند و در راه حاکمیت آن مانع میسازند» (آیتالله خامنهای، 1389، جلد 9: 272 ـ 271).
3ـ2ـ2. تبیین تمدن اسلامی
یکی دیگر از وجوه تبیینی نظم بدیل اسلامی در پیام رهبر انقلاب طرح این پرسش شالودهشکن است که «اسلام، چگونه و بر مبنای چه ارزشهایی طیّ قرون متمادی، بزرگترین تمدّن علمی و فکری جهان را پرورش داد و برترین دانشمندان و متفکّران را تربیت کرد؟» پاسخگویی به این سؤال مستلزم آن است که سؤالشونده در پی شناخت دقیق و درست تمدن اسلامی برآید. یکی از نتایج این شناخت نیز کشف و انکشاف الگوی نظم اسلامی است. زیرا اگر بین نظم و تمدن، نسبت اینهمانی برقرار نباشد، دستکم ارتباط تنگاتنگی وجود دارد.
دیدگاههای نظری و مکاتب فکری مختلف تمدن را به صور متفاوتی تعریف و تلقی میکنند. این اختلاف نظرها از جهانبینی، هستیشناسی، معرفتشناسی و انسانشناسی متفاوت در این رویکردها و رهیافتها نشأت میگیرد. بر این اساس، همانگونه که بعضی از متفکرین اسلامی مانند محمدتقی جعفری استدلال میکنند، دو دیدگاه کلی انسانی و قدرتمحور به تمدن وجود دارد. از دیدگاه انسانی، تمدن عبارت است از «تشکل انسانها به واسطة روابط عالی و اشتراک همة افراد و گروههای جامعه در پیشبرد اهداف مادی و معنوی که برای رسیدن به حیات معقول و به فعلیت رسیدن همة استعدادهای سازندة انسانی در آن حیات دست به کار میشوند». اما از نظر رهیافت قدرتمحور، تمدن عبارت است از «به فعلیت رسیدن همة استعدادها و استخدام همة اشکال قدرت در پیشبرد هدفهای حیات طبیعی معمولی؛ این تمدن حقیقتی به نام انسان در مسیر تکامل عالی و وحدت انسانیت نمیشناسد» (به نقل از: نصری، 1376: 374). از این رو، تمدنها از حیث دیدگاهشان به انسان و زندگی مادی و معنوی او از هم
متمایز میگردند. تمدن مادی غرب و تمدن معنوی اسلام را میتوان به ترتیب، نمونه و مصداق تلقی قدرتمحور و انسانی از تمدن به شمار آورد.
بعضی دیگر از اندیشمندان تمدن را بر اساس نظم اجتماعی و نظمپذیری انسانها تعریف میکنند. برای مثال بهنظر ویل دورانت «تمدن را میتوان به شکل کلی آن عبارت از نظم اجتماعی دانست که در نتیجة وجود آن، خلاقیت فرهنگی امکانپذیر میشود و جریان پیدا میکند» (دورانت، 1385: 3). از این رو همانگونه که ابنخلدون بیان میدارد «جامعهای که با ایجاد حاکمیتْ نظمپذیر شده، مناصب و پایگاههای حکومتی تشکیل داده تا بر حفظ نظم نظارت نمایند و از حالت زندگی فردی به سوی زندگی شهری و شهرنشینی روی آورده و موجب تعالی فضایل و ملکات انسانی چون علم و هنر شده است، حائز مدنیّت» (ابنخلدون، 1376) محسوب میشود.
بنابراین در هر صورت آشکار شدن ماهیت حقیقی و قابلیتهای واقعی تمدن اسلامی، تمدن مادی غرب و نظم قدرتمحور و سکولارِ مبتنی بر آن را با چالش بنیادی روبرو میسازد. چون یکی از آرمانهای انقلاب اسلامی و جمهوری اسلامی ایران «ایجاد جامعهی اسلامی و تمدّن اسلامی است؛ یعنی احیای تفکّر اسلام سیاسی؛ یک عدّهای از قرنها پیش، سعی کردند اسلام را از زندگی، از سیاست، از مدیریّت جامعه هرچه میتوانند دور کنند و منحصرش کنند به مسائل شخصی؛ مسائل شخصی را هم یواش یواش محدود کنند به مسائل قبرستان و قبر و مجلس عقد و از این حرفها؛ نه، اسلام آمده است که «إِلَّا لِیُطاعَ بِإِذْنِ اللهِ»(1)فقط هم اسلام نیست؛ همهی پیغمبران همینجورند. ادیان الهی آمدهاند برای اینکه در جامعه پیاده بشوند، در جامعه تحقّق واقعی پیدا کنند؛ این باید اتّفاق بیفتد. یکی از مهمترین آرمانها این است»(2).
3ـ3. تغییر و تحول نظم موجود
ماهیت، سطح و سازوکار تغییر نظم بینالمللی موجود در جهت برقراری نظم بدیل اسلامی یکی دیگر از دلالتهای ضمنی این پیام است که میتوان از فحوا و سیاق آن استنباط کرد. این امر بهویژه با تأمل در آراء و افکار رهبر انقلاب اسلامی در مورد امکان و آغاز تغییر و تحول نظم بینالمللی موجود آشکار میگردد.
3ـ3ـ1. ماهیت تغییر و تحول
بر اساس ماهیت و ابعاد تغییر در نظم بینالمللی که در بخش اول توضیح داده شد، نظم بینالمللی موجود در معرض تغییر و تحولات ساختاری، نهادی، کارکردی و هنجاری است. از این رو، رهبر انقلاب استدلال میکند که تغییر و تحول در نظم حاکم بر نظام بینالملل آغاز شده است. بهنظر ایشان «وضعیتی که امروز در دنیا هست، وضعیت تحول است. اوضاع جهان در حال تبدیل به یک شکل جدید و هندسهی جدید است. اگر بخواهیم در گذشتههای نزدیک- مثلًا در حدود یکی دو قرن- نظیری برای این پیدا کنیم، تقریباً شبیه اوضاعِ بعد از جنگ بینالملل اول، البته در جهت عکس آن است؛ آن روز هم هندسهی سیاسی و اقتصادی دنیا تغییر اساسی و بنیادی کرد. یا قبل از آن، در دورانی که اروپائیها استعمار را شروع کردند؛ یک وضعیت جدیدی در دنیا به وجود آمد، شکل عمومی دنیا عوض شد. تحولاتی که امروز مشاهده میشود، از این جنس است؛ جنس تغییر شکل عمومی دنیا؛ البته در جهت عکس آن دو مثالی که زدم؛ در جهت تبادل قدرت و توانائیهای عمومی بین شرق و غرب، یا بین بخشی از ملتهای دنیا با بخش دیگر. پیداست که به سوی تحولات تازهای داریم پیش میرویم»(1).
1) . بیانات رهبر معظم انقلاب اسلامی در دیدار اساتید دانشگاهها، 22/5/1391.
بنابراین در سطح ساختاری و چگونگی توزیع قدرت، «تحولات جهانی، نویدبخش یک نظام چند وجهی است که در آن، قطبهای سنتی قدرت جای خود را به مجموعهای از کشورها و فرهنگها و تمدنهای متنوع و با خاستگاههای گوناگون اقتصادی و اجتماعی و سیاسی میدهند. اتفاقات شگرفی که در سه دههی اخیر شاهد آن بودهایم، آشکارا نشان میدهد که برآمدن قدرتهای جدید با بروز ضعف در قدرتهای قدیمی همراه بوده است»(1).
در سطح هنجاری نیز میتوان گفت که با ظهور و فراگیر شدن ایدئولوژی اسلامی و گفتمان انقلاب اسلامی، نظم بینالمللی مستقر با چالش و تغییر و تحول ماهوی و بنیادی روبرو میشود. بهگونهای که مبانی، ارزشها، هنجارهای اساسی و نهادهای بنیادین نظم موجود، دستخوش تغییر و تحول خواهد شد. زیرا تقریباً همة نظریهها و نظریهپردازان بر این باورند که یکی از علل و عوامل تغییر و تحول نظمهای بینالمللی ظهور ایدئولوژیهای تجدیدنظرطلب و معارض با آنها است.
ماهیت و کارکرد اسلام به عنوان یک ایدئولوژی معطوف به نظم جهانی که مبانی ایدئولوژیک نظم بینالمللی موجود را به چالش میکشد. رهبر انقلاب اسلامی این تغییر و تحول بنیادین نظم بینالمللی موجود را تحتعنوان پیچ تاریخی طرح و تبیین میکند. از منظر ایشان «شرائط گیتی حساس و جهان در حال گذار از یک پیچ تاریخیِ بسیار مهم است. انتظار میرود که نظمی نوین در حال تولد یافتن باشد»(2). به بیان دیگر «امروز تاریخ جهان، تاریخ بشریت، بر سر یک پیچ بزرگ تاریخی است. دوران جدیدی در همهی عالم دارد آغاز میشود. نشانهی بزرگ و واضح این دوران عبارت است از توجه به خدای متعال و استمداد از قدرت لایزال
الهی و تکیهی به وحی. بشریت از مکاتب و ایدئولوژیهای مادی عبور کرده است. امروز نه مارکسیسم جاذبه دارد، نه لیبرالدموکراسی غرب جاذبه دارد- میبینید در مهد لیبرالدموکراسی غرب، در آمریکا، در اروپا چه خبر است؛ اعتراف میکنند به شکست- نه ناسیونالیستهای سکولار جاذبهای دارند. امروز در میان امت اسلامی، بیشترین جاذبه متعلق است به اسلام، به قرآن، به مکتب وحی؛ که خدای متعال وعده داده است که مکتب الهی و وحی الهی و اسلام عزیز میتواند بشر را سعادتمند کند»(1).
در نظم نوینِ در حال شکلگیری «اتاق فرمان جهان نباید با دیکتاتوری چند کشور غربی اداره شود. باید بتوان یک مشارکت دموکراتیک جهانی را در عرصهی مدیریت بینالمللی شکل داد و تضمین کرد.»(2)بنابراین «این پیچ تاریخی... عبارت است از تحول از سیطرهی چنین دیکتاتوریای به آزادی ملتها و حاکمیت ارزشهای معنوی و الهی»(3). بدیهی است که با یک چنین دگرگونیها و تحولاتی در نظام بینالملل، ماهیت نظم حاکم بر آن نیز دستخوش تغییر و تحولی ماهوی و بنیادی میشود.
3ـ3ـ2. سطح تغییر و تحول
سطح تغییر و تحول نظم بینالمللی موجود موضوع مهم دیگری است که میتوان از بطن پیام استنتاج و استخراج کرد. پیش از تبیین دلالتهای پیام به این موضوع نخست باید اشاره کرد که رویکردهای نظری مختلفی در این خصوص وجود دارد. بهطور کلی سه دیدگاه هستیشناختیِ فردگرایی، کلگرایی و تعاملگرایی در مورد سطوح تغییر و تحول نظم
1) . بیانات رهبر معظم انقلاب اسلامی در دیدار شرکتکنندگان در اجلاس جهانی «جوانان و بیداری اسلامی»، 10/11/1390.
2) . بیانات رهبر معظم انقلاب اسلامی در شانزدهمین اجلاس سران جنبش عدم تعهد در تهران، 9/6/1391.
3) . بیانات رهبر معظم انقلاب اسلامی در دیدار شرکتکنندگان در اجلاس جهانی «جوانان و بیداری اسلامی»، 10/11/1390.
بینالمللی قابل طرح است.
فردگرایی هستیشناختی اصالت را به افراد انسانی به عنوان تنها کارگزاران واقعی و حقیقیِ سیاسی و بینالمللی میدهد. چون در عالمِ واقع تنها انسانها به ماهو انسان نقشآفرین هستند و همة جمعهای انسانی نیز نهایتاً به افراد بازمیگردند و ختم میشوند. از این رو، نظم بینالمللی نیز توسط افراد و کارگزاران انسانی ایجاد و استمرار مییابد. در نتیجه، نظم بینالمللی نیز در صورت تغییر و تحول انسانهای منفرد، متحول و دگرگون میشود.
کلگرایی هستیشناختی یا ساختارگرایی، برعکس استدلال میکند که کلها و ساختارهای اجتماعی و سیاسی مانند نظم و نظام بینالملل را نمیتوان به اجزای آنها تقلیل داد زیرا کلها موجودیت و هویت مستقل و متمایزی از اجزای تشکیلدهندة خود دارند. از این رو، تغییرات در سطح ساختارهای کلان صورت میگیرد که افراد انسانی را نیز متحول میسازد و نه برعکس. ساختارگرایی برای کارگزاران انسانی عاملیتی قائل نیست و متضمن و مستلزم جبرگرایی است.
ساختارگرایی خود به دو گونة مادیگرا و معناگرا تقسیم میشود. ساختارگرایی مادیگرا مانند نوواقعگرایی برای ساختارهای مادی اصالت قائل است که به نظم بینالمللی شکل میدهند. ساختارگرایی معناگرا یا انگارهای اصالت را به ساختارهای انگارهای و هنجاری مانند فرهنگ و گفتمان میدهد که نظم بینالمللی درون آن تکوین مییابد. بنابراین نظم بینالمللی در صورت تغییر و تحول ساختارهای مادی یا انگارهایِ نظام بینالملل دگرگون و متحول میشود.
تعاملگرایی هستیشناختی برخلاف فردگرایی و ساختارگرایی استدلال میکند که ساختار و کارگزار متقابلاً همدیگر را قوام و دوام میبخشند. بهگونهای که کارگزاران انسانی و اجتماعی اگرچه از اراده و
اختیار برخوردارند، ولیکن ساختارها آزادی عمل آنان را محدود و مقید میسازند. تعاملگرایی نیز به دو نوع وحدتگرا و تکثرگرا تقسیم میشود. تعاملگرایی وحدتگرا مانند سازهانگاری ساختاری، بر ساختارهای غیرمادی که برحسب هنجارها و انگارههای بیناذهنی تعریف میشوند تأکید و تمرکز دارد. بهطوری که با تغییر و تحول هنجارها، ارزشها و انگارههای بیناذهنی حاکم بر نظام بینالملل که از سطح فردی و ملی آغاز میشود، نظم بینالمللی نیز تغییر میکند. تعاملگرایی تکثرگرا همانگونه که توضیح داده شد، تغییر و تحول نظم بینالمللی را معلول تغییر هر دو دسته از هنجارها و انگارههای بیناذهنی و بافتار و بستر مادی آنها میداند. از این رو، تغییر و تحول نظم بینالمللی مستلزم تحول افراد انسانی، انگارهها و هنجارهای بیناذهنی و بستر مادی آن به صورت توأمان است.
بر اساس متن پیام رهبر انقلاب اسلامی و منظومة فکری ایشان چنین به نظر میرسد که تغییر و تحول نظم بینالمللی بهصورت تعاملی و بر اثر تلفیق سطوح مختلف رخ میدهد. بهگونهای که از یک سو تغییر و تحول نظم بینالمللی موجود مستلزم تغییر و تحول فردی و بازگشت به فطرت انسانی است. زیرا خداوند متعال انسان را فطرتاً آزاد و مختار آفریده است که از اراده، اختیار و آزادی عمل لازم برای تغییر خود و جامعه، اعم از داخلی و خارجی برخوردار است. رهبر انقلاب در مورد این سطح تغییر فردی و فطری میفرماید: «انسان میتواند با استخراج گنجینههای استعداد که در نهاد اوست خود را و جهان را که برای او آفریده شده به زیباترین وجهی بسازد و بیاراید، و با دو بال علم و ایمان به عروج معنوی و مادی نائل آید، و میتواند با تضییع یا به انحراف کشاندن این استعدادها جهنمی از ظلم و فساد در جهان بیافریند»(1).
با این حال، تغییر و تحول فردی و فطری برای تغییر و تحولات
1) . بیانات حضرت آیتالله العظمی خامنهای در چهلودومین مجمع عمومی سازمان ملل، 31/6/1366.
اجتماعی و سیاسی لازم است ولی کافی نیست. از این رو، انسانها و افراد باید علاوه بر تحول فطری و فردی، ارادة خود را بهصورت جمعی نیز برای تغییر و تحول نظم اجتماعی و سیاسی اعمال کنند. اشارة پیام رهبر انقلاب به وجدان عمومی و جمعی نیز حاکی از این واقعیت است که تغییر نظم حاکم بر نظام بینالملل نیازمند ارادة جمعی است. همچنین از این فراز از پیام میتوان استنباط کرد که تلاش فردی برای تغییر نظم اجتماعی و سیاسی از جمله نظم بینالمللی، لازم ولی کافی نیست: «اگر چه هیچکس بهصورت فردی نمیتواند شکافهای ایجاد شده را پر کند، امّا هر یک از شما میتواند به قصد روشنگریِ خود و محیط پیرامونش، پلی از اندیشه و انصاف بر روی آن شکافها بسازد».
یکی از سازوکارهای اعمال ارادة جمعی، ایجاد و استقرار یک نظم و نظام سیاسی نهادینه است، بهگونهای که برای تثبیت تغییر و تحولات سیاسی، نظامسازی ضرورت مییابد. از این رو برای نمونه، رهبر انقلاب اسلامی در تبیین الزامات تأمین اهداف بیداری اسلامی و تثبیت نظم انقلابی در کشورهایی که در آنها بیداری اسلامی رخ داده است، بر ضرورت این امر تأکید میکند: «یکی دیگر از هدفها، نظامسازی است. اگر در این کشورهائی که انقلاب کردند، نظامسازی نشود، آنها را خطر تهدید میکند.... باید در این کشورهائی که انقلاب کردند، نظامسازی شود؛ باید یک قاعدهی مستحکمی به وجود بیاید»(1). بنابراین برای تغییرات انقلابی و بنیادی در جامعه، اعم از داخلی و بینالمللی، علاوه بر تحول فطری و فردی باید ساختارها و نهادهای اجتماعی و سیاسی را نیز تغییر داد تا نظم مطلوب استقرار یابد.
تأکید بر تغییرات ساختاری ناشی از توزیع تواناییها، انگارهها و ایدئولوژی در سطح بینالمللی در اندیشه رهبری نیز بر این امر دلالت
1) . بیانات رهبر معظم انقلاب اسلامی در دیدار شرکتکنندگان در اجلاس جهانی اساتید دانشگاههای جهان اسلام و بیداری اسلامی، 21/9/1391.
دارد که تغییر و تحول نظم بینالمللی مستلزم هر دو دسته از ساختارها و بافتارهای مادی و هنجاری است. بهگونهای که از یک سو تغییر ساختار مادیِ نظام بینالملل میتواند باعث تغییر در نظم بینالمللی حاکم بر آن شود و از سوی دیگر تغییر و تحول ایدئولوژیک و گفتمانی نیز تغییرات بنیادین را در نظم بینالمللی ایجاد میکند. اشاره به «مرزهای ساختگی و ذهنی» در پیام نیز ناظر به ماهیت بیناذهنی هنجارها و ساختارهای غیرمادی است که نظم خاصی را ایجاب و ایجاد مینماید.
اهمیت و ارزش تمدنسازی در اندیشة رهبری نیز بر آن دلالت دارد که تغییر بنیادین نظم و نظام بینالمللِ موجود مستلزم تغییر و تحول حیات مادی و غیرمادی انسان در سطح تمدنی است. تمدنسازی نوین نیز به تغییر و تحول ایدئولوژیک در سطح کلان نیاز دارد. زیرا هر تمدنی بر پایة یک نظام فکری و ایدئولوژیک ابتناء یافته و متضمن نوعی نظم سیاسی و اجتماعی خاص است. از این رو رابطة استواری بین تمدنسازی و ایدئولوژی وجود دارد. بهگونهای که «هیچ ملتی که داعیهی تمدنسازی دارد، بدون ایدئولوژی نمیتواند حرکت کند و تا امروز حرکت نکرده است. هیچ ملتی بدون دارا بودن یک فکر و یک ایدئولوژی و یک مکتب نمیتواند تمدنسازی کند. همینهائی که امروز شما ملاحظه میکنید در دنیا تمدن مادی را به وجود آوردهاند، اینها با ایدئولوژی وارد شدند؛ صریح هم گفتند»(1).
3ـ3ـ3. سازوکارهای تغییر و تحول
سازوکارهای متعددی برای تغییر و تحول نظم بینالمللی مستقر وجود دارد. اما بر اساس ماهیت و محتوای نامه رهبر انقلاب، میتوان دو سازوکار خودآگاهی فردی و جمعی در قالب دیپلماسی فطری و آگاهیبخشی فردی و جمعی در چارچوب دیپلماسی بیداری را طرح و تبیین کرد.
1) . بیانات رهبر معظم انقلاب اسلامی در دیدار جوانان استان خراسان شمالی، 23/7/1391.
الف) دیپلماسی فطری
مهمترین عنصر دیپلماسی برقراری ارتباط با دیگران بهمنظور تأثیرگذاری بر آنان برای تأمین اهداف مورد نظر است. مؤثرترین و نافذترین سطح تأثیرگذاری بر دیگران نیز برقراری ارتباط با فطرت الهی و وجدان آنان است. بهگونهای که افراد با احیای فطرت و وجدانشان به خودآگاهی فطری میرسند. این خودآگاهی نیز زمینه و بستر لازم را برای پذیرش فطریات در آنها فراهم میکند. از این رو دیپلماسی فطری عبارت است از برقراری ارتباط با فطرت و وجدان فردی و جمعی انسانها برای ایجاد خودآگاهی فطری در آنان از طریق بازگشت به فطرت خود. از آنجا که انسانها دارای فطرت و وجدان فردی و جمعی هستند، دیپلماسی فطری نیز دارای دو وجه فردی و جمعی است و در این دو سطح اعمال میشود. در دیپلماسی فطریِ فردی که به منظور ایجاد خودآگاهی انفرادی صورت میگیرد، مخاطب و هدفِ مرجع، شخص معیّنی است. در حالی که در دیپلماسی فطریِ جمعی که بهمنظور ایجاد خودآگاهی جمعی اعمال میشود، هدفِ مرجع و مخاطب، وجدان جمعی انسانهاست. این جمع انسانی نیز ممکن است همه یا گروهی از انسانها باشند.
دیپلماسی فطری ارزش و اهمیت ویژهای در اسلام ـ که دین فطری است ـ و پیرو آن گفتمان انقلاب اسلامی و رهبران آن دارد. در قرآن کریم و سنت نبوی هر دو وجه فردی و جمعی دیپلماسی فطری مورد تأکید قرار گرفته و اعمال شده است. دیپلماسی فطری فردی در قرآن کریم در قالب دعوت انبیای الهی از رهبران جامعه تجلی مییابد. نمونة بارز دیپلماسی فطری فردی دعوت حضرت موسی(ع) از فرعون به قبول دین حق از طریق بازگشت به فطرت خود است. دعوت حضرت رسول اکرم(ص) از پادشاه ایران و امپراتور روم برای پذیرش دین فطری اسلام نمونة بارز دیگرِ دیپلماسی فطری فردی است. خطابات عام قرآن کریم که همة انسانها را مخاطب قرار میدهد نیز مصداق دیپلماسی فطری جمعی محسوب
میشود.
دیپلماسی فطری در گفتمان انقلاب اسلامی نیز جایگاه و منزلت ویژهای دارد که در بیانات رهبران آن ـ به عنوان حاملان اصلی این گفتمان ـ تجلی یافته است (برای توضیح بیشتر رک: دهقانی فیروزآبادی و سروش، 1392). برای مثال نامة امام خمینی(ره) به میخائیل گورباچف آخرین رهبر اتحاد جماهیر شوروی بارزترین نمونة دیپلماسی فطری فردی است. ایشان در دیدار با هیأت دیپلماتیک هند نیز با اشاره به ماهیت انسانی و فطری انقلاب اسلامی، نوعی از دیپلماسی فطری جمعی را بهکار میگیرد و میفرماید: «مسائلی که ما مطرح کردهایم و ملت ایران قیام بر آن کرده است، انسانی است و هر انسانی که هنوز فطرتاً انسان است با آن همراهی خواهد کرد» (امام خمینی، 1385، ج 5: 490).
رهبر معظم انقلاب نیز نقشی اساسی برای فطرت و دیپلماسی فطری در روابط بینالملل قائل است. ایشان در این زمینه تأکید میکند که «اسلام به ما آموخته است که انسانها با وجود ناهمگونیهای نژادی و زبانی و فرهنگی، فطرت همسانی دارند که آنها را به پاکی و عدالت و نیکوکاری و همدردی و همکاری فرا میخواند و همین سرشت همگانی است که اگر از انگیزههای گمراهکننده به سلامت عبور کند، انسانها را به توحید و معرفت ذات متعالی خداوند رهنمون میگردد»(1).
بنابراین پیام رهبر انقلاب را میتوان مصداق و تجلی عینی دیپلماسی فطری جمعی تلقی کرد. چون مخاطب و هدف مرجع آن عموم جوانان اروپا و آمریکای شمالی هستند. افزون بر این، هدف اصلی پیام، ایجاد خودآگاهی فطری جمعی و وجدان عمومی جوانان اروپا و آمریکا است. اگرچه برای شکلگیری خودآگاهی جمعی، خودآگاهی فردی تکتک جوانان نیز ضرورت دارد. بهگونهای که از جوانان خواسته میشود تا با
1) . بیانات رهبر معظم انقلاب اسلامی در شانزدهمین اجلاس سران جنبش عدم تعهد در تهران، 9/6/1391.
رجوع به فطرت حقیقتجوی خود و شناخت بیواسطه از اسلام از یک سو و ماهیت و انگیزة کارگزاران نظم بینالمللیِ موجود از سوی دیگر، به نوعی معرفت فطری دست یابند. این معرفت فطری و «درک بدون پیشداوری از اسلام»، «فرصت مغتنمی را برای کشف حقیقتهای نو پیش روی» جوانان قرار میدهد. یکی از این حقیقتهای نو نیز ماهیت سلطهآمیز و ناعادلانة نظم بینالمللیِ غربمحور و ماهیت اسلام اصیل است که با کشف آن «تعامل غرب با اسلام» دگرگون خواهد شد.
ب) دیپلماسی بیداری
دیپلماسی بیداری نتیجه و مکمل دیپلماسی فطری است بهگونهای که بر اثر احیای فطرت و وجدان فردی و جمعی و حصولخودآگاهی، زمینه و بستر لازم برای پذیرش سخن و گفتمان فطری فراهم میشود. این بستر نیز امکان انتقال حقایق و آگاهیبخشی به مخاطب را در چارچوب دیپلماسی بیداری مهیا میکند. از این رو، در دیپلماسی فطری، خودِ مخاطب پس از حصول خودآگاهی به کشف حقایق نائل میگردد؛ اما در فرآیند دیپلماسی بیداری، آگاهیبخشی از طریق انتقال حقایق به مخاطب ضرورت مییابد. بر این اساس، دیپلماسی بیداری را اینگونه میتوان تعریف کرد: انتقال حقایق آگاهیبخش در ارتباطی حتیالإمکان دوسویه مبتنی بر فطرت حقطلب و حقیقتجوی انسانی بهمنظور بیداری و سپس رهایی او از ساختارهای ذهنی و عینی غیرفطری (دهقانی فیروزآبادی و سروش، 1392: 8).
دیپلماسی بیداری بر این اصل و فرض استوار است که شرایط و نظم ناعادلانة بینالمللی ناشی از عدم آگاهی افراد، ملتها و جوامع انسانی است. از این رو یکی از مهمترین رسالتها و تکالیف جمهوری اسلامی ایران به عنوان نظامی سیاسی برآمده از انقلاب اسلامی، آگاه کردن و بیدار ساختن افراد و ملتهای جهان از این نظم ناعادلانه است. با عنایت به
ماهیت نظم و نظام بینالمللِ سلطه، دیپلماسی بیداری در دو سطح اعمال میگردد:
در سطح نخست، هدف مرجعِ دیپلماسی بیداری، ملل تحت سلطه هستند. بهگونهای که تلاش میشود با آگاهیبخشی به آنان در مورد ماهیت و کارکرد نظام سلطه، نظم بینالمللیِ ناعادلانة حاکم بر آن تبیین و سپس تخریب شود. سطح دوم دیپلماسی بیداری معطوف به آگاهسازی انسانها و ملتهایی است که در مراکز سلطة جهانی به سر میبرند.
با توجه به ماهیت و رسالت انقلاب اسلامی از یک سو و شرایط بینالمللی از سوی دیگر، سطح نخست دیپلماسی بیداری مبنی بر آگاهیبخشی به مسلمانان و مستضعفان در اولویت قرار گرفت. بهگونهای که رهبران انقلاب اسلامی نخست مسلمانان و مستضعفان را هدف آگاهیبخشی خود قرار دادند تا از نظام سلطه رهایی یابند. برای مثال امام خمینی (ره) در این باره بیان میدارد: «ما میخواهیم این چیزی که در ایران واقع شد و این بیداری که در ایران واقع شد و خودشان از ابرقدرتها فاصله گرفتند و دست آنها را از مخازن خودشان کوتاه کردند، این در همة ملتها و در همة دولتها بشود. آرزوی ما این است. معنی صدور انقلاب ما این است که همه ملتها بیدار بشوند و همه دولتها بیدار بشوند و خودشان را از این گرفتاری که دارند و از این تحتسلطه بودنی که هستند و از اینکه همة مخازن آنها دارد به باد میرود و خودشان به نحو فقر زندگی میکنند، نجات دهند» (امام خمینی 1385، ج 13: 281). هدف غایی این بیداری نیز تغییر نظام سلطه و نظم حاکم بر آن است.
پیام رهبر انقلاب مصداق دومین سطح از دیپلماسی بیداری است. بهگونهای که اولاً فراتر از ایجاد خودآگاهی در مخاطبین خود، آنان را از حقایقی آگاه میسازد که کارگزاران نظام سلطه پنهان یا دگرگونه کردهاند. ثانیاً و مهمتر از آن، هدف مرجعِ این پیام، مخاطبینی از مراکز نظام سلطه
هستند که دولتهای آنها ناظم نظم بینالمللی موجودند. از این رو صدور این پیام را میتوان آغاز انتقال فاز دیپلماسی فطری و بیداری انقلاب اسلامی و جمهوری اسلامی ایران از سطح اول به سطح دوم دانست.
نتیجه
پس از تحلیل متن و محتوای نامة رهبر معظم انقلاب در ارتباط با نظم بینالمللی موجود، این گزارهها را میتوان استنتاج و استخراج کرد:
اول، اگرچه در متن نامه موضوع نظم بینالمللیِ مستقر بهطور مستقیم مورد بحث قرار نمیگیرد، ولی مسئله نظم بینالمللی در بطن آن نهفته است. بهگونهای که مشکلات نظم بینالمللی موجود بهطور غیرمستقیم مورد نقد قرار میگیرد.
دوم، در این نامه با طرح و تبیین غیرمستقیمِ ماهیت و مبانی نظم بینالمللی موجود از یک سو و طرح ایدة نظم بدیل اسلامی از سوی دیگر، نظم بینالمللیِ مستقر واسازی میشود. بهگونهای که با اشاره به تبار و تاریخ نظم بینالمللی موجود، چگونگی تکوین و تثبیت آن در چارچوب یک نوع مناسبات قدرت به بحث گذاشته میشود.
سوم، در جریان واسازی آشکار میشود که نظم بینالمللی موجود بر پایة غیریتسازی و دوگانهسازیهای متعارض تکوین و تداوم یافته و طبیعی شده است. این غیریتسازی پس از فروپاشی شوروی بر پایة «دیگر»سازی از اسلام صورت گرفته است.
چهارم، چهرهپردازی و تصویرسازی مُشوّه و موهوم از اسلام لازمة تداوم نظم بینالمللی موجود است. بهگونهای که شناخت درست و ارائه تصویر واقعی از اسلام حقیقی، نظم بینالمللی موجود را در خلاء «دیگری» قرار میدهد و آن را بیمعنا میسازد. از این رو کارگزاران و حافظان نظم بینالمللی موجود تلاش میکنند با گسترش اسلامهراسی به هر قیمتی این «دیگرِ» هراسناک را حفظ کنند.
پنجم، پس از فروپاشی شوروی تنها ایدئولوژی معارض و پادگفتمان لیبرالیسم به عنوان مبنای ایدئولوژیک نظم بینالمللی موجود، اسلام سیاسی به رهبری جمهوری اسلامی ایران است. از این رو نظم بینالمللی موجود از سوی نظم جهانی اسلامی به عنوان یک رقیب قدرتمند تهدید میشود. وضعیتی که کارگزاران نظم موجود را به تقابل با اسلام و ایران وامیدارد.
ششم، با ظهور اسلام سیاسی و گفتمان انقلاب اسلامی به عنوان معارض و پادگفتمان لیبرالیسم، نظم بینالمللی مبتنی بر آن به صورت بنیادی با چالش مواجه شده است. از این رو در صورت غلبة گفتمان اسلام سیاسی بر گفتمان لیبرالیسم، نظم بینالمللی بهصورت بنیادین و ماهوی دستخوش تغییر و تحول میشود.
هفتم، نظم بینالمللی بر اثر تغییرات در سطوح کارگزاری و ساختاری تغییر و تحول مییابد. از این رو تغییرات کارگزاری اعم از فردی و ملی بهتنهایی نظم بینالمللی مستقر را دگرگون نمیسازد بلکه علاوه بر آن ساختارهای مادی و هنجاری نظام بینالملل نیز باید دگرگون شود.
هشتم، تغییرات ساختاریِ کلان در سطح نظام بینالملل با نظامسازی سیاسی در سطح ملی و تمدنسازی در تراز جهانی رخ میدهد. از این رو، تغییر و تحول در نظم بینالمللی موجود از طریق استقرار نظم سیاسی اسلامی در داخل و برپایی تمدنی نوین بر شالودة ایدئولوژی اسلامی حاصل میشود.
نهم، سازوکارهای مختلفی برای واسازی و تغییر نظم بینالمللی وجود دارد، اما دو سازوکارِ دیپلماسی فطری و بیداری در نامة رهبر معظم انقلاب نمود بیشتری دارد. بهگونهای که تلاش میشود با برقراری ارتباط فطری با مخاطبان، نخست در آنان خودآگاهی ایجاد کند، سپس در گام دوم با انتقال حقایق آگاهیبخش به آنان زمینة بیداری جمعیشان را فراهم سازد.
دهم، صدور این پیام تجلی آغاز انتقال فاز دیپلماسی فطری و بیداری انقلاب اسلامی و جمهوری اسلامی ایران از سطح اول به سطح دوم است. بهگونهای که با مخاطب قرار گرفتن عموم جوانان در اروپا و آمریکای شمالی، هدفِ مرجعِ دیپلماسی فطری و بیداری از جهان استضعاف به جهان استکبار ارتقاء یافته است.
منابع و مآخذ
منابع فارسی
_ حضرت امام خمینی (ره)، روحالله (1385)، صحیفه نور، تهران: نشر عروج.
آیتالله العظمی خامنهای، سیدعلی (1389)، حدیث ولایت: مجموعه رهنمودهای مقام معظم رهبری، جلد 1 ـ 9، تهران: دفتر حفظ و نشر آثار حضرت آیتالله العظمی خامنهای و مرکز تحقیقات کامپیوتری علوم اسلامی.
ابن خلدون، عبدالرحمن (1376)، مقدمه ابنخلدون، ترجمه محمد پروین گنابادی، جلد اول، تهران: انتشارات بنگاه ترجمه و نشر کتاب.
ایوانز، گراهام و جفری نونام (1381)، فرهنگ روابط بینالملل، ترجمه حمیرا مشیرزاده و حسین شریفی، تهران: نشر میزان.
دهقانی فیروزآبادی، سیدجلال و علی سروش (1392)، «سطوح و انواع دیپلماسی عمومی در اندیشه سیاسی امام خمینی(ره)»، پژوهشنامه انقلاب اسلامی، سال دوم، شماره 7، تابستان
دهقانی فیروزآبادی، سیدجلال و رضا ذبیحی (1391)، «انقلاب اسلامی ایران و عدم مطلوبیت نظم بینالمللی موجود»، فصلنامه مطالعات انقلاب اسلامی، سال نهم، شماره 31، زمستان.
دهقانی فیروزآبادی، سیدجلال (1390)، «تمدنسازی انقلاب اسلامی و گفتمان سکولاریزم در روابط بینالملل»، در جلال درخشه (ویراستار)، آفاق تمدنی انقلاب اسلامی، تهران: دانشگاه امام صادق (ع).
دهقانی فیروزآبادی، سیدجلال (1387الف)، «سیاست خارجی رهاییبخش:
نظریه انتقادی و سیاست خارجی جمهوری اسلامی ایران»، فصلنامه سیاست خارجی، سال 22، شماره 2، تابستان.
دهقانی فیروزآبادی، سیدجلال (1387ب)، «جمهوری اسلامی ایران و نظام بینالملل مطلوب»، فصلنامه رهیافتهای سیاسی و بینالمللی، شماره 16، زمستان.
دورانت، ویل (1385)، تاریخ تمدن: مشرقزمین گاهواره تمدن، جلد 1، ترجمه احمد آرام، ع پاشایی و امیرحسین آریانپور، چاپ دوازدهم، تهران: انتشارات علمی و فرهنگی.
دیویتاک، ریچارد و تیم دان (1388)، «نظم»، در مارتین گریفیتس، دانشنامه روابط بینالملل و سیاست جهان، ترجمه علیرضا طیب، تهران: نشر نی.
رنگر، نیکلاس (1386)، روابط بینالملل، نظریه سیاسی و مسئله نظم جهانی، ترجمه لیلا سازگار، تهران: دفتر مطالعات سیاسی و بینالمللی.
ستوده، سیدمحمد (1385)، «روابط بینالملل از نگاه مقام معظم رهبری»، حصون، شماره 10، زمستان.
کلارک، یان (1383)، «جهانی شدن و نظم پس از جنگ سرد»، در جان بلیس و استیو اسمیت، جهانی شدن سیاست: روابط بینالملل در عصر نوین، ترجمه ابوالقاسم راهچمنی و دیگران، تهران: انتشارات مؤسسه فرهنگی مطالعات و تحقیقات بینالمللی ابرار معاصر.
نصری، عبدالله (1376)، تکاپوگر اندیشهها: زندگی و آثار و اندیشههای استاد محمدتقی جعفری، تهران: پژوهشگاه فرهنگ و اندیشه اسلامی.
هالستی، کی، جی (1373)، مبانی تحلیل سیاست بینالملل، ترجمه بهرام مستقیمی و مسعود طارمسری، تهران: دفتر مطالعات سیاسی و بینالمللی.
منابع انگلیسی
Barnett, Michael and Ramond Duvall (2005), Power in International Plitics, International Organization, 59 (1), winter.
Bull, Hedley (1977), The Anarchical Society: A study of Order in World Politics, New York: Columbia University Press.
Falk, Richard (1983), The End of World Order: Essays on Normative International Relations, New York: Holmes and Meier.
Fukuyama, Francis (1992), The End of History and the Last Man, New York: Free Press
Galtung, Johan (1980), The True Worlds: A Transnational Perspective, New York: Free Press.
Goldstein, Joshua and Jon Pevehouse (2008), International Relations, 8th edition, New York: Longman.
Hall, John A. (1996), International Orders, Cambridge: Polity.
Keal, Paul (2012), International Society and European Expansion, in Devetak, Richard, Anthony Burke and Jim George, An Introduction to International Relations, Cambridge: Cambridge University Press.
Keohane, Robert (1989), International Institutions and State Power: Essays in International Relations Theory, Boulder, Colo: Westview.
Lipson, Charles (2005), Sources of International Order, American Political Science Association Convention.
Mackinaly, R.D. and R. Little (1986), Global Problems and World Order, London: Frances Pinter.
Morgenthau, Hans J. (1973), Politics Among Nations: The Struggle for Power and Peace, New York: Knopf.
Moselle, Tyler (2008), The Concept of World Order, Carr Center for Human Rights Policy, Harvard Kennedy School.
Phillips, Andrew (2011), War, Religion and Empire: The Transformation of International Orders, Cambridge: Cambridge University Press.
Philpott, David (2001), Revolution in Sovereignty: How Ideas Shaped Modern
International Relations, Princton: Princton University Press.
Philpott, David (2002), The Challenge of September 11 to Secularism in International Relation, World Plitics, 55(1), October.
Rosenau, James N. and Ernst- Otto Czempiel, (1992), eds., Governance Without Government: Order and Change in World Politics, Cambridge: Cambridge University Press.
Shakman Hurd, Elizabeth (2004), The Plitical Authority of Secularism in International Relations, European Jurnal of international Relations, 2 (2).
Shakman Hurd, Elizabeth (2007), The Plitics of Secutarism in International Relations, Princetion: Prinection University Press.
Sorensen, George (2006), What Kind of World Order? The International System in The New Millennum, Cooperation and Conflict, 41 (4).
Waltz, Kenneth (1979), Theory of International Politics, Reading, MA: Addison- Wesley.
رمزگشایی از پیشفرضهای فلسفی نامه دکتر مظفر نامدار(1)
چکیده
در این مقاله تلاش شده است که از نامۀ رهبر معظم انقلاب به عموم جوانان در اروپا و آمریکای شمالی رمزگشایی فلسفی و تاریخی شود. این رمزگشایی ناظر به ماهیت فلسفی و تاریخی بیگانههراسی در غرب، ماهیت فکری تأخیر تاریخیِ بیداری وجدان عمومی در غرب و راهبردهای شناخت ساخت اجتماعی واقعیتها است. رمزگشایی فلسفی از نامه در این مقاله، معطوف به پیدا کردن معنایی بیرون از متن نامه و تحمیل آن بر نامه نیست بلکه تلاشی است فلسفی برای فهم علل تفاوت ساخت اجتماعیِ واقعیت در ذهن غربیها با جهان و رسیدن به ریشههای فکری و تاریخی انتشار بذر هراسافکنی، دلهره، بدبینی، نفرتپراکنی و سیاهنمایی غربیها نسبت به اسلام و مسلمانان. عللی که در پیشفرضهای فلسفی نامه، در جدایی آگاهانۀ سیاست از حقیقت در غرب، خودآئینی سیاست در غرب، شبح ترسناک فلسفۀ عدم قطعیت در غرب، فقدان وجدان تاریخی برای بازخوانی و بازجویی از عملکردها در فلسفۀ غربی و ضدیت ساحت تاریخ
1) . مظفر نامدار دارای مدرک دکترای علوم سیاسی با گرایش اندیشۀ سیاسی از پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی، عضو هیأت علمی پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی است. (Email: namdar335@gmail.com)
با واقعیت، حقیقت و عدالت و از همه مهمتر سیطرۀ شناخت دستورالعملی و باواسطه بر فلسفۀ غربی ریشه دارد. این مقاله نوعی تحلیل جامعهشناسانة شناخت دربارۀ واقعیت اسلامهراسی در غرب است که به زعم نویسنده در پیشفرضهای فلسفی نامه وجود دارد.
کلیدواژگان: اسلامهراسی، غربشناسی، سیاست و حقیقت، فلسفۀ سیاسی، اخلاق سیاسی، جوانان اروپا و آمریکا
مقدمه
میگویند متن در هر قالبی که منتشر شود، اساس و بنیان نظرورزیهای انسان است. نظرورزی در مفهوم عمومی و خاص تنها با متن تحقق عینی پیدا میکند. راست است که گفتهاند متن، دادههای نخستین در تمامی علوم انسانی و هستیشناسی و وجوه متفاوت اندیشههای فلسفی است. متن در اندیشهها و تجربهها واقعیتی بیمیانجی و فوری محسوب میشود. هر کنش انسانی میتواند یک متن بالقوه باشد و مناسباتی که بین متون برقرار است، در حکم شناخت مناسبات انسانی است. شاید به همین اعتبار رهبر انقلاب اسلامی در برقراری رابطه با جوانان اروپا و آمریکا از میان تمام شیوههای بیان دیدگاهها، احساسات، اندیشهها و باورها متن را برگزید. زیرا در هر متنی حداقل دو طرف وجود دارد. در مناسبات انسانی واکنشهای درونی میان چند ذهن اتفاق میافتد. اگر در علوم فیزیکی و طبیعی ما با مفهوم توصیف سروکار داریم و حد نهایی آن است که «اینهمانی» پدیدهها با هم اعلام شود، در علوم انسانی موضوع هر پدیده هرگز با خودش برابر نیست و باید با دیگری رابطه برقرار کند. بنابراین در هر متنی حداقل دو طرف وجود دارد و هر قطعهای در متن نشان هوشمندانهای است که یک طرف تلاش میکند از طریق این نشانها با دیگری رابطه برقرار سازد.
به نظر میرسد این نشانهای هوشمندانه که هر کدام فلسفه و تاریخ مجزایی دارد و ترکیب آنها نیز فضای تازهای میآفریند و سخن از زندگی
درونی قطعهها میگوید، در متن این نامه وجود دارد. فهرست این نامه به هیچ وجه ابزار ارجاع نیستند بلکه خود یک متن مستقل هستند که میتوانند به تنهایی قرائت شده و معناآفرین باشند. تمام قطعههای این متن «آغاز» است و گویی نویسنده از «پایان» بیزار است. نمادهای این آغاز در بندبند نامه نمایان است:
الف ـ در تمام نامه دعوت به پژوهش شده است نه دعوت به پذیرش،
ب ـ در تمام نامه موضع، موضع پرسش است نه پاسخ،
پ ـ در تمام نامه مسئلة اصلی، شناختِ بیواسطه است نه باواسطه،
ت ـ در تمام نامه نفی آگاهانه مهمتر از پذیرش جاهلانه معرفی شده است،
ث ـ در تمام نامه دعوت به رجوع به منابع اصیل شده است نه منابع رسانهای که فاقد وجاهت پژوهشی هستند.
بنابراین هر قطعهای از نامه آغاز جدیدی است برای برقراری رابطه با دین و امتی که غربیها تلاش میکنند آن را پایانیافته معرفی نمایند. با این توصیفات فهم مبادی فلسفی این آغازها برای ما رهگشاست. نوعی نظام «علامتگذاری» در تمامی جنبههای ساخت اجتماعی واقعیت است.
هدف این مقاله تقلیل متن نامه به معانی خاصی که از زمینههای اصلی متن جدا افتاده باشد نیست. ساختار متن این نامه به گونهای است که وجود معنایی خارج از متن را برنمیتابد. از این رو رمزگشایی از پیشفرضهای فلسفی و تاریخی این نامه، نه تقلیل متن به چیزی است و نه یافتن معنایی بیرون از متن. مبانی فلسفی و تاریخی این متن، بخشی با فهم پیشزمینههای فکری نویسندة نامه قابل درک است و بخشی نیز به پیشزمینههای فلسفی و تاریخی غرب بازمیگردد. متن نامه صرفنظر از معانی متفاوتی که با خود به همراه دارد، از یک جهت برای ما ایرانیان که با انقلاب اسلامی شالودۀ خیال بنیادین غرب را در سیطرۀ مطلق بر جهان در هم ریختهایم و
ناخوانده به ساحت خیال غربیها و غربگرایان وارد شدیم و عالمی را که آنها به سیاقی مختص به خویش ساماندهی کرده بودند بهم زدیم، جالب توجه است.
متن نامه نشان میدهد که بهطور کلی ساخت اجتماعی واقعیت در ذهن غربیها با ما تفاوتهای بنیادین دارد. این تفاوتها هم در واقعیتهای زندگی روزمره، هم در برهمکنش اجتماعی در زندگی روزمره و هم در زبان و شناسایی زندگی روزمره نمایان است و هیچکس منطقاً نمیتواند بهخاطر ناتوانی در فهم این ساخت اجتماعی، تخم هراس، دلهره، بدبینی، نفرت و سیاهنمایی را در مزرعة جان ملتهای دیگر پراکنده سازد و از این روش ناپسند برای تعریف هویت خود استفاده نماید. خوی یهودگرایی در غرب، قرنهاست که برای توجیه تجاوزات خود به ملتهای دیگر ـ مانند یهودیان که برای هر جنایتی که در تاریخ مرتکب شدهاند، بهانة یهودستیزی میتراشند ـ در جهانْ پیوسته بهانههای غربستیزی، آزادیستیزی، دموکراسیستیزی و... در میان ملتها پیدا میکند تا از این طریق سیاست قدیمی و کهنة هراسافکنی و نفرتپراکنی را تداوم بخشیده و تجاوزطلبیهای آشکار خود به ملتهای دیگر را موجه جلوه دهد.
متن نامه در کلیات نوعی تحلیل جامعهشناسانۀ شناخت دربارۀ واقعیت اسلامهراسی در غرب است. واقعیتی که از چشماندازهای نظری مختلف توسط سیاستمداران و دولتمردان غربی به روشنفکران و جوانان اروپا و آمریکا القا میشود. این نامه با تشریح آن واقعیت بدانگونه که در دسترس فهم عادی جوانان غربی قرار دارد آغاز میشود. این که چگونه و چرا آن واقعیت متعارف تحتتأثیر ساختهای نظری سیاستمداران و سایر سوداگران عقاید واقع میشود، خود نیاز به پژوهشهای بنیادین دارد و موضوع این مقاله نیست.
پس از ابتدا باید متوجه باشیم که درست است هدف این مقاله فهم
پیشزمینههای فلسفی این نامه است، ولی آشکارا به دنبال آن نیست که لزوماً از دل این نامه فلسفة خاصی استخراج کند. رهبر انقلاب برای فهم واقعیت اسلامهراسی در غرب، در این نامه تلاش میکند بیش از آنکه به تحلیل جامعهشناختی این هراس بنیادین بپردازد، سرشت درونی آن را مورد توجه قرار دهد و این اسلامهراسی را به عنوان واقعیتی تاریخی که از دل فلسفۀ غربی استخراج میشود، به نمایش گذارد. ما در مقام تحلیلگر میتوانیم این واقعیت را به عنوان موضوع تحلیلهای خود برگزینیم و آن را درون چارچوب جامعهشناختی به عنوان یک دادۀ تجربی به همان صورتِ داده شده بپذیریم. یعنی میتوان نتایج خاصی را که در آن به ظهور میرسند، به منزلۀ داده یا مفروضاتی، گرفت بی آنکه به پژوهش دربارۀ بنیادهای این واقعیت که کاری است فلسفی پرداخت و یا میتوان بنیادهای شناسایی این هراس فلسفی و تاریخی و تظاهرات عینیِ فرآوردههای ذهنی آن را که بهوسیلۀ آنها دنیای متعارفِ مشترک در ذهن جوانان غربی و مردم غرب شکل میگیرد، تشریح کرد. رهبر معظم انقلاب در این نامه دقیقاً این هدف اخیر را نشانه میگیرد و در تحلیل تجربۀ ذهنیِ این اسلامهراسی در غرب، از طرح هرگونه فرضیۀ علت و معلولی یا تکوینی خودداری میورزد و مستقیماً و بلاواسطه سرشت مُسلَّم فرضشدۀ این هراس را مورد پرسش قرار میدهد. ما تلاش میکنیم با کمک متن نامه از این مبانی رمزگشایی نماییم.
شاید در ابتدا باید پیرامون این پرسش به بررسی پرداخت که چرا رهبر انقلاب اسلامی در این شرایط حساس تاریخی، بهجای برقراری مفاهمه با سیاستمداران غربی و یا روشنفکران و اصحاب رسانهها و متفکران در غرب، جوانان را هدف مفاهمۀ خود قرار داده است؟ آیا این شالودهشکنی در خطابات سیاسی، ناظر به پیشفرضهای فلسفی، تاریخی و سیاسی
خاصی است و یا صرفاً نوعی حس زیباییشناسی، اخلاقی و عاطفی نسبت به جوانان است؟
من شما جوانان را مخاطب خود قرار میدهم؛ نه به این علّت که پدران و مادران شما را ندیده میانگارم، بلکه به این سبب که آیندهی ملّت و سرزمینتان را در دستان شما میبینم و نیز حسّ حقیقتجویی را در قلبهای شما زندهتر و هوشیارتر مییابم. همچنین در این نوشته به سیاستمداران و دولتمردان شما خطاب نمیکنم، چون معتقدم که آنان آگاهانه راه سیاست را از مسیر صداقت و درستی جدا کردهاند.(1)
رهبر انقلاب اسلامی دو دلیل عمده برای این شالودهشکنی بیان میکنند:
1- زندهتر و هوشیارتر بودن حس حقیقتجویی در جوانان نسبت به پدران و مادران
2- جدایی آگاهانۀ راه سیاست از حقیقت توسط دولتمردان و سیاستمداران غربی
میتوان این دو دلیل را در متون و منابع فیلسوفان غربی مستندسازی کرد و نشان داد که این شالودهشکنی در خطابات سیاسی بیش از آنکه ناشی از کژتابیهای مخالفان فلسفة سیاسی غرب باشد، ریشه در ذات این فلسفه دارد و باعث شده است که غربیها تمام وجوه سنتی سیاست و خطابات سیاسی را متزلزل و فاقد استناد و ارجاع نشان دهند. رهبر انقلاب اسلامی بهدلیل آگاهی از این پیشزمینة فلسفی و تاریخی، در حقیقت متن نامه را در زمینهای منتشر کرده است که در آیندة سیاسی غرب بیش از همه مستعد تغییر و دگرگونی است. در این قسمت تلاش میکنیم مبادی فلسفی این شالودهشکنی را با توجه به دو دلیل ارائه شده ارزیابی نماییم.
1) . بخشی از نامۀ رهبر معظم انقلاب اسلامی به عموم جوانان در اروپا و آمریکای شمالی، مورخ 1/11/1393
دلیل اول: دگرگونی خانواده و سقوط نیروهای اپوزیسیون
تئودور آدورنو فیلسوف انتقادی غرب در دوران معاصر، در کتاب اخلاق صغیر معتقد است: «در غرب ارتباط جوانان با پدران و مادران دستخوش تحول غمناک و تاریکی شده است... ما در مقابلِ بدیهیات آنان از خود مقاومت نشان داده بودیم...امروز با نسلی رو در روایم که داعیة جوان بودن دارند و با این همه در تمام واکنشهایشان به طرزی تحملناپذیر محتاطانهتر از والدین خود عمل میکنند» (آدورنو، 1384: 27). این رفتار محتاطانه از منظر رهبر انقلاب اسلامی ناشی از زندهتر بودن حس حقیقتجویی در نسل جوانانی است که در جامعهای زندگی کردهاند که پدرانشان آن جامعه را به بخشهای متخاصم تقسیم کرده بودند و ارتباط بین نسلها به جای تفاهم از نوع رقابت بود. رقابتی که به تعبیر آدورنو در پشت آن اقتدارطلبی عریان نهفته است (همان).
آدورنو معتقد است که امروز این ارتباط اقتدارطلبانه در غرب آغاز به پسرفت به سوی موقعیتی کرده است که از سنت پدرکُشی در اسطورههای غربی و مبانی فلسفة سیاسی غرب الهام گرفته است. حال و هوای حاکم بر آن روزها که فرهنگ بورژوازی غرب باعث شده بود تا بنیاد خانواده فدای سرمایه و فرهنگ مصرفی نظام سرمایهداری شود، امروز موجب شده است که جوانان با پدر و مادرهایشان بر اساس درک متقابل، ارتباطی معقول (هرچند به تأخیر افتاده) برقرار کنند. از منظر فیلسوفان انتقادی غرب، اکنون تنها چیزی که این درک متقابلِ تعدیل شده بین جوانان و پدر و مادرهایشان را در غرب خدشهدار میکند، ترس از ناتوانی در حمایت از پدران و مادرانی است که اکنون قدرتشان را از دست دادهاند و میدانند که در ساخت آیندة جامعهای که خود با آن روشهای ناهمگون بنا نهادهاند، دخالتی ندارند.
متن نامة رهبر انقلاب اسلامی نشان میدهد که ایشان شناخت دقیق و
عمیقی نسبت به این پیشزمینة فلسفی در جابهجایی نیروهای اجتماعی در غرب دارد و میداند که آینده در غرب به دست جوانان ساخته میشود و بیتردید نوع ساختن این آینده ممکن است لزوماً همسان با آنچه پدران و مادران آنها ساختهاند، نباشد. آدورنو معتقد است که نسل جوان غرب این بازنگری در فلسفۀ پدران خود را آغاز کردهاند. آنها بسیار منطقیتر و حقیقتجوتر از پدران خود هستند. خشونتِ رفته بر آنان باعث شده است که فرزندانشان خشونتشان را فراموش کنند. رفتار امروزِ جوانان نشاندهندۀ حقیقتجویی نهفته در دل این نسل برای حل تضادهایشان با دیگران است.
با تفاصیل مذکور، این شالودهشکنی در خطابات سیاسی در نامۀ رهبری به جوانان اروپا بیش از هرچیز ناشی از دگرگونی خانواده در غرب و نابودی اپوزیسیونهای سیاسی در حوزة قدرت است. اپوزیسیونهایی که در شرایط فعلی هیچکدام صلاحیت خطابات سیاسی را ندارند و مسئولیت اصلی تمامی تنشهای سیاسی موجود در جهان ناشی از عملکرد آنهاست. آدورنو معتقد است کوششهای غیرسیاسی جوانان غربی در جهت فراتر رفتن از نظام خانوادۀ بورژوایی اگرچه معمولاً منجر به مشارکت عمیقتر با آنان میشود ولی در عین حال سلول حیاتیِ بارورکنندۀ کوششی سازشناپذیر برای رسیدن به یک جامعة دیگر است (همان: 29). جامعهای که از نظر مقام معظم رهبری بهخاطر حس حقیقتجویی جوانان و قلبهای زنده و هوشیار آنها استعداد گفتگو و مفاهمۀ بیشتری دارد.
دلیل دوم: جدایی آگاهانه سیاست و حقیقت در غرب و مبانی فلسفی آن
دلیل دوم شالودهشکنی در خطابات سیاسی در نامة رهبری، به جداسازی آگاهانۀ سیاست از حقیقت توسط سیاستمداران و دولتمردان غربی بازمیگردد. اگر با دقت به عمق سخنان رهبری توجه کنیم، به نظر میرسد مبادی فلسفی این کجفهمیهای کور را درخواهیم یافت. رهبر
انقلاب اسلامی در نگاه عمیق و دقیقی که به مبادی معرفت دارد، گویی میداند که در غرب راه حقیقت و سیاست از هم جدا است. از آنجایی که این مسئله نقطۀ عزیمت اختلاف فکر اسلامی با فکر غربی در حوزۀ سیاست است، اجازه دهید آن را از دیدگاه یکی از متفکران معروف سیاست در غرب تبیین کنم.
هانا آرنت میگوید: «هیچکس هرگز تردید نداشته است که حقیقت و سیاست با هم رابطهای ناسازگار دارند و تا آنجا که من میدانم هیچکس راستگویی را جزو کاراییهای سیاسی نمیشمارد. دروغ همواره به منزلۀ وسیلهای ضروری و توجیهپذیر نه تنها برای حرفۀ مردمفریبان یا سیاستپیشگان بلکه برای فعالیت مردان سیاسی نیز تلقی میشده است» (آرنت، 1388: 297). آرنت مبادی و مبانی جوهر فلسفۀ سیاسی غرب را برملا کرده و معتقد است که این مسئله سرشت و منزلت حقیقت و سیاست را تبیین میکند. چرا از نظر غربیها این ناسازگاری میان حقیقت و سیاست وجود دارد؟
آیا ناتوانی در جوهر حقیقت برای اعمال قدرت و فریبکاری در جوهر سیاست برای کسب، حفظ و بسط قدرت، علت اصلی این ناسازگاری است؟ آیا به خاطر آن است که در فکر غربی برای بقای جهان، فداسازی حقیقت از فداسازی هر اصل یا فضیلت دیگری بیاثرتر است؟ آیا ستیز میان حقیقت و سیاست در غرب از نظر تاریخی از دو شیوۀ متضاد زندگی پدید آمد: شیوۀ زندگی «متنمحور» و شیوۀ زندگی «نفسمحور»؟ آیا با دو گونه از معرفت سیاسی سروکار داریم، معرفتی که ناظر به حقیقت است و نگاه حکیمانه به سیاست دارد و معرفتی که ناظر به واقعیتهای زندگی شهروندی است و حفظ و بسط این زندگی را اصل میداند حتی اگر ناچار باشیم سایر فضیلتهایی را که به آن فضیلتهای اخلاقی میگویند، قربانی کنیم؟
پاسخ به این پرسشها در ظرفیت این نوشتار نیست اما آنچه که آموختنی و راهبردی است و رهبر انقلاب نیز در نظر داشت ما را متوجه همین نکات راهبردی نماید، این است که در تعامل با غربیها مبادی و مبانی اعتقادی آنها را در چانهزنیهای سیاسی فراموش نکنیم. زیرا کشمکش حقیقت و سیاست که غربیها پارهای اوقات از آن تحت عنوان کشمکش حقیقت و واقعیت، گاهی هم تحت عنوان تقابل دانش و ارزش و یا کشمکش حقیقت و تفکر نیز یاد میکنند، یک کشمکش مقطعی یا موضعی نیست بلکه کشمکشی تاریخی است. به قول آرنت، در بنیاد فلسفۀ سیاسی غرب همیشه حقیقتگویان و حقیقتجویان در معرض تحقیر و توهین اهل سیاست بودهاند و افلاطون در تصویر داستان درگیری سقراط با اهل سیاست یونان، به نحو گویایی فرآیند ستیز حقیقتگویانی چون سقراط را با سیاستبازانی که تاب فهم حقیقت را نداشتند نشان میدهد. ستیز میان فیلسوف که در بنیاد فلسفة غرب نماد حقیقتگویی است و شهروندانی که در جهان سایهها در غارشان با صلح و صفا با هم زندگی میکنند و تنها واقعیت سایهها را میبینند و تماشاگر تصویرها هستند و با چیزی تضاد ندارند، نمونة عینی تضاد حقیقت و سیاست است.
بنابراین از نظر اغلب فیلسوفان مدرن در غرب و در رأس آنها ماکیاولی، هابز، کانت و دیگران، همگان از هر حقیقتی که مغایر با نفع یا خوشی کسی نباشد استقبال میکنند. با این تفاصیل، حقیقت در غرب خنثی است و به موضوعاتی میپردازد که آدمیان به آن اهمیتی نمیدهند مثل حقایق ریاضی و نظریههای خط و شکل که مغایر با جاهطلبیها، نفع و خوشی آدمیان نیست. آرنت به نقل از توماس هابز انگلیسی میگوید اگر این نظریه که سه زاویۀ یک مثلث باید برابر با دو زاویۀ یک مربع باشند، مغایر با حق سلطۀ هر کسی میبود یا با منافع کسانی که قدرت را در دست
دارند مغایرت میداشت، در آن صورت اگر هم نفی و انکار نمیشد، افراد ذینفع دستکم از طریق سوزاندن همۀ کتابهای هندسه، آن را سرکوب میکردند (همان، 300 ـ 301).
این که رهبر معظم انقلاب در صحبتهای خود فرمودند: « من دیپلمات نیستم، من انقلابیام»(1)، شاید ناظر به همین معنا از سیاست در غرب باشد. ایشان این گزاره را به بیانی فرمودند که غربیها موضع فتوای یک فقیه و یا یک انقلابی مؤمن به آرمانها را با تلقی غربی از این مفاهیم در سیاست و چانهزنیهای سیاسی یکی نپندارند. زیرا دوگانگی واقعیت و ارزش در نهاد فکر غربی به طور تاریخی نهادینه شده است (ر.ک به: پاتنم، 1385). در حالیکه در مبادی فکر اسلامی، داوریهای ارزشی، ذهنی نیستند بلکه بهطور عینی صادق و داخل در حوزۀ عقل هستند.
بارها این کلام را از زبان رهبر انقلاب اسلامی شنیدهایم که جهان در یک پیچ تاریخی قرار گرفته است و هندسة جهان در حال تغییر است. یکایک ایدئولوژیهای غربی، نظامهای استبدادی وابسته به غرب، نظامهای مشروطة سلطنتی، نظامهای فاشیستی و توتالیتاریستی در حوزۀ فلسفۀ سیاسی غرب و... همه بیاعتبار شدهاند و ملتها دیگر تمایلی به پذیرش این نظامها ندارند. حتی سکولاریسم و الحاد غربی که در پس تمامی این نظامها قرار داشت، اکنون در جهان اعتبار عمیقی ندارد. در حقیقت وجدان جمعی غرب هرچه بیشتر به بیداری نزدیک میشود، به انکار تمامی ایدئولوژیها و گونههای دموکراتیکی میپردازد که روزگاری بسیاری از جنبشهای بزرگ اجتماعی را در پس آنها ساماندهی میکرد. اکنون تنها مدل دموکراسی غربی که در جهان مقاومت میکند، مدل لیبرال
1) . بیانات رهبر معظم انقلاب اسلامی در دیدار فرماندهان و جمعی از کارکناننیروی هوائی ارتش جمهوری اسلامی ایران، 19/11/1391.
دموکراسی است.
اندیشهها وقتی به پایان میرسند که دیگر توانایی تولید در زبان زمان را نداشته باشند و برای دوام خود بهجای اندیشه به ابزار زور و هراسافکنی و نفرتپراکنی روی میآورند. ایدئولوژیها وقتی به اتوپیا میرسند که وجوه انتقادی آنها مرده باشد. افول مارکسیسم و سوسیالیسم بیش از هر چیز افول وجوه انتقادی نظام سرمایهداری و لیبرالیسم غربی بود. یعنی دوگانهای که یک طرفش دیگر وجود ندارد و باید امر جدیدی جایگزین میشد تا به اعتباری جای کمونیسم را در مناقشات غربی میگرفت. اسلام به همین اعتبار جای کمونیسم را در سیاستهای بنیادین هراسافکنی از بیگانه در ایدئولوژیهای غربی گرفت و این جایگزینی همانطور که رهبر انقلاب اسلامی در نامه به جوانان اروپا و آمریکا نوشتند، دارای مبانی فلسفی و پیشینههای تاریخی است. در اینجا تلاش میکنیم از این پیشزمینهها رمزگشایی نماییم:
برژینسکی یکی از استراتژیستهای معروف آمریکا میگوید: «ژان ماری دومناک مورخ فرانسوی به حق اشاره کرده است که اگر چه غربیها شکست مارکسیسم را جشن گرفتهاند(1)اما این حقیقت را درنیافتهاند که شاید با این عمل در واقع آخرین تلاش غرب برای منطقی و جهانی کردن تاریخ! را وداع میگویند» (برژینسکی، 1372: 64). این مسئله از آن جهت اهمیت دارد که آمریکا و غرب هویت سیاسی و آرمانی خود را با کمونیسم تعریف میکرد. با مرگ کمونیسم تمام وجوه نمادین این تعریف دچار تردید گردید. از ابتدا مشخص بود ملتی که نتواند خود را با تکیه بر عناصر درونی تعریف کند و پیوسته وجوه اقتدارش را با مخوف نشان دادن یک غیریت بیرونی به رخ دیگران بکشد، با از بین رفتن آن غیریت بیرونی
1) . جالب است با وجود این که مارکسیسم با تمام وجوهش یک ایدئولوژی غربی است و در تمام بنیادهای فلسفی غرب نفوذ دارد، ولی نویسندگان غربی تلاش دارند این ایدئولوژی را غیرغربی و غربیها را مخالف آن معرفی کنند تا آن دوگانۀ مورد نیاز برای دوام فلسفۀ غربی از بین نرود.
دچار بیهویتی درونی خواهد شد و در جستجوی بازیابی هویت جدید به هرکاری دست خواهد زد.
اشارة رهبر انقلاب اسلامی در پاراگراف دوم نامه ناظر به این پیشزمینة فلسفی و تاریخی است. تلاش سیاستمداران و دولتمردان غربی در بههم پیچیدن وقایع تاریخی و درهم تنیده کردن این وقایع، ناظر به این معنا است. آموزههای لیبرالیسم برای بقای خود به کتمان حقیقت و واقعیت در سیاست روی آورده و این یک سنت فلسفی و تاریخی در غرب است که هرگاه گرفتار منابع هویتی میشود، با هراسافکنیهای کاذب از غیر به تعریف خود میپردازد. ساموئل هانتینگتون نظریهپرداز جنگ تمدنها در غرب این سیاست را چنین توجیه میکند: «این جنگ تازهای که غربیها با اسلام مبارز آغاز کردهاند، شباهتهای بسیاری با جنگ سرد دارد. دشمنی مسلمانان، آمریکاییها را تشویق میکند تا هویت خود را به لحاظ مذهبی و فرهنگی اثبات کنند. همانند جنگ سرد که هویت خود را به لحاظ سیاسی و آرمانی تعریف میکردند... در واقع جنگ ایدئولوژیک آمریکا با کمونیسمِ ستیزهجو جای خود را به جنگ مذهبی و فرهنگی با اسلام مبارز داده است» (هانتینگتون، 1384: 490 ـ 491 ).
به نظر میرسد رهبر انقلاب اسلامی در این نامه مآلاً باورهای محرک حرکتهای سیاسی و شکلدهندۀ جهان غرب را که از رنسانس به بعد بر سیاست غربی سیطره داشته، دقیقاً مبتنی بر مبانی فلسفی و پیشزمینههای تاریخی این مبانی تبیین کرده است. تحریک احساسات، ایجاد رعب و نفرتپراکنی و بهرهگیری از اینها متأسفانه سابقهای طولانی در تاریخ سیاسی غرب دارد و ناظر بر چند اصل فلسفی است:
اصل اول: خودآئینی سیاست در غرب
«خودآئینی» سیاست و پنهان شدن قدرت در قلمرو ملکوتی ایدئولوژیها، اسطورهها و اتوپیاها مسئلهای است که سیاست غربی در طول تاریخ
خود را با آن تعریف کرده است. یعنی رجوع به کلیتی به ظاهر قانونی، درونگستر و فشرده که ورای این درونگستردگی هیچ اجتماع (ملت، دولت، امت، جامعه و...) را نمیتواند در قامت اجتماع مورد تأیید قرار دهد. جهانی نامیدن اعلامیة حقوق بشر که تنها مانیفست یک انقلاب بورژوایی در فرانسه بود، نمونة روشن این «خودآئینی» درونگسترِ سیاست در غرب است. با پیوند خوردن این اعلامیه به نوعی ایدئولوژیِ بازگشت به سرچشمههای طبیعی و قراردادی آزادی، دیگر از نظر غربیها هیچ دلیلی وجود نداشت که تصور شود این اعلامیه منحصراً به انقلابهای بورژوایی تعلق دارد.
بنابراین باید بپذیریم که اسلامستیزی و اسلامهراسی در غرب یا هراس بنیادین از هر مکتب فکری و سیاسی که از دل این خودآئینی یعنی از دل آن اعلامیه برنخاسته باشد و اصول آن اعلامیه را در قوانین اساسی خود ثبت نکرده باشد، دقیقاً یک صورتبندی بنیادین در ایدئولوژی رسمیِ این خودآئینی سیاست در غرب است. صورتبندیای که باید واقعیت آن را تصدیق کنیم و به ارزیابی فجایعی که با خود به همراه آورده است بپردازیم. رهایی از این صورتبندی و دفاع از ایدۀ آزادی و استقلال شرط لازم فهم فجایعی است که خودآئینی سیاست در غرب از انقلاب فرانسه تا به امروز در جهان به وجود آورده است. نخستین پیامد این رهایی آن است که سیاست در تعریف «ژنریک» یعنی تعیین سرنوشت مردم، به دست این خودآئینی دچار دگرگونی خواهد شد و افراد، جماعات، گروهها، جوامع، ملتها و مذاهب دیگر نیز به منزلۀ سوژههای سیاسی بازشناسی خواهند شد و محدود ساختن درونساختاری سیاست و محدودیتهایی که این گسترش درونساختاری ایجاد کرده است، فینفسه نامشروع تلقی خواهد شد.
بنابراین به نظر میرسد آنچه که رهبر انقلاب اسلامی در پیشفرضهای
فلسفی نامه مدنظر داشته، دعوت به بازنگری عمیق و دقیق و عالمانه در وضعیتی است که در آن به کینهپراکنی و هراسافکنی نسبت به جوامع، ملتها و فلسفههای خارج از خودآئینی سیاست در غرب دامن زده میشود. در این نامه مسئله اصلی نه کنار زدن یک قدرت بیرونی امپریالیستی، ستمگر و جهانخوار، بلکه بیشتر سرکوب آن توهماتی است که مردم غرب را در متن این خودآئینی افراطی، تجاوزگر و خشونتطلب به جنگ ملتهای خارج از آن میفرستد و از آن تحت عنوان پیششرط حصول دموکراسی، حقوق بشر و دفاع از آزادی و امنیت نام برده میشود. جالب اینجاست که مسئولیت این تجاوز به شکل موزیانهای توسط سیاستمداران و دولتمردان غربی به دوش خود مردم گذاشته شده است.
در مبانی فلسفی نامة رهبر انقلاب اسلامی رهایی از سیطرۀ خودآئینی سیاست جز با مطالعة تاریخ اروپا و آمریکا به دست نمیآید: «تاریخ اروپا و آمریکا از بردهداری شرمسار است، از دورۀ استعمار سرافکنده است، از ستم بر رنگینپوستان و غیرمسیحیان خجل است. محققین و مورخین شما از خونریزیهایی که به نام مذهب بین کاتولیک و پروتستان و یا به اسم ملیت و قومیت در جنگهای اول و دوم جهانی صورت گرفته عمیقاً ابراز سرافکندگی میکنند.»
خودآئینی سیاست در غرب بدون خودآئینی سوژههای سیاست غیرقابل درک است و لذا هر موضوع دیگری که خارج از این خودآئینی باشد، در بنیاد فلسفۀ سیاسی غرب از موضوعیت سیاست خارج خواهد شد و این نیز به نوبۀ خود گویای چیزی نیست مگر این واقعیت که وجدان عمومی در غرب به این اعتبار با تأخیری چند ده ساله و گاهی چند صد ساله بیدار و آگاه میشود که این وجدان به دلیل سیطرۀ درونگستر در این خودآئینی، فقط خود را میبیند. از نظر غربیها هیچ سیاست دموکراتیکی در کار نیست چون ملتهای دیگر به عامترین معنای کلمه فاقد مالکیت در حیطۀ
خود هستند و کسانی که از آنها سلب مالکیت شده است، نه میتوانند سوژهها و فاعلان سیاست باشند و نه سوژهها و موضوعات متعلق به سیاست زیرا توانایی گشودن راه خویش به درون نهادهای مدرن را ندارند.
بدینسان در منطق خودآئینی سیاست «ندارها» یعنی ملتها، جوامع، جریانها و مذاهب خارج از این درونگستری نه میتوانند یک کل باشند و نه یک بخش؛ زیرا شرط امکان سیاست در آنها وجود ندارد. ملتهایی که تحت سلطهاند و در مقیاس عمومی و ملی فاقد استقلال هستند، در منطق خودآئینی سیاست در غرب از لحاظ سیاسی حذف شدهاند. این منطق به ما میگوید درست است که آدمیان تاریخ خویش را میسازند اما نه به دلخواه خویش و در شرایطی که خود برگزیدهاند بلکه در شرایطی که همیشه از قبل به آنها داده شده است.
اصل دوم: شبح ترسناک فلسفۀ عدم قطعیت و بیگانههراسی ناشی از آن
زیگمونت باومن در کتاب عشق سیال مینویسد: «فروید در کتاب تمدن و ناخرسندیهای آن میگوید: فرمانِ «به همسایهات مانند خود عشق بورز» یکی از بنیادیترین احکام اخلاقی زندگی متمدن است در عین حال با منطق مورد حمایت تمدن یعنی منطق نفع شخصی و تعقیب خوشبختی بیشترین تضاد را دارد» (باومن، 1387: 124). حضور همیشگی و فراگیر «دیگرهراسی» یک مولفۀ دائمی در فرهنگ غربی است و به میزان زیادی بر عدم قطعیت همیشگیِ تحمل زندگی با دیگران میافزاید. این مسئله منشأ اضطراب بیپایان و ستیزهجوییهای نهفتهای است که همواره فرهنگ غرب را مستعد فوران «غیرهراسی» در تاریخ کرده است.
اشارة رهبر انقلاب اسلامی به هراسهای گوناگونی که تا کنون به ملتهای غربی القاء شده، ناظر به همین معنا است. زیگمونت باومن میگوید: «ترس فراگیر غرب از غریبهها هرچند به ظاهر نهفته در امر ناشناخته است، ولی به شدت به دنبال مجاری قابل قبول میگردد. برای
همین اضطرابهای انباشته شده را بر سر گروه گزینشیِ بیگانگان خالی میکند. گروهی که مظهر غرابت، ناآشنایی، عدم شفافیت محیط زندگی و ابهام خطر و تهدید به معنای دقیق کلمه به شمار میروند. وقتی گروه گزینشی بیگانگان را از خانهها و مغازهها بیرون میکنند، شبح ترسناک «عدم قطعیت» را مدتی دور میکنند و آدمک هیولای ناامنی را میسوزانند... به این امید که هستی متزلزل، نامنظم و پیشبینیناپذیری را تحکیم بخشند» (همان، 165).
غریبهزایی و تحریک احساس رعب و نفرت از غریبه و بهرهگیری از آن که به تعبیر رهبر انقلاب اسلامی سابقهای طولانی در تاریخ سیاسی غرب دارد، اگر چه ابداعی مدرن نیست، ولی دوام این هراس از جنبۀ فرهنگی و فلسفی و سیاسی ابداعی مدرن محسوب میشود. ریشة فلسفی این بیگانههراسی را فیلسوفان غربی در عدم قطعیت فلسفی در فرهنگ غربی میدانند و معتقدند تا زمانی که چنین تزلزلی در فلسفة غربی وجود دارد، هر بلایی هم بر سر بیگانگان نامطلوب بیاورند، زندگی سیال مدرن باز هم نامنظم و بیثبات باقی میماند و آسودگی خاطر، کوتاهمدت است و امیدهای توأم با اقدامات سختگیرانه و قاطع بلافاصله برباد میرود (همان). تئوری هراسآفرینی که در ذات فلسفۀ عدم قطعیت غربی وجود دارد، در تمام معادلات مورد محاسبه، متغیری نامعلوم است. حتی اگر به صورت علنی به غریبهها پرخاش نکنند و آشکارا و در عمل به آنها نفرت نورزند، باز هم حضور غریبهها در حیطة اندیشه و عملْ یک حضور تعیینکننده در تعریف هویت فلسفۀ غربی است (همان، 166).
میشل فوکو یکی از فیلسوفان دورۀ معاصر غرب میگوید: «هیچ شناختی بدون اتکا بر بیعدالتی وجود ندارد و در نتیجه در خود شناخت، حقی بر حقیقت یا یک بنیان حقیقت وجود ندارد و نیز آشکار میکند که
غریزۀ شناخت، بد و خبیث است...» (فوکو، 1387: 390). آنچه میشل فوکو دربارة ماهیت حقیقت در غرب گفته است، ناظر به این معنا است که ارادة معطوف به حقیقت با کرانمندی شناخت محدود میشود. یعنی وقتی شما برای شناخت، صرفاً محدودهای به نام حقیقت را تعیین میکنید، خواسته یا ناخواسته شناخت را محدود ساختهاید.
این بحث مستقیماً به تأخیر تاریخی وجدان عمومی در غرب پیوند دارد و به تعبیر رهبر انقلاب اسلامی باعث میشود تا وجدان عمومی در غرب همیشه با تأخیری چند ده ساله و گاهی چند صد ساله بیدار و آگاه شود و وقتی هم که بیدار میشود، باید معطوف به گذشتههای دور گردد نه مسائل روز. برای فهم پیشزمینههای فلسفی این بحث بهتر است از خود متفکران غربی کمک بگیریم. در غرب معنای تاریخی شامل سه ساحت متمایز است:
تاریخ به مثابه خاطره،
تاریخ به مثابه پیوستگی،
تاریخ به مثابه شناخت.
در تبارشناسی تاریخی و مبانی فلسفی آن در غرب سه مفهوم در ساحات متمایز تاریخ تولید معنا میکند: مفهوم واقعیت، مفهوم هویت و مفهوم حقیقت. متفکران غربی عموماً معتقدند که هر سه مفهوم کاربردی با ساحتهای متمایز تاریخ در غرب در تقابل هستند. یعنی به نظر آنها نخستین کاربرد که عبارت است از کاربرد تمسخرآمیز و ویرانگر واقعیت، در تقابل با درونمایة تاریخ به منزلۀ خاطره قرار دارد. دومین کاربرد تجزیه کننده و ویرانگر یعنی هویت در تقابل با تاریخ بهمثابه پیوستگی و یا سنتها قرار دارد و سومین کاربرد قربانی کننده و ویرانگر یعنی حقیقت در تقابل با تاریخ بهمثابه شناخت قرار میگیرد (همان، 388).
از نظر فوکو کاربرد اول به ما هویتهای یدکی ارزانی میکند.
هویتهایی که بهظاهر، فردیتیافتهتر و واقعیتر از هویت اصلی است اما فریبی بیش نیست و این جایگزینی فقط یک تغییر چهرۀ کاذب است. کاربرد دوم تاریخ چیزی جز تجزیۀ سیستماتیک هویتمان و سومین کاربرد تاریخ نیز چیزی جز قربانی کردن سوژۀ شناخت در پای حقیقت نیست. همانطور که ملاحظه میشود، هدف تبارشناسی تاریخی در غرب به هیچ عنوان بازیابی هویتها نیست بلکه برعکس سرسختی در امحای این هویتها است. این تاریخ به تعبیر فوکو در پی آن نیست که کانونهای یگانهای را که از آن میآییم و وجدان ما از آن ارتزاق میکند دریابد، بلکه به دنبال آن است که ناپیوستگیهایی را که ما را درمینوردند آشکار کند.
بهعبارت دیگر در این تاریخ وجدانی وجود ندارد که با تکیه بر مبانی فلسفی آن گذشته و حال مورد بازخوانی قرار گیرد. غربیها از تاریخی که ما را حواله به وجدان عمومی میدهد، تحتعنوان تاریخ «عتیقهجو» یاد میکنند. تاریخ عتیقهجو پیوستگیهایی را بازشناسی میکند که اکنون در ما ریشه دارد. پیوستگی سرزمین، پیوستگی زبان، پیوستگی شهر و مکان و هر نوعی از پیوستگی که ما را در خود حفظ و تعریف میکند. این تاریخ از نظر غربیها به نام پایبندی و وفاداری به وجدان عمومی و قوانین متصل به این وجدان، جلوی هر آفرینشی را میگیرد. یکی از دلایل عمدۀ تأخیر تاریخی وجدان عمومی در غرب که رهبر انقلاب اسلامی به آن اشاره میکند، همین گسستی است که در مفهوم تاریخ در فلسفۀ غربی وجود دارد و تاریخ نسبتی با واقعیت، حقیقت و عدالت ندارد.
اندیشیدن به آئینها، ملتها و مردمان دیگر بهمثابه یک مقولۀ اجتماعی و انسانی به یک سری تصمیمات نظری نیاز دارد. رهبر معظم انقلاب در نامه به جوانان اروپا و آمریکا یادآوری میکند که برای این تصمیمات
نظری آفتهایی در کمین است که مهمترین آنها عبارتند از: ایجاد سد عاطفی و احساسی در مقابل واقعیت، نگهداری در مرزهای ساختگی و ذهنی، جایگزینی اطلاعات رسانهای به جای منابع اصیل و جایگزینی شناخت باواسطه به جای شناخت بیواسطه. این آفتها حجابهای اصلی و اساسی شناخت غرب نسبت به اسلام اصیل و رحمانی است. برای رهایی از سیطرۀ ناهمگونیهایی که سیاستمداران غربی با فرهنگ و اندیشة اسلامی ایجاد کردهاند و از شکلگیری آگاهی عمومی نسبت به این دین جلوگیری میکنند، تصمیمهای نظری لازم است. این تصمیمهای نظری را میتوان به شکل زیر در متن نامة رهبری رمزگشایی کرد:
1- آگاهی همیشه ارادی و معطوف به موضوعات شناسایی است. ما نمیتوانیم برای آگاهی به خودی خود یک بنیاد جوهری فرضی و از پیش تعیین شده قائل شویم. آگاهی در هر موردی ارادی است و نباید اجازه دهیم دیگران در این اراده رخنه کنند و آن را به میل خود جهتدهی نمایند. رهبر انقلاب در این نامه سرشت ارادی بودن آگاهی را پیشفرض هرگونه تردید در القائات اسلامهراسی در غرب دانسته است. ما در زندگی روزمره با کسانی سروکار داریم که با وارد شدن به حوزههای آگاهی ما رویاهای ذهنی و غیرملموسی در ما پدید میآورند که موجب تنشهایی در فرآیند عادی آگاهیسازی ما میشود.
2- ما بعضی از واقعیتهای زندگی روزمره را به منزلۀ واقعیتی نظمیافته و غیرقابل تردید باور میکنیم در حالی که ممکن است کسانی که درون آگاهی ما نفوذ میکنند، این واقعیتها را از پیش در الگوهای تنظیم شده بهگونهای ساماندهی کرده باشند که به نظر برسد مستقل از ادراک ما وجود دارند و چنانکه گویی خود را بر ما تحمیل میکنند. در این نامه چنین واقعیت از پیش تنظیم شدهای مورد تردید قرار گرفته است.
3- ما واقعیتهای زندگی را به عنوان امری مسلّم میانگاریم و
برای اثبات وجود آن به هیچ دلیل دیگری جز صرف وجود و حضورش نمیاندیشیم. این واقعیتهای برساخته، به عنوان حقیقتی بدیهی و مجاب کننده در همین جا است و ما فکر میکنیم که واقعی هستند با وجودی که باید دربارۀ واقعیتش شک کنیم و پس از جستجو از مجاری درست اندیشه آن را بپذیریم. ولی ما در زندگی روزمره عموماً این شک را به حالت تعلیق درمیآوریم و این تعلیق شک چنان در ما قطعی و استوار است که دست برداشتن از آن به گمان ما مستلزم یک سیر تحول بینهایت و طولانی است.
رهبر معظم انقلاب دو توصیة راهبردی را به عنوان راهکار جدیدی برای اندیشه کردن دربارة اسلامستیزی تاریخی غرب به جوانان اروپا و آمریکا پیشنهاد میکند:
الف) نحیف بودن شناختهای دستورالعملی و باواسطه و پرهیز از این شناختها
میگویند معانی ذهنی آدمی قابلیت عینی شدن دارند. یعنی خود را در ساختههایی از فعالیتهای آدمی بروز میدهند. ساختههایی که میتوانند به عنوان عنصرهای تشکیلدهندۀ یک جهان مشترک، هم در دسترس سازندگانشان و هم در دسترس دیگران قرار گیرند. این ساختهها نشانههای کم و بیش بادوامی از فرآیندهای فکری سازندگانشان محسوب میشوند و قابلیت استفادهشان از حد و مرز موقعیت چهره به چهرهای که در آن میتوان مستقیماً آنها را درک کرد، فراتر میروند. بنابراین واقعیت زندگانی روزمرة ما نهتنها سرشار از جلوههای عینی است بلکه این جلوهها به ما کمک میکند تا مقاصد ذهنی همنوعان خود را نیز درک کنیم.
ما پیوسته در احاطۀ اشیاء، افکار، روشها، رفتارها و باورهایی هستیم که مقاصد ذهنی همنوعان ما را اعلام میکنند. هرچند ممکن است گاهی در تشخیص دقیق این که شیء خاص، اندیشة خاص، فکر و روش خاص چه معنای مشخصی را اعلام میدارد، دچار اشکال و ابهام شویم؛ بهخصوص اگر آن ساخته مربوط به چیزی باشد که از آنان شناخت دقیقی نداریم و
هرگز در موقعیت چهره به چهره با آنان نبودهایم؛ اما کسی نمیتواند خود این واقعیت را انکار کند که میتوان از مشاهدۀ یک اثر از دیگران پی به نیازهای ذهنی، باورها، اعتقادات، بینشها و گرایشها، اندیشهها و باورها و تاریخ و فرهنگ آدمیانی برد که ممکن است هزاران سال یا هزاران کیلومتر با ما فاصله داشته باشند. خود این مسئله دلیل گویایی از قدرت پایدار جلوههای عینی انسانی است.
اگر این نامة رهبر معظم انقلاب اسلامی را از جنبة فکری و فلسفی تنها از همین زاویۀ بهرهگیری از قدرت پایدارِ جلوههای عینیِ انسانی در شناخت آرمانها، انگیزهها و رفتارها بررسی کنیم، جا دارد ساخت اجتماعی واقعیتهای نهفته در این نامه را از جنبههای جامعهشناسی شناخت مورد توجه قرار دهیم و قواعد فکری و فلسفی نهفته در آن را در فهم موقعیت ما در جهان و محدودیتهای آن و همچنین علل بداخلاقیهای فلسفی و سیاسی غرب با انقلاب اسلامی را دقیقتر درک کنیم.
این بحث از آن جهت اهمیت دارد که بدانیم زندگانی روزمرۀ ما آدمیان در هر نقطهای از جهان میتواند تحت سیطرۀ انگیزههای عملی و مصلحتجویانه و شناختهای دستورالعملی یعنی شناختهای محدود به توانایی عملی در انجام کارهای جاری قرار گیرد و این انگیزهها خواسته یا ناخواسته مقام برجستهای را در اندوختۀ دانش اجتماعی ما اشغال کند. خصوصاً اگر این دانش اجتماعی از طریق رسانهها پیوسته در مرز خیال و واقعیت قرار داشته باشد. یکی از مبادی اندیشهای نهفته در نامة رهبر انقلاب اسلامی نحیف دانستن شناختهای دستورالعملی است.
متأسفانه اغلب ما دربارۀ امور مربوط به ارتباطات انسانی شناخت دستورالعملی داریم و این شناخت در غرب به دلیل سیطرۀ رسانهها بر زندگی مردم، عمیقتر است. اندوختة دانش اجتماعی واقعیتها را بر حسب درجات آشنایی مشخص میسازد و هر قدر در لابلای این آشناییها
حلقههای واسط بیشتری حضور داشته باشند، ما در مورد بخشهای دوردست واقعیتها، یعنی بخشهایی که با آنها مواجهة چهره به چهره نداریم، اطلاعات کلیتر و مجملتری حاصل میکنیم که این اطلاعات ممکن است نتواند فاصلۀ عمیق ما با آن واقعیت را پر کند. به نظر میرسد رهبر انقلاب اسلامی در خواستة دوم نامه به همین نکتة بنیادین اشاره دارد: «در واکنش به سیل پیشداوریها و تبلیغات منفی، سعی کنید شناختی مستقیم و بیواسطه از این دین به دست آورید.» اندوختۀ دانش اجتماعی اگرچه برحسب مناطق آشنایی و دورافتادگی از هم تفکیک شده است، ولی میتوان با شناخت بیواسطه بهنحوی یکدست و یکپارچه درک شوند. زیرا شناخت باواسطه ممکن است کلیت آن واقعیت را بهصورت کاذبی تیره و تار و ناشناخته باقی گذارد و یا برعکس آن را بیش از واقعیتهایش روشن، اثرگذار و مهم جلوه دهد.
ب) نگهبانی از ساخت واقعیت در مقابل موانع احساسی و عاطفی
شناسایی ما از زندگی روزمره و ارتباطات آن برحسب ربطها، مدخلیتها، موضوعیتها و طریقیتهای زندگی اجتماعی ساخته میشود. برخی از اینها زاییدۀ علایق و سلایق عملی مستقیم ما، بعضی معلول موقعیت کلی ما در جامعه و بعضی دیگر نیز برساختۀ اطلاعاتی است که از آن واقعیتها داریم. هر سه زمینه ممکن است ما را در شناخت واقعیت دچار مشکل کند. ساختارها و ربطها و مدخلیتهای ما ممکن است در بعضی مواقع با ساختارها و ربطها و مدخلیتهای دیگران تلاقی داشته باشد و یا در تقابل قرار گیرد. در بعضی از مواضع نیز ممکن است به دلیل فقدان اندوختههای اجتماعی کافی یا نحیف بودن دانشهای مربوطه، گرفتار تضادهای غیر قابلحل شویم؛ محصور شدن در مرزهای ساختگی و ذهنی، دامن زدن به هراسهای موهوم از دیگری و ایجاد سد عاطفی و
احساسی در مقابل ساخت واقعیت و در نهایت هراسافکنی، نفرتپراکنی، در حاشیه و انفعال قرار دادن دیگری و... برساختۀ چنین تمایلاتی است. به نظر میرسد پاراگراف آخر نامة رهبر انقلاب اسلامی ناظر به این قاعدۀ فلسفی در جامعهشناسی شناخت و ساخت اجتماعی واقعیت است.
نتیجه
وقتی زمان تفکر دربارۀ چیزی فرا میرسد، فیالبداهه نمیتوان کاری از پیش برد مگر اینکه با توسل به مفاهیم متمایز، آن مسئله یا موضوعی که قرار است تفکر حول آن صورت پذیرد تبدیل به مسئلۀ ذهن شود. این مفاهیم متمایز که به شیوههای مسئلهدار با یکدیگر مرتبط هستند، اگرچه ممکن است تنها مفاهیم قابل تصور پیرامون آن مسئله نباشند، اما مفاهیم مقدماتیاند و توانایی آن را دارند که تفاوتهای خاص یک اندیشه، مذهب، مرام، جریان و تاریخ و یا حتی ریشههای منازعات و تعاملات را نشان دهند. به نظر میرسد در نامۀ رهبر انقلاب اسلامی به عموم جوانان در اروپا و آمریکای شمالی از این اصل گریزناپذیرِ عقلی استفاده شده است. سه پیشفرض فلسفی را میتوان در پس مفاهیم مقدماتی این نامه یعنی: قلبهای زنده و هوشیار، حس حقیقتجویی و مسیر صداقت و درستی استنباط کرد:
1- نخستین پیشفرض فلسفی این نامه، بحث بیداری جوانان غربی است. بیداری رابطۀ پیوستهای با قلبهای زنده و هوشیار دارد.
2- دومین پیشفرض فلسفی این نامه، دگرگونی در وضع موجود است. دگرگونی رابطۀ نزدیکی با حس حقیقتجویی دارد.
3- سومین پیشفرض فلسفی این نامه، رهایی از وضع موجود است. رهایی رابطۀ وثیقی با مسیر صداقت و درستی دارد.
تمام این انگارهها و پیشفرضها خود متکثر هستند. یعنی استعداد آن
را دارند که در حوزههای مختلف انسانی منتشر شوند و به موضوعات و مفاهیم این حوزهها معنا بخشند. اگر گفته شود که هستۀ مرکزی نامۀ رهبر انقلاب اسلامی تلنگر به این انگارهها و پیشفرضها در جوانان غربی بوده، گزافهگویی نشده است. این نامه نشان میدهد که آنچه این پیشفرضها را تعیینکننده میسازد، شیوههایی است که انگارهها توسط آن حمل میشوند و یا شرایط حمل موضوعات و مفاهیم را فراهم میسازند. رهبر انقلاب اسلامی در این نامه به دنبال تبیین این واقعیت به جوانان غربی بود که در غرب مفاهیم همواره برطبق هویتی که بر آنها تحمیل شده و یا هویتی که برای آنها در شرایط خاص میآفرینند، عمل میکنند. یعنی ساحتهای خیالی که مفاهیم، موضوعات، جریانها، ملتها، رخدادها و هویتها در متنش قوام مییابند و انواع حس تعلق داشتن یا نفرت داشتن شکل میگیرد و سپس منحل میشود و از نو به عنوان پیششرط ظهور، شرایط جدید را دامن میزند.
این ساحتها از نظر رهبر انقلاب اسلامی همان غیریتهای خیالی است که در آثار «خودآیینی» و «دگرآیینیِ» سیاست غربی ساخته و پرداخته میشود و اذهان جوامع غربی و جهان را از طریق رسانهها ساماندهی و هدایت میکند. یعنی بیداری، دگرگونی و رهایی را تا حد مجادلات رسانهای که عموماً در مرز خیال و واقعیت هستند، فرومیکاهد و به این نظمِ به ظاهر نهادینه شده یک قلمرو نمادی میدهد. اغلب متفکران فلسفۀ اجتماعی اذعان دارند که هر نظم نهادی نیازمند یک قلمرو نمادی است. قلمرو نمادی حقانیت نظم نهادی را در عالیترین سطح کلیت توجیه میکند. همة توجیهگریها از سادهترین تا پیچیدهترین به منزلۀ ابزارهایی برای حفظ نظم نهادینه شده است. بنابراین لازمۀ این توجیهات از همان آغاز استفادۀ سرشار از سفسطههای عقلی و تاریخی است. هدف رهبر انقلاب اسلامی در این نامه ایجاد تردید در این نظم نهادینه شده و قلمرو
نمادسازیهای آن در خصوص اسلامستیزی و ایجاد هراس و نفرت جهانی در مورد مسلمانان بود.(1)
پیتر برگر و توماس کولمان (1375)، ساخت اجتماعی واقعیت، (رسالهای در جامعهشناسی شناخت)، ترجمۀ فریبرز مجیدی، تهران، شرکت انتشارات علمی و فرهنگی.
1) . فضای کلی این مقاله از اثر زیر الهام گرفته است:
منابع و مآخذ
منابع فارسی
آدورنو، تئودور (1384)، اخلاق صغیر، ترجمه حمید فرازنده، تهران: نقش خورشید.
آرنت، هانا (1388)، میان گذشته و آینده، هشت تمرین در اندیشه سیاسی، ترجمۀ سعید مقدم، تهران: اختران.
باومن، زیگمونت (1387)، عشق سیال، ترجمۀ عرفان ثابتی، تهران: نشر ققنوس.
برژینسکی، زیبیگنیو (1372)، خارج از کنترل، ترجمۀ عبدالرحیم نوه ابراهیم، تهران: انتشارات اطلاعات.
پاتنم، هیلری (1385)، دوگانگی واقعیت / ارزش، ترجمۀ فریدون فاطمی، تهران: نشر مرکز.
فوکو، میشل، نیچه، تبارشناسی، تاریخ، حقیقت و قدرت، ترجمۀ نیکو سرخوش و افشین جهاندیده، به نقل از: لارنس کهون (1387)، از مدرنیسم تا پستمدرنیسم، ویراسته عبدالکریم رشیدیان، تهران: نشرنی.
هانتینگتون، ساموئل (1384)، چالشهای هویت در آمریکا، ترجمه محمودرضا گلشنپژوه و دیگران، تهران: ابرار معاصر.
گفتمان بیداری وجدانهای خفته، درآمدی بر بیداری جهانی دکتر سید احمد رهنمایی(1)
چکیده
تلاش برای بیداری بندگان خدا، ارشاد آنان به جانب حق و نجاتشان از گمراهی، سربرگِ رسالت خطیر همة پیامبران و پیشوایان راستین دین در طول تاریخ بوده و هست. در این میان به هر اندازه که افراد و جوامع بشری در پذیرش این رسالت عظیم با تحولات ناشی از آن همسو بودهاند، در مسیر نیل به سعادت سرنوشت بهتر و زیباتری را برای خود رقم زدهاند. برعکس، به هر میزان که بشر از پذیرش رسالت مزبور سر باز زده، بر گمراهی و شقاوت خویش افزوده است. در پی انتشار نامة رهبر معظم انقلاب اسلامی به عموم جوانان در اروپا و آمریکای شمالی، جهان شاهد ایفای نقش پیامبرگونة معظمله در ابلاغ رسالات الهی به منظور بیدارسازی وجدانهای خفتة جهان بهویژه جوانان شد. نوشتار پیش رو بر آن است تا ضمن تجزیه و تحلیل نامة مزبور، اهمیت جایگاه و نقش برجستة آن را در تحولات جاری و آتی جهان مورد بررسی قرار دهد. این مقاله با طرح شش سؤال از جمله چرایی انتخاب
1) . سید احمد رهنمایی دانشآموخته سطح خارج علوم حوزوی و دارای مدرک دکترای فلسفة تعلیم و تربیت از دانشگاه مکگیل (McGill University) کانادا، عضو هیأت علمی مؤسسه آموزشی و پژوهشی امام خمینی (ره) است. (Email: rahnama@qabas.net)
جوانان به عنوان مخاطب نامه، چرایی دعوت جوانان به کشف مستقیم حقیقت و چرایی اسلامستیزی در غرب و پاسخگویی به آنها، فلسفة ارسال نامه را در راستای رسالت بیدارگری تبیین نموده و راهکارهایی برای چگونگی اشاعة پیام آن نامه ارائه کرده است.
کلیدواژگان: رسالت الهی، آگاهسازی، دینزدایی و دینآفرینی، اسلامستیزی، فرایند ارتباطات
مقدمه
تاریخ جهان و انقلاب اسلامی ایران گواه دو نامة مهم و سرنوشتساز است که از دو ناحیه خطاب به دو جریان و دو گروه متفاوت در دو شرایط ناهمگون و البته با یک هدف متعالی و متوازن در راستای روشنگری و بصیرتافزایی و هدایتگری و شبههزدایی صادر گردید. نامة نخست را حضرت امام راحل(ره) در جریان جنگ سرد مابین دو ابرقدرت غربی و شرقی و در آستانة از هم پاشیدگی ارکان کمونیسم خطاب به رئیسجمهور وقت اتحاد جماهیر شوروی میخائیل گورباچف ارسال فرمود. در آن نامة روشنگرانه هرآنچه که امام پیشبینی فرموده بود، به وقوع پیوست و پیرو آنچه رخ داد دنیا بار دیگر در حیرت و شگفتی از هوش و درایت امام ماند. نامة دوم را مقام معظم رهبری در جریان جسارت و جنایت روزنامة شارلیابدو فرانسه و برخی از بنگاههای سخنپراکنی غرب در اهانت به ساحت قدسی و نورانی پیامبر اکرم (ص) و در واکنش به تز اسلامهراسی و دکترین اسلامستیزی غرب خطاب به جوانان غربی صادر فرمود.
نقطة اشتراک هر دو نامه را باید در احساس مسئولیت و رسالت خطیر رهبران و پیشوایان الهی در راستای روشنگری، هدایتگری، بصیرتافزایی و اندیشة سعادتمندی بشر جستجو کرد. همچنان که رسالت پیامبر گرامی اسلام یک رسالت جهانی، فرازمانی، فرامکانی، فراملی، فرانسلی، فراعصری
و فراقومی بود، وارثان آن بزرگوار نیز به اقتدای ایشان رسالت خویش را فراتر از مرزهای جغرافیایی و ملی و قومی و زمان خاص دانسته و میدانند. از این رو امام راحل و مقام معظم رهبری در امتداد رسالت پیامبر عظیمالشأن اسلام به نجات و سعادت انسان در هر عصر و هر مکان میاندیشند و با این اندیشه و عزم راسخ اقدام به صدور و ارسال نامه به مخاطبانی در خارج از مرزها و فراتر از عصرها میکنند. هر دو نامه در اقتدا به سنت پیامبر اعظم (ص) صادر گردید. نامههای آن بزرگوار در تاریخ جهان جاودانه ماند تا شاهدی بر انتشار رأفت و رحمت و لطف و عنایت آن بزرگوار نسبت به آحاد انسانی باشد و گواه دلنگرانی وی برای هدایت بندگان خداوند به سوی آفریدگارشان به شمار رود.
آن نامههای نورانی در زمان صدور و انتشارشان آثار گرانقدری برجای گذاشتند، بهگونهای که حتی پاره کردن نامة پیامبر توسط خسرو پرویز، پادشاه ساسانی (طبری، 1378، ج2: 825 و سبحانی، 1388: 383 ـ 384) و یا آزار و اذیت نمایندگان و نامهرسانان پیامبر توسط سلاطین جور نتوانست از بروز آثار آن در همان زمان و در سالهای بعد در اقبال ایرانیان و فرنگیان به اسلام جلوگیری کند. بررسی تاریخی ـ تحلیلی نامة امام راحل خطاب به گورباچف و همچنین تحقیق در خصوص نامههای پیامبر اعظم (ص) به سران ممالک عصر آن بزرگوار را به جای خود واگذار میکنیم. در نوشتار پیش رو برآنیم تا با مروری بر نکات برجستة نامة مقام معظم رهبری خطاب به جوانان اروپا و آمریکا، ضمن تبیین فلسفة صدور و ارسال و ابلاغ چنین نامههایی، به بررسی راهکارهای تشریح و تقویت پیام رسای آن بپردازیم.
با دقت در ساختار و محتوای نامه، به چهارده نکته میتوان دست یافت:
مخاطب قرار داده است، بدون اینکه به حساسیتهای منفی و واکنشهای نامساعد و تعصبآمیز خانواده و والدین آنان دامن بزند. گو اینکه متن پیام بیشتر متوجه جوانانی است که هنوز تحت اشراف و نظارت والدین خود زندگی میکنند، زندگی مستقلی تشکیل ندادهاند و هنوز در حال تجربهآموختن و تجربهاندوختن هستند.
با مروری بر گذشته و توجه به وضعیت موجود و شرایط جاری و حاکم، بر آیندهنگری و دوراندیشی تأکید میورزد و ذهنیت جوانان را نسبت به آینده جلب میکند و روح امید را در جسم و جان آنان میدمد. جوانان معمولاً به امید آینده و فردای روشن تلاش میکنند و زندگی خویش را سامان میدهند. فرازی از نامه با توجه به این نیاز فطری جوانان رقم خورده است.
نظر به اهمیت و سرعت تحولپذیری نسل جوان، آن هم متناسب با شرایط و اوضاع جهان غرب، آنان را مخاطب خویش قرار میدهد، باشد که زمینههای حقپذیری ایشان را فراهم آورد.
در مورد فتنهها و ترفندهای سیاسی سیاستمداران غربی از کلیگویی میپرهیزد و بر داوری واقعبینانه تکیه دارد و مستند به واقعیتهای ملموس و محسوس داوری میکند؛ واقعیتهایی که هرگز قابل انکار نیستند.
با یادآوری نقش رسانههای غربی در تخریب چهرة نورانی اسلام ناب و کریه جلوه دادن آن، نظر جوانان غربی را به این ظلم آشکار جلب مینماید، باشد که با آزاداندیشی و روحیة حقیقتگرای خویش چنین ظلم آشکار و مستمری را محکوم کنند.
اسلامهراسی(1)و اسلامستیزی غرب را با استناد به واقعیتهای جاری در جهان غرب گوشزد میکند. رسانههای غربی همواره نهتنها برنامههایی را به تخریب چهرة اسلام ناب اختصاص میدهند، بلکه فراتر از آن دائماً اسلام ناب را هراسانگیز و تهدیدکننده معرفی کرده، شهروندان غربی را
1) . .Islam phobia
از ناحیة اسلام ناب به هول و هراس میاندازند.
فریبکاریها و تزویرهای ویرانگر غرب را در حق اسلام و جوامع اسلامی یادآور میشود.
با ترغیب جوانان به مطالعة تاریخ، نظر آنان را به تاریخ جنایتهای غرب در حق بشریت سوق میدهد.
جوانان را به بازگشت به وجدان و فطرت پاکشان تشویق میکند.
از جوانان میخواهد در اندیشة کشف حقیقت باشند و در صدد آن برآیند.
با حفظ شأنیت جوانان، توصیههای لازم را به آنان ابراز میدارد.
از اعمال هر گونه سلیقه و ایجاد هر نوع تحکم و دستور جداً پرهیز میکند تا جوانان خود به فکر بررسی واقعیتها و کشف حقیقت باشند.
خدمات برجسته و بیشائبة اسلام و مسلمانان را به بشریت و بهویژه جهان غرب گوشزد میکند تا دستکم جوانان به این جنبه از برجستگیهای اسلام و جوامع اسلامی بیشتر توجه کنند و اسلام و مسلمانان را از این زاویه نیز بنگرند.
بازشناسی اسلام حقیقی و ناب را به خود جوانان واگذار میکند تا آنان خودشان با ورود به این مسئله
مستقیماً با حقایق اسلامی و اسلام حقیقی آشنا شوند.
با مروری مجدد بر نکات چهاردهگانة فوق، چندین سؤال ممکن است به ذهن خطور کند که پاسخ مناسب به هرکدام میتواند در تبیین مفاد نامه و فهم و درک واقعیتهای جاری جهان غرب راهگشا و مؤثر باشد. از جمله:
این نامه چرا جوانان را مورد خطاب قرار داده است؟
این نامه چرا بر ورود خود جوانان به واقعیتها و کشف حقیقت تأکید میورزد و چگونه آنان را از گرفتار آمدن به دامن فتنهها برحذر میدارد؟
غرب تاکنون چه ترفندهایی را نسبت به محو اسلام ناب به کار بسته است؟
با توجه به ترفندهای گوناگون غرب در سانسور شدید واقعیتهای مربوط به اسلام و مسلمانان و جهان اسلام، جوانان غربی چگونه میتوانند به واقعیتها پی ببرند؟
آیا آیندهنگری و فرجامشناسی غرب سرنوشت شایستهای را برای آن رقم میزند؟
در مجموع، نامة مقام معظم رهبری به جوانان غربی نویدبخش چه رویداد مهم و سرنوشتساز و تعالیبخش برای آیندة غرب است؟
بررسی سؤال اول: چرا خطاب به جوانان؟
اینکه چرا رهبر معظم انقلاب در نامة خویش جوانان را مورد خطاب قرار دادند، بیشتر از این جنبه است که جوانان به دلیل ذهن و روان جوان و کنجکاوتر و حساستر خود، از آمادگی بیشتری در دریافت حقیقت برخوردارند. سن جوانی، سن شکفتگی و درخشندگی است؛ سن تازگی و بالندگی است؛ سن تحرک و پویایی است. همانگونه که حضرت علی(ع) در پندنامة خود خطاب به فرزندشان امام حسن مجتبی (ع) فرمودند:
«... وَ إِنَّمَا قَلْبُ الْحَدَثِ کَالْأَرْضِ الْخَالِیَةِ مَا أُلْقِیَ فِیهَا مِنْ شَیْءٍ قَبِلَتْهُ فَبَادَرْتُکَ بِالْأَدَبِ قَبْلَ أَنْ یَقْسُوَ قَلْبُکَ وَ یَشْتَغِلَ لُبُّکَ لِتَسْتَقْبِلَ بِجِدِّ رَأْیِکَ مِنَ الْأَمْرِ مَا قَدْ کَفَاکَ أَهْلُ التَّجَارِبِ بُغْیَتَهُ وَ تَجْرِبَتَهُ...» (ابن شعبه الحرانی، 1404: 68؛ همچنین مراجعه شود به شریفالرضی، 1414: نامة 31: 393)؛ (همانا دل جوان مانند زمینی دستنخورده و خالی است که هرچه در آن بکارند میپذیرد. از این رو، پیش از آنکه دلت سخت گردد و ذهنت (به اموری دیگر) مشغول شود، به تربیت و تأدیب تو مبادرت کردم تا با تیزبینی خود نسبت به دریافت هر آنچه از اندوختههای تجربیِ تجربهدیدگان تو را بسنده است اهتمام ورزی.)
لذا از آنجایی که ذهن و روان جوانان در عنفوان جوانی هنوز به شائبههای فکری و شبهات اعتقادی آغشته نگشته است، آنها در گرایش به حق مهیاترند و دریافت حقیقت برایشان آسانتر است. در روایت دیگری حضرت امام صادق (ع) به یکی از اصحاب خویش به نام احول سفارش میفرمایند:
«... عَلَیْکَ بِالْأَحْدَاثِ فَإِنَّهُمْ أَسْرَعُ إِلَی کُلِّ خَیْرٍ» (حمیری، 1413: 128)؛ (جوانان را دریاب که آنان برای انجام هر کارِ شایسته شتابانترند.)
نتایج نظرسنجی مؤسسة وین گالوپ اینترنشنال نشان میدهد جوانان ۲۵ تا ۳۴ سال دینباورترین گروه سنی در جهان هستند (افق حوزه، 2/2/94). همچنین بر اساس این نظرسنجی ۶۳ درصد جمعیت جهان خود را دیندار معرفی کردهاند. این نظرسنجی در شرایطی منتشر میشود که جدیدترین نظرسنجی مؤسسة پیو(1)(PEW) نشان میدهد جهان بهطور کلی به سمت دینباورتر شدن پیش میرود (24/1/1394،admin iid.org.ir).
در پاسخ به سؤال دوم یادآوری این نکته مهم است که در مقام آموختن و آموزاندن و پرورش و پروراندن، درگیر ساختنِ شخصِ فراگیرنده در امر یادگیری یکی از اصول خدشهناپذیر آموزش و پرورش به شمار میرود. در دو قلمرو روانشناسی تربیتی و روانشناسی یادگیری یکی از اساسیترین اصول و به تعبیری یکی از مؤثرترین راهکارها و شیوههای یاددهی و یادگیری این است که معلم و مربی، فراگیرنده را درگیر کشف و حل مسئله
1) . مرکز تحقیقات پیو (Pew Research Center) یک اندیشکدۀ آمریکایی مستقر در واشینگتن دی. سی. است که به ارائۀ اطلاعات دربارۀ مسائل، نگرشها و روندهای شکلدهندۀ ایالات متحده و جهان میپردازد. این مرکز بودجهاش را از تراست خیریههای پیو دریافت میکند. پروژۀ نگرشهای جهانی پیو یک سری نظرسنجیها و گزارشهای افکار عمومی در سراسر دنیاست که هدف آن فهم نگرشهای جهانی دربارۀ موضوعات مختلف است. http://fa.wikipedia.org/wiki
کند تا آنچه را باید دریابد، بهتر و بیشتر دریابد. بدیهی است جوانان به دلیل تازگی ذهنی و نورسیدگی معرفتی غالباً به امور مشهود و واقعیتهای محسوس و ملموس گرایش قویتری دارند و متقابلاً در درک و تجزیه و تحلیل استدلالهای عقلی محض نارساتر و ضعیفترند. بدین ترتیب، چنانچه تعلیم و تربیت آنان مستند به اموری شد که برایشان کاملاً ملموس و محسوس است، پیام را سریعتر دریافت میدارند. از این رو نامة مقام معظم رهبری سعی دارد جوانان غربی را درگیر واقعیتهای مشهود جاری و تاریخی جهان و عملکرد غرب کند تا با استناد به آنها ذهنها را متوجه دریافت و فهم حقیقت نموده، جوانان را از لغزشهای ناشی از فتنههای جاری و واقعی برحذر دارد.
بدیهی است انسانها و بهویژه جوانان همواره دستخوش انواع و اشکال فتنهها بوده و هستند و خواهند بود. تا دنیا، دنیا بوده و بشر در آن میزیسته است، انسانها حتی اگر هم نخواهند وارد فتنهها شوند، فتنهها همانند ابرهای تیره و ظلمانی بر آنان مستولی خواهند شد. بنابراین از درگیر شدن با فتنهها یکی پس از دیگری گریزی نیست. لکن میتوان با تدابیر و برنامهریزیهای کارآمد و لازم از شرّ لغزشها و لغزشگاههای ناشی از فتنهها در امان ماند. در رهنمودهای نورانی و روشنگر معصومین(ع) به این مهم پرداخته شده است، آنجا که حضرت امام امیرالمؤمنین (ع) میفرمایند:
«لَا یَقُولَنَّ أَحَدُکُمْ اللَّهُمَّ إِنِّی أَعُوذُ بِکَ مِنَ الْفِتْنَةِ لِأَنَّهُ لَیْسَ أَحَدٌ إِلَّا وَ هُوَ مُشْتَمِلٌ عَلَی فِتْنَةٍ وَ لَکِنْ مَنِ اسْتَعَاذَ فَلْیَسْتَعِذْ مِنْ مُضِلَّاتِ(1)الْفِتَنِ فَإِنَّ اللَّهَ سُبْحَانَهُ یَقُولُ- وَ اعْلَمُوا أَنَّما أَمْوالُکُمْ وَ أَوْلادُکُمْ فِتْنَةٌ وَ مَعْنَی ذَلِکَ أَنَّهُ [سُبْحَانَهُ یَخْتَبِرُ عِبَادَهُ] یَخْتَبِرُهُمْ بِالْأَمْوَالِ وَ الْأَوْلَادِ لِیَتَبَیَّنَ السَّاخِطَ لِرِزْقِه وَ الرَّاضِیَ بِقِسْمِهِ وَ إِنْ کَانَ سُبْحَانَهُ أَعْلَمَ بِهِمْ مِنْ أَنْفُسِهِمْ وَ لَکِنْ لِتَظْهَرَ
1) . در روایات، لغزشهای ناشی از فتنهها به دو وجه «مُضِلَّاتِ الْفِتَنِ» با ضمه بر میم، به مفهوم فتنههای لغزاننده، و «مَضَلَّاتِ الْفِتَنِ» با فتحه بر میم، به مفهوم لغزشگاهها و یا لغزشهای ناشی از فتنهها وارد شده است.
الْأَفْعَالُ الَّتِی بِهَا یُسْتَحَقُّ الثَّوَابُ وَ الْعِقَابُ...» (شریف رضی، 1414، حکمت 93)؛ (کسی از شما نگوید بارالها من از شرّ فتنه به خودت پناه میبرم! چرا که کسی را نمییابی که درگیر فتنه نبوده باشد. پس هرکسی میخواهد به خداوند پناه بجوید، از لغزشهای ناشی از فتنه به او پناه بجوید. خداوند پاک و منزه از هر عیب و نقص میفرماید: همانا اموال و فرزندان شما فتنه هستند، یعنی اینکه خداوند [پاک و منزه بندگانش را میآزماید] آنان را با اموال و فرزندانشان میآزماید تا مشخص گردد کدام بنده از بابت آنچه خداوند روزیش کرده است ناراحت و کدام بنده به تقسیم الهی راضی است. هرچند خداوند نسبت به احوال بندگانش از خود آنان آگاهتر است، اما آزمایش الهی از این بابت است که هر کسی اعمال شایستة پاداش و یا مستوجب عقاب را خودش تدارک کند....)
حضرت امام سجاد(ع) نیز از درگاه الهی میخواهند که ایشان را از لغزشهای ناشی از فتنهها برهاند؛ آنجا که میفرمایند:
اللَّهُمَّ مَنْ أَصْبَحَ لَهُ ثِقَةٌ أَوْ رَجَاءٌ غَیْرُکَ، فَقَدْ أَصْبَحْتُ وَ أَنْتَ ثِقَتِی وَ رَجَائِی فِی الْأُمُورِ کُلِّهَا، فَاقْضِ لِی بِخَیْرِهَا عَاقِبَةً، وَ نَجِّنِی مِنْ مَضَلَّاتِ الْفِتَنِ بِرَحْمَتِکَ یَا أَرْحَمَ الرَّاحِمِینَ (الامام علی بن الحسین(ع)، 1376: 262)؛ (بارالها! کسی صبح میکند در حالی که اعتماد و امیدش به غیر تو است. اما من صبح میکنم در حالی که اعتماد و امیدم در تمامی امور به تو است. پس سوگند به رحمانیتت ای مهربانترین مهربانان! تو هم مرا عاقبت به خیر فرما و از لغزشهای ناشی از فتنهها برهان.)
