ghaemiyeh.com
سرشناسه : انصاری زنجانی خوئینی، محمد، 1354 -
عنوان و نام پديدآور : دائرة المعارف غدير: جامع ترين دائرة المعارف موضوعى غدير جلد 14/ محمد انصارى زنجانى خوئینی.
فصل سوم: اعتقادات غدير (3)
مشخصات نشر دیجیتالی: اصفهان: محمد انصارى زنجانى، 1405 -
مشخصات ظاهری : ج14.
عنوان دیگر : جامع ترین دائرة المعارف موضوعى غدير.
موضوع : علیبن ابیطالب (ع)، امام اول، 23 قبل از هجرت - 40ق -- اثبات خلافت -- دایرهالمعارفها
موضوع : Ali ibn Abi-talib, Imam I, 600-661 -- *Proof of caliphate -- Encyclopedias
موضوع : غدیر خم -- دایرهالمعارفها
Ghadir -- Encyclopedias
رده بندی کنگره : BP223/54
رده بندی دیویی : 297/452
شماره کتابشناسی ملی : 58119110
اطلاعات رکورد کتابشناسی : فیپا
شماره تماس نویسنده: 9124524736 - 0098 - ايران ، قم
Phone no. : 0098 - 9124524736 - IRAN , QOM
بسم اللّه الرّحمن الرّحيم
ادامه فصل سوم: اعتقادات غدير:
بخش سوم: اتمام حجت با غدير··· 5 - 484
قسمت اول: نكات كلى در مورد اتمام حجت با غدير··· 70 - 32
قسمت دوم: اتمام حجت خدا و معصومين عليهمالسلام با غدير··· 33 - 369
قسمت سوم: اتمام حجت ملائكه، اصحاب، بانوان و علما با غدير
و اقرار دشمنان··· 371 - 484
بخش چهارم: اگر غدير عملى مىشد··· 485 - 570
فهرستواره احتجاج با غدير(1)
احتجاج و استدلال از ديرباز روشى مستحكم براى اثبات حقانيت هر مطلبى بوده، تا جايى كه اين روش در سيره همه ابناء بشر ديده مىشود. حتى انبيا و اوصيا عليهمالسلام از اين قاعده مستثنى نبوده و در قرآن و تاريخ احتجاجهاى آنان فراوان آمده است.
مسئله غدير نيز از اين قاعده مستثنى نبوده است. پرونده علمى غدير تا كنون دوران بىوقفه هزار و چهارصد سالهاى را پشت سر گذاشته كه طى آن امر پيامبر صلىاللهعليهوآله بر پشتيبانى دائمى از غدير به اجرا در آمده است. واعظان بسيارى بر فراز منبرها، و علماى وارستهاى در مجالس بحث و مناظره، و مؤلفان زبردستى در كتابها، و ابرمردانى همچون سلمان و ابوذر و مقداد به عنوان شاهدان صدق غدير، و نيز خدمتگزارانى در آحاد جامعه، وظيفه حراست و دفاع از اين آرمان بزرگ اسلام را بر دوش كشيدهاند.
1) . چهارده قرن با غدير: ص 63 ، 81 - 110. اسرار غدير: ص 259 - 298.
اگر غدير در عينيت جامعه تحقق مىيافت، اختلاف و تفرقهاى نبود تا نياز به احتجاجها و مناظرات براى اثبات بنيادهاى ولايت باشد.
نفرين خدا بر آنان كه زلال غدير را گل آلود نمودند و نسلهايى را از نوش گواراى آن محروم ساختند، و صلوات و رحمت و بركات خدا بر امامان دلسوز امت، كه براى نجات غرقشدگان در فتنه سقيفه به حفظ و احياى غدير در شرايط مختلف پرداختند.
مخاطب اين اقدامات عبارت بودند از:
تازه آشنايانى كه مىبايست از اين حقيقت بزرگ اسلام آگاهى مىيافتند.
وجدانهاى خفتهاى كه نياز به تجديد عهد و يادآورىو بيدارى داشتند.
دلهاى مردهاى كه بايد راه هدايت برايشان باز مىشد، تا آبى به زمين خشكيده آنان برسد.
نسلهاى آيندهاى كه شايد صدها سال ديگر قدم به اين جهان مىگذاشتند و بايد حقيقت غدير براى اطلاع آنان در صفحات تاريخ ثبت مىشد.
تاريخچه اين دفاع مقدس از حريم غدير، دلير مردان علم را در خود جاى داده كه در هر زمانى به اقتضاى آن و در هر مكانى طبق شرايط آن، از فكر و روح سرشار از معنويتشان گرفته تا جان و آبرويشان در طبق اخلاص مىگذاشتند، و با اسلحه استدلالهاى قاطع ولايت كه پشتيبانش پروردگار است، دشمنان زبون و رنگ به رنگ ولايت را در صحنه بحثهاى علمى شكست داده و نام تشيع و غدير را در گستره جهان بلندآواز و سرافراز ساختهاند.
نمونههاى بارز اين اتمام حجتها و احتجاجات و استدلالها و يادآورىهاى غدير توسط خود خداوند و معصومين عليهمالسلام و اصحابشان صورت گرفته است.
تا روزى كه اميرالمؤمنين عليهالسلام در قيد حيات بودند به عنوان كسى كه در غدير بر فراز دستان پيامبر صلىاللهعليهوآله قرار گرفته و اينك شخصا در برابر ديدگان مردم است، معرّف عينى غدير بودند و حضور آن حضرت بمعناى حضور غدير بود.
پس از شهادت آن حضرت، ائمه عليهمالسلام از يك سو صاحبان غدير بودند كه در غدير براى ايشان نيز بيعت گرفته شده بود، و از سوى ديگر به عنوان مدافعان و حافظان غدير در برابر دشمنان آن بودند. تبيين و استدلال و احتجاجات ائمه عليهمالسلام، سنگر غدير را براى آيندهاى كه تا امروز چهارده قرن از آن گذشته در برابر سقيفه محكم مىساخت و دوستان غدير را از اسرار عميق آن آگاه مىنمود.
آنچه توسط ائمه عليهمالسلام درباره غدير مطرح شده سر نخ و سرآغاز بحثهاى علمى است كه در قرون بعد مورد گفتگو و مناظره قرار گرفته است. با توجه به مخاطبان گوناگون از دوست و دشمن كه در برابر ائمه عليهمالسلام قرار داشتهاند، به فراخور حال همه آنان در كلام ائمه عليهمالسلام مطالبى درباره غدير به چشم مىخورد.
نكته قابل توجه اينكه موضوعاتى كه ائمه عليهمالسلام نسبت به آنها حساسيت نشان دادهاند براى ما نيز بايد قابل توجه باشد و نسبت به آنها حساس باشيم. غدير به عنوان مسئلهاى در فرمايشات ائمه عليهمالسلام مطرح است كه حساسيت امامان عليهمالسلام نسبت به آن شاخص است و به ما مىفهماند كه بايد درباره آن حساسيت فوقالعاده داشته باشيم.
تمام راويانى كه در طول هزار و چهارصد سال حديث غدير را روايت كردهاند نيز به گونهاى جهاد خود را در مقابله با اهل سقيفه به نمايش گذاشتهاند.
علماى شيعه در دوران غيبت امامزمان عجل اللّه فرجه پرچم دفاع از غدير را به دوش كشيدهاند و در پاى آن مقاومت نمودهاند. تا آنجا كه در مواردى حتى خود دشمن اقرار به غدير نموده و از انكار آن عاجز مانده است.
امروز دامنه اين احتجاجات از كتابها و جلسات بالاتر رفته و در كنفرانسها و به صورت برنامههاى راديويى و تلويزيونى و حتى در اينترنت مطرح شده است.
در اينجا نمونههايى از اين احتجاجات و اتمام حجتها كه بخشى از صدها هزار مورد آن است به طور فهرستوار تقديم مىشود، و براى توضيح بيشترِ هر مورد به عناوين بعدى در همين جلد مراجعه شود:
اتمام حجت خداوند با غدير: 5 مورد.
اتمام حجت پيامبر صلىاللهعليهوآله با غدير: 4 مورد.
اتمام حجت اميرالمؤمنين عليهالسلام با غدير: 32 مورد.
اتمام حجت حضرت زهرا عليهاالسلام با غدير: 4 مورد.
اتمام حجت امام حسن عليهالسلام با غدير: 2 مورد.
اتمام حجت امام حسين عليهالسلام با غدير: 1 مورد.
اتمام حجت امام زينالعابدين عليهالسلام با غدير: 1 مورد.
اتمام حجت امام باقر عليهالسلام با غدير: 6 مورد.
اتمام حجت امام صادق عليهالسلام با غدير: 12 مورد.
اتمام حجت امام كاظم عليهالسلام با غدير: 3 مورد.
اتمام حجت امام رضا عليهالسلام با غدير: 2 مورد.
اتمام حجت امام على النقى عليهالسلام با غدير: 2 مورد.
اتمام حجت امام عسكرى با غدير: 2 مورد.
يكى از جلوههاى زيباى دفاع از غدير، اقدامات دوستان آن است. شيفتگان ولايت اميرالمؤمنين عليهالسلام كه چون پروانه گرد آن وجود مقدس طواف مىكردند، بالاترين افتخار خود را دفاع از پايه اصيل غدير مىدانستند و ساير اركان اعتقادى خود را بر آن استوار مىديدند.
لطافت خاصى از گفتههاى حساب شده و ريشه دار اصحاب اميرالمؤمنين عليهالسلام درباره غدير ديده مىشود و موقعيتهاى حساسى در آنها به چشم مىخورد كه راهگشاى موارد بسيارى از بحثهاى علمى در آيندههاى غدير بوده است.
اتمام حجتها و استدلالها و يادآورىهاى غدير كه توسط اصحاب صورت گرفته بسيار متعدد است. ضمن اينكه تمام راويانى كه در طول هزار و چهارصد سال حديث غدير را روايت كردهاند نيز به گونهاى جهاد خود را در مقابله با اهل سقيفه به نمايش گذاشتهاند.
اصحاب پيامبر صلىاللهعليهوآله حاضران در غدير بودهاند و به عنوان شاهد ماجرا از يك سو و ياران پيامبر صلىاللهعليهوآله از سوى ديگر مطرح هستند.
در اجتماعى كه سقيفه حكومت يافت و كارگزاران سقيفه گروهى از صحابه حاضر در غدير بودند، كه به دين پشت پا زدند و در صدد محو آثار غدير و قتل صاحب غدير بر آمدند ! در چنين اجتماعى دفاع ياران باقيمانده پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله از غدير ارزش بالايى دارد.
از سوى ديگر، اصحاب پيامبر صلىاللهعليهوآله در نظر مخالفين غدير جايگاه ويژهاى دارند و در عدالت آنان ترديدى ندارند، اگر چه دوستان غدير اين مطلب را قبول ندارند. اينك اگر گروهى از صحابه درباره غدير شهادت دهند، بايد آن را دليلى عظيم بر حقانيت آن دانست و پاسخ دندان شكنى به مخالفان خواهد بود.
موارد مختلفى كه اصحاب پيامبر صلىاللهعليهوآله غدير را مطرح كردهاند به اهميت آن مىافزايد چه آنكه اكثرا در موقعيتهايى كه صورت مناظره و اتمام حجت داشته و حتى از نظر اجتماعى برايشان مسئله ساز بوده، به گفتن حقيقت مبادرت ورزيدهاند و از كتمان آن اجتناب كردهاند.
در اينجا نمونههايى از اين احتجاجات و اتمام حجتهاى اصحاب پيامبر صلىاللهعليهوآله و ياران اميرالمؤمنين عليهالسلام با غدير - كه بخشى از صدها هزار مورد آن است - به طور فهرستوار تقديم مىشود، و براى توضيح بيشترِ هر مورد به عناوين بعدى در همين جلد مراجعه شود:
اتمام حجت ابوايوب انصارى با غدير: 1 مورد.
اتمام حجت ابوذر با غدير: 1 مورد.
اتمام حجت ابوسعيد خدرى با غدير: 2 مورد.
اتمام حجت ابوالهيثم بن تيهان با غدير: 1 مورد.
اتمام حجت اُبَىّ بن كعب با غدير: 1 مورد.
اتمام حجت اسامة بن زيد با غدير: 1 مورد.
اتمام حجت اصبغ بن نباته با غدير: 1 مورد.
اتمام حجت براء بن عازب با غدير: 1 مورد.
اتمام حجت برد همدانى با غدير: 1 مورد.
اتمام حجت بلال حبشى با غدير: 1 مورد.
اتمام حجت جابر بن عبداللّه انصارى با غدير: 2 مورد.
اتمام حجت حذيفه بن اسيد غفارى با غدير: 1 مورد.
اتمام حجت حذيفة بن يمان با غدير: 3 مورد.
اتمام حجت زيد بن ارقم با غدير: 4 مورد.
اتمام حجت زيد بن صوحان با غدير: 1 مورد.
اتمام حجت زيد بن على بن الحسين با غدير: 1 مورد.
اتمام حجت شريك با غدير: 1 مورد.
اتمام حجت عبدالرحمن بن ابى ليلى با غدير: 2 مورد.
اتمام حجت عبداللّه بن جعفر با غدير: 1 مورد.
اتمام حجت عبداللّه بن عباس با غدير: 3 مورد.
اتمام حجت عمار ياسر با غدير: 1 مورد.
اتمام حجت عمران بن حصين با غدير: 1 مورد.
اتمام حجت عمرو بن ميمون اودى با غدير: 1 مورد.
اتمام حجت قيس بن سعد بن عباده با غدير: 2 مورد.
اتمام حجت مالك بن نويره با غدير: 1 مورد.
اتمام حجت محمد بن عبداللّه حميرى با غدير: 1 مورد.
اتمام حجت چهار نفر از اصحاب پيامبر صلىاللهعليهوآله با غدير: 1 مورد.
اتمام حجت چهل نفر از اصحاب پيامبر صلىاللهعليهوآله با غدير: 1 مورد.
اتمام حجت عدهاى از انصار با غدير: 1 مورد.
اتمام حجت امسلمه با غدير: 1 مورد.
اتمام حجت خوله حنفيه با غدير: 1 مورد.
اتمام حجت دارميه حجونيه با غدير: 1 مورد.
اينها نمونههايى از احتجاجات و مناظرات درباره غدير بود. در طول تاريخ هزاران مورد ديگر بوده كه درباره غدير بين شيعه و مخالفانش بحث و مناظره درگرفته و مطالب بسيارى درباره سند و متن آن به عنوان اتمام حجت و محكوميت خصم بيان شده كه جا دارد در كتابى مستقل تدوين و تقديم گردد.
همچنين از بارزترين احتجاجات صحابه با غدير، ماجراى اتمامحجت دوازده نفر از صحابه به صورت گروهى در ابتداى غصب خلافت است:
دوازده نفر با اجازه اميرالمؤمنين عليهالسلام قرار گذاشتند در روز جمعه كه ابوبكر منبر مىرود در مقابل منبر اجتماع كنند و آنچه درباره ولايت اميرالمؤمنين عليهالسلام مىدانند بگويند تا هم اتمام حجت بر ابوبكر باشد و هم بر مردم.
روز جمعه يكى پس از ديگرى برخاستند و مطالبى گفتند تا نوبت به ابوالهيثم بن تيهان رسيد. او گفت: من گواهى مىدهم كه پيامبرمان على عليهالسلام را در روز غدير منصوب كرد.
عدهاى از انصار در اين باره به گفتگو پرداختند كه منظور پيامبر صلىاللهعليهوآله از اين اقدام چه بود و در اين باره سخن بسيار گفتند. لذا عدهاى را خدمت آن حضرت فرستادند و در اين باره سؤال كردند. فرمود: «به آنان بگوييد: على بعد از من صاحب اختيار مؤمنين
است و دلسوزترين مردم براى امت من است» . من به آنچه در خاطرم بود شهادت دادم. هر كس مىخواهد ايمان بياورد و هر كس مىخواهد كافر شود. وعدهگاه روز قيامت است.(1)
دفاع از غدير با استناد به قرآن(2)
چه براى آموزش غدير و چه در مقام دفاع از آن، استدلال به پشتوانههاى علمى آن عقلها را بيدار مىكند و طالبين راه راست را هدايت مىنمايد. همان گونه كه دشمنان را از قدرت نمايى كاذب باز مىدارد و مخالفانِ سقيفهاىِ غدير را لال مىكند.
در نگاه ديگر اقرار دوستان يا دشمنان غدير در برابر استدلالهايى كه براى اثبات آن مطرح مىشود عظمت آن در بُعد علمى را نشان مىدهد.
استناد به قرآن در تبليغ غدير، و استدلال با اشتهار و تواتر غدير بين همه مسلمانان، و استشهاد به عظمت سند و متن خطابه غدير، از شيوههايى است كه معصومين عليهمالسلام به كار گرفتهاند.
اين استدلالها در برابر مخاطبان متفاوتى از دوست يا دشمن، در مقام ابلاغ غدير يا دفاع از آن مورد استفاده قرار گرفته؛ و اقرارهاى مخاطبين حاكى از تأثير به سزاى آنها در اين هدف داشته است.
و اما دفاع از غدير با استناد به قرآن:
شيوهاى كه در دفاع معصومين عليهمالسلام از غدير موارد متعددى دارد، استناد به قرآن در اين مسئله است. كتاب اللّه كه پشتوانه همه مسلمانان و سند دائمى و مقبول آنان است، بهترين سند براى پذيرفتن حق درباره غدير است، كه ائمه عليهمالسلام از اين شيوه كمال استفاده را در هدايت مردم به سوى غدير بردهاند.
با توجه به اينكه بيش از 300 آيه قرآن در طول واقعه غدير نازل شده يا در كلام پيامبر صلىاللهعليهوآله درباره غدير مورد استناد قرار گرفته(1)، و چند آيه در منابع شيعه و سنى بالاتفاق مربوط به غدير است، استدلال براى غدير با استناد به قرآن رونق بيشترى دارد.
آيه تبليغ (يا اَيُّهَا الرَّسوُلُ بَلِّغ(2)) و آيه اكمال (اليَومَ اَكمَلتُ لَكُم دينَكُم ... (3)) و آيه سَألَ سائِل (سَألَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ(4)) كه معروفترين آيات غدير هستند، بيش از همه در دفاع از غديرِ مظلوم مورد استناد قرار گرفتهاند.
در اينجا فهرستى از سيزده مورد از تبليغ غدير با استناد به قرآن را مىآوريم، كه در ادامه و در قسمتهاى بعدى به صورت مفصل بيان شده است:
استناد اميرالمؤمنين عليهالسلام به آيه اكمال در روزهاى اول غصب خلافت.
استناد اميرالمؤمنين عليهالسلام به آيه اكمال در زمان عثمان در مسجد نبوى.
استناد اميرالمؤمنين عليهالسلام به آيه ولايت و تبليغ در برابر معاويه در جنگ صفين.
استناد اميرالمؤمنين عليهالسلام به آيه «عمَّ يتسائلون»(5)در برابر معاويه در جنگ صفين.
5 . استناد امام باقر عليهالسلام به آيه «تبليغ» در برابر حسن بصرى.
6 . استناد امام باقر عليهالسلام به آيه «أولوا الأمر»(6)درباره تفسير قرآنى غدير.
8 . استناد امام صادق عليهالسلام به آيه «تبليغ» درباره پشتوانه قرآنى غدير.
استناد امام صادق عليهالسلام به آيه «فَانصَب» و «تبليغ» براى آخرين دستور قرآنى غدير.
استناد امام صادق عليهالسلام به آيه «إزدادوا كُفرا»(1)درباره غاصبين حق غدير.
استناد امام رضا عليهالسلام به سه آيه قرآن درباره الهى بودن امامت غدير.
استناد امام هادى عليهالسلام به آيه «ولايت»(2)درباره شهادت قرآن به صدق غدير.
استناد امام عسكرى عليهالسلام به آيه «اكمال» درباره منت عظيم خدا با غدير.
حديث غدير و مناظره(3)
از قرن چهارم تحقيق و بحث در متن و سند حديث غدير آغاز شده و قطعه اصلى خطبه غدير كه جمله «مَن كُنتُ مَولاهُ فَهذا عَلىٌّ مَولاهُ» است در مناظرات مطرح شده، و رجال اسناد و ناقلين حديث غدير نيز به دقت مورد بررسى قرار گرفتهاند. كتب شيخ صدوق و سيد مرتضى و شيخ مفيد بهترين شاهد بر اين مدعا هستند.
اين تحقيقات در قرنهاى چهارم و پنجم و ششم اوج داشته و تا سال هزار همچنان پيش رفته، و آثار برجستهاى از اين قرون در دست است.
تاريخچه اتمام حجت در چهارده قرن(4)
خبر غدير و سخنان پيامبر صلىاللهعليهوآله در آن مجمع عظيم، طورى در شهرها منتشر شد كه حتى غير مسلمانان هم از اين خبر مهم آگاه شدند. جا داشت بيش از يكصد و بيست هزار مسلمانِ حاضر در غدير، هر يك به سهم خود خطبه غدير را حفظ كنند و متن آن را در اختيار فرزندان و خويشان و دوستان خود قرار دهند.
متأسفانه جو حاكم بر اجتماع آن روز مسلمين و فضاى ظلمانىِ بعد از شهادت پيامبر صلىاللهعليهوآله - كه حديث گفتن و حديث نوشتن در آن ممنوع بود و سالهاى متمادى همچنان ادامه داشت - سبب شد كه مردم، سخنان سرنوشتسازِ پيامبر دلسوزشان در آن مقطع حساس را به فراموشى بسپارند و اهميت آن را ناديده بگيرند.
طبيعى است كه بايد چنين مىشد؛ زيرا مطرح كردن غدير مساوى با برچيدن بساطِ غاصبينِ خلافت بود، و آنان هرگز اجازه چنين كارى را نمىدادند. البته جريان غدير به صورتى در سينهها جا گرفت كه عده زيادى خطبه غدير يا قسمتى از آن را حفظ كرده و براى نسلهاى آينده به يادگار گذاشتند و هيچ كس قدرت كنترل و منع از انتشار چنين خبر مهمى را نداشت.
در اولين مرحله از مسير فرهنگى غدير در طول چهارده قرن كه زمان ننگين منع از نقل و تدوين حديث بود، صاحب غدير اميرالمؤمنين عليهالسلام براى اتمام حجت و براى آنكه نسلهاى آينده راه خود را بيابند، در اجتماعات مختلف مردم و در مناسبتها و فرصتهاى گوناگون حتى در بحبوحه جنگ صفين مسئله غدير را مطرح مىساخت و درباره آن از شاهدان عينى اقرار مىگرفت.
فاطمه زهرا عليهاالسلام در عمر كمتر از سه ماهه خود پس از شهادت پيامبر صلىاللهعليهوآله بارها جريان غدير را براى مردم متذكر شد و تعجب خود را از چنين جوّ ظلمانى فرهنگى اعلام فرمود.
امامان معصوم عليهمالسلام نيز از هر فرصت مناسبى براى تبليغ پيام غدير و احتجاج به حديث غدير استفاده كرده، و بارها در مقابل دوست و دشمن با غدير اتمام حجت واستدلال مىفرمودند.(1)
تا آنجا كه امام باقر عليهالسلام متن كامل خطبه غدير را براى مردم بازگو فرمود و امام رضا عليهالسلام مناظراتى در اين باره برقرار نمود.
1) . عوالم العلوم: ج 15 / 3 ص 472 - 476.
همچنين اصحاب ائمه عليهمالسلام حاملان پيام غدير بودند، و در حضور امامان عليهمالسلام اقدام به حفظ و نشر غدير نمودند. بيش از دويست نفر از صحابه و عده زيادى از تابعين، با آن كه در شرايط سخت تقيه بودهاند و نقل حديث غدير براى آنان به قيمت حيثيت و جانشان تمام مىشده، آن را نقل كردهاند.
در كتاب عوالم العلوم: ج 15 / 3 صفحات 493 - 508 ، فهرستى از راويان حديث غدير به ترتيب زمانى 14 قرن را آورده، و اثبات كرده چنين اتصال سند و نقل خَلَف از سَلَف دليل بر ريشه محكم و سلسله بدون انقطاع اسناد در نقل حديث غدير است.
در صفحات 509 تا 517 راويان غدير از علما را به ترتيب الفبا آورده است. در صفحه 522 مؤلفينى كه حديث غدير را ثبت كردهاند ذكر كرده، و در صفحات 529 تا 534 به وثاقت صحابه و تابعين و ساير ناقلين حديث غدير پرداخته است.
به همين جهت در بين قاطبه مسلمين، هيچ حديثى به اندازه «حديث غدير» روايت كننده ندارد، و گذشته از تواتر آن، از نظر علم رجال و درايت اسنادِ آن در حد فوق العادهاى است.
زمينه اتمام حجت با غدير(1)
پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله با در نظر گرفتن آينده دين الهى كه تا آخرين روز دنيا ادامه آن است، و با توجه به دامنه وسيع مسلمين در حد جهانى، جانشينان خود تا روز قيامت - يعنى دوازده امام معصوم عليهمالسلام - را در يك خطابه رسمى و مفصل به جهانيان معرفى فرمودند.
بنا بر اين، اگر اكثريت اجتماع آن روزِ مسلمين، كلام پيامبرِ دلسوز خود را كنار گذاردند وخلافتِ بلا فصل اميرالمؤمنين عليهالسلام را قبول نكردند، ولى بسيارى از افراد نسلهاى بعدى مسلمانان وصى واقعى پيامبرشان را شناختند كه اين بالاترين هدف از «غدير» بود.
1) . چهارده قرن با غدير: ص 63 ، 81 - 110. اسرار غدير: ص 26، 259 - 298.
اگر چه منافقين به تصميمات خود جامه عمل پوشاندند، ولى همان نورِ «غدير» است كه پس از پانزده قرن، رقم ميلياردىِ شيعيان و محبين اهلبيت عليهمالسلام را در طول تاريخ و در پهنه جهان در هر زمانى باقى گذارده است، و نور ولايت را همچنان در مناطق مختلف دنيا درخشنده و تابناك حفظ كرده است.
همچنين اگر گروههايى از مسلمين در طول زمانها همچنان در مقابل جانشينان حقيقى پيامبرشان سر تعظيم فرود نياورده و نمىآورند، ولى جمع عظيم شيعيان در طول تاريخ فقط على بن ابىطالب عليهالسلام و يازده فرزند او را جانشينان پيامبر صلىاللهعليهوآله مىدانند.
با اين مقدمه پيداست كه خطبه غدير براى عدهاى محدود و زمانى معين بيان نشده است، بلكه همانطور كه خود پيامبر صلىاللهعليهوآله در غدير فرموده بايد حاضران به غائبان، شهرنشينان به روستائيان، پدران به فرزندان تا روز قيامت اين خبر را برسانند و همه در ابلاغ اين پيام انجام وظيفه كنند.
وقتى پيامبر صلىاللهعليهوآله حجت را بر مردم تمام كرد، اين مردماند كه راه بهشت يا دوزخ را انتخاب مىكنند، و پذيرفتن يا نپذيرفتن آنان امتحان الهى است.
امام رضا عليهالسلام در اين باره مىفرمايد: مَثَلُ الْمُؤْمِنِينَ فى قَبُولِهِمْ وِلاءَ أَميرِالْمُؤْمِنينَ عَلَيْهِالسَّلامُ فى يَوْمِ غَديرِ خُمٍّ كَمَثَلِ الْمَلائِكَةِ فى سُجُودِهِمْ لاِدَمَ، وَ مَثَلُ مَنْ أَبى وِلايَةَ أَميرِالْمُؤْمِنينَ عَلَيْهِالسَّلامُ يَوْمَ الْغَديرِ مَثَلُ إِبْليسَ(1):
مَثل مؤمنين در قبول ولايت اميرالمؤمنين عليهالسلام در روز غدير خم مَثَل ملائكه در سجودشان مقابل حضرت آدم عليهالسلام است، و مَثل كسانى كه در روز غدير از ولايت اميرالمؤمنين عليهالسلام سرباز زدند مَثل شيطان است.
با اين مختصر، تصويرى از جو حاكم بر جامعه اسلامى و شرايطى كه واقعه «غدير» در آن صورت گرفت و اهدافى كه از آن در نظر بود، روشن گرديد.
1) . عوالم العلوم: ج 15 / 3 ص 224.
تبليغ غدير با احتجاج و تحقيق در آن(1)
يكى از موضوعاتى كه در تأليف يا ساير فعاليتهاى فرهنگى و تبليغ غدير بسيار اهميت دارد احتجاجات معصومين عليهمالسلام به حديث غدير است. احتجاجاتى از اميرالمؤمنين و حضرت زهرا و ساير ائمه عليهمالسلام و احتجاجهاى بعضى امامزادگان و نيز اصحاب ائمه عليهمالسلام و علماى شيعه و ديگر افراد در طول تاريخ كه با استناد به غدير انجام شده، موضوع اين تحقيقات است.
تلاش در زنده نگهداشتن غدير با احتجاج(2)
اولين فردى كه مىكوشيد تا از فراموش شدن غدير جلوگيرى نمايد خود رسول خدا صلىاللهعليهوآله بود. حضرتش هنگام شهادت قلم و كاغذ طلبيد تا درباره واقعه غدير و جانشينى اميرالمؤمنين عليهالسلام سفارش نمايد و از فراموش شدن آن پيشگيرى كند.
پس از رسول خدا صلىاللهعليهوآله كسى كه از همه بيشتر در زنده نگه داشتن غدير كوشيد و در اين راه رنجهاى جانكاهى متحمل شد، حضرت زهرا عليهاالسلام بود. پس از او حضرت على عليهالسلام بارها صحابه را سوگند داد تا درباره واقعه غدير شهادت و گواهى دهند و در هر فرصت مناسبىاز غدير يادكرد.
حكّام مستبدّ اموى و مروانى به شدت فعاليت مىكردند تا نور غدير را خاموش كنند و به زعم باطل خود كارى كنند كه نسل آينده از اين واقعه بىاطلاع بماند، تا در نهايت از اين طريق به حكومت غصبى خود مشروعيت بخشند. ولى با كوشش پيگير اميرالمؤمنين و ائمه معصومين عليهمالسلام نتوانستند به اين آرمان باطل خود جامه عمل بپوشانند.
فرزندان رسول خدا صلىاللهعليهوآله به محض اينكه اندك مناسبتى پيش مىآمد، مسئله غدير را مطرح و گوشزد مىكردند و از فراموش شدن آن جلوگيرى مىنمودند. همين عنايت
خاص امامان معصوم و جانشينان بر حق پيامبر عليهمالسلام بود كه باعث شد غدير زنده بماند و تا به امروز در حال درخشش و پرتو افشانى باشد.
خلفاى عباسى نيز در پنهان كردن چهره منوّر غدير هر چه توانستند فعاليت كردند. آنان گر چه به ظاهر خود را از ياران على عليهالسلام مىشمردند، ولى شكى نيست كه آنها نيز هميشه در حال آزار و شكنجه و در نهايت كشتن فرزندان پيامبر صلىاللهعليهوآله بودند. اينان نيز با اراده و مشيت خداوند قهار نتوانستند مخالفت ورزند، و با كشتن فرزندان ابوطالب عليهالسلام و مسموم و شهيد نمودن امامان شيعه عليهمالسلام كارى از پيش نبردند، بلكه به عكس موجب درخشانتر شدن خورشيد هميشه تابناك غدير شدند.
ابوحنيفه نعمان بن ثابت در جلسهاى مهم به هيثم بن حبيب صيرفى گفت: قَد قُلتُ لأصحابِنا لا تُقِرّوا لَهُم بِحَديثِ غَديرِ خُمٍّ فَيَخصِموكُم: من به اصحاب خودمان گفتهام نزد شيعيان به حديث غدير اعتراف نكنيد كه شما را محكوم مىكنند !
گويا در همين دوران بود كه اختناق شديد و كار بسيار سخت شد، تا آنجا كه رئيس مذهب شيعه امام جعفر صادق عليهالسلام براى حفظ تشيع و بقاى شيعيان پناه به تقيه برد و از ياران خود خواست كه در مورد حديث غدير بحث و مجادله نكنند.
اتمام حجت كامل با غدير(1)
اولين برخورد امامان عليهمالسلام با دشمن غدير در قالب اتمام حجت كامل است، بدين معنى كه كيفيت اجراى برنامه غدير و اعلان ولايت به گونهاى بوده كه هيچ راه فرارى براى كسى باقى نگذاشته است. در اين باره سيزده نمونه به چشم مىخورد:
1 - گاهى مسئله عذرهاى بىجا را مطرح كرده فرمودهاند: بعد از غدير هيچ عذرى پذيرفته نيست.(2)و يا فرمودهاند: غدير براى احدى عذرى باقى نگذاشته است.(3)
2 - گاهى از غدير به عنوان «آزمايش بزرگ»(1)ياد شده، كه همگان بايد در آن شركت داشته باشند.
3 - گاهى خاطر نشان كردهاند كه مرد و زن، سفيد و سياه، عرب و عجم، درباره غدير فرقى ندارند.(2)
4 - گاهى آن را منت خدا بر مردم دانسته و آن را امر الهى و دستور مستقيم خداوند اعلام كردهاند.(3)
5 - گاهى پذيرش آن را علامت ايمان و گاهى پيام مستقيم قرآن(4)و گاهى مهمترين پيام پيامبر صلىاللهعليهوآله معرفى كردهاند.(5)
6 - گاهى با يك نكته سنجى فرمودهاند كه در غدير نه فقط ولايت على عليهالسلام را اعلام كرد، بلكه خود على عليهالسلام را بر فراز دستانش بلند كرد و به مردم نشان داد، و در واقع او را به همه امت در همه آيندهها نشان داد.(6)
7 - گاهى هزاران شاهدِ غدير را به رخ كشيدهاند(7)و گاهى همه مردم را شاهدِ آن دانستهاند.(8)
8 - گاهى غدير را حقيقت غير قابل انكار دانستهاند.(9)
1) . روضه كافى: ص 27. اثبات الهداة: ج 2 ص 18 ح 72.
2) . خطبه غدير: بخش سوم.
3) . بحار الانوار: ج 50 ص 321.
4) . بحار الانوار: ج 23 ص 103.
5) . بحار الانوار: ج 35 ص 311.
6) . بحار الانوار: ج 44 ص 75.
7) . بحار الانوار: ج 37 ص 140 ح 33.
8) . بحار الانوار: ج 31 ص 447 و ج 37 ص 199. عوالم العلوم: ج 15 / 3 ص 89 490. الغدير: ج 1 ص 93. مسند احمد: ج 1 ص 84 . شرح نهجالبلاغه: ج 1 ص 361 و ج 4 ص 488. تاريخ ابن عساكر: ج 3 ص 50 .
9) . اثبات الهداة: ج 2 ص 134 ح 584 .
9 - گاهى خطابه كامل غدير را در اختيار مردم گذاشتهاند تا با مطالعه سخنان كامل پيامبر صلىاللهعليهوآله هدف آن حضرت واضح باشد.(1)
10 - گاهى با قَسَم دادن مخاطبين درباره غدير، وضوح و مسلم بودن غدير را به نسلهاى آينده فهماندهاند.(2)
11 - گاهى غدير را بزرگترين خبر براى قيامت دانستهاند كه همه بايد درباره آن پاسخگو باشند.(3)
12 - گاهى به مردم هشدار دادهاند كه وظيفه آنان است كه سراغ غدير و صاحب آن بروند، نه آنكه صاحب ولايت به آنان التماس كند !(4)
13 - گاهى قرآن را به عنوان پشتوانه غدير - كه قاطعترين دليل در اتمام حجت استبه مردم نشان دادهاند.(5)
احاديث مرتبط با احتجاج به غدير(6)
در كنار ابحاث مختلف در مورد غدير، جا دارد اشارهاى اجمالى شود به احاديثى كه به نوعى مرتبط با غدير هستند. احاديثى كه هر كدام به نوعى اتمام حجت خداوند متعال و پيامبر مكرم اسلام صلىاللهعليهوآله براى ولايت و امامت و غدير بر همگان تا روز قيامت است.
1) . احتجاج: ج 1 ص 66 . بحار الانوار: ج 37 ص 201 ح 86 .
2) . كتاب سليم: حديث 25، 26. بحار الانوار: ج 28 ص 273 و ج 31 ص 332، 351، 361، 373، 7381، 447 و ج 37 ص 199. عوالم العلوم: ج 15 / 3 ص 89 490. الغدير: ج 1 ص 93، 186. مسند احمد: ج 1 ص 84 . شرح نهجالبلاغة: ج 1 ص 361 و ج 4 ص 488. تاريخ ابن عساكر: ج 3 ص 50 .
3) . مناقب ابن شهرآشوب: ج 3 ص 80 .
4) . اثبات الهداة: ج 2 ص 111 ح 465.
5) . بحار الانوار: ج 23 ص 103.
6) . فريادهاى بلند غدير در بيان امامت و حاكميت حضرت على عليهالسلام علامه : ص 73 - 92.
اين روايات، هر كدام با يك مضمون و مفهوم و گاهى با تعابير مختلف، به شكل متواتر و مكرر در شيعه و اهلسنت نقل است. به عنوان نمونه:
قالَ رسول اللّه صلىاللهعليهوآله: أيُّهَا الناس، إنّى تارِكٌ فيكُمُ الثَقَلَينِ؛ كِتابَ اللّهِ وَ عِترَتى عليهمالسلام. فَإنَّهُما لَن يَفتَرِقا حَتّى يَرِدا عَلَىَّ الحَوضَ. فَانظُروا كَيفَ تُخلِفونى فيهِما: اى مردم، من دو چيز گرانبها در ميان شما مىگذارم؛ كتاب خدا و اهلبيتم عليهمالسلام. به درستى كه آن دو هيچ گاه از يكديگر جدا نمىشوند تا در كنار حوض (حوض كوثر در قيامت) بر من وارد شوند. پس بنگريد چگونه با اين دو برخورد مىكنيد.
قالَ رَسولُ اللّهِ صلىاللهعليهوآله: مَثَلُ أهلِبَيتى عليهمالسلام مَثَلُ سَفينَةِ نوح عليهالسلام؛ مَن رَكِبَ فيها نَجا وَ مَن تَخَلَّفَ عَنها غَرَق(1): به درستى كه اهلبيت من عليهمالسلام مانند كشتى نوح هستند؛ هر كس بر آن سوار شود نجات يابد، و هر كس از آن اعراض و دورى كند غرق مىشود.
قالَ رَسولُ اللّهِ صلىاللهعليهوآله لِعَلىٍّ عليهالسلام فى عَشَرَةِ مَواضِعَ: أنتَ مِنّى بِمَنزِلَةِ هارونَ مِن موسى عليهماالسلام، إلاّ أنَّهُ لا نَبىَّ بَعدى(2): منزلت و مقام تو (اى على عليهالسلام) نسبت به من مانند مقام و منزلت هارون عليهالسلام نسبت به موسى عليهالسلام است، مگر اينكه پيامبرى پس از من نيست.
قالَ رَسولُ اللّهِ صلىاللهعليهوآله: أنَا مَدينَةُ العِلمِ وَ عَلىٌّ عليهالسلام بابُها. فَمَن أرادَ العِلمَ فَليَأتِ البابَ(3): من شهر علم هستم و على عليهالسلام درب آن است. پس هر كس طالب علم است بايد از اين درب وارد شود.
اُتِىَ النَبىُّ صلىاللهعليهوآله بِطَيرٍ مَشوىٍّ، فَقالَ: اللّهُمَّ ائتِنى بِأحَبِّ خَلقِكَ إلَيكَ، يَأكُلُ مَعى مِنهُ. فَجاءَ عَلىٌّ عليهالسلام فَأكَلَ مَعَهُ(1): براى پيامبر صلىاللهعليهوآله گوشت سرخ شده پرندهاى را آوردند. حضرت فرمود: پروردگارا، آن كس را كه از بين آفريدگانت بيشتر دوست دارى بفرست تا با من از اين غذا ميل كند. آنگاه حضرت على عليهالسلام بر آن حضرت وارد شد و با آن حضرت مشغول ميل غذا شدند.
قالَ رَسولُ اللّهِ صلىاللهعليهوآله: عَلىٌّ عليهالسلام مَعَ الحَقِّ وَ الحَقُّ مَعَ عَلىٍّ عليهالسلام، وَ الحَقُّ يَدورُ حَيثُ ما دارَ عَلىٌّ عليهالسلام(2): على عليهالسلام با حق و حق با على عليهالسلام است، و حق هر كجا على عليهالسلام رود در پى او است.
قالَ رَسولُ اللّهِ صلىاللهعليهوآله: عَليٌّى عليهالسلام مَعَ القُرآنِ وَ القُرآنُ مَعَ عَلٍّ عليهالسلام، لا يَفتَرِقانِ حَتّى يَرِدا عَلىَّ الحَوضَ(3): على عليهالسلام با قرآن و قرآن با على عليهالسلام است، و اين دو تا آن زمان كه در كنار حوض بر من وارد شوند از يكديگر جدا نمىگردند.
قالَ رَسولُ اللّهِ صلىاللهعليهوآله يَومَ الخَيبَرِ لِعَلىٍّ عليهالسلام: لأُعطيَنَّ الرايَةَ غَدا مَن يُحِبُّ اللّهَ وَ رَسولَهُ وَ يُحِبُّهُ اللّهُ وَ رَسولُهُ. كَرّارا لَيسَ بِفَرّارٍ. فَتُشرِفُ لَها أصحابُ النَبىِّ صلىاللهعليهوآله، فَأعطاها عَليّا عليهالسلام(4):
فردا پرچم را به كسى خواهم داد كه خدا و رسولش را دوست دارد و خدا و رسولش او را دوست دارند، يكّهتاز و قهرمان ميدان جنگ است، كه هيچ گاه پشت به دشمن نمىكند. اصحاب رسول خدا صلىاللهعليهوآله گردنها را كشيدند و آرزو كردند كه آن شخص باشند، ولى پيامبر صلىاللهعليهوآله پرچم را به على عليهالسلام داد.
قالَ رَسولُ اللّهِ صلىاللهعليهوآله لِعَلىٍّ عليهالسلام: إنَّ فيكَ شَبَها مِن عيسَى بنِ مَريمَ عليهالسلام. وَ لَولا أن تَقولَ فيكَ طَوائِفٌ مِن أُمَّتى ما قالَتِ النَصارى فى عيسَى بنِ مَريمَ عليهالسلام، لَقُلتُ فيكَ قَولاً لا تَمُرَّ بِمَلأٍ مِنَ الناسِ إلاّ أخَذوا التُرابَ مِن تَحتِ قَدَمَيكَ، يَلتَمِسونَ بِذلِكَ البَرَكَةَ ... (1):
همانا در تو شباهتى به عيسى بن مريم عليهالسلام هست. اگر خوف اين نبود كه گروهى از پيروان من آنچه را كه مسيحيان درباره عيسى بن مريم عليهالسلام گفتند (عيسى عليهالسلام پسر خداست) درباره تو بگويند، چيزى درباره تو مىگفتم كه هر گاه به جمعيتى از مسلمانان بگذرى خاك قدمت را به عنوان تبرك بردارند.
قالَ رَسولُ اللّهِ صلىاللهعليهوآله: أنَا أُقاتِلُ عَلى تَنزيلِ القُرآنِ، وَ عَلىٌّ عليهالسلام يُقاتِلُ عَلى تَأويلِهِ(2): من بر نزول قرآن جهاد مىكنم و على عليهالسلام بر تأويل آن.
قالَ رَسولُ اللّهِ صلىاللهعليهوآله: إنَّ عَليّا عليهالسلام مِنّى وَ أنَا مِن عَلىٍّ عليهالسلام، وَ هُوَ وَلىُّ كُلِّ مُؤمِنٍ مِن بَعدى(3): على عليهالسلام از من است و من از على عليهالسلام هستم، و او بعد از من ولىّ هر مؤمنى است.
سلمان فارسى از پيامبر صلىاللهعليهوآله نقل مىكند كه حضرت فرمودند: كُنتُ أنَا وَ عَلىٌّ عليهالسلام نورا بَينَ يَدَىِ اللّهِ عَزَّ وَ جَلَّ مُطبِقا، يُسَبِّحُ اللّهَ ذلِكَ النورُ وَ يُقَدِّسُهُ قَبلَ أن يَخلُقَ اللّهُ آدَمَ عليهالسلام بِأربَعَهَعَشَرَ ألف عامٍ. فَلَمّا خَلَقَ اللّهُ تَعالى آدَمُ عليهالسلام، رَكِبَ ذلِكَ النورُ فى صُلبِهِ. فَلَم نَزَل فى شَىءٍ واحِدٍ حَتَّى افتَرَقَهُما فى صُلبِ عَبدِالمُطَّلِبِ؛ فَجُزءٌ أنَا وَ جُزءٌ عَلىٌّ عليهالسلام(4):
من و على عليهالسلام در پيشگاه خداى متعال نورى بوديم كه بر جهان آفرينش پرتو افكنده بوديم. نورى كه چهاردههزار سال پيش از خلقت آدم عليهالسلام خدا را تسبيح و تقديس مىكرد. در آن هنگام كه خدا آدم عليهالسلام را آفريد، اين نور به صلب او منتقل شد. و دائما يكى بود تا اينكه خداى متعال آن را در صلب عبدالمطلب به دو نيم تقسيم كرد؛ نيمى من و نيمى على عليهالسلام.
و در روايت ديگر چنين آمده: ثُمَّ أخرَجَهُ مِن صُلبِ عَبدِالمُطَّلِبِ فَقَسَّمَهُ قِسمَينِ؛ قِسما فى صُلبِ عَبدُاللّهِ وَ قِسما فى صُلبِ أبىطالِبٍ. فَعَلىٌّ عليهالسلام مِنّى وَ أنَا مِنهُ. لَحمُهُ لَحمى وَ دَمُهُ دَمى. فَمَن أحَبَّهُ فَبِحُبّى أُحِبُّهُ، وَ مَن أبغَضَهُ فَبِبُغضى أُبغِضُهُ:
سپس آن را از صلب عبدالمطلب بيرون آورده و به دو نيم تقسيم كرد؛ قسمتى در صلب عبداللّه و قسمتى در صلب ابوطالب قرار گرفت. بنا بر اين، على عليهالسلام از من و من از اويم. گوشت او گوشت من و خون او خون من است. هر كس على عليهالسلام را دوست بدارد به محبت من او را دوست داشته، و هر كس با او دشمنى داشته باشد بدين علت است كه با من دشمن است.
و در روايت ديگر: يا عَلىّ، كَذِبَ مَن زَعَمَ أنَّهُ يُحِبُّنى وَ يُبغِضُكَ، لأنَّ اللّهَ تَعالى خَلَقَنى وَ إيّاكَ مِن نورٍ واحَدٍ(1): اى على، دروغ مىگويد كسى كه مىپندارد مرا دوست دارد و با تو دشمن است، چرا كه خداى تعالى من و تو را از يك نور خلق كرده است.
عَن بُرَيدَةٍ، قالَ: إنَّ رَسولَ اللّهِ صلىاللهعليهوآله أمَرَهُم أن يُسَلِّموا عَلى عَلىٍّ عليهالسلام بِإمرَةِ المُؤمِنينَ. فَقالَ عُمرُ بنُ الخَطّابِ: يا رَسولَ اللّهِ، أ مِنَ اللّهَ أم مِن رَسولِهِ ؟ فَقالَ رَسولُ اللّهِ صلىاللهعليهوآله: بَل مِنَ اللّهِ وَ رَسولِهِ(2):
بريده نقل كرده كه پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله به آنها دستور داد به على عليهالسلام با لقب «اميرالمؤمنين» سلام كنند (و بگويند: السلام عليك يا اميرالمؤمنين) . عمر گفت: اى رسول خدا ! آيا اين دستور از جانب خداست يا رسول خدا ؟ حضرت فرمود: بلكه از جانب خدا و رسولش است.
امامت امامان دوازده گانه توسط پيامبر صلىاللهعليهوآله با عبارتها و بيانهاى مختلف ابلاغ شده است. رواياتى را كه از رسول گرامى اسلام صلىاللهعليهوآله در اين باره نقل شده است، مىتوان در شش دسته جاى داد:
در يك دسته از اين روايات، عناوينى مانند اهلبيت، عترت، ذريه و ذىالقربى آمده است. هم چنين صفات كلى امامانِ شايسته و تداوم امامت در نسل حضرت زهرا عليهاالسلام به صورتى كلى بيان شده است. شمار اين روايات فراوان است و در كتب صحاح و جوامع اهلسنت نقل شده است؛ در كتابهايى مانند: عبقات الانوار، الغدير، المراجعات و احقاق الحق، اين روايات به طور مبسوط گردآورى شده است.
رواياتى كه در آنها از انتقال امامت به امام حسن و امام حسين عليهماالسلام سخن رفته، كه بخشى از اين روايات در جلد نوزدهم «احقاق الحق» گردآورى شده است.
گروه سوم رواياتى است كه بدون ذكر نام، تعداد امامان را منحصر در دوازده امام دانسته است. در اين زمينه متجاوز از 130 حديث نقل شده است، و نيز 40 حديث به اين مضمون نقل شده است كه خلفاء و امامان پس از رسول خدا صلىاللهعليهوآله به تعداد نقباى موسى عليهالسلام مىباشد.
در بيش از 91 حديث، ضمن بيان تعداد امامان، نام اولين و آخرين آنها ذكر شده است. و در بيش از 94 حديث تنها نام آخرين آنها آمده است.
5 . در 139 حديث آمده كه تعداد ائمه دوازده تن است، و تصريح شده است كه نه تن از آنان از فرزندان حسين عليهالسلام مىباشد، و در 107 حديث نام آخرين آنها آمده است.
6 . در 50 حديث نام يكايك امامان عليهمالسلام به طور كامل ذكر شده است. براى نمونه يكى از اين احاديث را از نظر مى گذرانيم:
جابر بن عبداللّه انصارى مىگويد: هنگامى كه آيه «أطيعوا اللّهَ وَ أطيعوا الرَسولَ وَ أولِى الأمرِ مِنكُم»(1)نازل شد، به رسول خدا صلىاللهعليهوآله عرض كردم: ما خدا و رسولش صلىاللهعليهوآله را شناختهايم، اما اولىالامر كه اطاعت آنها بر ما واجب شده چه كسانى هستند ؟ فرمود:
آنان جانشينان من و امامان پس از من هستند؛ نخستين آنها على عليهالسلام و سپس به ترتيب حسن بن على عليهالسلام، حسين بن على عليهالسلام، على بن الحسين عليهالسلام، محمد بن على عليهالسلام، كه در تورات به «باقر» معروف است و تو زمان او را درك خواهى كرد. هر وقت او را ديدى سلام مرا به او برسان.
و پس از او به ترتيب: جعفر بن محمد عليهالسلام، موسى بن جعفر عليهالسلام، على بن موسى عليهالسلام، محمد بن على عليهالسلام، على بن محمد عليهالسلام، حسن بن على عليهالسلام، و پس از او فرزندش كه نام و كنيه او با نام و كنيه من يكى است. خداوند او را بر همه جهان حاكم مىسازد، و او است كه از نظرها پنهان مىشود و غيبتش طولانى خواهد شد؛ تا آنجا كه تنها كسانى كه ايمانشان استوار و آزموده و عميق است بر عقيده خود به امامت او باقى مىمانند.
همچنين چند نمونه از احاديث ائمه اثنىعشر را از كتب اهلسنت مىآوريم:
يك. بخارى از جابر بن سمره نقل مىكند: از پيامبر صلىاللهعليهوآله شنيدم كه فرمود: پس از من دوازده امير خواهد بود. آنگاه جملهاى فرمود كه من آن را نشنيدم. پدرم گفت: پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: همه آنان از قريش هستند.
دو. مسلم از جابر بن سمره نقل مىكند: از رسول خدا صلىاللهعليهوآله شنيدم كه فرمود: اسلام تا دوازده خليفه عزيز خواهد بود. و سپس كلمهاى فرمود كه آن را نفهميدم. از پدرم پرسيدم: پيامبر صلىاللهعليهوآله چه فرمود ؟ پدرم گفت: فرمود: همه آنان از قريش هستند.
1) . احزاب / 6 .
سه. مسلم از جابر بن سمره نقل مىكند كه جابر گفت: با پدرم همراه رسول خدا صلىاللهعليهوآله مى رفتيم كه پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: اين دين تا دوازده خليفه عزيز و گرانقدر خواهد بود، و همه آنها از قريش هستند.
چهار. همچنين مسلم از جابر بن سمره نقل مىكند: از رسول خدا صلىاللهعليهوآله شنيدم كه فرمود: اين دين تا بر پا شدن قيامت پايدار خواهد بود، تا آنكه دوازده خليفه بر شما خلافت كند كه همه آنها از قريش هستند.(1)
عَن إبنِ عَبّاس قالَ: قالَ رَسولُ اللّهِ صلىاللهعليهوآله: عَلىٌّ عليهالسلام مِنّى كَرَأسى مِن بَدَنى: نسبت على عليهالسلام به من مانند نسبت سر من به بدنم مىباشد.(2)
قالَ رَسولُ اللّهِ صلىاللهعليهوآله: يا عَمّار ! إذا رَأيتَ عَليّا عليهالسلام قَد سَلَكَ واديا وَ سَلَكَ الناسِ واديا غَيرَهُ فَاسلُك مَعَ عَلىٍّ عليهالسلام وَ دَعِ الناسَ، فَإنَّهُ لَن يَدُلَّكَ عَلى رِدى وَ لَن يُخرِجَكَ مِنَ الهُدى(3):
اى عمار ! اگر ديدى على عليهالسلام به راهى مى رفت و مردم به راهى ديگر، مردم را رها كن و با على عليهالسلام باش، چرا كه او تو را به سوى نابودى و شكست نمىكشد و از هدايت بيرون نمىبرد.
عَن جابِرِ بنِ عَبدِاللّهِ الأنصارىِّ: قالَ رَسولُ اللّهِ صلىاللهعليهوآله: وَ الَذى نَفسى بِيَدِهِ إنَّ هذا عَليّا عليهالسلام وَ شيعَتَهُ هُمُ الفائِزونَ يَومَ القيامَةِ(4): به خدايى كه جانم در دست او است همانا على عليهالسلام و شيعيان او در روز قيامت پيروز و رستگارند.
قالَ رَسولُ اللّهِ صلىاللهعليهوآله: النَظَرُ إلى وَجهِ عَلىٍّ عليهالسلام عِبادَةٌ، وَ ذِكرُهُ عِبادَةٌ(1): نگاه كردن به صورت على عليهالسلام عبادت است، و ياد كردن او عبادت است.
قالَ رَسولُ اللّهِ صلىاللهعليهوآله: زَيِّنوا مَجالِسَكُم بِذِكرِ عَلىِّ بنِ أبىطالَبٍ عليهالسلام: مجالس خود را با نام و ياد على بن ابىطالب عليهالسلام زينت دهيد.
قالَ رَسولُ اللّهِ صلىاللهعليهوآله: يا عَلىّ، أنتَ أوَّلُ هذِهِ الأُمَّةِ إيمانا بِاللّهِ وَ رَسولِهِ، وَ أوَّلُهُم هِجرَةً إلَى اللّهِ، وَ آخِرُهُم عَهدا بِرَسولِهِ. لا يُحبُّكَ - وَ الَذى نَفسى بِيَدِهِ - إلاّ مُؤمِنٌ قَدِ امتَحَنَ اللّهُ قَلبَهُ بِالإيمانِ، وَ لا يُبغِضُكَ إلاّ مُنافِقٌ أو كافِرٌ(2):
اى على، تو اولين كسى از اين امت هستى كه به خدا و رسولش ايمان آوردى، و اولين كسى هستى كه به سوى خدا و رسولش هجرت كردى، و آخرين كسى هستى كه از رسول خدا صلىاللهعليهوآله جدا مىشوى. به خدايى كه جانم در دست او است تو را دوست نمىدارد مگر مؤمنى كه خدا قلب او را به ايمان امتحان كرده باشد، و كسى با تو دشمن نيست مگر آن كه منافق يا كافر است.
قالَ رَسولُ اللّهِ صلىاللهعليهوآله: لَتُنتَهُنَّ - يا مَعشَرَ قُريشٍ - أو لَيَبعَثَنَّ اللّهِ عَلَيكُم رَجُلاً إمتَحَنَ اللّهُ قَلبَهُ بِالإيمانِ. يَضرِبُ رِقابَكُنَّ عَلَى الدينِ. قيلَ: يا رَسولَ اللّهِ ! أبوبَكر ؟ قالَ: لا. فَقيلَ: فَعُمَر ؟ قالَ: لا، وَ لكِنَّهُ خاصِفُ النَعلِ الَذى فِى الحُجرَةُ(3):
قريش در نزد پيامبر صلىاللهعليهوآله اجتماع كردند و گفتند: بردگان ما را كه در دين تو وارد شدهاند و اهليت ندارند به ما برگردان ! پيامبر صلىاللهعليهوآله به شدت خشمگين شدند؛ آنچنان كه آثار خشم در چهره مباركشان ظاهر شد. سپس فرمود: از آنچه خواستيد دست بر داريد و گرنه كسى را به سوى شما گسيل مىدارم كه خداوند قلب او را با ايمان آزمايش كرده است و گردن شما را در راه دين خواهد زد.
گفتند: يا رسول اللّه ! او ابابكر است ؟ فرمود: نه. گفتند: پس عمر است ؟ فرمود: نه. او كسى است كه در حجره نعلين مىدوزد.
قالَ رَسولُ اللّهِ صلىاللهعليهوآله: لَم يَجُز عَلَى الصِراطِ إلاّ مَن مَعَهُ جَوازٌ مِن عَلىٍّ عليهالسلام(1): كسى از روى پل صراط نمىگذرد مگر آنكه از على عليهالسلام گواهى عبور داشته باشد.
قالَ رَسولُ اللّهِ صلىاللهعليهوآله: لَوِ اجتَمَعَ الناسُ عَلى حُبِّ عَلىِّ بنِ أبىطالِبٍ عليهالسلام لَما خَلَقَ اللّهُ عَزَّ وَ جَلَّ النارَ(2): اگر همه مردم بر مححب على بن ابىطالب عليهالسلام اتفاق مىكردند خداى عزوجل هرگز آتش را خلق نمىكرد.
قالَ عَلىٌّ عليهالسلام: أنَا الصِديقُ الأكبَرُ. لا يَقولُها بَعدى إلاّ كاذِبٌ(3): صديق اكبر من هستم. كسى پس از من چنين ادعايى نمىكند مگر دروغگو.
حديث جعلىِ: أصحابى كالنُجوم، بِأيِّهم اقتَدَيتُم إهتَدَيتُم.
حديث جعلىِ: إنَّ اللّهَ لا يَجمَع لَنَا النُبُوَّةَ وَ الخِلافَة.
حديث جعلىِ: لا تَجتَمِعُ اُمَّتى عَلَى الضَلال.
اتمام حجتهاى قرآنىِ غدير(1)
در مورد اتمام حجتهاىهاى قرآنى غدير بايد گفت كه تمام آيات مرتبط با غدير؛ يعنى آياتى كه از ابتدا تا انتهاى سفر حجة الوداع نازل شد، و به خصوص آياتى كه در صحراى غدير و حين خطبه غدير نازل شد، و يا آياتى كه پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله در خطبه غدير يا موارد ديگر به آنها استشهاد فرموده و... ، همه و همه به نوعى اتمام حجتهاىِ غديرىِ خداوند بر همگان است.
براى توضيح بيشتر در مورد آيات غديرى مراجعه شود به فصل اول «تاريخ و ماجراى غدير» ، كه آيات نازل شده در مراحل مختلف سفر حجة الوداع به طور مفصل بيان شده است.
1) . غدير در قرآن: ج 1 ص 151، 187 - 190 و ج 3 ص 315 - 354. ژرفاى غدير: ص 197، 205. غدير از زبان مولى: ص 43. چهارده قرن با غدير: ص 53 . اسرار غدير: 263 - 272. تبليغ غدير در سيره معصومين عليهمالسلام: ص 60 .
همچنين مراجعه شود به فصل دوم «حديث و خطبه غدير» ، بخش دوم «خطبه غدير» ، قسمت هفتم «آيات در خطبه غدير» ، و نيز همين فصل سوم «اعتقادات غدير» ، بخش پنجم «قرآن و غدير» .
اما در بين آيات، سه آيه بسيار شاخص و مشهور است. خداوند تعالى با آوردن سه آيه عجيب در قرآن درباره غدير، اولين اتمام حجت قرآنى غدير را عملاً نشان داده؛ و آن را به عنوان يك حكم استثنايى از متن قرآن مطرح فرموده كه چنين آياتى درباره هيچ يك از دستورات الهى نازل نشده است:
1 - آيه تبليغ(1)
«يا أَيُّهَا الرَّسُولُ ...» كه در نهايت مىفرمايد: «وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ» ؛ يعنى ابلاغ نكردن حكم غدير به معناى ابلاغ نكردن همه اسلام است ! چنين آيهاى درباره هيچ يك از احكام الهى نازل نشده، و پيداست كه براى بالاترين مسائل اسلام چنين پيامدى در نظر گرفته شده است. اين اولين اتمام حجت غديرى قرآنى بر همه كسانى است كه قرآن را قبول دارند و آن را قرائت و مطالعه مىكنند.
نگاه به مسئله ابلاغ ولايت در غدير به عنوان آخرين اتمام حجت الهى غير از مسئله آخرين فريضه بودن آن است.
براى توضيح بيشتر در مورد آيه تبليغ مراجعه شود به فصل اول «تاريخ و ماجراى غدير» ، بخش پنجم «ماجراهاى پس از مكه تا غدير» .
2 - آيه اكمال(2)
بدون شك هر كس در پى كمال است و كامل را مىطلبد تا به وسيله آن زودتر به قله كمال دست يابد. خداوند اين كمال را با آدرس دقيق در متن قرآنش به همه نشان داده و با كلمه «اليَومَ» به روز غدير اشاره نموده، و دين كامل و نعمت تمام را به همه معرفى كرده، و امضاى رضايت خود را به همه خاطرنشان فرموده است.
بر فراز غدير تابلوى بلندى با عنوان «يوم الولاية» نصب شده و يادآور روزى است كه اسلام «اسلام» شد. خداوند در آن روز اين نام زيبا را براى اين دين خاتَم پسنديد و جمله «رَضيتُ لَكُمُ الإسلامَ دينا» را در كتاب وحى به ثبت رسانيد.
«الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ ... » يعنى درجه كمال دين و كامل شدن همه نعمتهاى پروردگار در غدير بوده است؛ و اين حاكى از اهميت محتواى غدير تا آنجاست كه كمال دين با آن است. اين دومين اتمام حجت قرآنى درباره غدير است كه با تلاوت اين آيه به همه مسلمانان بيدار باش مىدهد.
همه اينها در آيه اكمال آمده، كه از جمله مهمترين و مشهورترين آيات غدير است، و در اثناء خطبه غدير بر پيامبر صلىاللهعليهوآله نازل شد:
«الْيَوْمَ يَئِسَ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ دِينِكُمْ فَلا تَخْشَوْهُمْ وَ اخْشَوْنِ الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِى وَ رَضِيتُ لَكُمُ الاْءِسْلامَ دِينا» :
«امروز كافران از تخريب دين شما نااميد شدند ديگر از آنان نترسيد و از من بترسيد امروز دين شما را كامل كردم و نعمتم را بر شما تمام نمودم و اسلام را به عنوان دين شما راضى شدم» .
اميرالمؤمنين عليهالسلام به عنوان صاحب غدير به اين مرحله اسلام افتخار مىكند و حجتى كه اينگونه بر همه مردم تمام شده مىفرمايد:
خداوند با ولايت من دين اين امت را كامل نمود و نعمتها را بر آنان تمام كرد، و اسلامشان را مورد رضايت قرار داد؛ هنگامى كه در يوم الولاية (روز غدير) به پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: يا محمد، به مردم خبر ده كه «امروز دينشان را كامل كردم و نعمتم را بر آنان تمام نمودم و اسلام را به عنوان دينشان راضى شدم» .(1)
1) . الخصال: ج 2 ص 42. بحار الانوار: ج 39 ص 336 ح 5 .
همچنين اميرالمؤمنين عليهالسلام هفت روز پس از شهادت پيامبر صلىاللهعليهوآله، بعد از آنكه حضرت از جمع قرآن فراغت يافتند، در حالى كه غاصبين خلافت و بقيه مردم در مسجد بودند، از خانه بيرون آمده و خطاب به آنان به عنوان اولين اتمام حجت خود با غدير در سخنان مفصلى فرمودند:
خداى تعالى به وسيله من بندگانش را آزمايش فرمود ... ، و مرا به وصايت پيامبر صلىاللهعليهوآله اختصاص داد و به خلافت او در امتش برگزيد ... . پيامبر صلىاللهعليهوآله به حجة الوداع رفت و سپس به غدير خم آمد.
در آنجا شبيه منبرى براى او ساخته شد و بر فراز آن رفت و بازوى مرا گرفت و بلند كرد به حدى كه سفيدى زير بغلش ديده شد، و در آن مجلس با صداى بلند فرمود: «مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ. اللّهُمَّ والِ مَن والاهُ وَ عادِ مَن عاداهُ» .
پس بر اساس ولايت من ولايت الهى است، و عداوت با من برابر با دشمنى خداست. خداوند در آن روز اين آيه را نازل كرد كه «اليَومَ أكمَلتُ لَكُم دينَكُم وَ أتمَمتُ عَلَيكُم نِعمَتى وَ رَضيتُ لَكُمُ الإسلامَ دينا» . پس ولايت من كمال دين و رضايت پروردگار تبارك و تعالى است ... .(1)
به راستى على عليهالسلام نعمت اعظم خداوند است كه وقتى ولايت او را به مردم عنايت نمود «أتمَمتُ نِعمَتى» فرمود. اين همان نبأ عظيم و مهمترين خبرِ تاريخ بشريت بود كه قبلاً ذكر آن آمده بود كه «عَمَّ يَتَسائَلونَ . عَنِ النَبَأِ العَظيمِ»(2)، و در غدير تفسير شد كه ولايت على بن ابىطالب عليهالسلام خبر بزرگ است.
خود نبأ عظيم، اينگونه مىفرمايد: من آن نعمت خداى تعالى هستم كه بر خلقش عنايت فرموده است. منم آن كسى كه خداوند تعالى در حق من فرموده: «اليَومَ أكمَلتُ لَكُم دينَكُم وَ أتمَمتُ عَلَيكُم نِعمَتى وَ رَضيتُ لَكُمُ الإسلامَ دينا» . پس هر كس مرا
دوست بدارد مسلمان مؤمن است و دينش كامل است ... . من نبأ عظيمى هستم كه خداوند در روز غدير خم دين را با او كامل نمود. منم آنكه پيامبر صلىاللهعليهوآله دربارهام فرمود:
مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ.(1)
آنچه در ذيل اين آيه در مورد مسئله اتمام حجت الهى با غدير و در روز غدير و با نزول آيه اكمال قابل ذكر است اينكه:
در اين نگاه پيگير اين مسئله هستيم كه خداوند تبارك و تعالى به گونههاى مختلف گفتارى و عملى بر مردم اتمام حجت فرموده است، و ابلاغ ولايت در غدير - چون كمال دين است - هم از نظر زمانى و هم از نظر اهميت، در آخرين درجه اتمام حجت الهى است.
در اينجا سه نكته در مورد آيه تبليغ و آيه اكمال بايد تبيين شود:
آخرين اتمام حجت از نظر زمانى.
آخرين درجه اتمام حجت.
سرّ عظمت آخرين اتمام حجت.
با در نظر گرفتن اينكه نزول فرامين و احكام الهى مثل نماز و روزه مستقيما يك اتمام حجت نيست بلكه ابلاغ حكم است، ولى مسئله ولايت از گونه اتمام حجت الهى است؛ زيرا با اعتقاد به ولايت هم آينده علمى و هم عملى امت تضمين شده است، و اين تضمين كلى شامل دانستن امور بسيارى از احكام الهى و نيز اجراى عملى آنهاست.
لذا مىتوان گفت: آخرين بارى كه خداوند بر مردم اتمام حجت فرموده همين ابلاغ ولايت در غدير بوده كه با وجود آن نيازى به اتمام حجت ديگرى نيست.
1) . الفضائل شاذان بن جبرئيل : ص 84 .
براى رسيدن به اين نتيجه كه اعلان ولايت در آخرين درجه عظمت برگزار شده، با نگاهى به مراسم غدير مىتوان دريافت كه آن برنامه ريزى پر ماجرا براى يك اتمام حجت عادى نيست. در تاريخ شش هزار ساله انبياء عليهمالسلام تا آن روز هيچ پيامبرى در مجلسى با صد و بيست هزار مستمع كه همه او را ببينند و صدايش را بشنوند سخنرانى نكرده است.
از سوى ديگر، برنامه ريزى اين خطابه در بيابان و ساختن آن منبر استثنايى و سپس ايستادن پيامبر و على عليهماالسلام بر فراز آن منبر و يك ساعت تمام به حالت ايستاده سخنرانى نمودن، شكل بىسابقهاى در طول عمر پيامبر صلىاللهعليهوآله است.
همچنين بلند كردن اميرالمؤمنين عليهالسلام با دو دست كه پاهاى حضرت تا محاذى زانوان پيامبر صلىاللهعليهوآله قرار بگيرد و در آن حال «مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ» گفتن، و از فراز منبر جملاتى را به عنوان بيعت لسانى مطرح كردن و تكرار مردم بعد از آن حضرت، همه اينها برخوردهاى تازه با منبر و سخنرانى بود كه مردم براى اولين بار تجربه مىكردند.
بيانات بسيار مفصل در همه جوانبِ «ولايت» در طول يك ساعت، به حدى كه هيچ نقطه ابهامى درباره آن باقى نماند، نيز گونهاى منحصر به فرد در خطابههاى پيامبر صلىاللهعليهوآله است.
مراسم سه روزه بيعت آن هم به صورت يك نفرى كه هر كدام ابتدا در برابر پيامبر صلىاللهعليهوآله بايستند و با او بيعت كنند و سپس در برابر على عليهالسلام بايستند و «السَّلامُ عَلَيْكَ يا اميرَالْمُؤْمِنينَ» بگويند و دست بيعت دهند، عظيمترين و منظمترين برنامه بيعت در طول تاريخ به حساب مىآيد.
به قدرى آن برنامهريزى عجيب و غير منتظره و فوقالعاده بود كه در روايات به صراحت آمده است كه خبر آن روز به عنوان «يوم الولاية» به سرعت در مناطق
مختلف منتشر شد و در شهرها شايع گرديد و به گوش همگان رسيد. حتى عدهاى از غير مسلمانان هم در غدير حضور يافتند، و خبر آن تا اقصى نقاط جهان در آن روز يعنى ايران و روم و چين رسيد.(1)
چنين برنامه مفصل با محتواى قوى در آخر عمر پيامبر صلىاللهعليهوآله به معناى سنگ تمام در اتمام حجت و اقدام به آن در اعلا درجه بود، چنانكه اميرالمؤمنين عليهالسلام مىفرمايد:
ما عَلِمْتُ انَّ رَسُولَ اللّه صلىاللهعليهوآله تَرَكَ يَوْمَ الْغَديرِ لاحَدٍ حُجَّةً وَ لا لِقائِلٍ مَقالاً(2): پيامبر صلىاللهعليهوآله در روز غدير براى احدى عذرى و براى كسى سخنى باقى نگذاشت.
مسئله حارث فهرى كه به نمايندگى از منكرين ولايت رو در روى خدا ايستاد و گفت: خدايا، عذابت را خريدارم ولى امر ولايت تو را نمىپذيرم. و پاسخ فورى خداوند كه با عذاب آسمانى او را هلاك كرد و همه آن منظره را ديدند، به خوبى فرمايش امام رضا عليهالسلام را به ما مىفهماند كه فرمود:
مَثَلُ الْمُؤْمِنينَ فى قَبُولِهِمْ وِلاءَ اميرِالْمُؤْمِنينَ عليهالسلام فى يَوْمِ غَديرِ خُمٍّ كَمَثَلِ الْمَلائِكَةِ فى سُجُودِهِمْ لاِدَمَ عليهالسلام، وَ مَثَلُ مَنْ ابى وِلايَةَ اميرِالْمُؤْمِنينَ عليهالسلام فى يَوْمِ الْغَديرِ مَثَلُ ابْليسَ، وَ فى هذَا الْيَوْمَ انْزِلَتْ هذِهِ الاْيَةِ: «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ ...»(3):
مَثَل مؤمنين در قبول ولايت اميرالمؤمنين عليهالسلام در روز غدير خم مَثَل ملائكه در سجودشان مقابل حضرت آدم عليهالسلام است، و مَثَل كسانى كه در روز غدير از قبول ولايت اميرالمؤمنين عليهالسلام سر باز زدند مثل ابليس است؛ و در اين روز اين آيه نازل شده است: «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ ...» .
يعنى در روز غدير چنان حجت تمام شد و چنان اين اتمام حجت همه جانبه بود كه هر كس سر تعظيم فرود آورد با علم و آگاهى بود، و هر كس از پذيرش آن سر بر
تافت از روى علم و آگاهى بود، همچون شيطان كه با علم و آگاهى از فرمان خدا سر بر تافت و تا ابد رانده درگاه پروردگار گشت.
امام باقر عليهالسلام در بيان كامل شدن دين به اين نكته اشاره مىفرمايد كه هيچ جاهلى بعد از آن باقى نماند و همه آگاهانه عمل مىكردند و مىكنند:
قَدْ قُبِضَ رَسُولُ اللّه صلىاللهعليهوآله وَ قَدْ اكْمَلَ الدّينَ وَ بَيَّنَ لَكُمْ سَبيلَ الْمَخْرَجِ، فَلَمْ يَتْرُكْ لِجاهِلٍ حُجَّةً. فَمَنْ جَهِلَ اوْ تَجاهَلَ اوْ انْكَرَ اوْ نَسِىَ اوْ تَناسى فَعَلَى اللّه حِسابُهُ(1):
پيامبر صلىاللهعليهوآله از دنيا رفت در حالى كه دين را كامل كرده بود و راه نجات را براى شما روشن فرموده بود، و براى هيچ جاهلى حجتى باقى نگذاشته بود. بنا بر اين، هر كس ناآگاه باشد يا خود را به ناآگاهى بزند يا انكار نمايد يا فراموش كند يا خود را به فراموشى بزند، حسابش با خدا خواهد بود.
با اذعان به عظمت و شكوه بىنظير اتمام حجت در غدير، بايد ديد اسرار عظمت آن چيست و كدام مشكل كليدى در غدير از ميان برداشته شده و قفل آن مشكل با كدام كليد باز شده است.
تمام اسرار اين اتمام حجت بزرگ در غدير را مىتوان چنين خلاصه كرد:
معرفى امامانى كه در مقام علم و عصمت و ساير شئون همانند پيامبرند و قادر به برآوردن همه نيازهاى بشرند و تا آخرين روز دنيا چنين خواهند بود.
اين به معناى حضور شخص پيامبر صلىاللهعليهوآله در ميان تمام نسلهاى آينده بشريت است. آيا مردم مىتوانند بالاتر از اين از خدا درخواستى داشته باشند ؟ !
اگر فرض كنيم پيامبر صلىاللهعليهوآله تا آخرين روز دنيا زنده مىماند و هر روز جلوهاى از انوار معارف دينش را بيان مىكرد، آيا باز هم براى كسى عذرى باقى مىماند ؟ اينك دوازده
1) . بحار الانوار: ج 22 ص 537 ح 39.
امام عليهمالسلام به ترتيب در جاى او قرار گرفتهاند و داراى همه شئون او هستند، به گونهاى كه گويا خود او حاضر است.
اين عظيمترين فرض اتمام حجت است كه در غدير با معرفى امامان تحقق پذيرفته است، و از همين ديدگاه است كه اسلام در غدير حقيقتا كامل شده و در اين باره از هيچ كس عذرى پذيرفته نيست. امام رضا عليهالسلام اين نكته را با صراحت تمام چنين بيان مىفرمايد:
انَّ اللّه لَمْ يَقْبِضْ نَبِيَّهُ حَتّى اكْمَلَ لَهُ الدّينَ ... . وَ انْزَلَ فى حَجَّةِ الْوِداعِ - وَ هِىَ فى آخِرِ عُمْرِهِ - : «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِى وَ رَضِيتُ لَكُمُ الاْءِسْلامَ دِينا» . وَ امْرُ الامامَةِ مِنْ تَمامِ الدّينِ. وَ لَمْ يَمْضِ صلىاللهعليهوآله حَتّى بَيَّنَ لِأُمَّتِهِ مَعالِمَ دينِهِمْ وَ اوْضَحَ لَهُمْ سَبيلَهُمْ وَ تَرَكَهُمْ عَلى قَصْدِ سَبيلِ الْحَقِّ. فَمَنْ زَعَمَ انَّ اللّه لَمْ يَكْمُلْ دينَهُ فَقَدْ رَدَّ كِتابَ اللّه، وَ مَنْ رَدَّ كِتابَ اللّه فَهُوَ كافِرٌ بِهِ(1):
خداوند پيامبرش را قبض روح نكرد تا آنگاه كه دينش را كامل فرمود ... . و در حجهالوداع - كه در آخر عمر حضرت بود - اين آيه را نازل كرد: «امروز دين شما را كامل كردم و نعمتم را بر شما تمام نمودم و اسلام را به عنوان دين شما راضى شدم» ؛ مسئله امامت از كمال دين است. و پيامبر صلىاللهعليهوآله از دنيا نرفت تا آنكه معارف دين را براى امتش بيان كرد و راه را برايشان واضح نمود و آنان را براى پيمودن راه حق آماده كرد و رفت. پس هر كس گمان كند كه خداوند دينش را كامل نكرده كتاب خدا را ردّ كرده، و هر كس كتاب اللّه را ردّ كند به خداوند كافر شده است.
امام صادق عليهالسلام نيز تصريح مىفرمايد آنچه از خدا و رسول رسيده پاسخگوى تمام نيازهاى بشر است، و شاهد آن را اتمام حجت خدا با آيه اكمال بيان مىفرمايد:
1) . بحار الانوار: ج 35 ص 121. الاحتجاج: ج 2 ص 226. الايضاح ابن شاذان : ص 59 . معانى الاخبار: ص 96. وسائل الشيعة: ج 28 ص 353. كمال الدين: ص 676 . الكافى: ج 1 ص 198. عيون الاخبار: ج 2 ص 196. امالى الصدوق: ص 774 ح 1.
ما مِنْ شَىْءٍ يَحْتاجُ الَيْهِ وُلْدُ آدَمَ الاّ وَ قَدْ خَرَجَتْ فيهِ السُّنَّةُ مِنَ اللّه وَ مِنْ رَسُولِهِ وَ لَوْ لا ذلِكَ مَا احْتَجَّ. فَقالَ: بِمَا احْتَجَّ ؟ فَقالَ ابُو عَبْدِاللّه عليهالسلام: قَوْلُهُ «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِى وَ رَضِيتُ لَكُمُ الاْءِسْلامَ دِينا» . فَلَوْ لَمْ يَكْمُلْ سُنَنَهُ وَ فَرائِضَهُ وَ ما يَحْتاجُ الَيْهِ النّاسُ، بِمَا احْتَجَّ بِهِ ؟ !(1)
چيزى نيست كه فرزندان آدم بدان نياز داشته باشند مگر آنكه درباره آن دستورى از خدا و رسول صادر شده است، و اگر چنين نبود خداوند اتمام حجت نمىكرد. راوى پرسيد: خداوند به چه چيزى اتمام حجت فرموده ؟ امام صادق عليهالسلام فرمود: كلام خدا «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ ...» . اگر سنتها و فرائض و آنچه مردم بدان نياز دارند را كامل نكرده، پس با چه چيزى اتمام حجت فرموده ؟
شكى نيست كه امام صادق عليهالسلام منظورى از بيان همه احكام الهى دارد، و گرنه در ظاهر همه مىدانيم كه بسيارى از مسائل دين در فرصت كوتاه عمر پيامبر صلىاللهعليهوآله ناگفته ماند. البته همه احكام و معارف الهى در قرآن نهفته است، ولى تا استخراج كننده مطمئن آن نباشد گويا به مردم نرسيده است.
آرى با نصب امامانى كه اين معارف را با سينهاى متصل به اقيانوس بيكران علم الهى بيان مىكنند گويا در زمان پيامبر صلىاللهعليهوآله همه معارف و احكام به مردم ابلاغ شده است.
اين رمز الهى بودن دين شيعه است كه آنچه را از پيامبر صلىاللهعليهوآله حديث نداشته باشند به درگاه دوازده امام معصوم عليهمالسلام پناه مىبرند و پاسخى مطمئن دريافت مىكنند، ولى غير شيعه دست به دامان قياس و استحسان مىشوند، چرا كه با نپذيرفتن امامان راه ديگرى ندارند و درى به سوى فرامين الهى نمىيابند.
امام باقر عليهالسلام در دمشق وقتى خليفه اموى را مفتضح كرد و نمونهاى از كامل عيار بودن مقام امامت را به او نشان داد، با استناد به آيه اكمال چنين فرمود: إنّا نَحْنُ نَتَوارَثُ
1) . بصائر الدرجات: ص 538 ح 50 . مختصر البصائر: ص 66 .
الْكَمالَ وَ التَّمامَ اللَّذَيْنِ انْزَلَهُمَا اللّه عَلى نَبِيِّهِ فى قَوْلِهِ «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِى وَ رَضِيتُ لَكُمُ الاْءِسْلامَ دِينا» ، وَ الارْضُ لا تَخْلُو مِمَّنْ يَكْمُلُ هذِهِ الامُورَ الَّتى يَقْصُرُ غَيْرُنا عَنْها(1):
مائيم كسانى كه كمال و تمام را به ارث مىبريم، همان كه خداوند آنها را بر پيامبرش نازل كرد؛ آنجا كه مىفرمايد: «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ...» ، و زمين خالى نمىماند از كسى كه چنين امورى در او كامل باشد، كه ديگران از رسيدن به آن كمال عاجزند.
از منظرى ديگر:
هر حكمى كه از سوى خدا نازل شود نياز به تفسير دارد و بايد جوانب آن كاملاً روشن شود. اگر نماز و روزه و زكات و حج بايد تبيين شود، ولايت - كه از همه آنها بالاتر است - امكان ندارد بدون تبيين بماند. اين تفسير ولايت در غدير صورت گرفت كه هم صاحب آن معرفى شد و هم معناى آن بيان گرديد و هم اهميت آن روشن شد.
جا دارد اين تفسير را از خود صاحب غدير بشنويم. اميرالمؤمنين عليهالسلام در اين باره مىفرمايد:
خداوند به پيامبرش دستور داد تا واليان امرشان را معرفى كند و ولايت را مانند نماز و زكات و روزه و حج تفسير نمايد. اين بود كه در غدير خم مرا منصوب نمود و در خطابهاى فرمود: مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ. اللّهُمَّ والِ مَن والاهُ وَ عادِ مَن عاداهُ.
در آنجا سلمان پرسيد: ولايت او چگونه است ؟ فرمود: «ولايت او همچون ولايت من است. هر كس من نسبت به او صاحب اختيار بودهام على هم نسبت به او صاحب اختيار است» ، و خداوند عز و جل اين آيه را نازل فرمود: «اليَومَ أكمَلتُ لَكُم
1) . بحار الانوار: ج 69 ص 183. مستدرك الوسائل: ج 14 ص 79. دلائل الإمامة: ص 235. نوادر المعجزات: ص 130.
دينَكُم وَ أتمَمتُ عَلَيكُم نِعمَتى وَ رَضيتُ لَكُمُ الإسلامَ دينا» . پيامبر صلىاللهعليهوآله تكبير گفت و فرمود: اللّه اكبر، تمام نبوتم و كمال دين خدا، ولايت على بعد از من است.(1)
سالها بعد، اميرالمؤمنين عليهالسلام در جنگ صفين احتجاج مفصلى فرمود و در ضمن اشاره به غدير و نزول آيه اكمال پس از خطبه و بيان حديث غدير فرمود:
... سپس خداوند تعالى اين آيه را نازل كرد: «اليَوْمَ اَكْمَلْتُ لَكُمْ دينَكُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَيكُمْ نِعْمَتى وَ رَضيتُ لَكُمُ الاْءسْلامَ دينا» : «امروز دين شما را كامل كردم و نعمت خود را بر شما به حد كمال رساندم و اسلام را به عنوان دين شما راضى شدم» .
سلمان فارسى پرسيد: يا رسول اللّه، آيا اين آيات به خصوص درباره على نازل شده است ؟ پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: درباره او و جانشينانم تا روز قيامت نازل شده است. و سپس فرمود: اى سلمان، تو و كسانى كه با تو در اين مطلب حاضر بودند شاهد باشيد و حاضران به غايبان برسانند.
سلمان فارسى عرض كرد: يا رسول اللّه، آنان را براى ما بيان فرما. فرمود: على برادرم و وزيرم و وصيّم و وارثم و خليفهام در امتم و صاحب اختيار هر مؤمنى بعد از من، و يازده امام از فرزندانش، اول آنان فرزندم حسن و سپس حسين و سپس نُه نفر از فرزندان حسين، يكى پس از ديگرى، كه قرآن با آنان است و آنان با قرآنند، و از آن جدا نمىشوند تا بر سر حوض كوثر بر من وارد شوند.(2)
همچنين در فاصله تبعيد امام رضا عليهالسلام به خراسان زمينههاى بسيار مناسبى براى تبيين معناى غدير پيش آمد كه از نمونههاى بارز آن در روزهاى اول ورود حضرت بود.
عبدالعزيز مىگويد: در روزهاى اول ورود حضرت به شهر مرو، در روز جمعه مردم در مسجد جامع شهر جمع شده بودند و درباره مسئله امامت و اختلافاتى كه
درباره آن مطرح است سخن مىگفتند. من خدمت آقايم امام رضا عليهالسلام رفتم و اين بحثهاى مسجد را به حضرت گزارش دادم.
حضرت تبسمى كرد و فرمود: اين مردم نمىدانند و در آرائى كه مىگويند مورد مكر و حيله قرار گرفتهاند. خداوند تبارك و تعالى پيامبرش را از اين جهان نبُرد مگر بعد از آنكه دين را برايش كامل فرمود. از يك سو قرآن را بر او نازل كرد ... ، و از سوى ديگر در حجة الوداع كه آخر عمر او بود اين آيه را فرستاد كه «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دينَكُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتى وَرَضيتُ لَكُمُ الإِسْلامَ دينا» .
مسئله امامت كمال دين است؛ پيامبر صلىاللهعليهوآله از اين جهان نرفت مگر آنكه براى امتش معارف دينشان را روشن ساخت و راهشان را مشخص فرمود و آنان را به قول حق سپرد و على عليهالسلام را عَلَم و امام براى آنان منصوب فرمود، و هر چه امت بدان نياز دارند بيان فرمود.
هر كس گمان كند كه خداوند دينش را كامل نكرده او كتاب خدا را رد نموده و به آن كافر است ... . انتخاب امام به دست مردم و عقلهاى مردم كجا و مقام بلند امامت ! ؟ كجا مىتوان صاحب چنين مقامى را پيدا كرد ؟ ... مىخواهند امامت را با عقلهاى حيران و بىثمر و ناقص، و رأيهاى گمراه برپا كنند ... .
انتخاب خدا و پيامبر و اهلبيتش را كنار گذارده و به انتخاب خود روى آوردهاند، در حالى كه قرآن ندا داده است: «پروردگارت آنچه بخداهد خلق مىكند و انتخاب مىنمايد براى مردم حق انتخاب و اختيارى نيست ... »(1)، و همچنين فرموده: «وقتى خدا و رسولش در مسئلهاى حكم كنند براى هيچ زن و مرد مسلمانى حق اختيار نمىماند»(2)... .(3)
در ادامه نيز، اسحاق بن اسماعيل از نيشابور براى امام حسن عسكرى عليهالسلام نامهاى نوشت و مسائلى را مطرح كرد. آن حضرت جواب نامه را توسط نمايندگان خود براى او فرستادند كه يكى از فرازهاى آن چنين است:
آنگاه كه خداوند با منصوب كردن اولياى خود بعد از پيامبرش بر شما منت گذاشت به پيامبر صلىاللهعليهوآله خطاب كرد: «اَلْيَوْمَ اَكْمَلْتُ لَكُمْ دينَكُمْ وَ اَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتى وَ رَضيتُ لَكُمُ الاِسْلامَ دينا» ، و براى اوليائش حقوقى را بر شما واجب كرد و به شما دستور داد تا آن حقوق را نسبت به ايشان ادا كنيد تا آنچه نزد شما از همسران و اموال و خوراك داريد بر شما حلال شود و نمو و بركت و ثروت را به شما نشان دهد، و تا معلوم شود كه چه كسى از خداوند اطاعت مىكند ... .(1)
طبيعى است كسى مىتواند صاحب اختيار مطلق مردم باشد كه نه تنها گناه نكند و شيطان و هواى نفس در او راه نداشته باشد، بلكه اشتباه هم نكند تا باعث هلاكت جمعيتى نشود.
خداوند كسانى را صاحب اختيار مردم قرار داده كه داراى عصمت مطلقاند و از هرگونه بدى و پليدى به هر معنى كه باشد پاكاند. گذشته از آن عِلمشان را به منبع بىپايان علم خود متصل كرده است تا جوابگوى انواع احتياجات مردم باشند.
براى توضيح بيشتر در مورد آيه اكمال مراجعه شود به فصل دوم «حديث غدير و خطبه غدير» ، بخش دوم «خطبه غدير» ، قسمت هفتم «آيات در خطبه غدير» .
3 - آيه «سَأَلَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ»(2)
اين آيه يعنى پاسخ دشمن غدير عذاب آسمانى است، كه بعد از آن همه اتمام حجت هنوز در برابر خداوند سركشى مىكند و آن را زير سؤال مىبرد. اين حاكى از اتمام حجت نهايى و عظمت غدير در پيشگاه خداى متعال است؛ كه هم
سخن دشمن را نقل كرده، و هم نزول عذاب بر او را ثبت فرموده تا احتجاجى بر همه مخالفان غدير باشد.
اتمام حجت وقتى با معارضه دشمن باشد اهميت خاصى پيدا مىكند، به خصوص آنكه با نزول آيات قرآن كه حاكى از كيفيت مقابله دشمن است همراه شود. حارث فهرى در آخرين ساعات از مراسم سه روزه غدير به عنوان نماينده همه منافقينى كه تا آن ساعت مشغول توطئههاى درونى خود بودند و به عنوان آخرين حربه بر ضد غدير و اولين پردهدرى در برابر آن با جرئت تمام گستاخانه لب به اعتراض گشود.
اكنون مبلّغ اعظم غدير يعنى پيامبر صلىاللهعليهوآله در حالى كه هنوز از غدير خارج نشده بود پاسخ او را مىداد و از جانب خداوند آياتى در همان باره دريافت مىكرد و با تلاوت آن اتمام حجت خود را به قرآن مستند مىفرمود، تا همه مباهله غدير را درك كنند.
ماجرا چنين بود كه «حارث فهرى» همراه دوازده نفر از يارانش نزد پيامبر صلىاللهعليهوآله آمدند؛ و او از طرف بقيه گفت:
اى محمد، سه سؤال از تو دارم: شهادت به يگانگى خداوند و پيامبرى خود را از جانب پروردگارت آوردهاى يا از پيش خود گفتى ؟ آيا نماز و زكات و حج و جهاد را از جانب پروردگار آوردهاى يا از پيش خود گفتى ؟ آيا اين على بن ابى طالب كه گفتى: مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ ... ، از جانب پروردگار گفتى يا از پيش خود گفتى ؟
حضرت در جواب هر سه سؤال فرمود: خداوند به من وحى كرده است، و واسطه بين من و خدا جبرئيل است، و من اعلان كننده پيام خدا هستم و بدون اجازه پروردگارم خبرى را اعلان نمىكنم.
حارث گفت: خدايا، اگر آنچه محمد مىگويد حق و از جانب توست سنگى از آسمان بر ما ببار يا عذاب دردناكى بر ما بفرست ! !
سخن حارث كه تمام شد، خداوند آيه 32 از سوره انفال را در حكايت سخن او نازل كرد: «وَ إِذْ قالُوا اللَّهُمَّ إِنْ كانَ هذا هُوَ الْحَقَّ مِنْ عِنْدِكَ فَأَمْطِرْ عَلَيْنا حِجارَةً مِنَ
السَّماءِ أَوِ ائْتِنا بِعَذابٍ أَلِيمٍ» . همين كه حارث به راه افتاد، از يك سو پيامبر صلىاللهعليهوآله اين آيه را براى مردم تلاوت فرمود، و از سوى ديگر براى اتمام حجت بر همه مردم سنگى از آسمان بر او فرستاد كه از مغزش وارد شد و از دُبُرش خارج گرديد و او را هلاك كرد.(1)
بعد از اين ماجرا، آيات اول سوره معارج به عنوان ثبت آن در متن قرآن نازل شد: «سَأَلَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ. لِلْكافِرينَ لَيْسَ لَهُ دافِعٌ» : «درخواست كنندهاى عذاب واقع شدنى را درخواست كرد. كه كسى نتواند آن را از كافران دفع كند» . پيامبر صلىاللهعليهوآله آيات را براى اصحابش تلاوت نمود و براى اتمام حجت از آنان اقرار گرفت و فرمود: آيا ديديد ؟ گفتند: آرى. فرمود: و شنيديد ؟ گفتند: آرى.
با اين اتمام حجت الهى و با ثبت آن در متن قرآن، بر همگان مسلم شد كه «غدير» از منبع وحى سرچشمه گرفته و حجتى عظيم براى مردم است كه راهى براى انكار يا عصيان در برابر آن نيست.
براى توضيح بيشتر در مورد آيه «سَألَ سائِلٌ ... » مراجعه شود به فصل اول «تاريخ و ماجراى غدير» ، بخش ششم «ماجراهاى سه روزه غدير» ، قسمت سوم «ماجراهاى پس از خطبه غدير» ، نهم «ماجراى حارث فهرى و سنگ آسمانى» .
اگر به اين سه آيه، آيات ديگر را - كه در سراسر اين كتاب مطرح شد - اضافه كنيم اهميت آن چندين برابر جلوه خواهد كرد. به عبارت ديگر: مىتوان همه احاديث وارد شده در ارتباط غدير با قرآن را به نوعى اتمام حجت غديرى - قرآنى به حساب آورد.
از سوى ديگر، استشهاد به آيات قرآن در بسيارى از مواضع خطابه غدير - آن هم از لسان پيامبر معظم صلىاللهعليهوآله - بُعد ديگرى از جنبه قرآنى غدير را بيان مىكند. آياتى كه در خطابه غدير به عنوان شاهد يا تفسير قرآن آمده 50 مورد است كه اهميت اين سند دائمى غدير را با پشتوانه قرآنى جلوهگر مىسازد.
1) . بحار الانوار: ج 37 ص 136، 162، 167. عوالم العلوم: ج 15 / 3 ص 56 ، 57 ، 129، 144. الغدير: ج 1 ص 193.
با توجه به همين استناد ريشهاى غدير به قرآن، اتمام حجتها و دفاع از حريم غدير با تكيه بر آيات قرآنى در طول چهارده قرن صورت گرفته است؛ احتجاجات قرآنى از خدا و پيامبر و ائمه عليهمالسلام و اصحابشان، كه در تبيين و دفاع از غدير با استناد به آيات قرآن صورت گرفته، و نيز اقرارهاى دشمنان در اين باره. البته هر كدام از اين آيات به طور مفصل در محل خود آمده است:
اميرالمؤمنين عليهالسلام همان روزهاى اول خلافت فرمود كه «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ» ولايت من است. در آن زمان كه غاصبين خلافت در كار خود بودند، على بن ابىطالب عليهالسلام به دستور پيامبر صلىاللهعليهوآله قسم ياد كرده تا قرآن را - كه تا روز آخر حيات پيامبر صلىاللهعليهوآله نازل شده - جمعآورى و به صورت واحدى در نياورد از خانه بيرون نيايد، و اين مهم هفت روز به طول انجاميد.
اكنون اولين بارى است كه على عليهالسلام قدم از خانه بيرون مىگذارد و اتمام حجت بر عليه غاصبين خلافت را آغاز مىكند. موقعيتى پس از جمع قرآن كه اتمام حجت قرآنى لازم است. چه حجتى بالاتر از غدير به خصوص آنگاه كه استناد آن به قرآن باشد، براى مردمى كه قرآنِ صامت و ناطق را رها كرده و به دنياپرستى خويش مشغولند و آزمونى سخت را با بىتوجهى مىگذرانند.
روز هفتم پس از رحلت پيامبر صلىاللهعليهوآله، بعد از آنكه اميرالمؤمنين عليهالسلام از جمع قرآن فراغت يافت، در حالى كه غاصبين خلافت و بقيه مردم در مسجد بودند، از خانه بيرون آمده و خطاب به آنان در سخنان مفصلى فرمود:
خداوند به وسيله من بندگانش را آزمايش فرمود ... ، و مرا به وصايت پيامبر صلىاللهعليهوآله اختصاص داد و به خلافت او در امتش برگزيد ... . پيامبر صلىاللهعليهوآله حجهالوداع رفت و سپس به غدير خم آمد. در آنجا شبيه منبرى براى او ساخته شد و بر فراز آن رفت و بازوى مرا گرفت و بلند كرد به اندازهاى كه سفيدى زير بغلش ديده شد، و در آن مجلس با صداى بلند فرمود: مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ. اللّهُمَّ والِ مَنْ والاهُ وَ عادِ مَنْ عاداهُ.
پس بر اين اساس ولايت من ولايت الهى است، و عداوت با من برابر با دشمنى خداست. خداوند در آن روز اين آيه را نازل كرد كه «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِى وَ رَضِيتُ لَكُمُ الاْءِسْلامَ دِينا» .(1)پس ولايت من كمال دين و رضايت پروردگار تبارك و تعالى است.(2)
5 - اميرالمؤمنين عليهالسلام: سورهاى از قرآن درباره من نازل شده است(3)
سقيفه هم حق اميرالمؤمنين عليهالسلام را غصب كرد، و هم مىخواست براى خود حقى اثبات كند. اين بود كه گستاخانه آن حضرت را براى بيعت با ابوبكر دعوت كرد، و تا آنجا پيش رفت كه حاضر شد با خليفه ساختگى به خانه اميرالمؤمنين عليهالسلام بيايد !
همه اين التماسها براى رنگ قانونى دادن به عظيمترين غصب حق در عالم بود؛ كه غاصبين در اين باره آماده دروغ پردازى نيز بودند. كافى بود وقتى از خانه اميرالمؤمنين عليهالسلام بيرون آمدند به دروغ بگويند: على بن ابىطالب عليهالسلام با ابوبكر بيعت كرد ! !
لذا بايد اتمام حجتى بدون از دست دادن وقت انجام مىشد تا هر اقدام غافلگيرانهاى را خنثى كند، و حجتى قرآنى به ميان مىآمد كه راه هر گونه حيلهاى را ببندد.
اين بود كه وقتى ابوبكر و عمر براى بيعت گرفتن از اميرالمؤمنين عليهالسلام به خانه آن حضرت آمدند و پس از صحبتهايى در اين باره بيرون آمدند، بلافاصله اميرالمؤمنين عليهالسلام به مسجد آمد و پس از حمد و ثنا مطالبى در پيشگيرى از توطئههاى پيشساخته سقيفه بيان داشت، و از جمله با اشاره به آيه «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِى»(4)فرمود:
ابوبكر و عمر نزد من آمدند و از من طلب بيعت نمودند با كسى كه او بايد با من بيعت كند ... . من صاحب روز غديرم و درباره من سورهاى از قرآن نازل شده است. منم وصى بر رفتگان اهلبيتش، منم يادگار و باقيمانده او بر زندگان از امتش. تقوى پيشه كنيد تا شما را ثابت قدم بدارد و نعمتش را بر شما تمام كند.
6 - اميرالمؤمنين عليهالسلام: «فَلا صَدَّقَ وَ لا صَلَّى»(1)درباره مسخره كنندگان غدير است(2)
در زمانى كه دومين غاصب خلافت قدرتمند شده و بدعت گذارىها را آغاز كرده، پرده از گذشته و حال او برداشتن اتمام حجت عظيمى بود كه توسط اميرالمؤمنين عليهالسلام و در حضور بنىهاشم صورت گرفت. برخوردهاى مسخرهآميز غاصبين در غدير نقطهاى بود كه هر بينندهاى را متوجه توطئههاى آنان مىكرد.
اكنون روزى است كه به سابقه سوء آنان اشاره شود در حدى كه آيات قرآن در مذمت آنان نازل شده است. اين اتمام حجتى بود كه اميرالمؤمنين عليهالسلام با گذشت سالها از غصب خلافت در زمان عمر در مسجد پيامبر صلىاللهعليهوآله بيان فرمود، و در شمارش سابقههاى سوء دست اندركاران غصب خلافت فرمود: عمر بود كه در روز غدير خم وقتى پيامبر صلىاللهعليهوآله مرا براى ولايت نصب كرد، به رفيقش گفت: در اينكه كار پسر عمويش را بالا ببرد هيچ كوتاهى نمىكند؛ و ديگرى گفت: در اينكه بازوى پسر عمويش را بلند كند هيچ كوتاهى نمىكند.
همچنين در حالى كه منصوب شده بودم به رفيقش گفت: اين واقعا كرامت بزرگى است ! رفيقش با تندى به او نگاه كرد و گفت: نه به خدا قسم، ابدا اين سخن او را گوش نمىدهم و از او اطاعت نمىكنم. سپس به او تكيه داد و با تكبر به راه افتادند و رفتند.
خداوند هم درباره او اين آيه را نازل كرد: «فَلا صَدَّقَ وَ لا صَلَّى. وَ لكِنْ كَذَّبَ وَ تَوَلَّى. ثُمَّ ذَهَبَ إِلى أَهْلِهِ يَتَمَطَّى. أَوْلى لَكَ فَأَوْلى. ثُمَّ أَوْلى لَكَ فَأَوْلى»(3): «نه تصديق
كرد و نه نماز خواند. بلكه تكذيب كرد و پشت نمود. سپس با حال تبختر نزد اهل خود رفت. دورى از خير دنيا براى تو باد. دورى از خير آخرت براى تو باد» ! و اين وعده عذاب خدا و مقابله پروردگار با كار او بود.
7 - اميرالمؤمنين عليهالسلام: با نزول آيه «اكمال» نداى تكبير برخاست(1)
در زمانى كه سومين نماينده سقيفه خلافت را غصب كرد، بار ديگر اميرالمؤمنين عليهالسلام در مسجد پيامبر صلىاللهعليهوآله در مجلس بزرگى با حضور مهاجر و انصار، با يادآورى غدير اتمام حجت فرمود. آن حضرت در اين احتجاج دو نكته قرآنى را درباره غدير يادآور شد: يكى تكبير پيامبر صلىاللهعليهوآله پس از نزول آيه اكمال، و ديگرى جدا نشدن قرآن از امامان غدير بود.
اميرالمؤمنين عليهالسلام در آن مجلس داستان غدير را بسيار مفصل بيان فرمود، كه شايد اولين بار از لسان مبارك حضرت به اين تفصيل آمده باشد. از جمله فرمود: خداوند به پيامبرش دستور داد تا واليان امرشان را معرفى كند و ولايت را مانند نماز و زكات و روزه و حج تفسير نمايد. اين بود كه در غدير خم مرا منصوب نمود و در خطابهاى فرمود: مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ. اللّهُمَّ والِ مَنْ والاهُ وَ عادِ مَنْ عاداهُ.
در آنجا سلمان پرسيد: ولايت او چگونه است ؟ فرمود: ولايت او همچون ولايت من است. هر كس من نسبت به او صاحب اختيار بودهام على هم نسبت به او صاحب اختيار است، و خداوند عز و جل اين آيه را نازل فرمود: «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِى وَ رَضِيتُ لَكُمُ الاْءِسْلامَ دِينا» .(2)پيامبر صلىاللهعليهوآله تكبير گفت و فرمود: اللّه اكبر، تمام نبوتم و كمال دين خدا ولايت على بعد از من است.
همه جمعيت مسجد گفتند: آرى به خدا قسم. اين را از پيامبر صلىاللهعليهوآله شنيديم و همانطور كه گفتى حاضر بوديم ... . حضرت فرمود: شما را به خدا قسم مىدهم كسانى كه از دو لب پيامبر صلىاللهعليهوآله اين مطلب را به ياد دارند برخيزند و شهادت دهند.
مقداد و ابوذر و عمار و براء بن عازب و زيد بن ارقم برخاستند و گفتند: ما شهادت مىدهيم كه سخن پيامبر صلىاللهعليهوآله را به ياد داريم آن هنگام كه تو در كنار آن حضرت بر فراز منبر در غدير ايستاده بودى و آن حضرت مىفرمود:
اى مردم... ، خداوند شما را به ولايت امر كرده و من شما را شاهد مىگيرم كه اين ولايت مخصوص اين شخص است - و آن حضرت دست بر بازوى على بن ابىطالب عليهالسلام گذاشتند - سپس مخصوص دو پسرش بعد از او، و سپس در جانشينان بعد از او از فرزندانش؛ كه از قرآن جدا نمىشوند و قرآن از آنان جدا نمىشود تا بر سر حوض كوثر بر من وارد شوند.
8 - اميرالمؤمنين عليهالسلام: به حكم «يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ»(1)پيامبر صلىاللهعليهوآله مأمور به ابلاغ شد(2)
دامنه سقيفه تا جنگ صفين كشيده شد و معاويه به نمايندگى از آن در برابر على بن ابىطالب عليهالسلام لشكركشى كرد. اميرالمؤمنين عليهالسلام در شرايطى است كه هنوز نمىتواند علنا درباره سقيفه سخن بگويد و در خلوت اصحاب خويش به بيان حقايق مىپردازد.
دشمن فرصت را غنيمت شمرده و پرده از اين واقعيت برمىدارد و طى نامهاى اين اتمام حجت حضرت را يادآور مىشود. او با اشاره به آيه تبليغ و مأموريتى كه خداوند به اول شخص عالم محول كرد غدير را خاطرنشان مىكند كه اقوى دليل بر خلافت على عليهالسلام است. اين مسئله هنگامى بود كه معاويه در جنگ صفين طى نامهاى براى اميرالمؤمنين عليهالسلام چنين نوشت:
درباره تو به من خبر رسيده كه وقتى با اهل سِرّ و شيعيان و خواص خود در خلوت جمع مىشويد، نزد آنان از ابوبكر و عمر و عثمان برائت مىجويى و آنان را لعنت مىكنى، و ادعا مىكنى كه تو خليفه پيامبر در امتش و وصى او در ميان ايشان هستى و خداوند اطاعت تو را بر مؤمنين واجب كرده و در كتاب و سنتش به ولايت تو امر كرده است ... .
او هم امتش را در غدير خم جمع كرده و آنچه درباره تو از جانب خداوند مأمور شده بود ابلاغ نموده(1)و دستور داده حاضر به غايب برساند، و به مردم خبر داده كه تو بر مردم صاحب اختيارتر از خودشان هستى ... .
9 - اميرالمؤمنين عليهالسلام: آيات «اولوا الامر»(2)و «إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللّهُ»(3)در غدير تفسير شد(4)
سخنرانى در ميان لشكر در جنگ صفين موقعيتى فوقالعاده بود كه در آن غدير از بُعد قرآنى مطرح شد و سخن از دو آيه «أولُوا الامرِ» و «إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللّهُ» به ميان آمد. لشكرى كه به دفاع از اميرالمؤمنين عليهالسلام در برابر معاويه مىجنگيد اكنون به خوبى مىدانست از مولايى دفاع مىكند كه به حكم خداوند در قرآن به اين مقام منصوب شده است.
اين موقعيت هنگامى پيش آمد كه در جنگ صفين پس از چند نامه و پيام كه بين اميرالمؤمنين عليهالسلام و معاويه رد و بدل شد، آن حضرت در ميان لشكر خود در جمع مهاجرين و انصار و با حضور فرستادگان معاويه بر فراز منبر قرار گرفت و مناقب خود را بر شمرد و در هر كدام مردم را قسم داد و آنان اقرار كردند. از جمله فرمود:
شما را به خدا قسم مىدهم درباره قول خداوند: «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَطِيعُوا اللّهَ وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِى الْأَمْرِ مِنْكُمْ»(5)و آيه «إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِينَ آمَنُوا الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلاةَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكاةَ وَ هُمْ راكِعُونَ»(6)... كه خداوند به پيامبر صلىاللهعليهوآله دستور داد به مردم بفهاند كه اين آيات درباره چه كسانى نازل شده و ولايت را براى آنان تفسير كند ... .
آن حضرت هم مرا در غدير خم منصوب كرد ... ، و فرمود: اى مردم، خداوند صاحب اختيار من، و من صاحب اختيار مؤمنين هستم و اختيارم بر مؤمنين از خودشان بيشتر است. ألا فَمَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ. اللَّهُمَّ والِ مَنْ والاهُ وَ عادِ مَنْ عاداهُ وَ انْصُرْ مَنْ نَصَرَهُ وَ اخْذُلْ مَنْ خَذَلَهُ ... .
پس از اين سخنانِ اميرالمؤمنين عليهالسلام، دوازده نفر از كسانى كه از شركت كنندگان در جنگ بدر بودند و در صفين همراه حضرت حضور داشتند برخاستند و به گفتار حضرت شهادت دادند. سپس هفتاد نفر از بقيه صحابه برخاستند و شهادت دادند. بعد از آن چهار نفر از اهل بدر برخاستند و تفصيل ماجرا و آنچه در غدير ديده بودند را بازگو كردند.
10 - اميرالمؤمنين عليهالسلام: نَبَأِ عَظيم(1)من هستم(2)
على عليهالسلام نعمت اعظم خداوند است كه وقتى ولايت او را به مردم عنايت نمود «أتمَمتُ نِعمَتى» فرمود. اين همان نبأ عظيم و مهمترين خبرِ تاريخ بشريت بود كه قبلاً ذكر آن آمده بود كه «عمَّ يَتَسائَلونَ. عَنِ النَبَأ العَظيمِ» ، و در غدير تفسير شد كه ولايت على بن ابىطالب عليهالسلام خبر بزرگ است.
جنگ صفين يك موقعيت استثنايى براى رويارويى غدير و سقيفه بود كه حقايق بسيارى طى آن روشن شد. بايد دو لشكر معناى «نَبَأِ عظيم» را در متن قرآن بدانند و اين تفسير هنگامى صورت مىگيرد كه سوره «عَمَّ يَتَساءَلُونَ» در وسط ميدان جنگ مطرح شود. اميرالمؤمنين عليهالسلام نبأ عظيم را خبر ولايت خود بيان مىكند كه در غدير اعلام گرديد و براى هميشه بر سر آن اختلاف شد.
ماجرا چنين بود كه در روز جنگ صفين مردى از لشكر معاويه به ميدان آمد در حالى كه از يك سو غرق در اسلحه بود و از سوى ديگر قرآنى را جلوى اسلحهاش
گرفته بود و اين آيات را مىخواند: «عَمَّ يَتَساءَلُونَ. عَنِ النَّبَإِ الْعَظِيمِ. الَّذِى هُمْ فِيهِ مُخْتَلِفُونَ» .(1)
علقمه مىگويد: من خواستم به مبارزه او بروم ولى اميرالمؤمنين عليهالسلام فرمود: بر سر جايت باش ! و خود حضرت به جنگ او رفت. ابتدا به او فرمود: آيا مىشناسى نبأ عظيم را كه مردم بر سر آن اختلاف دارند ؟ آن مرد گفت: نه ! حضرت فرمود: به خدا قسم منم نبأ عظيم كه بر سر آن اختلاف دارند. بر سر ولايت من نزاع كرديد و از ولايت من بازگشتيد پس از آنكه آن را پذيرفتيد، و پس از آنكه به شمشير من نجات يافتيد با ظلم خود هلاك شديد. در روز غدير دانستيد و روز قيامت خواهيد دانست كه چه كرديد.
11 - اميرالمؤمنين عليهالسلام: از «بَلِّغْ» تا «يَعْصِمُكَ» تا «أَكْمَلْتُ»(2)
از فراز منبر نماز جمعه در جشن غدير با حضور صاحب غدير، اتمام حجت غديرى با اشاره به آيات قرآن مطرح شد؛ و آن روزى بود كه غدير براى اولين بار نفس تازه مىكرد و در سايهسار صاحب آن شبهاى تيره سقيفه را پشت سر مىگذاشت. چه زيباست كه در چنان موقعيتى اميرالمؤمنين عليهالسلام سخن مىگويد و با اشاره به «وَ اللّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ»(3)و «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ»(4)غدير را در خاطرهها زنده مىكند.
اين موقعيت در دوران خلافت ظاهرى پنج ساله اميرالمؤمنين عليهالسلام بود كه يك سال روز غدير مقارن روز جمعه شد. حضرت خطبه نماز جمعه را به مسئله غدير اختصاص داد و پس از حدود 25 سال - كه خلفاى غاصب سعى در فراموشى غدير داشتند - براى اولين بار آن روز را عيد رسمى قرار داد و درباره آن سخن گفت. از جمله فرمود:
خداوند در اين روز دو عيد عظيم و بزرگ را براى شما جمع كرده است ... . خداوند دينى را قبول نمىكند مگر با ولايت آنكه به ولايتش دستور داده و اسباب اطاعتش با تمسك به دستاويزهاى او و اهل ولايتش نظام مىيابد.
اين است كه خداوند در روز غدير بر پيامبرش فرستاد آنچه بيانگر ارادهاش درباره انتخاب شدگانش بود و به او دستور ابلاغش را داد ... ، و براى او حفظ از منافقين را ضمانت نمود. خداوند دينش را كامل نمود و چشم پيامبرش و مؤمنين و تابعين را روشن ساخت. امروز روز عظيم الشأنى است ... ، و روز كمال دين است.
12 - اميرالمؤمنين عليهالسلام: «أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِى» با ولايت من بود(1)
لااقل همه مسلمانان بايد بدانند كه خداوند به اميرالمؤمنين عليهالسلام فضائلى عنايت فرموده، كه به احدى جز پيامبر صلىاللهعليهوآله عطا نكرده است. آن حضرت در بيانى آيه اكمال را به عنوان فضيلتى بر شمردند كه محور آن ولايت و منّتى از سوى خدا بر مردم دانستند.
اين اتمام حجت در مجلسى كه حضرت امتيازات خاص خود را بيان مىنمود به ميان آمد. حضرت فرمود: به خدا قسم خداوند تبارك و تعالى نُه چيز به من عطا فرموده كه به احدى قبل از من جز پيامبر صلىاللهعليهوآله نداده است؛ و سپس آن موارد را بر شمرد و از جمله فرمود:
خداوند با ولايت من دين اين امت را كامل نمود و نعمتها را بر آنان تمام كرد، و اسلامشان را مورد رضايت قرار داد، هنگامى كه در يوم الولاية (روز غدير) به پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: يا محمد، به مردم خبر ده كه امروز دينشان را كامل كردم و نعمتم را بر آنان تمام نمودم و اسلام را به عنوان دينشان راضى شدم.
13 - اميرالمؤمنين عليهالسلام: منم نبأ عظيمى كه دين را كامل كرد(2)
مفاخره بين معصومين عليهمالسلام براى بيان فضائل ايشان به صورت زيبايى در تاريخ ثبت
شده، و اتمام حجتى است بر آنان كه از حقايق بسيارى درباره ولايت اهلبيت عليهمالسلام بى اطلاعند. روزى پيامبر صلىاللهعليهوآله و اميرالمؤمنين عليهالسلام نشسته بودند كه امام حسين عليهالسلام وارد شد، در حالى كه شش سال از عمر آن حضرت مىگذشت. اميرالمؤمنين عليهالسلام پرسيد: يا رسولاللّه، كداميك از ما دو نفر نزد شما محبوبتر هستيم ؟ !
امام حسين عليهالسلام عرض كرد: پدرجان، هر كدام از ما شرافت و فضيلتش بالاتر باشد نزد پيامبر صلىاللهعليهوآله محبوبتر و مقربتر است. اميرالمؤمنين عليهالسلام فرمود: اى حسين، حاضرى افتخارات خود را در برابر يكديگر بگوييم ؟ عرض كرد: پدرجان، اگر شما مايل باشيد، من حاضرم ! اميرالمؤمنين عليهالسلام با ذكر دو آيه «نبأ عظيم»(1)و «اكمال دين»(2)و بيان ارتباط اين دو آيه در غدير فرمود:
يا حسين، من اميرالمؤمنينم، من لسان صادقينم، من وزير مصطفايم... ، من آن نعمت خداى تعالى هستم كه بر خلقش عنايت فرموده است. منم آن كسى كه خداوند تعالى در حق من فرموده: «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِى وَ رَضِيتُ لَكُمُ الاْءِسْلامَ دِينا»(3)، پس هر كس مرا دوست بدارد مسلمان مؤمن است و دينش كامل است ... ، من نبأ عظيمى هستم كه خداوند در روز غدير خم دين را با او كامل نمود. منم آنكه پيامبر صلىاللهعليهوآله دربارهام فرمود: مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ ... .
امام حسين عليهالسلام هم مطالبى فرمود و در پايان عرضه داشت: شما نزد خداوند از من افضل هستى، ولى من از نظر پدران و مادران و اجداد بر شما فخر مىنمايم ! سپس امام حسين عليهالسلام با پدر هم آغوش شدند و يكديگر را بوسيدند.
اگر على بن ابىطالب عليهالسلام نبأ عظيم است چگونه درباره آن اختلاف كردهاند ؟ نكته اينجاست كه معناى ولايت او مورد اختلاف نبود، بلكه براى به چنگ آوردن منصب
او دندان به هم نشان دادند، و در حالى كه جنازه مقدس پيامبر صلىاللهعليهوآله روى زمين بود از هيچ جدال و نزاعى در غصب مقام او كوتاه نيامدند.
ولايت پذيرفته شده على عليهالسلام را كنار گذاشتند و صاحب ولايت را - كه هميشه اسلام مديون او بود - كنار زدند. آرى اين نبأ عظيمى بود كه خبرهاى عظيمى را به دنبال داشت و دامنه اختلاف آن طولانى شد و ادامه يافت.
خداوند «نَبَأ عَظيم» را در آغاز جزء سىام كتابش آورده، آنگونه سؤال برانگيز كه خود خدا هم پرسشى در كنارش آورده: «عَمَّ يَتَسائلونَ ؟» ! ! اكنون لشكر معاويه مىخواهد از اين آيه براى رجزخوانى در جنگ استفاده كند.
14 - اميرالمؤمنين عليهالسلام: «النَّبِىُّ أَوْلى بِالْمُؤْمِنِينَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ»(1)دليل من است(2)
در ماههاى آخر عمر اميرالمؤمنين عليهالسلام بعد از جنگ نهروان، مردم از آن حضرت درباره ابوبكر و عمر و عثمان سؤال كردند. حضرت فرمود: در اين باره برايتان نوشتهاى مىنويسم كه درباره آنچه پرسيدهايد به صراحت سخن گفته باشم.
اين موقعيت خاصى بود كه تا آن روز پيش نيامده بود، و اتمام حجتى صريح در انتظار مردم بود. در اين احتجاج ارتباط ولايت اميرالمؤمنين عليهالسلام با ولايت پيامبر صلىاللهعليهوآله با مستند قرآنى بيان شد، و «مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ» در غدير به عنوان پشتوانه اين ارتباط مطرح گرديد و قرآن به عنوان قاضى در اين باره معرفى شد.
اميرالمؤمنين عليهالسلام نوشته بلندى كه حدود سى صفحه و در حد يك جزوه بود املا كرد و نويسنده حضرت نوشت. آنگاه ده نفر از خواص اصحاب خود را فراخواند و دستور داد هر روز جمعه نويسنده حضرت آن را بر مردم بخواند و اين ده نفر شاهد باشند تا كسى آن را انكار نكند؛ و فرمود: اگر كسى انكار كرد قرآن را حَكَم بين خود قرار دهيد. از جمله مطالب آن نوشته چنين بود:
اين امر خلافت عجيب است، كه حكومت و ولايت احدى را مثل ولايت من مبغوض نداشتند ! دليل من بر ولايت اين است كه صاحب اختيار مردم فقط من هستم نه قريش ... ، چرا كه پيامبر صلىاللهعليهوآله ولايت اين امت را داشت و من بعد از او اختيارات او را دارم ... ، به دليل گفته پيامبر صلىاللهعليهوآله كه در روز غدير خم فرمود: مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَهذا عَلِىٌّ مَوْلاهُ.
15 - امام باقر عليهالسلام: «بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ»(1)براى چه نازل شد ؟(2)
يك قرن از غدير گذشته بود، اما هنوز ايادى سقيفه سعى در كتمان آن داشتند، و درباره آيهاى كه در غدير نازل شده خود را به نادانى مىزدند؛ و اين تغافل آن قدر مضحك بود كه عموم مردم را به تعجب وا مىداشت.
امام باقر عليهالسلام در چنين موقعيتى دستورالعمل كامل آيه تبليغ را شرح داد و نزول آن را براى تعيين «صاحب اختيار مردم» اعلام فرمود. اين مسئله هنگامى مطرح شد كه امام باقر عليهالسلام براى مردم صحبت مىكرد و مردى از اهل بصره به نام عثمان اعشى بپاخاست و عرض كرد: يابن رسولاللّه، حسن بصرى آيه «يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ ...» را مىخواند و مىگويد: «درباره مردى نازل شده است و نام او را نمىگويد !
حضرت فرمود: او را چه شده است خدا نمازش را قبول نكند. اگر مىخواست خبر مىداد درباره چه كسى نازل شده است. جبرئيل بر پيامبر صلىاللهعليهوآله نازل شد و عرض كرد: خداوند به شما امر مىكند امتت را راهنمايى كنى كه وليّشان كيست و اين آيه را نازل كرد.
پيامبر صلىاللهعليهوآله هم بپاخاست و دست على بن ابىطالب عليهالسلام را گرفت و بلند كرد و فرمود: مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَهذا عَلِىٌّ مَوْلاهُ. اللَّهُمَّ والِ مَنْ والاهُ وَ عادِ مَنْ عاداهُ وَ انْصُرْ مَنْ نَصَرَهُ وَ اخْذُلْ مَنْ خَذَلَهُ.
16 - امام باقر عليهالسلام: «أولُوا الأمر»(1)را بايد پيامبر صلىاللهعليهوآله معرفى كند(2)
خداوند بيان اوامر خود در قرآن را به پيامبر صلىاللهعليهوآله واگذار كرده است. همان گونه كه نماز و روزه و حج در جزئياتش نياز به تبيين رسول دارد، آيه «أولُوا الامرِ» و منظور از آن هم بايد با بيان رسول باشد.
در پاسخ به فتنه گرانى كه با مطرح كردن «كَفانا كِتاب اللّهِ» و افزودن اينكه چرا در كتاب خدا نام اهلبيت عليهمالسلام نيامده، امام باقر عليهالسلام طى اتمام حجت زيبايى برنامه مفصل غدير را تفسير آيه «أُولِى الْأَمْرِ» دانست.
روزى امام باقر عليهالسلام به ابوبصير فرمود: آيه «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَطِيعُوا اللّهَ وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِى الْأَمْرِ مِنْكُمْ»(3)درباره على بن ابىطالب عليهالسلام نازل شده است. ابوبصير عرض كرد: مردم به ما مىگويند: چرا خداوند نام على و اهلبيتش را در كتابش ذكر نكرده است ؟ حضرت فرمود: به مردم بگوييد: خداوند نماز را بر پيامبرش نازل كرده و سه يا چهار ركعت بودن آن را ذكر نكرده تا آنكه پيامبر صلىاللهعليهوآله آن را براى مردم تفسير نموده است. (و همچنين زكات و حج را) .
و نيز نازل كرده «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَطِيعُوا اللّهَ وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِى الْأَمْرِ مِنْكُمْ» كه درباره على و حسن و حسين عليهمالسلام است. (در بيان كلمه «اولى الامر» ) پيامبر صلىاللهعليهوآله درباره على عليهالسلام فرموده: مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ. و نيز فرموده: شما را به كتاب خدا و اهلبيتم سفارش مىكنم.
اگر پيامبر صلىاللهعليهوآله سكوت مىكرد و اهل آيه «اولى الامر» را معرفى نمىكرد، آل عباس و آل عقيل و ديگران آن را ادعا مىكردند ! ! ... وقتى پيامبر صلىاللهعليهوآله از دنيا رفت على عليهالسلام صاحب اختيار مردم بود ... ، چون پيامبر صلىاللهعليهوآله ولايت او را به مردم ابلاغ فرموده و او را منصوب نموده بود.
17 - امام صادق عليهالسلام: «يَعْرِفُونَ نِعْمَتَ اللّهِ ثُمَّ يُنْكِرُونَها»(1)ولايت است(2)
زمان امام صادق عليهالسلام موقعيتى استثنايى بود كه شيعه توانست غدير را با استناد به قرآن معرفى كند و از آن دفاع نمايد. تفسير «نعمت» در آيه «يَعْرِفُونَ نِعْمَتَ اللّهِ ثُمَّ يُنْكِرُونَها» به ولايت بيانگرِ ارتباط آنها با «أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِى»(3)در آيه اكمال است كه آن حضرت به بيانش پرداخته است.
امام صادق عليهالسلام داستان غدير خم را بيان كرد كه پيامبر صلىاللهعليهوآله در روز غدير فرمود: مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ. اللَّهُمَّ والِ مَنْ والاهُ وَ عادِ مَنْ عاداهُ ... . و اصحاب آن حضرت ولايت را به او تبريك گفتند ... . سپس امام صادق عليهالسلام درباره آيه «يَعْرِفُونَ نِعْمَتَ اللّهِ ثُمَ يُنْكِرُونَها» : «نعمت خدا را مىشناسند و سپس آن را انكار مىكنند» ، فرمود: در روز غدير آن را مىشناسند و در روز سقيفه انكار مىكنند.
18 - امام صادق عليهالسلام: آيه تبليغ(4)يعنى: مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ ...(5)
شيعه مفتخر است كه آنچه مىگويد پشتوانه قرآنى دارد، و اين را از امامانش آموخته و در برابر همه فرقههاى مسلمان اعلام مىكند. ما اگر ولايت غديرى را مطرح مىكنيم، حتى دستور ابلاغ آن را از قرآن مىدانيم و تابلوى «يا أَيُّهَا الرَّسُولُ» را به همه مسلمانان از متن قرآن نشان مىدهيم.
امام صادق عليهالسلام در اين باره مىفرمايد: هر كس دينش را از كتاب خداوند بياموزد كوهها از جا كنده مىشوند قبل از اينكه او تكانى بخورد. آنگاه حضرت نمونههايى را ذكر كرد تا آنكه درباره مسئله غدير چنين فرمود:
از جمله قول خداوند عزوجل است كه مىفرمايد: «يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَ اللّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ» . و از همين جاست قول پيامبر صلىاللهعليهوآله كه به على عليهالسلام فرمود: اللَّهُمَّ والِ مَنْ والاهُ وَ عادِ مَنْ عاداهُ وَ انْصُرْ مَنْ نَصَرَهُ وَ اخْذُلْ مَنْ خَذَلَهُ ... .
19 - امام صادق عليهالسلام: «فَإِذا فَرَغْتَ فَانْصَبْ»(1)اشاره به آيه تبليغ است(2)
رسالت پيامبر صلىاللهعليهوآله مراحل متعددى را طى 23 سال طى كرد و سختىهاى بىشمارى را پشت سر گذاشت تا به نتيجه نهايى نزديك شد. آنگاه بود كه آخرين دستور با ضميمه «وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ»(3)نازل شد. آيا اين بزرگترين اتمام حجت شيعه بر ديگران نيست كه دستور منصوب كردن على بن ابىطالب عليهالسلام در دو آيه از قرآن انعكاس يافته و جزئياتى از آن در متن آيه توجه همه را جلب مىكند ؟ !
امام صادق عليهالسلام در بيان مراحل رسالتِ پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: خداوند عزوجل به پيامبرش فرمود: «فَإِذا فَرَغْتَ فَانْصَبْ. وَ إِلى رَبِّكَ فَارْغَبْ» : «آنگاه كه فراغت يافتى عَلَم و علامت خود را نصب كن. و جانشينت را معرفى نما و فضيلت او علنا بيان كن» . تا آنگاه كه از حجهالوداع باز مىگشت آيه «يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ ...» نازل شد. حضرت مردم را ندا داد تا جمع شوند و فرمود: مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ. اللَّهُمَّ والِ مَنْ والاهُ وَ عادِ مَنْ عاداهُ.
20 - امام صادق عليهالسلام: «إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا ثُمَّ كَفَرُوا»(4)كافرين به ولايتاند(5)
شناسايى آنان كه سه بار كافر شدند و در واقع «اشربوا فى قلوبهم الكفر» بودند، با
استناد به آيه قرآن و نشان دادن مراحل كفر آنان احتجاجى از امام صادق عليهالسلام درباره غدير است كه نشان مىدهد در چنين كسانى اثرى از ايمان باقى نمانده است.
آن حضرت درباره آيه «إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا ثُمَّ كَفَرُوا ثُمَّ آمَنُوا ثُمَّ كَفَرُوا ثُمَّ ازْدادُوا كُفْرا لَن تُقبَلَ تَوبَتُهُم» فرمود: اين آيه درباره اولى و دومى و سومى است. اينان ابتدا به دين پيامبر صلىاللهعليهوآله گرويدند، ولى آنگاه كه ولايت بر آنان عرضه شد و پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ، كافر شدند.
سپس به ولايت اميرالمؤمنين عليهالسلام اقرار كردند ولى آنگاه كه پيامبر صلىاللهعليهوآله از دنيا رفت كافر شدند و بر بيعت خود ثابت نماندند. سپس كفر خود را بالاتر بردند و از آنان كه با على عليهالسلام بيعت كرده بودند براى خود بيعت گرفتند ! ! اينان كسانىاند كه از ايمان برايشان هيچ نمانده است.
21 - امام كاظم عليهالسلام: «مِنَ الْكُفَّارِ يَضْحَكُونَ»(1)سزاى دشمنان غدير است(2)
مؤمن معتقد است كه ظلم ظالمين حتى اگر به صورت استهزاء باشد بىنتيجه نخواهد ماند. اكنون كه هر مؤمنى مىبيند توطئهگران سقيفه نه تنها بزرگترين ظلم را در حق صاحب غدير روا داشتهاند، بلكه به استهزاء و مسخره نيز پرداختهاند. با نگاهى به قرآن و آيه «مِنَ الْكُفَّارِ يَضْحَكُونَ» در جستجوى انعكاس آن درباره دشمنان ولايت بر مىآيد.
امام كاظم عليهالسلام با بيان اين فراز قرآنىِ غدير باب ديگرى از اتمام حجت را به روى شيعه مىگشايد. آن حضرت در گفتارى توطئههاى منافقين در غدير را بيان كرد و اشاره به جزاى اين رفتار آنان در روز قيامت نمود، و در قسمتى از كلام خود فرمود:
آنگاه كه پيامبر صلىاللهعليهوآله على عليهالسلام را در روز غدير خم منصوب كرد و به بزرگان مهاجرين و انصار دستور داد تا با او بيعت كنند، آنان در ظاهر بيعت كردند ولى بين خود توطئه
كردند كه دو كار انجام دهند: يكى امر خلافت را پس از پيامبر صلىاللهعليهوآله از على عليهالسلام بگيرند، و ديگر اينكه در صورت امكان هر دو بزرگوار را به قتل برسانند.
خداوند به پيامبرش خبر داد كه اينان حيلهگرند و شما را مسخره مىكنند. در آخرت هم خداوند آنان را به استهزاء خواهد گرفت، به جزاى استهزايى كه در اين دنيا كردند، و در دنيا به آنان مهلت داده است.
روز قيامت كه مىشود اين دشمنان غدير از جهنم مقامات شيعيان اميرالمؤمنين عليهالسلام را در بهشت مىبينند. مؤمنين آن منافقين را به اسم صدا مىزنند و به آنان مىگويند:
چرا در عذاب و خوارى معطل ماندهايد ؟ ! نزد ما بياييد تا درهاى بهشت را به روى شما باز كنيم و از آتش جهنم نجات يابيد.
آنان در جهنم خود را به سوى بهشت مىكشانند و در همان حال مأمورين عذاب خود را به آنان مىرسانند و با عمودها و تازيانههاى خود بر آنان مىزنند. وقتى نزديك درهاى بهشت مىرسند مىبينند درها به روى آنان بسته شده است. اينجاست كه بار ديگر به اعماق جهنم كشيده مىشوند، و مؤمنين از ديدن اين منظره مىخندند و آنان را مسخره مىكنند كه خداوند هم در قرآن فرموده: «فَالْيَوْمَ الَّذِينَ آمَنُوا مِنَ الْكُفَّارِ يَضْحَكُونَ، عَلَى الْأَرائِكِ يَنْظُرُونَ» .
22 - امام رضا عليهالسلام: «أَكْمَلْتُ لَكُمْ»(1)يعنى بدون دخالت مردم دين كامل است !(2)
در شرايطى كه صاحبان اديان و عقايد و افكار مختلف به راحتى اباطيل خود را در جامعه مطرح مىكردند و به عنوان آزادى بيان خراسان را مركز علمى معرفى مىنمودند، مقام عصمت حضرت على بن موسى الرضا عليهالسلام با مطرح كردن سه آيه از قرآن كمال دين را با معرفى امامى كه پاسخگوى همه نيازهاى مردم است بيان داشت، و اين اتمام حجتى بود بر همه كسانى كه با آراء ناقص خود درباره دين خدا سخن مىگفتند و در واقع سخن از كامل نبودن دين خدا بر زبان مىراندند.
آن حضرت با اشاره به دو آيه قرآن كه انتخاب مردم را نفى مىكند و انتخاب كننده را خدا مىداند و ارتباط آن به «أَكْمَلْتُ لَكُمْ» كه خدا مسئله كمال را به خود نسبت مىدهد، بيان فرمود كه بدون كوچكترين نيازى به دخالت مردم در امر امامت، با آنچه در غدير اعلام شد دين خدا كامل گشت، در حدى كه هر گونه ادعاى نقصى درباره دين كفر و ضديت با كلام خداوند در قرآن است.
عبدالعزيز از دوران تبعيد آن حضرت به خراسان چنين مىگويد: در روزهاى اول ورود حضرت به شهر مرو، در روز جمعه مردم در مسجد جامع جمع شده بودند و درباره مسئله امامت و اختلافاتى كه درباره آن مطرح است سخن مىگفتند. من خدمت آقايم امام رضا عليهالسلام رفتم و گفتگوهاى مردم در مسجد را به حضرت گزارش دادم.
حضرت تبسمى كرد و فرمود: اين مردم نمىدانند و در آرائى كه مىگويند مورد مكر و حيله قرار گرفتهاند. خداوند تبارك و تعالى پيامبرش را از اين جهان نبُرد مگر بعد از آنكه دين را برايش كامل فرمود.
از يك سو قرآن را بر او نازل كرد ... ، و از سوى ديگر در حجهالوداع كه آخر عمر او بود اين آيه را فرستاد كه «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِى وَ رَضِيتُ لَكُمُ الاْءِسْلامَ دِينا» .
مسئله امامت كمال دين است. پيامبر صلىاللهعليهوآله از اين جهان نرفت مگر آنكه براى امتش معارف دينشان را روشن ساخت و راهشان را مشخص فرمود و آنان را به قول حق سپرد و على عليهالسلام را عَلَم و امام براى آنان منصوب كرد، و هر چه امت بدان نياز دارند بيان فرمود. هر كس گمان كند كه خداوند دينش را كامل نكرده كتاب خدا را رد نموده و هر كس كتاب خدا را رد كند كافر است ... .
عقلهاى مردم كجا و مقام بلند امامت ! ؟ كجا مىتوان صاحب چنين مقامى را پيدا كرد ؟ ... مىخواهند امامت را با عقلهاى حيران و بىثمر و ناقص و رأىهاى گمراه برپا كنند ... .
انتخاب خدا و پيامبر و اهلبيتش را كنار گذارده و به انتخاب خود روى آوردهاند، در حالى كه قرآن ندا داده است: «وَ رَبُّكَ يَخْلُقُ ما يَشاءُ وَ يَخْتارُ ما كانَ لَهُمُ الْخِيَرَةُ»(1): «پروردگارت آنچه بخداهد خلق مىكند و انتخاب مىنمايد براى مردم حق انتخاب و اختيارى نيست» ، و همچنين فرموده: «وَ ما كانَ لِمُؤْمِنٍ وَ لا مُؤْمِنَةٍ إِذا قَضَى اللّهُ وَ رَسُولُهُ أَمْرا أَنْ يَكُونَ لَهُمُ الْخِيَرَةُ مِنْ أَمْرِهِمْ»(2): «وقتى خدا و رسولش در مسئلهاى حكم كنند براى هيچ زن و مرد مؤمنى حق اختيار نمىماند» ... .
23 - امام هادى عليهالسلام: از «أَوْلى بِالْمُؤْمِنِينَ»(3)تا «بَلِّغْ»(4)تا «أَكْمَلْتُ»(5)
در شرايطى كه امام هادى عليهالسلام در تبعيد به سر مىبَرَد و به اجبار از وطن خود مدينه به دار الخلافه عباسيان سامرا آورده شده، ناگهان اقدامى استثنايى از آن حضرت همگان را متحير مىسازد. روز غدير و حضور در بارگاه اميرالمؤمنين عليهالسلام در نجف و اتمام حجتى عظيم در قالب زيارتنامه و در حالى كه جدش را مورد خطاب قرار مىدهد. مطالبى بيش از 30 صفحه بر لسان مبارك حضرت جارى مىشود كه هر فراز آن جهتى از غدير را روشن مىنمايد.
قسمتى از اين زيارت اشاره به ابعاد قرآنى غدير است كه حضرت با اشاره به دستورِ اعلان عمومى ولايت، آيات تبليغ و «أَوْلى بِالْمُؤْمِنِينَ» و اِكمال را مطرح نموده با خطاب به جدّش اميرالمؤمنين عليهالسلام عرضه مىدارد:
من شهادت مىدهم كه پيامبر صلىاللهعليهوآله آنچه درباره تو از سوى خدا نازل شده بود ابلاغ كرد و امر خدا را امتثال نمود و اطاعت و ولايت تو را بر امتش واجب كرد و براى تو از آنان بيعت گرفت و تو را صاحب اختيار مؤمنين قرار داد، همان گونه كه خداوند اين مقام را براى تو قرار داده بود.
سپس خدا را بر اين مطلب شاهد گرفت و فرمود: آيا فرمان الهى را به شما رساندم ؟ گفتند: آرى رساندى. فرمود: خدايا شاهد باش و تو براى شاهد بودن و قضاوت بين بندگان كافى هستى ... .
يا اميرالمؤمنين، من شهادت مىدهم كه هر كس غير تو را با تو يكسان بداند و او را به جاى تو قرار دهد از دينِ پايدارى كه خداوند رب العالمين پسنديده و آن را با ولايت تو در روز غدير كامل فرموده، روى گردان است ... .
شهادت مىدهم كه خداوند به پيامبر صلىاللهعليهوآله دستور داد تا صاحب اختيارىِ تو را بر امت علنا اعلام كند تا مقام شامخ تو را بلندتر نمايد و برهان و دليل تو را اعلان نمايد و بر سخنان باطل خط بطلان كشد و عذرها را قطع نمايد.
آنگاه كه پيامبر صلىاللهعليهوآله از فتنه فاسقين نگران شد و تقيه از منافقين را مطرح نمود، پروردگار جهان بر او وحى فرستاد كه «يا أيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما اُنْزِلَ إلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَ إنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَ اللّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ» .
اين بود كه آن حضرت سنگينى سفر را بر خود هموار نمود و در شدت گرماى ظهر بپاخاست و خطبهاى ايراد كرد و شنوانيد و ندا كرد و رسانيد. سپس از همه آنان پرسيد: آيا رسانيدم ؟ گفتند: آرى به خدا قسم. عرض كرد: خدايا شاهد باش.
سپس پرسيد: آيا من نسبت به مؤمنين از خودشان صاحب اختيارتر نبودهام ؟ گفتند: آرى. پس دست تو را گرفت و فرمود: مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ. اللَّهُمَّ والِ مَنْ والاهُ وَ عادِ مَنْ عاداهُ وَ انْصُرْ مَنْ نَصَرَهُ وَ اخْذُلْ مَنْ خَذَلَهُ.
ولى به آنچه خداوند درباره تو بر پيامبرش نازل كرد جز عده كمى ايمان نياوردند و اكثرشان جز زيان كارى چيزى به دست نياوردند ... . خدايا، لعنت كن كسانى را كه حق وليت را غصب نمودند و عهد و پيمان او را انكار نمودند بعد از يقين و اقرار به ولايتِ او در روزى كه دين را برايش كامل نمودى.
24 - امام هادى عليهالسلام: از حديث ثقلين تا «إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللّهُ»(1)تا مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ(2)
نامهاى از ايران براى امام هادى عليهالسلام ارسال شد و آن حضرت در پاسخ با بيانى زيبا، پيوند غدير را با حديث ثقلين در يك ارتباط قرآنى ترسيم فرمود. آن حضرت آيه «إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللّهُ» را مرحله آغازين «انّى تارِكٌ فيكُمُ الثِّقْلَيْنِ كِتابَ اللّهِ وَ عِتْرَتى» معرفى كرد، و اين وجه تمايز على بن ابىطالب عليهالسلام را تا غدير پيش برد؛ كه از فراز آن منبر به عنوان اولين مصداق عترت به جهانيان معرفى شد.
امام هادى عليهالسلام اين اتمام حجت را با كنار هم قرار داشتن ثقلين و توافق كامل آنها در كاملترين وجه بيان فرمود. ماجرا هنگامى بود كه اهل اهواز خدمت امام هادى عليهالسلام نامهاى نوشتند و طى آن سؤالاتى مطرح كردند. حضرت در جواب آنان نامهاى نوشت و پاسخ سؤالاتشان را داد و از جمله فرمود:
صحيحترين خبرى كه اثبات آن از قرآن شناخته شده حديث ثقلين است كه نقل آن از پيامبر صلىاللهعليهوآله مورد اتفاق است. آنگاه اين آيه را به صراحت در قرآن مىيابيم كه مىفرمايد: «إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِينَ آمَنُوا ... » ، و روايات متفق است كه اين آيه درباره اميرالمؤمنين عليهالسلام است كه انگشتر خود را در حال ركوع صدقه داد و خدا از اين عمل او قدردانى نمود و اين آيه را درباره آن حضرت نازل فرمود.
بعد مىبينيم كه پيامبر صلىاللهعليهوآله او را از اصحابش متمايز كرد و درباره او فرمود: مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ. اللّهُمَّ والِ مَنْ والاهُ وَ عادِ مَنْ عاداهُ. از اين ارتباط مىفهميم كه قرآن به درستى اين اخبار و حقانيت اين شواهد گواهى مىدهد. لذاست كه امت بايد بدان اقرار كنند چرا كه اينها با قرآن موافق است و قرآن با آنها موافق است. اينجاست كه پيروى از چنين احاديثى واجب مىشود و جز اهل عناد و فساد نمىتوانند از آن سرپيچى كنند.
25 - امام عسكرى عليهالسلام: آيه «اكمال»(1)منت خدا بر مردم است(2)
از اقصى نقاط ايران نامهاى به سامرا رسيد كه مردم سؤالات اعتقادى خود را از امام عسكرى عليهالسلام پرسيده بودند. حضرت در پاسخ اين نكته را خاطر نشان ساخت كه مردم بايد از خدا تشكر كنند كه به آنان اجازه نداد امامى براى خود انتخاب كنند، و براى آنان امامى را تعيين كرد كه بهتر از آن امكان ندارد، و آنگاه بود كه رضايت خود را اعلام فرمود.
اسحاق بن اسماعيل از نيشابور براى امام عسكرى عليهالسلام نامهاى نوشت و مسائلى را مطرح كرد. آن حضرت در پاسخ نامهاى توسط نماينده خود براى او فرستاد كه يكى از فرازهاى آن چنين است(3):
آنگاه كه خداوند با بپا داشتن اولياء بعد از پيامبرش بر شما منت گذاشت خطاب به پيامبرش فرمود: «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِى وَ رَضِيتُ لَكُمُ الاْءِسْلامَ دِينا» .
26 - حذيفه يمانى: «أَ حَسِبَ النَّاسُ أَنْ يُتْرَكُوا»(4)اشاره به فتنه سقيفه است(5)
حذيفه يمانى در زمان حكومتش در مدائن - كه مصادف با قتل عثمان و خلافت ظاهرى اميرالمؤمنين عليهالسلام شد - خود را موظف به اتمام حجتى براى نسلهاى بىخبر از سقيفه دانست.
او مفصلترين صورت از داستان غدير را با بيان توطئههاى منافقين در پشت پرده آن بازگو كرد و آيات نازل شده در تمام مقاطع غدير را با دقت كامل بيان نمود.
او مقاطع قرآنى را از آغاز اعلام سفر حج در مدينه شروع كرد و گفت: خداوند در سال دهم هجرت به پيامبر صلىاللهعليهوآله دستور داد تا به حج برود و مردم هم با وى به حج بيايند و در اين باره اين آيه را بر او نازل كرد: «وَ أَذِّنْ فِىالنَّاسِ بِالْحَجِّ يَأْتُوكَ رِجالًا وَ عَلى كُلِّ ضامِرٍ يَأْتِينَ مِنْ كُلِّ فَجٍّ عَمِيقٍ»(1): «حج را بين مردم اعلان عمومى كن تا با پاى پياده و سوار بر هر شتر لاغرى نزد تو آيند كه از هر راه دورى مىآيند» .
در سال دهم هجرى جمعيت عظيم مسلمانان با پيامبر صلىاللهعليهوآله به حج رفتند، كه به نام «حجهالوداع» معروف شد. هنگامى كه حج تمام شد پس از يك روز اقامت در مكه جبرئيل نازل شد و آيات اول سوره عنكبوت را نازل كرد و گفت: اى محمد بخوان:
«بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ. الم. أَ حَسِبَ النَّاسُ أَنْ يُتْرَكُوا أَنْ يَقُولُوا آمَنَّا وَ هُمْ لا يُفْتَنُونَ. وَ لَقَدْ فَتَنَّا الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ فَلَيَعْلَمَنَّ اللّهُ الَّذِينَ صَدَقُوا وَ لَيَعْلَمَنَّ الْكاذِبِينَ. أَمْ حَسِبَ الَّذِينَ يَعْمَلُونَ السَّيِّئاتِ أَنْ يَسْبِقُونا ساءَ ما يَحْكُمُونَ» :
«به نام خداوند بخشنده مهربان. الم. آيا مردم گمان كردهاند كه رها مىشوند با همين كه بگويند ايمان آورديم در حالى كه امتحان نشوند. ما كسانى را كه قبل از آنان بودند امتحان كرديم و خداوند آنان كه راست مىگويند و آنان كه دروغ مىگويند را مىداند. يا كسانى كه بدىها را انجام مىدهند گمان كردهاند ما به آنها دست نمىيابيم چه بد فكرى مىكنند» .
پيامبر صلىاللهعليهوآله پرسيد: اى جبرئيل، اين فتنه چيست ؟ جبرئيل با اشاره به اوضاع بعد از رحلت آن حضرت جواب داد: خداوند مىفرمايد: ارتحال تو به سوى خدايت و بهشت او نزديك شده، و دستور مىدهد على بن ابىطالب را براى امت بعد از خود به خلافت نصب كنى و امامت را به او بسپارى كه اوست خليفه قائم در رعيت و امت تو، چه از او اطاعت كنند و چه با او مخالفت نمايند، و به زودى با او مخالفت خواهند كرد، و اين است آن فتنهاى كه اين آيهها را درباره آنها بر تو تلاوت كردم.
1) . حج / 27.
با نزول اين آيات، بلال به دستور پيامبر صلىاللهعليهوآله اعلان عمومى داد كه مردم براى سفر به سوى غدير آماده شوند.
27 - حذيفه يمانى: «وَ إِذْ أَسَرَّ النَّبِىُّ إِلى بَعْضِ أَزْواجِهِ»(1)عايشه است(2)
حذيفه يمانى در مدائن براى اولين بار پرده از اسرار ناگفته سقيفه بر مىداشت و نقش عايشه و حفصه را در آن توطئهها خاطر نشان مىساخت. چه كسى باور مىكرد كه آيات سوره تحريم درباره اين دو زن نازل شده و آنان از بنيانگذاران سقيفه و آغازگران توطئه غصب خلافت هستند تا روزى كه حذيفه جزئيات ماجرا را بازگو كرد و گفت:
با پايان مراسم حج و پس از يك روز اقامت در مكه، جبرئيل بر پيامبر صلىاللهعليهوآله نازل شد و اين فرمان را آورد: خداوند عزوجل به تو دستور مىدهد آنچه به تو آموخته به على بياموزى و آنچه در اختيار تو قرار داده و به تو سپرده به او بسپارى كه او امين مورد اعتماد است.
با اين فرمان، پيامبر صلىاللهعليهوآله على عليهالسلام را فراخواند و آن روز و شب را با او خلوت كرد؛ و علم و حكمتى را كه خدا به او عطا كرده بود به او سپرد و سخن جبرئيل را براى او بازگو كرد.
آن روز نوبت عايشه از همسران پيامبر صلىاللهعليهوآله بود و از اينكه به خاطر خلوت پيامبر صلىاللهعليهوآله با على عليهالسلام نتواسته نزد آن حضرت باشد ناراحت بود. اين بود كه معترضانه پرسيد: خلوت تو با على امروز چه طولانى شد ؟ پيامبر صلىاللهعليهوآله به او اعتنايى نكرد ولى او با اصرار پرسيد: چرا به من خبر نمىدهى كه خلوت شما بر سر چه بود كه شايد صلاح من در آن باشد !
حضرت فرمود: البته كه صلاح است براى كسى كه خداوند او را با قبول و ايمان به آن سعادتمند نمايد، و من مأمور شدهام همه مردم را بدان دعوت نمايم. آنگاه كه به طور عمومى در بين مردم آن را اعلام كردم تو هم آگاه مىشوى.
عايشه گفت: چرا اكنون به من خبر نمىدهى تا در عمل به آن و صلاحى كه در آن است از ديگران پيشى بگيرم ؟ ! پيامبر صلىاللهعليهوآله جواب داد: اينك به تو خبر مىدهم؛ به شرط آنكه تا هنگامى كه به اعلان عمومى آن بين مردم دستور داده شوم اين مطلب را در سينهات حفظ كنى و به كسى نگويى. عايشه پذيرفت و قول داد راز پيامبر صلىاللهعليهوآله را براى كسى بازگو نكند.
پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله فرمود: خداوند به من خبر داده كه عمرم تمام شده و دستور داده على را به عنوان نشانه او براى مردم منصوب كنم و او را امام مردم و خليفه بعد از خود اعلام كنم. اين راز را پشت پرده قلبت نگهدار تا خداوند اجازه اعلام عمومى آن را دهد.
عايشه با آنكه قول حفظ اين راز را به پيامبر صلىاللهعليهوآله داده بود، اما فورا آن را به حفصه خبر داد، و هر كدام از آنها پدرانشان را از اين موضوع مطلع كردند و آنان به ساير منافقين اطلاع دادند، و مرحله جدى توطئههاى سقيفه از آن لحظه آغاز شد.
خداوند اقدامات عايشه و حفصه و پدرانشان را در آياتى از قرآن به پيامبرش خبر داد: «وَ إِذْ أَسَرَّ النَّبِىُّ إِلى بَعْضِ أَزْواجِهِ حَدِيثا فَلَمَّا نَبَّأَتْ بِهِ وَ أَظْهَرَهُ اللّهُ عَلَيْهِ عَرَّفَ بَعْضَهُ وَ أَعْرَضَ عَنْ بَعْضٍ فَلَمَّا نَبَّأَها بِهِ قالَتْ مَنْ أَنْبَأَكَ هذا قالَ نَبَّأَنِىَ الْعَلِيمُ الْخَبِيرُ» :
«هنگامى كه پيامبر به يكى از همسرانش (عايشه) سخنى به پنهانى گفت و چون وى آن را افشا نمود و خدا هم پيامبر را از افشاى او آگاه ساخت او (پيامبر) برخى از افشاهاى او را به وى اظهار كرد و از برخى اعراض نمود هنگامى كه او (پيامبر) به آن زن (عايشه) افشاى سر را خبر داد او گفت چه كسى تو را از اين (افشا) با خبر ساخت فرمود خداى دانا و آگاه مرا خبر داد» .
پيامبر صلىاللهعليهوآله به خاطر اين افشاى سرّ با عايشه و حفصه سخن نمىگفت و رابطه خود را با آنان قطع كرده بود. آنان به فكر چارهاى افتادند كه با چرب زبانى و استفاده از حجب و حياى پيامبر صلىاللهعليهوآله درِ گفتگو با حضرت را باز كنند.
عايشه نزد پيامبر صلىاللهعليهوآله آمد و با مقدماتى علت قطع رابطه آن حضرت را با خود پرسيد و اظهار نگرانى از نارضايتى پيامبر صلىاللهعليهوآله كرد. حضرت فرمود: اگر واقعا از نارضايتى من نگران بودى سِرّى را كه تو را به كتمان آن سفارش كردم افشا نمىكردى. با اين كار هم خود و هم عدهاى از مردم را به هلاكت انداختهاى.
28 - حذيفه يمانى: از «فَاصْدَعْ بِما تُؤْمَرُ»(1)تا «بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ»(2)
گفتار مفصل حذيفه از واقعه غدير در مدائن همه را متحير كرده است. او به جزئياتى از ماجرا اشاره مىكند كه كمتر كسى شنيده است. او حتى روز شمار سفر به غدير و آياتى كه در اين پنج روز نازل شده را به خاطر دارد و بازگو مىكند؛ كه چگونه در بين راه آيات پى در پى نازل مىشد و دستور آمادگى و اجراى دقيق برنامه سه روزه غدير را براى پيامبر صلىاللهعليهوآله مىآورد و به حضرت وعده حفظ از شرّ دشمنان را مىداد.
او در قسمتى از سخنانش مىگويد: روز چهاردهم ذىحجه سال دهم هجرى پيامبر صلىاللهعليهوآله از مكه به مقصد غدير حركت كرد. روز سومى كه در راه بودند جبرئيل آيات آخر سوره حجر را نازل كرد:
«فَوَ رَبِّكَ لَنَسْئَلَنَّهُمْ أَجْمَعِينَ. عَمَّا كانُوا يَعْمَلُونَ. فَاصْدَعْ بِما تُؤْمَرُ وَ أَعْرِضْ عَنِ الْمُشْرِكِينَ. إِنَّا كَفَيْناكَ الْمُسْتَهْزِئِينَ»(3): «قسم به پروردگارت از همه آنان خواهيم پرسيد. درباره آنچه انجام مىدادند. تو به آنچه دستور داده شدى اقدام كن و از مشركين روى گردان باش. ما تو را از شرّ مسخره كنندگان حفظ مىكنيم» .
در آخر شب چهارم جبرئيل بر پيامبر صلىاللهعليهوآله نازل شد و اين آيه را براى حضرت خواند: «يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَ اللّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ إِنَّ اللّهَ لا يَهْدِى الْقَوْمَ الْكافِرِينَ» : «اى پيامبر ابلاغ كن آنچه از پروردگارت بر تو نازل شده و اگر چنين نكنى رسالت او را تبليغ نكردهاى و خداوند تو را از مردم حفظ مىكند خداوند قوم كافرين را هدايت نمىكند» . و منظور از آنان كسانى بودند كه نسبت به پيامبر صلىاللهعليهوآله سوء قصد داشتند.
جبرئيل گفت: خداوند به تو دستور داده فردا كه در منزل غدير پياده مىشويد ولايت او را بر مردم واجب كنى. پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: بلى اى جبرئيل، ان شاء اللّه فردا اين كار را انجام خواهم داد.
29 - حذيفه يمانى: پيامبر صلىاللهعليهوآله «يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ»(1)را در خطبه غدير يادآور شد(2)
حذيفه يكى از حاضران در غدير است كه جزئيات بسيارى از آن را فقط او نقل كرده و حق عظيمى بر همه دارد و حجت را بر ما تمام كرده است. او متن خطابه بلند غدير را نيز حفظ كرده و جزئيات قرآنى آن را به خاطر سپرده است.
از جمله فرازهاى خطبه كه حذيفه نقل كرده و آيات قرآنى را يادآور شده اين است كه پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: خداوند به من وحى كرده است: «يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَ اللّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ إِنَّ اللّهَ لا يَهْدِى الْقَوْمَ الْكافِرِينَ» : «اى پيامبر ابلاغ كن آنچه از پروردگارت بر تو نازل شده و اگر چنين نكنى رسالت او را نرساندهاى و خداوند تو را از مردم حفظ مىكند خداوند قوم كافر را هدايت نمىكند» .
اى مردم، من در تبليغ آنچه خداوند نازل كرده كوتاهى نكردهام؛ و اينك سبب نازل
شدن اين آيه را بيان خواهم كرد: چندين بار جبرئيل بر من نازل شد و از طرف خداوندِ سلام دستور آورد كه در جمع مردم بگويم و به سياه و سفيد اعلام كنم كه على بن ابىطالب برادرم و خليفهام و امام پس از من است.
اى مردم، سبب اين تأكيد شناخت من از منافقينى است كه آنچه در قلبشان نيست بر زبان مىآورند، و اين كار را كوچك مىشمارند در حالى كه نزد خدا امرى عظيم است؛ و نيز اذيتهاى بسيارى كه نسبت به من روا داشتهاند. از جمله اينكه به دليل كثرت ملازمت على با من و توجه زياد من به او، مرا «گوش» اسم گذاردند و خداوند اين آيه را نازل كرد: «وَ مِنْهُمُ الَّذِينَ يُؤْذُونَ النَّبِىَّ وَ يَقُولُونَ هُوَ أُذُنٌ»(1): «از آنان كسانى هستند كه پيامبر را اذيت مىكنند و مىگويند او گوش است» ، و اگر بخواهم مىتوانم آنان را نام ببرم !
اى مردم، در قرآن تفكر كنيد و آيات آن را بفهميد. آيههاى محكم آن را فرا گيريد و سراغ آيههاى متشابه آن نرويد. به خدا قسم هيچ كس تفسير قرآن را بيان نخواهد كرد مگر كسى كه اينك دستش را گرفته و با دستم بالا مىبرم و به شما اعلام مىكنم كه هر كس من صاحب اختيار اويم او صاحب اختيار وى است و آن شخص على است.
اى مردم، على و فرزندان صالح من از نسل او عليهمالسلام «ثِقل اصغر» هستند و قرآن «ثِقل اكبر» است. اين دو از هم جدا نمىشوند تا بر سر حوض كوثر نزد من آيند. هيچ آيهاى نيست كه خداوند در آن مؤمنين را خطاب كرده مگر اينكه او اولين مخاطب آن است.
خداوند در سوره «هَل أتى» شهادت به بهشت نداده مگر براى او(2)، و آن را درباره غير على عليهالسلام نازل نكرده است.
سوره «وَ العَصرِ»(1)درباره على عليهالسلام نازل شده و تفسير آن چنين است: قسم به خداى روز قيامت «انسان در زيان است» و آنها دشمنان آل محمد هستند، «مگر آنان كه ايمان آوردند» به ولايتشان «و اعمال صالح انجام دادند» با همدلى با برادرانشان «و يكديگر را به صبر سفارش كردند» در غيبت امام غايبشان.
30 - حذيفه يمانى: سه آيه درباره صحيفه ملعونه نازل شده است(2)
حذيفه در مدائن براى يك جوان ايرانى پرده از صحيفه ملعونه و مجريان آن بر مىدارد و آيات متعددى را برمىشمارد كه در ايام غدير مستقيما درباره اصحاب صحيفه نازل شد. مىتوان اين فراز تاريخ را از استثنايىترين اتمام حجتها به حساب آورد كه پرده از اسرار سقيفه برمىدارد.
حذيفه مىگويد: در سه روز غدير اصحاب صحيفه ملعونه بر ضد خلافت اميرالمؤمنين عليهالسلام پيمان خود را محكم كردند. هنگامى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله قصد حركت داشت به آنها فرمود: درباره چه مسئلهاى امروز خصوصى صحبت مىكرديد در حالى كه شما را از نجوى و گفتگوى خصوصى منع كرده بودم ؟
آنها جواب دادند: يا رسولاللّه، ما فقط هم اكنون يكديگر را ملاقات كردهايم ! پيامبر صلىاللهعليهوآله با ناراحتى به آنها نگاه كرد و فرمود: شما داناتريد يا خداوند ؟ «وَ مَنْ أَظْلَمُ مِمَّنْ كَتَمَ شَهادَةً عِنْدَهُ مِنَ اللّهِ وَ مَا اللّهُ بِغافِلٍ عَمَّا تَعْمَلُونَ»(3): «و كيست ظالمتر از كسى كه شهادتى را نزد خدا كتمان مىكند و خداوند از آنچه انجام مىدهيد غافل نيست» .
حذيفه مىگويد: سپس كاروان به راه افتاد تا وارد مدينه شد. در اول محرم سال يازدهم همان منافقين با عدهاى از همدستانشان جمع شدند و صحيفهاى طبق آنچه
1) . جملاتى كه داخل گيومه در اين پاراگراف آمده ترجمه آيات سوره «عصر» است كه در كلام پيامبر صلىاللهعليهوآله به صورت ضمنى تفسير شده است: «بسم اللّه الرحمن الرحيم. و العصر. إن الإنسان لفى خسر. إلا الذين آمنوا و عملوا الصالحات و تواصوا بالحق و تواصوا بالصبر» .
2) . اليقين: ص 384 - 387 باب 138. ارشاد القلوب: ج 2 ص 180 - 210. نزهة الكرام: ص 201. بحار الانوار: ج 28 ص 101 - 106 و ج 37 ص 325.
3) . بقره / 140.
