ghaemiyeh.com
سرشناسه:صافی گلپایگانی، لطفالله، ۱۲۹۸ -
عنوان و نام پديدآور:باورداشت مهدویت [کتاب]/ صافی گلپایگانی.
وضعيت ويراست:[ویراست ۲].
مشخصات نشر:قم: دفتر تنظیم و نشر آثار حضرت آیتالله العظمی حاج شیخ لطفالله صافی گلپایگانی، ۱۳۹۲.
مشخصات ظاهری:[۶۵] ص.؛ ۱۴/۵×۲۱سم.
فروست:سلسله مباحث امامت و مهدویت ؛ ۱۳.
شابک:۱۸۰۰۰ ریال:978-600-5105-75-9
وضعیت فهرست نویسی:فاپا
يادداشت:چاپ قبلی :قم: مسجد مقدس جمکران، ۱۳۹۰.
یادداشت:کتابنامه:[۶۵] ؛ همچنین به صورت زیرنویس.
موضوع:محمدبن حسن (عج)، امام دوازدهم، ۲۵۵ق -
موضوع:مهدویت
رده بندی کنگره:BP۲۲۴/۴/ص۲ب۲ ۱۳۹۲
رده بندی دیویی:۲۹۷/۴۶۲
شماره کتابشناسی ملی:۳۲۴۸۷۷۸
بسم الله الرحمن الرحیم
سلسله مباحث امامت و مهدویت (13)
باورداشت مهدویت
حضرت آیة الله العظمی صافی گلپایگانی
باورداشت مهدویت.. 5
الهامگيرى از باورداشت مهدويت... 18
اساس عقيده به مهدويت.. 22
كتابهاى مستقل درباره مهدويت.. 24
اسامى مشايخ، اساتيد فن و صاحبان كتابهاى جامع حديث.. 28
اسامى برخى از مشاهير از تابعين.. 29
اسامى روايتكنندگان درباره حضرت مهدى(علیه السلام) از اصحاب رسول خدا(صلی الله علیه و آله)....... 29
چهل حدیث پیرامون باورداشت مهدویت.. 31
کتابنامه. 65
آثار حضرت آيتالله العظمى صافى گلپایگانی مدظلهالوارف در يک نگاه. 66
باورداشت مهدویت.. 5
الهامگيرى از باورداشت مهدويت... 18
اساس عقيده به مهدويت.. 22
كتابهاى مستقل درباره مهدويت.. 24
اسامى مشايخ، اساتيد فن و صاحبان كتابهاى جامع حديث.. 28
اسامى برخى از مشاهير از تابعين.. 29
اسامى روايتكنندگان درباره حضرت مهدى(علیه السلام) از اصحاب رسول خدا(صلی الله علیه و آله)....... 29
چهل حدیث پیرامون باورداشت مهدویت.. 31
کتابنامه. 65
آثار حضرت آيتالله العظمى صافى گلپایگانی مدظلهالوارف در يک نگاه. 66
بدون شّك «عقيده به مهدويت» و اعتقاد به ظهور حضرت مهدى(علیه السلام) بهعنوان منجى عالم بشريت، باورى صرفاً اسلامى است كه بر اساس كتاب و سنّت پديد آمده و همگى مسلمانان پيشين و پسين، بر آن اتّفاقنظر دارند و حتّى گروهى از بزرگان و صاحبنظران به متواتر بودن(1)احاديث وارده در اين باب حكم نمودهاند.
اين باورداشت، بهعنوان انديشهاى اسلامى، بر پايه قوىترين برهانهاى نقلى و عقلى استوار است و بررسى تاريخ و شواهد بسيار آن، بهترين تأييد بر صحّت متانت آن به شمار میرود و هيچيك از مسلمانان ـ چه از شيعيان و چه از اهلسنّت ـ به انكار يا تشكيك در آن نپرداخته است، مگر برخى از افراد تازه به دوران رسيده كهبدون شّك «عقيده به مهدويت» و اعتقاد به ظهور حضرت مهدى(علیه السلام) بهعنوان منجى عالم بشريت، باورى صرفاً اسلامى است كه بر اساس كتاب و سنّت پديد آمده و همگى مسلمانان پيشين و پسين، بر آن اتّفاقنظر دارند و حتّى گروهى از بزرگان و صاحبنظران به متواتر بودن(2)احاديث وارده در اين باب حكم نمودهاند.
اين باورداشت، بهعنوان انديشهاى اسلامى، بر پايه قوىترين برهانهاى نقلى و عقلى استوار است و بررسى تاريخ و شواهد بسيار آن، بهترين تأييد بر صحّت متانت آن به شمار میرود و هيچيك از مسلمانان ـ چه از شيعيان و چه از اهلسنّت ـ به انكار يا تشكيك در آن نپرداخته است، مگر برخى از افراد تازه به دوران رسيده كهتحتتأثير تبليغات غربيان قرار گرفته و در دامهاى استعمار گرفتار
1) . متواتر به معناى «پياپى»؛ و در اصطلاح حديث شناسى، به احاديث متعدّدهاى گفته مىشود كه روايتكنندگان آن در هرطبقه، بهگونهاى زياد باشند كه از مجموع روايات آنها «علم عادى» به صدور آن كلام از معصوم(علیه السلام) حاصل آيد. بهعبارتديگر: اختلاف راويان و تعدّد آنها در نقل يك خبر از معصوم(علیه السلام) به حدّى باشد كه توافق آنان بر «كذب» و همدستى آنان در «جعل خبر» ممكن نباشد.
2) . متواتر به معناى «پياپى»؛ و در اصطلاح حديث شناسى، به احاديث متعدّدهاى گفته مىشود كه روايتكنندگان آن در هرطبقه، بهگونهاى زياد باشند كه از مجموع روايات آنها «علم عادى» به صدور آن كلام از معصوم(علیه السلام) حاصل آيد. بهعبارتديگر: اختلاف راويان و تعدّد آنها در نقل يك خبر از معصوم(علیه السلام) به حدّى باشد كه توافق آنان بر «كذب» و همدستى آنان در «جعل خبر» ممكن نباشد.
آمده و فرهنگ را جز با انكار الهام و روايات قطعيه و يا تعريف و تأويل آن در چهارچوب مقاصد منكران ديانت و مادّىگرايان تفسير و تحليل نمیكنند.
اين كژانديشان بدينوسيله كوشيدند تا درى را بگشايند كه اگر ـ خداى نخواسته ـ گشوده گشت، ديگر راهى براى اعتماد بر سنّت و استناد به آن و اطمينان به ظاهر كتاب و سنّت باقى نمیماند و آيين شريف اسلام و دعوت پيامبر(صلی الله علیه و آله) بر اساس خواسته بدعتگذاران و هواپرستان، دستخوش تغيير و تحريف قرار میگيرد.
بهراستى اگر چنين رواياتى كه بزرگان علم حديث و كارآزمودگان و نامآوران اين رشته در گذشته و حال به تواتر و قطعىبودن آنها تصريح كردهاند، بتواند مورد انكار و ترديد قرار گيرد، پس وضع و حال ديگر رواياتى كه «خبر واحد»(1)
شمرده میشوند، يا حداقل در اين درجه از اعتبار نيستند، چه خواهد بود؟
گروهى از انديشمندان اسلامى نسبت به اينگونه منحرفان از كتاب وسنّت، كه با جرئت و جسارت نسبت به ساحت قدس خداوند و پيامبر گرامىاش(صلی الله علیه و آله)، به ايجاد شكّ و ترديد و تحريف در اصل مسلّم
1) . «خبر واحد» خبرى است كه نقلكننده آن، يك يا چند «راوى» باشد، تا آنجا كه به حدّ «تواتر» نرسيده باشد و در اصطلاح حديث شناسى، تقسيمبندىهاى مختلف و اقسام گوناگونى دارد. مشهورترين اقسام آن در رابطه با «راوى» عبارتند از: «صحيح، حسن، موثّق و ضعيف».
مهدويت پرداختهاند، اعلامخطر نموده و كتابها و مقالاتى را در ردّ و ابطال نظريات آنان نگاشتهاند.
آنچه مسلّم است اينكه: در پس پرده اين توطئه، جز دستهاى پليد كسانى كه درصدد سستكردن اعتقادات مسلمانان و خدشهداركردن متون اسلامى هستند، دستى را نمىتوان ديد. در گذشته همين التزام و اعتقاد و پايبندى مردم به كتاب و سنّت پاك پيامبر(صلی الله علیه و آله) بود، كه دشمنان و استعمارگران را از نفوذ در كشورهاى اسلامى بازمىداشت و راه سلطه بر اين بلاد را بر روى آنان مىبست و اكنون نيز به خوبى پيداست كه چيزى جز سستشدن همين مبانى اعتقادى و كمشدن پايبندىها به قرآن مجيد و روايات شريفه نيست، كه راه نفوذ و سلطه را بر بيگانگان گشوده است! خداوند ما را از فتنههاى گمراهان و هواپرستان و مزدوران استعمار در امان بدارد.
قابل ذكر اينكه: در تضعيف «باور مهدويت» و احاديث مربوط به آن، اثرى از پيشگامان اهلسنّت نيست و در بين صحابه قرن اوّلهجرى و تابعين نيز ذكرى از آن به ميان نيامده است. و خندهآور است كه اين بىخبران و غربباوران ـ كه بهشدّت از شناخت حقايق اسلامى و فهم مصالح مسلمين دور هستند ـ گاهى دايه مهربانتر از مادر شده، و اين عقيده را سبب اختلاف و درگيرى بين
مسلمانان و قيام عليه حكومتها و موجب تبليغات سياسى دانستهاند و گاهى نيز به برخى اختلافاتى كه بين پارهاى از احاديث اين باب است، استناد كردهاند.(1)
و همه اينها، از عجيب و غريبترين نوع استدلالاتى است كه در ردّ سنّت شريف نبوى(صلی الله علیه و آله) به آن تمسك شده است. ازآنرو كه:
اوّلا: بر وقوع ذكر اين عقيده بين صحابه و تابعين صدر اوّل اسلام، و بر اينكه خود پيامبر(صلی الله علیه و آله) اولين پايگاه براى نشر «عقيده به مهدويت» در بين مسلمانان بودهاند، چه دليلى قوىتر و محكمتر ازوجود خود اين احاديث متواتره، در اصلىترين و معتبرترين كتابهاى اهلسنّت است؟!
و چه برهانى روشنتر از اجماع علماى مسلمين، و اينكه آنان هيچكس از مدعيان مهدويت را با استناد به «عدم صحّت ظهور مهدى(علیه السلام)» ردّ نكردهاند؛ بلكه در ردّ ادّعاى چنان افرادى، به «عدم وجود صفات و نشانههاى خاص مهدى(علیه السلام) در آنها» استناد كردهاند، چنانكه حكايت «محمّد بن عجلان» با «جعفر بن سليمان» و آنچه
1) . ازجمله اين اختلافات، اختلاف بر سر نامِ «پدر» بزرگوار حضرت مهدى(علیه السلام) است كه در پارهاى از روايات اهلسنّت، عبارتِ «اسم ابيه اسم ابى» به حديث مشهور پيامبر اكرم(صلی الله علیه و آله): «اسمه اسمى وكنيته كنيتى» افزوده شده است. به اين معنا كه: «نام مهدى همنام من، و كنيه او همانند كنيه من، و اسم پدر او مانند اسم پدر من است» و يا اختلاف بر سر زمان تولد و مدت عمر و علامات قبل از ظهور، كه همگى اين موارد در خود مدارك اهلسنّت قابلبررسى بوده و نظر مشهور شيعه نيز برطبق احاديث وارده در همان كتابها قابل اثبات است.