همچنین حضرت امام رضا (ع) به نقل از پیامبر اکرم (ص) میفرمایند:
ثَلَاثَةٌ أَخَافُهُنَّ عَلَی أُمَّتِی مِنْ بَعْدِی ـ الضَّلَالَةُ بَعْدَ الْمَعْرِفَةِ وَ مَضَلَّاتُ الْفِتَنِ ـ وَ شَهْوَةُ الْبَطْنِ وَ الْفَرْجِ (امام هشتم(ع)، 1406: 44)؛ (بعد از خود، بر امتم نسبت به سه چیز هراسانم: گمراهی پس از شناخت حق، لغزشهای ناشی از فتنهها و شهوت شکم و زیر شکم.)
به بیانی که گذشت، آنچه بیشتر از خود فتنه جای دلهره و نگرانی دارد، آثار زیانبار ناشی از فتنه است که موجب لغزش و انحراف و شقاوت انسان میگردد. در این میان، جوانان غربی همواره در تیررس مستقیم انواع فتنههایی قرار دارند که بیم آن میرود چنان آنان را بلغزاند که دیگر نتوانند روی سعادت ببینند. چنانچه جوانان غربی نسبت به هشدار مقام معظم رهبری توجه و عنایتی نشان دهند، بالطبع از آثار ویرانگر فتنهها در امان خواهند ماند.
میدانیم امروزه بخش عظیمی از تبلیغات رسانههای غربی به تخریب چهرة اسلام ناب محمدی (ص) اختصاص یافته است و این جزو طرحها و برنامههای سیاستمداران غربی به شمار میرود. پیش از این نیز امام راحل (ره) به بیان این واقعیت دردناک پرداخته و فرموده است:
کارشناسان استعمار با کمال تزویر و حیله با اسم اسلامدوستی و شرقشناسی پردههای ضخیمی بر چهرۀ نورانی اسلام کشیده و اسلام را با معماریها و نقاشیها و ابنیۀ عالیه و هنرهای زیبا معرفی نموده و حکومتهای جائرانۀ ضد اسلامی اموی و عباسی و عثمانی را به اسم خلافت اسلامی به جامعهها تحویل دادهاند و چهرۀ واقعی اسلام را در پشت این پردهها نگاه داشته، بهطوری که امروز مشکل است ما بتوانیم حکومت اسلام و تشکیلات اساسی و سیاسی و اقتصادی و اجتماعی آن را بر جوامع بشری _ حتی مسلمین _ بفهمانیم. (امام خمینی، صحیفة نور، ج 1: 152)
این در حالی است که رسانههای غربی با سرکوب ایران و همپیمانان آن همچون حزبالله لبنان، از اسلام وهابیت و تکفیری آشکارا حمایت میکنند. یکی از ایراداتی که بر مقولة اسلامشناسی در الگو و برداشت
مستشرقان وارد میشود، این است که آنان اغلب با رویکرد و ذائقه و روشهای باستانشناسانه به مطالعات اسلام پرداختهاند. از این رو برداشت مستشرقین از اسلام «نوعی گرایش یا نگرش واپسگرایانة تاریخی» را به مخاطبین القاء مینماید. رویکرد آنان به اسلامشناسی و یا در قلمرو گستردهتر به شرقشناسی این نگرش را در اذهان میپروراند که گویا عمر اسلام به سر رسیده و به اصطلاح تاریخ مصرفش گذشته است. این یکی از ایرادهای جدی ادوارد سعید(1)به چنین مطالعات اسلامی است که توسط مستشرقین انجام پذیرفته است. (اسعدی، 1381: 24، به نقل از: Said, Orientalism, 1978).
یکی از تلاشهای جدی استعمارگران از آغاز استعمارگری تاکنون مصروف این بوده است که ثابت کنند اسلام دین حکومت نیست و برای حکومت کردن نیامده است. آنان روشهایی را به کار میگرفتند تا به هر طریق به اهداف شوم خود علیه اسلام نایل گردند. از جملة این روشها به موارد زیر میتوان اشاره کرد:
الف) روش قلع و قمع: در هرکجای جهان که دستشان به مسلمانان برسد و بتوانند به استعمار و استثمار آنان بپردازند، از مبارزة بیامان با آنان دریغ نخواهند ورزید. برخی از نگرشها و اقدامات متجاوزانة غرب علیه اسلام و مسلمانان به شرح زیر است:
مسلمانان را موجوداتی کثیف میدانند.
مسلمانان را مستوجب گمراهی و نابودی میدانند.
بر مسلمانان بوسنی هرزگوین، فلسطین، میانمار، افغانستان، عراق، سوریه و لبنان حمله میبرند تا زمین از لوث وجودشان پاک شود زیرا مسلمانان را خطرناکتر از هر آفتی میدانند.
تا امکان داشته باشد، با ترفند جنگهای نیابتی مسلمانان را به جان
1) . Edward Said
هم میاندازند و خودشان نظارهگر هستند و سود میبرند. اکنون در سوریه، عراق، بحرین و یمن و فردا در سایر جوامع اسلامی.
به بهانة ایجاد امنیت وارد خاک کشورهای اسلامی میشوند تا عملیات سرکوب را از نزدیک هدایت و کنترل کنند.
مسلمانان و سرزمینهای اسلامی را مستوجب استعمار میدانند و برای تصاحب آنها از هیچ کوششی دریغ نمیورزند (مرشدیزاده، 1388: 15 و 16).
ب) روش دینزدایی از اسلام: مفاد دستهای از این ترفندها دینزدایی از اسلام است که از جمله میتوان به برداشتهای سخیف زیر اشاره کرد:
اسلام اساساً دین نیست. یک مسلک جاهلی و خرافی است. این برداشت ظالمانه به شیوههای گوناگون، از زیر سؤال بردن قرآن و پیامبر و ارزشها گرفته تا هجمة گسترده به ساحت مقدسات اسلام و یا سوزاندن قرآن توسط کشیش متعصب و بیخردی چون تری جونز به نمایش گذاشته شده است.
اسلام فرهنگ خشونت است. مقالة «برخورد تمدنها» نوشتة ساموئل هانتینگتون و پارهای دیگر از اظهارات نویسندگان غربی گواه روشنی بر این سوگیریهای دور از منطق و انصاف غربیها است. هانتینگتون در مقالة خود خطمشی آیندة غرب را در راستای استقرار فرهنگ و حکومت لیبرال دموکراسی و البته در رویارویی با سایر فرهنگها و تمدنها از جمله برخورد غرب با اسلام تعیین کرده، اظهار میدارد مرزهای اسلام، خونین است.(1)اما وی نمیگوید چه کسی این مرزها را خونین ساخته و خونین نگاه میدارد؟ جز قدرتهای استعمارگر غربی به سرکردگی آمریکا چه کسانی این اراده و نیرنگ را دارند که مرزهای جهان اسلام را خونین کنند؟!
دین برای صلح آمده است نه برای جنگ. پس اسلام دین نیست. ترویج مسیحیت به عنوان دین صلح و یا تبلیغ بهائیت به عنوان آیین صلح
1) . Islam has bloody borders. Cf. http://en.wikiquote.org/wiki/Samuel_P._Huntington
تنها برای دینزدایی از اسلام است. این قبیل موضعگیریها در اذهان غربیها فرومیرود خصوصاً وقتی همهجا و همیشه گفته میشود اسلام مظهر خشونت و ترور و تعصب است(1)(متقی، 1387: 18 و امینی، 1385: 22).
ج) روش تبلیغ مسموم: مفاد دستهای دیگر از ترفندها علیه اسلام، دین بودن را از اسلام نفی نمیکند، اما به مراتب خطرناکتر از دینزدایی بر اذهان جوامع غربی اثر میگذارد. از جمله:
ترویج مضامینی از اسلام بهمثابه یک دین که اسباب تمسخر غربیها نسبت به اسلام و مسلمانان میشود.
تبلیغات صوتی ـ تصویری نامطلوب و نامساعد و بعضاً دستکاری شده از برنامههای اسلامی مانند وضو گرفتن، اذان گفتن، نماز خواندن و روزه گرفتن از طریق رسانههای محلی و ملی.
تخریب دین و احکام دینی به بهانة تجزیه و تحلیل آنها آن هم با ژستی آزاداندیشانه و محترمانه، مبارزة مؤدبانه و در عین حال موذیانه.
تخریب چهرة نامآوران مسلمان در فضایی به ظاهر علمی و آکادمیک ولی آکنده از فتنه.
معرفی اسلام به عنوان دین کهنهپرستی و ارتجاع (ر.ک: اسعدی، 1381: 24).
د) روش دینآفرینی: دینآفرینی فرآیند دیگری از اسلامستیزی برای
1) . «به دنبال تبلیغات اسلامهراسانه پس از 11 سپتامبر، قانون میهنپرستانه در اکتبر 2001 تصویب شد که اسباب تشدید برخورد خشونتآمیز و غیرقانونی با اتباع کشورهای اسلامی و غرب آسیایی در خاک آمریکا را فراهم آورد. حملات تبلیغاتی علیه مسلمانان تا جایی ادامه یافت که کنگرۀ آمریکا با تصویب قانونی، ورود اتباع تعدادی از کشورهای اسلامی را به خاک آمریکا ممنوع کرد. در تمامی این مدت رسانههای جمعی آمریکا با پخش تصاویر تحریکآمیز از مسلمانان، آنان را تروریست و یا حامی تروریسم معرفی کردند. تبلیغات رسانهای و اظهارات مقامات بلندپایۀ آمریکایی زندگی را برای اغلب مسلمانان آمریکا و یا اتباع کشورهای اسلامی به شدت ناگوار کرد.» http://www.rohama.org/fa/mobile/21128
تولید و ترویج اسلام آمریکایی و فرقههای انحرافی و مبارزة بیامان با اسلام ناب محمدی (ص) است. در این رابطه دشمنان به اقدامات زیر دست یازیدهاند:
تولید اسلام آمریکایی: اسلام ارتجاع، اسلام رادیکال، اسلام رفاهطلبی، اسلام تحجر، اسلام تساهل و تسامح، اسلام لیبرال، اسلام بردگی بیگانگان، اسلام تسلیم زور، اسلام پادشاهی، اسلام خفت و حقارت، اسلام ترس، اسلام بیغیرتی، اسلام شرک، اسلام نفاق، اسلام تکفیری، اسلام قتل و غارت و...
اختصاص بودجههای کلان برای ترویج و تثبیت اسلام آمریکایی.
تبلیغ و ترویج گروههایی که مروج اسلام آمریکایی هستند.
حمایت ویژه و حساب شده از سمنها و نهادهای غیردولتی همسو با اسلام آمریکایی در دل جهان اسلام.
حمایت خاص از تشکلهای اسلامیِ راهاندازی شده در غرب به منظور جهت دادن به سمت جدایی مؤسسات و تشکلها از یکدیگر و فاصله گرفتن از اسلام ناب و تلاش برای تخریب مرموزانة هر یک توسط دیگری.
مخدوشسازی چهرة اسلام ناب محمدی (ص) (ر. ک: مرشدیزاده، 1388: 16ـ15 و امینی، 1385: 22).
بررسی سؤال چهارم: راههای پی بردن جوانان غربی به واقعیتها باید یادآور شد خوشبختانه منابع فراوان و مستندی در غرب وجود دارد که توسط نویسندگان و تاریخنگاران و تحلیلگران غربی به نگارش درآمده است که مطالعة آنها برای جوانان غربی در راستای کشف و درک واقعیتها مفید و راهگشا است. تاریخ تمدن(1)ویل دورانت،(2)تاریخ
تمدن هنری لوکاس،(1)کتاب تأثیر اسلام بر اروپای قرون وسطا(2)نوشتة مونتگمری وات(3)و کتاب فروپاشی تمدن غرب(4)اثر رابرت جی رینگر،(5)همچنین تحلیلهای تحلیلگرانی چون نوام چامسکی(6)و... نمونة آثاری است که به زبان انگلیسی نوشته و به زبانهای زندة دنیا برگردان شدهاند. جوانان غربی بهویژه قشر تحصیلکردة غرب با مراجعه به کتابخانهها در دانشگاهها و مجامع علمی غرب به این نمونه آثار و صدها اثر دیگر به آسانی دسترسی دارند. گرچه نویسندگان این آثار با نوعی چاشنی تعصبآمیز غربی اقدام به تولید و نشر چنین آثاری کردهاند، با این وجود در موارد فراوانی واقعیتها را آنگونه که رخ داده است بازگو نمودهاند. به عنوان مثال، ویل دورانت هنگامی که در مورد نفوذ اسلام در غرب و فتح اندلس به دست مسلمانان مینویسد، اظهار میدارد:
فاتحان با مردم بومی در نیکی و ملایمت رفتار کردند؛ فقط اراضی آنان را که با آنها به مقاومت برخاسته بودند مصادره کردند. مالیاتهای تازهای بیش از آنچه سابقاً بهوسیلۀ پادشاهان ویزیگوت مقرر شده بود وضع نکردند و مردم را در انجام مراسم دینیشان چنان آزاد گذاشتند که اسپانیا به ندرت نظیر آن را به خود دیده بود. (ویل دورانت، 1370، ج 4: 372)
و یا مونتگمری وات هنگامی که به نقش حیاتی اسلام در پیشرفت غرب اشاره میکند، بیان میدارد:
هنگامی که انسان تمام جنبههای درگیری اسلام و مسیحیت در قرون وسطا را در نظر بگیرد، این روشن خواهد بود که تأثیر
اسلام بر جامعۀ مسیحیت بیش از آن است که معمولاً شناسایی میشود. اسلام نهتنها در تولیدات مادی و اختراعات تکنولوژی اروپا شریک است و نهتنها اروپا را از نظر عقلانی در زمینههای علم و فلسفه برانگیخت، بلکه اروپا را واداشت تا تصویر جدیدی از خود به وجود آورد. (عبدالمحمدی (مترجم)، 1378: 143؛ رهنمایی، 1380: 75)
ویل دورانت هنگامی که تاریخ جنگهای صلیبی را به تصویر میکشد، از آن رویداد هولناک علیه مسلمانان چنین گزارش میدهد:
چیزهای بدیعی از هرسو به چشم میخورد. گروهی از مسلمانان را سر از تن جدا کردند... گروهی دیگر را با تیر کشتند یا مجبور کردند که از برجها خود را به زیر افکنند، پارهای را چندین روز شکنجه دادند و آنگاه در آتش سوزانیدند. در کوچهها تودههایی از کله و دست و پای کشتگان دیده میشد. (ویل دورانت، ج 4: 792)
وی همچنین به نقل از نویسندگان معاصر جنگهای صلیبی روایت میکند که صلیبیها با قساوت و بیرحمی تمام، زنان را به ضرب دشنه به قتل میرساندند، ساق پای کودکان شیرخوار را گرفته به زور آنها را از پستان مادرانشان جدا ساخته به بالای دیوارها پرتاب میکردند، یا با کوفتن آنها بر ستونها، گردنشان را میشکستند و چطور هفتادهزار مسلمانی که در شهر مانده بودند به هلاکت رسیدند (همان). نارساییها و چالشهای پیش روی به اصطلاح تمدن غرب در هیچ دورهای از تاریخ و از جمله در عصر حاضر مطلبی نیست
که بتوان کتمان و یا انکار نمود. در زمان معاصر، نویسندهای همچون رابرت جی رینگر هنگامی که سوگمندانه از فروپاشی تمدن غرب دم میزند مینویسد:
به اولیای اطفال چنین آموختهاند که نباید در مسائل و مشکلات فرزندانشان دخالت کنند؛ به آنان آموختهاند ضرورتی
ندارد که مسئولیتی در مورد فرزندانشان بهعهده گیرند، چراکه دولت این مسئولیت را بهعهده گرفته است. با آغاز اولین روز تحصیلی، هنگامی که در دبستانها نخستین ناهار رایگان را به اطفال میدهند، به آنان القا میکنند که باید چشمشان به دست دولت باشد نه به دست پدر و مادر و برای حل مشکلاتشان پیش از آن که نیازی به اولیای خود داشته باشند، به دولت نیازمندند. (رابرت جی. رینگر، 1365: 25)
بدین ترتیب، میتوان جوانان غربی را به این منابع ارجاع داد و از آنان خواست دستکم برای فهم و درک بهتر اوضاع گذشته و حال و آتیة غرب به این دسته از نوشتهها به عنوان بخشی از منابع موجود مراجعه کنند.
سنت الهی بر این است که جهان را از لوث کفر و شرک و نفاق و جور و ستم پاک کند و مستضعفان را وارث زمین گرداند. غرب از اشراف و کارکرد این سنت الهی مستثنی نیست. سرانجام روزی خواهد رسید که سرتاسر جهان و از جمله غرب رو به سداد و هدایت و صلاح و فلاح گام بردارد. این امر البته با ظهور حجت برحق الهی، منجی عالم حضرت حجت بن الحسن المهدی(عج) محقق خواهد شد. اما جهت نیل به این آرمان الهی، بشریت و از جمله جوامع غربی باید بیدار شوند. بنابراین آنان که به بصیرت و هدایت الهی هدایتیافته و بیدارند، باید بیدارگر سایر انسانها و جوامع باشند. از این رو چنانچه بیدارگران به رسالت الهی خویش در بیداری جهان آگاه و ملتزم باشند، زمینه و شرایط بیداری دیگران را فراهم میسازند. نامة رهبر معظم انقلاب اسلامی یکی از شمار عوامل و وسایلی است که به موازات سایر عوامل در بیداری جهان غرب بهویژه در بصیرتدهی به جوانان غربی بسیار مؤثر و راهگشا خواهد بود. این عوامل با تأییدات خداوندی و حول و قوة الهی دست در دست هم
فرجام شایستهای را برای جهان غرب رقم خواهند زد. در نتیجه، غرب از عالم ماده به ماوراء ماده و از جهان آفریده شده به آفریدگار متعال و از آثار مشهود به پدیدآورندة این آثار و از تکثرگرایی به وحدتگرایی و از وحدتگرایی به توحید الهی و از توحید الهی به مقام بندگی سیر خواهد کرد و پیرو آن از مقام بندگی به عزت و سربلندی و فلاح و رستگاری نایل خواهد گشت.
این نکته لازم است مورد توجه قرار گیرد که چنانچه تمهیدات لازم برای انتشار درست و بهجا و بهموقع برای نامه فراهم آید، از آنجا که آیندة غرب در دست مخاطبان جوانِ نامة مزبور خواهد بود، با بیداری و هوشیاری این جوانان میتوان سرنوشت خوبی را برای غرب پیشبینی کرد که به دست گروهی از جوانان غربیِ آگاه و باکفایت رقم خواهد خورد. اسلام هم پس از آنکه در مکه ظهور یافت، بیشترْ این جوانان اهل بصیرت مکه و مدینه بودند که به آن گرویدند و در راه سربلندی آن از هیچ جهادی دریغ نورزیدند. این درحالی بود که سالمندان نهتنها کمتر به آن اقبال نشان دادند، بلکه بهجد مانع جوانانشان در تشرف به اسلام هم میشدند (ر.ک. پورامینی، 1385).
به منظور انتقال یک پیام، توجه به فرایند ارتباطات بسیار حیاتی و مهم به نظر میرسد. در واقع فرایند ارتباطات اولین و مهمترین نکتهای است که در ارسال و انتقال هر پیام باید در نظر گرفت. در این فرایند ارکان زیر نقش اساسی را ایفا میکنند.
قلمرو ارتباطات: نگرشها و بینشها، کنشها و واکنشها، کششها و جهشها، خواهشها و گرایشها؛
مجاری ارتباطات: بیان، فکر، دل و روان؛
شیوههای انتقال پیام: مستقیم و آشکار، غیرمستقیم، مرموز و ناپیدا؛
فنون ارتباطات: زبانی و کلامی، رفتاری، شکلی، اشارهای، چهرهای؛
امواج ارتباطات: موج اول (ارتباط رو در رو؛ برد کوتاه)، موج دوم (ارتباط رسانهای؛ نوشتاری و دیداری ـ شنیداری؛ برد متوسط)، موج سوم (ارتباط ترکیبی ـ شبکهای؛ برد بلند)، موج برتر (ارتباط جان و دل ـ معنوی و روحانی؛ فوقالعاده ) (رهنمایی، 1382: نمودار فرایند ارتباطات).
وضعیت ارسال و دریافت پیام در موج اول و دوم تا حدودی روشن است. مهم بررسی فرایند ارسال و دریافت در موج سوم است. هنگامی که گروههای عظیم انسانی از طریق نظامها و جریانهای گوناگون ارتباطاتی و به پشتوانة بهرهبرداری همزمان از ابزارهای ارتباطاتی پیام یکسانی را دریافت میکنند، این زمینه و امکان وجود دارد که واکنش مثبت یا منفی آنان به آن پیام، موجآفرین و حرکتزا گردد. بدیهی است بهکارگیری ابزارهای ارتباطاتی بهطور همزمان میتواند قویترین آثار را در فکر و روان فرد و جامعه برجای گذارد (رهنمایی، 1382: نمودار ابزار ارتباطاتی).
از همه برتر و فراتر، ارتباطات معنوی از جان به دل و از دل به سایر اعضا و جوارح است. چنین ارتباطاتی از جنس موج برتری است که در مواردی همچون رابطة یک رهبر محبوب با مردم، رابطة یک مراد با مریدان و یا رابطة یک عاشق با معشوق رخ میدهد. اطاعت و فرمانبرداری، عشقبازی و دلدادگی، فداکاری و ایثارگری، جانبازی و جاننثاری از جمله ویژگیهای برجستة این قسم از ارتباطات به شمار میرود. از طرفی موجزایی، وحدتبخشی، حماسهآفرینی، اقتدار، پایندگی و پویایی همه از مجموعة آثار و برآیندهای این گروه از ارتباطات معنوی و روحانی است.
در این میان بهطور خاص، ارتباط ولایی اکسیر اعظمی است که بینش و نگرش و منش موالیان را به منبع ولایت جانشین امامان (ع) و به واسطة آن به کوثر ولایت آن بزرگواران و از طریق آن بزرگواران به مقام والامرتبة رسالت حضرت ختمی مرتبت (ص) و به یمن وجود ایشان به بارگاه قدس ربوبی متصل میکند. وجود انسان در پرتو چنین ارتباطی همه رنگ و بوی الهی مییابد (رهنمایی، 1382: نمودار اصول ارتباطات اجتماعی).
نتیجه
با نگاهی به نامه، چهارده نکته مورد استنباط و استخراج قرار گرفت. اصل ارسال پیام مهم است و مهمتر از آن، دریافت پیام است که باید توسط گیرنده صورت پذیرد. فرایند ارسال و دریافت پیام به هرگونه که باشد، بر هر سه موج میتواند تنظیم یابد؛ اما مسلم است که تنظیم بر موج سوم و یا موج برتر امر دیگری است و برد بلندتری دارد.
آنچه که بیان شد، ضرورت و اهمیت فرایند ارسال و دریافت پیام بر موج سوم یا موج برتر را روشن میسازد. در این راستا نامه هم از جنبة محتوایی و هم از جنبة ساختاری و فنی و از همه بالاتر، به لحاظ شأنیتِ بس والایی که در منظر جهانی برای شخص رهبر عالیقدر انقلاب اسلامی و معنویت آسمانی و بصیرت الهی ایشان در نظر گرفته میشود، از جایگاه و ظرفیت فوقالعاده برای ارسال و دریافت در سطح موج سوم و یا برتر برخوردار است. بدین ترتیب، برای تحقق چنین منظور مهمی باید تمامی سازوکار لازم در ارسال و دریافت پیام روی موج سوم یا موج برتر را به بیانی که گذشت تدارک دید. در این صورت است که میتوان نسبت به نامه به مثابة گفتمان روز جهان امیدوار بود. در غیر این صورت، این رسالت خطیر در سطح موج اول و دوم محدود خواهد شد و در نتیجه به اندازهای که باید و شاید از نقش اثرگذار آن بهرهبرداری بایسته و شایسته به عمل نخواهد آمد. بهعلاوه، به منظور ارسال رساتر و مؤثرتر نامه، نکات
زیر باید مورد توجه و ملاحظه قرار گیرد:
تبیین دقیق و کلمه به کلمه و جمله به جملة نامه و مفاد آن با استناد به آیات قرآن و روایات معصومین (ع)؛
تشکیل و راهاندازی ستاد پیگیری ارسال نامه با حضور کارشناسان توانمندی از داخل و با همراهی مبلغان و مُروجان اسلام ناب در عرصة بینالملل و رایزنان فرهنگی سفارتخانههای جمهوری اسلامی ایران در غرب؛
تشکیل کارگروهی با حضور کارشناسان ویژه بهمنظور تبیین اندیشة شگرف رهبر معظم انقلاب اسلامی که در کلمات و فرازها و جملات نامه تجلی یافته است؛
تشکیل میزگردهای کارشناسانه جهت گفتمانسازی مفاد نامه در سطح بینالملل؛
مصاحبه با کارشناسان روانشناسی تبلیغ برای کشف و استخراج راهکارهای بالا بردن میزان تأثیرگذاری پیامهای نامه؛
تدارک سازوکار جهانی برای گفتمانسازی نامه در سطح جهان.
منابع و مآخذ
منابع فارسی
ابنشعبه حرانی، حسن بن علی (1404ق.)، تحف العقول، تصحیح علیاکبر غفاری، قم: نشر جامعه مدرسین.
اسعدی مرتضی (1381)، مطالعات اسلامی در غرب انگلیسی زبان از آغاز تا شورای دوم واتیکان (1965)، تهران: انتشارات سمت.
امام خمینی، سید روحالله، صحیفه نور، تهران: مؤسسة نشر آثار امام خمینی(ره).
الامام علی بن الحسین(ع) (1376)، الصحیفه السجادیه، قم: الهادی.
امام علی بن موسی(ع) (1406 ق)، صحیفه الإمام الرضا(ع)، تصحیح محمدمهدی نجف، مشهد: کنگرۀ جهانی امام رضا(ع).
امینی، محمدصادق (1385)، «اسلامهراسی از ذهنیت تا ستیز» در پگاه حوزه، ش 203، 12 اسفند.
پورامینی، محمدباقر (۱۳۸۵)، جوان در چشم و دل پیامبر، تهران: اندیشۀ جوان.
حمیری، عبدالله بن جعفر (۱۴۱۳ ق)، قرب الاسناد، قم: آلالبیت.
رهنمایی، سید احمد (1382)، درس اصول ارتباطات (نمودار)، مؤسسه آموزشی و پژوهشی امام خمینی.
رینگر، رابرت جی (1365)، فروپاشی تمدن غرب، ترجمه احمد تقیپور، تهران: رسام.
سبحانی جعفر (1388)، فرازهایی از تاریخ پیامبر اسلام، قم: مشعر.
شریفالرضی (1414)، نهجالبلاغه، تصحیح صبحی صالح، قم: نشر هجرت.
طبری، محمد بن جریر (1378)، تاریخ طبری، تهران: انتشارات سروش.
متقی، ابراهیم (1387)، رویارویی غرب معاصر با جهان اسلام، تهران: سازمان انتشارات پژوهشگاه فرهنگ و اندیشۀ اسلامی.
مرشدیزاده، علی (1388)، تبعیض و ناشکیبایی علیه مسلمانان در اتحادیۀ اروپا بعد از 11 سپتامبر، تهران: پژوهشگاه فرهنگ، هنر و ارتباطات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی.
منابع انگلیسی
Ringer, Robert J. (1983), How You Can Find Happiness During the Collapse of Western Civilization, USA: HarperCollins.
http://daneshnameh.roshd.ir/mavara/mavara-index.php
http://iid.org.ir/?p=1252
http://www.battlefield.com/
http://www.ea.com/sims
http://www.jahannews.com
http://www.teror-victims.com/fa/index.php?Page=definition&UID=1342869
https://www.residentevil.net/en/
بررسی تحلیلی وجوه نامه از منظرهای مختلف دکتر احمد رهدار(1)
چکیده
متون مقدس از سویی مشتمل بر آیاتی محکم و متشابه هستند که بیانگر مراتبی بودن آنان در سطح بوده و از سوی دیگر بطونی دارند که بیانگر لایهمند بودن آنان در عمق است. انسانهای ناظر به این متون ـ چه انبیایی که آورندة آنان بوده و چه مؤمنانی که عامل بدانها هستند ـ نیز واجد چنین ویژگیهایی میشوند. به عبارت دیگر از آنجا که مراتب ایمان در مراتب فهم، تفسیر و عمل انسانی مؤثر است، میتوان نتیجه گرفت که نزدیکترین انسانها به متون مقدس از نابترین نسبت فهمی، تفسیری و عملی با رسالت آن متون برخوردارند. از این روی بر جامعة انسانی لازم است تا در ارزیابی و درک گفتار و عمل این افراد، حساسیت و تأمل لازم را مصروف دارد.
تجربة زندگانی رهبر معظم انقلاب بهوضوح نشان داده که گفتار و عمل معظمله از چنان ابتکار و خلاقیتی برخوردار است که مواجهة سطحی و ابتدایی با آن بیشک انسان را از درک معانی ظریفترِ نهاده شده در بطن آنها محروم میدارد. هرچند این خصیصه، انحصاری ایشان نبوده و دیگر مؤمنان نیز به میزان قرب و بُعد نظری و عملیای که با متون دینی دارند از آن برخوردارند، اما تجربة
1) . احمد رهدار دانشآموخته حوزه علمیه قم، دارای مدرک دکترای علوم سیاسی و عضو هیأت علمی دانشگاه باقرالعلوم (ع) است. (Email: fotoohandisheh@gmail.com)
زمانی قابل ملاحظة معظمله در زعامت دینی ـ سیاسی امت اسلامی باعث شده است تا پیچیدگیهای زمانه و الزامات مقام اجرا در سیرة نظری و عملی ایشان بازتاب بسیار ویژهتری داشته باشد. به عبارت دیگر، دیالکتیک مستمر و عمیق حکمت نظری و عملی در سیرة معظمله ـ که تا حد زیادی ناشی از موقعیت و فرصت رهبری جهان اسلام است ـ اقتضاء دارد تا سخن و کردارشان با دقتی بیشتر مورد تجزیه و تحلیل اندیشمندان مسلمان و غیرمسلمان قرار بگیرد. بر این اساس، نوشتار حاضر درصدد است تا با بررسی وجوه قابل مطالعه در نامة معظمله به عموم جوانان در اروپا و آمریکای شمالی، بخشی از بطون، الزامات، نتایج و پیامدهای آن را آشکار سازد.
کلیدواژگان: مواجهه اسلام و غرب، تعامل با تودهها، همراهی متصرفانه، دیپلماسی عمومی، شرقشناسی، افقگشایی
اهمیت بررسی گفتار و رفتار انسانها از منظر تاریخی از آن روست که تاریخ، وجه پشتوانهای و تباری دارد. بیشک عقلانیت سیرهای را که مسبوق به سنتی تاریخی است بهتر میتوان ارزیابی نمود چراکه با تکیه بر سنت مذکور میتوان زوایای پنهان آن سیره را عیان و ابعاد مجمل آن را تفسیر کرد. سنتها چه درست و چه نادرست، در اعماق فرهنگ اقوام رسوب یافتهاند؛ حال اگر جهتگیری کلان سنتی در راستای حقیقت بوده باشد، رسوبیافتگی آن، چگالی حق و اگر خلاف آن باشد، چگالی باطل را سنگین میکند. این قاعده در همة موضوعات اعم از سیاسی، فرهنگی، اقتصادی و... صادق است. حال سؤال این است که آیا مواجهة کتبی یک عالم و زعیم دینی با بخشی از مردمان گفتمان رقیبش مسبوق به سابقه بوده یا خیر؟
واقعیت این است که سیرة مواجهة مکتوب با مردمان گفتمان رقیب، مسبوق به سنتی رایج ـ هم در میان عالمان دینی و هم در میان غیر آنها ـ بوده و حتی اختصاصی به عالمان شیعه و یا عالمان اسلامی ندارد. به عنوان مثال در تجربة تاریخ معاصر میتوان به نامة آیتالله کاشفالغطاء به «گارلند ایوانز هاپکینز» نایبرئیس جمعیت آمریکایی دوستدار خاورمیانه ـ که از ایشان حضور در کنفرانس ضدکمونیستی سال 1954 بحمدون لبنان
را خواسته بود ـ اشاره کرد. معظمله در نامة مذکور در نقد دو ایدة ادعایی آمریکاییها مبنی بر «ضرورت تبادل افکار میان مسلمانان و مسیحیان ضدکمونیسم» و «دفاع از عدالت اجتماعی» ملاحظاتی جدّی و نقدهایی اساسی ایراد کردهاند که خلاصة آنها عبارتند از:
زبان کردار از زبان گفتار مؤثرتر و اساسیتر است و واقعیت این است که کردار دولتهای اروپایی و آمریکایی نهتنها هرگز نسبتی با ارزشهای اخلاقی ادعا شده در کنگرة بحمدون ندارد، بلکه خود اساس نفی و نقض ارزشهای مذکور بهویژه در قلمرو جهان اسلام است.
خطرهای اساسی جهان جز با تحقق یافتن آزادی ملل، عدالت اجتماعی، قطع ریشههای ظلم و فساد، از بین بردن رذیلت حرص و آز، جلوگیری از تجاوز به حق دیگران و... ممکن نخواهد شد. سوگمندانه باید اعتراف نمود که آمریکا و اروپا نهتنها برای تحقق این امور گامی برنداشتهاند، بلکه کارنامة سیاه استعماری آنها در سراسر قلمرو جهان اسلام چیزی جز تلاشهایی برای نقض این حقوق نیست.
نظر به جنایات آمریکا و اروپا در سراسر قلمرو جهان اسلام، بهویژه حمایتشان از اسرائیل غاصب و قتلعامهای غیرانسانی آن در فلسطین، به جرأت میتوان گفت که خطر آنها برای بشریت و آیندة جهان به مراتب بیشتر از کمونیسم است.
آمریکا نوعی استعمار جدید مبتنی بر وعدههای دروغ، تبعیض نژادی علیه سیاهان، دلالی سلاحهای مرگبار و... را برای بشریت به وجود آورده که نتیجة آن جز بدبختی ملل نیست.
آمریکا و اروپا به حکم قاعدة «فاقد الشیء لایکون معطی الشیء» نمیتوانند برای بشریت پیامآور ارزشهایی باشند که خود فاقد آنها هستند (کاشف الغطاء، 1378: 15 ـ 28).
همچنان که میتوان به نامة تاریخی آیتالله شیخالشریعه اصفهانی در
پاسخ به نامة «کلنل لی. تی. ولسن» فرماندار انگلیسی عراق در سال 1338 ق ـ که در آن ضمن نقد دیدگاه سیاسی مرحوم میرزا محمدتقی شیرازی و ادعای اینکه انگلستان بر پایة اصولی چون ترحم، عدالت، آزادی عقیده و... بنا گشته، به نوعی معظمله و سران عشایر ضد انگلیسی را تهدید به مجازات سخت مینماید ـ اشاره کرد که خلاصهای از بخشهای مهم آن عبارت است از:
انگلیس در عراق غاصب است و مردم عراق چارهای جز دفاع و طرح مطالبات به حق خود ندارند؛ هرچند که متأسفانه گوشی حاضر به شنیدن این مطالبات نیست!
اصول ادعایی انگلستان معنایی برضد آنچه مینمایند دارند. واقعیت این است که «ترحم» ادعایی انگلیس چیزی جز پایمال کردن حقوق اولیة مردم از طریق کشتیهای حامل آلات جنگ و تخریب و «عدالت» و «آزادی عقیده» آن نیز چیزی جز اعدامهای بدون جرم و محاکمه برای افراد معترض به ظلمشان نیست (نجفی، 1377: 189 ـ 197).
نامههایی از این نمونه، هرچند در اصلِ بیانِ حقیقتِ بنیان و بنایِ غرب با نامة مورد بحث در این نوشتار اشتراک دارند، اما آنها بیشتر نامههایی به سران و دیپلماتهای اروپایی و آمریکایی بودند اما این یکی، نامهای به تودة غیرحاکم و سُکنیگزیده در قاعدة هرم اجتماع غرب است که شاید بتوان از نامههای آیتالله سید مجتبی موسوی لاری به جوانان اروپا و آمریکا به عنوان نزدیکترین مشابهها بدان نام برد. آیتالله لاری چند دهه از سالهای پایانی عمر شریفش را صرف نامهنگاری به تودههای اروپایی و آمریکایی کرد که در نتیجة آن نهفقط تعداد زیادی از مردم غرب با روح اسلام و تشیع آشنا شدند، بلکه برخی از آنها از جمله شخصیتهای مهم دانشگاهی به اسلام و تشیع گرویدند.
تجربة مذکور در هر دو نوع آن ـ اعم از اینکه مخاطب نامهها حاکمان یا تودهها باشند ـ مفید بوده است. بهرغم این، آنچه نامة رهبر معظم انقلاب به عموم جوانان در اروپا و آمریکای شمالی را خاص میکند، از سویی اهتمام نامه به جوانان ـ یعنی قشری که در حالی که میتواند از زمانة خود درکی داشته باشد، هنوز فشار زمانه را در بستر مناصب اجرایی تجربه نکرده ـ و از سوی دیگر جایگاه ویژة معظمله در ساختار سیاسی ـ دینی است. به عبارت دیگر هرچند علمایی که در گذشتة تاریخی نامهنگاریهایی با حاکمان و تودة غربی داشتهاند، خود زعیم جامعهشان بودهاند، اما ساختار زعامت آنها ساختاری رسمی نبوده و این مسئله باعث میشده تا طرف مقابل، آن نامهها را صرفاً از جنس «نصیحت» بپندارد. این در حالی است که زعامت رسمی و نهادی رهبر معظم انقلاب باعث میشود تا نامة ایشان نهفقط یک «نصیحت» بلکه یک «سیاست» نیز تلقی گردد و اساساً بههمین منظور است که کانالهای سیاست رسمی غربی اعم از دولتها و امپراطوریهای رسانهای با آن برخوردی کاملاً سیاسی داشته و بهطور آگاهانه مجاری ارتباط طبیعی نامة مذکور با مخاطبینش را مسدود و یا پیامهای نامه را ناقص و بعضاً دیگرگون منعکس کردهاند. بیشک این اتفاق که عالیترین مقام دینی در گفتمان ضد نظام سلطه ـ که از قضا در رأس هرم قدرت سیاسی نیز قرار دارد ـ بخواهد با عموم جوانانی که در قاعدة هرم اجتماعی گفتمان غربی به عنوان گفتمان رقیب حضور دارند به گفتوگو بنشیند، در تاریخ سیاسی بدیع و تازه بوده و از آنجا که بهدلیل همین بدیع بودن، پیامدها و نتایج آن بهراحتی برای دستگاه سیاسی غرب قابل محاسبه نبوده، عکسالعملی تدافعی ـ سیاسی در قبال آن اتخاذ شده است.
یکی از وجوه شایستة قرائت و درک نامه، وجه روانشناختی آن است
که در این خصوص میتوان نکات ذیل را مورد تأمل دانست:
واقعیت این است که ارتباط با جوانان اروپا و آمریکا در شرایط بحرانی و جنگ، منطقی متفاوت از ارتباط با آنها در شرایط عادی و صلح دارد. نگارش نامة مذکور در شرایطی صورت میگیرد که «جنگ نرم اسلامهراسی» در اوج خود است. این جنگ اگرچه ساخته و پرداختة دولتمردان و سیاستمداران غربی است، اما از آنجا که آثار و پیامدهای آن به ساحت عمومی نیز کشیده شده، نمیتواند بینسبت با جوانان باشد. بر این اساس حتی اگر جوانان غربی بازیگران جنگ نرمِ اسلامهراسی هم نباشند، بیشک تماشاگران آن هستند و به همین علت، نامة مذکور را نباید نامهای در «آغاز» دانست، بلکه نامهای در «میانه» است و از این روی نه اقتضا دارد که رویکردی سراسر نرم و ایجابی داشته باشد و نه شایسته است که سراسر سلبی و انتقادی باشد. به عبارت دیگر نامة مذکور را نباید در چارچوب پیامهای «اسلام سنتی» که دعوت صرف است تلقی کرد، بلکه باید آن را در مقیاس پیامهای «اسلام انقلابی» که آمیزهای از دعوت و جهاد است تحلیل نمود.
هرچند زبان رایج و عمومی ارتباط با جوانان زبان استدلال نیست، اما نظر به همة ویژگیهایی که یک جوان دارد میتوان حدس زد که زبان استقلال برای این خصوص بسی کارآمد خواهد بود. حتی در کشورهایی که اکثریت مردم را جوانان تشکیل میدهند، مجموعة ویژگیهای آنها باعث شده است تا به لحاظ سیاسی ـ بهجز در وضعیتهای منتهی به صندوق رأی ـ «اقلیت» تلقی گشته و کمتر مخاطب صریح و بیواسطة اهل سیاست قرار گیرند. این در حالی است که نامة رهبر معظم انقلاب با فاصلهگیری از این رویة غلط، تلاش دارد تا جوانان را در فرایندی که بیارتباط با صندوقهای رأی و بیشتر ناظر به ارتقاء درک و تشدید نقش آنها در تکاملشان است، بهطور مستقل مورد خطاب قرار دهد. به عبارت دیگر نامة مذکور
شکلی متفاوت از ارتباط دولتمردان با جوانان ـ که بیشتر دغدغة معرفتی و فرهنگی دارد ـ را در برابر اشکال رایج آن که بیشتر ماهیت صرفاً سیاسی و مقطعی دارند، ارائه میدهد. از نوع تفسیر تحریفی رسانههای غربی از نامة مذکور مبنی بر «سخن رهبر عالی ایران با جوانان مسلمان غربی» پیداست که سیاستمداران غربی نمیخواهند ذائقه جوانان خود را با خطابهای مستقیم رهبران عالی آشنا سازند.
کارویژة اصلی این نامه چیزی است که پاسخ آن را نباید صرفاً در شبکههای اجتماعی جست؛ چراکه شبکههای اجتماعی اساساً بستر چندان مناسبی برای گفتوگوهای معطوف به رشد و تعالی نیستند، بلکه آنها بیش از آنکه شبکههای اجتماعی باشند، «شبکههای اقتصادی و سیاسی» هستند. بر این اساس طرحِ نامه در این شبکهها باید دلایلی دیگر داشته باشد و باید آن را نوعی «هجوم تاکتیکی» به قلب بستری دانست که حیاط خلوت رسانهای غرب شمرده شده است. بهعبارت دیگر نامة مذکور در شبکههای اجتماعی با قطعنظر از اینکه چه مقدار مورد استقبال قرار میگیرد، میتواند به عنوان ابزاری برای برهمزدن آرامش غرب در حیاط خلوت خود تلقی شود. طُرفه اینکه عکسالعمل رسانههای غربی در این خصوص مبنی بر عدم بازتاب یا بازتاب حداقلی و تحریفی آن بهوضوح بیانگر شکستپذیری آسان غرب در این ساحت است. علاوه بر این، نامة مذکور میتواند سرآغاز راه و روشی باشد که به ضمیمة پیوستهای فرهنگی مناسب ـ که باید نه ضرورتاً در شبکههای اجتماعی بلکه در خارج از این شبکهها اما ناظر و مربوط به آنها تولید شوند ـ غرب را در خصوص مسائل مربوط به اسلام ملزم به پاسخ نماید.
هرچند اینکه شبکههای اجتماعی دارای چه ماهیت و چه کارکردی هستند، مسئلهای قابل تأمل است، اما این مسئله نیز فینفسه اهمیت دارد که در هر حال، تعداد قابل توجهی از کسانی که واجد بیشترین ظرفیت همراهی
با ما هستند، کاربران همین شبکههای اجتماعیاند و غفلت از این ظرفیت با این استدلال که شبکههای اجتماعی نمیتوانند بستر طرح اندیشههای اسلامی شوند، نابخشودنی است. نباید پنداشت که همراهی با قوم همواره «همراهی منفعلانه» و معطوف به رنگگرفتن از آن است، بلکه میتوان به نوعی از «همراهی متصرفانه» با قوم نیز اندیشید. بر این اساس طرحِ نامة مذکور در شبکههای اجتماعی هرچند به معنی پذیرفتن جایگاه کاربران آن است، اما همزمان میتواند نویدبخش ورود نوعی از اصول، روشها و دغدغههایی به این ساحت باشد که نامه مشتمل بر آنها بوده است. اساساً کارویژة مصلحان اجتماعی نه ضرورتاً خراب کردن بنیادین بسترهای غلط بلکه در مواردی تلاش برای اصلاح و ترمیم آنها بوده است. آنچه در خصوص این نامه مهم جلوه مینماید این است که در شرایطی که رسانههای رسمی غربی آگاهانه عزم خود را برای سانسور خطابات حیاتبخش اسلامی جزم کردهاند، در آن تلاش شده است تا راهی برای تصرف در ساحت عمومی غرب ایجاد شود.
نامه حاوی پیشنهادی جدید برای مطالعات شرقشناسی (مطالعات مبتنی بر روششناسی غربیها دربارة اسلام) است. واقعیت این است که مطالعات شرقشناسی از حدود ده قرن قبل تاکنون حداقل سه مرحلة تاریخی را پشت سر گذاشته است:
نخست، دورة پس از جنگهای صلیبی تا نیمة قرن هفدهم که در آن همزمان با سدههای پایانی قرون وسطی در غرب، شاهد رشد و پیشرفت در عالم اسلامی بهویژه در سرزمینهای اسلامی در جنوب اروپا (اندلس) هستیم و این مسئله باعث میشود تا برای نخستین بار در تاریخ تعامل پیروان یهود و مسیحیت، نوعی ائتلاف و همکاری میان آن دو در خصوص شناخت و تحریف اسلام ایجاد گردد. مطالعات شرقشناسی در این دوره بیشتر با رویکردی انفعالی و به منظور بازفهمی شرق (جهان اسلام) و با محوریت و مدیریت دستگاه کلیسا صورت میگیرد و به لحاظ روشی، بیشتر رویکردی تاریخی دارد.
دوم، دورة پس از نیمة قرن هفدهم تا نیمة قرن بیستم که در آن به صورت همزمان شاهد پیشرفت روزافزون اروپا و انحطاط جهان اسلام هستیم. این مسئله باعث میشود تا مطالعات شرقشناسی اولاً از انحصار دستگاه کلیسا خارج شده و در کنار میسیونرها و کشیشها، تعداد قابل توجهی از سیاستمداران، دیپلماتها، سیاحان و... نیز حضور یابند و به همین علت، رهبری و مدیریت کلان این مطالعات هم در اختیار دستگاه سیاسی (دربار اروپا) قرار گیرد؛ ثانیاً روابط دیالکتیکی شدیدی میان شرقشناسی و استعمار برقرار گردد و به میزان گسترش و شدت استعمار، مطالعات شرقشناسی نیز گستردهتر و منظمتر گردد و در نهایت تبدیل به گفتمان ویژه و برتر مطالعات شرق شود بهگونهای که با نگاهی پسینی میتوان از آن با عنوان دستگاه شرقشناسی یاد کرد. برخی از اقدامات خاص این دستگاه عبارتند از: ایجاد دانشکدههای شرقشناسی (آموزشکدههای زبان عربی و...)، راهاندازی کنگرههای شرقشناسی، تدوین دایرهالمعارفهای شرقشناسی مثل دایرهالمعارف لیدن هلند (که در سال 1348 ه.ش. به سرپرستی احسان یارشاطر به فارسی ترجمه شد)، تدوین فهرستنگاری آثار شرقی، تعمیم روش مطالعات مذکور از رویکردهای صرفاً تاریخی به
رویکردهای دیسیپلینی (سیاسی، اقتصادی، مدیریتی، روانشناختی، فلسفی، عرفانی) و... (زمانی، 1385).
سوم، از نیمة قرن بیستم تاکنون که با تغییر روش استعمار کلاسیک به استعمار نو، مطالعات شرقشناسی نیز در آن عموماً با عنوان «مطالعات منطقهای» تغییر یافته است. در این دوره، علاوه بر اینکه رویکرد مطالعات مذکور فراتر از رویکرد مطالعات تکرشتهای و به صورت مطالعات میانرشتهای شده است، شاهد تغییرات دیگری هم در خود مطالعات مذکور و هم در مسائل و موضوعات مربوط به آن هستیم که برخی از آنها عبارتند از: ظهور مستشرقین شرقی (محققین شرقیای که با مبانی و روشهای غربی به مطالعة شرق مشغول هستند)، چالش جدّی در معرفتشناسی (منِ اصیل ـ اویِ غیراصیل) شرقشناسی (از طریق پستمدرنیسم و اصالت یافتن او، جهانی شدن و همهگیری من که مستلزم محو او و سالبه به انتفاء موضوع شدن تقابل من ـ او گشته، انقلاب اسلامی ایران و همهگیری و اصالت یافتن او به همراه محو تدریجی من)، مسلمان شدن برخی مستشرقین مثل رنه گنون، لئو پولد یهودی (محمد اسد)، ناپلئون (که در حمله به مصر ادعای مسلمانی نمود و از مفتیان و علمای مصری برای تفسیر قرآن در جهت منافع فرانسه استفاده کرد) و...، تدوین موسوعة نقد مستشرقان (که نخستین گام آن کنفرانس سه روزة 1979 مصر به ریاست دکتر محمود حمدی بود)، شکلگیری مطالعات غربشناسی بهمثابه متناظر شرقشناسی (به پیشنهاد رودی پارت، محمد رحبار و...)، پررنگ شدن مطالعات مربوط به شیعه در مطالعات شرقشناسی مثل ایجاد کتابخانه شیعة کُلن آلمان به همت عبدالجواد فلاطوری و تأسیس مؤسسه شیعهشناسی لندن و...
هرچند روح حاکم بر هر سه مرحلة تاریخی مذکور، دغدغة تحریف آگاهانة اسلام بوده است، اما تفاوتی آشکار میان مستشرقین گذشته
(کلاسیک) و معاصر وجود دارد: در حالی که مستشرقین کلاسیک هم به زبان منطقة مورد مطالعة خود آشنا بودهاند و هم مواجهة آنها با آن مناطق بهطور حضوری بوده است، مستشرقین معاصر نه آشنایی زبانی داشته و نه عموماً سابقة حضور در مناطق اسلامی دارند. این مسئله باعث شده است تا بسیاری از اطلاعات و تحلیلهای مستشرقین معاصر، انتزاعی و غیرواقعی باشد. از سوی دیگر در حالی که شرایط نشاط غرب در گذشته باعث میشده تا مستشرقین کلاسیک با آرامش و طمأنینة بیشتری به پژوهش بپردازند، مستشرقین معاصر در شرایط رشد اسلام در اروپا و آمریکا و در فضای اسلامهراسی غربی پژوهشهایی عجولانه، مُشوّش و به مراتب غیرواقعیتر از گذشته ارائه میکنند.
در این خصوص، اهمیت نامه این است که روشی جدید برای مطالعات شرقشناسی مبنی بر «مراجعة مستقیم به متون و نصوص اصلی اسلام» با نظر به تحولات درونی شرق و غرب ارائه مینماید. به عبارت دیگر، همین درماندگی وضعیت تاریخی غرب باعث شده است تا نامه فقط توصیف اسلام نباشد، بلکه علاوه بر آن مشتمل بر تجویز نحوة تعامل غرب با اسلام نیز باشد. یکی از تفاوتهای روش پیشنهادی نگارندة نامه با روش مطالعات شرقشناسی در دورههای اول و دوم ـ که مبتنی بر نوعی مواجهة مستقیم با زبان، فرهنگ و نصوص اسلامی بودند ـ این است که در روش مذکور، رسالت این مواجهه از سطح نخبگان مذهبی ـ سیاسی به سطح عموم جوانان غربی تعمیم مییابد. از ویژگیهای برجستة این نوع مواجهه، فاصلهگرفتن از روشهای حاکم بر دیسیپلینهای علمی ـ سیاسی است که تا حد قابل توجهی قادرند که به صورت پیشینی به فهم آدمی قالب و صورت داده و آن را محدود کنند.
انسان غربی معاصر در مقایسه با انسانهای غربی در دههها و سدههای
گذشته از چند جهت بیشتر آماده برای تأثیرپذیری از اسلام ناب است:
خود بماند. تجربة تلخ چند قرن گذشته او را واداشته تا در همین اکنونیت خود حداقل سراغی از متافیزیک، غیب، راز و نهایتاً خدا بگیرد. هرچند قرائن نشان از آن دارند که در این گام نیز راه را به اشتباه رفته و سر از معنویتهای بدون مَنسکی درآورده که به لحاظ ماهوی چیزی جز شیاطین ماسکزده نیستند. با این همه به نظر میرسد بنبست عملی غرب نوعی وضعیت روانی را برای آن رقم زده است که بسان هر انسان غریقی به همة آن چیزهایی که در اختیارش قرار میگیرد، چنگ میزند. در چنین وضعیتی اگر «اسلام ناب» به انسانهای غربی عرضه گردد ـ رسالتی که نامة مقام معظم رهبری به جوانان اروپا و آمریکا به دنبال آن است ـ بیشک حتی نه از سر اعتقاد بلکه از سر اضطرار بدان تمسک خواهند ورزید.
هرچند امپراطوری رسانهای از آغاز تاکنون به نحو شگفتآوری در خدمت تحکیم و بسط سیاستهای استعماری غرب بوده، این به معنی عدم امکان ظهور رسانههای مستقل نیست. حتی وجود اندک رسانههای مستقل هم برای نشان دادن ماهیت استعماری و استکباری غرب، خطرناک جلوهگر شده و باعث گشته تا وحدت اعتباری و پوشالی غرب در ترسیم وضعیت خودساختة «دوگانه غرب ـ شرق» درهم بشکند. به میزانی که تودههای غربی با نتایج و اخبار رسانههای مستقل آشنا شوند، به همان میزان امکان فاصله گرفتن آنها از سیاستهای غربی و حتی متمایل شدنشان به سیاستهای ضدغربی از جمله اسلام بیشتر خواهد شد. آمار منتشر شده از منابع رسمی (بهطور محرمانه) و غیررسمی (به صورت آشکار) درخصوص میزان گرایش غربیها به اسلام بسیار امیدوارکننده است. به عنوان مثال طی دهة اخیر تنها در انگلستان قریب به یکصدهزار نفر از بومیها مسلمان شدهاند. طرفه اینکه این آمار در حالی منتشر میشود که در دهههای اخیر موج اسلامستیزی غربی بهمراتب بیشتر از گذشته فعال بوده است.
ورود غرب به سرزمینهای اسلامی در هیچ کجای جهان اسلام به آرامی و بدون مقاومت صورت نگرفته است. دلیل این رخداد این است که مثل بسیاری از فرهنگها، ظرف فرهنگ اسلامی نیز نسبت به مظروف خود اصطلاحاً «بشرط شیء» بوده نه اینکه «لابشرط» باشد. البته جریان مقاومت اسلامی در برابر فرهنگ غربی ظهور و بروز تاریخی داشته و از یک سطح حداقل (یعنی مقاومت نخبگانی) شروع شده و نهایتاً به سطح حداکثر (یعنی مقاومت تودهای و نهادی) رسیده است. بهرغم وجود جریان مقاومت اسلامی در قرون اخیر، از آنجا که جریان مذکور در واپسین مراحل خود ـ به دلایلی که بیشتر آنها بیرونی بودند ـ از ادامة حرکت بهویژه در بستری خارج از محاسبه و کنترل غربی عقیم میماند، نمیتوانست در
نسبت کلان غرب و اسلام تفاوتی درخور ایجاد نماید. تفاوت مذکور نخستین بار با پیروزی انقلابی اسلامی ایجاد شد و انقلاب اسلامی از لحاظ تاریخی تبدیل به بستری شد که جریانهای مقاومت اسلامی در آن استقرار یافتند. به عبارت دیگر پیروزی انقلاب اسلامی بهویژه استمرار قدرتمندانة آن طی چند دهه بهخوبی نشان داد که میتوان راهی متفاوت از راه غرب را برای آیندة اسلام رقم زد. این نتیجه برای ملتهای مسلمانی که قرنها استثمار غربی را با تمام وجود خود حس کرده بودند، بسیار امیدبخش بود و به نوبة خود زمینه و انگیزهای شد برای زبانهکشیدنِ دوبارة شعلههای مقاومت اسلامی. درست در شرایطی که نشاط اسلامی از معبر نهضتهای آزادیبخش اسلامی در سراسر جهان اسلام رو به رشد نهاد، جهان غرب در عمل شاهد دو جنگ جهانی خانمانسوزی شد که بیش از 80 میلیون نفر از جامعة جهانی را به کام مرگ فرستاد و در نظر، با ظهور جریان پستمدرنی روبهرو گردید که همة اصالتها و مطلقهای غرب جدید (مدرن) را به شدت مورد تردید و شک قرار میداد. در نتیجه به هم نزدیک شدن این دو ساحت نظر و عمل باعث شد تا نشاطی که پیش از این غرب بهویژه در دو قرن 18 و 19 تجربه کرده بود، رو به افول گذارد و آیندهای پر از ترس و ناامیدی برای انسان غربی جلوهگر شود به گونهای که در مقایسة نمودار حرکت انسان غربی و انسان مسلمان در قرن اخیر به وضوح میتوان نشاط اسلامی و یأس غربی را نشان داد. بیشک این وضعیت خلاف وضعیت پیشینِ نسبت انسان غربی و انسان مسلمان است که در آن غرب در شرایط نشاط و عالم اسلامی در شرایط انحطاط بود. به نظر میرسد وضعیت کنونیِ نسبتِ جهان اسلام و غرب به گونهای است که انسان غربی را در ساحت گفتوگو با انسان مسلمان، متواضع میکند؛ چراکه در این وضعیت، در حالی که انسان غربی امیدی به فردا ندارد، انسان مسلمان سراسر امید است و نشاط. وضعیت مذکور، وضعیت نسبت
اکنون و فرداست و نباید آن را با تحلیل وضعیتِ صرفِ اکنون اشتباه کرد؛ چراکه شاید در مقایسة دو اکنونِ انسان غربی و انسان مسلمان، داشتههای انسان غربی بهظاهر فزونتر باشد، اما وقتی سخن به مقایسة اکنون و فردا کشیده میشود، انسان غربی گرفتار دلهره و اضطراب میگردد. اهمیت نامه این است که مسبوق به درکی بسیار درست و عمیق از وضعیتشناسی انسان غربی در شرایط کنونی است.
فیلسوفان اجتماعی از گذشتة دور تاکنون دربارة زیست اجتماعی آدمی سخنها راندهاند و بر پایة آن نوعی انسانشناسی فلسفی ارائه کردهاند. از نظر آنها نظریات چهارگانة «مدنی بالإستخدام، مدنی بالطبع، مدنی بالإجبار و مدنی بالإختیار» دربارة سرشت آدمی از این حیث مشترکاند که همة آنها تعامل اجتماعی انسانها را معقول و مطلوب دانسته و فلسفة آن را «رفع نیازهای آدمی» معرفی کردهاند. اما بر اساس جهانبینی و انسانشناسی توحیدی، تعامل اجتماعی عقلانیتی فراتر از رفع نیازهای انسانی داشته و بهمثابه بستری برای رشد و کمال آدمی مورد ملاحظه قرار میگیرد. بر این اساس حتی اگر شخصی بتواند همة نیازهای خود را به صورت فردی و به دور از اجتماع هم برآورد، برای کمال یافتن ناگزیر از برقراری تعامل اجتماعی است.
در تعامل اجتماعی، آدمی برای عبرت گرفتن از دیگران و نیز برای تصرف در دیگران فرصت مییابد و این تأثیر و تأثر ـ اگر مثبت باشد ـ هر دو از راههای کمال آدمی است. در عرفان اسلامی، ملاصدرا بهتر از دیگران به شرح «اسفار اربعة» انسان عارف میپردازد. در این راه انسان عارف وظیفه دارد تا با مدد حضرت حق به یاری خلق شتافته و دیگران را نیز در تجربة سفر روحانی خود به سوی خداوند متعال شریک نماید (السفر من الخلق الی الحق بالحق). همراه کردن خلق در سفر الیالله هیچگاه و برای
هیچ فردی راحت و بدون هزینه نبوده است. رسولان الهی که از همهجهت بهترین بودهاند نیز نه فقط بدون زحمت به همراهی خلق دست نیازیدهاند، بلکه گاه به لحاظ کمّی، بسیار کمتر از آنچه در محاسبة مادی ما میگنجد همراه مییافتند. این بدین علت است که تغییر موازنة اجتماعی به نفع پرستش الهی ـ بهویژه در مقیاس جهانی ـ کاری بس دشوار است. دعوت رسولان الهی از خلق برای حرکت به سوی حق را باید از زاویة تصرف معنوی در باطن عالم مورد مطالعه قرار داد. در این تصرف، کیفیت مهمتر از کمیت است، همچنان که سفر پیامبر اسلام (ص) به طائف نیز ـ با همة مشقتهایی که بر آن بزرگوار تحمیل شد ـ تنها یک همراه رهآورد داشت، اما به حکم «و من احیاها فکأنما احیا الناس جمیعاً»،(1)هر همراهی میتواند تبدیل به شجرة طیبهای شود که «أَصلُها ثابِتٌ وَفَرعُها فِی السَّماءِ».(2)مبنی بر آنچه گفته شد، شایسته است نامه را از زاویة فعال شدن امکانهای تصرف اسلامی در انسان غربی معاصر مورد مطالعه قرار داد که در این صورت، توجه به نکات ذیل حائز اهمیت است:
تصرف اجتماعی توسط هر فرد و از هر پایگاه معرفتی ـ اجتماعی صورت نمیگیرد. به عبارت دیگر تصرف اجتماعی تابع متغیری کامل از ارتباطات اجتماعی نیست تا پنداشته شود که هرگونه ارتباط اجتماعی میتواند منجر به آن گردد. واقعیت این است که تصرف اجتماعی اگر به صورت درونگفتمانی باشد (مثلاً تصرف یک انسان غربی در دیگر انسانهای غربی) مستلزم وجود «پایگاه برتر» و اگر بهصورت برونگفتمانی باشد (مثلاً تصرف یک انسان شرقی در انسانهای غربی) مستلزم وجود «پایگاه مستقل» است. توجه به این نکته از آن جهت مهم است که بدانیم اگر مشابه این نامه توسط یکی دیگر از زعمای شیعه و در شرایط تاریخی قبل از انقلاب اسلامی نگاشته میشد، تحلیل آن نامه متفاوت از نامة معظمله بود و بیشتر در سطح تصرف فردی قابل ملاحظه و تأمل بود؛ چراکه قبل از انقلاب اسلامی اساساً پایگاهی مستقل از پایگاه غرب وجود نداشت و درون دایرة غرب، پایگاه زعیم شیعه نمیتوانست پایگاه برتر باشد. این در حالی است که پس از انقلاب اسلامی، زعیم شیعه دارای یک پایگاه مستقل از غرب شده و از همین روی میتواند در مواجهه با آن به طرح پرسشهای شالودهشکنانه بپردازد.
هرگونه حضور مسلمانان معطوف به تصرف اسلامی در غرب باید مسبوق به درک حداقلی از اسلام در غرب باشد. بر این اساس اولاً نباید پنداشت که تبیین و اجرای همة اسلام در غرب ممکن است؛ ثانیاً صحنة غرب صحنة نزاعهای درونگفتمانی اسلامی نبوده و از این روی، مسئله اسلامی در آنجا خود اسلام نه خردهگفتمانهای شیعی و سنی است. لذا حتی مسلمانان حداقلی (یعنی مسلمانان ناآگاه یا غیرملتزم به اسلام) هم در جبهة اسلامی قرار داشته و هرگونه مدیریت اسلامی در غرب ـ بهویژه نظر به کمیت اندک مسلمانان ـ لازم است با توجه به همة ظرفیتهای اسلامی در آنجا صورت گیرد. این منطق حتی در نسبتسنجی غیرمسلمانان غربی
با اسلام نیز میتواند جاری باشد؛ بدین معنی که تصرف اسلامی در غرب حتی باید ناظر به ظرفیتهای مسیحی برای اسلام نیز باشد. به عنوان مثال تصرف اسلامی در غرب باید میان سادات مسیحی ـ کسانی که پدران و اجداد دور آنها در دورة حاکمیت اسلامی در اروپا مسلمان بوده و کمکم به مسیحیت گرویدهاند ـ و غیر آنها تفاوت گذاشته و هرکدام از آنها را بهطور جداگانه برای نیازهای اسلامی در غرب ظرفیتسنجی نماید.
برخی از ایدهها تنها «مادة» تفکر بوده و به همین علت قابل تعمیم نیستند، اما برخی دیگر از جنس «جادة» تفکر هستند که میتوانند بستر نضج و رشد بسیاری از تفکرات باشند. هر دو نوع این ایدهها خوب و محترماند، اما کارویژة نوع دوم بسی فراتر است و البته در میان متفکران، افراد کمی هستند که بیشتر ایدههایشان از نوع دوم باشد و از همین روی باید آنها را مغتنم شمرد. بهنظر میرسد این نامه روشی است برای راهیابی به ایدههایی که به جادههای تفکر ختم میشوند. به عبارت دیگر نامة مذکور بهانهای درخور است برای کسانی که بخواهند دربارة نسبت اسلام و غرب در عصر حاضر ایدهپردازی کنند. بیشک احترام به راه و روش و محتوای این نامه مستلزم قرائت حداکثری و طرح و بسط الزامات فرهنگی ـ سیاسی آن است. برخی از الزامات مذکور ـ که فراتر از توجه به صِرف متن نامه هستند ـ عبارتند از:
حضرت موسی و حضرت عیسی (ع) در عهدین با مأثورات و منصوصات اسلامی میتواند یکی از شیوههای مناسب تبلیغ اسلامی در غرب باشد. همچنان که ارائه مباحث قرآنی سورة مریم (س) در مقایسه با دیگر سور برای اروپا و آمریکای مسیحی مناسبتر است و...
تنها متغیر اساسی برای تصرف اسلامی در اروپا و آمریکا تولید محتوای اسلامی در سطوح و ابعاد مختلف نیست، بلکه متغیرهای مهم دیگری از جمله متغیر شبکة توزیع نیز وجود دارد. متأسفانه همان اندک تولیدات اسلامیِ نسبتاً مطلوب هم بهدلیل ضعف در شبکة توزیع مناسب در دنیای غرب مورد استفادة مخاطبین اندکی قرار گرفته که برای رفع این محظور لازم است به ایجاد شبکههای توزیع بومی (نه بیرونی) در غرب اندیشید. به نظر میرسد علاوه بر ضعف در تکنولوژیها، ساختارها و بسترهای ارتباطی، یکی از دلایل مؤثر بر توزیع نامناسب محتویات اسلامی در دنیای غرب، رصدهای ناقص و گاه غلط از کم و کیف نیازمندیهای انسان غربی در خصوص اسلام است. به عبارت دیگر تناسب محتوایی تولیدات اسلامی با نیازمندیهای انسان غربی یکی از شروط تأثیرگذاری اسلامی در عالم غرب محسوب میشود. بیشک رصد درست نیازمندیهای مذکور به شناخت حداکثری از عالم و تاریخ غرب نیاز دارد که یکی از راهکارهای مناسب برای این منظور، تأسیس دانشکدههای غربشناسی در جهان اسلام است. هرچند میتوان برای دانشکدههای مذکور رسالتی فراتر از دانشکدههای شرقشناسی در غرب در نظر گرفت، اما حتی اگر تنها متناظر معکوس همان کارویژه را هم داشته باشند، کاری بس سترگ خواهد بود.
بیشک تأثیرگذاری اسلامی بر دنیای غرب مستلزم حضور مستقیم در اروپا و آمریکا نیست، بلکه بخش قابل توجهی از این مهم حتی میتواند از طریق حضور فعال در شبکههای مجازی نیز محقق گردد. متأسفانه در
حالی که قطعاً بخش مهمی از رویارویی آیندة اسلام و غرب در ساحت مجازی صورت خواهد گرفت، تخصص و توانمندی کاربران اسلامی در ساحت مذکور در مقایسه با رقبای غربیشان بسیار حداقلی است و شاید یکی از دلایل مهم آن فقدان استراتژیهای کارآمد در خصوص کم و کیف حضور مسلمانان در فضای مجازی باشد. مسئلههای فراروی جهان اسلام در ساحت مجازی چنان فراوان و سنگیناند که حل مطلوب آنها جز از طریق تأسیس نهادی در مقیاس بینالملل اسلامی با عنوانی شبیه «سازمان فعالیتهای اسلامی در ساحت مجازی» ممکن نخواهد بود. بیشک مهمترین کارویژة سازمان مذکور پس از طرح الزامات ایجابی اسلامی در ساحت مجازی، تأثیر بر سیاستگذاریهای غربی در خصوص تصویر مجازی اسلام و مسلمین در این ساحت است. تأثیر مذکور نه فقط از طریق تعاملات قراردادی با سازمانهای مشابه در عالم غرب، بلکه از طریق به نمایش گذاشتن قدرت فعالیتهای مجازی جهان اسلام خواهد بود به گونهای که سیاستگذاران مجازی غرب تخطی از اصول انسانی در ساحت مجازی را با پیامدهایی هزینهبر تصور نمایند.
دلیل حساسیت دستگاه دیپلماسی غرب نسبت به دستگاه دیپلماسی رسمی کشورهای اسلامی مخالف آن ـ استفاده از ظرفیتهای دیپلماسی عمومی یکی از بهترین راههای تعامل و تصرف اسلامی در غرب است. به نظر میرسد مؤثرترین شکل استفاده از دیپلماسی عمومی آنگاه محقق خواهد شد که جهان اسلام دارای یک «شورای عالی دیپلماسی عمومی» باشد تا هم روابط میان خود کشورهای اسلامی، حداکثری شود و هم روابط میان آنها و دنیای غرب بهینه و به سود جهان اسلام شود.
اطلاعات موجود دربارة اسلام در جهان غرب بسیار تحریفی و اندک و در جهان اسلام بسیار تخصصی و زیاد است. از این روی عموم انسانهای غربی برای کسب اطلاع از اسلام با محدودیتهایی روبهرو هستند و متأسفانه آنچه در دایرهالمعارفهای موسوم به دایرهالمعارف اسلام در دنیای غرب وجود دارد، هرچند در برخی از مداخل دارای محتوای درست و صحیح است، اما در اکثر موارد از یکی از دو نقصِ ضعف و تحریف رنج میبرد. از این روی شایسته است دایرهالمعارف اسلام ناظر به سطح نیاز و مواجهة انسان غربی با اسلام به زبان انگلیسی و با قلم محققان مسلمان نگاشته شده و در اختیار غربیها قرار گیرد. بیشک دایرهالمعارف مذکور برای تأثیرگذاری اسلامی بر انسان غربی نباید فقط واجد شاخصههای آکادمیک باشد، بلکه لازم است از ویژگیهای تأثیر در حوزة فرهنگ عمومی نیز برخوردار گردد. اهمیت این موضوع تا بدان حد است که اگر امکان جمع میان ویژگیهای آکادمیک و فرهنگ عمومی در یک دایرهالمعارف وجود نداشته باشد، شایسته است تا نه یک دایرهالمعارف، بلکه دایرهالمعارفهایی دربارة اسلام تألیف گردد که هرکدام ناظر به طیف خاصی از انسانهای غربی باشد.
اسلام دین آخرین و دین جامع و جهانی است و به همین علت، آموزههای آن به گونهای است که به سهولت میتواند با همة انسانها
حتی پیروان دیگر ادیان نیز تعامل و گفتوگو کنند. در قرآن کریم آیات زیادی وجود دارد که مخاطب آنها نه مؤمنین به اسلام بلکه عموم انسانها هستند. همچنان که در سیرة پیامبر اسلام (ص) و جانشینان معصومش نیز اندیشه و رفتارهایی وجود دارد که همة انسانها بدون تحمل هرگونه تکلفی میتوانند با آنها ارتباط برقرار نمایند. بهرغم این، متأسفانه تبلیغات منفی رسانههای غرب دربارة اسلام چنان زیاد و فراگیر است که تا حد قابل توجهی امکان مواجهة اولی انسانهای غربی با متون اصیل اسلامی را منتفی نموده است. تجربة تاریخی مواجهة انسانهای غربی با متون اصیل اسلامی به خوبی گواه جذابیت آن متون در نزدشان است. از این روی شایسته است تا دعوتهای اسلامی در غرب، نه بر پایة تفاسیر افراد از اسلام، بلکه بیشتر معطوف به امکانهای مواجهة انسان غربی با همان متون اصیل و اولیة اسلامی باشد.
نتیجه
نامة رهبر معظم انقلاب به جوانان اروپا و آمریکا در شرایطی نگاشته شد که دهههایی از پروژة اسلامهراسی در آنجا میگذرد و همة شواهد و قرائن حاکی از آن هستند که رسانهها و سیاستمداران غربی در آینده نیز با شتاب بیشتری آگاهانه بدان دامن خواهند زد. چنین اقدامی خرق عادت رسانههای مدرن بوده و به خودی خود نوعی از شگفتی و اعجاب و به تبع آن، تأمل در محتوای نامه را در پی خواهد داشت.
روش نامهنگاری عام با جوانان غیرمسلمان، نه فقط روشی تاریخی و رایج در سنت آن دسته از عالمان دینی است که رویکرد و نگاهی جهانی به دین دارند، بلکه همچنین روشی است که کارآمدی آن حتی در دورة اخیر نیز تجربه شده است. اساساً روش مواجهة رسانههای غربی با نامة مذکور مبنی بر کتمان کردن و به حاشیه بردن، حاکی از اهمیت و میزان تأثیرگذاری آن است.
از سوی دیگر استمرار نامهنگاری معظمله با مخاطب عام جهانی ـ بهویژه اگر از سطح دعوت صرف فراتر رفته و به تبیین محتواهای اسلامی نیز بپردازد ـ میتواند به بدیلی برای روشهای مطالعات شرقشناسی که به گفتة ادوارد سعید در کتاب شرقشناسی به انواع تحریفها از اسلام آلوده هستند، تبدیل گردد. در این روش، تحت راهنمایی و نشانهگذاری فقیهی اسلامشناس، امکان ارتباط مستقیم غیرمسلمانان با متون و نصوص اصلی اسلام فراهم میآید. روش مذکور نیز به راحتی میتواند الگویی برای مواجهة مستقیم مسلمانان با متون و نصوص اصلی دیگر ادیان باشد.
منابع و مآخذ
پترسون، مایکل و دیگران (1377)، عقل و اعتقاد دینی، ترجمه احمد نراقی و ابراهیم سلطانی، تهران: طرح نو.
خسروپناه، عبدالحسین (1379)، کلام جدید، قم: مرکز مطالعات و پژوهشهای فرهنگی حوزه علمیه.
سید قریشی، ماریه (1381)، دین و اخلاق، قم: بضعهالرسول.
صانعپور، مریم (1382)، فلسفه اخلاق و دین، تهران: آفتاب توسعه.
قائمنیا، علیرضا (1381)، تجربه دینی و گوهر دین، قم: بوستان کتاب.
کاشفالغطاء، محمدحسین (1387)، نمونههای اخلاقی در اسلام، ترجمه آیتالله قاضی طباطبایی، تبریز: نشر شفق.
ملکیان، مصطفی (1382)، «پرسشهایی پیرامون معنویت»، در جمعی از نویسندگان، سنت و سکولاریسم، تهران: سروش.
نجفی، موسی (1377)، اندیشه دینی و سکولاریسم در حوزه معرفت سیاسی و غربشناسی، تهران: پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی.
نصر، سیدحسین (1382)، صدرالمتألهین شیرازی و حکمت متعالیه، ترجمه حسین سوزنچی، تهران: سهروردی.
همتی، همایون (1383)، «نگرش تقلیلی به دین»، هفتهنامه پگاه حوزه، ش 136 ،30/3/83.
پیام امام خمینی(ره) به گورباچف و تحلیل مقایسهای آن با نامهدکتر جهانگیر کرمی(1)
چکیده
نامة امام خمینی (ره) به گورباچف در سال 1989 فراز جالبی از تاریخ روابط ایران و شوروی و پدیدهای قابل مطالعه است. اساساً این روش ابلاغ پیام برای اثرگذاری بر یکی از مقاطع حساس تاریخ بشری و تحول سیستمی بینالمللی در دورهای که بعدها با عناوینی چون پایان تاریخ و یا آغاز درگیریهای تمدنی و فرهنگی شناخته میشود، امری است که از منظر نشانهشناسانه میتواند حاوی نکات بسیار باشد. فروپاشی شوروی و نامة امام خمینی (ره) میتواند به فهم ما از رسالت جهانی رهبران دینی و انقلابی در مقاطع حساس تاریخی کمک نموده و چشماندازی از نامة رهبر معظم انقلاب اسلامی به عموم جوانان در اروپا و آمریکای شمالی و الزاماتی برای فرصتسازی و گذر از محدودیتها مطرح نماید. در این نوشته ایدة اصلی نگارنده آن است که نامة حضرت امام خمینی (ره) یک دعوت به شکل سنتی و با زبان منطق فلسفی ولی نامة آیتالله خامنهای یک روشنگری فرانوگرا و با زبان اقناعی تلقی میشود. برای تبیین این ایده نخست به مرور پیام امام خمینی (ره) به گورباچف و ابعاد و معانی آن و نیز
1) . جهانگیر کرمی دارای مدرک دکترای روابط بینالملل از دانشگاه تهران، دانشیار دانشکده مطالعات جهان دانشگاه تهران است. (Email: jkarami@ut.ac.ir)
بازتاب آن در افکار نخبگان جهانی پرداخته و سپس با نگاهی به نامة رهبر معظم انقلاب آنها را تحلیل مقایسهای میکنیم.
کلیدواژگان: امام خمینی (ره)، گورباچف، ابلاغ و دعوت، کمونیسم، آیتالله العظمی خامنهای، روشنگری، جوانان.
مقدمه
روابط ایران و شوروی در سالهای پس از انقلاب به خاطر تجاوز ارتش سرخ به افغانستان، جنگ تحمیلی عراق علیه ایران و حمایت شوروی از عراق و برخورد ایران با احزاب چپ بهویژه حزب توده تیره بود. در سال 1358 بنابر خاطرات کوزیچکین مأمور کا.گ.ب در ایران، سفیر شوروی در سه مرحله با امام خمینی (ره) دیدار کرد تا بهزعم خویش امام را دلگرم به حمایت کشورش نموده و با سخنان خود بر رویکرد سیاست داخلی و خارجی ایران تأثیر بگذارد. اما امام با بیاعتنایی او را به وزارت خارجه حواله دادند. ده سال بعد در 1367 این بار امام بود که با نامهای به رئیسجمهور اتحاد شوروی او را خطاب قرار داد تا بر نگرش کلان او به جهان و انسان اثرگذار باشد.
امام خمینی (ره) در نامهاش به میخائیل گورباچف آخرین رئیسجمهور اتحاد جماهیر شوروی از فروپاشی مکتب کمونیسم سخن گفت و او را به تدبر در پیام اسلام دعوت کرد. سه سال پس از این نامه شوروی فروپاشید. اگرچه نمیتوان لزوماً ارتباطی علّی و معلولی میان این دو پدیده برقرار کرد، اما اهمیت این پیام در آن مقطع زمانی حکایت از رسالت دینی یک رهبر مذهبی و انقلابی دارد که بر اساس ادراک شرایط و محیط بینالمللیِ زمانه، نامهای به امید تأثیرگذاری بر مخاطب و حتی فراتر از آن برای اعصار و دورههای بعدی مینگارد. اساساً این سنتِ ابلاغ پیام که سبکی
کاملاً سنتی و دینی دارد، در دین اسلام امری مسبوق به سابقه است و بسط این تجربة سنتی در دوران معاصر میتواند حاوی نکات بسیاری باشد. در این نوشتار هدف نگارنده آن است که ماهیت و بسترهای اصلی صدور نامة امام به گورباچف و واکنشها به آن را مورد بحث قرار داده و از این رهگذر نگاهی به نامة رهبر معظم انقلاب اسلامی به عموم جوانان در اروپا و آمریکای شمالی بیفکند.
الف) محورهای اصلی نامه
در نخستین روز سال 1989 میلادی (11 دی 1367) نامة تاریخی امام خمینی (ره) خطاب به میخائیل گورباچف آخرین رئیسجمهور شوروی دربارة نابودی کمونیسم و ضرورت پرهیز از اتکا به غرب منتشر شد. امام خمینی (ره) در نامة خود از صدای شکسته شدن استخوانهای مارکسیسم سخن به میان آورد و گورباچف را از روی آوردن به غرب برای حل مشکلات اقتصادی اتحاد جماهیر شوروی برحذر داشت. امام مینویسد: «از آنجا که پس از روی کار آمدن شما چنین احساس میشود که جنابعالی در تحلیل حوادث سیاسی جهان، خصوصاً در رابطه با مسائل شوروی، در دور جدیدی از بازنگری و تحول و برخورد قرار گرفتهاید و جسارت و گستاخی شما در برخورد با واقعیات جهان چهبسا منشأ تحولات و موجب بههمخوردن معادلات فعلی حاکم بر جهان گردد، لازم دیدم نکاتی را یادآور شوم. هرچند ممکن است حیطة تفکر و تصمیمات جدید شما تنها روشی برای حل معضلات حزبی و در کنار آن حل پارهای از مشکلات مردمتان باشد، ولی به همین اندازه هم شهامت تجدیدنظر در مورد مکتبی که سالیان سال فرزندان انقلابی جهان را در حصارهای آهنین زندانی نموده بود قابل ستایش است. و اگر به فراتر از این مقدار فکر میکنید، اولین مسئلهای که مطمئناً باعث موفقیت شما
خواهد شد این است که در سیاست اسلاف خود دایر بر «خدازدایی» و «دینزدایی» از جامعه، که تحقیقاً بزرگترین و بالاترین ضربه را بر پیکر مردم کشور شوروی وارد کرده است، تجدیدنظر نمایید و بدانید که برخورد واقعی با قضایای جهان جز از این طریق میسر نیست. البته ممکن است از شیوههای ناصحیح و عملکرد غلط قدرتمندان پیشین کمونیسم در زمینة اقتصاد، باغ سبز دنیای غرب رخ بنماید، ولی حقیقت جای دیگری است. شما اگر بخواهید در این مقطع تنها گرههای کور اقتصادی سوسیالیسم و کمونیسم را با پناهبردن به کانون سرمایهداری غرب حل کنید، نه تنها دردی از جامعة خویش را دوا نکردهاید، که دیگران باید بیایند و اشتباهات شما را جبران کنند؛ چرا که امروز اگر مارکسیسم در روشهای اقتصادی و اجتماعی به بنبست رسیده است، دنیای غرب هم در همین مسائل، البته به شکل دیگر، و نیز در مسائل دیگر گرفتار حادثه است» (صحیفه امام، ج 21، صص 220-221).
امام (ره) در ادامه مرقوم میدارد: «باید به حقیقت رو آورد. مشکل اصلی کشور شما مسئله مالکیت و اقتصاد و آزادی نیست. مشکل شما عدم اعتقاد واقعی به خداست. همان مشکلی که غرب را هم به ابتذال و بنبست کشیده و یا خواهد کشید. مشکل اصلی شما مبارزة طولانی و بیهوده با خدا و مبدأ هستی و آفرینش است. جناب آقای گورباچف، برای همه روشن است که از این پس کمونیسم را باید در موزههای تاریخ سیاسی جهان جستجو کرد؛ چرا که مارکسیسم جوابگوی هیچ نیازی از نیازهای واقعی انسان نیست؛ چرا که مکتبی است مادی، و با مادیت نمیتوان بشریت را از بحران عدم اعتقاد به معنویت، که اساسیترین درد جامعۀ بشری در غرب و شرق است، به در آورد... امروز دیگر چیزی به نام کمونیسم در جهان نداریم. ولی از شما جداً میخواهم که در شکستن دیوارهای خیالات مارکسیسم، گرفتار زندان غرب و شیطان بزرگ نشوید. امیدوارم
افتخار واقعی این مطلب را پیدا کنید که آخرین لایههای پوسیدۀ هفتاد سال کژی جهان کمونیسم را از چهرۀ تاریخ و کشور خود بزدایید. امروز دیگر دولتهای همسو با شما که دلشان برای وطن و مردمشان میتپد هرگز حاضر نخواهند شد بیش از این منابع زیرزمینی و رو زمینی کشورشان را برای اثبات موفقیت کمونیسم، که صدای شکستن استخوانهایش هم به گوش فرزندانشان رسیده است، مصرف کنند.» (همان، صص 221-222).
نکتة مهم دیگری که امام خمینی (ره) یادآور میشود آن است که «وقتی از گلدستههای مساجد بعضی از جمهوریهای شما پس از هفتاد سال بانگ «اللهاکبر» و شهادت به رسالت حضرت ختمی مرتبت ـ صلیالله علیه و آله و سلم ـ به گوش رسید، تمامی طرفداران اسلام ناب محمدی (ص) را از شوق به گریه انداخت. لذا لازم دانستم این موضوع را به شما گوشزد کنم که بار دیگر به دو جهانبینی مادی و الهی بیندیشید. مادیون معیار شناخت در جهانبینی خویش را «حس» دانسته و چیزی را که محسوس نباشد از قلمرو علم بیرون میدانند؛ و هستی را همتای ماده دانسته و چیزی را که ماده ندارد موجود نمیدانند. قهراً جهان غیب، مانند وجود خداوند تعالی و وحی و نبوت و قیامت را یکسره افسانه میدانند. در حالی که معیار شناخت در جهانبینی الهی اعم از «حس و عقل» میباشد و چیزی که معقول باشد، داخل در قلمرو علم میباشد گرچه محسوس نباشد. لذا هستی اعم از غیب و شهادت است و چیزی که ماده ندارد، میتواند موجود باشد. و همانطور که موجود مادی به «مجرد» استناد دارد، شناخت حسی نیز به شناخت عقلی متکی است» (همان، ص 222).
حضرت امام (ره) در پایانِ نامه اظهار میدارد: «تنی چند از خبرگان تیزهوش خود را که در اینگونه مسائل قویاً دست دارند، راهی قم گردانید، تا پس از چند سالی با توکل به خدا از عمق لطیف باریکتر ز موی منازل معرفت آگاه گردند، که بدون این سفر آگاهی از آن امکان ندارد. جناب
آقای گورباچف، اکنون بعد از ذکر این مسائل و مقدمات، از شما میخواهم دربارۀ اسلام به صورت جدی تحقیق و تفحص کنید. و این نه به خاطر نیاز اسلام و مسلمین به شما، که به جهت ارزشهای والا و جهان شمول اسلام است که میتواند وسیلۀ راحتی و نجات همۀ ملتها باشد و گره مشکلات اساسی بشریت را باز نماید. نگرش جدی به اسلام ممکن است شما را برای همیشه از مسئله افغانستان و مسائلی از این قبیل در جهان نجات دهد... صریحاً اعلام میکنم که جمهوری اسلامی ایران به عنوان بزرگترین و قدرتمندترین پایگاه جهان اسلام به راحتی میتواند خلأ اعتقادی نظام شما را پر نماید. و در هر صورت، کشور ما همچون گذشته به حسن همجواری و روابط متقابل معتقد است و آن را محترم میشمارد» (همان).
در مجموع میتوان گفت مهمترین مفاهیم مطرحشده در این نامه عبارتند از: بههمخوردن معادلات جهان، ضرورت باور به خدا در شکلدهی به نظامات جدید، دعوت به دین اسلام و احترام به روابط دو کشور. اما موضوع محوری در نامة امام خمینی (ره) همان امر ابلاغ و دعوت است که در ادامه به بررسی نحوة انجام آن میپردازیم. منظور امام این بود که معادلات سیاسی جهان در حال تغییر است و کمونیسم در آینده جایگاهی در این معادلات نخواهد داشت و دولت شوروی نیز بایستی انتخابی دیگر نماید و در آن انتخاب الزاماً مجبور نیست ایدئولوژی رقیب را بپذیرد بلکه با توجه به مشکلات مادیگرایی و دوری از امر الهی در هر دو ایدة رقیب (کمونیسم و لیبرالیسم)، میتواند اسلام را برگزیند. البته در آن شرایط بالطبع امکان چنین انتخابی عملاً وجود نداشت اما منطق امام خمینی (ره) در این موضوع بسیار تکلیفگرایانه بود. یعنی اگر چه عملگرایی در سیرة سیاسی امام وجود داشته، اما ایشان در این رابطه کاملاً بر اساس تکلیف دینی به عنوان یک رهبر مذهبی عمل کرده است. در فراز بعدی زوایای این تکلیفگرایی به روشنی بیان شده است.
ب. ابلاغ و دعوت
حضرت آیتالله جوادیآملی موضوع ابلاغ نامة تاریخی امام خمینی(ره) به گورباچف را شرح داده است. به گفتة ایشان «هیأت اعزامی مصمم بود ضمن حفظ احترام متقابل و رعایت کمال ادب ـ که از وظایف بینالمللی اسلام به شمار میآید و اختصاصی به گروه خاص ندارد ـ لسان پیام امام (قدسسره) را با زبان تعلیم و ارشاد ادا کند، نه با لسان دیپلماسی و هرگز قول فضل الهی را با هزل مجاز در عرف دیپلمات نیالاید و صلابت دعوت به توحید را در پای تعارف رایج سیاستبازان، به دُهن و وَهن ذبح نکند. بلکه به عنوان رسول امین، مضمون پیام والا را با آهنگ تدریس القا نماید، نه به صورت قرائت الفاظ و گزارش صورت و بدین منظور قبل از خروج از اقامتگاه، نمازی خوانده شد و از ذات اقدس خداوند با نیاز تقاضا شد. با احساس آرامش روح و عدم اعتنا به کاخ کرملین و با ابلاغ پیام در چهرة تعلیم و تبیین مضامین بلند آن در کسوت تدریس، سروش هاتف غیبی این چنین شنیده شد: «قالَ قَدْ أُوتِیتَ سُؤْلَکَ یَا مُوسَی»(1). و هماکنون با سقوط قدرتهای سیاسی احزاب کمونیستی در مدت کوتاه و انحلال بسیاری از مراکز اقتدار آن، صلای سفیران الهی به گوش همگان میرسد: «َأَخَذْنَاهُ وَجُنُودَهُ فَنَبَذْنَاهُمْ فِی الْیَمِّ وَهُوَ مُلِیمٌ»(2). کیفیت ابلاغ پیام به این سبک بود که تمام کلمات آن همراه با توضیح ضروری برخی از موارد، به خوبی قرائت میشد؛ سپس مترجمان ویژة کرملین آن را برای جناب گورباچف و دو نفر دیگر که حضور داشتند، ترجمه میکرد و اگر مطلبی برای خود ترجمهکننده قابل درک نبود، سؤال میکرد و با تبیین و تفسیر لازم بعد از درک کامل، آن را با ترجمة روسی به رهبر شوروی منتقل میکرد. در خلال قرائت پیام و ترجمة آن که شصت و پنج دقیقه طول کشید، نکات مهم پیام را شخص گورباچف یادداشت میکرد. از این جهت، بعد از استماع
خطوط اصلی پیام، تمام پیشداوریها و پیشفرضهای رهبران کرملین سرابگونه سر از آب و خواب برآورد و جواب مناسب با اندام موزون این پیام آسمانی عاجلاً ندادند، بلکه آجلاً هم راجل ماندند» (جوادی آملی، 1372: 304).
ایشان در ادامه مینویسد: «رهبر شوروی بعد از استماع دقیق و درک منظور امام(قدسسره) با تأنی کامل، که کشف از تدبر در پاسخگویی میکرد، شروع به جواب کرد و مدتی که برای سخنان جناب گورباچف و دریافت پاسخ نهایی از طرف هیأت اعزامی صرف شد، جمعاً در حدود یک ساعت بود. عصارة مطالبی که ایشان گفتند و مترجمِ صحنة ملاقات آن را به فارسی برگرداند، عبارت از این بود: از فرستادن نامة امام خمینی تشکر میکنم. در فرصت مناسب جواب آن را خواهم داد. مضمون آن را به علمای شوروی اعلام میداریم. ما قانون آزادی ایمان را در دست تصویب داریم. من قبلاً گفتم با داشتن ایدئولوژیهای مختلف میتوان با حسن همجواری در کنار هم زندگی کرد. امام خمینی ما را به دین اسلام دعوت نموده است. آیا ما هم ایشان را به مکتب خودمان دعوت کنیم؟ (در اینجا لبخند زد و دوباره گفت: این یک شوخی است.) این دعوت یک نحوه دخالت در شئون کشور دیگر محسوب میشود زیرا هر کشوری در انتخاب مکتب آزاد و مستقل میباشد. هیأت اعزامی از ایران با دریافت این مطالب، بررسی کرد که مهمترین بند جواب همان بند اخیر آن است که نشانة برخورد سیاسی با نامة امام (قدسسره) در آن به چشم میخورد، نه برخورد فرهنگی و تعلیمی محض و با پندار سیاسی بودن، داخل در دخالت در کشور اجنبی خواهد بود، که با این ترتیب اصل نامه و فرستادن پیام زیر سؤال میرفت» (همان).
مسئول هیأت اعزامی در پاسخ نهایی چنین گفت: «از اینکه در کمال حوصله قرائت نامه را استماع کردید، تشکر میکنیم و اینکه آمادگی خود
را جهت فرستادن جواب اعلام داشتید، تقدیر میشود و از اینکه مضمون پیام را به اطلاع علمای کشورتان میرسانید، شایان تشکر است. و از اینکه قانون آزادی دین را در دست تصویب دارید، به امید تسریع آن، تقدیر میشود. چنانکه زندگی مسالمتآمیز با داشتن مکتبهای گوناگون در صورت رعایت اصول انسانی میسور میباشد، اما «دخالت در شئون داخلی کشور دیگر» را باید توضیح داد. شما از عمق خاک وسیع روسیه تا اوج فضای آسمان آن آزادانه فعالیت دارید و هیچکس حق دخالت در امور داخلی کشور اجنبی را ندارد. لیکن محتوای این پیام، همانند پیامهای رهبران الهی دیگر، نه کاری به زیرزمین و نه برخوردی با روی زمین و نه ارتباطی با آسمان روسیه دارد، بلکه فقط با جان شما مرتبط میباشد. جناب آقای گورباچف! آیا شما همانند درخت هستید که مرگ شما عبارت از پژمرده شدن و فرسوده گشتن تن باشد و بعد از مرگ هیچ خبری از زندگی و آثار نخواهد بود، یا جان شما همانند مرغی است که در قفس طبیعت تن محبوس است و مرگ شما به منزلة گشوده شدن درِ این قفس و پرواز طائر روح به جهان جاوید میباشد؟ البته دومی است، نه اولی و مضمون نامة امام دعوت به توحید و پرهیز از الحاد است که راجع به جان شماست، نه دربارة کشور شما. البته وقتی روح آدمی موحد شد، راه صحیح کشورداری را میشناسد و آن را به خوبی اداره مینماید» (بنگرید به: جوادی آملی، 1378).
مرضیه حدیدچی معروف به طاهره دباغ یکی از همراهان این سفر در مصاحبهای به واکنشهای گورباچف اشاره کرده و گفته است: «پس از قرائت نامه احساس کردم افتخار بزرگی نصیب بنده شده است؛ آقای گورباچف به صندلی تکیه کرده بود و بعضی جاهای نامه با تعجب گوش میکرد. برخی جاها او (گورباچف) به شدت برافروخته میشد. یکی دوتا سؤال نوشته بود که پس از اتمام نامه از آقای جوادی آملی سوال کرد:
امام (ره) ما را دعوت به اسلام کرده، آیا ما هم میتوانیم امام (ره) را به کمونیسم دعوت کنیم؟ که آیتالله جوادی آملی خیلی سنگین و بدون مکث جوابشان را دادند و ایشان قدری در فکر فرورفتند. آیتالله جوادی آملی فرمودند: شما فرض را اینجور نگذارید که امام (ره) شخص شما را مورد خطاب قرار داده، حضرت امام (ره) مسئلهاش مسئله امتها و ملتهاست که سالهاست تحت سیطرة کمونیسم هستند و جرأت ندارند صدایشان را بلند کنند و حالا که شما گامی را برداشتهاید، دارند نصیحت میکنند که شما گامتان را تا انتها برسانید. آقای گورباچف گفتند که امام در جایی در مورد افرادی که تحت ظلم هستند، صحبت کردهاند؛ آیا این دخالت در مسائل حکومتها نیست؟ که آقای جوادی آملی هم پاسخ دادند از اینجا که نشستهایم تا هفت طبقه زیر زمین متعلق به شوروی است، هفت طبقة آسمان هم متعلق به شوروی است. مسئله دخالت در آب و خاک نیست. انسانها مال کسی نیستند که کسی دخالت کند، انسانها ورای این حرفها هستند و امام در رابطه با انسان و انسانیت سخن میگویند. حضرت امام دانشمندان و فلاسفة شما را دعوت فرمودند که به قم بیایند و بنشینند و مباحثه کنند و انسان و قدر و مقدار انسانها را بشناسند و هم اینکه حق و حقوقشان را از آنها گرفتهاند، به آنها بازپس بدهند. گورباچف به این موضوع علاوه بر آنکه نتوانست جواب بدهد، چهرهاش هم سرخ شد و دیگر سؤال بعدیاش را نپرسید.»(1)
محمدجواد لاریجانی از اعضای هیأت نیز معتقد است: «امام هدفشان این نبود که تحول عمدهای به وجود آید. ایشان فرمودند من میخواستم مطلبی را به گوش مسئولین شما برسانم و تلنگری به شما بزنم که این تلنگر زده شد. تأثیر آن پیام، دفعی و لحظهای نبود. امام میخواست این تلنگر را بزند و همین کار را هم کرد. پیام مثل کاشتن یک نهال است. شما
1) . خاطرات مرضیه حدیدچی، به نقل از سایت الف: http://alef.ir/vdccs0qs12bqmo8
از این نهال باید حفاظت کنید. به نظرم تکاندهندهترین پیامی که امپراتوری شوروی در طول حیاتش دیده، همین پیام حضرت امام است. حضرت امام در دو مقطع، امپراتوری شوروی را تکان دادند که یکی همین نامه بود و دیگری در اوایل انقلاب بود که شوروی به افغانستان حمله کرد. امام سفیر شوروی را خواست و به او گفت شما در افغانستان شکست میخورید و با خفت از آنجا بیرون میروید. این سفیر بعداً که برگشت، کتابی نوشت. در آن کتاب نوشت ما به شدت از این صحبت امام خشمگین شده بودیم، چون با 150هزار نفر از ارتش سرخ، سرتاسر افغانستان را گرفته بودند و شکست برایشان معنا نداشت. در آن کتاب نوشته است که یک روحانی در یک اتاق ساده ما را که یک قدرت عظیم جهانی بودیم، مخاطب قرار داد و آنچنان با ما تحقیرآمیز صحبت کرد که در تاریخ هفتادسالة بلشویسم هیچکس با ما اینگونه صحبت نکرده بود.»(1)لاریجانی معتقد است: «ترکیب و نفس این پیام دارای نکات بسیار جالب و نو است. امام واقعاً یک فرد نوآور بهمعنای حقیقی کلمه بود. یکی از نکات مهم در این پیام این است که امام در بیش از سیزده موضع به نحو مستقیم و یا غیرمستقیم خطر تسلط غرب را گوشزد میکنند و مدام به گورباچف هشدار میدهند که این مسئله امری بسیار مهم است که مبادا در دام اغوای غرب و زمینههای آن گرفتار شود.»(2)
این نکتة درستی است که تأثیر پیام امام فوری نبود و هنوز هم این موضوع در روسیه بهطور جدی مورد بحث و تحلیل واقع نشده است و همچنانکه در فقرات بعدی این نوشته خواهم آورد، تأثیرات این نامه بر سران اتحاد شوروی امری فوری و فراتر از آنچه در گزارشات مبلّغان پیام آمد قابلمشاهده نبود. اما ناصر نوبری حیرانی، سفیر وقت ایران در مسکو
در مصاحبهای از زاویهای متفاوت نگاه میکند و اظهار میدارد: «این اقدام نشان میداد امام بر اوضاع مسلط بودند و در شرایطی که روابط با غرب تخریب شده بود و تا سالیان سال قابل ترمیم نبود و کسی جرأت نداشت خلاف فتوای امام نظر بدهد، ایشان به شرق پیام دادند و در حالی که مرزهای ایدئولوژیک دو کشور را تعیین کردند، به مرزهای سیاسی نگاهی دیگر داشتند. با این حرکتْ ایران، انقلاب اسلامی و رهبر آن در سطح جهان ارتقا پیدا کردند. بدینترتیب در شرایطی که در یک برهة زمانی تضاد با غرب مطرح بود، دعوت روسها به اسلام مطرح شد. بنابراین ایرانی که بعد از جنگ و آتشبس از نظر جهان غرب و شرق ضعیف شده و رو به افول بود، دوباره احیا شد.»(1)
ج. واکنشها
متأسفانه بهخاطر فضای حاکم بر عرصة فرهنگ و رسانهها در اتحاد شوروی، دولتمردان این کشور محتوای اصلی پیام امام را در عرصة رسانهای در جامعة خودشان سانسور کردند تا از هرگونه احتمال ایجاد حساسیت جلوگیری نمایند. نوبری در این رابطه میگوید: «پیام به صورت جسته و گریخته پخش شده و به گوش مردم روسیه رسیده بود. ما به عنوان سفارت به هر ترتیبی که میتوانستیم این پیام را پخش میکردیم و راحت هم بودیم، چون پیام در سطح رهبران دو کشور منتشر شده بود و دلیلی برای سانسور آن وجود نداشت. روز 20 بهمن هم سهم من بود که در تلویزیون مسکو پیام بدهم. حدود 4 تا 5 دقیقه وقت داشتم که حرف بزنم. گفتم من از خودم چیزی ندارم و پیام رهبرم را به شما میگویم. عصارة پیام را دقیقاً بند به بند آوردم که البته وزارت خارجة شوروی آن را سانسور کرد، ولی بالأخره اصل و محتوای خداشناسی پیام در تلویزیون روسیه پخش شد. بنابراین با هر روش ممکن بالأخره ما این پیام را به
1) . مصاحبه با ناصر نوبری، به نقل از سایت برهان: http://www.borhan.ir/4651
گوش مردم روسیه رساندیم.»(1)
برخلاف داخل اتحاد شوروی، پیام امام در سطح رسانههای غربی بازتاب زیادی پیدا کرد. نوبری میگوید: «قبل از اینکه رسانههای ایران خبری در این زمینه منتشر کنند، روسها یک خبر کلی منتشر نمودند مبنی بر اینکه پیامی از سوی امام خمینی به گورباچف داده شده است. آنها در خبر خود مضمون پیام امام را حسن همجواری اعلام کردند و تأکید نمودند که رهبر شوروی هم از این پیام استقبال کرده است. در واقع بیشتر روی همان جملة آخر پیام مانور دادند و از برقراری دیالوگ بین رهبران دو کشور استقبال کردند. این موضوع در تمام دنیا بهویژه در کشورهای غربی خیلی تأثیرگذار بود چون حساسیتی که بین روابط تهران و واشنگتن وجود دارد، آن زمان در مورد روابط ایران و شوروی هم وجود داشت. به همین دلیل وقتی خبر روسها دربارة پیام امام منتشر شد، این پیام مثل بمب ترکید و در دنیا پخش شد. همین که امام خمینی به گورباچف پیام داده، برایشان سنگین و دلهرهآور بود. این سؤال در ذهنشان ایجاد شده بود که چرا امام به گورباچف پیام داده است و مبادا میان دو کشور عادیسازی روابط اتفاق بیفتد. وقتی بعد از 24 ساعت محتوای پیام توسط رسانههای ما پخش شد، غرب کمی نفس راحت کشید چون متوجه شد که محتوای پیام ایدئولوژیک است ولی اتفاقاً ما با تکیه بر همان جملة آخر روابطمان را تقویت کردیم.»(2)
ولادیمیر ایوانف استاد دانشگاه دولتی مسکو در این رابطه نکات جالبی را یادآوری کرده است. وی میگوید: «بعد از اینکه آقای آملی این پیام را به رئیسجمهور شوروی ابلاغ کردند، بعد از چند روز از طرف وزارت خارجه این پیام به دست ما رسید. امام احساس کردند شوروی در آستانة فروپاشی است. واقعاً آنطور شد که ایشان فرمودند و دو سال بعد در
مدت کوتاهی چنان کشور بزرگی که ابرقدرت هم بود، از هم فروپاشید و تمام زندگی ما وارد مرحلة جدیدی شد. پیشبینی امام نسبت به این مسائل و اخطار امام نسبت به آن درست بود. مردم در سالهای اخیر پیبردهاند که این راه درستی نیست که فرهنگ خودشان را فراموش کنند و اقداماتی هم از طرف خود مردم به عمل آمده است. رجال فرهنگی، نویسندگان و رسانهها اخطار کردند و سعی عمومی بر این است که با غربزدگی و تأثیر فرهنگ بیگانه مبارزه شود.» ایوانف نکتهای را مطرح میکند که درخور توجه است: «یکی از مشکلاتی که هرکسی پیام امام را به دست میگیرد با آن مواجه میشود، این است که پر از فلسفه است و وقتی ترجمة پیام را به دست آقای گورباچف داده بودند، این ترجمه با عجله تهیه شده بود و شاید بعضی از اصطلاحات را خوب ترجمه نکرده بودند. همچنین برای فهم منظور امام مقدماتی لازم است که نهتنها عموم مردم بلکه روشنفکران هم که فارغالتحصیل دانشگاههای شوروی هستند، فاقد آن بودند. گورباچف ایرانشناس نبود و فکر نمیکنم غیر از مطالعات سیاسی و اطلاعات عمومی چیزی از فلسفه و روح مردم ایران میدانست. طبیعی است که پیام را درست درک نکرده باشد و حاضر نشده است که تیزهوشان شوروی را به قم بفرستد» (فصلنامه حضور، زمستان 1376: 22).
اسوتلانا راوندی، عضو هیأت علمی بخش ایرانشناسی در مؤسسه شرقشناسی مسکو میگوید در آن زمان پیام امام را نشنیده و این پیام در روزنامههای آن زمان اصلاً منتشر نشده است. نگارنده از استادان دیگری در روسیه نیز مضمون همین سخن را شنیده است. ایشان اظهار میدارند که این نامه بعد از فروپاشی شوروی در کتاب امام خمینی؛ راهی به سوی آزادی: سخنرانیها و مواعظ منتشر شده است. مؤلف این کتاب خانم لودمیلا یوگی نوا آودی یوا، عضو اتحادیة بینالمللی نویسندگان روسیه است و با کمک رایزنی فرهنگی ایران در روسیه در 375 صفحه در انتشارات
پالیامیشین در سال 1999 به چاپ رسیده است. یلنا ویکتورونا دونایوا، استاد مؤسسه شرقشناسی مسکو نیز نوشته است که صرفاً خبر ارسال نامه منتشر شده و اطلاع دادهاند که مسائل مربوط به روابط دو کشور در این نامه مطرح گردیده و این موضوع حتی در محافل ایرانشناسان هم به بحث گذاشته نشده است. وی مینویسد شاید این موضوع در پشت درهای بسته بررسی شده باشد اما حتی اعضای عالیرتبة حزب کمونیست نیز چیزی از محتوای دقیق نامه نشنیده بودند. چنین وضعیتی در مورد پاسخ گورباچف هم صدق میکند. طرح این نامه از سالهای 1995 به بعد از طرف ایرانیان در نشستهای ایرانشناسان روس مورد بحث قرار گرفته است.
در سال 2011 یکی از پژوهشگران و روزنامهنگاران روس مقیم لندن با بررسی برخی اسناد آرشیوی در مسکو اطلاعات جالبی را در مورد نامة امام منتشر کرده است. او مینویسد بر اساس برخی از این اسناد، رونوشت نامة امام از سوی وادیم مدویدف دبیر کمیتة سیاسی حزب در دفتر سیاسی حزب کمونیست (پولیت بورو) در ژانویه 1989 چنین ارائه شده است: «نتایج گفتگوها میان گورباچف و هیأت اعزامی از سوی امام خمینی. در یک پیام شخصی امام از ما خواسته است که کمونیسم را رها کرده و اسلام را برگزینیم.» او در ادامه مینویسد: آناتولی چرنیایف، مشاور سیاست خارجی گورباچف نیز چنین بر روی آن نوشته است: «دربارة مبادلة نامهها بین امام خمینی و گورباچف؛ گورباچف (قبل از اینکه شروع به سخن کند میخندید): او پیشنهاد داده است که ما باید کمونیسم را نابود کنیم!» بر اساس این رونوشت گورباچف ادامه داده است که: «هر کسی ایران را میخواهد. اروپای غربی (بهویژه فرانسه و آلمان) موقعیت خود را در آن جا حفظ کرده است. در ایران بخش زیادی از مردم در جستجوی راهی جدای از بنیادگرایی هستند. آنها منتظر زمان مناسب هستند. آنها به دنبال حمایت ما در مقابل فشارهای غرب هستند. پیام ]امام[ خمینی نشانة
بسیار مهمی است. پیام فراتر از یک نشانه، نوعی علامت سیاسی ست که بیایید همکاری کنیم و دنبال فرصتهای جدید باشیم. ما نیاز داریم به امام جواب بدهیم اما نباید خود را درگیر بحث در مورد اسلام کنیم. پیام امام یک دستنوشته است. متخصصان ما باید کمک کنند تا جواب را تنظیم کنیم. ما دانشمندان مسلمان قابلی داریم. آنها میدانند که در چنین مواردی باید چهکار کنیم. ممکن است ما چند نفر را به ایران بفرستیم؟» او در ادامه مینویسد: گورباچف گفته است که با ارزیابی امام از وضعیت کمونیسم موافق نیست و سپس به دستاوردهای کمونیسم و ارزشهای انسانی سوسیالیسم اشاره کرده و گفته است این چیزی نیست که از فرهنگ عمومی بشر جدا باشد. ما میخواهیم همة دستاوردهای تمدن برای استقرار ارزشها و منافع مشترک بشری در جامعة جهانی مورد استفاده قرار گیرد.»(1)
دو ماه بعد گورباچف پاسخ رسمی خود را توسط ادوارد شواردنادزه (وزیر خارجة وقت شوروی) در تهران تسلیم امام خمینی (ره) کرد. شواردنادزه روز هفتم اسفند 1367 پاسخ گورباچف را در حسینیة جماران به اطلاع امام رساند. او سخنان خود را چنین آغاز کرد: «ابتدا میخواستم عرض کنم که خود واقعیات تبادل پیامها بین رهبران کشور ما یک پدیدۀ منحصر به فرد در روابط فیمابین است. اعتقاد ما بر این است که شرایط پیش آمده است تا روابط فیمابین دو کشور ما وارد یک مرحله کیفی جدیدی شود. که برای همکاریها در تمامی زمینهها. آقای گورباچف در پیام خود اشاره میکنند که پیام جنابعالی خطاب به دبیرکل کمیتۀ مرکزی حزب کمونیست اتحاد شوروی از مفاهیم فراوان سرشار است. تمامی اعضای هیأت رهبری شوروی متن پیام جنابعالی را مطالعه کردند. شکی نیست که ما در موارد عمدهای اتفاق نظر داریم اما مواردی هم است که ما اختلاف
1) . Pavel Stroilov, “Iran’s spiritual leader asked USSR to become Islamic”, http://www.exaronews.com/articles/4008
نظر داریم. اما این مهم نیست. پیام شما ملاحظات عمیق راجع به سرنوشت بشریت دارد. آقای گورباچف عقیده دارند که ما در مهمترین مورد اتفاق نظر داریم یعنی انسانها باید یاور یکدیگر باشند. چنانچه انسانها متحد نشوند، خطر فاجعه برای بشریت وجود دارد، چون امکانات بالقوه برای به وجود آوردن چنین فاجعهای توسط خود انسانها ایجاد شده در پیام شما ملاحظات عمیق راجع به سرنوشت بشریت دارد. آقای گورباچف عقیده دارند که ما در مهمترین مورد اتفاق نظر داریم یعنی انسانها باید یاور یکدیگر باشند... چنانچه انسانها متحد نشوند خطر فاجعه برای بشریت وجود دارد، چون امکانات بالقوه برای به وجود آوردن چنین فاجعه توسط خود انسانها ایجاد شده است» (صحیفه امام، ج 21، 298).
وزیر خارجة شوروی در ادامه گفت: «آقای گورباچف معتقد است که مبارزه در راه نیل به یک دنیای عاری از سلاح هستهای و آزاد از زور وظیفۀ تمامی ملتهاست. و اما راجع به سیاست خارجی اتحاد شوروی، هدف ما تعمیم رجحان ارزشهای مشترک برای تمامی ملتها و برتری این ارزشها بر تمامی منافع دیگر چه طبقهای و چه ملی است. آقای گورباچف به شما مینویسد که حرفهای امام راجع به حسننیت رهبری ایران جهت داشتن روابط حسنه و حسن همجواری با اتحاد شوروی با واکنش خوب از طرف رهبران شوروی مواجه شده است. ما دارای یک مرز بسیار طولانی هستیم همچون دارای سنن دیرینۀ مناسبات و روابط فرهنگی بین دو ملت هستیم. ما اساس خوبی داریم برای استمرار مناسبات ما بر پایۀ جدید. یعنی بر پایۀ اصول احترام متقابل، تساوی حقوق و عدم مداخله در امور داخلی یکدیگر... آقای گورباچف در پیام خود مینویسند که ملت ما نیز انتخاب خود را به عمل آورده و این در سال ۱۹۱۷ بود. در رهگذر ما هم مشکلات بزرگی بود و هم موفقیتهای چشمگیری بوده هم اشتباهات وخیمی بوده است و نقض حقوق بشر هم بوده که ما این اشتباهات خود
را اصلاح میکنیم و آن را محکوم میکنیم. علیرغم تمامی مشکلات ما از دستاوردهای خود توانستیم دفاع کنیم چون انتخاب مردم راست بوده است» (همان).
در خاتمة این دیدار امام خمینی (ره) فرمودند: «انشاءالله سلامت باشند، ولی به ایشان بگویید که من میخواستم جلوی شما یک فضای بزرگتر باز کنم. من میخواستم دریچهای به دنیای بزرگ، یعنی دنیای بعد از مرگ که دنیای جاوید است را برای آقای گورباچف باز نمایم و محور اصلی پیام من آن بود. امیدوارم بار دیگر ایشان در این زمینه تلاش نمایند.» حضرت امام از خروج نیروهای شوروی از افغانستان استقبال کردند و بر حسن همجواری و توسعة مناسبات قوی در ابعاد مختلف در مقابله با شیطنتهای غرب و خروج نیروهای بیگانه از خلیجفارس تأکید و آرزو کردند مردم شوروی و ایران همیشه در صلح و آرامش زندگی کنند. (همان).
ادوارد شواردنادزه آخرین وزیر خارجة اتحاد جماهیر شوروی و اولین رئیسجمهور گرجستان در خاطرات خود مینویسد: «سفر من به ایران و دیدار با آیتالله خمینی در سال 1989 اتفاق افتاد که در آن زمان، روابط ما با ایران نه گرم و نه سرد بود و در حالی که شوروی در جنگ ایران و عراق متحد عراق بود. در آن زمان نیروهای ما در افغانستان بودند. پس از سرنگونی رژیم پهلوی در ایران به مدت هفت سال هیچیک از رهبران ارشد شوروی به تهران سفر نکرده بودند. در 25 فوریه من پاسخ کتبی گورباچف را به محضر امام بردم. امام خمینی به گورباچف گفت که شکست کمونیسم آشکار است. او نامهای فلسفی و دینی نوشت. اما نامة گورباچف به مسائل مربوط به روابط دوجانبه، همکاریهای منطقهای و راههایی برای حل آنها محدود بود. سفر من به ایران اهمیت زیادی داشت. حتی قبل از ورود، سفر من توجه مطبوعات ایران را جلب کرد. توجه
خاصی در رسانهها به جلسة برنامهریزی شده با امام خمینی وجود داشت. سفر من به ایران همچنین از این نقطه نظر مهم بود که در این دوره غرب و بهویژه ایالات متحده فشارهای سیاسی به ایران وارد میکردند. من وارد شدم و ایشان بالا نشسته بودند. در ورودی، کفشها را مثل مسجد درآورده بودم. حدود پانزده دقیقه منتظر ماندم و پاهایم سرد شدند. این برای من کمی ناراحتکننده بود. تصور کنید که یک مرد با لباس مطابق با قوانین و مقررات دیپلماتیک اما بدون کفش. از همان آغاز به من گفته شد که من اولین سیاستمدار خارجی هستم که نزد امام میروم و پس از انقلاب اسلامی تا به امروز هیچیک از مهمانان خارجی با امام ملاقات نکردهاند.»
شواردنادزه در ادامه مینویسد: «سلام گفتم و بهطور خلاصه آنچه گورباچف در پاسخ خود به نامة امام نوشته بود را خواندم و به مدت پانزده دقیقه به من گوش دادند. گاهی اوقات به من سر تکان دادند و سپس به تفکر عمیق فرو رفت و گفت: من ناامید شدم. من شنیده بودم که گورباچف آدم اهل فکری است. نامة من در مورد جایگاه انسان در این دنیا و در آخرت بود. من در مورد مشکلات این جهان فکر نمیکنم. من در مورد جهان دیگر فکر میکنم و در مورد سؤال خودم هیچ پاسخی دریافت نکردم. اما در مورد عادیسازی روابط، من از آن حمایت میکنم.» شواردنادزه در ادامة مطلب خود از احساس نگرانی از عدم رعایت شأن وزیر خارجة شوروی و نیز ضرورت لغو سایر دیدارهای برنامهریزی شده مینویسد که با تماس وزیر خارجة وقت ایران از این فکر منصرف میشود. وی مینویسد: «ولایتی گفت: برنامة تلویزیون را ببینم و من در تلویزیون ایران دیدم که پیامی به شرح زیر خوانده شد: «این یک جلسة تاریخی بود. پس از این دیدار، مرحلة جدیدی از روابط با اتحاد جماهیر شوروی آغاز خواهد شد. این جلسه به مدت یک ساعت به طول انجامید و
بیسابقه بود.» و این موضوع موجب خوشحالی من شد.» او در ادامه اظهار میدارد: «آیتالله خمینی مرد بزرگی بود و این پیام موجب نوع جدیدی از رابطه بر اساس اصل برابری شد و البته بعداً در یک رابطة جدید بین ایران و گرجستان اثر گذاشت» (Шеварднадзе, 2009).