درباره خلافت عهد بسته بودند نوشتند. در اول صحيفه از ميان برداشتن ولايت و صاحب اختيارى على عليهالسلام بود و اينكه خلافت مخصوص ابوبكر و عمر و ابوعبيده است و سالم نيز همراه آنان است و خلافت از اين چهار نفر خارج نيست !
هنگام فجر، پيامبر صلىاللهعليهوآله نماز صبح را به جماعت خواند و در محراب نشسته ذكر گفت تا آفتاب طلوع كرد. پس از طلوع آفتاب رو به ابوعبيده جراح كرده فرمود: خوشا به حال تو كه امين اين امت شدهاى ! سپس اين آيات را تلاوت فرمود:
«فَوَيْلٌ لِلَّذِينَ يَكْتُبُونَ الْكِتابَ بِأَيْدِيهِمْ ثُمَّ يَقُولُونَ هذا مِنْ عِنْدِ اللّهِ لِيَشْتَرُوا بِهِ ثَمَنا قَلِيلاً فَوَيْلٌ لَهُمْ مِمَّا كَتَبَتْ أيدِيهِم وَ وَيْلٌ لَهُمْ مِمَّا يَكْسِبُونَ»(1): «واى بر كسانى كه نوشتهاى را به دست خويش مىنويسند و سپس مىگويند اين از سوى خداست تا با آن مبلغ كمى به دست آورند واى بر آنان از آنچه دستانشان مىنويسد و واى بر آنان از آنچه كسب مىكنند» .
آنگاه پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: كسانى كه در اين امت چنين نوشتهاند شباهت دارند به آنان كه خدا مىفرمايد: «يَسْتَخْفُونَ مِنَ النَّاسِ وَ لا يَسْتَخْفُونَ مِنَ اللّهِ وَ هُوَ مَعَهُمْ إِذْ يُبَيِّتُونَ ما لا يَرْضى مِنَ الْقَوْلِ وَ كانَ اللّهُ بِما يَعْمَلُونَ مُحِيطا»(2): «از مردم مخفى مىكنند اما از خدا مخفى نمىكنند و خدا ناظر آنان است هنگامى كه شب را سحر مىكنند در سخنى كه خدا راضى نيست و خدا به آنچه انجام مىدهند احاطه دارد» .
سپس فرمود(3): امروز گروهى در امتم تشكيل شده كه در صحيفه نوشتنشان مانند سردمداران زمان جاهليت شدهاند، كه صحيفهاى بر عليه ما نوشته و در كعبه آويختند.
1) . بقره / 79.
2) . نساء / 108.
3) . اشاره به ماجراى قريش در مكه است، كه وقتى انواع مبارزه و مقابله با پيامبر صلىاللهعليهوآله را تجربه كردند و به نتيجهاى نرسيدند، در مكانى به نام «دار النَدْوَة» جمع شدند و پيماننامهاى بر ضد پيامبر صلىاللهعليهوآله و خاندانش نوشتند. آنگاه بر آن صحيفه چهل مُهر و امضا توسط بزرگان قريش زده شد و آن را در كعبه آويزان نمودند. بحار الانوار: ج 19 ص 1، 2.
خداوند به آن عده امكانات مىدهد تا آنها و كسانى را كه بعد از آنان مىآيند امتحان كند و انسانهاى خبيث و پاك را از هم جدا كند. اگر نبود كه خداوند به من دستور داده از آنها روى بر گردانم براى مقدّرى كه مىخواهد به انجام رساند، هم اكنون آنان را پيش آورده و گردنشان را مىزدم.
حذيفه مىگويد: به خدا قسم ديديم هنگامى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله اين سخنان را مىفرمود لرزه بر اندام امضا كنندگان صحيفه افتاده و اختيار از كف داده بودند، به طورى كه بر هيچ يك از حاضران در مجلس مخفى نماند كه حضرت با سخن خويش آن عده را قصد كرده و اين آيههاى قرآنى را درباره آنان مىخواند.
31 - بلال: «لا تُقَدِّمُوا بَيْنَ يَدَىِ اللّهِ وَ رَسُولِهِ»(1)اجازه بيعت با سقيفه را نمىدهد(2)
بلال مؤذن پيامبر صلىاللهعليهوآله از كسانى بود كه با ابوبكر بيعت نكرد. از سوى ديگر ابوبكر در زمان پيامبر صلىاللهعليهوآله بلال را كه غلام بود خريد و آزاد كرد. عمر از اين بهانه استفاده كرد و روزى گريبان بلال را گرفت و گفت: اى بلال، اين جزاى ابوبكر است كه تو را آزاد كرده، و تو نمىآيى با او بيعت كنى !
اكنون نوبت اتمام حجتى عظيم بود تا هم غاصب خلافت و هم نسلهايى كه اين ماجرا را مىشنوند، حجت و برهان مؤذن پيامبرشان را بدانند. او با استناد به يك آيه قرآن كه اجازه تقدم بر خدا و رسول را به مؤمنان نمىدهد، اعتقاد خود را بيان كرد.
بلال گفت: اگر ابوبكر مرا به خاطر خدا آزاد كرده، مرا به خاطر همان خدا به حال خودم رها كند، و اگر مرا براى غير خدا آزاد كرده و به خاطر خودش آزاد نموده حرف تو را بايد عمل كرد ! اما بيعت با ابوبكر، من بيعت نخواهم كرد با كسى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله او را خليفه قرار نداده و او را مقدم نداشته است. خداوند تعالى مىفرمايد: «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تُقَدِّمُوا بَيْنَ يَدَىِ اللّهِ وَ رَسُولِهِ» : «اى كسانى كه ايمان آوردهايد از خدا و پيامبرش جلوتر نرويد» .
اى عمر، تو خوب مىدانى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله براى پسر عمويش پيمانى بست كه تا قيامت بر گردن ماست. آن حضرت او را در روز غدير خم مولى و صاحب اختيار ما قرار داد. چه كسى جرئت دارد در برابر صاحب اختيار خود با ديگرى بيعت كند ؟ !
عمر گفت: اگر بيعت نمىكنى با ما زندگى مكن ! نه طرفدار ما باش و نه مخالف ما ! بلال هم مجبور شد به خاطر ولايت اميرالمؤمنين عليهالسلام از مدينه بيرون رود و در جاى ديگرى زندگى كند !
32 - ابوسعيد خدرى: «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ»(1)بر فراز منبر نازل شد(2)
ابوسعيد خدرى از حاضران غدير است و آنچه به چشم خود در غدير ديده بيان مىكند. تأكيد او به اين جهت قابل توجه است كه آيه اكمال در حالى بر پيامبر نازل شد كه حضرت بر فراز منبر غدير بود و لحظاتى از اعلام ولايت نگذشته بود. او در قسمتى از سخنانش مىگويد:
پيامبر صلىاللهعليهوآله در روز غدير خم مردم را فراخواند ... ، و بازوى على بن ابىطالب عليهالسلام را گرفت و بلند كرد به طورى كه سفيدى زير بغل پيامبر صلىاللهعليهوآله را مىنگريستم. سپس فرمود: مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ. اللّهُمَّ والِ مَنْ والاهُ وَ عادِ مَنْ عاداهُ وَ انْصُرْ مَنْ نَصَرَهُ وَ اخْذُلْ مَنْ خَذَلَهُ: هر كس من صاحب اختيار او هستم على صاحب اختيار اوست. پروردگارا، دوست بدار هر كس او را دوست بدارد، و دشمن بدار هر كس او را دشمن بدارد، و يارى كن هر كس او را يارى كند، و خوار كن هر كس او را خوار كند.
ابوسعيد خدرى مىگويد: حضرت از منبر پايين نيامده بود كه اين آيه نازل شد: «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِى وَ رَضِيتُ لَكُمُ الاْءِسْلامَ دِينا» . پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: اللّه اكبر از كامل شدن دين و كمال نعمت و رضايت پروردگار به رسالت من و ولايت على بعد از من.
33 - بُرَيده اسلمى: «أَمْ يَحْسُدُونَ النَّاسَ»(1)ناظر به ملك عظيم آل محمد عليهمالسلام است بريده اسلمى در ايام سقيفه نوجوانى تيزگوى بود كه اتفاقا در روزهاى اول شهادت پيامبر صلىاللهعليهوآله به سفر رفته بود. وقتى از سفر بازگشت و ابوبكر را بر فراز منبر پيامبر صلىاللهعليهوآله ديد از تعجب دهانش باز ماند و آنچه را مىديد باور نكرد. لذا با صراحت و بدون ترس با ابوبكر روبرو شد و در برابر همه مردم با يادآورى غدير حجت را بر او و مردم تمام كرد.
او خطاب به ابوبكر گفت: تو در روز غدير از كسانى بودى كه به على بن ابىطالب «السَّلامُ عَلَيْكَ يا اميرَالْمُؤْمِنينَ» گفتى. آن روز در خاطرت هست يا فراموش كردهاى ؟ ابوبكر گفت: به ياد دارم. بريده گفت: آيا براى احدى از مسلمين سزاوار است بر اميرالمؤمنين امارت داشته باشد ؟ !
عمر گفت: نبوت و امامت در يك خاندان جمع نمىشود ! بريده در پاسخ اين آيه را خواند: «أَمْ يَحْسُدُونَ النَّاسَ عَلى ما آتاهُمُ اللّهُ مِنْ فَضْلِهِ فَقَدْ آتَيْنا آلَ إِبْراهِيمَ الْكِتابَ وَ الْحِكْمَةَ وَ آتَيْناهُمْ مُلْكا عَظِيما» : «آيا بر آن مردم حسد مىبرند نسبت به آنچه خداوند از فضل خويش به آنان عطا كرده است ما به آل ابراهيم كتاب و حكمت داديم و به آنان مُلك عظيم عنايت كرديم» .
سپس گفت: بنا بر اين، خداوند نبوت و ملك را براى آنان جمع كرده است.
عمر غضب كرد و دستور داد او را از مسجد بيرون كردند؛ و هميشه نسبت به بريده نگاه غضب آلود داشت ! !(2)
34 - ابوهريره: «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ»(3)در غدير نازل شد ابوهريره دستيار قديمى سقيفه و در عين حال از حاضران غدير است. او كه سابقه
طولانى با غاصبين خلافت دارد و از كسانى است كه بر فراز كوه هرشى قصد قتل پيامبر صلىاللهعليهوآله را داشتند، در مواردى روز غدير را يادآور شده و حتى به نزول آيه اكمال در آن روز اقرار كرده است.
او در موردى روز غدير را چنين توصيف كرده است: روز غدير خم پيامبر صلىاللهعليهوآله دست على بن ابىطالب عليهالسلام را گرفت و فرمود: آيا من صاحب اختيار مؤمنين نيستم ؟ گفتند: آرى يا رسولاللّه. فرمود: مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ... ، و خداوند آيه نازل كرد: «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ ...» .(1)
احتجاج به رابطه آيه «النَّبِىُّ أَوْلى بِالْمُؤْمِنِينَ ... »(2)با حديث غدير(3)
با در نظر گرفتن اينكه غدير مراسم مفصلى در سه روز بوده، گذشته از آياتى كه مستقيما در آن ايام نازل شده و در قسمت آيات نازل شده در غدير ذكر شد، آياتى هم در ضمن كلام به صورت اشاره آمده و منظور از آنها بيان شده است. اين موارد در تفسير 18 آيه است، كه يكى از اين آيات، آيه 6 سوره احزاب است:
«النَّبِىُّ أَوْلى بِالْمُؤْمِنِينَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ وَ أَزْواجُهُ أُمَّهاتُهُمْ وَ أُولُوا الْأَرْحامِ بَعْضُهُمْ أَوْلى بِبَعْضٍ فِى كِتابِ اللّه مِنَ الْمُؤْمِنِينَ وَ الْمُهاجِرِينَ إِلاّ أَنْ تَفْعَلُوا إِلى أَوْلِيائِكُمْ مَعْرُوفا كانَ ذلِكَ فِى الْكِتابِ مَسْطُورا» :
«پيامبر نسبت به مؤمنين از خودشان صاحب اختيارتر است و همسران او مادران مؤمنين هستند و بعضى از خويشان از مؤمنين و مهاجرين نسبت به برخى ديگر در كتاب خدا تقدم دارند مگر آنكه نسبت به دوستان خود كار نيكى انجام داده باشند كه اين مطلب در كتاب نوشته شده است» .
اين آيه و ارتباط آن با اتمام حجت با حديث غدير از چهار بُعد قابل بررسى است:
فيما انْشَدَ اميرُالْمُؤْمِنينَ عليهالسلام النّاسَ فى رُحْبَةِ الْكُوفَةِ: انْشِدُ اللّه مَنْ سَمِعَ رسول اللّه صلىاللهعليهوآله يَقُولُ يَوْمَ غَديرِ خُمٍّ: مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ، الاّ قامَ. فَقامَ اثْناعَشَرَ بَدْرِيّا فَقالُوا: نَشْهَدُ انّا سَمِعْنا رسول اللّه صلىاللهعليهوآله يَقُولُ يَوْمَ غَديرِ خُمٍّ: أ لَسْتُ اوْلى بِالْمُؤْمِنينَ مِنْ انْفُسِهِمْ وَ ازْواجى امَّهاتهمْ ؟ قُلْنا: بَلى يا رسول اللّه. فَقالَ: مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَهذا عَلِىٌّ مَوْلاهُ. اللّهمَّ والِ مَنْ والاهُ وَ عادِ مَنْ عاداهُ:
از مواردى كه اميرالمؤمنين عليهالسلام مردم را در ميدان كوفه قسم داد اين بود كه: قسم مىدهم هر كس را كه از پيامبر صلىاللهعليهوآله در روز غدير خم شنيده كه فرمود: مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَهذا عَلِىٌّ مَوْلاهُ، كه برخيزد. در اينجا دوازده نفر از شركت كنندگان در جنگ بدر برخاستند و گفتند: ما شهادت مىدهيم كه در روز غدير خم از پيامبر صلىاللهعليهوآله شنيديم كه مىفرمود: آيا من نسبت به شما از خودتان صاحب اختيارتر نيستم ؟ مردم گفتند: بلى يا رسول اللّه. پس دست على عليهالسلام را گرفت و فرمود: هر كس من صاحب اختيار اويم اين على صاحب اختيار اوست. خدايا هر كس ولايت او را بپذيرد دوست بدار و با هر كس كه با او دشمنى كند دشمنى كن.(1)
در احاديثى كه خلاصه واقعه غدير را نقل كردهاند قبل از جمله «مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ ... » استشهاد پيامبر صلىاللهعليهوآله به اين آيه قرآن به عنوان مقدمه اعتقادى آن ديده مىشود. اضافه بر اينكه از روايات استفاده مىشود استشهاد به اين آيه در ايام سه روزه غدير به طور مكرر صورت گرفته است و حضرت گذشته از اصل خطبه، به مناسبتهاى مختلفى اين ركن غدير را مطرح فرمودهاند.
1) . عوالم العلوم: ج 15 / 3 ص 245، 251. الغدير: ج 1 ص 178. امالى الطوسى: ص 113. اسد الغابة: ج 4 ص 28. ارجح المطالب: ص 580 . مشكل الآثار: ج 2 ص 308.
موقعيت اين آيه در قرآن به عنوان تنها آيه صريح در ولايت شخص پيامبر صلىاللهعليهوآله ممتاز است، اگر چه آيات بسيارى دلالت بر مقام با عظمت آن حضرت دارد. اين آيه به صورت يك سؤال در قالب ضمير متكلم در خطابه حضرت آمده است كه آيا من اولى به نفس مؤمنين نيستم ؟
عصاره غدير «مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ» است كه از ميان دهها كلمه كه مىتوانست بيانگر چنين مقامى باشد كلمه «مولى» به عنوان پرمحتواترين و گوياترين آنها انتخاب شد.
براى آنكه درك معانى مولى روشن باشد و راه دور دست مسلمين دچار مسائل سؤال برانگيز نشود، يك جمله كوتاه قرآنى براى تبيين معناى «مولى» انتخاب شد كه مربوط به مقام والاى پيامبر صلىاللهعليهوآله است و كسى در معناى آن شك ندراد.
در آن آيه عين كلمهاى كه درباره اميرالمؤمنين عليهالسلام به كار رفته درباره شخص خاتم انبياء صلىاللهعليهوآله استفاده شده است. «النَّبِىُّ أَوْلى بِالْمُؤْمِنِينَ ... » يعنى پيامبر صلىاللهعليهوآله اولويت دارد بر مؤمنين از خودشان، و به عبارت ديگر اختيار پيامبر صلىاللهعليهوآله بر مؤمنين از خودشان بيشتر است. آنگاه كه مىفرمايد: مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ ... ؛ يعنى همان اولويت و اختيارى كه درباره من معتقديد عينا بايد درباره على عليهالسلام معتقد باشيد و او را صاحب اختيارتر از خود بر خودتان بدانيد، و اين واضحترين شكل از تبيين معناى مولى است.
درباره «اولى به نفس بودن» پيامبر صلىاللهعليهوآله و ارتباط آن با اولى به نفس بودن اميرالمؤمنين عليهالسلام چند فراز بسيار مهم در كلام معصومين عليهمالسلام وجود دارد، كه مطالعه آنها به درك عميق ما از معناى مولى كمك مىكند.
حديث اول
از پيامبر صلىاللهعليهوآله پرسيدند: اين ولايت كه شما در آن از خود ما مقدم هستيد، چيست ؟ فرمود: گوش جان سپردن و اطاعت در همه موارد؛ آنچه دوست بداريد و آنچه شما را خوش نيايد.(1)
حديث دوم
قالَ اميرُالْمُؤْمِنينَ عليهالسلام فى مُناشِداتِهِ فى عَصْرِ عُثْمانَ بِمَسْجِدِ رسول اللّه صلىاللهعليهوآله يَذْكُرُ غَديرَ خُمٍّ: ثُمَّ امَرَ (رسول اللّه صلىاللهعليهوآله) فَنُودِىَ بِالصَّلاةِ جامِعَةً، ثُمَّ خَطَبَ فَقالَ: ايُّهَا النّاسُ، اتَعْلَمُونَ انَّ اللّه عَزَّوَجَلَّ مَوْلاىَ وَ انَا مَوْلَى الْمُؤْمِنينَ وَ انَا اوْلى بِهِمْ مِنْ انْفُسِهِمْ ؟ قالُوا: بَلى يا رسول اللّه. قالَ: قُمْ يا عَلِىُّ. فَقُمْتُ، فَقالَ: مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ اللّهمَّ والِ مَنْ والاهُ وَ عادِ مَنْ عاداهُ. فَقامَ سَلْمانُ فَقالَ: يا رسول اللّه، وِلاءٌ كَما ذا ؟ فَقالَ: وِلاءٌ كَوِلايَتى، مَنْ كُنْتُ اوْلى بِهِ مِنْ نَفْسِهِ فَعَلِىٌّ اوْلى بِهِ مِنْ نَفْسِهِ(2):
اميرالمؤمنين عليهالسلام در مجلسى كه در زمان عثمان در مسجد پيامبر صلىاللهعليهوآله منعقد شده بود، مردم را درباره فضايل خود قسم مىداد و از جمله غدير را يادآور شد و فرمود: پيامبر صلىاللهعليهوآله دستور داد ندا شود تا همه مردم جمع شوند. آنگاه خطابهاى ايراد كرد و فرمود: اى مردم، آيا مىدانيد كه خداوند عز و جل صاحب اختيار من است، و من صاحب اختيار مؤمنينم، و نسبت به آنان از خودشان صاحب اختيارترم ؟ گفتند: بلى، يا رسول اللّه.
فرمود: اى على برخيز. من برخاستم و حضرت فرمود: هر كس كه من صاحب اختيار او بودهام على صاحب اختيار اوست. خدايا، هر كس ولايت او را بپذيرد دوست بدار و هر كس با او دشمنى كند با او دشمن باش. سلمان برخاست و پرسيد: يا رسول اللّه، اين ولايت چگونه ولايتى است ؟ فرمود: ولايتى همچون ولايت من. هر
كس كه اختيار من بر او از خودش بيشتر است على نيز اختيارش بر او از خودش بيشتر است.
در اين حديث عبارات دقيقتر است و در فهماندن ولايت على عليهالسلام ظرافت بيشترى از آن دريافت مىشود. پيامبر صلىاللهعليهوآله از ولايت خدا آغاز مىفرمايد و سپس ولايت خود و آنگاه ولايت على عليهالسلام را مطرح مىنمايد.
اين ترتيب شكى در معناى ولايت باقى نمىگذارد، چرا كه معناى صاحب اختيارى خداوند بر كسى پوشيده نيست و در واقع همان ولايت مطلقه است كه بايد بدون هيچ قيد و شرطى تسليم خدا باشيم. آنگاه درجه بعدى ولايت را از طرف خداوند براى خود و على عليهالسلام اعلام مىفرمايد.
جالبتر اينكه عين كلمه «مولى» را درباره خداوند و خود و على عليهالسلام مطرح مىفرمايد تا كسى در حد اختلاف كلمات نيز شبهه وارد نكند. آنگاه در «مولى المؤمنين» بودن خود به آيه «النَّبِىُّ أَوْلى بِالْمُؤْمِنِينَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ» به صورت اقتباس در كلام استشهاد مىفرمايد.
حديث سوم
تفسير كامل اين آيه را در حديثى مىبينيم كه از پيامبر صلىاللهعليهوآله پرسيدند: منظور از «مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ» چيست ؟
حضرت فرمود: خداوند مولاى من است و بر من از خودم بيشتر اختيار دارد و با امر او مرا امرى و اختيارى نيست. و من مولاى مؤمنين هستم و نسبت به آنان از خودشان بيشتر اختيار دارم و با امر من ايشان را امرى و اختيارى نيست. و هر كس كه من صاحب اختيار او هستم و با امر من او را اختيارى نيست، على بن ابىطالب مولاى اوست و بر او از خودش بيشتر اختيار دارد، و با امر او برايش امرى و اختيارى نيست.(1)
1) . عوالم العلوم: ج 15 / 3 ص 133 ح 190.
حديث چهارم
جاءَ ابُو ايُّوبِ الانْصارى مَعَ رَهْطٍ مِنَ الانْصارِ الى عَلِىٍّ عليهالسلام بِالرُّحْبَةِ، فَقالَ عليهالسلام: مَنِ الْقَوْمُ ؟ قالُوا: مَواليكَ يا اميرَالْمُؤْمِنينَ ... . سَمِعْنا رسول اللّه صلىاللهعليهوآله يَوْمَ غَديرِ خُمٍّ وَ هُوَ آخِذٌ بِيَدِكَ، يَقُولُ: ايُّهَا النّاسُ، أ لَسْتُ اوْلى بِالْمُؤْمِنينَ مِنْ انْفُسِهِمْ ؟ قُلْنا: بَلى يا رسول اللّه. فَقالَ: انَّ اللّه مَوْلاىَ وَ انَا مَوْلَى الْمُؤْمِنينَ، وَ عَلِىٌّ مَوْلى مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ. اللّهُمَّ والِ مَنْ والاهُ وَ عادِ مَنْ عاداهُ(1):
ابوايوب انصارى با عدهاى از انصار در ميدان كوفه نزد اميرالمؤمنين عليهالسلام آمدند. حضرت پرسيد: شما كيستيد ؟ گفتند: اهل ولايت تو يا اميرالمؤمنين ... . ما از پيامبر صلىاللهعليهوآله شنيديم كه در روز غدير خم در حالى كه دست تو را گرفته بود مىفرمود: اى مردم، آيا من بر مؤمنين از خودشان صاحب اختيارتر نيستم ؟ گفتيم: بلى يا رسول اللّه.
فرمود: خداوند مولى و صاحب اختيار من است، و من مولى و صاحب اختيار مردم هستم، و على مولى و صاحب اختيار هر كسى است كه من صاحب اختيار او بودهام. خدايا، هر كس ولايت او را بپذيرد دوست بدار و هر كس با او دشمنى كند با او دشمنى كن.
تضمين آيه در كلام حضرت در اين حديث شبيه حديث قبلى است، فقط در تفسير آن يك فرق شاخص ديده مىشود كه حامل صراحت بيشترى است، و آن عبارتِ «عَلِىٌّ مَوْلى مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ» است.
اين چينش كلام جالبتر و الهام بخشتر است، و اين صورت را تداعى مىكند: «اللّه مَوْلى انَا مَوْلى عَلِىٌّ مَوْلى» ! ! و به معناى اثبات ولايت مطلقه الهيه براى پيامبر و اميرالمؤمنين عليهماالسلام در سايه ولايت پروردگار است.
1) . بحار الانوار: ج 37 ص 177 ح 64 . شرح نهج البلاغه ابنابىالحديد : ج 1 ص 317. عوالم العلوم: ج 15 / 3 ص 62 ، 250.
حديث پنجم
انْشَدَ اميرُالْمُؤْمِنينَ عليهالسلام النّاسَ يَوْما فيمَنْ شَهِدَ غَديرِ خُمٍّ. فَقامَ سَبْعَةَ عَشَرَ رَجُلاً، مِنْهُمْ ابُوقُدّامَةِ الانْصارى فَقالُوا: نَشْهَدُ انّا اقْبَلْنا مَعَ رسول اللّه صلىاللهعليهوآله مِنْ حجة الوداع ... . ثُمَّ قامَ فَحَمِدَ اللّه تَعالى وَ اثْنى عَلَيْهِ ثُمَّ قالَ:
ايُّهَا النّاسُ، اتَعْلَمُونَ انَّ اللّه عَزَّ وَ جَلَّ مَوْلاىَ وَ انَا مَوْلَى الْمُؤْمِنينَ وَ انّى اوْلى بِكُمْ مِنْ انْفُسِكُمْ ؟- يَقُولُ ذلِكَ مِرارا قُلْنا: نَعَمْ - وَ هُوَ آخِذٌ بِيَدِكَ - يَقُولُ: مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ. اللّهمَّ والِ مَنْ والاهُ وَ عادِ مَنْ عاداهُ. ثَلاثَ مَرّاتٍ(1):
اميرالمؤمنين عليهالسلام روزى مردم را درباره غدير خم قسم داد كه هر كس حاضر بوده شهادت دهد. هفده نفر برخاستند كه ابوقدّامه انصارى جزء آنان بود، و گفتند: ما شهادت مىدهيم كه همراه پيامبر صلىاللهعليهوآله از حجة الوداع باز مىگشتيم ... . تا آنجا كه حضرت برخاست و حمد و ثناى الهى به جا آورد و سپس فرمود:
اى مردم آيا مىدانيد كه خداى عز و جل مولى و صاحب اختيار من است، و من مولى و صاحب اختيار مؤمنين هستم، و من نسبت به شما از خودتان صاحب اختيارترم» - و اين مطلب را چند بار فرمود - . ما در پاسخ گفتيم: آرى - و اين در حالى بود كه پيامبر صلىاللهعليهوآله دست تو را گرفته بود- در اين حال فرمود: هر كس من صاحب اختيار او بودهام على صاحب اختيار اوست. خدايا، هر كس ولايت او را بپذيرد دوست بدار، و هر كس با او دشمنى كند با او دشمنى كن» ، و اين را سه مرتبه فرمود.
اشاره و استناد به آيه «النَّبِىُّ أَوْلى بِالْمُؤْمِنِينَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ» در اين حديث هم شبيه قبلى است و به صورت ضمير مخاطب آورده شده است. آنچه در اين حديث جلب توجه مىكند تكرار اين جمله است كه چند بار صورت گرفته است كما اينكه جمله: مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ ... ، طبق اين نقل سه بار تكرار شده است.
1) . عوالم العلوم: ج 15 / 3 ص 238. احقاق الحق: ج 6 ص 329. اسد الغابة: ج 5 ص 250.
از تكرار مىتوان تأكيد پيامبر صلىاللهعليهوآله را بر حساسترين فراز غدير دريافت، چرا كه تنها اين مطلب در خطابه غدير تكرار شده است. جهت اين تأكيد نيز واضح است كه نقطه پرگار غدير همانا اعلام اولى به نفس بودن على عليهالسلام نسبت به مردم همچون ولايت پيامبر صلىاللهعليهوآله است، كه اين دو مقام والا به اراده خداوند و اعطايى ذات اقدس اوست؛ و به همين جهت است كه در چينش كلام پس از ذكر ولايت اللّه آمده است.
حديث ششم
قالَ عَمْرُو بْنُ مَيْمُونِ الاوْدى: وَ هُوَ صاحِبُ يَوْمِ غَديرِ خُمٍّ اذْ نَوَّهَ رسول اللّه صلىاللهعليهوآله بِاسْمِهِ وَ الْزَمَ امَّتَهُ وِلايَتَهُ وَ عَرَّفَهُمْ بِخَطَرِهِ وَ بَيَّنَ لَهُمْ مَكانَهُ فَقالَ: ايُّهَا الناسُ، مَنْ اوْلى بِكُمْ مِنْ انْفُسِكُمْ ؟ قالُوا: اللّه وَ رَسُولُهُ. قالَ: فَمَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَهذا عَلِىٌّ مَوْلاهُ(1):
عمرو بن ميمون اودى مىگويد: على عليهالسلام صاحب روز غدير خم است، آنگاه كه پيامبر صلىاللهعليهوآله او را با نام صدا زد و ولايت او را بر امتش واجب نمود و عظمت او را به آنان شناساند و مقام او را برايشان بيان داشت و فرمود: چه كسى نسبت به شما از خودتان صاحب اختيارتر است ؟ گفتند: خدا و پيامبرش. فرمود: پس هر كس كه من صاحب اختيار اويم اين على صاحب اختيار اوست.
در اين حديث اقتباس آيه به صورت سؤالى است كه پاسخ آن آيه را مجسم مىكند؛ حضرت مىپرسد: اولى به نفس شما كيست ؟ وقتى مىگويند: «اللّه و رسول» ، مجموع اين پرسش و پاسخ تداعى آيه «النَّبِىُّ أَوْلى بِالْمُؤْمِنِينَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ» را مىنمايد كه بدين صورت در كلام حضرت تضمين شده است.
نكته بسيار جالبى كه در اين حديث به چشم مىخورد «فاء» نتيجه در «فَمَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ ... » است، كه براى استحكام بخشيدن به ارتباط ولايت اميرالمؤمنين عليهالسلام با ولايت خدا و پيامبر صلىاللهعليهوآله است، يعنى: اكنون كه قبول داريد خدا و رسول صاحب اختيار شمايند پس دنباله اين اعتقاد را قطع نكنيد كه على پس از من صاحب اختيار شماست.
1) . عوالم العلوم: ج 15 / 3 ص 278 ح 392. بحار الانوار: ج 40 ص 69 ح 104. امالى الطوسى: ج 2 ص 170.
حديث هفتم
فِى احْتِجاجِ قَيْسِ بْنِ سَعْدٍ عَلى مُعاوِيَةَ، انَّهُ قالَ بِشَأْنِ اميرِالْمُؤْمِنينَ عليهالسلام: الَّذى نَصَبَهُ رسول اللّه صلىاللهعليهوآله بِغَديرِ خُمٍّ فَقالَ: مَنْ كُنْتُ اوْلى بِهِ مِنْ نَفْسِهِ فَعَلِىٌّ اوْلى بِهِ مِنْ نَفْسِهِ(1):
قيس بن سعد در اتمام حجت بر معاويه گفت: على عليهالسلام همان كسى است كه پيامبر صلىاللهعليهوآله او را در غدير خم منصوب نمود و فرمود: هر كس كه من بر او از خودش صاحب اختيارتر بودهام على نسبت به او از خودش صاحب اختيارتر است.
در اين حديث كلمه «اولى» كه در آيه آمده درباره اميرالمؤمنين عليهالسلام هم عينا به كار رفته است. از سوى ديگر آنچه در احاديث قبلى در دو قسمت بود؛ كه يكى طرح آيه و ديگرى نتيجه گيرى براى ولايت على عليهالسلام، در اين حديث در يك جمله تنظيم شده، و آيه و نتيجه آن كنار هم آمده است.
مىتوان گفت: عبارت اين حديث جلوه ديگرى از وضوح معناى ولايت در غدير را مىرساند و پرده بردارى بىدغدغهاى در ارائه دقيق معناى «مولى» است.
اتمام حجت با آيه «وَ أَوْرَثْنَا الْقَوْمَ الَّذِينَ كانُوا يُسْتَضْعَفُونَ مَشارِقَ ... »(2)
در خطبهاى كه اميرالمؤمنين عليهالسلام در روز غدير در كوفه ايراد فرمود، آيهاى از قرآن به صورت اقتباس و تضمين در شأن پذيرندگان ولايت اميرالمؤمنين عليهالسلام ديده مىشود، كه آيه 137 سوره اعراف است:
«وَ أَوْرَثْنَا الْقَوْمَ الَّذِينَ كانُوا يُسْتَضْعَفُونَ مَشارِقَ الْأَرْضِ وَ مَغارِبَهَا الَّتِى بارَكْنا فِيها وَ تَمَّتْ كَلِمَتُ رَبِّكَ الْحُسْنى عَلى بَنِىإِسْرائِيلَ بِما صَبَرُوا وَ دَمَّرْنا ما كانَ يَصْنَعُ فِرْعَوْنُ وَ قَوْمُهُ وَ ما كانُوا يَعْرِشُونَ» :
«قومى را كه ضعيف شمرده مىشدند وارث مشرق و مغرب زمين نموديم كه آن را مبارك گردانيديم و وعده نيك خدا براى بنىاسرائيل به انجام رسيد به خاطر صبرى كه كردند و آنچه فرعون و قومش ساخته بودند و بناهايى را كه بالا برده بودند در هم كوبيديم» .
اين آيه از چهار بُعد قابل بررسى است:
فَأَنْزَلَ اللّه عَلى نَبِيِّهِ يَوْمَ الدَّوْحِ ما بَيَّنَ عَنْ ارادَتِهِ فى خُلَصائِهِ وَ ذَوِى اجْتِبائِهِ وَ امَرَهُ بِالْبَلاغِ ... . فَكَمَّلَ اللّه دينَهُ وَ اقَرَّ عَيْنَ نَبِيِّهِ وَ الْمُؤْمِنينَ وَ الْمُتابِعينَ وَ كانَ ما قَدْ شَهِدَهُ بَعْضُكُمْ وَ بَلَغَ بَعْضُكُمْ وَ تَمَّتْ كَلِمَةُ اللّه الْحُسْنى عَلَى الصّابِرينَ وَ دَمَّرَ اللّه ما صَنَعَ فِرْعَوْنُ وَ هامانُ وَ قارُونُ وَ جُنُودُهُ وَ ما كانُوا يَعْرِشُونَ(1):
خداوند در روز غدير بر پيامبرش نازل كرد آنچه از ارادهاش درباره بندگان خالص و انتخاب شدگانش پرده برداشت و به او دستور ابلاغ داد ... . پس خداوند دين خود را كامل كرد و چشم پيامبرش و مؤمنين و تابعين را روشن نمود، (واقعه غدير) اتفاق افتاد كه بعضى از شما در آن حاضر بوديد و براى بعضى از شما خبر آن رسيد، و وعده نيك خدا براى صابران به انجام رسيد؛ و آنچه فرعون و هامان و قارون و لشكريانش ساخته بودند و بناهايى را كه بالا برده بودند درهم كوبيد.
حدود سى سال پس از واقعه غدير، در روز جمعهاى كه عيد غدير بود، اميرالمؤمنين عليهالسلام در كوفه جشن غدير را بر پا كرد و به همين مناسبت شخصا سخنرانى مفصلى ايراد نمود و در آن مطالب بسيار مهمى درباره غدير بيان فرمود. در قسمتى از اين خطابه، حضرت با اشارهاى به گذشته خلافت مغصوب و سردمداران آن اجمالى
1) . بحار الانوار: ج 94 ص 115 ح 8 . الاقبال: ص 462. مصباح المتهجد: ص 755. مصباح كفعمى:ص 698 .
از نزول آيه «بَلِّغْ» و آيه «اكْمال» را ذكر فرمود و براى بيان چگونگى اتمام حجت الهى آيه 137 سوره اعراف را به صورت اقتباس در كلام خويش آورد.
در قرآن «كَلِمَتُ رَبِّكَ» آمده كه حضرت «كَلِمَةُ اللّه» تعبير كرد، و نيز در قرآن «بِما صَبَرُوا» آمده كه حضرت «عَلَى الصّابِرينَ» فرمود و سپس بقيه آيه را كه «دَمَّرْنا ما كانَ يَصْنَعُ ... » است از صيغه متكلم به صورت غايب آورد.
آنگاه به جاى «فِرْعَوْنُ وَ قَوْمُهُ» فرعون و هامان و قارون و لشكريان آنان را ذكر كرد و فرمود: «وَ دَمَّرَ اللّه ما صَنَعَ فِرْعَوْنُ وَ هامانُ وَ قارُونُ وَ جُنُودُهُ» ، و سپس آخر آيه را عينا آورد كه «وَ ما كانُوا يَعْرِشُونَ» است.
اين آيه در قرآن در زمينه داستان حضرت موسى عليهالسلام و فرعون است كه از آيه 103 در سوره اعراف آغاز شده و از ابتداى ظهور و بعثت آن حضرت و سخنانش با فرعون تا داستان ساحران و منتهى شدن ماجرا به پيگيرى شديد فرعون درباره حضرت موسى عليهالسلام و اصحابش ذكر شده است.
سپس به گرفتارى ياران فرعون به قحطى و طوفان و ملخ و شپش و قورباغه و خون و درخواست آنان كه در صورت از ميان رفتن اين بلاها ايمان بياورند و ايمان نياوردن آنان پس از رفع بلا اشاره شده تا مىرسد به آنجا كه فرعون و يارانش در دريا غرق شدند، و خداوند مشرق و مغرب زمين را در اختيار مستضعفين قرار داد.
در اين فراز كه اواسط آيه 137 و آيه محل استشهاد است، خداوند كامل شدن كلمة اللّه و وعده نيك خود را بر بنىاسرائيل اعلام مىفرمايد و اينكه آنچه فرعون و قومش بنا كرده بودند نابود شده است.
آنچه به عنوان تفسير آيه ازاين اقتباس قابل استفاده است به اين جهت باز مىگردد:
آيا منظور حضرت از جمله «وَ تَمَّتْ كَلِمَةُ اللّه ... » واقعه غدير است ؟
يا تحقق عينى غدير پس از 25 سال غصب خلافت كه با در دست گرفتن خلافت توسط اميرالمؤمنين عليهالسلام صورت گرفت ؟
البته هر دو احتمال به معناى تحقق فرمان الهى در جامعه است، ولى جهت گيرى آن متفاوت است كه هر يك را جداگانه مورد بررسى قرار مىدهيم:
اين تفسير از نظر معنى ارتباط مستقيمى با آيه «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِى»(1)دارد و ادا كننده همان معنى است، و در واقع باز مىگردد به زحمات 23 ساله پيامبر صلىاللهعليهوآله كه بسيارى از كفار و مشركين و منافقين بر سر راه حضرت مانع ايجاد مىكردند.
ولى خداوند پيامبرش را سفارش به صبر نمود، و در اثر صبر برنامه رسالت حضرت تا مرحله نهايى آن كه اعلام ولايت بود پيش رفت، و از طرف خدا امامان صابرى همچون خود پيامبر صلىاللهعليهوآله براى امت انتخاب شدند، و وعده خدا به انجام رسيد و توطئههاى دشمنان شكست خورد. اين تفسير در روايت مفصلى از امام صادق عليهالسلام چنين آمده است:
پيامبر صلىاللهعليهوآله صبر در برابر مشركين را پيشه كرده بود تا آنكه نام خداوند تعالى را به زبان آورده و ذات اقدس او را تكذيب كردند. آن حضرت به خداوند عرضه داشت: درباره جانم و خاندانم و آبرويم صبر كردم ولى در برابر سخن زشت نسبت به خدايم صبر و تحمل ندارم. خداوند اين آيه را نازل كرد: « ... فَاصْبِرْ عَلى ما يَقُولُونَ»(2): «بر آنچه مىگويند صبر كن» ، اين بود كه پيامبر صلىاللهعليهوآله بر همه ناراحتىها صبر كرد.
سپس خداوند او را به امامان از خاندانش بشارت داد و آنان را موصوف به صبر نمود و گفت: «وَ جَعَلْنا مِنْهُمْ أَئِمَّةً يَهْدُونَ بِأَمْرِنا لَمَّا صَبَرُوا وَ كانُوا بِآياتِنا يُوقِنُونَ»(1): «ما آنان را امامانى قرار داديم كه به امر ما هدايت مىكنند آنگاه كه صبر كردند و به آيات ما يقين داشتند» .
... خداوند هم اين صبر پيامبر صلىاللهعليهوآله را مورد تشكر قرار داد و اين آيه را نازل كرد: «وَ تَمَّتْ كَلِمَتُ رَبِّكَ الْحُسْنى عَلى بَنِىإِسْرائِيلَ بِما صَبَرُوا وَ دَمَّرْنا ما كانَ يَصْنَعُ فِرْعَوْنُ وَ قَوْمُهُ وَ ما كانُوا يَعْرِشُونَ»(2): «كلمه نيك پروردگارِ تو بر بنىاسرائيل كامل شد به خاطر صبرى كه نمودند و آنچه فرعون و قومش ساختند و بناهايى كه بالا بردند در هم كوبيديم» . پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: اين آيه بشارت و انتقام است.(3)
اكنون اين كلام امام صادق عليهالسلام را ضميمه كلام اميرالمؤمنين عليهالسلام در جشن غدير - كه در آغاز اين بحث ذكر شد - مىنماييم آنجا كه حضرت با ذكر واقعه غدير آيه «تَمَّتْ كَلِمَتُ رَبِّكَ الْحُسْنى» را معنى كرد.
نتيجه اين دو كلام آن است كه با آن همه تلاش كفار در آغاز راه اسلام و همه توطئههاى منافقين در سالهاى اخير اسلام، به خصوص توطئهگران صحيفه و سقيفه كه در سال آخر عمر پيامبر صلىاللهعليهوآله و به خصوص همزمان با غدير نقشههاى بسيارى را طراحى كردند و حتى نقشه قتل حضرت را ريختند.
اما با همه اينها خداوند صبر عظيم رسولش را به ثمر نشاند و وعده خود را با معرفى على بن ابىطالب و يازده امام عليهمالسلام بعد از او در غدير به مقام عمل رساند، و تلاشهاى مذبوحانه فرعون و هامان و قارون امت و دار و دسته آنان را در ايجاد مانع از چنين مراسمى بىثمر قرار داد.
اين تفسير باز مىگردد به معناى «صابرين» و «فرعون و هامان و قارون» در اين آيه، كه از كلام اميرالمؤمنين عليهالسلام استفاده مىشود. حضرت در بخش اولِ كلامى كه نقل شد داستان غدير را بيان مىفرمايد تا آنجا كه مىفرمايد: در آن ماجرا بعضى از شما حاضر بوديد و به بعضى از شما خبر آن رسيد.
آنگاه در صدد بيان زمان خود بر مىآيد و اينكه از غدير تا آن روز چه فراز و نشيبى طى شده و اكنون كه خلافت در اختيار حضرت قرار گرفته اكثريت همراه حضرت هستند و عده كمى هنوز در راه راست قرار نگرفتهاند و به زودى خداوند آنان را از ميان بر مىدارد. اين تفاصيل را حضرت چنين بيان مىكند:
... وَ تَمَّتْ كَلِمَةُ اللّه الْحُسْنى عَلَى الصّابِرينَ، وَ دَمَّرَ اللّه ما صَنَعَ فِرْعَوْنُ وَ هامانُ وَ قارُونُ وَ جُنُودُهُ وَ ما كانُوا يَعْرِشُونَ. وَ بَقِيَتْ حُثالَةٌ مِنَ الضَّلالِ لايَأْلُونَ النّاسَ خَبالاً، يَقْصُدُهُمُ اللّه فى دِيارِهِمْ وَ يَمْحُو آثارَهُمْ وَ يُبيدُ مَعالِمَهُمْ وَ يُعَقِّبُهُمْ عَنْ قُرْبٍ الْحَسَراتُ، وَ يُلْحِقُهُمْ بِمَنْ بَسَطَ اكُفَّهُمْ وَ مَدَّ اعْناقَهُمْ. وَ مَكَّنَهُمْ مِنْ دينِ اللّه حَتّى بَدَّلُوهُ وَ مِنْ حُكْمِهِ حَتّى غَيَّرُوهُ. وَ سَيَأْتى نَصْرُ اللّه عَلى عَدُوِّهِ لِحينِهِ وَ اللّه لَطيفٌ خَبيرٌ ... (1):
اكنون وعده نيك خدا بر صابران عملى شده و خدا آنچه فرعون و هامان و قارون و لشكر او ايجاد كردند و آنچه را بنا كردند در هم كوبيد. و فقط عده بىارزشى از اهل ضلالت ماندهاند، كه در افساد كار مردم هيچ كوتاهى نمىكنند. و خداوند در ديار آنان به سراغشان مىرود و آثارشان را محو مىكند و پايههاى آنان را نابود مىنمايد.
و به زودى حسرت برايشان باقى مىگذارد، و آنان را به كسانى ملحق مىكند كه دست خود را باز كردند و گردن كشيدند و دين خدا در دستشان قرار گرفت و آن را تغيير دادند و حكم خدا در اختيارشان قرار گرفت و آن را تحريف نمودند، و به زودى در هنگام خود يارى خدا بر ضد دشمنش مىآيد و خداوند لطف كننده و آگاه است ... .
1) . بحار الانوار: ج 94 ص 115.
در اين كلام حضرت در جشن غدير، «صابران» كسانىاند كه در طول 25 سال غصب خلافت صبر كردند و خداوند پاداش اين صبر را به دست گرفتن خلافت توسط صاحب حقيقى آن اميرالمؤمنين عليهالسلام قرار داد، همان گونه كه با حضور آن حضرت همه دست بافتههاى سقيفه كه به دست اولى و دومى و سومى ساخته و بنا شده بود در هم كوبيده شد.
پس «فرعون» كنايه از اولى، و «هامان» كنايه از دومى، و «قارون» كنايه از سومى است؛ چنانكه در روايات بسيارى اين كنايات وارد شده است.(1)
براى آنكه در اين كنايه ابلَغ از تصريح شكى باقى نماند حضرت به صراحت بدعت گذارى و تحريف آنان در دين خدا را يادآور مىشود، و باقيماندگان سقيفه را ملحق به آنان مىداند.
بنا بر اين، معناى «تَمِّتْ كَلِمَةُ اللّه الْحُسْنى» تحقق عملى و عينى غدير است كه زير آسمانِ جهان مردم طعم آن را در پنج سال حكومت اميرالمؤمنين عليهالسلام چشيدند؛ كه آن هم با زهر دشمنان و جنگهاى پى در پى همراه بود؛ و ماند تا روزى كه حضرت بقيهاللّه الاعظم ارواحنا فداه ظهور كند و طعم حقيقى آن را به مردم بچشاند، كه آن روزگار تحقق كامل عيار غدير خواهد بود.
اتمام حجتهاى عملىِ خداوند براى غدير(2)
از نمونههاى بارز اتمام حجت و استدلال و يادآورىهاى غدير، مواردى است كه توسط خود خداوند و معصومين عليهمالسلام و اصحابشان صورت گرفته است. تمام راويانى كه در طول هزار و چهارصد سال حديث غدير را روايت كردهاند نيز به گونهاى جهاد خود را در مقابله با اهل سقيفه به نمايش گذاشتهاند.
1) . درباره كنايه بودن اين سه لفظ از آن سه نفر به موارد زير مراجعه شود: بحار الانوار: ج 24 ص 156، 167، 169 و ج 37 ص 343 و ج 47 ص 391 و ج 53 ص 25.
2) . چهارده قرن با غدير: ص 25 - 30، 43. اسرار غدير: ص 60 ، 260 - 262. غدير در قرآن: ج 2 ص 367 - 373. هزار و يك نكته درباره غدير و فضائل اميرالمؤمنين على عليهالسلام: ص 48.
اصل واقعه غدير يك اتمام حجت الهى بر بشريت و ادامه اتمام حجتهاى خداوند با ارسال پيامبران عليهمالسلام بود.
پس از غدير نيز پروردگار قادر متعال - به عنوان مهر تأييد و امضاى ربوبى - در چندين مقطع حساس، با يَدِ قدرت خود نشان داد كه از هيچ كس هيچ عذرى درباره اعتقاد به غدير و ابلاغ آن به نسلهاى آينده پذيرفته نيست و مخالفت با غدير شمشير كشيدن در برابر خالق جهان است.
سيد بن طاووس از كتاب «النشر و الطىّ» نقل مىكند: وَ رُوِىَ أنَّ اللّهَ تَعالى عَرَضَ عَليّا عليهالسلام علَى الأعداءِ يَومَ الإبتِهالِ فَرَجَعوا عَنِ العَداوَةِ، وَ عَرَضَهُ عَلَى الأولياءِ يَومَ الغَديرِ فَصاروا أعداءا ! فَشَتّانَ ما بَينَهُما(1): روايت شده كه خداى متعال على عليهالسلام را در روز مباهله بر دشمنان عرضه كرد از دشمنى برگشتند، و او را در روز غدير بر دوستان عرضه كرد دشمن شدند، و ميان اين دو چه اندازه فاصله است !
به غير از آيات نازل شده در مورد غدير - كه در صفحات قبل گذشت - نمونههاى از موارد اتمام حجتهاى عملىِ خداوند با غدير از اين قرار است:
واقعه عجيبى كه به عنوان يك معجزه، امضاى الهى را بر خط پايان غدير ثبت كرد جريان «حارث فهرى» بود كه در آخرين ساعات روز سوم، به همراه دوازده نفر از اصحابش نزد پيامبر صلىاللهعليهوآله آمدند و اعتراض كردند. اين ماجرا به علت اهميت آن در صفحات بعد و در عنوان بعدى آمده است.
مسئله ديگرى كه پس از خطبه غدير پيش آمد و بار ديگر حجت را بر همگان تمام كرد، اينكه مردى زيبا صورت و خوشبو را ديدند كه كنار مردم ايستاده و مىگويد:
1) . فرهنگ غدير: ص 262. بحار الانوار: ج 37 ص 135.
بخدا قسم، روزى مانند امروز هرگز نديدم. چقدر كار پسر عمويش را مؤكد نمود، و براى او پيمانى بست كه جز كافر به خدا و رسولش آن را بر هم نمىزند. واى بر كسى كه پيمان او را بشكند.
در اينجا عمر نزد پيامبر صلىاللهعليهوآله آمد و گفت: شنيدى اين مرد چه گفت ؟ ! حضرت فرمود: آيا او را شناختى ؟ گفت: نه. حضرت فرمود: او روح الامين جبرئيل بود. تو مواظب باش اين پيمان را نشكنى، كه اگر چنين كنى خدا و رسول و ملائكه و مؤمنان از تو بيزار خواهند بود !(1)بدين گونه بار ديگر اتمام حجت الهى برابر ديدگان همه انجام شد.
عدهاى از منافقين نزد پيامبر صلىاللهعليهوآله آمدند و از آن حضرت آيت و نشانهاى خواستند. حضرت فرمود:
آيا روز غدير خم براى شما كافى نبود كه وقتى من على را به امامت منصوب نمودم، منادى از آسمان ندا داد: اين ولى خداست تابع او باشيد و گرنه عذاب خدا بر شما نازل مىشود. بر حذر باشيد !(2)
اميرالمؤمنين عليهالسلام در زمان خلافت ظاهرى خود عدهاى از شاهدان عينى غدير را به خدا قسم داد كه برخيزند و در مقابل مردم به آنچه ديدهاند شهادت دهند. عدهاى برخاسته و شهادت دادند ولى هشت نفر ابا كردند.
حضرت فرمود: «اگر شما دروغ مىگوييد و بهانه مىآوريد در حالى كه در غدير حاضر بوده و شنيدهايد، خدا هر يك از شما را به بلايى آشكار گرفتار كند» .
بدين گونه سى سال پس از واقعه غدير بار ديگر اتمام حجت پروردگار ظاهر شد و هر يك از اينان به مرضى گرفتار شدند به طورى كه همه ديدند. مبتلا شدگان نزد مردم اقرار مىكردند كه ما با دعاى حضرت به عذاب الهى دچار شدهايم.(1)
از جمله آيات تضمين شده در كلام پيامبر صلىاللهعليهوآله در خطبه غدير آيه 94 سوره نحل است: «وَ لا تَتَّخِذُوا أَيْمانَكُمْ دَخَلاً بَيْنَكُمْ فَتَزِلَّ قَدَمٌ بَعْدَ ثُبُوتِها وَ تَذُوقُوا السُّوءَ بِما صَدَدْتُمْ عَنْ سَبِيلِ اللّه وَ لَكُمْ عَذابٌ عَظِيمٌ» : «قسمهايتان را بين خود دستاويز فساد قرار ندهيد تا مبادا قدمى پس از ثابت بودن آن بلغزد و بدى را به سزاى مانع شدن از راه خدا بچشيد و براى شما عذاب عظيمى خواهد بود» .
پيامبر صلىاللهعليهوآله هم در خطبه غدير فرمود: ألا إنَّ جَبْرَئيلَ خَبَّرَنى عَنِ اللّه تَعالى بِذلِكَ وَ يَقُولُ: مَنْ عادى عَلِيّا وَ لَمْ يَتَوَلَّهُ فَعَلَيْهِ لَعْنَتى وَ غَضَبى، «وَ لْتَنْظُرْ نَفْسٌ ما قَدَّمَتْ لِغَدٍ وَ اتَّقُوا اللّه»(2)أنْ تُخالِفُوهُ «فَتَزِلَّ قَدَمٌ بَعْدَ ثُبُوتِها»(3)«إِنَّ اللّه خَبِيرٌ بِما تَعْمَلُونَ»(4):
بدانيد كه جبرئيل از جانب خداوند اين خبر را براى من آورده و مىگويد: هر كس با على دشمنى كند و ولايت او را نپذيرد لعنت و غضب من بر او باد. «هر كس ببيند براى فردا چه پيش فرستاده است از خدا بترسيد» كه با على مخالفت كنيد، «و در نتيجه قدمى بعد از ثابت بودن آن بلغزد خداوند از آنچه انجام مىدهيد آگاه است» .
با دقت در مسئله مخالفت با على عليهالسلام، معناى اين فراز خطابه غدير كه با اقتباس از آيه قرآن ادا شده به خوبى روشن مىشود. در اين جمله خطبه مخالفت با على عليهالسلام را مستلزم لغزش قدمهاى ثابت اعلام مىكند. يعنى بسيارى از آنان كه در ايمان خود
ثابت قدم بودند با مخالفت على عليهالسلام - اگر چه در حد سكوت و يارى نكردنشان - از راه حق لغزيدند، و آن ايمان پايدار و ريشهدار را - و لو براى چند روزى - از دست دادند، اگر چه بعدا به فكر بازسازى آن افتادند و توبه كردند و بازگشتند و عدهاى از آنان جانانه على عليهالسلام را يارى كردند.
امام باقر عليهالسلام شدت و ادامه ارتداد و تحير مردم بعد از پيامبر صلىاللهعليهوآله را تا يك سال پس از رحلت آن حضرت بيان كرده مىفرمايد: مردم تا يك سال بعد از پيامبر صلىاللهعليهوآله در ارتداد بودند به جز سه نفر. پرسيدند: آن سه كيانند ؟ فرمود: مقداد و ابوذر و سلمان، و سپس فرمود: زمان زيادى نگذشت كه مردم معرفت پيدا كردند.(1)
همچنين امام صادق عليهالسلام اولين توبه كنندگان از تزلزل سقيفه را چنين معرفى مىنمايد: به خدا قسم همه - به جز آن سه نفر - هلاك شدند. البته بعد از مدت زمانى چهار نفر ديگر ملحق شدند و روى هم هفت نفر شدند: ابوساسان، عمار، شتيره، ابوعمره !(2)
در حديث ديگرى امام صادق عليهالسلام در بيان نمونهاى از لغزش ثابت قدمان در اثر فتنه سقيفه فرمود: ارْتَدَّ النّاسُ بَعْدَ رَسُولِ اللّه صلىاللهعليهوآله الاّ ثَلاثَةَ نَفَرٍ: سَلْمانَ وَ اباذَرٍ وَ الْمِقْدادَ. پرسيدند: پس عمار چه شد ؟ ! فرمود: او از راه راست تمايلى به راست و چپ پيدا كرد، ولى سپس بازگشت !(3)
از ابوذر پرسيدند: چگونه عمار و حذيفه وقتى ابوبكر و عمر را ديدند، در كار خود بعد از پيامبر صلىاللهعليهوآله به ترديد افتادند ؟ ابوذر پاسخ داد: آنان توبه و پشيمانى خود را بعدا اعلام كردند، ولى اولى براى خود مقامى ادعا كرد و دومى با سه نفر ديگر برايش شهادت دادند كه همان مطلب را از پيامبر صلىاللهعليهوآله شنيدهاند.
عمار و حذيفه هم با خود گفتند: لابد اين مطلبى است كه بعد از مطلب اول (يعنى خلافت على عليهالسلام) اتفاق افتاده، و لذا اين دو نفر هم با ساير شك كنندگان به ترديد افتادند. ولى بعدا توبه كردند و معرفت پيدا كردند و تسليم شدند.(1)
وقتى همين سؤال را از خود حذيفه پرسيدند چنين گفت: به خدا قسم گوش و چشم ما گرفته شد و مرگ و شهادت را خوش نداشتيم و دنيا در قلبمان زينت يافت؛ و ما از خدا مىخواهيم كه از گناهانمان چشمپوشى كند، و در آنچه از عمرمان مانده ما را از لغزش حفظ نمايد.(2)
از جهتى ديگر مىتوان از كلمه «تَزِلَّ» - كه به معناى لغزش است - اين استفاده را كرد كه راه راست يكى بيشتر نيست و آن گام برداشتن در راه على عليهالسلام و موافقت تمام عيار با آن حضرت است. در نتيجه هر گونه لغزش و كوتاهى در آن راه به معناى انحراف از حق و مخالفت با آن است، ولى درجه آن از كوچكترين لغزش آغاز مىشود تا به لغزشهايى مىرسد كه به قعر جهنم پرتاب مىكند؛ و از همين ديدگاه مخالفين اهلبيت عليهمالسلام قابل درجهبندى هستند.
احتجاج خدا و پيامبر صلىاللهعليهوآله در ماجراى حارث فهرى و سنگ آسمانى(3)
از آنجا كه ماجراى حارث فهرى و عذاب الهى شاخصترين اتمام حجت خدا و پيامبر صلىاللهعليهوآله در غدير است، به طور جداگانه توضيح داده مىشود:
واقعه عجيبى كه به عنوان يك معجزه، امضاى الهى را بر خط پايان غدير ثبت كرد جريان «حارث فهرى» بود كه در آخرين ساعات روز سوم، به همراه دوازده نفر از اصحابش نزد پيامبر صلىاللهعليهوآله آمدند و او از طرف بقيه گفت:
اى محمد سه سؤال از تو دارم: شهادت به يگانگى خداوند و پيامبرى خود را از جانب پروردگارت آوردهاى يا از پيش خود گفتى ؟ آيا نماز و زكات و حج و جهاد را از جانب پروردگار آوردهاى يا از پيش خود گفتى ؟ آيا اين على بن ابىطالب كه گفتى: مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ ... ، از جانب پروردگار گفتى يا از پيش خود گفتى ؟
حضرت در جواب هر سه سؤال فرمودند: خداوند به من وحى كرده است، و واسطه بين من و خدا جبرئيل است، و من اعلان كننده پيام خدا هستم و بدون اجازه پروردگارم خبرى را اعلان نمىكنم.
حارث گفت: خدايا، اگر آنچه محمد مىگويد حق و از جانب توست سنگى از آسمان بر ما ببار يا عذاب دردناكى بر ما بفرست. و به روايتى گفت: خدايا، اگر محمد در آنچه مىگويد صادق و راستگو است شعلهاى از آتش بر ما بفرست ! !
همين كه سخن حارث تمام شد و به راه افتاد، خداوند سنگى از آسمان بر او فرستاد كه از مغزش وارد شد و از دُبُرش خارج گرديد و همانجا او را هلاك كرد. در روايت ديگر: ابر غليظى ظاهر شد و رعد و برقى به وجود آمد و صاعقهاى رخ داد و آتشى فرود آمد و همه آن دوازده نفر را سوزانيد.
بعد از اين ماجرا، آيه نازل شد: «سَأَلَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ. لِلْكافِرينَ لَيْسَ لَهُ دافِعٌ ... »(1): «درخواست كنندهاى عذاب واقع شدنى را درخواست كرد. كه كسى نتواند آن را دفع كند» . پيامبر صلىاللهعليهوآله به اصحابشان فرمودند: آيا ديديد و شنيديد ؟ گفتند: آرى.(2)
با اين معجزه، بر همگان مسلم شد كه «غدير» از منبع وحى سرچشمه گرفته و يك فرمان الهى است.
از سوى ديگر، تعيين تكليف براى همه منافقان آن روز و طول تاريخ شد كه همچون حارث فهرى فكر مىكنند و به گمان خود خدا و رسول را قبول دارند و بعد از آنكه مىدانند ولايت على بن ابىطالب عليهالسلام از طرف خداست صريحا مىگويند ما تحمل آن را نداريم ! ! اين پاسخ دندان شكن و فورى خداوند ثابت كرد كه هر كس ولايت على عليهالسلام را نپذيرد، خدا و رسول را قبول ندارد و كافر است.
اين اتمام حجت ذيلاً و نيز در عنوان بعدى با توضيحات بيشتر مىآيد.
به بيان ديگر و توضيح بيشتر:
پس از اهانتهايى كه منافقين پس از خطبه غدير نسبت به پيامبر صلىاللهعليهوآله و اميرالمؤمنين عليهالسلام داشتند، حارث فهرى برخاست و با لسانى تند و با جسارت در برابر پيامبر صلىاللهعليهوآله قرار گرفت و گفت: وقتى قرار شد تو رسول اللّه باشى و على جانشين بعد از تو باشد و فاطمه دخترت سيده زنان عالم و حسن و حسين سيد جوانان اهل بهشت باشند، پس براى ساير قريش چيزى باقى نگذاشتهاى ؟ !
پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: من اين مقامات را تعيين نكردهام بلكه خداوند معين فرموده است.
حارث سخن را به نقطه اصلى اعتقاد بازگرداند و گفت: اى محمد، ما را دعوت كردى كه «لا اِلهَ اِلاّ اللّهُ» را قبول كنيم و ما هم پذيرفتيم. سپس دعوتمان كردى كه پيامبرى تو را بپذيريم و ما پذيرفتيم در حالى كه قلبمان رضايت نمىداد ! !
سپس دستور نماز و بعد از آن روزه را دادى و ما انجام داديم. بعد از آن دستور حج و خمس و زكات را دادى و ما انجام داديم. به همه اينها اكتفا نكردى تا اكنون كه پسر عمويت را منصوب نمودى و گفتى: مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَهذا عَلِىٌّ مَوْلاهُ. اللَّهُمَّ والِ مَنْ والاهُ وَ عادِ مَنْ عاداهُ ... . آيا واقعا همه اينها از طرف خدا بود ؟
پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: از طرف خدا به من وحى مىشود و جبرئيل سفير و واسطه الهى است و من به مردم خبر مىدهم، و جز آنچه خدا دستور دهد چيزى را اعلام نمىكنم.
حارث دوباره گفت: تو را به خدايى كه خدايى جز او نيست، آيا اين حتما از طرف خداست و از طرف خودت نيست ؟ ! حضرت فرمود: «به خدايى كه جز او خدايى نيست، اين از طرف خداست نه از پيش خودم» ، و اين را سه بار تكرار فرمود.
حارث گفت: تو ما را به حب على بن ابىطالب دستور مىدهى و گمان دارى كه او نسبت به تو همچون هارون نسبت به موسى است، و شيعيان او سوار بر شتران نورانى به محشر مىآيند و در عرصه قيامت بر ديگران فخر مىكنند تا آنكه كنار حوض كوثر آيند و از آن بنوشند، و اين در حالى است كه بقيه امت در يك گروه جداگانه محشور مىشوند. آيا همه اينها از آسمان نازل شده يا از پيش خود مىگويى ؟
پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: آرى، از آسمان نازل شده و سپس من ابلاغ كردهام كه خداوند ما را نورى در زير عرش خلق كرد.
حارث گفت: اكنون فهميدم كه تو ساحر كذاب هستى ! اى محمد، مگر شما هم از فرزندان آدم نيستيد ؟
حضرت فرمود: آرى، ولى خداوند ما را نورى در زير عرش خلق فرمود دوازده هزار سال قبل از آنكه آدم را خلق كند. سپس آن نور را در صلب آدم قرار داد. آن نور از صلبى به صلب ديگر منتقل شد تا آنكه در صلب عبداللّه و ابوطالب از يكديگر جدا شديم. بنا بر اين، خداوند ما را از آن نور خلق كرده و فرق من و على در اين است كه پيامبرى بعد از من نيست.
آنگاه پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: اى حارث، از خدا بترس و از آنچه درباره دشمنى على بن ابىطالب بر زبان آوردى توبه كن.
حارث سر به سوى آسمان بلند كرد و گفت: «خدايا، اگر محمد در آنچه مىگويد صادق و راستگوست سنگى از آسمان بر ما ببار يا عذابى بر ما نازل كن كه انتقامى در اولينِ ما (منكرين ولايت) و نشانهاى براى آيندگان ما باشد؛ و اگر آنچه محمد مىگويد دروغ است عذابى بر او نازل كن» .
خداوند فورا سخن حارث را با آيه 33 سوره انفال براى پيامبر صلىاللهعليهوآله فرستاد: «وَ اِذْ قالُوا اللَّهُمَّ اِنْ كانَ هذا هُوَ الْحَقُّ مِنْ عِنْدِكَ فَاَمْطِرْ عَلَيْنا حِجارَةً مِنَ السَّماءِ اَوِ ائْتِنا بِعَذابٍ اَليمٍ» : «و هنگامى كه گفتند خدايا اگر اين حقى از طرف توست بر ما سنگى از آسمان ببار يا عذاب دردناكى بر ما بفرست» .
اينجا بود كه غدير وارد مباهله شد، و اين سخن حارث به معناى درخواست پاسخ الهى براى نشان دادن حق و باطل بود، و بايد معجزهاى رخ مىداد تا ثابت شود غدير «هُوَ الْحَقُّ مِنْ عِنْدِكَ» است.
به دنبال آن آيه 12 سوره يونس وحى شد: «وَ لَوْ يَجْعَلُ اللّهُ لِلنّاسِ الشَّرَ اسْتِعْجالَهُمْ بِالْخَيْرِ لَقُضِىَ اِلَيْهِمْ اَجَلَهُمْ فَنَذَرُ الَّذينَ لا يَرْجُونَ لِقائَنا فى طُغْيانِهِمْ يَعْمَهُونَ» : «اگر خداوند براى مردم شر را فورا مىفرستاد همان گونه كه خير را فورا مىفرستد اجل آنان را مقدر مىفرمود ما رها مىكنيم كسانى را كه اميد ملاقات ما را ندارند تا در طغيان خود متحير بمانند» .
آنگاه آيه 34 سوره انفال نازل شد: «وَ ما كانَ اللّهُ لَيُعَذِّبَهُمْ وَ اَنْتَ فيهِمْ وَ ما كانَ اللّهُ مُعَذِّبَهُمْ وَ هُمْ يَسْتَغْفِرُونَ» : «خدا آنان را عذاب نمىكند در حالى كه تو در ميان آنان باشى، و خدا آنان را عذاب نمىكند در حالى كه استغفار كنند» .
با اين آيه در حضور پيامبر صلىاللهعليهوآله عذابى نازل نمىشد، و در صورتى درخواست حارث عملى مىشد كه از حضور آن حضرت خارج شود. راه ديگر توبه بود كه حارث از سخن خود باز گردد.
لذا پيامبر صلىاللهعليهوآله به او فرمود: اى حارث، يا توبه كن و يا از پيش ما برو ! حارث گفت: اى محمد، راه ديگر اين است كه براى قريش هم نصيبى از آنچه در اختيار دارى قرار دهى، چرا كه با اين برنامه تو بنىهاشم همه مناقب عرب و عجم را به خود اختصاص دادند ! حضرت فرمود: اين مسئله در اختيار من نيست، بلكه مربوط به خداوند تبارك و تعالى است.
حارث گفت: اگر اينگونه است اعلام مىكنم كه قلبم توبه را نمىپذيرد، ولى از حضور تو مىروم ! آنگاه برخاست و به سرعت به طرف شترش رفت و سوار شد و حركت كرد.
معجزه عظيم پيش چشمان آن جمعيت انبوه كه براى پايان ماجرا گردن كشيده بودند به وقوع پيوست. خاطرهاى كه از اصحاب فيل در ذهنها مانده بود، اينك با تمام شدن سخن حارث و فاصله گرفتن او از مجلس پيامبر صلىاللهعليهوآله تكرار شد.
دو عذاب الهى با هم بر حارث نازل شد در حالى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله و اصحابش از فاصلهاى او را مىديدند. خداوند پرندهاى از آسمان فرستاد كه در منقار او ريگى به اندازه عدس بود و آن را بر سر حارث رها كرد. سنگريزه از سر او وارد شد و طول قامت او را در نورديد و او را نقش زمين ساخت، در حالى كه پاهايش را بر زمين مىكوبيد. در همين حال ابر سياهى ظاهر شد و رعد و برقى زد و صاعقهاى پديد آورد كه بر بدن حارث خورد و او را سوزانيد.
با اين معجزه، بر همگان مسلم شد كه «غدير» از منبع وحى سرچشمه گرفته و يك فرمان الهى است.
در آن لحظات جبرئيل نازل شد و سند قرآنى اين معجزه غدير را با آيات 1 تا 3 سوره معارج آورد: «سَأَلَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ. لِلْكافِرينَ لَيْسَ لَهُ دافِعٌ. مِنَ اللّهِ ذِى الْمِعارِجِ» : «درخواست كرد درخواست كنندهاى عذاب واقع را. كه كافران قدرت دفع آن را ندارند. و اين از طرف خداوند بود» .
پيامبر صلىاللهعليهوآله به اصحابش فرمود: اكنون به طرف او برويد كه آنچه از خدا خواست بر او رسيد. آنگاه حضرت آيه 19 سوره ابراهيم را شاهد آورده فرمود: چنانكه خداوند عز و جل مىفرمايد: «وَ اسْتَفْتَحُوا وَ خابَ كُلُّ جَبّارٍ عَنيدٍ» : «ابتدا خودشان درخواست كردند و اينگونه هر جبار معاندى ضرر كرد و به هدف خود نرسيد» .
سپس آيه 205 سوره شعراء در توبيخ گستاخى حارث و امثال او نازل شد: «اَفَبِعَذابِنا يَسْتَعْجِلُونَ» : «آيا به عذاب ما عجله مىكنند» ؟
اكنون صد و بيست هزار نفر جنازه بىجان حارث را نظارهگر بودند كه بر اثر انكار غدير به عذاب الهى دچار شده بود. در آن حال پيامبر صلىاللهعليهوآله خطاب به جمعيت فرمود: آيا با چشم خود ديديد ؟ گفتند: آرى. فرمود: آيا با گوش خود شنيديد ؟ گفتند: آرى. فرمود: خوشا به حال كسى كه على را دوست بدارد، و واى به حال كسى كه با او دشمنى كند. گويا على و شيعيانش را مىبينم كه در روز قيامت سوار بر شترانى به طرف باغهاى بهشت برده مىشوند، در حالى كه چهرههايشان جوان و تاج بر سر و سرمه كشيدهاند.
حضرت در ادامه سخنانش به آيه 49 سوره اعراف «ادْخُلُوا الْجَنَّةَ لا خَوْفٌ عَلَيْكُمْ وَ لا اَنْتُمْ تَحْزَنُونَ» اشاره كرده فرمود: «ترسى بر آنان نيست و محزون نمىشوند» .
سپس به آيه 72 سوره توبه «وَ رِضْوانٌ مِنَ اللّهِ اَكْبَرُ ذلِكَ هُوَ الْفَوْزُ الْعظيمُ» اشاره كرده فرمود: «آنان با رضايت بزرگ خدا تأييد شدهاند و اين رستگارى بزرگ است تا هنگامى كه در مقام قدس در محضر رب العالمين ساكن شوند» .
آنگاه به آيه 71 سوره زخرف «فيها ما تَشْتَهيهِ الاَنْفُسُ وَ تَلَذُّ الاَعْيُنُ» اشاره كرده فرمود: «بهشتى كه آنچه دل طلب كند و چشم لذت ببرد در آن آماده است و در آنجا هميشگى خواهند بود» .
بعد از آن به آيه 24 سوره رعد «سَلامٌ عَلَيْكُمْ بِما صَبَرْتُمْ فَنِعْمَ عُقْبَى الدّارِ» اشاره كرده فرمود: «ملائكه به آنان مىگويند سلام بر شما به خاطر صبرى كه كرديد و اين عاقبت نيكويى است» .
لازم به تذكر است كه نام «حارث فهرى» در روايات به اسمهاى مختلف آمده است كه احتمالاً بعضى از نامها مربوط به دوازده نفر همراهان او باشد.(1)
1) . بحار الانوار: ج 37 ص 136، 162، 167. عوالم: ج 15 / 3 ص 56 ، 57 ، 129، 144. الغدير: ج 1 ص 193.
در ماجراى حارث فهرى، در كنار آيات غدير، مىتوان همه احاديث وارد شده در ارتباط غدير با قرآن را به نوعى اتمام حجت غديرى - قرآنى به حساب آورد.
به خصوص استشهاد به آيات قرآن در بسيارى از مواضع خطابه غدير - آن هم از لسان پيامبر معظم صلىاللهعليهوآله - بُعد ديگرى از جنبه قرآنى غدير را بيان مىكند. آياتى كه در خطابه غدير به عنوان شاهد يا تفسير قرآن آمده 50 مورد است كه اهميت اين سند دائمى غدير را با پشتوانه قرآنى جلوهگر مىسازد.
با توجه به همين استناد ريشهاى غدير به قرآن، اتمام حجتها و دفاع از حريم غدير با تكيه بر آيات قرآنى در طول چهارده از سوى پيامبر و ائمه عليهمالسلام و اصحابشان صورت گرفته، كه از جمله آنها اتمام حجتهاى قرآنىِ پيامبر صلىاللهعليهوآله است: «سَأَلَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ» را شنيديد ؟(1)
اتمام حجت وقتى با معارضه دشمن باشد اهميت خاصى پيدا مىكند، به خصوص آنكه با نزول آيات قرآن كه حاكى از كيفيت مقابله دشمن است همراه شود.
حارث فهرى در آخرين ساعات از مراسم سه روزه غدير به عنوان نماينده همه منافقينى كه تا آن ساعت مشغول توطئههاى درونى خود بودند و به عنوان آخرين حربه بر ضد غدير و اولين پردهدرى در برابر آن با جرئت تمام گستاخانه لب به اعتراض گشود.
اكنون مبلّغ اعظم غدير يعنى پيامبر صلىاللهعليهوآله در حالى كه هنوز از غدير خارج نشده بود پاسخ او را مىداد و از جانب خداوند آياتى در همان باره دريافت مىكرد و با تلاوت آن اتمام حجت خود را به قرآن مستند مىفرمود، تا همه مباهله غدير را درك كنند.
ماجرا چنين بود كه «حارث فهرى» همراه دوازده نفر از يارانش نزد پيامبر صلىاللهعليهوآله آمدند؛ و او از طرف بقيه گفت:
1) . بحار الانوار: ج 37 ص 136، 162، 167. عوالم العلوم: ج 15 / 3 ص 56 ، 57 ، 129، 144. الغدير: ج 1 ص 193.
براى توضيح بيشتر در مورد ماجراى حارث فهرى و سنگ آسمانى مراجعه شود به فصل اول «تاريخ و ماجراى غدير» ، بخش ششم «ماجراهاى سه روزه غدير» ، قسمت سوم «ماجراهاى پس از خطبه غدير» ، نهم: «ماجراى حارث فهرى و سنگ آسمانى» .
اتمام حجت پيامبر صلىاللهعليهوآله براى ابلاغ غدير(1)
اگر چه منافقين به تصميمات خود جامه عمل پوشاندند، ولى همان نورِ «غدير» است كه در طول پانزده قرن، رقم ميلياردىِ شيعيان و محبين اهلبيت عليهمالسلام را در طول تاريخ و در پهنه جهان و در هر زمانى باقى گذارده، و نور ولايت را همچنان در مناطق مختلف دنيا درخشنده و تابناك حفظ كرده است.
اوج اين عظمت را در جهان امروز شاهد هستيم؛ كه غدير در اوج اقتدار از بلنداى آسمان بر قلوب مردم نور مىافشاند، و دروازههاى هدايت را به آنان نشان مىدهد، و لحظه به لحظه شاهد گرايش ملتها به سوى تشيع و مكتب اهلبيت عليهمالسلام هستيم.
با دريافتى كه از عظمت سخنرانى استثنائى غدير در تاريخ بشريت به دست مىآوريم، و با موشكافى و تحليل ظرافتهاى آن كه از نظر مراحل به هم پيوسته سخن دريابيم، و جلوه بديع فصاحت و بلاغت در خطابه غدير را از عمق جان احساس مىكنيم؛ جا دارد تا ابد به اين كلام نبوى برخاسته از وحى الهى افتخار نماييم.
و لذا مسائل مطرح شده در فرازهاى اول تا ششم خطبه غدير بسيار حساس بود، پيامبر صلىاللهعليهوآله اتمامحجتى كامل درباره آن نمود و حتى به نسلهاى آينده هشدار در برابر امامان ضلالت داد. حضرت در فرازى از بخش ششم خطبه غدير فرمود: آنچه مأمور به تبليغش بودم ابلاغ كردم، تا حجت باشد بر حاضر و غائب، و بر همه كسانى كه در اين مجلس حاضرند يا حضور ندارند، و به دنيا آمدهاند يا نيامدهاند.
1) . سخنرانى استثنائى غدير: ص 179 - 186، 246.
سپس همه نسلها را مكلف به ابلاغ پيامهاى غدير نموده فرمود: پس تا روز قيامت حاضر به غايب و پدر به فرزند برساند.
وَ قَدْ بَلَّغْتُ ما اُمِرْتُ بِتَبْليغِهِ حُجَّةً عَلى كُلِّ حاضِرٍ وَ غائِبٍ، وَ عَلى كُلِّ اَحَدٍ مِمَّنْ شَهِدَ اَوْ لَمْ يَشْهَدْ، وُلِدَ اَوْ لَمْ يُولَدْ، فَلْيُبَلِّغِ الْحاضِرُ الْغائِبَ وَ الْوالِدُ الْوَلَدَ اِلى يَوْمِ الْقِيامَةِ:
و من رسانيدم آنچه مأمور به ابلاغش بودم تا حجت باشد بر حاضر و غايب و بر همه كسانى كه حضور دارند يا ندارند، به دنيا آمدهاند يا نيامدهاند. پس حاضران به غايبان و پدران به فرزندان تا روز قيامت برسانند.
همچنين پيامبر صلىاللهعليهوآله با در نظر گرفتن آينده دين الهى كه تا آخرين روز دنيا ادامه آن است، و با توجه به دامنه وسيع مسلمين در حدّ جهانى، جانشينان خود تا روز قيامت - يعنى دوازده امام معصوم عليهمالسلام - را در خطابه رسمى غدير به جهانيان معرفى فرمود.
آن حضرت به اين معرفى اكتفا نكرد كه خطبه غدير براى عدهاى محدود و زمانى معين بيان شده باشد، بلكه تصريح فرمود كه بايد حاضران به غايبان، شهرنشينان به روستائيان، پدران به فرزندان تا روز قيامت اين خبر را برسانند و همه در ابلاغ اين پيام انجام وظيفه كنند؛ و چنين بود كه بديعترين گونه اتمام حجت به انجام رسيد.
بنا بر اين، اگر اكثريت اجتماع آن روزِ مسلمين، كلام پيامبرِ دلسوز خود را كنار گذاشتند و خلافتِ بلا فصل اميرالمؤمنين عليهالسلام را نپذيرفتند، ولى بسيارى از افراد نسلهاى بعدى مسلمانان وصى واقعى پيامبرشان را شناختند، كه اين بالاترين هدف از «غدير» بود.
اگر گروههايى از مسلمين در طول زمانها همچنان در مقابل جانشينان حقيقى پيامبرشان سر تعظيم فرود نياورده و نمىآورند، ولى جمع عظيمى از آنان در طول تاريخ فقط على بن ابىطالب عليهالسلام و يازده فرزند او را جانشينان پيامبر صلىاللهعليهوآله مىدانند، و اين به بركت سند بزرگ غدير است كه در دست آنهاست.
خطبه غدير و احتجاج(1)
از آنجا كه محوريت خطبه غدير امر امامت و ولايت بود، يكى از اهداف و مقاصد مهم خطبه غدير، اتمام حجت بر مردم بود كه از مقاصد اصلى در ارسال پيامبران است. پيامبر صلىاللهعليهوآله در خطبه غدير طى جملاتى با همه اتمام حجت كرد. از جمله فرمود:
خداوند عز و جل ما را بر مقصرين و معاندين و مخالفين و خائنين و گنهكاران و ظالمين و غاصبين از همه عالميان، حجت قرار داده است.
آنچه مأمور به ابلاغش بودم رسانيدم تا بر هر حاضر و غائب، و هر كس كه حضور دارد يا ندارد، و هر كس كه به دنيا آمده يا هنوز نيامده حجت باشد.
حاضران به غائبان و پدران به فرزندان تا روز قيامت (واقعه غدير را) برسانند.
اى مردم، خداوند عز و جل شما را به حال خود رها نخواهد كرد تا آنكه خبيثان را از پاكان جدا كند.
بالاترين امر به معروف آن است كه كلام مرا خوب فرا گيريد و به آنان كه حاضر نيستند برسانيد، و آنان را امر به قبولِ آن و نهى از مخالفت آن نمائيد.
حضرت آدم به خاطر يك گناه به زمين فرستاده شد در حالى كه انتخاب شده خداوند بود، پس شما چگونه خواهيد بود در حالى كه شمائيد ؟ ! (يعنى با حضرت آدم بسيار فرق داريد) ، و در ميان شما دشمنان خدا هم هستند.
سخنى بگوئيد كه خدا از شما راضى شود، چرا كه اگر شما و همه اهل زمين كافر شوند به خداوند ضررى نمىرسانند.
هر يك از شما، هر اندازه نسبت به على حب و بغض در قلبش مىيابد همانطور عمل كند.
1) . سخنرانى استثنائى غدير: ص 64 ، 157 - 170. اسرار غدير: ص 97.
همچنين با پايان فراز سوم خطبه غدير، خطابه پيامبر صلىاللهعليهوآله سه مرحله مهم را پشت سر گذاشته و فرازهاى بسيار مهمى از آن به مخاطبين انتقال يافته بود، و جا داشت احساس مقام نبوت از مراحل گذشته بر لسان مباركش جارى شود:
اَلا وَ قَدْ اَدَّيْتُ، اَلا وَ قَدْ بَلَّغْتُ، اَلا وَ قَدْ اَسْمَعْتُ، اَلا وَ قَدْ اَوْضَحْتُ. اَلا وَ اِنَّ اللّهَ عَزَّ وَ جَلَّ قالَ، وَ اَنَا قُلْتُ عَنِ اللّهِ عَزَّ وَ جَلَّ:
بدانيد كه من ادا نمودم، بدانيد كه من ابلاغ كردم، بدانيد كه من شنوانيدم، بدانيد كه من روشن نمودم، بدانيد كه خداوند فرموده است و من از جانب خداوند عز و جل مىگويم.
سند مكتوب غدير و احتجاج به آن(1)
تفاوت ميان سخن و نوشته در آن است كه: ما كُتِبَ قَرَّ وَ ما حُفِظَ فَرَّ؛ و منظور آن است كه آنچه نوشته شود ماندگار مىگردد و آنچه فقط در حافظه قرار بگيرد از ذهن پاك مىشود. اين بدان معناست كه اسناد مكتوب پشتوانههايى پابرجا هستند كه جزئيات موضوع مورد نظر در آن تبيين مىشود و قابل تغيير و تحريف نيست، اما سخنرانى مجموعهاى از گفتار است كه معمولاً اجمالى از آن در خاطرهها مىماند و بسيارى از جزئيات آن فراموش مىشود.
هنگام استناد نيز همين تفاوت بين سند مكتوب و اسناد منقول وجود دارد. اكنون اگر خطيب خصوصيتِ يك سخنرانى را به عنوان يك سند رسمى و دائمى اعلام كرد همه موظف مىشوند كه متن آن را با تمام جزئياتش به خاطر بسپارند و حفظ كنند، و در واقع آن را تبديل به يك سند مكتوب نمايند. اين بدان معناست كه كلمه به كلمه و جمله جمله گفتار را از دست ندهند و عينا آن را در صفحه كاغذ منعكس كنند تا سندى باشد براى همه كسانى كه مىخواهند به فرازهاى آن در مسائل مختلف استناد نمايند.
1) . سخنرانى استثنائى غدير: ص 57 .
اين همان نكته بىسابقهاى بود كه مردم براى اولين بار در يك سخنرانى پيامبر صلىاللهعليهوآله از آن حضرت مىشنيدند كه خطبه غدير را اتمام حجتى قرار داد بر آنان كه مقابل منبر غدير حاضرند و بر كسانى كه در آنجا حضور ندارند، و حتى بر آنان كه به دنيا نيامدهاند. آن حضرت در اين باره فرمود: من رسانيدم آنچه مأمور به ابلاغش بودم، تا حجت باشد بر حاضر و غايب و بر همه كسانى كه حضور دارند يا ندارند، و به دنيا آمدهاند يا نيامدهاند.
اتمام حجت و يادآورى پيامبر صلىاللهعليهوآله با غدير(1)
از نمونههاى بارز اتمام حجت و استدلال و يادآورىهاى غدير، مواردى است كه توسط خود خداوند و معصومين عليهمالسلام و اصحابشان صورت گرفته است.
تمام راويانى كه در طول هزار و چهارصد سال حديث غدير را روايت كردهاند نيز به گونهاى جهاد خود را در مقابله با اهل سقيفه به نمايش گذاشتهاند.
در رتبه اول غدير اتمام حجتى از سوى پيامبر صلىاللهعليهوآله بر مسلمانان بود. پس از آن در فاصله هفتاد روزه تا شهادت نيز چند بار آن حضرت با غدير اتمام حجت نمودند، و با اين اقدامات سنديت دائمى غدير را براى آيندههاى مسلمين تثبيت فرمودند.
نمونههايى از موارد اتمام حجت پيامبر صلىاللهعليهوآله با غدير از اين قرار است:
مردى چادرنشين در مسجد مدينه نزد پيامبر صلىاللهعليهوآله آمد و عرض كرد: يا رسول اللّه، حاجيان قوم ما كه در حجة الوداع همراه شما بودهاند براى ما خبر آوردهاند كه در بازگشت از حج در غدير خم ولايت و اطاعت او را واجب كردهاى. آيا اين يك دستور از جانب تو است يا از جانب خداست و واجب است ؟
1) . واقعه قرآنى غدير: ص 174. چهارده قرن با غدير: ص 32 - 37، 61 . اسرار غدير: 65 ، 262 - 272. هزار و يك نكته درباره غدير و فضائل اميرالمؤمنين على عليهالسلام: ص 48. ژرفاى غدير: ص 190. اولين ميراث مكتوب درباره غدير: ص 21. غدير از زبان مولى: ص 15.
حضرت فرمود: از جانب خدا و واجب است، و ولايت او را هم بر اهل آسمان و هم اهل زمين واجب كرده است.(1)
پيامبر صلىاللهعليهوآله درباره روز غدير خم فرمود: روز غدير خم بهترين اعياد امت من است، و آن همان روزى است كه خداوند به من دستور داد برادرم على بن ابىطالب را براى امتم منصوب نمايم ... . قسم به خدايى كه مرا به پيامبرى مبعوث كرد و بر همه خلايق برگزيد، من على را در زمين منصوب ننمودم تا خداوند او را در آسمانها معرفى كرد و ولايت او را بر ملائكه واجب نمود.(2)
اميرالمؤمنين عليهالسلام درباره اينكه پس از بيعت غدير هر كوتاهى از سوى مردم به عهده خودشان است، فرمود: پيامبر صلىاللهعليهوآله به من وصيت كرد و فرمود: يا على، اگر گروهى يافتى كه با آنان بجنگى حق خود را طلب كن، وگرنه در خانهات بنشين چرا كه من پيمان تو را در روز غدير خم گرفتهام كه تو وصى و خليفه من و صاحب اختيار مردم نسبت به خودشان هستى. مَثَل تو مثل بيتاللّه الحرام است. مردم بايد سراغ تو بيايند و تو نبايد سراغ مردم بروى.(3)
گروهى نزد پيامبر صلىاللهعليهوآله آمدند و پرسيدند: مقصود شما از كلامتان در روز غدير چه بود كه فرموديد: مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ ؟ حضرت فرمود:
خدا صاحب اختيار من است و به من از خودم صاحب اختيارتر است، و در برابر دستورات او مرا امرى نيست. من نيز صاحب اختيار مؤمنينم و نسبت به آنان از خودشان صاحب اختيارترم، و در برابر من آنان را امرى نيست. هر كس من صاحب
اختيار اويم و نسبت به او از خودش صاحب اختيارترم على بن ابىطالب صاحب اختيار اوست و نسبت به او از خودش صاحب اختيارتر است و در برابر او برايش امرى نيست.(1)
عدهاى از منافقين نزد پيامبر صلىاللهعليهوآله آمدند و درباره ولايت على عليهالسلام از آن حضرت آيه و نشانهاى خواستند. حضرت فرمود:
آيا روز غدير خم براى شما كافى نبود ؟ وقتى من على عليهالسلام را به امامت منصوب نمودم، منادى از آسمان ندا داد: اين ولىّ خداست. تابع او باشيد، و گرنه عذاب خدا بر شما نازل مىشود. بر حذر باشيد !(2)
يكى از حساسترين اهداف خداوند و پيامبر صلىاللهعليهوآله در غدير اتمام حجت بر همه بود. در غدير، حجت به گونهاى تمام شد كه اگر توطئهها و نقشههاى از پيش آماده شده اصحاب صحيفه و اهل سقيفه نبود احتمال نمىرفت كسى بتواند و جرأت داشته باشد در برابر اتمام حجت عظيم غدير قد عَلَم كند.
به خصوص پس از افشاى نقشههاى منافقين و شياطين در غدير. بدين وسيله جامعه اسلامى بار ديگر قدرت خود را به نمايش گذاشت، و از حملات احتمالى بيگانه مصون ماند، و بدينگونه بود كه خداوند حجتش را بر مردم تمام كرد.
چه كسى احتمال مىداد كه كار تا آنجا پيش رود كه نه تنها ولايت على عليهالسلام را انكار كنند، كه نالايقان را مستحق خلافت بدانند و از صاحب غدير براى آنان بيعت بگيرند، به قيمت آنكه درب خانه وحى آتش زده شود و پهلوى عصمت كبرى بشكند و محسن او شهيد شود و بر گردن صاحب اصلى ولايت طناب انداخته شود و براى
بيعت با غاصب خلافت كشان كشان آورده شود ! اميرالمؤمنين عليهالسلام درباره اين مناظر بُهت انگيز چنين فرموده است:
به خدا قسم هرگز ترس آن نداشتم كه كسى براى خلافت خود را بالا بگيرد و با ما اهلبيت در آن نزاع كند، و آنچه شما انجام داديد را حلال بشمارد ! گمان ندارم پيامبر صلىاللهعليهوآله در روز غدير خم براى احدى حجتى و براى گويندهاى سخنى باقى گذاشته باشد.(1)
روزى ابوبكر نزد اميرالمؤمنين عليهالسلام آمد و به خيال اينكه توجيهى براى غصب خلافت يافته گفت: پيامبر درباره مسئله ولايت تو بعد از ايام ولايت در غدير چيزى را تغيير نداده و من شهادت مىدهم كه تو مولاى من هستى و بدين مطلب اقرار مىنمايم و در زمان پيامبر هم به عنوان اميرالمؤمنين بر تو سلام كردم، ولى اينكه «تو خليفه او باشى» در اين باره چيزى به ما نگفته است ! !
اين قبيحترين شكل عناد و لجاجت بود كه با نام بردن غدير و آوردن اسم ولايت و اقرار به آن فقط با ذكر كلمه «خلافت» بخواهد القاى شبههاى كند. لذا اميرالمؤمنين عليهالسلام به جاى اينكه مسئله را بر سر خلافت يا ولايت و يا هر كلمهاى كه احتياج به معنى كردن دارد ببرند، معجزهاى نشان دادند تا اتمام حجت مستقيم الهى بر او باشد و فرمودند:
چطور است پيامبر صلىاللهعليهوآله را به تو نشان دهم تا به تو بگويد من به اين مسئلهاى كه به خود اختصاص دادهاى از تو سزاوارترم و اگر خود را از اين مقام عزل نكنى مخالفت خدا و رسول نمودهاى ؟
ابوبكر گفت: اگر پيامبر را نشانم دهى و كمتر از اين را هم به من بگويد برايم كافى است ! حضرت فرمود: بعد از نماز مغرب نزد من بيا تا آن حضرت را به تو نشان دهم.
1) . الاحتجاج: ج 1 ص 80 . بحار الانوار: ج 28 ص 186. اثبات الهداة: ج 2 ص 115 ح 476.
اين چيزى جز معجزه نبود كه پيامبر صلىاللهعليهوآله بعد از رحلت دوباره زنده شود و غدير را در چشم غاصب تكرار كند. بعد از نماز مغرب ابوبكر همراه اميرالمؤمنين عليهالسلام به مسجد قبا آمدند و ديدند پيامبر صلىاللهعليهوآله در سمت قبله مسجد نشسته است.
آن حضرت به خطاب ابوبكر فرمودند: اى ابوبكر، بر ضد ولايت على اقدام كردهاى و در جاى او نشستهاى كه جاى نبوت است و جز او كسى مستحق آن نيست، زيرا او وصى و خليفه من است. تو دستور مرا كنار گذاردى و آنچه به تو گفته بودم مخالفت نمودى و خود را به غضب خدا و من دچار ساختى. اين لباسى را كه به غير حق بر تن كردهاى و اهلش نيستى بيرون بياور و الاّ وعده تو آتش است !
پس از اين ماجرا، اميرالمؤمنين عليهالسلام به سلمان فرمود: اكنون اين خبر را به عمر خواهد گفت و اگر قصد بازگشت هم داشته باشد او مانع خواهد شد.
ابوبكر سراغ عمر آمد و همه چيز را براى او تعريف كرد. عمر گفت: چه سست عقيده و ضعيف العقل هستى ! نمىدانى كه اين هم گوشهاى از سحر اوست ! بر سر آنچه بودهاى پايدار باش ! ! !(1)
اتمام حجت خدا و پيامبر صلىاللهعليهوآله و اميرالمؤمنين عليهالسلام پس از غدير در مدينه(2)
از جمله اتمام حجتهاى بزرگ خدا و پيامبر صلىاللهعليهوآله و اميرالمؤمنين عليهالسلام با غدير، معجزهاى بزرگ است كه پس از غدير در مدينه اتفاق افتاد. ماجرا از اين قرار است:
آنگاه كه پيامبر صلىاللهعليهوآله در روز غدير اميرالمؤمنين على بن ابىطالب عليهالسلام را در آن مقام مشهور و معروف بر پاداشت و معرفى كرد قبل از همه از نُه نفر بيعت گرفت و به آنان دستور داد برخيزند و با على عليهالسلام بيعت كنند كه اول آنان ابوبكر و عمر بودند. سپس به سران مهاجرين و انصار دستور بيعت داد و همه آنان بيعت كردند.
پس از بيعت، منافقين سخنانى گفتند و خداوند هم اين آيات را نازل كرد:
«وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ يَقُولُ آمَنَّا بِاللّه وَ بِالْيَوْمِ الاْخِرِ وَ ما هُمْ بِمُؤْمِنِينَ . يُخادِعُونَ اللّه وَ الَّذِينَ آمَنُوا وَ ما يَخْدَعُونَ إِلاَّ أَنْفُسَهُمْ وَ ما يَشْعُرُونَ . فِى قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ فَزادَهُمُ اللّه مَرَضا وَ لَهُمْ عَذابٌ أَلِيمٌ بِما كانُوا يَكْذِبُونَ . وَ إِذا قِيلَ لَهُمْ لا تُفْسِدُوا فِى الْأَرْضِ قالُوا إِنَّما نَحْنُ مُصْلِحُونَ . أَلا إِنَّهُمْ هُمُ الْمُفْسِدُونَ وَ لكِنْ لا يَشْعُرُونَ . وَ إِذا قِيلَ لَهُمْ آمِنُوا كَما آمَنَ النَّاسُ قالُوا أَ نُؤْمِنُ كَما آمَنَ السُّفَهاءُ أَلا إِنَّهُمْ هُمُ السُّفَهاءُ وَ لكِنْ لا يَعْلَمُونَ . وَ إِذا لَقُوا الَّذِينَ آمَنُوا قالُوا آمَنَّا وَ إِذا خَلَوْا إِلى شَياطِينِهِمْ قالُوا إِنَّا مَعَكُمْ إِنَّما نَحْنُ مُسْتَهْزِؤُنَ . اللّه يَسْتَهْزِئُ بِهِمْ وَ يَمُدُّهُمْ فِى طُغْيانِهِمْ يَعْمَهُونَ»(1):
«از مردم كسانى هستند كه مىگويند ما ايمان آورديم به خداوند ولى آنان ايمان ندارند. با خدا مكر و حيله مىكنند و با آنان كه ايمان آوردند حيله مىكنند ولى جز خودشان كسى را گول نمىزنند اما خودشان درك نمىكنند. در قلوب آنان مرض است خداوند هم اين مرض را بيشتر كرده و براى آنان عذاب دردناكى است به خاطر آنچه دروغ مىگويند. آنگاه كه به آنان گفته مىشود در زمين فساد نكنيد مىگويند ما اصلاح كنندگانيم. بدانيد كه آنان فساد كننده هستند ولى خودشان نمىفهمند. هنگامى كه به آنان گفته مىشود شما هم مانند بقيه مردم ايمان آوريد مىگويند آيا مانند سفيهان ايمان بياوريم بدانيد كه آنان سفيهانند ولى خودشان نمىدانند. هنگامى كه ايمان آورندگان را ملاقات كنند مىگويند ايمان آورديم ولى وقتى با شياطينشان خلوت كنند مىگويند ما با شماييم و ما مؤمنين را استهزاء مىكرديم. خداوند آنان را به مسخره مىگيرد و به آنان مهلت مىدهد كه در طغيان خود متحير بمانند» .
و اما تفصيل ماجرا چنين است:
پس از بازگشت از غدير، در حالى كه مسافرين مدينه بعد از سفر يك ماهه خود در فكر استراحت و آرامش بودند، منافقين ورود به مدينه را آغازى براى زمينه سازى
1) . بقره / 8 - 15.
اهداف خود مىدانستند. كسانى كه صحيفه ملعونه را امضا كرده بودند و نقشههاى پى در پى كشيده بودند و بسيارى از نقشههاى خود را به اجرا در آورده بودند، با برخوردهاى دوگانه و ظاهرسازىهاى فريبكارانه نقشههاى جدى بر ضد غدير را به مرحله عمل نزديك مىكردند.
پيامبر صلىاللهعليهوآله در صدد اين بود كه به آنان بفهماند هم از نفاق آنان آگاه است و هم از نقشههاى آنان خبر دارد و هم قادر بر خنثى كردن تمام توطئههاى آنان در چشم بر هم زدنى است و در برابر آنان عاجز نيست. همچنين مىخواست به آنان بفهماند آنچه از مدارا و آزاد گذاشتن آنان به چشم مىخورد فقط براى امتحان مردم و مقدرى است كه پروردگار امر فرموده است.
اينجا بود كه خداوند عز و جل آيات 8 تا 15 سوره بقره را نازل كرد و پيامبر صلىاللهعليهوآله در مورد آنان افشاگرى نمود. منافقين هم براى توجيح رفتار و گفتار ناشايست خود عذرهايى آودرند.
هنگامى كه منافقين با چنين عذرها و كلماتى با پيامبر صلىاللهعليهوآله رو به رو شدند، آن حضرت با بزرگوارى خود ظاهر سخن آنان را پذيرفت و باطن آنان را به خدا واگذار كرد. اما جبرئيل بر آن حضرت نازل شد و گفت: يا محمد، خداوند علىّ اعلى به تو سلام مىرساند و مىفرمايد:
اين متمرّدان را - كه درباره بيعت شكنى آنان نسبت به على و آمادگى آنان براى مخالفت با او به تو خبرهايى رسيده - به خارج شهر مدينه ببر، جايى كه عجايب آنچه خداوند بر على كرامت كرده را به آنان نشان دهى كه اكنون او را در جاى تو قرار داده و جانشين تو كرده در زمين و كوهها و آسمان و ساير آنچه خدا خلق كرده چه اطاعت كنندگانى براى او قرار داده است، تا بدانند كه ولى خدا از آنان بىنياز است، و انتقام خود را از آنان باز نمىدارد مگر به امر خدايى كه درباره او و آنان برنامهاى دارد كه آن را به انجام مىرساند، و حكمتى دارد كه به آن عمل مىكند و به موجب آن اراده خود را پيش مىبرد.
با اين دستور الهى، پيامبر صلىاللهعليهوآله به آن جماعتى كه درباره آنان خبرهايى از مخالفت با على عليهالسلام رسيده بود، دستور حركت به بيرون شهر مدينه را داد. آنان همراه حضرت آمدند تا در دامنه يكى از كوههاى اطراف مدينه مستقر شدند.
پيامبر صلىاللهعليهوآله به اميرالمؤمنين عليهالسلام فرمود: يا على، خداوند عزوجل اينان را به نصرت و يارى تو و آمادگى در خدمتت و جديت در اطاعت تو امر فرموده است. اگر از تو اطاعت كنند براى آنان خير است و در بهشت خدا پادشاهان دائمى و غرق در نعمت خواهند بود، ولى اگر با تو مخالفت كنند براى آنان شرّ است و به جهنم خواهند رفت و در آنجا دائمى و معذب خواهند بود.
سپس حضرت رو به آن گروه منافق كرد و فرمود: بدانيد كه اگر شما از على اطاعت كنيد سعادتمند مىشويد، و اگر با او مخالفت كنيد شقاوتمند مىگرديد. خداوند هم او را از شما بىنياز ساخته با كسانى كه به شما نشان خواهد داد و با چيزهايى كه به شما نشان خواهد داد.
سپس پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: يا على، از پروردگارت بخواه به جاه محمد و آل طيبين او - كه تو بعد از محمد سيد آنان هستى - كه اين كوهها را براى تو به آنچه مىخواهى تبديل كند !
اميرالمؤمنين عليهالسلام از پروردگار اين درخواست را نمود، و آن كوهها تبديل به نُقره شدند و آن حضرت را صدا زدند: اى على، اى وصى رسول رب العالمين، خداوند ما را براى تو آماده كرده كه اگر خواستى در امر خلافت خود خرج كنى. هرگاه ما را بخوانى ما با پاسخ مثبت در اختيار تو هستيم تا حكم خود را درباره ما اجرا فرمايى و امر خود را درباره ما به انجام رسانى.
سپس همه آن كوهها به طلاى سرخ تبديل شدند و همان سخنان را تكرار كردند.
بعد از آن به مُشك و عنبر و عبير و جواهر و ياقوت تبديل شدند، و به هر كدام كه تبديل مىشدند اميرالمؤمنين عليهالسلام را چنين صدا مىزدند: يا ابا الحسن، اى برادر پيامبر،
ما مُسخَّر فرمان توايم. هر گاه خواستى ما را در هر موردى خرج كنى صدايمان بزن تا پاسخ مثبت به تو دهيم و به هر چيزى كه تو مىخواهى تبديل شويم ! !
در اينجا پيامبر صلىاللهعليهوآله به همه آنان فرمود: متوجه شديد كه خداوند عز و جل چگونه على عليهالسلام را با آنچه كه مىبينيد، از اموال شما مستغنى كرده است ؟
سپس فرمود: يا على، از خداوند به جاه محمد و آل طيبين او - كه تو بعد از محمد آقاى آنان هستى - بخواه كه درختان اين زمين را به مردانى غرق در اسلحه، و صخرههاى آن را به شيرها و پلنگها و افعىها تبديل نمايد.
اميرالمؤمنين عليهالسلام از خدا اين درخواست را نمود، و آن كوهها و تپهها و روى زمين از مردان غرق در اسلحه پر شد كه در برابر يكى از آنان ده هزار نفر از آن منافقين تاب مقاومت نداشتند. همچنين از شيران و پلنگان و افعىها پر شد به گونهاى كه در آن كوهها و زمينها و تپهها جاى خالى باقى نماند.
همه آنان صدا مىزدند: يا على، اى وصى رسول اللّه، ما آمادهايم و خدا ما را در اختيار تو قرار داده و به ما دستور داده تو را اجابت كنيم هر گاه كه ما را فرا خوانى براى تسليم هر كس كه ما را بر او مسلط گردانى. پس هر گاه خواستى ما را صدا بزن تا تو را اجابت كنيم، و به هر چه مىخواهى ما را امر كن تا تو را اطاعت نماييم.
يا على، اى وصى رسول اللّه ! براى تو نزد خداوند آن مقام عظيمى است كه اگر از او درخواست كنى همه زمين و جوانب آن را مانند كيسهاى در بسته در اختيار تو قرار دهد مىپذيرد، و يا اگر درخواست كنى آسمان را براى تو به زمين بياورد مىآورد، و يا بخواهى زمين را به آسمان ببرد انجام مىدهد.
اگر بخواهى درياهاى شور آن را به آب گوارا يا روغن ياسمن و يا روغن خوشبوى بان(1)و يا هر كدام از نوشيدنىها يا روغنها كه بخواهى تبديل كند، اين كار انجام
1) . «بان» نام گياهى است كه از دانه آن روغن خوشبويى به دست مىآيد.
خواهد داد. اگر بخواهى درياها را منجمد كند و بقيه جاهاى زمين را دريا قرار دهد مىكند.
بنا بر اين، از تمرد اين سركشان و مخالفت اين مخالفين محزون مباش. آنگاه كه دنياى اينان به پايان رسد به گونهاى خواهد شد كه گويى در اين دنيا نبودهاند، و هنگامى كه آخرت به سراغ آنان مىآيد به گونهاى خواهد بود كه گويى از اول آنجا بودهاند.
يا على، آنچه اينان را با كفر و فسق و تمردشان از اطاعت تو، مهلت داده همان است كه فرعون صاحب ميخها و نمرود بن كنعان و ادعا كنندگان الوهيت از طاغيان و نيز طاغىترين طاغيان يعنى ابليس رئيس همه گمراهىها را مهلت داده است. نه تو و نه آنان براى دار فنا خلق نشدهايد، بلكه همگى براى دار بقا خلق شدهايد و از خانهاى به خانهاى منتقل مىگرديد. پروردگار تو هم نيازى نمىبيند كه كسى سياست اين منافقين و تنظيم امورشان را بر عهده بگيرد. خدا مىخواست شرافت تو را بر اينان ثابت كند و اينكه تو با فضل خود از آنان جدا هستى، و اگر بخواهد آنان را هدايت مىكند.(1)
اتمام حجت پيامبر صلىاللهعليهوآله و اميرالمؤمنين عليهالسلام بر منافقين(2)
عدهاى از منافقين نزد پيامبر صلىاللهعليهوآله آمدند و از آن حضرت آيت و نشانهاى خواستند. حضرت فرمود: آيا روز غدير خم براى شما كافى نبود كه وقتى من على عليهالسلام را به امامت منصوب نمودم، منادى از آسمان ندا داد: اين ولى خداست تابع او باشيد وگرنه عذاب خدا بر شما نازل مىشود. بر حذر باشيد !(3)
1) . تفسير الامام العسكرى عليهالسلام: ص 111 - 123. عوالم العلوم: ج 15 / 3 ص 154 - 161. بحار الانوار: ج 6 ص 30 و ج 30 ص 223 - 226 و ج 37 ص 142 - 148. مدينة المعاجز: ج 1 ص 438. تأويل الآيات: ج 1 ص 40 ح 11. تفسير البرهان: ج 1 ص 59 ح 1. اثبات الهداة: ج 3 ص 573 .
2) . اولين ميراث مكتوب درباره غدير: ص 21. چهارده قرن با غدير: ص 32. واقعه قرآنى غدير: ص 174.
3) . اثبات الهداة: ج 2 ص 153.
در ماجرايى كه ابان از سليم نقل مىكند، در گفتگويى كه اميرالمؤمنين عليهالسلام با منافقين و دشمنان و به خصوص طلحه در زمان عثمان داشت و اتمام حجت فرمود، نام عمر و اينكه حجت بر او تمام شده را آوردند. از جمله حضرت فرمود:
اى طلحه، دليل بر بطلان آنچه بدان شهادت دادند، سخن پيامبر صلىاللهعليهوآله است كه در روز غدير خم فرمود: «هر كس من نسبت به او از خودش صاحب اختيارترم على هم نسبت به او از خودش صاحب اختيارتر است» . من چگونه مىتوانم بر آنان صاحب اختيارتر از خودشان باشم در حالى كه آنان اميران و حاكمان بر من باشند ؟ !
دليل بر دروغ و باطل و ناحقشان اين است كه آنان به دستور پيامبر صلىاللهعليهوآله بر من به عنوان «اميرالمؤمنين» سلام كردند.
و اين مطلب بر آنان (ابوبكر و عمر) و بر تو (اى طلحه) به خصوص و بر اين كه همراه توست - يعنى زبير - و بر همه امت و بر اين دو نفر - و حضرت به سعد بن ابىوقاص و عبدالرحمان بن عوف اشاره كردند - و بر اين خليفه ظالم شما - يعنى عثمان - حجت است.(1)
اتمام حجت اميرالمؤمنين عليهالسلام با غدير(2)
از نمونههاى بارز اتمام حجت و استدلال و يادآورىهاى غدير، مواردى است كه توسط خود خداوند و معصومين عليهمالسلام و اصحابشان صورت گرفته است. تمام راويانى
1) . كتاب سليم: ح 11.
2) . اسرار غدير: ص 105، 259 - 298، 183، 199، 286، 300. اولين ميراث مكتوب درباره غدير: ص 9، 14، 16 - 23، 25، 30، 33 - 38، 40، 50 ، 53 ، 54 . چهارده قرن با غدير: ص 27، 39 - 63 ، 81 - 110، 140 - 143. غدير از زبان مولى: ص 13، 15، 25 - 27، 30، 33 - 43. ژرفاى غدير: ص 180 - 182، 190، 192، 194 - 205. تبليغ غدير در سيره معصومين عليهمالسلام: ص 18، 22، 25، 28، 29، 33 - 45، 60 ، 75، 76، 80 ، 81 ، 123 - 125، 195 - 197، 242، 243، 247. واقعه قرآنى غدير: ص 89 ، 210. غدير در قرآن: ج 1 ص 221 - 223، 227، 273، 283، 290، 291، 348 و ج 2 ص 110، 262، 264، 446 - 448 و ج 3 ص 324 - 327. سخنرانى استثنائى غدير: ص 171 - 178. روايت دريا محمديان : ص 10 - 18، 71 - 90، 207 - 224. حماسه غدير (حكيمى) : ص 73 - 78.
كه در طول هزار و چهارصد سال حديث غدير را روايت كردهاند نيز به گونهاى جهاد خود را در مقابله با اهل سقيفه به نمايش گذاشتهاند.
پس از انتشار خبر غدير و سخنان پيامبر صلىاللهعليهوآله در شهرها، متأسفانه منع از نقل حديث در حكومت سقيفه باعث شد مردم غدير را به فراموشى بسپارند و اهميت آن را ناديده بگيرند.
ولى در همين جوّ خفقان، شخص اميرالمؤمنين و فاطمه زهرا عليهماالسلام كه ركن غدير بودند، و نيز ائمه عليهمالسلام يكى پس از ديگرى تأكيد خاصى بر حفظ اين حديث داشتند و بارها در مقابل دوست و دشمن بدان احتجاج و استدلال كردند.(1)حتى در آن شرايط خفقان، امام باقر عليهالسلام متن كامل خطبه غدير را براى اصحابشان بيان فرمودهاند.
از سوى ديگر، سزاوارترين كسى كه احتجاج با غدير حق او بوده صاحب آن اميرالمؤمنين عليهالسلام است، و مناسبترين اوقات براى اتمام حجت با غدير روزهاى آغازين غصب خلافت و دوران حيات آن حضرت است. به همين جهت از همان روزهاى اول رحلت پيامبر صلىاللهعليهوآله غدير به صورت تبليغ، احتجاج، مناشده و مناظره با حضور شخص اميرالمؤمنين عليهالسلام مطرح شد.
روز هفتم غصب خلافت حضرت به مسجد آمدند و در برابر غاصبين با حضور مردم غدير را مطرح فرمودند. هنگام طلب بيعت از آن حضرت و آنگاه كه درِ خانهاش را آتش زدند و حضرت را به اجبار براى بيعت بردند و در زير شمشيرها از او بيعت خواستند باز هم با غدير استدلال بر حق خويش فرمود.
آن حضرت در زمان ابوبكر و عمر چندين مورد با حضور مردم و به طور خصوصى، مسئله غدير را مطرح كردند. در شورايى كه پس از قتل عمر براى تعيين خليفه تشكيل شد و هنگام بيعت مردم با عثمان و در زمان عثمان نيز بارها غدير را مطرح فرمودند.
1) . عوالم العلوم: ج 15 / 3 ص 472 - 476.
با آغاز خلافت ظاهرى اميرالمؤمنين عليهالسلام، آن حضرت در ميدان جنگ جمل با غدير احتجاج كردند. جنگ صفين بحبوحه كارآيى غدير بود كه در نامههاى حضرت به معاويه، و در خود ميدان جنگ بارها مطرح شد.
در دوران پنج ساله حكومت ظاهرى حضرت، مجلس بزرگى در ميدان اصلى كوفه تشكيل شد و حقيقت بزرگ غدير براى عموم مردم تبيين شد. در زمان حضرت غدير رسما عيد گرفته شد و سخنرانى مفصلى درباره عظمت اين روز از سوى حضرت ايراد شد.
اميرالمؤمنين عليهالسلام در روزهاى آخر عمر، نوشتهاى آماده كردند كه هر جمعه بر مردم خوانده شود و در آن با غدير استدلال كردند، و بالأخره اميرالمؤمنين عليهالسلام به عنوان بالاترين فضيلت خود غدير را مطرح كردند.
در واقع نبأ عظيمِ خداوند حجت اعظم اوست كه دستور داد ولايتش در غدير تفسير شود. غدير، دليل ما در برابر سقيفه است چرا كه همه در بيعتِ غدير شنيدند و پذيرفتند كه اختيار او بر مؤمنين از خودشان بيشتر است. اكنون كه پيمان او در غدير گرفته شده مردم بايد سراغ او بيايند نه اينكه على عليهالسلام سراغ مردم برود.
در مورد احتجاجات اميرالمؤمنين عليهالسلام با غدير كتاب مستقلى نيز تأليف شده است:
«حديث غدير از زبان اميرالمؤمنين عليهالسلام» ، محمد محمديان، فارسى، چاپى، معارف، قم، اول، 1402 ش، رقعى، 208 ص. در اين كتاب 14 مورد تبليغ و احتجاج اميرالمؤمنين عليهالسلام با غدير جمعآورى شده؛ و در مورد پانزدهم با عنوان «موارد ديگر» 10 مورد ديگر آورده شده است.
به بيان ديگر:
تاريخ مدوّن اسلام، گر چه از فراز و نشيبهاى فراوانى عبور كرده و از كانالهاى مختلفى گذشته و به دفعات و مكرر مورد بازبينى حزب بنىاميه و بنىعباس قرار گرفته است، اما با همه اين مشكلات هنوز نقاط روشن و غير قابل انكارى دارد.
چنانچه هر فرد منصف و اهل تحقيق كتب تاريخ اسلام را ورق بزند و به دور از تعصبات و پيشداورىها فقط در صدد يافتن حقيقت باشد، به وضوح خواهد فهميد كه پيامبر اسلام صلىاللهعليهوآله اهتمام خاصى نسبت به امر جانشينى خود ولايت امر و رهبرى مسلمين داشته و در فرصتهاى مختلف با صراحت تمام دستور الهى را در اين باره به مردم ابلاغ و به شدت بر آن پافشارى و تأكيد نموده است.
از همان «يوم الانذار» يا «يوم الدار» كه دعوت پيامبر صلىاللهعليهوآله علنى شد و اولين جلسه رسمى براى ابلاغ دعوت تشكيل گشت، پيامبر صلىاللهعليهوآله در صدد معرفى جانشين خود برآمد.(1)اين سيره مستمر رسول خدا صلىاللهعليهوآله بود، تا اينكه بعد از حجة الوداع در غدير خم در شرايطى خاص كه همه منتظر بودند پيامبر صلىاللهعليهوآله كلام نهايى را در اين زمينه بر زبان آورد، با جمله معروف «من كنت مولاه فعلى مولاه» رسما و صراحتا جانشين خود را معرفى و راه آينده امت را مشخص نمود.
آيا در ميان اصحاب پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله مىتوان شخصيتى را يافت كه با صراحت تمام خود را جانشين و وصى و خليفه رسول خدا صلىاللهعليهوآله معرفى كند، و به وضوح اعلام نمايد كه پيامبر صلىاللهعليهوآله مرا براى امامت و رهبرى مسلمانان تعيين نموده است ؟
اگر همه كتب تاريخى و روايى اهلسنت و شيعيان بررسى شود، قطعا غير از حضرت على عليهالسلام كسى پيدا نخواهد شد كه چنين ادعايى نموده باشد، و تنها با اميرالمؤمنين عليهالسلام مواجه خواهيم شد كه به دفعات مكرر و در فرصتهاى گوناگون خود را جانشين پيامبر صلىاللهعليهوآله خوانده، و تأكيد نموده است كه بعد از پيامبر صلىاللهعليهوآله امر ولايت و رهبرى حكومت طبق نصّ روشن ايشان از آن وى مىباشد.
آنچه ما در كتب و منابع اوليه جستجو كرديم، حتى يك مورد نيافتيم كه كسى در مقابل اين ادعاى حضرت لب به سخن گشوده باشد، و كلام حضرت را نفى و يا اينكه
1) . حياة اميرالمؤمنين عليهالسلام عن لسانه: ج 1 ص 131، مدارك حديث يوم الانذار را از منابع مهم شيعى و سنى نقل كرده است.
ايشان را متهم به دروغ و افتراء كند. اما صدها مورد وجود دارد كه اصحاب بزرگ رسول خدا صلىاللهعليهوآله بر صدق ادعاى حضرت شهادت دادهاند، و جهت تأييد حضرتش نصوص و احاديث صريح رسول خدا صلىاللهعليهوآله را در اين باره نقل نكردهاند.
آرى، تصريحات اميرالمؤمنين عليهالسلام بر امامت خود و نقلهايى كه از كلمات پيامبر صلىاللهعليهوآله داشتند و احتجاجاتى كه به آيات قرآن و حوادث تاريخى و بالاخص جريان غدير خم داشتند، به قدرى گويا و روشن است كه ترديدى باقى نمىماند كه پيامبر اسلام صلىاللهعليهوآله كاملاً متوجه آينده حكومت اسلامى بودند.
در ادامه، اهتمام ويژهاى براى سلامت و استمرار آن داشتند، و در كمال صراحت رهبرى آن را براى بعد از خود مشخص و اميرالمؤمنين عليهالسلام را به عنوان شايستهترين و صالحترين فرد براى اين امر معرفى كردهاند.
در ميان ادله امامت حضرت على عليهالسلام، حديث غدير از جايگاه ويژه و منزلت والايى برخوردار است. زيرا گر چه رسول خدا صلىاللهعليهوآله در زمانها و شرايط مختلف و با بيانات متعدد جانشينى حضرت على عليهالسلام و امامت و رهبرى ايشان را به مردم گوشزد كرده بود، اما اعلان رسمى اين امر مهم در روز غدير اتفاق افتاد، كه به دليل شرايط خاص حساسيت زيادى پيدا كرده بود.
روز غدير بعد از مراسم حج بود. حجّى كه آن سال «حجة الوداع» نام گرفته بود، و كلمات و اشارات پيامبر صلىاللهعليهوآله همگان را متوجه نزديكى ارتحال ايشان كرده بود. به گونهاى كه كنجكاوى فوقالعادهاى در مردم نسبت به امر جانشينى پيامبر صلىاللهعليهوآله به وجود آمده بود.
روز غدير بعد از بازگشت مردم از يك سفر معنوى بود كه جانها پالايش و تطهير شده بود، و آمادگى بيشترى براى پذيرش امر الهى و اطاعت از دستور رسول خدا صلىاللهعليهوآله احساس مىشد.
كثرت جمعيت در حج آن سال - كه از همه نقاط عربستان گرد هم آمده بودند - زمينه را براى پخش خبر مهم و سرنوشتساز به صورت گسترده آماده كرده بود.
زمينههاى ديگرى نيز تعمدا ايجاد شد تا توجهها بيشتر جلب شود، و در نهايت يك خاطره فراموش ناشدنى از غدير در اذهان مسلمانان ثبت و ضبط گردد. به گونهاى كه با گذشت هزار و چهار صد سال از آن تاريخ، و با وجود فراز و نشيبهاى فراوان، هيچ اهل تحقيق و تتبعى جرأت انكار و يا نفى آن را نداشته باشد.
به جرأت مىتوان گفت: بعد از شهادت رسول خدا صلىاللهعليهوآله، هيچ كس به اندازه شخص اميرالمؤمنين عليهالسلام در تبليغ و ترويج حديث غدير و انتقال آن به نسلهاى بعدى اهتمام نورزيده، و براى حفظ و تبيين آن قدم بر نداشته است.
در ميان ادله و براهينى كه حضرت على عليهالسلام براى اثبات ادعاى خويش مبنى بر جانشينى پيامبر صلىاللهعليهوآله و امامت مسلمين اقامه كرد، بيشترين تأكيد بر حديث غدير بوده، و به كرّات و دفعات متعدد و در فرصتهاى گوناگون مورد استناد حضرت واقع شده و آن بزرگوار در احتجاجات خود به آن تمسك نموده است.
چقدر جاى تعجب است از كسانى كه ندانسته و تحقيق نكرده ادعا مىكنند كه حضرت على عليهالسلام به حديث غدير احتجاج و استناد نكرده، و گاهى به عنوان حل مشكل در صدد توجيه اين امر بر آمده و دلايلى نيز بر اين مطلب موهوم دست و پا مىكنند، و به زعم خود اشكال بزرگى را از سر راه حديث غدير بر مىدارند ! !
در كتب شيعه و اهلسنت موارد فراوانى به چشم مىخورد كه اميرالمؤمنين عليهالسلام به حديث غدير احتجاج كرده و در سخنان خويش به آن استناد كرده، و يا به مناسبتهايى آن را نقل و به آن استشهاد نمودهاند. آن هم در فضاى حاكم بر آن زمان و شرايطى كه حضرتش در آن سخن مىگفته است.
به تعبير ديگر:
همانگونه كه حديث غدير از احاديث متواتر و قطعى الصدور است و اغلب محدثان و مورخان آن را نقل كردهاند، استنادها و احتجاجهاى اميرالمؤمنين عليهالسلام به حديث غدير نيز در حد تواتر و قطعى مىباشد، و در كتب و منابع اوليه اهلسنت و شيعه نقل شده است. براى مدارك و اسناد فراوان آن اهل تحقيق و علاقمندان مىتوانند به كتاب «حياة اميرالمؤمنين عليهالسلام عن لسانه» جلد دوم، بخش احتجاجات حضرت به حديث غدير مراجعه نمايند.
نبأ عظيمِ خداوند حجت اعظم او است كه دستور داد ولايتش در غدير تفسير شود. غدير، دليل ما در برابر سقيفه است چرا كه همه در بيعتِ غدير شنيدند و پذيرفتند كه اختيار او بر مؤمنين از خودشان بيشتر است. اكنون كه پيمان او در غدير گرفته شده مردم بايد سراغ او بيايند نه اينكه على عليهالسلام سراغ مردم برود. با اين همه او مردم را رها نكرده و بارها به غدير استدلال فرموده است.
سؤال صاحب غدير از آنان كه حق او را ناديده گرفتند در واقع اتمام حجت درباره حقيقتى است كه خدا از آن سؤال خواهد كرد. همه اين سؤالات همراه با تعجب است و حاكى از نبايدهايى است كه رخ داده و بىانصافىهايى است كه چهره انسان را به خاطر تحمل نكردن ولايت «ظلوم جهول» نموده است.
از منظرى ديگر:
سؤال صاحب غدير از آنان كه حق او را ناديده گرفتند در واقع اتمام حجت درباره حقيقتى است كه خدا از آن سؤال خواهد كرد. همه اين سؤالات همراه با تعجب است و حاكى از نبايدهايى است كه رخ داده و بىانصافىهايى است كه چهره انسان را به خاطر تحمل نكردن ولايت «ظلوم جهول» نموده است.
در اين سؤالاتِ صاحب غدير سوزى احساس مىشود كه همراه توبيخ است، و بايد هم اينگونه باشد:
گاهى مىفرمايد: از من بيعت خواستند ! ؟
گاهى ديگر مىپرسد: نشنيديد در غدير چه فرمود ؟
گاهى محاكمه مىكند كه: من صاحب اختيارم يا تو ؟ !
جايى ديگر تعجب مىكند از كسى كه روز غدير برايش قانع كننده نيست !
در مواردى جويا مىشود كه آيا غدير درباره غير من بوده ؟ !
گاهى به گوش همه عالم مىرساند كه: چگونه صاحب اختيار آنان باشم در حالى كه آنان حاكم بر من باشند ؟ !
آخر الامر هم كارِ غدير را به قيامت وا مىگذارد تا اين سؤالات را در پيشگاه خدا پاسخگو باشند.
با اين همه، او مردم را رها نكرده و بارها به غدير استدلال فرموده است. با هم پاى سخن على عليهالسلام مىنشينيم:
تبليغ غدير با استناد به ركن اصلى آن كه خطابه يك ساعته پيامبر صلىاللهعليهوآله است، از روشهايى است كه در تبليغ غدير توسط معصومين عليهمالسلام موارد متعددى دارد. از متن خطبه هم اكثرا استناد به جمله «مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلِىٌّ مَولاهُ» است، كه قُلّه و اوج كلام و پيام اصلى غدير است. در واقع استدلال به لُبِّ غدير و هدف اصلى آن و تابلوى بلندش يكى از روشهايى است كه در اتمام حجتهاى مربوط به غدير جلب توجه مىكند.
شايد بتوان گفت: چون اين جمله غدير بين همه مسلّم است و هر كس هر اندازه از غدير را انكار كرده حداقل اين جمله را پذيرفته، لذا استناد به جمله مزبور در احتجاجها بسيار به چشم مىخورد. از جمله اين موارد استناد به خطبه غدير هفت روز پس از پيامبر صلىاللهعليهوآله و در روزهاى اوليه غصب خلافت است:
تشريح كيفيت خطابه غدير در مقام تبليغ آن، حاكى از مراسم و برنامه مفصل و حساب شدهاى است كه براى اين امر مهم تدارك ديده شده بود. اين برخورد در دفاع از غدير به مخاطب مىفهماند كه هيچ كس با چنين امر عظيمى نمىتواند به مبارزه برخيزد و در صدد محو آن از صفحات تاريخ اسلام باشد.
هفت روز پس از شهادت پيامبر صلىاللهعليهوآله و بعد از آنكه اميرالمؤمنين عليهالسلام از جمع قرآن فراغت يافت، در حالى كه غاصبين خلافت و بقيه مردم در مسجد بودند، از خانه بيرون آمد و به عنوان اولين اتمامحجتِ خود با غدير در سخنان مفصلى فرمود:
خداوند تعالى مرا به وصايت پيامبر صلىاللهعليهوآله اختصاص داد و به خلافت او در امتش برگزيد ... . پيامبر صلىاللهعليهوآله به حجة الوداع رفت و سپس به غدير خم آمد. در آنجا شبيه منبرى براى او ساخته شد و بر فراز آن رفت و بازوى مرا گرفت و بلند كرد به حدى كه سفيدى زير بغلش ديده شد و در آن مجلس با صداى بلند فرمود: مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلِىٌّ مَولاهُ. اللّهُمَّ والِ مَن والاهُ وَ عادِ مَن عاداهُ.
پس بر اساس ولايت من ولايت الهى است، و عداوت با من برابر با دشمنى خداست. خداوند در آن روز اين آيه را نازل كرد كه «اليَومَ أكمَلتُ لَكُم دينَكُم وَ أتمَمتُ عَلَيكُم نِعمَتى وَ رَضيتُ لَكُمُ الإسلامَ دينا» .(1)پس ولايت من كمال دين و رضايت پروردگار تبارك و تعالى است ... .(2)
از جمله اتمام حجتهاى اميرالمؤمنين عليهالسلام بعد از پيامبر صلىاللهعليهوآله با غدير، احتجاج حضرت در برابر عمر، و جايى است كه غدير در عكسالعمل به رفتار مُزوِّرانه ابوبكر و عمر مطرح شد؛ و آن هنگامى بود كه در روزهاى آغاز غصب خلافت به خانه اميرالمؤمنين عليهالسلام آمدند و خواستند اين ملاقات را مصالحه جلوه دهند.
فراموش كردن روز غدير و سپس غصب كردن خلافت و آنگاه تراشيدن بهانههاى واهى براى اين اقدام تعجب دارد. ولى از همه عجيبتر آن است كه على بن ابىطالب عليهالسلام را كه اميرمؤمنان است و همه بايد با او بيعت كنند، براى بيعت با كسى ببرند كه قبلاً با او بيعت كرده، و اكنون به او مىگويد: بايد با من بيعت كنى ! آيا نبايد انگشت حيرت به دندان گزيد ؟
ابوبكر و عمر براى بيعت گرفتن از اميرالمؤمنين عليهالسلام به خانه آن حضرت آمدند و پس از صحبتهايى در اين باره بيرون آمدند. بلافاصله اميرالمؤمنين عليهالسلام به مسجد آمد و پس از حمد و ثنا و مطالبى ديگر، فرمود:
ابوبكر و عمر نزد من آمدند و از من طلب بيعت نمودند با كسى كه او بايد با من بيعت كند ... . من صاحب روز غديرم و درباره من سورهاى از قرآن نازل شده است. منم وصى بر رفتگان اهلبيتش، منم يادگار و باقيمانده او بر زندگان از امتش. تقوا پيشه كنيد تا شما را ثابت قدم بدارد و نعمتش را بر شما تمام كند. سپس حضرت به خانه بازگشتند.(1)
در غدير، حجت به گونهاى تمام شد كه اگر توطئهها و نقشههاى از پيش آماده شده اصحاب صحيفه و اهل سقيفه نبود احتمال نمىرفت كسى بتواند و جرأت داشته باشد در برابر اتمام حجت عظيم غدير قد عَلَم كند.
چه كسى احتمال مىداد كه كار تا آنجا پيش رود كه نه تنها ولايت على عليهالسلام را انكار كنند، كه نالايقان را مستحق خلافت بدانند و از صاحب غدير براى آنان بيعت بگيرند، به قيمت آنكه درب خانه وحى آتش زده شود و پهلوى عصمت كبرى بشكند و محسن او شهيد شود و بر گردن صاحب اصلى ولايت طناب انداخته شود و براى بيعت با غاصب خلافت كشان كشان آورده شود !
1) . الامالى: ج 2 ص 181. بحار الانوار: ج 28 ص 248.
وقتى اميرالمؤمنين عليهالسلام را به اجبار براى بيعت با ابوبكر آوردند و آن حضرت امتناع فرمود و احتجاجاتى نمود، بشير بن سعيد و عدهاى از انصار كه طرفدار ابوبكر بودند گفتند: اى ابا الحسن، اگر انصار اين سخنان را قبل از بيعت با ابوبكر از تو مىشنيدند، حتى دو نفر در امامت تو اختلاف نمىكردند.
اميرالمؤمنين عليهالسلام درباره اين مناظر بُهتانگيز و در پاسخ فرمود:
... به خدا قسم هرگز ترس آن نداشتم كه كسى براى خلافت خود را بالا بگيرد و با ما اهلبيت در آن نزاع كند و آنچه شما انجام داديد حلال به شمارد ! گمان ندارم پيامبر صلىاللهعليهوآله در روز غدير خم براى احدى حجتى و براى گويندهاى سخنى باقى گذاشته باشد. قسم مىدهم كسانى را كه از پيامبر صلىاللهعليهوآله در روز غدير خم شنيدند كه مىفرمود: مَن كُنتُ مَولاهُ فَهذا عَلىٌّ مَولاهُ. اللّهُمَّ والِ مَن والاهُ وَ عادِ مَن عاداهُ وَ انصُر مَن نَصَرَهُ وَ اخذُل مَن خَذَلَهُ، برخيزند و به آنچه شنيدهاند شهادت دهند.(1)
دوازده نفر از اهل بدر برخاستند و به ماجراى غدير شهادت دادند، و ساير مردم هم در اين باره مطالبى گفتند و سر و صدا بلند شد. عمر ترسيد مردم سخنان اميرالمؤمنين عليهالسلام را بپذيرند، و لذا مجلس را تعطيل كرد ! !(2)
اگر از مردمى كه مطالبى را مىشنوند بپرسند: آيا شنيديد ؟ و آنان بگويند: آرى شنيديم ! اين سندى محكم و اتمام حجتى قوى بر آنان است.
اگر به دنبال آن گفته شود: بر يكديگر شاهد باشيد و به ديگران هم برسانيد، اين اتمام حجت دو چندان تلقى مىشود. و اگر آنان بگويند: پذيرفتيم كه شاهد يكديگر باشيم و به ديگران هم برسانيم، باز هم تأكيد مضاعفى بر مطلب خواهد بود.
همه اينها اقرار است، و آنگاه كه جماعتى از تحقق خواستهاى به وجد آيند و در آن باره تبريك بگويند اين نشانى، آثار هر گونه انكارى را محو مىكند و خبر از جاى گرفتن اين خبر خوش در اعماق قلبها مىدهد.
در غدير همه اين مراحل طى شد در حدى كه هر كس اين فراز تاريخ را مطالعه كنند قضاوت خواهد كرد كه هر چيزى در تاريخ فراموش شود غدير فراموش نخواهد شد، نه از ذهن شنوندگان منبر غدير و نه از حافظه تاريخ و نسلهاى بعد.
اما در روز سقيفه نه اينكه فراموش كردند بلكه خود را به فراموشى زدند، و نه اينكه يك نفر بلكه جز عده انگشت شمارى هيچكس به ياد نياورد، و نه به فاصله زيادى كه در كمتر از 80 روز فراموشى به آنان دست داده بود.
ابوبكر و عمر از هر فرصتى براى تثبيت موقعيت غصبى خود استفاده مىكردند و حتى در فكر اين بودند كه گاهى غافلگيرانه از اميرالمؤمنين عليهالسلام اظهار رضايتى بگيرند تا از آن به عنوان تبليغ به نفع خود استفاده كنند.
روزى ابوبكر با اميرالمؤمنين عليهالسلام در كوچه بنىالنجار برخورد كرد و فرصت را غنيمت شمرده گفت: يا على، به خدا قسم اگر كسى كه به او اطمينان داشته باشم شهادت دهد كه تو به خلافت از من سزاوارترى، آن را به تو مىسپارم ! !
صاحب غدير با دلى پر خون فرمود:
اى ابوبكر، آيا احدى را مطمئنتر از پيامبر صلىاللهعليهوآله سراغ دارى ؟ آن حضرت در چهار مورد براى من بيعت گرفت كه يكى از آنها روز غدير در بازگشت از حجة الوداع بود. آن روز همه شما گفتيد: شنيديم و اطاعت خدا و رسول را پذيرفتيم.
پيامبر صلىاللهعليهوآله از شما پرسيد: خدا و رسولش بر شما شاهد باشند ؟ همگى گفتيد: آرى، شاهد باشند. حضرت فرمود: پس بر يكديگر شاهد باشيد و حاضرين شما به غايبين برسانند و آنان كه شنيدند به كسانى كه نشنيدهاند برسانند؛ و شما گفتيد: قبول كرديم يا رسول اللّه !
سپس همگى برخاستيد و به پيامبر صلىاللهعليهوآله و به من به خاطر اين كرامت خداوند تبريك گفتيد. عمر جلو آمد و بر كتف من زد و در حضور شما گفت: خوشا به حال تو اى پسر ابوطالب كه صاحب اختيار من و مؤمنين شدى !(1)
شايد بتوان گفت: شيرينترين و هم تلخترين تبليغ غدير هنگامى بود كه صاحب غدير زير شمشيرهاى آخته و از حلقومى در فشار طناب غاصبين، نام غدير را بر زبان جارى فرمود !
و شايد براى هيچ يك از انبيا و اوصيا شرايط حساسى مانند ساعات طناب بر گردن على عليهالسلام انداختن و براى بيعت اجبارى آوردن پيش نيامده باشد. شكستن شجاعتِ تصنّعىِ سقيفه شمشيرى به تيزى غدير مىخواهد تا عربده «بيعت كن وگرنه تو را مىكشيم» را خفه كند و صداى مظلوميت را به گوش ناشنوايان ضد غدير برساند.
هنگامى كه چند روزى از ماجراى سقيفه و غصب خلافت نگذشته بود و غاصبين خلافت به خانه اميرالمؤمنين عليهالسلام حمله كردند، درِ خانه را آتش زدند و شكستند و بدون اجازه وارد شدند. در اين ماجرا حضرت زهرا و حضرت محسن عليهماالسلام را بين در و ديوار به شهادت رساندند، تا توانستند طناب بر گردن اميرالمؤمنين عليهالسلام بيندازند و آن حضرت را براى بيعت اجبارى كشان كشان به مسجد ببرند.
سقيفهايان با در دست داشتن مدركى به نام صحيفه، صاحب غدير را كشان كشان براى بيعت اجبارى با ابوبكر به مسجد آوردند. آنان در حالى كه شمشيرها را بالاى سر او گرفته بودند دستور مىدادند كه هر چه زودتر با غاصب حق او بيعت كند ! !
در آن حال ابوبكر بر فراز منبر بود و گروهى شمشيرها را بالاى سر حضرت گرفته بودند و عمر به صورت اهانت آميز مىگفت: بيعت كن و اين اباطيل را رها كن، و گرنه تو را مىكشيم !
1) . ارشاد القلوب: ج 2 ص 57 . بحار الانوار: ج 29 ص 35 - 37.
در لحظات بسيار حساس غصب خلافت كه آينه غدير در حال شكستن بود، اميرالمؤمنين عليهالسلام از زير شمشيرهاى منافقين، ايام غدير را يادآور شد، كه آيا در آن روز با آن جمعيت بىشمار خلافت براى من تعيين نشد ؟ و فرمود: اگر بيعت نكنم چه خواهيد كرد ؟ گفتند: تو را با ذلت و خوارى مىكشيم !
در چنين حالتى اميرالمؤمنين عليهالسلام فرمود: اى مسلمانان، اى مهاجرين و انصار، شما را به خدا قسم مىدهم آيا از پيامبر صلىاللهعليهوآله نشنيديد كه در روز غدير خم چه مىفرمود ؟ ! ! و در جنگ تبوك آن مطالب را مىفرمود(1)؟
سپس حضرت آنچه پيامبر صلىاللهعليهوآله به طور علنى نزد عموم مردم فرموده بود برايشان يادآور شد، و چيزى باقى نگذاشت مگر آنكه براى آنان يادآور شد. در آنجا همه تصديق مىكردند و مىگفتند: آرى بخدا قسم شنيديم.(2)
شايد بتوان گفت كه شيرينترين و تلخترين احتجاج به غدير همين مورد است كه صاحب غدير از زير شمشيرهاى آختهاى كه بر سر او گرفتهاند و از حلقومى كه در فشار طناب غاصبين بود، نام غدير را بر زبان جارى نموده است !
غاصبين خلافت پاسخ اين لحظه حساس را پيشبينى كرده بودند، چرا كه هم رو در روى پيامبر صلىاللهعليهوآله آن را گفتند و هم هنگام بيعت غدير آن را بر زبان آوردند، و هم در متن صحيفه ملعونه دوم آن را ثبت كردند.
اين بود كه ابوبكر بلافاصله گفت: آرى، پيامبر آن مطالب را درباره خلافت تو گفته ولى آن را نسخ كرده و گفته: اِنَّ اللّهَ لا يَجْمَعُ لَنَا النُّبُوَّةَ وَ الْخِلافَةَ: خداوند نبوت و خلافت را براى ما جمع نمىكند ! مىبينيم غدير قابل انكار نبود، كه عنوان منسوخ شدن غدير را با يك روايت جعلى - كه به پيامبر صلىاللهعليهوآله نسبت دادند - به ميان آوردند.
و اين يعنى نداى غدير از حنجره صاحب مظلوم آن در بحرانىترين شرايطى كه سقيفه آن را لگد مال مىكرد.
صاحب غدير از ابوبكر پرسيد كه آيا درباره اين حديث شاهدى هم دارد كه از پيامبر صلىاللهعليهوآله شنيده باشد ؟ از ميان آن همه جمعيت فورا چهار نفر براى شهادت برخاستند: عمر، ابوعبيده، معاذ بن جبل و سالم مولى ابىحذيفه ! ! مردم بىخبر از نقشههاى پنهان با مسئلهاى جديد رو به رو شده بودند كه قدرت فكر كردن و نفى و اثبات را از آنان گرفته بود.
خداوند در آن فتنه سياه، توسط حجت عظماى خود على بن ابىطالب عليهالسلام اتمام حجت نمود. در حالى كه شمشيرها بالاى سر على عليهالسلام براى بيعت اجبارى آماده فرود بود، و همه مىديدند و مىشنيدند حضرت فرمود:
وفا كرديد به صحيفه ملعونه خود كه در كعبه بر سر آن هم پيمان شديد، كه اگر خدا محمد را بكشد و يا بميرد اين خلافت را از ما اهلبيت عليهمالسلام بگيريد.
آنان كه هرگز انتظار چنين افشاگرى در آن موقعيت حساس را نداشتند بىاختيار در پيشگاه مردم اقرار كردند. ابوبكر فورا گفت: تو از كجا مىدانى ؟ ! ما كه تو را از آن مطلع نكرده بوديم ! ! !
ظاهرا اين مقدار اتمام حجت براى آن مردم كوردل كم بود كه نياز به شاهد بود. اميرالمؤمنين عليهالسلام فورا فرمود:
اى سلمان، اى ابوذر، اى مقداد، اى زبير، شما را به خدا و حق اسلام قسم مىدهم، آيا از پيامبر صلىاللهعليهوآله نشنيديد كه در حضور شما مىفرمود: اين پنج نفر - كه نامشان را به خصوص ذكر كرد - در كعبه بين خود صحيفهاى نوشتهاند و پيمان بستهاند كه اگر من كشته شدم يا مُردم خلافت را - اى على - از تو مانع شوند ؟ !
اين چهار نفر شهادت دادند كه اين مطلب را از پيامبر صلىاللهعليهوآله شنيدهاند، و اين يادگارِ روزى بود كه پس از امضاى صحيفه، پيامبر صلىاللهعليهوآله خبر آن را به اين چند نفر از اصحاب
خود داد. آنان اضافه كردند كه تو از پيامبر صلىاللهعليهوآله پرسيدى كه اگر نقشه اينان اجرا شد به من امر مىفرمايى چه كنم ؟ پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود:
اگر يارانى يافتى با آنان جهاد كن و در مقابل آنان مقاومت كن، و اگر يارانى نيافتى دست نگهدار و خون خود را هدر مده.
اكنون مُشت اصحاب صحيفه و سقيفه به گونهاى باز شده بود و چنان پرده از توطئههاى آنان كنار رفته بود كه جاى هيچ گونه انكارى نبود. اگر غدير عظيمترين اتمام حجت بر خلق جهان بود، پرده برداشتن از نقشههاى دشمنان غدير كمتر از آن نبود. آن روز با آنكه هر چه بايد گفته مىشد در واضحترين شكل خود بيان گرديد، ولى باز هم به اجبار از صاحب غدير براى دشمن غدير بيعت گرفتند.(1)
در ادامه و در همين ماجراى بيعت اجبارى اميرالمؤمنين عليهالسلام با ابوبكر، سلمان به عمر گفت: من شهادت مىدهم كه در بعضى از كتابهاى نازل شده خداوند خواندهام كه تو با اسم و صفتت يكى از درهاى جهنم هستى.(2)
و نيز سلمان گفت: سَمِعْتُ رسول اللّه صلىاللهعليهوآله يَقُولُ: انَّ عَلَيْكَ وَ عَلى صاحِبِكَ الَّذى بايَعْتَهُ مِثْلَ ذُنُوبِ جَميعِ امَّتِهِ الى يَوْمِ الْقِيامَةِ وَ مِثْلَ عَذابِهِمْ جَميعا: از پيامبر صلىاللهعليهوآله شنيدم كه مىفرمود: مثل گناه همه امت تا روز قيامت و نيز مثل عذاب همه آنان بر تو و رفيقت خواهد بود كه با او بيعت كردى.(3)
البته احاديث بسيارى وارد شده درباره اينكه تمام گناهان امت و هر ظلمى انجام شود و خون به ناحقى ريخته شود بر عهده ابوبكر و عمر است كه ذكر خواهد شد.(4)
و اما مستند اين ماجرا چنين است:
ابان بن ابىعيّاش از سليم بن قيس نقل مىكند كه گفت: از سلمان فارسى شنيدم كه درباره ماجراهاى سقيفه مىگفت:
على عليهالسلام را براى بيعت بردند در حالى كه به شدت او را مىكشيدند، تا آنكه نزد ابوبكر رسانيدند. اين در حالى بود كه عمر بالاى سر ابوبكر با شمشير ايستاده بود، و خالد بن وليد و ابوعبيدة بن جراح و سالم مولى ابىحذيفه و معاذ بن جبل و مغيرة بن شعبة و اسيد بن حضير و بشير بن سعيد و ساير مردم اطراف ابوبكر نشسته بودند و اسلحه همراهشان بود.
سلمان مىگويد: على عليهالسلام را نزد ابوبكر رساندند در حالى كه مىفرمود:
به خدا قسم، اگر شمشيرم در دستم قرار مىگرفت مىدانستيد كه هرگز به اين كار دست نمىيابيد. به خدا قسم خود را در جهاد با شما سرزنش نمىكنم، و اگر چهل نفر برايم ممكن مىشد جمعيت شما را متفرق مىساختم، ولى خدا لعنت كند اقوامى را كه با من بيعت كردند و سپس مرا خوار نمودند.
ابوبكر تا چشمش به على عليهالسلام افتاد فرياد زد: او را رها كنيد ! على عليهالسلام فرمود: اى ابوبكر، چه زود جاى پيامبر را ظالمانه غصب كرديد ! تو به چه حقى و با داشتن چه مقامى مردم را به بيعت خويش دعوت مىنمايى ؟ آيا ديروز به امر خدا و پيامبر با من بيعت نكردى ؟
وقتى على عليهالسلام را نزد ابوبكر رسانيدند عمر به صورت اهانت آميز گفت: بيعت كن و اين اباطيل را رها كن ! على عليهالسلام فرمود: اگر انجام ندهم چه خواهيد كرد ؟ گفتند: تو را با ذلت و خوارى مىكشيم ! حضرت رو به آنان كرد و فرمود: اى گروه مسلمانان، و اى مهاجرين و انصار، شما را به خدا قسم مىدهم كه آيا در روز غدير خم از پيامبر صلىاللهعليهوآله شنيديد كه آن مطالب را مىفرمود، و در جنگ تبوك آن مطالب را مىفرمود ؟(1)
1) . منظور از سخن حضرت در روز غدير «من كنت مولاه فعلى مولاه» است، و مراد از كلام آن حضرت در جنگ تبوك «انت منى بمنزلة هارون من موسى» است.
سپس على عليهالسلام از آنچه پيامبر صلىاللهعليهوآله علنى براى عموم مردم درباره او فرموده بود چيزى باقى نگذاشت مگر آنكه براى آنان يادآور شد. و مردم درباره همه آنها اقرار كردند و گفتند: بلى، به خدا قسم.
ابوبكر ترسيد مردم على عليهالسلام را يارى كنند و مانع او شوند. اين بود كه پيشدستى كرد و (خطاب به حضرت) گفت: آنچه گفتى حق است كه با گوش خود شنيدهايم و فهميدهايم و قلبهايمان آن را در خود جاى داده است، ولى بعد از آن من از پيامبر شنيدم كه مىگفت: ما اهلبيتى هستيم كه خداوند ما را انتخاب كرده، و ما را بزرگوار داشته و آخرت را براى ما بر دنيا ترجيح داده است. و خداوند براى ما اهلبيت نبوت و خلافت را جمع نخواهد كرد.
على عليهالسلام فرمود: آيا كسى از اصحاب پيامبر هست كه با تو در اين مطلب حضور داشته ؟ عمر گفت: خليفه پيامبر راست مىگويد. من هم از پيامبر شنيدم همانطور كه ابوبكر گفت. ابوعبيده و سالم مولى ابىحذيفه و معاذ بن جبل هم گفتند: راست مىگويد، ما اين مطلب را از پيامبر شنيديم.
على عليهالسلام به آنان فرمود: وفا كرديد به صحيفه ملعونهاى كه در كعبه بر آن هم پيمان شديد كه: اگر خداوند محمد را بكشد يا بميرد امر خلافت را از ما اهلبيت بگيريد .
ابوبكر گفت: از كجا اين مطلب را دانستى ؟ ما تو را از آن مطلع نكرده بوديم ! حضرت فرمود: اى زبير و تو اى سلمان و تو اى اباذر و تو اى مقداد، شما را به خدا و به اسلام قسم مىدهم، آيا از پيامبر صلىاللهعليهوآله نشنيديد كه در حضور شما مىفرمود: فلانى و فلانى - تا آنكه حضرت همين پنج نفر را نام برد - بين خود نوشتهاى نوشتهاند و در آن هم پيمان شدهاند و بر كارى كه كردهاند قسمها خوردهاند كه اگر من كشته شوم يا بميرم ... ؟
آنان گفتند: آرى ما از پيامبر صلىاللهعليهوآله شنيديم كه اين مطلب را به تو مىفرمود كه: آنان بر آنچه انجام دادند معاهده كرده و هم پيمان شدهاند، و در بين خود قراردادى نوشتهاند
كه اگر من كشته شدم يا مُردَم، بر عليه تو اى على متحد شوند و اين خلافت را از تو بگيرند.
تو گفتى: پدر و مادرم فدايت يا رسول اللّه، هر گاه چنين شد دستور مىدهى چكنم ؟ فرمود: اگر يارانى بر عليه آنان يافتى با آنها جهاد كن و اعلام جنگ نما، و اگر يارانى نيافتى بيعت كن و خون خود را حفظ نما.
على عليهالسلام فرمود: به خدا قسم، اگر آن چهل نفر كه با من بيعت كردند وفا مىنمودند در راه خدا با شما جهاد مىكردم. ولى به خدا قسم بدانيد كه احدى از نسل شما تا روز قيامت به خلافت دست پيدا نخواهد كرد.(1)
در اينجا بد نيست به دو مورد اشاره شود:
مورد اول
در نامه عمر به معاويه - كه از پشت پرده با هم سخن گفتهاند - نمونههايى از كينه را مىبينيم، كه اگر خود او تصريح نكرده بود از ظاهر عمل نمىشد به عمق آن جنايت پى برد.(2)
درباره قساوتى كه در بردن اميرالمؤمنين عليهالسلام به مسجد براى بيعت به كار گرفته مىگويد:
عده زيادى را جمع كردم، نه براى آنكه در مقابل على زياد باشيم، بلكه براى آنكه قلب خود را محكم نمايم. آمديم در حالى كه على در محاصره قرار گرفته بود. او را به اجبار از خانهاش بيرون آوردم و كشان كشان براى بيعت بردم، در حالى كه يقين داشتم بدون شك كه اگر من و همه مردم زمين بخواهيم او را به زور حركت دهيم و او نخواهد ما نيز قادر نخواهيم بود، ولى مطالبى در دل او بود كه من مىدانستم ولى به زبان نمىآوردم ! !
من مايل نبودم او را وادار به بيعت كنم، چرا كه مىترسيدم در بلايى كه از من به تأخير انداخته تعجيل كند، و ابوبكر هم آرزو كرد كه اى كاش على را در آن مكان نمىديد به خاطر وحشت و ترسى كه از او بر دلش افتاده بود ! اى معاويه، چه كسى توانسته كارى مثل من انجام دهد؟ و چه كسى توانسته انتقام كينههاى گذشتهاش را مثل من بگيرد ؟ ! !
مورد دوم
يكى از آياتى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله در مورد امتحان امت در خطبه غدير به آن استشهاد فرمود آيه 144 سوره آل عمران است:
«وَ ما مُحَمَّدٌ إلاّ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ أ فَإِنْ ماتَ أوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلى أعْقابِكُمْ وَ مَنْ يَنْقَلِبْ عَلى عَقِبَيْهِ فَلَنْ يَضُرَّ اللّه شَيْئا وَ سَيَجْزِى اللّه الشَّاكِرِينَ»(1): «و محمد نيست جز رسولى كه قبل از او پيامبران بودهاند آيا اگر بميرد يا كشته شود به عقب باز مىگرديد و هر كس به عقب باز گردد به خدا هيچ ضررى نمىرساند و به زودى خدا شاكرين را جزا مىدهد» .
پيامبر صلىاللهعليهوآله در خطبه غدير فرمود:
مَعاشِرَ النّاسِ، انْذِرُكُمْ انّى رسول اللّه قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِىَ الرُّسُلُ، افَإِنْ مِتُّ اوْ قُتِلْتُ انْقَلَبْتُمْ عَلى أَعْقابِكُمْ وَ مَنْ يَنْقَلِبْ عَلى عَقِبَيْهِ فَلَنْ يَضُرَّ اللّه شَيْئا وَ سَيَجْزِى اللّه الشَّاكِرِينَ الصّابِرينَ. الا وَ انَّ عَلِيّا هُوَ الْمَوْصُوفُ بِالصَّبْرِ وَ الشُّكْرِ، ثُمَّ مِنْ بَعْدِهِ وُلْدى مِنْ صُلْبِهِ:
اى مردم، من شما را مىترسانم و انذار مىنمايم كه من رسول خدا هستم و قبل از من پيامبران بودهاند، آيا اگر من بميرم يا كشته شوم شما عقبگرد مىنماييد ؟ هر كس به عقب باز گردد به خدا ضررى نمىرساند؛ و خداوند به زودى شاكرين و صابرين را پاداش مىدهد. بدانيد كه على است توصيف شده به صبر و شكر و بعد از او فرزندانم از نسل او چنيناند.
1) . آل عمران / 144.
آنچه در اينجا مورد اشاره است فراز اول: «قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِىَ الرُّسُلُ» است. ذكر اين جمله در جايى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله مردم را درباره دشمنى و مخالفت با على عليهالسلام هشدار شديد مىدهد، اشاره به شباهت تبليغ رسالت پيامبر صلىاللهعليهوآله به تبليغ پيامبران گذشته است. يعنى همان گونه كه امتهاى گذشته پس از رحلت انبياى خود در معرض انحراف و گمراهى قرار داشتند و اين ضلالتها سردمدارانى داشت، به همان صورت در اين امت هم خواهد بود، و نبايد امت اسلام را منزَّه از ابتلائات امتهاى گذشته دانست.
به امام باقر عليهالسلام عرض شد: مردم گمان مىكنند بيعت ابوبكر كه مردم بر او اتفاق كردند مورد رضاى خدا بود، چرا كه خداوند امت محمد صلىاللهعليهوآله را بعد از رحلت او به فتنه نمىاندازد ! ! حضرت فرمود: مگر كتاب خدا را نمىخوانند ؟ ! آيا خدا نمىفرمايد: «وَ ما مُحَمَّدٌ إِلاّ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ ... » ؟
آيا خدا درباره امتهاى قبل از آنان خبر نداده كه بعد از آمدن براهين و بينات اختلاف كردند ؟ آنجا كه مىفرمايد: «وَ آتَيْنا عِيسَى ابْنَ مَرْيَمَ الْبَيِّناتِ وَ أَيَّدْناهُ بِرُوحِ الْقُدُسِ ... فَمِنْهُمْ مَنْ آمَنَ وَ مِنْهُمْ مَنْ كَفَرَ» : «به عيسى دليلهاى روشن داديم و او را با روح القدس مؤيد داشتيم... عدهاى از آنان ايمان آوردند و عدهاى كافر شدند» .
آنگاه امام باقر عليهالسلام فرمود: از همين مىتوان استفاده كرد كه اصحاب محمد صلىاللهعليهوآله بعد از او اختلاف كردند و عدهاى ايمان آوردند و عدهاى كافر شدند.(1)
گاهى بحث بر سر آن است كه على بن ابىطالب عليهالسلام صاحب اختيار مردم است يا نه، و آيا در غدير چنين چيزى ثابت شد يا نه ؟ ! اما خندهآور آن است كه ابوبكر بگويد: من صاحب اختيار مردم هستم ! كسى نيست بپرسد در غدير و بعد از آن كسى سراغ دارد كه ابوبكر به چنين مقامى منصوب شده باشد ؟ و يا بالاتر از آن مانند:
1) . بحار الانوار: ج 28 ص 20، 253.
پس از غصب خلافت، اميرالمؤمنين عليهالسلام دائما با ابوبكر و عمر با ترشرويى روبرو مىشد، و هر چه آنان - از روى نيرنگ - خوشرويى نشان مىدادند حضرت تغييرى در رفتار خود نمىداد. ابوبكر براى اينكه به اين مشكل خاتمه دهد روزى غفلتا و بدون اطلاع نزد اميرالمؤمنين عليهالسلام آمد و از آن حضرت خواست تا در خلوت با هم گفتگو كنند.
در آن مجلس مطالبى بين اميرالمؤمنين عليهالسلام و ابوبكر رد و بدل شد، و حضرت اتمام حجتهاى بسيارى بر او نمود. از جمله حضرت فرمود: تو را به خدا قسم مىدهم، آيا من صاحب اختيار تو و هر مسلمانى طبق حديث پيامبر صلىاللهعليهوآله در روز غدير هستم يا تو ؟
ابوبكر گفت: البته كه تو هستى ! ! حضرت مطالب بسيار ديگرى نيز در مورد امامت فرمود و در همه آنها او را قسم داد و او همه را تصديق كرد. سپس ابوبكر گفت: پس با اين مقامات و درجات چه كسى مستحق قيام به امور امت محمد است ؟ حضرت فرمود: تو كه از آنچه اهل دين خدا به آن نياز دارند دست خالى هستى، چه شده كه به دين خدا دست دراز كرده و مغرور شدهاى ؟ !(1)
روزى ابوبكر نزد اميرالمؤمنين عليهالسلام آمد و به خيال اينكه توجيهى براى غصب خلافت يافته گفت: پيامبر درباره مسئله ولايت تو بعد از ايام ولايت در غدير چيزى را تغيير نداده و من شهادت مىدهم كه تو مولاى من هستى و بدين مطلب اقرار مىنمايم و در زمان پيامبر هم به عنوان اميرالمؤمنين بر تو سلام كردم، ولى اينكه «تو خليفه او باشى» در اين باره چيزى به ما نگفته است ! !
اين قبيحترين شكل عناد و لجاجت بود كه با نام بردن غدير و آوردن اسم ولايت و اقرار به آن فقط با ذكر كلمه «خلافت» بخواهد القاى شبههاى كند. لذا
1) . الخصال: ص 548 . بحار الانوار: ج 29 ص 8 .
اميرالمؤمنين عليهالسلام به جاى اينكه مسئله را بر سر خلافت يا ولايت و يا هر كلمهاى كه احتياج به معنى كردن دارد ببرند، معجزهاى نشان دادند تا اتمامحجت مستقيم الهى بر او باشد.
لذا حضرت فرمود: چطور است پيامبر صلىاللهعليهوآله را به تو نشان دهم تا به تو بگويد من به اين مسئلهاى كه به خود اختصاص دادهاى از تو سزاوارترم و اگر خود را از اين مقام عزل نكنى مخالفت خدا و رسول نمودهاى ؟
ابوبكر گفت: اگر آن حضرت را نشانم دهى و كمتر از اين را هم به من بگويد برايم كافى است ! حضرت فرمود: بعد از نماز مغرب نزد من بيا تا آن حضرت را به تو نشان دهم.
اين چيزى جز معجزه نبود كه پيامبر صلىاللهعليهوآله بعد از رحلت دوباره زنده شود و غدير را در چشم غاصب تكرار كند. بعد از نماز مغرب ابوبكر همراه اميرالمؤمنين عليهالسلام به مسجد قُبا آمدند و ديدند پيامبر صلىاللهعليهوآله در سمت قبله مسجد نشسته است.
آن حضرت به خطاب ابوبكر فرمودند:
اى ابوبكر، بر ضد ولايت على اقدام كردهاى و در جاى او نشستهاى كه جاى نبوت است و جز او كسى مستحق آن نيست، زيرا او وصى و خليفه من است. تو دستور مرا كنار گذاردى و آنچه به تو گفته بودم مخالفت نمودى و خود را به غضب خدا و من دچار ساختى. اين لباسى را كه به غير حق بر تن كردهاى و اهلش نيستى بيرون بياور و الا وعده تو آتش است !
پس از اين ماجرا اميرالمؤمنين عليهالسلام به سلمان فرمود: اكنون اين خبر را به عمر خواهد گفت و اگر قصد بازگشت هم داشته باشد او مانع خواهد شد.
ابوبكر سراغ عمر آمد و همه چيز را براى او تعريف كرد. عمر گفت: چه سست عقيده و ضعيف العقل هستى ! نمىدانى كه اين هم گوشهاى از سحر اوست ! بر سر آنچه بودهاى پايدار باش ! ! !