فقيهان و اشراف اهل مدينه درباره آنان گفتهاند، شاهدى آشكار در اين زمينه به شمار مىرود.(1)
پس اگر اين همه احاديث، باتوجّهبه فراوانى و تواترى كه دارند و باعنايت به اجماع و اتفاقى كه از ناحيه علماى اسلامى بر مضمون اين احاديث صورت گرفته است، نتواند دليل بر صحّت و استوارى «عقيده به مهدويت» باشد، پس به كدامين دليل مىتوان استناد كرد؟ و درستى انتساب كدامين عقيده اسلامى به صحابه و پيامبر اكرم(صلی الله علیه و آله) را مىتوان اثبات نمود؟
ثانياً: شايد هرگز هيچ عقيده و يا اصلى را نتوان يافت كه بر سر آن اختلاف و درگيرى و نزاع صورت نگرفته باشد. حتّى مىتوان گفت كه: نزاعها و درگيرىها پيرامون مسائل خداشناسى و نبوّت پيامبران الهى(علیهم السلام) نيز، بيش از مسئله «مهدويت» به وقوع پيوسته است، چنانكه بين مكتب اشاعره و غير آنان، و بين پيروان مذاهب اهلسنّت (شافعى،
1) . جريان محمّد بن عجلان در كتاب البرهان في علامات مهدى آخرالزمان نقل شده است. محمّد بن عجلان يكى از فقهاى مدينه بود كه در زمان حكومت بنىعباس با مردى به نام محمّد بن عبدالله محض كه از نسل امامحسن مجتبى(علیه السلام) بود، بيعت كرد. منصور، خليفه عباسى كه بسيارى از سادات حسنى را به جرم مخالفت با دستگاه حكومت كشته بود، محمّد بن عجلان را احضار كرد و بعد از تحقيق درباره بيعت او با محمّد بن عبدالله، دستور داد كه دست او را ببرند، و گفت: اين دستى كه با دشمن من بيعت كرده است، بايد بريده شود. فقهاى مدينه وساطت كردند و گفتند: اين مرد تقصيرى ندارد؛ چون فقيه است و برطبق روايات خيال كرده كه محمّد بن عبدالله بن محض، همان «مهدى امّت» است؛ ازاينرو با او بيعت كرده و قصد دشمنى با تو را نداشته است. متقی هندی، البرهان، ص174.
حنفى، حنبلى، مالكى) و غير آنان، درگيرىها؛ بلكه جنگهاى خونين بسيار اتفاق افتاده است.
بلكه مىشود گفت: بر سر مفاهيمى همچون «عدالت» و «امنيت» و ساير مفاهيمى كه همه انسانها بر لزوم آن اتّفاقنظر دارند، و بر سر تحقّق آنها و يا دفع كسانى كه آنها را وسيلهاى براى مقاصد سياسى خويش قرار مىدادند، جنگهاى خانمانبرانداز و معركههاى خونينى درگرفته است و چهبسا كه تعداد قربانيان بشريت، كه به اسم «اقامهحقّ» و «رعايت عدالت و برابرى» و «حمايت از آزادى انسان و حقوق او» به خاكوخون غلطيدهاند، بيشتر از تعداد قربانيان هر موضوع و عنوان ديگرى باشد.
نتيجه اينكه: پوشيدهشدن حقّ به باطل، و عرضه باطل بهجاى حقّ، اگرچه ازطرف اهل باطل و منحرفان، بسيار صورت مىگيرد؛ لكن به حقّ ضررى نمىرساند و خدشهاى وارد نمىكند، چنانكه خداوند بزرگ مىفرمايد:
)بَلْ نَقْذِفُ بِالْحَقِّ عَلَى الْباطِلِ فَيَدْمَغُهُ فَإِذا هُوَ زاهِقٌ وَلَكُمُ الْوَيْلُ مِمّا تَصِفُونَ(؛(1)
«بلكه ما حقّ را بر باطل مىافكنيم تا آن را درهم
1) . انبياء، 18.
شكافد و باطل را نابود گرداند، آن زمان باطل از بينرونده و باطلشدنى است، و واى بر شما از آنچه درباره خداوند توصيف مىكنيد».
علاوهبراينكه بايد توجّه داشت: فريبخوردن عوام و قبول ادعاىدروغين دجّالگونههاى مدّعى مهدويت(1)توسّط آنان، در بيشتر موارد بهخاطر عدم آشنايى آنان به نشانههاى حضرت مهدى(علیه السلام) و نسب شريف ايشان و ويژگىهاى خاصّى است كه براى ايشان در احاديث گوناگون(2)
مورد تصريح قرار گرفته است، وگرنه در اين باب، جايى براى گمراهى و گمراهساختن ديگران وجود ندارد.
اين وظيفه علما و انديشمندان است كه «عقيده به مهدويت» را تبيين كنند و هدفهاى آن را به مردم بشناسانند و ويژگىها و نشانههايى را كه بهوسيله آنها «حضرت مهدى موعود(علیه السلام)» از دغلپيشگان مدّعى «مقام مهدويت» بازشناخته مىشود، براى توده مسلمانان برشمارند و توضيح دهند.
1) . تعداد كسانى كه در طى تاريخ اسلام، ادّعاى مهدويت داشته و به انگيزههاى مختلف، به دروغ خود را «قائم آل محمّد^» معرّفى كردهاند، يا برخى از مريدان آنها، اين عنوان را به دروغ بر ايشان تبليغ و ترويج كردهاند، بيش از پنجاه نفر مىباشد.
2) . براى شناختن اين خصوصيات، از حيث اصلونسب و سيماى ظاهرى و كيفيت اخلاق و رفتار، و از حيث علامات و معجزات و نحوه ظهور و حكومت آن بزرگوار، مىتوان به كتابهايى كه در اين باب نوشته شده؛ همچون مهدى موعود، منتخب الاثر فی الامام الثانی عشر(علیه السلام) و ... مراجعه نمود.
ثالثاً: يكى از فرقهايى كه بين احاديث متواتر و غيرمتواتر(1)وجوددارد، اين است كه: در «متواتر لفظى تفصيلى»(2)
يقين و باور قطعى نسبت به صدور آن حديثِ معين از ناحيه معصومين(علیه السلام) ـ به عين همان كلمات و الفاظِ موجود در متن حديث ـ حاصل مىشود و در چنين حديثى ممكن نيست اختلاف و تعارض ايجاد شود، مگر توسط حديث متواتر ديگرى كه با همين خصوصيات، مفاد، معنايى خلاف(3)حديث اوّل داشته باشد؛ كه دراينصورت بايد بهوسيله ايجاد موافقت بين دو معنا و جمع بين دو حديث بهوسيله حمل عام بر خاص (تخصيص عام) و حمل مطلق بر مقيد (تقييد مطلق) و يا حمل ظاهر بر اظهر (تقديم اظهر) و مانند اينها، تنافى و اختلافِ ظاهرى و ابتدايى بين دو روايات را حل كرد.
اگر چنين جمعى ممكن نبود، ظاهر هر دو روايت از اعتبار ساقط گرديده و هيچكدام صلاحيت براى استناد حكمى به آن را نخواهد داشت.
1) . غيرمتواتر، اعمّ از خبر يك يا چند راوى، و اعمّ از اينكه قراينى بر صحّت و صدور آن از معصوم(علیه السلام) وجود داشته يا نداشته باشد، تعبيرى ديگر از همان «خبر واحد» است.
2) . احاديث بسيارى با اسناد گوناگون و به وسيله راويان مختلف، از معصومين^ نقل شده است؛ امّا همگى آنها از حيث مضمون و لفظ كاملاً يكسان بوده و در تعابير و كلمات، هيچ اختلافى باهم ندارند؛ چنانكه همه اين راويان، اتّفاق دارند بر اينكه: از پيغمبر(صلی الله علیه و آله) شنيدم كه فرمود: «انّى تارك فيكم الثقلين، كتاب الله و عترتى».
3) . اين مخالفت بين دو حديث متواتر، بهگونهاى نيست كه باهم تضادّ و تناقضى داشته باشند؛ بلكه يكى از آن دو بهعنوان شرط يا قيد يا خصوصيّتى زايد بر ديگرى، قابل جمع با آن مىباشد.
امّا در «متواتر اجمالى»(1)
در اينجا علم پيدا مىكنيم كه حداقل يكى از اين روايتها، صحيح و صادرشده از معصوم است. حال در اين ميان، روايتى را كه خاصتر از بقيّه روايات است، و شمول كمترى دارد، و بهعبارتديگر: بقيه روايات هم آن را به نوعى تأييد مىكنند، اختيار كرده و به مضمونش عمل مىنماييم. در مثال مذكور، آخرين دسته اين روايات؛ يعنى حجّت بودن «خبر عادل» است؛ زيرا اگر راوى عادل باشد، حتماً مؤمن و راستگو هم هست، و دو دسته قبلى آن را شامل مىشوند.
،اختلاف و تعارضى كه در عبارات و متون احاديث هست، مشكلى ايجاد نمىكند؛ بلكه به آن روايتى كه از همه روايتهاى آن مجموعه، اخصّ است و شمول كمترى دارد، اخذ مىشود.
امّا در «متواتر معنوى»،(2)
به قدرمشترك همه احاديث و مضمونى كه در همگى آنها تكرار شده و مورداتّفاق كلّ آن مجموعه است، أخذ مىشود.
بنابراين، اختلافداشتن متن و مضمون احاديث، زيانى بهمتواتربودن آنها نمىزند؛ بلكه در احاديث غيرمتواتر نيز، اين اختلاف
1) . احاديث متعدّدهاى كه اگرچه در الفاظ و تعابيرشان اختلافاتى وجود دارد؛ امّا بهخاطر كثرت راويان، بهگونهاى هستند كه مىتوان علم اجمالى پيدا كرد به اينكه حداقل يكى از آنها با همين الفاظ و كلمات وارده در حديث از معصوم(علیه السلام) صادر گرديده است. مثلاً در بعضى از اينگونه روايات آمده است كه: خبرى كه راوى مؤمن آن را نقل كرده باشد، حجت است و در بعضى ديگر آمده است: خبرى كه راوى آن راستگو باشد، حجت است. در بعضى ديگر آمده است: خبرى كه روايتكننده آن، عادل باشد، حجت است.
2) . مجموعهاى از احاديث كه همگى بر معنايى خاصّ يا حكمى معين «دلالت مشترك» دارند، اگرچه در الفاظ و تعابير با يكديگر اختلاف دارند، به شكلى كه در بين اين مجموعه، هيچ حديثى را نتوان يافت كه بهطورقطع و يقين، مضمون و متن و الفاظش، همگى از ناحيه معصوم(علیه السلام) صادر شده است. مثل روايتهايى كه درباره كيفيت جنگهاى اميرالمؤمنين على(علیه السلام) با الفاظ و تعابير و مضامين گوناگون وارد شدهاند، ولى همگى آنها در اثبات شجاعت بىنظير براى مولا على(علیه السلام) متفّق هستند و مثل حكايات فراوان و نقلهاى متفاوتى كه درباره بخشش و كرم حاتم طايى در كتابهاى مختلف وجود دارد كه از همگى آنها به آنچه كه قدرمشترك و مضمون عامّ بين همه آنهاست، يقين و علم قطعى پيدا مىشود و آن، وجود حاتم در زمانهاى گذشته و دارابودن جود و بخشش بسيار توسط او مىباشد.
متن، ضررى به صحّت آن «حديث صحيحى» كه بين آنهاست، وارد نمىكند؛ زيرا در اينصورت هم روايت صحيحتر، و روايتى كه بهخاطر مطابقت مضمون آن با كتاب يا سنّت قطعى يا بهخاطر قوىبودن متن حديث يا بهخاطر تأييد مضمون آن توسّط شواهد و قراينى خاصّ، نسبت به حديث ديگر متعارض با آن، رجحان و برترى دارد، مورد عمل قرار مىگيرد.
اين امور را، جز كسانى كه در علم حديثشناسى داراى تجربه و مهارت كافى باشند، بازنمىشناسند، و اگر جز اين بود و بهخاطر كمترين تعارض و اختلافى بايد همه احاديث متعارض كنار گذاشته مىشد، لازم بود كه كلّيه روايات يا حداقل اغلب آنها، از درجه اعتبار ساقط باشند، كه نتيجهاش تغيير چهره دين اسلام در اكثر احكام شرعى و دستورات فقهى بود؛ زيرا كمتر موضوعى در عقايد و احكام و تاريخ و تفسير قرآن كريم و مانند آنها پيدا مىشد، كه احاديث واردشده در آن موضوع، بدون اختلاف و تعارض باشند؛ اگرچه تعارضى «ناپايدار» به «عموم و خصوص» يا «اطلاق و تقييد».