سالها بعد عبدالکریم بیآزار شیرازی نقل میکند که: «من همراه با یک عدهای از دوستان در سمیناری با علمای مسیحی در گرجستان شرکت کردم؛ در آنجا بنده یک مقاله داشتم و ارائه کردم. بعد از سمینار ما (جمع هیأت ایرانی) یک دیدار و ملاقاتی با ادوارد شواردنادزه در گرجستان داشتیم. معلوم بود که ایشان آدم بسیار باشخصیت و خیلی خردمند و فهمیدهای است. در این دیدار خاطرات دیدارش با امام را برای ما تعریف کرد. ایشان بیان کردند که برداشت من از امام خمینی این است که ایشان یک ابرمرد تاریخ بود؛ شخصیت بزرگی بود.»(1)
یک نکتة جالب دربارة نامة امام این است که بند آخر این نامه دربارة دعوت به بهبود روابط، هم در داخل و هم خارج از شوروی بسیار بیش از سایر ابعاد آن مورد توجه واقع شده است. جان پارکر، روسشناس برجسته در آمریکا و از دستاندرکاران دولت آمریکا در کتاب رویای پارسی بیشتر بر همین موضوع تأکید کرده و نقش پیام امام را در آغاز دورة جدیدی در روابط دو کشور مورد دقت و امعاننظر قرار داده است. او به نکتة دیگری نیز اشاره میکند و آن اظهار نگرانی الکساندر یاکولف از مشاوران گورباچف در مورد احتمال تهدید بنیادگرایی دینی در ایران برای شوروی در کشورهای آسیای مرکزی و قفقاز است. او همچنین به تأکید ولادیمیر گودی منکو در بخش بینالمللی کمیتة مرکزی حزب کمونیست شوروی در زمان تهیة نامه پاسخ گورباچف در مورد ضرورت ژئوپلیتیک معامله با
1) . عبدالکریم بیآزار شیرازی، به نقل از جامجم آنلاین: http://www.jamejamonline.ir/1333163953904361427
ایران اشاره میکند که به خاطر اولویت روابط با غرب در آن دورة خاص زمانی، مورد توجه قرار نمیگیرد (Parker, 2009: 29-30).
د) ابعاد پیام امام خمینی (ره)
گفته شد که پیام امام را نمیتوان محصور در حصار تنگ زمان و مربوط به شرایط سیاسی خاصی دانست. بلکه باید آن را در یک افق تاریخی نگریست. شاید یکی از زیباترین تعابیر در مورد پیام امام را شخص گورباچف
در سالگرد رحلت امام خمینی (ره) در سال 1378 طی مصاحبهای با خبرنگار واحد مرکزی خبر در مسکو گفته است: «مخاطب پیام آیتالله خمینی از نظر من همة اعصار در طول تاریخ بود.» وی میافزاید: «زمانی که من این پیام را دریافت کردم، احساس کردم شخصی که این پیام را نوشته بود، متفکر و دلسوز برای سرنوشت جهان است. من از مطالعة این پیام استنباط کردم که او کسی است که برای جهان نگران است و مایل است من انقلاب اسلامی را بیشتر بشناسم و درک کنم.» گورباچف سپس با تشریح نابسامانیهای اقتصادی و سیاسی روسیه، تصریح میکند: «اگر ما پیشگوییهای آیتالله خمینی را در آن پیام جدی میگرفتیم، امروز قطعاً شاهد چنین وضعیتی نبودیم.» گورباچف به روابط روسیه با غرب اشاره نموده و تصریح میکند: «اقتصاد روسیه از همان ابتدا در حال ریزش و سقوط بود و ما در واقع نمیتوانستیم همگام با غرب عمل کنیم... ما از جنگ سرد صرفنظر کرده و شروع به برقراری روابط با کشورها نمودیم. اما غربیها در این نبرد پیروز شدند....» (روزنامه جمهوری اسلامی، 11/3/1378). لذا این پیام را باید در یک سنت نشانهشناختی دینی نگریست. در صدر اسلام پیامبر اسلام (ص) این سنت را بنا نهاد و دعوت به دین را برای امپراتوریهای زمان خود آغاز کرد.
بعدها اندیشمندانی از کشورهای روسیه و آسیای مرکزی و قفقاز که
شرایط و محیط فرهنگی طرف ابلاغ این پیام را بیش از هر کسی درک کردهاند، در این رابطه نکات مفیدی را یادآور شدند. راویل عینالدین، رئیس شورای مفتیان روسیه و از علمای مؤثر در این کشور میگوید: «امام خمینی نهتنها یک شخصیت معین در تاریخ اسلام بلکه در تاریخ بشریت هستند. پیام امام به گورباچف برای همیشة تاریخ ارزش دارد و هنوز برای سیاستمداران و شخصیتهای علمی و فرهنگی حاوی مهمترین مطالب است.» همچنین تیمور عطایف استاد علوم سیاسی در باکو میگوید: «متن این نامه یکی از زیباترین اَشکال ارائه اسلام در تاریخ معاصر است که گورباچف را بهطور جدی به مطالعة اسلام دعوت میکند و آن را به عنوان یک روش ممکن برای رهایی همیشگی از شر مسائلی مانند افغانستان و غیره مطرح مینماید.»(1)چنین برداشتهایی از شخصیت امام و چنین تعابیری از محتوای نامة ایشان بر نقش ابلاغی و دعوتی این نامه تأکید دارد که آن را گامی بس فراتر از مکتوبات سیاسی زمانه قرار میدهد.
البته باید به این نکته توجه داشت که ادراک سیاستمداران و شخصیتهای الهی متفاوت است. دولتمرد مدرنِ معاصر در بند منافع ملی یک دولت است اما ابرمرد دینی و الهی برای خویش رسالتی فراملی در نظر میگیرد و مسئولانه در قبال همة بشریت میاندیشد. حسین علیاُف معاون وقت رئیسجمهور کشور آذربایجان در امور حقوق بشر میگوید: «بیشک تأثیر امام عمیق بود، چون ایشان طوری رفتار میکردند که بین گفتهها و عمل ایشان تفاوتی احساس نمیشد و مردم بهویژه مسلمانان را با واقعیتها آشنا میساختند. حتی غرب را نیز نسبت به واقعیتها آگاه میکردند. در پیام امام به گورباچف، ایشان تذکرات مهمی را در باب مسائل مختلف عنوان نمودند.» مهرالنساء شاعر و ادیب تاجیکستانی نیز بر این باور است که «با پیام امام خمینی به گورباچف، عمق و ژرفای شخصیت دینی و الهی
1) . به نقل از سایت اسلامنیوز، http://www.islamnews.ru/24230.html
ایشان بر ما پدیدار میشود. این پیام در تاریخ هر دو کشور و در تاریخ جهان معاصر ماندنی است و یک نقطة عطف تاریخی محسوب میشود. این پیام در آن دورۀ غفلت، تمام مردم جمهوریهای شوروی را تحتتأثیر قرار داد و آنها را دگرگون کرد. ما هیچوقت فکر نمیکردیم که به این زودی صدای روحبخش اذان را از گلدستههای مساجد خود بشنویم و امام خمینی نوید چنین سعادتی بودند.» همچنین بیک عثمانف، معاون صدا و سیمای جمهوری قرقیزستان بر آن است که «با پیام امام خمینی به گورباچف ما در حقیقت به عمق شخصیت ایشان پی بردیم و فهمیدیم که امام شخصیتی سیاسی در ردیف سایر رهبران کشورها نیست بلکه مقام مذهبی دارد و در میان مردم شخصیتی مقدس است. آن پیام، مهمترین و رساترین صدای انقلاب ایران در میان ملت ما بود.»(1)
امام خمینی (ره) به عنوان یک رهبر مذهبی و یک مرجع دینی از یک سو به تکلیف الهی خود عمل کرد و از سوی دیگر به عنوان یک رهبر سیاسی دیدگاه خود را دربارة یک نظام سیاسی ایدئولوژیک که خواستههای مردم و واقعیتها را بر اساس مطلوبیتهای خود تبیین و تحلیل میکند، ارائه نمود. از نگاه الهه کولایی «این پیام تاریخی سرنوشت اتحاد شوروی را به عنوان یک سرنوشت محتوم بر اساس سنتهای الهی پیشبینی کرد. در واقع ایشان بر پایة سنتهای الهی، هر آنچه را که رو به خداوند ندارد، رو به فنا میدانست. اینکه یک زن و یک مرد برای ارسال این پیام انتخاب میشوند، بسیار مهم و نمادین است. این برای یک رهبر مذهبی خیلی معنیدار بود. با توجه به مسائل مختلف در کشورهای اسلامی، حضور یک زن و نیز حضور یک روحانی در تیمی که این پیام را میبرد، در جای خود بسیار قابل تأمل بود. در آن شرایط خاص که این پیام ارسال شد، اتحاد شوروی با مشکلات جدی در مسیر اصلاحات مواجه بود. طبعاً
1) . به نقل از سایت امام خمینی (ره)، http://www.imam-khomeini.ir/21569
در عالم سیاست پیشگویی خیلی نمیتواند جایگاهی داشته باشد ولی روند تحولات در اتحاد شوروی برای بسیاری از صاحبنظران، تناقضات و سؤالات جدی مطرح کرده بود که آیا گورباچف خواهد توانست روند تخریب شرایط و تشدید بحران را کنترل کند یا نه؟ این یک واقعیت است که سقوط چنین ابرقدرتی با این عظمت که هفتاد سال مزاحم خیلی جدی برای قدرتمندان جهان به حساب میآمد، بسیار عجیب بود. شوروی بدون اینکه حتی گلولهای شلیک بشود از بین رفت. این حادثة عظیمی بود. پیشبینی این حادثة عظیم از سوی یک رهبر سیاسی و مذهبی حائز اهمیت است. طبیعی است که در بین همة نظریهپردازانی که در آن ایام مطلب مینوشتند، دیدگاههای متفاوتی دربارة اتحاد شوروی وجود داشت و طبیعی است که بحث امام هم نمیتوانست یک بحث تخصصی کارشناسی باشد. ایشان فقط به عنوان یک رهبر مذهبی و یک رهبر سیاسی، با توجه به تأکیدی که بر نقش مردم و طبیعتاً بر آموزههای دینی داشتند، رویکرد ضدالهی چنین نظامی را رد میکردند و شوروی را محتوم به شکست میدانستند و از این زاویه به صورت منطقی میشد به فروپاشی آن رسید» (کولایی، 1390: پایگاه اطلاعرسانی و خبری جماران، 13 دی 1390).
امام خمینی (ره) در این پیام کوشیدند تا چند نکته را به گورباچف تفهیم کنند: نخست اینکه برخلاف تصور مارکس و لنین، اسلام و ارزشهای دینی پدیدههایی ماندگار و روحبخش ملتها هستند؛ دوم اینکه کمونیسم و مکاتب مادی وهم و خیالند و ناپایدار و فروپاشیدنی هستند؛ و سوم اینکه غرب تکیهگاه قابل اعتمادی برای حل مشکلات روسیه نیست.(1)اساساً پیام امام سه محور دارد: محور اول این است که مارکسیسم یک خطر و یک تهدید و یک ضربة عظیم و یک خسارت بزرگ برای شوروی بود ولی خطر لیبرالیسم غربی یعنی مسلک غرب و سرمایهداری غرب هم
1) . به نقل از خبرگزاری فارس: http://www.farsnews.com/ 8510090317
کمتر از آن نیست. محور دوم توجه امام به این است که اگرچه ظواهر و بیانات مسلک غرب که ما اسمش را لیبرالیسم میگذاریم با مارکسیسم تفاوت دارد، لکن اینها یک جوهر مشترک دارند. این هم از ویژگیهای امام در توجه به ریشه و پایة امور است و آن ریشة مشترک در واقع مادیگرایی (ماتریالیسم) است. محور سومِ تأکید امام معرفی راه نجات ملت هاست که همان توجه به اسلام است. امام اسلام را یک تفکر زنده میدانست که به درد همة انسانها میخورد و محدود به کشور ما یا کشورهای خاص یا به زمان خاص نیست.(1)
یکی دیگر از ابعاد پیام امام متانت و اقتدار است که از سه منظر قابل بررسی است: نفس ارسال پیام، متن پیام و ابلاغ پیام. مخاطب پیام امام خمینی (ره)، صدر هیأت رئیسه اتحاد جماهیر سوسیالیستی شوروی بود. در زمان ارسال پیام، کشور شوروی یکی از دو قطب پرقدرت جهان محسوب میشد که به لحاظ سیاسی و نظامی رقیبی جز ایالات متحده نداشت و حتی از نظر ایدئولوژیک بر بیش از نیمی از جهان اِعمال سلطه و نفوذ میکرد. از سوی دیگر، با توجه به پذیرش قطعنامة 598 از سوی ایران و میزان توانمندی اقتصادی و نظامی کشورمان در آن مقطع زمانی و نظر به محتوای آمرانه و تعلیمی پیام، بدون تردید نفسِ ارسال پیام عملی شجاعانه بود و موضع قدرت ـ قدرتی نه بر اساس محاسبات این جهانی، بلکه ناشی از ایمان به خدا و عمل به تکلیف الهی ـ در چنین اقدامی کاملاً آشکار است. افزون بر آن، سراسر متن نامة امام مشحون از ادبیات حاکی از اطمینان قلبی نگارنده و لحن محکم و استوار در بیان امر دعوت است و در هیچ یک از فرازهای آن نمیتوان اثری از سستی، ترس و عجز یافت (کلاته عربی، 1393: 106 ـ 107).
همچنین در ابلاغ پیام دعوت نیز باید اصل استواری و متانت رعایت
1) . محمدجواد لاریجانی، به نقل از سایت تبیان: http://library.tebyan.net/71833/5
شود. آیتالله جوادی آملی یکی از وظایف هیأت اعزامی را از سوی امام، آرامش قلبی و شجاعتِ ابلاغ و حضور، بیان میکند: «مبادا حضور درکاخ کرملین و دیدار با رهبر اتحاد جماهیر سوسیالیستی شوروی کسی را مرعوب کند» (جوادی آملی، 1378: 304). آیتالله جوادی آملی در تفسیر این توصیه امام میگوید: «چون مضمون این پیام بسیار بلند و فرستندة آن نیز شخصیتی بسیار بزرگ است، لذا باید با صلابت و فولادین برخورد کرد، مبادا کمترین احساس حقارت در اعضای هیأت پیدا شود، زیرا نمیتوان این قول ثقیل و گفتار جدی را به شوخی گرفت» (همان).
حضرت آیتالله العظمی خامنهای در اول بهمن 1393 نامهای را خطاب به عموم جوانان در اروپا و آمریکای شمالی ارسال نمودند. این نامه با توجه به حوادث دنیای اسلام، موج افراطیگری و تروریسم، تلاش غرب برای ایجاد اسلامهراسی و تخریب چهرة رحمانی اسلام ناب محمدی و انتشار کاریکاتور موهن به ساحت پیامبر اسلام (ص) در نشریة فرانسوی شارلی ابدو و تلاشهای دول اروپا و آمریکا برای ترویج اسلامهراسی، بهمنظور آگاهیبخشی به جوانان جهان بهویژه جوانان کشورهای غربی منتشر شد.
نامة رهبر معظم انقلاب که مخاطبش جوانان غرب است، هم از لحاظ ساختار، هم از لحاظ ادبیات و هم از لحاظ محتوا دارای ویژگیهای بسیار نویی است. گذشته از نو بودن، ناظر به مسائل مهمی است که امروزه در دنیا میگذرد؛ از جمله سیاستهای غرب در جهانگشایی و به خصوص در تقابل با اسلام.(1)نگارندة نامه با دعوت عموم جوانان در اروپا و آمریکای
1) . مصاحبه محمدجواد لاریجانی با پایگاه اطلاعرسانی دفتر حفظ و نشر آثار حضرت آیتالله العظمی خامنهای: http://farsi.khamenei.ir/others-dialog?id=28860
شمالی به پرسش و کاوش برای گذر از مرزهای تحمیلی بر اندیشهها و با هدف زدودن چهرة ساختگی از اسلام و مقابله با هراسافکنی و نفرتپراکنی علیه مسلمانان، بر ضرورت شناخت مستقیم از دین بر اساس منابع اصیل آن تأکید نموده است. این دعوت به پرسشگری امروزه در اندیشههای انتقادی و بهویژه پس از رواج مکتب فرانکفورت به بخشی از سیر اندیشه در میان متفکران جهان تبدیل شده است اما هنوز نتوانسته است بر جهان برساخته و تکوینیافته و ساختگی رسانهها غلبه کند و به گفتار رایج در میان عموم مردم تبدیل شود.
مقایسه نامههای امام خمینی (ره) و حضرت آیتالله العظمی خامنهای به عنوان دو پدیدة فرهنگی و سیاسی امری دشوار است و لذا نمیتوان به سادگی آنها را با هم مقایسه نمود. هریک از آنها در بستر و شرایط محیطی خاصی نوشته و اعلام شدهاند. علاوه بر این به لحاظ محتوایی و روشی نیز تفاوتهایی وجود دارد که در اینجا به آنها میپردازم:
نامة امام یک دعوت به دین است در چارچوب سنت اسلامی و با استفاده از ابزارهای سنتیِ اعزام نمایندگان و به روش مکاتبهای مستقیم و خطابهای به طرفِ دعوتشونده. امام در این روش با بهرهگیری از استدلال فلسفی، مخاطب را مستعد استدلال عقلی خویش و یا عقلای قومش دانسته است تا در دورة گذار از پیچ تاریخیِ سرنوشت یک ملت راه درست را برگزیند. این نامه در شرایطی ارسال شد که دو سال بعد شوروی فروپاشید و مجادلاتی جدی در عرصة اندیشهایِ جهان بر مدار مفاهیم «پایان تاریخ» و «برخورد تمدنها» و «گفتگوی تمدنها» درگرفت.
در نامة امام عنصر اتمام حجت دینی و انجام رسالت مذهبی و قدرت و صلابت در ارسال پیام و رسمیت دیپلماتیک که شکلهای مرسوم دیپلماسی
از عصر پیامبر اسلام (ص) تا امروز بودهاند، به شکل جدی حضور دارد و از رهگذر این رفتار دینی و سیاسی مقصود دعوت به دین انجام میشود.
اما نامة رهبر معظم انقلاب اسلامی نه یک دعوت به دین بلکه روشنگری برای مخاطبی است که وجدان بیدار دارد و به تبع شرایط سنیاش هنوز آنچنان درگیر منافع روزمرة دنیای سرمایهداری مصرفی نشده است و میتواند در مورد مهمترین مسئله روز خود و جهان یعنی اسلامهراسی بر اساس فطرت خویش بیاندیشد. روش و ابزار ارسال این نامه از طریق شبکههای ارتباطی نوین و نیز مخاطب عام آن، نامه را به یک فضای فرانوگرایانه میکشاند که سپهر عمومی جامعة بشری را مساعد و مستعد گفتگو میداند و از این طریق درصدد بازگشایی بابی نو در عرصة تعاملات انسانی است که میتواند مجاری یکسویة انتقال پیام در دنیای جدید را از جهانیسازی به سوی جهانیشدنها سوق دهد. جهانیشدنهایی که در قالب آن پیام استدلالیِ بیداربخشِ مشفقانه بتواند بهتدریج مفهومی جدید را تولید کند که تا پیش از آن رایج نبوده است.
بعد عاطفی و خیرخواهانة نامة رهبر معظم انقلاب اسلامی که مخاطب خاص آن نسل جوان است و دعوت ایشان به تفکر و تعمق به عنوان کسانی که نسل مؤثر کشورها را تشکیل خواهند داد و طبعاً در شکلگیری سیاست در جهان آینده نقش مییابند، موضوعی است که چشماندازی بلند را برای پیامدهای اثرگذاری نامه ترسیم میکند. این موضوع بهویژه با توجه به اشارة معظمله در مورد مفهوم «پیچ تاریخی» اهمیت بیشتری مییابد. ایشان فرمودهاند: « جامعه بشری با پشت سر گذاشتن پیچ بزرگ تاریخی، از سیطره این دیکتاتوری خطرناک [(دیکتاتوری جهانی صهیونیستها)] رها میشود و این تحول عظیم براساس وعده صادق پروردگار، به آزادی ملتها و حاکمیت ارزشهای معنوی و الهی منجر خواهد شد»(1).
1) . خبر بیانات رهبر معظم انقلاب در دیدار شرکتکنندگان در اجلاس جهانی «جوانان و بیداری اسلامی»، ۱۰/۱۱/1390
پیام امام مخاطب خاص دارد و به یک فرد و یک دولت نوشته شد و در سطح تحلیل ملی و میان یک رهبر دینی و انقلابی و بالاترین مقام معنوی و سیاسی یک دولت که تجربهای دهساله در یک انقلاب بزرگ سدة معاصر را داشته با بالاترین مقام سیاسی یک دولت دیگر و یکی از بزرگترین قدرتهای زمان قابل تحلیل است که با پاسخ مشخص و در قالب یک نامه با همان شکل اما با محتوای متفاوت روبرو میشود. در حالی که نامة رهبر معظم انقلاب اسلامی از سوی یک رهبر انقلابی و دینی به یک نسل نوشته شده و طبعاً پاسخها روشن نیست و باید منتظر زمان بود تا آثار مشخصی از آن آشکار گردد.
اما برخی از دستاندرکاران و تحلیلگران ایرانی نیز نکات مهمی در مقایسة این دو نامه مطرح نمودهاند که به آنها اشاره میکنم. محمدجواد لاریجانی به عنوان کسی که در ابلاغ نامة امام حضور داشته است، در این باره میگوید: «حضرت امام از زاویة دیگری شروع کردند. ایشان از مسئولین و متفکرین شروع کردند اما رهبری سفره را برای عموم باز کردند. این دو به هم میرسند؛ ولی نباید بگذاریم نامة مقام معظم رهبری شبیه پیام حضرت امام شود. البته آن پیام هم آثار خودش را داشت، ولی هرگز نتوانستیم جوهرش را بیرون بکشیم.
پیشبینی امام، هم راجع به مارکسیسم بود و هم راجع به تمدن و امپراتوری غرب. ما باید صبور باشیم. حرف حق مثل دانهای است که کاشته میشود و به تدریج رشد میکند. انقلاب اسلامی وقتی پیروز شد، کسی فکر نمیکرد سی سال دیگر، پیامش اینگونه فراگیر شود. حرف حق حتماً رشد پیدا میکند؛ مخصوصاً با بهکارگیری امکانات مدرن امروز، ادبیات معقول، ساده، روان و استدلالی. هنر این است که معارف مستدل را به زبان ساده بگوییم. محتوای این پیام یک شیوة جدید است و باید فراگیر شود. شاید بعد از انقلاب، اولین باری است که داریم این ادبیات را برای مفاهمه با دنیا بهکار میگیریم؛ نه اینکه
اصلاً بهکار نگرفته باشیم، ولی به هر حال، اسلوب جدیدی است.»(1)
لاریجانی میان پیام امام خمینی (ره) و رهبر معظم انقلاب جهات مشترک اما در ابعاد مختلف میبیند. وی اظهار میدارد: «حضرت امام نظرش این بود که توجه مسئولین امپراتوری شوروی را بکشاند به این جهت که شما اگر از مارکسیسم بریدید، درِ باغ سبز غربیها شما را گول نزند. جهت شباهت دیگر این است که حضرت امام به گورباچف میگویند علت شکست خود را خوب بشناسید. علتش جنگ احمقانة شما با خدا بود. چرا با خدا میجنگید؟ لذا آنها را دعوت کردند این جنگ را خاتمه دهند و اسلام را از منابع اصلی بشناسند. حتی منبع به ایشان گفتند؛ از آثار شیخالرئیس تا محیالدین عربی. حتی استدلال مهمی آوردند که متأسفانه خوب هم در کشور تبیین نشد. یک نکتة فلسفی امام در آن پیام دارند که بحث «تنازل» است؛ یعنی شما همه چیز انسان را نمیتوانید به شکل مادی تنازل دهید. یکی از آن مسائل، فهم و نفس است. امروز بزرگترین مشکلات تفکرِ مادیِ سکولار، همین است. جالب است که امام دربارة همین موضوع، آنجا بحث کرده است. میخواهم بگویم حتی امام نه تنها منبع را دادند، بلکه نقطة مباحثه را هم مشخص کردند؛ نقطهای که هرگز ما آن را به خوبی تبیین نکردیم» (همان).
عماد افروغ در این باره معتقد است که نامة امام به گورباچف در مقطع و شرایط خاص و یک زمان حساس و سرنوشتساز تاریخی نوشته شد که بهگونهای کمک کرد که یک تمدن کمونیستی و الحادی به فروپاشی بینجامد. به زعم وی اگر حضرت امام در آنجا گورباچف را خطاب قرار داد، در واقع میخواست به مردم پیام برساند که اکنون که نظام کمونیستی رو به اضمحلال است، مراقب باشید به دامن سرمایهداری نیفتید. وی اظهار میدارد: «امام آن لحظة تاریخی را خوب درک کردند و راه بدیلی را معرفی
1) . مصاحبه با محمدجواد لاریجانی، به نقل از خبرگزاری ایرنا، http://www3.irna.ir/81493483
کردند اما آنها گوش نکردند لذا نباید این دو پیام را با یکدیگر مقایسه کرد چراکه این پیامها در دو برهة متفاوت صورت گرفت و وجه مشترک آنها فقط مخاطب بودن مردم است.»(1)
سیدرضا اکرمی میگوید: «ما در پیام مقام معظم رهبری میتوانیم خیلی از نگاهها را بیابیم و شبیه نامهای است که امام (ره) به گورباچف نوشتند. پیام امام (ره) به گورباچف بود اما مخاطب آن همة افراد بودند. امام (ره) در آن نامه تأکید کردند که مشکل شما مارکسیسم و کمونیسم نیست بلکه مشکل اصلی شما عدم شناخت خداست که اگر خدا، فطرت و عدالت را بشناسید، مشکلاتتان حل میشود. امروز نیز اگر ما اسلام را به عنوان دین رحمت، محبت، دعوت، حکمت و عدالت بشناسیم و اینگونه معرفی کنیم، یک جور نتیجه میگیریم اما اگر اسلام به عنوان دین تکلیف و تحمیل که کسی حق اظهارنظر ندارد معرفی شود، به شکل دیگری نتیجه میگیریم.»(2)
همچنین علیرضا پناهیان معتقد است: «این پیام دومین تجربۀ انقلاب اسلامی از جنس نامۀ امام (ره) به آقای گورباچف است. البته آن زمان شاید اینقدر شبکههای ارتباطی وجود نداشت، ولی اگر همان زمان نامۀ حضرت امام (ره) به گورباچف پیگیری میشد و برای همۀ مردم جهان تبیین میشد، الان ما خیلی جلوتر بودیم. ببینید که الان ما چه حسرتی باید بخوریم از اینکه آن زمان نامۀ امام (ره) به گورباچف توسط رسانههای ما خوب تحویل گرفته نشد! البته تا حدودی میتوان پذیرفت که آن موقع شبکههای ارتباطی و ماهوارهای و رسانهای زیادی وجود نداشت و ما هم امکانات زیادی نداشتیم. ولی همین الان هم آن نامه قابل پیگیری است. نامۀ امام (ره) در زمان خودش یک فرازی از انقلاب بود. این نامۀ مقام
معظم رهبری هم یک فراز دیگر از انقلاب است ولی ایندفعه موقعیتی که برای پیگیری این نامه وجود دارد، واقعاً بیحدّ است و اصلاً محدود نیست. یعنی شما خیلی کارها در ارتباط با این پیام میتوانید انجام دهید.»(1)
نتیجه
آنچنانکه در این مقاله آمد، نامة امام خمینی (ره) و رهبر معظم انقلاب را از جهات مختلف مانند بسترهای محیطی و تاریخی، محتوای نامه، منطق درونی، ابزارهای انتقال، مخاطبان و روش بحث میتوان مقایسه کرد. میان این دو نامه تفاوتهایی شکلی و محتوایی و البته اشتراکاتی وجود دارد. نامة امام در یک دورة تاریخی خاص برای ایران و شوروی و نظام بینالملل به گورباچف نوشته شد. جمهوری اسلامی ایران پس از جنگ تحمیلی در آغاز دورهای متفاوت با تغییر قانون اساسی و برنامة سازندگی و سیاست خارجی تنشزدایی قرار داشت. اتحاد جماهیر شوروی نیز درگیر برنامة پروسترویکا و گلاسنوست و سیاست خارجی غیر ایدئولوژیک شده بود و نظام بینالملل در حال تحول از نظام دوقطبی به یک وضعیت متفاوت برای همة جهان بود.
در دورة کنونی نیز شاهد تحولاتی در سطح سیاسی و بینالمللی هستیم. منطقة غرب آسیا به مرور به صحنة نقشآفرینی نظامی بازیگران منطقهای تبدیل شده و نظام بینالملل به تعبیر حضرت آیتالله العظمی خامنهای به یک پیچ تاریخی رسیده است. از این نظر میتوان برخی تشابهات را در بستر و محیط ابلاغ پیام دریافت. اما با وجود این تشابهات، شرایط ارسال نامهها نوعی تفاوت ماهوی و ساختاری دارد که یکی در گذاری تاریخی برای تعیین سرنوشت یک جامعه و انتخاب یک مسیر و دیگری در زمانة هجوم بهتانهای اندیشهایِ خشن به یک دین راستین الهی است.
1) . علیرضا پناهیان به نقل از پایگاه خبری فرهنگ انقلاب اسلامی: http://tnews.ir/news/660736390338.html
نامة امام بر اساس یک سنت ابلاغ پیام الهی بود و سبکی کاملاً سنتی و دینی داشت که در اسلام امری برخوردار از یک سنت دیرپاست و بسط این تجربة سنتی در دوران معاصر اساساً برای اثرگذاری بر یکی از مقاطع حساس تاریخ بشری و تحول سیستمی بینالمللی بوده است که بعدها با عناوینی چون پایان تاریخ و یا آغاز درگیریهای تمدنی و فرهنگی و یا مفاهمه و تعامل دینی نام میگیرد. این موضوع از منظر نشانهشناسانه دارای فحوای گستردهای است. فروپاشی شوروی و نامة امام خمینی (ره) میتواند به فهم ما از رسالت جهانی رهبران دینی و انقلابی در مقاطع حساس تاریخی کمک نموده و چشماندازی از نامة رهبر معظم انقلاب و الزاماتی برای فرصتسازی و گذر از محدودیتها مطرح نماید.
منابع و مآخذ
منابع فارسی
اربان، جورج (1373)، پایان امپراتوری، ترجمه هرمز همایونپور، تهران: انتشارات علمی و فرهنگی.
بردیایف، نیکلای (1360)، منابع کمونیسم روسی و مفهوم آن، ترجمه عنایتالله رضا، تهران: نشر ایران زمین.
بیآزار شیرازی، عبدالکریم (1392)، ناگفتههایی در مورد نامه امام (ره) به گورباچف: خاطرهای منتشرنشده از دکتر بیآزار شیرازی درباره یک دیدار سیاسی، قابل دسترسی در:
http://www.jamejamonline.ir/newspreview/1333163953904361427
جوادی آملی، عبدالله (1378)، بنیان مرصوص امام خمینی در بیان و بنان، قم: مرکز نشر اسرا.
جوادی آملی، عبدالله (1372)، آوای توحید: نامه امام خمینی به گورباچف و شرح نامه، چاپ سوم، تهران: مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینی.
جمعی از نویسندگان (1371)، مخاطبین در وصیتنامه سیاسی_ الهی حضرت امام خمینی (ره)، چاپ اول، تهران: دفتر مطالعات سیاسی و بینالمللی.
ساگرین، ولادیمیر (1389)، تاریخ سیاسی روسیه؛ دوران گذار از گورباچف تا یلتسین، ترجمه علیرضا ولیپور و مهناز رهبری، تهران: دانشگاه تهران.
سلطانو، آغانسا (1383)، «تحلیل نامه امام به گورباچف»، مجله حضور، شماره 51 ، زمستان.
عبداللهی، حامد (بیتا)، تحلیلی بر نامه تاریخی حضرت امام خمینی به
امپراتوری کفر، قابل دسترسی در: http://cissi.ir/71717& 443543
فصلنامه حضور (1376)، گزارش میزگرد بررسی نامه امام خمینی به گورباچف با حضور اندیشمندان روسی، زمستان.
«فروپاشی در مسکو، هوشیاری در تهران». بیبیسی فارسی، ۲۵ دسامبر ۲۰۱۱. بازبینیشده در ۰۶ ژانویه ۲۰۱۲.
کاظمی، محسن (1386)، خاطرات مرضیه حدیدچی (دباغ)، تهران: انتشارات سوره مهر.
کرمی، جهانگیر (1391)، «فروپاشیهای شوروی»، همشهری دیپلماتیک، نیمه اول دیماه، شماره 56.
کلاته عربی، جواد (1393)، امام خمینی و رسالت جهانی هدایت: تحلیل و بررسی پیام تاریخی امام خمینی (ره) به گورباچف، مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینی.
کوزیچکین، ولادیمیر (1370)، کا گ ب در ایران، ترجمه اسماعیل زند و حسین ابوترابیان، تهران: نشر نو.
کولایی، الهه (1390)، «پیام امام به گورباچف، پیامی برای همه دولتها»، پایگاه اطلاعرسانی و خبری جماران، 13 دی، قابل دسترسی در: http://www.jamaran.ir/ 20010
کیران، روجر و توماس کنی (1385)، خیانت به سوسیالیسم؛ پسپرده فروپاشی اتحاد شوروی، ترجمه محمدعلی عمویی، تهران: نشر اشاره.
میثمی، لطفالله (1385)، فروپاشی شوروی از دیدگاه احزاب کمونیست، تهران: نشر صمدیه.
موسوی، سیدمهدی (بیتا)، مبانی قرآنی نامه امام خمینی (ره) به گورباچف، قابل دسترسی در:
http://maarefquran.org/index.php/page,viewArticle/LinkID,9325
متن کامل نامه تاریخی امام خمینی به گورباچف و پاسخ گورباچف، «صدای شکستن استخوانها؛ نامه آیتالله به آخرین رهبر»، بیبیسی فارسی، ۲۵ دسامبر ۲۰۱۱، بازبینیشده در ۰۶ ژانویه ۲۰۱۲.
واعظی، حسن (1380)، اصلاحات و فروپاشی، تهران: نشر سروش.
منابع غیرفارسی
Жизнь Эдуарда Шеварднадзе - уникальный пример политического долголетия. История его карьеры - это серия бурных взлетов и катастрофи
Первая иллюстрация к книге Решения. Моя жизнь в политике; Когда рухнул железный занавес. Встречи и воспоминания. Комп. из 2кн. - Шредер, Шеварднадзе.
Parker, John (2009) Persian Dream, Washington, Potomak Book.
Чешко, Сергей (2000) Распад Советского Союза: этнополитический анализ,Российская академия наук, Ин-т этнологии и антропологии им. Миклухо-Маклая.
Костикова, Анна, Евгений Калинин(2006) О ЧЕМ ИМАМ ХОМЕЙНИ ПИСАЛ МИХАИЛУ ГОРБАЧЕВУ, http://www.ng.ru/ng_religii/2006-06-21/7
Гасым Керимов. Шариат: Закон жизни мусульман. Ответы Шариата на проблемы современности, Шариат и современный исламский призыв к религии, http://historylib.org/historybooks/Gasym-Kerimov/48.
СТРАШНЫЙ ТЕГЕРАН, 02.07.2001. Хомейни глазами разведчика. http://2001.novayagazeta.ru/nomer/2001/45n/n45n-s19.shtml.
В гостях у имама Хомейни. 9 Июня 2014. http://4pera.ru/news/tribune/v_gostyakh_u_imama_khomeyni/
Мировая геополитика глазами иранских лидеров, http://www.islamnews.ru/news-24230.html.
Московская правда,02.06.2007г.
Цветущий сад Запада заворожил Вас,но истина не там
Как имам Хомейни наставлял коммуниста Горбачева , а президент Ахмадинежад пристыдил главу США Буша
Первые прямые контакты Ирана и России (до XIX века)
Обострение ирано-российских отношений в первой трети XIX века. Русско-иранские войны
Проникновение России в Среднюю Азию
Рост вмешательства России и Великобритании во внутренние дела Ирана
ГЛАВА II. Развитие политической ситуации в Иране после
17 года и влияние на нее внешнего фактора
Проблемы взаимоотношений Ирана и СССР в период правления шаха Мохаммада Реза Пехлеви
История межгосударственных отношений Ирана и России тема диссертации и автореферата по ВАК 07.00.15, кандидат исторических наук Махдиян Мохаммад Хасан
Mandelbaum, Michael (1991), Coup de Grace: The End of the Soviet Union, Foreign Policy, Vol. 71, No. 1.
Шеварднадзе, Эдуард (2009), «Когда рухнул железный занавес» Издательство: Европа.
Stroilov, Pavel, (2011) Iran’s spiritual leader asked USSR to become Islamic. www.exaronews.com/Jul 27, 2011.
Lauritzen, Erik (2011), Causes and Origins of the Collapse of the Former Soviet Union, The Ohio State University, Report of Project, June 2011 in: https://kb.osu.edu/dspace/bitstream/.../FinalThesis-July-15-2011.
Научная библиотека диссертаций и авторефератов disserCat http://www.dissercat.com/content/istoriya-mezhgosudarstvennykh-otnoshenii-irana-i-rossii ixzz3l3O9vFzq.
رویکرد فطری نامه علیه اسلامهراسی دکتر ارسلان قربانی شیخنشین(1)
چکیده
هزارتوی سیاست بینالملل کنایه از لایههای مختلف و پیچیدهای است که رفتار بازیگران بینالمللی را در عرصة سیاست جهانی فراگرفته است. واکاوی رفتار کشورها و تحلیل سیاسی بروز کنشهای گوناگون آنها منوط به فهم این لایههای گوناگون است. یکی از این لایههای پیچیده، پارادوکس منافع ملی و هنجارهاست. بهویژه کشورهای قدرتمند دچار این پارادوکس رفتاری هستند که بر اساس نظام وستفالی سعی دارند منافع ملی خود را به حداکثر برسانند و در این راستا حاضرند هنجارها و اخلاق بینالمللی را زیر پا بگذارند تا هدف منفعتی خود را محقق سازند. نمونة بارز این پارادوکس لایهایِ مربوط به سیاست بینالملل، ایالات متحده آمریکاست. واشنگتن در حالی که همواره شعار حقوق بشر و دموکراسی سر میدهد، از بدترین رژیمهای سیاسی حمایت میکند و برای کسب منافع ملی بیشتر و توجیه حضور خود در مناطق ژئوپلیتیک و استراتژیک، به پروژهسازیهای مختلف میپردازد. پروژة اسلامهراسی در این لایههای پیچیدة هزارتوی سیاست بینالملل قابل تشخیص است. رهبر انقلاب
1) . * ارسلان قربانی شیخنشین دارای مدرک دکترای روابط بینالملل از دانشگاه نیو ساوث ویلز (University of New South Wales) سیدنی استرالیا، استادتمام گروه روابط بینالملل دانشکده حقوق و علوم سیاسی دانشگاه خوارزمی است. (Email: ghorbani@khu.ac.ir)
اسلامی با تشخیص این لایهها یکی از رویکردهای مقابله با این پروژة خطرناک را فطرتجویی جوانان اروپا و آمریکا تشخیص دادهاند و با اتخاذ روش فرهنگی تحقق آن را دنبال میکنند.
کلیدواژگان: فطرتجویی، سیاست بینالملل، پارادوکس رفتاری، جوانان اروپا و آمریکا.
رخدادهای یازدهم سپتامبر 2001 نقطة عطفی در روابط بینالملل جهان به طور اعم و جهان اسلام به طور اخص محسوب میشود. به نظر میرسید دولتهای غربی به دشمن جدیدی احتیاج داشتند که آن را بهانه قرار داده تا اسلحة خود را بر زمین نگذارند و لذا هیولای جدیدی برای ترساندن جهانیان ساختند: هیولایی به نام اسلام و تروریسم اسلامی. مقابله با پروژة اسلامهراسی نیازمند آرامش و مدیریت است. نباید در مواجهه با این چالش هیجانزده و احساساتی برخورد کرد بلکه شایسته است با عقل و تدبیر به مقابله پرداخت. زیرا در صحنة نظام بینالملل مانند همة سطوح زندگی، چالشها نیز میتوانند فرصت تلقی شوند و لازم است جهان اسلام با این چالشها به شکل منطقی روبرو گردد .(Haynes, 2011:43)
بین سالهای 1945 تا 1990 یعنی دوران جنگ سرد، رقابتی جدی بین آمریکا و شوروی حاکم بود. پس از فروپاشی قطب چپ، غربیها و بهویژه آمریکاییها برنامههایی جدید برای تسخیر کامل جهان و خصوصاً منطقة غرب آسیا طراحی کردند. از بین رفتن رقیبی که او را خطرناکترین عامل تهدید زندگی مردم تصور کرده بودند، باعث شد تا مشکلات داخلی کشورهای غربی نیز امکان مطرح شدن پیدا کند و این برای غرب یک تهدید داخلی جدی محسوب میشد. از همین رو دولتهای غربی نیازمند
ایجاد رقیبی دیگر برای هراسافکنی و پیشبرد اقداماتشان در کشورهای خود و سراسر جهان بودند (روآ، 1387: 73 ـ 76).
اسلام به عنوان قدرتی نوظهور، این رقیب جدید بود. از همین رو تلاش برای ایجاد پروژة اسلامهراسی دوچندان شد؛ اما به چند دلیل از جمله اینکه کشورهای اسلامی از نظر جغرافیایی دور بودند و نیز توان نظامی چندانی نداشتند، این هراسآفرینی مؤثر نیفتاد؛ تا اینکه با ایجاد عملیات برجهای دوقلو در سال 2001 خطر اسلامگرایی برای مردم غرب به اصطلاح باورپذیرتر شد. این در حالی بود که ترویج آموزههای زیبای اسلام، هویت و قدرت یافتن مسلمانان و زندگی صلحآمیز و مسالمتجویانة دههاهزار مسلمان مهاجر در غرب که بر اساس آمار خود غربیها، کمترین میزان جرم و بیشترین خدمات اجتماعی را داشتهاند، باعث شده بود تا رشد اسلام در غرب نیز به یک خطر جدی برای ابرقدرتها بدل شود که باید به نحوی از انحاء کنترل میشد (قربانی، 1389: 44 ـ 58).
پروژة شارلیابدو نیز حلقة دیگری از همین فرآیند محسوب میشود؛ با این تفاوت که غربیها در ماجرای یازده سپتامبر علاوه بر اعمال فشار بر مسلمانان ساکن غرب و ایجاد هراس از اسلام برای انسان غربی، دستاندازی به کشورهای اسلامی را نیز در دستورکار خود داشتند و یک هیاهوی تبلیغاتی بسیار بزرگ را علیه اسلام به راه انداختند. در این میان آمریکا، انگلستان و فرانسه سردمدار جریان اسلامستیزی هستند، در حالی که در بین کشورهای اروپایی، انگلستان و فرانسه بیش از همه سابقة استعماری در کشورهای مختلف جهان را دارند. دست فرانسویان به خون میلیونها مسلمان و غیرمسلمان آلوده است و فقط در کشوری مثل الجزایر، حدود دو میلیون نفر جان خود را از دست دادند که در نتیجة این مجاهدتها توانستند استعمار فرانسه را از کشور خود بیرون برانند. کارنامة کشتار و استعمارگری بریتانیای کبیر هم که نیازی به توضیح ندارد.
انگلیسیها در سالهای اخیر نیز همراهی با آمریکاییها در کشتار مردم عراق و افغانستان را در کارنامة خود دارند (متقی، 1387: 11).
جامعة غربی و خصوصاً نسل جوان که پیشقراول جنبش نود و نه درصد بود، نسبت به عملکرد اقتصادی، فرهنگی و سیاسی غرب بدبین و بیاعتماد است. اگرچه متأسفانه به دلیل اسلامهراسی گستردة صورت گرفته، گرایش آنان به اسلام با سرعت پایینی رخ میدهد و هیچ مکتب جایگزین دیگری هم وجود ندارد. پروژة اسلامهراسی در قالب یک تبلیغات منفیِ وسیع علیه اسلام و بهویژه انقلاب اسلامی ایران به شکلهای گوناگون اجرا میشود.
پس از دو دهه اسلامهراسی در دنیای غرب و گذشت تقریباً دو سال از شکلگیری پدیدهای برای نمایش واقعیات تبلیغات اسلامهراسی یعنی داعش، هماکنون به نظر میرسد که دنیای غرب در هراس از سرایت این ویروس از کشورهای عربی به کشورهای خود است. این شوک ضد اسلام که بار اول با سقوط برجهای دوقلو در نیویورک اتفاق افتاد، هماکنون زندگی را برای مسلمانان در اروپا و خصوصاً فرانسه سخت کرده است. در این شرایط است که رهبر معظم انقلاب خطاب به جوانان جوامع غرب، نامهای از سر دلسوزی و برای بیداری فطرت حقیقتجوی آنان مینویسند.
به نظر میرسد رهبر معظم انقلاب سعی دارند تا توجه جوانان را به این حقیقت معطوف سازند که بین تصویر رسانهای از اسلام با واقعیت خارجی فاصلة زیادی هست که فقط از طریق مواجهة مستقیم جوانان با اسلام آشکار میشود. واقعیت دنیای امروز این است که رسانهها هم میتوانند موجب نزدیکی انسانها به یکدیگر شوند و هم موجب دور شدن آنان از هم. زیرا وقتی انسانها از پنجرة رسانه به واقعیت ناشناخته مینگرند، در حقیقت داوری آن رسانه از واقعیت خارجی را میپذیرند و وقتی غولهای رسانهای با پشتوانة سیاسی و اقتصادی خود حدود و مرزهای واقعیت را مشخص میکنند، آنگاه رسانههای کوچک با قرائتی متفاوت
از آن واقعیت، یا اساساً دیده نمیشوند و یا بسیاری از آنها برای فرار از انزوا به سکوت یا همراهی پناه میبرند. افراد در جوامع مختلف نیز برای فرار از انزوا یا آنچه که جریان اصلی اطلاعات میدانند، سکوت کرده یا خود را همراه نشان میدهند و این روایتِ خودسانسوریِ مشهودی است که امروزه در جوامع قابل مشاهده است. اما رهبر معظم انقلاب جوانان را از مجموعة جوامع غربی جدا میکنند زیرا امیدی برای بیداری فطرت و وجدان آنها وجود دارد که میتواند نهایتاً به اصلاح جامعة غربی آینده بیانجامد؛ امیدی که در میان سیاستمداران غربی چندان قابل مشاهده نیست.
اقدامات اسلامهراسی در غرب باعث شده است تا بحث حضور مسلمانان در اروپا به موضوع مهمی تبدیل شود. پدیدة اسلامهراسی به بروز اعتراضات جدیدی علیه رشد اسلام در اروپا دامن زده است. میزان رشد اسلام در اروپا موضوع واضح و روشنی است. اکنون بیش از بیست میلیون مسلمان در کشورهای عضو اتحادیة اروپا زندگی میکنند. اما با توجه به پخش و توزیع این جمعیت در کشورهای اروپایی و برخلاف تصور مردم اروپا، مسلمانان درصد قابل توجهی از جمعیت این کشورها را تشکیل نمیدهند.
مقابله با تصور اشتباه مردم غرب نسبت به اسلام که تحتتأثیر فضای غیررسمی یعنی شبکههای اجتماعی، فیلم، سریال، مستند و غیره در آن جوامع قرار گرفتهاند، نیازمند پاسخی در فضای غیررسمی است. رهبر معظم انقلاب به عنوان یک متولّی و مسئول سیاسی و فرهنگی، خود وارد عرصة عمل در فضای غیررسمی و غیردولتی شدند. نامه نشان میدهد که ایشان تا چه میزان به اهمیت تأثیر تبادل فرهنگی و ارتباط با دیگر مردم جهان به خصوص مردم اروپا در فضای غیررسمی آگاهی و اشراف دارند. این اقدام نشان میدهد که سلسله اقداماتی از این دست باید توسط مسئولان،
هنرمندان، جنبشهای مختلف مردم و غیره در خصوص جایگاه و وجهة اسلام به طور مداوم ادامه یابد تا پروژة اسلامهراسی دشمنان با بنبست مواجه شود.
امروزه جوامع غربی به دلیل تکثر مادیگرایی و مصرفگرایی در زندگی، با بحران معنویت مواجه هستند. در چنین شرایطی به نظر میرسد قلب جوانان آمادگی بیشتری برای پذیرش حق و حقیقت دارد و این همان نکتهای است که رهبر معظم انقلاب به درستی در نامه به آن اشاره کردهاند: «من شما جوانان را مخاطب خود قرار میدهم؛ نه به این علت که پدران و مادران شما را نادیده میانگارم، بلکه به این سبب که آیندة ملت و سرزمینتان را در دستان شما میبینم و نیز حس حقیقتجویی را در قلبهای شما زندهتر و هوشیارتر مییابم»
رهبر معظم انقلاب در این نامه تصریح دارند که از آنجایی که سیاستمداران غربی به شکل عامدانه مسیر دیگری را انتخاب کردهاند، آنها نمیتوانند مورد خطاب این نامه باشند و لذا دلیل انتخاب جوانان برای ارسال پیام این است که ضمیر آنها پاکتر و نسبت به پذیرش کلام حق بیغل و غشتر است. با توجه به کیفیت انتخاب سران دولتهای غربی نباید انتظار داشت که این نامهها تأثیری در آنها داشته باشد اما با نامهنگاری و پیام دادن به جوانان میتوان امیدوار بود که دریچهای جدید به سمت آنها باز شود و یاری کند تا از فشار و انحصار تبلیغاتی رسانهها بیرون آیند.
از آنجایی که اسلام به دلیل پویایی انقلاب اسلامی ایران وارد مرحلة جدیدی در پارادایم سیاست بینالملل شده است، قدرتمندان غربی همواره این نگرانی را داشتهاند که اسلام به عنوان یک تمدن جدید سر برآورد و لذا پروژة اسلامیهراسی را آغاز و تشدید کردهاند. پروژة اسلامهراسی هماکنون با سرمایهگذاری جدی سیاسی و رسانهای غرب دنبال میشود. در
این شرایط بخش قابل توجهی از افکار عمومی غرب همین جوانان هستند که در نتیجة تبلیغات جهتدار رسانهها، اسلام به عنوان دینی خشونتطلب و مخالف انسانیت به آنها معرفی میشود. به عنوان نمونه حرکتهای اخیر در فرانسه و وقایع مشابه در اروپا و آمریکا نشان دهندة این فرآیند است. در همین راستا دولتهای غربی نظرسنجیهای گستردهای از تودههای مردم در خصوص اسلام و مسلمانان جهت سنجش میزان موفقیت پروژة اسلامهراسی انجام میدهند و متأسفانه باید گفت که آنها در این مسیر تا حد زیادی موفق بودهاند تا جایی که میزان نگرانی مردم غرب از اسلام درصد بالایی را نشان میدهد و این خود دلیل دیگری است که رهبر انقلاب جوانان غربی را مورد خطاب قرار دادند. ایشان نه به عنوان رهبر سیاسی یک کشور قدرتمند بلکه با نگاهی کاملاً بیطرفانه از آنها خواستند شناخت اسلام را از سرچشمة آن و نه تحتتأثیر تبلیغات دروغین به دست آورند و به قرآن و سابقة تمدن اسلامی مراجعه و سپس بیطرفانه دربارة واقعیت اسلام قضاوت کنند.
این جوانان هستند که باید در میان هیاهوی تبلیغاتی طرفداران پروژة اسلامهراسی، سره از ناسره را تشخیص دهند. این امر هم نیازمند آگاهی از پارادایم سیاسی حاکم بر سیاست بینالملل و هم نیازمند آشنایی با واقعیات تلخ و شیرین جهان اسلام است. گوشة تاریکی از جهان اسلام دچار خشونتطلبی و افراطیگری سلفی و وهابی است و متأسفانه دشمنان اسلام نیز در صددند تا این چهرة تاریک و نادرست اسلامی و اما موجود را بزرگنمایی نموده و مدعی شوند که کل جهان اسلام همین است. جهان خشونتطلب و تروریستپرور، چهرة نادرستی است که دشمنان اسلام، آگاهانه و مسلمانانِ نادان، احمقانه آن را ترویج و گسترش میدهند.
رهبر انقلاب میفرمایند: «من حس حقیقتجویی را در قلبهای شما زندهتر و هوشیارتر مییابم.» واقعیت این است که در هیاهوی تبلیغاتی
شکلگرفته در پروژة اسلامهراسی، تعداد روز افزونی از شهروندان غربی در حال بیدار شدن از خواب دروغهایی هستند که در آن فرورفتهاند. اگرچه افراد در سنین مختلف در حال فرار از گردابهای مصنوع توهمی هستند، لکن تعداد جوانانی که واقعیت را میجویند بسیار بیشتر است. در واقع این جوانان هستند که عموماً در مقام مقایسه با بزرگترهایشان، ذهن بازتری دارند. همچنین آنانند که با شور و حرارت زیاد به دنبال یافتن معنا و رمز و رازهای زندگی هستند. لذا میتوان مدعی شد هرکس که بخواهد به تعالی بشر و جهان بشری کمک کند، معمولاً با طیف جوان جامعه موفقیتهای بیشتری کسب خواهد کرد.
حضرت آیت الله العظمی خامنهای در نامة خود اشاره میکنند که جوانان آیندة ملتها و جهان را در دست دارند. آنها مجبورند با اشتباهات بزرگِ بزرگان خود زندگی کنند و آنها هستند که زمان دارند تا این اشتباهات را جبران نموده و جهان را به سمت و سوی بهتری هدایت کنند. در واقع دنیای غرب در تهاجم فرهنگی از ایجاد هرج و مرج اجتماعی برای توجیه مداخلة خود بهرهبرداری میکند. به عنوان نمونه میتوان به سینمای هالیوود اشاره کرد که بنیان خانواده را مورد حمله قرار میدهد و به همین ترتیب اما به میزان کمتر، صنعت تلویزیون و روزنامهنگاری و نشر نیز بخشی از جریان تخریب کنترل شده نسبت به خانواده است. در همین راستا تلاش میشود از تعیین و بزرگنمایی دشمنان خارجی برای ایجاد نفرت گسترده و خشونت واقعی یا نمادین سوءاستفاده شود. در ایالات متحده آمریکا ترویج نفرت قومی به منظور تأمین اهداف داخلی ابتدا نسبت به بومیان آمریکا و بردههای آفریقایی رواج پیدا کرد. سپس سیاست تعیین دشمن خارجی به مرور زمان از موردی به مورد دیگر تغییر یافت. میتوان مدعی شد که این فرآیند با بریتانیاییها شروع شده و پس از تسری به مکزیکیها، اسپانیاییها، فیلیپینیها، کوباییها، آلمانیها، ژاپنیها،
کرهای ها، چینیها و روسها، امروز به مسلمانان رسیده است.
در این مجموعه است که امید میرود نامه، الهامبخش بسیاری از جوانان غرب باشد تا به فهم صحیحی از اسلام دست یابند و تبلیغات رسانههای غرب که اسلام را به عنوان یک دین متعصب، خشن، فرقهگرا و تاریکاندیش به تصویر میکشند، زیر سوال ببرد. این نامه همچنین میتواند انگیزههای خوبی را در جوانان غربی ایجاد کند تا از خود بپرسند که در واقع چه کسی مسئول موج تروریسمی است که رسانههای عمدة غربی به مسلمانان نسبت میدهند. در نامه آمده است: «اجازه ندهید ریاکارانه، تروریستهای تحت استخدام خود را به عنوان نمایندگان اسلام به شما معرفی کنند.»
رهبر معظم انقلاب در نامة خود بسیار صمیمانه درخواستهایی را مطرح کردهاند که حاکی از نوعی واقعبینی است. ایشان در این نامه به خطرات پیشروی جوانان امروز اشاره نموده و چالشهای فراروی آنان را در راه مسیر شناخت اسلام واقعی گوشزد میکنند. این نامه علیرغم موجز و مختصر بودن، یکی از مهمترین پیامهای یک رهبر دینی به مردم جهان تلقی میگردد که میتواند تأثیرات کوتاه، میان و بلندمدتی داشته باشد، البته به این شرط که سیاستگذاریهای دقیقی دربارة آن در عرصههای دیپلماتیک و ارتباطات جهانی صورت پذیرد.
در عین حال باید توجه داشته باشیم که این نامه در مقطع بسیار مهمی به نگارش درآمده است؛ مقطعی که بهدلیل رخدادهای اروپا، موضوع داعش و اتفاقات سوریه، لیبی و مصر و رشد افراطگرایی بسیار مهم تلقی میشود. در این شرایط نامناسب، در اروپا اسلامهراسی تشدید شده است و در آمریکای شمالی نیز مسلمانان وضعیت نابسامانی دارند و شدیداً تحت فشار هستند.
نامه بسیار ملایم، دوستانه و عاطفی به نگارش درآمده است و این
درست برخلاف تصویری است که غربِ سیاسی از علمای جهان اسلام بهصورت افرادی خشونتطلب و افراطی ارائه میکند. در این نامه به خوبی مشخص است که رهبر معظم انقلاب به ادبیات انتقادی غرب اشراف خوبی دارند و برای همین نه تنها جوانان بلکه متفکرین نیز نسبت به نامة ایشان حساسیت نشان میدهند. لحن و آهنگ نامه آرام و متین است و هیچ ادبیات تهاجمی در آن وجود ندارد و صرفاً سؤالاتی مطرح میشود. یعنی در شرایطی که فطرت پاک جوانان غربی آلوده به خواستههای ناپاک غرب سیاسی شده است، رهبر معظم انقلاب فرصت را مغتنم شمرده و از رهگذر نگارش این نامه درصددند با ابزار دیپلماسی فرهنگی راه را برای بیداری فطرت جوانان بگشایند. ایشان با رویکردی فطری و فرهنگی خواهان آن هستند که جوانان با هوشمندی زیاد با قرآن و حقایق دینی آشنا شوند تا دریابند که اسلام دین رحمت و مسالمت است.
البته این بدان معنا نیست که همواره غرب را محکوم کنیم و از نقد درونی جهان اسلام غافل شویم. اسلامِ افراطیِ سلفیِ وهابی مانند غربِ سیاسیِ افراطی خطرناک است. متأسفانه برخی از جوامع اسلامی به اسلامِ افراطیِ سلفی آلوده شدهاند. نامه در واقع میکوشد این انحرافات و افراطیگریها را کنار بزند و چهرة واقعی اسلام را که دین رحمت و مسالمت و عطوفت و فطرت است معرفی کند. بنابراین شایسته است که گفتمان غیرافراطی و واقعی اسلام تقویت شود و رویکردهای مُروّج چهرة غیرواقعی از اسلام از بین برود. چهرة ارائه شده توسط تکفیریهای سلفی و وهابی از اسلام چهرهای غیرواقعی و نادرست است که باید با فعالیتهای فرهنگی و تبلیغی تصحیح شود.
امـروز که نظام بینالملل با چالشهـای جدی مواجه است، تأمین امنیـت، کسب معرفت صحیح و مبارزه با خشونت و تروریسم نیاز همة ملتها محسـوب میشود. نکتة مهم در این زمینه، ایجاد بستر گفتگـو بین
اسلام و غرب است که این اقـدام رهبـر معظـم انقـلاب در همین راستـا بـود و کوشیـد با رویکـردی فطری، جوانان غربی را به حقیقتجویی دربارة اسـلام دعوت نماید. میتوان گفت در غـرب، شناختی انتزاعی و ناقص از اسلام وجود دارد که باید با ابزارهای فرهنگی همچون نامة رهبر معظم انقلاب برای آن چارهای اندیشیده شود. نباید تنها به حرف زدن در این باره اکتفا کرد بلکه ما نیازمند پیگیری موضوع به شکل تخصصی هستیم. دانشگاهیان حرفهای و دانشمند و متعهد ما باید وارد عمل شوند و از تمامی ابزارهای موجود برای طرح ایدة رهبر معظم انقلاب در همة مجامع علمی و آکادمیک و تبیین این نامه استفاده کنند و به بررسی ابعاد مختلف آن بپردازند. هم دنیای غرب و هم دنیای اسلام نیازمند آنند که با بهرهمندی از دیدگاههای مشترک راه را برای تفاهم، گفتگو، هماندیشی و امحای نفرت و خشونت هموار سازند.
وقتی نامه میلیونها بار در توئیتر رد و بدل شد و در هشتکهای مهم خبری قرار گرفت و دهها سایت معتبر بینالمللی آن را توزیع کردند، رسانههای غربی بسیار شگفتزده شدند زیرا چنین میپنداشتند که تنها آنها هستند که تصویر اسلام و ایران را به مخاطبان ارائه میدهند. لکن این اقدام فرهنگی و فطری رهبری برایشان غافلگیر کننده بود زیرا رهبر ایران از همین وسیلة ارتباطی بهصورت ابتکاری علیه تبلیغات سوء غرب استفاده کرد. نکتة مهم و جذاب نامه این است که ایشان به عنوان یک رهبر دینی هدف خود را روشنگری قرار میدهند و سعی دارند با آگاهیبخشی جوانان را به شناخت درست و واقعی اسلام دعوت کنند.
ابلاغ و نشر نامه بسیار حائز اهمیت است و استفاده از همة ابزارهای موجود از جمله شبکههای اجتماعی نیز مهم به نظر میرسد. شکار فرصتهای فرهنگی کار مهم دیپلماسی فرهنگی ماست. شایسته است در
فضای منطقهای و بینالمللی اقدامات مدبرانهای انجام دهیم که مهمتر از همه ترویج فرهنگ گفت و گو و تعامل است. ایجاد ارتباط با سازمانهای غیردولتی ملی و بینالمللی برای افزایش تعامل با جوانان اهمیت بسیاری دارد. گسست ارتباطی مهمترین چالش دستگاه دیپلماسی فرهنگی ماست که در این زمینه بهطور جدی دچار ضعف هستیم.
نتیجه
در نامه یک نکتة کلیدی وجود دارد و آن جایگاه نویسنده بهمثابه رهبر یک نظام سیاسی است که منادی انقلابی بزرگ بوده و راه جدیدی را برای مردم دنیا گشوده است. اکنون پس از گذشت بیش از سه دهه از پیروزی انقلاب اسلامی، یکی از دستاوردهای مهم این انقلاب، همانا اهمیت یافتن معنویت در نظام بینالملل است. ایران با سابقة تمدنی اسلامی و ایرانی خود برای بسیاری از مردم دنیا بهویژه مسلمانان و مستضعفان جهان راه دیگری را گشوده است. در حقیقت، انقلاب اسلامی نقطة عطفی در بسیاری از تحولات نظام موجود جهانی محسوب میشود زیرا احیاگر حرکت و جنبش اسلامی در دنیای معاصر شد و هویت جدیدی را به ایرانیان، مسلمانان و بسیاری از مردم دردمند دنیا بخشید. لذا ابتکار رهبر انقلاب در نگارش نامه به جوانان غرب را نیز باید در راستای نقش الهامبخش و هدایتگر انقلاب اسلامی و رهبران آن در جهان معاصر قلمداد کرد که سعی دارد با رویکردی فطری، مانعی جدی در برابر موج اسلامهراسی ایجاد نماید.
منابع و مآخذ
منابع فارسی
خرمشاد، محمدباقر و نیما کیانی (1391)، «تمدن اسلامی _ ایرانی، الهامبخش موج سوم بیداری اسلامی»، فصلنامه علمی پژوهشی مطالعات انقلاب اسلامی، سال نهم، شماره 28، بهار.
خلجی، عباس (1382)، «رویکرد سیاست خارجی آمریکا به تروریسم»، فصلنامه سیاست دفاعی، سال سیزدهم، شمارۀ 46.
دهشیری، محمدرضا (1380)، «چرخه آرمانگرایی و واقعگرایی در سیاست خارجی جمهوری اسلامی ایران»، فصلنامه سیاست خارجی، سال پانزدهم، شماره 2، تابستان.
روآ، الیویه (1387)، تجربه اسلام سیاسی، ترجمه محسن مدیر شانهچی و حسین مطیعی امین، تهران: انتشارات الهدی.
سیمبر، رضا و ارسلان قربانی شیخنشین (1388)، اسلامگرایی در نظام بینالملل: رهیافتها و رویکردها، تهران: انتشارات دانشگاه امام صادق (ع).
سیمبر، رضا (1385)، «ژئوپلیتیک و مذهب در نظام بینالملل: راهبردها و تحولات»، فصلنامه بینالمللی ژئوپلیتیک، شماره 3.
قربانی شیخنشین، ارسلان (1387)، روابط بینالملل و دیپلماسی صلح در نظام متحول جهانی، تهران: انتشارات سمت.
متقی، ابراهیم و حجت کاظمی(1386)، «سازهانگاری، هویت، زبان و سیاست خارجی جمهوری اسلامی ایران»، فصلنامه سیاست دانشگاه تهران، دوره 37،
زمستان.
متقی، ابراهیم (1387)، رویارویی غرب معاصر با جهان اسلام، تهران: پژوهشگاه فرهنگ و اندیشه اسلامی.
مولانا، حمید (1371)، گذر از نوگرایی، ترجمه یونس شکرخواه، تهران: مرکز مطالعات و تحقیقات رسانهها.
هینس، جف (1381)، دین، جهانی شدن و فرهنگ سیاسی در جهان سوم، ترجمه داود کیانی، تهران: پژوهشکده مطالعات راهبردی.
منابع انگلیسی
Ayoob, Mohammed (2005), Deciphering Islamic Multiple Voices: Intellectual luxury or Strategic Necessity?, Meddle East Policy, XII,3, Fall.
Ayubi, Nazih. N )1992(, Political Islam: Religion and Politics in the Arab World, New York: Routledge Taylor & Francis Group.
Simbar, Reza, (2011), Myths and Realities in Defining the Concept of the Islamic Fundamentalism, Journal of US-China Public Administration, April, vol. 8 no.4, Serial Number 66.
Simbar, Reza (2011), Political Islam: Moderation or Radicalism? Case Study of Political Islam with Respect to Lebanon Hezbollah, Journal of International and Area Studies, vol.18, no.1, June 2011.
Simbar, Reza (2012), The Insufficiency of Western Discourse Analysis on Islamism, Journal of US-China Public Administration, June, vol. 9, no. 6, Serial Number 80.
Smith, M. (2009), Insurgency and Politics of Ethnicity, London: Zed Books.
مقالات این بخش هرچند ممکن است ظاهراً اشارة مستقیمی به متن نامه نداشته باشند، لکن هرکدام یکی از محورها و موضوعات مطرح شده توسط ایشان را مدنظر داشته و به بحث پیرامون آن پرداختهاند.
مقالة «نگاهی به وضعیت مسلمانان ساکن اروپا در آستانه ارسال نامه» به قلم دکتر علی فهیمدانش میکوشد تا تصویری از وضعیت مسلمانان اروپا و مشکلات آنان مانند تبعیض، بیعدالتی و بحران هویت و نیز تلاش دولتهای اروپایی برای مقابله با رشد فزایندة اسلامگرایی در اروپا در قالب پروژههایی مانند اسلامهراسی یا اسلام اروپایی ارائه نماید.
مقالة «بررسی نحوه و اهداف بازنمایی کلیشهای اسلام و مسلمانان در رسانههای غرب» نوشتة دکتر عبدالله بیچرانلو ضمن ریشهیابی دلیل تصـویرپـردازی و کلیشـهسـازی رسانـههای غربی از اسـلام و مسلمانان، نمـونههایی از این بازنمـایی کلیشـهای در سینمـای هالیـوود، شبکـههای تلویزیونی و مطبوعات غرب را ارائه نموده است.
مقالة «پیامدهای جنگهای جهانی در تهدید امنیت انسانی ایرانیان» تألیف دکتر بهاره سازمند با محور قرار دادن مفهوم امنیت انسانی، آثار و پیامدهای تهدید امنیت انسانی در ایران را در خلال جنگهای جهانی اول و دوم بررسی میکند.
مقالـة «نظـام سلطـه و چرایی برساختن دیگری منفـور: رویکـردی
گفتمانی» اثر دکتر روحالأمین سعیدی از منظر تئوری گفتمان به چرایی غیریتسازی و دیگرهراسی توسط نظام سلطه پاسخ گفته و بر نقش دگرِ هراسناک در قوامبخشی به هویت گفتمان مسلط تأکید ورزیده است.
مقالة «بیثباتسازی؛ رویکرد جدید آمریکا در غرب آسیا: ریشهیابی حمایت آمریکا از گروههای تروریستی تکفیری» به قلم دکتر ابوذر گوهریمقدم ضمن بررسی سیاست خارجی آمریکا در دولت اوباما، به دلایل سازماندهی و حمایت ایالات متحده از گروههای تروریستی تکفیری در راستای راهبرد بیثباتسازی غرب آسیا پرداخته است.
مقالة «نگاهی به کارکردهای مثبت شبکههای اجتماعی» نگاشتة دکتر حمید ضیاییپرور پس از بیان کارکردها و ویژگیهای شبکههای اجتماعی مجازی، فرصتها و جنبههای مثبت استفاده از این ابزارهای ارتباطی را در راستای پیامرسانی به مخاطبان مورد توجه قرار داده است.
* مقالة «آیندهپژوهی تعامل غرب و اسلام» تألیف دکتر حاکم قاسمی با استفاده از تکنیکهای آیندهپژوهی کوشیده است روندها، رویدادها، تصورات و پنداشتها، و اقدامات مؤثر بر تعامل اسلام و غرب (تقویتکننده و تضعیفکننده) را شناسایی کرده و مبتنی بر آن چهار سناریوی محتمل در خصوص آیندة این تعامل را مطرح سازد و سپس سناریوی مطلوب و محتملترین سناریو را مشخص نماید.
* مقالة «آموزههای صلح در قرآن کریم» اثر دکتر عباس مصلاییپور یزدی در پاسخ به شبهة جنگطلبی و خشونتگرایی دین اسلام، به بحث و بررسی جایگاه، حوزهها، ویژگیها و راهکارهای صلح در قرآن کریم پرداخته است.
نگاهی به وضعیت مسلمانان ساکن اروپا در آستانه ارسال نامه دکتر علی فهیمدانش(1)
حوادث اخیر در فرانسه و وقایع مشابه در برخی دیگر از کشورهای غربی مرا متقاعد کرد که دربارهی آنها مستقیماً با شما سخن بگویم. (متن نامه)
چکیده
تلاش مسلمانان ساکن اروپا برای حفظ هویت دینی خود و همچنین نشان دادن این هویت دینی که در تقابل با برخی از مؤلفههای بنیادین مؤسس تمدن اروپایی ـ مسیحی و نیز ماهیت سکولار و لائیک کشورهای این قاره است، از جمله علل مهم افزایش اسلامستیزی در قارة اروپا محسوب میشود. اقدامات مسلمانان اروپایی هماهنگ با برجستهشدن جایگاه هویت در محاسبات راهبردی بوده و باعث طرح بیش از پیشِ هویت و ابراز وجود آنها گشته است. نمود این وضعیت را میتوان در تلاش مسلمانان اروپا برای تأسیس نهادها و مؤسسات مدنی، طرح شکایتهای مربوط به تبعیض بار قانونی، راهاندازی شبکههای تلویزیونی و سایتهای اینترنتی و به طور کلی نگهبانی از سمبلهای هویتی ملاحظه
1) . علی فهیمدانش دارای مدرک دکترای حقوق بینالملل از دانشگاه آزاد علوم و تحقیقات، مدرس دانشگاه و پژوهشگر مسائل بینالمللی است. (Email: afahimdanesh@gmail.com)
نمود. این رویکرد باعث ایجاد نوعی نگرانی در اروپا و شکلگیری هدفمند و سازماندهی شدة حرکتهای اسلامستیزانه علیه مسلمانان این قاره گردیده است.
نظام سلطه مکارانه به دنبال مهار و حذف جریان رشد اسلام میباشد. هراس از درک و آشنایی جوانان غربی ـ که در فضای آلوده و بحرانزدة اخلاقیِ برآمده از مدرنیته و حاکمیت لیبرالیسم خسته و دلزدهاند ـ با چهرة واقعی و رحمانی دین اسلام و پیامبر عظیمالشأن آن، دلیل اصلی تهاجم سنگین و گستردة نرمافزاری برای مخدوش جلوه دادن چهرة اسلام و تحریف و بالأخص تخطئه چهرة واقعی پیامبر رحمت (ص) است. این موضوعات موجب شده است که بررسی وضعیت مسلمانان ساکن اروپا ضرورتی اجتنابناپذیر برای درک چرایی ارسال نامه داشته باشد. جوانانی که نخستین شناخت آنها از اسلام متأثر از تماس با اقلیتهای مسلمان و همچنین مواجهة مستقیم با عملیات روانی دولتهای متبوعشان علیه اسلام و مسلمین است. مقالة حاضر با همین دغدغه به رشتة تحریر درآمده و وضعیت کنونی مسلمانان در جوامع اروپایی و دلایل رشد اسلامستیزی در این جوامع را در کانون توجه قرار داده است.
کلیـدواژگان: اسـلام اروپایی، هـویت، سکـولاریسم، بیـداری اسلامی، اسلامهراسی
مقدمه
این مقاله نگاهی به وضعیت مسلمانان ساکن اروپا در آستانة ارسال نامه دارد. هرچند مسلمانان در هریک از کشورهای اروپایی دارای ویژگیهای منحصر به فردی هستند که آنها را از یکدیگر متمایز میسازد ـ چنانکه وضعیت اقلیت مسلمان در بریتانیا با همکیشان آنها که تحت لوای دولت بلغارستان زندگی میکنند غیرقابل مقایسه است ـ اما مشترکاتی کلی در خصوص تمامی مسلمانان در کشورهای اروپایی شاخص و قابل ملاحظه است. از آن جمله نگرش کلی اروپاییان نسبت به اقلیتهای مسلمان ساکن در این کشورها را میتوان مورد توجه قرار داد و یا تلاشهای مسلمانان برای حفظ هویت دینی خود در برابر جامعهای که اکثریت آنها مقید به مسیحیت و سکولاریسم هستند، موضوعی است که کم و بیش در تمامی کشورهای اروپایی شاهد آن هستیم.
در این میان برخی از فاکتورهای سیاسی، اقتصادی و فرهنگیِ بیرونی یا درونی از جمله افزایش جمعیت مسلمان در اروپا (در نتیجة زادِ ولد و مهاجرت مسلمانان) و اسلامستیزی و افزایش هدفمند آن را میتوان به عنوان شاخص، مورد توجه و بررسی قرار داد. تلاش مسلمانان برای حفظ هویت دینی خود و تقابل این اندیشه با سکولاریسم سنتی حاکم بر غرب، منجر به آن شده است که برخی در غرب، اسلام را به عنوان تهدیدی بزرگ برای اروپا بدانند. آنها در تحلیلهایشان عنوان میکنند که در پایان قرن
بیست و یکم اغلب شهرهای اروپا بهوسیلة مهاجران مسلمان اداره خواهد شد و زیر نفوذ شریعت اسلامی خواهد رفت و جای کلیساها و باروها را مساجد و منارهها خواهد گرفت و بانگ اذان از پاریس تا روتردام و لندن خواهد پیچید.
برخی از اندیشمندان غربی مدعی هستند که پس از دو هجوم مسلمانان به اروپا (فتح آندلس و هجوم دولت عثمانی)، برای سومین بار این اتفاق در حال وقوع است و این بار، نفوذ از طریق مغزها و قلبها انجام میشود. چهارهزار کلیسا طی ۱۵سال اخیر در اروپا تعطیل شده و به اذعان همگان، گرایش به اسلام به صورت موج فزایندهای درآمده است. برنارد لوئیس، در کتاب زبان سیاسی اسلام مدعی است که «اروپا باید اقدامی جدی در مقابل شمار روزافزون مهاجران مسلمان از خود نشان دهد، زیرا در غیر این صورت تا پایان قرن، اروپا به شکل اروپای اسلامی درخواهد آمد» (Lewis, 1991). این پیشبینی موجب شوکه شدن بسیاری از اندیشمندان غربی گردید (PEW, 2005: 16) و متعاقب آن برخی پیشنهاد کردند که زمان تعیین شده از سوی لوئیس یعنی پایان قرن بسیار دیرهنگام است (Koester, 2009).
در این میان برخی از اقدامات اسلامستیزانه را میتوان ناشی از تفکرات افرادی همچون ساموئل هانتینگتون، مبدع نظریة جنگ تمدنها دانست. وی معتقد است جهان برای نخستینبار به سمت چندقطبی و چندتمدنی شدن پیش رفته و توازن قوا در بین تمدنها دستخوش تغییراتی شده که کاهش نفوذ سیاسی غرب را در پی داشته است اما در مقابل، جمعیت مسلمانان روز به روز گسترش مییابد. وی مدعی است غرب با تمدنهای بزرگ بهویژه تمدن اسلامی همواره روابط پرتنش و غالباً بسیار خصومتآمیزی خواهد داشت و مستمراً قدرت و اعتماد به نفس مسلمانان در برخورد با غرب رو به فزونی است و برخورد منافع آنان با غرب هر روز بیشتر
میشود (ماهنامه اطلاعرسانی اخبار ادیان، شماره 8).
غرب که خود را تمدنی بزرگ و جهانی و مسلط معرفی میکند، به تازگی دریافته است که این تمدن بزرگ و جهانی در سراشیب افول قرار دارد و این مشکل از درون خود غرب است نه از بیرون؛ به همین دلیل با سوق دادن افکار عمومی علیه مسلمانان ساکن قلمرو خود، حرکت اسلامستیـزی را شـروع کرده است و به روشهـای گوناگون مسلمـانان مقیم اروپا را محدود میکند و میکوشد با قدرت هرچه بیشتر آنها را با فرهنگ، آیین، آداب و سنن غربی همرنگ سازد و از فرهنگها و آداب و سنن اسلامی دور کند که طبعاً در این راه با مشکلات زیادی بهویژه در حیطة دینی و اعتقادی مواجه بوده و خواهد شد. غرب برای رسیدن به این اهداف از ابزاری غیرخشونتآمیز استفاده میکند. این اوضاع و احوال و شرایط مسلمانان ساکن اروپا و نیز چگونگی تفکر میزبانان آنها، از جمله موضوعاتی است که نیاز به بررسی مبسوطتری دارد. واکاوی این شرایط است که به شناخت دلایل رویآوردن برخی از مسلمانان عضو این جوامع به رادیکالیسم و اسلام غیرسیاسی و آمریکایی کمک میکند.
در بیان اهمیت و ضرورت انتخاب موضوع، نخست این سؤال به ذهن متبادر میشود که مسلمانان ساکن اروپا در آستانة ارسال نامه در چه وضعیتی به سر میبردهاند؟ میزان جمعیت و نفوذ و تأثیر آنها در کشورهای خودشان به چه میزانی است و این اقلیتهای دینی به زعم اروپاییها از چه مسائل و موضوعاتی رنج میبرند و با چه مشکلاتی دست و پنجه نرم میکنند؟ چه تئوریهایی برای برونرفت آنها از این مشکلات و معضلات فراهم شده است؟ و چه دلایلی موجب شده است که برخی از جوانان مسلمان اروپا به افراطگرایان با دیدة مثبت بنگرند؟ اینها سؤالاتی است که اهمیت موضوع مورد بحث را در ذهن نگارندة مقالة حاضر دوچندان کرده است.
نخستین تماسهای مسلمانان با اروپاییها در دوران معاصر را باید طی سالهای پایانی جنگ جهانی دوم و در وضعیت کمبود نیروی کار جوان در اروپایی که نیروی جوان خود را بر اثر صدمات جنگ از دست داده بود، جستجو کرد. اروپا برای بازسازی خود نیاز مبرمی به نیروی کار جوان داشت که این نیرو با مهاجرت مسلمانان از کشورهایی چون الجزایر، مراکش، پاکستان، بنگلادش، هند و ترکیه به کشورهای اروپایی بهویژه سه کشور بزرگ یعنی انگلیس، فرانسه و آلمان فراهم شد. در دوران بازسازی بعد از جنگ جهانی دوم، انگلیس و فرانسه به مستعمرههای سابقشان در جنوب آسیا و شمال آفریقا روی آوردند تا کمبود نیروی کارشان را جبران کنند. روند مهاجرت ساکنان این مستعمرات به قلمرو اروپا کم و بیش تاکنون با شدت و ضعف ادامه داشته است (کارلسون، 1380). بنا بر مشاهدات نویسنده که قریب به چهار سال از نزدیک شاهد وضعیت یکی از جوامع مسلمان در اروپای غربی (کشور هلند) بوده است، در کنار مسلمانانی که به عنوان نیروی کار وارد اروپا شدند، عدهای از مهاجرین در حقیقت پناهندگانی بودند که به دلایل مختلف سیاسی اقدام به مهاجرت میکردند.
در حال حاضر اسلام بعد از مسیحیت دومین دین در قارة اروپا محسوب میشود. جمعیت نزدیک به بیست میلیونی مسلمانان اروپا معرف سریعترین مذهب در حال رشد در این قاره است. بر این اساس سهم مسلمانان از کل جمعیت اروپا، به طور پیوسته در حال افزایش بوده است. در دهههای اخیر، سهم و میزان جمعیت مسلمانان در سرتاسر اروپا در حدود ۱ درصد در هر 10 سال بوده است؛ به این صورت که از 4 درصد در سال ۱۹۹۲ به 6 درصد در سال ۲۰۱۰ رسیده است. انتظار میرود که این روند تا سال ۲۰۳۰ نیز ادامه پیدا کند؛ زمانی که پیشبینی میشود مسلمانان 8 درصد جمعیت اروپا را تشکیل دهند. بر اساس این تحقیقات،
آلمان و فرانسه بزرگترین جمعیت مسلمانان را در بین کشورهای عضو اتحادیة اروپا در خود جای دادهاند. از سال ۲۰۱۰، 8/4 میلیون مسلمان در آلمان بودهاند که این معادل 8/5 درصد جمعیت این کشور است. این رقم در فرانسه 7/4 میلیون یعنی 5/7 درصد جمعیت این کشور است (Hackett, 2015). جمعیت مسلمانان روسیه با 5/14 میلیون نفر یعنی ۱۰ درصد کل جمعیت این کشور، بزرگترین جمعیت مسلمانان در قارة اروپا است.(1)
بررسی بافت جمعیتی مسلمانان و مقایسة آن با بافت جمعیتی جوامع اروپایی مشخص میکند که مسلمانان نسبت به سایر اروپاییها جوانترند. بدین نحو که متوسط سنی مسلمانان در سرتاسر اروپا (۳۱ سال) ۸ سال جوانتر از متوسط سنی اروپاییان (۴۰ سال) است. در مقابل، متوسط سن افرادی در اروپا که تمایلات دینی ندارند از جمله ملحدین، شکاکان و کسانی که به دین خاصی معتقد نیستند، ۳۷ سال و متوسط سن مسیحیان اروپا هم ۴۲ سال است. موضوعی که در خصوص بافت جمعیتی جوامع مسلمان اروپا اهمیت دارد، وضعیت مهاجرین در این ترکیب جمعیتی است (Hackett, 2015). از سال ۲۰۱۰ کشورهای حوزة اروپا مکانی برای زندگی حدود ۱۳ میلیون مهاجر مسلمان بودهاند. برای مثال در کشور آلمان جمعیت مسلمانان بیشتر از مهاجران ترک تشکیل میشود اما همچنین شامل بسیاری از کسانی که در کوزوو، عراق، بوسنی و هرزگوین و مراکش متولد شدهاند نیز میگردد. همچنین حدود ۳ میلیون مسلمانی که در فرانسه متولد نشدهاند و در این کشور زندگی میکنند، غالباً از مستعمرات پیشین فرانسه یعنی الجزایر، مراکش و تونس هستند (همان).
چشمانداز اجتماعی کشورهای اروپایی با حضور پررنگ اقلیت مسلمان متحول شده است. به صورت عمدی آمار واقعی و مورد اتکایی از تعداد
1) . islamawareness.net, 2015
مسلمانان اروپا ارائه نمیشود؛ مسئلهای که به بهانة قانون منع نظرسنجی عقاید مذهبی نیز تضمین شده است. اما شواهد غیر قابل انکار، مُبیّن تعداد قابل اعتنای مسلمانان اروپایی است. تا جایی که مسلمانان، حداقل 25 درصد از جمعیت شهرهای بزرگی در هلند و فرانسه (مارسی و روتردام)، 20 درصد از جمعیت شهر مالموی سوئد، 15 درصد از جمعیت پایتخت بلژیک (بروکسل) و شهر بزرگ بریتانیا (بیرمنگام) و 10 درصد از شهرهای «لندن»، «پاریس» و «کپنهاگ» را به خود اختصاص دادهاند.
بر اساس پیشبینیهای موجود طی چند دهة آینده برخی از شهرهای بزرگ اروپایی اکثریتی مسلمان خواهند داشت. طبق این پیشبینیها تعداد مسلمانان ظرف 30 سال آینده 3 برابر خواهد شد و تعداد مسلمانان اروپایی تا سال 2030 به حدود 60 میلیون تن خواهد رسید. نمودار زیر نشان میدهد که تعداد غیرمسلمانهای اروپایی تا سال 2030 کاهش خواهد یافت، در حالی که گرایش به اسلام افزایش چشمگیری مییابد.(1)
تصویر
^jpg.252
در کنار این افزایش کمیت، بررسیها در خصوص تقید به اسلام نیز جالب توجه است. تحقیقات نشان میدهد جامعة ترکتبارها در آلمان،
1) . pewforum.org, 2011
هلند، بلژیک و لوکزامبورگ در حال مقیدتر شدن و باتقواتر شدن هستند. در این میان علاقه و تعهد به مذهب در مسلمانان اروپایی که متولد اروپا هستند، شدیدتر است. امروزه همچنین میزان پایبندی و علاقه به اسلام در میان فرزندان و نوههای نسلهای مهاجران دهههای 1960 و 1970 میلادی بیشتر از نسل اولیها است. در این زمینه یکی از روشنفکران مسلمان اروپایی اعتقاد دارد نسل اول مهاجران، برای کشورهای اروپایی هیچگونه تهدیدی به شمار نمیآمدند زیرا این نسل همگرایی با مردم اروپا را جست و جو میکردند (Ahmed, 2015).
این گسترش اسلام در میان کشورهای اروپایی از جمله موضوعاتی است که توانسته بر مسائل هویتی اروپا تأثیر بگذارد. هویت مسلمانان در اتحادیة اروپا بسیار جدی پنداشته میشود. جمعیت مسلمانان اروپا و ترویج عقایدشان بسیاری از بنیانهای مادیگرایی خاص دنیای غرب را به چالش کشیده است. مسلمانان اروپایی که اکثراً در حاشیة شهرها (گتوها) زندگی میکنند ـ و این مسئله از لحاظ جامعهشناسی شهری، نوعی شکاف و چالش در جامعة اروپایی محسوب میشود که اثرات خاصی دارد ـ پیرو اندیشهای هستند که ذاتاً با سکولاریسم که اروپا سنگ بنای فرهنگ و تدبیر اجتماع خود را بر آن نهاده است، سازگار نیست. جامعهشناسی انگلیسی معتقد است: «اسلام همچون یک چالش فرهنگی عمیق در برابر نظام سیاسی غربی عمل میکند؛ اما این چالش از درون است... به طور مثال مسئله سلمان رشدی در بریتانیا باعث ایجاد مباحثی پیرامون هویت بریتانیایی شد، چرا که نخبگان فرهنگی این کشور مجبور به پذیرش ظهور جامعة مدنی چندفرهنگی در بریتانیای متحده شدند» (ترنر، 1384: 300).
در چند دهة اخیر سکولاریسمزدگی غرب و دلزدگی از سکولاریسم که حتی به ساحات شخصی نیز نفوذ کرده و دینِ شخصیشدة بعد از دوران رنسانس را نیز تحدید کرده است، یکی از دلایل بروز موج اسلامگرایی
در غرب محسوب میشود. دانیل پایپز در مقالهای مدعی است: «در اروپا به خصوص در میان نخبگان، سکولاریسم مسلط میباشد و منجر به ایجاد حس بیگانگی با سنت یهودی ـ مسیحی شده و نیمکتهای خالی کلیسا را موجب گشته است و نیز دلیل ایجاد شیفتگی و شیدایی نسبت به اسلام شده است» (Pipes, 2007).
بنا به نظر برخی اندیشمندان، تقاضاهای سیاسی و اجتماعی مسلمانان ساکن غرب، مسیر میراث تاریخی اروپا یعنی رابطة بین سیاست و دیانت را تغییر خواهد داد. برخلاف فرآیندهای تاریخی در اروپا که امر شخصی از امر عمومی تفکیک میشد و دین از ساحت اجتماعی خارج میگردید، امروزه تحلیلگران، مسلمان بودن را عامل اصلی دوباره مطرح شدنِ مسئله رابطة دین و سیاست در فضای غرب میدانند: «حضور نسل جدید مسلمانان در اروپای غربی این مسئله را ضمانت میکند که سؤال رابطة میان سیاست و دیانت را از کتابهای تاریخی بازیافت خواهد کرد و آن را در قالب مناظرات و مباحثات عمومی درج خواهد نمود» (Nielsen, 1999).
تا همین اواخر با فروکش کردن بسیاری از مناقشات تاریخی مذهبی، دولتهای غربی انگیزة مناسبی برای افزایش کمک اعانهای به گروههای مذهبی داشتند. اما وضعیتی نوین، تحت عنوان افزایش جمعیت مسلمانان در غرب این معادلات را تا حدی برهم زده است. اسلام رابطة چندان مطلوبی با سکولاریسم ندارد؛ لذا طبعاً مسلمانان شامل این مصالحة تاریخی نمیشوند و حضور رو به گسترش اسلام در کشورهای غربی به این ترتیبات موجود فشار میآورد. در حقیقت رابطة میان سیاست و دیانت به زعم برخیها بر اثر حضور مسلمانان به سمت سیاست منحرف خواهد شد و درجة سکولاریزاسیون افزایش خواهد یافت. اما در طرف مقابل نیز به نظر برخی از کارشناسان، با توجه به تجدید حیات اسلام و قدرتیافتن اسلامگراها در روابط بینالملل، معنویتگرایی نوینی در اروپا شروع شده
است که از درجة سکولاریسم به نفع دین میکاهد.
علیرغم دیدگاه سکولاریستی سابق، هماکنون برخی تحلیلگران اروپایی معتقدند نهاد سیاست متکی به نهاد دین، و دین بنیان و اساس سیاست است. به همین دلیل جملة معروف «ساختن شهری بدون زمین آسانتر از ساختن دولتی بدون دین است» بیان شده است. از این رو به نظر میرسد روند سکولاریزاسیون که به طور کلاسیک شامل جدا بودن دولت از کلیسا و پرهیز مقامات از کاربرد زبان مذهبی در گفتمان سیاسی بود، به تدریج در اروپا در حال تغییر شکل است. به عبارت دیگر، متعاقب برخی رخدادها و حوادث جهانی و شکافهای سیاسی ـ اجتماعی در جوامع اروپایی و نیز افزایش وزن جمعیتهای مذهبی و به خصوص اقلیت مسلمان در آنها اهمیت، اولویت و فوریتِ پرداختن به مذهب به طور کلی نزد دولتهای غربی ارتقا یافته است. شاهد مثال این موضوع هم افزایش ورود زبان مذهبی و معنوی به گفتمان سیاسیِ دولتمردان اروپایی و همچنین ورود تعداد بیشتری کنشگران مذهبی به ساختار حکومتی طی دهة گذشته است.
در حالی که یکی از پایههای اصلی سکولاریسم جدایی مذهب و دولت از هم است، روند مذکور به نوعی موجب تقویت ضد جداییسازیِ(1)مذهب/دولت شده است. اکنون به نظر میرسد این تئوری خصوصاً طی دهة گذشته و هنگامی که در فضای اروپا بحث حجاب مسلمانان و یا منارههای مساجد جزو مهمترین و مناقشه برانگیزترین مسائل بوده، به چالش جدی کشیده شده است. معنی عمیق پرداختن به این موضوعات این است که «دین» در اروپای سکولار دوباره مطرح شده است. با عنایت به مشکلات شدید اقتصادی و خلاء مطلق معنویت، فرآیند مورد انتظار، گرایش دوبارة اروپا به دین است. هرچند ظاهراً این موضوع با مقاومتهای
1) . De-Differentiation
شدیدی همراه خواهد بود.
در حال حاضر هرچند برخی نویسندگان غربی تحتتأثیر انگارههای پسا قرون وسطایی، دارای نظر مناسبی نسبت به دین نیستند، اما آنها هم سکولاریسم را پوششی جدید از یک دین میدانند که سبب شده است تا سابقة تاریخی خشونت سکولاریسم بسیار پیچیده بماند (Bangstad, 2009). این مسئله از لحاظ حضور مسلمانان در غرب بیشتر مورد توجه قرار گرفته است. هرچند سکولاریسم ارزش بنیادی غرب محسوب میشود، اما در مباحثات اخیر که دربارة حضور اسلام در سرزمینهای غربی صورت میگیرد، مشخص شده است
که مفهوم سکولاریسم دچار ابهام بوده و در واقع میان قواعد و کاربرد سکولاریسم تناقض مشاهده میشود (Kastoryano, 2004). برخی نیز معتقدند با تبعیض آشکاری که در اجرای قوانین اروپایی به مسلمانان تحمیل میشود، نوعی «بنیادگرایی سکولاریستی» ایجاد شده است. این بنیادگرایی در برخی از کشورهای اروپایی بیشتر مشاهده میشود. به عنوان مثال نویسندهای در مورد رابطة اسلامهراسی و بنیادگرایی سکولاریستی فرانسوی میگوید: «جدایی دین و حکومت یکی از آن اصول جمهوریخواهی است که همه از آن حرف میزنند. اما به نظر میرسد سکولاریسم در فرانسه مسیر اشتباه را انتخاب کرده است. در واقع سکولاریسم به قالبی از بنیادگرایی مبدل شده است که برضد مسلمانان فرانسه جبهه گرفته است. سیاستمداران و متفکرین متعددی ابراز داشتهاند که اسلام (دین دوم فرانسه) با جمهوریخواهی متعارض است» (Murray, 2006).
اما در همین فرانسه برخی سکولارتر از بقیه هستند و در حالی که مسلمانان مجبورند از قوانین مدارس دولت سکولار تبعیت کنند، کودکان کاتولیک مختارند یکی از هزاران مدرسة کاتولیک را ـ که پایة نظام تحصیلی کشور فرانسه محسوب میشوند ـ انتخاب نمایند. در ضمن مدارس یهودی
و پروتستان نیز وجود دارد. هماکنون در مدارس فرانسه دختران مسلمان به هنگام ورود مورد بازرسی قرار میگیرند تا مبادا چیزی که مخالف قانون پوشش غیراسلامی است بر تن کرده باشند. اما هیچ مانعی برای دختری که با لباس کوتاه و بدننما در مدرسه حضور مییابد، وجود ندارد. رفتار زشت با دختران مسلمان یادآور برخورد با سیاهپوستان انگلستان است. پیام این حرکات نیز مشخص است: پوشاندن سر و صورت مخالف حقوق و آزادی زنان است، در حالی که به نمایش گذاردن بدن که مشخصاً باعث تحریکات جنسی میشود، مشکلی ندارد!!» (همان).
اسلام نقش بیبدیلی در هستة هویتی مسلمانان در اروپا دارد و همین مسلمان بودن مهمترین چالش اروپای غربی با آنان است. چالش عمیقی که از نفس حضور مسلمانان در اروپا حاصل شده این است که مسلمانان به صورت نرم، ایدئولوژی سکولاریسم را به چالش کشیدهاند. شاید به همین دلیل هم واکنش سختی به نام سکولاریسم بنیادگرا تولید شده است. سکولاریسمی که امروز حتی به قوانین اروپایی و آرمان آزادی وفادار نیست.
در دوران رنسانس، سکولاریسم در اروپا در مقابل تعصب کلیسایی قرار میگرفت اما امروزه خود سکولاریسم نهتنها ایدهای برای آزادی نیست، بلکه به قالبی از بنیادگرایی و تحدید آزادیهای مذهبی تبدیل شده است. سکولاریسم اروپایی ـ که مُنادی آزادی برای مردمی بود که از جنگهای مذهبی و خشونت کلیسا به ستوه آمده بودند ـ امروزه به عاملی بدل شده که در مقابل آزادی قرار گرفته است. شاید به همین دلیل است که حساسیت مسئله مسلمانان در اروپا، از حد مسائل طبیعی مهاجرت و یا اقلیتها فراتر رفته است. چنانکه بررسی خواهیم کرد، راهکار غرب برای حل این چالش عمیق، سکولارسازی عقاید مسلمانان اروپا و اصطلاحاً جذب و هضم آنها در سکولاریسم اروپایی از طرق گوناگون است. بدون تردید هشدار
اندیشمندانی همچون «فرانسیس فوکویاما» که میگوید: «ناکامی اروپا در جذب بهتـر مسلمـانان به عنـوان یک «بمب ساعتی» است» (Fukuyama, 2006) در اتخاذ این تدابیر بیتأثیر نبوده است.
این اصطلاح از اواخر دهة 1980 و اوایل دهة 1990 در غرب رایج شد و ریشة آن به تعابیر مربوط به پدیدة بیگانههراسی بازمیگردد. زمانیکه جامعة غربی با تئوری اجتماعی چندفرهنگی و هویت سیاسی روبرو گردید، مجبور شد تا ذهن متفکران خود را نسبت به بیگانههراسی و نپذیرفتن فرهنگهای بیگانه حساس کند و از آنها بخواهد برای پذیرش چندفرهنگی در جوامع غربی راهحلی بیاندیشند. در این میان مواجهة جهان غرب با موج زیادی از مهاجران مسلمان که در اکثر کشورهای اروپایی و آمریکایی، بیشترین رقم اقلیتهای مهاجر را تشکیل میدادند، به بزرگترین چالش اجتماعی تبدیل شد (اینانلو، 1384: 29).
غرب در قبال این تهدید ملموس نسبت به فرهنگ و تمدن حاکم بر قارة سبز، اقدامات علنی، قانونی و مقابله کنندهای انجام داده است. خصوصاً با بهرهبرداری از حادثة یازده سپتامبر، این موج گسترده و همواره در حال افزایش، در محدودة داخلی و بینالمللی قابل ملاحظه است. در بخش داخلی، جامعة مسلمانان و دیگر شهروندان غربی به عنوان اهداف اصلیِ جنگ نرمی گسترده مورد توجه قرار گرفتهاند (Kassin, 2004).
این رویکرد علیه جهان اسلام نوعی مکانیسم دفاعی (از نوع فرافکنی) تلقی میشود. چرا که آنان از این طریق ناکامیها و احساس درماندگیهای خود را به دنیای بیرون از غرب فرافکنی میکنند (Jamieson, 2003).
با وقوع حادثة یازدهم سپتامبر گروهی از افراطیون غربی، تهاجم تبلیغاتی گستردهای را علیه مسلمانان به راه انداختند. گویی از مسلمانان چیزی جز دهشتآفرینی، مخالفت با آزادی و دموکراسی و بنیادگرایی برنمیآید.
در این راهبرد با شگردها و فنون مختلف جنگ روانی تلاش شد تا به افکارعمومی داخلی القاء کنند که دشمن اصلی دموکراسی، آزادی و تمدن غرب اسلام است. هدف این عملیات روانی این است که اولاً افکار عمومی داخلی را مجاب سازد که نبرد غرب با جهان اسلام، نبرد میان دو اردوگاه خیر و شر است؛ ثانیاً چنین نشان دهد که نبرد میان این دو اردوگاه اجتنابناپذیر است. زیرا اردوگاه شر در صورت سرکوب نشدن، آرامش، امنیت، رفاه و آسایش را از جهان دموکراتیک سلب خواهد کرد؛ و ثالثاً افکار عمومی داخلی را متقاعد کند که با نظر مثبت خود هیئت حاکمه را در تعقیب اهدافش پشتیبانی نمایند.
در این عملیات روانی علـیه گروههــای تروریستی تأکید میشد که «مذهب خاستگاه اصلی تروریسمی است که ما درصددیم ریشههای آن را در دنیا بخشکانیم. مذهب اسلام پیروان خود را به تهدیدی علیه بشریت و تمدن تبدیل میکند. اسلام پیروان خود را وامیدارد تا سـایر آدمیان را به منـزلة شهـروندان درجـة دو بنگـرند و با آنان به جنگ بپردازند. ریشههای واقعی ترور در مساجد نهفته است چون مسلمانان هر روز چند بار پیامهای وحشتافکن خود را از مساجد به دنیا مخابره میکنند.» آنها اسلام را منشأ خشونت علیه دنیای غرب معرفی نموده و مدعی هستند که «با بررسی قرآن به راحتی میتوان به پاسخ این پرسش دست یافت. قرآن در ذیل عنوانِ «به نام خداوند بخشندة مهربان»، سراسر دعوت به خشونت و کشتن است» (Mac Arthur, 2003).
روش دیگر مورد استفاده برای «انسانیتزدایی» از مسلمانان، نمایش مکرر صحنههای خشونت گروههای افراطی الجزایر در دهة پیشین، نمایش صحنههای اعدام در افغانستان، قطع دست و پا در عربستان، گروگانگیری و درگیریهای خشونتآمیز قومی و مذهبی در کشورهای مختلف اسلامی است. با این اقدام به مخاطب غربی القاء میکنند که جهان اسلام هنوز
در دوران بربریت و توحش به سر میبرد. این تکنیک موجب میشود تا مخاطب هر اقدامی علیه دشمن خود را مجاز و مشروع تلقی کند. زیرا به زعم او دشمن فاقد شأن و منزلت انسانی است و باید او را همچون موجودی خطرناک و درخور هر نوع خشونتی نگریست (Brehm, 2002).
«ارائه تصویری منفی از رهبران کشورهای اسلامی» (Leventhal, 2004) و به اصطلاح نابالغ و رشدنایافته معرفی کردن مردم کشورهای اسلامی نیز از روشهای دیگر مورد استفاده است. اغراق در آمار بیسوادی در کشورهای اسلامی، ادعای اینکه در جهان اسلام نقش اصلی زنان برآوردن نیازهای جنسی مردان و به دنیا آوردن فرزندانی برای آنان است، معدود نشان دادن روشنفکران در جهان اسلام (که بسیاری از آنان نیز به غرب مهاجرت کردهاند) و ادعای ناتوانی شهروندان کشورهای اسلامی در ایجاد تشکلهای مدنی، همگی در این راستا است که به افکار عمومی جوامع غربی چنین القاء شود که جهان اسلام دنیای عقبماندهای است که با شیوههای قرون وسطی اداره میشود و لاجرم برای تغییر ساختار، بافت و شرایط زیست سیاسی و اجتماعی آن نباید از هیچ تلاشی فروگذار کرد! (متقی دستنایی، 1386).
با استناد به آمار و ارقام میتوان چنین نتیجه گرفت که افکار عمومی غرب تحتتأثیر این عملیات روانی قرار دارد. بررسی نظرسنجی صورت گرفته توسط مؤسسه گالوپ مبین این است که از 1900 شهروندی که از آنها پرسید شده: «چه میزان با این گفته موافقید که خاستگاه اصلی تروریسم جهان اسلام است؟» 80 درصد آنان معتقد بودند خیلی زیاد و زیاد؛ همچنین 80 درصد از پاسخدهندگان به سؤال دیگر گالوپ در خصوص اینکه: «آیا با مبارزة فراگیر علیه تروریسم اسلامی موافقید یا نه؟» پاسخ مثبت داده بودند. شبکة سی.ان.ان نیز از مخاطبان خود دربارة مهمترین خطری که کشورشان را تهدید میکند سؤال کرده بود که اغلب
آنها خطر تروریسم اسلامی را در صدر خطرات پیشروی غرب عنوان نموده بودند (متقی دستنایی، 1386).
بنا بر نظر بسیاری از اندیشمندان، مسلمانان ساکن اروپا و آمریکا از بحران هویتی عمیقی رنج میبرند. در این میان جوانان مسلمانی که مبتلا به بحران هویت و تحقیرشده در فرهنگ اروپا هستند، در معرض آسیبهای بیشتری قرار دارند. این بخش از مسلمانان برای زندگی در کشورهای غربی با مشکلات عدیدهای دست به گریباناند. اصولا ًهر فردی که در جامعهای زندگی میکند، نیاز دارد بتواند به راحتی با همه ارتباط برقرار نموده و خود را عضوی از آن جامعه بداند. این مسئله برای مسلمانان در اروپا کاملاً متفاوت است. مسلمانان هرچند شهروند اروپایی باشند، اما در چشم اروپاییها که سنت شرقشناسی اروپایی در فرهنگ و ذهنیات آنها بهطور ناخودآگاهی رسوب کرده است، «دیگر»ی به شمار میآیند که از «ما»ی آنها جدا هستند. بحث شهروند درجة دو در همین چارچوب مطرح میشود. برای مثال برخی از مسلمانان جوان اروپایی که به داعش پیوستهاند، با اینکه در انگلستان و یا فرانسه به دنیا آمدهاند و کاملاً انگلیسی و فرانسوی محسوب میشوند، تنها به دلیل اینکه مسلمانند، به سختی میتوانند با افراد دیگر ارتباط برقرار کنند. لذا همواره احساس میکنند در این جامعه خودی نیستند و یک خارجی قلمداد میشوند. این وضعیت میتواند برای هرکسی غیرقابل تحمل باشد.
در این میان زنان مسلمان به خاطر مسئله حجاب بیشتر از مردان با این مشکلات مواجه هستند و زمانی که دیگر نتوانند شرایط سخت جامعه را تحمل کنند، به راحتی میتوانند تحتتأثیر تبلیغات گروههای تندرو مانند داعش قرار گیرند. داعش نیز با آگاهی از شرایط سخت زندگی مسلمانان در اروپا آنان را به زندگی در یک «حکومت اسلامی» فرامیخواند. در نتیجه
یکی از دلایل عضویت مسلمانان اروپایی و خصوصاً زنان در گروههای تروریستی مانند داعش را باید رفتار جوامع اروپایی با مسلمانان دانست.(1)
در این میان نباید از یاد برد که برخی خصوصیاتِ ذاتی مسلمانان نیز مزید بر علت است. این افراد تمایلی برای ادغام شدن در جوامع غربی نداشتند. بالأخص نشانههای بارزی که در نوع پوشش زنان و آرایش صورت مردان آنها وجود داشت، همگن نبودن با فرهنگ غالب غربی را آشکار میساخت. بهعلاوه بهکارگیری زبان خاص، تأکید بر رعایت آداب غذایی و مطهرات و انجام عبادات علنی، مسلمانان را به اقلیتهایی تبدیل کرد که مایل به حل شدن در فرهنگ اروپایی نبودند و بر آداب و رسوم و فرهنگ خود پافشاری میکردند و در تظاهر و عمل به آن نیز تعصب میورزیدند. همین ویژگی، آنها را به کانونهای ناآشنا و بیگانه تبدیل کرد. جوامعی که غرب نیز تلاشی برای شناختن آنها نداشته و ترجیح داد تا شهروندان اروپایی و آمریکایی آنها را بیگانه بدانند؛ بیگانگانی که بهتدریج زمینة هراس از آنها به سبب ناشناس بودن و درونگروهی عمل کردن، روزبهروز افزایش یافت. این حس ناخوشایند به سرعت از جوامع مسلمانان مهاجر فراتر رفت و به مسلمانان مقیم در کشورهای غربی نیز سرایت کرد (اینانلو، 1384: 29).
مسلمانان اروپا از یک سو با اقدامات سیستماتیک و هدفمند دولتهای اروپایی برای ساختن ذهنیت منفی نسبت به خود مواجه هستند و از سوی دیگر نمیتوانند تئوریِ زندگی برای رفاه مادی و امنیت اقتصادی را بپذیرند. این تئوری که پایة دموکراسی غربی را تشکیل میدهد، قادر نیست نقش یک ایدئولوژیِ معنابخش به زندگی افراد را ایفا کند. این تصورات و تفکرات و تلاش برای رسیدن به مفهومی بزرگتر از زندگی است که جوانان اروپایی را برای پیوستن به جریانهای مخالف تندرو ترغیب
1) . http://www.cupfa.ir/group/view/news/article.php?id=60&cid=5219
میکند. به نظر میرسد چنانچه کشورهای غربی خواستار ممانعت از پیوستن شهروندانشان به تشکلهای افراطی هستند، چارهای جز تجدیدنظر در تفکرات مادیگرایانه و سکولار خود در مورد اینکه رفاه مادی و فرصتهای اقتصادی راهحلی برای همة نارضایتیهای اجتماعی محسوب میشود، ندارند.
بحران هویت رایج در میان مسلمانان ساکن اروپا و آمریکا که موجب طرفداری آنها از افراطگرایی میشود، بنابر نظر برخی تحلیلگران ناشی از فقدان کارآمدی سیستم آموزش و پرورش مسلمانان در غرب است. به عقیدة آنان مراکز اسلامی در کشورهای غربی از جمله انگلستان و فرانسه، مدارسی بسیار سنتی را برای فرزندان مسلمانان تأسیس کردهاند. به عنوان مثال در این مدارس که در میان جوامع مسلمان پاکستانی، عرب و هندی در انگلستان رواج دارد، تعلیمات اسلامی حتی با جدیت و سختگیری بیشتری از کشورهای مبدأ تدریس میشود. در این مدارس اسلامی توجه چندانی به شیوة تعامل جوان مسلمان با جهان غرب و تطبیق دستورات دینی با آن صورت نمیگیرد. جوان مسلمان ساکن غرب از یک طرف با تعالیم و دستورات دین خود مواجه است و از طرف دیگر خود را با مدرنیته و آزادیهای آن مواجه میبیند. از این رو به نوعی دچار بحران هویت میشود (رمضان، 1384: 89 ـ 87).
نباید از یاد برد این جوانانی که از چنین مراکز آموزشی در غرب فارغالتحصیل شدهاند و هماکنون به گروههای افراطی خشن پیوستهاند، در شرایط سنیای قرار دارند که موجب تشدید آسیبپذیری آنها گشته است. این جوانان که معمولاً به نسل دوم یا سوم از جوامع مهاجر از شرق میانه یا آسیای جنوبی تعلق دارند، بر اثر شرایط موصوف، در برزخی بین از دست دادن فرهنگ آبا و اجدادی خود و جذب و پذیرفته نشدن به نحو کامل در کشوری که در آن زندگی میکنند و تابعیت آن را اخذ نمودهاند،
قرار گرفتهاند .(Ahmed, 2015) اوصافی که منجر به تشدید بحران هویتی آنان میگردد.
در بسیاری از دولتهای اروپایی دربارة اینکه باید با اقلیتهای مسلمان برخورد شود، وحدتنظر وجود دارد، اما شاهد راهبردهای متفاوت آنها در این زمینه هستیم؛ اقداماتی که شامل طیفی گسترده و در نوسان از تلاش برای یکسانسازی تا سیاست مبتنی بر بیاعتنایی و نادیدهگرفتن مسلمانان میشود. صرفنظر از الگوهای خاص هر کشور، یک وضعیت کلی و عمومی در سطوح افکار عمومی، آکادمیک و سیاسی در اتحادیة اروپا در خصوص مسلمانان حاکم است و در این رابطه ادبیات مشترکی در سطح اروپا شکل گرفته است که از جمله میتوان به سیاست ترویج «اسلام اروپایی» به عنوان راهحلی برای کاهش تنش در جوامع داخلی اروپا اشاره کرد.
تا چند دهة قبل، بسیاری از جامعهشناسان غربی در تحلیلهای خود ابراز میداشتند که هویت مذهبی مهاجران در طول زمان از بین خواهد رفت؛ به دلیل اینکه مهاجران نیاز دارند خود را با فرهنگ غالب هماهنگ کنند. اما مطالب فوق نشان داد که این تحلیل سادهانگارانه است و شاهد آن هستیم که مشکلات بسیاری در راه حفظ نظام عقیدتی اسلامی در اروپا پیش روی مسلمانان قرار دارد. با این تحلیل از جامعهشناسیِ مهاجرت مسلمانان در اروپا، عدهای معتقدند که واکنشهای اسلامهراسانه به خواستها و تمایلات اجتماعی مسلمانان اروپایی را باید منشأ حرکتی از جانب مسلمانان برای به وجود آوردن اسلام اروپایی دانست. بدین نحو که مسلمانان به دنبال خواستههایی نظیر تفکیک جنسیتی مدارس، حمایت دولتی از مدارس مسلمانان و شناسایی حقوق خانوادة اسلامی از سوی دولت بودند، اما نتیجه، تنها تنش سیاسی بود و راهکاری که اندیشیده شد،
تلاش برای ایجاد قرائتی نوین از اسلام بود که امکان کنار آمدن اسلام و دستورات آن را با فرهنگ غالب و جاری جوامع اروپایی میسر مینمود.
البته به نظر میرسد محافل فکری و سیاسی اروپا پس از ناکامی بسیاری از الگوهای ادغام و همگرایی مسلمانان در کشورهای اروپایی، به این نتیجه رسیدهاند که از طریق ارائه الگویی خاص از اسلام که شاخصهها و مؤلفهها و نیز شیوههای تبلیغی خاص خود را داشته باشد، میتوانند تهدیدهای متصوَر از حضور اسلام در اروپا بهویژه اسلام سیاسی را کنترل نمایند.
نخستین بار بسام طیبی در سال ۱۹۹۲ اصطلاح «یورو ـ اسلام(1)» را ـ که تقریباً هممعنی با اصطلاح «اسلام اروپایی» است ـ برای جایگزینی با عبارت «اسلام ادغامشده در جامعة اروپایی» به کار برد. مفهوم مذکور با استقبال برخی از متفکران مسلمان اروپایی، اسلامشناسان غربی، مسئولان حکومتی و رسانهها مواجه شده و برای حل چالش حضور مسلمانان در اروپا ترویج میشود.(2)پس از 11 سپتامبر 2001 شاهد اقبال افزونتری به مفهوم اسلام اروپایی از سوی محافل فکری و همچنین دولتهای اروپایی در راستای بحث ادغام و همگرایی و با هدف ارائه نسخهای از اسلام که با ارزشهای اروپایی سازگار باشد هستیم (میرطاهر، 1391).
بازتعریف تفسیری از اسلام که با ارزشهای اروپایی در تضاد نباشد را میتوان به عنوان مؤلفه اصلی «اسلام اروپایی» مورد اشاره قرار داد. این بازتعریف دلالت بر گرایش لیبرال و سکولار به اسلام در اروپا دارد که با ارزشهای اروپایی هماهنگی داشته و قرار است جای اعتقادات مسلمانان اروپایی را بگیرد یا دستکم با حفظ جایگاه اعتقادات پیشین، درصدد تغییرشان برآید؛ تفسیری که برخی همچون بابی سعید(3)از آن با عنوان
«پروژة اسلام اروپایی» یاد میکنند. هرچند گفتمان کاملاً همگونی در این ایده مشاهده نمیشود، اما «سکولار کردن» یا فرایند «سکولاریزاسیون» را میتوان عنصر محوری ایدة اسلام اروپایی دانست. از جمله مهمترین اقداماتی که برای تحقق مفهوم اسلام اروپایی صورت گرفته است میتوان به موارد ذیل اشاره کرد:
ـ تلاش برای سازگار کردن مبلغان اسلام در اروپا با الگوهای اروپایی و فراهم نمودن ساختارهای محلی برای تربیت امام جماعت در کشورهای اروپایی، نظیر اقداماتی که طی سالهای اخیر و با تأسیس مدارسی در پاریس، روتردام، بورگاندی و ولز برای تربیت روحانی صورت گرفته است.
ـ تشدید اقدامات طی سالهای اخیر در جهت تشکیل سازمانهای اسلامی با مساعدت و تحت نظر دولتهای اروپایی در راستای عملیاتی کردن مفهوم اسلام اروپایی؛ از جمله تشکیل شورایی با عنوان «شورای فرانسوی دین اسلام»(1)توسط دولت فرانسه در سال ۲۰۰۳ تا بتواند فعالیتهای مذهبی مسلمانان را در چارچوب آن رصد و نظارت نماید.
ـ گسترش شورای اسلامی بریتانیا که در سال ۱۹۹۶ تشکیل شده بود و حدود ۴۸۰ سازمان تحت پوشش آن است. همچنین تأسیس نهادی تحتعنوان «هیأت امنای ملی مساجد و امامان جماعت»(2)در انگلیس که هدف آن وضع رویهها و قواعد واحد برای مساجد این کشور در موضوعاتی چون استخدام امامان جماعت و مبارزه با افراطگرایی است.
مدافعان ایدة اسلام اروپایی تأکید دارند که ایجاد یک مدل اروپایی ـ اسلامی میتواند سبب شکلگیری چارچوبی گردد که مؤلفههای لازم برای تلفیق مسلمانان با جامعة اروپایی را بدون اینکه آنها هویت اسلامیشان
را از دست بـدهنـد، فراهم آورده و جـوامع اروپـایی را نیـز به گـونهای بازسازی کند که پذیرای مسلمانان باشند و بدینسان بخش رو به رشدی از شهروندی اروپایی تشکیل شود. در چنین صورتی است که اگر مسلمانی که به اروپا مهاجرت میکند و یا در آن ساکن است، از اسلامی که به آن اعتقاد دارد برداشتی منطبق با یورو ـ اسلام داشته باشد، در این صورت دیگر خطری برای اروپا نخواهد داشت. به بیان دیگر، هدف از یورو ـ اسلام فراهم کردن رهنمودهایی راهبردی برای ادغام مهاجران مسلمان در جامعة اروپایی است. اسلام اروپایی روندی است که به عادی کردن اسلام به منظور حمایت از اسلامِ همگرا شده (با اروپا) و میانهرو میپردازد (سیلوستری، 2010).
موفقیت این ادغام بستگی به آن دارد که مسلمانان اروپایی شکلی از اسلام را بپذیرند که ارزشهای سیاسی غرب را پذیرفته باشد. یورو ـ اسلام با ایدة اروپایی سازگار است که بر پایة ارزشهای دموکراسی سکولار، حقوق بشر، کثرتگرایی، جامعة مدنی، تساهل و مدارای دینی بنا شده است. پیشفرض یورو ـ اسلام این است که مسلمانان بدون رهاکردن هویت اسلامی یا طرد هویت اروپایی میتوانند به اعضای پیکرة اروپایی که در آن زندگی میکنند، تبدیل شوند. به هر صورت، این نگرش که هنوز مراحل تکاملی خود را میگذراند، بر این باور است که پذیرفتن «اسلام اروپایی» از سوی مسلمانان، نهتنها به آنان جهت ادغام در جوامع اروپایی کمک میکند، بلکه در جریان این جامعهپذیری، ارتباطات احتمالی مسلمانان با کشورهای خارج از اروپا نیز کمرنگ خواهد شد. مسئله از آنجا آغاز میشود که برخی از دولتهای اروپایی از جمله فرانسه و نیز افکار عمومی آنها، اسلام «اروپایی» را معادل اسلام «لیبرال» میدانند و لذا طبق این برداشت، از مسلمانان میخواهند تا اصول بنیادین اسلام را با الگوی غربی منطبق سازند.