اين معجزه پشتوانهاى الهى و اتمام حجت پيامبر صلىاللهعليهوآله براى غدير و تأييذ آن بود. در واقع بار ديگر خداوند حجتش را بر غاصب حق صاحب غدير و بر تمامى منافقين و دشمنان تمام كرد.(1)
اگر طرفدارانِ اين يك نفر چشم خود را بازتر كنند و از مرز سقيفه عبور نمايند، پيامبر صلىاللهعليهوآله را بر فراز منبر غدير و در حال خطابهاى خواهند ديد كه در آن خلافت و امامت و وصايت را در كلمه «مولى» به معناى «صاحب اختيارى» بيان مىفرمايد؛ و ديگر 1400 سال متحيرانه به جستجوى معناى «مولى» نمىپردازند و از كتابهاى لغت هفتاد معنى براى آن پيدا نمىكنند ! !
8 - احتجاج با غدير توسط اميرالمؤمنين عليهالسلام در ماجراى فدك
پيروى و اطاعت و تسليم مردم در برابر سقيفه و دستورات صادره از آن سو به اندازهاى بود كه هر كسى مىتوانست تشخيص دهد براى ضديت با على بن ابىطالب عليهالسلام چنين اتحاد و يكپارچگى تحقق يافته است.
كسانى كه هيچ يك از شرايط خلافت را دارا نبودند و صريحا با پيامبر صلىاللهعليهوآله مخالفت مىكردند و پيمان خود با پيامبر صلىاللهعليهوآله در روز غدير را زير پا گذاشته بودند، اينگونه قدرت را در دست گرفته بودند و مردم از آنان به گونهاى اطاعت مىكردند كه اگر طى مسير عادى صاحب غدير بر مسند نشسته بود چنين اطاعتى از او نمىكردند.
از بىشرمى بايد تعجب كرد كه فدك را غصب كنند و حاكم ظالمى به آنجا بفرستند و در اثر ظلم او مردم به شكايت نزد صاحب غدير بيايند، و هنگام دادخواهى براى مردمِ مظلوم لشكرى از سوى غاصب به قصد بازگرداندن ظلم فرستاده شود ! ! در اين ميان به امام غدير گفته شود كه چرا بر عليه خليفه سقيفه اقدام كردهاى ؟ !
رويارويى سقيفه با غدير فقط در شهادت فاطمه عليهاالسلام و بيعتِ اجبارى نبود. هر روز قدمى پيشتر مىگذاشتند و ضربهاى ديگر بر غدير مىزدند كه فدك نمونهاى از آنها
1) . بحار الانوار: ج 41 ص 228.
بود. با سقيفه روزگار على عليهالسلام سياه بود و خار در چشم زندگى مىكرد، و هر از چند گاه در خطابهاى و يا گفتگويى پرده از اسرار دلش بر مىداشت.
ماجرا از اين قرار بود: آنگاه كه ابوبكر و عمر فدك را غصب كردند و نماينده حضرت زهرا عليهاالسلام را از آنجا اخراج نمودند، شخصى به نام «اشجع» را به عنوان نماينده خود به آنجا اعزام نمودند. اشجع گذشته از مقام غاصبانهاى كه به دست آورده بود، به مردم منطقه ظلم و اجحاف فراوانى نمود به حدى كه اهل آنجا به عنوان شكايت نزد اميرالمؤمنين عليهالسلام آمدند.
اميرالمؤمنين عليهالسلام به همراه عدهاى به آنجا آمدند تا او را از رفتارش باز دارند. اشجع در مقابل اميرالمؤمنين عليهالسلام قرار گرفت و بر تصميم خود پافشارى كرد و در نتيجه به دست اصحاب حضرت كشته شد.
با رسيدن اين خبر به ابوبكر، عدهاى را به سركردگى خالد بن وليد به منطقه فرستاد. اميرالمؤمنين عليهالسلام با يك اشاره ذوالفقار خالد را از اسب به زير انداخت به طورى كه همه لشكر او وحشت كردند. سپس حضرت خالد را توبيخ كرد كه با سِمَت سرلشكرى براى سقيفه به جنگ غدير آمده، در حالى كه شخصا در غدير حاضر بوده است !
اميرالمؤمنين عليهالسلام تعجب خود را از اين حركت خالد بن وليد با كلمه «واى بر تو» ابراز كرده و فرمود:
واى بر تو اى خالد ! چقدر مطيع خائنين و عهدشكنان هستى ! آيا روز غدير براى تو قانع كننده نبود كه اكنون چنين تصميمى گرفتهاى ؟ !
وقتى به مدينه بازگشتند دامنه سخن درباره اين اقدام ضد غدير تا خود ابوبكر رسيد و اميرالمؤمنين عليهالسلام بر او اتمام حجتهايى فرمود. پس از جدا شدن از آنان، حضرت صبورانه شكايت خود را از غاصبين غدير و فدك ابراز داشت؛ و با تعجب از اينكه غدير براى آنان قانع كننده نيست؛ به عباس عموى خود فرمود:
من با اينان راهى جز صبر انتخاب نكردهام، همان طور كه پيامبر صلىاللهعليهوآله به من دستور داده است. اكنون كه روز غدير براى اينان قانع كننده نيست به حال خود واگذارشان ! ! بگذار آنچه قدرت دارند ما را ضعيف نمايند، كه خداوند مولاى ماست و او بهترين حكم كننده است.(1)
در زمان عمر، در مسجد پيامبر صلىاللهعليهوآله مجلسى از بنىهاشم تشكيل شد. اميرالمؤمنين عليهالسلام فرصت را براى افشاگرى عليه غاصبين خلافت مغتنم شمرد و بدعتهاى ابوبكر و عمر را شمردند و سابقه خاص آنان را در روز غدير در حضور مردم يادآور شد.
ابان مىگويد: سليم گفت: در مسجد پيامبر صلىاللهعليهوآله به عدهاى كه گِرد هم نشسته بودند برخوردم كه در ميان آنان - جز سلمان و ابوذر و مقداد و محمد بن ابىبكر و عمر بن ابىسلمه و قيس بن سعد بن عباده - كسى غير از بنىهاشم نبود.
اميرالمؤمنين عليهالسلام فرمود: تعجب است از محبت اين مرد (عمر) و رفيقش قبل از او (ابوبكر) كه در قلوب اين امت جاى گرفته و تسليم آنان در برابر او در هر چيزى كه بدعت گذاشته است.
سليم مىگويد: سپس اميرالمؤمنين عليهالسلام رو به عباس و اطرافيانش كرد و مواردى از كارهاى آن دو نفر را ذكر كرد، و از جمله فرمود: عمر بود كه در روز غدير خم وقتى پيامبر صلىاللهعليهوآله مرا براى ولايت منصوب كرد، او و رفيقش (ابوبكر) با هم گفتگو كردند. او گفت: «در اينكه كار پسر عمويش را بالا ببرد هيچ كوتاهى نمىكند» . و ديگرى گفت: «در اينكه بازوى پسر عمويش را بلند كند هيچ كوتاهى نمىكند» .
همچنين در حالى كه منصوب شده بودم به رفيقش (ابوبكر) گفت: اين واقعا كرامت بزرگى است ! رفيقش با تندى به او نگاه كرد و گفت: نه به خدا قسم، ابدا اين
1) . الارشاد: ص 384. بحار الانوار: ج 29 ص 46 - 62 .
سخن او را گوش نمىدهم و از او اطاعت نمىكنم. سپس به او تكيه داد و با تكبر به راه افتادند و رفتند.
خداوند هم به عنوان وعيد و منع او دربارهاش چنين نازل كرد: «فَلا صَدَّقَ وَ لا صَلّى. وَ لكِنْ كَذَّبَ وَ تَوَلّى. ثُمَّ ذَهَبَ اِلى اَهْلِهِ يَتَمَطّى. اَوْلى لَكَ فَاَوْلى. ثُمَّ اَوْلى لَكَ فَاَوْلى»(1): «نه تصديق كرد و نه نماز خواند. بلكه تكذيب كرد و پشت نمود. سپس با حال تبختر نزد اهل خود رفت. دورى از خير دنيا براى تو باد. دورى از خير آخرت براى تو باد» !
اميرالمؤمنين عليهالسلام پس از بيان اهانت ابوبكر و عمر در غدير فرمود: ... از همه اينها مهمتر كه پيامبر صلىاللهعليهوآله هشتاد نفر كه چهل نفر از عرب و چهل نفر از عجم بودند جمع كرد و اين دو نفر هم در بين آنان بودند، و آنان به عنوان «اميرالمؤمنين» بر من سلام كردند.
سپس فرمود: من شما را شاهد مىگيرم كه على برادر من و وزيرم و وارث من و خليفهام در امتم و وصىِّ من در خاندانم و صاحب اختيار هر مؤمنى بعد از من است. به او گوش فرا دهيد و او را اطاعت كنيد.
در ميان آن عده، ابوبكر و عمر و عثمان و طلحه و زبير و سعد بن ابىوقاص و عبدالرحمان بن عوف و ابوعبيده و سالم و معاذ بن جبل و عدهاى از انصار بودند. سپس فرمود: من خدا را بر شما شاهد مىگيرم.
سپس على عليهالسلام رو به مردم كرد و فرمود: سبحان اللّه از ابتلا به اين دو نفر و فتنه ايشان يعنى گوساله و سامريشان، كه در قلوب اين امت جا گرفته است !(2)
غدير در واقع تفسير قرآن بود و منبر غدير بيانى براى آيات الهى درباره ولايت.
خداوند در كتابش به اطاعت اولوا الامر دستور داده و ما بايد بدانيم منظور از اولوالامر كيانند، و با «إنَّما وَليُّكُم اللّه ... »(1)صاحب اختيار ما را معرفى كرده و ما بايد شئون اين ولايت را بدانيم.
روزى كه خنكاى ولايت در آن وزيد و جانها طراوت ولايت را احساس كرد غدير بود كه پروندهاش كاملاً باز شد.
بعد از قتل عمر، طبق وصيت او شش نفر كه تعيين كرده بود جمع شدند تا يكى را از بين خود به عنوان خلافت انتخاب كنند. البته اين نقشه عمر بود و در واقع عثمان از قبل تعيين شده بود. مسير اين طرح شوم عمر براى ادامه غصب خلافت در ظاهرى فريبنده به نام شوراى شش نفره، قبلاً تعيين شده بود، كه قطعا على بن ابىطالب عليهالسلام به خلافت نرسد. پس لازم بود باطن اين شورا به همه نشان داده شود، كه منظور انتخاب برتر نيست.
لذا اميرالمؤمنين عليهالسلام در فضاى آن شوراى شوم، فضايل خود را براى اهل شورى بر شمرد، و حتى خاطر نشان كرد كه اگر بنا بر تعيين خليفه باشد، من به دست پيامبر صلىاللهعليهوآله و به امر خدا منصوب شدهام و جز من هيچكس نمىتواند چنين ادعايى داشته باشد.
آنجا كه پس از سه روز مىرفت تا با انتخاب عثمان جلسه پايان پذيرد، صاحب غدير اميرالمؤمنين عليهالسلام به عنوان اتمام حجت برخاست و خطاب به پنج نفر ديگر فضائل خود را بر اولويت در احراز مقام خلافت برشمرد و از جمله در حالى كه مردم را قسم مىداد در اين باره فرمود:
شما را به خدا قسم مىدهم درباره قول خداوند: «يا أيُّهَا الَذينَ آمَنوا أطيعوا اللّهَ وَ ... »(2)و آيه «إنَّما وَليُّكُم اللّه ... »(3)كه به پيامبر صلىاللهعليهوآله دستور داد تا به مردم بفهاند اين آيات درباره چه كسانى نازل شده و ولايت را براى آنان تفسير كند.
آن حضرت هم مرا در غدير خم منصوب كرد ... ، و فرمود: اى مردم، خداوند صاحب اختيارِ من، و من صاحب اختيارِ مؤمنين هستم و اختيارم بر مؤمنين از خودشان بيشتر است. أَلا فَمَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ. اللّهُمَّ والِ مَن والاهُ وَ عادِ مَن عاداهُ وَ انصُر مَن نَصَرَهُ وَ اخذُل مَن خَذَلَهُ.(1)
اين مهم نيست كه مردم چه راهى را انتخاب كردهاند و چه تصميمى گرفتهاند، ولى مهم آن است كه به آنان گوشزد شود كه چه اشتباه عمدى بزرگى را مرتكب مىشوند، و در مقايسه و انتخاب خود چه چيزى را با چه چيزى عوض مىكنند، تا لااقل آيندگان متوجه باشند كه اين يك انتخاب نبوده بلكه حركتى مغرضانه براى كوبيدن اهلبيت عليهمالسلام بوده است.
هر مؤمنى با شنيدن اين فرمايش على عليهالسلام - در حالى كه مردم عثمان را بر گرده خود سوار مىكردند - منقلب مىشود كه چگونه به سخنان دلسوزانه حضرت اعتنا نكردند و به گردابى گرفتار آمدند كه حاضر شدند براى رهايى از آن با دست خود عثمان را بكشند.
پس از ماجراى شورا و انتخاب عثمان، آنگاه كه قرار شد مردم با عثمان بيعت كنند بار ديگر اميرالمؤمنين عليهالسلام به پاخاست و خطبهاى ايراد كرد و ضمن آن فرمود:
اى مردم، به آنچه مىگويم گوش فرا دهيد ... . اى مردم، شما با ابوبكر و عمر بيعت كرديد در حالى كه بخدا قسم من سزاوارتر و صاحب حقتر از آنان به جانشينى پيامبر صلىاللهعليهوآله بودم، ولى من خوددارى مىكردم. امروز هم مىخواهيد با عثمان بيعت كنيد. اگر اين بيعت را انجام دهيد و من سكوت اختيار كنم بخدا قسم شما و آنان كه قبل از شما بودند به فضل من جاهل نيستيد، و اگر بنا بر سكوت نبود مطالبى مىگفتم كه قادر به رد آن نيستيد ... .
1) . كتاب سليم: ص 296 حديث 25.
آيا در ميان شما كسى هست كه پيامبر صلىاللهعليهوآله در روز غدير خم دست او را گرفته و فرموده باشد: مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ. اللّهُمَّ والِ مَن والاهُ وَ عادِ مَن عاداهُ. فَليُبَلِّغِ الشاهِدُ الغائِبَ ؟ آيا اين مطلب درباره كسى غير من بوده است ؟ همه گفتند: نه ! كسى جز تو صاحب اين فضيلت نيست.
حضرت فرمود: آيا كسى غير از من در بين شما هست كه پيامبر صلىاللهعليهوآله در جحفه، كنار درختان غدير خم به او فرموده باشد: هر كس تو را اطاعت كند مرا اطاعت كرده و هر كس مرا اطاعت كند خدا را اطاعت كرده است. هر كس از تو سرپيچى كند مرا عصيان نموده و هر كس از من سرپيچى كند از خداى تعالى سرپيچى كرده است ؟(1)
رمز غدير صاحب اختيار بودن على بن ابىطالب عليهالسلام است كه با تابلوى «ولايت» شناخته مىشود. سقيفه براى شكستن اين رمز و پايين آوردن اين تابلو تلاشهاى فراوانى كرد، ولى از همه شكنندهتر اين بود كه از صاحب اختيار همه مردم يعنى اميرالمؤمنين عليهالسلام سلب اختيار كنند و از او التزام بگيرند كه حق ندارى از اوامر سقيفه سرپيچى كنى.
بر حال امتى اشك بايد ريخت كه طناب بر گردن ولايتمدار غدير بيندازند و با شمشيرهاى آخته او را وادار به بيعت با سقيفه كنند. اشك خون بايد ريخت بر روزى كه اسلام به اين مصيبت دچار شد و ننگ ابدىِ آن بر چهره تاريخ ماند.
در طرف مقابل، سقيفه پيش ساختههايى براى غصب خلافت آماده كرده بود كه به عنوان مدرك و دليلِ خود معرفى كند. از جمله جعلياتش حديث دروغين «إنَّ اللّهَ لا يَجمَع لأهلِبَيتى النُبُوَّةَ وَ الخِلافَةَ» بود، كه آن را بارها تكرار كرده و دستاويز قرار داده بود.
1) . الاحتجاج: ج 1 ص 135. الامالى: ج 1 ص 342. ارشاد القلوب: ج 2 ص 51 . بحار الانوار: ج 31 ص 332، 351، 361، 373، 381.
صاحب ولايت، جعلى بودن اين حديث را با استناد به غدير بر ملا ساخت كه اگر خدا نبوت و خلافت را جمع نمىكند پس چگونه پيامبر صلىاللهعليهوآله در غدير طى آن مراسم عظيم صريحا اين دو را جمع كرد و به صراحت على عليهالسلام را خليفه مردم قرار داد ؟
و لذا اميرالمؤمنين عليهالسلام در زمان عثمان اتمام حجتى در مسجد داشت؛ مجلسى كه دويست تن از سرشناسان مهاجر و انصار در آن حضور داشتند. از جمله اميرالمؤمنين عليهالسلام در مورد كارشكنى ابوبكر و عمر در غدير و اعتراضشان به آيات تفسير شده مطالبى فرمودند.
اين مجلس يكى از احتجاجهاى بزرگ و مهم اميرالمؤمنين عليهالسلام به حديث غدير است، كه در زمان عثمان و در مسجد پيامبر صلىاللهعليهوآله بوده است. حضرت در اين خطبه و احتجاج خود، از جمله فرمود: در پى اين فرمان الهى بود كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله در غدير خم مرا به ولايت و زمامدارى مردم منصوب كرد.
و اما توضيح ماجرا:
در ايام خلافت عثمان مجلسى در مسجد النبى صلىاللهعليهوآله در مدينه بر پا شد كه جمع كثيرى از بزرگان و مهاجر و انصار در آن حضور داشتند. بيش از دويست تن از شخصيتهاى برجسته آن روز در آن جسله بودند از جمله:
حضرت على عليهالسلام، عبدالرحمن بن عوف، سعد بن ابىوقاص، طلحه، زبير (كه اين پنج تن اعضاى شوراى عمر براى خلافت بودند) ، امام حسن و امام حسين عليهماالسلام، مقداد، ابوذر، هاشم بن عتبه، عبداللّه ين عمر، محمد بن ابوبكر، عبداللّه بن جعفر طيار، عبداللّه بن عباس پسرعموى پيامبر صلىاللهعليهوآله، جابر بن عبداللّه انصارى، ابوايوب انصارى، و بسيارى از بزرگان ديگر.
بديهى است اين چنين مجلسى و با حضور آن همه شخصيتهاى سرشناس، به صورت اتفاقى تشكيل نمىشود. بلكه تا امر مهم و ضرورى پيش نيايد و يا مناسبت خاصى نباشد، اين همه افراد برجسته دور هم جمع نمىشوند. ولى متأسفانه در
كتابهاى تاريخى علت تشكيل اين مجلس ذكر نشده، و فقط اشاره كردهاند كه عثمان - خليفه وقت - از آن اطلاع نداشته است.
با اين اشاره مىتوان حدس زد كه اين جمع بزرگ در پى اعتراضهاى فراوانى كه به عملكرد عثمان داشتند و جهت چارهانديشى دور هم گرد آمده بودند، و براى اظهار نظر و تعيين صلاحيتها و شايستگىهاى افراد و يا قبايل براى زمامدارى امت مسلمان بعد از عثمان رايزنى مىكردند.
اما به دليل سلايق مختلف و گرايشهاى متنوع از جمله تعصب قبيلهاى و رقابتهاى موجود بين قبايل، بحث به ذكر فضائل قريش و انصار و قبايل كشيده شده، و افراد هر گروهى در صدد بيان سوابق و امتيازات گروه خود برآمده و به نوعى براى جماعت خود سهمى در حكومت قائل شدهاند.(1)
اين مجلس از اول صبح تا هنگام ظهر ادامه داشت، و محور سخنان نقل شده در آن محفل بيان افتخارات و امتيازات قبائل و تيرهها بود كه توسط افراد شاخص هر گروهى بيان مىشد. چون حالت رقابت بين گروهها ايجاد شده بود، هر گروهى سعى داشت با ذكر سوابق و افتخارات بيشتر برترى خود را نسبت به گروههاى ديگر اثبات كند و گوى سبقت را در اين مسابقه نصيب خود سازد.
نكته جالب توجه در اين مجلس اين است كه ملاك و ميزان در ذكر فضيلتها و افتخارات، سخنانى بود كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله به يادگار مانده بود كه مورد استناد واقع مىشد. سخنانى كه پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله در مناسبتهاى مختلف پيرامون امتيازات و نقاط قوت گروههاى مختلف بيان كرده بودند، تا ضمن تشويق آنان به كرامتهاى اخلاقى، از جانفشانىها و تحمل سختىها و سعى و كوشش آنان تشكر كرده باشند.
1) . اينكه مجلس فوق به دلايلى كه گفته شد تشكيل شده باشد فقط يك احتمال و گمانهزنى است كه قرائنى بر تأييد آن وجود دارد. اما قطعى نيست و ممكن است مناسبت ديگرى بوده كه مورخين از ذكر آن غفلت ورزيدهاند.
در اين مجلس كسى به افتخارات قبل از اسلام و ايام جاهليت نپرداخت، و اين نكته تأثير عميق اسلام و شخصيت عظيم رسول اكرم صلىاللهعليهوآله در تغيير بينش و تحول نگرش مردم آن زمان را نشان مىدهد، گو اينكه آنان قبل از اسلام عارى از هر گونه هنر و امتيازى بودند، و اگر هم نكات قابل ذكرى داشتند همانند ستارگانى بود كه با طلوع آفتاب اسلام از ديدگان محو گشته بودند.
علاوه بر سخنان رسول خدا صلىاللهعليهوآله - كه سند قاطعى براى اثبات ادعاها بود - فداكارىها و درخششهايى كه افراد هر قبيلهاى در صحنههاى مهم و به ياد ماندنى و به خصوص در جنگهاى بدر و احد و خندق و ... به ثبت رسانده بودند، در اين مجلس مورد استناد قرار مىگرفت و برگ افتخارى بود كه مطرح مىشد.
با توضيحاتى كه پيرامون فضاى مجلس داده شد، روشن مىشود كه افراد قريش بيشترين ادعاها را نمودند، و بيش از ديگر قبائل و تيرهها براى خود امتياز برشمردند.
زيرا پيامبر صلىاللهعليهوآله از قريش بود و شخصيتهاى بزرگى از قريش مانند حمزه سيدالشهداء و جعفر بن ابىطالب در جمع ياران پيامبر صلىاللهعليهوآله بودند، و خليفه اول و دوم نيز قريشى بودند. وجود اين افتخارات براى قريش موقعيت ويژهاى در آن مجلس ايجاد كرده بود.
بعد از آنها انصار قرار داشتند، كه به دفعات و مكرر مورد تمجيد و تحسين آيات قرآن و سخنان رسول خدا صلىاللهعليهوآله واقع شده بودند، و در صحنه عمل تمام دار و ندار خود را فداى آرمانهاى رسول خدا صلىاللهعليهوآله ساخته بودند.
قريش و انصار و ساير گروهها به حد كافى سخن گفتند و آنچه در پرونده سوابق و افتخارات خود داشتند مطرح كردند، تا آنجا كه فضيلتى نماند كه مطرح نشده باشد. اما مسئله عجيب در اين مجلس سكوت معنىدار اميرالمؤمنين عليهالسلام بود، كه به تبع ايشان دوستان صميمى آن حضرت و همچنين اهلبيت عليهمالسلام ايشان نيز ساكت بودند و به سخنان جمع گوش فرا مىدادند.
سكوت شخصيتى كه به تنهايى داراى امتيازات و سوابقى بود كه برتر از همه امتيازات اهل آن مجلس بود، سكوت پيامدارى بود كه توجه اهل مجلس را جلب كرد. پس با اصرار از ايشان خواستند كه به سكوت خود خاتمه داده و سخنى بگويد.
اغلب كسانى كه در آن مجلس حضور داشتند، اميرالمؤمنين عليهالسلام را به خوبى مىشناختند، و به يقين مىدانستند كه تنها وصى و جانشين رسول خدا صلىاللهعليهوآله در ميان امت مسلمان ايشان مىباشد. بسيارى از آنان در غدير خم با ايشان بيعت هم كرده بودند، كه بعد از شهادت پيامبر صلىاللهعليهوآله تحت تأثير عوامل مختلفى به اين عهد و پيمان خود وفادار نماندند(1)، و در نتيجه ايشان را وادار به خانهنشينى كردند.
اميرالمؤمنين عليهالسلام در اين مجلس فرصت را مناسب ديدند تا اتمام حجت ديگرى براى مردم نموده و موقعيت خاص خود و اهلبيت رسول خدا عليهمالسلام را به آنان يادآورى كرده، و دليل اصلى بروز مشكلات فراوان بعد از شهادت رسول خدا صلىاللهعليهوآله را گوشزد كنند، كه همان كنار راندن اهلبيت رسول خدا عليهمالسلام از صحنه اجتماع و سپردن كارها به دست كسان ديگر بود.
لازم به تذكر است كه سخنان حضرت در اين مجلس مشابه سخنان ايشان در جلسه شوراى خلافت پس از عمر مىباشد. با اين تفاوت كه مخاطبين حضرت در شورا افراد محدود و معدودى بودند كه در مقام رقابت با آن حضرت قرار داشتند و تلاش مىكردند براى چندمين بار حضرت را از دايره حكومت بيرون برانند، اما در اين مجلس جمعيت فراوانى كلام ايشان را مىشنيدند كه به اشتباه و انتخاب نادرست شوراى خلافت پى برده و بلكه ناراضى از عملكرد شورا بودند. به همين دليل كلمات حضرت را مرهمى بر ناراحتىهاى خويش مىديدند و از آن استقبال مىكردند.
اميرالمؤمنين عليهالسلام در اين مجلس نيز همانند شورا، سخنان رسول خدا صلىاللهعليهوآله را نقل نمودند؛ كه به صراحت ايشان را به جانشينى خود و زمامدارى مسلمين معرفى و منصوب كرده بودند.
1) . البته وفادارانى نيز بودند كه چندان چشمگير و زياد نبودند كه بتوان با يارى آنان دست به اقدامى زد.
به همين مناسبت، جريان غدير خم را يادآورى كردند و كلمات دلنشين رسول خدا صلىاللهعليهوآله را در آن روز تاريخى نقل كرده، و از جمعيت حاضر خواستند كسانى كه در آن روز حضور داشتند و كلمات پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله را شنيدهاند، صحت گفتارش را تأييد نمايند. اكثريت قاطع اهل مجلس نيز سخنان حضرت را تصديق كردند.
اميرالمؤمنين عليهالسلام براى روشنتر شدن جريان غدير خم، ابتدا آياتى از قرآن را ذكر كردند كه به جريان رهبرى و زمامدارى امت اسلام اشاراتى داشته و امر ولايت و امامت را تعيين مىنمايند، و اين آيات را زمينهساز به وجود آمدن غدير خم معرفى مىكنند.
و اما مستند ماجرا از اين قرار است:
ابان از سليم نقل مىكند كه گفت: در زمان حكومت عثمان، على عليهالسلام را در مسجد پيامبر صلىاللهعليهوآله با جماعتى ديدم كه گفتگو مىكردند و فقه و علم را مذاكره مىكردند.
مردم رو به على عليهالسلام كردند و گفتند: چرا سخنى نمىگويى ؟ حضرت فضايل خود را بيان كرد، تا آنجا كه فرمود: آيا اقرار مىكنيد كه پيامبر صلىاللهعليهوآله در روز غدير خم مرا فراخواند و ولايت مرا اعلام كرد و فرمود: حاضران به غايبان برسانند ؟ گفتند: آرى به خدا قسم.
به دنبال آن اميرالمؤمنين عليهالسلام احتجاج خود را اينگونه ادامه داد:
سپس حضرت فضايل ديگرى را ذكر كرد و بار ديگر درباره غدير فرمود:
شما را قسم مىدهم، آيا مىدانيد كه وقتى اين آيات نازل شد:
«يا اَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا اَطيعُوا اللّهَ و اَطيعُوا الرَّسوُلَ وَ اُولِى الاَمْرِ مِنْكُمْ»(1): «اى كسانى كه ايمان آورديد از خدا و رسول و اولى الامرتان اطاعت كنيد» .
1) . نساء / 59 .
و آيه «اِنَّما وَلِيُّكُمُ اللّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذينَ يُقيمُونَ الصَّلاةَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكاةَ وَ هُمْ راكِعُونَ»(1): «صاحب اختيار شما خدا و پيامبرش و كسانىاند كه ايمان آورده و نماز را بپا مىدارند و در حال ركوع زكات مىپردازند» .
و آيه «اَمْ حَسِبْتُمْ اَنْ تُتْرَكُوا وَ لَمّا يَعْلَمِ اللّهُ الَّذينَ جاهَدُوا مِنْكُمْ وَ لَمْ يَتَّخِذُوا مِنْ دُونِ اللّهِ وَ لا رَسُولِهِ وَ لاَ الْمُؤْمِنينَ وَليجَةً»(2): «گمان مىكنيد رها مىشويد در حالى كه هنوز خداوند نمىداند آنان كه از شما جهاد كردند و غير از خدا و رسولش و مؤمنين محل اعتمادى براى خود بر نگزيدند» .
وقتى اين آيات نازل شد مردم گفتند: يا رسول اللّه، آيا اين آيات درباره بعضى از مؤمنين است يا نسبت به همه آنان عموميت دارد ؟
خداوند عزوجل به پيامبرش دستور داد تا واليان امرشان را به آنان بشناساند و ولايت را مانند نماز و زكات و روزه و حجشان براى آنان تفسير كند. لذا مرا در غدير خم براى مردم منصوب نمود، و سپس خطابهاى ايراد كرد و فرمود: اى مردم، خداوند مرا به رسالتى فرستاده كه سينهام از آن به تنگ آمده كه مبادا مردم مرا تكذيب كنند، ولى خداوند مرا ترسانيد كه بايد اين پيام را برسانم و گرنه مرا عذاب خواهد كرد.
سپس دستور داد ندا كنند تا مردم جمع شوند، و بعد خطابهاى ايراد كرد و فرمود: اى مردم، آيا مىدانيد كه خداوند عزوجل صاحب اختيار من است و من صاحب اختيار مؤمنين هستم و من از خود آنان به ايشان صاحب اختيارترم ؟ گفتند: بلى، يا رسول اللّه.
فرمود: برخيز، اى على. من برخاستم و حضرت فرمود: هر كس من صاحب اختيار او هستم اين على صاحب اختيار اوست. پروردگارا، هر كس او را دوست مىدارد دوست بدار و هر كس او را دشمن مىدارد دشمن بدار.
در همان غدير خم سلمان برخاست و عرض كرد: يا رسول اللّه، ولايت و صاحب اختيارى او چگونه است ؟ فرمود: ولايت و صاحب اختيارى او همچون ولايت من است. هر كس من نسبت به او از خودش صاحب اختيارترم على هم نسبت به او از خودش صاحب اختيارتر است.
خداوند هم اين آيه را نازل كرد: «اَلْيَوْمَ اَكْمَلْتُ لَكُمْ دينَكُمْ وَ اَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتى وَ رَضيتُ لَكُمْ الاِسْلامَ دينا»(1): «امروز دين شما را كامل كردم و نعمت خود را بر شما تمام كردم و اسلام را به عنوان دين شما راضى شدم» . پيامبر صلىاللهعليهوآله سه مرتبه تكبير گفت و فرمود: اللّه اكبر، كمال نبوت من و تكميل دين خدا ولايت على بعد از من است.
ابوبكر و عمر برخاستند و گفتند: يا رسول اللّه، آيا اين آيات به خصوص درباره على است ؟ ! فرمود: آرى، درباره او و جانشينانم تا روز قيامت است. گفتند: يا رسول اللّه، آنان را براى ما بيان فرما.
فرمود: برادرم و وزيرم و وارثم و وصيّم و جانشينم در امتم و صاحب اختيار هر مؤمنى بعد از من على، سپس پسرم حسن، سپس پسرم حسين، سپس نُه نفر از فرزندان پسرم حسين عليهمالسلام، يكى پس از ديگرى، كه قرآن با آنان و آنان با قرآن اند. نه آنها از قرآن جدا مىشوند و نه قرآن از ايشان جدا مىشود تا بر سر حوض بر من وارد شوند.
همه حاضرين در مجلس مناشده گفتند: آرى به خدا قسم، همه آنچه گفتى دقيقا شنيديم و حاضر بوديم.
در ادامه اين ماجرا آمده است:
آنجا زيد بن ارقم و براء بن عازب و ابوذر و مقداد و عمار گفتند: شهادت مىدهيم سخن پيامبر صلىاللهعليهوآله را به ياد داريم، كه بر منبر ايستاده بود و تو در كنار او بودى و مىفرمود:
1) . مائده / 3.
اى مردم، خداوند به من دستور داده كه معرفى كنم امام شما را و آن كه بعد از من در ميان شما قائم خواهد بود، و وصى خود و جانشينم را، و آن كسى كه خداوند در كتابش اطاعت او را بر مؤمنين واجب كرده و اطاعت او را قرين اطاعت خود و من نموده، و شما را در قرآن به ولايت او دستور داده است. من براى معاف شدن در اين باره - از ترس اهل نفاق و تكذيبشان - به پروردگارم مراجعه كردم، ولى مرا ترسانيد كه بايد اين رسالت را برسانم و گرنه مرا عذاب مىكند.
اى مردم، خداوند در كتابش شما را به نماز امر كرده و من آن را برايتان بيان نمودم، و به زكات و روزه و حج دستور داده كه آن را هم براى شما بيان و تفسير نمودم، و به ولايت دستور داده و من شما را شاهد مىگيرم كه ولايت مخصوص اين شخص است - و حضرت دست مبارك را بر على بن ابىطالب عليهالسلام قرار دادند - و سپس براى دو پسرش بعد از او، و سپس براى اوصياء از فرزندانشان بعد از آنهاست. آنان از قرآن جدا نمىشوند و قرآن از آنان جدا نمىشود تا بر سر حوضم بر من وارد شوند.
اى مردم، پناه و امامتان بعد از خودم و ولىّ و هدايت كننده شما را برايتان بيان كردم و او برادرم على بن ابىطالب است و او در ميان شما به منزله من در ميان شماست. دين خود را از او پيروى كنيد و در همه امورتان از او اطاعت نماييد، زيرا آنچه خداوند از علم و حكمتش به من آموخته نزد اوست. از او بپرسيد و از او و جانشينانش بعد از او بياموزيد. به آنان چيزى ياد ندهيد و بر آنان پيشى نگيريد و از ايشان عقب نمانيد كه آنان با حق و حق با آنان است. نه ايشان از حق جدا مىشوند و نه حق از ايشان جدا مىشود.
زيد بن ارقم و بقيه پس از اين شهادت نشستند.
در ادامه طلحة بن عبيداللّه - كه زيرك قريش خوانده مىشد - گفت: با ادعاى ابوبكر و اصحابش كه او را تصديق كردند چه كنيم كه از قول پيامبر صلىاللهعليهوآله گفتند: خداوند براى اهلبيت نبوت و خلافت را جمع نمى كند ؟ عمر و ابوعبيده جراح و سالم و معاذ بن جبل هم او را تصديق كردند !
اميرالمؤمنين عليهالسلام از سخن طلحه به غضب در آمدند و به پاخاسته فرمودند: ... دليل بر بطلان آنچه بدان شهادت دادند سخن پيامبر صلىاللهعليهوآله است كه در غدير خم فرمود: «هر كس من نسبت به او صاحب اختيارم على نسبت به او صاحب اختيار است» . من چگونه نسبت به آنان صاحب اختيارتر از خودشان هستم در حالى كه آنان امير و حاكم بر من باشند ؟ !(1)
دليل بر دروغ و باطل و ناحقشان اين است كه آنان به دستور پيامبر صلىاللهعليهوآله بر من به عنوان «اميرالمؤمنين» سلام كردند.
و اين مطلب بر آنان (ابوبكر و عمر) و بر تو (اى طلحه) به خصوص و بر اين كه همراه توست - يعنى زبير - و بر همه امت و بر اين دو نفر - و حضرت به سعد بن ابىوقاص و عبدالرحمان بن عوف اشاره كردند - و بر اين خليفه ظالم شما - يعنى عثمان - حجت است.
در ادامه اين ماجرا و افشاگرى اميرالمؤمنين عليهالسلام در مورد صحيفه ملعونه، هنگامى كه طلحه شبههافكنى نمود و گفت: همه آنچه گفتى و ادعا كردى حق است، و آنچه از سابقه و فضيلت كه با آنها استدلال كردى ما هم اقرار مىكنيم و قبول داريم ولى درباره خلافت، اين پنج نفر به آنچه شنيدى شهادت دادند !
على عليهالسلام بپاخاست و از سخن طلحه به غضب آمد و چيزى را كه كتمان مىكرد فاش نمود و مطلبى را روشن كرد كه در روز مرگ عمر فرموده بود ولى مردم مقصود آن حضرت را نفهميده بودند.
حضرت رو به طلحه كرد و در حالى كه مردم مىشنيدند فرمود: اى طلحه، به خدا قسم نوشتهاى كه روز قيامت با آن خدا را ملاقات كنم محبوبتر از نوشته اين پنج نفر
1) . در بحار الانوار: ج 8 قديم ص 22 و 27 روايت كرده كه وقتى عمر مُرد و جنازه او را در كفن پيچيدند، اميرالمؤمنين عليهالسلام نگاهى به جنازهاش كرد و فرمود: «هيچ كس را بيشتر دوست ندارم كه با صحيفه و نوشتهاش خدا را ملاقات كنم مانند اين به كفن پيچيده» ، كه اكثر مردم منظور حضرت از صحيفه را نفهميدند. در عبارات فوق اميرالمؤمنين عليهالسلام منظور از صحيفه را بيان فرموده است.
نيست كه در حجة الوداع در خانه كعبه بر سر وفاى به آن هم پيمان شدند كه: «اگر خداوند محمد را بكشد يا بميرد يكديگر را بر ضد من كمك كنند و پشتيبانى نمايند تا به خلافت نرسم» !
چرا عمر هنگامى كه ما شش نفر اصحاب شورا را يكى يكى فراخواند به پسرش عبداللّه گفت - در اينجا حضرت اشاره به پسر عمر كه در مجلس حاضر بود فرمود: هان، او اينجاست - تو را به خدا قسم مىدهم كه بگويى وقتى ما خارج شديم پدرت به تو چه گفت ؟ عبداللّه بن عمر گفت: حال كه مرا قسم دادى، او گفت: اگر با اصلع(1)بنىهاشم بيعت كنند آنان را به وسط جاده روشن خواهد كشانيد و طبق كتاب پروردگار و سنّت پيامبرشان بپا خواهد داشت !
سپس حضرت فرمود: اى پسر عمر، در آنجا تو چه گفتى ؟ پسر عمر گفت: من به او گفتم: اى پدر، چه مانعى دارى كه او را خليفه قرار دهى ؟ حضرت فرمود: عمر چه جوابى به تو داد ؟ پسر عمر گفت: مطلبى گفت كه آن را كتمان مىكنم ! فرمود: پيامبر صلىاللهعليهوآله آنچه او به تو گفته و تو به او گفتهاى به من خبر داده است ؟ پسر عمر پرسيد: چه موقع خبر داده است ؟ ! فرمود: در زمان حياتش به من خبر داد، و سپس در آن شبى كه پدرت از دنيا رفت در خواب به من خبر داد، و هر كس پيامبر صلىاللهعليهوآله را در خواب ببيند گويا در بيدارى ديده است.
پسر عمر گفت: چه چيزى به تو خبر داده است ؟ فرمود: اى پسر عمر، تو را به خدا قسم مىدهم كه اگر برايت نقل كردم گفتارم را تصديق كنى ؟ پسر عمر گفت: اگر هم خواستم ساكت مىمانم ! حضرت فرمود: وقتى به او گفتى: چه مانعى دارى كه او را خليفه قرار دهى ؟ گفت: مانع من صحيفه و نوشتهاى است كه در بين خود نوشتهايم و معاهدهاى كه در كعبه در حجة الوداع بر سر آن هم پيمان شدهايم !
پسر عمر در اينجا ساكت ماند و گفت: تو را به حق پيامبر قسم مىدهم كه دست از سر من بردارى !
1) . در اينجا اشاره به اميرالمؤمنين عليهالسلام است.
سليم مىگويد: پسر عمر را در آن مجلس مىديدم كه گريه راه گلويش را بسته بود و از چشمانش اشك جارى بود.
همچنين طلحه گفت: اين مطلب را از پيامبر صلىاللهعليهوآله شنيديم؛ ولى براى ما بيان كن كه چگونه احدى صلاحيت ندارد مطلبى را از پيامبر صلىاللهعليهوآله ابلاغ نمايد، در حالى كه آن حضرت به ما و به ساير مردم فرمود: لِيَبْلُغَ الشّاهِدُ مِنْكُمْ الْغائِبَ؛ يعنى حاضران شما به غايبان اطلاع دهند ؟
و در بيابان عَرَفه در حجة الوداع فرمود: خدا رحمت كند كسى كه سخن مرا بشنود و آن را در قلب خود جاى دهد و سپس از قول من برساند. چه بسا كسى كه علمى را حمل مىكند ولى خود نمىفهمد، و چه بسا كسى كه علمى را براى فهميدهتر از خود حمل مىكند. سه چيز است كه قلب فرد مسلمان در آنها خيانت نمىكند: خالص كردن عمل براى خداوند، شنوا بودن و اطاعت و خير خواهى براى واليان امر، و همراهى با اجتماع مسلمانان، چرا كه دعوت واليان امر همه مسلمانان را در بر مىگيرد.
و نيز پيامبر صلىاللهعليهوآله بيش از يك مورد بپا خاست و فرمود: حاضران به غايبان برسانند.
اميرالمؤمنين عليهالسلام فرمود: آنچه پيامبر صلىاللهعليهوآله در اين باره فرموده در روز غدير خم و در روز عرفه در حجة الوداع و در روز رحلتش بوده است ! پيامبر صلىاللهعليهوآله به عموم مردم دستور داده كه هر كس از مردم را ديدند واجب بودن اطاعت از امامان آل محمد عليهمالسلام و واجب بودن حقشان را برسانند، و اين وظيفه ابلاغ را در هيچ مطلب غير از اين موضوع نفرموده است. در واقع پيامبر صلىاللهعليهوآله به عموم مردم دستور داده كه به مردم برسانند حجت و دليل كسانى را كه همه آنچه پيامبر صلىاللهعليهوآله بدان مبعوث شده را از قول او كسى جز ايشان نمىرساند.
طلحه گفت: مشكل مرا آسان نمودى. نمىدانستم پيامبر صلىاللهعليهوآله از اين مطلب چه قصد كرده است تا اينكه آن را برايم بيان نمودى. اى اباالحسن، خدا به تو از همه امت جزاى خير دهد.(1)
1) . كتاب سليم:ص204ح 11.الاحتجاج: ج 1ص 145 - 155.بحارالانوار: ج 31 ص 410 - 412، 416، 417.
در اينجا بد نيست به اين ماجرا هم اشاره داشته باشيم:
اصحاب صحيفه در حجة الوداع پيمان نامه خود را امضا كردند و كار خود را آغاز نمودند. اين وِزر و بال عظيم كه در نامه اعمال خود گذاشتند براى ابوبكر كمتر از سه سال و براى عمر كمتر از پانزده سال روز شمار لذت دنيا داشت، و با پايان آن حسرت و ندامت آغاز شد. اين حسرت و ندامت دامنگير تمام پيروان آنان نيز هست هنگامى كه مرگ به سراغ آنان آيد.
محمد بن ابىبكر مىگويد: عبداللّه بن عمر را در زمان عثمان ملاقات كردم و گفتههاى پدرم (ابوبكر) را برايش نقل كردم. او گفت: به خدا قسم پدر من هم نظير گفتههاى پدرت را بدون كم و زياد گفت.
محمد بن ابىبكر در ذكر جزئيات بيشترى از ماجراهاى هنگام مرگ پدرش مىگويد: هنگام مرگ او عبدالرحمن و عايشه و عمر حاضر بودند كه صداى واويلايش بلند شد.
عمر گفت: اى خليفه رسول اللّه ! چرا واى و ويل مىگويى ؟ گفت: اكنون اين رسول اللّه همراه على بن ابىطالب است كه مرا به آتش بشارت مىدهند و نزد اوست صحيفهاى كه در كعبه بر سر آن پيمان بستيم و مىگويد: به پيمان خود وفا كردى و بر ضد ولى خدا قيام كردى. بشارت باد تو و رفيقت را به آتش در اسفل السافلين.
عمر تا اين سخن را شنيد برخاست تا خارج شود و در آن حال مىگفت: او هذيان مىگويد. ابوبكر گفت: نه به خدا قسم هذيان نمىگويم، كجا مىروى ؟ ! عمر گفت: چگونه هذيان نمىگويى در حالى كه تو دومى آن دو نفر هستى هنگامى كه در غار بوديد !
ابوبكر گفت: هنوز هم اين را مىگويى ؟ ! آيا من آن روزها برايت نقل نكردم كه محمد در غار به من گفت: من كشتى جعفر و اصحابش را مىبينم كه در دريا شناور است. و من از او خواستم به من هم نشان دهد و او دستى بر صورت من كشيد و من او
را ديدم، و همان موقع معتقد شدم كه او ساحر است ! ! و اين ماجرا را در مدينه براى تو بازگو كردم و نظر هر دومان بر اين قرار گرفت كه او ساحر است ؟ !
محمد بن ابىبكر در ادامه ماجرا مىگويد: سپس گفتم: پدر، بگو: لا الهَ الاَّ اللّه. گفت: نمىگويم و نمىتوانم بگويم تا وارد آتش شوم و داخل تابوت گردم. وقتى نام «تابوت» را آورد گمان كردم هذيان مىگويد. اين بود كه گفتم: كدام تابوت را مىگويى ؟ گفت: تابوتى از آتش كه با قفلى از آتش قفل زده شده و در آن دوازده نفرند، از جمله من و اين رفيقم.
گفتم: عمر ؟ گفت: آرى، و ده نفر ديگر در چاهى از جهنم كه صخرهاى روى آن است. هرگاه خدا بخواهد جهنم را شعلهور كند آن صخره را بر مىدارد. گفتم: گويا هذيان مىگويى ! گفت: نه به خدا قسم هذيان نمىگويم. خدا پسر صهاك را لعنت كند. او بود كه مرا از ياد خدا گمراه كرد بعد از آنكه برايم آمد، و او چه بد رفيقى است !
سپس بار ديگر صداى واى و ويل او بلند شد تا از دنيا رفت.(1)
مورد اول: در زمان عثمان اين جريان در مورد قبل و صفحات قبلى گذشت.
مورد دوم: در جنگ جمل در ميدان جنگ جمل كه طلحه و زبير همسران خود را در خانه گذاشته و همسر پيامبر صلىاللهعليهوآله را در ميان 120000 نامحرم وسط نيزهها و شمشيرهاى ميدان جنگ آورده بودند، موقعيت حساسى براى معرفى صاحب ولايت با حجت غدير بود.
هنگامى كه لشكر از دو سو صف آرايى كرده بودند و هنوز جنگ آغاز نشده بود، اميرالمؤمنين عليهالسلام قاصدى را سراغ طلحه فرستاد كه ملاقاتى داشته باشند. حضرت
1) . بحار الانوار: ج 30 ص 127 - 131. كتاب سليم: ص 345 - 350.
شرايط را حساستر كرد و طلحه را به وسط ميدان جنگ فراخواند و او را پيش چشم همه محاكمه كرد. طلحه آمد و در مقابل حضرت قرار گرفت.
اميرالمؤمنين عليهالسلام فرمود: تو را به خدا قسم مىدهم، آيا از پيامبر صلىاللهعليهوآله شنيدى كه مىفرمود: مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلِىٌّ مَولاهُ. اللّهُمَّ والِ مَن والاهُ وَ عادِ مَن عاداهُ ؟ طلحه گفت: آرى. حضرت فرمود: پس چرا به جنگ من آمدهاى ؟ ! ! گفت: در خاطرم نبود ! ! ! سپس طلحه به لشكر خود بازگشت؛ و در جنگ كشته شد.(1)
بدين صورت در جنگ جمل در وسط ميدان جنگ - به طور خصوصى - با يادآورى غدير دفاع بزرگى از حرمت صاحب آن به انجام رسيد و اهميت تبليغ غدير را در برابر دشمنان تا دندان مسلح به ما نشان داد.
در مرحله چهارم از خطبه غدير و پس از بيان حديث «مَن كُنتُ مَولاهُ فَهذا عَلىٌّ عليهالسلام مَولاهُ» ، پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله اشارهاى به آينده كفرستيز على بن ابىطالب عليهالسلام با ناكثين و قاسطين و مارقين نمود، و تصريح كرد جنگ او با آن گروهها به امر خداوند متعال است.
اين حقيقت با آيهاى تضمين شده در كلام پيامبر صلىاللهعليهوآله در خطبه غدير و نيز اميرالمؤمنين عليهالسلام در خطابهاى كه پس از جنگ جمل ايراد كرد، معلوم شد، و آن آيه 102 سوره آلعمران است:
«يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللّه حَقَّ تُقاتِهِ وَ لا تَمُوتُنَّ إِلا وَ أَنْتُمْ مُسْلِمُونَ»(2):
«اى كسانى كه ايمان آورديد حق تقوى را پيشه كنيد و نميريد مگر آنكه مسلمان باشيد» .
پيامبر صلىاللهعليهوآله در خطبه غدير فرمود:
مَعاشِرَ النّاسِ، «اتَّقُوا اللّه حَقَّ تُقاتِهِ وَ لا تَمُوتُنَّ إِلا وَ أَنْتُمْ مُسْلِمُونَ» : اى مردم، «از خدا بترسيد آنگونه كه حق تقوى است و از دنيا نرويد مگر آنكه مسلمان باشيد» .
و نيز فرمود: اِنَّهُ خَليفَةُ رسول اللّه وَ اَميرُالْمُؤْمِنينَ وَ الاِمامُ الْهادى مِنَ اللّهِ، وَ قاتِلُ النّاكِثينَ وَ الْقاسِطينَ وَ الْمارِقينَ بِاَمْرِ اللّهِ: اوست خليفه رسول خدا، و او است اميرالمؤمنين و امام هدايت كننده از طرف خداوند، و اوست قاتل ناكثين و قاسطين و مارقين به امر خداوند.
اميرالمؤمنين عليهالسلام هم در خطابهاى كه پس از جنگ جمل ايراد كرد ارتباط مستقيم بىتقوايى را با دشمنىِ ولايت چنين بيان فرمود:
فَاتَّقُوا اللّه - ايُّهَا النّاسُ - حَقَّ تُقاتِهِ وَ اسْتَشْعِرُوا خَوْفَ اللّه عَزَّ ذِكْرُهُ وَ اخْلِصُوا النَّفْسَ وَ تُوبُوا الَيْهِ مِنْ قَبيحِ مَا اسْتَنْفَرَكُمُ الشَّيْطانُ مِنْ قِتالِ وَلِىِّ الامْرِ وَ اهْلِ الْعِلْمِ بَعْدَ رسول اللّه صلىاللهعليهوآله:
اى مردم، از خدا بترسيد آنگونه كه حق تقوى است، و ترس از خداوند عزَّ ذكره را درك كنيد و نفس خود را خالص كنيد، و از كار قبيحى كه شيطان شما را به آن تشويق كرد كه به جنگ ولى امر و اهل علم بعد از پيامبر صلىاللهعليهوآله برويد، توبه نماييد.(1)
سقيفه كارى كرد كه مردم وجوب اطاعت از على عليهالسلام را فراموش كردند. اكنون روزى بود كه بايد اين اصل اعتقادى به مردم تفهيم مىشد تا در مقابل معاويه از اميرالمؤمنين عليهالسلام اطاعت كنند.
نگاه متعجبانه به معاويه در واقع تعجب از سقيفه است. معاويه و سلف او چه كسى بودند و از كجا آمدند، كه طمع در خلافت نمودند ؟ مگر چه سوابقى بالاتر از غديرِ
1) . بحار الانوار: ج 32 ص 233 ح 186.
على عليهالسلام داشتند كه مردم به خاطر آنها سقيفه را پسنديدند ؟ اين اظهار تعجب از دشمنِ غدير هنگامى بود كه اميرالمؤمنين عليهالسلام در كوفه براى حركت به سوى صفين خطابهاى ايراد كرد و در آن چنين فرمود:
گويا زبان حال صاحب غدير را در جملهاى مشهور مىتوان بيان كرد كه: روزگار مرا پايين آورد و پايين آورد و پايين آورد، تا به بدان جا كه گفته شود: على و معاويه ! !
حتى روزى كه قدرت در دست على بن ابىطالب عليهالسلام بود مردم از آن حضرت اطاعت نمىكردند و به اوامر ايشان - لااقل آنگونه كه از سقيفه فرمان مىبردند - عمل نمىكردند. اگر تعجب از معاويه است، چند برابر آن تعجب از مردمى است كه در كنار على عليهالسلام و در لشكر او حضرتش را خوار مىكردند و قرآنِ سر نيزه را بر قرآنِ ناطق مقدم مىداشتند.
سوز ديگرى از روزگار سخت غدير را از حلقوم استخوان در گلوى على عليهالسلام مىشنويم. هنگامى كه اميرالمؤمنين عليهالسلام در كوفه براى جنگ صفين آماده مىشد ضمن خطابهاى كه براى مردم ايراد كرد چنين فرمود:
تعجب از معاوية بن ابىسفيان است كه در خلافت با من به نزاع برخاسته و امامت مرا انكار مىكند ! اى مهاجرين و انصار ... ! آيا بر شما واجب نيست كه مرا يارى كنيد و آيا امر من بر شما واجب نيست ؟ آيا نمىدانيد كه بيعت من بر حاضر و غايب شما لازم شده ؟ پس چرا معاويه و اصحابش در بيعت من خلل وارد مىكنند ؟ ... آيا سخن پيامبر صلىاللهعليهوآله را نشنيديد كه در روز غدير درباره ولايت و صاحب اختيارى من مىفرمود ؟ !(1)
ابان از سليم نقل مىكند: در حالى كه ما همراه اميرالمؤمنين عليهالسلام در صفين بوديم، معاويه ابودرداء و ابوهريره را فراخواند و به ايشان گفت: نزد على برويد و از قول من به او سلام برسانيد و به او بگوييد:
1) . الارشاد: ص 139. بحار الانوار: ج 32 ص 388.
به خدا قسم من مىدانم كه تو سزاوارترين مردم به خلافت هستى و از من به آن سزاوارترى، زيرا تو از مهاجرينى هستى كه پيش از همه مسلمان شدند و من از آزادشدگان(1)هستم. و من مثل سوابق تو در اسلام و خويشاوندى پيامبر و علم تو به كتاب خدا و سنت پيامبرش را ندارم.
ادعا كردهاى كه تو خليفه پيامبر در امتش و وصى او در ميان ايشان هستى و خداوند اطاعت تو را بر مؤمنين واجب كرده و در كتابش و سنت پيامبرش به ولايت تو امر كرده است، و به محمد دستور داده كه اين مطلب را در امتش بپا دارد و بر او آيه نازل كرده است كه: «يا اَيُّهَا الرَّسُولُ، بَلِّغْ ما اُنْزِلَ اِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَ اِنْ لَمْ تَفْعَل فَما بَلَّغْتَ رسالَتَهُ وَ اللّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النّاسِ»(2): «اى پيامبر آنچه از طرف پروردگارت بر تو نازل شده برسان و اگر چنين نكنى رسالت او را ابلاغ نكردهاى و خداوند تو را از شرّ مردم حفظ مىكند» .
او هم امتش را در غدير خم جمع كرد و آنچه درباره تو از جانب خداوند مأمور شده بود ابلاغ نمود و دستور داد حاضر به غايب برساند، و به مردم خبر داد كه تو بر مردم صاحب اختيارتر از خودشان هستى، و تو نسبت به پيامبر همچون هارون نسبت به موسى هستى.
درباره تو به من خبر رسيده است كه براى مردم خطبهاى نمىخوانى مگر آنكه قبل از پايين آمدن از منبر مىگويى: به خداقسم من سزاوارترين مردم براى آنان هستم، و از روزى كه پيامبر از دنيا رفته همچنان مظلوم بودهام.
اگر اين خبرى كه درباره تو به من رسيده درست باشد ظلم ابوبكر و عمر نسبت به تو بالاتر از ظلم عثمان است.(3)
وقتى اميرالمؤمنين عليهالسلام نامه معاويه را خواند، و ابودرداء و ابوهريره پيام و سخن او را به حضرت ابلاغ كردند، به ابودرداء فرمود: آنچه معاويه شما را براى آن فرستاده بود به من رسانديد. اكنون از من بشنويد و از قول من به او برسانيد همانطور كه از قول او به من رسانديد.
آنگاه در پيام به معاويه فرمود: اگر خداوند عزوجل است كه بايد اختيار كند و حق انتخاب با اوست، خداوند مرا براى امت انتخاب كرده است و به عنوان خليفه براى آنان قرار داده است و آنان را در كتاب مُنزَل خود و در سنت پيامبرش مأمور به اطاعت و يارى من نموده است، و اين حجت مرا قوىتر و حق مرا واجبتر مىنمايد.
ابودرداء و ابوهريره به راه افتادند تا نزد معاويه رسيدند و پيام حضرت را رساندند.
سپس اميرالمؤمنين عليهالسلام در ميان لشكرش بر فراز منبر قرار گرفت و مردم را و هر كس از اهل آن منطقه و مهاجرين و انصار را كه حاضر بودند جمع كرد و پس از حمد و ثناى الهى مطالبى در مورد ولايت و امامت فرمود، و سپس نداى نماز جماعت داد و نماز ظهر را با مردم خواند و بعد از نماز نيز سخنانى در مورد غدير ايراد كرد و عدهاى از صحابه هم شهادت دادند.
وقتى ابودرداء و ابوهريره همه اين مطالب را و نيز عكسالعمل مردم را براى معاويه گفتند، از شدت ناراحتى رخ در هم كشيد و سر به زير انداخت و گفت: اى ابودرداء و اى ابوهريره، اگر آنچه درباره او نقل مىكنيد حق باشد همه مهاجرين و انصار - جز او و اهلبيت و شيعيانش - هلاك شدهاند.(1)
جنگ صفين يك موقعيت استثنايى براى رويارويى غدير و سقيفه بود كه حقايق بسيارى طى آن روشن شد. از جمله اتمام حجتهاى اميرالمؤمنين عليهالسلام، استشهاد حضرت به آيات «أولوا الأمر» و «إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللّهُ» بود كه در غدير تفسير شد.
1) . كتاب سليم: حديث 25.
همچنين جنگ صفين يكى از حساس ترين مقاطعى بود كه اميرالمؤمنين عليهالسلام فرصت را براى تبليغ غدير در آن مغتنم شمرد. آن سوى ميدان جنگ معاويه با پرچم ضد غدير و اين سو على عليهالسلام با عَلَم ولايتِ الهى.
شرايط حساسى براى يك خطابه غديرى پيش آمده كه بايد غير منتظره آن را ايراد كرد، در حالى كه مهاجرين و انصار و نيز فرستادگان معاويه حضور داشته باشند، تا خبرها را براى آن سوى ميدان ببرند.
در اين جنگ پس از چند نامه و پيام كه بين اميرالمؤمنين عليهالسلام و معاويه رد و بدل شد، آن حضرت در ميان لشكر خود در جمع مهاجرين و انصار و با حضور فرستادگان معاويه بر فراز منبر قرار گرفت و مناقب خود را برشمرد، و در هر كدام مردم را قسم داد و آنان اقرار كردند.
پيداست كه اين منظره فوق العاده تبليغى در حال جنگ آن هم در برابر لشكر معاويه، اثرى به ياد ماندنى از غدير در ذهنها باقى گذاشت كه تا امروز در كتب غير شيعه هم نقل شده است.
در اين موقعيت، اميرالمؤمنين عليهالسلام بر فراز منبر قرار گرفت و مردم را و هر كس از اهل آن منطقه و مهاجرين و انصار را كه حاضر بودند جمع كرد و حمد و ثناى الهى به جا آورد و سپس فرمود:
اى مردم، مناقب من بيشتر از آن است كه احصا گردد و شمرده شود. من با ذكر آنچه خداوند در كتابش نازل كرده و پيامبر صلىاللهعليهوآله دربارهام فرموده از ذكر ساير مناقب و فضائلم صرف نظر مىكنم.
شما را به خدا قسم مىدهم درباره قول خداوند: «يا اَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا اَطيعُوا اللّهَ وَ اَطيعُوا الرَّسُولَ وَ اُولِى الاَمْرِ مِنْكُمْ»(1): «اى كسانى كه ايمان آوردهايد از خدا و رسول
1) . نساء / 59 .
و اولى الامر خود اطاعت كنيد» ، و قول خداوند: «اِنَّما وَلِيُّكُمُ اللّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذينَ آمَنُوا الَّذينَ يُقيمُونَ الصَّلاةَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكاةَ وَ هُمْ راكِعُونَ»(1): «صاحب اختيار شما خدا و رسولش و كسانى هستند كه ايمان آورده نماز را به پا مىدارند و در حال ركوع زكات مىدهند» ، و نيز مىفرمايد: «وَ لَمْ يَتَّخِذْ مِنْ دُونِ اللّهِ وَ لا رَسُولِهِ وَ لاَ الْمُؤْمِنينَ وَليجَةً»(2): «غير از خدا و رسولش و مؤمنين براى خود محل اعتمادى بر نمىگزيند» .
مردم پرسيدند: يا رسول اللّه، آيا اين مخصوص بعضى از مؤمنين است يا شامل همه آنان است ؟ اينجا بود كه خداوند عزوجل دستور داد تا به مردم بفهماند كه آيات درباره چه كسى نازل شده است و ولايت را براى آنان تفسير كند همانطور كه نماز و روزه و زكات و حجّشان را بيان كرده است.
آن حضرت هم مرا در غدير خم منصوب كرد و فرمود: خداوند رسالتى را به من سپرده كه به خاطر آن سينهام به تنگ آمده است و چنين گمان بردهام كه مردم مرا تكذيب مىكنند، ولى خداوند مرا ترسانده كه بايد ابلاغ كنم و گرنه مرا عذاب خواهد كرد. اى على، بپا خيز !
سپس نداى نماز جماعت داد و نماز ظهر را با مردم خواند و سپس فرمود: اى مردم، خداوند صاحب اختيار من و من صاحب اختيار مؤمنين هستم و اختيارم بر آنان از خودشان بيشتر است. بدانيد كه هر كس من صاحب اختيار او بودهام على صاحب اختيار اوست. پروردگارا، دوست بدار هر كس او را دوست بدارد و دشمن بدار هر كس او را دشمن بدارد. يارى كن هر كس او را يارى كند و خوار گردان هر كس او را خوار كند.
پس از اين سخنان اميرالمؤمنين عليهالسلام، دوازده نفر از كسانى كه از شركت كنندگان در جنگ بدر بودند و در صفين همراه حضرت حضور داشتند برخاستند و به گفتار
حضرت شهادت دادند. سپس هفتاد نفر بقيه صحابه برخاستند و شهادت دادند. بعد از آن چهار نفر از اهل بدر برخاستند و تفصيل ماجرا و آنچه در غدير ديده بودند را بازگو كردند.
سپس هفتاد نفر از بقيه صحابه برخاستند و شهادت دادند و گفتند: اينها را شنيديم ولى همه آن را حفظ نكرديم، ولى اين دوازده نفر برگزيدگان و بهترين ما هستند.
از بين آن دوازده نفر چهار نفر برخاستند: ابوالهيثم بن تيهان، ابوايوب انصارى، عمار بن ياسر و خزيمة بن ثابت ذوالشهادتين، كه خداوند آنان را رحمت كند. اينان گفتند: شهادت مىدهيم كه سخن پيامبر صلىاللهعليهوآله را شنيديم و آن را حفظ كرديم كه در آن روز فرمود، در حالى كه ايستاده بود و على هم در كنار او ايستاده بود. سپس پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود:
اى مردم، خداوند به من دستور داده كه براى شما امام و وصىّ و جانشينى منصوب كنم كه وصى پيامبرتان در ميان شما و جانشين من در امتم و بين اهلبيتم بعد از من باشد. كسى كه خداوند در كتابش اطاعت او را بر مؤمنين واجب كرده و به شما دستور ولايت او را داده است. من از ترس اهل نفاق و تكذيب آنان از پروردگارم خواستم كه اين دستور را از عهده من بردارد، ولى خداوند مرا ترسانيد كه بايد ابلاغ كنم و گرنه مرا عذاب خواهد كرد.
همچنين اميرالمؤمنين عليهالسلام در ضمن اشاره به نزول آيه اكمال در غدير و بيان حديث غدير فرمود:
... سپس خداوند تعالى اين آيه را نازل كرد: «اليَوْمَ اَكْمَلْتُ لَكُمْ دينَكُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَيكُمْ نِعْمَتى وَ رَضيتُ لَكُمُ الاْءسْلامَ دينا»(1): «امروز دين شما را كامل كردم و نعمت خود را بر شما به حد كمال رساندم و اسلام را به عنوان دين شما راضى شدم» .
1) . مائده / 3.
سلمان فارسى پرسيد: يا رسول اللّه، آيا اين آيات به خصوص درباره على نازل شده است ؟ پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: درباره او و جانشينانم تا روز قيامت نازل شده است. و سپس فرمود: اى سلمان، تو و كسانى كه با تو در اين مطلب حاضر بودند شاهد باشيد و حاضران به غايبان برسانند.
سلمان فارسى عرض كرد: يا رسول اللّه، آنان را براى ما بيان فرما. فرمود: على برادرم و وزيرم و وصيّم و وارثم و خليفهام در امتم و صاحب اختيار هر مؤمنى بعد از من، و يازده امام از فرزندانش، اول آنان فرزندم حسن و سپس حسين و سپس نُه نفر از فرزندان حسين، يكى پس از ديگرى، كه قرآن با آنان است و آنان با قرآنند، و از آن جدا نمىشوند تا بر سر حوض كوثر بر من وارد شوند.
اميرالمؤمنين عليهالسلام در ادامه فرمود:
سپس پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: اى مردم، خداوند در كتابش شما را به نماز دستور داده و من آن را براى شما بيان كردم و سنتهاى آن را گفتم، و به زكات و روزه و حج امر كرده و من براى شما بيان كردم و تفسير نمودم.
و در كتابش به ولايت دستور داده و من - اى مردم - شما را شاهد مىگيرم كه آن مخصوص على بن ابىطالب و جانشينان از فرزندان من و فرزندان برادرم و وصيم است. على اول ايشان و سپس حسن و بعد حسين و سپس نُه نفر از فرزندان پسرم حسيناند. از قرآن جدا نمىشوند و قرآن از آنان جدا نمىشود تا بر سر حوض كوثر بر من وارد شوند.
اى مردم، من پناهگاه شما و امامتان بعد از خودم و راهنما و هدايت كننده شما را به شما معرفى كردهام و او برادرم على بن ابىطالب است. او در بين شما مثل من در ميانتان است. دين خود را به او بسپاريد و در همه امورتان از او اطاعت كنيد. همه آنچه خداوند به من آموخته نزد اوست، و خداوند به من دستور داده آنها را به او بياموزم و به شما بفهمانم كه آن علوم نزد اوست.
از او سؤال كنيد و از او و جانشينان بعد از او بياموزيد. به آنان ياد ندهيد و از آنان پيشى نگيريد و از آنان تخلف نكنيد. آنان با حقاند و حق با آنان است، نه از آن جدا مىشوند و نه حق از آنان جدا مىشود.(1)
اميرالمؤمنين عليهالسلام در ايام صفين نامهاى براى معاويه نوشت و آن را توسط اصبغ بن نباته فرستاد. معاويه پس از خواندن نامه گفت: على قاتلين عثمان را به ما تحويل نمىدهد. اصبغ در پاسخ او گفت: اى معاويه با خون عثمان بهانه مياور ... .
معاويه از سخن اصبغ غضبناك شد. اصبغ مىگويد: براى آنكه او را بيشتر ناراحت كنم خطاب به ابوهريره كه نزد او نشسته بود گفتم: اى صحابى پيامبر، تو را قسم مىدهم به خدايى كه جز او خدايى نيست و عالم به غيب و شهود است و به حق حبيب خدا حضرت مصطفى صلىاللهعليهوآله، كه به من خبر دهى آيا در روز غدير خم حاضر بودى ؟
ابوهريره گفت: آرى حاضر بودم. اصبغ پرسيد: چه شنيدى كه آن حضرت درباره على عليهالسلام فرمود. ابوهريره گفت: از او شنيدم كه مىفرمود: مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ. اللّهُمَّ والِ مَن والاهُ وَ عادِ مَن عاداهُ وَ انصُر مَن نَصَرَهُ وَ اخذُل مَن خَذَلَهُ.
گفتم: اى ابوهريره اگر چنين است تو ولايت دشمن او را پذيرفتهاى و با او دشمنى كردهاى ! ! ابوهريره نفس عميقى كشيد و گفت: إنّا للّهِ وَ إنّا إلَيهِ راجِعون ! !(2)
اگر على بن ابىطالب عليهالسلام نبأ عظيم است چگونه درباره آن اختلاف كردهاند ؟ نكته اينجاست كه معناى ولايت او مورد اختلاف نبود، بلكه براى به چنگ آوردن منصب او دندان به هم نشان دادند، و در حالى كه جنازه مقدس پيامبر صلىاللهعليهوآله روى زمين بود از هيچ جدال و نزاعى در غصب مقام او كوتاه نيامدند.
ولايت پذيرفته شده على عليهالسلام را كنار گذاشتند و صاحب ولايت را - كه هميشه اسلام مديون او بود - كنار زدند. آرى اين نبأ عظيمى بود كه خبرهاى عظيمى را به دنبال داشت و دامنه اختلاف آن طولانى شد و ادامه يافت. مظلومترين مرد جهان با نگاهى به آنچه بر سر غدير آمد بيانى فرمود.
خداوند «نَبَأ عَظيم» را در آغاز جزء سىام كتابش آورده، آنگونه سؤال برانگيز كه خود خدا هم پرسشى در كنارش آورده: «عَمَّ يَتَسائلونَ ؟» ! ! اكنون لشكر معاويه مىخواهد از اين آيه براى رجزخوانى در جنگ استفاده كند.
در جنگ صفين حضرت استشهاد به «نَبَأِ عَظيم» فرمود، چرا كه بايد دو لشكر معناى «نَبَأِ عظيم» را در متن قرآن بدانند و اين تفسير هنگامى صورت مىگيرد كه سوره «عَمَّ يَتَساءَلُونَ» در وسط ميدان جنگ مطرح شود. اميرالمؤمنين عليهالسلام نبأ عظيم را خبر ولايت خود بيان مىكند كه در غدير اعلام گرديد و براى هميشه بر سر آن اختلاف شد.
در روز جنگ صفين مردى از لشكر معاويه به ميدان آمد در حالى كه از يك سو غرق اسلحه بود و از سوى ديگر قرآنى را جلوى اسلحهاش گرفته بود و اين آيه را مىخواند: «عَمَّ يَتَسائَلونَ. عَنِ النَبَأ العَظيمِ. الَّذِى هُم فِيهِ مُختَلِفُونَ» .(1)
علقمه مىگويد: من خواستم به مبارزه او بروم ولى اميرالمؤمنين عليهالسلام فرمود: «بر سر جايت باش» ! و خود حضرت به جنگ او رفتند. ابتدا به او فرمودند: آيا مىشناسى نبأ عظيم را كه مردم بر سر آن اختلاف دارند ؟ آن مرد گفت: نه ! حضرت فرمود:
به خدا قسم منم نبأ عظيم كه بر سر آن اختلاف دارند. بر سر ولايت من نزاع كرديد و از ولايت من بازگشتيد پس از آنكه آن را پذيرفتيد، و پس از آنكه به شمشير من نجات يافتيد با ظلم خود هلاك شديد. در روز غدير دانستيد و روز قيامت خواهيد دانست كه چه كرديد. سپس حضرت شمشير كشيده سر از تنش جدا كردند.(2)
چه كسى باور مىكند كه صاحب غدير شخصا درباره غدير شعر گفته باشد !
و چه كسى احتمال مىدهد كه اين شعر در برابر دشمن غدير سروده شده باشد !
و چه كسى مىتواند صفين را بنگرد كه اين شعر غديرى توسط نامه براى نماينده سقيفه فرستاده مىشود ؟
اگر صاحب غدير درباره بزرگترين فضيلت خود شعر گفته همه شاعران غديرى به او اقتدا كرده زيباترينها را تقديم او خواهند كرد و گوش اجتماع را از نواى غدير پر خواهند ساخت.
اگر معاويه كه نَه نسبى و نَه سابقهاى و نَه آبرويى دارد، به خود جرئت دهد كه بر درياى فضائل يعنى على بن ابىطالب عليهالسلام فخرفروشى كند، بايد اذعان كرد كه شرايط حساسى در تاريخ اسلام پيش آمده كه بايد با آن مقابله كرد.
با در نظر گرفتن اين حساسيت، اميرالمؤمنين عليهالسلام هم كارى كه تا آن روز براى غدير نكرده بود انجام داد. شعرى سرود و براى معاويه فرستاد كه يك بيت آن درباره غدير بود.
يك معارضه در قالب ادبى بين چهارمين غاصب حق غدير و صاحب غدير به وقوع پيوست، كه دفاع نوشتارى از غدير پاسخنامه قطعى آن شد.
چه زيباست كه صاحب غدير درباره غديرش بسرايد و ما گوش به نواى جانفزاى او بسپاريم. اما جالبتر آن است كه بدانيم اين اشعار در پاسخ به نماينده سقيفه است كه خواست فخرى بفروشد و سَرى بلند كند.
ماجرا از اين قرار بود كه معاويه در نامهاى به اميرالمؤمنين عليهالسلام نوشت: اى ابا الحسن، من فضايل بسيارى دارم: پدرم در جاهليت آقا بود ! من در اسلام پادشاه شدهام ! من دايى مؤمنين و كاتب وحى هستم !
وقتى حضرت نامه او را خواند فرمود: آيا پسر هند جگرخوار فضايل خود را به رخ من مىكشد ؟ در پاسخ او اين اشعار را بنويسيد. سپس حضرت اشعارى سرودند كه وجوب ولايت در غدير را در آن بيان كردند، و رضايت امت در امر ولايت را گوشزد كردند، و با خطابى قاطع در آخر آن اشاره كردند كه هر كس نمىپذيرد جا دارد از غصه بميرد !
مُحَمّد النَبىّ اَخى وَ صِنوى ***وَ حَمزَة سَيّد الشُهَداء عَمّى
وَ اَوْجَبَ لى وِلايَتَهُ عَلَيْكُمْ ***رسول اللّه يَوْمَ غَديرِ خُمٍّ
وَ اَوْصانِى النَّبِىُّ عَلَى اخْتِيارٍ ***لاُمَّتِهِ رِضىً مِنْكُمْ بِحِلْمى
اَلا مَنْ شاءَ فَلْيُؤْمِنْ بِهذا ***وَ اِلاّ فَلْيَمُتْ كَمَدا بَغَمٍّ
فَوَيلٌ ثُمَّ وَيلٌ ثُمَّ وَيلٌ ***لِمَن يَلقَى الإله غَدا بِظُلمى
يعنى: محمدِ نبى صلىاللهعليهوآله برادر و پسرعموى من، و حمزه سيدالشهداء عموى من است. پيامبر صلىاللهعليهوآله در روز غدير خم ولايت خود نسبت به شما را براى من نيز واجب كرد. پيامبر صلىاللهعليهوآله مرا در صاحب اختيارى امت وصى خود قرار داد، و اين با رضايت شما به حكم من بود. آگاه باشيد ! هر كس مىخواهد به اين مطلب ايمان آورد و گرنه از غصه بميرد ! پس واى و واى و واى بر كسى كه فردا در حالى كه به من ستم كرده خدا را ملاقات كند.
پاسخ كوتاه و پر محتوا با سندى به نام غدير، آن قدر شكننده بود كه وقتى معاويه پاسخ اميرالمؤمنين عليهالسلام را خواند گفت: اى غلام، اين نامه را پاره كن، تا اهل شام آن را نخوانند و به على بن ابىطالب تمايل پيدا نكنند !
وقتى معاويه پاسخ اميرالمؤمنين عليهالسلام را خواند گفت: اى غلام، اين نامه را پاره كن، تا اهل شام آن را نخوانند و به على بن ابىطالب تمايل پيدا نكنند !(1)
1) . روضة الواعظين: ص 76. بحار الانوار: ج 38 ص 238 ح 39. ديوان اميرالمؤمنين عليهالسلام: ص 105.
از جمله اتمام حجتهاى اميرالمؤمنين عليهالسلام در عيد غديرى بود كه در زمان حكومت خود برگزار كرد.
از فراز منبر نماز جمعه در جشن غدير با حضور صاحب غدير، اتمام حجت غديرى با اشاره به آيات قرآن مطرح شد؛ و آن روزى بود كه غدير براى اولين بار نفس تازه مىكرد و در سايهسار صاحب آن شبهاى تيره سقيفه را پشت سر مىگذاشت. چه زيباست كه در چنان موقعيتى اميرالمؤمنين عليهالسلام سخن مىگويد و با اشاره به «وَ اللّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ»(1)و «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ»(2)غدير را در خاطرهها زنده مىكند.
در دوران خلافت ظاهرى پنج ساله اميرالمؤمنين عليهالسلام، يك سال روز غدير مقارن روز جمعه شد. حضرت خطبه نماز جمعه را به مسئله غدير اختصاص دادند و پس از حدود 25 سال - كه خلفاى غاصب سعى در فراموشى غدير داشتند - براى اولين بار آن روز را عيد رسمى قرار دادند و درباره آن سخن گفتند.
از جمله فرمودند:
خداوند در اين روز دو عيد عظيم و بزرگ را براى شما جمع كرده است ... . خداوند دينى را قبول نمىكند مگر با ولايت آنكه به ولايتش دستور داده و اسباب اطاعتش با تمسك به دستاويزهاى او و اهل ولايتش نظام مىيابد. اين است كه خداوند در روز غدير بر پيامبرش فرستاد آنچه بيانگر ارادهاش درباره انتخاب شدگانش بود و به او دستور ابلاغش را داد ... ، و براى او حفظ از منافقين را ضمانت نمود. خداوند دينش را كامل نمود و چشم پيامبرش و مؤمنين و تابعين را روشن ساخت. امروز روز عظيم الشأنى است ... ، و روز كمال دين است.(3)
در زمان خلافت ظاهرى اميرالمؤمنين عليهالسلام، حضرت احتجاج مهمى با غدير در رحبه كوفه انجام دادند. اين ماجرا به حسب اهميت آن در عنوان بعدى در صفحات بعد جداگانه و به طور مفصل آمده است.
در ماههاى آخر عمر اميرالمؤمنين عليهالسلام بعد از جنگ نهروان، مردم از حضرت درباره ابوبكر و عمر و عثمان سؤال كردند. حضرت فرمود: در اين باره برايتان نوشتهاى مىنويسم كه درباره آنچه پرسيدهايد به صراحت سخن گفته باشم.
سپس نوشته بلندى كه حدود 30 صفحه و در حد يك جزوه بود املا كردند و نويسنده حضرت نوشت. آنگاه به ده نفر از خواص اصحاب خود دستور داد كه هر روز جمعه نويسنده حضرت آن را بر مردم بخواند و اين ده نفر شاهد باشند، تا كسى انكار نكند و فرمود: اگر كسى انكار كرد قرآن را حَكَم بين خود قرار دهيد.
از جمله مطالب آن نوشته چنين بود: اين امر خلافت عجيب است، كه حكومت و ولايت احدى را مثل ولايت من مبغوض نداشتند ! دليل من بر ولايت اين است كه صاحب اختيار مردم فقط من هستم نه قريش ... . چرا كه پيامبر صلىاللهعليهوآله ولايت اين امت را داشت و من بعد از او اختيارات او را دارم ... . به دليل گفته پيامبر صلىاللهعليهوآله كه در روز غدير خم فرمود: مَن كُنتُ مَولاهُ فَهذا عَلىٌّ مَولاهُ.(1)
بر فراز غدير تابلوى بلندى با عنوان «يوم الولاية» نصب شده و يادآور روزى است كه اسلام «اسلام» شد. خداوند در آن روز اين نام زيبا را براى اين دين خاتَم پسنديد و جمله «رَضيتُ لَكُمُ الإسلامَ دينا»(2)را در كتاب وحى به ثبت رسانيد.
اميرالمؤمنين عليهالسلام به عنوان صاحب غدير به اين مرحله اسلام افتخار مىكند. حضرت در مجلسى امتيازات خاص خود را بيان نموده چنين فرمودند: به خدا قسم خداوند تبارك و تعالى نُه چيز به من عطا فرموده كه به احدى قبل از من جز پيامبر صلىاللهعليهوآله نداده است.
از جمله فرمودند:
خداوند با ولايت من دين اين امت را كامل نمود و نعمتها را بر آنان تمام كرد، و اسلامشان را مورد رضايت قرار داد، هنگامى كه در يوم الولاية (روز غدير) به پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: يا محمد، به مردم خبر ده كه «امروز دينشان را كامل كردم و نعمتم را بر آنان تمام نمودم و اسلام را به عنوان دينشان راضى شدم» .(1)
همچنين طبيعى است كسى مىتواند صاحب اختيار مطلق مردم باشد كه نه تنها گناه نكند و شيطان و هواى نفس در او راه نداشته باشد، بلكه اشتباه هم نكند تا باعث هلاكت جمعيتى نشود.
خداوند كسانى را صاحب اختيار مردم قرار داده كه داراى عصمت مطلقاند و از هرگونه بدى و پليدى به هر معنى كه باشد پاكاند. گذشته از آن عِلمشان را به منبع بىپايان علم خود متصل كرده است تا جوابگوى انواع احتياجات مردم باشند.
اميرالمؤمنين عليهالسلام در بيان واقعه غدير مىفرمايد:
... وَ كانَتْ عَلى وِلايَتى وِلايَةُ اللّهِ، وَ عَلى عَداوَتى عَداوَةُ اللّهِ ... . فَكانَتْ وِلايَتى كَمالُ الدّينِ وَ رِضَى الرَّبِّ تَبارَكَ وَ تَعالى: ولايت خداوند از طريق ولايت من شناخته مىشود و عداوت با خداوند نيز از راه عداوت با من شناخته مىشود ... . لذا ولايت من كمال دين و رضايت خداوند تبارك و تعالى خوانده شد.(2)
يكى از موارد تبليغ غدير توسط اميرالمؤمنين عليهالسلام بعد از پيامبر صلىاللهعليهوآله، جايى است كه حضرت در حضور دو صحابى بزرگِ خود اصبغ و ميثم حديث «أمرُنا صَعبٌ مُستَصعَب» را بيان فرمود، و شاهد آن را غدير ذكر كرد كه پس از آن اتمام حجت بزرگ، باز هم پذيرندگان غدير اندك هستند.
توضيح اينكه:
اصبغ بن نباته از اميرالمؤمنين عليهالسلام اين حديث را شنيد كه: تحمل امر ولايت اهلبيت عليهمالسلام بر مردم سنگين است و آن را نمىپذيرد جز انبياى مرسل و ملائكه مقرب و مؤمنى كه خداوند قلب او را از جهت ايمان امتحان كرده باشد.
او اين مطلب را براى ميثم تمار نقل كرد. ميثم نزد آن حضرت آمد و با تعجب درباره اين حديث سؤال كرد.
حضرت فرمود: اما مؤمن، پيامبر ما صلىاللهعليهوآله در روز غدير خم دست مرا گرفت و فرمود: مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ. آيا مؤمنين - بجز آنانكه خداوند آنان را از لغزش و گمراهى حفظ كرد - اين مطلب را پذيرفتند ؟
پس آگاه باشيد ! بشارت باد شما را، بشارتتان باد كه خداوند شما را اختصاص داده به آنچه ملائكه و پيامبران و مؤمنين را اختصاص نداده، و آن پذيرفتن امر ولايت ماست.(1)
مردى خدمت اميرالمؤمنين عليهالسلام عرض كرد: يا اميرالمؤمنين، بالاترين منقبت خود را از پيامبر صلىاللهعليهوآله بفرمائيد. حضرت فرمود: منصوب كردن آن حضرت مرا در غدير خم، كه به امر خداى تبارك و تعالى ولايت را از جانب او برايم اقامه نمود ... .(2)
على عليهالسلام نعمت اعظم خداوند است كه وقتى ولايت او را به مردم عنايت نمود «أتمَمتُ عَلَيكُم نِعمَتى»(1)فرمود. اين همان نبأ عظيم و مهمترين خبرِ تاريخ بشريت بود كه قبلاً ذكر آن آمده بود كه «عَمَّ يَتَسائَلونَ. عَنِ النَبَأِ العَظيمِ»(2)، و در غدير تفسير شد كه ولايت على بن ابىطالب عليهالسلام خبر بزرگ است.
روزى پيامبر صلىاللهعليهوآله و اميرالمؤمنين عليهالسلام نشسته بودند كه امام حسين عليهالسلام وارد شد، در حالى كه شش سال از عمر او مىگذشت. در اين هنگام مفاخرهاى بين پدر و پسر صورت گرفت. مفاخرهاى كه بين معصومين عليهمالسلام براى بيان فضايل ايشان به صورت زيبايى است كه در تاريخ به خوبى ثبت شده است:
اميرالمؤمنين عليهالسلام پرسيد: يا رسول اللّه، كدام يك از ما دو نفر نزد شما محبوبتر هستيم ؟ امام حسين عليهالسلام عرض كرد: پدرجان، هر كدام از ما شرافت و فضيلتش بالاتر باشد نزد پيامبر صلىاللهعليهوآله محبوبتر و مقربتر است. اميرالمؤمنين عليهالسلام فرمود: اى حسين، حاضرى افتخارات خود را در برابر هم بگوييم ؟ عرض كرد: پدرجان، اگر شما مايل باشيد، من حاضرم !
اميرالمؤمنين عليهالسلام فرمود: يا حسين، من اميرالمؤمنينم، من لسان صادقينم، من وزير مصطفايم ... ، من آن نعمت خداى تعالى هستم كه بر خلقش ارزانى داشته است. منم آن كسى كه خداوند تعالى در حق من فرموده: «اليوم اكملت لكم دينكم و اتممت عليكم نعمتى و رضيت لكم الاسلام دينا» .
پس هر كس مرا دوست بدارد مسلمان مؤمن است ودينش كامل است ... ، من نبأ عظيمى هستم كه خداوند در روز غدير خم دين را با او كامل نمود. منم آنكه پيامبر صلىاللهعليهوآله دربارهام فرمود: مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ» ... .
امام حسين عليهالسلام هم مطالبى فرمود و در پايان عرضه داشت: شما نزد خداوند از من افضل هستى، ولى من از نظر پدران و مادران و اجداد بر شما فخر مىنمايم ! سپس امام حسين عليهالسلام با پدر همآغوش شدند و يكديگر را بوسيدند ... .(1)
اميرالمؤمنين عليهالسلام فرمود: من هفتاد فضيلت و منقبت دارم كه احدى از اصحاب پيامبر صلىاللهعليهوآله در آنها با من شريك نيستند. سپس حضرت به طور مفصل آن فضايل را برشمرد تا آنكه در پنجاه و يكم فرمود: و اما پنجاه و يكم، پيامبر صلىاللهعليهوآله در روز غدير خم مرا براى همه مردم منصوب نمود و فرمود: مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ. پس ظالمين دور از رحمت خدا باشند و عذاب خدا بر آنان باد.(2)
در غدير حجت بر مردم تمام شد و همه جوانب ولايت روشن شد؛ و نه تنها حجت تمام شد كه بر سر ولايت از مردم عهد و پيمان هم گرفته شد؛ و نه تنها ميثاق بسته شد كه اين پيمان با اقرار زبان و بيعت دست محكم شد.
اكنون كه ولايت على عليهالسلام اينگونه به دست مبارك پيامبر صلىاللهعليهوآله پىريزى شده، مردم نبايد هنوز خود را از خداوند طلبكار بدانند و منتظر بمانند تا كِى مقام عظماى ولايت، فاطمه عليهاالسلام را با خود همراه نمايد و دست حسن و حسين عليهماالسلام را گرفته و نيمه شب بر در خانههاى آنان كمك بخواهد.
اگر چه صاحب غدير اين كار را كرد تا حجتى بر اتمام حجتهاى قبلى باشد، ولى كعبه مقصودِ مردم معرفى شده و وظيفه آنان است كه با پاى خود به سراغ او روند و از وى ارشاد و هدايت بخواهند. اگر چنين نكنند - كه نكردند - در يارى خدا و حجت او كوتاهى كردهاند.
اميرالمؤمنين عليهالسلام درباره اينكه پس از بيعت غدير هر كوتاهى از سوى مردم به عهده خودشان است، فرمود:
پيامبر صلىاللهعليهوآله به من وصيت كرد و فرمود: يا على، اگر گروهى يافتى كه با آنان بجنگى حق خود را طلب كن، و گرنه در خانهات بنشين چرا كه من پيمان تو را در روز غديرخم گرفتهام كه تو وصى و خليفه من و صاحب اختيار مردم نسبت به خودشان هستى. مَثَل تو مثل بيتاللّه الحرام است، كه مردم بايد سراغ تو بيايند و تو نبايد سراغ مردم بروى.(1)
در ماجرايى اميرالمؤمنين عليهالسلام نگاهى به مردم كرد و فرمود: من برادر پيامبر صلىاللهعليهوآله و وزير او هستم. شما خوب مىدانيد كه من مقدم بر همه شما در ايمان به خداوند عزوجل و رسولش هستم ... ، و شما خود ديديد كه در روز غدير خم چگونه بپا ايستاد و مرا كنار خود به پا داشت و دست مرا بلند كرد (و مرا معرفى فرمود) .(2)
ابان بن ابىعيّاش از سليم بن قيس نقل مىكند كه گفت: از على بن ابىطالب عليهالسلام شنيدم در حالى كه مردى از آن حضرت درباره ايمان سؤال كرد و گفت: يا اميرالمؤمنين عليهالسلام، مرا از ايمان خبر ده، به طورى كه از غير تو و بعد از تو از كسى در اين باره سؤال نكنم.
حضرت پس از بيان پايههاى ايمان و اشاره به امامت و ولايت در غدير فرمود:
... آنان كه پيامبر صلىاللهعليهوآله در آخرين خطبهاى كه خواند و همان روز از دنيا رفت، چنين فرمود: من در ميان شما دو چيز باقى گذاردم كه تا به آن دو تمسك كردهايد هرگز گمراه نخواهيد شد: كتاب خداوند و اهلبيتم.
خداوند لطيف خبير با من عهد كرده است كه آن دو از يكديگر جدا نمىشوند تا بر سر حوض كوثر بر من وارد شوند، مانند اين دو - و حضرت به دو انگشت سبابه خود اشاره فرمودند - و نمىگويم مثل اين دو - و حضرت به دو انگشت سبابه و وسط اشاره كردند - زيرا يكى از اين دو جلوتر از ديگرى است.(1)
پس به اين دو تمسك كنيد تا گمراه نشويد، و از آنان پيشى نگيريد كه هلاك مىشويد، و از آنان عقب نمانيد كه متفرق مىشويد، و به آنان چيزى ياد ندهيد كه از شما عالمترند ... .(2)
اميرالمؤمنين عليهالسلام در روز غدير در ايام خلافت ظاهرى خود خطبه غرّايى در كوفه خواندند. اين ماجرا و خطبه به حسب اهميت آن در ادامه و در صفحات بعد و با همين عنوان «خطبه غديرِ اميرالمؤمنين عليهالسلام در روز غدير در كوفه» به طور جداگانه و مفصل آمده است.
يكى از احتجاجهاى اميرالمؤمنين عليهالسلام به حديث غدير در نامهاى به شيعيان در واپسين لحظات عمر شريفشان بوده است. از جمله اميرالمؤمنين عليهالسلام فرمود:
اگر ادعاى قريش صحيح باشد (كه به دليل نزديكى به رسول خدا صلىاللهعليهوآله از حق حاكميت برخوردار هستند) پس بنىهاشم نيز بر قريش برترى دارند. من نيز بر بنىهاشم برترى دارم، به دليل گفتار رسول خدا صلىاللهعليهوآله در روز غدير خم كه فرمود: هر كس من مولاى اويم، على نيز مولاى او است.
1) . يعنى حضرت دو انگشت سبابه از دو دست را كنار يكديگر قرار دادند، اشاره به اينكه قرآن و عترت اينگونه مساوى و قرين يكديگرند؛ و بعد انگشت سبابه و وسط از يك دست را نشان دادند و اشاره كردند كه نسبت اهلبيت عليهمالسلام و قرآن مانند اين دو نيست كه يكى از ديگرى مهمتر يا بر ديگرى مقدم باشد.
2) . كتاب سليم: حديث 8 .
و اما توضيح ماجرا:
اختلافاتى كه در جريان حكميت پديد آمد و لشكريان اميرالمؤمنين عليهالسلام را به دو گروه موافق و مخالف تقسيم نمود روز به روز دامنهدارتر شد، و در نهايت يك جنگ كاملاً داخلى را براى بار سوم به اميرالمؤمنين عليهالسلام تحميل كرد.
گر چه جنگ نهروان با پيروزى مطلق جبهه علوى پايان يافت، اما تبعات آن در اعماق جامعه اسلامى تأثير گذاشت و توان ايستادگى و مقاومت را از بسيارى سلب كرد. همچنين زمينه را براى تبليغات گسترده و سمپاشىهاى ايادى معاويه فراهم آورد.
همانگونه كه در فصلهاى گذشته اشاره شد، دستگاه تبليغاتى معاويه در برابر شخصيت برجسته اميرالمؤمنين عليهالسلام و امتيازات ويژه ايشان حرفى براى گفتن نداشت، و هنرى در شخصيت معاويه نبود كه بتوانند آن را علم كنند.
لذا مظلوميت عثمان و خون ريخته شده او تنها مستمسك آنها شد و در كنار آن بهرهگيرى از قداست و احترام خليفه اول و دوم و بزرگنمايى اختلافات اميرالمؤمنين عليهالسلام با آنها در دستور كار قرار گرفت، و روز به روز بر حجم شبهات و سؤالات جهت دار افزوده شد.
تلاش اميرالمؤمنين عليهالسلام براى راه اندازى مجدد مردم به سوى صفين و جنگ با معاويه - كه مىتوانست ريشه همه فتنهها را بخشكاند - به نتيجه نرسيد، و لشكريان حضرت با پايان يافتن فتنه خوارج به كوفه برگشتند.
براى دلدادگان معاويه - كه در كوفه به سر مىبرند - فضاى مناسبى فراهم شد تا زخمهاى كهنه تاريخ اسلام باز كنند و با استفاده از جهل و تعصب كور مردم، شخصيت اميرالمؤمنين عليهالسلام را زير سؤال ببرند.
محور سؤالات و شبهات، بحث پيرامون ابوبكر و عمر و عثمان بود، و اينكه آيا حق با آنهاست يا با اميرالمؤمنين عليهالسلام كه مدعى جانشينى رسول خدا صلىاللهعليهوآله بود !
براى على عليهالسلام بسيار سخت و تلخ بود كه فضاى فكرى جامعه با اين سخنان مشغول گردد، و در همان زمان لشكريان معاويه با هجوم وحشيانه خود به مرزهاى كشور علوى، دست به قتل و غارت بزنند و امنيت را از مردم مسلمان سلب كنند، و در عمل ضعف حكومت مركزى را در برقرارى ثبات و امنيت به اثبات رسانند.
اما چه مىشد كرد ؟ شبهات به طور گسترده در سطح جامعه مطرح شده بود و عامه مردم بدون توجه به پشت پرده اين مسائل و بهرههاى فراوانى كه دستگاه بنىاميه از آن فضا نصيب خود مىساخت، درگير اين مباحث شده بودند، و در انتظار پاسخهاى حضرت به سر مىبردند.
اميرالمؤمنين عليهالسلام به صراحت ناراحتى خود را از اين مباحث اعلام داشت، و با عتاب شديد به مردم فرمود:
قَد تَفَرَّغتُم لِلسُؤالِ عَمّا لا يَعنيكُم ! وَ هذِهِ مِصرُ قَدِ انفُتِحَت، وَ قُتِلَ مُعاويَةُ بنُ خُدَيجٍ وَ مُحَمَّدُ بنُ أبىبَكرٍ. فَيا لَها مِن مُصيبَةٍ ما أعظَمَها مُصيبَتى بِمُحَمَّدٍ. فَوَ اللّهِ ما كانَ إلاّ كَبَعضِ بُنَىَّ. سُبحانَ اللّهِ ! بَينا نَحنُ نَرجو أن نَغلِبَ القَومَ عَلى ما فى أيديهِم، إذ غَلَبونا عَلى ما فى أيدينا:
اين پرسشهاى بىحاصل را چه سود ؟ بنگريد كه مصر را تصرف كردهاند، و معاوية بن خديج و محمد بن ابىبكر به دست لشكريان معاويه به قتل رسيدهاند. چه مصيبت بزرگى ! كشته شدن محمد بن ابىبكر براى من مصيبتى بزرگ است. به خدا سوگند كه او مانند يكى از فرزندان من بود. سبحان اللّه ! ما اميدوار بوديم كه بر اين قوم و متصرّفاتشان چيره شويم، اما ناگهان آنان بر ما تاختند و متصرفات ما را تصاحب كردند.
سپس اميرالمؤمنين عليهالسلام وعده دادند كه در پاسخ به پرسشهاى آنان نامهاى بنويسند و حقايق را با آنان در ميان بگذارند. حضرت به دبير خود عبيداللّه بن ابىرافع دستور دادند: ده تن از اصحاب وفادار و مورد اعتمادم را دعوت كن.
عبيداللّه از حضرت خواست آن افراد را نام ببرند تا به خدمت حضرت دعوت شوند. اميرالمؤمنين عليهالسلام فرمود: اصبغ بن نباته، ابوالطفيل كنانى، رزين اسدى، حارثة بن مضرب همدانى، جويريه، خندف، حارث همدانى، مصباح نخعى، علقمه، كميل و عمير بن زراره.
آنان حاضر شدند و حضرت به ايشان فرمود: اين نامه را بگيريد و عبيداللّه بن ابىرافع آن را هر جمعه بر مردم بخواند و شما حاضر باشيد، كه اگر كسى بر آن ايرادى وارد كرد، شما با كتاب خدا پاسخ دهيد و انصاف را مراعات نماييد. حضرت نامه را اينگونه آغاز كردند:
بِسمِ اللّهِ الرَحمنِ الرحيمِ. مِن عَبدِ اللّهِ عَلىٍّ أميرِالمُؤمِنينَ إلى شيعَتِهِ مِنَ المُؤمِنينَ وَ المُسلِمينَ. فَإنَّ اللّهَ يَقولُ: «وَ إنَّ مِن شيعَتِهِ لإبراهيم» .(1)وَ هُوَ إسمٌ شَرَّفَهُ اللّهُ تَعالى فِى الكِتابِ. وَ أنتُم شيعَةُ النَبىِّ مُحَمَّدٍ صلىاللهعليهوآله، كَما إنَّ مِن شيعَتِهِ إبراهيمُ. إسمٌ غَيرُ مُختَصٌ، وَ أمرٌ غَيرُ مُبتَدَعٌ. وَ سَلامٌ عَلَيكُم، وَ اللّهُ هُوَ السَلامُ، المُؤمِنُ أولياؤهُ مِنَ العَذابِ المَهينِ، الحاكِمُ عَلَيهِم بِعَدلِهِ:
به نام خداوند بخشنده مهربان. از بنده خدا على اميرالمؤمنين به مؤمنان و مسلمانان از شيعيانش. خداوند متعال مى فرمايد: «ابراهيم از شيعيان او بود» . شيعه نامى است كه خداوند متعال در كتاب خود آن را عزيز داشته و شرافت بخشيده است. شما شيعيان پيامبر محمد صلىاللهعليهوآله هستيد، همانگونه كه ابراهيم عليهالسلام نيز از شيعيان او مىباشد. شيعه، كلمه جديدى نيست كه سابقه قبلى نداشته، و يا مختص افراد مشخصى باشد و به گروه ويژهاى طلاق شود. سلام خدا بر شما باد، و خداوند سلام مؤمن است، كه دوستان خود را سلامتى مىبخشد و از عذاب خواركننده به سلامت مىرهاند وبا عدل خود بر آنان فرمان مىراند.
1) . صافات / 83 .
سپس اميرالمؤمنين عليهالسلام كيفيت زندگى اعراب را قبل از بعثت رسول اكرم صلىاللهعليهوآله ترسيم نموده و نعمت بزرگ وجود پيامبر صلىاللهعليهوآله را بر آنان گوشزد مىكند. تا اينكه به مصيبت عظيم شهادت رسول خدا صلىاللهعليهوآله مىرسد و مىنويسد:
فَمَضى نَبىُاللّهِ صلىاللهعليهوآله، وَ قَد بَلَغَ ما أُرسِلَ بِهِ. فَيا لَها مُصيبَةٌ خَصَّتِ الأقربينَ وَ عَمَّتِ المُؤمِنينَ. لَم تُصابوا بِمِثلِها وَ لَن تَعايَنوا بَعدَها مِثلَها. فَمَضى لِسَبيلِهِ صلىاللهعليهوآله وَ تَرَكَ كِتابَ اللّهِ وَ أهلَبَيتِهِ إمامَين لا يَختَلِفان، وَ أخَوَين لا يَتَخاذَلان، وَ مُجَتَمِعَينَ لا يَفتَرِقان. وَ لَقَد قَبَضَ اللّهُ نَبيَّهُ صلىاللهعليهوآله وَ لأنَا أولى بِالناسِ مِنّى بِقَميصى هذا. وَ ما ألقى فى رَوعى وَ لا عرض فى رأيى أن وَجَّه الناسُ إلى غَيرى:
پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله پس از ابلاغ رسالت خود به مردم از دنيا رفت و همگان را عزادار شهادت خود ساخت. شهادت او براى نزديكانش مصيبت بزرگى بود، و براى عموم مؤمنين نيز تحمل آن سخت بود. گويى تا آن روز به مصيبتى مانند آن دچار نشده بودند، و چنان بدبختىاى نديده بودند.
رسول بزرگوار صلىاللهعليهوآله از دنيا رفت، در حالى كه كتاب خدا و اهلبيت خويش را در ميان مردم به يادگار گذاشته بود، و امانتى كه پيشواى مردم هستند و اختلافى ميانشان نيست، همانند دو برادرى كه با هم متحدند و جدايى ناپذير. خداوند در حالى حضرت محمد صلىاللهعليهوآله را قبض روح نمود كه من به او نزديكترين فرد بودم؛ نزديكتر از پيراهن به تن. و بر خاطرم نمىگذشت و در انديشهام خطور نمىكرد كه مردم از من روى برگردانده و سراغ كس ديگرى خواهند رفت.
حضرت در ادامه نامه به اختلافات بين قريش و انصار در انتخاب خليفه اشاره نموده و استدلالهاى آنان را بر ادعايشان نقل مىكنند. سپس دليل سكوت خود را در برابر جريان جديد اينگونه توجيه مىنمايند:
فَلَمّا رَأيتُ راجِعَةً مِنَ الناسِ قَد رَجَعَت عَنِ الإسلامِ؛ تَدعو إلى مَحوِ دينِ مُحَمَّدٍ وَ مِلَّةِ إبراهيمَ عَلَيهِما السَلامُ، خَشيتُ إن أنا لَم أنصُر الإسلامَ وَ أهلَهُ، أرى فيهِ ثُلَّما
وَ هَدما تَكونُ المُصيبَةُ عَلىَّ فيهِ أعظَمَ مِن فَوتِ وِلايَةِ أمورِكُم، الَتى إنَّما هِىَ مَتاعُ أيّامٍ قَلائِلٍ. ثُمَّ تَزولُ وَ تَنقَشِعُ كَما يَزولُ وَ يَنقَشِعُ السَحابُ. فَنَهَضتُ مَعَ القَومِ فى تِلكَ الأحداثِ حَتّى زَهَقَ الباطِلُ. وَ كانَت كَلِمَةُ اللّهِ هِىَ العُليا، وَ إن رَغِمَ الكافِرونَ:
هنگامى كه مشاهده كردم گروهى از مردم از دين اسلام روى بر مىتابند و مردم را به نابودى دين محمد صلىاللهعليهوآله و ملت ابراهيم عليهالسلام فرا مىخوانند، ترسيدم كه اگر به اسلام و مسلمانان يارى نرسانم، آسيب جدى به دين وارد شود و اين بناى عظيم در هم فرو ريزد. اين مصيبت بسيار بزرگتر از آن بود كه حكومت شما و خلافت بر شما را از دست بدهم، چرا كه حكومت چند روز كوتاه است و سپس مانند ابر از ميان مىرود و ناپديد مىگردد. پس به يارى دين خدا شتافتم و با مردم هماهنگ شدم و با مسلمانان همگامى كردم، تا باطل از ميان رفت و مقام رفيع كلام الهى آشكار گشت. گر چه كافران نمىخواستند و بر خلاف ميل آنان بود.
اميرالمؤمنين عليهالسلام توضيح مىدهند كه مخالفت از حكومت جديد مختص ايشان نبود و كسان ديگرى از اصحاب رسول خدا صلىاللهعليهوآله بودند كه به مخالفت برخاستند، و سخنان تندى نيز بين آنان رد و بدل شد، و حتى بعضى تا آخر عمر حاضر به پذيرش بيعت نشدند.
حضرت توضيحاتى نيز پيرامون حكومت سه خليفه ارائه مىدهند و از فقدان شيوه واحدى براى انتخاب خليفه گله مىكنند، و به اين نكته اشاره مىكنند كه وجه مشترك هر سه حكومت، حذف امام از دايره حكومت و كنار راندن از مسائل سياسى جامعه بود. به تناسب اين بحث، به حق ويژه خود براى حكومت و زمامدارى مسلمانان اشاره نموده و جريان غدير خم را شاهدى گويا بر اين حق ذكر مى نمايند:
فَما جازَ لِقُرَيشٍ مِن فَضلِها عَلَيها بِالنَبىِّ صلىاللهعليهوآله جازَ لى عَلى بَنىهاشِمٍ، بِقَولِ النَبىِّ صلىاللهعليهوآله يَومَ غَديرِ خُمٍّ: مَن كُنتُ مَولاهُ فَهذا عَلىٌّ مَولاهُ. ألا إن تَدَّعى قُرَيشُ فَضلَها عَلَى العَرَبِ بِغَيرِ النَبىِّ صلىاللهعليهوآله. فَإن شاؤوا فَليَقولوا ذلِكَ:
(ادعاى قريش مبنى بر اولويت خود به جانشينى پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله مستند به اين بود كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله از طايفه قريش بود) اگر ادعاى قريش صحيح باشد و آنها به سبب وجود رسول اكرم صلىاللهعليهوآله بر ديگر افراد امت برترى داشته باشند، بايد پذيرفت كه با همين دليل بنىهاشم نيز بر قريش برترى دارد (زيرا رسول خدا صلىاللهعليهوآله از تيره هاشم بود) . و باز با همين دليل من نيز بر بنىهاشم برترى دارم (زيرا از همه طايفه بنىهاشم به رسول خدا صلىاللهعليهوآله نزديكتر بودم) . و به دليل گفتار رسول خدا صلىاللهعليهوآله در روز غدير خم كه فرمود: هر كس من او هستم، على نيز مولاى او است.
مگر اينكه قريش براى اثبات برترى خود بر ديگر عربها دليل ديگرى جز انتساب به رسول اكرم صلىاللهعليهوآله داشته باشند. اگر اين سخن را مىتوانند بر زيان آورند بگويند.
اين نامه بسيار طولانى است، و اميرالمؤمنين عليهالسلام از كيفيت بيعت مردم با ايشان و شور و اشتياق آنان به پذيرش خلافت از جانب وى گزارش مبسوطى ارائه مىدهند. سپس جريان پيمان شكنى طلحه و زبير و شعلهور شدن جنگ جمل و پس از آن جنگ صفين و حادثه حكميت و جريان خوارج و جنگ با آنان را شرح مىدهند. در پايان مجددا به نصيحت مردم پرداخته و از افتادن در دام فتنهها و شبهات بر حذرشان مىدارند. سخن نهايى خود را كه تصميم جدى براى از ميان بر داشتن معاويه است با مردم در ميان گذاشته، آنان را براى اين كار بزرگ تشويق مىكنند.(1)
احتجاج اميرالمؤمنين عليهالسلام در رحبه كوفه(2)
يكى از احتجاجهاى اميرالمؤمنين عليهالسلام به حديث غدير در كوفه و بين جمعى از صحابه بوده است. از جمله اميرالمؤمنين عليهالسلام فرمود: بار خدايا، هر كس اين شهادت را
1) . كشف المحجه سيد بن طاووس : ص 235 - 269.
2) . روايت دريا محمديان : ص 170 - 206. تبليغ غدير در سيره معصومين عليهمالسلام: ص 76 - 78، 197 - 201. سخنرانى استثنائى غدير: ص 246. اسرار غدير: ص 260 - 262، 301. چهارده قرن با غدير: ص 27، 29، 99. چكيده عبقات الانوار حديث غدير : ص 521 - 546 . غدير در آئينه كتاب.
كتمان كند در حالى كه بر صحت آن آگاهى دارد، قبل از اينكه او را از دنيا خارج كنى نشانهاى در او قرار ده تا با آن شناخته شود.
شيوهاى كه اميرالمؤمنين عليهالسلام براى تبليغ حديث غدير در پيش گرفته بودند بسيار كارساز بود، و به خوبى شبهات را بر طرف و فضاى ذهنى افراد را روشن مىكرد.
اميرالمؤمنين عليهالسلام در مجالس متعددى كه جريان غدير خم را مطرح كردند، از اصحاب رسول خدا صلىاللهعليهوآله كه در روز غدير خم همراه پيامبر صلىاللهعليهوآله حضور داشتند و از نزديك و بدون واسطه شاهد ماجرا بودند مىخواستند كه جريان آن روز تاريخى را براى مردم تعريف كرده، و آنچه را كه از رسول خدا صلىاللهعليهوآله شنيدهاند براى مردم بازگو نمايند.
از آنجا كه اصحاب رسول خدا صلىاللهعليهوآله از جايگاه ويژه و موقعيت برترى بين مردم برخوردار بودند، و به دليل همراهى كردن با پيامبر صلىاللهعليهوآله و درك محضر آن بزرگوار، در بين عامه مردم احترام فوقالعادهاى داشتند و مورد وثوق آنها بودند.
در نتيجه تأييد و تصديق آنان نسبت به يك امرى كه در زمان رسول خدا صلىاللهعليهوآله اتفاق افتاده بود، كاملاً اطمينانآور و آرامبخش بود و مورد پذيرش واقع مىشد.
لذا اميرالمؤمنين عليهالسلام نيز از موقعيت ويژه اصحاب در بين مردم استفاده مىكرد، و براى جا انداختن و ماندگار نمودن حديث غدير از آنان استشهاد مىكرد. تا آنجا كه آنها را سوگند مىداد كه مشاهدات خود را براى مردم بازگو كنند و شنيدههاى خود را از رسول خدا صلىاللهعليهوآله براى آنان نقل نمايند.
جمعى از اصحاب رسول خدا صلىاللهعليهوآله كه بعد از ارتحال ايشان در بيعت خود با اميرالمؤمنين عليهالسلام ثابت قدم و وفادار مانده بودند و از آن حضرت پشتيبانى و حمايت كرده بودند و يا حداقل نقشى در كنار گذاشتن وصاياى پيامبر صلىاللهعليهوآله و معطل ماندن تأكيدات رسول خدا صلىاللهعليهوآله در روز غدير نداشتند، در برابر تقاضاهاى اميرالمؤمنين عليهالسلام
مبنى بر گواهى دادن به صحت حديث غدير به پا مىخاستند، و با كمال افتخار و سرافرازى جريان غدير را براى مردم تعريف و سخنان حضرت را تأييد مىكردند.
اينان كه بيشتر از انصار بودند، بدون نگرانى از تبعات اين شهادتها و بدون مصلحت انديشى و آيندهنگرى، فقط براى انجام وظيفه و وفادارى بر عهد و پيمان خود، صادقانه با مردم سخن مىگفتند و پردههاى ضخيم شبهات را از چهره تاريخ كنار زده و حقايقى را كه در غدير خم اتفاق افتاده بود براى مردم تشريح مىكردند، و غبار شك و ترديد را از دهان مردم مىزدودند.
در مقابل، جمع ديگرى از اصحاب رسول خدا صلىاللهعليهوآله براى تأييد حديث غدير محذوراتى داشتند و با مشكلات و سؤالاتى مواجه مىشدند، كه پاسخ به آنها كار آسانى نبود.
كسانى كه به هر دليلى پس از شهادت رسول مكرم اسلام صلىاللهعليهوآله نتوانستند به طور شايسته به وصاياى ايشان جامعه عمل بپوشند، و در برابر خواست آن حضرت - كه همان امر الهى بود - تمكين نمايند، و در مقابل نصّ صريح آن حضرت به اجتهاد پرداخته و روشى مغاير با روش پيامبر صلىاللهعليهوآله براى حكومت و زمامدارى مسلمانان ابداع كردند.
متأسفانه در همين روش جديد و ابداعى خود نيز، هيچ حقى براى عترت رسول خدا و اهلبيت عليهمالسلام ايشان قائل نشدند. بلكه با ترفندهاى متعدد، خاندان رسول خدا عليهمالسلام را وادار به خانهنشينى و عزلت كردند.
كسانى كه به خوبى اميرالمؤمنين عليهالسلام را مىشناختند، و از توانايىها و شايستگىهايش خبر داشتند، و موقعيت خاص ايشان را نزد رسول خدا صلىاللهعليهوآله مىدانستند، و نقش ممتاز و سرنوشتساز حضرت را در ميادين مختلف دفاع از دين مشاهده كرده بودند، و در غدير خم سخنان مهم رسول خدا صلىاللهعليهوآله را در معرفى حضرت على عليهالسلام به جانشينى خود شنيده و در همانجا با ايشان بيعت كرده بودند.
اما پس از ارتحال پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله به گونه ديگرى عمل نموده و زمام امر حكومت نوپاى اسلام را به دست كسان ديگرى سپردند، و براى تثبيت اين حكومت از هيچ تلاش و كوششى دريغ نكردند؛ تا آنجا كه حضرت على عليهالسلام را نيز وادار به بيعت كردند. بديهى است تأييد حديث غدير از جانب چنين كسانى به معناى پذيرش خطاى بزرگ تاريخى آنان بود، و علامت سؤال بزرگى در مقابل عملكرد آنان قرار مىداد.
بعضى از شهامت و شجاعت لازم براى پذيرش خطاى خود برخوردار بودند، و در انديشه جبران گذشته نيز به دنبال چارهاى مىگشتند. اينان از تقاضاى اميرالمؤمنين عليهالسلام براى اداى شهادت و تأييد جريان غدير خم استقبال كردند و حقايق را بدون هيچ گونه پردهپوشى با مردم در ميان گذاشتند. اما كسانى هم از اصحاب رسول خدا صلىاللهعليهوآله بودند كه جرأت و جسارت لازم را نداشتند و به انحاء مختلف عذر و بهانه مىآوردند و از پاسخگويى به دعوت حضرت طفره مىرفتند.
انكار حقيقت درخشان غدير خم و يا برخوردارى از اعتراف به آن به بهانههاى واهى، آن هم از طرف كسانى كه همه آبرو و حيثيت و موقعيت اجتماعى خود را مديون رسول خدا صلىاللهعليهوآله بودند، صحنه تلخ و دردناكى بود كه در مواجهه با تقاضاى حضرت على عليهالسلام براى تأييد حديث غدير به وقوع پيوست، و جمعى از اصحاب رسول خدا صلىاللهعليهوآله در اين آزمون نيز موفقيتى به دست نياوردند.
ناگفته نماند، اين گروه از اصحاب كه شهادت بر حديث غدير را نپذيرفتند، علاوه بر مشكلى كه نسبت به گذشته خود داشتند، در ارتباط با آينده نيز نگرانىها و بلكه مصلحت انديشىهايى داشتند، و در حقيقت كتمان حديث غدير تدبيرى بود كه براى آينده خود مىانديشيدند.
آنها احتمال پيروزى معاويه را در آينده مىدادند، و با شمّ سياسى خود آن را احتمال قوى مىديدند. آنان با شناختى كه از شخصيت معاويه داشتند، شهادت بر حديث غدير را براى خود مشكلساز مىدانستند، و چون براى بهرهمندى از دربار معاويه طمع داشتند، مصلحت را در كتمان حديث غدير ديدند. تا اين اعتراف در پرونده سياسى آنها ثبت نگردد، و مانع از ترقى و پيشرفت آنان در آينده نشود.
در تاريخ شش تن از اصحاب نام برده شدهاند كه حاضر به اداء شهادت نشدند، و با اينكه در غدير خم حضور داشتند آن را كتمان كردند. اما چون تقاضاى صريح حضرت را رد كردند و به حق روشن پشت كردند، مورد نفرين اميرالمؤمنين عليهالسلام قرار گرفتند و دعاى حضرت درباره آنها در همين دنيا به اجابت رسيد و مردم آثار آن را ديدند.
به همين دليل اين افراد شهره تاريخ شدند و اكثر مورخين جريان آنها را نقل كردند. شش تن عبارتند از: زيد بن ارقم، انس بن مالك، براء بن عازب، اشعث بن قيس، جرير بن عبداللّه، خالد بن يزيد.
احتجاج اميرالمؤمنين عليهالسلام در رحبه كوفه را به بيان ديگر نيز مىتوان گفت:
با گذشت بيست و پنج سال، چه كسى احتمال مىداد خاكسترِ سياه سقيفه اثرى از غدير در دلها باقى گذاشته باشد. اما بنيانگذارش چنان برنامهاى تدارك ديده كه هيچ اقدامى قادر به محو آن نمىتوانست باشد.
شايد فرصت ديگرى پيش نيايد كه يك اتمام حجت كامل عيار عمومى براى غدير در جمع حاضران انجام شود. پس تا صاحب غدير زنده است و قدرت را در دست دارد حساسترين زمان براى اجراى اين هدف است، كه يك روز هم نبايد آن را به تأخير انداخت. بايد مجلسى لايق اين هدف و اين موقعيت پر حساسيت تنظيم كرد، كه از نظر مكان و افراد پاسخگو باشد همان گونه كه گفتههاى چنين مجلسى بايد با اهداف آن تطابق كامل داشته باشد.
به دليل همين حساسيت، مكان چنين مجلسى ميدان بزرگ كوفه در فضاى باز تعيين شد. به آنجا «رحبه» مىگفتند، كه از نظر موقعيت جغرافيايى مركزىترين نقطه پايتخت كشور پهناور اسلام بود، كه شامل حجاز و عراق و شام و ايران مىشد. ميدانى كه دقيقا كنار مسجد كوفه و دار الاماره قرار داشت و جايى وسيعتر و همگانىتر و حساستر از آن وجود نداشت.
از نظر افراد صحابه پيامبر صلىاللهعليهوآله كه در غدير حاضر بودند، چه از دوستان غدير و چه از مخالفين آن به مجلس دعوت شدند، تا گذشته از حضور در مجلس درباره آن شهادت دهند، و بايد پيش بينى مىشد كه اگر به نيت تخريب غدير درباره آن شهادت ندادند چه عكس العملى انجام شود.
پنج سال خلافت ظاهرى اميرالمؤمنين عليهالسلام حساسترين روزهايى بود كه غدير مىرفت تا جان تازهاى به خود بگيرد و محتواى بلند آن از زبان صاحب غدير بيان شود. نسلى كه 25 سال از غدير فاصله داشتند و خفقان علمى و اقدامات وحشيانه عليه غدير مىرفت تا نسل جديد را كاملاً از آن بىخبر نمايد و از صفحه اعتقادش پاك كند.
از سوى ديگر عدهاى فتنهگر - كه باقيماندگان سقيفه بودند - دست به اقدامات مخرب مىزدند و شايع مىكردند كه على بن ابىطالب درباره مقدم بودن خود در خلافت و فضيلتش بر ديگران دليلى ندارد.
در شرايطى كه صاحب غدير براى احياى آن آستين بالا زده بود، نياز به عدهاى از اصحاب پيامبر صلىاللهعليهوآله از حاضرين در غدير بود كه مؤيد او باشند و به حضور خود در آن ماجرا شهادت دهند.
در چنين شرايطى اميرالمؤمنين عليهالسلام مجلسى در ميدان بزرگ كوفه - كه مقابل مسجد كوفه و دارالاماره قرار داشت - تشكيل دادند و منبرى در آنجا نصب كردند و مردم جمع شدند. اين مجلس فقط براى شهادت دادن كسانى بود كه 25 سال پيش در غدير حضور داشتند و اكنون مىبايست در پيشگاه ملت به پا خيزند و آنچه به چشم خود ديدهاند بازگو كنند.
اكنون صاحب غدير حكومت را در دست داشت و كار زدودنِ آثار سقيفه آغاز شده بود. احياى غدير نشانهگيرى قلب سقيفه با تير فولادين ولايت بود، كه اميرالمؤمنين عليهالسلام در اولين اقدامات خود دست به كار آن شد.
شيوه تبليغ غدير در آن شرايط، استفاده از شهرت و شيوع خبر آن بود كه طرفداران سقيفه هم به عنوان جذابترين خاطره زندگى آن را به ياد داشتند، حتى اگر جنگ بدر و اُحُد و خيبر را فراموش كرده بودند !
مجلسى عظيم و غير عادى تشكيل شد، كه تا آن زمان مردم تجربه نكرده بودند. در ميدان بزرگ كوفه سيل عظيم جمعيت آمدند و در برابر منبرى آماده نشستند، و در رديفهاى اول جلوى منبر حاضرين در غدير را نشاندند.
با آماده شدن مجلس، حضرت اميرالمؤمنين عليهالسلام به عنوان حاكم مطلق كشور بزرگ اسلام بر فراز منبر قرار گرفت و صحابه را درباره غدير دو گونه قسم داد. يكى اينكه به اصل واقعه غدير شهادت دهند، و ديگر اينكه جزئيات ماجراى غدير را براى مردم بازگو كنند.
حضرت در آن موقعيت استثنائى، حاضرين غدير را از اين جهت كه به صورت سمعى و بصرى در غدير حاضر بودهاند و با تمام وجود در همه مراحل آن ماجرا حضور داشته و آن را به طور ملموس شاهد بودهاند، ملزم كرد كه مشاهدات خود را براى نسلى كه در آن روز نبودهاند بازگو كنند.
در چنين شرايطى كه سقيفه رنگ مىباخت و صاحب غدير براى احياى آن آستين بالا زده بود، و عِدهاى از صحابه حاضر در غدير نيز در اجتماع حضور داشتند، اميرالمؤمنين عليهالسلام مجلسى استثنائى براى اين منظور تدارك ديد.
آن حضرت طى يك دعوت عمومى مردم را به ميدان بزرگ كوفه فرا خواند، كه مقابل مسجد كوفه و ساختمان حكومتىِ دار الاماره قرار داشت. در آنجا منبرى نصب كردند و مردم جمع شدند و مجلسى بسيار عظيم و پر ابهت تشكيل شد.
استفاده از شهرت غدير براى نسلى كه ربع قرن از آن فاصله داشتند، فقط به اين طريق عملى مىشد كه حاضران 25 سال پيش در غدير در پيشگاه ملت بپا خيزند و آنچه به چشم خود ديدهاند بازگو كنند.
اين بود كه اميرالمؤمنين عليهالسلام بر فراز منبر قرار گرفت و اصحاب پيامبر صلىاللهعليهوآله در رديفهاى اول جلوى منبر نشستند. در اين حال كه مردم نمىدانستند حضرت از كجا آغاز خواهد كرد و هدف از اين اجتماع چيست، اميرالمؤمنين عليهالسلام فرمود:
به خدا قسم مىدهم باقيماندگان از كسانى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله را ديدهاند، و در روز غدير خم در بازگشت از حجة الوداع از آن حضرت شنيدهاند كه درباره من - در حالى كه دستان مرا بلند كرده بود - فرمود: مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلِىٌّ مَولاهُ. اللّهُمَّ والِ مَن والاهُ وَ عادِ مَن عاداهُ وَ انصُر مَن نَصَرَهُ وَ اخذُل مَن خَذَلَهُ وَ اَحِبَّ مَن اَحَبَّهُ. قسم مىدهم هر كس اين واقعه را حاضر بوده و به چشم خود ديده و به گوش خود شنيده، برخيزد و شهادت دهد.
پس از اين كلام حضرت، حساسيت مجلس هنگامى بيشتر شد كه عده زيادى - كه حداقل سى نفر ذكر شدهاند - برخاستند و واقعه و خطبه غدير را بازگو نمودند و شهادت خود را نسبت به آن اعلام كردند.
حساسيت ديگرى كه مجلس غدير خم با آن همه اهميت پيدا كرد كوتاهى چند نفر از صحابه در شهادت درباره غدير بود. اميرالمؤمنين عليهالسلام ديد چند نفر از اصحاب پيامبر صلىاللهعليهوآله براى شهادت دادن برنخاستند، و گويى سكوت آنان توجه مردم را جلب كرده بود.
اميرالمؤمنين عليهالسلام ديد چند نفر از اصحاب پيامبر صلىاللهعليهوآله براى شهادت برنخاستند، و گويى سكوت آنان توجه مردم را جلب كرده بود. لازم بود براى اثبات شهرت غدير و جلوگيرى از هر گونه شك و شبهه درباره آن اقدامى صورت گيرد كه لال ماندههاى سقيفه را بر سر جايشان بنشاند.
لذا حضرت نگذاشت اين حركت منافقانه غدير را بشكند و فرمود: جلوى اين منبر چهار نفر از اصحاب پيامبر صلىاللهعليهوآله هستند (كه از آنها انتظار شهادت دادن مىرود) كه عبارتند از انس بن مالك و براء بن عازب و اشعث بن قيس و خالد بن يزيد !
لذا فرمود: در جلوى اين منبر چهار نفر از اصحاب پيامبر صلىاللهعليهوآله هستند (كه از آنها انتظار شهادت دادن مىرود) كه عبارتند از انس بن مالك و براء بن عازب و اشعث بن قيس و خالد بن يزيد. سپس رو به آنان كرده فرمود: شما كه در غدير حاضر بودهايد، چرا برنمى خيزيد و شهادت نمىدهيد ؟ گفتند: سنِّ ما بالا رفته و فراموش كردهايم ! ! !
حضرت رو به آنان كرده فرمود: اى انس، اگر از پيامبر صلىاللهعليهوآله شنيدهاى كه فرمود: مَن كُنتُ مَولاهُ فَهذا عَلِىٌّ مَولاهُ، و امروز بر نمىخيزى براى من به ولايت شهادت دهى، از دنيا نروى مگر آنكه به بَرَص (پيسى) مبتلا گردى كه نتوانى آن را پنهان كنى.
و تو اى اشعث، اگر از پيامبر صلىاللهعليهوآله شنيدى كه مىفرمود: مَن كُنتُ مَولاهُ فَهذا عَلِىٌّ مَولاهُ. اللّهُمَّ والِ مَن والاهُ وَ عادِ مَن عاداهُ، و امروز براى من به ولايت شهادت نمىدهى، از دنيا نروى مگر آنكه خداوند چشمانت را كور كند.
و اما تو اى خالد بن يزيد، اگر از پيامبر صلىاللهعليهوآله شنيدهاى كه مىفرمود: مَن كُنتُ مَولاهُ فَهذا عَلِىٌّ مَولاهُ. اللّهُمَّ والِ مَن والاهُ وَ عادِ مَن عاداهُ، و امروز به ولايت براى من شهادت نمىدهى، خدا تو را به مرگ جاهليت بميراند.
و اما تو اى براء بن عازب، اگر از پيامبر صلىاللهعليهوآله شنيدهاى كه مىفرمود: مَن كُنتُ مَولاهُ فَهذا عَلِىٌّ مَولاهُ. اللّهُمَّ والِ مَن والاهُ وَ عادِ مَن عاداهُ، و امروز به ولايت من شهادت نمىدهى، خدا تو را در همانجايى كه از آن هجرت كردهاى (يعنى يمن) بميراند.
حضرت هر يك از آنان را - به دليل اينكه دانسته كتمان مىكنند - نفرين كرد، اما اين چهار نفر بر عناد خود ادامه دادند و براى شهادت برنخاستند. خدا هم هر يك را به نفرين اميرالمؤمنين عليهالسلام مبتلا كرد:
انس بن مالك در پيشانيش لكّه پيسى پيدا شد، كه هر قدر عمامه را پايين مىآورد نمىتوانست آن را پنهان كند. اشعث بن قيس هم كور شد. خالد بن يزيد هم طبق مراسم جاهليت به خاك سپرده شد، و براء بن عازب از طرف معاويه حاكم يمن شد و در همانجا - كه وطن اصلى او بود و از آنجا به مدينه هجرت كرده بود - از دنيا رفت.
انس بن مالك - كه خدمتكار پيامبر صلىاللهعليهوآله بود - نيز در غدير همه ماجرا را از نزديك ديده و شنيده است. او يكى از كسانى است كه در حساسترين موقعيت كه اميرالمؤمنين عليهالسلام از او خواست در پيشگاه مردم به آنچه در غدير ديده شهادت دهد، از شهادت دادن سر باز زد. حضرت او را نفرين كرد و او در پيشانيش مبتلا به برص شد، به طورى كه قابل كتمان نبود و همه او را به عنوان نفرين شده اميرالمؤمنين عليهالسلام مىشناختند.
انس پس از مبتلا شدن به نفرين حضرت تصميم گرفت هرگز ماجراى غدير را كتمان نكند و در هر جايى كه از او در اين باره سؤال شود به صراحت بيان كند. نمونهاى از آن چنين است كه گفت: من در روز غدير خم از پيامبر صلىاللهعليهوآله شنيدم در حالى كه دست على عليهالسلام را گرفته بود فرمود: آيا من نسبت به مؤمنين از خودشان صاحب اختيارتر نيستم ؟ گفتند: آرى. فرمود: مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ. اللّهُمَّ والِ مَن والاهُ وَ عادِ مَن عاداهُ وَ انصُر مَن نَصَرَهُ وَ اخذُل مَن خَذَلَهُ.(1)
چهار نفر ديگر هم بودند كه براى شهادت برنخاستند و حضرت هر يك از آنان را نيز نفرينى كرد كه مبتلا شدند: زيد بن ارقم(2)، جرير بن عبداللّه بجلى، يزيد بن وديعه، عبدالرحمن بن مدلج؛ و بدين صورت بر همه ثابت شد كه شهرت و معروفيت غدير مسئلهاى انكار ناپذير است.(3)
شخصى مانند زيد بن ارقم كه در غدير بالاى سر پيامبر صلىاللهعليهوآله شاخههاى درختان را بالا گرفته بود تا هنگام سخنرانى به آن حضرت برخورد نكند و اين مقدرا به پيامبر صلىاللهعليهوآله
1) . اثبات الهداة: ج 2 ص 44 ح 179، ص 147.
2) . جالب است كه زيد بن ارقم در زمان عثمان به درخواست اميرالمؤمنين عليهالسلام در مسجد پيامبر صلىاللهعليهوآله و در حضور مردم درباره غدير شهادت داد، گذشته از اينكه متن كامل خطبه غدير را هم نقل كرده است؛ ولى در چنين مجلسى كه در سايه امنيت صاحب غدير به راحتى مىتوانست شهادت دهد، از شهادت درباره آن سرباز زد ! به دو مورد مذكور در بخش اول كتاب «تبليغ غدير در سيره معصومين عليهمالسلام» مراجعه شود.
3) . بحار الانوار: ج 31 ص 447 و ج 37 ص 199. عوالم العلوم: ج 15 / 3 ص 89 490. الغدير: ج 1 ص 93. مسند احمد: ج 1 ص 84 . شرح نهجالبلاغه: ج 1 ص 361 و ج 4 ص 488. تاريخ ابن عساكر: ج 3 ص 50 .
نزديك بود در موقعيت حساسى نياز به شهادت او درباره غدير بود. در كوفه اميرالمؤمنين عليهالسلام از او خواست تا برخيزد و درباره غدير در پيشگاه مردم شهادت دهد. ولى او برنخاست و شهادت نداد و ادعا كرد غدير را فراموش كرده است ! !
حضرت فرمود: اگر شما دروغ مىگوييد و بهانه مىآوريد در حالى كه در غدير حاضر بوده و شنيدهايد، خدا هر يك از شما را به بلايى آشكار گرفتار كند.
اين نفرين براى احياى غدير و اثبات دروغ منافقان و دشمنان درونى در عذر بىجايشان، از لسان كسى انجام شد كه مستجاب الدعوه بود و حتى همگان به اين مطلب اعتراف داشتند. هر هشت نفر آنان هم به نفرين اميرالمؤمنين عليهالسلام مبتلا شدند و حجت بر همه تمام شد.
اين هشت نفر دنباله ماجراى حارث فهرى بودند كه در روز غدير در حضور پيامبر صلىاللهعليهوآله رسما عذاب الهى را درخواست كرد و آيه «سَألَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ»(1)نازل شد و خداوند با فرستادن سنگ و صاعقه آسمانى و هلاك او بر همگان ثابت كرد كه غدير ريشه الهى دارد و خدا پشتيبان آن است.
پس از بيست و پنج سال همان ماجرا به گونهاى ديگر تكرار شد، و اينان با اينكه خود را در حضور صاحب غدير اميرالمؤمنين عليهالسلام مىديدند و خود مىدانستند كه دروغ مىگويند، و نيز مىدانستند كه نفرين على بن ابىطالب عليهالسلام چوب الهى است و يقينا بر سرشان خواهد خورد، ولى با اين همه كتمان كردند و لب به شهادت نگشودند.
به فاصله بسيار كمى كه به دعاهاى اميرالمؤمنين عليهالسلام مبتلا شدند و خداوند عذابش را مانند عذاب حارث فهرى بر سرشان فرستاد، بار ديگر بر همگان ثابت شد كه غدير پشتوانه الهى دارد.
1) . معارج / 1.
وقوع اين ماجرا در موقعيت حساسى بود كه نياز مبرم به شهادت چنين افرادى بود، و اكنون كه شهادت ندادند، خداوند گواهى داد كه اينان دروغ مىگويند و غدير و صاحب غدير راست مىگويد و اينگونه خداوند حجتش را بر مردم تمام كرد.(1)
همچنين شخصى مانند زيد بن ارقم بايد بارها ماجراى غدير را نقل كرده و شهادت خود را ارائه كرده باشد. در حساسترين موقعيتى كه نياز به گواهى او بود از اين اقدام سرباز زد، و آن روزى بود كه در كوفه اميرالمؤمنين عليهالسلام از او و چند نفر ديگر خواست تا برخيزند و درباره غدير به آنچه با چشم خود ديده و با گوش خود شنيدهاند شهادت دهند.
با آنكه هيچ شرايط تقيه و نگران كنندهاى نبود و عدهاى هم برخاستند و شهادت دادند، ولى او برنخاست و شهادت نداد !
در آنجا اميرالمؤمنين عليهالسلام او را نفرين كرد و از مجلس بيرون نرفته چشمانش كور شد، و اين معجزه چنان درباره او معروف شد كه هر جا مىرفت به عنوان نفرين شده اميرالمؤمنين عليهالسلام او را نشان مىدادند.
او هم قسم ياد كرد از آن پس هر كس درباره غدير بپرسد آنچه ديده و شنيده را بيان كند و شهادت دهد.(2)
بدين گونه سى سال پس از واقعه غدير بار ديگر اتمام حجت پروردگار ظاهر شد و هر يك از اينان به مرضى گرفتار شدند به طورى كه همه ديدند. مبتلا شدگان نزد مردم اقرار مىكردند كه ما با دعاى حضرت به عذاب الهى دچار شدهايم.(3)
اين بود بزرگترين و مهمترين مجلس تاريخ بعد از واقعه غدير. مجلسى كه در شهر صاحب غدير يعنى شهر كوفه، با شكوه و حساسيت تمام برگزار شد. مجلسى كه
1) . بحار الانوار: ج 31 ص 447 و ج 37 ص 199. عوالم العلوم: ج 15 / 3 ص 89 ، 490. الغدير: ج 1 ص 93. مسند احمد: ج 1 ص 84 . شرح نهج البلاغه: ج 1 ص 361 و ج 4 ص 488. تاريخ ابنعساكر: ج 3 ص 50 .
2) . بحار الانوار: ج 31 ص 447 و ج 37 ص 199. عوالم العلوم: ج 15 / 3 ص 89 ، 490. الغدير: ج 1 ص 93.
3) . بحار الانوار: ج 40 ص 54 ح 89 .
حضرت آميختهاى از معجزه و اتمام حجت و ابلاغ در زمينه غدير با حضور اميرِ غدير به انجام رسيد.
از ادله دلالت حديث غدير بر امامت و خلافت اين است كه اميرالمؤمنين عليهالسلام در رحبه كوفه حديث «مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ» را مطرح كرده و از شاهدان حاضر در مجلس از صحابه كه در غدير حاضر بودند طلب شهادت كرد.
در بعضى نقلها مفصلتر و با ابتدا و انتهاى حديث غدير و به اضافه «اللّهُمَّ والِ مَن والاهُ وَ ... » است. عدهاى برخاستند و شهادت دادند، از جمله: خُزَيمة بن ثابت، سهل بن سعد، عدىّ بن حاتِم، عُقبة بن عامر، ابوايوب انصارى، ابوسعيد خُدرى، ابوشريح خُزاعى، ابوقدامه انصارى، ابوليلى، ابوالهيثم بن تَيِّهان، ابوهريره، يزيد (يا زيد) بن شراحيل انصارى، ابوزينب، عبدالرحمن بن مدلج و مردانى ديگر از قريش.
در بعضى نقلها عدد شهادت دهندگان چند ده نفر، و در بعضى نقلها 12 يا 16 يا 17 يا 18 نفر آمده است. در بعضى نقلها هم شاهدان، ماجراى غدير را به همراه حديث غدير با ابتدا و انتهاى آن نقل كردهاند. همچنين چند نفر از شهادت دادن خوددارى كردند كه مبتلا به كورى و برص شدند. حتى در بعضى نقلها تبريك گفتن عمر به اميرالمؤمنين عليهالسلام هم آمده است.
يك. نام شمارى از راويان اين خبر گروه بسيارى از بزرگان و سرشناسان اهلسنت اين مُناشده اميرالمؤمنين عليهالسلام را روايت كردهاند:
اسرائيل بن يونس سَبيعى
محمد بن جعفر هُذلى
عبداللّه بن نُمَير خارفى كوفى، ابوهشام
محمد بن عبداللّه زُبَيرى كوفى حَبّال، ابواحمد
5 . يحيى بن آدم بن سليمان قرشى اموى
6 . اسود بن عامر شاذان شامى، ابوعبدالرحمن
8 . حسين بن محمد بن بهرام تميمى، ابواحمد
عبيداللّه بن عمر قواريرى
احمد بن حنبل شيبانى
محمد بن مثنّى عَنَزى
حسن بن على بن عفّان عامرى
احمد بن عمرو بن شيبانى، ابوعاصم
عبداللّه بن احمد بن حنبل
على بن محمد بن مصيصى، ابوالمضا
احمد بن عمرو بن عبدالخالق بَزّار
ابوعبدالرحمن نَسايى
احمد بن على موصلى، ابويَعلى
احمد بن محمد بن سعيد، ابوالعباس، ابنعقده
محمد بن عبداللّه بزّاز شافعى، ابوبكر
سليمان بن احمد طَبَرانى، ابوالقاسم
عمر بن احمد بن عثمان، ابنشاهين
احمد بن على، ابوبكر، خطيب بغدادى
على بن محمد جُلاّبى، ابوالحسن، ابنمَغازلى
على بن حسن بن حسين خِلَعى
احمد بن محمد عاصمى
موفّق بن احمد، اخطب خوارزم
على بن محمد جَزَرى، ابناثير
محمد بن طلحه قرشى شافعى
يوسف بن قِزُغْلى، سبط بن جوزى
احمد بن عبداللّه طبرى، محبالدين
ابراهيم بن عبداللّه وصابى يمنى
اسماعيل بن عمر دمشقى، ابنكثير
عمر بن حسن مراغى، ابوحفص
محمد بن محمد جَزَرى، شمسالدين
علىبن عبداللّه سَمهودى،نورالدين
عبدالرحمن سُيوطى، جلالالدين
محمود بن محمد شيخانى قادرى
على بن ابراهيم حلبى، نورالدين
احمدبنفضلبن محمد باكثيرمكّى
محمد بن معتمدخان بدخشانى
محمد صدر عالم
محمد بن اسماعيل بن صلاح امير
مولوى ولىاللّه لكهنوى
و اما بيان هر يك از اين موارد:
روايت كرده است.(1)سمعانى و ذهبى و ذهبى(2): او را توثيق كرده و بسيار ستودهاند. ابوالحسن على بن عمر بن احمد دارقطنى و حافظ ابوعبداللّه محمد بن عبداللّه از او حديث نوشتهاند. حمزه سهمى از دارَقُطنى، ابنمخلد و خطيب او را توثيق كرده و ستودهاند.
ابنمغازلى در مناقب خود با اسنادش حديث مناشده را از عُمَيرة بن سعد روايت كرده است. سپس مىگويد: ابوالقاسم فضل بن محمد گويد: اين حديث صحيحى است كه از رسول خدا صلىاللهعليهوآله نقل شده است. حديث غدير خم را نزديك به صد نفر - كه عشره مُبَشَّره هم از شمار آناناند - روايت كردهاند. حديث غدير حديث ثابتى است كه هيچ عيب و اشكالى در آن نمىشناسم. على عليهالسلام در اين فضيلت يكتاست و هيچ كس در آن همتا و شريك او نيست.(3)
خوارزمى نيز در مناقب خود با اسنادش حديث مناشده را از سعيد بن وهب و عبدخير روايت كرده است. وى سپس در معناى مناشده مىنويسد: گفته مىشود: نَشَدتُكَ اللّهَ وَ ناشَدتُكَ اللّهَ وَ أنشَدتُكَ بِاللّهِ، يعنى تو را به خدا سوگند مىدهم و از تو مىخواهم و درخواست مىكنم. اين مجاز و برگرفته از نَشَدَ الضّالَّةَ يَنشُدُهاست كه به معناى طلب كردن گمشده است، و أنشَدَها يعنى آن را شناساند.
ابناثير در «اسد الغابة» با اسناد خود از يَعلَى بن مرّه (با دو اسناد) و عبدالرحمن بن
1) . اين خبر از نسخه «الفوائد» موجود در كتابخانه حرم در مكه نقل مىشود. اين خبر در اين نسخه، از نسخه خطيب بغدادى نقل شده كه صورت اجازه يوسف بن محمد بن مقلّد شافعى به ابوالمظفر يحيى بن محمد بن هبيره بر آن است.
2) . الانساب: «الشافعى» . تذكرة الحفّاظ: ج 3 ص 880 . العِبَر فى خبر من غَبَر: حوادث سال 354.
3) . مناقب على بن ابىطالب عليهالسلام ابنمَغازلى : ص 27.
ابىليلى و براء بن عازب و اصبغ بن نباته و ابوالطُفَيل حديث مناشده را نقل كرده است. همچنين گفته كه اين خبر را از ابونُعَيم و ابوموسى و ابنعقده نقل كردهاند.(1)
5 . ابنحجر عسقلانى
ابنحجر در «الاصابة» حديث مناشده را از ابنعقده در كتاب «الموالاة» و او از ابواسحاق و ابوالطُفَيل روايت كرده كه او گفته است: كسانى كه من آنان را به شمار نمىآورم برايم روايت كردهاند كه على عليهالسلام در رَحبه، مردم را سوگند داد ... . سپس مىگويد: اين خبر را ابنشاهين از ابنعقده نقل و آن را استدراك كرده است.(2)
6 . ابراهيم بن عبداللّه يمنى وصابى شافعى
وصابى شافعى در «الاكتفاء فى فضل الأربعة الخلفاء» نيز حديث مناشده را از عبدالرحمن بن ابىليلى و زيد بن ارقم و عمير بن سعيد روايت كرده، و سپس مىگويد: عبداللّه فرزند امام احمد در زوائد «المسند» و ابويَعلى در «المسند» و ابنجرير در «تهذيب الآثار» و خطيب در تاريخش و ضياء در «المختارة» و طَبَرانى در «المعجم الكبير» و «المعجم الاوسط» آورده است.(3)
سَمهودى در «جواهر العقدين» ماجراى مناشده را از ابوالطُفَيل نقل كرده است. سپس مىگويد: ابنعقده اين حديث را از طريق محمد بن كثير از فِطر و ابوالجارود از ابوالطُفَيل نقل كرده است.(4)
دو. نفرين امام عليهالسلام بر كسانى كه شهادت ندادند پس از تثبيت ماجراى مناشده نزد بزرگان اهلسنت، نكته ديگر اينكه: بسيار روشن است كه ماجراى مُناشده نشان مىدهد كه حديث غدير به امامت و جانشينى
اميرالمؤمنين عليهالسلام دلالت تامّ دارد، زيرا اگر مراد از حديث غدير اين بود كه على عليهالسلام براى مؤمنان يار يا محبّ يا محبوب يا مانند اينهاست - اوصافى كه براى ديگر صحابه نيز حاصل است - براى اثبات اين اوصاف به سوگند دادن نيازى نبود.
هيچ كس از مردم منكر وجود اين صفات در آن حضرت نيست تا براى اثبات وجود آنها در حضرتش نياز به مناشده و طلب شهادت باشد. پس مراد امامت و جانشينى بوده است.
و لذا در احاديث و اخبار اهلسنت آمده كه گروهى از صحابه اين حقيقت را كتمان كرده و با عدم شهادت خود به دلالت حديث غدير به امامت و جانشينى گواهى ندادند.
از اين رو، امام عليهالسلام آنان را نفرين كرد و نفرين او در حق ايشان مستجاب شد. بنا بر اين، اگر مراد از حديث غدير چيزى غير از امامت و جانشينى بود، قطعا گروهى آن را كتمان نمىكردند.
در «أُسد الغابة» از عبدالرحمن بن مدلج از ابنعقده به سندش و احمد بن احمد در «مسند» و ابنكثير دمشقى از مسند احمد و نيز در «كنز العمّال» ، ماجراى مناشده اميرالمؤمنين عليهالسلام در كوفه را نقل كرده، و در آخر اضافه كردهاند كه چند تن برخاستند و شهادت دادند كه اين سخن را از رسول خدا صلىاللهعليهوآله شنيدهاند، و عدهاى هم كتمان كردند.
حضرت كتمان كنندگان را نفرين كردند، و اينان از دنيا نرفتند مگر اينكه كور شدند يا برص گرفتند و آفتى به ايشان رسيد. يزيد بن وديعه و عبدالرحمن بن مدلج از آنان بودند.(1)
1) . اسد الغابة: ج 4 ص 321. مسند احمد: ج 1 ص 119. تاريخ ابنكثير: ج 5 ص 211. كنزالعمّال: ج 15 ص 115، به نقل از خطيب بغدادى.
از روايات پيشين روشن شد كه جماعتى شهادت يادشده را كتمان كردند و عبدالرحمن بن مدلج و يزيد بن وديعه دو تن از كتمانكنندگان بودند. زيد بن ارقم و انس بن مالك و براء بن عازب نيز - كه از صحابه بزرگ بودند - نيز در شمار آن كساناند.
حلبى مىنويسد: سخن بعضى كه گفتهاند دنباله «خدايا با هر كس با او دوستى كند دوستى كن ... » ساختگى است، مردود است. اين دنباله از طُرقى وارد شده كه ذهبى بسيارىشان را صحيح دانسته است. روايت شده كه على عليهالسلام برخاست و خطبه خواند و خداى تعالى را سپاس گفت و ستود و سپس فرمود:
هر كس را در روز غدير خم حضور داشته سوگند مىدهم كه برخيزد؛ و تنها كسانى برخيزند كه به دو گوش خود شنيدهاند و به خاطر سپردهاند، نه آنان كه از ديگران شنيدهاند و آگاه گشتهاند.
هفده صحابى برخاستند. در روايتى آمده كه سى صحابى برخاستند. در «المعجم الكبير» شانزده صحابى و در روايت ديگرى دوازده صحابى آمده است. على عليهالسلام به آنان فرمود: آنچه را شنيدهايد، عرضه كنيد.
آنان حديث را ذكر كردند كه در آن آمده بود: مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ. در روايت ديگرى آمده است: ... فَهذا مَولاهُ. از زيد بن ارقم نقل شده كه گفت: من از كسانى بودم كه (شهادت ندادم و) كتمان كردم و خدا مرا نابينا گرداند، و على عليهالسلام كتمانكنندگان را نفرين كرده بود.(1)
ابنمغازلى نيز با سندش از زيد بن ارقم روايت كرده است: على عليهالسلام مردم را در مسجد سوگند داد و فرمود: هر مردى كه شنيده كه پيامبر صلىاللهعليهوآله مىفرمود: «هر كس من
1) . السيرة الحلبيّة: ج 3 ص 336، 337.
مولاى او هستم على مولاى او است. خدايا با هر كس با او دوستى كند دوستى كن، و با هر كس با وى دشمنى ورزد دشمنى بورز» سوگند مىدهم كه شهادت دهد. من از كسانى بودم كه كتمان كردم و به همين خاطر كور شدم.(1)
جمالالدين عطاءاللّه شيرازى مىنويسد: زِرّ بن حُبَيش روايت كرده است: على عليهالسلام از دارالاماره بيرون آمد. سوارانى كه شمشيرها را به گردن آويخته و دستارها را بر سر نهاده و تازه از سفر رسيده بودند به پيشوازش رفتند و گفتند: سلام و رحمت و بركات خدا بر تو اى اميرالمؤمنين، درود بر تو اى مولاى ما.
على عليهالسلام پس از پاسخ سلام ايشان فرمود:
اينجا چه كسانى از اصحاب رسول اللّه صلىاللهعليهوآله هستند ؟ دوازده مرد، از جمله: ابوايّوب خالد بن زيد انصارى، خُزَيمة بن ثابت ذوالشهادتين، ثابت بن قيس بن شماس، عمّار بن ياسر، ابوهيثم بن تَيّهان، هاشم بن عُتبَة بن ابىوقّاص و حبيب بن بديل بن ورقاء، برخاستند و شهادت دادند كه در روز غدير خم شنيدند كه پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: هر كس من مولاى او هستم على مولاى او است.
على عليهالسلام به انس بن مالك و براء بن عازب فرمود: چه شما را بازداشت كه برخيزيد و شهادت دهيد كه شما هم آنچه را ديگران شنيدهاند، شنيدهايد ؟ سپس فرمود: خدايا، اگر اين دو از سر دشمنى كتمان كردند مبتلايشان كن.
براء كور شد، و هنگامى كه راه خانهاش را از ديگران مىپرسيد به خود پاسخ مىداد: كسى كه نفرين او را فرو گرفته چگونه راه يابد ؟ و انس پاهايش مبتلا به برص شد.
گفتهاند كه وقتى على عليهالسلام از انس خواست شهادت دهد كه سخن پيامبر صلىاللهعليهوآله در غدير - يعنى: هر كس من مولاى او هستم على مولاى او است - را شنيده، عذر آورد كه
1) . مناقب ابنمَغازلى: ص 23.
فراموش كرده است. على عليهالسلام دعا كرد: خدايا، اگر او دروغگو است لكّه سپيدى برص را بر سر او قرار بده، به گونهاى كه دستار آن را نپوشاند. پس چهره انس گرفتار برص شد، و پس از آن روبندى به چهرهاش مىافكند.(1)
در روايت بَلاذرى آمده است:
على عليهالسلام بر منبر گفت: هر كس شنيده كه پيامبر صلىاللهعليهوآله در روز غدير خم فرمود: خدايا با هر كس با او دوستى كند دوستى كن، و با هر كس با وى دشمنى ورزد دشمنى بورز، به خدا سوگند مىدهم كه برخيزد و شهادت دهد.
انس بن مالك و براء بن عازب و جرير بن عبداللّه (بجلى) پايين منبر نشسته بودند. على عليهالسلام سخن خود را تكرار كرد و هيچ كس پاسخ نداد. حضرت فرمود: خدايا، هر كس اين شهادت را آگاهانه كتمان كند، از دنيا مبر مگر اينكه نشانهاى بر او قرار دهى كه به آن شناخته شود. انس به برص مبتلا گشت و براء كور شد و جرير مرتدّ شد و به سَراة(2)رفت و در خانه مادرش در سَراة از دنيا رفت.(3)
حافظ ابونعيم شرح حال ابومحمد طلحة بن مُصَرِّف را نوشته و او را به پاكدامنى و مشتاق به عبادت و راستگويى و وفادارى و خوشخويى و صفا ستوده و گفته است: سليمان بن احمد، از احمد بن ابراهيم بن كيسان، از اسماعيل بن عمرو بجلى، از مِسعَر بن كِدام، از طلحة بن مُصَرِّف، از عُمَيرة بن سعد براى ما نقل كرد:
على عليهالسلام را ديدم كه بر فراز منبر - كه دوازده تن گرداگرد آن بودند - اصحاب رسول اللّه صلىاللهعليهوآله را - كه ابوسعيد و ابوهريره و انس بن مالك در شمار ايشان بودند - سوگند داد و گفت: شما را به خدا سوگند مىدهم، آيا شنيدهايد كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله بفرمايد: هر كس من مولاى او هستم على مولاى او است ؟
همگى برخاستند و عرضه داشتند: به خدا سوگند آرى. ولى يك تن از ايشان برنخاست و شهادت نداد. على عليهالسلام به او فرمود: چه مانع شد كه برخيرى و شهادت دهى ؟
گفت: اى اميرالمؤمنين، پير شدهام و فراموش كردهام.
على عليهالسلام گفت: خدايا، اگر او دروغگو است به بلا گرفتارش كن. و ما ديديم كه پيش از آنكه از دنيا برود، در ميان دو چشمش نقطه سفيدى پديد آمد كه عمامه آن را نمىپوشاند.(1)
سه. نتيجه بحث
اينها روايات اهلسنت پيرامون رخداد مُناشده و كتمان گروهى از صحابه و شهادت ندادن آنان به حديث غدير و نفرين حضرت بر آنان بود.
چكيده و نتيجه بحث اين است:
امام عليهالسلام با اهتمام كامل و با پافشارى، صحابه را سوگند داد كه هر يك از ايشان كه در روز غدير خم حاضر بوده و آن رخداد را به چشم خود ديده و به گوش خود سخن رسول خدا صلىاللهعليهوآله را شنيده شهادت دهد تا به شهادت ايشان احتجاج كند. اين مُناشده را پيشوايان و دانشمندان بزرگ اهلسنت روايت كردهاند.
اين مُناشده به اين كيفيت و با اين احوال و قرائن، دلالت مىكند كه مراد پيامبر صلىاللهعليهوآله از سخن: هر كس من مولاى او هستم على مولاى او است، امامت و جانشينى است، زيرا اگر مراد از «مَولى» محبّ يا محبوب يا ناصر يا مانند اينها بود، مُناشده معنايى نداشت، چرا كه اين اوصاف به اعتراف همگان در اميرالمؤمنين عليهالسلام وجود داشته و كسى هرگز آنها را انكار نكرده است. اين اوصاف حتى در ديگر صحابه هم وجود داشته است.
1) . حِلية الاولياء: ج 5 ص 26، 27.
جماعتى از صحابه از سر دشمنى با امام عليهالسلام اين شهادت را كتمان كردند. اين نيز گواه آن است كه حديث غدير به امامت دلالت مىكند، زيرا اگر مراد از اين حديث امامت نبود، هرگز موردى براى كتمان وجود نمىداشت.
امام عليهالسلام كتمان كنندگان را نفرين كرد و نفرين او بر آنان كارگر گشت. اگر معناى حديث غدير امامت و جانشينى نبود هرگز آنها را نفرين نمىكرد.
5 . اخبار مناشده و كتمان بعضى از صحابه، بنياد اعتقاد اهلسنت به عدالت همه صحابه را ويران مىكند، چرا كه كتمان شهادت از گناهان كبيره است و مرتكب كبيره بىترديد فاسق است.
6 . اين اخبار نشان مىدهد كه گروهى از صحابه با اميرالمؤمنين عليهالسلام دشمنى داشتهاند و دشمنىشان با او به اندازهاى بوده كه شهادت يادشده را كتمان كنند و مرتكب اين گناه كبيره شوند. اين از مواردى است كه ادعاى دهلوى را به اينكه همه صحابه با امام عليهالسلام دوستى مىكردند، باطل مىگرداند.
اگر حديث غدير نصّ بر امامت و جانشينى نبود و مراد پيامبر صلىاللهعليهوآله فقط محبت امام عليهالسلام بود، اخبار مناشده نشاندهنده مخالفت صحابه با همين دستور است و باز هم ادعاى ما ثابت مىشود.
زيرا كسانى كه سخن نبوى دالّ بر وجوب محبت امام عليهالسلام را پنهان كنند، به طريق اولى آنچه را بر امامت و جانشينى وى دلالت كند پنهان خواهند كرد.
چهار. اشكال ابنروزبهان و پاسخ آن
نگرش در اين احاديث و اخبار، تعصّب ابنروزبهان و دشمنىاش با حق و بطلان ياوههاى او پيرامون حديث مناشده را روشن مىكند، چرا كه او ادعا كرده كه اين حديث از ساختههاى رافضيان است !
وى مىنويسد: اما اينكه گفتهاند اميرالمؤمنين عليهالسلام از انس بن مالك خواست شهادت دهد و مالك عذر آورد كه فراموش كرده، و در ادامه حضرت انس را نفرين كرد، ظاهرا از ساختههاى رافضيان است، زيرا خبر: «هر كس من مولاى او هستم على مولاى او است» در غدير خم بوده، و به سبب فراوانى شنوندگان مستفيضگونه بوده است.
از اين رو، چه حاجتى بوده كه از انس خواسته شود تا شهادت دهد ؟ و اگر فرض كنيم كه اميرالمؤمنين عليهالسلام طلب شهادت كرده و انس شهادت نداده، اخلاق اميرالمؤمنين عليهالسلام چنين نبوده كه ملازم رسول خدا صلىاللهعليهوآله را كه ده سال خادم آن حضرت بوده، نفرين كند تا دچار برص گردد. ساختگى بودن حديث روشن است.(1)
اشكال ابنروزبهان از چند جهت پاسخ داده مىشود:
پاسخ اول: مُناشده انس و ديگران متواتر است
فضل بن روزبهان حاجت به طلب گواهى از انس را نفى كرده و دليل آن را استفاضه حديث غدير دانسته است. اما اين سخن باطل است، زيرا طلب گواهى امام عليهالسلام از انس بن مالك امرى ثابت و مشهور و بلكه متواتر است. از اين رو تكذيب اين گونه حديث بر پايه اين گمان شگفت است !
پاسخ دوم: حديث غدير متواتر است نه مستفيض گونه
بىگمان حديث غدير كه اين شمار انبوه شنوندگان آن را شنيدهاند، حديثى متواتر
1) . ابطال نهج الباطل مخطوط .
و در بالاترين درجات تواتر است. از اين رو آن را مستفيضگونه دانستن دورى از انصاف و دشمنى با حق است.
پاسخ سوم: نمونههايى از نفرين پيامبر صلىاللهعليهوآله بر مخالفان
سخن ابنروزبهان كه اخلاق اميرالمؤمنين عليهالسلام چنين نبوده كه كسى را نفرين كند باطل است، چرا كه در حقيقت خردهگيرى از انبياء و اوصياست. زيرا نفرين مخالفان سنّتى از سنتهاى پيامبران و جانشينان آنان در بعضى زمانهاست. همچنين هر كس به سيره پيامبر اسلام صلىاللهعليهوآله مراجعه كند، به موارد پرشمارى از اين دست آگاه خواهد گشت. اينك نمونههايى از آن موارد:
مورد اول
يكى از اين نمونهها نفرين نبى صلىاللهعليهوآله بر منافقانى است كه در ليلة العقبه خواستند كه گزندى به حضرتش رسانند. حلبى گويد: هنگامى كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله صبح كرد، اسيد بن حضير نزد حضرت آمد و گفت: اى فرستاده خدا، چرا ديشب از راه درّه نرفتى، با آنكه از راه گردنه آسانتر بود ؟ پيامبر صلىاللهعليهوآله در پاسخ فرمود: آيا مىدانى منافقان چه مىخواستند ؟ و ماجرا را براى او بازگو فرمود. اسيد گفت: اى فرستاده خدا، مردم رسيده و گرد آمدهاند. هر طايفهاى را فرمان ده تا كسى را كه چنين قصدى كرده بكشند، و اگر دوست دارى نامهاى آنان را آشكار گردان. سوگند به آن كس كه تو را به حق بر انگيخت، به هيچ كارى نپردازم تا اينكه سرهاى آنها را برايت بياورم.
پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: من خوش ندارم مردم بگويند كه محمد به يارى قومى با مخالفانش جنگيد تا اينكه خدا به سبب آنان او را بر ديگران مسلط گرداند، ولى او پس از اين به كشتن يارانش پرداخت. اسيد گفت: اى فرستاده خدا، اينان ديگر ياران و اصحاب تو به شمار نمىروند. رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرمود: آيا شهادتين نمىگويند ؟
پس از آن، پيامبر صلىاللهعليهوآله آنان را گرد آورد و به آنها گفت كه از سخنى كه گفته و به آنچه بر آن همداستان گشته بودند آگاه است. اما آنان به خدا سوگند خوردند كه چنين سخنى نگفته و چنين قصدى نداشتهاند. در اين هنگام خدا اين آيات را فرو فرستاد: «يَحلِفُونَ
بِاللّهِ ما قالُوا وَ لَقَد قالُوا كَلِمَةَ الكُفرِ ... وَ هَمُّوا بِما لَم يَنالُوا»(1): «به خدا سوگند مىخورند كه سخنى نگفتهاند حال آنكه سخن كفر را بر زبان راندهاند ... و آهنگ كارى را كردند كه به آن دست نيافتند» .