بنابراين، در از بينبردن اين تعارضات ابتدايى كه در گفتگوهاىعادى مردم نيز وجود دارد و در تشخيص حديث درست از نادرست و حديث قوىّ از ضعيف و روايت معتبر از غيرمعتبر، تنها راه اين است
كه به قواعد و مقرراتى كه در نزد عُقلا و انديشمندان معتبر است، استناد گردد و به خبرگان و اشخاص صلاحيتدار رجوع شود و بدينوسيله بعضى از احاديث را به بعضى ديگر بازگردانده و در صورت امكان جمع بين روايات و عمل به روايتى كه ازنظر سندى يا مضمونى قوّت و متانت بيشتر دارد، يا با قرآن كريم و سنّت ثابت شده و مانند آن، موافقتر است، به اين قاعده عمل شود و از ردّكردن روايت و ناديدهگرفتن آن خوددارى گردد.
نتيجه كلام اينكه: اخبار و رواياتى كه درباره «مهدويت» از معصومين(علیهم السلام) وارد شده، همگى بايد در پرتو چنين قواعدى بحثوبررسى شود، چنانكه احاديث متواترى داريم، مورد عمل قرار گيرد، و در اخبار غيرمتواتر نيز، بعضى به بعضى تقويت شده، و برخى، برخى ديگر را تفسير كند، و اگر خبر ضعيفى هم هست، ملاحظه شواهد و قراین و بقيه موارد تأييدِ معتبر، در آن عمل شود.
ازاينرو مىتوان گفت: هيچكسى احاديث وارده در باب «عقيده بهمهدويت» را مردود و شبههدار نمىپندارد، مگر ناآگاهانِ به صناعت حديثشناسى، يا آگاهانى كه تحتتأثير تبليغات باطل و فتنههاى گمراهىآفرين استعمارگران، با سنّت پيامبر(صلی الله علیه و آله) به دشمنى برخاستهاند.
بر كسى پوشيده نيست كه عقيده به ظهور حضرت مهدى(علیه السلام)، عقيدهای است كه اميد مىآفريند و نشاط و تلاش ايجاد مىكند، سستى و نااميدى و كسالت را از بين مىبرد، حركتهاى اصلاحگرانه و اسلامخواهانه را تشويق مىكند، و جانهاى شورنده بر استكبار و استضعاف را تقويت مىنمايد.
]دين[ اسلام هنوز به كمال اهداف خويش نرسيده و به مرحله تحقّق همه آرمانهايى كه براى جامه عمل پوشاندن به آنها آمده است، دست نيافته است. آينده از آنِ اسلام است و ناگزير بايد روزى فرا برسد كه اسلام عزيز بر همه گيتى حكمروا باشد و همه ستمگرىها و حقّكشىها را از بين ببرد.
دنيا بهزودى به دامن اسلام پناه خواهد آورد و نياز دنيا به اسلام هر روز ظاهرتر از روز پيش به چشم مىخورد. نور اسلام هر روز روشنتر، وپرتوى آن هر روز درخشانتر از قبل در همه دنيا احساس مىشود.
شكست نظامهاى استكبارى رايج و فروپاشى احزاب شركآلود غيرانسانى، و عدم موفّقيت برنامههاى اقتصادى و سياسى آنان در گسترش امنيت و آسايش مردمى، و ناكامماندن اين سياستها در تحقّق اهداف انسانى، و از بينبردن جهل و ستم و كينهجويىها و
نژادپرستىها، روزبهروز دلها را براى قبول اسلام آمادهتر ساخته و مردم دنيا را براى پذيرش برنامههاى الهى آن ـ كه يگانه راهحلّ مشكلات بشريت است ـ مشتاقتر مىسازد.
بشريتِ سرگردان امروز، هرگز گمشده خود را در نظامهاى شرقى و غربى نيافته و نخواهد يافت؛ بلكه اين نظامها و مكتبهاى غيرالهى، براى انسانِ امروز دستآوردى جز فروماندگى بيشتر و دشوارترشدن كارها و مشكلات و فزونى فحشا، منكرات، فساد، گردنفرازى و استكبار نداشته است.
«اعتقاد به مهدويت» درك ما را نسبت به «كرامت انسان» بيدار مىكند و اين باور را كه: «زمين، نه از آنِ ستمپيشگان و استعمارگران؛ بلكه از آنِ خداست، و فرجام كار براى تقواپيشگان است و خداوند آخرين پيامبر و رسول گرامىاش حضرت محمّد(صلی الله علیه و آله) را با هدايتو آيين حقّ براى غلبه بر تمامى اديان تاريخ فرستاده است» تقويت مىكند و دوستى حقيقت و عدالت و نيكوكارى را در دلهاى ما جاى مىدهد و ما را براى برترىبخشيدن به كلمه توحيد و برپا داشتن حدود الهى و اجراى حكم و قانون اسلام، به نهضت و قيام وامىدارد و پيوند ما را با مبادى و اصول اسلامى پايدار مىسازد و در عمل به مسئوليتهايى كه بر عهده داريم، مورد بازخواست قرار مىدهد.
خداى تبارك و تعالى ـ كه راستگوترين است ـ دراينباره مىفرمايد:
)هُوَ الَّذِى أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدى وَدِينِ الْحَقِّ لِيُظْهِرَهُ عَلَى الدِّينِ كُلِّهِ وَلَوْ كَرِهَ الْمُشْرِكُونَ(؛(1)
«اوست كه رسول گرامىاش را با هدايت و آيين حقّ فرستاد تا آن را بر همه دينها برترى بخشد، اگرچه ناخوشايند مشركان باشد».
و مىفرمايد:
)وَعَدَ اللهُ الَّذِينَ آمَنُوا مِنكُمْ وَعَمِلُوا الصّالِحاتِ لَيَسْتَخْلِفَنَّهُمْ فِي الأرْضِ كَمَااسْتَخْلَفَ الَّذِينَ مِن قَبْلِهِمْ وَلَيُمَكِّنَنَّ لَهُمْ دِينَهُمُ الَّذِي ارْتَضى لَهُمْ وَلَيُبَدِّلَنَّهُمْ مِنْ بَعْدِ خَوْفِهِمْ أَمْناً يَعْبُدُونَنِى لا يُشْرِكُونَ بِى شَيْئاً وَمَن كَفَرَ بَعْدَ ذلِكَ فأُولئِكَ هُمُ الْفاسِقُونَ(؛(2)
«خداوند به كسانى از شما كه ايمان آورند و عمل شايسته انجام دهند، وعده داده است كه آنان را در
زمين به خلافت رساند، چنانكه پيشينيان آنان را خلافت بخشيد و دينى را كه برايشان پسنديده است، اقتدار و تمكين دهد و ترس و هراس را به آرامش و امنيت تبديل كند، تا تنها مرا بپرستند و چيزى را شريك و همتاى من قرار ندهند، و هركس بعد از آن، كفر ورزد از فاسقان به شمار آيد».
و چنانكه مىفرمايد:
)وَنُرِيدُ أَنْ نَمُنَّ عَلَى الَّذِينَ اسْتُضْعِفُوا فِي الأرْضِوَنَجْعَلَهُمْ أَئِمَّةً وَنَجْعَلَهُمُ الْوارِثِينَ(؛(1)
«ما مىخواهيم بر مستضعفين زمين منّت گذاريم و آنان را پيشوايان مردم و وارثان زمين قرار دهيم».
و باز چنانكه مىفرمايد:
)وَلَقَدْ سَبَقَتْ كَلِمَتُنا لِعِبادِنَا الْمُرْسَلِينَ * إِنَّهُمْ لَهُمُ الْمَنصُورُونَ * وَإِنَّ جُندَنا لَهُمُ الْغالِبُونَ(؛(2)
«كلمه و تقدير ما از ابتدا درباره بندگان رسالتيافته
خود ـ قبل از انگيزش آنان به پيامبرى ـ بر اين قرار گرفته كه همانا آنان يارىشدگاناند و لشكريان ما پيروزمند و غلبه يافتگاناند».
اساس در عقيده به مهدويت و غلبه اسلام بر تمامى اديان و منتهىشدن سير طبيعى دنيا به حاكميت اسلام و فرامين الهى، ويگانهشدن قوانين و نظامهاى موجود، و خلافت مؤمنان و شايستگان در زمين، و تبديل ترس و هراس بشريت به امان و امنيت، و نابودى همه مظاهر استضعاف و استكبار، همگى در همان نيروى اوّليهاى است كه به طرزى شگفت، براى نابودى همه مظاهر شرك و استكبار و آزادسازى انسان از سلطه طواغيت و خارجساختن بشريت از ذلّت بندگى مردم بهسوى عزّت بندگى خداوند، در نهاد دعوت اسلام و باور توحيدى و كلمه اخلاص به وديعت نهاده شده است.
اينكه مىبينيم: دنيا بهسوى جامعهاى يگانه و بينالمللى و ادغام بعضى جوامع در بعضى ديگر و كاستن امتيازات سياسى و نظامى و نژادى در حركت است و دانش و پيشرفت صنعتى؛ يگانهشدن بشريت
و يكىشدن اقوام و مليتهاى مختلف را ميسّر ساخته است و توسعه ارتباطات و پيوندهاى بين ملّتها و قوميتهاى گوناگون، آن را مانند اهل شهرى؛ بلكه محلّهاى واحد قرار داده است؛ همگى زمينهساز آيندهاى درخشان، بر اساس تعاليم اسلام و قرآن به شمار مىرود؛ يعنى همانطور كه بشريت جامعههاى قبيلهاى را پشتسر نهاده و در حركت خويش، به تأسيس جوامع شهرنشين، بر اساس وحدت منطقهيا منافع سياسى يا اقتصادى يا نژادى رسيده است كه هركدام خواستار غلبه و تسلّط بر ديگرى است، يقيناً در همين سيرِ روبهرشد، روزى از اين حكومتهاى جزئى و وحدتهاى ناچيز رهايى يافته و به وحدتى بزرگ و حكومتى الهى و جهانگير ـ كه هيچ اختصاصى به فرد يا طايفه يا منطقه يا نژادى مخصوص نخواهد داشت ـ دست پيدا خواهد كرد كه همانا حكومت اسلام و قرآن است، حكومتى كه همگان را شامل مىشود و همه در آن مساوىاند.
ما مسلمانان، همچنان كه همه خبرهاى غيبى خدا و پيامبر(صلی الله علیه و آله) را باور داريم و چنانكه به فرشتگان خدا و كتابها و پيامبران او ايمان داريم، و آنچه را كه از جزئيات و تفاصيل معاد و بهشت و دوزخ و مانند آن ـ كه جز بهوسيله وحى و خبردادن پيامبر(صلی الله علیه و آله) قابل اثبات نيست ـ به ما خبر دادهاند، تصديق مىكنيم، همينطور به وعده خداوند نيز ـ كه آن را در كتاب مجيدش
خطاب به ايمانآورندگان و همه بشريت بيان فرموده و ما را زبان پيامبران و رسولانش نسبت به آن بشارت بخشيده، و پيامبر راستگو و امين ما آن را به آگاهى ما رسانده است ـ ايمان داريم و نسبت به تحقّق اين وعده الهى در وراثت صالحان و حكومت اسلام و قرآن در تمام جهان، ترديدى به خود راهنمىدهيم و از خدا مىخواهيم كه ما را بر اين عقيده و بر تمام مبادى و اصول اسلامى و باورهاى اصيل و صحيح، پايدار و ثابتقدم بدارد.
(رَبَّنا لا تُزِغْ قُلُوبَنا بَعْدَ إِذْ هَدَيْتَنا وَهَبْ لَنا مِنْ لَدُنكَ رَحْمَةً إِنَّكَ أَنتَ الْوَهّابُ)؛(1)
«پروردگارا! بعد از اينكه ما را هدايت فرمودى، ضلالت و گمراهى را به دلهاى ما راه مده و از جانب خويش رحمتى خاصّ به ما عنايت كن، كه همانا تو بسياربخشنده و عنايتكنندهاى».
دانشمندان اسلامى همواره به روايات مربوط به حضرت مهدى(علیه السلام) اهتمامى خاص داشته و در استخراج و تحقيق و رساندن آنها به جامعه و محكمكردن ايمانِ به آنها در قلوب مردم، سعىوتلاش فراوان
1) . آلعمران، 8.