نتیجه
جوامع مسلمانان ساکن اروپا در تلاشند تا دین خود را حفظ کنند و هویت خود را که بر پایة این دین رحمانی بنیان نهاده شده است، تحکیم بخشند. این موضوع موجب بروز تظاهرات دینی در بین جوامع اروپایی گشته است. اروپایی که تمدن خود را از زمان وستفالیا بر سکولاریسم بنیان نهاده است، این نمادهای دینی را در تقابل با فرهنگ و تمدن خود دانسته و آن را خطری برای جوامع غیردینی اروپایی میداند. رشد سریع اسلام در اروپا که منجر به پیشی گرفتن تعداد مساجد در برخی کشورهای اروپایی نسبت به تعداد کلیساها شده، بر شدت این تنش افزوده است. با این ملاحظه، دولتهای غربی برای حل مشکلی به نام جوامع مسلمان در اروپا طرحها و راهبردهای گوناگونی ارائه کردهاند. اما همزمان بخشی از این جوامع اروپایی که با مهاجرین و بیگانگان روابط مساعدی ندارند نیز اقداماتی را رأساً و یا با حمایت و هدایت پنهان دولتها و مراکز قدرت در اروپا به انجام رساندهاند که موجب تشدید تمسک جوامع مسلمانان به مکانیسمهای دفاعی گشته است. برخی از اقدامات اسلامستیزانة غرب که در قالب اسلامهراسی(1)تجلی نموده را میتوان به شرح ذیل برشمرد:
نوشتن کتابهای موهوم و چاپ آن در انگلیس، چاپ کاریکاتورهای موهن به ساحت پیامبر اعظم (ص) در روزنامهها و مجلات اروپایی بهویژه در دانمارک (سال 2005) و فرانسه، ساخت فیلمهای موهن و خلاف واقعیت از زندگی بزرگان اسلام از جمله رسول اکرم (ص) که آخرین مورد آن سال گذشته در هالیوود تولید و با موجی از خشم مسلمانان و غیرمسلمانان در جهان مواجه شد، ممنوعیت حجاب در مدارس و دانشگاههای فرانسه، ممنوعیت ساخت مناره برای مساجد در سوئیس، قتل دردناک مروه شروینی (شهیدة حجاب) در دادگاه آلمان با ضربات
1) . Islamophobia
مکرر چاقو در مقابل دیدگان مأمورین امنیتی دادگاه، دستگیری و اتهامزنی به شهروندان مسلمان اروپایی و ترساندن اروپاییها از مراوده با مسلمانان و عملیات روانی گسترده برای نشان دادن چهرهای خشن و غیر انسانی از اسلام و مسلمین.
تلاش مسلمانان برای حفظ هویت دینی خود، رشد سریع مسلمانان در اروپا، چالشهای بنیادین فکری که اسلام برای سکولاریسم غربی ایجاد کرده است و ادغام نشدن جوامع مسلمان در فرهنگ و تمدن غربی از یک سو به جریان اسلامستیزی در اروپا انجامیده و از سوی دیگر سبب تلاش دولتهای غربی برای ارائه و حمایت از راهحلهایی شده است که به مشکل مسلمانان در غرب خاتمه دهد. هرچند کشورهای اروپایی در مورد نحوه و شیوة مقابله با چالش حضور مسلمانان در این کشورها دچار سردرگمی و در دستیابی به یک سیاست مفید و کارآمد عاجز و ناتوان شدهاند، اما اندیشة اسلام اروپایی در بین آنها طرفداران قابل توجهی دارد. البته این دکترین، تنها سیاست اجرایی دولتهای اروپایی در مواجهه با چالش مسلمانان نخواهد بود و به نظر میرسد موازی با دیگر سیاستها مدنظر قرار خواهد گرفت. این سیاست اساساً برنامهای مبتنی بر فرهنگسازی منطبق بر ارزشهای اروپایی با رنگ و لعاب اسلامی است که به عنوان یک سیاست نرم همواره در دستورکار خواهد بود.
گسترش روز افزون موج بیداری اسلامی در سراسر جهان اسلام و در بین مسلمانان ساکن در اروپا از یک سو مُبیّن شکست پیشاپیش ترویج ایدة اسلام اروپایی و از سویی دیگر نشانگر عجز جوامع اروپایی است که به چنین نظریهای امیدوار بودهاند. موج نوین بیداری اسلامی، اقدامات چندین سالة اسلامهراسان را بر باد داده است. اسلامهراسی چهرهای خشن، خموده و ترسو از مسلمانان سنتی نمایش میداد اما موج حاضر بیداری اسلامی با شعارهایی همچون آزادیخواهی، وجود عنصر شجاعت،
جسارت و میل به تعیین سرنوشت را در نهاد مسلمانان نشان میدهد.
در چنین وضعیتی جوانان مسلمان اروپا که با تحقیر و توهین و حس بیگانه بودن در کشوری که فرهنگ غالب آن سرد و بیروح و خالی از معنویت و جذابیت است رشد کرده و همواره به خاطر هویت دینی خود مورد آزار و اذیت قرار گرفتهاند، طعمة مناسبی برای گروههای افراطی همچون داعش به حساب میآیند. موضوعی که خود موجب تشدید هراس از اسلام و مسلمین در جوامع غربی شده است. غیرمسلمانانی که با چنین رویدادهایی ـ که خوراک مناسبی برای تهیة گزارشهای رسانهای غربی در تکمیل عملیات روانی و نشان دادن چهرة منفی از اسلام هستند ـ مواجه میشوند، دچار پیشداوری دربارة اسلام میگردند و اقدامات تعدادی تروریست افراطیِ مسلماننما را به کل اسلام و جامعة مسلمانان تعمیم میدهند. پس بدون تردید ضرورت دارد ضمن نشان دادن مخالفت اسلام با افراطگرایی و حملات تروریستی و مقابله با تصویرسازی دروغین از این دین آسمانی، مردمان جوامع غربی را ترغیب کرد که اسلام را نه از طریق گزارشهای رسانهای بلکه از رهگذر مراجعه به منابع اولیه و اصیل همچون قرآن و سیرة حضرت رسول اکرم (ص) بشناسند و بکوشند شناختی مستقیم و بیواسطه از اسلام به دست آورند. نامة رهبر معظم انقلاب به عموم جوانان در اروپا و آمریکای شمالی را میتوان اقدامی هوشمندانه و ابتکاری در همین راستا قلمداد کرد.
منابع و مآخذ
منابع فارسی
ابوالنصر، فضل (1378)، رویارویی غربگرایی و اسلامگرایی، ترجمه حجتالله جودکی، تهران: مرکز چاپ و انتشارات وزارت امورخارجه.
العبیدی، سعید (1383)، «نظام نوین جهانی، اسلام و عملیات روانی»، ترجمه قبس زعفرانی، فصلنامه عملیات روانی، شماره 7.
الیاسی، محمدحسین (1384)، «عملیات روانی غرب علیه جهان اسلام»، فصلنامه راهبرد دفاعی، شماره 7، بهار.
اینانلو، مژگان (1384)، «هراس از اسلامی که نمیشناسند»، خردنامه همشهری، شماره 66، شهریور.
پراتکانیس، آنتونی و الیوت ارنسون (1383)، عصر تبلیغات، ترجمه کاووس سید امامی و محمدصادق عباسی، تهران: سروش.
تافلر، الوین و هایدی (1375)، جنگ و پادجنگ، ترجمه مهدی بشارت، تهران: انتشارات اطلاعات.
ترنر، برایان (1384)، رویکردی جامعهشناختی به شرقشناسی، پستمدرنیسم و جهانیشدن، ترجمه محمدعلی محمدی، تهران: شرکت نشر یادآوران.
حسینزاده راد، کاوه (۱۳۹۰)، «یک بدیل برای اسلام سیاسی»، مجله خبری تحلیلی مهرنامه، سال دوم.
دیتریچ، میریام (1384)، «اسلام در اروپا»، ترجمه و حیدرضا نعیمی، همشهری دیپلماتیک، شماره 58، مرداد.
رئیسی، مرتضی (2004)، «نگرانی از رواج اسلامگرایی در آلمان»، بی.بی.سی پرشین، دوشنبه 15 نوامبر، http://www.bbc.persian.com
رستمی، علیاکبر (1384)، «دانستنیهای جنگ روانی»، دوهفتهنامه بشری، شماره دوم، شهریور.
رمضان، طارق (1384)، «مسلمانان غرب و آینده اسلام»، ماهنامه اطلاعرسانی اخبار ادیان، شماره 1، اردیبهشت.
زبیده، سامی (1384)، «اسلام در اروپا»، همشهری دیپلماتیک، شماره 58، مرداد.
شیرغلامی، خلیل (۱۳۸۸)، «جایگاه اجتماعی و سیاسی مسلمانان در اروپا»، فصلنامه سیاست خارجی، شماره ۱، تابستان.
فوکویاما، فرانسیس (1383)، «جدال هویت در اروپا»، ترجمه و حیدرضا نعیمی، همشهری دیپلماتیک، شماره 27، آبان.
کارلسون، اینگمار (1380)، اسلام و اروپا همزیستی یا خصومت، ترجمه داوود وفایی و منصوره حسینی، تهران: مرکز بازشناسی اسلام و ایران.
کدیور، جمیله (1384)، «نگاه غرب به پدیده اسلامگرایی قبل و بعد از 11 سپتامبر»، خردنامه همشهری، شماره 73، آبان.
گزارش خبری (1383)، «لایحه دولت اسپانیا برای کنترل ائمه جماعت مساجد»، ماهنامه اطلاعرسانی اخبار ادیان، شماره 8، تیر.
گزارش خبری (1383)، «توفیقها و تنگناهای اسلام در ایتالیا»، ماهنامه اطلاعرسانی اخبار ادیان، شماره 6، اسفند.
گزارش خبری (1383)، «تازهترین اظهارات هانتینگتون درباره برخورد غرب و جهان اسلام»، ماهنامه اطلاعرسانی اخبار ادیان، شماره 8، تیر.
گزارش خبری (1383)، «درگیریهای لفظی میان کلیسای کانتربری و شورای مسلمانان»، ماهنامه اطلاعرسانی اخبار ادیان، شماره 8، تیر.
گزارش خبری (1383)، «درخواست مسلمانان برای اصلاح برنامههای بیبیسی»، ماهنامه اطلاعرسانی اخبار ادیان، شماره 7، اردیبهشت.
گزارش خبری (1383)، «اسلام فرانسوی تنها گزینه قابل پذیرش»، ماهنامه اطلاعرسانی اخبار ادیان، شماره 9، شهریور.
لئونارد، برنارد (1384)، «هشدار به اروپا»، ترجمه وحیدرضا نعیمی، همشهری دیپلماتیک، شماره 58، مرداد.
لیتل، جین (1384)، «عارضه هراس از اسلام در بریتانیا»، بی.بی.سی پرشین، http://www.bbc.persian.com84/8/13
متکـی، مرتضـی (1384)، «تشـدیـد اسـلامستیـزی بعـد از انفجـارهـای لنــدن»، همشهری دیپلماتیک، شماره 57، مرداد.
متقی دستنائی، افشین (1386)، «عملیات روانی غرب علیه جهان اسلام و تأثیر آن بر مسلمانان مقیم اروپا»، فصلنامه عملیات روانی، سال چهارم، شمارۀ 15.
مجیدی، محمدرضا و محمدمهدی صادقی (۱۳۹۱)، «تأملی انتقادی در مفهوم و ایده «اسلام اروپایی»»، فصلنامه روابط خارجی، شماره 1.
میرطاهر، سیدرضا (1391)، روند فزایندۀ اسلامهراسی و اسلامستیزی در غرب، خبر و تفسیر، برونمرزی صدا و سیما.
هانتینگتون، ساموئل (1378)، برخورد تمدنها و بازسازی نظم جهانی، ترجمه محمدعلی حمید رفیعی، تهران: دفتر پژوهشهای فرهنگی.
منابع انگلیسی
http://www.huffingtonpost.com/akbar-ahmed/why-are-european-muslims-_b_6175334.html.
Ahmed, Akbar (2015), A Conversation With Ambassador Akbar Ahmed – VOA, www.voanews.com/...akbar-ahmed.../2975967.html.
Bangstad, Sindre (2009), Contesting Secularism, Secularism and Islam in the Work of Talal Asad, the Anthropological Theory, SAGE Publications, Vol. 9(2).
Brehm, S.S (2003), Social Psychology, Boston: Houghton Mifflin Company.
Fukuyama, Francis (2006), Identity, Immigration & Democracy, Journal of Democracy, Vol. 17, number 2.
Hackett, Conrad (2015), Five facts about the Muslim population in Europe, Pew Research Center.
Jamieson (2003), Islam and Terrorism, http://www.Social Science.com
Kastoryano, Riva (2004), Religion and Incorporation: Islam in France and Germany, International Migration, fall.
Kassin, F.D (2004), Muslims Societies and Psychological Warfare, Journal of Sociology, http://www.Pyscho.com.
Koester, Mark (2009), Crisis of Faith in the Muslim World, available at http://www.markwk.com/2009/01/crisis-of-faith-in-the-muslim-world.html.
Leventhal, D (2004), Who is Terrorist in U.S Media Discourse, http://www.Islamophobia.com
Lewis, Bernard (1991), The Political Language of Islam, University of Chicago Press.
Mac Arthur, R (2003), What Makes Muslims a Criminal Community, http://www.Sience.ir
Masci, David (2005). An Uncertain Road, Muslims and the Future of Europe, The Pew Forum on Religion and Public Life, October.
Murray, Graham (2006), France: the Riots and the Republic, Race and Class, Institute of Race Relations, vol.47 (4).
Nielsen, Jorgen (1999), Towards a European Islam, London: Macmillan Press.
Pipes, Daniel (2007), Europe’s Stark Options, National Interest, March-April.
Pipe, Daniel (2005), Stop what, you ask? 25 October, http://www.Csis.org/islam
Silvestri, Sara (2010), Public Policies towards Muslims and the Institutionalization of ‘Moderate Islam’ in Europe, in Anna Triandafyllidou (ed.), Muslims in 21st Century Europe: Structural and Cultural Perspectives, Routledge.
Stephan, F (2003), Targets of U.S. Psychological Operation, http://www.Social Science.com.
بررسی نحوه و اهداف بازنمایی کلیشهای اسلام و مسلمانان در رسانههای غرب دکتر عبدالله بیچرانلو(1)
سخن من با شما دربارهی اسلام است و بهطور خاص، دربارهی تصویر و چهرهای که از اسلام به شما ارائه میگردد. از دو دهه پیش به این سو ــ یعنی تقریباً پس از فروپاشی اتّحاد جماهیر شوروی ــ تلاشهای زیادی صورت گرفته است تا این دین بزرگ، در جایگاه دشمنی ترسناک نشانده شود. (متن نامه)
چکیده
این مقاله با تبیین مسئله تصویرپردازی رسانههای گوناگون متعلق به جریان غالب رسانهای در غرب، به مهمترین ویژگی این تصویرپردازی یعنی کلیشهسازی از اسلام و مسلمانان پرداخته است. در شرح موضوع ابتدا پیشینهای از حوادث و رویدادهای تاریخی که در حدود 25 سال گذشته در جهان اتفاق افتاده و در بسترسازی برای تصویرپردازی از اسلام و مسلمانان در رسانههای جریان غالب در غرب مؤثر بوده، ارائه شده است از جمله: پایان یافتن جنگ سرد که مهمترین وزن و اهمیت را در این زمینه دارد؛ چرا که به اعتقاد بسیاری از اندیشمندان با
1) . عبدالله بیچرانلو دارای مدرک دکترای مدیریت رسانه از دانشگاه تهران، استادیار گروه ارتباطات دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران است.(Email: bicharanlou@yahoo.com)
پایان یافتن دوران جنگ سرد، اسلام در رسانههای غرب جایگزین کمونیسم شد و نقش «دیگریِ» غرب را ایفا کرد.
در تبیین مبانی نظری موضوع ضمن اشاره به بازنمایی رسانهای و رویکردهای مختلف به بازنمایی، شرقشناسی رسانهای بهمثابه چارچوب اساسی تحلیل رویکرد رسانههای غرب به اسلام و مسلمانان تشریح شده است. در ادامه، نمونههایی از بازنمایی کلیشهای اسلام و مسلمانان در سینمای هالیوود، شبکههای تلویزیونی و مطبوعات غرب ارائه شده است.
کلیــدواژگان: بازنمـایی، کلیشه، اسلام، مسلمانان، رسانههای غرب، شرقشناسی
مقدمه
در طول دهههای اخیر به موازات تحولاتی که در زمینههای سختافزاری ارتباطات جمعی رخ داده، در جنبههای نرمافزاری و محتوای ارائه شده در رسانهها نیز تغییرات چشمگیر و بسیار منظمی به وقوع پیوسته است و رسانههای متعلق به گفتمانهای گوناگون برای تقویت گفتمان خود و تضعیف گفتمان رقیب، به راهبردها و شیوههای گوناگونی عمل کردهاند. تصویرسازی از اسلام در رسانههای غرب، مصداق بارز و برجستۀ این موضوع است. «اسلام به عنوان دینی که سریعترین گسترش را در غرب پیدا کرده است شناخته میشود. با وجود این اکنون به دلیل تبلیغات و تصویرسازی رسانهها در غرب، در اغلب موارد به اسلام با عناوینی نظیر «افراطیگری»، «تروریسم» و «بنیادگرایی» نگریسته میشود» (استویونز و دیگران، 1385: 5).
آنچه مستنــدهای تلـویزیونی، اخبار و گزارشهای خبری، کلیپهای تبلیغاتی، گفتگوها و میزگردهای رادیو، تلویزیونی و فیلمهای سینمایی غرب از اسلام و مسلمانان بازنمایی کردهاند، اغلب حاکی از خشونتگرایی و جنگطلبی، افراطگرایی دینی، حمایت از تروریسم و ارتکاب تروریسم، ظلم و تبعیض در قبال زنان، ارتجاع و عقبماندگی فرهنگی، اجتماعی و اقتصادی آنها و در مقابلْ شفقت، دلسوزی، همدردی و همدلی غربیها و مشارکتجویی، صمیمیت، سخاوت، نرمی و تعاملگرایی آنها است.
با مروری بر آثار رسانهای عرضه شده دربارة اسلام در رسانههای غربی، به نظر میرسد که در تصویرپردازی و بازنمایی اسلام و مسلمانان در این رسانهها، رویکردها و استراتژیهای رسانهای خاصی پیگیری میشود و گفتمان ویژهای حاکم است (بیچرانلو، 1388: 80).
علاوه بر این روندی که در بازنمایی مسلمانان طی شده، اکنون به نقطهای رسیده است که با اطمینان میتوان آن را ستیز با اسلام نامید و اگر در دهة 1990 و اوایل دهة اول قرن 21 پیوسته از تلاش هالیوود و رسانههای الکترونیکی و چاپی غرب به عنوان «اسلامهراسی(1)» یاد میشد، از اواسط این دهه و از هنگام تشدید تلاشهای مطبوعات غرب در اهانت به ساحت پیامبر گرامی اسلام (ص)، بسیاری از پردهها کنار زده شد و عملاً علاوه بر فضای مطبوعات، در فضای رسانههای تصویری و به طور خاص در هالیوود شاهد تشدید ستیز و تقابل با اسلام و مسلمانان بودهایم. تصویرپردازی صورت گرفته از مسلمانان به عنوان انسانهایی شرور که امنیت آمریکا را به خطر انداختهاند، در فیلمهای سینمایی متعدد و نیز در سریالهایی همچون سریال 24 ـ که اکنون به طور جدی محمل انتقال اندیشههای ایدئولوژیک شدهاند ـ و بازنمایی مسلمانان در فیلمهای متعددی که با تمرکز بر موضوع اشغال خاورمیانه توسط آمریکا در دهۀ اخیر ساخته شدهاند، تنها نمونههایی از جریان پرتلاطم و پرحجمی است که در رویارویی با جریان بیداری اسلامی قرار گرفته است. برای نمونه میتوان از فیلمهایی همچون «خائن»(2)، «گنجه رنج»(3)، «وطن شجاعان»(4)و «چهار سواره»(5)در این زمینه نام برد.
تأثیر و نتیجة بازنمایی اسلامستیزانه و نیز ایرانستیزانة رسانههای غرب را میتوان در نگاه بخشی از مردم آمریکا به اسلام و ایران لمس کرد. «بر اساس نظرسنجی مؤسسه گالوپ در سال 2006 بیشتر آمریکاییها ایران را بزرگترین دشمن آمریکا میدانند. در این نظرسنجی بدون مشخص کردن نام کشور خاصی از آمریکاییها خواسته شده بود یک کشور را در هر نقطه از جهان نام ببرند که از نظر آنها امروز بزرگترین دشمن آمریکا محسوب میشود. نتیجة نظرسنجی نشان داد که به اعتقاد 31 درصد آمریکاییها، ایران بزرگترین دشمن آمریکاست، در حالی که 22 درصد عراق، 15 درصد کرة شمالی و 10 درصد چین را بزرگترین دشمن آمریکا دانسته بودند» (Totman, 2009: 51).
بر اساس پیمایشهای «شورای روابط اسلام ـ آمریکا(1)» در سالهای 2004 و 2005 که نتایج تقریباً یکسانی داشت و در سال 2006 منتشر شد، تقریباً یکچهارم آمریکاییها معتقد بودند که اسلام دین نفرت و خشونت است. در پاسخ به سؤالِ «هنگامی که واژة مسلمان را میشنوید، نخستین چیزی که به ذهنتان تبادر میکند چیست؟» 6 درصد از پاسخگویان آمریکایی با استفاده از واژگان مثبتی مانند «دین خوب»، «مردمان خوب»، «مؤمن»، «فداکار» و «بدفهمیده شده» در این باره اظهار نظر کردند. در مقابل، 68 درصد از پاسخگویان از واژگانی خنثی مانند «مسجد» و «دین» استفاده کردند. 26 درصد پاسخگویان نیز واژگانی مانند «خشونت»، «نفرت»، «تروریست»، «جنگ»، «اسلحه»، «خشکمغز یا بیکله(2)» و «مرتجع(3)» را به زبان آوردند (CIAR, 2006: 2-3).
اما رویکرد کنونی در بازنمایی و تصویرپردازی از اسلام، محدود به سالهای اخیر نمیشود بلکه برخی تحولات سیاسی همچون حوادث
مربوط به 11 سپتامبر 2001 و نیز تحولات گسترده در عرصة فناوری اطلاعات و ارتباطات باعث تشدید و نمایانتر شدن آن شده است. با توجه به موضوع بررسی حاضر که به کلیشهسازی از اسلام و مسلمانان در رسانههای غرب میپردازد، ضروری به نظر میرسد پیش از پرداختن به ریشههای نظری بازنمایی اسلام در این رسانهها، رویدادها و وقایع مهم بینالمللی که رسانههای غرب در بستر و فضای آن به تصویرپردازی کلیشهای و غیرواقعی از اسلام پرداختهاند، بهطور گذرا تبیین شوند.
1ـ 1. پایان جنگ سرد: اسلام جایگزین کمونیسم
به اعتقاد برخی صاحبنظران همچون جوزف نای، نویسندة کتاب قدرت نرم، آمریکاییها نقشی را به اسلام دادهاند که پیش از این به کمونیسم در اتحاد جماهیر شوروی داده بودند (نای، 1387: 122). به باور برخی صاحبنظران «این روزها دیگر خیلی عادی شده است که ادعا کنیم اسلام [از دید آمریکاییها] به «امپراتوری شر» تبدیل شده است، همانطور که پیش از این اتحاد جماهیر شوروی چنین نقشی را برعهده داشت. مجموعة منظم جنگ ژئوپولیتیک جنگ سرد که هر چیزی را در چارچوب سخت و انعطافناپذیر «کمونیستها و ما» قرار میداد، از بین رفته است» (سمتی، 1385: 138). در جهان غربِ عاری از کمونیسم [که در دوران جنگ سرد به عنوان تهدیدی ضد تمدن غرب محسوب میشد] بعد از فروریختن دیوار برلین در سال 1989 اسلام جایگزین مناسبی برای آن (کمونیسم) شده است (مهدیزاده، 1387: 96).
پس از موضوع تنشزدایی و همزیستی مسالمتآمیز با شوروی سابق، آمریکا «ابرقدرت تضعیفشده» تصور شد و علائم این ضعف در دوران ریاستجمهوری جیمی کارتر ـ که با کمونیستها مدارا میکرد ـ پدیدار گردید. آمریکا در این دوره نیکاراگوا را از دست داد و انقلاب
ساندنیستها موجب سرنگونی حکومت آمریکا در آن کشور شد؛ در بستر سیاسی ـ فرهنگی، «تروریسم» و اشکال فرهنگی رایج آن نشانههای ایدئولوژیک قوی این دوره بودند؛ چیزی که «سلاح سرّی روسیه» قلمداد میشد؛ دعوت عمومی به نبرد با قدرت شر صورت گرفت؛ از مجاهدین در افغانستان حمایت شد و کسانی مثل اسامه بن لادن، استخدام و به مثابه «جنگجویان راه آزادی» گرامی داشته شدند. در این میان، هالیوود نیز سهم خود را از این مسئولیت برعهده گرفت و با ساختن مجموعهای فیلم که «آمریکای احیا شده» را ترسیم میکرد، به این دعوت لبیک گفت (سمتی، 1385: 219 ـ 218).
1ـ2. حادثه 11 سپتامبر 2001
در 11 سپتامبر 2001 حادثهای خونین در آمریکا رخ داد که آغازی اسفناک را برای جهان که به قرن بیست و یکم وارد میشد، رقم زد. عوامل این حادثه با بیش از 3000 کشته هنوز بهطور قطعی شناسایی و معرفی نشدهاند و همچنان بحث و جدلهای زیادی دربارة آن در محافل مختلف سیاسی وجود دارد. اما از همان روز وقوع این حادثه، انگشت اتهام به سوی شبکة تروریستی القاعده اشاره رفت و از آن روز بود که اخبار مربوط به تروریستهای مسلمان در صدر اخبار رسانهها قرار گرفت و اکنون با گذشت نزدیک به یک دهه همچنان خبرهایی از جهان اسلام که به نوعی ارزش خبریِ «برخورد» داشته باشند، بهطور وسیعی پوشش داده میشوند. جالب اینجاست که تعداد بسیار معدودی از خبرهای مربوط به مسلمانان در سالهای اخیر دربارة چیزی غیر از «جنگ یا ترور» بودهاند (Poole and Richardson, 2006: 1) .
نگارندگان کتاب مسلمانان و رسانههای خبری معتقدند «پس از حملات ویرانگر 11سپتامبر 2001 ضد آمریکا، مسلمانان عموماً در تصویرسازی آمریکا جایی را اشغال کردهاند که پیش از آن کمونیستها اشغال کرده
بودند. در حالی که دشمنان دوران جنگ سرد به دوستانی جدید در سازمانهای مهم غربی همچون ناتو تبدیل شدهاند، [موضوع] شبهنظامیان اسلامگرا به تصویرسازی از دشمن جدید جمعی آمریکا کمک میکند. اگرچه به کل «جهان اسلام» همواره بهمثابه تهدیدی واحد ـ آنگونه که به کمونیستها نگریسته میشد ـ نگاه نشده است، اما انگارة کلی دربارة مسلمانان این است که آنها «دیگرانی» هستند که «خودیِ» جمعی باید آمادگی اقدام ضد آنها را داشته باشد» (Ibid: 117).
صفت «اسلامی» اغلب به وسیلة خبرنگاران برای توصیف فعالیتهای محرمانة تروریستها بهنحوی استفاده میشود که در اشاره به اقدامات مشابه توسط پیروان دیگر ادیان بهویژه مسیحیان و یهودیان تصورناپذیر است (Karim, 2003: 81). عناوینی همچون «ردپای گروه تروریست مسلمان در آمریکا»، «اسلام در برابر غرب»، «شمشیر اسلام»، «وجه تاریک اسلام» و «ریشههای خشم مسلمانان»، در نشریاتی مانند نیویورک تایمز، نیویورکر و تایم برجسته شدند (Ibid: 80). از آنجا که به تروریسم صفت اسلامی داده میشود، افراد معمولاً حتی عبادت مسلمانان را نیز نمونههایی از فعالیت تروریستی میدانند. مقالات مربوط به تروریستهایی که به نام اسلام اقدام به فعالیت تروریستی میکنند، عکسهایی از مردانی را در حال رکوع در مسجد نشان میدهند (Ibid: 118).
تصویر غالب «مسلمانان خشن» فقط در روزنامهها و تلویزیون بازتولید نشده است بلکه به عنوان بازنمایی «دیگران مسلمان» در فرهنگ پاپ، هنر، موسیقی، ادبیات، کتابهای درسی مدارس، گفتمان عامه و به اشکال مختلف رایانهای ظهور یافته است. ممکن است برخی مسلمانان واقعاً چنین ویژگیهایی داشته باشند، اما این کاملاً نادرست است که گفته شود اغلب مسلمانان اینگونهاند 120) :(Ibid. در واقع حادثة 11 سپتامبر نتایج اسفبار متعددی داشت که یکی از مهمترین آنها افزایش ناشکیبایی غربیها
حتی بهطور رسمی در میان دولتمردان آنها در مقابل اسلام و اتخاذ مواضع تند توسط آنها در قبال اسلام و مسلمانان بود و تلاش گستردهای برای قرار دادن اسلام و غرب در برابر یکدیگر صورت گرفت. «یکی از شدیدترین مواضع ضد اسلامی توسط سیلویو برلوسکونی، نخستوزیر وقت ایتالیا اتخاذ شد. او گفت: ما باید از برتری تمدنمان آگاه باشیم؛ نظامی که رفاه، احترام به حقوق بشر و حقوق سیاسی را ـ در مقایسه با کشورهای اسلامی ـ تضمین کرده است؛ نظامی که برای تنوع و تساهل ارزش قائل است» ( .(Spencer :2002:2
پس از 11 سپتامبر، اسلام و مسلمانان نقش «دیگری» و دشمن را در تقویت و تثبیت هویت غربی پیدا کردهاند. ترسیم مسلمانان به عنوان دشمن، روایت خاصی از اسلام ارائه میدهد که آن را مترادف دینی منزوی، متوحش، انعطافناپذیر و تبعیضآمیز معرفی میکند که پیروانی مناسب همین اوصاف تربیت میکند. این روایت در سطح گستردهای از جوامع غربی پذیرفته شده و واکنشهای خصمانهای در این جوامع برضد اسلام و مسلمانان ایجاد کرده است. انواع جریانهایی که روایتهای خصمانه از اسلام ارائه و در نتیجه، جریان اسلامستیزی را هدایت میکنند، عبارتند از: گروههای مسیحی (که به کاتولیکها، ارتدوکسها، پروتستانها و مسیحیان صهیونیست تقسیم میشوند)، لائیکهای مهاجر از کشورهای اسلامی، پیروان ایدئولوژیهای منحرف (مارکسیسم، بهائیت و...) و گروههای نژادپرست و وندالیست (امینیان جزی، 1388: 15 ـ 16).
با این حساب باید تأکید کرد که حتی اگر قرار باشد روند از بین رفتنِ سوءتفاهم و ذهنیت غلط رایج در غرب از مسلمانان آغاز شود، تا مدتهای مدید به طول خواهد انجامید. مگ گرینفیلد، ستوننویس مجلة آمریکایی نیوزویک در خصوص سوءتفاهم غرب دربارة اسلام و پیچیدگی آن برای غربیها چنین نوشته است: «هیچ بخشی از جهان به اندازة مجموعة دین،
فرهنگ و جغرافیای موسوم به اسلام، بهگونهای مأیوسکننده، نظاممند و لجوجانه توسط ما [غربیها] کج فهمیده نشده است» (Smlth, 2001:1)
1ـ3. انتشار کاریکاتورهای پیامبر اسلام (ص) در سالهای 2005 و 2014
یکی دیگر از رویدادهایی که به تقابل فرهنگی غرب و مسلمانان بسیار دامن زد و منشأ حوادث و تحولات متعددی شد، انتشار کاریکاتورهای موهن از پیامبر اسلام (ص) در سال 2005 در دانمارک بود. در 30 سپتامبر 2005 روزنامة دانمارکی یولندس ـ پُستِن(1)دوازده کاریکاتور از پیامبر اسلام (ص) منتشر کرد. در یکی از این کاریکاتورها ایشان به عنوان تروریست به همراه یک بمب ترسیم شده بود. در پی انتشار کاریکاتورها این روزنامه از چهل کاریکاتوریست دانمارکی دعوت کرد تا کاریکاتورهایی از پیامبر اسلام به تصویر بکشند. به گفتة فلمینگ رز، دبیر تحریریة فرهنگی روزنامة یولندس ـ پستن، به چالش کشیدن آنچه روزنامة ما آن را خودسانسوری در قبال اسلام در دانمارک میدید، ضروری به نظر میرسیدStrömbäck et al, 2008: 121-123) ).
بلافاصله پس از انتشار کاریکاتورها، روزنامة مذکور تقریباً صد مورد اعتراض از جانب مسلمانان دریافت کرد. در 2 اکتبر، چند سازمان اسلامی دانمارک برای بحث دربارة کاریکاتورها با یکدیگر دیدار کردند. کمتر از دو هفته بعد از انتشار کاریکاتورها، شبکة ماهوارهای عربی الجزیره با رائد هلیهل(2)یک روحانی مسلمان دانمارکی مصاحبهای زنده دربارة این موضوع انجام داد. در 14 اکتبر 3500 مسلمان برای اعتراض به انتشار کاریکاتورها در کپنهاگ تجمع کردند (Ibid).
آنچه واقعاً باعث بینالمللی شدن موضوع شد، نامة یازده سفیر
مسلمان در دانمارک به اندرس فُق راسموسن(1)(رئیس وقت ناتو) در 12 اکتبر 2005 بود. آنها در نامة خود بر نگرانیشان از احساسات در قبال اسلام و مسلمانان در دانمارک تأکید کردند و خواستار جلسه با راسموسن برای بحث دربارة این موضوع شدند. در 21 اکتبر راسموسن ضمن رد درخواست برگزاری جلسه پاسخ داد که دانمارک کشوری مبتنی بر آزادی بیان، آزادی دین و تساهل دینی است. همزمان روزنامة سعودی الحیات و روزنامة فرانسوی لوموند گزارشهایی از این ماجرا را چاپ کرده بودند. در 21 اکتبر راسموسن نامهای از دبیرکل سازمان کنفرانس اسلامی دریافت کرد که در آن ضمن انتقاد از انتشار کاریکاتورهای پیامبر اسلام، بهطور کلی به گرایشهای ضد اسلامی در دانمارک نیز اشاره شده بود. او همچنین در نامهای به سازمان امنیت و همکاری اروپا دیدگاههایش را دربارة این تحول در دانمارک ابراز کرد. در 25 اکتبر عُمر ارهان(2)نمایندة سازمان امنیت و همکاری اروپا در امور مبارزه با تبعیض و ناشکیبایی در قبال مسلمانان اروپا، در نامه به نمایندة دانمارک در این سازمان،
خواستار اعلام موضع رسمی دانمارک در قبال موضوع کاریکاتورهای پیامبر و وضعیت مسلمانان در دانمارک شد. ارهان در نامة دیگری به نمایندة دانمارک در سازمان امنیت و همکاری اروپا ضمن اشاره به چند گزارش انتقادی دربارة وضع مسلمانان در دانمارک، بر سؤالهای خود دربارة وضع مسلمانان تأکید کرد (Ibid).
روزنامة نروژی مگزینت(3)کاریکاتورها را در دهم ژانویه منتشر کرد. این رویداد باعث تشدید واکنشهای جهان اسلام شد. سازمان کنفرانس اسلامی کاریکاتورها را محکوم نمود و در 20 ژانویه برخی رهبران دینی در غرب آسیا محصولات دانمارکی را تحریم کردند. یک هفته بعد در
حالی که تحریم در غرب آسیا رو به گسترش بود، عربستان سعودی سفارت خود را در دانمارک تعطیل کرد. این اتفاق در هفتة آخر ژانویه رخ داد و این اعتراضات منجر به زنجیرهای از حوادث شد. در اقدامی متقابل، چند روزنامه کاریکاتورها را منتشر کردند و در اواخر فوریه حداقل 143 روزنامه در 56 کشور، همه یا تعدادی از کاریکاتورها را منتشر کرده بودند (Ibid). همچنین انتشار مجدد کاریکاتورهای اهانتآمیز به پیامبر اسلام(ص) در سال 2014 در نشریۀ شارلی ابدو بار دیگر خشم مسلمانان را در جهان برانگیخت.
1ـ4. انتشار فیلم کوتاه فتنه در سال 2008
در این فیلمِ حدوداً هفده دقیقهایِ هلندی که اعتراضات جهانی مسلمانان را برانگیخت، تلاش شده بود بین حوادث خشونتبار در غرب همچون حادثة 11 سپتامبر 2001 در آمریکا و حملات تروریستی اسپانیا و انگلیس و دیگر فعالیتهای خشونتبار در غرب از یک سو و وجود مسلمانان در غرب و اعتقادات آنها در خصوص جهاد از سوی دیگر ارتباط برقرار شود. بهویژه در این مستند تلاش شد از طریق ارجاع دادن به آیاتی از قرآن مجید که دربارة جهاد نازل شدهاند، عاملان حملات تروریستی در غرب مسلمانانی معرفی شوند که هدف آنها از این اقدامات خشن، عمل کردن به آیات قرآن در خصوص جهاد است و اقدام به ترور برایشان امری مقدس شمرده میشود.
هدف اصلی فیلم مذکور، تقویت اسلامهراسی در غرب و ایجاد نگرانی و وحشت از گسترش اسلام در غرب بهویژه در هلند بود، چراکه فیلم صراحتاً با برجستهسازی افزایش جمعیت مسلمانان در این کشور در دورههای مختلف بهویژه طی دهة اخیر، مخاطبان خود را به مقابله با این روند و متوقف ساختن مهاجرت مسلمانان به هلند فرامیخواند. سازندة این فیلم،
گیرت وایلدرز(1) از نمایندگان مجلس هلند بود که علاوه بر ساخت این فیلم توهینآمیز، در روزنامة فولکسکرانت اعلام کرد: «قرآن باید ممنوع گردد چون کتابی فاشیستی است که به خشونت دعوت میکند» و آن را با کتاب نبرد من هیتلر مقایسه کرد که از زمان جنگ دوم جهانی به این سو فروش آن در هلند ممنوع است. او همچنین گفت: «خواندن قرآن در مساجد و محافل خانگی باید ممنوع شود»
او در کنفرانس «مقابله با جهاد» که در سال 2008 در بیتالمقدس (اورشلیم) برگزار شد، ضمن برجستهسازی خطر جهاد، خواستار مقابله با چیزی شد که آن را «ترور خیابانی» مینامید .(BBC News, 2010; Huffington Post, 2011)
آنچه در میان تحولات و رویدادهای مهم یاد شده بیش از هر چیزی اکنون اذهان مسلمانان را نگران کرده، غالب شدن دیدی منفی و وحشتانگیز از مسلمانان در میان مردم غرب و حتی برخی نقاط دیگر جهان است که محصول فضاسازی و تصویرسازی رسانههای غربی بوده است. در ادامة این بررسی، به مبانی و ریشههای نظری این نوع تصویرپردازی از شرق، اسلام و مسلمانان اشاره میشود.
رسانههای عامهپسند همچون سینما، تلویزیون، روزنامهها و مجلات از وجوه اصلی زندگی روزمره در عصر کنونی به شمار میآیند. به مدت بیش از نیمقرن رسانهها نه فقط منبع اصلی اطلاعات بودهاند، بلکه نقش خطیری در شکل دادن به پندارهای افراد دربارة جهان پیرامونیشان داشتهاند (بنت، 1386: 119). بدینترتیب، فرهنگ معاصر فرهنگی آکنده و اشباعشده از رسانهها شده است. به قول استیونسون سخن گفتن دربارۀ فرهنگهای مدرن اخیر به معنای سخن گفتن از فرهنگهای رسانهای است. بنا به
1) . Geert Wilders
استدلال او رسانهها چنان در زندگی روزمرۀ عصر مدرن متأخر استوار گشتهاند که به یکی از عناصر تفکیکناپذیر بافت فرهنگی آن تبدیل شدهاند. مسائل و مباحث مربوط به معرفت، هویت، ذوق و سلیقه و سبک زندگی که جزو خصوصیات معرّف فرهنگ در مدرنیتۀ اخیر هستند، بدون استثنا به دست افراد و از طریق مصرف متون و تصاویر رسانهها مفهومپردازی و عملیاتی شدهاند (استیونسون، 1995).
برخی نظریهپردازان بر این باورند که بازنمودهای تصویری و متنی رسانههای جمعی اهمیت زیادی برای واقعیت زیستۀ ما دارند و بنابراین، تحلیلهای خود دربارة این بازنمودها را در چارچوب نظریة بازنمایی(1)صورتبندی کردهاند. نظریۀ بازنمایی به لحاظ سطح تحلیل، به دو نوع کلاسیک و جدید تقسیم میشود. بر اساس نظریۀ کلاسیک بازنمایی، آثار هنری و فرهنگی هر جامعهای بازتابدهندۀ مسائل اجتماعی زمان خود هستند و همچون آینۀ اجتماع عمل میکنند (راودراد، 1382). نظریۀ کلاسیک بازنمایی همچنین این پرسش را مطرح میسازد که رسانهها و آثار هنری تا چه اندازه واقعیت اجتماعی را بازنمایی میکنند. در پاسخ به این پرسش، نظریهپردازان کلاسیکِ بازنمایی مسائل مختلفی را مطرح کردهاند. برخی بر این باورند که رسانهها بازتابدهندۀ هنجارها و ارزشهای حاکم بر یک جامعه هستند. تاکمن بر آن است که رسانههای جمعی به «بازتولید نمادین اجتماع» ـ یعنی به نحوی که یک جامعه میل دارد خود را ببیند ـ میپردازند (استریناتی، 1380). برخی دیگر بهویژه نظریهپردازان روانکاوی، تولیدات هنری و رسانهای را ارضاکنندة نیازها و تخیلات مشترک اجتماعی میپندارند یا آن را رؤیاهای اجتماعی برخاسته از ضمیر ناخودآگاه جمعی تصور میکنند. از سوی دیگر برخی با تأسی به سنت مارکسیستی، آثار هنری را محصول شرایط اقتصادی و اجتماعی
1) . Representation Theory
و همچنین ایدئولوژی طبقۀ حاکم بر جامعه میپندارند. بر اساس رویکرد کلاسیک بازنمایی، رسانههایی همچون تلویزیون و سینما در مقایسه با دیگر هنرها با زمینة اجتماعیشان رابطة تنگاتنگی دارند و به همین دلیل بهتر میتوانند بازنمایانندة مسائل و واقعیات زندگی انسانی و شاخصی برای سنجش وضع فرهنگی و اجتماعی باشند. (استریناتی،1380: 121؛ دووینیو، 1379: 6).
بدین ترتیب، نظریۀ کلاسیک بازنمایی رابطۀ سرراست و سادهای میان واقعیت و بازنمایی رسانهای و بصری آن برقرار میکند. اما نظریات جدید بازنمایی این رابطه را نه ساده و سرراست که سرشار از پیچیدگی در نظر میگیرند. نظریۀ جدید بازنمایی که مُلهَم از مطالعات فرهنگی معاصر و مباحث مربوط به چرخش زبانی است، بر آن است که رسانهها آینهوار اقدام به انعکاس واقعیت نمیکنند بلکه بر ساخت اجتماعی واقعیت اثر میگذارند (مهدیزاده، 1387: 9؛ بنت، 1386: 121؛ استوری، 1386: 23) و بنابراین «بازنمایی را باید ساخت رسانهای و زبانی واقعیت دانست» (مهدیزاده، 1387: 9). از دیدگاه استوارت هال، بازنمایی به معنای استفاده از زبان برای تولید نکتهای معنادار دربارۀ جهان است؛ معنا در ذات وجود ندارد، بلکه ساخته میشود و نتیجه و محصول یک رویۀ دلالتی است. بازنمایی، شیوهای است که از طریق آن ما واقعیت را واجد معنا میسازیم. همچنین معناهایی را که دربارة خودمان و دیگران و جهان پیرامونمان ایجاد میکنیم، از طریق بازنمایی با یکدیگر سهیم میشویم یا مورد مجادله قرار میدهیم (همان: 16).
بنا بر رویکرد جدید بازنمایی که بدان نظریة برساختگرایی(1)نیز گفته میشود، رسانههای جمعی، واقعیات اجتماعی را منعکس نمیکنند بلکه واقعیتهای اجتماعی در قالب ساختار روایی آنها خلق و به عبارت
1) . Construction Theory
بهتر برساخت میشوند. رسانهها از طریق آنچه بودریار «فراواقعیت(1)» میخواند، به دنبال خلق واقعیات جدیدی هستند. در این فرایند، رسانهها از طریق نوعی سازوکار جانشینی، به جای «واقعیت»، امر واقعی جدیدی را مینشانند که بهطور کامل بر اساس ترکیب عناصر رمزگان تولید میشود. رسانهها از طریق ارائة چیزی همچون مدلهای شبیهسازی رایانهای میکوشند با ترکیب برخی عناصر واقعیت، واقعیت جدیدی را خلق کنند. در این حالت واقعیت به نفع این واقعیت جدید که از سوی خود رسانه تحقق مییابد، ملغی میشود و از میان میرود. از نظر بودریار در این فرایند، فراواقعیتْ قدرت واقعیت را پیدا میکند (بودریار، 1389: 194).
نظریۀ جدید بازنمایی از دیدگاههای فوکو الهام میگیرد. در این رویکرد، بازنماییهای رسانهای با «مناسبات متحولشوندة قدرت» پیوند میخورد. از منظر فوکویی «بازنمایی همیشه در یک گفتمان صورت میپذیرد و گفتمان تعیین میکند که دربارۀ یک متن خاص چه میتوان گفت و چه نمیتوان گفت» (استوری، 1386: 24). در اینجا دانش و قدرت به هم پیوند میخورند. آن کسانی که به سبب برخورداری از قدرت میتوانند شیوههای خودشان برای شناخت جهان را به طرزی گفتمانی اشاعه دهند، انگارههای غالب برای شناخت جهان (یا معنادار ساختن آن) را ایجاد میکنند و همین انگارهها موجد «رژیمهای حقیقت» میشوند. این رژیمها سپس به مرجعی برای نحوۀ تفکر و رفتار ما تبدیل میگردند (فوکو، به نقل از استوری، همان). بنابراین قدرتی که با بازنمایی گره میخورد، قدرتی سلبی نیست بلکه ماهیتی مولّد دارد. بنابر نظر فوکو قدرت چیزها را تولید میکند، واقعیت را میسازد و قلمروی از ابژهها و آیینهای حقیقت را ایجاد مینماید.
استوارت هال(2)استدلال میکند که واقعیت بهنحو معنادار وجود ندارد
و بازنمایی یکی از شیوههای کلیدی تولید معناست. معنا صریح یا شفاف نیست و از طریق بازنمایی در گذر زمان، یکدست باقی نمیماند. بیتردید جهان، مستقل از بازنماییهایی که در آن صورت میگیرد، وجود دارد. لیکن معنادار شدن جهان در گرو بازنمایی آن است. بازنمایی فرهنگی و رسانهای نه امری خنثی و بیطرف، که آمیخته به روابط و مناسبات قدرت برای تولید و اشاعة معانی مرجح در جامعه به منظور تداوم و تقویت نابرابریهای اجتماعی است (مهدیزاده، 1387: 16). باید تأکید کرد که هر محصول یا تولید رسانهای بهویژه تولیدات رسانههای تصویری اعم از خبر، مستند و حتی یک سخنرانی یا مراسم دعا و نیایش، با واقعیت آن وقایع بسیار متفاوت هستند و در واقع در فرایند، ارتباطات رسانهای، رسانه اقدام به بازنمایی واقعیت میکند و به طور حتم معنای تولیدی در این فرایند، معنای تولیدشده بهوسیلة رسانه به شمار میرود، نه آنچه که در واقعیت وجود دارد و رسانه همواره در این فرایندْ خنثی و بیطرف نیست. برای مثال پژوهشگران رسانه نشان دادهاند که اخبار هرگز نمیتواند آینة واقعیت باشد بلکه باید اخبار را نتیجة انتخابهای کمابیش آگاهانه دانست که در تعیین آنها عواملی همچون ارزشها و هنجارهای ژورنالیستی و اصول رایج گردآوری خبر (شودسون، 2003)، ملاحظات مالی (همیلتون، 2004 )، فناوری (پاولیک، 2001) و نیاز و فشار منابع خبری (مانینگ، 2001) نقش دارند. در سطحی انتزاعیتر، اخبار تحتتأثیر نظام رسانهای و نظام سیاسی (هالین و مانچینی، 2004)، فرهنگ سیاسی (انتمن، 2004 ) و اینکه یک موضوع متعلق به حوزة وفاق، نابهنجاری یا مجادلة مشروعیت در یک کشور است (هالین، 1986)، قرار دارد(Strömbäck et al, 2008: 117) .
بهطور خلاصه رسانهها مدام تلاش میکنند تا ساختار ایدئولوژیک جامعهای را که در آن فعالیت میکنند، شکل داده و تحتتأثیر قرار دهند. بنابراین رسانهها به جای آنکه به صورت منفعل به توصیف اخبار و حوادث
بپردازند، فعالانه و بر اساس گرایشهای ایدئولوژیک خود دست به بازسازی آنها میزنند. از این رو زبان رسانه خنثی نیست و سوگیری دارد و این سوگیــری در بهکارگیــری راهکــــار مثبتنمایی خود و منفینمایی دیگران در سطوح مختلف زبان و ساختار کلان معنایی یعنی انتخاب موضوع متجلی میشود (غیاثیان، 1386: 207).
مطالعات پســـااستعماری از حــوزههای مطالعاتی متأخــر است که به مطالعۀ تعامل فرهنگی ـ سیاسی استعماری و امپریالیستی کشورهای غربی با کشورهای شرقی میپردازد. از پیشگامان این مطالعات، پژوهشگرانی همچون ادوارد سعید(1)، هومی بابا(2)، کریم ح. کریم(3)و ضیاءالدین سردار هستند که ویژگی مشترک همۀ آنها تبار شرقیشان است. در این میان، آثار و مطالعات ادوارد سعید بیشتر مورد توجه پژوهشگران قرار گرفته و در ایران نیز اقبال کمنظیری به آثار او شده است. «هدف ادوارد سعید این بود که رویکرد یکجانبة بیان مردمشناختیِ [شرقشناسان] را با تردید روبهرو سازد؛ رویکردی که از قرن هجدهم در آثار مردمشناختی نخبگان متخصص در مطالعة شرق دیده شده است که ادوارد سعید آن را بیان مردمشناختی «خودِ سلطهگر» مینامد. از دیدگاه ادوارد سعید آثار شرقشناسان از استقلال برخوردار نبودند و تفسیرهای یکجانبهنگرانة آثار شرقشناسی، آنها را به سلطة غرب معطوف میکند و در واقع شرقشناسی در خدمت استعمارگری بوده است» (Kilani, 2008: 14).
«دو اثر عمدۀ ادوارد سعید در این زمینه، قابل توجه هستند: یکی شرقشناسی و دیگری فرهنگ و امپریالیسم. بحث اصلی ادوارد سعید
در هر دو کتاب، این است که عنصر اصلی فرهنگ اروپایی که آن را در سطح جهان هژمونیک ساخته، تصویر هویت فرهنگی اروپایی به عنوان هویتی برتر در مقایسه با همۀ فرهنگهای دیگر است. از این دیدگاه است که به نظر ادوارد سعید، شرقشناسی به عنوان یک سنت درازمدت اروپایی جایگاه ویژهای در تجربۀ فرهنگی اروپا دارد. با این نگاه، شرق در تعریف هویت فرهنگی غرب به عنوان غیرغرب نقش تعیینکنندهای داشته است. شرقشناسی با کاربرد تصمیمهای بسیار کلی، شرق را به زبانها، اقوام، نژادها، رنگها و فرهنگهای مختلف تقسیم میکند و در پس همۀ این تقسیمبندیها دوگانگی اصلی میان ما (غرب) و آنها (شرق) نهفته است» (بشیریه در سمتی، 1385: 15).
سعید در کتاب فرهنگ و امپریالیسم با اشاره به وجود این دو طرف و رویارویی بین شرق و غرب معتقد است: «مطالعۀ روابط میان غرب و قلمرو تحت سلطهاش با دیگران تنها شناخت رابطهای نامساوی نیست بلکه مدخلی بر مطالعة تکوین و شکلگیری مفهوم تجربیات فرهنگی خود غرب است. به علاوه استمرار حضور نابرابر قدرت نزد غرب در برابر غیرغرب زمانی میتواند توجیه و تبیین قابل ملاحظهای داشته باشد که ما درک دقیقی نیز از صورتهای فرهنگی همچون رمان، قومنگاری، گفتمانهای تاریخی، نوع خاصی از اشعار و اپراهایی که در آنها اشارات و تلمیحات بر اساس این تفاوتها فراوان است داشته باشیم» (سعید، 1382: 288 ـ 287).
پژوهشگرانی چون سعید، سردار و کریم نشان دادهاند که شرقشناسی، ایدئولـوژی مسلـط در روابـط غـرب با جهـان اسـلام است. شـرقشناسی روایتهایی را بهکار میگیرد که از سوی رسانهها بهویژه رسانههای جمعی پیوسته بازتولید شدهاند. «شرقشناسی بهمثابه چارچوبی مسلط، مبتنی بر
تجارب تاریخی امپریالیسم سیاسی و اقتصادی عمل میکند که از طریق آن نهادهای غرب، سرزمینهای متعلق به منطقهای موسوم به «خاورمیانه» را استثمار میکنند؛ نامگذاریای که دیدگاه خاصی را در بر دارد و برگرفته از ایدهپردازیهای طبیعی و ذاتی دربارة این منطقه نیست.
فرایند تحمیل سلطۀ سیاسی و اقتصادی، مستلزم برنامهریزی و تلاش برای کنترل عرصۀ ایدئولوژیک است تا از طریق ایجاد بافتی که در آن فعالیت سلطه، توجیه و قابل درک شده است، نه تنها مورد تردید و سؤال قرار نگیرد، بلکه کاملاً عقلایی به نظر آید. به همین دلیل است که توجیهات ایدئولوژیک برای سلطه در گفتمان نهادهای غربی از جمله سازمانهای رسانهای، دانشگاهها، شرکتها، دستگاههای نظامی و دیگر سازمانها بروز و ظهور پیدا میکند. صنعت رسانهای نیز همسو با دیگر سازمانها به شیوههایی خاص تصویری از منطقة غرب آسیا و جوامع آن و جنبشهای فعال در این منطقه ارائه میدهد که توجیه و توضیح سلطۀ غرب را تقویت میکند. برای مثال گفتمان رسانهای اقدامات خشونتآمیز و گاه هراسناک جنبشهای این منطقه را بدون توجه به پیچیدگی مسائل سیاسی و تاریخی و فارغ از روابط تاریخی قدرت صورتبندی میکند، در حالی که این مسائل در واقع ریشه در روابط تاریخی قدرت دارند. در این گفتمان، اسلام بهمثابه مهمترین «دیگری» و به عنوان یک پایگاه کلیدی مخالفت با ارزشهای غربی، جایگزین کمونیسم شده است. «تولید متون رسانهای در چارچوبی کلان انجام میشود که در آن ایدئولوژیهای شرقشناسانه که در نهادهای سیاسی و فرهنگی شکل میگیرند، از طریق الزامات و ضرورتهای اقتصادی صنعت رسانهای نظام مییابند. تصاویر رسانهای تروریسم، رویکردها به سیاست خارجی آمریکا را موّجه و تحسینبرانگیز میسازند. سازمانهای رسانهای، دولتی و نظامی با عینک شرقشناسی،
نسخههایی از مسائل سیاسی و اوضاع جهانی را تولید میکنند. موسکاتی(1)(2002) معتقد است که تصویرسازیهای رسانهها از جنگ از طریق انسانیتزدایی از اعراب و مسلمانان ضمن صورتبندی تهدید آنها به عنوان «دیگری»، حمایت عمومی از مداخلة آمریکا در جنگ خلیج [فارس] و در عراق را برانگیخت» (Wilkins, 2009: 6).
در رسانههای غرب، کلیشههای متعددی از مسلمانان ارائه شده است؛ بهگونهای که ذکر نام اسلام و مسلمانان اکنون با این کلیشهها عجین گشته است و اذهان غربیها به صورت خودکار هنگام تصور و یادآوری مسلمانان، این کلیشهها را نیز تجسم میکنند. کلیشههایی همچون عقبمانده، بدوی و بیابانی، شهوتپرست و زنباره، خشونتطلب و جنگجو و.... در حقیقت کلیشهسازی از مهمترین راهبردهای بازنمایی خود و دیگران است که بهویژه برای تصویرپردازی و بازنمایی دیگران در رسانهها استفاده میشود. کلیشهسازی مردم را تا حد چند خصیصه یا ویژگی ساده تقلیل میدهد. کلیشه عبارت است از تنزل انسانها به مجموعهای از ویژگیهای شخصیتی مبالغهآمیز و معمولاً منفی. در نتیجه، کلیشهای کردن شخصیتها عبارت است از تقلیل دادن، ذاتی کردن، آشنا ساختن و تثبیت «تفاوت» از طریق کارکرد قدرت و مشخصکردن مرزهای میان «بهنجار» و «نکبتبار» و «ما» و «آنها».
ریچارد دایر در مقالة خود در مورد کلیشهسازی (1977) تمایز مهمی میان «کلیشهسازی» و «گونهبندی» قائل میشود. او استدلال میکند که بدون استفاده از گونهها فهم جهان اگر نه غیرممکن اما دشوار میشود. ما جهان را در عمل بدین شیوه میفهمیم که اشیا، مردم یا رویدادهای ذهنمان را به
1) . Muscati
طرح ردهشناختی ارجاع میدهیم که برطبق فرهنگمان در آنها میگنجند و تناسب دارند. بنابراین ما وسیلهای را که بر روی چهارپایه ایستاده است و روی آن اشیا و وسایلمان را قرار میدهیم، به عنوان میز، «رمزگشایی» میکنیم. کلیشهسازی، تعداد اندکی از ویژگیهای ساده، پایدار و به سادگی قابلفهم در یک شخص را در نظر میگیرد و همهچیز دربارة آن فرد را به آن ویژگیها تقلیل میدهد و آن صفات را اغراقآمیز و ساده میسازد و ثابت و ابدی میپندارد. بنابراین کلیشهسازی، تفاوت را ذاتی، طبیعی و ثابت فرض میکند (مهدیزاده، 1387: 20 ـ 19). کلیشهسازی نوعی مرز نمادین را میان «نرمال» و «منحرف»، «قابل قبول» و «غیرقابل قبول» و «ما» و «دیگری» معین میسازد. کلیشهسازی، زمینة پیوند دادن یا متحد ساختن همة «ماها»یی را که نرمال هستند، در یک اجتماع تخیلی فراهم میکند و همة «آنها» ـ یعنی دیگران ـ را که به گونهای متفاوت هستند، فراسوی حد و مرز به تبعید نمادین میفرستد. ماری داگلاس(1)استدلال میکند که همة چیزهایی که خارج از محدوده باشد، آلوده، خطرناک و تابو فرض میشود (مهدیزاده، 1387: 20).
مسلمانان برای اروپاییها و آمریکاییها «غیرخودی»هایی تمامعیارند. قبل از دوران سفرهای فرااقیانوسی، جوامع اروپایی نخست با پیروان اسلام به جنگ برخاستند، صلح کردند، تجارت کردند و به مبادلات فرهنگی و فکری پرداختند. به دلیل تعدد منازعات نظامی با غیرخودیهای مسلمان، گفتمان غالب شمال صفات شرمآوری را به آنان نسبت داد که در طول تاریخ همواره تقویت شد. «مسلمان» و «اسلامی» در این گفتمانها اغلب تبدیل به همان چیزی شده است که از آن با عنوان «برچسبهای اولیة تأثیرگذار» یاد میشود که مانند آژیرها عمل میکنند و فریاد میزنند. گرایشی عمومی وجود دارد که میخواهد مسلمانان اعم از شخصیتهای مذهبی، خلیفه،
1) . Mary Douglas
سلطان، رهبر اجتماعی، رئیسجمهور، نخستوزیر، دیکتاتور و تروریست را چنان توصیف کند که گویی بر اساس نوشتههای غالبی رفتار میکنند که چگونگی عملکرد آنها را تجویز میکنند (کریم، 1383: 123).
6ـ1. مهمترین دال در تصویر ارائهشده از مسلمانان در فیلمهای هالیوودی، خشونت و تروریسم است که در نسبت و همنشینی با دین اسلام و آموزههای آن تصویر شده است بهگونهای که اسلام، مروّج و مؤید تروریسم دانسته میشود. در این نوع تصویرپردازی، مسلمانان انسانهای خطرناکی هستند که در نقاط مختلف جهان مرتکب اقدامات تروریستی میشوند و جان غیرمسلمانان بیگناه، موسوم به کافران را از طریق ترور میگیرند. بنیـادگرایی، رادیکـالیسم و خشـونت، عـدم عقلانیت، جنون و تندروی از نمودهای برجستة بازنمایی صورت گرفته از مسلمانان در اغلب این فیلمها است. در مقابلِ این تصویر از دیگران (مسلمانان تروریست)، خودیها یعنی آمریکاییها و دیگر غربیها علاوه بر اینکه قربانیان معصوم و بیگناه تروریسم هستند، در خط مقدم مقابله با تروریسم مسلمانان قرار دارند.
6ـ2. تقابل اسلام و غرب: اغلب تصویر ارائه شده از مسلمانان بر مبنای نظریات و دیدگاههای تقابلگرایانه بین شرق (بهویژه مسلمانان) و غرب است.
6ـ3. مسلمانان در برابر مسیحیان و یهودیان: در تصویرسازی صورت گرفته از خودی و دیگری، مسیحیان و یهودیان، در کنار یکدیگر و بهمثابه خودی به شمار میروند و مسلمانان، دیگریِ بد و شروری را تشکیل میدهند که آرامش و امنیت خودیها را تهدید میکنند. در این تصویرپردازی بهمنظور تقویت انگارة دیگری شرور، حتی گاهی مسلمانان در کنار نازیها قرار گرفته و با آنها مقایسه شدهاند.
6ـ4. اسرائیل و فلسطین: مسئله فلسطین و پیشینة جنگ بین رژیم صهیونیستی و فلسطینیان از مهمترین مسائلی بوده که بر تصویرسازی از مسلمانان در سینمای هالیوود سایه افکنده و اغلب به انحاء مختلف به آن ارجاع داده شده است. به نظر میرسد زمینهسازی رسانههای خبری غرب در پرداختنِ اغلب جانبدارانه به این مسئله و بازنمایی مثبت از صهیونیستها و منفی از فلسطینیان، فضایی مناسب را برای تصویرسازی هالیوود از این موضوع فراهم کرده است و این تصویر در همنشینی با بازنمایی رسانههای خبری، بسیار مقبول و واقعی مینماید.
6ـ5. بدویت و عقبماندگی مسلمانان: در فیلمهای متمرکز بر مسلمانان نیز شاهد کلیشة زندگی بدوی، بیابانی و عقبماندة مسلمانان هستیم.
6ـ6. هرزگی مرد مسلمان: همچنان کلیشة شرقشناسانة هرزگی مردان شرقی در فیلمهای هالیوودی دیده میشود. حتی در فیلمی مانند بابل که تصویری نسبتاً خاکستری از مسلمانان نشان میدهد، هم این موضوع و هم مورد قبلی یعنی بدویت زندگی مسلمانان را میبینیم.
همانطور که پیشتر اشاره شد، در دهة 1990 میلادی پس از سقوط جدی کمونیسم در جهان، مسلمانان به طور بارزی بهویژه در فیلمهای اواخر دهة 1990 نقش «دیگری» شرور را در هالیوود پیدا کردند. با گذشت زمان و پس از گذشت چند سال از وقوع ماجرای 11 سپتامبر 2001 فیلمهایی مانند بابل نیز که تلاش کردند از شدت تصویر هراسانگیز مسلمانان بکاهند و به نوعی سوءتفاهمها و ضعف ها و مشکلات ارتباطی بین غرب و شرق را طرح کنند، خود گرفتار کلیشهها شدند و به ارائة همان تصاویر کلیشهای از مسلمانان بیاباننشین و بدوی رو آوردند.
باید بهطور خلاصه اشاره کرد که هالیوود در کنار ساخت فیلمهای دارای گونههای متنوع تجاری و نیز سرگرمیسازی که یکی از شئون سینماست، کارکرد سیاسی داشته و همواره از آن بهمثابه ابزاری ایدئولوژیک بهرهبرداری سیاسی نیز شده است. سینما گرچه تولیدکنندة تصویر و بازتولیدکنندة حوادث و رویدادهای جهان واقعی است، اما بیش از هر چیز، مصرفکنندة نظریههای متفکران و نظریهپردازان فرهنگی، سیاسی و حتی اقتصادی است و آنچه هالیوود از اسلام به ما مینمایاند، نگاه متفکران و نظریهپردازان غرب است.
در خصوص تصویرپردازی فیلمهای هالیوود از ملیتها و قومیتها و پیروان ادیان گوناگون، به قاطعیت میتوان گفت بخش مهمی از این تصویرپردازی، متأثر از رویکردهای سیاسی حاکم بر هالیوود است. به نوعی این موضوع بهتدریج در حال تبدیل شدن به یک ضربالمثل است که ماهیت هالیوود، ماهیتی کاملاً سیاسی است. بهطور کلی در مدل سینمای هالیوودی، منافع و قدرت آمریکا در جهان به عنوان پیروزی خیر در مقابل شر مطرح است. هر نوع ابهامی در جهانِ حقیقتاً پیچیده انکار میشود. در مقابل، مُبلّغان اصلی آمریکا مانند بوش و رامسفلد طی دهة گذشته دوگانگیها را مطرح میکردند: «ما در مقابل آنها»، «خیر در مقابل شر»، «آنهایی که در کنار ما هستند و آنهایی که ضد ما هستند» (کمالیپور، 1386: 37). با توجه به دیدگاههای نظری و نیز حوادث و تحولات سیاسی و تاریخی که برشمرده شد، میتوان گفت نگاه سیاسی هالیوود عصارة همان نگاه سیاسی حاکم بر دستگاه دیپلماسی و نظامی آمریکاست و تولیدات بیشمار سیاسی هالیوود این موضوع را اثبات کرده است. مسلمانان نیز از این قاعده مستثنی نیستند و دستگاه دیپلماسی و سیاسی آمریکا هر رویکردی را در قبال اسلام اتخاذ کند، همان رویکرد در هالیوود نیز در پیش گرفته میشود.
مروری بر تصاویر به نمایش درآمده از اسلام در تلویزیونهای غربی (اروپا و آمریکا)، حاکی از برجستهتر شدن تصویر مسلمانان در این تلویزیونها طی دهة اخیر است. به نظر میرسد در تصویرپردازی و بازنمایی اسلام در این شبکههای تلویزیونی، رویکردها و راهبردهای بازنمایی رسانهای خاصی پیگیری میشود. مهمترین راهبردی که در بازنمایی از اسلام در این تلویزیونها در قریب به چهار دهة گذشته نمود داشته است و هر تحلیلگری را به سرعت متوجه خود میسازد، کلیشهسازی و تکرار تصاویری ثابت از اسلام و مسلمانان است که به تعبیر سِمتی (1385) منجر به اعمال خشونت فرهنگی در قبال مسلمانان شده است؛ خشونتی که آزاردهندهتر از خشونت فیزیکی است و در آن، هرچه از اسلام، مورد پسند رسانههای غرب نیست، یکسره رد شده و ذیل یکی از چارچوبهای کلیشهپردازی از اسلام به آن پرداخته میشود. از آنجا که تلویزیون همچنان رسانهای پرمخاطب در جهان است و در تغییر نگرش مخاطبان خود در قبال موضوعات، افراد و کشورها تأثیرگذار است، بیتردید بخشی از نگرشهای مخاطبان تلویزیونی در کشورهای گوناگون غرب، ناشی از تصویرپردازی این تلویزیونها از اسلام است.
بر اساس تحلیل بیست مستند تلویزیونی پخش شده از شبکههای تلویزیونی اروپا و آمریکا، در این مستندها با تصویری اغلب سیاه، خشن و هراسانگیز از اسلام و مسلمانان مواجهیم؛ در این تصویر بهویژه مسلمانانی همچون ایرانیان که با رویکردهای سیاسی آمریکا فاصله بیشتری دارند، با رنگ تیرهتری نمایانده میشوند. برخی از کلیشههای برجستهترِ ارائه شده از اسلام و مسلمانان در این مستندها عبارتند از:
_ رازآلودگی
رازآلـودگی و ترس همـواره عجین یکـدیگـر بودهانـد؛ از اینرو ارائۀ
تصویری رازآلود و تمرکز بر ابعادی از یک فرهنگ که چنین تداعی و دلالتی را در بر دارد، منجر به ایجاد هراس از آن فرهنگ میشود. در برخی از مستندهای مربوط به مسلمانان، فرهنگ آنها رازآلوده به تصویر کشیده شده است.
ـ خشونتطلبی
در بسیاری از مستندها، خشونت همنشین باورهای دینی مسلمانان به تصویر کشیده شده است؛ بهویژه طرح انحرافی مفهوم جهاد از سوی افراطگرایان سلفی و وهابی همچون القاعده، زمینۀ بسیار مناسبی را برای این موضوع فراهم کرده است. اکنون بیش از یک دهه است که موضوع جهاد با تعبیر غربی آن به عنوان جنگ مقدس، مضمون بسیاری از تولیدات رسانهای غرب شده و در این تولیدات مفهوم جهاد از دیدگاه اسلام و مسلمانان مطرح گردیده و به معنای جنگ با غرب دانسته شده است. گاهی نیز مسلمانان در برابر یهودیان و مسیحیان قرار داده شدهاند. بیشترین زمانِ مستندها و مهمترین دالّ ِآنها در خصوص مسلمانان، خشونتطلبی، افراطگرایی، وحشتآفرینی و تروریسم است.
ـ عقبماندگی
عقبماندگی و توسعهنیافتگی همچنان از تصاویر غالبی هستند که شرق را از غرب متمایز میکنند و در مستندهای گوناگون برجسته شدهاند. در این قبیل مستندها ندرتاً به پیشرفتهای جوامع اسلامی پرداخته شده است بلکه در اغلب موارد با پرداختن به برخی واکنشهای مسلمانان در قبال عوارض فرهنگی سرمایهداری، آنها در تضاد با مدرنیته و پیشرفت معرفی شدهاند.
ـ ناشکیبایی
بر اساس این تصویر از مسلمانان، آنها در برابر پیروان ادیان دیگر شامل یهودیان، مسیحیان و بوداییان و حتی افرادی که صرفاً فرهنگ متفاوتی با آنها دارند ـ مانند گردشگران غیرمسلمان ـ ناشکیبا هستند و به مقابله و تهدید آنها میپردازند.
ـ فرودستی مطلق زنان
در بسیاری از مستندها با تمرکز بر موضوع حجاب و نیز برخی احکام فقهی اسلام ـ که بعضاً در مذاهب و فرقههای گوناگون اسلامی با یکدیگر تفاوت دارند و گاه ناشی از محیط مردسالارانة اجتماعی و یا تفاسیر ناقص و سختگیرانه از احکام شریعت است ـ زنان مسلمان در جایگاهی بسیار فرودست به تصویر درآمدهاند.
ـ ستیزهجویی علیه غرب
بسیاری از مستندها با تمرکز بر شعارهای ضدغربی و احساسات ضدغربی مسلمانان بهویژه در هنگام تظاهرات اعتراضی به اهانتهای صورت گرفته در غرب در قبال مقدسات اسلامی و نیز در اعتراض به حمایت غرب از رژیم صهیونیستی، تصویر ملتهای مسلمان را در کنار افراطگرایانی همچون بنلادن و ایمن الظواهری قرار داده و آنها را ستیزهجو معرفی کردهاند.
ـ تضاد با دموکراسی و آزادی
در این تصویر از اسلام که بهویژه با تمرکز بر مخالفت مسلمانان با اهانت به مقدسات اسلامی در رسانههای غرب صورت گرفته است، چه مسلمانان در کشورهای اسلامی و چه مسلمانان مقیم کشورهای غربی، مخالف دموکراسی و آزادی بهویژه آزادی بیان تصویر شدهاند که برای محدود کردن ارزشهای غربی بسیار تلاش کردهاند.
ـ خردگریزی
اغلب خشم مسلمانان و رفتارهای اعتراضآمیز آنان در قبال مقدسات و نیز در حمایت از فلسطین به عنوان نشانههایی از خردگریزی تصویر شده است. به علاوه افراطگرایان القاعده و سلفی نیز در تثبیت این تصویر نقش بارزی ایفا کردهاند.
از تحلیل مستندهای تلویزیونی و مرور کلیشههای برساخته از اسلام در تلویزیونهای غرب میتوان به این نتیجه رسید که مستندسازان غـربی در قبـال اسلام، مـرتکب خشـونت فرهنگی میشـوند. خشونت فرهنگی به این معناست که آنچه غرب نمیتواند با آن منطبق و همشکل شود را برنمیتابد و به دنبال نابودی آن است. این خشونت، خشونت فیزیکی و مستقیم نیست بلکه خشونت فرهنگی است که از طریق برساخت رسانهای اِعمال میشود. البته این خشونت بر مخاطبان رسانهها نیز تحمیل میگردد، چراکه آنچه از مسلمانان و فرهنگ آنها به مخاطب ارائه میشود، بازنمایی ناقص و کلیشهای است که در نهایت مخاطب را به شناختی غیردقیق و بیراهه از اسلام و مسلمانان میرساند و او را در رعب و وحشت از مسلمانان قرار میدهد که زمینهای در واقعیت ندارد. به تعبیر سِمتی، جنس این خشونت در آنچه از اسلام نمایش داده میشود نیست، «بلکه در آن چیزی است که نمایش نمیدهند، چرا که مسلمانان هم مثل مردم جاهای دیگر زندگیشان را دارند، ازدواج میکنند، هر روز سر کار میروند، از غذا خوردن لذت میبرند، به مدرسه میروند، موسیقی گوش میکنند، اجاره میپردازند و زندگی روزانة خود را میگذرانند... زندگیهایی که مطلقاً غیرعادی و عجیب و غریب نیستند» (سمتی، 1385: 143).(1)
1) . آنچه که میتوان در اینجا افزود، بهرهبرداری نظام سلطه از انحرافات گروهکهای به ظاهر مسلمان همچون داعش و القاعده در بازنماییهای کلیشهای و هراسناک از اسلام و مسلمانان مطابق با استراتژی «دیگرسازی» است. به عبارت دیگر در این فرایند، از خود مسلمانان برای اسلامهراسی و تخریب اسلام سوء استفاده میشود. رویکردی که «اسلامهراسی جدید» تعبیر مناسبی برای آن به نظر میرسد. این رویکرد هماکنون به نحو پررنگتری توسط نظام سلطه و رسانههای غربی پیگیری میشود. ویراستار
صرفنظر از اینکه رمانهای زیادی در غرب با محوریت اهریمنسازی و شیطانی جلوه دادن مسلمانان و خُلق و خوی مسلمانی به نگارش درآمده و چاپ شدهاند یا در کتب درسی و حتی آکادمیک غرب، انگارههای منفی و کلیشههای زیادی دربارة مسلمانان به تصویر کشیده شده است، مطبوعات نیز در این میان نقش ویژهای بر عهده داشتهاند؛ چراکه مطبوعات در غربْ پیشینهای طولانی دارند و علاوه بر این سنت مطالعة روزنامهها در بسیاری از کشورهای اروپایی علیرغم تحولات گوناگون در عرصة رسانهها همچنان حفظ شده است و میتوان گفت حتی در عصر همگراییِ هرچه بیشتر رسانهها، مطبوعات همچنان مخاطبان گستردهای دارند. این موضوع بهویژه در کشورهای نُردیک (شمال اروپا) بسیار چشمگیر است و روزنامهها مهمترین منابع خبری جامعه به شمار میروند و با اقبال زیادی روبرو هستند.
بررسیها و مطالعات گوناگون نشان میدهد که مطبوعات غرب و بهطور خاص روزنامههای آلمان، انگلیس، فرانسه و آمریکا در پوشش موضوعات مربوط به مسلمانان اغلب سوگیری منفی داشته و آنها را با رویکرد دیگرسازی بازنمایی نمودهاند تا جایی که در این تصویرپردازیها، مسلمانان تصاویری بسیار ناخوشایندتر و منفیتر از پیروان هر ایدئولوژی یا دین دیگری یا بهطور کلی هر «دیگریِ» دیگری داشتهاند. برای مثال پژوهش عباس ملک با عنوان «جهتگیری سرمقالههای نیویورکتایمز و سیاست خارجی آمریکا در مورد ایران»، این سرمقالهها را در دورة سالهای 1968 تا 1981 یعنی در سه دورة پیش از انقلاب، دورة به ثمر رسیدن انقلاب و نیز دورة اوایل انقلاب اسلامی بررسی کرده است. در دورة
1968 تا 1978 کانون توجه سرمقالههای نیویورکتایمز و نیز موضوعی که بیشتر مطرح شده، شاه و امور مربوط به وی بوده است. تقریباً هر مطلبی که در این باره در روزنامه آمده، به گونهای شاه را برای توجه به نوسازی یک ملت عقبمانده ستایش نموده است. در دورة پس از انقلاب، نیویورکتایمز نظر مساعدی به ایران و دولت انقلابی نشان نداده بلکه در مقابلْ جهتگیری بسیار سختی را اتخاذ کرده است که چندان با سیاست رسمی آمریکا در قبال ایران تفاوتی ندارد. ملک با ترسیم جدول ارزیابی کلی سه دورة مذکور نوشته است: «ما شاهد یک همسانی میان دیدگاههای اتخاذ شده از سوی نیویورکتایمز و بولتن وزارت خارجة امریکا در قبال ایران هستیم؛ توافقی میان جهتگیری روزنامه و جهتگیری دولت آمریکا وجود داشت (مهدیزاده، 1384: 12 ـ 11).
همچنین بررسی یک نمونة هدفمند از تمامی مطالب تحلیلی و تفسیری مربوط به ایران در چهار روزنامة گاردین، دیولت، نیویورکتایمز و لوموند در فاصلة زمانی 1/8/1997 تا 3/9/2002 میلادی نشان داده است که «این روزنامهها با قرار دادن بحث مربوط به ایران در چارچوب «روایت تروریسم»، ایران را به عنوان کشوری تروریست بازنمایی میکنند. تروریسم و بنیادگرایی اسلامی، کلیشههای شمایلانگارانة اصلی هستند که در این مطبوعات استفاده میشوند. این دو کلیشه در واقع اسلام و ایران را در رسانههای غربی به عنوان تهدید صلح، دموکراسی، سکولاریسم و مدرنیزاسیون معرفی میکنند» (همان: 247).
مطالعه بر روی چهل مقاله از مجلات تایم و نیوزویک آمریکا و روزنامههای گاردین و دیلیتلگراف انگلیس (ده مقاله از هر نشریه) در دورة زمانی 12 سپتامبر 2001 تا 11 مارس 2002 که موضوع مقالات به اسلام، مسلمانان و کشورهای اسلامی اختصاص داشته، حکایت از آن دارد که پس از حملات یازدهم سپتامبر، دو دسته خبر در این مطبوعات
به چاپ رسیده است: دستة اول اخباری که مسلمانان را به شرکت در حملات تروریستی متهم میکنند و دستة دوم اخباری که مربوط به حملاتی تروریستی است که غیرمسلمانان کنشگر اصلی آنها هستند اما نحوة بیان این دو نوع حمله و بازنمایی کنشگرهای شرکتکننده در آنها کاملاً با یکدیگر متفاوت است؛ مسلمانان به طور آشکار و با اشاره به اسامی و مشخصات کامل سن، تحصیلات، پیشینة خانوادگی، قومیت و مذهبشان معرفی شدهاند که ون لیوون (1996) این نوع طبقهبندی را مشخصسازی مینامد (ر.ک به: غیاثیان، 1386).
در سالهای اخیر رسانههای گوناگون غرب با تمرکز بر برنامة هستهای ایران تلاش کردهاند در راستای دیپلماسی کشورهای متبوع خود و فارغ از صلحآمیز بودن برنامة هستهای ایران، این برنامه را در جهت ساخت بمب اتمی جلوه داده و آن را به غولی برای ترساندن افکار عمومی غرب مبدل سازند. تحلیل گفتمان انتقادی سرمقالههای سه روزنامة شاخص آمریکایی ـ که روزنامههای نخبگان این کشور محسوب میشوند ـ دربارة برنامة هستهای ایران از سال 1984 تا 2004 نشان میدهد که این روزنامهها یعنی نیـویورک تایمـز، واشینگتنپست و والاستـریت ژورنال، مضـامین شرقشناسانه را در خصوص ایران بازنمایی میکنند و والاستریت ژورنال و واشینگتنپست در مقایسه با نیویورکتایمز انگارهسازی بیشتری دارند. این مطالعه نشان داده است که چگونه تصاویر ارائه شده از ایران در این زمینه توسط روزنامههای یاد شده، ریشه در کلیشهسازیهای متنوع شرقشناسانه از اسلام به مثابه تهدید دارد (Izadi & Saghaye-Biria, 2007:1).
نتیجه
در طول دهههای اخیر فرایندی سیاسی ـ اقتصادی با جلوهای فرهنگی در غرب در خصوص شرق رخ داده است. در این فرایند همواره کلیشههایی از شرقیها و به طور خاص مسلمانان ارائه شده است که
با واقعیات فرهنگی و اجتماعی زیستی آنها متفاوت و گاه متنافر بوده است. «در فیلمهای سینمایی و تلویزیونی، فرد عرب معمولاً با هرزگی و شهوتپرستی و یا نادرستی سفاکانهای متهم میشود. چهرة او همچون فرد تباه و زیاده از حد شهوترانی تصویر میشود که با زیرکی قادر به انجام دادن توطئهها و دسیسههای پنهانی است. اگر بخواهید به نقش سنتی عربها در فیلمهای سینمایی بپردازید، معمولاً وی را در قالب یک تاجر برده، شترسوار، صراف و آدم رذل پرزرق و برقی میبینید (مهدیزاده، 1387: 87 ـ 86). این تصویر، همان چیزی است که شرقشناسان در قرون اخیربه غرب ارائه کردهاند و اکنون با مسلط شدن رسانهها، شرقیها تصویری تحریف شده از خود را در رسانههای غربی که برگرفته از مطالعات شرقشناسی است مشاهده میکنند. کلیشههای عمده از اسلام و مسلمانان که در رسانههای غرب بهطور متناوب استفاده میشود، چنین است: «بنیادگرایی و رادیکالیسم»، «خشونت و تروریسم»، «حرص و شهوت» و «سرکوب زنان».
این تصویر کلیشهای از اسلام و مسلمانان باعث شده است که مردم غرب هیچگاه نتوانند به شناخت دقیق و متقنی از اسلام و مسلمانان برسند چراکه با تصویری سوگیرانه و مشوش مواجه هستند. از این رو تعامل تنگاتنگ و نزدیک با مسلمانان و بهویژه همانگونه که در «نامه» نیز توصیه شده است، ارتباط بیواسطه با منابع اصیل اسلامی مانند قرآن و سیرة پیامبر اکرم (ص) تنها مسیری است که امکان شناخت اسلام راستین را برای مخاطبان غربی ـ بهویژه آندسته که از سواد رسانهای بالایی برخوردار نیستند ـ فراهم میسازد.
منابع و مآخذ
منابع فارسی
استریناتی، دومینیک (1380)، مقدمهای بر نظریههای فرهنگ عامه، ترجمه ثریا پاکنظر، تهران: گام نو.
استوری، جان (1386)، مطالعات فرهنگی درباره فرهنگ عامه، ترجمه حسین پاینده، تهران: آگه.
استیفن، امرسون، چاند رامزفر و پریسیلا مارتینز (1385)، اسلام و رسانههای غربی، سیاحت غرب، شماره 35.
امینیـانجزی، بهـادر (1388)، چکیـده مقالـهها و سخنـرانیهای همــایش اسلامهراسی پس از 11 سپتامبر: علل، روندها، راهحلها، پژوهشگاه فرهنگ، هنر و ارتباطات.
بنت، اندی (1386)، فرهنگ و زندگی روزمره، ترجمه لیلا جوافشانی و حسن چاووشیان، تهران: اختران.
بودریار، ژان (1389)، جامعه مصرفی، ترجمه پیروز ایزدی، تهران: ثالث.
بیچرانلو، عبدالله (1388)، «بازنمایی اسلام و ایران در رسانههای غرب»، فصلنامه رسانه، شماره 77.
دووینیو، ژان (1379)، جامعهشناسی هنر، ترجمه مهدی سحابی، تهران: مرکز.
راودراد، اعظم (1382)، نظریههای جامعهشناسی هنر و ادبیات، تهران: دانشگاه تهران.
سعید، ادوارد (1382)، فرهنگ و امپریالیسم، ترجمه افسر اکبری، تهران: توس.
سمتی، محمدمهدی (1385)، عصر سیاِناِن و هالیوود، ترجمه نرجسخاتون براهوئی، تهران: نی.
غیاثیان، مریمسادات (1386)، «بازنمایی «ما» و «آنها»، تصویر سفیدپوستان و مسلمانان در نشریات غرب پس از یازدهم سپتامبر»، فصلنامه رسانه، شماره 72، زمستان.
مهدیزاده، سیدمحمد (1384)، بازنمایی ایران در مطبوعات غرب: تحلیل انتقادی گفتمان «نیویورکتایمز»، «گاردین»، «لوموند» و «دیولت» 2000_ 1997م، رساله دکتری علوم ارتباطات، دانشگاه علامه طباطبایی.
مهدیزاده، سیدمحمد (1387)، رسانهها و بازنمایی، تهران: دفتر مطالعات و توسعة رسانهها.
کریم، ح. کریم (1383)، «انگارههای اصلی از «غیرخودی»های مسلمان»، ترجمه لیدا کاووسی، فصلنامه رسانه، شماره 57، بهار.
کمالیپور، یحیی (1386)، جنگ، رسانهها و تبلیغات، ترجمه عباس کاردان و حسن سعیدکلاهی، تهران: انتشارات مؤسسه فرهنگی مطالعات و تحقیقات بینالمللی ابرار معاصر.
نای، جوزف (1387)، قدرت نرم: ابزار موفقیت در سیاست بینالملل، ترجمه سیدمحسن روحانی و مهدی ذوالفقاری، تهران: انتشارات دانشگاه امام صادق(ع).
منابع انگلیسی
Council on Islamic-American Relations (2006), American Public Opinion about Islam and Muslims.
Izadi, Foad & Saghaye-Biria, Hakimeh (2007), A Discourse Analysis of Elite American Newspaper Editorials: The Case of Irans`Nuclear Program, Journal of Communication Inquiry, SAGE Publications.
Karim, Karim (2003), Islamic Peril: Media and Global Violence, Black Rose Books.
KilaniI, Munzer (2008), Imagining the Arab Other: How Arabs and Non-Arabs View Each Other, Edited by Tahar Labib, I.B.Tauris.
Graham Holm, Nancy, Three Questions to Ask Geert Wilders about Anti-Islam Hate Speech. Huffington Post (USA). 22 April 2011. Retrieved 31 May 2011.
Poole, Elizabeth and Richardson, John (2006), Muslims & News Media, I.B.Tauris & Co Ltd.
Smith, Huston (2001), Islam: a Concise Introduction, Harper Collins e-books.
Spencer, Robert (2002), Islam Unveild, Encounter Books.
Stevenson, Nick (1995), Understanding media culture, SAGE Publications.
Strömbäck, Jesper, Shehata, Adam and Dimitrova, Daniela (2008), Framing the Mohammad cartoons issue: A cross-cultural comparison of Swedish and US press, Global Media and Communication.
Surge for Dutch anti-Islam Freedom Party, BBC News, 10 June 2010.
Totman Sally-Ann (2009), How Hollywood Projects Foreign Policy, Palgrave Macmillan.
Wilkins, Karin G. (2009), Home /Land/ Security: What We Learn about Arab Communities from Action- Adventure Films, Lexington Books.
پیامدهای جنگهای جهانی در تهدید امنیت انسانی ایرانیان دکتر بهاره سازمند(1)
محقّقین و مورّخین شما از خونریزیهایی که به نام مذهب بین کاتولیک و پروتستان و یا به اسم ملیّت و قومیّت در جنگهای اوّل و دوّم جهانی صورت گرفته، عمیقاً ابراز سرافکندگی میکنند. (متن نامه)
چکیده
هدف از نگارش این مقاله که با روشی توصیفی ـ تحلیلی صورت گرفته، بررسی این موضوع است که جنگهای جهانی اول و دوم چه تبعات و پیامدهای منفی در حوزة امنیت انسانی در ایران ایجاد کرد و مصادیق و شاخصهای این پیامدها و تبعات منفی چه بود. به همین منظور مقالة حاضر از سه مبحث تشکیل میشود: پس از مقدمه، در مبحث نخست کلیاتی دربارة مقولة امنیت انسانی و مصادیق و شاخصهای آن ارائه میشود؛ در مبحث دوم آثار و پیامدهای تهدید امنیت انسانی در جنگ جهانی اول در ایران بررسی میشود و در مبحث سوم نیز آثار و پیامدهای تهدید امنیت انسانی در جنگ جهانی دوم مورد توجه قرار میگیرد.
1) . بهاره سازمند دارای مدرک دکترای روابط بینالملل از دانشگاه تهران، دانشیار گروه مطالعات منطقهای دانشگاه تهران است.(Email: bsazmand@ut.ac.ir)
مقاله با محور قرار دادن این دیدگاه که امنیت انسانی دارای پنج بعد امنیت شخصی، امنیت زیستی، امنیت غذایی و تأمین سلامت، امنیت اجتماع و امنیت سیاسی است، نهایتاً بدین نتیجه میرسد که بر اثر اشغال ایران در هر دو جنگ جهانی، امنیت انسانی در ایران در تمامی ابعاد آن به شدت آسیب دید که آثاری مانند افزایش تورم، کاهش قدرت خرید مردم، افزایش قحطی و کمبود مواد غذایی، گسترش بیماریهای مسری، گسترش فقر، تضعیف وحدت ملی و سیاسی، وجود ناامنیهای شدید اجتماعی، گسترش ناآرامیهای سیاسی در مناطق عشایری و مرزی، تضعیف وحدت و همبستگی ملی، تضییع حقوق مدنی و سیاسی و بالأخره تهدید امنیت شخصی مهمترین نمودهای آن به شمار میرود.
کلیدواژگان: امنیت انسانی، جنگ جهانی اول و دوم، جامعة ایرانی، همبستگی ملی، ناامنی، قحطی بزرگ
مقدمه
در تاریخ اول بهمنماه 1393 رهبر معظم انقلاب اسلامی نامهای خطاب به عموم جوانان در اروپا و آمریکای شمالی در فضای مجازی منتشر کردند که بازتابهای گستردهای به همراه داشت. در این نامه نکات ارزشمندی مطرح شده و از جوانان مخاطب خواسته شده است دربارة حقیقت اسلام تحقیق کنند و تسلیم هیاهو و جنجالهای اسلامهراسی دولتمردان و رسانههای جهانی نشوند. همچنین در بخشی از این نامه تاریخنگاریهای نادرست در مورد رفتارهای غیرصادقانه و مزوّرانة دولتهای غربی با دیگر ملتها و فرهنگهای جهان نکوهش شده است. حضرت آیتالله خامنهای در همین رابطه اشارهای هم به تاریخ اروپا و آمریکا داشته و مسائلی همچون بردهداری، استعمار، ستم بر رنگینپوستان و غیرمسیحیان، جنگهای بین کاتولیکها و پروتستانها و جنگهای جهانی اول و دوم را در تاریخ اروپا و آمریکا مورد تأکید قرار دادهاند.
هدف از نگارش این مقاله که با روش توصیفی ـ تحلیلی نگاشته شده، این است که با توجه به تأکیدی که نگارندة نامه بر تاریخ اروپا و آمریکا داشتهاند، تبعات انسانی و اجتماعی دو جنگ جهانی اول و دوم در ایران بررسی شود زیرا طی این دو جنگ، کشور ایران علیرغم اعلام بیطرفی اشغال شد و جنگهای جهانی تبعات انسانی، اجتماعی، اقتصادی، امنیتی و سیاسی گستردهای برای ایران داشت و به یک معنا امنیت انسانی را در
کشور با مخاطرة جدی روبهرو کرد.
بنابراین برای بررسی موضوع ابتدا کلیاتی دربارة مقولة امنیت انسانی و مصادیق و شاخصهای آن ارائه میگردد. در مبحث دوم آثار و پیامدهای تهدید امنیت انسانی در جنگ جهانی اول در ایران بررسی میشود و در مبحث سوم نیز آثار و پیامدهای تهدید امنیت انسانی در جنگ جهانی دوم مورد توجه قرار میگیرد.
تاکنون برای توصیف، تبیین و پیشبینی موضوعات امنیتی، نظریههای مختلفی مطرح شده است که با ارائه پیشفرضها و چارچوب مطالعاتی متفاوت در مورد امنیت ملی و امنیت بینالمللی، افقهای تازهای را در حوزة مطالعات امنیتی بهوجود آوردهاند (یزدانفام، 1386: 725). در همین راستا، مطالعات امنیتی از دهة 1980 به این امر پرداختند که مفهوم امنیت باید در دو جهت گستردهتر شود. نخست، مفهوم امنیت صرفاً نباید به حوزة نظامی محدود گردد، بلکه باید دارای معنای عامتری باشد که نهتنها بتوان آن را در عرصة نظامی بهکار بست بلکه در حوزههای اقتصادی، اجتماعی، سیاسی و زیستمحیطی نیز قابلیت کاربرد داشته باشد. دوم، هدف مرجعِ «امنیت»، یعنی آنچه که باید امن بماند، نباید صرفاً برحسب کشور مفهومسازی شود، بلکه باید دربرگیرندة افراد درون دولت و نظام بینالملل مافوق آن نیز باشد (شیهان، 1388: 6). در این دوره مطالعات امنیتی تغییرات قابلتوجهی را تجربه کرد و از تمرکز سنتی بر تهدید، بهکارگیری و مدیریت نیروی نظامی و موضوعات مرتبط با آن فاصله گرفت (Shultz, 1997: 43).
بنابراین از این مقطع زمانی به بعد امنیت انسانی از جایگاه ویژهای در مطالعات روابط بینالملل برخوردار شد. هرچند باید توجه کرد که مفهوم امنیت انسانی همانند دیگر مفاهیم اجتماعی دارای تعریف
واحدی نیست و ایدة امنیت انسانی بیانگر طیفی از اهداف در میان نظریهپردازان مختلف است که هریک از منظری خاص به آن نگریستهاند. به عنوان مثال مفاهیمی نظیر توسعة انسانی، حقوق بشر و دفاع از حقوق زنان در این رابطه مطرح شده است که هرچند مرتبط با مفهوم امنیت انسانی هستند، اما معنای کاملاً یکسانی ندارند (Sen, 2002: 2). در ادبیات توسعه و روابط بینالملل، مفهوم امنیت انسانی در قالب تعابیر گوناگونی مورد تعریف و بازتعریف قرار گرفته است: به عنوان مفهوم یا نظریهای جدید، نقطة آغازی برای تحلیل، به عنوان چشمانداز، دستورکار سیاسی و یا چارچوبی برای سیاستگذاری. هرچند نباید فراموش کرد که امنیت انسانی صرفاً مفهومی تحلیلی نیست، بلکه واجد ارزشهای اخلاقی و سیاسی است (Mack, 2002).
در مباحثات اولیهای که درخصوص امنیت انسانی در ژاپن و سایر نقاط جهان شکل گرفت، امنیت انسانی به عنوان ایدهای کلیدی در راستای درک جمعی از همة مخاطراتی که بقا، زندگی روزمره و کرامت انسانی را تهدید میکند و تقویت تلاشها برای مواجهه با چنین تهدیداتی قلمداد شد (Keizo, 1999: 18-19). تمرکز اصلی در این چارچوب بر این نکته دانسته شد که افراد انسانی باید قادر باشند تا زندگی خود را به نحوی خلاقانه جهت دهند بدون آنکه حیات و کرامت انسانی آنها مورد تهدید یا خدشه قرار گیرد. از این رو میتوان امنیت انسانی را به عنوان حفاظت و حمایت از بقای انسانی و زندگی روزمره (بهخصوص در رابطه با مرگ زودرس، بیماریهای قابل کنترل، بیسوادی گسترده و نظایر آن) قلمداد کرد.
سیاستمداران برخی کشورها نظیر ژاپن و کانادا توجه ویژهای به امنیت انسانی داشته و دیگر کشورها را تشویق میکنند که برای تحقق اهدافشان به آنها بپیوندند. بنابراین چندین کنفرانس بینالمللی و کمیسیون در این
زمینه برگزار و گزارشهای متعددی منتشر کردهاند و از این مفهوم در موقعیتهای خاص بهره گرفتهاند. برخی از نویسندگان دانشگاهی هم کوشیدهاند امنیت انسانی را در نظریهها وارد کنند و ابزارهایی را برای تحلیل تجربی مفید و سودمند آن بسط و توسعه دادهاند. اتحادیة اروپا، ژاپن و کانادا و برنامة عمران ملل متحد و دانشمندان مختلف تعاریف متعددی از این واژه ارائه کردهاند که از یک تعریف محدود شامل جلوگیری از خشونت شروع شده و تا تعاریف گستردهتر ـ که شامل توسعه، حقوق بشر و امنیت سنتی هم میشود ـ ادامه مییابد (Tadjbakhsh and Chenoy, 2007: 10).
بنابراین مفهوم امنیت در دهههای گذشته دچار نوعی چرخش مفهومی شده است. بدین صورت که از نگرشهایی که بر امنیت دولت، مرزهای ملی و استفاده از نظامیگری برای تضمین انسجام و همبستگی سرزمینی تأکید میکرد، فاصله گرفته و این باور تقویت شده است که حتی نمونههای موفق امنیت سرزمینی لزوماً نمیتواند امنیت شهروندان را درون دولتها تضمین کند (Alagappa, 1998: 624-629؛ Adler and Barnett, 1998). مفهوم امنیت انسانی با مفهوم توسعة انسانی نیز ارتباط جدی دارد. توسعة انسانی به گسترش توانمندیها و فرصتهای افراد و امنیت انسانی به توانمندسازی مردم برای فائق آمدن بر تهدیداتی که زندگی و کرامت انسانی آنها را تهدید میکند، توجه خاص دارد (Arab Human Development Report, 2009: 19). امنیت انسانی به عنوان یک مفهوم، ادراک سنتی از امنیت و توسعه را مورد بازتعریف قرار میدهد. این مفهوم دربرگیرندة موارد ذیل است:
شناسایی تهدیدات جدیدی از امنیت، فراسوی تلقی سنتی از امنیت و در ارتباط با توسعهنیافتگی و مسائل انسانی؛
شناسایی تلاشهایی که با هدف فرارفتن از الگوی دولتمحور
امنیت به مفهوم امنیت انسانی صورت گرفته است؛
نیاز به شناسایی تعامل میان سه مؤلفة توسعه، امنیت و حقوق انسانی؛
نیاز به پذیرش راهحلی چندوجهی بر اساس رهیافتی بینارشتهای برای بحث پیرامون توسعه و امنیت انسانی نظر به گستردگی مؤلفههای مرتبط با مفهوم امنیت انسانی.
امنیت انسانی عمدتاً در قالب سلامت انسانها و ایمنی در برابر خطراتی نظیر گرسنگی، بیماری، سرکوب و حفاظت افراد در برابر ازهمگسیختگیها و نابهنجاریهای اجتماعی در زندگی روزمره تعریف میشود (UNDP, 1994: 23). بنابراین بر اساس تعاریف ارائه شده و تحلیلهای جاری از مفهوم امنیت انسانی، میتوان شش حوزة اصلی را در رابطه با این مفهوم برشمرد: امنیت اقتصادی که به معنای رهایی از فقر، برخورداری از امنیت غذایی و دسترسی به تغذیة پایدار است؛ تأمین سلامت که دربرگیرندة دسترسی به معالجات پزشکی و محافظت در برابر بیماریها است؛ امنیت زیستی که دربردارندة اقداماتی برای محافظت از افراد در برابر آلودگیها است؛ امنیت شخصی که مصون بودن از خطر جنگ و خشونت و شکنجه را دربردارد؛ امنیت اجتماع که به همگرایی و حفظ فرهنگهای سنتی و اقلیتها اشاره دارد؛ و امنیت سیاسی که شامل حفاظت از حقوق سیاسی و مدنی است. آمارتیا سن(1)(2002: 1-2) بر این نظر است که مفهوم امنیت انسانی از چهار مؤلفه اصلی تشکیل شده است:
در مقابل مفهوم سنتی امنیت ملی که صرفاً بر حوزة نظامی تأکید داشت، تمرکز آشکاری بر زندگی افراد دارد؛
به نقش جامعه و ترتیبات اجتماعی در ساختن زندگی امنتر به شیوهای سازنده بها میدهد؛
بر تلاش برای تحقق حقوق اولیة انسانها تأکید دارد؛
1) . Amartya Sen
در تلقی سنتی از توسعه، دولت به عنوان محافظتکننده و مدافع توسعه، ارزشی بنیادین دارد، اما در بحث امنیت انسانی دو ارزش محوریت مییابد: امنیت و رفاه افراد در قالب مادی آن و آزادی افراد. در این تلقی، ابعاد کیفی توسعه بیشتر در رابطه با گسترش توانمندی انسانها و تلاش برای ارتقای سطح زندگی آنها تحلیل و ارزیابی میشود. این مسئله به خوبی در گزارش برنامة عمران ملل متحد آمده است: «امنیت انسانی... دغدغهای در رابطه با زندگی انسانی و کرامت اوست» (Bajpai, 2000: 22). بنابراین میتوان امنیت شخصی، اقتصادی، غذایی، بهداشتی، زیستی، امنیت دربارة آینده، احساس کارآمدی و توانمندی فردی و توانمندسازی افراد را برای تصمیمگیری به عنوان ارزشهای جامعی دانست که جملگی در ارتباط با امنیت انسانی قرار میگیرند. در تعبیری فراگیرتر در مکتب کانادایی، امنیت انسانی مرتبط با سطح کیفی زندگی ـ نه صرفاً امنیت فیزیکی یا رفاه ـ دانسته میشود که حقوق بنیادین انسانی را پوشش میدهد. ارزشهایی اساسی نظیر توسعة اقتصادی پایدار و برابری اجتماعی از یک سو و حقوق انسانی، آزادی بنیادین، حاکمیت قانون و حکمرانی مطلوب از سوی دیگر، به عنوان ارزشهای محوری امنیت انسانی قلمداد میشوند.
با توجه به تعاریف، شاخصها و ابعادی که برای امنیت انسانی از سوی پژوهشگران مطرح شده است، این موضوع اهمیت مییابد که در زمان اشغال ایران در دو جنگ جهانی اول و دوم، امنیت انسانی مردم ایران شامل امنیت اقتصادی، تأمین سلامت، امنیت زیستی، امنیت شخصی و امنیت اجتماعی بهشدت مورد تهدید واقع شد. شیوع بیماریهای مسری، قحطی و کمبود مواد غذایی، تهدید امنیت شخصی افراد بهواسطة گسترش
جنگ و خشونت در ایران و اقدامات تجزیهطلبانه در مناطق مرزی از جمله کردستان و آذربایجان (در زمان جنگ جهانی دوم) از مهمترین مصادیق تهدید امنیت انسانی در ایران در زمان جنگهای جهانی بود که در ادامه به تفصیل مورد بررسی قرار میگیرد.
این جنگ تا سال 1939 به جنگ بزرگ معروف بود. در مجموع 14 کشور اروپایی و 35 کشور جهان در آن شرکت داشتند. از نظر نیروی انسانی نیز جنگی بیسابقه بود. در این جنگ تنها فرانسه با 40 میلیون نفر جمعیت، 5/8 میلیون سرباز به جبهه اعزام کرد و آلمان 14 میلیون سرباز را تحت فرمان ارتش درآورد و روسیه بهقدری سرباز به خدمت فراخواند که به تعداد آنها اسلحه در اختیار نداشت.
علاوهبر آن در این جنگ مناطق مسکونی و مراکز اقتصادی نیز هدف حملات نظامی قرار گرفت. میزان تلفات انسانی قریب به ده میلیون نفر برآورد شده است (نقیبزاده، 1385: 164 ـ 165).
به دنبال شکستها و جنگهای بیفایده در سال 1917 موج صلحطلبی و بیزاری از جنگ اروپا را فرا گرفت. قحطی و کمبود در شهرها و مقاومت سخت در سرمای جبههها ـ مخصوصاً در زمستان 1916 ـ 1917 که تنها منبع تغذیه، کلمهای شلغمی بود و به زمستانِ کلم شلغمی هم مشهور شد ـ مردم و سربازان را به اعتراض علیه جنگ واداشت. بهخصوص سربازان این احساس را داشتند که آنها را برای هیچ قربانی میکنند.
بنابراین جنگ جهانی اول زندگی مردم اروپا را در تمامی ابعاد دستخوش تغییرات عمیقی کرد و بر نظام سیاسی جهان نیز عمیقاً تأثیر گذاشت. میلیونها کشته و میلیونها زخمی و بیکار و قبل از هر چیز بیهودگی جنگ بر روان مردم اثر گذاشت و آنها را نسبت به قیود اخلاقی بیاعتنا کرد. همچنین یکی از آثار جنگ که سبب تغییرات اساسی در
اوضاع اجتماعی و سیاسی مردم اروپا شد، به هم ریختن نظم اجتماعی سابق بود. قربانیان جنگ در تمام کشورها جزء فعالترین اقشار جامعه بودند که خلاء آنها همراه با گسیختگیها و نابسامانیهای اقتصادی، تعطیلی کارخانهها و خرابی مزارع باعث فقر و بیکاری و درنتیجه موجد آشوبها و افراطگراییهای خطرناکی در جامعه میشد (همان: 170 و 185).
جنگ جهانی اول پیامدهای منفی گستردهای برای امنیت انسانی و شاخصها و ابعاد آن در ایران داشت. در این جنگ هرچند که ایران اعلام بیطرفی کرده بود، اما مقدمات دخالت در ایران از سال 1907 فراهم و قرارداد تقسیم ایران بسته شده بود. انگلیسیها که منافع بسیار مهمی در ایران داشتند، لشکریان خود را وارد ایران کرده و در چند جبهه با مقاومت عشایر و مردم بومی کشور مواجه شدند (جعفری، 1389: 1).
اولین اقدامی که انگلیسیها در ایران انجام دادند، این بود که سرزمین ما را به صورت کشوری تحت اشغال خود درآوردند. در همین راستا یکی از دخالتهای آشکار انگلیسیها پس از اشغال ایران، تشکیل نیرویی مزدور به نام «پلیس جنوب» بود. این نیرو با توجه به نیازهای استعماری انگلیس و با فرماندهی افسران انگلیسی و نیروی سرباز بومی ایران تأسیس شد. هدف از این نیرو برقراری امنیت در مناطق جنوبی ایران بود و به مدت 3 سال کار خود را ادامه داد. این نیرو که در سال 1916 تشکیل شد، در زمان اوج خود یعنی در سال 1918 حدود 8 هزار سرباز، درجهدار و افسر ایرانی، هندی و انگلیسی داشت. بر اساس اسناد و مدارک موجود، این نیرو در غیاب ارتش انگلیس که سرگرم پیشروی در مناطق شمالی ایران و قفقاز و آسیای مرکزی بود، نقش مهمی در سرکوب مردم جنوب ایفا میکرد و یکی از مهمترین بانیان کشتار بزرگ مردم ایران بود (ر.ک: راضی، 1381).
جنگ جهانی اول مصیبتهای عظیمی برای مردم ایران داشت و شاید
تاکنون گوشههای بسیاری از آن ناشناخته مانده باشد اما بررسی آنها میتواند راه را برای پژوهشهای بیشتر و در نتیجه اعادة حقوق از دست رفتة ایرانیان باز کند. اگر بگوییم ایران بزرگترین قربانی جنگ اول جهانی و آن هم بر اثر سیاستهای استعماری انگلیس است، راه دوری نرفتهایم. آنچه که در طول سالهای 1917 تا 1919 در ایران اتفاق افتاد، هرچند از چشم بسیاری دور مانده است و مورخان نیز به آن اشارهای نکردهاند، اما مرگ 10 میلیون ایرانی بر اثر قحطی مصنوعی که انگلیسیها به وجود آوردند باید بیشتر مورد بررسی قرار گیرد.
محمدقلی مجد در کتاب قحطی بزرگ به این موضوع مهم پرداخته و پرده از این جنایت بزرگ انگلیسیها در ایران برداشته است. مجد مینویسد: برای بازشناسی جنگ جهانی اول در ایران چهار مرحلة شاخص وجود دارد؛ در مرحلة اول ـ نوامبر 1914 تا پایان 1915 ـ انگلیسیها، ترکهای عثمانی و روسها بیطرفی ایران را نقض کردند. بریتانیا و روسیه برای تقسیم جدید ایران به توافقی پنهانی رسیدند و ایرانیها نیز به کمک آلمانیها برای بیرون راندن روس و انگلیسِ منفور شجاعانه تلاش کردند. در مرحلة دوم ـ دسامبر 1915 تا مارس 1917 ـ ایران بار دیگر مورد تهاجم روسیه و انگلیس قرار گرفت؛ تلاش عثمانی به سرانجامی نرسید و روسیه و انگلستان بخشهای وسیعی از خاک ایران را به کنترل خود درآوردند. انگلستان که پیشتر، بخشهای جنوب غرب ایران (خوزستان) را در نوامبر 1914اشغال کرده بود، از سال 1915 استیلای خود را بر دیگر مناطق جنوب و غرب ایران گسترش داد؛ اشغال بوشهر و تأسیس پلیس شرق ایران در سال 1915 و ورود هیئت سایکس به فارس در سال 1916 از دیگر حوادث این مرحله بود.
در مرحلة سوم ـ آوریل 1917 تا ژانویه 1918ـ انقلاب روسیه رخ داد؛ ارتش روسیه در ایران از هم پاشید و کشور را ترک کرد و ایالات متحده
به نفع متفقین وارد جنگ شد. انقلاب روسیه، ورود ایالات متحده به جنگ جهانی اول به نفع متفقین در بهار 1917 و موفقیت انگلستان در بینالنهرین ـ از جمله خارج شدن بغداد از کنترل ترکهای عثمانی در مارس 1917 ـ اوضاع را در ایران کاملاً تغییر داد و وضعیتی به وجود آورد که انگلستان توانست تمام خاک ایران و نیز بخش وسیعی از خاور نزدیک را به تصرف درآورد. روسیة تزاری ـ رقیب تاریخی انگلستان در ایران ـ از صحنه خارج شد و دو قرارداد تقسیم ایران (اوت 1907 و مارس 1915) بیاثر شد. با ورود ایالات متحده به نفع انگلستان و فرانسه، متفقین از پیروزی خود اطمینان یافتند. ورود نیروهای آمریکایی به اروپا، انگلیسیها را قادر ساخت تا نیروهای بیشتری را در قالب نیروی موسوم به «دنسترفورس» به خاور نزدیک و ایران منتقل کنند. افراد این نیرو از جبهههای غرب اروپا به ایران گسیل شده و در بهار 1918 به این کشور هجوم بردند. با این وضعیت تا ژانویه 1918 تنها بخش کوچکی از نیروهای روس در ایران باقی ماندند. مرحلة چهارم از ژانویه 1918 آغاز شد که طی آن نیروهای انگلیسی به غرب، شمال و شرق ایران حمله کردند و مناطقی را که پیشتر در اختیار روسها بود، به اشغال خود درآوردند. تهاجم تمامعیار انگلیسیها و اشغال بخشهایی از ایران که در قرارداد پنهانی 1915 به روسها واگذار شده و پیش از آن در اشغال آنها بود، موضوعی است که تاکنون بسیار گذرا به آن پرداخته شده است. از همان آغاز کار، بریتانیا خبر تهاجم به غرب ایران را بهشدت پنهان میداشت؛ بهگونهای که دنسترفورس به نیروی «هیس ـ هیس» معروف شده بود (مجد، 1386: 15 ـ 17).
در همین تاریخ، بزرگترین فاجعة ایران به دست انگلیسیها و با آگاهی کامل آنها شکل میگیرد و چیزی بین 8 تا 10 میلیون ایرانی جان خود را بر سر توسعهطلبی انگلیسیها از دست میدهند و تهدید جدی امنیت انسانی اتفاق میافتد. انگلیسیها در حالی که ایران در اشغال آنها
بود، با خرید گستردة غله و مواد غذایی در ایران، وارد نکردن مواد غذایی از هند و بینالنهرین، ممانعت از ورود غذا از ایالات متحده آمریکا و اتخاذ سیاستهای مالی ـ از جمله نپرداختن درآمدهای نفت به ایران ـ قحطی را شدت بخشیدند. در نتیجه تعداد بیشتری از مردم ایران با سیاستهای انگلیسیها از بین رفتند (همان: 18).
همانطور که در گزارشهای دیپلماتیک آمریکاییها آمده، شمار جمعیت ایران در سال 1914 حدود 20 میلیون نفر بوده است. با یک روند طبیعی، این شمار باید در سال 1919 دستکم به 21 میلیون نفر میرسید، اما شمار واقعی در سال 1919، 11 میلیون نفر بوده است که نشان میدهد دستکم 10 میلیون نفر بر اثر قحطی و بیماری در ابعادی فاجعهآمیز از بین رفتهاند. شاخص دیگر در میزان تلفات قحطی، کاهش جمعیت تهران است. در سال 1910 ـ بنا به نظر شوستر و منابع روسی ـ جمعیت تهران 350 هزار نفر بوده است. از نتایج انتخابات سال 1917 نیز که در آن 56 هزار رأی برای 12 نامزد پیروز ثبت شده، درمییابیم که جمعیت تهران دستکم 400 هزار نفر بوده است. در سال 1920 این شمار به 200 هزار نفر کاهش یافته است. در مجموع تا سال 1956 شمار جمعیت ایران به 20 میلیون نفر، یعنی به میزان سال 1914 نرسید. این اعداد بهشدت تکاندهنده است. (مجد، 1386: 20 در جعفری، 1389: 4).
بنابراین اشغال ایران در جنگ جهانی اول پیامدهای منفی گستردهای را برای امنیت انسانی و شاخصها و ابعاد آن در کشور داشت که در ادامه به مهمترین آنها اشاره میشود:
متخاصم، محصولات کشاورزی، دامی و حتی خود دامها را مصادره میکردند و برای ارتزاق خود، مردم را در مناطق مختلف بالأخص در روستاها تحتفشار قرار میدادند. همچنین شبکة آبیاری کشور به واسطة نقل و انتقالات نیرو و تجهیزات از طرف دولتهای درگیر جنگ بهکلی ویران شد. زیرا دولتهای درگیر جنگ مردم را جهت جادهسازی و سایر امور به بیگاری نظامی وامیداشتند که این امور باعث خالی شدن روستاها از سکنه شد و در نتیجه سطح تولید کشاورزی کاهش چشمگیری پیدا کرد.
گسترش تورم، فقر و قحطی و درنتیجه، تهدید امنیت غذایی، سلامت و اقتصاد مردم ایران. علاوه بر تهدید امنیت انسانی در روستاها، در شهرها نیز تورم بهطور قابل ملاحظهای افزایش یافت و قحطی شدیدی بروز کرد (فوران، 1377: 296). درخصوص تلفات انسانی ناشی از قحطی و جنگ آمارهای مختلفی ارائه شده است که از یکصدهزار نفر تا ده میلیون نفر در نوسان است. اما در هر صورت قحطی و پیامدهای آن سبب از بین رفتن تعداد قابل توجهی از مردم ایران شد و آنها برای جنگی که خود نقشی در آن نداشتند بهایی این چنین سنگین پرداخت کردند.
تهدید امنیت سیاسی به عنوان یکی از حوزههای امنیت انسانی. جنگ جهانی اول باعث شد که فعالان سیاسی ایران دچار تنش شده و وحدت سیاسی لازم جهت مقابله با مشکلات را از دست بدهند زیرا گروهی طرفدار متفقین و گروهی دیگر طرفدار متحدین شدند و با هم به رقابت پرداختند و بهطور محرمانه قراردادهایی را امضاء کردند. این برهه را باید بیتردید بغرنجترین دورة تاریخ سیاسی کشور به حساب آورد (ملایی توانی، 1378: 138). همچنین این وضعیت باعث شد که دولت مرکزی در زمان سلطنت احمدشاه وضعیت نومیدکنندهای پیدا کند بهطوری که بین سالهای 1288 تا 1300 شمسی بیش از پنجاه بار دولت و کابینه تغییر یافت زیرا وضع سیاسی ـ اجتماعی ایران بر اثر
ورود نیروهای متفقین و متحدین و اشغال خاک کشور و بروز قحطی غذا و گرسنگی و بیماریهای مسری فوقالعاده بحرانی بود (شمیم، 1379: 604). همچنین بسیاری از سازمانهای متشکل مشروطه از جمله احزاب و گروههای سازمانیافته تضعیف و یا بهکلی مضمحل شدند و راه استیلای کامل انگلیس بر ایران هموار گردید که در نهایت حضور خود را با کودتای 1299 تکمیل کرد (ملایی توانی، 1378: 2).
بنابراین اثرات جنگ جهانی اول بر ایران از زوایای مختلف اقتصادی، سیاسی و اجتماعی بود که باعث رکود اقتصاد ایران شد. کشاورزی که عمدهترین منبع درآمدی کشور در آن زمان بود، بهدلیل جنگ بهکلی از بین رفت و در پی آن قحطی و گرسنگی بهوجود آمد. همچنین از لحاظ سیاسی و امنیت اجتماع هم احزاب و گروههای تازه تشکیلیافته، تضعیف شده و همچنین دولتهایی که روی کار میآمدند، بهخاطر نفوذ و استیلای دول غربی نمیتوانستند کارآیی لازم را جهت رفع معضلات و مشکلات مردم داشته باشند. از لحاظ اجتماعی هم تلفاتی سنگین دامنگیر مردم ایران شد و در پی جنگ، ناامنی و راهزنی، رفتارهای سوء اخلاقی، ارتکاب جنایتهای بزرگ و ویرانی بیشتر شهرها و ویرانی راههای مواصلاتی کشور نصیب ایران گردید. بنابراین میتوان شاخصها و نمودهای تهدید امنیت انسانی در ایران در دوران جنگ جهانی اول را در جدول زیر نشان داد:
تصویر
جنگ جهانی دوم با برجا گذاشتن 50 میلیون کشته (20 میلیون در شوروی) و میلیونها نفر معلول، خونینترین جنگ تاریخ بشر است. علاوه بر آن 30 میلیون نفر نیز به دلایل مختلف مجبور به جلای وطن شدند. در عین حال این جنگ نیز مانند جنگ جهانی اول به توسعة صنعت و رونق اقتصادی در ایالات متحده و کانادا کمک کرد ولی در سایر نقاط جهان از جمله ایران چیزی جز خرابی بهبار نیاورد (نقیبزاده، 1385: 246).