رسول خدا صلىاللهعليهوآله آنان را نفرين كرد و فرمود: خدايا، آنان را با «دبيله» بزن. «دبيله» آتشى برافروخته است كه ميان دو شانه آنان نمايان مىشود تا از ميان سينههاى آنان آشكار گردد. در روايت ديگرى هست كه «دبيله» پارهاى از آتش است كه بر رگهاى قلب هر يك از ايشان بيفتد و آنان را هلاك كند.(2)
مورد دوم
نمونه ديگر نفرين پيامبر صلىاللهعليهوآله است بر كسى كه نمازش را قطع كند. حلبى مىنويسد: در «الإمتاع» آمده كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله در تبوك، كنار درخت خرمايى نماز مىخواند كه كسى آمد و از ميان او و آن درخت خرما گذشت. در روايتى هست كه آن كس بر الاغى سوار بود. حضرتش او را چنين نفرين كرد: نماز ما را بريد، خدا جاى پايش را ببرد. پس او زمينگير شد.(3)
مورد سوم
نمونه ديگر نفرين پيامبر صلىاللهعليهوآله است براى كسى كه با تقليد از نحوه راه رفتن، حضرتش را ريشخند مىكرد. سيوطى مىنويسد: ابوالشيخ از قَتاده و ابنمردوَيه از ابنعمر روايت كردهاند: مردى پشت سر پيامبر صلىاللهعليهوآله از حضرتش تقليد مىكرد و خود را به زمين مىافكند. حضرت او را ديد و فرمود: همين گونه بمان. آن مرد نزد خانوادهاش بازگشت، ولى يك ماه از هوش رفته و بر زمين افتاده بود. وقتى به هوش آمد به هيئتى بود كه از پيامبر صلىاللهعليهوآله تقليد و حضرتش را ريشخند مىكرد.(4)
پاسخ چهارم: نمونههايى از نفرين اميرالمؤمنين عليهالسلام
خواجه پارسا مىنويسد: امام مستغفرى به اِسناد خود روايت كرده كه اميرالمؤمنين على عليهالسلام در رَحبه، از مردى درباره حديثى پرسيد و آن مرد وى را تكذيب كرد. على عليهالسلام به آن مرد فرمود: هر آينه تو مرا تكذيب كردى. مرد گفت: من تو را تكذيب نكردم. اميرالمؤمنين عليهالسلام فرمود: من خداى سبحانه را خواهم خواند كه اگر دروغگو باشى چشمت را كور كند. مرد گفت: خداى عزوجل را بخوان. اميرالمؤمنين على عليهالسلام آن مرد را نفرين كرد و چشم آن مرد كور گشت و نابينا از رَحبه بيرون رفت.(1)
عبدالرحمن جامى نيز اين خبر را به همين شكل از مستغفرى نقل كرده است.(2)و اما مستغفرى - راوى اين ماجرا - از دانشمندان پرآوازه اهلتسنن است، كه عبدالقادر قرشى و محمود بن سليمان كفوى و جمالالدين اِسنَوى وى را بسيار ستودهاند.(3)
عدهاى ديگر از بزرگان اهلسنت نيز اين روايت را - با كمى تغيير - نقل كردهاند، از جمله: خوارزمى، وصابى از سيره عمر ملاّ، ابنحجر، محمد صدر عالم و ابنكثير.(4)
همچنين عبدالرحمن جامى در «شواهد النبوة» روايت كرده كه امام عليهالسلام كسى را كه اخبار او را براى معاويه مىنوشت نفرين كرد و او كور شد.(5)
پاسخ پنجم: نمونههايى از نفرين صحابه
اضافه بر اين، از صحابه هم نفرينهايى نقل شده است. از جمله:
1) . فصل الخطاب خواجه محمد پارسا حافظى .
2) . نفحات الانس: ص 25.
3) . الجواهر المضيّة فى طبقات الحنفية: ج 1 ص 180، 181. كتائب اعلام الاخيار من فقهاء مذهب النعمان المختار مخطوط . طبقات الشافعية: ج 2 ص 403.
4) . مناقب خوارزمى: ص 273. الاكتفاء فى فضائل خلفاء الأربعة مخطوط . الصواعق المحرقة: ص 77. معارج العُلى فى مناقب المرتضى عليهالسلام (مخطوط) . ازالة الخفاء فى سيرة الخلفاء: ج 2 ص 112. تاريخ ابنكثير: ج 8 ص 5 .
5) . شواهد النبوة: ص 167.
مورد اول
احمد بن عطاءاللّه اسكندرى پس از نقل حكايتى در دعاى ابراهيم بن ادهم، كرامتى براى سعد بن ابىوقّاص روايت كرده است. وى مىنويسد:
شيخ ابوالعباس گويد: اين عين كمال نيست، بلكه آنچه سعد - يكى از افراد عَشَره مُبَشَّره - انجام داده عين كمال است. زنى مدعى شد كه سعد چيزى از بوستان او گرفته است. سعد در برابر اين ادعا گفت: خدايا، اگر او دروغگو است نابينايش گردان و او را در جايش بميران. پس آن زن كور شد و روزى كه در بوستانش راه مىرفت در چاهى افتاد و مرد.
بنا بر اين، اگر آنچه ابراهيم عليهالسلام انجام داده عين كمال مىبود، فعل صحابى پيامبر صلىاللهعليهوآلهبه اينكه عين كمال باشد اولى است. ولى سعد از امناى خداست و جان او و جان ديگرى نزد وى يكسان است.
از اين رو، سعد نه به آن سبب كه آن زن شخص او را آزار داد نفرينش كرد، بلكه به اين خاطر آن زن را نفرين كرد كه او صحابى رسول اللّه صلىاللهعليهوآله را آزار داده بود.(1)
مورد دوم
ابويوسف نقل كرده است: ليث بن سعد، از حبيب بن ابىثابت براى من نقل كرد: اصحاب محمد صلىاللهعليهوآله و جماعت مسلمين از عمر بن خطاب خواستند كه شام را (ميان آنان) قسمت كند، چنانكه رسول اللّه صلىاللهعليهوآله خيبر را (ميان آنان) قسمت كرد.
سخت گيرترين مردم در اين موضوع بر عمر، زبير بن عوّام و بلال بن رباح بودند. عمر گفت: اگر چنين كنم، مسلمانان پس از شما را بىچيز وانهادهام. سپس افزود: خدايا، مرا در برابر بلال و اصحابش كفايت كن.
1) . لطائف المنن فى مناقب آل شيخ ابىالعباس و شيخه ابىالحسن در هامش لطائف المنن شعرانى : ج 1 ص 143، 144.
مسلمانان هم بر اين باور بودند كه طاعونى كه در عِمَواس گريبان آنان را گرفت از نفرين عمر بوده است. عمر مردم شام را در ذمّه حكومت قرار داد تا به مسلمانان خراج بپردازند.
همچنين ولىاللّه دهلوى اين ماجرا را نقل كرده است. در كتاب «الرَّوض الأُنُف» نيز اين ماجرا را در سفر عمر به شام و پس از فتح آن نقل كرده، و ايده تقسيم نكردن آن را مشورت دادن معاذ به عمر نقل كرده است. همچنين فخرالدين زيلعى از ابوبكر رازى اين ماجرا نقل كرده است.(1)
پاسخ ششم: پاسخ صاحب «احقاق» به ابنروزبهان
بطلان كلام ابنروزبهان با ادله يادشده روشن شد. صاحب «احقاق الحق» در پاسخ گفته است:
اينكه او از اخلاق اميرالمؤمنين عليهالسلام دور دانسته كه دمساز و خادم رسول خدا صلىاللهعليهوآله را نفرين كند تا گرفتار برص شود، صوفىگرى بىمعنايى است؛ زيرا آنگاه كه انس با داشتن علم يقينى در اظهار حق خويشاوندان پيامبر صلىاللهعليهوآله از شهادت خوددارى كرده، در واقع در محبت آنان كه به نص قرآن مجيد واجب است كوتاهى كرده و ريسمان پيروى پيامبر صلىاللهعليهوآله را از گردنش گشود و خداوند كار و خدمتش را باطل گرداند.
بنا بر اين، كمترين درجه كيفرش در دنيا اين است كه بر او نفرين شود تا گرفتار بيمارىهاى تمسخرآميز شود، و البته نتيجه كار خود را در آخرت خواهد چشيد. با اين همه، در سخن ابنروزبهان دو فايده هست:
فايده اول: ابنروزبهان طلب گواهى بر آنچه را شنوندگانش پرشمار و مستفيض گونه باشد انكار كرده است. ما بر پايه اين سخن مىگوييم: وجوب محبت على عليهالسلام امر ثابت و مستفيضى است كه طلب شهادت درباره آن باطل است، ولى چنانكه دانستى بنا بر روايات اهلتسنّن، امام عليهالسلام براى حديث غدير طلب گواهى كرد.
1) . الخراج: ص 26. قرّة العينين: ص 71. الرَوض الأُنُف: ج 6 ص 581 . شرح كنز الدقائق زيلعى: ج 3 ص 282.
بنا بر اين، روشن مىشود كه مراد از حديث غدير ايجاب محبت و مودّت او نبوده، بلكه امر شكوهمندى بوده كه بيشتر اصحابى كه آن را شنيده و به خاطر سپرده بودند انكارش كرده بودند. از اين رو، امام عليهالسلام به طلب شهادت بر آن حاجت پيدا كرده است.
فايده دوم: ابن روزبهان در سخنش به كثرت شنوندگان خبر رويداد غدير خم اعتراف كرده است. بنا بر اين، در وقوع اين رويداد و ثبوت اين خبر شريف شكّى نخواهد ماند. و اين ردّ متعصبان و ستيزهجويانى است كه حديث را انكار مىكنند و دروغ مىشمارند.
پنج. اعتراف حلبى به دلالت شهادت طلبى
تا اينجا ثابت شد كه امام عليهالسلام از جماعتى از صحابه خواست كه بر حديث غدير خم شهادت دهند، كه بعضى از آنان شهادت دادند و بعضى كتمان كردند. اين امر مناقشات ابنروزبهان و فخر رازى در «نِهاية العقول» را باطل مىكند.
همچنين ثابت شد كه اين طلب گواهى براى امر شكوهمند و بزرگى بوده كه بيشتر صحابه انكارش كرده بودند. اين امر جز جانشينى نبوده، زيرا اگر آن امر چيزى غير از جانشينى و امامت مىبود، بعضى از صحابه انكارش نمىنمودند و كتمانكنندگان كتمانش نمىكردند.
الف. اشكال حلبى
اعتراف حلبى به اينكه امام عليهالسلام براى ردّ كسانى كه در خلافت با او كشمكش كردند به حديث غدير احتجاج كرد، به درستى سخن ما گواهى مىدهد. حلبى مىنويسد:
اگر بپذيريم كه مرادِ حديث آن است كه على عليهالسلام به امامت أولى است، مقصود امامت در آينده است نه در زمان صدور حديث، زيرا در غير اين صورت على عليهالسلام با وجود پيامبر صلىاللهعليهوآله امام بوده است. براى آينده نيز وقت خاصى تعيين نشد. پس از كجا ادّعا مىشود كه اين آينده پس از درگذشت رسول خدا صلىاللهعليهوآله بوده است ؟ بلكه رواست كه اين آينده بعد از آن باشد كه با على عليهالسلام بيعت كردند و او خليفه گشت.
دليل اين سخن آن است كه على عليهالسلام تنها زمانى به حديث غدير احتجاج كرد كه خلافت به او بازگشت. در آن زمان - چنانكه گذشت - براى ردّ كسانى كه با او كشمكش كردند به اين حديث احتجاج كرد. بنا بر اين، سكوت على عليهالسلام از احتجاج به اين حديث تا زمان خلافتش براى كسانى كه اندك خردى دارند - چه رسد به مردم فهيم - گواه آن است كه حديث غدير نصّ بر امامت او نيست.(1)
ب. پاسخ اشكال حلبى
و اما پاسخ سخنان حلبى:
پاسخ اول
حلبى مىگويد: مقصود امامت در آينده است نه در زمان صدور حديث، چرا كه در غير اين صورت على عليهالسلام با وجود پيامبر صلىاللهعليهوآله امام بوده است. اين سخن باطل است، زيرا در حديث قيدى وجود ندارد كه مقتضى اين معنى باشد، بلكه حديث مطلق است.
بنا بر اين، معنايش اين است كه: مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ أولى مِنهُ بِالإمامَةِ: هر كس من مولاى او هستم على از او به امامت سزاوارتر است. اين معنايى است كه شيعه اماميه در گذشته و اكنون آن را اثبات مىكند، و ستيزهجويان اهلسنت با آن مىستيزند.
پاسخ دوم
حلبى مىگويد: رواست كه اين آينده بعد از آن باشد كه با على عليهالسلام بيعت كردند و او خليفه گشت. معناى اين سخن حمل «اولويّت به امامت» در زمانِ پس از عثمان بن عفّان است.
اين حمل جدا نادرست است و تبريك ابوبكر و عمر به اميرالمؤمنين عليهالسلام پس از حديث غدير - چنانكه در «الصواعق» و كتابهاى ديگر آمده بنياد سست آن را از ريشهكن مىكند، زيرا آن دو اعتراف كردند كه امام عليهالسلام مولاى هر مؤمنى است.
1) . السيرة الحلبيّة: ج 3 ص 338.
در نتيجه، به اعتراف آنها امام عليهالسلام مولاى آن دو نيز خواهد بود، چه اينكه آن دو از مؤمنان باشند يا نباشند. بنا بر اين، على عليهالسلام از آن دو به امامت سزاوارتر خواهد بود. بنا بر همه اينها، مقيّد كردن ولايت به زمان پس از عثمان بر پايه فهم و اعتراف ابوبكر و عمر باطل است.
همچنين، بنا بر حمل مَولى بر «أولى به امامت» ، شكّى در دلالت حديث غدير به امامت مطلقه اميرالمؤمنين عليهالسلام بر جاى نمىماند. پس بنا بر اينكه بر امامت و جانشينى خلفاى سهگانه نصّى وجود ندارد - اين مطلب نزد اهلتسنّن ثابت و پذيرفته است، تا جايى كه شخص دهلوى به آن معترف است - مطلق وجود نصّ بر جانشينى امام عليهالسلام خلافت بلافصل او را ثابت مىكند، چرا كه مقدّم داشتن غير منصوص بر منصوصٌ عليه قبيح است.
پاسخ سوم
حلبى مىگويد: سكوت على عليهالسلام از احتجاج به اين حديث تا زمان خلافتش ... ، گواه آن است كه حديث غدير نصّ بر امامت او نيست. اين سخن نيز به دليل مناشده امام عليهالسلام با ابوبكر و اصحاب شورى مردود است؛ شيعه سكوت على عليهالسلام را قبول ندارد، بلكه شيعيان اين ادعا را انكار مىكنند. پس اين ادعاى حلبى در برابر شيعه اماميه سودى به حالش ندارد و حديث غدير را از صلاحيت احتجاج و استدلال ساقط نمىكند.
در اينجا به بعضى از روايات شيعه اماميه كه در بردارنده مناشده امام عليهالسلام با ابوبكر و اصحاب شورى به حديث غدير است اشاره مىكنيم:
على عليهالسلام فرمود: اى ابوبكر، تو را به خدا سوگند مىدهم، اين ويژگىها را در خود مىيابى يا در من ؟ ابوبكر گفت: نه در خودم، بلكه در تو.
على عليهالسلام فرمود: تو را به خدا سوگند مىدهم، من پيش از همه مردان مسلمان پيامبر صلىاللهعليهوآله را اجابت كردم يا تو ؟ ابوبكر گفت: بلكه تو.
على عليهالسلام فرمود: تو را به خدا سوگند مىدهم، من حاضرين در موسم و همه مسلمانان را به سوره برائت آگاه كردم يا تو ؟ ابوبكر گفت: بلكه تو.
على عليهالسلام فرمود: تو را به خدا سوگند مىدهم، من در روز غار با جان خود از رسول خدا صلىاللهعليهوآله نگهدارى كردم يا تو ؟ ابوبكر گفت: بلكه تو. على عليهالسلام فرمود: تو را به خدا سوگند مىدهم، آيا من از سوى خدا در آيه بخشش انگشترى در كنار پيامبر صلىاللهعليهوآلهصاحب ولايت شدم يا تو ؟ ابوبكر گفت: بلكه تو. على عليهالسلام فرمود: تو را به خدا سوگند مىدهم، آيا من بر پايه حديث پيامبر صلىاللهعليهوآله در روز غدير مولاى تو و هر مسلمانىام يا تو ؟ ابوبكر گفت: بلكه تو.(1)
فلان و فلان نزد من آمدند و از من خواستند تا با كسى بيعت كنم كه او خود بايد با من بيعت كند. من پسرعموى پيامبر صلىاللهعليهوآله و پدر پسران او و صدّيق اكبر و برادر رسول خدا صلىاللهعليهوآله هستم، و هر كس جز من چنين دعوى كند دروغگو است. من پيش از هر كسى اسلام آوردم و نماز گزاردم.
1) . الخصال: ج 2 ص 549 .
من وصىّ پيامبر صلىاللهعليهوآله و همسر دخترش سرور زنان جهان فاطمه بنت محمد عليهاالسلام هستم. من پدر حسن و حسين عليهماالسلام دو نوه رسول خدا صلىاللهعليهوآله هستم. ما خاندان رحمتيم. خدا به سبب ما شما را هدايت كرد و از گمراهى نجات داد. من صاحب روز غديرم، و در اين باره آياتى در حق من نازل شده است.
من وصى نبى صلىاللهعليهوآله در امور كسانى از خاندان اويم كه مىميرند، و من معتمَد وى در ميان زندگان امت او هستم. پس از خدا پروا كنيد و او را در نظر داشته باشيد تا گامهايتان را استوار گرداند و نعمتش را بر شما تمام كند. سپس به خانهاش بازگشت.(1)
اميرالمؤمنين عليهالسلام به ابوبكر فرمود: اى ابوبكر، آيا كسى را ثقهتر از رسول خدا صلىاللهعليهوآله مىشناسى ؟ او در چهار جا براى من از تو و جماعت همراه تو - كه عمر و عثمان در ميانشان بودند - بيعت گرفت: در «يوم الدار» و در «بيعت رضوان» زير درخت و در روز جلوسش در خانه امسلمه و در روز غدير پس از بازگشتش از حجة الوداع. (در روز غدير) همه شما گفتيد: شنيديم و خدا و فرستادهاش را فرمان برديم.
و پيامبر صلىاللهعليهوآله به شما فرمود: خدا و فرستادهاش بر شما گواهاند. و شما همگى پاسخ داديد: خدا و فرستادهاش بر ما گواهاند. پس پيامبر صلىاللهعليهوآله به شما فرمود: بر اين امر گواه يكديگر باشيد و حاضرانتان آن را به غايبانتان برسانند، و هر كس از شما كه آن را شنيده براى كسانى كه نشنيدهاند بازگو كند.
1) . بحار الانوار: ج 28 ص 247، به نقل از امالى شيخ طوسى.
در اين ميان تو گفتى: آرى اى رسول خدا. و همگى به پيامبر صلىاللهعليهوآله و به من به خاطر اينكه خدا ما را گرامى داشت تبريك گفتيد. سپس عمر نزديك شد و به شانه من زد و در حضورتان گفت: بَخٍّ بَخٍّ اى پسر ابوطالب ! مولاى ما و مولاى مؤمنان گشتى.
ابوبكر گفت: اى اميرمؤمنان، امرى را به ياد من آوردى كه اگر رسول خدا صلىاللهعليهوآله شاهد آن بود آن را از او مىپذيرفتم.(1)
اگر اهلسنت از پذيرش اين روايات سر باز زنند، ما استدلال اميرالمؤمنين عليهالسلام به نصّ بر امامتش در روزگار خلافت ابوبكر را از روايات ايشان مىآوريم:
اسعد بن ابراهيم بن حسن بن على حنبلى در اربعينش، از استادش عمر بن حسن معروف به ابندحيه(2)روايت كرده است: حديث سوم: ثَورى، از اعمش، از سالم بن ابىجعد روايت كرده است: نزد انس بن مالك رفتم، در حالى كه چشمش كور و بر چهرهاش سپيدى برص نمايان بود.
كسى - كه گويا بين او و انس كينهاى بود - به سوى انس برخاست و گفت: اى همراه رسول خدا، اين علامتى چيست كه به چهرهات مىبينم ؟ حال آنكه پيامبر صلىاللهعليهوآله فرموده است: مؤمن دچار برص و جذام نمىشود ! انس سر به زير انداخت و چشمانش اشك مىباريد. در اين حال گفت: اين سپيدى به سبب نفرين اميرالمؤمنين على بن ابىطالب عليهالسلام بر من، بر چهرهام پديد آمده است. جماعتى از حاضران از انس خواستند كه حديث اين ماجرا را باز گويد.
انس گفت: هنگامى كه سوره كهف نازل شد، بعضى از صحابه از پيامبر صلىاللهعليهوآله خواستند كه اصحاب كهف را به ايشان نشان دهد. پيامبر صلىاللهعليهوآله وعده داد كه چنين كند. فرشى به حضرتش هديه شد و صحابه آن وعده را به ياد وى آوردند. حضرتش فرمود: على عليهالسلام را حاضر كنيد.
چون على عليهالسلام آمد به من فرمود: اى انس، فرش را بگستران. من فرش را گستردم. پيامبر صلىاللهعليهوآله به صحابه دستور داد كه بر فرش بنشينند. چون بر فرش نشستند، فرش بلند شد و به هوا رفت تا نيمروز به سير خود ادامه داد.
سپس ايستاد و ما از جاى برخاستيم و بر زمين راه رفتيم تا به غار رسيديم. مردمانى را ديديم كه در خواب بودند و چهرههايشان همچون چراغ مىدرخشيد. جامههاى سپيدى بر تن داشتند و سگ آنان دو بازويش را بر درگاه غار گسترده و نشسته بود. سراسر وجود ما ترس شد.
اميرالمؤمنين عليهالسلام به پيش رفت و فرمود: سلام بر شما. آنان نيز سلام او را پاسخ دادند. ديگران نيز پيش رفتند و سلام كردند، ولى آنان سلامشان را پاسخ نگفتند. على عليهالسلام به اصحاب كهف فرمود: چرا سلام اصحاب رسول خدا صلىاللهعليهوآله را پاسخ نمىدهيد ؟
يكى از آنان گفت: از پسرعمو و پيامبرت بپرس.
سپس على عليهالسلام به آن جماعت فرمود: بر جاى خود بنشينيد. چون بر جاى نشستند، على عليهالسلام گفت: اى فرشتگان خدا، فرش را بالا بريد. فرش بالا رفت و ما به اندازهاى - كه خدا مىداند - در هوا سير كرديم. سپس فرمود: ما را بر زمين نهيد تا نماز ظهر را بگذاريم.
ناگاه ديديم در سرزمينى هستيم كه در آن آبى نيست تا بنوشيم و وضو بگيريم. على عليهالسلام با پايش بر زمين زد و آب گوارايى از زمين جوشيد. وضو گرفتيم و نماز گزارديم و آب نوشيديم. على عليهالسلام فرمود: نماز عصر را با رسول خدا صلىاللهعليهوآله خواهيد گزارد.
فرش ما را تا عصر سير داد و ناگاه ما در كنار درِ مسجد بوديم.
چون پيامبر صلىاللهعليهوآله ما را ديد فرمود: شما ماجرا را بازگو مىكنيد يا من بگويم ؟ و شروع به بازگو كردن ماجرا كرد، گويا كه همراه ما بوده است. على عليهالسلام به حضرتش عرض كرد: چرا اصحاب كهف سلام مرا پاسخ گفتند، ولى سلام همراهانم را نه ؟ پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: آنان تنها سلام پيامبر يا جانشين پيامبر را پاسخ مىدهند. سپس افزود: اى انس، براى على گواهى بده.
پس از آن، چون روز سقيفه فرا رسيد، على عليهالسلام از من خواست كه به ماجراى آن فرش گواهى دهم، اما من گفتم: فراموش كردهام.
على عليهالسلام فرمود: اگر پس از سفارش رسول اللّه صلىاللهعليهوآله آن را كتمان مىكنى، خدا بر چهرهات سپيدى برص نشاند و آتشى در شكمت افكند و چشمت را كور گرداند. و من گرفتار برص شدم و شكمم آتش گرفت و كور گشتم.
انس به سبب حرارتى كه در شكمش بود، نمىتوانست در ماه رمضان و غير آن روزه بگيرد، و در برابر هر روزى از ماه رمضان كه روزه نمىگرفت تهيدستى را غذا مىداد. انس در بصره مرد.(1)
اما عدم نقل احتجاج امام عليهالسلام به حديث غدير در روزگار خلافت ابوبكر و غير او از سوى اهلسنت هرگز حجتى در برابر شيعه نخواهد بود، چنانكه نقل يكى از فريقين بر ديگرى حجت نيست.
فخر رازى در كتاب خود «نِهاية العقول» در وجه استدلال به حديث غدير نوشته است:
دوم: بىگمان على عليهالسلام در روز شورى هنگامى كه مىكوشيد تا فضائلش را بيان كند، حديث غدير را ياد كرد و هيچ كس او را انكار نكرد. عدم انكار حاضران نسبت به حديث غدير با وجود انگيزههاى بسيار در خدشه كردن بر چيزى كه آدمى خواهان آن است تا به آن بر ديگران تفاخر كند، دليل صحت آن است.
فخر رازى خود در ادامه، در پاسخ به اين استدلال نوشته است:
اما وجه دوم؛ يعنى مناشده در روز شورى ضعيف است، زيرا همانگونه كه بايد صحت اصل حديث اثبات شود، صحت اين مُناشده هم بايد اثبات شود، بلكه اثبات صحت مناشده مهمتر است. چنانچه بيشتر محدثان اين مناشده را انكار مىكنند. اما به
1) . الاربعين مخطوط .
فرض صحت آن، ما نمىپذيريم كه آن به همه صحابه رسيده باشد. و با فرض اينكه به همه صحابه رسيده باشد، اين را نخواهيم پذيرفت كه در ميان ايشان كسى يافت نشود كه آن را انكار نكرده باشد.(1)
چگونه فخر رازى مىگويد: اين را نخواهيم پذيرفت كه در ميان صحابه كسى يافت نشود كه آن را انكار نكرده باشد ؟ با اينكه پيروانِ منحرفان از اميرالمؤمنين عليهالسلام در نقل اين انكار انگيزههاى بسيارى داشتهاند، حال آنكه هرگز كسى چنين انكارى را نقل نكرده است.
و اگر عدم نقل در همچون امورى كه انگيزهها در نقلش فراوان است دليل عدم اصل انكار نيست، چگونه است كه عدم نقل استدلال و احتجاج امام عليهالسلام به حديث غدير در زمان ابوبكر و غير او كه البته انگيزههاى اين عدم نقل نيز فراوان بوده، دليل بر عدم اصل استدلال و احتجاج امام عليهالسلام است ؟ !
افزون بر اين، پيشتر معلوم شد كه واحدى اشعارى را روايت كرده كه امام عليهالسلام آنها را در حضور ابوبكر و عمر و عثمان و ديگران خوانده، و آن اشعار نمونههايى از فضائل و ويژگىهاى او از جمله حديث غدير را در بر داشته است. بنا بر اين، ادعاى سكوت امام از احتجاج به حديث غدير در زمان خلفاى سهگانه دروغ است.
شش. استبعاد ابوالطُفَيل نسبت به حديث غدير
بىگمان انكار و استبعاد ابوالطُفَيل نسبت به حديث غدير در ماجراى مناشده حضرت، از ادلّه استوار بر دلالت اين حديث به امامت و جانشينى است، چرا كه اگر حديث غدير معنايى غير از امامت پس از رسول خدا صلىاللهعليهوآله داشت، انكار و شك وجهى نداشت.
در روايت احمد بن حنبل از ابوالطُفَيل آمده است: (پس از مناشده) از رَحبه بيرون آمدم، ولى گويا در دلم چيزى خلجان مىكرد. زيد بن ارقم را ديدم و به او گفتم: شنيدم
1) . نِهاية العقول مخطوط .
كه على عليهالسلام چنين و چنان مىگفت. زيد گفت: چه را انكار مىكنى ؟ من خود از رسول خدا صلىاللهعليهوآله شنيدم كه اين سخنان را بر زبان آورد.(1)
همچنين در روايت نسايى و ابنكثير و در «زين الفتى» و نيز در «الرياض النضرة» از طريق ابنحِبّان همين آمده است.(2)
اگر گفته شود: شايد ابوالطفيل نسبت به وجوب محبت على بن ابىطالب عليهالسلام دچار شك گشته و به آن سبب كه على عليهالسلام ناصر يا محب مؤمنان باشد دلش گرفتار ترديد شده بود ؟ !
جوابش اين است كه اين را هيچ كس در حق ابوالطفيل - كه از بزرگان و دانشمندان صحابه است - جايز نمىشمارد.
و در مورد ابوالطفيل، ابنعبدالبَرّ و ابناثير گفتهاند(3):
ابوالطفيل عامر بن واثلة، در روز اُحد زاده شد، و از هجرت رسول اللّه صلىاللهعليهوآله هشت سال را درك كرد. وى بعدها در كوفه ساكن شد، و على عليهالسلام را در همه جنگهايش همراهى نمود. هنگامى كه حضرت به شهادت رسيد، به مكه بازگشت و در آنجا ماند تا اينكه در سال 100 درگذشت.
وى فاضل و دانشمند و حاضر جواب و فصيح بوده، و اهل تشيع على عليهالسلام بود و او را از ديگران برتر مىدانست. او ابوبكر و عمر را مىستود و بر عثمان رحمت مىفرستاد. وى ماجرايى در مجلس معاويه دارد، كه در آنجا از اميرالمؤمنين عليهالسلام دفاع كرد.
خطبه غديرِ اميرالمؤمنين عليهالسلام در روز غدير در كوفه(1)
سه خطبه تاريخى براى روز غدير خم در تاريخ ثبت شده، كه هر يك داراى فرازهاى مهمى است و همه آنها در عصر ظهور تجلى خواهد نمود.
خطبه رسول اكرم صلىاللهعليهوآله در سرزمين غدير خم
خطبه اميرالمؤمنين عليهالسلام در يكى از سالهاى خلافت ظاهرى آن حضرت، كه روز غدير با روز جمعه مصادف شده بود.
خطبه حضرت امام رضا عليهالسلام به نقل سيد بن طاووس.
و اما خطبه اميرالمؤمنين عليهالسلام در كوفه:
حضرت اميرالمؤمنين عليهالسلام در ايام خلافت ظاهرى، در روز غدير - كه با روز جمعه مصادف شده بود - خطبه بسيار باشكوهى ايراد فرمود.
حدود سى سال پس از اجتماع عظيم و بىنظير مسلمانان در غدير خم، اولين اجتماع گسترده مردم در سالگرد آن روز تاريخى و سرنوشتساز در ايام حكومت اميرالمؤمنين عليهالسلام و حضور آن حضرت در كوفه اتفاق افتاد، روز جمعهاى مصادف با سالگرد غدير خم شد، و آن حضرت فرصت را مناسب ديد تا در اجتماع مردم در نماز جمعه، خطبهاى در معرفى غدير و تبيين ابعاد گوناگون آن ايراد نمايد و مسلمانانى را كه عصر پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله را درك نكرده بودند و غالبا از جريان غدير بىاطلاع بودند، و اگر هم سخنى شنيده بودند باز به عمق حادثه غدير پى نبرده بودند، با غدير خم آشنا كند.
1) . غدير در آئينه كتاب: ص 29، 31. مصباح المتهجد و سلاح المتعبد: ج 2 ص 752. خطبه غديريه اميرالمؤمنين عليهالسلام: ص 5 - 7 و 23 - 47. تجلّى غدير در عصر ظهور: ص 71 - 96. آرمان غدير از ديدگاه اميرالمؤمنين عليهالسلام مجيدى نظامى، عرفان : ص 12 - 18. غدير تجليگاه ولايت (سيد حسين اسحاقى) : 58 - 69 . حماسه غدير (حكيمى) : ص 73 - 78.
اولين مجلسى كه در سىامين سالگرد غدير خم تشكيل شد، همراه با سخنرانى شخص اول جريان غدير بود. اميرالمؤمنين عليهالسلام در آن مجلس از غدير خم به عنوان عيد بزرگ مسلمانان ياد كرد، و بدين ترتيب سنّت حسنه عيد گرفتن روز غدير را پىريزى نمود، و در حقيقت آغاز جشنهاى غدير كه در طول تاريخ شيعه از اعياد مهم به شمار آمد و مورد اهتمام جدى قرار گرفت، با همان خطبه غديريه اميرالمؤمنين عليهالسلام بود.
اميرالمؤمنين عليهالسلام با آن خطبه زيبا و پرمحتوا، اساس مستحكمى را بنا نهاد و سنتى را پىريزى كرد كه با حيات تشيع گره خورد و در بقاى آن نقش مهمى را ايفا نمود.
سنّت عيد گرفتن غدير و برگزارى مراسم جشن و شادى، و باز كردن سفرههاى احسان و پذيرايى از مهمانان و دادن هدايا كه در ميان شيعيان رواج يافت، ادامه همان اساس و بنايى است كه با دست تواناى اميرالمؤمنين عليهالسلام بنا نهاده شد.
اميرالمؤمنين عليهالسلام اين خطبه را با حمد و ثناى الهى آغاز مىكند، و با بيان سخنان بلندى در زمينه خداشناسى و توحيد، به مبحث نبوت پرداخته و ارتباط آن را با توحيد تبيين مىنمايد.
مبحثى كه تا آن زمان كمتر مورد توجه قرار گرفته بود و خلأ آن احساس مىشد مبحث امامت بود. لذا حضرت على عليهالسلام در اين خطبه به تشريح جايگاه والاى امامت در معارف دينى پرداخته و ارتباط توحيد ونبوت و امامت را به نحو زيبا و رسايى ترسيم كرده است، و از جايگاه ويژه امامان در نظام آفرينش و دنيا و آخرت و دين و شريعت سخن به ميان آورده است.
با اين مقدمات، به بحث اصلى خطبه كه غدير خم است پرداخته و گزارش جامعى از آن حادثه عظيم تاريخى ارائه و نكتههاى مهمى پيرامون آن بر شمرده است، و به تناسب بحث به معرفى خود نيز پرداخته و به گوشهاى از حقايق گسترده و ژرف شخصيت خويش اشاره كرده، و در پايان اهميت روز غدير و آداب آن روز و لزوم عيد گرفتن آن توسط مسلمانان را گوشزد نموده است.
شيخ طوسى به اسناد خود از فياض بن محمد نقل مىكند، در ايامى كه امام رضا عليهالسلام در طوس به سر مىبردند روزى كه مصادف با غدير بود در محضر ابوالحسن على بن موسى الرضا عليهالسلام بودم، و جمعى از دوستان صميمى و خواص حضرت نيز در منزل ايشان مهمان بودند و حضرت آنان را براى صرف افطار نگه داشته بود، و در عين حال هداياى فراوانى نيز از قبيل خوراكى، لباس، انگشترى، كفش و ... براى خانوادههاى آنان فرستاده بود.
برخورد و رفتار حضرت آن روز با روزهاى ديگر متفاوت بود و احسان و بخشش حضرت، به وفور شامل حال دوستانش مىشد و سر و سامانى به وضع آنها مىبخشيد. در كنار اين پذيرايىها و هدايا، امام رضا عليهالسلام پيوسته از فضيلت روز غدير مىفرمود و مسائل تاريخى آن روز را يادآورى مىكرد.
از جمله سخنان حضرت اين بود كه فرمود: پدرم از امام صادق عليهالسلام و ايشان از امام باقر عليهالسلام و ايشان از امام سجاد عليهالسلام و ايشان از امام حسين عليهالسلام روايت كردند:
در ايام حكومت اميرالمؤمنين عليهالسلام يك سالى، روز جمعه با عيد غدير همزمان گشت. اميرالمؤمنين عليهالسلام با گذشت پنج ساعت از روز، براى ايراد خطبه بر بالاى منبر رفت و در آغاز سخنرانى خود چنان حمد و ثنايى براى خداوند گفت كه تا آن روز كسى مانند آن را نشنيده بود، و براى خداوند حمدى گفت كه جز او كسى آن مطالب بلند را درك نمى كرد.
اين خطبه و اقامه نماز شريف غدير خم به جماعت را شيخ الطائفه شيعه ابوجعفر محمد بن حسن طوسى (م 460 ق) در كتاب «مصباح المتهجد» و سيد بن طاوس (م 664 ق) در كتاب «اقبال الاعمال» و «مصباح الزائر» نقل نمودهاند.
لازم به ذكر است كه متن خطبه ذكر شده حاصل مقابله سه نسخه اصلى است:
مصباح المتهجد، اثر شيخ طوسى.
مصباح الزائر، اثر سيد بن طاووس.
الجنة الواقية (معروف به «مصباح» ، اثر مرحوم كفعمى.
متن كامل و مقابله شده خطبه اميرالمؤمنين عليهالسلام در نماز روز عيد غدير چنين است:
أَخْبَرَنَا جَمَاعَةٌ، عَنْ أَبِىمُحَمَّدٍ هَارُونَ بْنِ مُوسَى التَّلَّعُكْبَرِىِّ، قَالَ: حَدَّثَنَا أَبُوالْحَسَنِ عَلِىُّ بْنُ أَحْمَدَ الْخُرَاسَانِىُّ الْحَاجِبُ فِى شَهْرِ رَمَضَانَ سَنَةَ سَبْعٍ وَ ثَلاثِينَ وَ ثَلاثِمِائَةٍ، قَالَ: حَدَّثَنَا سَعِيدُ بْنُ هَارُونَ أَبُوعُمَرَ الْمَرْوَزِىُّ وَقَدْزَادَ عَلَى الثَّمَانِينَ سَنَةً، قَالَ:حَدَّثَنَا الْفَيَّاضُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ عُمَرَ الطَّرَسُوسِىُّ بِطُوسَ سَنَةَ تِسْعٍ وَ خَمْسِينَ وَ مِائَتَيْنِ، وَ قَدْ بَلَغَ التِّسْعِينَ:
أَنَّهُ شَهِدَ أَبَاالْحَسَنِ عَلِىَّ بْنَ مُوسَى الرِّضَا عليهالسلام فِى يَوْمِ الْغَدِيرِ وَ بِحَضْرَتِهِ جَمَاعَةٌ مِنْ خَاصَّتِهِ، قَدِ احْتَبَسَهُمْ لِلاْءِفْطَارِ وَ قَدْ قَدَّمَ إِلَى مَنَازِلِهِمْ الطَّعَامَ وَ الْبِرَّ وَ الصِّلاتِ وَ الْكِسْوَةَ، حَتَّى الْخَوَاتِيمَ وَ النِّعَالَ وَ قَدْ غَيَّرَ مِنْ أَحْوَالِهِمْ وَ أَحْوَالِ حَاشِيَتِهِ وَ جُدِّدَتْ لَهُ آلَةٌ غَيْرُ الاْلَةِ الَّتِى جَرَى الرَّسْمُ بِابْتِذَالِهَا قَبْلَ يَوْمِهِ.
وَ هُوَ يَذْكُرُ فَضْلَ الْيَوْمِ وَ قِدَمَهُ، فَكَانَ مِنْ قَوْلِهِ عليهالسلام:
حَدَّثَنِى الْهَادِى أَبِى، قَالَ: حَدَّثَنِى جَدِّى الصَّادِقُ، قَالَ: حَدَّثَنِى الْبَاقِرُ، قَالَ: حَدَّثَنِى سَيِّدُ الْعَابِدِينَ، قَالَ: حَدَّثَنِى أَبِى الْحُسَيْنُ، قَالَ:
اتَّفَقَ فِى بَعْضِ سِنِى أَمِيرِالْمُؤْمِنِينَ عليهالسلام الْجُمُعَةُ وَ الْغَدِيرُ. فَصَعِدَ الْمِنْبَرَ عَلَى خَمْسِ سَاعَاتٍ مِنْ نَهَارِ ذَلِكَ الْيَوْمِ، فَحَمِدَ اللّهَ وَ أَثْنَى عَلَيْهِ حَمْدا لَمْ يُسْمَعْ بِمِثْلِهِ وَ أَثْنَى عَلَيْهِ ثَنَاءً لَمْ يَتَوَجَّهْ إِلَيْهِ غَيْرُهُ، فَكَانَ مَا حُفِظَ مِنْ ذَلِكَ:
الْحَمْدُ للّهِ الَّذِى جَعَلَ الْحَمْدَ مِنْ غَيْرِ حَاجَةٍ مِنْهُ إِلَى حَامِدِيهِ طَرِيقا مِنْ طُرُقِ الاِعْتِرَافِ بِلاهُوتِيَّتِهِ وَ صَمَدَانِيَّتِهِ وَ رَبَّانِيَّتِهِ وَ فَرْدَانِيَّتِهِ، وَ سَبَبا إِلَى الْمَزِيدِ مِنْ رَحْمَتِهِ، وَ مَحَجَّةً لِلطَّالِبِ مِنْ فَضْلِهِ. وَ كَمَّنَ فِى إِبْطَانِ اللَّفْظِ حَقِيقَةَ الاِعْتِرَافِ لَهُ بِأَنَّهُ الْمُنْعِمُ عَلَى كُلِّ حَمْدٍ(1)بِاللَّفْظِ وَ إِنْ عَظُمَ.
1) . مصباح المتهجد: «حامد» . المصباح كفعمى : «خلقه» .
وَ أَشْهَدُ أَنْ لا إِلَهَ إِلاّ اللّهُ وَحْدَهُ لا شَرِيكَ لَهُ؛ شَهَادَةً نُزِعَتْ(1)عَنْ إِخْلاصِ الطَّوِى، وَ نُطْقَ اللِّسَانِ بِهَا عِبَارَةً عَنْ صِدْقٍ خَفِىٍّ أَنَّهُ الْخالِقُ الْبارِئُ الْمُصَوِّرُ لَهُ الْأَسْماءُ الْحُسْنى، لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَىْءٌ إِذْ كَانَ الشَّىْءُ مِنْ مَشِيَّتِهِ، فَكَانَ لا يُشْبِهُهُ مُكَوَّنُهُ.
وَ أَشْهَدُ أَنَّ مُحَمَّدا عَبْدُهُ وَ رَسُولُهُ. اسْتَخْلَصَهُ فِى الْقِدَمِ عَلَى سَائِرِ الْأُمَمِ عَلَى عِلْمٍ مِنْهُ. انْفَرَدَ عَنِ التَّشَاكُلِ وَ التَّمَاثُلِ مِنْ أَبْنَاءِ الْجِنْسِ، وَ انْتَجَبَهُ آمِرا وَ نَاهِيا عَنْهُ أَقَامَهُ فِى سَائِرِ عَالَمِهِ فِى الْأَدَاءِ مَقَامَهُ. إِذْ كَانَ لا تُدْرِكُهُ الْأَبْصارُ، وَ لا تَحْوِيهِ خَوَاطِرُ الْأَفْكَارِ، وَ لا تُمَثِّلُهُ غَوَامِضُ الظِّنَنِ(2)فِى الْأَسْرَارِ، لا إِلَهَ إِلاّ هُوَ الْمَلِكُ الْجَبَّارُ. قَرَنَ الاِعْتِرَافَ بِنُبُوَّتِهِ بِالاعْتِرَافِ بِلاَهُوتِيَّتِهِ وَ اخْتَصَّهُ مِنْ تَكْرِمَتِهِ(3)بِمَا لَمْ يَلْحَقْهُ فِيهِ أَحَدٌ مِنْ بَرِيَّتِهِ. فَهُوَ أَهْلُ ذَلِكَ بِخَاصَّتِهِ وَ خَلَّتِهِ، إِذْ لاَ يَخْتَصُّ مَنْ يَشُوبُهُ التَّغْيِيرُ، وَ لا يُخَالِلُ مَنْ يَلْحَقُهُ التَّظْنِينُ.
وَ أَمَرَ بِالصَّلاةِ عَلَيْهِ مَزِيدا فِى تَكْرِمَتِهِ(4)وَ طَرِيقا لِلدَّاعِى إِلَى إِجَابَتِهِ.(5)فَصَلَّى اللّهُ عَلَيْهِ وَ كَرَّمَ وَ شَرَّفَ وَ عَظَّمَ مَزِيدا، لا يَلْحَقُهُ التَّنْفِيدُ وَ لا يَنْقَطِعُ عَلَى التَّأْبِيدِ.
وَ أَنَّ اللّهَ تَعَالَى اخْتَصَّ لِنَفْسِهِ بَعْدَ نَبِيِّهِ صَلَّى اللّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ مِنْ بَرِيَّتِهِ خَاصَّةً، عَلاّهُمْ بِتَعْلِيَتِهِ وَ سَمَا بِهِمْ إِلَى رُتْبَتِهِ، وَ جَعَلَهُمُ الدُّعَاةَ بِالْحَقِّ إِلَيْهِ وَ الْأَدِلاّءَ بِالاْءِرْشَادِ عَلَيْهِ، لِقَرْنٍ قَرْنٍ وَ زَمَنٍ زَمَنٍ.
أَنْشَأَهُمْ فِى الْقِدَمِ قَبْلَ كُلِّ مَذْرُوٍّ وَ مَبْرُوٍّ، أَنْوَارا أَنْطَقَهَا بِتَحْمِيدِهِ وَ أَلْهَمَهَا شُكْرَهُ وَ تَمْجِيدَهُ، وَ جَعَلَهَا الْحُجَجَ عَلَى كُلِّ مُعْتَرِفٍ لَهُ بِمَلَكَةِ الرُّبُوبِيَّةِ وَ سُلْطَانِ الْعُبُودِيَّةِ،
وَ اسْتَنْطَقَ بِهَا الْخَرَسَاتِ بِأَنْوَاعِ اللُّغَاتِ بُخُوعا لَهُ فَإِنَّهُ(1)فَاطِرُ الْأَرَضِينَ وَ السَّمَاوَاتِ، وَ أَشْهَدَهُمْ خَلْقَهُ وَ وَلاّهُمْ(2)مَا شَاءَ مِنْ أَمْرِهِ. جَعَلَهُمُ تَرَاجِمَ مَشِيَّتِهِ وَ أَلْسُنَ إِرَادَتِهِ عَبِيدا لا يَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ وَ هُمْ بِأَمْرِهِ يَعْمَلُونَ، يَعْلَمُ ما بَيْنَ أَيْدِيهِمْ وَ ما خَلْفَهُمْ، وَ لا يَشْفَعُونَ(3)إِلاّ لِمَنِ ارْتَضى وَ هُمْ مِنْ خَشْيَتِهِ مُشْفِقُونَ.
يَحْكُمُونَ بِأَحْكَامِهِ وَ يَسْتَنُّونَ بِسُنَّتِهِ وَ يَعْتَمِدُونَ(4)حُدُودَهُ وَ يُؤَدُّونَ فَرْضَهُ(5)، وَ لَمْ يَدَعِ الْخَلْقَ فِى بُهَمٍ صُمّا وَ لا فِى عَمْيَاءَ بُكْما بَلْ جَعَلَ لَهُمْ عُقُولاً.
مَازَجَتْ شَوَاهِدَهُمْ وَ تَفَرَّقَتْ فِى هَيَاكِلِهِمْ وَ حَقَّقَهَا فِى نُفُوسِهِمْ، وَ اسْتَعْبَدَ لَهَا حَوَاسَّهُمْ فَقَرَّرَ بِهَا عَلَى أَسْمَاعٍ وَ نَوَاظِرَ وَ أَفْكَارٍ وَ خَوَاطِرَ، أَلْزَمَهُمْ بِهَا حُجَّتَهُ وَ أَرَاهُمْ بِهَا مَحَجَّتَهُ وَ أَنْطَقَهُمْ عَمَّا شَهِدَ(6)بِأَلْسُنٍ. ذَرِبَةٍ بِمَا قَامَ فِيهَا مِنْ قُدْرَتِهِ وَ حِكْمَتِهِ وَ بَيَّنَ عِنْدَهُمْ بِهَا، لِيَهْلِكَ مَنْ هَلَكَ عَنْ بَيِّنَةٍ وَ يَحْيى مَنْ حَىَّ عَنْ بَيِّنَةٍ(7)، وَ إِنَّ اللّهَ لَسَمِيعٌ عَلِيمٌ بَصِيرٌ شَاهِدٌ خَبِيرٌ.
ثُمَّ(8)إِنَّ اللّهَ تَعَالَى جَمَعَ لَكُمْ مَعْشَرَ الْمُؤْمِنِينَ فِى هَذَا الْيَوْمِ عِيدَيْنِ عَظِيمَيْنِ كَبِيرَيْنِ، لا يَقُومُ أَحَدُهُمَا إِلاّ بِصَاحِبِهِ.(9)لِيُكْمِلَ عِنْدَكُمْ جَمِيلَ صَنِيعَتِهِ(10)وَ يَقِفَكُمْ عَلَى طَرِيقِ
1) . مصباح المتهجد: «بأنه» .
2) . مصباح المتهجد: «فولاهم» .
3) . انبياء عليهمالسلام / 28، 29.
4) . المصباح كفعمى : «يقيمون» .
5) . المصباح كفعمى : «فروضه» .
6) . مصباح المتهجد: «تشهد به» .
7) . اشاره به آيه 42 سوره انفاق.
8) . المصباح كفعمى : «و اعلموا» .
9) . مصباح الزائر: «بصاحره» .
10) . مصباح المتهجد و المصباح كفعمى: «صنعه» .
رُشْدِهِ، وَ يَقْفُو بِكُمْ آثَارَ الْمُسْتَضِيئِينَ بِنُورِ هِدَايَتِهِ، وَ يَشْمَلَكُمْ(1)مِنْهَاجَ قَصْدِهِ، وَ يُوَفِّرَ عَلَيْكُمْ هَنِىءَ رِفْدِهِ.
فَجَعَلَ الْجُمُعَةَ مَجْمَعا نَدَبَ إِلَيْهِ لِتَطْهِيرِ مَا كَانَ قَبْلَهُ وَ غَسْلِ مَا كَانَ أَوْقَعَتْهُ مَكَاسِبُ السَّوْءِ مِنْ مِثْلِهِ إِلَى مِثْلِهِ، وَ ذِكْرَى لِلْمُؤْمِنِينَ، وَ تِبْيَانِ(2)خَشْيَةِ الْمُتَّقِينَ، وَ وَهَبَ مِنْ ثَوَابِ الْأَعْمَالِ فِيهِ أَضْعَافَ مَا وَهَبَ لِأَهْلِ طَاعَتِهِ فِى الْأَيَّامِ قَبْلَهُ، وَ جَعَلَهُ لا يَتِمُّ إِلاّ بِالايْتِمَارِ لِمَا أُمِرَ بِهِ، وَ الانْتِهَاءِ عَمَّا نُهِىَ عَنْهُ، وَ الْبُخُوعِ بِطَاعَتِهِ فِيمَا حَثَّ عَلَيْهِ وَ نَدَبَ إِلَيْهِ.
فَلا يَقْبَلُ تَوْحِيدَهُ(3)إِلاّ بِالاعْتِرَافِ لِنَبِيِّهِ صَلَّى اللّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ بِنُبُوَّتِهِ، وَ لا يَقْبَلُ دَيْنا إِلاّ بِوَلايَةِ مَنْ أَمَرَ بِوَلايَتِهِ، وَ لا تَنْتَظِمُ أَسْبَابُ طَاعَتِهِ إِلاّ بِالتَّمَسُّكِ بِعِصَمِهِ وَ عِصَمِ أَهْلِ وَلايَتِهِ. فَأَنْزَلَ عَلَى نَبِيِّهِ صَلَّى اللّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ فِى يَوْمَ الدَّوْحِ مَا بَيَّنَ بِهِ(4)عَنْ إِرَادَتِهِ فِى خُلَصَائِهِ وَ ذَوِى اجْتِبَائِهِ(5)، وَ أَمَرَهُ بِالْبَلاغِ وَ تَرْكِ الْحَفْلِ بِأَهْلِ الزَّيْغِ وَ النِّفَاقِ، وَ ضَمِنَ لَهُ عِصْمَتَهُ مِنْهُمْ، وَ كَشَفَ مِنْ خَبَايَا أَهْلِ الرَّيْبِ وَ ضَمَائِرِ أَهْلِ الارْتِدَادِ مَا رَمَزَ فِيهِ.(6)
فَعَقَلَهُ الْمُؤْمِنُ وَ الْمُنَافِقُ، فَأَعَزَّ مُعِزٌّ(7)وَ ثَبَتَ عَلَى الْحَقِّ ثَابِتٌ، وَ ازْدَادَتْ جَهْلَةُ(8)الْمُنَافِقِ وَ حَمِيَّةُ الْمَارِقِ، وَ وَقَعَ الْعَضُّ عَلَى النَّوَاجِدِ، وَ الْغَمْزُ عَلَى السَّوَاعِدِ، وَ نَطَقَ نَاطِقٌ، وَ نَعَقَ نَاعِقٌ، وَ نَشَقَ نَاشِقٌ، وَ اسْتَمَرَّ عَلَى مَارِقَتِهِ(9)مَارِقٌ. وَ وَقَعَ الاْءِذْعَانُ مِنْ طَائِفَةٍ بِاللِّسَانِ دُونَ حَقَائِقِ الاْءِيمَانِ، وَ مِنْ طَائِفَةٍ بِاللِّسَانِ وَ صِدْقِ الاْءِيمَانِ.
1) . مصباح المتهجد: «و يسلككم» . المصباح كفعمى : «و يسهل لكم» .
2) . المصباح كفعمى : «بيان» .
3) . مصباح الزائر: «ولا» .
4) . مصباح المتهجد: «عنه» .
5) . المصباح كفعمى : «احبائه» .
6) . المصباح كفعمى : «فيه رمز» .
7) . مصباح الزائر: «فأعن معنّ» . المصباح كفعمى : «فاعرض مغرض» .
8) . المصباح كفعمى و مصباح الزائر: «جهاله» .
9) . المصباح كفعمى و مصباح الزائر: «ما رقيئه» .
وَ كَمَّلَ(1)اللّهُ دِينَهُ، وَ أَقَرَّ عَيْنَ نَبِيِّهِ صَلَّى اللّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ وَ الْمُؤْمِنِينَ وَ الْمُتَابِعِينَ(2)، وَ كَانَ مَا قَدْ شَهِدَهُ بَعْضُكُمْ وَ بَلَغَ بَعْضَكُمْ وَ تَمَّتْ كَلِمَةُ اللّهِ الْحُسْنَى الصَّابِرِينَ، وَ دَمَّرَ اللّهُ مَا صَنَعَ فِرْعَوْنُ(3)وَ هَامَانُ وَ قَارُونُ وَ جُنُودُهُ(4)وَ ما كانُوا يَعْرِشُونَ.
وَ بَقِيَتْ خُثَالَةٌ(5)مِنَ الضَّلالِ(6)لا يَأْلُونَ النَّاسَ خَبَالاً.(7)يَقْصِدُهُمْ اللّهُ فِى دِيَارِهِمْ، وَ يَمْحُو اللّهُ آثَارَهُمْ، وَ يُبِيدُ مَعَالِمَهُمْ، وَ يُعْقِبُهُمْ عَنْ قُرْبِ الْحَسَرَاتِ، وَ يُلْحِقُهُمْ بِمَنْ بَسَطَ أَكُفَّهُمْ وَ مَدَّ أَعْنَاقَهُمْ وَ مَكَّنَهُمْ مِنْ دِينِ اللّهِ حَتَّى بَدَّلُوهُ، وَ مِنْ حُكْمِهِ حَتَّى غَيَّرُوهُ، وَ سَيَأْتِى نَصْرُ اللّه عَلَى عَدُوِّهِ لِحِينِهِ(8)وَ اللّهُ لَطِيفٌ خَبِيرٌ.
وَ فِى دُونِ مَا سَمِعْتُمْ كِفَايَةٌ وَ بَلاغٌ. فَتَأَمَّلُوا رَحِمَكُمُ اللّهُ مَا نَدَبَكُمُ اللّهُ إِلَيْهِ وَ حَثَّكُمْ عَلَيْهِ، وَ اقْصِدُوا شَرْعَهُ وَ اسْلُكُوا نَهْجَهُ، «وَ لا تَتَّبِعُوا السُّبُلَ فَتَفَرَّقَ بِكُمْ عَنْ سَبِيلِهِ» .(9)
إِنَّ هَذَا يَوْمٌ عَظِيمُ الشَّأْنِ فِيهِ؛ وَقَعَ الْفَرَجُ وَ رُفِعَتِ الدَّرَجُ وَ وَضَحَتِ الْحُجَجُ، وَ هُوَ يَوْمُ الاْءِيضَاحِ وَ الاْءِفْصَاحِ عَنِ الْمَقَامِ الصُّرَاحِ، وَ يَوْمُ كَمَالِ الدِّينِ.
وَ يَوْمُ الْعَهْدِ الْمَعْهُودِ وَ يَوْمُ الشَّاهِدِ وَ الْمَشْهُودِ، وَ يَوْمُ تِبْيَانِ الْعُقُودِ عَنِ النِّفَاقِ وَ الْجُحُودِ، وَ يَوْمُ الْبَيَانِ عَنْ حَقَائِقِ الاْءِيمَانِ، وَ يَوْمُ دَحْرِ الشَّيْطَانِ، وَ يَوْمُ الْبُرْهَانِ.
1) . مصباح المتهجد: «و اكمل» .
2) . المصباح كفعمى : «التابعين» .
3) . المصباح كفعمى : «يصنع» .
4) . المصباح كفعمى : «جنودهم» .
5) . مصباح المتهجد: «حشاله» . مصباح الزائر و المصباح كفعمى : «حثاله» .
6) . المصباح كفعمى : «الضلالة» .
7) . مصباح الزائر: «حبالاً» .
8) . المصباح كفعمى : «لحبيبه» .
9) . انعام / 153.
هَذَا يَوْمُ الْفَصْلِ الَّذِى كُنْتُمْ تُوعَدُونَ.(1)هَذَا يَوْمُ الْمَلاَءِ الْأَعْلَى الَّذِى أَنْتُمْ عَنْهُ مُعْرِضُونَ.(2)هَذَا يَوْمُ النَبَأ العَظيمِ(3)هَذَا يَوْمُ الاْءِرْشَادِ، وَ يَوْمُ مِحْنَةِ(4)الْعِبَادِ، وَ يَوْمُ الدَّلِيلِ عَلَى الْرُّوَّادِ. هَذَا يَوْمُ أَبْدَى خَفَايَا الصُّدُورِ وَ مُضْمَرَاتِ الْأُمُورِ.
هَذَا يَوْمُ النُّصُوصِ عَلَى أَهْلِ الْخُصُوصِ. هَذَا يَوْمُ شِيثٍ. هَذَا يَوْمُ إِدْرِيسَ. هَذَا يَوْمُ يُوشَعَ. هَذَا يَوْمُ شَمْعُونَ. هَذَا يَوْمُ الْأَمْنِ الْمَأْمُونِ. هَذَا يَوْمُ إِظْهَارِ الْمَصُونِ مِنَ الْمَكْنُونِ. هَذَا يَوْمُ إِبْلاءِ السَّرَائِرِ.
فَلَمْ يَزَلْ عليهالسلام يَقُولُ: هَذَا يَوْمُ هَذَا يَوْمُ.
فَرَاقِبُوا اللّهَ عَزَّ وَ جَلَّ وَ اتَّقُوهُ وَ اسْمَعُوا لَهُ وَ أَطِيعُوهُ وَ احْذَرُوا الْمَكْرَ وَ لا تُخَادِعُوهُ، وَ فَتِّشُوا ضَمَائِرَكُمْ وَ لا تُوَارِبُوهُ، وَ تَقَرَّبُوا إِلَى اللّهِ بِتَوْحِيدِهِ وَ طَاعَةِ مَنْ أَمَرَكُمْ أَنْ تُطِيعُوهُ وَ لا تُمْسِكُوا بِعِصَمِ الْكَوافِرِ، وَ لا يُجَنِّحُ بِكُمُ الْغَىُّ فَتَضِلُّوا عَنْ سَبِيلِ الرَّشَادِ بِاتِّبَاعِ أُولَئِكَ الَّذِينَ ضَلُّوا وَ أَضَلُّوا؛ قَالَ اللّهُ عَزَّ مِنْ قَائِلٍ فِى طَائِفَةٍ ذَكَرَهُمْ بِالذَّمِّ فِى كِتَابِهِ: «إِنَّا أَطَعْنا سادَتَنا وَ كُبَراءَنا فَأَضَلُّونَا السَّبِيلا. رَبَّنا آتِهِمْ ضِعْفَيْنِ مِنَ الْعَذابِ وَ الْعَنْهُمْ لَعْنا كَبِيرا» .(5)
وَ قَالَ تَعَالَى: «وَ إِذْ يَتَحاجُّونَ فِى النَّارِ «فَيَقُولُ الضُّعَفاءُ لِلَّذِينَ اسْتَكْبَرُوا إِنَّا كُنَّا لَكُمْ تَبَعا فَهَلْ أَنْتُمْ مُغْنُونَ عَنَّا»(6)«مِنْ عَذابِ اللّهِ مِنْ شَىْءٍ قالُوا لَوْ هَدانَا اللّهُ لَهَدَيْناكُمْ» .(7)
أَ فَتَدْرُونَ الاسْتِكْبَارُ مَا هُوَ ؟ هُوَ تَرْكُ الطَّاعَةِ لِمَنْ أُمِرُوا بِطَاعَتِهِ وَ التَّرَفُّعُ عَلَى مَنْ نَدَبُوا إِلَى مُتَابَعَتِهِ. وَ الْقُرْآنُ يَنْطِقُ مِنْ هَذَا عَنْ كَثِيرٍ، أَنْ تُدَبِّرَهُ مُتَدَبِّرٌ زَجْرَهُ وَ وَعْظَهُ.
وَ اعْلَمُوا أَيُّهَا الْمُؤْمِنُونَ أَنَّ اللّهَ عَزَّ وَ جَلَّ قَالَ: «إِنَّ اللّهَ يُحِبُّ الَّذِينَ يُقاتِلُونَ فِى سَبِيلِهِ صَفّا كَأَنَّهُمْ بُنْيانٌ مَرْصُوصٌ» .(1)أَ تَدْرُونَ مَا سَبِيلُ اللّهِ وَ مَنْ سَبِيلُهُ وَ مَنْ صِرَاطُ اللّهِ وَ مَنْ طَرِيقُهُ ؟
أَنَا صِرَاطُ اللّهِ الَّذِى مَنْ لَمْ يَسْلُكْهُ بِطَاعَةِ اللّهِ فِيهِ هُوِىَ(2)بِهِ إِلَى النَّارِ، وَ أَنَا سَبِيلُهُ الَّذِى نَصَبَنِى لِلاِتِّبَاعِ بَعْدَ نَبِيِّهِ صَلَّى اللّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ. أَنَا قَسِيمُ الْجَنَّةِ وَ النَّارِ، وَ أَنَا حُجَّةُ اللّهِ عَلَى الْفُجَّارِ وَ نُورُ الْأَنْوَارِ.
فَانْتَبِهُوا عَنْ رَقْدَةِ الْغَفْلَةِ، وَ بَادِرُوا بِالْعَمَلِ قَبْلَ حُلُولِ الْأَجَلِ، وَ سابِقُوا إِلى مَغْفِرَةٍ مِنْ رَبِّكُمْ قَبْلَ أَنْ يُضْرَبَ بِالسُّورِ بِبَاطِنِ الرَّحْمَةِ وَ ظَاهِرِ الْعَذَابِ، فَتُنَادَوْنَ فَلا يَسْمَعُ نِدَاؤُكُمْ وَ تَضِجُّونَ فَلا يُحْفَلُ بِضَجِيجِكُمْ. وَ قَبْلَ أَنْ تَسْتَغِيثُوا(3)فَلا تُغَاثُوا.(4)
سَارِعُوا إِلَى الطَّاعَاتِ قَبْلَ فَوْتِ الْأَوْقَاتِ، فَكَانَ قَدْ جَاءَكُمْ هَادِمُ اللَّذَّاتِ فَلا مَنَاصَ نَجَاءٍ(5)وَ لا مَحِيصَ تَخْلِيصٍ.
عُودُوا رَحِمَكُمُ اللّهُ بَعْدَ انْقِضَاءِ مَجْمَعِكُمْ بِالتَّوْسِعَةِ عَلَى عِيَالِكُمْ، وَ الْبِرِّ بِإِخْوَانِكُمْ، وَ الشُّكْرِ للّهِ عَزَّ وَ جَلَّ عَلَى مَا مَنَحَكُمْ، وَ أَجْمِعُوا(6)يَجْمَعِ اللّهُ شَمْلَكُمْ، وَ تَبَارُّوا يَصِلِ اللّهُ أُلْفَتَكُمْ، وَ تَهَادَوْا نِعَمَ اللّهِ كَمَا مَنَّاكُمْ بِالثَّوَابِ فِيهِ عَلَى أَضْعَافَ الْأَعْيَادِ قَبْلَهُ وَ بَعْدَهُ إِلاّ فِى
مِثْلِهِ وَ الْبِرُ فِيهِ يُثْمِرُ(1)الْمَالَ وَ يَزِيدُ فِى الْعُمُرِ وَ التَّعَاطُفُ فِيهِ، يَقْتَضِى رَحْمَةَ اللّهِ وَ عَطْفَهُ، وَ هَيِّئُوا لاِءِخْوَانِكُمْ وَ عِيَالِكُمْ عَنْ فَضْلِهِ بِالْجُهْدِ مِنْ جُودِكُمْ(2)وَ بِمَا تَنَالُهُ الْقُدْرَةُ مِنِ اسْتِطَاعَتِكُمْ، وَ أَظْهِرُوا الْبِشْرَ فِيمَا بَيْنَكُمْ وَ السُّرُورَ فِى مُلاقَاتِكُمْ، وَ الْحَمْدُ للّهِ عَلَى مَا مَنَحَكُمْ، وَ عُودُوا بِالْمَزِيدِ مِنَ الْخَيْرِ عَلَى أَهْلِ التَّأْمِيلِ لَكُمْ، وَ سَاوُوا بِكُمْ ضُعَفَاءِكُمْ فِى مَآكِلِكُمْ وَ مَا تَنَالُهُ الْقُدْرَةُ مِنِ اسْتِطَاعَتِكُمْ وَ عَلَى حَسَبِ إِمْكَانِكُمْ؛ فَالدِّرْهَمُ فِيهِ بِمِائَةِ أَلْفِ دِرْهَمٍ وَ الْمَزِيدُ مِنَ اللّهِ عَزَّ وَ جَلَّ.
وَ صَوْمُ هَذَا الْيَوْمِ مِمَّا نَدَبَ اللّهُ تَعَالَى إِلَيْهِ وَ جَعَلَ الْجَزَاءَ الْعَظِيمَ كَفَالَةً عَنْهُ، حَتَّى لَوْ تَعَبَّدَ لَهُ عَبْدٌ مِنَ الْعَبِيدِ فِى الشَّبِيبَةِ مِنِ ابْتِدَاءِ الدُّنْيَا إِلَى تَقَضِّيهَا(3)صَائِما نَهَارَهَا قَائِما لَيْلَهَا إِذَا أَخْلَصَ الْمُخْلِصُ فِى صَوْمِهِ لَقَصُرَتْ إِلَيْهِ أَيَّامُ الدُّنْيَا عَنْ كِفَايَةٍ، وَ مَنْ أَسْعَفَ أَخَاهُ مُبْتَدِئا وَ بَرَّهُ رَاغِبا وَ أقرَضَهُ(4)فَلَهُ كَأَجْرِ(5)مَنْ صَامَ هَذَا الْيَوْمَ وَ قَامَ لَيْلَتَهُ، وَ مَنْ فَطَّرَ مُؤْمِنا فِى لَيْلَتِهِ فَكَأَنَّمَا فَطَّرَ فِئَاما وَ فِئَاما يَعُدُّهَا بِيَدِهِ عَشَرَةً.
فَنَهَضَ نَاهِضٌ فَقَالَ: يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ، وَ مَا الْفِئَامُ ؟ قَالَ: مِائَةُ أَلْفِ نَبِىٍّ وَ صِدِّيقٍ وَ شَهِيدٍ، فَكَيْفَ بِمَنْ تَكَفَّلَ عَدَدا مِنَ الْمُؤْمِنِينَ وَ الْمُؤْمِنَاتِ ! وَ أَنَا ضَمِينُهُ عَلَى اللّهِ تَعَالَى الْأَمَانَ مِنَ الْكُفْرِ وَ الْفَقْرِ، وَ إِنْ مَاتَ فِى لَيْلَتِهِ أَوْ يَوْمِهِ أَوْ بَعْدَهُ إِلَى مِثْلِهِ مِنْ غَيْرِ ارْتِكَابِ كَبِيرَةٍ فَأَجْرُهُ عَلَى اللّهِ تَعَالَى، وَ مَنِ اسْتَدَانَ لاِءِخْوَانِهِ وَ أَعَانَهُمْ فَأَنَا الضَّامِنُ عَلَى اللّهِ إِنْ بَقَّاهُ قَضَاهُ وَ إِنْ قَبَضَهُ حَمَلَهُ عَنْهُ، وَ إِذَا تَلاقَيْتُمْ فَتَصَافَحُوا بِالتَّسْلِيمِ وَ تَهَانَوُا النِّعْمَةَ فِى هَذَا الْيَوْمِ.
وَ لْيُبَلِّغِ الْحَاضِرُ الْغَائِبَ وَ الشَّاهِدُ الْبَائِنَ، وَ لْيَعُدِ الْغَنِىُّ عَلَى الْفَقِيرِ وَ الْقَوِىُّ عَلَى الضَّعِيفِ. أَمَرَنِى رَسُولُاللّهِ صلىاللهعليهوآله بِذَلِكَ.
ثُمَّ أَخَذَ عليهالسلام فِى خُطْبَةِ الْجُمُعَةِ، وَ جَعَلَ صَلاةَ جُمُعَتِهِ صَلاةَ عِيدِهِ، وَ انْصَرَفَ بِوُلْدِهِ وَ شِيعَتِهِ إِلَى مَنْزِلِ أَبِىمُحَمَّدٍ الْحَسَنِ بْنِ عَلِىٍّ ع بِمَا أَعَدَّ لَهُ مِنْ طَعَامِهِ، وَ انْصَرَفَ غَنِيُّهُمْ وَ فَقِيرُهُمْ بِرِفْدِهِ إِلَى عِيَالِه.
حمد و ثنا مختص خداوندى است كه در عين بىنيازى از حمد و ثناى ستايشگرانش، حمد را راهى از راههاى اقرار به ذات لاهوتى، بىنياز، ربوبى و يگانه خويش انتخاب كرده است. خداوند حمد را يكى از اسباب ازدياد رحمت خويش و مسيرى براى جويندگان فضل و رحمتش قرار داده است. و حقيقتى را در نهان الفاظ حمد و ثنا مستور داشته است؛ و آن عبارت است از اينكه در هر حمد و ستايشى كه انجام مىگيرد، با هر لفظى كه باشد و هر چه الفاظ بزرگى باشد صاحب نعمت حقيقى و اصيل خداوند است و بس.
و شهادت مىدهم كه پروردگار و معبودى جز خداوند يگانه نيست، و هيچ شريكى ندارد. شهادتى كه برخاسته از اخلاص درون و صداقت باطنى بوده، و زبان آن را منعكس مىكند. خدايى كه خالق است، و آفرينندهاى بىسابقه و صورتگرى (بىنظير) . براى او نامهاى نيك است و چيزى مانند او نيست، زيرا هر چيزى با خواست و مشيّت او پديد آمده است، و در نتيجه پديدهاش و مخلوقش مثل او نمىشود.
و شهادت مىدهم كه محمد صلىاللهعليهوآله بنده خدا و فرستاده او است. خداوند او را از زمانهاى پيشين خالص نموده، و آگاهانه بر ديگر امتها برگزيده است. حقيقت وجود او منحصر به فرد بوده، و همگون و همانند ديگر انسانها نيست.
خداوند او را برگزيد تا از جانب او فرمان دهنده (به معروفها) و بازدارنده (از منكرها) باشد، و او را در تمام عوالم خليفه خود ساخت (تا فيوضاتش از طريق او به خلائق برسد، و به وسيله او همه ساكنان عوالم با خدا ارتباط برقرار كنند) ، زيرا ديدگان خدا را نمىبينند و گذر انديشهها بر او نمىافتد و در قلمرو اسرار، گمانهاى پنهان همتايى براى او نمىيابد. خدايى غير آن فرمانرواى سامانبخش نيست.
خداوند، شهادت به نبوت رسولخدا صلىاللهعليهوآله را در كنار اعتراف به خداوندى خويش قرار داد، و چنان او را احترام و تكريم نمود كه هيچ مخلوقى به آن درجه از كرامت الهى نرسيد.
آرى، رسولخدا صلىاللهعليهوآله به دليل خصوصيات و صداقتش شايسته چنين مقام رفيعى بود. اين مقام و منزلت نصيب كسانى نمىشود كه متغيرالحال هستند، و پيوسته دگرگون مىشوند، و رشته محبت و دوستى را پاس نمىدارند، و در دام گمانها گرفتار مىشوند.
خداوند فرمان داد تا بر او درود و صلوات بفرستيم، و اينگونه بر احترام و تكريم او افزوده، و آن صلواتها را راهى براى اجابت دعاى دعاكنندگان قرار داد.
خداوند خود بر او صلوات فرستاد و گراميش داشت و شرافتش بخشيد، و چنان عظمتش داد كه آن را كرانهاى نيست و تا ابد چنين خواهد بود.
اما پس از پيامبر صلىاللهعليهوآله، خداوند گروه خاصى را (براى جانشينى او) انتخاب نمود، و به آنان مقام رفيعى عنايت فرمود، و تا رتبه رسولش صلىاللهعليهوآله بالا برد، و آنان را دعوت كنندگان به سوى خود قرار داد. راهنمايانى كه در طول قرنها و طى زمانها مردم را به سوى او هدايت كنند. آنان قبل از خلقت هر پديدهاى به صورت نورهايى آفريده شدند، و خداوند آنان را به حمد و ستايش خود گويا ساخت، و شكر و تمجيد از خويش را به آنان الهام نمود، و آنان را حجتهايى قرار داد بر همه كسانى كه به ربوبيّت خداوند و عبوديّت خويشتن اعتراف دارند.
خداوند به وسيله آنان موجوداتى را كه توان سخن گفتن نداشتند گويا ساخت، تا با زبانهاى گوناگون به خداونديش اعتراف كنند، كه او بدون ترديد خالق و شكافنده آسمانها و زمين است. خداوند آنان را بر آفرينش خويش گواه گرفت، و از ولايت امرش آنچه مىخواست به آنها سپرد، و آنان را تفسير كنندگان مشيّت خود و بيانگران ارادهاش قرار داد.
(آنان مصداق اين آيه هستند: ) «هرگز در سخن بر خدا پيشى نمىگيرند و پيوسته به فرمان او عمل مىكنند خداوند اعمال امروز و آينده و اعمال گذشته آنها را مىداند و آنها جز براى كسى كه خداوند راضى (به شفاعت براى او) است شفاعت نمىكنند و از ترس او بيمناكاند» .
آنان بر اساس احكام خداوند حكم مىكنند، و سنتهاى الهى را جارى مىسازند. حدود او را بر پا مىدارند و واجب او را ادا مىكنند.
خداوند بندگان را در مشكلات و دشوارىها به صورت ناشنوا رها نكرده است، و در تيرگىها بسان بىزبانان فاقد شعور وا ننهاده است. بلكه براى آنان عقلهايى قرار داده كه با تمام اعضاى بدنشان در آميخته است، و در كالبدهايشان گسترده شده، و در جانهايشان تثبيت گشته، و حواس را تحت امر قرار داده است.
خداوند به وسيله عقلها بر گوش و چشم و افكار و خاطرههاى انسانها حجت را تمام كرده، و راه خود را به آنان نشان داده است. و زبانهاى گويا و رسا در اختيارشان قرار داد، تا آنچه را كه مىبينند بيان كنند.
اين همه لطف كه خداوند به انسانها نمود و با قدرت و حكمت خويش چنين عقلى را در وجود آنها قرار داد، و به وسيله آن هر آنچه لازم به گفتن بود گفت، براى اين بود كه (تا آنها كه هلاك (و گمراه) مىشوند از روى اتمامحجت باشد، و آنها كه زنده مىشوند (و هدايت مىيابند) از روى دليل روشن باشد. و خداوند شنوا و داناست) و بينا و گواه و آگاه است.
اى مؤمنان، خداوند متعال امروز دو عيد بزرگ و مهم را براى شما جمع كرده است؛ (جمعه و غدير) كه پايدارى هر كدام از اين دو عيد به ديگرى است. خداوند با اين دو عيد زيباترين كارهايش را به شما ارائه كرده، و راه رشد و تعالى را به شما نشان داده، و شما را به پيروى از كسانى كه از انوار الهى برخوردارند دعوت نموده، و راه متعادل را براى پيمودن شما هموار و گواراترين و شيرينترين هداياى خود را براى شما ارزانى داشته است.
اما روز جمعه را خداوند محل اجتماع مسلمانان قرار داده، و مردم را به سوى آن دعوت كرده است. تا آلودگىهايى را كه در طول هفته پديد آمده و آنچه را داد و ستدها و كسبهاى نامناسب به وجود آورده است پاك گرداند. و تذكرى براى مؤمنان باشد كه بدانند تقواپيشگان از چگونه خشيتى برخوردار هستند. خداوند اعمال خير اهل طاعت خويش را در روز جمعه چندين برابر روزهاى ديگر پاداش مىدهد.
اين وعدههاى الهى تحقّق نمىيابد مگر در مورد كسانى كه زير بار اوامر الهى رفته، و خواست الهى را پذيرفته، و مطيع دستورهاى خداوند باشند، و خود را از آنچه كه خداوند نهى كرده دور نموده، و به آنچه كه خداوند بدان فرا خوانده و تشويق كرده گردن نهند.
بنا بر اين، خداوند توحيد را نمىپذيرد مگر با اعتراف به نبوت پيامبرش صلىاللهعليهوآله، و هيچ دين و آئينى را نمىپذيرد مگر با پذيرش ولايت كسانى كه به ولايتشان امر كرده است، و زمينههاى اطاعت خداوند فراهم نمىآيد مگر با تمسّك به عصمت الهى و عصمت اهل ولايت او.
به همين دليل خداوند در روز غدير، آياتى را بر پيامبرش صلىاللهعليهوآله نازل فرمود، و اراده خود را درباره مخلصين درگاهش و برگزيدگانش به مردم تبيين نمود، و رسولخدا صلىاللهعليهوآله را مأمور كرد تا پيام او را به مردم ابلاغ نمايد، و در اين راه از اهل باطل و نفاق نهراسد، و حفظ رسولش را از آسيب آنان تضمين نمود.
خداوند با اين آيه از رازهاى نهفته در دلهاى اهل ترديد و مردمان از دين برگشته پرده برداشت، به گونهاى كه مؤمن و منافق مطلب را فهميد. آنگاه اهل حق كه عزيز بودند عزيزتر شدند، و آنان كه در ميدان حق ثابت قدم بودند پايدارتر گشتند.
در مقابل، نادانى منافقان و تعصّب كور از دين برگشتگان فزونى يافت. آنان از شدت عصبانيت دندانها را بر هم مىفشردند و دستها را فشار مىدادند. سخنها گفتند و فريادها برآوردند و لغزشها داشتند. برخى بر عناد و لجاجت خود پايدار ماندند و حاضر به پذيرش حق نشدند. گروهى نيز امر الهى را به زبان پذيرفتند، اما باور حقيقى و قلبى به آن نداشتند، و جمعى با زبان و قلب و ايمان صادقانه آن را پذيرفتند و به استقبالش رفتند.
در آن روز خداوند دينش را كامل نمود، و چشمان پيامبر صلىاللهعليهوآله و مؤمنان و پيروان راستين را روشنى بخشيد، و به وقوع پيوست آنچه كه برخى از شما گواه آن بوديد و برخى خبر آن را شنيدهايد. آن روز نعمت زيباى خدا بر بندگان صبور و پايدارش كامل گشت، و خداوند آنچه را فرعون وهامان و قارون و لشكريانشان فراهم آورده بودند تباه ساخت وكاخهايشان را ويران كرد.
البته گروهى از گمراهان و اراذل و اوباش باقى ماندهاند، كه از هيچ ظلم و ستمى در حق مردم كوتاهى نمىكنند. خداوند آنان را نيز در سرزمينشان عذاب و آثارشان را نابود خواهد ساخت. نشانههايشان را تباه، و به زودى حسرت را بدرقه كاروان زندگيشان مىنمايد، و به كسانى ملحق مىكند كه دست به جنايت گشودند و گردن كشى كردند، و در دين خدا دست بردند و احكام الهى را دگرگون ساختند. بدون ترديد نصرت الهى نازل مىشود و طومار دشمنان خدا را درهم مىپيچد، و خداوند لطيف و آگاه است.
آنچه شنيديد براى شما كفايت مىكند، پس خداوند شما را مورد لطف ورحمت خود قرار دهد. تأمل و تدبر كنيد در آنچه خداوند شما را به سوى آن دعوت نموده و براى آن تشويق كرده است. تصميم بر پيمودن راه خدا بگيريد، و راه روشن او را بپيماييد، و به راههاى ديگر كه شما را از راه او متفر مىسازد وارد نشويد.
امروز (غدير) روز با عظمت و مهمى است، كه در آن گشايش رخ داده، و نردبان ترقى برافراشته شده، و حجّتها آشكار گشته است.
امروز، روز روشنايى و پردهبردارى از خالصترين مقامات است. روز كامل شدن دين، روز عهد و پيمان بسته شده، روز شاهد و مشهود، روز آشكار گشتن عقدههاى نفاق و كفر، روز بيان ايمان، روز طرد شدن شيطان، روز دليل و برهان، روز جدايى (حق از باطل) كه وعده آن به شما داده شده، روز ملأ اعلى (فرشتگان عالم بالا) كه از آن روى بر مىگردانيد، روز ارشاد و هدايت، روز آزمون بندگان، روز راهنمايى پيشاهنگان قوم، روز آشكار گشتن آنچه در سينهها پنهان و پوشيده بود، روز تصريح بر افراد خاص، روز شيث (وصى و جانشين حضرت آدم عليهالسلام) ، روز ادريس (وصى يكى از پيامبران قبل از حضرت نوح عليهالسلام) ، روز يوشع (وصى حضرت موسى عليهالسلام) ، روز شمعون (وصى حضرت عيسى عليهالسلام) ، روز امن و آسودگى، روز ظهور آنچه در نهان پاسدارى مىشد، و امروز، روز عيان شدن رازهاست.
اميرالمؤمنين عليهالسلام پيوسته مىفرمود: امروز، روز ... . سپس فرمود:
پس خدا را در نظر داشته و مراقب باشيد، كه تقواى الهى را به دست آورده و فرمان خدا را گوش كنيد و اطاعتش نماييد. از مكر و نيرنگ بر حذر باشيد. در انديشه فريب دادن خدا نباشيد. درون خود را تفتيش كنيد، و با خدا مكر به كار نبريد.
تقرّب پيدا كنيد به خداوند با اقرار به وحدانيت او، و اطاعت از كسانى كه خدا به اطاعت آنان فرمان داده است. و به پيوند با كافران متمسّك نشويد، مبادا بدبختى و تباهى شما را بگيرد، و به اطاعت از گمراهان و گمراه كنندگان ميل و رغبت پيدا كنيد و بيراهه رويد. خداوند متعال گروهى را در قرآن مذمت مىكند: «و مىگويند پروردگارا ما از سران و بزرگان خود اطاعت كرديم و ما را گمراه ساختند پروردگارا آنان را عذاب دو چندان ده و آنها را لعن بزرگى فرما» .
و مىفرمايد: «هنگامى كه در آتش دوزخ با هم محاجّه مىكنند ضعيفان به مستكبران مىگويند ما پيرو شما بوديم» . «آيا شما حاضريد سهمى از عذاب الهى را
بپذيريد و از ما برداريد آنها مىگويند اگر خدا ما را هدايت كرده بود ما نيز شما را هدايت مىكرديم (ولى كار از اينها گذشته است) » .
آيا مىدانيد استكبار چيست ؟ استكبار ترك اطاعت از كسى است كه مأمور به اطاعت از او هستيد، و برترى جستن بر كسى است كه به پيروى از او دعوت شدهايد. قرآن در اين باره سخن فراوان گفته است. اگر كسى در آن آيات تدبر كند، از انحراف در امان مىماند و پند مىگيرد.
اى مؤمنان بدانيد كه خداوند متعال مىفرمايد: «خداوند كسانى را دوست دارد كه در راه او در صف جهاد پيكار مىكنند مانند سدّ آهنين همدست و پايدار هستند» .
آيا مىدانيد راه خدا چيست و چه كسى راه او است و چه كسى صراط خداست و چه كسى طريق خداست ؟
من صراط خدا هستم، كه اگر كسى براى اطاعت خدا آن را نپيمايد به آتش جهنم افكنده مىشود. من راه خدا هستم، كه خداوند بعد از پيامبرش صلىاللهعليهوآله براى پيروى مردم مرا منصوب كرد. من تقسيم كننده بهشت و دوزخم. من حجت خدا بر تبهكارانم. من نورِ انوارم.
پس از خواب غفلت بيدار شويد، و پيش از فرا رسيدن مرگ براى انجام كار بشتابيد، و براى كسب مغفرت خدا بر همديگر سبقت گيريد، پيش از آنكه ديوارى كشيده شود كه باطن آن رحمت و ظاهرش عذاب است. آنگاه فرياد مىزنيد اما كسى گوش فرا نمىدهد، ناله سر مىدهيد و كسى به نالههاى شما اهميت نمىدهد، استغاثه مىكنيد و با تضرّع و زارى استمداد مىكنيد و كسى به كمك شما نمىآيد.
به سوى طاعتها بشتابيد، قبل از آنكه فرصتها را از دست دهيد. گويا مرگ به جانب شما رو نهاده است، مرگى كه تمامى لذايد را تباه مىسازد.
خداوند رحمتتان كند. با پايان يافتن اين اجتماع كه به خانههايتان بر مىگرديد، براى اهل و عيال خود گشايشى داشته باشيد، و در زندگى آنها توسعهاى دهيد، به
برادرانتان نيكى كنيد، و خدا را بر اين همه لطف واحسانش سپاسگزار و شاكر باشيد. به دور يكديگر جمع شويد تا خداوند الفت شما را بيشتر كند، و به همديگر احسان كنيد تا خداوند صميمت شما را افزون گرداند.
در اين عيد بزرگ نعمتهايى را كه خداوند به شما ارزانى داشته است به يكديگر هديه دهيد، همانگونه كه خداوند در اين عيد چندين برابر عيدهاى ديگر به شما پاداش و ثواب مىدهد.
در اين عيد بزرگ، احسان كردن ثروت را بركت مىبخشد و عمر را زياد مىكند. در اين روز، محبت به يكديگر و مهرورزى با بندگان خدا رحمت و عطوفت خداوندى را جلب مىكند.
در اين روز، هر آنچه در توان داريد از فضل و احسانى كه خداوند نصيب شما كرده است براى برادران و اهل و عيال خود هزينه كنيد و گشاده دستى نماييد و زمينه پذيرايى از آنها را فراهم كنيد. شادمانى خود را آشكار كنيد، و با لبخند و تبسم با يكديگر رو به رو شويد. شكر خدا را بر اين همه لطف و كرامتش بر زبان داشته باشيد، و به آنان كه با آرزومندى چشم به دستان شما دوختهاند به ديدارشان بشتابيد، و بخشش فراوان كنيد.
ضعيفان و ناتوانان را دريابيد، و هر آنچه در توان داريد و امكانات شما اجازه مىدهد در خوراكى و بقيه نيازمندىها با آنان به مساوات رفتار نماييد. پاداش يك درهم احسان در اين روز برابر صد هزار درهم در روزهاى ديگر است، و اميد است خداوند بيشتر از اين هم پاداش دهد.
روزه اين روز مستحب است، و خداوند به آن دعوت نموده و پاداش عظيمى براى آن قرار داده است؛ به گونهاى كه اگر بندهاى از بندگان خدا تمام عمر دنيا، روزها را به روزهدارى و شبها را به عبادت سپرى كند، همسان كسى كه با نيت خالصانه در روز غدير روزه گرفته است نمىشود.
اما هر كسى در اين روز بدون اينكه برادر مؤمنش از او درخواستى كرده باشد از او كارگشايى كند و مشتاقانه براى او قدم خير بردارد همانند كسى است كه در اين روز روزه گرفته و شب آن را به عبادت گذرانده باشد، و كسى كه در غروب روز غدير به روزهدارى افطار دهد همانند كسى است كه ده فئام را افطارى داده باشد.
در اين هنگام كسى از جا برخاست و سؤال كرد: يا اميرالمؤمنين، فئام چيست ؟
اميرالمؤمنين عليهالسلام فرمود: فئام صد هزار پيامبر صلىاللهعليهوآله و شهيد است. حال چگونه است پاداش كسى كه جمعى از مردان و زنان اهل ايمان را افطارى داده باشد ؟ من ضمانت مىدهم كه خداوند او را از كفر و فقر امان دهد، و اگر در همان شب يا همان روز يا پس از آن روز تا عيد غدير سال آينده بميرد، بدون اينكه گناه كبيرهاى مرتكب شده باشد اجر و پاداش او با خداوند مىباشد.
و هر كس كه براى برادرانش قرض بگيرد (و براى حل مشكل آنها واسطه شود) و به آنها كمك كند، من ضمانت مىدهم كه خداوند قرض او رابپردازد، اگر زنده بماند، و اگر جانش را بگيرد از طرف او بر عهده مىگيرد و ادا مىكند.
در اين روز، هنگامى كه با يكديگر ملاقات مىكنيد، با همديگر دست دهيد و اين نعمت بزرگ را به همديگر تهنيت و تبريك بگوييد.
مطالب مرا كه شنيديد، حاضران به غائبان برسانند، و آنها كه در مجلس حضور داشتند پيام مرا به كسانى كه به دليل دورى راه نتوانستند در اين اجتماع شركت كنند ابلاغ نمايند.
تأكيد مىكنم كه افراد متمكّن و داراى امكانات از ناتوانان و ضعيفان دلجويى كنند، كه رسولخدا صلىاللهعليهوآله مرا اين چنين فرمان داده است.
اميرالمؤمنين عليهالسلام بعد از اين سخنان خطبه جمعه را آغاز فرمود و نماز جمعه را اقامه كرد. حضرت پس از نماز با فرزندان و شيعيان خود به منزل امام حسن مجتبى عليهالسلام رفتند.
آن حضرت غذايى را براى پذيرايى از مهمانان آماده كرده بود. همه مهمانان اعم از ثروتمند و فقير بر سر سفره حضرت نشستند، پس از صرف غذا همراه با هديهاى به سوى خانههايشان بازگشتند.
در اينجا در مورد اين خطبه شريف نكاتى بيان مىشود:
يكى از موضوعاتى كه در تأليف يا ساير فعاليتهاى فرهنگى غدير بسيار اهميت دارد، و نيز يكى از رخدادهاى هفته غدير - به غير از خود غدير - است، خطبه اميرالمؤمنين عليهالسلام در روز غديرِ است. خطبه اميرالمؤمنين عليهالسلام در روز غدير، خطبهاى است كه اميرالمؤمنين عليهالسلام در روز غدير در زمان خلافت ظاهرى خود بيان فرموده كه موضوع ديگرى در غدير است.
فرازهايى از خطبه غدير اميرالمؤمنين عليهالسلام در مورد غدير گلچين شده، كه در واقع تجلى غدير در عصر ظهور را نشان مىدهد:
يك. سيماى غدير در سخنان امير عليهالسلام
امروز روزى بلند جايگاه است.
گشايش در آن پديد آمد.
مقام شايستگان بالا رفت.
امروز براهين الهى آشكار گرديد.
5 . امروز روز آشكار شدن حق و پردهبردارى از جايگاه امامت است.
6 . امروز روز اكمال دين است.
8 . امروز روز گواهى و گواه گرفتن است.
امروز روز بيان حقايق ايمان است.
امروز روز راندن شيطان است.
امروز روز اقامه برهان است.
امروز روز جدايى حق و باطل است.
امروز روز بلند جايگاهى است كه در آن مخاصمه مىكرديد.
امروز روز نبأ عظيمى است كه از آن روى بر مىتافتيد.
امروز روز ارشاد و هدايت است.
امروز روز آزمايش بندگان است.
امروز روز راهنمايى رهپويان است.
امروز روز آشكار شدن اسرار درون و رازهاى اشرار دون است.
امروز روز نص صريح بر شايستگان و اولياى خاص خداست.
امروز روز امنيت كامل است.
امروز روز اظهار سرّ مكنون است.
امروز روز آشكار شدن اسرار نهان و آزمايش دلهاست.(1)
بر اهل تحقيق پوشيده نيست كه همه اين ويژگىها در عصر ظهور تجلى كامل پيدا مىكند. به ويژه فرازهاى: دوم: فيه وقع الفرج؛ فرج و گشايش جهان آفرينش در عصر ظهور است. ششم: يوم كمال الدين؛ كه در عصر ظهور تمكّن كامل براى پياده شدن تعاليم دينى و معارف اسلامى فراهم خواهد شد. دهم: يوم البيان عن حقائق الايمان؛ كه بدون ترس و واهمه حقايق ايمانى در عرصه جهانى بيان خواهد شد. يازدهم: يوم دحر الشيطان؛ كه در عصر ظهور مدت مهلت ابليس به سر مىرسد و مولاى متقيان اميرالمؤمنين عليهالسلام در يكى از رجعتهاى خود با وى نبرد مىكند.(2)مؤمنان شيطان را
سنگسار مىكنند(1)، و پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله او را به هلاكت مىرساند.(2)البته به روايتى حضرت ولىعصر عليهالسلام او را گردن مىزند(3)، و به نقلى پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله او را سر مىبرد.(4)
دو. رهبران گمراه در خطبه امير عليهالسلام
امير بيان در فرازى از خطبه غدير به رهبران ضالّ و مُضلّ اشاره نموده، آيه كريمه را تلاوت فرمودند: از پيروى گمراهان بر حذر باشيد كه قرآن كريم آنها را نكوهش كرده فرموده است:
ما از سركردههاى خود پيروى كرديم پس ما را گمراه ساختند بار خدايا عذاب آنها را دو چندان فرما و آنها را به لعن و غضب شديد خود گرفتار كن.(5)
به هنگام ظهور، جايگاه سركردههاى گمراه معلوم مىشود، و پيروان گمراهشان از آنها بيزارى مىجويند؛ و آن هنگامى است كه حضرت ولىعصر عليهالسلام پيكر دو بت بزرگ قريش را از دل خاك بيرون آورده، با همان هيزمى كه روز تهاجم به خانه وحى آورده بودند تا حضرت على و حضرت فاطمه و امام حسن و امام حسين عليهمالسلام را به آتش بكشند ! طعمه حريق مىسازد.(6)
سه. روز امن و امان
مولاى متقيان عليهالسلام در فرازى از خطبه غدير در مورد روز غدير فرمود: هذا يَومُ الأمنِ وَ الأمانِ: امروز روز امن و امان است.(7)
همانگونه كه خداوند منان شهر مكه را بلد امن قرار داده ولى رسول عالميان صلىاللهعليهوآله در آن شهر امنيت نداشت، روز غدير را نيز روز امن و امان قرار داده ولى صاحب غدير
در آن روز امنيت نداشت ! در همان روز اصحاب صحيفه گرد آمدند و پيمان بستند، و در روز سقيفه پيمان خود را به اجرا نهادند. اين امنيت در سطح جهانى و براى همه انسانها و حتى براى همه جانداران در عصر ظهور تحقق پيدا مىكند.
در احاديث آمده است: در عصر ظهور ظلم و ستم رخت بر مىبندد و راهها امن مىشود و كسى به كسى ستم نمىكند.(1)در كتب عهدين از آشتى كردن درندگان و همزيستى گرگ و برّه، پلنگ با بزغاله و شير با گوساله سخن رفته است.(2)
در اينجا توضيحاتى در مورد خطبه غديريه اميرالمؤمنين عليهالسلام بيان مىكنيم. از قبيل:
روايت خطبه، مدارك و سند خطبه و ... :
اول. منابع خطبه
متن خطبه غديريه اميرالمؤمنين عليهالسلام در منابع و كتابهاى ذيل آمده است:
يك. مصباح المتهجد (شيخ طوسى) : ص 758.
دو. اقبال الاعمال (سيد بن طاووس) : ج 2 ص 260.
سه. مصباح الزائر (سيد بن طاووس) : فصل 7.
چهار. بحار الانوار (علامه محمدباقر مجلسى) : ج 97 ص 112 و ج 37 ص 164.
پنج. الشيعة فى احاديث الفرقين: ص 282.
شش. مناقب آلابىطالب عليهالسلام (ابنشهرآشوب مازندرانى) : ج 3 ص 43.
هفت. كلمات الامام الحسين عليهالسلام (شيخ شريفى) : ص 690 .
هشت. وسائل الشيعه (شيخ حر عاملى) : ج 7 ص 327.
نه. جواهر الكلام (شيخ محمدحسن نجفى) : ج 12 ص 217.
ده. المصباح فى الادعية (شيخ تقىالدين ابراهيم كفعمى) : ص 919.
دوم. متن روايت
در ميان منابع ذكر شده، قديمىترين منبع كتاب «مصباح المتهجد» شيخ الطائفه طوسى مىباشد، كه متن اين روايت طبق نقل اين كتاب شريف از قرار ذيل مىباشد:
أخبَرَنا جَماعَةٌ، عَن أبىمُحَمَّدٍ هارونِ بنِ موسَى التَلعَكبرَىِّ، قالَ: حَدَّثَنا أبوالحَسَنِ عَلىُّ بنُ أحمَدِ الخُراسانىُّ الحاجِبُ فى شَهرِ رَمَضانَ سَنَةَ سَبعٍ وَ ثَلاثينَ وَ ثَلاث مِائةَ، قالَ: حَدَّثَنا سَعيدُ بنُ هارونِ أبوعَمرو(1)المِروَزىُّ، وَ قَد زادَ عَلَى الثَمانينَ سَنَةٍ، قالَ: حَدَّثَنا الفَيّاضُ بنُ مُحَمَّدِ بنِ عُمَرِ الطَرسوسىُّ(2)بِطوسٍ سَنَةَ تِسعٍ وَ خَمسينَ وَ مِائَتَينِ وَ قَد بَلَغَ التِسعينَ:
إنَّهُ شَهِدَ أبَاالحَسنِ عَلىَّ بنَ موسَى الرِضا عليهالسلام فى يَومِ الغَديرِ، وَ بِحَضرَتِهِ جَماعَةٌ مِن خاصَّتِهِ، قَدِ احتَبَسَهُم لِلإفطارِ. وَ قَد قَدَّمَ إلى مَنازِلِهِم الطَعامَ وَ البِرَّ وَ الصَلاةَ وَ الكَسوَةَ حَتَّى الخَواتيمِ وَ النِعالِ. وَ قَد غُيِّرَ مِن أحوالِهِم وَ أحوالِ حاشيَتِهِ وَ جُدِّدَت لَهُ آلَةٌ غَيرَ الآلَةِ الَتى جَرَى الرَسمُ بِابتِذالِها قَبلَ يَومِهِ، وَ هُوَ يَذكُرُ فَضلَ اليَومِ وَ قِدَمِهِ.(3)
فَكانَ مِن قَولِهِ عليهالسلام: حَدَّثَنِى الهادىُ عليهالسلام أبى، قالَ: حَدَّثَنى جَدّىَ الصادِقُ عليهالسلام، قالَ: حَدَّثَنِى الباقِرُ عليهالسلام، قالَ: حَدَّثَنى سَيدُالعابِدينَ عليهالسلام، قالَ: حَدَّثَنى أبىَ الحُسَينُ عليهالسلام، قالَ: إتَّفَقَ فى بَعضِ سِنى أميرِالمُؤمِنينَ عليهالسلام الجُمعَةُ وَ الغَديرُ. فَصَعَدَ المَنبَرَ عَلى خَمسِ ساعاتٍ(4)مِن نَهارِ ذلِكَ اليَومِ. فَحَمَدَ اللّهَ وَ أثنى عَلَيهِ حَمدا لَم يَسمَع بِمِثلِهِ، وَ أثنى عَلَيهِ ثَناءا لَم(5)يَتَوَجَّه إلَيهِ غَيرُهُ. فَكانَ ما حَفِظَ مِن ذلِكَ ... :
گروهى به ما خبر دادند درباره ابومحمد هارون فرزند موسى تلعكبرى، گفت: براى ما نقل كرد ابوالحسن على فرزند احمد خراسانى حاجب در رمضان سال 337 هجرى قمرى، گفت: براى ما نقل كرد سعيد فرزند هارون ابوعمر مروزى - كه بيشتر از هشتاد سال داشت - و گفت:
فياض فرزند محمد فرزند عمر طرسوسى در طوس سال 259 هجرى قمرى در حالى كه به سن 90 سالگى رسيده بود، براى ما نقل كرد كه او ديد كه ابوالحسن على بن موسى الرضا عليهالسلام در روز غدير با گروهى از افراد خاص و نزديك به او كه آنها را براى افطار نگه داشت، و به خانههايشان غذا و نيكى و پوشاك حتى كفش و انگشتر فرستاد؛ به صورتى كه اوضاعشان را تغيير داد و اوضاع نزديكانشان را نيز تغيير داد، و تمام آلات را تعويض كرد. بجز آلاتى كه با آن به ناپاكى قبل از موعدش رفتار شد. و او خصلتهاى پاك و خوب آن روز را بازگو كرد، و در كلامش بود:
پدرم هادى عليهالسلام براى من نقل كرد و گفت: جدم صادق عليهالسلام براى من نقل كرد و گفت: باقر عليهالسلام براى من نقل كرد و گفت: سيدالعابدين عليهالسلام براى من نقل كرد و گفت: پدرم حسين عليهالسلام براى من نقل كرد و گفت:
در بعضى از سالهاى عمر شريف اميرالمومنين عليهالسلام جمعه و غدير جمع شد. آن حضرت پنج ساعت از روز گذشته (يعنى حدود يك ساعت به ظهر مانده) بالاى منبر رفت. پس خدا را شكر كرد به طورى كه كسى قبل از آن چنين شكرى از او نشنيده و كسى چنين سپاسى نكرده بود، و قسمتى از آن حفظ شد.
پس از اين، متن خطبه آن حضرت را نقل نموده و سپس مىفرمايد:
فَنَهَضَ ناهِضٌ فَقالَ: يا أميرَالمُؤمِنينَ عليهالسلام، وَ مَا الفِئامَ ؟ قالَ: مِائَةُ ألف نَبىٍّ وَ صِدّيقٍ وَ شَهيدٍ، وَ كَيفَ بِمَن تَكَفَّلَ عَدَدا مِنَ المُؤمِنينَ وَ المُؤمِناتِ ؟ وَ أنَا ضَمينُهُ عَلَى اللّهِ تَعالى الأمانَ مِنَ الكُفرِ وَ الفَقرِ، وَ إن ماتَ فى لَيلَتِهِ أو يَومِهِ أو بَعدِهِ إلى مِثلِهِ مِن غَيرِ إرتكابِ كَبيرَةٌ فَأجرُهُ عَلَى اللّهِ تَعالى، وَ مَنِ استَدانَ لإخوانِهِ وَ أعانَهُم فَأنَا الضامِنُ عَلَى اللّهِ أن بَقّاهُ
قَضاهُ، وَ إن قَبَضَهُ حَمَلَهُ عَنهُ. وَ إذا تَلاقَيتُم فَتَصافَحوا بِألسِنَتِكُم(1)وَ تَهانوا النِعمَةَ فى هذَا اليَومِ، وَ ليُبَلِّغِ الحاضِرُ الغائِبَ وَ الشاهِدُ البائِنَ، وَ لَعَيَّدَ الغَنىُّ عَلَى الفَقيرَ وَ القَوىُّ عَلَى الضَعيفِ. أمَرَنى رَسولُ اللّهِ صلىاللهعليهوآله بِذلِكَ.
ثُمَّ أخَذَ فى خُطبَةِ الجُمعَةِ، وَ جَعَلَ صَلاةَ جُمعَتِهِ صَلاةَ عيدِهِ، وَ انصَرَفَ بِوُلدِهِ وَ شيعَتِهِ إلى مَنزِلِ أبى مُحَمَّدٍ الحَسَنِ بنِ عَلىٍّ عليهالسلام بِما أُعِدَّ لَهُ مِن طَعامِهِ وَ انصَرَفَ غَنيُّهُم وَ فَقيرُهُم بِرِفدِهِ إلى عِيالِهِ:
يكى از ميان جمع برخاست و گفت: اى اميرالمؤمنين عليهالسلام، معنى «فئام» چيست ؟
امام فرمود: صد هزار پيامبر صلىاللهعليهوآله و راستگو و شهيد، و هر كسى كه مسئوليت بعضى از مؤمنان (زن و مرد) را قبول كند خودم ضامن او هستم به خداوند در برابر سلامت از كفر و فقر، و اگر در آن شب يا روز بدون آنكه گناه كبيرهاى انجام دهد بميرد، جزايش با خداست. و با هم خوشرفتار باشيد، و تقسيم نعمت كنيد، و حاضرين غائبين را خبر دهند، و انسان ثروتمند با فقير و قوى با ضعيف عيد ديدنى كند، كه پيامبر صلىاللهعليهوآله خدا چنين دستورى به من داد.
سپس اميرالمؤمنين عليهالسلام خطبه را خواندند و نماز جمعه را نماز عيد قرار دادند، و بعد از آن همراه با فرزند و همراهانشان به سوى خانه ابومحمد حسن بن على عليهالسلام رهسپار شدند. در آنجا به همه از فقرا و ثروتمندان غذا دادند. بعد از آن به سوى خانه خود رهسپار شد.
سوم. سند و دلالت خطبه
بيان چند مطلب پيرامون سند و دلالت و منابع اين خطبه ضرورى است:
الف. استدلال به عبارت «أخبَرَنا جَماعَةٌ»
يكى از طرق اعتبار روايت با عبارت «أخبَرَنا جَماعَةٌ» مىباشد، كه نشان مىدهد
1) . «بالتسليم» خ.
اين خطبه در آن زمان مشهور و معروف و بر سر زبانها بوده، و راويان آن بسيارى بودهاند و بين آنها يك طريق انتخاب شده و ذكر گرديده است.(1)
ب. «مُعَنعَن» بودن روايت در بين ائمه عليهمالسلام
حديث به صورت معنعن از زبان امام رضا عليهالسلام - پسر از پدر - تا وجود مبارك اميرالمؤمنين عليهالسلام وارد شده است. طبق قواعد رجال و درايه، اين نوع نقل دليل بر تأكيد در مطلب و مهم بودن موضوعِ طرح شده در حديث مىباشد.
و الا همين كه روايت به يك امام عليهالسلام مىرسد و از زبان آن امام عليهالسلام نقل مىشود كفايت مىكند. اين حديث را در اين موضوع به مانند حديث «سلسلة الذهب» به همان نام يا حديث «سلسلة النور» مىتوان ناميد.
ج. معتبر بودن مراسيلِ(2)شيخ طوسى بسيارى از فقهاى بزرگوار با ضعيف شمردن بعضى از روايات و ارسال در روايت به اين روايت استدلال نمىكنند. ولى حق اين است كه بنا بر نظر بسيارى از بزرگان، مراسيلِ شيخ طوسى در «مصباح المتهجد» مانند مسانيد(3)وى معتبر و معتمد است.
د. سلسله سند روايت
افرادى كه در سلسله سند اين روايت وجود دارند عبارتند از:
1) . در مبانى رجالى بعضى از رجاليون اينگونه عبارات را «اخبرنا جماعة» دليل بر ضعف روايت مىگيرند. ولى از نظر بعضى از رجاليون اينگونه عبارات نشان مىدهد كه اين متن سندهاى بسيارى داشته و افراد زياد و بسيارى آن را نقل كردهاند و در آن عصر مشهور بوده است، ولى راوى از يك طريق نقل نموده است.
2) . مراسيل جمع «مرسل» است، و حديث مرسل يعنى حديثى كه بدون ذكر سند روايت شده است.
3) . مسانيد جمع «مسند» است، و حديث مسند يعنى حديثى كه با سند روايت شده است.
هارون بن موسى بن محمد بن سعيد بن ابومحمد التلعكبرى من بنىشيبان، و كان وجها وجيها من وجوه اصحابنا. جليل القدر، واسع الرواية، معتمدا عليه، لا يطعن عليه فى شىء(1): هارون فرزند موسى فرزند محمد فرزند سعيد فرزند ابومحمد تلعكبرى از خاندان بنىشيبان بوده، و يكى از بزرگان قومش بود. او انسانى مطمئن و با دانش و مورد اعتماد و همه او را قبول داشتند.
اعتبار او تا آن اندازه والا است كه مرحوم علامه محمدتقى شوشترى در كتاب «قاموس الرجال» به نقل از «رجال شيخ طوسى» پيرامون ايشان مىفرمايد: فى رِجالِ الشَيخِ رَحِمَهُ اللّهُ فى كَثيرٍ مِمَّن عَدَّهُم فى مَن لَم يَرَ الأئُمَّةَ عليهمالسلام. رَوى عَنهُ التَلعَكبَرىُّ، وَ مَرَّ بِعُنوانِ هارونِ بنِ موسَى بنِ أحمَدٍ رَحِمَهُ اللّهُ(2): شيخ رحمه اللّه در رجال بسيارى را بر شمرده كه ائمه عليهمالسلام را نديده بودند. تلعكبرى از او روايت مىكند، و يك بار به عنوان هارون بن موسى بن احمد از او ياد مىنمايد.
2 و 3 و 4. ابوالحسن على بن احمد خراسانى حاجب، سعيد بن هارون ابوعمر (ابوعمر) مروزى، فيّاض بن محمد بن عمر طرسوسى (طوسى) : اين سه نفر تا آنجا كه تحقيق شد در منابع رجالى ما هيچ ذكرى از آنها نشده است. نه آنها توثيق شدهاند و نه آنها را رجاليون ذمّ نمودهاند. لذا اين سه نفر در رجال جزو مجهولها به شمار مىآيند.
اگر چه بعضى از رجاليون مانند مرحوم خويى اينگونه روايات را - كه در روايت گنندگان آن افراد مجهول وجود دارند - معتبر ندانسته و به آن استدلال نمىكنند، ولى بزرگان رجالى مانند مرحوم بروجردى و ميرزا جواد تبريزى و ميرزا محمدحسن احمدى فقيه يزدى و بسيارى ديگر اين مطلب را موجب ضعف نمىدانند. چرا كه ممكن است آن شخص مجهول توثيق شده باشد، ولى توثيق به دست ما نرسيده باشد.
همچنين بيشتر رجاليون ما كوفى هستند و از احوال بيشتر موثقين قمى با اطلاع نبودند. لذا آنها را ذكر نكردهاند، و به صرف ذكر نكردن روايت از اعتبار نمىافتد. بنا بر اين روايت قابل اعتماد است.
چهارم. احكام فقهى مرتبط با روايت احكام مستخرجه از اين روايت و عمل خاص اميرالمؤمنين عليهالسلام از قرار ذيل است:
وقت اين نماز يك ساعت قبل از ظهر است.
خطبه نماز روز عيد غدير قبل از نماز مىباشد.
لازم به توضيح است كه از روايت پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله - كه شيخ مفيد و ديگران نقل نمودهاند - به دست مىآيد كه خطبهها بعد از نماز عيد غدير است. وقتى حجيّت هر دو روايت براى ما تمام باشد، اين نتيجه به دست مىآيد كه امام جماعت مخيّر است كه خطبهها را بعد يا قبل از نماز بخواند.
آنچه كه از باقى مانده خطبه استفاده مىشود اين است كه موضوع خطبههاى نماز عيد غدير بايستى حمد الهى و مسئله ولايت و غدير و شأن و منزلت ائمه عليهمالسلام باشد.
احكام دو خطبه نماز غدير هم مثل همان احكام خطبههاى نماز جمعه است، و اين نيز از عبارت فوق الذكر به دست مىآيد.
5 . نكته ديگرى كه از اين عبارت استفاده مىشود اين است كه نماز عيد غدير نيز مانند نماز جمعه و نماز عيد فطر و قربان در زمان حضور و ظهور و حكومت امام معصوم عليهالسلام واجب مىباشد، چرا كه اگر واجب نبود نمىتوانست جايگزين نماز جمعه واجب شود.
6 . بعضى از فقها در مقابل نقل شيخ مفيد درباره اقامه نماز عيد غدير پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله در آخرين سال عمر شريفشان بيان داشتهاند كه آن حضرت دو خطبه براى نماز
خواندند. ولى ظاهر عبارت شيخ طوسى اين است كه حضرت على عليهالسلام يك خطبه خواندند.
اين استدلال نسبت به عمل حضرت على عليهالسلاماشتباه مىباشد، چرا كه شيخ طوسى مىفرمايد: فكان ما حفظ من ذلك؛ يعنى قسمتى از خطبههايى را كه حضرت على عليهالسلام مىخواند نقل مىكند، و معلوم نيست حتما حضرت يك خطبه خوانده باشد. بلكه احتمال دارد كه دو خطبه بوده و مقدارى از آن نقل شده است. ضمن اينكه با توجه به نقل شيخ مفيد پيرامون دو خطبه حضرت رسول اكرم صلىاللهعليهوآله، مىتوان احتمال داد كه حضرت على عليهالسلام نيز دو خطبه خواندهاند.
پنجم. كلمات بزرگان پيرامون خطبه غديريه بسيارى از علما در طول تاريخ به اين خطبه اشاره نموده، و بعضى نيز پيرامون جواز جماعت نماز غدير به آن استناد نمودهاند، كه به يك نمونه اشاره مىكنيم:
علامه فاضل هندى در كتاب «كشف اللثام» مىفرمايد: رَوَى الشَيخُ فِى «المِصباحِ» أنَّ أميرَالمُؤمِنينَ عليهالسلام صَعَدَ المَنبَرَ، عَلى خَمسِ ساعاتٍ مِن نَهارِ ذلِكَ اليَومَ. فَحَمَدَ اللّهُ، وَ ذَكَرَ الخُطبَةَ وَ قالَ: ثُمَّ أخَذَ فى خُطبَةِ الجُمعَةِ(1)، وَ لَم يَروِ لَهُ عليهالسلام صَلاةً بَعدَ الخُطبَةِ أو قَبلَها. لكِن فَرَغَ مِنَ الصَلاةِ المَذكورَةِ وَ الدُعاءِ المَأثورِ بَعدَها، يَتَّصَلُ بِالزَوالِ غالِبا. فَلِذا قَدَّموها عَلَى الصَلاةِ. وَ يَنبَغى أن يُعَرِّفَهُم الإمامُ فِى الخُطبَةِ فَضلَ ذلِكَ اليَومِ وَ ما مَنَّ اللّهُ بِهِ فيهِ عَلى عِبادِهِ مِن إكمالِ الدينِ وَ إتمامِ النِعمَةِ، بِالنَصِ عَلى مَولَى المُؤمِنينَ وَ إمامِهِم وَ أميرِهِم، كَما فَعَلَهُ أميرُالمُؤمِنينَ عليهالسلام فِى الخُطبَةِ المَرويَّةِ عَنهُ(2):
شيخ در كتاب «مصباح» روايت مىكند: اميرالمؤمنين عليهالسلام در حالى كه پنج ساعت از روز گذشته بود بالاى منبر رفت و حمد و سپاس خدا را كرد، و آن خطبه را خطبه جمعه قرار داد.
طريقه نماز از او قبل از خطبه و يا بعد از آن ديده نشده است، ولى بعد از فارغ شدن از نماز و دعاى ياد شده بعد از آن متصل به ظهر مىشود. به همين خاطر غالبا بر نماز مقدم مىشمارند.
بايد امام در آن خطبه به آنها فضل و نعمتى كه خدا در آن روز به بندگانش داشت و دين را تمام و كمال كرد و نعمت را با نصب على مولاى مؤمنين عليهالسلام به امامت و رياستشان يادآورى مىكرد، همانگونه كه اميرالمؤمنين عليهالسلام در خطبهاى كه به ايشان نسبت دادهاند فرمودند.
غربت خطبه غديريه اميرالمؤمنين عليهالسلام، يك خلأ كهنه و ديرين دينى و اعتقادى است، و شناخت آن و پژوهش و كاوش در معارف و پيامهاى آن و نشر و گسترش آن، براى همه جويندگان حقيقت و پيروان ولايت ضرورت دارد. در اينجا سرفصلهاى اساسى در خطبه اميرالمؤمنين عليهالسلام ارائه مىگردد:
اين خطبه با ستايش خداوند متعال آغاز مىگردد. مطلع عالى و نوع ستايش بسيار نكتهآموز است. سپس شهادت مخلصانه به وحدانيت خداوند و اسماء و صفات پروردگار با آميزهاى از آيات قرآن بيان مىشود. اين قسمت براى ارباب معرفت يك درس آسمانى توحيد است.
در اين بخش، قرين بودن اعتراف به نبوت با اعتراف به وحدانيت خداوند ويژگىهاى برگزيده حضرت محمد صلىاللهعليهوآله و تكريم خداوند متعال از آن حضرت به روشنى ارائه مىگردد.
حضرت امير عليهالسلام به صراحت، شخصيت و عظمت معنوى و مسئوليت عظيم جهانى و تاريخى امامان عليهمالسلام را بيان كرده و فرمودهاند:
امامان عليهمالسلام برگزيدگان خداوند هستند.
شأن و موقعيتى چونان رسولخدا صلىاللهعليهوآله دارند.
راهنمايان به توحيد اند.
مسئوليت هدايتگرى آنان براى همه تاريخ و زمانهاست.
5 . خداوند متعال آنان را پيش از پديد آوردن همه پديدهها پديد آورد.
6 . آنان گواهان بر آفرينش اند.
8 . آنان، بازگويان خواست اويند.
با اين همه اوصاف، بندگان خدايند كه از خدا در گفتار پيشى نمىگيرند و به فرمان او گردن مىنهند. از او بيم دارند و به اجراى احكامش فرمان مىدهند. سنت او را مىگسترند و حدودش را بر پا مىكنند و ... .
اين فصل، سلسله معارفى درباره امامشناسى دارد.
پس از آن، حضرت به بيان نعمت خرد و كاربرد و حجيت آن مىپردازد و با استدلالى استوار و كلامى متين، سخن را پى مىگيرند.
جمعه: حضرت درباره اجتماع هفتگىِ جمعه و نقش پاك سازنده و زدودن تيرگىها سخنى بسيار بديع و راهآموز فرمودهاند، و پيوند جمعه و غدير را گوشزد مىكنند، و استوارى هر يك را به ديگرى مىدانند.
پس از آن، سخنى به صلابت كوه بيان مىفرمايند كه: خداوند متعال توحيد را بدون اعتراف به نبوت نمىپذيرد، و هيچ دينى (طاعت و عبادتى را) بدون پذيرش ولايت واليانى كه آنان را بر گماشته قبول نمىكند. در اينجا پيوند امامت با نبوت و توحيد جلوه مىيابد.
پس از بيان آن سنگپايههاى معارف، اميرالمؤمنين عليهالسلام به گزارش رخداد بزرگ غدير مىپردازند، و عظمتها و ويژگىها و رهآوردهاى تاريخساز آن روز را بر مىشمرند. و از توطئههاى نفاق پيشگان و از دين برگشتگان پرده بر مىگيرند، و نكتههاى بس شنيدنى ابراز مىكنند. خصوصياتى كه اميرالمؤمنين عليهالسلام براى روز غدير مىفرمايند بايد آويزه گوش تاريخ گردد، و با اين نشانهها و معرفىها غدير بازشناسى شود.
شخصيت اميرالمؤمنين عليهالسلام: در اين بخش، حضرت به بيان فروغى از خورشيد ناشناخته شخصيت خويش مىپردازند، و به همه ره گم كردهها مىگويند:
من صراط خدا، سبيل خدا و طريق اويم.
من تقسيم كننده بهشت و دوزخم.
حجت خدا بر نيكان و تبهكارانم.
منم آن كه پيامبر صلىاللهعليهوآله مرا به رهبرى پس از خويش برگزيد.
در اين فصل، پندهاى جانشكاف حضرت، تنهاى آسوده در غفلت را مىلرزاند، و مغزهاى دور مانده از حكمت را هشدار مىدهد.
آداب و سنن روز غدير و عظمت ناشناخته آن: در قسمت پايانى خطبه، آداب و سنن روز غدير در قلمروهاى گوناگون عبادتى، اجتماعى، سياسى و معنوى مطرح مىشود، و پاداشهاى آنها ذكر مىگردد. اين قسمت، آييننامه پاسداشت بزرگترين عيد مسلمانان جهان است. آن را حتما بايد خواند و زندگى را با آن آراست.
در مورد خطبه اميرالمؤمنين عليهالسلام در روز غدير چندين كتاب به شكلها و اندازههاى مختلف چاپ شده، كه خطبه حضرت را همراه با ترجمه و گاهى مقدمهاى كوتاه
آوردهاند. همچنين دو كتاب در شرح و توضيح و اسناد اين خطبه تأليف شده، كه از اين قرار است:
عناوين اين كتاب از اين قرار است: پيش سخن: حمد و ستايش، حمد خدا راه وصول به رحمت او است، لاهوتيّت، صمدانيّت، ربانيّت و فردانيّت خداوند، مراتب حمد، جايگاه اخلاص، سه اسم نيك خدا، الخالق البارئ المصور، هيچ چيز مثل او نيست، مقام بندگى رسول اللّه صلىاللهعليهوآله، خليفهاللّه، خلق عظيم نبوى، صلوات بر محمد و آل محمد عليهمالسلام، علو مقام جانشينان بر حق پيامبر صلىاللهعليهوآله، ائمه عليهمالسلام دعوتكنندگان به حق، خلقت ائمه عليهمالسلام قبل از خلقت مخلوقات.
امامان عليهمالسلام حجج الهى هستند، ائمه عليهمالسلام، مترجمان اراده پروردگارند، شفاعت به اذن خدا، امامان عليهمالسلام مجريان احكام خدا و رسول هستند، عقول راهگشاى معرفت به حجج الهى، جمعه و غدير دو عيد بزرگ، ارتباط نزديك معرفت خدا و رسول و امام، صراحت آيه تبليغ درباره غدير خم، رسوايى منافقين پس از غدير، در روز غدير دين كامل شد، غدير روز تكميل كلام پروردگار، بيزارى از بدعتگذاران در دين، سلوك در صراط مستقيم.
1) . نهج الولاية ارفع : ص 14.
روز بزرگ غدير خم، روز امتيازدادن بين نيك و بد، روز ساكنان عالم قدس، روز آزمايش امت، روز بروز كينههاى منافقين، روز اقامه نص براى خواص، روز اوصياء پيامبران، روز امان از آتش، پيروى از خدا و رسول و اولىالامر، پرهيز از فريب خلق، آيا مىدانيد استكبار به چه معنى است ؟ منم صراط مستقيم، منم تقسيمكننده بهشت و دوزخ، غفلت كليد همه زشتىها، استفاده از فرصتها، رعايت حقوق خانواده، حفظ وحدت در پرتو غدير، ثواب مضاعف كار نيك در روز غدير، اظهار نشاط و شادى در روز غدير خم، سفارش مولا درباره طبقه ضعيف و محروم جامعه، فضيلت فراوان روزهدارى در روز غدير، لزوم نشر و تبليغ غدير.
اين كتاب درباره خطبهاى است كه اميرالمؤمنين عليهالسلام در روز جمعه مصادف با روز غدير در ايام خلافت ظاهرى خود ايراد فرمودهاند. در اين كتاب هشت فصل آمده است: فصل اول: نگاهى به سرفصلهاى اساسى در خطبه اميرالمؤمنين عليهالسلام: توحيد، نبوت، امامت، جمعه، غدير، شخصيت اميرالمؤمنين عليهالسلام، موعظههاى اخلاقى، آداب و سنن روز غدير و عظمت ناشناخته آن روز. فصل دوم: خطبه اميرالمؤمنين عليهالسلام در روز غدير: متن خطبه، ترجمه خطبه. فصل سوم: روز غدير عيد مشترك همه مسلمانان جهان است. فصل چهارم: غدير در آئينه اوصاف: اوصاف غدير در آيات، اوصاف غدير در روايات، روز ارمغان نثار حضرت زهرا عليهاالسلام و توضيح آن، روز تباهسازى اعمال مخالفان. فصل پنجم: پيشينه غدير: همزمانى روز عيد غدير با نوروز، همزمانى غدير با دو رويداد مهم.
فصل ششم: آداب و سنن ويژه عيد غدير: شب عيد غدير، دعاى شب عيد غدير، آداب و سنن روز عيد غدير: روزه، سفارشهاى مكرر، حكايت روزهدارى برخى از پيامبران و امامان عليهمالسلام در روز عيد غدير، پاداشهاى عظيم روزهداشتن در روز عيد غدير، افطارى دادن، اطعام، آراستن، لباس نو پوشيدن جلوهاى از تزئين است، بوى
خوش، ديدار با مؤمنان: مصافحه، تبريك گفتن، دلجويى و مهرورزى متقابل، ابراز شادمانى كردن و شادمان ساختن ديگران، پيوند با بستگان و خويشان، افزودن بر هزينه خانواده، كارگشايى، گشادهدستى، هديه دادن، اجتماع، ابراز برائت، كثرت در فرستادن صلوات، سپاس و ستايش، غسل، نماز و نيايش: زيارت، زيارت از راه دور، خواندن دعاى ندبه، پيمان برادرى، عقد اخوت.
فصل هفتم: صنايع ادبى خطبه اميرالمؤمنين عليهالسلام: سجع: سجع متوازى، سجع مطرّف، سجع متوازن، صنعت طباق، صنعت اقتباس، صنعت جناس، صنعت رد العجز على الصدر، صنعت مراعات النظير، حسن مطلع و حسن ختام. فصل هشتم: واژهنامه، و در پايان: چند سؤالى از اهلتسنن.
كتاب ديگرى از اين مؤلفان آمده كه با نام «پرتوى از غدير در كلام اميرالمؤمنين عليهالسلام» است و خلاصه اين كتاب مىباشد.
ممكن است افراد بسيارى در طول تاريخ از حادثه غدير و اهميت آن سخن گفته و از آن تعاريفى ارائه داده باشند، اما هيچ يك از اين سخنان نمىتوانند بيانگر عظمت و شكوه غدير باشد، زيرا تنها كسانى مىتوانند تعريف جامع از وقايع و حوادث عرضه نمايند كه خود پديد آورنده آن باشند.
بنا بر اين، تنها زيبنده خدا و پيامبر صلىاللهعليهوآله و على عليهالسلام است كه غدير را به بهترين شكل معرفى نمايند.
على عليهالسلام نيز در خطبه غدير به تفسير و تحليل عظيم اين واقعه تاريخى پرداخت. معرفى اين خطبه كه در گوشه و كنار برخى از كتابهاى ادعيه و روايات در غربت به سر مىبرد ! خالى از فايده نيست. خطبهاى كه حضرتش در يكى از روزهاى جمعه مصادف با روز عيد غدير ايراد فرمود، كه با حمد و ثناى الهى و با كلمات و جملاتى پرمعنى و شهادت به وحدانيت ذات اقدس الهى و بيان برخى از صفات ثبوتيه و سلبيه
بارى تعالى شروع مىشود. پس از تشريح اهميت نبوت و رسالت، به بيان مسئله امامت و مقام امامان مىپردازد و درباره جايگاه واقعى ائمه عليهمالسلام و خلقت و نشو و نماى وجودى آنها سخن مىگويد.
در ادامه به نقش پراهميت خود مىپردازد و در كنار حجت ظاهر، شاهدى ديگر را بر حقانيت خود مطرح مىفرمايد. پس از آن، اهميت روز جمعه و عيد غدير را خاطر نشان مىسازد و فلسفه روز جمعه و اعمال مستحب آن را بيان مىنمايد. آنگاه به ارتباط توحيد، نبوت و ولايت و دين با يكديگر اشاره مىكنند و آثار و ثمرات معرفى ولىّ در واقعه غدير را به تفصيل بيان مىكند.
پس از آن نصايح و پندهاى ارزشمندى مىدهد، و با استناد به آيات قرآن مردم را به اطاعت خدا و رعايت تقوى و دورى از گناه تشويق مىنمايد. سپس در بيان معناى استكبار، استكبار را سرپيچى از پيروى كسى كه مىبايست اطاعت شود مىداند، و به تفسير «طريق» و «صراط» و «سبيلاللّه» مىپردازد و مىفرمايد كه منم صراط و سبيلاللّه و منم نوراالانوار.
در پايان خطبه، بار ديگر مردم را به اخلاق فردى، اجتماعى، مالى و ... سفارش مىكند، و استحباب روزه روز غدير و پاداش بس عظيم آن را ياد آور مىشود.(1)
در بررسى خطبه غدير، حضرت على عليهالسلام نكات ارزشمندى به چشم مىخورد كه مهمترين آنها خصائص روز غدير است، كه اينگونه بيان شده است:
إنَّ اللّهَ جَمَعَ لَكُم مَعشَرَ المُومِنينَ فى هذَا اليَومِ عيدَينِ عَظيمَينِ كَبيرَينِ. چون روز غدير در هنگام ايراد خطبه مصادف با روز جمعه بوده، حضرت به همين دليل تعبير به «عيدين» كرده و هر دو را به عظمت و بزرگى ياد كرده است. اين خود بهترين دليل بر «تعيّد» (عيد بودن) روز هجدهم ذى الحجه و برگزارى مراسم جشن و سرور و بزرگداشت آن است.
1) . اقبال الاعمال. بحار الانوار: ج 97 ص 112.
در عيد بودن روز غدير روايات متعددى از پيامبر صلىاللهعليهوآله و امامان شيعه عليهمالسلام به ما رسيده است. از جمله روايتى از پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله مىخوانيم كه فرمود: يَومُ غَديرِ خُمٍّ أفضَلُ أعيادِ أمَّتى(1): روز غدير خم برترينِ اعياد امت من است. و در جاى ديگرى مىفرمايد: غدير اشرف و اعظم اعياد است.(2)
فَأنزَلَ اللّهُ عَلى نَبيِّهِ فى يَومِ الدوحِ(3)بَيَّنَ بِهِ إرادَتَهُ فى خُلَصائِهِ وَ ذَوِى اجتِبائِهِ وَ أمرِهِ بِالبَلاغِ. اين بخش از خطبه بيانگر موقعيت جغرافيايى تاريخى غدير است. امام مىفرمايد كه آن روز زير درختان تنومند، آياتى نازل شد(4)كه مبيّن اراده خدا براى بندگان خالص و مخلص و برگزيده او است.(5)
إنَّ هذا يَومٌ عَظيمُ الشَأنِ؛ فيهِ وَقَعَ الفَرَجُ وَ رُفِعَتِ الدَرجُ وَ وُضِحَتِ الحُجَجُ. اين روز ظرف ظهور اراده الهى و زمان ابلاغ پيام الهى و آثار مترتب بر آن است. روزى كه گشايش و فرج حاصل شد، چرا كه نگرانى امت اسلام نسبت به زمان پس از پيامبر صلىاللهعليهوآله را بر طرف كرد و به آنها اميد بخشيد. روزى كه نردبان تكامل افراشته شد، و با طرح مسئله امامت و معرفى امام دين به كمال لازم خود رسيد. روزى كه حجتها آشكار شد و بر همگان اتمام حجت گرديد.
هذا يَومُ الايضاحِ وَ الإفصاحِ(6)عَنِ المَقامِ الصُراحِ(7). مقام صراح يعنى جايگاه پاكى
و پيراستگى و منظور از آن مقام عصمت و امامت است كه در روز غدير از آن پردهبردارى شد و امام براى همگان مشخص شد، تا ديگر بهانهاى براى منافقان و دورويان نباشد. البته پيامبر صلىاللهعليهوآله به صراحت كسى را معرفى نكرده است.
وَ يَومَ العَهدِ المَعهودِ . روز پيمان بسته شده است؛ پيمانى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله پس از گرفتن اقرار و اعتراف از مردم مبنى بر اينكه پيامبر صلىاللهعليهوآله حتى از خود مردم نسبت به خودشان بر آنها اختيار و حق دارد، يادآور شد كه: مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ.
وَ يَومُ الشاهِدِ وَ المَشهودِ . اين تعبيرى است كه قرآن درباره قيامت به كار برده است(1)به اين معنى كه شاهد پيامبر صلىاللهعليهوآله و مشهود قيامت است، شاهد انسانها و مشهود اعمال آنان است. به كار بردن اين تعبير درباره روز غدير به اين معنى است كه پيامبر صلىاللهعليهوآله شاهد و على عليهالسلام مشهود است.
پيامبر صلىاللهعليهوآله شهادت به ولايت على عليهالسلام داد و انسانها و فرشتگان بر اين امر گواهى دادند. تاريخ نيز گواهى داد كه گروهى به دليل نيل به مقام ولايت به على عليهالسلام تبريك و تهنيت گفتند، لكن پس از چندى و در ظرف تنها چند ماه آن را زير پا گذاشتند !
يَومُ تِبيانِ العُقودِ عَنِ النِفاقِ وَ الجُحودِ. روزى كه خط حق از جريان نفاق مشخص شد، و روزى كه باعث شد حاميان واقعى از مدعيان دروغين جدا شوند. آنان كه حقايق را آگاهانه انكار كردند و نفاق خود را در عمل آشكار ساختند.
وَ يَومُ البَيانِ عَن حَقائِقِ الإيمانِ. روزى كه خط ايمان را از ديگر خطوط جدا كرد. كسانى كه تا آن روز ادعاى ايمان به خدا و اطاعت از پيامبر صلىاللهعليهوآله را داشتند، در آن روز
1) . بروج / 3.
درونشان آشكار شد. در آن روز همه دانستند كه اگر واقعا معتقد به «أطيعوا اللّهَ وَ أطيعوا الرَسولَ»(1)هستند، بايد از اوامر خدا و پيامبر صلىاللهعليهوآله و از جمله ولىامر على بن ابىطالب عليهالسلام - كه مصداق بارز و اتم اطاعت از خدا و رسول صلىاللهعليهوآله است - نيز پيروى كنند.
اينجا بود كه با نصب على عليهالسلام و نقش بر آب شدن نقشهها و بر باد رفتن خواب و خيالها حقايق را انكار كردند، و مصداق «لَم تُؤمِنوا» شدند، چرا كه ايمان فقط گفتن شهادتين نيست، بلكه منظور از پذيرش ولايت حقيقت آن است كه بايد در قلب تجلى و در عمل جلوه نمايد.
يَومُ دَحرِ(2)الشَيطانِ. در روز غدير با كامل شدن دين، شيطان نيز - كه از دين كامل و حقيقت ايمان دل خوشى نداشت - رانده شد. با واقعه غدير وسوسهها و توطئهها و نقشهها نقش بر آب شد. شيطان نيز مانند كفار مأيوس شد.
همو كه راضى به خلافت انسان براى خدا نبود و با سجده نكردن طرد شد، چون راضى به خلافت على عليهالسلام براى پيامبر صلىاللهعليهوآله نيز نبود. از اين رو در حديثى از امام رضا عليهالسلام مىخوانيم «يَومُ مَرغَمَةِ الشَيطانِ»(3)، شيطان در اين روز رانده شد.
يَومُ البُرهانِ. روز غدير دليل حقانيت اهل ولايت و رهروان امام و ولى اللّه الاعظم مىباشد. دليل و برهانى كه تاريخ و حديث گواه آن است.
هذا يَومُ الفَصلِ الَذى كُنتُم توعَدونَ. روز غدير روز جدايى حق از باطل است. در حقيقت امام عليهالسلام با اين عبارت غدير را تشبيه به قيامت نموده است؛ كه خداوند در قرآن
مجيد مىفرمايد: «هذا يَومُ الفَصلِ الَذى كُنتُم بِهِ تُكَذِّبونَ»(1). در اين تشبيه دو نكته وجود دارد:
نكته اول: همان طور كه در روز قيامت حق از باطل جدا مىشود اهل حقيقت و ايمان روانه بهشت مىشوند و گروه باطل به سوى دوزخ مىروند، روز غدير نيز فرقه نجات يافته مؤمنان به ولايت هستند و آنها كه از حق و ولايت اعراض كردهاند دوزخى مىشوند.
نكته دوم: كفار و مشركان انتظار وقوع قيامت را ندارند و مىپندارند كه واقعيت ندارد، دشمنان ولايت نيز انتظار چنين روزى را نداشتند و مىپنداشتند كه خداوند وصى و جانشينى براى پيامبر صلىاللهعليهوآله تعيين و منصوب نمىكند.
هذا يَومُ المَلاء الأعلى الَذى أنتم عَنهُ مُعرِضونَ. غدير روز فرشتگان والا مقام در عالم بالا است، در حالى كه شما از آن چشم مىپوشانيد ! در اين روز فرشتگان به امر الهى فرود آمده و چنين مأموريتى را براى پيامبر صلىاللهعليهوآله آوردند.
طبق روايت امام رضا عليهالسلام «إنَّ يَومَ الغَديرِ فِى السَماءِ أشهَرُ مِنهُ فِى الأرضِ»(2): روز غدير در آسمان شهرتى بيش از زمين دارد.
هذا يَومُ الإرشادِ. غدير روزى است كه خداوند به وسيله پيامبر صلىاللهعليهوآله مردم را به مسير آيندهشان راهنمايى كرد. حقايق را گفت و ولىامر را معرفى كرد و راه ولايت و مسير عداوت را مشخص كرد.
يَومُ مِحنَةِ العِبادِ. محنت به معناى آزمون است. روز غدير روز آزمايش بندگان بود.
روزى كه خداوند ولى و پذيرش ولايت او را وسيله آزمودن انسانها قرار داد. هر كس آن را پذيرفت و به آن پايبند بود سرفراز از بوته آزمايش در آمد.
يَومُ الدَليلِ عَلَى الرُوّادِ. «رواد» جمع «رايد» به معناى پيشقراول است، چون على عليهالسلام از پيشاهنگان اسلام و ايمان بوده است مىگويد: روز غدير كه روز ولايت و معرفى ولى است دليلى است بر شناخت پيشگامان و پيشاهنگان. آرى او پيشگام در ايمان به رسالت و پيشاهنگ در امامت و صدر ائمه طاهرين عليهمالسلام است.
هذا يَومُ أبدى خَفايَا الصُدورِ وَ مُضمَراتِ الأمورِ. در اين بخش دو احتمال وجود دارد:
الف: گوشزد كردن مجدد جريان نفاق و دورويى.
ب: اسرار و رازى كه بين خدا و رسولش بود آشكار گشت. در آن روز پيامبر صلىاللهعليهوآله سرّى را كه خداوند در درونش به امانت نهاده بود و پيامبر از افشاى آن در هراس بود با تضمين الهى آشكار كرد: «بلّغ ما انزل اليك من ربك» .
هذا يَومُ النُصوصِ عَلى أهلِ الخُصوصِ. پيامبر صلىاللهعليهوآله از آغاز بعثت تا حجة البلاغ، بارها با اشاره و كنايه به معرفى على عليهالسلام پرداخته بود. اما در جريان غدير بدون هيچ پرده پوشى و با صراحت تمام به معرفى على عليهالسلام به عنوان ولى امر مسلمين پرداخت و راه هر گونه توجيه را مسدود كرد. روى اين اساس حضرت فرمود: «غدير روز تنصيص است روز معرفى با سخن صريح است» .
هذا يَومُ شِيثٍ عليهالسلام، هذا يَومُ إدريسَ عليهالسلام، هذا يَومُ يوشَع عليهالسلام، هذا يَومُ شَمعونَ عليهالسلام. در اين فراز از خطبه امام عليهالسلام به تعلق روز غدير به برخى از انبياء و اوصياء عليهمالسلام اشاره مىكند.
شيث عليهالسلام به حسب تاريخ وصى حضرت آدم عليهالسلام بوده، و يوشع نيز جانشين حضرت موسى عليهالسلام(1)، و شمعون عليهالسلام نيز جانشين حضرت عيسى عليهالسلام بوده است.(2)گويا روز غدير يادآور نقاط حساس در نبوت و وصايت است، كه بسيارى از انبياء عليهمالسلام از جمله پيامبر اسلام صلىاللهعليهوآله در آن تعيين جانشين كردهاند.
هذا يَومُ الأمنِ وَ المَأمونِ. قبل از واقعه غدير، نگرانىهايى نسبت به آينده اسلام وجود داشت. حتى پيامبر صلىاللهعليهوآله نيز نگران آينده امت بود. اما پس از جريان غدير اين نگرانى به سرور و شادى مبدل شد و پيامبر فرمود: أللّهُ أكبَرُ عَلى إكمالِ الدينِ وَ إتمامِ النِعمَةِ وَ رِضَى الرَبِ بِرِسالَتى وَ الوِلايَةِ مِن بَعدى(3): ... نعمت تمام و خداوند راضى به رسالتم و ولايت بعد از من شد.
هذا يَومُ إظهارِ المَصونِ مِنَ المَكنونِ. غدير روزى است كه آنچه در نهان نگهدارى مىشد آشكار گرديد و اين همان امر مهم ولايت است. اين تعبير بيانگر آن است كه، حادثه غدير برنامهاى نبوده است كه ناگهانى پديد آمده باشد، بلكه پيش از فرا رسيدن اين برهه از زمان در صندوقچه محفوظ علم الهى و سينه پيامبر صلىاللهعليهوآله وجود داشت، و غدير تنها ظرف اعلان آن بود.
هذا يَومُ إبلاءِ السَرائِرِ. اين تعبير، بر گرفته از وصف قيامت است كه قرآن به آن اشارت دارد: «يوم تُبلى السرائر» .(4)تشبيه روز غدير به روز قيامت مىتواند بيانگر اين نكته باشد كه آنگونه كه روز قيامت اعلان نهايى پايان دورهاى از حيات و آغاز حياتى
ديگر است، غدير نيز به نوبه خود اعلان پايان دورهاى از هدايت و ارشاد (به صورت نبوت) و آغاز دورهاى ديگر (در شكل امامت) است، و ويژگى جاودانگى دين را تضمين مىكند.
با دقت و مرور چند باره در خطبه اميرالمؤمنين عليهالسلام در روز غدير در ايام خلافت ظاهرى خود، در اينجا به چند نكته در مورد اين خطبه اشاره مىشود:
نكته اول
امام عليهالسلام صريحا مىفرمايد كه خدا خود رهبر را معين كرده است و در اين باره آيه فرستاده است. اين پاسخ ياوه سرايى آن كسانى است كه گفتند در اسلام امام و خليفه تعيين نشده، و در قرآن در اين باره سخن نرفته است.
اكنون آيا على عليهالسلام از قرآن و اسلام بهتر خبر دارد و از چگونگى و شأن نزول آيات آن، يا فلان متكلم سنى و قاضىالقضاة وابسته به دربار خلافت، يا فلان مستشرق يهودى مأمور مرموز، يا فلان استاد تاريخ ادبيات، يا فلان دكتر حقوق مدنى، يا فلان به اصطلاح محقق در جامعهشناسى ولى بىاطلاع از اسلام، يا فلان چانهزن بر سر لفظ سميرم و شميرم ... ؟
نكته دوم
اميرالمؤمنين عليهالسلام در سخنان خود به اين حقيقت اشاره مىكند كه جانشينان پيامبر صلىاللهعليهوآله خلق را به سوى خدا مىخوانند و به مردمان خداشناسى مىآموزند. يعنى فلسفه رهبرى در دين نشر خداشناسى و بر پا كردن جامعهاى خدايى - انسانى است. حال بايد ديد:
آيا كسانى چون مروان و يزيد و وليد و حجاج و هارون و متوكل و همانند اينان، معلمان خداشناسى بودند ؟ !
آيا اينان بودند كه خدا رتبه جانشينى پيامبر صلىاللهعليهوآله را به آنان بخشيد و مبلغ احكام خود قرارشان داد ؟ !
آيا اينان به مردم خداشناسى آموختند و پاسدار رسالت محمد بودند ؟
آيا اينان ترجمان مشيت ازلى و زبان اراده الهى بودند ؟
و آيا ... و آيا ... ؟
نكته سوم
امام در چند مورد از اين سخنرانى كه در روز عيد غدير و جمعه ادا كرده است، از واقعه غدير به عنوان «نعمت» ياد مىكند و مىفرمايد كه خداى را بر آن شكر گزاريد، و اين يادآورى را تكرار مىكند. معلوم است كه اين همه يادآورى و تأكيد و تكرار به خاطر مضمون غدير و محتواى آن است؛ يعنى تأمين حقوق انسان و حدود اسلام.
نكته چهارم
امام خود را «سبيل اللّه» يعنى «راه خدا» مىخواند، و مىفرمايد كه قرآن هم گفته است در پيرامون همين مقام، چونان صفى استوار گرد آييد و پيكار كنيد. اين تصريح است به اهميت مقام رهبر دينى در جامعه اسلامى، و اينكه امت بدون رهبر دينى راه خدا را در پيش ندارد.
نكته پنجم
امام در اين خطبه به صراحت مىفرمايد كه اقرار و ايمان به توحيد، بى اقرار و ايمان به نبوت و بى اقرار و ايمان به امامت پذيرفته نيست. چرا ؟ چون منظور از عرضه دين الهى بر بشر، تأمين سعادت كلى و رستگارى نهايى انسان و بلوغ انسانيت است، و وصول آدمى به اصل حقيقت در جهت علم و اصل عدالت در جهت عمل.
بديهى است اين منظور نيازمند به علم و عمل است. علم صحيح و عمل درست يعنى جهانبينى مطابق واقع، و رفتار و تصرف مطابق چگونگى كه بايد و شايد. و پر روشن است كه بشر در رسيدن به اين مقصود نيازمند به حق و كمك حق است.
طبعا اين كمك و راهنمايى جز از طريق پيشوايى به اين مقصود، نيازمند به حق و كمك حق است، و اين كمك و راهنمايى جز از طريق پيشواى الهى؛ يعنى امام معصوم عليهالسلام كه خدا او را تعيين كرده كه كلام و حكم او كلام و حكم خدا باشد، به گونهاى ديگر ميسر نخواهد بود.
بشر با استعدادها و معلومات بشرى خود قادر به طى كردن اين راه نيست. پس ايمان به خدا و پيامبر صلىاللهعليهوآله و امام عليهالسلام و اطاعت از آنان همه با هم لازم است، و اين هر سه ايمان، هر يك مكمل آن ديگرى است و هر يك بى آن ديگرى ناقص است.
اساسا يكى از فلسفههاى لزوم امام همين حتميت لزوم علم است در رسيدن به سعادت و عمل بر طبق آن علم، چون ممكن است پيامبر صلىاللهعليهوآله جزئيات و فروع و تفصيلهاى همه معارف و احكام را در مدت محدود زندگى خويش نفرموده باشد. بسا به خاطر كشاكشها و گرفتارىهاى اصل تأسيس و تبليغ، يا به خاطر تأخير زمانى ظرف بيان، يا عدم آمادگى نفوس و امثال اين علل كه نزد خردمندان روشن است.
اينجاست كه تنها امام معصوم عليهالسلام تعيين شده از جانب خدا و پيامبر صلىاللهعليهوآله مىتواند مرجعى مطمئن باشد، و دين را بياموزد، و مربى امت باشد، و خلأ وجود پيامبر صلىاللهعليهوآله و انقطاع وحى را پر كند، و علم درست را بياموزد، و حكم خدا را بيان كند.
از همين رو برخى از محققان، از جمله ملامحسن فيض كاشانى بدان تصريح كردهاند. فيض مىگويد: فرائض و نواميس دين از اين جهت به وسيله ولايت و امامت تكميل شد كه پيامبر صلىاللهعليهوآله علوم و تعاليمى را كه خدا به او داده بود به على عليهالسلام آموخت، و على عليهالسلام به اوصياء خود، يكى پس از ديگرى.
پس چون پيامبر صلىاللهعليهوآله على و ائمه اولاد على عليهمالسلام را به جاى خويش معرفى كرد و براى امت ممكن گشت كه در معرفت حلال و حرام و احكام دين خدا به آنان رجوع كنند، و اين امر با آمدن هر يك از آنان پس از ديگرى استمرار توانست يافت. دين كامل گشت و نعمت هدايت تمام، و الحمد للّه. و اين مطلب را خود امامان ما فرمودهاند.(1)
1) . تفسير صافى: ج 1 ص 421، به نقل از: تفسير عياشى: ج 1 ص 293.
با توضيحات گذشته، معناى اين سخن امام عليهالسلام و نيز مقصود از نزول آيه اكمال و آيه تبليغ نيز معلوم مىشود؛ يعنى با تعيين شخص رهبر، دين در جامعه اسلامى كامل گشت.
پس ملاحظه مىكنيد كه به تصريح قرآن كريم و احاديث نبوى و فرموده امام على بن ابىطالب عليهالسلام - كه به شهادت علماى اهلسنت براى هر مسلمانى از هر مذهبى كه باشد حجت است - دين اسلام بدون جهت داشتن نسبت به چگونگى حكومت كامل نيست. و به تعبير شيعه: امامشناسى (معرفة الامام) نيز جزو اصول دين است. و اين راقىترين فلسفه است كه در دينى مسئله رهبرى و حكومت و معرفت اين مقام و صلاحيت و شرط كردن عدالت در آن جزو اصول دين باشد.
بدين گونه و با توجه به آنچه نقل كرديم و توضيح داديم، روشن است كه عيد غدير اسلامى است، نه صرفا شيعى. زيرا روزى كه به جز اهميت قرآنى آن و سخنان پيامبر صلىاللهعليهوآله درباره آن و محتواى حيوى آن، على بن ابىطالب عليهالسلام نيز اينگونه به ياد كرد اهميتش بپردازد و آن را عيدى بزرگ و سترگ بخواند، جز يك روز عظيم و يك عيد اسلامى چه مىتواند باشد ؟
پس اگر در اثر تداوم سوء ترتبيت و تعليم در دوران گذشته و روزگاران خلافت اموى و عباسى و ديگر سلاطين دور از حق و عالمان متعصب و هم غفلت امروزين متفكران مسلمان، اكنون نيز اين روز حياتى در بسيارى از جوامع اسلامى به دست فراموشى سپرده شده است ! اين از نظر مبادى اسلام يك گناه بزرگ اجتماعى است، و هم از بين بردن يكى از چهار اصل اساسى اسلام است؛ يعنى توحيد، نبوت، امامت و معاد.
از اين رو بايد جامعه اسلامى با زنده كردن خاطرات اين روز و تفهيم محتواى آن به فرزندان سرزمينهاى اسلام كفاره اين گناه را بپردازد، و محققان و مؤلفان و شاعران و نويسندگان مسلمان، با نشر تعليم نهفته در آن و حساسيت نشان دادن نسبت به آن تعليم، يكى از بزرگترين آرمانهاى انسانى اسلام را احيا كنند.
آرى، پوشاندن يا پوشيده ماندن غدير، پوشاندن يا پوشيده ماندن يكى از روشنترين روزهاى انسان، و نسيانِ يكى از پاكترين و عظيمترين و درخشندهترين سنتهاى پيامبر اسلام صلىاللهعليهوآله است. و به ديگر سخن: رد كردن عظيمترين فرياد و بلكه فرياد نهايى و ابدى وحى است به حلقوم رسول اللّه صلىاللهعليهوآله، و دست رد در برابر آن فراز كردن است.
تبلور جوهر نهايى در جامعه اسلام غدير است، و پايان فريادهاى وحى خداى غدير. و چون پيامبر ما صلىاللهعليهوآله خاتم پيامبران است بايد گفت: آخرين حكم آسمان روز غدير است؛ يعنى ارشاد ابديت در مسير حيات انسانى، امامت على بن ابىطالب عليهالسلام است، و امامت اولاد او به عنوان معلمان علم يقين و مجريان احكام و حدود خدايى تا دامنه قيامت.
در واقع، آنچه از پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله درباره حضرت مهدى عليهالسلام و خروج موعود نيز روايت شده و خاطرهاى را كه مسلمين درباره آينده جهان و استقرار دولت مهدى - يعنى پراكندن حق در هر كائن و آكندن گيتى از عدل - دارند، همان تأسيس «مدينه غدير» است، كه در تشكيل دادن آن براى هر نسل و در هر نسل بكوشند.
آن كه مهدى عليهالسلام تأسيس مىكند، تكلف دينى خود آن امام است در روزگار ظهور خود و در ظرف زمانى آن تكليف، و خواهد كرد، كه «إنَّ اللّهَ غالِبٌ عَلى أمرِهِ» .(1)در حقيقت «بعثت، غدير، عاشورا، مهدى» چهار جهت اصلى خانه اسلام است كه به روزگار «مهدى» سراسر جهان خواهد بود: «إنَّ الأرضَ يَرِثُها عِبادِىَ الصالِحونَ» .(2)
سكوت اميرالمؤمنين عليهالسلام پس از پيامبر صلىاللهعليهوآله يا احتجاج ؟(3)
يكى از سؤالاتى كه در حاشيه غدير مطرح مىشود اين است: چرا اميرالمؤمنين عليهالسلام
با وجود ماجراى غدير و نيز شجاعت و جنگاورىِ زبانزد خود، در مورد از ميان رفتن حق خود سكوت كرد ؟
يك غديرى بايد بداند كه چرا «مَن كُنتُ مَولاهُ ... » پس از پيامبر صلىاللهعليهوآله عملى نشد ؟
آيا على بن ابىطالب عليهالسلام ترسيد ؟
آيا از جهاد در راه خدا وحشت داشت ؟
غدير را ناديده گرفته و سازشكارى پيشه كرده بود ؟
سستى و ضعف از خود نشان مىداد ؟ !
هرگز ! ! على عليهالسلام بالاتر از آن است كه چنين نسبتهايى به او داده شود ! او خدا را در نظر داشت و اين همه صبر دستور برادرش رسول اللّه صلىاللهعليهوآله بود. اما بدانيد كه در كنار صبرش اتمام حجت را به اعلى درجه رسانده، لحظهاى از بزرگترين امر به معروف الهى يعنى غدير دست برنمىداشت و درباره آن هيچ كوتاهى نكرد. اين فراز زيارت غدير برگ ديگرى از اعتقاد ماست كه مىگويد:
اَشهَدُ اَنَّكَ مَا اتَّقَيتَ ضارِعا وَ لا اَمسَكتَ عَن حَقِّكَ جازِعا وَ لا اَحجَمتَ عَن مُجاهَدَةِ غاصِبيكَ ناكِلاً وَ لا اَظهَرتَ الرِّضا بِخِلافِ ما يُرضِى اللّهَ مُداهِنا وَ لا وَهَنتَ لِما اَصابَكَ فى سَبيلِ اللّهِ وَ لا ضَعُفتَ وَ لاَ استَكَنتَ عَن طَلَبِ حَقِّكَ مُراقِبا. مَعاذَ اللّهِ اَن تَكونَ كَذلِكَ، بَل اِذ ظُلِمتَ احتَسَبتَ رَبَّكَ وَ فَوَّضتَ اِلَيهِ اَمرَكَ وَ ذَكَّرتَهُم فَمَا ادَّكَروا وَ وَعَظتَهُم فَمَا اتَّعَظوا وَ خَوَّفتَهُم فَما تَخَوَّفوا(1):
شهادت مىدهم كه تو از روى ذلت تقيه نكردى، و به خاطر ترس از حق خود امساك نكردى، و به عنوان عقبنشينى از جهاد با غاصبين حقت خوددارى نكردى، و به عنوان سازشكارى مطلبى بر خلاف رضاى خدا اظهار نكردى، و در مقابل آنچه در راه خدا به تو رسيد سستى نكردى و ضعف نشان ندادى و به عنوان انتظار از طلب
1) . بحار الانوار: ج 97 ص 361.
حق خود ناتوانى نشان ندادى. معاذ اللّه كه تو چنين باشى ! بلكه وقتى مظلوم شدى براى خدا صبر كردى و كار خود را به او سپردى، و ظالمان را متذكر شدى ولى نخواستند بياد بياورند، و آنان را موعظه كردى ولى در آنان اثر نكرد، و آنان را از خدا ترسانيدى ولى نترسيدند !
اضافه بر آنچه گفته شد، پاسخ تفصيلى به سؤال مطرح شده چند مرحله دارد:
پاسخ اول
اميرالمؤمنين عليهالسلام هرگز در مقابل آنچه واقع شد سكوت نفرمود. حضرت خود در شرح وقايع روزهاى اول پس از شهادت پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله مىفرمايد: دست فاطمه و دو فرزندم حسن و حسين عليهمالسلام را گرفتم، و به سراغ اهل بدر و سابقين در اسلام رفتم و آنها را به حق خويش قسم دادم و به يارى خود دعوتشان نمودم. اما جز چهار نفر به من جواب نداند: سلمان، عمار، مقداد، ابوذر.(1)
همچنين حضرت در روزهاى اول شهادت رسول خدا صلىاللهعليهوآله، در خطبهاى طولانى ماجراى غدير خم را با ذكر جزئيات بيان فرمودند.(2)اين يادآورى غدير خم از سوى حضرتش در موقعيتهاى مختلف ادامه داشت، تا جايى كه حتى سالها بعد در دوران حكومت خود نيز به غدير خم استناد مىفرمود.
در صفحات قبل، موارد استنادات و اتمام حجتهاى اميرالمؤمنين عليهالسلام به غدير به طور مفصل گذشت.
پاسخ دوم
آنگاه كه اميرالمؤمنين عليهالسلام پس از شهادت پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله براى احقاق حق خود به مهاجر و انصار مراجعه و حق خود و غدير خم را يادآورى فرمود، بارها فرمود كه اگر فلان تعداد يار داشته باشم براى احقاق حقم خواهم جنگيد. حتى چند نوبت عدهاى
اعلام آمادگى نمودند حضرت قرارى را معين فرمود تا آنها در آن قرار حاضر شوند، ولى تنها همان چهار نفر به وعده خود وفا كردند.
همين شد كه امويان و عباسيان بر اريكه قدرت نشستند، كه تواريخ شيعه و سنى از بيان سيره و آئين زندگى و حكمرانى آنان سياه و شرمآور گرديده است. تنها كافى است به كتاب «تاريخ الخلفاء» جلالالدين سيوطى مراجعه شود تا معلوم شود چه فجايعى در طول تاريخ اسلام به نام جانشينى پيامبر صلىاللهعليهوآله رخ داد ! كه گاه قلم از بازنويسى آنها شرم دارد. حتى سيوطى هم گاهى با همين تعبير از نوشتن قسمتهايى از اين تاريخ آلوده عذر خواسته است. اين نتيجه جدا شدن از خط غدير بود.
همچنين براى ملاحظه آثار اعتقادىِ دور شدن از خط غدير، مى توانيد به كتاب «معالم المدرستين» مراجعه كنيد، تا ببينيد اين فاصله گرفتن از خط غدير چه خدا و پيامبر و اعتقاداتى را براى معتقدان به مكتب خلفا رقم زده است !
آخرين سخن اينكه: بحث بر سر غدير يك دعواى تاريخى نيست كه با مباحث سياسى وحدت مسلمين در تضادّ قرار گيرد. بلكه از غدير دفاع مىكنيم چون بايد اين موضوع روشن شود كه: تفسير و تبيين قرآن بعد از پيامبر صلىاللهعليهوآله به عهده كيست ؟ چرا كه آن حضرت به دليل كوتاهى دوران رسالت و درگيرى حضرت در دوره بيست و سه ساله رسالت خود در 63 جنگ، و نيز ديگر گرفتارىها، فرصت نشد تا همه حقايق نهفته در قرآن را - كه بايد راهنماى هميشگى بشريت باشد - تبيين كنند. آيا بايد به نزد ابوحنيفه و مالك و شافعى و حنبلى برويم ؟ يا براى حل معضلات دينى و قرآنى و احكام الهى بايد به خانه اهلبيت عليهمالسلام مراجعه كنيم ؟
حقيقت اتمام حجتهاى اميرالمؤمنين عليهالسلام(1)
رواياتى را كه با سند صحيح درباره استشهادات اميرالمؤمنين عليهالسلام نقل شده، حقيقتهاى پنهان ماندهاى را براى ما آشكار مىسازد:
1) . شاهدان غدير شهادت مى دهند عطايى : ص 102 - 105.
اين استشهادات سند محكم و پاسخ منطقى است به كسانى كه از در خصومت با خاندان وحى وارد شده و گفته يا مىگويند: اگر قضيه غدير خم صحت داشته، چرا على بن ابىطالب عليهالسلام بعد از شهادت پيامبر صلىاللهعليهوآله مردم را به شهادت نطلبيد ؟ و چرا از ميان آن جمعيت بزرگ كه در غدير خم حضور داشتهاند، هيچ كس شهادت نداد كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله على عليهالسلام را به جانشينى خود منصوب كرد ؟
اين استشهادات به طور صريح و شفاف اين حقيقت را آشكار مىكند كه هم جريان غدير خم صحت داشته، و هم على بن ابىطالب عليهالسلام مردم را به گواهى طلبيد، و هم شاهدان عينى شهادت دادهاند كه پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله به امر الهى على عليهالسلام را به جانشينى خود منصوب نموده است.
با توجه به اينكه روايت ولايت على بن ابىطالب عليهالسلام - يعنى حديث «مَن كُنتُ مَولاهُ فَهذا عَلىٌّ عليهالسلام مَولاهُ» كه نبى مكرم اسلام صلىاللهعليهوآله به امر الهى در غدير خم اعلام كرد - فراتر از حد تواتر است و هيچ قابل شك و ترديد و انكار نيست، مىتوان گفت هدف آن حضرت از اين استشهادات فقط اثبات حقانيت خود نبوده است، چون حقانيت او ثابت و قطعى بوده است. بلكه هدف آن حضرت زنده نگه داشتن دو جريان مثبت و منفى بوده است.