داشتهاند. ازاينرو علاوهبر آوردن اين روايات در كتب «سُنن» و «مَسانيد» و «جوامع» و غيره، كتابهاى روايى مستقل و مجموعههاى احاديث خاصّ در اين زمينه فراوان نگاشتهاند.از آن ميان، ما به افزون از سى كتاب كه به شكل مستقلّ، به كوشش بزرگان اهلسنّت دراينباره تأليف شده است، آگاهى يافتيم كه بهعنوان نمونه مىتوان از كتابهاى البيان في اخبار صاحبالزمان و القولالمختصر في علامات المهدىالمنتظر(علیه السلام) و عقدالدرر و العرفالوردى و ... نام برد. اين كتابها و نظاير آنها، كمترين چيزى را كه اثبات مىكنند، اين است كه «باورداشتِ مهدويت» باورى اسلامى است كه اساس آن به كتاب و سنّت نبوى(صلی الله علیه و آله) برمىگردد و همه پيشينيان و صحابه و تابعين به آن اعتقاد داشتهاند و اختصاصى به مذهبى خاصّ از مذاهب مختلف مسلمين ندارد.
اينكه خود اين عقيده، يكى از دلايل قطعى بر پايانيافتن سلسله پيامبران الهى به وجود شريف پيامبر گرامى اسلام «حضرت محمّد(صلی الله علیه و آله)» است و اينكه آيين او هرگز نسخ نخواهد گشت و اينكه حضرت مهدى(علیه السلام) ـ چنانكه در كتاب «المهدى» از «سنن ابيداود» آمده و احاديث صحيحه متعدّدى به آن تصريح دارند ـ دوازدهمين جانشين اوست، آخرين نفر از
جانشينانى است كه رسول گرامى اسلام(صلی الله علیه و آله) امّتخويش را به آمدن يكايك آنان بشارت بخشيده است و اين بشارات همگى در احاديث گوناگونى كه با سندهاى فراوان در مسند احمد بن حنبل و صحيحالبخارى و صحيح مسلم و غير آنها نقل شده است، مورد اعتراف همگان است.
هركس بخواهد به ميزان قوّت و اعتبار آنچه كه مدرك و مستند مسلمانان در «عقيده به مهدويت» قرار گرفته، آگاهى يابد و كثرت روايات اين باب، و فراوانى مؤلّفين و جمعآورندگان آنها را دريابد، و شهرت اين روايات در بين انديشمندان و دانشمندان اسلامى را غيرقابلانكار ببيند، بايد به كتابهاى «جوامع»، «سنن»، «مسانيد» و كتابهاى «تفسير»، «تاريخ»، «رجال»، «فرهنگنامهها»، «لغتنامهها» و غير آن مراجعه نمايد، تا بفهمد كه برشمردن همه اين احاديث و كتابهاى مربوطه كارى بسيار دشوار است.
ما در اين مختصر، تنها درباره يكى از اين كتابها كه پيرامون اين موضوع نگاشته شده، سخن مىگوييم و بهعنوان نمونهاى از اينگونه تأليفات و بهعنوان دليلى بر بسيارىِ چشمگير اين مطالب در كتابهاى ديگر، به بررسى آنچه در اين كتاب آمده است، مىپردازيم. اين كتاب البرهان في علامات مهدى آخرالزمان(علیه السلام)(1)نام دارد.
1) . اين كتاب كه متأسفانه تاكنون به فارسى ترجمه نشده است، داراى ابواب مختلف است كه در هر باب مجموعهاى از مشهورترين و معتبرترين روايات اهلسنّت، درباره حضرت مهدى(علیه السلام) و خصوصيات آن حضرت و نشانههاى ظهور ايشان جمعآورى شده است.
امّا كتاب و مؤلّف آن، هر دو بىنياز از تعريف هستند؛ زيرا خود كتاب از كتابهاى مشهور و معروف است كه نسخه خطّى آن در چندين كتابخانه بزرگ موجود است و اخيراً چاپ جديدى از اين كتاب با استفاده از تصويربردارى از نسخه خطّى موجود در كتابخانه مسجدالحرام در مكّه مكرّمه عرضه شده است و ما خود نيز، نسخه خطّى ديگرى از آن را كه در كتابخانه مسجد اعظم قم ـ از يادگارهاى مرحوم مغفور آيتالله العظمى بروجردى ـ حفظ و نگهدارى مىشود، مشاهده كردهايم.
مؤلّف اين كتاب، عالم بزرگ و محدث مشهور «على بن حسامالدين بن عبدالملك المتقى الشاذلى المدينىّ الهندى» متوفى به سال 977 هجرى قمرى است. وى نويسندهاى معروف است و شرححالش در كتابهايى كه پيرامون زندگى نامههاى علما و بزرگان اهلسنّت نگاشته شده است، موجود است. چنانكه در مقدمه و نسخه چاپشده همين كتاب نيز شرح زندگانى و آثار و مقامات او درج گرديده است.
برخى از آنچه در اين كتاب آمده و برآنيم تا آگاهى مختصرى نسبت به آن پيدا كنيم، عبارتند از: اسامى آن دسته از مشايخ و راويان و صاحبان كتابهاى «جوامع»، «سنن» و «مسانيد» كه احاديث مربوط به «عقيده به مهدويت» را در كتابهاى خويش روايت كردهاند، و مؤلّف اين كتاب نيز روايات وارده را از ايشان نقل كرده است و نيز اسامى
گروهى از علماى مشهور و تابعينى(1)
كه پس از عهد پيامبر(صلی الله علیه و آله) اين احاديث و اخبار را روايت كردهاند و نيز اسامى گروهى از صحابه كه خود، بدونواسطه از رسولالله(صلی الله علیه و آله) نقل حديث كردهاند.
1ـ طبرانى، 2ـ ابونعيم اصفهانى، 3ـ خطيب بغدادى، 4ـ ابن ابىشيبه کوفی، 5ـ نعيم بن حمّاد مروزی ـ يكى از اساتيد امام بخارى صاحب صحيحالبخارى ـ ، 6ـ حاكم نیشابوری، 7ـ احمد بن حنبل، 8ـ مارودى، 9ـ بزّاز، 10ـ ترمذى، 11ـ دارقطنى، 12ـ ابنماجه قزوینی، 13ـ ابويعلى موصلى، 14ـ ابنعساكر، 15ـ مسلم نیشابوری، 16ـ ثعلبى، 17ـ ابوداود سجستانی، 18ـ ابنجوزى، 19ـ ابن ابىاسامه، 20ـ تمام بجلى، 21ـ رويانى، 22ـ ابنمنده، 23ـ حسن بن سفيان شيبانى، 24ـ عثمان بن سعيد دانى، 25ـ ابوالحسن حوبى، 26ـ ابنكثير، 27ـ ابنسعد، 28ـ واقدى، 29ـ ابوبكر بن مقرى، 30ـ ابنمناوى، 31ـ ابوغنم كوفى، 32ـ ابنمردويهاصفهانی، 33ـ ابنخزيمه، 34ـ ابوعوانه، 35ـ ابوبكر اسكافى، 36ـ ديلمى، 37ـ قرطبى، 38ـ ابنلهيعه، 39ـ ابوبكر احمد بيهقى، 40ـ ابوالحسن آبرى، 41ـ ابنحبّان بستی، 42ـ ابوبكر احمد بن محمّد بن عبدالله بن صدقه.
1) . تابعين به كسانى گفته مىشود كه زمان پيامبر(صلی الله علیه و آله) را درك نكردهاند؛ لكن با اصحاب و ياران نزديك پيامبر(صلی الله علیه و آله) كه پس از پيامبر(صلی الله علیه و آله) مىزيستهاند، همنشينى و مصاحبت داشته و از آنان نقل روايت نمودهاند.
1ـ عاصم بن عمرو بجلى، 2ـ سعيد مسيّب، 3ـ ابوجعفر محمّد بن على الباقر(علیهما السلام) 4ـ اسحاق بن يحيى، 5ـ شهر بن حوشب، 6ـ زهرى، 7ـ مطر الورّاق، 8ـ طاووس، 9ـ صباح، 10ـ عمرو بن على، 11ـ مكحول، 12ـ كعب بن علقمه، 13ـ قتاده، 14ـ عبدالله بن حارث، 15ـ محمّد بن حبير، 16ـ ارطاة بن منذر، 17ـ حَكم بن عيينه، 18ـ ابوقبيل، 19ـ ابن ابىطلحه، 20ـ كثير بن مرّه، 21ـ ابنسيرين، 22ـ مجاهد، 23ـ خالد بن سعد، 24ـ ابومريم، 25ـ شريك، 26ـ ابوارطاة، 27ـ ضمرة بن حبيب، 28ـ حكم بن نافع، 29ـ خالد بن معدان، 30ـ محمّد بن حنفيه، 31ـ سدى، 32ـ سليمان بن عيسى، 33ـ بقية بن وليد، 34ـ وليد بن مسلم، 35ـ قيس بن جابر، 36ـ عمرو بن شعيب، 37ـ ابنشوذب، 38ـ دينار بن دينار، 39ـ معمّر، 40ـ فضل بن دكين، 41ـ سالم بن ابىجعد، 42ـ محمّد بن صامت، 43ـ حكيم بن سعد، 44ـ ابراهيم بن ميسره، 45ـ ابواميّه.
1ـ على بن ابىطالب(علیه السلام)، 2ـ عمار بن ياسر، 3ـ حذيفه يمانى، 4ـ ابوسعيد خدرى، 5ـ طلحة بن عبيدالله، 6ـ ابنعمر، 7ـ عبدالله بن مسعود، 8ـ جابر بن عبدالله، 9ـ عبدالرحمن بن عوف، 10ـ عمر بن خطّاب، 11ـ ابنعباس، 12ـ ابوهريره، 13ـ انس بن مالك، 14ـ ابوامامه، 15ـ هلالى،
16ـ ابوطفيل، 17ـ حسن بن علی بن ابیطالب(علیهما السلام)، 18ـ حسين بن علی بن ابیطالب(علیهما السلام)، 19ـ ثوبان، 20ـ ابى بن كعب، 21ـ جابر بن سمره، 22ـ جابر صدفى، 23ـ عبدالله بن عمرو بن عاص، 24ـ عمرو بن عاص، 25ـ امّسلمه، 26ـ عايشه، 27ـ اسماء بنت عميس، 28ـ امّ حبيبه.
در اينجا بعد از ذكر اسامى، بهخاطر افزايش آگاهى خواننده و خالىنبودن اين نوشتار از متون اين احاديث و نيز بهمنظور كسب ثواب و اجرى كه در احاديثى مانند:
«مَنْ حَفِظَ مِنْ أُمَّتِي أَرْبَعِينَ حَدِيثاً حَشَرَهُ اللهُ يَوْمَ الْقِيامَةِ فَقِيهاً»؛(1)«هركس از امّت من، چهل حديث را حفظ نمايد، خداوند روز قيامت، او را بهعنوان فقيه محشور مىفرمايد».
وعده داده شده است،(2)
درصدد برآمديم كه چهل حديث از احاديث نقلشده در اين كتاب را ـ كه افزون از دويست حديث مىباشد ـ در اين نوشتار ذكر نماييم. وما توفيقى الاّ بالله.
1) . از فرمايشات رسولالله(صلی الله علیه و آله). صدوق، الخصال، ص541؛ همو، ثوابالاعمال، ص134؛ مفید، الاختصاص، ص61؛ مجلسی، بحارالانوار، ج2، ص153.
2) . از شافعى نقل شده است كه درباره اينگونه احاديث گفت: مراد از اين چهل حديث، احاديثى است كه درباره فضايل و مناقب على بن ابىطالب(علیه السلام) وارد شده است. در همين زمينه، داستان عجيبى از احمد بن حنبل نيز نقل شده است كه طالبين آن مىتوانند به كتاب اربعين از شيخ ابوالفتح محمّد بن احمد بن ابىالفوارس متوفّى سال 412 هجرى قمرى مراجعه نمايند.
1ـ احمد و ابن ابىشيبه و ابنماجه و نعيم بن حمّاد در كتاب «الفتن»، از على(علیه السلام) نقل كردهاند كه آن حضرت فرمود: رسول خدا(صلی الله علیه و آله) فرمودند:
«اَلْمَهْدِيُّ مِنّا أَهْلَ الْبَيْتِ، يُصْلِحُهُ اللهُ فِي لَيْلَة»؛(1)
«مهدى(علیه السلام) از ما اهلبيت است، خداوند امر او را در يك شب اصلاح خواهد فرمود».