با آغاز جنگ جهانی دوم در اول سپتامبر 1939 (9 شهریور 1318 شمسی) دولت ایران بیطرفی خود در این جنگ را رسماً اعلام کرد. اما طولی نکشید که با حملة آلمان به شوروی، دامنة جنگ به مرزهای ایران نیز کشیده شد. موقعیت راهبردی و سوقالجیشی ایران از یکسو و اهداف سیاسی و نظامی متفقین از سوی دیگر موجب شد تا در سحرگاه سوم شهریور 1320 ارتش شوروی از شمال و ارتش انگلیس از جنوب و غرب به بهانة حضور جاسوسان آلمانی در ایران وارد کشور شوند و پس از تصرف شهرهای سر راه، به سوی تهران پیشروی کنند. متفقین پس از
اشغال ایران و طی سالهای جنگ و پس از آن، کلیة منابع و امکانات ایران از قبیل راهآهن سراسری، نفت، وسایل حملونقل، کارخانجات، گمرکات، تولیدات کشاورزی و دامی و نیروی انسانی و... ایران را تصاحب کردند. غارت منابع و امکانات ایران در مجموع سر به میلیاردها ریال زد و این درحالی بود که کشور در آتش قحطی، ناامنی، بیماری و فقر میسوخت. بهعلاوه، فشارهای سیاسی و دخالتهای اشغالگران موجب ناپایداری دولتهای ایران در سالهای اشغال شد و در مدت چهار سال نزدیک به ده دولت در ایران روی کار آمدند (صالحی، 1390: 38).
بنابراین جنگ جهانی دوم نیز مانند جنگ جهانی اول پیامدهای منفی بسیاری برای امنیت انسانی و ابعاد و شاخصهای آن در ایران داشت که مهمترین ابعاد آن به شرح زیر است.
بنابراین یکی از مهمترین پیامدهای اشغال ایران گسیختگی و نابسامانی اقتصادی بود. کمی پس از اشغال نظامی ایران توسط متفقین، کمبود مواد غذایی برای مردم محسوستر شد. طبق مادة 7 قرارداد تحمیلی مشهور به «قرارداد سهجانبه» مورخ 29 ژانویه 1942 (9 اسفند 1320)، دولتهای اشغالگر خود را مکلف کرده بودند که مصرف غذایی لشکریان خود را از
طریق واردات تأمین کرده و بدینوسیله باعث کمبود مواد غذایی و قحطی در ایران نشوند. اما خیلی زود روشن شد که تأمین مواد غذایی مورد نیاز یک ارتش اشغالگر یکصدهزار نفری و نیز یک گروه یکصدهزار نفری از آوارگان جنگی لهستانی که از زندانهای شوروی آزاد و به ایران اعزام شده بودند، از طریق واردات مواد غذایی غیرممکن است. زیرا گذشته از مشکلات حمل و نقل و فقدان تعداد کافی کشتیهای باری برای حمل خواربار مورد نیاز از اقصینقاط دنیا به خاک ایران، مسئله اساسی همانا عدم دسترسی متفقین به مواد غذایی کافی جهت صدور به ایران بود. به همین علت مقامات اشغالگرِ ارتشهای تجاوزکار بهسرعت کلیة غلات قابل دسترسی را با زور سرنیزه و یا با پرداخت حداقل بهای ممکن تصاحب کردند (الهی، 1361: 206).
در همین رابطه محمدعلی کاتوزیان هم در کتاب خود با عنوان اقتصاد سیاسی ایران مینویسد: «پیامدهای اقتصادی اشغال ایران، ویرانکننده بود. متفقین به مواد غذایی، توتون، مواد خام و جز اینها برای مصارف نیروهای خود در ایران و سایر نقاط نیاز داشتند. از این رو دولت ایران را عملاً وادار کردند تا این منابع اقتصادی را در اختیارشان قرار دهد. این اقدام با استفاده از سیاست پولی و بهویژه کاهش ارزش پول ایران، بسط عرضة پول و افزایش اعتبارات انگلیس و شوروی به انجام رسید... به زبان ساده، کل قضیه یعنی کاهش ارزش پول، انتشار اسکناس و اعطای وام به انگلیس و شوروی دزدی مسلحانهای بود از ملتی بسیار ضعیف و فقیر» (کاتوزیان، 1377: 187).
کمبود مواد غذایی همراه با تورمی در حدود 1000 درصد که بر اثر اتخاذ سیاست پولی قوای اشغالگر به وجود آمده بود، قدرت خرید مردم را بهشدت کاهش داد و درنتیجه هزاران نفر در سراسر کشور دچار گرسنگی شدند (الهی، 1361: 207). ایرج ذوقی هم در این رابطه مینویسد: «این
مسئله در سال 1321 به اوج خود رسید. در سال 1321 وضع غلات، مشکل بزرگی را ایجاد کرده بود. بر اثر وقایع 1320 روابط بازرگانی ایران با کشورهای اروپا محدود و مسدود شد و حمل و نقل کالاهای بازرگانی از راههای دریایی با سایر کشورها نیز غیرممکن گردید. میزان معاملات خارجی کشور کاهش فوقالعادهای پیدا کرد و درنتیجه واردات ضروری مانند قند و شکر، پارچه، غله، مواد شیمیایی و دارو فوقالعاده تقلیل یافت و نایاب شد. در عین حال صدور کالاهای ایران به خارج دچار رکود و وقفة کامل شد. اشکالات حمل و نقل هم به علت کمبود وسایل باربری در داخل کشور، جمعآوری غله و توزیع آن را مشکل میکرد و بالأخره مشکل نان موجب شد تا مردم به جمعآوری و اندوختن مواد خوراکی و احتیاجات ضروری بپردازند» (ذوقی، 1368: 71).
همانطور که گفته شد، کلیة وسایل حمل و نقل زمینی و ریلی در اختیار متفقین گذاشته شده بود. بنابراین کامیونها و واگنهای قطار که معمولاً برای حمل محمولههای ایران از بنادر به دیگر نقاط کشور بهکار گرفته میشد، تماماً در راه رساندن مواد و مهمات به شوروی بسیج شده بودند و کمبود گندم که غذای اصلی مردم بهشمار میرفت، در همه جای کشور به چشم میخورد؛ خصوصاً از صدور غلة منطقة آذربایجان و نواحی شمالی ایران ـ که در اشغال نیروهای شوروی قرار داشتند ـ به تهران و دیگر نقاط ایران ممانعت بهعمل میآمد و روسها این غلات را برای مصرف خود به روسیه صادر کرده و فقط مقدار کمی از آن را در خود منطقة اشغالی به مصرف مردم میرساندند تا آنها را ساکت نگاه داشته و از بروز بلوا و شورش جلوگیری کنند (ذوقی، 1368: 71).
در واقع ریشة بروز بحران مواد غذایی این بود که انگلستان و شوروی به تعهدات خود در «پیمان سهجانبه» عمل نکردند. از یکسو انگلستان
که مسئولیت تدارکات نیروهای انگلیسی، آمریکایی و گروه لهستانی را برعهده داشت، تعهداتی را که طبق قرارداد سهجانبه برعهده گرفته بود اصلاً انجام نداد. علاوهبر این مقامات انگلیسی با جدیت از بهبود وضع خواربار در ایران جلوگیری بهعمل میآوردند. به عنوان مثال پس از آنکه قحطی وضع بسیار نابسامانی را در کشور حاکم کرد، انگلستان تحتفشار دولت ایالات متحده آمریکا در نوامبر 1942 (آبان 1321) متعهد شد که 3500 تن گندم را از انبارهای خود در عراق به تهران ارسال کند تا کمبود نان را در پایتخت موقتاً اندکی جبران نماید. اما در عمل، انگلستان به بهانههای مختلف از جمله نبودن وسیلة حمل گندم از عراق به ایران، از تحویل این مقدار گندم هم خودداری کرد. جالب آنکه مدتی بعد، سازمان جاسوسی آمریکا کشف کرد که مقامات انگلیسی درحقیقت گندم مورد نظر را از عراق به اهواز حمل کرده اما از تحویل آن به مقامات ایرانی امتناع ورزیده بودند و بهانة کمبود وسیلة نقلیه دروغی بیش نبوده است (الهی، 1361: 207).
سه شیلینگ بود، به یک و نیم لیره افزایش یافته بود. حتی صابون هم که از لوازم بهداشتی محسوب میشود، نایاب شده بود و مردم قادر به خرید و مصرف آن نبودند زیرا چربی و روغنهای نباتی و گلیسیرین تماماً به شوروی ارسال میشد. این وضعیت در شهرهای مختلف حاکم بود. برای مثال در گزارشهای وزارت جنگ از استان فارس آمده بود که بیماری تیفوس و مالاریا که تا آن موقع سابقه نداشت، در زمان جنگ در لار، جهرم و شیراز شیوع بسیار یافته و باعث تلفات زیاد شده است. مشکل دیگر در رابطه با مسائل بهداشتی، کمبود پزشک بود. به عنوان نمونه در شهری مانند قزوین که جمعیتی بالغ بر سیصدهزار نفر داشت، به ازای هر پنجاههزار نفر یک پزشک وجود داشت (بایرامی، 1388: 161).
در همین راستا به دنبال حملة هیتلر به شوروی و در نتیجة ورود آوارگان لهستانی به ایران، شیوع بیماریهای مسری هم تشدید شد. زیرا ظاهراً قبل از ورود مهاجرین از خاک شوروی به داخل ایران، عدهای از آنها در داخل اردوگاه خود در سیبری به علت وجود معضلاتی مانند کمبود مواد غذایی و فقدان بهداشت عمومی و زندگی دستهجمعی که بهطور طبیعی در میان آوارگان جنگی عمومیت دارد، به بیماریهای مسری دچار شده بودند. بنابراین با ورود آنها به ایران این بیماریها نیز به دلایل ذکر شده به داخل کشور خصوصاً تهران انتقال یافت.
بنابراین یکی از حادترین مسائلی که دولت مرکزی ایران از همان ابتدای هجوم متفقین با آن روبهرو شد، مسئله ناامنی در مناطق عشایری و مرزی بود. هجوم نیروهای بیگانه به کشور، اعتبار حکومت مرکزی را بهشدت متزلزل کرده بود و ناآرامی، شورش، دزدی و یاغیگری در اطراف و اکناف کشور رونق گرفته بود. غالب شهرها و روستاها امنیت و آسایش خود را از دست داده بودند و هر روز گزارشهای وحشتناکی به گوش میرسید. حمله به کامیونهای مواد غذایی از جمله اتفاقاتی بود که در سالهای جنگ بسیار رایج شده بود. در شهرها نیز وضعیت از این بهتر نبود. روزنامههایی که در آن سالها منتشر میشدند، مملو از خبرهایی با عناوین دزدی در ایستگاه راهآهن و اتوبوس، دزدی کوپن، جیببری، سرقت اتومبیل و موتورسیکلت، توزیع کوپنهای تقلبی و حتی دزدی اشیاء بیارزش بودند و در برخی مواقع هم سربازان متفقین به کشتن مردم بیگناه مبادرت میکردند (بایرامی، 1377: 163 ـ 164).
همچنین در چنین شرایطی متفقین برخلاف اخلاق انسانی و مقررات و موازین بینالمللی و بر خلاف قولهایی که در یادداشتهای خود داده بودند و برخلاف تسلیم بیقید و شرط دولت ایران و درخواستهای عاجزانه برای در امان گذاشتن مردم، همچون مهاجمان وارد شهرها میشدند و به غارت شهرها، اشغال ادارات و مصادرة خواربار مردم میپرداختند و نهایت بدرفتاری را با مردم داشتند. به عنوان نمونه ایرج ذوقی در کتاب ایران و قدرتهای بزرگ در جنگ جهانی دوم آورده است: «... علاوه بر شکایات اهالی شهرها و قصبات از چپاول و غارت و تعدیاتی که یا در اثر ورود نیروی شوروی رخ داده و یا بالطبع از طرف اشخاص مفسدهجو و اشرار حادث شده بود، از بازرگانان و ادارات دولتی نیز شکایات و گزارشاتی دایر بر اشغال و تصرف اماکن و ادارات دولتی و بنگاههای خطوط ارتباط، تلگراف، تلفن، راهآهن و غیره رسیده و میرسد» (ذوقی، 1368: 131 ـ 132).
انتشار و تبلیغ عقاید کمونیستی و غربگرایانه خطری بود که حاکمیت و استقلال ایران را مورد تهدید جدی قرار میداد به ویژه آنکه تبلیغ عقاید و افکار کمونیستی در منطقهای صورت میگرفت که محیط مناسبی برای رشد ایدههای جداییطلبانه بهشمار میرفت. از اینرو کشور ایران عمیقاً در معرض تهدید اجتماعی قرار گرفته بود و پیوند مردم آذربایجان و کردستان با دولت مرکزی گسیخته شده بود (صالحی، 1390: 43). بنابراین مهمترین نمودهای تهدید امنیت انسانی در ایرانِ زمان جنگ جهانی دوم را میتوان در قالب جدول ذیل ترسیم کرد.
تصویر
334.jpg^
نتیجه
نظر به اهمیتیافتن موضوع امنیت انسانی به عنوان یکی از موضوعات مهم حوزة علوم اجتماعی و با توجه به اهمیت نامه و طرح موضوع تاریخنگاریهای نادرست در مورد رفتارهای غیرصادقانه و مزوّرانه دولتهای غربی با دیگر ملتها و فرهنگهای جهان همچون بردهداری، استعمار، ستم بر رنگینپوستان و غیرمسیحیان، جنگهای بین کاتولیکها و پروتستانها و جنگهای جهانی اول و دوم، در این مقاله تلاش شد تا مهمترین پیامدهای اشغال ایران در زمان دو جنگ جهانی اول و دوم برای
امنیت انسانی مردم مورد بررسی قرار گیرد.
بنابراین با محور قرار دادن این دیدگاه که امنیت انسانی دارای پنج بعد امنیت شخصی، امنیت زیستی، امنیت غذایی و تأمین سلامت، امنیت اجتماع و امنیت سیاسی است، پیامدهای حضور بیگانگان در دو جنگ جهانی اول و دوم در پنج بعد امنیت انسانی مورد توجه قرار گرفت و نتیجهای که حاصل شد این بود که در هر دو جنگ جهانی، امنیت انسانی در ایران به شدت آسیب دید و دو جنگ پیامدهای منفی مشابهی را برای امنیت انسانی در ایران داشتند که افزایش تورم، کاهش قدرت خرید مردم، افزایش قحطی و کمبود مواد غذایی، گسترش بیماریهای مسری، گسترش فقر، تضعیف وحدت ملی و سیاسی، وجود ناامنیهای شدید اجتماعی، گسترش ناآرامیهای سیاسی در مناطق عشایری و مرزی، تضعیف وحدت و همبستگی ملی، تضییع حقوق مدنی و سیاسی و بالأخره تهدید امنیت شخصی افراد بر اثر اشغال ایران و نقض بیطرفی مهمترین نمودهای آن به شمار میرود.
منابع و مآخذ
منابع فارسی
اتابکی، تورج (1387)، ایران و جنگ جهانی اول (میدان نبرد قدرتهای بزرگ)، ترجمۀ مهدی حقیقتخواه، تهران: انتشارات ققنوس.
الهی، همایون (1361)، اهمیت استراتژیکی ایران در جنگ جهانی دوم، تهران: مرکز نشر دانشگاهی.
بایرامی، سمانه (1388)، «پیامدهای اجتماعی اشغال ایران در شهریور 1320»، فصلنامه مطالعات تاریخی، شماره 27، زمستان.
بهشتیسرشت، محسن، محمد محمدپور و غلامرضا یوسفی (1392)، «تبعات اجتماعی اسکان مهاجران لهستان در ایران طی جنگ جهانی دوم بر پایه اسناد»، فصلنامه گنجینه اسناد، سال 23، دفتر چهارم.
بولارد، سرریدر (1369)، شترها باید بروند؟ ترجمه حسین ابوترابیان. تهران: البرز.
جعفری، کریم (1389)، «جنگ جهانی اول و کشتار بزرگ»، یاد ایام، شماره 58، تیرماه.
ذوقی، ایرج (1368)، ایران و قدرتهای بزرگ در جنگ جهانی دوم، تهران: پاژنگ.
راضی، منیره (1381)، پلیس جنوب ایران، تهران: مرکز اسناد انقلاب اسلامی.
شمیم، علیاصغر (1379)، ایران در دوره سلطنت قاجار، تهران: انتشارات زریاب.
شیهـان، مایکـل (1388)، امنیـت بیـنالملل، ترجمـه سیـــدجــلال دهقــــــانی فیروزآبادی، تهران: پژوهشکده مطالعات راهبردی.
صالحی، محمدنقی (1390)، «پیامدهای اشغال ایران توسط متفقین در جنگ جهانی دوم»، مجله رشد آموزش تاریخ، دوره دوازدهم، شماره 3، تابستان.
فوران، جان (1377)، مقاومت شکننده، ترجمه احمد تدین، تهران: رسا.
کاتوزیان، محمدعلی (1377)، اقتصاد سیاسی ایران، ترجمه محمدرضا نفیسی و کامبیز عزیزی، تهران: مرکز.
ملائی توانی، علیرضا (1378)، ایران و دولت ملی در جنگ جهانی اول، تهران: مؤسسه مطالعات تاریخ معاصر ایران.
مجد، محمدقلی (1386)، قحطی بزرگ، ترجمه محمد کریمی، تهران: مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی.
نقیبزاده، احمد (1385)، تاریخ دیپلماسی و روابط بینالملل، تهران: قومس.
یزدانفام، محمود (1386)، «دگرگونی در نظریهها و مفهوم امنیت بینالمللی»، فصلنامه مطالعات راهبردی، شماره 38.
منابع انگلیسی
Adler, Emanuel and Barnett, Michael (Eds) (1998), Security Communities, Cambridge: Cambridge University Press.
Alagappa, Muthial (1998), Asian Security: Key Facts and Explanations, In: Alagappa, Muthial (ed.) Asian Security Practice: Material and Ideational Influences, Stanford: Stanford University Press.
Arab Human Development Report (2009), United Nations Development Programme: Regional Burden for Arab States, United Nations.
Bajpai, Kant (2000), Human Security: Concept and Measurement, New Delhi: Kroc Institute Occasional Paper, 19: August 2000.
Keizo, Obuchi (1999), «Opening Remarks», in The Asian Crisis and Human Security, Tokyo: Japan Center for International Exchange.
Mack, Andrew (2002), Report on the Feasibility of Creating an Annual Human Security Report, Program on Humanitarian Policy and Conflict Research,
Harvard University Press.
Sen, Amartya (2002), Basic Education and Human Security. Kolkata, 2-4 January 2002.
Shultz, Richard (1997), Introduction to International Security, In: Security Studies for the 2Lth Security, Eds by Richard H. Shultz, Jr., Roy Godson, George H. Quester, Washington, D.C., and London: Brassey’s.
Tadjbakhsh, Shahrbanou and Anuradha M. Chenoy (2007), Human Security: Concepts and Implications, London: Routledge.
UNDP (United Nations Development Program) (1994), Human Development Report 1994, New York: Oxford University Press.
نظام سلطه و چرایی برساختن دیگری منفور: رویکردی گفتمانی دکتر روحالأمین سعیدی(1)
شما بخوبی میدانید که تحقیر و ایجاد نفرت و ترس موهوم از «دیگری»، زمینهی مشترک تمام آن سودجوییهای ستمگرانه بوده است. اکنون من میخواهم از خود بپرسید که چرا سیاست قدیمی هراسافکنی و نفرتپراکنی، اینبار با شدّتی بیسابقه، اسلام و مسلمانان را هدف گرفته است؟ (متن نامه)
چکیده
مقالة حاضر این پرسش اصلی را در کانون توجه قرار داده است که نظام سلطة جهانی به رهبری ایالات متحدة آمریکا چرا همواره به غیریتسازی پرهیاهو با جریانهای مخالف، ایجاد دوقطبی خودی و غیرخودی و رواج هراس موهوم از «دیگری» مبادرت میورزد؟ نگارنده با اتخاذ رویکردی گفتمانی معتقد است ریشة چنین اقداماتی را باید در نیاز مداوم گفتمان مسلط غربی (آمریکایی) به وجود دگر هراسناک برای حفظ انسجام هویتی و استمرار جایگاه هژمونی آن در بستر زمان جستجو کرد. به عبارت دیگر منوط بودن هویتیابی یک گفتمان به تعریف اغیار خود با مصادیق ملموس است که سردمداران گفتمان مسلط را
1) . روحالأمین سعیدی دارای مدرک دکترای روابط بینالملل از دانشگاه تهران، پژوهشگر مسائل سیاسی و بینالمللی است. (Email: rooholaminsaeidi@yahoo.com)
به پیگیری دائمی راهبرد دشمنتراشی و دشمنهراسی وامیدارد. با این حساب دگرهایی که نظام سلطه برای خود برمیسازد، نقش «بیرونِ سازنده» را جهت قوامبخشی به هویت گفتمان مسلط ایفا میکنند و علیرغم تغییر مصادیق آنها به اقتضای شرایط زمانی، کارکرد یکسانی دارند. پیامد تسری این تقابل گفتمانی به عرصة سیاست جهانی را میتوان آشکارا در بهرهگیری رهبران آمریکا از توجیه وجود دشمنان تهدیدآفرین به منظور تداوم نظامیگری، اتخاذ موضع تهاجمی، دخالت نظامی در نقاط مختلف جهان و تولید فزایندة تسلیحات مشاهده کرد.
کلیدواژگان: گفتمان، غیریت، خصومت، هژمونی، برساختگی، بیرون سازنده، اسلامهراسی
مقدمه
یکی از نکات بسیار حائز اهمیت و تأملبرانگیزی که در نامه مورد توجه قرار گرفته، موضوع راهبرد قدیمی نظام سلطه مبنی بر ایجاد دشمن یا دگر هراسناک برای خود و سپس هراسافکنی و نفرتپراکنی نسبت به آن در سراسر جهان با استفاده از ابزارهای تبلیغی و رسانهای است. از پایان جنگ بینالملل دوم تا سال 1991 یعنی در طول دوران جنگ سرد و حاکمیت نظام دوقطبی، ایالات متحده آمریکا چنین سیاستی را در قبال اتحاد جماهیر شوروی و ایدئولوژی کمونیستی آن اتخاذ کرده بود لکن پس از فروپاشی شوروی و حاشیهنشینی کمونیسم روسی، رفتهرفته مجبور به تغییر مصداق دگر خود شد و رابطة غیریت و خصومتی را این بار با اسلام و کشورهای اسلامی ـ بهویژه آنهایی که موضعی مقاوم و سازشناپذیر در برابر اهداف سلطهطلبانة آن داشتند ـ تعریف کرد تا جایی که امروزه جهان اسلام به صورت بیسابقهای هدف سیاست ایجاد نفرت و ترس موهوم از «دیگری» قرار گرفته است.
دلیل این مسئله چیست؟ چرا نظام سلطة جهانی به رهبری ایالات متحدة آمریکا به وجود همیشگی یک دشمن بزرگ نیازمند است؟ چه منفعتی در سیاست دشمنتراشی و دشمنهراسی برای دولتمردان آمریکایی وجود دارد که حتی در صورت فقدان مصداقی ملموس و عینی از یک دگر
تهدیدآفرین، مایلند به دست خود آن را خلق کنند؟ این پرسش بنیادین دغدغة اصلی مقالة حاضر محسوب میشود و نگارنده به منظور یافتن پاسخی روشن و منطقی برای آن بدون تردید نیازمند یک نظریه است. اصولاً فهم پدیدههای حادث در محیط بینالملل از طریق چارچوبهای نظری امکانپذیر میگردد. نظریهها مدلهای تحلیلی هستند که با قراردادن پدیدههای پیچیده، مبهم و چندبعدی در قالبهای مخصوص خود، آنها را سادهسازی کرده و معنا میبخشند تا فهمشان برای تحلیلگران سهلتر شود. یک رویکرد نظری حکم عینکی را دارد که زاویة دید خاصی را در اختیار تحلیلگر قرار میدهد و برخی عوامل را در نگاه وی برجسته میسازد.
از میان طیف وسیع نظریات مطرح در علوم سیاسی و روابط بینالملل، به نظر میرسد نظریهای که بیشترین ظرفیت تبیینگری را در پاسخ به سؤال اصلی این مقاله دارد، نظریة گفتمان است. نگارنده در چارچوب مباحث نظریة گفتمان و از زاویة نگاه آن معتقد است دلیل تمایل دائمی نظام سلطه به دشمنتراشی و دشمنهراسی و رواج ترس موهوم از دیگری را باید نیاز مداوم گفتمان مسلط غربی با محوریت آمریکا به وجود دگر هراسناک برای حفظ انسجام هویتی و استمرار جایگاه هژمونی آن در بستر زمان دانست. زیرا یک گفتمان برای هویتیابی به مشخص کردن عینیِ دگرهای خود و ترسیم شفاف رابطة غیریت با آنها احتیاج مبرم دارد. با این حساب دگرهایی که نظام سلطه برای خود برمیسازد، در حکم «بیرونِ سازنده» هستند. یعنی همان عوامل بیرونی و پادگفتمانی که وجودشان جهت قوامبخشی به هویت گفتمان مسلط ضرورت دارد و لذا علیرغم تغییر مصادیق آنها به اقتضای شرایط زمانی (دیروز کمونیسم و امروز اسلام)، کارکرد یکسانی دارند. تأثیرات و پیامدهای این تقابل گفتمانی و هویتی به وضوح در عرصة سیاست جهانی نیز قابل رؤیت است. به طوری که رهبران آمریکا از توجیه وجود دشمنان تهدیدآفرین
مانند تروریسم بنیادگرای اسلامی به منظور تداوم نظامیگری، اتخاذ موضع تهاجمی، دخالت نظامی در نقاط مختلف جهان (از قبیل افغانستان و عراق) و تولید فزایندة تسلیحات استفاده میکنند.
مقالة حاضر در پنج بخش به نگارش درآمده است. در بخشهای اول و دوم پس از معرفی اجمالی نظریة گفتمان، در چارچوب این نظریه موضوع چرایی نیاز گفتمان مسلط غربی به وجود دگر هراسناک و تعریف رابطة غیریت برای هویتیابی تبیین میگردد؛ در بخش سوم چگونگی تجلی این بحث گفتمانی در رفتار سیاست خارجی دولتمردان آمریکایی بررسی میشود؛ در بخش چهارم نقش رسانههای غربی در فرایند دگرسازی و خدمت آنها به گفتمان مسلط از این رهگذر مورد توجه قرار میگیرد و در بخش پایانی نگارنده میکوشد راهکاری برای مقابله با راهبرد اسلامهراسی دولتهای غربی ارائه نماید.
و استفاده از آراء متفکرانی چون کارل مارکس(1)، آنتونیو گرامشی(2)، لویی آلتوسر(3)، میشل فوکو(4)، ژاک دریدا(5)، ژاک لاکان(6)و رولاند بارتز(7)نظریة
پساساختارگرای بدیع و بسیار کارآمدی را عرضه کردند که از ظرفیت قابلتوجهی برای تبیین مسائل پیچیدة سیاسی و اجتماعی برخوردار است (حقیقت و حسینیزاده، 1390: 105 ـ 104؛ سلطانی، 1383: 155).
نظریة گفتمان جهان پیرامون ما را سراسر محصول گفتمانها میپندارد. البته این پندار هرگز به منزلة نفی واقعیت عینی نیست بلکه از بیمعنایی آن حکایت میکند. یعنی واقعیات عینی وجود خارجی دارند لکن بیمعنا هستند و تنها از طریق گفتمان است که میتوان بر قامت آنها جامة معنا پوشاند. در نتیجه تمام وقایعی که در جهان رخ میدهند از جمله اعمال و پدیدههای سیاسی و اجتماعی برای معنادار و قابل فهم شدن لاجرم باید در چارچوب یک گفتمان قرار گیرند. میتوان گفت گفتمانها به فهم آدمیان از جهان شکل میدهند و ما همواره واقعیات پیچیده و پراکندة بیرونی را از دریچة معانیای که گفتمانها فرارویمان میگشایند ادراک میکنیم و جهان اجتماعیمان نیز در گذر از همین فرایند معنابخشی ساخته میشود و تحول مییابد. با این حساب گفتمان را باید فضایی قلمداد کرد که در آن انسانها به فهمی از جهان پیرامون خود نائل میآیند و اعمال و رفتار فردی و اجتماعیشان دقیقاً مبتنی بر این فهمِ گفتمانمحور شکل گرفته و قابل ادراک میگردد (آجیلی، 1389: 74).
تلقی از گفتمان به مثابه خلاّق معنا در نظریة لاکلا و موف از اندیشة
پساساختارگرایی نشأت میگیرد. پساساختارگرایان تأکید ویژهای بر نقش زبان در شکلدهی به جامعه دارند و کلمات و جملات زبان را بر جهان واقعی تأثیرگذار میدانند. به زعم ایشان زبان ابزاری خنثی و بیطرف نیست که از آن تنها برای انتقال واقعیات بیرونی استفاده کنیم بلکه در حکم فعالیتی اجتماعی است که تا حدودی جهان اجتماعی را میسازد. لذا نباید زبان را فقط آینهدار و بازنمایانندة واقعیات از پیش موجود پیرامون ما دانست بلکه زبان در عین حال آفرینندة واقعیتی است که ما در بستر آن زندگی میکنیم (گریفیتس، 1388: 832؛ Chernoff, 2007: 156-157).
باید توجه داشت که منوط بودن معنای واقعیات به معنابخشی گفتمانها عملاً منجر به تکثر و سیالیت معانی پدیدههای اجتماعی میگردد. به عبارت دیگر هیچ پدیدة اجتماعی معنایی واحد، ثابت و لایتغیر ندارد بلکه معنای موقت هر پدیده وابسته به گفتمان معناکنندة آن است. با این حساب میتوان برای حقیقتی واحد، چند معنای مختلف را در چارچوب چند گفتمان مختلف سراغ گرفت. مثلاً اقدام یک جوان مبارز فلسطینی که با خودروی حاوی مواد منفجره به مقر نظامیان اسرائیلی یورش برده و به بهای از دست دادن جان خود آن را منهدم میکند، از منظر گفتمان اسلامی عملی شهادتطلبانه و نیکو اما از منظر گفتمان لیبرالیسم به مثابه یک خودکشی دیوانهوار و غیرعقلانی تفسیر میگردد. پس درنتیجه، اجتماعات بشری عرصة رقابت تنگاتنگ گفتمانهای گوناگون برای تأثیرگذاری بیشتر بر انسانها و شکلدهی به فهم آنان از واقعیات است و نظریة گفتمان نیز هدف بررسی نحوه و فرایند این رقابتهای گفتمانی را دنبال میکند. به گفتة دیوید هوارث(1)(1390: 195) «این نظریه به تحلیل شیوهای میپردازد که طی آن سیستمهای معانی یا گفتمانها فهم مردم از نقش خود در جامعه را شکل میدهند و بر فعالیتهای سیاسی آنان تأثیر میگذارند.»
1) . David Howarth
نظریة گفتمان نکات بسیار گسترده و مهمی دارد که در این مقال نمیگنجد لکن ارائة تعریفی دقیق از خود مفهوم گفتمان ضرورت دارد زیرا فهم این نظریه و امکان بهرهگیری مناسب از آن جز از رهگذر فهم درست معنای کلیدواژگان آن امکانپذیر نخواهد بود. گفتمان(1)در نظریة لاکلا و موف عبارت است از «مجموعهای از گزارهها، مفاهیم و مقولاتی که در ارتباط منطقی با یکدیگر قرار دارند و در نهایت منظومة فکری مشخصی را شکل میدهند که به قول و فعل پیروانش معنا میدهد» (افتخاری، 1385: 76). به عبارت دیگر «گفتمان به مفهوم مجموعهای از قواعد، ضوابط و معانی در قالب نظام ساختارمند معرفتی در یک زمینة زبانی است که بر تمام جوانب حیات اجتماعی اثر میگذارد و بازیگران از طریق آن جهان را درک و فهم میکنند.» (داوودی، 1389: 52). در حقیقت میتوان گفتمانها را منظومههایی معنایی دانست که در آنها مفاهیم و نشانهها بر اساس ارتباطشان با یکدیگر و نیز تمایزی که با اجزای سایر گفتمانهادارند، هویت و معنای مستقلی مییابند و در نهایت موجب شکلگیری تصورات و درک ما از واقعیات جهان پیرامونمان میشوند (آجیلی، 1389: 35).
لاکلا و موف این تعریف را وامدار میشل فوکو هستند. فوکو چارچوب هر جامعه را گفتمان مینامد. به زعم وی هر جامعه گفتمانی مشخص دارد که ساختار آن بیان برخی ایدهها را ممکن و بیان برخی دیگر را که با آنها ناهمسازند ناممکن میسازد. فوکو معتقد است مناسبات سیاسی و اجتماعی در فضای گفتمان موجود در هر دورة خاص ساختاربندی میشود. به عبارت دیگر گفتمان رویهای اجتماعی است که چارچوب باورهای هر جامعه را تعیین میکند و شناخت ما را از جهان به وجود میآورد .((Chernoff, 2007: 160-161
1) . discourse
بر اساس نظریة گفتمان، گفتمانها دارای هویتی موقت و غیرثابت هستند و معانیِ مفاهیم موجود در آنها هیچگاه تا ابد تثبیت نمیشود بلکه همیشه احتمال دگرگونی این مفاهیم و زوال و فروپاشی گفتمان وجود دارد. لذا تزلزل و ناپایداری را باید ویژگی ذاتی همة گفتمانها قلمداد کرد.
اعتقاد به ناپایداری گفتمانها یکی از نقاط اساسی افتراق آراء لاکلا و موف با نظریة زبانشناسی سوسور است. سوسور علیرغم تأکید بر قراردادی و اعتباری بودن رابطة دال و مدلول زبانی، این رابطه را ثابت میپنداشت و در نتیجه، معانی واژگانی را هم که ما در مکالمات خود به کار میبریم ثابت تلقی میکرد. برای مثال به عقیدة او پیوند میان لفظ «کتاب» با مفهوم ذهنیای که این لفظ بر آن دلالت معنایی میکند و نیز شیء کتاب در عالم خارج، پیوندی همیشگی و بدون تغییر است. اما لاکلا و موف با اتخاذ رویکردی پساساختارگرایانه ایدة سیالیت و غیرثابت بودن رابطة دال و مدلول را مطرح میکنند و لذا بر چندگانگی معنای مفاهیم در عرصة اجتماعی تأکید میورزند. ایشان اساساً مخالف انسداد کامل مدل زبانی هستند. مفهوم انسداد(1)در نظریة گفتمان به معنای تثبیت موقت معانی مفاهیم و نشانههای یک گفتمان است که منجر به رفع ابهام و چندگانگی معنایی میشود و هویت گفتمان را شکل میدهد. اما این وضعیت انسداد هرگز تا ابد تداوم نمییابد بلکه همواره نسبی و موقتی است. به عبارت دیگر انتقال از حالت عنصر به وقته هیچگاه به طور کامل صورت نمیپذیرد و قرارگرفتن وقتهها در زنجیرة همارزی گفتمان موقتی است. پس تفاوتهای مفاهیم موجود در گفتمان که به دلیل مفصلبندی آنها در زنجیرة همارزی کمرنگ شده است، هیچگاه تماماً از میان نمیرود بلکه همواره احتمال برجستگی آنها متعاقب ظهور گفتمانهای رقیب و در
1) . closure
نتیجه، گسسته شدن زنجیرة همارزی وجود دارد (حقیقت و حسینیزاده، 1390: 108 ـ 107 و 113 ـ 112).نکتة حائز اهمیت دیگر، نقش محوری «خصومت»(1)و «غیریت»(2)در فرایند هویتبخشی به گفتمان است. لاکلا و موف پس از موقتی دانستن هویت گفتمان، به تأثیر گفتمانهای غیر و رقیب در شکلگیری این هویت توجه میکنند. به زعم ایشان از آنجایی که پدیدههای اجتماعی به خودی خود هویت ثابتی ندارند، به اقتضای خصلت ارتباطیشان تنها در سایة ارتباط و تمایز با اغیار هویت مییابند چنانکه مفهوم روشنایی در مقابل تاریکی معنا پیدا میکند. پس خصومت یا غیریت حاکی از ارتباط تضادآمیز یک پدیده با پدیدهای بیرونی است که این پدیدة بیرونی نقشی اساسی در برساختن هویت آن دارد و لذا لاکلا اصطلاح «بیرون سازنده»(3)را برای توصیفش به کار میگیرد. در نتیجه میتوان گفت خصومت به شکل دوگانه عمل میکند زیرا از یک سو مانع تثبیت کامل هویت یک پدیده یا گفتمان است و از سوی دیگر موجب شکلگیری و قوامیابی هویت آن میگردد (تاجیک، 1386: 137 ـ 136 و 147). در همین راستا است که دیوید هوارث (1390: 205) از ضرورت وجود روابط خصمانه به عنوان مؤلفهای محوری در تثبیت هویتهای گفتمانی سخن میگوید و تجربة خصومت را نمونهای دال بر حدوثی بودن هویت قلمداد میداند.
خصلت امکانی گفتمانها نیز از مفهوم خصومت منتج میشود. امکانیت(4)یا تصادفی بودن گفتمان حاکی از آن است که هیچ گفتمانی نمیتواند هویتی کاملاً تثبیت شده داشته باشد و همواره از سوی غیرهای رقیب در معرض تهدید قرار دارد و لذا همیشه در موضع امکان باقی میماند. گفتمان
پدیدهای ازلی و ابدی و قائم به ذات نیست بلکه یک ممکنالوجود است که در ظهور و زوالش از نیروهای بیرونی تأثیر میپذیرد. به عبارت دیگر امکانی بودن گفتمانها ناشی از عدم تثبیت قطعی و نیز نقش محوری «غیر» در شکلگیری هویت آنها است که منجر به سیالیت و تحولپذیری دائمی آنها میشود (داوودی، 1389: 64 ـ 63).
هر گفتمان پس از قوامیابی و تثبیت موقت هویتش، به منظور تسلط یافتن بر یک جامعه در نخستین گام باید گفتمانهای رقیب خود را کنار بزند تا جایگاه چیره یا هژمونیک(1)پیدا کند. این جایگاه برای گفتمان زمانی به دست میآید که حوزة تحت سلطه نیز داوطلبانه چیرگی گفتمان را بپذیرد. یعنی انگارهها و گزارههای بنیادین گفتمان در بستر جامعه رایج شود. با این حساب اگر حوزة تحت سلطه مانند افکار عمومی جامعه گزارههای اصلی یک گفتمان را نپذیرد، میتوان گفت آن گفتمان هنوز مرحلة تثبیت و چیرگی را به طور کامل پشت سر نگذاشته است.
گفتمانها از دو طریق سلبی و ایجابی به چیرگی نائل میشوند. در شیوة سلبی، هر گفتمان ابتدا میکوشد تا بگوید چه چیزی نیست. یعنی گفتمان پیوسته غیر خودش را مشخص میکند و انسجام درونیاش را وامدار وجود غیر است. زیرا هنگامی که یک گفتمان اظهار میدارد چه چیزی نیست، هویتش آشکار میگردد. به عبارت دیگر گفتمانها برای تعیین هویتشان اقدام به غیریتسازی با سایر گفتمانهای رقیب و ایجاد «دگرِ هویتی» برای خود میکنند. اهمیت دگرسازی به حدی است که برخی صاحبنظران این عرصه میگویند در شرایط فقدان رابطة غیریت با سایر گفتمانها به طور واقعی، باید آن را به صورت جعلی ساخت زیرا وجود چنین رابطهای موجب انسجام هویتی درون گفتمان میشود. یعنی به یُمن وجود یک دشمن و غیر، عناصر متفرق گفتمان حول محور واحدی
1) . hegemonic
گرد هم میآیند. در نتیجه هر گفتمان لاجرم باید دشمن و دگری در طراز و قوارة خود بسازد تا جایی که حتی اگر دشمنِ گفتمان کوچک است، میبایست آن را بزرگ و برجسته کرد تا به عنوان دگر گفتمانی قابل طرح باشد. پس از انجام اقدامات سلبی، گفتمانها در مرحلة ایجابی به عرضة داشتهها و ترویج مفاهیم خود میپردازند. لذا در فرایند تثبیت گفتمانها مرحلة سلبی همواره بر مرحلة ایجابی تقدم دارد.
بر این اساس گفتمان مسلط غربی با صبغة آمریکایی به منظور تثبیت هویت و استمرار هژمونی هرچقدر هم که در مرحلة ایجابی به ترویج مفاهیم و مؤلفههای بنیادین خود مانند دموکراسی، آزادی، حقوق بشر، فردگرایی، سکولاریسم، تکثرگرایی و... بپردازد، باز در مرحلة سلبی نیازمند وجود یک گفتمان رقیب به عنوان «بیرون سازنده» است تا از رهگذر تقابل و تعریف رابطة غیریت و خصومت با آن (مانند تقابل سیاهی و سپیدی) مفاهیم ادعاییاش در ذهن مخاطبان برجستگی بیشتری پیدا کند. برای مثال ارزشهایی همچون تجارت آزاد و مالکیت خصوصی که در گفتمان غربی مطرح میشود، در تقابل با اقتصاد بسته و متمرکز و مالکیت اشتراکی گفتمان کمونیستی هویت مییابد. لذا بر اساس نظریة گفتمان هیچ گریزی از وجود یک غیر که از فراسوی قلمرو یک گفتمان در قوامیابی هویت و تحکیم جایگاه هژمونی آن تأثیرگذار باشد نیست.
از همین رو است که پس از پایان جنگ جهانی دوم که گفتمان لیبرالسرمایهداری آمریکایی بهمثابه گفتمانی با قابلیت عرضة جهانی و داعیهدار هژمونی و رهبری دنیای آزاد مطرح شد، بلافاصله گفتمان کمونیستیِ اتحاد جماهیر شوروی را به عنوان دگر هویتی و گفتمانی غرب معرفی نمود و با استفاده از ابزارهای تبلیغی و رسانهای، رابطة غیریت و خصومت بسیار پررنگی را با آن ترسیم میکرد. متعاقب خاتمة جنگ سرد و فروپاشی شوروی وضعیت خلأ دگر گفتمانی حادث گردید و این بار
گفتمان اسلام سیاسی به منظور ایفای نقش کلیدیِ دگر برگزیده شد. یعنی گفتمان اسلام سیاسی در طراز و قوارة یک دگر گفتمانی قرار گرفت و با ایجاد رابطة اینهمانی میان تروریسم و اسلام سیاسی، تروریسم پس از کمونیسم به عنوان دشمن اصلی گفتمان مسلط به جهانیان معرفی گردید.(1)در نتیجه پاسخ این پرسش را که چرا سیاست قدیمی هراسافکنی و نفرتپراکنی، اکنون با شدتی بیسابقه اسلام و مسلمانان را هدف گرفته است باید در نیاز ماهوی گفتمان مسلط به وجود یک غیر و رقیب چالشگر برای تضمین بقا و استمرار هژمونی خود جستجو کرد.
پس از فهم فلسفه و چرایی نیاز به دگرسازی در سطح گفتمانی، اکنون باید دید این نیاز چه انعکاسی در رفتار سیاست خارجی دولتمردان آمریکایی دارد. باید توجه داشت که مبتنی بر همان منطق گفتمانی، مسئلة وجود دشمن برای دولتمردان آمریکا اهمیت بسیار حیاتی دارد. آنها همواره محتاج وجود تهدیدی هستند تا در سایهاش اقدامات سیطرهطلبانة خود به ویژه تولید تسلیحات و برافروختن آتش جنگ سخت را مشروع و پذیرفتنی جلوه دهند. در طول دوران جنگ سرد و در چارچوب نظام دوقطبی، این نیاز مبرم با وجود اتحاد جماهیر شوروی کاملاً برطرف میشد. معرفی کمونیسم به عنوان خطری بزرگ برای دنیای آزاد دستاویزی بود تا آمریکاییها با توسل به آن اقدامات پرهزینة خود از جمله تولید و صدور تسلیحات، آزمایشهای فضایی و موشکی، انعقاد قراردادهای دفاعی دوجانبه با همپیمانان و نیز مداخلات نظامی در مناطق مختلف جهان را توجیه کنند. اما پس از فروپاشی اتحاد جماهیر شوری تهدید کمونیسم از میان رفت و آمریکا با معضل بزرگ فقدان دشمن مواجه شد.
1) . در نگارش برخی سطور این بخش از نظرات شفاهی جناب آقای دکتر هادی آجیلی، استادیار گروه روابط بینالملل دانشگاه علامه طباطبایی بهره بردهام.
لذا مقامات آمریکایی تهدید دیگری میخواستند تا با جایگزینی آن، خلاء وجود دشمن را پرکنند.
این مسئله به تنگنای دردسرساز آمریکا در طول دهة 1990 مبدل شد و آن را به مصائب فراوانی گرفتار ساخت. زیرا با زوال اتحاد جماهیر شوروی، آمریکا یکهتاز عرصة قدرت بود و میخواست نظم نوین تکقطبی را با اتکا بر توان نظامی بیهمتای خود بر سایر کشورها تحمیل کند. اما برخلاف میل و انتظار مقامات کاخ سفید، جریان امور جهانی با سرعتی عجیب به سمت غیرنظامی شدن، چندجانبهگرایی، چندقطبی شدن، وابستگی متقابل و فراملیگرایی با محوریت عنصر اقتصاد پیش میرفت و مسائل حاد نظامی و امنیتی(1)جای خود را به موضوعات ملایم اقتصادی و رفاهی(2)در دستورکار سیاست بینالملل میسپردند. در نتیجه وقتی تهدیدات هراسناک دوران جنگ سرد از میان رفت، ایالات متحده در مورد شیوة اعمال نفوذ و پیگیری اهداف خود با معضلی جدی مواجه شد زیرا قدرت عظیم نظامی و تسلیحاتی آن مجالی برای بروز و ظهور در عصر جدید پیدا نمیکرد. در حقیقت آمریکا حجم بسیار زیادی از کالایی را در اختیار داشت که بازارهای جهانی دیگر همچون گذشته خواهان آن نبودند. با از میان رفتن خطر کمونیسم که در طول دوران جنگ سرد بهترین دستاویز سیاستمداران آمریکایی برای اتخاذ راهبردهای امنیتی و استمرار رقابتهای تسلیحاتی محسوب میشد، اکنون آنها به دلیل فقدان یک دشمن بزرگ، توجیه قابل پذیرشی جهت تداوم راهبرد نظامیگری در محیط چندقطبی نمییافتند. یقیناً چنین شرایطی به هیچ عنوان نمیتوانست با طبع سیطرهجوی رهبران کاخ سفید سازگار باشد.
در آن مقطع زمانی برخی از نظریهپردازان واقعگرای آمریکایی معتقد بودند آمریکا به عنوان یک ابرقدرت، تنها در صورتی میتواند جایگاه
خود را حفظ کند که برای خود مأموریت و رسالتی قائل باشد و هدف مشخصی را در سرلوحة برنامههایش بگنجاند که مورد پذیرش جامعة جهانی قرار گیرد. به عبارت دیگر با وجود صلح جهانی و فقدان احساس خطر مشترک، جامعة جهانی انگیزهای ندارد تا جایگاه ابرقدرتی آمریکا را به رسمیت بشناسد. پس باید احساس خطر از وجود یک دشمن مشترک، اعضای جامعة جهانی را به یکدیگر نزدیک نماید تا با پذیرش رهبری آمریکا، به عنوان کشورهای متحد در مقابل دشمن واقعی و یا حتی خیالی صفآرایی کنند (محمدی، 1382: 41). نمود عملی این نظریات را میتوان در قالب طراحی و اجرای پروژة قرن جدید آمریکایی(1)در سال 1997 مشاهده کرد. بر اساس پروژة مذکور، ایالات متحده در پایان قرن بیستم کماکان از جایگاه رفیع بزرگترین قدرت جهانی برخوردار است اما برای تثبیت و ارتقاء موقعیت خویش با چالشهایی برخورد کرده و به نظر میرسد که در حال از دست دادن فرصتها و ناکامی در رفع چالشهای موجود است. بر این اساس آمریکا باید مسئولیت و نقش منحصر به فرد خود را در ایجاد یک نظم بینالمللی که با اصول، ارزشها، امنیت ملی و رشد و شکوفاییاش سازگار باشد برعهده بگیرد و برای تحقق یک چیرگی جهانی وارد عمل شود (عبداللهخانی و دیگران، 1383: 313 ـ 312).
پس ابرقدرت سیطرهطلب برای برونرفت از تنگنای به وجود آمده چارهای نداشت جز آنکه تغییر شگرفی در مسیر حرکت نظام جهانی ایجاد کند و بدین منظور بیش از هر چیز نیازمند خلق یک دشمن جدید به عنوان عامل تهدید صلح و امنیت جهانی بود تا جایی که در محافل فکری آمریکایی توصیه میشد: «اگر بربرها وجود خارجی ندارند، باید در پی خلق آنها باشیم» (محمدی، 1384: 189). تهدید دشمن ساختگی باید جایگزین تهدید از میانرفتة شوروی و کمونیسم میشد و آمریکا را
1) . Project for a New American Century (PNAC)
قادر میساخت تا بار دیگر برای تحقق اهدافش در نقاط مختلف جهان از مهمترین منبع قدرت خود یعنی نظامیگری استفاده کند. این اهداف میتوانست در کوتاهمدت شامل مهار و نابودی نیروهای به اصطلاح چالشگر یا متمرد از جمله ایران (و گروههای چریکی همپیمان آن مانند حزبالله و حماس)، سوریه، عراق و کره شمالی، در میانمدت شامل کنترل بازارهای انرژی جهان و تغییر جغرافیای سیاسی برخی مناطق راهبردی همچون غرب آسیا و در بلندمدت شامل کنترل و مهار رقبای بزرگی نظیر روسیه و چین باشد.
سرانجام برآیند نظرات اتاقهای فکر و اندیشکدههای آمریکایی این شد که میتوان پدیدة شوم تروریسم را به جای کمونیسم بهمثابه دشمن جدید دنیای آزاد و رهبر آن به جهانیان معرفی کرد. اما قبل از هر اقدامی ضرورت داشت مفهوم تروریسم در قالب یک مصداق بیرونی عینیت یابد و این بار قرعه به نام اسلام افتاد. اسلام به عنوان زندهترین و پویاترین دین آسمانی با بیش از یک میلیارد پیرو که سریعترین آهنگ رشد جمعیت پیروان را در سراسر جهان به خود اختصاص داده و طی دهههای اخیر خصوصاً متعاقب پیروزی غیرمنتظرة انقلاب اسلامی ایران در سال 1979 در نقش یک کنشگر سیاسی قدرتمند و ذینفوذ مطرح شده است، از ظرفیت بسیار بالایی برای رویارویی با کشور ابرقدرت و به مخاطره انداختن جایگاه چیرة آن برخوردار بود. همچنین ظهور و رشد جریان منحرف سلفی ـ تکفیری در قلمرو کشورهای اسلامی با حمایت پنهان برخی دول غربی این امکان را فراهم میکرد تا بتوان با استفاده از شگردهای زیرکانة تبلیغاتی، رابطة کاذبی میان مسلمانان با مفاهیمی چون تروریسم، بنیادگرایی، افراطیگری، خشونت و خرابکاری برقرار ساخت. در نتیجه به نظر میرسید اسلام سیاسی بنیادگرا از هر نظر شرایط لازم و کافی را برای تبدیل شدن به دشمن نوین نظام سلطة غربی دارد و لذا
طراحی گستردهای با همکاری اندیشمندان، سیاستمداران، اصحاب رسانه و سینماگران آمریکایی صورت گرفت تا این دین بزرگ در جایگاه دشمنی ترسناک نشانده شود و تروریستهای تحت استخدام خود ابرقدرتها که چندی پیش برای بیرون راندن ارتش سرخ شوروی از افغانستان سازماندهی و تسلیح شده بودند، به عنوان نمایندة اسلام معرفی گردند.
البته رونمایی از اسلام بهمثابه دشمن نیازمند یک نمایش تبلیغاتی جذاب و پرهیاهو بود. یعنی میبایست حادثة تکاندهندهای مانند حملة ژاپن به پرلهاربر(1)در کوران جنگ جهانی دوم ـ که دستاویز ورود آمریکا به کارزار جنگ شد ـ رخ میداد تا ضمن جلب توجه افکار عمومی جهانی و جریحهدار کردن احساسات آنان، دولت آمریکا را مستحق اتخاذ موضع نظامی شدید برای اعادة حیثیت خود و تنبیه خاطیان نشان دهد. فرصت طلایی جهت اجرای چنین پروژهای در طلیعة هزارة سوم و با فروریختن برجهای دوقلوی تجارت جهانی فراهم شد. حوادث بیسابقة یازدهم سپتامبر سال 2001 که بر اساس برخی مدارک متقن و مستندات غیرقابل انکار با آگاهی و طرحریزی قبلی رهبران کاخ سفید و ظاهراً با عاملیت گروه اسلامگرای القاعده به وقوع پیوست، بستر مناسبی برای آنان فراهم ساخت تا به بهانة لزوم مقابلة عاجل با خطر تروریسم و بنیادگرایی اسلامی، دوباره فضای محیط بینالملل را مانند دوران جنگ سرد امنیتی و نظامی کنند و موضوعاتی را در صدر دستورکار سیاست جهانی قرار دهند که خود در آنها بر سایر رقبا تفوق دارند. پس از حملات یازدهم سپتامبر آمریکا خیلی زود نوک پیکان اتهامات حادثه را به جانب مسلمانان نشانه رفت و همه چیز مهیا شد تا رئیسجمهور جرج بوش و تیم نومحافظهکاران جنگسالار همراه وی دست به اسلحه ببرند و از بُعد نظامیِ قدرت سخت برای تحقق اهداف سیطرهطلبانة خود در محیط بینالملل کمک بگیرند. آنها بدون
1) . Pearl Harbor
فوت وقت و به تلافی ویرانی دو ساختمان در نیویورک، ظرف اندک زمانی به دو کشور مسلمان افغانستان و عراق یورش بردند و جنگهای خونین و بیثمری را به دنیای اسلام تحمیل کردند.
مهمتر از نفس این حملات، بدعتهای تازهای بود که مقامات کاخ سفید از رهگذر مبارزه با دشمن نوظهور یعنی تروریسم اسلامگرا سنگبنای آن را در جهان گذاشتند: تلاش برای دوقطبی کردن دوبارة نظام جهانی از طریق تحمیل آرایش و صفبندی جدیدی که در یک سوی آن ائتلاف جهانی ضدتروریسم به سرکردگی آمریکا و در سوی دیگر تروریستها و چالشگران امنیت دنیای آزاد با مصادیق غالباً مسلمان قرار میگرفتند، تلاش در جهت پیشبرد اهداف سیطرهطلبانه از طریق یکجانبهگرایی(1)با نادیده انگاشتن نهادهای بینالمللی خصوصاً شورای امنیت سازمان ملل و با بیاعتنایی به رأی و موضع دیگر کنشگران بزرگ حتی شماری از متحدان اروپایی، تحمیل برداشتهای خودساختهای از قواعد حقوق بینالملل مانند دکترین حملة پیشدستانه(2)و نیز تلاش برای فریب افکار عمومی جهانی از طریق دروغپردازی و بزرگنمایی برخی تهدیدات مانند تسلیحات کشتارجمعی رژیم صدام حسین با هدف مشروع و موجه جلوه دادن اقدامات جنگافروزانه. این اقدامات جملگی حکایت از آن داشت که ایالات متحده راهبرد نظامیگری و اتکا بر اهرمهای نظامی قدرت را جهت برونرفت از بحران دهة 1990 و تحقق رویای چیرگی در قرن جدید برگزیده است.
طی سالهای سپری شده از حادثة 11 سپتامبر تاکنون ایالات متحده همچنان سیاست مُزورانة استفاده از اسلام بهمثابه دشمن ساختگی را تداوم بخشیده و از این حربه برای مداخلة آشکار در امور جهان به ویژه منطقة راهبردی غرب آسیا استفاده کرده است. در این میان گروههای تروریستی
به ظاهر مسلمان هرکدام نقشآفرینِ پردهای از این نمایش مضحک هستند. ابتدا القاعده با اقدامات تروریستی خود زمینهساز حملة نظامی آمریکا به غرب آسیا و تصرف افغانستان و عراق میگردد اما پس از پایان پردة اول و وقتی اسامه بن لادن به دلیل انقضای تاریخ مصرفش توسط خود آمریکاییها در پاکستان کشته میشود، نوبت به داعش میرسد که با برافراشتن پرچم اسلام و اعلام تشکیل خلافت اسلامی و در عین حال ارتکاب وحشیانهترین جنایات بشری، پردة جدیدی از نمایش اسلامهراسی را آغاز کند تا بهانة دخالت آمریکا در سوریه و تلاش برای سرنگونی دولت اسد و نیز حضور دوبارة آن در عراق باشد. جالب این جاست که آمریکاییها در آشکار و نهان اقدام به تجهیز، آموزش و تأمین مالی گروههای تروریستی مانند داعش میکنند و سپس علیه دستپروردگان خود ائتلاف جهانی تشکیل میدهند.
پس وجود یک دشمن هراسناک به منظور تداوم جنگ در محیط جهانی ضرورت دارد تا از یک سو ابرقدرت سیطرهطلب بتواند همچنان بر ابزار نظامیگری در راستای تحقق اهداف خود تکیه کند و از سوی دیگر سود سرشار شرکتهای بزرگ تسلیحاتی ـ که بسیاری از سیاستمداران آمریکایی در زمرة سهامداران اصلی آنها محسوب میشوند ـ استمرار یابد. در نتیجه حتی اگر تهدید کمونیسم با فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی از میان برود، باید یک دشمن ساختگی مانند تروریسم به ظاهر اسلامگرا را جایگزین آن ساخت.
تردیدی نیست که در دنیای امروز و در عصر ارتباطات و اطلاعات، رسانهها به کمک ابزارهای نافذ خود میتوانند خلاّق معانی باشند و این معانی را خصوصاً با زبان گویای تصویر برای همة مخاطبان از هر ملیت،
نژاد و فرهنگی قابلفهم نمایند. رسانهها به ایدهها، تصورات و ادراکات انسانها شکل میدهند و لذا قادرند هر مفهومی را که میخواهند، بسازند و با کارکردی جهانشمول به سراسر دنیا صادر کنند. با این حساب شاید هیچ عامل دیگری ظرفیت عظیم رسانه را برای خدمت به گفتمان مسلط از طریق ساختن معانی و مفاهیمی با امکان عرضة فراگیر نداشته باشد. میتوان گفت رسانه همچون بلندگوی قدرتمندی عمل میکند که صدای گفتمان مسلط را در گسترهای به وسعت کل سیارة مسکون پژواک میدهد. بیشک به همین خاطر است که تصویرسازی رسانهای با هدف القای مفاهیم ساختگی خود و دیگری و امنیت و ناامنی همواره نقش مهمی در فرایند تحقق راهبرد سیطره طلبانة آمریکا دارد (سعیدی، 1390: 142).
در این فرایند پس از آنکه گفتمان مسلط مفاهیم برساختة خود و دیگری و امنیت و ناامنی را بنابر تشخیص و صلاحدید سیاستمداران تعیین مصداق نمود، نوبت به رسانهها میرسد تا مسئولیت خطیر القا و اشاعة آنها را بر عهده بگیرند. رسانهها همة توان و امکانات خود را در عرصة جنگ رسانهای و نرمافزاری به کار میبندند تا از طرق گوناگونی نظیر نمادسازی، شرطیکردن و بازنمایی واقعیات موجود، بر تصورات و ادراکات مردمان جوامع مختلف عمیقاً تأثیر گذاشته و همگی را وادارند تا از منظر گفتمان مسلط غربی به جهان پیرامون خود و تحولات آن بنگرند (سعیدی، 1390: 142).
مروری بر کارنامة رسانههای عمومی ایالات متحده طی دهههای اخیر آشکارا نشان میدهد این رسانهها همواره شکل و محتوای محصولاتشان را با خطمشی رهبران کاخ سفید همسو کردهاند. انعکاس این همسویی بهوضوح در فیلمهای پرمخاطب هالیوود قابل مشاهده است. برای مثال در آستانة دهة 1990 که اتحاد جماهیر شوروی رو به زوال بود، میشد مقدمات جایگزینی خطر کمونیسم با خطر و تهدید تروریسم اسلامگرا را در داستان
فیلمهایی همچون نیروی دلتا(1)یا عقاب آهنین(2)سراغ گرفت. در فیلمهایی از این قبیل، اعراب مسلمان بهمثابه دشمنان درجة یک آمریکا به تصویر درمیآمدند و غرب آسیا نیز به عنوان عرصهای برای مداخلات نظامی و سیاسی ابرقدرت جهانی معرفی میگردید. همین روند در طول دهة 1990 نیز ادامه یافت و رفتهرفته جوانان مسلمان عرب به شخصیتهای ثابت و کلیشهایِ آثار سینمای هالیوود با درونمایة تروریسم مبدل شدند. جوانانی یا ریشهای بلند، چفیة فلسطینی و لباس عربی که در همه جا عامل ترور، اغتشاش، بمبگذاری، هواپیماربایی، ناامنی و وحشت هستند و زندگی مردان، زنان و کودکان مظلوم و بیدفاع آمریکا یا دیگر جوامع غربی را به مخاطره میافکنند. مثلاً فیلمهای پرفروش دروغهای راست(3)محصول 1994، تصمیم عملی(4)محصول 1996 و محاصره(5)محصول 1998 هر سه خط سیر مشابهی را جهت نمایاندن چهرهای منفی و هراسناک از مسلمانان پی گرفتند (سمتی، 1385: 105 ـ 104).
باید توجه داشت هالیوود از طریق تولید این قبیل آثار جذاب سینمایی و صدور آنها به بازارهای مصرف فرهنگی سراسر جهان، در حقیقت برای مخاطبان بیشمار خود نمادسازی میکند. طبیعتاً کسانی که در سراسر عمرشان هیچ کشور عربی را از نزدیک ندیدهاند و حتی نمیدانند عربستان یا عراق در کجای نقشة جغرافیا واقع شده است، وقتی در معرض انبوه القائات رسانههای جمعی قرار میگیرند،
ناخودآگاه از مفاهیم و نمادهای موجود در پیامهای آنها تأثیر میپذیرند. هنگامی که یک بینندة آمریکایی یا اروپایی در فیلمهای متعدد شاهد است که هرکجا ترور، بمبگذاری و یا
هواپیماربایی رخ میدهد، پای مسلمانان عرب به میان میآید، رفتهرفته در ذهن خود بین اسلام با تروریسم و ناامنی نوعی ارتباط منطقی برقرار نموده و از این پس نسبت به هر چیزی که تداعیگر اسلام باشد حتی اذکاری مانند «اللهاکبر» و «لاالهالاّالله» که قهرمانان تروریستِ فیلمهای هالیوود در مواقع ارتکاب جنایات وحشیانة خود بر زبان میآورند، احساس نفرت و انزجار پیدا میکند.
بیشک تماشاگرانی که در فیلم محاصره با بازی دنزل واشینگتن(1)ماجرای تکاندهندة اقدامات تروریستی مسلمانان افراطی در شهر نیویورک را در یک فضای مجازی شاهد بودهاند، وقتی حدوداً سه سال پس از اکران این فیلم یعنی در 11 سپتامبر 2001 با یک عملیات تروریستی در دنیای واقعی روبرو میشوند و برجهای دوقلوی تجارت جهانی در مقابل چشمان حیرتزدهشان فرومیریزد، با ماهیت و اغراض کسانی که به عنوان عاملان حادثه از سوی دولتمردان معرفی میگردند، بیگانه نیستند. پس به کمک جادوی رسانهها میتوان کاری کرد که مردم سایر جوامع نیز دشمن و دگرِ کشور ابرقدرت را دشمن کل نظام جهانی و مصداق بارز ناامنی بینگارند.
متقابلاً گفتمان مسلط قادر است از طریق رسانههای جمعی این باور را به مردم جهان بقبولاند که امنیت و ثبات فقط در سایة چیرگی ایالات متحده تحقق خواهد یافت و تنها آمریکاست که با پشتگرمی به منابع عظیم قدرتش از ظرفیت فوقالعادهای برای سرکوب یاغیان، مُتمردان و چالشگران صلح و امنیت جهانی و نیز حراست از حقوق بشر برخوردار است. گیشة محصولات رسانههای جمعی بالأخص در عرصة سینما مملو از بستههای فرهنگی جذابی است که آمریکا را در هیأت یک منجی، مصلح فداکار و قهرمان افسانهایِ حافظ جان و مال و ناموس انسانها
1) . Denzel Washington
به تصویر میکشند. ابرمردهای مشهور و محبوب فیلمهای هالیوود مانند «رمبو»، «راکی»، «سوپرمن» و «اسپایدرمن» در واقع نماد بارز عدالتخواهی و امنیتطلبی به سبک آمریکایی هستند: انسانهای خارقالعادهای که خصوصیت نامیرایی دارند و در طول حوادث پرهیجان و مسحورکنندة فیلم هرکجا حقی پایمال میشود، دشمن شیطانصفتی هجوم میآورد و تهدیدی زندگی شهروندان را به مخاطره میافکند، ناگهان در بزنگاههای حادثه و بحران ظاهر میشوند و داوطلبانه به کام خطر میروند تا با اتکا بر قدرت خویش، مردم بیگناه و ستمدیده را نجات داده و امنیت از دست رفته را دوباره استیفا نمایند.
اکنون وقتی تماشاگران از دنیای مجازی قدم به دنیای واقعی میگذارند و سخنان آتشین رهبران کاخ سفید را از رسانهها میشنوند که پس از حوادث یازدهم سپتامبر، آمریکا را ناجی بشریت میخوانند که به دلیل قدرت عظیمش یک مسئولیت سنگین تاریخی برای استقرار صلح و آرامش و سرکوب دشمنان امنیت دنیای آزاد بر عهده دارد، وقتی مسلمانان بنیادگرا را در صفحة تلویزیون به عنوان عوامل موجد ناامنی و ترور میبینند، وقتی اصطلاح «محور شرارت» به گوششان میخورد و وقتی از خطر موشکی و اتمی ایران یا کرة شمالی ترسانده میشوند، اینجاست که رشتهای نامرئی، دنیای مجازی رسانهها را به دنیای واقعی پیوند میدهد و تمامی نمادها، نشانهها، تمثیلات، استعارات و کنایات موجود در فیلمها و برنامهها رمزگشایی میگردند. پیام غیرمستقیم و پنهان چنین محصولاتی این است که عارضة ناامنی در سراسر جهان تنها با مداخلة فعالانة آمریکا و متحدانش بهبود خواهد یافت. البته شماری دیگر از رسانهها نیز بدون پردهپوشی و با صراحت لهجة بیشتری به بیان پیامهای سیاسی میپردازند و آشکارا نقش بلندگوی دولتمردان آمریکایی را ایفا میکنند.
در حقیقت بسیاری از فیلمها و برنامههای رسانهای دوران حاضر را
باید مُروّج روایت آمریکا به عنوان ابرقدرت نظام بینالملل از شرایط امنیتی محیط جهانی و تعریف مفاهیم و مصادیق امنیت و ناامنی دانست. خالقان این آثار هنری با روایتگریِ هنرمندانة داستان فیلمها و استفاده از پیشرفتهترین تکنیکها و جلوههای ویژة بصری که هر بینندهای را مسحور خود میسازد، توانستهاند به بهترین نحو واقعیات را برای مخاطبان بازنمایی کرده و با تصویرسازی در ذهن آنها و القای غیرمستقیم پیامهای سفارشیِ کشور ابرقدرت، کاری کنند که مخاطبان، ناخواسته روایت آمریکایی از امنیت و ناامنی جهانی را به عنوان روایت مسلط بپذیرند. برای مثال میتوان امنیتیکردن فضای جامعة آمریکا و جامعة جهانی متعاقب وقوع حوادث یازدهم سپتامبر سال 2001 طبق خواست مقامات کاخ سفید و توجیه لشکرکشی به افغانستان و عراق را از جمله اهداف رسانههای غربی در ارتباط با مخاطبانشان تلقی نمود.
بسیاری از فیلمها و سریالهای سالهای اخیر هالیوود، حوادث پرالتهاب و دلهرهآوری را به تصویر میکشند که طی آن جامعة آمریکا به دلیل بروز تهدیداتی با منشأ خارجی از حالت تعادل خارج میشود و شهروندان بیگناه آمریکایی مورد هجوم انواع اقدامات تروریستی مخرب از جمله تروریسم هستهای و تروریسم بیولوژیک قرار میگیرند. تروریستهای بیرحم و خشنی که امنیت را از جامعة آمریکایی سلب کردهاند، عموماً مسلمان و دارای اسامی عربی هستند و حاضرند برای تحقق اهداف سیاسیشان به هر اقدام خباثتآلودی نظیر آدمربایی، کشتار، باجخواهی، ایجاد اختلال در سیستم نیروگاههای هستهای، فعالکردن بمب اتمی و یا رهاسازی ویروسهای مرگبار در سطح شهر متوسل شوند. در این میان، مردان سیاست و امنیت ایالات متحده از نهادهایی مانند کاخ سفید، وزارت دفاع و واحد ضد ترور گام به میدان مقابله با تروریستها میگذارند و در نقش ناجیان دولت و ملت آمریکا و حتی ناجیان بشریت، شجاعانه
میکوشند تا با مدیریت بحران، توطئههای دشمنان را خنثی نموده و امنیت و تعادل از دست رفته را به سیستم بازگردانند (بنگرید به: سمتی، 1385).
بر اساس منطق القایی این فیلمها و سریالها حفظ تعادل سیستم، خط قرمز آمریکای ابرقدرت به حساب میآید و وقتی این خط قرمز از سوی دشمنان زیر پا گذاشته میشود، دیگر چیزی به نام حقوق بشر، قانون اساسی، هنجار اجتماعی یا قیود اخلاقی معنا ندارد و سیاست و امنیت غیررسمی برای حفظ ارزشی بزرگتر در دستورکار قرار میگیرد. یعنی امنیت ایالات متحده که سازندگان فیلم آن را بهمثابه امنیت کل نظام جهانی نشان میدهند، بر همه چیز مقدم است. این محصولات با ایجاد تصویری از یک وضعیت استراتژیک و امنیتی در ذهن مخاطب، موجب میشوند وی ناخودآگاه آمریکا را در انجام هر اقدامی که برای اعادة امنیت و ثبات صورت میگیرد محق بداند. مخاطبان خواهناخواه منطق فیلم را میپذیرند که بهتر است چند جوان تروریست و خرابکار مسلمان با استفاده از خشنترین تکنیکهای اعترافگیری توسط مأموران امنیتی ایالات متحده تا سرحد مرگ شکنجه شوند تا اینکه انفجار یک بمب اتمی منجر به وقوع فاجعة انسانی و قتلعام میلیونها انسان بیگناه گردد. آنها در سراسر فیلم قهرمان داستان را که به قصد نجات کشور و دفع تهدید تروریستها قوانین را کنار میگذارد و از مجاری غیررسمی اقدام میکند، میستایند و تصمیمات خودسرانة وی برای شکنجة متهمین را تحسین میکنند. لذا باید گفت القای مُحق بودن آمریکا برای ایجاد شرایط بازدارندگی امنیتی و انجام اقدامات پیشدستانه، القای اینکه در عرصة سیاست هدف وسیله را توجیه میکند و القای پذیرفتنی بودن شکنجه و اَعمال غیرانسانی در برخی شرایط جزو اهداف اصلی رسانههای حامی گفتمان مسلط است و این دقیقاً همان چیزی است که مقامات کاخ سفید به منظور اقناع افکار عمومی جهانی در رابطه با سیاستهای سیطرهطلبانهشان بدان نیازمندند.
اینک اگر تصویر جذاب و مثبتی را که فیلمهای هالیوودی و سایر رسانههای حامی گفتمان مسلط از نظامیان و مأموران امنیتی آمریکایی به نمایش میگذارند، با حقایق تلخ دو جنگ افغانستان و عراق و جنایات هولناکی که طی سالیان اخیر به دستور دولتمردان آمریکا در زندانهای ابوغریب، گوانتانامو، بگرام و دیگر نقاط جهان صورت پذیرفته است مقایسه کنیم، به خوبی درمییابیم که رسانههای جمعی از طریق بازنمایی هدفمند واقعیات و محصور کردن مخاطبان در مرزهای ساختگی و ذهنی و هدایت افکار آنان در مسیر دلخواه مقامات کاخ سفید چه خدمت عظیمی را برای بسط و تثبیت سلطة جهانی ایالات متحده انجام میدهند.
این رسانهها با چهرهپردازی موهن و سخیف از دشمنان آمریکا به ویژه اسلام، در حقیقت سدی عاطفی و احساسی میان مخاطب و واقعیت ایجاد میکنند که عملاً به رشد تمایلات نژادپرستانه و ایجاد حس کینه و نفرت کور در بین جوامع بشری دامن میزند. آنها تصاویر حملات وحشیانة تروریستهای به ظاهر مسلمان را در سراسر جهان منتشر میکنند اما هیچ توجهی به کشتار صدها انسان بیگناه توسط پهپادهای آمریکایی در افغانستان، پاکستان و عراق ندارند؛ حادثة مشکوک شارلی ابدو(1)را در صدر اخبار خود قرار میدهند اما به راحتی از کنار حادثة چپل هیل(2)و قتل سه دانشجوی مسلمان میگذرند؛ رسانهها حتی میتوانند یک جنایتکار جنگی را در فیلم تکتیرانداز آمریکایی(3)به عنوان قهرمان ملی نشان دهند.
در نتیجه تردیدی وجود ندارد که امروز عامل اصلی ترویج اسلامهراسی در سراسر جهان خصوصاً جوامع غربی، رسانههای حامی نظام سلطه هستند که میکوشند با اتکا بر ابزارهای نافذ خود به تسخیر فضای ذهنی تودههای انسانی و بازنمایی واقعیات پرداخته و پیامهای موردنظر گفتمان
مسلط همچون امنیت و ناامنی را بسیار هنرمندانه به آنان القا کنند. دستاورد ارزشمند این رسانهها برای کشور ابرقدرت، هدایت افکار عمومی جوامع مختلف و ایجاد فضای مطلوب آن در محیط جهانی است تا ضرورت کاربرد قدرت سخت نظامی به منظور تحقق اهداف سیطرهطلبانه، مشروع و توجیهپذیر گردد. با این حساب باید گفت انسان قرن بیست و یکم علیرغم آزادی ظاهریاش، عمیقاً در حصارهای ذهنی ساخته شده توسط شبکة امپراتوری رسانهای غرب گرفتار آمده است.
نتیجه
پس از فهـم چـرایی و چگـونگی دشمنتراشی و دگـرسازی از اسلام توسط گفتمان مسلط غربی، اکنون این سؤال به ذهن متبادر میشود که برای مقابله با موج سهمگین اسلامهراسی که به خواست دولتهای غربی و با تحریک ابزارهای رسانهای و تبلیغی آنها برخاسته است، چه چارهای میتوان اندیشید؟ به بیان دیگر در شرایطی که سیاست قدیمی هراسافکنی و نفرتپراکنی اینبار با شدتی بیسابقه اسلام و مسلمانان را هدف گرفته است، آیا راهی برای اقدام متقابل و ناکام گذاشتن این دسیسه وجود دارد یا باید منفعلانه به تماشای بدنام کردن اسلام و تخریب چهرة آن در اذهان مردم جوامع مختلف نشست؟ نگارنده با اعتقاد راسخ به امکان مقابلة مؤثر با پروژة اسلامهراسی، برای تبیین این بحث از دیدگاههای آنتونیو گرامشی، اندیشمند مشهور ایتالیایی بهره میگیرد.
گرامشی ساختـارهای سلطـة موجود در جهـان را دائمی و تغییرناپـذیر نمیانگاشت و بر این مسئله تأکید میورزید که میتوان در مقابل آنها مقاومت کرد و ساختارهای بدیلی را جایگزین نمود. او معتقد بود مقاومت در برابر هژمونی سرمایهداری غرب نیازمند وجود منابع هژمونیِ جبرانکننده است. یعنی مفاهیمی که به صورتی ماهرانه از سوی یک رهبری اخلاقی و فکریِ مستقل ساخته شدهاند تا بسیار ظریف و انعطافپذیر با حکمت
رایج نظام موجود به مقابله برخیزند. به اعتقاد گرامشی سیطرة ایدئولوژیک عامل تداوم نظام سرمایهداری بوده و در نتیجه، صِرف وقوع بحرانهای اقتصادی به سقوط و زوال این نظام منجر نمیگردد بلکه هرگونه تغییر بنیادینی ابتدائاً مستلزم یک تدارک فرهنگی برای درهم شکستن هژمونی طبقة مسلط خواهد بود. (وینسنت، 1383: 247؛ لیپست و دیگران، 1383: 1131).
با این حساب تنها راه مقابله با گفتمان نظام سلطه و پروژة اسلامهراسی که در چارچوب آن طراحی و اجرا میشود، اعتبارزدایی از دالها، مفاهیم، معانی و نشانههای ساخته شده توسط این گفتمان و متعاقباً به چالش کشیدن مشروعیت آن نزد افکار عمومی جهان توسط گفتمانهای رقیب از جمله گفتمان اسلامی است. برای مثال در شرایطی که گفتمان مسلط با اتکا بر ابزارهای رسانهای و تبلیغی، دالهایی مانند تروریسم، ارتجاع، خشونتطلبی، افراطیگری، تعصب، نفرت و دشمنی را به اقتضای منافع خود تعریف نموده و سپس اسلام و مسلمانان را به عنوان مدلول آنها معرفی میکند، بیشک پادزهر چنین اقدامی همانا فعال شدن پادگفتمانها و اعتبارزدایی از این رابطة کاذب و ساختگیِ دال و مدلول است. به عبارت دیگر گفتمان اسلامی باید با تدارک یک ضدحملة گسترده، ضمن نمایاندن تصویر راستین خود، جعلی بودن تصویر ارائه شده از سوی گفتمان مسلط و کذب ادعاهای آن را برملا سازد.
اقدام رهبر معظم انقلاب اسلامی در نگارش و ارسال نامه که برای نخستین بار ابتدا از طریق فضای مجازی منتشر گردید، الگویی ابتکاری با بازخورد بسیار مثبت بود که لازم است در آینده از سوی سایر نخبگان و علمای جهان اسلام تداوم یابد. باید توجه داشت که انتشار این نامه به صلاحدید شخص رهبر انقلاب ابتدا در فضای مجازی و از طریق شبکههای اجتماعی مانند توئیتر صورت گرفت. با توجه به نفوذ عمیقی که
این رسانهها و ابزارهای نوین ارتباطی در زندگی انسانهای عصر کنونی بهویژه جوانان دارند، این اقدام بدیع نشان داد میتوان به جای منفعل شدن در برابر هجوم عظیم دستگاه تبلیغاتی غرب، با اتخاذ موضع آفندی از همان ابزارها برای وارد ساختن ضربات متقابل و به دست گرفتن ابتکار عمل در عرصهای که ظاهراً متعلق به حریف است استفاده کرد.
منابع و مآخذ
منابع فارسی
آجیلی، هادی (1389)، صورتبندی گفتمان اسلامی در روابط بینالملل، تهران: انتشارات دانشگاه امام صادق.
افتخاری، اصغر (1385)، «شرعیسازی سیاست: چارچوبی معرفتی برای تحقق ایدۀ سیاست اسلامی»، دوفصلنامه دانش سیاسی، شماره 4، پاییز و زمستان.
تاجیک، محمـــــدرضا (1386)، «هگـــل و رابطــــــه ایران و آمریکا»، فصلنامه رهیافتهای سیاسی و بینالمللی، شماره 12، زمستان.
حقیقت، سید صادق و سید محمدعلی حسینیزاده (1390)، «گفتمان»، در عباس منوچهری و دیگران، رهیافت و روش در علوم سیاسی، تهران: انتشارات سمت.
داوودی، علیاصغــــر (1389)، «نظــــریه گفتمـــــان و علــــوم سیاسی»، فصلنامه مطالعات سیاسی، شماره 8، تابستان.
سلطانی، سید علیاصغر (1383)، «تحلیل گفتمان به مثابه نظریه و روش»، فصلنامه علوم سیاسی، شماره 4، زمستان.
سعیدی، روحالأمین (1390)، «رسانهها و برساختگی مفاهیم امنیت و ناامنی: ملاحظاتی برای جمهوری اسلامی ایران»، فصلنامه مطالعات قدرت نرم، شماره چهارم، زمستان.
سعیدی، روحالأمین (1393)، دیپلماسی عمومی جمهوری اسلامی ایران: مطالعه موردی لبنان، تهران: انتشارات مؤسسه مطالعات و تحقیقات بینالمللی ابرار معاصر تهران.
سمتی، محمدمهدی (1385)، عصر سیانان و هالیوود: منافع ملی، ارتباطات فراملی، ترجمۀ نرجسخاتون براهوئی، تهران: نشر نی.
ضیاییپرور، حمید (1386)، جنگ نرم 2 (ویژۀ جنگ رسانهای)، تهران: انتشارات مؤسسه مطالعات و تحقیقات بینالمللی ابرار معاصر تهران.
عبداللهخانی، علی و دیگران (1383)، کتاب آمریکا 4 (ویژۀ نومحافظهکاران در آمریکا)، تهران: انتشارات مؤسسۀ فرهنگی مطالعات و تحقیقات بینالمللی ابرار معاصر تهران.
گریفیتس، مارتین (1388)، دانشنامه روابط بینالملل و سیاست جهان، ترجمه علیرضا طیب، تهران: نشر نی.
لیپست، سیمور مارتین و دیگران (1383)، دائرهالمعارف دموکراسی، ترجمۀ کامران فانی و دیگران، تهران: کتابخانۀ تخصصی وزارت امور خارجه.
محمدی، منوچهر (1384)، سیاست خارجی جمهوری اسلامی ایران، تهران: نشر دادگستر.
نوابخش، مهرداد (1387)، «دیپلماسی رسانهای به مثابه ابزار سیاست خارجی»، در مجموعه مقالات دیپلماسی رسانهای. تهران: پژوهشکده تحقیقات استراتژیک مجمع تشخیص مصلحت نظام.
وینسنت، اندرو (1383)، نظریههای دولت، ترجمۀ حسین بشیریه، تهران: نشر نی.
هوارث، دیوید (1390)، «نظریه گفتمان»، در دیوید مارش و جری استوکر، روش و نظریه در علوم سیاسی، ترجمه امیرمحمد حاجییوسفی، تهران: پژوهشکدۀ مطالعات راهبردی.
منبع انگلیسی
بیثباتسازی؛ رویکرد جدید آمریکا در غرب آسیا: ریشهیابی حمایت آمریکا از گروههای تروریستی تکفیری
دکتر ابوذر گوهری مقدم(1)
اجازه ندهید ریاکارانه، تروریستهای تحت استخدام خود را به عنوان نمایندگان اسلام به شما معرفی کنند. (متن نامه)
چکیده
به شکل سنتی همواره دربارة سیاست آمریکا در غرب آسیا این نظر به عنوان قاعدة کلی بیان شده که این کشور به دنبال ایجاد ثبات و نظمی مستقر جهت تأمین منافع خود است. با توجه به تحولات اخیر در منطقة غرب آسیا متعاقب حوادث مربوط به بیداری اسلامی و در راستای «پیچ تاریخی»، به نظر میرسد ایالات متحده در سیاستهای سنتی خود تغییر ایجاد کرده است. سؤال اصلی مقالة حاضر این است که تغییر سیاست خارجی آمریکا در منطقة غرب آسیا حاوی چه مؤلفهها و مبتنی بر چه اصولی است؟ طبعاً تحولات صورتگرفته در این منطقة حساس جهان منافع آمریکا را به خطر انداخته و این امر موجب تحول در سیاستگذاری
1) . ابوذر گوهری مقدم دارای مدرک دکترای علوم سیاسی از دانشگاه امام صادق، عضو هیأت علمی دانشکده علوم سیاسی دانشگاه امام صادق(ع) است. (Email: agohari@gmail.com)
خارجی در منطقة غرب آسیا شده است. بر این اساس مهمترین یافتههای مقالة حاضر آن است که آمریکا در مقطع کنونی و با توجه به رویکرد ابزاری خود نسبت به گروههای تروریستی، به دنبال تضعیف دولتهای مستقل منطقه است. نگاه آمریکا به بحران غرب آسیا، جنگ داخلی از نوع قومی ـ مذهبی است که با هدف تضعیف محور مقاومت در منطقه جریان دارد. آمریکا به دنبال کسب امتیازات بیشتر از دولتهای منطقه در ازای ورود به صحنه جهت مقابله با گروههای تروریستیِ خودساخته است. آمریکا در عین حال که تغییر نقشة غرب آسیا را فراموش نکرده است، تعقیب این امر را در نوعی بیثباتی و بحرانآفرینی میداند. به عبارت بهتر این کشور نظم جدید را از طریق ایجاد ناامنی و بیثباتی تعقیب مینماید.
کلیدواژگان: ایالات متحده، غرب آسیا، نظم منطقهای، تروریسم، بیثباتسازی
مقدمه
منطقة غرب آسیا به شکل سنتی و به دلایل متعدد برای آمریکا حائز اهمیت فراوان بوده و این کشور در تمام سالهای جنگ سرد و پس از آن تلاش کرده است با اتخاذ راهبردها و تاکتیکهای مختلف منافع خود را در این منطقه تأمین نماید. به لحاظ تاریخی به عنوان یک قاعدة کلی همواره این مسئله مورد تأکید متفکران و صاحبنظران سیاست خارجی آمریکا بوده است که ایجاد و حفظ ثبات، از مبانی اولیة تأمین منافع ایالات متحده در غرب آسیا محسوب میشود. در طول تاریخ دولتهای مختلف آمریکا تلاش کردهاند برای حفظ امنیت انرژی در منطقه و نیز منافع متحدان خود ازجمله رژیم صهیونیستی، سیاستهای مختلف مبتنی بر ثباتسازی را تعقیب نمایند. این سیاست بر اثر تحولات انقلابی ناشی از بیداری اسلامی در منطقة غرب آسیا پس از سال 2011 دستخوش تغییر شده است به نحویکه ثبات در این منطقه باعث به خطر افتادن منافع آمریکا و متحدان سنتی آن، یکی پس از دیگری شده است. تز اصلی این مقاله آن است که در پی تحولات اخیر انقلابی و ایجاد بحرانهای مختلف در غرب آسیا، آمریکا برای ایجاد نظم مطلوبِ مورد نظر خود دیگر از سیاست ثباتسازی استفاده نکرده و در مواردی خود نیز به ایجاد ناامنی مدیریتشده از طریق حمایت از گروههای تروریستی و نیز ایجاد جنگهای نیابتی اقدام میکند. در این راستا مقالة حاضر پس از بیان کلیات نظریِ رویکرد دولت اوباما
در سیاست خارجی و با توجه به اسناد کلان امنیتی ـ سیاسیِ این کشور در سالهای اخیر تلاش میکند رویکرد مورد نظر خود را تشریح نموده و رهیافت ایالات متحده را با توجه به تحولات و مناسبات جدید و بر اساس ارزیابیهای این کشور مورد بررسی قرار دهد.
در رابطه با سیاستهای کلان خارجی آمریکا به شکل کلی دو رویکرد عمده وجود دارد. برخی از متخصصان معتقدند آمریکا در مناطق مختلف جهان سیاستهای ثابت و شناختهشده و اصول مشخص رفتاری دارد که بر اساس آن اقدام میکند. در مقابل عدهای دیگر از متخصصان معتقدند آمریکا از سیاستهای سنتی خود فاصله گرفته و متناسب با شرایط هر موضوع به شکل اقتضایی تصمیمگیری کرده و در نهایت صحنة تحولات را مدیریت میکند. در مورد سیاست خارجی اوباما بسیاری از تحلیلگران معتقدند وی فاقد دکترین و استراتژی کلان در حوزة سیاست خارجی بوده و در این راستا اقدامات وی را در زمرة عملگرایی تفسیر میکنند. (Lemke, 2013: 101–116). مهمترین مؤلفههای عملگرایی اوباما در سیاست خارجی را میتوان در موارد زیر خلاصه نمود:
1ـ1. اتخاذ سیاست واکنشی و انفعالی نسبت به تحولات: اوباما در بسیاری از حوادث و تحولات سیاست خارجی نشان داده که بهجای هدایت مؤثر امور تلاش نموده است با خرید زمان و انتظار، بهترین پاسخ را یافته و عمل نماید و در واقع از پشتصحنه به مدیریت بپردازد. این رویکرد در بسیاری موارد باعث شده است منتقدان، سیاست خارجی وی را ضعیف ارزیابی نمایند.
1ـ2. فقدان راهبرد کلان یا اصول کلی سیاستگذاری خارجی.
1ـ3. ترکیب ایدئالیسم و رئالیسم در عین عدم اعتماد و اعتقاد کامل به آرمانگرایی آمریکایی و در واقع اتخاذ نوعی واقعگرایی محتاطانه در
سیاست خارجی.
1ـ4. نتیجهگرایی بهجای پایبندی مستمر به اصول سیاست خارجی آمریکا به نحویکه در مواردی سیاست اوباما بهنوعی انزواگرایی جدید نیز نزدیک میشود. اوباما تلاش نموده است به شکل تدریجی اهداف سیاست خارجی را محقق سازد و از تعجیل و تسریع در این امر بپرهیزد.(Indyk, lieberthal, ohanlon: 2012, April 20)
1ـ5. تلاش برای غیرامنیتی نمودن تحولات.
1ـ6. خروج از جنگهای غیرضروری و هزینهبر مانند جنگ عراق و افغانستان و پرهیز از ورود به جنگ با سوریه.
1ـ7. چندجانبهگرایی و اتکا به دوستان و متحدان و انجام امور به هزینة شرکا مانند آنچه در جنگ لیبی اتفاق افتاد.
1ـ8. سیــاست خـارجـی غیـر ایـدئـولـوژیک بـرخلاف بوش پسر و نومحافظهکاران .(Dueck: 2011, October 01)
1ـ9. اوباما سیاست خارجی و اهداف آن را مادی و متقابل میبیند و نه اخلاقی و رقابتی و بر این اساس معتقد است همکاری بر اساس منافع مشترک و نه ارزشهای مشترک حاصل میشود.
1-10. در رویکرد عملگرایانة اوباما، تهدید منافع مشترک ناشی از منافع مادی و نه ایدئولوژیک است (Nau, .2010)
با دقت در این رویکردها میتوان بیان نمود که آمریکا در دوران اخیر در مواجهه با تحولات دچار تناقض شده است. از یکسو عوامل تأثیرگذاری دولت آمریکا بر مناسبات جهانی بسیار است اما از سوی دیگر به دلیل آنکه تحولات جهانی در سالهای گذشته شتاب گرفته، آمریکا لزوماً نتوانسته است از فرصتهای مهم استفاده نماید. همزمان، رقبای آمریکا در برخی تحولات توانستهاند با موفقیت عمل کنند و از این منظر سیاستهای آمریکا را به چالش بکشند. یکی از نمونههای این مسئله در تحولات مربوط به
بیداری اسلامی به وقوع پیوست. در این تحولات آمریکا نتوانست گسترش دموکراسی را به عنوان یک ارزشِ بهاصطلاح آمریکایی مدیریت نماید و در نهایت ثباتسازی را بر گسترش دموکراسی ترجیح داد و در واقع در تضاد ارزش / منفعت، مسئله را به سود منافع آمریکایی حل تعارض نمود. این امور نتیجة ضعف تطبیق ابزارهای سیاست خارجی آمریکا با نرمافزارهای موجود است. لذا شاهد عقبنشینی آمریکا از استراتژیهایی هستیم که چندان نیز از زمان طرح آن نگذشته است. سیاستهای آمریکا به دلیل تناقض در متن، با چالشهایی مواجه است که در نتیجة آن پیامدهای موردنظر این کشور لزوماً محقق نشده است (Kiviaki, 2013: 20).
سیاست آمریکا در بخش عمدهای از تاریخ خود بر الگوی حفظ برتری مطلق قرار گرفته است. بر این اساس آمریکا تلاش کرده است به سایر بازیگران اجازه ندهد به نقطهای برسند که در صورت تجمیع توانمندیهای خود بتوانند آن را شکست دهند؛ اما در دورة اوباما و متأثر از تحولات بینالمللی و افول قدرت آمریکا تغییراتی در استراتژی این کشور رخ داده است و لذا درصدد است با تغییر روشهای خود، اقدام به تأمین منافع نماید و حتیالمقدور از ورود مستقیم به تحولات پرهیز کرده و تعهدات مستقیم خود را کاهش دهد. سیاست جدید آمریکا نشان از هوشمندی آن دارد، زیرا این کشور دچار ضعف راهبردی است و از سویی میبایست بودجة دفاعی خود را کاهش داده و در محیط امنیتی سیال و متغیر جدید تهدیدات را مدیریت نماید. از اینرو باید خود را با شرایط جدید تطبیق دهد.
اسناد امنیت ملی آمریکا نظام بینالملل را در وضعیت انتقالی دانسته و تلاش میکند جهت ایجاد نظم مورد نظر این کشور اصولی را ارائه نماید. لذا «صبر و خویشتنداری استراتژیک»، ایدة اصلی استراتژی امنیت ملی 2015 آمریکا است که در مقدمة اوباما بر این سند، مورد تأکید
قرارگرفته است. به دلیل تغییر محیط بینالملل، آمریکا با احتیاط کامل و با اولویتبندی مناسب به این تحولات مینگرد و اصرار بر عدممداخله در تمامی تحولات دارد. در این رویکرد استفاده از نیروی زمینی، اشغال و ثباتسازی در راهبرد نظامی جایگاهی ندارد چنانکه آمریکا در مسئله لیبی، سوریه، سومالی و... نشان داد به این رویکرد ملتزم است. آمریکا بر اساس این سند معتقد است دلیلی برای تقبل همة هزینهها توسط آن نیست بلکه باید متحدان و شرکا هر یک سهم قابلتوجه خود را پرداخت نمایند. در این راستا آمریکا احتمالاً به سمت جنگهای کمشدت تمایل خواهد یافت. جنگهایی که عمدتاً با بازیگران فرودولتی انجام خواهد شد. انجام دو جنگ همزمان دیگر جایی در استراتژی دفاعی آمریکا نداشته بلکه این کشور راهبرد یک جنگ و یک بازدارندگی را تعقیب خواهد کرد. در استراتژی امنیت ملی 2015 تصریح شده است که آمریکا باید تنها در موارد ضروری اقدام به مداخله نماید، زیرا توان و منابع مالی این کشور بینهایت نیست. در این راستا نیز راهحل نظامی تنها راهحل موجود نیست بلکه باید به شکل هوشمندانه راهبردها را تنظیم نمود و ابزارهایی نظیر تحریم بینالمللی در مواردی کارآمد هستند. نکتة مهم و محوری این است که آمریکا از عرصة بینالمللی عقبنشینی نخواهد کرد بلکه شیوة حضورش را همانند تغییر در شیوة جنگ، تغییر خواهد داد. این تغییر شیوه میتواند به معنای تغییر در نوع ابزارها و یا نگرشها باشد (National security strategy: 2015).
این موارد در سیاست خارجی آمریکا سبب شده است عمر سیاستها بهشدت کوتاه شده و این کشور بهسرعت نیازمند اصلاح سیاستها و رفتارهای خویش باشد. از سوی دیگر بیاعتمادی نسبت به سیاستهای آمریکا در کشورهای مختلف ازجمله شرکا و متحدان آن در حال افزایش است. نتیجة این روند آن است که حتی کشورهای کوچک منطقهای نیز
به دنبال راهحلهای غیرآمریکایی رفتهاند. نمونة این مسئله عدم تبعیت عربستان و برخی کشورهای حاشیة جنوبی خلیجفارس از سیاستهای آمریکا در مسائل منطقهای است. همچنین در عرصة سیاست داخلی نیز عدم اجماع و اختلاف نخبگان آمریکا نسبت به سیاستهای خارجی در حال گسترش و افزایش است (Flynn, 2014: 401).
مبتنی بر این رویکرد ایجادشده در سیاست خارجی آمریکا، نوع سیاستهای این کشور نیز نسبت به سالهای گذشته در غرب آسیا تغییراتی کرده است. ازجملة این موارد میتوان به حمایت از گروههای افراطی و استفادة ابزاری از آنها جهت تأمین منافع اشاره داشت. همچنین آمریکا به شکل سنتی از حفظ ثبات در منطقة غرب آسیا حمایت کرده است اما به نظر میرسد در مقطع کنونی تلاش میکند بهنحوی از طریق ایجاد ناامنی و بیثباتی مدیریت شده، منافعش را در این منطقه تأمین نماید. باید توجه داشت اتخاذ این نوع سیاستها بر اساس ارزیابیهای مشخص این کشور از تحولات منطقهای و بینالمللی است که در بخش بعد به اختصار ذکر شده است.
سیاستهای جدید امنیتی آمریکا برگرفته از ارزیابیهای این کشور از محیط امنیتی جدید جهانی است که این محیط تحتتأثیر عوامل مختلفی قرار دارد. مهمترین این موارد به شرح زیر است:
2ـ1. رشد و گسترش فناوریهای جدید
توسعة شبکههای ارتباطی جدید و ابزارهای اطلاعرسانی در دنیای جهانی شدة فعلی و نیز گسترش فناوریها، حوزههای مختلف زندگی بشری را دگرگون کرده است. این پدیدههای جدید، تأثیرات گستردهای بر توانمندیهای دولتها گذاشته و تهدیدات و فرصتهای جدیدی فراروی
آنها قرار داده است. ابزارهایی که هم توانمندی دولتها را گسترده ساخته و هم آسیبپذیری آنها را در مقابل رقبا افزایش داده است. به عنوان مثال استفادة تروریستها از فناوریهای جدید معضلی اساسی برای دولتها محسوب میشود و آمریکا نیز از این قاعده مستثنی نیست (Clapper, 2015: 1).
2ـ2. شکلگیری مراکز جدید قدرت
ظهــور بازیگـران جدید دولتی و غیردولتی و افـزایش نقش آنها در نظام بینالملل نیز باعث شده است رویکردهای سنتی به مسائل امنیتی و سیاستگذاری دولتها تغییر کند. بازیگران در حال ظهوری نظیر گروه بریکس و نیز بازیگران غیردولتی مهم نظیر شرکتهای چندملیتی رویکرد جدیدی به مناسبات بینالمللی را طلب میکنند. قدرتِ در حال انتقال از دولت به بازیگران غیردولتی (شامل رهبران صنایع خصوصی و بازیگران فروملی) باعث پیچیدهتر شدن شرایط و ورود متغیرهای جدید به مناسبات بینالمللی گردیده است (Clapper: 2015).
2ـ3. محیط جهانیِ بهشدت سیال و غیرقابلپیشبینی
تحولات سریع و شتابان بینالمللی در ابعاد مختلف و تحول روابط دو و چندجانبه که تحتتأثیر تغییر محیط بازی بازیگران قرار دارد، باعث شده است پیشبینیپذیری تحولات کاهش یابد و از این منظر شدت خطرپذیری بازیگران را تحتتأثیر قرار دهد (QDR: 2014).
2ـ4. درگیری فرقهای و افراطگرایی و جنگهای نوین
شکلگیری گروههای تروریستی و افراطی در بخشهای مختلف دنیا و ازجمله منطقة غرب آسیا باعث شده است نوع جنگها نسبت به گذشته تغییر یابد و تاکتیکها، سلاحها و ابزار جدیدی در مقابله با این فرایندها
اتخاذ گردد. جنگهای آینده در این راستا جنگ دولتها با بازیگران و موجودیتهای غیردولتی است که این امر نیز الزامات خاص خود را طلب میکند. این گروههای افراطی گاهی نیز تبدیل به ابزار استفادة دولتها میشوند. نوع بهکارگیری این گروهها ـ تعامل یا تقابل ـ نیز در اتخاذ استراتژیهای نوین امنیتی تأثیری فراوان دارد.
2ـ5. افزایش رقابتهای ژئوپلیتیک قدرتهای بزرگ در حال ظهور
ظهور بازیگران قدرتمند جدید نظیر چین و هند و ورود آنها به مناسبات جهانی در دنیای جدید باعث پیچیده شدن تحولات نظام بینالملل شده است. ورود این بازیگران به تحولات مناطق مختلف جهان و نیز مواجهه، رقابت و شراکت آنها با قدرتهای بزرگ سنتی باعث شده است نوع، شدت و سرعت تعاملات بازیگران بزرگ تحتتأثیر قرارگرفته و در ابعاد مختلف سیاسی ـ امنیتی بر سیاستگذاری کشورها اثرگذار باشد. از سوی دیگر تحول و تغییر آرایش قدرت اقتصادی جهانی و رشد برخی کشورها ازجمله هند و چین تأثیر جدی بر روابط بازیگران عمده دارد. افزایش وابستگی متقابل اقتصاد جهانی باعث شده است رقبای ژئوپلیتیک در حوزههای رقابت خود رفتارهای مبتنی بر مماشات اتخاذ کرده و سیاستهای جدیدی در جهت همکاری ـ رقابت در حوزههای اقتصاد و سیاست و امنیت اتخاذ نمایند.
2ـ6. بیداری سیاسی جهانی
تحولات مختلفی که شاید نمونة بارز آن در جریان بیداری اسلامی، تحولات مربوط به اعتراضات جنبش والاستریت و اعتراضات مردمی به سیاستهای اتحادیة اروپا تجلییافته، سبب شده است سیاستهای سنتی قدرتهای بزرگ و نوع برداشتها و راهبردهای آنها تحتتأثیر قرارگرفته و منافع و ارزشهای سنتی آنها دچار بحران شده و ضرورت بازتعریف
منافع و سیاستها بهشدت احساس شود. از اینرو اتخاذ استراتژیهای جدید سیاسی ـ امنیتی برای آمریکا نیز تحتتأثیر جدی این تحولات قرار دارد (QDR: 2014).
2ـ7. تغییرات جمعیتی
پیر شدن جهان توسعهیافته و جوانتر شدن جهان درحالتوسعه و تأمین نیازهای اساسی تودههای مختلف جمعیتی در سراسر دنیا باعث شده است کشورها مجبور به اصلاح رویههای مرتبط با سیاستهای جمعیتی شده و سیاستهای جذب نخبگان و سیاستهای مهاجرتی خود را تغییر دهند. این رویهها باعث بروز مشکلات سیاسی و امنیتی برای کشورهای مختلف شده است بهنحویکه جوامع درونی آنها را تحتتأثیر قرار داده و ترکیب احزاب سیاسی و گروهها و مطالبات اجتماعی را دستخوش تغییر جدی نموده است. این روندها نمیتواند از دید کشورها مورد غفلت قرار گیرد (Clapper, 2015: 11).
2ـ8. تغییر در بازار انرژی جهانی
توجه به تولید نفت در داخل آمریکا و اکتشاف و استخراج انرژی از منابع جدید نظیر نفت و گاز شیل(1)
http://www.khabaronline.ir/detail/271807/Economy/energy
باعث میشود برخی محاسبات آمریکا در مناطق مختلف تحتتأثیر قرار گیرد و در بخشهایی از مناطق جهان، نوع مناسبات این کشور که سابقاً تحتتأثیر سیاستهای انرژی قرار1) . «نفت شیل» به دستهای از سنگها گفته میشود که دارای مواد آلی (کروژن)، به میزان کافی باشد. این نوع سنگ در پهنه وسیعی از طبیعت از آبهای شیرین تا دریاچههای نمکی و باتلاقهای رسوبی یافت میشود. استفاده از این نوع سنگها به دوران باستان برمیگردد. بیشتر نفت شیل در کلرادوی آمریکا واقع شده که دارای منابعی بالغ بر 3.3 تریلیون تن است. طی سالیان گذشته با افزایش قیمت نفت به بالای 100 دلار در هر بشکه بسیاری از کشورها به سمت تولید نفت از سنگهای نفتی (نفت شیل) گرایش پیدا کردهاند و این امر به یک تهـدیـد جدی برای کشورهای صادرکننده نفتی بدل شده است. (به نقل از:
داشت، تغییر نماید. البته این تغییرات، بنیادین و راهبردی نبوده و همچنان نخبگان آمریکایی در مورد آنها اجماعی ندارند. بههرتقدیر عنصر انرژی همچنان در سیاستهای امنیتی و کلان ایالات متحده حائز اهمیت است (Clapper, 2015: 3).
2ـ9. منازعه درون و میان کشورهای خاورمیانه حاصل جنگ عراق و بیداری اسلامی
مسلماً سیاستهای آمریکا پس از اشغال عراق و تحولات انقلابی بیداری اسلامی دستخوش تغییرات گستردهای شده است و این کشور بهدلیل مشکلات پیشبینی و سیاستهای نامناسب نتوانست به شکل کامل به مدیریت تحولات بپردازد و بهگونهای به شکل انفعالی در حال سیاستگذاری در منطقة غرب آسیا است. برای ایالات متحده مدیریت این منطقه در شرایط تحولات فعلی بسیار حائز اهمیت است لذا این کشور بهراحتی غرب آسیا را از محاسبات راهبردی خود کنار نخواهد گذاشت. به همین دلیل، تحولات اخیر بهشدت بر محاسبات آمریکا در ابعاد مختلف اثرگذاشته و در آینده نیز اثرگذار خواهد بود. مقامات آمریکایی با لحاظ این شرایط به دنبال دستیابی به سیاستی بهینه و کارآمد جهت مدیریت شرایط در این نقطه از جهان هستند. بر مبنای شرایط فوق آمریکا اولویتهای خود را در اسناد جدید منتشرهاش لحاظ کرده است و به نظر میرسد این برنامهها با سیاستهای سنتی معمول آمریکا در غرب آسیا ـ حداقل سیاستهای اعلامی این کشور ـ زاویه داشته و روند جدیدی در آن قابل ترسیم است. این روند در بخشهای بعدی مقاله مورد بررسی قرارگرفته است.
نظام بینالمللی پس از فروپاشی ساختار دوقطبی دچار تغییرات عمدهای
گردید. این تغییر ساختاری در نظام بینالملل تأثیر فراوانی بر کشورهای مختلف داشته است. ایالات متحده نیز به عنوان ابرقدرت باقیمانده از جنگ سرد، با توجه به موقعیت هژمونیک خود تحتتأثیر این تغییرات در سطح نظام بینالملل قرارگرفته است. ایالات متحده که در طول جنگ سرد سیاستهای خود را بر اساس مبارزه، دشمنی و سد نفوذ ابرقدرت شوروی تعریف میکرد، با فروپاشی این دولتْ خود را در دنیا بدون رقیب احساس کرد و این امر باعث شد بسیاری از مفاهیم معنادهنده به سیاستهای خارجیِ آن مفهوم خود را از دست بدهد.
این امر باعث سردرگمی آمریکا در سیاست خارجی در طول دهة 1990 میلادی گردید؛ هرچند در این میان استراتژیستهای آمریکایی سعی در ارائه شاخصهایی دیگر برای تعریف و تأمین منافع ملی این کشور داشتند. چنانکه برخی چون هانتینگتون مسئله جنگ تمدنها را طرح کرده و افرادی نظیر فوکویاما نیز سخن از پایان تاریخ و پیروزی لیبرال دموکراسی آمریکایی به زبان راندند. برخی دیگر اسلام را جایگزین کمونیسم نمودند و برخی چین را مهمترین دشمن آمریکا خواندند. در هر صورت این آلترناتیوها حداقل به دلیل تبعات منفی برخی از آنها، چندان جای محکمی در ذهن سیاستمداران آمریکایی باز نکرد. ولی به ناگاه حادثة 11 سپتامبر 2001 باعث شد متفکران نومحافظهکار آمریکایی که در دولت بوش نفوذ فراوانی داشتند، مسئله تروریسم و مبارزه با آن را به شکل جدی مطرح نمایند. آنها بهخوبی این حادثه را تبدیل به فرصتی عظیم کردند و تروریسم را شاخصه و چراغ راه سیاست خارجی آمریکا دانسته و آن را جایگزین کمونیسم نمودند.
در پرتو تغییر مذکور در سیاست خارجی آمریکا، این دولت دست به لشکرکشیهایی زد که حتی در دوران جنگ سرد نیز بیسابقه بود. آنها بهزعم خود در پی تروریستها کوههای تورابورا و بیابانهای عراق
را درنوردیدند تا امپراتوری و قدرت هژمونیک خود را به جهان نشان دهند. از این مقطع آمریکا با هدفِ اعلامیِ مبارزه با تروریسم خصوصاً در غرب آسیا اقدامات متعددی در منطقه صورت داده و سیاستهای خود را بر این راهبرد مبتنی کرده است (گوهری مقدم، 1386: 133). دولتمردان وقت ایالات متحده و تیم سیاست خارجی آن، عامل اصلی شکلگیری تروریسم را در غرب آسیا سراغ گرفتند و با حضور نظامی در عراق و افغانستان کوشیدند از نزدیک با عوامل ایجاد تروریسم مبارزه نمایند. نبرد طولانی و پرهزینة آمریکا در عراق و افغانستان عملاً نتیجة مطلوبی برای این کشور دربرنداشت و باعث شد آمریکا در نهایت حضور مستقیم نظامی خود را در عراق پایان بخشد.
با وقوع تحولات مرتبط به بیداری اسلامی در منطقة غرب آسیا و بروز بحران در کشورهای متحد آمریکا، بار دیگر منافع این کشور به نحو دیگری مورد تهدید قرار گرفت. وقوع انقلابهای مردمی در غرب آسیا باعث تغییر نظم منطقهای در این ناحیة استراتژیک جهانی شده است. احتمال وقوع جنگ داخلی و فعالشدن شکافهای اجتماعی، نژادی، قومی و مذهبی به تقویت جریانهای جداییطلبانه دامن زده است. از سوی دیگر تقویت جریانها و گروههای تروریستی و امکان تسری بحران به کشورها و نواحی دیگر نیز به مشکلات منطقه افزوده است. روی کار آمدن نخبگان جدید، تقویت اسلامگرایان در کشورهای منطقه، تقابل دولتهای جدید انقلابی با دولتهای محافظهکار قدیم و افزایش نقش منطقهای دولتهای مستقل در منطقه نظیر جمهوری اسلامی ایران، همه نشان از ایجاد نظم جدید منطقهای دارد که منافع بازیگران منطقهای و فرامنطقهای را به چالش کشیده است. ایالات متحده آمریکا نیز از این قاعده مستثنی نبوده و منافع این کشور به شکل گسترده در معرض تهدید قرار گرفته است. این شرایط سبب شده است ایالات متحده مجموعهای از سیاستها را در جهت کنترل
و مدیریت انقلابهای منطقه اتخاذ نماید. این اقدامات با توجه به سرعت تحولات منطقة غرب آسیا در چارچوب عملگرایی اوباما در سیاست خارجی قابل تحلیل و بررسی است. به عبارت دیگر در هر مورد آمریکا برحسب شرایط اقدام به تصمیمگیری نموده و الگویی جهت تأمین منافع خود در نظر گرفته است (گوهری مقدم، 1392: 5).
ایالات متحده آمریکا معتقد است جریانهای انقلابی در کشورهای عربی و بیثباتی موجود سبب شده است در کنار جریانهای مردمی و گروههای رسمی، سایر گروههای افراطی و بنیادگرا نیز پتانسیل خود را آزاد نموده و از فضای ایجادشده در جهت رسیدن به اهداف خود استفاده کنند. هرچند اسلامگرایی مردم منطقه در جریان تحولات انقلابی سنخیتی با رویکردهای افراطی ندارد و حتی انقلابیون کشورهایی نظیر لیبی با جریانهای شناختهشدة تروریستی نظیر القاعده ارتباطی ندارند، اما امکان نفوذ این جریانها در حکومتهای آتی و میان انقلابیون وجود دارد و این امر تهدیدی برای سیاست آمریکا در منطقه محسوب میشود (Byman, 2011: 213-220 ).
اوباما بهتفصیل در سخنرانی 19 می سال 2011 در وزارت خارجة آمریکا سیاست جدید این کشور در غرب آسیا را متأثر از تحولات منطقه اعلام نمود. اوباما اعلام کرد: «ایالات متحده برای دههها، مجموعهای از منافع عمده را در منطقة خاورمیانه تعقیب کرده است: مبارزه با تروریسم، جلوگیری از اشاعة سلاحهای هستهای، تأمین امنیت جریان آزاد تجاری و امنیت منطقهای، حمایت از اسرائیل و حمایت از صلح اعراب و اسرائیل. ما باید اعتراف کنیم که استراتژیِ صرفاً مبتنی بر پیشبرد این منافع مطلوبیتی نخواهد داشت... شکست در تغییر رویکردمان باعث تهدیدی جدی در جهت تعمیق شکاف بین ایالات متحده و جهان عرب خواهد بود چراکه وضع موجود بیثبات است» (Remarks by the President Obama: 2011).
با دقت در سخنان اوباما به این نتیجه میرسیم که ایالات متحده آمریکا مجدداً بازگشت به مسئله اصلاحات سیاسی، اقتصادی و اجتماعی در غرب آسیا را در دستورکار خود قرار داده است؛ اما آنچه در این میان حائز اهمیت است، آثار اتخاذ قهری این سیاست در پی برهم خوردن موازنة قوای منطقهای علیه آمریکاست. این کشور در آستانة از دست دادن منافع خود در منطقه قرارگرفته و طبیعی است برای جلوگیری از این مسئله دست به مدیریت شرایط بزند.
اما انجام اصلاحات لزوماً به معنای تحقق اهداف آمریکا نیست. اولاً وضعیت کشورهای منطقه بهلحاظ شرایط داخلی و تأثیرپذیری از انقلابها و تحولات یکسان نیست. در برخی کشورها حکومتها ساقط شده و ساختار جدیدی در حال شکلگیری است (مصر، تونس و لیبی)؛ برخی کشورها در حال سقوط و تغییر نظام هستند (مانند بحرین و یمن) و برخی از کشورهای محافظهکار نیز بهظاهر انجام اصلاحاتی را در دستورکار قرار دادهاند. اثر انجام اصلاحات که این بار نیز قرار است با توصیه و دستور آمریکا انجام شود، در این کشورها مسلماً متفاوت خواهد بود و اساساً این سؤال مطرح میشود که در این کشورها خصوصاً کشورهای دستخوش تغییر نظام و انقلاب آیا آمریکا از مشروعیت لازم جهت اعمال فشار برای اصلاحات برخوردار خواهد بود یا خیر؟ ثانیاً باید بررسی نمود که اثر انجام اصلاحات احتمالی بر سیاست داخلی کشورهای هدف چه خواهد بود؟ آیا این مسئله به ثبات در این کشورها کمک خواهد کرد و یا باعث بیثباتی خواهد شد؟ مسلماً در کوتاهمدت این کشورها دستخوش بیثباتی خواهند شد و این مسئله میتواند سبب گسترش و بروز بحرانهای آتی برای منافع آمریکا گردد بهنحویکه با به خطر افتادن منافع حیاتی آمریکا احتمال مداخلة این کشور به اشکال مختلف افزایش مییابد.
مسئله جدی که ذهن سیاستمداران آمریکایی را به خود معطوف
ساخته است و درنتیجه سیاست این کشور در قبال تحولات منطقه را تحتتأثیر قرار میدهد، تعیین اولویت تعقیب منافع آمریکا یا تعقیب و پیشبرد ارزشهای آمریکایی است. به عبارت دیگر منافع آمریکا در حفظ وضع موجود و همکاری با دولتهای محافظهکار منطقه است درحالیکه ارزشهای مورد ادعای آمریکا پیشبرد و ارتقای دموکراسی و لوازم آن است. آمریکا در طول سالهای حضور خود در غرب آسیا از حاکمان مستبد حمایت کرده و به افکار عمومی مردم منطقه بیتوجهی نموده است. مسلماً قانع ساختن حاکمان وابسته در جهت پیشبرد منافع آمریکا امری بسیار آسان بوده است. در حال حاضر که این کشورها با انقلابهای مردمی مواجه شدهاند، قانع ساختن افکار عمومی جهت تعقیب سیاستهای سنتی گذشته بسیار دشوار است و مردم منطقه با روحیة استکبارستیزی خود و با توجه به سابقة حمایت آمریکا از دیکتاتورها و نیز اسرائیل، موضع دوستانهای نسبت به آن ندارند و لذا این کشور از محبوبیت لازم جهت پیشبرد منافع خود برخوردار نیست. مسلماً مردم کشورهای منطقه نسبت به اصلاحات آمریکایی بدبین هستند و ایجاد تعادل جدید هزینة زیادی برای آمریکا در برخواهد داشت. لذا بیثباتسازی و تغییر موازنة قوا در کشورهای غرب آسیا جهت جلوگیری از ایجاد نظم مخالف منافع آمریکا و جلوگیری از روی کار آمدن نخبگان مخالف این کشور به شیوههای مختلف در حال تعقیب است و این امر تحت شرایطی از طریق حمایت از گروههای افراطی نیز قابل تحقق خواهد بود (Rogin:
2014).
تحولات فوق در مجموع سبب تغییر نظم منطقهای غرب آسیا شده است. انقلابهای غرب آسیا و شمال آفریقا نظم منطقه را تغییر داده و وزن، جایگاه و نقش بازیگران منطقهای و فرامنطقهای را دچار تحول نموده است (Byman & Pollack, 2011: 243). این تحولات سبب شده است بازیگران عمدة منطقهای نظیر ایران، ترکیه، عربستان، رژیم صهیونیستی
و بازیگرانی فرامنطقهای نظیر ایالات متحده منافع خود را بر اساس آن تعریف و بازتعریف نمایند.