جريان مثبت: زنده نگه داشتن جريان غدير خم و منصوب شدن آن حضرت به خلافت پيامبر صلىاللهعليهوآله به امر الهى و پيشگيرى از فراموش شدن و محو شدن آثار آن براى هميشه است.
جريان منفى: زنده نگه داشتن برخورد نامناسب اصحاب با آن حضرت و ناديده گرفتن و زير پا گذاشتن تمام فرمودههاى خدا و پيامبر اعظم صلىاللهعليهوآله درباره على بن ابىطالب و اهلبيت عصمت و طهارت عليهمالسلام.
اين دو جريان از مسائل مهم اسلام محسوب مىشوند.
اين استشهادات به جهت علاقه و دلبستگى آن حضرت به حكومت و رسيدن به آمال و آرزوهاى باطنى و اظهار غم و غصه از اينكه حق او را گرفتهاند و دستش از حكومت و رياست كوتاه شده نبوده است. همچنين در فكر و خيال اينكه ابوبكر يا عمر يا عثمان بيايند عذرخواهى كنند و حق را به صاحبش بدهند نبوده، چون به خوبى مىدانسته آنان دست از حكومت بر نمىدارند.
بلكه اين استشهادات فقط و فقط براى اظهار حقانيت خود و معرفى غاصبين ولايت و انتقال اين جريان تاريخى به صورت زبان به زبان و سينه به سينه مردم انجام گرفته است.
بر همين اساس، هر جا زمينه را مناسب ديده از فرصت استفاده كرده، و پس از اظهار حق از شاهدان عينى اقرار و اعتراف گرفته، تا قضيه همچنان زنده بماند و به دست فراموشى سپرده نشود و به صورت «كأن لم يكن شيئا مذكورا» در نيايد.
اميرالمؤمنين عليهالسلام با اين استشهادات اين درس بزرگ را به پيروان حق و عدالت داد كه انسان نبايد در بيان حق كوتاهى، سهلانگارى و بىتوجهى كند. زيرا بيان حق از دو صورت خارج نيست:
يا فورا مؤثر واقع مىشود و بالفعل نتيجه مىدهد و انسان را به مطلوب خود مىرساند، يا بالفعل و سريع نتيجه نمىدهد ولى بالقوه و در درازمدت آثار مهم و ارزندهاى خواهد داشت، زيرا در تاريخ ثبت مىشود و باعث آگاهى و بيدارى نسلهاى آينده مىگردد.
چه بسا نتيجه و آثار صورت دوم به مراتب از صورت اول بيشتر و بهتر و دوام بخشتر باشد. در هر دو صورت - بالفعل و يا بالقوه - نتيجه و آثارش مثبت و ارزشمند است، و در هر حال نبايد از بيان حق كوتاهى نمود.
آنچه مسلّم است اينكه بسيارى از اين استشهادات در زمان ابوبكر، عمر و عثمان به وقوع پيوسته و به طور قطع و يقين به گوش آنان رسيده است. با اين حال به جهاتى مانع آن نشدهاند:
از جمله اينكه خودشان در غدير خم حضور داشتهاند و ولايت على بن ابىطالب عليهالسلام را در حضور مردم به آن حضرت تبريك و تهنيت گفتهاند، و مردم شاهد دو طرف - يعنى انتصاب على عليهالسلام و تبريك ابوبكر و عمر و عثمان - بودهاند. و لذا اگر مانع استشهادات آن حضرت مىشدند، محكوميت خود را كه براى برخى مخفى و نامعلوم بود علنى مىكردند.
يعنى مردم به آنان اعتراض مىكردند كه شما خودتان در غدير خم حضور داشتيد و فرمايش رسول خدا صلىاللهعليهوآله را درباره على عليهالسلام شنيديد و خلافت على عليهالسلام را به او تبريك گفتيد. اكنون چه شده كه از بيان آن جلوگيرى مىكنيد ؟
اتمام حجت حضرت زهرا عليهاالسلام با غدير(1)
پس از انتشار خبر غدير و سخنان پيامبر صلىاللهعليهوآله در شهرها، متأسفانه منع از نقل حديث در حكومت سقيفه باعث شد مردم غدير را به فراموشى بسپارند و اهميت آن را ناديده بگيرند.
ولى در همين جوّ خفقان شخص اميرالمؤمنين و فاطمه زهرا عليهماالسلام كه ركن غدير بودند، و نيز ائمه عليهمالسلام يكى پس از ديگرى تأكيد خاصى بر حفظ اين حديث داشتند و بارها در مقابل دوست و دشمن بدان احتجاج واستدلال مىفرمودند(2)، و در آن
1) . غدير در قرآن: ج 1 ص 186. تبليغ غدير در سيره معصومين عليهمالسلام: ص 17، 24، 37، 122، 124، 125، 193، 194، 240، 241. غدير در آئينه كتاب: ص 12، 13. چهارده قرن با غدير: ص 35 - 37. اسرار غدير: ص 105، 272. غدير چشمه زلال ولايت: ص 90 - 95. ژرفاى غدير: ص 49. الغدير: ج 1 ص 196.
2) . عوالم العلوم: ج 15 / 3 ص 472 - 476.
شرايط خفقان مىبينيم كه امام باقر عليهالسلام متن كامل خطبه غدير را براى اصحابشان بيان فرمودهاند.
و لذا از نمونههاى بارز اتمام حجت و استدلال و يادآورىهاى غدير، مواردى است كه توسط خود خداوند و معصومين عليهمالسلام و اصحابشان صورت گرفته است. تمام راويانى كه در طول هزار و چهارصد سال حديث غدير را روايت كردهاند نيز به گونهاى جهاد خود را در مقابله با اهل سقيفه به نمايش گذاشتهاند.
از اولين مواردى كه حديث غدير به عنوان پاسخ دندان شكن در مقابل سقيفه و غاصبين خلافت مطرح شد توسط حضرت صديقه كبرى فاطمه زهرا عليهاالسلام در فاصله 75 روز عمر آن حضرت پس از رحلت پيامبر صلىاللهعليهوآله بود.
اين در حالى بود كه اهل سقيفه با تمام قوا صاحب غدير را مورد حمله قرار داده بودند، و به جز سلمان و ابوذر و مقداد همه او را تنها گذاشته بودند. در اين ميان فاطمه زهرا عليهاالسلام با سوزى كه از مظلوميت غدير داشت تا مرز شهادت خود و فرزندش محسن عليهالسلام پيش رفت و نام غدير را تا امروز پا بر جا نگاه داشت.
در بُعد فرهنگى و تبليغ غدير نيز، مسير فرهنگى و تبليغى غدير در طول چهارده قرن چند مرحله را طى كرده كه اولين مرحله روايت سينه به سينه آن است.
در طول قرن اول هجرى كه تدوين معارف اسلام ممنوعيت رسمى داشت و اگر هم كتابى نوشته مىشد مخفيانه بود و يا اگر كتابى مجوز پيدا مىكرد فقط اراجيف غاصبين خلافت بود، در چنان جوى بهترين كتاب براى غدير سينههاى امين و حافظههاى قوى افراد بود كه به مثابه كتاب عمل كرد؛ و بهخوبى توانست اين راه صد ساله را بپيمايد و اين وديعه آل محمد عليهمالسلام را در خود حفظ كند.
فاطمه زهرا عليهاالسلام در عمر كمتر از سه ماهه خود پس از رحلت پيامبر صلىاللهعليهوآله، بارها جريان غدير را براى مردم متذكر شد و تعجب خود را از آن جوّ ظلمانى فرهنگى اعلام فرمود.
از نگاهى ديگر:
يكى از شاخصهاى زندگى معصومين عليهمالسلام تبليغ غدير به شكلهاى مختلف است. از جمله تبليغ غدير توسط حضرت زهرا عليهاالسلام است كه ذيلاً به نمونههايى از موارد اتمام حجت حضرت زهرا عليهاالسلام با غدير مىپردازيم:
حضرت زهرا عليهاالسلام در چند مورد با غدير احتجاج فرموده است. در اينجا به نقل غدير توسط حضرت زهرا عليهاالسلام اشاره مىشود:
روايت غدير به نقل از حضرت فاطمه عليهاالسلام را ابوالعباس احمد بن محمد بن سعيد همدانى معروف به ابنعقده (م 133 ق) در كتابى كه ويژه حديث غدير نگاشته آورده است. اين كتاب همان است كه مرحوم سيد بن طاووس به نسخهاى از آن اشاره مىكند كه تاريخ كتابت آن سه سال پيش از درگذشت مصنف - يعنى سال 330 ق - است، و خط شيخ طوسى و بزرگانى از علماى اسلام بر آن نقش بسته و نزد ابنطاووس بوده است.(1)
او حديث غدير را در اين كتاب از صد و پنج طريق نق مىكند، كه از جمله از صديقه كبرى است عليهاالسلام.(2)
شمسالدين محمد بن محمد شافعى معروف به ابنالجزرى (م 833 ق) كتاب «اسنى المطالب فى مناقب على بن ابىطالب عليهالسلام» را درباره اثبات تواتر حديث غدير نگاشته، و حديث را از هشتاد طريق نقل كرده است. وى همچنين روايت غدير را از طريق آن حضرت عليهاالسلام نقل كرده است.(3)و نيز شيخ منصور رازى مؤلف كتاب «حديث غدير» آن را از حضرت عليهاالسلام روايت كرده است.(4)
شهابالدين سيد على بن شهاب بن محمد همدانى (م 786 ق) صاحب كتاب «مودة القربى» نيز اين روايت را از حضرت فاطمه عليهاالسلام نقل مىكند:
قالَت: قالَ رَسولُ اللّهِ صلىاللهعليهوآله: مَن كُنتُ وَليَّهُ فَعَلىٌّ وَليُّهُ، وَ مَن كُنتُ إمامَهُ فَعَلىٌّ إمامُهُ.(1)
در كنار اين نقلها، حضرت زهرا عليهاالسلام چندين احتجاج به حديث غدير نيز دارد، كه در همين فصل سوم «اعتقادات غدير» ، بخش سوم «اتمام حجت با غدير» آمده است.
كدام موقعيت خطرناكى را از نظر زمانى و مكانى مانند پشت درِ آتش زده خانه وحى مىتوان يافت كه تبليغ غدير در آن به قيمت جان فاطمه و محسن عليهماالسلام تمام شد، و در واقع باعث ضمانت ابدى آن شد ؟ !
هنگامى كه اهل سقيفه بر در خانه اميرالمؤمنين عليهالسلام حمله آورده بودند و با آتش زدن درِ خانه مىخواستند آن حضرت را براى بيعت اجبارى ببرند، حضرت زهرا عليهاالسلام پشت در آمد و با يادآورى غدير فرمود:
هيچ قومى بد حضورتر از شما به ياد ندارم ... . گويا شما نمىدانيد پيامبر صلىاللهعليهوآله در روز غدير خم چه فرمود ؟ ! به خدا قسم در آن روز براى على بن ابىطالب پيمان ولايت را بست تا اميد شما را از خلافت قطع كند، ولى شما اسباب بين خود و پيامبرتان را قطع كرديد. خدا بين ما و شما در دنيا و آخرت محاكمه خواهد كرد.(2)
به راستى تعجب ندارد كه حاضرين در غدير آن هم از ساكنين مدينه، آن هم از حضرت زهرا عليهاالسلام بپرسند كه اصلاً پيامبر صلىاللهعليهوآله درباره خلافت على عليهالسلام چيزى فرموده يا نه ؟ ! كاش سؤالى به عنوان تشكيك درباره غدير مطرح مىكردند. كاش نمىگفتند: «كلام صريحى» ؛ و كاش نمىگفتند: «قبل از وفاتش» ! ! پس اين سؤال نيست، استهزاء
است ! طلبكار شدن است ! و به همين دليل پاسخى جز نگاه متعجبانه به سائل نخواهد داشت. چگونه ممكن است مردم در فاصله هفتاد روزه پس از غدير تا شهادت پيامبر صلىاللهعليهوآله، غدير را فراموش كرده باشند ؟ !
بعد از شهادت پيامبر صلىاللهعليهوآله حضرت زهرا عليهاالسلام كنار قبور شهداى اُحد و به خصوص حضرت حمزه مىآمد و در آنجا گريه مىكرد. محمود بن لُبَيد مىگويد: روزى بر سر قبر حمزه آمدم و آن حضرت را در آنجا در حال گريه ديدم. كمى صبر كردم تا آرام گرفت. سپس خدمتش سلام نمودم و عرض كردم: من سؤالى از شما دارم كه سينهام را مضطرب ساخته ! فرمود: سؤال كن. عرض كردم: آيا پيامبر صلىاللهعليهوآله قبل از وفاتش درباره امامت على كلام صريحى فرموده است ؟ ! !
عجيب است كه فرستاده سقيفه به تنهايى آمده و كلمات صريح پيامبر صلىاللهعليهوآله درباره خلافت على عليهالسلام را به خاطر نمىآورد، و به عنوان مشكلترين سؤال عمرش آن را از دختر پيامبر صلىاللهعليهوآله سؤال مىكند ! !
حضرت زهرا عليهاالسلام هم آخرين و نزديكترين فرمايش صريح پيامبر صلىاللهعليهوآله را كه غدير است، در ميان اشك و سوز برايش يادآور مىشود؛ تا نشان دهد سؤال كننده سقيفه خود را به فراموشى زده و از ضعف حافظه عمدى رنج مىبرد !
حضرت فرمود: واعجبا ! ! أ نَسيتُمْ قَوْلَ رَسُولِ اللّه صلىاللهعليهوآله يَوْمَ غَديرِ خُمٍّ: مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ ؟ : چقدر جاى تعجب است ! آيا سخن پيامبر صلىاللهعليهوآله در روز غدير خم را فراموش كرديد كه فرمود: هر كس من مولى و صاحب اختيار اويم على مولى و صاحب اختيار اوست ؟(1)
گويا مىخواست بفرمايد: آيا دنبال كلامى صريحتر از سخنى هستى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله بر فراز منبر غدير فرموده و صد و بيست هزار نفر بر صراحت آن شاهدند ؟ اگر بعد از چنان روزى هنوز سينهات از شك و ترديد مضطرب است بهتر آنكه از هدايت خود
1) . الغدير: ج 1 ص 197. بحار الانوار: ج 36 ص 352 ح 224. اثبات الهداة: ج 2 ص 112 ح 473.
نااميد باشى ! يك عمر سفارشات پيامبر صلىاللهعليهوآله درباره خلافت على عليهالسلام كجا رفت ؟ اگر واقعا فراموش كردهايد بايد فكرى براى هوش و حافظه شما كرد، كه مبادا نماز و روزه و زكات و حج را هم فراموش كنيد !
در واقع دفاع از غدير با چشم گريان در عزاى رسول صلىاللهعليهوآله در برابر حتى يك معترض هم فراموش نمىشود، تا معلوم شود اين وظيفه براى ما تا كجا ادامه دارد. اين اتفاقى بود كه در روزهاى پر از اشك و آه فاطمه عليهاالسلام بعد از رحلت پيامبر صلىاللهعليهوآله رخ داد، كه نمك ديگرى بر زخم آن حضرت بود.
پس از آنكه كودتاگران غدير را نفى كردند، حضرت صديقه كبرى فاطمه زهرا عليهاالسلام پيامدهاى سوء اين روند و تأثير منفى آن را بر جامعه بشرى بيان و جامعه را متوجه خطرات آن كردند.
حضرت هم در خطبه و هم زمانى كه زنان مدينه به ديدار ايشان مىرفتند. فريادِ غديرِ حضرت زهرا عليهاالسلام از پشت درِ آتش زده(1)و بغضِ در گلو نهفته گل پيامبر صلىاللهعليهوآله در عيادت دير هنگامِ زنان مهاجرين و انصار در روزهاى آخر عمر آن حضرت، از نمونههاى تبليغ گفتارى غدير است.
روزهاى غربتِ غريب مدينه كه هيچ كس به عيادت فاطمه عليهاالسلام نمىآمد با يك ماجراى غير مترقبه رو به رو شد. عدهاى از زنان اهل سقيفه و به دنبال آن گروهى از مردانشان به عيادت آمدند در حالى كه عدم اطلاع از حجتهاى على عليهالسلام را بهانه آورده بودند.
حضرت در آن مجلس حساس كه ياران دشمن براى سرپوش گذاشتن بر بيعت خود با دشمن غدير آمده بودند، مُهر بطلان بر هر گونه عذرى زد.
1) . بحار الانوار: ج 28 ص 205.
آيا تعجب ندارد كه زنان صحابه با تأخير سه ماهه، به عيادت دختر پيامبرشان در بسترى بيايند كه به خاطر غدير در آن افتاده است ؟
آيا نبايد متعجبانه نگريست به مردانى كه با شنيدن قهر فاطمه عليهاالسلام از بىوفايى آنان، مجروح غدير را به خاطر آوردهاند و براى عيادت بانوى بانوان جهان آمدهاند كه روزهاى مرگ را سپرى مىكند ؟
آيا نبايد با حيرت نگريست به كسانى كه در عيادت هم نمك ديگرى بر زخم سيدة النساء عليهاالسلام زدند؛ و به جاى آنكه بگويند: اى كاش حق غدير را ضايع نكرده بوديم، گفتند: اى كاش از غدير اطلاع داشتيم ! !
اين ماجرا در روزهاى آخر عمر حضرت زهرا عليهاالسلام اتفاق افتاد هنگامى كه عدهاى از زنان مهاجر و انصار به عيادت آمدند. آن حضرت در اين فرصت مطالبى درباره مسئله غصب خلافت مطرح كرد و بر آنان اتمام حجت فرمود.
زنان سخنان حضرت را براى مردان خود نقل كردند، و در پى آن عدهاى از سرشناسان مهاجر و انصار به عنوان عذرخواهى نزد حضرت آمدند و عرض كردند: اگر ابوالحسن اين مطالب را براى ما مىگفت قبل از آنكه پيمان با اهل سقيفه را محكم كنيم و با آنان بيعت نماييم، ما هرگز به جاى او با ديگرى بيعت نمىكرديم !
حضرت متعجبانه از اين فرهنگ جاهلى كه بيعت باطل را بهانه ادامه راه ضلالت مىداند، آنان را از خود راند و فرمود:
بعد از روز غدير خم خداوند هيچ دليل و عذرى (در برابر ولايت) براى احدى باقى نگذاشته است. آيا پدرم در روز غدير خم براى احدى عذرى باقى گذاشت ؟ ! از من دور شويد، كه عذرى از شما پذيرفته نيست بعد از آنكه عذرهايتان خواسته شده است.
بعد از كوتاهى شما جايى براى امر و نهى باقى نمانده است. (و در روايتى فرمود: ) بعد از روز غدير خم خداوند هيچ دليل و عذرى (در برابر ولايت) براى احدى باقى
نگذاشته است. (و به روايتى فرمود:) آيا پدرم در روز غدير خم براى احدى عذرى باقى گذاشت ؟ !(1)
و نيز فرمود: وَيحَهُم ! أنّى زَحزَحوها عَن رَواسِى الرِسالَةِ ؟ ... ثُمَّ احتَلَبوا مِلأَ القَعبِ دَما عَبيطا وَ زُعافا مُبيدا(2): واى بر آنان ! منصب امامت را از جايگاه و لنگرگاه رسالت به كدامين سو برند ؟ ... سپس پيمانه را از خون تازه پر كردند.
و لذا از اولين پيامدهاى نفى غدير در جامعه شهادت حضرت صديقه طاهره قاطمه زهرا و حضرت محسن عليهماالسلام بود، كه از سوى حكّام به شكلى خشونتبار روى داد.
در طول تاريخ و زمان حاضر نيز اين همه خونريزىها، جنگ و كشتارها و بمب گذارىها ميان مسلمانان و كفار - كه در جاى جاى دنيا رخ مىدهد - تبلور فرمايش حضرت صديقه كبرى فاطمه زهرا عليهاالسلام است، كه جاى تأمل فراوان دارد.
حضرت امّ كلثوم در سن سه سالگى اين حديث را از مادرش حضرت زهرا عليهاالسلام شنيده است كه آن حضرت خطاب به مردمى كه صاحب غدير را رها كرده و سخت حمايت از سقيفه مىكردند فرمود: آيا كلام پيامبر صلىاللهعليهوآله را در روز غدير خم فراموش كردهايد كه فرمود: مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ ؟(3)
اين حديث به نقل بانوان علويات از اهلبيت عليهمالسلام نقل شده و معروف به حديث فواطم است، كه در ادامه و در قسمت سوم «اتمام حجت ملائكه، اصحاب، بانوان و علما با غدير و اقرار دشمنان» ، از همين بخش سوم «اتمام حجت با غدير» ، از همين فصل سوم «اعتقادات غدير» در همين مجلد آمده است.
حضرت زهرا عليهاالسلام در پاسخ به مردان عيادت كنندهاى كه در روزهاى احتضار فاطمه عليهاالسلام به ياد آوردند كه پيامبرشان دخترى داشته و اكنون در اثر كوتاهى آنان در روزهاى سقيفه، با پهلوى شكسته و فرزند سقط شده در بستر افتاده است، غدير را يادآور شد.
جالب اين بود كه طلبكارانه به حضرت زهرا عليهاالسلام مىگفتند: چرا غدير را قبل از وقايع سقيفه به ما يادآور نشديد ؟ ! و حضرتش دندانشان را شكست كه بعد از روز 18 ذىالحجه كه هنوز شش ماه از آن نگذشته جاى عذرى باقى نمانده است ! !(1)
اتمام حجت حضرت زهرا عليهاالسلام و بيان علل فراموشى غدير در خطبه فدكيه(2)
يكى از جذابيتهاى شيعه، همخوانى و هماهنگى بين متون و روايات و فرهنگ شيعه است. از جمله همخوانى بين خطبه فدكيه و خطبه غدير و نيز ماجراى غدير است. در اينجا علل محقق نشدن اهداف غدير از منظر خطبه فدكيه حضرت زهرا عليهاالسلام بررسى مىشود.
اين خطبه را حضرت زهرا عليهاالسلام چند روز پس از شهادت پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله در جمع مهاجر و انصار در مسجد مدينه ايراد فرموده است. فدك مزرعهاى از آنِ يهوديان خيبر بود، و بدون جنگ در قرار داد صلحى به پيامبر صلىاللهعليهوآله واگذار شد و حضرت آن را به حضرت زهرا عليهاالسلام بخشيد.
با غصب فدك از سوى ابوبكر، حضرت زهرا عليهاالسلام در يك دادخواهى علنى از حق غصب شده خود و ولايت امام على عليهالسلام دفاع كرد. حضرت فاطمه عليهاالسلام در اين خطبه اميرالمؤمنين عليهالسلام را پيشواى بر حق امت اسلامى از سوى خدا دانسته، و ويژگىهاى بارز و درخشان ايشان را بيان مىفرمايد.
سپس هم در مسجد و هم در عيادت زنان مهاجر و انصار از ايشان، به بيان علل محقق نشدن اهداف غدير مىپردازد و از آنان به شدت انتقاد مىكند. مواردى چون: غصب خلافت امام على عليهالسلام، توطئه عليه خاندان نبوت، بازگشت به سنتهاى جاهلى گذشته، روى گردانى از كتاب خدا، پاسخ به نداى شيطان، نفاق، سكوت در برابر ناحق، پوشاندن حق و ... .
مقدمه
يكى از استوارترين نصوص روايى امامت حضرت على عليهالسلام، خطبهاى است كه پيامبر عظيم الشأن اسلام صلىاللهعليهوآله پس از حجة الوداع در سال دهم هجرت و در مكانى به نام غدير خم ايراد فرمود و سپس به حديث غدير معروف شد. در جريان آن، پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله در حضور بيش از صد هزار نفر على عليهالسلام را به جانشينى خود از طرف خداوند منصوب كرد، و ولايت او را همانند ولايت خود بر مردم دانست و گفت: من كنت مولا فهذا على مولاه.
اين واقعه مىتوانست نقطه عطفى در تاريخ اسلام؛ چه از جهت دينى و مذهبى و چه از جهت رشد و پيشرفت و شكوفايى باشد، و نهال نورستهاى را كه پيامبر صلىاللهعليهوآله طى بيست و سه سال با زحمت و رنج بسيار كاشته بود به درختى پر ثمر مبدل سازد.
اما پس از شهادت رسول اكرم صلىاللهعليهوآله جريانهايى به وقوع پيوست، كه در عمل اين حادثه مبارك و سخنان پيامبر صلىاللهعليهوآله در آن روز به ورطه فراموشى سپرده شد. اهداف آن - كه همانا امامت اهلبيت عليهمالسلام بود - به ظهور نرسيد، و قطعا اين فراموشى عللى داشت.
روشنگرى و ارشاد حضرت زهرا عليهاالسلام با ايراد خطبه مهم و غراى فدكيه اثرى بس مهم و ماندگار است، كه در كتب تاريخى و روايى ثبت شده است. در واقع فرياد تظلّم دختر پيامبر صلىاللهعليهوآله در مقابل حقوق غصب شده اهلبيت عليهمالسلام در جمع مسلمين است، و ميان ايشان و دسته غاصبان ابوبكر گفتگوهايى روى داده است كه در تاريخ ثبت و ضبط شده است.
اين خطبه حدود يك ماه پس از شهادت رسول اكرم صلىاللهعليهوآله و به خاطر غصب فدك از جانب ابوبكر ايراد شده است. اما بسيار ساده انگارانه است اگر آن را تنها محدود به باز پسگيرى فدك فرض كنيم ! بلكه فدك خود وسيلهاى است براى بيان حقايقى كه موجبات علل فراموشى و كتمان غدير را فراهم آورده، آن هم در جمع غاصبان فدك و كتمان كنندگان غدير است.
اين خطبه از آن جهت اهميت دارد كه حضرت زهرا عليهاالسلام به عنوان يكى از سرشناسترين افراد آن زمان و تنها بازمانده رسول خدا صلىاللهعليهوآله، مخالف سرسخت غاصبين حقوق اهلبيت عليهمالسلام بود. حضرتش تنها كسى بود كه تا آخرين لحظه عمر، گردانندگان سقيفه و خلافت غاصبين و كتمان كنندگان غدير را به رسميت نشناخت.
اين خطبه از اولين احتجاجات و احاديث در رد سقيفه و حوادث پس از آن است، به طورى كه استدلالهاى آن و مطالب صريح آن راهگشاى متكلمين، مفسرين، محدثين و حتى ائمه عليهمالسلام در طول قرنهاى پس از آن بوده است.
بنا بر اين، شناخت اين خطبه - كه در غوغاى حقكشى اهلبيت عليهمالسلام و در ميان بحبوحه تثبيت حكومت غاصبين در سقيفه ايراد شد - اهميت فراوان دارد، چرا كه بسيارى از حوادث و رخدادهاى آن لحظات را از پشت پرده ابهام طرفداران سقيفه بيرون مىكشد، و آشكارا در معرض قضاوت حق طلبان قرار مىدهد، و واضح از علل برپايى سقيفه و در پى آن فراموش شدن غدير سخن مىگويد.
با شناخت اين خطبه و مفاهيم آن، مىتوان علل بسيارى از حوادث تاريخى مثل برپايى سقيفه، فراموشى غدير، غصب فدك، ظلم و ستمهاى متعدد بر اهلبيت عليهمالسلام، شهادت امام حسن عليهالسلام، قضيه كربلا و شهادت اولاد پيامبر صلىاللهعليهوآله و ... ، را به روشنى دريافت.
در مورد خطبه فدكيه كتابها نگاشته شده است. برخى از اين كتابها خطبه را ضبط كردهاند. مثل كتاب «بلاغات النساء» اثر ابىطيفور بغدادى، «الاحتجاج على اهل
اللجاج» اثر احمد بن على طبرسى و «بحار الانوار» اثر علامه مجلسى. برخى از كتابها هم در شرح خطبه نگاشته شده است.
آنچه مهم و لازم است اينكه به استدلالها و علتيابىهاى خطبه بيشتر توجه شود، و مسائل تاريخى آن زمان، به خصوص محقق نشدن هدف غدير با استفاده از اين خطبه و مفاهيم آن بررسى شود.
در اينجا سؤالات اصلى و فرعى وجود دارد. از جمله:
سؤال اصلى اينكه: علل فراموشى غدير از منظر خطبه فدكيه حضرت زهرا عليهاالسلام چه بود ؟
و سؤالات فرعى آن عبارتند از:
علل بيان خطبه فدكيه چه بود ؟
هدف غدير در خطبه فدكيه چگونه معرفى شده است ؟
علل فراموشى اهداف غدير در منظر خطبه فدكيه چه بود ؟
در اينجا نمىخواهيم در مورد فدك و اعطاى آن از سوى پيامبر صلىاللهعليهوآله به حضرت زهرا عليهاالسلام به امر خدا و نص صريح قرآن(1)سخن بگوييم، كه در محل خود مفصل آمده و كتابها نوشتهاند.(2)
همچنين در مورد غصب فدك و احتجاجات و خطبه خواندن حضرت فاطمه عليهاالسلام مفصل گفتگو شده كتابها نوشتهاند.
آنچه در اينجا قابل ذكر است اينكه: خطبه فديكه خطبهاى است جامع و تنها موضوع پس گيرى فدك در آن مطرح نيست. بلكه هدف بيان جايگاه اهلبيت عليهمالسلام
و حقوق غصب شده آنان است، و البته بيش از همه مسائل به مسئله امامت اميرالمؤمنين عليهالسلام اشاره دارد. امامتى كه پدر بزرگوارش در حديث غدير به آن تصريح فرمود.(1)پس حضرت زهرا عليهاالسلام در حضور غاصبان امامت و كتمان كنندگان غدير در مورد حق امامت على عليهالسلام مىفرمايد:
زَعيمُ حَقٍّ لَهُ فيكُم وَ عَهدٌ قَدَّمَهُ إليكُم وَ بَقيّةٌ إستَخلَفَها عَلَيكُم(2): پيشواى حقى از سوى خدا در ميان شماست، و نيز پيمانى كه بيشتر از شما گرفته و او را بر شما جانشين قرار داده است.
البته حضرت زهرا عليهاالسلام در اين خطبه تنها به هدف غدير اكتفا نكرده، بلكه بسيارى از ويژگىهاى امام بر حق را هم برشمرد:
كِتابُ اللّهِ الناطِقُ وَ القُرآنُ الصادِقُ وَ النورُ الساطِعُ وَ الضياءُ اللامِعُ. بَيِّنَةٌ بَصائِرُهُ، مُنكَشِفَةٌ سَرائِرُهُ، مُنجَلِيَةٌ ظَواهِرُهُ، مُغتَبِطَةٌ بِهِ أشياعُهُ، قائِدا إلَى الرِضوان أتباعُهُ، مُؤَدٍّ إلَى النَجاةِ إستِماعُهُ. بِهِ تُنالُ حُجَجُ اللّهِ المُنَوَّرَةُ، وَ عَزائِمُهُ المُفَسَّرَةُ، وَ مَحارِمُهُ المُحَذَّرَةُ، وَ بَيِّناتُهُ الجاليَةُ، وَ بَراهينُهُ الكافيَةُ، وَ فَضائِلُهُ المَندوبَةُ، وَ رُخَصُهُ المَوهوبَةُ، وَ شَرائِعُهُ المَكتوبَةُ:
او كتاب گوياى خدا و قرآن صادق و نور ساطع و روشنايى پرفروغى است. ديدگاههايش روشن، اسرارش آشكار و سيمايش شفاف است. ديگران بر پيروانش رشك مىبرند، و او پيروان خويش را به بهشت رهبرى مىكند، و گوش سپردن به او مايه نجات است. به وجودش مىتوان به حجتهاى نورانى خداوند واجبات واضح شده، محرّمات نهى شده، دلايل روشن، براهين كافى، فضيلتهاى مستحب، رخصتهاى مباح و آئينهاى واجب پروردگار دست يافت.
و در مورد شجاعت و مجاهدت ايشان در راه خدا مىفرمايد:
أو نَجَمَ قَرنُ الشَيطانُ، أو فَغَرَت فاغِرزةٌ مِنَ المُشرِكينَ. قَذَفَ أخاهُ فى لَهواتِها. فَلا يَنكَفِئُ حَتّى يَطَأ جَناحَها بِأخمُصِهِ، وَ يَخمِدَ لَهَبَها بِسَيفِهِ. مَكدودا فى ذاتِ اللّهِ، مُجتَهِدا فى أمرِ اللّهِ، قَريبا مِن رَسولِ اللّهِ صلىاللهعليهوآله، سَيِّدا فى أولياءِ اللّهِ، مُشَمِّرا ناصِحا مُجِدّا كادِحا. لا تَأخذُهُ فِى اللّهِ لَومَةُ لائِمٍ(1):
هر زمان كه شاخ سلطان پديدار مىگشت يا دهان (ياوهگويى از) مشركان باز مىشد برادرش (على عليهالسلام) را در كامشان مىافكند، و او باز نمىگشت مگر اينكه آنها را لگدكوب كرده و زير پا مىگرفت، و شراره آتششان را با شمشير خود خاموش مىساخت. او (على عليهالسلام) به خاطر خداوند بسيار رنج مىديد، و براى فرمان او بسيار مىكوشيد. نزديك رسول خدا صلىاللهعليهوآله و سرور اولياء بود. پرتلاش و خيرخواه بود. سخت مى كوشيد. زحمت بسيار مىكشيد، و در راه خدا سرزنش ملامتگران در او اثر نداشت.
اين ويژگىها همگى حكايت از افضليت اميرالمؤمنين عليهالسلام، شجاعت و توانايى بالاى جسمى و علم و اشراف ايشان به ظاهر و باطن قرآن و سنت نبى صلىاللهعليهوآله و هدايت مردم به سر منزل حقيقت دارد. همان چيزى كه لازمه امامت است. قرآن كريم هم علم و دانش و توانايى بدنى را لازمه اصلى سرپرست و حاكميت يافتن مىداند. آنجا كه در مورد طالوت - كه به رهبرى بنى اسرائيل انتخاب شده بود - مىگويد:
«قالَ إنَّ اللّهَ اصطَفاهُ عَلَيكُم وَ زادَهُ بَسطَةً فِى العِلمِ وَ الجِسمِ وَ اللّه يُؤتى مُلكَهُ مَن يَشاءُ»(2): « (پيامبرشان) گفت در حقيقت خدا او را بر شما برترى داده و او در دانش و (نيروى) بدن بر شما برترى بخشيده است و خداوند پادشاهى خود را به هر كس كه بخواهد مىدهد» .
براى محقق شدن اهداف غدير و غصب خلافت علل زيادى بيان شده است كه در طول تاريخ 1400 ساله اسلام در كتب كلامى و تاريخى و حديثى آمدهاند، و خطبه فدكيه از اولين سخنانى است كه به اين دلاليل اشاره مىكند، مهمتر از آن، اينكه اين دلايل در حضور بزرگان مهاجر و انصار و بانيان سقيفه و غاصبان فدك و خلافت بيان مىشود. حال به بررسى علل و عوامل ياد شده در خطبه فدكيه پرداخته مىشود:
علت اول: بيم فتنه
به بيان تاريخ «بيم فتنه» از مهمترين عللى بود كه بانيان سقيفه و كتمان كنندگان غدير براى عمل ننگين خود بيان مىداشتند، مسعودى مىگويد: چون كار بيعت با ابوبكر در سقيفه با پايان رسيد و روز سه شنبه در مسجد با وى تجديد بيعت شد، على عليهالسلام از خانه بيرون آمد و رو به ابوبكر كرد و فرمود: كارهاى ما مسلمانان را تباه كردى و هيچ مشورتى نكردى و حق ما را ناديده گرفتى. ابوبكر پاسخ داد: آرى درست است، اما من از بروز فتنه و آشوب مىترسيدم.(1)
حضرت فاطمه زهرا عليهاالسلام در خطبه فدكيه به اين عامل مهم اشاره مىكند و مىفرمايد(2): إبتِدارا زَعَمتُم خَوفَ الفِتنَةَ: شما شتابان چنين كرده و گمان نموديد (اگر نكنيد) بيم فتنه مىرود.
البته حضرت در استدلالى محكم اين بهانه را بىاساس مىخواند و پذيرش ولايت را نه تنها باعث فتنه ندانسته، بلكه مهار كننده آن مىدانند: ثُمَّ لَم تَلبَثوا إلاّ رَيثَ أن تَسكُنَ نَفرَتُها وَ يَسلَسَ قيادُها. ثُمَّ أخَذتُم تورونَ وَقدَتَها وَ تُهَيِّجونَ جَمرَتَها: سپس شما آن قدر درنگ نكرديد تا شتر فتنه از جنبش فرو ايستد و افسار كردنش آسان شود، بلافاصله آتش فتنه را برافروخته و شعلههايش را برانگيختيد.
اين بيانات حكايت از آن دارد كه تنها راه غلبه بر فتنه سر سپردن به امامت اهلبيت عليهمالسلام است، كه با تحقق آن فتنه از جنبش ايستاده و متوقف مىشد. اما با فراموشى غدير، آتش فتنه بيش از پيش بلند شد و كل جهان اسلام را فرا گرفت و هيچ گاه باز نايستاد. مگر نه اينكه شكاف ميان مسلمين - كه هرگز هم مبدل به وحدت نشد - بزرگترين فتنهاى بود كه دامن اسلام را گرفت ؟ !
علت دوم: رويگردانى از كتاب خدا
يكى از مهمترين عواملى كه باعث شد هدف اصلى غدير به فراموشى سپرده شود رويگردانى از قرآن كتاب خدا بود. حضرت زهرا عليهاالسلام با دعوت مردم به كتاب خدا و توجه به احكامش، بىتوجهى به آن را باعث جدايى مردم از هدف غدير مىداند:
فَهَيهاتَ مِنكُم وَ كَيفَ بِكُم وَ أنّى تُؤفَكونَ وَ كِتابُ اللّهِ بَينَ أظهُرِكُم ؟ أُمورُهُ ظاهِرَةٌ، وَ أحكامُهُ زاهِرَةٌ، وَ أعلامُهُ باهِرَةٌ، وَ زَواجِرُهُ لائِحَةٌ، وَ أوامِرُهُ واضِحَةٌ. وَ قَد خَلَّفتُموهُ وَراءَ ظُهورِكُم. أ رَغبَةً عَنهُ تُريدونَ أم بِغَيرِهِ تَحكُمونَ(1)؟ :
چه بعيد بود از شما ! شما را چه شده است ؟ چرا بيراهه مىرويد در حالى كه كتاب خدا پيش روى شماست. امورش آشكار، احكامش روشن، نشانههايش نمايان، نواهىاش معلوم و اوامرش واضح است. شما آن را وا نهاديد. آيا مىخواهيد از آن روى برگردانيد و به غير آن حكم كنيد ؟
سپس حضرت اين رويگردانى از قرآن را روى گردانى از دين خدا مىداند، و با آوردن آيهاى از قرآن در اين باره مىفرمايد: «وَ مَن يَتبَغِ غَيرَ الإسلامِ دينا فَلَن يُقبَل مِنهُ وَ هُوَ فِى الآخِرةِ مِنَ الخاسِرينَ»(2): «و هر كس جز اسلام دينى (ديگر) جويد هرگز از وى پذيرفته نشود و وى در آخرت از زيانكاران است» .
اين جملات يادآور آيه معروف اولوالامر است؛ كه خداوند همه را به اطاعت از خدا و پيامبر صلىاللهعليهوآله و اولوالامر فرا مىخواند، و به همه دستور مىدهد كه در هر اختلافى به خدا و رسول صلىاللهعليهوآله رجوع كنند، زيرا اين نشان از ايمان آنان دارد:
«يا أيُّهَا الَذينَ آمَنوا أطيعوا اللّهَ وَ أطيعوا الرَسولَ وَ أولِى الأمرِ مِنكُم فَإن تَنازَعتُم فى شَىءٍ فَرُدُّوهُ إلَى اللّهِ وَ الرَسولِ إن كُنتُم تُؤمِنونَ بِاللّهِ وَ اليَومِ الآخِرِ»(1): «اى كسانى كه ايمان آوردهايد خدا را اطاعت كنيد و پيامبر و اولياى امر خود را (نيز) اطاعت كنيد پس هر گاه در امرى (دينى) اختلاف نظر يافتيد اگر به خدا و روز واپسين ايمان داريد آن را به (كتاب) خدا و (سنت) پيامبر (او) عرضه بداريد» .
اما در سقيفه و جدال ميان كتمان كنندگان غير نه تنها هيچ توجهى به كتاب خدا و دستور پيامبر صلىاللهعليهوآله نشد، بلكه آنان با رويگردانى از دستور قرآن در ارجاع اختلاف به خدا و رسول صلىاللهعليهوآله و حديث غدير پيامبر صلىاللهعليهوآله به آن پشت كردند و بىايمانى خود را به اثبات رساندند.
علت سوم: پاسخ به نداى شيطان
روى گردانى از غدير و هدف والاى او در ابلاغ امر امامت و جانشينى پيامبر صلىاللهعليهوآله از سوى خداوند و كتمان آن، در واقع توطئه شيطان براى نابودى و تضعيف دين اسلام بود، و عوامل سقيفه به نداى شيطان پاسخ مثبت دادند. حضرت زهرا عليهاالسلام اين علت را اينگونه بيان مىكند:
وَ أطلَعَ الشَيطانُ رَأسَهُ مِن مَغرِزِهِ هاتِفا بِكُم. فَألفاكُم لِدَعوَتِهِ مُستَجبينَ، وَ لِلعِزَّةِ فيهِ مُلاحِظينَ ... ، وَ تَستَجيبونَ لِهِتاف الشَيطانِ الغَوىِّ(2):
و شيطان سر از مخفيگاه بيرون آورد و شما را صدا زد، و دريافت كه دعوتش را اجابت مىكنيد و فريبش را مىپذيريد ... ، و نداى شيطان گمراه را لبيك گفتيد.
پاسخ به نداى شيطان هميشه عامل مهمى در ميان مردم براى انحراف آنان و رويگردانى آنها از دعوت پيامبران عليهمالسلام بوده است. قرآن كريم در اين باره مىفرمايد:
«وَ إذا قَيلَ لَهُمُ اتَبِعوا ما أنزَلَ اللّهُ قالوا بَل نَتَّبِعُ ما وَجَدنا عَلَيهِ آباءَنا وَ لَو كانَ الشَيطانُ يَدعوهُم إلى عَذابِ السَعيرِ»(1): «و چون به آنان گفته شود آنچه را كه خدا نازل كرده پيروى كنيد مىگويند بلكه آنچه كه پدرانمان را بر آن يافتهايم پيروى مىكنيم هر چند شيطان آنان را به سوى عذاب سوزان فراخواند» .
و نيز در مورد قوم عاد و ثمود و علت روى گردانى آنان از اطاعت پيامبران عليهمالسلام مىفرمايد: شيطان اعمال زشت گناهكاران را در نظرشان زيبا جلوه داده است. سپس آيه قرآن را يادآور مىشود:
«وَ عادا وَ ثَمودَ وَ قَد تَبَيَّنَ لَكُم مِن مَساكِنِهِم وَ زَيَّنَ لَهُمُ الشَيطانُ أعمالَهُم فَصَدَّهُم عَنِ السَبيلِ وَ كانوا مُستَبصِرينَ»(2): «و عاد و ثمود را نيز به علت سركشىها و طغيانگرىها و ظلم و جنايتشان هلاك نموديم قطعا (فرجام آنان) از مساكن (ويرانشده شان) بر شما آشكار است و شيطان كارهايشان را در نظرشان بياراست و از راه بازشان داشت با آنكه (در كار دنيا) بينا بودند» .
اسلام آئين حق و هدايت است، و مانند هر دين الهى ديگرى شيطان همواره در كمين براى گمراهى و انحراف و نابودى آن است. چه فرصتى بهتر از اينكه با ايجاد شكاف در ميان مسلمانان و دور ساختن آنان از عمل به قرآن و سنت، اين دين كامل و جامع را از اهدافش و دور ساخته و مانع حركت آن در مسير حقيقىاش يعنى مسير غدير شود ؟
علت چهارم: توطئههاى پنهان و آشكار عليه خاندان رسول خدا صلىاللهعليهوآله
حضرت زهرا عليهاالسلام در خطبه فدكيه از توطئههاى سران سقيفه عليه خاندان
رسول خدا صلىاللهعليهوآله پرده بر مىدارد، و آن را عاملى مهم در محقق نشدن هدف غدير مىشمارد:
تَشرَبونَ حَسوا فى ارتغاءٍ وَ تَمشونَ لأهلِهِ وَ وُلدِهِ فِى الخَمَرِ وَ الضَرّاءِ و نَصبِرُ مِنكُم عَلى مِثلِ حَزِّ المُدى وَ وَخزِ السِنانِ فِى الحَشا(1): آرام آرام به بهانه كف روى شير خود شير را مىنوشيد و پنهان و آشكار عليه خاندان و فرزندان پيامبر صلىاللهعليهوآله اقدام كردهايد و دست به توطئه و فريب مىزنيد. ما شكيبايى مىورزيم، همچون كسى كه بر زخم كارد و فرو رفتن نيز در شكم شكيبايى مىكند.
تاريخ خود گواه اين توطئهها و خيانتهاست، زيرا پيامبر صلىاللهعليهوآله پيش از شهادت خود مىخواست كه وصيتش را در امامت حضرت على عليهالسلام بنويسد. براى اين كار دوات و قلمى خواستند، اما سركردگان سقيفه و كتمان كنندگان غدير مانع نوشتن وصيت ايشان شده، و حتى عمر ايشان را متهم به هذيانگويى كرد ! !(2)
همچنين پيامبر صلىاللهعليهوآله پيش از شهادتشان لشكرى را به فرماندهى اسامة بن زيد مأمور مقابله با روميان كرده بود، كه در ميان لشكر بزرگان مهاجر و انصار از جمله ابوبكر، عمر و عثمان و ... قرار داشتند. حتى ايشان متخلّفين از رفتن با لشكر را نفرين كرده بود.(3)اما اينان از دستور حضرت سرپيچى كرده و به مدينه بازگشتند، كه قطعا به خاطر قبضه حكومت بلافاصله پس از شهادت حضرت بوده است.
علت پنجم: سكوت در برابر ناحق و حق غصب شده
يكى از ركنهاى اساسى در ايجاد حوادث و رخدادها در هر جامعهاى مردم آن جامعه هستند، كه با تبعيت و حمايتشان از حوادث، باعث تسريع رخدادها و يا با سكوت و بىتوجهى به آن باعث توقفش مىشوند.
اين امرى انكار ناپذير است و قرآن هم بر آن صحه مىگذارد و مىفرمايد: «إنَّ اللّهَ لا يُغَيِّر ما بِقَومٍ حَتّى يُغَيِّروا ما بِأنفُسِهِم» .(1)
در حقيقت حضرت زهرا عليهاالسلام نقش مردم را در محقق نشدن هدف غدير يادآور مىشود، و آن را سكوت در برابر نا حق و غصب حق معرفى مىكند و مىفرمايد:
ثُمَّ رَمَت بِطَرفِها نَحوَ الأنصارِ فَقالَت: يا مَعشرَ النَقيبَةِ وَ أعضادَ المِلَّةِ وَ حَصَنَةَ الإسلامِ ! ما هذِهِ الغَميزَةُ فى حَقّى وَ السِنَةُ عَن ظُلامَتى(2)؟ :
سپس رو به انصار نموده و به آنان فرمود: اى بزرگان صاحب نفوذ و اى بازوان دين و پناهگاهان اسلام ! اين چشم پوشى در برابر حق من و اين خواب آلودگى در برابر دادخواهى من چيست ؟ !
گر چه اين سخن ظاهرا در مورد غصب فدك است، اما با توجه به هدف مهم حضرت عليهاالسلام در اين خطبه - كه دفاع از هدف غدير بود و مكرر در طول خطبه به آن اشاره مىقرمايد - مىتوان گفت اين سخن هم به نوعى اشاره به آن دارد، زيرا با محقق نشدن هدف غدير بود كه دست تعدى بر خاندان رسول خدا عليهمالسلام دراز شد و حقوق مادى آنان هم به دنبال حق ولايت غصب شد.
علت ششم: نفاق
وجود منافقين در مدينه و توطئههاى آنان يكى از مشكلات عمده سر راه پيامبر صلىاللهعليهوآله بود. پديده نفاق آنقدر اهميت داشت كه در قرآن سورهاى به نام آنان آمده و مكرر به گفتار و عملكردهاى آنان اشاره شده است. منافقان به ظاهر در لباس اسلام و در باطن بر ضد آن بودند، و همواره بر ضد رسول خدا صلىاللهعليهوآله دست به توطئه مىزدند.
خداوند هم اتمام حجت بزرگ خود را با غدير بر مردم انجام داد، و پيامبر صلىاللهعليهوآله آنچه برنامهاش بود در اين باره به انجام رساند و هيچ نقطه مبهم و جاى سؤالى درباره آينده
اسلام باقى نگذاشت. اين مردم بودند كه باب انحراف را به روى خود گشودند و به محض چهره نمودن سقيفه به استقبال آن رفتند، همانگونه كه حضرت زهرا عليهاالسلام در خطبه فدكيه اشاره داشت و نقش منافقين را يكى از علل محقق نشدن هدف غدير بيان فرمود:
فَلَمَّا اخْتارَ اللّهُ لِنَبِيِّهِ دارَ أَنْبِيائِهِ وَ مَأْوى أَصْفِيائِهِ وَ أَتَمَّ عَلَيْهِ ما وَعَدَهُ، ظَهَرَتْ فيكُمْ حَسيكَةُ النِّفاقِ ... . وَ أَطْلَعَ الشَّيْطانُ رَأْسَهُ مِنْ مَغْرِزِهِ هاتِفا بِكُمْ. فَدَعاكُمْ فَأَلْفاكُمْ لِدَعْوَتِهِ مُسْتَجيبينَ ... . ثُمَّ اسْتَنْهَضَكُمْ فَوَجَدَكُمْ ناهِضينَ خِفافا ... . هذا وَ الْعَهْدُ قَريبٌ وَ الْكَلْمُ رَحيبٌ وَ الْجُرْحُ لَمَّا يَنْدَمِلْ وَ الرَّسُولُ لَمَّا يُقْبَرْ ... . ثُمَّ أَخَذْتُمْ تُورُونَ وَقْدَتَها وَ تُهَيِّجُونَ جَمْرَتَها وَ تَسْتَجيبُونَ لِهِتافِ الشَّيْطانِ الْغَوِىِّ وَ إِطْفاءِ أَنْوارِ الدّينِ الْجَلِيِّ وَ إِهْمالِ سُنَنِ النَّبِىِّ الصَّفِىِّ(1):
هنگامى كه خداوند جايگاه انبياء و منزلگاه برگزيدگانش را براى او اختيار نمود و آنچه به او وعده داده بود به اتمام رساند كينه و دشمنى ناشى از نفاق شما ظاهر گرديد ... . و شيطان از كمينگاه خود سر برآورد و شما را به سوى خود خواند و شما را دعوت نمود، و ديد كه دعوت او را اجابت مىنماييد ... . و چون شما را به قيام بر ضد حق خواند قيام و سرعت قبول شما را يافت ... . تمام اين قضايا در حالى بود كه فاصله زيادى نشده و زخم هنوز وسيع بود و جراحت هنوز التيام نيافته و پيامبر صلىاللهعليهوآله هنوز دفن نگرديده بود ! ... سپس شروع نموديد در برافروختن شعلههاى فتنه و برانگيختن هيزمهاى آن، و نداى شيطان مكار را اجابت كرديد و شروع به خاموش كردن انوارِ دينى روشن و بىاعتنايى به سنتهاى پيامبرِ برگزيده نموديد.
آنچه در كتب تاريخى و تفسيرى ديده مىشود اين است كه در زمان حيات پيامبر صلىاللهعليهوآله سخن از منافقين و عملكرد و توطئههاشان زياد به ميان بود. اما پس از شهادت ايشان ديگر هيچ سخنى از منافقان نيست بايد.
1) . بحار الانوار: ج 29 ص 225. الاحتجاج: ج 1 ص 102، 103.
در حالى كه هيچ سند تاريخى مبنى بر از بين رفتن منافقان به طور كلى با شهادت پيامبر صلىاللهعليهوآله وجود ندارد. به نظر مىرسد دليل اصلى آن اين است كه منافقان با فراموشى غدير و كتمان آن به هدف اصلى خود؛ يعنى انحراف اسلام به نفع خود رسيدهاند، و در حكومت جديد داراى نقشى مؤثر شدهاند. پس ديگر چرا سخنى از آنان باشد ؟ !
علت هفتم: پوشاندن حق و كتمان آن و كفر بعد از ايمان
پوشاندن حق و كتمان آن رفتارى است كه قرآن همواره اهل كتاب را به خاطر آن سرزنش مىكند: «يا أهلَ الكِتابِ لِمَ تَلبِسونَ الحَقَّ بِالباطِلِ وَ تَكتُمونَ الحَقَّ وَ أنتُم تَعلَمونَ»(1): «اى اهل كتاب چرا حق را به باطل در مىآميزيد و حقيقت را كتمان مىكنيد با اينكه خود مىدانيد» .
زيرا اهل كتاب پيامبر اسلام صلىاللهعليهوآله را از قبل و به خوبى مىشناختند: «الَذينَ آتَيناهُمُ الكِتابَ يَعرِفونَهُ كَما يَعرِفونَ أبناءِهِم الَذينَ خَسِروا أنفُسَهُم فَهُم لا يُؤمِنونَ»(2): «كسانى كه كتاب (آسمانى) به آنان دادهايم همانگونه كه پسران خود را مىشناسد او (پيامبر صلىاللهعليهوآله) را مىشناسد كسانى كه به خود زيان زدهاند ايمان نمىآورند» .
اما پس از بعثت رسول اكرم صلىاللهعليهوآله، لجوجانه ايشان را منكر شدند و اين حق آشكار را نديده گرفتند.
غدير و هدف مهم آن يعنى بيان ادامه رسالت، حق روشنى بود كه از سوى رسول خدا صلىاللهعليهوآله و به امر خداوند متعال(3)به مردم بيان شد. اما مردم آن را ناديده انگاشته و از پذيرش آن خوددارى كردند.
بنا بر اين، آنان هم مانند اهل كتاب به اين خاطر در خور سرزنش شديد هستند. حضرت زهرا عليهاالسلام هم اين رفتار مردم را به آنان يادآور مىشود و آن را علت فراموشى هدف غدير مىداند:
فَأنّى جُرتُم بَعدَ البَيانِ وَ أسرَرتُم بَعَد الإعلانِ ؟ ... مَعاشِرَ المُسلِمينَ، المُسرِعَةِ إلى قيلِ الباطِلِ، المُغضِيَةِ عَلَى الفِعلِ القَبيحِ الخاطِرِ(1):
پس چرا اكنون پس از هدايت حيران گشتهايد و حق را كه آشكار شده پنهان مىكنيد ؟ ... اى گروه مسلمانان، چه سريع به سوى گفتار باطل رفتيد، و بر كار زشت زيانبار چشم فرو بستيد.
حضرت سپس اين كار را پيمان شكنى و كفر بعد از ايمان و شرك مىداند و مىفرمايد:
وَ نَكَصتُم بَعدَ الإقدامِ، و أشرَكتُم بَعدَ الإيمانِ. بُؤسا لِقَومٍ نَكَثوا إيمانَهُم مِن بَعدِ عَهدِهِم(2): چرا پس از پيشروى عقب مىنشينيد و پس از ايمان شرك مىورزيد ؟ بدا به حال مردمى كه سوگندهايشان را پس پيمان شكستند.
علت هشتم: راحت طلبى و تن آسايى
راحت طلبى و تن آسايى و باز ايستادن از تلاش و كوشش آفت بسيار بزرگى براى هر جنبش و انقلاب و حركت فردى يا اجتماعى است. اين عامل دستاوردهاى پيشين انقلاب را خود به خود به حاشيه رانده، و موجب فراموشى آن و نيز محو آثار آن از زندگى فردى و اجتماعى انسانها مىشود.
پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله طى 23 سال تلاش مداوم و خستگى ناپذير، با كمك مسلمين كه آنها نيز پا به پاى پيامبر صلىاللهعليهوآله در راه خدا مجاهدت فراوان مىكردند، اسلام را در جامعه ترويج و منتشر كردند، و پايههاى حكومت الهى اسلامى را بنيان نهادند.
اما پس از شهادت آن حضرت، به يكباره اين خروش و تلاش و مجاهدت فرو نشست، و بسيارى از مسلمين عقب نشستند، و جامعه در مقابل حوادث و فتنههاى مختلف بىتفاوت شد.
حضرت زهرا عليهاالسلام اين آفت را مانع محقق شدن حق و چشم پوشى در برابر حق و تحقق نيافتن اهداف غدير مىداند، و مىفرمايد:
ألا وَ قَد أرى أن قَد أخلَدتُم إلَى الخَفضِ، وَ أبعَدتُم مَن هُوَ أحَقُّ بِالبَسطِ وَ القَبضِ، وَ خَلَوتُم بِالدَعَةِ، وَ نَجَوتُم بِالضيقِ مِنَ السَعَةِ(1):
آگاه باشيد كه شما را چنين مىبينم كه به پستى و آسايش روى آوردهايد، و كسى را كه سزاوارتر به تدبير امور بود دور كرده، و به آرامش و خوشگذرانى روى آورده، و از تنگناها به وسعت رسيدهايد.
قرآن كريم هم راحتطلبى و رفاه را عامل كفرورزى و مخالفت با انبيا عليهمالسلام (كه همان مخالف با حق است) مىداند:
«وَ ما أرسَلنا فى قَريَةٍ مِن نَذيرٍ إلاّ قالَ مُتوَفّوها إنّا بِما أُرسِلتُم بِهِ كافِرونَ»(2): « (ما) در هيچ شهرى هشدار دهندهاى نفرستاديم جز آنكه خوشگذران آنها گفتند ما به آنچه شما بدان فرستاده شدهايد كافريم» . اين مخالفت با حق يعنى هدف غدير در جامعه پس از رسول اكرم صلىاللهعليهوآله هم ديده مىشود.
علت نهم: دروغ بستن به پيامبر صلىاللهعليهوآله و خيانت به ايشان
پيام غدير در جمعى انبوه از مسلمين و بزرگان صحابه - از مهاجر و انصار - بيان شد، و اين از موثقترين سخنان رسول اكرم صلىاللهعليهوآله است؛ به گونهاى كه در انتساب آن به ايشان هيچ ترديدى نيست. پس انكار آن و يا كتمانش دروغ بستن به پيامبر صلىاللهعليهوآله بود.
همين آغاز كار بود كه دروغها و جعلهاى بعدى را هم در پى داشت، و باب خيانت به پيامبر صلىاللهعليهوآله و خاندان نبوت عليهمالسلام و تباه ساختن حقشان را براى هميشه گشود.
حضرت زهرا عليهاالسلام غصب فدك را با يك حديث جعلى(1)و پيش از آن انكار پيام غدير را به خاطر همين علت ريشهاى مىداند، و با اشاره به زمينه چينى خيانت پيش از شهادت پيامبر صلىاللهعليهوآله مىفرمايد:
أ فَتَجمَعونَ إلَى الغَدرِ إعتِلالاً عَلَيهِ بِالزورِ، وَ هذا بَعدَ وَفاتِهِ شَبيهٌ بِما بَغى لَهُ مِنَ الغَوائِلِ فى حَياتِهِ(2): آيا در توجيه خيانتى كه بر آن همدست شدهايد دروغ و بهتان به پيامبر صلىاللهعليهوآله مىبنديد. اين خيانت پس از وفات او همانند توطئههايى است كه براى او در زمان حياتش - توسط شما - انجام مىشد.
علت دهم: حركت توده مردم به سمت باطل و چشم پوشى بر آن
در هر جامعهاى تصميم گيرندگان اصلى آن خواص و بزرگان جامعه، و اجرا كنندگان و پيش برندگان واقعى تصميم در آن تودههاى مردم هستند. زمانى كه حادثهاى رخ مىدهد، حمايت مردم از آن به آن حادثه وجهه مىبخشد و سكوت مردم آن را تثبيت كرده و تسريع مىدهد.
در رويداد سقيفه - كه به دنبال آن حوادث ناگوار زيادى به وقوع پيوست و آثار آن تا ابد باقى است - سكوت مردم در برابر عمل باطل بزرگان و خواص جامعه و چشمپوشى بر آن به اين كار اعتبار داد، و باعث شد اين جريان بدون كوچكترين
1) . ابوبكر در احتجاج با حضرت زهرا عليهاالسلام تنها به يك حديث كه ادعا مىكرد از پيامبر صلىاللهعليهوآله شنيده استدلال مىكرد، كه: انى سمعت رسول اللّه صلىاللهعليهوآله يقول: نحن معاشر الانبياء لا نورّث ذهبا و لا فضّة ولا دارا و لا عقارا، و انما نورّث الكتاب و الحكمة و العلم و النبوة. و ما كان لنا من طعمه فلولىّ الامر بعدنا ان يحكم فى بحكمه: من از رسول خدا صلىاللهعليهوآله شنيدم مىفرمود: ما پيامبران طلا، نقره، خانه و زمين به ارث نمىگذاريم. ما فقط كتاب، حكمت، علم و نبوت از خود به جاى مىگذاريم. و از متاع آنچه در دست ماست پس از ما از آن سرپرست حكومت بعد از ما خواهد بود، كه هر گونه مىخواهد درباره آن حكم كند. البته حضرت زهرا عليهاالسلام به دليل مخالفت اين حديث با قرآن هيچ گاه آن را نپذيرفت. الاحتجاج: ج 1 ص 104.
2) . الاحتجاج: ج 1 ص 106.
بازگشتى به مسيرى كه در پيش گرفته بود - كه تعيين وضع سياسى جامعه با روش بىملاكى و بى اعتبارى و انحراف عميق مسير اسلام در احكام اسلامى - ادامه دهد، و حتى سالها بعد همين جريانها در جامعه اصل و درست فرض شده و در توجيه آن استدلال و استناد شود.
حضرت زهرا عليهاالسلام هم با توجه به اين حقيقت تلخ، در خطاب به مردم مىگويد:
فَالتَفتَت فاطِمَةُ عليهاالسلام إلَى الناسِ وَ قالَت: مَعاشِرَ المُسلِمينَ، المُسرِعَةِ إلى قيلِ الباطِلِ، المُغضيَةِ عَلَى الفِعلِ القَبيحِ الخاسِرِ(1): سپس فاطمه عليهاالسلام رو به مردم كرد و فرمود: اى مسلمانان، چه سريع به سوى گفتار باطل رفتيد و بر كار زشت و زيانبار چشم فرو بستيد.
اين در حالى بود كه مردم به حقانيت زهرا و على عليهماالسلام اذعان داشتند. عبدالفتاح عبدالمقصود - پژوهشگر سنى مذهب - در مورد اين آگاهى مىگويد: سند و مدرك صريحا گوياى اين مطلب هست كه پيامبر صلىاللهعليهوآله به على عليهالسلام وصيت فرموده و او را جانشين خود قرار داده است.
رويدادهاى آغاز خلافت ابوبكر و مباحثى كه در آن ايام بين طرفداران دو نظريه - الهى و منصوص بودن حاكميت يا دنيوى و سياسى بودن حاكميت - رد و بدل شد نيز به اين وصيت اشاره مىكند.(2)همچنين ابنابىالحديد از قول ابناسحاق نقل مىكند كه: عموم مهاجران و انصار در اين مورد هيچ شك و ترديدى نداشتند، كه پس از پيامبر صلىاللهعليهوآله، على عليهالسلام خليفه و حاكم خواهد بود.(3)
علت يازدهم: به سخن آمدن گمراهان خاموش و فرومايگان و سركردگان باطل
شكى نيست كه پيامبر صلىاللهعليهوآله در زمان حياث خود هميشه براى تدبير امور جامعه،
علاوه بر رهبرى و قضاوت مستقيم خويش از افراد صالح و شايسته از مسلمانان هم كمك مىگرفتند. چنانچه در طول حضورشان در مدينه، على عليهالسلام همواره نقش نظامى، سياسى و اجتماعى مؤثر داشت.
در حالى كه براى گردانندگان سقيفه و كتمان كنندگان هدف غدير - ابوبكر، عمر و ابوعبيده جراح - نقش و شأن اجتماعى خيلى مهمى وجود ندارد. اما پس از شهادت پيامبر صلىاللهعليهوآله و با فراموشى غدير يكباره خاندان نبوت و على عليهالسلام و بزرگان بنىهاشم كنار مىروند و افرادى - ابوبكر، عمر و عثمان - حاكم مىشوند كه نسبت به افراد عادى هيچ برترى نداشتند.
اين مسير شوم عاقبت به استيلاى بنىاميه - كه مخالف سرسخت و دشمن اسلام بودند - بر كل دنياى اسلام منجر مىشود.
حضرت فاطمه زهرا عليهاالسلام هم سر بر آوردن گمراهان خاموش و فرومايگان و سركردگان باطل را علت فراموشى غدير مىداند و مىفرمايد:
وَ نَطَقَ كاظِمُ الغاوينَ وَ نَبَغَ خامِلُ الأقَلَّينَ وَ هَدَرَ فَنيقُ المُبطِلينَ، فَخَطَرَ فى عَرَصاتِكُم(1): گمراهان خاموش سخن گفتند و فرومايگان ناچيز و گمنام سربرآورده و سركردگان باطل به خروش آمدند و در حضور شما دم جنباندند.
علت دوازدهم: خاموشى نور دين و نابودى سنت پيامبر صلىاللهعليهوآله
حضرت زهرا عليهاالسلام در مورد گردانندگان سقيفه - كه باعث شدند هدف غدير به فراموشى سپرده شود - مىفرمايند: وَ إطفاءَ أنوارِ الدينِ الجَلىِّ وَ إهمالَ سُنَنِ النَبىِّ الصَفىِّ صلىاللهعليهوآله(2): و به خاموش ساختن نورهاى تابناك دين و نابود ساختن سنتهاى پيامبر برگزيده صلىاللهعليهوآله پرداختيد.
يعنى آنها با خاموش نمودن نور دين و سنت پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله باعث فراموشى غدير خم شدند. سنت پيامبر صلىاللهعليهوآله همان قول و فعل و تقرير - امضاء و تأييد - ايشان است(1)، و بخش زيادى از دين به اين وسيله به مسلمين رسيده است. طبق نظر قرآن، سنت پيامبر صلىاللهعليهوآله هم عين وحى الهى است:
«وَ ما يَنطِقُ عَنُ الهَوى . إن هُوَ إلاّ وَحىٌ يوحى»(2): «و از سر هوس سخن نمىگويد . اين سخن به جز وحيى كه وحى مىشود نيست» .
و علاوه بر آن اطاعت از پيامبر صلىاللهعليهوآله واجب است: «وَ أطيعوا اللّهَ وَ الرَسولَ لَعَلَّكُم تُرحَمونَ»(3): «خدا و رسول را فرمان بريد باشد كه مشمول رحمت قرار گيريد» .
يكى از مهمترين سخنان پيامبر صلىاللهعليهوآله خطبه ايشان در حجة الوداع و در غدير خم در مورد جانشينى على عليهالسلام است، كه عين سنت آن حضرت بوده و به دستور صريح قرآن تبعيت و اطاعت از آن واجب است. اما گردانندگان سقيفه با وانهادن اين سخن و تقرير مهم پيامبر صلىاللهعليهوآله، هم نور دين را خاموش و هم سنت ايشان را نابود كردند. زيرا آنان نه تنها به دستور پيامبر صلىاللهعليهوآله در اين باره عمل ننموده، بلكه پس از حاكميت يافتن نقل حديث را هم ممنوع ساختند.(4)حديث كه سنت پيامبر صلىاللهعليهوآله و مفسر قرآن بود و نيز بسيارى از احكام و دستورات دينى به وسيله آن به مردم مىرسيد.
علت سيزدهم: بازگشت به سنتها و جهالتهاى گذشته
يكى از امورى كه همواره در امتهاى گذشته رخ مىداد و اهداف بعثت پيامبران عليهمالسلام را در آن امتها مختل و معطل مىكرد، بازگشت مردم به سنتها و روشهاى خود پس از رفتن پيامبرانشان بود. قرآن كريم در مورد امت موسى عليهالسلام كه در زمان غيبت چهل روزه ايشان به گوسالهپرستى رو آوردند، مىفرمايد:
«وَ إذ واعَدنا موسى أربَعينَ لَيلَةً ثُمَّ اتَخَذتُمُ العِجلَ مِن بَعدِهِ وَ أنتُم ظالِمونَ»(1): «و آنگاه كه با موسى چهل شب قرار گذاشتيم آنگاه در غياب وى شما گوساله را به (پرستش) گرفتيد در حالى كه ستمكار بوديد» .
حضرت زهرا عليهاالسلام هم با اشاره به آيهاى از قرآن علت فراموشى هدف غدير را بازگشت جامعه آن روز به سنتها و جهالتهاى گذشته معرفى مىكند:
أعلَنَ بِها كِتابُ اللّهِ جَلَّ ثَناؤُهُ فى أفنيَتِكُم، وَ فى مُمساكُم وَ مُصبَحِكُم. يَهتِفُ فى أفنيَتِكُم هِتافا وَ صُراخا وَ تِلاوَةً وَ إلحانا، وَ لَقَبلَهُ ما حَلَّ بِأنبياءِ اللّهِ وَ رُسُلِهِ حُكمٌ فَصلٌ وَ قَضاءٌ حَتمٌ: «وَ ما مُحَمَّدٌ إلاّ رَسولٌ قَد خَلَت مِن قَبلِهِ الرُسلُ أ فَإن ماتَ أو قُتِلَ انقَلَبتُم عَلى أعقابِكُم وَ مَن يَنقَلِب عَلى عَقِبَيهِ فَلَن يَضُرَّ اللّهَ شَيئا وَ سَيجزِى اللّهُ الشاكِرينَ»(2):
اما اين مصيبت (شهادت پيامبر صلىاللهعليهوآله) كتاب خداوند متعال - كه آن را در خانههايتان در صبح و شامگاهان با صداى رسا و بلند و با تلاوت و نواى خوش مىخوانيدپيشتر خبر داده بود. پيش از او نيز درباره پيامبران و رسولان عليهمالسلام همين اتفاق افتاد (و آنان نيز از دنيا رفتند) .
اين حكمى قطعى و سرنوشتى حتى است كه: «و محمد جز فرستادهاى كه پيش از او (هم) پيامبرانى (آمده و) گذشتند نيست آيا اگر او بميرد يا كشته شود از عقيده خود بر مىگرديد و هر كس از عقيده خود باز گردد هرگز هيچ زيانى به خدا نمىرساند و به زودى خداوند سپاسگزاران را پاداش مىدهد» .
زمانى كه پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله يه شهادت رسيد، دوباره تفكرات و سنن جاهلى در جامعه اسلامى سر بر آورد. زيرا در سقيفه - كه براى تعيين جانشين رسول خدا صلىاللهعليهوآله و بىتوجه به جريان رخ داده در غدير خم بر پا شده بود - هر يك از مهاجرين و انصار از فضل
و برترى خود سخن مىگفت، و در آخر هم بحث خويشاوندى با پيامبر صلىاللهعليهوآله و زيادى سن و سال، اوضاع را به نفع مهاجران تغيير داد.
از اين سخن عمر در آن روز پيداست كه گفت: هيهات، دو شمشير در نيامى نگنجند. به خدا سوگند اعراب هرگز راضى نمىشوند كه شما (انصار) رابه اميرى برگزينند، حال آنكه پيامبرشان از غير شماست. چه كسى مىخواهد در مورد حكومت با ما ستيزه كند، در حالى كه ما اولياء و افراد عشيره او هستيم.(1)ديده مىشود كه معيارهاى دوران جاهليت - كه سن و سال و اشرافيت قبيله و خويشاوندى بود - در انتخاب سرپرست و حاكم دوباره سر بر آورده وهمانها ملاك عمل قرار گرفت.
فدك روستايى است كه تا مدينه دو يا سه روز راه فاصله و چشمههاى جوشان و باغات نخل فراوان دارد. در سال هفتم هجرت، بدون جنگ و خونريزى به دست پيامبر اسلام صلىاللهعليهوآله افتاد. اين سرزمين در نزديكى قلعههاى خيبر و متعلق به يهوديان بود. چون بدون درگيرى فتح شده بود، طبق آيات قرآن متعلق به پيامبر صلىاللهعليهوآله بود و ايشان هم آن را به دخترشان فاطمه عليهاالسلام اهدا فرمود.
پس از شهادت پيامبر صلىاللهعليهوآله، خليفه وقت آن را از حضرت زهرا عليهاالسلام گرفت، و آن حضرت پس از اينكه همه گواهانشان پذيرفته نشد، در مسجد مدينه در جمع مهاجرين و انصار موضوع را مطرح كردند. در آنجا ميان حضرت و ابوبكر گفتگوهايى رخ داد، كه به خطبه فدكيه مشهور و به ثبت تاريخ رسيده است.
در اين خطبه فصيح و بليغ، حضرت زهرا عليهاالسلام تنها به مسئله فدك اشاره نمىكند، بلكه همه مسائل آن روزگار و به خصوص مسئله امامت اميرمؤمنان عليهالسلام و واقعه غدير و حقانيت آن حضرت را مطرح مىفرمايد، و سپس به علت فراموشى اين حق و واقعه غدير مىپردازند.
1) . جلوههاى تاريخ در شرح نهج البلاغه: ج 1 ص 213.
حضرت زهرا عليهاالسلام ابتدا به هدف غدير - كه امامت اميرمؤمنان عليهالسلام است - اشاره مىكنند، و سپس شجاعت و علم و ايمان و تقوى و مجاهدت ايشان را در راه خدا يادآورى مىكنند، و علل رويگردانى مردم از هدف غدير و فراموشى آن را بر مىشمرند؛ از جمله:
رويگردانى از كتاب خدا، بازگشت به سنتها و جهالتهاى گذشته، سر بر آوردن فرومايگان و گمنامان و سخن گفتنشان، نفاق در جامعه، گمان فتنه، سكوت در برابر ناحق و حق غصب شده، پوشاندن حق و كتمان آن، پنهان كردن حق و كفر بعد از ايمان، توطئههاى پنهان و آشكار عليه خاندان رسول خدا عليهمالسلام پيش و پس از شهادت آن حضرت، پاسخ به نداى تفرقه افكنىاش شيطان، تن آسايى و راحت طلبى، دروغ بستن به پيامبر صلىاللهعليهوآله، حركت تودهها به سمت باطل و چشمپوشى بر آن و خاموشى نور دين و نابودى سنت پيامبر صلىاللهعليهوآله است.
احتجاج امام حسن عليهالسلام با غدير در برابر معاويه(1)
يكى از شاخصهاى زندگى معصومين عليهمالسلام تبليغ غدير به شكلهاى مختلف است. از جمله تبليغ غدير توسط امام حسن مجتبى عليهالسلام است كه ذيلاً به بيان آن مىپردازيم:
در تاريخ مشاجرات لفظى اسلام مانند چنين روزى نيامده كه معاويه مجلسى تشكيل داد و بزرگان اصحاب خود را جمع كرد و امام حسن عليهالسلام را دعوت كرد و اصحاب او آنچه مىتوانستند به آن حضرت جسارت كردند و به پدر بزرگوارش اميرالمؤمنين عليهالسلام ناسزا گفتند.
و اما توضيح ماجرا:
1) . تبليغ غدير در سيره معصومين عليهمالسلام: ص 35، 36، 39، 201، 202. چهارده قرن با غدير: ص 64 ، 65 . اسرار غدير: ص 273.
يكى از مواردى كه غدير در عرصه اعتقادى مردم مطرح شد در صلح امام حسن عليهالسلام بود. پس از شهادت اميرالمؤمنين عليهالسلام و صلح امام حسن عليهالسلام، معاويه وارد كوفه شد و قرار شد در مسجد كوفه آن حضرت و معاويه منبر بروند و مسئله صلح را براى مردم بيان كنند.
روزگارى است كه سقيفه در جسارت به صاحب غدير تا حد لعن پيش رفته، و معاويه غاصب چهارم سقيفه اين جرئت را پيدا كرده كه امام دوم غدير را در مجلسى براى جسارت توسط دشمنان سرسخت آن فراخواند ! ! در چنين موقعيتى جا داشت حملهاى شكننده بر عليه آنان صورت پذيرد.
حليم آل طه امام مجتبى عليهالسلام مجبور به حضور در مجلسى شد كه به آن حضرت و پدر بزرگوارش ناسزا گفتند. اينان جز معاويه و عمروعاص و گروهى از سابقه داران سقيفه كسان ديگرى نبودند.
آن قدر بىمقدار و بىادب بودند كه لياقت پاسخ نداشتند، ولى آن شرايط حساس بستر مناسبى براى تبليغ غدير و ياد دو شهيدِ غدير بود؛ چرا كه تا امروز گفتگوهاى آن مجلس ضبط شده و ميليونها نفر آن را شنيدهاند. ماجرا چنين بود كه معاويه و دار و دستهاش امام حسن عليهالسلام را فرا خواندند و آنچه توانستند به آن حضرت و پدر بزرگوارش ناسزا گفتند.
امام حسن عليهالسلام پس از جسارتهاى آنان سخن آغاز كرد و ابتدا غدير را مطرح كرد و در مقابله با آنان مطالب بسيارى درباره حق اميرالمؤمنين عليهالسلام بيان كرد. از جمله غدير را مطرح نموده فرمود:
پيامبر صلىاللهعليهوآله در حالى كه بر فراز منبر بود على عليهالسلام را فرا خواند. سپس او را با دستانش گرفت و فرمود: اللّهُمَّ والِ مَن والاهُ وَ عادِ مَن عاداهُ: خدايا هر كس با على دشمنى كند براى او در زمين نشيمنگاهى و در آسمان راه صعودى قرار مده، و او را در پايينترين درجه آتش قرار ده. اين امت پدرم را رها كردند و با غير او بيعت كردند در حالى كه
خودشان ديدند كه پيامبر صلىاللهعليهوآله پدرم را در روز غدير خم منصوب فرمود و به آنان دستور داد حاضرانشان به غائبان خبر دهند» .
پس از سخنان مفصلى كلام آن حضرت به اولين شهيدانِ غدير حضرت زهرا و حضرت محسن عليهماالسلام رسيد و خطاب به مغيره فرمود:
اما تو اى مغيره، فاطمه دختر پيامبر را زدى به گونهاى كه بدن او را خونين نمودى، و فرزندى كه در رحم داشت سقط نمود. تو اين كار را براى خوار كردن رسول اللّه و مخالفت با امر او و شكستن حرمتش انجام دادى؛ چرا كه پيامبر به او فرموده بود: أنتِ سَيِّدَةُ نِساءِ اَهلِ الجَنَّةِ. خدا را تو را به آتش خواهد برد، و وبال اين جنايتى كه گفتم را بر تو نازل خواهد كرد.(1)
در چنين جمعى كه همه دشمنان درجه اول غدير بودند، تبليغ به گونهاى انجام گرفت كه راهى براى انكار نداشته باشند، و پاسخ دندان شكن حضرتش در جواب آن همه لعن و جسارت ميخكوبشان نمايد.
2 - دفاع امام حسن عليهالسلام از غدير در مسجد كوفه(2)
در زندگى امام مجتبى عليهالسلام تبليغ گفتارى غدير را در دو موقعيت بسيار حساس مىبينيم. يكى از اين تبليغها در ماجراى صلح در مسجد كوفه بر فراز منبر و چشم در چشم نماينده سقيفه يعنى معاويه است. در آنجا كلامِ تيزتر از شمشيرِ سبط اكبر پيامبر صلىاللهعليهوآله غدير را به سوى دشمن نشانه رفت و آنان را بر سر جايشان نشاند.
ورود معاويه به كوفه در صلح امام حسن عليهالسلام به معناى پيروزى ظاهرى سقيفه در مقابل غدير بود. موقعيت هم براى سقيفه و هم براى غدير بسيار حساس و سرنوشت ساز بود؛ به خصوص هنگامى كه قرار شد حضرت بر فراز منبر قرار گيرد و سخنانى در غوغاى صلح ايراد فرمايد.
در چنين شرايط فوقالعادهاى، امام مجتبى عليهالسلام غلبه ظاهرى سقيفه را با حقيقت هميشه غالب غدير مقابله كرد و سربلندى ابدى غديريان را از گذشته تاريخ تا آيندههاى آن اعلام كرد و فرمود:
بنىاسرائيل هارون را رها كردند و تابع سامرى شدند در حالى كه مىدانستند او خليفه موسى است. اين امت نيز پدرم را رها كردند و با غير او بيعت كردند در حالى كه خودشان ديدند كه پيامبر صلىاللهعليهوآله پدرم را در روز غدير خم منصوب فرمود و به آنان دستور داد كه حاضرانشان به غايبان خبر دهند.
اتمام حجت امام حسين عليهالسلام با غدير در منى(1)
يكى از شاخصهاى زندگى معصومين عليهمالسلام تبليغ غدير به شكلهاى مختلف است. از جمله تبليغ غدير توسط امام حسين عليهالسلام در مِنا و در مراسم حج است:
با گذشت پنجاه سال از غدير و در زمانى كه صاحب غدير را علنا بر فراز منبرها مورد سب و لعن قرار مىدادند، باز هم غدير است و شهرت آن ! !
تاريخ نويسان متحير ماندهاند كه غدير چقدر مشهور بوده كه وقتى سومين امام غدير يعنى سيدالشهداء حسين بن على عليهالسلام در مراسم حجّى كه به دستور معاويه اداره مىشود، مردم را درباره آن قسم مىدهد 200 نفر صحابى و 500 نفر از تابعين به آن اقرار مىكنند.
شرايط شديد تقيه در زمان معاويه بر كسى پوشيده نيست، و هر چه به آخر دوران او نزديكتر مىشويم جو حاكم سختتر مىشود. اما حضرت سيد الشهداء عليهالسلام همين موقعيت را براى تبليغ غدير در جمع شخصيتهاى اسلامى آن زمان انتخاب فرموده است.
1) . اولين ميراث مكتوب درباره غدير: ص 41. چهارده قرن با غدير: ص 65 . اسرار غدير: ص 274. تبليغ غدير در سيره معصومين عليهمالسلام: ص 29، 30.
يك سال قبل از مرگ معاويه مطابق است با يك سال قبل از واقعه عاشورا، امام حسين عليهالسلام به همراه عبداللّه بن عباس و عبداللّه بن جعفر به حج رفتند. حضرت مردان و زنان بنىهاشم و دوستان و شيعيانشان را كه به حج آمده بودند و نيز گروهى از انصار را كه حضرت و اهلبيتش آنان را مىشناختند جمع كرد.
حضرت با حضور هفتصد نفر(1)اجتماع بزرگى در خيمه خود تشكيل داد، كه دويست نفر آنان اصحاب پيامبر صلىاللهعليهوآله اكثر آنان از تابعين بودند. سپس افرادى را فرستاد و فرمود: احدى از اصحاب پيامبر صلىاللهعليهوآله كه معروف به صلاح و عبادت هستند و امسال به حج آمدهاند را ترك نكنيد و آنها را نزد من جمع نماييد.
حضرت در آن مجلس براى خطابه بپاخاست و پس از حمد و ثناى الهى، از اقدامات معاويه بر ضد اميرالمؤمنين عليهالسلام اظهار ناراحتى شديد كرد و سپس شروع به شمردن مناقب آن حضرت نمود. امام عليهالسلام در همه موارد مردم را بر صدق گفتار خود قسم مىداد و همه اقرار مىكردند. از جمله مسئله غدير را مطرح كرد.
امام حسين عليهالسلام در مقابل آنان براى خطابه ايستاد و خدا را حمد و ثنا گفت و سپس فرمود: اما بعد، اين طغيانگر درباره ما و شيعيانمان آنچه ديديد و مىدانيد و حاضر بودهايد روا داشت ! من مىخواهم از شما مطالبى را سؤال كنم. اگر راست گفتم مرا تصديق كنيد و اگر دروغ گفتم تكذيب كنيد.
آنگاه امام حسين عليهالسلام چيزى از آنچه خداوند درباره آنان از قرآن نازل كرده ترك نكرد مگر آنكه تلاوت نمود و تفسير كرد.
سليم مىگويد: از جمله آنچه حضرت آنان را قسم داد و آنان را متذكر شد اين بود كه فرمود: شما را به خدا قسم مىدهم، آيا مىدانيد كه پيامبر صلىاللهعليهوآله در روز غدير خم او را منصوب كرد و ولايت را براى او اعلام نمود و فرمود: بايد حاضر به غايب خبر دهد ؟ گفتند: آرى به خدا قسم.
1) . در كتاب احتجاج: هزار نفر.
اين اقرار در حكم تبليغ 200 نفر از حاضرين غدير در مجلسى بود كه در ايام حج و با حضور 500 نفر ديگر از بزرگان تشكيل شده بود، و اين به معناى اشتهار غدير در اوج خفقان اموى بود.(1)
اتمام حجت امام سجاد عليهالسلام با غدير(2)
از نمونههاى بارز اتمام حجت و استدلال و يادآورىهاى غدير، مواردى است كه توسط خود خداوند و معصومين عليهمالسلام و اصحابشان صورت گرفته است. تمام راويانى كه در طول هزار و چهارصد سال حديث غدير را روايت كردهاند نيز به گونهاى جهاد خود را در مقابله با اهل سقيفه به نمايش گذاشتهاند.
نمونهاى از اتمامحجت امام سجاد عليهالسلام با غدير چنين است كه يك نفر از امام زينالعابدين عليهالسلام پرسيد: معناى اين كلام پيامبر صلىاللهعليهوآله چيست: مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ ؟ فرمود: به آنان خبر داد كه على بن ابىطالب عليهالسلام امام بعد از اوست.(3)
اتمام حجت امام باقر عليهالسلام با غدير(4)
مسير فرهنگى و تبليغى غدير در طول چهارده قرن چند مرحله را طى كرده كه اولين مرحله روايت سينه به سينه آن است. در طول قرن اول هجرى كه تدوين معارف اسلام ممنوعيت رسمى داشت و اگر هم كتابى نوشته مىشد مخفيانه بود و يا اگر كتابى مجوز پيدا مىكرد فقط اراجيف غاصبين خلافت بود، در چنان جوى بهترين كتاب براى غدير سينههاى امين و حافظههاى قوى افراد بود كه به مثابه كتاب عمل كرد؛
1) . كتاب سليم: حديث 11 و 26.
2) . چهارده قرن با غدير: ص 66 . اسرار غدير: ص 120، 275.
3) . معانى الاخبار: ص 63 . اثبات الهداة: ج 2 ص 34 ح 139.
4) . چهارده قرن با غدير: ص 66 - 69 . اسرار غدير: ص 275، 276. غدير در قرآن: ج 1 ص 188 و ج 3 ص 330 - 332. تبليغ غدير در سيره معصومين عليهمالسلام: ص 45، 54 ، 55 ، 61 ، 62 ، 81 ، 82 ، 89 ، 90، 126، 127، 202، 203. غدير در آئينه كتاب: ص 12، 13.
و بهخوبى توانست اين راه صد ساله را بپيمايد و اين وديعه آل محمد عليهمالسلام را در خود حفظ كند.
امامان عليهمالسلام نيز از هر فرصت مناسبى براى تبليغ پيام غدير استفاده برده و آن را براى مردم بيان مىكردند، تا آنجا كه امام باقر عليهالسلام متن كامل خطبه غدير را براى مردم بازگو فرمود و امام رضا عليهالسلام مناظراتى در اين باره برقرار كرد و حقايق مهمى از آن را بيان فرمود. در واقع يكى از شاخصهاى زندگى معصومين عليهمالسلام تبليغ غدير به شكلهاى مختلف است.
نمونههايى از اتمام حجت امام محمد باقر عليهالسلام با غدير از اين قرار است:
خفقان سقيفه و بنىاميه اين آرزو را بر دل دوستان غدير گذاشت كه جزئيات مفصل ماجرا را از لبان مبارك امام معصوم بشنوند. با انقراض بنىاميه و قبل از تسلط بنىعباس، فرصت مناسبى بود تا امام پنجم غدير براى اولين بار جزئياتى از محل خطابه و كيفيت آمادهسازى آن را بازگو كند و متن كامل خطبه را در اختيار دوستداران غدير قرار دهد.
اين يعنى به ما بفهماند كه واقعهاى در سه روز با خطابهاى به طول بيش از يك ساعت، چه نعمت عظيمى در تاريخ اعتقادى ماست كه تا قيامت موظف به نشر و ابلاغ آن به نسلهاى بعد هستيم.
در شرايط خفقان سخت بنىاميه، غدير مىرفت تا به صفحات تاريخ سپرده شود و از آن واقعه عظيم فقط گاهگاهى جمله «مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلِىٌّ مَولاهُ» سينه به سينه مىگشت. اكنون وقت آن بود كه با احياى خطبه غدير تلاش بيست و چند ساله سقيفه ناكام بماند و تشنگان ولايت يك بار ديگر بر سر چشمه زلال آن كسب فيض نمايند.
با پيدا شدن شرايط اجتماعى خاص در انقراض بنىاميه، امام باقر عليهالسلام براى اولين بار شرح مفصلى از ماجراى غدير را با متن كامل خطابه آن بيان فرمود كه به صورت
نوشتارى درآمد و ثبت شد، تا امروز كه به صورت يكى از متقنترين متون و مستندات اعتقادى ما درآمده، به خصوص آنكه نقلهاى حاضرين در غدير مثل حذيفه و زيد بن ارقم نيز با آن تطابق كامل دارد.
امام باقر عليهالسلام در شرح مفصلى از ماجراى غدير، ساخت منبر غدير را بيان فرمود:
پيامبر صلىاللهعليهوآله از جاده اصلى به سمت مسجد غدير آمد كه در آنجا درختانى بود. حضرت دستور داد زير آن درختان پاكسازى شود و سنگهايى را شبيه منبر روى هم بچينند تا در حال خطابه مشرف بر مردم باشد.
آنگاه مردم از هر سو در برابر منبر جمع شدند و پيامبر صلىاللهعليهوآله بر فراز آن سنگها ايستاد و خطابه را چنين آغاز كرد: الحَمدُ للّهِ الَّذى عَلا فى تَوَحُّدِهِ وَ دَنا فى تَفَرُّدِهِ وَ جَلَّ فى سُلطانِهِ ... ، تا آخر خطبه مفصل غدير.(1)
يك قرن از غدير گذشته بود، اما هنوز ايادى سقيفه سعى در كتمان آن داشتند، و درباره آيهاى كه در غدير نازل شده خود را به نادانى مىزدند؛ و اين تغافل آن قدر مضحك بود كه عموم مردم را به تعجب وا مىداشت.
لب فرو بستن از حقايق قرآنىِ غدير، يكى از ضربههاى شكنندهاى است كه دشمنان اهلبيت عليهمالسلام توانستهاند با سكوتهاى بىجاى خود بر پيكره فرهنگى جامعه اسلامى وارد كنند و با بىخبر گذاشتن جامعه از حقايق ولايت راه را براى سقيفه هموار كنند.
يكى از دشمنان مرموز و موذى و منافق خاندان نبوت حسن بصرى است. حسن بصرى از محدثان سقيفه است كه با نفاق خود گفتههايش را مقبول همه قرار مىداد و دورويى او براى همه معلوم بود. او كه عمرى طولانى نمود و از زمان اميرالمؤمنين عليهالسلام تا امام باقر عليهالسلام زنده بود، ادعاى تقدس نيز داشت.
1) . الاحتجاج: ج 1 ص 66 . بحار الانوار: ج 37 ص 201 ج 86 .
يكى از موارد نفاق او در تفسير آيات قرآن بود كه در اين جهت نيز شهرتى به دست آورده بود. او آيات مربوط به اهلبيت عليهمالسلام را بيان نمىكرد و درباره آنها به ابهام مىگذراند، و اين كار او ضربه سنگينى به رواج فرهنگ اهلبيت عليهمالسلام در ميان مردم مىزد.
امام باقر عليهالسلام در چنين موقعيتى دستورالعمل كامل آيه تبليغ را شرح داد و نزول آن را براى تعيين «صاحب اختيار مردم» اعلام فرمود. اين مسئله هنگامى مطرح شد كه امام باقر عليهالسلام براى مردم صحبت مىكرد و مردى از اهل بصره به نام عثمان اعشى بپاخاست و عرض كرد: يابن رسول اللّه، حسن بصرى آيه «يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ ... »(1)را مىخواند و مىگويد: «درباره مردى نازل شده است» و نام او را نمىگويد !
در چنين شرايط حساسى كه حسن بصرى خود را در اجتماع به عنوان يك مرجع علمى معرفى كرده بود، در مجلس امام باقر عليهالسلام آيات غدير مطرح شد و سكوتى كه حسن بصرى درباره آنها به خرج مىدهد. امام باقر عليهالسلام با شنيدن اين خبر حضرت موقعيت را مغتنم شمرده و از همين فرصت تبليغ غدير را نشانه رفت.
حضرت فرمود: او را چه شده است خدا نمازش را قبول نكند. اگر مىخواست خبر مىداد درباره چه كسى نازل شده است. جبرئيل بر پيامبر صلىاللهعليهوآله نازل شد و عرض كرد: خداوند به شما امر مىكند امتت را راهنمايى كنى كه وليّشان كيست و اين آيه را نازل كرد.
پيامبر صلىاللهعليهوآله هم بپاخاست و دست على بن ابىطالب عليهالسلام را گرفت و بلند كرد و فرمود: مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَهذا عَلِىٌّ مَوْلاهُ. اللَّهُمَّ والِ مَنْ والاهُ وَ عادِ مَنْ عاداهُ وَ انْصُرْ مَنْ نَصَرَهُ وَ اخْذُلْ مَنْ خَذَلَهُ.(2)
خداوند بيان اوامر خود در قرآن را به پيامبر صلىاللهعليهوآله واگذار كرده است. همان گونه كه نماز و روزه و حج در جزئياتش نياز به تبيين رسول دارد، آيه «اولُوا الامرِ» و منظور از آن هم بايد با بيان رسول باشد.
در پاسخ به فتنه گرانى كه با مطرح كردن «كَفانا كِتاب اللّهِ» و افزودن اينكه چرا در كتاب خدا نام اهلبيت عليهمالسلام به صراحت نيامده، امام باقر عليهالسلام طى اتمام حجت زيبايى برنامه مفصل غدير را تفسير آيه «أُولِى الْأَمْرِ» دانست، و اينكه عترت قرآن را تفسير كند و ثقلين در كنار يكديگر معنى دهد، همان دوازده امامى كه در غدير معرفى شدند.
در واقع يك دليل قرآنى در پاسخ به يك سؤال قرآنى درباره غدير، گفتگويى بود كه طى آن امام باقر عليهالسلام به ابوبصير فرمود: آيه «اَطيعوا اللّهَ وَ اَطيعوا الرَّسولَ وَ اولِى الاَمرِ مِنكُم»(1)درباره على بن ابىطالب عليهالسلام نازل شده است. ابوبصير عرض كرد: مردم به ما مىگويند: چرا خداوند نام على و اهلبيتش را در كتابش ذكر نكرده است ؟
روزى امام باقر عليهالسلام به ابوبصير فرمود: آيه «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَطِيعُوا اللّهَ وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِى الْأَمْرِ مِنْكُمْ» درباره على بن ابىطالب عليهالسلام نازل شده است. ابوبصير عرض كرد: مردم به ما مىگويند: چرا خداوند نام على و اهلبيتش را در كتابش ذكر نكرده است ؟ حضرت فرمود: به مردم بگوييد: خداوند نماز را بر پيامبرش نازل كرده و سه يا چهار ركعت بودن آن را ذكر نكرده تا آنكه پيامبر صلىاللهعليهوآله آن را براى مردم تفسير نموده است. (و همچنين زكات و حج را) .
و نيز نازل كرده «اَطيعوا اللّهَ وَ اَطيعوا الرَّسولَ وَ اولِى الاَمرِ مِنكُم» كه درباره على و حسن و حسين عليهمالسلام است. (در بيان كلمه «اولى الامر» ) پيامبر صلىاللهعليهوآله درباره على عليهالسلام فرموده: «مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلِىٌّ مَولاهُ» ، و نيز فرموده: شما را به كتاب خدا و اهلبيتم وصيت مىكنم ... .
1) . احزاب / 6 .
اگر پيامبر صلىاللهعليهوآله سكوت مىكرد و اهل آيه «اولى الامر» را معرفى نمىكرد آل عباس و آل عقيل و ديگران آن را ادعا مىكردند ! ! ... وقتى پيامبر صلىاللهعليهوآله از دنيا رفت على عليهالسلام صاحب اختيار مردم بود ... ، چون پيامبر صلىاللهعليهوآله ولايت او را به مردم ابلاغ فرموده و او را منصوب كرده بود.(1)
تشكيك و شبههاندازى افكار مردم بىغرض را هم مشوّش مىنمايد، به گونهاى كه در معنا و مفهوم حقيقتى چون غدير احساس تحير مىكنند. اين از ترفندهاى دشمن براى فتح سنگرهاى اعتقادى ماست و بارها اين نتيجه را در برداشته كه نزديكترين دوستان غدير سؤالاتى درباره آن مطرح كردهاند كه پاسخ آن بسيار واضح بوده است.
ابان بن تغلب از امام باقر عليهالسلام پرسيد: معناى كلام پيامبر صلىاللهعليهوآله چيست كه فرمود:
مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ ؟ حضرت فرمود: آيا مثل اين مطلب هم جاى سؤال دارد ؟ ! به آنان فهمانيد كه جانشين او خواهد بود.(2)
يعنى پيامبر صلىاللهعليهوآله در غدير جوانب بسيارى از خلافت و امامت را به آنان آموخت، اما حداقل چيزى كه هر مخاطبى از غدير فهميد تعيين كسى بود كه بايد جاى رسول اللّه صلىاللهعليهوآله بنشيند. اين را حتى منافقين فهميدند و به همين دليل عكسالعمل منفى از خود بروز دادند و اظهار نارضايتى كردند !
ظلم در حق غدير عجيب است كه از بىاعتنايى آغاز شد و به تغافل رسيد. گام بعدى انكار پيمان غدير با اقرار به اصل آن بود. مرحله نهايى انكار اصل آن بود، كه در اوج بىپروايى و ناديده گرفتن روز حساب انجام گرفت و گفتند: اصلاً چنين اتفاقى در تاريخ نيفتاده است ! !
امام باقر عليهالسلام با تعجب از انكار عمومى نسبت به حقيقت ولايت در غدير مىفرمايد:
اين امت انكار كردند پيمانى را كه پيامبر صلىاللهعليهوآله از ايشان براى على بن ابىطالب عليهالسلام گرفت در روزى كه او را براى مردم منصوب فرمود و آنان را در زمان حياتش به ولايت و اطاعت او فراخواند و خود آنان را بر اين مطلب شاهد گرفت.(1)
امام باقر عليهالسلام به عنوان بيان مفهوم و حدود ولايت و برائت با استناد به حديث غدير فرمودند: چقدر اين امت نسبت به على بن ابىطالب عليهالسلام ظلم و بىانصافى كردهاند ! اين جمله تعجبآميز را امام باقر عليهالسلام فرمود؛ و سپس تعجب خود را از دوستى و دشمنى بر اساس سقيفه و كنار گذاشتن حب و بغض بر اساس غدير اعلام كرد و فرمود:
شما مخالفين، دوستانِ ابوبكر را دوست داريد و از دشمنان او - هر كس كه باشدبيزارى مىجوييد، و دوستان عمر را دوست داريد و از دشمنان او - هر كس كه باشد - بيزارى مىجوييد، و دوستان عثمان را دوست داريد و از دشمنان او - هر كس كه باشد - بيزارى مىجوييد.
ولى وقتى نوبت به على بن ابىطالب عليهالسلام مىرسد مىگويند: دوستانش را دوست داريم ولى از دشمنانش بيزارى نمىجوييم بلكه آنان را هم دوست داريم ! چگونه چنين ادعايى برايشان صحيح است در حالى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله مىفرمايد: اللّهُمَّ والِ مَن والاهُ وَ عادِ مَن عاداهُ وَ انصُر مَن نَصَرَهُ وَ اخذُل مَن خَذَلَهُ. ولى مىبينى كه با دشمنان او دشمنى نمىكنند و خواركنندگان او را خوار نمىنمايند. اين انصاف نيست !(2)
امام باقر عليهالسلام در بيان كامل شدن دين به اين نكته اشاره مىفرمايد كه هيچ جاهلى بعد از آن باقى نماند و همه آگاهانه عمل مىكردند و مىكنند:
قَدْ قُبِضَ رَسُولُ اللّه صلىاللهعليهوآله وَ قَدْ اكْمَلَ الدّينَ وَ بَيَّنَ لَكُمْ سَبيلَ الْمَخْرَجِ، فَلَمْ يَتْرُكْ لِجاهِلٍ حُجَّةً. فَمَنْ جَهِلَ اوْ تَجاهَلَ اوْ انْكَرَ اوْ نَسِىَ اوْ تَناسى فَعَلَى اللّه حِسابُهُ:
پيامبر صلىاللهعليهوآله از دنيا رفت در حالى كه دين را كامل كرده بود و راه نجات را براى شما روشن فرموده بود، و براى هيچ جاهلى حجتى باقى نگذاشته بود. بنا بر اين، هر كس ناآگاه باشد يا خود را به ناآگاهى بزند يا انكار نمايد يا فراموش كند يا خود را به فراموشى بزند، حسابش با خدا خواهد بود.(1)
امام باقر عليهالسلام در دمشق وقتى خليفه اموى را مفتضح كرد و نمونهاى از كامل عيار بودن مقام امامت را به او نشان داد، با استناد به آيه اكمال چنين فرمود:
إنّا نَحْنُ نَتَوارَثُ الْكَمالَ وَ التَّمامَ اللَّذَيْنِ انْزَلَهُمَا اللّه عَلى نَبِيِّهِ فى قَوْلِهِ «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِى وَ رَضِيتُ لَكُمُ الاْءِسْلامَ دِينا»(2)، وَ الارْضُ لا تَخْلُو مِمَّنْ يَكْمُلُ هذِهِ الامُورَ الَّتى يَقْصُرُ غَيْرُنا عَنْها:
مائيم كسانى كه كمال و تمام را به ارث مىبريم، همان كه خداوند آنها را بر پيامبرش نازل كرد آنجا كه مىفرمايد: «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ ... » ، و زمين خالى نمىماند از كسى كه چنين امورى در او كامل باشد، كه ديگران از رسيدن به آن كمال عاجزند.(3)
تعجبى ندارد در زمانى كه مولاى غدير بر فراز منبر مورد سب و لعن قرار مىگرفت، آثار مسجد غدير نيز توسط معاويه از بين برده شود. اين بود كه پس از
شهادت اميرالمؤمنين عليهالسلام، ديرى نپاييد كه اين كينهتوزى جامه عمل پوشيد، آن هم به دستور مستقيم معاويه !
ابن شهرآشوب در كتاب «مثالب» مىگويد: صاحب اغانى ذكر كرده كه معاويه ساربانى را با دويست نفر از خوارج فرستاد، تا آثار غدير خم را با خاك يكسان كنند ! !(1)
بعد از تخريب معاويه، بازسازى غدير به دست شيعيان دلسوخته «مَن كُنتُ مَولاه» انجام گرفت، به گونهاى كه نَوَد سال پس از واقعه غدير در زمان امام باقر عليهالسلام مسجد غدير را مىبينيم در حالى كه جايگاه خود را بر سر راه حُجّاج باز يافته است.
امام باقر عليهالسلام در بيان ماجراى مفصل غدير مسجد، آن را به عنوان يك مسجد موجود در زمان خود ياد مىكند و مىفرمايد: پيامبر صلىاللهعليهوآله از سمت راست جاده به سمت مسجد غدير آمد، و اين را جبرئيل به آن حضرت امر كرده بود.(2)
اين تعبير حكايت از احيا و بازسازى مسجد غدير بعد از معاويه و در اواخر زمان بنىاميه دارد.
اتمام حجت امام صادق عليهالسلام با غدير(3)
فراموشى جرم نيست، اما تغافل جنايت بر عليه حقيقت است؛ به خصوص اگر فرياد حق طلبى مظلوم به گوش شاهد رسيده باشد. جالبتر هنگامى است كه اين فراموشى زدگى دستجمعى باشد و همه حاضرانِ واقعه چشم در چشم يكديگر لب از ابراز حقيقت فرو بندند، و شرم و حيا و حتى وجدان را زير پا گذارند.
اين همان چيزى بود كه غدير دچارش شد و از 120 هزار شاهد تنها سه نفر اعلان آمادگى كردند و بقيه نيامدند، حتى زمانى كه صاحب غدير بر در خانههايشان رفت و از آنان كمك خواست.
در دوران زندگى امام صادق عليهالسلام، در اثر جوّ مناسبى كه براى نشر معارف اهلبيت عليهمالسلام پيش آمد، بيش از همه دورانها حديث غدير مطرح شده است. نمونههايى از اتمام حجت امام صادق عليهالسلام با غدير و يادآورى مظلوميت غدير و صاحب آن بر همگان از اين قرار است:
امام صادق عليهالسلام مظلوميت غدير را با سابقه ديگرى كه مردم در تغافل داشتند چنين بيان فرموده است:
مردم درباره روز غدير خم خود را به غفلت زدند همان گونه كه در روز مشربه امّابراهيم خود را به غفلت زدند ! روز مشربه مردم اطراف حضرت بودند كه اميرالمؤمنين عليهالسلام آمد، ولى براى حضرت جا باز نكردند ! !
پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: اى مردم، آيا در حالى كه من زندهام و در بين شما هستم به اهلبيت من بىاعتنايى مىكنيد ؟ بدانيد اگر من از ميان شما غايب شوم خداوند از شما غايب نمىشود ... !(1)
امام جعفر صادق عليهالسلام داستان غدير خم را بيان كردند، كه پيامبر صلىاللهعليهوآله در روز غدير فرمود:
مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ. اللّهُمَّ والِ مَن والاهُ وَ عادِ مَن عاداهُ ... ، و اصحاب آن حضرت ولايت را به او تبريك گفتند ... .
1) . اثبات الهداة: ج 1 ص 526 ح 285.
سپس حضرت امام صادق عليهالسلام درباره آيه «يَعرِفونَ نِعمَةَ اللّهِ ثُمَّ يُنكِرونَها»(1): «نعمت خدا را مىشناسند و سپس آن را انكار مىكنند» ، فرمود: در روز غدير آن را مىشناسند و در روز سقيفه انكار مىكنند.(2)
امام صادق عليهالسلام به ابوحفص عمر بن يزيد فرمودند: اى اباحفص، تعجب است از آنچه على بن ابىطالب عليهالسلام كشيده است ! (در روز غدير) آن حضرت اين همه شاهد داشت ولى نتوانست حق خود را بگيرد در حالى كه مردم با دو شاهد حق خود را مىگيرند. اين همه از اهل مدينه با حضرت در حج بودند و در بازگشت پنج هزار نفر هم از اهل مكه همراه حضرت تا غدير آمدند و در آنجا ولايت على عليهالسلام را اعلان فرمود.(3)
امام صادق عليهالسلام درباره ثبات قدم بر سر غدير فرمودند: پيامبر صلىاللهعليهوآله براى اميرالمؤمنين عليهالسلام در غدير خم پيمان گرفت و به ولايت او اقرار كردند. خوشا به حال آنان كه بر ولايت او ثابت قدم ماندند و واى بر كسانى كه آن را شكستند.(4)
شيعه مفتخر است كه آنچه مىگويد پشتوانه قرآنى دارد، و اين را از امامانش آموخته و در برابر همه فرقههاى مسلمان اعلام مىكند. ما اگر ولايت غديرى را مطرح مىكنيم، حتى دستور ابلاغ آن را از قرآن مىدانيم و تابلوى «يا أَيُّهَا الرَّسُولُ»(5)را به همه مسلمانان از متن قرآن نشان مىدهيم.
امام صادق عليهالسلام در اين باره مىفرمايد: هر كس دينش را از كتاب خداوند بياموزد كوهها از جا كنده مىشوند قبل از اينكه او تكانى بخورد. آنگاه حضرت نمونههايى را ذكر كرد تا آنكه درباره مسئله غدير چنين فرمود:
از جمله قول خداوند عزوجل است كه مىفرمايد: «يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَ اللّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ» . و از همين جاست قول پيامبر صلىاللهعليهوآله كه به على عليهالسلام فرمود: اللَّهُمَّ والِ مَنْ والاهُ وَ عادِ مَنْ عاداهُ وَ انْصُرْ مَنْ نَصَرَهُ وَ اخْذُلْ مَنْ خَذَلَهُ ... .(1)
6 - «فَإذا فَرَغتَ فَانصَب...»(2)
رسالت پيامبر صلىاللهعليهوآله مراحل متعددى را طى 23 سال طى كرد و سختىهاى بىشمارى را پشت سر گذاشت تا به نتيجه نهايى نزديك شد. آنگاه بود كه آخرين دستور با ضميمه «وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ»(3)نازل شد. آيا اين بزرگترين اتمام حجت شيعه بر ديگران نيست كه دستور منصوب كردن على بن ابىطالب عليهالسلام در دو آيه از قرآن انعكاس يافته و جزئياتى از آن در متن آيه توجه همه را جلب مىكند ؟ !
امام صادق عليهالسلام در بيان مراحل رسالتِ پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: خداوند عزوجل به پيامبرش فرمود: «فَإِذا فَرَغْتَ فَانْصَبْ. وَ إِلى رَبِّكَ فَارْغَبْ» ؛ آنگاه كه فراغت يافتى عَلَم و علامت خود را نصب كن، و جانشينت را معرفى نما و فضيلت او علنا بيان كن. تا آنگاه كه از حجة الوداع باز مىگشت آيه «يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ ... » نازل شد. حضرت مردم را ندا داد تا جمع شوند و فرمود: مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ. اللَّهُمَّ والِ مَنْ والاهُ وَ عادِ مَنْ عاداهُ.(4)
شناسايى آنان كه سه بار كافر شدند و در واقع «أُشرِبوا فى قُلوبِهِم العِجلَ بِكُفرِهِم»(1)بودند، با استناد به آيه قرآن و نشان دادن مراحل كفر آنان احتجاجى از امام صادق عليهالسلام درباره غدير است كه نشان مىدهد در چنين كسانى اثرى از ايمان باقى نمانده است.
آن حضرت درباره آيه «إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا ثُمَّ كَفَرُوا ثُمَّ آمَنُوا ثُمَّ كَفَرُوا ثُمَّ ازْدادُوا كُفْرا لَن تُقبَلَ تَوبَتُهُم»(2)فرمود:
اين آيه درباره اولى و دومى و سومى است. اينان ابتدا به دين پيامبر صلىاللهعليهوآله گرويدند، ولى آنگاه كه ولايت بر آنان عرضه شد و پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ كافر شدند. سپس به ولايت اميرالمؤمنين عليهالسلام اقرار كردند ولى آنگاه كه پيامبر صلىاللهعليهوآله از دنيا رفت كافر شدند و بر بيعت خود ثابت نماندند. سپس كفر خود را بالاتر بردند و از آنان كه با على عليهالسلام بيعت كرده بودند براى خود بيعت گرفتند ! ! اينان كسانىاند كه از ايمان برايشان هيچ نمانده است.
امام صادق عليهالسلام در سفرى كه از مدينه به مكه مىرفتند، در بين راه به مسجد غدير رسيدند. در آنجا نگاهى به سمت چپ مسجد نموده و فرمودند: آنجا جاى پاى پيامبر صلىاللهعليهوآله است، آنگاه كه فرمود: مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ ... .(3)
امام صادق عليهالسلام فرمود: روز غدير خم كه اميرالمؤمنين عليهالسلام به مردم معرفى و منصوب شد، پيامبر صلىاللهعليهوآله براى او پيمان ولايت را بر گردن مردان و زنان قرار داد.(4)
امام صادق عليهالسلام روز غدير را با عظمت خاصى ياد كردند و چنين فرمودند: روز غدير روز عظيمى است كه خداوند حرمت آن را بر مؤمنين بزرگ قرار داده و دين را در آن كامل فرموده و نعمت را بر آنان تمام كرده، و آن عهد و پيمانى را كه از ايشان گرفته بود بر ايشان تجديد نموده است.(1)
امام صادق عليهالسلام درباره شيوع و پخش فورى خبر غدير در آن زمان مىفرمايد: وقتى پيامبر صلىاللهعليهوآله در روز غدير خم على عليهالسلام را منصوب كرد و فرمود: مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ، اين خبر در شهرها منتشر گرديد. وقتى از پيامبر صلىاللهعليهوآله پرسيدند: اين خبر از سوى شماست يا از سوى پروردگار است ؟ فرمود: قسم به خدايى كه خدايى جز او نيست، اين مسئله از سوى خداست.(2)
از امام صادق عليهالسلام پرسيدند: مقصود پيامبر صلىاللهعليهوآله از اينكه در روز غدير فرمود: مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ، چه بود ؟ فرمود:
به خدا قسم همين سؤال را از پيامبر صلىاللهعليهوآله نمودند و آن حضرت فرمود: خدا صاحب اختيار من است و به من از خودم صاحب اختيارتر است و در برابر دستورات او مرا امرى نيست؛ و من صاحب اختيار مؤمنينم و نسبت به آنان صاحب اختيارترم و در برابر من آنان را امرى نيست؛ و هر كس من صاحب اختيار اويم و نسبت به از او خودش صاحب اختيارترم على بن ابىطالب صاحب اختيار اوست و نسبت به او از خودش صاحب اختيارتر است و در برابر او برايش امرى نيست.(3)
زمان امام صادق عليهالسلام موقعيتى استثنايى بود كه شيعه توانست غدير را با استناد به قرآن معرفى كند و از آن دفاع نمايد. تفسير «نعمت» در آيه «يَعْرِفُونَ نِعْمَتَ اللّهِ ثُمَّ يُنْكِرُونَها»(1)به ولايت بيانگرِ ارتباط آنها با «أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِى»(2)در آيه اكمال است كه آن حضرت به بيانش پرداخته است.
امام صادق عليهالسلام داستان غدير خم را بيان كرد كه پيامبر صلىاللهعليهوآله در روز غدير فرمود: مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ. اللَّهُمَّ والِ مَنْ والاهُ وَ عادِ مَنْ عاداهُ ... ، و اصحاب آن حضرت ولايت را به او تبريك گفتند ... . سپس امام صادق عليهالسلام درباره آيه «يَعْرِفُونَ نِعْمَتَ اللّهِ ثُمَ يُنْكِرُونَها» : «نعمت خدا را مىشناسند و سپس آن را انكار مىكنند» ، فرمود: در روز غدير آن را مىشناسند و در روز سقيفه انكار مىكنند.(3)
از جمله اتمام حجتهاى امام صادق عليهالسلام بر دشمنان، استدلال به آيه اكمال است:
امام صادق عليهالسلام نيز تصريح مىفرمايد كه آنچه از خدا و رسول رسيده پاسخگوى تمام نيازهاى بنىآدم است، و براى اين مطلب به اتمام حجت خدا با آيه اكمال استناد مىفرمايد:
ما مِنْ شَىْءٍ يَحْتاجُ الَيْهِ وُلْدُ آدَمَ الاّ وَ قَدْ خَرَجَتْ فيهِ السُّنَّةُ مِنَ اللّه وَ مِنْ رَسُولِهِ وَ لَوْ لا ذلِكَ مَا احْتَجَّ. فَقالَ: بِمَا احْتَجَّ ؟ فَقالَ ابُو عَبْدِاللّه عليهالسلام: قَوْلُهُ «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِى وَ رَضِيتُ لَكُمُ الاْءِسْلامَ دِينا» .(4)فَلَوْ لَمْ يَكْمُلْ سُنَنَهُ وَ فَرائِضَهُ وَ ما يَحْتاجُ الَيْهِ النّاسُ، بِمَا احْتَجَّ بِهِ ؟ !
چيزى نيست كه فرزندان آدم بدان نياز داشته باشند مگر آنكه درباره آن دستورى از خدا و رسول صادر شده است، و اگر چنين نبود خداوند اتمام حجت نمىكرد. راوى پرسيد: خداوند به چه چيزى اتمام حجت فرموده ؟ امام صادق عليهالسلام فرمود: كلام خدا «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ ... » . اگر سنتها و فرائض و آنچه مردم بدان نياز دارند را كامل نكرده، پس با چه چيزى اتمام حجت فرموده است ؟(1)
شكى نيست كه امام صادق عليهالسلام منظورى از بيان همه احكام الهى دارد، و گرنه در ظاهر همه مىدانيم كه بسيارى از مسائل دين در فرصت كوتاه عمر پيامبر صلىاللهعليهوآله ناگفته ماند. البته همه احكام و معارف الهى در قرآن نهفته است، ولى تا استخراج كننده مطمئن آن نباشد گويا به مردم نرسيده است.
آرى با نصب امامانى كه اين معارف را با سينهاى متصل به اقيانوس بيكران علم الهى بيان مىكنند گويا در زمان پيامبر صلىاللهعليهوآله همه معارف و احكام به مردم ابلاغ شده است.
اين رمز الهى بودن دين شيعه است كه آنچه را از پيامبر صلىاللهعليهوآله حديث نداشته باشند به درگاه دوازده امام معصوم عليهمالسلام پناه مىبرند و پاسخى مطمئن دريافت مىكنند، ولى غير شيعه دست به دامان قياس و استحسان مىشوند، چرا كه با نپذيرفتن امامان راه ديگرى ندارند و درى به سوى فرامين الهى نمىيابند.
اتمام حجت امام كاظم عليهالسلام با غدير(2)
امامان عليهمالسلام نيز از هر فرصت مناسبى براى تبليغ پيام غدير استفاده برده و آن را براى مردم بيان مىكردند، تا آنجا كه امام باقر عليهالسلام متن كامل خطبه غدير را براى مردم بازگو فرمود و امام رضا عليهالسلام مناظراتى در اين باره برقرار كرد و حقايق مهمى از آن را بيان فرمود. در واقع يكى از شاخصهاى زندگى معصومين عليهمالسلام تبليغ غدير به شكلهاى مختلف است. از جمله اين اتمام حجتها، احتجاج امام كاظم عليهالسلام است:
در كنار آيات غدير، مىتوان همه احاديث وارد شده در ارتباط غدير با قرآن را به نوعى اتمام حجت غديرى - قرآنى به حساب آورد.
به خصوص استشهاد به آيات قرآن در بسيارى از مواضع خطابه غدير - آن هم از لسان پيامبر معظم صلىاللهعليهوآله - بُعد ديگرى از جنبه قرآنى غدير را بيان مىكند. آياتى كه در خطابه غدير به عنوان شاهد يا تفسير قرآن آمده 50 مورد است كه اهميت اين سند دائمى غدير را با پشتوانه قرآنى جلوهگر مىسازد.
با توجه به همين استناد ريشهاى غدير به قرآن، اتمام حجتها و دفاع از حريم غدير با تكيه بر آيات قرآنى در طول چهارده از سوى پيامبر و ائمه عليهمالسلام و اصحابشان صورت گرفته، كه از جمله آنها اتمام حجت قرآنىِ امام كاظم عليهالسلام است.
در حديثى حضرت امام كاظم عليهالسلام توطئههاى منافقين در غدير را بيان كردند و اشاره به جزاى اين رفتار آنان در روز قيامت نمودند كه: «مِنَ الْكُفَّارِ يَضْحَكُونَ»(1)سزاى دشمنان غدير است.
مؤمن معتقد است كه ظلم ظالمين حتى اگر به صورت استهزاء باشد بىنتيجه نخواهد ماند. اكنون كه هر مؤمنى مىبيند توطئهگران سقيفه نه تنها بزرگترين ظلم را در حق صاحب غدير روا داشتهاند، بلكه به استهزاء و مسخره نيز پرداختهاند.
با نگاهى به قرآن و آيه «مِنَ الْكُفَّارِ يَضْحَكُونَ» در جستجوى انعكاس آن درباره دشمنان ولايت بر مىآيد.
امام كاظم عليهالسلام با بيان اين فراز قرآنىِ غدير باب ديگرى از اتمام حجت را به روى شيعه مىگشايد. آن حضرت در گفتارى توطئههاى منافقين در غدير را بيان كرد و اشاره به جزاى اين رفتار آنان در روز قيامت نمود، و در قسمتى از كلام خود فرمود:
1) . مطفّفين / 34.
آنگاه كه پيامبر صلىاللهعليهوآله على عليهالسلام را در روز غدير خم منصوب كرد و به بزرگان مهاجرين و انصار دستور داد تا با او بيعت كنند، آنان در ظاهر بيعت كردند ولى بين خود توطئه كردند كه دو كار انجام دهند: يكى امر خلافت را پس از پيامبر صلىاللهعليهوآله از على عليهالسلام بگيرند، و ديگر اينكه در صورت امكان هر دو بزرگوار را به قتل برسانند. خداوند به پيامبرش خبر داد كه اينان حيلهگرند و شما را مسخره مىكنند. در آخرت هم خداوند آنان را به استهزاء خواهد گرفت، به جزاى استهزايى كه در اين دنيا كردند، و در دنيا به آنان مهلت داده است.
در آخرت هم خداوند آنان را به استهزاء خواهد گرفت، به جزاى استهزايى كه در اين دنيا كردند و خدا در دنيا به آنان مهلت داد. روز قيامت كه مىشود از جهنم مقامات شيعيان اميرالمؤمنين عليهالسلام را در بهشت مىبينند.
مؤمنين آن منافقين را به اسم صدا مىزنند و به آنان مىگويند: چرا در عذاب و خوارى معطل ماندهايد ؟ ! نزد ما بياييد تا درهاى بهشت را به روى شما باز كنيم و از آتش جهنم نجات يابيد.
آنان در جهنم خود را به سوى بهشت مىكشانند و در همان حال مأمورين عذاب خود را به آنان مىرسانند و با عمودها و تازيانههاى خود بر آنان مىزنند. وقتى نزديك درهاى بهشت مىرسند مىبينند درها به روى آنان بسته شده است. اينجاست كه بار ديگر به اعماق جهنم كشيده مىشوند، و مؤمنين از ديدن اين منظره مىخندند و آنان را مسخره مىكنند كه خداوند هم در قرآن فرموده: «فَالْيَوْمَ الَّذِينَ آمَنُوا مِنَ الْكُفَّارِ يَضْحَكُونَ. عَلَى الْأَرائِكِ يَنْظُرُونَ» .(1)
هارون كه خود را در قله خلافت سقيفه نشانده و به آفتاب مىگويد: هر جا سير كنى از مملكت من خارج نيستى، امام كاظم عليهالسلام را كه امام غدير است فرا مىخواند و در همين زمينه از آن حضرت سؤال مىكند.
1) . مطفّفين / 34، 35. بحار الانوار: ج 6 ص 53 .
زمينه بسيار حساسى براى تبليغ غدير است، و جا دارد عصاره و چكيده غدير بر زبان آورده شود. حضرت در پاسخ تمام عرض و طول حكومت هارون را گوشهاى از حكومت الهى خود اعلام كرد.
از سوى ديگر هر كس هر ادعايى درباره غدير و ولايت دارد، بر هيچ محورى جز پيامبر صلىاللهعليهوآله نمىتواند پايبند باشد. امامان ما هم بر اين پايه اصلى امامت - حتى در مقابل دشمنان سرسخت غدير - تأكيد فرمودهاند.
از جمله ايامى است كه امام موسى كاظم عليهالسلام در زندان بود، و هارون حضرت را احضار نمود و درباره ولايت اهلبيت عليهمالسلام بر مردم از آن آن حضرت سؤال كرد. حضرت فراتر از خيالِ هارون به او پاسخ داد و دليل آن را كلام پيامبر صلىاللهعليهوآله ذكر كرده فرمود:
ما مىگوييم ولايت همه خلايق با ماست، كه ولايت دين است و اين جاهلان آن را پادشاهى مىپندارند ... ، و ما اين ادعا را از كلام پيامبر صلىاللهعليهوآله در غدير خم مىنماييم كه فرمود: مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلِىٌّ مَولاهُ.(1)
اتمام حجت امام رضا عليهالسلام با غدير(2)
مسير فرهنگى و تبليغى غدير در طول چهارده قرن چند مرحله را طى كرده كه اولين مرحله روايت سينه به سينه آن است. در طول قرن اول هجرى كه تدوين معارف اسلام ممنوعيت رسمى داشت و اگر هم كتابى نوشته مىشد مخفيانه بود و يا اگر كتابى مجوز پيدا مىكرد فقط اراجيف غاصبين خلافت بود، در چنان جوى بهترين كتاب
1) . بحار الانوار: ج 48 ص 147.
2) . تبليغ غدير در سيره معصومين عليهمالسلام: ص 30، 31، 65 ، 66 ، 94، 95، 96، 97، 99، 100، 102 - 104، 106، 107، 156 - 159، 172، 185، 189، 190، 252، 253. چهارده قرن با غدير: ص 75، 76، 140 - 143، 233، 234. اسرار غدير: ص 246، 254 - 256، 280، 281. غدير در قرآن: ج 1 ص 188، 190. غدير در آئينه كتاب: ص 12، 13. تجلّى غدير در عصر ظهور: ص 71 - 96.
براى غدير سينههاى امين و حافظههاى قوى افراد بود كه به مثابه كتاب عمل كرد؛ و به خوبى توانست اين راه صد ساله را بپيمايد و اين وديعه آل محمد عليهمالسلام را در خود حفظ كند.
در اولين مراحل از مسير فرهنگى غدير در طول چهارده قرن و پس از زمان ننگين منع از نقل و تدوين حديث، امامان عليهمالسلام نيز از هر فرصت مناسبى براى تبليغ پيام غدير استفاده برده، و آن را براى مردم بيان مىكردند. تا آنجا كه امام باقر عليهالسلام متن كامل خطبه غدير را براى مردم بازگو فرمود و امام رضا عليهالسلام مناظراتى در اين باره داشت و حقايق مهمى از آن را بيان فرمود.
در مورد احتجاجات و تبليغ غدير توسط امام رضا عليهالسلام يك كتاب مستقل تأليف شده است:
«غدير از بيان على بن موسى الرضا عليهالسلام» ، احمد آقايى، فارسى، چاپى، بنياد پژوهشهاى اسلامى، مشهد، دهم، 1387 ش، نيم جيبى، 68 ص. در اين كتاب ترجمه حديث مشهور امام رضا عليهالسلام در مورد غدير آمده است.
و اما از امام رضا عليهالسلام چند مورد تبليغ غدير به ما رسيده، كه ذيلاً بيان مىشود. از بين اين موارد، دو مورد بسيار حساس و حاوى نكات بسيار است. در واقع دو اقدامِ جديد درباره تبليغ غدير توسط امام هشتم عليهالسلام - در شرايط خاصى كه قرار داشت - ثبت شده، كه در خور توجه همه مبلغان غدير است. اين دو مورد عبارت اند از: يكى خطبه امام رضا عليهالسلام در روز غدير و در ضيافت افطار، و ديگرى حديث امامت امام رضا عليهالسلام.
نمونههايى از اتمام حجت امام رضا عليهالسلام با غدير و تبليغ غدير توسط امام رضا عليهالسلام از اين قرار است:
خصوصيات استثنائى زمان امام كاظم عليهالسلام در زندان و امام رضا عليهالسلام در تبعيد، باعث شد تا تبليغ غدير در زمان ايشان با موقعيت خاصى رو به رو شود.
در همان شرايطِ كنترل شديد از سوى مأمون، حضرت جشن نامحسوس غدير را گرفت ! ! يعنى روزه داران غدير را به بهانه افطار دعوت فرمود و هدايايى را بسته بندى كرد و بر در خانههاى شيعيان فرستاد. سپس ارزش آنان كه غدير را رها نكردند با اين تشبيه تعيين فرمود كه مسئله غدير و پذيرفتن ولايت مثل مسئله سجود ملائكه بر آدم است.(1)
همچنين در زمان سراسر اختناق هارون و مأمون، در يك محدوده كوچك از دوستان غدير كه براى شكرگزارىِ روز غدير روزه گرفته بودند و به بهانه افطار به خانه امام رضا عليهالسلام آمده بودند، تبليغ جمعى غدير صورت گرفت.
ماجرا از آنجا آغاز شد كه در روز عيد غديرى امام رضا عليهالسلام عدهاى از خواص اصحاب را - كه آن روز را روزه گرفته بودند - براى افطار دعوت كرد و هدايايى به عنوان عيدى به خانههايشان فرستاد. ثامن الائمه عليهمالسلام در آن مجلسِ شامگاه عيد غدير درباره اين روز عظيم فرمود:
روز غدير در آسمان مشهورتر از زمين است ... ، و آن روزى است كه خداوند دين را كامل كرد ... . در روز غدير خداوند ولايت را بر اهل آسمانهاى هفتگانه و زمينها عرضه كرد. مَثَل مؤمنين در قبول ولايت اميرالمؤمنين عليهالسلام در روز غدير مَثَل ملائكه در سجودشان براى آدم است، و مَثَل آنان كه ولايت آن حضرت در روز غدير را نپذيرفتند مَثَل ابليس است.
دلدارىِ جمع شيعيان به جشن عظيم غدير در آسمانها و همگامى آنان با جمع بزرگ آسمانيان، در روزهايى كه مردم قدر غدير را نمىدانستند، از زيباترين جلوههاى تبليغ عمومى آن است. به خصوص آنگاه كه منكران غدير به ابليس تشبيه شوند !
و اما تفصيل ماجرا:
1) . عوالم العلوم: ج 15 / 3 ص 221 - 224.
سه خطبه تاريخى براى روز غدير خم در تاريخ ثبت شده، كه هر يك داراى فرازهاى مهمى است و همه آنها در عصر ظهور تجلى خواهد نمود.
خطبه رسول اكرم صلىاللهعليهوآله در سرزمين غدير خم خطبه اميرالمؤمنين عليهالسلام در يكى از سالهاى خلافت ظاهرى آن حضرت، كه روز غدير با روز جمعه مصادف شده بود.
خطبه حضرت امام رضا عليهالسلام به نقل سيد بن طاووس.
حضرت امام رضا عليهالسلام در خطبه بسيار پربار خود در غدير، نكات برجستهاى از ويژگىهاى غدير خم را براى ما بيان فرمودهاند. امام هشتم عليهالسلام در خطبه غديريهاش 40 ويژگى براى روز غدير بيان فرموده، كه در عصر ظهور تحقق مىيابد.
اين خطبه، به جهت اهميت آن جداگانه آورده شده است. در مورد اين خطبه به چند نكته اشاره مىشود:
يك. متن خطبه غديريه امام رضا عليهالسلام
امام على بن موسى الرضا عليهالسلام حديثى خطبه گونه پيرامون عيد غدير ايراد فرمودهاند، كه در اينجا متن آن همراه با ترجمه آورده مىشود:
رَواهُ عَنِ الرِضا عليهالسلام، قالَ: إذا كانَ يَومُ القيامَةِ زُفَّت أربَعَةُ أيّامٍ إلَى اللّهِ كَما تُزَفُّ العَروسُ إلى خِدرِها. قيلَ: ما هذِهِ الأيّامُ ؟ قالَ: يَومُ الأضحى وَ يَومُ الفِطرِ وَ يَومُ الجُمعَةِ وَ يَومُ الغَديرِ. وَ إنَّ يَومَ الغَديرِ بَينَ الأضحى وَ الفِطرِ وَ الجُمعَةِ كَالقَمَرِ بَينَ الكَواكِبِ.
وَ هُوَ اليَومُ الَذى نَجا فيهِ إبراهيمُ الخَليلُ مِنَ النارِ، فَصامَهُ شُكرا للّهِ. وَ هُوَ اليَومُ الَذى أكمَلَ اللّهُ بِهِ الدينَ فى إقامَةِ النَبىِّ صلىاللهعليهوآله عَليّا أميرَالمُؤمِنينَ عليهالسلام عَلَما، وَ أبانَ فَضيلَتَهُ وَ وِصايَتَهُ، فَصامَ ذلِكَ اليَومَ. وَ إنَّهُ لَيَومُ الكَمالِ، وَ يَومُ مَرغَمَةِ الشَيطانِ، وَ يَومُ تَقَبُّلِ أعمالِ الشيعَةِ وَ مُحبّى آلِ مُحَمَّدٍ، وَ هُوَ اليَومُ الَذى يَعمَدُ اللّهُ فيهِ إلى ما عَمِلَهُ المُخالِفونَ فَيَجعَلَهُ هَباءا مَنثورا.
وَ هُوَ اليَومُ الَذى يَأمُرُ جَبرَئيلُ أن يُنصَبَ كُرسِىُّ كِرامَةِ اللّهِ بِإزاءِ بَيتِ المَعمورِ وَ يَصعَدَهُ جَبرئيلُ، وَ تَجتَمِعَ إلَيهِ المَلائِكَةُ مِن جَميعِ السَماواتِ، وَ يَثنونَ عَلى مُحَمَّدٍ صلىاللهعليهوآله وَ يَستَغفِرونَ لِشيعَةِ أميرِالمُؤمِنينَ وَ الأئِمَّةِ عليهمالسلام وَ مُحِبّيهِم مِن وُلدِ آدَمَ عليهالسلام.
وَ هُوَ اليَومُ الَذى يَأمُرُ اللّهُ فيهِ الكِرامَ الكاتِبينَ أن يَرفَعوا القَلَمَ عَن مُحِبّى أهلِالبَيتِ وَ شيعَتِهِم ثَلاثَةَ أيّامٍ مِن يَومِ الغَديرِ، وَ لا يَكتُبونَ عَلَيهِم شَيئا مِن خَطاياهُم كِرامَةً لِمُحَمَّدٍ صلىاللهعليهوآله وَ عَلىٍّ وَ الأئُمَّةَ عليهمالسلام. وَ هُوَ اليَومُ الَذى جَعَلَهُ اللّهُ لِمُحَمَّدٍ صلىاللهعليهوآله وَ آلِهِ عليهمالسلام وَ ذَوى رَحِمِهِ. وَ هُوَ اليَومُ الَذى يَزيدُ اللّهُ فى حالِ مَن عَبَدَ فيهِ وَ وَسَّعَ علَى عِيالِهِ وَ نَفسِهِ وَ إخوانِهِ وَ يُعتِقُهُ اللّهُ مِنَ النارِ. وَ هُوَ اليَومُ الَذى يَجعَلُ اللّهُ فيهِ سَعىَ الشيعَةِ مَشكورا وَ ذَنبِهِم مَغفورا وَ عَمَلِهِم مَقبولاً.
وَ هُوَ يَومُ تَنفيسِ الكُرِبِ، وَ يَومُ تَحطيطِ الوِزرِ، وَ يَومُ الحَباءِ وَ العَطيَّةِ، وَ يَومُ نَشرِ العِلمِ، وَ يَومُ البِشارَةِ، وَ العيدِ الأكبَرِ، وَ يَومٌ يُستَجابُ فيهِ الدُعاءُ، وَ يَومُ المَوقِفِ العَظيمِ، وَ يَومُ لَبسِ الثيابِ وَ نَزعِ السَوادِ، وَ يَومُ الشَرطِ المَشروطِ، وَ يَومُ نَفىِ الهُمومِ، وَ يَومُ الصَفحِ عَن مُذنِبى شيعَةِ أميرِالمُؤمِنينَ.
وَ هُوَ يَومُ السِبقَةِ، وَ يَومُ إكثارِ الصَلاةِ عَلى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ، وَ يَومُ الرِضا، وَ يَومُ عيدِ أهلِبَيتِ مُحَمَّدٍ عليهمالسلام، وَ يَومُ قَبولِ الأعمالِ، وَ يَومُ طَلَبِ الزيادَةِ، وَ يَومُ إستراحَةِ المُؤمِنينَ، وَ يَومُ المُتاجَرَةِ، وَ يَومُ التَوَدُّدِ، وَ يَومُ الوُصولِ إلى رَحمَةِ اللّهِ، وَ يَومُ التَزكيَةِ، وَ يَومُ تَركِ الكَبائِرِ وَ الذُنوبِ، وَ يَومُ العِبادَةِ، وَ يَومُ تَفطيرِ الصائِمينَ؛ فَمَن فَطَّرَ فيهِ صائِما مُؤمِنا كانَ كَمَن أطعَمَ فِئاما وَ فِئاما - إلى أن عَدَّ عَشَرا - . ثُمَّ قالَ: أوَ تَدرى مَا الفِئامُ ؟ قالَ: لا. قالَ: مِائَةُ ألفٍ.
وَ هُوَ يَومُ التَهنِئَةِ - يَعنى بَعضُكُم بَعضا - ؛ فَإذا لَقَى المُؤمِنُ أخاهُ يَقولُ: ألحَمدُ للّهِ الَذى جَعَلَنا مِنَ المُتَمَسِّكينَ بِوِلايَةِ أميرِالمُؤمِنينَ وَ الأئِمَّةِ عَلَيهِمُ السَلامُ، وَ هُوَ يَومُ
التَبَسُّمِ فى وُجوهِ الناسِ مِن أهلِ الإيمانِ؛ فَمَن تَبَسَّمَ فى وَجهِ أخيهِ يَومَ الغَديرِ، نَظَرَ اللّهُ إلَيهِ يَومَ القيامَةِ بِالرَحمَةِ، وَ قَضى لَهُ ألفَ حاجَةٍ، وَ بَنى لَهُ قَصرا فِى الجَنَّةِ مِن دُرَّةٍ بَيضاءٍ، وَ نَضَّرَ وَجهَهُ.
وَ هُوَ يَومُ الزينَةِ؛ فَمَن تَزَيَّنَ لِيَومِ الغَديرِ غَفَرَ اللّهُ لَهُ كُلَّ خَطيئَةٍ عَمِلَها؛ صَغيرَةً أو كَبيرةً، وَ بَعَثَ اللّهُ إلَيهِ مَلائِكَةَ يَكتُبونَ لَهُ الحَسَناتَ وَ يَرفَعونَ لَهُ الدَرَجاتَ إلى قابِلٍ مِثلَ ذلِكَ اليَومِ. فَإن ماتَ ماتَ شَهيدا، وَ إن عاشَ عاشَ سَعيدا. وَ مَن أطعَمَ مُؤمِنا، كانَ كَمَن أطعَمَ جَميعَ الأنبياءِ عليهمالسلام وَ الصِدّيقينَ. وَ مَن زارَ فيهِ مُؤمِنا، أدخَلَ اللّهُ قَبرَهُ سَبعينَ نورا، وَ وَسَّعَ فى قَبرِهِ، وَ يَزورُ قَبرَهُ كُلَّ يَومٍ سَبعونَ ألفَ مَلَكٌ وَ يُبَشِّرونَ بِالجَنَّةِ.
وَ فى يَومِ الغَديرِ عَرَضَ اللّهُ لِوِلايَةِ عَلىٍّ عليهالسلام أهلَ السَماواتِ السَبعِ. فَسَبَقَ إلَيها أهلُ السَماءِ السابِعَةِ، فَزَيَّنَ بِها العَرشُ. ثُمَّ سَبَقَ إلَيها أهلُ السَماءِ الرابِعَةِ، فَزَيَّنَها بِالبَيتِ المَعمورِ. ثُمَّ سَبَقَ إلَيها أهلُ السَماءِ الدُنيا، فَزَيَّنها بِالكَواكِبِ. ثُمَّ عَرَضَها عَلَى الأرَضينَ فَسَبَقَت مَكَّةُ فَزَيَّنَها بِالكَعبَةِ. ثُمَّ سَبَقَت إلَيها المَدينَةُ، فَزَيَّنَها بِالمُصطَفى مُحَمَّدٌ صلىاللهعليهوآله. ثُمَّ سَبَقَت إلَيهَا الكوفَةُ فَزَيَّنَها بِأميرِالمُؤمِنينَ عليهالسلام.
وَ عَرَضَها عَلَى الجِبالِ. فَأوَّلُ جَبَلٍ أقَرَّ بِذلِكَ ثَلاثَةُ جِبالٍ: جَبلُ العَقيقِ وَ جَبَلُ الفيروزَجِ وَ جَبَلُ الياقوتِ، فَصارَت هذِهِ الجِبالُ جِبالُهُنَّ وَ أفضَلُ الجَواهِرِ. ثُمَّ سَبَقَت إلَيها جِبالٌ أُخَرٌ، فَصارَت مَعادِنُ الذَهَبِ وَ الفِضَّةِ. وَ ما لَم يُقِرَّ بِذلِكَ وَ لَم يَقبَل صارَت لا تَنبِتُ شَيئا.
وَ عَرَضَت فى ذلِكَ اليَومِ عَلَى المياهِ، فَما قَبِلَ مِنها صارَ مِلحا أُجاجا. وَ عَرَضَها فى ذلِكَ اليَومِ عَلَى النَباتِ، فَما قَبِلَهُ صارَ حُلوا طَيِّبا، وَ ما لَم يَقبَل صارَ مُرّا. ثُمَّ عَرَضها فى ذلِكَ اليَومِ عَلَى الطَيرِ، فَما قَبِلَها صارَ فَصيحا مُصَوِّتا، وَ ما أنكَرَها صارَ أخرَسَ مِثلَ اللَكَنِ.
وَ مَثَلُ المُؤمِنينَ فى قَبولِهِم وِلاءَ أميرِالمُؤمِنينَ عليهالسلام فى يَومِ غَديرِ خُمٍّ كَمَثَلِ المَلائِكَةِ فى سُجودِهِم لآدَمَ، وَ مَثَلُ مَن أبى وِلايَةَ أميرِالمُؤمِنينَ عليهالسلام فى يَومِ الغَديرِ مَثَلُ إبليسَ. وَ فى هذَا اليَومُ أُنزِلَت هذِهِ الآيَةُ: «اليَومَ أكمَلتُ لَكُم دينَكُم» .(1)وَ ما بَعَثَ اللّهُ نَبيّا إلاّ وَ كانَ يَومُ بَعثِهِ مِثلَ يَومِ الغَديرِ عِندَهِ وَ عَرَفَ حُرمَتَهُ؛ إذ نَصَبَ لأُمَّتِهِ وَصيّا وَ خَليفَةً مِن بَعدِهِ فى ذلِكَ اليَومِ.(2)
دو. ترجمه خطبه غديرِ امام رضا عليهالسلام
سيد بن طاووس در كتاب شريف «اقبال الاعمال» از حضرت امام رضا عليهالسلام روايت كرده كه حضرت فرمود: هنگامى كه قيامت فرا مىرسد، چهار روز با فخر و مباهات بر خداوند وارد مىشوند، همانند ورود عروس در شب زفاف بر شوهر.
از حضرت سؤال شد: آن چهار روز كدامند ؟
حضرت فرمود: روز قربان، روز فطر، روز جمعه و روز غدير، و همانا روز غدير در بين آنها مانند ماه است در بين ستارگان. و آن روزى است كه حضرت ابراهيم خليل عليهالسلام از آتش نجات يافت و به شكرانهاش آن روز را روزه گرفت. و آن روزى است كه خداوند در آن روز دين را كامل كرد، و اين كامل كردن به سبب نصب كردن اميرالمؤمنين عليهالسلام به عنوان شاخص توسط پيامبر صلىاللهعليهوآله است، و فضيلت و جلوهاى نور آن حضرت را آشكار نمود، و آن روز را روزه گرفت.
و آن روز، روز كمال است، و روز به خاك ماليدن بينى شيطان، و قبولى اعمال شيعيان و دوستان آلمحمد عليهمالسلام است، و روزى است كه خداوند به اعمال مخالفين نظر مىكند و آن را نابود مىگرداند (و اين قول خداوند متعال است: «فَجَعلناهُ هَباءا مَنثورا» (3)) .
روز غدير روزى است كه جبرائيل امر كند منبرى از كرامت الهى در مقابل بيت المعمور نصب شود، و در حالى كه ملائكه آسمانها اطراف او گرد آمده و پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله را ستايش مىكنند بر منبر رفته و براى شيعيان اميرالمؤمنين و ائمه عليهمالسلام و دوستان آنان از فرزندان آدم عليهالسلام طلب آمرزش مىكند.
و غدير روزى است كه خداوند متعال به ملائكه خود امر مىكند قلم نگارش اعمال از محبين اهلبيت عليهمالسلام و شيعيانش به مدت سه روز - از روز غدير - برداشته شود. و خداوند امر مىكند كه خطاهاى محبين و شيعيان نوشته نشود، به بركت كرامت محمد صلىاللهعليهوآله و على و ائمه معصومين عليهمالسلام.
و غدير روزى است كه خداوند مخصوص محمد صلىاللهعليهوآله و آلمحمد عليهمالسلام و صاحبان رحمت (محبين و شيعيان) قرار داده است. و غدير روزى است كه خداوند متعال در حق بنده مؤمنش وسعت مىبخشد؛ در همه انواع رزق براى خانواده و خودش و برادرانش (دينى و نسبى) ، و آنها را از آتش آزاد مىكند. و غدير روزى است كه خدا در آن سعى شيعيان را مشكور و گناهشان را مغفور و عملشان را مقبول نموده است.
غدير روز آسايش و رهايى از غم، و روز از بين رفتن گناه، روز عطاى بىعوض و بخشش، روز گسترش علم، روز مژده و عيد اكبر، و روز اجابت دعا، و روز موقف بزرگ، روز پوشيدن لباس نو و در آوردن لباس سياه، روز شرط مشروط، روز دور كردن غمها، و روز گذشتن از گناهان شيعه اميرالمؤمنين عليهالسلام است.
غدير روز پيشى گرفتن و روز افزودن صلوات بر محمد صلىاللهعليهوآله و آلمحمد عليهمالسلام است. روز خرسندى، روز عيد اهلبيت محمد عليهمالسلام، روز پذيرفتن اعمال، روز افزونى طلب، روز آسايش مؤمنين، روز فائده بردن، روز اظهار دوستى، روز رسيدن به رحمت الهى، روز پاك شدن و ترك گناهان بزرگ و روز پرستش است.
و روز افطارى دادن به روزهداران است. پس هر كس روزهدار مؤمنى را در اين روز افطارى دهد مانند كسى است كه فئامى را اطعام كرده است. و حضرت شمردند تا ده فئام.
سپس فرمود: مىدانى فئام چيست ؟ راوى عرض كرد: خير. حضرت فرمود: صد هزار (هر كس روزهدار مؤمنى را افطار دهد مثل آن است كه يك ميليون نفر را افطار داده است) .
روز غدير روزى است كه بعضى از شما بعض ديگر را شادباش مىگويند. هر گاه مؤمنى برادر مؤمن خود را ديدار كند بگويد: ستايش خداى را كه ما را از متمسكين به ولايت اميرالمؤمنين و ائمه اطهار عليهمالسلام قرار داد.
غدير روز تبسم در صورت مؤمنين است. پس هر كس روز غدير در چهره برادر خود تبسم كند خداوند رحمان روز قيامت به نظر رحمت به او مىنگرد، و هزار حاجت او را برآورده، و براى او قصرى از درّ ناب در بهشت بنا مىكند و صورتش را شادابى مىبخشد.
روز غدير روز زينت كردن و زيور است. پس كسى كه براى روز غدير تزئين كند، خداوند غفار تمام گناهانش را مىبخشد؛ كوچك باشد يا بزرگ و فرشتگانى بر مىانگيزد تا پيوسته براى او حسنه ثبت كنند و درجات او را بالا مىبرد تا شايسته مثل چنين روزى گردد. پس اگر بميرد شهيد از دنيا رفته، و اگر زنده بماند سعادتمندانه خواهد زيست.
كسى كه در اين روز مؤمنى را اطعام كند مانند آن است كه تمام انبياء عليهمالسلام و صديقين را اطعام نموده باشد. و كسى كه در اين روز مؤمنى را ديدار كند خداوند هفتاد نور داخل قبرش قرار مىدهد، و قبرش را وسيع مىگرداند، و هر روز هفتاد هزار فرشته او را زيارت مىكنند و به او مژده بهشت مىدهند.
در روز غدير خداوند ولايت را بر اهل آسمانهاى هفتگانه عرضه كرد. اهل آسمان هفتم از ديگران به سوى ولايت پيشى گرفتند، و به اين جهت آن را به عرش زينت داد. سپس اهل آسمان چهارم از ديگران پيشى گرفتند، و خداوند آن را به بيتالمعمور زيور بخشيد. آنگاه اهل آسمان دنيا سبقت گرفتند، و خداوند آن را به ستارگان آراسته كرد.
سپس خداوند ولايت را بر زمينها عرضه كرد. زمين مكه در قبول آن پيشى گرفت، آن را كعبه زينت داد. سپس مدينه سبقت گرفت، كه آن را به پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله مزيّن گردانيد. پس از آن كوفه سبقت گرفت، كه آن به اميرالمؤمنين عليهالسلام آراسته شد.
سپس به كوهها عرضه شد، كه سه كوه پيشى گرفتند: عقيق، فيروزه و ياقوت، و اينها به اين سه كوه اختصاص يافت و از بهترين جواهرها شدند. پس از آن كوههاى ديگر قبول ولايت كردند و داراى معادن طلا و نقره شدند. هر چه اقرار به ولايت نكرد چيزى از آن نروئيد.
و در اين روز ولايت به آبها عرضه شد. هر آبى كه پذيرفت گوارا و شيرين شد، و آبى كه قبول نكرد شور و تلخ شد. همچنين ولايت بر گياهان عرضه شد. پس هر كدام پذيرفت شيرين و نيكو شد، و آنچه قبول نكرد تلخ گرديد. سپس ولايت در اين روز بر پرندگان عرضه شد. آنها كه قبول كردند خوشآواز و گويا، و هر كدام انكار نمود لال گرديد.
و مثال مؤمنين در پذيرش ولايت اميرالمؤمنين عليهالسلام در روز غدير خم مانند ملائكه است در سجودشان بر آدم عليهالسلام، و مَثَل كسى كه در غدير خم قبول ولايت نكرد مَثَل ابليس است. در اين روز اين آيه شريفه نازل شد: «امروز دين شما را كامل و نعمت خود را بر شما تمام كردم. خداوند پيامبرى را مبعوث نكرد مگر آنكه روز مبعوث شدنش نزد او مانند روز غدير بوده و حرمت آن را شناخته، زيرا در اين روز براى امت خود جانشين و خليفه بعد از خودش را قرار داده است.
سه. تجلى خطبه غديريه امام رضا عليهالسلام در عصر ظهور
فرازهايى از اين خطبه در عصر ظهور تجلّى مىكند، كه از جمله آنهاست:
تجلى اول: به خاك ماليده شدن بينى شيطان
در فرازى از اين خطبه آمده است: وَ إنَّهُ لَيَومُ الكَمالِ وَ يَومُ مَرغَمَةِ الشَيطانِ: آن روز، روز كمال دين و به خاك ماليدن شدن بينى شيطان است.
بىگمان مصداق روشنِ اين معنى در عصر ظهور اتفاق مىافتد؛ كه دوران مهلت ابليس به سر مىآيد و ديگر احدى از او پيروى نمىكند. معارف حقّه به همه مىرسد، و همگان با توحيد كلمه به سوى كلمه توحيد روى مىآورند. اسلام بر همه اديان پيروز مىشود و همگان از عبادت خالص متمكن مىشوند.
تجلى دوم: روز رهايى از غم و اندوه
امام رضا عليهالسلام در فرازى از خطبه غديريه مىفرمايد: وَ هُوَ يَومُ تَنفيسِ الكُرَبِ؛ غدير روز رها شدن از غم و اندوه است. بىگمان تا رژيمهاى فاسد در روى زمين هستند غم و اندوه بر جاست. تنها هنگامى غم و اندوه از سرتاسر جهان زدوده مىشود كه رهايى بخش جهان ظهور نمايد.
جالب توجه است كه در برخى از احاديث از روز ظهور به عنوان «روز رهايى» و «يَومُ الخَلاصِ» تعبير شده است. جالبتر اينكه در انجيل نيز همان تعبير در مورد «روز ظهور» آمده است.(1)
تجلى سوم: روز نشر دانش
در فراز ديگرى از اين خطبه آمده است: وَ يَومَ نَشرِ العِلمِ: آن روز، روز نشر علم است. علم و دانشى كه قرار است در اختيار انسانها قرار بگيرد، به تعبير احاديث 27 حرف است. مجموع علومى كه توسط انبياء عليهمالسلام به انسانها تعليم شده و دانشمندان در طول تاريخ با تلاش و تجربه آن را توسعه داده و خواهند داد، دو حرف است. 25 حرف ديگر آن را حضرت بقيهاللّه عليهالسلام مىآورد.(2)يعنى دوازده و نيم برابر دانش موجود !
اصلاً براى ما قابل تصور نيست كه چهره دنيا پس از افزوده شدن 5 / 12 درصد برابر حجم موجود دانش چگونه خواهد بود ! ؟ امام كاظم عليهالسلام فرمود: پسرم ! عقلهاى
شما از درك آن ناموفق است و مغزهاى شما قدرت ادراك آن را ندارد. بلى، اگر آن روز را درك كنيد خواهيد فهميد.(1)
تجلى چهارم: روز بشارت
در فراز ديگرى از اين خطبه در مورد روز غدير «روز بشارت» تعبير شده است. رسول گرامى اسلام عليهالسلام در خطبه غدير پيرامون حضرت مهدى عليهالسلام مىفرمايد: ألا إنَّهُ قَد بُشِّرَ بِهِ مَن سَلَفَ بَينَ يَدَيهِ: آگاه باشيد كه همه پيشينيان از قرنها پيش به او بشارت دادهاند.
جالبتر اينكه در حديث آمده است: به هنگام ظهور مردگان در قبرها به ديدن يكديگر رفته و يكديگر بشارت مىدهند كه حضرت ولىعصر عليهالسلام ظهور كرده است.(2)
بر اين اساس روشنترين مصداق روز بشارت، روز ظهور موفور السرور آن حضرت است، كه خطبه غدير نيز حاوى چندين بشارت در مورد آن روز است.
تجلى پنجم: روز خرسندى
در فرازى از خطبه امام رضا عليهالسلام از روز غدير به روز خرسندى و خشنودى تعبير شده است: و يوم الرضا: روز رضايتمندى. روز غدير روز رضايتمندى خدا و رسولخدا صلىاللهعليهوآله و مؤمنان بود، اما روز ظهور روز خرسندى و خشنودى همگان است.
چنان كه در حديث شريف آمده است: اهل زمين و آسمان حتى پرندگان هوا از خلافت او خشنود مى شوند.(3)
و در حديث ديگرى فرمود: زمين را پر از عدل و داد كند، همانگونه كه پر از جور و ستم شده است. ساكنان آسمان و زمين از او خشنود شوند. مال را به طور مساوى تقسيم مىكند، و دلهاى امت محمد صلىاللهعليهوآله را آكنده از بىنيازى مىكند.(4)
آنگاه كه نوبت به نشر معارف غدير و مقايسه آن با دنياى سراسر جهلِ سقيفه مىرسد، پشتيبانى آيات قرآن از غدير عظمت آن را به رخ دشمن مىكشد.
يكى از اين موارد روزهاى اول ورود امام رضا عليهالسلام به شهر مرو در خراسان بود. در شهر مَرو در شرايط تبعيد اجبارى به دست مأمون، در حالى كه جلسات بحثهاى علمى بسيار رواج داشت حضرت سراغ غدير رفت.
در حالى كه در مسجد جامع شهر دانشورانى از طرفداران سقيفه بحث خلافت و امامت امت را مطرح كرده و درباره آن بحث مىكردند، حضرت رمزى از غدير را به ميان آورد كه فاصله آن را تا سقيفه را نشان دهد و فرمود: امامت منزلتى بالاتر ... ، از آن دارد كه مردم با عقلهاى خود بدان برسند ؟ سپس حضرت شئون و شرايط امام غدير را بيان كرد تا همه بدانند بشر قادر به انتخاب چنين امامى نيست و بايد خدا انتخاب كند.(1)
آن روز كه مردم در مسجد جامع شهر درباره مسئله امامت و اختلافاتى كه درباره آن مطرح است سخن مىگفتند. مردى بحثهاى مسجد را به حضرت گزارش داد. حضرت تبسمى كرده فرمود:
خداوند تبارك و تعالى پيامبرش را از اين جهان نبُرد مگر بعد از آنكه دين را برايش كامل فرمود. از يك سو قرآن را بر او نازل كرد ... ، و از سوى ديگر در حجة الوداع كه آخر عمر او بود اين آيه را فرستاد كه «اليَومَ اَكمَلتُ لَكُم دينَكُمْ وَ اَتْمَمتُ عَلَيكُم نِعمَتى وَ رَضيتُ لَكُمُ الاِسلامَ دينا» .(2)
مسئله امامت كمال دين است. پيامبر صلىاللهعليهوآله از اين جهان نرفت مگر آنكه براى امتش معارف دينشان را روشن ساخت و راهشان را مشخص فرمود و آنان را به قول حق
سپرد و على عليهالسلام را عَلَم و امام براى آنان منصوب فرمود، و هر چه امت بدان نياز دارند بيان فرمود. هر كس گمان كند كه خداوند دينش را كامل نكرده كتاب خدا را رد نموده و به آن كافر است ... .
آيا ارزش مقام امامت و موقعيت آن را در امت مىدانند كه حق انتخاب امام را داشته باشند ؟ امامت منزلتى بالاتر و شأنى با عظمتتر و مكانتى رفيعتر و حدودى دقيقتر و درونى عميقتر از آن دارد كه مردم با عقلهاى خود بدان برسند يا با نظريات
خود بدان دست يابند يا بخواهند با انتخاب خود امامى براى خويش بپادارند ... .
انتخاب خدا و پيامبر و اهلبيتش را كنار گذارده و به انتخاب خود روى آوردهاند، در حالى كه قرآن به آنان ندا داده است: «وَ رَبُّكَ يَخلُقُ ما يَشاءُ وَ يَختارُ ما كان لَهُمُ الخِيَرَةُ»(1): «پروردگارت آنچه بخواهد خلق مىكند و انتخاب مىنمايد براى مردم حق انتخاب و اختيارى نيست ... » .
همچنين فرموده است: «ما كانَ لِمُؤمِنٍ وَ لا مُؤمِنَةٍ اِذا قَضَى اللّهُ وَ رَسولُهُ اَمرا اَن يَكونَ لَهُمُ الخِيَرَةُ مِن اَمرِهِم»(2): «وقتى خدا و رسولش در مسئلهاى حكم كنند براى هيچ زن و مرد مسلمانى حق اختيار نمىماند» ... .(3)
هر قدر سخت باشد ارزش آن را دارد كه براى عيد آسمانى خود را به حرم كسى برسانيم كه دستش در دست رسول صلىاللهعليهوآله تا اوج آسمان بالا رفت و صاحب اختيارى او بر ما اعلام شد.
روز غدير آن قدر عزيز است كه هداياى مغفرت الهى در آن حتى از شب قدر و روز عيد فطر بالاتر است. امام رضا عليهالسلام در تشويق به اين شيوه ابلاغ پيام غدير فرمود:
هر جا كه باشى در روز غدير خود را كنار قبر اميرالمؤمنين عليهالسلام برسان، كه خداوند در اين روز گناهان شصت ساله را از مؤمنان مىآمرزد، و دو برابر ماه رمضان و شب قدر و شب فطر از آتش جهنم آزاد مىكند.(1)
نه تنها بايد در عيد غدير خوشحال باشيم، كه بايد اين سرور و شادى هم در چهره ما پيدا باشد و هم در گفتارمان ديده شود. در خاطرمان باشد كه در چنين روزى چه اتفاق عظيمى افتاده و چگونه پوزه اهل سقيفه به خاك ماليده شده است.
در سيماى ما تبسم و نشاطِ ناشى از خشنودى نسبت به چنين واقعهاى مشاهده شود، تا آنجا كه حتى اگر گرفتارى يا غمى داريم به خاطر غدير آن را به فراموشى بسپاريم و به ياد اين روز زيبا شادى اظهار كنيم.
بر زبان ما تشكر و حمد الهى جارى باشد به خاطر عطاى نعمت ولايت كه خدا بر ما غديريان منت گذاشته است. در اين باره به سفارشات ائمه عليهمالسلام گوش مىسپاريم، آنجا كه امام رضا عليهالسلام فرمود:
اين روز روزِ تبسم بر روى مؤمنين است. هر كس در اين روز بر روى برادر مؤمن خود تبسم كند خدا در روز قيامت نظر رحمت به او مىنمايد و هزار حاجت او را بر مىآورد، و قصرى از دُرّ سفيد در بهشت برايش بنا مىكند.(2)
نه اينكه روز غدير بهانهاى براى ديدار مؤمنين باشد، بلكه اين زيارتِ مؤمن فقط به نيتِ روزى است كه اين برادرى شكل گرفته و تحقق يافته است.
پس در روز غدير برادرى بر اساس ولايت را در دل تجديد مىكنيم، و با هم مسرور مىشويم. اين رمز اخوت را امام رضا عليهالسلام چنين به ما آموخته است:
هر كس در اين روز مؤمنين را زيارت كند و به ديدار آنان رود خدا بر قبر او هفتاد نور وارد مىكند و قبر او را وسيع مىنمايد، و هر روز هفتاد هزار ملائكه در قبرش او را زيارت مىكنند و او را به بهشت بشارت مىدهند.(1)
تهنيت گفتن چهره متبسم مىخواهد و همين براى غدير شادى آفرين است. دليل اين خوشحالى و سرور و تشكر از پروردگار، نعمت ولايت است كه خدا عنايت فرموده است.
اين را امام رضا عليهالسلام به شيعيان ياد داد و فرمود: در اين روز به يكديگر تهنيت و تبريك بگوييد، و هرگاه برادر مؤمن خود را ملاقات كرديد چنين بگوييد:
الحَمدُ للّهِ الَّذى جَعَلَنا مِنَ المُتَمَسِّكينَ بِوِلايَةِ اَميرِالمُؤمِنينَ عليهالسلام: سپاس خدايى را كه ما را از تمسك كنندگان به ولايت اميرالمؤمنين عليهالسلام قرارداد.(2)
«جشن» به معناى عيد گرفتنِ دستجمعى، بيدار كننده اذهان خفته يا پر مشغلهاى است كه فقط با اين راه مىتوان فرصتى از فكر آنان را به غدير اختصاص داد.