2ـ ابوداوود و ابنماجه و طبرانى و حاكم، از امّسلمه روايت كردهاند كه گفت: شنيدم رسول خدا(صلی الله علیه و آله) مىفرمايد:
«اَلْمَهْدِيُّ مِنْ عِتْرَتِي، مِنْ وُلْدِ فاطِمَةَ»؛(2)
«مهدى(علیه السلام) از سلاله من است، از فرزندان فاطمه(علیها السلام)».
3ـ حاكم و ابنماجه و ابونعيم، از انس بن مالك روايت كردهاند كه وى گفت: شنيدم رسول خدا(صلی الله علیه و آله) مىفرمايد:
«نَحْنُ سَبْعَةُ وُلْدِ عَبْدِالْمُطَّلِبِ سادَةُ أَهْلِ الْجَنَّةِ: أَنَا وَحَمْزَةُ وَعَلِيٌّ وَجَعْفَرُ وَالْحَسَنُ وَالْحُسَيْنُ وَالْمَهْدِيُّ»؛(1)
«ما هفت نفر از فرزندان عبدالمطلب، سروران اهل بهشت هستيم: من و حمزه و على و جعفر و حسن و حسين و مهدى».
4ـ ترمذى به طريق صحيح از ابوهريره نقل كرده است كه گفت: رسول خدا(صلی الله علیه و آله) فرمود:
«لَوْ لَمْ يَبْقَ مِنَ الدُّنْيا إِلاّ يَوْمٌ، لَطَوَّلَ اللهُ ذلِكَ الْيَوْمَ، حَتّى يَلِيَ الْمَهْدِيُّ»؛(2)
«اگر از عمر دنيا جز يك روز باقى نماند، خداوند آن روز را آنقدر طولانى مىكند كه مهدى(علیه السلام) در پى آيد».
5ـ طبرانى در المعجمالاوسط ازطريق عمرو بن على روايتى را از على بن ابىطالب(علیه السلام) نقل كرده كه از پيامبر(صلی الله علیه و آله) سؤال كرد:
«أَ مِنَّا الْمَهْدِيُّ أَمْ مِنْ غَيْرِنا يا رَسُولَ اللهِ؟ قالَ: بَلْ مِنّا؛ بِنا يَخْتِمُ اللهُ كَما بِنا فَتَحَ، وَبِنا
يَسْتَنْقِذُونَ مِنَ الشِّرْكِ، وَبِنا يُؤَلِّفُ اللهُ بَيْنَ قُلُوبِهِمْ بَعْدَ عَداوَة بَیْنَهُم کَما ألَّفَ بَیْنَ قُلُوبِهِم بَعْدَ عَداوَةِ الشِّرْكِ»؛(1)
«آيا مهدى از بين ماست يا از بين ديگران؟ يا رسولالله! حضرت در جواب فرمود: بلكه از ماست، خداوند همچنانكه به ما آغاز فرمود، به ما هم ختم خواهد كرد. بهوسيله ماست كه مردم از شرك نجات مىيابند، بهوسيله ماست كه خداوند بين دلهاى مردم الفت و پيوند ايجاد مىكند بعد از عداوتی که بین آنهاست؛ همانطور که بین قلوب آنان الفت و پیوند برقرار ساخت، بعد از دشمنى حاصل از شرك، که بينشان جدايى انداخته بود».
6ـ نعيم بنحمّاد و ابونعيم از طريق مكحول از على بن ابىطالب(علیه السلام) روايت كردهاند كه فرمود:
«قُلْتُ: يا رَسُولَ اللهِ! أَ مِنّا ـ آلُ مُحَمَّد ـ الْمَهْدِيُّ أَمْ مِنْ غَيْرِنا؟ فَقالَ: لا بَلْ مِنّا، يَخْتِمُ اللهُ بِهِ الدِّينَ كَما فَتَحَ بِنا،
1) . متقی هندی، البرهان، ص 91، باب 2، حديث 7.
يُنْقِذُونَ مِنَ الْفِتْنَةِ كَما أَنْقَذُوا مِنَ الشِّرْكِ، وَبِنا يُؤَلِّفُ اللهُ بَيْنَ قُلُوبِهِمْ، بَعْدَ عَداوَةِ الفِتْنةِ کَما ألَّفَ بَیْنَ قُلُوبِهِم بَعْدَ عَدَاوةٍ وَبِنا يُصْبِحُونَ بَعْدَ عَداوَةِ الْفِتْنَةِ إِخْواناً كَما أَصْبَحُوا بَعْدَ عَداوَةِ الشِّرْكِ إِخْواناً فِي دِينِهِمْ»؛(1)
«گفتم: اى رسول خدا! آيا مهدى(علیه السلام) از بين ما آل محمّد(صلی الله علیه و آله) است يا از بين غيرما؟ فرمود: نه بلكه از بين ماست، خداوند دين را همچنان كهگشود، به وجود او ختم خواهد كرد، مردم بهوسيله ما از فتنه نجات مىيابند، چنانكه از شرك نجات يافتند و بهوسيله ماست كه خداوند بين دلهاى مردم الفت و پيوند ايجاد مىكند بعد از دشمنی حاصل از فتنه؛ همانطور که بعد از دشمنی بینشان، قلوبشان را به هم پیوند داد، و بهوسيله ماست كه مردم بعد از دشمنىِ برخاسته از فتنه، با يكديگر برادر شدند؛ همانطور که بعد از دشمنی برخاسته از شرک با یکدیگر برادر شدند».
7ـ حارث بن ابىاسامه و ابونعيم از ابوسعيد نقل كردهاند كه گفت: رسول خدا(صلی الله علیه و آله) فرمود:
1) . متقی هندی، البرهان، ص91، باب 2، حديث 8.
«لَتَمْلاَنَّ الأرْضُ ظُلْماً وَعُدْواناً، ثُمَّ لَيَخْرُجَنَّ رَجُلٌ مِنْ أَهْلِ بَيْتِي حَتّى يَمْلاَها قِسْطاً وَعَدْلا كَما مُلِئَتْ عُدْواناً وَظُلْماً»؛(1)
«بهدرستیکه زمين پر از ستم و دشمنى مىشود، سپس مردى از اهلبيت من قيام خواهد كرد تا زمين را از عدل و داد پر كند چنانكه پر از دشمنى و ستم شده باشد».
8ـ طبرانى در كتاب المعجمالكبير و ابونعيم از ابنمسعود نقل كردهاند كه گفت: رسول الله(صلی الله علیه و آله) فرمود:
«يَخْرُجُ رَجُلٌ مِنْ أَهْلِ بَيْتِي، يُواطِئ اسْمُهُ اسْمِي وَخُلْقُهُ خُلْقِي، يَمْلأُها قِسْطاً وَعَدْلا كَما مُلِئَتْ ظُلْماً وَجَوْراً»؛(2)
«مردى از اهلبيت من قيام خواهد كرد، اسمش همانند اسم من و اخلاقش همانند اخلاق من است، او زمين را پر از عدل و داد كند، چنانكه پر از ظلم و جور شده باشد».
9ـ ابونعيم از حذيفه نقل كرده است كه گفت: رسولالله(صلی الله علیه و آله) فرمود:
«وَيْحَ هذِهِ الاُمَّةَ مِنْ مُلُوك جَبابِرَة، يَقْتُلُونَ وَيُخِيفُونَ
الْمُطِيعِينَ إِلاّ مَنْ أَظْهَرَ طاعَتَهُمْ؛ فَالْمُؤْمِنُ التَّقِيُّ لَيُصانَهُمْ بِلِسانِهِ، وَيَفِرَّ مِنْهُمْ بِقَلْبِهِ وَجَنانِهِ. فَإِذا أَرادَ اللهُ تَعالى أَنْ يُعِيدَ الاِسْلامَ عَزِيزاً قَصَمَ كُلَّ جَبّار عَنِيد، وَهُوَ الْقادِرُ عَلى ما يَشآءُ أَنْ يُصْلِحَ أُمَّةً بَعْدَفَسادِها. يا حُذَيْفَةُ! لَوْ لَمْ يَبْقَ مِنَ الدُّنْيا إِلاّ يَوْمٌ، لَطَوَّلَ اللهُ ذلِكَ الْيَوْمَ حَتّى يَمْلِكَ مِنْ أَهْلِ بَيْتِي رَجُلٌ، تَجْرِي الْمَلاحِمَ عَلى يَدَيْهِ، وَيُظْهِرُ الاِسْلامَ وَلا يُخْلِفُ وَعْدَهُ، وَهُوَ سَرِيعُ الْحِسابِ»؛(1)
«واى بر اين امّت از پادشاهان ستمگر! مردم را مىكشند و اطاعتكنندگان پروردگار را مىترسانند، مگر كسى را كه فرمانبرى و اطاعت از آنان را اظهار كند. پس انسان باايمان و پرهيزكار بايد با زبانش با آنان بسازد؛ امّا در قلب و دلش از آنان بگريزد. پس اگر خداى بزرگ بخواهد اسلام را عزيز گرداند، هر ستمگر عنادپيشهاى را درهم خواهد شكست و او بر آنچه بخواهد تواناست و مىتواند امّت را بعد از تباهى اصلاح فرمايد ـ و حالشان را نيكو
1) . متقی هندی، البرهان، ص92، باب 2، حديث 12.
گرداند ـ اى حذيفه! اگر از عمر دنيا جز يك روز باقى نمانده باشد، خداوند همان يك روز را آنچنان طولانى خواهد كرد كه مردى از اهلبيت من به حكومت رسد، بهدست او پيشامدهايى عجيب به وقوع مىپيوندد و خداوند ـ به دست او ـ اسلام را پيروز مىكند و در وعدههايش خلاف نمىكند و او محاسبهگرى سريع است».
10ـ حسن بن سفيان و ابونعيم از ابوهريره نقل كردهاند كه گفت: رسول خدا(صلی الله علیه و آله) فرمود:
«لَوْ لَمْ يَبْقَ مِنَ الدُّنْيا إِلاّ لَيْلَةٌ، لَيَمْلِكَ فِيها رَجُلٌ مِنْ أَهْلِ بَيْتِي»؛(1)
«اگر از عمر دنيا جز يك شب باقى نمانده باشد، خداوند در همان يك شب، مردى از اهلبيت مرا به حكومت خواهد رسانيد».
11ـ رويانى در كتاب مسند خويش و ابونعيم از حذيفه نقل كردهاند كه گفت: رسول خدا(صلی الله علیه و آله) فرمود:
«اَلْمَهْدِيُّ رَجُلٌ مِنْ وُلْدِي، لَوْنُهُ لَوْنٌ عَرَبِيٌّ، وَجِسْمُهُ
1) . متقی هندی، البرهان، ص92، باب 2، حديث 13.
جِسْم اِسْرائِيلِيّ، عَلى خَدِّهِ الاَيْمَنِ خالٌ كَأَنَّهُ كَوْكَبٌدُرِّيٌّ، يَمْلأُ الاَرْضَ عَدْلا كَما مُلِئَتْ جَوْراً وَظُلْماً، يُرْضِى فِي خِلافَتِهِ أَهْلُ الأَرْضِ وَأَهْلُ السَّماءِ وَالطَّيْرُ فِي الْجَوِّ»؛(1)
«مهدى(علیه السلام) مردى از فرزندان من است، رنگ رخسارهاش، رنگ عربها و اندامش، اندام اسرائيلىهاست،(2)بر گونه راستش خالى هست كه مانند ستارهاى درخشان است. زمين را از عدالت پر مىسازد چنانكه از ستم و حقّكشى پر شده باشد. در زمان خلافت و رهبرى او، زمينيان و آسمانيان و پرندگان فضا راضى و خشنود خواهند بود».
12ـ ابونعيم از امامحسين(علیه السلام) روايت كرده است كه همانا پيامبر(صلی الله علیه و آله) به فاطمه زهرا (علیها السلام) فرمودند:
«يا بُنَيَّةُ! الْمَهْدِيُّ مِنْ وُلْدِكِ»؛(3)
«اى دختر من! مهدى از فرزندان توست».
13ـ ابنعساكر از امامحسين(علیه السلام) روايت كرده است كه همانا پيامبر(صلی الله علیه و آله) فرمود:
«اِبْشِرِي يا فاطِمَةُ! الْمَهْدِيُّ مِنْكِ»؛(1)
«اى فاطمه! تو را بشارت باد كه مهدى(علیه السلام) از نسل تو است».