روی کار آمدن حکومتهای جدید در برخی کشورهای منطقه و مقاومت رهبران و نخبگان این کشورها احتمال تضاد منافع آنها با آمریکا را افزایش داده و تبعیت محض سابق از آمریکا از بین رفته است. این مسئله سبب میشود در تقابل و تعامل دولتهای محافظهکار قدیم و دولتهای انقلابی جدید تنشهایی صورت پذیرد چراکه دولتهای سنتی و محافظهکار بهخوبی با خطوط قرمز یکدیگر آشنایی داشته و متعرض آن نمیشدند لذا غرب آسیا شاهد درگیری بسیار اندکی میان کشورهای خود بوده است؛ اما روی کار آمدن نخبگان جدید و تغییر خطوط قرمز احتمال این تنشها و بیثباتی را افزایش خواهد داد که این امر با منافع ایالات متحده همخوانی نخواهد داشت. از سوی دیگر شکلگیری بلوکهای جدید قدرت و ائتلافهای نوین که نمونههای آن از هماکنون هویدا شده است، توازن قوای منطقهای را به ضرر آمریکا تغییر خواهد داد. هرچند اقداماتی نیز از جانب کشورهای محافظهکار در راستای حفظ وضع موجود صورت میپذیرد. به عنوان مثال تلاش عربستان برای ورود اردن و مراکش به شورای همکاری خلیجفارس در این راستا قابل تحلیل است. در مقابل، تقویت محور مقاومت در برابر عربستان و سایر کشورهای محافظهکار باعث به چالش کشیده شدن منافع آمریکا خواهد شد. به عبارت دیگر درگیری حکومتهای مردمسالار جدید با پادشاهیهای سنتی میتواند تبعاتی برای سیاست خارجی آمریکا در پی داشته باشد (Lobe: 2015).
در طول زمانِ انجام این تحولات، آمریکا به دنبال مدیریت آن بوده هرچند که در این راه به شکل کامل توفیق نیافته است. برخی متفکران و استراتژیستهای آمریکایی وقوع تحولات در کشورهای غرب آسیا را بهمثابه فرصتی برای این کشور میدانند که منافع خود را بهپیش ببرد. آنها
در چارچوب عملگرایی معتقدند ایالات متحده آمریکا فرصت تعدیل خطرات ناشی از بیداری اسلامی را دارد (Moore, 2012: 12). با دقت در نحوة تعامل و برخورد ایالات متحده با انقلابهای صورتگرفته، سیاستهای متفاوتی قابل احصاء است. این تفاوت در سیاستها نشان بارزی از رعایت اصول عملگرایی در سیاست خارجی است. اوباما در سخنرانی خود در سازمان ملل متحد در سال 2013 اعتراف میکند که از سرعت تحولات شوکه شده و نه آمریکا و نه هیچ کشور دیگری توان دیکته کردن شرایط خاصی را به تحولات منطقه ندارد.
برآیند تحولات انجامشده نشان میدهد اقدامات آمریکا انفعالی و واکنشی است. این کشور با توجه به اقرار مقاماتش مبنی بر عدم کنترل تحولات غرب آسیا تلاش میکند با استفادة ابزاری از گروههای افـراطـی به شکـل پنهانـی آنها را در راستـای منـافعش جهتدهـی نمـایـد و تـا جـایی کـه افکـار عمـومی متعـرض این اقـدامات نشوند، به حمایت از این گروهها ادامه دهد. در واقع ایالات متحده پس از ناکامی در کنترل اوضاع و احتمال وخامت آن درنتیجة روی کار آمدن حکومتهای مردمی تلاش کرده است با ایجاد بیثباتی و بحرانسازی برای کشورهای منطقه و خصوصاً کشورهای محور مقاومت، زمان لازم برای واکنش احتمالی خود را افزایش دهد و از سوی دیگر این کشورها را درگیر تحولات تروریستی و جنگهای فرقهای و مذهبی نماید تا در نهایت نظم مورد نظر خود را در زمان مناسب و از طریق شیوههای جدید اعمال نماید. آمریکا معتقد است در صورتی که روند عادی تحولات انقلابی منطقه ادامه یابد، منافع خود و متحدانش به شکل کامل از بین خواهد رفت لذا تلاش دارد به شکل ابزاری با حمایت از گروههای تروریستی نظیر داعش، جبهه النصره، ارتش آزاد سوریه و... آنها را در مقابل دولتهای مشروع منطقه تجهیز و تسلیح نماید. اقدامات بیثباتکنندة این گروههای افراطی کشورهای حامی
ثبات را درگیر ثباتسازی خواهد ساخت و در این میان آمریکا از بیثباتی ایجادشده جهت تأمین منافع استفاده میکند (CHENGU: 2014).
ایالات متحده در سالهای اخیر و پس از بیداری اسلامی که باعث برهم خوردن محاسبات این کشور در غرب آسیا شده است، تلاش دارد به شیوههای مختلف اقدام به مدیریت صحنه نموده و مانع از به خطر افتادن بیشتر منافعش در این منطقة استراتژیک جهان شود. یکی دیگر از این شیوهها، توسل به جنگهای نیابتی با بازیگران مؤثر این منطقه است. در این راستا بازیگران غیرحکومتی که آمریکا تحتعنوان مبارزه با تروریسم در منطقه از سال 2001 با آنها به مقابله پرداخته است، در مناطقی مشروعیت مییابند تا بتوانند علیه سایر بازیگرانِ به تعبیر آمریکا مخرب، ایفای نقش نمایند تا از این طریق، بازیگرانی نظیر جمهوری اسلامی ایران و محور مقاومت درگیر شده و ظرفیت خود را صرف مبارزه با این گروهها نمایند تا در عمل توان عملیاتی و نفوذ آنها کاهش یابد (Davis: 2015).
نمونة بارز این گروهها داعش و گروههای تکفیری ـ سلفی متعددی هستند که در بخشهایی از غرب آسیا در عراق و سوریه و نقاط دیگر توسط آمریکا و متحدانش ایجاد شدهاند تا بتوانند بازیگرانی نظیر ایران و عراق و سوریه را مهار نمایند. آمریکا با نگاهی ابزاری به این گروهها تلاش دارد از آنها به عنوان حربهای جهت مدیریت تحولات استفاده کند. برای مثال، داعش جهت تغییر رفتار دولت عراق در زمان نوری مالکی ـ نخستوزیر وقت ـ و نیز ممانعت از نفوذ ایران در این کشور تولید و حمایت شده است. همچنین این گروه به عنوان عامل اصلی مقابل بشار اسد قرار گرفته است تا بخشی از محور مقاومت تضعیف شده و نظم مورد نظر آمریکا در منطقه به وجود آید.
سابقة ایجاد و حمایت از این گروههای تروریستی در عملکرد ایالات متحده بسیار طولانی است و نمونههای اخیر آن به طالبان و القاعده در
افغانستان بازمیگردد که در جهت رقابت و جنگ با نیروهای شوروی در افغانستان تجهیز و تسلیح شدند و پس از خروج شوروی از افغانستان تبدیل به تهدیدی برای کشورهای منطقه و حتی خود آمریکا گردیدند (CHENGU: 2014). این امر در مورد گروههایی نظیر داعش نیز صحیح است و این گروهها پس از انقضای تاریخ مصرف خود، تبدیل به عاملی دیگر برای مداخله در غرب آسیا و کشورهای آن میشوند. به عبارت بهتر این گروهها در نهایت پس از تأمین منافع اولیة آمریکا، تبدیل به هدفی برای نابودی کشورها و نمایشِ سیاست مبارزه با تروریسم شده و به بهانة مقابله با تروریسم، لشکرکشی و اتحادسازی و حضور مستقیم و غیرمستقیم آمریکا و غرب در منطقه توجیه میگردد. به عنوان مثال دولت آمریکا برای مقابله با داعشی که توسط خود و متحدانش ایجاد شده، برای دولت عراق شرطهایی مقرر نموده است و حضور خود را منوط به این شروط میداند ازجمله ایجاد پایگاههای نظامی یا امضای قرارداد امنیتی با دولت عراق که هدف همة این اقدامات نهادینه کردن نفوذ آمریکا در منطقه و عراق است (Cartalucci: 2014).
لـذا به طـور خلاصه میتوان نتیجــه گرفت که پس از شکلگیــری جریانهای بیداری اسلامی و سرنگونی رژیمهای وابسته به آمریکا در برخی کشورهای غرب آسیا ، راهبرد آمریکا «استمرار ناپایداری سیاسی و امنیتی» در این کشورها است. آمریکا از ناآرامیها و هرجومرج ایجادشده در جهت تأمین اهداف اصلی خود و به نحو مشخص تأمین امنیت رژیم صهیونیستی حداکثر بهرهبرداری را مینماید و تلاش میکند با مدیریت ناامنی ایجادشده منافع خود را تأمین نماید. آمریکا در نظم نوین مورد نظر خود در منطقه برخلاف نظم انگلیسی سابق که بر واگرایی ژئوپلیتیکی مبتنی بود، بر واگراییهای معنایی و ایدئولوژیک تأکید میکند چراکه این برای آمریکا بسیار کمهزینهتر است و از این طریق حوزة تمدن اسلامی
را همواره در بحران و بیثباتی قرار داده و ظرفیتهای آن را دچار زوال و فرسایش میسازد و این امر از وجود نظم همراه با ثباتی که منافع این کشور را به خطر اندازد، مطلوبیت بیشتری برای آمریکا دارد.
در چشمانـداز آمریکـا برای غرب آسیـا، دورهای از هـرجومـرج پیشبینیشده است که حداقل دو دهه به طول خواهد انجامید. لذا این هرجومرج سبب تضعیف دولتهای مرکزی منطقه و از سوی دیگر عدم توفیق قدرتهای خارجی در مهار بحران میشود. بر این اساس مواضع آمریکا در مورد بحران و تحولات اخیر غرب آسیا در حال تغییر بوده و نوعی تزلزل در آن مشاهده میشود. آمریکا تلاش میکند از طریق این تحولات، اقدام به ترسیم مجدد نقشة غرب آسیا (سایکسپیکو جدید) نماید که قبلاً بر اساس ملیگرایی ترسیم شده بود و اکنون قرار است بر اساس قومگرایی و طایفهگرایی شکل بگیرد. از سوی دیگر میخواهد دولتهای مخالف خود نظیر ایران و سوریه و نیز بخشی از حاکمیت عراق را تحتفشار قرار دهد. با این تفسیر، شکلگیری و حمایت از گروههای تروریستی نظیر داعش مبتنی بر برنامهریزی قبلی آمریکا و کشورهای منطقه برای کاهش نفوذ بازیگران محور مقاومت است. یکی از دلایل این امر آن است که آمریکا نسبت به حرکت عظیم و گستردة این گروههای تروریستی در منطقه غافلگیر و متعجب نشد. اوباما ایدئولوژیهای افراطی و تروریستی و نه عملکرد آن را برای منطقه و آمریکا تهدید میداند. این نوع تفکر حاکی از نگاه راهبردی آمریکا به جریانهای تروریستی به عنوان ابزار است و این کشور هیچ عجلهای برای پاسخ و مقابله با آنها ندارد (Glaser: 2014).
سیاست اولیة آمریکا در قبال گروههای تروریستی و افراطی نظیر داعش، استفاده از ظرفیت آنها علیه محور مقاومت در منطقه بوده است
اما در حال حاضر سخن از تنزل جایگاه و نابودی این گروهها مطرح میشود. چراکه پس از قتل دو تبعة آمریکایی توسط داعش، فشار بر دولت آمریکا برای اقدام علیه آن افزایش یافته است. بر اساس نظرسنجیها اکثر مردم آمریکا با اقدام نظامی علیه داعش موافقاند. در این راستا آمریکا در حال ایجاد ائتلاف گسترده در جهت حمایت از سیاستهای خود است. باید دقت کرد که این گروهها دارای تاریخ مصرف مشخص بوده و تا زمان سررسید این تاریخ به نحو ابزاری در جهت منافع قدرتهای بزرگ کارکرد دارند. آمریکا به دنبال اقدام از طریق ائتلاف علیه داعش است تا از این طریق مشروعیت مداخله در خاورمیانه را با همراهی متحدان کسب نموده و افکار عمومی را در این راستا شکل دهد (Rogin: 2014).
اوباما بر اساس رویکرد عملگرایی محتاطانة خود تلاش میکند این ماجرا را نیز به شکل چندجانبهگرایانه مدیریت نماید و از اقدامات یکجانبه که تمامی تعهدات را به این کشور تحمیل میکند پرهیز نماید. هدف اصلی آمریکا از اقدام علیه داعش در مقطع فعلی آن است که با هزینة دیگران بتواند «دستِ باز» و بهانة اقدام مقتضی را کسب کند. آمریکا میکوشد با مشروعیتبخشی به اقداماتش علیه داعش، در حوزة جغرافیایی محور مقاومت بر اساس نظر خود هر عملیات نظامی را ناظر به منافعش در آینده انجام دهد. آمریکا در حال تبدیل جنگ علیه داعش به جنگ علیه بشار اسد در سوریه و اصلاح رویههای نامناسب به تعبیر خود در عراق و درگیر ساختن جمهوری اسلامی در مسائل منطقهای است. مسئله گروههای افراطی و تروریستی بهانة حضور نیروهای بیشتر آمریکا در عراق و گرفتن امتیازات امنیتی از این کشور خصوصاً امضای قراردادهای جدید در این حوزه است (Cockburn: 2014).
با توجه به موارد فوق جهتگیری و رویکرد آمریکا به مسئله بحران در کشورهای غرب آسیا معطوف به گروههای افراطی و تروریستی به شرح
زیر است:
آمریکا در مقطع کنونی و با توجه به رویکرد ابزاری خود، نسبت به گروههای تروریستی نظیر داعش احساس امنیت میکند و لذا اقدام فوری را در دستورکار ندارد. این امر بیانگر حمایت از ایجاد این گروههای تروریستی در جهت تأمین منافع آمریکا و غرب و رفتار دوگانة این مجموعه نسبت به تروریسم است.
آمریکا در عین حال که تغییر نقشة غرب آسیا را فراموش نکرده است، این نظم جدید را از طریق بیثباتی و بحرانآفرینی تعقیب میکند. این کشور که منافع خود را در خطر میبیند، تلاش میکند از طریق ناامنی و آشوب منافع بازیگران مخالف خود را به خطر افکند (Chomsky: 2014).
رویکرد نهایی آمریکا تضعیف ارتشها و دولتهای بالقوه قدرتمند منطقهای نظیر مصر، سوریه و عراق است و این رویکرد معطوف به تأمین منافع رژیم صهیونیستی انجام میشود.
نگاه آمریکا به بحران غرب آسیا جنگ داخلی از نوع قومی ـ مذهبی است که با هدف تضعیف جریان مقاومت در منطقه در حال مدیریت است. لذا آمریکا هیچ عجلهای برای مقابله با این گروهها ندارد چنانکه این امر در رفتار کنونی آن کاملاً مشهود است.
هدف آمریکا ایجاد گروههای نظامی و شبهنظامی در منطقه است تا بتواند از طریق این نیروها جمهوری اسلامی و محور مقاومت را مهار نماید.
آمریکا به دنبال کسب امتیازات بیشتر از دولتهای منطقه خصوصاً عراق در ازای ورود به صحنه جهت مقابله با گروههای تروریستی خودساخته است. یکی از این امتیازات کسب مصونیت قضایی برای سربازان خود در عراق است. مسئلهای که در توافق امنیتی دوجانبه موفق به کسب آن نشده بود (White: 2015).
نتیجه
در پی حادثة 11 سپتامبر 2001 متفکران نومحافظهکار آمریکایی که در دولت آمریکا نفوذ فراوانی داشتند، تلاش کردند این حادثه را به بهانة مبارزه با تروریسم تبدیل به فرصتی عظیم برای تحقق سیاست خارجی این کشور نمایند. لذا این افراد بلافاصله تروریسم را شاخصه و چراغ راه سیاست خارجی آمریکا دانستند. در پرتو تغییر مذکور در سیاست خارجی آمریکا، این دولت دست به لشکرکشیهایی زد که حتی در دوران جنگ سرد نیز بیسابقه بود. در پی این تحولات و جنگها گروههای افراطی و تروریستی بسیاری بر اثر بیثباتی و ناامنیِ ایجادشده در غرب آسیا شکلگرفته و اقدام به فعالیت گسترده نمودند و در واقع سیاست آمریکا تبدیل به نقطة مقابل خود شد. پس از ناکامی آمریکا در ایجاد نظم مورد نظر خود و ناتوانی در تغییر نقشة غرب آسیا ـ در قالب طرح «خاورمیانة بزرگ» ـ متعاقب جنگ عراق، با ایجاد موج بیداری اسلامی بسیاری از منافع فوری ایالاتمتحده دچار تهدید جدی گردید.
اوباما برای مدیریت بحران ایجادشده تلاش کرد به شکل عملگرایانه و اقتضایی و مبتنی بر شرایط موجود برخی رویکردهای سنتی آمریکا در غرب آسیا را با تغییراتی مواجه سازد که ازجمله این تغییرات حرکت به سمت حمایت از گروههای افراطی و ایجاد ناامنی مدیریتشده بود. آمریکا در مقطع کنونی و با توجه به رویکرد ابزاری خود نسبت به گروههای تروریستی، به دنبال تضعیف دولتهای مستقل منطقه و محور مقاومت است. نگاه آمریکا به بحران غرب آسیا، جنگ داخلی از نوع قومی ـ مذهبی است که با هدف تضعیف جریان مقاومت در منطقه در حال جریان است. آمریکا به دنبال کسب امتیازات بیشتر از دولتهای منطقه در ازای ورود به صحنه جهت مقابله با گروههای تروریستیِ خودساخته است. سیاست خارجی آمریکا در دورة اوباما که به نحوی مبتنی بر نوعی دکترین نیکسون جدید و کاهش تعهدات بینالمللی این کشور است، اقتضا میکند از تمامی
شرایط و ابزارها حتی گروههای افراطی و تروریستی استفاده شود تا منافع این کشور و متحدان آن تأمین گردد. در صورتی که این منافع از طریق ایجاد ثبات تأمین نگردد، مسلماً گزینة بهتر ایجاد بحرانهای مدیریتشده و کانونهای بحران خودساخته است تا هم مشروعیت حضور و نفوذِ متعاقب در این کانونها توجیه شود و هم بازیگران مخالف مهار گردند.
منابع و مآخذ
منابع فارسی
گوهری مقدم، ابوذر (1386)، سیاست خارجی آمریکا پس از 11 سپتامبر، تهران: مرکز اسناد انقلاب اسلامی.
گوهری مقدم، ابوذر (1392)، «الگوی رفتاری آمریکا در قبال بیداری اسلامی: عملگرایی محتاطانه»، فصلنامه پژوهشهای راهبردی سیاست، سال دوم، شماره 6.
منابع انگلیسی
Byman Daniel L. and Kenneth M. Pollack (2011), “Regional Actors The Changing Balance of Power in the Middle East”, in The Arab Awakening America and the Transformation of the Middle East, Brookings institution press, Washington, D.C.
Cartalucci Tony (2014), “How the US Supports the Islamic State (ISIS): One “Accidental Airdrop” vs Billions in Covert Military Aid”, Global Research, October 23, 2014, available at: http://www.globalresearch.ca/how-the-us-supports-the-islamic-state-isis-one-accidental-airdrop-vs-billions-in-covert-military-aid/5409449
CHENGU GARIKAI (2014), How the US Helped Create Al Qaeda and ISIS, WEEKEND EDITION SEPTEMBER 19-21, 2014, available at: http://www.counterpunch.org/2014/09/19/how-the-us-helped-create-al-qaeda-and-isis/
Chomsky (2014), “Obama Is Running The Biggest Terrorist Operation That Exists”, Global Research, April 22, 2014, available at: http://www.globalresearch.ca/america-is-running-the-worlds-largest-terrorist-operation/5339835
Clapper James R. (2015), Worldwide Threat Assessment of the US Intelligence Community, February 26, 2015, available at: http://www.dni.gov/files/documents/Unclassified_2015_ATA_SFR_-_SASC_FINAL.pdf
Cockburn Patrick (2014), How the US Helped ISIS Grow into a Monster, Thu Aug. 21, 2014, available at: http://www.motherjones.com/politics/2014/08/how-us-helped-isis-grow-monster-iraq-syria-assad
Davis Charles (2015), Why Did We Invade Iraq? April 28th, 2015, available at: http://www.lobelog.com/why-did-we-invade-iraq/
Dueck, Colin (2011), “The Accommodator: Obama's Foreign Policy”, Policy Review, (169), 13, Retrieved from http://elibrary.bigchalk.com
Flynn Michael E. (2014), “The International and Domestic Sources of Bipartisanship in U.S. Foreign Policy”, Political Research Quarterly, Vol. 67(2) 398–412
Indyk, Martin S., Lieberthal, Kenneth G., O'Hanlon, Michael E (2014), “Scoring Obama's Foreign Policy: A Progressive Pragmatist Tries to Bend History”, Foreign Affairs, 3(2012):29. ELibrary. Web. 18 May.
John Glaser (2014), How the US Supports Regimes That Support Terrorism, April 28, 2014, available at: http://antiwar.com/blog/2014/04/28/how-the-us-supports-regimes-that-support-terrorism/
Kivimaki Timo (2013), “The United States and the Arab Spring”, Journal of Human Security,Volume 9, Issue 1,Pages 15–26
Lemke Christiane (2013), Reshaping America? Policy choices and policy dilemmas in the second Obama term, Z Vgl Polit Wiss 7
Lobe Jim (2015), Obama in the Middle East: Condominium or Equilibrium? March 28th, 2015, available at: http://www.lobelog.com/obama-in-the-middle-
east-condominium-or-equilibrium/
Moore Taj (2012), Iran and the Arab Spring, Stimson center, available at: http://www.stimson.org/images/uploads/research-pdfs/appendix2_3.pdf
National security strategy (2015), available at: www.whitehouse.gov/sites/default/files/docs/2015_national_security_strategy.pdf
Nau, R, Henry, “Obama's Foreign Policy”, Policy Review, 160(2010):27. ELibrary. Web. 18 May. 2014.
Quadrennial Defense Review (QDR) (2014), available at: http://www.defense.gov/pubs/2014_Quadrennial_Defense_Review.pdf
Remarks by the President Obama the Middle East and North Africa, State Department, Washington, DC May 19, 2011
Rogin Josh (2014), America’s Allies Are Funding ISIS, available at: http://www.thedailybeast.com/articles/2014/06/14/america-s-allies-are-funding-isis.html
Tolworthy Chris (2002), Iraq and weapons of mass destruction, available at: http://www.globalissues.org/article/336/iraq-and-weapons-of-mass-destruction
White Wayne (2015), Iraq: Obama Takes the Low Road to Beating Back IS, April 17th, 2015, available at: http://www.lobelog.com/iraq-obama-takes-the-low-road-to-beating-back-is/
نگاهی به کارکردهای مثبت شبکههای اجتماعی دکتر حمید ضیاییپرور(1)
امروز که ابزارهای ارتباطاتی، مرزهای جغرافیایی را شکسته است، اجازه ندهید شما را در مرزهای ساختگی و ذهنی محصور کنند. (متن نامه)
چکیده
در این مقاله صرفاً به جنبههای مثبت شبکههای اجتماعی پرداخته شده است. بیشک پرداختن به این بُعد از کارکرد شبکههای مذکور بدین معنا نیست که نویسنده بهطور یکسویه به نقش مثبت این شبکهها معتقد است بلکه صرفاً از این جهت است که نشان دهد در کنار کارکردهای منفی که برای شبکههای اجتماعی بیان میشود، میتوان کارکردهای مثبتی را نیز برای آنها متصور بود.
نویسنده در این مقاله معتقد است رویکرد منفینگر به شبکههای اجتماعی میتواند پیامدهای خطرناکی مانند سوق دادن سیاستگذاران به سمت اتخاذ صرفِ تدابیر سلبی مانند فیلترینگ داشته باشد اما رویکرد ایجابی که بسیــار هم سخت و پیچیــده است، سیاستگذار را به سوی تدابیری هدایت خواهد کرد که از جنس تولید، راهاندازی، بنا کردن، آموزش
1) . حمید ضیاییپرور دارای مدرک دکترای علوم ارتباطات از دانشگاه آزاد اسلامی واحد علوم و تحقیقات، پژوهشگر حوزه رسانه است. (Email: hziaee@gmail.com)
و ارتقاء سواد رسانهای است. نقش مثبت شبکههای اجتماعی در جریان بیداری اسلامی و نقش پیامرسانی آنها در انتقال نامة رهبر معظم انقلاب به جوانان غربی، نمونهای از کارکردهای مثبت این نوع رسانهها به شمار میرود.
کلیدواژگان: فضای مجازی، شبکههای اجتماعی مجازی، وب2، روابط اجتماعی، مخاطبمحوری، پیامرسانی، بیداری اسلامی.
مقدمه
بیان مصادیق کارکردهای مثبت شبکههای اجتماعی مجازی در سالهای گذشته محور اساسی این مقاله را تشکیل میدهد. در واقع سؤال اصلی مقاله آن است که کارکردهای مثبت شبکههای اجتماعی مجازی در ابعاد سیاسی، اجتماعی و فرهنگی کدامند و چگونه میتوان از این ظرفیتهای مثبت بهنحو مطلوب استفاده کرد؟ بدینمنظور ابتدا تعریفی مفهومی از شبکههای اجتماعی مجازی ارائه شده و پس از بیان پیشینة این شبکهها نهایتاً مصادیقی از نقش و کارکرد مثبت آنها در ایران و سایر کشورهای جهان بهویژه کشورهای غرب آسیا و شمال آفریقا ذکر گردیده است. بخش عمدة نتیجهگیریها و نکات بیان شده در این مقاله حاصل تجربیات نویسنده در فضای مجازی و محیط شبکههای اجتماعی مجازی است. همچنین نویسنده در سالهای اخیر به عنوان استاد راهنما و مشاور در هدایت حداقل هفت رسالة کارشناسی ارشد در حوزة شبکههای اجتماعی مجازی دخیل بوده است. به همین دلیل رئوس اصلی مقالة حاضر بیشتر بر شالودة یافتههای تحقیقی و پژوهشی مذکور بنا شده است.
این خاصیت رسانـهها است که همـــواره در گذر زمان دچار تغییر و تحولات ساختاری و فنی میشوند. اما این تغییرات همیشه آرام و بطئی
بوده است. تنها در دو دهة گذشته بوده که رسانهها اعم از رسانههای نوشتاری، دیداری و شنیداری با شدت و حدت بالایی از فناوریهای نوین ارتباطی بهگونهای متأثر شدهاند که با هیچ دورة دیگری قابل مقایسه نیست. شاید به این دلیل که اینترنت به عنوان زیرساخت توسعة رسانهها خود هر روز در حال تحول و تغییر و دگرگونی است.
بهطور کلی شبکههای اجتماعی محصول فناوری وب2 هستند. وب2 به نوعی از وب گفته میشود که از نظر ماهیت متکی بر تعامل با مخاطب بوده و در بسیاری از موارد محتوای آن نیز توسط مخاطب و کاربران تولید میشود. شبکههای اجتماعی از سالها پیش وجود داشتهاند؛ گروههای دوستان، مدرسه، انجمنهای صنفی، سندیکاها و حتی ساختار هیأتهای مذهبی در ایران نوعی از شبکههای اجتماعی به شمار میروند اما طی سالهای اخیر وقتی صحبت از شبکههای اجتماعی مجازی به میان میآید، منظور نوعی از شبکههای اجتماعی است که در بستر فضای مجازی و اینترنت شکل گرفتهاند و دامنة فعالیت آنها اغلب در همین محیط قرار دارد. فناوریهای شبکههای اجتماعی مجازی نیز بسیارند و از فناوریهای بهاشتراکگذاری فایلها مانند یوتیوب و فلیکر تا فناوری بلاگنویسی و میکروبلاگنویسی مانند توئیتر و فناوریهای شبکهسازی میان دوستان مانند گوگلپلاس و فیسبوک همگی جزو شبکة اجتماعی مجازی به شمار میروند. حتی ویکیها را که دانشنامههای برخطِ نوشتهشده توسط کاربران هستند نیز میتوان به نوعی جزو شبکههای اجتماعی محسوب نمود.
واقعیت این است که به دلیل نو بودن مفاهیمی همچون شبکههای اجتماعی مجازی و رسانههای اجتماعی مجازی هنوز به درستی تفاوت میان آنها روشن نشده است. با این حال میتوان با بررسی مطالعات انجام شده و اظهار عقیدة صاحبنظران فضای مجازی به این جمعبندی
رسید که مفهوم رسانههای اجتماعی مجازی فراگیرتر از مفهوم شبکههای اجتماعی مجازی بوده و شبکههای اجتماعی مجازی در دل رسانههای اجتماعی جای میگیرند. از زاویهای دیگر میتوان رسانههای اجتماعی را مفهومی در مقابل رسانههای صنعتی مانند مطبوعات، رادیو و تلویزیون قلمداد کرد و شبکههای اجتماعی مجازی را پلتفرمهای جدید مبتنیبر وب2 در برابر فناوریهای نسل اول وب ارزیابی نمود.
مفهوم رسانههای اجتماعی در برابر رسانههای صنعتی قابل تعریف است. تولیدکنندگان اطلاعات و محتوا در رسانههای اجتماعی شهروندان معمولی هستند و شیوة انتشار این اطلاعات نیز قابلیت سفارشی شدن و محدودیت دسترسی در حلقههای خاص از مخاطبان را دارد. هرچند که دربارة مخاطبان رسانههای اجتماعی و صنعتی بحث و جدلهای فراوانی صورت گرفته و عدهای معتقدند که تعداد مخاطبان رسانههای صنعتی بیشتر از رسانههای اجتماعی است، اما با این وجود هر دو گروه از رسانههای مذکور این قابلیت را دارند که به مخاطبان میلیونی دست پیدا کنند. البته باید گفت دسترسی مخاطبان به رسانههای اجتماعی بهصورت دائمی است و یک مقاله در یک رسانة اجتماعی میتواند برای سالیان سال بهطور روزمره و هر لحظه خواننده و مخاطب داشته باشد در حالی که دسترسی به محتوای رسانههای صنعتی در یک زمان خاص امکانپذیر است.
مخاطبان رسانههای اجتماعی همچنین دارای علقهها و حلقههای وابستگی و ارتباطات افقی گسترده با یکدیگر هستند. به عبارت دیگر این دسته از مخاطبان دارای علایق همسانتری بوده و یک اجتماع را تشکیل میدهند. لذا اغلب تأثیرگذاری محتوای پیامهای رسانههای اجتماعی بر مخاطبانشان عمیقتر و وسیعتر است. با این وجود در مورد اعتبار منبع و هویت در رسانههای اجتماعی هنوز شبهاتی وجود دارد و قابلیت استناد و اتکا به اطلاعات و اخبار رسانههای صنعتی بیش از رسانههای اجتماعی است.
شبکههای اجتماعی متشکل از افراد یا سازمانهایی هستند که توسط یک یا چند نوع علقه یا وابستگی خاص مانند دوستی، خویشاوندی، منافع مشترک، تبادل مالی، علاقه به یک موضوع، باورهای مشترک، دانش و هنر به هم گره خوردهاند. تجزیه و تحلیل شبکههای اجتماعی و بررسی نظریههای موجود نشان میدهد که اصلیترین نکته در هر شبکهای روابط است. شبکههای اجتماعی در بسیاری از سطوح ـ از خانوادگی تا کشوری و بینالمللی ـ فعالیت میکنند و نقش مهمی در تعیین راهحل مشکلات یا ایجاد آنها دارند.
شبکة اجتماعی، ساختاری اجتماعی است که از گرههایی که عموماً فردی یا سازمانی هستند، تشکیل شده است که توسط یک یا چند نوع خاص از وابستگی به هم متصلاند. برای مثال: قیمتها، الهامات، ایدهها، تبادلات مالی، دوستها، خویشاوندی، تجارت، لینکهای وب، سرایت بیماریها یا مسیرهای هواپیمایی. ساختارهای حاصل اغلب بسیار پیچیده هستند. تحلیل شبکههای اجتماعی، روابط اجتماعی را با اصطلاحات رأس و یال مینگرد. رأسها بازیگران فردی درون شبکهها و یالها روابط میان این بازیگران هستند.
شبکههای اجتماعی مجازی محصول فناوریهای وب2 هستند. وب2 به آن دسته از فناوریهایی اطلاق میشود که امکان مشارکت کاربر در تولید محتوا و بهاشتراکگذاری اطلاعات شامل متن، عکس، فیلم، لینک، فایل و هرگونه دادة دیگر و نیز امکان تعامل گسترده میان کاربران اینترنت و تبادل سریع و گستردة اطلاعات میان آنها را فراهم میآورند. وب2 دنیای کندوهای کاربران در محیطهای مجازی است و شبکههای اجتماعی مجازی بخشی از فناوریهای وب2 هستند که درون آنها تعاملات
کاربران و امکان ایجاد حلقههای دوستی، گروههای رأیدهی، ارتباطات افقی و سفارشی شدن صفحات وب مهیا میشود. به اعتقاد مانوئل کاستلز(1)شبکههای اجتماعی مجازی محصول همگرایی سه فرآیند تاریخی مستقل هستند: انقلاب اطلاعات، تجدید ساختار سرمایهداری و اقتصاد متکی به برنامهریزی و نهضتهای فرهنگی دهة 1960. این سه فرآیند موجب پیدایش و رشد شبکههای اجتماعی مجازی شدند (خانیکی، 1392: 33).
شبکــة اجتماعی مجـازی یا شبکــة اجتمــاعی اینتــرنتی، وبسایت یا مجمـوعهای از وبسایتهــایی است که بـه کاربـران امکـان میدهد علاقهمندیها، افکار و فعالیتهای خود را با یکدیگر به اشتراک بگذارند. به عبارت دیگر شبکههای اجتماعی پایگاههایی هستند که با استفاده از یک موتور جستجوگر و افزودن امکاناتی مانند گفتگو (چت)، پیامرسانی الکترونیک، انتقال تصویر و صدا و... امکان ارتباط بیشتر کاربران را در قالب شبکهای از روابط فردی و گروهی فراهم میآورند. وبلاگها، فیسبوک، توئیتر، یوتیوب و پادکست از جمله شبکههای اجتماعی مجازی هستند. وجه مشترک گونههای متعدد رسانههای اجتماعی، مخاطبمحور بودن آنها و تولید محتوا توسط افراد استفاده کننده است، بدین صورت که در رسانههای اجتماعی هر فرد محتوایی را که خود تولید یا انتخاب کرده است با دیگران به اشتراک میگذارد.
شبکههای اجتماعی مجازی محیط مساعدی را برای مشارکت افراد در جامعة مجازی، برقراری روابط نمادین و کشف مجدد خود و بازتعریف هویتهای دینی، اجتماعی، سیاسی و... فارغ از محدودیتها و عوامل سرکوبکننده از طریق تعاملات مجازی و نمادین فراهم میکنند. این شبکهها بیشترین شباهت را به جامعة انسانی داشته و به فرد امکان برقراری ارتباط با شمار بسیاری از افراد دیگر را به دور از محدودیتهای زمانی،
1) . Manuel Castells
مکانی، سیاسی، فرهنگی و اقتصادی میدهند. شبکههای اجتماعی را میتوان همچون زیرمجموعهای از جامعه در نظر گرفت که افراد در آن به زندگیای موازی با زندگی بیرونی خود در جامعة واقعی پرداخته و با افراد دیگر ارتباط برقرار میکنند. افراد با حضور در شبکههای اجتماعی و استفاده از گونههای مختلف رسانههای اجتماعی، از مزایای حضور در این اجتماع مجازی نظیر حمایت اطرافیان، اطلاعات، عواطف و احساسات برخوردار شده و اغلب جوانب زندگی واقعی خود را که نیازمند حضور فیزیکی افراد در کنار یکدیگر نیست، در این اجتماعات مجازی دارا هستند. این شبکهها کارکردهای گوناگون اقتصادی، سیاسی، فرهنگی، اجتماعی و ارتباطی دارند و رابطههای چهره به چهره را بیش از پیش کاهش میدهند.
شبکههای اجتماعی را فراتر از گونهای وبسایت میتوان به عنوان رسانههای جدیدی در نظر گرفت که در ساختارهای اجتماعی، فرهنگی، اقتصـادی و سیاسی تغییراتی ایجـاد کردهاند. چالشهایی که شبکههای اجتماعی در سالهای اخیر با آنها مواجه بودهاند، حوزههایی فراتر از فضای مجازی را تحتتأثیر قرار داده است. شبکههای اجتماعی به عنوان یکی از گونههای رسانههای اجتماعی، امکانات تعاملی قابل توجهی برای کاربران اینترنتی فراهم کردهاند و بر افزایش مشارکت شهروندان در برخی فرآیندها مؤثر بودهاند. شبکههای اجتماعی قدرت بسیج تودهای دارند یعنی میتوانند افراد را در یک زمان و مکان در محیطی واقعی گردهم آورند یا در محیط مجازی پویش (کمپین) ایجاد کنند.
کاربرد شبکههای مجازی این امکان را به جنبشهای اجتماعی میدهد که روشهای سنتی بیان اعتراضات خود همانند راهپیماییها، اعتراضات، شعارها و استفاده از نمادها را آسانتر به کار برده و آنها را با روشهای نمـادین جدیـد ترکیب کننـد. بر همین اساس، این جنبشها توانمنـدی بیشتری برای جذب طبقة جوان جامعه و شکل دادن به افکار عمومی
دارند. جنبشهای اجتماعی با کاربرد فناوریهای اطلاعاتی دیگر نیازمند استفاده از پوشش رسانههای جمعی نیستند. در نمودار ذیل نمایی از مدل شبیهسازی شدة یک شبکة اجتماعی در فضای مجازی نشان داده شده است. در چنین نموداری، نقاط نمادی از رأس (کنشگر فردی) و خطوط نمادی از ارتباط دو رأس (دو فرد) است. در شبکههای اجتماعی، افراد به صورت مستقیم و یا غیرمستقیم (با واسطه) با یکدیگر ارتباط دارند.
تصویر
409.jpg^
شبکههای اجتماعی مجازی دارای ویژگیهایی هستند که بدون توجه به آنها نمیتوان کارکرد و ماهیت این شبکهها را شناسایی کرد (ضیاییپرور، 1389). برخی از این ویژگیها عبارتند از:
هویت
هویت در شبکههای اجتماعی به سمت واقعیتر شدن پیش میرود زیرا هیچکس مایل نیست فرد ناشناس را به لیست دوستان خود اضافه کند.
مثلاً شما در لیست دوستانتان در فیسبوک با افراد واقعی طرف هستید اما در عصر وبلاگها این هویت تا حد زیادی قابل پنهان کردن بود.
بهاشتراکگذاری و یادگیری
افراد علاقهمند هستند هرچه سریعتر اطلاعات یا محتوایی را که تولید کردهاند، به اشتراک بگذارند. این محتوا ممکن است خبر، فیلم، عکس، مقاله، طنز یا دیدگاه شخصی و تجربیات آنها باشد.
بسیجکنندگی و سازماندهی
شبکههای اجتماعی مجازی قدرت بسیجکنندگی دارند یعنی میتوانند افراد را در یک زمان یا مکان در محیط واقعی گرد هم آورند یا در محیط مجازی پویش (کمپین) ایجاد کنند.
دوستی
در این محیط دوستیها بین همکلاسیهـا، همکـاران، همعقیـدهها و دوستی با دوستانِ دوستان تعمیق میشود.
اعتماد
قابلیت اعتماد به شبکههای اجتماعی بیش از وبسایتها است زیرا اطلاعات به صورت فیلترنشده و خام منتقل میشود. قدرت اعتماد به شاخص بودن یا مشهور بودنِ فردِ تولیدکنندة اطلاعات بستگی دارد .
حلقههای مخاطبان
به جای مخاطبان انبوه، حلقههایی کوچک و بزرگ از مخاطبان شکل میگیرد. این حلقهها در جاهایی با یکدیگر همپوشانی دارند. تأثیرگذاری هر شبکه بر هر حلقه به تناسب تخصصی بودن یا گرایش خاص آن شبکه است.
قدرت کندوسازی
قابلیت لینکدهی، دنبال کردن و علایق مشترک یعنی ظرفیت کندوسازی در این محیط بسیار زیاد است.
استناد و تعمیم
استفاده از چند رسانهایها مانند فیلم، عکس، صدا، کلیپ و متون اصلی رسانهها قابلیت دیگری است که با افزایش دادن امکان استناد و تعمیم در فضای مجازی، قدرت شبکههای اجتماعی را بالا برده است.
ادغام فناوریها
شبکههای اجتماعی محصول ادغام فناوریهای جدید وب2 مانند فناوری آژاکس،XML ، HTTPS، RSS، هستند.
پرستیژ
امـروزه افـراد، مجـریان تلویزیـون، اساتیـد دانشگـاه، دانشجـویان، روزنامهنگاران، سیاستمداران و هنرمندان بهجای آدرس ایمیل یا وبسایت یا وبلاگ، شناسة فیسبوک خود را اعلام میکنند. حتی برنامههای تلویزیونی نیز آدرس فیسبوک دارند. بنابراین داشتن یک شناسة شبکة اجتماعی بهنوعی به یک پرستیژ تبدیل شده است.
گپ
شبکههای اجتماعی مجازی قابلیت گپ یا همان چتکردن را با خود به همراه دارند.
نقد بیرحمانه
شبکههای اجتماعی فضای تعاملیِ جسورترین افرادی است که فعالیت در این شبکهها را نوعی فعالیت مدنی و حتی مبارزة مدنی میدانند. لذا از
نقــد بیرحمانة حاکمیت، سیاستمـداران و رسانههای رسمی ابایی ندارند. بههمین جهت زبان آنها متفاوت از سایر رسانهها به نظر میرسد.
دنبال کردن و دنبال شدن
دنبال کردن و دنبال شدن افراد امری لذتبخش است که شخصینگاری یا روزنگاری در وبلاگها بر همین اساس اتفاق افتاده است.
باز انتشار
در محیط شبکهها به خصوص سایتهای لینکدونی، خبرها پالایش و انتخاب شده و باز انتشار مییابند.
خرد جمعی
در عصر شبکهها مفهوم «همگان» در حال زاده شدن است. گرایش عمومی را میشود از این فضاها سنجید. شبکههای اجتماعی بهترین فضای افکارسنجی هستند.
جهانی بودن
حذف مرزهای زبانی مهمترین اتفاقی است که در فضای جدید وب رخ داده است. به عنوان مثال مترجم گوگل قادر است اطلاعات محیط شبکههای اجتماعی و اینترنت را بیدرنگ به بیش از 40 زبان دنیا ترجمه کند.
سرگرمی
سرگرمی، طنز، خنده، شوخی، گافگرفتن، کارهای مونتاژی و فتوشاپی کردن، دستانداختن سیاستمداران و طرح معما از ویژگیهای این شبکهها است.
سفارشی شدن
هـرزهگردی و ولگـردی در فضای وب در حال حـذف شـدن است. مخاطب محتوا را با استفاده از فیدها، خروجیها و ریدرهای آنلاین و آفلاین سفارش میدهد.
جستجو شدن
از طریق ترکیب موتورهای جستجو با بسیاری از شبکهها مخاطب میتواند در این فضاها همزمان جستجو کند و جستجو شود.
اطلاعرسانی و خبررسانی
شبکههای اجتماعی قابلیت خبررسانی و اطلاعرسانی گستردهای دارند. مثلاً رسانههای شهروندی و خبرنگاران شهروند در مواقع متعدد توانستهاند گوی سبقت را از رسانههای صنعتی بربایند که از جمله میتوان به پوشش خبری رخدادهای مرتبط با سونامی اندونزی یا رخدادهای پس از انتخابات در ایران اشاره کرد.
رسانه نسل جوان
نو بودن، خلاق بودن و ابتکاری بودن باعث جذب جوانها به پدیدة شبکههای اجتماعی شده است.
رسانه جایگزین
شبکههای اجتماعی مجازی به طرز شگفتانگیزی نقش رسانههای جایگزین را در مقابل رسانههای جریان اصلی ایفا میکنند. یعنی هرجا رسانههای جریان اصلی نتوانند یا نخواهند رخدادی را پوشش دهند، رسانههای جایگزین وارد صحنه میشوند.
ترکیب با تلفن همراه
اغلب فناوریهای شبکههای اجتماعی مجازی یا نسخة تلفن همراه دارند یا با استفاده از تلفن همراه قابل انتشار و دسترسی هستند. مستندات محتوایی این رسانهها نیز توسط تلفن همراه تولید میشود.
ابتکار و خلاقیت
نوآوری در ذات شبکههای اجتماعی است. ارتباطات افقی، پیشنهادات خلاقانه و طوفانهای مکرر فکری در این محیطها اتفاق میافتد. هرساله دهها اختراع جدید درون این شبکهها رخ میدهد که البته فقط بخشی از آنها به ثبت میرسند و بقیه بدون اینکه ثبت اختراع شده باشند، مورد استفادة کاربران قرارمیگیرند. برخی از شبکههای اجتماعی مجازی اساساً خود یک اختراع و نوآوری محسوب میشوند مثلاً گوگلپلاس اختراع شرکت گوگل به شمار میرود.
کارکرد اصلی شبکههای اجتماعی متصل کردن افراد به یکدیگر است. این شبکهها خود محتوایی تولید نمیکنند و آنچه در بستر آنها جریان دارد، دادهها و اطلاعات و محتواهایی است که توسط کاربران تولید و منتشر شده است. به همین دلیل برخی در ایران نام این شبکهها را سایتهای کاربرمحور گذاشتهاند. انسانها اساساً نیاز به ارتباط با یکدیگر دارند. در فرآیند ارتباط است که سایر فعالیتها معنا پیدا میکند. علاوه بر آن انسان موجودی اجتماعی است و با حضور در اجتماع اقناع و ارضاء میشود. دنیای سایبر نوع جدیدی از شبکههای اجتماعی را به وجود آورده که شبکههای اجتماعی مجازی نام دارند. شبکههای اجتماعی واقعی درون شبکههای اجتماعی مجازی بازسازی و بازپروری شدهاند. گروه دوستان شما در فیسبوک در واقع نمادی از گروه دوستان شما در فضای واقعی
است. به همین دلیل برخی از صاحبنظران از ظهور پدیدة جدیدی تحت عنوان واقعیت مجازی نام میبرند که در حقیقت واقعیتی عینی است که در فضای مجازی بروز و ظهور پیدا کرده است و در عین حال که دیده نمیشود، وجود دارد.
اعتقاد به همین واقعیت مجازی است که باعث میشود این گروههای دوستان یا کندوهای ارتباطی در فضای مجازی در برخی از موارد در صحنههای واقعی نیز خود را نشان دهند. مثلاً جرقههای اولین اعتراضهایی که منجر به انقلاب تونس گردید، در فضای همین شبکههای اجتماعی مجازی زده شد. ترس برخی کشورها از شبکههای اجتماعی مجازی نیز حضور و سرایت این اجتماعهای مجازی به فضای واقعی جامعه است و گرنه کیست که از فعالیت یک عده در پشت رایانههایشان وحشت داشته باشد؟! پس باید پذیرفت که شبکههای اجتماعی مجازی و از جمله فیسبوک بازنمود شبکههای اجتماعی واقعی جامعه هستند و کنشها و واکنشهای شکلگرفته در این محیط مجازی به سرعت به محیط واقعی جامعه نیز انتقال مییابد.
شبکههای اجتماعی مجازی تا حدی بازتابندة دیدگاهها، تفکرات، نگرشها، جهانبینی، فرهنگ، ارزشها و هنجارهای یک جامعه هستند. در هیچ دورة دیگری از تاریخ بشر به اندازة امروز ابزار و فضای لازم برای تحقیق و بررسی ویژگیهای جامعهشناختی و روانشناختی مردم در دسترس جامعهشناسان و متخصصان علوم اجتماعی و روانشناسی اجتماعی نبوده است. از این حیث شبکههای اجتماعی مجازی را باید دماسنج تحولات سیاسی، اجتماعی و فرهنگی جوامع تلقی کرد. با رصد و پایش این شبکهها میتوان فهمید درون برخی لایههای اجتماعی چه چیزی در جریان است. با اتکا به واکنشها و افکار منعکسشدة مردم در این شبکهها حتی امکان پیشبینی تحولات آینده نیز وجود دارد. برای مثال امروز در غرب برای ص:
اطلاع از میزان فروش یک فیلم در آینده، ابتدا واکنش اعضای شبکههای اجتماعی را نسبت به آن میسنجند و بر این اساس پیشبینی میکنند که آیا فیلم با شکست مواجه خواهد شد یا با موفقیت و درخشش بیسابقه.
شبکههای اجتماعی مجازی بهطور مطلق نه تهدید هستند و نه فرصت اما همزمان هم تهدید به شمار میروند هم فرصت لذا تهدیدزایی یا فرصتآفرینیشان بستگی دارد به اینکه از چه زاویهای به آنها نگاه میشود. این شبکهها از نظر فناوری، نقطة اوج بلوغ فناوری اطلاعات هستند. شبکههای اجتماعی مجازی بر قلة فناوری اطلاعات و فضای سایبر ایستادهاند و دستکم تا دو دهة آینده نباید بدیلی برای آنها قائل بود. ممکن است سایتهای شبکههای اجتماعی یا انواع آنها تغییر یابد اما کارکرد و فرآیند و سازوکار عمل آنها همچنان ثابت باقی خواهد ماند.
ما نمیتوانیم از شبکههای اجتماعی مجازی اجتناب کنیم زیرا جایگزینی برای این شبکهها نداریم. این یک روند جهانی و البته منطبق با فطرت بشری است. اگر چنین نبود، فیسبوک به اولین سایت پربینندة دنیا تبدیل نمیشد. اما میتوانیم به این روند جهت دهیم. راهاندازی شبکههای اجتماعی مجازی بومی یکی از تدابیری است که میتواند تا حدی از میزان و عمق آسیبهای این شبکهها برای کاربران ایرانی بکاهد. برخی از سازمانهای پیشرو در این عرصه اقداماتی انجام دادهاند که از جمله میشود به شبکة اجتماعی تبیان متعلق به سازمان تبلیغات اسلامی، شبکة اجتماعی مهر متعلق به سازمان صدا و سیما و هفت شبکة اجتماعی مشابه متعلق به شهرداری تهران اشاره کرد. این شبکهها پاسخی است به دغدغههای کسانی که مایلند ضمن استفاده از شبکهها، از پیامدهای منفی آنها نیز مصون بمانند.
شبکههای اجتماعی مجازی قدرت بینظیری در سطح ملی ایجاد میکنند که در برخی موارد مانند ماجرای مقابله با تحریف نام خلیجفارس
یا ماجرای «کمپین جین» علیه نخستوزیر رژیم صهیونیستی میتواند به کار گرفته شود. بدون شک رسانهها و بهویژه رسانة ملی نمیتوانند از این فرآیند به دور باشند. این رسانهها میتوانند از ظرفیت شبکههای اجتماعی مجازی در جهت انجام مأموریتها و وظایف خود استفاده کنند. هرچند این عرصه، نوپدید است و دربارة راهکارهای حضور رسانهها در شبکههای اجتماعی مجازی نیز هنوز رهنمود و مدل مشخصی وجود ندارد و ما در حال تجربة راهی ناپیموده هستیم، لکن باید به یاد داشت که ما قادریم از فرصتهای این شبکهها بهره گرفته و تهدیدهای آن را مرتفع سازیم. رسانههای اجتماعی و شبکههای اجتماعی مجازی دارای کارکردهای مختلفی هستند که برخی از آنها در جدول ذیل ذکر شده است.
تصویر
417.jpg^
رسانههای جدید فرصتهای مغتنمی را برای تبادلنظر و مقابله با
اسلامهراسی یا جهل ساده در جهان اسلام ایجاد میکنند. اما تنها 10 تا 15 درصد مسلمانان به اینترنت دسترسی دارند. در آوریل 2010 یک کنفرانس آنلاین در مصر در مورد «آیندة اسلام در عصر رسانههای جدید» برگزار شد که شامل 60 سخنران بود و هرکدام به مدت یک دقیقه پیرامون این موضوع صحبت کردند. اکثر سخنرانان با شوق و ذوق در مورد اثرات رسانههای جدید بر گفتمان و فرهنگ اسلامی سخن گفتند. با این حال برخی از شرکتکنندگان نیز نگرانیهایی را ابراز کردند (Khamis & Vaughn, 2011). مهمترین نکتهای که در این کنفرانس مورد تأکید قرار گرفت این بود که رسانههای جدید امکان اظهارنظرات بیشتری را دربارة اسلام فراهم میسازند و به مردم آزادیهای جدیدی برای بررسی یا بیان افکاری میدهند که اغلب از نظرها پنهان شدهاند. مسلمانان آگاهی بیشتری در مورد تنوع درون سنت خود کسب میکنند و عقاید خود را آگاهانهتر شکل میدهند. همچنین زنان بسیار بیشتر از گذشته مجال مشارکت در بحثهای مربوط به اسلام را پیدا میکنند چنانکه زنان مسلمان حتی در کشورهای محافظهکارتر مشتاقانه به وبلاگنویسی روی آوردهاند.
با این حال باید مراقب بود که به این ابزارهای جدید اعتبار و یا قدرتی بیشتر از آنچه که واقعاً دارا هستند نداد. مهمتر از همه، طبق «گزارش جهانی فناوری اطلاعات» در سال 2011 تنها کسر کوچکی (10 تا 15 درصد) از مسلمانان در سراسر جهان به اینترنت دسترسی دارند. بهعلاوه، اینترنت و رسانههای جدید نیاز به سطح معینی از آموزش و مهارت دارند. لذا تأثیری که در حال حاضر این رسانههای جدید بر دیدگاه مسلمانان و درک آنها از مذهب خویش دارند، تا حد زیادی محدود به قشر تحصیلکردة جامعه است .(Comminos, 2011)
اینترنت در کنار دیگر کارکردهایش، از یکسو آگاهی سیاسی افراد را افزایش میدهد و از سوی دیگر آنها را در مناسبات سیاسی درگیر
میکند و از آنجایی که فضای عمومی شهری برای گفتگو به ندرت وجود دارد، فضای مجازی به عرصهای برای گفتگو تبدیل شده و ویژگی اصلی آن، پویایی این فضا است که با توجه به ابزارهایی که در اختیار کاربران قرار میدهد، سبب میشود تا افراد بهتر بتوانند گرایشات سیاسی خود را ابراز کنند. از جمله کارکردهای سیاسی شبکههای اجتماعی میتوان به انقلابهای منطقة غرب آسیا و گسترش موج بیداری اسلامی اشاره کرد. نکتة قابل توجه در این تحولات، نقش رسانههای ارتباط جمعی و بهخصوص شبکههای اجتماعی از جمله توئیتر و فیسبوک در جریان اطلاعرسانی و گسترش اعتراضات مدنی بود که نقش این شبکهها را در تحولات سیاسی و اجتماعی، بیش از پیش سزاوار تحقیق و پژوهش میکند. در این میان، کشور مصر مورد مطالعة مناسبی برای بررسی نقش شبکههای اجتماعی محسوب میشود.
امروزه فراگیری اینترنت و فنآوریهای جدید ارتباطی و اطلاعاتی موجب ظهور فضای مجازی در کنار جهان واقعی شده که این امر، معادلات و الگوهای سنتی ارتباطات و تولید، انتقال و مصرف اطلاعات را برهم زده و موجب تغییر در آن شده است. چنین فضایی که به عنوان واقعیت مجازی یکپارچه درنظر گرفته میشود، از ویژگیهایی چون فرامکانی و فرازمانی بودن، صنعتی بودن محض، عدم محدودیت به قوانین مدنی متکی بر دولت ـ ملتها، برخورداری از معرفتشناسی تغییرشکلیافتة پسامدرن، قابلیت دسترسی همزمان، حضور در فضاهای فرهنگی، اعتقادی، اقتصادی و سیاسی و نیز آزادی از هویت بدنی و جنسی برخوردار است.
یکی از بحثهای مهم در مورد شکلگیری و گسترش تحولات منطقة غرب آسیا، نقش رسانههای جدید، اینترنت و شبکههای مجازی و اجتماعی در این تحولات است. جهتدهی به افکار عمومی در شبکههای اجتماعی در دو مرحله صورت میگیرد: مرحلة نخست شبکهسازی در
فضای مجازی و مرحلة دوم شبکهسازی و مشارکت در فضای واقعی. بدینترتیب همانگونه که شاهد بودیم، نقش اجتماعسازی شبکههای اجتماعی در برخی کشورهای منطقه موجب ایجاد بحران شده و در کنار عوامل دیگر، زمینه را برای سقوط رژیمهای استبدادی و یا تدارک اصلاحات سیاسی فراهم آورد.
بدون شک شبکههای اجتماعی مجازی حاصلجمع فناوری و محتوا هستند. اما بعد از ایجاد و راهاندازی هر شبکة اجتماعی، این محتوا است که حرف اول را در آن محیط خواهد زد. محتوا همان پیام است و انقلاب اسلامی پیامی برای همة مردمان عالم دارد. علاوه بر آن ایران اسلامی به عنوان کشوری با پشتوانة غنی فرهنگی، صاحب گنجینهای غنی از محتوا است. محتوایی که وجه غالب آن فرهنگی، تاریخی، اجتماعی، دینی و عرفانی است. درست به همین دلیل تنها یکی از گنجینههای فرهنگی و عرفانی ایران یعنی مثنوی معنوی سالهای پی در پی در آمریکا به عنوان پرفروشترین کتاب به مردم عرضه میشود. اگر پیام و محتوای غنی و کافی و منطق و استدلال بر روی شبکههای اجتماعی مجازی منتشر شود میتوانند کارکرد مثبت پیدا کنند.
در جریان انتشار نامه از شبکههای اجتماعی مجازی استفادة مناسب و صحیح به عمل آمده است. درست مانند شبکههای برونمرزی صدا و سیما مانند پرس تیوی، هیسپان تیوی و العالم که همگی محتوای خود را بر روی شبکههای اجتماعی مجازی نیز منتشر میکنند. این نامه شاید اولین پیام رسمی با امضای رهبر معظم انقلاب اسلامی بود که با بهرهگیری از شبکههای اجتماعی و در فضای مجازی منتشر شد و بازتاب قابل توجهی در رسانههای جهان و بهخصوص شبکههای اجتماعی داشت. بهطوری که برخی از کاربران ایرانی و غیر ایرانی شبکههای مختلف اجتماعی متن کامل
یا بخشهایی از این پیام مهم را به اشتراک گذاشته و در مورد آن به بحث و تبادل نظر پرداختند. برخی کاربران ایرانی این نامه را یادآور نامة تاریخی امام خمینی (ره) به گورباچف دربارة فروپاشی نظام کمونیستی شوروی دانسته و از آن به عنوان نقطة عطفی در روابط اسلام و غرب یاد کردند.
نتیجه
همانگونه که ملاحظه شد، شبکههای اجتماعی میتوانند کاربرد مثبت و ایجابی نیز داشته باشند. نقش مثبت این شبکهها در بیداری اسلامی و نقش پیامرسانی آنها در انتقال نامه نمونهای از کارکردهای مثبت این نوع رسانهها به شمار میرود. نویسنده معتقد است رویکرد منفینگر به شبکههای اجتماعی پیامد خطرناکی به دنبال دارد و آن این است که سیاستگذاران را صرفاً به سمت اتخاذ تدابیر سلبی مانند فیلترینگ سوق خواهد داد. اما رویکرد ایجابی که بسیار هم سخت و پیچیده است، سیاستگذار را به سوی تدابیری هدایت خواهد کرد که از جنس تولید، راهاندازی، بنا کردن، آموزش و ارتقاء سواد رسانهای است.
در مقام تشبیه میان این دو استراتژی میتوان گفت اتخاذ رویکرد سلبی مانند گذاشتن دینامیت زیر یک ساختمان است که با فشار دادن دکمهای کل یک ساختمان تخریب میشود و اتخاذ رویکرد ایجابی مانند ایجاد کردن یک ساختمان است که مستلزم کار، هزینه، انرژی و زمان زیادی است. برای فیلتر کردن کافی است تصمیمی در کمیتة فیلترینگ گرفته شود تا به یکباره دهها سایت و شبکة اجتماعی در لیست سیاه قرار گیرند و مسئولیت از دوش فیلترکنندگان رفع گردد؛ اما در رویکرد ایجابی مثلاً باید به فکر ایجاد یک شبکة اجتماعی بومی بود که این کار مستلزم صرف وقت و بودجه و زمان برای جذب کاربر است و همچنین باید رقابت میان شبکههای اجتماعی مجازی را در طول زمان در نظر گرفت که کاری بس سخت و پیچیده است. معمولاً اتخاذ رویکرد سلبی کاری آسان و فوری
است و به نظر میرسد به همین دلیل نیز در ایران طی دو دهة گذشته اغلب رویکرد سلبی مورد نظر سیاستگذاران عرصة اینترنت و فضای مجازی بوده است.
منابع و مآخذ
منابع فارسی
خانیکی، هادی (1392)، «جهانی شدن و ارتباطات؛ زمینهها و چشماندازهای نظری»، فصلنامه مطالعات راهبردی جهانی شدن، دوره 4، شماره 13، زمستان.
ضیاییپرور، حمید (1389)، نشست تخصصی شبکههای اجتماعی، مرکز تحقیقات استراتژیک مجمع تشخیص مصلحت نظام.
نورمحمدی، مرتضی (1390)، «نقش شبکههای اجتماعی مجازی در انقلاب تونس»، رسانه، دفتر مطالعات و برنامهریزی رسانهها، سال بیست و دوم، شماره 3 و 4 (پیاپی 85)، پاییز و زمستان.
منابع انگلیسی
Comminos, Alex (2011), “Twitter Revolutions and Cyber Crackdowns: User Generated Content and Social Networking in the Arab Spring and Beyong”, Association for Progressive Communications.
Khamis & Vaughn (2011), “Cyberactivism in the Egyptian Revolution: How Civic Engagement and Citizen Journalism Tilted the the Balance”, Arab Media and Society, Issue 13, summer.
آیندهپژوهی تعامل غرب و اسلام دکتر حاکم قاسمی(1)
این فرصت را برای فهم صحیح و درک بدون پیشداوری از اسلام از دست ندهید تا شاید به یمن مسئولیّتپذیری شما در قبال حقیقت، آیندگان این برهه از تاریخ تعامل غرب با اسلام را با آزردگی کمتر
و وجدانی آسودهتر به نگارش درآورند. (متن نامه)
چکیده
روابط و مناسبات اسلام و غرب به عنوان دو حوزة تمدنی وسیع و گسترده همواره در طول تاریخ همراه با فراز و نشیب فراوان بوده است. زمانی جنگ و منازعه بر این روابط حاکم بوده و دو طرف به سوی تقابل روی آورده و برای شکست دادن یکدیگر تلاش کردهاند. جنگهای صلیبی نماد بارز این تقابل است. گاهی نیز این دو حوزة تمدنی رو به سوی همکاری آورده و داد و ستد با یکدیگر را شکل دادهاند. نگاهی به فرآیندها و چگونگی داد و ستد بین اسلام و غرب حاکی از ظرفیتهای فراوان این دو مجموعه برای تعامل مطلوب با یکدیگر است. با وجود این ظرفیتها و با وجود شکلگیری روندهای فراگیری که همکاریها را در عرصة جهانی تقویت و تحکیم مینماید، در سالهای پایانی قرن بیستم و پس از آن نظریهها و دیدگاههایی مطرح و روندها و رویدادهایی
1) . حاکم قاسمی دارای مدرک دکترای علوم سیاسی از دانشگاه تهران، دانشیار دانشگاه بینالمللی امام خمینی (ره) است. (Email: ghasemi20@yahoo.com)
به منصة ظهور رسید که بر اصل تقابل و رویارویی اسلام و غرب تأکید و آن را ترویج میکند. در چنین فضا و شرایطی پرسشی که مطرح میشود این است که تعامل بین اسلام و غرب چه آیندهای را پیش رو دارد؟
بررسیها و مطالعة شرایط کنونی حاکی از آن است که روابط دو حوزة تمدنی اسلام و غرب با روندهای متضاد و متناقضی روبروست. از این رو آیندة تعامل اسلام و غرب، همنهادی (سنتز) حاصل از این روندهای متضاد و چگونگی کنش و واکنش بازیگران مؤثر بر آن است که بر اساس آن میتوان آیندههای مختلفی را تصور و ترسیم کرد. آنچه میتواند آیندة مطلوبی را برای این تعامل شکل دهد، آیندهنگاری و کنترل و مدیریت روندها و رویدادها با هدف دستیابی به شکل مطلوبی از تعامل غرب و اسلام است. در این مقاله با استفاده از روش توصیفی و تحلیلی و با کاربرد چارچوب آیندهپژوهی سعی شده ضمن مروری بر آنچه لازم است در آیندهپژوهی تعامل غرب و اسلام مورد توجه قرار گیرد، چشماندازی از آیندة این تعامل و همچنین برخی مؤلفههای تعامل مطلوب غرب و اسلام ترسیم گردد.
کلیدواژگان: اسلام، غرب، تعامل اسلام و غرب، آیندهپژوهی.
مقدمه
روابط اسلام و غرب در طول تاریخ ترکیبی از تقابل و همکاری بوده است. از یک سو این دو حوزة تمدنی به عنوان دو رقیب و گاه به عنوان دشمن، روابط رقابتآمیز و خصمانهای با یکدیگر داشتهاند و به تقابل با هم پرداختهاند. این تقابل در برهههایی از تاریخ آنچنان اوج گرفت که به جنگ بین جهان اسلام و غرب منتهی شد. جنگهای صلیبی و اقدامات خصمانه ضد فرهنگ و تمدن اسلامی مانند به آتش کشیدن کتابخانهها و نظامیههای (دانشگاهها) اسلامی نمونة بارز این تقابل و خصومت بود. در عصر حاضر نیز اقدامات خصمانهای مانند مقابله و برخورد با نمادها و ارزشهای اسلامی، توهین به پیامبر اکرم (ص)، تحقیر مسلمانان و به آتش کشیدن قرآن کریم از جمله رفتارهای خصومتآمیز است.
اما به موازات تقابل بین اسلام و غرب، روابط دوستانه، همکاری و داد و ستد نیز میان آنها برقرار بوده است. همکاری و داد و ستد بین این دو حوزة تمدنی حتی به دورههای مبتنی بر روابط دوستانه محدود نمانده و در دورههای جنگ و منازعه نیز نوعی از این تعامل برقرار بوده است. چنانکه یکی از داد و ستدهای مهم و تأثیرگذار بین دو تمدن که موجب تأثیر یکی بر دیگری میشود، در زمان جنگهای صلیبی اتفاق افتاده است. در زمان آغاز جنگهای صلیبی، حوزة تمدنی اسلام در اوج پیشرفتهای علمی و تمدنی قرار داشت. در این دوره با جنگهای صلیبی بسیاری از
آثار و کتابهای دانشمندان مسلمان به غرب (اروپا) منتقل میشود و این انتقالِ منابع علمی و دانش بشری از جهان اسلام به اروپا با تأثیراتی که در غرب برجای میگذارد، زمینة خروج مغربزمین از دوران قرون وسطی را فراهم میسازد و موجب تحول جوامع غربی میگردد (محمدی، 1385 و آراستهخو، 1386). چنانکه مونتگمری وات مینویسد: اسلام نهتنها در تولیدات مادی و اختراعات تکنولوژی و نهتنها از نظر عقلانی در زمینههای علم و فلسفه به اروپا کمک کرد بلکه اروپا را واداشت تا تصویر جدیدی از خود بهوجود آورد (مونتگمری وات، 1378). از طرف دیگر حوزة تمدن اسلامی هم که پس از اوج گرفتن غرب در سالهای بعد از رنسانس رو به افول نهاد و از قافلة علم و تمدن بشری عقب ماند، در اواخر قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم پس از یک دورة طولانی رکود و رخوت با تأثیرپذیری از اروپاییان و سبک زندگی و تمدن غربی متحول شد. در این دوره، بازگشت به خویشتن اسلامیِ خود از یک سو و دریافتهای تمدن اسلامی از تمدن غربی از سوی دیگر، شرایط را برای تغییر و تحول در جهان اسلام و توسعه و نوسازی کشورهای اسلامی فراهم کرد.
مطالعة تاریخ روابطِ حوزههای تمدنی اسلام و غرب نشان میدهد که روابط و مناسبات آنها در طول تاریخ با فراز و نشیب فراوان همراه بوده است. زمانی جنگ و منازعه بر این روابط حاکم بوده و دو طرف به سوی تقابل روی آورده و برای شکست دادن یکدیگر تلاش کردهاند. تلاشی که آثار مخرب و وخیمی برای هردو به بار آورده است. گاهی نیز این دو حوزة تمدنی با یکدیگر همکاری داشته و به داد و ستد پرداختهاند. تعاملی که موجب پویایی، رشد و پیشرفت و توسعة آنها گردیده است.
در دهههای پایانی قرن بیستم و در آغاز قرن بیست و یکم در حالیکه کلانروندهای بینالمللی و جهانی رو به سوی همکاری داشتهاند، نشانههایی حاکی از روند رو به رشدِ تقابل بین تمدنهای اسلام و
غرب بروز کرد. برای مقابله با فرایند اسلامخواهی و اسلامگرایی، مقابله با ارزشها و نمادهای اسلامی در کشورهای غربی، تلاش مسلمانان و گروههای اسلامی برای مبارزه با نظام سلطة غربی، وقوع رویدادهایی مانند حادثة یازده سپتامبر و پس از آن مسلمانان را تروریست خواندن و حمله به کشورهای اسلامی با ادعای مبارزه با تروریسم از جمله این نشانهها بودند. در کتاب رویارویی غرب معاصر با جهان اسلام برتریطلبی جهان غرب، هنجارسازی جهانی، جهانگرایی در هنجارها و ادبیات غربی، دشمنسازی غرب در جغرافیای جهان اسلام، بازسازی بحران معنا در جهان غرب و مذهبگرایی به عنوان نماد هنجاری جهان غرب و مبانی فرهنگی غرب معرفی شده و از اقداماتی چون متهمسازی بازیگران جهان اسلام به تروریسم و خشونتگرایی، کنترلگرایی جهان غرب بر حوزههای ژئوپلیتیک جهان اسلام، هژمونیگرایی غرب و تعارض امپریالیستی با جهان اسلام، عملیات روانی علیه کشورهای جهان اسلام، تعارضگرایی جهان غرب با اسلامگرایی، تخریب سازنده علیه واحدهای جهان اسلام، عملیات پیشدستانة جهان غرب علیه کشورهای اسلامی و مواردی از این قبیل به عنوان استراتژی جهان غرب در برخورد با جهان اسلام نام برده شده است (متقی، 1387).
این نشانهها و علائم که شکلگیری و افزایش تقابل بین اسلام و غرب را منعکس میکرد، آنچنان قدرت و اهمیت یافت که منجر به ارائه نظریههایی مبنیبر احتمال برخورد و جنگ بین جهان اسلام و غرب گردید. معروفترین این نظریهها نظریة ساموئل هانتینگتون موسوم به «برخورد تمدنها» بود (Huntington, 1996). عوامل مختلفی بر شکلگیری روند تقابلی بین اسلام و غرب مؤثر بودهاند. تلاش کشورهای اسلامی برای خروج از سلطة قدرتهای غربی که با پیروزی انقلاب اسلامی قدرت مضاعف یافت و به اوج رسید، فروپاشی
نظامهای کمونیستی و خروج آنها از عرصة رقابت با غرب، فرایند هویتیابی کشورهای اسلامی پس از یک دورة تاریخی خودباختگی در برابر غرب و تلاش برای حفظ وضعی که تضمینکنندة سلطه غرب بر جهان اسلام باشد از جمله این عوامل بودند.
بروز کلانروندهای بینالمللی و جهانی که تعامل و همکاری در محیط جهانی و در عرصة بینالمللی میان کشورها و حوزههای تمدنی مختلف را تقویت میکنند از یک سو و ظهور نشانههای شکلگیری روندهای تقابلی اسلام و غرب و به موازات آن وقوع اتفاقات و رویدادهایی که این تقابل را به تصویر میکشد از سوی دیگر، موجب شکلگیری و تقویت دیدگاههایی گردید که بر جنگ و رویارویی اسلام و غرب تأکید دارند (Huntington, 1996). در چنین وضعیتی که همکاری و تعامل مطلوب دو حوزة تمدنی در معرض خطر قرار گرفته، مسئله اصلی که مطرح میشود، دربارة آیندة تعامل غرب و اسلام است. بر این اساس سؤال اصلی مقالة حاضر این است که تعامل بین غرب و اسلام چه آیندهای را در پیش رو دارد؟ در این مقاله با بهکارگیری چارچوبهای مطالعاتی آیندهپژوهی و با استفاده از روش توصیفی ـ تحلیلی سعی میشود به این پرسش پاسخ داده شود.
بر این اساس از یک سو روندها و همینطور پیشرانهای تأثیرگذار بر آیندة تعامل غرب و اسلام توصیف و معرفی میشوند و از سوی دیگر با بررسی چگونگی و نوع تأثیر آنها بر روابط و مناسبات این دو حوزة تمدنی، تلاش میگردد سناریوهای احتمالی از آینده ترسیم و وضعیت تعامل غرب و اسلام تجزیه و تحلیل و تبیین شود. بررسیها حاکی از آن است که روابط دو حوزة تمدنی اسلام و غرب با روندهای متضاد و متناقضی روبروست. از یک طرف عوامل و پیشرانهایی وجود دارند که این دو مجموعه را به سوی تقابل سوق میدهند و از طرف دیگر روندها، عوامل و پیشرانهایی هستند که تعامل مطلوب اسلام و غرب را تقویت
میکنند. از این رو آیندة تعامل اسلام و غرب، همنهادی حاصل از این روندها و وضعیتهای متضاد و چگونگی کنش و واکنش بازیگران مؤثر بر آن است.
الف) تعامل
در این مقاله بناست تعامل بین غرب و اسلام مورد مطالعه قرار گیرد. تعامل در فرهنگ واژگان مصوب فرهنگستان معادل Interaction و بهمعنای ارتباط متقابل میان دو یا چند فرد یا گروه یا سامانه آمده است. اما در لغتنامة دهخدا تعامل بهمعنای داد و ستد کردن با یکدیگر معنی شده است. در این معنا تعامل یعنی چیزی دادن و چیزی گرفتن و اشاره به رابطة متقابلی دارد که در آن بین دو طرف چیزی مبادله و رد و بدل میشود. تعامل را معادل Interaction گرفتن و بهمعنای ارتباط متقابل دانستن، تعریفی نسبتاً مُوسّع است و هرنوع ارتباط متقابل را شامل میشود که این ارتباط متقابل میتواند شکل رقابتآمیز و خصمانه هم داشته باشد. اما اگر آن را بهمعنای با یکدیگر داد و ستد کردن بدانیم، تعریف تعامل محدودتر میگردد و داد و ستد و ارتباط متقابل مبتنی بر روابط صلحآمیز، دوستانه و همکاریجویانه را شامل میشود. در این معنا تعامل نقطة مقابل و متضاد تقابل است. در حالیکه در یک رابطة مبتنیبر تعامل، طرفین با اتکا بر روابط صلحآمیز، دوستانه و همکاریجویانه به داد و ستد با یکدیگر میپردازند، در رابطة مبتنی بر تقابل، طرفین رابطة متقابل مبتنیبر رقابت و خصومت با یکدیگر دارند. مقالة حاضر این معنا از تعامل را مدنظر دارد و به داد و ستد مبتنیبر روابط صلحآمیز بین تمدنهای اسلام و غرب میپردازد. یعنی اینکه اسلام و غرب در ارتباط متقابل مبتنیبر روابط صلحآمیز، دوستانه و همکاریجویانه چهچیزی به طرف مقابل عرضه و چهچیزی از طرف مقابل دریافت میکنند.
ب) اسلام و غرب
وقتی از تعامل غرب و اسلام صحبت میشود، معانی و برداشتهای مختلفی از اسلام و غرب به ذهن متبادر میگردد. اسلام و غرب به عنوان دو گفتمان، به عنوان دو فرهنگ، به عنوان دو تمدن و نهایتاً به عنوان دو حوزة تمدنی. با توجه به این معانی و برداشتهای مختلف، اگر در مقاله معنای مورد نظر مشخص نشود، پیچیدگی مطلب افزایش یافته و کار مطالعه را دشوار میسازد. از طرف دیگر در نظر گرفتنِ هریک از این معانی برای دو مفهوم اسلام و غرب در این مقاله، مطالعه و بررسی ما را به سمت و جهت خاصی متناسب با آن معنی میکشاند. راه خروج از این پیچیدگی و دشواری این است که معنا و برداشت مورد نظر این مقاله از اسلام و غرب ارائه و تمایز آن از معانی و برداشتهای مرتبط و مشابه مشخص شود. در این مقاله اسلام و غرب به عنوان دو حوزة تمدنی درنظر گرفته شدهاند. تمدن مجموعهای پیچیده از پدیدههای اجتماعی قابل انتقال، شامل جهات دینی و مذهبی، اخلاقی، زیباییشناختی، فنی یا علمی مشترک در همة اجزای یک جامعة وسیع و یا چندین جامعة مرتبط با یکدیگر است (فرهنگ علوم اجتماعی، 1392: 47).
حوزة تمدنی بهمعنای گسترهای جغرافیایی با مجموعهای از انسانها است که سبک زندگی مختص به خود و متفاوت با دیگران دارند و دستاوردهای مادی و معنوی به جامعة بشری ارائه کردهاند. دورة تاریخی تمدنها متفاوت است. از این جهت بسیاری از تمدنها در تاریخ بشری شکل گرفته و از بین رفتهاند. تمدن اسلامی و تمدن غربی دو تمدن زنده و پویا هستند که همچنان حیات دارند و با جهتگیری به سوی اهداف و جامعة آرمانی مورد نظر خود تلاش میکنند. حوزة تمدنی اسلام و تمدن غرب گسترة جغرافیایی وسیعی را دربر میگیرند و جمعیت انسانی فراوانی دارند. پیروان اسلام در جهان بیش از یک میلیارد و پانصد میلیون
نفر و پیروان مسیحیت بیش از دو میلیارد نفر برآورد شدهاند. این دو تمدن دستاوردهای مادی و معنوی فراوان و عظیمی به جامعة بشری ارائه کردهاند و هریک نظامات اجتماعی و فرهنگ خاص خود را به بار آوردهاند.
ج) آیندهپژوهی
آیندهپژوهی مطالعات علمیِ نظامیافته در قالب یک سنت دانشگاهی نوظهور و شاخهای از مطالعات آینده است که مبانی نظری، اهداف، پیشفرضها و روشهای خاص خود را دارد. علیرغم تاریخِ دیرینة تلاش برای شناخت آینده، مطالعات علم آینده بسیار جوان است (بل، 2139: 37). آیندهپژوهی به عنوان رشته یا میانرشتهای جدید بهدنبال مطالعة نظاممند آیندة پدیدههاست. مطالعات آیندهپژوهی میکوشد ما را برای مواجهه با آیندههای پیشرو آماده سازد و از غافلگیر شدن ما جلوگیری کند. پیشفرض آیندهپژوهی این است که ما بهجای یک آیندة محتوم با مجموعهای از آیندهها مواجه هستیم. رو آمارا در یک گونهشناسی مرسوم، انواع آیندههای پیشرو را به سه نوع آیندههای ممکن، محتمل و مطلوب تقسیمبندی میکند (Amara, 1984: 43-47). با آیندهپژوهی نهتنها میتوان این آیندههای متعدد را شناخت بلکه میتوان آیندة مطلوب خود را ساخت. با چنین پیشفرضی آیندههایی که در مطالعات آیندهپژوهی مطالعه میشوند عبارتند از:
آیندههای ممکن: شامل طیف وسیعی از آیندههایی که امکان وقوع دارند و تعداد آنها بسیار زیاد است و در واقع هر آنچه را که امکان وقوعش قابل تصور است دربر میگیرند.
آیندههای باورپذیر: شامل آن دسته از آیندههایی که وقوع آنها باورپذیر است. یعنی با چارچوبهای شناخت و دانش بشر امروزی سازگاری دارد.
آیندههای محتمل: شامل آن آیندههایی که احتمال وقوع آنها بالاتر
است. از بین آیندههای ممکن و باورپذیر برخی احتمال بیشتری برای وقوع دارند. این آیندهها به عنوان آیندة محتمل شناخته میشوند.
با توجه به انواع آیندههایی که مطالعه میشوند، «وندل بل» معتقد است آیندهپژوهان به دنبال کشف، ابداع، ارائه، آزمون و ارزیابی آیندههای ممکن، محتمل و مطلوباند. ایشان انتخابهای مختلفی راجع به آینده فراروی انسانها قرار میدهند و در انتخاب و پیریزی مطلوبترین آینده به آنها کمک میکنند. (بل، 1392). «ریچارد اسلاتر» معتقد است آیندهپژوه کسی است که میداند چگونه آیندههای بدیل (ممکن، محتمل و مطلوب) را مطالعه کند. چنین کسی میتواند از مطالعات خود دربارة آینده آنگونه استفاده کند که سایرین بتوانند گزینهها و انتخابهای مختلف را در زمان حال بشناسند و در نتیجه بتوانند تا حد مقدور برای ساختن آینده، بهترین گزینه را انتخاب نمایند. با این اوصاف، آیندهپژوهی مستقیماً در خدمت مدیریت و برنامهریزی قرار میگیرد و میتواند نقش تعیینکنندهای در تصمیمسازی و سیاستگذاری ایفا کند (اسلاتر، 1386: 140).
مطالعات آیندهپژوهی در یک دستهبندی کلی به دو دسته تقسیم میشوند: مطالعاتی که در پی شناخت و کشف آیندههای بدیل است و مطالعاتی که درصدد ساختن آیندة مطلوب یا مرجح برمیآید. در مبحث برنامهریزی، دو رویکرد یا دو انگارة اکتشافی و هنجاری به آینده وجود دارد. (Twiss, 1992) در انگارة اکتشافی، آینده از رابطة علت و معلولیِ گذشته به وجود میآید که جبر در پذیرش آیندههای محتوم ویژگی آن است. توان انسانِ نظارهگر در اینجا تنها به کشف آیندههای بسیط و صُلب ختم میشود که با استعانت از پیشبینی روندها میسر میگردد. در انگارة هنجاری یا ارزشمدار، انسان در ساخت آیندة خود دخیل و با مجموعهای از آیندههای ممکن، محتمل
و باورکردنی مواجه است. حصول آیندة مطلوب وابسته به ارزشها و هنجارهایی است که فرد برای خود متصور میشود. با توجه به تنوع آیندههای پیشرو، در این رویکرد سه سؤال در مورد وقوع انواع آینده مطرح است: آیندههای ممکن کدام است؟ کدام آیندهها محتملترند؟ و وقوع کدام آیندهها مطلوب خواهد بود؟ (ناظمی، 1385: 12). در این دسته از مطالعات آیندهپژوهی که با عنوان آیندهنگاری شناخته میشود، سعی میگردد با استفاده از روشهای مختلف و با آیندهنگاری، سیاستگذاری و برنامهریزی آیندة مطلوب ساخته شود.
در این مقاله وقتی از آیندهپژوهی تعامل غرب و اسلام سخن به میان میآید، منظور آن بخش از مطالعات آیندهپژوهی است که تلاش میکند وضعیت آیندة این تعامل را شناخته و معرفی نماید. از این رو در پی شناخت و کشف و ترسیم وضعیت آیندة تعامل بین دو حوزة تمدنی اسلام و غرب است.
در مطالعات آیندهپژوهی بهویژه در نوع اکتشافی آن مهمترین مسئله این است که آیندهای را که هنوز اتفاق نیفتاده چگونه میتوان شناخت؟ پاسخی که آیندهپژوهان به این پرسش میدهند این است که آینده چیزی نیست جز ادامة حال. واقعیتهای فردا از دل تغییر و ثبات در وضعیت امروز متولد میشوند. بر این اساس با مطالعة امروز و شناخت آنچه تغییر میکند و آنچه ثابت میماند، میتوان به فردا و آیندهای که احتمال وقوع مییابد پی برد.
متغیرها و عواملی که در زمان حال تغییرات را رقم میزنند و میتوان آنها را مورد مطالعه قرار داد و چگونگی تأثیر آنها بر آینده را مشخص کرد، دو دستهاند: یکی عوامل خطی و افقی که ویژگی آنها استمرار است و از این رو ممکن است از گذشته شروع شده، تاکنون امتداد یافته و در آینده
نیز استمرار یابند؛ و دیگری عوامل مقطعی و عمودی که در برشی از زمان اتفاق میافتند و به پایان میرسند اما تغییراتی را ایجاد میکنند که بر شکل گرفتن آینده مؤثرند. عوامل خطی و افقی، کلانروندها و عوامل مقطعی و عمودی، رویدادها و حوادثی هستند که به وقوع پیوسته یا به وقوع میپیوندند. علاوهبر این، تصورات و برداشتهای ما از این عوامل و واکنش و اقدامی که در مواجهه با آنها و بر اساس تصورات و برداشتهایمان از آنها انجام میدهیم، از دیگر متغیرهایی است که بر ایجاد تغییر و چگونگی شکلگیری آینده تأثیر دارد. بر این اساس، آینده حاصل تعامل این چهار متغیر است: روندها، رویدادها، تصورات و پنداشتها، و اقدامها (دیتور، در اسلاتر، 1390: 144ـ147).
الف) روندها
روند به تحولات و تغییرات منظم، مستمر و یا دورهای در پدیدهها در طول یک بازة زمانی اشاره دارد. این تغییرات ممکن است به شکل کیفی (کلّی، انتزاعی) یا کمّی (قابل محاسبه، برآورد و ترسیم) باشند. به عنوان مثال میتوان به روند تغییرات جمعیت اشاره کرد که تغییر کمی به حساب میآید و یا به تغییر اعتقادات، باورها و ارزشها اشاره نمود که تغییر کیفی است. در سطحی کلان روندها میتوانند ماهیت، ابعاد و ویژگیهای خاصی داشته باشند. از این جهت میتوان آنها را به روندهای سیاسی، اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی، نظامی ـ امنیتی و تکنولوژیک تقسیم کرد. از نظر سطح، گستره و میزان تأثیر نیز میتوان آنها را در سطوح مختلفی در نظر گرفت و به روندهای کلان، روندهای جهانی، روندهای منطقهای، روندهای ملی و روندهای محلی تقسیم نمود.
روند به این معنی است که پدیدهای در یک مدت با یک گرایش و منطق خاص تکرار میشود یا بهعبارتی روند به معنی تغییر و تحول به سمت یک چیز جدید و متفاوت است (Manster, 2004). «دستکم سه نوع
روند را میشناسیم که درک هرکدام روش متفاوتی دارد: 1ـ روندهایی که استمرار حال و گذشتهاند، 2ـ روندهای کم و بیش ادواری، 3ـ روندهای نوظهور» (دیتور، در: اسلاتر، 1390: 145ـ146). روند نشان میدهد با تغییراتی که بهطور مستمر ایجاد میشود، یک پدیده به سمت وضعیت و جایگاه خاصی گرایش داشته و این گرایش در یک برهة زمانی استمرار و تداوم مییابد. از این جهت با مطالعة روندها میتوان وضعیت و جایگاه خاصی را که بر اثر تغییر و تحولات مستمر در آینده ایجاد میشود شناخت.
ب) رویدادها
رویدادها حوادث و اتفاقاتی است که در یک مقطع و برش زمانی رخ میدهد و پایان مییابد. اگر چه اثرات آن ممکن است در دورة زمانی طولانی ادامه داشته باشد. در حالیکه ویژگی روندها استمرار است، رویدادها فاقد ویژگی استمرار و تداومند. روند به پیوستگی تاریخی و زمانی اشاره دارد و رویداد بر گسستگیهای تاریخی تأکید میورزد. رویدادها برخلاف روندها حاصل اتفاق یا حادثهاند، اتفاق میافتند و پایان مییابند اما تأثیرات خود را بر جا میگذارند و اثرات آنها ادامه دارد. لذا به شدت بر روندها، محیط، تصورات، اقدامات و وضعیتها تأثیر میگذارند. گاهی یک رویداد یک روند را متوقف میسازد یا در آن چرخش ایجاد میکند یا اینکه به ظهور دیدگاهها، رویکردها و تصورات تازه منتهی میشود و یا به کنشها و اقدامات خاصی منتهی میگردد. از این رو رویدادها بر شرایط و وضعیتها تأثیر شگرف دارند و بر آینده تأثیر میگذارند و آن را میسازند. در نتیجه، شناخت آنها میتواند ما را به کسب شناخت از آینده برساند.
ج) تصورات و پنداشتها
تصورات ما از وضعیت موجود و آیندة پیشرو متغیر و عامل دیگری است که بر شکلگیری آینده تأثیر دارد. تصور و پنداشت ما از وضع
موجود، چگونگی کنش و اقدام ما را مشخص میکند و تصور و پنداشت ما از آینده جهتی را که در آن قدم مینهیم و تلاش میکنیم به انتهای آن برسیم روشن میسازد. بنا به تعریف پولاک و دیتور تصاویر آینده چیزی نیست که اکنون به صورت اطلاعات واقعی و صریح وجود دارد، بلکه مؤلفههایی از آینده است که مردم در ذهن خود میپرورانند. در نتیجه این تصویرها از جنس چشمانداز و هنجار هستند. تصاویر هم بر اساس امیدها و هم بر اساس ترسهای جامعه ساخته میشوند. آرمانشهرها نمونههایی از تصاویریاند که امیدها و مطلوبهای یک جامعه را در وضعیت آرمانیاش نشان میدهند. ویرانشهرها در مقابل، تصاویری از جامعهای هستند که نامطلوب دانسته میشوند و ترس جامعه را از وضعیت آینده به نمایش میگذارند. تصورات و پنداشتها از وضع حال و آینده از این جهت که نوع و چگونگی واکنشها و اقدامات را مشخص میکنند و ما را در انتخاب مسیری که باید در پیش گیریم به جلو سوق میدهند، بر ساختن آینده مؤثرند. از این رو شناخت آنها میتواند در شناخت آیندهها و همینطور در ساختن آینده به ما کمک کند. بهویژه با توجه به ویژگی هنجاری بودن تصورات و پنداشتها مطالعة آنها به ما در شناختن آیندههای مطلوب و نامطلوب یاری میرسانند و در مرحلة آیندهنگاری آنچه را که باید انجام دهیم یا ندهیم تعیین میکنند.
د) اقدامها
کنش و اقدام آن چیزی است که در مواجهه با روندها، رویدادها و با توجه به تصورات و پنداشتها از بازیگران سر میزند. کنش یا آنچه با نام کنش اجتماعی از آن یاد میشود، به هرگونه تصمیمگیری و اقدامی اشاره میکند که برآمده از تصورات فرد یا سازمان است. اقدام میتواند متأثر از عوامل گوناگونی از جمله تصویرهای فرد دربارة آینده باشد. به اعتقاد آیندهپژوهان تصویرهایی که مردم از آینده در ذهن خود میپرورانند
و اقدامهایی که برمبنای آنها انجام میدهند، شکلدهندة وضعیت آینده است. اقــدامات و کنشها نیز از عوامل، متغیـرها و پیشــرانهایی هستند که روندها، رویدادها، تصورات، اقدامات و کنشهای بازیگران مقابل را تحتتأثیر قرار میدهند و حتی اقدامات بعدی خود ما را تعیین میکنند. از این رو بر محیط، شرایط و وضعیتها تأثیر میگذارند و آینده را شکل میدهند. مطالعة کنشها و اقدامات و تأثیرات آنها شناخت آیندههای پیشرو را برای آیندهپژوهان میسر میسازد.
با در نظر گرفتن اینکه آینده حاصل تعامل این چهار متغیر یعنی روندها، رویدادها، تصورات و پنداشتها، و واکنشها و اقدامهاست و با توجه به اینکه آینده از دل تغییراتی سر برمیآورد که بر اثر این متغیرها در وضع کنونی ایجاد میشود، پس با مطالعة این متغیرها میتوان به شناختی از آیندههای پیشرو دست یافت. این مقاله برای بررسی آیندة تعامل اسلام و غرب از این چارچوب مفهومی سودجسته است. بر این اساس و در این چارچوب مفهومی آنچه مورد مطالعه قرار میگیرد عبارت است از: روندهای تأثیرگذار بر تعامل اسلام و غرب، رویدادهای تأثیرگذار بر تعامل اسلام و غرب، تصورات و پنداشتهای تأثیرگذار بر تعامل اسلام و غرب و کنشها و اقدامات تأثیرگذار بر تعامل اسلام و غرب.
با توجه به کلانروندهای قابل شناخت، تعامل اسلام و غرب تحتتأثیر مجموعهای از روندهای متعدد و گاه متضاد و متعارض با یکدیگر قرار دارد. در وضع کنونی با توجه به روندهای متعدد و متخالف، وضعیت پیچیدهای برای تعامل اسلام و غرب شکل گرفته که پی بردن به آیندة آن را دشوار کرده است. روندهای تأثیرگذار بر این تعامل را میتوان به شرح زیر دستهبندی و تأثیرات آنها را بررسی کرد.
الف) روندهای تقویتکننده
مطالعة محیط بینالمللی و جهانی و بررسی کلانروندهای جاری در این محیط نشان میدهد روندهای متعددی جریان دارند که تعامل و داد و ستد بین واحدهای سیاسی و اجتماعات انسانی را ضروری ساخته و تقویت مینمایند. این روندها دو حوزة تمدنی اسلام و غرب را نیز به رغم تفاوتها و اختلافهای آنها با یکدیگر به سمت همکاری سوق میدهند و تعامل بین آنها را تقویت میکنند. مهمترین این روندها که در دههها و سالهای اخیر موضوع بررسیهای علمی و دانشگاهی قرار گرفته تا چیستی و ماهیت آنها و همچنین آثار و پیامدهایشان برای جوامع انسانی و زندگی بشر امروز مشخص گردد عبارتند از:
روند جهانی شدن،
روند شکلگیری نیازها و وابستگیهای متقابل و همگرایی بینالمللی،
روند ظهور مسائل مشترک بشری مانند آلودگی و تخریب محیط زیست، بیماریهای فراگیر و مسری، مواد مخدر، فرایندهای جمعیتی و مهاجرتها و ...،
روند گسترش ارتباطات و اطلاعات و ایجاد فضاها و فرصتهایی برای تسهیل ارتباطات، مبادله و انتقال اطلاعات،
روند یکسان شدن فرهنگها و شکلگیری فرهنگ جهانی،
روند شکلگیری هویت جمعی و جهانی،
روند گسترش تعقل و اعتدال به جای افراطیگری و تصلب.
این روندها با آثار و پیامدهایی که به همراه دارد، اعضای جامعة بشری را هر روز بیشتر به یکدیگر نزدیک، وابسته و همشکل و همرنگ میسازد و از این رو زمینة پیدایش یک هویت جمعی جهانی را فراهم میآورد و امکان ظهور جامعة جهانی را ایجاد مینماید. در چنین جامعهای تضادها و تعارضات تدریجاً جای خود را به همکاری میدهد. از این رو امکان
و زمینة تقابل میان حوزههای تمدنی کاهش و تعامل بین آنها افزایش مییابد. دو حوزة تمدنی اسلام و غرب به عنوان دو تمدن بزرگ، پویا، زنده و فعال در این فضا و محیط، تحتتأثیر روندهای تقویتکنندة تعامل و همکاری، به سوی تعامل بیشتر با یکدیگر روی خواهند آورد.
ب) روندهای تضعیفکننده
به موازات روندهای همبستهساز و تقویتکنندة تعامل و همکاری بین واحدهای سیاسی و ملتها، روندهایی نیز در محیط جهانی و بینالمللی در جریان است که با نادیده گرفتن اشتراکات و تأکید بر تفاوتها و اختلافها در حوزههای مختلف سیاسی، اقتصادی، فرهنگی، و اجتماعی شکافهای مختلف افقی و عمودی بین جوامع را فعال کرده، پیوندهای بین آنها را سست و واگرایی در عرصة جهانی و بینالمللی را تقویت مینماید. مهمترین این روندها نیز که موضوع مقالات و کتابهای مختلف بوده و مورد تجزیه و تحلیل قرار گرفتهاند تا آثار و پیامدهای آنها بر جامعة بشری و سرنوشت بشر مورد ارزیابی قرار گیرد به شرح زیر است:
روندهای قومگرایی، ملیگرایی، محلیگرایی و منطقهگرایی،
روند واگرایی و تضعیف همبستگیهای بینالمللی و جهانی،
روند تقویت هویتهای خُرد بومی، ملی و محلی،
روند ادامة سلطهگری (استعمار فرانو) قدرتهای بزرگ بهویژه قدرتهای غربی،
روندهای گسترش تعصب، تندروی، افراطگرایی و ترویج خشونت و تروریسم در عرصة بینالمللی،
روند اسلامهراسی و اسلامستیزی.
این روندها که مرتبط و وابسته به یکدیگرند، به بازتولید تعصب، بدبینی، بیاعتمادی و دگرستیزی منتهی شده و زمینة بروز ستیزشها و منازعههای جدید و مستمر را در عرصة بینالمللی فراهم ساخته است. با قدرت گرفتن
این روندها که در آنها اصل بر تفاوتها و اختلافات است، اشتراکات موجود بین جوامع که میتواند مبنای همکاریها و تعاملات باشد، نادیده انگاشته میشود و با تعصب بر منافع متفاوت و متضاد پافشاری میشود. از این رو است که عامل واگرایی و پیگیری اهداف نه در چارچوب تعامل، همکاری و صلح بلکه در میدان مبارزه و جنگ جستجو میشود. این روندها با توجه به آثار و پیامدهایی که دارند، نهتنها تضعیفکنندة تعامل و همکاری بین واحدهای مختلف در عرصة بینالمللی از جمله میان دو حوزة تمدنی اسلام و غرب هستند، بلکه برعکس محرک منازعات و تقویتکنندة تضادها و رقابتها در جهان و بین جهان اسلام و غرب محسوب میشوند.
چنانکه در مبحث چارچوب مفهومی آمد، علاوه بر روندها، رویدادها نیز بر شکلگیری و ساختن آیندة پدیدهها و جوامع تأثیر دارند. رویدادها گاهی تکرار و تبدیل به روند میشوند اما به عنوان یک اتفاق در یک مقطع و برش زمانی تأثیر خود را برجای میگذارند. تأثیر آنها به عوامل مختلفی از جمله بزرگی و کوچکی یا شدت و ضعف رویداد بستگی دارد. ضمن آنکه شرایط محیطیِ وقوع رویداد نیز تأثیرات آن را تحتالشعاع قرار میدهد. رویدادها گاه تأثیر ایجابی دارند و میتوانند ایجادکنندة یک روند یا وضعیت باشند و گاهی نیز میتوانند به عنوان عامل شتابدهندة یک روند یا ایجاد یک وضعیت عمل کنند. در عین حال رویدادها گاهی تأثیر سلبی دارند و مانع پیشرفت یک روند یا ایجاد یک وضعیت میشوند. با توجه به نوع و چگونگی تأثیرات رویدادها و با توجه به تحولات و رویدادهای تأثیرگذار بر تعامل اسلام و غرب در دهههای اخیر، این رویدادها را میتوان در دو قسمت به شرح زیر مورد توجه قرار داد.
الف) رویدادهای پیشبرنده
در طول سالها برخی از رویدادهایی که به وقوع پیوسته، به صورت عامل پیشران و تقویتکنندة فرایند تعامل اسلام و غرب عمل کردهاند. در بین این رویدادها برخی از آنها تأثیرات مهم و پایداری داشتهاند و در عین حال دیگر عوامل مؤثر بر تعامل اسلام و غرب را تحتتأثیر قرار دادهاند. برخی از رویدادها عبارتند از:
برگزاری اولین گردهمایی و نشستی با عنوان پارلمان ادیان و مذاهب در سال 1893 در شیکاگوی آمریکا و گردهم آمدن نمایندگان مذاهب مختلف در آن. نشستی که بستری برای برگزاری نشستهایی از این نوع جهت فراهم کردن زمینة گفتگوی نمایندگان ادیان با یکدیگر شد،
برگزاری نشستهای دو و چندجانبه و همچنین برپایی همایشهای مختلف با موضوع گفتگوی ادیان با مشارکت نمایندگان ادیان و مذاهب گوناگون از کشورهای مختلف،
برگزاری کنفرانسهای جهانی حقوق بشر، جمعیت و توسعه، و محیط زیست که در آنها کشورهای مختلف از سراسر جهان گردهم آمدند و دربارة راهحل معضلات بشری در حوزة حقوق بشر، جمعیت، توسعه و محیط زیست گفتگو کردند. در این کنفرانسها اگرچه دولتها شرکت داشتند، اما دیدگاه نظامهای حقوقی مختلف بهویژه اسلام و غرب دربارة حل مسائل و معضلات بشری در این زمینهها مطرح و دربارة هریک از راهحلها گفتگو شد.
توجه به گروههای افراطی به عنوان دشمن مشترک که زمینة همکاری دو حوزة تمدنی را برای مقابله با افراطگرایی و خشونت فراهم میکند.
بررسی رویدادهای مختلف با جزئیات در این مقاله مقدور نیست اما مرور این رویدادها نشان میدهد که تمایل به گفتگوی بین ادیان مختلف از جمله اسلام و مسیحیت و زمینهسازی برای تعامل بین دو حوزة تمدنی
اسلام و غرب وجود دارد. این رویدادها نهتنها به نزدیک شدن افکار و اندیشهها به یکدیگر منتهی میگردد و زمینة گفتگو و تعامل مطلوب را فراهم میکند، بلکه با تأثیرگذاری بر روندهای متمایل به همکاری و تعامل مطلوب، به آنها برای دستیابی به هدف سرعت میبخشد؛ در عین حال با فضاسازی و تولید گفتمان، غلبة گرایش به این تعامل و همکاری را بر گرایش به تقابل و رویارویی موجب میگردد.
ب) رویدادهای بازدارنده
رویدادهایی که با توجه به تأثیراتشان بیشتر بازدارنده، مختلکننده یا کُندکنندة تعامل دو حوزة تمدنی اسلام و غرب بودهاند، دو گونهاند: آنهایی که در سطحی کلی و کلان اتفاق افتاده و فضای بینالمللی را تحتتأثیر قرار دادهاند و آنهایی که بهطور مشخص به روابط این دو حوزة تمدنی مربوط میشوند. گروه دوم بهطور مستقیم و گروه اول با فضایی که ایجاد کردهاند، بر روابط بخشهای مختلف از جمله روابط اسلام و غرب مؤثر بودهاند. برخی از رویدادهایی را که با وقوع آنها تعامل حوزههای تمدنی اسلام و غرب تحتتأثیر قرار گرفته، مختل یا کند شده و یا در این مسیر مانع ایجاد کرده است، میتوان به شرح زیر فهرست کرد:
انتشار کتاب آیات شیطانیِ سلمان رشدی و مخالفت جهان اسلام با محتوای آن و صدور حکم ارتداد رشدی از سوی امام خمینی (ره)،
انتشار مطالب، تصاویر، فیلم و کاریکاتورهای توهینآمیز به مقدسات اسلامی و واکنش دنیای اسلام،
قرآنسوزی کشیش تری جونز در سال 1389 در کلیسای کوچکش در گایزنزویل فلوریدا و رسانهای و جهانی کردن آن،
حادثة یازدهم سپتامبر سال 2001 و انتساب آن به مسلمانان و توصیف آن به عنوان جنگ صلیبی از سوی جرج بوش رئیسجمهور وقت آمریکا،
حمله به عراق و افغانستان و کشتار مسلمانان و در نتیجه، ایجاد بدبینی نسبت به غرب در بین جوامع اسلامی،
کشته شدن سربازان غربی و آمریکایی در کشورهای اسلامی (عراق، افغانستان و لبنان) که با انعکاسِ جهتدار در رسانهها موجب شده است کشورهای اسلامی به عنوان مکانی برای حمله و کشته شدن غربیها معرفی و موجب بدبینی آنها به مسلمانان گردد،
اشغال فلسطین و جنگهای متعدد ناشی از آن و موضع غربیها در حمایت از اسرائیل به عنوان اشغالگر سرزمینهای اسلامی،
جنگهای 33 روزة لبنان و جنگهای متعدد اسرائیل با غزه و پشتیبانی برخی کشورهای غربی از اسرائیل.
این رویدادها خلاصه و نمونهای از رویدادهایی است که اتفاق افتاده و مسئله تعامل غرب و اسلام را تحتتأثیر قرار داده است. در این میان، رویدادهایی چون انقلاب اسلامی و بیداری اسلامی از این جهت که سلطة قدرتهای غربی را نفی کرده، موجب خشم نظام سلطه گردیده و بر روند تقابلی نظام سلطه با اسلام اثر گذاشته است. همچنین اقدامات خصومتآمیز نظام سلطه علیه اسلام، از جانب برخی مسلمانان به غلط به کلیّت مردم غرب نسبت داده شده و به عاملی برای ایجاد و تشدید بدبینی و بیاعتمادی برخی مسلمانان نسبت به مردم غرب تبدیل شده است و آنها را به شکل دشمنانی که حقوق و اعتقادات مسلمانان را محترم نمیدانند نشان داده و از این طریق، همکاری و تعامل با غرب را با شک و تردید همراه ساخته است. تأثیر این رویدادها بر تعامل و همکاری اسلام و غرب منفی بوده زیرا موجب ترویج خشم و خشونت نسبت به پیروان ادیان گردیده است. لذا این رویدادها بیشتر به صورت عوامل بازدارنده عمل کردهاند.
آینده تا حد زیادی متأثر از تصورات و پنداشتهای بازیگران است زیرا بازیگران مطابق با آنچه میپندارند، عمل میکنند. ضمن آنکه اگر تصوری آنچنان برجسته و فراگیر شود تا جاییکه به دیدگاه مسلط و گفتمان غالب تبدیل شود، مجموعهای از انسانها را به سمت و سوی خاصی خواهد کشاند. بازیگران معمولاً با تصوراتی که از آینده دارند، آنچه را باید انجام دهند، عملی میکنند و آنچه را نباید انجام دهند، انجام نمیدهند. اقدام و عمل بهشدت متأثر از تصورات و پنداشتهاست. لذا اینکه دربارة آینده چه تصوری داریم (مثبت یا منفی)، موجب میشود تا با اقدام برای تحقق یا پیشگیری از آن، در جهت شکل دادن به آینده عمل کنیم. بنابراین شناخت تصورات و پنداشتهایی که دربارة تعامل دو حوزة تمدنی اسلام و غرب وجود دارد، میتواند به شناخت آیندة این تعامل منتهی شود. دربارة این موضوع نیز دو دسته از تصورات مثبت و منفی وجود دارد.
الف) تصورات و پنداشتهای مثبت
برخی از تصورات ما نسبت به وضع موجود و نسبت به آینده در جهت تأیید و حمایت از چیزی است که تحقق آن را در آینده انتظار میکشیم. در چنین وضعیتی تصورات بهصورت پیشرانی مؤثر برای شکلگیری آینده عمل میکند. مرتبط با آیندة تعامل حوزة تمدنی اسلام و غرب هم تصوراتی وجود دارد که میتواند تأثیر مثبتی بر شکلگیری تعامل و تقویت آن داشته باشد. برخی از این تصورات و پنداشتها از این قرارند:
گفتگوی ادیان و مذاهب. با توجه به ریشة مشترک ادیان الهی آنها میتوانند با گفتگو، اختلاف و منازعات را حل و فصل کنند و به تعامل با یکدیگر بپردازند.
تصور جهان بدون خشونت و افراطیگری. تصویر جهان بدون خشونت و افراطیگری به عنوان طرح پیشنهادی جمهوری اسلامی ایران در سال 2013 در مجمع عمومی سازمان ملل تصویب شد. در تصویر آیندة بدون خشونت و افراطیگری، همکاری بین بخشهای مختلف جهان از جمله بین حوزههای تمدن اسلامی و غرب بر تقابل ارجحیت دارد.
وجود این تصورات مثبت و تصویرهای ترسیم شده بر اساس آنها از آینده، با ایجاد نگرش مثبت نسبت به آینده و امید به تحقق آن موجب شکلگیری همکاری بازیگران و بهکارگیری امکانات و ابزارها در جهت تحقق آیندة ترسیمشده میگردد. بر این اساس، این تصورات مثبت که تعامل مطلوب و همکاری بین جوامع و ملتها را تقویت میکند، به صورت پیشرانی قدرتمند این تعامل دو حوزة تمدنی اسلام و غرب را نیز تقویت نموده و در مسیر رشد و گسترش قرار میدهد.
ب) تصورات و پنداشتهای منفی
در کنار تصورات مثبت، تصوراتی نیز وجود دارند که آیندهای تیره و تار و منفی از آن ترسیم و بروز تقابل و جنگ و درگیری بین این دو حوزه را در آینده پیشبینی میکنند. این تصورات به صورت مانعی برای شکلگیری تعامل مطلوب و آیندة آن عمل میکنند و نهتنها بازدارندة این تعامل بلکه محرک و پیشران شکلگیری تقابل و جنگ در آینده به حساب میآیند. برخی از این تصورات و پنداشتها را میتوان به شرح زیر فهرست و ارائه کرد:
این ادیان شکننده و آسیبپذیر است.
تصور پایان تاریخ و تضمین برتری و سلطة غرب بر جهان. تصوری که پذیرش هژمونی، برتری و رهبری غرب بر جهان از جمله بر جهان اسلام را قطعی و محتوم میداند و لذا تعامل مطلوب را که مبتنی بر احترام متقابل است تضعیف میکند.
تصور جنگ تمدنها. از جمله تصویرهایی است که در سالهای پس از جنگ سرد دربارة آیندة نظام بینالملل و منازعات درونی آن ترسیم شد. این تصور، جنگ بین تمدنها بهویژه تمدن اسلام و غرب را پیشبینی میکند.
خیزش جهان اسلام برای تغییر وضع موجود و تلاش نظام سلطه برای حفظ وضع موجود (حفظ سلطه). این تصور تأکید دارد که هدف بیداری و خیزشهای اسلامی در جهان اسلام تغییر وضع موجود و دفع سلطة استعماری قدرتهای غربی است و متقابلاً نظام سلطه برای حفظ وضع موجود میکوشد. دو استراتژی کلانی که نتیجة آن رویارویی جهان اسلام و غرب است. این تصور و برداشت از استراتژیِ بازیگران جهان اسلام و غرب، آیندهای سراسر رقابت و منازعه را بین اسلام و غرب ترسیم میکند.
تصورات و برداشتهای منفی و نادرست غربیها از اسلام، اعتقادات اسلامی و جهان اسلام. آنچنان که شرقشناسانی چون «آن ماری شیمل» و «جان اسپوزیتو» غربیها را به شناخت درست از جهان اسلام دعوت کردهاند.
تصورِ «اسلام برابر است با ترور و تروریسم». برمبنای این تصور غلط، ریشة تروریسم و ترور را باید در اسلام و اعتقادات اسلامی جستجو کرد. بنابراین مسلمانان و گروههای مقاومت اسلامی به عنوان تروریست معرفی میشوند. تصوری که در دهههای اخیر در موضعگیریهای سیاسی
و از طریق رسانهها نشر و گسترش پیدا کرد و موجب شکلگیری موجی از اسلامهراسی و اقدام ضدمسلمانان در غرب گردید.
وجود چنین تصورات منفی از اسلام و رابطة آن با غرب، زمینههای ذهنیِ شکلگیری تعامل مطلوب بین این دو حوزة تمدنی را مخدوش و ارادة تلاش برای ایجاد این تعامل را تضعیف میکند. برعکس، این تصورات ذهنها و ارادهها را به سوی رویارویی و منازعه با یکدیگر منحرف ساخته و تصمیمگیران و سیاستمداران را نیز به سمت سیاستگذاری و برنامهریزی برای مقابله سوق میدهند و در نتیجه، تضعیفکنندة تعامل مطلوب و تقویتکنندة تقابل به حساب میآیند.
یکی از عوامل تأثیرگذار بر تعامل مطلوب کنشها و اقداماتی است که بازیگران و عوامل مؤثر بر این تعامل انجام میدهند. اقدامات ما چه به صورت فعال و کنشی بروز کند و چه به صورت انفعالی و واکنشی، میتواند بر اوضاع تأثیر بگذارد. اقدامات و کنشها از تصورات ناشی میشوند. تصورات مثبت نسبت به تعامل مطلوب غرب و اسلام موجب اقداماتی در جهت تأیید و تقویت این تعامل شده است. برعکس، تصورات منفی نسبت به این تعامل، اقداماتی را در جهت تخریب آن شکل داده است. بنابراین کنشها و اقداماتی که بر تعامل مطلوب تأثیر داشتهاند، یا به صورت پیشران موجب تقویت این تعامل شده و از پیشرفت آن پشتیبانی کردهاند یا آنکه به صورت عامل بازدارنده و مخرب، مانع این تعامل گردیده و زمینة تقابل و رقابت را فراهم ساختهاند.
الف) کنشها و اقدامات پشتیبان
کنشها و اقداماتی که بر تعامل مطلوب تأثیر مثبت داشتهاند و بهصورت پیشران موجب تقویت این تعامل شده و به پیشرفت آن یاری رساندهاند،
اقداماتی هستند که با هدف ایجاد سازوکارهای لازم برای این تعامل و از بین بردن موانع موجود بر سر راه آن صورت گرفتهاند و از این جهت بر تلاش برای ایجاد بسترهای قانونی و سازمانها و تأسیسات لازم بهمنظور شکلگیری آن تمرکز داشتهاند. برخی از این اقدامات عبارتند از:
تأسیس مراکز متعدد گفتگوی ادیان در کشورهای مختلف که وظیفة پیگیری موضوع گفتگوی ادیان را برعهده دارند. در جمهوری اسلامی ایران مرکز گفتگوی ادیان در سال 1369 شروع به کار نمود. دانشگاه الأزهر مصر نیز در سال 1393 اعلام کرد بنا دارد مرکز گفتگوی ادیان را برای فعالیت در زمینة نشر فرهنگ گفتگو میان پیروان ادیان آسمانی، تلاش برای همزیستی و زندگی مسالمتآمیز میان ادیان مختلف، تأکید بر ارزشهای مشترک دینی و تقویت همکاری بین الأزهر و سایر مؤسسات دینی تأسیس کند.
شکلگیری و ایجاد سازمانهای مختلف دولتی و غیردولتیِ فعال در زمینة همکاریهای فرهنگی و تمدنی.
تصویب کنوانسیون حفظ تنوع زبانی و فرهنگی در جهان با هدف حفظ فرهنگهای متنوع و زبانهای بومی و خردهفرهنگها توسط یونسکو.
همکاری برای مبارزه با گروههای افراطی به عنوان دشمنان مشترک و برای مقابله با افراطگرایی و خشونت. موضوعی که در سال 1393 در نشست مجمع عمومی سازمان ملل از سوی رئیسجمهور ایران پیشنهاد و تصویب شد.
تصویب کنوانسیونهای مختلف دربارة مسائل اساسی جامعة جهانی مانند حقوق بشر، جمعیت و توسعه و محیط زیست. اسنادی که منطبق با نظامهای ارزشی و حقوقیِ تمدنهای مختلف تهیه شده و چارچوبی کلی برای همکاری ایجاد میکنند.
با این اقدامات و اقدامات مشابه آن از یک طرف بهتدریج سازمانها
و نهادهایی که میتوانند شکلگیری تعامل مطلوب را مدیریت و هدایت کنند ایجاد میشوند و از طرف دیگر قواعد و قوانین لازم بهمنظور طراحی چارچوبهای حقوقی برای این تعامل بهوجود میآیند. این همه میتواند همکاریها را برای ایجاد تعامل مطلوب شکل داده و تقویت نماید. از این طریق راه تقابل و رویارویی مسدود و راه تعامل مطلوب هموار میگردد. با نگاه به این اقدامات و کنشها میتوان چشمانداز مثبتی از همکاری و تعامل مطلوب غرب و اسلام در آینده ترسیم کرد.
ب) کنشها و اقدامات مخرب
به موازات کنشها و اقداماتی که میتواند تعامل مطلوب را تقویت نماید، در سالها و دهههای اخیر کنشها و اقداماتی نیز بروز کرده که بدبینی و حتی نفرت بین جهان اسلام و غرب را موجب شده است. این اقدامات نهتنها سبب تضعیف و تخریب این تعامل شده، بلکه رقابتها و اقدام برای تقابل و رویارویی این دو حوزه را شکل داده و پیش برده است. نمونههایی از این اقدامات عبارتند از:
مداخلة دولتهای غربی در کشورهای اسلامی سیاستی که از سوی قدرتهای غربی پیگیری شده و به بهانههای مختلف جنبة عینی و عملی به خود گرفته است.
ایجاد پایگاههای نظامی قدرتهای غربی در کشورهای اسلامی. این پایگاهها به عنوان نماد سلطة دولتهای غربی بر کشورهای اسلامی تلقی و موجب بدبینی مردم مسلمان به قدرتهای غربی و حتی مردم غرب شده است.
حمایت یکپارچه و همهجانبة دولتهای غربی از اسرائیل. مردم مسلمان در جهان اسلام اسرائیل را غاصب و اشغالگر سرزمین فلسطین میشناسند در حالیکه دولتهای غربی از آن حمایت میکنند. این امرْ غرب را در مقابل جهان اسلام قرار داده و موجب بدبینی مسلمانان به
غرب شده است.
موضعگیریهای تند مسلمانان و برخی از سیاستمداران ضد تمدن غربی و نفی یکپارچة غرب. این امر بدبینی غرب نسبت به جهان اسلام را موجب شده و به اختلافات دامن زده است.
تبلیغات و جنگ روانی و رسانهای نظام سلطة غربی برضد اسلام، انقلاب اسلامی و بیداری اسلامی با جهتگیری نفی اصول، ارزشها و اعتقادات اسلامی و ترویج اصول، ارزشها و اعتقادات غربی.
وضع قوانین ضدحجاب در کشورهای غربی و بازداشتن زنان محجبة مسلمان از تحصیل در دانشگاهها.
اقدام دولتها و رسانههای غربی مبنیبر قرار دادن اسلام و مسلمین بهجای تروریسم و تروریستها و تبدیل کردن جنگ با تروریسم به جنگ با اسلام و کشورهای اسلامی.
بروز مجموعهای از کنشها و اقدامات که نمونههایی از آنها در این بخش ذکر شد، آثار و پیامدهایی بههمراه دارد که موجب تخریب تعامل مطلوب میگردد. برخی از این اقدامات زمینههای ذهنی و ارادة همکاری را از بین میبرند، برخی موجب بدبینی و نفرت میشوند و برخی دیگر، همکاریهای موجود را تخریب و زیربنای آن را سست میکنند. از این رو چنین اقداماتی آیندة تعامل و همکاری را تیره و تار جلوه داده و احتمال بروز درگیری و منازعه میان اسلام و غرب را افزایش میدهند.
با توجه به روندها، رویدادها، تصورات و اقدامات متفاوت و متعارض، وضعیت پیچیده و پُرابهامی از آیندة تعامل اسلام و غرب پیشروی ما قرار دارد. آنچنان که در آیندهپژوهیِ پابرجا مطرح میشود، با وجود پیشرانها، عوامل و متغیرهای متعدد، آیندههای ممکنِ بیشماری قابل تصور است و بر اساس آن سناریوهای بیشماری را میتوان برای آینده ترسیم کرد.