اين تبليغ عملى بايد از نظر محتوايى و تزيينات تداعى كننده پيام غدير باشد، همان گونه كه در زمانها و مكانهاى مختلف بايد مراعات ظرافتهاى تبليغى هر قوم و ملت و اهل هر زبانى را در نظر گرفت.
ائمه معصومين عليهمالسلام در حد امكان طبق مرسوم زمان خود جشن غدير را برپا ساختهاند. گاهى در موضع قدرت مانند اميرالمؤمنين عليهالسلام، و گاهى در خفاء تقيه مانند حضرت امام رضا عليهالسلام، كه به هر دو صورت تبليغ عملى غدير در قالب جشن را به ما آموختهاند.
امام رضا عليهالسلام در روز غديرى روزه گرفت و براى افطار عدهاى را دعوت كرد، و براى آنان سخنان مفصلى درباره غدير فرمود، و به منازل آنان هدايايى فرستاد.(1)
لباس نو و آراستن ظاهر از شيوههايى است كه همه مردم جهان در اعياد خود براى نشان دادن شادى به كار مىبرند. ما هم اين روش بينالمللى را پذيرفتهايم و در عيد غدير دستور پوشيدن البسه نو و زينت كردن مرد و زن با حفظ حدود شرعى را از ائمه عليهمالسلام دريافت كردهايم، چرا كه اين كار تبليغ عملى غدير به صورت صامت است.
امام رضا عليهالسلام در اين باره فرمود: اين روز، روزِ زينت كردن است. هر كس خود را براى روز عيد غدير زينت كند خداوند گناهان او را مىآمرزد، و ملائكهاى به سوى او مىفرستد كه براى او حسنات بنويسند و تا سال آينده درجات او را بالا ببرند.(2)
همچنين آن حضرت در روز عيد غديرى به منازل عدهاى از خواص اصحابشان البسه نو حتى انگشتر و كفش فرستادند، و احوال ظاهرى آنان و اطرافيان خود را تغيير دادند، و به جاى لباسهاى عادى روزانه لباسهاى مناسب عيد پوشيدند.(3)
اگر قرار است وسيلهاى براى زندگى بخريم چه زيباست كه اين كار را براى ايام غدير نگه داريم و آن را به نام غدير وارد خانه كنيم ! اگر به برادر نيازمندى قرار كمك داريم در عيد غدير انجام دهيم. اينها دستور صاحب غدير است كه از هر فرصتى براى تبليغ عملى غدير استفاده كنيم، اگر چه نوسازى ابزار و وسايل زندگى باشد.
امام رضا عليهالسلام نيز فرمود: هر كس در اين روز بر عيالش و بر خودش وسعت دهد خداوند مالش را زياد مىكند.(4)
اگر به خاطر آوريم كه در همان غدير خم و بعد از آن به فاصله دو ماه عدهاى آن را نپذيرفتند و گروهى بيعت خود را شكستند و برنامه خلافت را به سقيفه تغيير دادند، اينجاست كه صبح غدير را با دلى پر خون از اين دشمنان غدير آغاز مىكنيم.
در حالى كه از يك سو در عيد آل محمد عليهمالسلام درود بر صاحبان آن مىفرستيم، تنفر و انزجار خود را نيز از شكنندگان اين ركن اصيل اسلام اعلام مىداريم. ائمه عليهمالسلام اين برخورد دو سويه در غدير را به عنوان يكى از تبليغات عملى غدير به ما آموختهاند.
امام رضا عليهالسلام فرمود: اين روز، روزِ بسيار صلوات فرستادن بر محمد و آل محمد است.(1)
11- غير عادى بودن غدير در عالم خلقت(2)
براى اينكه زمينيانِ منكرِ غدير را بر سر جايشان بنشانيم، چارهاى نيست جز آنكه به آنها بفهمانيم خبر غدير در آسمانها مشهورتر و معروفتر و شناخته شدهتر از اهل زمين است.
آنان قدر غدير را بهتر از ما مىدانند و درك مىكنند كه در ميان اين همه وقايع عظيم و عجيب كه براى انبياء و اوصياء پيش آمده، غدير نزد خداوند حساب ديگرى دارد.
آنها طوفان نوح عليهالسلام و آتش ابراهيم عليهالسلام و عصاى موسى عليهالسلام و بعثت خاتم انبيا صلىاللهعليهوآله را ديدهاند؛ اما از تحولى كه در غدير براى همه كائنات و موجودات پيش آمده دريافتهاند كه اين ماجرا با بقيه قابل مقايسه نيست !
همان طور كه در روز غدير «ولايت» بر انسانها عرضه شد، در عالم خلقت نيز بر ساير مخلوقات عرضه شد. امام رضا عليهالسلام در حديثى به وقوع اين امور در روز غدير اشاره مىفرمايد:
عرضه ولايت بر اهل آسمانها، و سبقت اهل آسمان هفتم در قبول آن، و تزيين آن به عرش الهى.
قبول اهل آسمان چهارم ولايت را پس از اهل آسمان هفتم، و تزيين آن به بيتالمعمور.
قبول اهل آسمان دنيا ولايت را پس از اهل آسمان چهارم، و تزيين آن به ستارگان.
عرضه ولايت بر بقعههاى متعدد زمين، و سبقت مكه در قبول آن و زينت آن به كعبه.
5 . قبول مدينه ولايت را بعد از مكه، و زينت آن به پيامبر صلىاللهعليهوآله.
6 . قبول كوفه ولايت را بعد از مدينه، و زينت آن به اميرالمؤمنين عليهالسلام.
8 . قبول معادن طلا و نقره ولايت را بعد از عقيق و فيروزه و ياقوت.
هر كدام از كوهها كه ولايت را قبول نكرد چيزى بر آن نمىرويد.
عرضه ولايت بر آبها، آنكه قبول كرد گوارا و آنكه قبول نكرد تلخ و شور شد.
عرضه ولايت بر نباتات، هر كدام قبول كرد شيرين و خوش طعم، و هر كدام قبول نكرد تلخ شد.
عرضه ولايت بر پرندگان، هر كدام قبول كرد با صداى زيبا و فصيح مىخواند، و هر كدام قبول نكرد اَلكَن است و صداى خوبى ندارد.
در روز عيد غديرى امام رضا عليهالسلام عدهاى از خواص اصحابشان را - كه آن روز را روزه گرفته بودند - براى افطار دعوت كردند و هدايايى به عنوان عيدى به خانههايشان فرستادند و همچنين درباره اين روز فرمودند:
روز غدير در آسمان مشهورتر از زمين است ... ، و آن روزى است كه خداوند دين را كامل كرد ... ، در روز غدير خداوند ولايت را بر اهل آسمانهاى هفتگانه و زمينها عرضه كرد. مَثَل مؤمنين در قبول ولايت اميرالمؤمنين عليهالسلام در روز غدير مَثَل ملائكه در سجودشان براى آدم است، و مثل آنانكه ولايت آن حضرت در روز غدير را نپذيرفتند مثل ابليس است.(1)
ملائكه در آسمانها هيچ جشن سالانهاى جز غدير ندارند ! يعنى عجيبترين و غير عادىترين واقعهاى كه براى يادبودش جشن مىگيرند عيد ولايت است. امام رضا عليهالسلام از اين مراسم ملائكه در آسمانها خبر داده فرمود:
روز غدير روزى است كه خداوند به جبرئيل امر مىكند تا تختى از كرامت خود در مقابل بيتالمعمور قرار دهد. سپس جبرئيل بر فراز آن قرار مىگيرد و ملائكه از همه آسمانها جمع مىشوند و بر پيامبر صلىاللهعليهوآله ثنا مىفرستند و براى شيعيان اميرالمؤمنين و ائمه عليهمالسلام و محبين ايشان استغفار مىكنند.(2)
كسانى كه بر سر مسئله امامت به بحث و جدل مىپردازند و از پيش خود شرايط سبك و سنگين براى آن تعيين مىكنند، غافلاند از اينكه خدا همه جوانبش را توسط پيامبرش اعلام فرموده و نيازى به فكر بشر در اين باره نيست.
در روزهاى اول ورود على بن موسى الرضا عليهالسلام به شهر مرو، در روز جمعه مردم در مسجد جامع شهر جمع شده بودند، و به خيال خود درباره مسئله امامت و اختلافاتى كه درباره آن مطرح است سخن مىگفتند ! حضرت با شنيدن اين خبر تبسمى كرد و فرمود:
خداوند تبارك و تعالى پيامبرش را از اين جهان نبُرد مگر بعد از آنكه دين را برايش كامل فرمود. از يك سو قرآن را بر او نازل كرد ... ، و از سوى ديگر در حجة الوداع كه آخر عمر او بود اين آيه را فرستاد كه «اليَومَ اَكمَلتُ لَكُم دينَكُم وَ اَتمَمتُ عَلَيكُم نِعمَتى وَ رَضيتُ لَكُمُ الإسْلامَ دينا» .(1)
مسئله امامت كمال دين است. پيامبر صلىاللهعليهوآله از اين جهان نرفت مگر آنكه براى امتش معارف دينشان را روشن ساخت و راهشان را مشخص فرمود و آنان را به قول حق سپرد و على عليهالسلام را عَلَم و امام براى آنان منصوب فرمود، و هر چه امت بدان نياز دارشتند بيان فرمود. هر كس گمان كند خداوند دينش را كامل نكرده كتاب خدا را رد نموده و به آن كافر است ... .(2)
15- جشن رسمى دوستان غدير توسط امام رضا عليهالسلام(3)
اگر همه مسلمانان به رسميت عيد غدير و اهميت آن كه توسط شخص پيامبر صلىاللهعليهوآله بيان شده توجه ندارند، لااقل دوستان اهلبيت عليهمالسلام بايد بدانند كه غدير روز جشن رسمى آل محمد عليهمالسلام است.
امام رضا عليهالسلام با تأكيد بر اين مسئله فرمود: اين روز، روز عيدِ اهلبيت محمد عليهمالسلام است.(4)
امام هادى عليهالسلام نيز در اين باره فرمود: روزِ غدير روز عيد است، و افضل اعياد نزد اهلبيت و محبّان ايشان به شمار مىآيد.(1)
ثامن الائمه على بن موسى الرضا عليهالسلام گذشته از آن اعلام رسمى، شخصا جشن غدير را در جمع دوستان اهلبيت عليهمالسلام برپا ساخت. اين رسميت هم با دعوت و پذيرائى دوستان تحقق يافت، و هم با فرستادن هدايا به منازل آنان در محيط خانوادهها رسميت غدير احيا شد.
يكى از خصوصيات زمان امام هشتم على بن موسى الرضا عليهالسلام شرايط سخت تقيه بود، و لذا امام عليهالسلام بسيارى از روايات را با ذكر سند از پدرانشان نقل مىكردند. از جمله حديث غدير را حضرت از پدرشان حضرت موسى بن جعفر از امام صادق از امام باقر از امام سجاد از امام حسين از اميرالمؤمنين عليهمالسلام از پيامبر صلىاللهعليهوآله نقل كردند كه فرمود: مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ. اللّهُمَّ والِ مَن والاهُ وَ عادِ مَن عاداهُ وَ انصُر مَن نَصَرَهُ وَ اخذُل مَن خَذَلَهُ.(2)
از جمله اتمام حجتهاى امام رضا عليهالسلام بر دشمنان، اتمام حجت با آيه اكمال است كه دو مورد است:
اول. قبول و انكار ولايت
امام رضا عليهالسلام فرمود: مَثَلُ الْمُؤْمِنينَ فى قَبُولِهِمْ وِلاءَ اميرِالْمُؤْمِنينَ عليهالسلام فى يَوْمِ غَديرِ خُمٍّ كَمَثَلِ الْمَلائِكَةِ فى سُجُودِهِمْ لاِدَمَ عليهالسلام، وَ مَثَلُ مَنْ أبى وِلايَةَ اميرِالْمُؤْمِنينَ عليهالسلام فى يَوْمِ الْغَديرِ مَثَلُ ابْليسَ، وَ فى هذَا الْيَوْمَ انْزِلَتْ هذِهِ الاْيَةِ: «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ ... »(3):
مَثَل مؤمنين در قبول ولايت اميرالمؤمنين عليهالسلام در روز غدير خم مَثَل ملائكه در سجودشان مقابل حضرت آدم عليهالسلام است، و مَثَل كسانى كه در روز غدير از قبول ولايت اميرالمؤمنين عليهالسلام سر باز زدند مثل ابليس است؛ و در اين روز اين آيه نازل شده است: «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ ... » .(1)
دوم. حديث امامت
در فاصله تبعيد امام رضا عليهالسلام به خراسان زمينههاى بسيار مناسبى براى تبيين معناى غدير پيش آمد كه از نمونههاى بارز آن در روزهاى اول ورود حضرت بود.
عبدالعزيز مىگويد: در روزهاى اول ورود حضرت به شهر مرو، در روز جمعه مردم در مسجد جامع شهر جمع شده بودند و درباره مسئله امامت و اختلافاتى كه درباره آن مطرح است سخن مىگفتند. من خدمت آقايم امام رضا عليهالسلام رفتم و اين بحثهاى مسجد را به حضرت گزارش دادم. حضرت تبسمى كرد و فرمود: اين مردم نمىدانند و در آرائى كه مىگويند مورد مكر و حيله قرار گرفتهاند. سپس فرمود:
انَّ اللّه لَمْ يَقْبِضْ نَبِيَّهُ حَتّى اكْمَلَ لَهُ الدّينَ ... . وَ انْزَلَ فى حَجَّةِ الوِداعِ - وَ هِىَ فى آخِرِ عُمْرِهِ - : «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِى وَ رَضِيتُ لَكُمُ الاْءِسْلامَ دِينا» . وَ امْرُ الامامَةِ مِنْ تَمامِ الدّينِ. وَ لَمْ يَمْضِ صلىاللهعليهوآله حَتّى بَيَّنَ لِأُمَّتِهِ مَعالِمَ دينِهِمْ وَ اوْضَحَ لَهُمْ سَبيلَهُمْ وَ تَرَكَهُمْ عَلى قَصْدِ سَبيلِ الْحَقِّ. فَمَنْ زَعَمَ انَّ اللّه لَمْ يَكْمُلْ دينَهُ فَقَدْ رَدَّ كِتابَ اللّه، وَ مَنْ رَدَّ كِتابَ اللّه فَهُوَ كافِرٌ بِهِ:
خداوند پيامبرش را قبض روح نكرد تا آنگاه كه دينش را كامل فرمود ... . و در حجة الوداع - كه در آخر عمر حضرت بود - اين آيه را نازل كرد: «امروز دين شما را كامل كردم و نعمتم را بر شما تمام نمودم و اسلام را به عنوان دين شما راضى شدم» ؛ مسئله امامت از كمال دين است.
1) . الاقبال: ج 2 ص 263.
و پيامبر صلىاللهعليهوآله از دنيا نرفت تا آنكه معارف دين را براى امتش بيان كرد و راه را برايشان واضح نمود و آنان را براى پيمودن راه حق آماده كرد و رفت. پس هر كس گمان كند كه خداوند دينش را كامل نكرده كتاب خدا را ردّ كرده، و هر كس كتاب اللّه را ردّ كند به خداوند كافر شده است ... .
حضرت در ادامه حديث فرمود:
انتخاب امام به دست مردم و عقلهاى مردم كجا و مقام بلند امامت ! ؟ كجا مىتوان صاحب چنين مقامى را پيدا كرد ؟ ... مىخواهند امامت را با عقلهاى حيران و بىثمر و ناقص، و رأيهاى گمراه برپا كنند ... .
انتخاب خدا و پيامبر و اهلبيتش را كنار گذارده و به انتخاب خود روى آوردهاند، در حالى كه قرآن ندا داده است: «پروردگارت آنچه بخداهد خلق مىكند و انتخاب مىنمايد، براى مردم حق انتخاب و اختيارى نيست ... » و همچنين فرموده: «وقتى خدا و رسولش در مسئلهاى حكم كنند براى هيچ زن و مرد مسلمانى حق اختيار نمىماند» ... .(1)
اتمام حجت امام هادى عليهالسلام با غدير(2)
از نمونههاى بارز اتمام حجت و استدلال و يادآورىهاى غدير، مواردى است كه توسط خود خداوند و معصومين عليهمالسلام و اصحابشان صورت گرفته است. تمام راويانى كه در طول هزار و چهارصد سال حديث غدير را روايت كردهاند نيز به گونهاى جهاد خود را در مقابله با اهل سقيفه به نمايش گذاشتهاند.
1) . بحار الانوار: ج 35 ص 121. الاحتجاج: ج 2 ص 226. الايضاح ابن شاذان : ص 59 . معانى الاخبار: ص 96. وسائل الشيعة: ج 28 ص 353. كمال الدين: ص 676 . الكافى: ج 1 ص 198. عيون الاخبار: ج 2 ص 196. امالى الصدوق: ص 774 ح 1. غيبت نعمانى: ص 218 ح 6 .
2) . چهارده قرن با غدير: ص 77، 78. اسرار غدير: ص 252، 253، 281، 282، 353 - 363. غدير در قرآن: ج 3 ص 338 - 341. تبليغ غدير در سيره معصومين عليهمالسلام: ص 45، 46، 66 ، 67 ، 82 ، 83 ، 94، 172 - 174، 189، 204، 205، 254، 255.
از بُعد قرآنى نيز، در كنار آيات غدير مىتوان همه احاديث وارد شده در ارتباط غدير با قرآن را به نوعى اتمام حجت غديرى - قرآنى به حساب آورد.
به خصوص استشهاد به آيات قرآن در بسيارى از مواضع خطابه غدير - آن هم از لسان پيامبر معظم صلىاللهعليهوآله - بُعد ديگرى از جنبه قرآنى غدير را بيان مىكند. آياتى كه در خطابه غدير به عنوان شاهد يا تفسير قرآن آمده 50 مورد است كه اهميت اين سند دائمى غدير را با پشتوانه قرآنى جلوهگر مىسازد.
با توجه به همين استناد ريشهاى غدير به قرآن، اتمام حجتها و دفاع از حريم غدير با تكيه بر آيات قرآنى در طول چهارده از سوى پيامبر و ائمه عليهمالسلام و اصحابشان صورت گرفته، كه از جمله آنها اتمام حجتهاى قرآنىِ امام هادى عليهالسلام است.
موقعيتى كه امام هادى و امام حسن عسكرى عليهماالسلام در شرايط تبعيد و تحت نظر براى تبليغ غدير داشتند، نوع جديدى از شرايط بود كه شكل جديدى از تبليغ را رقم زد.
در چند مورد از زندگى امام هادى عليهالسلام استناد به غدير را مىبينيم؛ كه يكى از آنها امروزه از سنگ بناهاى اساسى غدير بوده و براى ما بسيار كارساز است، و آن زيارت غديريه است:
يكى از معارف بلند غدير، زيارت غديريه اميرالمؤمنين عليهالسلام است كه امام هادى عليهالسلام بيان فرمودند. همچنين يكى از مراسم خاص روز غدير، زيارت بارگاه مطهر و حريم ملائك پاسبانِ صاحب اين روز يعنى اميرالمؤمنين عليهالسلام است. چه بسا بتوان اين معنى را در زيارتش در نظر گرفت كه: چون ما موفق نشدهايم در صحراى غدير حضور يابيم تا به حضرتش تبريك و تهنيت بگوئيم.
در چنين روزى - پس از قرنها - به زيارت قبر او مىرويم، و با اين اعتقاد كه امام معصوم هميشه زنده است و صداى ما را مىشنود، به ساحت اقدس او تبريك و تهنيت مىگوئيم و با او تجديد بيعت مىنمائيم.
بدون شك آرزوى هر شيعه است كه اى كاش زمان به عقب بر مىگشت و در غدير حاضر بود و با مولايش دست بيعت مىداد و به آن حضرت تبريك مىگفت. بدون شك تحقق اين آرزو چندان مشكل نيست.
زيارت اميرالمؤمنين عليهالسلام در نجف اشرف و حضور در حرم مطهر آن حضرت و عرض ادب به ساحت قدس او و سخن گفتن با او از صميم جان و باز گفتن اين آرزوى قلبى در پيشگاهش از نظر شيعه، تجديد بيعت حقيقى و تبريك و تهنيت واقعى است.
امام هادى عليهالسلام - در سالى كه معتصم عباسى آن حضرت را از مدينه به سامرا تبعيد كرد - در روز غدير به نجف آمدند و در حرم جدشان اميرالمؤمنين عليهالسلام حضور يافتند و زيارت مفصلى مخصوص روز غدير خطاب به آن حضرت انشا فرمودند.(1)
اين زيارت از نظر محتوا، دوره كامل عقايد شيعه درباره ولايت اميرالمؤمنين عليهالسلام و فضايل و سوابق و محنتهاى آن حضرت را بيان مىكند.
به بيان ديگر:
با جنايات سقيفه، امامان غدير كِى مىتوانستند روز غدير را به زيارت صاحب غدير اختصاص دهند، تا چه رسد به اينكه زيارتنامه غديرى به مردم بياموزند ؟ در جايى كه خفقان بنىعباس به اوج خود رسيده و متوكلها دشمنى خود را با صاحب غدير علنى كردهاند؛ و اينك دهمين امام غدير را به صورت تبعيد از مدينه به سامرا آوردهاند.
امام على النقى عليهالسلام در سالى كه معتصم عباسى آن حضرت را از مدينه به سامرا آورد و در شرايطى كه حضرتش در تبعيد به سر مىبرد و به اجبار از وطن خود مدينه به دارالخلافه عباسيان سامرا آورده شده بود، ناگهان اقدامى استثنايى از آن حضرت همگان را متحير مىسازد.
1) . بحار الانوار: ج 97 ص 360.
آن حضرت در روز عيد غدير به نجف آمدند و اميرالمؤمنين عليهالسلام را زيارت كردند و زيارتنامه مفصلى كه يك دور كامل اعتقادى درباره فرهنگ غدير است خواندند و ماجراى غدير را ضمن آن بيان فرمودند.
روز غدير و حضور در بارگاه اميرالمؤمنين عليهالسلام در نجف و اتمام حجتى عظيم در قالب زيارتنامه و در حالى كه جدش را مورد خطاب قرار مىدهد، مطالبى بيش از 30 صفحه بر لسان مبارك حضرت جارى مىشود كه هر فراز آن جهتى از غدير را روشن مىنمايد.
موقعيت بسيار حساسى بود كه امام على النقى عليهالسلام در سالى كه معتصم عباسى آن حضرت را از مدينه به سامرا تبعيد كرد، در روز عيد غدير بتواند به كوفه بيايد. سپس در نجف اميرالمؤمنين عليهالسلام را زيارت كند و زيارتنامه مفصلى كه يك دور كامل اعتقادى درباره فرهنگ غدير است بخواند و ماجراى غدير را ضمن آن به ما بياموزد و خطاب به جدش اميرالمؤمنين عليهالسلام بفرمايد.
آنجا كه امام معصوم در شرايط سخت تقيه و تبعيد شخصا در روز غدير براى زيارت اميرالمؤمنين عليهالسلام مىآيد، همين عمل پيام بزرگى براى همه پيروان على عليهالسلام دارد كه چگونه بايد وظيفه شناسى خود را در برابر صاحب غدير نشان دهند. زيارت مفصلى كه خطاب به جدش اميرالمؤمنين عليهالسلام انشا فرمود كه به «زيارت غديريه» معروف است.
قسمتى از اين زيارت اشاره به ابعاد قرآنى غدير است كه حضرت با اشاره به دستورِ اعلان عمومى ولايت، آيات تبليغ و أَوْلى بِالْمُؤْمِنِينَ و اكْمال را مطرح نموده با خطاب به جدّش اميرالمؤمنين عليهالسلام عرضه مىدارد:
من شهادت مىدهم كه پيامبر صلىاللهعليهوآله آنچه درباره تو از سوى خدا نازل شده بود را ابلاغ كرد و امر خدا را امتثال نمود و اطاعت و ولايت تو را بر امتش واجب كرد و براى تو از آنان بيعت گرفت و تو را صاحب اختيار مؤمنين قرار داد، همانگونه كه خداوند اين مقام را براى تو قرار داده بود.
سپس خدا را بر اين مطلب شاهد گرفت و فرمود: آيا فرمان الهى را به شما نرساندم ؟ گفتند: آرى رساندى. فرمود: خدايا شاهد باش و تو براى شاهد بودن و قضاوت بين بندگان كافى هستى ... .
يا اميرالمؤمنين، من شهادت مىدهم كه هر كس غير تو را با تو يكسان بداند و او را به جاى تو قرار دهد از دينِ پايدارى كه خداوند رب العالمين پسنديده و آن را با ولايت تو در روز غدير كامل فرموده، روى گردان است ... .
شهادت مىدهم كه خداوند به پيامبر صلىاللهعليهوآله دستور داد تا صاحب اختيارىِ تو را بر امت علنا اعلام كند تا مقام شامخ تو را بلندتر نمايد و برهان و دليل تو را اعلان نمايد و سخنان باطل را خط بطلان كشد و عذرها را قطع نمايد.
آنگاه كه پيامبر صلىاللهعليهوآله از فتنه فاسقين نگران شد و تقيه از منافقين را مطرح نمود، پروردگار جهان بر او وحى فرستاد كه «يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَ اللّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ» .(1)
اين بود كه آن حضرت سنگينى سفر را بر خود هموار نمود و در شدت گرماى ظهر به پاخاست و خطبهاى ايراد كرد و شنوانيد و ندا كرد و رسانيد. سپس از همه آنان پرسيد: آيا رسانيدم ؟ گفتند: آرى بخدا قسم. عرض كرد: خدايا شاهد باش.
سپس پرسيد: آيا من نسبت به مؤمنين از خودشان صاحب اختيارتر نبودهام ؟(2)گفتند: آرى. پس دست تو را گرفت و فرمود: «مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ. اللَّهُمَّ والِ مَنْ والاهُ وَ عادِ مَنْ عاداهُ وَ انْصُرْ مَنْ نَصَرَهُ وَ اخْذُلْ مَنْ خَذَلَهُ» .
ولى به آنچه خداوند درباره تو بر پيامبرش نازل كرد جز عده كمى ايمان نياوردند و اكثرشان جز زيان كارى چيزى به دست نياوردند ... .
خدايا لعنت كن كسانى را كه حق وليت را غصب نمودند و عهد و پيمان او را انكار نمودند بعد از يقين و اقرار به ولايت او در روزى كه دين را برايش كامل نمودى.(1)
براى توضيح بيشتر در مورد زيارت غديريه امام هادى عليهالسلام و متن و ترجمه آن، مراجعه شود به: فصل پنجم «مسائل عملى غدير» ، بخش اول «اعمال غدير» ، قسمت اول «زيارت غديريه» .
2 - از حديث «ثقلين» تا «إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللّهُ»(2)تا «مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ»
معرفى قرآنى غدير وجوب پيروى از آن را در پى دارد، چرا كه مُهر تأييد كتاب الهى به معناى اجرايى شدن آن دستور قرآنى است. امام هادى عليهالسلام اين ارتباط قرآنىِ غدير را بيان فرموده است.
در روزگار امام هادى عليهالسلام كه دستگاه خلافت با تبعيد و تحت نظر قرار دادن امامان عليهمالسلام سعى در قطع ارتباط گفتارى و شنيدارى مردم با ايشان داشت، نامهنگارى رواج يافت و اين نوع تبليغ از شهرهاى دوردست نيز با آسايش بيشترى انجام مىشد.
نامهاى از ايران براى امام هادى عليهالسلام ارسال شد و آن حضرت در پاسخ با بيانى زيبا، پيوند غدير را با حديث ثقلين در يك ارتباط قرآنى ترسيم فرمود. آن حضرت آيه «إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللّهُ» را مرحله آغازين «انّى تارِكٌ فيكُمُ الثِّقْلَيْنِ كِتابَ اللّهِ وَ عِتْرَتى» معرفى كرد و اين وجه تمايز على بن ابىطالب عليهالسلام را تا غدير پيش برد، كه از فراز آن منبر به عنوان اولين مصداق عترت به جهانيان معرفى شد.
امام هادى عليهالسلام اين اتمام حجت را با كنار هم قرار داشتن ثقلين و توافق كامل آنها در كاملترين وجه بيان فرمود. ماجرا هنگامى بود كه اهل اهواز خدمت امام هادى عليهالسلام نامهاى نوشتند و طى آن سؤالاتى مطرح كردند. حضرت در جواب آنان نامهاى نوشت و پاسخ سؤالاتشان را داد و از جمله فرمود:
صحيحترين خبرى كه اثبات آن از قرآن شناخته شده حديث ثقلين است كه نقل آن از پيامبر صلىاللهعليهوآله مورد اتفاق است. آنگاه اين آيه را به صراحت در قرآن مىيابيم كه مىفرمايد: «إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِينَ آمَنُوا ... » ، و روايات متفق است كه اين آيه درباره اميرالمؤمنين عليهالسلام است كه انگشتر خود را در حال ركوع صدقه داد و خدا از اين عمل او قدردانى نمود و اين آيه را درباره آن حضرت نازل فرمود.
بعد مىبينيم كه پيامبر صلىاللهعليهوآله او را از اصحابش متمايز كرد و درباره او فرمود: مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ. اللّهُمَّ والِ مَنْ والاهُ وَ عادِ مَنْ عاداهُ. از اين ارتباط مىفهميم كه قرآن به درستى اين اخبار و حقانيت اين شواهد گواهى مىدهد. لذا امت بايد بدان اقرار كنند چرا كه اينها با قرآن موافق است و قرآن با آنها موافق است. اينجاست كه پيروى از چنين احاديثى واجب مىشود و جز اهل عناد و فساد نمىتوانند از آن سرپيچى كنند.(1)
3 - عيد غدير در كلام امام هادى عليهالسلام(2)
اگر همه مسلمانان به رسميت عيد غدير و اهميت آن كه توسط شخص پيامبر صلىاللهعليهوآله بيان شده توجه ندارند، لااقل دوستان اهلبيت عليهمالسلام بايد بدانند كه غدير روز جشن رسمى آل محمد عليهمالسلام است.
امام هادى عليهالسلام نيز در اين باره فرمود: روزِ غدير روز عيد است، و افضل اعياد نزد اهلبيت و محبّان ايشان به شمار مىآيد.(3)
اتمام حجت امام حسن عسكرى عليهالسلام با غدير(4)
در كنار آيات غدير، مىتوان همه احاديث وارد شده در ارتباط غدير با قرآن را به نوعى اتمام حجت غديرى - قرآنى به حساب آورد. به خصوص استشهاد به آيات
قرآن در بسيارى از مواضع خطابه غدير - آن هم از لسان پيامبر معظم صلىاللهعليهوآله - بُعد ديگرى از جنبه قرآنى غدير را بيان مىكند. آياتى كه در خطابه غدير به عنوان شاهد يا تفسير قرآن آمده 50 مورد است كه اهميت اين سند دائمى غدير را با پشتوانه قرآنى جلوهگر مىسازد.
با توجه به همين استناد ريشهاى غدير به قرآن، اتمام حجتها و دفاع از حريم غدير با تكيه بر آيات قرآنى در طول چهارده از سوى پيامبر و ائمه عليهمالسلام و اصحابشان صورت گرفته، كه از جمله آنها اتمام حجت قرآنىِ حضرت امام حسن عسكرى عليهالسلام است.
اسحاق بن اسماعيل از نيشابور براى امام عسكرى عليهالسلام نامهاى نوشت كه مردم سؤالات اعتقادى خود را از امام عسكرى عليهالسلام پرسيده بودند. وقتى نامه به سامرا رسيد، حضرت در پاسخ اين نكته را خاطر نشان ساخت كه مردم بايد از خدا تشكر كنند كه به آنان اجازه نداد امامى براى خود انتخاب كنند، و براى آنان امامى را تعيين كرد كه بهتر از آن امكان ندارد، و آنگاه بود كه رضايت خود را اعلام فرمود.
حضرت در اين باره بيان فرمود كه طبيعى است كسى مىتواند صاحب اختيار مطلق مردم باشد كه نه تنها گناه نكند و شيطان و هواى نفس در او راه نداشته باشد، بلكه اشتباه هم نكند تا باعث هلاكت جمعيتى نشود.
خداوند كسانى را صاحب اختيار مردم قرار داده كه داراى عصمت مطلقاند و از هرگونه بدى و پليدى به هر معنى كه باشد پاكاند. گذشته از آن عِلمشان را به منبع بىپايان علم خود متصل كرده است تا جوابگوى انواع احتياجات مردم باشند.
يكى از فرازهاى آن حضرت در پاسخ نامهاى توسط نماينده خود براى او فرستاد چنين است:
آنگاه كه خداوند با منصوب كردن اولياى خود بعد از پيامبرش بر شما منت گذاشت به پيامبر صلىاللهعليهوآله خطاب كرد: «اَلْيَوْمَ اَكْمَلْتُ لَكُمْ دينَكُمْ وَ اَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتى وَ
رَضيتُ لَكُمُ الاِسْلامَ دينا»(1)، و براى اوليائش حقوقى را بر شما واجب كرد و به شما دستور داد تا آن حقوق را نسبت به ايشان ادا كنيد تا آنچه نزد شما از همسران و اموال و خوراك داريد بر شما حلال شود و نمو و بركت و ثروت را به شما نشان دهد، و تا معلوم شود كه چه كسى از خداوند اطاعت مىكند ... .(2)
اتمام حجت جبرئيل بر عمر در غدير(1)
يكى از نقشههاى منافقين و دشمنان ولايت و امامت و صحابه ضد غدير، پيشنهاد شركت ديگران در خلافت پس از اتمام خطبه غدير بود. پس از اين پيشنهاد شيطانى، خداوند اين آيه را نازل كرد:
«وَ لَقَدْ أُوحِىَ إِلَيْكَ وَ إِلَى الَّذِينَ مِنْ قَبْلِكَ لَئِنْ أَشْرَكْتَ لَيَحْبَطَنَّ عَمَلُكَ وَ لَتَكُونَنَّ مِنَ الْخاسِرِينَ . بَلِ اللّه فَاعْبُدْ وَ كُنْ مِنَ الشَّاكِرِينَ»(2):
«به تو وحى شده و به آنان كه قبل از تو بودند كه اگر شريك نمايى عمل تو ساقط مىشود و از زيانكاران خواهى بود. بلكه خدا را عبادت كن و از شكر گزاران باش» .
آنچه در اينجا قابل ذكر است ظهور جبرئيل در پاسخ به پيشنهاد شركت در خلافت است. داستان را بايد از زبان عمر بشنويم كه اين آيه را همچون پُتكى بر سر خود احساس كرده و هرگز انتظار آن را نداشته است. او مىگويد:
با شنيدن اين آيه سينهام تنگ شد، و از فشارى كه بر من وارد شد از نزد پيامبر با حالت فرار بيرون آمدم. در آن حال به سوارى برخورد كردم كه سوار بر اسبى با من رو به رو شد و عمامه زرد رنگ بر سر داشت كه بوى مشك از آن ساطع بود. او به من گفت: اى مرد ! محمد پيمانى بست كه جز كافر يا منافق آن را بر هم نمىزند !
من نزد پيامبر آمدم و اين ماجرا را به او خبر دادم. پيامبر گفت: آيا آن اسب سوار را شناختى ؟ او جبرئيل بود ! پيمان ولايت بر شما عرضه شد، اگر آن را بر هم زنيد يا در آن شك نماييد روز قيامت من خصم شما خواهم بود.(1)
اتمام حجت بر ابوبكر با غدير(2)
در ماجراى غصب خلافت، به فاصله 80 روز از غدير به گونهاى على عليهالسلام را ناشناخته انگاشتند و براى خود خليفه انتخاب كردند كه گويى على عليهالسلام اصلاً به دنيا نيامده يا قبل از شهادت پيامبر صلىاللهعليهوآله از دنيا رفته است ! هر كس از پيروان راستين پيامبر صلىاللهعليهوآله به فاصله چند روز از شهادت آن حضرت وارد مسجد مىشد و ابوبكر را بر فراز منبر مىديد بىاختيار مىگفت: أ نَسيتَ أم تَناسَيتَ ؟ ! اى ابوبكر، آيا فراموش كردهاى يا خود را به فراموشى زدهاى ؟ !(3)
اين خطاب در واقع به همه دار و دسته سقيفه بود، كه برخوردشان با على عليهالسلام به گونهاى بود كه گويا اصلاً او را نمىشناسند و سوابق او را نمىدانند ! !
اتمام حجت اصحاب با غدير در ماجراى هجوم(1)
ابان بن ابىعياش از سليم بن قيس نقل مىكند كه گفت: نزد ابنعباس در خانهاش بودم و عدهاى از شيعيان اميرالمؤمنين عليهالسلام همراه ما بودند. ابنعباس براى ما صحبت كرد و از جمله سخنانش چنين گفت:
آنگاه كه مردم دچار فتنه آن دو نفر (ابوبكر و عمر) شدند، و جز على و بنىهاشم و ابوذر و مقداد و سلمان و عدهاى كم كسى باقى نماند، عمر به ابوبكر گفت: همه مردم با تو بيعت كردند به جز اين مرد و اهلبيتش و اين چند نفر. اكنون سراغ او بفرست.
تا آنجا كه حمله كردند و على عليهالسلام را بيرون بردند و مردم هم پشت سر او آمدند. سلمان و ابوذر و مقدار و عمار و بريده اسلمى رحمهم اللّه به دنبال آن حضرت به راه افتادند در حالى كه مىگفتند: چه زود به پيامبر صلىاللهعليهوآله خيانت كرديد و كينههايى كه در سينهها داشتيد بيرون آورديد.
بريدة بن خصيب اسلمى گفت: اى عمر، آيا بر برادر پيامبر و وصيش و بر دخترش حمله مىكنى و او را مىزنى، در حالى كه قريش سوابق تو را خوب مىدانند !
در اينجا خالد شمشيرش را در حالى كه در غلاف بود بلند كرد تا بريده را بزند، ولى عمر او را گرفت و از اين كار باز داشت.
سپس مولاى عوالم اميرالمؤمنين عليهالسلام را - در حالى كه گريبان او را گرفته و مىكشيدند - نزد ابوبكر رسانيدند. همين كه چشم ابوبكر به حضرت افتاد فرياد زد: او را رها كنيد !
حضرت فرمود: چه زود بر اهلبيت پيامبرتان حمله كرديد ! اى ابوبكر، به چه حقى و به چه ميراثى و به چه سابقهاى مردم را بر بيعت خود ترغيب مىكنى ؟ ! آيا تو ديروز به امر پيامبر صلىاللهعليهوآله با من بيعت نكردى ؟
1) . اولين ميراث مكتوب درباره غدير: ص 53 ، 54 .
بريده برخاست وگفت: اى عمر، آيا شما آن دو نفر نيستيد كه پيامبر صلىاللهعليهوآله به شما گفت: نزد على برويد و به عنوان اميرالمؤمنين بر او سلام كنيد ؟ و شما دو نفر گفتيد:
آيا اين از دستور خدا و دستور پيامبرش است ؟ و آن حضرت فرمود: آرى.
ابوبكر گفت: اى بريده، اين جريان درست است، ولى تو غايب بودى و ما حاضر بوديم، و بعد از هر مسئلهاى مسئله ديگرى پيش مىآيد !
عمر گفت: اى بريده، تو را به اين موضوع چه كار است ؟ و چرا در اين مسئله دخالت مىكنى ؟ ! بريده گفت: به خدا قسم در شهرى كه شما در آن حكمران باشيد سكونت نخواهم كرد. عمر دستور داد او را زدند و بيرون كردند !(1)
احتجاج صحابه با غدير در قالب اعتراض به ابوبكر(2)
از جمله آيات تضمين شده در كلام پيامبر صلىاللهعليهوآله در خطبه غدير اين آيات است:
«إِنَّ الْمُتَّقِينَ فِى جَنَّاتٍ وَ عُيُونٍ، ادْخُلُوها بِسَلامٍ آمِنِينَ»(3):
«متقين در بهشتها و چشمه سارها هستند. با سلام و امنيت داخل آن شويد» .
«وَ سِيقَ الَّذِينَ اتَّقَوْا رَبَّهُمْ إِلَى الْجَنَّةِ زُمَرا حَتَّى إِذا جاؤُها وَ فُتِحَتْ أَبْوابُها قالَ لَهُمْ خَزَنَتُها سَلامٌ عَلَيْكُمْ طِبْتُمْ فَادْخُلُوها خالِدِينَ»(4):
«كسانى كه تقوا پيشه كردند گروه گروه به سوى بهشت برده مىشوند تا هنگامى كه به آن مىرسند و درهاى آن باز مىشود خزانه دارانش به آنها مىگويند سلام بر شما پاكيزه شديد پس براى هميشه داخل آن شويد» .
در خطبه غدير نيز، پس از آنكه پيامبر صلىاللهعليهوآله از اصل مسئله امامت فراغت يافت به معرفى دوستان و دشمنان امامت پرداخت. در اين فراز از اواسط خطبه مسئله ورودِ با جلالت آنان به بهشت را با اقتباس از دو آيه قرآن در كلام خود بيان فرمود:
الا انَّ اوْلِيائَهُمُ الَّذينَ يَدْخُلُونَ الْجَنَّةَ بِسَلامٍ آمِنِينَ تَتَلَقَّاهُمُ الْمَلائِكَةُ بِالتَّسْليمِ، يَقُولُونَ «سَلامٌ عَلَيْكُمْ طِبْتُمْ فَادْخُلُوها خالِدِينَ» :
بدانيد اولياء و دوستان امامان كسانى هستند كه با سلامتى و در حال امن وارد بهشت مىشوند و ملائكه با سلام به ملاقات آنان مىآيند و مىگويند: «سلام بر شما پاكيزه شديد پس براى هميشه داخل بهشت شويد» .
از جهت تفسيرى دو نقطه مهم در كلام مبارك پيامبر صلىاللهعليهوآله پيرامون اين دو آيه در خطبه غدير نهفته است: يكى ارتباط تقوى و ولايت، و ديگرى تشريفات خاص براى ورود با جلالت شيعيان به بهشت.
در مورد ارتباط تقوى و ولايت بايد گفت: موضوع اين دو آيه در قرآن «متقين» هستند كه پيامبر صلىاللهعليهوآله آن را به اوليا و دوستان دوازده امام عليهمالسلام تأويل فرموده است. نكته بسيار مهم ارتباط تقوى و ولايت است كه طبعا نقطه مقابل آن تلازم بىتقوايى با نپذيرفتن ولايت خواهد بود.
نقطه مقابل اين ارتباط، تلازم بين بىتقوايى و ردّ ولايت امامان عليهمالسلام است. اگر مخالفين و دشمنان اهلبيت عليهمالسلام تقوى داشتند و از خدا مىترسيدند و اطاعت او را مىنمودند در رأس همه اطاعتها قبول ولايت ائمه عليهمالسلام بود كه با دستور مستقيم و مؤكد خداوند توسط همان پيامبرى نازل شد كه نماز و روزه و حج و حرمت دروغ و غيبت و تهمت و ربا و غير اينها نازل شد. اين سرپيچى از امر الهى به معناى بىتقوايى و نترسيدن از خدا و عذابى است كه براى نافرمانان مقرّر فرموده است.
در اينجا به سخنان چند نفر از معترضين بر ابوبكر در روزهاى غصب خلافت اشاره مىشود، كه وقتى او را در چنين اقدام عظيمى بر ضد ولايت توبيخ مىكردند از واژه «تقوى» استفاده كردند و او را در حضور مردم بىتقوى معرفى نمودند.
توضيح اينكه:
از نمونههاى بارز اتمام حجت و استدلال و يادآورىهاى غدير، مواردى است كه توسط خود خداوند و معصومين عليهمالسلام و اصحابشان صورت گرفته است. تمام راويانى كه در طول هزار و چهارصد سال حديث غدير را روايت كردهاند نيز به گونهاى جهاد خود را در مقابله با اهل سقيفه به نمايش گذاشتهاند. يكى از اصحاب معصومين عليهمالسلام كه با غدير اتمامحجت نموده ابوالهيثم بن تيهان است:
دوازده نفر با اجازه اميرالمؤمنين عليهالسلام قرار گذاشتند در روز جمعه كه ابوبكر منبر مىرود در مقابل منبر اجتماع كنند و آنچه درباره ولايت اميرالمؤمنين عليهالسلام مىدانند بگويند تا هم اتمام حجت بر ابوبكر باشد و هم بر مردم.
روز جمعه يك به يك برخاستند و مطالبى گفتند، تا نوبت به ابوالهيثم بن تيهان رسيد. او گفت: من گواهى مىدهم كه پيامبرمان على عليهالسلام را در روز غدير منصوب كرد.
عدهاى از انصار در اين باره به گفتگو پرداختند كه منظور پيامبر صلىاللهعليهوآله از اين اقدام چه بود و در اين باره سخن بسيار گفتند. لذا عدهاى را خدمت آن حضرت فرستادند و در اين باره سؤال كردند. فرمود: «به آنان بگوييد: على بعد از من صاحب اختيار مؤمنين است و دلسوزترين مردم براى امت من است» . من به آنچه در خاطرم بود شهادت دادم. هر كس مىخواهد ايمان بياورد و هر كس مىخواهد كافر شود. وعدهگاه روز قيامت است.(1)
اين ماجرا احتجاج شاهدان غدير اعتراض ايشان به سقيفه بود. چرا در واقع در غدير خم با حضور هزاران نفر اتفاق افتاد، و پيامبر صلىاللهعليهوآله اميرمؤمنان عليهالسلام را به امامت و خلافت نصب كرد، به عنوان يك سند و حجت بار ها مورد استناد و احتجاج و استشهاد قرار گرفت، چه از سوى حضرت على عليهالسلام چه از سوى ديگران. هر چند برخى با آنكه در صحنه حاضر بودند، از شهادت دادن در هنگام نياز سرباز زدند، اما
1) . بحار الانوار: ج 28 ص 200.
كسانى هم متعهدانه ديدهها و شنيدههاى خود را گفتند و از گواهان غدير گشتند. از جمله شهادت دادن دوازده نفر در حساسترين موقعيت حائز اهميت بود.
پس از شهادت پيامبر صلىاللهعليهوآله و پيش آمدن ماجراى سقيفه و خلافت ابوبكر، جمعى دوازده نفره از مهاجران و انصار جلوس او را بر تخت خلافت مورد انتقاد قرار دادند. وقتى ابوبكر بر منبر نشست، آنان تصميم گرفتند كه او را از منبر پيامبر پايين بكشند، و البته برخىشان هم با اين كار موافق نبودند.
نزد حضرت على عليهالسلام رفتند و نظر آن حضرت را جويا شدند. حضرت فرمود: اين كار شما نوعى جنگ با حكومت است و شما اندك هستيد، و اين جماعت هم فرمان پيامبر صلىاللهعليهوآله را زير پا گذاشتند و خونخواه جاهليت اند. اگر چنان كنيد با شمشير شما را از بين مىبرند، آنگونه كه مرا مقهور و مغلوب ساختند و به اجبار وادار به بيعتم كردند.
بهتر است شما نزد او برويد و آنچه را از پيامبر صلىاللهعليهوآله شنيدهايد - به عنوان اتمام حجت - بازگو كنيد.
آن دوازده نفر عبارت بودند از: خالد بن سعيد بن عاص، مقداد، ابىّ بن كعب، عمار بن ياسر، ابوذر غفارى، سلمان فارسى، عبداللّه بن مسعود، بريده اسلمى (از مهاجرين) و خزيمة بن ثابت دوالشهادتين، سهل بن حنيف، ابوايوب انصارى و ابوالهيثم بن تيهان.
روز جمعه بود كه آنان اطراف منبر پيامبر صلىاللهعليهوآله نشستند و به ترتيب از جا برخاستند و به ابوبكر نسبت به تصدّى خلافت هشدار دادند، واقعه غدير خم و حديث غدير را يادآور شدند و از كنار گذاشتن على بن ابىطالب عليهالسلام از خلافت و مخالفت با دستور پيامبر صلىاللهعليهوآله انتقاد كردند، و به اين شكل حكومت و خلافت را بدون مستند شرعى دانستند. جز اين دوازده نفر، ديگرانى هم برخاسته و سخن گفتند.
نتيجه گواهى اين شاهدان غدير شكست ابوبكر بود. از اين رو ابوبكر كه دليل و جوابى نداشت سه روز در خانه نشست. روز سوم عمر، طلحه، زبير، عثمان،
عبدالرحمن بن عوف، سعد بن ابىوقاص و ابوعبيده جرّاح (از كار چاقكنان سقيفه و خلافت ابوبكر) هر كدام با ده نفر از مردان عشيره خود با سلاحهاى آخته سراغ ابوبكر آمدند. او را از خانه بيرون آورده و به مسجد بردند و بر منبر نشاندند. مردم را نيز تهديد كردند كه اگر كسى باز هم آنگونه سخنان بگويد، با شمشير جواب خواهد شنيد. مردم هم ترسيدند و در خانهها نشستند.(1)
سلمان در مسجد بپاخاست و در حالى كه ابوبكر بر فراز منبر بود خطاب به او گفت: يا ابابَكْرٍ، اتَّقِ اللّه وَ قُمْ عَنْ هذَا الْمَجْلِسِ وَ دَعْهُ لاهْلِهِ يَأْكُلُوا بِهِ رَغَدا الى يَوْمِ الْقِيامَةِ لا يَخْتَلِفُ عَلى هذِهِ الامَّةِ سَيْفانِ ... ، وَ انْ ابَيْتُمْ لَتَحْلِبُنَّ بِهِ دَما وَ لَيَطْمَعَنَّ فيهَا الطُّلَقاءُ وَ الطُّرَداءُ وَ الْمُنافِقُونَ:
اى ابوبكر، تقوى پيشه كن و از اين جايى كه نشستهاى برخيز و آن را به اهلش واگذار كن كه تا روز قيامت با خوشى آن را به كار گيرند و دو شمشير از اين امت با يكديگر اختلاف پيدا نكنند ... ، و اگر نپذيريد از آن خون خواهيد دوشيد و آزاد شدگان و مطرود شدگان و منافقان در خلافت طمع خواهند كرد.(2)
مىبينيم كه سلمان دو سوى تقوى و بىتقوايى را به خوبى تبيين مىكند و نشان مىدهد كه آثار سوء اين بىتقوايى تا كجا پيش مىرود كه بايد امتى خون بدوشند و نااهلان دنباله اين راه غلط را بگيرند.
چنانكه اين اتفاق به وقوع پيوست و چه خونهاى ناحقى كه در پى اين غصب خلافت در طول قرنها ريخته شد و چه كسانى حكومت مردم را در دست گرفتند كه فتنههاى عظيمى از دستشان صادر شد.
آيا اين بىتقوايى با يك دروغ يا غيبت يا زنا يا ربا قابل مقايسه است ؟ آيا هزاران دروغ و غيبت و زنا و ربا ثمره غصب خلافت نبود ؟ !
در همان مجلس مقداد برخاست و چنين گفت: ارْجِعْ يا ابابَكْرٍ عَنْ ظُلْمِكَ وَ تُبْ الى رَبِّكَ وَ الْزِمْ بَيْتِكَ وَ ابْكِ عَلى خَطيئَتِكَ وَ سَلِّمِ الامْرَ لِصاحِبِهِ الَّذى هُوَ اوْلى بِهِ مِنْكَ ... . اتَّقِ اللّه وَ بادِرِ الاسْتِقالَةَ قَبْلَ فَوْتِها:
اى ابوبكر، از ظلم خود باز گرد و نزد پروردگارت توبه كن و در خانهات بنشين و بر گناهت گريه كن، و امر خلافت را به صاحب آن كه از تو بدان سزاوارترست تسليم نما ... . تقوى پيشه كن و هر چه زودتر آنچه تصرف كردهاى بازگردان قبل از آنكه وقت آن بگذرد.(1)
در اين كلام مقداد نيز توبه از آن بىتقوايى و گريه بر چنين گناه عظيمى مطرح شده و به ابوبكر تقوى را سفارش مىكند، كه لازمهاش را باز پس دادن خلافتِ غصب شده به صاحب اصلى آن مىداند.
در همان مجلس ابوايوب انصارى نيز بىتقوايى مردم در يارى غاصبين خلافت و تنها گذاشتن خليفه منصوب شده الهى را موضوع سخن خويش قرار داد و چنين گفت:
اتَّقُوا عِبادَ اللّه فى اهْلِبَيْتِ نَبِيِّكُمْ وَ رَدُّوا الَيْهِمْ حَقَّهُمُ الَّذى جَعَلَهُ اللّه لَهُمْ ... . فَتُوبُوا الَى اللّه، إِنَّ اللّه تَوَّابٌ رَحِيمٌ: اى بندگان خدا، درباره اهلبيت پيامبرتان از خدا بترسيد و تقوى پيشه كنيد، و حق آنان را كه خدا برايشان قرار داده به آنان باز گردانيد ... . در پيشگاه خدا توبه كنيد، كه خداوند توبه پذير و مهربان است.(2)
با توجه به سخن فوق معلوم مىشود موضوعيت تقوى درباره اهلبيت و حقوقشان معناى دقيقِ ارتباط بين تقوى و ولايت است، همان گونه كه باز گرداندن حقشان توبه از اين گناه و نشانه ترس از خداست.
اتمام حجت چهار نفر از صحابه با غدير(1)
چهار نفر وارد كوفه شدند و در ميدان بزرگ كوفه شترهاى خود را خواباندند و خدمت اميرالمؤمنين عليهالسلام رسيدند و عرض كردند: السَلامُ عَلَيكَ يا أميرَالمُؤمِنينَ وَ رَحمَةُ اللّهِ وَ بَرَكاتُهُ. حضرت فرمود: عَلَيكُمُ السَلامُ، از كجا آمدهايد ؟ عرض كردند: موالى شما از فلان سرزمين هستيم.
حضرت فرمود: شما از كجا موالى من هستيد ؟ عرض كردند: از پيامبر صلىاللهعليهوآله در روز غدير خم شنيديم كه مىفرمود: مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ. اللّهُمَّ والِ مَن والاهُ وَ عادِ مَن عاداهُ.(2)
اتمام حجت عدهاى از انصار با غدير(3)
عدهاى از انصار به صورت كاروانى وارد كوفه شدند و در ميدان بزرگ كوفه شترهاى خود را خواباندند و در حالى كه عمامه بر سر داشتند و شمشير حمايل كرده بودند و روى خود را پوشانده بودند به راه افتادند تا خدمت اميرالمؤمنين عليهالسلام رسيدند، و عرض كردند: سلام بر تو اى مولاى ما !
حضرت فرمود: شما كه هستيد ؟ عرض كردند: قومى از مواليان تو هستيم. فرمود: چگونه من مولاى شما هستم در حالى كه شما قومى تازه وارد هستيد ؟
عرض كردند: از پيامبر صلىاللهعليهوآله شنيديم كه در روز غدير خم - در حالى كه بازوان تو را گرفته بود مىفرمود: «خدا صاحب اختيار من است و من مولاى مؤمنينم، و هر كس من صاحب اختيار او هستم على صاحب اختيار اوست.
حضرت فرمود: شما اين مطلب را قبول داريد ؟ عرض كردند: آرى. فرمود: به آن شهادت مىدهيد ؟ عرض كردند: آرى. فرمود: راست مىگوييد.
سپس از خدمت حضرت بيرون آمدند. از يكى از آنان پرسيدند: شما كيستيد ؟ گفتند: گروهى از انصار هستيم كه ابوايوب انصارى نيز در ميان ماست.(1)
اتمام حجت چهل نفر از صحابه با غدير(2)
پس از رحلت پيامبر صلىاللهعليهوآله همه مردم - به جز عده كمى - از دين بازگشتند و پيروى از اميرالمؤمنين عليهالسلام را كنار گذاشتند. در اين ميان چهل نفر خدمت اميرالمؤمنين عليهالسلام آمدند و عرض كردند: نه به خدا قسم، هرگز از كسى جز تو اطاعت نمىكنيم.
حضرت فرمود: چرا ؟ عرض كردند: از پيامبر صلىاللهعليهوآله شنيديم كه در روز غدير آن مطالب را درباره تو مىفرمود. حضرت فرمود: بر سر پيمانتان هستيد ؟ گفتند: آرى. فرمود: فردا در حالى كه سرهايتان را تراشيدهايد نزد من آييد ... .(3)
اتمام حجت ابوذر با غدير(4)
ص 283.
يكى از اصحاب معصومين عليهمالسلام كه با غدير اتمام حجت نموده ابوذر غفارى است:
ابوذر از اولين ياران غدير و از آن سه نفرى است كه در روزهاى اول سقيفه مقاومت كردند و با غاصبين بيعت نكردند. او بارها مسئله غدير را با جزئياتش مطرح مىكرد و با آن احتجاج مىنمود.
ابوذر در مجلس ابنعباس كه در خيمهاى برقرار بود نشسته بود و ابنعباس مشغول صحبت با مردم بود. ناگهان ابوذر برخاست و دست به عمود خيمه زد و گفت:
اى مردم هر كس مرا مىشناسد كه مىشناسد، و هر كس مرا نمىشناسد من خود را به اسمم برايش معرفى مىكنم. من جندب بن جناده ابوذر غفارى هستم. به حق خدا و رسولش از شما مىپرسم كه آيا از پيامبر صلىاللهعليهوآله شنيديد كه مىفرمود: زمين حمل نكرده و آسمان سايه نينداخته بر راستگوتر از ابوذر ؟ گفتند: آرى بخدا قسم.
ابوذر گفت: اى مردم، آيا قبول داريد كه پيامبر صلىاللهعليهوآله در روز غدير خم ما را جمع كرد و فرمود: اللّهُمَّ مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ. اللّهُمَّ والِ مَن والاهُ وَ عادِ مَن عاداهُ وَ انصُر مَن نَصَرَهُ وَ اخذُل مَن خَذَلَهُ ... . همه گفتند: آرى به خدا قسم.(1)
ابان از سليم نقل مىكند كه گفت: در بيمارى ابوذر - كه در زمان حكومت عمر مبتلا شده بود - نزد او حاضر بودم. عمر به عنوان عيادت نزد او آمد، در حالى كه اميرالمؤمنين عليهالسلام و سلمان و مقداد هم نزد او بودند و ابوذر به آن حضرت وصيت كرده و نوشته بود و شاهد گرفته بود.
وقتى عمر بيرون رفت مردى از فاميل ابوذر - كه از پسرعموهاى او از طايفه بنىغفار بود - گفت: چه مانعى داشت به اميرالمؤمنين عمر وصيت مىكردى ؟ !
ابوذر گفت: من به اميرالمؤمنين حقيقى وصيت كردهام. پيامبر صلىاللهعليهوآله به ما - كه چهل نفر از عرب و چهل نفر از عجم بوديم - دستور داد و ما بر على عليهالسلام به عنوان «اميرالمؤمنين» سلام كرديم، و همين حاكم كه او را «اميرالمؤمنين» ناميدى (يعنى عمر) در بين ما بود.
هيچ يك از عرب و عجم در اين باره اعتراضى به پيامبر صلىاللهعليهوآله نكرد، مگر همين شخص و رفيق بىمقدارش كه او را جانشين خود قرار داد. اين دو گفتند: آيا اين حقى از جانب خدا و رسولش است ؟ حضرت غضب كرد و فرمود: به خدا قسم آرى، حقى از جانب خدا و رسولش است. خدا اين دستور را به من داده و من به شما دستور دادم.
1) . بحار الانوار: ج 37 ص 193 ح 76.
سليم مىگويد: عرض كردم: اى ابوالحسن، و تو اى سلمان و تو اى مقداد، آيا گفتار ابوذر را تأييد مىكنيد ؟ گفتند: آرى، راست مىگويد. گفتم: چهار نفر عادلاند كه اگر فقط يكى از آنان برايم نقل مىكرد در صدق و راستى او شك نمىكردم، ولى چهار نفر شما براى اطمينان من و بصيرتم محكمتر است.
گفتم: اصلحك اللّه، آيا نام هشتاد نفر از عرب و غير عرب را ذكر مىكنى ؟ سلمان نام يك يك آنها را ذكر كرد. اميرالمؤمنين عليهالسلام و ابوذر و مقداد گفتند: سلمان راست مىگويد. رحمت خدا و مغفرتش بر او و بر آنان باد.
از جمله كسانى كه سلمان نام برد: ابوبكر، عمر، ابوعبيده، معاذ، سالم، پنج نفر اصحاب شورى(1)، عمار بن ياسر، سعد بن عباده و بقيه اصحاب عقبه و اُبَىّ بن كعب و ابوذر و مقداد، و عده ديگرى كه اكثرشان از اهل بدر بودند و اكثر آنها از انصار بودند.
در ميان ايشان ابوالهيثم بن تَيِّهان، خالد بن وليد، ابو ايوب، اسيد بن حضير و بشير بن سعيد بودند.
سليم مىگويد: گمان مىكنم با همه اين افراد ملاقات كردم و از فرد فرد آنان در تنهايى و خلوت در اين مورد سؤال كردم. بعضى از آنان سكوت كردند و پاسخى ندادند و حقيقت را كتمان كردند.
بعضى از آنان هم آن را نقل كردند و گفتند: فتنهاى به ما برخورد كه قلب و گوش و چشم ما را گرفت ! و آن هنگامى بود كه ابوبكر ادعا كرد از پيامبر صلىاللهعليهوآله شنيده است كه بعد از آن فرموده: ما اهلبيتى هستيم كه خداوند ما را گرامى داشته و آخرت را براى ما بر دنيا ترجيح داده و خداوند نمىگذارد نبوت و خلافت براى ما اهلبيت جمع شود !
هنگامى كه على عليهالسلام را براى بيعت آورده بودند به اين مطلب استدلال كرد، و چهار نفر كه نزد ما از خوبان بودند و مورد تهمت نبودند او را تصديق كرده و برايش شهادت دادند؛ كه عبارت بودند از: ابوعبيده، سالم، عمر، معاذ. ما گمان كرديم راست مىگويند.
1) . اصحاب شورى به جز اميرالمؤمنين عليهالسلام عبارتند از : عثمان، طلحه، زبير، عبدالرحمان بن عوف، سعد بن ابىوقاص.
سليم مىگويد: افرادى كه با آنان ملاقات كردم همچنين گفتند: وقتى على عليهالسلام بيعت نمود به ما خبر داد كه پيامبر صلىاللهعليهوآله چه مطالبى گفته و خبر داده است كه اين پنج نفر در بين خود مكتوبى نوشتهاند و در آن با يكديگر عهد بستهاند و در كنار كعبه هم پيمان شدهاند كه «اگر محمد از دنيا برود يا كشته شود بر عليه على قيام كنند و خلافت را از او سلب كنند» .
اميرالمؤمنين عليهالسلام چهار نفر را كه سلمان و ابوذر و مقداد و زبير بودند شاهد گرفت، و آنان هم گواهى دادند، و اين بعد از آن بود كه بيعت لعنت شده و گمراه كننده ابوبكر بر گردن ما قرار گرفته بود. و ما دانستيم كه على عليهالسلام از قول پيامبر صلىاللهعليهوآله مطلب باطلى نقل نمىكند كه نيكان از اصحاب محمد صلىاللهعليهوآله به آن شهادت دهند ... .
ابان مىگويد: اين حديث را براى حسن بصرى نقل كردم. او گفت: سليم و ابوذر راست گفتهاند. سپس حسن بصرى فضائل اميرالمؤمنين عليهالسلام را بر شمرد تا آنجا كه گفت:
پيامبر صلىاللهعليهوآله او را در روز غدير خم نصب كرد و براى او صاحب اختيارى بر مردم را واجب كرد همانطور كه براى خود واجب كرده بود، و فرمود: هر كس من صاحب اختيار اويم على صاحب اختيار اوست؛ و به او گفت: تو نسبت به من به منزله هارون نسبت به موسى هستى و اين سخن را به هيچ يك از اهلبيتش و احدى از امتش جز او نفرموده است.(1)
اتمام حجت مقداد بر ابوبكر با غدير در غصب خلافت(2)
در مورد ارتباط تقوى و ولايت بايد گفت: پيامبر صلىاللهعليهوآله موضوع «متقين» در قرآن را به اوليا و دوستان دوازده امام عليهمالسلام تأويل فرموده است. نكته بسيار مهم ارتباط تقوى و ولايت است كه طبعا نقطه مقابل آن تلازم بىتقوايى با نپذيرفتن ولايت خواهد بود.
نقطه مقابل اين ارتباط، تلازم بين بىتقوايى و ردّ ولايت امامان عليهمالسلام است. اگر مخالفين و دشمنان اهلبيت عليهمالسلام تقوى داشتند و از خدا مىترسيدند و اطاعت او را مىنمودند در رأس همه اطاعتها قبول ولايت ائمه عليهمالسلام بود كه با دستور مستقيم و مؤكد خداوند توسط همان پيامبرى نازل شد كه نماز و روزه و حج و حرمت دروغ و غيبت و تهمت و ربا و غير اينها نازل شد. اين سرپيچى از امر الهى به معناى بىتقوايى و نترسيدن از خدا و عذابى است كه براى نافرمانان مقرّر فرموده است.
در روزهاى اول غصب خلافت، چند نفر از صحابه بر ابوبكر اعتراض كردند. آنان وقتى او را در چنين اقدام عظيمى بر ضد ولايت توبيخ مىكردند، از واژه «تقوى» استفاده كردند و او را در حضور مردم بىتقوى معرفى مىنمودند.
از جمله مقداد برخاست و چنين گفت: ارْجِعْ يا ابابَكْرٍ عَنْ ظُلْمِكَ وَ تُبْ الى رَبِّكَ وَ الْزِمْ بَيْتِكَ وَ ابْكِ عَلى خَطيئَتِكَ وَ سَلِّمِ الامْرَ لِصاحِبِهِ الَّذى هُوَ اوْلى بِهِ مِنْكَ ... . اتَّقِ اللّه وَ بادِرِ الاسْتِقالَةَ قَبْلَ فَوْتِها:
اى ابوبكر، از ظلم خود باز گرد و نزد پروردگارت توبه كن و در خانهات بنشين و بر گناهت گريه كن، و امر خلافت را به صاحب آن كه از تو بدان سزاوارترست تسليم نما ... . تقوى پيشه كن و هر چه زودتر آنچه تصرف كردهاى بازگردان قبل از آنكه وقت آن بگذرد.(1)
در اين كلام مقداد توبه از آن بىتقوايى و گريه بر چنين گناهى مطرح شده، و نيز به او تقوى را سفارش مىكند كه لازمهاش را باز پس دادن خلافتِ غصب شده مىداند.
ابان از سليم نقل مىكند كه گفت: در بيمارى ابوذر - كه در زمان حكومت عمر مبتلا شده بود - نزد او حاضر بودم. عمر به عنوان عيادت نزد او آمد، در حالى كه
1) . بحار الانوار: ج 28 ص 196.
اميرالمؤمنين عليهالسلام و سلمان و مقداد هم نزد او بودند و ابوذر به آن حضرت وصيت كرده و نوشته بود و شاهد گرفته بود.
وقتى عمر بيرون رفت مردى از فاميل ابوذر - كه از پسرعموهاى او از طايفه بنىغفار بود - گفت: چه مانعى داشت به اميرالمؤمنين عمر وصيت مىكردى ؟ !
ابوذر گفت: من به اميرالمؤمنين حقيقى وصيت كردهام. پيامبر صلىاللهعليهوآله به ما - كه چهل نفر از عرب و چهل نفر از عجم بوديم - دستور داد و ما بر على عليهالسلام به عنوان «اميرالمؤمنين» سلام كرديم، و همين حاكم كه او را «اميرالمؤمنين» ناميدى (يعنى عمر) در بين ما بود.
هيچ يك از عرب و عجم در اين باره اعتراضى به پيامبر صلىاللهعليهوآله نكرد مگر همين شخص و رفيق بىمقدارش كه او را جانشين خود قرار داد. اين دو گفتند: آيا اين حقى از جانب خدا و رسولش است ؟ حضرت غضب كرد و فرمود: به خدا قسم آرى، حقى از جانب خدا و رسولش است. خداوند اين دستور را به من داده و من به شما دستور دادم.
سليم مىگويد: عرض كردم: اى ابوالحسن، و تو اى سلمان و تو اى مقداد، آيا گفتار ابوذر را تأييد مىكنيد ؟ گفتند: آرى، راست مىگويد. گفتم: چهار نفر عادلاند كه اگر فقط يكى از آنان برايم نقل مىكرد در صدق و راستى او شك نمىكردم، ولى چهار نفر شما براى اطمينان من و بصيرتم محكمتر است.
گفتم: اصلحك اللّه، آيا نام هشتاد نفر از عرب و غير عرب را ذكر مىكنى ؟ سلمان نام يك يك آنها را ذكر كرد. اميرالمؤمنين عليهالسلام و ابوذر و مقداد گفتند: سلمان راست مىگويد. رحمت خدا و مغفرتش بر او و بر آنان باد.
از جمله كسانى كه سلمان نام برد: ابوبكر، عمر، ابوعبيده، معاذ، سالم، پنج نفر اصحاب شورى(1)، عمار بن ياسر، سعد بن عباده و بقيه اصحاب عقبه و اُبَىّ بن كعب
1) . اصحاب شورى به جز اميرالمؤمنين عليهالسلام عبارتند از : عثمان، طلحه، زبير، عبدالرحمان بن عوف، سعد بن ابىوقاص.
و ابوذر و مقداد، و عده ديگرى كه اكثرشان از اهل بدر بودند و اكثر آنها از انصار بودند. در ميان ايشان ابوالهيثم بن تَيِّهان، خالد بن وليد، ابو ايوب، اسيد بن حضير و بشير بن سعيد بودند.
سليم مىگويد: گمان مىكنم با همه اين افراد ملاقات كردم و از فرد فرد آنان در تنهايى و خلوت در اين مورد سؤال كردم. بعضى از آنان سكوت كردند و پاسخى ندادند و حقيقت را كتمان كردند.
بعضى از آنان هم آن را نقل كردند و گفتند: فتنهاى به ما برخورد كه قلب و گوش و چشم ما را گرفت ! و آن هنگامى بود كه ابوبكر ادعا كرد از پيامبر صلىاللهعليهوآله شنيده است كه بعد از آن فرموده: ما اهلبيتى هستيم كه خداوند ما را گرامى داشته و آخرت را براى ما بر دنيا ترجيح داده و خداوند نمىگذارد نبوت و خلافت براى ما اهلبيت جمع شود !
هنگامى كه على عليهالسلام را براى بيعت آورده بودند به اين مطلب استدلال كرد و چهار نفر كه نزد ما از خوبان بودند و مورد تهمت نبودند او را تصديق كرده و برايش شهادت دادند كه عبارت بودند از: ابوعبيده، سالم، عمر، معاذ. و ما گمان كرديم آنان راست مىگويند.
سليم مىگويد: افرادى كه با آنان ملاقات كردم همچنين گفتند: وقتى على عليهالسلام بيعت نمود به ما خبر داد كه پيامبر صلىاللهعليهوآله چه مطالبى گفته و خبر داده است كه اين پنج نفر در بين خود مكتوبى نوشتهاند و در آن با يكديگر عهد بستهاند و در كنار كعبه هم پيمان شدهاند كه: اگر محمد از دنيا برود يا كشته شود بر عليه على قيام كنند و خلافت را از او سلب كنند.
اميرالمؤمنين عليهالسلام چهار نفر را كه سلمان و ابوذر و مقداد و زبير بودند شاهد گرفت، و آنان هم گواهى دادند، و اين بعد از آن بود كه بيعت لعنت شده و گمراه كننده ابوبكر بر گردن ما قرار گرفته بود. و ما دانستيم كه على عليهالسلام از قول پيامبر صلىاللهعليهوآله مطلب باطلى نقل نمىكند كه نيكان از اصحاب محمد صلىاللهعليهوآله به آن شهادت دهند ... .
ابان مىگويد: اين حديث را براى حسن بصرى نقل كردم. او گفت: سليم و ابوذر راست گفتهاند. سپس حسن بصرى فضايل اميرالمؤمنين عليهالسلام را بر شمرد تا آنجا كه گفت: پيامبر صلىاللهعليهوآله او را در روز غدير خم نصب كرد و براى او صاحب اختيارى بر مردم را واجب كرد همانطور كه براى خود واجب كرده بود، و فرمود: هر كس من صاحب اختيار اويم على صاحب اختيار اوست؛ و به او گفت: تو نسبت به من به منزله هارون نسبت به موسى هستى و اين سخن را به هيچ يك از اهلبيتش و احدى از امتش جز او نفرموده است.(1)
اميرالمؤمنين عليهالسلام در زمان عثمان اتمام حجتى در مسجد داشتند و از جمله به غدير استناد فرمودند.
در آنجا زيد بن ارقم و براء بن عازب و ابوذر و مقداد و عمار گفتند: ما شهادت مىدهيم كه سخن پيامبر صلىاللهعليهوآله را به ياد داريم كه بر منبر ايستاده بود و تو در كنار او بودى و مىفرمود:
اى مردم، خداوند به من دستور داده كه معرفى كنم امام شما را و آن كه بعد از من در ميان شما قائم خواهد بود، و وصى خود و جانشينم را، و آن كسى كه خداوند در كتابش اطاعت او را بر مؤمنين واجب كرده و اطاعت او را قرين اطاعت خود و من نموده، و شما را در قرآن به ولايت او دستور داده است. من براى معاف شدن در اين باره - از ترس اهل نفاق و تكذيبشان - به پروردگارم مراجعه كردم، ولى مرا ترسانيد كه بايد اين رسالت را برسانم و گرنه مرا عذاب مىكند.
اى مردم، خداوند در كتابش شما را به نماز امر كرده و من آن را برايتان بيان نمودم، و به زكات و روزه و حج دستور داده كه آن را هم براى شما بيان و تفسير نمودم، و به ولايت دستور داده و من شما را شاهد مىگيرم كه ولايت مخصوص اين شخص است
1) . كتاب سليم: حديث 19.
اى مردم، پناه و امامتان بعد از خودم و ولىّ و هدايت كننده شما را برايتان بيان كردم و او برادرم على بن ابىطالب است و او در ميان شما به منزله من در ميان شماست. دين خود را از او پيروى كنيد و در همه امورتان از او اطاعت نماييد، زيرا آنچه خداوند از علم و حكمتش به من آموخته نزد اوست. از او بپرسيد و از او و جانشينانش بعد از او بياموزيد. به آنان چيزى ياد ندهيد و بر آنان پيشى نگيريد و از ايشان عقب نمانيد كه آنان با حق و حق با آنان است. نه ايشان از حق و نه حق از ايشان جدا نمىشوند.
زيد بن ارقم و بقيه پس از اين شهادت نشستند.(1)
اتمام حجت عمّار با غدير(2)
عمار ياسر از مبلغان بصير غدير است، كه با وجود زحمات فراوانى كه در ترويج فرهنگ غدير متحمل شده، بررسى حيات وى از زاويه نقل و ترويج حديث غدير و وفادارى به پيام غدير كمتر مورد توجه پژوهشگران قرار گرفته است.
عمار صحابى رسول خدا صلىاللهعليهوآله و راوى حديث غدير است، و زندگى او تجلّى بصيرت در اعتقاد و عمل است. چنانكه حتى در شرايط فتنههاى جمل و صفين ترديد نكرده، و در دفاع از اميرالمؤمنين عليهالسلام جهاد كرد، تا در صفين به فيض شهادت رسيد.
با آنكه بسيارى از كسانى كه عنوان صحابه رسول اللّه صلىاللهعليهوآله را يدك مىكشيدند، در برابر مسئوليتى كه از جانب خداوند در غدير بر دوششان نهاده شده بود، يا خود
مرتكب غصب و خيانت شدند، و يا ظلم را پذيرفتند و در دفاع از مظلوم و احقاق حق وى سستى و كوتاهى كردند !
در ميان صحابه، مىتوان از اشخاصى - هر چند قليل اما چون كوه استوار - سراغ گرفت كه آواى «مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ» را با گوش جان شنيده بودند، و تا پاى جان در دفاع از پيام غدير ايستادند.
اين گروه از صحابه تنها به روايت و يا تبليغ حديث غدير اكتفا نكردند، بلكه عمل آنان در عرصههاى گوناگون گواه استقامت آنان در وفادارى به آرمان غدير بود، و با نور بصيرتى كه از غدير به زندگى آنان تابيده بود. حتى در فتنههاى جمل، صفين و نهروان نيز دست از حمايت از اميرالمؤمنين عليهالسلام و دفاع از حقانيت ايشان برنداشتند.
عمار، از پيام آوران غدير است، كه با وجود زحمات فراوانى كه در دفاع از فرهنگ غدير و انتقال آن به نسلهاى آينده متحمل شد. شهرت عمار بن ياسر نيز خود مانند حجابى است براى توجه بيشتر به بررسى دقيقتر جزئيات سيره عملى در دفاع از حق. از اين رو، در اينجا به معرفى و قدرشناسى اين مبلغ بصير غدير و دفاع وى از ولايت اميرالمؤمنين على عليهالسلام پرداخته مىشود:
ابواليقظان عمار بن ياسر بن عامر بن مالك عنسى، از مذحجيان يكى از خاندانهاى مشهور قحطانى يمنى است، و تولد او به 57 سال پيش از هجرت بر مىگردد.(1)
از آنجا كه ياسر پدر عمار پس از آمدن به مكه حليف ابوحذيفة بن مغيره مخزومى گرديد، گاهى عمار را به بنىمخزوم نسبت مىدهند. عمار و پدر و مادرش و برادرش عبداللّه در شمار سابقان در اسلام هستند، و مادرش سميه نخستين شهيد زن در اسلام است كه در مكه به دست ابوجهل به شهادت رسيد.(2)
عمار از اولين مهاجران(1)بوده و به دو قبله نماز خوانده است. به دو قبله نماز گزاردن از افتخارات مسلمين صدر اسلام بوده است. منظور اين است كه از روزهاى اول اسلام آوردهاند و با پيامبر صلىاللهعليهوآله در سختترين شرايط دين اسلام را همراهى كردند.
در حالى كه مىبينيم در روزهاى مظلوميت پيامبر صلىاللهعليهوآله، عده زيادى همراهى نكردند و پس از هجرت و اوج قدرت اسلام بازور شمشير به اسلام گرويدند و بعد از تغيير قبله مسلمان شدند.
او در بدر و ساير غزوات حضور داشت(2)و در بيعت رضوان نخستين كسى بود كه پيامبر صلىاللهعليهوآله بيعت كرد.(3)در منابع فرق مختلف اسلامى، اخبار فراوانى در فضائل عمار وارد شده است.(4)از جمله در امان بودن او از شر شيطان و مشتاق بودن عمار براى ورود به بهشت و ... .
از آنجا كه عمار صحابى با سابقه در اسلام است، قريب به تمام روايات او از پيامبر صلىاللهعليهوآله است. هر چند از امام على عليهالسلام و حذيفة بن يمان نيز روايت كرده است.
راويان متعددى از عمار حديث شنيدهاند، كه از ميان آنان مىتوان به فرزندش محمد بن عمار(5)، ابنعباس، جابر بن عبداللّه انصارى، ابوالطفيل عامر بن واثله، محمد
1) . التاريخ الكبير بخارى : ج 4 ص 263، 264.
2) . الدرجات الرفيعة فى طبقات الشيعة: ص 256.
3) . شرح الاخبار فى فضائل الائمه الاطهار عليهمالسلام: ج 1 ص 411.
4) . التاريخ الكبير بخارى : ج 4 ص ص 94. المعيار و الموازنة فى فضائل الامام اميرالمؤمنين على بن ابىطالب عليهالسلام: ص 61 ، 62 . الجامع الصحييح (ترمذى) : ج 5 ص322. السيرة النبوية (ابنهشام) : ج 3 ص 248. فضائل الصحابة (احمد بن حنبل) : ج 3 ص 248. الغارات: ج 1 ص 177، 178. رجال الكشّى: ج 1 ص 281.
5) . او به همراه پدرش عمار در جنگهاى جمل و صفين در ركاب اميرالمؤمنين عليهالسلام حضور داشت و از اصحاب حضرت رسول صلىاللهعليهوآله نيز به شمار مىرود. پيامبر صلىاللهعليهوآله بيمارى «برص» او را شفا داد. شرح الاخبار مغربى : ج 2 ص 18. الامالى (طوسى) : ص 50 . مسند ابوداوود: ص 89 . مناقب الامام اميرالمؤمنين على بن ابىطالب عليهالسلام (كوفى) : ج 1 ص 428. علل الشرايع: ج 1 ص 8 .
فرزند اميرالمؤمنين عليهالسلام معروف به محمد حنفيه، سعيد بن مسيب و عبداللّه بن جعفر بن ابىطالب اشاره كرد. اميرالمؤمنين على عليهالسلام نيز گاهى از عمار روايت مىكردند.(1)
اين صحابى نامدار مورد اعتماد و احترام فريقين است. عموم رجاليان شيعه(2)و سنى(3)از او با احترام فراوان ياد كرده و فضائل و مناقب بسيارى از وى متذكر شدهاند. مؤلفان صحاح ستّه اهلتسنن نيز همگى از او روايت آوردهاند.(4)
طبيعى است كه روايات عمار از قديم مورد توجه و حتى موضوع تأليف مستقل قرار گيرد. چنانكه ابويوسف يعقوب بن شيبه سدوسى بصرى بغدادى (ت 180 - م 262 ق) از كبار محدثان اهلتسنن كتابى به نام «مسند عمار بن ياسر» نوشت.(5)
جمالالدين ابوالحجاج يوسف مزى (م 742 ق) به نقل از كتاب «الموالاة» ابنعقده، از عمار بن ياسر چنين روايت كرده است: شنيدم پيامبر صلىاللهعليهوآله در روز غدير خم فرمود: مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ. اللّهُمَّ والِ مَن والاهُ وَ عادِ مَن عاداهُ.(6)
در دورانى كه بسيارى از صحابه پيامبر اعظم صلىاللهعليهوآله از نقل خصائص و فضائل اهلبيت عليهمالسلام پرهيز مىكردند، عمار از مبلغان و مروجان فضائل اهلبيت عليهمالسلام به خصوص اميرالمؤمنين على عليهالسلام بوده، و اين موضوع بخش عمدهاى از روايات او را به خود اختصاص داده است.
1) . براى تفصيل بيشتر مراجعه شود به: رجال الطوسى: ص 43، 70. تهذيب الكمال: ج 21 ص 216، 217.
2) . براى نمونه مراجعه شود به: طرائف المقال فى معرفة طبقات الرجال: ج 2 ص 144. معجم رجال الحديث: ج 13 ص 282 - 289.
3) . براى نمونه مراجعه شود به: تهذيب الكمال: ج 21 ص 215 - 227. تهذيب التهذيب: ج 7 ص 357 - 359.
4) . الكاشف فى معرفة من له الرواية فى كتب السنة: ج 2 ص 52 .
5) . رجال النجاشى: ص 451. سير اعلام النبلاء: ج 12 ص 476 - 479.
6) . تهذيب الكمال: ج 23 ص 284.
عمار براى آگاهى مردم، رواياتى كه خود از پيامبر صلىاللهعليهوآله درباره امام على عليهالسلام شنيده بود را بيان مىكرد. مانند:
پيشگويى پيامبر صلىاللهعليهوآله در باب جنگيدن امام على عليهالسلام با ناكثين و قاسطين و مارقين.(1)
و يا خبر غيبى پيامبر صلىاللهعليهوآله كه در غزوه ذات العشيره على عليهالسلام را با كنيه ابوتراب لقب داد، و به آن حضرت خبر داد كه همانا شقىترين مردم دو نفرند: يكى آنكه ناقه صالح را پى كرد، و ديگرى آنكه على عليهالسلام را به شهادت مىرساند.(2)
در منابع شيعى(3)و سنى(4)رواياتى از عمار در باب لزوم پذيرش ولايت على عليهالسلام وارد شده است. در برخى از اين روايات به اينكه حضرت على عليهالسلام وارث و خليفه بعد از پيامبر صلىاللهعليهوآله است تصريح شده، و حتى بر دوازده امام عليهمالسلام نص شده است.(5)
علاوه بر اين، لازم است به كاربرد لفظ «شيعه» در رواياتى از عمار اشاره شود.(6)در يكى از اين روايات، پيامبر صلىاللهعليهوآله به صراحت شيعيان اهلبيت عليهمالسلام را نجات يافتگان و مخالفانشان را هلاك شدگان معرفى مىكنند.(7)
در اينجا بسيار بجا است كه به برخى از روايات و احاديث نقل شده از عمّار بن ياسر در باب فضائل و مناقب اهلبيت عصمت عليهمالسلام نيز به شكل فهرستوار اشارهاى داشته باشيم:
1) . مناقب الامام اميرالمؤمنين على بن ابىطالب عليهالسلام كوفى : ج 2 ص 552 .
2) . خصائص اميرالمؤمنين على بن ابىطالب عليهالسلام نسائى : ص 129، 130.
3) . مناقب الامام اميرالمؤمنين على بن ابىطالب عليهالسلام كوفى : ج 2 ص 28. شرح الاخبار (مغربى) : ج 1 ص 151، 221، 232.
4) . مسند ابويعلى الموصلى: ج 3 ص 178، 179. مناقب اهلالبيت عليهمالسلام ابنمغازلى : ص 299 - 301. تاريخ مدينة دمشق: ج 42 ص 239، 240، 281، 282.
5) . كفاية الاثر خزّاز قمى : ص 120 - 126.
6) . شرح الاخبار مغربى : ج 3، ص 468 - 469؛ نوادر المعجزات: ص 96 - 98.
7) . الكافى: ج 8 ص 333.
تفسير آيه 54 سوره مائده به امام على عليهالسلام و يارانش در جنگ با ناكثين، قاسطين و مارقين(1)نزول آيه ولايت(2)در شأن اميرالمؤمنين على عليهالسلام.(3)
تطبيق صالح المؤمنين(4)بر حضرت على عليهالسلام.(5)
ناميده شدن على عليهالسلام به صديق اكبر از جانب حق تعالى در شب معراج.(6)
معصوم بودن امام على عليهالسلام از گناه.(7)
همسانى جايگاه امام على عليهالسلام در روز قيامت با جايگاه حضرت محمد صلىاللهعليهوآله و حضرت ابراهيم عليهالسلام و تشبيه اهلبيت عليهمالسلام(8)به باران.(9)
نتيجه اينكه:
در شرايطى كه حب دنيا و بازگشت به جاهليت سبب فاصله گرفتن بيشتر صحابه از وصاياى پيامبر صلىاللهعليهوآله و مانع تحقق غدير شد، گروه قليلى از صحابه مانند عمار، ابوالطفيل و حبشى با نقل و يادآورى حديث غدير و دفاع عملى از محتواى آن، از حديث غدير و خط مستقيم ولايت محافظت كردند، تا به جويندگان حقيقت برسد.
بر شيعيان امروز است كه تلاشهاى آنان را قدر شناسند، و از بصيرت و نحوه عمل آنان در دفاع از ولايت و به ويژه در شرايط فتنه الگو بگيرند، و به راهبردهايى براى عصر خود برسند.
1) . مجمع البيان فى تفسير القرآن: ج 3 ص 357، 358. فقه القرآن راوندى : ج 1 ص 370.
2) . مائده / 55 .
3) . تفسير العياشى: ج 1 ص 327. مناقب على بن ابىطالب و ما نزل من القرآن فى على عليهالسلام: ص 235. خصائص الوحى المبين: ص 76.
4) . تحريم / 4.
5) . شواهد التنزيل لقواعد التفضيل: ج 2 ص 347.
6) . شرح الاخبار مغربى : ج 3 ص 468، 469.
7) . الامالى صدوق : ج 1 ص 8 . مناقب اهلالبيت عليهمالسلام (ابنمغازلى) : ص 199.
8) . الخصال: ص 362.
9) . شرح الاخبار مغربى : ج 3، ص ص 5 .
از نحوه رفتار عمار در زمان خلافت خليفه دوم و سوم، مىتوان روشنگرى و عدم سكوت در برابر ظلم را آموخت، و همچنين از كار عملياتى او در فتنه جمل و نحوه مواجه شدن با فتنه را.
ابوالطفيل خود را با امامش تنظيم مىكرد. از اين رو در ايام خلافت اميرالمؤمنين عليهالسلام به كوفه هجرت كرد، و در هر سه جنگ تحميلى بر حضرت شركت كرد. اما او فقط مجاهد نبود، و به تعبير يعقوبى از حاملان علم امام على عليهالسلام بود.
حبشى نيز به نقل حديث غدير و جهاد در دفاع از اميرالمؤمنين عليهالسلام اكتفا نكرد، و زبان گوياى فضائل اميرالمؤمنين عليهالسلام از جمله حديث منزلت بود، و از اين طريق بر آگاهى و بصيرت جامعه مىافزود. درس ديگرى كه از حيات اين سه صحابى پيامبر صلىاللهعليهوآله و اميرالمؤمنين عليهالسلام مىتوان آموخت اينكه براى دفاع از خط ولايت بايد هزينه پرداخت كرد.
گاهى بايد مانند عمار جان را فدا كرد، و گاهى پذيراى تهمتها و توهينها شد؛ چنانكه خوارج و نواصب و وابستگان و پيروانش ابوالطفيل را به جرم دوست داشتن امام على عليهالسلام و اهلبيت پيامبر عليهمالسلام و پيروى از آنان غالى و كذاب خواندند. يا مانند حبشى كه ابنعدى نام او را در كتاب ضعفايش - يعنى افرادى كه حديثشان معتبر نيست - آورده است.
در اتمام حجتى كه اميرالمؤمنين عليهالسلام در زمان عثمان در مسجد داشت، از جمله به غدير استناد فرمود. در آنجا زيد بن ارقم و براء بن عازب و ابوذر و مقداد و عمار گفتند: ما شهادت مىدهيم كه سخن پيامبر صلىاللهعليهوآله را به ياد داريم كه بر منبر ايستاده بود و تو در كنار او بودى و مىفرمود:
اى مردم، خداوند به من دستور داده كه معرفى كنم امام شما را و آن كه بعد از من در ميان شما قائم خواهد بود، و وصى خود و جانشينم را، و آن كسى كه خداوند در
كتابش اطاعت او را بر مؤمنين واجب كرده و اطاعت او را قرين اطاعت خود و من نموده، و شما را در قرآن به ولايت او دستور داده است.
من براى معاف شدن در اين باره - از ترس اهل نفاق و تكذيبشان - به پروردگار خود مراجعه كردم، ولى مرا ترسانيد كه بايد اين رسالت را برسانم و گرنه مرا عذاب مىكند.
اى مردم، خداوند در كتابش شما را به نماز امر كرده و من آن را برايتان بيان نمودم، و به زكات و روزه و حج دستور داده كه آن را هم براى شما بيان و تفسير نمودم، و به ولايت دستور داده و من شما را شاهد مىگيرم كه ولايت مخصوص اين شخص است - و حضرت دست مبارك را بر على بن ابىطالب عليهالسلام قرار دادند - .
و سپس براى دو پسرش بعد از او، و سپس براى اوصياء از فرزندانشان بعد از آنهاست. آنان از قرآن جدا نمىشوند و قرآن از آنان جدا نمىشود تا بر سر حوضم بر من وارد شوند.
اى مردم، پناه و امامتان بعد از خودم و ولىّ و هدايت كننده شما را برايتان بيان كردم و او برادرم على بن ابىطالب است و او در ميان شما به منزله من در ميان شماست. دين خود را از او پيروى كنيد و در همه امورتان از او اطاعت نماييد، زيرا آنچه خداوند از علم و حكمتش به من آموخته نزد اوست.
از او بپرسيد و از او و جانشينانش بعد از او بياموزيد. به آنان چيزى ياد ندهيد و بر آنان پيشى نگيريد و از ايشان عقب نمانيد كه آنان با حق و حق با آنان است. نه ايشان از حق جدا مىشوند و نه حق از ايشان جدا مىشود.
زيد بن ارقم و بقيه پس از اين شهادت نشستند.(1)
1) . كتاب سليم: ح 11.
در صفين كه حضرت فضائل خود من جمله حديث و ماجراى غدير را فرمود، دوازده نفر از اهل بدر برخاستند و گفتند: ما شهادت مىدهيم كه اين مطالب را همانطور كه گفتى از پيامبر صلىاللهعليهوآله شنيديم، نه يك حرف زياد نمودى و نه كم كردى، و پيامبر صلىاللهعليهوآله ما را بر اين مطلب شاهد گرفت.
بقيه هفتاد نفر هم گفتند: اين مطالب را شنيديم ولى همه آن را حفظ نكرديم، ولى اين دوازده نفر برگزيدگان و بهتران ما هستند» .
از بين آن دوازده نفر چهار نفر برخاستند: ابوالهيثم بن تيهان، ابوايوب انصارى، عمار بن ياسر و خزيمة بن ثابت ذوالشهادتين، كه خداوند آنان را رحمت كند. اينان گفتند: شهادت مىدهيم كه سخن پيامبر صلىاللهعليهوآله را شنيديم و آن را حفظ كرديم كه در آن روز فرمود در حالى كه ايستاده بود و على هم در كنار او ايستاده بود.
سپس پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: اى مردم، خداوند به من دستور داده كه براى شما امام و وصىّ و جانشينى منصوب كنم كه وصى پيامبرتان در ميان شما و جانشين من در امتم و بين اهلبيتم بعد از من باشد. كسى كه خداوند در كتابش اطاعت او را بر مؤمنين واجب كرده و به شما دستور ولايت او را داده است. من از ترس اهل نفاق و تكذيب آنان از پروردگارم خواستم كه اين دستور را از عهده من بردارد، ولى خداوند مرا ترسانيد كه بايد ابلاغ كنم و گرنه مرا عذاب خواهد كرد.(1)
زمانى كه اصحاب سقيفه در قيافههاى ظاهرفريبى آمدند كه كمر اجتماع در مقابل آن خم شد. آنگاه كه به بهانه قتل عثمان، آخرين نماينده تام الاختيار سقيفه با نقشه صاحب سقيفه انتخاب شد. معاويه و بقاياى سقيفه حزب واحدى تشكيل دادند و به عنوان خونخواهى خليفه مقتولِ سقيفه پرچم برافراشتند. پيراهن سقيفه را بر منبر
1) . كتاب سليم: حديث 25.
دمشق كه پايههاى سقيفه در آن محكم شده بود آويختند و عناوينى از قبيل «خال المؤمنين» و «كاتب وحى» را هم زيور آن نمودند و به جنگ غدير آمدند.
غديريان نيز آنچه بايد نشان دادند و به دست نيروهاى فداكار و ريشهدار خود چون عمار و اويس قرنى و مالك اشتر چنان حماسه آفريدند كه نقش طلايى غدير را بر آسمان تاريخ حك نمودند. از جمله بارزترين آنان عمار بن ياسر است:
در جنگ صفين عمروعاص براى اصحاب خود اين حديث را نقل كرد كه پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: عمار را گروه متجاوز مىكشند و عمار از حق جدا نمىشود و آتش جهنم او را نمىسوزاند.
يك نفر از لشكر معاويه به عمروعاص گفت: هم اكنون عمار در لشكر على عليهالسلام است ! ! عمروعاص گفت: اگر بتوانى بين من و او جمع كنى با هم صحبت مىكنيم.
وقتى عمار و عمروعاص با رو به رو شدند، عمروعاص گفت: اى عمار، تو را به خدا قسم مىدهم كه از اسلحه كشيدن اين دو لشكر مانع شوى و خون آنان را حفظ كنى ! ما كه يك خدا را مىپرستيم و به قبله شما نماز مىخوانيم و به همان دينى دعوت مىكنيم كه شما دعوت مىكنيد و كتاب شما را مىخوانيم و به پيامبرتان ايمان داريم.
عمار در جواب او ضمن مطالبى گفت: پيامبر صلىاللهعليهوآله به من دستور داده با قاسطين كه شما هستيد بجنگم. اى ابتر، آيا بياد دارى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله به على عليهالسلام فرمود: مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ. اللّهُمَّ والِ مَن والاهُ وَ عادِ مَن عاداهُ ؟ صاحب اختيار من خدا و رسول و بعد از آنان على است، ولى تو مولى و صاحب اختيار ندارى ! !
معاويه وقتى اين خبر را شنيد گفت: عرب هلاك شده است اگر سبك شمردن اين غلام سياه آنان را دريابد ! و منظور او عمار بود.(1)
به خاطر همين اتمام حجتها است كه مىتوان عمار را شهيد غدير ناميد.
1) . بحار الانوار: ج 33 ص 30.
اتمام حجت ابنعباس با غدير(1)
در چندين ماجرا، اصحاب بر معاويه اتمام حجت كردند. از جمله ابنعباس است:
ابان از سليم نقل مىكند كه گفت: معاويه در سال اول حكومتش پس از شهادت اميرالمؤمنين عليهالسلام به مدينه آمد. در آنجا مجلسى تشكيل داد و از امام حسن و امام حسين عليهماالسلام و عبداللّه بن جعفر و ابنعباس و عدهاى ديگر دعوت كرد و همه جمع شدند.
در آن مجلس مهم، احتجاجات بسيارى از افراد مختلف بر معاويه شد. از جمله ابن عباس گفت:
پيامبر ما صلىاللهعليهوآله براى امتش افضل مردم و سزاوارترين آنان و بهترين آنان را در غدير خم و در موارد بسيارى منصوب نمود و به وسيله او حجت را بر مردم تمام كرد و به آنان دستور اطاعت او را داد.
و به آنان خبر داد كه او نسبت به خودش به منزله هارون نسبت به موسى است، و صاحب اختيار هر مؤمنى بعد از اوست، و هر كس كه او وليش بوده على وليّش است، و هر كس كه او صاحب اختيارتر از خودش بر او بوده على عليهالسلام نسبت به او از خودش صاحب اختيارتر است.
و او خليفهاش در بين مردم و وصىّ اوست، و هر كس از او اطاعت كند خدا را اطاعت كرده، و هر كس او را عصيان كند خدا را عصيان كرده و هر كس او را دوست بدارد خدا را دوست داشته و هر كس با او دشمنى كند با خدا دشمنى كرده است. ولى مردم او را انكار كردند و او را حق او را نشناختند و ولايت غير او را پذيرفتند.
1) . چهارده قرن با غدير: ص 88 ، 89 ، 92، 93، 102، 104، 110، 113 - 115. اسرار غدير: ص 286، 287، 290 - 292، 298، 300، 302. اولين ميراث مكتوب درباره غدير: ص 40، 52 . غدير در قرآن: ج 2 ص 110.
در روايتى چنين است: اى معاويه، آيا تعجب مىكنى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله در غدير خم و در موارد زيادى نام امامان را برد و حجت را بر آنان تمام كرد و دستور به اطاعت آنان داد ؟ !
معاويه گفت: اى ابنعباس، سخن بزرگى از دهانت خارج مىنمايى.(1)
يكى از راويان حديث و ماجراى غدير ابنعباس است. در اينجا به دو مورد اشاره مىشود:
ابنعباس در روايتى واقعه غدير را اينگونه نقل كرده است: خداوند به پيامبر صلىاللهعليهوآله دستور داد على عليهالسلام را براى مردم منصوب كند و آنان را به ولايت او خبر دهد. اين بود كه در روز غدير خم به ولايت او قيام نمود.(2)
همچنين ابنعباس داستان غدير را نقل مىكند و مىگويد: پيامبر صلىاللهعليهوآله در حضور مردم بازوى على عليهالسلام را گرفت و فرمود: مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ. اللّهُمَّ والِ مَن والاهُ وَ عادِ مَن عاداهُ ... . سپس ابنعباس مىگويد: به خدا قسم با اين اقدام بيعت على عليهالسلام بر گردن مردم واجب شد.(3)
اتمام حجت بلال حبشى با غدير و بيعت نكردن با ابوبكر(4)
با توجه به استناد ريشهاى غدير به قرآن، اتمام حجتها و دفاع از حريم غدير با تكيه بر آيات قرآنى در طول چهارده از سوى پيامبر و ائمه عليهمالسلام و اصحابشان صورت گرفته، كه از جمله آنها اتمام حجتهاى قرآنىِ بلال است:
بلال مؤذن پيامبر صلىاللهعليهوآله از كسانى بود كه با ابوبكر بيعت نكرد. از سوى ديگر ابوبكر در زمان پيامبر صلىاللهعليهوآله بلال را كه غلام بود خريد و آزاد كرد. عمر از اين بهانه استفاده كرد و روزى گريبان بلال را گرفت و گفت: اى بلال، اين جزاى ابوبكر است كه تو را آزاد كرده، و تو نمىآيى با او بيعت كنى !
اكنون نوبت اتمام حجتى عظيم و جاودانى بود تا هم غاصب خلافت و هم نسلهايى كه اين ماجرا را مىشنوند، حجت و برهان مؤذن پيامبرشان را بدانند. او با استناد به يك آيه قرآن كه اجازه تقدم بر خدا و رسول را به مؤمنان نمىدهد، اعتقاد خود را بيان كرد.
بلال گفت: اگر ابوبكر مرا به خاطر خدا آزاد كرده، مرا به خاطر همان خدا به حال خودم رها كند، و اگر مرا براى غير خدا آزاد كرده و به خاطر خودش آزاد نموده حرف تو را بايد عمل كرد ! اما بيعت با ابوبكر، من بيعت نخواهم كرد با كسى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله او را خليفه قرار نداده و او را مقدم نداشته است. خداوند تعالى مىفرمايد:
«يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تُقَدِّمُوا بَيْنَ يَدَىِ اللّهِ وَ رَسُولِهِ»(1): «اى كسانى كه ايمان آوردهايد از خدا و پيامبرش جلوتر نرويد» .
اى عمر، تو خوب مىدانى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله براى پسرعمويش پيمانى بست كه تا قيامت بر گردن ماست. آن حضرت او را در روز غدير خم مولى و صاحب اختيار ما قرار داد. چه كسى جرئت دارد در برابر صاحب اختيار خود با ديگرى بيعت كند ؟ !
عمر گفت: اگر بيعت نمىكنى با ما زندگى مكن ! نه طرفدار ما باش و نه مخالف ما ! بلال هم مجبور شد به خاطر ولايت اميرالمؤمنين عليهالسلام از مدينه بيرون رود و در جاى ديگرى زندگى كند !(2)
در كنار آيات غدير، مىتوان همه احاديث وارد شده در ارتباط غدير با قرآن را به نوعى اتمام حجت غديرى - قرآنى به حساب آورد.
به خصوص استشهاد به آيات قرآن در بسيارى از مواضع خطابه غدير - آن هم از لسان پيامبر معظم صلىاللهعليهوآله - بُعد ديگرى از جنبه قرآنى غدير را بيان مىكند. آياتى كه در خطابه غدير به عنوان شاهد يا تفسير قرآن آمده 50 مورد است كه اهميت اين سند دائمى غدير را با پشتوانه قرآنى جلوهگر مىسازد.
با توجه به همين استناد ريشهاى غدير به قرآن، اتمام حجتها و دفاع از حريم غدير با تكيه بر آيات قرآنى در طول چهارده از سوى پيامبر و ائمه عليهمالسلام و اصحابشان صورت گرفته، كه از جمله آنها اتمامحجت قرآنىِ ابوسعيد خدرى با آيه «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ»(2)است كه بر فراز منبر نازل شد:
ابوسعيد خدرى صحابى پيامبر صلىاللهعليهوآله يكى از حاضران غدير و بازگوكنندگان واقعه غدير به صورت نسبتا مفصلى است و آنچه به چشم خود در غدير ديده بيان مىكند. تأكيد او به اين جهت قابل توجه است كه آيه اكمال در حالى بر پيامبر نازل شد كه حضرت بر فراز منبر غدير بود و لحظاتى از اعلام ولايت نگذشته بود. او در قسمتى از سخنانش مىگويد:
پيامبر صلىاللهعليهوآله در روز غدير خم مردم را فراخواند ... ، و بازوى على بن ابىطالب عليهالسلام را گرفت و بلند كرد به طورى كه سفيدى زير بغل پيامبر صلىاللهعليهوآله را مىنگريستم. سپس فرمود:
مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ. اللّهُمَّ والِ مَنْ والاهُ وَ عادِ مَنْ عاداهُ وَ انْصُرْ مَنْ نَصَرَهُ وَ اخْذُلْ مَنْ خَذَلَهُ: هر كس من صاحب اختيار او هستم على صاحب اختيار اوست. پروردگارا، دوست بدار هر كس او را دوست بدارد، و دشمن بدار هر كس او را دشمن بدارد، و يارى كن هر كس او را يارى كند، و خوار كن هر كس او را خوار كند.
ابوسعيد خدرى مىگويد: حضرت از منبر پايين نيامده بود كه اين آيه نازل شد: «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِى وَ رَضِيتُ لَكُمُ الاْءِسْلامَ دِينا» .(1)پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: اللّه اكبر از كامل شدن دين و كمال نعمت و رضايت پروردگار به رسالت من و ولايت على بعد از من.(2)
عبداللّه بن علقمه از كسانى بود كه عمرى به اميرالمؤمنين عليهالسلام ناسزا مىگفت. يكسال به مكه رفت و نزد ابوسعيد خدرى آمد و از او پرسيد: آيا هيچ منقبتى درباره على بن ابىطالب عليهالسلام شنيدهاى ؟ !
ابوسعيد گفت: آرى، مىتوانى از مهاجرين و انصار و قريش سئوال كنى. پيامبر صلىاللهعليهوآله در روز غدير خم ابلاغ كاملى نمود و فرمود: اى مردم آيا من نسبت به مؤمنين از خود آنان سزاوارتر نيستم ؟ گفتند: آرى. و اين سؤال و جواب سه بار تكرار شد. سپس فرمود: اى على، نزديك بيا. پيامبر صلىاللهعليهوآله دو دست او را بلند كرد به طورى كه زير بغلهاى آنان را مىديدم، و فرمود: مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ. و اين را سه مرتبه فرمود.
عبداللّه بن علقمه - كه تحت تأثير تبليغات بنىاميه قرار داشت - با تعجب پرسيد: تو خودت اين را از پيامبر صلىاللهعليهوآله شنيدى ؟ ابوسعيد اشاره به گوشهاى و سينهاش كرد و گفت: دو گوشم شنيده و قلبم آن را در خود جاى داده است. اينجا بود كه عبداللّه گفت: من از ناسزا گفتن به على عليهالسلام استغفار و توبه مىنمايم.(3)
اتمام حجت مالك بن نويره با غدير(1)
مالك بن نويره را مىتوان يكى از اولين شهداى راه غدير بر شمرد؛ او كسى است كه به خاطر اتمام حجت با غدير به شهادت رسيد. ماجر از اين قرار است:
مالك بن نويره رئيس قبيله بنىحنيفه بود كه در اطراف مدينه سكونت داشتند. او از حاضرين در غدير بود و همه واقعه را به چشم خود ديده و به قبيله خود بازگشته بود و براى آنان شرح داده بود.
پس از انتشار خبر رحلت پيامبر صلىاللهعليهوآله مالك به عنوان رئيس قبيله براى تجديد عهد با مولاى خود اميرالمؤمنين عليهالسلام به مدينه آمد و يكسره به مسجد رفت ولى با تعجب ابوبكر را بر فراز منبر ديد.
از همانجا صدا زد: اى ابوبكر، بيعت على عليهالسلام در روز غدير خم را فراموش كردى ؟ اين منبر جاى تو نيست كه بر آن خطابه مىخوانى ! اين را گفت و به قبيله خود بازگشت و با ابوبكر بيعت نكرد.
ابوبكر ترسيد و براى مقابله با او بهانهاى كه براى ساير قبايل عرب بكار مىبست به ميان آورد. ابتدا فردى را فرستاد و به عنوان نماينده خليفه از او زكات طلب كرد. مالك گفت: زكات را بايد به امام داد، و ابوبكر امام نيست تا به او زكات بدهم ! !
با آمدن اين پاسخ براى ابوبكر، حكم ارتداد آنان را صادر كرد و خالد را با لشكرى به جنگ آنان فرستاد. مالك كه عمق توطئه را احساس كرده بود اذان و نماز به پاداشت تا تهمت را رد كرده باشد و بر همه معلوم كند كه منظور اينان از ارتداد نپذيرفتن ابوبكر است.
خالد كه دستور را از قبل گرفته بود در يك اقدام مزوّانه به آنان امان داد، ولى سپس دستور داد در يك شبيخون آنان را اسير كنند و مردانشان را بكشند و زنانشان را اسير كنند.
1) . چهارده قرن با غدير: ص 87 . اسرار غدير: ص 284.
مالك بن نويره شهيد راه غدير شد و خالد بىشرمانه در همان شب با همسر او همبستر گرديد ! ! و معلوم شد اينان كه به مبارزه باصطلاح مرتدين آمده بودند، خودشان تا چه حد مرتد بودند.(1)
اتمام حجت حذيفة بن يمان با غدير(2)
يكى از اصحاب معصومين عليهمالسلام كه با غدير اتمام حجت نموده حذيفة بن يمان است. حذيفه يكى از اصحاب با وفاى پيامبر صلىاللهعليهوآله است كه در غدير حاضر بود. او مشروح ترين گزارش را درباره واقعه غدير در شهر مدائن نقل كرده؛ كه شامل جزئىترين مسائل مربوط به سفر حج و مراسم غدير و نيز توطئههاى منافقين همزمان و قبل و بعد از غدير مىشود.
البته گر چه در اين روايت تاريخىِ حذيفه تمام ريزه كارىهاى غدير و قبل و بعد آن به طور كامل و جامع نيامده، ولى طولاترين نقلى است كه در اين زمينه نسبتا جامع و يكجا مطالب را نقل كرده است. و لذا اين روايت حذيفه به طور كامل در فصل اول «تاريخ و ماجراى غدير» ، بخش دهم «بلندترين داستان غدير» آورده شده است.
در همين باره دو كتاب مستقل تأليف شده، كه از اين قرار است:
بلندترين داستان غدير، محمدرضا انصارى، فارسى، چاپى، دليل ما، قم، سى و يكم، 1402 ش، رقعى، 112 ص. در اين كتاب ماجراى غدير به طور مفصل از زبان حذيفة بن يمان آمده است.
غدير در مدائن، خاكريز ايمان و انديشه، فارسى، چاپى، كاظمى، قم، سوم، 1401 ش، رقعى، 80 ص. در اين كتاب ماجراى غدير به طور مفصل از زبان حذيفة بن يمان آمده است.
همچنين حذيفه در طول عمر خود نيز چندين بار به غدير احتجاج كرده و از كسانى است كه توانسته متن كامل و مفصل خطبه غدير را حفظ و به نسلهاى بعد برساند.(1)
در موردى حذيفه داستان غدير را چنين نقل مىكند: به خدا قسم در غدير خم من در مقابل پيامبر صلىاللهعليهوآله نشسته بودم و مهاجرين و انصار در مجلس بودند. پيامبر صلىاللهعليهوآله اميرالمؤمنين عليهالسلام را فراخواند و دستور داد تا سمت راست او بايستد.
سپس فرمود: اى مردم، آيا مىدانيد كه من نسبت به شما از خودتان صاحب اختيارترم ؟ گفتند: آرى به خدا قسم. فرمود: أيُّهَا الناس، مَن كُنتُ مَولاهُ فَهذا عَلىٌّ مَولاهُ. اللّهُمَّ والِ مَن والاهُ وَ عادِ مَن عاداهُ وَ انصُر مَن نَصَرَهُ وَ اخذُل مَن خَذَلَهُ.(2)
در ايام عثمان مردم مدائن از دست حاكمان ظالم و فاسق او به ستوه آمدند و شكايت كردند، و او مجبور شد حذيفه را به عنوان حاكمى كه مردم قبول داشتند منصوب كند. اين ماجرا مقارن با اواخر حكومت عثمان بود و پس از كشته شدن عثمان و خلافت اميرالمؤمنين عليهالسلام، حضرت براى او نامهاى نوشت و او را در سِمَت خود ابقا فرمود.
حذيفه كه خود نيز روزهاى واپسين عمر را مىگذراند بر فراز منبر آمد تا براى اميرالمؤمنين عليهالسلام از مردم بيعت بگيرد. او در ضمن خطبهاى كه ايراد كرد گفت: اكنون اميرالمؤمنين حقيقى و سزاوار به اين نام صاحب اختيار شما شده است !
پس از پايان مراسم بيعت، جوانى ايرانى بنام مسلم به پاخاست و عرض كرد: اى امير، اين كه گفتى «اميرالمؤمنين حقيقى» ، تعرض و اشاره به خلفاى قبل از او بود.
اگر آنان خلفاى واقعى نبودند حقيقت امر را براى ما روشن كن كه شما در ماجراها حاضر بودهايد و ديدهايد.
حذيفه در پاسخ به او مطالب مفصلى از تاريخ اسلام و سير آن در زمان پيامبر صلىاللهعليهوآله را براى جوان ايرانى بيان كرد تا رسيد به ماجراى غدير و پس از بيان مقدمات نقطه اصلى آن را چنين بيان كرد:
در غديرخم پيامبر صلىاللهعليهوآله ولايت على عليهالسلام را با صداى بلند اعلام كرد واطاعت او را بر مردم واجب كرد و به آنان دستور داد از دستورات او تخلف نكنند و به آنان خبر داد كه اينها دستور از سوى پروردگار است.
سپس فرمود: آيا من نسبت به مؤمنين از خودشان صاحب اختيارتر نيستم ؟ گفتند: آرى يا رسول اللّه. فرمود: مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ. اللّهُمَّ والِ مَن والاهُ وَ عادِ مَن عاداهُ وَ انصُر مَن نَصَرَهُ وَ اخذُل مَن خَذَلَهُ. سپس دستور داد همه مردم با او بيعت كنند، و همه بيعت كردند.(1)
در كنار آيات غدير، مىتوان همه احاديث وارد شده در ارتباط غدير با قرآن را به نوعى اتمام حجت غديرى - قرآنى به حساب آورد. به خصوص استشهاد به آيات در بسيارى از مواضع خطابه غدير - آن هم از لسان پيامبر معظم صلىاللهعليهوآله - بُعد ديگرى از جنبه قرآنى غدير را بيان مىكند. آياتى كه در خطابه غدير به عنوان شاهد يا تفسير قرآن آمده 50 مورد است كه اهميت اين سند دائمى غدير را با پشتوانه قرآنى جلوهگر مىسازد.
با توجه به همين استناد ريشهاى غدير به قرآن، اتمام حجتها و دفاع از حريم غدير با تكيه بر آيات قرآنى در طول چهارده از سوى پيامبر و ائمه عليهمالسلام و اصحابشان صورت گرفته، كه از جمله آنها اتمام حجتهاى قرآنىِ حذيفه يمانى با اين آيه است:
1) . بحار الانوار: ج 28 ص 98. اثبات الهداة: ج 2 ص 159 ح 710.
«أَ حَسِبَ النَّاسُ أَنْ يُتْرَكُوا...»(1)اشاره به فتنه سقيفه است(2):
حذيفه يمانى در زمان حكومتش در مدائن - كه مصادف با قتل عثمان و خلافت ظاهرى اميرالمؤمنين عليهالسلام شد - خود را موظف به اتمام حجتى براى نسلهاى بىخبر از سقيفه دانست. او مفصلترين صورت از داستان غدير را با بيان توطئههاى منافقين در پشت پرده آن بازگو كرد و آيات نازل شده در تمام مقاطع غدير را با دقت كامل بيان نمود.
او مقاطع قرآنى را از آغاز اعلام سفر حج در مدينه شروع كرد و گفت: خداوند در سال دهم هجرت به پيامبر صلىاللهعليهوآله دستور داد تا به حج برود و مردم هم با وى به حج بيايند و در اين باره اين آيه را بر او نازل كرد:
«وَ أَذِّنْ فِىالنَّاسِ بِالْحَجِّ يَأْتُوكَ رِجالاً وَ عَلى كُلِّ ضامِرٍ يَأْتِينَ مِنْ كُلِّ فَجٍّ عَمِيقٍ»(3): «حج را بين مردم اعلان عمومى كن تا با پاى پياده و سوار بر هر شتر لاغرى نزد تو آيند، كه از هر راه دورى مىآيند» .
در سال دهم هجرى جمعيت عظيم مسلمانان با پيامبر صلىاللهعليهوآله به حج رفتند، كه به نام «حجة الوداع» معروف شد. هنگامى كه حج تمام شد پس از يك روز اقامت در مكه جبرئيل نازل شد و آيات اول سوره عنكبوت را نازل كرد و گفت: اى محمد بخوان:
«بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ. الم. أَ حَسِبَ النَّاسُ أَنْ يُتْرَكُوا أَنْ يَقُولُوا آمَنَّا وَ هُمْ لا يُفْتَنُونَ. وَ لَقَدْ فَتَنَّا الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ فَلَيَعْلَمَنَّ اللّهُ الَّذِينَ صَدَقُوا وَ لَيَعْلَمَنَّ الْكاذِبِينَ. أَمْ حَسِبَ الَّذِينَ يَعْمَلُونَ السَّيِّئاتِ أَنْ يَسْبِقُونا ساءَ ما يَحْكُمُونَ»(4):
«به نام خداوند بخشنده مهربان. الم. آيا مردم گمان كردهاند كه رها مىشوند با همين كه بگويند ايمان آورديم در حالى كه امتحان نشوند. ما كسانى را كه قبل از آنان بودند امتحان كرديم و خداوند آنان كه راست مىگويند و آنان كه دروغ مىگويند را مىداند. يا كسانى كه بدىها را انجام مىدهند گمان كردهاند ما به آنها دست نمىيابيم چه بد فكرى مىكنند» .
پيامبر صلىاللهعليهوآله پرسيد: اى جبرئيل، اين فتنه چيست ؟ جبرئيل با اشاره به اوضاع بعد از رحلت آن حضرت جواب داد: خداوند مىفرمايد: ارتحال تو به سوى خدايت و بهشت او نزديك شده، و دستور مىدهد على بن ابىطالب را براى امت بعد از خود به خلافت نصب كنى و امامت را به او بسپارى كه اوست خليفه قائم در رعيت و امت تو، چه از او اطاعت كنند و چه با او مخالفت نمايند، و به زودى با او مخالفت خواهند كرد، و اين است آن فتنهاى كه اين آيهها را درباره آنها بر تو تلاوت كردم.
با نزول اين آيات، بلال به دستور پيامبر صلىاللهعليهوآله اعلان عمومى داد كه مردم براى سفر به سوى غدير آماده شوند.
حذيفه يمانى در مدائن براى اولين بار پرده از اسرار ناگفته سقيفه بر مىداشت و نقش عايشه و حفصه را در آن توطئهها خاطر نشان مىساخت. چه كسى باور مىكرد كه آيات سوره تحريم درباره اين دو زن نازل شده و آنان از بنيانگذاران سقيفه و آغازگران توطئه غصب خلافت هستند تا روزى كه حذيفه جزئيات ماجرا را بازگو كرد و گفت:
با پايان مراسم حج و پس از يك روز اقامت در مكه، جبرئيل بر پيامبر صلىاللهعليهوآله نازل شد و اين فرمان را آورد: خداوند عزوجل به تو دستور مىدهد آنچه به تو آموخته به على بياموزى و آنچه در اختيار تو قرار داده و به تو سپرده به او بسپارى كه او امين مورد اعتماد است.
با اين فرمان، پيامبر صلىاللهعليهوآله على عليهالسلام را فراخواند و آن روز و شب را با او خلوت كرد، و علم و حكمتى را كه خدا به او عطا كرده بود به او سپرد و سخن جبرئيل را براى او بازگو كرد.
آن روز نوبت عايشه از همسران پيامبر صلىاللهعليهوآله بود و از اينكه به خاطر خلوت پيامبر صلىاللهعليهوآله با على عليهالسلام نتواسته نزد آن حضرت باشد ناراحت بود. اين بود كه معترضانه پرسيد: خلوت تو با على امروز چه طولانى شد ؟ پيامبر صلىاللهعليهوآله به او اعتنايى نكرد ولى او با اصرار پرسيد: چرا به من خبر نمىدهى كه خلوت شما بر سر چه بود كه شايد صلاح من در آن باشد !
حضرت فرمود: البته كه صلاح است براى كسى كه خداوند او را با قبول و ايمان به آن سعادتمند نمايد، و من مأمور شدهام همه مردم را بدان دعوت نمايم. آنگاه كه به طور عمومى در بين مردم آن را اعلام كردم تو هم آگاه مىشوى.
عايشه گفت: چرا اكنون به من خبر نمىدهى تا در عمل به آن و صلاحى كه در آن است از ديگران پيشى بگيرم ؟ ! پيامبر صلىاللهعليهوآله جواب داد: اينك به تو خبر مىدهم؛ به شرط آنكه تا هنگامى كه به اعلان عمومى آن بين مردم دستور داده شوم اين مطلب را در سينهات حفظ كنى و به كسى نگويى. عايشه پذيرفت و قول داد راز پيامبر صلىاللهعليهوآله را براى كسى بازگو نكند.
پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: خداوند به من خبر داده كه عمرم تمام شده و دستور داده على را به عنوان نشانه او براى مردم منصوب كنم و او را امام مردم و خليفه بعد از خود اعلام كنم. اين راز را پشت پرده قلبت نگهدار تا خداوند اجازه اعلام عمومى آن را دهد.
عايشه با آنكه قول حفظ اين راز را به پيامبر صلىاللهعليهوآله داده بود، اما فورا آن را به حفصه خبر داد، و هر كدام از آنها پدرانشان را از اين موضوع مطلع كردند و آنان به ساير منافقين اطلاع دادند، و مرحله جدى توطئههاى سقيفه از آن لحظه آغاز شد.
خداوند اقدامات عايشه و حفصه و پدرانشان را در آياتى از قرآن به پيامبرش خبر داد: «وَ إِذْ أَسَرَّ النَّبِىُّ إِلى بَعْضِ أَزْواجِهِ حَدِيثا فَلَمَّا نَبَّأَتْ بِهِ وَ أَظْهَرَهُ اللّهُ عَلَيْهِ عَرَّفَ بَعْضَهُ وَ أَعْرَضَ عَنْ بَعْضٍ فَلَمَّا نَبَّأَها بِهِ قالَتْ مَنْ أَنْبَأَكَ هذا قالَ نَبَّأَنِىَ الْعَلِيمُ الْخَبِيرُ...»(1):
«هنگامى كه پيامبر به يكى از همسرانش (عايشه) سخنى به پنهانى گفت و چون وى آن را افشا نمود و خدا هم پيامبر را از افشاى او آگاه ساخت پيامبر برخى از افشاهاى او را به وى اظهار كرد و از برخى اعراض نمود هنگامى كه پيامبر به آن همسرش (عايشه) افشاى سر را خبر داد او گفت چه كسى تو را از اين افشا با خبر ساخت حضرت فرمود خداى دانا و آگاه مرا خبر داد...» .
پيامبر صلىاللهعليهوآله به خاطر اين افشاى سرّ با عايشه و حفصه سخن نمىگفت و رابطه خود را با آنان قطع كرده بود. آنان به فكر چارهاى افتادند كه با چرب زبانى و استفاده از حجب و حياى پيامبر صلىاللهعليهوآله درِ گفتگو با حضرت را باز كنند. عايشه نزد پيامبر صلىاللهعليهوآله آمد و با مقدماتى علت قطع رابطه آن حضرت را با خود پرسيد و اظهار نگرانى از نارضايتى پيامبر صلىاللهعليهوآله كرد. حضرت فرمود: اگر واقعا از نارضايتى من نگران بودى سِرّى را كه تو را به كتمان آن سفارش كردم افشا نمىكردى. با اين كار هم خود و هم عدهاى از مردم را به هلاكت انداختهاى.(2)
گفتار مفصل حذيفه از واقعه غدير در مدائن حيرت انگيز است. او به جزئياتى اشاره مىكند كه كمتر كسى شنيده است. او حتى روز شمار سفر به غدير و آياتى كه در اين پنج روز نازل شده را به خاطر دارد و بازگو مىكند كه چگونه در بين راه آيات قرآنى پى در پى نازل مىشد و دستور آمادگى و اجراى دقيق برنامه سه روزه غدير را براى پيامبر صلىاللهعليهوآله مىآورد و به آن حضرت وعده حفظ از شرّ توطئهگران را مىداد.
او در بخشى از كلامش مىگويد: روز 14 ذى الحجه سال دهم هجرى پيامبر صلىاللهعليهوآله از مكه به مقصد غدير حركت كرد. روز سومى كه در راه بودند جبرئيل آيات آخر سوره حجر را نازل كرد: «فَوَ رَبِّكَ لَنَسْئَلَنَّهُمْ أَجْمَعِينَ. عَمَّا كانُوا يَعْمَلُونَ. فَاصْدَعْ بِما تُؤْمَرُ وَ أَعْرِضْ عَنِ الْمُشْرِكِينَ. إِنَّا كَفَيْناكَ الْمُسْتَهْزِئِينَ»(1): «قسم به پروردگارت از همه آنان خواهيم پرسيد. درباره آنچه انجام مىدادند. تو به آنچه دستور داده شدى اقدام كن و از مشركين روى گردان باش. ما تو را از شرّ مسخره كنندگان حفظ مىكنيم» .
در آخر شب چهارم جبرئيل بر پيامبر صلىاللهعليهوآله نازل شد و اين آيه را براى حضرت خواند: «يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَ اللّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ إِنَّ اللّهَ لا يَهْدِى الْقَوْمَ الْكافِرِينَ»(2): «اى پيامبر ابلاغ كن آنچه از پروردگارت بر تو نازل شده و اگر چنين نكنى رسالت او را تبليغ نكردهاى و خداوند تو را از مردم حفظ مىكند خداوند قوم كافرين را هدايت نمىكند» . و منظور از آنان كسانى بودند كه نسبت به پيامبر صلىاللهعليهوآله سوء قصد داشتند.
جبرئيل گفت: خداوند به تو دستور داده فردا كه در منزل غدير پياده مىشويد ولايت او را بر مردم واجب كنى. پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: بلى اى جبرئيل، ان شاء اللّه فردا اين كار را انجام خواهم داد.(3)
حذيفه يكى از حاضران در غدير است كه جزئيات بسيارى از آن را فقط او نقل كرده و حق عظيمى بر همه دارد و حجت را بر ما تمام كرده است. او متن خطابه بلند غدير را نيز حفظ كرده و جزئيات قرآنى آن را به خاطر سپرده است.
از جمله فرازهاى خطبه كه حذيفه نقل كرده و آيات قرآنى را يادآور شده اين است كه پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: خداوند به من وحى كرده است: «يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَ اللّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ إِنَّ اللّهَ لا يَهْدِى الْقَوْمَ الْكافِرِينَ»(1): «اى پيامبر ابلاغ كن آنچه از پروردگارت بر تو نازل شده و اگر چنين نكنى رسالت او را نرساندهاى و خداوند تو را از مردم حفظ مىكند خداوند قوم كافر را هدايت نمىكند» .
اى مردم، من در تبليغ آنچه خداوند نازل كرده كوتاهى نكردهام؛ و اينك سبب نازل شدن اين آيه را بيان خواهم كرد: چندين بار جبرئيل بر من نازل شد و از طرف خداوندِ سلام دستور آورد كه در جمع مردم بگويم و به سياه و سفيد اعلام كنم كه على بن ابىطالب برادرم و خليفهام و امام پس از من است.
اى مردم، سبب اين تأكيد شناخت من از منافقينى است كه آنچه در قلبشان نيست بر زبان مىآورند، و اين كار را كوچك مىشمارند در حالى كه نزد خدا امرى عظيم است؛ و نيز اذيتهاى بسيارى كه نسبت به من روا داشتهاند. از جمله اينكه به دليل كثرت ملازمت على با من و توجه زياد من به او، مرا «گوش» اسم گذاردند و خداوند اين آيه را نازل كرد: «وَ مِنْهُمُ الَّذِينَ يُؤْذُونَ النَّبِىَّ وَ يَقُولُونَ هُوَ أُذُنٌ»(2): «از آنان كسانى هستند كه پيامبر را اذيت مىكنند و مىگويند او گوش است» ، و اگر بخواهم مىتوانم آنان را نام ببرم !
اى مردم، در قرآن تفكر كنيد و آيات آن را بفهميد. آيههاى محكم آن را فرا گيريد و سراغ آيههاى متشابه آن نرويد. به خدا قسم هيچ كس تفسير قرآن را بيان نخواهد كرد مگر كسى كه اينك دستش را گرفته و با دستم بالا مىبرم و به شما اعلام مىكنم كه هر كس من صاحب اختيار اويم او صاحب اختيار وى است و آن شخص على است.
اى مردم، على و فرزندان صالح من از نسل او «ثِقل اصغر» هستند و قرآن «ثِقل اكبر» است. اين دو از هم جدا نمىشوند تا بر سر حوض كوثر نزد من آيند. هيچ آيهاى نيست كه خداوند در آن مؤمنين را خطاب كرده مگر اينكه او اولين مخاطب آن است.
خداوند در سوره «هَلْ أَتى» شهادت به بهشت نداده مگر براى او(1)، و آن را درباره غير على عليهالسلام نازل نكرده است. سوره «وَ الْعَصْرِ»(2)درباره على عليهالسلام نازل شده و تفسير آن چنين است: قسم به خداى روز قيامت «انسان در زيان است» و آنها دشمنان آل محمد عليهمالسلام هستند، «مگر آنان كه ايمان آوردند» به ولايتشان «و اعمال صالح انجام دادند» با همدلى با برادرانشان «و يكديگر را به صبر سفارش كردند» در غيبت امام غايبشان.(3)
حذيفه در مدائن براى يك جوان ايرانى پرده از صحيفه ملعونه و مجريان آن بر مىدارد و آيات متعددى را برمىشمارد كه در ايام غدير مستقيما درباره اصحاب صحيفه نازل شد. مىتوان اين فراز تاريخ را از استثنايىترين اتمام حجتها به حساب آورد كه پرده از اسرار سقيفه برمىدارد.
حذيفه مىگويد: در سه روز غدير اصحاب صحيفه ملعونه بر ضد خلافت اميرالمؤمنين عليهالسلام پيمان خود را محكم كردند. هنگامى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله قصد حركت داشت به آنها فرمود: درباره چه مسئلهاى امروز خصوصى صحبت مىكرديد در حالى كه شما را از نجوى و گفتگوى خصوصى منع كرده بودم ؟
1) . اشاره به ماجراى سه روز روزه گرفتن پنج تن عليهمالسلام و اهداى افطار به مسكين و يتيم و اسير و نزول آيات سوره انسان است، تا آنجا كه در آيه 12 اين سوره مىفرمايد: «و جزاهم بما صبروا جنَّة و حريرا» .
2) . جملاتى كه با قلم سياه داخل گيومه در اين پاراگراف آمده ترجمه آيات سوره «عصر» است كه در كلام پيامبر صلىاللهعليهوآله به صورت ضمنى تفسير شده است: «بسم اللّه الرحمن الرحيم. و العصر. إن الإنسان لفى خسر. إلا الذين آمنوا و عملوا الصالحات و تواصوا بالحق و تواصوا بالصبر» .
3) . الاقبال: ص 454، 456. بحار الانوار: ج 37 ص 127 - 133.
آنها جواب دادند: يا رسول اللّه، ما فقط هم اكنون يكديگر را ملاقات كردهايم ! پيامبر صلىاللهعليهوآله با ناراحتى به آنها نگاه كرد و فرمود: شما داناتريد يا خداوند ؟ «وَ مَنْ أَظْلَمُ مِمَّنْ كَتَمَ شَهادَةً عِنْدَهُ مِنَ اللّهِ وَ مَا اللّهُ بِغافِلٍ عَمَّا تَعْمَلُونَ»(1): «و كيست ظالمتر از كسى كه شهادتى را نزد خدا كتمان مىكند و خداوند از آنچه انجام مىدهيد غافل نيست» .
حذيفه مىگويد: سپس كاروان به راه افتاد تا وارد مدينه شد. در اول محرم سال يازدهم همان منافقين با عدهاى از همدستانشان جمع شدند و صحيفهاى طبق آنچه درباره خلافت عهد بسته بودند نوشتند. در اول صحيفه از ميان برداشتن ولايت و صاحب اختيارى على عليهالسلام بود و اينكه خلافت مخصوص ابوبكر و عمر و ابوعبيده است و سالم نيز همراه آنان است و خلافت از اين چهار نفر خارج نيست !
هنگام فجر، پيامبر صلىاللهعليهوآله نماز صبح را به جماعت خواند و در محراب نشسته ذكر گفت تا آفتاب طلوع كرد. پس از طلوع آفتاب رو به ابوعبيده جراح كرده فرمود: خوشا به حال تو كه امين اين امت شدهاى ! سپس اين آيات را تلاوت فرمود:
«فَوَيْلٌ لِلَّذِينَ يَكْتُبُونَ الْكِتابَ بِأَيْدِيهِمْ ثُمَّ يَقُولُونَ هذا مِنْ عِنْدِ اللّهِ لِيَشْتَرُوا بِهِ ثَمَنا قَلِيلاً فَوَيْلٌ لَهُمْ مِمَّا كَتَبَتْ أَيْدِيهِمْ وَ وَيْلٌ لَهُمْ مِمَّا يَكْسِبُونَ»(2):
«واى بر كسانى كه نوشتهاى را به دست خويش مىنويسند و سپس مىگويند اين از سوى خداست تا با آن مبلغ كمى به دست آورند واى بر آنان از آنچه دستانشان مىنويسد و واى بر آنان از آنچه كسب مىكنند» .
آنگاه پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: كسانى كه در اين امت چنين نوشتهاند شباهت دارند به آنان كه خدا مىفرمايد: «يَسْتَخْفُونَ مِنَ النَّاسِ وَ لا يَسْتَخْفُونَ مِنَ اللّهِ وَ هُوَ مَعَهُمْ إِذْ يُبَيِّتُونَ ما لا يَرْضى مِنَ الْقَوْلِ وَ كانَ اللّهُ بِما يَعْمَلُونَ مُحِيطا»(3): «از مردم مخفى مىكنند اما از خدا
مخفى نمىكنند و خدا ناظر آنان است هنگامى كه شب را سحر مىكنند در سخنى كه خدا راضى نيست و خدا به آنچه انجام مىدهند احاطه دارد» .
سپس فرمود(1): امروز گروهى در امت من تشكيل يافتهاند كه در صحيفه نوشتنشان مانند سردمداران زمان جاهليت شدهاند، كه صحيفهاى بر عليه ما نوشتند و در كعبه آويزان نمودند. خداوند به آن عده امكانات مىدهد تا آنها و كسانى را كه بعد از آنان مىآيند امتحان كند و انسانهاى خبيث و پاك را از هم جدا كند. اگر نبود كه خداوند به من دستور داده از آنها روى بر گردانم براى مقدّرى كه مىخواهد به انجام رساند، هم اكنون آنان را پيش آورده و گردنشان را مىزدم.
حذيفه مىگويد: به خدا قسم ديديم هنگامى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله اين سخنان را مىفرمود لرزه بر اندام امضا كنندگان صحيفه افتاده و اختيار از كف داده بودند، به طورى كه بر هيچ يك از حاضران در مجلس مخفى نماند كه حضرت با سخن خويش آن عده را قصد كرده و اين آيههاى قرآنى را درباره آنان مىخواند.(2)
اتمام حجت جابر بن عبداللّه انصارى با غدير(3)
يكى از صحابه كه با غدير اتمام حجت نموده جابر بن عبداللّه انصارى است:
جابر داستان غدير را در روايتى چنين نقل كرده است: خداوند به پيامبر صلىاللهعليهوآله دستور داد على عليهالسلام را براى مردم منصوب كند و آنان را به ولايت او خبر دهد. اين بود كه در غدير خم به پاخاست و ولايت او را بيان كرد.(4)
1) . اشاره به ماجراى قريش در مكه است كه وقتى انواع مبارزه و مقابله با پيامبر صلىاللهعليهوآله را تجربه كردند و به نتيجهاى نرسيدند، در مكانى به نام «دار النَدْوَة» جمع شدند و پيماننامهاى بر ضد پيامبر صلىاللهعليهوآله و خاندانش نوشتند. آنگاه بر آن صحيفه چهل مُهر و امضا توسط بزرگان قريش زده شد و آن را در كعبه آويزان نمودند. بحار الانوار: ج 19 ص 1، 2.
2) . اليقين: ص 384 - 387 باب 138. ارشاد القلوب: ج 2 ص 180 - 210. نزهة الكرام: ص 201. بحار الانوار: ج 28 ص 101 - 106 و ج 37 ص 325.
3) . چهارده قرن با غدير: ص 91. اسرار غدير: ص 289.
4) . اثبات الهداة: ج 2 ص 120 ح 498.
همچنين عدهاى در خانه جابر بن عبداللّه انصارى نشسته بودند و امام سجاد عليهالسلام نيز حضور داشتند. در اين هنگام مردى عراقى وارد شد و به جابر گفت: تو را به خدا قسم مىدهم آنچه ديده و شنيدهاى از پيامبر صلىاللهعليهوآله برايم نقل كنى.
جابر گفت: در منطقه جحفه در غدير خم بوديم و در آنجا مردم بسيارى از قبايل مختلف بودند. پيامبر صلىاللهعليهوآله از خيمه بيرون آمد و سه بار با دستش اشاره كرد و دست اميرالمؤمنين عليهالسلام را گرفت و فرمود: مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ.(1)
اتمام حجت زيد بن ارقم با غدير(2)
يكى از بزرگترين صحابه پيامبر صلىاللهعليهوآله كه با غدير اتمامحجت نموده زيد بن ارقم انصارى است:
عطيه عوفى مىگويد: به زيد بن ارقم گفتم: داماد من از قول تو درباره على بن ابىطالب ماجراى غدير را نقل كرده و من دوست دارم از خودت بشنوم. زيد گفت: هنگام ظهر بود كه پيامبر صلىاللهعليهوآله بيرون آمد و سپس در حالى كه بازوى على بن ابىطالب را گرفته بود گفت: اى مردم، آيا قبول داريد من نسبت به مردم صاحب اختيارتر از خود آنانم ؟ گفتند: آرى. فرمود: من كنت مولاه فعلى مولاه.(3)
زيد بن ارقم كسى بود كه در روز غدير شاخههاى درختان را بالاى سر پيامبر صلىاللهعليهوآله نگه داشته بود تا حضرت هنگام خطبه در سايه باشد. طبعا هنگام معرفى و بلند كردن اميرالمؤمنين عليهالسلام توسط پيامبر صلىاللهعليهوآله از نزديك بلكه نزديكتر از همه شاهد ماجرا بود.
او كسى است كه متن كامل خطبه مفصل پيامبر صلىاللهعليهوآله در غدير را به خاطر سپرد و آن را حفظ كرد و براى نسلهاى آينده بازگو نمود.(1)
برادر زيد بن ارقم مىگويد: روزى با زيد نشسته بوديم كه اسب سوارى نزديك آمد كه حال سفر از او هويدا بود. سلام كرد و پرسيد: زيد بن ارقم در ميان شماست ؟ زيد گفت: من هستم، چه مىخواهى ؟ آن مرد گفت: نمىدانى از كجا آمدهام ؟ گفت: نه. گفت: از فسطاط مصر آمدهام تا حديثى را كه از پيامبر صلىاللهعليهوآله بياد دارى از تو سؤال كنم. زيد گفت: كدام حديث ؟ مرد گفت: حديث غدير خم درباره ولايت على بن ابىطالب عليهالسلام.
زيد تفصيلى از ماجراى غدير را بيان كرد و از جمله گفت: پيامبر صلىاللهعليهوآله بر فراز منبر در غدير فرمود: اى مردم چه كسى صاحب اختيارتر بر شما از خودتان است ؟ گفتند: خدا و رسولش. فرمود: خدايا شاهد باش و تو اى جبرئيل شاهد باش. و اين را سه بار تكرار فرمود.
سپس دست على بن ابىطالب عليهالسلام را گرفت و او را به سوى خود بلند كرد و فرمود: «اللّهُمَّ مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ. اللّهُمَّ والِ مَن والاهُ وَ عادِ مَن عاداهُ وَ انصُر مَن نَصَرَهُ وَ اخذُل مَن خَذَلَهُ» . و اين را نيز سه مرتبه فرمود.
سپس فرمود: آيا شنيديد ؟ گفتند: آرى به خدا قسم. فرمود: اقرار هم كرديد ؟ گفتند: آرى. حضرت فرمود: خدايا شاهد باش و تو اى جبرئيل شاهد باش.(2)
خلافت ظاهرى اميرالمؤمنين عليهالسلام حساسترين روزهايى بود كه غدير مىرفت تا جان تازهاى به خود بگيرد و محتواى بلند آن از زبان صاحب غدير بيان شود. نسلى كه
25 سال از غدير فاصله داشتند و خفقان علمى و اقدامات وحشيانه عليه غدير مىرفت تا نسل جديد را كاملاً از آن بىخبر نمايد و از صفحه اعتقادش پاك كند.
از سوى ديگر عدهاى فتنهگر - كه باقيماندگان سقيفه بودند - دست به اقدامات مخرب مىزدند و شايع مىكردند كه على بن ابىطالب درباره مقدم بودن خود در خلافت و فضيلتش بر ديگران دليلى ندارد.
در شرايطى كه صاحب غدير براى احياى آن آستين بالا زده بود، نياز به عدهاى از اصحاب پيامبر صلىاللهعليهوآله از حاضرين در غدير بود كه مؤيد او باشند و به حضور خود در آن ماجرا شهادت دهند.
در چنين شرايطى اميرالمؤمنين عليهالسلام مجلسى در ميدان بزرگ كوفه - كه مقابل مسجد كوفه و دارالاماره قرار داشت - تشكيل دادند و منبرى در آنجا نصب كردند و مردم جمع شدند. اين مجلس فقط براى شهادت دادن كسانى بود كه 25 سال پيش در غدير حضور داشتند و اكنون مىبايست در پيشگاه ملت به پا خيزند و آنچه به چشم خود ديدهاند بازگو كنند.
حضرت از فراز منبر فرمودند: به خدا قسم مىدهم باقيماندگان از كسانى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله را ديدهاند، و در روز غدير خم در بازگشت از حجة الوداع از آن حضرت شنيدهاند كه درباره من - در حالى كه دستان مرا بلند كرده بود - فرمود: مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ. اللّهُمَ والِ مَن والاهُ وَ عادِ مَن عاداهُ وَ انصُر مَن نَصَرَهُ وَ اخذُل مَن خَذَلَهُ وَ أحِبَّ مَن أحَبَّهُ. قسم مىدهم هر كس اين واقعه را حاضر بوده و به چشم خود ديده و بگوش خود شنيده برخيزد و شهادت دهد.
پس از اين كلام حضرت، عده زيادى كه حداقل سى نفر ذكر شدهاند برخاستند و آنچه ديده بودند بازگو نمودند و شهادت خود را نسبت به آن اعلام كردند.
اميرالمؤمنين عليهالسلام ديدند چند نفر از اصحاب پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله براى شهادت برنخاستند، و گويى سكوت آنان توجه مردم را جلب كرده بود. لذا فرمودند: در
جلوى اين منبر چهار نفراز اصحاب پيامبر صلىاللهعليهوآله هستند (كه از آنها انتظار شهادت دادن مىرود) كه عبارتند از انس بن مالك و براء بن عازب و اشعث بن قيس و خالد بن يزيد.
سپس رو به آنان كرده فرمودند: شما در غدير حاضر بودهايد چرا برنمى خيزيد و شهادت نمىدهيد ؟ گفتند: سنّ ما بالا رفته و فراموش كردهايم ! ! !
حضرت رو به انس بن مالك كرده فرمودند: اى انس، اگر از پيامبر صلىاللهعليهوآله شنيدهاى كه فرمود: «من كنت مولاه فهذا على مولاه» و امروز بر نمىخيزى براى من به ولايت شهادت دهى، از دنيا نروى مگر آنكه به بَرَص (پيسى) مبتلا گردى كه نتوانى آن را پنهان كنى.
و تو اى اشعث، اگر از پيامبر صلىاللهعليهوآله شنيدى كه مىفرمود: مَن كُنتُ مَولاهُ فَهذا عَلىٌّ مَولاهُ. اللّهُمَّ والِ مَن والاهُ وَ عادِ مَن عاداهُ، و امروز براى من به ولايت شهادت نمىدهى، از دنيا نروى مگر آنكه خداوند چشمانت را كور كند.
و اما تو اى خالد بن يزيد، اگر از پيامبر صلىاللهعليهوآله شنيدهاى كه مىفرمود: مَن كُنتُ مَولاهُ فَهذا عَلىٌّ مَولاهُ. اللّهُمَّ والِ مَن والاهُ وَ عادِ مَن عاداهُ، و امروز به ولايت براى من شهادت نمىدهى، خدا تو را به مرگ جاهليت بميراند.
و اما تو اى براء بن عازب، اگر از پيامبر صلىاللهعليهوآله شنيدهاى كه مىفرمود: مَن كُنتُ مَولاهُ فَهذا عَلىٌّ مَولاهُ. اللّهُمَّ والِ مَن والاهُ وَ عادِ مَن عاداهُ، و امروز به ولايت من شهادت نمىدهى، خدا تو را در همانجايى كه از آن هجرت كردهاى (يعنى يمن) بميراند.
اين چهار نفر هر يك به نفرين اميرالمؤمنين عليهالسلام مبتلا شدند. انس بن مالك در پيشانيش لكّه پيسى پيدا شد كه هر قدر عمامه را پايين مىآورد نمىتوانست آن را پنهان كند. اشعث بن قيس هم كور شد. خالد بن يزيد هم طبق مراسم جاهليت به خاك سپرده شد، و براء بن عازب از طرف معاويه حكومت يمن يافت و در همان جا - كه وطن اصلى او بود و از آنجا به مدينه هجرت كرده بود - از دنيا رفت.
چهار نفر ديگر هم بودند كه براى شهادت برنخاستند و حضرت هر يك از آنان را نيز نفرينى كرد كه مبتلا شدند: زيد بن ارقم، جرير بن عبداللّه بجلى، يزيد بن وديعه، عبدالرحمن بن مدلج.
شخصى مانند زيد بن ارقم كه در غدير بالاى سر پيامبر صلىاللهعليهوآله شاخههاى درختان را بالا گرفته بود تا هنگام سخنرانى به آن حضرت برخورد نكند و اين مقدرا به پيامبر صلىاللهعليهوآله نزديك بود در موقعيت حساسى نياز به شهادت او درباره غدير بود. در كوفه اميرالمؤمنين عليهالسلام از او خواست تا برخيزد و درباره غدير در پيشگاه مردم شهادت دهد. ولى او برنخاست و شهادت نداد و ادعا كرد غدير را فراموش كرده است ! !
اين هشت نفر دنباله ماجراى حارث فهرى بودند كه در روز غدير در حضور پيامبر صلىاللهعليهوآله رسما عذاب الهى را درخواست كرد و آيه «سَأل سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ» نازل شد، و خداوند با فرستادن سنگ و صاعقه آسمانى و هلاك او بر همگان ثابت كرد كه غدير ريشه الهى دارد و خدا پشتيبان آن است.
پس از 25 سال همان ماجرا به گونهاى ديگر تكرار شد و اينان با اينكه خود را در حضور صاحب غدير اميرالمؤمنين عليهالسلام مىديدند و مىدانستند دروغ مىگويند و نيز مىدانستند كه نفرين على بن ابىطالب عليهالسلام چوب الهى است و يقينا بر سرشان خواهد خورد، ولى با اين همه كتمان كردند و لب به شهادت نگشودند.
به فاصله بسيار كمى كه به دعاهاى اميرالمؤمنين عليهالسلام مبتلا شدند و خداوند عذابش را مانند عذاب حارث فهرى بر سرشان فرستاد، بار ديگر بر همگان ثابت شد كه غدير پشتوانه الهى دارد.
وقوع اين ماجرا در موقعيت حساسى بود كه نياز مبرم به شهادت چنين افرادى بود، و اكنون كه شهادت ندادند، خداوند گواهى داد كه اينان دروغ مىگويند و غدير و صاحب غدير راست مىگويد و اينگونه خداوند حجتش را بر مردم تمام كرد.(1)
1) . بحار الانوار: ج 31 ص 447 و ج 37 ص 199. عوالم العلوم: ج 15 / 3 ص 89 ، 490. الغدير: ج 1 ص 93. مسند احمد: ج 1 ص 84 . شرح نهج البلاغه: ج 1 ص 361 و ج 4 ص 488. تاريخ ابن عساكر: ج 3 ص 50 .
شخصى مانند زيد بن ارقم بايد بارها ماجراى غدير را نقل كرده و براى آن شهادت مىداد. در حساسترين موقعيتى كه نياز به گواهى او بود از اين اقدام سرباز زد، و آن روزى بود كه در كوفه اميرالمؤمنين عليهالسلام از او و چند نفر ديگر خواست تا برخيزند و درباره غدير به آنچه با چشم خود ديده و با گوش خود شنيدهاند شهادت دهند.
با آنكه هيچ شرايط تقيه و نگران كنندهاى نبود و عدهاى هم برخاستند و شهادت دادند، ولى او برنخاست و شهادت نداد !
در آنجا اميرالمؤمنين عليهالسلام او را نفرين كرد و از مجلس بيرون نرفته چشمانش كور شد، و اين معجزه چنان درباره او معروف شد كه هر جا مىرفت به عنوان نفرين شده اميرالمؤمنين عليهالسلام او را نشان مىدادند.
او هم قسم ياد كرد از آن پس هر كس درباره غدير بپرسد آنچه ديده و شنيده را بيان كند و شهادت دهد.(1)
اتمام حجت بريدة بن خصيب اسلمى با غدير(2)
در كنار آيات غدير، مىتوان همه احاديث وارد شده در ارتباط غدير با قرآن را به نوعى اتمام حجت غديرى - قرآنى به حساب آورد.
به خصوص استشهاد به آيات قرآن در بسيارى از مواضع خطابه غدير - آن هم از لسان پيامبر معظم صلىاللهعليهوآله - بُعد ديگرى از جنبه قرآنى غدير را بيان مىكند. آياتى كه در خطابه غدير به عنوان شاهد يا تفسير قرآن آمده 50 مورد است كه اهميت اين سند دائمى غدير را با پشتوانه قرآنى جلوهگر مىسازد.
با توجه به همين استناد ريشهاى غدير به قرآن، اتمام حجتها و دفاع از حريم غدير با تكيه بر آيات قرآنى در طول چهارده از سوى پيامبر و ائمه عليهمالسلام و اصحابشان صورت گرفته، كه از جمله آنها اتمام حجتهاى قرآنىِ بُرَيده اسلمى است:
«أَمْ يَحْسُدُونَ النَّاسَ» ناظر به ملك عظيم آل محمد است(1):
بريده اسلمى در ايام سقيفه نوجوانى تيزگوى بود، كه اتفاقا در روزهاى اول شهادت پيامبر صلىاللهعليهوآله به سفر رفته بود. وقتى از سفر بازگشت و ابوبكر را بر فراز منبر پيامبر صلىاللهعليهوآله ديد، از تعجب دهانش باز ماند و آنچه را مىديد باور نكرد. لذا با صراحت و بدون ترس با ابوبكر روبرو شد و در برابر همه مردم با يادآورى غدير حجت را بر او و مردم تمام كرد.
او خطاب به ابوبكر گفت: تو در روز غدير از كسانى بودى كه به على بن ابىطالب «السَّلامُ عَلَيْكَ يا اميرَالْمُؤْمِنينَ» گفتى. آن روز در خاطرت هست يا فراموش كردهاى ؟ ابوبكر گفت: به ياد دارم. بريده گفت: آيا براى احدى از مسلمين سزاوار است بر اميرالمؤمنين امارت داشته باشد ؟ !
عمر گفت: نبوت و امامت در يك خاندان جمع نمىشود ! بريده در پاسخ اين آيه را خواند:
«أَمْ يَحْسُدُونَ النَّاسَ عَلى ما آتاهُمُ اللّهُ مِنْ فَضْلِهِ فَقَدْ آتَيْنا آلَ إِبْراهِيمَ الْكِتابَ وَ الْحِكْمَةَ وَ آتَيْناهُمْ مُلْكا عَظِيما»(2): «بر مردم حسد مىبرند نسبت به آنچه خداوند از فضل خويش به آنان عطا كرده است ما به آل ابراهيم كتاب و حكمت داديم و به آنان مُلك عظيم عنايت كرديم» . سپس گفت: بنا بر اين، خداوند نبوت و ملك را براى آنان جمع كرده است. عمر غضب كرد و دستور داد او را از مسجد بيرون كردند؛ و هميشه نسبت به بريده نگاه غضب آلود داشت ! !(3)
در اينجا و در ادامه اتمام حجت بريده اسلمى، بد نيست به دو مورد افشاگرى او در مورد ابوبكر و عمر اشاره شود:
يكى از افرادى كه در مورد اهانتهاى ابوبكر و عمر در غدير افشاگرى نمود بريده اسلمى است. در مورد افشاگرى او دو مورد نقل شده است:
مورد اول: امام باقر عليهالسلام سخن مخفيانه ديگرى از ابوبكر و عمر در برابر منبر غدير را چنين بيان فرموده است:
هنگامى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله در روز غدير على عليهالسلام را منصوب كرد و فرمود: مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ. اللهمَّ والِ مَنْ والاهُ وَ عادِ مَنْ عاداهُ وَ احِبَّ مَنْ احَبَّهُ وَ ابْغِضْ مَنْ ابْغَضَهُ وَ انْصُرْ مَنْ نَصَرَهُ.
ابوبكر و عمر مخفيانه گفتند: اين قدر كه مقامِ پست پسر عمويش را بالا مىبرد هنوز به آرزوى خود نرسيده است. اگر مىتوانست او را پيامبر قرار دهد چنين مىكرد ! به خدا قسم اگر هلاك شود او را از قصدى كه دارد دور مىكنيم ! !
جوانى از انصار (بُرَيْده) سخن آن دو را شنيد و گفت: به خدا قسم سخن شما را شنيدم و به خدا قسم آنچه را گفتيد به پيامبر صلىاللهعليهوآله خواهم رساند. آن دو او را به خدا قسم دادند كه خبر ندهد، ولى او نپذيرفت و اعلام كرد كه گفته آنان را خبر خواهد داد. ابوبكر و عمر به او گفتند: هر تلاشى مىتوانى انجام ده ! !
بُرَيده نزد پيامبر صلىاللهعليهوآله آمد و گفته آن دو را به حضرت خبر داد. پيامبر صلىاللهعليهوآله سراغ آنان فرستاد و آنان را فرا خواند. وقتى آمدند و آن جوان را نزد حضرت ديدند فهميدند كه او خبر داده است.
پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: اى ابوبكر و اى عمر ! چه باعث شد كه آن سخنان را بگوييد ؟ آنان به خداى لا اله الا هو قسم ياد كردند كه در اين باره چيزى نگفتهاند ! پيامبر صلىاللهعليهوآله رو به جوان انصارى كرد و فرمود: اى برادر انصار، چرا بر اين دو نفر دروغ نسبت دادى ؟ ! ! جوان انصارى چنان ناراحت شد كه آرزو كرد زمين او را فرو برده بود و او در اين باره چيزى نگفته بود، و در همان حال از خدا خواست كه صدق او را ثابت كند تا نزد پيامبر صلىاللهعليهوآله شرمنده نشود.
در همين حال جبرئيل نازل شد - در ساعتى كه معمولاً در آن ساعت نازل نمىشد - و اين آيه را بر پيامبر صلىاللهعليهوآله نازل كرد:
«يَحْلِفُونَ بِاللّه ما قالُوا وَ لَقَدْ قالُوا كَلِمَةَ الْكُفْرِ بَعْدَ إِسْلامِهِمْ ... »(1): «به خدا قسم ياد مىكنند كه نگفتهاند در حالى كه سخن كفر را بعد از اسلامشان بر زبان جارى ساختهاند و تصميم بر كارى گرفتند كه به آن نرسيدند و از چيزى ناراحت نبودند جز آنكه خدا و رسولش او را از فضل خويش مستغنى سازند. پس اگر توبه كنند براى آنان بهتر خواهد بود و اگر اعراض كنند خداوند آنان را به عذاب دردناكى در دنيا و آخرت معذب مىنمايد و آنان در زمين دوست و ياورى نخواهند داشت» .(2)
مورد دوم: پس از خطبه غدير همه مردم براى بيعت غدير وارد خيمه پيامبر صلىاللهعليهوآله مىشدند و پس از بيعت با آن حضرت به خيمه على عليهالسلام مىرفتند و در حالى كه «السَّلامُ عَلَيْكَ يا اميرَالْمُؤْمِنينَ» مىگفتند با آن حضرت دست مىدادند و بيعت مىكردند.
ابوبكر و عمر هم وارد شدند و بيعت كردند و حتى «بَخٍ بَخٍ لَكَ يَابْنَ ابىطالِبٍ. اصْبَحْتَ مَوْلاىَ وَ مَوْلى كُلِّ مُؤْمِنٍ وَ مُؤْمِنَةٍ» گفتند، ولى نفاق باطنى آن قدر اجازه نداد كه از در خيمه حضرت فاصله بگيرند، و گويى از زندانى آزاد شده باشند همانجا سخن ناروايى بر زبان آوردند كه بُريده اسلمى گفته آنان را شنيد و فورا به حضرت گزارش داد.
قسمت حساس اين ماجرا چنين است: ابوبكر و عمر از خيمه اميرالمؤمنين عليهالسلام خارج شدند در حالى كه دست در دست هم داشتند و در آن حال مىگفتند: وَ اللّه لا يُسَلَّمُ لَهُ شَيْئا مِمّا قالَ ابَدا: به خدا قسم هرگز چيزى از آنچه گفت برايش با سلامتى به نتيجه نخواهد رسيد !
شما گفتيد: به سلامتى انجام نمىشود ؟ ! ابوبكر و عمر به او گفتند: تو را چه به اين سخنان ؟ ! سراغ كارت برو !
بريده گفت: به خدا قسم براى خدا و رسولش دلسوزانه رفتار نكردهام اگر از كنار اين مطلب بگذرم ! گفتند: به خدا قسم، در اين صورت براى پيامبر قسم ياد خواهيم كرد و او ما را تصديق مىكند و تو را تكذيب مىنمايد. (با توجه به اينكه اين گفتگوها بيرون خيمه بيعت انجام مىشد) بريده گفت: به خدا قسم من از كنار خيمه پيامبر صلىاللهعليهوآله حركت نخواهم كرد تا آنكه يا آن حضرت بيرون آيد و يا به من اجازه ورود داده شود.
سپس به خيمه پيامبر صلىاللهعليهوآله آمد و اجازه گرفت و داخل شد و گفت: پدر و مادرم به قربانت يا رسول اللّه، ابوبكر و عمر از نزد شما خارج شدند در حالى كه مىگفتند: به خدا قسم هرگز چيزى از آنچه گفت برايش به سلامتى به نتيجه نخواهد رسيد. پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: تو را به خداى كعبه اين را گفتند ؟ ! خداوند آنچه آنان گفتند، و سزاوارشان بود كه بگويند، به من خبر داده بود. آنان را نزد من آوريد.
آنان را آوردند و حضرت پرسيد: لحظاتى پيش چه گفتيد ؟ گفتند: قسم به خدايى كه جز او خدايى نيست، ما چيزى نگفتيم ! پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: به خدا قسم اين جوان از شما راستگوتر است، و خدا هم گفته شما را به من خبر داده است، و درباره اين انكار شما آيهاى از قرآن بر من نازل كرده است: «يَحْلِفُونَ بِاللّه ما قالُوا وَ لَقَدْ قالُوا كَلِمَةَ الْكُفْرِ بَعْدَ إِسْلامِهِمْ ... » .(1)
نكته جالبى است كه خداوند همه اقدامات منافقين را به پيامبرش خبر داده بود، و حضرت از كوچكترين حركات آنان آگاه بود. از آن جالبتر اينكه حضرت به خود آنان اين مطلب را فرمود، و آنان به قدرى جَرىّ بودند كه با علم به خبر داشتن پيامبر صلىاللهعليهوآله باز هم دست از اقدامات خود بر نمىداشتند، حتى در پشت خيمهاى كه حضرت در آن است و مراسم بيعت در آن انجام مىشود !
1) . توبه / 74. التحصين ابن طاووس : ص 537 .
اتمام حجت عبدالرحمن بن ابىليلى با غدير(1)
از ديگر صحابه مشهور پيامبر صلىاللهعليهوآله كه با غدير اتمام حجت نموده عبدالرحمن بن ابىليلى است:
عبدالرحمن حديث غدير را چنين نقل كرده است: پيامبر صلىاللهعليهوآله در روز غدير خم على عليهالسلام را مقابل مردم آورد و به آنان معرفى كرد كه او صاحب اختيار هر مرد و زن مؤمنى است» .(2)
عبدالرحمن بن ابىليلى در حضور اميرالمؤمنين عليهالسلام به پاخاست و عرض كرد: يا اميرالمؤمنين، من از شما سؤالى دارم كه مىخواهم جوابش را از خود شما بشنوم، و اين در حالى است كه ما منتظر شديم شما درباره ولايت و خلافت خود مطالبى بگوييد ولى هنوز نگفتهايد. آيا وقت آن نرسيده كه بگوييد.
ما درباره شما مطالب بسيارى مىگوييم. آيا مىشود ما بگوييم آنان كه قبل از شما خلافت را به دست گرفتند از شما نسبت به آن سزاوارتر بودند ؟ اگر چنين چيزى بگوييم پس چرا پيامبر صلىاللهعليهوآله بعد از حجة الوداع شما را منصوب كرده فرمود: مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِيٌّ مَوْلاهُ ... ؟ !(3)
اتمام حجت اسامة بن زيد كلبى با غدير(4)
اسامة بن زيد از ديگر صحابى مشهور پيامبر صلىاللهعليهوآله است كه با غدير اتمام حجت نموده است:
اسامة بن زيد با لشكرى كه به دستور پيامبر صلىاللهعليهوآله تشكيل شد به جنگ روميان رفته بود. در همين ايام حضرت از دنيا رحلت فرمود و ابوبكر غاصبانه خلافت را به دست گرفت و طى نامهاى اسامه را به بيعت با خود و پذيرفتن خلافتش فراخواند. اسامه در پاسخ نامه چنين نوشت:
... نامهاى از تو به دستم رسيد كه آغاز آن ضد پايان آن بود ! در آغاز نامه خود را خليفه پيامبر صلىاللهعليهوآله معرفى مىكنى و در آخر آن مىنويسى كه مسلمانان جمع شده و تو را بر امور خود انتخاب كردند ... !