14ـ طبرانى در كتاب المعجمالكبير و ابونعيم از هلال ـ يا هلالى ـ نقل كردهاند كه پيامبر(صلی الله علیه و آله) به فاطمه(علیها السلام) فرمود:
«وَالَّذِي بَعَثَنِي بِالْحَقِّ مِنْهُما ـ يَعْنِي الْحَسَنِ وَالْحُسَيْنِ ـ مَهْدِيُ هذِهِ الأُمَّةِ. إِذا صارَتْ الدُّنْيا هَرَجاً وَمَرَجاً، وَتَظاهَرَتْ الْفِتَنُ وَتَقَطَّعَتْ السُّبُلُ، وَأَغارَ بَعْضُهُمْ عَلى بَعْض، فَلا كَبِيرٌ يَرْحَمُ صَغِيراً وَلا صَغِيرٌ يُوَقِّرُ كَبِيراً، فيَبْعَثُ اللهُ ـ عزوجل ـ عِنْدَ ذلِكَ مِنْهُما مَنْ يَفْتَحُ حُصُونَ الضَّلالَةِ وَقُلُوباً (غُلْفاً) غَفَلا؛ يَقُومُ بِالدِّينِ فِي آخَرِ الزَّمانِ، كَما قُمْتُ بِهِ فِي أَوَّلِ الزَّمانِ، وَيَمْلَاُ الدُّنْيا عَدْلا كَما مُلِئَتْ جَوْراً»؛(2)«سوگند به آن كه مرا به حقيقت مبعوث گردانيد!
مهدى اين امّت از نسل اين دو نفر است ـ اشاره به حسن و حسين(علیهم السلام) ـ زمانى كه دنيا آشفته گردد و فتنهها ظاهر شوند و راهها كوتاه گردند و برخى مردم بر برخى ديگر هجوم آورند كه نه بزرگسالان به خردسالان رحم كنند و نه خردسالان به بزرگسالان احترام نهند، در آن زمان خداوند از نسل اين دو، كسى را برمىانگيزد كه حصارهاى گمراهى را مىگشايد و دلهاى غفلتزده را بيدار مىكند و در آخرالزمان دين را بهپا مىدارد، چنانكه من در ابتدا آن را بهپا داشتم و دنيا را از عدالت پر مىسازد چنانكه از ستم پر شده باشد».
15ـ نيز او ـ نعيم بن حمّاد ـ از على(علیه السلام) و عايشه از پيامبر(صلی الله علیه و آله) نقل كرده است كه فرمود:
«اَلْمَهْدِيُّ رَجُلٌ مِنْ عِتْرَتِي، يُقاتِلُ عَلى سُنَّتِي كَماقاتَلْتُ أَنَا عَلَى الْوَحْيِ»؛(1)
«مهدى مردى از خاندان من است، او برطبق سنّت
1) . متقی هندی، البرهان، ص 95، باب 2، حديث 21.
من ـ با مخالفين ـ مىجنگد چنانكه من برطبق وحى الهى مىجنگيدم».
16ـ نيز او ـ نعيم بن حمّاد ـ از على(علیه السلام) نقل كرده است كه فرمود:
«اَلْمَهْدِيُّ رَجُلٌ مِنّا مِنْ وُلْدِ فاطِمَة»؛(1)
«مهدى(علیه السلام) مردى از ـ نسل ـ ما از فرزندان فاطمه(علیها السلام) است».
17ـ طبرانى از عوف بن مالك نقل كرده است كه پيامبر(صلی الله علیه و آله) فرمود:
«يَجِيءُ فِتْنَةٌ غَبْراءُ مُظْلَمَةٌ، تَتْبَعُ الْفِتَنُ بَعْضُها بَعْضاً حَتّى يَخْرُجَ رَجُلٌ مِنْ أَهْلِ بَيْتِي يُقالُ لَهُ الْمَهْدِيُّ؛ فَإِنْأَدْرَكْتَهُ فَاتَّبِعْهُ وَكُنْ مِنَ الْمُهْتَدِينَ»؛(2)
«فتنهاى سخت تيره و تاريك فرا مىرسد، فتنهها پشتسر هم ـ بر مردم ـ وارد مىشوند، تا اينكه مردى از اهلبيت من قيام كند كه مهدى خوانده مىشود. اگر او را دريافتى پيرو او باش تا از هدايتيافتگان باشى».
18ـ دانى از حكم بن عُيينه نقل كرده است كه گفت: به محمّد بن
على عرضه داشتم: شنيدم كه از نسل شما مردى ظهور مىكند كه در اين امّت عدالت را برپا مىدارد، فرمود:
«إِنّا نَرْجُو ما يَرْجُو النّاسُ، وَإِنّا نَرْجُو لَوْ لَمْ يَبْقَ مِنَ الدُّنْيا إِلاّ يَوْمٌ لَطَوَّلَ اللهُ ذلِكَ الْيَوْمَ حَتّى يَكُونَ ما تَرْجُوهُ هذِهِ الاُمَّةُ، وَقَبْلَ ذلِكَ فِتَنٌ شَرٌّ؛ فِتْنَةٌ يُمْسِي الرَّجُلُ مُؤْمِناً وَيُصْبِحُ كافِراً، وَيُصْبِحُ مُؤْمِناً وَيُمْسِي كافِراً، فَمَنْ أَدْرَكَ ذلِكَ مِنْكُمْ فَلْيَتَّقِ اللهَ وَلْيَكُنْ مِنْ أحلاس بَيْتِهِ»؛(1)
«همانا ما به همان چيزى كه مردم اميد دارند، اميدبستهايم و اميدواريم كه اگر از عمر دنيا جز يك روز باقى نمانده باشد، خداوند همان يك روز را آنچنان طولانى كند كه آنچه را اين امّت به آن اميد بستهاند، تحقق پذيرد و قبل از آن بدترين فتنهها پديد مىآيد، چنانكه شخصى از برخى مردم، در شب مؤمن است و صبح كه مىشود كافر شده است، يا در صبح مؤمن است و شب كه مىرسد كافر گرديده است، پس اگر كسى از شما به چنين فتنهاى
1) . متقی هندی، البرهان، ص104، باب 4، فصل 1، حديث 7.
گرفتار شد، بايد تقواى الهى پيشه كند و بايد كنارهگزينى و خانهنشينى اختيار كند».
19ـ امام ابوعبدالله نعيم بن حماد در كتاب الفتن از عمار بن ياسر نقل كرده است:
«إِذا قُتِلَت النَّفْسُ الزَّكِيَّةُ، وَأَخُوهُ یَقْتُلُ بِمَكَّةَ ضَيْعَةً، نادى مُناد مِنَ السَّماءِ: إنَّ أَمِيرَكُمْ فُلانٌ وَذلِكَ الْمَهْدِيُّ الَّذِي يَمْلأُ الأرْضَ حَقّاً وَعَدْلا»؛(1)«زمانى كه نفس زكيه كشته شود و برادرش در مكّه به نبردى شديد پردازد، ندا دهندهاى از آسمان ندا دهد كه امير و فرمانرواى شما فلانى است و او همان مهدى است؛ كسى كه زمين را از حقيقت و عدالت آكنده سازد».
20ـ طبرانى در كتاب المعجمالاوسط از طلحة بن عبيدالله، از پيامبر(صلی الله علیه و آله) روايت كرده است:
«سَتَكُونُ فِتْنَةٌ لا يَهْدَأُ مِنْها جانِبٌ إِلاّ جاشَ مِنْها جانِبٌ، حَتّى يُنادِيَ مُناد مِنَ السَّمآءِ: إنَّ أَمِيرَكُمْ فُلانٌ»؛(2)
«فتنهاى خواهد بود، هنوز طرفى از اين فتنه آرام نگرفته كه طرف ديگرى بر مىشورد ـ قسمتى از آن آرامش نيابد مگر آنكه قسمتى ديگر از آن برمىآشوبد ـ تا آنكه ندادهندهاى از آسمان ندا در مىدهد: همانا امير و فرمانرواى شما فلانى است».
21ـ ابونعيم و خطيب در كتاب تلخيصالمتشابه از ابنعمر نقلكردهاند كه گفت: رسول خدا(صلی الله علیه و آله) فرمود:
«يَخْرُجُ الْمَهْدِيُّ وَعَلى رَأْسِهِ مَلَكٌ يُنادِي: إِنَّ هذا مَهْدِيٌّ فَاتَّبِعُوهُ»؛(1)
«مهدى قيام مىكند درحالىكه بالاى سر او فرشتهاى ندا مىدهد: اين مهدى است از او پيروى كنيد».
22ـ ابونعيم از على(علیه السلام) روايت كرده كه فرمود:
«إِذا نادى مُناد مِنَ السَّماءِ: إِنَّ الْحَقَّ فِي آلِ مُحَمَّد، فَعِنْدَ ذلِكَ يَظْهَرُ الْمَهْدِيُّ عَلى أَفْواهِ النّاسِ وَيَشْرَبُونَ حُبَّهُ، وَلا يَكُونُ لَهُمْ ذِكْرٌ غَيْرَهُ»؛(2)
«زمانى كه ندادهندهاى از آسمان ندا مىدهد كه: حقّ در خاندان محمّد(صلی الله علیه و آله) است. در آن هنگام نام مهدى بر زبانهاى مردم آشكار مىگردد و محبّت او را به دل مىگيرند و از غير او ياد نمىكنند».
23ـ نيز او ـ نعيم بن حماد ـ از شهر بن حوشب نقل كرده است كهگفت: رسول خدا(صلی الله علیه و آله) فرمود:
«فِي الْمُحَرَّمِ يُنادِي مُناد مِنَ السَّمآءِ: أَلا إِنَّ صَفْوَةَ اللهِ [مِنْ خَلْقِهِ] فُلانٌ فَاسْمَعُوا لَهُ، أَطِيعُوهُ فِي سَنَةِ الصَّوْتِ الْمُعْمَعَةِ»؛(1)
«در ماه محرم، نداكنندهاى از آسمان ندا مىدهد: آگاه باشيد كه برگزيده خدا ـ از ميان خلايق ـ فلانى است، پس فرمانش را گوش كنيد و از او اطاعت كنيد در سالى كه جنگها و فتنهها فراوان است و سالِ صداى آسمانى است».
24ـ از اميرالمؤمنين على بن ابىطالب(علیه السلام) نقل شده است كه فرمود:
«تُخْتَلَفُ ثَلاثُ رايات: رايَةٌ بِالْمَغْرِبِ وَرايَةٌ بِالْجَزِيرَةِ
1) . متقی هندی، البرهان، ص75، باب 1، حديث 9.
وَرايَةٌ بِالشّامِ؛ تَدُومُ الْفِتْنَةُ بَيْنَهُمْ سَنَةً. ثُمَّ ذَكَرَ خُرُوجَ السُّفْيانِيِّ وَما يَفْعَلُهُ مِنَ الظُّلْمِ وَالْجَوْرِ. ثُمَّ ذَكَرَ خُرُوجَالْمَهْدِيِّ وَمُبايَعَةَ النّاسِ لَهُ بَيْنَ الرُّكْنِ وَالْمَقامِ. قالَ: يَسِيرُ بِالْجُيُوشِ حَتّى يَسِيرَ بِوادِى الْقُرى فِي هُدُوء وَرِفْق، وَيَلْحَقُهُ هُناكَ ابْنُ عَمِّهِ الْحَسَنِيُّ فِي اثْنَي عَشَرَ أَلْفِ فارِس، فَيَقُولُ لَهُ: يَابْنَ عَمِّ! أَنَا أَحَقُّ بِهذَا الْجَيْشِ مِنْكَ، أَنَا ابْنُ الْحَسَنِ وَأَنَا الْمَهْدِيُّ. فَيَقُولُ لَهُ الْمَهْدِيُّ: بَلْ أَنَا الْمَهْدِيُّ. فَيَقُولُ لَهُ الْحَسَنِيُّ: هَلْ لَكَ مِنْ آيَة فَأُبايِعَكَ؟ فَيُومِئُ الْمَهْدِيُّ إِلَى الطَّيْرِ فَيَسْقُطُ عَلى يَدَيْهِ، وَيَغْرِسُ قُضَيْباً فِي بُقْعَة مِنَ الأَرْضِ فَيُخْضَرُ وَيُورَقُ، فَيَقُولُ لَهُ الْحَسَنِيُّ: يَابَنْ عَمِّي هِيَ لَكَ»؛(1)
«سه پرچم به مخالفت با يكديگر برافراشته شود؛ پرچمى در مغرب و پرچمى در جزیره (عربستان) و پرچمى در شام، و فتنه و جنگ بين آنها يك سال طول مىكشد ـ سپس از قيام سفيانى و ظلم و ستمى كه بر مردم روا مىدارد، ياد كرد و پس از آن از ظهور
1) . متقی هندی، البرهان، ص 76 ـ 77، باب 1، حديث 15.