وضعیتی که شاید در عمل، سیاستگذاری و برنامهریزی را دشوار و با چالش روبرو میسازد (لمپرت، پوپر و بنکز، 1385). از این رو اگر بنا باشد تکتک پیشرانها و متغیرها دربارة آیندة تعامل اسلام و غرب را در نظر بگیریم، آیندههای زیادی را میتوانیم تصور کنیم. این امر به وضعیتی منتهی میشود که سناریوهای زیادی پیشروی ما قرار میگیرد که انتخاب یک یا چند مورد از بین آنها دشوار میگردد. برای گریز از این وضعیت باید از بین تعداد زیادی آیندة ممکن و سناریوهای متعددی که وجود دارد، آیندههای محتمل (آیندههایی که احتمال وقوع بیشتری دارند) را شناسایی و متناسب با آنها سناریوهای محتمل را طراحی و ارائه نمود. بدین منظور میتوان با دستهبندی عوامل تأثیرگذار بر شکلگیری آیندة تعامل غرب و اسلام به آیندهها و سناریوهای محتمل دست یافت.
در این مبحث با توجه به چارچوب مفهومی و عواملی که مرور شد میتوان عوامل، متغیرها و پیشرانها را به دو گروه کلی تقسیم کرد: دستة اولْ عوامل، متغیرها و پیشرانهایی که زمینهساز و محیطی هستند و در نتیجة تغییر و تحولات ایجاد میشوند و تداوم مییابند و ارادة بازیگران نقش چندانی در ایجاد آنها ندارد. دستة دومْ عوامل، متغیرها و پیشرانهای زمینهساز و محیطی نیستند بلکه سرعتبخش و تقویتکنندهاند و اراده و اقدام بازیگران در ایجاد آنها دخیل است. روندها و رویدادها در گروه اول و تصورات و اقدامها در گروه دوم جای میگیرند. این دو گروه از عوامل و پیشرانها یا در جهت تقویت تعامل مطلوب غرب و اسلام عمل میکنند و یا تضعیفکننده و مانع شکلگیری این تعامل هستند. بر این اساس چهار وضعیت پدیدار میشود که چهار آیندة محتمل را ترسیم میکند که بر اساس آن چهار سناریو برای وضعیت تعامل اسلام و غرب در آینده قابل تصور است. چهار وضعیت قابل تصور را میتوان در نمودار ذیل ترسیم کرد و بر اساس آن آیندة تعامل اسلام و غرب را توضیح داد.
تصویر
454.jpg^
الف) وضعیت و سناریوی شماره 1
در این وضعیت غلبه با روندها و رویدادهای تقویتکننده و پیشبرندة تعامل مطلوب است. تصورات و اقدامات بازیگران نیز مثبت و پشتیبان این تعامل است. در این وضعیت سناریوی محتمل برای تعامل اسلام و غرب وضعیتی برای تعامل مطلوب حداکثری است. در واقع در این وضعیت همة عوامل برای تعامل مطلوب مهیاست و پیشبینی میشود دو حوزة تمدنی اسلام و غرب تقابلها را کنار گذاشته، در جهت تعامل و همکاری با یکدیگر تلاش کنند.
ب) وضعیت و سناریوی شماره 2
در این وضعیت غلبه با روندها و رویدادهای تقویتکننده و پیشبرندة تعامل مطلوب است. اما تصورات و اقدامات بازیگران، منفی و مخرب این تعامل است. در این وضعیت سناریوی محتمل برای تعامل وضعیتی
است که در آن بازیگران با سنگاندازی برای تعامل مطلوب موانع متعدد ایجاد میکنند. در حالی که روندها این تعامل را تقویت میکند، اقدامات بازیگران مانع و بازدارندة تعامل مطلوب است. در این سناریو رقابت سخت و سنگینی بین طرفداران تعامل و مخالفان آن شکل میگیرد.
ج) وضعیت و سناریوی شماره 3
در این وضعیت غلبه با روندها و رویدادهای تضعیفکننده و بازدارندة تعامل مطلوب است. اما تصورات و اقدامات بازیگران، مثبت و پشتیبان این تعامل است. در این وضعیت سناریوی محتمل برای تعامل سناریویی است که در آن زمینهها برای تعامل مطلوب آماده نیست بلکه برعکس برای تقابل مهیاست. اما از آنجا که بازیگران، مشتاق و علاقهمند به تعامل هستند، از یک طرف برای شکلدادن به این تعامل میکوشند و از طرف دیگر سعی میکنند مانع از تقابل شوند. بنابراین ممکن است اقدامات و برنامههای موردی و مقطعی برای تعامل مطلوب انجام شود اما مستمر و پایدار نیست.
د) وضعیت و سناریوی شماره 4
در این وضعیت نهتنها غلبه با روندها و رویدادهای تضعیفکننده و بازدارندة تعامل مطلوب است، بلکه تصورات و اقدامات بازیگران نیز منفی و مخرب این تعامل است. در این وضعیت سناریوی محتمل برای تعامل اسلام و غرب سناریویی است که در آن جایی برای تعامل مطلوب نیست، وضعیت خطرناک است و تعامل و همکاری در یک افق تاریک و بدون آیندهای روشن قرار دارد.
هـ) سناریوی مطلوب:
سناریوی مطلوب میتواند به تعداد بازیگران متعدد باشد. زیرا هر بازیگری بر اساس دیدگاهها و ارزشهایی که بدان پایبند است، وضع
مطلوب خود را تعریف میکند. به نظر میرسد از جمیع جهات، سناریوی مطلوب جمهوری اسلامی ایران سناریویی است که در آن تعامل مطلوب تقویت گردد. علل این امر را میتوان بدین قرار توضیح داد:
به لحاظ تاریخی در تاریخ اسلام همکاری و تعامل میان اسلام و جهان مسیحی برقرار بوده و نهی نشده است.
با توجه به تجربة تاریخی، داد و ستد جهان اسلام با جهان غیرمسلمان موجب ترویج و گسترش اسلام شده است.
اسلام دین صلح و دوستی است. بنابراین در آن تعامل و همکاری بر جنگ و تقابل رجحان دارد. جنگ و جهاد برای وضعیتهای خاصی تجویز شده است.
بر اساس اصول اعتقادی در اسلام اجباری برای پذیرفتن دین وجود ندارد. بنابراین بدون کاربرد زور و اجبار میتوان با همکاری و تعامل در جهت ترویج اصول و ارزشهای دینی تلاش کرد.
با توجه به اصل دعوت، در شرایط تعامل و همکاری میتوان به این اصل عمل کرد نه در شرایط رقابت و تقابل.
اسلام دینی سازگار با فطرت و با قدرت اقناعکنندگی بالا است. برقراری تعامل و همکاری موجب جذب دیگران به اسلام میشود در حالی که تقابل موجب نفرت میگردد.
با توجه به پیشرفت علمی کشورهای غربی و نیاز جهان اسلام به بهرهمندی از نتایج و دستاوردهای این پیشرفتها، همکاری و تعامل طرفین ضروری است.
در رقابت بین جهان اسلام و غرب مزیت نسبی غربیها برتری تکنولوژیک در حوزههای مختلف و مزیت نسبی کشورهای اسلامی از جمله جمهوری اسلامی، فرهنگ غنی، معنویت، اخلاق و ارزشهای اخلاقی است. با توجه به مزیت نسبی طرفین، تعامل راهکار مناسب و
مقرون به صرفهتری برای دستیابی به اهداف است.
سناریوی مطلوب، ایدهآل یک کشور از جمله جمهوری اسلامی ایران است که باید تلاش کند تا آن را محقق سازد. اما عملیاتی شدن آن تنها به عملکرد جمهوری اسلامی وابسته نیست بلکه به عملکرد مجموعة بازیگران بستگی دارد. حال با در نظر گرفتن تصورات و اقدامات برخی از بازیگران از جمله برخی گرایشها، جریانها و قدرتهای غربی که در جهت تضعیف تعامل مطلوب تلاش میکنند، میتوان نتیجه گرفت که تحقق سناریوی مطلوب جمهوری اسلامی با موانع اساسی روبرو است. البته این سناریو لزوماً محتملترین سناریو نیست. بنابراین آنچه ضرورت دارد این است که جمهوری اسلامی ایران خود را برای سناریویی که احتمال بیشتری برای تحقق آن وجود دارد آماده سازد و با استفاده از فضاها و فرصتهایی که از اجرای محتملترین سناریو حاصل میشود، در جهت دستیابی به سناریوی مطلوب تلاش کند.
و) محتملترین سناریو:
سناریویی که بیش از دیگر سناریوها احتمال وقوع دارد، سناریوی دوم است. با بررسی مجموعة روندها، رویدادها، تصورات و اقدامات به عنوان عوامل مؤثر بر شکلگیری آینده بهنظر میرسد در آیندهای قابل پیشبینی، وضعیت و سناریوی دوم محتملترین سناریو باشد. در این سناریو در حالی که روندها و رویدادها تعامل مطلوب را تقویت میکنند، تصورات و اقدامات بازیگران، متضاد و متعارض با این تعامل خواهد بود. برخی از بازیگران از این تعامل حمایت میکنند اما برخی دیگر تقابل را ترجیح میدهند. از این رو تعامل مطلوب که از سوی طرفداران آن تعقیب میشود، با موانع متعددی روبرو است.
در این راستـا علاوهبر فعـالیتهای نهـادهای فرهنگــی و رسانهای
جمهوری اسلامی، نامة رهبر معظم انقلاب اسلامی به جوانان غربی در این چارچوب و با هدف دعوت عموم جوانان در اروپا و آمریکای شمالی به شناخت دقیق و درست از اسلام صورت گرفت تا مانع از تقویت ذهنیتهای منفی از اسلام و تصویرسازی منفی از تعامل اسلام و غرب گردد. در سناریویی که احتمال بیشتری برای وقوع دارد، تعامل بین اسلام و غرب، همنهادی (سنتز) خواهد بود از اقداماتی که تعامل مطلوب را تقویت یا آن را تضعیف میکنند. جمهوری اسلامی ایران در این وضعیت، منطبق با شرایط محتملترین سناریو به عنوان واقعیت پیشرو که گریزی از آن نیست عمل میکند اما جهتگیری آن به سمت تحقق حداکثری تعامل مطلوب است.
نتیجه
بررسی و نگاهی آیندهپژوهانه به تعامل غرب و اسلام نشان میدهد که سناریوهای مختلفی پیشروی تعامل آنها وجود دارد. با در نظر گرفتن این نکته که عملکرد و اقدامات بازیگران یکی از عوامل اساسی و پیشران مهم برای شکلدادن به آینده محسوب میشود، میتوان با هدف دستیابی به سناریوی مطلوب در جهت حمایت از تعامل مطلوب غرب و اسلام و خنثیکردن فعالیتهایی که برای تقابل صورت میگیرد اقدام کرد. در این راستا میتوان با آیندهنگاری، راهبردنگاری، سیاستگذاری و برنامهریزی به شکل مؤثری بر روندها، رویدادها، تصورات و اقدامات برای شکلدادن به وضعیت و سناریوی مطلوب اثر گذاشت. بر این اساس اقداماتی که لازم است صورت گیرد تا مانع تقابل شده و تعامل و همکاری مطلوب را تقویت کند، میتواند در اَشکال و جهتگیریهایی به شرح زیر ظهور و بروز یابد:
تقویت و برجستهسازی روندهای تعاملی و تقویت همکاریهای مطلوب دو حوزة تمدنی اسلام و غرب،
آیندهنگاری، راهبردنگاری، سیاستگذاری و برنامهریزی برای مقابله با روندهای تقویتکنندة تقابل غرب و اسلام و تلاش برای تضعیف این روندها و جلوگیری از برجسته شدن آنها،
فرصتسازی از رویدادها برای ایجاد و تقویت تعامل مطلوب غرب و اسلام،
تلاش برای بیاثر کردن رویدادهایی که میتوانند تعامل مطلوب غرب و اسلام را تضعیف نموده و بهرهگیری از رویدادهایی که میتوانند آن را تقویت کنند،
ایجاد تصویرهای تعاملی از آیندة مطلوب روابط اسلام و غرب و تلاش برای شکلدادن به اذهان و افکار در جهت تعامل غرب و اسلام،
تلاش برای تخریب تصویرهای مبتنی بر تقابل و از بین بردن ذهنیتهای منفی نسبت به تعامل غرب و اسلام،
سیاستگذاری و برنامهریزی برای اقدام جهت تعامل مطلوب غرب و اسلام،
اقدام و واکنش برای بیاثر کردن اقداماتی که برای تقویت تقابل غرب و اسلام صورت میگیرد.
کشورهایی که وضع مطلوبشان شکلگیری حد اعلای تعامل است، میتوانند با این اقدامات، با کوششهایی که برای تقویت تقابل صورت میگیرد مقابله کنند. گرچه در مقابل اقداماتی که برای تقویت تعامل مطلوب غرب و اسلام صورت میگیرد، آنها که مخالف تعامل مطلوب هستند تلاش خواهند کرد تا مانع این تعامل شوند، لکن با این مجموعه از اقدامات میتوان بر روندها، رویدادها، تصورات و اقدامات (به عنوان عوامل و پیشرانهای شکلدهنده به آینده) اثر گذاشت و با اثرگذاری بر
آنها آیندة مطلوب را رقم زد.(1)
1) . با بررسی نامۀ رهبر معظم انقلاب اسلامی به نظر میرسد در برهۀ کنونی میتوان تعامل مطلوب غرب و اسلام را تعامل بر مبنای «فطرت و حقیقتجویی» دانست. در این تعامل، جمهوری اسلامی ایران و مسلمانان راستین بدون تعلل و عقبنشینی در مبارزه با نظام سلطه به سرکردگی برخی دولتهای غربی، ارتباط و تعامل خود با مردم غرب را بر اساس «فطرت انسانی»، «حقیقتجویی» و «احترام متقابل» گسترش داده و بهینه میسازند. در این صورت مردم غرب با محوریت حقیقتجویی و آیندهسازیِ جوانان خویش خواهند توانست ورای مرزهای ساختگی و فریبکاری نظام سلطه و رسانههای غربی، با مراجعۀ مستقیم و بیواسطه به منابع اصیل اسلامی (قرآن و سیرۀ پیامبر اسلام (ص)) به شناخت نسبتاً صحیحی از این دین آسمانی رسیده و همچنین با فطرت حقیقتجوی خود به اهداف و واقعیت عملکرد مزوّرانۀ نظام سلطه پی ببرند. از این طریق است که میتوان امید داشت مردم غرب پلی از اندیشه و انصاف روی شکاف ایجادشده میان خود با مسلمانان و اسلام بسازند. ویراستار
منابع و مآخذ
منابع فارسی
آراستهخو، محمد (1386)، پژوهشی اجمالی در وامداری غرب نسبت به شرق بهویژه اسلام و ایران در حوزه علم، معرفت و دانایی، تهران: سازمان انتشارات پژوهشگاه فرهنگ و اندیشه اسلامی.
اسلاتر، ریچارد و همکاران (1390)، نواندیشی برای هزاره نوین، ترجمه عقیل ملکیفر، سید احمد ابراهیمی و وحید وحیدی مطلق، تهران: مرکز آیندهپژوهی علوم و فناوری دفاعی، مؤسسه آموزشی و تحقیقاتی صنایع دفاعی.
اسلاتر، ریچارد (1386)، دانشواژه آیندهپژوهی، ترجمه عبدالحمید کرامتزاده، محمدرضا فرزاد و امیر ناظمی، تهران: مؤسسه آموزشی و تحقیقاتی صنایع دفاعی.
بل، وندل (1392)، مبانی آیندهپژوهی: تاریخچه، اهداف و دانش، ترجمه مصطفـی تقـوی، تهـران: انتشارات مرکـز آینـدهپژوهـی علـوم فناوری دفاعی، مؤسسه آموزشی و تحقیقاتی صنایع دفاعی.
دهشیری، محمدرضا (1392)، اسلامهراسی در غرب: جنگ سرد جدید فرهنگی علیه مسلمانان در آمریکا و انگلستان، تهران: انتشارات بینالمللی الهدی.
گولد، جولیوس و ویلیام کولب (1392)، فرهنگ علوم اجتماعی، ترجمه باقر پرهام، تهران: نشر مازیار.
لمپرت، رابرت جی، استیون دبلیو. پوپر و استیون سی. بنکز (1385)، برنامهریزی پابرجا برای یک قرن: رویکردی نو در برنامهریزی استراتژیک برای صد سال آینده، ترجمه وحید وحیدی مطلق، تهران: انتشارات مرکز آیندهپژوهی علوم فناوری
دفاعی، مؤسسه آموزشی و تحقیقاتی صنایع دفاعی.
متقی، ابراهیم (1387)، رویارویی غرب معاصر با جهان اسلام، تهران: سازمان انتشارات پژوهشگاه فرهنگ و اندیشه اسلامی.
محمدی، ذکرالله (1385)، نقش فرهنگ و تمدن اسلامی در بیداری غرب، قزوین: انتشارات دانشگاه بینالمللی امام خمینی (ره).
مونتگمری وات، ویلیام (1378)، تأثیر اسلام بر اروپای قرون وسطی، ترجمۀ حسین عبدالمحمدی، تهران: انتشارات مؤسسه آموزشی و پژوهشی امام خمینی(ره).
ناظمی، امیر و روحالله قدیری (1385)، آیندهنگاری از مفهوم تا اجرا، تهران: مرکز صنایع نوین وزارت صنایع و معادن.
منابع انگلیسی
Amara, R., (1984), New directions for futures research: Setting the stage, Futures, 36 (1-2).
Huntington, Samuel P. (1996), The Clash of Civilizations and the Remaking of World Order, Simon & Schuster.
Manster, M., (2004), Oxford Dictionary, s.l.:s.n.
Twiss, B.C, (1992), Forcasting for Technologist and Engineers, a Practical Guide for Better Dicitions, London.
Voros, J. (2003), A Generic Foresight Process Framework, Foresight.
رویکردی انتقادی به تاریخ غرب مدرن دکتر شهریار زرشناس(1)
شما خود با مروری کوتاه بر مطالعات انتقادی اخیر پیرامون تاریخ، میبینید که در تاریخنگاریهای جدید، رفتارهای غیر صادقانه و مزوّرانهی دولتهای غربی با دیگر ملّتها و فرهنگهای جهان نکوهش شده است. تاریخ اروپا و امریکا از بردهداری شرمسار است، از دورهی استعمار سرافکنده است، از ستم بر رنگینپوستان و غیر مسیحیان خجل است؛ محقّقین و مورّخین شما از خونریزیهایی که به نام مذهب بین کاتولیک و پروتستان و یا به اسم ملیّت و قومیّت در جنگهای اوّل و دوّم جهانی صورت گرفته، عمیقاً ابراز سرافکندگی میکنند. (متن نامه)
چکیده
تاریخ غرب، تاریخ ظهور و بسط صور مختلف «نیستانگاری» بوده است. تأمل نظری و حکمی در «غرب باستان» (غرب یونانی ـ رومی) و «غرب قرون وسطی» و «عالم غرب مدرن»، درستی و صحت جملة پیشگفته را برای ما مشخص میکند. در واقع اگر از منظر حکمت معنوی تاریخ بنگریم، درمییابیم که در سراسر تاریخ دوهزار و ششصد سالة «غرب» (از یونان قرن نهم و هشتم پیش از میلاد تا امروز) نیست انگاشتن «ولایت الهی» و نسیان نسبت به عهد امانت و اِعراض از هدایت
1) . شهریار زرشناس دارای مدرک دکترای افتخاری از شورای عالی انقلاب فرهنگی، عضو هیأت علمی پژوهشگاه فرهنگ و اندیشه اسلامی است.
اصیل الهی، روح حاکم بر این تاریخ بوده است. البته در این میان «عالم غرب مدرن» (غرب جدید) که توسط «مدرنیته» و «اومانیسم» راه برده میشود، وضعیت به مراتب بدتری داشته است.
نسیان نسبت به ولایت الهی و یا انکار آن به معنای پذیرش ولایت طاغوت است و پذیرش ولایت طاغوت، غرب را در موضع استکبار قرار داده است. بیشترین و شدیدترین صورت ظهور روح استکباری غرب را در عالم غرب مدرن مشاهده میکنیم. غرب مدرن بهمثابه یک عالم تاریخی، تجسم استکبار اومانیستی است. اومانیسم، روح غرب مدرن است و جان و جوهر اومانیسم، خودبنیادانگاریِ نفسانی است. با تولد عالم غرب مدرن در رنسانس (در حدود قرون 14 و 15 میلادی) استکبار اومانیستی پدیدار میشود و رویکرد ظالمانة خود را نسبت به اقوام و مردمان نقاط مختلف کرة زمین، از طریق تجاوز، استعمار و استثمار و به راه انداختن جنگها و انواع و اقسام مظالم و جنایات عینیت میبخشد و بسط میدهد. مقالة حاضر از یک سو مروری بر تاریخ استکبارگری غرب مدرن در جهان دارد و از سوی دیگر به بررسی چشمانداز پیش روی غرب و ارزیابی امکان و احتمال نجات آن میپردازد.
کلیدواژگان: رنسانس، مدرنیته، پسامدرنیته، انسانمداری، استکبار
1ـ1. رنسانس، آغاز غرب مدرن
غرب مدرن یک عالم تاریخی است که با رنسانس ظاهر گردیده و پس از آن در مراحل و مراتب مختلف و به صور و اقسام گوناگون و در انحاء و شئون متفاوت بسط و تداوم یافته است. رنسانس، دوران تولد عالم مدرن است؛ اما این عالم، پس از رنسانس و در مراحل و دورانهایی چون «رفرماسیون»، «عصر روشنگری»، انقلابهای سیاسی قرون هفده و هجده (نظیر انقلابهای انگلستان، آمریکا و فرانسه)، ظهور و بسط و سیطرة ایدئولوژیهای سکولار ـ اومانیستی در قرون هجده و نوزده میلادی، انقلاب صنعتی و وضعیت برآمده از بحران انحطاطی و «پسامدرنیته» تداوم یافته است.
غرب مدرن از اواخر قرن نوزدهم و در سالها و دهههای سدة بیستم گرفتار بحران انحطاطی گردیده است که علائم و نشانههای آن را در روندهای تفکر پسافلسفی و ادبیات و هنر و همچنین وجوه عینی و عملی زندگی و شئون و وجوه آنچه «مدینة بحرانزده پسامدرن» نامیده شده است، مشاهده میکنیم. عالم مدرن وارد مرحلة بحران انحطاطی و فرایندهای خودویرانگر خود گردیده است اما ورود به این مرحله چیزی از ذات استکباری و خشونت استعماری و سبُعیت تجاوزکارانه و مظالم سرکوبگرانة
آن نکاسته است. غرب مدرن در دهههای آغازین قرن بیست و یکم، به تبع باطن اومانیستی خود همچنان صبغهای تجاوزکار و استعمارگر و ظالم و سلطهطلب دارد و حتی میتوان گفت گرفتاری در فرآیند بحران انحطاطی، در مواردی بر شدت سرکوبگری و شقاوتپیشگی آن افزوده است، اما بحران انحطاطیای که دامان غرب اومانیست را گرفته است، استکبار مدرن را (در مقایسه با دو سه قرن پیش) پریشاناحوال و سستعنصر و ناتوانتر کرده است.
تاریخ غرب مدرن از رنسانس تا امروز با استعمارگری و تجاوز و سلطهطلبی آغاز گردیده و تداوم یافته است. دوران رنسانس نزدیک به دو قرن از تاریخ عالم مدرن را دربر میگیرد. رنسانس در نیمة قرن چهاردهم میلادی (حدود سالهای 1340 ـ 1350 میلادی) آغاز میشود و تا دهههای آغازین قرن شانزدهم (حدود سالهای 1517 الی 1520 میلادی و آغاز پروتستانیسم مسیحی با محوریت مارتین لوتر) تداوم مییابد. رنسانس آغاز حرکت تجاوزکارانة استعماریِ استکبار اومانیستی علیه ملل و اقوام مختلف و علیه عالم و آدم است. حرکت تجاوزکارانة سلطهگرانهای که کم و بیش تا امروز در متن تاریخ عالم مدرن بسط و تداوم یافته است.
در رنسانس و با رنسانس، عالم غرب مدرن صورت نوعی خود را در «انانیت» و «نحنانیت» و بهمثابه تجسم سیطرة نفس اماره ظهور و فعلیت بخشید. غرب مدرن در رنسانس از طریق ساخت سلاح آتشین (تفنگ و توپ باروتی) حرکت گستردة فزایندهای را بهمنظور تحت سلطه قرار دادن اقوام و ملل مختلف و استثمار نیروی کار و غارت منابع طبیعی و به بردگی گرفتن مردمان آسیایی و آفریقایی و بومیان ساکن آمریکا آغاز کرد. عالم مدرن در این رویکرد تجاوزکارانه و سلطهطلبانة استکباری خود به دنبال ایجاد و تأسیس نوعی نظام درهمتنیدة جهانی با محوریت قدرتهای استکباری غربی بود. همان که امام خمینی (ره) آن را «نظام سلطه» نامیدند.
سنگ بنای نظام جهانیِ سلطة استکباری غرب مدرن در رنسانس و از طریق رویکرد استعماری کشورهای سرمایهداری اروپایی علیه بومیان و ساکنان سرزمینهای آفریقای و آسیایی و سرخپوستان آمریکایی نهاده شد. آن اهرم نیرومندی که سببساز موفقیت غرب مدرن در پیشبرد اغراض استعماریاش و تحقق نظام جهانی سلطة اومانیستی گردید، «سلاح آتشین» بود که عالم مدرن از طریق «انقلاب صنعتی دوران رنسانس» به آن دست یافته بود. متجاوزان غربی با استفاده از تفنگ و توپ باروتی و سلاح آتشین توانستند بر مقاومت سرخپوستان و سیاهپوستان و دیگر بومیان ساکن سرزمینهای دور و نزدیک غلبه نمایند و آنها را تحت سلطة خود قرار دهند.
1ـ2. تأسیس نظام جهانی سلطه از طریق جنگ و تجاوز
سنگ بنای سیطرة جهانیِ عالم غرب مدرن از طریق تجاوز نظامی و بهرهگیری از سلاحهای آتشین گذاشته میشود. استکبار اومانیستی با تکیه بر توانمندی نظامی خود (که ریشه در انقلاب صنعتی دوران رنسانس و ساخت سلاحهای آتشین داشت) به تصرف سرزمینها میپردازد و ساکنان نواحی تصرف شده را به اسارت و بردگی میگیرد و به تدریج یک نظام سلطهگرانة ظالمانة استعماری با محوریت دولتهای مستکبر غربی تأسیس مینماید. دولتهای استکباری اروپایی ظاهراً از نیمة دوم قرن سیزدهم استعمال باروت و ساخت سلاح آتشین را آغاز کردند.
عالم غرب مدرن با تکیه بر سلاحهای آتشین و به راه انداختن جنگهای تجاوزکارانه، مردم و اقوام دیگر را که فاقد سلاحهای آتشین بودند شکست داد و حرکت استعماری و غارتگرانة خود علیه مردمان و ساکنان سرزمینهای آسیا و آفریقا و اقیانوسیه و ساکنان بومی قارة آمریکا را آغاز نمود. بدینسان نظام سلطة جهانی استکبار مدرن تأسیس گردید. انقلاب تکنیکی غرب مدرن در رنسانس این عالم را در موضع تسلط و
اقتدار قرار داد به گونهای که امکان آن را یافت که اغراض استیلاطلبانه و استعماری خود را دنبال نماید. عالم مدرن به علت ماهیت اومانیستیاش ذاتاً خشن و استیلاجو و بهرهکش و در یک کلام مستکبر است. دستیابی به سلاحهای آتشین و ارتش مدرن این امکان را به غرب مدرن داد که نیّات و اغراض استعمارگرانة خود را اجرایی نماید. این گونه بود که با رنسانس و از رنسانس، حرکت استعماری مدرنیستی غرب آغاز شد.
1ـ3. آغاز هفت قرن استعمار و غارت و سلطهگری
دولتهای سلطهگر غربی در هجوم ظالمانة خود به اقوام و ملل مختلف، مرتکب جنایات هولناکی گردیدند. استعمار غرب مدرن به منظور درهم شکستن مقاومت مردم بومی از خشنترین شیوههای سرکوب و شکنجه استفاده کرد. استعمارگران برای تأمین نیروی کار مورد نیاز خود در کشتزارهای اروپا و آمریکا(1)دست به آدمرباییهای گسترده در آسیا و آفریقا زدند. بومیان فلکزدة آسیایی و آفریقاییای که اسیر «شکارچیان انسان» غربی میشدند، پس از اسارتْ سوار کشتیهای بزرگ میشدند و در حالی که پاهاشان در زنجیر بود باید مسافت طولانی اقیانوس را پارو میزدند. عدة زیادی از این آسیاییها و آفریقاییهای به اسارت گرفته شده در طی راه میمردند و آنها که زنده میماندند، یا در بازارهای بردهفروشی اروپا فروخته میشدند و یا برای کار و بیگاری در کشتزارهای سرمایهداران غربی به قارة آمریکا برده میشدند. بسیاری از مورخان غربی در آثارشان به نمونههایی از این رفتارهای جنایتکارانة مستکبران غربی با دیگر ملل و اقوام اشاره کردهاند. در ادامه چند مورد از این اشارات مستند را از
1) . عوامل استکبار مدرن از زمان ورود به قارۀ آمریکا به نسلکشی سرخپوستان بومی پرداختند بهگونهای که از قرن شانزدهم به بعد و در پی نابودی و نفی بلد اکثر سرخپوستان، ناگزیر شدند تا سیاهان آفریقایی را به عنوان برده به قارۀ آمریکا ببرند و در کشتزارهای سرمایهداران وادار به بیگاری نمایند.
زبان برخی مورخان مدرنیست نقل میکنیم. والتر رادنی در خصوص تأثیر مخرب استعمارگران پرتغالی بر اقتصاد برخی سرزمینهای آفریقایی (در قرن پانزدهم) مینویسد:
پرتغالیها حتی از دهۀ 1470 تجارت محلی گینۀ علیا را از بین بردند. آنها در انتقال پنبۀ خام و مادۀ رنگی نیل از یک قسمت به قسمت دیگر آفریقا دخالت میکردند. همچنین پرتغالیها تجارت صدف را در کنگو و جزایر دور از ساحل و تجارت نمک را در سواحل آنگولا و تجارت پارچههای نفیس از الیاف خرما را بین شمال و جنوب آنگولا در دست گرفتند. تسلط آنها به علت کشتیها و مهارتهای بازرگانی بلکه در بعضی از موارد به خاطر اعمال زور بود که در ساحل به کار میبردند و از توپهای خود استفاده میکردند... پرتغالیها برای کمک به تجارت طلا با مناطق دور افتاده، قلعهای در «آکسیم» نزدیک «دماغه سه نقطه» ساختند و یکی از وظایف این قلعه قطع روابط تجارتی سواحل شرق و غرب آفریقا بود. پرتغالیها رفتن ساکنین آکسیم را به دماغۀ «لاهو» قدغن کردند و بعد مانع حرکت قایقهای ساحل عاج به طرف شرق میشدند. مقصود از جدا کردن سیستمهای اقتصادی آن دو ناحیه بود که تماس مردم بومی منحصراً از طریق اروپا و اروپایی میباشد. از قرن پانزدهم به بعد تحکیم و ارتباط دروغینی به عنوان بههم پیوستگی نظامهای اقتصادی آفریقا با مناطق دور از ساحل پدیدار گردید، به طوری که اجازه میداد انسانهای اسیر و عاج از منطقهای معین به بندر مشخصی از اقیانوس اطلس و یا اقیانوس هند برده شوند. این ارتباط و بههم پیوستگی نظامهای اقتصادی قلمروهای آفریقایی، واقعی نبود. بلکه این نوع تجارت فقط نشاندهندۀ نفوذ وسیع خارجی و هدف آن، نابودی تجارت محلی بود. تجارت طلای آفریقای غربی از بین نرفت بلکه از مسیر اصلی و قبلی یعنی گذشتن از صحرا و ارتباط
با آفریقای شمالی منحرف گردید و مستقیماً به خریداران اروپایی وابستگی پیدا کرد. (والتر، 1354: 39 ـ 36)
استاوریانوس در خصوص شکلگیری نظام جهانی سلطة استعمار غرب مدرن با محوریت کشورهای سرمایهداری استعمارگر غرب مدرن میگوید:
هرناندو
کورتز فاتح که به مکزیک تاخت، در سال 1521 نوشت: «ما اسپانیاییها قلبی مجروح داریم که با طلا التیام مییابد.» خوائو ریبیرو، ناخدای پرتغالی در سال 1685 ادعا کرد: ما نمیخواستیم
که پس از دماغۀ امیدنیک، جایی از زیر فرمان ما بیرون رود، ما نمیخواستیم که پس از دماغه امید نیک جایی از زیر فرمان ما بیرون رود، ما میخواستیم
همه جای آن 5000 فرسنگ فاصله میان «سفاله» تا ژاپن دست بیندازیم. جایی نبود که ما اشغال نکرده یا آرزوی چیرگی بر آن را نداشته باشیم... گسترش بنگاههای اقتصادی اروپاییان در آن سوی مرزها بین سالهای 1500 تا 1800 به توسعۀ مجموعهای از نظریهها و اقداماتی انجامید که به سوداگری زبانزد شد. از این زمان کشورهای مادر (کشورهای اصلی استعمارگر غربی که به کشورهای «متروپل» معروف شدند) برای ایجاد موازنۀ مطلوب تجاری و دستیابی به مستعمرههایی که مواد خام تولید میکردند، به تلاش پرداختند و از این رو، اجازهنامۀ ویژه و امتیاز انحصاری مستعمره کردن سرزمینهای
خاص در آن سوی مرزها و انجام جنب و جوش بازرگانی در آنها به شرکتهای سهامی تضامنی اعطا شد. به دنبال آن، منافع کشور مادر بر منافع مستعمرهها رجحان یافت. هدف از مستعمره کردن، ایجاد بازار برای تولید صنعتی، تأمین مواد خامی که در سرزمین استعمارگران یافت نمیشد، پشتیبانی از یک ناوگان بازرگانی که هنگام جنگ ارزش زیادی داشت و فراهم آوردن شمار زیادی نیروی کار
در سرزمین مستعمره بود. همۀ کشورهای اروپای غربی، این اقدامات سوداگرانه را دنبال کردند. پرتغال از هند شرقی ادویه به دست میآورد، اسپانیا از آمریکا طلا و نقره استخراج میکرد، هلند یک نیروی دریایی بزرگ به وجود آورد و انگلیس قانون ناوبری را علیه بازگانی هلند به اجرا درآورد و انحصار چای شرکت هند شرقی بریتانیا را تحمیل کرد. (استاوریانوس، 1392: 60 ـ 57)
در خصوص رویکرد جهانخوارانه و ظالمانة استعمارگران غرب مدرن نسبت به ملل دیگر و مظالم و جنایات نظام جهانیِ سلطة استکبار اومانیستی که در قرون چهارده تا شانزده میلادی سنگ بنای آن گذاشته شد و عملاً از اواخر قرن نوزدهم در هیأت یک بختک هزارپایِ استثمارگر و استعمارگر اقدام به بردگی گرفتن همة مردمان و غارت همة جهان کرد، شواهد و نمونهها و نقلقولهای بسیاری را از آثار خود غربیها میتوان ذکر کرد که چون بنای ما در این مقال، بر اختصار و ایجاز است از نقل آنها خودداری میکنیم.
1ـ4. نظام جهانی سلطه و کشورهای پیرامون
غرب مدرن از موضع سلطهگری استکباری، یک نظام جهانی پدید آورده است. این نظام جهانی بهویژه از اواخر قرن نوزدهم وضعیت متصلّب و فشردهای پیدا کرده است. از نیمة قرن بیستم کشورهای امپریالیستی انگلستان، فرانسه، آلمان، ایالات متحدة آمریکا، کانادا، ژاپن و ایتالیا اعضای اصلی تشکیلدهندة هستة مرکزی این نظام سلطهاند. از اواسط قرن نوزدهم میلادی بریتانیا به سرکردة نظام جهانی سلطة استکباری بدل گردیده بود و از پایان جنگ جهانی دوم به بعد (از سال 1945 به بعد) دولت سلطهگر ایالات متحدة آمریکا به سرکردة نظام سلطة استکبار غرب مدرن بدل گردیده است.
ساخت و ساختار و لایهبندی و مکانیسم عمل این نظام جهانی سلطه به
نحوی است که کشورهای مرکزی یا متروپل (همان دولتهای استعمارگر غربی مدرن که نام بردیم: آمریکا، کانادا، ژاپن، آلمان و ...) از طریق استثمار نیروی کار و غارت منابع طبیعی دیگر کشورها (که در واقع کشورهای پیرامونیِ نظام جهانی سلطهاند) خود را (در واقع لایههای طبقة سرمایهدار حاکم در کشورهای استکباری را) فربه میکنند و تسلط خویش را بر منابع و نیروی کار همة کرة زمین تشدید و تقویت مینمایند. رشتههای ارتباطی میان دولتهای امپریالیستی متروپل با کشورهای پیرامونی (در چارچوب این نظام جهانی که میتوان و باید آن را نظام جهانی سلطة استکباری نامید) در حکم زنجیرههایی است که ملتها و کشورهای پیرامونی را به اسارت گرفته است و مانع رشد و آزادی و تحرک و رفاه آنان میشود.
نظام جهانی سلطه از طریق مکانیسمهای نظیر صدور کالا، صدور سرمایه، ایجاد و تثبیت اقتصادهای پیرامونی وابسته در کشورهای حاشیهای و پیرامونی، مردمان این سرزمینها را تحت سلطة خود قرار داده است. ملتها و مردمان جوامع پیرامونی برای رهایی از شر فقر و ظلم و سلطه و وابستگی و تبعیض و برای رسیدن به استقلال و رفاه و عدالت، راهی جز مبارزه با نظام جهانی سلطه و رهاشدن از دست اسارت مناسبات ظالمانة استکباری ندارند. بیداری ملتهای کشورهای پیرامون و گام برداشتن آنها در مسیر استقلال و عزت، موجب نابودی نظام جهانی سلطه خواهد شد و بساط این مناسبات ظالمانة استکباری را برهم خواهد زد. به همین دلیل است که دولتهای استکباری و کلیت نظام جهانی سلطه از هر نوع حرکت اعتراضی و بیدارگری در جوامع و سرزمینهای پیرامونی و نیز در میان جوانان غربی (که مبتنی بر احیای بانگ فطری درون آنها است) این چنین میهراسند. انبوه تبلیغات پرشمار ضد اسلامی و دشمنی با انقلاب اسلامی ایران نیز دقیقاً برخاسته از همین هراس نظام جهانی سلطه از بیداری فطرت انسانی برخی ساکنان جوامع غربی(بهویژه جوانان)
و انبوه پرشمار مستضعفان و لگدکوب شدگان عالم و خیزش رهاییبخش مسلمان جهان است.
مجموعه شواهد و مؤیدات متعدد تجربی و تاریخی در همة حوزهها اعم از اقتصاد، سیاست، هنر، سینما، زندگی اجتماعی، مناسبات اخلاقی، نظام خانوادگی و... نشان میدهند که عصر زوال غرب مدرن فرا رسیده است. این مؤیدات مجموعهای از شعارها نیستند، بلکه با تأملی فلسفی یا حکمی در تاریخ، نشانههای زوال غرب مدرن کاملاً مشهودند. علائم انحطاط و زوال در فاصلة زمانی قرن اول تا چهارم میلادی در رم باستان قابل مشاهده است که به زوال کامل آن انجامید. «منتسکیو» و «ادوارد گیبون» در کتاب معروفش «علل انحطاط روم باستان» و مورخان و متفکران پس از آنان علل زوال غرب را بررسی کردهاند. حتی «ویل دورانت» که چندان هم از منظر فلسفة تاریخ بهموضوع نگاه نمیکند و به عنوان یک مورخ، بحثی عقلانی را مطرح میکند، به این علل اشاره کرده است.
2ـ1. نشانههای روند تدریجی انحطاط
بخش عمدهای از مؤلفههایی که به عنوان نشانههای زوال در این آثار مطرح هستند و بحران انحطاط را نشان میدهند، در غرب مدرن هم از صد سال پیش و تقریباً از قرن بیستم دیده میشوند. در بعضی نقاط مؤلفهها متفاوت، اما نشانهها واحدند. باید توجه داشت که زوال و انحطاط، یک فرآیند لحظهای نیست. این روند در غرب باستان (رم) و قرون وسطی هم قرنها طول کشید تا بهمنصة ظهور رسید. امروز هم ممکن است این فرآیند زمانی دو سه سده طول بکشد، کما اینکه اکنون بیش از یک سده از شروع آن میگذرد. کسانیکه در بحث زوال غرب به ما کمک میکنند و مسئله زوال غرب مدرن را مطرح کردند، فیلسوفان هستند. در این میان
پرداختن به بحران در آثار «شوپنهاور» پررنگ است. البته او به این شکل که غرب رو به زوال میرود، موضوع را بررسی نمیکند، اما رویکرد نقادانهای دارد که بخشی از آن حتی دامن مدرنیته را هم میگیرد. اضطراب به عنوان مؤلفه اصلی ماهوی عالم مدرن در اندیشة او مشهود است. بعد به «نیچه» میرسیم که صراحتاً از زوال و مرگ غرب حرف میزند. اشاره به شوپنهاور و نیچه به معنای پذیرفتن آرای آنها نیست، بلکه جهت تبیین نقش فیلسوفان از آنها صحبت میشود.
در میان متفکران قرن بیستم، فیلسوفان بسیاری مستقیم یا غیرمستقیم روی نشانههای زوال کار کرده و یا از تعبیر بحران و زوال سخن گفتهاند، از جمله «شلایر ماخر» و «آرنولد توئینبی» که با مقدماتی متفاوت درباره زوال بحث میکنند. «هایدگر» با اینها فرق دارد، ولی او هم از زوال حرف میزند. «هرمان رائو شیلینگ» و «ارنست یونگر» که مقدمات و نتایجشان بعضاً با هم تفاوتهایی دارند، اما کلیت واحدشان این است که همه از بحران و زوال سخن میگویند. بعدها در «مکتب فرانکفورت» دربارة زوال بحث نمیشود، اما بسیاری از مبانی مدرنیته، از جمله تکنیک مدرن، انقلاب صنعتی، جامعة سرمایهداری مدرن، جامعة سوسیالیستی مدرن، بوروکراسی مدرن و خلاصه مؤلفههای اصلی عالم مدرن مورد نقد قرار میگیرند. برخی از متفکرین هم آشکارا مدرنیته را پروژة پایانیافتهای میدانند. تنها «یورگن هابرماس» استثناست که میگوید مدرنیته یک پروژة ناتمام است، ولی بقیه مثل «هربرت مارکوزه» و «تئودور آدرنو» مدرنیته را تمامشده میدانند. آدرنو آشکارا میگوید مدرنیته آنسوی سکة لیبرالیسم و هر دوی اینها نتیجة اومانیسم است، یعنی کل قضیه را زیر سوال میبرد. آدرنو به دلیل اینکه یهودی است، ضدیت ویژهای هم با فاشیسم دارد، بنابراین یهودی، مسیحی، آتهئیست، چپ و راست همه دارند به شکلی از این بحران حرف میزنند.
2ـ2. فیلسوفان: شارحین چالشهای نظری غرب
وجهی از این قضیه را در «ژاک دریدا»، «ژان فرانسوا لیوتار» و «ژان بودیار» میبینیم. میزان رادیکالیسم و توجه اینها به مؤلفهها با هم فرق دارد، اما همه که به نوعی متفکر فیلسوف یا نیمهفیلسوف یا غیرفیلسوف هستند، از یک چیز حرف میزنند. فلسفه پس از «گئورگ ویلهلم فریدریش هگل» تا حدودی تمام شد، اما صوری از تفکر که به آنها فلسفی میگوییم و استمرار تفکر فلسفی غرب هستند، مشاهده میشود. ممکن است این فرآیند به معنای دقیق کلمه فلسفی نباشد، ولی نوعی از تفکر است که آن را تفکر «متافیزیکی پسافلسفی» مینامیم، پس از مرگ هگل و «سورن کیرکهگور» پدید آمد.
باید توجه داشت که این مطالب را فیلسوفان مطرح میکنند، یعنی کسانیکه متفکران عقلاندیش هستند و وجه ممیزة آنها شاعر و هنرمند بودن نیست. در معنای کلاسیک کلمه ممکن است بگوییم اینها فیلسوف یا متفکران متافیزیک پسامدرن هستند. بنابراین نقش فیلسوفان، تبیین، هشدار دادن و بیان حقیقتِ در شرف وقوع است. حقایق بزرگ همیشه همین گونهاند که پیش از آنکه عوام و اکثر مردم آنها را بفهمند، خواص اهل نظر درمییابند و آنها را در آثار خود بیان میکنند. مردم در دورة رنسانس در شهرهایی مثل ناپل و ونیز در روح رنسانس زندگی میکنند، اما چیزی به اسم خودآگاهی وجود ندارد. این خودآگاهی در فرانچسکو پترارک، جووانی بوکاچیو، جیووانی پیکو دلا میراندولا، لورنزو والا، مارسیلیو فیچینو و امثال اینها ظاهر میشود.
اکنون نیز راه غرب مدرن در مسیر انحطاط است، اما انحطاط یک فرآیند طولانی است که 100 سال، 200 سال و 300 سال ـ کمتر یا بیشتر ـ طول کشیده است. همیشه در تاریخ همینگونه بوده است. مثل هر واقعة دیگری. فصلها را در طبیعت ببینید. معمولاً یک ماهة آخر هر فصلی علائمی از
فصل بعدی را در خود دارد. وقتی هم فصل جدید شروع میشود، یک ماهة اول آن فصل بعضاً نشانههایی از فصل گذشته را در خود دارد. اکنون بحران تفکر، معنویت، توجه به اندیشههای معنوی اصیل و کاذب، شرق، دینی، شبهاسطورهای، شکستهای فلسفی، بحران ایدئولوژیها در غرب، تکتک اینها نشانههای پایان فصل هستند که ماه آخر آن است.
2ـ3. غرب تاریخی ـ فرهنگی: مغرب محدود به جغرافیا نیست
وقتی میگوییم غرب مقصودمان غرب جغرافیا نیست، بلکه از غرب تاریخی ـ فرهنگی سخن میگوییم. این غرب در ذیل نیستانگاری متولد شده و وقتش، وقت نیستانگارانه است و استمرار این وقت تا زمانی است که نیستانگاری بمیرد. غرب یک جغرافیا نیست، بلکه یک تاریخ است و به عنوان یک تاریخ در ذیل یک وقت ظهور کرده است. این وقت اولینبار در قرون نهم و هشتم قبل از میلاد در یونان عینیت پیدا کرد. جغرافیای یونان مهد وقت نیستانگارانة غربی بود که 2600 سال طول کشید و ممکن است چند صد سال دیگر هم طول بکشد، اما نهایتاً این وقت رخت میبندد و میرود. پس نمیتوانیم از نجات غرب صحبت کنیم، بلکه میتوانیم از نجات مغربزمینیان سخن بگوییم. سرنوشت غرب این است که در ذیل نیستانگاری ظهور و سیری را طی کند و طومارش جمع شود و برود، چنانچه سرنوشت شرق این بود که در ذیل شرک اسطورهای ظهور و استمرار پیدا کند و روزی هم غرب بیاید و طومارش را بپیچد. ما شرق جغرافیایی داریم، ولی شرق تاریخی خیر. همة عالم یا غرب است یا غربزده.
سه وقت را میتوان از هم تفکیک کرد: وقت دینی، وقت غرب و وقت شرق. بعد از اینکه وقت دینی آمد و صورت ظهور اجمالی داشت و بعد از عصر امت واحده در اختفا رفت، وقت شرق آمد و چند هزار سال قدمت پیدا کرد. وقت شرق هنگام نیستانگاری اسطورهای بود. وقت غرب و
تاریخ غرب که ظهور پیدا کرد، جلوتر و جلوتر آمد تا روزی که شرق به لحاظ تاریخ تمام شد و غرب همهجا حاکم شد، اما از اواخر قرن نوزدهم زوال غرب هم به عنوان تاریخ فرا رسیده است و روزی یقیناً خواهد رسید که این طومار جمع میشود، پس غرب نمیتواند از ظلمتش به عنوان یک ماهیت جدا شود. انسانی که امروز در ذیل عالم غرب است، ممکن است فردا در ذیل این عالم نباشد. ممکن است در فنلاند، اتریش و... زندگی کند، اما دیگر در ذیل آن جغرافیا نباشد، اما ماهیتها نمیتوانند از وجوه ذاتی خودشان جدا شوند. غرب یک ماهیت است و ظلمتش تا زمانیکه نابود و منسوخ شود باقی است، اما آنهایی که ساکن آن جغرافیا هستند، اگر وقت دیگری برایشان ظهور کند و تاریخ تازهای بیاید که حجاب نداشته باشد میتوانند نجات یابند. نمیتوانیم در تاریخ پیشبینی کنیم و اینها در علم الهی هستند، ولی میدانیم ظهور میکند و رخ میدهد. دلیل این را هم روایات به ما میگویند، هم نگاه شیعی به تاریخ و هم علائم برآمده از یک نگاه کاملاً تاریخی و میدانیم وقتی علائم بحران ظهور میکند، پس از آن به هر حال یک مرگ محتوم وجود دارد و ما امروز نشانههای بحران را میبینیم.
2ـ4. انحطاط دینی در غرب مدرن
انحطاط دینی نیز در غرب مدرن مشهود است. قرون وسطی در غرب از قرن چهارم و پنجم میلادی شروع میشود. سال 1011 تقریباً اوج قرون وسطی است. از سال 900 میلادی تا 1080 در همة حوزهها اعم از سبک زندگی، شکلگیری مدارس که بعدها به فلسفة اسکولاستیک معروف شد، ظهور و بروز مناسبات اقتصادی غرب قرون وسطی که مناسبات سرواژ و فئودالی است، شکلگیری کلیسا و نقش آن، غرب قرون وسطی در اوج خود است. نکتة مهم این است که برخی از فلاسفه، مفهوم غلطی را حاکم کردهاند و آن هم این است که غرب قرون وسطی غرب دینی است، در
حالیکه اصلاً اینطور نیست. اینکه گفته شود غرب قرون وسطی دینی است، یک اشتباه مطلق است. غرب قرون وسطی «تئوسانتریک» است، اما دینی نیست. خاصیت تئوسانتریسم، دجالمنش بودن آن است، یعنی حالت شبهدینی به خود میگیرد.
در حقیقت، جامعه الهیات ـ مرکز است و در ظاهر تئوئی دارد که خدا نیست. اگر تئو را آنالیز کنید، آمیزهای است از زئوس یونانی و تلقی یهودی از خدا. حتی شکلگیری تئو را میتوان دنبال کرد. در غرب باستان یک نوع «کاسموسانتریسم» وجود دارد که یکی از مظاهر آن در اراده، فعل و شخصیت زئوس دیده میشود. مقصود زئوس یونان کلاسیک است، چون زئوس صور ما قبل یونانی هم دارد. آن شخصیت و خدای خدایانی که اینها به عنوان خدا مطرح میکنند، خدای خدایان اسطورهای نیست، بلکه خدای خدایان تئوسانتریسم است. وقتی یونانیمآبی شروع میشود و اسکندر کشورگشایی میکند و تقریباً در 338 ق.م به شرق حمله میکند، دورانی در غرب باستان بعد از مرگ اسکندر یعنی 323 ق.م به نام غرب هلنیسم یا غرب یونانی شروع میشود و تا حدود قرن اول میلادی ادامه مییابد. برخی از مورخین معتقدند این جریان تا ظهور روم باستان ادامه دارد. در اینجا «نیستانگاری» غربی که هنوز کاسموسانتریک و زئوسمحور است، با نیستانگاری یهودی که یک نیستانگاری دجالمنش است پیوند میخورد و هر چند خدایی و دینی نیست، اما ظاهر و داعیة دینی دارد. خاصیت یهود این است و در تمام تاریخ با همة ادیان این کار را کرده است. یهودیها اول با آموزههای حضرت موسی این کار را کردند، یعنی از آموزههای توحیدی حضرت موسی یک مجموعة کفرآلود شبهاسطورهای به نام «یهودیت» ساختند که آموزههای حضرت موسی نیست. نه فقط تورات تحریف شده است، بلکه کل آموزههای حضرت موسی را نیز تحریف کردند. جریانی که اینها در کل اندیشة یهودی راه انداختند،
عرفان کابالا و صور دیگر اندیشه یهودی که شکل گرفت، تماماً یک نوع نیستانگاری دجالمنشانه است که در دورة هلنیسم با غرب پیوند خورد. این پیوند را در فلسفههای فیلون و افلوطین میبینیم و استمرار آن را در روم باستان شاهد هستیم.
2ـ5. سنتز قرون وسطی: تئوسانتریسم مسیحی
در غرب قرون وسطی سنتزی رخ میدهد. وقتی نیستانگاری یهود در تاریخ غرب وارد شد و با نیستانگاری غربی پیوند خورد، تئوسانتریسم متولد شد. تئوسانتریسم، خدا ـ محوری در معنای اصیل کلمه نیست، بلکه تلقی کفرآلود مشرکانة یهودی ـ یونانی شبه دینی از خداست. این را هم در آموزههای کلیسای کاتولیک میتوان دید، هم در اندیشة فلسفی کلیسا ـ جریانی که تحتعنوان اسکولاستیک شناخته میشود ـ قابل مشاهده است و هم در مظاهر زندگی غربیها و حتی در خود نهاد کلیسا. در غرب قرون وسطی ممکن است متفکران دردمند و جستوجوگر خدا را ببینیم، کما اینکه اکنون نیز داریم و در یونان باستان هم بعضاً داشتیم، اما ساخت تفکری و روح حاکم بههیچ وجه دینی نیست، اگرچه روح کاسموسانتریک رومی هم نیست، بلکه روح تئوسانتریک است.
نه غرب قرون وسطی و نه غرب مدرن دینی نیستند، اما تئوسانتریسم که نوعی دجالمنشی شبهدینی است، فضای غرب قرون وسطی را بسیار شبه شریعتمآبانهتر میکند. غرب قرون وسطی دینی نیست. به این دلیل از تعبیر دجال استفاده میشود که در ذیل تئوسانتریسم مجموعهای ساخته شده است که چند نهاد دارد که از آن حفاظت میکنند. نهاد کلیسا، نهاد مدارس کلیسایی (اسکولاستیک) و آداب و رسوم و قواعد و عاداتی است که ذیل آن نظام کلیسایی تعریف شدهاند. این قواعد را در مسائل محسوس از جمله پوشش خانمها، مناسبات زنان و مردان، نظام خانوادگی، شیوة ازدواج کردن، اخلاقیات و مناسبات میبینیم.
2ـ6. غرب مدرن و پیدایش لائیسیته
آیا میتوانیم بگوییم غرب امروز دینیتر از غرب قرون وسطی است؟ به هیچ وجه. در قرون وسطی حداقل قضیه ربا اخلاقاً و نیز در آموزههای کلیسا محکوم است. با اینکه کلیسا یهودزده است، اما چون ترکیبی از یونانی بودن هم در آن هست ربا در آن محکوم است. در غرب قرون وسطی به عنوان تاجر نمیتوانید جنسی را بخرید و از طریق تبلیغات، دربارة استاندارد واقعی جنس دروغ بگویید. در آن دوران سود مشروع مشخصی وجود دارد و شما نمیتوانید گرانتر از آن بفروشید. هم اخلاقاً محکوم هستید و هم نظامهای صنفی شما را محکوم و مطرود میکنند.
در این دوران حتی در سیاست هم پادشاه دائماً نیاز به تنفیذهای دائمی پاپ دارد. اساساً تعامل قدرت بین پاپ، پادشاه و اشراف وجود دارد. اینها سه محور قدرت هستند که با یکدیگر تضاد هم دارند. باید دوباره یادآور شد که هیچکدام از اینها دینی نیستند، اما سه محور قدرت هستند و در آن دوران بههیچوجه لائیسیته الان وجود نداشته است. به سکولاریسم اشاره شد، زیرا سکولاریسم در آن موقع در تئوسانتریسم بود، اما لائیسیته دستکم آشکارا وجود نداشت. مثلاً «هیل بران» یعنی پاپ گریگوری هفتم وقتی با «هانری چهارم» درگیر شد، کاری کرد که هانری چهارم مجبور میشود به قصر «کانوسا» به پابوسی او برود. این واقعه در سال 1077 میلادی واقع شد و بسیار معروف است. نوعی تنازع قدرت است، اما لائیسیته نیست. یکی از تفاوتهای سکولاریسم اومانیستی مدرن با سکولاریسم قرون وسطایی در همین است که سکولاریسم قرون وسطایی لائیک نیست، اما سکولاریسم اومانیستی لائیک است.
کلیسا، آداب کلیسایی، اخلاق کلیسایی و... همچنین متفکران در قرون وسطی در زندگی مردم نقش محوری دارند. در قرون وسطی نمیتوان متفکران زیادی را دید که فارغ از کلیسا و حال و هوای معنوی غیر دینی،
اما شبهدینی کلیسایی باشند. باید یادآور شد که نه غرب قرون وسطی دینی است نه غرب مدرن، اما در مقام مقایسه، غرب مدرن از تمام ادوار قبل از خود در غرب ضد دینیتر و غیر دینیتر است. حداقل در غرب قرون وسطی همجنسبازی آزاد و قانونی وجود ندارد. در یونان در بعضی مناطق بود، اما در غرب مدرن همجنسبازها ازدواج میکنند، بچه میآورند و حقوق آنان محور شده است. در غرب قرون وسطی دستکم یک تلقی تئوسانتریک مشرکانه از خدا وجود دارد که در زندگی مردم حضور پررنگی دارد. این حضور در غرب مدرن چقدر است؟
2ـ7. انسان جانشین، انسان جایگزین
اگر فرض کنیم ذات اقدس الهی مثل خورشید است و بدانیم بشر در عالم غرب به دلیل اینکه اسیر نیستانگاری شده، حجابی از این خورشید پیدا میکند، غلظت حجابی که بشر قرون وسطایی را از این حقیقت دور میکند، کمتر از حجابی است که بشر مدرن را از خورشید دور میکند. حجاب بشر مدرن مضاعف و چند برابر است. حجاب بشر قرون وسطایی کملایهتر است. وجوه افتراق این دو فراوانند. بدترین صورت نفسانیت این است که نفس اماره بر فرد یا جامعه حاکم شود. نفس اماره از هر نوع صورت نفسانیتی بدتر است. در غرب مدرن نفس اماره رسماً اعلام میکند که حاکم، قانون، معیار و میزان است. غرب مدرن اساساً با دایرمداری نفس اماره ظهور مییابد، در حالیکه در غرب قرون وسطی هر چند صورتهایی از نفسانیت وجود دارند، اما نفس اماره، دایرمدار نیست. تئوسانتریسم صورتی از نفسانیت را دارد، اما سوژهانگاری نفسانی بشر و نفس اماره نیست. ممکن است انسانهای زیادی پیدا شوند که داعیههای نفسانی دارند، ولی روح حاکم به شما نمیگوید که نفس اماره باید حکومت کند و حکومت نفس اماره در قالب اومانیسم اصالت دارد.
در اومانیسم بشر در مقام نفس اماره حق دارد حکومت کند و هر
کاری که دلش میخواهد انجام دهد، چون بشر مبنا، میزان، معیار، آغاز و پایان است. یعنی بشر اساساً خود خداست. در اومانیسم خدا هم ذیل بشر تعریف میشود. روح حرفهای کسانی را که گفته میشود مذهبی هستند، از قبیل اسپینوزا، کانت، دکارت و هگل را تحلیل کنید. در همة آنها خدا ذیل بشر قرار میگیرد. اینکه صِرف نام خدا وجود دارد که نباید یک فیلسوف را گمراه کند. اگر بخواهیم صرفاً به اسم خدا توجه کنیم، در قرون وسطی خیلی بیشتر است، اما اگر بخواهیم به باطن امر توجه کنیم، وضع در غرب مدرن خیلی بدتر است، چون دستکم در تئوسانتریسم، تئو در بالا قرار میگیرد و انسان و جهان در ذیل تئوس تعریف میشوند و تئوس دایرمدار همة امور است، ولی در غرب مدرن خود انسان دایرمدار است، یعنی انسان یک نفس اماره مجسم تلقی میشود و او را دایرمدار هم میکنند. نفس اماره یعنی دایرمدار. نفسی که خودش امر میدهد و حاکم میشود. این خیلی روشن است. نمیگوییم غرب قرون وسطی دینی است، ولی حداقل تئوس حاکم است. انسان و جهان حول تئوس میچرخند و در نسبت با تئوس فعلیت و تحقق مییابند و تعریف میشوند. هر چند تئوس تجسم نیستانگاری یهودی ـ یونانی است، اما مبنا، معیار و میزان است و خودبنیادانگاری انسان و خودبنیادانگاری نفسانی نیست. غرب مدرن آشکارا خودبنیادانگار نفسانی است.
از «پیکو دلا میراندولا»، «مارسیلیو فیچینو» و «نیکلای کوزایی» که متفکران رنسانس هستند و کمی بعد از آنها «نیکولا ماکیاولی»، «ژان بودن» و خیلی جلوتر «دکارت» و «بیکن» آشکارا این مسئله را عنوان میکنند. در سوژهانگاری نفسانی دکارت، حجاب خودبنیادانگاری نفسانی بهمراتب ظلمانیتر از حجاب نفسانیت تئوسانتریسم و کاسموسانتریسم است.
2ـ8. قرن نوزدهم؛ بنبست فلسفه ماتریالیستی
در قرن نوزدهم ماتریالیسم کاملاً به بنبست میرسد، همانگونه که
لیبرالیسم کلاسیک بنبست خود را نشان میدهد، اما در قرن بیستم، بهخصوص در نیمة دوم قرن در حاشیة برخی از رویکردهایی که میتوان آنها را «اگزیستانسیالیستی» نامید، پدید میآیند. ماتریالیسم در قرن نوزدهم به بنبست میرسد و فشار ناشی از فقدان معنویت و بحران انحطاطی، روندهای از خود بیگانگی را در بشر غرب مدرن تشدید میکند. در قرن نوزدهم وقتی از «از خود بیگانگی» صحبت میشود، «فوئرباخ» یک تلقی ماتریالیستی از موضوع دارد. «هگل» موضوع آن را کاملاً اومانیستی میبیند. «مارکس» تنها کسی است که از خود بیگانگی را بحران میداند، ولی او هم روی کارگر و روند کار و از خود بیگانگی ناشی از فرآیند کار متمرکز میشود، یعنی از خود بیگانگی هنوز فریاد اینها را در نیاورده است، اما در قرن بیستم به نظر میرسد از خود بیگانگی یقة اینها را گرفته است، چرا؟ چون بحران انحطاطی ظهور کرده است و در حال تشدید است و دیگر همه ـ اریش فروم، مارکوزه، روانشناسان مختلف و آدرنو ـ دربارة از خود بیگانگی حرف میزنند، زیرا بحران انحطاطی یکی از وجوه خود را که بحران معناست، آشکار میکند. با آشکار شدن بحران معنا، شکست ماتریالیسم تشدید میشود و شاهد ظهور رویکردهایی هستیم که به شکلی در پی یافتن معنا برای زندگی هستند.
این جستوجـو برای معنـا ظـواهـری پیـدا میکنـد کـه با توجـه به معیارهای ادیان توحیدی بههیچ وجه دینی نیست، در عین حال که از دین تئوسانتریستی قرون وسطی هم متمایز و نوعی تلقی معنوی یا شبهدینی جدید است. اینها مستقیماً معطوف به زندگی بشرند و میخواهند مشکل بشر را به شکلی حل و او را کمی آرام کنند. بسیار هم متنوع هستند، یعنی از رویکردهای «پل تیلیش» و «مارتین پوپر» تا «یالوم» یهودی و حتی تلاشهای «اریش فروم» را در بر میگیرد. هیچیک از اینها به موازین یک دین توحیدی ایمان ندارند. نه بحث معاد در آثار اینان بهصورت جدی
وجود دارد ـ منظورم تلقی دینی از معاد است، وگرنه تلقی اسطورهای از معاد هم وجود دارد که تلقی کفرآلودی است ـ نه پایبندی دینی به شریعت و نبوت در اینها وجود دارد و نه حتی در بحث توحید تلقی کامل دینی دارند. توحید بسیاری از اینها آلوده، التقاطی و شبهماتریالیستی است. زندگی با این مسائل آمیخته شده است و این متفکران میخواهند این زندگی ویرانی را که قرن مدرن درست کرده است و این بشر بحرانزده را کمی آرام کنند.
2ـ9. خروجی عینی بنبستهای فلسفی
عرفان کاذب بخش مهمی از خروجیهای آنهاست. دلیل بحران انحطاطی غرب باستان همین جریانها هستند. انبوهی از جریانهای بهظاهر معنوی و آمیخته با شرک در آنها دیده میشود. در آن زمان بیشتر از شرق بینالنهرین و از آیینهای گنوستیک و جریانات آمیخته با مانوی و حتی اندیشههای فراعنة مصر در حکمت هرمتیک و امثال اینها تغذیه میکند. از آنجا که فلسفة یونانی در تبیین عالم و حل مسائل بشر شکست خورده است، این جریانها به میدان میآیند تا به شکلی به حل بحران کمک کنند.
اکنون همین اتفاق در غرب مدرن افتاده است. وقتی در قرن نوزدهم ماتریالیسم اومانیستی شکست خورد، بهخصوص بعد از بروز دو جنگ جهانی و شکست ایدئولوژیهای غربی از جمله لیبرالیسم کلاسیک، سوسیالیسم، فاشیسم که همة آنها به اشکال مختلف بهشدت مسئلهسازی کردند، «عرفانهای کاذب» قدرت گرفتند. اینها نشانة ظهور دین نیستند، بلکه نشانة بحران انحطاطی عالم غرب مدرن هستند. این مسئله حتی در غرب قرون وسطی هم وجود دارد، منتها کمرنگتر است. زمانیکه غرب قرون وسطی وارد فاز بحران میشود و ساخت اندیشة کلیسایی و اندیشة اسکولاستیک دچار بحران میشود، تلاشهای افراد
راه بهجایی نمیبرد. آکوئیناس آخرین فردی است که برای نجات این اندیشه تلاش میکند، اما نمیتواند و در نتیجه یکسری جریانات بهاصطلاح معنوی ـ منتهی در فضای نئوسانتریسم ـ ظهور پیدا میکنند و افرادی از قبیل «میستر اکهارت» سعی میکنند بهنوعی ماجرا را حل کنند.
2ـ10. ماکیاولیسم و ریشههای جدایی اخلاق از سیاست
انحطاط، دامان سیاست و اخلاق غرب مدرن را نیز گرفته است. هر دوره از تاریخ غرب، نظام اخلاقی و فلسفة اخلاق خاص خود را دارد. به لحاظ نظری، تمام تاریخ غرب را از زمان سوفسطائیان و حتی قبل از آن تا زمان هگل و کمی پس از او، فیلسوفان راه بردهاند. یعنی فیلسوفان در واقع وجه خودآگاه قضیه بودند. در هر دورهای نظامی از اخلاقیات و صورتهایی از فلسفة اخلاق وجود داشته و پیوندی بین فلسفة اخلاق و فلسفة سیاسی و دیگر وجوه زندگی بوده است. در ارسطو، سقراط، افلاطون و... این را مشاهده میکنیم، هرچند سوفسطائیان سعی میکنند این را انکار کنند. در غرب قرون وسطی نیز این مسئله قابل مشاهده است. در غرب مدرن قضیه بیش از غرب گذشته تغییر میکند. در غرب مدرن همهچیز اعم از قانون، اخلاق، اقتصاد، مناسبات زندگی و خود انسان و نسبت انسان با خودش و با عالم، چون تجسم نفس اماره میشوند، جایی برای اخلاق در مفهوم کلاسیک که ما میشناسیم باقی نمیماند. اخلاق باید نفس اماره را کنترل کند. زمانی که نفس اماره محور شود، باید اخلاق کنار زده شود و یا چیزی به نام اخلاق ظهور کند که دیگر اخلاق نیست و وجهی از اخلاق در آن دیده نمیشود.
این روند را از دورة رنسانس میبینیم. در رنسانس چه در زندگی عینی مردم و چه در آرای متفکران، فاصله گرفتن از اخلاق کاملاً مشهود است. ویل دورانت در تاریخ تمدن میگوید «فساد دورة رنسانس شاید فقط با یونان قرن پنجم قبل از میلاد قابل مقایسه باشد.» همة دورههای
غرب مدرن از نظر فساد یکسان نیستند. البته منظور مظاهر ظاهری فساد است، و الا باطن اومانیستی سر جای خود است. اگرچه باطن قرن نوزدهم اومانیستی است و روح یهودی ـ اومانیستی و سرمایهداری سکولار حاکم است، استثمار، استعمار، جنایتکاری و تجارت برده وجود دارد، اما برخی از مظاهر فساد که آشکارا اخلاق را به چالش میکشند، دیده نمیشوند و یا کم و پنهان هستند، اما در قرن بیستم اینطور نیست. در غرب مدرن مسئله اخلاق آشکارا به چالش کشیده میشود، یعنی «نیکلا ماکیاولی» آشکارا طوری از سیاست حرف میزند که باید اخلاق را کنار گذاشت، با اینکه اخلاق در دورة رنسانس کنار رفته است.
نتیجه: انقلاب اسلامی ایران، طلیعهدار عهد دینی و پیامآور رهایی از سلطه غرب مدرن
انقلاب اسلامی ایران انقلابی طلیعهدار است. به این معنا که با ظهور این انقلاب، طلوعِ وقت و تاریخ نوینی در حیات بشر آغاز میگردد: طلوع وقت و تاریخ دینی. با ظهور انقلاب اسلامی ایران تجدید عهد دینی بشر آغاز شده است. تأمل در سیر حوادث و وقایع عالم غرب مدرن گویای آن است که عالم تجدد از اوایل قرن بیستم وارد مرحلة بحران انحطاطی خود شده است. ورود غرب مدرن به فاز بحران انحطاطی بهمعنای آغاز گذار تاریخی از وقت نیستانگارانة تاریخ غرب به وقت و عالم دینی است. نشانهها و علائم متعدد و مختلفی در تاریخ یک قرن اخیر غرب مدرن ظاهر شده است و دیده میشود که حکایتگر آغاز دوران گذار تاریخی از نیستانگاری اومانیستی به چشمانداز عهد و عالم دینی است. انقلاب اسلامی ایران در مقیاس جهانی، پیامآور و طلیعهدار گذار و عبور تاریخی بزرگی است که بشریت در سیارة زمین در آغاز تجربه کردن آن قرار گرفته است.
انقلاب اسلامی ایران از وجهی دیگر، پیامآور و منادی مستضعفان و
مسلمانان جهان در مسیر رهایی از نظام جهانی سلطۀ غرب مدرن است صدای انقلاب اسلامی ایران، بانگ بیداری فطرت انسانی است که هم هدایتکنندۀ مستضعفان کشورهای متروپل در مسیر گذار جهانی از ظلمت مدرنیته و خودبنیاد انگاری است و هم محرک و انگیزهبخش و راهبر میلیاردها نفر از انسانهای اسیر در کشورهای پیرامونیِ نظام سلطۀ اومانیستی در مسیر رهایی از بردگی و سلطهپذیری است.
آشنایی جوانان غربی با اسلام و انقلاب اسلامی و رجوع مستقیم آنها به قرآن و گوش سپردن به پیامهای لطیف و آگاهیبخش و ظلمستیز انقلاب اسلامی، زمینة بیداری و شکوفایی فطرت انسانی را در آنها فراهم خواهد ساخت. اسلام، دین فطرت است و انقلاب اسلامی احیاءکنندة عهد دینی و سازگار با فطرت انسانی است؛ از این رو هر نوع کوشش در مسیر شنیدن بانگ وجدان فطری، آدمیان را در افق همنوایی و همدلی و همراهی با اسلام و انقلاب اسلامی قرار خواهد داد و این امر روند گذار جهانی بشریت از ظلمت سلطة استکبار اومانیستی را ـ که اکثریت مردم مغربزمین را نیز به بند و بردگی کشیده است ـ تسریع خواهد کرد.
رهبر انقلاب اسلامی و منادی رهایی انسانها از سلطۀ ظلمانی خودبنیاد انگاریِ نفسانی در نامهشان به جوانان غربی با مخاطب قرار دادن آنها و فراخواندنشان به رجوع مستقیم به قرآن عظیم و منابع معرفتی اسلامی، حجاب غفلت و دروغ و تزویر رسانهای را خرق کردهاند تا از طریق وزیدن نسیم پیام توحیدی و عادلانة اسلامی، فطرت انسانی جوانان مغربزمین امکان بیدار و شکوفایی پیدا کند و از غفلت و جهالت ناشی از سلطة ظلمانی مدرنیته رهایی یابد. انشاءالله
منابع و مآخذ
روسو، پییر (1371)، تاریخ صنایع و اختراعات، ترجمه حسن صفاری، تهران: شرکت سهامی کتابهای جیبی.
ماله، آلبذ و ایزاک، ژول (1342)، تاریخ قرون جدید، ترجمه سید فخرالدین شادمان، تهران: کتابخانه ابنسینا.
توکلی، مهران (1385)، استعمار، استعمارگری، استعمارزدایی جهان سوم، تهران: نشرنی.
رادنی، والتر (1354)، اروپا و عقبماندگی آفریقا، ترجمه محمود ریاضی، تهران: انتشارات چاپخش.
استاوریانوس، ال.اس (1392)، شکاف جهانی، ترجمه رضا فاضل، تهران: نشر ثالث.
آموزههای صلح در قرآن کریم دکتر عباس مصلاییپور یزدی(1)
اسلام را از طریق منابع اصیل و مآخذ دست اوّل آن بشناسید. با اسلام از طریق قرآن و زندگی پیامبر بزرگ آن (ص) آشنا شوید. من در اینجا مایلم بپرسم آیا تاکنون خود مستقیماً به قرآن مسلمانان مراجعه کردهاید؟ (متن نامه)
چکیده
شبههافکنان با هیاهوی تبلیغاتی خواستهاند با بهرهبرداری از برخی آیات جنگ و جهاد، حکومت، جامعة اسلامی و مردم مسلمان را خشن و جنگطلب معرفی کنند. بر اساس یافتههای مقالة حاضر، این برداشتی نادرست از اسلام است و حقیقت اسلام و قرآن کریم چنین دیدگاهی را برنمیتابد. روح جهاد هرچند ابتدایی هم باشد به دفاع برمیگردد و بازگشت دفاع با تحلیل عمیق به دفع مزاحم است. زیرا مستکبران همواره مانع نفوذ تبلیغی اسلاماند و بطلان کفر را به شکل حق و حقانیت اسلام را به صورت باطل ارائه میکنند. دین مبین اسلام، دین زندگی مسالمتآمیز جهانی است و با جامعنگری، خطمشی سیاست داخلی و خارجی خود را بیان فرموده و حکم اصیل آن صلح و زیست
1) . عباس مصلاییپور یزدی دارای مدرک دکترای علوم قرآن و حدیث از دانشکده الهیات دانشگاه تهران، دانشیار دانشکده الهیات دانشگاه امام صادق است. (Email: amusallai@gmail.com)
مسالمتآمیز است. حقیقت جهاد ابتدایی نیز دفاع از حقوق انسانی محرومان و مستضعفان است.
مقالة حاضر با استناد به آیات مُصرّح قرآن کریم چنین نتیجه میگیرد که در دین مبین اسلام صلح و همزیستی مسالمتآمیز با پیروان ادیان و مذاهب دیگر به صورت قاعدهای اساسی ملاحظه شده است. به عبارتی دیگر، مبنای تعالیم دینی بر اساس سلم و صلح است، هرچند در مواجهه با فساد، تباهی اخلاق و هجمه به نظام فطری بشریت، برخورد و مبارزة قاطع نیز از اصول محوری محسوب میشود. لذا آیات مربوط به صلح، اصل است و از آنجا که جنگ و جهاد، ضرورت و استثنا به شمار میآید، آیات مربوط به جنگ و جهاد به دلیل و انگیزه نیاز دارد. مواردی همچون وجود فتنه، ستم، اخراج پیامبر (ص) و مسلمانان از سرزمین وطنی خود دلایل جهاد است.
کلیدواژگان: صلح، زیست مسالمتآمیز، سلم، جنگ و صلح، جهاد
مقدمه
جنگ و صلح از رخدادهای عالم طبیعی است و در دنیای ماورای طبیعت غیر از صلح مطلق چیزی راه ندارد (جوادی آملی، 1384: 19). انسان از آن جهت که دارای بعد مادی است و در محدودة حرکت به سر میبرد، از آشوب جنگ و ستیز، خواه به عنوان تهاجم و خواه به عنوان دفاع بیرون نیست (جوادی آملی، 1384: 20). به دنبال نامة رهبر معظم انقلاب به عموم جوانان در اروپا و آمریکای شمالی در تاریخ اول بهمنماه 1393 و تأکید ایشان بر آشنایی با دین مبین اسلام از طریق منابع اصیل و مآخذ دست اول همچون مراجعة مستقیم به قرآنِ مسلمانان و زندگانی پیامبر بزرگ اسلام (ص)، این مقاله که به روش توصیفی ـ تحلیلی به رشتة تحریر درآمده، به دنبال ارائه تصویری شفاف و روشن از نظر قرآن کریم دربارة مسئله صلح و همزیستی مسالمتآمیز است. اگرچه شبههافکنان با هیاهوی تبلیغاتی سعی میکنند دین مبین اسلام را در جایگاه دشمنی ترسناک نشانده و قرآن کریم را به عنوان کتابی خشونتزا معرفی کنند، ولی اسلام دینی کاملاً مبتنی بر صلح و سلم و همزیستی مسالمتآمیز جهانی است. اساساً بیان نظریهای در باب جنگطلبی اسلام نظریهای کاملاً بیمورد و ناشایسته است.
دین مبین اسلام مهمترین عامل حیاتبخش جوامع بشری است: «یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اسْتَجِیبُوا لِلَّهِ وَ لِلرَّسُولِ إِذا دَعاکُمْ لِما یُحْیِیکُم» (الأنفال، 24) (ای کسانی
که ایمان آوردهاید، خدا و فرستادة او را اجابت نمایید هنگامی که شما را به سوی چیزی میخواند که به شما زندگی میبخشد.) و از آن جهت که حیات و صلح در گوهر آن نهادینه شده، توان رهبری صلح جهانی را داراست. از این رو رسول گرامی اسلام (ص) به عنوان رحمت جهانشمول معرفی شده است: «وَ ما أَرْسَلْناکَ إِلاَّ رَحْمَةً لِلْعالَمِین» (الأنبیاء، 107) (و ما تو را جز رحمتی برای جهانیان نفرستادیم.) و صلح جهانی از مظاهر بارز رحمت الهی است (جوادی آملی، 1388: 209).
«صلح» در کتابهای لغت به معنای مسالمت و سازش آمده است (برای نمونه نک: قرشی، 1371: ج4، 141). صلح، اسمی از مصالحه و صلاح است که به دو صورت مذکر و مؤنث بهکار میرود (جوهری، 1407ق: ج1، 383). به گفتة راغب اصفهانی «صلاح» نقطة مقابل «فساد» است. «صلاح» و «فساد» بیشتر در خصوص افعال استعمال میشود (راغب اصفهانی، 1412ق: 489). در استعمال قرآنی «صلاح» گاه در برابر «فساد» (تباهی) آمده همچون: «وَ لا تُفْسِدُوا فِی الْأَرْضِ بَعْدَ إِصْلاحِها» (الأعراف، 56) و زمانی در برابر «سیئه» (زشتی و بدی) به کار رفته است مانند: «وَ آخَرُونَ اعْتَرَفُوا بِذُنُوبِهِمْ خَلَطُوا عَمَلاً صالِحاً وَ آخَرَ سَیِّئا» (التوبة، 102). راغب اصفهانی صلح را از بین بردن نفرت میان مردم معنی کرده است (راغب اصفهانی، 1412ق: 489). وی آیاتی همچون: «وَ إِنِ امْرَأَةٌ خافَتْ مِنْ بَعْلِها نُشُوزاً أَوْ إِعْراضاً فَلا جُناحَ عَلَیْهِما أَنْ یُصْلِحا بَیْنَهُما صُلْحاً وَ الصُّلْحُ خَیْر» (النساء، 128) و «إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَةٌ فَأَصْلِحُوا بَیْنَ أَخَوَیْکُمْ وَ اتَّقُوا اللَّهَ لَعَلَّکُمْ تُرْحَمُونَ» (الحجرات، 10) را به عنوان شاهد آورده است (راغب اصفهانی، 1412ق: 490). صاحب کتاب التحقیق فی کلمات القرآن الکریم صلاح و فساد را نقیض یکدیگر میداند و بر این باور است که اصلاح با تحقق افساد منتفی میشود، همچنان که افساد با وجود اصلاح از بین میرود (مصطفوی، 1360: ج6، 266).
بررسی آیات قرآن کریم بر این مطلب دلالت دارد که صلح در استعمال قرآن کریم در سه حوزه مطرح است:
2ـ1. در حوزه ایمانی و اسلامی مسلمانان
آیاتی همچون «یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا ادْخُلُوا فِی السِّلْمِ کَافَّةً وَ لا تَتَّبِعُوا خُطُواتِ الشَّیْطانِ إِنَّهُ لَکُمْ عَدُوٌّ مُبِین» (البقره، 208) (ای کسانی که ایمان آوردهاید، همگی در تسلیم و طاعت (خدا) درآیید و از گامهای شیطان پیروی نکنید که او برای شما دشمنی آشکار است.) و نیز آیاتی مانند «إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَةٌ فَأَصْلِحُوا بَیْنَ أَخَوَیْکُمْ وَ اتَّقُوا اللَّهَ لَعَلَّکُمْ تُرْحَمُون» (الحجرات، 10) (جز این نیست که همة مؤمنان با هم برادرند، پس (در تمام اختلافات) میان دو فرد یا دو گروه برادرانتان اصلاح نمایید و از خدا پروا کنید شاید مورد ترحم قرار گیرید.) و همچنین آیاتی که مؤمنان و مسلمانان را به سلم و صلح و صفا فرامیخواند و از هر گونه تفرقة داخلی بازمیدارد تا بر اساسِ «رُحَماءُ بَیْنَهُمْ» (الفتح، 29) با مهربانی زیر سایة اسلام زندگی مسالمتآمیزی داشته باشند، در این حوزه مطرح میشوند (جوادی آملی، 1389: ج10، 282).
2ـ2. در حوزه موحدان عالم
خداوند متعال در قرآن کریم، موحدان عالم و صاحبان مذاهب را به کلمة توحید که همان اصل مشترک میان آنها محسوب میشود فراخوانده است تا در پرتو توحید، زندگی مسالمتآمیزی داشته باشند: «قُلْ یا أَهْلَ الْکِتابِ تَعالَوْا إِلی کَلِمَةٍ سَواءٍ بَیْنَنا وَ بَیْنَکُمْ أَلاَّ نَعْبُدَ إِلاَّ اللَّهَ وَ لا نُشْرِکَ بِهِ شَیْئاً وَ لا یَتَّخِذَ بَعْضُنا بَعْضاً أَرْباباً مِنْ دُونِ اللَّهِ فَإِنْ تَوَلَّوْا فَقُولُوا اشْهَدُوا بِأَنَّا مُسْلِمُون» (آلعمران، 64) (بگو ای اهل کتاب، بیایید بر سر سخنی که میان ما و شما یکسان است (انبیاء و کتابهای آسمانی بر آن متّفقند) گرد آییم، و آن این که جز خدا را نپرستیم و چیزی را شریک او نکنیم و برخی از ما برخی دیگر را خدایانی به جای
خدا نگیرد. پس اگر (از این پیشنهاد) روی گرداندند بگویید گواه باشید که ما مسلمانیم.) به گفتة مفسران این اتحاد میان فرزندان آدم (ع) و مؤمنان به حضرت ابراهیم (ع) و پیامبران بعد از او است (جوادی آملی، 1389: ج10، 283).
2ـ3. در حوزه جوامع بشری (وحدت جهانی)
خداوند متعال اعتقاد کافران و مشرکان را که به جامعة اسلامی آسیبی نمیرسانند و توطئه نمیکنند مبغوض دانسته است، ولی مسلمانان را نهی نمیکند که با آنان زندگی مسالمتآمیز داشته باشند و با آنها به نیکی و عدالت رفتار کنند (جوادی آملی، 1389: ج10، 284). چنانکه در سورة مبارکة ممتحنه آمده است: «لا یَنْهاکُمُ اللَّهُ عَنِ الَّذِینَ لَمْ یُقاتِلُوکُمْ فِی الدِّینِ وَ لَمْ یُخْرِجُوکُمْ مِنْ دِیارِکُمْ أَنْ تَبَرُّوهُمْ وَ تُقْسِطُوا إِلَیْهِمْ إِنَّ اللَّهَ یُحِبُّ الْمُقْسِطِینَ» (الممتحنه، 10) (خدا شما را از کسانی (از کفار) که با شما دربارة دین نجنگیده و شما را از خانههایتان بیرون نکردهاند، منع نمیکند که به آنها نیکی کنید و با قسط و عدل رفتار نمایید زیرا خدا عدالتپیشگان را دوست دارد).
آیات متعددی از قرآن مجید دربارة صلح سخن میگوید و ذات باریتعالی در این آیات تابلوی زیبایی از صلح را به تصویر کشیده است. مهمترین این آیات به شرح ذیل است:
3ـ1. آیه 128 سوره مبارکه نساء
«وَ إِنِ امْرَأَةٌ خافَتْ مِنْ بَعْلِها نُشُوزاً أَوْ إِعْراضاً فَلا جُناحَ عَلَیْهِما أَنْ یُصْلِحا بَیْنَهُما صُلْحاً وَ الصُّلْحُ خَیْرٌ وَ أُحْضِرَتِ الْأَنْفُسُ الشُّحَّ وَ إِنْ تُحْسِنُوا وَ تَتَّقُوا فَإِنَّ اللَّهَ کانَ بِما تَعْمَلُونَ خَبِیراً» (النساء، 128) (و اگر زنی از سرکشی یا اعراض شوی خود بترسد، بر آن دو گناهی نیست که به نوعی در میان خودشان (هرچند به گذشت
از پارهای از حقوقشان) صلح و آشتی نمایند و صلح (ذاتاً) بهتر است و (البته) بخل و تنگچشمی طبعاً ملازم نفوس گردیده است (گذشت از حق بر آنها سخت است) و اگر نیکویی کنید و تقوا ورزید، حتماً خداوند به آنچه میکنید آگاه است.) از عبارت «الصلح خیر» در این آیه، خوب بودن صلح و سازش برای همگان در همة امور استفاده میشود زیرا صلح به حقوق خانوادگی اختصاص ندارد، هرچند محور اصلی آیه حکم خانوادگی و مسئله نشوز یا اعراض شوهر نسبت به زن به جهت مسائل زناشویی است (جوادی آملی، 1389: ج21، 52 و 55). شایان ذکر است که برخی از مفسران عبارت «الصلح خیر» در این آیة شریفه را جملة معترضه دانستهاند (برای نمونه نک: طبرسی، 1377: ج1، 291؛ زمخشری، 1407ق: ج1، 571).
3ـ2. آیه 208 سوره مبارکه بقره
«یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا ادْخُلُوا فِی السِّلْمِ کَافَّةً وَ لا تَتَّبِعُوا خُطُواتِ الشَّیْطانِ إِنَّهُ لَکُمْ عَدُوٌّ مُبِین» (البقره، 208) (ای کسانی که ایمان آوردهاید، همگی در تسلیم و طاعت (خدا) درآیید و از گامهای شیطان پیروی نکنید که او برای شما دشمنی آشکار است.) واژة «سلم» و «سلام» در لغت به معنای صلح و آرامش است (راغب اصفهانی، 1412ق: 423). گرچه بعضی از مفسران آن را به معنی اطاعت هم تفسیر کردهاند (برای نمونه نک: طبرسی، 1372، ج2، 537) . این آیه همة افراد با ایمان را به صلح و سلام و تسلیم بودن در برابر فرمان خدا دعوت میکند. وجود واژة «کافه» (همگی) بر این مطلب دلالت دارد که ایجاد صلح، وظیفة همة مسلمانان است (قرائتی، 1383: ج1، 328). از مفهوم این آیه چنین استفاده میشود که صلح و آرامش تنها در پرتو ایمان امکانپذیر است و تنها به اتکای قوانین مادی هرگز جنگ و ناامنی و اضطراب از دنیا برچیده نخواهد شد. زیرا عالم ماده و علاقه به آن همواره سرچشمة کشمکشها و تصادمها است و اگر نیروی معنویِ ایمان، آدمی را
کنترل نکند، صلح غیرممکن است. میتوان گفت از دعوت عمومی این آیه ـ که همة مؤمنان را بدون استثناء از هر زبان و نژاد و منطقة جغرافیایی و قشر اجتماعی به صلح و صفا دعوت میکند ـ استفاده میشود که در پرتو ایمان به خدا، تشکیل حکومت واحد جهانی که صلح در سایة آن همهجا آشکار میگردد امکانپذیر است (مکارم شیرازی، 1374: ج2، 81 - 82). بر اساس این آیه هر کاری که باعث برهم زدن صلح و آرامش شود، عملی شیطانی است. به عبارتی دیگر شیطان دشمن صلح و وحدت است و همة نداهای تفرقهانگیز بلندگوهای شیطانی هستند (قرائتی، 1383: ج1، 328).
از ابنعباس نقل شده است که این آیه در شأن عبدالله بن سلام و اصحابش نازل شده است. آنان وقتی به رسول خدا (ص) ایمان آوردند، هم به شرایع پیامبر عمل میکردند و هم به شرایع حضرت موسی (ع) و با مسلمانان بر سر پارهای از مسائل مانند تعظیم روز شنبه و کراهت گوشت و شیر شتر اختلاف کردند. آنها به رسول خدا گفتند که تورات کتاب خداست، ما را رها کن تا به آن عمل کنیم. خداوند این آیه را نازل کرد و همگان را به صلح و زندگی مسالمتآمیز فراخواند (واحدی نیشابوری، 1411ق: 68).
3ـ3. آیه 9 سوره مبارکه حجرات
«وَ إِنْ طائِفَتانِ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ اقْتَتَلُوا فَأَصْلِحُوا بَیْنَهُما فَإِنْ بَغَتْ إِحْداهُما عَلَی الْأُخْری فَقاتِلُوا الَّتِی تَبْغِی حَتَّی تَفِیءَ إِلی أَمْرِ اللَّهِ فَإِنْ فاءَتْ فَأَصْلِحُوا بَیْنَهُما بِالْعَدْلِ وَ أَقْسِطُوا إِنَّ اللَّهَ یُحِبُّ الْمُقْسِطِین» (الحجرات، 9) (و اگر دو گروه از مؤمنان با هم جنگیدند، میان آنها را اصلاح کنید و اگر یکی بر دیگری تجاوز نمود، با آن گروه که تجاوز میکند بجنگید تا به فرمان خداوند بازگردد. پس اگر بازگشت، میانشان به عدالت صلح برقرار نمایید و همواره دادگری کنید که خداوند دادگران را دوست دارد.)
به گفتة مفسران اگر دو گروه از مؤمنان بر اثر سوء تشخیص و اشتباه
یا اختلاف در آب و خاک به جنگ برخاستند، وظیفة سایر مسلمانان است که بین آن دو گروه اصلاح کنند و هر دو را به صلح فراخوانند. زیرا عامل اختلافْ سوءبرداشت و اشتباه است، نه اینکه یکی ظالم و دیگری مظلوم باشد؛ و اگر یکی از آن دو به سوی ظلم و بغی کشیده شد، وظیفة مسلمانان برقراری قسط و عدل و حمایت از مظلوم است نه اصلاح زیرا سازش ظالم و مظلوم معنا ندارد و باید از مظلوم دفاع کرد (جوادی آملی، 1388: ج9، 621). به عبارت دیگر، صدر آیه بحث از اصلاح و میانجیگری و ذیل آن سخن از حمایت از مظلوم و مبارزه با ظالم است. غرض آنکه ظلمستیزی و حمایت از مظلوم آن قدر مهم است که اگر ظالم گروهی از مسلمانان باشند، باید آنها را با شمشیر آرام کرد (جوادی آملی، 1388: ج9، 622).
3ـ4. آیه 61 سوره مبارکه انفال
«وَ إِنْ جَنَحُوا لِلسَّلْمِ فَاجْنَحْ لَها وَ تَوَکَّلْ عَلَی اللَّهِ إِنَّهُ هُوَ السَّمِیعُ الْعَلِیم» (الأنفال، 61) (و اگر به صلح و آشتی گرایند، تو نیز بدان بگرای و بر خدا توکل کن که مسلّماً اوست شنوا و دانا.) مراد از «سلم» در این آیة شریفه صلح است (برای نمونه نک: فخررازی، 1420ق: ج15، 500). «جنحوا» از مادة جناح به معنای خضوع و تمایل و حرکت به سوی چیزی است (برای نمونه نک: فخررازی، 1420ق: ج15، 500). مفهوم این آیه آن است که حتی از گفتگوهای ابتدایی صلح نیز استقبال کن. این آیه از آیاتی است که صلحطلبی را به صورت اصل اساسی به حکومتهای اسلامی توصیه میکند.
بر اساس آیة پیشگفته، دولت اسلامی باید پیشنهاد سازش از سوی کافران را بپذیرد، در صورتی که آنان تهاجم نکرده و نکنند. زیرا در فرض هجوم و کشتار و غارت اموال مسلمانان باید با آنان مبارزه کرد نه صلح و مسلمانان هرگز نباید وهن و سستی به خود راه دهند و آنان را به صلح فرابخوانند یا پیشنهاد آنها را بپذیرند، چون مسلمانان برترند و
خدا با آنهاست و هرگز اعمالشان (مبارزه، شهادت، جانبازی و اسارت) را بینتیجه نمیگذارد بلکه آن را به هدف میرساند و مشفوع نتیجه قرار میدهد: «فَلا تَهِنُوا وَ تَدْعُوا إِلَی السَّلْمِ وَ أَنْتُمُ الْأَعْلَوْنَ وَ اللَّهُ مَعَکُمْ وَ لَنْ یَتِرَکُمْ أَعْمالَکُم» (محمد، 35) (پس ضعف و سستی نورزید و (دشمن را) به آشتی دعوت نکنید در حالی که شما برترید و خدا با شماست و هیچگاه عملهای شما را بیپاداش نمیگذارد.) (جوادی آملی، 1389: ج10، 285). به عبارتی دیگر اگر کافران خواستار صلح و سلامت بودند، شما با توکل بر خدا بپذیرید اما اگر عهدشکن هستند و بیم خیانت آنان میرود، مسلمانان نیز میتوانند پیمان خود را نادیده بگیرند «إِمَّا تَخافَنَّ مِنْ قَوْمٍ خِیانَةً فَانْبِذْ إِلَیْهِمْ عَلی سَواءٍ إِنَّ اللَّهَ لا یُحِبُّ الْخائِنِینَ» (الأنفال، 58) (و اگر از خیانت و پیمانشکنی گروهی (از آنان که با هم معاهده دارید) بیم داری، پس تو نیز (نقض پیمان خود را) بر مبنای تساوی و عدالت به سوی آنها بیفکن (و بدون اعلام، پیمان خود مشکن) که همانا خداوند خائنین را دوست ندارد.) (جوادی آملی، 1389: ج20، 110).
3ـ5. آیه 1 سوره مبارکه انفال
«یَسْئَلُونَکَ عَنِ الْأَنْفالِ قُلِ الْأَنْفالُ لِلَّهِ وَ الرَّسُولِ فَاتَّقُوا اللَّهَ وَ أَصْلِحُوا ذاتَ بَیْنِکُمْ وَ أَطِیعُوا اللَّهَ وَ رَسُولَهُ إِنْ کُنْتُمْ مُؤْمِنِین» (الأنفال، 1) (از تو دربارة انفال میپرسند (اموال عمومی بسیاری تحت عناوین خاصی که غنائم جنگی مورد نزول آیه یکی از آنهاست) بگو انفال از آنِ خدا و فرستادة اوست (ملکیّت حقیقی از آن خدا و ملکیّت اعتباری طولی از آن رسول او به عنوان ولایت وی است) پس، از خدا پروا کنید و روابط مابین خودتان را اصلاح نمایید (و بر سر انفال نزاع نکنید) و از خدا و فرستادهاش اطاعت نمایید اگر مؤمنید.)
اساساً یکی از مهمترین برنامههای دین مبین اسلام «اصلاح ذاتالبین» و ایجاد تفاهم و از بین بردن کدورتها و دشمنیها و تبدیل آن به صمیمیت
و دوستی است (مکارم شیرازی، 1374: ج7، 83). «ذات» به معنی خلقت و بنیه و اساس چیزی است (برای نمونه نک: طبرسی، 1372: ج4، 797)، و «بین» به معنی حالت ارتباطی و پیوند میان دو شخص یا دو چیز است. بنابراین «اصلاح ذاتالبین» به معنی اصلاح اساس ارتباطات و تقویت و تثبیت پیوندها و از میان بردن عوامل و اسباب تفرقه و نفاق است (مکارم شیرازی، 1374: ج7، 83).
3ـ6. آیه 90 سوره مبارکه نساء
«فَإِنِ اعْتَزَلُوکُمْ فَلَمْ یُقاتِلُوکُمْ وَ أَلْقَوْا إِلَیْکُمُ السَّلَمَ فَما جَعَلَ اللَّهُ لَکُمْ عَلَیْهِمْ سَبِیلاً» (النساء، 90) (پس اگر از شما کناره گرفتند و با شما سر جنگ نداشتند و پیشنهاد صلح دادند، در این صورت خداوند برای شما راهی (برای تعدّی) بر آنان قرار نداده است.) به گفتة مفسران، مفاد آیة مذکور بر این مطلب دلالت دارد که تمامی جنگهای رسول خدا (ص) با کفار دفاعی بوده است. یا کفار به اسلام حمله میکردند یا با محاربان همدست میشدند و یا در مقامی بودند که حمله کنند. آن حضرت در مقام دفع آنها مجاهده میفرمود و لذا ادعایی که یهود و نصاری نسبت به اسلام دارند که به زور سرنیزه پیشرفت کرده و در توجیه این مدعا به آیة شریفة «وَ قاتِلُوا الْمُشْرِکِینَ کَافَّة» (التوبة، 36) (با همة مشرکان بجنگید) تمسّک میجویند، افتراء محض است. زیرا حتی در این آیة شریفه از جملة بعد غفلت میکنند که میفرماید: «کَما یُقاتِلُونَکُمْ کَافَّة»(التوبة، 36) (همانگونه که آنها با همة شما میجنگند) (طیب، 1378: ج4، 165).
بر اساس آموزههای قرآن کریم، مهمترین ویژگیهای صلح در اسلام به شرح زیر است:
4ـ1. شرافتمندانه بودن صلح
دین مبین اسلام خواهان صلح شرافتمندانه و مسالمتآمیز با احترام و رعایت حقوق متقابل است. تسلیم در برابر ظلم و زیرپاگذاشتن شرافت انسانی و از همه مهمتر تشویق متجاوز و مشروعیت دادن به تجاوز مورد تأیید نیست. لذا صلح در شرایطی که جنگ تنها چاره است، مورد پذیرش دین مبین اسلام نیست: «وَ لا تَهِنُوا وَ لا تَحْزَنُوا وَ أَنْتُمُ الْأَعْلَوْنَ إِنْ کُنْتُمْ مُؤْمِنِین» (آلعمران، 139) (و هرگز (در برابر دشمن) سست نشوید و (از مصائبی که بر شما وارد میشود) غمگین مباشید که شما برترید اگر مؤمن (واقعی) باشید.) به عبارتی، عزت و شرافت امت اسلامی از معیارهای اساسی مشروعیت صلح است.
4ـ2. فراگیر و همهجانبه بودن صلح
صلح در اسلام صلحی همهجانبه است و همة شئون زندگی را تحتالشعاع قرار میدهد. قرآن اساس کانون خانواده را بر پایة صلح و آرامش قرار میدهد و افراد خانواده را به برقراری روابطی صمیمانه سفارش میکند. بر این مدعا آیاتی دلالت دارد از جمله آیاتی که هنگام اختلاف و کدورت میان زن و شوهر، باز راه سازش و مسالمت را پیشنهاد میکند: «وَ إِنِ امْرَأَةٌ خافَتْ مِنْ بَعْلِها نُشُوزاً أَوْ إِعْراضاً فَلا جُناحَ عَلَیْهِما أَنْ یُصْلِحا بَیْنَهُما صُلْحاً وَ الصُّلْحُ خَیْرٌ وَ أُحْضِرَتِ الْأَنْفُسُ الشُّحَّ وَ إِنْ تُحْسِنُوا وَ تَتَّقُوا فَإِنَّ اللَّهَ کانَ بِما تَعْمَلُونَ خَبِیراً» (النساء، 128) (و اگر زنی از سرکشی یا اعراض شوی خود بترسد، بر آن دو گناهی نیست که به نوعی در میان خودشان (هرچند به گذشت از پارهای از حقوقشان) صلح و آشتی نمایند، و صلح (ذاتاً) بهتر است و (البته) بخل و تنگچشمی طبعاً ملازم نفوس گردیده است (گذشت از حق بر آنها سخت است) و اگر نیکویی کنید و تقوا ورزید حتماً خداوند به آنچه میکنید آگاه است.)
قرآن در محیط اجتماعی نیز مؤمنان را برادر یکدیگر معرفی میکند:
«إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَةٌ فَأَصْلِحُوا بَیْنَ أَخَوَیْکُمْ وَ اتَّقُوا اللَّهَ لَعَلَّکُمْ تُرْحَمُون» (الحجرات، 10) (جز این نیست که همة مؤمنان با هم برادرند، پس (در تمام اختلافات) میان دو فرد یا دو گروه برادرانتان اصلاح نمایید و از خدا پروا کنید شاید مورد ترحم قرار گیرید.) قرآن حتی فراتر از دنیای اسلام، پیروان ادیان الهی را به بازگشت به کلمة مشترک میان آنها و مسلمانان که همانا توحید و پرهیز از شرک و بتپرستی است دعوت میکند: «قُلْ یا أَهْلَ الْکِتابِ تَعالَوْا إِلی کَلِمَةٍ سَواءٍ بَیْنَنا وَ بَیْنَکُمْ أَلاَّ نَعْبُدَ إِلاَّ اللَّهَ وَ لا نُشْرِکَ بِهِ شَیْئاً وَ لا یَتَّخِذَ بَعْضُنا بَعْضاً أَرْباباً مِنْ دُونِ اللَّهِ فَإِنْ تَوَلَّوْا فَقُولُوا اشْهَدُوا بِأَنَّا مُسْلِمُون» (آلعمران، 64) (بگو ای اهل کتاب، بیایید بر سر سخنی که میان ما و شما یکسان است (انبیاء و کتابهای آسمانی بر آن متّفقند) گرد آییم و آن این که جز خدا را نپرستیم و چیزی را شریک او نکنیم و برخی از ما برخی دیگر را خدایانی به جای خدا نگیرد. پس اگر (از این پیشنهاد) روی گرداندند بگویید گواه باشید که ما مسلمانیم.)
بر اساس آموزههای قرآن کریم مهمترین راهکارهای صلح به شرح زیر است:
5ـ1. تألیف قلوب و جذب کفار
یکی از اصول بسیار مهم در دین مبین اسلام اصل تألیف قلوب است. در آیة «إِنَّمَا الصَّدَقاتُ لِلْفُقَراءِ وَ الْمَساکِینِ وَ الْعامِلِینَ عَلَیْها وَ الْمُؤَلَّفَةِ قُلُوبُهُمْ وَ فِی الرِّقابِ وَ الْغارِمِینَ وَ فِی سَبِیلِ اللَّهِ وَ ابْنِ السَّبِیلِ فَرِیضَةً مِنَ اللَّهِ وَ اللَّهُ عَلِیمٌ حَکِیم» (التوبة، 60) برای مصرف زکات هشت مورد نقل شده که مورد چهارم «المؤلفة قلوبهم» است. واژة «المؤلفة» اسم مفعول از باب تألیف و از الفت به معنای جمع کردن بعد از تفرق و انضمام بعضی از چیزی به آن است. تألیف قلوب یعنی نزدیک کردن قلوب با مودّت و احسان و «المؤلفة قلوبهم» بر کسانی
اطلاق میشود که قلوب آنان بهوسیلة مودت و احسان مالی به اسلام جلب میگردد. به عبارتی مردمان غیرمسلمانی که برای جلب قلوبشان به آنها زکات داده میشود. فقها مسلمانان ضعیفالایمان را نیز در زمرة آنها برشمردهاند بنابراین زکات به کفار هم داده میشود (قرشی، 1377: ج4، 258). ناگفته نماند که پرداخت زکات برای تألیف قلوب به مفهوم ایمان آوردنِ پولی نیست، بلکه زمینهسازی برای حصول درک و آموزش و سپس معرفت و ایمان است (قرائتی، 1383: ج5، 86).
5ـ2. وساطت در صلح و دوستی
وظیفة مسلمانان در جامعة اسلامی پیوند، همدلی، صفا، صمیمیت، دوستی، بخشش و خطاپوشی دربارة یکدیگر است (جوادی آملی، 1389: 244). در وصیتنامة امیرالمؤمنین علی (ع) آمده است: «وَ عَلَیْکُمْ بِالتَّوَاصُلِ وَ التَّبَاذُلِ، وَ إِیَّاکُمْ وَ التَّدَابُرَ وَ التَّقَاطُعَ» (بر شما باد به یکدیگر پیوستن و به هم بخشیدن. مبادا از هم روی بگردانید و پیوند هم را بگسلانید.) (سید رضی، 1370: نامه 47، 321). اما اگر گروهی از مسلمانان این وظیفه را کنار نهادند، رسالت دیگر مسلمانان وساطت در صلح و دوستی میان آنان است زیرا خداوند از اختلاف مؤمنان نهی میفرماید: «وَ إِنْ طائِفَتانِ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ اقْتَتَلُوا فَأَصْلِحُوا بَیْنَهُما» (الحجرات، 9) و نیز: «إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَةٌ فَأَصْلِحُوا بَیْنَ أَخَوَیْکُم» (الحجرات، 10). برقراری صلح میان مؤمنان و داشتن جامعهای بیاختلاف و تفرقه، به تقوا و خداترسی نزدیکتر است: «فَاتَّقُوا اللَّهَ وَ أَصْلِحُوا ذاتَ بَیْنِکُم» (الأنفال، 1) و خداوند به چنین افرادی با دید رحمت و مغفرت مینگرد: «وَ إِنْ تُصْلِحُوا وَ تَتَّقُوا فَإِنَّ اللَّهَ کانَ غَفُوراً رَحِیما» (النساء، 129) (جوادی آملی، 1389: 244).
5ـ3. احسان و نیکی به غیرمسلمانان
در قرآن کریم آیاتی وجود دارد که خداوند متعال از زندگی مسالمتآمیز
با غیرمعاندان نهی نمیکند و تلویحاً مسلمانان را به خوشرفتاری و خیرخواهی دربارة کفارِ غیرمزاحم و رفتار عادلانه با آنان فرامیخواند. بر اساس این آیات، دین مبین اسلام میخواهد روح صفا و خیرخواهی و احترام به انسان را در میان مسلمانان بدمد و قلب همة انسانها را با هم مهربان کند و زمینة صلح اجتماعی را فراهم سازد. این شاهدی است بر اینکه صلح از نظر اسلام یک اصل زیربنایی و بنیادی است که همة مسلمانان باید در راه آن حرکت کنند. تنها در صورتی که کفار به مسلمانان حملة نظامی کرده، آنان را از سرزمینشان برانند و به آوارگیشان منجر شوند، دوستی با آنان ممنوع است.
در سوره مبارکة ممتحنه آمده است: «لا یَنْهاکُمُ اللَّهُ عَنِ الَّذِینَ لَمْ یُقاتِلُوکُمْ فِی الدِّینِ وَ لَمْ یُخْرِجُوکُمْ مِنْ دِیارِکُمْ أَنْ تَبَرُّوهُمْ وَ تُقْسِطُوا إِلَیْهِمْ إِنَّ اللَّهَ یُحِبُّ الْمُقْسِطِینَ. إِنَّما یَنْهاکُمُ اللَّهُ عَنِ الَّذِینَ قاتَلُوکُمْ فِی الدِّینِ وَ أَخْرَجُوکُمْ مِنْ دِیارِکُمْ وَ ظاهَرُوا عَلی إِخْراجِکُمْ أَنْ تَوَلَّوْهُمْ وَ مَنْ یَتَوَلَّهُمْ فَأُولئِکَ هُمُ الظَّالِمُونَ» (الممتحنه، 8 ـ 9) (خدا شما را از کسانی (از کفار) که با شما دربارة دین نجنگیده و شما را از خانههایتان بیرون نراندهاند، منع نمیکند که به آنها نیکی کنید و با قسط و عدل رفتار نمایید زیرا خدا عدالتپیشگان را دوست دارد. جز این نیست که خداوند شما را از دوستی کسانی منع میکند که با شما دربارة دین جنگیدهاند و شما را از خانههایتان بیرون راندهاند و بر بیرون راندن شما همدیگر را یاری دادهاند و هر کس با آنها دوستی کند، چنین کسانند که ستمکارند.)
آیات فوق اشعار دارد که خداوند متعال بر عمومیت نیکوکاری و مودت و گسترش دوستی و صلح تأکید دارد. به گفتة مفسران، تعلیل پایانی آیة 8 (إِنَّ اللَّهَ یُحِبُّ الْمُقْسِطِینَ)، اجرای قسط با مسلمانان نیست زیرا محور بحث در صدر آیه، کافرانِ جویای صلحاند. نیکی کردن و قسط با چنین کافرانی نهتنها حرام نیست بلکه محبوب خداوند است و فضیلت نیز دارد (جوادی آملی، 1389: ج20، 110) قرآن از این میانْ کسانی را که با مسلمانان
در جنگ و ستیزند و نیز کسانی را که مسلمانان را از شهر و کاشانة خود بیرون راندهاند استثناء کرده است.
5ـ4. لزوم پایبندی به پیمانها و حرمت نقض عهد
قرآن کریم در یک دعوت عمومی مؤمنان را به وفای به عهد و پیمان فراخوانده، التزام به پیمان را به عنوان تکلیف و مسئولیت معرفی میکند: «یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا أَوْفُوا بِالْعُقُود» (المائدة، 1) (ای کسانی که ایمان آوردهاید، به پیمانها و قراردادهای خود (پیمانهایتان با خود مانند نذر و عهد و قسم و با مردم مانند عقود و قراردادهای دیگر و با خداوند مانند التزام به احکام دین که از آن جمله التزام به حلّیّت و حرمت برخی از اشیاء است) وفا کنید.)
«عقد» به معنای بستن و گرهزدن است و وفای به عقد به معنای حفظ مقتضیات عقد، التزام به لوازم و زیر پا نگذاشتن آن است (جوادی آملی، 1388: 148 ـ 149). عقد در این آیه به معنای معقود است (طریحی، 1375: ج3، 103). در آیة فوق از آنجا که «العقود» جمع محلی به الف و لام و مفید عموم است و با توجه به اینکه جملة «أَوْفُوا بِالْعُقُود» کاملاً مطلق است، لذا بر وجوب وفا به تمام پیمانهایی که میان افراد انسان با یکدیگر و یا افراد انسان با خدا بهطور محکم بسته میشود دلالت دارد و مفهوم آیه به قدری وسیع است که عهد و پیمانهایی را که مسلمانان با غیرمسلمانان میبندند نیز شامل میشود (مکارم شیرازی، 1374: ج4، 244).
مسئله جهاد در راه خدا در تمام ادیان آسمانی مطرح بوده و یک ضرورت حتمی است. در آیة 146 از سورة مبارکة آلعمران آمده است: «وَ کَأَیِّنْ مِنْ نَبِیٍّ قاتَلَ مَعَهُ رِبِّیُّونَ کَثِیرٌ فَما وَهَنُوا لِما أَصابَهُمْ فِی سَبِیلِ اللَّهِ وَ ما ضَعُفُوا وَ مَا اسْتَکانُوا وَ اللَّهُ یُحِبُّ الصَّابِرِین» (و چه بسیار از پیامبرانی که مردان الهی فراوانی
به همراه آنها جنگیدند، پس در مقابل آنچه به آنها در راه خدا رسید، سست و ناتوان نشدند و خضوع و تسلیم نشان ندادند و خداوند صابران را دوست دارد.) مسئله جهاد در دین مبین اسلام بسیار اهمیت دارد، لیکن باید دانست که اصل اُولی در حیات اجتماعی اسلام، صلح و صفا و صمیمیت است نه جنگ و جهاد (جوادی آملی، 1389: 259).
به گفتة مفسران (برای نمونه نک: بیضاوی، 1418ق: ج4، 73) اولین آیهای که در زمینة قتال نازل شده این آیه است: «أُذِنَ لِلَّذِینَ یُقاتَلُونَ بِأَنَّهُمْ ظُلِمُوا وَ إِنَّ اللَّهَ عَلی نَصْرِهِمْ لَقَدِیرٌ» (الحج، 39) (به آنان که جنگ بر آنها تحمیل میشود، رخصت جهاد و نبرد داده شد زیرا به آنها ستم شده و البته خداوند بر یاری آنها کاملاً تواناست.) امر به جهاد در شرایطی نازل شد که مشرکان مکه از هیچ آزار و اذیتی نسبت به پیامبر فروگذار نمیکردند. مسلمانان پیوسته کتکخورده و آسیبدیده برای شکایت نزد پیامبر میآمدند و حضرت مأمور به صبر و شکیبایی بودند تا اینکه بعد از سیزده سال تحمل مرارت و فشار اولین آیه در باب جهاد نازل شد (طباطبایی، 1417ق: ج14، 382).
جنگِ انسان موحد و نپذیرفتن ذلت و صلح تحمیلی برای این است که در صورت ترک جنگ، مفسدان زمین را به تباهی میکشند. به تعبیر قرآن کریم: «وَ
لَوْلا دَفْعُ اللَّهِ النَّاسَ بَعْضَهُمْ بِبَعْضٍ لَفَسَدَتِ الْأَرْض» (البقره، 251) (و اگر نبود بازداشتن خداوند برخی مردم را به وسیلة برخی دیگر، حتماً فساد زمین را فرامیگرفت.) یا: «وَ لَوْلا دَفْعُ اللَّهِ النَّاسَ بَعْضَهُمْ بِبَعْضٍ لَهُدِّمَتْ صَوامِعُ وَ بِیَعٌ وَ صَلَواتٌ وَ مَساجِدُ یُذْکَرُ فِیهَا اسْمُ اللَّهِ کَثِیرا» (الحج، 40) (و اگر خداوند برخی از مردم را با برخی دیگر دفع نمیکرد (در هر عصری کفار را بهوسیلة مؤمنین از مجتمع دینی و امکنة مذهبی دفع نمیکرد) البته دیرهای راهبان و کلیساهای ترسایان و کنشتهای جهودان و مسجدهای مسلمانان که بسیاری از اوقات نام خدا در آنها ذکر میشود ویران میگردید.) بنابراین
هر جا دستهای بخواهند زمین را به فساد و تباهی بکشند، آحاد مردم باید با آنان به نبرد برخیزند (جوادی آملی، 1389: ج11، 711). غرض آنکه، گرچه شبههافکنان با هیاهوی تبلیغاتی سعی میکنند دین مبین اسلام را آیین خشونت و قرآن کریم را به عنوان کتابی خشونتزا معرفی کنند، ولی از این نکته غفلت کردهاند که آیات مربوط به قتال و جهاد غالباً به قراینی محفوف است که آنها را با جهاد دفاعی سازگار میسازد و این آیات ناظر به قتال با کافران محارب و مهاجم است.
در عرف بینالمللی، «جنگ» جز قتل و غارت و اسارت معنا و مفهومی ندارد ولی دستورهای دین مبین اسلام و سفارشهای رسول خدا (ص) غیر از این است. اسلام از مسلمانان خواسته است که فقط با افرادی که در جنگ شرکت دارند به پیکار برخیزند و به دیگران و حتی بدون دلیل و مصلحت به طبیعت تعرض نکنند: «وَ قاتِلُوا فِی سَبِیلِ اللَّهِ الَّذِینَ یُقاتِلُونَکُمْ وَ لا تَعْتَدُوا إِنَّ اللَّهَ لا یُحِبُّ الْمُعْتَدِین» (البقره، 190) (و در راه خدا با کسانی که با شما میجنگند بجنگید و (وقت جنگ از حدود شرعی و قوانین عقلایی جنگ) تجاوز نکنید (بدون عذر قانونی حمله ننمایید، با همپیمانِ متارکه نجنگید، ضعیفان بیآزار را مکشید، کشتهها را مثله نکنید و اموال را بیجهت اتلاف ننمایید) که خداوند تجاوزکاران را دوست ندارد.) خلاصة سخن آنکه جنگ دفاعی هرگز زیر سؤال نمیرود زیرا اگر بیگانهای حمله کند، بر هر انسان آزادهای واجب است که از حریم خود دفاع نماید، خواه مسلمان باشد یا نامسلمان (جوادی آملی، 1388: 185).
در مورد جنگ ابتدایی نیز که از طرف نظام اسلامی شروع میشود باید گفت که در حقیقت روح آن به جنگهای دفاعی برمیگردد زیرا کفارِ مورد جنگ کافرانی نیستند که بدون اتمام حجت و استدلال جنگ بر آنها تحمیل شود، بلکه آیات الهی به آنان عرضه میگردد و اگر برهان عقلی یا برهان آسمانی (معجزه) خواستند،
به آنان ارائه میشود تا حق کاملاً برای آنها آشکار گردد. در این گونه از موارد تنها مانع پذیرش دعوت الهی همانا خوی استکبار سران تعدی و طغیان است که نه خود میپذیرند و نه اجازه میدهند محرومان جامعه که تحت سلطة آنها هستند دین خدا را بپذیرند و در حقیقت میخواهند با فطرت انسانها مخالفت نمایند (جوادی آملی، 1388: 186).
نتیجه
دین مبین اسلام صلح را به عنوان یک اصل زیربنایی در روابط اجتماعی میشناسد که باید در پی آن بود و در به وجود آوردن و حفظ آن کوشید.
قرآن کریم در یک فراخوان عمومی پیروان خویش را به رعایت آرامش و سلامت فراخوانده و هر اقدامی را که صلح و سلامت را برهم زند، پیروی از گامهای شیطان دانسته است.
در دین مبین اسلام صلح و همزیستی مسالمتآمیز با پیروان ادیان و مذاهب دیگر به صورت قاعدهای اساسی ملاحظه شده است. به عبارتی دیگر، مبنای تعالیم دینی بر اساس سلم و صلح است، هرچند در مواجهه با فساد، تباهی اخلاق و هجمه به نظام فطری بشریت، برخورد و مبارزة قاطع نیز از اصول محوری محسوب میشود.