... فكر كن در اينكه حق را به اهلش بازگردانى و آن را به ايشان واگذارى كه از تو به آن سزاوارترند. خوب مىدانى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله در روز غدير خم درباره على عليهالسلام چه فرمود، و فاصله زيادى هم نشده كه فراموش شده باشد !(1)
اتمام حجت ابوالطفيل عامر بن واثله ليثى با غدير(2)
با آنكه بسيارى از كسانى كه عنوان صحابه رسول اللّه صلىاللهعليهوآله را يدك مىكشيدند، در برابر مسئوليتى كه از جانب خداوند در غدير بر دوششان نهاده شده بود، يا خود مرتكب غصب و خيانت شدند، و يا ظلم را پذيرفتند و در دفاع از مظلوم و احقاق حق وى سستى و كوتاهى كردند !
در ميان صحابه، مىتوان از اشخاصى - هر چند قليل اما چون كوه استوار - سراغ گرفت كه آواى «من كنت مولاه فعلى مولاه» را با گوش جان شنيده بودند، و تا پاى جان در دفاع از پيام غدير ايستادند.
اين گروه از صحابه تنها به روايت و يا تبليغ حديث غدير اكتفا نكردند، بلكه عمل آنان در عرصههاى گوناگون گواه استقامت آنان در وفادارى به آرمان غدير بود، و با
نور بصيرتى كه از غدير به زندگى آنان تابيده بود. حتى در فتنههاى جمل، صفين و نهروان نيز دست از حمايت از اميرالمؤمنين عليهالسلام و دفاع از حقانيت ايشان برنداشتند.
ابوالطفيل عامر بن واثله كنانى از پيامآوران و مبلغان بصير غدير است، كه با وجود زحمات فراوانى كه در ترويج و دفاع از فرهنگ غدير و انتقال آن به نسلهاى آينده متحمل شده، بررسى حيات وى از زاويه نقل و ترويج حديث غدير و وفادارى به پيام غدير كمتر مورد توجه پژوهشگران قرار گرفته است، و جامعه شيعه امروزين نام ابوالطفيل را نشنيده، و يا اجمالاً فقط نامش و يا حداكثر صحابى بودنش را مىدانند.
ابوالطفيل صحابى رسول خدا صلىاللهعليهوآله و راوى حديث غدير است، و زندگى او تجلّى بصيرت در اعتقاد و عمل است. چنانكه حتى در شرايط فتنههاى جمل و صفين ترديد نكرده، و در دفاع از اميرالمؤمنين عليهالسلام جهاد كرد. ابوالطفيل در جنگ نهروان با خوارج نيز توفيق جهاد در كنار امام على عليهالسلام نصيبش شد.
از اين رو، در اينجا به معرفى و قدرشناسى از اين مبلغ بصير غدير و دفاع از ولايت اميرالمؤمنين على عليهالسلام پرداخته مىشود:
ابوالطفيل عامر بن واثله كنانى ليثى مكى از اصحاب رسول اللّه صلىاللهعليهوآله است، كه بنا بر روايتى از خود او در سال اول متولد شد.(1)وى در ميان صحابه پيامبر صلىاللهعليهوآله آخرين فردى بود كه از دنيا رفت.(2)
اما در سال وفات او اختلاف نظر وجود دارد؛ در گذشت وى را در سالهاى 100 و 102 و 107 و 110 ق گزارش كردهاند.(3)او از شعراى معروف در ميان صحابه است. وى را به صفاتى چون فاضل، عاقل، حاضرجواب و فصيح ستودهاند.(4)
1) . الطبقات ابنسعد : ج 6 ص 64 . المعجم الاوسط: ج 4 ص 310. الاغانى: ج 15 ص 101.
2) . الاصابة فى تمييز الصحابة: ج 1 ص 84 و ج 2 ص 483.
3) . مشاهير علماء الامصار: ص 64 . الاستيعاب: ج 4 ص 1696. الاكمال فى اسماء الرجال: ص 119. سير اعلام النبلاء: ج 1 ص 527 .
4) . الاغانى: ج 15 ص 102. الاستيعاب: ج 4 ص 1697.
او از پيامبر صلىاللهعليهوآله، على عليهالسلام، ابنعباس، ابنمسعود و ... ، حديث شنيده است.(1)ابوعلى بن سكن بغدادى (ت 294 - م 353 ق) صحابى بودن ابوالطفيل را تأييد، اما در صحت روايت كردن او از پيامبر صلىاللهعليهوآله تشكيك كرده است.(2)اما به تصريح ابنعدى، روايات او از رسول خدا صلىاللهعليهوآله در حدود بيست حديث است.(3)
از احاديث مهم او مىتوان به روايتى به نقل از معاذ بن جبل اشاره كرد كه: پيامبر صلىاللهعليهوآله در غزوه تبوك، بين نمازهاى ظهر و عصر و نيز مغرب و عشا را جمع كرده است.(4)
ابوالطفيل حدود هفت سال داشت كه در غزوه حنين حضور يافت و در رساندن آذوقه به سپاه اسلام كمك كرد.(5)او با وجود اينكه هنوز بالغ نشده بود، در حجة الوداع پيامبر صلىاللهعليهوآله را همراهى كرد.(6)
او حديث غدير و حديث ثقلين را ضمن يك روايت و تنها با يك واسطه يعنى زيد بن ارقم از رسول اللّه صلىاللهعليهوآله نقل كرده، و تحريرهاى مختلفى از اين خبر در منابع آمده است.(7)حديث غدير در اين روايت نسبت به نقل مشهور صريحتر اين است:
أخَذَ بِيَدِ عَلىٍّ عليهالسلام فَقالَ: مَن كُنتُ وَليُّهُ فَهذا وَليُّهُ. اللّهُمَّ والِ مَن والاهُ وَ عادِ مَن عاداهُ:
(رسول اللّه صلىاللهعليهوآله در حجة الوداع و در مكان غدير خم) دست على عليهالسلام را گرفت و فرمود: هر كس من ولى او هستم، پس اين ولى او است. خدايا دوست بدار آنكه او را دوست دارد، و دشمن بدار هر كس با او دشمنى كند.(8)
1) . تهذيب التهذيب: ج 5 ص 71.
2) . تذكرة الحفاظ: ج 3 ص 937، 938. الاصابة فى تمييز الصحابة: ج 7 ص 193.
3) . الكامل فى ضعفاء الرجال: ج 5 ص 87 .
4) . صحيح مسلم: ج 2 ص 152.
5) . الاصابة فى تمييز الصحابة: ج 7 ص 72. مجمع الزوائد و منبع الفوائد: ج 6 ص 230.
6) . امالى محاملى: ص 316.
7) . المعجم الكبير: ج 3 ص 66 و ج 5 ص 166، 167.
8) . انساب الاشراف: ج 2 ص 110، 111.
در روايت حاكم نيشابورى - كه وى آن را حتى بر اساس مبانى بخارى و مسلم حديثى صحيح مىداند - نيز چنين آمده است:
أخَذَ بِيَدِ عَلىٍّ عليهالسلام فَقالَ: مَن كُنتُ أولى بِهِ مِن نَفسِهِ فَعَلىٌّ وَليُّهُ. اللّهُمَّ والِ مَن والاهُ وَ عادِ مَن عاداهُ: دست على عليهالسلام را گرفت و فرمود: هر كس من بر او بيش از خودش ولايت دارم پس على عليهالسلام ولىّ او است. خدايا دوست بدار آنكه او را دوست دارد، و دشمن بدار هر كس با او دشمنى كند.(1)
بنا بر نقل صدوق به سند معتبر(2)، ابوالطفيل مشابه اين روايت را از حذيفة بن اسيد غفارى - يكى از اصحاب رسول خدا صلىاللهعليهوآله و از اصحاب خاص امام مجتبى عليهالسلام(3)- نيز شنيده است. معروف بن خربوذ مكى - كه اين روايت را از ابوالطفيل نقل كرده - از امام باقر عليهالسلام درباره صحت آن پرسش كرده، و امام عليهالسلام فرموده است: ابوالطفيل - كه رحمت خدا بر او باد - راست گفته است. اين روايت در «كتاب على عليهالسلام» آمده و ما آن را مىشناسيم.
ابوالطفيل هميشه از پيروان و ياران و شيعيان مخلص اميرمؤمنان عليهالسلام بود.(4)زمانى كه شوراى شش نفره براى تعيين خليفه سوم تشكيل شد، ابوالطفيل از كسانى بود كه از پشت درهاى بسته گفتگوهاى آنان را شنيد و سخنان امام على عليهالسلام را دفاع از حقانيت خود (حديث مناشده) روايت كرد.(5)از خود وى نقل شده كه هنگام محاصره عثمان بدون هيچ اقدامى شاهد ماجرا بوده است.(6)
وى در دوران خلافت امام على عليهالسلام به كوفه هجرت كرد، و در جنگهاى سهگانه آن حضرت در سپاه ايشان حضور يافت، و پس از شهادت امام عليهالسلام به مكه بازگشت و سرانجام در همين شهر درگذشت.(1)در جنگ صفين، يكى از فرماندهان پياده نظام سپاه حضرت و فرمانده گروه كمين بود.(2)اشعار منقول از وى در اين نبرد گواه بر بينش والاى اعتقادى او در عصر خلافت اميرالمؤمنين عليهالسلام است.(3)
از اين رو، برقى نام او را در شمار خواص اصحاب اميرالمؤمنين عليهالسلام آورده(4)، و يعقوبى او را از حاملان علم امام على عليهالسلام بر شمرده است.(5)طوسى نام وى را در شمار اصحاب پيامبر صلىاللهعليهوآله، اميرالمؤمنين على، امام حسن و امام سجاد عليهمالسلام ذكر كرده است، ولى ظاهرا نام وى را در شمار اصحاب امام حسين عليهالسلام از قلم انداخته است.(6)
ابوالطفيل در قيام مختار بر ضد جانيان و جنايتكاران كربلا نيز شركت فعال داشته و پرچمدار بود.(7)
با اينكه صاحبان صحاح سته بر وثاقت او اجماع دارند و همگى از او روايت كردهاند(8)، ابنقتيبه به سبب همراهى وى با مختار و اعتقاد به رجعت نام او را در شمار غاليان رافضه ثبت كردهاند.(9)
1) . قوت القلوب فى معاملة المحبوب و وصف طرق المديد الى مقام التوحيد: ج 1 ص 269. الاستيعاب ابن عبدالبرّ : ج 4 ص 1696، 1967.
2) . الفتوح ابناعثم : ج 3 ص 25.
3) . وقعة صفين: ص 312، 313، 359.
4) . رجال البرقى: ص 4.
5) . تاريخ اليعقوبى: ج 2 ص 213، 214.
6) . رجال الطوسى: ص 44، 70، 95، 118. شرح اصول كافى: ج 7 ص 368.
7) . المعارف ابنقتيبه : ص 341، 624 .
8) . الكاشف ذهبى : ج 1 ص 527 .
9) . المعارف ابنقتيبه : ص 341، 624 .
ابنحزم نيز از وى با لفظ «كذّاب» ياد كرده و رواياتش را بىاعتبار دانسته است ! اما نظر به صحابى بودن او، بيشتر علماى اهلتسنن چنين نسبتهايى به وى را برنتافته و رواياتش را معتبر دانستهاند.(1)
از اين ميان، ابنعدى ضمن پذيرش روايات وى، نقش خوارج را در منفى جلوه دادن شخصيت او به سبب اعتقادش به افضليت حضرت على و اهلبيت عليهمالسلام قابل توجه مىداند.(2)
پرواضح است كه تضعيف نمودن ابوالطفيل از طرف افرادى چون ابنقتيبه و ابنحزم تنها به جهت شيعه بودن است. جرم اين صحابى رسول خدا صلىاللهعليهوآله اعتقاد به ولايت و افضليت اميرالمؤمنين على عليهالسلام بوده، كه نزد خوارج و نواصب گناهى نابخشودنى است.
در شرايطى كه حب دنيا و بازگشت به جاهليت سبب فاصله گرفتن بيشتر صحابه از وصاياى پيامبر اعظم صلىاللهعليهوآله و مانع تحقق غدير شد، گروه قليلى از صحابه مانند عمار، ابوالطفيل و حبشى با نقل و يادآورى حديث غدير و دفاع عملى از محتواى آن از حديث غدير و خط ولايت محافظت كردند، تا به آيندگان جوياى حقيقت برسد.
بر شيعيان امروز است كه تلاشهاى آنان را قدر شناسند، و از بصيرت و نحوه عمل آنان در دفاع از ولايت و به ويژه در شرايط فتنه الگو بگيرند، و به راهبردهايى براى عصر خود برسند.
از نحوه رفتار عمار در زمان خلافت خليفه دوم و سوم، مىتوان روشنگرى و عدم سكوت در برابر ظلم را آموخت، و همچنين از كار عملياتى او در فتنه جمل و نحوه مواجه شدن با فتنه را.
ابوالطفيل خود را با امامش تنظيم مىكرد. لذا در ايام خلافت اميرالمؤمنين عليهالسلام به كوفه هجرت كرد، و در هر سه جنگ تحميلى بر حضرت شركت كرد.
اما او فقط مجاهد نبود، و به تعبير يعقوبى از حاملان علم امام على عليهالسلام بود.
حبشى نيز به نقل حديث غدير و جهاد در دفاع از اميرالمؤمنين عليهالسلام اكتفا نكرد، و زبان گوياى فضائل اميرالمؤمنين عليهالسلام از جمله حديث منزلت بود، و از اين طريق بر آگاهى و بصيرت جامعه مىافزود.
درس ديگرى كه از حيات اين سه صحابى پيامبر صلىاللهعليهوآله و اميرالمؤمنين عليهالسلام مىتوان آموخت اينكه براى دفاع از خط ولايت بايد هزينه پرداخت كرد.
گاهى بايد مانند عمار جان را فدا كرد، و گاهى پذيراى تهمتها و توهينها شد؛ چنانكه خوارج و نواصب و وابستگان و پيروانش ابوالطفيل را به جرم دوست داشتن امام على عليهالسلام و اهلبيت پيامبر عليهمالسلام و پيروى از آنان غالى و كذاب خواندند. يا مانند حبشى كه ابنعدى نام او را در كتاب ضعفايش - يعنى افرادى كه حديثشان معتبر نيست - آورده است.
اتمام حجت حذيفة بن اسيد غِفارى با غدير(1)
يكى از اصحاب معصومين عليهمالسلام كه با غدير اتمام حجت نموده حذيفه بن اسيد غفارى (ابوسَريحه) است:
ابوالطفيل صحابى پيامبر صلىاللهعليهوآله از حذيفة بن اسيد غفارى نقل مىكند كه آن حضرت در بازگشت از حجة الوداع فرمودند: خداوند صاحب اختيار من است و من صاحب اختيار هر مسلمانى هستم و نسبت به مؤمنين از خودشان صاحب اختيارترم. ألا مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ. اللّهُمَّ والِ مَن والاهُ وَ عادِ مَن عاداهُ وَ انصُر مَن نَصَرَهُ وَ اخذُل مَن خَذَلَهُ.(2)
اتمام حجت عبداللّه بن جعفر هاشمى با غدير(1)
از ديگر صحابه پيامبر صلىاللهعليهوآله و بنىهاشم كه با غدير اتمام حجت نموده عبداللّه بن جعفر همسر حضرت زينب عليهاالسلام است:
معاويه در سال اول حكومتش پس از شهادت اميرالمؤمنين عليهالسلام به مدينه آمد. در آنجا مجلسى تشكيل داد و از امام حسن و امام حسين عليهماالسلام و عبداللّه بن جعفر و ابنعباس و عدهاى ديگر دعوت كرد و همه جمع شدند.
در آن مجلس احتجاجات بسيارى از افراد مختلف بر معاويه صورن گرفت. از جمله عبداللّه بن جعفر بن ابىطالب همسر بزرگوار حضرت زينب عليهاالسلام اين مطلب را مطرح كرد:
اى معاويه، من از پيامبر صلىاللهعليهوآله شنيدم در حالى كه حضرت بر فراز منبر بود و من و عمر بن ابىسلمة و اسامة بن زيد و سعد بن ابىوقاص و سلمان و ابوذر و مقداد و زبير در برابر او نشسته بوديم. حضرت فرمود: آيا من نسبت به مؤمنين صاحب اختيارتر از خودشان نيستم ؟ گفتيم: بلى يا رسول اللّه ... . فرمود: مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ. اللّهُمَّ والِ مَن والاهُ وَ عادِ مَن عاداهُ.
معاويه گفت: اى حسن، اى حسين، اى ابنعباس، عبداللّه بن جعفر چه مىگويد ؟
ابنعباس گفت: تو به آنچه مىگويد ايمان نمىآورى. اكنون سراغ كسانى كه نام برد بفرست و از آنان سؤال كن.
معاويه كسى را سراغ عمر بن ابىسلمة و اسامة بن زيد فرستاد و از آنان نيز سؤال كرد. آنان شهادت دادند كه آنچه عبداللّه بن جعفر مىگويد از پيامبر صلىاللهعليهوآله شنيدهاند همانگونه كه او مىگويد.(2)
اتمام حجت قيس بن سعد بن عباده(1)
از ديگر صحابه مشهور پيامبر صلىاللهعليهوآله كه با غدير اتمام حجت نموده قيس بن سعد بن عباده است:
قيس و پدرش سعد - كه رئيس انصار بود - با ابوبكر مخالف بودند. در زمان ابوبكر، خالد بن وليد با لشكرى به بهانه جنگ با مرتدين و براى محكم كردن پايههاى سقيفه عازم طائف شد و از آنجا به سوى جده آمد. در كنار چشمهاى به نام «رويه» اميرالمؤمنين عليهالسلام همراه مقداد و عمار و ابوذر و زبير و دو جوان ديگر با لشكر خالد مصادف شدند.
خالد با حركاتى نامناسب و سخنانى نامربوط خواست كثرت جمعيت خود را در برابر اميرالمؤمنين عليهالسلام به نمايش گذارد. حضرت شانههاى او را گرفت و از اسب به زير آورد و او را كشان كشان تا آسيابى قديمى كه در آنجا بود برد و آهن وسط آسياب را با معجزه نرم كرد و بر گردن خالد پيچيد و طوق گردن او ساخت.
خالد با چنين وضعى نزد ابوبكر بازگشت و چارهجويى بسيارى كردند ولى نتوانستند حلقه آهنين را از گردن او باز كنند. اين بود كه متوسل به بازوان قوى قيس شدند كه قوىترين مرد مدينه بود. قيس قسم ياد كرد كه قادر بر باز كردن آن نيست.
در اينجا ابوبكر به قيس گفت: تو نمىخواهى كارى انجام دهى كه امامت و حبيبت ابوالحسن از تو عيب بگيرد ! قيس در پاسخ او چنين گفت: به خدا قسم اگر دست من با تو بيعت كرده ولى قلب و زبانم با تو بيعت نكرده است. بعد از روز غدير هيچ حجتى درباره على عليهالسلام براى من باقى نمانده است، و بيعت من با تو مانند كسى است كه
1) . چهارده قرن با غدير: ص 88 ، 89 ، 92، 102، 104، 110، 113 - 115. اسرار غدير: ص 286، 287، 290، 292، 298، 300، 302. اولين ميراث مكتوب درباره غدير: ص 40، 52 . غدير در قرآن: ج 2 ص 110. چكيده عبقات الانوار حديث غدير : ص 484 - 487. غدير تا فاطميه (انصارى - شريفى) : ص 190 - 192.
تافتههاى خود را پس از محكم شدن رشته كند. اين كه گفتى: «على امام من است» ، من امامت او را انكار نمىكنم و از ولايت او اعراض نمىنمايم. چگونه پيمان شكنى كنم در حالى كه درباره امامت و ولايت او عهدى با خدا بستهام كه درباره آن از من سؤال خواهد كرد ؟ ! ... .
تو با غصب ولايت او براى خود و نشستن در جاى او و ناميدن خود به نام او مرتكب جرمى عظيم شدهاى ... . و اما اينكه مرا سرزنش كردى كه او مولاى من است، به خدا قسم او هم مولاى من و هم مولاى تو و هم مولاى همه مؤمنين است ! آه ! آه ! اى كاش پافشارى مىكردم و قدرتى داشتم تا تو را مانند منجنيق به دور دستها پرتاب مىكردم !(1)
در اين ماجرا روشنگرىهايى درباره غدير صورت گرفت و عللى از وقايع فاطميه تبيين شد، كه مختصرا به آنها اشاره مىكنيم:
اول: معناى دقيق «مولى»
پس از تلاش فراوان به اين نتيجه رسيدند كه شايد قيس - كه از همه نيرومندتر بود - بتواند اين طوق آهنين را از گردن خالد باز كند. قيس هم فرصت را غنيمت شمرده و با سقيفهايان احتجاج كرد.
او مطيع بودن خود نسبت به امر مولايش اميرالمؤمنين عليهالسلام را در مقابل ابوبكر - كه از او بيعت گرفته بود - چنين بيان كرد: على عليهالسلام صاحب اختيار من است، و به خدا قسم صاحب اختيار من و تو و همه مؤمنان است.
همچنين قيس افتخار به غدير و سربلندى با آن را اعلام كرد و به ابوبكر گفت: اما اينكه گفتى: على امام من است، من امامت او را انكار نمىكنم و از ولايت او عدول نمىنمايم.
1) . بحار الانوار: ج 29 ص 166 - 168.
دوم: معناى دقيق غدير
اميرالمؤمنين عليهالسلام مفهوم غدير را با شباهت صاحب آن به بيتاللّه بيان فرمود. آن حضرت با كشاندن آنها به محضر خويش معناى بيتاللّه بودن خود را در آن جوّ خفقان به عموم مردم و آيندگان تاريخ از دو جهت نشان داد:
يكى اينكه وقتى خدا و رسول صلىاللهعليهوآله دلسوزانه در غدير امام را براى مردم تعيين كردند، اين مردم هستند كه بايد وظيفه شناسانه به استقبال نماينده خدايشان بروند، نه آن كه منتظر التماسهاى امام خود باشند ! در اين باره حضرت به ابوبكر فرمود: پيامبر صلىاللهعليهوآله شما را به بيعت من امر كرد و اطاعت مرا بر شما واجب نمود، و مرا در بين شما مانند بيتاللّه حرام قرار داد؛ كه بايد به سوى آن رفت و بيتاللّه به سوى كسى نمىآيد !
دوم اينكه امام مانند بيتاللّه قلعه امان مردم است كه بيرون آن هلاكت است. در اين باره حضرت فرمود: پيامبر صلىاللهعليهوآله به من فرمود: تو مانند بيتاللّه هستى؛ كه هر كس داخل آن شد در امان است و هر كس از آن روى گرداند كافر شد. خداوند عزوجل مىفرمايد: «وَ إذ جَعَلنَا البَيتَ مَثابَةً لُلناسِ وَ أمنا»(1): «آنگاه كه بيتاللّه را جايگاه ثواب و محل امن قرار داديم» . من و تو مانند يكديگر هستيم مگر در نبوت، كه من خاتم پيامبران و تو خاتم جانشينان هستى.
سوم: بيعت اجبارى سقيفه در مقابل بيعت اختيارى غدير قيس با افسوسى كه براى از دست دادن غدير مىخورد به ابوبكر گفت:
به خدا قسم اگر دست من با تو بيعت كرده، قلب و زبانم با تو بيعت نكرده است. من بعد از روز غدير درباره على عليهالسلام حجتى ندارم. بيعت من با تو مانند آن زنى است كه رشتههاى خود را بعد از ريسيدن پنبه مىكرد.(2)
1) . بقره / 125.
2) . اشاره به آيه قرآن است كه خداوند زنى از بنىاسرائيل را مثال مىزند كه صبح تا شب پنبه مىريسيد،و شب كه مىشد همه رشتههاى خود را دوباره به حالت پنبه باز مىگرداند. نحل / 92: «و لا تكونوا كالتى نقضت غزلها من بعد قوة انكاثا ... » : مانند آن زنى نباشيد كه رشتههاى خود را بعد از زحمت رسيدن دوباره تكه تكه پنبه مىكرد ... .
همچنين قيس با درسى كه از شهادت حضرت زهرا عليهاالسلام گرفته بود گفت:
چگونه پيمانم را بشكنم در حالى كه درباره امامت و ولايت او با خداوند عهد بستهام. درباره او از من مىپرسى ؟ ! اگر خداوند را با شكستن بيعت تو ملاقات كنم نزد من محبوبتر از آن است كه عهد و پيمان خدا و رسول صلىاللهعليهوآله و وصى و خليلش را بشكنم.
درباره «اولى به نفس بودن» پيامبر صلىاللهعليهوآله و ارتباط آن با اولى به نفس بودن اميرالمؤمنين عليهالسلام و نيز اتمام حجت به حديث غدير براى اين مفهوم چند فراز بسيار مهم در حديث و تاريخ آمده است. از جمله كلام قيس بن سعد با معاويه است:
فِى احْتِجاجِ قَيْسِ بْنِ سَعْدٍ عَلى مُعاوِيَةَ، انَّهُ قالَ بِشَأْنِ اميرِالْمُؤْمِنينَ عليهالسلام: الَّذى نَصَبَهُ رسول اللّه صلىاللهعليهوآله بِغَديرِ خُمٍّ فَقالَ: مَنْ كُنْتُ اوْلى بِهِ مِنْ نَفْسِهِ فَعَلِىٌّ اوْلى بِهِ مِنْ نَفْسِهِ.
ابان از سليم و عمر بن ابىسلمه نقل مىكند: معاويه در زمان حكومت خود بعد از آنكه اميرالمؤمنين عليهالسلام شهيد شد و او با امام حسن عليهالسلام صلح كرد به عنوان سفر حج وارد مدينه شد.
در آنجا بين معاويه و قيس بن سعد بن عباده گفتگويى در گرفت. قيس - كه بزرگ انصار و پسر بزرگ آنان يعنى سعد بن عباده بود - پاسخ او را داد و فضائل اميرالمؤمنين عليهالسلام را بر شمرد.
معاويه غضب كرد و گفت: اى پسر سعد، اين مطالب را از چه كسى گرفتهاى و از چه كسى روايت مىكنى و از چه كسى شنيدهاى ؟ پدرت اينها را به تو خبر داده و از او گرفتهاى ؟
قيس گفت: اين مطالب را از كسى شنيدهام و گرفتهام كه از پدرم بهتر و حق او بر من از پدرم بالاتر است. معاويه پرسيد: آن كيست ؟ قيس گفت: آن اميرالمؤمنين على بن ابىطالب عالِم اين امت و حاكم آن و صديق و فاروق آن است.
معاويه گفت: «صدّيق» امت ابوبكر و «فاروق» آن عمر است، و آنكه علم كتاب نزد اوست عبداللّه بن سلام است !
قيس گفت: سزاوارتر به اين اسمها و صاحب حقيقى آن كسى است كه خداوند درباره او چنين نازل كرده است: «أ فَمَنْ كانَ عَلى بَيِّنَةٍ مِنْ رَبَّهِ وَ يَتْلُوهُ شاهِدٌ مِنْهُ»(1): «آيا كسى كه دليلى از طرف پروردگارش دارد و شاهدى پشت سر آن مىآيد ... » .
و كسى است كه خداوند درباره او مىگويد: «اِنَمّا اَنْتَ مُنْذِرٌ وَ لِكُلِّ قَوْمٍ هادٍ»(2): «تو ترساننده هستى و هر قومى هدايت كنندهاى دارد» ، به خدا قسم اين طور نازل شد كه «على هدايت كننده هر قومى است» و شما اين را حذف كرديد.
و آن كسى است كه پيامبر صلىاللهعليهوآله او را در غدير خم نصب كرد و فرمود: هر كس كه من نسبت به او از خودش بيشتر اختيار دارم على هم نسبت به او از خودش بيشتر اختيار دارد. و پيامبر به او در جنگ تبوك فرمود: تو نسبت به من همچون هارون نسبت به موسى عليهالسلام هستى مگر آنكه پيامبرى بعد از من نيست.(3)
در اين حديث كلمه «اولى» كه در آيه آمده درباره اميرالمؤمنين عليهالسلام هم عينا به كار رفته است. از سوى ديگر آنچه در احاديث قبلى در دو قسمت بود كه يكى طرح آيه و ديگرى نتيجه گيرى براى ولايت على عليهالسلام، در اين حديث در يك جمله تنظيم شده، و آيه و نتيجه آن كنار هم آمده است. مىتوان گفت: عبارت اين حديث جلوه ديگرى از وضوح معناى ولايت در غدير را مىرساند و پرده بردارى بىدغدغهاى در ارائه دقيق معناى «مولى» است.
يكى از دلائل بسيار روشن بر اينكه مراد از حديث غدير امامت و جانشينى بلافصل اميرالمؤمنين عليهالسلام پس از رسول خدا صلىاللهعليهوآله است، شعر صحابى بزرگ قيس بن سعد بن عُباده است. وى اين شعر را در معناى حديث غدير سروده و در آن تصريح كرده كه على عليهالسلام امام ما و امام ديگران است، و اين حكمى است كه در روزى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: هر كس من مولاى او هستم اين (على عليهالسلام) مولاى او است، در تنزيل (قرآن) آمد.
يك. شعر قيس
اين شعر را ابوالمظفّر سبط بن جوزى روايت كرده و نوشته است: قيس بن سعد بن عُباده انصارى اين شعر را سرود، و در صفّين پيش روى على عليهالسلام خواند:
قُلتُ لَمّا بَغى العَدُوُّ عَلَينا ***حَسبُنا رَبُّنا وَ نِعمَ الوَكيلُ
وَ عَلىٌّ إمامُنا وَ إمامٌ ***لِسِوانا أتى بِهِ التَنزيلُ
يَومَ قالَ النَبىُّ مَن كُنتُ مَولاهُ ***فَهذا مَولاهُ خَطبٌ جَليلُ
إنَّ ما قالَهُ النَبىُّ عَلى الأُمَّةِ ***حَتمٌ ما فيهِ قالٌ وَ قيلُ
هنگامى كه دشمن بر ما شوريد و گردنكشى كرد، گفتم: خداوندمان ما را بسنده و بهترين نگهبان است. و على عليهالسلام امام ما و امام غير ماست. بر اين امر آيهاى از قرآن نازل شده است. در روزى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: هر كس من مولاى او هستم اين (على عليهالسلام) مولاى او است. اين رويدادى شكوهمند بود. پيامبر صلىاللهعليهوآله اين سخن را از سر وجوب بر امت گفت و قيل و قالى در آن نيست.(1)
دو. توثيق و ستايش قيس
در اينجا مناسب است كه گزيدههايى از ستايشهاى دانشمندان اهلتسنن درباره قيس را بياوريم:
1) . تذكرة خواصّ الامّة: ص 33.
ابنعبدالبَرّ در «الاستيعاب» مىنويسد: قيس بن سعد بن عباده بن دليم بن حارثه انصارى خزرجى ... . واقدى گويد: قيس بن سعد بن عباده از صحابه بزرگوار و بخشنده و هوشمند رسول خدا صلىاللهعليهوآله بود. ابوعمر گويد: قيس يكى از فاضلان جليل و هوشمندان عرب و با دليرى و مردانگى و كرم، اهل نظر و برنامه ريزى در جنگها بود. او و پدرش و جدّش بىهيچ سخنى بزرگ قوم خود بودند. قيس، پدرش و برادرش سعيد بن سعد بن عباده از اصحاب رسول اللّه صلىاللهعليهوآله بودند.
انس بن مالك گويد: جايگاه قيس بن سعد بن عباده نسبت به پيامبر صلىاللهعليهوآله بسان جايگاه رئيس پاسداران نسبت به فرمانروا بود. رسول خدا صلىاللهعليهوآله در روز فتح مكه، آنگاه كه به سبب شكايت قريش از سعد - پدر قيس - در آن روز پرچم را از او گرفت و به قيس داد. بعضى گفتهاند كه حضرتش پرچم را به زبير داد.
قيس بن سعد پس از پيامبر صلىاللهعليهوآله از اصحاب على بن ابىطالب عليهالسلام گشت. او و قومش در جنگهاى جمل و صفين و نهروان همراه على عليهالسلام بودند. قيس تا زمان كشته شدن على عليهالسلام هيچ گاه از او جدا نشد. على عليهالسلام او را به فرماندارى مصر گمارد، اما معاويه كار را بر قيس دشوار كرد و راه چاره را بر او بست و از طريق او براى على عليهالسلام نقشه كشيد.
على عليهالسلام از نيرنگ معاويه آگاه شد.
از اين رو اشعث و كوفيان بر عزل قيس پافشارى كردند تا اينكه على عليهالسلام قيس را عزل كرد و محمد بن ابىبكر را به فرمانروايى مصر گمارد. اوضاع مصر در زمان محمد بن ابىبكر پريشان شد و به هم ريخت.(1)
ابناثير در «اسد الغابة» نوشته است: قيس بن سعد از اصحاب فاضل پيامبر صلىاللهعليهوآله و يكى از هوشمندان و كريمان عرب بود. او دلير و شجاع بود و در برنامه ريزى
1) . الاستيعاب: ج 3 ص 1289.
جنگى انديشهاى صائب داشت. قيس بىهيچ سخنى شريف قوم و از خاندانهاى بزرگ آنان بود. انس بن مالك گويد: جايگاه قيس بن سعد بن عباده نسبت به پيامبر صلىاللهعليهوآله بسان جايگاه رئيس پاسداران نسبت به فرمانروا بود.
از قيس نقل شده كه پدرش او را به پيامبر صلىاللهعليهوآله سپرد تا خدمتگزار حضرتش گردد. قيس مىگويد: روزى پس از آنكه نمازم را به پايان رسانده بودم، پيامبر صلىاللهعليهوآله بر من گذشت و با پايش به من زد و گفت: آيا مىخواهى كه تو را به درى از درهاى بهشت رهنمون شوم ؟ گفتم: بلى. فرمود: لا حول و لا قوّة إلاّ باللّه.
گفته شده كه قيس در سريّهاى كه ابوبكر و عمر در آن بودند حضور داشت. او وام مىگرفت و مردم را اطعام مىكرد. ابوبكر و عمر گفتند: اگر اين جوان را به حال خود وا نهيم دارايى پدرش را بر باد مىدهد. سپس به سوى مردم رفتند. چون سعد - پدر قيس - اين خبر را شنيد، پشت سر پيامبر صلىاللهعليهوآله برخاست و گفت: چه كسى دادِ مرا از پسر ابوقحافه و پسر خطّاب مىستاند كه اين دو مرا نزد پسرم بخيل مىگردانند ؟
ابنشِهاب گويد: هوشمندان عرب را در هنگام برخاستن فتنه پنج تن مىشمردند و به آنان انديشمندان و چارهجويان عرب مىگفتند: معاويه، عمرو بن عاص، قيس بن سعد، مغيرة بن شعبه و عبداللّه بن بديل بن ورقاء. قيس و ابنبديل همراه على عليهالسلام بودند و مغيره در طائف گوشهگير بود و عمرو با معاويه بود.
قيس گفته است: اگر از رسول اللّه صلىاللهعليهوآله نشنيده بودم كه فريبكار و نيرنگباز در آتش است، نيرنگبازترين اين امت بودم.
در بخشندگى قيس اخبار بسيارى نقل شده كه سخن را با يادكرد آنها به درازا نمىكشانيم.
بارى، وقتى كه با على عليهالسلام براى خلافت بيعت كردند، قيس از ياران على عليهالسلام بود و در جنگها او را همراهى مىكرد. على عليهالسلام او را به فرمانروايى مصر گمارد. معاويه براى قيس نقشه كشيد، ولى كارى از پيش نبرد. از اين رو كوشيد تا على عليهالسلام را فريب دهد
و چنين بنمايد كه قيس براى خونخواهى عثمان، با او همدست شده است. اين خبر به على عليهالسلام رسيد. محمد بن ابىبكر و ديگران مدام از قيس نزد على عليهالسلام بدگويى كردند تا اينكه او را عزل كرد و مالك اشتر را به جاى او برگزيد. اما مالك اشتر در راه جان داد.
على محمد بن ابىبكر را به حكمرانى مصر گمارد، ولى مصر را از او گرفتند و او را كشتند.
هنگامى كه قيس از فرمانروايى مصر بر كنار شد به مدينه رفت. مروان بن حكم امنيت او را به خطر انداخت، از اين رو به كوفه نزد على عليهالسلام رفت و تا هنگامى كه على عليهالسلام را كشتند همراه او بود. پس از كشته شدن على عليهالسلام، قيس به حسن عليهالسلام پيوست و فرمانده مقدمه لشكر حسن عليهالسلام در برابر معاويه بود. چون حسن عليهالسلام با معاويه بيعت (صلح) كرد، قيس نيز با معاويه بيعت كرد و به مدينه بازگشت.(1)
ابنحجر در «الاصابة» مىگويد: قيس مردى بزرگاندام و خوبروى و بلندبالا بود، و چون بر الاغى مىنشست پاهايش بر زمين كشيده مىشد. واقدى گويد: قيس بخشنده و بزرگوار و هوشمند بود. ابوعمر گويد: قيس يكى از فاضلان جليل و هوشمندان عرب و با دليرى و مردانگى و كرم، اهل نظر و برنامهريزى در جنگها بود. او و پدرش و جدّش بىهيچ سخنى بزرگ قوم خود بودند.
ابنمبارك، از ابنعُيَينه، از موسى بن ابىعيسى روايت كرده كه مردى سى هزار (درهم يا دينار) از قيس وام گرفت. چون خواست كه وام خود را باز پس دهد، قيس از گرفتنش خوددارى كرد.
قيس در تمام جنگهاى پيامبر صلىاللهعليهوآله آن حضرت را همراهى كرد و در همه نبردهاى على عليهالسلام همراه او بود.(2)
غدير در جمل و صفين و نهروان(1)
اصحاب سقيفه در قيافههاى ظاهر فريبى آمدند كه كمر اجتماع در مقابل آن خم شد. در كنار جنگ جمل با حضور عايشه و طلحه و زبير و جنگ صفين توسط معاويه و به بهانه قتل عثمان، بار سوم كجفكران پينه بر پيشانى - كه در واقع مولود سقيفه بودند و آرمان خودرأيى و عدم اطاعت از امام معصوم را همچون اهل سقيفه بر دوش مىكشيدند - به ميدان غدير آمدند.
شهادت صاحب غدير با شمشيرى كه آب طلائى از اسم اسلام بر آن داده بودند و زهرى از ناب سقيفه بر تيغ آن كشيده بودند، آغاز راهى براى ذبح غدير به دست سقيفه به نظر مىآمد.
اگر همان سقيفه روز اول بود هرگز روزى پيش نمىآمد كه اميرالمؤمنين عليهالسلام را پس از 25 سال مردم به التماس براى خلافت فراخوانند. اين اثر كارهايى بود كه در روزهاى سقيفه از طرف غديريان انجاميد، و همين روزها بود كه به صفآرايىهاى جمل و صفين و نهروان انجاميد.
اگر چه در سقيفه نوبت به صفآرايى نرسيد و غديريان فورا مغلوب شدند و حتى چهل نفر غديرى پيدا نشد، ولى در جنگهاى سهگانه اميرالمؤمنين عليهالسلام شمشيرهاى بسيارى - با درجات اعتقادى متفاوت - در ركاب حضرت بودند كه فقط پنج هزار نفر شرطة الخميس يعنى فدائيان غدير بودند(2)كه معناى مولى و صاحب اختيارى اميرالمؤمنين و اطاعت مطلق خود از مقام ولايت مطلقه را در آنجا به نمايش گذاشتند.
يكى از آنان اصبغ بن نباته بود كه وقتى از او مىپرسند: منزلت اميرالمؤمنين عليهالسلام نزد شما در چه حدى است ؟ مىگويد: ما شمشيرها را بر دوش گرفتهايم و بر هر كس كه او اشاره كند فرود مىآوريم ... !(3)
اتمام حجت اصبغ بن نباته بر معاويه(1)
در چندين ماجرا، اصحاب بر معاويه اتمام حجت كردند. از جمله اصبغ بن نباته است:
اميرالمؤمنين عليهالسلام در ايام صفين نامهاى براى معاويه نوشت و آن را توسط اصبغ بن نباته فرستاد. معاويه پس از خواندن نامه گفت: على قاتلين عثمان را به ما تحويل نمىدهد. اصبغ در پاسخ او گفت: اى معاويه با خون عثمان بهانه مياور ... .
معاويه از سخن اصبغ غضبناك شد. اصبغ مىگويد: براى آنكه او را بيشتر ناراحت كنم خطاب به ابوهريره كه نزد او نشسته بود گفتم: اى صحابى پيامبر، تو را قسم مىدهم به خدايى كه جز او خدايى نيست و عالم به غيب و شهود است و به حق حبيب خدا حضرت مصطفى صلىاللهعليهوآله، كه به من خبر دهى آيا در روز غدير خم حاضر بودى ؟
ابوهريره گفت: آرى حاضر بودم. اصبغ پرسيد: چه شنيدى كه آن حضرت درباره على عليهالسلام فرمود. ابوهريره گفت: از او شنيدم كه مىفرمود: مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ. أللّهُمَّ والِ مَن والاهُ وَ عادِ مَن عاداهُ وَ انصُر مَن نَصَرَهُ وَ اخذُل مَن خَذَلَهُ.
گفتم: اى ابوهريره اگر چنين است تو ولايت دشمن او را پذيرفتهاى و با او دشمنى كردهاى ! ! ابوهريره نفس عميقى كشيد و گفت: انا للّه و انا اليه راجعون ! !(2)\
اتمام حجت زيد بن صوحان با غدير(3)
يكى از اصحاب معصومين عليهمالسلام كه با غدير اتمام حجت نموده زيد بن صوحان است:
زيد بن صوحان از بهترين اصحاب اميرالمؤمنين عليهالسلام بود كه در جنگ جمل شهيد شد. وقتى در ميدان جنگ روى زمين افتاد، اميرالمؤمنين عليهالسلام بالاى سرش آمد و نشست و فرمود: اى زيد، خدا رحمتت كند. سبكبار بودى و كمكهاى تو بسيار با ارزش بود.
زيد سرش را به طرف اميرالمؤمنين عليهالسلام بلند كرد و عرض كرد: يا اميرالمؤمنين، خدا تو را جزاى خير دهد. به خدا قسم اعتقادم درباره شما اين است كه عالِم به خداوند هستى و در امّ الكتاب علىّ حكيم هستى و خدا در سينه تو جلوه عظيم دارد. به خدا قسم من در لشكر تو با جهالت كشته نمىشوم ! بلكه از امسلمه همسر پيامبر صلىاللهعليهوآله شنيدم كه مىگفت: از پيامبر صلىاللهعليهوآله شنيدم كه مىفرمود: مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ. اَللَّهُمَّ والِ مَنْ والاهُ وَ عادِ مَنْ عاداهُ وَ انْصُرْ مَنْ نَصَرَهُ وَ اخْذُلْ مَنْ خَذَلَهُ. به خدا قسم نخواستم تو را خوار كنم تا خدا مرا خوار نكند.(1)
اتمام حجت طِرِمّاح و مُرادى و حِميَرى بر معاويه(2)
در چندين ماجرا، اصحاب بر معاويه اتمام حجت كردند. از جمله سه تن به نامهاى طرمّاح و مرادى و حميرى است:
روزى سه نفر از شعرا نزد معاويه جمع بودند: طِرِمّاح، هشام مرادى، محمد بن عبداللّه حميرى. معاويه كيسه زرى مقابل خود گذارد و گفت: اى شعراى عرب، درباره على بن ابىطالب شعرى بگوييد ولى جز حق نگوييد. من فرزند ابوسفيان نيستم اگر اين كيسه را به كسى بدهم جز آنكه درباره على حق را بگويد.
طرمّاح برخاست و درباره حضرت ناسزا گفت. هشام مرادى نيز ناسزا گفت. عمروعاص به محمد بن عبداللّه حميرى گفت: اكنون تو بگو، ولى غير حق مگو.
سپس عمروعاص به معاويه گفت: قسم ياد كردهاى كه اين كيسه را ندهى جز به كسى كه درباره على حق را بگويد. معاويه گفت: آرى.
محمد بن عبداللّه حميرى برخاست و اشعار بلندى در مدح اميرالمؤمنين عليهالسلام سرود كه يك بيت آن درباره غدير بود:
تَناسَوْا نَصْبَهُ فى يَومِ خُمٍّ ***مِنَ الْبارى وَ مِنْ خَيْرِ الاَنامِ
يعنى: فراموش كردند نصب على بن ابىطالب عليهالسلام را در روز غدير خم از سوىخداوند و از سوى بهترين مردم !
معاويه گفت: تو از همه راستتر گفتى ! كيسه زر را تو بردار !(1)
اتمام حجت بَرد همدانى با غدير(2)
از جمله اصحاب اميرالمؤمنين عليهالسلام كه بر معاويه اتمام حجت كردند بَرد همدانى است:
مردى از همدان به نام «بَرد» نزد معاويه آمد. عمروعاص در آنجا مشغول بدگوئى نسبت به ساحت مقدس اميرالمؤمنين عليهالسلام بود. برد گفت: اى عمروعاص، بزرگان ما از پيامبر صلىاللهعليهوآله شنيدند كه فرمود: «من كنت مولاه فعلى مولاه» ، آيا اين حق است يا باطل ؟ عمروعاص گفت: حق است، و من اضافه مىكنم كه هيچ يك از اصحاب پيامبر صلىاللهعليهوآله مثل مناقب على را ندارند ! ! ... .
آن مرد نزد قبيله خود بازگشت و به آنان گفت: ما نزد قومى آمديم كه از زبان آنان بر عليه خودشان اقرار گرفتيم ! بدانيد كه على بر حق است و تابع او باشيد ! !(3)
اتمام حجت عَمرو بن مَيمون با غدير(1)
درباره «اولى به نفس بودن» پيامبر صلىاللهعليهوآله و ارتباط آن با اولى به نفس بودن اميرالمؤمنين عليهالسلام و نيز اتمام حجت به حديث غدير براى اين مفهوم چند فراز بسيار مهم در حديث و تاريخ آمده است. يكى از اصحاب معصومين عليهمالسلام كه با غدير اتمام حجت نموده عمرو بن ميمون اودى است:
عمرو بن ميمون گفت: عدهاى از مردم نسبت به على بن ابىطالب عليهالسلام بدگويى مىكنند. اينان هيزم آتشاند. من از عدهاى از اصحاب پيامبر صلىاللهعليهوآله شنيدهام كه مىگفتند: به على بن ابىطالب عليهالسلام خصوصياتى داده شده كه به احدى از بشر داده نشده است.
سپس در ادامه چنين آمده است:
قالَ عَمْرُو بْنُ مَيْمُونِ الاوْدى: وَ هُوَ صاحِبُ يَوْمِ غَديرِ خُمٍّ اذْ نَوَّهَ رسول اللّه صلىاللهعليهوآله بِاسْمِهِ وَ الْزَمَ امَّتَهُ وِلايَتَهُ وَ عَرَّفَهُمْ بِخَطَرِهِ وَ بَيَّنَ لَهُمْ مَكانَهُ فَقالَ: ايُّهَا الناسُ، مَنْ اوْلى بِكُمْ مِنْ انْفُسِكُمْ ؟ قالُوا: اللّه وَ رَسُولُهُ. قالَ: فَمَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَهذا عَلِىٌّ مَوْلاهُ.
عمرو بن ميمون اودى مىگويد: على عليهالسلام صاحب روز غدير خم است، آنگاه كه پيامبر صلىاللهعليهوآله او را با نام صدا زد و ولايت او را بر امتش واجب نمود و عظمت او را به آنان شناساند و مقام او را برايشان بيان داشت و فرمود: چه كسى نسبت به شما از خودتان صاحب اختيارتر است ؟ گفتند: خدا و پيامبرش. فرمود: مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ:
پس هر كس كه من صاحب اختيار اويم اين على صاحب اختيار اوست.(2)
در اين حديث اقتباس آيه به صورت سؤالى است كه پاسخ آن آيه را مجسم مىكند؛ حضرت مىپرسد: اولى به نفس شما كيست ؟ وقتى مىگويند: «اللّه و رسول» ، مجموع
اين پرسش و پاسخ تداعى آيه «النَّبِىُّ أَوْلى بِالْمُؤْمِنِينَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ»(1)را مىنمايد كه بدين صورت در كلام حضرت تضمين شده است.
نكته بسيار جالبى كه در اين حديث به چشم مىخورد «فاء» تفريع به معناى نتيجه گيرى در «فَمَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ ... » است، كه براى استحكام بخشيدن به ارتباط ولايت اميرالمؤمنين عليهالسلام با ولايت خدا و پيامبر صلىاللهعليهوآله است؛ يعنى: اكنون كه قبول داريد خدا و رسول صاحب اختيار شمايند پس دنباله اين اعتقاد را قطع نكنيد كه على پس از من صاحب اختيار شماست.
اتمام حجت عمران بن حصين با غدير(2)
يكى ديگر از اصحاب معصومين عليهمالسلام كه با غدير اتمام حجت نموده عمران بن حصين است:
عمران بن حصين واقعه غدير را اينگونه نقل كرده است: پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: شما از من پرسيديد كه صاحب اختيارتان پس از من كيست، و من به شما خبر دادم. سپس دست على بن ابىطالب عليهالسلام را در غدير خم گرفت و گفت: مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ ... .(3)
پس از غصب خلافت، عمران بن حصين به ابوبكر گفت: تو در روز غدير از كسانى بودى كه به على به عنوان اميرالمؤمنين، سلام دادى ! آيا آن روز را به ياد مىآورى يا فراموش كردهاى ؟ ابوبكر گفت: يادم هست !(4)
اتمام حجت زيد بن على بن الحسين عليهماالسلام با غدير(1)
يكى از سادات و بنىهاشم كه با غدير اتمام حجت نموده زيد بن على بن الحسين است:
نزد زيد بن على بن الحسين عليهالسلام كلام پيامبر صلىاللهعليهوآله ذكر شد كه فرموده: مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ. زيد گفت: پيامبر صلىاللهعليهوآله او را به عنوان علامتى منصوب فرمود كه حزب خداوند هنگام اختلاف شناخته شوند.(2)
اتمام حجت هَيثَم بن حبيب صَيرَفى با غدير(3)
روزى ابوحنيفه به مجلسى كه درباره غدير خم صحبت بود وارد شد و وقتى متوجه شد گفت: به اصحاب خود گفتهام در برابر شيعيان به حديث غدير اقرار نكنيد كه شما را محكوم مىكنند ! !
هيثم بن حبيب صيرفى كه در آن مجلس بود برآشفت شد و گفت: چرا به آن اقرار نمىكنيد ؟ آيا اين مطلب نزد تو ثابت نيست ؟ ابوحنيفه گفت: ثابت است و خود آن را روايت كردهام. هيثم گفت: پس چرا به آن اقرار نمىكنيد ... ، در حالى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله آن را فرموده و دربارهاش خطابه ايراد كرده ؟ آنگاه ما دلسوزتر از پيامبر صلىاللهعليهوآله باشيم و به خاطر گفته اين و آن از نقلش چشم بپوشيم ؟ !(4)
نقل حديث غدير توسط بانوان(5)
پرونده علمى غدير تا كنون دوران بىوقفه هزار و چهارصد سالهاى را پشت سر
1) . چهارده قرن با غدير: ص 106. اسرار غدير: ص 293.
2) . اثبات الهداة: ج 2 ص 34 ح 141.
3) . اسرار غدير: ص 303. چهارده قرن با غدير: ص 117.
4) . كشف المهم: ص 188.
5) . چهارده قرن با غدير: ص 107 - 110. اسرار غدير: ص 259 - 298. علوم حديث (مجله، سال سوم، ش 1، بهار 1377، پياپى 7) : ص 162 - 179: حضور بانوان در نقل حديث غدير (مرتضوى) .
گذاشته كه طى آن امر پيامبر صلىاللهعليهوآله بر پشتيبانى دائمى از غدير به اجرا در آمده است. واعظان بسيارى بر فراز منبرها، و علماى وارستهاى در مجالس بحث و مناظره، و مؤلفان زبردستى در كتابها، و ابرمردانى همچون سلمان و ابوذر و مقداد به عنوان شاهدان صدق غدير، و نيز خدمتگزارانى در آحاد جامعه، وظيفه حراست و دفاع از اين آرمان بزرگ اسلام را بر دوش كشيدهاند.
اگر غدير در عينيت جامعه تحقق مىيافت، اختلاف و تفرقهاى نبود تا نياز به احتجاجها و مناظرات براى اثبات بنيادهاى ولايت باشد.
حضرت فاطمه زهرا عليهالسلام در مقام عصمت و مرتبه سيدة نساء العالمين، اولين مدافع غدير بودند، كه اتمام حجتهاى حضرت با غدير در عنوان و صفحات قبل گذشت.
زنان نيز به عنوان نيمى از مخاطبان «من كنت مولاه فعلى مولاه» در اعتقاد به غدير و دفاع از آن وظيفه دارند. همانگونه كه ولايت صاحب غدير بر مردان و زنان يكسان است وظيفه اين دو گروه نيز در برابر او يكسان است. در طول تاريخ نيمى از عدد ميلياردى شيعيان و دوستان اميرالمؤمنين عليهالسلام را زنان تشكيل دادهاند و در اعتقاد به آن حضور داشتهاند.
در موقعيتهاى دفاعى غدير، بنا بر شرايط مختلف زمانها، به موارد شاخصى بر مىخوريم كه زنان از غدير دفاع كردهاند و در برابر دشمنانى همچون معاويه اتمام حجت كردهاند، و اين حاكى از آن است كه دفاع از ولايت در هر شرايطى بر مرد و زن واجب است.
به بيان ديگر:
از زواياى جالب غدير نقش بانوان در احتجاج به غدير يا نقل حديث غدير است، كه در كمتر ماجرا و حديثى اين اتفاق افتاده است، آن هم به نقل شيعه و اهلسنت. اگر تعداد بانوانى كه نام آنان به عنوان راوىِ داستان غدير در تاريخ و كتب حديث مانده است، با آنچه در موارد ديگر كه توسط آنان گزارش شده مقايسه گردد، خواهيم ديد كه
حضور زنان در نقل ماجراى غدير خم و يا استدلال به آن حضور چشمگير است. حتى بيش از موضوعات ديگرى است كه آنان در طريق نقل آن قرار گرفتهاند.
از نكات قابل توجه در همين زمينه، سلسله سندى است كه در ميان بانوان اهلبيت عليهمالسلام در خصوص حديث غدير وجود دارد:
به ترتيب پنج «فاطمه» كه هر يك عمه ديگرى است در طريق روايت قرار گرفتهاند؛ آغاز آنان ظاهرا حضرت فاطمه معصومه عليهالسلام، و در نهايت فاطمه زهرا عليهاالسلام است، كه ششمين «فاطمه» در طريق روايت است، كه ذيلاً خواهد آمد.
با توجه به عنايت ويژه پيامبر صلىاللهعليهوآله به حضور مسلمانان در اين رخداد، به همراه آوردن همه همسران و اهلبيت عليهمالسلام خود و نيز شيوهاى كه آن حضرت صلىاللهعليهوآله در ابلاغ مأموريت الهى در معرفى مجدّد على عليهالسلام در روز غدير اتخاذ كرد، طبيعى بود كه زنان بسيارى نيز مستقيما شاهد ماجرا باشند.
البته احتجاج و استدلال بانوانى كه با غدير احتجاج و اتمام حجت كردهاند در صفحات فبل گذشت. در اينجا فقط چند تن از بانوانى كه حديث غدير را نقل كردهاند اشاره مىكنيم. در برشمارى بانوانى كه حديث غدير را روايت كردهاند، نخست به معرفى كسانى مىپردازيم كه جزء صحابه پيامبر صلىاللهعليهوآله به شمار مىروند. آنگاه نام چند نفر از تابعين را بازگو مىكنيم:
1 - حضرت زهرا عليهاالسلام(1)
اتمام حجتهاى حضرت زهرا عليهاالسلام با غدير در عنوان قبل و ضمن احتجاجات معصومين عليهمالسلام گذشت. در اينجا به نقل غدير توسط حضرت زهرا عليهاالسلام اشاره مىشود:
روايت غدير به نقل از حضرت فاطمه عليهاالسلام را ابوالعباس احمد بن محمد بن سعيد همدانى معروف به ابنعقده (م 133 ق) در كتابى كه ويژه حديث غدير نگاشته آورده
1) . الغدير: ج 1 ص 196.
است. اين كتاب همان است كه مرحوم سيد بن طاووس به نسخهاى از آن اشاره مىكند كه تاريخ كتابت آن سه سال پيش از درگذشت مصنف - يعنى سال 330 ق - است، و خط شيخ طوسى و بزرگانى از علماى اسلام بر آن نقش بسته و نزد ابنطاووس بوده است.(1)
او حديث غدير را در اين كتاب از صد و پنج طريق نق مىكند، كه از جمله از صديقه كبرى است عليهاالسلام.
شمسالدين محمد بن محمد شافعى معروف به ابنالجزرى (م 833 ق) كتاب «اسنى المطالب فى مناقب على بن ابىطالب عليهالسلام» را درباره اثبات تواتر حديث غدير نگاشته، و حديث را از هشتاد طريق نقل كرده است. وى همچنين روايت غدير را از طريق آن حضرت عليهاالسلام نقل كرده است. و نيز شيخ منصور رازى مؤلف كتاب «حديث غدير» آن را از حضرت عليهاالسلام روايت كرده است.(2)
شهابالدين سيد على بن شهاب بن محمد همدانى (م 786 ق) صاحب كتاب «مودة القربى» نيز اين روايت را از حضرت فاطمه عليهاالسلام نقل مىكند:
قالَت: قالَ رَسولُ اللّهِ صلىاللهعليهوآله: مَن كُنتُ وَليُّهُ فَعَلىٌّ وَليُّهُ، وَ مَن كُنتُ إمامُهُ فَعَلىٌّ إمامُهُ.(3)
در كنار اين نقلها، حضرت زهرا عليهاالسلام چندين احتجاج به حديث غدير نيز دارد كه در همين فصل سوم «اعتقادات غدير» ، بخش سوم «اتمام حجت با غدير» آمده است.
2 - امسلمه(4)
از نمونههاى بارز اتمام حجت و استدلال و يادآورىهاى غدير، مواردى است كه توسط خود خداوند و معصومين عليهمالسلام و اصحابشان صورت گرفته است. تمام راويانى
كه در طول هزار و چهارصد سال حديث غدير را روايت كردهاند نيز به گونهاى جهاد خود را در مقابله با اهل سقيفه به نمايش گذاشتهاند.
يكى از بانوانى كه حديث غدير را نقل كرده امسلمه همسر پيامبر صلىاللهعليهوآله. او كه از حاضرين در غدير است حديث غدير را اينگونه نقل كرده است: پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ. اَللَّهُمَّ والِ مَنْ والاهُ وَ عادِ مَنْ عاداهُ.(1)
ابنعقده به سند متصل از امسلمه اين روايت را بازگو مىكند: أخَذَ رَسولُ اللّهِ صلىاللهعليهوآله بِيَدِ عَلىٍّ عليهالسلام بِغَديرِ خُمٍّ فَرَفَعَها حَتّى رَأينا بَياضَ إبطَيهِ، فَقالَ: مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ. ثُمَّ قالَ: أيُّهَا الناس ! إنّى مُخَلِّفٌ فيكُمُ الثَقَلَينِ؛ كِتابَ اللّهِ وَ عِترتى، وَ لَن يَتَفَرَّقا حَتّى يَرِدا عَلىَّ الحَوضَ.(2)
اين روايت را همچنين شيخ احمد بن فضل بن محمد باكثير شافعى (م 1047 ق) در كتاب «حسن المآل فى مناقب الآل عليهمالسلام» خويش به نقل از ابنعقده آورده است. نيز همين روايت را نورالدين على بن عبداللّه بن احمد سمهودى شافعى (م 911 ق) در كتاب «جواهر العقدين» به نقل از «ينابيع الموده» از امسلمه روايت مىكند.(3)
3 - توسط امّهانى(4)
حافظ احمد بن عمرو بصرى معروف به بزاز (م 292 ق) در مسند خويش به نقل از امّهانى چنين روايت كرده است: رَجَعَ رَسولُ اللّهِ صلىاللهعليهوآله مِن حَجَّتِهِ، حَتّى نَزَلَ بِغَديرِ خُمٍّ. ثُمَّ قامَ خَطيبا بِالهاجِرَةِ فَقالَ: أيُّهَا الناس ! ... .
همين روايت را سمهودى شافعى به نقل از بزّاز، به نقل از قندوزى حنفى در
«ينابيع الموده» آورده است. ابنعقده نيز به سند خويش همان را از امّهانى نقل مىكند.(1)
فاطمه دختر حمزه سيد الشهداء نيز از راويان حديث غدير است و روايت او را ابنعقده در كتابش در غدير و نيز شيخ منصور رازى در كتاب «الغدير» خود آوردهاند.(2)
اسماء بنت عميس، همسر جعفر بن ابىطالب است كه به همراه شوهرش از مهاجران به حبشه بود و پس از شهادت جناب جعفر به همسرى ابوبكر در آمد.
عبداللّه بن جعفر - همسر زينب عليهاالسلام - فرزند او از جعفر است، و محمد بن ابىبكر فرزند ديگر او از ابوبكر است. او بانويى بزرگوار و مورد احترام بود.
حديث اسماء درباره ى غدير را ابن عقده به سندى متصل روايت مىكند.(3)
يكى ديگر از راويان حديث غدير عايشه همسر پيامبر صلىاللهعليهوآله است، كه روايت او را ابنعقده در همان كتاب ويژهاى كه درباره اين حديث نگاشته آورده است.(4)جاى شگفتى نيست كه عايشه نيز اين حديث مبارك را نقل كرده باشد، چرا كه پدرش ابىبكر نيز از راويان غدير است.(5)چنانكه عمر بن خطاب نيز حديث غدير را نقل كرده است.
از بانوانى كه حديث غدير را به واسطه نقل مىكند امكلثوم دختر اميرالمؤمنين على عليهالسلام است. امكلثوم - كه در زمان رحلت پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله طفل كوچكى بود - ماجراى احتجاج مادر بزرگوارش حضرت فاطمه عليهاالسلام به حديث غدير را نقل كرده است.
اين دو نيز حديث غدير را از عمهشان حضرت امكلثوم روايت مىكنند، كه در روايت «فاطمهها» - كه در بالا اشاره شد - آمده است.
او حديث غدير را از پدرش سعد شنيده و براى مهاجر بن مسمار نقل كرده است. روايت سعد را بيش از ده نفر از راويان روايت كردهاند كه يكى از آنان دخترش عايشه (م 117 ق ) است.(1)
روايت عايشه را سفيان بن عيينه نيز نقل كرده است. ولى ظاهرا به واسطه همان مهاجر بن مسمار، زيرا سفيان در زمان در گذشت عايشه ده ساله بوده است. مگر اينكه بپذيريم سعد بن ابىوقاص دو دختر به نام عايشه داشته است؛ عايشه بزرگ و عايشه كوچك. چنانكه ابنحجر بر آن تأكيد دارد، و عايشه بزرگ را متولد زمان پيامبر صلىاللهعليهوآله مىداند و معتقد است عايشه كوچك پس از آن متولد شده، و عايشه كوچك همان است كه مالك بن انس (م 93 ق) نيز او را درك كرده است.(2)در اين صورت بايد گفت: حديث غدير را هر دو دختر سعد روايت كردهاند. چنانكه عامر و مصعب، پسران او نيز آن را از پدر خويش روايت نمودهاند.
به هر حال، روايت مهاجر بن مسمار را احمد بن على نسائى صاحب سنن معروف نسائى (م 303 ق) در دو مورد از كتاب «خصائص على عليهالسلام» آورده است؛ نقل نخست آن با سندى كه به مهاجر بن مسمار دارد چنين است:
مُهاجِرُ بنُ مِسمارِ بنِ مُسلِمَةِ، عَن عائُشَةَ بِنتِ سَعدٍ، قالَت: سَمِعتُ أبى يَقولُ: سَمِعتُ رَسولَ اللّهِ صلىاللهعليهوآله يَومَ الجُحفَةِ؛ فَأخَذَ بِيَدِ عَلىٍّ عليهالسلام، فَخَطَبَ فَحَمَدَ اللّهَ وَ أثنى عَلَيهِ، ثُمَّ قالَ: أيُّهَا الناس، إنّى وَليُّكُم. قالوا: صَدَقتَ يا رَسولَ اللّهِ. ثُمَّ أخَذَ بِيَدِ عَلىٍّ عليهالسلام فَرَفَعَها.(1)
11 - روايت فواطم (فاطمهها)(2)
چنان كه اشاره شد يكى از نكات بسيار جالب توجه در نقل حديث غدير، روايت آن از طريق سندى است كه ويژگى آن در نقل حديث غدير منحصر به فرد است، و نشان دهنده عنايت خاصى است كه در خانواده امامان شيعه عليهالسلام به نقل اين حديث با حفظ سلسله سند وجود داشته است.
يك ويژگى اين روايت اين است كه راويان آن همه از بانوان ارجمند و از خاندان اهلبيت عليهمالسلام هستند.
ويژگى ديگر اينكه در تمام سند نام بانوانى كه از عمّه خويش روايت مىكنند «فاطمه» است.
ويژگى سوم اينكه همه راويان اين حديث، روايت را از عمّه خويش نقل مىكنند، تا به امكلثوم دختر فاطمه زهرا عليهاالسلام مىرسد، و او نيز از مادرش فاطمه عليهاالسلام را نقل مىكند.
ديگر اينكه اين روايت در يكى از كتابهاى اهلسنت آمده است، و با بيست واسطه به پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله مىرسد، و در سلسله مشايخ صاحب كتاب نيز يكى از بانوان اهل فضل به نام «زينب» و با كنيه «اممحمد» دختر احمد بن عبدالرحيم، اهل بيتالمقدس قرار گرفته است. در برخى منابع شيعى روايتى در فضل اميرالمؤمنين عليهالسلام و شيعيان حضرت با همين سند و البته با افزايش يك «فاطمه» ديگر آمده است، كه متن آن را نيز در پايان خواهيم آورد.
نكته ديگر در سند اين حديث اين است كه آخرين راوى اين حديث از خاندان اهلبيت عليهمالسلام - كه روايت را براى شخصى به نام بكر بن احمد نقل كرده است - سه نفر از دختران امام كاظم عليهالسلام از جمله «فاطمه» هستند، كه ظاهرا همان فاطمه معصومه عليهاالسلام است، و اين از معدود رواياتى است كه حضرت معصومه عليهاالسلام آن را روايت كرده است.
و اما متن روايت:
شمسالدين محمد بن محمد دمشقى شافعى معروف به ابنالجزرى (م 833 ق) روايت غدير را به طرق مختلف در كتاب خود «اسنى المطالب فى مناقب على بن ابىطالب عليهالسلام» آورده است، از جمله طريق مورد بحث را. مناسب است رشته كلام را به خود ابنالجزرى واگذار كنيم:
وَ ألطَفُ طَريقٍ وَقَعَ لِهذَا الحَديثِ وَ أغرَبُهُ ما حَدَّثَنا بِهِ شَيخُنا خاتِمةُ الحُفّاظِ أبوبَكرٍ مُحَمَّدُ بنُ عَبدُاللّهِ بنِ المُحِبِّ المَقدِسىُّ مُشافَهَةً، أخبَرَتنا الشَيخَةُ أمُمُحَمَّدِ زَينَبُ إبنَةُ أحمَدِ بنِ عَبدِالرَحيمِ المَقدِسيَّةِ، عَن أبِىالمُظَفَّرِ مُحَمَّدِ بنِ فِتيانِ بنِ المُثَنّى، أخبَرَنا أبوموسى مُحَمَّدُ بنُ أبىبَكرِ الحافِظِ، أخبَرَنا إبنُعَمِّهِ والِدى القاضى أبوالقاسمِ عَبدُالواحِدِ بنُ مُحَمَّدِ بنِ عَبدِالواحِدِ المَدَنى بِقَرائَتى عَلَيهِ، أخبَرَنا ظَفَرُ بنُ داعىِ العَلَوىُّ بِأستَرآباد، أخبَرَنا والدى وَ أبوأحمَدِ بنِ مُطرِفِ المُطرِفىُّ، قالا: حَدَّثَنا أبوسَعيدِ الإدريسىُّ إجازَةً فيما أخرَجَهُ فى تاريخِ أستَرآباد، حَدَّثَنى مُحَمَّدُ بنُ مُحَمَّدِ بنِ الحَسَنِ أبوالعَباسِ الرَشيدىُّ مِن وُلدِ هارونِ الرَشيدِ بِسَمَرقَند وَ ما كَتَبناهُ إلاّ عَنهُ، حَدَّثَنا أبوالحَسَنِ مُحَمَّدُ بنُ جَعفَرِ الحَلوانىُّ، حَدَّثَنا عَلىُّ بنُ مُحَمَّدِ بنِ جَعفَرِ الأهوازىُّ مَولَى الرَشيدِ، حَدَّثَنا بَكرُ بنُ أحمدِ القَصرُّ(1)، حَدَّثَتنا فاطِمَةُ وَ زَينَبُ وَ أمُكُلثومِ بَناتُ موسَى بنِ
1) . بكر بن احمد كه در اينجا با عنوان «قصرى» آمده است، ظاهرا همان «بكر بن احمد العصرى» است، كه در كتب رجال از او نام برده شده و داراى كتاب مناقب بوده است. او از «عصر» شاخهاى از «عبدالقيس» است، و گفته شده است كه نياى او «اشج» بر پيامبر صلىاللهعليهوآله وارد شد و حضرت نخستين بار او را با عنوان «اشجّ» مخاطب ساخت.
جَعفَرٍ عليهالسلام، قُلنَ: حَدَّثَتنا فاطِمَةُ بِنتُ جَعفَرِ بنِ مُحَمَّدٍ الصادِقِ عليهالسلام: حَدَّثَتنى فاطِمَةُ بِنتُ مُحَمَّدِ بنِ عَلىٍّ عليهالسلام، حَدَّثَتنى فاطِمَةُ بِنتُ عَلىِّ بنِ الحُسَينِ عليهالسلام، حَدَّثَتنى فاطِمَةُ وَ سَكينَةُ إبنَتا الحُسَينِ بنِ عَلىٍّ، عَن أمِكُلثومِ بِنتِ فاطِمَةِ بِنتِ النَبيِّى عليهاالسلام، عَن فاطِمَةَ عليهاالسلام بِنتِ رَسولِ اللّهِ صلىاللهعليهوآله، قالَت: أ نَسيتُم قَولَ رَسولِ اللّهِ صلىاللهعليهوآله يَومَ غَديرِ خُمٍّ: مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ ؟ وَ قَولَهُ صلىاللهعليهوآله: أنتَ مِنّى بِمَنزِلَةِ هارونَ مِن موسى:
حضرت زهرا عليهاالسلام فرمود: آيا كلام پيامبر صلىاللهعليهوآله در غدير خم را فراموش كرديد: هر كس من مولاى اويم پس على مولاى اوست ؟ و كلام حضرت: تو نسبت به من همانند جايگاه هارون نسبت به موسى هستى ؟
همين حديث را با اين سند، يكى ديگر از علماى اهلسنت به نام ابوموسى مدينى در كتاب خويش كه ويژه چنين رواياتى است آورده و آنگاه افزوده است: هذَا الحَديثُ مُسَلسَلٌ مِن وَجهٍ؛ وَ هُوَ إنَّ كُلَّ واحِدَةٍ مِنَ الفَواطِمِ تَروى عَن عَمَّةٍ لَها. فَهُوَ رِوايَةُ خَمسَ بَناتٍ: أخُ كُلِّ واحِدَةٍ مِنهُنَّ عَن عَمَّتِها.
چنان كه اشاره شد، حديث ديگرى نيز با همين سند ولى با اضافه يك فاطمه ديگر درباره فضيلت اميرالمؤمنين عليهالسلام و شيعيانش وارد شده است. آن فاطمه نيز دختر امام على بن موسى الرضا عليهالسلام است كه روايت را از سه عمه بزرگوارش فاطمه معصومه و زينب و امكلثوم عليهمالسلام نقل مىكند. اين حديث را مرحوم علامه مجلسى از كتاب «مسلسلات» جعفر بن على بن احمد قمى اينگونه نقل كرده است:
حَدَّثَنا مُحَمَّدُ بنُ عَلىِّ بنِ الحُسَينِ، قالَ: حَدَّثَنى أحمدُ بنُ زيادِ بنِ جَعفَرٍ، قالَ: حَدَّثَنى أبوالقاسِمِ جَعفَرُ بنُ مُحَمَّدِ العَلوَىِّ العُرَيضىُّ، قالَ: قالَ أبوعَبدِاللّهِ أحمدُ بنُ مُحَمَّدِ بنِ خَليلٍ، قالَ: أخبَرَنى عَلىُّ بنُ مُحَمَّدِ بنِ جَعفَرِ الأهوازىُّ(1)، قالَ: حَدَّثَنى بَكرُ
1) . همان «على بن محمد بن جعفر الاهوازى» است كه در سند «ابن الجزرى» با عنوان «مولى الرشيد» نام برده شد.
بنُ أحنَفِ(1)، قالَ: حَدَّثَتنا فاطِمَةُ بِنتُ عَلىِّ بنِ موسَى الرِضا عليهالسلام، قالَت: حَدَّثَتنى فاطِمَةُ وَ زَينَبُ وَ أمُكُلثومٍ بَناتُ موسَى بنِ جَعفَرٍ عليهالسلام، قُلنَ: حَدَّثَتنا فاطِمَةُ بِنتُ جَعفَرِ بنِ مُحَمَّدٍ عليهالسلام، قالَت: حَدَّثَتنى فاطِمَةُ بِنتُ مُحَمَّدِ بنِ عَلىٍّ عليهالسلام، قالَت: حَدَّثَتنى فاطِمَةُ بِنتُ عَلىِّ بنِ الحُسَينِ عليهالسلام، قالَت: حَدَّثَتنى فاطِمَةُ وَ سَكينَةُ إبنَتا الحُسَينِ بنِ عَلىٍّ عليهالسلام، عَن أُمِكُلثومٍ بِنتِ عَلىٍّ عليهالسلام، عَن فاطِمَةَ بِنتِ رَسولِ اللّهِ عليهاالسلام، قالَت: سَمِعتُ رَسولَ اللّهِ صلىاللهعليهوآله يَقولُ:
لَمّا أُسرِىَ بى إلَى السَماءِ دَخَلتُ الجَنَّةَ، فَإذا أنَا بِقَصرٍ مِن دُرَّةٍ بَيضاءٍ مَجَوَّفَةٍ، وَ عَلَيها بابٌ مُكَلَّلٌ بِالدُرِّ وَ الياقوتِ، وَ عَلَى البابِ سِترٌ. فَرَفَعتُ رَأسى فَإذا مَكتوبٌ عَلَى البابِ: لا إله إلاَّ اللّهِ، مُحَمَّدٌ رَسولُ اللّهِ، عَلىٌّ وَلىُّ القَومِ. وَ إذا مَكتوبٌ عَلَى السِترِ: بَخٍّ بَخٍّ، مَن مِثلُ شيعَةُ عَلىٍّ ؟ فَدَخَلتُهُ، فَإذا أنَا بِقَصرٍ مِن عَقيقٍ أحمَرٍ مُجَوَّفٍ، وَ عَلَيهِ بابٌ مِن فِضَّةٍ مُكَلَّلٌ بِالزَبَرجَدِ الأخضَرِ، وَ إذا عَلَى البابِ سِترٌ، فَرَفَعتُ رَأسى، فَإذا مَكتوبٌ عَلَى البابِ: مُحَمَّدٌ رَسولُ اللّهِ، عَلىٌّ وَصىُّ المُصطَفى. وَ إذا عَلَى السِترِ مَكتوبٌ: بَشِّر شيعَةَ عَلىٍّ بِطيبِ المَولِدِ.
فَدَخَلتُهُ فَإذا أنَا بِقَصرٍ مِن زُمُرُّدٍ أخضَرٍ مُجَوَّفٍ، لَم أرَ أحسَنَ مِنهُ. وَ عَلَيهِ بابٌ مِن ياقوتَةٍ حَمراءٍ، مُكَلَّلَةٍ بِالُؤلُؤِ، وَ عَلَى البابِ سِترٌ. فَرَفَعتُ رَأسى فَإذا مَكتوبٌ عَلَى السِترِ: شيعَةُ عَلىٍّ هُمُ الفائِزونَ. فَقُلتُ: حَبيبى جَبرئيل، لِمَن هذا ؟ فَقالَ: يا مُحَمَّد، لإبنعَمِّكَ وَ وَصيِّكَ عَلىِّ بنِ أبىطالِبٍ عليهالسلام. يُحشَرُ الناسُ كُلُّهُم يَومَ القيامَةِ حُفاةً عُراةً إلاّ شيعَةَ عَلىٍّ،
1) . به نظر مىرسد «بكر بن احنف» همان «بكر بن احمد» است كه در سند «ابن الجزرى» واقع شده بود و كلمه «احنف» تصحيف همان «احمد» است. چنانكه راوى از «بكر» نيز در هر دو روايت يكى است و در كتب رجال نيز نامى از «بكر بن احنف» برده نشده است. شاهد ديگر اينكه مرحوم شيخ صدوق روايتى را از بكر بن احمد بن محمد از فاطمه بنت الرضا عليهالسلام نقل مىكند كه كسى جز همين بكر بن احمد نيست. عيون اخبار الرضا عليهالسلام: ج 2 ص 71. بحار الانوار: ج 71 ص 388. در پاورقى بعد، متن حديث خواهد آمد. چنانكه گفتيم كلمه «القصرى» نيز در روايت «ابن الجزرى» مصحف همان «المصرى» است.
وَ يُدعَى الناسُ بِأسماءِ أُمَّهاتِهِم ماخَلا شيعَةَ عَلىٍّ؛ فَإنَّهُم يُدعونَ بِأسماءِ آبائِهِم. فَقُلتُ: حَبيبى جَبرئيل، وَ كَيفَ ذاكَ ؟ قالَ: لأنَّهُم أحَبّوا عَليّا، فَطابَ مَولِدُهُم.(1)
از روايت در متن و نيز روايت ديگرى كه مرحوم شيخ صدوق در عيون اخبار الرضا عليهالسلام آورده و به آن اشاره دارد، به صراحت استفاده مىشود كه حضرت رضا عليهالسلام دخترى به نام «فاطمه» داشته باشد. متن روايت صدوق چنين است: محمد بن احمد بن الحسين، عن على بن محمد بن عنبسه، عن بكر بن احمد بن محمد، عن فاطمه بنت الرضا، عن ابيها، عن ابيه، عن جعفر بن محمد، عن ابيه و عمّه زيد، عن ابيهما على بن الحسين، عن ابيه و عمّه، عن على بن ابىطالب عليهمالسلام عن النبى صلىاللهعليهوآله، قال: من كفّ غضبه كفّ اللّه عنه عذابه، و من حسن خلقه بلّغه اللّه درجه الصائم القائم. عيون اخبار الرضا عليهالسلام: ج 2 ص 71. بحار الانوار: ج 71 ص 388.
از اين رو با توجه به مجموع گفتههاى ياد شده و با عنايت به نامهايى كه براى فرزندان حضرت بر شمردهاند، مىتوان گفت امام رضا عليهالسلام را داراى حداقل يك فرزند و حداكثر هشت فرزند دانستهاند.
احتجاج خَوله حَنَفيّه با غدير(2)
در حكومت غاصبانه ابوبكر، عدهاى از پذيرفتن خلافت او سرباز زدند و اعلام كردند كه فقط خليفه تعيين شده در غدير را به امامت قبول دارند. از جمله مالك بن نويره رئيس قبيله بنىحنيفه بود كه از پرداخت زكات هم به نمايندگان ابوبكر ابا كرد.
ابوبكر سرلشكر خود خالد بن وليد را به جنگ مالك فرستاد. خالد كه در خباثت و جنايت و بىحيايى يد طولايى داشت با لشكر خود از مدينه خارج شد تا به منطقه مزبور رسيد.
1) . در اينكه آيا اساسا حضرت رضا عليهالسلام فرزندى به جز امام محمدتقى عليهالسلام داشته است يا نه، ميان مورخان و ارباب تراجم اختلاف است. برخى تا شش فرزند پنج پسر و يك دختر به نام عايشه براى حضرت ذكر كردهاند، و برخى نيز چون شيخ مفيد در الارشاد، به جز حضرت جواد عليهالسلام فرزند ديگرى را براى حضرتش ثابت نمىدانند. ابن شهرآشوب فقط يك فرزند براى حضرت قائل است كه همان حضرت جواد عليهالسلام باشد. برخى نيز علاوه بر امام جواد عليهالسلام از فرزند ديگرى به نام موسى نام بردهاند، و برخى نيز پنج فرزند بر شمردهاند (چهار پسر به نامهاى محمد، جعفر، حسن، ابراهيم، و يك دختر) . اعيان الشيعه: ج 2 ص 13. مناقب ابن شهرآشوب: ج 4 ص 367.
2) . چهارده قرن با غدير: ص 108. اسرار غدير: ص 297.
مالك برخورد مسلحانه ابوبكر را كه ديد، و فهميد با تهمت ارتداد مىخواهند با آنها بجنگند. لذا در مقابل آنها اعلام كرد كه ما مسلمانيم، و اذان گفتند و همه به نماز ايستادند، لذا بهانه خالد بن وليد از اين جهت قطع شد، ولى دستور كار به او داده شده بود.
پس از نماز مغرب و عشا قرار شد شب را هر دو گروه به استراحت بپردازند تا فردا صبح در حل و فصل امور مذاكره كنند. خالد با يك اقدام ناجوانمردانه به مالك نيرنگ زد و در حالى كه آنها سلاحها را بر زمين گذارده بودند همه را اسير كردند و در يك فرمان اسيران را كشتند و خالد همان شب با همسر مالك همبستر شد تا اسلام سقيفهاى به همه معرفى شود.
به اين همه اكتفا نكردند و زنان و دختران مسلمان قبيله را به عنوان اسير به مدينه آوردند تا بين مسلمانان قسمت كنند ! خوله دخترى از آنان بود كه او را به عنوان اسير وارد مسجد كردند.
او در ابتداى ورود به مسجد صدا زد: اى مردم، محمد صلىاللهعليهوآله چه شده است ؟ گفتند: از دنيا رفت. پرسيد: آيا قبر و زيارتگاهى دارد ؟ گفتند: آرى اين تربت و قبر اوست.
از همانجا خطاب به پيامبر صلىاللهعليهوآله صدا زد: السَلامُ عَلَيكَ يا رَسولَ اللّهِ. من شهادت مىدهم كه صداى مرا مىشنوى و قادر بر پاسخ من هستى. ما بعد از تو اسير شدهايم در حالى كه به لا اله الا اللّه و محمد رسول اللّه شهادت مىدهيم. سپس نشست.
در اينجا طلحه و زبير او را به عنوان كنيز براى خود درخواست كردند. خوله گفت: اى اعرابى (كه از دين خدا خبر نداريد) ، چگونه است كه زنان خود را در پس پردهها نگه داشتهايد و زنان ديگران را هتك حرمت مىكنيد ؟ !
سپس گفت: به خدا و پيامبر قسم، كسى مالك من نخواهد شد مگر آن كسى كه خبر دهد آنچه مادرم در زمان حامله بودنش به من در خواب ديده و آنچه هنگام ولادتم به من گفته و علامتى كه بين من و اوست.
در اين هنگام اميرالمؤمنين عليهالسلام وارد مسجد شد و پرسيد: اين چه سر و صدايى است كه در مسجد پيامبر صلىاللهعليهوآله برپا شده ؟ داستان خوله را گفتند. حضرت فرمود: من اگر بگويم او از آن من خواهد بود ؟ گفتند: آرى. حضرت از خوله هم در اين باره پرسيد. خوله گفت: تو كيستى كه در بين اين مردم چنين ادعايى مىكنى ؟ ! ! فرمود: من على بن ابىطالبم.
خوله عرض كرد: شايد تو همان كسى هستى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله در غدير خم به عنوان عَلَم و راهنماى مردم برايمان منصوب كرد ؟
حضرت فرمود: من همانم. خوله عرض كرد: ما به خاطر تو غضب كرديم و به خاطر تو به ما حمله كردند و ما را غارت كردند و اسير گرفته آوردند؛ زيرا مردان ما گفتند: ما صدقات اموالمان و اطاعت خود را در اختيار كسى قرار نمىدهيم مگر آن كه پيامبر صلىاللهعليهوآله او را براى ما و شما نصب كرده است.(1)
اتمام حجت دارَميّه حَجونيّه با غدير(2)
از نمونههاى بارز اتمام حجت و استدلال و يادآورىهاى غدير، مواردى است كه توسط خود خداوند و معصومين عليهمالسلام و اصحابشان صورت گرفته است. تمام راويانى كه در طول هزار و چهارصد سال حديث غدير را روايت كردهاند نيز به گونهاى جهاد خود را در مقابله با اهل سقيفه به نمايش گذاشتهاند.
از جمله زواياى اين احتجاجات نقش بانوان در احتجاج به غدير يا نقل حديث غدير است، كه در كمتر ماجرا و حديثى اين اتفاق افتاده است، آن هم به نقل شيعه و اهلسنت. اگر تعداد بانوانى كه نام آنان به عنوان راوىِ داستان غدير در تاريخ و كتب
1) . اثبات الهداة: ج 2 ص 32 ح 170. بحار الانوار: ج 29 ص 460.
2) . چهارده قرن با غدير: ص 88 ، 89 ، 92، 102، 104، 110، 113 - 115. اسرار غدير: ص 286، 287، 290، 292، 298، 300، 302. اولين ميراث مكتوب درباره غدير: ص 40، 52 . غدير در قرآن: ج 2 ص 110. علوم حديث مجله، سال سوم، ش 1، بهار 1377، پياپى 7 : ص 162 - 179: حضور بانوان در نقل حديث غدير (مرتضوى) . ماهنامه كوثر (ويژهنامه غدير، ش 2، سال اول، ارديبهشت 1376) : ص 80 - 85 .
حديث مانده است، با آنچه در موارد ديگر كه توسط آنان گزارش شده مقايسه گردد، خواهيم ديد كه حضور زنان در نقل ماجراى غدير خم و يا استدلال به آن حضور چشمگير است. حتى بيش از موضوعات ديگرى است كه آنان در طريق نقل آن قرار گرفتهاند.
از جمله احتجاج دارميه حجونيّه كنانيّه است. او از شيعيان معروف و بسيار مشهور حضرت اميرمؤمنان عليهالسلام بوده است. به نحوى كه آوازهاش تا بدان حد پيچيده بود كه معاويه موقع ورود به مكه از وى سراغ گرفت. اين موضوع خود به خوبى مىتواند نمايانگر شدت ارادت اين بانوى شيعه و محب اهلبيت عليهمالسلام باشد.(1)
بانوى سياه پوستى به نام «دارميّه حجونيّه» از شيعيان اميرالمؤمنين عليهالسلام بود. معاويه در سفرى كه براى حج به مكه آمد سراغ او فرستاد و او را آوردند. معاويه از او پرسيد:
چرا على را دوست دارى و مرا مبغوض مىدارى ؟ و چرا ولايت او را پذيرفتهاى و با من دشمنى مىكنى ؟
دارميه گفت: از پاسخ اين سؤال درگذر ! معاويه گفت: هرگز ! دارميه گفت: اكنون كه نمىگذرى ... . ولايت على عليهالسلام را پذيرفتهام به خاطر پيمانى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله در روز غدير خم براى ولايت او گرفت، و تو نيز حاضر بودى ... .(2)
و اما تفصيل ماجراى اتمام حجت دارميه حجونيه با حديث غدير از اين قرار است:
ابوالقاسم جار اللّه محمود بن عمر زمخشرى (م 538 ق) صاحب تفسير «الكشّاف» در باب چهل و يكم كتاب «ربيع الابرار» داستان احتجاج دارميه را چنين آورده است:
سالى معاويه به حج رفت و در پى زنى كه به نام دارميه حجونيه خوانده مىشود فرستاد. اين زن از شيعيان على عليهالسلام بود. زنى سياه چهره و قوى هيكل. معاويه پرسيد:
حالت چطور است اى فرزند حام(1)؟ گفت: به خيرم، و «حام» نيستم. من زنى از قبيله بنىكنانهام.
گفت: درست گفتى. آيا مىدانى براى چه تو را فراخواندم ؟ گفت: سبحان اللّه ! من غيب نمىدانم. گفت: تا از تو بپرسم چرا على را دوست داشتنى و مرا دشمن، و با او دوستى كردى و با من دشمنى ؟ گفت: آيا مرا از پاسخ معاف مىدارى ؟ گفت: نه.
گفت: حالا كه نپذيرفتى پس بگويم كه من على عليهالسلام را به دليل عدالتش در مردم و تقسيم يكسانش دوست داشتم، و با توجه به دليل درگيرى و مخالفتت با كسى كه از تو براى حكومت سزاوارتر بود و درخواستت نسبت به چيزى كه براى تو نيست، با تو دشمنى و عداوت ورزيدم.
على عليهالسلام را دوست دارم به خاطر آنچه پيامبر صلىاللهعليهوآله در غدير خم براى او قرار داد كه تو نيز شاهد بودى، و براى محبتش نسبت به بيچارگان و بزرگ داشتن دينداران. و با تو دشمنى كردم به دليل خونريزىها و تفرقه اندازيت، و به علت متفرق ساختن صفوف يكپارچه مسلمانان و ستم پيشگىات در قضاوت و داورىات بر اساس هواى نفس.
معاويه گفت: فَلِذلِكَ انتَفَخَ بَطنُكِ وَ عَظُمَ ثَدياكِ وَ رَبَت عَجيزَتُكِ (و بدين گونه مرتكب اهانت به اين بانوى بزرگوار شد) . دارميه گفت: به خدا سوگند اين مطلب ضرب المثلى بود كه درباره هند (مادر معاويه) در نزد پدرم زده مىشد ! (يعنى آنچه گفتى به روشنى شايسته مادرت هند است) .
معاويه گفت: به خودت ارفاق كن و خوددارى كن. ما كه حرف خوبى گفتيم؛ إنَّهُ إذا انتَفَخَ بَطنُ المَرأةِ تَمَّ خَلقُ وَلدِها، وَ إذا عَظُمَ ثَدياها تَروى رَضيعَها، وَ إذا عَظُمَت
1) . احتمالاً با توجه به شهرت اين زن به عنوان «دارميه» معروف به انتساب به قبيله «بنىحام» شده است، و يا معاويه تنها به انگيزه عيبجويى و بيان اينكه تو از عرب نيستى اينگونه او را مخاطب ساخته است. لذا در نقل «العقد الفريد» در پاسخ او به معاويه آمده است: اگر مرادت عيبجويى از من است، من ازدحام نيستم. من زنى از بنىكنانه هستم.
عَجيزَتُها رَزَن مَجلِسُها. (و بدين وسيله خواست اهانت خويش را توجيه كند. دارميه آرام گرفت و ساكت شد.
معاويه گفت: آيا على را ديدهاى ؟ گفت: بله، به خدا سوگند. گفت: او را چگونه يافتى ؟ گفت: به خدا سوگند او را ديدم در حالتى كه حكومتى كه تو را مفتون ساخته او را مفتون نكرده بود، و نعمتى كه تو را مشغول ساخته او را به خود مشغول نكرده بود. گفت: آيا سخن او را نيز شنيدى ؟ گفت: آرى به خدا سوگند. كورى را از قلبها مىزدود، همان گونه كه روغن زنگار ظرف را مىبرد.
گفت: راست گفتى. آيا نيازى نيز دارى ؟ گفت: آيا اگر از تو درخواست بكنم انجام مىدهى ؟ گفت: آرى. گفت: يكصد شتر سرخ موى نر به همراه چوپانشان. گفت: با اينها چه مىكنى ؟ گفت: با شير آنها كودكان را تغذيه مىكنم و با خود آنها بزرگسالان را زندگى مىبخشم و كسب كرامت مىكنم و ميان خويشان صلح و صفا برقرار مىكنم.
گفت: اگر اينها را به تو بدهم، آيا پيش تو جايگاه على بن ابىطالب عليهالسلام را خواهم يافت ؟ دارميه (در پاسخ يادآور چند ضربالمثل گويا و دندانشكن شد) و گفت: آب اما نه چون «صداه» (كه گواراترين چشمه است) ، چراگاه اما نه چون «سعدان» (كه از بهترين گياهان چراگاهى براى شتر است) ، و جوان اما نه چون مالك (كه الگوى جوانمردى در ميان ضرب المثلهاى عرب بوده است) . اى عجب ! بلكه حتى پائينتر از اينها.
(با اين پاسخ كوبنده دارميه، معاويه دو بيت شعر گفت با اين مضمون كه: اگر من بر شما بردبارى نكنم، پس از من از چه كسى بايد اميد بردبارى داشت ؟ اينها را به گوارايى بگير، و رفتار فرد بزرگوارى را ياد كن كه در مقابل عداوت و دشمنى به تو پاداش آشتى و سلامتى مىدهد) . سپس اضافه كرد: به خدا سوگند اگر على زنده بود از اينها هيچ چيزى به تو نمىداد.
دارميه گفت: نه به خدا نمىداد، و حتى يك موى از مال مسلمانان را ! (و بدين گونه فهماند كه اينها حق مسلمان است، و تو از مال خودت چيزى ندارى كه به اين و آن بدهى) .(1)
احتجاج حُسنيّه با غدير(2)
شواهد موجود در كتب تاريخى گوياى اين حقيقت است كه پيامبر صلىاللهعليهوآله از آغاز رسالت با رويكرد عمده زنان به آئين توحيدى روبرو شد. اولين پذيرنده اسلام حضرت خديجه عليهاالسلام و اولين شهيده جناب سميه و نيز بانوانى كه از سابقين و مهاجران شمرده مىشدند، نمونه روشنى از ارزش زنان در دين اسلام را به نمايش مىگذارند.
همچنين حضور زنان در حجة الوداع بارزترين و ماندگارترين نوع ارزش والاى بانوان است. اخبار فراوانى كه به وسيله راويان زن از اين مراسم عظيم نقل شده گوياى تلاش گسترده زنان در پاسدارى از اين ميراث مقدس است. از جمله اين بانوان حُسنيه است.
او در خانه امام صادق عليهالسلام پرورش يافته بود و از شاگردان مكتب وى شمرده شد.(3)حسنيه، با استعداد سرشارش در مناظرات مختلف - كه توسط هارون الرشيد ترتيب داده مىشد - شركت جسته، و از مقام ولايت دفاع مىكرد. در يكى از اين مناظرهها از فردى - كه ابراهيم خوانده مىشد - پرسيد:
آيا در هيچ جاى تفاسير شما آمده است كه در حجة الوداع رسول خدا صلىاللهعليهوآله به امر پروردگار در غدير خم فرود آمده و اين آيه را «يا أيُّهَا الرَسولُ بَلِّغ ما أُنزِلَ إلَيكَ مِن
1) . ربيع الابرار: باب 41. اعلام النساء المؤمنات: ص 333. اعيان الشيعة: ج 6 ص 364 به نقل از العقد الفريد . الغدير: ج 1 ص 208. اثبات الهداة: ج 2 ص 222 ح 114. بحار الانوار: ج 33 ص 260 ح 532 . بلاغات النساء: ص 72. العقد الفريد: ج 1 ص 2. صبح الاعشى: ج 1 ص 259.
2) . ماهنامه كوثر (ويژهنامه غدير، ش 2، سال اول، ارديبهشت 1376) : ص 80 - 85 .
3) . رياض العلماء: ج 5 ص 704.
رَبِّكَ وَ إن لَم تَعفَل فَما بَلَّغتَ رِسالَتَهُ»(1)با بيمناكى براى مردم تلاوت كرد، و سپس آيه «وَ اللّهُ يَعصِمُكَ مِنَ الناسِ» نازل شد ؟
و آيا در تفاسير شما آمده است كه پس از نزول «وَ اللّهُ يَعصِمُكَ مِنَ الناسِ» پيامبر صلىاللهعليهوآله دست على بن ابىطالب عليهالسلام را گرفت، بر منبرى كه از جهاز شتر ساخته بودند بر آمد و فرمود: مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ عليهالسلام مَولاهُ. اللّهُمَّ والِ مَن والاهُ، وَ عادِ مَن عاداهُ، وَ انصُر مَن نَصَرَهُ، وَ اخذُل مَن خَذَلَهُ، وَ العَن مَن ظَلَمَهُ. آنگاه اين آيه نازل شد: «اليَومَ أكمَلتُ لَكُم دينَكُم وَ أتمَمتُ عَلَيكُم نِعمَتى وَ رَضيتُ لَكُمُ الإسلامَ دينا» .(2)
ابراهيم سر به زير افكند. حسنيه علما را مخاطب ساخت و آنان را به جان هارون سوگند داد. حاضران - كه خود را در مقابل هارون مىديدند - لب به تأييد گشودند. ابويوسف گفت: بيشتر صحابه و مفسران تصريح كردهاند كه اين آيه درباره على بن ابىطالب عليهالسلام نازل شده است، و حديث من كنت مولاه فعلى عليهالسلام مولاه نيز مشهود است.
حسنيه پرسيد: درباره «إنَّما وَليُّكُمُ اللّهُ وَ رَسولُهُ وَ الَذينَ آمَنوا الَذينَ يُقيمونَ الصَلاةَ وَ يُؤتونَ الزَكوةَ وَ هُم راكِعونَ»(3)چه مىگوييد ؟ ابويوسف گفت: به اجماع امت درباره على بن ابىطالب عليهالسلام است.
آنگاه حسنيه با شگفتى پرسيد: ... احكام و نصوص الهى را وا مىنهيد و بيعت روز غدير را ناديده مىگيريد(4)؟
1) . مائده / 67 .
2) . مائده / 3.
3) . مائده / 55 .
4) . الذريعة: ج 7 ص 200 ش 89 . اعلام النساء: ص 300، 301. در مورد حُسنيّه مراجعه شود به: تنقيح المقال: ج 3 ص 247. رياض العلماء: ج 5 ص 407. روضات الجنات: ج 1 ص 153. الذريعة: ج 7 ص 300 و ج 4 ص 97 و ج 5 ص 105، 145، 161 و ج 25 ص 296. من لا يحضره الفقيه: ج 4 ص 75. معجم رجال الحديث: ج 23 ص 187. اعلام النساء: ص 300، 301.
يكى از اتمام حجتها بر بانوان، بيعت گرفتن از بانوان در غدير بود. توضيح اينكه برنامه دوم پس از اتمام خطبه غدير بيعت همگانى بود كه بايد آن را اصلىترين قسمت مراسم بعد از خطابه دانست. در اين مراسم صد و بيست هزار نفر يكى يكى شركت مىكردند و سه روز به طول مىانجاميد.
در كنار بيعت مردان فرصت مناسبى را هم براى بانوان تعيين كردند كه آنان نيز در خيمه بيعت حضور يابند. براى اين كار دستور دادند تشت بزرگى از آب آوردند و پردهاى در وسط آن از يك سو تا سوى ديگر زدند به طورى كه آن را به دو قسمت تقسيم مىكرد و آن سوى پرده از اين سو ديده نمىشد.
آنگاه اميرالمؤمنين عليهالسلام در يك سوى پرده مىنشست و دست مبارك را داخل آب مىگذاشت. زنان نيز در سوى ديگر پرده با قرار دادن دست خود در آب بيعت مىكردند و همزمان «السلام عليك يا اميرالمؤمنين» مىگفتند و به حضرتش تبريك و تهنيت مىگفتند.
پيامبر صلىاللهعليهوآله دستور بيعت را درباره همسران خود مؤكد داشتند به خصوص آنكه همه همسران حضرت - از جمله عايشه و حفصه - در اين سفر حضور داشتند.
بانوى بزرگ اسلام حضرت فاطمه زهرا عليهاالسلام، ام هانى خواهر اميرالمؤمنين عليهالسلام، فاطمه دختر حمزه و اسماء بنت عميس از بانوانى بودند كه در اين بيعت حاضر شدند. بانوان ديگرى نيز بيعت كردند كه به نامشان تصريح نشده، ولى دستور پيامبر صلىاللهعليهوآله به عنوان «نساء المؤمنين» نشانگر حضور تعداد قابل توجهى از بانوان در بيعت غدير است.
1) . چهارده قرن با غدير: ص 37. اسرار غدير: ص 272. واقعه قرآنى غدير: ص 118.
در روزهاى آخر عمر حضرت زهرا عليهاالسلام عدهاى از زنان مهاجر و انصار به عيادت آمدند. آن حضرت در اين فرصت مطالبى درباره مسئله غصب خلافت مطرح كردند و بر آنان اتمام حجت فرمودند.
زنان سخنان حضرت را براى مردان خود نقل كردند، و در پى آن عدهاى از سرشناسان مهاجر و انصار به عنوان عذرخواهى نزد حضرت آمدند و عرض كردند: اى سيدة النساء، اگر ابوالحسن اين مطالب را براى ما مىگفت قبل از آنكه پيمان با اهل سقيفه را محكم كنيم و با آنان بيعت كنيم، ما هرگز به جاى او با ديگرى بيعت نمىكرديم ! حضرت فرمود:
از من دور شويد، كه عذرى از شما پذيرفته نيست بعد از آنكه عذرهايتان خواسته شده است. بعد از كوتاهى شما جايى براى امر و نهى باقى نمانده است. (و در روايتى فرمود:) بعد از روز غدير خم خداوند هيچ دليل و عذرى (در برابر ولايت) براى احدى باقى نگذاشته است. (و به روايتى فرمود:) آيا پدرم در روز غدير خم براى احدى عذرى باقى گذاشت ؟ !(1)
به بيان ديگر:
پس از آنكه كودتاگران غدير را نفى كردند، حضرت صديقه كبرى فاطمه زهرا عليهاالسلام پيامدهاى سوء اين روند و تأثير منفى آن را بر جامعه بشرى بيان و جامعه را متوجه خطرات آن كردند.
حضرت هم در خطبه و هم زمانى كه زنان مدينه به ديدار ايشان مىرفتند. فريادِ غديرِ حضرت زهرا عليهاالسلام از پشت درِ آتش زده(2)و بغضِ در گلو نهفته گل پيامبر صلىاللهعليهوآله در عيادت دير هنگامِ زنان مهاجرين و انصار در روزهاى آخر عمر آن حضرت، از نمونههاى تبليغ گفتارى غدير است.
روزهاى غربتِ غريب مدينه كه هيچ كس به عيادت فاطمه عليهاالسلام نمىآمد با يك ماجراى غير مترقبه رو به رو شد. عدهاى از زنان اهل سقيفه و به دنبال آن گروهى از مردانشان به عيادت آمدند در حالى كه عدم اطلاع از حجتهاى على عليهالسلام را بهانه آورده بودند.
حضرت در آن مجلس حساس كه ياران دشمن براى سرپوش گذاشتن بر بيعت خود با دشمن غدير آمده بودند، مُهر بطلان بر هر گونه عذرى زد.
آيا تعجب ندارد كه زنان صحابه با تأخير سه ماهه، به عيادت دختر پيامبرشان در بسترى بيايند كه به خاطر غدير در آن افتاده است ؟
آيا نبايد متعجبانه نگريست به مردانى كه با شنيدن قهر فاطمه عليهاالسلام از بىوفايى آنان، مجروح غدير را به خاطر آوردهاند و براى عيادت بانوى بانوان جهان آمدهاند كه روزهاى مرگ را سپرى مىكند ؟
آيا نبايد با حيرت نگريست به كسانى كه در عيادت هم نمك ديگرى بر زخم سيدة النساء عليهاالسلام زدند؛ و به جاى آنكه بگويند: اى كاش حق غدير را ضايع نكرده بوديم، گفتند: اى كاش از غدير اطلاع داشتيم ! !
اين ماجرا در روزهاى آخر عمر حضرت زهرا عليهاالسلام اتفاق افتاد هنگامى كه عدهاى از زنان مهاجر و انصار به عيادت آمدند. آن حضرت در اين فرصت مطالبى درباره مسئله غصب خلافت مطرح كرد و بر آنان اتمام حجت فرمود.
زنان سخنان حضرت را براى مردان خود نقل كردند، و در پى آن عدهاى از سرشناسان مهاجر و انصار به عنوان عذرخواهى نزد حضرت آمدند و عرض كردند: اگر ابوالحسن اين مطالب را براى ما مىگفت قبل از آنكه پيمان با اهل سقيفه را محكم كنيم و با آنان بيعت نماييم، ما هرگز به جاى او با ديگرى بيعت نمىكرديم !
حضرت متعجبانه از اين فرهنگ جاهلى كه بيعت باطل را بهانه ادامه راه ضلالت مىداند، آنان را از خود راند و فرمود:
بعد از روز غدير خم، خداوند متعال هيچ دليل و عذرى (در برابر ولايت) براى احدى باقى نگذاشته است. آيا پدرم در روز غدير خم براى احدى عذرى باقى گذاشت ؟ ! از من دور شويد، كه عذرى از شما پذيرفته نيست بعد از آنكه عذرهايتان خواسته شده است.
بعد از كوتاهى شما جايى براى امر و نهى باقى نمانده است. (و در روايتى فرمود:) بعد از روز غدير خم خداوند هيچ دليل و عذرى (در برابر ولايت) براى احدى باقى نگذاشته است. (و به روايتى فرمود:) آيا پدرم در روز غدير خم براى احدى عذرى باقى گذاشت ؟ !(1)
و نيز فرمود: وَيحَهُم ! أنّى زَحزَحوها عَن رَواسِى الرِسالَةِ ؟ ... ثُمَّ احتَلَبوا مِلأ القَعبِ دَما عَبيطا وَ زُعافا مُبيدا(2): واى بر شما ! منصب امامت را از جايگاه و لنگرگاه رسالت به كدامين سو برند ؟ ... سپس پيمانه را از خون تازه پر كردند.
و لذا از اولين پيامدهاى نفى غدير در جامعه شهادت حضرت صديقه طاهره و حضرت محسن عليهماالسلام بود، كه از سوى حكّام به شكلى خشونتبار روى داد.
در طول تاريخ و زمان حاضر نيز اين همه خونريزىها، جنگ و كشتارها و بمب گذارىها ميان مسلمانان و كفار - كه در جاى جاى دنيا رخ مىدهد - تبلور فرمايش حضرت صديقه كبرى فاطمه زهرا عليهاالسلام است، كه جاى تأمل فراوان دارد.
مناظرات علما با غدير(3)
همان گونه كه در موضوعات مختلف دينى مناظره و مباحثه صورت گرفته، در موضوع غدير نيز چندين مناظره رخ داده كه به سه مورد اشاره مىشود:
صاحب كتاب حديقة الشيعه گويد: روزى شيخ مفيد به مجلس على بن موسى رمّانى وارد شده بود. اتفاقا يك نفر از رمانى پرسيد: در حديث غدير و قصه غار چه مىفرمايى ؟ او گفت: خبر غار درايت است و خبر غدير روايت - يعنى آن يقينى است و اين ظنى است - و از روايت حاصل نمى شود آنچه از درايت حاصل مىشود.
وقتى حضّار از مجلس بيرون رفتند، شيخ مفيد از رمانى پرسيد: چه مىگويى در شأن كسى كه بر امام زمان خود خروج كند و با او جنگ نمايد ؟ رمانى گفت: آن شخص كافر است، و بعد از آن گفت: نه، فاسق است. شيخ مفيد گفت: در شأن على بن ابىطالب عليهالسلام چه مىگويى ؟ گفت: او امام عادل است.
شيخ گفت: راجع به طلحه و زبير و فتنه جمل چه مىفرمايى ؟ رمانى گفت: ايشان توبه كردند. شيخ فرمود: خبر جنگ درايت است و حديث توبه روايت. رمانى گفت: مگر در آن وقت كه سؤال كردند حاضر بودى ؟ گفت: بلى. گفت: قول تو وارد و مسلم است و او را به «مفيد» ملقب ساخت.
اين داستان به گونهاى ديگر نقل شده و آن اينكه:
روزى شيخ مفيد در مجلس قاضى عبدالجبار معتزلى حاضر شد، و اتفاقا جمعى از علماى چهار مذهب حاضر بودند. قاضى نام شيخ مفيد را شنيده بود، اما به خدمتش نرسيده بود.
شيخ كه در صف نعال نشسته بود، بعد از اندكى گفت: اى حضرت قاضى، اگر رخصت باشد سؤال كنم ؟ قاضى گفت: بپرس. شيخ گفت: خبر «مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ» آيا صحت دارد يا علماى شيعى درهم بافتهاند ؟ قاضى گفت: البته صحيح است.
شيخ گفت: مراد از مولى چه باشد ؟ قاضى گفت: مولى به معناى اولى است (يعنى كسى كه بر مردم حق ولايت و رهبرى دارد) . پس اين همه خلاف خصومت در ميان
چراست ؟ قاضى گفت: اى برادر، آن خبر روايت است و خلافت ابوبكر درايت، و مردم عاقل ترك درايت از بهر روايت نكنند.
شيخ آن مسئله را واگذاشت و پرسيد: در آن خبر كه پيامبر صلىاللهعليهوآله با على عليهالسلام گفته است: «يا على عليهالسلام، حربك حربى و سلمك سلمى» چه مىفرمايى ؟ قاضى گفت: حتما اين حديث است. شيخ گفت: پس بنا بر قول شما، اصحاب جمل كافر بوده باشند. قاضى گفت: اى برادر، نشنيدهاى كه ايشان توبه كردند ؟ شيخ گفت: ايّها القاضى ! خبر جنگ درايت است و حديث توبه روايت، و شما در حديث قبل فرموديد كه عقلاء درايت را به روايت از دست نمى دهند ؟
قاضى ساعتى سر در پيش افكنده و بعد از آن سر برآورده پرسيد: شما چه كسى هستيد و نزد چه كسى درس مىخوانيد ؟ شيخ گفت: من محمد بن نعمان حارثى هستم. قاضى برخاست و دست شيخ را گرفته و به جاى خود نشانيد و عذر خواست و گفت: أنتَ المُفيدُ حَقّا : فايده رساننده حقيقى تويى.
علماى مجلس در همهمه و سرگوشى افتادند و همگى از قاضى برنجيدند. قاضى گفت: اى علماى دين، اين مرد مرا ملزم ساخت و من در جواب او فرو ماندم. اگر شما را جوابى هست بفرماييد تا برخيزد و به جاى خود رود.
وقتى خبر به سلطان عزّالدوله ديلمى رسيد و التماس قدوم شيخ نموده و ماجرا را از او بىواسطه شنيد، مركب خاص با قلاده و سرافسار زرين و سراپا خلعت خاص و صد دينار زر خليفتى - كه هر دينارى ده دينار باشد - با غلامى و كنيزى انعام فرمود، و هر روز مقدارى از گوشت و برنج و نان مقرر داشت كه در مجلس او صرف شود، و از آن روز به لقب «مفيد» ملقب شد و اين قصه مشهور گشت.
و لذا وقتى حضرت صاحبالزمان عليهالسلام شيخ مفيد را به اين لقب ملقّب ساخته بود، اين امر باعث آن شد كه شيخ در ميان خاصه و عامه به لقب «مفيد» شهرت پيدا كند.(1)
1) . ميزان الحق: ص 527 .
ابن ابىالحديد در شرح «نهج البلاغه» مىگويد: يحيى بن سعيد بن على حنبلى كه معروف به ابنغاليه است، و در قطيفا كه در جانب غرب بغداد است سكنى دارد. از كثرت وثوق و اعتماد، او يكى از شهودى است كه شهادت او نزد قاضى محكمه مسموع است. وى براى من گفت:
من در نزد فخر اسماعيل بن على حنبلى فقيه معروف به غلام ابن المثنى حاضر بودم، و فخر اسماعيل از پيشوايان حنبلىها در بغداد بود و در فقه و مسائل خلاف يد طولايى داشت و تدريس علم منطق مىكرد و مجلسى خوش و شيرين عبارت داشت. من او را ديدهام و سخن او را شنيدهام و در سنه ششصد و ده از دنيا رفت.
ابنغاليه مىگويد: ما روزى در نزد او به گفتگو مشغول بوديم كه يك نفر از حنبلىها وارد شد، و داستانى داشت به اين شرح:
بر عهده يكى از كوفيان طلبى داشت و رفته بود به كوفه تا دين خود را بگيرد. اتفاقا رفتن او به كوفه مصادف شده بود با زيارت روز غدير، و اين مرد حنبلى در كوفه بود. اين زيارت كه در روز هجدهم از ماه ذىالحجه است، آن قدر از خلايق به مشهد و مرقد اميرالمؤمنين عليهالسلام گرد آمده بودند كه از حد شمارش بيرون بود.
ابنغاليه مىگويد: فَخر اسماعيل شروع كرد از احوال آن مرد پرسيدن، كه آيا مال تو وصول شد ؟ و آيا مقدارى از آن مال در نزد بدهكار تو باقى مانده است ؟ و آن مرد حنبلى جواب فخر را مىداد. تا اينكه آن مرد به فخر گفت: يا سيدى ! اگر تو در روز غدير حضور داشتى، مشاهده مىكردى آنچه را كه از فضايح و گفتار شنيع و سبّ صحابه علنى با صداهاى بلند بدون هيچ مراقبه و هيچ ترسى، در كنار قبر على بن ابىطالب عليهالسلام به وقوع مىپيوندد !
فخر اسماعيل گفت: اين مردم كه سبّ مىكنند چه گناهى دارند ؟ قسم به خدا كسى آنها را بر سبّ جرأت نداد و اين باب را به روى آنان نگشود مگر صاحب همين قبر.
آن مرد گفت: صاحب اين قبر كيست ؟ !
فخر گفت: على ابن ابىطالب عليهالسلام.
آن مرد گفت: يا سيدى ! او است آن كسى كه اين سبّ را براى اين مردم سنت كرد و به آنها ياد داد و راه مردم را به آن گشود ؟ !
فخر گفت: آرى !
آن مرد گفت: يا سيدى ! بنا بر اين اگر على عليهالسلام بر حق است پس چرا فلان و فلان را دوست داريم، و اگر باطل است پس چرا ما او را دوست داريم ؟ در اينجا سزاوار اين است كه يا از او و يا از دو نفر ديگر تبرى بجوييم و بيزار شويم.
ابنغاليه مىگويد: آن چنان فقيه حنبلى فخر در جواب او درماند كه از مجلس به سرعت برخاست و نعل خود را پوشيد و گفت: خدا لعنت كند اسماعيل را (فاعل بن فاعل) اگر جواب اين مسئله را بداند. و رفت و در اندرونش داخل شد. ما نيز برخاستيم و منصرف شديم.(1)
3 - مناظره دكتر تيجانى و دانشمند تونسى
دكتر سماوى تيجانى مىگويد: با يكى از دانشمندان اهلتسنن در كشور تونس به گفتگو پرداختيم. در اين گفتگو و مناظره به او چنين گفتم:
آيا شما حديث غدير را قبول داريد ؟ (كه پيامبر صلىاللهعليهوآله در صحراى غدير در حضور بيش از صدها هزار نفر مسلمان فرمود: من كنت مولاه فهذا على مولاه ؟
دانشمند تونسى: آرى قبول داريم. حديث صحيح است. من در مورد قرآن تفسيرى نوشتهام، اتفاقا (به مناسبت آيه 67 مائده) حديث غدير را مطرح كردهام، و به صحت آن اعتراف نمودهام.
1) . غاية المرام: ص 92.
آنگاه تفسيرش را به من داد، و همانجا كه حديث غدير را ذكر كرده بود به نظر من رسانيد. ديدم در آن كتاب بعد از ذكر حديث غدير چنين نوشته است:
شيعيان معتقد اند كه اين حديث (غدير) به روشنى و صراحت بر صحت خلافت سيد ما على عليهالسلام به جاى پيامبر صلىاللهعليهوآله دارد. ولى اين عقيده (يعنى دلالت اين حديث بر خلافت على عليهالسلام) از نظر اهلتسنن باطل است، زيرا با خلافت آقاى ما ابوبكر صديق و آقاى ما عمر فاروق و آقاى ما عثمان صاحب دو نور (دو همسر كه هر دو دختران پيامبر صلىاللهعليهوآله بودند) منافات دارد.
پس لازم است از ظاهر صراحت حديث دست برداريم و آن را تأويل كنيم؛ و بگوييم منظور از «مولى» (رهبر نيست بلكه به معنى) دوست و ياور است. چنانكه چنين لفظ در قرآن به معنى دوست و ياور آمده است، و خلفاى راشدين (ابوبكر و عمر و عثمان) و اصحاب بزرگ پيامبر صلىاللهعليهوآله و سپس تابعين و علماى مسلمين نيز از اين لفظ (مولى) همين مطلب را پيروى نموده و پذيرفتهاند. بنا بر اين، اعتبارى به عقيده شيعيان نيست ... .
دكتر سماوى: آيا اصل ماجراى غدير خم در تاريخ رخ داده است يا نه ؟
دانشمند تونسى: آرى، اگر رخ نمىداد علما و محدثان آن را نقل نمى كردند.
دكتر سماوى: آيا شايسته است رسول خدا صلىاللهعليهوآله بيش از صد هزار نفر از اصحاب خود را (پس از سفر حج) - با اينكه در ميان آنها زنان و سالخوردگان بودند - در صحراى بسيار داغ در برابر تابش سوزان خورشيد نگه دارد و براى آنها خطبه طولانى بخواند، فقط براى اينكه به آنها بگويد: على عليهالسلام دوست و ياور شماست ؟ آيا چنين تأويل و توجيهى را براى دست برداشتن از ظاهر و صريح حديث غدير مىپسنديد ؟ !
دانشمند تونسى: بعضى از اصحاب از ناحيه حضرت على عليهالسلام (در جنگها) صدمه ديده بودند، و بعضى كينه و عداوت على عليهالسلام را در دل داشتند. پيامبر صلىاللهعليهوآله با مطرح كردن ماجراى غدير خواست كينه آنها را نابود سازد و به آنان تفهيم كند كه على عليهالسلام دوست و ياور شماست، تا آنها على عليهالسلام را دوست بدارند و با او دشمنى نكنند.
دكتر سماوى: مطرح كردن مسئله دوستى على عليهالسلام اقتضا نمىكند كه پيامبر صلىاللهعليهوآله آن همه جمعيت را در بيابان سوزان نگه دارد و نماز جماعت بخواند و سپس خطبه طولانى ايراد نمايد، و در فرازهاى خطبه مطلبى بگويد كه مناسبت با مقام رهبرى براى على عليهالسلام است، نه موضوع دوستى و ياورى على عليهالسلام.
مثلاً يكى از فرازهاى خطبه اين است كه پيامبر صلىاللهعليهوآله در آغاز خطبه به حاضران رو كرد و فرمود: الست اولى بكم من انفسكم: آيا من از جان شما به شما اولويت ندارم ؟ حاضران اقرار كردند: آرى، چنين اولويتى دارى. واژه «اولى» معنى واژه «مولى» را كه در حديث غدير آمده توضيح مىدهد كه منظور مقام رهبرى است.
وانگهى، اگر آنچه شما مىگوييد را ملاك قرار دهيم، براى پيامبر صلىاللهعليهوآله ممكن بود كه دشمنان على عليهالسلام و آنان را كه كينه على عليهالسلام را در دل داشتند احضار كند و به آنها بفرمايد: على عليهالسلام دوست و ياور شماست، و غائله تمام مىشد. بى آنكه آن همه جمعيت را در بيابان سوزان، خسته و كوفته، مدتى طولانى نگه دارد ! انسان خردمند هرگز نمىپذيرد كه پيامبر صلىاللهعليهوآله به خاطر اينكه على عليهالسلام دوست و ياور شماست بيش از صد هزار نفر را در بيابان خشك و سوزان نگه دارد.
از اين رو خود ابوبكر و عمر نيز از واژه «مولى» مسئله رهبرى امام على عليهالسلام را فهميدند، و در همان صحراى غدير نزد على عليهالسلام آمده و به او چنين تبريك گفتند: بَخٍّ بَخٍّ لَكَ يَابنَ أبى طالِبٍ. أصبَحتَ مَولاىَ وَ مَولى كُلِّ مُؤمِنٍ وَ مُؤمِنَةٍ: بهبه و بهبه به تو اى پس ابوطالب، كه مولاى من و مولاى هر مرد و زن مسلمان شدى، كه به حديث تبريك و تهنيت معروف است. اين حديث را دانشمندان بزرگ اهلتسنن و شيعه همگى نقل كردهاند.
اينك مىپرسيم: آيا يك دوستى ساده، جاى اين را دارد كه عمر و ابوبكر به على عليهالسلام با تعبير فوق تبريك بگويند ؟ و يا پيامبر صلىاللهعليهوآله بعد از خطبه اعلام كند: اى مسلمانان ! بر على عليهالسلام به عنوان رئيس مومنان سلام كنيد ؟
به علاوه، پيامبر صلىاللهعليهوآله ماجراى غدير را بعد از نزول آيه 67 سوره مائده عنوان كرد: «يا أيُّهَا الرَسولُ بَلِّغ ما أُنزِلَ إلَيكَ مِن رَبِّكَ وَ إن لَم تَفعَل فَما بَلَّغتَ رِسالَتَهُ» : «اى پيامبر آنچه از طرف پروردگارت بر تو نازل شده است به مردم ابلاغ كن و اگر نكنى رسالت خدا را انجام ندادهاى» . آيا مسئله دوستى آنقدر در سطح بالا بود كه اگر پيامبر صلىاللهعليهوآله آن را مطرح نمىكرد اصلاً رسالتش را ابلاغ ننموده بود ؟ !
دانشمند تونسى: پس چرا بعد از رحلت پيامبر صلىاللهعليهوآله مسلمانان و خلفا با على عليهالسلام بيعت نكردند ؟ آيا گناه كردند و با فرمان رسول خدا صلىاللهعليهوآله مخالفت نمودند ؟ استغفراللّه از اين سخن !
دكتر سماوى: وقتى كه خود علماى اهلتسنن در كتابهاى خود گواهى مىدهند كه اصحاب رسول خدا صلىاللهعليهوآله چند دسته بودند. بعضى با اوامر پيامبر صلىاللهعليهوآله در عصر خودش مخالفت نمودند. بنا بر اين، جاى تعجب نيست كه بعد از رحلت رسول خدا صلىاللهعليهوآله با آن حضرت مخالفت نموده باشند.
وقتى كه (مطابق نقل سنى و شيعه) اغلب مسلمين در مورد اينكه پيامبر صلىاللهعليهوآله نوجوانى به نام «اسامة بن زيد» را فرمانده لشكر كرد، به خاطر اينكه سنّ كم داشت ايراد نمودند، با اينكه پيامبر صلىاللهعليهوآله او را امير لشكر براى جنگ محدود براى مدت كوتاه نمود !
چگونه مقام رهبرى مطلق على عليهالسلام را كه سنّش از ديگران كمتر بود (حدود 33 سال داشت) براى تمام مدت عمرش مىپذيرند، و تو خود قبلاً اقرار كردى كه بعضى از اصحاب نسبت به على عليهالسلام كينه و عداوت داشتند (پس چنين نبود كه اصحاب قلب صاف داشته باشند) .
دانشمند تونسى: اگر على عليهالسلام مىدانست كه پيامبر صلىاللهعليهوآله او را خليفه خود قرار داده است، بعد از رسول خدا صلىاللهعليهوآله سكوت نمىكرد، بلكه با آن شجاعت و صلابت بىنظيرى كه داشت از حق خود دفاع مىنمود.
دكتر سماوى: اين بحث، بحث ديگرى است كه نمىخواهم وارد آن شوم. وقتى كه حديث صريح را تأويل مىكنى، با بحث درباره سكوت امام على عليهالسلام چگونه قانع مىشوى ؟
دانشمند تونسى لبخندى زد و گفت: سوگند به خدا من از كسانى هستم كه على عليهالسلام را برتر از ديگران مىدانم. اگر كار در دست من بود هيچ كس را بر على عليهالسلام مقدم نمىداشتم، زيرا او مدينة العلم و اسداللّه الغالب (شهر علم نبوت و شير پيروز خدا ) است، ولى خدا چنين خواسته كه بعضى را مقدم مىدارد و بعضى را تأخير مىاندازد. درباره مشيّت (و قضا و قدر) الهى چه بگويم ؟
من نيز لبخندى زدم و گفتم: بحث «قضا و قدر» نيز موضوع ديگرى است و ربطى به بحث ما ندارد.
دانشمند تونسى: من بر عقيده خود باقى هستم و آن را تغيير نخواهم داد.
آرى، به اين ترتيب از موضوعى به موضوع ديگر مىپريد ! با آنكه موضوع اول كامل شود، و اين خود دليل درماندگى او و آنان است كه در برابر استدلال طفره مىروند ... .(1)
غدير در كلام ابنسينا(2)
امت بىامام همانند كشتى بىناخدا و راه بىعلامت و شب بىچراغ است. اگر غدير و رهبرى الهى نباشد، استعدادها شكوفا نمىشود. در كنار پيشرفت امروز دنيا، هر روزه مىبينيم كه فساد و جنايت نيز پيشرفت مىكند. يعنى بال علم و تكنولوژى حركت مىكند، ولى بال معنويت شكسته است. آرى، اين است سيماى انسانِ بدون غدير ! يعنى بدون رهبرى الهى در جهان !
خيلى تعجب است از كسانى كه مىگويند: پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله از دنيا رفت و كسى را به جانشينى تعيين نكرد ! مگر در تاريخ پيامبر صلىاللهعليهوآله نمىخوانيم: هر گاه قبيلهاى مسلمان مىشدند، فورا براى آنان حاكم و پيشوا تعيين مىفرمود. هر گاه لشكرى اعزام مىكرد براى آنها فرمانده تعيين مىفرمود، و همين كه به مدينه هجرت كرد در مكه براى خود جانشين مشخص نمود.
ابوعلى سينا مىگويد: چگونه باور كنيم خداى حكيمى كه از مژه چشم و گودى كف پا غفلت نكرده، از رهبرى مردم غافل شده است ؟ مگر قرآنى كه هر كس مىتواند آيهاى - آيات كلى، مطلق و يا متشابه - از آن را دستاويز اهداف خود كند، بدون مفسّر معصوم مانند رسول خدا صلىاللهعليهوآله قابل تكيه است ؟ از همين رو پيامبر صلىاللهعليهوآله سفارش نمود تا همگان به هر دو ثقل؛ كتاب خدا و اهلبيت عليهمالسلام تمسك جويند تا گمراه نشوند.
اقرار سعد بن ابىوقاص به غدير(1)
سليم بن قيس در كتابش نقل كرده است: سعد بن ابىوقاص گفت: على خصالى داشته كه براى احدى از مردم نبوده است. آنگاه فضائل حضرت را شمرد تا آنجا كه گفت:
اى برادر بنىهلال(2)، بالاتر از همه روز غدير خم است؛ پيامبر صلىاللهعليهوآله دست او را گرفت و دو بازوى او را بالا برد در حالى كه من به او نگاه مىكردم، و فرمود: آيا من نسبت به شما از خودتان صاحب اختيارتر نيستم ؟ گفتند: آرى، فرمود: هر كس من صاحب اختيار او بودهام على صاحب اختيار اوست. خدايا، هر كس او را دوست دارد دوست بدار، و هر كس با او دشمن است دشمن بدار. حاضران به غايبان اطلاع دهند.(3)
اقرار عمروعاص به غدير(1)
پس از صلح امام حسن عليهالسلام معاويه وارد كوفه شد. هر شب ابوهريره همراه معاويه در مسجد كوفه مىنشست. يك شب جوانى به او گفت: تو را به خدا قسم مىدهم، آيا از پيامبر صلىاللهعليهوآله شنيدى كه درباره على بن ابىطالب عليهالسلام مىفرمود: اَللَّهُمَّ والِ مَنْ والاهُ وَ عادِ مَنْ عاداهُ ؟
ابوهريره در حضور معاويه گفت: آرى. آن جوان گفت: من هم خدا را شاهد مىگيرم كه تو ولايت دشمن او (معاويه) را پذيرفتهاى و با دوست او دشمنى كردهاى !(2)
در موردى ديگر معاويه نامهاى براى عمروعاص نوشت و در آن ضمن بدگويى به اميرالمؤمنين عليهالسلام او را به يارى خود طلبيد. عمروعاص در پاسخ به نامه معاويه به عنوان رد سخن او فضايل اميرالمؤمنين عليهالسلام را برشمرد و از جمله نوشت: پيامبر در روز غدير خم درباره او فرمود: مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ. اَللَّهُمَّ والِ مَنْ والاهُ وَ عادِ مَنْ عاداهُ وَ انْصُرْ مَنْ نَصَرَهُ وَ اخْذُلْ مَنْ خَذَلَهُ !(3)
اقرار ابوهريره به غدير(4)
ابوهريره كه از بازوان قوى راه سقيفه است، داستان غدير را چنين توصيف مىكند:
در روز غدير خم پيامبر دست على بن ابىطالب را گرفت و فرمود: آيا من صاحب اختيار مؤمنان نيستم ؟ گفتند: آرى يا رسول اللّه. فرمود: مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ ... ، و خداوند اين آيه را نازل كرد: «اليَومَ أكمَلتُ لَكُم دينَكُم ... » .(5)
اتمام حجت شريك بن عبداللّه نخعى با غدير(1)
غدير به قدرى مستحكم و مبرهن است كه حتى دشمنان اقرار به آن داشتهاند. از جمله قاضى شريك بن عبداللّه است.
شريك بن عبداللّه نخعى - كه يكى از قضات بزرگ سنى است - سخن جالبى درباره غدير گفته است. از او پرسيدند: چه مىگويى درباره كسى كه از دنيا رفته و نسبت به ابوبكر معرفتى ندارد ؟ پاسخ داد: چيزى بر عهده او نيست. گفتند: اگر نسبت به على عليهالسلام معرفت نداشته باشد چطور ؟ گفت: در آتش است ! زيرا پيامبر صلىاللهعليهوآله در روز غدير او را به عنوان عَلَم و راهنما بين مردم منصوب كرده و فرمود: مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ.(2)
اتمام حجت يهودى بر عمر در مورد عيد غدير(3)
روز غدير در واقع عيد آل محمد عليهمالسلام و روز جشن اهل بيت است، و به همين جهت تأكيد خاصى از سوى ائمه عليهمالسلام بر جشن گرفتن و اظهار سرور و شادى در اين روز وارد شده است.
عظمت عيد غدير تا آنجاست كه شخصى يهودى كه در مجلس عمر حاضر بود گفت: اگر آيه «الْيَوْمَ اَكْمَلْتُ لَكُمْ دينَكُمْ ... »(4)(كه در روز غدير نازل شده) در امت ما نازل شده بود ما روز نزول آن را عيد مىگرفتيم !(5)
سعادت بشر با غدير(1)
از جمله اتفاقات غدير حضور ابليس و ديگر شياطين در غدير و گفتگوى آنان و وحشت آنان از غدير و ولايت و تصريح به سعادت بشر با ولايت و امامت است. توضيح اين مطلب چنين است:
در روايات متعددى وارد شده كه ابليس در طول عمر خود چند بار فرياد وحشتناكى كشيده است. با در نظر گرفتن اينكه يك بارِ آن در غدير بوده(2)، اين نكته بسيار جالب است كه وقتى در آن روز فرياد برآورد و لشكريانش جمع شدند، اولين سخنشان اين بود كه: ما سَمِعْنا لَكَ صَرْخَةً اوْحَشُ مِنْ صَرْخَتِكَ هذِهِ: ما تا كنون فريادى وحشتناكتر از اين از تو نشنيده بوديم.(3)
اين حاكى از آن است كه روز غدير براى ابليس سختترين روز بوده و بزرگترين سد در برابر ضلالت خلق در آن روز ايجاد شده كه او را آن چنان ناراحت كرده است. همان گونه كه بزرگترين چراغ هدايت در آن روز روشن شده كه اگر كسى كوردل نباشد و پردههاى سياه سقيفه مانع او نشود، يافتن صراط مستقيم جستجو نمىخواهد و روشن خواهد بود.
اكنون با مرورى بر آنچه ابليس به شياطين دراين باره گفته و نيز آنچه آنان به او گفتهاند مىتوان به زوايايى از اين وحشت ابليس و عظمت روز غدير پى برد، آنجا كه گفتند:
فَعَلَ هذَا النَّبِىُّ فِعْلاً انْ تَمَّ لَمْ يَعْصِ اللّه ابَدا: اين پيامبر كارى كرد كه اگر به نتيجه برسد خدا هرگز معصيت نمىشود.
قَدْ اعْلِمُوا مَفْزَعَهُمْ وَ امامَهُمْ بَعْدَ نَبِيِّهِمْ: اينان پناه و امام خود را بعد از پيامبرشان شناختند.
قَدْ عَقَدَ هذَا الرَّجُلُ عُقْدَةً لا يَحِلُّها انْسىٌّ الى يَوْمِ الْقِيامَةِ: اين مرد پيمانى بست كه هيچ انسانى تا روز قيامت نمىتواند آن را بشكند.
هذا امْرٌ مُسْتَقَرٌّ كُلَّما ارادَ انْ يَذْهَبَ واحِدٌ بَدَرَ آخَرٌ: اين يك كار محكمى شد كه هر كدام از دنيا برود ديگرى به جاى او ظاهر مىشود.
اهداف بلند مدت غدير(1)
اسلام فقط دين 23 ساله يا صد ساله نبود، بلكه طبق وعده پروردگار خاتم اديان بود و مىبايست تا آخرين روز دنيا و آغاز قيامت به عنوان تنها دين الهىِ مورد قبول خداوند بر گستره جهان بدرخشد.
لذا در غدير اهداف روشن و والايى براى آينده آن - كه تاكنون چهارده قرن از آن گذشته - پيشبينى شد. آنچه در غدير به عنوان عصاره ختم نبوت، براى امت عظيم اسلام در طول زمانها و به وسعت مكانها، در نظر گرفته شد در جهات زير قابل ترسيم است:
محور غدير امامت بعد از پيامبر صلىاللهعليهوآله است كه با ژرف نگرى و آينده بينى دقيق - كه
1) . ژرفاى غدير: ص 52 - 57 .
در هيچ يك از اديان و ملل جهان نظير ندارد - پيشبينى شده است. اين پيشبينىها در جهات زير قابل توجه است:
اول. انتخاب بهترين مولى
يافتن فردى مناسب براى يك مقام تا وقتى در اختيار بشر باشد احتمال خطا در آن راه دارد. وقتى مسئله به عظمت جانشينى پيامبر صلىاللهعليهوآله باشد كوچكترين اشتباه بزرگترين ضررها را به دنبال خواهد داشت. در اين مرحله خدا بر مسلمانان منت گذاشت و اين انتخاب را خود بر عهده گرفت. بر همه واضح است كه انتخاب خداوند نه تنها احتمال اشتباه ندارد، بلكه قطعا بهترين انتخابى خواهد بود كه فوق آن تصور نمىشود.
دوم. معرفى دوازده امام عليهمالسلام تا آخر دنيا نكته بسيار مهم و قابل توجه در غدير، يكسره كردن مسئله جانشينى پيامبر صلىاللهعليهوآله تا آخرين روز دنيا بود. در غدير فقط اميرالمؤمنين عليهالسلام معرفى نشد، بلكه دوازده امام معصوم عليهمالسلام به عنوان سلسله لا ينقطع امامت تعيين شدند.
البته بايد هم چنين مىشد، زيرا آنچه درباره تعيين جانشين اول پيامبر صلىاللهعليهوآله ضرورت داشت دقيقا در مراحل بعد نيز تا آخر دنيا مورد توجه بود، و به همان دليل پيامبر صلىاللهعليهوآله رشته جانشينى خود تا روز قيامت را در غدير بيان كردند و دوازده امام عليهمالسلام را يكجا به مردم معرفى نمودند، و بر حضور آنان به عنوان امام در همه اعصار تأكيد كردند و امامت هر كس ديگرى را به هر دليلى و در هر مقامى و با هر نسبتى به صراحت نفى كردند.
سوم. تعيين امام معصوم
بشر هميشه در جستجوى راهى است كه او را قطعا به هدف برساند، و اين دست يافتنى نيست مگر در سايه مصونيت از خطاهاى عمدى و سهوى. بين تمام اديان و مذاهب جهان تنها مذهب شيعه است كه مىتواند اين ادعا را با ضمانت الهى داشته باشد.
يعنى امامان معصوم عليهمالسلام رهبران و مقتدايان دينى ما هستند كه از طرف خداوند عصمتشان از هر خطايى تضمين شده است. در سايه عصمت، شيعه مطمئن است راهى كه در پيش گرفته درست بوده و همان است كه خداوند از بندگانش طلب كرده است. اين پايهاى بود كه در غدير با عبارات مختلف از آن ياد شد.
چهارم. معدن علم
تأكيدى كه در غدير براى مقام امامت بود اطمينان دادن به مردم درباره اتصال علم اهلبيت عليهمالسلام به علم الهى بود. پيداست نيازهاى علمى مردم گسترهاى به وسعت زمانها و مكانها و موضوعات مختلف دارد، و با توجه به بىنهايت بودن علم جا دارد سؤالات علمى را هم نامتناهى تعبير كنيم.
در برابر چنين نيازى جز درياى بيكران علم كه سرچشمه آن علم خداوند باشد و هم از سوى او به عنوان علم لدنّى به ايشان عطا شده باشد راه ديگرى نيست، چرا كه بشر عادى محدود و گنجايش علمش معين است. در غدير پاسخى بلند به اين نياز عظيم داده شد و خداوند با ضمانت خويش، پيامبر و دوازده امام عليهمالسلام را معادن علم خود توصيف كرد و تأكيد نمود كه در هر بارهاى نياز داشتيد از ايشان سؤال كنيد، و آنان هيچ نيازى به علم و عالم ندارند.
پنجم. ولايت مطلقه الهيه
امامت و ولايت در هر حدى محدود باشد در ماوراى آن حد زير سؤال مىرود، و مشكلاتى كه در صورت عدم تعيين امام قابل پيشبينى است در همان محدوده مطرح مىشود. لذا در غدير پس از ضمانتهاى مختلفى مانند افضليت، عصمت و علم كه از طرف پروردگار درباره دوازده امام عليهمالسلام داده شد، اختيار مطلق در امور دين و دنياى مردم از جهات مختلف به دست مقام عصمت سپرده شد كه به عنوان نايبان خداوند در زمين عمل مىكنند.
ششم. حضرت مهدى عليهالسلام
پيداست كه با حضور منافقان و مسلمانان ضعيف العقيده، جنبه عملى امامت غدير
به آسانى قابل تحقق نيست. لذا در غدير - يعنى روزى كه اصل امامت مطرح شد - اين پيشبينى به صراحت اعلام شد تا يك مسلمان پس از اعتقاد به امامت، بداند كه اين اعتقاد - طبق وعده خداوند - روزى محقق خواهد شد اگر چه آن روز دير باشد؛ و آن روزى است كه حضرت مهدى عليهالسلام ظهور كند. اين مسئله دو جهت مهم اعتقادى را تأمين مىكند:
الف. اعتقاد يك مؤمن بر مبنايى استوار و ريشهدار قرار دارد، و محقق نشدن اعتقاد او در اجتماع ضررى به اصل آن نمىزند. قلب او مطمئن است كه مىتواند پاسخگوى عقيدهاى باشد كه در دل دارد و طبق آن در محدودهاى كه امكان دارد عمل مىكند.
ب. با انتظار تحقق عينى اين اعتقاد و وقوع آن در زمان ظهور حضرت مهدى عليهالسلام، مقايسهاى روشن بين عقيده خود و ديگران خواهد يافت و لذت آن را چند برابر خواهد چشيد.
مسلمان به عنوان دينى كه انتخاب كرده ملتزم به دستوراتى است كه از سوى صاحب شريعت به او مىرسد، و اين الزامِ اعتقادى او را وادار مىكند تا هر چه بيشتر در جستجوى فرامين الهى باشد. با در نظر گرفتن اينكه ممكن است فكرهاى بشرى و عقلهاى كوتاه در صدد انحراف و تحريف حقايق دينى باشند، آن نياز و اين خط در غدير به صورتى عميق پيشبينى شده است:
اول. حلال و حرام غير قابل تغيير
اسلام به عنوان دينى غير قابل تغيير با پايههايى استوار - كه حلال و حرام آن تا روز قيامت به قوّت خود باقى خواهد بود - مطرح شده است، و تصريح شده كه حلال و حرام آن است كه خدا آن را حلال و حرام اعلام كند.
دوم. اهلبيت عليهمالسلام مبين حلال و حرام
قرآن و عترت به عنوان تنها مرجع دينى مردم معرفى شده و كيفيت مراجعه به آنها
نيز تعليم داده شده است. بدين صورت كه قرآن كتاب دائمى و متقن پروردگار است و پيامبر و امامان عليهمالسلام در كنار قرآن دو نقش اساسى دارند:
يك. مبيِّن و مفسِّر قرآنند و با همان عصمت و علمى كه دارند مفاهيم و معارف گوناگون قرآن را در اختيار مردم قرار مىدهند.
دو. ادامه آنچه در قرآن گفته نشده و يا به صورت مجمل بيان شده توسط آنان بايد ارائه شود تا مصونيت قطعى احكام الهى از هر تحريف و اشتباهى ضمانت شده باشد. لذا تعابيرى از قبيل «لن يفترقا» و يا «كُلُّ واحِدٍ مِنهُما مُنبِئٌ عَن صاحِبِهِ» در صدد پايه ريزى اعتقادى در غدير بوده است.
شكى نيست كه آيندهنگرى يك دين و فرستنده آن، دليل بر ژرفنگرى آن خواهد بود، و دلخوش كردن مردم به آنچه انتظارش نمىرود نشانه سطحىنگرى است.
از اينجاست كه در غدير، آيندهاى نگران كننده به عنوان زنگ خطر در گوش مردم به صدا در آمد. اين مهم بهگونههاى مختلفى به مردم ارائه شد و از حد تصريح هم گذشت؛ و شايد بتوان ادعا كرد كه نيمى از وقت غدير صرف اين جهت شد. نمونههاى بارز اين مسئله را در دو جلوه مىتوان ديد:
اول. پيشگويى از امامان ضلالت
صراحت به ظهور امامان ضلالت و انحراف بعد از پيامبر صلىاللهعليهوآله و مقابله آنان با امامان معرفى شده در غدير و حتى غلبه آنان، مردم را متوجه خطر جدى مىنمود.
دوم. پيشگويى از نفاق و ضعف ايمان مردم بعد از پيامبر صلىاللهعليهوآله
تصريح به نفاق گروههايى از مردم و ضعف ايمان عدهاى ديگر كه به راحتى در اختيار امامان ضلالت قرار مىگيرند، و به عنوان اعوان و ياران گمراهى زمينه را براى غلبه ضد اسلام از درون آماده مىكنند، بيدار باشى ديگر از غدير بود.
اين اعلام خطر در غدير از زيباترين چراغهاى هدايت اسلام بود كه مؤمنين حقيقى را بيدار كرد، تا خود را از جهت اعتقادى و عملى آماده مقابله با گمراهان نمايند، و ناخواسته در گردونه برنامههاى امامان ضلالت قرار نگيرند.
اهداف واقعه غدير(1)
اگر غدير عملى مىشد دنيا چگونه بود ؟
نسل امروز مايل است تصورى از روزگارى داشته باشد كه در آن مسير طبيعى خلافت پيش مىرفت و اميرالمؤمنين على عليهالسلام به خلافت مىرسيد، ولى افسوس كه گرفتار ظلمتى از سقيفه بنىساعده است كه نمىتواند اين منظره را در ذهن خود به تصوير بكشد.
او مىخواهد بداند كه اگر فقط غدير بود و سقيفهاى نبود دنيا چگونه بود، و چه مسيرى را در پيش مىگرفت ؟
اگر دستورات پيامبر صلىاللهعليهوآله درباره دوازده امام عليهمالسلام عملى مىشد چه فرقى با وضع موجود داشت ؟
اينكه سلمان و ابوذر و مقداد در آن روزهاى اول به مردم نهيب مىزدند كه اگر خلافت به صاحبش بازگردد نعمتهاى الهى از آسمان و زمين بر مردم ارزانى خواهد شد، منظورشان چه بود ؟
غاصبانى را كه اين همه نعمت را از دست همه بشريت گرفتند با چه زبانى مىشود نفرين كرد ؟
اين مسئله كه واقعا غدير براى چه روزگارى از آينده اسلام در نظر گرفته شده بود و صاحب اسلام با اين برنامه عظيم چه منوياتى را دنبال مىكرد، دقيقترين برخورد با اين حركت دلسوزانه پيامبر صلىاللهعليهوآله است.
1) . ژرفاى غدير: ص 27.
با در نظر گرفتن آن اهداف و نگاهى به آنچه واقع شد، رنجنامهاى با اين مضمون مىتوان سر داد:
هدف غدير محكم كردن دين بود، نه برگرداندن به جاهليت؛ چنانكه سقيفه كرد !
آموزش معارف دين بود، نه فرو بردن مردم در جهل؛ چنانكه سقيفه كرد !
پاسخ به طالبين حقيقت از اديان ديگر بود كه سراغ اسلام مىآمدند، نه خوار كردن اسلام با بهت زدگى در مقابل آن؛ چنانكه سقيفه كرد !
بيان قرآن اين سرمايه اصلى اسلام بود نه طالبين معرفت آن را شكنجه و تبعيد كردن؛ چنانكه سقيفه كرد !
تعليم قضاوتهاى به حق و نشان دادن امن و عدالت در اجتماع بود؛ نه ترويج ظلم و بىعدالتى و جايز دانستن آن بر خليفه حتى نسبت دادن آن به خدا و رسول؛ چنانكه سقيفه كرد !
از جمله اهداف مهم غدير مىتوان اين موارد را بر شمرد:
يك. تعيين سرنوشت مردم بعد از رسول خدا صلىاللهعليهوآله
پيامبر صلىاللهعليهوآله نور و هدايت است، و قرآن مجيد از ايشان تعبير به شمس و سراج منير مىكند. آيا ممكن است مردم را در ابهام و شك و اضطراب و بلاتكليفى بگذارد و برود ؟ !
دو. تعيين تكليف رسالت كه تا روز قيامت بايستى ادامه پيدا كند.
سه. تعيين تكليف با مسئله ولايت، به معناى اكمال دين و اتمام نعمت.
چهار. دستيابى به اسلام راستين. حضرت صديقه طاهره عليهاالسلام در خطبه فدكيه مىفرمايند: اسلام را دگرگون كردند. به اين معنى كه اسلام راستين را از منبع اسلام كه صاحب ولايت بود نگرفتند.
پنج. اتحاد امت. حضرت زهرا عليهاالسلام مىفرمايند: و طاعتنا نظاما للملّة، و امامتنا امانا للفرقة(1): خداوند اطاعت ما را قرار داد تا امت نظم پيدا كنند، و امامت ما را امان از تفرقه قرار داد.
همچنين حضرت زهرا عليهاالسلام در كلام ديگرى مىفرمايند:
وَ اللّهِ لَو تَرَكوا الحَقَّ عَلى أهلِهِ وَ اتَّبَعوا عِترَةَ نَبيِّهِ عليهمالسلام لَمَا اختَلَفَ فِى اللّهِ إثنان، وَ لَوَرِثَها سَلَفٌ عَن سَلَفٍ وَ خَلَفٌ بَعدَ خَلَفٍ، حَتّى يَقومُ قائِمُنا؛ التاسِعُ مِن وُلدِ الحُسَينِ.(2)در اين حديث تصريح شده كه اگر حق به اهلش واگذار مىشد، هرگز اين تشتّت و اختلاف در امت اسلامى به وجود نمىآمد.
اهداف مهم غدير در خطبه غدير(3)
و اما مسئله مهمى كه در حادثه بزرگ غدير بايد مورد توجه عميق قرار گيرد، اهداف مهم غدير در سخنان رسول گرامى اسلام صلىاللهعليهوآله است، مانند:
پيامبر گرامى صلىاللهعليهوآله در خطبه غدير فرمود:
إنَّ جَبرَئيلَ هَبَطَ إلَىَّ مِرارا ثَلاثا، يَأمُرُنى عَنِ السَلامِ رَبّى - و هُوَ السَلامُ - أن أقومَ فى هذَا المَشهَدِ فَأُعلِمُ كُلَّ أبيَضٍ وَ أسوَدٍ أنَّ عَلىَّ بنَ أبىطالِبٍ أخى وَ وَصيّى وَ خَليفَتى عَلى أمَّتى وَ الإمامُ مِن بَعدى. الَذى مَحَلُّهُ مِنّى مَحَلَّ هارونَ مِن موسى، إلاّ أنَّهُ لا نَبىَّ بَعدى. وَ هُوَ وَليُّكُم بَعدَ اللّهِ وَ رَسولِهِ، وَ قَد أنزَلَ اللّهُ تَبارَكَ وَ تَعالى عَلَىَّ بِذلِكَ آيَةً مِن كِتابِهِ: «إنَّما وَليُّكُمُ اللّهُ وَ رَسولُهُ وَ الَذينَ آمَنوا الَذينَ يُقيمونَ الصَلوةَ وَ يُؤتونَ الزَكوةَ
وَ هُم راكِعونَ» .(1)وَ عَلىُّ بنُ أبىطالِبٍ الَذى أقامَ الصَلوةَ وَ آتَى الزَكوةَ وَ هُوَ راكِعٌ يُريدُ اللّهَ عَزَّ وَ جَلَّ فى كُلِّ حالٍ:
همانا جبرئيل (كه درود خدا بر او باد) سه بار بر من نازل شد و سلام خدا را رساند و فرمود كه در اين مكان (غدير خم) توقّف نمايم و به سياه و سفيد شما اعلام كنم كه على بن ابىطالب وصى و جانشين و پيشواى شما بعد از من است. جايگاه او نسبت به من مانند هارون نسبت به موسى است، با اين تفاوت كه پس از من پيامبرى نخواهد آمد. على عليهالسلام پس از خدا و پيامبر رهبر شماست، و خداوند بزرگ آيهاى در قرآن در همين مسئله نازل فرمود كه: «همانا رهبر و سرپرست شما خدا و رسول او و كسانى كه ايمان آوردند و نماز رابپاى دارند و در حال ركوع زكات بپردازند» . و مىدانيد كه على بن ابىطالب نماز را به پا داشت و در حال ركوع زكات پرداخت و در هر حال خدا مىطلبيد.
آنگاه به علل «سياست صبر و انتظار» اشاره مىكند، كه چرا تا كنون صبر كرده و براى على عليهالسلام بيعت عمومى نگرفته است:
وَ سَألتُ جَبرَئيلَ أن يَستَعنِفَى السَلامَ عَن تَبليغِ ذلِكَ إلِيكُم - أيُّهَا الناس - لِعِلمى بِقِلَّةِ المُتَّقينَ وَ كَثرَةِ المُنافِقينَ وَ إدغالِ الآثِمينَ وَ حيَلِ المُستَهزِئينَ بِالإسلامِ. الَذينَ وَصَفَهُمُ اللّهُ فى كِتابِهِ بِأنَّهُم: «يَقولونَ بِألسِنَتِهِم ما لَيسَ فى قُلوبِهِم»(2)«وَ تَحسَبونَهُ هَيّنا وَ هُوَ عِندَ اللّهِ عَظيمٌ» .(3)وَ كَثرَةِ أذاهُم لى غَيرَ مَرَّةٍ. حَتّى سَمّونى أُذنا، وَ زَعَموا أنّى كَذلِكَ لِكَثرَةِ مُلازَمَتِهِ إيّاىَ وَ إقبالى عَلَيهِ وَ هَواهُ وَ قَبولِهِ، حَتّى أنزَلَ اللّهُ عَزَّ وَ جَلَّ فى ذلِكَ قُرآنا: «وَ مِنهُمُ الَذينَ يُؤذونَ النَبىَّ وَ يَقولونَ هُوَ أُذُنٌ قُل أُذُنُ خَيرٌ لَكُم ... » .(4)وَ لَو شِئتُ أن
أُسَمِّىَ القائِلينَ بِذلِكَ بِأسمائِهِم لَسَمَّيتُ وَ أن أومِئَ إلَيهِم بِأعيانِهِم لأومَأتُ وَ أن أدُلَّ عَلَيهِم لَدَلَلتُ، وَ لكِنّى - وَ اللّهِ - فى أمورِهِم قَد تَكَرَّمتُ:
از جبرئيل درخواست كردم تا مرا از اعلام ولايت على عليهالسلام معاف بدارد، زيرا - اى مردم - مىدانم كه تعداد پرهيزكاران اندك و شمار منافقان فراوان است، و گنهكارانى پرفريب و نيرنگبازانى كه اسلام را مورد استهزاء قرار مىدهند وجود دارند. آنان كه خداوند بزرگ در كتابش نسبت به آنها فرمود: «با زبانهاى خود چيزى را مىگويند كه در دل باور ندارند» «و گمان مىبرند اين كار سادهاى است در صورتى كه كه اينگونه دورويىها در نزد خدا گناه بزرگى است» . همانها كه بارها مرا آزار دادند، تا آنجا كه به من تهمت زده و گفتند كه او تسليم و گوش به فرمان ديگران است و از خود ارادهاى ندارد. چون من همواره با على عليهالسلام بودم و او زياد مورد توجه من بود، نتوانستند از روى حسادت تحمل كنند.
تا آنكه خداوند بزرگ آيهاى نازل كرد و پاسخ ياوهگويىهاى آنان را داد و فرمود: «و برخى از آنان (منافقان) او (پيامبر صلىاللهعليهوآله) را آزار داده مىگويند او سر تا پا گوش است بگو پيامبر گوش دهنده سخن خوب باشد براى شما نيكو است» . هم اكنون اگر بخواهيم منافقان را با نام و نشان معرفى كنم يا باانگشت به سوى آنان اشاره نمايم يا مردم را براى شناخت آنان راهنمايى كنم مىتوانم، اما سوگند به خدا من نسبت به آنان كرامت و بزرگوارى پيشه مىسازم.
پس از اعلام نزول پيك وحى و اهداف معنوى آن و افشاگرى نسبت به توطئههاى منافقان و تشنگان قدرت و منتظران فرصت به اعلام ولايت و امامت پرداخت و اصل امامت و رهبرى را يك ضرورت اجتماعى و يك حقيقت غير قابل انكار مىشناساند، كه هيچ قوم و قبيلهاى، هيچ جامعه پيشرفته يا ابتدايى نمىتواند بدون امام رهبر به تكامل واقعى دست يابد، فرمود:
فَاعلَموا مَعاشِرَ الناس، ذلِكَ فيهِ وَ افهَموهُ، وَ اعلَموا أنَّ اللّهَ قَد نَصَبَهُ لَكُم وَليّا وَ إماما فَرَضَ طاعَتَهُ عَلَى المُهاجِرينَ وَ الأنصارِ، وَ عَلَى التابِعينَ لَهُم بِإحسانٍ، وَ عَلَى البادى وَ الحاضِرِ، وَ عَلَى الأعجَمىِّ وَ العَرَبىِّ وَ الحُرِّ وَ المَملوكِ وَ الصَغيرِ وَ الكَبيرِ، وَ عَلَى الأبيَضِ وَ الأسوَدِ، وَ عَلى كُلِّ مُوَحِّدٍ. ماضٍ حُكمُهُ، جازٍ قَولُهُ، نافِذٌ أمرُهُ. مَلعونٌ مَن خالَفَهُ، مَرحومٌ مَن تَبِعَهُ وَ صَدَّقَهُ. فَقَد غَفَرَ اللّهُ لَهُ وَ لِمَن سَمِعَ مِنهُ وَ أطاعَ لَهُ ... . ثُمَّ مِن بَعدى عَلىٌّ وَليُّكُم وَ إمامُكُم بِأمرِ اللّهِ رَبِّكُم. ثُمَّ الإمامَةُ فى ذُرّيَّتى مِن وُلدِهِ إلى يَومِ تَلقَونَ اللّهَ وَ رَسولَهُ:
بدانيد اى مردم ! همانا خداوند على عليهالسلام را رهبر و امام شما قرار داد، و فرمانبرى او را بر مهاجرين و انصار، بر پيروان مهاجرين و انصار كه راه نيكى پيمايند، بر اهالى شهرها و روستاها، بر حاضر و غايب و عرب و عجم و آزاد و بنده و كوچك و بزرگ و بر سياه و سفيد واجب كرده است. بر هر خداپرستى حكم او جايز و قول او نافذ و فرمان او واجب است. كسى كه با او مخالفت كند ملعون، و كسى كه از او پيروى كند به رحمت الهى خواهد رسيد ... . تصديق كننده او مؤمن است. خدا او را و آن كس را كه از او شنوايى داشته و اطاعت كند مىآمرزد. آنگاه پس از من امام شما على عليهالسلام است؛ امامى كه به امر پروردگار شما تعيين گرديده است. و پس از او امامت در خاندان من از فرزندان على عليهالسلام تا روز قيامت قرار خواهد داشت، روزى كه شما خدا و پيامبرش را ملاقات خواهيد كرد.
پس از اعلام امامت و ولايت از طرف خدا، بايد ويژگى ها ولياقتهاى اميرالمؤمنين على بن ابىطالب عليهالسلام را يك يك در آن زمان محدود يادآور شود تا جايگاه ارزشمند انتخاب الهى را بشناسند، و تا بيعت عمومى آگاهانه و با نور هدايت و روشنى علم و آگاهى تحقق پذيرد. تا منافقان نگويند كه نمى شناختيم، يا بهتر از آن در جامعه اسلامى وجود دارد. تا اتمام حجت شود، و ارزشهاى منتخب وحى براى امامت و رهبرى معرفى گردد. از اين رو پيامبر گرامى اسلام صلىاللهعليهوآله فرمود:
ما مِن عِلمٍ إلاّ وَ قَد أحصاهُ اللّهُ فىَّ، وَ كُلُّ عِلمٍ عَلِمتُ فَقَد أحصَيتُهُ فى عَلىٍّ إمامِ المُتَّقينَ، وَ ما مِن عِلمٍ إلاّ وَ قَد عَلَّمتُهُ عَليّا. وَ هُوَ الإمامُ المُبينُ الَذى ذَكَرَهُ اللّهُ فى سورَةِ ياسين: «وَ كُلَّ شَىءٍ أحصَيناهُ فى إمامٍ مُبينٍ» .(1)
مَعاشِرَ الناس ! لا تَضِلّوا عَنهُ وَ لا تَنفِروا مِنهُ، وَ لا تَستَنكِفوا مِن وِلايَتِهِ. فَهُوَ الَذى يَهدى إلَى الحَقِّ وَ يَعمَلُ بِهِ، وَ يَزهَقُ الباطِلُ وَ يَنهى عَنهُ، وَ لا تَأخُذُهُ فِى اللّهِ لَومَةُ لائِمٍ. الأوَّلُ مَن آمَنَ اللّهَ وَ رَسولِهِ، لَم يَسبِقهُ إلَى الإيمانِ بى أحَدٌ. وَ الَذى فَدى رَسولَ اللّهِ بِنَفسِهِ وَ الَذى كانَ مَعَ رَسولِ اللّهِ، وَ لا أحَدَ يَعبُدُ اللّهَ مَعَ رَسولِهِ مِنَ الرِجالِ غَيرُهُ ... .
مَعاشِرَ الناسِ ! هذا عَلىٌّ أخى وَ وَصيّى، وَ واعى عِلمى، وَ خَليفَتى فى أمَّتى. عَلىٌّ مَن آمَنَ بى، وَ عَلىٌّ تَفسيرُ كِتابِ اللّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ الداعى إلَيهِ وَ العامِلُ بِما يَرضاهُ وَ المُحارِبُ لأعدائِهِ وَ المُوالى عَلى طاعَتِهِ وَ الناهى عَن مَعصيَتِهِ. إنَّهُ خَليفَةُ رَسولِ اللّهِ وَ أميرِالمُؤمِنينَ وَ الإمامُ الهادى مِنَ اللّهِ وَ قاتِلُ الناكِثينَ وَ القاسِطينَ وَ المارِقينَ بِأمرِ اللّهِ:
بدانيد كه هيچ علم و دانشى نبود مگر آنكه خداوند آن را به من آموخت، و من آن را به على عليهالسلام آموختم، كه رهبر پرهيزكاران است. و هيچ دانشى نبود جز آنكه آن را به على عليهالسلام سپردم. و او امام آشكار است، كه خدا در قرآن و در سوره ياسين از او ياد كرده است: «و هر چيزى را در امام آشكار بر شمرديم» .
اى مردم ! نسبت به على عليهالسلام گمراه نگرديد و از او گريزان نباشيد و از رهبرى او سرباز نزنيد، زيرا او كسى است كه همگان را به حق هدايت مىكند و بر اساس حق عمل مىنمايد. باطل را نابود و از آن پرهيز مىدهد، و در راه خدا از چيزى نمىهراسد.
اى مردم ! على عليهالسلام اول انسانى است كه به خدا و پيامبرش ايمان آورد. كسى است كه جان خود را فداى جان پيامبر كرد، و همواره با پيامبر خدا بود، و هيچ كس جز او تسليم پيامبر خدا نبود. اى مردم ! اين على عليهالسلام برادر و جانشين من است، كه با دشمنان
1) . يس / 12.
خدا مىجنگد، با بندگان خدا دوست و از معصيت خدا نهى مىكند. خليفه رسول خدا و امير مؤمنان است. رهبر هدايت كننده و كشنده ناكثين و قاسطين و مارقين به امر الهى است.
پس از اعلام ولايت و يادآورى ارزشهاى امام على عليهالسلام، پيلمبر صلىاللهعليهوآله به نكته مهم ديگرى اشاره مىفرمايد كه در پيام الهى نيز نهفته بود، و آن تكميل دين با ولايت على عليهالسلام است؛ يعنى دين اسلام بدون ولايت امامان معصوم عليهالسلام كامل نخواهد بود، و جامعه اسلامى بدون رهبرى امام معصوم عليهالسلام به رشد و سعادت نخواهد رسيد. زيرا امام معصوم عليهالسلام تفسير كننده صحيح قرآن و حافظ دين و امت اسلامى است، و بدون امامت رهآورد رسالت تداوم نخواهد يافت.