و قيام حضرت مهدى(علیه السلام) و بيعت كردنمردم با او در بين ركن و مقام ياد نمود ـ و فرمود: لشكريان خويش را حركت مىدهد تا در كمال آرامش و مدارا به وادىالقرى مىرسند. در آنجا پسرعمويش(1)
سيّد حسنى همراه با دوازده هزار سوار به او مىرسد و به او مىگويد: اى پسرعمو! من به فرماندهى اين لشكر سزاوارتر از تو هستم؛ زيرا من فرزند امامحسن(علیه السلام) هستم و مهدى من هستم. حضرت مهدى(علیه السلام) به او مىفرمايد: بلكه من مهدى هستم. حسنى مىگويد: آيا تو را نشانه و معجزهاى هست تا با تو بيعت كنم؟ پس حضرت مهدى(علیه السلام) به پرندهاى اشاره مىنمايد و پرنده در دستهايش قرار مىگيرد و نِى خشكى را مىگيرد و در زمين مىكارد ـ بلافاصله ـ سبز مىشود و برگ مىدهد. آن زمان «سيد حسنى» به او عرض مىكند: اى پسر عموى من! اين مقام سزاوار توست».
1) . از اينكه در اين روايت، چند مورد تصريح شده است كه سيّد حسنى ـ كه از نسل امامحسن(علیه السلام) است ـ حضرت مهدى(علیه السلام) را بهعنوان پسرعمو خطاب مىكند، مىتوان استفاده كرد كه: قائم آل محمّد(صلی الله علیه و آله) از نسل امامحسين(علیه السلام) مىباشد، چنانكه عقيده همه علماى شيعه و بسيارى از بزرگان اهلسنّت است، و در كتابهاى مختلف ازجمله منتخبالاثر مجموعهاى از روايات اهلسنّت و تشيّع دراينباره نقل شده است.
25ـ نعيم و ابونعيم از ابوسعيد نقل كردهاند كه گفت: رسول خدا(صلی الله علیه و آله) فرمود:
«يَكُونُ عِنْدَ انْقِطاع مِنَ الزَّمانِ وَظُهُور مِنَ الْفِتَنِ رَجُلٌ يُقالُ لَهُ الْمَهْدِيُّ، يَكُونُ عَطاؤُهُ حَثِيّاً»؛(1)
«هنگامى كه آخرالزمان شود ـ و يأس و نااميدى رخ نمايد ـ و فتنهها ظاهر شود، مردى خواهد بود كه مهدى ناميده مىشود و بخشش و عطايايش ريزان و سرشار است».
26ـ ابونعيم از عبدالرحمن بن عوف نقل كرده است كه گفت: رسول خدا(صلی الله علیه و آله) فرمود:
«[يَكُونُ عِنْدَ انْقِطاع مِنَ الزَّمانِ] لَيَبْعَثَنَّ اللهُ مِنْ عِتْرَتِي رَجُلا أَفْرَقَ الثَّنايا أَجْلَى الْجَبْهَةِ يَمْلأُ الأَرْضَ عَدْلا، و يَفِيضُ الْمالَ فَيْضاً»؛(2)
«هنگامى كه آخرالزمان شود ـ يأس و نااميدى و قحطى رخ نمايد ـ به تحقيق خداوند مردى از خاندانمرا برخواهدانگيخت، دندانهاى پيشينش فاصلهدار و
جبينش گشاده است. زمين را از عدالت پر مىسازد و مال فراوان مىبخشد».
27ـ احمد و مسلم از ابوسعيد و جابر، از رسول خدا(صلی الله علیه و آله) روايت كردهاند كه آن حضرت فرمود:
«يَكُونُ فِي آخِرِ الزَّمانِ خَلِيفَةٌ يُقَسِّمُ الْمالَ وَلا يَعُدُّهُ»؛(1)
«در آخرالزمان خليفهاى خواهد بود كه مال را بدون اينكه بشمارد، تقسيم مىكند».
28ـ حذيفة بن یمان از پيامبر(صلی الله علیه و آله) روايت كرده كه آن حضرت ـ درباره قضيه حضرت مهدى(علیه السلام) و بيعت كردن مردم با او در بين ركن و مقامِ خانه كعبه و خروج او بهسوى شام ـ فرمود:
«وَجَبْرَئِيلُ عَلى مَقْدِمَتِهِ، وَمِيكائِيلُ عَلى ساقَتِهِ، يَفْرَحُ بِهِ أَهْلُ السَّمآءِ وَالأَرْضِ وَالطَّيْرُ وَالْوَحْشُ وَالْحِيتانُ فِيالْبَحْرِ»؛(2)
«و جبرئيل در رأس پيشاهنگان لشكر و ميكائيل در
رأس دنبالهداران لشكر او قرار دارند، آسمانيان و زمينيان و پرندگان و حيوانات وحشى و ماهيان دريا، همگى به ظهور او شاد مىشوند».
اين روايت را ابوعمر و عثمان بن سعيد مقرى نيز در كتاب «سنن» خود نقل كردهاند.
29ـ احمد و باوردى در كتاب المعرفة و ابونعيم از ابوسعيد نقل كردهاند كه گفت: رسول خدا(صلی الله علیه و آله) فرمود:
«بُشْراكُمْ بِالْمَهْدِيِّ! رَجُلٌ مِنْ قُرَيْش مِنْ أُمَّتِي عَلَى اخْتِلاف مِنَ النّاسِ وَزَلازِلَ، فَيَمْلأُ الأَرْضَ قِسْطاً وَعَدْلا كَما مُلِئَتْ جَوْراً وَظُلْماً، وَيَرْضى عَنْهُ ساكِنُ السَّماءِ وَساكِنُ الأَرْضِ، وَيُقَسِّمُ الْمالَ صِحاحاً بِالسَّوِيَّةِ بَيْنَ النّاسِ وَيَمْلأُ قُلُوبَ أُمَّةِ مُحَمَّد غنىً،وَيَسَعُهُمْ عَدْلَهُ حَتّى إِنَّهُ يَأْمُرُ مُنادِياً فَيُنادِي: مَنْ لَهُ حاجَةٌ؟ فَما يَأْتِيهِ أَحَدٌ إِلاّ رَجُلٌ واحِدٌ، يَأْتِيهِ يَسْأَلُهُ فَيَقُولُ: اِئْتِ السّادِنَ يُعْطِيكَ. فَيَأْتِيهِ فَيَقُولُ: أَنَا رَسُولُ الْمَهْدِيِّ إِلَيْكَ لَتُعْطِيَنِي مالاً، فَيَقُولُ: اِحْثِ! فَيَحْثِي، فَلا يَسْتَطِيعُ أَنْ يَحْمِلَهُ. فَيَلْقى حَتّى يَكُونَ
قَدْرَ ما يَسْتَطِيعُ أَنْ يَحْمِلَهُ فَيَخْرُجُ بِهِ وَيَنْدِمُ، فَيَقُولُ: أَنَا كُنْتُ أَجْشَعُ أُمَّةِ مُحَمَّد نَفْساً، كُلُّهُمْ دَعى إِلى هذَا الْمالِ فَتَرَكَهُ غَيْری، فَيَرُدَّهُ عَلَيْهِ فَيَقُولُ: إِنّا لا نَقْبَلُ شَيْئاً أَعْطَيْناهُ، فَيَلْبَثُ فِي ذلِكَ سِتّاً أَوْ سَبْعاً أَوْ تِسْعَ سِنِينَ، وَلا خَيْرَ فِي الْحَياةِ بَعْدَهُ»؛(1)
«شما را به مهدى بشارت باد! مردى از قريش از بين امّت من، در زمانى كه مردم باهم به مخالفت و ستيز برمىخيزند و زلزلهها روى مىدهد، او زمين را از عدالت و برابرى پر مىسازد چنانكه از ظلم وجور پر شده باشد. آسمانيان و ساكنان زمين از او راضى و خشنود مىشوند. او مال را به درستى و برابرى بين مردم تقسيم مىكند و دلهاى امّت محمّد(صلی الله علیه و آله) را از بىنيازى مىآكند و عدالت او همگان را شامل مىشود، تا آنجا كه فرمان مىدهد منادى ندا در دهد: كيست كه نيازى داشته باشد؟ پس هيچكس جز يك مرد به نزد او نمىآيد. آن
1) . متقی هندی، البرهان، ص79 ـ 80، باب 1، حديث 21.
مرد نزد او مىآيد و درخواست مىكند، مىفرمايد: به نزد نگهبان پردهدار برو، به تو ]نيازت را[ مىدهد. به نزد او مىرود و مىگويد: من فرستاده مهدى هستم، نزدت آمدهام كه مالى به من عطا كنى. پس مىگويد: بريز و آنقدر از مال به دامنش مىريزد كه نمىتواند آن را حمل كند. پس مال را بيرون مىبرد، درحالىكه پشيمان است و با خود مىگويد: من طمعكارترين و حريصترين فرد ازامّت محمّد(صلی الله علیه و آله) بودم، همه آنان به اين مال فراخوانده شدند؛ امّا جز من كسى آن را قبول نكرد. پس بازمىگردد و پولها را به نگهبان پس مىدهد. او مىگويد: ما چيزى را كه به كسى بخشيديم، بازپس نمىگيريم. پس آن حضرت، در چنان حكومتى شش يا هفت يا نه سال درنگ مىكند و بعد از او، خيرى در زندگانى نيست».
30ـ نيز او ـ نعيم بن حمّاد ـ از عبدالله از ابوسعيد، از پيامبر(صلی الله علیه و آله) روايت كرده است كه آن حضرت فرمود:
«اَلْمَهْدِيُّ مِنّا، أَجْلَى الْجبْهَةِ أَقْنَى الأَنْفِ»؛(1)
«مهدى از نسل ماست، گشادهپيشانى است و وسط بينى او قدرى برآمده است».
31ـ نعيم بن حمّاد از ابوسعيد خدرى نقل كرده است كه گفت: رسول خدا(صلی الله علیه و آله) فرمود:
«سَتَكُونُ بَعْدِي فِتَنٌ؛ مِنْها فِتْنَةُ الأَحْلاسِيَكُونُ فِيها حَرْبٌ وَهَرْبٌ، ثُمَّ بَعْدَها فِتْنَةٌ أَشَدُّ مِنْها، ثُمَّ تَكُونُ فِتْنَةٌ، كُلَّما قِيلَ: انْقَطَعَتْ تَمادَتْ حَتّى لا يَبْقى بَيْتٌ إِلاّ دَخَلَتْهُ، وَلا مُسْلِمٌ إِلاّ مَلَّتْهُ حَتّى يَخْرُجَ رَجُلٌ مِنْ عِتْرَتِي»؛(2)
«پس از من فتنههايى رخ خواهد داد؛ يكى از آن فتنهها، فتنه تنگدستى و بيچارگى و خانهنشينى خواهد بود. در آن فتنه، جنگها و گريزها به وقوع مىپيوندند، و بعد از آن فتنهاى سختتر و پس از آن فتنهاى ديگر خواهد بود.
هرچه گفته مىشود: ديگر فتنه به پايان رسيد، گسترش بيشتر مىيابد، تا جايى كه هيچ خانهاى نمىماند مگر آنكه فتنهاى آن را دربرمىگيرد، و هيچ مسلمانى نيست مگر آنكه فتنهها او را دلزده و دلتنگ ساخته باشد، تا اينكه مردى از خاندان من قيام كند».
32ـ نعيم از على(علیه السلام) روايت كرده است كه آن حضرت فرمود:
«لا يَخْرُجُ الْمَهْدِيُّ حَتّى يُقْتَلَ ثُلْثٌ، وَيَمُوتَ ثُلْثٌ، وَيَبْقى ثُلْثٌ»؛(1)
«مهدى قيام نخواهد كرد تا زمانى كه يكسوم مردم كشته شوند، يكسوم ديگر بميرند و ـ تنها ـ يكسوم آنها باقى بمانند».