آیات مربوط به صلح، اصل است و از آنجا که جنگ و جهاد، ضرورت و استثنا به شمار میآید، آیات مربوط به جنگ و جهاد به دلیل و انگیزه نیاز دارد. مواردی همچون وجود فتنه، ستم، اخراج پیامبر (ص) و مسلمانان از سرزمین وطنی خود دلایل جهاد است. عنایت به نخستین آیهای که در باب جهاد نازل شده گویای این مطلب است.
زندگی مسالمتآمیز و نیکی کردن و قسط با کافران غیرمعاند که خواهان صلح و سلامت هستند محبوب خداوند است.
تألیف قلوب و جذب کفار، وساطت در صلح و دوستی، رعایت
تعهدات، امضای رابطه با کافران و ملحدان غیرمعاند و احسان و نیکی به غیرمسلمانان، نمادی از وحدت و همزیستی عادلانه بر اساس آموزههای قرآن کریم است.
منابع و مآخذ
منابع فارسی و عربی
قرآن کریم (1381)، ترجمه آیتالله علی مشکینی، قم: نشر الهادی.
بیضاوی، عبدالله بن عمر (1418ق)، انوار التنزیل و اسرار التأویل، به کوشش محمد عبدالرحمن مرعشلی، بیروت: دار احیاء التراث العربی.
جوادیآملی، عبدالله (1388)، اسلام و محیط زیست، به کوشش عباس رحیمیان، قم: مرکز نشر اسراء.
جوادیآملی، عبدالله (1388)، تسنیم: تفسیر قرآن کریم، قم: مرکز نشر اسراء.
جوادیآملی، عبدالله (1389)، جامعه در قرآن (تفسیر موضوعی قرآن کریم)، به کوشش مصطفی خلیلی، قم: مرکز نشر اسراء.
جوادیآملی، عبدالله (1384)، حماسه و عرفان، به کوشش محمد صفایی، قم: مرکز نشر اسراء.
جوادیآملی، عبدالله (1388)، روابط بینالملل در اسلام، به کوشش سعید بندعلی، قم: مرکز نشر اسراء.
جوهری، اسماعیل بن حماد (1407ق)، الصحاح: تاج اللغه و صحاح العربیه، به کوشش احمد عبدالغفور عطار، بیروت: دارالعلم للملایین.
راغب اصفهانی، حسین بن محمد (1412ق)، مفردات الفاظ القرآن، به کوشش صفوان عدنان داودی، بیروت: دارالعلم.
زمخشری، محمود بن عمر (1407ق)، الکشاف عن حقائق غوامض التنزیل، بیروت: دار الکتاب العربی.
سیدرضی، محمد بن حسین (1370)، نهج البلاغه، ترجمه سیدجعفر شهیدی،
تهران: انتشارات و آموزش انقلاب اسلامی.
طباطبایی، سید محمدحسین (1417ق )، المیزان فی تفسیر القرآن، قم: دفتر انتشارات اسلامی جامعه مدرسین حوزه علمیه.
طبرسی، فضل بن حسن (1377)، تفسیر جوامع الجامع، تهران: دانشگاه تهران و مدیریت حوزه علمیه قم.
طبرسی، فضل بن حسن (1372)، مجمع البیان فی تفسیر القرآن (مجمع البیان لعلوم القرآن)، تهران: انتشارات ناصرخسرو.
طریحی، فخرالدین (1375)، مجمع البحرین، به کوشش سید احمد حسینی، تهران: کتابفروشی مرتضوی.
طیب، سیــــدعبـدالحسین (1378)، اطیب البیان فی تفسیـر القـرآن، تهـران: انتشارات اسلام.
فخر رازی، محمد بن عمر (1420ق)، مفاتیح الغیب، بیروت: دار احیاء التراث العربی.
قرائتی، محسن (1383)، تفسیر نور، تهران: مرکز فرهنگی درسهایی از قرآن.
قرشی، سید علیاکبر (1377)، تفسیر احسن الحدیث، تهران: بنیاد بعثت.
قرشی، سید علیاکبر (1371)، قاموس قرآن، تهران: دار الکتب الإسلامیة.
مصطفوی، حسن (1360)، التحقیق فی کلمات القرآن الکریم، تهران: بنگاه ترجمه و نشر کتاب.
مکارم شیرازی، ناصر (1374)، تفسیر نمونه، تهران: دار الکتب الإسلامیة.
واحدی نیشابوری، علی بن احمد (1411ق)، اسباب النزول، به کوشش کمال بسیونی زغلول، بیروت: دار الکتب العلمیة.
بررسی تطبیقی تفکر و عملکرد گروههای تکفیری با آیات و روایات دکتر علیاصغر خندان(1)
من از شما میخواهم اجازه ندهید با چهرهپردازیهای موهن و سخیف، بین شما و واقعیّت، سدّ عاطفی و احساسی ایجاد کنند و امکان داوری بیطرفانه را از شما سلب کنند. (متن نامه)
چکیده
در این مقاله پس از تأکید بر اهمیت فعالیتهای علمی و پژوهشی برای شناخت گروههای تکفیری و بیان انواع رویکردهای نقدی نسبت به این گروهها تأکید شده است که برای شناخت واقعیِ عملکرد و تفکر گروههای تکفیری باید به مبانی نقلی طرفداران این عده توجه کرد و جهتگیری نقد را نیز بر همان اساس سامان داد. در ادامه به احادیثی اشاره شده است که علاوه بر مصداق خاص فرقة خوارج به عنوان گروه تکفیری صدر اسلام، با عباراتی روشن قابل تطبیق بر گروههای تکفیری دوران معاصر نیز هست. البته تصریح شده است که برای تطبیق بهتر فرقة خوارج بر عملکرد و تفکر گروههای تکفیری معاصر باید ممیزات خوارج به تفکیک شناخته شود و حاصل نهایی شناخت بر مصادیق
1) . علیاصغر خندان دارای مدرک دکترای فلسفه تطبیقی از مرکز تربیت مدرس دانشگاه قم، عضو هیأت علمی دانشکده الهیات دانشگاه امام صادق (ع) است.(Email: aliakhandan@gmail.com)
امروزی تطبیق گردد.
بخش اصلی مقاله مربوط به سطح عالیتر نقد نقلی است که در آن ابتدا ارکان اصلی تفکر تکفیری در قالب سه رکن نظری و عملی تکفیر و رکن جهاد معرفی شده و سپس با محوریت آیات و روایات، رکن نظری تکفیر بررسی و نقد شده است. در این بخش اثبات شده که اولاً حکم به تکفیر گاهی به معنای مسلمان نبودن و گاهی به معنای مؤمن نبودن است؛ ثانیاً ملاک مسلمان شدن فرد، صرف گفتن شهادتین است؛ ثالثاً ملاک ارتداد یا خروج از اسلام عبارت است از انکار صریح خدا و پیغمبر و یا دیگر ضروریات دین؛ رابعاً ارتکاب گناه و حتی گناهان کبیره موجب کافر شدن یک مؤمن یا یک مسلمان نمیشود و به این بهانه نمیتوان افراد را تکفیر کرد؛ خامساً خاصیت و ماهیت ایمان (و به طریق اولی اسلام) بهگونهای است که میتواند با درجاتی از اوصاف معارض خود (مانند شک، نفاق، جاهلیت، شرک، کفر و...) جمع شود و لذا صرفاً با تشخیص این اوصاف معارض نمیتوان حکم به تکفیر و ارتداد شخص کرد؛ و بالأخره اینکه در اسلام تحمیل عقاید، مردود و لذا مقدمة آن یعنی تفتیش عقاید نیز ممنوع است. در پایان مقاله بر این نکته تأکید شده است که برای خشکاندن تفکر تکفیری باید با علما و مفتیانی که بعضاً آزادانه و گستاخانه اندیشة تکفیر را تبلیغ میکنند مقابله کرد.
کلیدواژگان: تکفیر، کفر، ایمان، اسلام، ارتداد، خوارج، داعش.
مقدمه
فتنة گروههای تکفیری از مهمترین مسائل جهان اسلام طی دهههای اخیر است. در نگاه سطحی، این فتنه پدیدهای نوظهور دانسته میشود که با مبارزه و سرکوب تکفیریها نیز از بین میرود. اما در نگاهی عمیقتر، این پدیده پیشینهای به قدمت تاریخ اسلام دارد و ریشههای ظهور و بروز فتنة اخیر را باید در جریانهای سیاسی و مذهبی چندین دهه قبل جستجو کرد. نتیجة این نگاه آن است که بیش و پیش از مبارزة نظامی با گروههای تکفیری باید به شناخت دقیق و عمیقی از آنها و ریشههای فکری ایشان رسید و متناسب با این شناخت مبنای درستی برای فهم و عملکرد نیروهای خود تدارک دید و همچنین در مقام مقابله و محاجّه حتی با طرفداران تفکر تکفیری از این شناخت و معرفت دینی استفاده کرد و البته برای دیگرانی که به ظاهر، بیطرفانه تماشاگر این صحنه هستند و برای آیندگانِ تاریخ روشنگری کرد و راه را بر تحریفها و سوء استفادههای احتمالی بست.
چنانکه امیرالمؤمنین علی (ع) از یک سو بر بصیرت خود در تشخیص انحراف فرقة خوارج و به تبع، مبارزه با آنها تأکید میکند و میفرماید: «أَیُّهَا النَّاسُ فَإِنِّی فَقَأْتُ عَیْنَ الْفِتْنةِ وَ لَمْ یَکُنْ لِیَجْتَرِئَ عَلَیْهَا أَحَدٌ غَیْرِی» (نهج البلاغه، خطبة 93) (ای مردم این من بودم که چشم فتنه را درآوردم و کسی جز من جرأت چنین اقدامی نداشت)؛ و از سوی دیگر برمبنای همان بصیرت، امام (ع) خوارج را به دو دسته تقسیم کرد: حاضران در صفین و غیر آنها و با هر
یک به محاجّه پرداخت: «قَالَ: فَامْتَازُوا فِرْقَتَیْنِ، فَلْیَکُنْ مَنْ شَهِدَ صِفِّینَ فِرْقَةً، وَمَنْ لَمْ یَشْهَدْهَا فَرْقَةً، حَتَّی أُکَلِّمَ کُلاًّ مِنْکُمْ بِکَلاَمِهِ» (نهج البلاغه، خطبة 121) و پرچم امانی را به دست ابو ایوب انصاری داد و در نتیجة این اقدام روشنگرانه، هشت هزار تن از آنها از لشکر دوازده هزار نفری خوارج بازگشتند: «فَأَعْطَی أَمِیرُالْمُؤْمِنِینَ (ع) رَایَةَ أَمَانٍ مَعَ أَبِی أَیُّوبَ الْأَنْصَارِیِّ... فَرَجَعَ مِنْهُمْ ثَمَانِیَةُ آلَافِ رَجُل» (مجلسی، 1404: 33/390). و در نهایت، روشنگری عالی و تاریخی حضرت این است که تصریح میکند خوارج ابزاری در دست شیاطین هستند: «ثُمَّ أَنْتُمْ شِرَارُ النَّاسِ وَ مَنْ رَمَی بِهِ الشَّیْطَانُ مَرَامِیَهُ وَ ضَرَبَ بِهِ تِیهَه» (نهج البلاغه، خطبة 127). یعنی فتنهگران اصلی، امثال معاویه در بنیامیه هستند.
باید اعتراف کنیم که در مقام شناختن و شناساندن گروههای تکفیری برای نیروهای خود و در مقام اتمام حجت و محاجه با طرفداران و پیروان این گروهها و در مقام روشنگری جهانی، چنان که باید و شاید به وظیفة خود عمل نکردهایم و شاهدی بر این مدعا، تعداد اندک کتب و مقالات منتشر شده توسط جریان فکری متعلق به انقلاب اسلامی در مقایسه با انبوه تولیدات جریانهای رقیب است.
پس از موضوع اهمیت ابعاد علمی و پژوهشی مرتبط با پدیدة گروههای تکفیری، موضوع مهم دیگری که شایسته است در این مقدمه توضیح داده شود، روششناسی نقد گروههای تکفیری است. این روشها را که بهتدریج عمیق و عمیقتر میشود، میتوان چنین برشمرد: روش اول احساسی و عاطفی است و در آن صرفاً با انعکاس وحشیگریها و جنایات این گروههای تکفیری، تلاش میشود چهرهای زشت و خشن از آنها ترسیم گردد. این روش علیرغم تأثیر کوتاهمدت، سطحیترین روش است. روش دیگر صبغة عقلی دارد و تلاش میکند با استدلالهای مختلفی که مقدمات آن استدلالها برای مخاطب مقبولیت دارد، به این نتیجه برسد و برساند که گروههای تکفیری چه اشکالات، عیوب و خطراتی دارند.
رویکرد عقلی را نیز سطحی میدانیم و علامت سطحی بودن دو روش مذکور این است که اولاً برای طرفداران تفکر تکفیری کارایی ندارد و ثانیاً در تحلیل رفتارهای آنها موفق نیست. به عبارت دیگر روش عاطفی و یا عقلی تلاشی است برای نقد این گروهها بدون شناخت عمیقِ آنها و تفکراتشان!
با توجه به ماهیت سلفی تمام گروههای تکفیری، به نظر میرسد در کنار روشهای عاطفی و عقلی باید اهتمام ویژهای به نقد نقلی تفکر و عملکرد این گروهها داشت. یعنی باید در نقد تفکر و عملکرد گروههای تکفیری از مقدمات اصلی نظام فکری خود آنها یعنی نصوص آیات و روایات استفاده کرد. نقد نقلیْ خود در سطوح مختلف قابل تحقق و پیگیری است. سطح اول این است که تلاش شود برای تخطئه و نفی گروههای تکفیری از آیات و رویات شاهد و مؤید اقامه کرد. مثلاً در گام نخست به این آیه و کلیت آن اشاره میشود که: «هَلْ نُنَبِّئُکُمْ بِالْأَخْسَرِینَ أَعْمالًا الَّذِینَ ضَلَّ سَعْیُهُمْ فِی الْحَیاةِ الدُّنْیا وَ هُمْ یَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ یُحْسِنُونَ صُنْعاً» (کهف: 103 ـ 104). (بگو: آیا شما را از آنها که در کردار زیانکارترند آگاه سازیم: کسانی هستند که سعیشان در زندگی دنیا هدر رفته و با این حال میپندارند که کار نیک انجام میدهند.)1 درگام بعد به روایات متعددی اشاره میشود که مصداق بارز یا یکی از مصادیق این آیات را فرقة تکفیری «خوارج»2 میداند (حر عاملی، 1409: 27/172) و یا میفرماید: «أَهْلُ حَرُورَاءَ مِنْهُمْ» (ابن ابیالحدید، 1404: 2/278 و مجلسی، 1404: 33/352) (اهل حرورا یا همان خوارج هم از آنها هستند)؛ و یا: «مَا أَهْلُ النَّهْرِ مِنْهُمْ بِبَعِیدٍ» (مجلسی، 1404: 33/424) (اهل نهروان از آنها دور نیستند)، و تعابیر دیگر.
گام بعدی این است که به اشاراتی در احادیث استناد کرد که علاوه بر خود خوارج در صدر اسلام، متوجه گروههای تکفیری در دوران معاصر نیز باشد.3 به عنوان مثال ابن ابیالحدید، عالم سنی و معتزلی در کتاب شرح
نهجالبلاغۀ خود میگوید تعداد احادیث در زمینة تکفیر خوارج به قدری فراوان است که به حد تواتر میرسد. عبارت او چنین است:
«قد تظافرت الاخبار حتی بلغت حد التواتر بما وعد الله تعالی قاتلی الخوارج من الثواب، علی لسان رسوله (ص). وفی الصحاح المتفق علیها أن رسول الله (ص) بینا هو یقسم قسما جاء رجل من بنی تمیم، یدعی ذا الخویصرة، فقال: اعدل یا محمد، فقال (ع): قد عدلت، فقال له ثانیة: أعدل یا محمد، فإنک لم تعدل، فقال (ص): ویلک! ومن یعدل إذا لم أعدل! فقام عمر بن الخطاب، فقال یا رسول الله، ائذن لی أضرب عنقه، فقال: دعه، فسیخرج من ضئضئ هذا قوم یمرقون من الدین کما یمرق السهم من الرمیة» (ابن ابیالحدید، 1404: 2/265-266). (احادیث در این زمینه چنان فراوان است که به حد تواتر میرسد که خداوند به زبان پیامبر اکرم (ص) وعدة پاداش به قاتلان خوارج داده و از جمله در کتب صحاح و مورد اتفاق نظر است که وقتی رسول خدا (ص) مشغول تقسیم کردن چیزی بود، ذوالخویصره که از مردان قبیلۀ بنیتمیم بود وارد شد. عرض کرد: ای محمد، عدالت را رعایت کن! حضرت فرمود: من عدالت را رعایت کردم. او دوباره گفت: ای محمد، عدالت را رعایت کن! پس پیامبر(ص) فرمود: وای بر تو! اگر من عدالت را رعایت نکنم، پس چه کسی عدالت را رعایت میکند؟ پس عمر بن خطاب بلند شد و گفت: یا رسولالله اجازه دهید تا گردنش را بزنم. پیامبر (ص) فرمود: او را واگذار زیرا بهزودی از نژاد این شخص افرادی پدید میآیند، چنانکه تیر از کمان بیرون میرود از دین خارج خواهند شد.)
با عنایت به گزارش ابن ابیالحدید از کثرت این احادیث، وقتی به احادیث مشابه دربارة چنین افراد بهظاهر مسلمان و قرآنخوان که از دین خدا خارج میشوند مراجعه میکنیم، به اشارات مهمی دست مییابیم که مصادیق آنها فراتر از فرقة تکفیری خوارج در صدر اسلام است، از جمله اینکه:
• «إِنَّهُمْ شَرُّ الْخَلْقِ وَالْخَلِیقَةِ یقْتُلُهُمْ خَیرُ الْخَلْقِ وَالْخَلِیقَةِ، وَأَقْرَبُهُمْ عِنْدَ اللَّهِ وَسِیلَةً» (ابن ابیالحدید، 1401: 2/267 و مجلسی، 1404: 33/339-340 هر دو به نقل از مسند احمد بن حنبل4). آنها (همواره) بدترین مردم هستند و (همواره) به دست بهترین خلق و نزدیکترین فرد به خدا کشته خواهند شد.
• «إِنَّهُ یَخْرُجُ مِنْ ضِئْضِئِ هَذَا قَوْمٌ ...» (بخاری، 1401: 3/163-164 و ابن ابیالحدید، 1401: 13/183 و مجلسی، 1404: 16/6). در آینده و از قبیله و نسل آن مرد، گروهی خروج میکنند که اوصاف مذکور را دارند. نکتة مهم این است که محمد بن عبدالوهاب نیز از همان قبیلة تمیم است.
• «لو لَمْ یَبْقَ مِنْ أُمَّةِ مُحَمَّدٍ - صَلَّی اللَّهُ عَلَیْهِ وَسَلَّمَ - إِلَّا ثَلَاثَةٌ، لَکَانَ أَحَدُهُمْ عَلَی رَأْیِ هَؤُلَاءِ، إِنَّهُمْ لَفِی أَصْلَابِ الرِّجَالِ، وَأَرْحَامِ النِّسَاءِ» (هیثمی: 6/242). خروج این عده مربوط به آینده است و «اگر از امت محمد (ص) تنها سه نفر باقی مانده باشد، یکی از آنها بر عقیدة آنان است. آنان در صلبهای مردان و رحمهای زنان هستند.»
• «یَخْرُجُ فِی آخِرِ الزَّمَانِ قَوْمٌ أَحْدَاثُ الْأَسْنَانِ، سُفَهَاءُ الْأَحْلَامِ» (ابن ماجه، 2010: 1/59 و مجلسی، 1404: 33/340). این عده با اوصاف مذکور گروهی از جوانان در آخرالزمان و دارای افکاری پریشان و احمقانه هستند.
• «ییَخْرُجُ نَاسٌ مِنْ قِبَلِ المَشْرِقِ، وَیَقْرَءُونَ القُرْآنَ لاَ یُجَاوِزُ تَرَاقِیَهُمْ، یَمْرُقُونَ مِنَ الدِّینِ» (بخاری، 1401: 9/162). این عده با اوصاف مذکور، قومی از سوی مشرق مدینه (نجد و ریاض) هستند.5
• «سَمِعْتُهُ یَقُولُ، وَأَهْوَی بِیَدِهِ قِبَلَ العِرَاقِ: «یَخْرُجُ مِنْهُ قَوْمٌ یَقْرَءُونَ القُرْآنَ، لاَ یُجَاوِزُ تَرَاقِیَهُمْ ...» (بخاری، 1401: 9/17 و مجلسی، 1404: 33/338). از رسول خدا (ص) شنیدم در حالی که با دست به سوی عراق اشاره میکرد فرمود: از این منطقه قومی قیام میکنند که اوصاف مذکور را دارند.
• «سِیمَاهُمْ التَّحْلِیقُ، أَوْ قَالَ: التَّسْبِیدُ» (بخاری، 1401: 9/162). چهرهشان با سرِ تراشیده است!
• «یَخْرُجُ مِنْ أُمَّتِی قَوْمٌ یُسِیئُونَ الْأَعْمَالَ... یقتلون أهل الإسلام» (هیثمی، 1406: 6/229). از میان مسلمانان عدهای بدرفتار خروج میکنند که دیگر مسلمانان را میکشند.
• «کُلَّمَا خَرَجَ قَرْنٌ قُطِعَ، أَکْثَرَ مِنْ عِشْرِینَ مَرَّةً، حَتَّی یَخْرُجَ فِی عِرَاضِهِمُ الدَّجَّالُ» (ابن ماجه، 2010: 1/61). از این گروه هر وقت شاخهای خروج و قیام میکند، قطع و قلع و قمع میشود تا اینکه دجال در میان باقیماندة آنها ظهور کند. حتی طبق برخی احادیث مصداق کامل این گروههای تکفیری در آخرالزمان ظهور میکند و خوارج از مصادیق فرعی این گروهها هستند و جریان خروج و قیام این عده تا خروج دجال ادامه مییابد: «یخرج فی آخرالزمان قوم کأنّ هذا منهم، یقرؤون القرآن لا یجاوز تراقیهم، یمرقون من الإسلام کما یمرق السهم من الرمیة، سیماهم التحلیق، لایزالون یخرجون حتّی یخرج آخرهم مع المسیح الدجال، فإذا لقیتموهم فاقتلوهم هم شرّ الخلق و الخلیقة» (نسایی، 2011: 7/199).6
سطح بعدی در نقد نقلی این است که ابتدا به معرفی تفصیلی و ممیزات فکری و عملی گروههای تکفیری صدر اسلام مانند خوارج میپردازد و در این معرفی از متون تاریخی، سیره، تفسیر و... نیز استفاده میشود. در مرحلة بعد، اوصاف به دست آمده بر گروههای تکفیری معاصر تطبیق داده میشود. در میان علمای شیعه شاید اولین بار علامه سیدمحسن امین در کتاب کشف الإرتیاب به شباهت فرقة تکفیری وهابیت با فرقة خوارج اشاره کرده و دوازده مورد از وجوه شباهت وهابیت با خوارج را بیان نموده است.7 (امین، 1382: 112 ـ 117). همچنین استاد شهید مرتضی مطهری نیز در کتاب جاذبه و دافعه علی(ع) توصیفی از خوارج ارائه میکند که قابلیت زیادی برای تطبیق بر فرقهها و گروههای متحجر امروزی دارد8 و اتفاقاً از جمله ممیزات مهمِ برشمرده شده توسط ایشان موضوع تکفیر است (مطهری، 1368: 157 ـ 164).
این نگاه نقدی و تطبیقی خوارج و گروههای تکفیری در میان علمای
اهل سنت نیز دیده میشود. از جمله سلیمان بن عبدالوهاب (برادر محمد بن عبدالوهاب، مؤسس فرقة وهابیت) در دو کتاب «الصواعق الالهیة فی الرّد علی الوهابیة» و «فصل الخطاب فی الردّ علی محمّد بن عبدالوهاب» و «آل الشطّی و شیخ عبدالقدّومی النابلسی از علمای اهل سنت و حنابلة شام»، وهابیون را از خوارج میدانستند (کرمانی، 1382: 26) و زینی دحلان (شافعی مذهب و مفتی مکه مکرمه) در کتاب «فتنة الوهابیة» مفصلاً وجه تشابه میان وهابیت و خوارج را مطرح کرده است (قزوینی).
اما سطح عمیقتر نقد نقلی این است که ابتدا تفکر و عملکرد گروههای تکفیری را تحلیل نموده و سپس هر یک از ارکان آن را از ابعاد مختلف مورد بررسی قرار میدهد و موضع آیات و روایات را در آن عرصه منعکس میکند. در ادامه تلاش خواهد شد با مبنا قرار دادن این نگاه و این سطح از نقد نقلی، به بررسی تطبیقی تفکر و عملکرد گروههای تکفیری در آیات و روایات بپردازیم.
تفکر تکفیری مهمترین رکن شکلگیری و حیات گروههای تروریستی بهظاهر مسلمان در دوران معاصر است. اندیشه و عملکرد این گروهها را میتوان چنین خلاصه کرد:
الف. کسانی که به آنچه ما اعتقاد داریم ایمان نداشته باشند و طبق روش ما عمل نکنند کافر هستند. (رکن نظری تکفیر)
ب. جان، مال و ناموس کافران حلال است، یعنی میتوان آنها را کشت و مال و ناموسشان را تصاحب کرد. (رکن عملی تکفیر)
ج. برای گسترش عقیدة خود، بر ما واجب است که به مبارزه با مخالفان بپردازیم. (رکن جهاد)
در این مقاله تلاش شده است رکن اول تفکر تکفیری بر اساس آیات و روایات شیعه و اهلسنت نقد و بررسی شود. با توجه به جای خالی
پژوهشی جامع در این زمینه، امید است مجالی فراهم گردد که رکن دوم تکفیر و رکن جهاد نیز به صورت تحلیلی و مستند نقد و بررسی شود. در ادامه این موضوع را بررسی خواهیم کرد که اساساً در تعالیم قرآن کریم و روایات معصومین (ع) ملاک کفر و تکفیر چیست؟9 برای این منظور به چند موضوع مقدماتی اشاره نموده و قضاوت در هر موضوع را در آیات و روایات شیعه و اهلسنت دنبال خواهیم کرد.
در آیات متعددی از قرآن کریم به تمایز اسلام و ایمان اشاره شده که همین امر سبب شده است در میان علمای اسلامی در باب معنا و تمایز اسلام و ایمان اختلافنظرهایی وجود داشته باشد.10 اما با توجه به احادیث معصومین (ع) که به برخی از آنها در ادامه اشاره خواهد شد، باور ما به اعم بودن اسلام نسبت به ایمان است که این امر در آیاتی از قرآن کریم بیان شده که از همه واضحتر، این آیه است: «قَالَتِ الْأَعْرَابُ آمَنَّا قُل لَّمْ تُؤْمِنُوا وَ لَکِن قُولُوا أَسْلَمْنَا وَ لَمَّا یَدْخُلِ الْإِیمَانُ فِی قُلُوبِکُمْ وَ إِن تُطِیعُوا اللَّهَ وَ رَسُولَهُ لَا یَلِتْکُم مِّنْ أَعْمَالِکُمْ شَیْئًا إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَّحِیمٌ» (الحجرات: ١٤). (بادیهنشینان گفتند: ایمان آوردیم. بگو: ایمان نیاوردهاید، ولی [بهتر است] بگویید: اسلام آوردهایم و ایمان هنوز به دلهای شما راه نیافته است و اگر خدا و پیامبر او را فرمان ببرید، چیزی از [پاداش] کارهای شما را نمیکاهد. همانا خدا آمرزندة مهربان است.)
علامه طباطبایی ذیل این آیه مینویسد: از اینکه در این آیة شریفه نخست ایمان را از اعراب نفی میکند و سپس توضیح میدهد که منظور این است که ایمان کار دل است و دلهای شما هنوز با ایمان نشده و در عین حال اسلام را برای آنان قائل میشود، برمیآید که فرق بین اسلام و ایمان چیست. ایمان معنایی است قائم به قلب و از قبیل اعتقاد است و اسلام معنایی است قائم به زبان و اعضاء؛ چون کلمة اسلام به معنای تسلیم شدن و گردن نهادن است. تسلیم شدن زبان به این است که شهادتین را
اقرار کند و تسلیم شدن سایر اعضاء به این است که هر چه خدا دستور میدهد ظاهراً انجام دهد، حال چه اینکه واقعاً و قلباً اعتقاد به حقانیت آنچه زبان و عملش میگوید داشته باشد و چه نداشته باشد، و این اسلام آثاری دارد که عبارت است از محترم بودن جان و مال و حلال بودن نکاح و ارث او (طباطبایی، 1417: 18/332).
تفاوت اسلام و ایمان با اعم بودن اسلام در احادیث فراوانی نیز تصریح و تأکید شده است که در ادامه به نمونههایی از آن اشاره میشود: جمیل بن دراج میگوید از امام صادق (ع) دربارة آیة مذکور (حجرات: 14) سؤال کردم. آن حضرت فرمود: «ألَا تَرَی أَنَّ الْإِیمَانَ غَیْرُ الْإِسْلَامِ» (کلینی، 1365: 2/24). (آیا از این آیه درک نمیکنی که ایمان غیر از اسلام است؟) امام صادق (ع) در حدیث دیگری به اعم بودن اسلام اشاره میکند و میفرماید: «أَنَّ الْکَعْبَةَ أَفْضَلُ مِنَ الْمَسْجِدِ وَ أَنَّ الْکَعْبَةَ تَشْرَکُ الْمَسْجِدَ وَ الْمَسْجِدُ لَا یَشْرَکُ الْکَعْبَةَ وَ کَذَلِکَ الْإِیمَانُ یَشْرَکُ الْإِسْلَامَ وَ الْإِسْلَامُ لَا یَشْرَکُ الْإِیمَانَ» (کلینی، 1365: 2/26). (نمیبینی که خانة کعبه فضیلتش از مسجد بیشتر است و کعبه با مسجد شریک است، ولی مسجد با کعبه شریک نیست؟ همچنین ایمان با اسلام شریک است، ولی اسلام شریک ایمان نیست.) در صحیح بخاری در کتاب الایمان، بابِ «إِذَا لَمْ یَکُنِ الإِسْلاَمُ عَلَی الحَقِیقَةِ، وَکَانَ عَلَی الِاسْتِسْلاَمِ أَوِ الخَوْفِ مِنَ القَتْلِ» (وقتی اسلام آوردن شخص واقعی نباشد و اسلام ظاهری یا به خاطر ترس از کشته شدن باشد) به این حدیث اشاره شده است:
عَنْ سَعْدٍ رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُ، أَنَّ رَسُولَ اللَّهِ صَلَّی اللهُ عَلَیْهِ وَسَلَّمَ أَعْطَی رَهْطًا وَسَعْدٌ جَالِسٌ، فَتَرَکَ رَسُولُ اللَّهِ صَلَّی اللهُ عَلَیْهِ وَسَلَّمَ رَجُلًا هُوَ أَعْجَبُهُمْ إِلَیَّ، فَقُلْتُ: یَا رَسُولَ اللَّهِ مَا لَکَ عَنْ فُلاَنٍ فَوَاللَّهِ إِنِّی لَأَرَاهُ مُؤْمِنًا، فَقَالَ: «أَوْ مُسْلِمًا» فَسَکَتُّ قَلِیلًا، ثُمَّ غَلَبَنِی مَا أَعْلَمُ مِنْهُ، فَعُدْتُ لِمَقَالَتِی، فَقُلْتُ: مَا لَکَ عَنْ فُلاَنٍ؟ فَوَاللَّهِ إِنِّی لَأَرَاهُ مُؤْمِنًا، فَقَالَ: «أَوْ مُسْلِمًا». ثُمَّ غَلَبَنِی مَا أَعْلَمُ مِنْهُ فَعُدْتُ لِمَقَالَتِی، وَعَادَ رَسُولُ اللَّهِ صَلَّی اللهُ عَلَیْهِ وَسَلَّمَ، ثُمَّ قَالَ: «یَا سَعْدُ إِنِّی لَأُعْطِی الرَّجُلَ، وَغَیْرُهُ أَحَبُّ إِلَیَّ مِنْهُ، خَشْیَةَ أَنْ یَکُبَّهُ اللَّهُ فِی النَّارِ» (بخاری، 1401: 1/14).
در این حدیث وقتی رسول اکرم (ص) به برخی از اصحاب چیزی عطا میکند و به فرد خاصی عطا نمیکند و سعد میگوید چرا به فلانی چیزی عطا نکردید؟ در حالی که به خدا قسم او را مؤمن میدانم، حضرت میفرماید: (مؤمن) یا مسلمان. و وقتی این سؤال و جواب سه بار تکرار میشود، حضرت میفرماید: ای سعد من به فردی عطایی میکنم در حالی که غیر او نزد من محبوبتر است، من از این ترس به او (مال) میدهم که مبادا [به خاطر فقر، از دین برگردد] و خدا او را در آتش جهنم سرنگون کند.
بخاری در پایان تصریح میکند که این حدیث را دیگران هم نقل کردهاند ازجمله: یونس [یونس یزید الأیلی] و صالح [ابنکیسان] و معمر [ابنراشد] و این افراد از زهری به اسناد خود (عسقلانی، 1407: 1/102). این حدیث را ابنکثیر نیز در تفسیر خود بر آیة مذکور نقل کرده و نتیجه میگیرد که پیامبر (ص) میان مسلمان و مؤمن تفاوت قائل شده و این حدیث دلالت دارد که ایمان اخص از اسلام است (ابنکثیر، 1419: 7/363-364). ابنکثیر همچنین به حدیث مشهور جبرئیل اشاره میکند که در آن به اسلام و ایمان و احسان اشاره شده و سیر اشاره، از اعم (اسلام) به اخص (ایمان) و اخص از آن (احسان) است (ابنکثیر، 1419: 7/363).
شاید در اینجا این سؤال مطرح شود که از مقدمات فوق و تأکید بر تمایز اسلام و ایمان چه نتیجهای در ارتباط با موضوع تکفیر اخذ میشود؟ در پاسخ میگوییم در آیات متعدد قرآن کریم کفر در برابر ایمان قرار داده شده و با عباراتی مانند «فَأَمَّا
الَّذِینَ آمَنُوا...
وَأَمَّا الَّذِینَ کَفَرُوا...» (بقره: ٢٦) یا «فَمِنْهُم مَّنْ آمَنَ وَمِنْهُم
مَّن کَفَرَ» (بقره: ٢٥٣) و غیره به این حقیقت اشاره شده است. حال به این حقیقت توجه کنید که با عنایت به آیة 14 سورة مبارکة حجرات که به آن اشاره شد، بادیهنشینان طبق تصریح قرآن کریم مؤمن نیستند اما از این حقیقت نمیتوان چنین
استدلال کرد که بادیهنشینان ایمان ندارند و هرکس ایمان نداشته باشد کافر است، پس بادیهنشینان کافر هستند. امام صادق (ع) به این موضوع مهم اشاره دارد و با توجه به تمایز ایمان و اسلام در همین آیه میفرماید: «فَمَنْ زَعَمَ أَنَّهُمْ آمَنُوا فَقَدْ کَذَبَ وَ مَنْ زَعَمَ أَنَّهُمْ لَمْ یُسْلِمُوا فَقَدْ کَذَبَ» (کلینی، 1365: 2/25). (کسی که گمان برد بادیهنشینان ایمان داشتند خطا کرده و کسی که گمان کند آنها مسلمان نیستند (و کافر هستند) خطا کرده است.)
بنابراین گاهی فرد ایمان ندارد اما مسلمان است و تمام احکام اسلامی بر او بار میشود (فرمانیان، 1393: 9). مسلمان بودن فرد حتی بدون ایمان آثاری دارد که مثلاً امام صادق (ع) در این حدیث به آن اشاره میکند: «الْإِسْلَامُ یُحْقَنُ بِهِ الدَّمُ وَ تُؤَدَّی بِهِ الْأَمَانَةُ وَ تُسْتَحَلُّ بِهِ الْفُرُوجُ وَ الثَّوَابُ عَلَی الْإِیمَانِ» (کلینی، 1365: 2/25). (با اسلام خون انسان محفوظ و ادای امانت او لازم و ازدواج با او حلال میشود، ولی ثواب بر ایمان است). با توجه به آیات و روایات مذکور روشن است که اسلام و ایمان دو مفهوم متفاوت هستند و از این موضوع نتیجة مهمی گرفته میشود که تکفیر و حکم به اینکه کسی کافر است، گاهی به معنای این است که فرد ایمان ندارد و گاهی به معنای آن است که مسلمان نیست و البته از حکم تکفیر به معنای ایمان نداشتن نمیتوان به عنوان بهانهای برای تعرض به جان و مال و ناموس دیگران استفاده کرد.
خداوند در قرآن کریم میفرماید: «یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا آمِنُوا بِاللَّهِ وَ رَسُولِهِ وَالْکِتَابِ الَّذِی نَزَّلَ عَلَی رَسُولِهِ وَالْکِتَابِ الَّذِی أَنزَلَ مِن قَبْلُ» (نساء: 36). (ای کسانی که ایمان آوردهاید، به خدا و رسول او و کتابی که بر پیامبرش نازل کرده و کتابی که قبلاً نازل نموده ایمان آورید.) طبق این آیه روشن است که از نظر قرآن کریم ایمان دارای درجات است و طبعاً نقطة مقابل آن یعنی کفر هم درجاتی خواهد داشت. چنانکه در این آیه به آن اشاره شده است:
«الْأَعْرَابُ أَشَدُّ کُفْرًا وَ نِفَاقًا» (توبه: 97). (بادیهنشینان عرب در کفر و نفاق از دیگران سختترند و کفرشان شدیدتر است.)
نکتة مهم دیگر اینکه در زبان قرآن گاهی کفر در برابر ایمان مطرح میشود (مانند آیاتی که تاکنون به آن اشاره شد) و گاهی کفر در برابر شکر قرار دارد مانند: «وَ مَن شَکَرَ فَإِنَّمَا یَشْکُرُ لِنَفْسِهِ وَ مَن کَفَرَ فَإِنَّ رَبِّی غَنِیٌّ کَرِیم» (نمل: 40). (و هرکه سپاس گزارد، تنها به سود خود سپاس میگزارد و هرکس کفران کند، پروردگارم بینیاز و کریم است.) و یا: «إِنَّا هَدَیْنَاهُ السَّبِیلَ إِمَّا شَاکِرًا وَ إِمَّا کَفُورًا» (انسان: 3). (ما راه را به او نشان دادیم، یا سپاسگزار است [میپذیرد] و یا کفران میکند.) در منابع حدیثی شیعه نیز به ذومراتب بودن کفر تصریح شده است که از جمله میتوان به این احادیث اشاره کرد:
«عن النبی (ص) أنه قال: أَدْنَی الْکُفْرِ أَنْ یَسْمَعَ الرَّجُلُ عنْ أَخِیهِ الْکَلِمَةَ فَیَحْفَظَهَا عَلَیْهِ یُرِیدُ أَنْ یَفْضَحَهُ بِهَا أُولئِکَ لا خَلاقَ لَهُم» (مجلسی: 72/365). کمترین درجة کفر این است که آدمی از برادر خود سخنی بشنود و آن را نگه دارد تا روزی به وسیلة آن رسوایش گرداند. اینان از خیر بینصیبند.
«عَنْ حُکَیْمٍ قَالَ: سَأَلْتُ أَبَاعَبْدِاللَّهِ (علیه السلام) عَنْ أَدْنَی الْإِلْحَادِ فَقَالَ: إِنَّ الْکِبْرَ أَدْنَاهُ» (کلینی، 1365: 2/309). حُکَیم میگوید از امام صادق دربارة کمترین درجة کفر و الحاد پرسیدم. حضرت فرمود: کبر و خودبزرگبینی از مصادیق آن است.
«عَنْ یَزِیدَ الصَّائِغِ قَالَ: قُلْتُ لِأَبِی عَبْدِاللَّهِ (علیه السلام) رَجُلٌ عَلَی هَذَا الْأَمْرِ إِنْ حَدَّثَ کَذَبَ وَ إِنْ وَعَدَ أَخْلَفَ وَ إِنِ ائْتُمِنَ خَانَ مَا مَنْزِلَتُهُ؟ قَالَ: هِیَ أَدْنَی الْمَنَازِلِ مِنَ الْکُفْرِ وَ لَیْسَ بِکَافِرٍ» (کلینی، 1365: 2/290). وقتی از امام صادق (ع) سؤال شد کسیکه هرگاه سخن بگوید دروغ بگوید، هرگاه وعده دهد خلفوعده کند و هرگاه امین شمرده شود خیانت کند، چنین فردی در چه منزلتی از کفر و ایمان قرار دارد؟ امام (ع) فرمود: این وضعیت، نزدیکترین منازل به کفر است اما او کافر نیست.
در منابع حدیث اهلسنت نیز احادیثی وجود دارد که مؤید تفکیک کفر در برابر شکر (و نه ایمان) است، از جمله: «مُطِرَ النَّاسُ عَلَی عَهْدِ النَّبِیِّ صَلَّی اللهُ عَلَیْهِ وَسَلَّمَ، فَقَالَ: النَّبِیُّ صَلَّی اللهُ عَلَیْهِ وَسَلَّمَ: أَصْبَحَ مِنَ النَّاسِ شَاکِرٌ وَمِنْهُمْ کَافِرٌ» (مسلم، 2010: 1/84). (در زمان نبی اکرم (ص) بارانی بر مردم بارید و حضرت فرمود: برخی از مردم (نسبت به این باران) شاکر و برخی کافر شدند.) بخاری نیز در کتاب صحیح خود در کتاب ایمان، بابی اختصاص داده با عنوان کفران نسبت به همراهان و اینکه کفری در مرتبة پایین کفر دیگر است و در آن باب به این حدیث اشاره میکند: «قَالَ النَّبِیُّ صَلَّی اللهُ عَلَیْهِ وَسَلَّمَ: «أُرِیتُ النَّارَ فَإِذَا أَکْثَرُ أَهْلِهَا النِّسَاءُ، یَکْفُرْنَ» قِیلَ: أَیَکْفُرْنَ بِاللَّهِ؟ قَالَ: یَکْفُرْنَ العَشِیرَ، وَیَکْفُرْنَ الإِحْسَانَ» (بخاری، 1401: 1/15). (آتش جهنم به من نشان داده شد و دیدم که بیشترین اهل و مردمان آن را زنها تشکیل میدهند چون کفر میورزند. گفته شد: به خدا کفر میورزند؟ فرمود: به شوهر یا مصاحب خود کفر میورزند و به نیکیهای او کفر میورزند.)
از آیات و روایات مذکور به خوبی فهمیده میشود که الگوی ذهنی سیاه و سفید در تقسیم مردم به مؤمن و کافر یا مسلمان و کافر نادرست است و در واقع ما با طیفی از درجات مختلف این مفاهیم سروکار داریم. مخصوصاً که کافر بودن فرد گاهی به معنای شاکر نبودن اوست و نه مؤمن و مسلمان نبودن او.
در ادامة موضوع قبل و اینکه کفر گاهی در مقابل ایمان و گاهی در برابر اسلام قرار میگیرد، جا دارد به موضوع ملاک مسلمان بودن بپردازیم که این موضوع را با نقل آیهای از قرآن کریم و توضیح دربارة شأننزول آن آغاز میکنیم: «یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِذا ضَرَبْتُمْ فِی سَبِیلِ اللَّهِ فَتَبَیَّنُوا وَ لا تَقُولُوا لِمَنْ أَلْقَی إِلَیْکُمُ السَّلَامَ لَسْتَ مُؤْمِنًا تَبْتَغُونَ عَرَضَ الْحَیَاةِ الدُّنْیَا فَعِندَ اللَّهِ مَغَانِمُ کَثِیرَةٌ کَذَلِکَ کُنتُم مِّن قَبْلُ فَمَنَّ اللَّهُ عَلَیْکُمْ فَتَبَیَّنُوا إِنَّ اللَّهَ کَانَ بِمَا تَعْمَلُونَ خَبِیرًا» (نساء: 94). (ای کسانی
که ایمان آوردهاید! هنگامی که در راه خدا گام برمیدارید پس خوب وارسی کنید و کسی را که به شما اظهار اسلام میکند نگویید تو مؤمن نیستی، که بهرة ناپایدار زندگی دنیا را بجویید چراکه غنیمتهای فراوان نزد خداست. پیشتر خودتان نیز همین گونه بودید و خدا بر شما [نعمت اسلام را] منت نهاد. پس نیک وارسی کنید، که بیشک خداوند به آنچه میکنید آگاه است.)
در روایات و تفاسیر اسلامی شأننزولهایی دربارة آیة فوق آمده است که کم و بیش با هم شباهت دارند از جمله این که: پیامبر (ص) بعد از بازگشت از جنگ خیبر، اسامه بن زید را با جمعی از مسلمانان به سوی یهودیانی که در یکی از روستاهای فدک زندگی میکردند فرستاد تا آنها را به سوی اسلام و یا قبول شرایط ذمه دعوت کند. یکی از یهودیان به نام «مرداس» که از آمدن سپاه اسلام با خبر شده بود، اموال و فرزندان خود را در پناه کوهی قرار داد و به استقبال مسلمانان شتافت در حالی که به یگانگی خدا و نبوت پیامبر (ص) گواهی میداد. اسامه بن زید به گمان اینکه مرد یهودی از ترس جان و برای حفظ مال اظهار اسلام میکند و در باطن مسلمان نیست، به او حمله کرد و او را کشت و گوسفندان او را به غنیمت گرفت. هنگامی که خبر به پیامبر (ص) رسید، ایشان سخت از این جریان ناراحت شد و فرمود: تو مسلمانی را کشتی؟ اسامه ناراحت شد و عرض کرد: این مرد از ترس جان و برای حفظ مالش اظهار اسلام کرد. پیامبر (ص) فرمود: تو که از درون او آگاه نبودی، چه میدانی؟ شاید به راستی مسلمان شده باشد. در این موقع آیة فوق نازل شد و به مسلمانان هشدار داد که به خاطر غنائم جنگی و مانند آن هیچگاه سخن کسانی که اظهار اسلام میکنند را انکار ننمایند، بلکه هرکس اظهار اسلام کرد، باید سخن او را پذیرفت (مکارم شیرازی: 4/72-73).
مشابه شأننزول مذکور در اکثر تفاسیر شیعه و سنی و حتی در میان
علمای تندرو و تکفیری اهلتسنن دیده میشود و البته در برخی متون، به جای اسامه بن زید از مقداد بن اسود یا ابوقتاده و... یاد شده است (از جمله طباطبایی، 1417: 5/46 و سیوطی، 1404: 2/200 و ابنکثیر، 1419: 2/339-340 و قرطبی، 1405: 5/337). بخاری نیز در کتاب صحیح خود در کتاب تفسیرالقرآن، بابی تحتعنوان آیة مذکور باز کرده و حدیث مشابهی نقل میکند (بخاری، 1401: 6/47). قرطبی هم ذیل آیة مذکور مینویسد: قضاوت و احکام بر اساس ظواهر و گمان است و نه بر اساس یقین و اطلاع از باطن افراد (قرطبی، 1405: 5/339). اما در متون روایی شیعه نیز مؤیدات فراوانی برای مطلب مذکور وجود دارد، از جمله این دو حدیث امام صادق (ع) در کتاب شریف کافی:
«الْإِسْلَامُ هُوَ الظَّاهِرُ الَّذِی (عَلَیْهِ النَّاسُ): شَهَادَةُ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَحْدَهُ لَا شَرِیکَ لَهُ وَ أَنَّ مُحَمَّداً عَبْدُهُ وَ رَسُولُهُ وَ إِقَامُ الصَّلَاةِ وَ إِیتَاءُ الزَّکَاةِ وَ حِجُّ الْبَیْتِ وَ صِیَامُ شَهْرِ رَمَضَانَ فَهَذَا الْإِسْلَام» (کلینی، 1365: 2/24). اسلام همان اعتقاد آشکاری است که مردم بر آن هستند. یعنی گواهی به توحید خداوند متعال و نبوت پیامبر اکرم و برپاداشتن نماز و پرداخت زکات و انجام حج و روزه ماه رمضان، این اسلام است.
«الإسلَامُ شَهادَةُ أنْ لَا إلَهَ إلَّا اللهُ وَالتَّصْدِیقُ برَسولِ اللهِ (صلی الله علیه وآله)، بهِ حُقِنَتِ الدِّماءُ وَ عَلَیْهِ جَرَتِ المَناکِحُ وَالمَوارِیثُ وَ عَلَی ظاهِرِه جَماعَةُ النّاسِ» (کلینی، 1365: 2/25). اسلام عبارت است از گواهی به وحدانیت خدا و تصدیق رسول خدا که توسط آن خونها محفوظ مانده و بر آن نکاحها و ارثها جاری میگردد، و تودة مردم بر ظاهر آن است.
اما حدیثی که هم در منابع روایی شیعه و هم در منابع روایی اهلسنت وجود دارد و به روشنی دلالت بر مقصود میکند، این روایت نبوی است: «أُمِرْتُ أَنْ أُقَاتِلَ النَّاسَ حَتَّی یَقُولُوا لاَ إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ، فَإِذَا قَالُوهَا، وَصَلَّوْا صَلاَتَنَا، وَاسْتَقْبَلُوا قِبْلَتَنَا، وَذَبَحُوا ذَبِیحَتَنَا، فَقَدْ حَرُمَتْ عَلَیْنَا دِمَاؤُهُمْ وَأَمْوَالُهُمْ، إِلَّا بِحَقِّهَا وَحِسَابُهُمْ عَلَی اللَّهِ»
(صدوق، 1364: 294؛ محدث نوری، 1408: 18/209؛ بخاری، 1401: 1/87). (رسول خدا (ص) فرمود: من دستور دارم با کفار بجنگم تا اینکه لا إله إلا الله بگویند و وقتی اینها لا إله إلا الله را گفتند و مانند ما نماز خواندند و به سوی قبله روی آوردند و مثل ما حیوانات را ذبح کردند، خون و مال اینها محترم است؛ مگر اینکه مستحق کشتن باشند (إلا بحقها).11 و حسابرسی واقعی آنها با خداست.)
حدیث عجیب و بسیار مهم دیگری نیز در متون اهل سنت وجود دارد که باید به آن نیز اشاره شود: «دعا
[عقبة بن أبی معیط] رسول الله (ص) إلی طعامه، فقال: ما أنا بالذی آکل من طعامک حتی تشهد أن لا إله إلا الله و أنی رسول الله، فقال: أطعم یا إبن أخی، قال: ما أنا بالذی أفعل حتی تقول، فشهد بذلک و طعم من طعامه» (سیوطی، 1404: 5/68). (عقبه بن أبی معیط روزی رسول الله (ص) را به اطعام بازگشت از سفر دعوت کرد و حضرت فرمودند: من از غذای تو نمیخورم، مگر اینکه شهادت به وحدانیت خداوند و رسالت من بدهی. عقبه گفت: ای برادرزاده! بخور (و ما را به زحمت نیانداز). حضرت فرمود: من نمیخورم، مگر اینکه تو شهادتین را بگویی. عقبه هم شهادتین را داد و حضرت هم از طعام او خورد.
توجه شود که این شهادتین، دروغین بود و عقبه بعداً از آن برگشت و جسارت بسیار ناپسندی به نبی مکرم (ص) کرد و در جنگ بدر از کسانی بود که به دستور پیامبر اکرم (ص) با وضع فجیعی کشته شد. ولی پیامبر اکرم (ص) به مجرد اظهار شهادتین، از طعام او خورد و او را به عنوان مسلمان حساب کرد (قزوینی).
خروج از اسلام به عنوان ارتداد شناخته میشود. ارتداد در لفظ به معنای بازگشت12 و در اصطلاح بهمعنای «بازگشت یا خروج از دین اسلام» است، مثلاً در این آیات:
* «وَمَن یَرْتَدِدْ مِنکُمْ عَن دِینِهِ فَیَمُتْ وَ هُوَ کَافِرٌ فَأُولَـئِکَ حَبِطَتْ أَعْمَالُهُمْ فِی الدُّنْیَا وَالْآخِرَةِ» (بقره: ٢١٧). (و هرکه از شما از دین خود برگردد و کافر بمیرد، پس اعمالشان در دنیا و آخرت تباه است.)
«یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا مَن یَرْتَدَّ مِنکُمْ عَن دِینِهِ فَسَوْفَ یَأْتِی اللَّـهُ بِقَوْمٍ یُحِبُّهُمْ وَیُحِبُّونَهُ» (مائده: ٥٤). (ای کسانی که ایمان آوردهاید! هر کس از شما از دینش برگردد، خدا به زودی جمعیتی را به عرصه میآورد که دوستشان دارد و دوستش میدارند.)
«إِنَّ الَّذِینَ ارْتَدُّوا عَلَی أَدْبَارِهِم مِّن بَعْدِ مَا تَبَیَّنَ لَهُمُ الْهُدَی الشَّیْطَانُ سَوَّلَ لَهُمْ وَأَمْلَی لَهُمْ» (محمد: ٢٥). (بیگمان، کسانی که پس از آنکه [راه] هدایت برای آنها روشن شد [به حقیقت] پشت کردند، شیطان آنها را فریفت و آرزویشان را دراز کرد.)
در خود قرآن کریم دربارة ملاک ارتداد یا تعریف مرتد، تصریح نشده و پاسخ این امر را در احادیث میتوان یافت. در ادامه چند حدیث از منابع روایی شیعه و اهلسنت در این زمینه نقل میشود:
«عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ مُسْلِمٍ قَالَ سَأَلْتُ أَبَاجَعْفَرٍ (علیه السلام) عَنِ الْمُرْتَدِّ فَقَالَ: مَنْ رَغِبَ عَنِ الْإِسْلَامِ وَ کَفَرَ بِمَا أُنْزِلَ عَلَی مُحَمَّدٍ (صلیاللهعلیه وآله) بَعْدَ إِسْلَامِهِ» (حر عاملی، 1409: 28/324). محمد بن مسلم میگوید از امام باقر (ع) دربارة مرتد پرسیدم. فرمود: کسی که بعد از مسلمان شدن، از اسلام برگردد و به آنچه بر رسول خدا (ص) نازل شده کافر شود.
«عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ (ع): ... الْإِسْلَامُ قَبْلَ الْإِیمَانِ وَ هُوَ یُشَارِکُ الْإِیمَانَ فَإِذَا أَتَی الْعَبْدُ بِکَبِیرَةٍ مِنْ کَبَائِرِ الْمَعَاصِی أَوْ بِصَغِیرَةٍ مِنْ صَغَائِرِ الْمَعَاصِی الَّتِی نَهَی اللَّهُ عَنْهَا کَانَ خَارِجاً مِنَ الْإِیمَانِ سَاقِطاً عَنْهُ اسْمُ الْإِیمَانِ وَ ثَابِتاً عَلَیْهِ اسْمُ الْإِسْلَامِ فَإِنْ تَابَ وَ اسْتَغْفَرَ عَادَ إِلَی الْإِیمَانِ وَ لَا یُخْرِجُهُ إِلَی الْکُفْرِ إِلَّا الْجُحُودُ وَ الِاسْتِحْلَالُ أَنْ یَقُولَ لِلْحَلَالِ هَذَا حَرَامٌ وَ لِلْحَرَامِ هَذَا حَلَالٌ وَ دَانَ بِذَلِکَ فَعِنْدَهَا یَکُونُ خَارِجاً مِنَ الْإِسْلَامِ وَ الْإِیمَانِ وَ دَاخِلًا فِی الْکُفْر» (حر عاملی، 1408: 28/354 و 355). امام صادق (ع) فرمود: اسلام قبل از ایمان
قرار دارد و با ایمان مشترک است، پس وقتی که بندهای مرتکب گناه کبیره یا صغیرهای که خداوند از آن نهی کرده شود، از ایمان خارج میشود و دیگر اسم ایمان (و مؤمن) بر او صادق نیست اما اسم اسلام (و مسلمان) بر او صدق میکند. در این حال اگر توبه و استغفار کرد، به حوزة ایمان برمیگردد و او را از حوزة اسلام به کفر خارج نمیکند مگر در صورت حقستیزی و استحلال یعنی اینکه به حلال بگوید این حرام است و به حرام بگوید این حلال است و به سخن خود ملتزم هم باشد؛ در این شرایط از حوزة اسلام و ایمان خارج و داخل در حوزة کفر میشود.
در میان کتب حدیثی، از همه مفصلتر مرحوم شیخ حر عاملی در کتاب وسائل الشیعة احادیث فراوانی دربارة مرتد و احکام آن آورده است که دو نمونه از آن ذکر شد. در مقام جمعبندی این احادیث میتوان گفت ارتداد و کفرِ مصطلح در مقابل اسلام عبارت است از خروج از اسلام به شرط جحود و تظاهر. یعنی اولاً شخص حقیقت را درک کرده باشد و نسبت به حقیقت مخالفت و جحود بورزد و ثانیاً مخالفت خود و خروج از اسلام را علناً ابراز کند. به عبارت دیگر ارتداد یعنی انکار توحید و رسالت رسول اکرم (ص) و انکار یک ضروری از ضروریات دین که منجر و منتهی به انکار وحدانیت خدا و رسالت پیامبرش گردد. از این جمعبندی میتوان نتیجه گرفت که منافقین بهحسب ظاهر کافر نبوده و محکوم به اسلام هستند زیرا علائم انکار از آنان ظاهر نشده است13 و نیز به کسانی که شک در وجود خدا و رسول او دارند و منشأ شک آنان مطالبة دلیل و برهان در این امر باشد کافر گفته نمیشود زیرا در حال تحقیق و بررسی هستند. پس مادامی که افراد در مقام تفحص و تحقیق در امور اعتقادی باشند، کافر محسوب نمیگردند.
شاهد بر گفتار بالا این روایت است: «عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ مُسْلِمٍ قَالَ: کُنْتُ عِنْدَ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ (علیه السلام) جَالِساً عَنْ یَسَارِهِ وَ زُرَارَةُ عَنْ یَمِینِهِ فَدَخَلَ عَلَیْهِ أَبُو بَصِیرٍ فَقَالَ:
یَا أَبَا عَبْدِ اللَّهِ مَا تَقُولُ فِیمَنْ شَکَّ فِی اللَّهِ فَقَالَ: کَافِرٌ یَا أَبَا مُحَمَّدٍ قَالَ: فَشَکَّ فِی رَسُولِ اللَّهِ فَقَالَ: کَافِرٌ ثُمَّ الْتَفَتَ إِلَی زُرَارَةَ فَقَال:َ إِنَّمَا یَکْفُرُ إِذَا جَحد» (حر عاملی، 1409: 28/324). محمد بن مسلم میگوید من در طرف چپ امام صادق (ع) و زراره در طرف راست حضرت نشسته بودیم که در این هنگام ابوبصیر وارد مجلس گردید و این سؤال را مطرح کرد که چه میفرمایید در مورد کسی که در وجود خداوند شک داشته باشد؟ امام فرمود: کافر است ای ابامحمد. بعد سؤال کرد: اگر شک در رسالت خدا داشته باشد چه حکمی دارد؟ فرمود: او نیز کافر است. سپس متوجه زراره شده چنین فرمود: البته کافر است در صورتی که آثار انکار و جحد از او ظاهر شده باشد.
از روایت فوق چنین استنباط میگردد که تنها شک در خداوند و رسالت رسولش باعث کفر نیست، بلکه لازم است انکار خداوند و رسالت رسولش نموده، آن را آشکار و ظاهر سازد تا مخالفت تحقق پیدا کند (حقانی زنجانی، 1372: 28 ـ 29). اما در منابع روایی اهلسنت، بخاری در صحیح خود این حدیث را از پیامبر اکرم (ص) نقل میکند: «مَنْ بَدَّلَ دِینَهُ فَاقْتُلُوهُ» (بخاری، 1401: 4/61). (کسی که دینش را تغییر داد او را بکشید.) به نظر میرسد که حدیث فوق در حکم یک کلی مطلق است که احادیث دیگر، قیود آن را بیان میکنند مانند این حدیث از پیامبر اکرم (ص) که فرمود: «لاَ یَحِلُّ دَمُ امْرِئٍ مُسْلِمٍ، یَشْهَدُ أَنْ لاَ إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَأَنِّی رَسُولُ اللَّهِ، إِلَّا بِإِحْدَی ثَلاَثٍ: النَّفْسُ بِالنَّفْسِ، وَالثَّیِّبُ الزَّانِی، وَالمَارِقُ مِنَ الدِّینِ التَّارِکُ لِلْجَمَاعَةِ» (بخاری، 1401: 9/5). (ریختن خون هیچ فرد مسلمانی که شهادتین میگوید جایز نیست مگر به یکی از سه جرم: ازدواج کردة زناکار، قصاص در مقابل کشتن شخصی و فردی که دینش را ترک کند و جماعت مسلمانان را به مفارقت بکشاند.) طبق این حدیث حکم ارتداد و قتل برای کسی است که علاوه بر خروج از اسلام، به صف دشمنان اسلام بپیوندد و به مبارزه برخیزد. حدیث نبوی دیگری نیز که مؤید این نکته است، در بیان احکام مرتد میفرماید: «... أَوْ رَجُلٌ یَخْرُجُ مِنَ الْإِسْلَامِ یُحَارِبُ اللَّهَ عَزَّ وَجَلَّ وَ رَسُولَهُ» (نسائی،
2011: 7/101). یعنی منظور از مرتد کسی است که از دین خارج میشود و علیه خدا و رسولش به جنگ برمیخیزد.
یکی از بهانههای کافر دانستن افراد از سوی گروههای تکفیری، موضوع ارتکاب گناه کبیره است. یعنی میگویند فلان شخص مرتکب گناه کبیره است و لذا کافر و لازمالقتل است. از این نظر هم گروههای تکفیری مانند خوارج میاندیشند زیرا چنانکه استاد مطهری اشاره میکند: برای نخستینبار «خوارج» این عقیده را اظهار کردند که ارتکاب گناه کبیره بر ضد ایمان است14؛ یعنی مساوی با کفر است؛ پس مرتکب گناه کبیره کافر است (مطهری، 1371: 40). دیگر نکتة مهم مرتبط با این موضوع آن است که با توجه به اعم بودن دایرة اسلام از ایمان، اگر این عقیده اثبات شود که ارتکاب گناه کبیره با ایمان تعارض ندارد، به طریق اولی اثبات میشود که ارتکاب گناه کبیره با اسلام هم تعارض ندارد و نمیتوان مسلمانی را به جرم ارتکاب گناه کبیره، کافر و لازمالقتل شمرد.15 حال پس از مقدمة مذکور، میتوان به آیات و روایاتی در این زمینه استناد کرد:
نکتة مهم در آیة فوق این است که اولاً قتال و خونریزی را به مؤمنین نسبت داده و ایمان داشتن دو طرفِ چنین جنگی را قبول کرده است و ثانیاً مجدداً تأکید میکند که علیرغم این قتال و خونریزی، رابطة برادری میان مؤمنان محفوظ است. این دو نکته از آیة دیگری نیز استفاده میشود:
آزاد، بنده در برابر بنده و زن در مقابل زن. پس هر که از سوی برادرش چیزی [از قصاص] برایش بخشوده شد باید [از این گذشت] به شایستگی پیروی کند و [خونبها را] با نیکی ادا کند.)
سلسله آیات دیگری نیز در این ارتباط میتواند مؤید باشد و آن آیاتی است که میفرماید خداوند تمام گناهان را به جز شرک میآمرزد مانند آیة 53 سورة زمر و آیة 48 سورة نساء. ذیلاً به چند حدیث نیز میتوان اشاره کرد:
امام علی (ع) در پاسخ به خوارج که مرتکب گناه کبیره را کافر میدانستند، به سیرة عملی پیامبر اکرم (ص) استناد میکرد و میفرمود: «فَأَخَذَهُمْ رَسُولُ اللَّهِ ( صلی الله علیه وآله ) بِذُنُوبِهِمْ وَ أَقَامَ حَقَّ اللَّهِ فِیهِمْ وَ لَمْ یَمْنَعْهُمْ سَهْمَهُمْ مِنَ الْإِسْلَامِ وَ لَمْ یُخْرِجْ أَسْمَاءَهُمْ مِنْ بَیْنِ أَهْلِهِ» (سیدرضی: 184). پیامبر (ص) (مؤمنان یا مسلمانان گناهکار) را برای گناهانشان کیفر می داد و حدود الهی را بر آنان جاری میساخت، اما سهم اسلامی آنها را از بین نمیبرد و نام آنها را از دفتر مسلمین خارج نمیساخت. (پس اهل ایمان یا اهل اسلام با انجام گناهان کبیره کافر نشدند.)
«قَالَ الصَّادِقُ (علیه السلام) شَفَاعَتُنَا لِأَهْلِ الْکَبَائِرِ مِنْ شِیعَتِنَا فَأَمَّا التَّائِبُونَ فَإِنَّ اللَّهَ یَقُولُ (ما عَلَی الْمُحْسِنِینَ مِنْ سَبِیلٍ)(1)» امام صادق (ع) طبق این حدیث میفرماید: شفاعت ما برای مرتکبان گناهان کبیره است و آنانی که خود توبه میکنند (از نیکوکاران بوده و نیازی به شفاعت ندارند) و خداوند در حقشان فرموده: بر نیکوکاران ملامتی نیست (حر عاملی، 1409: 15/334).
حاطب بن أبی بلتعه یکی از اصحاب رسول خداست که مرتکب خطای بزرگی شد و اسرار مسلمانان را فاش کرد و میخواست برنامة رسول اکرم برای حمله به قریش را از طریق نامهای به اطلاع قریش برساند. اهلسنت نیز این داستان را نقل میکنند و ادامه میدهند که عمر از
1) . قرآن کریم، سوره توبة ، آیهی 91.
پیامبر خواست که او را به قتل برساند اما آن حضرت نپذیرفت و فرمود: «انَّهُ قَدْ شَهِدَ بَدْرًا، وَ مَا یُدْرِیکَ لَعَلَّ اللَّهَ أَنْ یَکُونَ قَدِ اطَّلَعَ عَلَی أَهْلِ بَدْرٍ فَقَالَ: اعْمَلُوا مَا شِئْتُمْ فَقَدْ غَفَرْتُ لَکُمْ» (بخاری، 1401: 4/59). یعنی حاطب در جنگ بدر حاضر بوده است و تو چه میدانی، شاید خدا به اهل بدر عنایتی کند. سپس فرمود: به دنبال کارتان بروید که شما را بخشیدم. از این حدیث در منابع اهلسنت فهمیده میشود که اولاً عمل نیک قبلی میتواند مانع مجازات یا عذاب فرد گناهکار گردد و ثانیاً چنین گناه بزرگی هم موجب کافر شدن یک مؤمن یا مسلمان نمیشود.
در آیات متعدد قرآن و روایات معصومین (ع) اشاراتی وجود دارد در باب امکان جمع ایمان با برخی اوصافِ به ظاهر معارض (مانند شک، نفاق، جاهلیت و حتی درجاتی از کفر و شرک). توجه به این اصل مهم نیز سبب میشود که تمایز کفر و ایمان را به جای حالت تمایز مطلق، به صورت تمایزی نسبی و طیفگونه بفهمیم و در نتیجه نتوانیم از وجود درجاتی از کفر، به عدم ایمان حکم کنیم و یا از عدم ایمان، به کافر بودن فردی فتوا دهیم. در اینجا نیز باید متذکر شد که اگر این حکم دربارة
ایمان درست باشد، به طریق اولی در باب اسلام هم درست خواهد بود. یعنی ممکن است شخصی مسلمان باشد و کماکان درجاتی از کفر و شرک و... در او مشاهده گردد. در ادامه به آیات و روایاتی در این زمینه اشاره میشود:
«وَ مَا یُؤْمِنُ أَکْثَرُهُم بِاللهِ إِلَّا وَهُم مُّشْرِکُونَ» (یوسف: ١٠٦). و بیشترشان به خدا ایمان نمیآورند جز این که همچنان مشرکند.
«هُمْ لِلْکُفْرِ یَوْمَئِذٍ أَقْرَبُ مِنْهُمْ لِلْإِیمَانِ» (آلعمران: 167). آنها (منافقان) در آن روز به کفر نزدیکتر بودند تا به ایمان.
در احادیث شیعه از جمله میتوان به این حدیث اشاره کرد که امام صادق (ع) ذیل آیة «وَمَا یُؤْمِنُ أَکْثَرُهُم بِاللَّـهِ إِلَّا وَهُم مُّشْرِکُونَ» (یوسف: ١٠٦) فرمود: «یُطِیعُ الشَّیْطَانَ مِنْ حَیْثُ لَا یَعْلَمُ فَیُشْرِکُ» (کلینی، 1365: 2/397). (بدون اینکه بداند و بفهمد، از شیطان اطاعت میکند و لذا مشرک میشود.) آن حضرت در حدیث دیگری ذیل همان آیه فرمود: «شِرْکُ طَاعَةٍ وَ لَیْسَ شِرْکَ عِبَادَةٍ» (کلینی، 1365: 2/397). یعنی منظور از آیه، شرک در طاعت و پیروی است و نه شرک در عبادت.
در احادیث اهلسنت نیز بخاری در کتاب صحیح خود در کتاب الایمان، بابی دارد با عنوان «المَعَاصِی مِنْ أَمْرِ الجَاهِلِیَّةِ، وَلاَ یُکَفَّرُ صَاحِبُهَا بِارْتِکَابِهَا إِلَّا بِالشِّرْکِ» یعنی گناهانی از امور مربوط به دوران جاهلیت که فرد با ارتکاب آن گناهان تکفیر نمیشود، البته به جز شرک. بخاری پس از استناد به آیة «إِنَّ اللَّهَ لاَ یَغْفِرُ أَنْ یُشْرَکَ بِهِ وَیَغْفِرُ مَا دُونَ ذَلِکَ لِمَنْ یَشَاءُ» (النساء: 48) به حدیثی اشاره میکند که رسول اکرم (ص) خطاب به ابوذر که به غلام خود دشنام داده بود فرمود: «یَا أَبَاذَرٍّ أَعَیَّرْتَهُ بِأُمِّهِ؟ إِنَّکَ امْرُؤٌ فِیکَ جَاهِلِیَّةٌ» (بخاری، 1401: 1/15). (ای اباذر آیا به مادر او دشنام دادی؟ همانا تو فردی هستی که خصلتهایی از جاهلیت در تو وجود دارد.)
نمونة دیگر، این حدیث نبوی در باب امکان جمع ایمان یا اسلام با
نفاق است: «مَنْ مَاتَ وَلَمْ یَغْزُ، وَلَمْ یُحَدِّثْ بِهِ نَفْسَهُ، مَاتَ عَلَی شُعْبَةٍ مِنْ نِفَاقٍ» (مسلم، 2010: 3/1517). هرکس بمیرد و جهاد نکرده باشد و قصد جهاد هم نداشته باشد، با نوعی نفاق از دنیا رفته است.
قبل از بیان آیات و روایات مرتبط با موضوع تفتیش عقاید، تذکر نکتهای ضروری است و آن این که تفتیش عقاید همواره مقدمهای بوده است برای تکفیر دیگران و یا تحمیل عقاید. از این رو اگر توجه داشته باشیم که در اسلام تحمیل عقیده مردود است، طبعاً تفتیش عقاید نیز مردود خواهد بود. استاد مطهری در این زمینه میگوید:
مسئله ایمان، قطعنظر از اینکه آیا از حقوق انسانی است یا نه، خودش به طبع خودش زوربردار نیست... ایمان یعنی اعتقاد و گرایش. ایمان یعنی مجذوب شدن به یک فکر و پذیرفتن یک فکر. مجذوب شدن به یک فکر دو رکن دارد: یک رکنش جنبة علمی مطلب است که فکر و عقل انسان بپذیرد؛ یک رکن دیگر جنبة احساساتی آن است که دل انسان گرایش داشته باشد و هیچکدامش در قلمرو زور نیست؛ نه جنبة فکریاش و نه جنبة احساساتیاش (مطهری، 1370: 47). یک سلسله آیات در قرآن داریم که در آن آیات تصریح میکند که دین باید با دعوت درست بشود نه با اجبار. این هم باز مؤید این مطلب است که اسلام نظریهاش این نیست که بهزور به مردم بگوید باید مسلمان بشوی وگرنه کشته میشوی. این آیات هم به شکل دیگری مفهوم آن آیات مطلق را روشن میکند (مطهری، 1370: 33).
استاد مطهری سپس به آیاتی در این زمینه اشاره میکند:
در کار دین باشد، یعنی کسی را نباید مجبور کرد به اینکه دین اسلام اتخاذ کند. این آیه در مدعا صریح است.
«ادْعُ الی سَبیلِ رَبِّک بِالْحِکمَةِ وَالْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ وَجادِلْهُمْ بِالَّتی هِی احْسَنُ» (نحل: 125). مردم را بخوان به سوی راه پروردگارت، با چه؟ با زور؟ با شمشیر؟ نه، با حکمت، با منطق، با برهان و دیگر با موعظة نیک.
«وَقُلِ الْحَقُّ مِنْ رَبِّکمْ فَمَنْ شاءَ فَلْیؤْمِنْ وَمَنْ شاءَ فَلْیکفُرْ» (کهف: 29). هرکه دلش میخواهد ایمان بیاورد، ایمان بیاورد؛ هرکه هم دلش نمیخواهد ایمان بیاورد، کافر باشد، کافر زیست کند. پس این آیه هم گفته است ایمان و کفر اختیاری است، بنابراین اجباری نیست (مطهری، 1370: 33 ـ 36).
علاوه بر آیات مذکور، اطلاق و کلیت این آیه نیز علاوه بر پیگیری اعمال و گناهان، شامل افکار و عقاید هم میشود: «یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اجْتَنِبُوا کَثِیرًا مِّنَ الظَّنِّ إِنَّ بَعْضَ الظَّنِّ إِثْمٌ وَلَا تَجَسَّسُوا» (حجرات: 12). (ای کسانی که ایمان آوردهاید! از بسیاری گمانها بپرهیزید، چرا که پارهای از گمانها گناه است، و [در کار و افکار دیگران] تجسّس نکنید.) بنابراین با عنایت به تصریحات و تلویحات مذکور در آیات قرآن کریم، روشن میشود که اساساً در اسلام تحمیل عقیده نداریم و لذا تفتیش عقاید که مقدمة آن است هم وجود ندارد.
این مطلب در احادیثی نیز تصریح شده است، از جمله در این فرمایش امام صادق (ع): «لا تُفَتِّشِ النّاسَ عن أدیانِهِم فتَبقی بلا صَدیقٍ» (حرانی، 1404: 369). (از دین و آیین مردم پرس و جو مکن که بیدوست میمانی.) این حدیث هم در متون معتبر اهلسنت آمده است که وقتی خالد بن ولید خواست کسی را که به پیامبر اکرم (ص) سخن ناروایی زده بود به قتل برساند، حضرت فرمود: نه، شاید نمازگزار باشد. خالد گفت چه بسیار نمازگزاری که به زبان چیزی میگوید که در قلبش نیست. سپس رسول خدا (ص) این جمله را فرمود: «إِنِّی لَمْ أُومَرْ أَنْ أَنْقُبَ عَنْ قُلُوبِ النَّاسِ وَلاَ أَشُقَّ
بُطُونَهُمْ» (بخاری، 1401: 3/163-164). (من مأمور نیستم که دلهای مردم را بکاوم و درونشان را بشکافم.) این حدیث مشهور و معتبر اهلسنت نیز دلالت روشنی بر ضرورت حکم به ظواهر و عدم جواز تفتیش عقاید دارد.
آنچه بیان شد، اصول اصلی از مبانی تفکر اسلامی با محوریت آیات و روایات شیعه و سنی در نقد مبانی تکفیر بود و توجه داریم که ذیل کلیات مذکور، نکات و ملاحظات جزئی فراوانی وجود دارد که در جای خود شایسته است در تحقیق جامعی به آنها پرداخته شود و با عنایت به آیات و روایاتِ بهظاهر متعارض، به شبهات احتمالی پاسخ داده شود. در عین حال بر این باوریم که مطالب مذکور قدرت تبیین نظر اسلام در این زمینه را دارد و بیانات بهظاهر معارض، عموماً اطلاقاتی هستند که باید با اصول پیشگفته تقیید شوند.
در این مجال و از باب نمونه جا دارد به یکی از شبهات مرتبط با تفکر تکفیری اشاره کنیم که شاید مهمترین آن شبهات باشد. وجه اهمیت این شبهه آن است که تیغ تیز حملات را متوجه مذهب شیعه میکند و چنین جلوه میدهد که تمام نقدهای وارد به گروههای تکفیری، عیناً به شیعیان و عقاید آنها نیز وارد است. از جمله منابع مشهور روایی شیعی در این زمینه کتاب وسائل الشیعة است که در بابی با عنوان «آنچه کفر و ارتداد با آن محقق میشود»، حدود پانزده صفحه به احادیث متعدد ناظر به ملاک کفر و ارتداد میپردازد که عمدتاً ناظر به کفر مخالفان و منکران اهلبیت (ع) است. در ادامه از این منبع همراه با مؤیدی از منابع معتبر در قرون اولیه احادیثی مرور میشود:16
تن هستند که اولین آنها علی بن ابیطالب و آخرین آنها قائم است. تا اینکه فرمود: اقرارکننده نسبت به (حقانیت) آنها مؤمن و منکر آنها کافر است.
«عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ (ع) قَالَ إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ نَصَبَ عَلِیّاً (ع) عَلَماً بَیْنَهُ وَ بَیْنَ خَلْقِهِ فَمَنْ عَرَفَهُ کَانَ مُؤْمِناً وَ مَنْ أَنْکَرَهُ کَانَ کَافِراً وَ مَنْ جَهِلَهُ کَانَ ضَالًّا وَ مَنْ نَصَبَ مَعَهُ شَیْئاً کَانَ مُشْرِکاً وَ مَنْ جَاءَ بِوَلَایَتِهِ دَخَلَ الْجَنَّةَ» (کلینی، 1365: 1/437). امام باقر (ع) فرمود: خداوند علی (ع) را نشانهای بین خود و خلق قرار داد، پس هرکس او را بشناسد، مؤمن و هرکس انکار کند کافر است و هرکس او را نشناسد، گمراه است و هرکس چیزی را همردیف او قرار دهد مشرک است و هرکس با ولایت او محشور شود وارد بهشت خواهد شد.)
«قَالَ أَبُوجَعْفَرٍ (علیه السلام) فِی حَدِیثٍ إِنَّ الْعَلَمَ الَّذِی وَضَعَهُ رَسُولُ اللَّهِ (صلی الله علیه وآله) عِنْدَ عَلِیٍّ (علیه السلام) مَنْ عَرَفَهُ کَانَ مُؤْمِناً وَ مَنْ جَحَدَهُ کَانَ کَافِراً ثُمَّ کَانَ مِنْ بَعْدِهِ الْحَسَنُ (علیه السلام) بِتِلْکَ الْمَنْزِلَةِ» (صدوق، 1413: 1/210 و حر عاملی، 1409: 28/345). امام باقر (ع) فرمود: هرکس به آن نشانه (یا علم و دانشی) که پیغمبر خدا نزد حضرت علی ابن ابیطالب (ع) نهاده معتقد باشد، مؤمن و کسی که منکر آن باشد، کافر خواهد بود. بعد از علی (ع) امام حسن (ع) هم همین مقام را دارد.
«عَنْ أَبِی عَبْدِاللَّهِ (ع) قَالَ مِنَّا الْإِمَامُ الْمَفْرُوضُ طَاعَتُهُ مَنْ جَحَدَهُ مَاتَ یَهُودِیّاً أَوْ نَصْرَانِیّاً» (برقی، 1371: 1/92 و حر عاملی، 1409: 28/342). امام صادق (ع) فرمود: امامی که اطاعت از او واجب است از ماست و کسی که با او جحود و مخالفت بورزد، (در حکم) یهودی و مسیحی است.
«قَالَ أَبُو عَبْدِاللَّهِ (ع) مُدْمِنُ الْخَمْرِ کَعَابِدِ وَثَنٍ وَ النَّاصِبُ لآِلِ مُحَمَّدٍ شَرٌّ مِنْهُ» (صدوق 1364: 207 و حر عاملی، 1409: 28/343). امام صادق (ع) فرمود: شرابخوار مانند بتپرست است و دشمن و دشنامگوی آل محمد (ص) از او هم بدتر است.
«عَلِیٌّ (ع) بَابُ هُدًی مَنْ خَالَفَهُ کَانَ کَافِراً وَ مَنْ أَنْکَرَهُ دَخَلَ النَّار» (صدوق 1364: 209 و حر عاملی، 1409: 28/343). علی (ع) دروازهای از هدایت است که هرکس با او مخالفت کند کافر است و هر که او را انکار کند وارد جهنم میشود.
«عَنْ أَبِی عَبْدِاللَّهِ (علیه السلام) قَالَ: مَنْ طَعَنَ فِی دِینِکُمْ هَذَا فَقَدْ کَفَرَ قَالَ اللَّهُ تَعَالَی: (وَ طَعَنُوا فِی دِینِکُمْ فَقاتِلُوا أَئِمَّةَ الْکُفْرِ إِلَی قَوْلِهِ یَنْتَهُون)» [توبه: 12] (عیاشی 1380: 2/79 و حر عاملی، 1409: 28/356). هر کس در دین و آیین شما (یعنی تشیع) طعنه زند، پس کافر شده است، چنانکه خداوند در قرآن فرموده: و به آیین شما طعنه زدند، پس با سران کفر بجنگید [چراکه] آنها پایبند سوگندها نیستند، باشد که [از پیمانشکنی] باز ایستند.
در مواجهه با احادیث مذکور شاید این گمان پیش آید که گویا تفاوتی میان عقاید شیعه با گروههای تکفیری وجود ندارد. ما آنها را کافر میدانیم و آنها ما را!17 در پاسخ به شبهه و سؤال مذکور باید گفت هرآنچه در صفحات پیشین مقاله بیان شد، به عنوان مبانی پاسخ به چنین شبهاتی قابل استفاده است. از جمله اینکه گاهی کفر در برابر ایمان است و گاهی کفر در برابر اسلام؛ و تنها قِسم دوم موجب ارتداد و خروج از اسلام است. دیگر اینکه فرد با گفتن شهادتین و ادای واجبات دینی مانند نماز و روزه، مسلمان است و همین شرایط برای حفظ خون و حرمت افراد به عنوان مسلمان کفایت میکند. همچنین تا وقتی که فرد به اصول اصلی اسلام مانند توحید و نبوت معتقد است و ضروریات دین را صریحاً انکار نکرده است، نباید او را متهم به کفر کرد. چنانکه امام صادق(ع) پس از گفتگویی با زراره که اصرار میکرد تمام مخالفان اهلبیت را کافر بداند که باید از آنها برائت جست، فرمود: «یا زرارة حَقّاً عَلَی اللهِ اَن [لا] یُدخِلَ الضُّلّالَ الجَنّة» (کلینی، 1365: 2/382). (ای زراره، حق است بر خدا که گمراهان (نه کافران و جاحدان) را به بهشت ببرد.)
استاد مطهری پس از نقل حدیث مذکور میگوید: «عبارت جملة آخر این است: «حَقّاً عَلَی اللهِ اَن یُدخِلَ الضُّلّالَ الجَنّة». ولی در بعضی نسخهها چنین است که: «یا زرارة حَقّاً عَلَی اللهِ اَن لا یُدخِلَ الضُّلّالَ الجَنّة» که مفهومش این است که امام از سخن خود عدول کرده و تسلیم نظر زراره شده است. بدیهی است که غلط است، ولی ممکن است بنابر آن، منظور چیز دیگر باشد و آن اینکه امام بخواهد بفرماید: اینها معذَب نیستند ولی به بهشت هم نخواهند رفت» (مطهری، 1372: 299). ایشان در ادامه مینویسد: «اگر کسی در روایاتی که از ائمه اطهار(ع) رسیده است ـ که بیشترین آنها در «کتاب الحجّه» و «کتاب الایمان و الکفر» کافی گرد آمده است ـ دقت کند، درمییابد که ائمه(ع) تکیهشان بر این مطلب بوده که هرچه بر سر انسان میآید از آن است که حق بر او عرضه بشود و او در مقابل حق، تعصّب و عناد بورزد و یا لااقل در شرایطی باشد که میبایست تحقیق و جستجو کند و نکند؛ اما افرادی که ذاتاً و به واسطة قصور فهم و ادراک و یا به علل دیگر در شرایطی بسر میبرند که مصداق منکر و یا مقصّر در تحقیق و جستجو به شمار نمیروند، آنها در ردیف منکران و مخالفان نیستند؛ آنها از مستضعفین و مرجون لامر الله به شمار میروند؛ و هم از روایات استفاده میشود که ائمه اطهار بسیاری از مردم را از این طبقه میدانند» (مطهری، 1372: 299).
حال اگر به احادیث مذکور از کتاب وسائل الشیعه دقت شود، آشکار میگردد که آنچه موجب کفر مخالفان بیان شده عبارت است از «انکار»، «جحود و حقستیزی»، «دشمنی و دشنامگویی»، «مخالفت»، «طعنه زدن» و... در حدیث دوم تصریح شده که اگر کسی علی (ع) را نشناسد، گمراه است و نه کافر. علاوه بر تحلیل استاد مطهری، مؤیدات نقلی و روایی فراوانی این نگاه را تقویت میکند که در ادامه به چند حدیث اشاره میکنیم:
بِالکُفّارِ وَ هُم المُرجَونَ لأمرِ الله» (عیاشی، 1380: 2/110). حمران میگوید از امام صادق (ع) دربارة مستضعفین (مانند کسانی که معارف دینی به آنها نرسیده است) سؤال کردم. حضرت فرمود: آنها نه جزو مؤمنین محسوب میشوند و نه جزو کافرین بلکه امیدواران به امر الهی هستند.
تفکیک مذکور در حدیث دیگری بسط یافته است که قبل از بیان آن جا دارد به تصریح مهم سورة مبارکة حمد نیز اشاره کنیم که در تقسیمبندی کلی با سه دسته مواجه هستیم: مؤمنانی که از حق تبعیت میکنند (الذین انعمت علیهم)، کافرانی که با حق به ستیز برمیخیزند (المغضوب علیهم)، و گمراهان (الضالین). در حدیث بعد، امام صادق(ع) با اشاره به تقسیم سهگانة مذکور، شاخههای فرعی گروه گمراهان را برمیشمرد:
اما آخرین حدیث که به عنوان حسنختام این مقاله ذکر میشود و مانند حدیث قبل از کتاب شریف کافی انتخاب شده، ناظر به مخالفت صریح امام صادق (ع) با تنگنظری برخی از اصحاب دربارة محدودة ایمان و
کفر است:
هاشم صاحب برید میگوید: من و محمد بن مسلم و ابوالخطاب در یک جا گرد آمده بودیم؛ ابوالخطاب پرسید عقیدة شما دربارة کسی که امر امامت را نشناسد چیست؟ من گفتم: به عقیدة من کافر است. ابوالخطاب گفت: تا حجّت بر او تمام نشده کافر نیست، اگر حجّت تمام شد و
نشناخت، آنگاه کافر است. محمد بن مسلم گفت: سبحان الله! اگر امام را نشناسد و جحود و انکار هم نداشته باشد، چگونه کافر شمرده میشود؟! خیر، غیر عارف اگر جاحد نباشد کافر نیست. به این ترتیب ما سه نفر سه عقیدة مخالف داشتیم. موقع حج رسید؛ به حج رفتم و در مکه به حضور امام صادق (ع) رسیدم. جریان مباحثة سه نفری را به عرض رساندم و نظر امام را خواستم. امام فرمود: هنگامی میان شما قضاوت میکنم و به این سؤال پاسخ میدهم که آن دو نفر هم حضور داشته باشند. وعدهگاه من و شما سه نفر همین امشب در منی نزدیک جَمَرة وُسطی. شب که شد سه نفری رفتیم. امام در حالی که بالشی را به سینه خود چسبانده بود سؤال را شروع کرد: چه میگویید دربارة خدمتکاران، زنان، افراد خانواده خودتان؟ آیا آنها به وحدانیّت خدا شهادت نمیدهند؟ من گفتم: چرا.
آیا به رسالت پیغمبر گواهی نمیدهند؟
چرا.
آیا آنها مانند شما امامت و ولایت را میشناسند؟
نه.
پس تکلیف آنها به عقیدة شما چیست؟
عقیدة من این است که هر کس امام را نشناسد کافر است.
سبحان الله! آیا مردم کوچه و بازار را ندیدهای، سقّاها را ندیدهای؟
چرا، دیده و میبینم.
آیا اینها نماز نمیخوانند؟ روزه نمیگیرند؟ حج نمیکنند؟ به وحدانیّت خدا و رسالت پیغمبر شهادت نمیدهند؟
چرا.
خوب آیا اینها مانند شما امام را میشناسند؟
نه.
پس وضع اینها چیست؟
به عقیدة من هرکه امام را نشناسد کافر است.
سبحانالله! آیا وضع کعبه و طواف این مردم را نمیبینی؟ هیچ نمیبینی که اهل یمن چگونه به پردههای کعبه میچسبند؟
چرا.
آیا اینها به توحید و نبوّت اقرار و اعتراف ندارند؟ آیا نماز نمیخوانند؟ روزه نمیگیرند؟ حج نمیکنند؟
چرا.
خوب آیا اینها مانند شما امام را میشناسند؟
نه.
عقیدة شما دربارة اینها چیست؟
به عقیدة من هر که امام را نشناسد کافر است.
سبحانالله! این عقیده، عقیدة خوارج است. امام آنگاه فرمود: حالا مایل هستید که حقیقت را بگویم؟
هاشم که به قول مرحوم فیض میدانست قضاوت امام بر ضدّ عقیدة او است، گفت: نه.
امام فرمود: بسیار بد است برای شما که چیزی را که از ما نشنیدهاید، از پیش خود بگویید.
هاشم بعدها به دیگران چنین گفت: گمان بردم که امام نظر محمد بن مسلم را تأیید میکند و میخواهد ما را به سخن او برگرداند (مطهری، 1372: 301 ـ 302).
نتیجه
طبق آنچه از آیات و روایات بیان شد میتوان نتیجه گرفت که اولاً حکم به تکفیر، مشترک لفظی است و کافر بودن فرد گاهی بهمعنای مسلمان نبودن و گاهی بهمعنای مؤمن نبودن اوست. ثانیاً ملاک مسلمان شدن فرد، صِرف گفتن شهادتین است. ثالثاً ملاک ارتداد یا خروج از اسلام عبارت
است از انکار صریح خدا و پیغمبر و یا دیگر ضروریات دین. رابعاً ارتکاب گناه و حتی گناهان کبیره موجب کافر شدن یک مؤمن یا یک مسلمان نمیشود و به این بهانه نمیتوان افراد را تکفیر کرد. خامساً خاصیت و ماهیت ایمان (و به طریق اولی اسلام) بهگونهای است که میتواند با درجاتی از اوصاف معارض خود (مانند شک، نفاق، جاهلیت، شرک، کفر، و...) جمع شود و لذا صرفاً با تشخیص این اوصاف معارض، نمیتوان حکم به تکفیر و ارتداد شخص کرد. و بالأخره اینکه در اسلام تحمیل عقاید مردود و لذا مقدمة آن یعنی تفتیش عقاید نیز ممنوع است.
در پایان جا دارد به موضوع مهم دیگری نیز اشاره کنیم و آن اینکه با توجه به اهمیت فراوان تفکر تکفیری، این سؤال مطرح میشود که این تفکر چگونه نظریهپردازی و ترویج میشود؟ در پاسخ به این سؤال متوجه نقش مهم مفتیها و مخصوصاً در گروه تروریستی داعش، اعضای شورای شریعت میشویم. به تعبیر بسیاری از کارشناسان غربی، شورای شریعت18 با وجود سهم کمتری که در اخبار مربوط به داعش دارد، حیاتیترین بخش این گروه است و در واقع آنها هستند که بر داعش حکومت میکنند. حکم به تکفیر مخالفان و به تبع آن، بسیاری از اعمال سبعانه و مخوف داعش از قبیل ذبح کردن، مصلوب کردن، مثله کردن، به بردگی گرفتن و آتش زدن انسانهای زنده همگی با مهر تأیید همین شورای شریعت انجام گرفته است.
در این جا تذکر این نکته لازم است که گویی یک نوع بدهبستان میان به اصطلاح علمای تکفیری و جنگجویان جوان این گروهها برای دادن فتاوای باب میل به وجود آمده است. به این مفهوم که جوانان ناآگاه از تعالیم اسلام، در اوج شهوات و خواستههای جوانی، عمدتاً به قصد آزادسازی تکانههای جنسی و خشونت خود ـ آن هم تحت لوای جهاد ـ وارد میدانهای نبرد در سوریه و عراق میشوند و در آنجا روحانیتی هست
که خود جوان است و در علوم دینی چندان عقبه و تجربهای ندارد، ولی فتاوای برانگیزاننده و باب میل این جوانان میدهد (آخرین مورد از چنین شاهکارهایی برگزاری مسابقات قرآن با هدیة یک زن اسیر به برندة مسابقه بود!) در همین راستا روزنامة لبنانی الأخبار در گزارشی از هشدار یکی از مفتیان داعش به نام البنعلی19 به رهبری این گروه تکفیری خبر داد. برمبنای این گزارش، البنعلی به البغدادی گفته است که گروه با «فروپاشی آرام» رو به رو خواهد شد، مگر اینکه موفق به ارائه روحانیون جوان و افراطی جدید شود (مشرق: ۴۴۰۹۰۶).
با توجه به جایگاه و نقش راهبردی عالمان دینی در نوع دینداری مقلدانه و بدون تفکر و تحقیق در تروریستهای تکفیری، امید است که با خشکاندن ریشههای تفکر تکفیری در میان علمای تکفیری بتوان اقدام بزرگی در مقابله با این فتنة مخرب در جهان اسلام انجام داد. البته در این راستا باید میان علمای مختلف تفکیک کرد: دستة اول مفتیانی هستند که رسماً به گروههای تروریستی پیوستهاند و باید از آنها قطع امید کرد؛ اما دستة دوم علمای رسمی وهابیت با تفکر سلفی در کشور عربستان و برخی کشورهای دیگر هستند. نمونة چنین افرادی شیخ عبدالعزیز بن عبدالله آل شیخ20 مفتی اعظم وهابیت در عربستان سعودی و همچنین علمایی هستند که صریحاً حکم تکفیر صادر میکنند.21 دستة سوم، علمای غیر وهابی اما مؤثر بر جریان افکار عمومی در جهان اهلسنت هستند که از این دسته میتوان به یوسف قرضاوی22 اشاره کرد. اگر جامعة جهانی به این نتیجه برسد که ریشة واقعی تروریسم و تفکر تکفیری همین اظهار نظرات و فتواهاست، میتوان ابزارهای بینالمللی فراوانی را فعال کرد که با تحت فشار قرار دادن این مفتیان و به ظاهر علما، مانع از ابراز، ترویج و تأثیر تفکر تکفیری شوند.
پینوشتها
ترجمة آیات در این مقاله از آقای ابوالفضل بهرامپور است.
خوارج جمع خارجی است و معنای لفظی آن در قبل از اسلام، «خروج از گمنامی [یا بدنامی]» است؛ مانند اینکه کسی از حالت بزدل و ترسو بودن یا ممسک و بخیل بودن [خود یا] پدر خارج شود و فردی شجاع یا سخی و بخشنده گردد و به صورت کلی در یکی از صفات نیکو، مبرز شود (مینوی، 1344: 254). اما در معنای اصطلاحی عام، خارجی به معنای کسی است که با دولت وقت و خلیفة مسلمین مخالفت ورزد و از اطاعت او خارج شود. شهرستانی مینویسد: هرکس بر امام به حق که جماعت (مسلمانان) بر او اتفاق کردهاند خروج کند، خارجی نامیده میشود (شهرستانی: 105). در معنای اصطلاحی خاص، خارجی و خوارج، ناظر به گروهی از اصحاب امیرالمؤمنین است که از ایشان سر باز زدند. چنانکه استاد مطهری میگوید: «در صفّین داستان حکمیّت پیش آمد، یک دسته از یاران و اصحاب علی(ع) از اطاعتش سر باز زدند و مذهب خارجی را به وجود آوردند» (مطهری، 1370: 51).
با توجه به وجود مشابهتهای این چنین است که در سالهای اخیر، افراد و شخصیتهای مختلفی در جهان اسلام، بهویژه گروه تکفیری داعش را با لفظ خوارج توصیف کردهاند؛ از جمله آیتالله العظمی مکارم شیرازی، آیتالله هاشمی رفسنجانی، علی جمعه (عالم مصری)، عابد نقیبی (از علمای شافعی اهل تسنن)، عبدالعزیز بن عبدالله بن محمد آل شیخ (مفتی عربستان)، عدنان عرعور
(مفتی تندروی وهابی) و حتی گروه تروریستی جبهه النصره (مشرق: ۳۶۴۴۱۸ و ۳۲۷۰۳۹ و ۳۴۶۷۸۷ و ۳۴۳۵۶۰ و ۳۳۶۹۵۳ و ۲۷۱۷۴۰ و ۳۷۵۴۹۱).
چنانکه اشاره شد، ابن ابیالحدید (متوفی قرن هفتم) و علامه محمدتقی مجلسی (متوفی قرن دوازدهم) هر دو این حدیث را از مسند احمد بن حنبل نقل کردهاند، اما این حدیث در متون متأخر حذف شده است!
بخاری در کتاب الفتن هم بابی دارد با عنوان این سخن رسول خدا که فتنة مهم از مشرق است و در آنجا نیز چند حدیث نقل میکند.
یکی از ابعاد اهمیت احادیث مذکور این است که به سؤال یا شبهة مهمی پاسخ میدهد و آن اینکه خوارج، دیگر فرقههای اسلامی را کافر میدانست و تکفیر میکرد و ما هم آنها را کافر و خارج از حدود اسلام میدانیم. تفاوت این دو نوع تکفیر چیست و چه ملاکی برای قبول یکی و رد دیگری وجود دارد؟ یکی از پاسخها به سؤال و شبهة فوق مضمون همین احادیث است؛ یعنی در این زمینه، دلیل شرعی و نقلی روشنی وجود دارد و آن اینکه خوارج و گروههای همفکر آنها در احادیث شیعه و سنی با صراحت تکفیر شدهاند.
برخی از وجوه مشابهت خوارج و سلفیهای وهابی که علامه محسن امین برمیشمارد چنین است: شعارشان «لا حکمَ الاّ لله» و شعارهای مشابه است مانند «لا دُعاءَ اِلاّ لِلّه، لا شفاعَةَ اِلاّ لِلّه، لا توسُّلَ اِلاّ بِالله، لا استغاثَةَ اِلاّ بِالله و…»؛ مقدسمآب و اهل دقت در عبادات ظاهری هستند؛ جز خود، بقیة مسلمانان را تکفیر میکنند؛ مرتکب گناه کبیره را کافر میدانند؛ جنگ و قتال و قیام برضد حکام اسلام را حلال میشمارند؛ باکی از مرگ ندارند؛ مردمانی قشری، کوتهنظر و کودن هستند؛ دربارة هر دو گروه، احادیثی از رسول خدا نقل شده است که مانند تیر که از کمان رها میشود، آنان از دین خارج میشوند؛ اهل تراشیدن موهای سر هستند؛ آیات قرآن را که دربارة کفار و مشرکین نازل شده بود، بر مسلمانان و مؤمنان تطبیق میکنند؛ مسلمانان را میکشند ولی بتپرستان و مشرکان از شر آنها در امان هستند؛ هرگاه شاخی از آنها قطع شود، شاخی دیگر برُوید و ظاهر گردد.
مصادیق مهم برشمرده شده توسط استاد مطهری عبارتند از: 1. مبارزه
و ازخودگذشتگی، 2. ظواهر دینداری و عبادتپیشگی، 3. جهل و نادانی، 4. تکفیر، 5. امر به معروف، نهی از منکر و جهاد ناشی از تکفیر، 6. بیرحمی و جنایت، 7. بازیچه شدن به دست منافقان، 8. خطر گروههای تکفیری برای مؤسسان آنها، 9. گسترش ویروسی و سریع (خندان، 1394: 77 ـ 184).
«اِن تَجتَنِبوا کَبائِرَ ما تُنهَونَ عَنهُ نُکَفّر عَنکُم سَیّئاتِکم وَ نُدخِلکُم مُدخَلاً کَریماً» (نساء: 13). اگر از گناهان بزرگی که از آن نهی شدهاید دوری کنید، بدیهای [کوچک] شما را میپوشانیم و شما را به جایگاهی ارجمند وارد میکنیم.
«وَمَن یَتَّقِ اللَّهَ یُکَفـِّرْ عَنْهُ سَیِّئَاتِهِ وَیُعْظِمْ لَهُ أَجْرًا» (طلاق: 5). و هر کس از خدا پروا کند، بـدیهایش را از او بزداید و پاداش او را بزرگ سازد. اصطلاح تکفیر در برابر احباط قرار دارد و منظور از احباط، باطل شدن و از بین رفتن اعمال صالح و خوبیهای گذشته به سبب انجام اعمال بد است. مانند این آیات:
«وَ مَن یَکفُر بِالایمانِ فَقَد حَبِطَ عَمَلُه» (مائده: 5). و هرکس منکر ایمان شود، قطعاً عملش تباه است.
«وَلَوْ أَشْرَکُوا لَحَبِطَ عَنْهُم مَّا کَانُوا یَعْمَلُونَ» (انعام: 88). و اگر [آنها] شرک میورزیدند، قطعاً آنچه انجام میدادند تباه میشد.
برای تفصیل بیشتر به منابع زیر مراجعه نمایید:
گروه دانشنامة کلام اسلامی، احباط و تکفیر، مجلة کلام اسلامی، شماره 39 .
جعفری، یعقوب، احباط و تکفیر، مجلة درسهایی از مکتب اسلام، شماره 394 .
برای تفصیل دیدگاهها در اینباره، مراجعه کنید به گلشن، عبدالحمید، «تحقیقی دربارة اسلام و ایمان و فرق آن دو»، مقالات و بررسیها، شماره 17.
بعضی از کلمة «بحقها» در حدیث فوق سوءاستفاده میکنند و میگویند
که پیامبر اکرم (ص) فرمود مگر کسانی که مستحق مهدورالدم بودن و تصرف در اموال باشند و این را بهانه قرار میدهند برای کشتن هر نوع مسلمان. کما اینکه در تاریخ، سوءاستفادههای زیادی شده است و فرصت پرداختن به آنها نیست. ولی در خود روایات و منابع معتبر اهلسنت با سند صحیح داریم که از پیامبر اکرم (ص) سؤال کردند: «وَمَا حَقُّهَا؟ قَالَ: زِنًی بَعْدَ إِحْصَانٍ، أَوْ کُفْرٌ بَعْدَ إِسْلَامٍ، أَوْ قَتْلُ نَفْسٍ فَیُقْتَلُ بِهِ» (مجمع الزوائد ومنبع الفوائد، ج 1 ص
25 و 26؛ تفسیر الثعلبی، ج 6، ص 97 (با کمی اختلاف). (مراد شما از کلمة «بحقها» چیست؟ فرمود: مرد همسرداری که برود زنا کند یا کسی که بعد از اسلام آوردن، کافر شود یا کسی که انسان بیگناهی را بکشد، مستحق کشتن هستند.)
در خود صحیح بخاری آمده است: «فَوَاللَّهِ مَا قَتَلَ رَسُولُ اللَّهِ صَلَّی اللهُ عَلَیْهِ وَسَلَّمَ أَحَدًا قَطُّ إِلَّا فِی إِحْدَی ثَلاَثِ خِصَالٍ: رَجُلٌ قَتَلَ بِجَرِیرَةِ نَفْسِهِ فَقُتِلَ، أَوْ رَجُلٌ زَنَی بَعْدَ إِحْصَانٍ، أَوْ رَجُلٌ حَارَبَ اللَّهَ وَرَسُولَهُ، وَارْتَدَّ عَنِ الإِسْلاَمِ» (صحیح البخاری، کتاب الدیات، باب القسامه، ج 9، ص 9). قسم به خدا! رسول الله (ص) کسی را نکشت مگر در سه مورد: مرد شوهرداری که زنا کرده باشد، کسی که انسان بیگناهی را کشته باشد، کسی که مرتد شده باشد و به مبارزه با خداوند و رسولش برخیزد (قزوینی).
مثلاً در این آیه: «قَالَ ذَلِکَ مَا کُنَّا نَبْغِ فَارْتَدَّا عَلَی آثَارِهِمَا قَصَصًا» (الکهف: ٦٤). [موسی به همراهش] گفت: این همان [جایگاه خضر] است که به دنبالش بودیم، آنگاه پیجویانه ردّ پای خود را گرفتند و برگشتند.
روشن است که این سخن به معنای تأیید منافقان نیست. اینکه خطر منافقان برای جامعة اسلامی از کفار بیشتر است، حقیقتی است که در آن تردیدی وجود ندارد، اما از مجموعة تعالیم اسلام برمیآید که راه مقابله با منافقان، افزایش بصیرت جامعة اسلامی است و نه حکم به تکفیر آنها.
گروه دیگری به وجود آمدند (یا آنها را سیاستها به وجود آوردند) که به نام «مرجئه» خوانده میشدند. مرجئه از لحاظ ارزش تأثیر گناه، در نقطۀ مقابل خوارج قرار داشتند. آنها میگفتند اساس کار این است که انسان از نظر
عقیده و ایمان که مربوط به قلب است مسلمان باشد؛ اگر ایمان که امر قلبی است درست بود، مانعی ندارد که عمل انسان فاسد باشد؛ ایمان، کفارۀ عمل بد است (مطهری، 1371: 40).
متکلمین شیعه در باب جایگاه مرتکب گناه کبیره نظر واحدی ندارند. نصگرایانی چون شیخ صدوق و پیروانش که ظواهر آیات قرآن و اقوال معصــومین(ع) را یگانه مرجع کشف حقایق دینی میشمارند، بر اساس همین ظواهر، ایمان را حاصل اعتقاد و اقرار و عمل، و ترک عمل را مساوی خروج از دایرة ایمان میدانند، ولی از آن رو که قائل به تفکیک بین ایمان و اسلاماند، مرتکب گناه کبیره را مسلمان غیرمؤمن میخوانند. در مقابل، عقلگرایانی چون شیخ مفید و اتباع وی که ایمان را از سنخ معرفت و عمل را خارج از حوزة مفهومی آن میپندارند، نهایتاً حکم به ایمانِ مرتکب گناه کبیره کردهاند. با جمعبندی آیات و روایات میتوان به این نتیجه رسید که ارتکاب گناه کبیره در صورتی که از آن توبه نشود، منجر به زوال تدریجی ایمان میگردد. البته با تفکیک اسلام و ایمان، باید صاحب معاصی کبیره را صرفاً مسلمان ظاهری دانست (بیگدلی، محمدمهدی، ایمان مرتکب گناه کبیره از منظر کلام شیعه، پایاننامه کارشناسی ارشد، زنجان: دانشکدة علوم انسانی، 1391). احادیثی که در متن آمده نیز متناسب با همین نگاه کلامی انتخاب شده است.
برای تفصیل شبهات مربوط به این موضوع و پاسخ آنها مراجعه کنید به: سعادتی، قادر، «تکفیر و اقسام آن در نگاه شیعه»، سراج منیر، شماره 13، بهار 1393.
به عنوان نمونهای از تحلیلهایی که تفکر و عملکرد گروههای تکفیری را عیناً به عقاید و فقه شیعه نسبت میدهد، میتوان به منبع زیر اشاره کرد: موسوی عقیقی، سیدمحمد، مبانی تئوریک داعش در فقه شیعه. در بخشی از این مقاله چنین آمده است:
«هرکسی مذهب و عقاید خود را مقدس میداند، چه شیعه و چه اهلسنت. داعش نیز که از شاخههای برآمده از فقه اهلسنت است نیز همین ایدئولوژی
را تصریح میکند؛ یعنی او هم بر اساس همین تلقی خاص از دین، خود را حق مطلق و دیگران را تابع خود میداند. جهاد ابتدایی در هر دو فقه شیعی و سنی جایز دانسته شده است. حبس و اعدام مخالفین حکومتی که خود را عادل میپندارد در هر دو گزارش فقهی تجویز شده است. داعش حرف جدیدی نمیزند بلکه دارد قدم به قدم فقه 1200 ساله شیعی و سنی را پیاده میکند» (موسوی عقیقی).
شورای شریعت یکی از شش شورای اصلی در ساختار گروه تروریستی داعش است. شوراهای دیگر عبارتند از: شورای رهبری، شورای مشورتی، شورای نظامی، شورای امنیتی و تروئیکای شریعت یا مفتیهای سهگانه.
ترکی البنعلی، از مفتیان داعش و یکی از نظریهپردازان ذبح «کفار» است. همچنین او کسی است که برای حراج زنان ایزدی به قصد بردگی، توجیه شرعی ارائه کرد. او با استناد به نظر «ابن تیمیه» (نیای فکری وهابیت)، بردگی زنان جنگجویان کافر را مجاز دانست (مشرق: ۴۴۰۹۰۶).
شیخ عبدالعزیز بن عبدالله آل شیخ، جانشین شیخ عبد العزیز بن باز، از کسانی است که فتوای تخریب قبور ائمه اهلبیت را صادر کرده و علاوه بر تکفیر شیعیان، تبعیت از یزید را واجب و قیام امام حسین (ع) علیه یزید را حرام میداند!
برای تفصیل در این مورد مراجعه کنید به «بیوگرافی سران مفتیهای وهابیت» و «لیستی از نامهای بعضی از علمای وهابی عربستانی که بیانیة تکفیر شیعیان را امضا کردهاند» در پایگاه پرسمان دانشجویی، وهابیت.
یوسف قرضاوی، عالم مصری که بیش از پنجاه سال است در قطر اقامت دارد و علیرغم طرفداری از جریان بیداری اسلامی، با موضعگیریهای ضدشیعی خود و دعوت از تروریستها برای مبارزه با حزبالله لبنان و حکومت بشار اسد، موجب اختلاف میان مسلمانان میشود، در مقالهای به نام «پدیدة افراط در تکفیر» به برخی از این ادلة عقلی و نقلی اشاره میکند ولی در پایان مقاله با اشارة ضمنی به گروههای تروریستی و تکفیری میگوید: برادران ما (!)
به خطر عظیم تکفیر و زیادهروی در آن مبتلا شدهاند طوری که افراد و گروهها و جوامعی را یکجا تکفیر میکنند، از تمام متون دینی و ادلة آن که با نظر ایشان مخالف است روی برگرداندهاند و گمان میکنند به درجة امامت و اجتهاد مطلق رسیدهاند و لذا میتوانند با کل امت و آنچه قدما و متأخرین بر آن وحدت نظر داشتهاند مخالفت کنند!
شیخ قرضاوی ادامه میدهد که علیرغم تمام این اوصاف نمیخواهم این عده را تکفیر کنم همانطور که آنها مردم را تکفیر میکنند، هرچند احادیثی وارد شده است که هر کس مسلمانی را تکفیر کند کافر است(!) و لذا اصرار دارم که بگویم هرچند آنها افراط میکنند و در افکارشان از مسیر درست منحرف شدهاند، آنها برادران ما هستند(!) (قرضاوی).
منابع و مآخذ
منابع فارسی و عربی
ابن ابیالحدید (1404 ق)، شرح نهج البلاغه، قم: انتشارات کتابخانه آیتالله مرعشی.
ابنکثیر، اسماعیل بن عمرو (1419 ق)، تفسیر القرآن العظیم، بیروت: دار الکتب العلمیه.
ابنماجه، أبوعبدالله محمد بن یزید القزوینی (2010 م)، سنن ابنماجه، تحقیق محمد فؤاد عبدالباقی، دار إحیاء الکتب العربیه، http://shamela.ws/index.php/book/1198
امین، علامه سیدمحسن (1382 ق)، کشف الارتیاب فی أتباع محمد بن عبد الوهاب، به تحقیق حسن الأمین.
بخاری، محمد بن اسماعیل (1401 ق)، صحیح البخاری، بیروت: دارالفکر.
برقی، احمد بن محمد بن خالد (1373 ق)، المحاسن، قم: دار الکتب الاسلامیه.
بهرامپور، ابوالفضل (1387)، تفسیر یکجلدی قرآن کریم، تهران: لوای قرآن.
بیگدلی، محمدمهدی (1391)، ایمان مرتکب گناه کبیره از منظر کلام شیعه، پایاننامه کارشناسی ارشد، زنجان: دانشکده علوم انسانی.
پرسمــــــان دانشجـــــــویی، وهــــابیت،http://www.vahabiat.porsemani.ir/، تاریخ دسترسی: 1/6/1394
جعفری، یعقوب، «احباط و تکفیر»، مجله درسهایی از مکتب اسلام، شماره 394.
حر عاملی، محمد بن الحسن (1409 ق)، وسائل الشیعة، قم: مؤسسه آلالبیت.
حرانی، حسن بن شعبه (1404 ق)، تحف العقول، قم: انتشارات جامعه مدرسین قم.
حقانی زنجانی، حسین (1372)، «ارتداد از موارد کفر در احادیث پیشوایان اسلام»، مجله درسهایی از مکتب اسلام، شماره 391.
خندان، علیاصغر (1394)، خوارج و داعش، بررسی تطبیقی برمبنای اندیشههای استاد مطهری، تهران: بنیاد علمی و فرهنگی علامه مرتضی مطهری.
سعادتی، قادر (1393)، «تکفیر و اقسام آن در نگاه شیعه»، سراج منیر، شماره 13، بهار.
سید رضی، ابوالحسن محمد بن حسین موسوی (بیتا)، نهجالبلاغه، قم: انتشارات دار الهجره.
سیوطی، جلالالدین (1404 ق)، الدر المنثور فی تفسیر المأثور، قم: کتابخانه آیتالله مرعشی نجفی.
شهرستانی، محمدبن عبدالکریم (بیتا)، الملل و النحل، تحقیق: محمد بن فتحالله بدران، قاهره: مکتبه الانجلو المصریه.
صدوق، ابوجعفر محمد بن علی (1364)، ثواب الاعمال، قم: انتشارات شریف رضی.
صدوق، ابوجعفر محمد بن علی (بیتا)، علل الشرایع، قم: انتشارات مکتبه الداوری.
صدوق، ابوجعفر محمد بن علی (1413 ق)، من لایحضره الفقیه، قم: انتشارات جامعه مدرسین.
طباطبایی، علامه سید محمدحسین (1417 ق)، المیزان فی تفسیر القرآن، بیروت: موسسه الأعلمی للمطبوعات.
عسقلانی، احمد بن علی ابن حجر (1407 ق)، فتح الباری شرح صحیح البخاری، دارالـــــــــــریان للتراث، http://library.islamweb.net/newlibrary/display_book.php?flag=1&bk_no=52&ID=52، تاریخ دسترسی: 1/6/1394
عیاشی، محمد بن مسعود (1380 ق)، تفسیر العیاشی، تهران: چاپخانه علمیه.
فرمانیان، مهدی (1393)، «تکفیر از کدام قسم: کفر در مقابل ایمان یا کفر در مقابل اسلام»، مجله سراج منیر، شماره 13، بهار.
قرضاوی، یوسف (۱۹۹۰م)، ظاهره الغلو فی التکفیر، القاهره: مکتبه وهبه.
قرطبی، ابو عبدالله محمد بن احمد انصاری (1405 ق)، تفسیر قرطبی (الجامع لاحکام القرآن)، بیروت: دارالکتب العلمیه.
قزوینی، سیدمحمد حسینی، تکفیر از منظر قرآن، پایگاه اطلاعرسانی ولیعصر (عج)،http://www.valiasr-aj.com/fa/page.php?bank=salam&id=39، تاریخ دسترسی: 1/6/1394
کرمانی، طوبی (1382)، «نگاهی بر وهابیت»، مجله مقالات و بررسیها، شماره 73 (دفتر دوم)، تابستان.
کلینی، ثقه الاسلام محمد بن یعقوب (1365)، الکافی، تهران: دارالکتب الاسلامیه.
گروه دانشنامۀ کلام اسلامی، «احباط و تکفیر»، مجله کلام اسلامی، شماره 39.
گلشن، عبدالحمید، «تحقیقی دربارۀ اسلام و ایمان و فرق آن دو»، مقالات و بررسیها، شماره 17.
مجلسی، علامه محمدتقی (1404 ق)، بحار الأنوار، بیروت: مؤسسه الوفا.
محدث نوری، (1408 ق)، مستدرک الوسائل، قم: مؤسسه آلالبیت.
مسلم بن الحجاج أبوالحسن القشیری النیسابوری (2010 م)، صحیح مسلم، تحقیق محمد فؤاد عبدالباقی، بیروت: دار إحیاء التراث العربی.
مشرقنیوز، پایگاه خبری ـ تحلیلی، http://www.mashreghnews.ir/، تاریخ دسترسی: 1/6/1394
مطهری، مرتضی (1371)، آشنایی با علوم اسلامی، جلد دوم (کلام، عرفان، حکمت عملی)، تهران: انتشارات صدرا.
مطهری، مرتضی (1370)، بیست گفتار، تهران: انتشارات صدرا.
مطهری، مرتضی (1368)، جاذبه و دافعه علی(ع)، تهران: انتشارات صدرا.
مطهری، مرتضی (1379)، جهاد، تهران: انتشارات صدرا.
مطهری، مرتضی (1372)، عدل الهی، تهران: انتشارات صدرا.
مکارم شیرازی، آیتالله ناصر (1374)، تفسیر نمونه، تهران: دار الکتب الاسلامیه.
موســـــــــوی عقیقــــــــــی، سیدمحمـــــــــــد، مبانی تئوریک داعش در فقه شیعــــــه، مبانی-تئوریک-داعش-در-فقه-شیعه http://letoarafu.blog.ir/1393/10/02/
تاریخ دسترسی: 1/6/1394
مینوی، مجتبی (1344)، «خوارج»، مجله یغما، شماره 86.
نسائی، أبو عبدالرحمن أحمد بن شعیب بن علی الخراسانی (2011 م)، سنن النســــائی، تحقیق عبـــــــدالفتاح أبوغــــــــــده، حلب: مکتب المطبوعات الإسلامیه، http://shamela.ws/index.php/book/829، تاریخ دسترسی: 1/6/1394
هیثمی، ابوالحسن نورالدین علی بن ابی بکر (1406 ق)، مجمع الزوائد و منبع الفوائد، بیروت: دار الکتب العلمیه.