خداوند هم در پيام غدير فرمود: «وَ إن لَم تَفعَل فَما بَلَّغتَ رِسالَتَهُ»(1): اگر امروز ولايت على عليهالسلام و فرزندانش را اعلام نكنى رسالت خود را به پايان نرساندهاى. از اين رو در آن سخنرانى معروف روز غدير خم فرمود:
مَعاشِرَ الناسِ ! إنَّما أكمَلَ اللّهُ عَزَّ وَ جَلَّ دينَكُم بِإمامَتِهِ. فَمَن لَم يَأتَمَّ بِهِ وَ بِمَن يَقومُ مَقامَهُ مِن وُلدى مِن صُلبِهِ إلى يَومِ القيامَةِ وَ العَرضِ عَلَى اللّهِ عَزَّ وَ جَلَّ. فَأولئِكَ الَذينَ حَبِطَت أعمالُهُم فِى الدُنيا وَ الآخِرَةِ وَ فِى النارِ هُم خالِدونَ، «لا يُخَفِّف عَنهُمُ العَذابُ وَ لا هُم يَنظُرونَ»(2):
اى مردم ! همانا خداوند عزيز و بزرگ دين شما را با اعلام ولايت على عليهالسلام كامل گردانيد. حال اگر كسى از امامت على عليهالسلام و ديگر امامان جانشين او كه از فرزندان على عليهالسلام هستند تا روز قيامت، سرباز زند، پس از عرضه اعمال بر خدا از كسانى خواهد
بود كه همه اعمال او نابود خواهد شد و جاودانه در آتش قرار خواهد گرفت، كه «هرگز از شدت عذاب كاسته نگردد و به آنان مهلت داده نخواهد شد» .
چون امر الهى در ولايت عترت پيامبر صلىاللهعليهوآله ابلاغ، و ويژگىهاى امام به حق براى همگان بازگو شد، حال بايد پرده از چهره واقعى دشمنان اسلام و امامت و منافقان پوشانده شده در پوشش ظاهرى دين و منتظران بىتقوا و فرصت طلبان بىپروا بردارد، تا دوستان ولايت آنان را بشناسند و در موضعگيرىها روش برخورد با آنان را بدانند. پس فرمود:
مَلعونٌ مَلعونٌ، مَغضوبٌ مَغضوبٌ مَن رَدَّ عَلىَّ قَولى هذا وَ لَم يُوافِقهُ. ألا إنَّ جَبرئيلَ خَبَّرنى عَنِ اللّهِ تَعالى بِذلِكَ: وَ مَن يَقولُ مَن عادى عَليّا وَ لَم يَتَوَلَّهُ فَعَلَيهِ لَعنَتى وَ غَضَبى. «فَلتَنظُر نَفسٍ ما قَدَّمَت لِغَدٍ» .(1)وَ اتَقوا اللّهَ أن تُخالِفوهُ فَتَزِلُّ قَدَمٌ بَعدَ ثُبوتِها، إنَّ اللّهَ خَبيرٌ بِما يَعمَلونَ.
ألا وَ إنَّهُ لا يُبغِضُ عَليّا إلاّ شَقىٌّ، وَ لا يُوالى عَليّا إلاّ تَقىٌّ، وَ لا يُؤمِنُ بِهِ إلاّ مُؤمِنٌ مُخلِصٌ. وَ فى عَلىٍّ - وَ اللّهِ - نَزَلَت سورةُ العَصرِ: «بِسمِ اللّهِ الرَحمنِ الرَحيمِ . وَ العَصرِ. إنَّ الإنسانَ لَفى خُسرٍ . إلاَّ الَذينَ آمَنوا وَ عَمِلوا الصالِحاتِ وَ تَواصَوا بِالحَقِّ وَ تَواصَوا بِالصَبرِ» :
اى مردم، لعنت شده است لعنت شده است، خشم خدا را خريد خشم خدا را خريد كسى كه سخن امروز مرا رد كند و با آن موافقت نكند. آگاه باشيد، همانا جبرئيل از خداوند بزرگ به من خبر داد كه: هر كس با على دشمنى كند و ولايت او را نپذيرد، لعنت خدا بر او باد. «پس هر كسى بايد در انتظار اعمالى باشد كه براى فردا پيش فرستاده است» . اى مردم ! بترسيد از اينكه با امر خدا مخالفت كنيد، كه قدمهايى كه در گذشته با ايمان استوار بود لرزان شود، و همانا خداوند از اعمال شما آگاه است.
1) . حشر / 18.
آگاه باشيد، با على عليهالسلام هيچ كس جز بدبخت بدانجام دشمنى نمىورزد، و هيچ كس جز پرهيزكاران دوستى على عليهالسلام را به جان نمىخرند، و جز مؤمن مخلص كسى به على عليهالسلامايمان نمىآورد. سوگند به خدا، درباره على عليهالسلام سوره عصر نازل شد: «به نام خداوند بخشنده و مهربان . سوگند به روزگار . كه انسان در زيانكارى است . جز آنان كه ايمان آوردند و عمل نيكو انجام دادند و به حق و شكيبايى سفارش كردند» .
سپس به خطر ارتجاع فكرى و بازگشت به جاهليت اشاره مىكند، و هشدار مىدهد كه مبادا قدرتطلبانِ منتظر فرصت، با فريب و نيرنگ امامت را غصب و مردم را به انحراف كشانند:
مَعاشِرَ الناسِ ! إنَّهُ سَيَكونُ مِن بَعدى أئِمَّةٌ يَدعونَ إلَى النارِ، وَ يَومَ القيامَةِ لا يُنصَرونَ.
مَعاشِرَ الناسِ ! إنَّ اللّهَ تَعالى وَ أنَا بَريئانِ مِنهُم. مَعاشِرَ الناسِ ! إنَّهُم وَ أنصارَهُم وَ أشياعَهُم وَ أتباعَهُم فِى الدَركِ الأسفَلِ مِنَ النارِ، وَ لَبِئسَ مَثوَى المُتَكَبِّرينَ. ألا لَعَنَ اللّهُ الغاصِبينَ وَ المُغتَصِبينَ:
اى مردم، پس از من حاكمان دروغين قدرت را به دست مىگيرند و مردم را به سوى آتش جهنم مىخوانند، كه در روز قيامت ياورى ندارند. اى مردم ! همانا خداوند بزرگ و من از آنان بيزاريم. اى مردم ! زمامداران غاصب پس از من و پيروانشان و دوستان و يارانشان در پائينترين نقطه سوزان جهنم قرار دارند، و چه بد جايگاهى براى متكبران خواهد بود ! آگاه باشيد ! لعنت خدا بر غصب كنندگان (حق اهلبيت عليهمالسلام) ويارى دهندگانشان.
پيامبر اسلام صلىاللهعليهوآله براى تحقق امر ولايت على عليهالسلام در آن روزگارانى كه از رسانههاى خبرى امروز و وسايل ارتباط جمعى عصر ما؛ از روزنامهها، مجلات، راديو، تلويزيون، ماهواره و دورنما خبرى نبود، به مسئوليت همگانى مسلمين در تبليغ فرمان الهى اشاره مىكند: وظيفه همه مسلمين ابلاغ حماسه غدير است.
تا در تاريخ ثبت شود، و در شعر شاعران جايگاهى بايسته، و در سينهها حفظ و نقل گردد. تا نتوانند چنين حقيقت آشكارى را انكار كنند. پس فرمود:
مَعاشِرَ الناسِ ! إنّى أدَعُها إمامَةً وَ وِراثَهً فى عَقِبى إلى يَومِ القيامَةِ. وَ قَد بَلَّغتُ ما أُمِرتُ بِتَبليغِهِ، حُجَّةً عَلى كُلِّ حاضِرٍ وَ غائِبٍ، وَ عَلى كُلِّ أحَدٍ مِمَّن شَهِدَ أو لَم يَشهَد، وُلِدَ أو لَم يولَد. فَليُبَلِّغِ الحاضِرُ الغائِبَ، وَ الوالِدُ الوَلَدَ إلى يَومِ القيامَةِ:
اى مسلمانان، من على عليهالسلام را در ميان شما امام مسلمين باقى مىگذارم، كه او و فرزندان او وارث من تا روز قيامت مىباشند. همانا من امر الهى را كه مأمور ابلاغ آن بودهام به شما رساندهام، كه حجت آشكارى بر هر حاضر و غايب است. به آنها كه امروز با ما هستند و آنان كه در اين جمعيت نيستند. آنان كه هم اكنون از مادر متولد شدند يا در آينده متولد خواهند شد. پس بر حاضران در صحنه غدير واجب است كه امر الهى را به ديگران كه حضور ندارند برسانند، و بر پدران واجب است كه حماسه غدير را به فرزندان خود تا روز قيامت بشناسانند.
آنگاه دستها را به سوى پروردگار جهانيان دراز كرده و به نيايش پرداخت كه:
اللّهُمَّ والِ مَن والاهُ وَ عادِ مَن عاداهُ وَ انصُر مَن نَصَرَهُ وَ اخذُل مَن خَذَلَهُ وَ العَن مَن أنكَرَهُ وَ أغضِبُ عَلى مَن جَحِدَ حَقَّهُ. اللّهُمَّ إنَّكَ أنزَلتَ آيَةً فى عَلىٍّ وَليِّكَ عِندَ تَبيينِ ذلِكَ وَ نَصبِكَ إيّاهُ لِهذَا اليَومِ: «اليَومَ أكمَلتُ لَكُم دينَكُم وَ أتمَمتُ عَلَيكُم نِعمَتى وَ رَضيتُ لَكُمُ الإسلامَ دينا وَ مَن يَبتَغِ غَيرَ الإسلامِ دينا فَلَن يُقبَلَ مِنهُ وَ هُوَ فِى الآخِرَةِ مِنَ الخاسِرينَ» .(1)اللّهُمَّ إنّى أُشهِدُكَ - (وَ كَفى بى شَهيدا - إنّى قَد بَلَّغتُ:
پروردگارا، دوستان على عليهالسلام را دوست بدار و دشمنان على عليهالسلام را دشمن دار، و كسى كه ولايت على عليهالسلام را انكار كند لعنت كن، و بر آن كس كه حق على عليهالسلام را غصب نمايد
1) . مائده / 3.
خشم گير. پروردگارا ! تو بر من اين فرمان را نازل كردى كه: امامت پس از من به على عليهالسلام تعلق دارد و آن را براى مردم بيان داشتم، و تو فرمان دادى با گزينش على عليهالسلام به امامت امت اسلامى دين بندگان تو تكميل گردد و نعمت تو برمسمانان به كمال برسد. و تو اسلام كامل را براى مسلمانان انتخاب فرمودى، و در قرآنت يادآورى كردى كه: «هر كس غير از اسلام دينى انتخاب كند از او پذيرفته نخواهد شد و او از زيانكاران است» .
پس از تبليغاتى گسترده و اتمام حجتهاى فراوان و شناساندن انديشههاى والاى حضرت اميرالمؤمنين عليهالسلام و هشدار از پيمانشكنى غاصبان و افشاى چهره دشمنان، فرمان عمومى بيعت آگاهانه را صادر فرمود:
ألا وَ إنّى عِندَ انقِضاءِ خُطبَتى، أدعوكُم إلى مُصافَقَتى عَلى بَيعَتِهِ وَ الإقرارِ بِهِ، ثُمَّ مُصافَقَتِهِ مِن بَعدى. ألا وَ إنّى قَد بايَعتُ اللّهَ، وَ عَلىٌّ قَد بايَعَنى، وَ أنَا آخِذُكُم بِالبَيعَةِ لَهُ عَنِ اللّهِ عَزَّ وَ جَلَّ: «إنَّ الَذينَ يُبايِعونَكَ إنَّما يُبايِعونَ اللّهَ يَدُ اللّهِ فَوقَ أيديهِم فَمَن نَكَثَ فَإنَّما يَنكُثُ عَلى نَفسِهِ وَ مَن أوفى بِما عاهَدَ عَليهُ اللّهَ فَسَيؤتيهِ أجرا عَظيما»(1):
آگاه باشيد ! همانا پس از سخنرانى شما را به بيعت كردن با على عليهالسلام فرا مىخوانم. كه با او بيعت كنيد، و به امامت او اعتراف نماييد و با امامان پس از او بيعت كنيد. آگاه باشيد همانا من با خدا بيعت كردم، و على عليهالسلام با من بيعت كرد، و من از جانب خداى بزرگ شما مردم را براى بيعت كردن با على عليهالسلام فرا مىخوانم. پس هر كس پيمان شكند به زيان خود عمل كرده است. من از طرف خداوند مأمورم تا از شما براى على عليهالسلام بيعت گيرم. پس آنچه از طرف خداى بزرگ در امر ولايت على عليهالسلام نازل شد اعتراف كنيد، و او را امير مؤمنان بدانيد، و امامت امامان پس از على عليهالسلام را - كه از خاندان من و از فرزندان على عليهالسلام مىباشند - بپذيريد. آخرين آنها و قائم آنها حضرت مهدى عليهالسلام است، كه تا روز قيامت به حق قضاوت خواهد كرد.
1) . فتح / 10.
پس از سخنرانى، پيامبر صلىاللهعليهوآله ابتداء خود با على عليهالسلام به عنوان اميرالمؤمنين بيعت كرد، و آنگاه مردان تا غروب آفتاب، و زنان تا پاسى از شب، با على عليهالسلام بيعت كردند و حماسه جاودانه غدير را تحقق بخشيدند.
اهداف خطبه غدير را مىتوان از اين منظر نيز در سه بخش بازگو كرد:
تحليلهاى غدير، آمارهاى غدير، نتايج غدير:
در اينجا فقط راهكارها و سرفصلهاى تحليل غدير را ارائه مىكنيم، تا نقطه شروعى براى غوص در ژرفاى غدير باشد. سه نقطه اساسى در اين باره چنين است:
اول. عمق نگاه ها نسبت به غدير
برخورد ذهن انسانها با مسئله غدير - به تناسب عمق نگاهى كه در محتواى آن مىنمايند - مراتبى دارد كه ذيلاً مرورى بر آنها خواهيم داشت:
نگاه اول: فقط تابلوى غدير: مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ.
نگاه دوم: مراسمى سه روزه با حضور صد و بيست هزار نفر.
نگاه سوم: توجه به پشت پرده غدير و توطئههاى منافقين.
نگاه چهارم: غدير با تاريخچهاى به بلنداى چهارده قرن.
دوم. سؤالات نسل امروز درباره غدير
امروز غدير از ثبوت و اثبات گذشته و وارد مرحله تحقيق شده، و اين بر عهده خبرگان عقيدتى است كه خواستههاى قلبى مردم از اين اعتقاد عظيمشان را بر آورند.
اين خود سؤالى است كه واقعا خواستههاى مردم در زمينه غدير چيست، و چگونه مىتوان به آنها دست يافت ؟ ذيلاً نمونههايى از اين درخواستها تقديم مىشود:
آيا به موقعيت خاص غدير در اعتقادات توجه شده است ؟
غدير به كداميك از ابعاد زندگى مربوط است ؟
آيا گزارش كاملى از واقعه غدير ارائه شده است ؟
غدير فقط واقعه شيرين است يا همراه با حوادثى تلخ ؟
اگر غدير نباشد آيا دستورالعملى براى خلافت داريم ؟
چرا امت اسلام با داشتن غدير منحرف شد ؟
چطور 120000 حاضر در غدير آن را از چنگ سقيفه نجات ندادند ؟
اگر غدير عملى مىشد دنيا چگونه بود ؟
ما چه اندازه توانستهايم با غدير باشيم ؟
سوم. رنجنامه غدير در مقابل سقيفه
با ظهور غاصبانه سقيفه، غدير و اهداف مباركش زير خاكستر شوم صحيفه ملعونه مدفون شد، تا آنجا كه محرومان از غدير تا امروز هنوز احساس نكردهاند چه گنج عظيمى را از دست دادهاند. در اينجا سخن دل غديريان در تحمل اين فاجعه تقديم مىگردد:
هدف غدير محكم كردن دين بود، نه برگرداندن به جاهليت. چنانكه سقيفه كرد !
هدف غدير آموزش معارف دين بود، نه فرو بردن مردم در جهل. چنانكه سقيفه كرد !
هدف غدير پاسخ به طالبين حقيقت از اديان ديگر بود كه سراغ اسلام مىآمدند، نه خوار كردن اسلام با بهت زدگى در مقابل آنان. چنانكه سقيفه كرد !
هدف غدير بيان قرآن به عنوان سرمايه اصلى اسلام بود، نه شكنجه و تبعيد طالبين معرفت آن، چنان كه سقيفه كرد !
هدف غدير قضاوت به حق و برقرارى امنيت و عدالت در اجتماع بود، نه ترويج ظلم و بى عدالتى حتى جايز دانستن آن بر خليفه، چنان كه سقيفه كرد !
وسعت واقعه غدير و گوناگون بودن ابعاد اين ماجرا آمارهاى متنوعى را در اختيار ما مىگذارد، كه در ابعاد اعتقادى و تاريخى تأثير دارد. در اينجا نمونههايى از آمارهاى
خطبه غدير را ارائه مى نماييم:
اول: موضوعات
آمارى از موضوعات مورد نظر پيامبر صلىاللهعليهوآله از خطبه غدير و تعداد جملاتى كه درباره هر يك آمده چنين است:
صفات خداوند تعالى: 110 جمله
مقام پيامبر صلىاللهعليهوآله: 10 جمله
ولايت اميرالمؤمنين عليهالسلام: 50 جمله
ولايت ائمه عليهمالسلام: 10 جمله
فضائل اميرالمؤمنين عليهالسلام: 20 جمله
حكومت حضرت مهدى عليهالسلام: 20 جمله
شيعيان اهلبيت عليهمالسلام و دشمنان ايشان: 25 جمله
بيعت با معصومين عليهمالسلام: 10 جمله
قرآن و تفسير آن: 12 جمله
حلال و حرام و واجبات و محرمات: 20 جمله
دوم: كلمات و اسماء
آمارى از كلمات و اسماء به كار رفته در خطبه كه شرح آن چنين است:
نام اميرالمؤمنين عليهالسلام چهل بار به عنوان «على» تصريح شده است.
كلمه «ائمه عليهمالسلام» ده بار صريحا آمده است.
نام امامزمان عليهالسلام چهار بار به عنوان «مهدى» ذكر شده است.
سوم: آيات
آمارى از آيات قرآنى كه به عنوان شاهد و يا براى تفسير در خطبه آمده، چنين است:
يك. آياتى كه در خطبه غدير به عنوان شاهد يا تفسير آمده 100 مورد است، كه اهميت اين سند بزرگ اسلام و پشتوانه قرآنى آن را جلوهگر مىكند.
دو. تفسير 25 آيه قرآن به اهلبيت عليهمالسلام و 15 آيه به دشمنان اهلبيت عليهمالسلام در متن خطبه، ارتباط مستقيم قرآن و غدير را با آلمحمد عليهمالسلام نشان مىدهد.
سه. تفسير سه سوره كامل قرآن كه سورههاى حمد و عصر و انسان، و نيز دوازده آيه به صورت صريح، و بيش از هفتاد آيه به صورت اقتباس و استشهاد، كه در رابطه با جوانب مختلف غدير در متن خطبه تفسير شده، اضافه بر استناد به بيش از دويست آيه در مناسبتهاى مختلف واقعه غدير، همه اينها شاهد زندهاى بر ارتباط تنگاتنگ غدير با قرآن است.
چهار نتيجه گيرى اصلى از خطابه غدير ارائه مىشود كه راهگشاى به دست آوردن نتايج ديگر فكرى از ماجراى غدير است:
نتيجه اول
اهداف مراسم غدير با خطابه آن تحقق يافت. و نتايج زير را مىتوان براى آن تعريف كرد:
نتيجه گيرى از زحمات 23 ساله با تعيين جانشينى كه ادامه دهنده اين راه باشد.
حفظ دائمى اسلام از شر كفار و منافقين، با تعيين جانشينانى كه از عهده اين حراست بر آيند.
اقدام رسمى براى تعيين جانشين، كه از نظر قوانين همه ملتها در هميشه تاريخ سنديت دارد.
بيان يك دور جامع از برنامه 23 ساله و گذشته و حال مسلمين.
ترسيم خط مشى آينده مسلمين تا آخر دنيا.
اتمام حجت بر مردم، كه از مقاصد اصلى در ارسال پيامبران عليهمالسلام است.
نتيجه دوم
اعلام ولايت و امامت دوازده امام عليهمالسلام بعد از خود تا آخرين روز دنيا محور اصلى سخن در خطبه غدير است. هنگامى كه دستور سفر حجة الوداع از طرف خداوند بر پيامبر صلىاللهعليهوآله نازل شد، خطاب الهى چنين بود كه همه فرامين مهم الهى به مردم ابلاغ شده جز حج و ولايت. اعمال حج در طول اين سفر به طور كامل تبيين شد، و آنچه باقى ماند موضوع ولايت بود كه در غدير بيان شد.
نتيجه سوم
تبيين مقام نبوت و امامت به همراه معرفى دوستان و دشمنان ولايت، بنيانهاى اساسى ولايت در خطبه غدير است، كه درجات و جايگاه هر يك از آنها در اعتقادات معين باشد. اين پايههاى عقيده كه از متن خطبه استخراج شده، به شرح زير است:
مقام و منزلت پيامبر صلىاللهعليهوآله
امامت و ولايت اميرالمؤمنين عليهالسلام
فضائل اميرالمؤمنين عليهالسلام
ولايت و امامت ائمه اطهار عليهمالسلام
ولايت و امامت حضرت مهدى عليهالسلام
ارتباط ولايت با حب و بغض
شيعيان و محبين اهلبيت عليهمالسلام
دشمنان و مبغضين اهلبيت عليهمالسلام
معرفى سردمداران ضلالت و گمراهى
غدير تنها راه وحدت(1)
برخى مىگويند بحث از خلافت و امامت حضرت على و اهلبيت عصمت و طهارت عليهمالسلام و سخن از غدير خم بىفايده است، و لذا نبايد اينگونه مسائل در اين عصر و زمان مطرح شود.
آنان مىگويند: بسيارى از اختلافات در عصر ما بىمورد و سالبه به انتفاء موضوع است، و بايد بسيارى از مسائل را به دست فراموشى سپرد و در روش بحث و مناظره و طرح مسائل مورد اختلاف تجديد نظر كرد.(2)
آنان مىگويند: ما نبايد در اين زمان نبش قبر كنيم و مسائل اختلافى مرده را زنده كنيم و آن را مطرح سازيم.(3)
و نيز مىگويند: ... مسلمين نبايد از اختلاف سران خود در چهارده قرن پيش سخن به ميان آورند، تا چه رسد به اختلافى كه بعدا در ميان آنها پيدا شده است.(4)
در پاسخ آنها مىگوييم:
يكى از امتيازات اديان اين است كه اگر هدفى عالى را براى انسان مشخص كرده، راه رسيدن به آن را نيز ترسيم مىكنند و الگو و نمونهاى را نيز براى آن مشخص مىنمايند، تا با در نظر گرفتن سيره عملى او و اقتدا و پيروى از او، انسانها بهتر بتوانند به سرمنزل مقصود برسند. زيرا طبق نظر روان شناسان و روان كاوان، با الگوى كامل بهتر مىتوان انسانها را به حق و حقيقت و هدف راهنمايى كرد.
خدا پيامبر صلىاللهعليهوآله را الگوى خوبى براى مسلمين معرفى كرد است: «لَقَد كانَ لَكُم فى رَسولِ اللّهِ أُسوَةٌ حَسَنَةٌ»(5): «قطعا براى شما در رسول خدا سرمشقى نيكو است» .
بايد دانست كه بعد از پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله مكررا موقعيتها و مواقفى پديد آمد كه هرگز در عصر پيامبر صلىاللهعليهوآله پديد نيامده بود، تا آن حضرت را در آن مواقف الگو قرار دهيم. اين الگو براى جامعه شيعه و پيروان اهلبيت عليهمالسلام است و اهلسنت چنين الگويى ندارند.
بحث از غدير و خلافت بعد از پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله اگر چه از جهتى تاريخى است، ولى همين تاريخ صدر اسلام است كه انسانساز است. بحث از غدير بعد از پيامبر صلىاللهعليهوآله در حقيقت بحث از اين موضوع است كه امام بايد قابليت امامت داشته باشد و از جانب خداوند منصوب گردد. بحث از اينكه امام بعد از پيامبر صلىاللهعليهوآله چه كسى بوده، در حقيقت بحث از اين است كه چه كسى بايد تا روز قيامت براى جامعه اسلامى بلكه جامعه بشريت الگو باشد.
آيا مثل على بن ابىطالب عليهالسلام الگو باشد كه جامع همه صفات كمال است؛ در شجاعت، عدالت، سخاوت، عبادت، زهد، تقوا، فروتنى، و ديگر صفات كه نظير نداشت، يا اصحاب رسول خدا صلىاللهعليهوآله الگو باشند كه به قول عبدالكريم خطيب - نويسنده مصرى - هيچ موقفى در هيچ جنگى نداشته است ؟ !
امت اسلامى احتياج به الگوهايى جامع دارد، كه بتوانند سرمشق آنان تا روز قيامت باشند، و مردم با خواندن مواقف و فضايل و كمالاتشان در راه آنان قرار گرفته و به حق و حقيقت نزديك شوند.
مگر نه اين است كه ماهاتما گاندى به عنوان الگو و نمونه ضد استعمار در شبه قاره هند مطرح است ؟ مگر نه اين است كه دهقان فداكار به عنوان الگوى فداكارى و از خودگذشتگى در كتابهاى كودكان مطرح مىشود، تا از ابتدا كودكان با ترسيم موقعيت او در روح و روان و ذهنشان فداكار بار آيند.
چرا امت اسلامى در خواب است ؟ در حالى كه دشمنان اسلام و مسلمانان بر بلاد آنان غلبه و سيطره پيدا كرده، و دين و منابع معنوى و مادى آنان را به غارت مىبرد !
مگر خداوند متعال در قرآن كريم نمىفرمايد: «وَ لَن يَجعَلَ اللّهُ لِلكافِرينَ عَلَى المُؤمِنينَ سَبيلاً»(1): «و خداوند هرگز بر مؤمنان براى كافران راه (تسلطى) قرار نداده است» .
مگر پيامبر صلىاللهعليهوآله نفرموده است: الإسلامُ يَعلو وَ لا يُعلى عَلَيهِ(2): اسلام بر هر دينى برترى دارد، و هيچ دينى بر او برترى ندارد.
چرا با اين همه بدبختى و فلاكت كه در كشورهاى اسلامى شاهد هستيم، باز هم مسلمانان مشغول عيش و نوش خود هستند ؟ چون غدير را كنار زدند و سقيفهاى هستند.
بحث از غدير در اين زمان در حقيقت بحث از الگوهاست. بلكه بحث از غدير در حقيقت بحث از الگو در تمام زمينههاست؛ در زمينه عبادت، نظام خانواده، وظايف فردى و اجتماعى، و ... . اين الگوها هستند كه آينده انسان را ترسيم كرده و رقم مىزنند.
انسان الگو را نصب العين خود قرار مىدهد تا به او اقتدا كرده و به او نزديك شود. نزديكى به او همان، و نزديك شدن به خدا همان. پس چه بهتر كه در الگو بهترينها انتخاب شوند. آنانى كه در طول عمر خود هرگز گناهى انجام نداده و هرگز خطا و اشتباهى از آنان سر نزده است. امام حقيقتى است كه براى انسان حق را از باطل، نيك را از بد، مضرّ را از مفيد تميز مىدهد. با ارتباط به خط غدير است كه راه انسان از هر يك از دو طرف جدا مىشود.
ولى در اثر پيروى از سقيفه است كه فردى مانند عبداللّه بن عمر حاضر است حتى با پاى حجاج بن يوسف ثقفى - آن خونخوار معروف تاريخ - هم بيعت كند ! و به دنبال آن احمد بن حنبل كه با الگو قرار دادن عبداللّه بن عمر با متوكل بيعت كرد !
امامت است كه معيارها را مشخص مىكند.
پس بحث از امامت و غدير بحثى تاريخى و بىثمر و عقيم نيست، بلكه بحث روز است.
بحثى است زنده كه حيات جامعه اسلامى، بلكه جامعه بشرى به آن وابسته است.
غدير امرى است كه با حقيقت و شالوده و روح انسانى ارتباط دارد.
غدير مسير و آينده انسان را روشن مىكند.
غدير مربوط به دنيا و آخرت انسان است.
غدير حقيقتى است كه در جاى جاى زندگى انسان تأثيرگذار است.
يكى از انديشمندان مىفرمايد: هر گاه ديده مىشود كه برخى از جوانان سادهلوح و احيانا فريب خورده موضوع وحدت اسلامى را پيراهن عثمان كرده و كوششهاى علمى حقيقت طلبان را به باد انتقاد مىگيرند و مىگويند: بحث درباره خلافت ابوبكر و على عليهالسلام و اينكه جانشينى از آن كدام بوده است، از بحثهاى غيرمفيد و بىثمر مىباشد ... .
دارندگان اين انديشه از نتايج درخشان اين بحث غفلت ورزيده، و لذا آن را يك نوع بحث غير مهم و احيانا بىفايده و يا خارى بر سر راه وحدت اسلامى انديشيدهاند !
ولى ما فكر مىكنيم كه اين انديشه جز غفلت از فلسفه امامشناسى ريشه ديگرى ندارد، و از يك نوع سنّىزدگى يا وهابىمآبى سرچشمه مىگيرد ... .
هر نوع بحثى كه با واقعبينى خاص و دور از تعصبهاى كور و كر و متكى بر مدارك اصيل اسلامى كه مورد اتفاق طرفين است انجام گيرد و افقهاى تاريك از عقايد اسلامى و حديث و فقه را روشن سازد، نهايت آرمان اسلامى است، چرا كه قرآن ما را به آن دعوت مىكند. مگر قرآن ما را به تدبّر در آيات و بهرهگيرى از عقل و خرد دعوت نمىكند ؟
گروهى كه بحث در مسايل اختلافى را تحريم مىكنند و نويسندگان اين مسائل را عوامل اختلافانداز و شكافآفرين قلمداد مىنمايند ! بايد متوجه گردند كه پيروى از چنين طرحى سبب مىشود كه قسمتى از آيات قرآن و احاديث پيامبر صلىاللهعليهوآله و بخش اعظم تاريخ اسلام به دست فراموشى سپرده شود؛ نه كسى آنها را تفسير كند، نه درباره آن بررسى به عمل آورد، و نه در بسيارى از حوادث اسلامى پردهها بالا رود.
خلاصه اينكه:
از دو نظر بايد مسائل عقيدتى - كه بنياد فكرى هر مذهبى را تشكيل مىدهد - مطرح گردند:
نظر اول: اتحاد و وحدت فرع شناسايى قدر مشتركها و موارد اختلاف است، و وحدتهاى كوركورانه بدون شناسايى چنين موارد يك اتحاد سطحى بوده و ديرى نمىپايد.
نظر دوم: از آنجا كه به صحت و استوارى مكتب خود عقيدهمنديم، فرزندان ما بايد با خصوصيات اين مكتب آشنا گردند و آن را با دليل و منطق فراگيرند و از تقليد در عقائد بپرهيزند. در اين صورت براى فرا گرفتن اين افراد هم كه باشد بايد مسائل مورد اختلاف را طرح و بررسى كنيم، و مكتب خود را به اخلاف و جانشينان خود بياموزيم. و گرنه مكتب به دست فراموشى سپرده مىشود، و جز نام بىمسمّايى از آن باقى نمىماند.
هر نوع بحث به گونه ياد شده، نه تنها زيانبخش و اختلافآفرين نخواهد بود، بلكه در راه يگانگى امت اسلامى و يكپارچگى جامعه مسلمانان در طول تاريخ محسوب خواهد شد.
همانگونه كه در كتاب «الغدير» مىبينيم كه:
اولاً: منطق مستدل شيعه را مشخص مىكند، و ثابت مىكند كه گرايش در حدود صد مليون مسلمان به تشيع - بر خلاف تبليغات زهرآگين عدهاى - مولود جريانهاى
سياسى يا نژادى و غيره نبوده، بلكه يك منطق قوى متكى بر قرآن و سنت موجب اين گرايش شده است.
ثانيا: ثابت مىكند كه پارهاى اتهامات به شيعه - كه سبب فاصله گرفتن مسلمانان ديگر از شيعه شده است - از قبيل اينكه شيعه غيرمسلمان را بر مسلمان غيرشيعه ترجيح مىدهد و از شكست مسلمانان غيرشيعه از غيرمسلمانان شادمان مىگردد ! و از قبيل اينكه شيعه به جاى حج به زيارت ائمه عليهمالسلام مىرود، يا در نماز چنين مىكند، و در ازدواج موقت چنان، به كلى بىاساس و دروغ است.
ثالثا: شخص شخيص اميرالمؤمنين و ذريه اطهارش عليهمالسلام را به جهان اسلام معرفى مىكند؛ كه مظلومترين و مجهولترين شخصيتهاى بزرگ اسلامى هستند، و بايد مقتداى عموم مسلمين واقع شوند.
امروزه براى جهان اسلام با تمام تفاوتهاى قومى و نژادى و جغرافيايى، و براى تمام فرقى كه با نام اسلام در جهان بوده و هستند، مسئله وحدت و برادرى بسيار شنيده مىشود. در مورد رابطه وحدت و غدير از چند منظر مىتوان سخن گفت:
هر چند ملل اسلامى و مسلمين در سراسر جهان با شيوهها و روشهاى گوناگونى مىتوانند به وحدت و برادرى دست يابند، ولى يكى از آنها «وحدت در عقيده و آرمان» است، زيرا اختلافات در ايدئولوژى و مبانى فكرى به اختلاف در رفتارها، كنشها و واكنشها كشانده مىشود.
همه مىپرسند: آيا راهى براى وحدت در عقيده و آرمان وجود دارد ؟ آيا مىشود به يك تفكر ناب اسلامى دسترسى پيدا كرد ؟ آيا ممكن است تمام ملل و فرق اسلامى متحد گردند و به اصول و مبانى فكرى و به آئين و مذهب و آداب و رسوم واحد فكر كنند و هماهنگ گردند، تا همه ى اختلافات از ميان برود ؟
پاسخ سؤالات ياد شده روشن است. زيرا اگر سيره و راه و رسم رسول خدا صلىاللهعليهوآله را به درستى بررسى كنيم و آنگونه كه بود و مىنمود شناسايى كنيم، راه رسيدن به وحدت آسان است.
ممكن است دانشمندان اسلامى، در بررسى و تفسير و تبيين آيات كلى و عام و متشابه به قرآن دچار اختلافات فكرى گردند، و هر كدام بر اساس توانايىهاى علمى خود اظهار نظرى متفاوت با ديگران مطرح نمايند، اما در بررسى سيره نبوى و راه و رسم پيامبر صلىاللهعليهوآله، اظهار نظرها و عملكردها و تأييد و تشويقهاى آن بزرگ پيامبر الهى نمىتوانند دچار اختلاف شوند، زيرا رفتار رسول خدا صلىاللهعليهوآله ابهام و ترديدى ندارد و تفسير و تبيين متفاوت نخواهد داشت و جاى هيچ گونه شك و ترديدى نيست.
حال كه همه فرق اسلامى، فى الجمله پيامبر صلىاللهعليهوآله را قبول دارند و به آن حضرت احترام مىگذارند و از سراسر جهان به زيارت او مىروند، بايد با سخنان و رفتار و كردارش آشنا گردند، و آن را به كار گيرند، كه همه اختلافات فكرى، در تمام هفتاد و سه فرقه موجود بر طرف خواهد شد.
در بررسى احكام دينى كه در فرق اسلامى با تفاوتهاى فراوانى موجود است، با همين روش موفق خواهيم بود كه بدانيم: رسول خدا صلىاللهعليهوآله چگونه نماز مىخواند ؟ چگونه وضو مىگرفت ؟ چگونه حج رفت ؟ چگونه سجده مىكرد ؟ و ... . كه با پيروى از سنت پيامبر صلىاللهعليهوآله، اختلافات از ميان رخت بر مىبندد.
آشنايى با سيره رسولخدا صلىاللهعليهوآله پايان دهنده همه تفرقهها واختلافات فكرى، عقيدتى است. مىبينيم كه براى حل تضادها و ريشه كن شدن اختلافات ميان صفوف مسلمين، حضرت اميرالمؤمنين عليهالسلام براى هدايت شورشيان خوارج، ابنعباس را اعزام مىدارد، و به او رهنمود مىدهد كه با قرآن بحث و گفتگو نداشته باش، زيرا بسيارى از خوارج قرآن مىخوانند و حافظ قرآن مىباشند و گفتگوى شما نتيجهاى نخواهد داشت.
لكن با احاديث و روايات و سنت پيامبر صلىاللهعليهوآله با آنان بحث و گفتگو كن، كه نمىتوانند از آن بگذرند، زيرا قرآن داراى بيان كلى و عام است، و هر كس مىتواند به نفع خود تفسير به رأى كند. اما سنت رسول خدا صلىاللهعليهوآله صريح و روشن است، و هر گونه ابهام و ترديدى را ريشه كن مىسازد.
اميرالمؤمنين عليهالسلام به ابنعباس فرمود: لا تُخاصِمُهُم بِالقُرآنِ، حِمالٌ ذو وُجوهٍ؛ تَقولُ وَ يَقولونَ. وَ لكِن حاجِجهُم بِالسُنَةِ، فَإنَّهُم لَن يَجِدوا عَنها مَحيصا: با خوارج با آيات قرآن مناظره نكن، چرا كه قرآن معانى گوناگون دارد، تو چيزى مىگويى و آنها چيز ديگر. لكن با سنت پيامبر صلىاللهعليهوآله بحث كن، كه در برابر راه و رسم روشن پيامبر صلىاللهعليهوآله پاسخى نخواهد داشت.(1)
دانشمندان اهلسنت كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله را قبول دارند و خود را با نام «سنّت» شناسانده اند؛ يعنى طرفداران راه ورسم پيامبر صلىاللهعليهوآله، و حتى اصحاب آن حضرت را نيز محترم مىشمارند. حتى آنها را كه چند روزى هم با پيامبر صلىاللهعليهوآله بودند بزرگ مىشمارند و سخنانشان را مىپذيرند.
پس بايد سفارشات رسول خدا صلىاللهعليهوآله در حجة الوداع را بپذيرند، كه در سرزمين جُحفه در غدير خم على عليهالسلام را به امامت مسلمين برگزيد، و همه 120 هزار حاجى كه از مراسم حج برگشته بودند با على عليهالسلام بيعت كردند، و تمام اصحاب رسول خدا صلىاللهعليهوآله دست بيعت با على عليهالسلام دادند، و همه حاضران اين واقعه را نقل كردند و حديث غدير را حفظ كرده و سينه به سينه منتقل نمودند و بسيارى هم در كتابها نوشتند، و شعراى به نام عرب در آن هنگام شعرها سرودند.
اگر پيامبر صلىاللهعليهوآله محترم است و قول و فعل او حجّت است، پس غدير خم و سخنان رسول خدا صلىاللهعليهوآله در ولايت على بن ابىطالب عليهالسلام و رفتار آن بزرگ پيامبر در بيعت با امام على عليهالسلام حجت است و مىتواند بهترين درس وحدت باشد.
1) . نهج البلاغه: نامه 77. النهاية: ج 1 ص 444. ربيع الابرار: ج 2 ص 66 . منهاج البراعه: ج 52 . بحار الانوار: ج 33 ص 376 ح 704. الاتقان: ج 2 ص 145.
واقعه غدير و حواشى آن يك حقيقت غير قابل انكار است، و باور آن جزو اعتقاد و ايمان است و جاى هيچ گونه ابهام و شك و ترديدى نيست، و هيچ كس سخنان صريح و روشن رسول خدا صلىاللهعليهوآله را نمىتواند با تفسير و تحليل متفاوت يا تفسير به رأى مغرضانه بيالايد.
از اين رو بسيارى از اصحاب رسول خدا صلىاللهعليهوآله با همين روش بحث مىكردند و مخالفان و منكران ولايت على عليهالسلام را به ياد حديث غدير و سخنان و بيعت آن روز پيامبر صلىاللهعليهوآله با على عليهالسلام مىانداختند، و سپس مىگفتند: در برابر غدير چه جوابى داريد ؟ چرا سفارش پيامبر صلىاللهعليهوآله را از ياد بردهايد ؟
برخى از گروههاى اسلامى اصل غدير را باور كردهاند، اما اهداف آن را به گونه دلخواه تغيير دادهاند.
حتى بعضا كتابهايى با عنوان خطبه حجة الوداع چاپ كردهاند، اما سخنان رسول خدا صلىاللهعليهوآله نسبت به ولايت و رهبرى امام على عليهالسلام را حذف كرده و تنها تذكرات اخلاقى آن را آوردهاند. و حتى در فيلمنامه «محمد رسول اللّه صلىاللهعليهوآله» نيز خطبه حجة الوداع را تحريف كرده و آخرين سخنرانى پيامبر صلىاللهعليهوآله را تنها به تذكرات اخلاقى اختصاص دادند.
آنان پيام غدير را درست نشناختند يا نخواستند كه بشناسند، و برخى ديگر حقيقت غدير را با آن همه شواهد و اسناد و مدارك پذيرفتند، اما عذر آوردند كه: شد آنچه كه بايد بشود. ديگر پس از ماجراى سقيفه نمىشود كارى از پيش برد و حاكميت آنها را زير سؤال برده و به مسائل اختلافى دامن زد ! !
بعضى ديگر تنها سكوت كردند و بدون هيچ دليل و مدركى حاكميت سران سقيفه را پذيرفتند و جرأت و شجاعت درك واقعيتها را نيز نداشتند.
تنها شيعيان پاك باخته اميرالمؤمنين عليهالسلام هستند كه غدير را باور دارند و پيامش را درست گرفتند، و سينه به سينه به آيندگان تا هم اكنون منتقل ساختند و آئين و باور و اعتقاد و هستى آنان بر محور غدير مىچرخد كه: غدير همه باور شيعه است، غدير از ژرفاى جان شيعه سخن مىگويد.
از آن روز كه دست پيامبر صلىاللهعليهوآله بر بالاى بلندى منطقه غدير خم دست حضرت ولىاللّه را گرفت و بالا برد و پيام نورانى وحى را ابلاغ كرد تا كنون، شعرها سروده شد، قصهها نوشته شد و كتابهاى اعتقادى و كلامى تدوين كردند. تا توانستند اين حماسه جاويدان را همواره زنده نگهداشتند، و زلال هميشه جارى آن را به نسلهاى آينده رساندند.
آنچه انسان را نگران مىكند، عدم ژرف نگرى نسبت به واقعه بىنظير غدير خم است، كه متأسفانه در ظلمت سطحىنگرى، هنوز هم غدير خم مهجور است، و حق مطلب در بسيارى از شعرها، جشنها، نوشتهها و سخنرانىها ادا نمىشود، و آرام آرام براى برخى به عنوان باور غير قابل تزلزل مطرح است كه: روز غدير، روز اعلام ولايت است.
گر چه اين سخن حقّى است كه از زبان و قلم و فكر و ذوق عاشقان ولايت صادر مىشود، اما تمام حق نيست و گوشهاى از حقيقت و يك روى سكه است.
چرا بايد با سطحىنگرى قضاوت كرد ؟ برخى ناآگاهانه در شعر و سخن و مرثيه و غديريه، روز غدير را تنها در «ابلاغ ولايت» خلاصه كردند، و برخى ديگر بىآنكه ژرفاى نورانى غدير را بشكافند گفتهاند: روز غدير فقط روز اعلام ولايت است.
مگر در آغاز بعثت، رسول گرامى اسلام صلىاللهعليهوآله ولايت حضرت اميرالمؤمنين عليهالسلام را ابلاغ نكرد ؟
مگر بارها و بارها بر منبر مدينه ولايت امام على عليهالسلام و يازده نفر از فرزندان پاكش را به گوش مردم نرساند ؟
مگر نام امام على عليهالسلام و امامان پس از آن بزرگ در كتابهاى تورات و انجيل نيامد ؟
مگر در آستانه نبرد خيبر و در اُحد و در آغاز تبوك، دهها حديث و روايت از رسول خدا صلىاللهعليهوآله در سراسر بلاد اسلامى پخش نگرديد؛ كه على عليهالسلام را به عنوان «ولىّ» و «وصىّ» پس از خود معرفى فرمود، و حديث منزلت (أنتَ مِنّى بِمَنزِلَةِ هارونَ مِن موسى» مگر قبل از حماسه غدير مطرح نشد ؟
اگر پيش از حادثه غدير، رسول خدا صلىاللهعليهوآله ولايت امام على عليهالسلام را در دهها سخنرانى و صدها حديث و روايت مطرح فرمود، پس «ابلاغ ولايت» قبل از غدير خم تحقّق يافته بود. بايد ديد در غدير خم كدام حقيقت آشكارا مطرح شد ؟ و چه وظيفه مهمى را رسول خدا صلىاللهعليهوآله سامان داد ؟ و اوج خشم و كينهتوزى سران احزاب براى چه بود ؟
اگر تنها «ابلاغ ولايت» بود كه آن همه ماجراهاى تلخ سياسى را دامن نمىزدند. زيرا در مدينه بارها ولايت حضرت اميرالمؤمنين عليهالسلام را شنيدند و اعتراض نكردند، و به آينده بدون پيامبر صلىاللهعليهوآله چشم دوخته بودند. در غدير چه گذشت كه عاشقان ولايت خشنود و منتظران فرصت نااميد شدند ؟
روز غدير، روز تحقق ولايت دوازده امام از حضرت اميرالمؤمنين تا حضرت مهدى عليهمالسلام است. كه با ابلاغ ظاهرى ولايت اعلام شد، و با بيعت رسول خدا صلىاللهعليهوآله يا امام على عليهالسلام در روز غدير ولايت رنگ جاودانه گرفت، و با بيعت 120 هزار حاجى از سراسر بلاد اسلامى پشتوانه مردمى و اجرايى يافت، و با ثبت اين حقيقت در تاريخ و سرودن شعرهاى غديريه كه در حضور رسول خدا صلىاللهعليهوآله آغاز شد، غدير رنگ جاودانه گرفت.
روز غدير، روز بيعت عمومى مردم با امام على عليهالسلام و يازده امام پس از آن حضرت است. روز غدير روز تثبيت ولايت و تحقق امامت دوازده امام؛ از حضرت اميرالمؤمنين تا حضرت مهدى عليهمالسلام است.
ضرورت و اهميت پرداختن به موضوع غدير از جهات گوناگونى قابل بررسى است. در اينجا رابطه غدير و وحدت اسلامى را بيان مىكنيم:
جاى هيچ ترديدى نيست كه شرافت و برترى هر چيزى به شرافت و برترى نتيجه آن مىباشد. بنا بر اين، در ميان موضوعات تاريخى، بهترين و پرفايدهترين مباحث موضوعى است كه دين الهى بر آن پايهگذارى شده و آئينى بر آن استوار گشته و پايههاى اعتقادى و مذهبى بر اساس آن بنا گرديده است، و امت ها و دولتهايى از آن به وجود آمده و ذكر و ياد آنان جاودانه شده باشد.
در علوم تاريخى، فلسفه پيدايش امتها و طرز تشكيل دولتها و اصول و تعاليم آنها بسيار مهم است. به همين جهت، مورخان در ثبت و ضبط اينگونه اصول اعتقادى و مبانى دينى تلاش كرده، و با زحمت و مشقت فراوان تمامى وقايع و حوادث مربوط به آن را قيد مىنمايند.
ماجراى غدير از جمله مهمترين موضوعات تاريخ اسلام است. چرا كه رويداد غدير با بسيارى از دلايل ريشهاى و سلسله مباحث مربوط به آن، مبنا و اساس جمع كثيرى از پيروان آثار پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله شده است.
از ميان پيروان ميليونى اين گروه، دانشمندان، حكما، اديبان، نوابغ، فرماندهان، پادشاهان و فضلاى بسيارى به وجود آمدهاند و صاحب آثار و كتب فراوانى مىباشند. پس با توجه به اهميت و ضرورت بحث غدير، اگر مورخى در اين مورد كوتاهى كند قابل بخشش نيست.
به هر ترتيب، اگر مورّخ خود از پيروان اهلبيت عليهمالسلام باشد يا از وجدان و انصاف برخوردار باشد، بر او لازم و واجب است كه اخبار و مطالب مهم مربوط به دعوت نبوى را در روز غدير خم به گوش هم كيشان خويش و مردم حقيقتجو برساند.
اگر غير از اين باشد، باز هم ناچار است نسبت به چنين مطلب اساسى و مهم هر چند ساده و مختصر ذكرى بنمايد، يا اگر تحت تأثير عواطف و تعصبهاى قومى
و قبيلهاى و زير نفوذ فتنه جويان قرار گرفته، لااقل انتقاد خويش در مورد دلالت و مفهوم غدير ابراز دارد.
دانشمندان علوم حديث به هر جانب كه نظر كنند، دستهاى از روايات صحيح با سندهاى معتبر را خواهند ديد، كه آنها را راويان و رجال مورد اعتماد خويش نقل كردند، و مضمون آن احاديث بر افتخارات و فضائل اميرالمؤمنين حضرت على عليهالسلام دلالت دارد.
از جمله اين دسته از روايات حديث متواتر غدير است. هيچ حديث پژوهى نمىتواند از اين حديث چشمپوشى و صرف نظر كند، چرا كه تواتر و صحت آن خدشه ناپذير است.
بر مفسران نيز لازم است كه شأن نزول و تفسير آياتى را كه درباره غدير در احاديث آمده به همراه روايات پيامبر صلىاللهعليهوآله در اين زمينه بيان كنند، چرا كه هيچ مفسرى حاضر نيست كارش ناتمام و نارسا باشد. در ميان دانشمندان علم كلام، بحث غدير و امامت اجتناب ناپذير است؛ همگى ناگزير اند اشارهاى به واقعه غدير داشته باشند، و براى رد مسئله امامت و يا لزوم آن برهانى بياورند.
بنا بر اين، بزرگان و فضلاى علوم مختلف اعم از تاريخ، كلام، حديث، تفسير و ... همگى ناگزير به طرح ماجراى غدير در آثار خود هستند و مسئله غدير چيزى نيست كه بتوانند از آن چشم پوشى كنند.
با چنين كيفيت و شأن، اگر هر يك از اين دانشمندان از ذكر چنين واقعهاى غفلت كنند، در حق اسلام كمفروشى و خيانت كرده و امت اسلامى را از بخش زيادى از حقايق نابى كه پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله از گنجينه وسيع مواهب خويش به امت اسلامى ارزانى داشتند محروم ساخته، و جامعه اسلامى را از راهيابى به شاهراه هدايت و سعادت باز داشته است.
علامه بزرگوار امينى در كتاب گرانقدر «الغدير» اسامى علمايى از اهلتسنن را كه در آثار خود در علوم ذكر شده به بيان واقعه غدير پرداختند، گرد آورده است.(1)
در اينجا به دو شبهه ديگر پاسخ كوتاهى مىدهيم:
شبهه اول
هر ملتى همواره سعى دارد زيبايىهاى تاريخى خويش را به تصوير بكشد، و از ذكر حوادث نامطلوب تاريخى خود دورى جويد. چرا كه ذكر حوادث نامطلوب تاريخ يك آئين، سبب ترديد در اصالت آن مىگردد.
بحث در مورد خلافت و امامت و حوادث ناگوار صدر اسلام و تكرار آن - به خصوص در زمانى كه نسل جوان با بحرانهاى روحى و اجتماعى مواجه است - از ايمان و شور آنها نسبت به اسلام مىكاهد و افكار آنان را متزلزل مىسازد. ديگران همواره در صدد كتمان زشتىهاى تاريخى خود هستند، ولى مسلمانان بر عكس؛ همه تلاش خويش را در بازگو كردن آن صرف مىكنند.
پاسخ اين است كه: اگر نقد و نقل تاريخ تنها به صورت باز گو كردن و منعكس نمودن حوادث نامطلوب باشد، اثرش همانطور است كه در شبهه مطرح شد.
اولاً: اگر قرار باشد تنها به حوادث غرورآفرين و زيبايىها بسنده كنيم، نمىتوان آن را نقل تاريخ دانست، بلكه نوعى تحريف تاريخ است !
ثانيا: هيچ تاريخى از حوادث نامطلوب و زشت مبرّا نمىباشد، و حتى خلقت انسان نيز مجموعهاى از زشتىها و زيبايىهاست. تفاوت آيينها و قومها در سراسر زيبايى و يا سراسر زشتى آنان نيست، بلكه به نسبت و درصد زشتى و زيبايى ميان آنهاست. اما اين مايه افتخار ماست كه تاريخ اسلام از نظر زيبايىها و جلوههاى انسانى بىنظير و مملوّ از حماسه و لبريز از جمال و شكوه است، و هيچ كس نمىتواند ادعا كند كه زيبايىهاى تاريخش از زيبايىهاى تاريخ اسلام بيشتر باشد.
1) . الغدير: ج 1 ص 25 - 29. المولى فى الغدير موسسه جهانى سبطين عليهالسلام : ص 29 - 34.
به هر حال، همانطور كه گفته شد، چشمپوشى در موردى كه با متن اسلام و اساسىترين مسئله اسلام يعنى «امامت و رهبرى» مربوط است و سرنوشت جامعه به آن وابسته است روا نمىباشد. بازگو نكردن اين حقايق تاريخى، چيزى جز همگامى با ظلم و ستم و همنوايى با ظالمان و ستمگران نيست !
شبهه دوم
امروزه در جامعه، شبهه ديگرى كه مطرح مىگردد و به آن دامن مىزنند اين است كه: با طرح اينگونه مسائل، اتحاد مسلمين تضعيف مىشود. آنچه بر سر مسلمين آمد و شوكت آنها را گرفت و آنها را زير دست قرار داد، همين اختلافات فرقهاى است. دستان پليد استعمار بهترين ابزارى كه مورد استفاده قرار مىدهد شعلهور ساختن اين مباحث است. آيا شايسته نيست كه از طرح اين مباحث اجتناب كنيم ؟
پاسخ اين است كه: مفهومى كه امروزه از سوى بعضى مطرح مىشود، على فرض بىاشكال بودن آن، نبايد به گونهاى باشد كه فرقههاى اسلامى به خاطر آن از اصول اعتقادى و يا غير اعتقادى خود صرف نظر كنند ! چه اين كار نه منطقى است و نه عملى. چگونه ممكن است با خواهش و تمنا و به نام مصلحت، از پيروان يك مذهب بخواهيم از برخى اصول اعتقادى خويش به خاطر مصالحى هر چند بر حق چشمپوشى كنند ؟
به هر حال طرفدارى از تز «وحدت اسلامى» نبايد اين لازمه را داشته باشد كه در گفتن حقايق كوتاهى شود ! بحث علمى سر و كارش با عقل و منطق است، نه عواطف و احساسات، كه خوشبختانه علماى شيعه هميشه همين شيوه را در پيش مىگرفتند.
حتى سيره عملى اميرالمؤمنين عليهالسلام در زمان خلفا نيز بر همين شيوه بود؛ حضرتش از اظهار و مطالبه حق خود و شكايت از ربايندگان آن خوددارى نكرد و با كمال صراحت ابراز داشت، و بهانه اتحاد اسلامى مانع آن نشد. خطبههاى نهجالبلاغه بهترين شاهد اين مدعى است.(1)
1) . نهج البلاغه ترجمه محمد دشتى : خطبههاى 5 ، 26، 93، 144.
زندگى پر نعمت با قبول غدير(1)
بدون شك زندگى پرنعمت؛ چه معنوى و چه مادى، با غدير خواهد بود. اميرالمؤمنين عليهالسلام در اين باره مىفرمايند:
وَ لَو أنَّ الأُمَّةَ - مُنذُ قَبَضَ اللّهُ نَبيَّهُ - اتَبَعونى وَ أطاعونى لأكَلوا مِن فَوقِهِم وَ مِن تَحتِ أرجُلِهِم رَغَدا إلى يَومِ القيامَةِ(2): اگر امت از زمان ارتحال رسول خدا صلىاللهعليهوآله از من پيروى و فرمانبردارى مىكردند، به يقين از فرازشان و از زير پايشان تا روز قيامت گوارا و بى دغدغه مىخوردند (و زندگىاى سراسر آسايش و پر نعمت داشتند) .
در اين سخن امام عليهالسلام واژه «رَغَد» به كيفيت و عبارت «إلى يَومِ القيامَةِ» به كميّت سعادتمندى و رفاه زندگى تصريح دارد. رغد در لغت به معناى زندگى بدون سختى و تلخ كامى و جامعه پاك از فقر، بيمارى، جهل، جنگ، منازعات، نگرانى، مشكلات، زندان و گرفتارى و محنتها مىباشد، و البته آنچه به آن اشاره شد بخشى از مفاهيم واژه رغد است.
بنا بر فرمايش اميرالمؤمنين عليهالسلام، اگر آن حضرت بلافاصله پس از پيامبر صلىاللهعليهوآله حكومت بر امت را به دست مىگرفت و تمام اهداف غدير تحقق مىيافت، مردم تا واپسين روز زندگى اين عالم از تمام خيرات و نعمتهاى الهى برخوردار مىشدند، و جهان امروز شاهد اين همه مظاهر ناخوشايند نبود؛ مانند: بيمارى، گرفتارى، محنت، خونريزى، ستمگرى، فقر، گسست پيوندهاى خويشاندى و منازعات و ... . در يك جمله: برخوردارى افراد جامعه از تمام نعمتها و رها بودن از تمام مشكلات مادى و معنوى ترجمان «رَغَد» است.
مىبينيم كه غدير در بردارنده تمام اركان و اصول قانونگذارى اسلامى است. خصوصيتى كه حتى دو عيد فطر و قربان و ديگر اعياد اسلامى از آن برخوردار نيست.
با مقارنهاى ميان تمام اعياد اسلامى، از جمله روز جمعه و عيد فطر و قربان، به حكم عقل بزرگترين عيد بودن عيد غدير در مىيابيم، كه روايات نيز همين را تأييد مىكند.
آنگاه است كه به معناى سخن امام صادق عليهالسلام پى مىبريم كه عيد غدير را «عيد اللّه الاكبر»(1)خوانده است.
نعمتِ با منّت(2)
همه نعمتهاى مادى و معنوى از سوى خداى سبحان است: «وَ ما بِكُم مِن نِعمَةٍ فَمِنَ اللّهِ» .(3)نعمتهايى كه انسانهاى عادى هرگز توان شمارش آن را ندارند: «وَ إن تَعُدّوا نِعمَةَ اللّهِ لا تُحصوها» .(4)
خداى سبحان در قرآن كريم گاهى از نعمتهاى مادى و روزىهاى ظاهرى مانند آسمان و زمين و آفتاب و ماه ياد مىكند، و گاهى از نعمتهاى معنوى و باطنى. چنانكه به عيساى مسيح عليهالسلام مىفرمايد: «به ياد نعمتهايى باش كه به تو و مادرت مريم دادم. آنگاه كه تو را به روحالقدس تأييد كردم كه در گهواره و نيز در ميانسالى با مردم سخن گفتى و آنگاه كه تو را كتاب و حكت و تورات و انجيل آموختم و ... » .(5)
نعمتهاى معنوى مراتب و درجاتى دارد كه برترين آنها نعمت رسالت و امامت است. از اين رو در قرآن كريم از هر دو نعمت به «منّت»(6)ياد مىكند، زيرا پيامبران و امامان عليهمالسلام تأمين كنندگان سعادت ابدى انسان هستند. اين در حالى است كه درباره آفرينش آسمانها، زمين، بهشت و قيامت به «منّت» ياد نفرموده است، زيرا آسمانها و زمين گر چه بزرگ است، ولى در برابر نعمت سنگين رسالت و امامت كوچك است.
در قرآن تنها درباره جريان غدير و ولايت اميرمؤمنان عليهالسلام تعبير منحصر به فرد «اتمام نعمت» آمده است: «امروز دين شما را كامل كردم و نعمت خود را بر شما تمام گرداندم» .(1)سخن از «انعمت عليكم» نيست، بلكه خدا مىفرمايد: «أتمَمتُ عَلَيكُم نِعمَتى» : «نعمتم را بر شما تامّ و تمام كردم» .
پس از منظر قرآن كريم در غدير خم - كه عيد بزرگ ولايت است - نعمتهاى معنوى الهى به برترين حدّ و بالاترين نصاب خود رسيد. حال چون نعمتى برتر از ولايت على و اولاد على عليهمالسلام نيست، عيد غدير برترين اعياد امت اسلامى است. براى همين است كه عيد غدير در روايات بزرگترينِ اعياد شمرده شده، كه همان نعمت ولايت و پيشوايى اهلبيت عليهمالسلام است، چرا كه ريشهاى قرآنى دارد.
وفور نعمت در غدير(2)
يكى از نكتههاى قابل توجه و مهم آيه اكمال اين است كه خداوند اتمام نعمت خويش بر خلق را مرهون و معلول ولايت معرفى كرده، و آن دو را به هم ربط داده است. يعنى همان گونه كه كمال دين با ولايت تحقق يافت، اتمام نعمت او نيز به اعلان ولايت از سوى رسول خدا صلىاللهعليهوآله و قبول آن توسط مردم منوط گرديد.
مراد از نعمت هم، تمام نعمتهاست؛ اعم از ظاهرى و باطنى. مانند عدالت و مساوات و اتحاد و برادرى و علم و اخلاق و امنيت روحى و روانى و رفاه و آزادى و امنيت، و خلاصه انواع برخوردارىهاى اخلاقى و اجتماعى.
بنا بر اين، كسانى كه كوشيدهاند نعمت را بر اصل شريعت و ولايت حمل كرده و صرفا آن را امرى معنوى بدانند محل تأمل است، زيرا در اين آيه سخن از اصل نعمت نيست، بلكه كلام در «اتمام نعمت» است. در قرآن وقتى سخن از اتمام نعمت به ميان آمده، مراد نعمتهايى است كه در دنيا نصيب انسان مىشود.(3)
در نتيجه بايد بگوييم: ميان ولايت اميرالمؤمنين عليهالسلام و برخوردارى از نعمتهاى دنيوى، ارتباط مستقيمى وجود دارد، و يكى از شرائط مهم و اصلى رسيدن به جامعهاى آزاد و آباد و توأم با عدالت و اخلاق و حاكميت ارزشها و فضايل معنوى و انسانى، آن است كه ما به آنچه رسول خدا صلىاللهعليهوآله در روز غدير ابلاغ فرمود گردن نهيم و ولايت اميرالمؤمنين عليهالسلام را در عمل بپذيريم.
به عبارت ديگر: پذيرش ولايت اميرالمؤمنين عليهالسلام اثرى تكوينى دارد، و باعث مىشود زمين و آسمان نيز بركات و خيرات خود را بر مردم فرو ببارند. خداوند مىفرمايد: «وَ لَو أنَّهُم أقامُوا التَوراةَ وَ الإنجيلَ وَ ما أُنزِلَ إلَيهِم مِن رَبِّهرم لأكَلوا مِن فَوقِهِم وَ مِن تَحتِ أرجُلِهِم»(1): «و اگر آنان به تورات و انجيل و آنچه از جانب پروردگارشان به سويشان نازل شده است عمل مىكردند قطعا از بالاى سرشان (بركات آسمانى) و از زير پاهايشان (بركات زمينى) برخوردار مىشدند» .
اگر بخواهيم در عبارتى كوتاه غدير را تعريف كنيم بايد بگوييم: غدير آن است كه تمام اسلام را در دامن، و كليه فداكارىها و تلاشهاى پيامبر صلىاللهعليهوآله را در آغوش دارد، و سينهاش مخزن احكام و آداب و برنامههايى است كه از سوى خدا بر پيامبرش صلىاللهعليهوآله نازل شده است. و اين همان مفهوم آيه تبليغ است.
غدير گنجينه فضائل و اخلاق و مكارم و محاسن، بلكه عين آن است، و كليه پيشرفتهاى تمدنى و معنوى وامدار آن مىباشد. غدير مهمترين عامل حفظ دين است، و انكار آن به معنى انكار كليه مضامين پيشرفته اسلامى مندرج در سرزمين پهناورش مىباشد. بنا بر اين، هر خطى كه به غدير منتهى نگشته و به آن وصل نباشد، در حكم رد اهلبيت عليهمالسلام و رد رسول خدا صلىاللهعليهوآله و رد خداوند است.
غدير به معنى واقعى كلمه، همان خط اميرالمؤمنين عليهالسلام است كه بر كل تاريخ حكم مىراند و بر تمام بشريت و انسانيت حاكم است.
1) . مائده / 66 .
اميرالمؤمنين عليهالسلام بزرگترين آيت خداست، و هيچ نشانه ديگرى به پاى او نمىرسد. بر اين اساس، امام باقر عليهالسلام به كسى كه بدون اميرالمؤمنين عليهالسلام به دنبال معرفت خدا و اسلام بود فرمود: فَليُشَرِّق وَ ليُغَرِّب(1)او اگر شرق و غرب را هم به زير پا بگذارد به مطلوب نمىرسد.
اين از بيچارگى و شوربختى انسان است كه از راهى غير از راه على و آل على عليهمالسلام بخواهد به علم و معرفت دست يابد. اين نوع علم و معرفت به فرض هم كه حاصل شود، به دليل آن كه فاقد جوهر اخلاقى و روحى بوده و تهى از معنويت و شريعت مىباشد، علم و معرفتى غير مفيد و ناصحيح است.
موانع اهداف غدير و تجلى غدير در عصر ظهور(2)
بايد بدانيم كه ائمه معصومين عليهمالسلام چه نكات و مطالب دقيقى را فرمودهاند ؟ چه چيزى باعث شد كه اهداف غدير تحقق پيدا نكند ؟ در فرازى از دعاى ندبه - كه از معصوم عليهالسلام رسيده - مىفرمايد: أحقادا بَدريَّةً وَ خَيبَريَّةً وَ حُنَينيَّةً وَ غَيرَهُنَّ(3)يكى از موانع غدير حقد و كينههايى بود كه در جنگ بدر و خيبر و حنين داشتند، و اينها بود كه نمىگذاشت غدير تحقق خارجى پيدا كند.
حضرت زهرا عليهاالسلام مىفرمايد: وَ اللّهِ لَو تَرَكوا الحَقَّ عَلى أهلِهِ وَ اتَبَعوا عِترَةَ نَبيِّهِ، لَمَا اختَلَفَ فِى اللّهِ إثنانَ.(4)سپس در ذيل آن موانع تحقق اهداف غدير را بيان نمودهاند: أ لَم يَسمَعوا اللّهَ يَقولُ: «وَ رَبُّكَ يَخلُقُ ما يَشاءُ وَ يَختارُ ما كانَ لَهُمُ الخيَرَةُ» ؟ بَل سَمِعوا.(5)
1) . ... فليشرّق الحكم و اليغرّب، اما و اللّه لا يصيب العلم الا من اهلبيت نزل عليهم جبرئيل. الكافى: ج 1 ص 400.
2) . تجلّى غدير در عصر ظهور: ص 105 - 115، 163 - 169. اسرار غدير: ص 254 - 256، 362، 363. چهارده قرن با غدير: ص 235، 236.
3) . دعاى ندبه.
4) . بحار الانوار: ج 36 ص 353.
5) . الانصاف فى النص على الأئمة عليهمالسلام ترجمه رسولى محلاتى : ص 412.
اينها شنيده و آگاه بودند. پس چه موانعى را به وجود آوردند كه اهداف غدير پياده نشد ؟ مىفرمايد: و لكن اخذوا بآرائهم و اتبعوا شهواتهم؛ اينها رأى خودشان برايشان ملاك بود. متابعت از اميال و جاهطلبى و قدرت و خود را مطرح كردن و علاقه به مقام بود. پس آنچه مانع تحقق اهداف غدير شد - با استناد به دعاى ندبه - حقد و كينه بود؛ آنجا كه مىفرمايد: احقادا بدريّة و خيبريّة و حنينيّة و غيرهنّ. و با استناد به فرمايش حضرت صديقه طاهره عليهاالسلام پيروى از شهوات بود.
همين مفهوم يكى از مضامينى است كه در دعاهاى روز غدير آمده(1)و آن تغيير دهندگان دين و تحريف كنندگان است:
خدايا تو را شكر مىكنيم بر ولايت اميرالمؤمنين عليهالسلام و بر اتمام نعمت و تجديد عهد و پيمان بر ولايت او، و اينكه ما را از اتباع تغيير دهندگان دين و تحريف كنندگان قرار ندادى.
و لذا پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله براى بيان سنّت همه انبيا عليهمالسلام و تكليف جامعه اسلامى بعد خود، به امر خدا جانشينان بعد از خود را معرفى فرمودند. اگر چه اهلسنت مىگويند: بعد از پيامبر صلىاللهعليهوآله احتياج به وصى نداريم و سراغ صحابه و تشكيل شورى مىروند، ولى ما معتقديم هر پيامبرى گر چه يك وظايفى دارد اما كافى نيست.
مخصوصا پيامبر اسلام صلىاللهعليهوآله كه از بيست و سه سال دوران رسالت خويش سيزده سال در مكه بودند، كه فرصتى براى تبليغ و تبيين كامل دين پيدا نشد. مدت ده سال هم در مدينه در اوج گرفتارىها، جنگها و غزوات گذشت. لذا پس از او براى صيانت آنچه پيامبر صلىاللهعليهوآله آورده بود و نيز تبيين ريز مسائل دين، وجود وصيى عالم و معصوم و قابل اطمينان ضرورى مىنمود.
بايد دقت داشت همان طورى كه مؤسس دين بايد معصوم باشد، مبيّن دين هم بايد داراى عصمت باشد، و اين مسئله در غدير محقق گرديد.
1) . اين مضامين از دعاهايى كه در كتاب «الاقبال» سيد ابن طاووس: ص 460 به بعد مذكور است انتخاب شده است. در عوالم العلوم: ج 15 / 3 ص 215 - 220 نيز ذكر شده است.
براى درك كامل از مسئله تجلّى غدير در عصر ظهور بايد اهداف آن را شناسايى كرد:
هدف اول: پياده كردن اسلام از كانال صحيح
پياده كردن اسلام و تطبيق آن از كانال صحيح كه همان معصومين عليهمالسلام باشند، يكى از اهداف و تجليات غدير در عصر ظهور است. چنانچه يكى از اهداف مهم پيامبر صلىاللهعليهوآله از غدير و تعيين جانشينى، پياده كردن اسلام از كانال صحيح و در سطح كل كره زمين بوده است. با توجه به اينكه پيامبر اسلام خاتم الانبياء صلىاللهعليهوآله و دينش نيز خاتم الاديان است، پس پيامآور براى كل بشر بوده و مبعوث براى عالميان است.
همچنان كه فرموده است: «وَ ما أرسَلناكَ إلاّ رَحمةً لِلعالَمينَ»(1): «ما تو را جز رحمت براى جهانيان نفرستاديم» . با اينكه مدت رسالت آن حضرت بيست و سه سال بوده، اما عمده فرصتى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله براى پياده كردن اين امر مهم در سطح كل كره زمين داشته تقريبا حدود ده سال آن هم در مدينه بوده است.
بعد از هر پيامبرى احتياج به تطبيق و تبيين دين داريم. دين بايد پياده شود و جا بيفتد. البته اهلسنت اين ديدگاه را ندارند و قائلند بعد از پيامبر صلىاللهعليهوآله به امامان و اوصياء معصوم احتياجى نداريم. لذا بين آنها اختلاف افتاده حتى در وضو و نماز(2)! چرا ؟ چون بعد از پيامبر صلىاللهعليهوآله دين و سنت نبوى را از كسانى گرفتند كه در بين خودشان نيز اختلاف بود. بين عايشه و زوجات پيامبر صلىاللهعليهوآله و صحابه اختلاف افتاد، و اين بيانگر نياز به حلاّل مشكلات است. يعنى همان اصل تبيين دين و اصل پياده شدن دين.
اين مسيرى است كه براى شيعه ترسيم شده؛ يعنى بعد از پيامبر صلىاللهعليهوآله اهلالبيت عليهمالسلام يكى پس از ديگرى تا سال 255 هجرى آمدند و دين را تبيين و پياده نمودند. قرآن
مىفرمايد: «هُوَ الَذى أرسَلَ رَسولَهُ بِالهُدى وَ دينِ الحَقِّ لِيُظهِرَهُ عَلَى الدينِ كُلِّهِ وَ لَو كَرِهَ المُشرِكونَ»(1): «او كسى است كه رسولش را با هدايت و آئين حق فرستاد تا آن را بر همه آئينها غالب گرداند هر چند مشركان كراهت داشته باشند» .
با توجه به اين آيه، هدف پيامبر صلىاللهعليهوآله گسترش دين اسلام بر كل كره زمين و غلبه آن بر كل اديان بوده است. اما آيا اين هدف در زمان پيامبر صلىاللهعليهوآله تحقق پيدا كرد ؟ مسلما نه. پس بايد كسانى بيايند و اين هدف را در خارج تحقق دهند. بنا بر اين، هدف اعلاى پيامبر صلىاللهعليهوآله از مسئله غدير و تبيين جانشينانش اين است كه اسلام و تبيين اسلام ناب از طريق صحيح و از طريق معصومان عليهمالسلام در سطح كل كره زمين پياده گردد. اما متأسفانه منافقين فرصتطلب نگذاشتند اين هدف بعد از پيامبر صلىاللهعليهوآله پياده شود.
هدف دوم: تحقق حكومت جهانى عدل گستر الهى
يكى ديگر از اهداف پيامبر صلىاللهعليهوآله تحقق حكومت جهانى عدلگستر بود، كه اگر مىگذاشتند محقق شود خيلى زود عصر ظهور و حكومت عدلگستر توحيدى در سراسر گيتى گسترده مىشد. اما بعد از پيامبر صلىاللهعليهوآله نگذاشتند حكومت جهانى عدل الهى تحقق پيدا كند. نتيجه اين شد كه فرمودند: ما مِنّا إلاّ مَقتولٌ أو مَسمومٌ.(2)لذا اين برنامه تأخير افتاد و خدا دوازدهمين امام معصوم عليهالسلام را براى زمان مناسب كه عصر ظهور است نگاه داشت.
هدف سوم: رفع اختلاف بين امت اسلامى
يكى ديگر از اهداف غدير رفع اختلاف بين امت اسلامى است. پيامبر صلىاللهعليهوآله علم غيب داشته و از اختلاف امت خبر دارد. احاديث 73 فرقه شدن اين امت - كه متواتر معنوى بين شيعه و سنى است - و روايات ديگرى كه از اختلاف بر سر مسئله خلافت بعد از پيامبر صلىاللهعليهوآله را خبر مىدهد، به ما مىفهماند كه پيامبر صلىاللهعليهوآله از آينده امت خبر داشتند.
اكنون سؤال اين است كه آيا پيامبر صلىاللهعليهوآله براى رفع اين اختلافات در مسئله جانشينى و حكومت پس از خود هيچ كارى نكرده است ؟
پاسخ اين پرسش از اين سه حالت خارج نيست:
يك. پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله هيچ موضعگيرى نسبت به اين مسئله نداشته و هيچ اقدام عملى انجام نداده باشد ! ولى همه مىدانيم كه اين فرض خلاف سيره همه پيامبران عليهمالسلام است.
دو. پيامبر صلىاللهعليهوآله اين امر را به شورى واگذار كرده باشد. اين هم نمىشود، زيرا آن حضرت از وضعيت قبائلى عرب آن روز و اختلافات آنها با خبر بودند و اين واگذارى عاقلانه نيست. مانند ماجراى نزاع و جنگ بنىالمصطلق در نصب حجرالاسود كه در نهايت پيامبر صلىاللهعليهوآله آن را حل كردند.
سه. فرض سوم اين است كه پيامبر صلىاللهعليهوآله بايد كسى را به عنوان جانشين و حاكم بعد از خويش معرفى نمايد. اين دو بعد از ابعاد ولايت كبراى الهى است كه مظهر و تجليش امام معصوم است. پس «من كنت مولاه ... » را فقط حاكميت نگيريم، بلكه ولايتى كه به معناى قرب الى اللّه است و از آثار آن مرجعيت دينى است.
عدهاى مىدانستند كه پيامبر صلىاللهعليهوآله چه هدف بلندى دارد، و نيز مىدانستند كه اين هدف بايد از كانال ائمه معصومين عليهمالسلام پياده گردد. بنابراين:
بخش اولِ موانع را اينها تشكيل دادند، كه در همان زمان حيات رسول خدا صلىاللهعليهوآله و لحظات آخر عمر شريفشان شروع به مانعتراشى كردند. از جمله بر هم زدن خطبه پيامبر صلىاللهعليهوآله در سرزمين مِنى، تخلّف از جيش اسامه و آن هنگام كه حضرت در لحظات پايانى در بستر درخواستِ قلم و دوات كردند.
بخش دوم موانع بعد از شهادت پيامبر صلىاللهعليهوآله است كه در بُعد تبليغ ظاهر شد.
يك. بر هم زدن خطبه پيامبر صلىاللهعليهوآله در منى
چرا پيامبر صلىاللهعليهوآله مسئله غدير را در مكه بيان نكردند ؟
چرا در سرزمين مِنى بيان نفرمودند ؟
مگر آنجا در ملأ عام نبود ؟
مگر مردم مكه و مدينه و يمن و غيره آنجا حاضر نبودند ؟
چرا در شلوغترين محل يعنى سرزمين عرفات كه افراد فارغالبال هستند بيان نشد ؟ و چرا بعد از حج در سرزمين غدير خم ما بين مكه و مدينه خطبه ايراد كردند ؟
يكى از موانع در راستاى تبليغ ولايت اميرالمؤمنين و ائمه معصومين عليهمالسلام شروع آن از حجة الوداع پيامبر صلىاللهعليهوآله در سرزمين عرفات بود. پيامبر صلىاللهعليهوآله در آنجا خطبه غرائى داشتند. در كتاب صحيح مسلم و بخارى مىگويد: در سرزمين منى پيامبر صلىاللهعليهوآله در خطبهاش به اينجا رسيد كه فرمود: يَكونُ بَعدى إثناعَشَرَ أميرا [خَليفَةً، إماما(1)]: اى مردم ! بعد از من دوازده امير (يا خليفه يا امام) خواهد آمد. اما عدهاى كه در كمين بودند شلوغ كردند و جلسه را بر هم زدند.
مسند حنبل از قول جابر مىنويسد: پيامبر صلىاللهعليهوآله بين سخنانش فرمود: اى مردم ! بعد از من دوازده امام خواهد آمد. تا پيامبر صلىاللهعليهوآله اين سخن را فرمود، برخى از جمعيت ضجّه زدند. عدهاى هم تكبير گفتند و برخاستند و نشستند و جلسه به هم خورد.
خود اهلسنت مىگويند كه عمر در آن هنگام از اين طرف به آن طرف و از آن طرف به اين طرف مىرفت و جابجا مىشد و جلسه به هم خورد. و جابر بن سمره مىگويد: من همراه پدرم نزديك پيامبر صلىاللهعليهوآله بوديم. من از او سؤال كردم كه پيامبر صلىاللهعليهوآله چه فرمودند كه اين اتفاق افتاد ؟ گفت: فرمودند: و كان كلهم من قريش. بنا بر اين، عرفات كه بهترين موقعيت براى ابلاغ ولايت بود توسط منافقين به هم خورد. پيامبر صلىاللهعليهوآله صلاح نديد ديگر اين مسئله را مطرح كند.
1) . صحيح مسلم: ج 3 ص 1452، 1821.
قبائل قريش - خصوصا بنىاميه - در كمين بودند كه اين هدف انجام نشود. لذا پيامبر صلىاللهعليهوآله مجبور شدند از مكه بيرون بيايند و به جايى رسيدند كه بايد ابلاغ مىكردند. حال براى اينكه توطئهاى كه آنجا انجام شده بود اينجا تكرار نشود، حضرت در غدير بر فراز منبرى از سنگ روى جهاز شتران دست حضرت على عليهالسلام را بالا گرفتند، كه اگر منافقين شلوغ هم كردند حداقل مردم اين صحنه را ببينند و كار ابلاغ رسالت پيامبر صلىاللهعليهوآله ناتمام نماند.
دو. دوات و قلم
يكى ديگر از اقدامات منافقين، قصه دوات و قلم و جلوگيرى از نوشتن وصايت پيامبر صلىاللهعليهوآله بود، كه جلوى كتابت را گرفتند و نگذاشتند مكتوب شود.
ابنعباس مىگويد: پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: من شما را وصيت مىكنم به سه چيز: مشركين را از جزيرهالعرب بيرون كنيد، و به قبائل اجازه ورود دهيد چنانكه من اجازه دادم، و سومين آنها را فراموش كردهام(1)! ! به نظر مىرسد ابنعباس در مورد وصيت سوم تقيه كرده و مىترسيده نكته حساس را بگويد.
ابنابىالحديد در «شرح نهجالبلاغه» مناظرهاى را نقل مىكند كه ابنعباس مىگويد: من عمر را در كوچه ديدم و به او گفتم: چه كردى ؟ گفت: هنوز على بن ابىطالب مدعى است كه حق با او بوده است ؟ گفتم: بله. پدرم شاهد اين مطلب بوده است. عمر گفت: ... وَ قَد كانَ يَربع فى أمرِهِ وَقتا مّا؛ وَ لَقَد أرادَ فى مَرَضِهِ أن يُصَرِّحَ بِإسمِهِ. فَمَنَعتُ مِن ذلِكَ، إشفاقا وَ حيطَةً عَلَى الإسلامِ(2): من مىدانستم آن موقعى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله مىخواست نامهاى را بنويسد چه مىخواهد بنويسد؛ او مىخواست به نام على بن ابىطالب عليهالسلام تصريح كند. من جلوى او را گرفتم، از روى دلسوزى و براى حفظ اسلام. در اينجا عمر دايه مهربانتر از مادر شده است !
سه. جيش اسامه
پيامبر صلىاللهعليهوآله در بستر بيمارى اصرار داشتند كه مردم در جيش اسامه مشاركت كنند و فرمودند: لعن اللّه من تخلّف عن جيش اسامة.(1)صاحب «الملل و النحل» نقل مىكند: اصرار زيادى بود كه همه مردم بيرون بروند، حتى اولى و دومى. ولى از روى جهاتى آنها مىخواستند برگردند و چيزهايى را مىدانستند. مسلما اگر اين اتفاق افتاده بود، مدينه از منافقين خالى مىشد و امر وصايت به نتيجه مىرسيد. ولى آن دو برگشتند و مانع از تحقق اين هدف مهم گشتند.
اگر دو آيه در مورد غدير و يك آيه درباره مهدويت را كنار هم بگذاريم، تجلى اهداف غدير - كه همان بُعد حاكميت است - ثابت مىشود؛ حاكميت همه ارزشها كه در عصر ظهور به ثمر خواهد رسيد:
آيه تبليغ: «يا أيُّهَا الرَسولُ بَلِّغ ما أُنزِلَ إلَيكَ مِن رَبِّكَ وَ إن لَم تَفعَل فَما بَلَّغتَ رِسالَتَهُ وَ اللّهُ يَعصِمُكَ مِنَ الناسِ إنَّ اللّهَ لا يَهدِى القَومَ الكافِرينَ» .(2)
آيه اكمال: «اليَومَ أكمَلتُ لَكُم دينَكُم وَ أتمَمتُ عَلَيكُم نِعمَتى وَ رَضيتُ لَكُمُ الإسلامَ دينا» .(3)
آيه استخلاف: «وَعَدَ اللّهُ الَذينَ آمَنوا مِنكُم وَ عَمِلوا الصالِحاتَ لَيَستَخلِفَنَّهُم فِى الأرضِ» .(4)
مطلب اول
صدر آيه را با آيات مربوط به اميرالمؤمنين عليهالسلام تطبيق مىكنيم. در سوره بيّنه آيه 7
مىفرمايد: «إنَّ الَذينَ آمَنوا وَ عَمِلوا» ، در ذيل اين آيه روايات متواترى آمده و از لحاظ مضمون تقويت شده كه پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمودند: يا عَلىّ ! أنتَ وَ شيعَتُكَ هُمُ الفائِزونَ فِى الجَنَّةِ.(1)
پس مراد از «إنَّ الَذينَ آمَنوا وَ عَمِلوا الصالِحاتِ أولئِكَ هُم خَيرُ البَريَّهِ» ، شيعيان اميرالمومنين عليهالسلام هستند.
از اين مطلب مىتوان در آيه «وَعَدَ اللّهُ الَذينَ آمَنوا مِنكُم وَ عَمِلوا الصالِحاتِ لَيَستَخلِفَنَّهُم»(2)نيز استفاده كرد و گفت: در اينجا هم منظور از اين آيه همان شيعيان اميرالمومنين عليهالسلام هستند.
مطلب دوم
در ادامه آيه مهدويت مىفرمايد: «وَ لَيُمَكِّنَنَّ لَهُم دينَهُمُ الَذِى ارتَضى لَهُم» : «ما به اينها مكنت و امكانات مىدهيم تا آن دينى كه مورد رضاى خدا بوده است در كل كره زمين پياده شود» .
آن دين كه مورد رضاى خدا بوده كدام دين است ؟ آيه اكمال آن را مشخص كرده: «اليَومَ أكمَلتُ لَكُم دينَكُم وَ أتمَمتُ عَلَيكُم نِعمَتى وَ رَضيتُ لَكُمُ الإسلامَ دينا» .(3)مسلما منظور از «اليوم» يعنى روزى كه دين در آن كامل شده روز غدير است. البته دينى كه مورد رضايت خداوند است.
سؤال اين است كه چه عاملى باعث تكميل دين و خداپسندانه شدن آن شده است ؟ در اين مطلب شكى نيست كه منظور از دين كامل و مورد پسند خداوند دينى است كه از كانال صحيح و از طريق جانشينان معصوم و راستين پيامبر صلىاللهعليهوآله رسيده باشد، چرا كه اين اكمال و رضايت در روز غدير يعنى روز اعلان ولايت و جانشينى اتفاق افتاده و آيه مربوط به اين حادثه عظيم است.
با استفاده از آيه مهدويت اين نتيجه به دست مىآيد كه ما مكنت مىدهيم تا دينى را كه مورد رضايت ما و از كانال ولايت اهلبيت عليهمالسلام است در سطح كل كره زمين پياده شود. لذا با جمع اين دو آيه استفاده مىشود كه دين اسلام و مذهب تشيع است كه در سطح كل كره زمين پياده خواهد شد.
در ادامه آيه مىفرمايد: «وَ لَيُبَدِّلَنَّهُم مِن بَعدِ خَوفِهِم أمنا يَعبُدونَنى ... » ؛ يعنى بعد از خوفى كه اهل ايمان و عمل صالح - يعنى شيعيان - در طول تاريخ داشتهاند اين خوف را تبديل به امنيت مىكنيم.
در ذيل آيه تبليغ رواياتى از شيعه و سنى نقل كردهاند، كه پيامبر صلىاللهعليهوآله از ابلاغ مسئله ولايت خوف داشتند. البته نه خوف براى خويشتن، بلكه خوف بر دين و خطر توطئه منافقان بر عليه اسلام و ولايت، چرا كه دشمنان حاضر بودند براى رسيدن به مطامع خويش و جاه و مقام دست به هر كارى بزنند. تا آنجا كه در گردنه كوه در صدد كشتن پيامبر صلىاللهعليهوآله برآمدند !
پيامبر صلىاللهعليهوآله درباره دين اسلام و امت اسلامى خوف داشت. در روز ظهور خوف پيامبر صلىاللهعليهوآله و پيرو آن خوف اميرالمومنين و خوف اهلالبيت عصمت و طهارت عليهمالسلام و به تبع آن حضرات خوف شيعيان آنها در مورد تحقق اهداف غدير، در روز ظهور تبديل به امنيت خواهد شد: «وَ لَيُبَدِّلَنَّهُم مِن بَعدِ خَوفِهِم أمنا يَعبُدونَنى لا يُشرِكونَ بى شَيئا» .
مسئله رجعت هم در همين راستاست. فلسفه رجعت تحقق همان هدف اعلاى پيامبر صلىاللهعليهوآله است كه در غدير تحقق پيدا نكرد. لذا بعد از ظهور امامزمان عليهالسلام، امامان يكى پس از ديگرى مىآيند و اين هدف عالى به توسط امامان عليهمالسلام در عصر ظهور تحقق پيدا خواهد كرد. پس مسئله رجعت هم در راستاى پياده شدن اهداف غدير است.
تجلى عبوديت انسان بر اساس غدير در ظهور(1)
يكى از آيات مبحث مهدويت كه مرتبط با غدير هست آيه 55 سوره نور است:
1) . تجلّى غدير در عصر ظهور: ص 287 - 297.
«وَعَدَ اللّهُ الَذينَ آمَنوا مِنكُم وَ عَمِلوا الصالِحاتِ لَيَستَخلِفَنَّهُم فِى الأرضِ كَمَا استَخلَفَ الَذينَ مِن قَبلِهِم وَ لَيُمَكِّنَنَّ لَهُم دينَهُمُ الَذِى ارتَضى لَهُم وَ لَيُبَدِّلَنَّهُم مِن بَعدِ خَوفِهِم أمنا يَعبُدونَنى لا يُشرِكونَ بى شَيئا وَ مَن كَفَرَ بَعدَ ذلِكَ فَأولئِكَ هُمُ الفاسِقونَ» :
«خداوند به بعضى از شما كه ايمان آوردند و عمل صالح انجام دادند وعده داده كه ايشان را در زمين جانشين قرار دهد همانگونه كه پيشينيان ايشان را خليفه و جانشين قرار داد و (به شما وعده داد كه) براى ايشان دينشان را كه برگزيده و مورد رضايت او است برترى و قدرت بخشد و تمامى هراس آنان را به آرامش و امنيت تبديل نمايد (آنگاه كه اين زمينهها آماده و محقق گشت) بايد تنها مرا پرستش نمايند و به من هيچ شركى نورزند و اگر كسانى بعد از اين امور كفر و ناسپاسى ورزند بدانند كه ايشان همان فاسق هستند» .
آنچه در بدو امر از آيه شريفه برداشت مىشود اين است كه خداوند وعده تفوّق و برترى دين مورد رضاى خويش را بر هر قدرت و عقيدهاى اعلام مى دارد. شكى نيست كه وعده الهى قطعا به وقوع خواهد پيوست، زيرا فرموده: «كانَ وَعدُهُ مَفعولاً» .(1)
ولى آنچه بايد روشن شود تشخيص و شناخت دين برگزيده الهى است؛ اينكه كدام دين مصداق «دينَهُمُ الَذِى ارتَضى لَهُم» بوده، و قرار است بر هر قدرت و دينى تسلّط و قدرت پيدا كند.
شايسته است براى شناسايى تنها دين مرضىّ الهى به كلام وحى رجوع نماييم. قرآن مجيد در آيه اكمال مىفرمايد: «اليَومَ أكمَلتُ لَكُم دينَكُم وَ أتمَمتُ عَلَيكُم نِعمَتى وَ رَضيتُ لَكُم الإسلامَ دينا» .(2)
با توجه به اين فراز آيه شريفه روشن مىشود: دين برگزيده و مورد رضاى الهى، اسلامى است كه در روز غدير تجلّى و ظهور رسمى يافت.
ويژگى مهم اين آيه آن است كه از دين برگزيده الهى خبر مىدهد. بنا بر اين، ضرورت دارد كه در آن تدبّر و تفقّه شود، تا با دقت بيشتر اركان دين مقبول و برگزيده الهى كه در آن روز مفتخر به دريافت نشان والاى رضايت پروردگار گرديد را باز شناخت.
كدام رخداد عظيم بود كه توانست با تحقّق خود اكمال دين را با «اليَومَ أكمَلتُ لَكُم دينَكُم» هستى بخشد، و با «أتمَمتُ عَلَيكُم نِعمَتى» تماميت نعمت را به نمايش نهد، و با «رَضيتُ لَكُمُ الإسلامَ دينا» عالىترين و برترين فضيلت را براى دين برگزيده الهى رقم زند، و مسلمانان متعهد و متدين به آن را بزرگى و عظمت بخشد ؟
تدبّر در قرآن ما را در رسيدن به پاسخ صحيح كمك مىكند. شكى نيست كه لازمه يأس اميد است؛ يعنى بايد اميدى باشد تا بر اثر وقوع امرى تبديل به يأس گردد. بايد ديد از نظر قرآن اميد مخالفان براى نفوذ در دين نسبت به چه موضوعى بوده است ؟
برخى ساده انديشان احكام محرّماتى را كه در صدر آيه شريفه ذكر گرديده، محمل اين اكمال و اتمام و رضايت الهى پنداشتهاند، كه با تأمّلى اندك بىپايگى نظريه آنان
روشن مىگردد:
پاسخ اول
با توجه به فراز پايانى آيه، مىبينيم حكم تحريم برخى مأكولات كه در صدر آيه ذكر گرديده با دو شرط اضطرار و استفاده در حدّ لزوم مىشكند: «فَمَن اضطُرَّ فى مَخمَصَةٍ غَيرَ مُتَجانِفٍ لإثمٍ فَإنَّ اللّهَ غَفورٌ رَحيمٌ» .(1)اگر اميد مخالفان اسلام براى نفوذ
1) . مائده / 3.
در دين به خوردن آن محرّمات باشد، ناچار پس از نزول آيه بايد مخالفان اسلام تنها بر مضطرين اميد بندند، زيرا فقط ايشان از حكم تحريم خارج اند !
جالب آنكه حتى موردى ذكر نشده كه مخالفان اسلام با ترويج و تبليغ خوردن گوشتهاى حرام مذكور توانسته باشند در دين خدا نفوذ نمايند ! بديهى است كه در اين صورت نمىتوان مدعى شد نزول اين احكام باعث يأس مخالفان از نفوذ در دين گرديده است.
پاسخ دوم
با تدبّر در قرآن مىبينيم آيات مشابه ديگرى نيز نازل گرديده كه حكم تحريم برخى محرّمات را در خود دارد، يا حتى در برخى موارد به محرّمات ذكر شده در اين آيه نيز در آيات ديگر اشاره گرديده است.(1)حال آن كه از فضائلى كه در اين آيه به قول مدّعيان به اين احكام داده شده، در آيات مشابه هيچ خبرى از آن فضيلت يا فضائل نيست !
اگر اعلام اين محرّمات به لحاظ اهميتشان داراى چنين فضائلى هستند كه سبب اكمال دين و اتمام نعمت و رضايت الهى گردد، مىبايست براى همين احكام در آيات ديگر يا احكام مشابه كه از نظر اهميت شأنى كمتر از احكام صدر آيه شريفه اكمال ندارند نيز چنين فضائلى رقم مىخورد و بيان مىشد. در حالى كه چنين نشد. اين امر خود نشانى روشن از عدم صلاحيت احكام مذكور در ايجاد يأس كفار از نفوذ در دين را دارد.
پاسخ سوم
اگر قرار باشد نزول اين احكام سبب اكمال دين و ايجاد يأس براى مخالفان نسبت به نفوذ در دين شود، ناچار بايد اين احكام آخرين احكام نازله در قرآن باشند. حال آن كه قرآن و روايات و عرف اين مطلب را نمىپذيرند.
1) . بقره / 173. نحل / 115.
اما قرآن:
اول: در همين سوره، آيات احكامى بعد از آيه اكمال نازل شده است، مثلاً: «اليوم اُحلّ لكم الطيبات و طعام الذين اوتوا الكتاب حِلٌّ لكم و طعامكم حِلٌّ لهم ... » .(1)اين آيه خود بيان مىدارد آيه اكمال آخرين آيه حكمى نيست.
دوم: با تأمّل در قرآن و با استناد به اقوال جمهور مفسرين، هيچ آيهاى از كتاب خداوند تصريحا يا تلويحا دالّ بر اين نكته نيست كه اميد مخالفانِ اسلامِ واقعى براى نفوذ در دين از طريق اكل گوشتهاى حرام بوده است.
اما روايات:
اهلسنت خود معتقدند كه آيه اكمال آخرين آيه حكمى نيست:
إنَّ آخَرَ آيَةٍ نَزَلَت آيَةُ الرِبا.(2)
قالَ عُمَرُ: إنَّ آيَةَ الرِبا آخَرُ ما نَزَلَت وَ قُبِضَ رَسولُ اللّهِ صلىاللهعليهوآله، قَبلَ أن يُبَيِّنَ لَنا شَأنَها.(3)
عَن إبنعَبّاس: آخَرُ آيَةٍ نَزَلَت آيَةُ الرِبا.(4)
طبرى در يك اظهار نظر جالب مىگويد: هيچ دانشمندى نمىتواند بپذيرد كه وحى تا هشتاد روز قبل از شهادت آن حضرت قطع گردد، بلكه چون شهادت نزديك است بايد وحى بيشتر و پى در پى آيد. به ويژه آنكه آياتِ احكام بعد از آيه اكمال نازل شده است، مانند حكم «كلاله» . لذا نمىتوان گفت كه اكمال دين به اكمال احكام و عبادات است.(5)
اما عُرف:
اول: روشن است كه حكم تمامى موضوعات مبتلا به مسلمانان تا روز قيامت در
زمان رسول خدا صلىاللهعليهوآله نيامده است. فريقين در زمان غيبت حجت الهى پس از شهادت پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله از نظر اهلسنت، و در عصر غيبت امام عصر عليهالسلام از نظر شيعه براى رسيدن به احكام موضوعات جديد و مستحدثه - كه حكم صريح آنها در سنت وجود ندارد - با استفاده از قواعدى مانند «اصالة البرائة» و «قاعده لا ضرر» و «قاعده يَد» يا «قياس و استحسان» و غيره، به استنباط احكام مىپردازند و بر آن اساس فتوى مىدهند. حال چگونه مىتوان مدّعى شد اكمال دين با بيان احكام تمامى موضوعات محقّق شده باشد ؟ !
پس نزول چند حكم تحريمى نسبت به چند موضوع - كه بعضا مكرّر اند - مسلّما سبب اكمال دين نشده، و بالتبع عامل ايجاد يأس كامل مخالفان از نفوذ در اسلام نمىگردد.
دوم: اختلاف در فتاواى فقها و عمل كردن مسلمانان به فتاواى مختلف كه خود به نوعى دليل بر تغيير احكام مىباشد، به هيچ وجه سبب اميد دشمنان براى نفوذ در اسلام نشده است. البته بديهى است وجود برخى از فتاواى متعارض در پارهاى از احكام، حكايت از آن دارد كه لااقل بعضى از آن فتاوى با حكم الهى موافقت ندارد.
با توجه به آنكه وعده الهى نسبت به يأس مخالفان و اكمال دين كلى بوده و استمرار آن يأس را تا روز قيامت بيان مىدارد، و نيز آنكه در عصر غيبت حجّت الهى حضرت ولىعصر عليهالسلام اكمالى در احكام نسبت به تمامى موضوعات به وجود نيامده است، ناچار بايد پذيرفت كه يأس كفار و اكمال دين ارتباطى با نزول احكام ندارد.
بعد از آنكه عدم صلاحيت احكام نازله در صدر آيه به عنوان عامل اكمال دين و يأس كامل از نفوذ در آن ثابت گشت و روشن شد، مجددا به بررسى سؤال مطرح شده مىپردازيم.
تدبّر در قرآن ما را در رسيدن به پاسخ صحيح كمك مىكند. شكى نيست كه اميد لازمه يأس است؛ يعنى بايد اميدى باشد تا بر اثر وقوع امرى تبديل به يأس گردد. لذا
براى درك حقيقت، بايد ديد از نظر قرآن اميد مخالفان براى نفوذ در دين نسبت به چه موضوعى بوده است ؟
قرآن در بخشى از آيتى مىفرمايد: «نَتَرَبَّصُ بِهِ رَيبَ المَنونِ»(1): «در كمين و منتظر مرگ او هستيم» . بر اين اساس روشن مىشود اميد مخالفان اسلام معطوف به بعد از شهادت رسول اكرم صلىاللهعليهوآله بوده است. با شهادت آن حضرت جايگاه رهبرى الهى مسلمين خالى مىشود و رخنهاى در دين ايجاد مىگردد، كه اگر تدبيرى در جهت رفع و دفع اين ثلمه انديشيده نشود، رياست طلبان با نفوذ در رهبرى يا به دست گرفتن سكّان آن، زمينهاى براى نفوذ در دين ايجاد مىكنند.
به همين جهت اميد مخالفان نفوذ در رهبرى اسلامى بوده، و اگر قرار باشد اين اميد تبديل به يأس گردد، بايد از طرف خداوند تكليف رهبرى بعد از رسول اكرم صلىاللهعليهوآله در روزى از ايام حجة الوداع روشن شده باشد، تا زمينه يأس كامل كفار فراهم گردد و وعده الهى در: «اليَومَ يَئِسَ الَذينَ كَفَروا مِن دينِكُم»(2)كاملاً محقق گردد.
با مراجعه به تاريخ در مىيابيم تنها روزى كه در آن ايام حائز چنين رخداد عظيمى بوده روز غدير خم است، كه در آن روز امامت و ولايت تولدى رسمى پيدا كرد. رسول خدا صلىاللهعليهوآله از تمامى مؤمنين در همه اعصار و امصار نسبت به آن ميثاق گرفت و ارزشمندترين رسالت الهى خويش را ابلاغ فرمود.
رسول اكرم صلىاللهعليهوآله در غدير خم به فرمان الهى و آيه تبليغ، عهدهدار ابلاغ امر مهم و سرنوشت ساز و حياتى امامت و ولايت به مسلمانان گرديد، و طى تشريفات باشكوه و بىبديلى كه در ابلاغ هيچ تنزيلى چنين سابقه و نظيرى نداشت، امر ابلاغ را انجام داد، و با ابلاغ رسمى آن دستور الهى و اخذ ميثاق حصنى عظيم براى صيانت از تنها دين منتخب الهى ايجاد گرديد.
اگر اينگونه نمىشد، اسلام بدون سرپرست الهى بعد از رسول اكرم صلىاللهعليهوآله - همچون ديگر اديان ابراهيمى كه دست خوش تحريف گرديدند - اثرى از اسلام نبوى باقى نمىماند، و راه براى رهجويان حقيقى هميشه بسته مىماند.
در مورد ارتباط واقعه غدير با عصر ظهور بايد گفت: بدون ترديد بايد اذعان نمود كه بدون شناخت واقعه غدير تمامى ويژگىهاى عصر ظهور آشكار و شناخته نمىشود. غدير يكى از پايههاى اساسى عصر ظهور است. حضرت ولىعصر عليهالسلام تنها و آخرين وارث بلافصل غدير يعنى امامت و ولايت است.
با توجه به اينكه آن حضرت وظيفه نجات بشريّت را بر عهده دارند، حساسيت و سنگينى وظيفه ايشان روشن مىشود. آن حضرت مجرى اراده الهى در تسلط و تمكّن اسلام غديرى در زمان ظهور است. تحقق وعده الهى با بيان: «هُوَ الَذى أرسَلَ رَسولَهُ بِالهُدى وَ دينِ الحَقِّ لِيُظهِرَهُ عَلَى الدينِ كُلِّهِ وَ لَو كَرِهَ المُشرِكونَ»(1)بر عهده ايشان نهاده شده است.
در حقيقت، عصر ظهور زمان به فعليت رسيدن اقتدار و تفوّق كامل غدير - يعنى امامت و ولايت الهى - و غلبه غدير و صاحبان غدير بر همه مكاتب و قدرتها خواهد بود. اراده الهى در روز غدير، ابلاغ امامت منصوصهاى بود كه با اقدام رسول اكرم صلىاللهعليهوآله تحقق پيدا كرد، اما پيروزى و تسلط و تمكن بر همه ظالمان و حكومتهاى شيطانى، در عصر ظهور و با قيام حضرت ولىعصر عليهالسلام محقق خواهد شد.
در نهايت بايد گفت: روز غدير روز اعلام رسمى موجوديت دين منتخب و برگزيده الهى و عصر تفوّق و برترى آن دين بر همه اديان و حكومتهاست.
با معرفى امام امامت و ولىّ ولايت الهى در غدير خم، تنها راه رسيدن به رضاى
1) . صفّ / 9.
الهى و اوج گرفتن براى رسيدن به كمال بندگى هموار گشت. اما سيه دلانِ كژانديش و رياست خواهان فرصتطلب كه با تبعيت از شيطان همواره به دنبال هواهاى نفسانى خود بودند و غدير براى آنان خوشايند و مبارك نبود، مانند ابرهاى سياه خواستند جلوى نور خورشيد غدير را بگيرند.
آنان هر چند توانستند آسمان هدايت الهى را از روز شهادت پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله تا به امروز براى بسيارى ابرى نمايند، اما هرگز نتوانستند خورشيد ولايت را بپوشانند. نور هدايت الهى از پس ابرهاى غفلت و گمراهى، همچنان حياتبخش زندگى دنيوى و اخروى حقجويان است.
البته چون خداوند اراده پيروزى غدير و صاحبان غدير بر هر قدرت و تفكرى را نموده، و با آيه شريفه «هُوَ الَذى أرسَلَ رَسولَهُ بِالهُدى وَ دينِ الحَقِّ لِيُظهِرَهُ عَلَى الدينِ كُلِّهِ وَ لَو كَرِهَ المُشرِكونَ» وعده پيروزى و نصرت دين برگزيدهاش را بر همه اديان و مسلكها داده است، بديهى است وعده الهى انجام خواهد يافت و حقيقت جويان جمال خورشيد هدايت را در آسمان بدون ابر گمراهى در عصر آخرين حجت الهى و با ظهور منجى موعود نظارهگر خواهند بود.
با ظهور حضرت ولىعصر عليهالسلام و آماده شدن زمينههاى ظهور، حركت عمومى به سوى تعالى و تحقق خواست الهى در عروج انسانها از طريق عبادت خداوند آغاز مىشود، كه با آيه «ما خَلَقتُ الجِنَّ وَ الإنسَ إلا لِيَعبُدونَ»(1)بيان فرموده است. چرا كه خود فرموده: «يَعبُدونَنى لا يُشرِكونَ بى شَيئا» .(2)در چنين بستر آمادهاى و در پرتو امامت و ولايت الهى، درهاى عروج و تعالى انسانها با اتكا به عبادت خالصانه خداوند گشوده و عبادت الهى جان مىگيرد، و انسان آرزومند را به اوج تعالى مىرساند.
چنانچه مىخوانيم: السَلامُ عَلَى المَهدىِّ الَذى وَعَدَ اللّهُ تَعالى بِهِ الأمُمَ أن يَجمَعَ بِهِ الكَلِمَ وَ يَلُمَّ بَهَ الشَعَثَ وَ يَملأَ بِهِ الأرضَ قِسطا وَ عَدلا كَما مُلِئَت ظُلما وَ جَورا.
آينده مسلمانان در گرو غدير(1)
مسلمانان در بياناتِ قرآنىِ پيامبر صلىاللهعليهوآله به دو دسته دوستان و دشمنان اهلبيت عليهمالسلام تقسيم شدهاند، و بسيارى از آيات قرآن كه درباره خوبان و بَدان عالم مطرح است به اين دو گروه تفسير شده است.
شكى نيست كه آيندهنگرى يك دين و فرستنده آن، دليل بر ژرفنگرى آن خواهد بود، و دلخوش كردن مردم به آنچه انتظارش نمىرود نشانه سطحىنگرى تلقى مىشود.
از اينجاست كه در غدير، آيندهاى نگران كننده به عنوان زنگ خطر در گوش مردم به صدا در آمد. اين مهم بهگونههاى مختلفى به مردم ارائه شد و از حد تصريح هم گذشت؛ و شايد بتوان ادعا كرد كه نيمى از وقت غدير صرف اين جهت شد. نمونههاى بارز اين مسئله را در دو جلوه مىتوان ديد:
صراحت به ظهور امامان ضلالت و انحراف بعد از پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله، و مقابله آنان با امامان معرفى شده در غدير، و حتى غلبه آن امامن ضلالت بر امامان هدايت، مردم را متوجه خطر جدى مىنمود.
تصريح به نفاق گروههايى از مردم و ضعف ايمان عدهاى ديگر كه به راحتى در اختيار امامان ضلالت قرار مىگيرند، و به عنوان اعوان و ياران گمراهى زمينه را براى غلبه ضد اسلام از درون آماده مىكنند، بيدار باشى ديگر از غدير بود.
1) . ژرفاى غدير: ص 56 . غدير در قرآن: ج 2 ص 12.
اين اعلام خطر در غدير از زيباترين چراغهاى هدايت اسلام بود كه مؤمنين حقيقى را بيدار كرد، تا خود را از جهت اعتقادى و عملى آماده مقابله با گمراهان نمايند، و ناخواسته در گردونه برنامههاى امامان ضلالت قرار نگيرند.
رهآوردهاى غدير(1)
در كنار مبحث آثار نفى غدير، اين سؤال پيش مىآيد: اگر اهداف غدير محقق مىشد، چه رهآوردى داشت ؟
در اين باره مطالبى به شرح زير بايسته بيان است:
هنگامى كه رسول گرامى اسلام صلىاللهعليهوآله در روز غدير اميرمؤمنان على عليهالسلام را به مقام ولايت نصب و معرفى نمود، خطاب به امت فرمود: هذا وَليُّكُم(2)اين على عليهالسلام ولىّ شماست.
در منطوق آيات و روايات، كسى كه اداره امور فرد يا جامعه را بر عهده دارد «ولىّ» خوانده مىشود. در متون اسلامى تصريح شده كه اگر غدير بر پا و حكومت به اهلش - كه فرمان خدا و رسولش بر آن بود - واگذار مىشد، هرگز در جامعه اختلافى پيش نمىآمد. روايات فراوانى در اين زمينه آمده است، از جمله: ... مَا اختَلَفَ عَلَيكُم سَيفانِ(3): هرگز اختلافى كه به شمشير كشيده شود پيش نمىآمد.
در اين عبارت واژه «اختلف» آمده كه به معناى رفت و آمد است؛ كه برخورد و نزاعى كه سرانجام آن جنگ و كشتار باشد مدّ نظر است.
در نتيجه اينكه رخت بر بستن نزاع و جنگ از يك جامعه به منزله داشتن جامعهاى پاك و سالم است، كه هدف رسول گرامى اسلام صلىاللهعليهوآله دقيقا رسيدن به آن بود.
برخى خرده مىگرفتند كه چرا اميرالمؤمنين عليهالسلام پس از رسيدن به حكومت در جنگهايى دامنهدار شركت كرد ؟ بله، اميرالمؤمنين عليهالسلام درگير سه جنگ شدند، ولى در هر سه جنگ حضرت آغازگر جنگ نبودند، بلكه جنگ افروزى از سوى مخالفان حضرت بود، كه خود از بقايا و دست نشاندگان حاكمان پيشين بودند و عدل اميرالمؤمنين عليهالسلام را بر نمىتافتند. طبيعى است در چنين مواجهه و جنگى يا بايد خود و اصحابشان كشته شوند، يا به دفاع از خود بپردازند، و دفاع حضرت به همين منظور و ضرورى بود. در واقع درگير شدن آن حضرت در سه جنگ اقدامى دفاعى بود.
براى درك بهتر صلح و بخشش و اينكه منشأ تمام ادعاهاى صلح طلبى كه در دنياى غرب امروز از آن سخن گفته مىشود - اگر چه دستخوش نادرستىها هم شده - از اميرالمؤمنين عليهالسلام است.
به عنوان مثال:
مثلاً در ماجراى جنگ جمل، جنگ افروزان بر ضد اميرالمؤمنين عليهالسلام شكست خوردند و سردمداران جنگ پس از شكست در كاروانسرايى در بصره مخفى شدند. يكى از اين فراريان عايشه بود. حضرت اميرمؤمنان على عليهالسلام سوار بر اسب و در حالى كه جمعى از اصحاب مسلح او را همراهى مىكردند وارد كاروانسرا شدند. در مقابل اتاقى كه عايشه در آن مخفى شده بود رفته و با خطايى عتابآلود به عايشه فرمود: آيا پيامبر صلىاللهعليهوآله به تو فرمان داده تا چنين كنى ؟ سپس فرمود: آماده باش تا تو را به مدينه بفرستم.
طبيعى است در جريان جنگ عدهاى كشته مىشوند كه وابستگانى از قبيل زن، فرزند، خواهر و ... دارند. در جمل نيز وضع به همين منوال بود و بازماندگان كشتگان در كاروانسرا حضور داشتند. آنان با ديدن حضرت در مقابل ايشان قرار گرفته و بر ضد امام شعار مىدادند: هذا قاتل الاحبّة(1): اين كشنده عزيزان ماست.
1) . دعائم الاسلام: ج 1 ص 394.
حضرت مجددا در مقابل اتاق عايشه قرار گرفتند. چون زنان تظاهر كننده واكنشى از حضرت نديدند، جرأت بيشترى پيدا كرده و شعارهاى خود را بر ضد حضرت تكرار كردند. برخى اصحاب كه همراه حضرت بودند قصد داشتند زنان تظاهر كننده را ساكت كنند. ولى حضرت مانع شده و فرمود: به آنان كارى نداشته باشيد و حتى آنان را به سكوت وادار نكنيد.
اميرالمؤمنين على عليهالسلام هنگام خروج از كاروانسرا در مقابل تظاهركنندگان لحظهاى توقف كردند و جملهاى را فرمودند كه تاريخ هرگز نمونه آن را ثبت نكرده و نخواهد كرد. آزادترين كشورهايى كه مدعى آزادىاند نيز نمىتوانند چنين ادعايى كنند. حضرت لحظهاى توقف فرمود و به اتاقهايى كه جنگ افروزان در آن پنهان شده بودند اشاره كرده و فرمودند: اگر من قاتل الاحبّة بودم، جنگ افروزانى را كه در اتاقها پنهانند مىكشتم.
غدير اميرالمؤمنين على عليهالسلام به عنوان نمادى شفاف از صلح و عفو و بخشش و گذشت است. چنانچه در حضرت در زمان حكومتشان تمام اعتراضها را با بزرگوارى تحمل مىكردند و كمترين اثرى از خشونت وجود نداشت، و پس از جنگ نيز با جنگ افروزان برخوردى نكردند، بلكه آنها را آزاد گذاشتند.
پرواضح است كه اين روش حضرت به پيروى از روش پيامبر گرامى اسلام صلىاللهعليهوآلهو در راستاى وحى الهى بود. گويا حضرتش مىخواستند درسى براى همه انسانها باشند.
در روايتى از اميرالمؤمنين عليهالسلام نقل شده كه اگر اهداف غدير در جامعه محقق مىشد و ايشان پس از پيامبر صلىاللهعليهوآله حكومت مىكردند، شرايط چنان تحولى مىيافت كه خود مىفرمود: ... وَ لَو أنَّ الأُمَّةَ مُنذُ قَبَضَ اللّهُ نَبيَّهُ صلىاللهعليهوآله اتَبَعونى وَ أطاعونى، لأكَلوا مِن فَوقِهِم وَ مِن تَحتِ أرجُلِهِم رَغَدا إلى يَومِ القيامَةِ(1): اگر امت پس از شهادت رسول خدا صلىاللهعليهوآله از
1) . كتاب سليم بن قيس الهلالى: ص 211.
من پيروى و فرمانبردارى مىكردند، تا روز قيامت از فراز و زير پاى خود نعمتهاى گوارا مىخوردند و زندگى توأم با رفاه داشتند.
واژه «رَغَد» به معنى زندگى مرفّه است، و در چنين زندگى دغدغه فقر و مشكلات معيشت و انگيزهاى براى جنگ وجود ندارد.
اگر اميرالمؤمنين عليهالسلام از مقام حكومت نفى نمىشدند و غدير بر پا مىشد و ايشان مدت سى سال پس از پيامبر صلىاللهعليهوآله حكومت مىكردند، نه تنها شريعت دستخوش تحريف نمىشد و جنگ و نزاعى رخ نمىداد، بلكه راحتترين زندگى مادى و معنوى در جامعه فراهم مىآمد و جهان براى هميشه در امنيت و سلامت به سر مىبرد. به گونهاى كه حتى يك فقير در جامعه ديده نمىشد، و كار خانوادهاى به نزاع و قطع رحم نمىانجاميد. تمام خوبىهاى بيان شده در صورتى تحقق مىيافت كه غدير بر پا مىشد.
با كمال تأسف آنچه شايسته بشر نبود و نصيب بشر شد، نتيجه نفى غدير است. از اين رو حضرت بقيهاللّه الاعظم عليهالسلام پس از ظهورشان همان خواهند كرد كه بر عهده اميرالمؤمنين عليهالسلام گذارده شده بود.
پس احياى غدير احياى عدالت و طرد ستم و نابرابرى و اجحاف است. يادكرد غدير يادآورى سخاوت، عدالت، حسن سياست، خوش تدبيرى در معاش و بهسازى اقتصاد مردم است.
وقتى صاحب غدير اميرمؤمنان على بن ابىطالب عليهالسلام اسوه باشد، بدين معنى خواهد بود كه مردم در آسايش به سر برند، گرسنهاى يافت نشود، گمراهى و انحراف عقيده نباشد و فرودستترين مردم در امنيت و برابرى قضايى با فرادستان و حتى حاكمان جارى باشد، و هزار نيكى و خير ديگر كه تماما قطرهاى از درياى بيكران عدالت اميرالمؤمنين عليهالسلام است. در حقيقت خط خدا و صراط مستقيم همين است كه اميرمؤمنان على عليهالسلام اسوه باشد و اين فضائل در جامعه منتشر شود.
در روايت است كه قلمرو حكومت ظاهرى حضرت اميرالمؤمنين عليهالسلام بيش از نصف ساكنان زمين و قريب پنجاه كشور فعلى را فرا مىگرفت. در آن زمان يكى از خوارج نادان و كج نهاد به ايشان گفت: إتَّقِ اللّهَ، فَإنَّكَ مَيِّتٌ: از خدا بترس، زيرا روزى خواهى مرد. حضرت بدون آنكه برآشوبد فرمود: آرى مىميرم. به خدا سوگند به ضرب شمشير كشته خواهم شد و محاسنم از خون سرم خضاب خواهد شد، و اين قضاى حتمى و عهدى معهود است، و هر كه دروغ بندد نوميد مىگردد.(1)
در كتاب «الدروع الواقية» سيد بن طاووس آمده است: لباس بانوى بزرگ اسلام حضرت صديقه كبرى فاطمه زهرا عليهاالسلام مرقّع (وصله دار) بود ! چنين چيزى در ميان زهّاد تاريخ نيز ياد نشده است. چنانچه تاريخ را بكاويد، حتى يك مورد نخواهيد يافت كه حاكم يا پادشاهى قسمتى از اين خاكدان را تحت فرمان داشته باشد و دخترش لباس وصلهدار بر تن كند.
اميرالمؤمنين عليهالسلام فرمود: إنَّ اللّهَ فَرَضَ عَلى أئِمَّةِ العَدلِ أن يُقَدِّروا أنفُسَهُم بِضِعفَةِ الناسِ(2): خداى متعال بر پيشوايان عدل فرض و لازم دانسته است كه خود را با ناتوانترين مردمان همسنگ گردانند.
گرامى داشت غدير در واقع ارج نهادن به اين ارزشها و فضيلتهاى متعالى و محور قرار دادن اين آموزههاى ناب است.
در روايت آمده است: وقتى اميرالمؤمنين عليهالسلام به شهادت رسيد، هشتصد هزار درهم مديون بود ! كه امام حسن مجتبى عليهالسلام از جانب ايشان اين قرض را ادا كردند.(3)
اين مطلب گواه روشنى است بر اينكه حضرت امير عليهالسلام مالى بر جاى ننهادند. به شهادت تاريخ، آن حضرت هر چه زمين آباد مىكرد و هر چه چاه مىكند، بىدرنگ وقف مىفرمود. كجانديشى است كسى احتمال دهد اين قرض براى مصارف شخصى بوده است.
وقتى خوراك حضرت در هنگام رياست ظاهرىاش نان جو خشك سبوسدار - كه به دست غير ايشان به زحمت شكسته مىشد - و دوغى بود كه حاضران ترشى آن را استشمام مىكردند، معلوم مىشود بدهىهاى ايشان براى تأمين زندگى فقرا بوده است. چرا كه رئيس مسلمنانان حتى اگر بر قرض گرفتن باشد بايد به مسلمانان خدمت كند، و به هر دشوارى كه شده اسباب آسايش يتيمان و بيوهگان و تهيدستان را فراهم آرد.
وانگهى، اگر عدد هشتصد هزار، درهم باشد مبلغ بسيار سنگينى است، چه رسد كه دينار باشد، كه ده برابر خواهد بود. در دنياى امروز كه در بعضى كشورها رئيس را پيش از رياست و پس از آن وزن مىكنند تا ببينند مبادا وزنش در دوران مديريت افزايش يابد ! كجا مدير يا كارگذارى را مىتوان يافت كه مقروض از دنيا برود ؟
جان سخن احياى غدير احياى اين ارزش است كه والى و كارگزار به هر نحو شرعى بايد آسايش رعيت را فراهم كند و از خود و آبرو و اعتبار خود بر سر اين كارمايه بگذارد.
موردى ديگر حضرت در مورد بينوايان فرمود: ... وَ يَقودُنى جَشَعى إلى تَخَيُّرِ الأطعِمَةِ، وَ لَعَلَّ بِالحِجازِ أوِ اليَمامَةِ مَن لا طَمَعَ لَهُ فِى القُرصِ وَ لا عَهدَ لَهُ بِالشَبَعِ(1): و چگونه حرصم مرا به گزينش خوراكهاى لذيذ بكشاند، در حالى كه شايد در حجاز يا يمامه بينوايى باشد كه به يافتن قرص نانى اميد ندارد و هرگز سيرى را نچشيده باشد.
1) . نهج البلاغه صبحى صالح : نامه 45، از نامههاى حضرت به عثمان بن حنيف.
واژه «لعلّ» در سخن امام عليهالسلام به معنى شايد است؛ يعنى بسا چنين كسى يا كسانى باشند. همين آموزه بلند جهان امروز و حكمگزاران دنيا را بس است تا، در رفتار خود تجديد نظر كنند و اندكى به انبوه گرسنگان و بينوايان بيانديشند، و البته اين كمترين دستاورد محور قرار دادن غدير است.
بسيار بودند دولتها و افرادى كه مىكوشيدند از حضرت اميرالمؤمنين عليهالسلام بهانهاى به دست آورند، ولى ناكام و مأيوس شدند. هيچ كس تا كنون نتوانسته است بر ايشان نقص و ايرادى وارد كند، و همين امر موجب وحشت بسيارى از حكومتهاى ناحق و بيدادگر است.
غدير در حقيقت روح تمام روزهاست. اگر غدير زنده نگاه داشته شود، عيد فطر و قربان و جمعه نيز زنده نگاه داشته مىشود. غدير به واقع تأسيس عدل، انصاف، انسانيت، و همه ارزشهايى است كه خداى تبارك و تعالى براى آن، هستى و انسان را آفريد و پيامبران عليهمالسلام را فرستاد.
آثار كوتاه مدتِ غدير(1)
منظور از آثار كوتاه مدت مسايلى است كه پس از اعلام نزديكى شهادت پيامبر صلىاللهعليهوآله و طبعا در روزها و ماهها و سالهاى اول پس از شهادت آن حضرت، اسلام را تهديد مىكرد و مىبايست به طور شفاف براى مردم بيان مىشد.
آثار كوتاه مدتِ غدير در چهار جهت قابل بررسى است: ثمرات فورى غدير، اينكه بهتر از غدير راهى نبود، و آنان كه لايق ولايت نبودند از آن منحرف شدند، فتنه به نام سقيفه شد نه به نام پيامبر و على عليهماالسلام.
اهداف فورى و سريع غدير را در شش جهت زير مىتوان خلاصه كرد:
1) . ژرفاى غدير: ص 48 - 52 .
اول. پيشگيرى از بهانههاى ارتداد مردم
تعيين جانشين براى يك امت بعد از پيامبر صلىاللهعليهوآله، برنامهاى بود كه به اقتضاى عقلايى بايد انجام مىشد، و اگر انجام نمىشد مردم بهانههاى بسيارى براى بازگشت از اسلام براى خود مىيافتند.
دوم. حفظ قوام امت اسلامى
رها نكردن جامعه به حال خود و بدون سرپرست نگذاشتن آن از جهت قوام جامعه و امنيت آن مهم بود، تا امت اسلامى از يكديگر گسسته نشود.
سوم. خنثى كردن اقدامات منافقين
براى جلوگيرى از انحرافات و مقابله با منافقين - كه حتى با حضور پيامبر صلىاللهعليهوآله جرأت توطئه را به خود مىدادند - تعيين جانشين لازم بود تا اقدامات آنان خنثى شود.
چهارم. نشان دادن پابرجايى اسلام به ملل جهان
در دولتها و مللِ جهانِ آن روز، اين مسئله مطرح بود كه بعد از پيامبر صلىاللهعليهوآله سرنوشت اسلام چه خواهد شد و نقطه غدير پاسخى به همه آنان بود.
پنجم. مقابله آسان با طاغيان
براى مقابله با دشمنان خارجىِ اسلام و قبايلى كه سر به مخالفت برداشتند، جانشين تعيين شده پيامبر صلىاللهعليهوآله با قرار گرفتن در جاى آن حضرت به راحتى مىتوانست قوام امور را حفظ كند و آنان را بر جاى خود بنشاند.
ششم. اتمام حجت بر پيروان سقيفه
اتمام حجت بزرگ بر مردم انجام شد، كه پيامبر صلىاللهعليهوآله آنچه برنامهاش بود در اين باره به انجام رساند، و هيچ نقطه مبهم و جاى سؤالى درباره آينده اسلام باقى نگذاشت. اين مردم بودند كه باب انحراف را به روى خود گشودند و به محض چهره نمودن سقيفه به استقبال آن رفتند، همانگونه كه حضرت زهرا عليهاالسلام در خطبه فدكيه مىفرمايد:
فَلَمَّا اخْتارَ اللّهُ لِنَبِيِّهِ دارَ أَنْبِيائِهِ وَ مَأْوى أَصْفِيائِهِ وَ أَتَمَّ عَلَيْهِ ما وَعَدَهُ، ظَهَرَتْ فيكُمْ حَسيكَةُ النِّفاقِ ... . وَ أَطْلَعَ الشَّيْطانُ رَأْسَهُ مِنْ مَغْرِزِهِ هاتِفا بِكُمْ. فَدَعاكُمْ فَأَلْفاكُمْ لِدَعْوَتِهِ مُسْتَجيبينَ ... . ثُمَّ اسْتَنْهَضَكُمْ فَوَجَدَكُمْ ناهِضينَ خِفافا ... . هذا وَ الْعَهْدُ قَريبٌ وَ الْكَلْمُ رَحيبٌ وَ الْجُرْحُ لَمَّا يَنْدَمِلْ وَ الرَّسُولُ لَمَّا يُقْبَرْ ... . ثُمَّ أَخَذْتُمْ تُورُونَ وَقْدَتَها وَ تُهَيِّجُونَ جَمْرَتَها وَ تَسْتَجيبُونَ لِهِتافِ الشَّيْطانِ الْغَوِىِّ وَ إِطْفاءِ أَنْوارِ الدّينِ الْجَلِىِّ وَ إِهْمالِ سُنَنِ النَّبِىِّ الصَّفِىِّ(1):
هنگامى كه خداوند جايگاه انبياء و منزلگاه برگزيدگانش را براى او اختيار نمود و آنچه به او وعده داده بود به اتمام رساند كينه و دشمنى ناشى از نفاق شما ظاهر گرديد ... . و شيطان از كمينگاه خود سر برآورد و شما را به سوى خود خواند و شما را دعوت نمود، و ديد كه دعوت او را اجابت مىنماييد ... . و چون شما را به قيام بر ضد حق خواند قيام و سرعت قبول شما را يافت ... . تمام اين قضايا در حالى بود كه فاصله زيادى نشده و زخم هنوز وسيع بود و جراحت هنوز التيام نيافته و پيامبر صلىاللهعليهوآله هنوز دفن نگرديده بود ! ... سپس شروع نموديد در برافروختن شعلههاى فتنه و برانگيختن هيزمهاى آن، و نداى شيطان مكار را اجابت كرديد و شروع به خاموش كردن انوارِ دينى روشن و بىاعتنايى به سنتهاى پيامبرِ برگزيده نموديد.
اينها اهداف فورى غدير بود كه پس از رحلت پيامبر صلىاللهعليهوآله در جهات نفى و اثبات، ثمره خود را نشان داد.
با تحليلى از تركيب جامعه اسلامى در سال آخر عمر پيامبر صلىاللهعليهوآله به خوبى مشخص مىشود كه هيچ طرحى زيباتر و بهتر از رفتار پيامبر صلىاللهعليهوآله با جامعه آنچنانى نمىتوان فرض كرد، به طورى كه نتيجهاش بقاى اسلام باشد تا نسلهاى بعدى به راحتى بتوانند حق و باطل را بفهمند و حجت بر آنان تمام شود و راه را آزادانه انتخاب كنند.
1) . بحار الانوار: ج 29 ص 225.
اگر نام اسلام محو مىشد، هم اتمام حجت از بين مىرفت و هم انتخاب آزادانه ! چون يا مردم اصلاً خبرى از حق نداشتند تا بتوانند آزادانه آن را انتخاب كنند، و يا خبرى از باطل نداشتند تا ناخواسته در طريق آن نيفتند.
به عبارت ديگر، مسيرى بود كه بايد طى مىشد و راه پس و پيش نداشت و بايد طبق آن و با مداراى با آن تصميمگيرى مىشد. اين خدا و رسولش بودند كه بهترين برنامه را تدارك ديدند؛ و در آن شرايط خاص، فرضى بهتر از آنچه انجام شد وجود نداشت. بنا بر اين، به جاى تحليل روش پيامبر و اميرالمؤمنين عليهماالسلام به عنوان چرا و چگونه، بايد از آن به عنوان بهترين راهى كه بهتر از آن قابل تصور نيست ياد كرد.
پيامبر صلىاللهعليهوآله با بيان «اليَوم أكمَلتُ لَكُم ... »(1)فهماند كه دين بدون ولايت كامل نيست. بنا بر اين، مردمى كه دين بدون ولايت را پذيرفتند در واقع خواستند بگويند: دين ناقص هم براى ما كافى است و ما دين كامل را نمىخواهيم ! در نتيجه 1400 سال است كه مردم با دين ناقص مىگذرانند و شايد هم لايق دين كامل نيستند.
اين زمينه گوياى آن است كه همه مردم لايق دين كامل نبودند، و دين كامل انسانهايى كامل مىطلبد كه از عهده عمل به آن برآيند و حقش را ادا كنند. البته اين بدان معنى نيست كه مردم مقصر نيستند، بلكه تقصيرها و گناهها به جاى خود باقى است، و در عين حال سكّه ولايت هم قميت خود را حفظ كرده و به دست هر نااهلى نيفتاده است !
از همين نگاه مىتوان گفت: پنج سال حكومت اميرالمؤمنين عليهالسلام، نمونه بارزى از اين مسئله است؛ و آن پنج سال نشان داد كه مردم پس از 25 سال ظلم و جور كه على عليهالسلام را با التماس به خلافت خواندند، با آن حضرت چه كردند. اگر در روز اول كه دلها پر از كينه بود، على عليهالسلام حكومت را به دست مىگرفت مردم چه مىكردند و چه مخالفتهايى بپا مىشد.
1) . مائده / 3.
پيامبر صلىاللهعليهوآله در برخورد با مخالفان ولايت على عليهالسلام - با اطلاع از انواع گرايشهايشان به محبتهاى خود مىافزود و از خلافهايشان چشم مىپوشيد. به آنان هديه مىداد، كمك مىكرد و به هر صورت آنان را از علنى كردن راز دلشان مانع مىشد، تا نهال اسلام رشد خود را بنمايد و استحكام خود را بيابد.
همين مقدار كه در تاريخ ثبت شود تا پيامبر صلىاللهعليهوآله زنده بود اسلام تزلزل درونى پيدا نكرد و مسلمين يكپارچگى خود را از دست ندادند، بسيار مهم است. چقدر فرق است بين اين صورت در مقابل اينكه بگويند: در زمان حيات آن حضرت مسلمين بهم ريختند و خود مسلمين در صدد باز پس گرفتن پذيرفتههاى خود بودند !
بنا بر اين، پيامبر صلىاللهعليهوآله با بهترين روش توانست تا آخرين لحظه حيات خود مانع بروز چنين برخوردهايى از مسلمين شود و در سايه آن سخنان خود را تا آخرين حد مورد نظر بگويد، و چيزى از آنچه براى ابلاغ رسالتش تعيين شده بود كم نگذارد.
پس از پيامبر صلىاللهعليهوآله هر چه واقع شود به حساب امت است، به خصوص كه از همان لحظه اول نگذاشتند به دست اميرالمؤمنين عليهالسلام برسد و اين بهترين دليل شد بر اينكه نتوانند اين اختلافات را به نام آن حضرت تمام كنند.
آثار نفىِ غدير(1)
با نگاهى گذرا به دوران چهار سال و چند ماهه حكومت ظاهرى اميرالمؤمنين على عليهالسلام به حجم زيانهايى كه در نتيجه نفى غدير بر مسلمانان و جامعه بشرى وارد شد پى مىبريم. پس از 25 سال حكومت مدعيان خلافت، روش حكومتى پيامبر صلىاللهعليهوآله به فراموشى سپرده شد.
نفىِ غدير، آثار و پيامدهاى ناگوار و بىحسابى براى بشريت به همراه داشته است، زيرا دگرگونى بسيارى در كيفيت حيات بشرى ايجاد نموده كه خسارت مطلق به
1) . غدير چشمه زلال ولايت: ص 90 - 96، 103.
شمار مىرود. در نتيجه، جامعه از نعمتهاى فراوانى محروم شد، چرا كه خط مشى حكومتى اميرمؤمنان على عليهالسلام مشابه و در استمرار حكومت پيامبر صلىاللهعليهوآله بود، و همان سان كه حكومت پيامبر صلىاللهعليهوآله براى جامعه سازنده بود، حكومت امام اميرمؤمنان على عليهالسلام انعكاسى از حكومت پيامبر صلىاللهعليهوآله بود، و حضرتش در مسير تعيين شده خدا و پيامبر صلىاللهعليهوآله گام بر مىداشتند كه ثمره آن برپايى عدالت، و نفى هرگونه ستيزهجويى و ايجاد جامعهاى سالم و آكنده از فضائل اخلاقى بود.
روشن است تمام اين امور از مواهب الهى است، كه با وجود موهبت خدا داده به اميرالمؤمنين عليهالسلام در غدير - يعنى امامت و ولايت آن حضرت - محقق مىشد. نفى اين موهبت و مصادره حكومت از حضرت امير عليهالسلام آثار سوئى در جامعه پديد آورد، كه به برخى از آنها اشاره مىكنيم:
اگر در دنياى امروز از آزادى سخن گفته مىشود و يا به همين مقدارى كه آزادى وجود دارد، بايد آن را مرهون مولى الموحدين اميرالمؤمنين عليهالسلام دانست. البته سخن درباره پس از واقعه غدير و در نبود پيامبر صلىاللهعليهوآله است، زيرا پيامبر صلىاللهعليهوآله در دوران حاكميت خود آزادى را در حد و اندازه خود در جامعه گستراند. پس از شهادت آن حضرت بود كه اين آزادى از جامعه سلب شد.
اختناق موجود در دنياى فعلى به سبب نفى غدير است، چرا كه با جلوگيرى از برپايى حكومت اميرمؤمنان عليهالسلام مانع گسترش آزادى شدند. نزاعهاى فراوانى در جامعه چهره نموده كه جاهليت را حيات مجدد بخشيده، جنگهاى بسيارى به راه انداخته شد كه نام آن را «حروب الرده» گذاشتند، و استمرار چنين جنگهايى كه تا به امروز جان ميليونها انسان را گرفته و همواره ادامه دارد، نتيجه نفى غدير است.
پس از پيامبر گرامى اسلام صلىاللهعليهوآله بسيارى از مبانى شريعت مبين اسلام دستخوش تحريف شد، و قدرتمندان دين را بر حسب سلايق و به مقتضاى رأى شخصى تغيير
مىدادند. طى مدت 25 ساله حكومت غاصبان، چنان جو خفقان و اختناق بر جامعه حاكم شده بود كه هيچ كس حق نداشت از پيامبر صلىاللهعليهوآله حتى يك روايت نقل كند !
اميرالمؤمنين عليهالسلام و ديگران گرفتار چنين جوّى بودند. زمينههايى براى امكان تحريف ايجاد كرده بودند كه از جمله آنها سلب آزادى بود. در جامعه آن روز هيچ كس آزادى روايت يك حديث از پيامبر صلىاللهعليهوآله را نداشت، و حكّام غاصب حتى اجازه جمعآورى قرآن را نمىدادند !
تا جايى كه عبداللّه پسر عمر مىگويد: من در زمان پدرم نمىتوانستم حتى حديثى را كه از رسول اللّه صلىاللهعليهوآله شنيده بودم نقل كنم. در صورتى كه شخصى حديثى از رسول اللّه صلىاللهعليهوآله نقل مىكرد به تحمل شلاق محكوم مىشد، ولى اميرالمؤمنين عليهالسلام پس از به دست گرفتن حكومت كوتاه مدت، جوّ اختناق را از بين بردند و آزادى را به جامعه باز گرداندند.
راستى مگر پيامبر صلىاللهعليهوآله غير از بيان شريعت، بيان ديگرى هم داشتند ؟ مگر قرآن شريعت نبود ؟ آيا سيره پيامبر صلىاللهعليهوآله غير از شريعت بود ؟
در حقيقت، تحريف واقعيت دين با وجود آزادى ممكن نبود. از جمله صدها تحريفى كه حاكمان غاصب پايهگذارى كردند، در مورد نماز نافله شبهاى ماه مبارك رمضان بود كه پيامبر صلىاللهعليهوآله تشريع فرمودند. پيامبر گرامى اسلام صلىاللهعليهوآله نماز نافله ماه رمضان را در مسجد به جا مىآوردند.
عدهاى اين نماز را به جماعت خواندند، ولى پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: اين نماز به جماعت خوانده نمىشود، بلكه بايد فُرادى به جا آورده شود. پس از شهادت پيامبر صلىاللهعليهوآله، عمر بن خطاب در مخالفت با بيان پيامبر صلىاللهعليهوآله به رأى خود اقدام به برپايى نافله در ماه رمضان به جماعت نمود، و نام آن را «نماز تراويح» گذارد.
يا موارد بسيار ديگر از تحريف شريعت كه از سوى حاكمان وجود دارد، و در محل خود ذكر شده است و همه كم و بيش آن را مىدانند.
پس از اينكه اميرالمؤمنين عليهالسلام به خواست افراد جامعه حكومت را پذيرفتند، عدالت و برابرى را در جامعه گستراندند، و هيچ ظلمى را بر جامعه روا نمىدانستند. افرادى نيز بودند كه انگيزههاى ظالمانه داشتند و منافع خود را در همراهى با اميرالمؤمنين عليهالسلام نمىديدند.
لذا در پى تضعيف پايههاى حكومت اميرالمؤمنين عليهالسلام برآمدند، و از هر وسيلهاى براى رسيدن به اين هدف بهره مىگرفتند. آنان به بهانهجويى مىپرداختند و جنگ و نزاع و اختلاف به راه مىانداختند، و بدين وسيله هم خود و هم بسيارى از افراد جامعه را در مقابل حضرت امير عليهالسلام قرار دادند.
اين فتنه انگيزان غالبا از وابستگان حاكمان پيشين بودند. جنگ جمل، صفين، و خوارج(1)نمونههايى از جنگ افروزى آنان و تحميل نبرد بر اميرالمؤمنين عليهالسلام بود، كه بارزترين پيامدهاى نفى غدير به شمار مىرود. جنگ جمل به سركردگى عايشه و افرادى چون طلحه، زيبر و عبداللّه بن زبير به راه افتاد. جنگ صفين نيز جنگى ديگر بود كه از سوى معاويه بر ضد اميرالمؤمنين عليهالسلام بر پا شد، و در آخر هم به ماجراى ننگين حكميّت خاتمه يافت، كه خود از پيامدهاى انكار غدير بود.
تمام اين وقايع نتيجه نفى غدير بود، چرا كه در فاصله 25 ساله ميان حاكميت پيامبر صلىاللهعليهوآله و اميرالمؤمنين عليهالسلام، حكومت در اختيار كسانى بود كه غدير را به كنارى گذاشته بودند و سنتهاى جاهلى به جامعه بازگردانده شده بود.
جامعهاى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله ايجاد نمود جامعهاى بود كه آثار جاهلى از آن زدوده شده بود، و ادامه اين روند مستلزم برپايى غدير بود. ولى نفى غدير آثار سوئى را جايگزين
1) . سه نبرد تحميلى بر اميرالمؤمنين على عليهالسلام: ناكثين در جنگ و قاسطين در جنگ صفين و مارقين و خوارج در جنگ نهروان نام دارد.
چنين تحولى كرد، زيرا روحيه نفاق و منافقپرورى از همان روزهاى آغازين پس از شهادت پيامبر گرامى اسلام صلىاللهعليهوآله در جامعه جلوه كرد، و اميرالمؤمنين عليهالسلام حتى پس از به دست گرفتن حكومت با منافقان مواجه بودند.
اين جريان ادامه يافت، تا به جريان صفين و حكميت ختم شد. همانهايى كه با اصرار خود، پيروزى در صفين را از بين بردند و شعار «الحُكمُ للّهِ لا لَكَ وَ لا لأصحابِكَ يا عَلىّ»(1)و «لا حُكمَ إلاّ للّه»(2)را سر دادند، كه از بارزترين آثار انكار غدير است.
بسيارى از اصحاب حضرت طراحان چنين رفتار و شعارسازىهاى بر ضد اميرالمؤمنين عليهالسلام را منافقان خواندند. يقينا اينان منافق بودند، زيرا اگر در قاموس مفهوم نفاق مصداقى وجود داشته باشد، يقينا همين دستهاند كه بر ضد اميرالمؤمنين عليهالسلام شعار مىدادند. در حالى كه در ركاب حضرتش بودند و به چيزى اعتراض مىكردند كه خود بر حضرت تحميل كرده بودند !
پيامبر گرامى اسلام صلىاللهعليهوآله در حديثى در وصف منافق مىفرمايند: لا يُبغِضُكَ إلاّ مُنافِقٌ(3): تنها منافقان نسبت به تو (على عليهالسلام) دشمنى و بغض مىورزيدند.
آنچه بيان شد پارهاى از پيامدهاى سوء كنار زدن اميرمؤمنان على عليهالسلام و نفى غدير بود.
پس از آنكه كودتاگران غدير را نفى كردند، حضرت صديقه كبرى فاطمه زهرا عليهاالسلام پيامدهاى سوء اين روند و تأثير منفى آن را بر جامعه بشرى بيان و جامعه را متوجه خطرات آن كردند.
حضرتش هم در خطبه و هم زمانى كه زنان مدينه به ديدار ايشان مىرفتند از جمله فرمود: وَيحَهُم ! أنّى زَحزَحوها عَن رَواسِى الرِسالَةِ ؟ ... ثُمَّ احتَلَبوا مِلأَ القَعبِ دَما عَبيطا وَ زُعافا مُبيدا(1): واى بر شما ! منصب امامت را از جايگاه و لنگرگاه رسالت به كدامين سو برند ؟ ... سپس پيمانه را از خون تازه پر كردند.
و لذا از اولين پيامدهاى نفى غدير در جامعه شهادت حضرت صديقه طاهره قاطمه زهرا و حضرت محسن عليهماالسلام بود، كه از سوى حكّام به شكلى خشونتبار روى داد.
در طول تاريخ و زمان حاضر نيز اين همه خونريزىها، جنگ و كشتارها و بمب گذارىها ميان مسلمانان و كفار - كه در جاى جاى دنيا رخ مىدهد - تبلور فرمايش حضرت صديقه كبرى فاطمه زهرا عليهاالسلام است، كه جاى تأمل فراوان دارد.
رشد علم، تجلّى غدير در عصر ظهور(2)
نجات از جاهليت در انواع آن و هدايت به راه درست در سايه علم صحيح و رسيدن به صراط مستقيم با يقين و اطمينان قلبى، همه از ره آوردهاى عصر ظهور و تجلّى تمام نماى غدير در آن است.
در همين زمينه، مسئله رشد علوم و دست يافتن سريع به سخن حق در هر موضوعى و قرار گرفتن پايههاى فكرى صحيح در هر زمينهاى، راه صحيحى است كه سعادتمندى بشر را به سرعت يك بر هزار مىرساند.
معرفى معدن علم در غدير(3)
تأكيدى كه در غدير براى مقام امامت بود اطمينان دادن به مردم درباره اتصال علم
اهلبيت عليهمالسلام به علم الهى بود. پيداست نيازهاى علمى مردم گسترهاى به وسعت زمانها و مكانها و موضوعات مختلف دارد، و با توجه به بىنهايت بودن علم جا دارد سؤالات علمى را هم نامتناهى تعبير كنيم.
در برابر چنين نيازى جز درياى بيكران علم كه سرچشمه آن علم خداوند باشد و هم از سوى او به عنوان علم لدنّى به ايشان عطا شده باشد راه ديگرى نيست، چرا كه بشر عادى محدود و گنجايش علمش معين است.
در غدير پاسخى بلند به اين نياز عظيم داده شد و خداوند با ضمانت خويش، پيامبر و دوازده امام عليهمالسلام را معادن علم خود توصيف كرد و تأكيد نمود كه در هر بارهاى نياز داشتيد از ايشان سؤال كنيد، و آنان هيچ نيازى به علم و عالم ندارند.
غدير روز رشد عقول و تجلى آن در عصر ظهور(1)
رشد عقلها و بالا رفتن سطح فكرها و درك و فهم بالاى مردم از مسائل مختلف، يكى ديگر از اثرات تجلى غدير در عصر ظهور خواهد بود؛ به گونهاى كه عقول قابليت درك غدير را پيدا كنند و لياقت درك غدير را در خود بيابند، تا بتوانند لذت حضور در پيشگاه امام غدير را احساس نمايند.
در كنار مودت و رأفت و مهرورزى مطلوب غدير - كه ظهور تام و تمام آن در روز ظهور است - علم و بصيرت و بينش هم در آن روز نورانى به اوج خود مىرسد.
پيامبر صلىاللهعليهوآله در خطبه غدير فرمود: مَعاشِرَ الناسِ، النورُ مِنَ اللّهِ عَزَّ وَ جَلَّ مَسلوكٌ فىَّ، ثُمَّ عَلىِّ بنِ أبىطالِبٍ، ثِمَّ فى النَسلِ مِنهُ إلَى القائِمِ المَهدىِّ.
در روز ظهور، اين نور و بصيرت الهى در مأموم تأثير مىكند؛ گل عقول بدون مانع به رشد خود مىرسد، و همه جا از عطر مودت و مهرورزى بر اساس بينش هر دانشآموزى پر مىشود.
1) . تجلّى غدير در عصر ظهور: ص 19 - 30، 37 - 50 .
غدير بهترين راه براى جامعه اسلامى(1)
با تحليلى از تركيب جامعه اسلامى در سال آخر عمر پيامبر صلىاللهعليهوآله به خوبى مشخص مىشود كه هيچ طرحى زيباتر و بهتر از رفتار پيامبر صلىاللهعليهوآله با جامعه آنچنانى نمىتوان فرض كرد، به طورى كه نتيجهاش بقاى اسلام باشد تا نسلهاى بعدى به راحتى بتوانند حق و باطل را بفهمند و حجت بر آنان تمام شود و راه را آزادانه انتخاب كنند.
اگر نام اسلام محو مىشد، هم اتمام حجت از بين مىرفت و هم انتخاب آزادانه ! چون يا مردم اصلاً خبرى از حق نداشتند تا بتوانند آزادانه آن را انتخاب كنند، و يا خبرى از باطل نداشتند تا ناخواسته در طريق آن نيفتند.
به عبارت ديگر: مسيرى بود كه بايد طى مىشد و راه پس و پيش نداشت و بايد طبق آن و با مداراى با آن تصميمگيرى مىشد. اين خدا و رسولش بودند كه بهترين برنامه را تدارك ديدند؛ و در آن شرايط خاص، فرضى بهتر از آنچه انجام شد وجود نداشت. بنا بر اين، به جاى تحليل روش پيامبر و اميرالمؤمنين عليهماالسلام به عنوان چرا و چگونه، بايد از آن به عنوان بهترين راهى كه بهتر از آن قابل تصور نيست ياد كرد.
ثروت حلال و نزول بركات با قبول ولايت(2)
امام عسكرى عليهالسلام در مورد نزول بركات با قبول ولايت از سوى همه مردم مىفرمايد:
آنگاه كه خداوند با منصوب كردن اولياى خود بعد از پيامبرش بر شما منت گذاشت به پيامبر صلىاللهعليهوآله خطاب كرد: «اَلْيَوْمَ اَكْمَلْتُ لَكُمْ دينَكُمْ وَ اَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتى وَ رَضيتُ لَكُمُ الاِسْلامَ دينا»(3)، و براى اوليائش حقوقى را بر شما واجب كرد و به شما دستور داد تا آن حقوق را نسبت به ايشان ادا كنيد تا آنچه نزد شما از همسران و اموال
و خوراك داريد بر شما حلال شود و نمو و بركت و ثروت را به شما نشان دهد، و تا معلوم شود كه چه كسى از خداوند اطاعت مىكند ... .(1)
اسلامِ كامل و واقعى فقط غدير(2)
ص: 58 .
اسلام به معنى سِلم و سلام و تسليم و سلامت نفس و دين و آئين است، كه پيامبر خاتم النبيين صلىاللهعليهوآله آورده است. در قرآن مىفرمايد: «خداوند به مؤمنين احسان فرمود و رسولانى فرستاد شما منت نگذاريد كه اسلام آورديد خداوند در دعوت به دين اسلام بر شما احسان فرمود» .(3)
اسلام آخرين برنامه و آئين انسانيت و كمال آدميت است؛ كه فرمود: «وَ مَن يَبتَغِ غَيرَ الإسلامِ دينا فَلَن يُقبَلَ مِنهُ» .(4)اسلام دين كمال نفس و ترقى عقل و منطق مستدلِ علم و حكمت است، و بدون برنامه اسلام - كه قرآن است - هيچ بشرى به كمال مطلوب خود نمىرسد. اسلام تسليم شدن به معنى واقعى به توحيد و اقرار به معاد و عمل به قرآن است، و غير از اين راهى براى تكامل بشر تا روز قيامت نيست.
اسلام دينى است كه بشر را به مراتب كمال راهنمايى مىنمايد، و اين قرآن است كه ايصال به مطلوب مىكند. ايمان به مراحل مختلف اعمال احكام شريعت و تفقه و فهم دقايق قرآن در سير كمال مطلوب تا رضوان حق جل شانه از مختصات اسلام است. به همين جهات، اسلام و دين و قرآن و ايمان در عالم آفرينش از همه چيز ارزندهتر و پر بهاتر است. اين دين كامل است كه علم و عقل را براى بشر تفهيم نمود. بزرگانى فداى اين دين شدند تا شايد بشر بفهمند و به كمال لايق خود برسند و به علت غائى خلقت پى برند.
اينجاست كه عظمت غدير و امر امامت و ولايت روشن مىشود؛ چرا كه كمالِ اين اسلامِ با اين عظمت و كمال، در غدير و با امر امامت و مسئله ولايت رخ داد.
به بيان ديگر:
يكى از اسرار غدير آشكار شدن توطئههاى پنهان است. در سايه غدير اسرارى كشف شد كه اگر اين برنامه نبود آن برنامهها هرگز دست يافتنى نبود. در سقيفهاى كه بعد از غدير خود را نشان داد معلوم شد چه كسانى به سخنان پيامبر صلىاللهعليهوآله و دستورات الهى ايمان و اعتقاد دارند و چه كسانى ندارند.
چه كسانى حقيقتا بيعت مىكنند و چه كسانى به ظاهر بيعت مىكنند و در صدد شكستن آن هستند. چه كسانى از نصب اميرالمؤمنين عليهالسلام به خلافت خوشحالند و چه كسانى ناراحت مىشوند. چه كسانى در ظاهر مسلمانند و در باطن كفر محضاند.
غدير مرز حقيقى اسلامِ واقعى و كفرِ واقعى بود. يعنى بسيار از كفرهاى واقعى به اسلام ظاهرى تبديل گشته بود و بسيارى از اسلامهاى واقعى درست به چشم نمىآمد و نياز به محكى براى امتحان مردم بود.
اين محتواى غدير بود كه كار را يكسره كرد، و پس از پيامبر صلىاللهعليهوآله در عرض چند ساعت يا چند روز تمام باطنها را آشكار ساخت، و هر دو دسته به خوبى شناخته شدند و درجات مختلف ايمانِ افراد، هم براى خودشان روشن شد و هم براى ساير مردم معلوم گرديد.
آنان كه در مقابل على عليهالسلام قرار گرفتند در واقع مقابل پيامبر صلىاللهعليهوآله و خداوند قرار داشتند، و با اين همه كار خود را كردند و هيچ كوتاه نيامدند. كفرهاى واقعى آنان از پس اسلام ظاهرى بيرون آمد، و در يك لحظه به صورت تمام عيار بروز كرد.
در مقابل افرادى همچون سلمان و ابوذر و مقداد نيز - كه در ظاهر با مسلمانان مخلوط بودند و اعتقاد راسخ آنان چندان به چشم نمىآمد - در يك لحظه شناخته شدند و همه از صميم قلب اقرار كردند كه اسلام حقيقى در اينان بوده كه تا كنون به
چشم نمىآمده است. كسانى هم كه لنگان لنگان دين خود را نجات دادند، ارزش خود را فهميدند و از ادعاى بيش از حد سكوت كردند.
لزوم غدير براى بقاى اسلام(1)
استسقاى بيشتر بشر و اصرار بر «إهدِنا» گفتن باعث گرديده كه خداوند دين حنيف اسلام را به وسيله حضرت ابراهيم خليلاللّه عليهالسلام نازل فرمايد. خدا در طريق ابراهيم عليهالسلام و مكتب او و نيز در نسل آنحضرت نورانيت و الگو شدن را قرار داد. امتحان ابراهيم عليهالسلام فراتر از امتحان آدم ابوالبشر عليهالسلام و مقام او بالاتر از بسيارى از انبيا عليهمالسلام است.
كلماتى كه ابراهيم عليهالسلام بدان امتحان گرديد بيش از كلمات مورد امتحان آدم عليهالسلام بوده است. مجاهده بزرگ ابراهيم عليهالسلام در راه توحيد و پاكى و صفاى باطن آن حضرت باعث گرديد كه آن وجود مطهر امام مردم گردد، و خداى متعال در پاسخ طلب هدايت مردم رهبرى و حكومت الهى را در آل ابراهيم عليهمالسلام قرار دارد:
«إنَّ أوَّلَ بَيتٍ وُضِعَ لِلناسِ لَلَذى بِبَكَّةَ مُبارَكا وَ هُدىً لِلعالَمينَ فيهِ آياتٌ بَيِّناتٌ مَقامُ إبراهيمَ وَ مَن دَخَلَهُ كانَ آمِنا» .(2)پدر معنوى مردم، هدايت و امنيت را به ارمغان آورده و امام خلق شده است. آل ابراهيم يعنى بنى اسماعيل - كه داراى كتاب و حكمت بودند - بنا به تقدير الهى پرچمدار رهبرى بشريت گرديدند.
پاكى و صداقت بنى اسماعيل باعث گرديد تشكيل حكومت الهى با اين خانواده باشد، و اينان الگوى هدايت بشريت قرار گيرند؛ آنجا كه مىفرمايد: «وَ اجنُبنى وَ بَنىَّ أن نَعبُدَ الأصنامَ» .(3)حكومت و امامت الهى به رهبرى ابراهيم عليهالسلام و آل اسماعيل در مكان به نام مكه و «عِندَ بَيتِكَ المُحَرَّمِ»(4)طلب مىكرد قلوب مردم شيداى آنان گردد.
مىبينيم كه اين مطلب مثل درخواست اصل امامت براى اين خاندان در آيه «وَ مِن ذُرّيَّتى» . در دعاى حضرت ابراهيم عليهالسلام آمده است كه عرضه مىدارد: «فَاجعَل أفئِدةً مِنَ الناسِ تَهوى إلَيهِم» .(1)
در حكومت الهى امام منصوبِ حق تعالى است، ولى پاكى و صفاى باطن امام او را محبوب القلوب مىكند. محبت مردم نسبت به اولياى دين حاكى از همان فطرت حقيقت جو و هدايت خواه است. حكومت آل ابراهيم عليهمالسلام از يك طرف الهى است، و از طرف ديگر ريشه در قلوب صاحبان فطرت و روح سليم دارد.
آنگاه راه و روش ابراهيم عليهالسلام و كلاس والاى توحيدى او براى همه موحّدان - حتى فرزندان صالح و معصومش - الگو قرار گرفته و سنتهاى او جاودانى شده است. البته آفتهاى هميشگى جوامع بشرى يعنى دانشمندان منحرف و امراى ستمگر، مردم نادان را از مسير توحيد ابراهيمى باز داشته و به شرك و نفاق سوق داده است.
اينجا پرچم دارى انبياء و پيامبرانى مانند حضرت موسى و حضرت عيسى عليهماالسلام در مبارزه با شرك و ظلم هويدا مىگردد، و اصرار درونى انسانى در گفتن «إهدِنا» با مجاهده اين رسولان بزرگ و اوصياى آنان پاسخ داده مىشود.
مقدمه چينى حضرت ابراهيم عليهالسلام براى حكومتِ «ذريه معصوم» چه در دعايش و چه در مشخص نمودن جاى حكومت و چه در طلب محبوب القلوب شدنِ ذريه و چه در جهانى شدن و جاودانگى امامت، همه اينها اوج درخواست بشر نسبت به هدايت را مىرساند.
اقتدار اسلام با غدير(2)
يكى از مسائلى كه پس از اعلام نزديكى شهادت پيامبر صلىاللهعليهوآله و طبعا در روزها و ماهها
و سالهاى اول پس از آن حضرت اسلام را تهديد مىكرد و مىبايست به طور شفاف براى مردم بيان مىشد، اقتدار اسلام و نشان دادن پابرجايى آن به ملل جهان بود.
در دولتها و مللِ جهانِ آن روز، اين مسئله مطرح بود كه بعد از پيامبر اسلام صلىاللهعليهوآله سرنوشت اسلام چه خواهد شد ؟ اينجا بود كه نقطه غدير پاسخى به همه آنان بود.
ابديت اسلام با غدير(1)
ص: 59 .
در آخرين مرحله اسلام، از واضحترين نيازها وجود كسى بود كه بتواند اين نهال تازه را تا هدف نهايى كه كاملترين و جهانىترين و ابدىترين دين است به انجام رساند. يعنى اگر پيامبر صلىاللهعليهوآله هم تعيين نكرده بودند لازم بود چنين شخصى و نيز اشخاصى تا آخر روزگار تعيين شوند.
تا زمان هجرت به مدينه از نظر فضاى اجتماعى زمينهاى براى بيان مطالب نبود، و همهاش گريز و اختفا از دشمنان بود. به عبارت ديگر مقصد اصلى فقط كاشتن نهال اسلام بود كه به خوبى انجام پذيرفت.
پس از ورود به مدينه مرحله دوم اسلام كه آبيارى و پرورش نهال آن و جا افتاده كردن ريشه آن براى آيندههايى كه بايد بر روى شاخ و برگ آن كار كرد، آغاز شد. در اين مرحله دشمنان كه تازه متوجه كاشته شدن اصل نهال اسلام شده بودند، در صدد ريشه كن كردن آن برآمدند.
با جنگهايى كه درگرفت و به صور مختلف جلوه كرد، به خوبى معلوم شد كه دشمنان اسلام با همين هدف به جنگ آمده و در صدد قطع كردن ريشه آن هستند.
اين مرحله به كمك الهى و مقاومتهاى مسلمين كه در رأس همه آنها بلكه به عنوان هسته مقاومت اميرالمؤمنين على بن ابىطالب عليهالسلام بود، به خوبى پشت سر گذاشته شد.
1) . ژرفاى غدير:
اين روزگار 23 ساله هدف اصلى را به خوبى و فوق آنچه در نظاير آن در دنيا ديده شده، مراحل خود را طى كرد و در محكم كردن ريشه و تنه اصلى اسلام به خوبى نتيجه گرفت، به طورى كه اسلام با تمام خطراتى كه از لحظات شهادت پيامبر صلىاللهعليهوآله تا امروز با آن مواجه بود، هويت و ماهيت اصليش را حفظ كرد، و در سايه اين تنه محكم تشيع - كه راه اصلى اسلام است - با همه مشكلاتى كه بر سر راه آن بوده توانسته تا امروز راه خود را طى كند.
با همه اينها دين كامل و جهانى و ابدى اسلام، هنوز پرونده معارفش را باز نكرده بود؛ چرا كه نه زمينه بود و نه فرصت و نه مردم آن زمان - به خصوص اكثر آنان كه اطراف پيامبر صلىاللهعليهوآله بودند - كشش چنان مطالبى را داشتند، و گفتن بسيارى از مطالب در صدر اسلام به علت برداشتهاى ناقص اهل آن زمان صلاح نبود.
اسلام به عنوان كاملترين دينِ ابدى جهان، طبعا مسير بسيار طولانى در پيش داشت تا به هدف برسد. لذا اين باور عقلايى است كه پياده كردن چنين دينى در مراحل تئوريك و عملى، زمانى طولانى مىخواهد.
براى نيل به اهداف اصلى بايد افرادى پيش بينى مىشدند تا در سايه آن نتيجههاى حقيقى كه از اسلام و اجتماع مسلمين در نظر بود به دست آيد و اين راهى بود كه امامان عليهمالسلام در دوران زندگى خويش دنبال مىكردند.
THE QADIR ENCYCLOPAEDIA
The most comprehensive encyclopaedia of Qadir
14
BY :
Mohammad Ansari Zanjani