33ـ ابن ابىشيبه نقل كرده است كه گفت: فلانى ـ مردى از اصحاب پيامبر(صلی الله علیه و آله) ـ برايم روايت كرد كه:
«[إِنَّ] الْمَهْدِيَّ لا يَخْرُجُ حَتّى تَقْتُلَ النَّفْس الزَّكِيَّة، فَإِذا قُتِلَتْ النَّفْسُ الزَّكِيَّةُ غَضِبَ عَلَيْهِمْ مَنْ
1) . متقی هندی، البرهان، ص111 ـ 112، باب 4، فصل 2، حديث 4.
فِي السَّماءِ وَمَنْ فِي الاَرْضِ؛ فَأَتَى النّاسُ، فَزَفُّوهُ كَما تَزِفُّ الْعَرُوسُ إِلى زَوْجها لَيْلَةَ عُرْسِها، وَهُوَ يَمْلاُ الاَرْضَ قِسْطاً وَعَدْلا، وَتَخْرُجُ الاَرْضُ نَباتَهاوَتَمْطِرُ السَّماءُ مَطَرَها وَتَنْعُمُ أُمَّتِي فِي وِلايَتِهِ نِعْمَةً لَمْ تَنْعُمْها قَطُّ»؛(1)
«همانا مهدى(علیه السلام) قيام نخواهد كرد تا آن زمان كه نفس زكيّه كشته شود. وقتى نفس زكيّه كشته شد، هركس در آسمان و هركس در زمين است، بر كشندگان او خشمگين مىشوند، پس مردم مىآيند و شادمانه گرداگردش مىچرخند چنانكه در شب عروسى شادمانه گرد عروس مىچرخند. و مهدى(علیه السلام) زمين را از عدل و داد پر مىكند و زمین گیاهانش را میرویاند و آسمان بارانش را سرازیر میگرداند و امت من در زمان ولايت و حكومت او از چنان نعمتى برخوردار مىشوند كه هرگز در گذشته از آن بهره مند نبودهاند».
34ـ ابوعمرو دانى در كتاب «سنن» خويش از حذيفه نقل كرده است كه گفت: رسول خدا(صلی الله علیه و آله) فرمود:
1) . متقی هندی، البرهان، ص112، باب 4، فصل 2، حديث 6.
«يَلْتَفِتُ الْمَهْدِيُّ وَقَدْ نَزَلَ عِيسَى بْنُ مَرْيَمَ كَأَنَّما يَقْطُرُ مِنْ شَعْرِهِ الْماءُ. فَيَقُولُ الْمَهْدِيُّ: تَقَدَّمْ! صَلِّ بِالنّاسِ! فَيَقُولُ عِيسى: إِنَّما أُقِيمَت الصَّلاةُ لَكَ، فَيُصَلِّي خَلْفَ رَجُل مِنْ وُلْدِي»؛(1)
«مهدى(علیه السلام) متوجّه مىشود كه عيسى بن مريم نازل شده است و چنان است كه گويا از موهايش آب مىچكد. مهدى(علیه السلام) به او مىفرمايد: بفرما، پيش برو و با اين مردم نماز بگزار. عيسى میگويد: اين نماز براى اقتداىِ به تو بهپا داشته شده. پس پشتسر مهدى(علیه السلام) كه مردى از فرزندان من است، نماز مىخواند».
35ـ طبرانى در كتاب المعجمالاوسط و حاكم از امّسلمه روايت كردهاند كه گفت: رسول خدا(صلی الله علیه و آله) فرمود:
«يُبايِعُ الرَّجُلُ بَيْنَ الرُّكْنِ وَالْمَقامِ عِدَّةَ أَهْلِ بَدْر، فَيَأْتِيهِ عَصائِبُ أَهْلِ الْعِراقِ وَأَبْدال أَهْلِ الشّامِ، فَيَغْزُوهُ جَيْشٌ مِنْ
1) . متقی هندی، البرهان، ص160، باب 9، حديث 9.
أَهْلِ الشّامِ حَتَّى انْتَهَوْا بِالْبَيْداءِ خَسِفَ بِهِمْ»؛(1)
«عدهاى به تعداد لشكريان بدر با آن مرد ـ مهدى(علیه السلام) ـ بين ركن و مقام كعبه بيعت مىكنند، پس جمعى از بزرگان اهل عراق و صالحين اهل شام به يارى او مىآيند. پس لشكرى از اهل شام با او و يارانش مىجنگند، تا به منطقهاى به نام بيداء مىرسند، زمين آنان را (لشكر شام) را در خود فرو مىبرد».
36ـ نعيم بن حماد از محمّد بن حنفيه نقل كرده است كه گفت: نزد على(علیه السلام) بوديم، پس مردى از او درباره مهدى(علیه السلام) سؤال كرد، آن حضرت فرمود: هيهات، هیهات! سپس با دستش نُه عدد شمرد(2)
و بعد فرمود:«ذلِكَ يَخْرُجُ فِي آخِرِ الزَّمانِ، إِذا قِيلَ لِلرَّجُلِ: اللهَ اللهَ! قُتِلَ؛ فَيَجْمَعُ اللهُ لَهُ قَوْماً قَزَعاً كَقَزَعِ
1) . متقی هندی، البرهان، ص117، باب 4، فصل 2، حديث 18.
2) . اين نُه بار باز و بسته كردن دست يا شمردن نُه عدد با دست «عقد بيده تسعاً» چه مفهومى دارد؟ دراينباره گفته شده است: حضرت على(علیه السلام) به اين وسيله خواستند اشارهاى داشته باشند به اينكه تعداد امامان معصوم از نسل حسين(علیه السلام) نُه نفر است كه نهمين آنان مهدى(علیه السلام) است. ازاينرو، وقتى به نهمين شماره رسيدند، فرمودند: «ذلك يخرج في آخرالزمان».
السَّحابِ يُؤَلِّفُ بَيْنَ قُلُوبِهِمْ، لا يَسْتَوْحِشُونَ عَلى أَحَد، وَلا يَفْرَحُونَ بِأَحَد، دَخَلَ فِيهِمْ عَلى عِدَّةِ أَصْحابِ بَدْر، لَمْ يَسْبِقْهُمْ الاَوَّلُونَ وَلا يُدْرِكْهُمْ الآخِرُونَ، وَعَلى عَدَدِ أَصْحابِ طالُوتَ الَّذِينَ جاوَزُوا النَّهْرَ مَعَهُ»؛(1)
«او در آخرالزمان ظهور خواهد كرد و در زمانى كه دربارهاش گفته شود: خدا را! خدا را! كه او كشته شده است،(2)
پس خداوند براى او از جاىجاى زمين گروهى را كه همچون قطعههاى ابر پراكندهاند، گرد هممىآورد و بين دلهايشان الفت و پيوند ايجاد مىكند، بهگونهاى كه از هيچكس نمىهراسند و به هيچكس شادمان نمىشوند. به تعداد اصحاب بَدر در اين گروه وارد مىشوند، كسانى كه پيشينيان بر آنان سبقت
1) . متقی هندی، البرهان، ص144، باب 6، حديث 8.
2) . عبارت متن كتاب اين است: «الله الله قيل؛ يعنى خدا را! خدا را! گفته شده است»؛ لكن ظاهر اين است كه عبارت صحيح به اينگونه باشد: «الله الله قُتل؛ يعنى خدا را! خدا را! او كشته شده است». بااينهمه در كشفالاستار بهگونهاى ديگر آمده است: «اذا قال الرجل: الله تعالى قتل؛ يعنى مردى گويد كه خدا او را كشته است». و افزوده است كه: حافظ ابوعبدالله حاكم در كتاب مستدرك خود آن را نقل كرده و گفته است كه: اين حديث، بر مبناى بخارى و مسلم صحيح شمرده مىشود، اگرچه خود آن دو ذكرى از آن ندارند.
نگرفته و پسينيان توفيق درك و وصول به آنان را نمىيابند و آنان به تعداد اصحاب طالوتاند كه با او از نهر گذشتند».
37ـ ابنماجه و طبرانى از عبدالله بن حارث بن جزء زبيدى نقل كردهاند، كه گفت: رسول خدا(صلی الله علیه و آله) فرمودند:
«يَخْرُجُ ناسٌ مِنَ الْمَشْرِقِ، فَيُوَطِّئُونَ لِلْمَهْدِيِّ سُلْطانَهُ»؛(1)
«مردمى از مشرق زمين قيام مىنمايند و براى سلطنت و حكومت حضرت مهدى(علیه السلام) زمينه سازى مىكنند».
38ـ ابوغنم كوفى در كتاب الفتن از على بن ابىطالب(علیه السلام) روايت كرده است كه آن بزرگوار فرمود:
«وَيْحاً لِلطّالِقانِ! فَإِنَّ للهِ بِها كُنُوزاً لَيْسَتْ مِنْ ذَهَب وَلا فِضَّة؛ وَلكِنْ بِها رِجالٌ عَرَفُوا اللهَ حَقَّ مَعْرِفَتِهِ، وَهُمْ أَنْصارُ الْمَهْدِيِّ فِي آخِرِ الزَّمانِ»؛(2)
«آه از طالقان ـ رحمت باد بر طالقان! ـ خدا را در آن شهر گنجينههايى است كه از طلا و نقره نيستند؛ بلكه در آن مردانى هستند كه خدا را به حقيقت معرفت شناختهاند و آنان در آخرالزمان، ياوران مهدى(علیه السلام) خواهند بود».
39ـ ابونعيم از ابوسعيد نقل كرده است كه گفت: رسول خدا(صلی الله علیه و آله) فرمود:
«مِنَّا الَّذِي يُصَلِّي عِيسَى بْنُ مَرْيَمَ خَلْفَهُ»؛(1)«از نسل ماست آن كسى كه عيسى بن مريم پشتسر او نماز مىخواند».
40ـ ابوبكر اسكافى، در كتاب فوائد الاخبار از جابر بن عبدالله نقل كرده است كه گفت: رسول خدا(صلی الله علیه و آله) فرمودند:
«مَنْ كَذَّبَ بِالدَّجّالِ فَقَدْ كَفَرَ، وَمَنْ كَذَّبَ بِالْمَهْدِيِّ فَقَدْ كَفَرَ»؛(2)
«كسى كه دجّال را تكذيب كند كافر شده، و كسى كه مهدى(علیه السلام) را تكذيب كند كافر شده است».
خداى تعالى را سپاس مىگويم كه مرا به نقل اين چهل حديث از بين روايات واردشده درباره حضرت مهدى(علیه السلام) شرافت و توفيق بخشيد.
دراينباره، هركس خواستار احاديثى بيشتر و بحثى گستردهتر است، مىتواند در كتابهاى «مسانيد» و «جوامع» و كتابهاى مبسوطى چون بحارالانوار مجلسی و العوالم بحرانی اصفهانی و كمالالدين شيخ صدوق و الغيبة شيخ طوسى و كفايةالاثر خزازقمی و كتاب ما منتخبالاثر فی الامام الثانیعشر(علیه السلام) به بررسى و تحقيق بپردازد. الحمد لله رب العالمين
12 رجبالخير 1401ق.
قم مقدسه
لطفالله صافى گلپايگانى
قرآن کریم.
الاختصاص، مفید، محمد بن محمد (م. 413ق.)، تحقیق علیاکبر غفاری، قم، نشر اسلامی، 1414ق.
البرهان فی علامات مهدی آخرالزمان، متقی هندی، علی (م. 975ق.)، تحقیق علیاکبر غفاری، قم، مطبعة الخیام، 1399ق.
الخصال، صدوق، محمد بن علی (م. 381ق.)، تحقیق علیاکبر غفاری، قم، نشر اسلامی، 1403ق.
بحارالانوار الجامعة لدرر اخبار الائمةالاطهار(علیهما السلام)، مجلسی، محمدباقر (م. 1111ق.)، تحقیق محمدباقر بهبودی، بیروت، داراحیاء التراث العربی، 1403ق.
ثوابالاعمال و عقابالاعمال، صدوق، محمد بن علی (م. 381ق.)، تحقیق سید محمدمهدی موسوی خرسان، قم، الشریفالرضی، 1368ش.